کتابخانه:طبایع الاستبداد یا سرشتهای خودکامگی

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
طبایع الاستبداد، یا، سرشت های خودکامگی
مشخصات کتاب
Sershthay khod kameki-kavakebi.jpg
نویسنده تالیف عبدالرحمان کواکبی ترجمه عبدالحسین میرزا قاجار نقد و تصحیح محمدجواد صاحبی
زبان فارسی
ناشر حوزه علمیه قم دفتر تبلیغات اسلامی مرکز انتشارات
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۷۸
قطع رقعی
شابک ۹۶۴–۴۲۴-۶۳۶–۵
دانلود PDF

پیشگفتار

کواکبی کیست؟
سید عبدالرحمن کواکبی سال ۱۲۶۵ق ۱۸۴۸م در خاندان علم وسیادت دیده به دنیا گشود. بنابر شجرهنامهای که در دست است، نسبوی به امام حسین (ع) می‌رسد.[۱] جد او سید ابراهیم از سادات اردبیلو از اعقاب شیخ صفیالدین اردبیلی بشمار می‌آید.[۲] گویا نیاکانکواکبی پس از هجرت به حلب، تحتتاثیر محیط، مذهب حنفی اختیارکردهاند.[۳]پدرش سید احمد بهاءالدین از مدرسان جامعه اموی ومدرسه کواکبیه بوده است.
به هر حال سید عبدالرحمان، چندی در حلب در مدرسه کواکبیهبه کسب دانش پرداخت و علاوه بر ادب عربی و فقه و تاریخ، زبانترکی و فارسی را هم آموخت و هرچند از معلم علوم جدید نیز به کلیبیبهره نماند، ظاهرا با هیچ یک از زبانهای اروپایی آشنایی درستینیافت.
او با آن که در کودکی یتیم شد، به سعی خالهاش که اهل ادب بود ومخصوصا به سرپرستی داییش که خود یک چند معلم عربی عباسحلمی خدیو مصر گشت در انطاکیه از تربیتخانوادگی پرمایهای بهرهیافت.
در اثر تربیتخانوادگی و توسعه فکری و اطلاع از احوال معارفشرق و غرب، نظرش وسیع و همتش بلند و اخلاقش برومند گردید، چنانکه اهل حلب او را «اباالضعفاء» می‌خواندند.[۴] سرزمین پدرانش که وی بهخاطر انتساب بدان «سید فراتی خوانده می‌شد در آن زمان جزو قلمرو عثمانی بود و استبداد شدیدسلطان عبدالحمید در آن ایام ناخرسندیهای زیادی در تمام نواحیفرات و اراضی مجاور بهوجود آورده بود.[۵] کواکبی نخست متوجه شد که علت عقب ماندگی مسلمانان، وضع نابسامان اقتصادی است. بدینجهتبه کارهای عمرانی و زراعیمانند امتداد خط آهن و احیاء زمینهای موات و تاسیس بنادر در اطرافحلب پرداخت، تا اندازهای هم در کار خود موفق گردید.[۶] اما بزودی دریافت که محیطی که او در آن بسر می‌برد بیش ازمشکلات اقتصادی، از فقر فرهنگی و ناآگاهی در رنج است؛ بدینجهتبیداری مسلمانان را در راس برنامه‌های خود قرار داد و با زبان وقلم عوامل عقب افتادگی آنان را آشکار ساخت. از اینرو چندی بانشریه «الفرات همکاری کرد و از آن طریق آرمانهای خویش را پیگرفت و سپس مجلهای با نام «الشهباء» در سال ۱۲۹۳ق منتشر کرد کهدولت پس از انتشار پانزده شماره امتیاز آن را ملغی ساخت. آنگاهمجلهای به نام «الاعتدال به دو لغت ترکی و عربی منتشر کرد که عمر آنهم کوتاه بود.
او در همه نقشه‌های اصلاحی خود با کارشکنی ماموران سلطانعبدالحمید روبرو می‌گردید. از اینرو خود را ناگزیر از درگیری با آنانمیدید؛ یکبار با «عارف پاشا» که از جانب سلطان عثمانی والی حلببود در افتاد و مردم را بر وی شورانید. عارف پاشا هم او و یارانش را بهخیانت و همدستی با بیگانگان متهم کرد.[۷] در سال ۸۸۶ سوء قصد یک وکیل دعاوی ارمنی به جان حاکمحلب، به ترکان بهانهای داد تا جمع انبوهی از سوریان، از جمله کواکبیرا دستگیر کنند.[۸] هرچند کواکبی موفق شد محاکمه را به محکمه بیروت منتقل کندو در آنجا خود را از این اتهام تبرئه نماید اما اموالش همچنان درمصادره عمال عارفپاشا باقی ماند.
ولی این پیشامدها و دسیسه‌ها، روزبهروز بر محبوبیتش افزود تاآن که پس از چندی به مقام شهردار حلب انتخاب شد؛ و در پی آن، اینمناصب را نیز عهدهدار گردید: ریاست اتاق بازرگانی حلب (۱۸۹۲)سرمنشیگری محکمه شرع حلب (۱۸۹۴) و رییس هیات فروشاراضی دولتی. علاوه بر مناصب یادشده، منصب نقیبالسادات را نیزبرعهده داشت. او در همه این مناصب با زورگویی ترکان و فسادتوانگران سوری مبارزه کرد و شاید چون در این مبارزه ناکام شد، درروز ششم دسامبر ۱۸۹۹ در سن چهل و هفتسالگی سوریه را ترککرد و رهسپار مصر گشت.[۹] در قاهره خدیو عباس حلمی که مثل سلطان عثمانی داعیهخلافت داشتسعی کرد از وجود او برای جلب حمایتبعضی شیوخعرب استفاده کند. از اینرو کواکبی، تا حدی به تشویق و اصرار خدیودر این سالهای آخر عمر از مصر به کشورهای اسلامی و عربی، مسافرتهای طولانی کرد. به زنگبار و بلاد عرب و به بلاد هند سفر کرد وتا همین کراچی هم آمد و در ضمن این مسافرتها همه جا به تحقیقاحوال مسلمانان پرداخت. در بازگشتبه مصر ظاهرا آهنگ دیارمغرب داشت که مرگ به سراغش آمد (1320 - 1902).[۱۰] به هر حال استعداد ذاتی، تربیتخانوادگی، تالمات روحی ناشیاز ستم استبداد عثمانی و بویژه سفرهای دراز به سرزمینهای اسلامی ازشرق آفریقا تا آسیای غربی و شمار بسیاری از کشورهای عربی، اندیشه او را به سوی بررسی مشکلات و نابسامانیهای جامعه مسلمانانسوق داده بود. به همین جهت طرحهای اصلاحی بسیاری درانداخت.
«کواکبی مانند سید جمال، آگاهی سیاسی را برای مسلمانانواجب و لازم می‌شمرد و معتقد بود رژیم سیاسی که مثلا مشروطه باشدیا چیز دیگر به تنهایی قادر نیست که جلو استبداد را بگیرد، هر رژیمیممکن استشکل استبداد پیدا کند، در نهایت امر آنچه می‌تواند جلواستبداد را بگیرد شعور و آگاهی سیاسی و اجتماعی مردم و نظارت آنهابر کار حاکم است، وقتی که چنین شعور و چنین احساس و چنینآگاهی در توده مردم پیدا شد آن وقت است که اژدهای سیاه استبداددربند کشیده می‌شود و البته این بدان معنی نیست که نباید به رژیم کارداشت و رژیم هرگونه بود، بود. بلکه به معنی این است که رژیم خوبآنگاه مفید است که سطح شعور سیاسی مردم بالا رود؛ و لهذا کواکبیمانند سید جمال (و بر خلاف عبده) برای فعالیتهای سیاسی و بالا بردنسطح شعور سیاسی توده مسلمان نسبتبه سایر شئون اصلاحیزندگی آنها حقتقدم قائل بود و هم معتقد بود که شعور سیاسی را بااستمداد از شعور دینی آنها باید بیدار کرد.»[۱۱] وی با آن که همواره از آمیختگی دین و یاستسخن میگویدولی گاه دچار تناقض گوئیها و یا دستکم ذکر عباراتی مبهم و نارسامیشود، چنانکه می‌گوید: «خلافت پس از بازگرداندن به قوم عرب، باید فقط به رهبری کارهای دینی مسلمانان بپردازد و از دخالت درسیاستبپرهیزد!»[۱۲]اینجاست که اختلاف عقیده او با سید جمالالدین آشکارمیشود، زیرا در عقاید سید جمال، بستگی دین و سیاست، همیشهامری مسلم می‌نماید. گذشته از این، کواکبی برخلاف سید جمال بهروشهای تند و پیکار جویانه در سیاستباور نداشت و به مصداق آیه ادع الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه (نحل/۱۲۵) اقناعمخالفان و دشمنان را با پند و حکمتبیشتر می‌پسندید.[۱۳] تفاوت دیگر اسدآبادی با کواکبی در آن بود که سید جمالالدینسیاست اروپا را مورد حمله قرار می‌داد و دخالت آن را در سرزمینهایاسلامی موجب بدبختی مسلمانان می‌دانست و از این رو سختترینحملات را در «عروةالوثقی متوجه سیاست انگلستان می‌ساخت، درحالی که کواکبی سیاست عثمانی را مورد انتقاد قرار می‌داد. سیدجمال عوامل خارجی را از اسباب عقب افتادگی مسلمانان می‌دانست وهمواره می‌کوشید تا آنان را علیه آن عوامل برانگیزد، ولی کواکبیمسلمانان را به اصلاح خویش دعوت می‌کرد و بر آن بود که اگر آنهاخود را اصلاح کنند سیاستهای خارجی نمی‌توانند سرنوشت ایشان رابه بازی بگیرند.
به عبارت دیگر، سید جمال می‌کوشید تا مسلمانان را از خطرفساد خارجی برهاند، و کواکبی تلاش می‌نمود تا امراض داخلی آنان رامداوا کند. از این رو سید جمالالدین مردم را به شورش و قیام علیهبیگانه دعوت می‌کرد و کواکبی آنان را به سوی مدرسه و فراگیری علممیخواند.[۱۴] گرچه دقیقتر آن است که بگوییم، سید جمال به هر دوجنبه یاد شده توجه داشت و از مشکلات و گرفتاریهای جامعهمسلمانان اعم از داخلی و خارجی غافل نبود، اما کواکبی نظر خود رامعطوف یک جنبه آن ساخته بود.
و به همین جهت کواکبی نسبتبه سیاستهای استعماری غربشناخت و حساسیتی نداشت و حتی در برخی موارد تحولات و تمدنغرب را که ناشی از سیاست آن استستوده و ملتهای مشرق زمین را بهخاطر عقب افتادن از این کاروان، سرزنش کرده است.
و از این گذشته، تاثیر اندیشه ناسیونالیسم عرب بر او، مانع از آنشد که به گستره جهان اسلام بیندیشد و برای اصلاح آن کمر همتبرمیان بندد، آن طور که سید جمال حصارهای قومیت و ملیتپرستی رادرهم شکست و هر کجا که اسلام و مسلمان در آن وجود داشت، آنجارا وطن خود می‌دانست و اصلاح آن را وجهه متخویشمیساخت.
از این رو دامنه اصلاحات کواکبی از حدود عثمانی و حتی مصر وسوریه تجاوز نکرد، و بر آن بود که مرکز تشکیل هرگونه جمعیتفکری و نظام سیاسی برای اصلاح جامعه اسلامی، باید یک کشورعربی باشد چنانکه دربارهٔ کنگره اسلامی و خلافت اسلامی، بهمسلمانان چنین پیشنهادی داشت. گرچه در اندیشه او، این گردهماییاز همه ملیتها و به دور از هرگونه شائبه قومی و نژادی میبایستباشد.
در عین حال، پیوند جوهری اسلام و سیاست را باور داشت. بهقول شهید مطهری: «کواکبی به همبستگی دین و سیاستسختپایبند بود و مخصوصا دین اسلام را یک دین سیاسی می‌دانست ومعتقد بود که توحید اسلام اگر درست فهمیده شود و مردم مفهوم حقیقیکلمه توحید یعنی لا اله الا الله را درک کنند به استوارترین سنگرهای ضداستبدادی دست می‌یابند.
کواکبی مانند دو سلف ارجمندش سید جمال و عبده، تکیهفراوانی بر روی اصل توحید از جنبه عملی و سیاسی می‌کرد، او می‌گوید:معنی کلمه لا اله الا الله که افضل ذکرها در اسلام شمرده شده و بنایاسلام بر آن نهاده شده؛ این است که معبود به حقی جز خدای بزرگنیست و معنی عبادت، فروتنی و خضوع است. پس معنی لا اله الا اللهاین است که جز خدای یگانه، هیچ موجودی شایسته فروتنی و کرنشنیست، هر خضوع و فروتنی که در نهایت امر، اطاعت امر خدای بزرگنباشد؛ شرک و بتپرستی است. کواکبی توحید اسلامی را تنها توحیدفکری و نظری و اعتقادی که در مرحله اندیشه پایان می‌یابد نمی‌داند، آن را تا مرحله عمل و عینیتخارجی توسعه و گسترش می‌دهد، یعنیباید نظام توحیدی برقرار کرد.
انصاف این است که تفسیر دقیق از توحید عملی، اجتماعی، وسیاسی اسلام را هیچکس به خوبی علامه بزرگ و مجتهد سترگ مرحوممیرزا محمدحسین نائینی قدس سره، توام با استدلالها و استشهادهایمتقن از قرآن و نهجالبلاغه، در کتاب ذیقیمت تنبیه الامه و تنزیه المله بیاننکرده است. آنچه امثال کواکبی می‌خواهند، مرحوم نائینی به خوبی درآن کتاب از نظر مدارک اسلامی به اثبات رسانیده است؛ ولی افسوس کهجو عوام زده محیط ما، کاری کرد که آن مرحوم پس از نشر آن کتاب، یکباره مهر سکوت بر لب زد و دم فرو بست.
کواکبی مدعی است که هر مستبدی کوشش دارد برای تحکیم وتثبیت پایه‌های استبداد خود، به خودش جنبه قدسی بدهد و از مفاهیمدینی برای این منظور بهره جوید، تنها آگاهی و بالا بودن سطح شعوردینی و سیاسی مردم است که جلو این سوءاستفاده‌ها را می‌گیرد.
کواکبی برخی علماء پیشین اسلامی (از اهل تسنن) را موردانتقادقرار می‌دهد که آنها به نظم و امنیت، بیش از حد بها دادهاند تا آنجا کهعدل و آزادی را فدای نظم و امنیت کردهاند، یعنی به بهانه نظم و امنیتمانع رشد آزادی شدهاند و این همان چیزی است که مستبدان وستمگران می‌خواهند. ستمگران و مستبدان همواره به بهانه برقرارینظم و حفظ امنیت، آزادی را که عالیترین موهبت الهی است و جوهرانسانیت است کشتهاند و عدل را زیرپا قرار دادهاند.
کواکبی در رابطه نظم و آزادی، برای آزادی حق تقدم قائل است ودر رابطه دین و سیاست و یا دین و آزادی، دین را عامل با ارزشتحصیل آزادی واقعی و بیدار کننده احساس سیاسی می‌شمارد؛ و دررابطه علم و آزادی یا علم و سیاست معتقد است: همه علوم الهامبخشآزادی نیستند و از نظر آگاهی اجتماعی دادن، در یک درجه نمی‌باشند. لهذا مستبد از برخی علوم نمی‌ترسد، بلکه خود مروج و مشوق آنعلوم است، اما از برخی علوم دیگر سخت وحشت دارد، زیرا به مردمآگاهی و شعور سیاسی و اجتماعی می‌دهد و احساس آزادیخواهی ومبارزه با اختناق و فشار استبداد را در افراد بر می‌انگیزد. کواکبیمیگوید:
«مستبد را ترس از علوم لغت نباشد، و از زبان آوری بیم ننماید، مادامی که در پس زبان آوری، کمتشجاعتانگیزی نباشد که رایتهابرافرازد، یا سحر بیانی که لشکرها بگشاید[۱۵] چه او خود آگاه است کهروزگار، از امثال کمیت و حسان شاعر[۱۶] زادن بخل ورزد که با اشعارخویش جنگها برانگیزند و لشکرها حرکت دهند و همچنین منتسکیوو شیلا را.
همچنین مستبد از علوم دینی که تنها متوجه معاد باشد (و میانمعاد و معاش، زندگی و معنویت جدائی قائل باشد) بیم ندارد... علومیکه مستبد از آنها بیم دارد، علوم زندگانی هستند. مانند: حکمت نظری وفلسفه عقلی و حقوق امم و سیاست مدنی و تاریخ مفصل و خطابه ادبیهو غیر اینها از علومی که ابرهای جهل را بردرد و آفتاب درخشان راطالع نماید تا سرها از حرارت بسوزد».[۱۷]

آثار قلمی

امالقری

کواکبی کوشید تا آرمانهای خود را به قلم آورد و اندیشه‌هایش را در دواثر پرآوازه خویش منتشر سازد. «ام القری را نخست مخفیانه و با ناممستعار نشر نمود و «طبایع الاستبداد» هم بهصورت یک سلسلهمقالات در مجله المؤید بهچاپ رسانید. آثار دیگرش نیز شاملیادداشتهایی بود که ظاهرا هرگز مجال انتشار پیدا نکرد.
کتاب امالقری نوعی داستان «یوتوپیایی بود که بهصورتگزارشنامه مذاکرات و فعالیتهای یک معیتبینالمللی اسلامی تنظیمشده بود. هدف این جمعیتخیالی هم بررسی دشواریهای دنیایاسلامی و جستجوی راه رهایی از آن دشواریها بود که جمعیت آن را دروحدت نظر مسلمین قابل تحقق می‌یافت.
در این گزارشنامه، نویسنده چنان می‌پندارد که در مکه چندهفتهای قبل از آغاز مراسم حج مجمعی از نمایندگان مسلمین تمامجهان بوجود می‌آید. از هر سرزمین اسلامی یک یا چند تن در آنمجمع حاضرند: از شام و مصر، از نجد و یمن، از فاس و تونس، از مکهو مدینه، از سند و هند... ریاست مجمع به نماینده مکه واگذار می‌شود ونماینده حوزه فرات شام که در واقع تصویری از نویسنده کتاب استبعنوان دبیر مجمع انتخاب می‌شود. آنچه در مجموع کتاب و در داستانفعالیت مجمع اهمیتبیشتر دارد، مذاکرات مجمع است که در آن بنا رابر این می‌گذارند که این مذاکرات در خارج افشا نشود تا هر یک ازاعضا بتوانند آنچه را مصلحت می‌دانند، بر زبان آورند. بعلاوه در ادامهبحث قرار را بر آن می‌نهند که اصلاح را غیرممکن نشمرند و برایاجرای اصلاح و تحقق آن از اظهارنظر خودداری ننمایند. نه آیا بسیاریاقوام عالم از یونانی و ژاپنی و رومی هماکنون - در آن ایام - به وحدت واستقلال نایل گشتهاند و بوجود آمدن همین مجمع هم خود نشان می‌دهد کهمسلمانان نیز با یکدیگر تفاهم دارند و اتحاد آنها ممکن است؟
مساله عمدهای که اینجا در طی مذاکرات، موضوع بحث و بررسیواقع می‌شود این است که عالم اسلام دچار فترتی است که گویی برایتمام مسلمانان عالم نوعی بیماری واگیر همهگیر گشته است و تقریبا درهمه جا نشانش هست و باید دید این بیماری چیست و از کجاست؟ مذاکرات در این باره اوج و شدت می‌گیرد و نویسنده از زبان نمایندگانسرزمینهای گونهگون اسلامی قسمت عمده اسبابی را که میپنداردانحطاط دنیای اسلام را سبب شده باشد، با غور و دقت کمنظیریبرمیشمرد.
بطور مثال از زبان نماینده شام می‌گوید این وضع ناشی از اعتقادبه جبر است که با روح واقعی تعلیم اسلام هم توافق ندارد، اماهمین اعتقاد مسلمانان را به افراط در قناعت و زهد کشانیده است واز حرکت و ترقی جویی بازداشته. از قول نماینده بیتالمقدسمینویسد:سبب این امر غلبه استبداد است و از وقتی مسلمین از شیوهحکومت مردمی مبنی بر مشورت، به شیوه حکومت مستبد جابرانهفردی گرائیدهاند اخلاق آنها تباه گشته است و حتی در طرز تفکر آنهادگرگونی پیدا شده است. از لسان نماینده تونس به این دعوی جوابمیدهد که در بین اقوام اروپایی هم استبداد هست، اما این امر مانع ازپیشرفت آنها نشده است. وقتی نماینده روم ادعا می‌کند که مسلمانانعیب کارشان در این نکته است که هیچگونه آزادی ندارند نه درآموزش، نه در تحقیق و نه در گفتار، نماینده تبریز با لحن تاسفخاطرنشان می‌کند که مسلمانان چون امر به معروف و نهی از منکر راکنار گذاشتهاند، فرمانروایانشان اندکاندک به خودرایی گرائیدهاند وهیچکس هم نیست تا در کار آنها نظارت کند.
گفتوگو در این باره بسیار می‌شود و نویسنده از زبان اهلمجلس نابسامانیهای دنیای اسلام را با حوصله و دقت کمنظیری تحلیلمیکند و از بیرسمیهایی که عامه را به فقر و جهل و خرافات، وفرمانروایان را به سرکشی و ستمپروری و تجاوزگری سوق داده است، با خشم و ناخرسندی تمام انتقاد می‌کند.
چون سخن به اینجا می‌کشد که این پریشانیها ناشی از ناشناختتعالیم واقعی دین است و تا مردم حقیقت دین را بازنشناسند و بدانرجوع ننمایند نمی‌توانند از این نابسامانیها رهایی یابند، این مسالهمطرح می‌شود که پس اسلام درست کدام است و کدام دگرگونیها در آنراه یافته است؟
اینجا باز سخنهای گونهگون پیش می‌آید، از انتشار خرافات و ازگرایش به لهو و لعب بهشدت انتقاد می‌شود و در پایان مجلس وقتیمنشی جلسه از مجموع مذاکرات نتیجه می‌گیرد و قرار میشودجمعیتبرنامهای برای اصلاح حال مسلمانان درنظر گیرد و مرکزی درمکه بوجود آورد و در شهرهای دیگر چون آستانه و تهران و تفلیس وکابل و سنگاپور و مراکش نیز شعبه‌هایی ایجاد کند، اسباب عمدهنابسامانیها و پریشانیهای دنیای اسلام را اعتقاد به جبر، ترک سعی وعمل، فقدان آزادی و استغراق در جهل و نومیدی می‌داند.[۱۸] این ملاحظات نشان می‌دهد که آنچه برای کواکبی مطرح استاندیشه در باب احوال مسلمانان عالم و سعی در بیداری آنها ورهاییشان از نابسامانیهایی است که در تمام دنیای اسلام از مراکش تاسنگاپور هست و بدینگونه، هدف واقعی او اتحاد عربی نیست، اتحاداسلامی است که مانع عمده نیل بدان غیر از جهل و اختلاف عامهمسلمانان، اغراض فرمانروایان و تمایلات استبدادی آنهاست.
دکتر عبدالحسین زرینکوب می‌نویسد:
با آن که‌ام القری در واقع داستان یک طرح خیالی بیش نیست، حقیقتنمایی در آن به اندازهای است که برخی محققان آن را گزارشواقعی یک مجمع مخفی اتحاد اسلامی در مکه دانستهاند و بهانه بهخیالپردازان و قصهسازان دادهاند تا در باب ریشه این جمعیت و ترکیبآن خویشتن را تسلیم پندارهای بیسرانجام سازند.[۱۹] حمید عنایت در این باره می‌نویسد: برخی از محققان از جمله لوتروپدوشتودارت (و کارا دو وو (Carra de vaux) نوشتهاند که چنین کنگرهای واقعا در آن سال در مکه تشکیل شده و کارادو وو نیز آن را مجمع بیداری مسلمانان نامیده است؛ ولی تاپییرو این نظررا نادرست می‌داند و می‌گوید که این کنگره صرفا آفریده پندار خودکواکبی بوده است. او چهار دلیل در این باره می‌آورد: نخست آنکهاتفاق نظری که هر بیست و چهار نماینده شرکت کننده در کنگره بر سرچاره‌های همه مسائل جهان اسلامی در کتاب از خود نشان دادهاند دراوضاع و احوال جوامع اسلامی در اواخر قرن نوزدهم امکان نداشتهاست. دوم آنکه به فرض آنکه چنین اتفاق نظری واقعا میان نمایندگانکشورهای اسلامی در چنان مجمعی در مکه دست داده بیگمانمیبایست در کشورهای اسلامی انعکاس دامنهداری داشته باشد و حالآنکه در هیچیک از مطبوعات و کتابهای کشورهای اسلامی آن زمانهرگز از چنین مجمعی سخنی نرفته است. سوم آنکه دستگاه استبداد وجاسوسی عثمانیان در اواخر قرن نوزدهم برگزاری چنین مجمعی رااجازه نمی‌داده، و چهارم آنکه یکی از نویسندگان مصری معاصرکواکبی آن کنگره را موهوم خوانده است و بر این دلایل تاپییرو مامیتوانیم دلیل پنجمی بیفزاییم و آن اینکه بسیاری از عبارتهای امالقریعینا از طبایع الاستبداد گرفته شده است، از آن جمله مطالب صفحات ۲۸و ۲۹ و ۳۸ و ۱۲۹ امالقری بیکم و کاستبا مطالب صفحات ۳۰ و ۳۱ و۳۴ تا ۳۶ و ۱۴۹ «طبایع مطابق است.[۲۰] به هر حال اگر کنگره مکه را یکسره موهوم بشمریم این عیبیبر کواکبی نیست، بلکه بر عکس از نیروی تخیل بدیع او حکایتدارد. ضمنا کواکبی نخستین نویسنده معاصر عرب است که مفهوممؤتمر، یعنی کنگره، را در قاموس سیاسی زبان عرب رواج داده واز هموطنان خود بدینگونه دعوت کرده است تا به شیوه اروپاییانگاهگاه برای شور و تبادل نظر دربارهٔ مسائل مشترک خویش چنینمجامع منظمی برپا کنند.[۲۱] هر یک از نمایندگان کنگره مکه در امالقری[۲۲] مسائل جهاناسلامی یا عرب را از دیدگاهی خاص بررسی کرده، مثلا در مبحث عللناتوانی مسلمانان یکی از نمایندگان فقط از ستیزه‌ها و اختلافهایدرونی مسلمانان سخن گفته،[۲۳] دیگری نادانی فرمانروایان را علتدانسته،[۲۴] سومی بر محرومی مسلمانان از آزادی دریغ خورده[۲۵]وچهارمی ضرورت رهبری درست را یادآور شده است.
ولی همچنانکه گفتیم در پایان بحث، همگی اتفاق می‌کنند کهتمامی این علتها بهروی هم در ناتوانی مسلمانان مؤثر بودهاند.
و اما در باره علل فساد عقاید دینی، کواکبی سخن تازهای بر آنچهسید جمال و عبده گفتهاند نیفزوده است. او نیز رواج تقلید کورکورانه ومتروک شدن اجتهاد و تعقل دینی و ناتوانی از تمیز عناصر اصولی دیناز عناصر غیراصولی و بدعتها و گزافهکاریهای صوفیه را در شمار اینعلل می‌داند؛ ولی با صراحتی بیشتر از سید جمال و عبده می‌گوید: «مسلمانان به نهضتی چون نهضت پروتستان در مسیحیت نیازمندند، تااذهان آنان را از خرافات پاک کند و اسلام را به خلوص اولی خود بازگرداند»[۲۶] او مردانی چون پطر کبیر و ناپلئون و بیسمارک و گاریبالدی رامیستاید تا تاثیر رهبری درست را در اصلاح احوال ملتها آشکارکند.[۲۷] متاسفانه کواکبی با همه دلبستگی و علاقهای که به اتحاد مسلماناناز خود بروز داده است گاه تحتتاثیر رواج ناسیونالیسم عربی آرمانخویش را مخدوش می‌سازد، به نظر وی یکی از علل بدبختیمسلمانن «انتقال قیادت مسلمین به غیر عرب بوده است، یعنیعجمهایی که ظاهر و باطن حالشان نشان از آن دارد که دین را صرفابرای تحکیم قدرت می‌خواهند».[۲۸] گویا تعصب عربی به کواکبی مجال نمی‌دهد دریابد که عامل اینانحطاط، انتقال رهبری به غیر عرب نبوده است، بلکه سبب آن انحرافدر رهبری امت اسلامی است، هنگامی که حکام نالایق عرب وغیرعرب بر سرنوشت مسلمانان مسلط شدند و دین و حکومت راوسیله اغراض و اهداف پستخود ساختند، دنیای اسلام در سراشیبسقوط قرار گرفت.
البته این سخن کواکبی عکسالعملی است در برابر جور و ستم وفساد خلافت عثمانی که وی سختبا آن مخالف بود و همواره لبه تیزحملات خویش را به سوی آن متوجه می‌ساخت.
کواکبی بر وعاظ السلاطین و علمای درباری که توجیه کننده ظلمو فساد حکومتهای جور می‌شوند سخت می‌تازد و از اینکه آناننصوص شرعی را وسیله قدرتطلبی و سلطهگری حکام قرار میدهندو آیه کریمه: «یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولیالامر منکم رابرای همین منظور تبلیغ می‌کنند انتقاد می‌نماید و می‌گوید: اینان گویااین روایت را فراموش کردهاند که: «لاطاعة لمخلوق فی معصیة الخالق وهمچنین این امر صریح خداوند که می‌فرماید: «وشاورهم فی الامر» و «امرهم شوری بینهم.
کواکبی بر عامه اهل سنت که اطاعت فرمانروایان را بدون هیچ قیدو شرطی واجب می‌شمارند، خورده می‌گیرد و دو نص مزبور، که یکیرعیت را از اطاعتی که در آن نافرمانی خدا باشد بازمیدارد و دیگریفرمانروایان را به بهرهگیری از مشورت فرامیخواند، شاهد می‌آورد.
او از نفوذ این روحانیان بیتقوا در دربار خلافت عثمانی بسیارشکوه می‌کند و زیان آنان را برای دین از ضرر شیطان بیشتر می‌داند.[۲۹] او آنان را چاپلوس، منافق، دینفروش و دنیامدار توصیف میکندو عمل ایشان را مایه استکبار و استبداد امیران می‌داند. از اینرو پائینآوردن منزلت علمای منافق، و بالا بردن احترام علمای عامل را نزدعموم، بهترین جهاد در راه خدا می‌شمارد.[۳۰] کواکبی اختلاف عمده پیروان مذاهب را در مسائل اجتهادیبویژه باب معاملات می‌داند، ولی بهنظر او این تفاوت آراء امری طبیعیاست و هرگز نباید موجب تکفیر و تفسیق شود.[۳۱] کواکبی با تصوف، سخت مخالف است، او می‌گوید قواعدتصوف مقتبس از فلسفه فیثاغورث و شاگردانش است که آن را بالاهوتیات انجیل و تورات و عقاید بتپرستان آمیختهاند و لباس اسلامپوشاندهاند.
البته گو آنکه وضعیت متصوفه عثمانی، در زمان وی چندانمطلوب نبوده است ولی گزارشهای توام با حساسیت و بدبینی فقیهان ومتشرعان و متعصبان نیز چهره بدتری از آن ترسیم می‌نموده است.
قضاوت کواکبی نیز ناظر به این واقعیت است و نشان ازشتابزدگی و عدم تعمق و تحقیق دارد. او به مشایخ صوفیه و اهلطریقه‌ها توصیه می‌کند که در تربیت مریدها، به اصولی مراجعه کنند کهبا شرع و حکمتسازگار باشد و فرقه‌های گوناگون را به خدمت امتاسلامی وادارد، مثلا گروهی را به اعاشه و تعلیم ایتام و گروهی دیگر رابه رسیدگی مساکین و در راه مانده‌ها و جماعتی را به یاری دادن فقیرانو بیچارگان و دستهای را به تشویق و تبلیغ احکام دین و امر به معروفو نهی از منکر موظف سازد.[۳۲] کواکبی تعلیم و تربیت مردم را از وظایف جمعیت امالقریمیداند و اصولی را بدینشرح برای آن پیشنهاد می‌کند:
۱ - همگانی کردن خواندن و نوشتن همراه با بکارگیری شیوهایآسان.
۲ - ترغیب مردم به آموزش علوم و فنون، به مدد روشی ساده.
۳ - اصلاح اصول آموزش زبان عربی و علوم دینی و تسهیلتحصیل آن.
۴ - کوشش برای همگانی ساختن اصول آموزش و کتابهایدرسی.[۳۳]به نظر او باید نظام آموزشی تحت نظارت مدیریت واحدی قرارگیرد. حتی حوزه‌های دینی با ضوابط و نظم جدیدی اداره شود، طلابعلوم دینی هم مانند پزشکان و سایر رشته‌های تخصصی موردارزیابیقرار گیرند، یعنی هیئتی رسمی در هر شهر پس از امتحان برای آنانجواز صادر نماید تا افرادی بیصلاحیت نتوانند کرسی تدریس و وعظو ارشاد و افتاء را دراختیار خویش گیرند و فکر و فرهنگ و دین مردمرا آلوده و منحرف سازند.[۳۴] کواکبی آگاهی دانشهای ذیل را برای هر عالم دینی لازم می‌شمرد.
۱ - دانستن زبان عربی و شیوه آموزش آن.
۲ - توانایی بر خواندن و فهمیدن قرآن.
۳ - آگاهی کامل از سنت مدون نبوی.[۳۵] کواکبی صفتی را نیز بر این شرایط می‌افزاید و می‌گوید:
عقل سلیم فطری داشته باشد و ذهنش با منطق و جدل تعلیمی، فلسفه یونانی، الهیات فیثاغورس، مباحث کلام، عقاید حکما، باورهایمعتزله و غرایب صوفیه فاسد نشود.[۳۶] گویا کواکبی غافل از آن است که همین عقل فطری ایجاب میکندکه بشر به کنجکاوی بپردازد تا از معارف پیشینیان و معاصران آگاهشود، و راستی کسی که بر این معارف وقوف نیابد چگونه می‌تواند بهنقاط ضعف و قوت ملل و نحل مختلف پی برد و درستی و نادرستیآنها را بازشناسد و مهمتر آنکه گاه نصوص دینی، خود ناظر بر همیناندیشه‌هاست. اما یک نکته را می‌توان پذیرفت و آن اینکه محصل وعالم دینی نباید با پیشداوری به مطالعه و استنباط معارف و احکاماسلامی بپردازد، یعنی بهسوی نتایجی از پیش تعیین شده سیر نماید وخود را به مهلکه تشریع و بدعت و ضلالت اندازد.
خلاصه، عمده بحثهایی که کواکبی از زبان اعضای کنگره نقلمیکند را می‌توان اینگونه خلاصه کرد:
۱ - کج فهمی و دور افتادن از حقیقت اسلام.
۲ - استبداد رای و پرهیز از مشورت و همفکری.
۳ - نبودن آزادی در همه زمینه‌ها اعم از بیان، آموزش، و مباحثاتعلمی.
۴ - ترک شدن اصل امر به معروف و نهی از منکر درمیان مسلمان.
۵ - سهلانگاری در امر دین بگونهای که جز سخنی از اسلام آنهمبه منظور نیل به مقاصد شخصی، چیزی نمانده است.
۶ - نفوذ روحانی نماها و وعاظ السلاطین، و علمای درباری درجامعه اسلامی.
۷ - تنگنظری در طرح علوم دینی و بیتوجهی به علوم روز.
۸ - روح ناامیدی و یاس در میان مسلمانان.
۹ - نبودن رهبری مدیر و مدبر و مخلص که لایق پیروی باشد.
۱۰ - فقر و تنگدستی، که هرگونه شر و جهل و بد اخلاقی از آنبرمیخیزد.
۱۱ - حکام متکبر و مستبد.
۱۲ - ترک شدن احکام اسلام و تعطیل شدن حدود.
۱۳ - جهل و ناآگاهی درمیان ملتهای مسلمان.
پس از این گزارش سرانجام کواکبی نتیجه کنگره را چنین اعلام می‌دارد:
۱ - مسلمانان در ضعف و عقب ماندگی بسر می‌برند.
۲ - از بین بردن این ضعف، کاری لازم و واجب است.
۳ - ریشه دردهای جامعه اسلامی جهل است.
۴ - دوای این درد، روشنگری افکار بهوسیله آموزش، وبرانگیختن شوق بسوی ترقی است.
۵ - تاسیس گروه‌هایی که این درمان را در جامعه اسلامی به کارگیرند.
۶ - در به کارگیری این درمان، همه آنها که توان کار و کوششدارند، مسؤول هستند، بویژه بزرگان و علمای امت اسلام.
به هر حال، طرح اینگونه مباحث، نشان از وسعت اطلاع، نبوغ، وغیرت دینی طراح آن دارد هر چند که در برخی از موارد گرفتار تعصبفرقهای، تناقض گویی و یا خطا و کاستی شده باشد.

طبایع الاستبداد» یا «سرشتهای خودکامگی

همانگونه که یاد شد اثر دیگر کواکبی کتاب «طبایع الاستبداد و مصارعالاستعباد» است. برخی از نویسندگان بر این باورند که کواکبی اینکتاب را از روی کتاب «ویتور الفیه ری نویسنده و نمایشنامه پردازایتالیایی (۱۸۰۳–۱۷۴۹) اقتباس کرده است. «الفیه ری پس از مطالعهآثار آزاد اندیشان عصر روشنگری فرانسه از جمله روسو، ولتر ومنتسکیو، رسالهای به نام Dellatiranide نگاشت و در آن نفرت خویشرا نسبتبه استبداد آشکار ساخت. این نویسنده ایتالیایی که خود دراواخر قرن هجدهم در فرانسه شاهد انقلاب ضد استبدادی بود، در اینرساله نه فقط استبداد فرمانروایان و کشیشان را محکوم کرد بلکهاستبداد انقلابیان را هم که خود در حکم نفی انقلاب آنها محسوبمیشد درخور اعتراض می‌یافت. او حتی در واکنش به این گونه اعمالدر هنگامه انقلاب فرانسه، به فلورانس بازگشت. با این حال رساله ویامروز بیشتر از لحاظ طرز بیان جالب به نظر می‌آید و در نقد و تحلیلمنشا قدرت و شناخت ریشه‌های واقعی استبداد اهمیت فوقالعادهایندارد، درصورتی که چهار قرن پیش از وی یک متفکر ایتالیایی به ناملینوسالوتاتی رسالهای در باب حاکم مستبد (Detyranno) نوشت (حدود۱۴۰۰ میلادی) که طی آن مساله منشا قدرت را با دقت و صراحتبیشتری مطرح کرده بود و مخصوصا به این نکته تکیه کرده بود کهحکومت عادل و درست نه فقط می‌بایست در عمل قانونی باشد، بللازم استخود آن نیز از یک منشا قانونی که اراده ملت است پدید آمدهباشد.[۳۷] به هر حال کتاب «الفیه ری در روزگار کواکبی پرآوازه بوده استو بههمین جهتشماری از نویسندگان بر آنند که کواکبی بسیاری ازمطالب «طبایع الاستبداد» را از کتاب الفیه ری دربارهٔ استبداد، گرفتهاست و آن را با یادآوریهایی از تاریخ اسلام و آیه‌هایی از قرآن، بهشیوهای درخور ذوق خوانندگان مسلمان و عرب چاشنی زده است.[۳۸] اما برخی، در این باره اشکال کردهاند؛ و گفتهاند که: کواکبی، زبانخارجی نمی‌دانسته است. این اشکال نیز به گونه زیر پاسخ داده شدهاست که: ترجمه ترکی کتاب الفیری، در سال ۱۸۹۸، به وسیله یکی ازترکان جوان، به نام عبدالله جودت، ظاهرا به قصد تبلیغ بر ضد سلطانعبدالحمید، در ژنو منتشر شده و چه بسا نسخهای از آن در حلب یاقاهره، بهدست کواکبی رسیده است.[۳۹] تاپی یرو Tapiero نیز می‌نویسد: کواکبی، زبان فرانسهمیدانست و آنچه دربارهٔ دموکراسی نوشته؛ ترجمهای از کتابهایفرانسوی است، و همانند برخی از بخشهای روح القوانین منتسکیواست.[۴۰] از سوی دیگر، رشید رضا بر آن است: اوصافی که کواکبی از نظاماستبدادی برمیشمارد؛ گزارشی چنان دقیق، از شیوه حکومت عثمانیاست که نمی‌توان آن را فرآورده ذهنی بیگانه دانست.[۴۱] اما به گمان ما، سخن درست همان است که کواکبی، خود بداناقرار دارد. او در مقدمه کتاب خود می‌نویسد:
برخی از مطالب رساله، زاده فکر خود او، و برخی را از سخناندیگران فراگرفته است.[۴۲] حق آن است که کواکبی، به عنوان متفکری اصلاحطلب ومسلمانی بیدارگر، از افکار و اندیشه‌های زمان خویش آگاه بوده؛ و بااستفاده از همه آنها در مسیر فکر اسلامی خویش سود جسته است. وبرخلاف ادعای رشید رضا، نه تنها کواکبی این اثر را منحصرا برای شیوه حکومت عبدالحمید» ننوشته، بلکه گستردگی اندیشه ویمتوجه جهان اسلام بوده، که در این صورت یکی از مصادیق آنمیتواند استبداد حاکم بر عثمانی باشد.
گروهی از نویسندگان ایرانی مجرای مستقیم بهرهگیری فکریمیرزا محمدحسین غروی نائینی را از آثار روشنگران زمان، بویژه در شکلدادن به تئوری استبداد، کتاب طبایع الاستبداد کواکبی می‌دانند. آنها بر اینپندارند که نائینی در بحثخود پیرامون استبداد، نه تنها از بسیاری ازاندیشه‌های کواکبی در طبایع الاستبداد بهره گرفته بلکه حتی عین واژه‌ها و اصطلاحات بکار برده شده در طبایع را در تنبیه الامه و تنزیه المله بکاربرده است. برخی از واژه‌هایی که نائینی بهعنوان مرادف استبداد در کتابخویش می‌آورد، عبارتند از استعباد، اعتساف، تسلط و تحکم؛ واژه‌هایمرادف مستبد نیز عبارتند از حاکم مطلق، حاکم به امر، مالک رقاب و ظالمقهار. مردمی که زیر سلطه چنان حکومت استبدادی بسر می‌برند اسراء، مستصغرین و مستنبتین نامیده شدهاند. همه این واژه‌ها دقیقا و با معانی وشیوه استدلال تقریبا یکسان در کتاب کواکبی آمده است. البته نائینیبحثخود را محدود به چارچوب مطالب کواکبی نمی‌کند، او در تنبیهالامه دارای متدولوژی ویژه خویش است و باورهای خود را که درواقع امر نماینده اندیشه‌های همه علمای مشروطهگر بود بیان می‌کند وبحثهایش محدود به مفهوم استبداد و یا یک نظام استبدادی نیست، بلکه کوشش بسیار بهکار می‌برد که تئوری مشروطه را از دیدگاهشیعیگری نیز بیان و اثبات کند؛ ولی بحث نائینی پیرامون مفهوماستبداد بویژه همسانی نسبی آن بحثبا شیوه استدلال نویسندگانغربی پیرامون ویژگیهای آن واژه پرمعنی سیاسی، همه با استفاده ازکتاب کواکبی شکل گرفته است.[۴۳] شگفت آن است که این کمترین هر دو کتاب یادشده را با دقتمکرر مطالعه و بررسی کرده ولی یک چنین همسانی و مشابهتی میان آندو ملاحظه نکرده است. زیرا بجز اندکی از اصطلاحات رایج درفرهنگ دینی و عربی، و پارهای از نکات که لازمه استدلالهای عقلیاست و معمولا از باب توارد دو اندیشه بر یک موضوع، در گفتارها ونوشتارها بسیار دیده می‌شود، شباهت دیگری میان آن دو دیدهنمیشود و اصولا آهنگ دو کتاب با هم متفاوت است، زیرا که کواکبیدر طبایع به بررسی درد پرداخته و نائینی در تنبیه در صدد درمان برآمدهاست. آری تنها می‌توان پذیرفت که شاید نائینی کتاب طبایع را دیده وبهعنوان یک منبع از آن بهره گرفته باشد.

گزارشی از مطالب کتاب

کواکبی در این اثر که به گفته خود وی در سال ۱۳۱۸ق. پایان یافته، سیاست را بعنوان یک علم مورد مطالعه قرار می‌دهد «علمی بسگسترده که به مباحث دقیق و بسیار تقسیم می‌شود.» او خود اذعان داردکه پیش از وی علمای سیاسی دیگری در این زمینه سخن راندهاند؛ اماحاصل پژوهش و اندیشه خویش را در قالب کتابهای تاریخی، اخلاقی، ادبی و حقوقی ذکر کردهاند و اثر مستقل و ویژهای در اینموضوع از خود بجای نگذاردهاند، مگر کتاب جمهوری و یا کتابهاییکه در سیاست و اخلاق نگارش یافته است مانند کلیله و دمنه ونوشته‌های غوریغوریوس ۱نانی، ۲یونانی و کتابهای سیاسی و مذهبی همچون نهجالبلاغه و کتاب خراج.
او می‌افزاید: در قرون میانه بجز آثار علمای مسلمان اثری در اینباره مشاهده نمی‌شود، تنها دانشمندانی اسلامی مانند: رازی، طوسی، غزالی و علائی دیده می‌شوند که به این کار دستیازیدهاند. آنها اینشیوه را از ایرانیان آموختند و گاه آن را با ادب آمیختند و از روش ادیبانعرب چونان معری و متنبی پیروی کردند. یا آمیخته به تاریخ نمودندمانند ابنبطوطه و ابنخلدون که این طریقه را از مغربیان اقتباسکردند.[۴۴] البته سخن کواکبی ناتمام است و نشانگر آن است که آگاهیکاملی از آثار پیشینیان خویش نداشته است؛ زیرا دستکم درمیاندانشوران مسلمان با دو روش دیگر آثار مستقلی در زمینه علم سیاستنگاشته شده که بسیار مهم و از آنچه که وی در این باره نقل کرده، پرفایدهتر بودهاند:
نخست آثار فقهی سیاسی، یعنی آن دسته از کتابهایی که مسائلسیاسی را با احکام شرعی موافق و آنها را توامان می‌گرداند، مانند:السیاسة الشرعیة تالیف ابن تیمیه، معالم القربه فی احکام الحسبه نوشتهابن اخوة، سلوک الملوک اثر روزبهان خنجی، احکام السلطانیه نوشتهابنفراء و کتاب دیگری با همین نام از ماوردی و...
دسته دیگر آثاری است که فیلسوفان مسلمان آفریدهاند و تحتعنوان حکمت عملی، دانش سیاسی را همچون دیگر علوم عقلی مورد بررسی قرار دادهاند که در این باره آثار فیلسوف بزرگ اسلامیابونصر فارابی از دیگران معروفتر است.
کتابهای آراء اهل المدینة الفاضله و سیاسة المدنیه از بهترین ومهمترین آثار دربارهٔ فلسفه سیاسی است.
کواکبی می‌نویسد: «دانشمندان اروپا در قرون جدید این علم راگسترش دادهاند و کتابهای بسیاری در این زمینه تالیف کردهاند و هرمبحثی را از مبحث دیگر جدا کردهاند مانند: سیاست عمومی، سیاستداخلی، سیاستخارجی، سیاست اداری، سیاست اقتصادی، سیاستحقوقی و... و هر یک از اینها را به بابهای چندگانه و اصول و فروعی بازتقسیم کردهاند.
همزمان با اینان دانشوران مشرق، بویژه ترکها نیز از کوشش بازنایستادند و آثار مستقلی و یا آمیختهای بوجود آوردند مانند احمد جودت پاشا، کمال بیک، سلیمان پاشا و حسن فهمی.
اما در میان عربها، آثار اندکی در این رشته نوشته شده است کهکسی قابل ذکر نمی‌شناسیم مگر این چند تن: رفاعه بک، خیرالدین پاشای تونسی، احمد فارس، سلیم بستانی و مبعوث مدنی.»[۴۵] جای شگفتی است که کواکبی سخنی از آثار سید جمالالدیناسدآبادی و محمد عبده به میان نمی‌آورد با آنکه تقریبا معاصر آندو می‌باشد. دیگر آنکه در همان عصر و حتی کمی پیشتر، نویسندگانو اندیشمندان ایرانی، رساله‌های بسیاری دربارهٔ مباحث سیاسی نگاشته بودند که آثار میرزا ملکم خان و عبدالرحیم طالباف[۴۶] ازآن شمار است.
البته گرچه آثار این دو، ترجمه گونهای است از اندیشه‌هایاندیشوران قرون جدید اروپا که با ادب و فرهنگ ایرانی آمیخته و پرورده شده بود، ولی به هر حال دست کمی از آثار متفکران ترک و عرب که کواکبی به آنها اشاره می‌کند نداشتند.
بگذریم از آثاری که در جنگهای ایران و روس و پس از آن دربرخورد با توطئه‌های سیاستهای خارجی، و کج رفتاریها و ستمگریها و فساد استبداد داخلی، توسط عالمان دینی در این سرزمیننگارش یافته[۴۷]که دربارهٔ سیاست و مملکتداری و اصلاح نظامسیاسی و اجتماعی به اظهارنظر پرداختهاند. ۱کار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده دوره قاجار، ۲ به هر حال کواکبی برای روشن کردن اذهان مسلمانان عرب، اینموضوعات را موردبررسی قرار می‌دهد:
آیا حقیقت درد مشرق و دوای آن چیست؟ او مشکل بزرگ مردممشرق را حاکمیت استبداد می‌داند. از اینرو نخستبه تعریف استبدادمیپردازد و برای آن دو، معنی لغوی و اصطلاحی بیان می‌کند، اومینویسد:
استبداد در لغت آن است که شخص در کاری که شایسته مشورتاستبر رای خویش بسنده کند ولی این واژه وقتی بطور مطلق ذکرشود، استبداد فرمانروایان از آن برداشت می‌گردد، اما در اصطلاحسیاسیون مراد از استبداد؛ تصرف یک فرد و یا یک گروه در حقوق ملتیاستبدون ترس از بازخواست. وی استبداد را فتحکمرانیمیداند مطلق العنان که در امور رعیتبه خواسته خود عمل می‌کند وترسی از حساب و عقاب ندارد.
منشا استبداد از آن روست که فرمانروا مکلف نیست تا تصرفاتخویش را با شریعت، یا با قانون و یا اراده مکلف همساز نماید.[۴۸] کواکبی از آن دسته مصلحانی نیست که به اصلاح ظاهر و صورتنظامهای سیاسی قانع باشد و به لفظ مشروطه و یا جمهوری بسنده کند. می‌دانیم که بسیاری از تجددخواهان سرزمینهای اسلامی به ستایش ازشکل و قالب سیستمهای دموکراسی اروپایی پرداخته بودند، اما اومیگوید: «همانگونه که سلطنت و فرمانروایی فرد مطلق العنانی کهحکومت را مورثی و یا با غلبه بدست آورده، به استبدادی متصفمیگردد، حکمرانی را هم که حکومت او به ظاهر مقیده است و باانتخاب و یا به ارث سلطنتیافته ممکن است دربر گیرد، زیرا تنهاشریک بودن مردم در رای دادن و برگزیدن، دفع استبداد نمی‌کند، و چهبسا که حکمرانی یک گروه، از حکومتیک نفر سختتر و زیانبارترباشد؛ بنابراین سلطنت مشروطه که قوه قانونگذاری را از قوه مجریهجدا می‌کند تا هنگامی که مجریان را در برابر قانونگذاران مسئولنگرداند نمی‌تواند استبداد را از میان بردارد».[۴۹] به همین جهت می‌افزاید: «سلطنت از هر قسمی که باشد ازوصف استبداد بیرون نمی‌رود مگر آنکه تحت مراقبتشدید ومحاسبه بیمسامحه باشد. آنگونه که در صدر اسلام در زمان حکومتعثمان و یا در فرانسه عصر حاضر در برخی موارد عمل کردند؛ و حتیهر حکومت عادلهای اگر از مسئولیت و مؤاخذه نهراسد، جامه استبدادمیپوشد، زیرا قدرت و نادانی ملت او را آرام آرام به این مسیر رهنمونمیسازد».[۵۰] وی معتقد است که زمامداران مغرب زمین در عصر پس ازانقلاب نیز از خوی استبداد برخوردارند ولی آگاهی مردمان آن دیارمانع از بکارگیری دیکتاتوری آنان گردیده است.
کواکبی با بهرهگیری از انسانشناسی اسلام، دریافته است که اگرعوامل بازدارنده درونی مانند ایمان و تقوا و یا عواملی بیرونی چونقانون و نظارت عمومی نباشد، نفس سرکش بشری، ممکن است انسانفرهیخته را نیز وادار به خودسری و ستم گستری کند و لذا «در اموراتمردم به اراده خویش حکومت نماید نه به اراده مردم و با هوای نفسخود حکم کند درمیان ایشان، نه به قانون شریعت، و چون خود، آگاهیدارد که غاصب و متعدی می‌باشد، لاجرم پاشنه پای خویش بر دهانمیلیونها نفوس گذارد که دهان ایشان بسته ماند و سخن گفتن از رویحق یا مطالبه حق نتوانند.»[۵۱] امروز بر کسی که از تاریخ سیاسی و اجتماعی کشورهای اسلامیآگاهی دارد پوشیده نیست، که چه بسیار خیزشها و نهضتهای خونینیکه به سقوط نظامهای کهنه و تاسیس نظامهای نو انجامیده ولی بر اثرعدم آگاهی عمیق مردم، دوباره به استبداد و عنان گسیختگی انجامیدهاست، تجربه انقلابها و خیزشهای مردم الجزایر، مصر، اندونزی نشانمیدهد که چگونه حکومتگرانی فاسد و هوسران میراث خوارگذشتگان شدند.
کواکبی بر آن است که برای پیشگیری از ابتلای به استبداد، مردمباید استبدادناپذیر شوند، یعنی استعداد مبارزه با شر و بدی را در همهشرایط در خود بپرورند.
او می‌گوید: «مستبد می‌خواهد مردم صفت گوسفند و سگ را باهم دارا بوده یعنی همچون گوسفند شیر و فایده دهند و مانند سگاطاعت، فروتنی و تملق نمایند.
اما بر رعیت است که مانند اسب باشد، اگر او را خدمت کنند، خدمت نماید و اگر بزنندش بدخویی آغازد.»[۵۲] استبداد دینی کواکبی می‌گوید: «نویسندگان اروپایی بر این باورند که استبداد سیاسیاز استبداد دینی برمیخیزد و گروهی اندکی از آنان می‌گویند: اگراستبداد دینی مولد استبداد سیاسی نباشد دستکم با هم برادر و همسربوده و به یکدیگر نیازمند می‌باشند و هر کدام دیگری را درخوارگردانیدن مردم یاری می‌رسانند؛ زیرا اولی بر دلها و دومی بر پیکرهاحکومت می‌کند.»[۵۳] کواکبی این را تهمتی بر تورات و انجیل واقعی می‌داند، زیرا بهنظر او آنچه که اربابان کلیسا افزودهاند و یا در قول و عمل نشانمیدهند با حقیقت آموزه‌های موسی و عیسی (ع) تفاوت دارد.
او بویژه قرآن را از این اتهام مبرا می‌داند، اما وی تا حدودی به اینافراد حق می‌دهد که چنین داوری کنند، زیرا قضاوت این افراد نسبتبه کردار و گفتار و واقعیتهای تلخ جامعه مذهبی است نه جوهر دین. مردم، کشیشان و روحانیان و پیروان آئینها را می‌بینند و آنها را ملاک سنجش قرار می‌دهند نه حقیقت دین را.
کواکبی می‌گوید: دو استبداد دینی و سیاسی همکار یکدیگرند ومردم را به جایی می‌کشانند که حاکم ستمکار را همچون خدای معبود، تعظیم و عبادت کنند و همین امر در امتهای پیشین سبب شده بود کهمستبدان متناسب استعداد ذهن و فهم رعیت، ادعای الوهیت نمایند، درنظر وی از میان رفتن یکی از دو استبداد نابودی آن دیگری را درپیدارد.
بنابراین بسیار اتفاق افتاده است که مستبدانی سخن از دینگفتهاند، یا به ترویج افکار و عقایدی به نام دین پرداختهاند زیرا آن رابهترین وسیله برای تحمیل خواسته‌های خود میدانستهاند. کواکبی بهتحریف ادیان الهی از این رهگذر اشاره می‌کند و روشن می‌سازد کهچگونه مسیحیان تعبیر پدر و پسر را که انجیل بهعنوان مجاز نسبتبهخدا و عیسی بکا برده است، حقیقی تلقی کرده و آئین توحیدیعیسوی را به شرک آلوده‌اند.
به عقیده وی، جباران مستبد، ترویج این اندیشه را برای اغراضخویش سودمند میدانستهاند. از نظر او، برخی از مسلمانان نیز باتفاسیر و برداشتهای نادرستی که از مفاهیم اسلامی چون قضا و قدرداشتهاند، از مسیر توحید جدا شدهاند و این اندیشه اصلاحگرانه راوسیله افساد جامعه ساختهاند.[۵۴] در حالی که توحید یا ایمان به یگانگی خداوند، زیربنای عقایدپیروان ادیان آسمانی است. مصلحان دینی بر این باورند که اگر توحیدبه مفهوم درست آن درک و بکار گرفته شود، اصلاح همه امور فرهنگی، اجتماعی و سیاسی را دربر دارد؛ زیرا کلمه لا اله الا الله بهعنوان نخستینشعار توحید، خود روشنگر این معناست؛ بنابراین باور داشتن اینشعار دربردارنده دو مرحله متضاد نفی و اثبات است، نفی پرستش وسلطه و حاکمیت همه خدایان ساختگی (اله‌ها و آلهه‌ها) و در برابرپذیرش ذات یکتای بیهمتا بهعنوان خالق و مالک و حاکم و مدیر ومدبر همه هستی، از روشنترین مفاهیمی است که از این شعار مقدسبدست می‌آید.
نفی و زدودن همه چیزهایی که بر قلب و روح انسان سلطه دارد، بهعنوان بزرگترین موانع رشد و تکامل انسان، زمینهساز ذهنی، فکریو فرهنگی پراهمیتی استبرای پذیرش نظام اعتقادی و اجتماعیای کهدر آن جز کمال و جمال مطلق حاکمیت ندارد.[۵۵]از اینرو کواکبی مانند دیگر اندیشوران اصلاحطلب مسلمان درعصر جدید، به اهمیت عنصر توحید تاکید می‌ورزید، به همین جهتمیگوید: «نبی اکرم علیه افضل الصلوة والسلام، مدت ده سال بامشکلات فراوان مردم را فقط بر توحید دعوت کرد و امتخویش راموحد نامید. خداوند هم یک چهارم قرآن کریم را دربارهٔ توحید نازلفرمود و دین خود را بر کلمه لا اله الا الله بنیان نهاد و این کلمه رابهخاطر حکمتی، بهترین ذکرها شمرد برای اینکه یک مسلمان وقتی درایمان خویش راسخ شد باید همیشه شرک را از فکر خود بزاید.[۵۶] کواکبی معتقد بود که توحید اسلام اگر درست فهمیده شود ومردم مفهوم حقیقی کلمه توحید یعنی لا اله الا الله را درک کنند بهاستوارترین سنگرهای ضداستبدادی دست می‌یابند، زیرا با اینبرداشت هیچکس و هیچ چیز را معبود خویش نمی‌شمارند و در برابرغیر از خدا، هرگز کرنش نمی‌کنند.
از اینرو بر این باور بود که «توحید در هر ملتی منتشر گشتزنجیر اسیری را درهم شکست و از آن زمان، مسلمانان گرفتار اسیریشدند که کفران نعمت مولی و ظلم به نفس و دیگران در ایشان شیوعیافت.[۵۷] کواکبی باور دارد که: «مذهب اسلام نخستبا حکمت و عزم بنایشرک را بهکلی منهدم ساخته و قواعد آزادی سیاسی که میانه قانوندموکراسی و اریستوکراسی است را استوار ساخته و اساس آن را برتوحید نهاده و سلطنتی همچون سلطنتخلفای راشدین بهظهورآورده که تاکنون روزگار مانند آن در میان آدمیان نیاورده است.» شاید این تحلیل از سیستم سیاسی اسلام که مرز میان دموکراسیو اریستوکراسی است، برای نخستین بار توسط کواکبی مطرح شدهباشد.
کواکبی حکومتخلفای راشدین را حتی در تاریخ اسلام بینظیرمیداند مگر حکومت افراد نادری چون عمر بن عبدالعزیز، مهتدیعباسی ونورالدین شهید را که به عدالت و دادوری مشهور بودهاند.
کواکبی علت توفیق خلفای راشدین را فهمیدن قرآن و عمل بهدستورات آن می‌شمارد، و ثمرات آن را، مساوات و همدلی بامستضعفان، اتحاد، شفقت و برادری درمیان مسلمانان، همکاری وهمیاری اجتماعی مؤمنان می‌داند.
آنگاه کواکبی از آموزه‌های قرآن دربارهٔ عدل و مساوات وناسازگاری تعلیمات آن با استبداد، شواهدی بیان می‌کند بویژه آیاتی کهامیران را امر به مشورت کرده است، سپس می‌نویسد:
«پس هویدا گردید که نظام اسلامی براساس اصول دموکراسییعنی همگانی و شورای اریستوکراسی یعنی هیئتبزرگان بنا نهادهشده.[۵۸] کواکبی با این توصیف که اسلام شریعت آسانگیر و ساده است، سخت گیریها و تفسیرهای ناروا از اسلام را، برخاسته از نادانی وستمگری می‌شمارد.
از نگاه او آنچه به نام اسلام در جامعه حضور دارد، قابل پیروی وفهم و عمل نیست و چندان با روح و فطرت بشری ناسازگار است کهکسی جرات تبلیغ آن را ندارد؛ و در واقع، چنین دریافت و برداشتی ازدین، از پویایی و اصلاح جامعه، سترون و فاقد عناصر سازندهای چونامر به معروف و نهی از منکر است.
او می‌نویسد: که برخی از عالمان و روحانیان بیتقوا و دنیادار باتقلید و اقتباس از راهبان و کاردینالهای مسیحی، برای خود امتیاز قائلشدند و گروهی از نادانان و سادهدلان را به ستایش و پرستش خویشواداشتند، اینان برای آنکه به ریاستخویش ادامه دهند، همانند کاهنانکاتولیک که فهم انجیل را در انحصار خود داشتند و یا همانند قسیسانیهود که درب اخذ مسائل از تورات را مسدود ساختند و به کتاب تلمودتمسک نمودند و خرافات را در میان مردم گسترش دادند، بدعتها وپیرایه‌های ناروا بر دین بستند، و آن را زشت روی نمودند. بهنظرکواکبی، اینها جلوی شناخت مردم را گرفتهاند و مانع آشکار شدنجوهر دین و حقیقت قرآن شدهاند بگونهای که معجزات کتاب خداتاکنون بر پیروانش مکتوم مانده است.[۵۹] علوم جدید جاذبه علوم جدید و تفاخر غربیان بعنوان کاشف و مخترع آن و تحقیرکردن مسلمانان از یک سو، و غیرت و تعصب دینی کواکبی از سوییدیگر، سبب شده است که مانند بسیاری از متفکران مسلمان عصرخویش بر این نکته تاکید ورزد که:
«علم در این قرنهای اخیر، حقایق و طبایعی کشف نموده که همهرا به کاشفان و مخترعان اروپایی و آمریکائی نسبت داده، ولی چون درقرآن تدبر شود اکثر آنها با صراحت و یا با اشارت در آن ذکر گردیدهاست[۶۰] از این جهت او پارهای از فرضیات و کشفیات علمی را یادآورمیشود و دستهای از آیات قرآن را برای آنها شاهد می‌آورد.
روشن است که قرآن مجید، متکفل قوانین جزئی علوم نیست، اماافق وسیع را نشان می‌دهد و راه عروج به عالیترین درجات علمی راباز می‌نماید؛ چه راهنمائی به افق وسیع دانش بهتر از آن که به همهعالمیان ندا در داده است «والله خلقکم وما تعملون.
کوته نظران چنان می‌پندارند که مصنوعات امروزی چون ساختهدست انسانی است، مخلوق خدا نیست، ولی قرآن از پیش توجه داده کهآنچه دست صنعت انسانی بهوجود آورد، از دو جهت مخلوق خداست. یکیاز جهت آن که محصول قدرتی است که خداوند در بشر به ودیعهگذاشته، دیگر از آن جهت که آدمی به خواص و آثاری که در موجوداتنهفته بوده است، پی برده و طریقه استفاده از آن را بدست آورده، پسابداع از او نیست و خداوند است که «بدیع السموات والارض می‌باشد.[۶۱] استبداد و علم به عقیده کواکبی، مادامی که رعیت احمق نباشد و در تاریکی جهل وصحرای حیرت گمراه نگردیده، بنده گرفتن و ستم بر او امکان ندارد. وچون علم نور است و خداوند نور را آشکار کننده و پر حرارت ونیرودهنده آفریده، خیر را برملا و شر را رسوا می‌نماید؛ و در نفسهاحرارت و در سرها غیرت ببار می‌آورد.[۶۲] البته مستبد از هر دانشی نمی‌هراسد بلکه از دانشی بیم دارد کهعلم زندگانی بیاموزد مانند: حکمت نظری، فلسفه عقلی، حقوق امم، سیاست مدنی، تاریخ تحلیلی، خطابه ادبی و غیر اینها از علومی کهابرهای جهل بردارد و آفتاب درخشان طالع نماید. مستبد از علمیمیترسد که عقلها را گسترش دهد و مردمان را آگاه سازد و به آنانبفهماند که انسان چیست؟ حقوق او کدام؟ آیا او مغبون است؟ چگونهحقوق خویش را مطالبه نماید و چسان آن را حفظ کند؟
مستبد از ناآگاهی مردم خوشحال می‌شود، زیرا با بهرهگیری ازنادانی و غفلت آنها مالهایشان را به غارت می‌برد، و آنان چون خویشرا دستتنگ و نیازمند می‌بینند، برای ادامه زندگی خود، از او ستایشمیکنند. حاکم مستبد می‌کوشد تا اختلاف درمیان مردمان افکند وایشان را به جان هم اندازد، تا برای تامین امنیت و ایجاد نظم، به تدبیر وسیاست وی افتخار کنند؛ و هنگامی که امیال آنها را بر باد دهد، بگویندچه مرد گشادهدستی هستی! و چون کسی کشته شود و اعتنایی نکند، بگویند چه انسان رحیمی است.
و اگر کسانی با ستم وی بستیزند، توسط همین مردم ناآگاه آنانرا از میان بردارد، انگار که شورشیان ستمگر بودهاند. بالاخرهعوام بهخاطر ترسی که از نادانی ناشی می‌شود با دستخود همدیگررا می‌کشند ولی چون جهل آنان برطرف شود، ترس ایشان از میانبرود و وضع دگرگون شود و مستبد ناگزیر بر خلاف طبع خویشو لیکن امین و رئیسی عادل گردد و از انتقام بهراسد و چون پدریبردبار از دوستی لذت برد.
در این هنگام زندگی پسندیده و گوارا شود، آسایش و آرامش وعزت و سعادت رخ بنماید، و حاکم بیشتر از این وضع لذت ببرد زیرا اودر دوره استبداد بدبختترین مردمان بوده است؛ چنانکه در آن زمان بابغض به وی می‌نگریستند و او به اندازه چشم بههم زدن از آنان ایمننبود. تردیدی نیست که ترس مستبد از کینه رعیت افزونتر است ازهراس رعیت از او، زیرا ترس وی، از روی آگاهی و انتقام به حق است، ولی ترس رعیت از روی زبونی موهومی که برخاسته از نادانی است. ترس او از بهر جان و ترس اینان از بهر نان؛ و هرچند که ظلم وبیاعتدالی مستبد فزونی گیرد، ترسش از مردم بیشتر شود، تا جایی کهاز اطرافیان و خواص خویش بترسد و حتی از خیالات خود وحشتنماید و چه بسا که فرجام کار مستبدان ضعیفالقلب به دیوانگیانجامد.[۶۳] کواکبی می‌گوید: چون بخواهند پیشینه استبداد و آزادی را درملتی بررسی نمایند، لغت آن قوم را موردپژوهش قرار دهند تا ببینندالفاظ تعظیم و تملق در آن بسیار است مانند زبان فارسی یا از این جهتتهی است همچون لغت عربی!
خلاصه آنکه استبداد و علم از اسماء اضداد هستند و هر یک درمقام غلبه بر دیگری می‌باشند.
به همین جهت میان آگاهان و استبدادگران همواره درگیری ومبارزه وجود داشته است.
استبداد و بزرگی کواکبی استبداد را ریشه همه فسادها می‌داند و فرجام آن را بدمیشناساند. او پس از بحث دربارهٔ آثار شوم استبداد و نقش آن در تباهساختن عقل و دین و علم، به این نکته می‌پردازد که «استبداد با بزرگیحقیقی نیز سازگاری ندارد و می‌کوشد تا آن را فاسد ساخته و مجد وعظمت دروغین را به جای آن نهد. مقصود وی از بزرگی، احراز مقامحب و احترام در دلهای مردمان است و البته این خواستهای طبیعی وشریف برای هر انسانی است.[۶۴] زیرا میل به کمال از فطرت آدمی سرچشمه می‌گیرد و هر فردیمیکوشد تا واجد صفات و خصال برجسته باشد و این میل در آدمی آناندازه شدید است که برخی می‌پرسند که حرص بر مجد و عظمتشدیدتر استیا حرص بر زندگانی؟
کواکبی خود حرص بر مجد و بزرگی را بر حرص بر زندگانیترجیح می‌دهد و آن را دارای لذتی روحانی می‌شمارد و آن را نزدیک بهلذت عبادت می‌داند و در نزد حکیمان با لذت علم برابر، و در نزدامیران از لذت مالک شدن زمین و ماه افزون، و در نزد فقیران از لذتتوانگر شدن ناگهانی برتر می‌شمارد.[۶۵] از اینرو نظر ابنخلدون را به نقد می‌کشد؛ زیرا ابنخلدون درمقدمه تاریخ خود، آزمندی در دنیامداری را بر حرص در شرافتمندیو بزرگواری ترجیح می‌دهد و از حضرت امام حسین (ع) و مانند وی، که مرگ شرافتمندانه را از زندگی ذلتبار برتر دانستند انتقاد می‌کند ومینویسد:
«و اما صحابه دیگر، جز حسین، خواه آنان که در حجاز بودند وچه کسانی که در شام و عراق سکونت داشتند و با یزید همراه بودند وچه تابعان ایشان، همه عقیده داشتند که هرچند یزید فاسق است، قیام برضد وی روا نیست، چه درنتیجه چنین قیامی هرج و مرج و خونریزیپدید می‌آید و بههمین سبب از این امر خودداری کردند و از حسینپیروی نکردند و در عین حال به عیبجوئی هم نپرداختند و وی را بهگناهی نسبت ندادند، زیرا حسین مجتهد بود و بلکه پیشوای مجتهدانبود، و نباید به تصور غلط کسانی را که به مخالفتبا حسین برخاسته واز یاری کردن به وی دریغ ورزیدهاند به گناهکاری نسبت دهی، زیرابیشتر ایشان از صحابه بشمار می‌رفتند و با یزید همراه بودند و به قیامکردن برضد وی عقیده نداشتند».[۶۶] و بدینگونه ابنخلدون غیرتدینی، بزرگمنشی و آزادگی امام حسین (ع) را محکوم می‌نماید وبیهمتی و زبونی اشخاص عافیت طلب و دنیاپرست را توجیه می‌کند، البته او کارهای یزید را هم موردتایید قرار نمی‌دهد و دربارهٔ اومینویسد:
«و نیز نباید تصور کرد که یزید هرچند فاسق بوده، ولی چونگروهی از صحابه پیامبر قیام بر ضد وی را جائز نشمردهاند، پس افعالاو هم در نزد ایشان صحیح بوده است، بلکه باید دانست که فقیهانقسمتی از کرده‌های خلیفه فاسق را نافذ می‌شمرند که مشروع باشد ویکی از شرایط جنگیدن با کسانی که بر ضد خلافت قیام میکنندبهعقیده ایشان این است که به فتوای امام عادل باشد و در مسالهای کهموردبحث ما است امام عادلی وجود ندارد و بنابراین جنگیدن حسینبا یزید و هم جنگیدن یزید با حسین هیچکدام جائز نیست.[۶۷] همچنان که نقل شد ابنخلدون یزید را فاسق و عمل وی رامحکوم می‌کند ولی از سویی عمل حسین (ع) و اصحاب او را از رویاجتهاد و موافق با حق می‌شمرد و از طرف دیگر سکوت و مخالفتبرخی از صحابه در برابر آن حضرت را نیز از روی اجتهاد و موجهتلقی می‌کند.
کواکبی در پاسخ این نظر می‌نویسد:
«ائمه اهلبیت علیهم السلام معذور بودند که جانهای خویش بهمهلکه می‌افکندند، چه ایشان همگی آزادگان و نیکوکاران بودند و طبعامرگ با عزت را بر زندگی ریاکارانه و با ذلت ترجیح می‌دادند. همانزندگی زبونی که ابنخلدون گرفتار آن بود - و بزرگیهای آدمیان رادر اقدام بر خطر نسبتبه خطا می‌داد - و این بیان خویش را فراموشکرده که گفتهاند: «مرغان شکاری و وحشیان غیور از بچه آوردن درقفس اسارت ابا دارند، بلکه طبیعتی در ایشان وجود یافته که انتحار رااختیار نمایند، تا از قید ذلت رهایی یابند»[۶۸] کواکبی مجد و عظمت را به انواعی تقسیم می‌کند: یکی «مجدکرم که عبارت است از بخشیدن مال در راه مصلحت عامه، و اینضعیفترین اقسام بزرگی می‌باشد؛ و دیگر «مجد علم و آن عبارتاست از نشر دانشهای سودمند در میان مردم.
سوم: مجد نبالت: است که عبارت از بذل جان در راه یاریرسانیدن به حق و این برترین مرتبه مجد است.
کواکبی برای این گفته خویش، مثالهایی از تاریخ آورده است، ویدر برابر «مجد» «تمجدد» یا بزرگی کاذب را قرار می‌دهد و آن عبارت ازاین است که انسان خود مستبد کوچکی باشد در کنف حمایت مستبدبزرگتری. او بر این باور است که کسانی که دارای چنین خصلت وروحیهاند، افرادی ضعیفالنفس و فرومایهاند که توسط مستبد بزرگتربکار گمارده شدهاند، اینان دشمنان عدل و یاران ستمگرند و به اندکمنصب و مرتبهای فریفته می‌شوند بگونهای که برای خوشامد او به هرجنایتی دست می‌زنند.
و از آنجا که حکومت مستبده، استبداد را در همه فروع حکومتآشکار می‌گرداند، استبداد از مستبد بزرگتر به پاسبانان و از پاسبانان بهفراشان و از آنان به کناسان کوچه و خیابان می‌رسد و هر طبقه از اینان درجلب رضایت طبقه مافوق خود کوشش می‌نماید و از جلب محبتمردمان سرباز می‌زند. زیرا بزرگنمایی در گرو خدمت و رضایتمستبد بزرگتر است نه انجام کارهای نیک و کسب ارزشهای دینی وانسانی.[۶۹] استبداد با مال کواکبی نابرابریهای اجتماعی را از آثار استبداد می‌داند، او به خلافبسیاری از روشنفکران معتقد است تبعیض میان زنان و مردانشهرنشین، که نتیجه حاکمیت استبداد استستمی بزرگ بر مردان بودهاست، زیرا زنان را به گمان حفظ پاکدامنی و یا ظرافت، به کارهای سهلواداشته و کارهای سخت و شجاعت و کرم و فداکاری را از وظایفمردمان بشمار آورده است و درنتیجه حاصل دسترنج ایشان را از رویستمکاری میان زنان قسمت می‌کنند.
دیگر از نمونه‌های این نابرابری و ظلم، صرف کردن ثروتزحمتکشان در میان رجال سیاسی، صاحبان صنایع تجملی، بازرگانان حریص، محتکران و... می‌باشد که بیش از یک درصد جمعیت نیستند. او معتقد است که گر چه مال خوب و سودمند است اما به شرطی خوباست که با عدالتبدست آید و در راه درست مصرف شود.
همچنین کواکبی می‌گوید: اسلام بنیانگذار عدالت اجتماعی استو بیش از دو قرن از ظهور آن نگذشت که در حوزه فرمانروایی مسلمانان بینوایی که به او صدقه دهند یافت نمی‌شد. چه آنکه اسلامحکومت دموکراسی و عادلانهای بنا نهاد که ملتهای متمدن عالم ازجمله اروپائیان در آرزوی آن بسر می‌بردند.
گرفتن زکات از ثروتمندان و تقسیم آن میان نیازمندان، مالکیتعمومی اراضی موات، وضع خراج بر زمینهایی که ملک عامه مسلماناناست؛ همه نشانگر آن است که مقررات اسلام در جهت پیشگیری ازانباشته کردن ثروت وضع شده است، زیرا «جمع آمدن ثروت مفرط دردستیک فرد، تولید استبداد می‌کند».
بنابراین ثروت اندوزی از روی حرص قبیح شمرده شده است وگردآوردن مال تنها به سه شرط جائز می‌باشد.
۱ - به طریق مشروع و حلال باشد؛ ۲ - موجب تنگی معاش دیگران نشود؛ ۳ - از اندازه حاجت تجاوز نکند.
کواکبی در ذیل هر شرط توضیحاتی می‌دهد و مثالهایی می‌آورد. او احتکار ضروریات، مزاحمت صنعتگران و کارگران ضعیف، گرفتناموالی که شارع آن را مباح شمرده به قهر و غلبه، مانند چراگاه‌ها واراضی موات، را با ضوابط اسلامی سازگار نمی‌یابد و برای نمونه بهستمهای انگلیسیها به مردم ایرلند اشاره می‌کند و تصاحب زمینهایایرلند را توسط انگلیسیان، نقض آشکار حقوق انسانها می‌شمارد.
کواکبی آرای برخی از اقتصاددانان دربارهٔ ربا را نقل میکندو اذعان می‌نماید که گرچه آن نظریات از حیث ترقی ثروت درستاست ولی با ارزشهای اخلاقی ناسازگاری دارد، زیرا مایه استواریاستبداد داخلی و خارجی می‌گردد و سبب بهرهکشی از ناتوانان و ظلمبر آنان می‌شود.
او بر این باور است که ثروت برخی از افراد در سلطنت عادلهبسی زیانبار است تا در سلطنت مستبده، زیرا توانگران در سلطنتعادله، امکانات مادی خویش را در فاسد کردن اخلاق مردمان و از میانبردن مساوات و ایجاد استبداد صرف می‌کنند، اما توانگران سلطنتاستبداد، ثروت خویش را در نشان دادن شکوه و جلال و ترسانیدنمردمان و بزرگنمایی و عیش و عشرت بکار می‌گیرند.[۷۰] استبداد و اخلاق کواکبی معتقد است که استبداد خوی و اخلاق مردم را فاسد می‌کند، امیال طبیعی و اخلاق فاضله را تغییر می‌دهد، اراده و اعتماد به نفس رااز افراد سلب می‌کند، عاطفه را می‌کشد، ریا و نفاق و بدگمانی را درجامعه زنده می‌نماید، ترس را غالب می‌گرداند، بگونهای که همه را ازشهادت به حق، افشای معایب، امر به معروف و نهی از منکربازمیدارد.
لذا ملتهای آزاد از قید استبداد، آزادی خطابه و قلم را جاریساخته و فقط تهمت و نسبتهای زشت را استثنا کردهاند.
کواکبی می‌گوید: انبیاء علیهم السلام، برای نجات بشر، این راه وروش را برگزیدند که پیش از هر کار عقلهای مردمان را گشودند تا کسیرا بجز ذات خداوند تعظیم نکنند و جز فرمان او به فرمانی گردنننهند. پس از آن جهد ورزیدند تا عقلها را به مبادی حکمت نورانینمایند و بفهمانند که چگونه اراده و آزادی فکر و عمل را کسب کنند وبا این معنی قلعه‌های استبداد را ویران ساخته و سرچشمه فساد را مسدود نمودند.
حکمای سیاسی قدیم در پیمودن این راه از انبیاء علیهم السلامپیروی کردند، اما برخی از متاخرین غربی، ملت را از چهارچوبه دینبیرون بردند و او را به وادی تربیت طبیعی کشاندند به این گمان کهنظمپذیری برای بشر امری فطری است.
اینان دین و استبداد را با هم مساوی پنداشتند؛ در حالی که اینگونهنیستبویژه دربارهٔ اسلام، که علم را آزاد و عمومی ساخت، و به همهجا صادر کرد چنانکه از طریق اعراب مسلمان به اروپا منتقل گردید وآنان را به شاهراه ترقی هدایت کرد.
کواکبی روحیات شرقیان و غربیان را از هم متمایز می‌داند؛ اروپائیان را مردمی مادی، انتقامجو، خودخواه، حریص، در معاملهسختگیر، و بیبهره از آموزه‌های مسیحیتشرقی، اما اهل مشرق رااهل ادب، رافت قلب، برخوردار از سلطنت عشق، پایبند به وجدان ورحمت، متصف به سهلگیری و قناعت معرفی می‌کند.
کواکبی معتقد استشرقیان نیز می‌بایست آیندهنگری و قاطعیترا پیشه خود سازند.[۷۱] استبداد و تربیت کواکبی پس از بحث دربارهٔ استبداد و اخلاق، نقش استبداد در تربیتانسانها را بررسی می‌کند. او نخستبه تحلیل استعداد انسان در اینزمینه می‌پردازد و می‌گوید: خداوند استعداد صلاح و فساد در وجودآدمی آفریده است و او به حسب نوع تربیت می‌تواند برتر از فرشتگانو یا پستتر از شیاطین شود؛ ولی در آغاز، تربیت پدر و مادر سبببکارگیری استعداد وی در راه صلاح و فساد می‌گردد، پس از آن، مربیانو آموزه‌های دینی است که در تربیت آدمی نقشی مهم را بهعهده دارد. البته نقش همسر را نیز نمی‌توان فراموش کرد و سرانجام محیط و نظاماجتماعی و سیاسی است که جسم و روح او را تحتتاثیر قرار می‌دهد.
او بر این عقیده است که سلطنتهای منظم، تربیت مردم را قبل ازولادت آنها درنظر دارند، بدین طریق که قوانین ازدواج را نیک وضعمیکنند و پس از تولد با استخدام قابله‌ها و آبلهکوبان و پزشکان از آنهامراقبت می‌نمایند، پرورشگاه برای کودکان سرراهی تاسیس می‌کنند، ومکتب و مدرسه به جهت آموزش دایر می‌سازند، و درپی آنتماشاخانه‌ها، انجمنها، کتابخانه‌ها و موزه‌ها، برپای می‌دارند ومقررات حفظ آداب و حقوق وضع می‌نمایند و سنتهای قومی واحساسات ملی را تقویت می‌سازند.
اما حکومتهای استبدادی نه تنها که هیچگونه مراقبتی در تربیت ورشد انسان نمی‌نمایند بلکه همواره در فساد جسم و روح او می‌کوشند.
استبداد، هم اخلاق را فاسد می‌کند و هم دین را، اخلاص را ازبندگان و خلوص را از مذهب می‌ستاند؛ نه نمازهایشان آنها را از منکربازدارد و نه روزه‌هایشان از بند هوای نفس برهاند. آنطور که حکمت وسر عبادات فهمیده گردد بکار گرفته نشود؛ و همچنین برخیآموزه‌های مذهبی را از محتوای حقیقی تهی و دستآویزی برایتسلیت و آرامش و بیتفاوتی مسلمانان قرار دهد.
کواکبی به نمونهای از احادیث که مورد سوءاستفاده برخی ازمسلمانها قرار گرفته اشاره می‌کند و با ذکر احادیث دیگری، کجفهمیهای آنان را می‌شناساند.
کواکبی می‌گوید: افرادی که در نظام استبدادی بسر می‌برند، تحتتاثیر روحیات حکام و خواسته‌های آنان، به لذتهای زود گذر مادی همچون پر کردن شکم و تهی کردن شهوت بسنده می‌کنند و ازلذتهای روحانی مانند: لذت دانش آموزی، بخشش مال، رفع حاجتهایمؤمنان، تسخیر قلوب مردمان، باز می‌مانند.
کواکبی، به شکلگیری شخصیت انسانها در حکومتهایاستبدادی اشاره می‌کند و کیفیت رشد و تربیت آنها را در این جوامع مورد بررسی قرار می‌دهد.
در نگاه او، انسان اسیر استبداد، ناگزیر: ترسو، ظالم، حسود وبخیل بار می‌آید، در برابر قدرت مافوق خود، متواضع و چاپلوس وریاکار، درمقابل زیردستخود، سختگیر و ستمکار و نسبتبههمردیف خویش حسود و مکار می‌گردد.[۷۲] رهایی از استبداد کواکبی رهایی از استبداد را در گرو آگاهی مردم از حقوق اساسی ودانش سیاسی می‌داند. همچنین آشنایی با حقوق متقابل مردم وحکومت، مساوات، عدالت، آزادی، شیوه سلطنت و اداره مملکت، وظایف دولت، حفظ امنیت عموم و قدرت قانون، چگونگی عدالت درقضاوت، نگاهبانی از دین و نژاد و لغت، عادات و آداب و سنن ملی ازروی حکمت، تقسیم کار و برقراری مالیات، شکل وضع قوانین وتفکیک قوای مملکت، گسترش علوم و معارف، زراعت و صنعت وتجارت، عمران و آبادی مملکت را ضروری می‌شمارد.
کواکبی این مباحث را بگونهای پرسشی مطرح می‌سازد وبگونهای تلویحی گاه بدان پاسخ می‌گوید، اما در برخی از موضوعات جوابی روشن ارائه نمی‌کند. از جمله با آنکه معتقد استبه آمیختگیدین و سیاست، ولی در پایان گویا تحتتاثیر واقعیتهای موجود، موضعی دیگر اختیار می‌کند و از این که حکومت در امور دینی دخالتکند واهمه دارد. او حفظ دین را وظیفه سلطنت می‌شمارد، اما دخالتسلطنت را در امر دین به صواب نمی‌بیند زیرا که می‌ترسد با نام مذهببه زجر و قهر متوسل شوند و حرمت دین دریده شود.
البته این سخن کواکبی بازتاب فساد و استبداد خلافت عثمانیبوده که دین وشریعت را پوششی برای ستم به ملت و غارت آنانمیساخته است.
لذا مجددا به مبحث تفریق در میان قدرتهای سیاسی و دینی وآموزشی می‌پردازد و می‌نویسد: «آیا جمع کردن درمیان دو اقتدار یا سهاقتدار در یک نفر روا باشد؟ یا باید هر وظیفهای از سیاست و دین وتعلیم، مخصوص به یک نفر باشد؟ تا بهخوبی بدان قیام نماید؟ و نبایدهر سه در یک نفر جمع آید، مبادا اقتدارش قوت گیرد».[۷۳] دیگر آنکه از میان بردن استبداد و اصلاح حکومت را باید ازدستگاه انتظار داشته باشند یا از خردمندان و بزرگان ملت. بهعقیده اوملت تا امور ذیل را درنیابند مستحق آزادی نیستند:
اول - ملتی که تمامی آنها یا اکثر ایشان دردهای استبداد را احساسنکنند مستحق آزادی نیند.
دوم - در برابر استبداد به سختی مقاومت نکنند بلکه با آن باملایمت و بهتدریج مبارزه نمایند.
سوم - واجب است پیش از مقاومت استبداد، تامل نمایند تااستبداد را بر چه چیز بدل کنند که امور مختل نشود.
کواکبی، در جایی دیگر نیز بر این نکته تاکید ورزیده است، و البتهاین آیندهنگری و دغدغه او نسبتبه نظام جایگزین، وجه امتیاز وی ازسایر مصلحان مسلمان است.
کواکبی عوامل و زمینه‌های شورش مردم علیه استبداد را نیز بعداز وقوع این امور می‌داند:
- پس از یک واقعه خونین که در پی انتقامجویی مستبد از مظلومیبه وقوع پیوسته باشد.
- پس از پایان یافتن جنگی که مستبد در آن شکستخورده ولینتواند ننگ شکست را به خیانتسرکردگان مملکت نسبت دهد.
- پس از آن که مستبد اهانتی به دین نماید و بویژه آن که این اهانتبا استهزاء او همراه باشد.
- در هنگامی که مردم در تنگنای اقتصادی قرار گیرند و زندگی برعموم آنها سخت گردد.
- در هنگامی که قحطی و گرسنگی پیش آید و مردم، مستبد راهمراه و همدرد خویش نبینند.
- پس از جریحهدار کردن احساسات و عواطف مردم مانند آن کهمتعرض ناموس آنها شود و یا در ممالک شرق حرمت جنازهای بشکندو یا در ممالک غرب قانونشکنی کند.
- بعد از دوستی و نزدیکی با فردی بدنام که مردم او را دشمنشرف خویش دانند.[۷۴] البته کواکبی در کنار موضوعات و مطالب یادشده، آگاهیهایبسیار دیگری از اندیشه‌های روزگار خویش بهدست می‌دهد، که برایهمه پژوهشگران تاریخ و سیاست، بس مغتنم و پرفایده می‌باشد. بویژههوش سرشار مؤلف سبب گردیده که نکات ریز و ظریف و ابتکاری فراوانیدستگیر خواننده شود. چنانکه نقطهضعفی را در «نهضتهای مشرقزمین نشانه رفته که تا آن روزگار پیشینه نداشته است او می‌گوید:
«شرقی در باب ستمکار مستبد، خویش اهتمام ورزد؛ ولی چوناو برطرف شود، فکر ننماید تا کدام کس جانشین او شود».

انگیزه احیای این کتاب

بیتردید اندیشه سیاسی در اسلام معاصر، دستآورد جهاد علمی وعملی اندیشوران مسلمان در طول دو قرن اخیر است، این میراثگرانسنگ که بخش عظیمی از آن هنوز هم بگونه آثاری مخطوط درکنج کتابخانه‌ها دور از دسترس پژوهشگران قرار دارد، پشتوانهایوزین و متین برای عصرها و نسلهای پسین می‌باشد.
بههمین جهت در سالهای نخست پیروزی انقلاب اسلامی ایران، ضرورت احیای آثار یادشده، مورد اتفاق تنی چند از دوستان فرهیختهقرار گرفت و درپی آن، تصحیح ترجمه کتاب «طبایع الاستبداد ومصارع الاستعباد» که مهمترین اثر مستقل در این زمینه استبهعنوانگام نخستبه اینجانب پیشنهاد گردید.
لازم به یادآوری است که کتاب طبایع الاستبداد، اندکی پس ازمرگ مؤلف، توسط عبدالحسین میرزای قاجار به فارسی ترجمه و درسال ۱۳۲۵ ه. ق در تهران منتشر گردیده بود. پس از دسترسی بر نسخهکاملی از ترجمه یادشده در بخش کتابهای نادر کتابخانه مرکزیدانشگاه تهران تحتشماره ۶۶۸۴ ; حقیر بیدرنگ در صدد تصحیح وانتشارش برآمد. گرچه ترجمه مزبور کمی دشوار و دیریاب بود، اما باتوجه به قدمت و فخامت آن، احیا و انتشارش کاری بایسته بهنظر آمد. البته دقت و صحت ترجمه را بسیاری از آگاهان ستودهاند، زیرا کهمترجم آن عبدالحسین میرزا، پسر طهماسب میرزا مؤید الدوله پسرمحمدعلی میرزای دولتشاه است که از تحصیل کرده‌های جدید و درنویسندگی بسیار زبردست، و در ترجمه متبحر بوده؛ آنگونه که آثارگوناگونی از زبان فرانسوی و عربی به فارسی برگردانده و درسالخوردگی در کالج آمریکایی تهران زبان فارسی و عربی تدریسمیکرده است.
ولی این ترجمه نیکو که به خط خوش خطاط مشهور، مرتضیحسینی برغانی کتابتشده، علیرغم زیبایی، عاری از پارهای اشکالات نبود؛ از انشای پر تکلف عصر مترجم که بگذریم، سهویاتخطاط، اغلاط املایی، رسمالخط قدیمی، وجود جملات مبهم و مخلمعنا، فقدان علائم سجاوندی، اثر مزبور را از نظرها انداخته بود.
مهمتر از اینها، زمان و مکان تالیف و مشرب فکری مؤلف، درپارهای از موارد شرح و نقدی مختصر را اقتضا می‌نمود.
از اینرو حقیر کوشید تا با بضاعت مزجاة این کتاب ارجمند رابدانگونه که روا می‌داند بیاراید و در دسترس اندیشوران محترم قراردهد تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
خدای را سپاس می‌گویم که یکبار دیگر توفیق عطا کرد تا با دقتو تامل بر کتاب پر ارج «طبایع الاستبداد» نظر افکنم و با زدودنخطاهای چاپهای پیشین و افزودن مطالب نوین در پیشگفتار وپانوشتها، این اثر را بگونهای بدیع، دراختیار خوانندگان محترم قراردهم.
در اینجا شایسته می‌دانم که از مدیر محترم انتشارات دفترتبلیغات اسلامی جناب حجة الاسلام سید محمدکاظم شمس که زمینهاین توفیق را فراهم کردند صمیمانه تشکر نمایم.
محمدجواد صاحبی.

استبداد با دین

قسمت اول

در مقدمه کتاب، در ضمن تعریف، فیالجمله مراد از استبداد را واضحساختیم - و لیکن معرفت «طبیعت استبداد» بطور اجمال انجام نیابد، جز آن که در مبحثها ئی که اشاره نمودیم، استیفای کلام نمائیم؛ و ازآنجمله، مبحث تاثیر استبداد بر دین است و خود چنان اختیار نمودمکه در این موضوع بطور اختصار و انتخاب بر اسلوبی مانند خطابه بهسخن رانم، پس گویم:
رای بسیاری از محررین سیاسی فرنگ، اتفاق نموده: که استبدادسیاسی از استبداد دینی تولید شود؛ و گروهی اندک از ایشان گویند: اگردرمیانه هم تولیدی نباشد، پس بدون شبهه این دو برادران یا همسرانتوانا می‌باشند که به یکدیگر حاجت دارند تا هر کدام دیگری را در ذلیلساختن انسان، معاونت نمایند؛ و شباهت نیز درمیان ظاهر است، چهیکی از این دو در عالم دلها، حکومت دارد و این دیگری در عالم جسم، تحکم نماید؛ و هر دو فرقه در حکم خویش راه صواب پیمودهاند، نظربه حکایتهای پیشینیان و قسم تاریخی از تورات و رساله‌ها که بر انجیلاضافه نمودهاند. اما بطور اطلاق در حق قسم تعلیمی از این تورات ورساله‌های مضافه بر انجیل خطا کردهاند؛ همچنانکه در این نظرخویش، بر خطا رفتهاند که گفتهاند: قرآن به استبداد بیامده و استبدادسیاسی را تایید نموده یا بدان تایید یافته؛ و شاید اگر گویند ما دقایققرآن را دریافتن نتوانیم که مطالب آن در طی اشارات و بلاغت آن بر مامخفی است معذور باشند جز آن که ما نتیجه خویش، بر مقدماتی کهامروزه مسلمانان را بر آن مشاهده همی کنیم بنا نهیم، چه همی بینیم کهمستبدین ایشان، به دین استعانت جویند.
سخن این محررین آن استکه: تعلیمات مذهبی و از آن جمله کتب آسمانی، آدمیان را به ترس ازقوه عظیم هولناکی همی خواند که کنه آن را عقلها درک ننماید. انسان رادر زندگی، بهتمام مصیبتها و بعد از مردن به عذابی طولانی یا همیشگیتهدید همی کند؛ تهدیدی که بندها از آن بلرزد و قوا سستی گیرد وعقلها مدهوش گردد و تسلیم خیالات و اوهام شود؛ و از آن پس اینتعلیمات، درها از بهر نجات از آن ترسها برگشاید. اما بر آن درها، دربانان از جنس آدمیان باشد که مراد از آنها: علما و مشایخ و قسیسانمیباشد و حقالعبور آن تعظیم همیشگی استبه قلب و قالب؛ یعنیدادن جزیه احترام با ذلت اعتراف، یا قیمت آمرزش، یا ضمانت روزیاین دربانان از بیتالمال، همان در بانان که بعضی از ایشان حتی ارواحرا ازملاقات پروردگار خویش مانع شوند تا از ایشان اجرت عبور بهقبور و فدیه خلاصی از اعراف باز ستانند.
و گویند: مستبدین سیاسی، نیز استبداد خویش را، بر اساسی ازاین قبیل بنیان نهند، چه ایشان نیز مردمان را به برتری شخصی و مکبرحسی بترسانند و با قهر و قوت و گرفتن اموال، زبون سازند، تا ایشان رازیردستخویش و کارگر خود نمایند. گویی آن بیچارگان در زمرهستوران، خلقتشدهاند و نصیب ایشان از زندگی، فقط محفوظ بودننوع ایشان است.
و چنان بینند که این شباهت در بنا و نتیجه دو استبداد دینی وسیاسی، آنها را در مملکت فرانسه به جز شهر پاریس در کار مشترک قرار داده، گویی دو دست می‌باشند که کمک یکدیگر نمایند. اما در مثلمملکت روسیه به یکدیگر پیچیده کارفرمایند. همچون قلم و کاغذ درهنگام نوشتن سجل بدبختی مردمان؛ و چنان تقریر نمایند: که اینمشاکلت در میان این دو قوه، عوامالناس را که سواد اعظم هستند به کجاکشانده که خدای معبود را با ستمکار خویش مشتبه سازند و در تنگنایذهن خود، ایشان را با هم بیامیزند. چه از حیثیت استحقاق تعظیم وبرتری از بازپرس و مؤآخذه به یکدیگر شباهت دارند و بنابر این ازبرای خودشان حقی در مراقبت مستبد ندانند.
به عباره اخری مردمان عوام، معبود خود را با ستمکار خودشان، در بسیاری از حالات و نامها و صفات مشترک بینند، که ایشان هم اویندو مردمان را نرسد که مثلا میانه فعال مطلق و فرمانروا، یا میانهخداوندی که از کارش نپرسند با پادشاه غیرمسؤول، و میان منعمحقیقی با ولی النعم، و میان جل شانه با جلیلالشان، فرق گذارند و ازاین جهت جباران را همچون خدای جبار تعظیم نمایند؛ و همین حالبود که در امتهای قدیم بیتربیت، کار را آسان ساخت، تا بعضی ازمستبدین بر حسب استعداد اذهان رعیت، به مراتب مختلفه دعویالوهیت نمودند، حتی آن که گفته شده است: هیچ مستبد سیاسی نباشدجز این که از بهر خویش صفت قدسی اخذ نماید تا با خداوند شریکشود یا او را مقامی دهد که با خدای متعال صاحب علاقه باشد و لااقلاجزاء و اصحابی از اهل دین نگاه دارد که او را در ظلم بر مردمان بنامخداوند یاری کنند.
و تعلیل نمایند: که قیام نمودن بعضی مستبدین در تایید انتشاردین درمیان رعایای خودشان از قبیل: اولاد داود و قسطنطین یا فلیپدویم اسپانی، یا هانری هشتم انگلیسی تا این که مجلس انگیزسیونتشکیل داد؛ و همچون حاکم فاطمی یا سلاطین عجم که غلاة صوفیه رانصرت می‌نمودند و تکیه‌ها بنا می‌نهادند. تمام اینها نبود مگر به قصداین که به توسط دین یا اهل دین، بر ظلمبه بیچارگان استعانت جویند.
و حکم نمایند که: در میان دو استبداد سیاسی و دینی مقارنه بدونانفکاک می‌باشد که هر زمان یکی از این دو در ملتی موجود شود آندیگری را نیز بهنزد خود کشاند، یا چون یکی زایل گردد رفیقش نیززوال پذیرد و اگر ضعیف شود یعنی به صلاح آید آن یک نیز به صلاحگراید؛ و شاهدهای این مطلب بسیار استبه قسمی که هیچ زمان ومکانی از آن خالی نیست و تمامی آنها برهان استبر این که دین راتاثیر، قویتر از سیاست است؛ و در این خصوص به سکسون مثلزنند؛ چه مذهب پرتستان را در اصلاح سیاسی، تاثیر بیش از آزادیسیاسی در نزد کاتولیک بود.
و حاصل کلام آن که تمام مدققین سیاسی را رای بر آن است کهسیاستبا دین دوش با دوش راه سپرند و اعتبار نمایند که اصلاح دیناز بهر اصلاح سیاسی سهلترین اسباب و نزدیکترین راه باشد.
و گویند: اولین کس که این مسلک را آسان نمود، حکمای یونانبودند که با پادشاهان مستبد خویش حیله ورزیدند تا ایشان را واداشتندکه در سیاست، قبول اشتراک نمایند؛ بدینطریق که عقیده اشتراک درالوهیت را که از آشوریان اخذ کرده بودند، زنده کردند و آن را باافسانه‌های مصریان بیامیختند؛ بدینصورت که عدالت را به خدایی وجنگ را به خدایی و دریا را به خدایی و باران را به خدایی مخصوصداشتند،[۷۵] و همچنین تقسیمات دیگر. بعد از آن از بهر خدای خدایانحق نظارت و حکومت قرار دادند، که چون اختلاف درمیان ایشان واقعشود رای او رجحان داشته باشد.
و پس از آن که این عقیده را با لباس سحر بیان در ذهن مردمانبرقرار داشتند، بر حکما آسان گردید که مردمان را وادارند تا از جبارانخویش مطالبه نمایند که از مقام انفراد و یکتایی فروتر آیند وادارهامورات زمین نیز همچون اداره آسمان باشد و پادشاهان ایشان، با اکراهبدین حکم تن دردادند؛ و همین وسیله عظمی بود که بالاخره یونانیانبهواسطه آن توانستند در «آتنه و «اسبارطه جمهوریه‌ها بر پای دارند ورومان نیز چنان کردند؛ و این قاعده از قدیم مثال تقسیم اداره درسلطنتهای امپراطوری و جمهوری تا این عهد می‌باشد.
جز آن که این وسیله، یعنی «شریک قرار دادن علاوه بر این کهبالذات باطل استبالاخره نتیجهای از آن به ظهور رسید، که بسی زیانداشت، و آن این بود: که از بهر شعبدهبازان از سایر طبقات دری وسیعبگشود تا هر یک مدعی چیزی از خصایص الوهیت گردند؛ همچونصفات قدسیه و تصرفات روحیه؛ چه پیش از آن جز تنی چند ازجباران، یارای اقدام بر آن نداشتند؛ و چون این مفسده با طبایع بنیآدمملایم بود، از وجوه بسیاری که این بحث محل ذکر آن نیست، لاجرمانتشار یافته عمومیت گرفت و لشکری جرار بیاراست که مستبدین راخدمت همی کند.
بعد از آن، تورات با نشاط و نظام بیامد و عقیده شریک قرار دادنرا از میان برگرفته و در طوایف بنیاسرائیل نام خدایان را بهفرشتگان بدل ساخت؛ ولی بعضی سلاطین بنی اسرائیل به توحیدرضا نداده و آن را فاسد نمودند. از آن پس انجیل، به آرامی وبردباری فرود آمده او نیز قانون توحید را تایید کرد؛ ولیکن دعاتاولی آن نتوانستند ملتهای بیتربیت را که قبل از ملتهای متمدنقبول نصرانیت کرده بودند، بفهمانند که «پدری و پسری درکلمات حضرت مسیح دو صفت مجازی می‌باشند و تعبیر از آنهابه معنایی شود که عقلش قبول ننماید مگر از روی تعبد و تسلیم- همچون مساله قدر در آئین اسلام - بلکه آن را به معنی زادن حقیقیفرا گرفتند؛ چه ایشان همین عقیده را در خصوص بعضی جبارانبیاموخته بودند که ایشان فرزندان خدایند و لاجرم بر آنها گرانآمد که در عیسی علیه السلام صفتی پستتر از مقام و مرتبهآن پادشاهان قائل گردند.
بعد از آن طولی نکشید که آئین نصرانیتجامهای جز جامه خویش در پوشید، همچنانکه حال سایر آئینهایپیش از آن بود. پس با رساله‌های پولس و امثال او وسعتیافتهاجزای کلیسا را همی بزرگ شمردند تا به درجهای که معتقد به نیابت و عصمت ایشان گردیدند؛ و در ایشان قوه قرار دادن شریعتقائل شدند. همان عقیده‌ها که در آخر، پروتستانیان اکثر آنها رامنکر شدند، چه پروتستان: طایفهای باشند که در احکام، به اصلانجیل رجوع نمایند.[۷۶] و از آن پس، مذهب اسلام با حکمت و عزمدرآمد و بنای شرک را به کلی منهدم ساخته و قواعد آزادی سیاسیکه میانه قانون «دیموقراطی و «ارسطوقراطی بود استوار بداشتو اساس آن بر توحید نهاده، سلطنتی همچون لطنتخلفایراشدین به ظهور اندر آورد که روزگار مانند آن درمیان آدمیاننیاورد.
حتی خود مسلمانان نیز بعد از عصر ایشان بدیشان نرسیدند ومثل ایشان نیامد مگر بعضی نادر، همچون عمر بن عبدالعزیز[۷۷] ومهتدی عباسی[۷۸] و نورالدین شهید[۷۹]چه خلفای راشدین معنی قرآن را فهمیده بدان عمل نمودند و او را پیشوای خویش قرار داده سلطنتیبرپای داشتند که حکم به مساوات می‌نمود حتی در میان خود ایشانبا درویشان امت که در شیرین و تلخ زندگی با هم انباز باشند؛ و نیزدرمیان مسلمانان، شفقتبرادری، در رابطه هیئت اجتماعی و حالاتمعیشت، اشتراکی[۸۰] احداث نمودند که در میان برادران و خواهرانیک پدر و مادر کمتر یافتشود.
و اینک قرآن کریم است که مشحون استبه تعلیمات میرانیدناستبداد و زنده داشتن عدل و مساوات، حتی در قصه‌های قرآنی، ازآنجمله قول بلقیس ملکه سبا می‌باشد که از عرب «تبع بود بزرگان قومخود را مخاطب ساخته گوید:

قسمت دوم

یا ایها الملا افتونی فی امری ما کنت قاطعة امرا حتی تشهدون قالوا نحناولواقوة واولواباس شدید والامر الیک فانظری ماذا تامرین[۸۱]یعنی: ای گروهبزرگان! فتوی دهید مرا در کار من، نبودهام من فیصل دهنده امری را تاحاضر می‌شدید. یعنی هرگز بیمشورت شما کاری را نکردم. درجواب، گفتند: ما صاحبان قوه و صاحبان شجاعت و لشکر سختهستیم، نه از ابنای مشاورت؛ و این امر واگذار شده استبه تو، پستامل کن و ببین هرچه می‌فرمایی از مقاتله و مصالحه. قالت ان الملوک اذادخلوا قریة افسدوها وجعلوا اعزة اهلها اذلة وکذلک یفعلون[۸۲] گفتبلقیسبهدرستیکه پادشاهان چون درآیند به دهی یا شهری، خراب و تباهنمایند او را و بگردانند عزیزان اهل او را ذلیل و خوار و همچنین بجایمیآورند.
همانا از این قصه معلوم می‌شود که پادشاهان چسان با ملاءیعنی بزرگان قوم، باید مشورت نمایند و نیز باید هیچ امری جزبرای ایشان قطع نکنند و قوت و نیرو باید در دست رعیتمحفوظ باشد و پادشاهان به اجرای کار مخصوص باشند و ایشانرا احترام نموده و امور را بدیشان نسبت دهند و نیز حال سلاطینمستبد را معلوم داشته اظهار نماید که ایشان سزاوار مؤآخذه و قبیحشمردن می‌باشند.
و نیز از این مقوله است آنچه در قصه موسی و فرعونوارد گردیده، چنانچه فرماید: قال الملا من قوم فرعون ان هذا لساحرعلیم یرید ان یخرجکم من ارضکم فما ذا تامرون[۸۳] گفتند: بندگانی از گروهفرعون آن که: این موسی جادوگری است دانا، می‌خواهد آن که بیرونکند شما را از زمین و ملک شما، پس شما چه امر می‌نمایید و تدبیراین چیست؟
یعنی بزرگان مملکت، بعضی با بعضی دیگر گفتند: رای شما دراین باب چیست؟ ایشان فرعون را مخاطب ساخته، رایی که بر آن اتفاقنموده بودند، اظهار داشته گفتند: ارجه واخاه وارسل فی المدائن حاشرینیاتوک بکل ساحر علیم[۸۴] تاخیر نما امر او را و برادر او را و بفرست درشهرهای متعلق به مصر گروهی را تا بیارند تو را هر ساحر دانائی.
بعد از آن مذاکرات ایشان را وصف نموده فرماید: فتنازعوا امرهم (ای رایهم) بینهم واسروا النجوی[۸۵] یعنی مذاکره علنی ایشان منتهی به نزاعگردید و لاجرم مذاکره سری جاری ساختند، بر طبق آنچه تاکنون درمجالس شورای عمومی جاری شود. بنابر مدلول این آیات شریفه، مجالی از بهر آن نباشد که اسلام را به استبداد نسبت دهند، چه این آیتهاقول خدای تعالی را تفسیر نمایند، تا مراد از این آیه شریفه چیست کهفرموده وامرهم شوری بینهم[۸۶] (یعنی شانهم) و مؤید این معنی است قولهتعالی: وما امر فرعون برشید[۸۷](یعنی ما شان فرعون) و حدیث امیری منالملائکة جبریل یعنی مشاوری.
پس هویدا گردید که آئین اسلام را اساس، بر اصول اداره دیموقراطی[۸۸]یعنی عمومی و شورای «ارسطوقراطی[۸۹] یعنیشورای بزرگان می‌باشد[۹۰] و عصر رسول خدای صلی الله علیه وآلهوسلم با عهد خلفای راشدین بر این اصول، تمامتر و کاملتر صور آنبگذشت. بخصوص که در مذهب اسلام مطلقا نفوذ دینی نباشد، جز درمسائل اقامه دین، همان دین آزاد سهل و ساده، که سختیها و غلها رابرگرفت و امتیاز و استبداد را هلاک ساخت.
دینی که نادانی بر وی ستم نموده، حکمت قرآن را مهجور داشتندو در قبر خواری دفنش نمودند. دینی که یاوران و نیکوکاران و حکیمانو خوبان خود را مفقود نمود و مستبدان بر او حمله کردند و او را وسیلهتفریق کلمه و تقسیم امتبه چندین طایفه قرار دادند و آلتی از بهرهواهای خویش ساختند، پس او را ضایع نموده اهلش را نیز بهسببفروعات و وسعت دادنها و سخت گرفتن و مشوش داشتن و داخلکردن زیادتها در او، ضایع نمودند.
همچنانکه اصحاب سایر دینهانموده بودند، تا آن که او را دینی نمودند که هرکس تمامی مسائلمذکوره او را از او بداند، هرگز قیام بر واجبات و آداب آن نتواند. چه کاربدانجا رسیده که مراتب او بر عوام و خواص مشتبه گشته است. وبدینسبب در ملامت نفس و اعتقاد تقصیر مطلق، بر امت گشودهگردید و راه نجات و بیرون شدن و امکان رسیدگی را بسته دانستند. واین حالت، نفس را کوچک و صدا را پستسازد و جرات امر بهمعروف و نهی از منکر که قیام دین و نظام عدل بدان منوط است مانعشود؛ و همین اهمال در مراقبت و رسیدگی و مؤآخذه و بازپرس، مجالاستبداد را از بهر امراء اسلام وسعتبداد و از حد تجاوز نمودند.
پس ازاین مطلب و آن دیگری، حکم این حدیث ظاهر شد که فرمود: «هلکالمتنطعون یعنی سختگیران در دین؛ و همچنین حدیث نبوی کهفرمود: لتامرن بالمعروف ولتنهن عن المنکر او لیستعملن الله علیکم شرارکمفلیسومونکم سوء العذاب[۹۱] ترجمت آن چنین باشد که: همانا امر بهمعروف و نهی از منکر را بکار دارید یا آن که خداوند، بدان شما را عاملشما سازد تا شما را گرفتار عذاب سختسازند و خداوند الهام صوابنماید... بعضی از فضلا، جملهای از آنچه مسلمانان از دیگران فرا گرفتهو از آئین خودشان نبوده جمع نموده، بدینشرح که گوید:
نخست، مسلمانان مقام پاپ و تصویر او را اقتباس نمودند وبزرگان را به طریق پرستش احترام نمودند و رؤسای خود را کورکورانهاطاعت ورزیدند و شباهتبه بطریقان و کاردینالان و شهیدان و اسقفانهر شهری حاصل کردند - و شکل قدیسان و عجائب آنها را تقلیدنموده، همچنین دعات مبشرین و صبرایشان و راهبان با رؤسایخودشان و حالت دیر با مدیر آنها و وضع رهبانان یعنی اظهار فقر ورسوم آن و پرهیز و ایام آن و نیز اشخاص کلیسا را در مرتبه و امتیاز ولباس و موی ایشان تقلید نمودند و خود را به رسم کلیسا شبیه ساختهزینتها و جشنهای آن را اخذ نمودند؛ و خرامیدن کشیشان و ترنماتایشان و جشنهای آن را اخذ نمودند؛ و خرامیدن کشیشان و ترنماتایشان را بیاموختند[۹۲] و منع هدایتیافتن از نص کتاب و سنت رافرا گرفتند، از آنجا که کاهنان کاتولیک، قدغن نمودند که انجیل را کسیجزایشان نباید بفهمد، چنانچه یهودان که درب اخذ مسائل را از توراتمسدود ساخته به کتاب تلمود تمسک نمودند - و از مجوسیان، آگاهیبر علم غیب را از اوضاع فلکی بیاموخته، از حرکتستارگان بترساندر شدند و صورتهای آنها را شعار و علامتخویش قرار داده، آتش و آتشخانه را احترام نمودند و از افسانه‌های بنیاسرائیل برهمبافته، انواع عبادات جعل نمودند و و و و و و...
و چون کسی در این تقلید و اقتباسها تامل نماید، اکثر آنها را مایه واصل استبداد یابد - یا زنجیر بنده گرفتن بیند - و خود بدینسان آئینهافاسد گردد و آدمیان بدبختشوند و لاحول ولا قوة الا بالله... چه ازبدعتهای نصاری نیز چنین گویند که اکثر شعائر دینی که متاخرینایشان اعتبار نمودهاند، حتی مساله تثلیث: پدر و پسر و روحالقدس، اصلی ندارد و از حضرت مسیح وارد نشده، بلکه زیادتیها و ترتیباتیاست که نخست مختصر بدعتی بوده و بعد از آن به متابعت، بسیاریگرفته؛ همچنانکه علمای آثار قدیمه از نوشتجات و کتابها که در بعضیمدافن قدیم مصریان یافتهاند، ماخذ اکثر بدعتها را اکتشاف نمودهاند وهمچنین اصل زیادتیهای تلمود و بدعتهای علمای یهود را در آثار والواح آشوری بدست آورده - بلکه در مراتب تطبیق و تدقیق ترقینموده تا دریافتند که بیشتر خرافات و افسانه‌ها که بر اصول تمامیمذاهب مشرقی افزوده شده از مجعولاتی می‌باشد که منسوب استبهحکمای مملکت چین؛ و خلاصه کلام آن که: بدعتها، که ایمانها رامشوش ساخته و آئینها را «زشتروی نموده، تمامی آنها از یکدیگرتسلسل یافته، ولی همگی را غرض مقصود یکی است و او استبداداست.
و چون ناظر دقیق، در تاریخ اسلام نظر کند از بهر خلفاء، پادشاهان پیشین و علمای منافق، کردارهای ناهنجار در خاموشساختن نور علم نگرد، که از دیرزمان همی خواستند نور خدا راخاموش کنند و لیکن خدا ابا ورزید جز این که نور خویش تمام نماید؛ و از اینرو کتاب کریم خود را که آفتاب علوم و گنجحکمت است ازسودن دست تحریف حفظ نمود.
و این خود، یکی از معجزات قرآن است که در او فرموده: انا نحننزلنا الذکر وانا له لحافظون[۹۳]بهدرستی که ما نازل کردیم قرآن را وبهدرستی که ما مر او را البته حافظ هستیم.
پس منافقان او را دستسودن، نیارستند جز به تاویل و این نیز ازمعجزات او باشد چه خود از این معنی خبر داده، آنجا که فرموده: فاماالذین فی قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة وابتغاء تاویله[۹۴] اما آنکسانی که از روی تقلید و تعصب در دلهای آنها کجی و تباهی و شک درکلام الهی است؛ پس پیروی نمایند آنچه را که متشابه و معنی آن مشکلاست از آن، و احتجاج پویند بر امر باطل بهجهت طلب نمودن فتنه وطلب تاویل آن بر وفق مدعای خود که خلاف حق است.
و من خود از بهر مطالعه کنندگان مجسم سازم تا استبداد در علم واسلام چه کرده و چگونه دانشمندان حکیم را ممنوع داشته تا دوقسمت اخباری و اخلاقی قرآن را تفسیری دقیق نمایند، زیرا که بیمداشتند تفسیر ایشان؛ رای بعضی پیشینیان را که دستشان در علمکوتاه بود مخالف گردد و به بلای تکفیر درافتاده کشته شوند.
هم اینک مساله اعجاز قرآن که مهمترین مسائل دین می‌باشد،نتوانستند حق بحث آن را ادا نمایند و ناگزیر بر آنچه بعضی سلفمذکور داشته بودند اکتفا نمودند، که اعجاز آن فصاحت و بلاغت و خبردادن از آن است که روم بعد از مغلوب شدن غالب آیند.
و حال آن که اگر از بهر دانشمندان، عنان تدقیق رها می‌شد وآزادی رای و تالیف بدیشان داده می‌شد، همچنانکه اهل تاویل ویاوهسرایان را عنان رها گردیده، هرآینه در هزارها آیات قرآن، هزارانآیات و اعجاز می‌نگریستند - و هر روز، آیتی تازه می‌دیدند که باروزگار تجدید شود - و برهان اعجاز او راست آمدن این کلام بود که:لا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین[۹۵] اما برهان عیان، نه مجرد تسلیمو ایمان.
مثال آن این است که: علم در این قرنهای اخیر، حقایق و طبایعیکشف نمود که همه را به کاشف و مخترع آن از دانشمندان اروپ وآمریک منسوب سازند، و چون مدقق در قرآن نگرد اکثر آن را بیابد کهصراحتا یا اشارتا در قرآن مذکور است؛ و در سیزده قرن پیش از اینبیان شده و تاکنون در زیر پرده خفا پوشیده نمانده جز از بهر این که درهنگام ظهور، آن معجزی از برای قرآن باشد و گواهی دهد که او کلامپروردگاری است که غیب را جز او نداند از آنجمله این است که:
دانشمندان کشف نمودهاند که ماده کون از آتش می‌باشد؛ و اینمعنی را در قرآن وصف نموده در آنجا که آغاز تکوین را بیان نمودهفرماید: ثم استوی الی السماء وهی دخان[۹۶] پس قصد نمود بر وجهاستقامتبه سوی آفریدن آسمان و حال آن که آسمان دودی بود؛ و نیزکشف نمودند که کاینات همیشه در حرکت مستمر می‌باشند و در قرآنکریم فرماید: وآیة لهم الارض المیتة احییناها[۹۷] و نشانه که مر ایشاناستبر قدرت خدا بر بعث ایشان، زمین مرده استیعنی خشکبیگیاه که بهسبب باران زنده گردانید آن را، آنگه فرموده: کل فی فلکیسبحون[۹۸]یعنی تمامی شمس و قمر و نجوم در فلک سیر می‌کنند مانندماهی در آب.
مترجم گوید: در این مقام، این آیت مبارک؛ نیکو دلالتبر مطلبدارد که فرموده: وتری الجبال تحسبها جامدة وهی تمر مر السحاب[۹۹] میبینیکوه‌ها را و پنداری ایستاده بر جای خود و حال آن که آن جبال می‌رود ومیگذرد مانند رفتن ابر به حال سرعت.
و نیز محقق داشتهاند: که زمین از نظام شمسی منشعب و فتقگردیده و در قرآن فرماید: ان السموات والارض کانتا رتقا ففتقناهما[۱۰۰]بهدرستی که آسمانها و زمینها بودند بسته و برهم نهاده پس باز گشادیمآنها را از هم و چندین فلک ساختیم؛ و همچنین محقق داشتهاند: کهکره ماه از زمین منشق گردیده و قرآن کریم فرموده: افلا یرون اناناتی الارض ننقصها من اطرافها.[۱۰۱] و نیز فرماید: اقتربت الساعة وانشق القمر.[۱۰۲] و باز محقق گردیده: که ومن الارض مثلهن.[۱۰۳] آفرید هفتآسمانها مطابق یکدیگر یکی بر بالای دیگری و از زمین مانند اینها.
وهمچنین محقق شده: که اگر کوه‌ها نبودی سنگینی نوعی، مقتضی شدیکه زمین فرو شود؛ یعنی در دوره خویش خلل پذیرد؛ و قرآن فرماید:والقی فی الارض رواسی ان تمید بکم[۱۰۴] و افکند در زمین کوه‌های بلندبزرگ تا آن که زمین متحرک و مضطرب نگردد و شما را نگرداند؛ و نیزکشف نمودند: که جمادات را حیاتی باشد و قیام آن به تبلور آب است ودر قرآن فرماید: وجعلنا من الماء کل شیء حی[۱۰۵] قرار دادیم از آب هرچیزی را زنده. همچنانکه محقق داشتهاند: که اعضای عالم و از آنجملهانسان از درجه جمادی ترقی نموده و قرآن می‌فرماید: ولقد خلقنا الانسانمن سلالة من طین[۱۰۶] و بهدرستی که آفریدیم آدمی را از خلاصه افتادهحاصل از گل.
و همچنین قانون نر و ماده عموم را در نباتات کشفنمودند و در قرآن ذکر شده: خلق الازواج کلها مما تنبت الارض[۱۰۷] بیافریداجناس و انواع نر و ماده اشیاء را تا از آنچه می‌رویاند در زمین؛ و نیزمیفرماید: فاخرجنا به ازواجا من نبات شتی[۱۰۸] پس بیرون آوردیم بهسببآن اصناف گوناگون که پراکندهاند.
و فرموده: واهتزت وربت وانبتت من کل‌زوج بهیج[۱۰۹] جنبش کند و برویاند از هر صنفی دوتا که تازه و تر و نیکوباشد. همچنانکه فرموده: ومن کل الثمرات جعل فیها زوجین.[۱۱۰] و طریقه‌بازداشتن سایه یعنی تصویر شمسی را کشف نمودند و قرآن فرموده:الم تر الی ربک کیف مد الظل ولوشاء لجعله ساکنا ثم جعلنا الشمس علیه دلیلا[۱۱۱] آیا نمی‌بینی و نظر نمی‌کنی به صنع پروردگار، چگونه کشیده و بسطکرده سایه را، و اگر خواستی خدا هرآینه گردانیده بود آن سایه را ثابت وآرام گرفته، پس قرار دادیم آفتاب را بر شناختن آن سایه راهنما، شناخته‌نمی‌شود تا آن که آفتاب خضوع کند و حرکت نماید تا سایه متنفر از اوشود؛ و اختراع سیر کشتی و کالسکه‌ها با بخار و الکتریک کردند و درقرآن بعد از ذکر چارپایان و کشتیهای بادی، فرماید: وخلقنا لهم من مثله‌مایرکبون[۱۱۲] و آیات آفریدیم از برای ایشان از مانند جنس کشتی آنچه راکه سواری کنند برو.
بسیار دیگر؛ که اغلب مکتشفات علم هیئت وقوانین طبیعت در آن به تحقیق پیوسته[۱۱۳] و برحسب قیاس گذشته‌مقتضی چنان باشد که سر بسیاری از آیات قرآن در آینده منکشف گرددو خود در گرو وقت‌خویش می‌باشد تا هر روز و هر عصر معجزی تازه‌از او به ظهور و ثبوت رسد.[۱۱۴]

استبداد با علم

همانا مستبد نسبت‌به رعیت‌خویش، بسی شبیه است‌به شخص‌خیانتکار و با قوت که وصی جمعی یتیمان توانگر باشد و مادامی که‌ایشان به بلوغ نرسیده‌اند در مال و جان ایشان برحسب هوای خویش، تصرف نماید. چه همچنانکه مصلحت آن وصی مقتضی نیست که این‌یتیمان به حد رشد برسند؛ همچنین موافق غرض مستبد نیست که‌رعیت‌به نور علم منور گردند. اما بر مستبد پوشیده نماند؛ مادامی‌که‌رعیت احمق نباشد و در تاریکی جهل و صحرای حیرت گمراه‌نگردیده، بنده گرفتن و ستمکاری امکان ندارد. چه اگر مستبد مرغی‌باشد هرآینه خفاشی خواهد بود که عوام بیچاره را همچون هوام درتاریکی جهل صید نماید - و اگر در جنس وحشیان باشد شغالی بیش‌نیست که مرغان خانگی در شب تیره برماند.
علم، شعله از نور خداوند است و خداوند نور را چنان خلقت‌فرموده، که همیشه آشکار کننده و نماینده باشد و تولید حرارت و قوت‌نماید - و همچنین علم را مانند نور واضح کننده خیر و رسوا نماینده شرساخته، که در نفسها حرارت و در سرها غیرت تولید کند.
مستبد را، ترس از علوم لغت نباشد و از زبان‌آوری بیم ننماید، مادامی‌که در پس زبان‌آوری، کمت‌شجاعت‌انگیزی نباشد که رایتهابرافرازد یا سحر بیانی که لشکرها بگشاید. چه او خود آگاه است که‌روزگار از امثال کمیت، و حسان شاعر را، زادن بخل ورزد که با اشعارخویش جنگها برانگیزند و لشگرها حرکت دهند و همچنین، مونتسکیو، و شیلار؛ و همچنین مستبد، از علوم دینی که متعلق به معاد است‌بیم‌ندارد. چه معتقد است که آن علم ابلهی را برانگیزد و پرده برندارد، جزاین که بعضی بلهوسان علم، با آن بازی کنند، اگر بعضی از ایشان در علم‌دین مهارتی یافته، درمیان عوام شهرتی حاصل نمایند، از بهر مستبدوسیله قحط نیست که ایشان را در تایید امر خویش بکار افکند، بدینگونه که دهانشان را به لقمه‌ای چند از ریزه‌های خوان استبداد فروبندد.
بلی علمی که بندهای مستبد از آن همی لرزد، علوم زندگانی‌می‌باشد مانند: حکمت نظری، فلسفه عقلی، حقوق امم، سیاست مدنی، تاریخ مفصل، خطابه ادبیه و غیر اینها از علومی که ابرهای جهل رابردارد و آفتاب درخشان طالع نماید، تا سرها از حرارت بسوزد... وبطور اجمال مذکور می‌شود: که مستبد را ترس و بیم از هیچ‌یک از علوم‌نیست، بلکه ترس او از علمی است که عقلها را وسعت دهد و مردمان‌را آگاه سازد که انسان چیست و حقوق او کدام؟ و آیا او مغبون است؟ وطلبیدن چگونه؟ و دریافتن چگونه؟ و حفظ چسان باشد؟ مستبد عاشق‌خیانت است، و دانشمندان ملامتگران اویند. مستبد دزد و فریبنده‌است، و دانشمندان آگاهاننده و حذر دهنده می‌باشند. مستبد را کارها ومصلحتها باشد که جز دانشمندان کسی آنها را ناچیز نکند.
مستبد، همچنانکه علم را به جهت نتایج و ثمراتش دشمن است، خود علم را نیز بنفسه دشمن دارد؛ چه علم را سلطنتی قوی‌تر از همه‌سلطنتها می‌باشد، و ناچار هر زمان که مستبد را نظر بر کسی افتد که درعلم از او برتر است، نفس خودش درنظر خوار آید. از اینرو مستبدنخواهد که دیدار دانشمند با هوش بیند؛ و چون مجبورا به دانشمندی‌از قبیل طبیب یا مهندس محتاج گردد، کسی را از ایشان که کوچک نفس‌و متملق باشد اختیار کند؛ و ابن‌خلدون سخن خویش بر همین قاعده بنانهاده که گفته: «تملق گویان فیروزی یافتند» بلکه این طبیعت، در تمامی‌متکبران موجود است و از این جهت‌بر هر بیچاره گمنام که امید خیر وشری در او نباشد ثنا و سپاس نماید. پس از آنچه ذکر شد، نتیجه حاصل‌شود: که میان استبداد و علم جنگ دائمی و زد و خورد مستمر برپای است.
دانشمندان سعی در انتشار علم همی کنند و مستبدان در خاموش‌ساختن آن همی کوشند و این دو طرف همیشه عوام را در کشاکش دارند.
آیا عوام کیانند؟ - عوام هم آنانند که چون نادان باشند بترس اندرشوند - و چون بترسند تسلیم شوند - و هم ایشانند که چون دانا باشندسخن گویند - و چون سخن گویند کار کنند (۴۵).
عوام، قوت مستبد و اسباب روزی او باشند. با خود ایشان، برایشان حمله نماید؛ و بدیشان بر غیر ایشان تطاول جوید. چون‌اسیرشان کند، از شوکت او خرم شوند؛ و چون اموالشان غصب نماید، او را بر باقی گذاشتن جانشان ستایش کنند؛ و چون خوارشان سازد، بلندی شان او را بستایند؛ و بعضی از ایشان را بر بعضی دیگر برانگیزد، آن بیچارگان به سیاست او افتخار نمایند؛ و چون با اموال ایشان انفاق به‌اسراف نماید، گویند: زهی مرد ی است کریم - و چون ایشان را به قتل‌رساند و مثله نکند، گویند: شخصی است رحیم؛ و هرگاه ایشان را به‌خطر موت راند، از بیم تازیانه ادب، او را اطاعت کنند - و اگر بعضی‌غیرتمندان ایشان، در مقام انتقام برآیند و بر او کینه جویند، دیگران باایشان مانند ستمکاران جنگ و مقاتله نمایند.
و حاصل کلام، آن که: عوام به‌سبب ترسی که از جهل ناشی شود، خویش را بدست‌خود سر برند - پس چون جهل برگرفته شود، ترس‌زایل گردد و وضع دیگرگون شود - یعنی مستبد برخلاف طبع خود، وکیلی امین گردد که از حساب بترسد و رئیسی عادل، که از انتقام بیم‌نماید - و پدری بردبار که از دوستی لذت برد.
و در این وقت، ملت را زندگانی پسندیده و گوارنده شود، زندگانی آسایش و آرامش، زندگی عزت و سعادت، و بهره رئیس نیز ازایشان، سر تمام بهره‌ها باشد بعد از آن که در دوره استبداد بدبخت‌ترین‌بندگان بود؛ زیرا که دایما دشمنان در گردش احاطه داشتند و با نظربغض بدو می‌نگریستند و طرفةالعینی بر زندگی خویش ایمن نبود. وخود شکی نیست که ترس مستبد از کینه رعیت، افزونتر از ترس ایشان‌از آسیب او باشد - چه ترس او، ناشی از علم، و ترس ایشان از جهل‌است؛ و ترس او از انتقام بحق و ترس ایشان از زبونی موهومی - و ترس‌او از بهر جان - و ترس ایشان از بهر لقمه نان یا به‌هر وطنی که چون از آن‌کوچ کنند با مکان دیگر الفت گیرند - وهر چند مستبد را ظلم وبی‌اعتدالی افزون گردد، ترسش از رعیت فزونی گیرد - بلکه از چاکران‌و خواص خویش بترسد - حتی از اندیشه و خیالات خود وحشت نماید - وبسیار افتد که زندگی مستبدین ضعیف‌القلب با دیوانگی انجام یابد.
یکی از قواعد مورخین دقیق آن باشد، که چون یکی از ایشان‌خواهد میانه مستبدین بسیار با امیر تیمور مثلا میزان نهد، بهمین اکتفانماید که درجه محافظت و احتیاط ایشان را بسنجد و همچنین چون‌خواهد برتری ما بین دو عامل را بیان کند مانند انوشیروان و صلاح‌الدین، مرتبه ایمنی ایشان را درمیان ملت‌خود میزان کند.
از آنجا که اکثر مذاهب قدیمه را اساس بر دو مبدا خیر و شرمی‌باشد مانند: نور و ظلمت، و شمس و زحل، و عقل و شیطان، بعضی‌از امتهای گذشته چنان دیدند که مضرترین چیزها مر انسان را جهل‌است و مضرترین آثار جهل ترس است. پس هیکلی یعنی عبادت خانه‌مخصوص ترس بنا نموده او را از بیم شرش پرستش می‌نمودند.
یکی از محررین سیاسی گوید: من قصر مستبد را در هر عصری‌هیکل ترس همی بینم، که حکمران جبار معبود آن و یاوران او کاهنان؛ و دفترخانه او مذبح مقدس، و قلمهای نویسندگان کاردهای قربانی، وعبادتهای تعظیم و مدح و ثنا نماز و مناجات، و عبادت آن هیکل، ومردمان عوام اسیرانی که از بهر قربانی تقدیم نمایند؛ و اهل‌نظر دراحوال بشر گویند: بهترین چیزی که بدان بر صفت‌سیاست ملتی‌استدلال نمایند، کبریای پادشاهان ایشان و فخامت قصرها و بزرگی‌جشنها و رسمهای تشریفات ایشان می‌باشد.
و گویند همچنین: چون خواهند قدیمی بودن ملتی را در استبدادیا آزادی ایشان را استدلال نمایند، لغت آن ملت را استنطاق کنند که آیاالفاظ تعظیم در آن بسیار است و از بابت عبارتهای خضوع و فروتنی بی‌نیازاست مانند لغت فارسی، یا از این جهت فقیر است همچون لغت عربی؟
و خلاصه مقال آن که: استبداد با علم، دو ضد اسمی باشند، که درمقام غلبه بر یکدیگر هستند؛ پس هر اداره مستبدی به اندازه قدرت‌خویش کوشش نماید: که نور علم را خاموش ساخته، رعیت را درظلمات جهل باقی دارد.
و همچنین بعضی دانشمندان که در تنگنای سنگستان استبدادتخم افشانند به‌قدر طاقت در نورانی ساختن افکار مردمان سعی کنند.
وغالبا مردان استبداد و اهل علم را عقب نموده گزندشان رسانند. پس‌خوشبخت از ایشان کسانی باشند که بتوانند از دیار خویش هجرت‌نمایند و همین سبب بود که تمامی انبیاء عظام و اکثر دانشمندان اعلام وادبای باهوش، از بلادی به بلادی در افتاده در غربت‌بمردند.
مدققین گویند: بیشتر چیزی که مستبدین غربی، از علم وحشت‌دارند - آن است که مردمان از روی قیقت‌بشناسند که آزادی افضل اززندگی است و نیز نفس را با عزت و شرف و عظمت او بشناسند - وحقوق را بدانند چگونه حفظ شود - و ظلم چگونه برگرفته شود - وانسانیت را وظیفه چه باشد و رحمت را لذت چیست.
اما مستبدین شرقی و ترس ایشان از علم، بدین‌جهت است که‌قلبهای ایشان همچون هوای ناچیز است و از صولت علم همی لرزد؛ گویی اجسام ایشان از باروت، و علم آتش است. بلی از علم ترسانند- حتی از این که مردمان به معنی کلمه «لا اله الا الله علم حاصل کنند وبدانند از چه روی این ذکر، افضل ذکرها گردیده و بنای اسلام بر آن‌نهاده؛ آری بنای اسلام، بلکه تمامی آئینها، بر «لا اله الا الله نهاده شده و؟ معنی آن این است که: معبود به حقی سوای او نیست‌یعنی سوای صانع‌اعظم.
چه معنی عبادت، فروتنی و خضوع می‌باشد. پس معنی «لا اله الاالله چنین باشد: که شایسته فروتنی و خضوع غیر از خدای یگانه‌نباشد. آیا در همچو حالی مستبدین را مناسب است که بندگان ایشان‌این معنی را دانسته به‌مقتضای آن عمل نمایند؟ هرگز نه! باز هرگز نه! حتی آن که این علم، با مستبدین کوچک نیز مناسب نباشد، همچون‌خدمتگزاران دینها؛ خواه قوی باشند و خواه احمقان؛ و همچنین پدران‌نادان و زنهای احمق و رؤسای هر جمعیت ضعیفی؛ و بهمین جهت‌بود که توحید در هر ملتی منتشر گشت، زنجیر اسیری را درهم شکست؛ و از آن زمان، مسلمانان گرفتار اسیری شدند که کفران نعمت مولی وظلم به‌نفس و دیگران درایشان شیوع یافت.

ستبداد با بزرگی

قسمت اول

از حکمتهای بلیغ متاخرین، این سخن ایشان است که: «استبداد اصل‌تمامی فسادها باشد» و منشا این کلام آن است که: به‌موجب بحث دقیق، در احوال آدمیان وطبیعت اجتماع، مکشوف گردیده است که: استبدادرا در هر مقام، اثری بدفرجام می‌باشد.
و پیش از این ذکر شد که: استبداد بر عقل فشار آورد، او را فاسدسازد؛ و با دین بازی نموده به فسادش رساند؛ و با علم رزم داده او را نیزفاسد کند.
و اکنون، در این معنی بحث کردن همی خواهیم که استبدادچگونه بر بزرگی غلبه نماید و او را فاسد ساخته، بزرگی دروغین برجای او نهد. بزرگی آن است که: شخص مقام محبت و احترام، در دلهابدست آرد - و این مطلب، هر انسانی را طبعا مایه شرف باشد - و هیچ‌پیمبر و زاهدی شان خود را، والاتر از آن نداند. همچنانکه هیچ پست‌گمنامی، پستی خود را مانع از رسیدن بدان نشمارد. بزرگی را لذتی‌است روحانی، که نزدیک است‌به لذت عبادت، در نزد اشخاصی که درراه خدا فانی باشند، و معادل است‌با لذت علم، در نزد حکما؛ و افزونتراست از لذت مالک شدن تمامی زمین با کره قمر در نزد امرا؛ و برتری‌دارد بر لذت توانگری ناگهان، در نزد فقرا؛ و از اینرو بزرگی در نفوس‌آدمیان با منزلت‌حیوة، همسری نماید.
و خود دیرزمانی است که این معنی بر بحث کنندگان مشکل‌افتاده، تا کدام یک از این دو حرص قوی‌تر است: حرص زندگی یاحرص بزرگی؟ بالاخره حقیقتی که متاخرین بنابر آن نهادند و اشتباه‌ابن‌خلدون را بدان تمیز دادند، آن است که: بزرگی نیکوتر از زندگی‌باشد در نزد آزادان. اما دوستی زندگی بر بزرگی امتیاز دارد در نزداسیران. بر این قاعده، ائمه اهل‌بیت علیهم السلام معذور بودند که‌جانهای خویش به مهلکه می‌افکندند، چه ایشان همگی آزادگان ونیکوکاران بودند و طبعا مرگ را با عزت، بر زندگی زبونی و ریا ترجیح‌می‌دادند. همان زندگی زبونی که ابن‌خلدون را بود - و بزرگیهای آدمیان‌را در اقدام بر خطر نسبت‌به خطا می‌داد - و تقریر خود را فراموش کرده‌که می‌گویند: «مرغان شکاری و وحشیان غیور از بچه آوردن در قفس‌اسیری ابا دارند، بلکه طبیعتی در ایشان وجود یافته که خودکشی رااختیار نمایند، تا از قید ذلت رهایی یابند» بزرگی را دریافتن نتوان؛ جز به نوعی بخشش در راه جماعت - یابه تعبیر مشرقیان، در راه خدایا در راه دین؛ و به تعبیر غربیان، در راه‌انسانیت‌یا راه وطنیت؛ و حضرت حق سبحانه که بالذات مستحق‌تعظیم است، در جایی از قرآن، مدح و ثنای خویش از بندگان طلب‌نفرموده، مگر بر آن که آن طلب را به ذکر بخششهای خود بر ایشان‌قرین ساخته.
و آن بخشش یا بخشش مال باشد از بهر نفع عام، و او را «بزرگی‌کرم نامند؛ و ضعیف‌ترین اقسام بزرگی باشد - یا بخشش علم نافع بافایده است از بهر جمعیت مردمان، آن را «بزرگی فضیلت نامند. یابخشش جان است که در راه یاری حق و حفظ نظم، جان خویش عرضه‌مشقتها و خطرها سازد و او را «بزرگی والا» نامند؛ و برترین اقسام‌بزرگی باشد و چون بزرگی را به اطلاق ذکر نمایند، مراد این قسم‌است... و هم اوست که نفسهای بزرگ آرزومند آن است؛ و اشخاص‌والا مقام به‌سوی او گردن افراشته همی نالند - چه بسا عاشقان او که درراه محبتش، شهادت را لذیذ یافتند - و اکثر آن عاشقان، از زادگان‌خانواده نجابت قدیم باشند که آغاز ایشان به عهد آزادی و عدل پیوسته‌باشد - یا از نجبای خانواده‌ای بودند که سلسله جهاد کنندگان در طایفه‌ایشان، دیرزمانی منقطع نگردیده؛ و از مثالهای بزرگی، این سخن است‌که گفته‌اند: خدای سبحان از بهر «بزرگی مردانی خلقت فرموده، که‌مرگ را در راه آن شیرین دانند.
اینک «نیرون است که از «آغریین شاعر، در زیر شمشیر سؤال‌نمود: «بدبخت‌ترین مردمان کیست؟» او بطر کنایه چنین پاسخ داد: «بدبخت‌ترین مردمان کسی است که چون مردم، استبداد را ذکر نمایند، صورت او را در خیال گذرانند».
و «ترابان عادل، چون شمشیری به سرداری دادی، چنین گفتی‌که: «این شمشیر ملت است، امیدوارم من از قانون تجاوز ننمایم تا این‌شمشیر را نصیبی در گردن من باشد».
و «قیس از مجلس «ولید»، غضبناک بیرون رفته همی گفت: «آیاهمی خواهی ستمکار باشی؟ سوگند با خدای، کفش گدایان درازتر ازشمشیر تو است با یکی از غیرتمندان گفتند: سعی ترا چه فایده جزاین که بدبختی بر نفس خویش همی کشانید؟ در پاسخ گفت: چه‌شیرین است‌بدبختی در راه منغص نمودن عیش ستمکاران.
دیگری گوید: بر من لازم است که به وظیفه خویش وفا کنم، اماضمانت قضا و قدر بر من نیست.
با یکی از والا طبعان گفتند: از چه روی از بهر خویش خانه بنانکنی؟ گفت: من خانه را چکنم؛ چه مکان من در پشت اسب باشد یا درزندان یا در قبر!
هم‌اینک «اسماء ذات النطاقین دختر ابوبکر صدیق است که پیرزالی فرتوت بود - و پسر یگانه خود را به این کلام بدرود نمود که: «اگربرحق همی باشی، پس برو و با «حجاج، رزم آزمای تا کشته گردی وحاصل آن که بزرگی، آن بزرگی است که محبوب تمامی نفوس است وپیوسته همه کس درپی آن همی شتابد و از پله‌های آن بر شود - و او درعهد عدالت، از بهر هر آدمی برحسب استعداد و همتش میسر است- اما تحصیل آن در زمان استبداد منحصر است‌به این که بقدر امکان باظلم مقاومت جویند؛ و مقابل مجد از جهت مبنا و منشا آن بزرگی‌دروغین باشد - آیا بزرگی دروغین چیست و بزرگی دروغین چه باشد؟ بزرگی دروغین لفظی است که معنی هولناک دارد - و از اینرو همی بینم‌زبانم لکنت گیرد و در خطاب کندی پذیرد - بخصوص از این جهت که‌ترسم به احساس بعضی از مطالعه کنندگان برخورد - اگر از بابت‌خودشان هم نباشد از بابت نیاکان پیشین ایشان - پس ایشان را به حق‌وجدان و حق خوار گردیده، سوگند دهم که بقدر دو دقیقه از نفس وهوای آن مجرد گردند، و بعد از آن ایشان همچون من - و همچون سایراشخاصی که انسانیت را آسیب رسانیده‌اند تاویلی از بهر خویش‌بدست آرند و در هر حال من خود را دل‌خوشی دهم که این دلداری مراخواهند پذیرفت پس روان گردیده گویم:
بزرگی دروغین، مخصوص است‌به اداره‌های مستبده - و او یانزدیکی با مستبد است‌به فعل، همچون یاوران و کارگران. یا نزدیکی‌است‌به قوه، مانند اشخاصی که ملقب به امثال «دوک و «بارون می‌باشند.
یا ایشان را به الفاظ رب‌العزه - و رب‌الصوله، خطاب نمایند یااشخاصی که سینه و شانه ایشان به نشانها و حمایلها آراسته است. به‌عبارت دیگر، بزرگی دروغین آن باشد که: مرد، شعله‌ای از آتش‌دوزخ کبریایی مستبد را بدست آورد تا شرف انسانیت را بدان بسوزاند- و با توصیفی آشکارتر، آن است که: شمشیری از طرف ستمکاری‌برمیان بندد تا برهان باشد که او جلاد دولت استبداد می‌باشد - یا بر سینه‌خود نشانی بیاویزد که دلالت نماید براین که او را در پس آن نشان وجدا نیست که عدو آن را مباح شمارد.
یا «جامه زرتار» در برنماید، تا خبر دهد که او به صفت زنان، نزدیکتر از مردان گردیده به عبارتی واضحتر و مختصرتر، آن است که:انسان در زیر سایه مستبد اعظم، مستبدی کوچک شود.
گفتیم: که بزرگی دروغین، مخصوص است‌به اداره‌های‌استبدادیه، از اینرو که سلطنت آزاد، نمونه اندیشه‌های ملت است و البته‌ملت ابا دارد که در قانون مساوات، میانه افراد خللی وارد آید، مگر ازبرای علتی حقیقی. پس رتبه احدی از ایشان را بلند ننماید مگر دراثنای این که به خدمت عمومی قیام دارد، همچنانکه احدی را با نشانی، امتیاز نبخشد؛ و به لقبی تشریف ندهد، جز از بهر خدمتی مهم که بدان‌توفیق یافته.
و خدای عز وجل، نیز به‌همین طریق، مردمان را بعضی بر بعضی‌به درجات برتری بخشد. هم‌اکنون لقب «لردی مثلا در نزد انگلیسان‌از باقی‌مانده عهد استبداد می‌باشد، ولیکن در نزد ایشان غالبا بدان لقب‌نرسد مگر کسی که ملت‌خود را خدمتی شگرف نموده باشد - و ازجهت ثروت و اخلاق قابل آن باشد که در ما بعد از بهر ملت‌خدمات‌شایان به‌جای آرد. با وصف این، لقب لردی را، در نظر ملت اعتباری‌نباشد، مگر زمانی که در پیشانی او با قلم وطن پرستی و مدادجوانمردی، سطری خوانده شود که با خون خودش آن را امضا نموده، به شرف خویش سوگند یاد کند که ضامن ناموس ملت، یعنی قانون‌اساسی ایشان می‌باشد و حافظ روح ملت‌یعنی آزادی ایشان است.
بزرگی دروغین، را در ملتهای قدیمه، اثری یافت نشود؛ جزاشخاصی که دعوی اصالت داشتند و از نژاد پادشاهان و امراء بودند؛ ولی در قرنهای وسط، شروع به رستن نموده؛ در قرنهای آخرین، بازارآن رواج یافت. تا آن که با آزادی، چرک و کثافتهای آن را بقدر قوت وطاقت شست‌وشوی نمودند.
بزرگان دروغین، همی خواهند عامیان را بفریبند؛ اما خودشان رافریب دهند که خود را در امورات خویش آزاد شمرند، نه پرده از کارایشان برگرفته شود و نه گردنهاشان سیلی خورد. به‌سبب این مظهردروغین، محتاج شوند که بدرفتاریها و خواریها را از قبل مستبد بزرگ‌تحمل نمایند. بلکه در پوشیدن آنها از مردم حریص باشند، بلکه همی‌خواهند عکس آن را به مردمان اظهار دارند، و هرکس خلاف آن رامدعی گردد با او مقاومت جویند، بلکه فکرت مردمان را در حق مستبدغلیظ کنند و این عقیدت را از ایشان دور سازند که کار مستبد ستمکاری‌است.
و همچنین بزرگان دروغین، دشمنان عدل و یاوران جور باشند ومقصود مستبد از تربیت‌بزرگان دروغین و زیاد نمودن ایشان، همین‌است که به توسط ایشان، بتواند ملت را فریب دهد تا در زیر نام، منفعت‌خود را زیان رسانند مثلا ایشان را وادارد تا در جنگی که خود او محض‌اقتضای استبداد برانگیخته، جان‌فشانی کنند و ایشان را به گمان افکندکه مراد او یاری دین است، تا ملیونها از مال ملت در راه لذایذ و تاییداستبداد خویش به نام حفظ شرف ملت و شکوه سلطنت اسراف ورزد.
یا ملت را به کار گیرد تا دشمنان ظلم او را، به نام این که دشمن‌ملت می‌باشند، آسیب رسانند.
یا در حقوق سلطنت و ملت‌بدانگونه که هوای نفسش خواهدتصرف نماید، به‌نام این که مقتضی حکمت و سیاست چنین می‌باشد.
مستبد، گاهی بعضی افراد مردمان ضعیف‌القلب را، بزرگ‌دروغین سازد، اما اشخاصی را که همچون «گاو بهشتی نه شاخ زنند ونه نیزه بازند؛ و ایشان مانند نمونه باشند که کسبه متقلب دغل باز به‌مردمان نمایند؛ ولی با وصف این، هرگز کارگران و یاوران را جز ازاشخاص بزدل پست‌فطرت، انتخاب نکند؛ و از اینرو گویند که: دولت‌استبداد دولت پست‌فطرتان بی‌بنیاد است و حکمت آن ظاهرتر از آن‌است که حاجت‌به بیانی طولانی افتد.
گاهی اوقات نیز مستبد، بعضی خردمندان امین را منصب و رتبه‌بزرگی دروغین دهد، چه فریب خورد که ایشان را نفس خبیث‌باشد وبا هوش و تدبیر خویش او را سود رسانند و از آن پس چون با تجربه، امیدش دربارهٔ ایشان نومید گردد، فورا قصد گزندشان نماید یا دورشان‌سازد؛ و از اینرو در نزد او تقرب نیابد مگر نادان عاجز، یا بیث‌خائن.
و در این مقام فکر مطالعه کنندگان را بدین‌معنی ملتفت‌سازم که‌این گروه، یعنی خردمندانی که شیرینی بزرگی حکمرانی را چشند - واز بهر خدمت ملت و دریافت‌بزرگی والامقام به نشاط اندر شوند - و ازآن پس به گناه امانت، دست ایشان بربندند و کوتاه سازند - هم ایشان‌باشند که ماده الکتریک عداوت استبداد گردند - و افراد ملت را ندای‌اصلاح و طلب عدل در دهند و خود این انقلاب است که مستبدین ازچاره آن درمانده‌اند - چه ایشان هیچگاه از تجربه بی‌نیاز نباشند و ازآسیب آن ایمن نمانند - و از این معنی ناشی شد که مستبدین در باب‌تجربه غالبا به اشخاصی اعتماد نمایند که در خدمت استبداد، اصیل ونجیب باشند و اخلاف ستوده مستبدین را از پدران و نیاکان میراث یافته‌باشند و نغمه بزرگی دروغین به‌سبب اصل و نژاد از اینجا درمیان ملت‌آغاز گردید.
از آنجا که نجابت را با بزرگی و بزرگی دروغین، پیوستگی ونسبت قوی می‌باشد لاجرم چنان دیدم که اندکی بر سر نجابت و اصالت‌گفتگو نموده از آن پس به بحث مستبد و یاوران او، بزرگان دروغین‌باز گردم.
پس چنین گویم: همانا نجابت، صفتی باشد که ما منکر فضیلت اونیستیم از جهت صفات و میلها که فرزندان از پدران ارث برند و ازجهت تربیتی که در خانواده پایدار می‌باشد و از جهت این که نجابت‌غالبا با ثروت قرین باشد و ثروت معین گردد تا صاحب آن به مظهررحمت و آزادی گراید؛ و از جهت این که غالبا باعث گردد تا شخص به‌همسران خود شباهت جسته بر سر شوق آید که از ایشان برتر و نیکوترگردد و از جهت این که علاقه ملت و وطن را قوی سازد - و از جهت‌این که اشخاص نجیب پیوسته منظور نظرها می‌باشند و از این بابت تایک اندازه از معایب و نقایص تحاشی دارند.
و خانواده‌های نجابت‌بر سه نوع تقسیم شوند: خانواده علم وفضیلت، خانواده مال و کرم، و خانواده ظلم و امارت؛ و این نوع آخرین‌را عدد افزونتر و موقع مهمتر است و اوست که محل چشم داشت‌مستبد است در استعانت جستن و محل اعتماد بودن.
پس نظر کنیم تا این نوع را از این صفات و فضائل چه بهره باشد؟ آیا فرزندی از جد خویش که مؤسس بزرگی او می‌باشد میل او را به‌عدالت ارث برده؟ - در صورتی که عدالت در ذات جدش وجودنداشته! - یا بر غیر وقار دروغین که درمیان طایفه و خانواده برقرار است‌تربیت‌یافته؟ یا ثروت را جز در راه لذتهای حیوانی و جلالتی که مایه‌دل‌شکستگی فقرا می‌باشد کار فرموده؟ یا جز به همسران بد تملق‌جوی منافق خوی، شباهت جسته؟ یا ملت‌خود را به جرم این که قدر ومقام او را نشناخته‌اند خوار نشمرده؟ یا از برای جناب خودش مکانی‌جز کرسی حکمرانی تصور نموده؟ یا هیچگاه از مردمان شرم داشته؟ وخود مردمان در نزد او که باشند جز مجسمه‌های جاندار؟ این است‌حال اکثری از اشخاص اصیل، ولی با وصف این، ما حق بعضی از ایشان‌را که از علم و کمت‌بهره یافته‌اند فرونگذاریم و ستم روا نداریم، چه‌این اشخاص که سخت اندک باشند نجابتی شگرف و شگفت از ایشان‌با دید آید - گویا قوت قلب را که از نیاکان ارث برند، در راه خیرکارفرمایند نه در شر؛ و از صفت‌بزرگ منشی بزرگان، جسارت و اقدام‌بر مقاومت اشخاص بزرگ را فایده برند؛ و همچنین قوت هر یک ازصفات ایشان به فضیلتی سرشار و کرامتی عالیمقدار، منقلب گردد.
ازآن‌جمله اشتیاق وطن و اهل آن و نالیدن بر مصائب ایشان و کارهای‌بزرگ انجام دادن؛ و امثال این اشخاص کامل نجیب چون در ملتی بسیارشوند، امید است که بعضی از ایشان به درجه خارق عادت، ترقی نمایندو ملت‌خود را به سوی فیروزی و رستگاری کشند - و خود غریب‌نیست، چه چون قدرت نسب و قوت حسب، در یکجای جمع آیندعجب نباشد، اگر کار مستبد عادل کنند که به منزله عنقای مغرب است.
و از آن پس نجبا خود در هر قبیله و از هر قبیلی، میکروب تمام‌بلدها می‌باشند. چه بنی‌آدمی پیوسته با یکدیگر برادر و در همه چیزمساوی بودند، تا برحسب اتفاق، بعضی از ایشان به فزونی نسل امتیازیافتند و قوتهای عصبیت از آن ناشی شد - و از نزاع ایشان با هم‌امتیاز بعضی افراد بر افراد دیگر حاصل آمد و حفظ این امتیاز نجابت‌را ایجاد کرد.
پس نجبا در قبیله یا در ملتی هرگاه قوتهایشان نزدیک با هم باشدبر باقی مردمان استبداد ورزیده سلطنت نجبا را اساس نهند، و هر زمان‌خانواده‌ای از نجبا یافت‌شود که بر سایر خانواده‌های نجبا امتیازبسیار داشته باشد به تنهایی استبداد ورزد؛ و هرگاه در سایه خانواده‌هابقیه قوت و شوکت‌برجای باشد، سلطنت فرد مقیده اساس نهد، اما اگردر مقابلش کسی نباشد که از او پرهیز نماید، سلطنت مطلقه باشد.
بنابراین، اگر در ملتی خانواده نجبا بالکلیه وجود نداشته باشدیا وجود داشته و لیکن عموم ملت را صوت غالب باشد، آن ملت درکار خود یا در احکام خود سلطنتی انتخابی برپای دارد که درآغاز موروثی نباشد، ولی چون چند تن متولی سلطنت گردند، نسل‌ایشان نجبا گردیده - هر دسته از آنها سعی کنند تا شطری از ملت‌را به سوی خود کشانند که بر حریف غالب آمده تاریخ سلطنت طائفه‌خویشتن اعاده دهند.

قسمت دوم

و از بزرگترین مضرتهای نجبا آن باشد که ایشان در اثنای غلبه‌جستن بر یکدیگر در اظهار جلالت و عظمت غرقه گردند - و چشمان‌مردمان را به آثار عظمت‌خویش خیره ساخته عقلشان جادو کنند - وهمی بر خلق خدای تکبر نمایند و از آن پس چون یکی از آن نجبا غالب‌آید و در کار مستبد گردد، باقی دیگر او را وانگذارند. چه با لذت‌استبداد خو کرده باشند و همی خواهند به مستبد شباهت جویند - وخود مستبد نیز ایشان را بر ترک استبداد حمل نکند - بلکه همی مال برایشان فرو ریزد و بر استبداد ایشان اعانت نماید و لقبها و رتبه‌هابدیشان بخشد و تا یک اندازه ایشان را بر مردمان قدرت و تسلط عطاکند تا بدان مشغول گردیده از مقاومت استبداد او دست‌بدارند؛ و نیز ازبهر این که دیر وقتی با استبداد خو نمایند و اخلاقشان فاسد گردیده‌محل نفرت مردمان شوند، تا مرایشان را ملجا و پناهی جز آستان‌خودش باقی نماند و ناگزیر از یاوران او گردیده از ضدیت او باز گردند.
و نیز مستبد را با نجبا سیاست‌سخت‌گیری و سست رفتاری ونگرانی و چشم‌پوشی با هم باشد تا به غرور اندر نشوند - و همچنین‌سیاست دیگر این که درمیان ایشان فساد افکنند که مبادا در دشمنی او باهم اتفاق نمایند - و گاهی نیز به نام عدالت از بعضی ایشان انتقام جویدتا مردمان را از خود خوشنود سازد - همچنانکه گاهی افرادی از ادنای‌رعیت را بجای بعضی از ایشان اختیار کند تا شوکت ایشان شکسته‌شود. - و حاصل کلام آن که مستبد، نجبا را به عیش و نوش زبون سازد تاخود را بر روی پای او درافکنند - و از آن پس ایشان را لجامی از بهرزبون ساختن رعیت قرار دهد - همچنانکه عین این سیاست را باعاملان و رؤسای مذاهب کارفرماید و با این سیاست و امثال آن، میدان‌از بهر او خلوت گردد تا همچون تند باد به وزیدن آمده، رعیت را مانندپری بر باد دهد یا همچون باد سمومی که از روی زمین آتش گدازد - وکار با خدای است - بلی کار با خدای عز وجل می‌باشد که فرمود: «واذااردنا ان نهلک قریة امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها العذاب[۱۱۵] یعنی چون‌اراده هلاک ساختن اهل قریه‌ای نماییم، بزرگان ایشان را فرمان دهیم وایشان، در اطاعت فرمان، فسق ورزند پس شایسته عذاب گردند.
مستبد در آن لحظه که بر تخت‌سلطنت‌خویش جلوس نموده، تاج موروثی بر سر قرار دهد، خود را چنان بیند که از آن بیش آدمی بود؛ و اکنون به خدایی رسیده و از آن پس، بار دیگر نظر کند و خویشتن رادرحقیقت عاجزتر از هر عاجزی بیند و بدان مقام نرسیده مگربه‌واسطه چاکران و یاوران که در گردش اندرند. پس نظری به سوی‌ایشان برآورده از زبان حالشان این سخن شنود که:
همانا این سلطنت‌موروث و این تخت و تاج و چوگان پادشاهی، جز خیالی در خیال‌نباشد و ترا در این مقام برقرار ننموده، بر گردنهای مردمانی مسلطنساخته، مگر جادوی ما و خیانتی که با دین و وجدان و وطن و برادران‌خویش کردیم، پس نظر کن تا با ما چگونه رفتار نمایی - و بعد از آن به‌گروه رعیت که تفرج همی کنند نگریسته ایشان را جادو زده و مبهوت‌بیند، گویی دیر زمانی باشد که مرده‌اند - ولی در فکرش چنان جلوه‌گرشود که درمیان آن مردگان بعضی افراد زنده مانده و ایشان مردمانی‌خردمند و بزرگوار باشند و چشمان ایشان با او همی گوید: همانا گروه‌ملت را کارها باشد که ترا وکیل ساخته‌ایم تا آنها را انجام دهی امابرحسب اراده و میل ما نه به میل و اراده خودت.
و این هنگام مستبد به نفس خویش باز گردد و گوید: هان! یاوران، یاوران، کار خویش بدیشان گذارم - و لشکری از سفلکان گرد آورده بااین بزرگواران رزم آزمایم، چه بدون این پیش‌بینی، استبداد مرا دوامی‌نباشد و مردمان را بنده گرفتن نتوانم.
سلطنت مستبده، بالطبع نسبت‌به تمامی فروعات خود، دارای‌صفت استبداد باشد؛ از مستبد اعظم تا پلیس تا فراش تا جاروب کش‌کوچه‌ها؛ و هر صنفی از ایشان، در اخلاق و صفات پست‌ترین اهل‌طبقه خود باشند؛ زیرا که فرومایگان را جلب محبت مردمان اهمیتی‌ندارد - بلکه منتهای سعی و کوشش ایشان کسب وثوق مستبد است‌دربارهٔ خودشان، که از جنس او و یاران دولت او می‌باشند و سخت‌حریصند که ریزه‌های خوان قربانی ملت را بخورند و بدین صفات، ایشان از مستبد و مستبد از ایشان ایمن گردند - و با او انباز شده او نیزانباز ایشان شود - و این طایفه مستبدان را گاهی عده بسیار و گاهی اندک‌باشد - برحسب شدت و ضعف استبداد، چه هر قدر مستبد به‌ستمکاری حریص‌تر باشد محتاج گردد که از بزرگان دروغین افزونترلشکرآرایی نماید. تا کارگر او بوده او را پاس دارند؛ و نیز محتاج باشدکه در نگاهداری ایشان، دقت نموده آن لشکر را از پست‌ترین سفلکان‌انتخاب کند که در نزد ایشان اثری از دین و وجدان یافت نشود - و درمحافظت نسبت مرتبه درمیان ایشان محتاج باشد تا به طریق معکوس‌رفتار نماید. یعنی هر یکی را که «سفله طبعی افزون‌تر باشد وظیفه‌افزون و قرب و مرتبه بلندتر بود.
عقل و تاریخ، عیان همگی شهادت دهند که وزیر اعظم سلطان‌مستبد، لئیم اعظم ملت می‌باشد، و بعد از او، وزرای دیگر که فرودمرتبه او باشند در سفله طبعی کمتر از او خواهند بود؛ و همچنین‌درجات فرومایگی ایشان مقتضی درجات تشریف ایشان است - وشاید بعضی از مطالعه کنندگان همچون بعضی تاریخ‌نگاران ساده‌لوح‌فریب خورند که مشاهده نموده باشند بسیاری از وزرای مستبدین ازظلم رئیس خویش نالیده، از اعمال او شکایتها داشته‌اند و آشکار زبان‌به ملامت او گشوده اظهار داشته‌اند: که اگر امکانشان مساعدت نمودی‌چنین و چنان کردندی و ملت را با مال بلکه با جان خویش فدا شدندی- پس در همچو حالتی چگونه ایشان فرومایه‌ترین ملت توانند بود؟ بلکه چگونه این سخن دربارهٔ ایشان صدق نماید که بعضی از ایشان‌جان خویش به خطر انداخته، بعضی دیگر بر مقاومت مستبد اقدام‌نموده به مراد خود یا بعضی از آن رسیده یا بر سر آن هلاک گردیده‌اند؟
پس جواب این شبهه آن باشد که چون مسلم گردید که مستبد برظلم مردمان حریص می‌باشد و ناچار به جمعی محتاج است که او رایاری کنند، آیا هیچ عقلی تجویز نماید که او از بهر یاری و همراهی‌خود کسی را انتخاب نماید که در همراهی او با مراد خودش شک داشته‌باشد؟ هرگز چنین چیزی نشود!
آیا ممکن است که مستبد، وزیر خود را از بازاریانی منتخب سازدکه تجربه و شناسایی مقاصد او را ندانسته باشد؟ ابدا و هرگز! آیاممکن است وزیری در حقیقت صاحب اخلاق نیکو باشد، اما در ظاهراظهار شر نماید و رئیس مستبد را با اعمال خویش بفریبد در صورتی‌که‌آن رئیس او را با یک کلمه عزت بداده و با یک کلمه معزول کردن‌تواند؟ ابدا!
مستبد، خود بی‌خبر نیست که مردمان به‌سبب ستمکاری، دشمن‌او می‌باشند آیا همچه شخصی ایمن تواند بود که بر دربارش کسی باشدکه در ظلم از او کمتر و از دشمنان او دورتر است؟ هرگز چنین نباشد!
و از آن پس چگونه وزیر از آسیب مستبد، ایمن تواند زیست‌درصورتی که به اختیار شیطان در میان ایشان همراهی و اتفاق نباشد. ودر حالتی که وزیر بالطبع محسود می‌باشد و همسران در صدد گزند اومی‌باشند و مردمان نیز او را به سبب متابعت مستبد، دشمن دارند و درهر ساعتی هدف شکایتهای حقه و سخن‌چینیهای سوزان است؟ یاچگونه در نزد وزیر چیزی از پرهیزکاری، یا شرم، یا عدل، یا وجدان، یاحکمت، یا مرحمت، وجود داشته باشد و قبول نماید که جلاد مستبدگردد؟
آیا ممکن است وزیر را اندک شفقت و رافتی بر ملت‌باشد؟ درصورتی که خود او می‌داند که ملتش دشمن دارند و بدی خواهند مادامی که با ایشان در عداوت مستبد، متفق نباشد؛ و او نیز، هرگز این‌کار نکند، مگر بعد از آن که از اقبال خویش در نزد مستبد مایوس گردد؛ و در آن صورت نیز مقصودش نفع ملت نباشد، جز این که مستبد راتهدید کردن خواهد، یا فتح بابی از بهر مستبد جدیدی درنظر گرفته به‌امید آن که او را وزارت دهد تا وزر و گناه او بر گردن گیرد.
پس نتیجه این شد که وزیر مستبد، وزیر مستبد باشد، نه وزیرملت، مانند سلطنتهای دستوری؛ و همچنین مشیر، که مشیر مستبداست و بر ملت غیرت برد نه از بهر ملت. بخصوص که خود از نفس‌خویش خبر دارد که این شمشیر را مستبد به او عطا نموده، بدون‌این که حمله دشمنی از او دفع نموده یا فتحی نمایان کرده باشد، جزاین که با او معاهده نموده که آن شمشیر را در گردن دشمنان استبداد کارفرماید، و آن دشمنان نیست مگر ملت‌بیچاره؛ بنابراین نباید احدی ازخردمندان فریب خورد، بدانچه وزرا و سرداران، زبان‌آوری در انکاراستبداد نمایند و اظهار فیلسوفی در اصلاح کنند. اگرچه حسرت‌خورند و بنالند، بلکه هوشمند فریفته نگردد اگرچه ایشان نوحه و گریه‌نمایند؛ و بدیشان وثوق نکند - و معتقد وجدان در ایشان نگردد - اگرچه نماز گذارند و تسبیح کنند، چه تمامی اینها با سیر و سیرت ایشان‌منافات دارد - و نیز این رفتار ضامن نباشد که ایشان برخلاف آنچه خونموده و تربیت‌یافته‌اند عمل نمایند، بلکه توان گفت: که مقصود آنها بااین حرکات، چیزی بجز تهدید مستبد نیست، تا خون رعیت‌یعنی مال‌ایشان را بدست آرند.
بلی چگونه تصدیق وزیر یا کارفرمای بزرگ روا باشد که همی‌خواهد شمشیر خویش در نزد ملت افکند تا آن را بشکنند - درصورتی‌که عمری طولانی با لذت تجمل و عزت جبروت، خو کرده باشد - چه‌او نیز از همین ملت است که تمامی طبیعتهای بلند شریف ایشان را، استبداد به قتل رسانیده تا آن که برزگر بدبخت را به سپاهی گری گیرند واو همی گرید - ولی به محض این که آستین جامه سپاهیان در پوشد، نخست‌بر پدر و مادر خویش خوی پلنگی آشکار سازد - و از آن پس بااهل قریه و دوستان و همسایگان خود ستمکاری آغازد و دندان خود رااز غیظ همی فشرده به خون بیچارگان تشنه باشد و میانه دشمن با برادرفرق نگذارد.
پس اکنون بعضی دلیلهای قطعی دندان‌شکن، ذکر کنیم تا ثابت‌شود که تمامی رجال عهد استبداد، بد عهد و بی‌حمیت همی باشند و ازایشان مطلقا امید خیری نباشد و اگر گاهی اظهار ناله و دردمندی کنندتمام آن به قصد فریفتن و فریب دادن ملت‌بیچاره می‌باشد و طمع‌فریب خوردن ملت را از آن‌رو دارند که همی دانند استبدادی که درحقیقت‌بدیشان برپای است و به همت ایشان دوام یابد، دیده ملت را بابصیرت ایشان کور ساخته و اعصاب آنها را سست و خدر نموده، چنانکه چشم ایشان چیزی نبیند مگر هول و هراس که مر ایشان رااحاطه نموده و چیزی نفهمند جز درد عمومی؛ پس از بلا ناله همی کنندو خود ندانند از کجا بیامده؛ جز این که، جمعی با ایشان همراهی به نام‌دین کنند و گویند این قضای آسمان است و او را چاره‌ای جز صبر ورضا نباشد.
و گروهی دیگر، فریبشان دهند و ایشان همان بزرگانند که اظهاردردناکی کنند و خود را طبیبان مرض خوانده در برطرف کردن آن‌اهتمام ورزند و در رهایی ملت از مصیبت اظهار رشادت و شجاعت‌کنند، ولی حق گواه است که دروغگوی و فریبنده می‌باشند و مرادایشان آن است که مردمان را همواره گمراه سازند و مستبد را گاهی‌تهدید نمایند.
پس یکی از این دلایل که گفتیم آن باشد که مستبدین تربیت نکنند مگر سفلگان رذل را و جز با چاپلوسان منافق مایل نباشند، همچنانکه حال رئیس ایشان مستبد اکبر است.
و نیز از آن جمله این که شاید در میان ایشان کسی یافت‌شود که به‌اندک رشوه سر فرود نیارد و لیکن کسی که از رشوه بسیار سر باز زنددرمیان ایشان یافت نشود.
باز از آن‌جمله این که درمیان ایشان جز خواهنده نباشد؛ زیرا که‌در مکیدن خون ملت‌با مستبد شرکت دارند و این از آنرو باشد که‌همواره عطاهای بزرگ و مرسومات بسیار دریافت نموده‌اند، یعنی ده وصد برابر آنچه اداره عادله به امثال ایشان تجویز می‌نمود.
و از آن‌جمله این که دیناری از آن اموال بی‌حساب و شمار را، اگرچه بطور مخفی و پنهانی باشد در راه مقاومت استبداد که خویش را، دشمن او دانند صرف ننمایند.
از آن جمله این که اغلب ایشان بشدت مسرف و مبذر باشند وچون قانون عدالت و مساوات مجری گردد، مقرری و مرسوم معتدل، ناچار کفایت اسراف و مخارج گزاف ایشان ننماید.
از آن‌جمله این که بعضی از ایشان، بخیل و ممسک افتند، به‌حدی‌که شرف مقام خویش را، نیز به‌سبب بخل و امساک از دست بدهند - ونصفه یا ربع مرسوم خود را، مصرف نکند، با وصف این که بسی‌افزونتر از حق خویش ستاند. بدین دست‌آویز که شرف مقام خویش که‌راجع به شرف ملیت می‌باشد، با آن مرسوم حفظ همی کند و به‌سبب‌همین بخل خوار و خیانتکار باشد. بعد از این دلایل، تاریخ منکر نیست‌که روزگار بر سبیل ندرت، بعضی وزرا بوجود آورد، که از کرده‌های‌خویش پشیمان گردیده به توبه و انابه گراییدند، یا در صف ملت‌درآمدند و مستعد کفاره مسیحی یا استغفار اسلامی شدند، همچنانکه‌در هر زمان بعضی وزراء و سرداران کمیاب پدید گردند که درجوانمردی اصیل باشند و جوانمردی و آزادگی از پدران ارث برده سرآن بعد از چهل یا هفتاد سال به عیان ظاهر شود و ثریای اخلاص درجبین ایشان طالع درخشان باشد.
نتیجه تمام این سخنان، آن باشد که مستبد یک نفر عاجز بیش‌نیست که او را نه قوت است نه حمایت، جز به‌واسطه بزرگان دروغین‌و ملت اسیر نیز کسی پشتش نخارد، جز ناخن انگشتش - و پیشرو اونباشند مگر خردمندان، که ایشان را روشن ساخته راه نمایند - تا چون‌آسمان عقل فرزندانش ظلمانی گردد، خداوند پیشروانی نیکوکار، ازبهر ایشان برانگیزد که خوشبختی ملت را به بدبختی خودشان و زندگی‌ایشان را با مرگ خویش، خریداری کنند؛ چه خداوند لذت ایشان را دراین معنی قرار داده از برای مثل این خلقشان فرموده - پس منزه است‌خدایی که هر که را خواهد از بهر هرچه خود خواهد اختیار فرماید، که‌او آفریننده بزرگ است.

استبداد با مال

قسمت اول

اگر استبداد شخصی بود و می‌خواست‌حسب و نسب خویش بیان‌سازد، هرآینه می‌گفت: نام من شر است، پدرم ستمکاری، مادرم بدرفتاری، و برادرم خیانتکاری، و خواهرم درویشی، و عمویم‌تنگدستی، و خالویم زبونی، و فرزندم بینوائی، و دخترم بیکاری، ووطنم خرابی، و قبیله‌ام نادانی است.
اما در وصف مال، صحیح است که گفته شود: قوت، مال است. وعقل، مال است؛ و دین، مال است؛ و ثبات، مال است؛ و شان، مال است؛ و جمال، مال است؛ و تربیت، مال است؛ و صرفه‌جویی، مال است. وحاصل کلام آن که: تمامی آنچه انسان به ثمره آن منتفع گردد، مال‌می‌باشد؛ و تمامی این اسباب با ثمرات آن به‌واسطه استبداد و عرضه‌فساد باشد بلکه در راه آن جلب و بال نماید.
همانا نظام طبیعی در تمام حیوانات حتی در ماهی دریا و جانوران‌خرد بجز عنکبوت، چنان مقتضی باشد که هر یک جنس از حیوان، بعضی از ایشان بعض دیگر را نخورند؛ ولی انسان انسان دیگر را همی‌خورد؛ و از بیعت‌حیوانات آن باشد؛ که روزی از خدای سبحان طلب‌کنند؛ یعنی از محل طبیعی آن، اما انسان حریص باشد که طلب روزی ازبرادر خود نماید.
انسان، روزگاری طولانی زندگی نمود در حالتی که گوشت ابنای‌جنس خود، از آدمیان همی خورد، تا آن که حکمای چین و هندتوانستند خوردن گوشت را به کلی منسوخ سازند. بعد از آن شریعتهای‌دینی اولی، در ممالک دیگر پدید گردید و نخست خوردن گوشت‌انسان را به قربانیها که از جنس آدمی از بهر معبود می‌نمودند، مخصوص داشت و از آن پس رسم قربانی را باقی گذاشتند، ولی آدمی‌قربان شده را طعمه آتش می‌نمودند تا به تدریج آدمیان لذت گوشت‌برادران خویش فراموش کنند، تا آن که خدای عز وجل قربانی آدمیان رابه‌دست ابراهیم علیه السلام به قربانی حیوان بدل فرمود و بعد از اوموسی و باقی انبیاء علیهم السلام پیروی او نمودند - و آئین اسلام نیز برآنگونه بیامد، اما عیسی علیه السلام قربانی حیوان را به نان تبدیل فرمودو لیکن این قانون تنها در کلیسا معمول گردید و عموم نیافت.
و همچنین خوردن گوشت آدمی در نزد آدمیان منسوخ شد، مگردرمیان بعضی قبایل زنگیان که تاکنون موجود می‌باشد.
ولی استبداد می‌شوم، خوردن گوشت آدمیان را به شکلی سختترو تلختر دوباره زنده ساخت. بدینسان که مردمان را طعمه ستمکاران‌نمود، جز این که آدم‌خواران نخستین، دشمنان خویش را به تنهایی‌اسیر نموده می‌کشتند و می‌خوردند؛ ولی مستبدین، رعیت‌خود را اسیرکرده با نشتر ظلمشان فصد نمایند و خون جان ایشان را بر مکند. یعنی‌اموالشان به یغما برند و ایشان را بکار افکنده عمرشان در بیگاری کوتاه‌سازند. یا ثمره زحمات ایشان به یغما برند؛ و همچنین ما بین‌آدم‌خواران اولی با آخری در غارت عمر و گرفتن جان، فرقی نباشدمگر در شکل.
همانا بحث استبداد با مال، بحثی است که علاقه قوی با ظلم‌فطری انسان دارد و از اینرو چنان دیدم، که باکی نباشد در دنبال نمودن‌مقدماتی چند که نتیجه آنها تعلق به استبداد اجتماعی دارد و قلعه‌های‌استبداد سیاسی آنها را حمایت نماید.
از آن‌جمله آن است که: مجموع بنی‌آدم که شماره ایشان را به هزارو پانصد ملیون تخمین نموده‌اند، نصف ایشان بار دوش نصف دیگرمی‌باشد و این نصفه به‌سبب زنان شهرها اکثریت دارند - آیا زنان کیان‌باشند؟ زنان، همان نوع بشر هستند که مقام ایشان در طبیعت‌بدین صفت معروف گردیده که حافظ باقی بودن جنس آدمی هستند وبه‌جهت هزار مادینه از ایشان، یک نفر نرینه کافی باشد؛ و نیز باقی خلق‌بشر که نرینه هستند، همواره دچار خطرها و مشقتها می‌باشند - یا آنچه‌را جنس نرینه زنبور عسل سزاوار است، آدمیان نیز سزاوارند - پس‌به‌سبب این نظر، زنان با مردان امورات زندگی را تقسیم نمودند - ولی‌تقسیمی از روی ستمکاری؛ و خود حکم گردیده، قانون عمومی، سنت‌نهادند و کارهای سهل و آسان را به‌دعوی ضعف، قسمت‌خویش قراردادند و نوع خودشان را به گمان پاکدامنی، مطلوب و عزیز ساخته، شجاعت و کرم را از بهر خودشان صفت ناپسند، و از بهر مردان‌پسندیده دانستند.
و چنان تعیین نمودند: که نوع ایشان اهانت رسانند واهانت نشوند و ستم نمایند یا ستم بینند در هر دو حال ایشان را اعانت‌کنند - و دختران و پسران خویش، بر همین قانون تربیت نمایند - و ازاین‌جهت‌بعضی اخلاقیان زنان را نصفه مضره نامیده و گفته است که:ضرر زنان شهرنشین و اهل مدنیت، از قرار نسبت، مضاعف ترقی‌نماید. چه زن در بدویت و صحرانشینی، نیمه ثمره کارهای مرد را از اوسلب نماید - و زن شهری، دوتا را از سه تا برباید - و زن تربیت‌شده پنج‌از شش، بازگیرد؛ و همچنین زنان پایتخت نشین، در زیان رسانیدن، ترقی نمایند؛ و از آن پس، جنس نرینه آدمی، نیز مشقتهای حیوة را، ازروی ستمکاری قسمت نموده‌اند.
چه رجال سیاست و اهل دین واشخاصی که ملحق بر ایشانند و شماره ایشان بیش از یک درصد نیست‌به نصفه آنچه از خوان آدمیان خشک شود یعنی ماحصل عمر ایشان یابیشتر، بهره برند و در راه عیش و اسراف خویش صرف کنند. شاهد این‌مدعا آن که کوچه‌ها و خیابانها را، به ملیونها چراغ، زینت دهند که گاهی‌اوقات، از آنها عبور نمایند و ملیونها از فقراء که در خانه‌های خویش درتاریکی زندگی نمایند، به فکر ایشان نیاید.
و بعد از آن اهل صنعت‌های نفیسه و صاحبان کمال و بازرگانان‌حریص یا انبارداران و امثال این طبقات، که ایشان نیز به اندازه یک‌درصد تخمین شده‌اند، یک تن از ایشان به مثل آنچه ده‌ها و صدها وهزارها از صنعتگران و برزگران، زندگی کنند به مصرف رساند - و این‌قسمت مختلف، درمیان آدم و حوا تا این نسبت دور از یکدیگر، همان‌قسمت است که او را استبداد سیاسی بیاورده. بلی روا نیست‌دانشمندی که خرمی عمر خویش، در تحصیل علم سودمند یا صنعت‌مفید، صرف نموده با جاهلی که در سایه دیوار، خفته مساوی باشد. وهمچنین کوشنده‌ای که خود را به خطر درافکنده، با تنبلی که نام ونشانی از او نباشد؛ و لیکن عدالت مقتضی این تفاوت نیست، بلکه‌سزاوار انسانیت آن باشد که شخص با ترقی، دست فرد درمانده رابگیرد و او را در منزلت‌با خود شریک ساخته، زندگانی او را نیز به‌زندگانی خویش نزدیک نماید.
خدای سبحان جل شانه، سلطنت انسان را بر تمامی اکوان‌بگسترانیده و انسان نیز طغیان نمود و ستمکاری ورزید و خدای‌خویش فراموش کرده، مال و جمال را پرستش نمود و این دو را آرزو ومطلب خود، قرار داد. گفتی از بهر آن، خلقت‌شده تا خدمتگذار شکم وعضو قبیح خود باشد و بس. او را کاری جز خوردن و سودن نباشد ونظر بدانکه مال وسیله‌ای است رساننده به سوی جمال، نزدیک بدان‌رسیده که بزرگترین هم آدمی در جمع مال باشد و از این جهت او رامعبود ملتها و «سرالوجود» لقب بداده‌اند.
«کریستو» تاریخ‌نگار روسی، حکایت کرده که: «کاترین ازکسالت رعیت‌خویش شکایت نمود، از بهر او چنان رای دادند که زنان‌را بر بی‌باکی و بی‌پردگی وادارد. او نیز چنان کرده جامه رقص را اختراع‌و معمول داشت. جوانان مملکت، چون چنین بدیدند از پی کار کردن‌برآمدند که مال بدست آورده بر زنان صاحب جمال صرف نمایند وبدین تدبیر در ظرف پنج‌سال دخل خزانه دولت دو برابر گردید ومیدان اسراف اموال از بهر «کاترین سعت‌یافت. همانا تمامی‌مستبدین را حال بر اینگونه است که اخلاق در نزد ایشان اهمیتی نداردبلکه تمامی هم ایشان مال باشد.
مال در نزد صرفه جویان، چیزی است که انسان بدو منتفع گردد ودر نزد حقوقیان، چیزی است که دادن و ندادن، در او جاری شود؛ و درنزد سیاسیون، چیزی است که قوت و سپاه با آن بدست آید؛ و در نزداهل اخلاق، چیزی است که زندگانی با شرف، بدو حفظ شود. مال‌بدست آید از فیضی که خدای سبحانه و تعالی در طبیعت و اسرار او به‌ودیعت نهاده، و ملک نشود یعنی مخصوص انسانی نگردد، مگربدانکه که در او کار کنند یا در مقابل چیزی باز ستانند.
تمول، یعنی ذخیره کردن مال برحسب طبیعت، در بعضی‌جنسهای اندک، از حیوانات پست ضعیف می‌باشد. همچون: مور ومگس عسل. اما در حیوانات بلند رتبه، اثری از طبیعت تمول، یافت‌نشود. بجز انسان که طبیعی خویش ساخته. - انسان تمول را طبیعی‌خویش ساخته، زیرا که حاجت محقق یا موهوم، داعی آن باشد. وحاجتمندی محقق نباشد مگر در نزد سکنه ممالکی که حاصل ومیوه‌جات آن بر اهلش تنگ است‌یا سرزمینی که در بعضی سنوات‌عرصه قحطی باشد؛ و نیز حاجتمندی عاجزان، به‌جهت قسمتی ازتمول در مملکتی که مبتلا به بجور طبیعت‌یا ستم استبداد باشد ملحق‌به حاجتمندی محقق است؛ و بسا باشد که صرف مال، بر اشخاص‌مضطر یا بر مصرفهای عمومی در شهرهایی که نظم عام در آنها ناقص‌است، ملحق به احتیاج محقق باشد.
و مراد به نظم عام، زندگانی اشتراکی عمومی است که اسلام آن رابیاورد[۱۱۶]و لیکن افزودن از دو قرن نپایید و مسلمانان در آن دو قرن، بینوایی که وجوه صدقه و کفاره خود را بدو دهند درمیان خودشان‌نمی‌یافتند. چه همچنانکه اسلام، سلطنت «دیمقراطی یعنی شورای‌عمومی که ذکر آن بگذشت اساس بنهاد؛ همچنین قانون زندگانی بیاوردکه قسمتی از آن را اغلب عالم متمدن اروپ آرزو همی کنند - با این که‌انجمنهای منظم، که مرکب از میلیونهای بسیار است درپی آن همی‌شتابند و با آن که مقداری از اصل آن در انجیل می‌باشد که مخصوص‌داشتن عشر اموال به درویشان است.
و این انجمنها، مطالبه مساوات یا نزدیکی در حقوق و حالت‌زندگانی میان آدمیان را همی نمایند؛ و در ضد استبداد مالی سعی دارندهمان مساوات و نزدیکی که در اسلام به‌وسیله انواع زکوات و تقسیم‌آن بر انواع مصارف عامه و انواع حاجتمندان، دینی لازم و مقررگردیده... و بر شخص دقیق، مخفی نیست: که یک جزء از چهل جزءاموال، فقرای ملت را به اغنیا ملحق سازد.
و جمع آمدن ثروتهای مفرطکه تولید استبداد نموده و اخلاق را فاسد کند مانع شود؛ و همچنین‌آئین اسلام، بیشتر اراضی زراعتی را، ملک عموم ملت قرار داد تا آنها راآباد نموده و به جز ده یک،[۱۱۷]یا خراج[۱۱۸]بیت‌المال - که از پنج‌یک تجاوز نمی‌نمود - چیزی بر ایشان نباشد؛ و ازآن پس، به‌جهت‌حاجتهایی که ذکر آن بگذشت‌به اندازه حاجت، ثروت پسندیده باشد. اما به سه شرط والا حرص تمول، از خصلتهای‌قبیح است.

قسمت دوم

شرط اول: آن که جمع آوردن مال، به طریق مشروع و حلال باشد. یعنی از بخشش طبیعت، یا از کشت و زرع، یا در اجرت کار، یا به عنوان‌قرض باشد.
شرط دویم: آن که آن تمول، موجب تنگی لوازم و معاش دیگران‌نگردد؛ همچون احتکار ضروریات، یا مزاحمت صنعتگران و کارگران‌ضعیف، یا چیزهای مباح را به قهر و غلبه مالک شدن، مثل تملیک‌بعضی از اراضی که خالق بیچون، آنها را چراگاه و محل آسایش تمامی‌مخلوقات خود قرار داده و درحقیقت آن اراضی، مادر ایشان است که‌از آبهای خود، شیرشان دهد و از میوه‌جات، غذا بدیشان رساند و دردامن خویش ماوی بخشد. سپس مستبدین ستمکار نخستین بیامدند وقوانینی از خود جعل نمودند، تا آن اراضی را مخصوص خود داشته، میانه آنها و فرزندان، حایل شدند. اینک سرزمین «ایرلاند» مثلا او راهزار تن مستبد مالی انگلیسی قرق خود ساختند، محض این که به دوثلث‌یا سه ربع فایده، زحمت ده ملیون آدمی که از خاک ایرلاند خلقت‌شده بودند بهره‌ور گردند.
و مملکت مصر را نیز حال، قریب به ایرلاند است، اگرچه در مآل‌بالاتر از آن شود؛ و خود چه مقدار از آدمیان در اروپای متمدن‌بخصوص در شهر لندن، همی باشند که هیچیک زمینی که دراز کشیده‌بر آن نخسبد به‌دست نیاورند، بلکه غالب در طبقه زیرین که گاو نیز درآنجا نخسبد سکنی نموده همگی به صف نشسته باشند. زیرا که مکان، گنجایش دراز کشیدن ندارد و طنابهای علفی به شکل افقی از سقف‌آویخته هر یک سینه خویش بدان تکیه داده بخسبند و بر راست و چپ‌پیچ و تاب همی خورند؛ و سلطنت چین که در نظر متمدنین، نظم آن‌مختل است، قوانینش تجویز ننماید که یک نفر افزون از مقداری معین، زمین مالک شود؛ یعنی زیاده از بیست کیلومتر مربع که کمتر از پنج‌فدان مصری می‌باشد[۱۱۹] همچنین دولت روسیه که در اصطلاح اکثراروپائیان به قساوت معروف است، دراین اواخر از بهر ایالات بولونی‌و ولایات غربی، قانونی شبیه به قانون چین بنهاد و بر آن نیز بیفزود که‌شنیدن دعوی دین بدون ثبت را بر برزگر ممنوع داشت و نیز برزگر رااجازت نباشد که بیش از پانصد فرنک قرض نماید. اما سلطنتهای مشرقی اگر کار خویش را درنیافته، قانونی از قبیل‌قانون روسیه بگذارند و بعد از پنجاه سال یا یک قرن، اراضی زراعتی آن‌همچون ایرلاند انگلیسی، بیچاره گردند که در مدت سه قرن یک‌شخص واحد یافت‌شد که خواست‌بر او رحم آورد و فیروزی نیافت. مقصود از آن شخص «گلادستون است[۱۲۰]اگرچه ممالک مشرق شایددر سی قرن کسی را نیابد که بر او رحم آورد.
اما شرط سیم، به‌جهت جواز ثروت، آن است که مال از قدر حاجت‌به بسیاری تجاوز ننماید، چه افراط ثروت؛ اخلاق حمیده را در انسان‌هلاک سازد و چون خود را بی‌نیاز بیند طغیان نماید؛ و خود شریعتهای‌آسمانی و همچنین حکمت‌سیاسی و اخلاقی و عمرانی، ربا را محض‌همین حرام نمودند که مساوات میان مردم محفوظ ماند و در قوه مالی بایکدیگر نزدیک باشند. چه ربا کسبی باشد بدون عوض مادی و این‌معنی غصب است و بدون کار کردن که مایه خو کردن با بطالت است واخلاق از بطالت فاسد گردد و بدون خسارت طبیعی همچون تجارت وزراعت املاک؛ و از مطالب مقرره در نزد سیاسیون اروپ که خلافی درآن نیست، آن است که هیچ کسبی بی‌ننگ‌تر از ربا نباشد، مادامی‌که ازروی اعتدال بود و خود با ربا ثروتها فزونی گیرد و امر مساوات درمیان‌مردم اختلال پذیرد.
و مالیون و صرفه‌جویان در باب ربا نظر نموده، بالاخره گفته‌اند:معتدل آن سودمند بلکه ناگزیر است. اولا به جهت‌برپای بودن معاملات بزرگ و ثانیا به‌جهت آن که وجه نقدی که موجود است از بهرداد و ستد و معاملات کافی نباشد، تا چه رسد به وقتی که قسمتی از آن راگنجینه و ذخیره سازند و در معامله نباشد؛ و ثالثا به جهت آن که بسیاری‌از متمولین نمی‌دانند چگونه از مال سود به‌چنگ آرند یا قدرت بر آن‌ندارند. همچنانکه بسیاری از دانایان، راس‌المال و شرکا نیابند. پس این‌نظر از حیث ترقی ثروت، یکان یکان صحیح است. اما اخلاقیان بدان‌نظر کنند که ضرر این معنی از بهر جمهور ملت‌بیش از نفع آن است. چه‌این ثروتها یکان یکان استبداد داخلی را برقرار دارد و مردما را بر دوصنف آقایان و غلامان، قرار دهد، و استبداد خارجی را نیز قوت دهد، وتعدی را از روی مال و استعداد بر آزادی و استقلال ملت ضعیف، آسان‌نماید؛ و این مقاصد، در نظم حکمت و عدالت فاسد باشد و از اینروتمام مذاهب ربا را مطلقا حرام نمودند.
حرص تمول، که طمعی زشت است در نزد اهالی سلطنت عادله‌منظمه، بسیار آسان باشد؛ مادامی‌که فساد اخلاق بر اهالی غلبه نکرده‌باشد همچون بسیاری از ملتهای متمدنه در عهد ما؛ چه فساد اخلاق، میل تمول را در نسبت احتیاج از روی اسراف، افزون سازد.
ولیکن تحصیل ثروت در عهد حکومت غیرعادله، بس دشواراست، و شاید امکان نپذیرد مگر از طریق رباخواری با ملتهای بی‌تربیت، یا از طریق تجارت بزرگ که قسمی از احتکار در او باشد یاآبادی نمودن در بلاد دور دست‌یا تحمل خطرها.
و این حرص زشت در عهد سلطنت مستبده، در سر مردمان‌شدت نماید؛ زیرا که تحصیل مال، به دزدی از خزانه مملکت، یا تعدی‌بر حقوق عموم مردم، یا غصب مال ضعفا، آسان باشد؛ و همچنین‌وسائل دیگر که هرکس ترک آئین و وجدان و حیا بگوید و در اخلاق‌سفلگی پیش گرفته با مستبد اعظم یا اعوان او مناسبت حاصل نماید، تحصیل ثروت از برایش میسر باشد، و همین قدر او را کفایت نماید که‌به آستان یکی از ایشان اتصال جسته با او تقرب جوید و اظهار نماید که‌او نیز در اخلاق مانند وی و بر طریقه وی می‌باشد و از بهر برهان صدق‌خویش مقداری چاپلوسی بجای آورده گواهی دروغ بدهد و خدمات‌شهوتی و جاسوسی و رهنمایی بر غارت مردمان را پیشه کند؛ و بعد ازآن که در خدمت او برقرار گردد و بر بعضی رازهای پنهانی او آگاهی‌یابد و مستبد از کشف آن رازها یا از روی حقیقت‌یا از راه واهمه بترس‌اندر شود، این شخص چاپلوس را رسوخ قدم حاصل آید بلکه خوددری از برای دیگری شود و در اینصورت چون اوضاع روزگار با اومساعدت نماید که دیروقتی ثبات ورزد، ثروت بی‌اندازه تحصیل‌نماید. - و این معنی در مشرق و مغرب، بزرگترین درهای ثروت است؛ و بعد از آن تجارت با دین می‌باشد و از آن پس رباخواری و بعد از آن‌اسباب بازیچه.
و اصحاب تدقیق مذکور داشته‌اند که ثروت بعضی از افراد مردم‌در سلطنت عادله، بسی مضرتر می‌باشد تا در سلطنت مستبده. زیرا که‌توانگران در سلطنت عادله، قوت مالی خویش را در افساد اخلاق‌مردمان و ضایع ساختن مساوات و ایجاد استبداد صرف نمایند، اماتوانگران سلطنت استبداد، ثروت خویشتن در اظهار جلالت و بزرگی‌جستن و ترسانیدن مردمان و بدل ساختن سفله طبعی حقیقی را به‌بزرگی دروغین صرف کنند یا کلیه اموال خود در راه فسق و فجور به‌باددهند؛ بنابراین ثروت ایشان بزودی زوال پذیرد؛ چه او را، قوی‌تر آنهااز ضعیف‌تر غصب نموده و زایل گردد (سپاس خداوند را) پیش ازآن که صاحبان آن یا وارثان ایشان، بدانند که ثروت چگونه محافظت‌شود و چگونه افزون گردد و چگونه مردمان را بدان از روی قانون‌مستحکم، بنده باید گرفت. همچنانکه حال، در اروپای متمدن می‌باشدکه هر لحظه طایفه «آنارشیست ایشان را با شرطهای خویش، تهدیدهمی کنند که از مقاومت استبداد مالی در آن مایوس می‌باشند.
اکنون باز گردیم به سوی بحث طبیعت استبداد نسبت‌به مطلق‌مال، پس گوییم: همانا استبداد، مال را در دست مردمان، عرصه یغمای‌مستبد و یاوران و کارگران او قرار دهد که آن را به باطل غصب نمایند وهمچنین عرصه غارت تعدی کنندگان، از قبیل دزدان و حیلت‌گران‌سازد که در سایه امنیت استبداد همی چمند، و چون مال جز به مشقت‌تحصیل نشود، لاجرم نفوس، اقدام بر زحمت و تعب را با ایمن نبودن‌بر انتفاع ثمره آن اختیار نماید.
حفظ مال، در عهد اداره استبدادی دشوارتر از کسب او می‌باشد. زیرا که ظهور اثر او بر صاحبش، موجب جلب انواع بلاها بر وی گردد؛ و از اینرو مردمان مجبورند که در زمان استبداد، نعمت‌حق سبحانه وتعالی را مخفی ساخته اظهار درویشی و فاقه کنند؛ و از این جهت درامثال گفته‌اند: «حفظ یک درهم از زر، محتاج یک قنطار از عقل‌می‌باشد». و نیز گفته‌اند: «خردمند را لازم است که زر و محل سفر وآئین خویش نهان دارد». و همچنین گفته‌اند: «خوشبخت‌ترین مردمان، درویشی باشد که فرمانروایان را نشناسد و آنها هم او را نشناسند».
یکی از طبیعتهای استبداد، آن است که توانگران از روی فکر، دشمنان او همی باشند. اما از روی کار، ارکان اویند. چه مستبد، توانگران را خوار سازد و باز به نزد او آیند و ایشان را همی دوشد و بازبر او مهربان باشند؛ و از اینرو زبونی در ملتی که توانگرانش بسیارباشند راسخ گردد.
اما درویشان، مستبد از ایشان ترسان است چنانکه میش از گرگ‌ترسد؛ و با بعضی کارها که ظاهر آن رافت‌باشد، دوستی ایشان همی‌جوید و مقصودش آن که دلهای ایشان را نیز که جز آن مالک نیستند به‌یغما برد - و همچنین درویشان از او ترسانند و از پست‌فطرتی وفرومایگی او هراس دارند مانند مرغان ضعیف که از عقاب و قوش به‌هراس اندرند و یارای خیال کردن در کار او ندارند تا به انکار آن رسد! گویی توهم نمایند که درون سرهای ایشان جاسوس مستبد را، مکان‌است؛ و گاهی فساد اخلاق، در درویشان بدانجا رسد که خوشنودی‌مستبد ایشان را خرم سازد به هرصورت که خوشنودی او دست دهد.
در مدح مال چنین گفته‌اند که: «بزرگترین حلال مشکلات زمانه‌مال می‌باشد» و نیز گفته‌اند: «شرف حفظ نشود مگر به خون - و عزت‌میسر نگردد مگر به مال و در خبر رسیده که: «دست زبرین نیکوتر ازدست زیرین است و نیز رسیده که: «توانگر سپاسگذار بهتر از درویش‌شکیب‌دار می‌باشد».
اما در قدیم، ثروت عمومی را اهمیتی نبود ولی اکنون که جنگهای‌عالم محض همسری و غلبه جستن در علم و مال می‌باشد، ثروت عامه‌را اهمیتی عظمی حاصل آمده تا حفظ استقلال توان نمود؛ ولی باوصف این، ملتهای اسیر گرفتار را بهره‌ای از ثروت عمومی نباشد. چه‌منزلت ایشان در انجمن انسانیت همچون چارپایان است که ایشان رادست‌بدست گردانند. این مطلب در جای خویش ماند - ولی مال بسیاررا بر زندگی با شرف آفتها باشد که بندهای اهل فضیلت و کمال از آنها به‌لرزه آید. چه ایشان روزی را بقدر کفاف با حفظ آزادی و شرف، برتر ازآن شمارند که اسباب خوشی و اسراف را مالک باشند و مال افزون ازحاجت را چنان بینند که بلا در بلا اندر بلا می‌باشد.
یعنی بلا می‌باشد از جهت تعبی که در تحصیل آن کشیدن باید. وبلا می‌باشد از جهت اضطراب و تشویش در محافظت آن؛ و بلامی‌باشد از جهت این که صاحبش را بر میخ استبداد بسته دارد - امابه کسی که بقدر کفاف مالک است‌به اطمینان و آسایش زندگی نماید وبر دین و شرف و اخلاق خویش فی‌الجمله ایمنی دارد.
اخلاقیان مقرر داشته‌اند: که انسان انسان نباشد مادامی‌که او راصنعتی نباشد که معاش را بطور میانه‌روی کفایت نماید، نه از قدرمعیشت ناقص باشد که زبون شود و نه افزون آید که طغیان ورزد. ومعنی این حدیث همین است که فرموده‌اند: «فازالمخفون، یعنی‌سبکباران فیروزی یافتند» و نیز این حدیث «اسالوا الله الکفاف من الرزق، یعنی از خدای تعالی روزی بقدر کفاف مسئلت نمایید» و حکماگفته‌اند: «بی‌نیازی بی‌نیازی قلب است و گفته‌اند: «بی‌نیاز کسی باشد که‌حاجتش اندک باشد - و غنی آن است که از مردمان مستغنی است بعضی از حکما گفته‌اند: «هر آدمی فقیر است‌بالطبع. چه مثل آنچه را که‌مالک است گمان نماید که به همان قدر از دارائی او ناقص است. پس‌آن که مالک ده می‌باشد خود را محتاج ده دیگر بیند و آن که مالک هزاراست محتاج هزار هزار دیگر است و این است معنی این حدیث: «لو کان لابن ادم واد من ذهب (وفی روایة من غنم) لتمنی ان یکون له واد اخر. یعنی اگر فرزند آدم را سرزمین پر از زر، (یا در روایتی پر از گوسپند) بودی هرآینه آرزو کردی که سرزمین دیگر بدست آرد».[۱۲۱] اما مقصود اخلاقیان از نصیحت زهد در مال، آن نیست که‌عزیمت ایشان از کسب مال بازدارند. بلکه مقصود ایشان آن بود که‌کسب مال از راه‌های طبیعی با شرف، تجاوز ننماید.
اما مستبدین را چیزی از اینها اهمیت ندارد جز این که رعیت‌ایشان توانگر شوند به هر وسیله که گوباش - ولی مستبدین غربی ملت‌را بر کسب اعانت کنند و شرقیان در این فکر نباشند و این از جمله‌فرقها میانه دو استبداد شرقی و غربی است - و نیز از جمله فرقها، آن که‌استبداد غربی محکمتر و راسختر و شدیدتر باشد ولی با نرمی.[۱۲۲] امااستبداد شرقی پریشان و زود زوال باشد با هراس و سختی؛ و فرق دیگرآن که استبداد غربی چون زایل شود به سلطنتی عادله تبدیل یابد که تاوضع روزگار مساعدت دارد اقامت نماید. اما شرقی چون زایل گردد، استبدادی بدتر از نخستین به جایش نشیند؛ چه داب مشرقیان آن است‌که در آینده نزدیک فکر ننمایند، گویی بزرگترین هم ایشان فقط به‌مابعد مرگ بازگشت دارد.
و خلاصه سخن، آن که استبداد دردی است که صدمه آن ازو باسختتر و از حریق هولناکتر و از سیل خرابیش بزرگتر و نفوس را ازگدایی زبون کننده‌تر.
دردی است که چون بر قومی فرود آید، ارواح ایشان از هاتف‌آسمان شنوند که ندا در دهد: قضا بیامد! قضا بیامد! و زمین با پروردگارخویش مناجات نماید که: بلا را کشف سازد و خود چگونه پوست‌بدنها از استبداد نلرزد، که در عهد او بدبختترین مردمان: خردمندان وتوانگران باشند؛ و خوشبخت‌ترین ایشان به دیدار او، نادانان ودرویشان. بلکه خوشبخت‌تر، کسانی باشند که مرگشان بزودی فرارسد و زندگان بر ایشان حسد برند.

استبداد با اخلاق

قسمت اول

استبداد در اکثر میل‌های طبیعی تصرف نموده اخلاق نیکو را ضعیف یافاسد یا به‌کلی نابود سازد؛ و چنان کند که انسان به نعمت مولای خویش‌کفران کند. چه او آن نعمتها را از روی حق مالک نگردیده تا از روی حق‌سپاس آن گذارد؛ و چنان کند که انسان بر قوم خود کینه ورزد چه ایشان‌یاوران استبداد، از بهر گزند او همی باشند و دوستی وطن را از وی ببرد، که بر استقرار در وطن ایمنی ندارد، بلکه دوست دارد ازو بجای دیگررود و محبت او را با قبیله‌اش ضعیف نماید، چه اطمینان ندارد که‌علاقه‌اش با ایشان دوام یابد و اعتمادش به دوستی رفقا اختلال پذیرد، چه خود می‌داند که ایشان مانند او هستند و پاداش و همراهی از بهر اومالک نیند - و شاید که مجبور شوند که رفیق خود را زیان رسانند بلکه‌به قتلش اقدام نمایند، در حالی‌که گریان باشد.
اسیر استبداد چیزی را مالک نباشد تا بر حفظ او حریص باشد. زیرا چیزی ندارد که عرصه یغما نباشد و همچنین شرفی ندارد که‌عرصه اهانت نبود و نادان را امیدی به آینده نیست تا درپی آن رود و اونیز همچون عاقل بدبخت است؛ و همین حال، اسیر را چنان نموده تا درعالم کون، لذت نعمتی را جز لذت حیوانی نچشد و بنابراین حرصش‌بر زندگی حیوانی بسی شدید باشد اگرچه بدبختانه باشد، و خودچگونه بر او حریص نبود که غیر از او چیزی نشناخته. این زندگی کجاو زندگی ادبی کجا؟ این زندگی کجا، و زندگی اجتماعی کجا؟ اماآزادگان منزلت‌حیات حیوانی در نزد ایشان بعد از چند مرتبه می‌باشد؛ و این معنی کسی نداند جز این که آزاد باشد یا خداوند پرده از روی‌بصیرتش برگرفته باشد؛ و مثال این معنی، پیران باشند که چون زندگانی‌ایشان به تمامی، درد و بیماری گردد و به دروازه قبر نزدیک شوند، برزندگی خویش افزون از جوانان که در آغاز زندگانی و آغاز لذت و آغازامید مایلند حریص باشد.
استبداد، آسایش فکر را سلب نماید و کالبد را بیش از آنچه بابدبختی نزار گردد لاغر سازد. پس عقلها بیمار گردد و شعور برحسب‌درجات مختلف در مردمان اختلال یابد - و عوام الناس که از اصل ماده، خرد ایشان اندک است، گاهی مرض عقلی در آنها به درجه‌ای رسد که‌هرچه از لوازم زندگی حیوانی ایشان نباشد درمیان خیر و شر آن تمیزدادن نتوانند، و پستی ادراک ایشان به‌مجرد آثار و بزرگی و جلالت که‌در مستبد و یاوران او نگرند چشمشان خیره گردد، و به محض شنیدن‌الفاظ مدح و عظمت در وصف او و حکایتهای قوت و شوکت اوفکرشان تیره شود. پس چنان بینند و فکر نمایند که دوا، در دردمی‌باشد؛ و درمقابل مستبد منقاد و مطیع شوند، بدانسان که گوسپند درنزد گرگ منقاد گردد.
در هنگامی‌که با پای خویش، به محل هلاک خودهمی شتابد.
و از اینرو، استبداد بر این عقلهای ضعیف عامیان علاوه بر اجسام‌ایشان مستولی گردد؛ و آنها را چنانکه خواهد فاسد گرداند - و برذهنهای نزار ایشان غالب آمده، حقیقتها بلکه مطالب بدیهی را برحسب‌هوای خویش مشوش سازد. بعد از آن مثل ایشان در اطاعت کورکورانه‌استبداد و مقاومت‌با راه راست و رهنمای، مثل پروانه و جانوران خردباشد که خود را بر روی شعله چراغ همی درافکند و همی بینیم که چون‌کسی خواهد ایشان را مانع از هلاکت گردد، با او مقاومت و مغالبه‌نمایند.
و خود غرابتی نباشد اگر ضعف کالبد در ضعف عقل، اثر نماید؛ چه در بیماران که خرد ایشان سبک گردد و همچنین مردمان دردمند، که‌ادراکشان نقصان پذیرد از برای این معنی شاهدی واضح است. همچنانکه با کمترین نظر دقت، فرق سلامت و فراوانی خون و قوت‌جسم و زیبایی هیئت، میانه جماعت آزادان و اسیران ظاهر شود.
بسا باشد مطالعه کننده هوشمند، که فکر خویش در ممارست‌طبیعت استبداد به تعب نفکنده شبهه نماید که استبداد می‌شوم را چگونه‌قوت منقلب ساختن حقایق باشد. پس گوییم: آری استبداد حقیقتها رادر خاطرها منقلب سازد به حدی که بعضی از ملوک و امپراطورهای‌پیشین توانستند به‌جهت تایید استبداد خویش، با آئینها بازی کنند. وخود مردمان، سلطنتها از بهر پاسبانی و نگاهداری خود برقرار داشتندو استبداد موضوع را منقلب نموده، رعیت را پاسبان و خدمتگذارسلاطین ساخت، گویی آن بیچارگان از بهر ایشان خلق شده‌اند و آنان‌نیز این معنی را پذیرفته رضا بدادند. - همچنانکه استبداد قوت‌اجتماعی ایشان را که همان عین قوت سلطنت است در راه مصلحت‌خویش نه مصلحت ایشان بکار بردند، و ایشان رضا داده فرمان پذیرشدند و خود قبول نمودند که استبداد ایشان را معتقد ساخت تا طالب‌حق را: فاجر، و تارک آن را: مطیع، و شکایت کننده متظلم را: مفسد، وباهوش دقیق را: ملحد، و گمنام بیچاره را: پرهیزگار امین دانستند. همچنانکه پیروی استبداد کردند تا نصیحت‌گذاری را: فضولی، وغیرت را: عداوت، و جوانمردی را: سرکشی، و حمیت را: جنون، وانسانیت را: حماقت، و رحمت را: بیماری، نام نهادند؛ و نیز با اوهمراهی کردند تا نفاق را: سیاست، و حیلت را: تدبیر، و دنائت را:لطف، و پست‌فطرتی را: خوشخویی، شمردند.
و خود اگر استبداد را در فکر ساده‌لوحان بر حقایق امور تحکم‌باشد غرابتی نخواهد بود، بلکه غرابت در آن است که بسیاری ازخردمندان و از آن جمله جمهور تاریخ‌نگاران را غافل ساخته تا قاتلین‌غالب مردم را مردمان بزرگ نام نهاده با نظر احترام و اجلال بدیشان نظرکنند، فقط محض این که ایشان آدمیان بسیار، به قتل رسانیده و درخراب کردن معموره عالم، اسراف ورزیدند؛ و از این قبیل است درغرابت آنچه تاریخ نگاران، قدر یاوران مستبدین و اشخاصی که در نزدایشان وجاهت و قبول یافته‌اند بالا برند. همچنین است افتخار اولاد، به‌اجداد مرحوم خودشان که از یاوران و مقربین ستمکاران بوده‌اند.
و شاید مردمان را به‌خاطر رسد که استبداد را نیکو کاریها باشد ودر اداره آزاد، مفقود گردیده و آنها را مسلم داشته، گویند:
استبداد، طبایع را نرم و لطیف سازد و حق آن باشد که این معنی از فقدان‌جوانمردی حاصل شود نه از فقدان بدخویی؛ و نیز گویند: استبداد، فرمان برداری و انقیاد به مردمان آموزد؛ و حق آن است که این انقیاد ازترس و جبن باشد نه به اراده و اختیار. گویند نفوس مردمان را به احترام‌بزرگان و توقیر ایشان تربیت نماید، حق آن بود که این توقیر با کراهت‌و بغض می‌باشد نه از روی میل و محبت.
همچنانکه گویند: استبداد، فسق و فجور را اندک سازد و حق آن است که این معنی از بینوایی وعجز افتد نه از پاکدامنی و دینداری. گویند استبداد، جریمه‌ها از قبیل‌قتل و ضرب و غیره اندک کند؛ و حق آن است که استبداد، جریمه‌ها راپنهان دارد و شمردن آنها کمی گیرد نه شماره.
عدالت، در اخلاق آدمیان آن کند که دست عنایت در رویانیدن‌درخت. پس ملت همچون جنگل است که اگر او را مهمل گذراند، درختانش درهم شود و اکثر آنها بیمار و زار گردیده، درخت قوی برشاخه ضعیف، غلبه نماید و او را هلاک سازد، و این مثل قبایل وحشی‌باشد.
پس اگر اتفاقا باغبانی بدان جنگل آید که بقای آن او را اهمیت‌داشته باشد و او را خرم خواهد، به تدبیر آن برحسب طبایع آن درخت، پردازد. پس درخت قوت یافته، میوه آرد و میوه‌اش نیکو گردد و این‌مثل سلطنت عادلانه است.
وهرگاه به هیزم‌شکنی برخورد که او را مقصودی جز کسب‌عاجل نباشد جنگل را فاسد و خراب کند و این مثل سلطنت مستبده باشد.
و اگر آن هیزم‌شکن غریب بود و از خاک آن سرزمین نبوده، نه اورا در آن مایه فخری و نه از عیب آن بر وی ننگی رسد، جز آن که هم اوتحصیل فائده عاجل باشد؛ اگرچه به کندن ریشه درختان بود. در آن‌هنگام قیامت کبری و خرابی و هلاکت‌بزرگ برپای شود. پس بنابراین، مثال مقام استبداد در خصوص اخلاق، مقام آن هیزم‌شکن است که‌به غیر از فساد از او امید نتوان داشت.
اخلاق، اخلاق نباشد تا در دنبال قانون نرود و همین است که درنزد مردمان، ناموس نامیده شود. اسیر استبداد، از کجا تواند صاحب ناموس باشد، در صورتی‌که آن همچون حیوانی است که عنانش دردست دیگری باشد تا بهر کجا که خود خواهد برد و زندگانی او پری‌باشد درمقابل باد، که بادش به هر سوی کشد. نه نظامی در زندگی دارد ونه اراده‌ای از خود. آیا اراده چه باشد؟ اراده یا ناموس اخلاق، همان‌است که در تعظیم شان او گفته‌اند: اگر پرستش کسی را جز پروردگارروا بودی، هرآینه خردمندان پرستش اراده را اختیار کردندی.
اراده، همان صفت است که حیوان را بر نبات رجحان دهد. چه در تعریف‌حیوان گویند: او متحرک است‌به اراده. پس اسیر استبداد، که از خویش‌اراده ندارد، حق حیوانی از او سلب شده تا چه رسد به انسانیت؛ زیرا که‌او به فرمان غیر خود رفتار نماید نه به اراده خویشتن، و از اینرو فقهاگفته‌اند: غلام را در بسیاری از امور عزمی معتبر نباشد زیرا که عزم اوتابع مولای خود است. اسیر استبداد، را نظامی در زندگی نیست، چه‌گاهی توانگر شود و در اینصورت دلاور و کریم باشد و گاهی فقیرگردد و ترسو و چنس شود و همچنین سایر احوالاتش که ترتیب ونظمی ندارد تا متابعت ترتیب و نظ‌م معین کند؛ چه اسیر را بر اسیر دیگرستمی نباشد تا او را منع کنند یا نکنند، بلکه بر او ستم روا دارند، خواه‌کسی یاری او کند یا نکند. چون روزی گرسنه ماند ناچار با گرسنگی‌بسازد و روز دیگر که فراخی روزی بیند تخمه نماید.
هر چه خواهد از او منع نمایند و هرچه نخواهد بر رغم او مجبورابه وی دهند؛ و کسی را که حال بر اینگونه باشد، صفات حسنه از کجا دراو پدیدار گردد و اگر در آغاز بوده چگونه فاسد شود.
کمتر چیزی که استبداد در اخلاق مردمان اثر کند، آن باشد که‌نیکان ایشان را مجبور سازد تا با ریا و نفاق خو گیرند، که هر دو خصلتی‌سخت ناهنجارند؛ و بدان را یاری کند تا هرآنچه در دل دارند به ایمنی‌مجری دارند، حتی از عیبجویی و رسوایی نیز ایمن باشند که اکثر اعمال‌ایشان پوشیده ماند؛ چه استبداد، پرده‌ای بر آن افکند که عبارت از ترس‌مردمان از پاداش شهادت دادن و بیم از عاقبت افشای عیوب فاجران‌است. قوی‌ترین قانون از بهر اخلاق، نهی از منکرات است‌با نصیحت‌و سرزنش؛ و نهی از منکر در عهد استبداد، از بهر کسی که قدرت‌نداشته باشد و با غیرت باشد غیر ممکن است.
و شخص صاحب‌قدرت با غیرت، سخت اندک باشد، و اندک افتد که نهی از منکر نماید واندک باشد که نهی او سودمند افتد؛ چه او جز مردمان ضعیف و زبون راکه کار نیک و بد از ایشان نیاید نهی کردن نتواند، بلکه آنگونه اشخاص‌اختیار خویش در دست ندارند و موضوع نهی ایشان و عیبجوئی آنان‌منحصر به صفات نکوهیده نفسانی شخصی گردد و فقط؛ و آن صفات‌خود بر احدی پوشیده نباشد. اما اشخاصی که در عهد استبداد مصدروعظ و نصیحت و ارشاد همی باشند، پس ایشان مطلقا (اگر نگویم‌غالبا) از چاپلوسان ریاکار، خواهند بود و کلام ایشان از تاثیر سخت‌دور باشد. چه آن موعظه و نصیحتی که اخلاص در او نبود مانند بذرمرده باشد. اما نهی از کارهای زشت در اداره آزادی از برای هرغیرتمندی میسر است که با ایمنی و اخلاص بدان قیام نماید، و نهی‌خویش نسبت‌به ضعفا و اقویا بدون تفاوت متوجه سازد و تیرهای‌ملامت‌خویش بر صاحبان شوکت و رؤسا، پرتاب کند؛ و درموضوعهای تخفیف ظلم و ترتیب نظم به خوبی اندر شده گفتگو نمایدو نصیحتی که سود و ثمر بخشد همین باشد.
و چون مضبوط بودن اخلاق طبقات علیای مردمان، از امور بس‌مهمه می‌باشد، لاجرم ملتهای آزاد، آزادی خطابه و تالیفات ومطبوعات را رها ساخته، فقط تهمت و نسبتهای زشت را استثنانموده‌اند؛ و چنان صلاح دیدند که مضرت بی‌نظمی در این خصوص‌کمتر از محدود نمودن آن می‌باشد. چه کسی در باب حکمرانان ضامن‌نیست که یک موی قید و محاسبه را زنجیری از آهن ساخته، دشمن‌طبیعی خودشان یعنی آزادی را خفه نمایند.
- اما قرآن آزادی قلم را به نهادن این قانون، غرق نمود که فرمود: «لایضار کاتب ولاشهید. یعنی هیچ کاتب و شاهدی را نرسد که کسی راگزند برساند».[۱۲۳] اینک ملتهای متمدنه می‌باشند که جماعتی از خودشان را به نام‌مجلس نواب، مخصوص داشته‌اند و وظیفه ایشان نگاهبانی و احتساب‌اداره سیاسی عمومی است و این معنی به‌درستی موافق است‌با آنچه‌قرآن کریم بدان فرمان داده است که فرماید: «ولتکن منکم امة یدعون الی‌الخیر ویامرون بالمعروف وینهون عن المنکر یعنی باید گروهی از شماباشند که به سوی خیر دعوت نموده امر به نیکی و نهی از بدی‌نمایند».[۱۲۴]و در انتهای این یت‌شریف، مدح و توصیفی وارد گردیده‌که نفوس نیکوکاران را وادارد تا مشقت این وظیفه و منصب را که ذاتاشغلی شریف و در نزد مستبد و یارانش بس ناگوار است، تحمل‌نمایند. چه در آخر آیه فرماید: «واولئک هم المفلحون.
خصلتهای بنی‌آدم، اولا بر دو قسم تقسیم شود، بعضی از آنهاخصلتهای نیکوی طبیعی باشد همچون: صدق، امانت، همت، مدافعه، رحمت؛ و بعضی دیگر خصال زشت طبیعی است، مانند: ریا، تعدی، جبن، قسوت؛ که تمام طبایع و شریعتها بر زشتی آنها متفق است و قسم‌دویم، صفات کمالیه؛ که شریعتها به حکم الهام، معین نموده همچون:تحسین ایثار و عفو و تقبیح زنا و طمع؛ و شاید در این قسم از صفات، اموری یافت‌شود که عقل همه کس، حکمت او یا حکمت عموم دادن‌او را درنیابد. جز این که منتسبین دین از روی احترام یا از ترس، امتثال‌آن نمایند، و قسم سیم خصلتهای معمولی است و او آن است که انسان‌برحسب ارث یا به‌تربیت‌یا به عادت کسب نماید؛ و برحسب میل‌خویش بعضی را نیکو و بعضی را قبیح شمارد. از آن پس دقت‌نظر، مارا فایده دهد که این اقسام سه‌گانه در یکدیگر مخلوط و با هم شرکت‌دارند و بعضی در بعض دیگر اثر نموده و مجموع آنها در زیر تاثیرالفت‌باشد.
به قسمی که هر خصلتی از اینها در خاطری راسخ گردد یامتزلزل باشد برحسب استمرار الفت‌یا قطع آن. مثلا قاتل، شناعت عمل‌خویش، در مرت دویم همچون نخستین درنیابد و همچنین جریمه درواهمه تخفیف یابد تا بدان درجه رسد که از قتل لذت برد، گویی حق‌طبیعی او می‌باشد. همچنانکه حال جباران و غالب سیاسیون است که‌ریختن خون را از بهر اغراض سیاسی خویش جایز شمارند، و از این‌جهت وصف ایشان به جلادان صحیح باشد. چه فرقی نیست که کسی‌را با شمشیر بکشند یا با قلم، یا رگهای کردنش قطع نمایند، یا بدبختی‌بدو میراث دهند.
و همچنین باشد اسیر استبداد، بخصوص چون در اسیری قدیمی‌شده باشد که بدترین خصلتها را ارث برد و بر بدترین صفات تربیت‌شود و در تمام عمر، شرش همراه باشد. پس صفات نیکو وی را از کجاحاصل آید؟ آیا در فاسد نمودن تمام خصال نیکوی طبیعی و شرعی ومعمولی او همین بس شدنی است که مجبورا با ریا خو نموده تا ملکه اوگردیده و بر نفس خودش نیز اعتماد نمانده؛ چه قدرت ندارد که برحالتی پایدار در نفس خویش حکم نماید؛ مثلا او را امکان ندارد تا به‌امانت‌خود جزم کند یا ثبات خویش را ضامن باشد و لاجرم در حق‌ذات خود با بدگمانی زندگی نماید و در اعمال خویش مردد مانده، نفس‌خود را همی ملامت کند که در امورات اهمال ورزیده و نقصان خویش‌همی داند و لیکن نداند که این نقصان او را از کجا بیامده. پس خالق‌خویش را متهم دارد و حال آن که خالق او جل شانه، چیزی در خلقت‌او ناقص نفرموده؛ و گاهی تهمت‌بر آئین خود و گاهی بر تربیت‌خویش و گاهی بر زمانه و گاهی بر قبیله و طایفه افکند، در صورتی‌که‌حقیقت‌حال از تمامی اینها دور است. چه حقیقت امر، جز این نیست‌که او آزاد خلقت‌شده سپس اسیر گردیده.

قسمت دوم

اخلاقیان اجماع نموده‌اند که هرکس به‌عیبی از عیوب خلقی‌اصلی مبتلا باشد او را امکان ندارد که به سلامت دیگری از خودش‌قطع نماید و معنی این خبر همین باشد که فرموده: «اذا سائت فعال‌المرء سائت ظنونه یعنی چون مرد را کارها بد باشد بدگمانی پیشه‌سازد. مثلا ریاکار را این حال نباشد که غیر خود را از عیب ریا به کلی‌بری داند، مگر زمانی که نشاه ایشان را در میانه دوری بسیار بود. مثل این که در دین یا در جنس با هم مغایرت داشته باشد، یا در شان‌و منزلت تفاوت بسیار درمیان بود؛ همچون گدایی بینوا با امیری‌از طبقه اعلا. مثال این مطلب آن که نه برزگر و امثال او را در مشرق، نسبت‌به فرنگیان و اهل اروپ، در معاملات، امینی و اطمینانی افزون‌از هم جنس و هم‌وطن خویش باشد.
و همچنین فرنگیان چون از خودو اقران خود خیانت‌بدیده، بسا باشد که بر یک نفر از مشرقی ایمن باشدو بر ابنای جنس خودش ایمنی نبود؛ و این حکم برعکس قضیه، نیزصادق باشد. یعنی شخص امین درست‌کار، تمام مردم را امین و صادق‌داند، بخصوص کسانی که در نشاه مانند خودش باشند؛ و این است‌معنی این جزء که: «الکریم یخدع یعنی مرد آزاده همواره فریب خورد وچه بسیار افتد که شخص امین از پیروی حزم مدهوش و بی‌نصیب‌ماند. زیرا که در مواقع لازمه دربارهٔ مردمان بدگمانی ننماید و حال آن که‌بدگمانی از حزم است.
چون دانستیم که از طبیعت استبداد خو گرفتن مردمان باشد به‌اخلاق نکوهیده قبیحه، و بعضی از آن اخلاق؛ اعتماد بر نفس را ضعیف‌سازد؛ و از این رو اهل کار و اهل عزیمت درمیان ایشان اندک افتدهمچنانکه اعتماد بعضی نسبت‌به‌بعض، مفقودگردد. پس از این مقدمه‌معلوم شود که اسیران، بالطبع از ثمره اشتراک در اعمال زندگی محروم‌باشند با درویشی و بدبختی زندگی کنند و همواره واگذاشته و زبون وبیچاره و شکست‌یافته باشند - و شخص خردمند حکیم ایشان راملامت نکند، بلکه برایشان رحمت آرد و راه چاره از بهر ایشان طلب‌نموده، اثر حکیم حکیمان را پیروی نماید که فرمود: «رب ارحم قومی‌فانهم لایعلمون «اللهم اهد قومی فانهم لایعلمون[۱۲۵] یعنی پروردگار را بر قوم‌من رحمت آور که ایشان گروهی نادانند. یا بار خدایا قوم مرا هدایت‌کن که ایشان نادانند.
در اینجا مطالعه کنندگان را نگاه داشته التفات او را طلب کنم تا دراین معنی تامل نمایند که ثمره اشتراک در اعمال، چه چیز است که‌اسیران از آن محرومند؟ پس یادآوری کنیم که اشتراک، بزرگترین اسرارکاینات باشد، و بدو است‌بر پای بودن همه چیز جز ذات خدای یگانه، چه قیام اجرام سماوی و قیام موالید سه‌گانه و قیام زندگانی عالم عضوی‌و قیام جنسها و نوعها و قیام ملتها و قبیله‌ها و قیام خانواده و اعضای‌جسمها، همگی به اشتراک باشد. آری سر زندگی در اوست، سرمضاعف شدن قوه به نسبت قانون تربیع در اوست.
سر تجدید استمراربر اعمالی که عمر افراد بدان وفا نکند در او است. بلی سر و تمام سر درپیشرفت و فیروزی ملتهای متمدن، اشتراک است؛ که ناموس حیات‌خویش بدان تکمیل نمودند و نظام سلطنتهای خود را با او ضبط کردندو کارهای بزرگ با او برپای داشتند. هرآن چیزی که غیر ایشان بر آن‌غبطه برند با اشتراک بدست آوردند؛ و شاید گوینده بگوید: که سراشتراک، امری پنهان نباشد و دیر زمانی است که کتابها در باب آن‌نوشته‌اند، به‌حدی که گوشها از شنیدن آن ملول گردیده، و با وصف این، در مشرق کسی برنیامد که بدان قیام کند جز ملت «تراتسوال و دیگر «ژاپونیان. آیا سبب این چه باشد؟
پس او را چنین پاسخ دهیم: که نویسندگان بنوشتند و بسیار نیکوبنوشتند و تفصیل داده مجسم ساختند و لیکن خدای، استبداد می‌شوم رابکشد که ایشان را واداشت تا سخنان خویش در دعوت به سوی‌اشتراک و آنچه به‌معنای او باشد از قبیل معاونت و اتحاد و دوستی واتفاق، محصور داشتند؛ و مانع آمد که متعرض ذکر تمامی اسباب آن‌شوند یامجبور ساخت که فقط بر بیان اسباب اخیره اقتصار نمایند. مثلاگوینده‌ای گفت: مشرق مریض است و سبب آن جهل است؛ و دیگری‌گفت: جهل بلای مشرق و سبب آن کمی مدارس است؛ و دیگری گفت:کمی مدارس عار و سبب آن معاونت نکردن افراد ملت و یا صاحبان‌شان بر انشای آن است؛ و این عمیق‌تر مطلبی است که قلم نویسنده‌مشرقی می‌نگارد. گویی به‌سبب و مانع طبیعی یا اختیاری برسیده، وحال آن که حقیقت آن باشد که در اینجا سلسله اسباب دیگری هست که‌چون آنها را تحویل نماییم منتهی گردد به قیام نمودن بر وظیفه‌ارشاد به‌جهت لزوم خلاصی جستن از استبداد، و راه آن بسیاری طالبان‌است؛ و دیگری گفته: مشرق مریض است و سبب آن عدم تمسک‌بدین است.
و در همین‌جا ایستاده با وصف این که اگر اسباب را تتبع نماید بدانجارسد که حکم نماید که تهاون در دین، از استبداد ناشی شود و عافیتی که‌مفقود گردیده، آزادی سیاسی باشد.
پس برادران خود را به‌خواستگاری او وادارد و کابین و مهر او فزونی خواستگاران است. حکمائی که خداوندشان به‌وظیفه دستگیری ملتها گرامی داشته، دربحث از مهلکات و منجیات اتفاق نموده‌اند که فساد اخلاق، ملت را ازشایستگی خطاب خارج سازد و زحمت اصلاح اخلاق، از دشوارترین‌کارها باشد؛ و بسی محتاج به حکمت‌بالغه و عزم قویست؛ و ذکرنموده‌اند که فساد اخلاق، از مستبد و یاوران او از قبیل وزراء و امرا به‌فراشان منتشر گردد و از سرداران به افراد سپاهیان و از ایشان به تمامی‌خانه‌ها سرایت نماید، بخصوص خانه‌های طبقه اعلی که طبقه سفلی‌بدیشان شباهت جویند؛ و همچنین فساد، عموم یابد تا ملت چنان شودکه دوست‌بر او بگرید و دشمن شماتت نماید و دردش بی‌دوا مانده‌امید شفای او نماند.
و خود پیغمبران علیهم السلام در نجات بخشیدن‌مردمان از بدبختی، مسلکی پیش گرفتند که نخست عقلهای ایشان رابگشودند تا کسی را بجز ذات خداوند تعظیم ننموده، جز به فرمان اواذعان نکنند، و این معنی به قوی ساختن حسن ایمان، صورت پذیرد که‌فطری وجدان هر انسانی باشد. پس از آن جهد ورزیدند تا عقلها را به‌مبادی حکمت نورانی نمودند و فهمانیدند که آدمی چگونه اراده خودیعنی آزادی فکر خویش را مالک شود و در اعمال خود مختار گردد و بااین معنی، قلعه‌های استبداد را ویران ساخته سرچشمه فساد را مسدودنمودند.
و سپس بعد از رها ساختن زمام عقلها، همی بر انسان نظرکردند که مکلف به قانون انسانیت می‌باشد و حسن اخلاق از او همی‌خواهند. پس او را با اسلوبی که راضی گردد، این مطالب تعلیم نمودندو تربیت تهذیبی منتشر ساختند - و حکمای سیاسی قدیم، در سلوک‌این طریقه و ترتیب و متابعت انبیا علیهم السلام نمودن، یعنی آغاز ازنقطه مذهبی شروع کردند تا راهی از بهر آزادی ضمایر بدست آرند وازآن پس طریق تربیت و تهذیب را بدون سستی و انقطاع پیش گرفتند.
اما متاخرین غربیان، بعضی از ایشان دسته‌ای بودند که راه بیرون‌بردن ملت‌خویش از شارستان دین و آداب نفیس آن به فضای آزادی وتربیت طبیعی پیش گرفتند، به گمان این که فطرت انسان، از بهر ضبطنظم کافی باشد؛ و خود از خرمی مدخل و آغاز این راه فریفته گردیده، معتقد شدند که دین و استبداد دو کلمه باشد به یک معنی... و این معنی، نیز ایشان را بر سر این طریقه یاری نمود که نور علم را درمیان ملت‌خویش منتشر یافتند. همان علمی که در نزد مصریان و آشوریان‌منحصر در خدمت دینی بود، در نزد غرناطیان و رومیان جمع بود و درنزد هندیان و یونان مخصوص به چند تن از جوانان منتخبین بود، تا بعداز ظهور اسلام که عرب بیامدند و آزادی علم را رها ساخته، تحصیل آن‌را مباح نمودند، تا هرکس خواهد تعلیم گیرد. پس به آزادی به اروپامنتقل گردید و عقول ملل آنجا برحسب درجات نورانی شد؛ و به‌نسبت، نور عقل ملتها ترقی نموده در اطراف منتشر شدند و با مردمان‌مخالطه نموده، عقب‌مانده بر پیش افتاده غبطه همی برد و از حال اوحسرت خورده رسیدن بدو را طلب می‌کرد و در جستجوی وسایل آن‌برمی‌آمد.
پس از این حرکت، شناختن خیر، و غیرت به رسیدن بدان، شناختن شر و سرباز زدن از تحمل آن برآمد - و طلب پیش رفتن درکار، بر خلاف میل هر معارضی پدید گردید - و سر کردگان آزادی، قوت این‌حرکت را مغتنم شمرده قوتهای ادبی متفرق بر آن اضافه نمودند. ماننداین که سنگینی وقار دینی را به خرامیدن عروس آزادی بدل ساختند، به‌حدی که باک نداشتند که آزادی را به‌صورت زنی خوبروی بی‌پرده که‌جانها همی رباید مجسم نمایند و نیز مانند این که پیوستگی اشتراک دراطاعت مستبدین را، به پیوستگی اشتراک در حب وطن، مبدل کردند. وهمچنین قوت حرکت فکرتها را چون موج بر سر رؤسای اهل سیاست‌و دین مسلط ساختند.
بلی غربی به زندگانی مادی قائل است و صاحب نفس قوی‌می‌باشد و در معامله سخت است و بر انتقام و خودخواهی حریص‌بود، گویی در نزد او از مبادی عالیه و خصال شریفه که مسیحیت‌شرقی‌از بهر او نقل نموده چیزی باقی نمانده. مثلا جرمانی را خوی درشت‌باشد و چنان بیند که چون عضوی از اعضای آدمی را حیات ضعیف‌بشود شایسته مرگ است و تمامی فضایل را در قوت و تمامی قوت رادر مال داند؛ پس علم را دوست دارد ولی از بهر مال، و بزرگی را دوست‌دارد از بهر مال، اما لاتینی را طبیعت‌بر خودپسندی و سبک روحی‌برآمده، عقل و حیات را مطلقا دربر گرفتن، حیا داند؛ و شرف را درزیور و جامه، و عزت را در غلبه جستن بر مردمان.
اما اهل مشرق، اهل ادب باشند و ضعف قلب و سلطنت عشق، برایشان غالب باشد؛ و همواره کوشش به وجدان و رحمت، فرا دارنداگرچه در غیر موقع بود! و لطف پیشه نمایند، اگرچه با دشمن باشد! وجوانمردی و قناعت و سهل‌گیری در آینده از صفات ایشان است؛ و ازاینرو؛ شرقی را این حال نبود که آنچه غربی مباح شمرده او نیز مباح‌داند، و اگر هم مباح داند ازو بر خوردن نتواند و قوت حفظ آن نیارد. مثلا شرقی در باب ستمکار مستبد، خویش اهتمام ورزد ولی چون اوبرطرف شود فکر ننماید تا کدام کس جانشین او شود![۱۲۶]و حاصل کلام آن که حکمای متاخرین مغرب را، اقتضای زمان ومکان مساعدت نمود تا طریق را مختصر نموده، راه پیموده‌اند و بسی‌چیزها روا داشتند حتی آن که جایز دانستند که در آغاز و مقدمه، مستبدین را شجاعت افزایند تا جور و ستم خویش شدت دهند ومردمان را افزونتر آسیب رسانند، بدین قصد که عموم مردمان برایشان‌کینه ورزند و با اینگونه تدبیرهای بیرحمانه، به مراد خویش یا بعضی ازآن رسیده، فکرها را آزاد و اخلاق را تهذیب و انسان را انسان نمودند.
و پیش از این حکمای متاخرین، گروهی برآمدند اثر پیمبران راپیروی نموده باکی از درازی راه و زحمت آن نداشتند، ایشان نیز فیروزی یافته راسخ گردیدند، و مقصودم از این گروه، حکمائی هستندکه دینی تازه نیاوردند و با هیچ آئینی دشمنی نورزیدند؛ مانند:جمهوری فرانسه! بلکه شکافها که روزگار در دین احداث کرده بود باتنقیح و تهذیب بگرفتند و دشوارها را آسان و دورها را نزدیک ساختندو سیاست را تجدید نموده، شایسته اخلاق و اطوار تازه‌اش کردند.[۱۲۷] و مشرقیان مادامی که بر حال حالیه خویش باقی باشند، از عزم وکوشش دور و با بازی و مسخرگی مسرورند تا دردهای نفس بزهکار راتسکین دهند و همیشه خامل و پست‌باشند تا فکر ایشان که از هر سوی‌به فشار اندر است و از یادآوری حقایق و مطالبه وظایف، دردناک همی‌شوند؛ آسایش یابد؛ و پیوسته منتظرند که عناد ایشان با سستی یا آرزو یادعا روان یابد، یا متوقع می‌باشند که اتفاقی همچون بعضی ملتها از بهرایشان رخ دهد، در این صورت باید منتظر باشند که دین را به کلی مفقودسازند. پس در حالی که چندان دور نیست دهریان گردند و خود ندانندکه آئین زندگی ایشان، بدبختانه‌تر بود. یا منتظر شوند که آنچه بر «آشوریان و «فینیقیان و غیر ایشان از ملتهای منقرضه بیامد بر سرایشان نیز بیاید. چه خداوند مردمان را به چیزی ستم نکند و لیکن‌مردمان خود، خویشتن را ستم نمایند.

استبداد با تربیت

قسمت اول

حضرت حق سبحانه، در انسان استعداد صلاح و استعداد فساد هر دوبیافرید؛ ولی پدر و مادر، او را به صلاح آرند یا فاسد سازند. یعنی‌تربیت، برحسب استعداد خویش، جسم و نفس و عقل را برویاند. اگرتربیت نیکو باشد، به نیکی رویاند و اگر بد باشد، به بدی؛ و پیش از این‌ذکر شد که: استبداد می‌شوم بر جسمها اثر نموده، جسم را بیمار سازد. وبر نفس حمله آورده، اخلاق را فاسد نماید و عقل را فشار دهد، نمو اورا مانع آید؛ بنابراین تربیت و استبداد، دو کارکن برعکس یکدیگرند؛ چه هرآنچه تربیت‌با ضعف خود بنا نماید، استبداد با قوت خویش‌ویران سازد.
غایت استعداد انسان را حدی نباشد، چه گاه بود که در کمال به‌مرتبه برتر از فرشتگان در رسد؛ چه او مخلوقی است که امانت الهی راحامل آمد در حالی‌که تمام عوالم از آن ابا کردند، و اگر گوئیم: مراد ازاین امانت، اختیار تربیت نفس بر خیر و شر بود، صحیح گفته‌ایم.
و گاه باشد که جامه رذایل در پوشیده، پست‌تر از شیاطین، بلکه‌پست‌تر از مستبدین شود؛ چه شیاطین خدای را در عظمتش نزاع ننمایند و مستبدین با خداوند در عظمت همسری جویند؛ ولی از برای‌حاجتی در نفس خودشان.
و آنان که در رذالت، به نهایت رسند، بسا باشد که عمل قبیح ازروی لغو و بیهودگی کنند نه از برای حاجت و غرضی، حتی آن که گاهی‌با نفس خویش عمدا بدی کنند.
انسان در نشاه خویش، مانند شاخه تر باشد که بالطبع راست و نرم‌است، ولی هوای تربیت او را به جانب یمین خیر و شمال شر، میل دهد؛ و چون به‌حد جوانی رسد، خشک گردیده، تا زنده است‌بر حال کجی‌خود باقی ماند بلکه تا ابد الآبدین، در دوزخی توقف نماید که مسبب ازپشیمانی بر کارهای نکوهیده قبیحه می‌باشد. یا در نعیمی توقف کند که‌مسبب از خرمی بر وفا کردن حق؛ که وظیفه زندگانی است مخلد بماند؛ و خود حال آدمی پس از مرگ، بسی شبیه است‌به شخص فرحناک‌فخرجویی که بخسبد و خوابش گوارا افتد. یا به شخص گناهکارصاحب جنایتی که چون به خواب اندر شود، وجدان جان گداز باخوابهای هولناک، که تمام آن ملامت و دردناکی است او را احاطه‌نماید.
تربیت، ملکه‌ای باشد که با تعلیم و مشق و اقتدا و اقتباس، حاصل‌آید. پس مهمترین اصول آن، وجود مربیان و مهمترین فروع آن، وجوددین است؛ و این ملکه، بعد از حصول آن اگر شر باشد با نفس اماره وشیطان خناس معاونت نموده راسخ گردد؛ و اگر خیر باشد همچون‌سفینه در دریای هواها مضطرب ماند و از بهر او لنگری نباشد، مگر فرع‌دینی یا مدبر سیاسی با مواظبت‌بر کار کردن به‌مقتضای او.
و استبداد بادی صرصر است که درون او «گرد باد» باشد و انسان راهر ساعت در حالی دارد، و او مفسد دین است در مهمترین دو قسم او، یعنی: اخلاق. اما قسم دیگر او، یعنی: عبادات، را دست‌سودن نتواند. چه عبادت در اکثر موارد با او ملایم باشد[۱۲۸] و از اینرو دین در ملتهای‌اسیر، عبارت از: عبادات مجرده از خلوص باشد که عادت گردیده؛ و درتطهیر نفوس چیزی فایده ندهد و از اعمال زشت و ناشایست نهی‌ننماید؛ چه اخلاص در او مفقود باشد والا اگر با سر اخلاص و خلوص‌باشد همانا به مصدوقه «ان الصلوة تنهی عن الفحشاء والمنکر»[۱۲۹]و به مفادحدیث قدسی معروف، «الصوم لی وانا اجزی به[۱۳۰] که از مشیدات ارکان تخلقوا باخلاق الله رادع اعمال ناشایست و مفید در تزکیه نفوس وتطهیر قلوب باشد البته؛ و این معنی متابعت فقدان خلوص است درنفوس، زیرا که به التجاء و پیچ و تاب در مقابل سطوت استبداد درزاویه‌های کذب و ریا و فریب و نفاق خو نموده؛ و اینرو غریب شمرده‌نشود اگر اسیری که بدین‌حال خو کرده، این رفتار را با پروردگار و پدرو مادر و طایفه و جنس خویش بجای آرد و حتی با نفس خود.
تربیت، نخست تربیت جسم تنها باشد تا دو سال، و این وظیفه‌مادر به تنهایی است. پس از آن تربیت نفس، بر آن اضافه گردد و تا هفت‌سال، و این وظیفه پدر و مادر و سایر طایفه است. بعد از آن تربیت عقل، بر آن افزوده شود تا سن بلوغ، و این وظیفه معلم و مدرسه باشد. پس‌تربیت، اقتدا به نزدیکان و هم‌نشینان باشد تا سن زناشویی، و این وظیفه‌اتفاقات بود. بعد از اینها، تربیت همسری در رسد، و این وظیفه زن وشوی باشد تا مرگ یا مفارقت.
و ناگزیر تربیت را بعد از بلوغ، تربیت اوضاع روزگار همراه شود؛ و نیز تربیت‌بلیات اجتماعی و تربیت قانونی یا سیر سیاسی و تربیت‌انسان خود را.
سلطنتهای منظم، ملاحظه تربیت ملت را متولی باشد از آن هنگام‌که در پشت پدران باشند. بدین طریق که قوانین نکاح، سنت نهند. بعداز آن با وجود قابله‌ها و آبله‌کوبان و طبیبان، مواظب تربیت‌باشند. پس‌یتیمخانه‌ها از بهر کودکان سرراهی بگشایند؛ و بعد از آن مکتب ومدرسه‌ها به‌جهت تعلیم، از درجه ابتدایی جبری تا مراتب اعلی دایرنمایند؛ و از آن پس اسباب اجتماع ایشان را آسان سازند و تماشاخانه‌هابرپای دارند و انجمن‌ها را حمایت نمایند و کتابخانه‌ها و موزه‌ها فراهم‌کنند و مجسمه‌های یادگار برافرازند و قوانین حفظ آداب و حقوق‌برنهند و بر محافظت آداب قومی و ترقی دادن احساسات ملی، مواظب‌باشند؛ و امیدها را قوی ساخته، اسباب کار میسر نمایند؛ و اشخاصی که‌از کسب عاجزند از گرسنه مردن ایمن دارند تا آن که جنازه‌های‌اشخاصی که منتی بر ملت دارند با عزت و احترام حرکت دهند. وهمچنین ملت‌حریص باشد که فرزندش با خرسندی از قسمت‌خویش زندگی نماید و ابدا فکر نکند که بعد از مردن او، حال کودکان‌ضعیف، که به‌جای گذاشته چگونه خواهد شد، بلکه با اطمینان وخرسندی و آسودگی از دنیا رفته، آخرین دعای او این کلمه باشد «زنده‌باد ملت «زنده باد ملت.
اما معیشت‌بشری در اداره‌های مستبده، پس از تربیت‌بی‌نیازباشد. چه حال او فقط نموی است مانند نمو درختهای طبیعی دربیشه‌ها و جنگلها، که حرق و غرق بدان آسیب رساند و بادهای تندش‌از جای کنده شاخه‌هایش به‌دست مردمان شکسته شود و در تنه و شاخه‌آن تبر کور تصرف نماید، پس به اندازه‌ای که رحمت هیزم‌شکن‌بخواهد که زندگی کند و اختیارش در دست اتفاقات باشد که کج‌یاراست‌برآید، میوه دهد یا بی‌میوه بماند.
انسان در سایه عدالت و آزادی تمام روز را با چابکی مشغول کارباشد و تمام شب را با فکرهای خوش و سودمند گذراند. اگر چیزی‌خورد، لذت برد؛ و اگر به بازی رود، آسایش یافته ورزش نماید. چه‌پدر و مادر و خویشاوندان خود را بر اینگونه بدیده و همچنین گروهی‌که در میان ایشان زندگی نماید، همی بیند مردان و زنان توانگران ودرویشان و گدایان، همگی پیوسته مشغول کارند؛ و هرکس از ایشان که‌دیناری با کوشش و زحمت‌خویش کسب نماید بر کسی که یک ملیارداز پدر و جد خویش، میراث یافته افتخار کند.
بلی کارگر آسوده زندگی نماید، از فیروزی در کار خرم باشد و ازنومیدی گرفته خاطر نگردد، جز این که از کاری به کاری دیگر و ازفکری به فکری تازه منتقل شود. پس چون در کار، خوشبخت نشود ازبابت امید خود، خوشبخت‌باشد؛ و در هرصورت در نزد نفس خویش‌و کسان خود، معذور باشد که وظیفه زندگانی، یعنی کارکردن را بجای‌آورده و در کار فیروزی یابد یا نیابد خرم و فخرجوی باشد که از ننگ‌عجز و بیکاری بری است.
اما اسیر استبداد، در کنج‌خمول مانده، آتش فخرش خاموش بود، قصدش گم گشته و خودش حیران زدگی نماید، نداند تا ساعتها وقت‌خود را چگونه بمیراند و روزها و سالها را چسان بگذراند. گویی‌حریص است تا اجلش رسیده در پرده خاک پوشیده ماند؛ و خودکسانی که گمان کرده‌اند که اکثر اسیران، بخصوص درویشان ایشان، درداسیری را احساس ننمایند بر خطا رفته‌اند. زیرا که آن اشخاص، بدین‌معنی استدلال نموده‌اند که اگر الم اسیری را احساس کردندی، هرآینه در برطرف ساختن آن کوشیدندی. چه آن بیچارگان، اکثر دردهادریابند و سبب آن را نفهمند. مثلا یکی از ایشان خود را از کار کردن‌گرفته خاطر بیند، به‌جهت آن که در مخصوص بودن ثمره کار، به‌خودش ایمن نمی‌باشد.
و چه بسیار که گمان کند که ربودن حقی، طبیعی از بهر توانایان است. پس آرزو کند که کاش از ایشان بودمی. یایکی دیگر از ایشان کار کند، ولی بدون نشاط و چابکی و بدون سعی دراستحکام. پس بالضروره در کار شکست‌یابد و سبب آن را نداند وبرآنچه خود ستاره سعد داند یا بخت‌یا طالع یا قضا و قدر، خشم آرد.
اسیر معذب، چون با دینی منسوب باشد، نفس خود را به‌خوشبختی آخرت، تسلی دهد. یعنی با نوید باغستان خرم و درختان‌سایه‌دار و نعمتهای همیشگی که خدای رحمان از بهرش مهیا ساخته، اما از فکرش دور افتاده که دنیا عنوان آخرت است؛ و بسا بود که در هردو معامله زیانکار باشد.
و ساده لوحان اسلام را اسباب تسلیها باشد، که گمان کنم‌مخصوص بدیشان است؛ و مصیبتهای خویش را بدان معطوف دارند وخود را به آنها تسلیه دهند و از جمله اسباب تسلیه‌ها این کلام است که: «الدنیا سجن المؤمن[۱۳۱] یعنی دنیا از بهر مؤمن زندان باشد و نیز «المؤمن‌مصاب یعنی مؤمن مصیبت زده است‌یا «اذا احب الله عبدا ابتلاه[۱۳۲] یعنی‌چون خداوند بنده را دوست‌بدارد مبتلا سازد.[۱۳۳] یا «هذا شان آخر الزمان یعنی آخرالزمان را حال براینگونه بود. یا «حسب المرء لقیمات یقمن صلبه یعنی مرد را از دنیا لقمه‌ای چند بس بود که کمرش را بپای دارد.
اما گویا این حدیث را فراموش کرده‌اند که فرموده: «ان الله یکره‌العبد البطال یعنی خداوند را از بنده بیکار بد آید؛ و نیز حدیثی که دراین‌خصوص فایده معنوی دارد، فراموش نموده‌اند، چه فرموده: «اذاقامت الساعة وفی ید احدکم غرسة فلیغرسها»[۱۳۴] یعنی چون قیامت‌برپای‌شود، هرگاه در دست‌یک تن، از شما شاخه‌ای از بهر کاشتن باشد، همان‌دمش بکارد.
و نیز از نص قاطعی که وعده برپای شدن قیامت را پس از تکمیل‌اسباب و زینت زمین معین فرموده، غفلت همی کنند؛ و هنوز تکمیل‌زینت و اسباب زمین بسی باقی است؛ و تمامی این اسبابها که عزیمت راسست‌سازد در نزد زهر کشنده که ذهنها را از شناختن سبب بدبختی‌بازدارد، آسان است. چه آن زهر، مسؤولیت را از مستبدین، برگرفته بردوش قضا و قدر افکند، بلکه بر دوش خود اسیران، اندازد.

قسمت دوم

و مقصودم از این زهر، نافهمی عوام و ابلهی خواص، می‌باشد. چه گویند: در تورات وارد شد «ید الله علی قلب الملک یعنی دست‌خداوند بر فراز دل پادشاه باشد؛ و نیز در انجیل است که «اخضعواللسلطان ولا سلطة الا من الله یعنی پادشاه را فروتنی کنید که سلطنت‌نباشد مگر از جانب خدای؛ و همچنین رسیده که: «الحاکم لایتقلد السیف‌جزافا انه مقام للانتقام من اهل الشر» یعنی حکم کننده، شمشیر به گزافه برکمر نبسته، چه او را بر پای داشته‌اند تا از اهل شر انتقام جوید؛ و نیز ازاین قبیل در رسائل وارد شده که: «فلتخضع کل نسمة للسلطة المقامة من الله یعنی باید هر جانداری به سلطنت که از جانب خداوند برپای است، گردن نهد.
و خود واعظان و محدثان اسلام، از این کلمات این سخنان‌اقتباس نموده که: «السلطان ظل الله فی الارض یعنی پادشاه سایه خداونداست در زمین؛ و نیز «الظالم سیف الله ینتقم به ثم ینتقم منه یعنی ظالم‌شمشیر خدا است، نخست‌با او انتقام جوید و سپس از خود او انتقام‌کشد. یا «الملوک ملهمون یعنی پادشاهان به الهام الهی مخصوص‌می‌باشند. همانا این اخبار با آنچه در این معانی وارد گردیده، اگر ازصحت‌بهره داشته باشد پس با عدالت مقید خواهد بود.
یعنی مراد ازاین سلاطین، سلاطین عدالت پیشه می‌باشند. یا باید آنها را بدانچه عقل‌درپذیرد، تاویل نماییم؛ و با حکم آیه کریمه منطبق سازیم که فصل‌الخطاب یعنی حاکم قطعی در این آیت است که فرموده: «الا لعنة الله علی‌القوم الظالمین[۱۳۵] و آیه دیگر «ولا عدوان الا علی الظالمین.[۱۳۶] - تربیت، عبارت است از علم و عمل؛ و ملتی که اختیار کارهای او در دست‌دیگری باشد، نباید درمیان او کسی یافت‌شود که تربیت را بداند یاتعلیم نماید. حتی اگر کسی در آن ملت جستجو نماید علم تربیت را، درکتابهای ایشان نیز مدفون نبیند تا چه رسد به ذهنها. اما عمل، پس بدون‌سبقت عزم، تصویر نشود؛ و عزم، بدون سبقت‌یقین؛ و یقین، بدون‌سبقت علم، صورت نبندد؛ و مرا گمان آن است که همین تسلسل‌مقصود است در این حدیث، که فرموده: «انما الاعمال بالنیات[۱۳۷] یعنی‌مقصود از عمل، عزیمت است.
و از آن پس مردمانی که اراده ایشان را غصب نموده و دستهای‌ایشان را باز بسته‌اند، بسی دور باشند از این که فکر خویش به مقصدی‌سودمند، یا جسم خود به کاری با فایده، بگمارند.
بلی سخت دورند اینگونه مردم از تربیت، چه تربیت عبارت از آن‌باشد: که چشم جز نکویی و عبرت نبیند؛ و گوش جز سخن سودمند وکلام حکمت نشنود؛ و زبان را بر سخن خیر، عادت دهند؛ و دست را برکارهای نیک، بگمارند؛ و نفس را از کارهای ناشایست، بازدارند. ووجدان را از یاری باطل منع نمایند و رعایت تربیت در احوال و رعایت‌میانه‌روی در وقت و مال، از دست ندهند؛ و بی‌اختیار با تمامی جسم وجان حاضر باشند در حفظ شرف و حفظ حقوق و حمایت دین وحمایت ناموس و حب وطن و حب طایفه و یاری علم و یاری ضعیف‌و خوار شدن ستمکاران و خوار دانستن زندگی و جز اینها که درگلستان تربیت طایفه و تربیت قومی، روئیده شود.
استبداد، مردمان را مجبور سازد تا دروغ را مباح شمارند وهمچنین تزویر و فریب و نفاق و فروتنی در رفتار، برخلاف حس ومیرانیدن نفس، تا آخر صفات ذمیمه. و نتیجه این افعال، آن باشد که:مردمان بر این خصلتها تربیت‌شوند؛ بنابراین پدران، چنان بینند که‌زحمت ایشان در تربیت فرزندان به تربیت نخستین، ناچار روزی درزیرپای تربیت استبداد به هدر رود. همچنانکه تربیت پدران درباره‌خودشان بیهوده شد. پس از آن بندگان اقتدار، که مرایشان را حدودی‌نیست و خود ایشان مالک نفس خویش نمی‌باشند و نیز ایمنی ندارندکه فرزندان را از بهر خودشان تربیت نمایند، بلکه چنان بینند که‌ستوران از برای مستبد پرورش دهند تا اعوان او باشند و پدران خود راگزند رسانند و درحقیقت فرزندان عهد استبداد، زنجیرهای آهنین‌باشند که به‌توسط ایشان، پدران را بر میخ ظلم و خواری و ترس و تنگی‌بربندند. پس فرزند آوردن در عهد استبداد، حماقت! و مواظبت درتربیت ایشان، دوباره حماقت است! و شاعری دانا گفته:
ان دام هذا ولم تحدث له غیر لم یبک میت ولم یفرح بمولود گر بپاید این و ندهد روی تغییری در او گریه بهر مرده شادی بهر فرزندان مجو و غالب اسیران را به فرزند آوردن، قصد کثرت نفوس را ندارند، بلکه جهل تاریک ایشان را برانگیزد؛ چه آن بیچارگان از تمام لذتهای‌حقیقی محرومند، همچنانکه توانگران نیز از آنها محروم باشند؛ مانندلذت علم و تعلیم آن و لذت بزرگی و حمایت و لذت توانگری دادن وبخشش نمودن و لذت دریافت مقام در قلوب مردمان و لذت نافذ شدن‌رای صواب و جز اینها از لذتهای روحانی. زیرا که لذت ایشان برهمین‌مقصور است که شکمها را اگر میسر شود، قبرستان حیوانات قرار دهندو اگر نه مزبله نباتات.
و همچنین لذت ایشان، منحصر است‌بر تهی‌نمودن شهوت، گویی اجسام ایشان دملی بر ادیم زمین خلقت‌شده‌است که وظیفه او تولید چرک و کثافت و دفع آن می‌باشد؛ و همین‌حرص بهیمی، ناشی از نیافتن لذتهای عالی روحانی مذکوره می‌باشدکه اسیران را کور ساخته، ایشان را مایل به زناشویی و فرزند آوردن‌می‌نماید؛ با وصف این که در زمان استبداد، عرض همه کس همچون‌سایر حقوق، غیرمحفوظ است. بلکه عرصه هتک فاسقان مستبدین ویاوران اشرار ایشان می‌باشد. بخصوص در شهرهای کوچک و قریه‌هاکه اهل آن ضعیفند و مر این ضعف را در چسبیدگی فرزندان به شوی‌مادرها، تاثیری مهم در ضعیف ساختن غیرت می‌باشد تا مشقتهای‌تربیت تحمل ننمایند، همان غیرتی که محض آن خداوند، نکاح راسنت‌بنهاد و زنا را حرام ساخت.
وسعت و درویشی را نیز دخلی بزرگ در آسانی تربیت می‌باشد ووسعت از بهر اسیران از کجا میسر گردد؟ همچنانکه نظم معیشت رااگرچه با درویشی باشد، علاقه قوی در تربیت است؛ و معیشت اسیران، خواه توانگر باشند و خواه بینوا، تمامی - خلل در خلل و تنگی در تنگی‌است. پس در اینصورت، اسیران از تربیت‌بسی دورند؛ و از آن پس‌کاش می‌دانستم که پدران اسیر، تحمل مشقت تربیت از چه همی کنند. زیرا که اگر فرزندان خویش نورانی کنند، در حق ایشان گناه کرده‌اند، برای آن که احساس آنها را قوت داده به بدبختی ایشان افزوده، بلا رابدانها توشه داده‌اند و اینرو عجبی نباشد اگر اسیرانی که بقیه ادراکی‌درایشان باشد، فرزندان خود، مهمل گذراند تا موج ابلهی ایشان رابه هر سوی خواهد برد.
و چون فکرت کنیم که اسیر در خانه درویشی، چگونه برآید وتربیت‌شود، چنان یابیم که نطفه او با بدبختی و زبونی پدر و مادر، بسته‌گردد؛ و از آن پس چون در حال جنینی حرکت کند، بدخویی مادر را به‌حرکت آورده، مادرش دشنامش دهد، یا دردهای زندگانی او را افزون‌ساخته بزندش؛ و چون اندکی بزرگتر شود، مکان او بر وی تنگی گیرد؛ چه به‌سبب خمول مادر، با خمیدگی خو کرده باشد. یا از بدبختی وتنگی معاش، کوچک و نزار برآید؛ و چون متولد گردد، از روی‌صرفه‌جویی و نادانی در قنداقش پیچد، پس چون از دردناکی گریه کند، دهانش را با پستان خویش فرو بندد.
یا به‌واسطه حرکت دادن گهواره، سرش را بدوار آورده، نفسش قطع نماید؛ و چون بیمار شود به‌واسطه‌نداشتن مؤونه و عجز از رجوع طبیب، مخدری همچون افیون بدونوشاند و بعد از آن که از شیر باز گرفته شود، به‌سبب غذای فاسد، معده‌اش تنگی گرفته، مزاجش به فساد گراید.
پس اگر عمرش طولانی باشد و به جوانی رسد، به‌واسطه تنگی‌خانه از ورزش و بازی ممنوع باشد؛ و چون چیزی بپرسد و فهمی طلبداو را برانند و لطمه زنند که پدر و مادرش را خلق تنگ باشد؛ و بعد ازآن که پایش قوت یابد و از در خانه بیرون شود، در عوض مدرسه درکوچه‌های کثیف چرکین، الفاظ فحش و دشنام از کودکان فرا گیرد. پس‌اگر زنده ماند او را در «مکتبی یا در نزد «صاحب صنعتی به شاگردی‌نهد و مقصود کلی ایشان، آن باشد که او را از گردیدن و بیهوده دویدن‌باز بندند؛ و چون به‌حد جوانی رسد اولیای او بر میخ زناشوئیش بسته‌دارند، تا از بدبختیهای ایشان بهره برد و در حق دیگری گناه کند؛ همچنانکه پدر و مادر، در حق او نمودند؛ و از آن پس خودش برخویش تنگ گیرد، حتی به‌جامه‌ای بسازد که سنگینی آن جامه، او را ازآزادی حرکت جسمش مانع آید؛ و مستبدین نیز، بر عقل و زبان و کار وامید او تنگ گرفته فشار آرند.
و زندگی اسیر، بدینسان باشد، از هنگامی‌که نطفه است در تنگی وفشار همی دود و هنوز از یک بیماری خارج نشده، استقبال بیماری‌دیگر همی کند تا آن که، مرگش را استقبال نماید و دنیا و آخرت خود رااز دست داده، نه خود تاسفی دارد و نه کسی بر او افسوس خورد.
و مطالعه کننده را به گمان نرسد که حالت توانگران اسیر، بسی‌نیکوتر از این‌حال است. چه ایشان اگر منغصات عیششان فی الجمله‌اندک باشد، مشقت اظهار تجمل و اسباب عزت و بزرگی و مناعت، درایشان افزون است. چه اظهارات ایشان اگر اندکی از آن صحیح باشد، بسیارش دروغ است و بر دوش ایشان باری گران می‌باشد.
زندگی اسیر، شبیه است‌به زندگانی خفته‌ای که خواب پریشان‌بیند و روحی در زندگی او نیست؛ چه زندگانی که وظیفه او مجسم‌ساختن مندرسات جسم باشد، او را علاقه به حفظ لوازم آدمیت نیست؛ و اگر نه این بود که در عالم کون چیزی نیست که تابع نظام کلی نباشد، حتی ریزه‌پاشهای طبیعت همچون صدف که اسبابهای نادر ازو بدست‌شود، هرآینه حکم می‌کردیم که:
زندگانی اسیران، محض بیهودگی‌است نه شبیه بیهودگی.
اما با وصف این، دقت عمیق ما را فایده دهد که اسیران را درمقاومت‌با فنا، قانونهای غریب است که ضبط آنها امکان ندارد. جزاین که اسیر، آنها را با پستان مادر فرا گرفته و بر آنها تربیت‌یافته وبرحسب حاجت‌خود نیز در آنها بیفزوده و هر آنکس در دانستن آن‌قوانین ماهر باشد، در مطابق کردن آنها با اعمال نیز مهارت دارد؛ و درمیدان زد و خورد بقاء موفق باشد.
و کسی که از اینها عاجز است‌به‌زودی فانی شود، به‌خصوص‌چون عجز او از جهت زبان‌آوری یا بزرگی نفس، یا قوت احساس، یاجرات قلب باشد که لامحاله هلاک شود.
وانین زندگانی اسیر همان است که مقتضی احوالات او است؛ واو را مجبور ساخته تا احساسات خویش، با آنها مطابق نماید و تدبیرنفس خود به‌موجب آنها کند. مثل این که درمقابل کبریا و جبروت، فروتنی و کوچکی اظهار دارد و شدت را با ملایمت تعدیل نماید. وچیزی که از او طلبند پس از اندک ممانعتی عطا کند؛ و سیاست‌سستی وسختی را استعمال نماید؛ و با شکایت از حاجتمندی، کسب کند؛ و مال‌را با پنهان داشتن حفظ کند؛ و لغزشهای مستبد را نادیده انکارد؛ و ازآنچه شنود خویشتن کر سازد؛ و اظهار نداشتن نکویی کند؛ و علم را به‌تجاهل مستور سازد؛ و عقل را به ابلهی فرو پوشد؛ و هر کار نیکی به‌مستبد منسوب سازد؛ مثلا اگر از قبیل باران باشد، نسبت‌به یمن او دهد- و هر شری که روی دهد، از روی استحقاق خود و ابنای جنسش داند؛ و چون مطالبه حقی خواهد، از روی عجز و الحاح طلب کند.
و غیر اینها از قانون اسیران، که اگر رؤس مسائل آنها را بیان کنیم‌خواننده را ملالت گیرد تا به تفصیلات آنها رسد.
اینها بجای خویش، ولی چیزی که اسیر از آن بیش از هر چیزترسد آن است که: اثر نعمت‌خدای تعالی، در مال یا جسم او ظاهر شودو جاسوسان را چشم بر آن افتد! و اصل عقیده چشم بد، نیز از همین‌بوده. یا این که او را در علم یا جاه و رتبه، یا در نعمتی مهم، شانی ظاهرگردد و حسودان به نزد مستبد از او سعایت نمایند. (و اصل شر حسد که‌از آن پناه به خدای برند همین بوده) و گاهی نیز بیچاره اسیر، در حفظچیزی که پنهان داشتن او ممکن نباشد همچون: زن نکو روی، یا اسب‌گران‌قیمت، یا خانه بزرگ خوب، حیلت ورزد.
و او را نسبت‌بدشگونی محافظت نماید و اصل بدشگونی از این‌بوده که گفته‌اند: بدشگونی، در قدم زنان و پیشانی اسبان و آستانه خانه‌است.
و خود از آنچه ذکر شد، به‌وضوح پیوست که تربیت صحیح درعهد استبداد، نه مقصود است و نه مقدور، مگر آنچه با بیم دادن از شرستمکاران واقع شود؛ و این نوع تربیت موجب کنده شدن دل است نه‌مایه تزکیه نفس. چه علمای اخلاق و سیاست، اجماع کرده‌اند که: درمقام تربیت، با دلیل ساکت نمودن بهتر از نوید دادن است، تا چه رسد به‌بیم دادن؛ و بر همین قاعده، قول خود را بنا نهاده‌اند که (مدرسه‌ها گناه‌هارا اندک سازد نه زندانها) چه معلوم داشته‌اند که قصاص و عقاب، دربازداشتن نفوس کمتر فایده بخشد. همچنانکه حکیم عرب سروده:
لاترجع الانفس عن غیها مالم یکن منها لها زاجر نفسها زگمراهی بازگشت کی دارد تا نباشدش از خویش آمیخته نفس باز آرد؟
و هر کس در این قول خدای تعالی نیکو تامل نماید که فرموده: «ولکم فی القصاص حیوة یا اولی‌الالباب[۱۳۸]- ملاحظه کند که معنی قصاص‌در لغت مساوات است و در قرآن کریم و سایر کتب آسمانی با دقت نظرنماید و متابعت مسلک انبیاء عظام علیهم السلام پیشنهاد سازد واضح‌بیند که مواظبت راه هدایت نخست‌به ساکت نمودن، پس از آن نویداخروی یا دنیوی، و بعد از اینها ترسانیدن از عذاب آخرت و بستن‌درهای نجات را به‌کلی بر آنها.
و اما تربیتی که گم گشته ملتها، می‌باشد و نبودن او در مشرق‌مصیبت عظمی است، تربیتی باشد بر این ترتیب که نخست، عقل را ازبهر تمیز دادن آماده سازند؛ و بعد از آن از بهر نیکو فهمیدن و ساکت‌نمودن؛ و بعد از آن مشق و عادت دادن؛ و بعد از آن به‌خوبی اقتدا جستن‌و مثال آوردن؛ و بعد از آن مواظب و مستمر در کار بودن، مهیا نمایند.
پس در صورتی که به‌سبب ممانعت طبیعت استبداد، امیدی درتربیت عامیان بر این اصول نبود، خردمندانی که بدان مبتلا باشند، چاره‌ندارند جز این که نخست‌سعی نمایند تا مانعی که بر عقلها فشار همی‌آرد، برطرف سازند؛ و بعد از آن مواظب تربیت‌شوند؛ چه در آن هنگام، ایشان را امکان دارد که نسلا بعد نسل تربیت را دریابند و توفیق باخدای است.

استبداد با ترقی

قسمت اول

حرکت، سنتی معمول در آفریدگان باشد که پیوسته به آئین برآمدن وفرو رفتن، مستمر است. پس ترقی، رکت‌حیات است؛ یعنی: حرکت‌برآمدن است؛ و مقابل او فرو شدن باشد که حرکت موت یا پراکنده‌شدن یا استحاله و انقلاب است؛ و این سنت، همچنانکه در ماده واعراض آن کارگر است، در کیفیات و مرکبات آن نیز، کارفرما باشد.
و قول شارح این مطلب، این آیه است که: «یخرج الحی من المیت‌ویخرج المیت من الحی[۱۳۹] و نیز این حدیث که: «ماتم امر الا وبدا نقصه یعنی هیچ امری تمام نگردد، جز این که نقصش عیان شود؛ و نیز این‌سخن ایشان، که گفته‌اند: «التاریخ یعید نفسه یعنی تاریخ خود را عوددهد.[۱۴۰] و این حکم، که گفته‌اند: «حیات و موت دو حق طبیعی‌می‌باشند.» و این حرکت، در برآمدن یا فرود شدن لازم نیفتاده که تا انتها سیرنماید، بلکه شبیه است‌به میزان الحراره که هر ساعتی در یک درجه‌باشد و اعتبار در حکم، بدان سوی است که غالب باشد.
پس چون در ملتی بنگریم که آثار حرکت ترقی بر افراد آن غالب‌است، از بهر آن ملت‌حکم به حیات نماییم؛ و هر زمان که عکس این‌می‌بینیم، حکم به موت آن ملت کنیم.
از این جهت که ملت، عبارت از مجموع افرادی باشد که ایشان رانژاد، یا وطن، یا لغت، یا دین، جمع نماید. همچنانکه بنا، عبارت ازمجموع گچ و خاک و آجر و سایر مصالح است.
پس هرگاه یک فرد واحد از ملتی ترقی کند یا فرو شود، درمجموع آن ملت اثر کند. همچنانکه اگر پشه‌ای بر کنار کشتی عظیم‌نشیند، او را سنگین سازد و بدانسوی میل دهد. اگرچه این معنی بامشاعر، ادراک نشود.
ترقی حیاتی، که انسان به فطرت خویش در پی آن سعی نماید، نخست ترقی جسم است از روی صحت و لذت. از آن پس، ترقی درترکیب خانواده و قبیله می‌باشد. بعد از آن، ترقی در قوت با علم و مال‌است. سپس، ترقی در صفات و اخلاق است‌به خصال و مفاخر.
و در اینجا نوعی دیگر از ترقی باشد که متعلق به روح است و اوآن است که انسان، حامل نفسی باشد که او را الهام نماید به آن: که بعد ازاین حیات او را حیاتی دیگر است که به توسط نردبان رحمت وحسنات، به سوی آن ترقی نماید. پس از اینرو، اهل دینها ایمان به‌انگیخته شدن یا تناسخ دارند و امید مکافات و بیم مجازات، درایشان‌باشد؛ و اشخاصی که از قبیل طبیعیان باشند، فقط اهتمام به زندگانی‌تاریخی دارند که نام نیک یا زشت ایشان بماند.
و این ترقیها به تمام انواعش پیوسته انسان درپی آن سعی نماید، مادامی‌که مانعی غالب در مقابل او درنیاید که اراده‌اش را سلب کند. واین مانع، «قضا» یا «قدر» حتمی است که در نزد بعضی عجز طبیعی‌نامیده شود یا استبداد می‌شوم است.
اما قضا و قدر، گاه باشد که سیر ترقی را لحظه‌ای مانع آمده، از آن‌پس رها سازد تا به ترقی باز گردد، ولی استبداد، سیر را از ترقی به‌انحطاط واژگون سازد، و از پیش رفتن به واپس آمدن و از رستن به‌نیستی بدل کند؛ همچون طلبکار بخیل، ملازم ملت‌باشد و در روزگارطولانی، کارها کند که وصف بعضی از آنها در بحثهای پیشین بگذشت، کارها بر سر ملت آرد که ایشان را به درجه حیوانات زبان بسته برساند تاایشان را غیر از حفظ حیات حیوانی فقط، اهمیتی ندهد. بلکه همین‌حیات پست‌حیوانی ایشان، نیز از بهر استبداد مباح باشد یا به طریق‌آشکار یا در پنهانی.
و گاه نیز باشد که کار استبداد با ملت‌بدانجا رسد که‌میل طبیعی او را از طلب ترقی، به طلب پستی بازگرداند، به قسمی که‌اگر بخواهند مرتبه‌اش بلند سازند ابا ورزد و دردناک شود، همچنانکه‌چشم دردناک از روشنایی آسیب بیند؛ و چون به آزادی الزامش نمایندبدبخت گردد و بسا باشد که فانی شود؛ مانند چارپایان که عنانشان رهاسازند.
دراین وقت استبداد، صفت زالو حاصل نماید و در مکیدن خون‌ملت، مکان خوش کند و دست‌باز ندارد تا ملت‌بمیرد و او نیز به مردن‌ملت مرده باشد؛ و گاه نیز حرکت ترقی و انحطاط، در امور زندگانی‌انسان بدینسان وصف شود که مانند حرکت کرم است که بر خویش‌پیچیده پیش می‌رود؛ و این به‌جهت آن باشد، که چون انسان متولدگردد، در حرکت و ادراک از هر حیوانی عاجزتر است و بعد از آن‌شروع به سیر نماید، گاهی مطلوبهای نفسی و عقلی او را پیش برد وگاهی به‌سبب موانع طبیعی و مزاحمت، درهم پیچد؛ و سر این معنی که‌که (خیر و شر به نوبت دچار انسان گردد) همین است؛ و نیز معنی آنچه‌در قرآن کریم وارد شده که خداوند مردمان را به خیر و شر مبتلا سازد، همین باشد؛ و نیز این خبر که: «ان الخیر مربوط بذیل الشر والشر مربوط بذیل‌الخیر» یعنی همانا خیر بازبسته به دامان شر، و شر، بازبسته به دامان خیراست، بر این معنی لالت نماید؛ و قول حکما که گفته‌اند: انتقام به اندازه‌نعمت‌باشد و عزیمت‌بقدر همت آید؛ و درمیان بدبختی و خوشبختی، جنگ به نوبت است؛ و خردمند آن باشد که از مصیبت‌خویش فایده، برد، و زیرک آن باشد که از مصیبت‌خویش و دیگری بهره گیرد؛ همه‌دلالت‌بر این معنی دارد.
چون این معنی مقرر گردید، پس باید دانست که راه انسان‌به سوی ترقی می‌باشد مادامی‌که دو بال پیش رفتن و پیچیده شدن، دراو برابر باشد. همچون برابری ایجابی و سلبی دو قوه الکتریک. همچنانکه چون طبیعت‌یا مزاحمت‌بر او غالب آید، راهش به سوی‌واپس آمدن باشد و از آن پس در پیش رفتن. اگر عقل بر نفسش غالب‌شود، روی او به جانب حکمت‌خواهد بود؛ و اگر نفس بر عقل غالب‌آید، رو به سوی گمراهی دارد. اما پیچیده شدن هرگاه معتدل باشد، انسان را در کار دارد؛ ولی چون قوی باشد او را هلاک نماید و حرکتش‌ساکن کند؛ و استبداد می‌شوم که ازو بحث همی کنیم پیچیده و فشاردهنده و ساکن کننده حرکت است و بیچارگان بدان مبتلا باشند.
اسیران استبداد، به‌خصوص درویشان ایشان همگی بیچارگانندکه حرکتی درایشان نیست. زندگانی ایشان، با ادراک پست و احساس‌پست و اخلاق پست‌باشد، و ملامت ایشان، به غیر از زبان ارشاد، بسی‌ستمکاری است؛ و چه نیکو گفته کسی، که حال ایشان را به کرمی در زیرسنگ تشبیه نموده؛ و چه شایسته است که ملامتگران را دل برایشان‌سوخته سعی نمایند تا سنگ از روی ایشان بردارند، اگرچه با نوک‌ناخنها ذره ذره خاک برکنند.
تمام حکما اجماع نموده که: مهمترین اعمالی که بر دستگیران‌ملتها و اشخاصی که روح جوانمردی و شراره حمیت در ایشان‌می‌باشد و اشخاصی که می‌دانند وظیفه ایشان در مقابل انسانیت‌چیست، واجب است که سعی نمایند تا فشار را از عقل بیچارگان‌برگیرند تا در راه نمو خویش روان گردد و ابرهای خیالات که باران‌ترس می‌بارند برطرف نمایند.
چون ذکری از «ملامت ارشادی درمیان آمد، چنان به‌خاطرم‌رسید که ترقی و انحطاط را در نفس مصور سازم، تا انسان خردمند راچگونه سزاوار است که زحمت‌بیدار ساختن قوم خویش بکشد وچگونه ایشان را ارشاد نماید، تا بدانند که خلقت ایشان نه از بهر آن شده‌تا بر فروتنی و پستی شکیب ورزند. پس ایشان را یادآوری نموده‌قلوب ایشان را با اینگونه خطابه‌ها در حرکت و جنبش آرد.
هان ای رفیقان! سوگند با خدای که من خود ندانم آیا درمیان گروه‌زندگان هستم تا ایشان را «سلام علیکم تحیت گویم یا اهل قبرستان رامخاطب دارم تا ایشان را به «علیکم السلام تحیت گویم و از بهر ایشان‌طلب رحمت نمایم؟ ای رفیقان! شما نه زندگان کارکن هستید نه مردگان‌آسوده، بلکه در برزخ میان این دو رتبه همی باشید که نام او زندگانی‌نباتی است و تشبیه آن به عالم خواب صحیح است.
ای رفیقان! خدایتان راه نماید، این چه بدبختی طولانی است‌حال‌آن که مردمان در نعمتهای همیشگی و عزت گرامی همی گذرانند؟ آیانمی‌نگرید این عقب ماندن چیست که هر قومی هزار منزل از شما پیش‌افتادند به حدی که دیگر بعد از شما عقب مانده نمانده؟ آیا این چه‌فروتنی است که همه مردم در اوج رفعت اندرند؟ آیا غیرت نمی‌برید؟
ای رفیقان! خدایتان از شر، پاس دارد. شما از این مقام دور هستیدکه خود اختراعی کنید و مردمان دیگر به شما اقتدا جویند، بلکه مبتلا به‌درد تقلید و پیروی در هر فکر و کاری همی باشید، چون به درد تقلید به‌دیگران مبتلائید، پس در همه چیز تقلید نمایید الا در صفات پسندیده، ایشان را تقلید ننمایید. آیا دین چه شد؟ تربیت چه شد؟ احسان کجارفت؟ غیرت در کجاست؟ ثبات چه چیز است؟ بهم‌بستگی در نزدکیست؟ آزادگی کجا افت‌شود؟ جوانمردی چه شد؟ نخوت چگونه‌شد؟ فضیلت کو، مواسات کو؟ آیا می‌شنوید یا آن که مرده یا بخواب‌سنگین اندر شده‌اید.
ای رفیقان! خدایتان عافیت‌بخشد. این خواب گران تا کی و تا چندبر بستر سختی و بالش نومیدی همی گردید؟ اگرچه چشمان شما بازاست ولی خود به خواب اندرید. همانا شما را دیدگان همی باشد ولی‌نابینا هستید، و همچنین باشد؛ چه چشمان نابینا نشود بلکه دلها درسینه‌ها نابینا گردد؛ همچنانکه شما را قوه شنوایی و بوییدن و چشیدن وسودن است ولی خود خبر ندارید که لذت کدام است و درد کدام؟ هماناشما را سرهای بزرگ همی باشد ولی از خیالات، ترس انگیزتر گردیده؛ و شما را نفسها باشد، و لیکن قدر و مقام آن نشناسید.
ای رفیقان! خدای، نادانی را بکشد که دلها را پر از هراس کند ازناچیز، و بیمناک سازد از هر چیز، و سرها را آکنده و پر سازد از نادانی وتشویش. آیا این نادانی نیست که گویا شیطان و جن شما را آسیب‌رسانیده تا از سایه خویش همی ترسید و از قوت خود هراس دارید و ازخویش بر خویش لشکر همی کشید تا بعضی بعضی را به قتل رسانند، از بیم مرگ خویشتن به مرگ درافتید و آن را طول عمر پندارید. در تمام‌عمر؛ فکر خویش در دماغ، و نطق خود در زبان، و احساس خویش دروجدان، حبس کنید از بیم آن که روزی چند ستمکاران پاهای شما رامحبوس دارند؟
ای رفیقان! به خدایتان پناه دهم از فساد رای، و ضایع ساختن حزم، و فقدان اعتماد بنفس، و گذاشتن کار خویش به دیگری. آیا در این معنی‌اثری از رشد همی بینید که انسان، وکیلی از جانب خود تعیین نماید واو را تصرف مطلق بخشد در مال و کسان و عیال خود و او را حکومت‌دهد در زندگی و شرف خود، و تاثیر بر دین و فکر شما نماید؛ و پیش ازوقت، نیز از هر بلهوسی و خیانت و اسراف و اتلاف، او را عفونمایید؟ یا این کار را نوعی از دیوانگی دانید که انسان بر خویش ستم‌روا دارد؟ آری هرگز خداوند بر آدمیان به چیزی ستم ننماید ولی‌آدمیان خود بر خویشتن ستم کنند.
ای رفیقان! خدایتان بهبودی بخشد. همانا شاید امروز ملامت و بیم‌دادن سودی دهد، اما فردا که قضا حلول نماید از بهر شما چیزی بجزگریه و ندبه باقی نماند. پس تا کی خود را فریب دهید؟ و تا چند در کارسست‌باشید؟ و تا کی دست از کار بداشته‌اید؟ آیا این فروتنی شما راخوش افتاده و همی خواهید که با شما تا قبرتان همراه باشد؟ یا با خودپیمان نهاده‌اید که غفلت‌حیات را به ممات متصل سازید و پیش از صبح‌محشر از این بیهوشی بهوش نیایید؟
ای رفیقان! خدایتان رحمت کند. این چه حرص است‌بر این‌زندگانی بدبختانه پست که ساعتی مالک آن نیستید؟ این چه حرص‌است‌بر آسایش موهوم، در صورتی‌که زندگی شما پر زحمت و تعب‌می‌باشد؟ آیا شما در این شکیبایی بر ذلت فخری است‌یا امید اجری؟ نه‌سوگند با خدا! بد گمان کرده‌اید؛ چه تا زنده هستید جز قهر نبینید و بعداز مرگ، زشت از شما به یادگار ماند. زیرا که نه کسی را فایده رسانیدیدو نه فایده بردید، بلکه آنچه از پیشینیان به شما ارث رسیده تلف‌ساختید و بد واسطه از بهر خلف شدید.
ای رفیقان! هم اکنون بازرگانان و تجار، از هر سوی روی به سوی‌شما نهاده‌اند، اگر شما را بیدار یابند همچون همسایگان با شما معامله‌نمایند و مانند همسران رفتار کنند؛ و اگر خفته و بی‌شعورتان بینند، اموال شما بربایند و سرزمین‌تان نیز از دست‌بدر کنند و حیلت ورزند تاشما را زبون ساخته بربندند و از بهر خویش چارپای گیرند. در آنوقت‌اگر حرکت کردن خواهید، قوت نیارید؛ و تمامی درها را بر روی خودقفل زده‌اید و راه‌ها را بسته یابید؛ نه نجات ممکن باشد نه راه برون‌شدن از هلکات.
ای رفیقان! خدای مصیبت‌بر شما آسان نماید! از نادانی شکایت‌همی کنید و با وصف این، نصف مصارف دود نمودن خود را، بر تعلیم‌و معارف صرف نکنید. از حکمرانان شکایت نمایید؛ در صورتی که‌امروز ایشان از خودتان می‌باشند، در اصلاح ایشان سعی ندارید. ازعدم پیوستگی شکایت کنید و حال آن که از چند وجه پیوستگی داریدو در محکم ساختن آن، فکر ننمایید. از درویشی شکایت دارید وحال‌آن که او را سببی جز کسالت نباشد. امید صلاح دارید، درصورتی‌که بعضی از شما بعض دیگر را فریب همی دهید و در حقیقت کسی راغیر از خودتان فریب نداده باشید. با ادنی معیشت، رضا در داده‌اید و آن‌را قناعت نام نهاده و کارهای خویش از سست رایی مهمل گذاشته و آن‌را توکل همی نامید؛ و از جهل خویش، اسباب را به قضای الهی مشتبه‌سازید و ننگ و فساد کار خود را بر قدر حوالت کنید. سوگند با خدای‌که آدمی را حال بدینسان نباشد.
ای رفیقان! خدای از شما در گذرد! بر قدر ستم روا ندارید و ازغیرت نعمت دهنده جبار بیم کنید. آیا شما را آزاد خلقت نفرموده که‌جز نور و نسیم سنگینی نداشتید؟ خودتان ابا ورزیدید تا ستم ضعیفان‌و قهر توانایان بر دوش کشیدید. اگر یک تن از بزرگان شما بخواهد، تاکره ارض بر دوش کوچک شما بنهد، همان دم پشت‌خویش از بهر اوخم سازید؛ و اگر بخواهد بر او سوار شود، فورا اطاعت نموده وسر به زیر افکنید. آیا منشا این، کوچکی و خواری، و ضعف اطمینان‌شما بر خودتان نیست؟ گویا از تحصیل آنچه زندگی بدان برپای باشدعجز دارید! و حال آن که لقمه‌ای چند از نباتات و گیاه‌ها کفایت است که‌آدمی قوت نموده زنده باشد و او را نیز خلاق حکیم به ضعیف‌ترین‌حیوانات عطا فرموده. پس از چه روی هر یک از شما خود را بجای‌کودکی قرار داده، که هرآنچه از بزرگ خود خواهید جز با فروتنی وگریه نستانید؟ یا همچون پیری فرتوت، که حاجت‌خود را بجزچاپلوسی و دعا درنیابد؟
ای رفیقان! خداوند بدی را از شما برگیرد! این تفاوت میانه افرادشما چه چیز است؟ که خداوند همگی را در بنیه و قوت و در طبیعت وحاجت، همسر یکدیگر آفرید، هیچیک را بر دیگری فضیلتی نیست، مگر به صفات نیکو و درمیان شما خدایی و بندگی قرار نداده! سوگند باخدای، درمیان بزرگ و کوچک شما به جز برزخی از خیال نیست - وهر گاه کوچک موهومی و عاجز موهومی، بداند که در دل بزرگ چه‌ترسی از او اندر است، هرآینه اشکال زایل گردد و امری که در اواختلاف و در او بدبخت شده‌اید خواهد گذشت.
ای رفیقان! خدایتان شما را از راه یافتگان کند! همانا نیاکان شماجز از بهر خدای، پشت‌خم ننمودندی و شما به سجده اندر شوید تاپای صاحب نعمتان ببوسید، اگرچه آن نعمت لقمه‌ای بیش نیست که‌آغشته به خون برادران شما همی باشد! بزرگان و نیاکان شما در قبرهاراست و با عزت به خواب خفته‌اند و شما که زنده هستید همواره گردن‌خم دارید! چارپایان همی خواهند که قامت ایشان راست‌شود و شما ازبسیاری خضوع و فروتنی نزدیک است چارپایان شوید! نباتات هرروزه برویند و طلب بلندی کنند و شما روزبروز در طلب پستی همی‌باشید! در نخست از زمین برآمدید تا بر پشت او باشید و شما حرص‌همی دارید که در جوف زمین فرو روید! اگر مطلب شما همین است‌اندکی صبر کنید که دیرزمانی در جوف زمین خواهید خفت.
ای رفیقان! خدایتان رهنمای باشد! چه زمان، قد شما راست گردد ونظر شما از زمین به‌سوی آسمان برآورده شود و نفس شما به بلندی‌مایل گردد، تا هر یک به ذات خویش استقلال یابید و اراده و اختیارخود را مالک شوید و بر خدای خویش وثوق آرید و بر احدی از خلق‌خدای تکبر ننمایید؟ همچون تکیه‌ای که شخص غصب کننده بر مال‌شخص غافل، و شخص بیکاره بر کارکن دارد. بلکه بر بدل گرفتن وعوض دادن تکیه داشته باشد؛ و در این هنگام حکم ضمانت روزی وقضای الهی بر شما ظاهر گردد تا به نعمت‌خدای سبحان با یکدیگربرادر شوید.
ای رفیقان! خداوند مصیبتها از شما دور دارد و شما را به عاقبت‌کارها، بینا سازد! خود می‌دانم که ستمکاری، دستهای شما را بربسته ونفسهای شما را تنگ نموده، به حدی که نفوس شما کوچک شده و این‌زندگی در نزد شما خوار گردیده، به‌زحمت و کوشش ارزش نداده وخود باکی ندارید که زنده بمانید یا بمیرید! ولی برگویید از چه روی به‌این شدت به حکم ستمکاران تن در داده‌اید، حتی در مردن؟ آیا اینقدراز بهر شما اختیار نباشد تا بدانسان که خود خواهید بمیرید نه بدانسان‌که ستمگران خواهند؟ آیا استبداد اراده شما را حتی در مرگ نیز از شماسلب نموده؟ نه سوگند با خدای! همانا من اگر مرگ بخواهم، چنان‌بمیرم که خود خواهم، با لئآمت‌یا کرامت، با اجل خویش یا به‌شهادت. چه چون ناگزیر مردن باید، پس این ترس از بهر چه باشد؟ و چون‌مردن خواهم اگر امروز بود به از فردا، و بر دست‌خودم نه بر دست‌دیگری.
و طعم الموت فی شی‌ء حقیر کطعم الموت فی شی‌ء عظیم.
مزه مرگ را بکاری خردهمچو کار بزرگ باید برد.

قسمت دوم

ای رفیقان! به خدایتان سوگند همی دهم! آیا راست نگفته‌ام اگربگویم: همانا شما مرگ را دوست ندارید، بلکه بر حیات حریص همی‌باشید ولی راه را نمی‌دانید و از مرگ به سوی مرگ همی گریزید؟ چه‌اگر راه بلد بودید می‌دانستید که فرار از مرگ، مرگست - و طلب مرگ، زندگی می‌باشد؛ همچنانکه ترس از رنج، رنج است؛ و اقدام بر رنج، آسایش است؛ و آزادی شجره خلد و آبیاری او قطره‌های خون ریخته‌شده است. همچنانکه اسیری، درخت زقوم، و آبیاری او؛ نهرها از خون‌مخلوقات خفه شده می‌باشد.
ای رفیقان! و مرادم مسلمانان شماست. پیمبر کریم شماعلیه‌الصلوة والتسلیم فرمود: «لتامرون بالمعروف ولتنهون عن المنکراو لیستعملن الله علیکم شرارکم فلیسومونکم سوءا العذاب[۱۴۱]یعنی باید امر به‌معروف و نهی از منکر پیشه خویش سازید و گرنه خداوند بدکاران‌شما را بر شما حکمران سازد تا شما را به عذاب مبتلا سازد؛ و نیزفرموده: «من رای منکم منکرا فلیغیره بیده وان لم یستطع فبلسانه وان لم یستطع‌فبقلبه وذلک اضعف الایمان[۱۴۲]یعنی هرکس از شما کاری برخلاف بیند، بادست‌خویش آن را تغییر دهد، و اگر نتواند، با زبان خود، و اگر نه با دل‌خود، و این ضعیف‌ترین درجات ایمان باشد.
و شما خود آگاهی دارید که امامان و پیشوایان مذهبهای شما، اجماع دارند که بدترین منکرات پس از کفر، ستمکاری باشد که در میان‌شما فاش گردیده و از آن پس کشتن آدمی است و از آن پس... و از آن‌پس... و نزد دانشمندان شما این معنی واضح گردیده که تغییر منکر بادل، آن باشد که کننده آن فعل منکر را، در راه خدا دشمن دارند. پس‌بنابراین، هرکس ستمکاری را جز از روی اضطرار معامله یا همراهی‌نماید، اگرچه به سلام کردن بر او باشد، درجه ضعف ایمان را نیز ازدست‌بداده؛ و نداشتن درجه ضعف ایمان، عبارت است از نیستی ایمان‌در او. پس نتیجه آن باشد که عیاذا بالله ایمان ندارد.
و گمان نمی‌برم که از این مطلب بی‌خبر باشد که کلمه شهاده ونماز و روزه و حج و زکوة، تمام اینها با نداشتن ایمان سودی ندهد. جزاین که چون بدون ایمان بدین اعمال قیام نمایند، از روی عادت و تقلید بُلهوسانه مال و وقت‌خویش ضایع کرده‌اند.
از قرار این مقدمات، اگر شما مسلمان باشید، دین شما را مکلف‌همی کند و اگر خردمند هستید، عقل و کمت‌بر شما لازم نموده تابه‌قدر قوت، امر به معروف و نهی از منکر نمایید و اقلا ستمکاران وزشت‌کاران را، دشمنی در دل نمایید. گمانم آن است که اگر اندکی تامل‌نمایید، این داروی آسان میسر را، برای نجات از آنچه شکایت همی‌کنید کافی بینید؛ و خود ادای این واجب، بر هر فردی از شما واجب‌است. اگرچه تمام مسلمانان آن را مهمل گذاشته‌اند و اگر نیاکان پیشین‌شما بدان قیام کرده بودند بدین درجه از خواری نمی‌رسیدید.
ای رفیقان! و مرادم آنان است که زبانشان عربی است ازغیر مسلمانان! شما را دعوت همی کنم که بدکاریها و کینه‌ها فراموش‌سازید و از آنچه پدران و نیاکان کرده‌اند، درگذرید. چه همان که بردست آشوب‌طلبان واقع شده‌اید، کافی باشد؛ و من شما را از آن برتردانم که با وصف نور عقل و سبقت در تعلم، وسائل اتحاد را ندانید. اینک امتهای استرالیا و امریکا می‌باشند که علمشان راهنمایی کرد تاراه‌های چند و اصول راسخ، از بهر اتحاد وطنی نه دینی، بدست‌آوردند، و اتفاق جنسی نه مذهبی، حاصل کردند؛ و پیوستگی سیاسی نه‌اداری یافتند.[۱۴۳]پس ما را چه رسیده که فکر نکنیم تا یکی از این راه‌ها یاشبیه آن را متابعت نماییم؟
و خردمندان ما گویند: ای عجمیان و بیگانگان که بغض و کینه‌هاهمی برانگیزید! ما را واگذارید تا کار خود تدبیر کنیم، با جستجو حال‌یکدیگر بازدانیم و برادرانه همدیگر را رحمت آریم و در سختی‌مواسات جسته، در خوشی به حکم «انما المؤمنون اخوه مساوی باشیم. ما را واگذارید تا زندگی دنیای خویشتن تدبیر نموده و بر یک کلمه، همگی به مساوات جمع آییم. همانا آن کلمه این است «زنده باد ملت، زنده باد وطن زندگی کنیم، آزادان و عزیزان!!.[۱۴۴] شما را همی خوانم و مخصوصا نجبای شما را! تا بینا شوید و راه‌بینید که کارتان به کجا خواهد رسید؟ آیا چنین نیست که مطلق‌مسلمانان برادر دینی خود را به قدر اروپایی خوار نشمارد؟ هم اینک‌اروپایی است که مادی ولامذهب است و چیزی به‌جز کسب نداند! پس‌اگر اظهار برادر دینی با ماها نماید، مقصودی جز فریب دادن ما و دروغ‌ندارد. اینک فرانسویان هستند، که اهل دین را همی رانند و همی‌خواهند دین را بکلی فراموش کنند؛ پس ادعای دین‌داری ایشان درمشرق، مانند صفیر صیاد است در پس دام.
غربی از شرقی در علم و ثروت و عزت، بسی برتر است؛ پس‌چون با شرقی هم‌وطن گردد، بر وی بالطبع سیادت و آقائی خواهدداشت. اما مشرقیان درمیان خودشان نزدیکند با یکدیگر و هیچیک‌دیگری را مغبون ننماید. غربی عالم است تا چگونه سیاست نماید وچگونه از شما بهره گیرد و چگونه اسیر سازد و چگونه مخصوص‌خویش دارد. پس هر زمان در شما استبداد بیند، که خیال همسری وپیش روی ازو همی کنید، عقلهای شما را بفشارد تا مقداری بسیار از اوعقب مانید. همچنانکه دولت روس بابولونیان و یهود و تاتار کند وهمچنانکه این حال دولتهای غربی صاحب مستعمرات است.
غربی هر مقدار در مشرق درنگ نماید، از این صفت‌خارج نشودکه تاجری سوداگر است و نهال مشرق را همی گیرد تا در وطن خودش‌غرس نماید و پیوسته به آن افتخار کند و از بهر چمنهایش ناله اشتیاق‌کشد. - زمانی بر هولندیان در هند و جزایر آن، و بر روس و قازان، بگذشت، مثل این که ما در اسپانیول اقامت داشتیم و لیکن علم و آبادی‌را به‌قدر عشر آنچه ما در اسپانیول خدمت نمودیم نکردند. وفرانسویان هفتاد سال پیش از این به «الجزایر» درآمدند و هنوز اهل آن‌را اجازه خواندن یک روزنامه نداده‌اند. انگلیسی را در مملکت‌خودمان همی بینیم که گوشت مانده گندیده و ماهی پوسیده بلاد خود رابر گوشت‌بره و مرغ و ماهی تازه، ترجیح دهد. آیا با این حالت ای‌صاحبان عقل بینا هستید؟
و تو ای مشرق زمین با عظمت! خدایت پاس دارد! آیا ترا چه برسرآمده؟ آیا ترا چه چیز از رفتار خودت بازنشانیده؟ مگر نه زمین‌تو همان زمین باغستان و درختان پربار و سرزمین علم و معرفت‌است؟ مگر نه آسمان تو همان آسمان است که نورها از آن صادر شودو حکمتها و دینها از آن فرود آید؟ مگر نه هوای تو همواره چون‌نسیم معتدل است نه ابر و مه؟ مگر نه آب تو شیرین و گوارنده است نه‌تیز و تلخ؟
خدایت پاس دارد ای مشرق! آیا ترا چه رسیده که نظمت را مختل‌ساخته؟ و حال آن که روزگارت همان است، وضع خویش دربارهٔ توتغییر نداده و شرح خویش با تو بدل نکرده. مگر نه هنوز منطقه‌های تو معتدل است و زادگان تو در فطرت و شمار، سرآمد اقران بودند. آیا نظام الهی در تو، بر عهد نخستین خویش است؟ و پیوستگی دین درفرزندان تو استوار و برپا می‌باشد که اساس آن بر عبادت صانع‌پروردگار نهاده شده؟ آیا شناسایی منعم، در تو حقیقتی روشن است وآفتاب آن تابیده عزت نفس را تایید نموده، و حب وطن و حب جنس رااستوار داشته؟
خدایت پاس دارد ای مشرق! آیا ترا چه عارض گردیده که حرکتت راساکن نموده؟ آیا همچنان سرزمین تو با وسعت و پرنعمت می‌باشد؟ ومعدنهای تو بسیار و بی‌نیاز است؟ و حیوانات تو افزون و نسل آورند؟ و آبادی تو بر پای و پیوسته است؟ و فرزندانت‌به تربیت تو با خیرنزدیکتر از شرند؟ آیا صفت‌حلم در فرزندانت نیست که در نزد غیرایشان، آن را ضعف قلب نامند؟ آیا شرم ایشان نیست که سایرین آن راجبن نام نهند؟ آیا کرم ایشان نیست که اتلاف مال نامیده شود؟ آیا قناعت ایشان نیست که عجز نام دارد؟ آیا پاکدامنی ایشان نیست‌که ملامتش گویند؟ آیا خوش رفتاری آنها نیست که او را ذلت گویند؟ بلی ایشان از ظلم دور نیند، ولی درمیان خودشان؛ و از فریب خارج‌نباشند، اما بدان افتخار ننمایند؛ و از زیان رسانیدن دور نیستند، امابا ترس از خدای.
خدایت پاس دارد ای مشرق! همانا از تغییرات روزگار، چیزی که‌موجب این همه بدبختی از بهر زادگان تو باشد نبینیم، که تا این اندازه‌در نزد زادگان برادرت مغرب فروتنی کنند. پس از چه روی چنین‌شدی که اگر برادرت مغربی مدد خویش را با مصنوعات خود، از توقطع نماید زادگان تو، سر و تن برهنه در تاریکی مانند؟ بلکه بواسطه‌نداشتن آهن، مجبور شوند به عصر نحاسی، بلکه به عصر حجری، بازگردند که آن را به عصر تعفین صفت کنند؟.
خدایت پاس دارد ای مشرق! بلکه خدا پاس دارد برادرت مغرب را، که هم خود را پرستاری کند هم ترا؛ و خدای بکشد استبداد را، بلکه‌لعنت کند استبداد را، که در زندگی تو، مانع از ترقی است؛ و ملتها به‌اسفل درک‌ها فرو برد. (دور بادند ستمکاران، نابود بادند مستبدان)
خدایت پاس دارد ای مغرب! و ترا خوش و خرم دارد که سابقه فضل‌برادر خودت مشرق را بشناختی، و وفا بجا آورده کفایت و کفالت‌حال‌او را نمودی، و وصایت را عمل نموده، راه بنمودی. اکنون بعضی اززادگان برادرت را بازو قوی گردیده، آیا باشد که بعضی پیران نجیب، ازتو مغرب انگیخته شوند تا زادگان نجیب برادرت مشرق را یاری کنند، و دیوار شئامت و شرارت را خراب ساخته، برادران خود را به سرزمین‌زندگی و سرزمین پیمبران راهنمای، برون آرند تا فضل ترا سپاس‌گذارند و مکافات از روزگار بازیابی؟
ای مغرب! دین را از بهر تو، غیر مشرق حفظ ننماید. اگر خودش به‌آزادی دوام یابد، همانا نبودن دین، ترا به خرابی تهدید نماید. پس ازبرای لامذهبان و شورش‌طلبان، چه چیز آماده کرده‌ای در حالی‌که انواع‌آن از هزار تجاوز نموده، یا گازهای خفه کننده را تهیه نموده که ساختن‌آن از بهر کودکان نیز آسان گردیده؟
ای رفیقان! و مقصودم جوانان امروز است که مردان فردا خواهندبود؛ جوانان فکرت و مردان کوشش! شما را بخدای پناه دهم ازرسوایی و زبونی به‌سبب تفرقه دینها، و شما را پناه دهم از جهل، جهل‌به این که پرستش مخصوص ذات خداوند است و او دانای به آشکار ونهان بندگان است، «ولوشاء ربک لجعل الناس امة واحده[۱۴۵] اگر پرورگار توخواستی، مردمان را یک ملت قرار دادی.
شما را سوگند همی دهم ای برآمدگان وطن! که این مشتی سستان‌ناتوان را معذور دارید، و از شما همی طلبم که از عتاب و ملامت ایشان‌درگذرید! چه این بیچارگان، بیماران مبتلا هستند که در زیر قید گرانبار، اندرند و لجام آهنین بر دهان دارند.
خیر زندگانی ایشان همین هست که‌پدران شما هستند. - همانا ای نجیب زادگان! از طبیعتهای استبداد، جمله‌های کافی عبرت‌انگیز از بهر تامل و تفکر دانستید؛ پس، از ماعبرت گیرید و از خدای عافیت طلبید؛ چه ما خو گرفته‌ایم که با بزرگان‌خویش، از در ادب باشیم، اگرچه گردنهای ما زیر پای افتد، با استواری‌خو کرده‌ایم؛ مانند استواری میخ در زیر پتک آهنگران. با اطاعت‌خوکرده‌ایم، اگرچه ما را به سوی مهلکه برند. خو گرفته‌ایم که کوچکی را، ادب بشماریم؛ و فروتنی را، لطف؛ و چاپلوسی را، فصاحت؛ و لکنت‌زبان را، سنگینی؛ و ترک حقوق را، بخشش؛ و قبول اهانت را، تواضع. ورضا دادن به ظلم را، اطاعت؛ و دعوی استحقاق را، غرور؛ و جستجوی‌امور عامه را فضولی؛ و نگریستن به سوی فردا و تامل در عاقبت اموررا، طول آرزو؛ و امید طولانی و اقدام را، تهور. حمیت را، حماقت. وجوانمردی را، بدخویی؛ و آزادی سخن را، بی‌حیایی؛ و آزادگی فکر را، کفر؛ و حب وطن را، دیوانگی انگاریم.
اما شما خدایتان حفظ نماید! پس امیدواریم بر غیر اینها برآیید. امیدواریم بر تمسک به اصل دین برآیید، بدون خیالات تفنن کنندگان؛ و قدر نفوس خویش در این زندگانی شناخته، او را گرامی دارید؛ و قدرروحها را دانسته، دریابید که روح پاینده باشد و ثواب و عقاب، بدورسد؛ و سنت پیمبران را پیروی نموده، جز صانع به روزی دهنده‌بزرگ، از کس نترسید. همچنانکه امیدواریم قصرهای فخر خویش، برهمتهای بلند و صفات پسندیده، بنا نهید نه بر استخوانهای پوسیده. وبدانید که شما آزاد خلقت‌شده‌اید تا با کرامت‌بمیرید، پس بکوشید که‌این دو روزه را به‌طور پسندیده زندگی کنید تا از بهر هر یک از شمامیسر باشد که در کارهای خود سلطانی مستقل باشید؛ و غیر حقتعالی وفرستادگان او، کسی را بر خود حاکم ندانید.
و از برای قوم خویش، شریکی امین باشید که در سختی و سستی با ایشان یار، و ایشان با شماهم‌رفتار باشند؛ و وطن خود را فرزندی نیکوکار شوید، که مقداری ازفکر و وقت و مال خود را در راه وطن دریغ ندارید. دوستدار انسانیت‌بوده بر این قاعده عمل کنید که نیکوترین آدمیان آن کس است که نفعش‌به آدمیان بیشتر رسد، و بداند که زندگی کار است و وبای کارناامیدی‌است، و زندگی امید است و وبای امید تردید است؛ و بفهمد که قضا وقدر در نزد خداوند چیزی است که خدای او را داند و امضا فرماید، امادر نزد مردمان سعی و کوشش است؛ و یقین نماید که هر اثری در روی‌زمین، از اعمال برادران آدمیزاد اوست. پس در نفس خویش خیال‌عجز ننماید و جز خیر متوقع نباشد و بهترین خیرها آن است که آزادزندگی کنید و بمیرید.
ای رفیقان! خداوند شما را بهترین اشخاص امروز و ذخیره فرداقرار دهد! این خطاب من بود نسبت‌به شماها در این خصوص که ترقی چیست و تنزل کدام؟» اگر آن را فراخاطر دارید، اگرچه بعضی ازآن باشد خوشابه‌حال من - و گرنه افسوس از نفسهای ضایع شده وسلام بر استخوانهای پوسیده که مخاطب من بوده‌اند.
همانا استبدادی که در پست نمودن ملت، بدان عاقبت رسد که‌ملت را بمیراند و خود نیز با او بمیرد، در قدیم و جدید شاهد بسیاردارد. اما رسیدن انسان در ترقی به غایتی بس بلند که شایسته انسانیت‌باشد، هنوز روزگار، چنان ملتی نیاورده که صلاحیت مثال آن داشته‌باشد، غیر از فرستادگان خدا و نواب او. زیرا که چنان ملتی یافت نشده‌که حکومت ایشان برحسب رای عام باشد.
حکومتی که هیچ نوع ازاستبداد در آن مخلوط نباشد، اگرچه به اسم وقار و احترام باشد یابه‌نوعی از غفلت‌باشد. پس گویا حکمت‌بالغه الهی هنوز بنی‌آدم راسزاوار نمی‌داند تا سعادت برادری عمومی را دریابند و میان افراد ملت‌دوستی بود و در حقوق میان طبقات مساوات باشد.
آری بعضی مثالها از برای ترقی، نزدیک به حد کمال در قرنهای‌گذشته یافت‌شده، مانند: جمهوری دویم رومان و مانند عهد خلفای‌راشدین و مانند بعضی زمانهای جدا جدا در عهد بعضی پادشاهان‌منظم در سلک سلاطین، نه پادشاهان فاتح همچون عهد انوشیروان - وعبدالملک اموی - و نورالدین شهید - و پطر کبیر و مانند بعضی‌جمهوری‌های کوچک و مملکتهایی که موافق احکام مشروطیت است؛ و در همین زمان موجود می‌باشد؛ و من اکتفا ورزم بر وصف منتهای‌ترقی که این ملتها بدان رسیده‌اند، اما وصفی اجمالی؛ و مطالعه کننده راگذارم تا میان آنها میزان کند و درجه ترقی هر ملتی را قیاس نماید - وشاید مطالعه کننده که در زمین استبداد متولد شده و احوال ملتها رانشناخته در آنچه گویم شبهه نماید و ملامتی نیز بر او نباشد چه اوهمچون کور مادرزاد است که معنی منظره‌های زیبا را نفهمد.
همانا ترقی و استقلال شخصی، در سایه سلطنتهای عدالت پیشه‌بدانجا رسد که زندگانی انسان از بعضی جاها شبیه باشد بدانچه اهل‌دین از بهر اهل سعادت در آخرت وعده داده‌اند. حتی آن که هر فردی‌چنان زندگی نماید که گویی با قوم و قبیله و کسان و وطن خویش دربهشت جاوید مخلد همی باشد و بر امور آتیه ایمنی دارد:
اول - در جسم و جان و سلامت آنها ایمن است، به‌سبب محافظت‌سلطنت که با تمامی قوت خود، در سفر و حضر از حراست او لحظه‌ای‌غفلت ندارد.
دوم - در لذتهای جسمانی و روحانی خویش ایمن است، به‌سبب‌مواظبت‌سلطنت در امور عامه که متعلق به ورزش و تفرج بدنی ونظری و عقلی می‌باشد. حتی آن که خیال می‌کنند ساختن راه‌ها و زینت‌شهر و گردشگاه‌ها و محل اجتماعها و مدرسه‌ها و امثال آن به تمامی، مخصوص وجود او ایجاد گردیده.

قسمت سوم

سوم - بر آزادی خویش ایمن است، گویی به تنهایی بر سطح این‌زمین خلقت‌شده و در آنچه مخصوص شخص او می‌باشد از فکر وکار، احدی را با او معارضه نیست.
چهارم - بر نفوذ رای خود ایمن است، گویا سلطانی با عزت است‌که کسی را در نافذ شدن مقصود او که در سود ملت است ممانعتی ومخالفتی نیست.
پنجم - بر مزیت و رجحان ایمن است، گویا در ملتی که از ایشان‌است‌با جمیع افراد آن در منزلت و شرف مساوی است، نه او را براحدی و نه احدی را بر او رجحان می‌باشد مگر به مزیت فضیلت.
از جانبی قوم خود را مملوک است و هر زمان که ترقی ترکیب درملتی بدین‌درجه رسد، که هر فردی مستعد باشد تا جان و مال خود رافدای ملت‌سازد، در آن هنگام ملت از جان ومال او بی‌نیاز گردند. اماترقی در عزت علم و مال، پس بر سایر ترقیات مزیت و امتیاز دارد، مانند: مزیت‌سر بر سایر اعضا. چه همچنانکه سر، مرکزیت عقل ومرکزیت اکثر حواس را دارا می‌باشد و بدین‌سبب بر سایر اعضا امتیازدارد و تمامی اعضا را در حاجت‌خویش کار فرماید؛ و همچنین‌دولتهای معظم، رعیت او در علم و ثروت ترقی نمایند، به درجه‌ای که‌ایشان را سلطنتی طبیعی بر افراد ملتهای پست، که استبداد می‌شوم ایشان‌را به حضیض نادانی و فقر فرو برده، خواهد بود.
و بالجمله باقی ماند بحث ترقی در کمالات به‌سبب خصال‌حمیده و بحث ترقی که با روح تعلق دارد، یعنی با ماوراء این زندگی، وترقی دهد انسان را بدانسوی که بر نردبان رحمت و حسنات بالا رود. واین بحث را دامانی طولانی باشد و منبع آن حکمتهای کتب آسمانی ورساله‌های اخلاقی و ترجمه اشخاص مشهور هر ملتی است - و درسخن گفتن در این نوع به همین اکتفا نماییم که انسان به درجه‌ای رسدکه از برای حیات خویش اهمیتی نداند مگر بعد از این چند درجه.
نخستین درجه، حیات ملتش، پس از آن آزادی خودش، و بعد ازآن شرفش، و از آن پس طایفه‌اش، و از آن پس و از آن پس... و گاه باشدکه احساسات او شامل تمامی عالم انسانیت گردد؛ آدمیان قوم او باشندو تمامی زمین وطنش گردد، همچنانکه گاهی از امارت و ریاست‌سرباززند به جهت آن که معنی تکبر در او همی بیند و همچنین از تجارتی که‌موجب تزویر و زبونی است منصرف شود. پس شرف و تمامی شرف را در قلم بیند و از آن پس در گاوآهن برزگری و بعد از آن در پتک‌آهنگری... و خلاصه کلام آن که، ملتهایی که بختشان یاری نموده تااستبداد را پراکنده ساختند از شرف حسی و معنوی به جایی رسیده‌اندکه هرگز به فکر اسیران استبداد، خطور ننماید. اینک ملت‌بلجیک[۱۴۶] می‌باشد که تکالیف دولتی را به تمامی لغو ساخته؛ در مخارج به ربح‌فواید بانک دولت، اکتفا ورزیده‌اند؛ و اینک مملکت «سوسیره می‌باشد که در بسیاری وقت مقصری در مجلس او یافت نشود، و «آمریکا» چنان با ثروت گردید که نزدیک است نقره را از مقام پول بودن‌خارج نموده همچون مس و آهن کارفرمایند؛ و همچنین ژاپون[۱۴۷] که‌خروارها طلا در بهای امتیاز اختراعات و طبع تالیفات خود از اروپا وامریکا همی کشد.
بلی این ملتها از لذتهای حقیقی که هرگز به فکر اسیران نگذردبهره برند، همچون لذت علم و تعلیم آن و لذت بزرگی و حمایت ولذت توانگری و بخشش و لذت محترم بودن در دلها و لذت نافذ شدن‌رای صواب و لذتهای روحانی دیگر.
اما اسیران و نادانان را لذت منحصر به آن است‌با وحشیان درنده‌انباز گردیده، شکم‌های خود را مقبره حیوانات یا مزبله نباتات قرار داده‌شهوتی خالی سازند، چنانکه پیش از این گفتیم که اجسام ایشان بر ادیم‌زمین، حال دمل را دارد که وظیفه او تولید چرک و خون و دفع آن‌می‌باشد.
و سودمندترین چیزی که ترقی در آدمیان ایجاد نموده آن است که‌اصول سلطنت‌های منظمه را محکم ساختند و سدی استوار در مقابل‌استبداد بنا کردند و این بدان شد که هیچ قوتی را بالای شر قرار ندادند ونفوذی جز از بهر شرع روا نداشتند، چه شرع ریسمان استوار خداونداست.
و نیز قوه قانون نهادن را در دست ملت قرار دادند، زیرا که ملت‌برگمراهی اجتماع نکنند و در محکمه‌ها محاکمه شاه و گدا را بر یکسان‌نمایند؛ گویی در عدالت، محکمه کبرای الهی را حکایت می‌کند؛ و ازبرای مامورین حکومتی که به کارهای عمومی قیام دارند حدودی‌بگذاشتند که از حدود و وظیفه خویش تجاوز ننمایند؛ گویی فرشتگان‌همی باشند که نافرمانی نکنند و تمامی ملت‌بیدار و مواظب و مراقبت سیر حکومت‌خویش هستند، نه غفلت دارند و نه مسامحه، همچنانکه‌خدای عز اسمه از کردار ستمکاران غافل نمی‌باشد؛ و بدینسان چون به‌اصلاح امورات خود راه یافتند خداوندشان از هلاکت نجات بخشید، یعنی از هلاکت استبداد نجاتشان داد، چه خداوند قریه‌ها را به ظلم‌اهلش هلاک نسازد در صورتی که اهل آن در صدد اصلاح باشند.
این است مقدار ترقی ای که ملتها از ابتدای تاریخ بدان رسیده‌اندو با وجود این تاکنون دلیلی قائم نشده است که بنی‌آدم در سعادت‌زندگانی از آنچه پیش از این بودند حتی در عصرهای حجری که‌دسته‌دسته چون وحشیان برهنه می‌چریدند، ترقی کرده باشند؛ و آثاری‌که از آن زمانها باقی مانده بیش از این دلالت ندارد که علم و آبادی‌نسبت‌به زمانهای سابق ترقی نموده؛ و این دو یعنی: علم و آبادی، آلتی‌می‌باشند که از بهر بدبختی و خوشبختی هر دو شایسته‌اند و ترقی آنهااز سنت‌های کون است که خدای تعالی از بهر این زمین و زادگان آن‌اراده فرموده و آنچه ترقی زینت زمین و اقتدار اهل آن بدان رسد، از بهرما به این آیت وصف نموده عز شانه: «حتی اذا اخذت الارض زخرفهاواذینت وظن اهلها انهم قادرون علیها اتاها امرنا لیلا او نهارا فجعلها حصیدا کان لم‌تغن بالامس. یعنی: تا چون زمین زینت‌خود بگرفت و آرایش نمود واهل آن پنداشتند که بر او قدرت دارند، امر ما شبانه یا در روز او رابرسید و او را دریده و درهم شکست، گویی دوشینه در آن منزل‌نداشتند».[۱۴۸] و این آیت دلالت نماید که دنیا و زادگان آن همیشه در آینده ترقی‌خواهند داشت، نه چنانکه سفلگان که گویی خلقت ایشان از بهر آزار یابرای بیهودگی شده گمان نمایند.

استبداد و رهایی از آن

قسمت اول

ما را در این باب مدرسه‌ای بزرگتر از تاریخ طبیعی و عمومی نباشد وبرهانی قوی‌تر از جستجو و تتبع نیست؛ و هرکس این دو را متابعت‌نماید، خواهد دید که انسان روزگاری دراز در حال طبیعی زندگانی‌کرده، نسل به نسل و گروه گروه در یک جای به سر برده، پیرانی که باتجربه‌تر بوده و اشخاصی که بنیه قوی داشته‌اند به سیاست ایشان قیام‌داشته، پس از آن روزگاری در حالت‌بیابانی، عشیره‌ها و قبیله‌ها بوده‌اندکه پیران قوم و نژاد ایشان، به سیاست آنها قیام نموده و آن پیران درتحت ریاست امیری بودند که احکام ایشان را مجری می‌داشت و دررای ایشان مداخله نمی‌نمود.
و ایشان نیز متابعت نظامی ساده همی‌کردند و اندک قواعد حکومتی داشتند که مصدر آن عدالت وجدانی و یانظام تقلیدی بود و پیوسته یک «نیمه بنی‌آدم را حال بر اینگونه بوده‌است تا این زمان. اما «نیمه دیگر از آدمیان خواستند در معیشت‌خویش وسعت دهند. پس خود را درون دیوارهای قریه‌ها و شهرها به‌زندان نمودند و وسعت‌یافتند ولی در بدبختی و فروتنی. چه اکثرایشان تاکنون راهی صحیح از بهر سیاست جمعیت‌های خویش‌نیافته‌اند؛ و همین معنی سبب است که سلطنت‌ها گوناگون گردیده وهیچ ملتی بر شکلی که پسندیده همه باشد استقرار نیافته‌اند، جز این که‌بر سبیل تجربه یا به حسب غلبه اهل کوشش یا گروهی از مستبدین هرروز به رنگی درآمده.
و تقریر و ترتیب شکل حکومت‌بزرگتر و قدیمی‌تر مشکلی‌است درمیان بنی‌آدم؛ و او میدان بزرگ فکرت‌های بحث کنندگان است‌و جولانگاهی است که کمتر کسی از آدمیان در او جولان ننموده. بعضی‌بر فیل فکرت و بعضی بر شتر شرارت و بعضی بر اسب فراست‌یاحمار حماقت؛ تا زمان اخیر در رسید و انسان مغربی در آن میدان‌همچون «سواری غارتگر» به جولان درآمد و در کمال دقت، بر مرکب‌بخار، سوار بود. پس قواعد اساسی در این باب مقرر داشت که عقلها وتجربه‌ها بر آن اتفاق نمودند و حق یقین در آن آشکار گردید؛ و از این‌روقواعد او، در نزد ملتهای با ترقی از مقررات اجماعی شد. اگرچه آن‌ملتها نیز به طوایف سیاسی مختلف تقسیم شدند که هر دسته در باب‌مطابق نمودن اصول و فروع آن قواعد با احوالات خصوصی خویش‌اختلاف نمودند. با وصف این که این قواعد در مغرب قضایای بدیهیه‌می‌باشد هنوز در مشرق، مجهول یا غریب یا طرف نفرت مشرقیان است، چه اکثر ایشان چیزی از آنها به گوششان نخورده و بعضی دیگرالتفات و دقتی در آن ننموده و بعضی دیگر آن را نپسندیده‌اند، محض‌این که یا اصحاب غرض می‌باشند، یا قلبهای ایشان را دزدیده‌اند، یابیماری در قلبشان جا کرده است.
و من به جهت دقت مطالعه کنندگان، رئوس مسائل بعضی‌مباحث آن را که زندگانی سیاسی بدان تعلق دارد طرح نمایم و پیش ازوقت، ایشان را یادآوری کنم، که سابقا در تعریف استبداد گفتیم که:استبداد، حکومتی باشد که درمیان او با ملت رابطه معین معلومی باشد، تا آن رابطه با قانون نافذالحکم محفوظ ماند، همچنانکه نظر ایشان را به‌این معنی ملتفت‌سازم که اعتباری به سوگند کسی که متولی حکم گرددنیست، هر که گوباش؛ و همچنین اعتباری به عهدی که بر مراعات دین‌و تقوی و حق و شرف و عدالت و لوازم مصلحت عامه بربندد نیست. وامثال اینها از «قضایای کلیه مبهمه که بر سر زبان همه نیکوکاران وزشت‌کاران گردان است می‌باشد و در حقیقت جز کلامی بیهوده‌نیست، چه کسی که دربارهٔ مردمان از ستم دریغ ندارد در سوگندخویش از تاویل چه باک دارد. زیرا که لازمه طبیعت قوت و حکمرانی‌مطلق، جور باشد و قوت را جز با قوت مقابله ننمایند.[۱۴۹] پس باز گردیم به مبحث‌ها که طرح آنها را اراده داشتیم تا مطالعه‌کنندگان در آن دقت کنند:
اول - مبحث این که ملت‌یعنی رعیت چه باشد؟ آیا مشتی‌مخلوقات رستنی یا جمعی بندگان مالک غلبه جوی هستند؟ یا جمعی باشند که درمیان ایشان رابطه جنسیت و لغت و وطن و حقوق مشترک‌می‌باشد؟
دوم - مبحث این که سلطنت چه باشد؟ آیا او انسانی است که بایاران خود بر جان و مال و خون و شرف مردمان مسلط گردیده، هرچه‌خواهند کنند، یا وکالتی سیاسی باشد که از طرف ملت‌به جهت اداره‌امورات مشترکه ایشان برپای شده؟
سوم - مبحث این که حقوق عمومی چیست؟ آیا سلطنت را براملاک عمومی از قبیل: اراضی و معادن و رودها و ساحل‌ها و قلعه‌ها ومعبدها و کشتی‌ها و لوازم جنگ و غیره، حق مالکیت می‌باشد؟ یاصفت امانت و نظارت است؟ و همچنین حقوق معاهدات دول ومستعمرات؟ یا حقوق اقامه حکومت و عدالت و آسان کردن ترقی‌اجتماعی و ایجاد ضمانت‌های افرادی و غیر اینها، که هر فردی را حق‌بهره بردن و اطمینان بر آن می‌باشد؟
چهارم - مبحث مساوات در حقوق است. آیا سلطنت می‌تواند درحقوق مادی و ادبی بدانسان که خود خواهد تصرف نماید و برحسب‌میل خویش ببخشد و محروم سازد؟ یا باید حقوق، به جهت همه به‌مساوات محفوظ باشد و بر دهات و شهرها و اصناف و اهل هر مذهب، به نسبت عادلانه تقسیم شود؟
پنجم - مبحث‌حقوق شخصی است. آیا سلطنت تسلط بر اعمال وفکرهای مردم را مالک است؟ یا افراد ملت مطلقا در فکر آزادند وهمچنین در فعل، مادام که مخالف قانون اجتماعی و شری نباشدآزادند؟ چه ایشان به منافع شخصی خویش داناتر می‌باشند.
ششم - مبحث نوع سلطنت است. آیا شایسته‌تر، پادشاهی مطلق ازهر قید و زمانی است؟ یا سلطنت مقیده؟ و قیود کدام است؟ - یا ریاست‌انتخابیه دائمه مادام‌الحیات، یا انتخابیه موقته؛ و آیا سلطنت‌به ارث یا به‌ولایتعهد یا به غلبه؟ و آیا این معنی موجب اتفاقات است‌یا شرایطشایستگی در آن می‌باشد؟ و آن شرایط چیست و تحقیق وجود آن‌شرایط چگونه باشد و استمرار و مواظبت‌بر آن شرایط را چگونه بایدمراقب بود؟
هفتم - مبحث این که وظیفه سلطنت چیست؟ آیا وظیفه سلطنت، اداره امور ملت‌برحسب رای و اجتهاد خودش می‌باشد؟ یا مقید است‌به قانونی که صلاح حال ملت است؟ و هرگاه سلطنت‌با ملت‌درخصوص سود و زیان امری اختلاف نمایند، آیا سلطنت‌باید ازوظیفه خویش کناره گیرد یا نه؟
هشتم - مبحث‌حقوق شخص سلطنت است. آیا سلطنت را رسدکه هرچه خود خواهد از قبیل مرتبه‌های بزرگ و مرسوم‌های شگرف دولتی هر که را خواهد مخصوص نماید و از حقوق ملت و اموال ایشان‌بی‌حساب مصرف رساند؟ یا تصرف در تمام اینها از دادن و ندادن‌منوط، به تحدید ملت است؟
نهم - مبحث اطاعت ملت نسبت‌به سلطنت است. آیا ملت‌بایدنسبت‌به سلطنت، اطاعت و انقیاد مطلق داشته باشد؟ یا بر سلطنت‌است که با وسایل، ملت را فهمانیده راضی کند؟ اگرچه بطور اجمال‌باشد تا از بهر ملت میسر گردد که با اخلاص فرمانبرداری کنند.
دهم - مبحث تقسیم تکلیفات است. آیا برقراری مالیات، مفوض‌برای سلطنت می‌باشد؟ یا باید ملت مخارج لازمه مملکت را مقررداشته، مورد اموال را معین نماید و طریق گرفتن مالیات و حفظ او رامرتب سازد؟
یازدهم - مبحث تهیه اسباب دفاع است. آیا تهیه لشکر و اسلحه آنهابه جهت استعداد مدافعه، مفوض به اراده سلطنت است تا هر وقت‌خود خواهد از مقدار آن کم یا زیاد کند یا اهمال ورزد یا در مقهورساختن ملت آن آلات را استعمال نماید؟ یا باید حرص ورزند که این‌معنی برای ملت و در تحت امر او باشد به قسمی که لشکریان، میل ملت‌را اجرا کنند نه میل سلطنت را؟
دوازدهم - مبحث مراقبت‌بر حکومت است. آیا باید سلطنت را ازآنچه کند نپرسند یا ملت را حق بازپرس او می‌باشد؟ چه کار، کار ایشان‌است؟ پس حق آن دارند که جمعی وکلا از جانب خویش نائب کنند وایشان را حق آن است که بر همه چیز آگاه شوند تا مسؤولیت‌بر ایشان‌متوجه گردد؟
سیزدهم - مبحث‌حفظ امنیت عامه است. آیا هرکس مکلف به‌پاسبانی نفس خود و متعلقات خویش است؟ یا سلطنت مکلف به‌پاسبانی افراد است؟ خواه مقیم باشد خواه مسافر تا بعضی آفات طبیعی‌برایشان وارد نشود نه این که ایشان را از مجازات و کیفر اعمال، محفوظ دارد.
چهاردهم - مبحث‌حفظ قدرت قانون است. آیا سلطنت را می‌رسدکه نسبت‌به افراد ملت هرچه خواهد از مکروهات بجای آرد بدون‌وسایط قانونی؟ یا قدرت، مخصوص قانون است مگر در اوقات‌مخصوصه و اوضاع معینه؟
پانزدهم - مبحث ایمنی از عدالت قضاوت است. آیا عدل آن باشدکه رای حکومت اقتضا نماید یا آنچه رای قضات شرع صلاح بیند که‌وجدان ایشان از هر مؤثری بجز شرع و حق محفوظ است و از هیچ‌فشار رای عام در ایشان تغییری رخ ندهد؟
شانزدهم - مبحث‌حفظ دین و آداب است. آیا سلطنت گرچه‌سلطنت قضاوت باشد، بر ضمایر مردم سیطره و قدرتی دارد؟ یا وظیفه‌او منحصر است‌به حفظ کلیات همچون دین و جنسیت و لغت وعادات و آداب عمومی؟ آن نیز به طریق حکمت، مادامی که محتاج‌زجر و قهر نشود و تا حرمت دین دریده نگردد، سلطنت را حق مداخله‌در امر دین نیست.
هفدهم - مبحث تعیین اعمال، برحسب قانون است. آیا در اجزای‌سلطنت، از حکمران بزرگ تا پلیس، کسی هست که عنان تصرف او رابه رای و اختیار خودش رها سازند؟ یا باید وظیفه هرکس از جزئی وکلی به قوانین صریح، واضح و معین شود؟ و مخالفت آن قوانین جایزنیست اگرچه به جهت مصلحت مهمی باشد، مگر در بعضی احوال که‌خطرهای بزرگ رخ نماید که آن را قانون استثناء می‌گویند.
هیجدهم - مبحث این که چگونه وضع قوانین نمایند. آیا وضع‌قوانین سیاسی منوط به رای حکمران بزرگ یا جمعی که او انتخاب کندمی‌باشد؟ یا باید قوانین سیاسی را جمعی از جانب ملت وضع نمایند؟ زیرا که ایشان به حوائج‌خویش داناترند و ملایم طبع و صلاح حال‌خود را نیکوتر دانند و باید حکم قانون، عام باشد یا برحسب اختلاف‌اقوام و تغییر وضع و زمان، مختلف گردد.
نوزدهم - مبحث این که قانون چیست و قوت آن کدام است؟ آیاقانون احکامی است که قوی بر ضعیف بدان احتجاج ورزد؟ یا احکامی‌که تمام طبقات مردم در نزد او مساوی می‌باشند و او را قدرتی نافذ وقاهر است که از اغراض و شفاعت و شفقت محفوظ است و در نزد همه‌خلق محترم است و حمایت او بر تمامی افراد ملت است؟
بیستم - مبحث تقسیم کارها و وظیفه‌هاست. آیا باید کارهامخصوص اقارب سلطنت‌یا عشیره یا مقربین او باشد؟ یا مانند حقوق‌عامه بر تمامی قبایل و طوایف تقسیم نمایند؟ اگرچه به طریق نوبت‌باشد با ملاحظات اهمیت و عدد و قابلیت‌به قسمی که اجزای سلطنت‌نمونه‌ای از ملت‌باشد یا در حقیقت‌خود ملت است که کوچک شده وبر سلطنت است که اشخاص کافی و اسباب کار ایشان را ایجاد نمایداگرچه به تعلیم اجباری باشد.
بیست و یکم - مبحث تفریق درمیان قدرتهای سیاسی و دینی وتعلیم است - آیا جمع کردن درمیان دو اقتدار یا سه اقتدار در یک نفر، روا باشد؟ یا باید هر وظیفه‌ای از سیاست و دین و تعلیم، مخصوص به‌یک نفر باشد؟ تا به خوبی بدان قیام نماید؟ و نباید هر سه در یک نفرجمع آید مبادا اقتدارش قوت گیرد.
بیست و دوم - مبحث ترقی در علوم و معارف است. آیا بایدسلطنت را به حال خود گذارند تا بر عقول مردمان فشار آرد و نگذاردنفوذ ملت‌بر او قوت یابد؟ یا باید او را وادارند تا دایره معارف راوسعت دهد و تعلیم ابتدائی را به تشویق یا به اجبار، عمومی کند ووسعت آن را آسان نموده کلیه تعلیم و تعلم دینیه را مطلقا آزاد نماید؟
بیست و سیم - مبحث وسعت دادن در زراعت و صنایع و تجارت‌است. آیا باید این معنی را به میل و نشاط امت‌باز گذارند که به‌کلی درایشان نشاط و میلی نمانده؟ یا سلطنت را لازم است که همسری با سایرملل را آسان نماید؟ به‌خصوص ملتهایی که همسایه و مزاحم مملکت‌هستند، تا ملت‌به‌سبب حاجت‌به غیر هلاک نشوند و به‌واسطه احتیاج، کارشان به ضعف نرسد.
بیست و چهارم - مبحث‌سعی در آبادی است. آیا این کار را به اهمال‌سلطنت‌یا حرص او بر آن واگذارند؟ یا باید او را وادارند که اعتدال‌متناسب را با ثروت عمومی متابعت نماید و التفاتی به مفاخرت زیب وزینت‌های بلدی که در ماده سودی ندارد نکنند؟
بیست و پنجم - مبحث‌سعی در رفع استبداد است. آیا باید این معنی‌یعنی رفع استبداد را از خود سلطنت منتظر باشند؟ یا در یافتن آزادی ورفع استبداد بدانسان که مجال بازگشت نداشته باشد وظیفه خردمندان‌و بزرگان ملت است؟.
این بیست و پنج مبحث است که هر یک از آنها محتاج به دقتی‌عمیق می‌باشد و تفصیلی طولانی لازم دارد تا بر احوال و مقتضیات‌خصوصی تطبیق شود؛ و من این مبحث‌ها را ذکر نمودم تا نویسندگان‌باهوش را یادآوری نموده، نجبا را در خوض نمودن آنها به نشاط آورم، اما با تربیت؛ تا این حکمت را متابعت کرده باشند که «واتوا البیوت من‌ابوابها».[۱۵۰] و حال، کلام را در آنچه متعلق به مبحث‌بیست و پنجم است‌یعنی مبحث «سعی در رفع استبداد» کوتاه سازم، پس گویم:
اول - ملتی که تمامی آنها یا اکثر ایشان، دردهای استبداد را احساس‌نکنند، مستحق آزادی نیند.
دوم - استبداد را با سختی مقاومت ننمایند جز این که با ملایمت‌به‌تدریج‌با او مقاومت جویند.
سوم - واجب است پیش از مقاومت استبداد، تهیه نمایند تا استبدادرا به چه چیز بدل کنند که امور مختل نشود.

قسمت دوم

اینها قواعد رفع استبداد است و این قواعدی است که امید اسیران‌را دور سازد و مستبدین را خوشحال کند، چه ظاهر آنها ایشان را براستبداد خویش ایمن دارد و از اینرو ایشان را بدانچه «فیاری مشهور ازآن ترس داده یادآوری کنم که در این مقام گفته: «همانا مستبد، به قوت‌شگرف و احتیاط افزون خویش، فرحناک نشود، چه بسا ستمکار معاندکه از دست مظلومی کوچک به خاک اندر افتاده.
و من همی گویم هیچ ستمکار قاهری نباشد جز این که خدای اورا از روی عزت و انتقام بگیرد، و از آن پس گویم: مبنا و معنی این قاعده‌که «ملتی که اکثر آن دردهای استبداد را احساس نکنند مستحق آزادی‌نیند» آن است که ملتی که حکم زبونی و درویشی بر او رفته تا مانندچارپایان یا کمتر از چارپایان گردیده، هرگز سؤال از آزادی نکنند و گاه‌باشد که بر مستبد کینه گیرند ولی به‌جهت طلب انتقام از شخص او نه‌به‌جهت‌خلاصی از استبداد، پس فایده‌ای به‌دست نیارند جز این که‌بیماری را به بیماری دیگر بدل کرده‌اند، همچون درد شکم را به صداع‌بدل کردن می‌باشد؛ و گاه نیز به انگیختن مستبد دیگر تا با مستبدمقاومت جویند و چون فیروز آیند و غالب شوند، همان مستبد انگیخته‌ایشان، دست‌خود را جز با آب استبداد نشوید. پس از این نیز فایده‌ای‌نبرند جز این که بیماری کهنه را به بیماری تندی بدل ساخته‌اند؛ و بسابود که آزادی خودبخود به ملتی رسد و همچنین از آن نیز سودی برای‌آنها نباشد، چه اندکی بگذرد که آن آزادی به استبداد سخت ناهنجارمنقلب گردد، همچون بیماری که اندک بهبودی یافته بزودی نکس‌نماید.
اما مبنای این قاعده که استبداد را با سختی مقاومت نباید نمودبلکه با حکمت و تدریج؛ از این قرار می‌باشد که وسیله‌ای کارآمد ملت‌است و قاطع دنباله استبداد می‌باشد، آن وسیله ترقی ملت است درادراک و احساس؛ و این ترقی میسر نگردد جز به تعلیم علوم وشجاعت، همچنانکه راضی ساختن افکار عامه تا به چیزی غیر مالوف‌خویش اذعان نمایند جز در مدتی طولانی صورت نگیرد. زیرا که‌عامیان هرقدر ادراکشان ترقی نماید، رضا ندهند که تب و لرزه ایشان به‌عافیت مبدل شود مگر بعد از مدتی فکر و خیال کردن؛ و شاید هم دراین‌خصوص معذور باشند، چه آن بیچارگان الفت نیافته‌اند که ازرؤسای خود چیزی بجز فریب و خیانت متوقع باشند.
پس از آن استبداد با قوتهایی چند از اطراف فراگرفته، از آن جمله:قوه ترسانیدن یا قوه لشکری می‌باشد، به‌خصوص چون جنس‌لشکریان غریب و جزو آن ملت نباشند و نیز قوت مال و قوت الفت‌برقساوت و قوت اهل ثروت و قوت یاوران بیگانه. پس این قوتها، استبداد را همچون شمشیر فولادین نموده و با عصای افکار عامه به‌مقابل آن نتوان رفت؛ و فکر عامه را طبیعت آن باشد که چون سالی درجوش بود سالی دیگر نیز به جوش آید و چون یک روز جوشش نمایدروز دیگر نیز در جوشش باشد. پس بنابراین از بهر مقابل شدن با این‌قوه‌های هولناک، ثبات و عناد را باید به کار آرند.
مقاومت استبداد با عنف روا نباشد، مبادا فتنه‌ای برآید که مردمان‌را درو نماید. اگرچه گاهی استبداد از شدت به درجه‌ای رسد که ناگهان‌فتنه از روی طبیعت، منفجر گردد. پس در آن صورت اگر در ملت، خردمندان باشند از فتنه کناره جویند تا آن فتنه بعد از آن که وظیفه‌خویش بجای آورده منافقان را درو کند، فی‌الجمله تسکین یا بد؛ و بعداز آن حکمت را به کار برند و فکرتها را به جانب تاسیس عدالت موجه‌سازند و نیکوترین اساس عدالت، با کسی روا باشد که با استبداد نسبتی‌نداشته با فتنه نیز بی‌علاقه باشد. غالبا عامیان بر مستبد شورش نمایندمگر بعد از این چند حال مخصوص فوری که شورش خواهند نمود:
اول - بعد از منظر خونین دردناک، که مستبد به عزم انتقام، مظلومی‌را آسیب رسانیده باشد.
دوم - بعد از واقعه جنگی که مستبد در آن مغلوب گردیده، نتواندننگ آن را به خیانت‌بعضی سر کردگان نسبت دهد.
سوم - بعد از آن که مستبد، اهانتی نسبت‌به دین اظهار نماید و با آن‌اهانت، استهزاء نیز همراه باشد و این معنی موجب حدت عوام گردد.
چهارم - بعد از تنگی شدید در سالی که تمام مردمان در طلب مال‌باشند و نیابند حتی اواسط الناس.
پنجم - در هنگام قحطی و گرسنگی که مردمان، مواساتی ظاهر ازمستبد نبینند.
ششم - بعد از امری که موجب انگیخته شدن خشم فوری گردد، مانند این که به ناموس و عرض متعرض شود، یا در ممالک مشرقی‌حرمت جنازه‌ای را بشکند یا در ممالک غرب ناموس قانون یا شرف‌موروثی را متعرض گردد.
هفتم - بعد از حادثه تنگنا که موجب همراهی قسمتی بزرگ اززنان، در یاری کردن مردان باشد.
هشتم - بعد از آن که دوستی شدید از مستبد نسبت‌به کسی که ملت‌او را دشمن شرف خویش داند ظاهر گردد؛ و غیر از اینها از اموری که‌شبیه بدینها باشد.
مستبد هرقدر نادان باشد، این امور که لغزشگاه است‌بر وی‌مخفی نماند؛ و هرچند مغرور بود، از بستن جلو اینها غفلت ننماید. همچنانکه این کارها را یاوران و وزرای او همگی به‌خوبی دانند.
و چون یک تن از ایشان یافت‌شود که خواهد مستبد را به هلاکت‌درافکند، او را دلیر سازد تا در یکی از این مخاطرات مذکور درافتد. وبه‌جای این که این معنی را از او دور داشته، بر مردمان مشتبه سازدافزونتر به وی نسبت دهد و خود نیز شهادت دهد. از اینرو گویند:رئیس وزرای مستبد یا رئیس سرداران یا رئیس علمای مذهبی از همه‌کس قادرتر می‌باشند که او را آسیب رسانند و مستبد نیز به احتیاط باایشان مدارا نموده، چون خواهد یک تن از ایشان را معزول سازد به ناگهانش بگیرد.
و مبنای این قاعده که «قبل از مقاومت استبداد واجب است چیزی‌که استبداد را بدان بدل نمایند باید تهیه نمایند» این که شناختن فایده هرکار اگرچه به‌طور اجمال باشد در اقدام به هر عملی شرط طبیعی است؛ ولی دراین باب که تبدیل استبداد باشد، شناسایی اجمالی مطلقا کافی‌نباشد، بلکه ناچار باید مطلب را تعیینی واضح و موافق رای همه یا رای‌اکثریت که بالاتر از سه ربع مردم است، یا با رای عموم لشکری، معین‌کنند. والا کار انجام نیابد، چه چون فایده کار مبهم باشد، آن کار تا یک‌اندازه ناقص خواهد بود؛ و هرگاه در نزد هر قسمتی از مردمان مجهول‌یا با رای ایشان مخالف باشد، فورا آن قسمت‌با مستبد پیوسته، فتنه‌عظیم برپای شود؛ و اگر آن قسمت مخالف به مقدار یک ثلث از ملت‌رسد، پس مطلقا غلبه در طرف مستبد است.
و نیز چون فایده کار، در آغاز مبهم باشد ناچار در آخر اختلاف‌واقع شود و کار فاسد گردیده و به فتنه‌های عظیمه و اختلاف مهلک‌منجر گردد و از این جهت تعیین فایده واجب است که با صراحت واخلاص باشد و درمیان ملت‌شهرت داده، سعی کنند تا ایشان را راضی‌ساخته خرسند دارند. بلکه ایشان را وادارند تا بانک برآورده از پیش‌خود آن را طلب نمایند؛ و همین معنی سبب شد که امیرالمؤمنین‌علی‌علیه‌السلام و سایر ائمه اهل‌بیت را کار دنیا از پیش نرفت و شایداین معنی از ایشان، از راه غفلت نبوده بلکه سبب آن سختی آمد و رفت‌و پیوستگی و نبودن پست منظم و مطبوعات در آن زمان بود.[۱۵۱] و حاصل کلام آن که مقرر داشتن شکل حکومتی که می‌خواهند وممکن است استبداد را به آن بدل کنند از ضروریات است؛ و این خودامری آسان نیست که فکرت چند ساعت‌یا هوش چند نفر، از بهر آن‌کافی باشد. بلکه فکر این مطلب آسانتر از فکر در تربیت مقاومت‌استبداد نیست؛ و این استبداد فکری نظری را اینقدر کافی نیست که‌منحصر به خواص باشد، بلکه ناگزیر باید آن را عموم دهند و ابتداء آن‌بعد از آن باشد که ملت دردهای استبداد را احساس نمایند؛ و شکی‌نیست که یک تن دلیر در امر عمومی همچون محاربه استبداد، دها وصدها و شاید هزاران را به حسب قوت برهان خود، دلیر سازد؛ و از آن‌پس گفتگو در قواعد اساس سیاسی مناسب، درمیان ملت انتشار یابد به‌قسمی که فکرت تمامی طبقات را مشغول سازد. پس سالها در زیرآزمایش و زدوخورد عقلها باقی ماند، تا به کلی نضج‌یابد و تا این که‌آثار حسرت حقیقی بر دریافت آزادی در طبقات بلند ملت و قیمت آن‌در طبقات پست آشکار کرده و مستبد احساس خطر نموده شروع به‌احتیاط شدید کند و مردمان را فریب دهد، تا این که فرصتی مناسب به‌دست آید یا به‌دست آورند.
در این هنگام، ملت از روی طبیعت مستعد گردیده، تا قبول این‌قوانین نماید که خود حاکم خویش باشد. پس مختار است که خودمستبد را تکلیف نماید تا اصول استبداد را به اصول مقرره که مهیاساخته بدل نماید و آن را طلب نماید و فیروزی خویش در آن داند ومستبد را در این حال چاره جز اطاعت و اجابت‌خواهش ملت طوعا یاکرها نمی‌باشد و بدینسان سیر طبیعی تمام شود و سنت‌های او تبدیل‌نشود.
پس خردمندان بینا شوند و فریفتگان از خدای بپرهیزند وخردمندی که نامش پنهان نیست از رحمت‌خدای نومید نشود.
و من این بحث را به این سخن ختم نمایم که خدای سبحان جلت‌حکمته، هر ملتی را از اعمال کسی که بر خویش حاکم ساخته‌اند، مسؤول قرار داده و این است معنی این کلام حق که «چون ملتی سیاست‌خویش نیکو ننماید خداوند او را زبون ملت دیگر فرماید تا بر او حکم‌نماید» همچنانکه در شریعت‌ها معمول است که بر غیر بالغ یا سفیه قیم‌تعین کنند.
و این است معنی کلام حکمت نمای که «هر زمان ملتی به درجه‌رشد رسد عزت خویش باز آرد» و این معنی این سخن عدل است که خداوند مردمان را ستم ننماید بلکه مردمان بر خویش ستم روادارند»[۱۵۲] «ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم.[۱۵۳] تمت‌بعون الله وحسن توفیقه ترجمه طبایع الاستبداد ومصارع‌الاستعباد علی ید مترجمها الفقیر الی الله القهار، عبدالحسین القاجارفی ۲۹ رجب الفروسه ۱۳۲۵ کتبه العبد الحقیر الفقیر الفانی مرتضی‌الحسینی البرغانی فی لیال شهر الصیام سنه ۱۳۲۵.
والسلام خیر ختام

فهرست منابع

۱ - تشیع و مشروطیت در ایران، عبدالهادی حائری، انتشارات‌امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۰.
۲ - طبائع الاستبداد و مصارع الاستعباد، (متن عربی) سید عبدالرحمن‌الکواکبی، مؤسسه ناصرالثقافه، بیروت - لبنان، ۱۹۸۰. و نیز:دارالشرق العربی، دمشق - سوریه، ۱۹۹۰م.
۳ - الاستبداد والاستعمار و طرق مواجهتهما عند الکواکبی‌والابراهیمی، نوشته احمد السحمرانی، دارالنفائس، بیروت - لبنان،۱۹۸۷.
۴ - تنبیه الامه وتنزیه المله، میرزا محمدحسین غروی نائینی، شرکت‌انتشار، تهران ۱۳۵۷.
۵ - حکومت اسلامی (ولایت فقیه) امام روح الله موسوی خمینی،انتشارات امیرکبیر، ایران، ۱۳۵۷.
۶ - نهج الفصاحه، سخنان پیامبر اکرم، گردآوری و ترجمه ابوالقاسم‌پاینده، انتشارات جاویدان، تهران.
۷ - بررسی اجمالی نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر، استاد شهیدمرتضی مطهری، انتشارات صدرا، چاپ ششم، تهران ۱۳۶۵.
۸ - عبدالرحمن الکواکبی، عباس محمود عقاد، بیروت - لبنان، ۱۹۶۹.
۹ - مجموعه حکمت، به کوشش سید یحیی برقعی، سلسله مقالات‌مؤتمر اسلامی، به قلم آیت الله سید محمود طالقانی، چاپ‌حکمت، قم، ۱۳۳۹ش.
۱۰ - ام القری، سید عبدالرحمن الکواکبی، المطبعة العصریه، حلب -سوریه، بی‌تاریخ.
۱۱ - ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، فریدون آدمیت، انتشارات‌پیام، تهران، ۱۳۵۵.
۱۲ - نقش سید جمال الدین اسدآبادی در بیداری مشرق زمین، محیططباطبایی، انتشارات دارالتبلیغ اسلامی قم.
۱۳ - سیری در اندیشه سیاسی عرب، حمید عنایت، شرکت‌سهامی‌کتابهای جیبی، تهران ۱۳۵۶.
۱۴ - زعماء الاصلاح فی العصر الحدیث، احمد امین، دارالکتاب‌العربی، بیروت۱روت، ۲ - لبنان.
۱۵ - اندیشه اصلاحی در نهضتهای اسلامی، محمدجواد صاحبی، چاپ‌سوم، قم، ۱۳۷۶.
۱۶ - تاریخ نهضتهای دینی - سیاسی معاصر، علی اصغر حلبی،انتشارات بهبهانی، تهران ۱۳۷۱.
۱۷ - دفتر ایام، عبدالحسین زرین کوب، انتشارات علمی، تهران ۱۳۶۴.
۱۸ - میزان الحکمه، محمد محمدی ری‌شهری، دفتر تبلیغات اسلامی، قم.
۱۹ - الحیاة، محمدرضا حکیمی، محمد حکیمی، علی حکیمی، دفترنشر فرهنگ اسلامی، تهران.
۲۰ - المحجة البیضاء، ملامحسن فیض کاشانی، تصحیح علی‌اکبرغفاری، دفتر انتشارات اسلامی، قم.
۲۱ - وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، تصحیح عبدالرحیم ربانی‌شیرازی، انتشارات اسلامیه، تهران.
۲۲ - تتمة المنتهی، محدث قمی، انتشارات اسلامیه، تهران.
۲۳ - فرهنگ معین، محمدمعین، انتشارات امیرکبیر، تهران.
۲۴ - پیرامون انقلاب اسلامی، مرتضی مطهری، صدرا، ۱۳۵۸.
۲۵ - پایگذار نهضتهای اسلامی، صدر واثقی، شرکت انتشار، تهران.
۲۶ - شهاب الاخبار، تصحیح میر جلال‌الدین محدث ارموی، انتشارات‌دانشگاه تهران ۲۷ - رمز عقب ماندگی ما، امیر شکیب ارسلان، ترجمه محمدباقرانصاری، انتشارات نوید، تهران.
۲۸ - تهذیب الاحکام، ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، دارالکتب‌الاسلامیه، تهران، ۱۳۹۰ق.
۲۹ - الدر المنثور، جلال‌الدین السیوطی، مکتبة المرعشی، قم، ۱۴۰۴ق.
۳۰ - الکافی، محمد بن یعقوب الکلینی، تصحیح علی‌اکبر غفاری، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۸۸ق.
۳۱ - تحف العقول، ابن شعبة الحرانی، مکتبة بصیرتی، قم، ۱۳۹۴ق.
۳۲ - مجمع الزواید و منبع الفواید، نورالدین الهیثمی، دارالکتاب‌العربی، بیروت ۱۴۰۴ق ۳۳ - بحارالانوار، محمدباقر المجلسی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۹۰ق.
۳۴ - کنز العمال فی سنن الاقوال والافعال، علاءالدین علی، مؤسسه‌الرساله، بیروت ۱۴۰۹ق.
۳۵ - نورالدین محمود، عمادالدین خلیل، دارالقلم، بیروت - لبنان،۱۹۸۰.
۳۶- نورالدین زنگی فی الادب العربی، محمود فایز ابراهیم سرطاوی، دارالبشیر، عمان - اردن ۱۳۹۰ق.

مقدمه طبایع الاستبداد

سپاس پروردگار عالمیان را، و درود و تحیت‌بر پیمبر ما محمد و برسایر برادران او: فرستادگان خدای و پیروان ایشان که راهنمایان امتان‌به سوی حق آشکار، بودند.
و بعد، همی گویم در حالی که بر حسب اقتضای زمان، مجبوربپوشیدن نام و نشان بودم، امید از مطالعه کنندگان که به گفتار من اکتفانموده، گوینده آن را نخواهند.
همانا، در حدود سنه هزار و سیصد و هیجده، در عهد عزیز مصرو عزت دهنده آن، حضرت خدیو، همنام عم رسول خدای یعنی عباس‌ثانی، که علم آزادی بر اطراف ملک خویش برافراشته به شهر مصر اندرآمدم؛ و بعضی مقاله‌های علمی و سیاسی در طبیعت استبداد و محل‌درافتادن بنده گرفتن عباد، در صفحات جراید و مجلات منتشر ساختم‌که بعضی از آنها زاده فکر خودم و بعضی دیگر را از سخنان دیگران فراگرفته بودم و خود مقصود من از آن مقالات، ستمکاری بخصوص، یاسلطنتی معین نبود؛ جز این که خواستم غافلان را بیاگاهانم، که درد پنهان از کجا بیامده، مگر مشرقیان دریابند: که خود ایشان اسباب‌برانگیخته، تا بدینحال در افتاده‌اند. پس روا نباشد که دیگران را عتاب، یا از قضا و قدر گله کنند؛ و شاید، آنان که هنوز رمقی از حیاتشان باقی‌است، پیش از مرگ به حال خویش برخورند.
و از آن پس عزیزان مرا تکلیف نمودند؛ که آن مقاله‌های پراکنده راجمع آورم، تا فایدت آن عموم یابد. من نیز بعضی زیادتیها، بر آن‌افزوده به شکل این کتابش درآوردم و آن را به حضرت برآمدگان ملت‌عربی هدیه نمودم، که ملتی همایون و غیورند و امیدهای ملت‌به‌میمنت پیشانی تابناک ایشان بازبسته، و این معنی عجبی نیست؛ چه‌جوانی جز با جوانان نباشد؛ و خدای یاور راه یافتگان است.

مقدمه اصل کتاب

مخفی نیست که سیاست علمی بس وسیع است و به فنون بسیار ومبحثهای دقیق بیشمار، تقسیم شود؛ و کمتر آدمی یافت می‌شود که‌بدین علم، به تمامی احاطه داشته باشد، همچنانکه کمتر آدمی باشد که‌این «خارخار» در وی حاصل نشده.
و در تمام ملتهای متمدن، علمای سیاسی یافت‌شدند که در فنون‌سیاست و مبحثهای آن سخن راندند؛ ولی بر سبیل صحبت، در ضمن‌کتب تاریخ یا اخلاق یا ادب یا حقوق ذکر آن نموده و از پیشینیان کتابی‌مخصوص در سیاست، معروف نیست، جز از رومانیان؛ جمهوری.
جز این که: بعضی از قدما را، تالیفات سیاسی اخلاقی بوده، همچون «کلیله دمنه و نوشتجات «غوری‌غوریوس یونانی و سایرتحریرات سیاسی مذهبی مانند نهج‌البلاغه و کتاب خراج.
اما در قرنهای متوسط، اثری از تالیفات در این فن دیده نشده، جزاز علمای اسلام، که ایشان این علم را آمیخته به اخلاق تالیف و تدوین‌نموده‌اند، مثل: رازی و طوسی و غزالی وعلائی؛ و این طریقه از عجمان‌فرا گرفتند. یا آمیخته با ادب تالیف نمودند، همچون: معری و متنبی؛ واین طریقه عرب بوده است.
یا آمیخته به تاریخ، مانند ابن‌بطوطه و ابن‌خلدون، و این طریقه‌مغربیان باشد.
اما متاخرین از اهل اروپا، این علم را وسعت‌بدادند و تالیفات‌بسیار در آن پرداخته، تفصیلات مشبع در آن مذکور ساختند، حتی‌آن که بعضی مبحثهای آن را در کتاب ضخیم تالیف نمودند.
و هر یک مبحث آن را از دیگری بنامی تمیز دادند همچون:سیاست عمومی، سیاست داخلی، سیاست‌خارجی، سیاست اداری، سیاست اقتصادی، سیاست‌حقوقی، الی آخر؛ و هر یک از اینها را به‌باب‌های متعدد و اصلها و فرعها تقسیم نمودند.
اما متاخرین از مشرقیان، پس در میان ترکان بسیاری پدید شدندکه در اکثر از مبحثهای آن، تالیفهای مستقل یا ممزوج ایجادنمودند، مثل: احمد جودت پاشا، و کمال بیک، و سلیمان پاشا، و حسن‌فهمی پاشا.
اما عربان، بسی اندک و تالیفشان نیز اندک باشد و از ایشان کسی‌قابل ذکر نشناسیم جز این چند تن: رفاعه بک و خیرالدین پاشای‌تونسی، و احمد فارس، سلیم بستانی و مبعوث مدنی.
و لیکن این اوقات، چنان هویدا گردد که نویسندگان سیاسی ازعرب فزونی گرفته به‌دلیل آنچه از آثار قلم ایشان در موضوعهای‌متلف در روزنامه‌ها و مجلات منتشر است.
و از این رو بخاطر این عاجز رسید، که حضرات ایشان را به زبان‌روزنامه‌های عربی از موضوعی یادآوری نمایم که مهمترین مبحثهای‌سیاسی می‌باشد و کمتر کسی از ایشان تاکنون درب آن کوفته، پس آنان‌را به میدان اسب‌دوانی دعوت نمایم در راه نیکوترین خدمتی که‌فکرتهای برادران مشرقی خویش بدان روشن سازند و برادران خود رابخصوص عربان را به چیزی که از آن غفلت دارند بیاگاهانند، یعنی مرایشان را با گفتگو و بیان و دلیل و زدن امثال و تجربه معلوم دارند که: آیاحقیقت درد مشرق و دوای آن چیست؟ و چون تعریف علم سیاست‌آن است که: کارهای مشترک به مقتضای حکمت نمایند؛ طبعا و قهرااولین مبحثهای آن و مهم‌ترین آنها بحث «استبداد» خواهد بود و معنی‌استبداد: تصرف نمودن در امورات مشترک به‌مقتضای هوی می‌باشد.
و مرا رای بر آن است که تکلم کننده در این بحث را لازم است که‌ملاحظه تعریف و تفصیل این چند چیز بنماید و آنها این است که:استبداد چیست؟ سبب آن کدام است؟ عرضهای آن چه چیز است؟ تشخیص آن چگونه است؟ سیر آن چیست؟ ترسانیدن آن چسان‌است؟ دوای آن چه باشد؟ چه هر موضوعی از اینها گنجایش تفصیل‌بسیار دارد بلکه بعضی از آنها را گنجایش دفتری بزرگ می‌باشد.
و این مبحثها من حیث المجموع و روی‌هم رفته، مشتمل برمسائل بسیار است که من بعضی امهات و اصل‌های آن را ذکر می‌نمایم‌و آن اصلها این است که: طبیعت استبداد چیست؟ از چه روی مستبدسخت ترسان باشد؟ از بهر چه جبن بر رعیت مستبد، مستولی شود؟ استبداد را چه تاثیر بر دین می‌باشد؟ چه تاثیری بر علم می‌باشد؟ بربزرگی می‌باشد؟ بر مال می‌باشد؟ بر اخلاق می‌باشد؟ بر ترقی می‌باشد؟ بر تربیت می‌باشد؟ یاوران مستبد، کیان باشند؟ آیا تحمل استبداد توان‌نمود؟ آیا خلاصی از استبداد امکان دارد؟ استبداد را به چه چیز بایدبدل ساخت؟ آیا طبع استبداد چیست؟ و از آن پس قبل از فرو شدن دراین مسائل نتیجه آنچه فکر گویندگان بر آن قرار یافته خلاصه نمایم وآن نتیجه‌ها را مدلول متحد و تعبیر مختلف است‌برحسب اختلاف‌مشرب و نظر بحث کنندگان، چه مادی گوید: درد قوت است و دوامقاومت‌با آن قوت.
و سیاسی گوید: درد، بنده گرفتن مردمان و دوا، برگردانیدن آزادی‌ایشان است؛ و حکیم گوید: درد قدرت بر ستمکاری است و دوا قدرت‌یافتن بر انصاف جستن؛ و حقوقی گوید: درد غلبه سلطنت‌بر شریعت، دوا غلبه شریعت‌بر سلطنت می‌باشد؛ و ربانی گوید: درد انبازی با خدااست در جبروت و دوا توحید اوست از روی حق. اینها سخنان‌اهل‌نظر بود در خصوص درد و دوا، اما اهل عزیمت را سخن بدینسان‌است.
چه غیرتمند گوید: درد کشیدن گردنها است‌به زنجیر دونی و دواسر باز زدن از فزونی و زبونی.
و آزاد مرد گوید: درد برتری جستن بر مردمان است‌به باطل ودواخوار ساختن متکبران ناقابل.
و شخص استوار گوید: درد وجود رؤسا است‌بدون مهار و دوابستن ایشان است‌به قید گرانبار.
و فدائی گوید: درد دوستی زندگی و دوا دوستی مرگ است.
آیا استبداد چه چیز است؟
استبداد در لغت آن است که شخص در کاری که شایسته مشورت است‌بر رای خویش اکتفا نماید (۱). اما چون استبداد را بطور اطلاق ذکرنمایند، استبداد فرمانروایان را بخصوص خواهند، چه او قوی‌ترین اسبابها است که آدمیان را بدبخت‌ترین جانداران قرار داده وفرمانروایی رؤسای بعضی مذاهب یا بعضی طوایف یا اصناف را بطورمجاز یا به نسبت، وصف استبداد بر آن نمایند.
و در اصطلاح سیاسیون: مراد از استبداد، تصرف کردن یک نفر یاجمعی است در حقوق ملتی بدون ترس بازخواست.
و زیادتیهای دیگر بر این معنی راه یافته، چه در مقام کلمه استبداد، این کلمات استعمال نموده‌اند: استعباد، اعتساف، تسلط، تحکم. ودرمقابل اینها این کلمات می‌باشد: شرع مصون، حقوق محترمه، حس‌مشترک، حیوة طیبه.
همچنانکه در مقام صفت مستبد، این کلمات استعمال شود: حاکم‌به امر، حاکم مطلق، ظالم، جبار؛ و در مقابل سلطنت مستبد، این کلمات‌باشد که: عادله، مسئوله، مقیده، دستوریه؛ و نیز در مقام صفت زیردستان‌مستبدین، این کلمات گویند که: اسیران، ذلیلان، کوچک شمردگان. ودرمقابل اینها: طالبان اجر، غیرتمندان، آزادگان، زندگان.
این بود تعریف استبداد به‌ترتیب ذکر همنامها و نامهای مقابل‌آنها.
اما تعریف آن به وصف آن باشد که: استبداد صفت‌حکمرانی‌است مطلق‌العنان، که در امورات رعیت چنانکه خود خواهد تصرف‌نماید، بدون ترس و بیم از حساب و عقابی محقق.
و منشا استبداد از آن باشد که حکمران مکلف نیست تا تصرفات‌خود را با شریعت، یا بر قانون، یا بر اراده ملت مطابق سازد؛ و این است‌حال سلطنتهای مطلقه - یا آن که به قسمی از این اقسام مقید باشد ولی‌به‌سبب نفوذ و قدرت خویش قوت قید را به هوای نفس، باطل کردن‌تواند؛ و این حالت اکثر سلطنتهاست که خود را مقیده نامند. (۲)
و اشکال سلطنتهای مستبده بسیار است که این بحث مخل‌تفصیل آن نیست، بلکه در اینجا همین‌قدر اشاره کفایت است که صفت‌استبداد، همچنانکه شامل سلطنت و حکمرانی فرد مطلق‌العنانی است‌که با غلبه یا به ارث متولی سلطنت گردیده. همچنین شامل حکمرانی‌فرد مقید است که به ارث یا به انتخاب، سلطنت‌یافته، اما کسی از اوحساب نخواهد. (۳) و نیز شامل حکمرانی جمعی است، اگرچه منتخب‌باشند. زیرا که اشتراک در رای دفع استبداد ننماید؛ جز این که آن رافی‌الجمله تخفیف دهد و بسا باشد که حکمرانی جمع، سخت‌تر ومضرتر از استبداد یک نفر باشد؛ و باز شامل است‌سلطنت مشروطه را؛ که قوه شریعت و قانون از قوه اجرای احکام در آن جدا باشد، چه این‌نیز استبداد را رفع نکند و تخفیف ندهد مادامی‌که اجرا کنندگان در نزدقانون نهندگان مسؤول نباشند؛ و قانون نهندگان خود را در نزد ملت‌مسؤول ندانند؛ و ملت نیز نداند تا چگونه مراقب ایشان باشد و از ایشان‌حساب خواهد؛ و خلاصه آنچه ذکر شد آن است که سلطنت از هرقسمی که باشد از وصف استبداد خارج نشود تا در تحت مراقبت شدیدو محاسبه بی‌مسامحه نباشد همچنانکه در صدر اسلام واقع شد که برعثمان بن عفان کینه بگرفتند و همچنانکه در عهد این جمهوری حاضردر فرانسه، در مساله نشانها و مساله نباما و مساله دریفوس اتفاق افتاد.
و یکی از امور مقرره آن است که هر سلطنت عادله‌ای چون ازمسؤولیت و مؤاخذه به‌واسطه غفلت ملت‌یا غافل ساختن ایشان ایمن‌گردد، با شتاب جامه استبداد در پوشد و چون زمانی بر آن بگذرد دیگراو را از دست ننهد، مادامی‌که دو قوه هولناک ترساننده در خدمت اوباشند و مراد از آن دو قوه: یکی نادانی ملت و دیگری سپاه منظم است.
و در تاریخ سلطنتی از سلطنتهای متمدن عالم، معهود نیست که‌حکمران مسؤولی، از نصف قرن تا یک قرن و نیم، افزون پاینده باشد. از این قاعده تخلفی واقع نشده بجز سلطنت‌حالیه انگلیس، و سبب این مطلب بیداری ملت انگلیس می‌باشد؛ چه ایشان هرگز از فیروزی‌مست نگردند و از شکست پست نشوند. اینک علیا حضرت ملکه‌ویکتوریاست که اگر استبداد از بهرش میسر گردد آن را غنیمت‌شمارد، اگرچه برای ده روز از بقیه عمرش باشد، ولیکن هیهات که بر غفلتی ازملت‌خود دست‌یافته در اثنای آن زمام اختیار قشون به کف آرد.
اما حکمرانی‌های بیابانی، که رعیت آنها همگی یا بیشتر، مرکب‌از عشایر و ایلات صحرانشین می‌باشد؛ و هر زمان که حکمران ایشان‌آزادی آنها را متعرض گردد یا ستمی برایشان روا دارد و قوت‌انصاف جستن نداشته باشند، فورا کوچ نموده پراکنده شوند. اینگونه‌حکمرانیها، کمتر روی به استبداد آورند و نزدیکترین مثال از بهراین مطلب، اهل جزیرةالعرب هستند، چه ایشان از عهد سلاطین تبع و «حمیر» و «غسان تاکنون استبداد را نشناسند مگرفترتهای اندک.
و خود، گروهی از حکما بخصوص از متاخرین ایشان در وصف‌استبداد و دوای آن به جمله‌های بلیغ و مضامین بکر سخن سروده‌اندبه‌قسمی که بدبختی انسان را در خاطرها مجسم سازد، گویی آشکارهمی گوید: این دشمن تو است، بنگر چه می‌کنی و آن جمله‌ها از این‌قبیل است که گفته‌اند:
حکمران مستبد، در امورات مردم به اراده خویش حکومت نمایدنه به اراده ایشان و با هوای نفس خود حکم کند درمیان ایشان نه به‌قانون شریعت؛ و چون خود، آگاهی دارد که غاصب و متعدی می‌باشد، لاجرم پاشنه پای خویش بر دهان ملیونها نفوس گذارد که دهان ایشان‌بسته ماند و سخن گفتن از روی حق یا مطالبه حق نتوانند.
دیگر از آن جمله‌ها این است که مستبد، دشمن حق و دشمن‌آزادی و قاتل این دو می‌باشد؛ و حق، پدر مردمان؛ و آزادی، مادر ایشان‌است؛ و عوام، کودکان یتیم خفته می‌باشند که چیزی ندانند. ودانشمندان، برادران با رشد این یتیمانند که چون ایشان را برانگیزانند ازخواب برآیند و چون بخوانندشان اجابت نمایند.
و نیز گفته‌اند: مستبد از حد، از آنرو تجاوز نماید که مانعی در میان‌نبیند. چه اگر ظالم در پهلوی مظلوم شمشیری بیند، هرگز اقدام بر ظلم‌ننماید، همچنانکه گفته‌اند: استعداد جنگ، جنگ را مانع شود.
و نیز گفته‌اند: مستبد انسان است و از روی فطرت، استعداد خیر وشر هر دو در او باشد. پس بر رعیت است که مستعد باشند تا بشناسندخیر کدام و شر کدام است. مستعد باشند تا بگویند شر نخواهیم ومستعد باشند تا کردار از پی گفتار درآورند؛ چه گفتاری که کردارش‌در پی نباشد، خود موجی در هوا بیش نیست. با وصف این، مجرداستعداد از بهر کردار، کرداری باشد که شر استبداد را کفایت نماید.
و نیز این جمله بیان کرده‌اند که:
مستبد آدمی است؛ و آدمی را بیشتر الفت‌با گوسفند و سگ باشداز این جهت است که مستبد می‌خواهد رعیتش در شیر و فایده، همچون گوسپند باشد و در اطاعت مانند سگ فروتنی و تملق نمایند.
اما بر رعیت است که مثل اسب باشد؛ اگر او را خدمت کنند، خدمت نماید و اگر بزنندش بدخویی آغازد. بلکه بر رعیت است که‌مقام خویش بشناسد؛ آیا از بهر خدمت مستبد خلق شده، یا مستبد ازبهر خدمت او بیامده و او را به خدمت‌باز داشته؟ و رعیت‌خردمند، وحشی استبداد را، با لجامی قید نماید که در راه نگاهداری آن لجام، جان خویش دربازد، تا از گزند او ایمن ماند و چون خواهد سرکشی‌کند، لجام بجنباند و اگر صولت آرد او را بربندد.
و در این مقدار، از بهر تعریف حقیقت استبداد به اجمال کفایت‌است و مبحثهای آینده، تفصیل آن را کافل است.

فهرست اعلام

آ
آتنه: ۹۵
آراء اهل المدینة الفاضله (کتاب): ۳۸
آستانه: ۲۲
آسیای غربی: ۱۳
آشوری: ۱۰۶
آشوریان: ۹۵، ۱۸۴، ۱۸۷
آغریین: ۱۲۷
آمریک: ۱۰۸
آمریکا: ۴۹، ۶۷، ۲۳۵
آنارشیست: ۱۶۲
الف
ائمه اهل‌بیت: ۵۵
ائمه اهل‌بیت: ۱۲۶، ۲۵۵
اباالضعفاء: ۱۰
ابراهیم (ع): ۱۵۰
ابن اخوة: ۳۸
ابن‌بطوطه: ۳۷، ۷۸
ابن تیمیه: ۳۸
ابن‌خلدون: ۳۷، ۵۴، ۵۵، ۵۶، ۷۸٬۱۱۷، ۱۲۶
ابن شعبة الحرانی: ۷۲
ابن‌فراء: ۳۸
ابوالقاسم پاینده: ۶۹
ابوبکر: ۱۲۸
ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی: ۷۱
ابونصر فارابی: ۳۸
احکام السلطانیه (کتاب): ۳۸
احمد السحمرانی: ۶۹
احمد امین: ۷۰، ۹
احمد بهاءالدین: ۹
احمد جودت پاشا: ۳۸، ۷۸
احمد فارس: ۳۹، ۷۸
اردبیل: ۹
اردن: ۷۲
ارسطوقراطی: ۱۰۱
اروپا: ۱۰۸، ۱۵۵، ۱۵۹
اروپا: ۱۵، ۳۸، ۳۹، ۶۰، ۱۸۴، ۲۳۵
اروپاییان: ۲۴
اریستوکراسی: ۴۷، ۴۸
اسبارطه: ۹۵
اسپانیول: ۲۲۶
اسلام: ۱۶، ۱۷، ۲۱، ۲۲، ۲۳، ۲۵، ۲۶٬۲۸، ۳۰، ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۵، ۴۱، ۴۲٬۴۶، ۴۷، ۴۸، ۵۸، ۶۰، ۶۶، ۷۷، ۸۵٬۹۶، ۹۷، ۱۰۱، ۱۰۳، ۱۰۴، ۱۰۶٬۱۰۷، ۱۲۱، ۱۵۰، ۱۵۵، ۱۵۶، ۱۸۴٬۱۹۷، ۱۹۹
اسماء ذات النطاقین: ۱۲۸
افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی‌در آثار منتشر نشده دوره قاجار (کتاب):۴۰
الابراهیمی: ۶۹
الاستبداد والاستعمار و طرق مواجهتهماعند الکواکبی (کتاب): ۶۹
الاعتدال (مجله): ۱۱
الجزایر: ۴۳، ۲۲۶
الحیاة (کتاب): ۷۱
الدر المنثور (کتاب): ۷۱
السیاسة الشرعیة (کتاب): ۳۸
الشهباء (مجله): ۱۱
الفرات (مجله): ۱۱
الکافی (کتاب): ۷۱
المحجة البیضاء (کتاب): ۷۱
المطبعة العصریه: ۷۰
ام‌القری: ۱۴، ۱۹، ۲۰، ۲۲، ۲۳، ۲۴٬۲۵، ۲۶، ۲۷، ۲۸، ۲۹، ۴۶، ۷۰
امام حسین (ع): ۹، ۵۴
امام خمینی: ۱۰۲
امام روح الله موسوی خمینی: ۶۹
امیر تیمور: ۱۱۹
امیر شکیب ارسلان: ۷۱
انبیاء: ۶۰، ۱۲۰، ۱۵۰، ۲۰۷
انتشارات اسلامیه: ۷۱
انتشارات امیرکبیر: ۶۹، ۷۱ انتشارات بهبهانی: ۷۰
انتشارات پیام: ۷۰
انتشارات جاویدان: ۶۹
انتشارات دانشگاه تهران: ۷۱
انتشارات صدرا: ۷۰
انتشارات علمی: ۷۰
انتشارات نوید: ۷۱
انجیل: ۲۸، ۴۴، ۴۵، ۴۸، ۹۱، ۹۲٬۹۶، ۹۷، ۱۰۵، ۱۵۵، ۱۹۸
اندیشه اصلاحی در نهضتهای اسلامی (کتاب): ۷۰
انگلیسان: ۱۳۰
انگلیسی: ۱۵۷، ۱۵۸، ۲۲۶
انگیزسیون: ۹۴
انوشیروان: ۱۱۹، ۲۳۲
اولاد داود: ۹۴
ایتالیایی: ۳۲، ۳۳
ایدئولوژی نهضت مشروطیت‌ایران (کتاب): ۷۰
ایران: ۳۹، ۴۰، ۶۹، ۱۸۶
ایرانی: ۳۵، ۳۹
ایرج افشار: ۴۰
ایرلاند: ۱۵۷، ۱۵۸
ب
بارون: ۱۲۹
بحارالانوار (کتاب): ۷۲
بررسی اجمالی نهضتهای اسلامی درصد ساله اخیر (کتاب): ۷۰
بلجیک: ۲۳۵
بلقیس ملکه سبا: ۹۹، ۱۰۰
بنی‌اسرائیل: ۹۶، ۱۰۵
بولونی: ۱۵۷
بیروت: ۱۲، ۱۵، ۶۹، ۷۰، ۷۲
بیسمارک: ۲۶
پ
پاپ: ۱۰۴
پاریس: ۹۳
پایگذار نهضتهای اسلامی (کتاب): ۷۱
پرتستان: ۹۴
پطر کبیر: ۲۶، ۲۳۲
پولس: ۹۶
پیرامون انقلاب اسلامی (کتاب): ۷۱
پیغمبران: ۱۸۳
ت
تاپی یرو: ۲۳
تاتار: ۲۲۶
تاریخ نهضتهای دینی - سیاسی‌معاصر (کتاب): ۷۰
تبع: ۹۹
تتمة المنتهی (کتاب): ۷۱
تحف العقول (کتاب): ۷۲
ترابان: ۱۲۷
تراتسوال: ۱۸۱
ترک: ۳۹
تشیع و مشروطیت: ۳۶
تشیع و مشروطیت در ایران (کتاب):۳۴، ۶۹
تفلیس: ۲۲
تلمود: ۴۹، ۱۰۵، ۱۰۶
تنبیه الامه و تنزیه المله: ۱۷، ۳۵، ۶۹
تورات: ۲۸، ۴۴، ۴۹، ۹۱، ۹۶، ۱۰۵٬۱۹۸
تهذیب الاحکام(کتاب): ۷۱
تهران: ۲۲، ۶۷، ۶۹، ۷۰، ۷۱، ۷۲
ج و چ
جامعه اموی: ۹
جرمانی: ۱۸۵
جزیرةالعرب: ۸۶
جلال‌الدین السیوطی: ۷۱
جهان اسلام: ۱۶
جهان اسلامی: ۲۳، ۲۵
چین: ۱۰۶، ۱۵۰، ۱۵۷، ۱۵۸
ح و خ
حاکم فاطمی: ۹۴
حجاج: ۱۲۸
حسان: ۱۹، ۱۱۶
حسن فهمی: ۳۸، ۷۸
حکومت اسلامی (کتاب): ۶۹
حلب: ۹، ۳۴، ۷۰
حمید عنایت: ۲۳، ۳۳، ۷۰
حمیر: ۸۶
حنفی: ۹
خلفای راشدین: ۴۷، ۹۷، ۹۸، ۱۰۳٬۲۳۲
خیرالدین پاشای تونسی: ۳۹، ۷۸
د
دارالبشیر: ۷۲
دارالقلم: ۷۲
دارالکتاب العربی: ۷۰، ۷۲
دارالکتب الاسلامیه: ۷۱، ۷۲
دارالنفائس: ۶۹
دریفوس: ۸۵
دفتر انتشارات اسلامی: ۷۱
دفتر ایام: ۷۰
دفتر تبلیغات اسلامی: ۷۱
دفتر نشر فرهنگ اسلامی: ۷۱
دموکراسی اسلام: ۱۰۲
دموکراسی غربی: ۱۰۲
دوک: ۱۲۹
دیموقراطی: ۹۷، ۱۰۱
ر
رازی: ۳۷، ۷۷، ۱۸۶
رسول خدا: ۷۵، ۱۰۲
رشید رضا: ۳۴، ۳۵
رفاعه بک: ۳۹، ۷۸
رمز عقب ماندگی ما: ۷۱
روح‌القدس: ۱۰۶
روح القوانین (کتاب): ۳۴
روزبهان خنجی: ۳۸
روس: ۳۹، ۲۰۵، ۲۲۶
روسو: ۳۲
روسیه: ۹۳، ۱۵۷، ۱۵۸
رومان: ۹۵، ۲۳۲
رومانیان: ۷۷
رومیان: ۱۸۴
ز و ژ
زعماء الاصلاح فی العصر الحدیث (کتاب): ۷۰
زنگیان: ۱۵۰
ژاپنی: ۲۰
ژاپون: ۲۳۵
ژاپونیان: ۱۸۲
ژنو: ۳۴
س
سخنان پیامبر اکرم (کتاب): ۶۹
سلطان عبدالحمید: ۱۰، ۳۴
سلوک الملوک (کتاب): ۳۸
سلیمان پاشا: ۳۸، ۷۸
سلیم بستانی: ۳۹، ۷۸
سنگاپور: ۲۲
سوریه: ۱۲، ۱۶، ۶۹، ۷۰
سوسیره: ۲۳۵
سیاسة المدنیه (کتاب): ۳۸
سید ابراهیم: ۹
سید جمال‌الدین اسدآبادی: ۱۳، ۱۴٬۱۵: ۱۶، ۲۵، ۳۹، ۱۵۸
سید فراتی: ۱۰
سید محمود طالقانی: ۹، ۷۰
سید یحیی برقعی: ۷۰
سیری در اندیشه سیاسی عرب (کتاب):۷۰
ش
شرقیان: ۶۰، ۶۱، ۱۶۵
شرکت انتشار: ۶۹
شرکت‌سهامی انتشار: ۷۱
شرکت‌سهامی کتابهای جیبی: ۷۰
شهاب الاخبار (کتاب): ۷۱
شیخ حر عاملی: ۷۱
شیخ صفی‌الدین اردبیلی: ۹
شیلار: ۱۱۶
ص و ط
صدرا: ۷۱
صدر واثقی: ۷۱
صلاح‌الدین: ۱۱۹
طبایع الاستبداد و مصارع الاستعباد:۳۲: ۶۷، ۶۹
طوسی: ۳۷، ۷۷
ع و غ
عارف پاشا: ۱۱
عباس حلمی: ۱۰، ۱۲
عباس محمود عقاد: ۷۰
عبدالحسین القاجار عبدالحسین‌میرزای قاجار
عبدالحسین زرین کوب: ۷۰
عبدالحسین میرزای قاجار: ۶۷، ۲۵۷
عبدالرحیم ربانی شیرازی: ۷۱
عبدالرحیم طالب‌اف: ۳۹
عبدالله جودت: ۳۴
عبدالملک اموی: ۲۳۲
عبدالهادی حائری: ۳۴
عرب: ۱۲، ۱۳، ۱۴، ۲۴، ۲۵، ۲۶، ۳۳٬۳۷، ۳۹، ۴۰، ۷۷، ۷۸، ۹۹، ۱۸۴٬۲۰۶
علائی: ۳۷، ۷۷
علاءالدین علی: ۷۲
علی اصغر حلبی: ۷۰
علی‌اکبر غفاری: ۷۱
علی حکیمی: ۷۱
عمادالدین خلیل: ۷۲
عمان: ۷۲
عمر بن عبدالعزیز: ۴۷
عیسی: ۴۴، ۴۵، ۹۶، ۱۵
غربیان: ۴۹، ۶۰، ۱۲۶، ۱۸۴
غزالی: ۳۷، ۷۷
غسان: ۸۶
غلاة صوفیه: ۹۴
غوریغوریوس: ۳۷
ف و ق
فرانسویان: ۲۲۵، ۲۲۶
فرانسه:۳۲٬۳۳٬۳۴٬۴۲٬۸۵٬۹۳٬۱۸۷
فرعون: ۱۰۰، ۱۰۱
فرنگیان: ۱۸۰
فرهنگ معین (کتاب): ۷۱
فریدون آدمیت: ۷۰
فلورانس: ۳۳
فلیپ دویم اسپانی: ۹۴
فینیقیان: ۱۸۷
قازان: ۲۲۶
قانون قزوینی: ۴۰
قاهره: ۱۲، ۳۴
قسطنطین: ۹۴
قسیسان: ۴۸، ۹۲
قم: ۷۰، ۷۱، ۷۲
قیس: ۱۲۸
ک و گ
کابل: ۲۲
کاترین: ۱۵۳
کاتولیک: ۹۴، ۱۰۵
کارا دو وو: ۲۳
کتاب خراج: ۳۷، ۷۷
کریستو: ۱۵۳
کلیسا: ۴۴، ۹۷، ۱۰۵، ۱۵۰
کلیله و دمنه (کتاب): ۳۷
کمال بیک: ۳۸، ۷۸
کمیت: ۱۹
کمیت: ۱۱۶
کنزالعمال‌فی‌سنن‌الاقوال والافعال:۷۲
کواکبیه: ۱۰
کیهان اندیشه (مجله): ۴۶
گاریبالدی: ۲۶
گلادستون: ۱۵۸
ل
لاتینی: ۱۸۵
لبنان: ۶۹، ۷۰، ۷۲
لرد: ۱۳۰
لندن: ۱۵۷
لوتروپ دوشتودارت: ۲۳
لینوسالوتاتی: ۳۳
م
ماوردی: ۳۸
مبعوث مدنی: ۳۹، ۷۸
متنبی: ۳۷، ۷۷
مجمع الزواید و منبع الفواید (کتاب): ۷۲
مجموعه حکمت (مجله): ۹، ۷۰
مجوسیان: ۱۰۵
محدث قمی: ۷۱
محمدباقر المجلسی: ۷۲
محمدباقر انصاری: ۷۱
محمد بن یعقوب الکلینی: ۷۱
محمد حکیمی: ۷۱
محمدجواد صاحبی: ۷۰
محمدرضا حکیمی: ۷۱
محمد عبده: ۳۹
محمد محمدی ری‌شهری: ۷۱
محمدمعین: ۷۱
محمود فایز ابراهیم سرطاوی: ۷۲
مراکش: ۲۲
مرتضی الحسینی البرغانی: ۲۵۷
مرتضی مطهری: ۱۴، ۷۰، ۷۱، ۱۰۲
مسیح: ۹۶، ۱۰۶
مصر: ۱۰، ۱۲، ۱۳، ۱۶، ۲۰، ۴۳، ۷۵٬۱۰۱، ۱۵۷
مصریان: ۹۵، ۱۰۶، ۱۸۴
مطهری: ۱۶
معالم‌القربه‌فی‌احکام‌الحسبه (کتاب):۳۸
معری: ۳۷، ۷۷
مغربی: ۲۲۸، ۲۴۲
مکتبة المرعشی: ۷۱
مکتبة بصیرتی: ۷۲
ملامحسن فیض کاشانی: ۷۱
ملکه ویکتوریا: ۸۶
منتسکیو: ۱۹، ۳۲، ۳۴
موسی (ع): ۴۴، ۱۰۰، ۱۵۰
موسی نجفی: ۴۰
مهتدی عباسی: ۴۷، ۹۸
میر جلال‌الدین محدث ارموی: ۷۱
میرزا محمدحسین غروی نائینی: ۱۷٬۳۵، ۳۶، ۶۹
میرزا محمدحسین نائینی میرزامحمدحسین غروی نائینی
میرزا ملکم خان: ۳۹
میزان الحکمه: ۷۱
مؤتمر اسلامی: ۷۰
مؤسسه ناصرالثقافه: ۶۹
مؤسسه الرساله: ۷۲
ن
نائینی میرزا محمدحسین غروی‌نائینی
ناپلئون: ۲۶
ناسیونالیسم عرب: ۱۶
ناسیونالیسم عربی: ۲۶
نباما: ۸۵
نصرانیت: ۹۶
نقش اندیشه توحیدی در اصلاح‌اجتماعی (مقاله): ۴۶
نقش سید جمال الدین اسدآبادی دربیداری مشرق زمین (کتاب): ۷۰
نورالدین الهیثمی: ۷۲
نورالدین زنگی فی الادب العربی (کتاب): ۷۲
نورالدین شهید: ۴۷، ۹۸، ۲۳۲
نورالدین محمود: ۷۲
نهج‌البلاغه: ۱۷، ۳۷، ۷۷
نهج الفصاحه (کتاب): ۶۹
نیرون: ۱۲۷
و
وسائل الشیعه (کتاب): ۷۱
ولایت فقیه (کتاب): ۶۹
ولتر: ۳۲
ولید: ۱۲۸
ویتور الفیه ری: ۳۲
ه
هانری هشتم: ۹۴
هند: ۱۳، ۲۰، ۱۵۰، ۲۲۶
هندیان: ۱۸۴
هولندیان: ۲۲۶
ی
یونان: ۹۵، ۱۸۴
یونانی: ۲۰، ۳۰، ۳۷، ۷۷
یهود: ۴۹، ۱۰۶، ۲۲۶
یهودان: ۱۰۵

پانویس

  1. عبدالرحمن کواکبی، محمود عقاد، ص40
  2. مجموعه حکمت، سلسه مقالات «مؤتمر اسلامی به قلم آیت الله سید محمود طالقانی (ره). ازآنجا که بخشهایی از مقالات یادشده، به زندگی و افکار سید عبدالرحمن کواکبی اختصاصیافته بود، ما آنها را پیشگفتار چاپهای پیشین همین کتاب قرار داده بودیم؛ ولی نظر به این کهمطالب مزبور از کتاب «زعماء الاصلاح فی العصر الحدیث نوشته احمد امین مصری، اقتباسشده بود، چنین پسندیده آمد که منابع دیگر نیز بدان پیوستشود و لذا پژوهش حاضرجایگزین آن گردید.
  3. عبدالرحمن کواکبی، محمود عقاد، ص40.
  4. مجموعه حکمت، دوره 4، ش3، سال39.
  5. دفتر ایام، ص131.
  6. مجموعه حکمت، دوره 4، ش3.
  7. همان.
  8. سیری در اندیشه سیاسی عرب، ص161.
  9. همان.
  10. دفتر ایام، ص131.
  11. بررسی اجمالی نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر، استاد شهید مرتضی مطهری، ص41 و40. بخشهایی از اثر یادشده را مدخل چاپهای پیشین همین کتاب قرار داده بودیم که اینک درضمن پژوهش حاضر از آن بهره گرفته‌ایم.
  12. امالقری، ص168.
  13. سیری در اندیشه سیاسی عرب، ص179.
  14. زعماء الاصلاح فی العصر الحدیث، دارالکتاب العربی، بیروت، ص278.
  15. مانند سحر بیان سید جمال.
  16. بهتر بود که کواکبی به جای حسان، دعبل را می‌آورد که به قول خودش پنجاه سال دار خویش رابر دوش می‌کشید، به هر حال مقصود کواکبی شاعرهای انقلابی است.
  17. ر. ک: بررسی اجمالی نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر، ص244 و 243.
  18. امالقری، کواکبی، مطبعة العصریه، حلب؛ و نیز از عبارات دکتر زرینکوب در کتاب دفتر ایامبهره گرفتهام، ص130 - 128.
  19. دفتر ایام، ص130.
  20. مطالب این صفحات به تقدیس اولیاء و اهمیت علمی «قرآن و موضوعاتی از اینگونه مربوط است.
  21. سیری در اندیشه سیاسی عرب، ص175.
  22. ام القری، ص20.
  23. همان کتاب، ص21.
  24. همان کتاب، ص22.
  25. همان کتاب، ص27
  26. امالقری، ص99.
  27. امالقری، ص120، 122.
  28. ام القری، ص59.
  29. ام القری، ص72.
  30. ام القری، ص85.
  31. امالقری، ص128.
  32. ام القری، ص218.
  33. ام القری، ص215 و 216.
  34. همان، ص217.
  35. پیشین، ص133.
  36. همان، ص135.
  37. ر. ک: دفتر ایام، ص132. تاریخ نهضتهای دینی سیاسی معاصر، ص181.
  38. سیری در اندیشه سیاسی عرب، دکتر حمید عنایت، ص163.
  39. تشیع و مشروطیت در ایران، عبدالهادیحائری، ص225.
  40. سیری در اندیشه سیاسی عرب، ص163.
  41. همان، ص163.
  42. طبایع الاستبداد، مقدمه مؤلف.
  43. تشیع و مشروطیت، ص224.
  44. طبایع الاستبداد، ص36.
  45. پیشین ص36.
  46. منظور گزارش واقعیت است، نه درستی اندیشه و عمل افراد یاد شده. وگرنه دو فرد اخیرالذکردارای کژفکریها و کژتابیهای فراوانی بودهاند، که شایسته هیچ مسلمان اصلاحطلب نیست، بویژه ملکمخان که جرثومه نفاق و تزویر و خیانتبود و همچون دلالی بهدنبال انجام معاملاتسیاسی اقتصادی، بین کشورهای اروپایی و ایران در رفت و آمد بود.
  47. آقای ایرج افشار در مقدمه کتاب «قانون قزوینی برخی از آنها را نام برده است، همچنین آقایموسی نجفی نیز بشارت دادهاند که کار گستردهتری را در این باره به سامان رسانیدهاند؛ ولیعلاوه بر اینها، ده‌ها اثر بزرگ بهصورت خطی در کتابخانه‌های ایران موجود است که حتی از نامو نشان آنها آگاهی درستی در دست اهل تحقیق نیست. تنها آگاهیهایی در کتاب «افکار اجتماعیو سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده دوره قاجار» می‌توان یافت که البته مؤلفان تلاشفراوانی برای بدست دادن نتایج از پیش تعیین شده مبذول داشتهاند و برای رسیدن به اینمقصود گاه به سلاخی پرداختهاند!.
  48. طبایع الاستبداد، ص42. - شماره صفحاتی که از این پس در پانوشتها ذکر می‌شود براساسچاپهای پیشین کتاب طبایعالاستبداد می‌باشد.
  49. همان، ص43.
  50. همان، ص44.
  51. پیشین، ص45.
  52. همان، ص46.
  53. ر. ک: پیشین، ص49.
  54. همان، ص50.
  55. بنگرید به مقاله نگارنده تحت عنوان «نقش اندیشه توحیدی در اصلاح اجتماعی، کیهاناندیشه شماره 36.
  56. امالقری، ص102.
  57. طبایع الاستبداد، ص77.
  58. طبایع الاستبداد، ص59.
  59. طبایع الاستبداد، ص62، 63.
  60. ر. ک: پیشین، ص64.
  61. ر. ک: اعلام القرآن، دکتر محمد خزائلی، ص13.
  62. ر. ک: طبایع الاستبداد، ص72.
  63. ر. ک: پیشین، ص75 - 72.
  64. ر. ک: پیشین ص81.
  65. همان، ص82.
  66. مقدمه ابنخلدون، ص416.
  67. مقدمه ابنخلدون، ص417.
  68. طبایع الاستبداد، ص82.
  69. ر. ک: پیشین، ص99 - 83.
  70. پیشین، ص114 - 112.
  71. همان، ص137 - 134.
  72. پیشین، 155 - 142.
  73. همان، ص194.
  74. طبایع، ص195.
  75. منظور این است که هر یک از این صفات یا پدیده‌های طبیعی را، به یک خدا نسبت می‌داده‌اند.
  76. هرچند چنین ادعایی دارند ولی از انجیل اصلی نمانده است که بدان رجوع نمایند.
  77. عمر بن عبدالعزیز در سال 99 هجری به خلافت رسید، او از بهترین و عادلترین خلفای اموی است؛ در باره اوگفتهاند که: وقتی که بر خلافت مستقر شد، عمال بنیامیه را معزول کرد و مردمان صالح و خیراندیش را به جایایشان نصب کرد و دستور داد که خانه ضیافت و مهمانی بنا کردند و از برای «ابناء سبیل چیزی قرار گذاشت واو مردی بلیغ بود، در نامهای که به یکی از عمالش نگاشت چنین آمده: «قد کثر شاکوک وقل شاکروک، فامااعتدلت واما اعتزلت والسلام یعنی شکوه کنندگان تو بیحساب و شکر گذارانت نایاب، یا بر تخت عدالتآویز یا از مسند حکومتبرخیز. از کارهای نیک او آن که: فدک را به اهلبیت رسول ص رد کرد، سب امیرالمؤمنین علی ع را منع و به جایآن فرمان داد: در خطبه‌ها، آیه‌های مبارکه «ربنا اغفر لنا ولاخواننا» و «ان الله یامر بالعدل والاحسان رابخوانید. مرحوم محدث قمی ره می‌نویسد: نوادر سیرت او بسیار است و مجملا سیره ظاهریه او از سایربنیامیه امتیازی تمام داشت و از این جهت است که یکی دو تن از اکابر علمای شیعه در ذم او توقف نموده، باآن که شیعه او را غاصب خلافت و امامت می‌دانند و می‌گویند: چه معصیتی بالاتر از غصب این منصب عظیماست که در آن زمان حق حضرت امام محمدباقر «ع بوده و وی آن را غضب کرده است. عمر در سال101هجری از دنیا رحلت کرد و مدت خلافت او دو سال و پنج ماه و پنج روز و مدت عمر او سی و نه سال بودهو قبر او در «دیر سمعان است. تتمة المنتهی، صفحات 113 و 114.
  78. مهتدی بالله در سال 255هجری، بر بساط خلافت نشست. او، پس از رسیدن به حکومت، طریق زهد پیش گرفت و لهو و لعب را از خود دور ساخت و سماع و غنا و ساز و آشامیدنشراب را حرام کرد، زنهای مغنیه و سگها و سایر حیوانات که در دستگاه خلافت وسیلهسرگرمی خلفای قبل از او بودند از خویش راند، عدل و داد را درمیان رعیت ظاهر گردانید، وخود شخصا به مظالم رسیدگی می‌کرد، به مسجد جامع می‌رفت و برای مردم خطبه می‌خواند ودر نماز به امامت جماعت آنان می‌ایستاد، علماء و فقها را نزد او منزلتی رفیع بود و برایشاناحسان بسیار می‌کرد، ظروف طلا و نقره را امر کرد شکستند و دینار و درهم نمودند، صورتهاییکه خلفا در مجالس خویش کشیده بودند امر کرد محو و نابود سازند، و فرشهایی که در شریعتمطهره حکم به اباحه آن نشده برچیدند، و از برای مخارج معاش و زندگی خود مقرر کرد در هرروزی قریب به صد درهم خرج کنند و حال آن که خلفای قبل از او هر روزی هزار درهم صرفمیکردند، فدک را بار دیگر به اولاد فاطمه رد کرد، قائماللیل و صائم النهار بود، گفته شده: شبها، جبهای از پشم می‌پوشید و خود را در غل و زنجیر می‌کرد و آنگاه به عبادت خدا می‌پرداخت، کلمات حضرت امیرالمؤمنین را که نوف بکالی از آن حضرت روایت کرده به خط خود نوشتهبود و شبها این کلمات را می‌خواند و می‌گریست. سرانجام در سال 256 هجری توسط اقران ونزدیکانش به قتل رسید. اما عجیب اینجا است که مرحوم محدث قمی پس از ذکر این همهفضائل و محاسن برای مهتدی، می‌نویسد: او امام حسن عسکری ع را در حبس کرده بود و قصد داشت آن حضرت را شهید کند و در ضمن درزمان حکومت این خلیفه، تعداد زیادی از علویون برعلیه او قیام کردند. (تتمةالمنتهی، صفحات 345 و 344). بنابراین بهنظر می‌رسد که گاهی از اوقات، شرایط زمان: حکام و زمامداران کشورهای اسلامی را بر آنمیداشته که تمسک به دینداری و تظاهر به عدالتخواهی نمایند و گرنه چه ظلمی از این بالاتر که حق امامتو حاکمیت را از پیشوایی معصوم سلب کرده و او را که فرزند پیامبر خدا «ص است در سیاهچال زنداننگاهداشته و حتی کمر به قتل و نابودی او بسته شود
  79. منظور مصنف از نورالدین شهید، نورالدین محمود زنگی است که از سلسله ملوک اتابکانموصل و حلب بوده است؛ رشادتها و مقاومتهای وی در برابر سپاهیان صلیبی، او را در ردیفقهرمانان اسلام و عرب درآورده است، برای آگاهی بیشتر در این باره، ر. ک: نورالدین محمود، نوشته عمادالدین خلیل. ونیز: نورالدین زنگیفیالادبالعربی، تالیفمحمودابراهیم سرطاوی.
  80. کلمه اشتراکی در بیان کواکبی، عبارت از نظام کمونیستی نیست. بلکه مراد وی همکاری وهمیاری اجتماعی است.
  81. سوره نمل، آیات 32 و 33.
  82. نمل، 34.
  83. اعراف، 110 و 109.
  84. اعراف، 112 و 111.
  85. طه، 62.
  86. شوری، 38.
  87. هود، 97.
  88. دموکراسی.
  89. ارتوکراسی.
  90. در اسلام، آزادی فردی و دموکراسی وجود دارد، منتها با تفاوتی که میان بینش اسلامی و بینشغربی وجود دارد، متفکر شهید مرتضی مطهری در این باره چنین می‌گوید: اساسا مفهوم آزادی به آن معنا که فلسفه‌های اجتماعی غربی اعتقاد دارند، با آزادی به آنمعنا که در اسلام مطرح است تفاوت عمده و بنیادی دارد. ما که می‌خواهیم کشوری براساسبنیادهای اسلامی بنا کنیم، نمی‌توانیم این ریزهکاریها و ظرافتها را نادیده بگیریم... در غرب ریشه و منشا آزادی را تمایلات و خواستهای انسان می‌دانند. آنجا که از ارادهانسان سخن می‌گویند، درواقع فرقی میان تمایل و اراده قائل نمی‌شوند. از نظر فلاسفه غرب، انسان موجوی است دارای یک سلسله خواستها و می‌خواهد که این چنین زندگی کند، همینتمایل، منشا آزادی عمل او خواهد بود. آنچه آزادی فرد را محدود می‌کند آزادی امیال دیگراناست، هیچ ضابطه و چارچوب دیگری نمی‌تواند آزادی انسان و تمایل او را محدود کند. آزادی به این معنی که عرض کردم و شاهد هستیم که مبنای دموکراسی غربی قرار گرفتهاست، در واقع نوعی حیوانیت رها شده است. این که انسان میلی و خواستی دارد و باید برایناساس آزاد باشد، موجب تمیزی میان آزادی انسان و آزادی حیوان نمی‌شود و... اگر تمایلات انسان را ریشه و منشا آزادی و دموکراسی بدانیم، همان چیزی بهوجودخواهد آمد که امروز در مهد دموکراسیهای غربی شاهد آن هستیم. در این کشورها، مبنایوضع قوانین در نهایت امر چیست؟ خواست اکثریت؛ و برهمین مبنا است که می‌بینیم، همجنسبازی به حکم احترام به دموکراسی و نظر اکثریت، قانونی می‌شود. استدلال تصمیم گیرندگان و تصویب کنندگان قانون این است که چون اکثریت ملت، درعمل نشان داده: که با همجنسبازی موافق است. دموکراسی ایجاب می‌کند که این امر رابهصورت یک قانون لازم الاجرا درآوریم... جامعه دارنده معیارهای دموکراسی غربی به کجا می‌رود؟ آنجا که میلها و خواستهایاکثریت ایجاب می‌کند. در نقطه مقابل این نوع دموکراسی و آزادی، دموکراسی اسلامی قرار دارد. دموکراسیاسلامی براساس آزادی انسان است، اما این آزادی انسان در آزادی شهوات خلاصه نمی‌شود، البته اسلام دین ریاضت و مبارزه با شهوات بهمعنی کشتن شهوات نیست. بلکه، دین اداره کردنو تدبیر کردن و مسلط بودن بر شهوات است. کمال انسان در انسانیت و عواطف عالی و احساسات بلند او است، این که می‌گوییم دراسلام دموکراسی وجود دارد به این معنا است که اسلام می‌خواهد آزادی واقعی (دربند کردنحیوانیت و رها ساختن انسانیت) را به انسان بدهد. (پیرامون انقلاب اسلامی صفحات 105 -101) و به تعبیر حضرت امام خمینی: «دموکراسی اسلام کاملتر از دموکراسی غربی است. با چنین وصفی، استبداد در قلمرو حکومت او هرگز جای ندارد. بههمین دلیل «مشورت را سنتحسنهای می‌داند که در کتاب خدا و سنت پیامبر بدان سخت تاکید شده است، از اینروبرای اداره امور مسلمین با اهل خبره نیز به شور و مشورت می‌نشیند، اما این به کارگیری ومشاورت با افراد آگاه و کاردان و اهلنظر، هرگز نباید با «اریستوکراسی غرب که کواکبی بداناشارت دارد، اشتباه شود، زیرا ملاک فضیلت در اریستوکراسی غرب، شرافت قومی، قبیلهای، مالی و اجتماعی است در حالیکه در اسلام بهجای آنها، تقوی، علم، و مجاهدت در راه خدا می‌باشد.
  91. وسائل الشیعه کتاب جهاد، ج11، خبر4. و نیز: تهذیب، ج6، حدیث 352، ص176. این حدیث با کمی تفاوت در جوامع حدیثی ثبت شده است.
  92. ) در متن عربی، چندسطر دیگر افزون بر موارد یادشده وجود دارد که ظاهرا بهجهت رعایتاختصار مترجم از برگردان آن خودداری کرده است.
  93. الحجر، 9.
  94. آلعمران، 7.
  95. انعام، 59
  96. فصلت، 11
  97. یس، 33.
  98. انبیاء، 33
  99. نمل، 88
  100. انبیاء، 30.
  101. انبیاء، 44.
  102. قمر، 1
  103. طلاق، 12
  104. نحل، 15
  105. انبیاء، 30.
  106. مؤمنون، 12.
  107. یس، 36.
  108. طه، 53.
  109. حج، 5.
  110. رعد، 3.
  111. فرقان، 45.
  112. یس، 42.
  113. واضح است که استشهاد به این آیات از جهت این مسائل مستکشفه از علم هیئت و قوانین‌طبیعیه منوط به استظهار از ظواهر این آیات است، قطع نظر از مقام تفاسیر وارده از اهل‌بیت‌عصمت و طهارت علیهم السلام در هر یک از موارد این آیات، والا به لحاظ آنها هر یک تفسیرعلی‌حده دارد، که مقام مناسب ذکر آنها نیست. مترجم.
  114. گرچه رسالت قرآن، بیان علوم و فنون نیست ولی تعارضی هم با آن نداشته بلکه در برخی ازسوره‌ها و آیات، به مواردی اشاره شده که با پیشرفت و گسترش آگاهی و علوم بشری، حقیقت‌آن به‌اثبات رسیده است.
  115. بنی‌اسرائیل/16.
  116. همانطور که در جای دیگری از همین کتاب توضیح دادیم منظور کواکبی از زندگانی اشتراکی:همیاری و همکاری اجتماعی است.
  117. منظور از ده یک؛ قسمتی از زکات است درصورتی که مال به حد نصاب رسیده باشد
  118. خراج؛ مقدار مالیاتی است که دولت اسلامی از اراضی که ملک عامه مسلمانان است از زارع‌دریافت می‌دارد.
  119. در نسخه‌ای که دراختیار ما است، این سطر خوانا نبود و ما آن را با مراجعه به متن عربی اصلاح‌کردیم.
  120. سیاستمدار انگلیسی (و. /1809 - ف. /1898م) وی رهبر لیبرالها بود و چهار بار به مقام‌نخست‌وزیری انگلستان رسید. گلادستون به منظور اجرای سیاست انگلیس، خواستاربه‌اصطلاح اصلاحاتی برای ایرلند شد که از آن شمار: تغییرات و اصلاحات انتخابات، برقرارکردن آزادی داد و ستد و شناسایی اتحادیه‌های کارگری را می‌توان نام برد. این فرد همان کسی‌است که در مجلس اعیان انگلیس گفته بود: اگر دولت انگلیس بخواهد به دنیا حکومت کند، بایدقرآن را از اجتماع مسلمانان بردارد و شعر میرزاده عشقی که می‌گوید: «آن که گفتی محو قرآن را همی باید نمود عن‌قریب این گفته را با کرده مقرون می‌کند» اشاره به‌همین موضوع است او همچنین در برابر فعالیتهای مبارزاتی سید جمال‌الدین‌اسدآبادی در مصر، به مقابله برخاست و اخراج سید را از حکومت مصر تقاضا نمود. نظرکواکبی در مورد گلادستون، نشانگر عدم آگاهی دقیق وی از سیاست‌های استعماری ابرقدرتهااست وگرنه این‌گونه سیاستبازی‌های مرموز، از چشم تیز بین مصلحان و اندیشمندان مسلمان‌هرگز مخفی نمانده و بزرگانی چون سید جمال‌الدین اسدآبادی را به موضع گیریهای تند دربرابر نقشه‌های آنان کشانده، تا جایی که سید جمال در اجتماع بزرگی از مردم هند، این نکته راصریحا اعلام می‌دارد. او می‌گوید: «هرگاه شما مسلمانان صدها میلیون پشه بشوید و زمزمه‌در گوش بریتانیا نمایید و طنین در گوش بزرگ آنان گلادستون بنمایید و هرگاه شما صدهامیلیون مردم هند با هم باشید، خداوند شما را مسخ کرده و لاک‌پشت‌شوید و در جزیره بریتانیافرو روید، آزادمردانی در هند خواهید شد». (این پاورقی با توجه به مطالب کتاب «سید جمال‌الدین حسینی پایگذار نهضتهای‌اسلامی صفحات 49 و 89 و «فرهنگ معین جلد 6 نوشته شده است.
  121. المحجة البیضاء، ج6، ص50.
  122. این شیوه همان اصطلاح معروف با پنبه، سر بریدن است.
  123. بقره، بخشی از آیه 282.
  124. بقره، 143.
  125. الدرالمنثور، ج2، ص298.
  126. یکی از علل ناکامی نهضتهای مشرق زمین، در همین نکته‌ای است که کواکبی بدان اشارت کرده‌است. به‌نظر ما یکی از مواردی که رهبری امام خمینی را از سایر رهبریهای پیشین و موجودجوامع اسلامی ممتاز می‌سازد، همین نکته است که معظم له قبل از اسقاط نظام طاغوتی، طرحی‌روشن از نظام سیاسی اسلام را در کتابها و پیامهای خود، به مردم ایران ارایه کردند.
  127. گویا منظور کواکبی، نهضت پروتستانتیسم، یا اصلاح مذهب مسیح است.
  128. همانطوری که کواکبی خود توضیح می‌دهد منظور وی از اینگونه عبادات، «عبادات مجرده ازخلوص و آگاهی است وگرنه‌به همراه این دو صفت، سخت‌با استبداد منافات و مباینت دارد.
  129. سوره عنکبوت، آیه 45.
  130. المحجة البیضاء، جلد2، صفحه 123.
  131. شهاب الاخبار، ص 21، حدیث 126. بحار، ج 6، ص 154، حدیث 9. کافی، ج 2، ص 250، حدیث 7.
  132. نهج الفصاحه، ص 25، حدیث 136
  133. البته این احادیث‌سلب تکلیف و مسؤولیت از مؤمنان نمی‌نماید، بلکه آنان را به صبر و بردباری‌در برابر مشقتها و مصیبتها فرا می‌خواند.
  134. مجمع‌الزوائد و منبع الفواید، ج4، ص63، با اندک تفاوت.
  135. سوره هود / 18.
  136. سوره بقره / 193.
  137. شهاب الاخبار، صفحه 137، حدیث 759.
  138. سوره بقره، آیه 179.
  139. سوره روم، آیه 19.
  140. البته، جمله معروف «تکرار تاریخ به معنای «بازگشت تاریخ نیست، زیرا زمان هیچگاه به‌عقب برنمی‌گردد، بلکه مراد از آن، تجدید سنتهای حاکم بر هستی، و ظهور و بروز حوادث وآثار و نتایج مناسب با آنهاست.
  141. وسائل الشیعه، کتاب جهاد، ج11، خبر4.
  142. مستدرک الوسائل، جلد3، خبر7.
  143. به حقیقت‌باید گفت: که دشمن در کفر خود متحد است، اما مسلمین در ایمان و آرمانشان، متفرق می‌باشند.
  144. این چند سطر کمی آمیخته با تعصب قومی و عربی، نگاشته شده است.
  145. سوره هود، آیه 118.
  146. بلژیک.
  147. ژاپن.
  148. سوره یونس، آیه 24.
  149. این همان منطق قرآن است که می‌فرماید: واعدوا لهم مااستطعتم من قوه ومن رباط الخیل‌ترهبون به عدو الله وعدوکم (انفال/60).
  150. سوره بقره، آیه 189. آنچه کواکبی در این بیست و پنج مبحث گرد آورده لزوما دیدگاه خود اونیست، بلکه نقل پرسشهای نوگرایان آن دوران است که وی آنها را پیش‌روی فرهیختگان‌مسلمان قرار داده است.
  151. این که‌امیرالمؤمنین علی (ع) و سایر ائمه اهل‌بیت، نتوانستند در زمان خویش به پیروزی‌ظاهری چشمگیری نائل شوند، عوامل زیادی داشته که از آن‌جمله موارد ذیل را می‌توان نام برد: 1- پایین بودن سطح فکر و فرهنگ و آگاهی مردم 2- پیچیدگی و سیاست‌بازی دشمن‌منافق 3- تقوای اعتقادی، سیاسی، اخلاقی آن بزرگواران که سبب می‌شد اصل را، بر هدایت‌انسانها بگذارند نه بر رضایت آنها. و...
  152. ان الله لایظلم الناس، ولکن الناس انفسهم یظلمون (یونس/44).
  153. سوره رعد، آیه 11.