کتابخانه:سیری در تربیت اسلامی
|
| |
| نویسنده | مصطفی دلشاد تهرانی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | دریا |
| محل انتشارات | تهران |
| تاریخ نشر | زمستان ۱۳۸۷ |
| شابک | ۹۷۹–۹۶۴–۷۳۱–۳۰۸–۶ |
| دانلود | |
پیشگفتار
نوشتار حاضر مروری است بر مهمترین مباحث تربیتی در اسلام که تلاش شده است بر اساس آموزشهای قرآن کریم و برگرفته از تعلیمات مدرسه پیامبر اکرم (ص) و اوصیای آن حضرت باشد.
این مباحث در پنج بخش تنظیم شده است که حلقههایی به هم پیوسته و دارای یک جهتگیری اند.
در بخش نخستین جایگاه و ضرورت پرداختن به مباحث نظری و عملی تربیت بحث شده است و اینکه گوهر وجود آدمی و حقیقت ملکوتی او جز با تربیتی حقیقی شکوفا نمیشود و اگر انسان با تربیتی الهی به سوی حقیقت خویش سیر نکند، در مرتبه طبیعت خود متوقف میماند و در سراشیبی نفسانیت فرو میغلطد و موجودی تباهگر و خونریز میشود. سپس بهترین راه تربیت راه وحی یا راه تربیت معصومین (ع) معرفی شده است تا مشخص گردد که برای سیر در تربیت کدام راه را باید جست.
تربیت با رفع موانع و ایجاد مقتضیات سامان مییابد که در بخش دوم این مباحث موانع و مقتضیات تربیت مطرح شده است تا پیچیدگی فرایند تربیت روشن گردد و اینکه تربیت امری صرفا فردی نیست و بشدت با امور اجتماعی و سیاسی و اقتصادی پیوند دارد و البته در این میان باید اساسیترین مانع و مقتضی تربیت را شناخت و فرد و جامعه را با این دریافت اصلاح و تربیت کرد.
در بخش سوم به مبانی تربیت پرداخته شده است، زیرا هیچ حرکت تربیتی بدون شناختی درست از انسان و مقصد تربیت و راه رفتن به سوی این مقصد و عوامل مؤ ثر در این راه ممکن و میسر نیست. تا حقیقت انسان تبیین نشود و ندانیم که انسان چگونه موجودی است، ملکی است یا ملکوتی، نمیتوانیم برای تربیت او و جامعه انسانی برنامه ریزی و اقدام کنیم. پس از شناخت انسان و حقیقت او به اهداف تربیت پرداخته شده است تا مشخص گردد که انسان با چنین حقیقتی به کدام سوی باید روی کند و غایت تربیت او چیست و با وصول به کدام اهداف کلی میتواند به سوی این غایت سیر کند. سپس شناخت فطرت مطرح شده است که فطرت آدمی آن بستر است که وصول به این اهداف و غایت تربیت را میسر میسازد. اما اینکه چرا همگان به سوی این غایت نمیروند و آنچه باید در ایشان محقق نمیشود، به سبب عواملی درونی و بیرونی است که با عنوان عوامل مؤ ثر در تربیت بحث شده است.
در بخش چهارم این مباحث، اصولی از اصول تربیت مطرح شده است که بدانیم برای سیر به سوی اهداف بحث شده با شناختی که از انسان و فطرت او و عوامل مؤ ثر در تربیت او داریم، هر حرکت و فعل تربیتی را بر کدام ستونها بنا کنیم تا حرکت و فعلی مطلوب باشد.
در بخش پنجم روشهایی از روشهای تربیت آمده است که با بهره گرفتن از آنها در موارد و مواقع مناسب، بتوان راهی را که در تربیت ترسیم شده است به بهترین وجه دنبال کرد.
با امید آنکه در این مباحث جلوهای از جلوههای مدرسه تربیتی پیامبر اکرم (ص) و اوصیای گرامی اش تبیین شده باشد.
والکمال لله وحده
بخش اول: مقدمات
جایگاه و ضرورت بحث
انسان شگفتترین مخلوق خداوند و والاترین نشانه قدرت حق است. انسان مستعد اتصاف به همه صفات و کمالات الهی است و آفریده شده است تا به مقام ((خلیفة اللهی)) رسد و این سیر جز با تربیت حقیقی میسر نمیشود.
حقیقت انسان، حقیقتی ملکوتی است و انسان با طی مراتبی، قوس نزولی را طی کرده است و در این مرتبه خاکی و در پایینترین مراتب قرار گرفته است و با تربیت میتواند به حقیقت وجود خویش دست یابد و متصف به والاترین کمالات شود. خدای متعال در این باره یادآور شده است:
((لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غیر ممنون))[۱]
هر آینه انسان را در نیکوترین صورت و هیاءت آفریدیم. آن گاه او را به پایینترین مراتب نازل کردیم. مگر آنان که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، پس ایشان راست مزدی بی پایان (بی منت).
امام خمینی (ره) درباره سیر تربیت انسان میفرماید:
((انسان مراتب سیرش از طبیعت است تا مافوق طبیعت، تا برسد به آنجایی که مقام الوهیت است. سیر از طبیعت تا رسیدن به مقامی که غیر از خدا هیچ نبیند. این موجود قابل این است که از این طبیعت سیر بکند و تمام معنویتها را در خودش با تربیت صحیح ایجاد بکند و برسد به مقامی که حتی فوق مقام ملائکة الله باشد . . .
انسان موجودی است که خدای تبارک و تعالی او را خلق کرده است برای اینکه همه جهاتی که در عالم هست، در انسان هست ، منتها به طور قوه است، به طور استعداد است؛ و این استعدادها باید فعلیت پیدا بکند، تحقق پیدا بکند))[۲]
پیام آوران الهی آمدهاند تا زمینههای چنین تحولی مقدسی را فراهم کنند، انسان را از مرتبه اسفل به اعلا بکشانند و از ظلمات حیوانیت به نور انسانیت برسانند. تربیت در سنت پیام آوران الهی خروج از ظلمات به سوی نور است و کتاب انبیا، کتاب تربیت انسان است، خدای متعال درباره قرآن کریم به پیامبر گرامی اش میفرماید:
((کتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور باذن ربهم الی صراط العزیز الحمید))[۳]
(این) کتابی است که آن را به سوی تو فرو فرستادیم تا مردم را به خواست و فرمان پروردگارشان از تاریکیها به روشنایی بیرون آری، به راه آن توانای بی همتا و ستوده.
اگر این تحول نورانی بر اساس تربیتی ربانی در انسان محقق نشود، انسان در مرتبه حیوانیت خود متوقف میماند و استعدادهای خود را در این جهت به کار میگیرد. همه تلاش پیام آوران الهی بر این بوده است که انسان تربیت کنند. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید:
((تمام دنیا موضوع بحثشان، موضوع تربیتشان، موضوع علمشان انسان است؛ آمدهاند انسان را تربیت کنند، آمدهاند این موجود طبیعی را از مرتبه طبیعت به مرتبه عالی مافوق الطبیعه، مافوق الجبروت برسانند.
تمام بحث انبیا در انسان است، از اول هر یک از انبیا که مبعوث شدند برای انسان و برای تربیت انسان مبعوث شدند . . . انبیا آمدند که ما را هشیار کنند، تربیت کنند. انبیا برای انسان آمدند و برای انسان سازی آمدند. کتب انبیا کتب انسان سازی است. قرآن کریم کتاب انسان است. موضوع علم انبیا انسان است. هر چه هست حرف با انسان است. انسان منشاء همه خیرات است و اگر انسان نشود، منشاء همه ظلمات است. این موجود بر سر دوراهی واقع است؛ یک راه، راه انسان و یک راه، راه منحرف از انسانیت است تا از چه حیوانی سر بیرون بیاورد))[۴]
پیام آوران الهی آمدهاند تا راه تربیت را بر آدمیان بگشایند و مردمان را به ربانی شدن بخوانند.
((ما کان لبشر ان یؤ تیه الله الکتاب و الحکم و النبوة ثم یقول للناس کونوا عبادا لی من دون الله ولکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون))[۵]
هیچ بشری را نسزد که خداوند به او کتاب و حکم و پیامبری دهد. آن گاه وی مردمان را گوید: به جای خدا بندگان من باشید. بلکه (باید بگوید :) به سبب آنکه کتاب (آسمانی) تعلیم میدادید و از آن رو که درس میخواندید، ربانی باشید.
دلالت آیه در اینکه همه تلاشهای تربیتی باید به سوی ربانی شدن باشد کاملا روشن است؛ مؤ دب شدن به ادبی الهی که اتصاف به صفات خدا و پیروی از آداب پیامبر گرامی اش و اهل بیت آن حضرت است.
((فالادب مع الله بالاقتداء بآدابه و آداب نبیه و اهل بیته علیهم السلام))[۶]
پس ادب نسبت به خداوند پیروی از آداب الهی و آداب پیامبرش و اهل بیتش است که درود خدا بر آنان باد.
راه تربیت
بهترین راه تربیت که مبتنی بر شناخت حقیقت انسان و همه نیازها و وجوه اوست، راه وحی است، راه سنت الهی و سنت معصومین (ع) است، قرآن کریم به آیینی میخواند که بهترین آیین تربیت است.
((ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم))[۷]
همانا این قرآن به آیینی درست تر و استوارتر راه مینماید.
این آیین متضمن همه نیازهای تربیتی انسان است و هیچ چیز در آن فروگذار نشده است.
((و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شی ء))[۸]
و فرو فرستادیم بر تو این کتاب را که روشنگر هر چیزی است.
این آیین، آیینی است که آفرینش انسان به سوی آن هدایت میکند و در آن هیچ تغییر و دگرگونی راه ندارد.
((فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم))[۹]
پس روی خود را به سوی دین یکتاپرستی فرادار، در حالی که از همه کیشها روی برتافته و حقگرای باشی، به همان فطرتی که خداوند مردم را بر آن آفریده است، آفرینش خدای (فطرت توحید) را دگرگونی نیست، این است دین راست و استوار.
((خدای متعال هر یک از آفریدههای خود و از آن جمله انسان را به سوی سعادت و هدف آفرینش ویژه خودش از راه آفرینش خودش راهنمایی میفرماید و راه واقعی برای انسان در مسیر زندگی همان است که آفرینش ویژه وی به سوی آن دعوت میکند و مقرراتی را در زندگی فردی و اجتماعی خود باید به کار بندد که طبیعت یک انسان فطری (طبیعی) به سوی آنها هدایت میکند، نه انسانهایی که به هوا و هوس آلوده و در برابر عواطف و احساسات اسیر دست بستهاند.
مقتضای دین فطری (طبیعی) این است که تجهیزات وجودی انسان الغا نشود و حق هر یک از آنها ادا شود و جهازات مختلف و متضاد مانند قوای گوناگون عاطفی و احساسی که در هیکل وی به ودیعه گذارده شده است تعدیل شود و به هر کدام از آنها تا اندازهای که مزاحم حال دیگران نشود رخصت عمل داده شود.
و بالاخره در فرد انسان عقل حکومت کند نه خواست نفس و نه غلبه عاطفه و احساس اگرچه مخالف عقل سلیم باشد و در جامعه نیز حق و صلاح واقعی جماعت حکومت نماید نه هوا و هوس یک فرد توانای مستبد و نه خواسته اکثریت افراد اگرچه مغایر حق و خلاف مصلحت واقعی جماعت باشد))[۱۰]
راه واقعی تربیت چنین راهی است، راهی که مبتنی بر آفرینش انسان از جانب رب العالمین ارائه شده است. به بیان امام خمینی (ره):
((تنها راه تربیت و تعلیم راهی است که از ناحیه وحی و مربی همه عالم رب العالمین، تنها راه آن راهی است که از ناحیه حق تعالی ارائه میشود؛ و آن تهذیبی است که با تربیت الهی به وسیله انبیا، مردم آن تربیت را میشوند و آن علمی است که به وسیله انبیا بر بشر عرضه میشود و آن علمی است که انسان را به کمال مطلوب خودش میرساند. همانی که میفرماید:
((الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاؤ هم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات))[۱۱]
دو گروهند مردم، یک گروه مؤ من هستند که تحت تربیت انبیا واقع شدهاند، به واسطه تربیت انبیا از همه ظلمتها و از همه گرفتاریها و از همه تاریکیها خارج شدند آنها، به واسطه تعلیمات انبیا وارد شدند در نور، در کمال مطلق . . .
مؤ منین آنها هستند که به واسطه تربیت حق تعالی و به واسطه تربیت انبیایی که مربا هستند به تربیت الهی، از همه ظلمتها، از همه نقیصهها، از هر چیزی که انسان را از راه باز میدارد، اینها را خارج میکنند از همه ظلمتها به نور . . .
مؤ من حقیقی آن طور تبعیت از انبیا کرده است و آن طور در تحت تربیت انبیا واقع شده است که از همه ظلمتها و از همه نقصها بیرون آمده است و به نور رسیده است و مربی او و ولی او هم خدای تبارک و تعالی است و مربیان به واسطه هم انبیا هستند، یعنی اینها تربیت شدههای خدا هستند و آمدهاند که ماها را، همه بشر را تربیت کنند و اگر چنانچه ما در تحت تربیت آنها واقع بشویم، از آن علومی که آنها برای بشر آوردند ما استفاده کنیم و از آن تعلیماتی که کردند ما بهره برداریم. ما در صراط مستقیم واقع میشویم و هدایت نور میشویم، هدایت به خدای تبارک و تعالی میشویم که آن نور مطلق است))[۱۲]
بنابراین دو راه تربیت در برابر انسان وجود دارد، یک راه، راه خروج از ظلمات به سوی نور که راه الله است و یک راه راه خروج از نور به سوی ظلمات که راه طاغوت است. راه وحی، راه پیامبر اکرم (ص) و اوصیای آن حضرت (ع) راه خروج از ظلمات به سوی نور است؛ و این راه، راه راست و استوار فطرت است. اولیای خدا باب دخول در صراط مستقیم و راه ورود در نورند و این راه بهترین راه تربیت است. از امام باقر (ع) سؤ ال شد که این آیه بیانگر چیست؟
((لیس البر بان تاءتوا البیوت من ظهورها ولکن البر من اتقی و اءتوا البیوت من ابوابها))[۱۳]
نیکی آن نیست که از پشت خانهها درآیید، بلکه نیکی آن است که تقوا پیشه شود، و به خانهها از در آنها درآیید.
حضرت باقر (ع) فرمود: ((آل محمد صلی الله علیه و آله ابواب الله و سبیله و الدعاة الی الجنة و القادة الیها و الادلاء علیها الی یوم القیامة))[۱۴]
خاندان محمد (ص) بابهای الهی و راه خداوند و دعوت کنندگان به بهشت و راهبران به آن و نشانههای آن تا روز قیامتند.
همچنین امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است:
((نحن الشعار و الاصحاب و الخزنة و الابواب و لاتؤ تی البیوت الا من ابوابها))[۱۵]
ما خاصگان و یاران، و گنجوران نبوت، و درهای رسالتیم. در خانهها جز از درهای آن نتوان وارد شد.
اولیای خدا همگان را به راه و رسم خود فراخواندهاند تا سعادت این جهانی و آن جهانی شان را فراهم آورند؛ و این راه و رسم در نظام تربیتی آنان جلوه دارد.
مفهوم و تعریف تربیت
در بحث تربیت انسان، مفهوم واژه تربیت بر پرورش دادن استعدادهای انسانی یعنی فراهم کردن زمینه رشد استعدادهای آدمی دلالت میکند. این واژه از ریشه ((ربو)) به معنی زیادت و فزونی و رشد و برآمدن گرفته شده است؛[۱۶] و کاربردهای گوناگون از این ریشه همه همین معنا را در بردارد. ((ربو)) نفس عمیق و بلند را گویند که موجب برآمدن سینه است. ((ربوة)) یعنی سرزمین بلند و مرتفع.[۱۷] ((رابیة)) نیز به همین معناست.[۱۸] و ((ربا)) یعنی افزون شد و نمو کرد که در اصطلاح شرع مخصوص به افزون شدن سرمایه با غیر از سود شرعی است. ((اربیتان)) دو قسمت گوشت بن ران در قسمت کشاله ران را گویند که بالا میآید و حالت برآمدگی دارد. ((اربی علیه)) یعنی بر او اشراف و احاطه یافت. ((ربیت الولد فربا)) یعنی فرزند را تربیت کردم و او رشد کرد.[۱۹] در قرآن کریم همین معنا یعنی بزرگ کردن در مفهوم رشد جسمی آمده است.
((و قل رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا))[۲۰]
و بگو: پروردگارا، آن دو (پدر و مادر) را رحمت کن چنانکه مرا در خردی پروردند.
((قال الم نربک فینا ولیدا و لبثت فینا من عمرک سنین))[۲۱]
(فرعون به موسی) گفت: آیا تو را از کودکی در میان خود نپروردیم و سالیانی چند از عمرت پیش ما نماندی؟
((راغب اصفهانی)) لغت شناس بزرگ مینویسد: ((ربیت)) (تربیت کردم) از واژه ((ربو)) است و گفتهاند اصلش از مضاعف یعنی ((رب)) (ربب) بوده است که یک حرف آن برای تخفیف در لفظ به حرف (ی) تبدیل شده است مانند ((تظننت)) که ((تظنیت)) شده است.[۲۲]
((رب)) به معنای مالک، خالق، صاحب، مدبر، مربی، قیم، سرور و منعم است و نیز اصلاح کننده هر چیزی را ((رب)) گویند.[۲۳] بنابراین ((رب)) به معنای مالک و مدبر و تربیت کننده است.
((راغب اصفهانی)) مینویسد: ((رب)) در اصل به معنی تربیت و پرورش است یعنی ایجاد کردن حالتی پس از حالت دیگر در چیزی تا به حد نهایی و تام و کمال خود برسد.[۲۴]
آنچه در تربیت روی میدهد همین مفهوم است و البته نقش ایجادی در تربیت از آن ((رب العالمین)) است و جز او همه نقش اعدادی دارند؛ بنابراین، تربیت رفع موانع و ایجاد مقتضیات یعنی اعداد است تا استعدادهای انسان از قوه به فعل درآید و شکوفا شود؛ و چون در تربیت اسلامی مقصد و مقصود ((کمال مطلق)) است میتوانیم تربیت را چنین تعریف کنیم:
((تربیت عبارت است از رفع موانع و ایجاد مقتضیات برای آنکه استعدادهای انسان در جهت کمال مطلق شکوفا شود)).
انسان موجودی است با استعدادهای شگفت و گرانقدر، چنانکه از رسول خدا (ص) روایت شده است که فرمود:
((الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة))[۲۵]
مردم چون معادن طلا و نقرهاند.
با این تعبیر باید آنچه را که مانع شکوفایی استعدادهای انسان است رفع کرد و زمینههای مساعد را فراهم ساخت تا استعدادهای انسان به فعلیت رسد و انسان متصف به صفات و کمالات الهی شود؛ و این تحول با اهتمام و کوشش خود انسان میسر میشود. بدین ترتیب تربیت با رفع موانع و ایجاد مقتضیات شکل میگیرد.
بخش دوم: موانع و مقتضیات تربیت
مانع و مقتضی اصلی
با دقت در موانع و مقتضیات تربیت درمی یابیم که یک مانع به عنوان مانع اصلی مطرح است و با رفع آن مانع، متقضی اصلی برای ((سیر کمالی)) و ((عروج انسانی)) فراهم میشود. این مانع ((دنیا)) است و این مقتضی ((ترک دنیا)) است.
دنیا و ترک دنیا
((دنیا)) در معنای مذموم و پست و بازدارنده آن، صفت فعل آدمی است، تعلق نفسانی و آرزوهای پست حیوانی است. ((دنیا)) در این معنا حجاب اصلی کسب کمالات است و تا انسان از اسارت این دنیا آزاد نشود، پرواز به سوی مقصد توحید میسر نمیشود. این دنیاست که انسان را بازمی دارد و موجب فریب خوردن او و تباهگری و ستمگری اش میشود.
((یا ایها الناس انما بغیکم علی انفسکم متاع الحیاة الدنیا))[۲۶]
ای مردم! ستم و سرکشی شما تنها به زیان خودتان است (که سبب آن) بهره وری (کوتاهی از) زندگی دنیایی است.
یعنی همه سرکشیها، ستمها و تباهیها به خاطر تمتع دنیایی است؛ علت همه اینها بهرههای دنیایی است.[۲۷] به سبب دنیاست که انسان خود را از کمال محروم میکند و به خاطر کالای پست دنیایی است که آدمی گمراهی پیشه میکند. حقیقت این است که جز به وسیله دنیا معصیتی صورت نمیگیرد و جز با ترک آن کمالی حاصل نمیشود. پیشوای پارسایان امیر مؤ منان (ع) پرده از این حقیقت برداشته و فرموده است:
((من هوان الدنیا علی الله انه لایعصی الا فیها و لاینال ما عنده الا بترکها))[۲۸]
در خواری دنیا نزد خدا همین بس که جز در دنیا نافرمانی او نکنند و جز با وانهادن دنیا به پاداشی که نزد خداست نرسند.
تا انسان از دنیای خود (وابستگیهای پست) آزاد نشود، نمیتواند متصف به صفات و کمالات الهی بشود. ((دنیا)) بازدارنده آدمی از امور والا و مراتب بالا و مشغول کننده آدمی به امور موهوم و مسائل مذموم است.
((و ما الحیاة الدنیا الا لعب و لهو))[۲۹]
و زندگی دنیایی جز لهو و لعب چیزی نیست.
((لهو)) چیزی است که آدمی را از مهماتش بازدارد و ((لعب)) عبارت است از سرگرمی و موهومات؛ و دنیا جز بازیچه و سرگرمی نیست.[۳۰]دنیا انسان را از اموری که برای آن آفریده شده است بازمی دارد و آدمی را سرگرم موهومات و امور غیرواقعی میکند. دینا حجاب حقیقت است و کالای فریب.
((و ما الحیاة الدنیا الا متاع الغرور))[۳۱]
و زندگی دنیایی جز کالای فریب چیزی نیست.
((دنیا)) سرایی است که آب مینماید و هر کس فریب آن را خورد، جز دل سپردن به موهومات و فرو رفتن در منکرات بهرهای نخواهد برد. اما باید توجه داشت که این دنیا، دنیای خود انسان است نه ((عالم)) که جلوه حق است. این دنیا، صفت است، صفت فعل انسان روی کرده به خود و پشت کرده به حق. این دنیا نسبت آلوده و تباهی است که انسان غره با عالم (یعنی جهان که نشانه خداست) برقرار میکند. این دنیا دلبستگی انسان به مظاهر حق و جهان خارج است. این دنیا ((آمال)) آدمی است که تا رهایی از آن حاصل نشود، تربیت حقیقی فراهم نمیشود. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید:
((تا انسان به آمال خویش پشت نکند، به دنیا پشت نکند، جلو نمیرود؛ دنیا که همان آمال آدم است. دنیای هر کس همان آمال اوست . . . دنیا تکذیب شده است و عالم طبیعت تکذیب نشده است. دنیا همان است که پیش شماست. خود شما وقتی توجه به نفستان دارید، خودتان دنیایید. دنیای هر کس آن است که در خودش است. آن تکذیب شده است، اما شمس و قمر و طبیعت هیچ تکذیب نشده است، از اینها تعریف شده است، اینها مظاهر خداست، آنی که انسان را بعید میکند از ساحت قدس و کمال، دنیاست؛ و آن هم پیش خود آدم است، توجه به نفس است. خدا کند که موفق بشویم به اینکه از این چاه بیرون برویم و تبعیت کنیم از اولیای خدا که آنها از این مهلکه نجات پیدا کردهاند و خارج شدهاند و ادرکهم الموت))[۳۲]
بدین ترتیب، امام خمینی (ره) راه ورود به ساحت قدس و کمال را خروج از چاه دنیا و ظلمت خویش معرفی میکند. مبداء و منشاء همه تباهیها دلبستگی به دنیاست، حب دنیاست؛ و تا انسان از دام دنیا آزاد نشود و از چنگال آن رهایی نیابد، نمیتواند گام در تربیت کمالی بگذارد. امام خمینی (ره) میفرماید:
((حب دنیا مبداء همه چیز است. حب الدنیا راءس کل خطیئة.[۳۳] مبداء همه خطایا همین است. حب دنیا گاهی وقتها انسان را به آنجا میرساند که اگر موحد هم هست، لکن اگر اعتقادش باشد که خدا از او دنیا را گرفته (است)، در قلبش کدورتی حاصل میشود، یک بغضی حاصل میشود . . .
میزان علاقه است؛ میزان دنیا، آن علائقی است که انسان به اشیا دارد؛ و این علائق ممکن است آن دم آخر، که انسان ببیند دارد از علائقش جدا میشود، دشمنی بیاورد با خدا؛ دشمن خدا بشود و از این عالم برود. علائق را باید کم بکنیم؛ علاقهها باید کم بشود . . .
علاقه را تا میتوانید از بین ببرید، آنچه انسان را گرفتار میکند، این علاقهای است که انسان دارد، آن هم از حب نفس است، مبداء همان حب نفس است. حب دنیا، حب ریاست، دردی است که انسان را به هلاکت میرساند))[۳۴]
برای آنکه انسان در ظلمات دنیاخواهی خویش هلاک نشود، باید وابستگیهای پست را ترک کند و از ((حب دنیا)) دل ببرد. لازمه ورود به ((ساحت حق))، خروج از ((ساحت خود)) است. امیر مؤ منان علی (ع) برترین نمونه تربیت الهی درباره خود و دل بریدنش از دنیا فرموده است:
((یا دنیا، یا دنیا، الیک عنی، ابی تعرضت؟ ام الی تشوقت؟ لا حان حینک! هیهات! غری غیری، لا حاجة لی فیک. قد طلقتک ثلاثا لا رجعة فیها!))[۳۵]
ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو! (با خودنمایی) فرا راه من آمدهای؟ یا شیفتهام شدهای؟ هرگز آن زمان که تو در دل من جای گیری فرا نرسد. هرگز! جز مرا بفریب! مرا به تو چه نیازی است؟ من تو را سه طلاقه کردهام که بازگشتی در آن نیست.
راه به سوی حقیقت تربیت
راه به سوی حقیقت تربیت، جز با دیده فرو بستن از پستیها، گشوده نمیشود. این چنین نیست که بتوان در عین وابستگی به دنیا، گام در مسیر تربیت گذاشت و از زندگی این جهانی برای آخرت توشه برداشت، زیرا ((دنیا)) (به معنای تعلقات پست و نه نازلترین مراتب وجود، زندگی این جهانی که خود مقدمه آخرت است) و ((آخرت)) دو نقطه مقابل یکدیگرند که با نزدیک شدن به یکی، قطعا دوری از دیگری حاصل میشود؛ بنابراین نمیتوان ((دنیا)) و ((آخرت)) را با یکدیگر جمع کرد. پیشوای وارستگان از دنیا، علی (ع) فرموده است:
((ان الدنیا و الآخرة عدوان متفاوتان، و سبیلان مختلفان؛ فمن احب الدنیا و تولاها ابغض الآخرة و عاداها، و هما بمنزلة المشرق و المغرب، و ماش بینهما؛ کلما قرب من واحد بعد من الآخر، و هما بعد ضرتان))[۳۶]
همانا دنیا و آخرت دو دشمنند رو در رو و دو راهند مخالف هم. هر که دنیا را دوست دارد و مهر آن را در دل بکارد، آخرت را نپسندد و آن را دشمن انگارد؛ و دنیا و آخرت چون خاور و باخترند و آن که میان آن دو رود چون به یکی نزدیک گردد از دیگری دور شود؛ و این دو چون دو خواهرند در نکاح یک شوی (که این نکاح ناشدنی است).
بنابراین، برای فراهم کردن مقتضی اصلی تربیت، باید به دنیا زاهدانه نگریست و در عین کار و تلاش و مبارزه بدان دل نبست. امیر مؤ منان (ع) چنین میآموزد:
((ایها الناس انظروا الی الدنیا نظر الزاهدین فیها الصادفین عنها))[۳۷]
ای مردم! بنگرید به دنیا چون نگریستن پارسایان رویگردان از آن.
چون کسی به این مقتضی دست یابد، به بهترین توانایی برای تربیت حقیقی دست مییابد. علی (ع) در توصیف آنان میفرماید:
((ان اولیاء الله هم الذین نظروا الی باطن الدنیا اذا نظر الناس الی ظاهرها، و اشتغلوا بآجلها اذا اشتغل الناس بعاجلها، فاماتوا منها ما خشوا ان یمیتهم، و ترکوا منها ما علموا انه سیترکهم، وراوا استکثار غیرهم منها استقلالا، و درکهم لها فوتا. اعداء ما سالم الناس، و سلم ما عادی الناس !))[۳۸]
دوستان خدا آنانند که به باطن دنیا نگریستند، هنگامی که مردم ظاهر آن را دیدند، و به فردای آن پرداختند، آن گاه که مردم خود را سرگرم امروز آن ساختند، پس آنچه را از دنیا ترسیدند آنان را بمیراند، میراندند؛ و آن را که دانستند بزودی رهایشان میکند، راندند، و بهره گیری فراوان دیگران را از دنیا خوار شمردند، و دست یافتنشان را بر بهرههای دنیایی، از دست دادن (سعادت آخرت) خواندند. دشمن آنند که مردم با آن آشتی کردهاند، و با آنچه مردم با آن دشمنند در آشتی به سر بردهاند.
آنان که از ظواهر دنیا عبور کردهاند و باطن آن را دیدهاند، به آن دل نمیبندند و خود را وابسته آن نمیکنند. آنان خود را به ماورای دنیا مشغول کردهاند و بنابر کشش فطرت خویش دل به حقیقت سپردهاند. اندیشه آنان برای آخرت است زیرا چراغ عقل فطری شان روشن است و از اسارت هوا و هوس خود را آزاد کردهاند.
این هوا پرحرص و حالی بین بود
عقل را اندیشه یوم الدین بود
هر که آخر بین بود او مؤ من است
هر که آخور بین بود او بیدن است[۳۹]
به میزانی که انسان به گرایشهای پست و بازدارنده پشت میکند، پیش میرود و تربیت الهی در او تاءثیر میکند، تا آنجا که استعدادهای الهی اش شکوفا شود و به حقیقت خویش دست یابد. آنان که گرایشهای پست و حیوانی را میراندهاند، آنانند که از ((بیت المقدس)) خویش هجرت کردهاند و به ((ادراک موت)) رسیدهاند.
((و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله))[۴۰]
و هر که از خانه خویش هجرت کنان به سوی خدا و پیامبرش بیرون آید سپس مرگ او را دریابد، همانا پاداشش بر خدا باشد.
هر که به خودبینی و خودخواهی خویش پشت کند و به خدا و رسولش روی نماید به بهترین امکان تربیت دست مییابد. امام خمینی (ره) درباره این هجرت بزرگ میفرماید:
((یک احتمال این است که این هجرت، هجرت از خود به خدا باشد، بیت، نفس خود انسان باشد. طایفهای هستند که خارج شدند، هجرت کردند از بیت شان از این بیت ظلمانی، از این نفسانیت ((مهاجرا الی الله و رسوله))؛ تا رسیدند به آنجایی که ((ادرکه الموت)). به مرتبهای رسیدند که دیگر از خود چیزی نیستند، ((موت مطلق)) و اجرشان هم علی الله است؛ اجر دیگری (در کار نیست)، دیگر بهشت مطرح نیست، دیگر تنعمات مطرح نیست، فقط الله است. آن که از بیت نفسانیتش خارج شد، حرکت کرد و مهاجرت کرد الی الله والی رسول الله که آن هم الی الله است ((ثم یدرکه الموت)) و پس از این هجرت به مرتبهای رسید که ادرکه الموت دیگر از خودش هیچ نیست، هر چه هست از اوست؛ (اگر) این را مشاهده کرد در این هجرت اجرش هم علی الله است))[۴۱]
بدین ترتیب والاترین مقتضی تربیت خروج از مرتبه طبیعت و پشت کردن به خواستههای نفس و روی کردن به خدا با متابعت از رسول اکرم (ص) و اوصیای آن حضرت است.[۴۲]
موانع و مقتضیات فردی
چنانچه انسان خود تمایلی به تعالی نداشته باشد و خواهان پذیرش سختیهای سیر قوس صعود نباشد، مانعی بزرگ بر سر راه تربیت خود ایجاد میکند، اما اگر بخواهد برود و در مسیر کمال گام بزند، میتواند و خدای متعال این امکان را به همه انسانها داده است که بتوانند متصف به صفات و کمالات الهی شوند. اگر انسان بخواهد تربیت کمالی بیابد، کسی نمیتواند او را بازدارد.
((یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا اهتدیتم))[۴۳]
ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر شما باد (نگاهداشت) خویشتن؛ چون شما راه یافته باشید هر که گمراه شد به شما زیانی نرساند.
اگر انسان چشم خود را بگشاید و خود نگهداری کند، کسی نمیتواند او را از مسیر حق به بیراهه برد.
((و ان تصبروا و تتقوا لایضرکم کیدهم شیئا))[۴۴]
و اگر شکیبایی و پرهیزگاری کنید ترفند و نیرنگ ایشان هیچ زیانی به شما نرساند.
راه تربیت انسان
راه تربیت انسان از خود او میگذرد و اگر انسان خود این راه را ببندد تلاشهای بیرونی به نتیجه نمیرسد. مهم آن است که بتوان انگیزه و میل به اصلاح را در متربی ایجاد کرد، مهم آن است که بتوان انگیزه و میل به اصلاح را در متربی ایجاد کرد، زیرا تا کسی خواهان کمال نشود، دیگری را توان کمال بخشیدن به او نیست. نقش پیامبران در تربیت آدمیان در این جهت است، یعنی بیدار کردن پیامبر درونی انسانها و یادآوری عهد الهی شان و خواندن مردم به میثاق فطرتشان. خداوند این حقیقت را چنین به پیامبر اکرم (ص) یادآور میشود:
((فذکر انما انت مذکر، لست علیهم بمصیطر))[۴۵]
پس یادآوری کن که تو یادآوری کنندهای و بس؛ تو بر آنان چیره و حکمفرما نیستی.
پس انسان خود باید بخواهد تا زنجیرههای اسارت گسسته و راه تربیت گشوده شود. امیر مؤ منان (ع) همگان را میخواند تا خود به امر تربیت خویش همت کنند.
((یا اسری الرغبة اقصروا، فان المعرج علی الدنیا لایروعه منها الا صریف انیاب الحدثان. ایها الناس، تولوا من انفسکم تاءدیبها، و اعدلوا بها عن ضراوة عاداتها))[۴۶]
ای اسیران آز! باز ایستید که گراینده دنیا را آن هنگام بیم فراآید که بلاهای روزگار دندان به هم ساید. مردم! کار تربیت خود را خود برانید و نفس خود را از عادتها که بدان حریص است بازگردانید!
انسان خود باید گام نخست را بردارد، از اسارت طمع خویش آزاد شود و پیش از آنکه به سقوط کامل کشیده شود، از عادتهای ناپسندی که بدانها حریص است خارج شود. انسان باید بداند که بیشترین جایگاه سقوط و هلاکتش همین جاست، چنانکه امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است:
((اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع))[۴۷]
بیشترین قربانگاه خردها به سبب جلوه کردن طمعهاست.
طمعها انسان را چنان به بند میکشد که حتی نتواند گامی به پیش بردارد. برای رفتن به سوی مقصد تربیت ابتدا باید این بندها را گشود و آدمی را از اسارت ذلت آزاد کرد. در سخنان نورانی پیشوای آزادگان علی (ع) آمده است:
((الطامع فی وثاق الذل))[۴۸]
طمعکار در بند خواری گرفتار است.
خواست انسان
آن که باید پذیرای تربیت و هدایت شود خود انسان است و مادام که انسان نخواهد از اسارت آزاد شود و بخواهد در غفلت بماند. ذکر، موعظه، نصیحت و انذار او از غفلت خارج نمیکند. انسان باید به اراده خود پرده غفلتی را که مانع ادراک و دریافت حقایق و سیر به سوی مقصد است بدرد. به بیان امیر مؤ منان (ع):
((بینکم و بین الموعظة حجاب من الغرة))[۴۹]
میان شما و موعظت پردهای است از غفلت.
انسان باید بخواهد که حجاب غفلت (دنیا) را بدرد تا نور تربیت بر دلش بتابد و آن شود که باید. امیر مؤ منان (ع) همگان را مخاطب قرار میدهد که آیا کسی هست که قدر خویش شناسد و برای تربیت خود به پا خیزد و دعوت مربیان الهی را لبیک گوید و به حق روی کند؟
((الا حر یدع هذه اللماظة لاهلها؟ انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنة، فلا تبیعوها الا بها))[۵۰]
آیا آزادهای نیست که این خرده طعام مانده در کام (دنیا) را بیفکند و برای آنان که در خورش هستند نهد؟ جانهای شما را بهایی نیست جز بهشت جاودان، پس مفروشیدش جز بدان.
انسان آزاده دل از دنیای دون میبرد و به حق رو میکند و راه کمال را بدرستی طی میکند؛ اما آن که همه چیز را در خدمت نفسانیت خویش میخواهد، آن که خود را در عالم مستقل میبیند و به حق پشت میکند، تربیت حقیقی (خروج از ظلمات به سوی نور) را نمیپذیرد.
امیر مؤ منان علی (ع) مشاهده کرد که ((عمار یاسر)) تلاش میکند ((مغیرة بن شعبه)) را به مقصد حق سوق دهد، در حالی که او گریزان از حق بود و بدان پشت کرده بود؛ پس به ((عمار)) فرمود:
((دعه یا عمار! فانه لم یاءخذ من الدین الا ما قاربه من الدنیا، و علی عمد لبس علی نفسه، لیجعل الشبهات عاذرا لسقطاته))[۵۱]
رهایش کن عمار! که او چیزی از دین برنگرفته است جز آنچه به دنیا نزدیکش کند، و به عمد خود را به شبههها درافکنده است تا آن را عذرخواه خطاهای خود گرداند.
انسانی که نمیخواهد صعود کند، انسانی که دنیا را برگزیده است و قصدی جز تباهگری ندارد، به خود واگذاشته میشود و از مقصد دور و دورتر میگردد. در این حال است که انسان به دست خود سختترین موانع را در راه تربیت خود ایجاد میکند. امیر مؤ منان علی (ع) میفرماید:
((ان من ابغض الرجال الی الله تعالی لعبدا و کله الله الی نفسه، جائرا عن قصد السبیل، سائرا بغیر دلیل؛ ان دعی الی حرث الدنیا عمل، و ان دعی الی حرث الآخرة کسل! کان ما عمل له واجب علیه؛ و کان ما ونی فیه ساقط عنه !))[۵۲]
از دشمنترین مردمان نزد خدا بندهای است که خدا او را به خود واگذارد، از راه درست خارج گردد و بی رهنما گام بردارد. اگر به کار دنیایش خوانند، چست باشد؛ و اگر به کار آخرتش خوانند، تنبل و سست باشد. گویی آنچه برای آن کار کند بر او بایسته است، و آنچه در آن سستی ورزد، از او ناخواسته است.
انسان باید به خود آید و بیدار شود؛ مرتبه خود را بشناسد و به راهی رود که برای آن آفریده شده است، از امیر مؤ منان (ع) وارد شده است:
((رحم الله امرا اعد لنفسه و استعد لرمسه، و علم من این، و فی این، و الی این))[۵۳]
خدا رحمت کند انسانی را که برای خود تدارک کند و آمادگی لازم را برای مرگ داشته باشد، و بداند از کجاست، در کجاست، و به سوی کجاست.
و نیز چنین روایت شده است:
((رحم الله امرا تفکر فاعتبر، و اعتبر فاصبر، فکان ما هو کائن من الدنیا عن قلیل لم یکن، و کان ما هو کائن من الآخرة، عما قلیل لم یزل، و کل معدود منقض، و کل متوقع آت، و کل آت قریب دان))[۵۴]
خدا رحمت کند انسانی را که بیندیشد و پند گیرد، و پند گیرد و بپذیرد؛ که گویی به اندک زمان آنچه از دنیا بود نمانده است، و آنچه از آخرت است پاینده است؛ و هر (عمر) شمرده به سرآید، و هر چه چشمداشتنی است، درآید؛ و هر چه درآمدنی است، نزدیک است و بزودی رخت گشاید.
برترین مقتضی آن است که انسان به این معرفت نایل آید؛ خود را بشناسد و به ارزشها و قدر خویش پی ببرد، و بزرگترین مانع آن است که انسان از این معرفت کلیدی و راهگشا محروم ماند. چه نیکو فرموده است امیر بیان، علی (ع):
((العالم من عرف قدره، و کفی بالمرء جهلا الا یعرف قدره))[۵۵]
عالم کسی است که قدر خود را بشناسد، و در نادانی انسان همین بس که قدر خویش را نشناسد.
موانع و مقتضیات اجتماعی
ارزشهای حاکم بر جامعه، روابط اجتماعی، عادات، قوانین و سنن اجتماعی، رفتار اجتماعی، و به طور کلی روح حاکم بر جامعه در تربیت انسان نقشی مهم دارند. فرهنگ جاهلی و اعتقادات باطل حاکم بر جوامع، ارزشهای منفی و روابط ناسالم اجتماعی، حاکمیت رسوم و سنن منحط به صورت بندهایی بر دست و پای انسانها بسته میشوند و مانع حرکت جامعه به سوی کمال میگردند.
حرکت اجتماعی پیامبران
پیامبران در قیام خود برای نجات انسانها و هدایت آنان به ((صراط مستقیم)) به رفع این موانع همت کردند و مردمان را از این ظلمات به سوی نور راهنمایی کردند. خداوند میفرماید:
((قد جاءکم من الله نور و کتاب مبین یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الی النور باذنه و یهدیهم الی صراط مستقیم))[۵۶]
براستی شما را از سوی خدا نوری (پیامبر) و کتابی روشن و روشن کننده (قرآن) آمده است که خداوند به وسیله آن هر که را پیرو خشنودی او باشد به راههای سلامت راه مینماید و آنان را به خواست خود از تاریکیها به روشنایی بیرون میآورد و به راه راست راه مینماید.
پیام آوران الهی برای فراهم کردن زمینهها و عوامل تربیت و سیر دادن مردمان به سوی مقصد آفرینش، موانع اجتماعی را رفع میکردند و مقتضیاتی به صورت ارزشهای درست اجتماعی و فرهنگ کمال طلبی در جامعه حاکم میساختند؛ همان طور که پیامبر اکرم (ص) در اوضاع و احوالی برای تربیت مردمان به پا خاست که آنان بر لبه پرتگاهی از آتش بودند؛ و آنان را رهانید.
((و کنتم علی شفا حفرة من النار فانقذکم منها))[۵۷]
و بر لبه پرتگاهی از آتش بودید تا شما را از آن برهانید.
امیر مؤ منان علی (ع) در تبیین آن اوضاع و احوال و موانع اجتماعی فرموده است:
((ان الله بعث محمدا صلی الله علیه و آله و سلم نذیر للعالمین و امینا علی التنزیل، و انتم معشر العرب علی شر دین، و فی شر دار، منیخون بین حجارة خشن، و حیات صم، تشربون الکدر، و تاءکلون الجشب، و تسفکون دماءکم، و تقطعون ارحامکم. الا صنام فیکم منصوبة، و الآثام بکم معصوبة))[۵۸]
همانا خداوند محمد (ص) را برانگیخت، تا مردمان را انذار کند و فرمان خدا را چنانکه باید برساند. آن هنگام شما ای مردم عرب! بدترین آیین را برگزیده بودید و در بدترین سرای خزیده بودید. منزلگاهتان سنگستانهای ناهموار، همنشینتان گرزه مارهای زهردار، آبتان تیره و ناگوار، خوراکتان گلوآزار، خون یکدیگر را ریزان، از خویشاوند بریده و گریزان، بتهایتان همه جا بر پا و پای تا سر آلوده به خطا.
بت پرستی و آلودگی به گناه سختترین بندهای اسارت آدمیان است و پیامبران با دعوت به عبودیت الله و مقابله با طاغوت و پرهیز دادن مردم از بتها و گناهها بندهای اسارت را میگشودند تا پرواز به سوی ملکوت برای مردمان امکانپذیر شود. رسالت تربیتی آنان همین بود:
((و لقد بعثنا فی کل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت))[۵۹]
و همانا در هر امتی پیامبری برانگیختیم که خدا را بپرستید و از طاغوت بپرهیزید.
پیامبران مردمان را به میثاق فطرت میخواندند که آن برترین مقتضی تربیت الهی است.
((و اذ اخذنا میثاق بنی اسرائیل لاتعبدون الا الله))[۶۰]
و آن گاه که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خدای یگانه را مپرستید.
گشودن کند و زنجیرهای اجتماعی
برای اینکه این امر متحقق شود و جامعه در مسیر صحیح قرار گیرد، باید کند و زنجیرهای اجتماعی را گشود؛ و پیامبران چنین میکردند. آنان مردمان را دعوت میکردند که از حکومت تلقینات محیط و عرف و عادات و سنتهای غلط اجتماعی خارج شوند و خود را از اسارت تبعیتهای کورکورانه برهانند و آنچه را که حق است بپذیرند. خدای متعال در نفی این گونه بندهای اجتماعی میفرماید:
((و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آباءنا او لو کان آباؤ هم لایعقلون شیئا و لایهتدون))[۶۱]
و چون به آنان گفته شد که آنچه را خدا فروفرستاد پیروی کنید، گویند: نه، ما آنچه را پیروی میکنیم که پدرانمان را بر آن یافتهایم. آیا حتی اگر پدرانشان چیزی نفهمند و راه نیابند.
ملاحظه میشود که چگونه سنتهای غلط اجتماعی، مردمان را به اسارت خود میکشد و مانع آنان از حق میشود. همچنین پیروی کورکورانه از بزرگان و پیشوایان زنجیری میشود بر دست و پای جامعه و حرکت جامعه را به مقصد نور متوقف میکند. خداوند در قرآن کریم در مقام مذمت تن دادن به این گونه موانع و نشکستن این حصارها از قول گروهی از اهل جهنم میفرماید:
((و قالوا ربنا انا اطعنا ساداتنا و کبراءنا فاضلونا السبیلا))[۶۲]
و گویند: پروردگارا، ما مهمترانمان و بزرگانمان را فرمان بردیم تا ما را از راه به در بردند.
و نیز همراه شدن با بیشتر مردم به صرف بیشتر بودن آنان و نه بر حق بودنشان، از جمله مهمترین موانع اجتماعی در برابر اصلاح جامعه است. حضرت کاظم (ع) در این باره به ((هشام بن حکم)) چنین آگاهی داده است:
((یا هشام! ثم ذم الله الکثرة فقال: ((و ان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله)).[۶۳][۶۴]
ای هشام! خداوند (پیروی از) بیشتر مردم را نکوهش کرده و فرموده است: ((و اگر بیشتر مردم زمین را فرمان بری تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد)).
کسی که میخواهد در راه حق قدم گذارد و طی طریق کند، نباید چیزی جز حق را ملاحظه کند و از کمی رهروان حق بیم به خود راه دهد. از علی (ع) روایت شده است که فرمود:
((ایها الناس! لاتستوحشوا فی طریق الهدی لقلة اهله))[۶۵]
مردم! در راه هدایت از شمار روندگان اندک آن بیم نکنید.
اگرچه فشار روانی همراه شدن با بیشتر مردم و نیز میل به همراهی و همرنگی با آنان پیوسته انسانها را به انحراف میکشاند ولی آن که میخواهد پیوستگی خود را با حق حفظ کند، باید بر این امور چیره گردد؛ و نباید ضد ارزشهای اجتماعی را بپذیرد و همگام دیگران شود.
گاهی نیک بودن، صالح زیستن و عدالت پیشه کردن، زشت شمرده میشود و بد بودن، فاسد زیستن و ستم پیشه کردن مطلوب جامعه و مورد تاءیید همگان میشود! امیر مؤ منان (ع) تصویری از این اوضاع و احوال ارائه میکند و میفرماید:
((ایها الناس! انا قد اصبحنا فی دهر عنود، و زمن کنود یعد فیه المحسن مسیئا، و یزداد الظالم فیه عتوا. لانتفع بما علمنا، و لانساءل عما جهلنا، و لانتخوف قارعة حتی تحل بنا))(۶۶)
مردم! ما در روزگاری به سر میبریم ستیزنده و ستمکار، و زمانهای سپاسندار، که نیکوکار در آن بدکردار به شمار آید، و جفاپیشه در آن سرکشی افزاید. از آنچه دانستیم سود نمیبریم، و آنچه را نمیدانیم نمیپرسیم؛ و از بلایی (سخت) تا بر سرمان نیامده نمیترسیم.
چنین روابطی و این گونه جابجایی ارزشها سد راه کمال و شکوفایی حقیقت انسانهاست؛ همان طور که محیط اجتماعی غفلت آور مانع رشد انسانهاست. به همین دلیل، پیشوای موحدان، علی (ع) از سکونت در محیطهای غفلت آور و میراننده روح پرهیز میدهد، چنانکه در نامهای به ((حارث همدانی)) میفرماید:
((و اسکن الامصار العظام فانها جماع المسلمین؛ و احذر منازل الغفلة و الجفاء و قلة الاعوان علی طاعة الله))(۶۷)
در شهرهایی بزرگ سکونت کن که جایگاه فراهم آمدن مسلمانان است؛ و بپرهیز از جایهایی که در آن (از یاد خدا) غافلند، و آنجا که به یکدیگر ستم میرانند، و بر طاعت خدا کمتر یاورانند.
این همه سفارش و تاءکید به سبب نقشی است که جامعه و محیط اجتماعی به صورت مانع یا مقتضی بازی میکند و لازم است در امر تربیت مد نظر باشد.
موانع و مقتضیات سیاسی
سیاستهای حاکم بر یک جامعه، شکل حکومت و روابط حاکمیت میتواند در توقف، تخریب و سقوط انسانها؛ یا بیداری، حرکت و کمال جویی آنها نقشی عمده داشته باشد. مردم از حکومت و سیاستهای حاکم رنگ میپذیرند. در حکمتهای منسوب به امیر مؤ منان، علی (ع) چنین آمده است:
((الملک کالنهر العظیم، تستمد منه الجداول؛ فان کان عذبا عذبت، و ان کان ملحا ملحت))[۶۶]
زمامدار همچون رودخانه پهناوری است که رودهایی کوچک از آن جاری میشود، پس اگر آب آن رودخانه پهناور، گوارا باشد آب درون رودهای کوچک گوارا خواهد بود، و اگر شور باشد، آب درون آنها نیز شور خواهد بود.
یعنی مردمان همانند آن رودهای کوچکند که از زمامداران خود متاءثر میشوند و رنگ میگیرند. ((ملای رومی)) این حقیقت را مورد توجه قرار داده و چنین آورده است:
خوی شاهان در رعیت جا کند
چرخ اخضر خاک را خضرا کند
شه چو حوضی دان حشم چون لولهها
آب از لوله رود در کولهها
چون که آب جمله از حوضی است پاک
هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک
ور در آن حوض آب شور است و پلید
هر یکی لوله همان آرد پدید[۶۷]
نقش سیاست و حکومت در صلاح و فساد مردم
با مروری در تاریخ و سیری در تحولات حکومتی مشاهده میشود که چگونه مردمان در زیر سایه حکومتی صالح، به صلاح گرایش یافتهاند، و چگونه در زیر سایه حکومتی فاسد، میل به فساد افزون شده است. نقش سیاستهای حاکم، بر تربیت، نقشی آشکار است. به بیان علی (ع) با تغییر قدرت و حکومت، زمانه و همه چیز تغییر مییابد:
((اذا تغیر السلطان تغیر الزمان))[۶۸]
هرگاه (اندیشه و کردار) سلطان تغییر کند (اوضاع و احوال) زمانه تغییر میکند.
در حاکمیت ستم، میدان عمل برای نیکان بسته و حرمتها شکسته است؛ بدکاران از هر قیدی رسته و راستکرداران به خواری نشستهاند، چنانکه امیر مؤ منان (ع) فرموده است:
((تنهد فیه الاشرار و تستذل الاخیار))[۶۹]
بدان در آن روزگار بلند مقدار شوند و نیکان خوار.
چنانچه زمامداران خودسر و حاکمان خیره سر، رشته امور را به دست گیرند، شایستگان را خوار، و بی مقداران را فرا میکشند و دست به تباهی میزنند که در این صورت موانعی بلند فرا راه کمال آدمیان ایجاد میشود. این سنت خودسران و مستبدان است.
((قالت ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوا و جعلوا اعزة اهلها اذلة و کذلک یفعلون))[۷۰]
گفت: پادشاهان چون به سرزمینی درآیند تباهش کنند و عزیزان مردم آن را خوار گردانند. (آری پیوسته) چنین میکنند.
این حقیقت در سخنان پیشوای موحدان، امیر مؤ منان (ع) مکرر آمده است؛ از جمله فرموده است:
((اذا ملک الاراذل هلک الافاضل))[۷۱]
هرگاه زمام امور به دست سفلگان افتد برتران هلاک شوند.
((اذا استولی اللئام اضطهد الکرام))[۷۲]
هرگاه فرومایگان مصدر امور شوند گرانمایگان درافتند و مقهور شوند.
((اذا فسد الزمان ساد اللئام))[۷۳]
هرگاه روزگار تباهی پذیرد فرومایگان سروری یابند.
برترین مقتضی تربیت
هیچ چیز چون عدالت مقتضی تربیت نیست؛ و این حقیقت بصراحت در سخنان پیشوای عدالتخواهان، علی (ع) آمده است:
((العدل حیاة))[۷۴]
عدالت حیات است.
((بالعدل تصلح الرعیة))[۷۵]
مردمان به وسیله عدالت اصلاح میشوند.
((ما عمرت البلاد بمثل العدل))[۷۶]
هیچ چیز چون عدالت سرزمینها را عمران و آباد نمیکند.
بنابراین عدالت بهترین وسیله است تا بتوان مردمان را از آلودگیها پالود و به راستی و درستی سیر داد، در سخنی بلند از امیر مؤ منان (ع) آمده است:
((جعل الله سبحانه العدل قوام الانام، و تنزیها من المظالم و الاثام، و تسنیة للاسلام))[۷۷]
خدای سبحان عدالت را مایه برپایی مردمان و ستون زندگی ایشان، و سبب پاکی از ستمکاریها و گناهان، و روشنی چشم اسلام قرار داده است.
سیره تربیتی پیامبران بر این بوده است که با زدودن ستمها و برپا کردن عدالت، حجابهای تربیت را پس زنند و آدمیان را به صفات و کمالات الهی متصف کنند.
در حکومت ستم انسانها به خواری کشیده میشوند، گناه و معصیت میکنند، و دست به تباهگری میزنند؛ و در حکومت عدل استعدادها شکوفا میشود، خردها به کمال میرسد و حکمت و علم فراگیر میشود. شاخصه و نمونه اعلای این تربیت، با ظهور حجت حق و خورشید مغرب، امام زمان (عج) تحقق مییابد؛ تا جایی که در آن زمان فرخنده همه مردم علم و حکمت میآموزند و زنان در خانهها با کتاب خدا و سنت پیامبر قضاوت میکنند. از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود:
((توتون الحکمة فی زمانه حتی ان المراءة لتقضی فی بیتها بکتاب الله تعالی و سنة رسول الله (ص)))[۷۸]
در دولت مهدی (ع) به همه مردم علم و حکمت میآموزند تا آنجا که زنان در خانهها با کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) قضاوت میکنند.
امام باقر (ع) درباره تحول تربیتی و اکمال عقلها در آن دوره میفرماید:
((اذا قام قائمنا وضع یده علی رؤ وس العباد بجمع به عقولهم و اکمل به اخلاقهم))[۷۹]
چون قائم ما قیام کند، دست خود را روی سر بندگان میگذارد و بدین ترتیب خردهای مردمان را به کمال میرساند و اخلاقشان را کامل میکند.
آن حضرت به تاءیید الهی، خردها را نورانی میکند تا مردمان پیروی هوا و هوس نکنند و خلق و خویها را الهی میکند تا به نیکی و درستی زندگی کنند.
موانع و مقتضیات اقتصادی
اوضاع اقتصادی و نوع معیشت انسان یکی از اساسیترین زمینههای تربیت است. نوع زندگی و نحوه برخورداری از امکانات آن و میزان ثروت و تلقی از آن در شکل گیری تربیت انسان و نوع سلوک او نقشی عمده دارد. میان نحوه تفکر و نوع زندگی رابطهای دوسویی برقرار است و هر یک بر دیگری تاءثیر میگذارد. انسان، آن گونه تفکر میکند که زندگی میکند و آن گونه زندگی میکند که تفکر میکند. انسانی که در اسارت مشکلات مادی اعم از نداشتن یا کم داشتن به سر میبرد، چگونه میتواند به سوی کمال پرواز کند؟ آن که در بند زندگی است و جز تلاش معاش همتی ندارد، چگونه فرصت اندیشیدن و پرداختن به اموری فراتر از آن را بیابد؟ انسانی که در اسارت فراوانداری و فراوانخواهی است، چگونه میتواند در مسیر سعادت حقیقی گام بردارد؟ آن که گرفتار طغیان ثروتمندی است، چگونه ممکن است به اموری ورای اینها توجه یابد؟ اینها همه مانع است و رفتن و سلوک حقیقی را دشوار میسازد.
فقر و غنا
انسان گرسنه، اسیر است و گرفتار مانعی بزرگ که نمیگذارد بسیاری از حقایق را آن سان که باید دریابد.
اگر ز نان شکم آدمی نباشد سیر
حدیث و موعظه در وی نمیکند تاءثیر[۸۰]
نقطه مقابل این؛ آن که خود را به سبب فراوانداری خویش بی نیاز میبیند، خود را در معرض بزرگترین آفت علم و حکمت قرار میدهد و به ندای فطرت خویش پشت میکند و میل به فزونخواهی تباهش میسازد.
آفت علم و حکمت است شکم
هر که را خورد بیش دانش کم
ای عزیز این همه ذلیلی چیست
وی سبک روح این ثقیلی چیست
نظر از کام و از گلو بگسل
هر چه آن نیست حق از او بگسل
تا تو دربند آرزو باشی
زیر بار خسان دو تو باشی[۸۱]
بنابراین؛ دو مانع اصلی برای تربیت انسانها و سیر جوامع به سوی سعادت وجود دارد: فقر و غنا؛ فقر ذلت آور و اسیرکننده، و غنای افزون بر کفاف و سیری ناپذیری. علامه طباطبایی (ره) در این باره مینویسد:
((قطعا مهمترین چیزی که جامعه انسانی را بر اساس خود قوام میبخشد و پایدار میسازد امور اقتصادی جامعه است که خداوند آن را مایه قوام و برپایی اجتماع قرار داده است و اگر گناهان و جرایم و جنایات و تعدیات و مظالم مورد بررسی و آمارگیری قرار گیرد، در تحلیل نهایی به این نتیجه میرسیم که علت بروز تمام آنها یا فقر مفرطی است که انسان را به اختلاس اموال مردم از راه سرقت و راهزنی و آدمکشی و گرانفروشی و کم فروشی و غصب و سایر تعدیات مالی وادار میکند؛ و یا ثروت بی حساب است که انسان را به اتراف و اسراف در خوراک و نوشاک و پوشاک و ازدواج و تهیه سکنی و بی بند و باری در شهوات و هتک حرمتها، و گسترش تعدی و تجاوز به مال و ناموس و جان مردم وامی دارد))[۸۲]
خدای رحمان اموال و داراییها را وسیلهای برای برپایی امور آدمیان و بستری مناسب برای حرکت متعال و رشد آنان قرار داده است، نه آنکه اموال و داراییها وسیلهای باشد برای گنجینه سازی و فسادانگیزی و تباهگری. اموال و داراییهای اجتماعی باید در دست کسانی باشد که با تدبیر صحیح آن را در جهت اصلاح امور به کار گیرند و بدان وسیله موانع تربیت را از پیش پای مردمان بردارند و راه کمال را بگشایند.
((و لاتؤ توا السفهاء اموالکم التی جعل الله لکم قیاما))[۸۳]
اموال خود را که خداوند وسیله برپا بودن زندگی شما قرار داده است به کم خردان مدهید.
فزونخواهی و تکاثرطلبی و کنز کردن اموال و داراییها، فرد و جامعه را به سوی تباهی میکشاند و خداوند صریحا ثروت اندوزی و گنجینه سازی اموال را تحریم کرده است و به مسلمانان فرمان میدهد که اموال خویش را در راه خدا و در طریق بهره گیری بندگان خدا به کار اندازند، و از اندوختن و ذخیره کردن و خارج ساختن آنها از گردش معاملات بشدت بپرهیزند، در غیر این صورت باید منتظر عذابی دردناک باشند.
((و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لاینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم یوم یحمی علیها فی نار جهنم فتکوی بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما کنزتم لانفسکم فذوقوا ما کنتم تکنزون))[۸۴]
و کسانی که زر و سیم میاندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمیکنند، پس آنان را به عذابی دردناک مژده ده؛ روزی که آن (زر و سیم) را در آتش دوزخ بتابند و با آن پیشانیها و پهلوها و پشتهای آنان را داغ نهند (و گویند :) این است آنچه برای خویشتن میاندوختید. پس (طعم) آنچه میاندوختید بچشید.
انبوهی ثروت موجب غفلت و فراموشی حق و تباهی قلب میشود و این امر مانعی سخت در تربیت است.
((الهاکم التکاثر))[۸۵]
تکاثر شما را به خود مشغول کرد.
در این باره از امیر مؤ منان (ع) چنین روایت شده است:
((کثرة المال یفسد القلوب و ینسی الذنوب))[۸۶]
فراوانی مال قلبها را تباه میکند و گناهان را به فراموشی میسپارد.
همچنین از آن حضرت وارد شده است:
((اعلموا ان کثرة المال مفسدة للدین، مقساة للقلوب))[۸۷]
بدانید که فراوانی مال، تباه کننده دین و سخت کننده دلهاست.
انبوهی مال، ذهن و فکر آدمی را پر میسازد و او را از اندیشه حقیقی و سیر کمالی بازمی دارد، از علی (ع) چنین نقل شده است:
((المال یفسد المال و یوسع الامال))[۸۸]
(انبوهی) مال عاقبت فرد را تباه میکند و آرزوها را افزون میسازد.
فزونداری و فزونخواهی آدمی را اسیر خود میسازد و این گونه است که مبداء و معاد فراموش میشود و دنیا، آغاز و انجام فرد میگردد و دوستی مال تباهش میکند. امیر مؤ منان (ع) فرموده است:
((حب المال یوهن الدین و یفسد الیقین))[۸۹]
دوستی مال دین را سست میکند و یقین را تباه میسازد.
آدمی چون خود را بی نیاز بیند، حق را فراموش میکند و سر به طغیان برمی دارد.
((کلا ان الانسان لیطغی ان راه استغنی))[۹۰]
آری، هر آینه آدمی سرکشی میکند و از حد میگذرد، از آن رو که خود را بی نیاز و توانگر بیند.
این احساس بی نیازی، راه تربیت فطری را بر آدمی میبندد و او را به سوی هلاکت سوق میدهد. در سخنان امیر مؤ منان (ع) آمده است:
((ثروة المال تردی و تطغی و تفنی))[۹۱]
بسیاری مال هلاک میکند و سرکش میسازد و نیست میگردد.
آدمی برای تربیت و اصلاح، بیش از آنکه به گردآوری مال و ثروت نیازمند باشد به ادب و عمل صالح نیازمند است؛ چنانچه علی (ع) فرموده است:
((انکم الی اکتساب صالح الاعمال احوج منکم الی مکاسب الاموال))[۹۲]
بدرستی که شما به کسب اعمال صالح نیازمندترید تا به کسب اموال.
((انکم الی اکتساب الادب احوج منکم الی اکتساب الذهب و الفضة))[۹۳]
بدرستی که شما به کسب ادب نیازمندترید تا کسب طلا و نقره.
همان گونه که انبوهی مال و دارایی، و فزونداری و فزونخواهی، فرد و جامعه را از سیر کمالی باز میدارد، فقر مفرط و ناداری، و پیوسته گرفتار دغدغه معاش بودن و اسارت در چنگال تنگدستی نیز مانعی برای حرکت کمالی است. فقر مفرط انسان را متوقف و منکسر میسازد. ایمان و یقین را متزلزل میکند و کمالات اخلاقی را رو به تباهی میبرد. از رسول خدا (ص) روایت شده است که فرمود:
((کاد الفقر ان یکون کفرا))[۹۴]
نزدیک است که فقر به کفر بکشد.
از امیر مؤ منان، علی (ع) نیز وارد شده است:
((الفقر طرف من الکفر))[۹۵]
فقر نیمی از کفر است.
فقر و ناداری مفرط آدمی را به خود مشغول میسازد و درگیر امور ابتدایی میکند و از پرداختن به امور متعالی باز میدارد. از رسول خدا (ص) روایت شده است که فرمود:
((اللهم بارک لنا فی الخبر و لاتفرق بیننا و بینه فلو لا الخبر ما صلینا و لاصمنا و لاادینا فرائض ربنا))[۹۶]
خدایا به نان ما برکت عنایت فرما و میان ما و نان جدایی میفکن، زیرا اگر نان نباشد، نه نمازگزاریم و نه روزه داریم و نه واجبات الهی را ادا کنیم.
نتایج و پیامدهای فرو رفتن در گرداب فقر چنان خطرناک است که امیر مؤ منان (ع) در وصیتی به فرزندش حسن (ع) میفرماید:
((یا بنی، من ابتلی بالفقر فقد ابتلی باربع خصال: بالضعف فی یقینه، و النقصان فی عقله، و الرقة فی دینه، و قلة الحیاء فی وجهه، فنعوذ بالله من الفقر))[۹۷]
فرزندم، هر کس دچار فقر شود، به چهار خصلت گرفتار میشود: ضعف در یقین، نقصان در عقل، سستی در دین و کم حیایی در چهره؛ پس به خدا پناه میبرم از فقر.
آن حضرت، فرزندش ((محمد حنفیه)) را نیز از فقر بر حذر میدارد و پیامدهای تباهگر آن را به او گوشزد میکند تا همگان بدانند که برای حرکت به مقصد کمال باید این مانع را رفع کرد.
((یا بنی انی اخاف علیک الفقر، فاستعذ بالله منه، فان الفقر منقصة للدین، مدهشة للعقل، داعیة للمقت))[۹۸]
فرزندم، از فقر بر تو میترسم؛ از آن به خدا پناه ببر! زیرا فقر دین انسان را ناقص و عقل و اندیشه او را مشوش سازد، و کینه و دشمنی پدید آرد.
فقر مفرط، مردمان را جز آنان که راسخ در اصول شدهاند بشدت تهدید میکند، زیرا آدمی را به غفلت و فراموشی از خالق و ذلت و خواری در برابر مخلوق میکشاند؛ و این مانعی سهمگین در برابر تربیت آدمیان است، در سخنان نورانی علی (ع) آمده است:
((القلة ذلة))[۹۹]
کمبود داشتن خواری است.
((الفقر ینسی))[۱۰۰]
فقر فراموشی (و غفلت) میآورد.
بسیاری از تباهیها ریشه در فقر مفرط دارد و برای سامان دادن زندگی بشر به مقصد بندگی و اتصاف به صفات الهی باید آن را زدود. از حضرت رضا (ع) روایت شده است که فرمود:
((المسکنة مفتاح البوس))[۱۰۱]
تهیدستی و بینوایی کلید بیچارگی و تیره روزی است.
پیشوایان حق و عدل، فقر را در کنار کفر میدیدند و از آن به خدا پناه میبردند. در دعایی که ((معاویة بن عمار)) از امام صادق (ع) روایت کرده است چنین میخوانیم:
((اللهم انی اعوذ بک من الکفر و الفقر))[۱۰۲]
خدایا از کفر و فقر به تو پناه میبرم.
بهترین مقتضی اقتصادی تربیت
بدین ترتیب، هیچ نداشتن و کمبود داشتن (مسکنت و فقر) از یک سو؛ و فراوان داشتن و افزودن بر غنای مشروع نگاه داشتن (غنای تکاثری و غنای وافر) از دیگر سو، موانعی بزرگ بر سر راه تربیت کمالی آدمیان است و در این میان، غنای مشروع (غنای کفافی) مقتضی تربیت است.[۱۰۳]((عفاف)) و ((کفاف)) و ((قناعت)) و ((قصد)) بهترین مقتضی برای تربیت آدمی و بهترین زمینه اقتصادی برای دستیابی به زندگی سعادت آمیز (حیات طیبه) است. از امیر مؤ منان (ع) درباره تفسیر این آیه سؤ ال شد که خداوند فرموده است:
((فلنحیینه حیاة طیبة))[۱۰۴]
هر آینه او را به زندگی پاک و خوشی زنده داریم.
علی (ع) فرمود:
((هی القناعة))[۱۰۵]
زندگی پاک و خوش قناعت است.
آسایش و آرامش حقیقی که بستر مناسب رشد و کمال است، در سایه غنای مشروع (غنای کفافی) حاصل میشود، چنانکه علی (ع) فرموده است:
((من اقتصر علی بلغة الکفاف فقد انتظم الراحة، و تبوا خفض الدعة))[۱۰۶]
هر که به مقدار نیاز اکتفا کند، آسایش و راحتی خود را فراهم آورد و گشایش و آرامش را به دست آورد.
در چنین زمینهای است که پاکی به دست میآید و راه تعالی گشوده میشود. پیشوای موحدان، علی (ع) فرموده است:
((من اقتنع بالکفاف اداه الی العفاف))[۱۰۷]
هر که به کفاف قناعت کند، او را به پاکی کشاند.
خدای متعال مردمان را به زندگی پاک و معیشت حلال و عدم پیروی از شیطان فراخوانده است تا راه رشد بر آنان گشوده شود.
((یا ایها الذین کلوا مما فی الارض حلالا طیبا و لاتتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین))[۱۰۸]
ای مردم، از آنچه در زمین حلال و پاکیزه است بخورید و از پی گامهای شیطان مروید که او شما را دشمنی است آشکار.
زندگی پاک و سالم همان راه ((قصد و میانه)) بر اساس ((کفاف)) است.
((کلوا و اشربوا و لاتسرفوا انه لایحب المسرفین))[۱۰۹]
بخورید و بیاشامید و اسراف مکنید که خدا اسرافکاران را دوست ندارد.
در تاءیید همین معنا از علی (ع) وارد شده است:
((کل ما زاد علی الاقتصاد اسراف))[۱۱۰]
هر چه افزون بر میانه روی باشد، اسراف است.
((مافوق الکفاف اسراف))[۱۱۱]
آنچه بیش از اندازه مورد نیاز است، اسراف است.
رسول خدا (ص) سه چیز را سبب نجات معرفی کرده است که یکی از آن سه چیز میانه روی در امور اقتصادی است:
((القصد فی الغنی و الفقر))[۱۱۲]
میانه روی در فقر و غنا.
آن حضرت در دعاهای خود از خداوند درخواست اعتدال و میانه روی در فقر و غنا میکرد و میگفت:
((اللهم انی اساءلک . . . القصد الفقر و الغنی))[۱۱۳]
خدا از تو میانه روی در فقر و غنا را خواستارم.
امام سجاد (ع)، آموزگار نیکو زیستن، نیز در دعایی میفرماید:
((و نعوذ بک من تناول الاسراف و من فقدان الکفاف))[۱۱۴]
پناه میبریم به تو از دست آلودن به اسراف، و از نایافتن رزق کفاف.
بنابراین ((غنای کفافی)) و ((میانه روی در امور اقتصادی)) مقتضی مناسب برای تربیت فرد و جامعه است و مال و ثروت مشروع و محدود میتواند در این جهت بهترین یاری کننده باشد.
مال را کز بهر دین باشی حمول
نعم مال صالح خواندش رسول[۱۱۵]
این همان چیزی است که پیشوایان معصوم (ع) مردمان را بدان خواندهاند، چنانکه علی (ع) فرموده است:
((علیکم بالقصد فی الغنی و الفقر))[۱۱۶]
بر شما باد به میانه روی در فقر و غنا.
بخش سوم: مبانی تربیت
شناخت انسان
اهمیت و جایگاه شناخت انسان
شناخت انسان مهمترین امر در تربیت است؛ اینکه حقیقت انسان چیست، و این موجود از چه استعداد و ظرفیت وجودی برخوردار است، ملکی است یا ملکوتی، در جهتگیری تربیت، نحوه رفتار با انسان و سیر انسان به سوی مقصد تربیت نقشی تعیین کننده دارد، با توجه به همین جایگاه است که در سخنان پیشوایان معصوم (ع) بر شناخت انسان و معرفت نفس تاءکیدی بسیار شده است تا جایی که هیچ شناختی با آن قابل مقایسه نیست. از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود:
((لامعرفة کمعرفتک بنفسک))[۱۱۷]
هیچ شناختی چون شناخت خویشتن خودت نیست.
این شناخت، برترین معرفتها و حکمتهاست، چنانکه در سخنان امیر مؤ منان علی (ع) آمده است:
((افضل المعرفة، معرفة الانسان نفسه))[۱۱۸]
برترین معرفت، شناخت آدمی است خویشتن خود را.
((افضل الحکمة، معرفة الانسان نفسه))[۱۱۹]
برترین حکمت، شناخت آدمی است خویشتن خود را.
والایی این معرفت تا بدانجاست که از پیشوای موحدان علی (ع) چنین وارد شده است:
((غایة المعرفة ان یعرف المرء نفسه))[۱۲۰]
هدف نهایی معرفت، آن است که آدمی خود را بشناسد.
((من عرف نفسه فقد انتهی الی غایة کل معرفة و علم))[۱۲۱]
هر که خود را بشناسد، به نتیجه و غایت هر شناخت و دانشی دست یافته است.
غایت تربیت، معرفت الله است و اتصاف به صفات حسنای الهی؛ و این راه از خود انسان میگذرد.
((یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم))[۱۲۲]
ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر شما باد نفسهایتان.
علامه طباطبایی (ره) در تفسیر این آیه مینویسد:
((از عبارت ((علیکم انفسکم)) که مؤ منان را به پرداختن به نفس خود فرمان داده است، بخوبی دریافت میشود که ((نفس مؤ من)) همان راهی است که به سلوک آن و ملتزم بودن بدان فرمان داده شده است، زیرا وقتی گفته میشود زنهار راه را گم مکن، معنایش التزام به خود راه است نه جدا نشدن از رهروان؛ بنابراین در اینجا هم که میفرماید: ((زنهار نفسهایتان را از دست ندهید))، معلوم میشود که نفسها همان راهند نه راهرو؛ چنانکه نظیر این معنا در آیه زیر به چشم میخورد:
((و ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لاتتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله))[۱۲۳]
و این است راه راست من، پس آن را پیروی کنید و به راههای دیگر مروید که شما را از راه او جدا میکند.
پس، از فرمان خدای متعال به مؤ منان در ملازمت نفس خود، مشخص میشود که نفس مؤ من همان راهی است که باید آن را سلوک کند؛ بنابراین نفس مؤ من طریق و مسیری است که او را به سوی پروردگارش سیر میدهد و این همان راه هدایت او و راهی است که او را به سعادتش میرساند.
آیه مورد بحث حقیقتی را بروشنی بیان کرده است که آیات زیر به اجمال بدان پرداخته است:
((یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون، و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون لایستوی اصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون))[۱۲۴]
ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا کنید؛ و هر کسی باید بنگرد که برای فردا (روز رستاخیز) چه پیش فرستاده است؛ و از خدا پروا داشته باشید که خدا بدانچه میکنید آگاه است؛ و مانند کسانی مباشید که خدای را فراموش کردند و خدا خودشان را فراموششان ساخت. اینان همان فاسقانند. دوزخیان و بهشتیان برابر نیستند؛ بهشتیان همان رستگارانند.
این آیات فرمان میدهد نفس را زیر نظر گیرند و اعمال صالح آن را که زاد و توشه فردای قیامت اوست و بهترین زاد و توشه تقواست تحت مراقبت قرار دهند، زیرا برای نفس امروز و فردایی است، و نفس هر لحظه در صیرورت و طی مسیر است، و غایت سیرش خدای سبحان است که حسن ثواب یعنی بهشت، نزد اوست، بنابراین، بر انسان است که این مسیر را ادامه دهد و همواره به یاد خدا باشد و لحظهای او را فراموش نکند، زیرا خدای سبحان غایت و هدف است و فراموش کردن غایت و هدف سبب از یاد بردن راه است. ((فمن نسی ربه نسی نفسه)). هر که پروردگارش را فراموش کند، خود را فراموش کرده است؛ و در نتیجه این روز واپسین خود زاد و توشهای که مایه زندگی اش باشد، نیندوخته است، و این همان هلاکت است، رسول خدا (ص) نیز در حدیثی که شیعه و سنی آن را روایت کردهاند، فرموده است:
((من عرف نفسه فقد عرف ربه))[۱۲۵]
هر که خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است.
این معنا، حقیقتی است که تدبر زیاد و اندیشه صحیح آن را تاءیید میکند))[۱۲۶]
حقیقت انسان
انسان از چنان حقیقتی برخوردار است که معرفت به او، معرفت به حق است، در قرآن کریم در مواضع مختلف سخن از این حقیقت رفته است، از جمله در بحث خلافت انسان که جامعترین بیان در این باره است. آدمی، موجودی متحول و متغیر و دارای صیرورتی شگفت است.
((کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون. هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا ثم استوی الی السماء فسواهن سبع سماوات و هو بکل شی ء علیم))[۱۲۷]
چگونه خدا را منکرید؟ با آنکه مردگانی بودید و شما را زنده کرد؛ باز شما را می میراند و باز زنده میکند و آن گاه به سوی او بازگردانده میشوید. اوست کسی که آنچه در زمین است همه را برای شما آفرید، آن گاه به آسمان پرداخت و هفت آسمان را استوار کرد، و او به هر چیزی داناست.
این آیات و آیات بعد، به بیان حقیقت انسان و آنچه خدای متعال در نهاد او به ودیعه سپرده است، میپردازد؛ ذخائر کمال و وسعت دایره وجود انسان و آن منازلی که این موجود در مسیر وجود خود طی میکند یعنی مرگ، حیات، سپس مرگ، آن گاه حیات و سپس بازگشت به خدای سبحان و اینکه بازگشت به پروردگار، آخرین منزل در سیر آدمی است، در خلال این بیان، پارهای از ویژگیها و مواهب تکوین و تشریع را که خدای متعال آدمیان را بدان اختصاص داده است، یادآور میشود و میفرماید: انسان مردهای بی جان بود، خداوند او را زنده کرد، همچنان او را می میراند و زنده میکند تا در آخر به سوی خود برگرداند؛ و آنچه را در زمین است برای او آفریده و آسمانها را نیز برایش مسخر کرده و او را خلیفه و جانشین خود در زمین قرار داده و فرشتگان خود را وادار به سجده بر او کرده است.[۱۲۸]
در این آیات، مخاطب ((انسان)) است، نه شخصی خاص، بنابراین بحث مربوط به ((نوع انسان)) است و اینکه این موجود از چنان جایگاهی ویژه در هستی برخوردار است که همه چیز برای اوست؛ و چون کلام در مقام امتنان است، از آن برمی آید که پرداختن به آسمان نیز برای انسان بوده است و اگر آن را هفت آسمان قرار داده است نیز به خاطر این موجود دردانه بوده است.[۱۲۹]
پس از دو آیه یاد شده که مقدماتی را برای ورود به اصل بحث درباره حقیقت انسان مطرح کرد، آیات مربوط به خلافت الهی انسان و برتری و امتیاز و شرافت نوع انسان بر فرشتگان از باب داشتن ((علم به اسما)) آغاز میشود.
((و اذ قال ربک للملائکة انی جاعل فی الارض خلیفة قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم ما لا تعلمون))[۱۳۰]
و چون پروردگار تو به فرشتگان فرمود: من در زمین جانشینی خواهم گماشت، (فرشتگان) گفتند: آیا در آن کسی را میگماری که در آن تباهی کند و خونها بریزد؟ و حال آنکه ما با ستایشت، تو را تنزیه میکنیم، و به تقدیست میپردازیم. فرمود: من چیزی میدانم که شما نمیدانید.
خدای سبحان در اینجا از موجودی خبر میدهد که خلیفه اوست. ((خلیفه)) به معنای جانشین است و جانشین هر کس باید عین مستخلف باشد تا عنوان خلیفه بر او صدق کند، چنانکه حکیم متاءله، سید حیدر آملی (ره) مینویسد: ((لان الخلیفة یجب ان یکون عین المستخلف لیتمکن من الخلافة))[۱۳۱]
((خلیفه)) باید متصف به صفات و کمالات مستخلف باشد و آثار و تجلیات مستخلف را در خود ظاهر سازد؛ باید آینه تمام نمای مستخلف باشد، باید بتوان کمالات و آثار علم و قدرت مستخلف را در او مشاهده کرد؛ و خداوند اعلام میکند که میخواهد چنین موجودی در زمین بگمارد؛ موجودی که خلیفه اوست، جلوه تمام عیار اوست، آینه اوست.
به دنبال اعلام این مطلب که انسان خلیفه خدا در زمین است، فرشتگان پرسشی را مطرح کردند دال بر اینکه این موجود تباهگر و خونریز است. آنان بر اساس زمینی بودن این موجود آن استنتاج را کردند، زیرا موجود زمینی به خاطر آنکه مادی است، باید مرکب از قوایی غضبی و شهوی باشد، و چون زمین دار تزاحم و محدود الجهات است و در آن تزاحمهای بسیار روی میدهد، مرکباتش در معرض انحلال و انتظامهایش و اصلاحاتش در معرض فساد و بطلان واقع میشود؛ و ناگزیر زندگی در آن جز به صورت زندگی نوعی و اجتماعی فراهم نمیشود و بقا در آن به حد کمال نمیرسد، جز با زندگی دسته جمعی؛ و معلوم است که این نحوه از زندگی بالاخره به فساد و خونریزی منجر میشود.
در نظر فرشتگان مقام خلافت و مرتبه مادی انسان مزاحم یکدیگر جلوه کرد. آنان به مرتبهای از مراتب انسان که مرتبه حیوانیت اوست اشاره کردند و آن را با مرتبه خلافت ناسازگار یافتند، زیرا مقام خلافت همان طور که نام آن گویاست، تمام نمیشود مگر اینکه خلیفه در تمام شئون وجودی و آثار و احکام و تدابیری که به خاطر تاءمین آنها خلیفه است، نمایشگر مستخلف باشد؛ و خدای سبحان که مستخلف این خلیفه است، در وجودش مسما به اسمای حسنا و متصف به صفات علیا، از صفات جمال و جلال است، و در ذاتش منزه از هر نقصی، و در فعلش مقدس از هر شر و فسادی است، و خلیفه زمینی با آن آثاری که زندگی زمینی دارد، لایق مقام خلافت نیست، و با هستی آمیخته با آن همه نقص و عیبش، نمیتواند آینه هستی منزه از هر عیب و نقص و وجود مقدس از هر عدم گردد.
سخن فرشتگان این بود که گماشتن خلیفه تنها بدین منظور است که آن خلیفه و جانشین با تسبیح و تحمید و تقدیس زبانی و وجودی، نمایانگر خدای متعال باشد، و زندگی زمینی اجازه چنین نمایشی به او نمیدهد، بلکه برعکس او را به سوی تباهی و بدی میکشاند. از سوی دیگر سخن آنان چنین بود که وقتی غرض از گماشتن خلیفه در زمین، تسبیح و تقدیس به معنای نمایش صفات خدایی تو باشد، این مقصد با تسبیح و تحمید و تقدیس از جانب خود ما حاصل است، پس ما آن خلیفهایم که میخواهی، ما را خلیفه خودت بگمار، خلیفه گماشتن این موجود زمینی چه فایدهای دارد؟
خدای سبحان در پاسخ فرشتگان و رد پیشنهاد آنان، مساءله فساد در زمین و خونریزی در آن را از جانب انسان خلیفه زمینی نفی نکرد، بلکه به طور ضمنی آن را تاءیید نیز کرد، زیرا نفرمود که این موجود در زمین خونریزی نخواهد کرد و فساد نخواهد انگیخت. همچنین ادعای فرشتگان را مبنی بر تسبیح و تقدیس خود، انکار نکرد، بلکه آنان را بر ادعایشان تقریر و تصدیق کرد. در عوض، مطلبی دیگر عنوان کرد، و آن اینکه در این میان امری هست که فرشتگان قادر بر حمل آن نیستند و نمیتوانند آن را تحمل کنند، ولی این خلیفه زمینی قادر بر تحمل و حمل آن است.
آری، انسان از چنان مرتبه وجودی برخوردار است که میتواند آن امر الهی را حمل نماید و کمالاتی از خدای سبحان را به نمایش گذارد و اسراری را تحمل کند که در وسع و طاقت فرشتگان نیست. این حقیقت آن قدر ارزنده و بزرگ است که مساءله فساد و خونریزی را جبران میکند.[۱۳۲]
انسان واجد حقیقتی است که برای رسیدن به آن آفریده شده و به سبب آن شایسته مقام خلیفة اللهی گردیده است. اما این شاءن حقیقی چگونه شاءنی است و به چه سبب این موجود شایسته قائم مقامی خدای متعال در زمین است؟ خدای سبحان برای روشن کردن این امر در ادامه آیات یاد شده فرمود:
((و علم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکة فقال انبئونی باسماء هؤ لاء ان کنتم صادقین قالوا سبحانک لاعلم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم قال یا آدم انبئهم باسمائهم فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لکم انی اعلم غیب السماوات و الارض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون))[۱۳۳]
و (خداوند) همه اسما را به آدم تعلیم کرد، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: اگر راست میگویید، مرا از این اسما خبر دهید. گفتند: منزهی تو، ما را علمی نیست مگر آنچه به ما تعلیم کردهای که تویی دانا و حکیم. فرمود: ای آدم، ایشان را از اسامی آنان خبر ده؛ و چون (آدم) ایشان را از اسمایشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من غیب آسمانها و زمین را میدانم؛ و آنچه را آشکار میکنید، و آنچه را پنهان میداشتید میدانم؟
این آیات، زیباترین و جامعترین و کاملترین توصیف درباره حقیقت انسان است. همه فضایل و شایستگیها و برتریهای انسان در ((علم به هم اسما است)) زیرا خداوند در پاسخ فرشتگان و در بیان این مساءله که چرا این موجود را خلیفه خویش میگمارد، فرمود: ((و علم آدم الاسماء کلها)). پس این بیان، تعلیل سخن قبل است که: ((انی جاعل فی الارض خلیفة)).
بنابراین، پاسخ این پرسش که چرا انسان (نوع انسان) خلیفه خداست و چرا فرشتگان با همه مقام تقدیس و تسبیحی که دارند، به این مرتبت دست نیافتند شایستگی آن را داشتند این است که انسان واجد علم به همه اسما است و سایر موجودات چنین استعداد و ظرفیتی را دارا نیستند.
واژه ((اسماء)) در عبارت ((و علم آدم الاسماء کلها)) از نظر ادبیات اسم جمعی است که ((الف و لام)) بر سرش اضافه شده است، و چنین جمعی به تصریح اهل ادب، افاده عموم میکند. علاوه بر آن، این مطلب با کلمه ((کلها)) مؤ کد شده است. در نتیجه، مراد از آن، تمام اسمهایی خواهد بود که ممکن است نام یک مسما واقع بشوند، زیرا در کلام، نه قیدی آمده و نه عهدی تا عنوان شود که مراد آن اسمای معهود و مقید است.[۱۳۴]
پرسشی که درباره ((علم به اسما)) مطرح است این است که آیا این علم از سنخ همان علوم مصطلحی است که ما داریم؟ آیا دانستن اسامی موجودات است؟ اینکه اسم این شی ء چیست و اسم آن چیست؟ این چه مزیتی است؟ آیا دانستن چند اسم و معلوماتی چند در حافظه داشتن، شایستگی و برتری و فضیلت میآورد؟ آن سان که موجوداتی گرانقدر چون فرشتگان نمیتوانند بدان دست یابند و آن را بدانند؟
بی گمان ((علم به اسما)) غیر آن نحوه علمی است که ما به اسمهای موجودات داریم، زیرا اگر از سنخ ((علم)) ما بود، میبایست پس از آنکه آدم فرشتگان را از آن ((اسما)) خبر داد، آنان نیز مانند آدم دانای به آن ((اسما)) میشدند و در داشتن آن ((علم)) چون او و مساوی با او میگشتند. بدین ترتیب دیگر نباید آدم احترامی بیشتر داشته باشد و خداوند او را آن چنان گرامی بدارد. به سبب اینکه ((اسما)) را به آدم آموخته و به آنان نیاموخته است، زیرا اگر به ایشان نیز میآموخت، آنان هم چون آدم یا برتر از او میشدند، همچنین اگر ((علم)) مورد بحث از سنخ ((علم)) ما بود، نمیبایست فرشتگان به صرف اینکه آدم ((علم به اسما)) دارد، قانع میشدند و استدلالشان باطل میگردید. این چه استدلالی در ابطال حجت فرشتگان است که خداوند به یک انسان مثلا علم لغت بیاموزد و آن گاه وی را به رخ فرشتگان گرامی خود بکشد و به وجود او مباهات کند و او را بر فرشتگان برتری دهد که در چنان مرتبتی قرار دارند که خداوند درباره شان فرموده است: ((لا یسبقونه بالقول و هم باءمره یعملون))[۱۳۵] یعنی به گفتار بر او پیشی نگیرند و آنان به فرمان او کار میکنند. آن گاه به این گونه موجودات بفرماید که این انسان، خلیفه من و قابل کرامت من است و شمانیستید؟ بعد هم اضافه کند که اگر قبول ندارید، و اگر راست میگویید که شایسته مقام خلافتید، یا اگر درخواست این مقام را دارید، مرا از لغتها و واژههایی که بعدها آدمیان برای خود وضع میکنند، تا بدان وسیله یکدیگر را از منویات خود آگاه سازند، خبر دهید! با توجه به آنکه اصلا کمال و شرافت علم لغت بدان است که از راه لغت هر شنوندهای به مقصد درونی و قلبی گوینده پی ببرد و فرشتگان بدون احتیاج به لغت و تکلم، بدون هیچ واسطهای اسرار قلبی هر کس را میدانند، پس فرشتگان کمالی فوق کمال تکلم دارند.
در نتیجه معلوم میشود آنچه آدم از خدا گرفت و آن علمی که خداوند به وی آموخت، غیر آن علمی بود که فرشتگان به واسطه آدم خبر یافتند. علمی که برای آدم حاصل شد، حقیقت علم به اسما بود که فراگرفتن آن برای آدم ممکن بود و برای فرشتگان ممکن نبود؛ و آدم به سبب همین علم به اسما شایسته مقام خلافت الهی شد، نه به سبب خبر دادن از آن، و گرنه پس از خبر دادنش، فرشتگان نیز مانند او باخبر میشدند و دیگر جا نداشت که باز هم بگویند: ((سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا)).
پس از آنچه گذشت روشن میشود که علم به اسمای آن مسمیات باید به گونهای بوده باشد که از حقایق و اعیان وجودهای آنها کشف کند، نه صرف نامها که اهل هر زبانی برای چیزی وضع میکنند؛ بنابراین آن مسمیات و اسما که برای آدم معلوم شد، عبارت بودهاند از حقایق خارجی و وجودهای عینی؛ و اینها در پس پرده غیب یعنی آسمانها و زمین بودهاند و علم پیدا کردن به آن حقایق و موجودات غیبی آن گونه که هستند از یک سو تنها برای موجود زمینی ممکن بوده است، نه فرشتگان آسمانی، و از سوی دیگر آن علم در خلافت الهی دخالت داشته است.[۱۳۶]
بدین ترتیب ((علم)) در حقیقت، نحوهای و مرتبهای از وجود است و علم ((خود انسان)) است و عالم و علم متحدند و اینکه فرمود: ((و علم آدم الاسماء کلها)) یعنی او را آن سان آفرید که واجد تمام اسما باشد، مظهر ذات مقدس الهی به جمیع کمالات باشد؛ زیرا در آن مرتبه، بحث از الفاظ و اسامی و علم لغات نبود آن گونه که ما میشناسیم بلکه ظهورات الهی و تجلیات او و کمالات او بودند و واجدیت و مظهریت این اسما مورد نظر بود؛ و تمام شایستگی و شرافت انسان به سبب وجودش است که او به گونهای آفریده شده است که میتواند مظهر همه صفات و اسمای الهی باشد. سید حیدر آملی (ره) در این باره مینویسد:
((شرافت انسان بر سایر موجودات به نظر اهل تحقیق تنها به این سب است که او مظهر ذات مقدس الهی است که جامع تمام کمالات بالذات است، چنانکه حضرتش علیه السلام فرموده است: ((خلق الله آدم علی صورته))[۱۳۷] (خداوند آدم را بر صورت خویش آفرید). و نیز وارد شده است که فرمود: ((ما خلق الله تعالی خلقا اشبه به من آدم)). (خدای متعال هیچ مخلوقی را نیافریده است که شبیه تر از آدم به او باشد). و نیز این کلام الهی که فرمود: ((و علم آدم الاسماء کلها)) (و خداوند همه اسما را به آدم تعلیم کرد). و آیات و روایات فراوان دیگری که همین معنا را میرساند و مراد از همه آنها این است که موجودات دیگر غیر از انسان مظهر برخی صفات و اسمایند (و تنها انسان است که مظهر همه اسما و صفات است). و خلافت انسان برای خداوند بر همین منا دلالت میکند، زیرا که خلیفه باید عین مستخلف باشد تا امر خلافت تحقق یابد))[۱۳۸]
انسان از چنین حقیقتی برخوردار است. نوع آدمی این استعداد را دارد که مظهر همه اسما و صفات الهی باشد و خلیفة الله گردد، چنانکه خدای متعال فرموده است:
((و هو الذی جعلکم خلائف الارض و رفع بعضکم فوق بعض درجات لیبلوکم فیما آتاکم))[۱۳۹]
و اوست کسی که شما را جانشینان زمین کرد و برخی از شما را بر برخی دیگر به درجاتی بالا برد تا در آنچه به شما داد بیازمایدتان.
و برخی انسانها این مظهریت خلیفة اللهی را به فعلیت میرسانند.
((یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض))[۱۴۰]
ای داوود، همانا تو را در زمین خلیفه و جانشین گردانیدیم.
انسان کامل، خلیفه خدا و مظهر همه اسما و صفات الهی است. انسان از چنین مرتبه و استعدادی شگفت بهره مند است و آن مصلحتی که در آفرینش این موجود بوده است، از همین جا برمی خیزد و به همین سبب است که همه چیز برای او آفریده شده است.
انسان برای این به زمین آمده است که این مقصد در او تحقق یابد و به سمت مرتبه حقیقی خود سیر کند؛ و تربیت حقیقی نیز چیزی جز این نیست.
تربیت
اهداف تربیت
در هر کاری پیش از هر چیز باید هدف آن کار مشخص باشد تا بتوان برای وصول به آن هدف برنامه ریزی کرد و راههای رسیدن به آن را مشخص ساخت و امکانات لازم را به کار گرفت. در تربیت نیز باید اهداف مشخص باشد و بدانیم چگونه انسانی میخواهیم تربیت کنیم و بر فرض که تربیت مؤ ثر واقع شد چه تحولی در انسان حاصل میگردد؛ و نیز بدانیم غایت تربیت چیست و با وصول به کدام اهداف کلی میتوان به سمت آن غایت سیر کرد.
غایت تربیت
غایت تربیت باید متناسب حقیقت انسان باشد؛ همان مقصدی که آدمی برای آن آفریده شده است و آفرینشش بدان میخواند. چنانچه این امر فراموش گردد، راه نیز فراموش میشود و انسان به بیراهه میرود و مقاصدی را دنبال میکند که با حقیقت وجودی اش سازگار نیست و پا در راههایی میگذارد که او را به مقصد کمال نمیرساند؛ و این امر سبب گمگشتگی و تباهی انسان میشود.
((و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون))[۱۴۱]
و مانند کسانی مباشید که خدای را فراموش کردند و خدا خودشان را فراموششان ساخت. اینان همان فاسقانند.
خدای متعال غایت و هدف است و چون غایت و هدف فراموش شود، انسان از حقیقت خود بیگانه میشود،[۱۴۲] و ریشه و اساس همه سرکشیها و نابسامانیها و تباهگریها در اینجاست؛ و البته رفتن به سوی غایت و هدف جز با سعی و تلاش و هجرت و جهاد میسر نیست.
((یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه))[۱۴۳]
ای انسان، همانا تو به سوی پروردگارت سخت کوشنده و روندهای، پس او را ملاقات خواهی کرد.
انسان ((کادح)) به سوی خداست. ((کدح)) در اصل به این معناست که چیزی بر چیزی تاءثیر گذارد و ((انک کادح)) یعنی: ای انسان، تو به دست آورنده و کسب کننده زحمتی؛[۱۴۴]و ((کدح)) به معنای تلاش و آزمندی و کار تواءم با رنج است،[۱۴۵] و به دلیل اینکه با ((الی)) متعدی شده است در آن معنای ((سیر)) نهفته است و چون عبارت ((فملاقیه)) عطف بر کلمه ((کادح)) است، با این بیان مشخص میشود که هدف نهایی این سیر و تلاش و سختی خدای سبحان است.[۱۴۶]
همه تلاش معلمان الهی در این جهت بوده است که آدمیان را به سوی ((الله)) هدایت کنند؛ به بیان امام خمینی (ره):
((وظیفه معلم هدایت جامعه است به سوی الله))[۱۴۷]
غایت تربیت در سنت معصومین (ع) این است که استعدادهای انسان در جهت کمال مطلق شکوفا شود، یعنی انسان متصف به اسما و صفات الهی گردد. انسان میتواند مظهر همه اسما و صفات الهی باشد و غایت تربیت انسان همین است، چنانکه در سخنی مشهور به نقل از پیامبر اکرم (ص) آمده است:
((تخلقوا باخلاق الله))[۱۴۸]
به اخلاق خدا متخلق شوید.
همه تلاشها مقدمه این امر است که آدمی به سوی انسان کامل سیر کند.[۱۴۹] سلوک و عبادت، مبارزه و سیاست، حکومت و عدالت برای این است که مقدمات تربیت انسان به مقصد اتصاف به صفات الهی و ربانی شدن فراهم گردد.
((کونوا ربانیین))[۱۵۰]
ربانی باشید.
امام خمینی (ره) در این باره میفرماید:
((تمام عبادات وسیله است، تمام ادعیه وسیله است، همه وسیله این است که انسان این لبابش ظاهر بشود. آنچه بالقوه است و لب انسان است به فعلیت برسد و انسان بشود. انسان بالقوه، انسان بالفعل شود، انسان طبیعی یک انسان الهی بشود، به طوری که همه چیزش الهی بشود، هر چه میبیند، حق ببیند، انبیا هم برای همین آمدهاند. همه اینها هم وسیلهاند. انبیا نیامدهاند حکومت درست کنند. حکومت برای چه میخواهند؟ این هم هست، اما نه اینکه انبیا آمدهاند دنیا را اداره کنند، حیوانات هم دنیا دارند و دنیایشان را اداره میکنند.
البته بحث عدالت همان بحث صفت حق تعالی است. برای اشخاصی که چشم بصیرت دارند، بحث عدالت هم میکنند. عدالت اجتماعی هم به دست آنهاست، حکومت هم تاءسیس میکنند، حکومتی که حکومت عادله باشد. لکن مقصد این نیست. اینها هم وسیله است، برای اینکه انسان برسد به یک مرتبه دیگری که برای او انبیا آمدهاند))[۱۵۱]
دعوت انبیا به بندگی خدا، دعوت به الهی شدن و ربانی شدن است، زیرا بندگی خدا راه اتصاف به صفات و کمالات الهی است. آدمی به میزانی که در مدارج و مراتب بندگی بالا میرود، به میزان بالاتری از ربوبیت دست مییابد؛ و تربیت برای همین است. به بیان امام صادق (ع):
((العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة، فما فقد فی العبودیة وجد فی الربوبیة، و ما خفی عن الربوبیة اصیب فی العبودیة))[۱۵۲]
بندگی (حقیقی) جوهرهای است که اساس و ذات آن ربوبیت است. پس آنچه در مقام عبودیت کم و ناپیدا شود، در مقام ربوبیت پیدا و هویدا گردد؛ و هر مقداری که از مراتب و صفات ربوبیت مخفی و پوشیده شود، در مراحل عبودیت جلوه گر و آشکار گردد.
هر چه انسان ((عبد)) شود، ((رب)) میشود و به میزانی که در مسیر ((عبودیت)) گام برمی دارد، در ساحت ((ربوبیت)) بالا میرود و هر چه از خود میگذرد و میگذارد، به تواناییها میرسد و مالک امور میشود و به صفات الهی متصف میگردد. امام خمینی (ره) درباره این حقیقت شگفت هستی و سنت الهی چنین میفرماید:
((کسی که با قدم عبودیت سیر کند و داغ ذلت بندگی را در ناصیه خود گذارد وصول به عز ربوبیت پیدا کند. طریق وصول به حقایق ربوبیت سیر در مدارج عبودیت است؛ و آنچه در عبودیت از انیت و انانیت مفقود شود، در ظل حمایت ربوبیت آن را مییابد تا به مقامی رسد که حق تعالی سمع و بصر و دست و پای او شود، چنانکه در حدیث صحیح و مشهور بین فریقین وارد است.[۱۵۳]و چون از تصرفات خود گذشت و مملکت وجود را یکسره تسلیم حق کرد و خانه را به صاحب خانه واگذار نمود و فانی در عز ربوبیت شد، صاحب خانه خود متصرف در امور گردد، پس تصرفات الهی گردد، چشم او الهی شود و با چشم حق بنگرد و گوش او گوش الهی شود و به گوش حق بشنود))[۱۵۴]
انسان باید بدین مقصد سیر کند که پیوسته از پستیها و کاستیها پاک شود و استعدادهای عالی و کمالی خود را شکوفا سازد و چنان به کمالات الهی و صفات ملکوتی آراسته گردد که شایسته ورود به ساحت قدس الهی و درگاه ربوبی شود و انسانی الهی گردد؛ انسانی که همه توجهش به خداست و فقط او را دوست میدارد و قلبش تنها برای او خاضع است. چنین انسانی هر جمال و کمالی را در جایی مشاهده میکند آن را نمونهای از کمال بی پایان و جمال بی مثال و حسن بی حد و انتهای خدای سبحان میبیند. او میداند که هر حسن و کمال و جمال و بهایی مال اوست و هر کس هر چه دارد از اوست زیرا همه آیات و نشانههای اویند و از خود استقلالی ندارند و از ذات او حکایت میکنند. عشق الهی تمام وجود چنین بندهای را احاطه میکند و جز محبت حق چیزی بر قلب او حکومت نمیکند، به چیزی نمینگرد مگر برای آنکه آیتی و نشانهای از ذات بی مثال اوست و خلاصه آنکه عشق و علاقه خود را از همه چیز برمی گیرد و ویژه او میسازد و هیچ چیز را جز برای او و در راه او دوست نمیدارد. در این حال هیچ چیز را نمیبیند مگر آنکه خدای سبحان را پیش از آن و با آن مشاهده میکند و همه چیز نزد او از درجه استقلال ساقط میشود، چنانکه علی (ع) برترین نمونه تربیت فرموده است:
((ما راءیت شیئا الا و راءیت الله قبله و بعده و معه))[۱۵۵]
هیچ چیز را ندیدم مگر آنکه خدا را پیش از آن و پس از آن و با آن دیدم.
مردم هر چیز را از پشت حجاب استقلال میبینند و چنین بندهای هر چیز را چنان میبیند که هست. او محبوبی جز خدا ندارد و خواستار چیزی نیست جز برای او و جز او را نمیجوید و مقصدی جز او ندارد؛ و از غیر او نمیطلبد و از غیر او نمیترسد و فعل و ترک، و انس و وحشت، و خشنودی و خشم او فقط به خاطر خداست. سرمنزل مقصود او خدا، و زاد و توشه او ذلت بندگی، و راهبر و راهنمای او شوق و محبت الهی است.[۱۵۶]
اهداف کلی
اهداف کلی
برای سیر به سوی غایت تربیت باید به اهدافی کلی دست یافت که رابطه شان با هدف غایی رابطهای طولی باشد، و وصول به این اهداف اتصاف به آن غایت را ممکن و میسر سازد. این اهداف را میتوان به شرح زیر برشمرد:
۱. اصلاح رابطه انسان با خدا
۲. اصلاح رابطه انسان با خودش
۳. اصلاح رابطه انسان با جامعه
۴. اصلاح رابطه انسان با طبیعت
۵. اصلاح رابطه انسان با تاریخ
انسان مطلوب نظام دین کسی است که این اصلاحات در او تحقق یافته باشد و در پرتو این اصلاحات، آن شود که باید.
اصلاح رابطه انسان با خدا
در میان این اهداف کلی، اصلاح رابطه انسان با خدا اساسیترین هدف است، زیرا تا رابطه انسان با خدا اصلاح نشود، هیچ امری بدرستی اصلاح نمیشود، و چون این رابطه اصلاح شود، اصلاح دیگر امور بدرستی ممکن میشود. از امیر مؤ منان علی (ع) روایت شده است که فرمود:
((من اصلح ما بینه و بین الله اصلح الله ما بینه و بین الناس، و من اصلح امر آخرته اصلح الله له امر دنیاه))[۱۵۷]
هر که (رابطه) میان خود را با خدا اصلاح کند، خدا (رابطه) میان او و مردم را اصلاح کند، و هر که کار آن جهان خود را به صلاح آورد، خدا کار این جهان او را اصلاح کند.
امام خمینی (ره) درباره تعلیم و تربیت کودکان به معلمان و مربیان چنین رهنمود داده است:
((شما باید آنها را از عبودیت غیر خدا بازدارید و به عبودیت خدا، به بندگی خدا آنها را تربیت کنید. اگر چنانچه انسان از راه عبودیت خدا وارد شد در جامعه یا نظر انداخت به امور، این از این راه و از این کانال وقتی واقع شد، وارد شد، کارهایش همه الهی میشود. اگر انسان عبودیت خدا را فقط، بندگی خدا را فقط بپذیرد و از عبودیت سایر چیزها یا سایر اشخاص احتراز کند، از کانال عبودیت خدا در دنیا وارد بشود، در طبیعت وارد بشود، از کانال عبودیت خدا مدرسه برود، در وزارتخانه وارد بشود، در جامعه وارد بشود، هر کاری که انجام بدهد عبادت است، برای اینکه مبداء عبودیت خداست. شما ملاحظه کردید که در قرآن شریف و همین יȘѠدر نماز وقتی که نماز میخوانید، نسبت به رسول اکرم ((عبده و رسوله)) عبد را بر رسالت مقدم داشتند و ممکن است که اصل این اشاره به این باشد که از کانال عبودیت به رسالت رسیده است، از همه چیز آزاد شده است و عبد شده است، عبد خدا، نه عبد چیزهای دیگر. دو راه بیشتر نیست، یا عبودیت خدا، یا عبودیت نفس اماره. این دو راه است. اگر انسان از عبودیت دیگران آزاد بشود و عبودیت خدا را بپذیرد که لایق این است که انسان عبد او باشد، کارهایی که انجام میدهد، انحراف ندارد؛ یعنی انحراف عمدی نخواهد کرد))[۱۵۸]
دعوت پیام آوران الهی به ((عبودیت الله))، ((تقوای الهی)) و ((اطاعت از رسول)) دعوت به اساسیترین اصلاحات است.
((و لقد بعثنا فی کل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت))[۱۵۹]
و هر آینه در هر امتی پیامبری برانگیختیم که خدای را بپرستید و از طاغوت هر معبودی جز خدا دوری جویید.
تلاش تربیتی انبیا برای این بوده است که با گشودن راه بندگی خدا و نفی هر معبودی جز او انسانها را به غایت تربیت سوق دهند، چنانکه خدای متعال به پیامبر گرامی اش فرموده است:
((و ما ارسلنا من قبلک من رسول الا نوحی الیه انه لا اله الا انا فاعبدون))[۱۶۰]
و پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم مگر آنکه به او وحی کردیم که خدایی جز من نیست، پس تنها مرا بپرستید.
یک یک انبیای الهی در این راه به پا خاستند و رسالت خود را اعلام کردند. چنانکه در قرآن کریم سیر دعوت انبیا این گونه بیان شده است. خدای متعال نوح (ع) را به سوی قومش فرستاد و او مردم خود را بدین مقصد فراخواند:
((اعبدوا الله مالکم من اله غیره))[۱۶۱]
خدای را بپرستید که شما را جز او خدایی نیست.
((فاتقوا الله و اطیعون))[۱۶۲]
از خدا پروا کنید و فرمانم ببرید.
چون هود (ع) به سوی قوم خود برانگیخته شد، دعوت همین بود؛[۱۶۳] و چون صالح (ع) به رسالت برخاست همین مقصد را مطرح کرد.[۱۶۴]و شعیب (ع) نیز به همین هدف فراخواند.[۱۶۵] و . . . این راهی است مستقیم به سوی هدف غایی تربیت انسان: الهی شدن.
((ان الله ربی و ربکم فاعبدوه هذا صراط مستقیم))[۱۶۶]
همانا خدای یکتا الله پروردگار من و شماست، پس او را بپرستید، این است راه راست.
بنابراین اساس همه اصلاحات توحید است، زیرا اخلاق فاضله در ثبات و دوام خود نیاز به ضامنی دارد که آن را حفظ و حراست کند و این ضامن چیزی جز توحید نیست؛ و توحید هم عبارت است از اینکه جهان را خدایی یکتاست که دارای اسمای حسناست و اوست که موجودات را آفریده است تا به سوی کمال وجودی خود سیر کنند و به سعادت دست یابند، و او دوستدار خیر و صلاح است و از شر و فساد بیزار است و بزودی همگان برای محاسبه و محاکمه گرد آیند و نیکوکار و بدکار به جزای کردار خود خواهند رسید.
آری، تنها دژ محکمی که میتواند انسان را از هر گونه خطا و لغزش نگه دارد دژ توحید است.[۱۶۷]
اصلاح رابطه انسان با خودش
از مهمترین اهداف تربیت اصلاح رابطه انسان با خودش است، بدین معنا که انسان خود را بشناسد و استعدادهایش را در جهت تکامل و سعادت خویش به کار گیرد. انسان در مسیر زندگی خود در هر جهتی که باشد جز خیر خود و سعادت زندگی اش همی ندارد و برای این منظور باید نظر و عمل خود را اصلاح کند، به گونهای که بر او عقل حکومت کند، نه نفس؛ و عمل خود را مطابق با واقع و نفس الامر و غایتی که ایجاد و صنع برای آن بوده است، مطابق و سازگار کند. نفسی که با چنین عملی طلب کمال میکند نفسی سعید و نیکبخت است و پاداش تمام زخمتهایی که متحمل شده و کوششهایی که انجام داده است درمی یابد و ضرر و خسرانی نمیکند.[۱۶۸]
((ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها))[۱۶۹]
اگر نیکی کنید، به خود نیکی کردهاید، و اگر بدی کنید، به خود (بد نمودهاید).
راه آدمی به سوی پروردگارش همان نفس اوست و انسان در این مسیر هیچ گامی برنمی دارد و هیچ راه تاریک و روشنی را نمیپیماید مگر اینکه همه اینها تواءم با اعمالی قلبی یعنی اعتقادات و سایر امور قلبی است و همچنین تواءم با اعمال اعضا و جوارح است که ممکن است صالح و غیر صالح باشد و اینها وجود آدمی را شکل میدهد و توشه فردای او را، چه خوب و چه بد، فراهم میآورد. خدای سبحان غایت انسان و سرانجامی را که کار آدمی از نظر سعادت و شقاوت، و رستگاری و حرمان به آنجا منتهی میشود، بر احوال و اخلاق نفس آدمی مبتنی کرده است که آن احوال و اخلاق خود بر اعمال آدمی مبتنی است که به اعمال صالح و فاسد و یا تقوا و فجور تقسیم میشود.[۱۷۰] و بر این اساس انسان خود را میسازد و راه سعادت یا راه شقاوت خود را ترسیم و عاقبت کار خود را تعیین میکند.
((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها قد افلح من زکاها و قد خاب من دساها))[۱۷۱]
سوگند به نفس و آن کس که آن را درست کرد؛ سپس پلیدکاری و پرهیزگاری اش را به آن الهام کرد، که هر کس آن را پاک گردانید، قطعا رستگار شد و هر که آلوده اش ساخت، قطعا بی بهره گشت.
بنابراین رستگاری یا حرمان آدمی به تزکیه نفس یا آلودگی آن برمی گردد. انسان برای رسیدن به سعادت حقیقی باید برای اصلاح خود اهتمام ورزد و به هیچ وجه از این امر غفلت نورزد که اصلاح خود برترین اصلاحات است، چنانکه از امیر مؤ منان (ع) وارد شده است:
((سیاسة النفس افضل سیاسة))[۱۷۲]
تربیت نفس برترین تربیتهاست.
هر که این اهتمام را نکند و در جهت اصلاح خود گام برندارد، استعدادهای الهی خویش را مدفون میکند و از عقل خویش بهره مند نمیشود. این حقیقت به زیبایی در سخنان برترین تربیت شده پیامبر، علی (ع) چنین آمده است:
((من اهمل نفسه افسد امره))[۱۷۳]
هر که نفس خود را واگذارد، کار خود را تباه سازد.
((من لم یهذب نفسه لم ینتفع بالعقل))[۱۷۴]
هر که نفس خود را پاکیزه نگرداند، از عقل بهرهای نگیرد.
بدین تربیت پرداختن به اصلاح نفس از مهمترین اهداف تربیتی است که بدون آن وصول به اهداف دیگر میسر نیست.
((الاشتغال بتهذیب النفس اصلح))[۱۷۵]
پرداختن به پاکیزه کردن نفس بهترین کار است.
اصلاح رابطه انسان با جامعه
انسان موجودی اجتماعی است و نمیتواند به سوی غایت تربیت جز در میان جمع و بر اساس روابط صالح اجتماعی سیر کند. انسان چه در حال آسایش و راحتی و چه در بلا و سختی لازم است قدرتهای مادی و معنوی خود را روی هم بریزد و کلیه شئون زندگی خویش را در پرتو روابط اجتماعی سالم و تعاون و همکاری اجتماعی به سامان رساند. خدای متعال اهل ایمان را به روابط اجتماعی صحیح فراخوانده و فرموده است:
((یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلکم تفلحون))[۱۷۶]
ای کسانی که ایمان آوردهاید، بردباری کنید و با هم سازش و پیوند کنید و از خدا پروا نمایید، امید است که رستگار شوید.
چون اصلاح رابطه انسان با جامعه به منظور نیل به سعادت حقیقی دنیا و آخرت است، در این آیه پس از کلمه ((رابطوا)) بلافاصله جمله ((و اتقوا الله لعلکم تفلحون)) آمده است، زیرا سعادت حقیقی و کامل جز در پرتو همکاریهای اجتماعی (سالم و صالح) میسر نیست، و اگر هم سعادتی حاصل شود، سعادت حقیقی و کامل و همه جانبه نخواهد بود.[۱۷۷] خدای سبحان مردمان را به اصلاح رابطه خود با جامعه و تحقق روح تفاهم و صداقت، و پیوند با یکدیگر و پرهیز از پراکندگی، و سیر دادن یکدیگر به نیکیها و دور کردن از بدیها، و همکاری در امور خیر فرامی خواند.
((و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا . . . ولتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یاءمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون))[۱۷۸]
و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، پراکنده نشوید . . . و باید از میان شما، گروهی، (مردم را) به نیکی دعوت کنند و به کار شایسته وادارند و از زشتی بازدارند و آنان همان رستگارانند.
((انما المؤ منون اخوة فاصلحوا بین اخویکم و اتقوا الله لعلکم ترحمون))[۱۷۹]
در حقیقت مؤ منان با هم برادرند، پس میان برادرانتان را اصلاح کنید و از خدا پروا بدارید، امید که مورد رحمت قرار گیرید.
((و تعاونوا علی البر و التقوی))[۱۸۰]
و در نیکوکاری و پرهیزگاری با یکدیگر همکاری کنید.
مقصد آن است که مردمان در پرتو ایمان چنان با یکدیگر پیوند بخورند که چون پیکری واحد شوند و به توحید اجتماعی دست یابند. از امام صادق (ع) در این باره چنین روایت شده است:
((المؤ من اخو المؤ من کالجسد الواحد، ان اشتکی شیئا وجد الم ذلک فی سائر جسده، و ارواحهما من روح واحدة، و ان روح المؤ من لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها))[۱۸۱]
مؤ من برادر مؤ من است مانند پیکری که هرگاه عضوی از آن دردمند شود، اعضای دیگر هم احساس درد کند و روحهای آنها نیز از یک روح است و بی گمان پیوستگی روح مؤ من به روح خدا از پیوستگی پرتو خورشید به خورشید بیشتر است.
انسان صالح خود را مسئول و کفیل دیگر اعضای جامعه انسانی میبیند و برای تاءمین و برطرف کردن نیازهای دیگران و حفظ سلامت و مصالح جامعه تلاش میکند. هر چه پیوند بنده با خالق هستی عمیق تر باشد، پیوندش با بندگان او و رحمتش به خلق او بیشتر خواهد بود تا جایی که نه به خود، به دیگران میاندیشد، و درد و رنج دیگران او را به درد میآورد، و آسایش و امنیت و هدایت و رستگاری همگان را میجوید. از امام صادق (ع) در این باره چنین روایت شده است:
((قال الله عز و جل: الخلق عیالی، فاحبهم الی الطفهم بهم و اسعاهم فی حوائجهم))[۱۸۲]
خدای عز و جل فرموده است: مردمان خانواده و عیال من اند، پس محبوبترین مردمان نزد من کسی است که نسبت به آنها مهربانتر و در (برطرف کردن) نیازهایشان کوشاتر باشد.
اصلاح رابطه انسان با طبیعت
شناخت طبیعت به عنوان مظهر حق و آیت الهی و تسخیر و بهره مندی درست از آن در جهت سیر به سوی کمال مطلق از اهداف مهم تربیت است.
((ان فی اختلاف اللیل و النهار و ما خلق الله فی السماوات و الارض لآیات لقوم یتقون))[۱۸۳]
همانا در آمد و شد شب و روز و آنچه خدا در آسمانها و زمین آفریده است برای مردمی که پروا دارند دلایلی (آشکار) است.
دقت و تفکر در آفرینش هستی و لطایف صنع خدا و اتقان آن و دقایق طبیعت، انسان را به حقیقت هستی راه مینماید، چنانکه امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است:
((و لو فکروا فی عظیم القدرة و جسیم النعمة لرجعوا الی الطریق و خافوا عذاب الحریق، و لکن القلوب علیلة، و البصائر مدخولة !))[۱۸۴]
اگر در عظمت قدرت و بزرگی نعمت او میاندیشیدند، به راه راست بازمی گردیدند، و از آتش سوزان عذاب میترسیدند؛ لیکن دلها بیمار است و بینشها عیبدار.
اگر انسان با اصلاح دل و بینش خود به طبیعت بنگرد و در آن سیر کند و آن را به سخره گیرد و بهره مند شود میتواند به حق راه یابد.
((سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق))[۱۸۵]
بزودی نشانههای خود را در افقها (ی گوناگون) و در وجودهایشان بدیشان خواهیم نمود، تا بر ایشان روشن گردد که او حق است.
((الم تروا ان الله سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الارض و اسبع علیکم نعمه ظاهرة و باطنة))[۱۸۶]
آیا ندانستهاید که خدا آنچه را که در آسمانها و آنچه را که در زمین است، مسخر شما ساخته و نعمتهای آشکار و نهان خود را بر شما تمام کرده است؟
اصلاح رابطه انسان با تاریخ
دریافت انسان از جایگاه حقیقی خود در تاریخ و نگرش به حوادث تاریخی و سیر در آنها و کسب اعتبار از آنها و شناخت سنتهای حاکم بر تحولات و تطورات از اهداف اساسی تربیت است که با دستیابی به آن، انسان میتواند حال و آینده خود را چنانکه باید اصلاح کند. دعوت قرآن کریم به درک تاریخ گذشتگان و سیر در حوادث گذشته و توجه و دقت در سنتهای حاکم بر آنها، سیر دادن انسان به سوی مقصد تربیت است.
((لقد کان فی قصصهم عبرة لاولی الالباب))[۱۸۷]
هر آینه در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است.
((قل سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبة المجرمین))[۱۸۸]
بگو: در زمین بگردید و بنگرید فرجام گنه پیشگان چگونه بوده است.
((قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبة المکذبین))[۱۸۹]
پیش از شما نیز سنتها جریان یافته است، اکنون در زمین بگردید و بنگرید که فرجام تکذیب کنندگان چگونه بوده است.
امیر مؤ منان علی (ع) برای تربیت فرزند خود حسن (ع) او را به اصلاح رابطه اش با تاریخ میخواند و از این راه به سوی غایت تربیت هدایتش میکند.
((احی قلبک بالموعظة، و امته بالزهادة، و قوه بالیقین، و نوره بالحکمة، و ذلله بذکر الموت، و قرره بالفناء، و بصره فجائع الدنیا، و حذره صولة الدهر و فحش تقلب اللیالی و الایام، و اعرض علیه اخبار الماضین، و ذکره بما اصاب من کان قبلک من الاولین، و سر فی دیارهم و آثارهم، فانظر فیما فعلوا و عما انتقلوا، و این حلوا و نزلوا! فانک تجدهم قد انتقلوا عن الاحبة، و حلوا دیار الغربة، و کانک عن قلیل قد صرت کاحدهم. فاصلح مثواک، و لاتبع آخرتک بدنیاک))[۱۹۰]
دلت را به اندرز زنده دار و به پارسایی بمیران، و به یقین نیرو بخش، و به حکمت روشن گردان، و با یاد مرگ خوارش ساز، و به اقرار به نیست شدن وادارش کن، و به سختیهای دنیا بینایش گردان، و از صولت روزگار و دگرگونی آشکار شب و روز بترسانش، و خبرهای گذشتگان را بدو عرضه دار، و آنچه را که به پیشینیان رسیده است به یادش آر، و در دیار و نشانههای آنها سیر کن و بنگر که چه کردند، و از کجا به کجا شدند، و کجا بار گشودند و در کجا فرود آمدند. آنان را خواهی دید که از کنار دوستان رخت بستند و در خانههای غربت نشستند، و دیری نخواهد گذشت که تو نیز یکی از آنان خواهی بود. پس در نیکو ساختن اقامتگاه خویش بکوش، و آخرتت را به دنیا مفروش.
راه به سوی الهی شدن انسان، با وصول به اهدافی که ذکر شد هموار میگردد و آنچه زمینه تحقق الهی شدن آدمی را فراهم میسازد فطرت اوست.
فطرت
شناخت فطرت
انسان همانند دیگر انواع مخلوقات مفطور به فطرتی است که او را به سوی تکمیل نواقص خود و رفع نیازهایش هدایت میکند؛ و خدای متعال انسان را بدانچه برای او نافع است و بدانچه برایش ضرر دارد ملهم کرده است.
((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها))[۱۹۱]
سوگند به نفس و آن که آن راست و درست ساخت، پس بدکاری و پرهیزگاری اش را به آن الهام کرد.
انسان دارای فطرتی مخصوص به خویش است که او را به سوی سنتی خاص در زندگی و راهی معین که منتهی به هدف و غایتی مشخص میشود، هدایت میکند؛[۱۹۲] و همه چیز انسان به فطرتش بازگشت میکند، زیرا خمیره انسان بر آن مخمر شده است.
((فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم ولکن اکثر الناس لایعلمون))[۱۹۳]
پس روی خود را به سوی دین یکتاپرستی فرادار، در حالی که از همه کیشها روی برتافته و حقگرای باشی، به همان فطرتی که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خدای را دگرگونی نیست. این است دین راست و استوار، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
تلاش همه مربیان الهی بر این بوده است که مردمان را بر فطرت به سوی حقیقت هستی سیر دهند، چنانکه امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است:
((فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیاءة لیستادوهم میثاق فطرته، و یذکروهم منسی نعمته، و یحتجوا علیهم بالتبلیغ، و یثیروا لهم دفائن العقول، و یروهم آیات المقدرة))[۱۹۴]
پس خداوند هر چند گاه فرستادگانش را در میان مردم برانگیخت، و پیامبرانش را به سوی ایشان پی در پی روانه داشت، تا اجرای پیمانهای فطری را از آنان بخواهند، و عقلهای دفن شده را برانگیزند، و آیات بزرگی که دست قدرت مقدرش ساخته به آنان بنمایانند.
مربیان الهی با زبان فطرت سخن میگویند و بر اساس پیمانهای فطری مردمان را به صفات و کمالات الهی سیر میدهند.
فطرت چیست که از آن به خمیره انسان و اساس تربیت و پیمان نامه الهی تعبیر میشود؟
به منظور دریافتی روشن از فطرت، لازم است معنا و مفهوم واژه فطرت، حقیقت فطرت، اقسام فطرت و فطریات را به اجمال بشناسیم.
واژه فطرت
واژه ((فطرت)) از ماده ((فطر)) به معنای شکافتن و شکاف است؛[۱۹۵] و ((تفطر)) و ((انفطار)) به معنای شکافته شدن آمده است.[۱۹۶] اصل واژه ((فطر)) چنانکه ((راغب اصفهانی)) لغت شناس بزرگ اظهار میکند به معنای شکاف طولی است.[۱۹۷]
درباره اصل معنای واژه ((فطر)) ابن عباس گوید: من نمیدانستم واژه ((فطر)) در آیه ((فاطر السماوات و الارض))[۱۹۸] ریشه اش در چیست و چه معنایی دارد تا اینکه دو عرب که درباره مالکیت چاهی نزاع داشتند از من حکم خواستند؛ و یکی از آن دو گفت: ((انا فطرتها)) یعنی: ((من به حفر چاه آغاز کردم)) پس دانستم که ((فاطر السماوات و الارض)) یعنی آغاز کننده و ایجاد کننده آسمانها و زمین.[۱۹۹]
پس ((فطر)) شق و پاره کردن است و از همین اصل به معنای ابداع و آفرینش ابتدایی و بدون سابقه و خلقت آمده است،[۲۰۰] زیرا در خلقت گویا پرده عدم و حجاب غیبت دریده میشود؛ و از همین رو ((افطار صائم)) به کار میرود، گویا هیاءت اتصال امساک پاره میشود.[۲۰۱]
((فطر الله الخلق)) همان ایجاد و آفریدن و ابداع آن است بر طبیعت و شکلی که آماده فعلی و کاری باشد.[۲۰۲]
((فطرت)) نیز به معنای خلقت است اما خلقتی خاص،[۲۰۳] زیرا واژه ((فطرت)) بر وزن ((فعلة)) است که دلالت بر هیاءت و حالت و نوع عمل میکند، چنانکه ((ابن مالک)) گوید:
و فعلة لمرة کجلسه
و فعلة لهیئة کجلسه[۲۰۴]
((فعلة)) بر یک بار انجام شدن دلالت میکند مانند ((جلسة)) (نشستن) و ((فعلة)) بر هیاءت و حالت انجام شدن دلالت میکند مانند ((جلسة)) (حالت نشستن).
بنابراین ((فطرت)) حالتی خاص، نوعی خاص از آفرینش است و با واژههایی دیگر که معنای ساختمان وجودی و شکلی از آفرینش را دارد، تفاوت اساسی دارد.
تفکیک مفهوم واژه فطرت از مفاهیم مشابه
برخی واژهها که به نوعی از آفرینش دلالت میکند. معمولا با مفهوم فطرت اشتباه میشود و برای آنکه درکی روشنتر از مفهوم واژه فطرت بیابیم لازم است مفهوم این واژهها بیان شود و از مفهوم فطرت جدا گردد، از جمله دو واژه ((طبیعت)) و ((غریزه)).
مفهوم طبیعت
((طبیعت)) را سرشتی که مردم بر آن آفریده شدهاند و نهاد و فطرت معنا کردهاند،[۲۰۵] اما معمولا در مورد بی جانها، واژه طبیعت یا طبع به کار برده میشود و خاصیتی از خواص آن موجود بیان میشود، خاصیتی که جزو نهاد و سرشت آن موجود است، مثلا ((طبیعت)) اکسیژن این است که قابل احتراق است. در واقع واژه ((طبیعت)) بیانگر ویژگیهای ذاتی موجود است. البته واژه ((طبیعت)) را در مورد جانداران مانند گیاه و حیوان و حتی انسان نیز به کار میبرند ولی در آن جنبههایی که با بیجانها مشترکند؛[۲۰۶] چنانکه گویند: ((نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است)).
مفهوم غریزه
((غریزه)) را سرشت، طبیعت، خوی، نهاد، خمیره و فطرت معنا کردهاند،[۲۰۷] اما این واژه بیشتر در مورد حیوانات به کار میرود، ((غریزه)) استعدادی است که حیوان را خود به خود یعنی پیش از تجربه به اجرای اعمال مفید و با معنی و پیچیده برمی انگیزد، و قوای او را بدون احتیاج به اکتساب تعدیل میکند، چنانکه جوجه را فوری به دانه چیدن و مرغ را به آشیانه ساختن و طیور را به ییلاق و قشلاق یا تمیز خطر از دور وامی دارد.[۲۰۸] بنابراین ((غریزه)) ویژگیهای خاص ذاتی حیوانات است که راهنمای زندگی آنان است؛ یعنی یک حالت نیمه آگاهانهای در حیوانات وجود دارد که به موجب این حالت حیوان مسیر خویش را تشخیص میدهد و این امر اکتسابی هم نیست، غیر اکتسابی است و در سرشت حیوانات است. غرایز بسیار گسترده و متفاوت است. مثلا مورچه برای گردآوری آذوقه، به نحوی شگفت عمل میکند. وقتی گندم را گردآوری میکند، میداند که اگر گندم سالم باشد، سبز میشود، بنابراین گندم را از وسط نصف میکند، سپس نگهداری میکند و با این کار دیگر گندم سبز نمیشود. این حالت نیمه آگاهانه که باعث تداوم زندگی حیوان است غریزه نامیده میشود.[۲۰۹]
همچو میل کودکان با مادران
سر میل خود نداند در لبان[۲۱۰]
اما ((فطرت)) آدمی ورای این امور است. امری است که از غریزه آگاهانه تر است، یعنی انسان آنچه را که میداند، میتواند بداند که میداند.[۲۱۱] امور فطری به مسائل ماورای حیوانی مربوط میشود و انسان را به سوی حقیقت هستی متوجه میکند و اساس تمام رفتار انسانی انسان است.
حقیقت فطرت
حقیقت وجود آدمی یعنی آنچه انسان بر آن سرشته شده است ((عشق به کمال مطلق)) است.[۲۱۲] انسان عاشق کمال مطلق است و هر چه از او سر میزند به سبب این عشق است. امام خمینی (ره) در این باره مینویسد:
((بدان که خدای تبارک و تعالی گرچه بر مادههایی که قابلیت داشتند همان را که در خور استعداد و لیاقتشان بود، بدون اینکه العیاذ بالله بخلی بورزد افاضه فرمود، ولی در عین حال فطرت همه را چه سعید و چه شقی و چه خوب و چه بد بر فطرت الله قرار داد و در سرشت همه انسانها عشق به کمال مطلق را سرشت؛ و از آن رو همه نفوس بشری را از خرد و کلان علاقه مند ساخت که دارای کمالی بدون نقص و خیری بدون شر و نوری بدون ظلمت و علمی بدون جهل و قدرتی بدون عجز باشند؛ و خلاصه مطلب آنکه فطرت آدمی عاشق کمال مطلق است))[۲۱۳]
((فطرت عشق به کمال است که اگر در تمام دورههای زندگانی بشر قدم زنی و هر یک از افراد از طوایف و ملل را استنطاق کنی، این عشق و محبت را در خمیره او مییابی و قلب او را متوجه کمال میبینی. بلکه در تمام حرکات و سکنات و زحمات و جدیتهای طاقت فرسا که هر یک از افراد این نوع در هر رشتهای واردند، مشغولند، عشق به کمال آنها را به آن واداشته، اگرچه در تشخیص کمال و آنکه کمال در چیست و محبوب و معشوق در کجاست، مردم کمال اختلاف را دارند. هر یک معشوق خود را در چیزی یافته و گمان کرده و کعبه آمال خود را در چیزی توهم کرده و متوجه به آن شده از دل و جان آن را خواهان است. اهل دنیا و زخارف آن، کمال را در دارایی آن گمان کردند و معشوق خود را در آن یافتند؛ از جان و دل در راه تحصیل آن خدمت عاشقانه کنند؛ و هر یک در هر رشته هستند و حب به هر چه دارند، چون آن را کمال دانند، بدان متوجهاند؛ و همین طور اهل علوم و صنایع هر یک به سعه دماغ خود چیزی را کمال دانند و معشوق خود را در آن پندارند؛ و اهل آخرت و ذکر و فکر، غیر آن را. بالجمله تمام آنها متوجه به کمالند؛ و چون آن را در موجودی یا موهومی تشخیص دادند، با آن عشقبازی کنند؛ ولی باید دانست که با همه وصف، هیچ یک از آنها عشقشان و محبتشان راجع به آنچه گمان کردند نیست؛ و معشوق آنها و کعبه آمال آنها آنچه را توهم کردند نمیباشد؛ زیرا هر کس به فطرت خود رجوع کند مییابد که قلبش به هر چه متوجه است، اگر مرتبه بالاتری از آن بیابد فورا قلب از اولی منصرف شود و به دیگری که کاملتر است متوجه گردد؛ و وقتی که به آن کاملتر رسید، به اکمل از آن متوجه گردد؛ بلکه آتش عشق و سوز و اشتیاق روز افزون گردد و قلب در هیچ مرتبه از مراتب و در هیچ حدی از حدود رحل اقامت نیندازد. مثلا اگر شما مایل به جمال زیبا و رخسار دلفریب هستید و چون آن را پیش دلبری سراغ دارید دل را به سوی کوی او روان کردید، اگر جمیل تر از آن را ببینید و بیابید که جمیل تر است، قهرا به آن متوجه شوید، و لااقل هر دو را خواهان شوید، و باز آتش اشتیاق فرو ننشیند و زبان حال و لسان فطرت شما آن است که ((چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم)).[۲۱۴] بلکه خریدار هر جمیلی هستید. بلکه با احتمال هم اشتیاق پیدا کنید؛ اگر احتمال دهید که جمیلی دلفریب تر از اینها که دیدید و دارید در جای دیگر است، قلب شما به آن بلد سفر کند؛ ((من در میان جمع و دلم جای دیگر است))[۲۱۵] گویید. بلکه با آرزو نیز مشتاق شوید؛ وصف بهشت را اگر بشنوید و آن رخسارهای دلکش را گرچه خدای نخواسته به آن هم معتقد نباشید با این وصف، فطرت شما گوید ای کاش چنین بهشتی بود و چنین محبوب دلربایی نصیب ما میشد؛ و همین طور کسانی که کمال را در سلطنت و نفوذ قدرت و بسط ملک دانستهاند و اشتیاق به آن پیدا کردهاند، اگر چنانچه سلطنت یک مملکت را دارا شوند، متوجه مملکت دیگر شوند؛ و اگر آن مملکت را در تحت نفوذ و سلطنت درآورند، به بالاتر از آن متوجه شوند؛ و اگر یک قطری را بگیرند، به اقطار دیگر مایل گردند؛ بلکه آتش اشتیاق آنها روز افزون گردد؛ و اگر تمام روی زمین را در تحت سلطنت بیاورند و احتمال دهند در کرات دیگر بساط سلطنتی هست، قلب آنها متوجه شود که ای کاش ممکن بود به سوی آن عوالم پرواز کنیم و آنها را در تحت سلطنت درآوریم؛ و بر این قیاس است حال اهل صناعات و علوم.
و بالجمله، حال تمام سلسله بشر در هر طریقه و رشتهای که داخلند، به هر مرتبهای از آن که رسد، اشتیاق آنها به کاملتر از آن متعلق گردد و آتش آنها فرو ننشیند و روزافزون گردد. پس این نور فطرت ما را هدایت کرد به اینکه تمام قلوب سلسله بشر، از غارنشینان اقصی بلاد افریقا تا اهل ممالک متمدنه عالم، و از طبیعیین و مادیین گرفته تا اهل ملل و نحل، بالفطره شطر قلوبشان متوجه به کمالی است که نقصی ندارد و عاشق جمال و کمالی هستند که عیب ندارد و علمی که جهل در او نباشد؛ و بالاخره کمال مطلق معشوق همه است. تمام موجودات و عایله بشری با زبان فصیح و یکدل و یک جهت گویند ما عاشق کمال مطلق هستیم، ما حب به جمال و جلال مطلق داریم، ما طالب قدرت مطلقه و علم مطلق هستیم. آیا در جمیع سلسله موجودات در عالم تصور و خیال، و در تجویزات عقلیه و اعتباریه، موجودی که کمال مطلق و جمال مطلق داشته باشد جز ذات مقدس، مبداء عالم جلت عظمته سراغ دارید؟ و آیا جمیل علی الاطلاق که بی نقص باشد جز آن محبوب مطلق هست ؟))[۲۱۶]
خدای تبارک و تعالی این حقیقت را به صورتهای گوناگون بیان کرده است تا انسان متوجه حقیقت فطرت خویش شود.
((و کذلک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض و لیکون من الموقنین. فلما جن علیه اللیل راءی کوکبا قال هذا ربی فلما افل قال لا احب الآفلین. فلما راءی القمر بازغا قال هذا ربی هذا اکبر فلما افلت قال یا قوم انی بری ء مما تشرکون. انی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض حنیفا و ما انا من المشرکین))[۲۱۷]
و بدین سان، ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد. پس چون شب بر او پرده افکند، ستارهای دید؛ گفت: این پروردگار من است. پس چون غروب کرد، گفت: غروب کنندگان را دوست ندارم؛ و چون ماه را در حال طلوع دید، گفت: این پروردگار من است. پس چون غروب کرد، گفت: اگر پروردگار مرا هدایت نکرده بود قطعا از گروه گمراهان بودم. پس چون خورشید را برآمده دید، گفت: این پروردگار من است، این بزرگتر است؛ و چون غروب کرد، گفت: ای قوم من، من از آنچه (با خدا) انباز میگیرید بیزارم. من یکسره روی (دل) خویش به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است؛ و من از مشرکان نیستم.
حقیقت فطرت همین عشق به کمال بی نقص و جمال بی عیب است؛ و این آیات برهانی است قطعی بر این امر.[۲۱۸]
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد[۲۱۹]
اقسام فطرت
آدمی را دو فطرت است، فطرت اصلی و فطرتی تبعی. فطرت اصلی همان عشق به کمال مطلق و فطرت تبعی انزجار از نقص است؛ و تمام رفتارهای آدمی به فطرت تعلق به کمال و فطرت تنفر از نقص بازمی گردد. به بیان امام خمینی (ره):
((فطرت آدمی عاشق کمال مطلق است و به تبعیت این فطرت عشق به کمال فطرتی دیگر در نهاد آدمی است؛ و آن عبارت است از فطرت انزجار از نقص، هر گونه نقصی که فرض شود؛ و معلوم است که کمال مطلق و جمال صرف و علم و قدرت دیگر کمالات به طور اطلاق و به گونهای که هیچ نقصی و حدی در آن نباشد بجز در ذات باری تعالی یافت نمیشود و اوست که هویت مطلقه و صرف وجود و صرف هر کمال است. پس انسان به جمال الله عاشق است و حقیقت و جانش به آن میل دارد، گرچه خودش از این میل و علاقه غافل باشد . . .
پس خدای متعال با لطف و عنایتش این دو فطرت را در نهاد انسان نهاد، یکی اصلی و دیگر تبعی.
فطرت اصلی عبارت است از عشق به کمال مطلق و فطرت تبعی عبارت است از فطرت انزجار و تنفر از نقص که آدمی این دو را براق سیر و زفرف معراج خود سازد و با این دو بال به آشیانه اصلی اش که آستان حضرت دوست و درگاه اوست پرواز کند))[۲۲۰]
دوستیها و دشمنیها، تعلقها و تنفرها، ستایشها و پرستشها و . . . همه یا از پی فطرت عشق به کمال مطلق است یا از پی فطرت انزجار از نقص، هر چند که انسان در مصداق کمال و نقص اشتباه میکند و بسیاری از مواقع ناقص را کامل میپندارد و یا مصادیقی را دنبال میکند که شایسته پیروی نیستند. اینکه آدمی به چیزی دل میسپارد، بدین خاطر است که در آن کمالی مییابد و اینکه از چیزی میپرهیزد بدین خاطر است که در آن نقصی میبیند، حتی بازگشت همه ترسها به ترس از مرگ است و ترس از مرگ بدین سبب است که آدمی مرگ را نقص میپندارد، از این رو از آن منزجر است و میترسد، ولی اگر بداند که مرگ نقص نیست و در حقیقت کمال است، آن گاه از مرگ منزجر نخواهد بود و نخواهد ترسید.
حقیقت جویی، عشق و پرستش، ستایش و نیایش، زیبایی دوستی، خیر اخلاقی، خلاقیت و ابداع، عدالت دوستی، انزجار از ظلم و . . . همه اموری است که به فطرت اصلی و تبعی بازگشت میکند و از امور فطری است.
فطریات انسان
فطریات اموری است که از فطرت آدمی برمی خیزد و در همه انسانها مشترک است و هیچ کس را در آن اختلاف نیست و دگرگونی در آن راه ندارد. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید:
((بباید دانست که آنچه از احکام فطرت است، چون از لوازم وجود و هیآت مخمره در اصل طینت و خلقت است، احدی را در آن اختلاف نباشد. عالم و جاهل و وحشی و متمدن و شهری و صحرانشین در آن متفقند. هیچ یک از عادات و مذاهب و طریقههای گوناگون در آن راهی پیدا نکند، و خلل و رخنهای در آن از آنها پیدا نشود. اختلاف بلاد و اهویه و ماءنوسات و آراء و عادات که در هر چیزی، حتی احکام عقلیه، موجب اختلاف و خلاف شود، در فطریات ابدا تاءثیری نکند. اختلاف افهام و ضعف و قوت ادراک لطمهای بر آن وارد نیاورد و اگر چیزی بدان مثابه نشد، از احکام فطرت نیست و باید آن را از فطریات خارج دانست؛ و لهذا در آیه شریفه فرموده (است): ((فطر الناس علیها)) یعنی اختصاص به طایفهای ندارد و نیز فرموده (است): ((لاتبدیل لخلق الله)) چیزی او را تغییر ندهد، مثل امور دیگر که به عادات و غیر آن مختلف میشوند؛ ولی از امور معجبه آن است که با اینکه در فطریات احدی اختلاف ندارد از صدر عالم گرفته تا آخر آن ولی نوعا مردم غافلند از اینکه با هم متفقند؛ و خود گمان اختلاف مینمایند، مگر آنکه به آنها تنبه داده شود. آن وقت میفهمند موافق بودند در صورت مخالفت؛ و به همین معنی اشاره شده است در ذیل آیه شریفه که میفرماید: ((ولکن اکثر الناس لایعلمون)).
احکام فطرت از جمیع احکام بدیهیه، بدیهی تر است، زیرا که در تمام احکام عقلیه، حکمی که بدین مثابه باشد که احدی در آن خلاف نکند و نکرده باشد، نداریم؛ و معلوم است چنین چیزی اوضح ضروریات است و ابده بدیهیات است و چیزهایی که لازمه آن باشد نیز باید از اوضح ضروریات باشد. پس اگر توحید یا سایر معارف از احکام فطرت یا لوازم آن باشد، باید از اجلای بدیهیات و اظهر ضروریات باشد. ((ولکن اکثر الناس لایعلمون)).[۲۲۱]
در اینجا به برخی از مهمترین فطریات انسان اشاره میکنیم تا با شناخت بهتر آنها بتوان زمینه و راه تربیت را دریافت.
حقیقت جویی
در انسان گرایشی فطری به حقیقت جویی و کشف واقعیتها آن سان که هستند و درک حقایق اشیا وجود دارد. یعنی انسان میخواهد جهان را و هستی اشیا را آن چنان که هستند دریابد. در دعایی از حضرت ختمی مرتبت آمده است:
(((رب) ارنا الاشیاء کما هی))[۲۲۲]
پروردگارا موجودات را آن چنان که هستند به ما بنمایان.
انسان به ذات خود در پی آن است که حقایق جهان را درک کند و به راز هستی دست یابد.[۲۲۳] رفتن انسان در پی حکمت و فلسفه، تلاشی است در جهت پاسخگویی به حقیقت جویی.[۲۲۴]
بر اساس همین میل و گرایش است که نفس دانایی و آگاهی برای انسان مطلوب و لذت بخش است. انسان به فطرت خود از جهل بیزار است و دوستدار دانایی و بینایی است.[۲۲۵]
البته با وجود آنکه حقیقت جویی امری فطری است اما در تمام انسانها به یک میزان نیست و در نتیجه تاءثیر برخی عوامل درونی مانند نفس پرستی و خود خواهی و صفات منفی موروثی و اکتسابی از یک طرف، و برخی عوامل بیرونی مانند القادات منفی گوناگون از طرف محیط و اجتماع از سوی دیگر، شدت و اصالت خود را از دست میدهد و در بعضی انسانها به حداقل میرسد.[۲۲۶]
خیر اخلاقی
در انسان گرایشی ذاتی به اموری وجود دارد که انسان آنها را نه به منظور طلب سود و یا دفع زیان بلکه صرفا تحت تاءثیر یک سلسله عواطف که عواطف اخلاقی یا انسانی نامیده میشود انجام میدهد. اینها از مقوله فضیلت است. مانند گرایش انسان به راستی از آن جهت که راستی است؛ و در مقابل تنفر انسان نسبت به دروعلیهاالسلام گرایش انسان به صداقت، پاکی، تقوا. به طور کلی این گرایشها فضیلتند و بر دو نوع تقسیم میشوند: فردی و اجتماعی. گرایشات فردی مانند گرایش به نظم و انضباط، تسلط بر نفس یعنی آنچه که مالکیت نفس مینامیم، شجاعت به معنای قوت قلب نه زور بازو؛ و گرایشات اجتماعی مانند گرایش به تعاون، به دیگران کمک کردن، با یکدیگر کار اجتماعی کردن، گرایش به احسان و نیکوکاری، فداکاری یعنی فدا کردن خود حتی در حد جان، ایثار کردن یعنی اینکه انسان در حالی که کمال احتیاج را به چیزی دارد، ولی دیگران را بر خود ترجیح میدهد،[۲۲۷] سپاسگزاری و قدردانی و پاداش نیکی را به نیکی دادن.
((هل جزاء الاحسان الا الاحسان))[۲۲۸]
مگر پاداش احسان جز احسان است؟
اینها اموری است که از فطرت انسان برمی خیزد و آدمی آنها را به دلیل ارزش اخلاقی اش انجام میدهد؛ و از این رو خیراخلاقی نامیده شده است.
زیبایی دوستی
انسان به ذات خود گرایش به جمال و زیبایی دارد. میل به زیبایی و مطلق زیبایی برای انسان موضوعیت دارد و آدمی به سبب فطرتش که عشق به کمال مطلق و جمال صرف است، زیبایی دوست است. خدای سبحان زیبایی محض و جمال مطلق است و هر زیبایی از اوست و انسان فریفته اوست. به بیان پیامبر اکرم (ص):
((ان الله جمیل یحب الجمال))[۲۲۹]
همانا خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد.
انسان زیبایی دوست و زیبایی آفرین است؛ و هیچ کس از این میل و گرایش خالی نیست. انسان زیباییهای طبیعت را که مظهر جمیل مطلق است دوست دارد و آن را تحسین میکند و از دیدن آن لذت میبرد. انسان تلاش میکند در همه چیز تا جایی که ممکن است وضع زیباتری برای خودش به وجود بیاورد؛ و از این رو جمال و زیبایی را در همه شئون زندگی دخالت میدهد. انسان دوست دارد قیافه اش زیبا باشد، نامش زیبا باشد، جامه اش زیبا باشد، خطش زیبا باشد، محل سکونتش زیبا باشد و . . . خلاصه میخواهد هالهای از زیبایی تمام زندگی و شئون حیاتش را فراگیرد.[۲۳۰]
خلاقیت و ابداع
در انسان گرایشی شگفت وجود دارد که میخواهد آفریننده باشد، چیزی که نبوده است بیافریند و خلق کند. این تمایل در هر انسانی هست که میخواهد چیزی نو، اثری جدید بیافریند و ابداع کند. عالم علمش را، نظریه پرداز نظریه اش را، شاعر شعرش را، معمار بنایش را، صنعتگر صناعتش را، کشاورز کشتش را و . . . هر فاعلی فعلش را دوست دارد و به آن عشق میورزد.[۲۳۱] این خصلت سازندگی و علاقه به مصنوعات و آفریدههای خود از گرایش فطری انسان به خلق و ابداع برمی خیزد که موهبتی الهی است.
البته در برخی موارد دو یا سه مقوله با یکدیگر تواءم میشوند. مثلا کسی که شعری میسراید، در آن واحد دو کار کرده است، یکی اینکه چیزی آفریده و گرایش خلاقیت و ابداع خود را ارضا کرده است و دوم اینکه پدیدهای زیبا به وجود آورده و گرایش زیبایی دوستی خویش را ارضا نموده است؛ و ممکن است گرایش حقیقت جویی نیز بدان اضافه شود، یا امری از خیر اخلاقی در آن جلوه کند.[۲۳۲]
عشق و پرستش
از جمله پایدارترین و قدیمیترین تجلیات روح انسان و یکی از اصیلترین ابعاد وجود آدمی گرایش به عشق و پرستش است. انسان موجودی پرستنده است و مطالعه تاریخ زندگی و سیر تحول جوامع نشان میدهد که هر جا بشری وجود داشته است، عشق و پرستش هم ظهور یافته است. هر چند که صورت پرستش و معبود تفاوت کرده است، اما اصل پرستش پیوسته ثابت و پایدار مانده است. هرگاه انسان از معبود حقیقی و معشوق علی الاطلاق غافل شده است عشق خود را متوجه موجودات مجازی کرده و در پرستش راه انحراف پوییده است.
انسان پیوسته در پی این بوده است که موجودی قابل ستایش و تقدیس بیابد و او را عاشقانه و در حد مافوق طبیعی ستایش کند. حتی ستایشهای مبالغه آمیز درباره قهرمان و اسطوره، مرام و مسلک، حزب و ملت، آب و خاک و . . . از اینجا برمی خیزد.[۲۳۳] تقدیس موجودات فانی برخاسته از گرایش انسان به پرستش ذات جمیلی است که نقصان در او نیست و برتر از هر وهم و گمان است.
((قل هو الله احد، الله الصمد، لم یلد و لم یولد، و لم یکن له کفوا احد))[۲۳۴]
بگو: اوست خدای یگانه، خدای صمد، (کسی را) نزاده، و زاده نشده است، و هیچ کس جز او را همتا و همانند نیست.
تلاش تربیتی پیام آوران الهی بر این بوده است که آدمیان را به خود آورند و پردههای غفلت از حقیقت فطرتشان را کنار بزنند و آنان را به سوی معشوق و معبود حقیقی سوق دهند.
با وجود این، انسانها از فطریات خود غافل میشوند و نگارگری فطرت را که بهترین نگارگری برای هدایت و تربیت و اتصاف به صفات الهی است، در زیر نگارگریهای دیگر میپوشانند و آن که باید بشوند نمیشوند.
((صبغة الله و من احسن من الله صبغة))[۲۳۵]
این است نگارگری الهی؛ و کیست خوش نگارتر از خدا؟
عواملی چند دست به دست هم میدهند و سبب میشوند که این نگارگری شکوفا شود یا پوشیده ماند. از این عوامل به عوامل مؤ ثر در تربیت تعبیر میشود.
عوامل مؤ ثر در تربیت
عوامل مؤ ثر در تربیت، عواملی اند که در شکل گیری شخصیت و حالت انسان و ساختار تربیتی او تاءثیرات مستقیم و غیرمستقیم دارند. برای یافتن راهها و روشهای تربیتی و دریافت درست آنچه شاکله انسان را سامان میدهد باید عوامل مؤ ثر در تربیت و میزان تاءثیرگذاری آنها را بررسی کرد و جستجو کرد که آیا در میان عوامل مؤ ثر در تربیت میتوان عاملی را به عنوان عامل مسلط یافت یا خیر و اینکه کدامین عامل اصالت دارد، زیرا آنچه انسان انجام میدهد بر اساس شاکله تربیتی اش انجام میدهد.
((قل کل یعمل علی شاکلته))[۲۳۶]
بگو: هر کس بر حسب شاکله (ساختار) خود عمل میکند.
((شاکله)) از ماده ((شکل)) به معنای بستن پای چارپا است و ((شکال)) پای بند ستور و حیوان است یعنی طنابی که با آن پای حیوان را میبندند. ((شاکله)) از این اصل به معنای ساختن تربیتی و خوی و اخلاق آمده است،[۲۳۷] و اگر ساختار تربیتی و خلق و خوی را ((شاکله)) خواندهاند بدین مناسبت است که آدمی را محدود و مقید به رفتار و خلق و خویی خاص میکند یعنی او را وادار میکند تا به مقتضای آن ساختار تربیتی رفتار کند.
آیه مورد بحث عمل و رفتار انسان را نتیجه شاکله او معرفی میکند. میان ملکات و احوال نفسانی و اعمال و رفتار آدمی رابطهای خاص وجود دارد. هیچ وقت اعمال و رفتار انسان شجاع و پردل با اعمال و رفتار انسان ترسو و بزدل یکسان نیست. رفتاری که انسان شجاع هنگام رویارویی با صحنهای هول انگیز از خود بروز میدهد غیر رفتاری است که انسان ترسو از خود نشان میدهد؛ و همچنین اعمال انسان بخشنده و با گذشت غیر از اعمال انسان تنگ چشم و پست است؛ آنجا که جای بخشش و گذشت است هر کدام از اینها به گونهای وظیفه خود را تشخیص میدهد و دست به عمل میزند؛ و همچنین است سایر ملکات و احوال نفسانی و جلوههای رفتاری آنها؛ و نیز میان صفات نفسانی و نوع ترکیب بنیه انسان رابطهای خاص وجود دارد. پارهای از مزاجها به گونهای است که افراد خیلی زود عصبانی میشوند و به خشم میآیند، و بالطبع به انتقام گرفتن علاقه مندند؛ و پارهای از مزاجها به گونهای است که شهوت شکم یا شهوت جنسی در افراد خیلی زود فوران میکند و آنان را بی طاقت میسازد؛ و به همین منوال سایر ملکات که در نتیجه اختلاف مزاجها انعقادش در برخی افراد خیلی سریع است و در برخی دیگر خیلی کند.
با همه اینها دعوت و خواهش و تقاضای هیچ یک از این مزاجها که سبب ملکات یا اعمال و رفتاری مناسب خویش است، از حد اقتضا فراتر نمیرود، به این معنا که ساختار تربیتی و خلق و خوی افراد هیچ وقت آنان را مجبور به انجام دادن کارهای مناسب با خود نمیکند و تاءثیرش در آن حد نیست که ترک آن کارها را محال سازد و در نتیجه عمل و رفتار از اختیاری بودن بیرون شود و صورتی جبری بیابد. مثلا شخص عصبانی در عین اینکه خشمگین و دچار فوران و شخص شکمباره نسبت به انجام دادن و ترک کردن عمل و رفتار مناسب با خلق و خودی و ساختار تربیتی اش اختیار دارد، و نیز چنان نیست که شخص شهوتران در آنچه به اقتضای دعوت و خواهش و تقاضای شهوتش انجام میدهد، مجبور باشد، هر چند که ترک عمل مناسب با خلق و خوی و ساختار تربیتی و انجام دادن خلاف آن دشوار و در پارهای موارد در نهایت دشواری است.
اگر کلام خدای متعال کاملا مورد دقت قرار گیرد این مطالب تاءیید میشود. آری خدای سبحان میفرماید:
((و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذی خبث لایخرج الا نکدا))[۲۳۸]
و زمین پاک (و آماده) گیاهش به اذن پروردگارش برمی آید، و آن (زمینی) که ناپاک (و نامناسب) است (گیاهش) جز اندک و بی فایده برنمی آید.
و نیز به پیامبر گرامی اش میفرماید که بگوید:
((و اوحی الی هذا القرآن لانذرکم به و من بلغ))[۲۳۹]
و این قرآن به من وحی شده است تا به وسیله آن، شما و هر کس را (که این پیام به او) برسد، هشدار دهم.
اگر آیه نخست را که بیانگر زمینه و ساختار تربیتی است با آیه دوم که دلالت بر عمومیت دعوتهای دینی دارد، با هم مورد دقت قرار دهیم این معنا روشن میشود که بنیه انسانی و صفات درونی انسان در اعمال و رفتارش تاءثیر دارد، اما این تاءثیر فقط به نحو اقتضاست نه به نحو علیت تامه؛ و چگونه چنین نباشد و صفات درونی و ساختار تربیتی علت تامه اعمال و رفتار باشد، حال آنکه خدای متعال دین را امری فطری دانسته است که آفرینش تبدیل ناپذیر انسان از آن خبر میدهد، همچنان که فرمود:
((فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم))[۲۴۰]
پس روی خود را به سوی دین یکتاپرستی فرادار، در حالی که از همه کیشها روی برتافته و حقگرای باشی، به همان فطرتی که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خدای را دگرگونی نیست. این است دین راست و استوار.
و نیز فرموده است:
((ثم السبیل یسره))[۲۴۱]
سپس راه را بر او آسان گردانید.
پس خدای متعال از یک سو دین را به عنوان امری فطری معرفی کرده و از سوی دیگر راه دین را برای همه هموار کرده است. بدین ترتیب معنا ندارد که فطرت آدمی او را به سوی دین حق و سنت معتدل دعوت کند و خلقت او وی را به سوی شر و فساد و انحراف بخواند، آن هم به نحو علیت تامه که قابل تخلف نباشد؛ و اینکه برخی گفتهاند سعادت و شقاوت دو امر ذاتی است که هرگز از ذات تخلف نمیپذیرد، و مانند جفت بودن عدد چهار و فرد بودن عدد سه است، و یا اینکه گفتهاند سعادت و شقاوت مقتضای قضایی حتمی و ازلی است و دعوت برای اتمام حجت است، نه برای امکان تغییر و امید دگرگونی از حالی به حالی، سخنی بی اساس و باطل است؛ و استنادش به آیه زیر نیز نادرست است که خداوند فرموده است:
((لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة))[۲۴۲]
تا کسی که باید هلاک شود، با دلیلی روشن هلاک گردد، و کسی که باید زنده شود، با دلیلی واضح زنده بماند.
پاسخ این ادعا همان اتمام حجت است که خود بدان اعتراف کردهاند، زیرا همین آیه شریفه میرساند که سعادت برای سعید و شقاوت برای شقی ضروری و غیر قابل تغییر نیست. آری اگر سعادت و شقاوت از لوازم ذات بودند، دیگر برای رساندن لازمه ذات به ذات حاجت به حجیت نبود، چون ذاتیات حجت بردار نیستند؛ و همچنین اگر سعادت و شقاوت به قضایی حتمی و ازلی لازمه ذوات شده باشند نه اینکه خود لازمه ذوات باشند، باز هم اتمام حجت لغو بود، بلکه حجت به نفع مردم و در برابر خدای متعال میبود، زیرا او بود که شقی را شقی آفرید و یا شقاوت را برایش نوشت. پس همینکه میبینیم خدای متعال در برابر خلق حجت اقامه میکند، مشخص میشود که نه سعادت و نه شقاوت ضروری و لازمه ذات کسی نیست، بلکه نتیجه اعمال نیک و بد و اعتقادات حق و باطل انسانهاست.
علاوه بر این، مشاهده میکنیم که انسان به حکم فطرتش (عشق به کمال مطلق) برای رسیدن به اهدافش به تعلیم و تربیت و انذار و تبشیر و وعد و وعید و امر و نهی و امثال اینها دست میزند، و این خود روشنترین دلیل است بر اینکه انسان به فطرتش خود را محکوم یکی از دو راه و یکی از دو سرنوشت سعادت و شقاوت نمیداند، بلکه همواره خود را مختار میان آن دو مییابد و احساس میکند که هر یک را بخواهد، میتواند برگزیند و هر کدام را که بخواهد سلوک کند، بر آن قادر است؛ و برای هر یک پاداشی مناسب آن خواهد دید، چنانکه خدای متعال فرموده است:
((و ان لیس للانسان الا ما سعی، و ان سعیه سوف یری، ثم یجزاه الجزاء الاوفی))[۲۴۳]
و اینکه برای انسان جز حاصل تلاش او نیست، و (نتیجه) کوشش او به زودی دیده خواهد شد، سپس هر چه تمامتر وی را پاداش دهند.
تا اینجا به یک نوع ارتباط میان اعمال و ملکات آدمی ذوات او اشاره شد؛ در این میان ارتباطی دیگر نیز وجود دارد که عبارت است از ارتباط میان اعمال و ملکات آدمی و اوضاع و احوال و عوامل خارج از ذات انسانی، عواملی که ظرف زندگی انسان و جو حیات او را تشکیل میدهند مانند آداب و سنن و رسوم و عادتهای تقلیدی و مانند اینها. این عوامل نیز انسان را به همسویی و موافقت با خود میخواند و از ناسازگاری و مخالفت با خود بازمی دارد و چیزی نمیگذرد که ساختاری جدید برای انسان فراهم میآورد و انسان را در اعمال و رفتارش تحت تاءثیر خود قرار میدهد، به گونهای که اعمال و رفتار انسان با اوضاع و احوال محیط و جو زندگی اجتماعی اش مطابق میگردد.
این رابطه نیز غالبا در حد اقتضاست و از آن فراتر نمیرود، ولیکن گاهی چنان ریشه دار و پابرجا میشود که دیگر امیدی به از بین بردن آن نمیماند، زیرا در اثر مرور زمان ملکاتی چه رذیله و چه فاضله در قلب راسخ میشود، چنانکه خدای متعال بدان اشاره کرده است:
((ان الذین کفروا سواء علیهم اءاءنذرتهم ام لم تنذرهم لایؤ منون.
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة))[۲۴۴]
در حقیقت کسانی که کفر ورزیدند، چه بیمشان دهی، چه بیمشان ندهی برایشان یکسان است؛ (آنها) نخواهند گروید. خداوند بر دلهای آنان، و بر شنوایی ایشان مهر نهاده؛ و بر دیدگانشان پردهای است.
با وجود این، دعوت و انذار و تبشیر چنین کسانی برای اقامه حجت صحیح است، زیرا اگر تاءثیر دعوت در آنان محال و ممتنع شده است، به خاطر سوء اختیار خودشان است.
بدین ترتیب مجموعهای عوامل در شکل گیری ساختار تربیتی و خلق و خوی انسان دخیلند که به طور کلی به عوامل درونی و بیرونی تقسیم میشوند و اینها شخصیت روحی و شاکله انسان را به وجود میآورند.
آن که دارای شاکلهای معتدل است، راه یافتنش به سوی کلمه حق و عمل صالح و برخورداری از دعوت حق آسانتر است و آن که شاکلهای غیر معتدل دارد، او هم میتواند به سوی کلمه حق و عمل صالح و دین حق راه یابد اما برای او دشوارتر است.[۲۴۵]
بنابراین انسان محکوم عوامل درونی و بیرونی نیست و این عوامل نقش علت تامه را بازی نمیکنند، بلکه این عوامل به نحو اقتضا در تربیت انسان مؤ ثرند و آن چیزی که در تربیت آدمی اصیل و غیر قابل تغییر است و همه چیز آدمی به نحوی به او باز میگردد، فطرت آدمی است و در تربیت اصالت با فطرت است؛ و از همین روست که پیام آوران الهی با فطرتها و به زبان فطرت سخن میگفتند.
((و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم))[۲۴۶]
و ما هیچ پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم، تا (حقایق را) برای آنان بیان کند.
با توجه به اصالت فطرت است که راه تربیت گشوده میشود و هر انسانی این امکان برایش هست که متوجه کمال مطلق شود و پردههای ظلمتی را که به دست خویش و تحت تاءثیر عوامل بیرونی بر فطرت خویش کشیده است، پس زند و به حق روی کند و هدایت یابد و تربیت الهی شود؛ حتی اگر ((فرعون)) باشد، چنانکه خدای متعال هنگام فرستادن موسی (ع) به سوی ((فرعون)) این حقیقت تربیتی را یادآور شد.
((اذهب الی فرعون انه طغی، فقل هل لک الی ان تزکی، و اهدیک الی ربک فتخشی))[۲۴۷]
به سوی فرعون روانه شو که او سرکشی کرده است. پس بگو: آیا سر آن داری که به پاکیزگی گرایی، و تو را به سوی پروردگارت راه نمایم تا پروا بداری؟
((فرعون)) بر فطرت و حدود خود و حقوق دیگران طغیان کرد و خدای متعال موسی (ع) را به سوی او روانه کرد تا او را به تزکیه و اصلاح نفس خود متوجه کند و از آلودگی و پستی خود را برهاند. موسی (ع) ماءمور شد با بیانی استفهامی که به صورت پیشنهاد و درخواست است نه آمریت، او را به حق بخواند: ((فقل هل لک الی ان تزکی))؟
این آیه بیان روشن دعوت موسی (ع) و چگونگی مواجهه با فرعون طاغی است که از خلال تعبیرات آن، مهربانی و ادب و نزاکت در بیان، و توجه به اصول تربیت نمایان است، چه فرعون و همه طاغیان دارای سرشت همه انسانها میباشند که عوامل نفسانی و خارجی و قدرت ظاهری آنها را منحرف میکند و به طغیان وامی دارد، و چون رسالت الهی توجهش به اصلاح نفوس و تربیت است و پیامبران طبیبان نفوسند، نخست با مهربانی و آرامی و دقت در نفسیات، به علاج بیماریهای درونی بخصوص بیماری طغیان میپردازند، و اگر این گونه علاج مؤ ثر نشد به هر وسیله شده ماده فساد و افساد را قطع میکنند.
بر این اساس که موسی (ع) فرعون را به حق دعوت کرد و ماءمور شد که بدو چنین گوید: ((و اهدیک الی ربک فتخشی))؟ آیا آمادهای و به سود خود میبینی که تو را به سوی پروردگارت هدایت کنم تا از غرور و طغیان فرود آیی و در برابر ربوبیت و حق و حقوق خاضع گردی، و از طغیان و تجاوز پروا کنی؟
ترتیب بیان، مشعر بر این است که هدایت و شناسایی قدرت و عظمت ربوبیت و تربیت و استعداد و خضوع و پرواپیشگی، بعد از تزکیه نفس از آلودگیها و غرور حاصل میشود. تزکیه، هدایت و معرفت، خضوع و خشیت، منطق حقیقی تربیت است؛ ولی فرعون مغرور طاغی و مستبد، این دعوت به خیر و صلاح و رشد را درک نکرد.[۲۴۸]در هر حال امکان هدایت و تربیت برای همگان هست و عوامل مؤ ثر در تربیت ساختار تربیتی و شخصیت روحی انسان را به نحو اقتضا سامان میدهند. این عوامل عبارتند از: وراثت، محیط، سختیها و شداید، کار، عوامل ماورای طبیعت و اراده انسان که به اختصار مروری بر آنها میکنیم.
وراثت
از جمله عوامل مهم و مؤ ثر در تربیت انسان به نحو اقتضا وراثت است، بدین معنا که خصوصیات آبا و اجداد به نسلهای بعد منتقل میشود، چنانکه در تعریف وراثت گفتهاند:
((وراثت عبارت است از نیرویی طبیعی در موجود زنده که به وسیله آن صفات از اصل به نسل منتق میشود، خواه این صفات مخصوص این نسل باشد، خواه مشترک میان تمام افراد این نوع یا بخشی از آنها باشد))[۲۴۹]
بنابراین وراثت عبارت است از انتقال صفات و خصوصیات جسمانی و روانی و حالات و ویژگیهای اخلاقی و رفتاری از پدر و مادر و یا خویشاوندان و اجداد به نسلهای بعدی.[۲۵۰]
این ویژگیها و خصوصیات، به نحو اقتضا در جهت مثبت یا منفی در افراد تاءثیر میگذارند، چنانکه خدای متعال از زبان حضرت نوح (ع) فرموده است:
((و قال نوح رب لاتذر علی الارض من الکافرین دیارا انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لایلدوا الا فاجرا کفارا))[۲۵۱]
و نوح گفت: پروردگارا، هیچ کس از کافران را بر روی زمین مگذار، زیرا اگر تو آنان را باقی گذاری، بندگانت را گمراه میکنند و جز پلیدکار ناسپاس نزایند.
البته چنانکه اشاره شد وراثت عالمی مؤ ثر در تربیت است و نه عاملی مسلط در تربیت، به گونهای که انسانی با وراثت نادرست میتواند به درستی گراید و انسانی با وراثتی درست به نادرستی میل کند.
((یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی))[۲۵۲]
زنده را از مرده بیرون میآورد، و مرده را از زنده بیرون میآورد.
در روایات پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) درباره معنا و مصداق بیرون آوردن زنده از مرده و مرده از زنده چنین آمده است:
((یخرج المؤ من من الکافر و یخرج الکافر من المؤ من))[۲۵۳]
مؤ من را از کافر بیرون میآورد، و کافر را از مؤ من بیرون میآورد.
در هر حال نقش وراثت در تربیت انسان نقشی مهم و کارساز است و در سخنان معصومین (ع) تاءکیدی بسیار بر اهمیت آن شده است، چنانکه از پیامبر اکرم (ص) روایت شده است که فرمود:
((انظر فی ای شی ء تضع ولدک فان العرق دساس))[۲۵۴]
دقت کن که نطفه خود را در کجا مستقر میکنی زیرا خصوصیات اجداد به فرزندان منتقل میشود.
در بیان این امر از امیر مؤ منان (ع) چنین وارد شده است:
((حسن الاخلاق برهان کرم الاعراق))[۲۵۵]
نیکویی اخلاق دلیل پاکی و فضیلت ریشه خانوادگی است.
و نیز چنین وارد شده است:
((اذا کرم اصل الرجل کرم مغیبه و محضره))[۲۵۶]
وقتی اصل و ریشه انسان خوب و شریف باشد، نهان و آشکارش خوب و شریف است.
وراثت با همه اهمیت و نفوذی که دارد تحت تاءثیر عوامل دیگر قرار میگیرد و آنچه زمینه اش وجود دارد رشد میکند و دچار شدت و ضعف یا دگرگونی و تغییر میشود. در این باره از رسول خدا (ص) روایت شده است که فرمود:
((السعید قد یشقی و الشقی قد یسعد))[۲۵۷]
گاهی خوشبخت بدبخت میشود و گاهی بدبخت به راه خوشبختی میرود.
یعنی گاهی انسانی که از وراثتی نیکو و سعادتمندانه بهره مند است تحت تاءثیر عوامل دیگر راهی نادرست پیش میگیرد و خود را بدبخت میسازد و گاهی انسانی که از وراثتی نادرست و تباه کننده برخوردار است، تحت تاءثیر عوامل دیگر راهی درست پیش میگیرد و خود را خوشبخت میسازد.
محیط
محیط تربیتی
محیط تربیتی عبارت است از تمام عوامل عادی خارجی که انسان را احاطه کرده و او را از آغاز رشدش یعنی از زمانی که به صورت نطفه در رحم منعقد میشود تا زمان مرگش تحت تاءثیر قرار میدهد.
چنانچه در عوامل محیطی دقت کنیم، آنها را بسیار و فراوان مییابیم، به طوری که هر چه انسان رشد میکند، دایره عوامل محیطی او نیز گسترش مییابد.[۲۵۸]در ذیل به اجمال در مهمترین عوامل محیطی مرور میکنیم.
محیط خانه و خانواده
خانه و خانواده نخستین محیطی است که انسان را تحت تاءثیر فضا و روابط و مناسبات خود قرار میدهد. همه چیز این محیط و بخصوص عوامل انسانی آن بسیار تاءثیرگذار است؛ و تاءثیرپذیری کودک و روابط عاطفی درون خانواده بر آن میافزاید.
سالهای نخست تربیت بسیار اهمیت دارد زیرا در این سالهاست که ساختار جسمانی، عاطفی، اخلاقی و عقلانی شکل میگیرد. کودک در خانواده چشم به جهان میگشاید و عادات و اخلاق خود را از خانواده فرامی گیرد، و روابط انسانی و عاطفی را در آنجا میآموزد. پدر و مادر به کفالت کودک قیام میکنند و به تربیت او اهتمام میورزند و کودک به سبب میل به تقلیدش، از پدر و مادر تقلید میکند و بشدت تحت تاءثیر اموری قرار میگیرد که او را احاطه کرده است.
رشد جسمانی کودک تحت تاءثیر محیط خانوادگی و مسائل مختلف زندگی خانوادگی است. فقر و غنا، فراوانی امکانات مناسب یا فقدان آنها، از جمله هوای آزاد، آفتاب، روشنایی و نور کافی، پاکیزگی و نظافت، استراحت کافی، غذای سالم و بهداشتی، امکانات مقاومت در برابر بیماریها و وسایل پیشگیری، و درمان بیماریها همگی در رشد جسمانی کودک مؤ ثر است.
کودک از تمام گرایشها و محرکهای درون خانواده تاءثیر میپذیرد و رفتار او به تبع رفتار خانواده شکل میگیرد. کودک به مجرد اینکه زبان مادری را در خانه فرا میگیرد، از طریق گفتگو و پرسش افکار و آرای اعضای خانواده را فرا میگیرد و تحت تاءثیر آنها واقع میشود. والدین نه تنها ماءمن و پناه کودکند بلکه نخستین آموزگار و راهنما و الگوی اویند.
وقتی عادات افراد را در امور مختلف از قبیل خوردن، آشامیدن، راه رفتن، خوابیدن، لباس پوشیدن و رفتار با دیگران مورد دقت قرار میدهیم، پی میبریم که خانواده عاملی بسیار مهم در شکل گیری شخصیت افراد و این عادات و رفتار است، زیرا کودک رفتار و عادات خود را از خانواده میآموزد و از اعضای خانواده تقلید میکند. اگر ما در بسیاری از اعمال و رفتار روزمره خود دقت نماییم و آنها را تجزیه و تحلیل و ریشه یابی کنیم، درمی یابیم که بیشتر آنها از تربیت خانوادگی سرچشمه میگیرد.[۲۵۹]
کودک، نخستین درس محبت و دوستی، و بغض و دشمنی را در خانه فرامی گیرد. محیطی سالم و پر از آرامش و عاطفه و دوستی بهترین بستر برای رشد عواطف و کمالات انسانی کودک است، در چنین محیطی، کودک احساس آرامش و امنیت میکند و خصلتهای انسانی در او شکوفا میشود. خدای سبحان خانواده را کانون آرامش و دوستی معرفی میکند، چنانکه میفرماید:
((و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم مودة و رحمة ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون))[۲۶۰]
و از نشانههای او اینکه از (نوع) خودتان همسرانی برای شما آفرید تا بدانها آرام گیرید، و میانتان دوستی و رحمتی نهاد. آری، در این (نعمت) برای مردمی که میاندیشند قطعا نشانههایی است.
ریشه بسیاری از ناهنجاریها در روابط و مناسبات خانوادگی است و آنجا که آرامش و دوستی و رحمت آسیب میبیند، ناهنجاریها ظهور میکند.
اعتقادات فرد در خانواده ریشه میزند و در زمینه مناسبات خانوادگی رشد میکند، تا جایی که کودک دین خانواده را میپذیرد و در نتیجه افکار و رفتارش شکل میگیرد، چنانکه پیامبر اکرم (ص) فرموده است:
((کل مولود یولد علی الفطرة، فابواه یهودانه، و ینصرانه، و یمجسانه))[۲۶۱]
هر نوزادی بر فطرت الهی به دنیا میآید، پس پدر و مادر او را به دین یهود و نصرانی و زرتشتی گرایش میدهند.
بدین ترتیب خانواده مهمترین محیط تربیتی به نحو اقتضا است و اساس شخصیت فرد از آنجا شکل میگیرد.
محیط رفاقت و معاشرت
انسان به فطرت خود در سراسر زندگی خویش میل به رفاقت و دوستی دارد؛ و رفقا و دوستان نه تنها با هم انس میگیرند و با مصاحبت و همنشینی، موجبات شادمانی و نشاط یکدیگر را فراهم میآورند، بلکه هر رفیقی به مقیاس درجه رفاقت و دوستی در امور مادی و معنوی دوست خود نفوذ میکند و هر یک دانسته یا ندانسته روی عقاید و اخلاق و رفتار و گفتار دیگری تاءثیر میگذارد.[۲۶۲] این تاءثیرگذاری و تاءثیرپذیری به نحو اقتضا تا آنجاست که در کلام پیامبر اکرم (ص) آمده است:
((المرء علی دین خلیله و قرینه))[۲۶۳]
انسان بر دین و آیین دوست و همنشین خود است.
تاءثیر دوست و همنشین در جهت مثبت و منفی تاءثیری شگفت است زیرا نفس انسانها در پی رفاقت و معاشرت بر یکدیگر نفوذ میکند و خوی و خصلت یکی به دیگری سرایت میکند، خواه موضوع سرایت درستی و نیکویی باشد و خواه سرایت پلیدی و تبهکاری. از این روست که رفاقت و معاشرت از جمله عوامل سعادت و شقاوت بشر شمرده شده است. در حدیثی از رسول خدا (ص) درباره این حقیقت چنین آمده است:
((مثل الجلیس الصالح مثل العطار، ان لم یحذک من عطره علقک من ریحه، و مثل الجلیس السوء مثل الکیر، ان لم یحرقک نالک من شرره))[۲۶۴]
حکایت همنشین صالح مثل عطار است که اگر از عطر خود تو را بهره مند نسازد، بوی خوش آن در تو آویزد، و حکایت همنشین بد مثل آهنگر است که اگر شرار آتش آن تو را نسوزاند، بوی بد آن در تو آویزد.
همنشینی و رفاقت با صالحان، انسان را به کمال سوق میدهد و همنشینی و رفاقت با تبهکاران، انسان را به تباهی میکشاند.
دل تو را در کوی اهل دل کشد
تن تو را در حبس آب و گل کشد[۲۶۵]
صحبت صالح تو را صالح کند
صحبت طالح[۲۶۶] تو را طالح کند[۲۶۷]
دوست خوب و صالح میل به اصلاح و کمال را در آدمی تقویت میکند و انسان را در سیر به سوی سعادت یاری میدهد، امام صادق (ع) از پدران گرامی اش روایت کرده است که پیامبر اکرم (ص) فرمود:
((اسعد الناس من خالط کرام الناس))[۲۶۸]
سعادتمندترین مردم کسی است که با مردمی بزرگوار معاشرت و آمیزش داشته باشد.
دوست بد و تبهکار میل به فساد و تباهی را در آدمی تقویت میکند و انسان را در مسیر سقوط و شقاوت یاری میدهد. خدای متعال به نتایج چنین رفاقت و معاشرتی اشاره میکند و میفرماید:
((و یوم یعض الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا، یا ویلتی لیتنی لم اتخذ فلانا خلیلا، لقد اضلنی عن الذکر بعد اذ جاءنی و کان الشیطان للانسان خذولا))[۲۶۹]
و روزی است که ستمکار دستهای خود را میگزد (و) میگوید: ای کاش با پیامبر راهی برمی گرفتم. ای وای، کاش فلانی را دوست (خود) نگرفته بودم. او (بود که) مرا به گمراهی کشانید پس از آنکه یاد حق قرآن به من رسیده بود؛ و شیطان همواره فروگذارنده انسان است.
با توجه به همین تاءثیرگذاری و تاءثیرپذیری است که پیشوایان حق، پیروان خود را با تاءکید بسیار از رفاقتها و معاشرتهای نادرست پرهیز دادهاند. در نامهای که امیر مؤ منان علی (ع) به ((حارث همدانی))[۲۷۰] نوشته، او را چنین یادآوری کرده است:
((و احذر صحابة من یفیل رایه و ینکر عمله، فان الصاحب معتبر بصاحبه . . . و ایاک و مصاحبة الفساق فان الشر بالشر ملحق))[۲۷۱]
از همنشینی با کسی که راءیش سست و کردارش ناپسند بود بپرهیز، که هر کس را از آن که دوست اوست شناسند . . . و از همنشینی با فاسقان بپرهیز که شر به شر پیوندد.
همچنین در سخنان منسوب به امیر مؤ منان (ع) آمده است:
((لا تصحب الشریر فان طبعک یسرق من طبعه شرا و انت لا تعلم))[۲۷۲]
با انسانهای شرور همنشینی مکن زیرا طبع تو بدیها را از آنان میدزدد در حالی که بدان آگاه نیستی.
بنابراین باید دوستی و همنشینی امری حساب شده باشد و با کسانی باید رفاقت کرد که شایسته دوستی و رفاقتند و این امر جز با شناخت درست و پی بردن به صحت و صلاحیت افراد امکان پذیر نیست؛ و این همان چیزی است که در سخنان پیشوایان حق با تعبیر ((اختبار دوست)) آمده است. رفاقتی که بر اساس شناخت وضع اخلاقی و راه و رسم فرد صورت میگیرد، رفاقتی نیکو و استوار است. از امیر مؤ منان علی (ع) چنین نقل شده است:
((من اتخذ اخا بعد حسن الاختبار دامت صحبته و تاءکدت مودته))[۲۷۳]
هر که پس از خوب آزمودن برای خویش دوست و برادری گیرد، رفاقتش پایدار و دوستی اش استوار پاید.
بر این اساس است که امام مجتبی (ع) به یکی از فرزندانش فرمود:
((یا بنی لا تواخ احدا حتی تعرف موارده و مصادره، فاذا استنبطت الخبرة و رضیت العشرة فآخه))[۲۷۴]
فرزندم، با کسی دوستی و برادری مکن تا بدانی کجاها میرود و میآید، و چون خوب از احوال و اوضاعش آگاه شدی و معاشرتش را پسندیدی، با او دوستی و برادری کن.
این همه تاءکید برای آن است که تاءثیری پذیری انسان در رفاقت و معاشرت بسیار زیاد است و دوستیها و رفاقتهای حساب نشده و بی معیار میتواند نتایجی تلخ و مصائبی سنگین در پی داشته باشد، چنانکه امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است:
((من اتخذ من غیر اختبار الجاه الاضطرار الی مرافقة الاشرار))[۲۷۵]
هر که ناسنجیده دوست و برادر گزیند، ناچار باید به رفاقت اشرار و افراد فاسد تن دهد.
بدین ترتیب رفاقت و معاشرت یکی از عوامل مهم تربیت به نحو اقتضاست که لازم است مورد عنایت جدی قرار گیرد.
محیط مدرسه
مدرسه و به بیان کلی تر محیط تعلیم و تربیت، همچون خانواده از مهمترین عوامل مؤ ثر در تربیت است، زیرا به سبب الگوطلبی و الگوپذیری آدمی که ریشه در فطرتش دارد تاءثیر عناصر گوناگون مدرسه و تعلیم و تربیت بر انسان بسیار زیاد است.
نقش معلم و مربی در شکل گیری شخصیت انسان و ساختار روحی و رفتاری او نقشی کلیدی است، به گونهای که متعلم و متربی ممکن است در تمام حرکات و سکنات خود تحت تاءثیر قرار گیرد و همه چیز خود را از معلم و مربی نمونه برداری کند.[۲۷۶] پس باید بدین امر توجهی تام داشت.
((فلینظر الانسان الی طعامه))[۲۷۷]
پس باید انسان به خوراک خود بنگرد.
و کدام خوراک مهمتر و در خور توجه تر از خوراک روح و تعلیم و تربیت است؟ از این روست که در خبر ((زید شحام)) آمده است که از امام باقر (ع) درباره این آیه پرسش کردم که معنی خوراک چیست؟ فرمود:
((علمه الذی یاءخذه، عمن یاءخذه))[۲۷۸]
علمی که فرامی گیرد، بنگرد از چه کسی فرامی گیرد.
پیام آوران الهی برترین معلمان و مربیان بشر بهترین مدرسه تعلیم و تربیت را بنیان گذاشتند. به بیان امام خمینی (ره):
((عالم مدرسه است و معلمین این مدرسه، انبیا و اولیا هستند، و مربی این معلمین، خدای تبارک و تعالی است. خدای تبارک و تعالی انبیا را تربیت کرده است و آنها را برای تربیت و تعلیم کافه ناس ارسال کرده (است). انبیای بزرگ اولوالعزم بر تمام بشر مبعوثند و سمت معلمی و مربی نسبت به تمام بشر دارند، و معلم آنها و مربی آنها حق تعالی است و آنها هم بعد از اینکه به تعلیمات الهی تعلیم شدند و تربیت پیدا کردند ماءمورند که بشر را تربیت کنند و تعلیم (دهند) .))[۲۷۹]
این مدرسه از چنان اهمیت تربیتی برخوردار است که خدای متعال با آن بر مؤ منان منت نهاده است، که هیچ چیز با آن قابل قیاس نیست.
((لقد من الله علی المؤ منین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین))[۲۸۰]
بیقین، خدا بر مؤ منان منت نهاد (که) پیامبری از خودشان در میان آنان برانگیخت، تا آیاتش را بر ایشان بخوانند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد، قطعا پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.
پیامبر اکرم (ص) رسالت خود را رسالت تعلیم و تربیت میدانست و میفرمود:
((بالتعلیم ارسلت))[۲۸۱]
برای تعلیم فرستاده شدهام و رسالت من تعلیم است.
این همه به خاطر تاءثیر شگفتی است که تعلیم و تربیت بر انسان دارد. ((ابوالحسن ندوی)) در این باره مینویسد:
((من امانتی مسئولیت آفرین تر و پرخطرتر و مؤ ثرتر در آینده یک امت و زندگی آن از امر تعلیم و تربیت نمیشناسم؛ لذا گاهی یک لغزش تربیتی امتی را بیکباره در آتشی سوزان سقوط میدهد و گاهی در اثر بی دقتی به راهی میرود که جز اضمحلال، از هم پاشیدگی، بی بند و باری در اخلاق، اجتماع، سیاست، تعلیم، بی دینی و الحاد راهی نخواهد داشت، به همان گونه که تربیت صحیح میتواند به تنهایی عقول و ارواح را در جهت صلاح و سداد هدایت کند، نسلی زنده و پویا به بار آورد و امت را به آیندهای درخشان بشارت دهد))[۲۸۲]
بنابراین محیط مدرسه از جمله مهمترین عوامل مؤ ثر در تربیت به نحو اقتضاست که میتواند استعدادهای آدمیان را در جهات مثبت و منفی سامان دهد و اشخاص عالم، عاقل، متفکر، مهذب، موحد، عدالت جو، فداکار و یا خلاف اینها را تحویل جامعه دهد. به بیان امام خمینی (ره):
((معلم است که انسانها را یا مهذب بار میآورد، متعهد بار میآورد و یا انگل بار میآورد و وابسته؛ همه از مدرسهها بلند میشود، همه سعادتها و همه شقاوتها انگیزه اش از مدرسه هاست و کلیدش دست معلمین است))[۲۸۳]
محیط اجتماع
کلیه افراد و مناسبات اجتماعی غیر از خانواده و مدرسه محیط اجتماع نامیده میشود. از این مجموعه تمام روابط و پیوندهای اقتصادی، سیاسی، شغلی، عاطفی، روحی و فرهنگی بر انسان تاءثیر تربیتی میگذارد.[۲۸۴] انسان در تعاملی دائم با محیط اجتماع است و عناصر آن پیوسته در جهت سازندگی یا ویرانگری شخصیت افراد به نحو اقتضا عمل میکند. روابطی سالم، عاطفی، مبتنی بر کرامت و عزت و بر پایه انصاف و عدالت در شکل گیری شخصیت انسانی افراد نقشی اساسی دارد، همان گونه که روابطی ناسالم، خشن، مبتنی بر حقارت و لذت و بر پایه ستم و بی عدالتی در تخریب شخصیت انسانی افراد نقش دارد.
انسان در بستر اجتماع رشد میکند و بشدت از آن تاءثیر میپذیرد، زیرا رابطه میان فرد و اجتماع رابطهای حقیقی است. افراد انسان با وجود کثرتی که دارند انسانند و انسان هم یک نوع واحد است و همچنین افعال و اعمال انسانها با اینکه متعدد و متکثر است ولی آنها نیز از نظر نوع واحد است و به گونهای میان آنها الفت و جمع برقرار است، درست مانند آبی که در ظرفهای متعدد ریخته شود که اگرچه این آبها به تعداد ظرفها متعددند امام دارای قسمی وحدت نوعی اند و این آبها دارای خواص و آثار متکثری اند که باز از نظر نوع واحدند و هرگاه تمام این آبها در مکانی واحد گرد آیند آن خواص قوی تر و آن آثار بیشتر خواهد بود. همین امر درباره افراد و اجتماع صادق است. رابطه حقیقی ای که میان فرد و اجتماع برقرار است سبب میشود که خواص و آثار فرد، در اجتماع نیز پدید آید و به همان نسبت که افراد از نظر خواص و آثار وجودی خویش در اجتماع تاءثیر میگذارند و آن را بهره مند میسازند، این آثار و خواص وجودی، خود هویتی مستقل را تشکیل میدهد و یک موجودیت اجتماعی پدید میآید که این موجودیت اجتماعی به نحو اقتضا افراد را تحت تاءثیر و تربیت خویش قرار میدهد. قرآن کریم برای اجتماع وجود، اجل، کتاب، شعور، فهم، عمل، طاعت و معصیت اعتبار کرده است که گویای موجودیت اجتماعی و نقش آن در تربیت انسانهاست، چنانکه در آیات زیر آمده است:
((و لکل امة اجل فاذا جاء اجلهم لایستاءخرون ساعة و لایستقدمون))[۲۸۵]
و برای هر امتی اجلی است، پس چون اجلشان فرا رسد، نه (میتوانند) ساعتی آن را پس اندازند و نه پیش.
((کل امة تدعی الی کتابها الیوم تجزون ما کنتم تعملون))[۲۸۶]
هر امتی به سوی کارنامه خود فراخوانده میشود (و بدیشان میگویند :) آنچه را میکردید امروز پاداش مییابید.
((زینا لکل امة عملهم))[۲۸۷]
برای هر امتی کردارشان را آراستیم.
((منهم امة مقتصدة))[۲۸۸]
از میان آنها امتی میانه رواند.
((امة قائمة یتلون آیات الله))[۲۸۹]
امتی درستکردارند که آیات الهی را میخوانند.
((و همت کل امة برسولهم لیاءخذوه و جادلوا بالباطل لیدحضوا به الحق فاخذتهم فکیف کان عقاب))[۲۹۰]
و هر امتی آهنگ فرستاده خود را کردند تا او را بگیرند، و به باطل جدال نمودند تا حقیقت را با آن پایمال کنند. پس آنان را فرو گرفتم، پس (بنگر) کیفر من چگونه بود.
((و لکل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضی بینهم بالقسط و هم لایظلمون))[۲۹۱]
و هر امتی را پیامبری است. پس چون پیامبرشان بیاید، میانشان به عدالت داوری شود و بر آنان ستم نرود.
رابطه حقیقی میان فرد و اجتماع سبب به وجود آمدن قوا و خواصی اجتماعی میشود که در صورت تعارض و تزاحم قوا و خواص فرد با آن، از هر جهت بر قوا و خواص فرد غلبه میکند، مشاهده و تجربه نیز این حقیقت را تاءیید میکند، چنانکه میبینیم در انقلابها و شورشهای اجتماعی هیچ گاه اراده یک فرد قدرت مقابله و معارضه با همت و اراده اجتماع را ندارد و برای فردی که جزئی از اجتماع است چارهای جز همراهی و پیروی کامل از اجتماع نیست؛ بنابراین فرد بشدت تحت تاءثیر اجتماع واقع میشود تا جایی که اجتماع قدرت هرگونه فکر و شعوری را به نحو اقتضا از افراد خود سلب میکند. نقش فرهنگ حاکم و آداب پذیرفته شده و متعارف اجتماعی و رسوم معمول و مرسوم ملی نیز بر همین منوال است.
از این روست که تربیت افراد جز با اهتمام به تربیت اجتماع و ایجاد تحولات اجتماعی در جهت اهداف تربیتی ممکن و میسر نیست و آنچه در تربیت فردی فارغ از حرکتهای اجتماعی صورت میپذیرد، آن قدر اندک است که در مقایسه با عملکرد اجتماع در خور توجه نیست.
به همین دلیل است که اسلام بشدت به تربیت اجتماعی اهتمام دارد و مهمترین دستورهای دینی خود را از قبیل نماز، حج، انفاق و بالاخره هرگونه تقوای دینی را بر اساس اجتماع بنیانگذاری کرده است.[۲۹۲]
محیط جغرافیایی و طبیعی
انسان از نظر تربیتی متاءثر از محیط جغرافیایی و طبیعی خویش است. آب و هوا، نور و حرارت، گرما و برودت، خشکی و بارندگی، مکان زندگی، مسکن و نوع خوراک و مانند اینها در ساختار جسمی و روحی انسان در خلق و خوی و رفتار آدمی تاءثیر دارند. بخشی از تفاوتهای فردی و جمعی به محیط زندگی بازگشت میکند. محیط کوهستانی، محیط ساحلی، محیط کویری، محیط جنگلی، محیط روستایی، محیط شهری، آرامش محیط، ازدحام محیط و جز اینها هر یک تاءثیری خاص بر روحیات و اخلاقیات انسان دارد.
امیر مؤ منان (ع) درباره تاءثیر محیط جغرافیایی و طبیعی بر خلق و خوی و رفتار آدمی تعبیری زیبا و لطیف دارد، آنجا که از زندگی ساده و سخت خود سخن میگوید و اینکه گویندهای اشکال کند که اگر خوراک پسر ابوطالب این گونه (ساده و ناگوار) است، بی گمان ناتوانی بر او چیره گردد و نتواند با همآوردان خود مقابله کند و از نبرد با دلاور مردان بازماند:
((الا و ان الشجرة البریة اصلب عودا، و الرواتع الخضرة ارق جلودا، و النباتات البدویة اقوی وقودا و ابطا خمودا))[۲۹۳]
بدانید درختی که در بیابان خشک روید چوبش سخت تر بود، و سبزههای خوشنما پوستش نازکتر، و رستنیهای صحرایی را آتش افروخته تر بود و خاموشی آن دیرتر.
زندگی در فضای آزاد و هوای پاک و همراه با مشکلات طبیعت در صحت و سلامت تاءثیر میگذارد، چنانکه رسم اشراف مکه در عصر بعثت پیامبر اکرم (ص) چنین بود که کودکان خویش را در دوران شیرخواری در صحرا نزد زنانی که کارشان نگهداری از کودکان بود میفرستادند تا کودکانشان در محیط سالم و پاک صحرا به دور از مسائل شهر رشد کنند و پیامبر اکرم (ص) نیز چند سال آغازین حیات خود را در صحرا گذراند.[۲۹۴]
البته استمرار زندگی در بیابان روحیه را سخت و فرد را به سوی خشونت و جمود و خودمحوری میکشاند،[۲۹۵] همان طور که عرب جاهلی این تاءثیرات را از محیط خود گرفته بود. امیر مؤ منان علی (ع) در سخنی صریح و گویا در این باره فرموده است:
((ان الله بعث محمدا صلی الله علیه و آله و سلم نذیرا للعالمین و امینا علی التنزیل، و انتم معشر العرب علی شر دین، و فی شر دار، منیخون بین حجارة خشن، و حیات صم، تشربون الکدر، و تاءکلون الجشب، و تسفکون دماءکم، و تقطعون ارحامکم، الاصنام فیکم منصوبة، و الآثام بکم معصوبة))[۲۹۶]
همانا خداوند محمد (ص) را برانگیخت، تا مردمان را انذار کند و فرمان خدا را چنانکه باید برساند. آن هنگام شما ای مردم عرب! بدترین آیین را برگزیده بودید و در بدترین سرای خزیده بودید. منزلگاهتان سنگستانهای ناهموار، همنشینتان گرزه مارهای زهردار، آبتان تیره و ناگوار، خوراکتان گلوآزار، خون یکدیگر را ریزان، از خویشاوند بریده و گریزان، بتهایتان همه جا برپا و پای تا به سر آلوده به خطا.
بنابراین عوامل طبیعی و جغرافیایی نیز مانند سایر عوامل به نحو اقتضا در تربیت انسان مؤ ثر است و این تاءثیرات بخوبی قابل مشاهده و مقایسه است. معمولا صحرانشینان اهل سخاوت و شجاعت میشوند و کوه نشینان اهل بزرگواری و استقلال طلبی و کشاورزان اهل رضا و قناعت و ساحل نشینان اهل بردباری و ملایمت؛ محیطهای گرم کسالت و سستی میآورد و محیطهای سرد علاقه به کار و کوشش.[۲۹۷]
البته محیطهای دیگر نیز که به نحوی انسانها را در بر میگیرند، به نحو اقتضا بر خلق و خوی و رفتار و کردار انسانها تاءثیر میگذارند؛ مانند حکومت و حاکمیت، و قوانین و مقررات که بسیاری از ویژگیهای اخلاقی و رفتاری مردمان را شکل میدهند.[۲۹۸]
همچنین رسانهها و وسائل ارتباط جمعی اعم از کتاب، روزنامه، مجله، رادیو، تلویزیون، سینما، ویدئو و جز اینها هم به وجود آورنده محیطهای خاص و فضاهایی ویژه در شکل دادن ساختار تربیتی انسانهایند و از عوامل مهم محیطی به شمار میآیند.[۲۹۹]
سختیها و شداید
یکی از اموری که در تربیت انسان نقشی کارساز و جدی دارد سختیها و شداید است که سبب ظهور صفات باطنی و تکمیل و تهذیب نفس و تصفیه اخلاق و تهییج قوا و نیروهای نهفته وجود انسان میشود.[۳۰۰] در دل سختیها و شداید است که فطرت آدمی بیدار میشود و حجابهای فطرت به کنار میرود و انسان به حقیقت خود روی میکند و میتواند بر این حال باقی بماند.
((و اذا غشیهم موج کالظلل دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البر فمنهم مقتصد و ما یجحد بآیاتنا الا کل ختار کفور))[۳۰۱]
و چون موجی کوه آسا آنان را فراگیرد، خدا را بخوانند و اعتقاد (خود) را برای او خالص گردانند، و چون نجاتشان دهد و به خشکی رسان برخی از ایشان میانه رو بر راه راست توحید باشند؛ و نشانههای ما را جز فریبکاران و پیمان شکنان ناسپاس انکار نکنند.
در پرتو سختیها و شداید است که بسیاری از استعدادهای انسان شکوفا میشود و آدمی شایسته مراتب بالاتر کمال میگردد. به بیان امیر مؤ منان علی (ع):
((فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال))[۳۰۲]
گوهر انسانها در آزمایشگاه دگرگونی احوال معلوم میشود.
به حکم قانون و ناموس خلقت، بسیاری از کمالات جز در مواجهه با سختیها و شداید، جز در نتیجه تصادمها و اصطکاکهای سخت، جز در میدان مبارزه و پنجه نرم کردم با حوادث، جر در روبرو شدن با بلاها و مصائب حاصل نمیشود.[۳۰۳]
سختیها و مشکلات وجود آدمی را از ضعف و سستی بیرون میبرد و سبب تکمیل و تهذیب نفس و خالص شدن گوهر وجود انسان میشود و خدای مهربان آنان را که دوست میدارد در سختی و بلا میافکند تا پولاد وجودشان آبدیده شود و به کمالات الهی دست یابند. از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود:
((ان الله تبارک و تعالی اذا احب عبدا غته بالبلاء غتا و نجه بالبلاء نجا))[۳۰۴]
هرگاه خدای تبارک و تعالی بندهای را دوست بدارد، او را در بلا غوطه ور سازد و باران بلا بر سر او ریزد.
پس والاترین انسانها در بیشترین سختیها و شداید فرو میروند و بدین ترتیب گوهر وجودشان صیقل میخورد. امام باقر (ع) فرموده است:
((اشد الناس بلاء الانبیاء ثم الاوصیاء، ثم الاماثل فالاماثل))[۳۰۵]
سختترین مردم از نظر شدت گرفتاری و میزان بلا، پیامبرانند، آن گاه اوصیای ایشان، و سپس کسانی که از دیگران بهترند به همین ترتیب.
هیچ چیز مانند تنعم و نازپروردگی، روحیه انسان را ضعیف و ناتوان و اخلاق را پست و تباه نمیسازد و راه سیر به سوی کمال را بر آدمی نمیبندد.[۳۰۶]
نازپرود تنعم نبرد را به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد[۳۰۷]
تنعم و نازپروردگی انسان را شکننده و آسیب پذیر میسازد، مقاومت آدمی را در برابر تندباد حوادث میکاهد و توفیق بارور شدن بسیاری از استعدادهای کمالی را میگیرد. آن که در این عالم سختی ندیده و با شداید رو به رو نشده است چگونه میتواند در برابر سختیها و شداید آن عالم تحمل آرد؟ انسانی که سختی ندیده تا تعینهای وجودی اش در هم شکند و به لطافتهای حقیقی دست یابد چگونه میخواهد پا به عوالم لطیف وجود بگذارد؟
سختیها و مشکلات، روح را ورزش میدهد و نیرومند میسازد، فلز وجود انسان را خالص و محکم میکند. رشد و نمو و بارور شدن استعدادهای آدمی جز در صحنه گرفتاریها و مقابله با شداید و رویارویی با مشکلات فراهم نمیشود، زیرا تا تعین وجود خرد نشود ، تکامل حاصل نمیشود. به قول ((ملای رومی)) گندم زیر خاک میرود و در زندان خاک گرفتار میشود و در همان زندان است که شکافته میشود و تعین خود را از دست میدهد و به مرحلهای کاملتر قدم مینهد. نخست ریشههایی نازک بیرون میدهد و طولی نمیکشد که به صورت بوته گندم، به صورت ساقه و خوشه و دانههایی زیادتر ظاهر میشود. زیر خاک قرار گرفتن مقدمه تکامل آن است. باز همین گندم در زیر سنگ آسیا نرم و آرد میشود و سپس نان میگردد و نان بار دیگر در زیر دندان آسیا میشود و جذب بدن میگردد تا بالاخره به عالیترین مراحل کمال ممکن خود میرسد و به صورت عقل و فهم تجلی میکند.[۳۰۸]
گندمی را زیر خاک انداختند
پس ز خاکش خوشهها برخاستند
بار دیگر کوفتندش ز آسیا
قیمتش افزود و نان شد جانفزا
باز نان را زیر دندان کوفتند
گشت عقل و جان و فهم سودمند[۳۰۹]
بدین ترتیب سختیها و شداید انسان را از خامی به پختگی، از ضعف به قوت، از نقص به کمال سیر میدهد. در نظام تربیتی اسلام نازپروری و ضعیف پروری جایی ندارد و در عین حال که شریعت اسلام سهل و ساده است اما تعالیمش به گونهای است که افراد را به سختی و مشکل خو دهد و از ضعف و سستی بیرون برد و استعدادهای والای آنان را تحت عبادتها و تمرینهای مکرر که با نوعی سختی تواءم است، شکوفا سازد. به بیان امیر مؤ منان علی (ع):
((ولکن الله یختبر عباده بانواع الشدائد، و یتعبدهم بانواع المجاهد، و یبتلیهم بضروب المکاره، اخراجا للتکبر من قلوبهم، و اسکانا للتذلل فی نفوسهم، و لیجعل ذلک ابوابا فتحا الی فضله، و اسبابا ذللا لعفوه))[۳۱۰]
لیکن خداوند بندگانش را با سختیهای گوناگون میآزماید، و با مجاهدتها به بندگی وادارشان مینماید، و به ناخوشایندها آزمونشان میکند تا خودپسندی را از دلهایشان بزداید، و خواری و فروتنی را در جانهایشان جایگزین سازد، و آن را درهایی برای بخشش او و وسیلههایی برای آمرزش او قرار دهد.
سختیها و شداید فقط نقش ظاهر کردن و نمایان ساختن گوهر واقعی وجود آدمی را ندارد، بلکه سختیها و شداید نقش تبدیل کردن و دگرگون کردن و تکمیل کردن دارد، نقش تصفیه و تخلیص دارد؛[۳۱۱] و انسان را از مراتب پست وجود به مراتب عالی وجود متحول میسازد.
کار
از جمله عوامل مؤ ثر در تربیت که در ساختن شخصیت انسان نقش اساسی دارد، کار است. انسان در عین حال که خالق و آفریننده و مدبر کار است، بشدت متاءثر از آن است، به نحوی که کار بر روح و جان انسان رنگ میزند و در خلق خوی و رفتار انسان تاءثیر میگذارد. کار در رشد ابعاد مختلف وجود آدمی نقش دارد و جسم و عقل و احساس و عاطفه را تحت تربیت خود قرار میدهد. وقتی انسان کاری مطابق استعداد و ذوق و سلیقه اش انجام میدهد، با آن همه وجود خود را تمرین و رشد میدهد. آدمی در کاری که انجام میدهد، خود را مییابد، میآزماید و استعدادهای خود را کشف و شکوفا میکند. انسان با کار کردن کرامت، شخصیت و حیثیت خود را حفظ میکند و این امر بر روحیه و رفتارش تاءثیر میگذارد.
از این منظر، کار کردن هر چند پایینترین نوع آن حرکتی تربیتی و سازنده و با ارزش شریف به شمار میآید. خدای سبحان در ضرورت و جدی گرفتن کار فرمان اکید داده و فرموده است:
((فاذا قضیت الصلاة فانتشروا فی الارض و ابتغوا من فضل الله و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون))[۳۱۲]
پس چون نماز گزارده شد، در (روی) زمین پراکنده گردید و فضل خدا را جویا شوید و خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید.
خداوند اهل ایمان را فرمان میدهد که با کسب و کار روزی بجویند که کار کردن و روزی جستن و روی پای خود ایستادن و استقلال خود را حفظ کردن، زمینهای مناسب برای کسب کمالات الهی و عین آخرت است، نه بازدارنده از آخرت و امری دنیایی. امام خمینی (ره) در این باره مینویسد:
((جناب محقق خبیر و محدث بی نظیر مولانا مجلسی علیه الرحمة میفرماید: بدان، آنچه از مجموع آیات و اخبار ظاهر میشود، به حسب فهم ما، این است که دنیای مذمومه مرکب است از یک اموری که انسان را باز دارد از طاعت خدا و دوستی او و تحصیل آخرت. پس دنیا و آخرت با هم متقابلند. هر چه باعث رضای خدای سبحان و قرب او شود، از آخرت است، اگرچه به حسب ظاهر از دنیا باشد؛ مثل تجارات و زراعات و صناعاتی که مقصود از آنها معیشت عیال باشد برای اطاعت امر خدا، و صرف کردن آنها در مصارف خیریه، و اعانت کردن به محتاجان، و صدقات و باز ایستادن سؤ ال از مردم، و غیر آن؛ و اینها همه از آخرت است، گرچه مردم آن را از دنیا دانند؛ و ریاضات مبتدعه و اعمال ریائیه. گرچه با تزهد و انواع مشقت باشد، از دنیاست، زیرا که باعث دوری از خدا شود و قرب به سوی او نیاورد . . .))[۳۱۳]
قرآن کریم مردمان را به کار و کوشش در راهی درست فراخوانده است و آن را با ارزش و آخرتی معرفی نموده است که این راهی نیکو در تربیت آدمی است.
((و ابتغ فیما آتاک الله الدار الآخرة و لاتنس نصیبک من الدنیا و احسن کما احسن الله الیک و لاتبغ الفساد فی الارض ان الله لایحب المفسدین))[۳۱۴]
و با آنچه خدایت داده است سرای آخرت را بجوی و بهره خود را از دنیا فراموش مکن و همچنان که خدا به تو نیکی کرده است و در زمین تباهکاری مجوی که خدا تباهکاران را دوست ندارد.
خداوند زمین را برای آدمیان آفریده است و آن را سراسر نعمت قرار داده است تا انسانها در آن تلاش کنند و تربیت شوند و به سوی او خود را کامل نمایند.
((هو الذی جعل لکم الارض ذلولا فامشوا فی مناکبها و کلوا من رزقه و الیه النشور))[۳۱۵]
اوست که زمین را برای شما رام کرد، پس در فراخنای آن رهسپار شوید و از روزی او بخورید و (بدانید که) برانگیختن به سوی اوست.
خداوند کار کردن آدمیان را که سبب تحقق تاءثیرات کمالی و نتایج مثبت اجتماعی و اقتصادی است، دوست دارد. از رسول خدا (ص) چنین روایت شده است:
((ان الله تعالی یحب العبد المؤ من المحترف))[۳۱۶]
خدای متعال بنده مؤ من اهل حرفه و پیشه را دوست دارد.
این بیان ارزشی گویای جایگاه کار و تلاش است، کار و تلاشی که خود نوعی عبادت و بندگی است و همچون سایر عبادات تربیت کننده و کمال بخش.
در حدیثی قدسی آمده است که خدای متعال در شب معراج به پیامبر گرامی اش فرمود:
((یا احمد! ان العبادة عشرة اجزاء، تسعة منها طلب الحلال))[۳۱۷]
ای احمد! همانا عبادت ده قسمت است که نه قسمت از آن (کار کردن در) طلب حلال است.
کار کردن در طلب حلال و تلاش کردن با قصد و نیت درست چنان بر انسان و جامعه تاءثیر تربیتی میگذارد که از والاترین عبادتها شمرده میشود. در حدیثی از پیامبر اکرم (ص) آمده است:
((العبادة سبعون جزء افضلها جزء طلب الحلال))[۳۱۸]
عبادت هفتاد قسمت است که برترین قسمت آن (کار کردن در) طلب حلال است.
سلامت زندگی فرد و جامعه در گرو کار کردن است و کار شرافتمندانه و متعهدانه دری از درهای بهشت تربیت الهی و راهی به سوی کمال است. بدین سبب است که کار کردن نوعی جهاد است و همچون جهاد در راه خدا تربیت کننده و عزت بخش، امیر مؤ منان (ع) فرموده است:
((الشاخص فی طلب الرزق الحلال کالمجاهد فی سبیل الله))[۳۱۹]
جوینده روزی حلال همانند مجاهد راه خداست.
پیشوایان دین برترین نمونههای تربیتی کار را این چنین میدیدند و بدان توصیه میکردند: ((محمد بن منکدر))[۳۲۰] گوید: در روزی بسیار گرم از مدینه بیرون رفتم. در یکی از نواحی مدینه ((ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین)) را دیدم (که از سرکشی به مرزعه خودش بازمی گشت). با خود گفتم: سبحان الله، مردی از بزرگان قریش در چنین وقتی و با این حالی که دارد در پی مال دنیاست! باید او را پند دهم. پیش رفتم و سلام کردم. با کمال خستگی در حالی که عرق از سر و رویش میریخت پاسخ مرا داد. گفتم: ((خدا کارت را اصلاح کند، آیا شخصیتی چون شما بزرگی از بزرگان قریش در این هنگام و با این حال در پی مال دنیا میرود؟
اگر در این حال مرگ تو در رسد چه میکنی؟ فرمود:
((لو جاءنی الموت و انا علی هذه الحال جاءنی و انا فی طاعة من طاعة الله عز و جل اکف بها نفسی و عیالی عنک و عن الناس، و انما کنت اخاف لو ان لو جاءنی الموت و انا علی معصیة من معاصی الله))[۳۲۱]
اگر در همین حال مرگ من فرارسد (هیچ بیمی ندارم زیرا) در حال طاعتی از طاعات خدا خواهم بود که بدین وسیله خود و خانوادهام را از تو و دیگر مردم بی نیاز میکنم. همانا از مرگ در آن حال بیمناکم که سرگرم گناهی از گناهان باشم.
گفتم: ((رحمت خدا بر تو باد، گمان میکردم که باید شما را پند دهم ولی شما مرا پند دادی))[۳۲۲]
بدین ترتیب کار یکی از بهترین عوامل تربیتی و بستری مناسب برای سازندگی شخصیت آدمی است.
عوامل ماورای طبیعت
مراد از عوامل ماورای طبیعت مجموعه عواملی است که فراتر از امور طبیعی اند و برای انسان ملموس و محسوس نیستند ولی پیوسته در تعامل با انسانند و در تربیت انسان به نحو اقتضا مؤ ثرند. در این میان مهمترین عوامل فرشتگان و شیاطینند. آنان در سعادت و شقاوت انسان و جامعه نقش دارند و رابطه اش با انسان رابطهای طولی است، بدین معنا که چون انسان اراده خیر کند، فرشتگان در آن امتداد او را یاری میکنند و چون انسان اراده شر کند، شیاطین در آن امتداد یاری اش میکنند، ولی هیچ یک بر انسان مسلط نیستند و تا انسان خود راه نفوذ آنان را باز نکند، آنان نمیتوانند آدمی را به سوی خیر و شر ببرند.
فرشتگان ماءمور سجده بر انسان شدند و این به سبب خصوصیات نوعی انسان بود و آنان همگی سجده کردند؛ و ابلیس که از جن بود و به سبب طاعت خویش در ردیف فرشتگان قرار گرفته بود، گرفتار تکبر شد و از سجده کردن سرپیچی کرد.[۳۲۳]
((و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس لم یکن من الساجدین))[۳۲۴]
و هر آینه شما را بیافریدیم، آن گاه صورتگری کردیم، آن گاه به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید؛ پس سجده کردند مگر ابلیس که از سجده آورندگان نبود.
((و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس کان من الجن ففسق عن امر ربه))[۳۲۵]
و آن گاه که به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید، پس سجده کردند مگر ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد.
همان طور که در بحث شناخت انسان اشاره شد، انسان واجد مرتبه ((خلیفة اللهی)) است و خداوند این حقیقت را اعلام کرد و او را جانشین خود در زمین معرفی نمود. آن گاه خبر داد که این خلیفه ((معلم به همه اسما)) است و از این رو شایستگی خلافت دارد و فرشتگان را متوجه ساخت که آنان فاقد چنین مرتبه جامعی اند. پس از روشن شدن این حقیقت که آدم (ع) کون جامع و واجد همه اسما است و به همین سبب بر تمام موجودات شرافت و برتری دارد، فرمان داد که او را سجده کنند:
((و اذا قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس ابی و استکبر و کان من الکافرین))[۳۲۶]
و چون به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید، پس سجده کردند مگر ابلیس، سرپیچی و گردنکشی کرد و از کافران بود.
در این آیات، نه تنها مرتبه انسان مشخص میشود، بلکه مرتبه وجودی فرشتگان و شیطان نیز روشن میگردد و جایگاه هر یک در عالم وجود تبیین میشود.
انسان: ((خلیفة الله)) است و ((مسجود)).
فرشتگان: ((مطیع امر الله))اند و ((ساجد)).
شیطان: ((مستکبر)) است و ((مضل)).
فرشتگان در مرتبه کمالی خضوع و اطاعت فرمان خدایند و در خدمت و یاری انسان.
((بل عباد مکرمون لایسبقونه بالقول و هم بامره یعملون))[۳۲۷]
بلکه (آن فرشتگان) بندگانی گرامی اند که به گفتار بر خدا پیشی نمیگیرند و آنان به فرمان او کار میکنند.
سجود همگی فرشتگان بر آدم بدین معناست که همه آنان مسخر در راه به کمال رساندن و سعادتمند ساختن انسانند و برای موفقیت و رستگاری او کار میکنند. گروهی از ایشان ماءمور حیات بخشی، و گروهی دیگر ماءمور مرگ، و گروهی دست اندر کار روزی رسانی، و گروهی ماءمور وحی اند؛ و همچنین بقیه فرشتگان هر کدام مشغول یکی از کارهای بشرند؛ بنابراین فرشتگان اسباب الهی و یاورانی برای انسانند که او در راه رسیدنش به سعادت و کمال یاری میکنند. خدای سبحان از زبان فرشتگان فرموده است:
((نحن اولیاؤ کم فی الحیاة الدنیا و فی الآخرة))[۳۲۸]
ما در زندگی این جهان و در آن جهان متولی امور شماییم.
فرشتگان واسطه گان رحمت و کرامت خداوند بر انسانند یعنی فرشتگان مؤ ید و راهنما و یاور آنانند که خود را تحت ولایت الهی قرار میدهند و خواستار هدایت و رستگاری اند.
در مقابل یاری و راهنمایی فرشتگان، یاری و گمراهی شیاطین قرار دارد، آنها نیز انسانهایی را که خود را تحت ولایت شیطان قرار میدهند، در جهت گمراهی و تباهی یاری و راهنمایی میکنند و به هلاکت و خسران میرسانند، ولی در این امر هیچ سلطهای بر انسان ندارند مگر اینکه انسان خود راه نفوذ و سلطه را برای آنها بگشاید. مهمترین بحث در تاءثیر شیطان بر انسان، دریافت نسبت شیطان با انسان و حیطه و میدان تصرف او در انسان است. این حقیقت در قرآن کریم چنین آمده است:
((قال رب بما اغویتنی لازینن لهم فی الارض و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین. قال: هذا صراط علی مستقیم. ان عبادی لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک من الغاوین))[۳۲۹]
(ابلیس) گفت: پروردگارا، به سبب آنکه مرا گمراه ساختی، من نیز (گمراهی شان را) در زمین برایشان میآرایم و همه را گمراه خواهم ساخت جز بندگان مخلص تو را. فرمود: این راهی است راست (که) به سوی من (منتهی میشود). در حقیقت، تو را بر بندگان من تسلطی نیست، مگر کسانی از گمراهان که تو را پیروی کنند.
خداوند به شیطان فرمان داد که به مرتبهای از وجود که فوق مرتبه اوست سجده کند، ولی چون شیطان به مرتبه خود قانع نبود و برای خود نحوهای استقلال قائل بود، خود را مطرح ساخت و از سجده بر آدم سرپیچی کرد و گردنکشی نمود و همین امر سبب دوری اش از رحمت خدا و سقوطش شد؛[۳۳۰] و اینک غفلت و گمراهی خود را به خدا نسبت میدهد و گناه خویش را از او میبیند. در حالی که او در این گمراهی قاصر نبود، بلکه مقصر بود. او از مرتبه آدم (ع) آگاه بود و میدانست که او ((معلم به همه اسما)) است و باید او را سجده کند.
شیطان اعلام کرد که به واسطه آراستن امور (دنیا) همه انسانها را گمراه میسازد جز ((مخلصین)) را، یعنی آنان را که جز خدا نمیبینند و جز خدا نمیخواهند. مخلصین آنانند که خدا ایشان را برای خود خالص کرده است، پس از آنکه آنان خود را برای خدا خالص کردند، یعنی غیر خدا کسی در ایشان سهمی و نصیبی ندارد و در دلهایشان جایی وجود ندارد که غیر خدا در آن منزل کند و آنان جز به یاد خدا نیستند، و شیطان هم هر چند از کید و وسوسههای خود در دل آنان بیفکند، همان وساوس برمی گردد و یاد خدا میشود و همان چیزهایی که دیگران را از خدا دور میسازد، ایشان را به خدا نزدیک میکند،[۳۳۱] کسی که به غیر خدا توجه ندارد، جای نفوذ ندارد. راه نفوذ شیطان، خودبینی و خودخواهی و ظاهربینی و دنیادوستی است. پس شیطان هیچ راه نفوذی به مخلصین ندارد. اما خداوند خلاف ادعای ابلیس که گفت: همه را گمراه میکنم جز بندگان مخلص تو را؛ فرمود: تو هیچ یک از بندگان مرا نمیتوانی گمراه سازی، تو راهی بر بندگان من نداری، جز آنان که خود از تو پیروی کنند، خود بخواهند که تو در ایشان نفوذ کنی: ((ان عبادی لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک من الغاوین))
سیاق آیه که در پاسخ و رد ادعای ابلیس است میرساند که منظور از ((عبادی)) فقط بندگان مخلص هستند، بلکه همه انسانهایند، مگر آنان که خود گمراهی را اختیار کردهاند و اهل گمراهی اند. پس شیطان راههای گمراهی را به ایشان نشان میدهد و موارد و مصادیق تباهی را به انسانی که گمراهی اختیار کرده است مینمایاند. شیاطین بر انسانی سلطه دارند که خودبین و خودخواه است و بنده و اسیر نفس اماره خویش است و خداوند بر او ((اذن سلطه)) داده است و این نیز فقط جزای اوست، یعنی آن که خود ((غوایب اولی)) را بر خود خواست، شیطان بر او راه مییابد و او را همراه خود به تباهی میکشاند و این ((غوایب ثانوی)) است و جزای آن ((غوایب اولی)) است. به دیگر سخن: چون انسانی گمراهی را انتخاب کرد، در آن مسیر یاری میشود و اگر نکرد هیچ سلطهای در این زمینه بر او نمیرود. حکومت شیطان فقط بر اهل گمراهی است، نه بر همه مردمان؛ و نه این است که او بر بندگان خدا سلطه دارد و مخلصین را استثنا کرده است. آدم و فرزنداش همگی بندگان خدایند و چنان نیست که ابلیس پنداشت که فقط مخلصین بنده اویند و چون بنده اویند به شیطان اجازه تسلط بر ایشان داده نشده است، بلکه همه افراد بشر بنده خدایند و او مالک و مدبر همه است، اما قضای الهی چنین است که خداوند شیطان را بر افرادی که خودشان میل به پیروی از او دارند و سرنوشت خود را به دست او میسپارند، مسلط کرده است و اینهایند که شیطان برشان حکمفرمایی میکند.[۳۳۲] این حقیقت در آیات قرآن کریم مکرر آمده است.
((انما سلطانه علی الذین یتولونه و الذین هم به مشرکون))[۳۳۳]
تسلط او فقط بر کسانی است که وی را به سرپرستی برمی گیرند، و بر کسانی که آنها به خاک شرک میورزند.
((کتب علیه انه من تولاه فانه یضله و یهدیه الی عذاب السعیر))[۳۳۴]
بر شیطان مقرر شده است که هر کس او را به دوستی گیرد، قطعا او وی را گمراه میسازد و به عذاب آتشش میکشاند.
((و استقزز من استطعت منهم بصوتک و اجلب علیهم بخیلک و رجلک و شارکهم فی الاموال و الاولاد وعدهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا، ان عبادی لیس لک علیهم سلطان و کفی بربک وکیلا))[۳۳۵]
و از ایشان هر که را توانستی با آوای خود تحریک کن و با سواران و پیادگانت بر آنها بتاز و با آنان در اموال و اولاد شرکت کن و به ایشان وعده بده و شیطان جز فریب به آنان وعدهای نمیدهد. در حقیقت، تو را بر بندگان من تسلطی نیست، و حمایتگری (چون) پروردگارت بس است.
میدان تاخت و تاز شیطان ادراکات و تخیلات و اوهام آدمی است. وی نخست در عواطف نفسانی انسان یعنی در بیم و امید و در آمال و آرزوهای آدمی و در شهوت و غضب بشر تصرف میکند، و سپس در افکار و ارادهای که از این عواطف برمی خیزد. شیطان امور باطل و زشتیها و پلیدیها را از راه میل و رغبتی که عواطف بشری به آن دارد، در نظر آدمیان میآراید و بدین وسیله گمراهشان میکند. مثلا زنا را که یکی از گناهان است از آنجا که مطابق میل شهوانی انسان است، آن قدر در نظرش میآراید تا بتدریج پلیدی و زشتی آن کاسته میشود و بزرگی گناه کوچک جلوه مینماید و توجه به عواقب آن زایل میشود؛ و به جایی میرسد که تصدیق به خوبی آن میکند و مرتکبش میشود.[۳۳۶]
((یعدهم و یمنیهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا))[۳۳۷]
(آری) شیطان به آنان وعده میدهد، و ایشان را در آرزوها میافکند، و جز فریب به آنان وعده نمیدهد.
البته تصرفات شیطان در ادراک انسان تصرف طولی است، نه تصرف عرضی، تا با استقلال انسان در کارهایش منافات داشته باشد. او فقط میتواند در ادراک انسان به واسطه امور دنیایی از راه فریب و آراستن امور تصرف نماید و باطل را به جای حق نشاند و باطل را به لباسی حق جلوه دهد و کاری کند که انسان با هر چیز که ارتباط برقرار میکند، به وجه باطل آن چیز نظر داشته باشد تا او را بفریبد و از حق بگرداند که در نتیجه از هیچ چیز بهرهای درست و در جهت کمال خود نمیبرد. چنین انسانی خود را در هستی مستقل میبیند و همین فکر او را بکلی از حق و زندگی حقیقی غافل میسازد. وقتی انسان کارش به جایی رسید که از هر چیز وجهه باطل آن را درک کرد، و از وجهه حق آن غافل شد، رفته رفته دچار غفلتی دیگر میگردد که ریشه همه گناهان است و آن غفلت از مقام حق تبارک و تعالی است.
بنابراین خود را مستقل دیدن، و از پروردگار خود غافل شدن، و جمیع اوهام و افکار باطل و هر شرک و ستمی که مترتب و متفرع بر آن است، همه اینها از تصرفات شیطان است، گرچه چنین شخصی از آنجا که خود را مستقل میداند، این اوهام و افکار را نیز از خود میپندارد، زیرا معنی فریب شیطان خوردن و در تحت ولایت او درآمدن همین است که انسان گمراه بشود و نداند چه کسی او را گمراه کرده است.[۳۳۸]
((انه یراکم هو و قبیله من حیث لاترونهم انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لایؤ منون))[۳۳۹]
در حقیقت، او و قبیله اش، شما را از آنجا که آنها را نمیبینید، میبینند. ما شیاطین را سرپرستان کسانی قرار دادیم که ایمان نمیآورند.
بنابراین مشیت الهی بر این است که فرشتگان و شیاطین بتوانند انسان را در جهات درست و نادرستی یاری کنند و در تربیت انسان نقشی مؤ ثر و فعال داشته باشند؛ و نیز گمراهی انسان به دست شیطان، جزای انتخاب و خواست تباه بشر است، و اینکه شیطان اهل گمراهی را گمراه میکند نیز در چارچون اذن خدا و مشیت او و به عنوان مجازات خداوند در مورد اهل گمراهی است. این سنت همه جانبه و همیشگی اوست.
اراده انسان
از مهمترین عوامل مؤ ثر در تربیت اراده خود آدمیان به نحو اقتضاست، انسان موجودی است که در ابتدای آفرینشش پاک از هر اقتضایی است، نه اقتضای سعادت دارد و نه اقتضای شقاوت و نسبتش به این دو امر یکسان است، هم میتواند راه خیر و اطاعت را که راه فرشتگان است که جز فرمانبرداری از آنان ساخته نیست اختیار کند و هم راه شر و معصیت را که راه ابلیس و لشکریان اوست که جز مخالفت و نافرمانی چیزی ندارند. انسان به هر راه در زندگی اش میل کند، به همان راه میافتد و اهل آن راه کمکش میکنند و آنچه را دارند در نظرش جلوه میدهند و او را به سرمنزلی که راهشان بدان منتهی میگردد راهنمایی میکنند، و آن سرمنزل یا بهشت است یا دوزخ، یا سعادت است یا شقاوت.[۳۴۰]
سعادت عبارت است از رسیدن هر شخصی با حرکت ارادی خود به کمالی که در خلقت او نهاده شده است.[۳۴۱] و شقاوت دور شدن انسان است از مسیر کمال با حرکت ارادی خود و تباه ساختن استعدادهای الهی خویش.
((انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا))[۳۴۲]
ما راه را به انسان نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد)، یا ناسپاس.
خدای متعال انسان را به مسیری که او را به غایت مطلوب یعنی حق میرساند، راه نموده و ارائه طریق کرده است؛ مسیری که بر انسان واجب است که در زندگی دنیایی اش آن را بپیماید تا با پیمودن آن به سعادت دنیا و آخرت برسد؛ و البته راهی که خدای سبحان انسان را بدان هدایت کرده راهی است اختیاری و شکر و کفری که بر هدایت مذکور مترتب است، در اختیار انسان قرار داده شده است و هر انسانی به هر یک از آن دو که بخواهد میتواند متصف شود و اکراه و اجباری در کار نیست.[۳۴۳]
سعادت و شقاوت آدمی به دست خود اوست و انسان خود نقشی مهم و مؤ ثر در سرنوشت خویش دارد. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید:
((آنچه که بر سر انسان میآید از خیر و شر، از خود آدم است. آنچه که انسان را به مراتب عالی انسانیت میرساند، کوشش خود انسان (است) و آنچه که انسان را به تباهی در دنیا و آخرت میکشد خود انسان و اعمال خود انسان است. این انسان است که خدای تبارک و تعالی به طوری خلق فرموده است که راه راست و کج را میتواند انتخاب کند . . .))[۳۴۴]
مقدرات انسان قبل از هر چیز و هر کس در دست خود انسان است و هر گونه تغییر و دگرگونی در خوشبختی و بدبختی مردمان در درجه نخست به خود ایشان بازگشت میکند.[۳۴۵] قضای الهی چنین است که آنچه به انسان میرسد بازگشت به خود انسان میکند و نتیجه و محصول میل و اراده و عملکرد خود اوست.
((ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم))[۳۴۶]
در حقیقت، خداوند حال قومی را تغییر نمیدهد تا آنان حال خود را تغییر دهند.
انسان میتواند در نفسانیات خود دگرگونی ایجاد کند و حال خود را تغییر دهد و سعادت و شقاوت خود را ترسیم نماید. امام خمینی (ره) در این باره مینویسد:
((انسان هر انسانی که باشد مادام که در عالم طبیعت است و با ماده اولی قابل تطور و دگرگونی و اختلاف دمساز است، قابلیت تطور و دگرگونی و تغییر دارد، یا به سوی سعادت و کمالات شایسته آن، و یا به سوی شقاوت و امور مخالف با اصل فطرتش؛ و همه این امور به سبب کسب و عمل انسان است.
بنابراین انسان شقی و فاسدالعقیده، و بداخلاق و زشت کردار میتواند به سبب کسب و عمل خود و ریاضت و مشقتی که تحمل میکند شخصی کاملا سعادتمند و مؤ من شود و تمام عقاید و اخلاق و اعمال خود را به سمت دیگر متحول سازد، و همین گونه است حال انسان سعادتمند که میتواند به سبب کسب و عمل خود شقی و بدبخت شود؛ و این از آن روست که ماده اولی قابلیت تحول و دگرگونی دارد، و آنچه به وی افاضه شده است بعد از تطوراتش در مراتب طبیعت از نطفه تا آنجا که قابلیت افاضه روح بر آن میشود همان نفس اولیه و اصلی است که شایسته کمالات و اضداد آن است، و چون کمالات نفسانی را کسب کرد، آن ماده اولی و اصلی باطل نمیشود و آن کمالات ذات و ذاتیات آن نمیشود و ممکن است دچار دگرگونی شود و تغییر کند، همان طور که در طول تاریخ در موارد متعدد مشاهده شده که کافر و بداخلاق و زشت کردار، مؤ من و خوش اخلاش و نیک کردار شده است و بالعکس.
بنابراین، انسان در تغییر اخلاق و عقاید فاعل مختار است و این امکان برای او هست که با اختیار خود عقاید حقه و اخلاق فاضله و ملکات حسنه را تحصیل کند. البته گاهی این امر به ریاضت نفس و تحمل مشقتهای علمی و عملی نیاز دارد؛ و دلیل بر امکان این تغییر، دعوت پیامبران و بنیانگذاران دین علیهم الصلاة و السلام و ارائه راه درمان (انسانها) به وسیله ایشان است، زیرا اینان اطبای جانها و روحها بودهاند. پس اینکه معروف شده است که فلان اخلاق از ذاتیات و فطریات است و تغییر در آن و تخلف از آن ناممکن است، سخنی نادرست است، زیرا هیچ یک از عقاید و اخلاق و ملکات ذاتی انسان نیست، بلکه همه آنها از عوارض وجود و غیر ذاتی و جعلی است، چنانکه مشاهده میکنیم که عقاید و اخلاق و ملکات بتدریج در انسان حاصل میشود و با تکرار تدریجی رو به کمال میرود؛ و اینها اموری است که کامل و ناقص میشود، و هیچ چیز از ذات و ذاتیات این چنین نیست))[۳۴۷]
بدین ترتیب اراده عاملی بسیار مهم در شکل گیری عقاید و اخلاق و ملکات انسان است و راه رسیدن انسان به خواستههایش بر او باز است. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است:
((من طلب شیئا ناله او بعضه))[۳۴۸]
آن که چیزی را جوید، بدان یا به برخی از آن رسد.
سایه حق بر سر بنده بود
عاقبت جوینده یابنده بود
گفت پیغمبر که چون کوبی دری
عاقبت زان در برون آید سری[۳۴۹]
چون نشینی بر سر کوی کسی
عاقبت بینی تو هم روی کسی
چون ز چاهی میکنی هر روز خاک
عاقبت اندر رسی در آب پاک[۳۵۰]
البته اراده انسان در دوران جوانی و قوت وجود برای تربیت انسان مؤ ثرتر است و هر چه وجود آدمی رو به ضعف و سستی میرود، اراده نیز کاستی میگیرد و کار اصلاح دشوارتر میشود؛[۳۵۱] هر چند که انسان باید پیوسته و تحت هر اوضاع و احوالی اراده اصلاح داشته باشد و تلاش کند و ناامید نگردد. از امیر مؤ منان علی (ع) وارد شده است:
((علیک بالجد و ان لم یساعد الجسد))[۳۵۲]
بر تو باد به کوشش و جدیت، اگرچه پیکر همراهی نکند.
از امام صادق (ع) نیز خبری وارد شده است که پرده از این حقیقت برمی دارد که اراده انسان تا چه اندازه مؤ ثر در تربیت و کارساز است. آن حضرت فرموده است:
((ما ضعف بدن عما قویت علیه النیة))[۳۵۳]
هیچ پیکری در برابر اراده قوی ضعیف نیست.
بنابراین سعادت و شقاوت انسان تحت تاءثیر اراده اوست و آدمی نمیتواند بار تباهی خود را بر دوش عوامل دیگر بگذارد و هر کس در گرو کسب و عمل خویش است.
((و لاتزر وازرة وزر اخری و ان تدع مثقلة الی حملها لایحمل منه شی ء و لو کان ذاقربی انما تنذر الذین یخشون ربهم بالغیب و اقاموا الصلاة و من تزکی فانما یتزکی لنفسه و الی الله المصیر))[۳۵۴]
هیچ کس بار گناه دیگری را برندارد، و اگر گرانباری کسی را به برداشتن بار خویش بخواند، چیزی از آن برداشته نمیشود، هر چند از نزدیکان (وی) باشد. جز این نیست که تو کسانی را بیم میدهی (بیم دادن تو تنها در کسانی تاءثیر میکند) که از پروردگارشان در نهان میترسند و نماز برپا میدارند؛ و هر که پاکیزگی جوید تنها برای خود پاکیزگی میجوید، و فرجام (کارها) به سوی خداست.
تا انسان اراده اصلاح نداشته باشد و تا در دلی خدا ترسی بیدار نشود، عوامل بیرونی تاءثیری نخواهد کرد. خوشبختی و بدبختی انسان به خود او باز میگردد. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است:
((السعید من وعظ بغیره و الشقی من انخدع لهواه و غروره))[۳۵۵]
خوشبخت کسی است که از دیگران پند پذیرد (و خود را به پاکی پرورش دهد) و بدبخت کسی است که فریب هوای نفس خویش خورد (و به ناپاکی گراید).
بدین ترتیب مجموعه عوامل یاد شده به نحو اقتضا بر انسان تاءثیر میگذارد و شاکله انسان را به وجود میآورد و آنچه از انسان ظهور و بروز میکند بر اساس این شاکله است.[۳۵۶]
برای اینکه ساختار تربیتی انسان سامانی درست بیابد و بتوان به اهداف کلی تربیت دست یافت و به سوی غایت تربیت سیر کرد، باید هر حرکت و فعل تربیتی مبتنی بر اصولی علمی استوار باشد که در بحث بعد به مهمترین آنها میپردازیم.
بخش چهارم: اصول تربیت
اصل اعتدال
اصل اعتدال
هر حرکت و فعل تربیتی باید بر اعتدال استوار باشد و از حد وسط بیرون نرود و به افراط و تفریط کشیده نشود تا حرکت و فعلی مطلوب باشد. آیین تربیتی دین به اعتدال در هر امری فرا میخواند و مجموعه قوانین و مقررات و آداب دینی به گونهای است که مردمانی متعادل تربیت شوند. خدای متعال، امت اسلامی را امتی متعادل و میانه معرفی میکند و نمونهای را که این امت باید خود را با او تطبیق دهد و در پی او رود، پیامبر اکرم (ص) معرفی مینماید.
((و کذلک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا))[۳۵۷]
و این چنین شما را امتی میانه (متعادل) ساختیم تا بر مردمان گواه باشید و پیامبر بر شما گواه باشد.
امت میانه یعنی امتی که در هیچ امری از امور، خواه نظری و خواه عملی، افراط و تفریط نمیکند و همه برنامههایش در حد اعتدال است.
جهتگیری تربیتی اسلام
در قرآن کریم آیاتی متعدد درباره اعتدال وارد شده است و جهتگیری تربیتی این کتاب الهی بر این است که انسانی تربیت کند که در همه امور فردی، خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، نظامی، اقتصادی و جز اینها متعادل باشد؛ انسانی که مشی و راه رسمی متعادل داشته باشد، چنانکه از زبان ((لقمان حکیم)) به فرزندش آمده است:
((و اقصد فی مشیک))[۳۵۸]
در رفتارت میانه رو باش.
انسان عاقل انسانی متعادل است و به هیچ وجه از مرزهای اعتدال خارج نمیشود و گام در مسیر افراط و تفریط نمیگذارد. به بیان امیر مؤ منان (ع) انسان جاهل است که جز در افراط و تفریط سیر نمیکند، چنانکه فرموده است:
((لاتری الجاهل الا مفرطا او مفرطا))[۳۵۹]
جاهل را نمیبینی مگر اینکه یا افراط میکند یا تفریط.
راه تربیت درست که آدمی را به صراط مستقیم سعادت میرساند راهی معتدل است، چنانکه مربیان الهی متربیان خود را در همه وجود بدان دعوت میکردند. امام باقر (ع) فرزند خود، حضرت صادق (ع) را به اعتدال فرا خوانده و فرموده است:
((یا بنی علیک بالحسنة بین السیئتین تمحوهما))[۳۶۰]
فرزندم، بر تو باد (که مراقب باشی) به نیکویی (اعتدال) میان دو بدی (افراط و تفریط) که بدیها را از بین میبرد.
حضرت صادق (ع) گوید که از آن حضرت پرسیدم که این امر چگونه است؛ و امام باقر (ع) فرمود:
((مثل قول الله: ((و لاتجهز بصلاتک و لاتخافت بها))[۳۶۱] لاتجهز بصلاتک سیئة و لاتخافت بها سیئة. ((و ابتغ بین ذلک سبیلا))[۳۶۲] حسنة؛ و مثل قوله: ((و لاتجعل یدک مغلولة الی عنقک و لاتبسطها کل البسط))[۳۶۳] و مثل قوله: ((و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا))[۳۶۴] فاسرفوا سیئة و اقتروا سیئة ((و کان بین ذلک قواما))[۳۶۵]حسنة؛ فعلیک بالحسنة بین السیئتین))[۳۶۶]
مانند این سخن خداوند: ((نماز خویش را به آواز بلند مخوان و آن را آهسته هم مخوان)) که به آواز بلند و آهسته خواندن همان بدی است و ((میان این دو راهی (معتدل) برگزین)) همان نیکویی است؛ و مانند این سخن خداوند ((هرگز دستت را به گردنت مبند و آن را یکسره مگشای)) و مانند این سخن: ((و آنان که چون هزینه کنند، نه اسراف کنند و نه تنگ گیرند)) که اسراف کردن و تنگ گرفتن همان بدی است ((و میان این دو به راه اعتدال باشید)) همان نیکویی است؛ پس بر تو باد به نیکویی میان این دو بدی.
در اینجا امام باقر (ع) بر اساس آموزشهای قرآن کریم، راه اعتدال را نشان میدهد و به عنوان نمونه آیاتی را ذکر میکند و هر گونه افراط و تفریط را نفی مینماید. در نخستین آیه مورد استناد امام (ع)، خدای سبحان به اعتدال در دینداری فرمان میدهد: ((و لاتجهز بصلاتک و لاتخافت بها)).
با توجه به سیاق این آیه و روایاتی که از ائمه (ع) در معنای آن وارد شده است،[۳۶۷] و نیز شاءن نزول آن،[۳۶۸] آیه بیانگر اعتدال در عبادت و دینداری و پرهیز از هرگونه افراط و تفریط در این امور است؛ و بیان ((و ابتغ بین ذلک سبیلا)) باید دستوری کلی برای همه اعمال و رفتار و تمام برنامههای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی قرار گیرد. در دو آیه بعدی مورد استناد امام باقر (ع) خداوند به اعتدال در انفاق و به طور کلی اعتدال در امور اقتصادی فرمان میدهد.[۳۶۹]
پیشوایان دین در همه امور توصیه به اعتدال کردهاند تا پیروان آنان نسبت به این امر خطیر حساسیت لازم را پیدا کنند و در هیچ امری پا را فراتر از اعتدال نگذارند. از جمله توصیههای آنان، توصیه به اعتدال در دوستی و دشمنی است، چنانکه در حدیثی که هم از پیامبر اکرم (ص)،[۳۷۰] و هم از امیر مؤ منان (ع)[۳۷۱] روایت شده است بر این امر تاءکید کردهاند:
((احبب حبیبک هونا ما عسی ان یکون بغیضک یوما ما، و ابغض بغیضک هونا ما عسی ان یکون حبیبک یوما ما))
دوست خود را دوست بدار از سر اعتدال، شاید روزی از روزها دشمنت شود؛ و دشمنت را دشمن دار از روی میانه روی، شاید روزی از روزها دوستت گردد.
انسان عاقل، چه در دوستی و چه در دشمنی، مآل اندیش است و از خواهش نفس پیروی نمیکند و از مرزهای اعتدال بیرون نمیرود. پیروی از خواهش نفس و تابع احساسات شدن آدمی را به افراط و تفریط میکشد.
بسیاری از جوانان در دوستی و دشمنی اهل افراط و تفریطند. هنگامی که با کسی دوست میشوند، آن قدر، احساس صمیمیت و محرم بودن میکنند که به دوست خود بی حساب اطمینان میکنند و همه اسرار زندگی خویش را با وی در میان میگذارند، غافل از اینکه پیوند دوستی و رفاقت همیشه و در هر اوضاع و احوالی محکم و پایدار نمیماند و ممکن است پیشامدها و حوادث، رشته رفاقت و دوستی را پاره کند و آن دوستی به دشمنی مبدل شود؛ بنابراین لازم است رفقای یکدل در دوران رفاقت و دوستی همواره از افراط بپرهیزند و در حدود عقل با یکدیگر یگانه و همراز باشند.[۳۷۲] امام صادق (ع) در این باره برخی اصحاب خود را چنین نصیحت کرده است:
((لاتطلع صدیقک من سرک الا ما لو اطلع علیه عدوک لم یضرک فان الصدیق ربما کان عدوک))[۳۷۳]
دوست خود را از اسرارت آگاه مکن، مگر آن سری که اگر فرضا دشمن بداند به تو زیان نمیرسد، زیرا دوست کنونی تو ممکن است (روزی) دشمن تو گردد.
زندگی اجتماعی زمان بدرستی سامان مییابد که بر روابطی معتدل استوار باشد، زیرا هر گونه افراط و تفریط در روابط اجتماعی سبب تزلزل فرد و جامعه و سیر آنها به سوی تباهی میشود. انسان خردمند و زیرک در اداره امور، در مدیریت، در رهبری و به طور کلی در هر ارتباط اجتماعی رفتاری متعادل دارد و دیگران را بر اساس اعتدال حرکت میدهد. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است:
((الفقیه کل الفقیه من لم یقنط الناس من رحمة الله، و لم یؤ یسهم من روح الله، و لم یؤ منهم من مکر الله))[۳۷۴]
دانای فهمیده و زیرک کسی است که مردم را از آمرزش خدا ماءیوس نسازد، و از مهربانی او نومیدشان نکند، و از عذاب ناگهانی وی ایمنشان ندارد.
اعتدال بیم و امید
امید بیش از اندازه فرد را گستاخ، و بیم بیش از اندازه فرد را متوقف میسازد، پس مربی باید در هر فعل تربیتی بر مدار اعتدال سیر کند و متربی را در اعتدال بیم و امید سیر دهد. از امام صادق (ع) روایت شده است که گفت: پدرم (ع) میفرمود:
((انه لیس من عبد مؤ من الا (و) فی قلبه نوران: نور خیفة و نور رجاء، لو وزن هذا لم علی هذا و لو وزن هذا لم یزد علی هذا))[۳۷۵]
هیچ بنده مؤ منی نیست مگر آنکه در دلش دو نور است: نور بیم و نور امید که اگر این وزن شود، از آن بیشتر نباشد و اگر آن وزن شود، از این بیشتر نباشد.
بهترین زمینه برای رشد و تعالی اعتدال بیم و امید است چنانکه در خبری از امیر مؤ منان (ع) آمده است:
((خیر الاعمال اعتدال الرجاء و الخوف))[۳۷۶]
بهترین کارها اعتدال بیم و امید است.
خدای تبارک و تعالی آدمیان را در چنین زمینهای به سوی کما سیر میدهد، چنانکه در کتاب الهی کنار آیات عذاب (بیم) آیات تشویق (امید) قرار دارد و شاءن فرستاده گرامی اش ((بشارت)) و ((انذار)) است:
((انا ارسلناک بالحق بشیرا و نذیرا))[۳۷۷]
ما تو را براستی نویدرسان و بیم دهنده فرستادیم.
((و ما ارسلناک الا مبشرا و نذیرا))[۳۷۸]
و ما تو را جز مژده دهنده و بیم دهنده نفرستادیم.
((نبی عبادی انی انا الغفور الرحیم و ان عذابی هو العذاب الالیم))[۳۷۹]
به بندگان من خبر ده که منم آمرزنده مهربان، و اینکه عذاب من عذابی است دردناک.
بهترین راه تربیت
راه و رسم اعتدال کوتاهترین و استوارترین راه تربیت است، راهی که کتاب خدا و آیین پیامبر اکرم (ص) بر آن بنا شده است. علی (ع) در این باره فرموده است:
((الیمین و الشمال مضلة و الطریق الوسطی هی الجادة علیها باقی الکتاب و آثار النبوة؛ و منها منفذ السنة و الیها مصیر العاقبة))[۳۸۰]
انحراف به راست و چپ گمراهی است و راه مستقیم و میانه جاده وسیع حق است، کتاب خدا و آیین رسول همین راه را توصیه میکند، و سنت پیامبر نیز هب همین راه اشاره میکند و سرانجام همین جاده ترازوی کردار همگان است و راه همه بدان منتهی میشود.
سلامت فرد و جامعه در گرو تربیتی متعادل است، زیرا هر گونه انحراف از اعتدال و افراط و تفریط در صفات و اعمال و رفتار، انحراف از حق است. پیشوای موحدان علی (ع) فرموده است:
((من اراد السلامة فعلیه بالقصد))[۳۸۱]
هر که خواهان سلامت است، پس باید میانه روی پیشه کند.
آفرینش انسان به گونهای است که هرگونه بیرون شدن از مرزهای اعتدال او را آسیب میرساند و از نظر تربیتی دچار توقف یا گستاخی میسازد. به بیان امیر مؤ منان (ع):
((فکل تقصیر به مضر و کل افراط له مفسده))[۳۸۲]
هر کمبود آن را زیان است و هر زیادی آن را تباهی است.
بنابراین باید در همه وجوه فردی و اجتماعی راه اعتدال را سامان داد تا بتوان مردمان را به سوی اخلاق و رفتاری نیک و درست سیر داد. علی (ع) فرموده است:
((علیک بالقصد فانه اعون شی ء علی حسن العیش))[۳۸۳]
بر تو باد به میانه روی (در امور) زیرا میانه روی یاری کنندهترین چیز برای خوب زندگی کردن است.
حکما اساس اخلاق را در اعتدال در خویها و صفات میدانند و برای نجات و رستگاری انسان و رساندن او به سعادت، راه اعتدال را توصیه میکنند.[۳۸۴] ملا مهدی نراقی (ره) در این باره مینویسد:
((بر هر خردمندی واجب است که در اکتساب فضایل اخلاقی که حد وسط و اعتدال در خویها و صفات است و از جانب شریعت (مقدس اسلام) به ما رسیده است کوشا باشد و از رذایل که افراط و تفریط است اجتناب کند؛ و اگر در این راه کوتاهی و تقصیر کند، هلاکت و شقاوت ابدی گریبانگیرش شود))[۳۸۵]
همه اخلاق نیکو در میانه است
که از افراط و تفریطش کرانه است
میانه چون صراط المستقیم است
ز هر دو جانبش قعر حجیم است[۳۸۶]
اصل تدرج و تمکن
((تدرج)) به معنای اندک اندک و آهسته آهسته پیش رفتن و پایه پایه نزدیک شدن است،[۳۸۷]و ((تمکن)) به معنای جای گرفتن و جاگیر شدن و پابرجا شدن و نیز توانایی و قدرت و قادر شدن بر چیزی است.[۳۸۸] هیچ انسانی جز بر اساس تمکن و توانایی اش و جز با حرکتی تدریجی و مناسب به کمالات الهی دست نمییابد، همچنان که عکس این مطلب نیز صادق است و هیچ انسانی یکمرتبه و دفعتا تباه نمیشود. خدای متعال در چند آیه از کتاب کریمش مردمان و مؤ منان را هشدار میدهد که گامهای شیطان را پیروی نکنند، از جمله میفرماید:
((یا ایها الذین آمنوا لاتتبعوا خطوات الشیطان و من یتبع خطوات الشیطان فانه یاءمر بالفحشاء و المنکر))[۳۸۹]
ای کسانی که ایمان آوردهاید، از پی گامهای شیطان مروید، و هر که پای بر جای گامهای شیطان نهد (بداند که) او به زشتکاری و کارهای ناپسند وامی دارد.
خداوند فرمان میدهد که ((خطوات)) شیطان را پیروی نکنید. ((خطوات)) جمع ((خطوة)) به معنای گام است،[۳۹۰] و ((خطوات)) گامهایی است که شیطان برای رسیدن به هدف خود و گمراه و تباه ساختن مردم برمی دارد. روش او روشی گام به گام است و اعمال شیطانی و انحرافها تدریجا در انسان نفوذ میکند نه به صورت دفعی و ناگهانی.
تدرج و تمکن در تربیت امری است که در هر دو طرف صادق است و انسان بر اساس آن به سوی والایی یا تباهی سیر میکند.
لزوم تدرج و تمکن در تربیت
سیر تربیت یعنی تربیت کردن و تربیت پذیری امری تدریجی است و جز با استمرار و رعایت توانایی و قدرت افراد تحقق نمییابد. این امر در هر حرکت و فعل تربیتی باید مد نظر قرار گیرد تا تربیت به نتیجه رسد. ملاحظه تفاوتهای فردی و اختلاف استعدادها در تربیت و سامان دادن تربیت با توجه به آن از مهمترین اصول تربیت است. انسانها از نظر طبیعی به هیچ روی یکسان نیستند، بلکه اختلاف وجودی میان همه موجودات و در مراتب وجود از لوازم عالم وجود است. انسانها گونه گون و طور به طور آفریده شدهاند و از استعدادها و ظرفیتهایی متفاوت برخوردارند که همین تفاوت و گونه گونی مایه بقا و دوام و رشد جامعه انسانی است و این امر از نشانههای قدرت و کمال خدای متعال است.
((مالکم لاترجون لله وقارا و قد خلقکم اطوارا))[۳۹۱]
شما را چه میشود که خدای را به بزرگی باور ندارید و حال آنکه شما را گونه گون (در مراحل و مراتب مختلف) آفریده است.
این قسم اختلاف، اختلافی است که در عالم انسانی چارهای از آن نیست. این اختلاف طبایع است که منشاء اختلاف بنیهها میشود و بی گمان ترکیبات بدنی باعث اختلاف در افراد و در نتیجه اختلاف در استعدادهای جسمی و روحی میشود و با ضمیمه شدن اختلاف محیطها و آب و هواها، اختلاف سلیقهها و سنن و آداب و مقاصد و اعمال نوعی و شخصی در جوامع انسانی پدید میآید و در علم الاجتماع و مباحثش ثابت شده است که اگر این اختلافها نمیبود بشر یک چشم بر هم زدن قادر به زندگی نبود.[۳۹۲] به بیان امیر مؤ منان (ع):
((لایزال الناس بخیر ما تفاوتوا فاذا استووا هلکوا))[۳۹۳]
خیر مردم در تفاوت آنها (در استعدادها) است و اگر همه (در استعداد) مساوی باشند، هلاک شوند.
تربیت نیز اگر بر اساس ملاحظه ظرفیتها و استعدادها صورت نگیرد، نه تنها رشد دهنده نخواهد بود بلکه تباهگر و هلاک کننده خواهد بود.
چارپا را قدر طاقت بار نه
بر ضعیفان قدر قوت کار نه
دانه هر مرغ اندازه ویست
طعمه هر مرغ انجیری کیست؟
طفل را گر نان دهی بر جای شیر
طفل مسکین را از آن نان مرده گیر
چونکه دندانها برآرد بعد از آن
هم به خود گردد دلش جویای نان
مرغ پر نارسته چون پران شود
لقمه هر گربه دران شود
چون برآرد پر بپرد او به خود
بی تکلف بی صفیر نیک و بد[۳۹۴]
سنت الهی در تربیت
حکمت الهی چنین است که با ما به مقدار توانایی ما رفتار میکند و هیچ کس را بیش از توانایی اش تکلیف نمینماید و این اساس تربیت است.
((لایکلف الله نفسا الا وسعها))[۳۹۵]
خداوند هیچ کس را جز به قدر توانایی اش تکلیف نمیکند.
((وسع)) به معنی تاب و توان است که اصل آن به معنی گنجایش مکانی است، سپس توانایی انسان را شبیه ظرفی برای افعال اختیاری او تصور کردهاند، گویا آنچه را که انسان میتواند انجام دهد، توانایی وی گنجایش آن را دارد و آنچه را نمیتواند انجام دهد توانایی اش گنجایش ندارد و این مفهوم بر طاقت منطبق گردیده و وسع نامیده شده است؛ بنابراین وسع انسان عبارت است از طاقت و گنجایش توانایی وی؛[۳۹۶] و تربیت باید کاملا با طاقت و گنجایش توانایی افراد متناسب باشد.
((لاتکلف نفس الا وسعها))[۳۹۷]
هیچ کس جز به مقدار وسعش مکلف نمیشود.
بنابراین باید در تمام مراحل تربیت تمکن افراد در نظر گرفته شود و آنان را بتدریج به سوی کمال سوق داد، زیرا توقع بیش از اندازه و خارج از استعداد افراد، آنان را وامانده میسازد و مطلوب تربیت حاصل نمیشود. یکی از وجوه فلسفه نزول تدریجی آیات قرآن رعایت همین اصل تربیتی بوده است، زیرا اگر قرآن به صورت جمعی و یکباره بر مردم نازل میشد، و احکام و قوانین آن دفعتا به مردم ابلاغ میگشت، مردمی که قرنها بر خلاف جهت این احکام و قوانین زندگی کرده بودند، یکمرتبه زیر بار نمیرفتند و پذیرش این تربیت برای آنان سخت دشوار، بلکه ناممکن بود،[۳۹۸] بنابراین نزول تدریجی آیات امکان آن تحول بزرگ تربیتی را ممکن ساخت که قرآن کریم خود کتاب تربیت انسان است.
((قرآن به منظور یک ایده و مثل اعلایی که باید روی عمل و رفتار مردم پیاده شود نازل شده است، لذا همه جوانب امکان رفتار انسان را در نظر گرفته است. نه تنها همه قوانین متنوع قرآن یکباره به مردم ابلاغ نشد، بلکه در مورد یک قانون نیز به منظور خو گرفتن مردم به آن تدرج و آشنایی لحظه به لحظه را مورد توجه قرار داده است، مثلا برای پایان دادن به یک رسم و عادت اجتماعی و ملی که ناپسند و در عین حال سخت راسخ بود، زمینه امکان ترک آن را بتدریج فراهم آورد.
ما میدانیم که اقوام تازی عصر جاهلی به خمر و مسکرات و قمار آلوده بودند. قرآن برای از میان بردن این خوی و عادت نابخردانه، در مرحله اول نظر آنان را به موضوع خمر و منشاء آن جلب مینماید و میگوید:
((و من ثمرات النخیل و الاعناب تتخذون منه سکرا))[۳۹۹]
و از میوه درختان خرما و انگور باده مستی بخش میگیرند.
و سپس با لحنی آرام و مؤ ثر، آنان را به اندیشیدن صحیح و تفکری سنجیده رهنمون میگردد و میگوید:
((یساءلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما))[۴۰۰]
درباره شراب و قمار، از تو میپرسند، بگو: در آن دو، گناهی بزرگ، و سودهایی برای مردم است، ولی گناهشان از سودشان بزرگتر است.
خدای متعال در این آیه به مردم هشدار میدهد که از منطق و عقل خود به دقت بهره برداری کنند، به این معنی که میگوید: در شراب و قمار منافع و مضاری وجود دارد که مضار آنها به مراتب، بیشتر و مهمتر از منافع آنهاست، و بدیهی است که فرد عاقل از کاری که زیان آن بر سود آن میچربد خودداری میکند؛ و اصولا باید انسان امور را بسنجد و ارزیابی کند و سپس با توجه به منافع آن دست به کار گردد.
خداوند متعال در مرحله سوم برای بر حذر داشتن مردم از این آلودگی، محدودیتهای زمانی شرب خمر به وجود میآورد، چون مردم مکلف به نماز شده بودند و باید این فریضه را در شبانه روز پنج بار اقامه مینمودند، طبق آیه:
((یا ایها الذین آمنوا لاتقربوا الصلاة و انتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون))[۴۰۱]
ای کسانی که ایمان آوردهاید، در حال مستی به نماز نزدیک نشوید تا زمانی که بدانید چه میگویید.
فرصت شرابخواری را محدود کرد، چون بر حسب این آیه، نباید مردم به هنگام نماز، مست باشند. بدیهی است که یک فرد مسلمان در فواصل میان نمازهای پنجگانه، ناگزیر از شرابخواری میپرهیزد، تا خود را شایسته نمازگزاری سازد؛ و شاید کمتر اتفاق افتاده که یک مسلمان فرصتی برای نوشیدن خمر میان نمازهای پنجگانه شبانه روزی به دست آورده باشد و در عین حال به هنگام نماز مست نباشد.
قرآن کریم پس از آنکه لحظه به لحظه خود را به هدف نزدیک دید، در مرحله چهارم، آخرین گام را در این زمینه برداشته و با لحن قاطع و خالی از هر گونه مجامله میگوید:
((یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلکم تفلحون. انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدکم عن ذکر الله و عن الصلاة فهل انتم منتهون))[۴۰۲]
ای کسانی که ایمان آوردهاید، شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه پلیدند و از عمل شیطانند. پس، از آنها دوری گزینید، باشد که رستگار شوید. همانا شیطان میخواهد با شراب و قمار، میان شما دشمنی و کینه ایجاد کند، و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد. پس آیا شما دست برمی دارید؟
ما در تاریخ میبینیم که در این مرحله، رسم و عادت شرابخواری از میان ملت عرب رخت بربست، و همان طوری که آیه، درخواست کرد، تازیان از شرابخواری دست برداشتند، لذا پس از این به انتظار آن به سر میبردند که حد و مجازات شرابخواری به آنها اعلام گردد))[۴۰۳]
راه و رسم پیامبر و اوصیایش
پیامبر اکرم (ص) در تربیت مسلمانان بر همین اساس رفتار میکرد، چنانکه از ((ابوعبدالرحمان سلمی))[۴۰۴] روایت کردهاند که گفت: برخی از اصحاب پیامبر (ص) که به ما قرآن میآموختند میگفتند: اصحاب، قرآن را ده آیه، ده آیه از پیامبر (ص) فرامی گرفتند و تا زمانی که آن ده آیه را بدرستی فرانمی گرفتند و به آنها عمل نمیکردند، به ده آیه بعد نمیپرداختند.[۴۰۵]
پیامبر اکرم (ص) در سخن گفتن با مردمان و هدایت آنان ظرف عقل و گنجایش وجودی ایشان را رعایت میکرد و خود میفرمود:
((انا معاشر الانبیاء امرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهم))[۴۰۶]
ما گروه پیامبران ماءموریم که با مردمان در حدود خردهایشان سخن گوییم.
مربیان الهی در تربیت مردمان کاملا پایبند این اصل بودند و بر رعایت آن بسیار تاءکید میکردند،[۴۰۷] و از پیروان خود میخواستند که مردمان را بر اساس تدرج و تمکن به سوی خدا سیر دهند. امام صادق (ع) به یکی از اصحاب خود که این اصل را بخوبی درک نمیکرد و آن را در رفتار خود پاس نمیداشت فرمود:
((ان من المسلمین من له سه، و منهم من له سهمان، و منهم من له ثلاثة اسهم، و منهم من له اربعة اسهم، و منهم من له خمسة اسهم؛ و منهم من له ستة اسهم، و منهم من له سبعة اسهم. فلیس ینبغی ان یحمل صاحب السهم علی ما علیه صاحب السهمین، و لاصاحب السهمین علی ما علیه صاحب الثلاثة، و لا صاحب الثلاثة علی ما علیه صاحب الاربعة، و لا صاحب الاربعة علی ما علیه صاحب الخمسة، و لا صاحب الخمسة علی ما علیه صاحب الستة، و لا صاحب الستة علی ما علیه صاحب السبعة))[۴۰۸]
همانا برخی از مسلمانان یک سهم (از ایمان) و برخی دو سهم، و برخی سه سهم، و برخی چهار سهم، و برخی پنج سهم، و برخی شش سهم، و برخی هفت سهم را دارند. پس سزاوار نیست که صاحب یک سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وادارند، و نه صاحب دو سهم را بر آنچه صاحب سه سهم دارد، و نه صاحب سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد، و نه صاحب چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد، و نه صاحب پنج سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد، و نه صاحب شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد.
مشخص است که رعایت تدرج و تمکن در تربیت از چه اهمیتی برخوردار است که امام (ع) با این شکل آن را توضیح میدهد. در ادامه این حدیث، امام صادق (ع) مثالی بیان کرده است که لزوم توجه به این اصل را به تمام معنا روشن میکند. حضرت چنین مثال زده است: مردی (مسلمان) همسایهای نصرانی داشت. او را به اسلام دعوت کرد و آن قدر از اسلام تعریف کرد که آن مرد نصرانی پذیرای اسلام شد. سحرگاه نزد تازه مسلمان رفت و در خانه او را زد. همسایه نصرانی پرسید: کیست؟ گفت: من فلان شخصم، پرسید: چه کاری داری؟ گفت: وضو بگیر و جامه ات را بپوش و همراه ما به نماز بیا. تازه مسلمان وضو گرفت و جامه اش را پوشید و همراه او شد. تا آنجا که میشد نماز گزاردند و سپس نماز صبح را به جا آوردند و در مسجد ماندند تا صبح روشن شد. تازه مسلمان برخاست تا به خانه اش رود. اما همسایه اش گفت: کجا میروی؟ روز کوتاه است و چیزی تا ظهر باقی نمانده است. پس او را همراه خود در مسجد نگاه داشت تا نماز ظهر را هم به جا آورد. باز تازه مسلمان برخاست که برود. همسایه مسلمانش گفت: میان ظهر و عصر زمانی کوتاه است. پس او را نگاه داشت تا نماز عصر را هم به جا آورد. تازه مسلمان برخاست تا به منزلش برود. همسایه مسلمانش گفت: اکنون آخر روز است و از اولش هم کوتاهتر است. پس او را نگاه داشت تا نماز مغرب را هم گزارد. باز خواست به منزلش برود. به او گفت: یک نماز بیش نمانده است. نگاهش داشت تا نماز عشا را هم خواند. آن گاه از هم جدا شدند.
چون سحرگاه شد، نزد تازه مسلمان رفت و در خانه او را زد، پرسید: کیست؟ گفت: منم، فلان شخص. پرسید: چه کاری داری؟ گفت: وضو بگیر و جامه ات را بپوش و همراه ما به نماز بیا. تازه مسلمان گفت: برای این دین شخصی بیکارتر از من پیدا کن که من فردی مستمند و عیالوارم!
سپس امام صادق (ع) فرمود: آن مسلمان، فردی را که وارد اسلام کرده بود. بدین ترتیب از اسلام بیرون کرد.[۴۰۹]
بنابراین لازمه فعل تربیتی درست زمینه فراهم کردن و بتدریج وسع افراد را بیشتر کردن و آن گاه انتظار داشتن است. البته اینکه تربیت باید بر اساس توانایی افراد و بتدریج صورت بگیرد به معنای توقف در تواناییهای پایین و حرکت نکردن و تلاش نکردن در جهت وسع بیشتر نیست، بلکه باید تلاش کرد که ظرف وجودی و گنجایش توانایی افراد را بتدریج افزایش داد و آنان را به سمت مقصد تربیت سوق داد.
انسان موظف است که هر چه بیشتر استعدادهای کمالی خود را رشد دهد و به هیچ وجه در حد وضع موجودش توقف نکند؛ و اساسا سلوک انسانی امری تدریجی است که با هدایت مربی و تلاش متربی سامان مییابد.
اصل تسهیل و تیسیر
((تسهیل)) و ((تیسیر)) به معنای آسان کردن و سهل گردانیدن است،[۴۱۰] و مراد آن است که در هر حرکت تربیتی راههای آسان و میسر به روی متربی گشوده شود تا میل و رغبت به رفتن فراهم شود و با متربی از سر ملایمت و مدارا رفتار شود تا بتواند راه را بر خود هموار سازد و طی طریق کند و به مقصود دست یابد.
پانویس
- ↑ قرآن، تین / ۴ ۶.
- ↑ امام روح الله خمینی، صحیفه نور، مجموعه رهنمودهای امام خمینی، چاپ اول، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۶۱ ۱۳۷۱ ش، ج ۷، ص ۲۸۲.
- ↑ قرآن، ابراهیم / ۱.
- ↑ تفسیر امام خمینی، حزب جمهوری اسلامی، صص ۱۰۱ ۱۰۳.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۷۹.
- ↑ ابومحمد الحسن بن محمد الدیلمی، ارشاد القلوب، الطبعة الرابعة، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۸ ق. ج ۱، ص ۱۶۱.
- ↑ قرآن، اسراء / ۹.
- ↑ قرآن، نحل / ۸۹.
- ↑ قرآن، روم / ۳۰.
- ↑ سید محمد حسین طباطبایی، قرآن در اسلام، دارالکتب الاسلامیة، تهران، ۱۳۵۳ ش. صص ۱۲ ۱۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۵۷.
- ↑ صحیفه نور، ج ۱۳، ص ۲۶۵ و ۲۶۶.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۸۹.
- ↑ ابوالنضر محمد بن مسعود السلمی العیاشی، تفسیر العیاشی، تحقیق هاشم الرسولی المحلاتی، المکتبة العلمیة الاسلامیة، طهران، ج ۱، ص ۸۶؛ محمد باقر المجلسی، بحارالانوار الجامعة لعلوم الائمة الاطهار، الطبعة الثالثة، داراحیاء التراث العربی، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج ۲، ص ۱۰۴.
- ↑ ابوالحسن محمد بن الحسین (الشریف الرضی)، نهج البلاغة، ضبط نصه وابتکر فهارسه العلمیة صبحی الصالح، الطبعة الاولی، دارالکتاب اللبنانی، بیروت، ۱۳۸۷ ق. خطبه ۱۵۴؛ با استفاده از ترجمه سید جعفر شهیدی، چاپ اول، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۶۸ ش.
- ↑ جمال الدین محمد بن مکرم ابن منظور، لسان العرب، نسقه و علق علیه و وضع فهارسه علی شیری، الطبعة الاولی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج ۵، ص ۱۲۶.
- ↑ ((و جعلنا ابن مریم و امه آیة و آویناهما الی ربوة ذات قرار و معین)) و پسر مریم و مادرش را نشانهای گردانیدیم و آن دو را در سرزمینی بلند که جای زیست و دارای آب زلال بود جای دادیم. قرآن، مؤ منون / ۵۰.
- ↑ ابوالقاسم الحسین بن محمد الراغب الاصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق و ضبط محمد سید کیلانی، دارالمعرفة، بیروت، ص ۱۸۷.
- ↑ همان.
- ↑ قرآن، اسراء / ۲۴.
- ↑ قرآن، شعراء / ۱۸.
- ↑ المفردات، ص ۱۸۷.
- ↑ ابوالحسین احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغة، بتحقیق و ضبط عبدالسلام محمد هارون، الطبعة الثانیة، شرکة مکتبة و مطبعة الحلبی، مصر، ۱۳۸۹ ق. ج ۲، صص ۳۸۱ ۳۸۲؛ لسان العرب، ج ۵، ص ۹۵؛ مجدالدین محمد بن یعقوب الفیروزآبادی، القاموس المحیط، مطبعة السعادة، مصر، ۱۳۷۱ ق. ج ۱، ص ۷۳؛ محمد مرتضی الزبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، دار مکتبة الحیاة، بیروت، ج ۱، ص ۲۶۰.
- ↑ ((الرب فی الاصل التربیة و هو: انشاء الشی ء حالا فحالا الی الی حد التمام)) المفردات، ص ۱۸۴.
- ↑ ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، من لایحضره الفقیه، صححه و علق علیه علی اکبر الغفاری، الطبعة الثانیة، منشورات جماعة المدرسین، قم، ۱۴۰۴ ق. ج ۴، ص ۳۸۰.
- ↑ قرآن، یونس / ۲۳.
- ↑ ر. ک. السید محمد الحسین الطباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، دارالکتاب الاسلامی، قم، ۱۳۹۳ ق. ج ۱۰، ص ۳۸.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۸۵.
- ↑ قرآن، انعام / ۳۲.
- ↑ ر. ک: تفسیر المیزان، ج ۷، ص ۵۷.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۸۵، حدید / ۲۰.
- ↑ امام روح الله خمینی، تفسیر سوره حمد، تهیه و تنظیم از علی اصغر ربانی خلخالی، دفتر انتشارات اسلامی، قم، ص ۵۶ و۵۷.
- ↑ از رسول خدا (ص): ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، الخصال، صححه و علق علیه علی اکبر الغفاری، مکتبة الصدوق، طهران، ۱۳۸۹ ق. ج ۱، ص ۲۵؛ از علی (ع): ابومحمد الحسن بن علی بن الحسین بن شعبة الحرانی، تحف العقول عن آل الرسول (ص)، مکتبة بصیرتی، قم، ۱۳۹۴ ق. ص ۱۵۰؛ از امام سجاد (ع): ابوجعفر محمد بن یعقوب الکلینی، الکافی، صححه و علق علیه علی اکبر الغفاری، دارالکتب الاسلامیة، طهران، ۱۳۸۸ ق. ج ۲، ص ۳۱۵.
- ↑ تفسیر سوره حمد، صص ۷۳ ۷۴.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۷۷.
- ↑ همان، حکمت ۱۰۳.
- ↑ همان، خطبه ۱۰۳.
- ↑ همان، حکمت ۴۳۲.
- ↑ محمد تقی جعفری، تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، چاپ دوم ، انتشارات اسلامی، تهران، ج ۱، ص ۵۵۴ (فقط بیت دوم).
- ↑ قرآن، نساء / ۱۰۰.
- ↑ تفسیر سوره حمد، ص ۴۷.
- ↑ ((من یخرج من طبیعته و هوی نفسه و حوله و قوته و اشاراته و عباراته و علمه و رسمه الی الله فی طلب مشاهدته، و الی الرسول فی متابعته، بنعت المحبة، و یدرکه فی تضاعیف السیر بعض الامتحان، و یقع فی منزل الفترة بعد المجاهدة، فقد وقع اجر الوصلة له؛ لان الله تعالی یجازیه بصدق المقدم الاول، قبل ان یهاجر عما دون الله، و قبل ان یخرج عن جمیع مراداته و هواه متبعا لاوامر الله و ما یوصله الی رضوانه)) صدرالدین ابومحمد روزبهان بن ابی نصر البقلی الشیرازی، عرائس البیان من حقائق القرآن، مخطوط، کتابخانه عاطف افندی، ترکیه، رقم ۲۵۴، ج ۱، ص ۸۱.
- ↑ قرآن، مائده / ۱۰۵.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۲۰.
- ↑ قرآن، غاشیه / ۲۲.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۵۹.
- ↑ همان، حکمت ۲۱۹.
- ↑ همان، حکمت ۲۲۶.
- ↑ همان، حکمت ۲۸۲.
- ↑ همان، حکمت ۴۵۶.
- ↑ همان، حکمت ۴۰۵.
- ↑ همان، خطبه ۱۰۳.
- ↑ صدرالدین محمد بن ابراهیم الشیرازی (صدرالمتاءلهین)، الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة (الاسفار الاربعة)، مکتبة المصطفوی، قم، ۱۳۷۸ ق. ج ۱، صص ۲۱ ۲۲.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۰۳.
- ↑ همان.
- ↑ قرآن، مائده / ۱۵ ۱۶.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۰۳.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۶.
- ↑ قرآن، نحل / ۳۶.
- ↑ قرآن، بقره / ۸۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۷۰.
- ↑ قرآن، احزاب / ۶۷.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۱۶.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۱۵.
- ↑ نهج البلاغه، کلام ۲۰۱.
- ↑ عزالدین بن هبة الله بن ابی الحدید المعتزلی، شرح نهج البلاغه، بتحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، الطبعة الاولی، دار احیاء الکتب العربیة، مصر، ۱۳۷۸ ق. ج ۲۰، ص ۲۷۹.
- ↑ جلال الدین محمد بلخی (مولوی)، مثنوی معنوی، به اهتمام و تصحیح رینولد نیکلسون، لیدن، ۱۹۲۵ م. افست مؤ سسه مطبوعاتی علمی، دفتر اول، ج ۱، صص ۱۷۴ ۱۷۵.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۳۱.
- ↑ همان، حکمت ۴۶۸.
- ↑ قرآن، نمل / ۳۴.
- ↑ جمال الدین محمد خوانساری، شرح غررالحکم و درر الکلم، با مقدمه و تصحیح و تعلیق میر جلال الدین حسینی ارموی، چاپ سوم ، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۶۰ ش. ج ۳، ص ۱۲۹.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ عبدالواحد التمیمی الآمدی، غررالحکم و درر الکلم، مؤ سسه الاعلمی للمطبوعات بیروت. ۱۴۰۷ ق. ج ۱، ص ۲۰؛ حسین النوری الطبرسی، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، الطبعة الثانیة، مؤ سسة آل البیت لاحیاء التراث، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج ۱۱، ص ۳۱۸.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۲۹۲.
- ↑ همان، ص ۱۲۷.
- ↑ همان، ص ۳۳۵؛ مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۳۲۰.
- ↑ محمد بن ابراهیم النعمانی، الغیبة، تحقیق علی اکبر الغفاری، مکتبة الصدوق، ص ۲۳۹؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۵۲.
- ↑ قطب الدین ابوالحسین سعید بن هبة الله الراوندی، الخرائج و الجرائح، الطبعة الثانیة، مؤ سسة النور للمطبوعات، بیروت، ۱۴۱۱ ق. ج ۲، ص ۸۴۰ (((بها)) آمده است)؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۶.
- ↑ ملک الشعرای بهار
- ↑ ابوالمجد مجدود بن آدم (سنایی)، مثنویهای حکیم سنایی، به کوشش محمد تقی مدرس رضوی ، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۴۸ ش. ص ۱۳۱.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۹، ص ۲۴۸.
- ↑ قرآن، نساء / ۵.
- ↑ قرآن، توبه / ۳۴ ۳۵.
- ↑ قرآن، تکاثر / ۱.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۱۰۱.
- ↑ تحف العقول، ص ۱۳۷.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۱، ص ۳۷۴.
- ↑ همان، ج ۳، ص ۳۹۶.
- ↑ قرآن، علق / ۶ ۷.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۳، ص ۳۵۱.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، صص ۲۶۲ ۲۶۳.
- ↑ همان. ص ۲۶۳.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۳۰۷؛ الخصال، ج ۱، ص ۱۲؛ ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، الامالی، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۰ ق. ص ۲۴۳؛ ابونعیم احمد بن عبدالله بن احمد الاصبهانی، حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، دارالفکر، بیروت، ج ۳، صص ۵۳، ۱۰۹، ج ۸، ص ۲۵۳؛ ابوعبدالله محمد بن سلامة القضاعی، مسند الشهاب، بتحقیق عبدالحمید السلفی، مؤ سسة الرسالة، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ج ۱، ص ۳۴۳؛ ابوحامد محمد بن محمد الغزالی، احیاء علوم الدین، صحح باشراف عبدالعزیز عزالدین السیروان، دارالقلم، بیروت، ج ۴، ص ۱۸۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۲.
- ↑ الکافی، ج ۵، ص ۷۳، ج ۶، ص ۲۸۷؛ محمد بن الحسن الحر العاملی، وسائل الشیعة الی تحصیل مسائل الشریعة، بتصحیح و تحقیق و تذییل عبدالرحیم الربانی الشیرازی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، ج ۱۲، ص ۱۷.
- ↑ محمد بن محمد الشعیری، جامع الاخبار، تحقیق حسن المصطفوی، مرکز نشر الکتاب، طهران، ۱۳۸۲ ق. ص ۱۲۸؛ بحارالانوار، ج ۷۲، صص ۴۷ ۴۸.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۱۹.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۲.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۵۳.
- ↑ الکافی، ج ۴، ص ۴۰۳؛ ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، تهذیب الاحکام ، حققه و علق علیه السید حسن الموسوی الخراسان، دارالکتب الاسلامیة، طهران، ۱۳۹۰ ق. ج ۵. ص ۱۰۲.
- ↑ ر. ک: محمدرضا حکیمی، گزارشی درباره الحیاة، چاپ سوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۹ ش. صص ۲۸ ۳۱.
- ↑ قرآن، نحل / ۹۷.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۲۲۹.
- ↑ همان، حکمت ۳۷۱.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۳۵۷.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۶۸.
- ↑ قرآن، اعراف / ۳۱.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۸۵.
- ↑ همان. ص ۲۵۹.
- ↑ الکافی، ج ۴، ص ۵۳؛ من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۳۶۱.
- ↑ من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۳۲۷.
- ↑ صحیفه سجادیه، ترجمه صدربلاغی ، انتشارات حسینیه ارشاد، ۱۳۵۵ ش. دعای ۸، ص ۱۴۴.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر اول، ج ۱، ص ۶۱.
- ↑ الکافی، ج ۴، ص ۵۳.
- ↑ تحف العقول، ص ۲۰۸؛ بحارالانوار، ج ۷۸، ۱۶۵.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۳۸۶.
- ↑ همان، ص ۴۱۹.
- ↑ همان، ج ۴، ص ۳۷۲.
- ↑ همان، ج ۵، ص ۴۰۵.
- ↑ قرآن، مائده / ۱۰۵.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۵۳.
- ↑ قرآن، حشر / ۱۸ ۲۰.
- ↑ مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة (المنسوب الی الامام الصادق (ع))، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۰ ق، ص ۱۳؛ بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۲؛ و از علی (ع): احمد بن محمد بن حجرالهیتمی، الصواعق المحرقة فی الرد علی اهل البدع و الزندقة، تخریج و تعلیق عبدالوهاب بن عبداللطیف، الطبعة الثانیة، مکتبة القاهرة، ۱۳۸۵ ق. ص ۱۲۹؛ سلیمان القندوزی الحنفی، ینابیع المودة، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ج ۲، ص ۱۱۳.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۶، ص ۱۶۵.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۸ ۲۹.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۱۱.
- ↑ همان، ص ۱۱۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۳۰.
- ↑ السید حیدر الآملی، نص النصوص فی شرح فصوص الحکم (المقدمات)، با تصحیحات و مقدمه و فهرستها: هانری کربن و عثمان یحیی، قسمت ایرانشناسی انستیتو ایران و فرانسه، تهران، ۱۳۵۳ ش، صص ۴۸ ۴۹.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱، صص ۱۱۵ ۱۱۶.
- ↑ قرآن، بقره / ۳۱ ۳۳.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۱۷.
- ↑ قرآن، انبیاء / ۲۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱، صص ۱۱۶ ۱۱۷.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن اسماعیل البخاری، صحیح البخاری، شرح و تحقیق قاسم الشماعی الرفاعی، الطبعة الاولی، دارالقلم، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ج ۸، ص ۳۹۱؛ ابوعبدالله احمد بن محمد الشیبانی، مسند، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج ۲، ص ۲۴۴؛ علاء الدین بن حسام الدین المتقی الهندی، کنز العمال فی الحادیث الاقوال و الافعال، مؤ سسة الرسالة، بیروت، ۱۴۰۹ ق، ج ۶، ص ۱۲۹؛ بدین صورت نیز وارد شده است: ((ان الله خلق آدم علی صورته)) الکافی، ج ۱، ص ۱۳۴؛ بحارالانوار، ج ۴، ص ۱۲. در شرح و تاءویل این حدیث ر. ک: امام روح الله خمینی، چهل حدیث، چاپ ششم، مؤ سسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ۱۳۷۴ ش. صص ۶۳۱ ۶۳۶؛ حسن زاده آملی، عیون مسائل النفس و سرح العیون فی شرح العیون، چاپ اول ، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۱ ش. صص ۳۷ ۳۸، ۵۳ ۵۸.
- ↑ نص النصوص، صص ۴۸ ۴۹.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۶۵.
- ↑ قرآن، ص / ۲۶.
- ↑ قرآن، حشر / ۱۹.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۶، ص ۱۶۵.
- ↑ قرآن، انشقاق / ۶.
- ↑ معجم مقاییس اللغة، ج ۵، ص ۱۶۷.
- ↑ المفردات، ص ۴۲۶؛ مجدالدین ابوالسعادات المبارک بن محمد المعروف بابن الاثیر الجزری، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، تحقیق طاهر احمد الزاوی، محمود محمد الطناحی، چاپ چهارم، افست انتشارات اسماعیلیان، قم، ۱۳۶۴، ش. ج ۴، ص ۱۵۵.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۲۰، ص ۲۴۲.
- ↑ در جستجوی راه از کلام امام، دفتر بیست و دوم، فرهنگ و تعلیم و تربیت، چاپ اول ، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۴ ش. ص ۳۶۴.
- ↑ الاسفار الاربعة، ج ۱، صص ۲۱ ۲۲.
- ↑ ن. ک: ابویوسف یعقوب بن اسحاق الکندی، رسائل الکندی الفلسفیة، حققها و اخرجها و قدم لها محمد عبدالهادی ابوریدة، دارالفکر العربی، مصر، ۱۹۵۰ م. ص ۱۷۲.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۷۹.
- ↑ تفسیر سوره حمد، ص ۱۰۳.
- ↑ مصباح الشریعة، ص ۷؛ حسن مصطفوی، ترجمه و شرح مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة ، انتشارات قلم، ۱۳۶۳ ش. صص ۴۵۳ ۴۵۴.
- ↑ ((ابان بن تغلب)) از امام باقر (ع) این حدیث را چنین نقل کرده است که در شب معراج خدای متعال به پیامبر اکرم (ص) فرمود: ((ما یتقرب الی عبد من عبادی بشی ء احب الی مما افترضت علیه و انه لیتقرب الی بالنافلة حتی احبه فاذا احببته کنت اذا سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها، ان دعانی اجبته و ان سالنی اعطیته)) هیچ یک از بندگانم به من تقرب نجوید با عملی که نزد من محبوبتر باشد از آنچه بر او واجب کردهام. همانا بنده من به وسیله نوافل و مستحبات که من واجب نکردهام ولی او فقط به خاطر محبوبیت آنها نزد من انجام میدهد به من تقرب میجوید تا محبوب من میگردد. همینکه محبوب من گشت، من گوش او میشوم که با آن میشنود و چشم او میشوم که با آن میبیند و زبان او میشوم که با آن سخن میگوید و دست او میشوم که با آن حمله میکند. اگر مرا بخواند اجابت میکنم و اگر از من بخواهد میبخشم. الکافی)) ۲، ص ۳۵۲؛ وسائل الشیعة، ج ۳، ص ۵۳؛ و نیز ر. ک: فخرالدین محمد بن عمر الخطیب الرازی، التفسیر الکبیر، الطبعة الثالثة، ج ۲۱، ص ۹۰؛ محیی الدین ابوعبدالله محمد بن علی ابن عربی، الفتوحات المکیة، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج ۲، ص ۳۴۱.
- ↑ امام روح الله خمینی، پرواز در ملکوت (اسرار الصلوة)، به اهتمام سید احمد فهری، چاپ اول، نهضت زنان مسلمان، ۱۳۵۹ ش. ج ۱، ص ۴۶.
- ↑ امام روح الله خمینی، مصباح الهدایة الی الخلافه و الولایة، مقدمه از سید جلال الدین آشتیانی، چاپ اول، مؤ سسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ۱۳۷۲ ش. ص ۲۲.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۲، ص ۳۷۴.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۸۹.
- ↑ صحیفه نور، ج ۱۴، ص ۳۰.
- ↑ قرآن، نحل / ۳۶.
- ↑ قرآن، انبیاء / ۲۵.
- ↑ قرآن، اعراف، ۵۹.
- ↑ قرآن، شعراء / ۱۰۸.
- ↑ قرآن، اعراف / ۶۵، شعراء / ۱۲۶.
- ↑ قرآن، اعراف / ۷۳، شعراء / ۱۴۴.
- ↑ قرآن، اعراف / ۸۵، شعراء / ۱۷۹.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۵۱.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۴، صص ۱۱۱ ۱۱۲.
- ↑ همان، ج ۷، صص ۱۶۶.
- ↑ قرآن، اسراء / ۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۷، ص ۱۶۶.
- ↑ قرآن، شمس / ۷ ۱۰.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۴، ص ۱۳۵.
- ↑ همان، ج ۵، ص ۳۲۰.
- ↑ همان، ص ۴۱۱.
- ↑ همان، ج ۱، ص ۳۴۸.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۲۰۰.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۹۲.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۰۳ ۱۰۴.
- ↑ قرآن، حجرات / ۱۰.
- ↑ قرآن، مائده / ۲.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۱۶۶.
- ↑ همان، ص ۱۹۹.
- ↑ قرآن، یونس / ۶.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۸۵.
- ↑ قرآن، فصلت / ۵۳.
- ↑ قرآن، لقمان / ۲۰.
- ↑ قرآن، یوسف / ۱۱۱.
- ↑ قرآن، نمل / ۶۹.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۳۷.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۳۱.
- ↑ قرآن، شمس / ۷ ۸.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۶، صص ۱۷۸ ۱۷۹.
- ↑ قرآن، روم / ۳۰.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱.
- ↑ اسماعیل بن حماد الجوهری، الصحاح، تاج اللغة و صحاح العربیة، الطبعة الرابعة، دارالعلم للملایین، بیروت، ۱۹۹۰ م. ج ۲، ص ۷۸۱؛ لسان العرب، ج ۱۰، ص ۲۸۵.
- ↑ ن. ک: قرآن، مریم / ۹۰، انفطار / ۱.
- ↑ المفردات، ص ۳۸۲.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۴.
- ↑ ابومنصور محمد بن احمد الازهری، تهذیب اللغة، حققه جماعة من العلماء، الدار المصریة للتاءلیف و الترجمة، مصر، ۱۳۸۴ ق. ج ۱۳، ص ۳۲۶؛ الصحاح، ج ۲، ص ۷۸۱؛ امین الاسلام ابوعلی الفضل بن الحسن الطبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۳ ق. ج ۲، ص ۲۷۹؛ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج ۳، ص ۴۵۷؛ فخرالدین بن محمد الطریحی، مجمع البحرین، المکتبة المرتضویه، طهران، ۱۳۶۵ ش. ج ۳، ص ۴۳۸.
- ↑ الصحاح، ج ۲، ص ۷۸۱؛ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج ۳، ص ۴۵۷؛ لسان العرب، ج ۱۰، ص ۲۸۶.
- ↑ چهل حدیث، ص ۱۷۹.
- ↑ المفردات، ص ۳۸۲.
- ↑ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج ۳، ص ۴۵۷.
- ↑ جمال الدین محمد بن عبدالله بن مالک الاندلسی، الفیة ابن مالک فی النحو و الصرف، دارالکتب المصریة، القاهرة، ۱۳۴۸ ق. ص ۴۱.
- ↑ علی اکبر دهخدا، لغتنامه، چاپ اول، سازمان لغتنامه دهخدا، ۱۳۲۵ ۱۳۵۲ ش. ذیل واژه ((طبیعت))؛ محمد معین، فرهنگ فارسی، چاپ چهارم ، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۰ ش. ج ۲، ص ۲۲۱۳.
- ↑ مرتضی مطهری، فطرت، چاپ اول، انجمن اسلامی دانشجویان مدرسه عالی ساختمان، ۱۳۶۱ ش. صص ۲۰ ۲۱.
- ↑ لغتنامه دهخدا، ذیل واژه ((غریزه))؛ فرهنگ معین، ج ۲، ص ۲۴۱۰.
- ↑ فرهنگ معین، ج ۲، ص ۲۴۱۰.
- ↑ فطرت، صص ۲۱ ۲۲.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ج ۲، ص ۴۹۴.
- ↑ فطرت، ص ۲۳.
- ↑ امام روح الله خمینی، طلب و اراده، ترجمه و شرح سید احمد فهری، چاپ اول، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۲ ش. صص ۱۵۲ ۱۵۳.
- ↑ همان.
- ↑ شهریست پرکرشمه و خوبان ز شش جهت چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم شمس الدین محمد حافظ شیرازی، دیوان اشعار، به اهتمام انجوی شیرازی ، انتشارات محمد علی علمی، ۱۳۴۶ ش. ص ۲۰۴.
- ↑ هرگز وجود حاضر و غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگر است مشرف الدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی.
- ↑ چهل حدیث، صص ۱۸۲ ۱۸۴.
- ↑ قرآن، انعام / ۷۵ ۷۹.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۷، صص ۱۷۷ ۱۷۸.
- ↑ دیوان حافظ شیرازی، ص ۶۹.
- ↑ طلب و اراده، صص ۱۵۲ ۱۵۳.
- ↑ چهل حدیث، صص ۱۸۰ ۱۸۱.
- ↑ التفسیر الکبیر، ج ۲۲، ص ۳۹؛ الاسفار الاربعة، ج ۱، ص ۳۱.
- ↑ ن. ک: فطرت، صص ۴۹ ۵۰.
- ↑ ((الحکمة هی العلم بالحقائق علی ما هی علیه)) داود بن محمود القیصری، شرح فصوص الحکم، به سعی و اهتمام اسدالله المحلاتی، چاپ سنگی، مطبعة دارالفنون، تهران، ۱۲۹۹ ق. ص ۲۲۶؛ ((الفسلفة استکمال النفس الانسانیة بمعرفة حقائق الموجودات علی ما هی علیها...)) الاسفار الاربعة، ج ۱، ص ۲۰.
- ↑ ((فلسفه)) مصدر جعلی عربی واژه ((فیلوسوفیا)) در زبان یونانی است. واژه ((فیلوسوفیا)) از دو واژه ((فیلو)) به معنی ((دوستداری)) و ((سوفیا)) به معنی ((دانایی)) ساخته شده است و ((فیلوسوفیا)) یعنی ((دوستداری دانایی)). رسائل الکندی الفلسفیة، ص ۱۷۲.
- ↑ محسن شکوهی یکتا، مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، دفتر تحقیقات و برنامه ریزی درسی، ۱۳۶۳ ش. ص ۶۷.
- ↑ فطرت، ص ۵۳.
- ↑ قرآن، رحمن / ۶۰.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن عبدالله الحاکم النیسابوری، المستدرک علی الصحیحین، دارالمعرفة، بیروت، ج ۱، ص ۲۶، ج ۴، ص ۱۸۱؛ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج ۱، ص ۲۹۹؛ جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر السیوطی، الجامع الصغیر فی احادیث البشیر النذیر، الطبعة الاولی، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۱ ق. ج ۱، ص ۲۶۳؛ بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۱۹۲.
- ↑ ر. ک: فطرت، صص ۵۳ ۵۴؛ مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، ص ۷۲.
- ↑ مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، ص ۷۳.
- ↑ ر. ک: فطرت، ص ۵۵.
- ↑ ر. ک: مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، صص ۷۳ ۷۴.
- ↑ قرآن، اخلاص / ۱ ۴.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۳۸.
- ↑ قرآن، اسراء / ۸۴.
- ↑ المفردات، ص ۲۶۹.
- ↑ قرآن، اعراف / ۵۸.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۹.
- ↑ قرآن، روم / ۳۰.
- ↑ قرآن، عبس / ۲۰.
- ↑ قرآن، انفال / ۴۲.
- ↑ قرآن، نجم / ۳۹ ۴۱.
- ↑ قرآن، بقره / ۶ ۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۳، صص ۱۸۹ ۱۹۳.
- ↑ قرآن، ابراهیم / ۴.
- ↑ قرآن، نازعات / ۱۷ ۱۹.
- ↑ سید محمود طالقانی، پرتوی از قرآن، چاپ اول، شرکت سهامی انتشار، ۱۳۴۵ ش. ج ۳، صص ۹۲ ۹۳.
- ↑ صالح عبدالعزیز، عبدالعزیز عبدالمجید، التربیة و طرق التدریس، الطبعة الثانیة عشرة، دارالمعارف، القاهرة، ۱۹۷۶ م. ج ۱، ص ۱۲۴.
- ↑ سید محمد باقر حجتی، اسلام و تعلیم و تربیت، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ج ۱، ص ۷۹.
- ↑ قرآن، نوح / ۲۶ ۲۷.
- ↑ قرآن، روم / ۱۹.
- ↑ ابوجعفر محمد بن جریر الطبری، جامع البیان فی تفسیر القرآن (تفسیر الطبری)، الطبعة الاولی، بولاق، مصر، ۱۳۲۳ ق. افست دارالمعرفة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج ۲۱، ص ۲۱، ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج ۸، ص ۲۳۸؛ تفسیر مجمع البیان، ج ۴، ص ۲۲۹؛ جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر السیوطی، الدر المنثور فی التفسیر بالماءثور، مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۴ ق. ج ۲، ص ۱۵؛ محمد بن محمد رضا القمی المشهدی، تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، تحقیق حسین درگاهی، الطبعة الاولی، مؤ سسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، ۱۴۰۹ ۱۴۱۱ ق. ج ۱۰، ص ۱۸۲.
- ↑ شهاب الدین محمد بن احمد الابشیهی، المستطرف فی کل فن مستظرف، شرحها و حققها مفید محمد قمیحة، الطبعة الثانیة، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج ۲، ص ۴۷۸.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۳۴۰.
- ↑ همان، ص ۲۸۸.
- ↑ اسماعیل حقی البروسوی، روح البیان فی تفسیر القرآن، طبع حجری، المطبعة العثمانیة، مصر، ۱۳۰۶ ق. ج ۱، ص ۱۰۴.
- ↑ التربیة و طرق التدریس، ج ۱، ص ۱۲۸.
- ↑ همان، صص ۸۴ ۸۶.
- ↑ قرآن، روم / ۱۲.
- ↑ مسند احمل بن حنبل، ج ۲، صص ۲۷۵، ۳۹۳.
- ↑ مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، ص ۱۲۳.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۳۷۵؛ الشیخ عباس القمی، سفینة البحار و مدینة الحکم و الآثار، مؤ سسه انتشارات فراهانی، تهران، ج ۱، ص ۱۶۶.
- ↑ مسند احمد بن حنبل، ج ۴، ص ۴۰۵.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر اول، ج ۱، ص ۴۵.
- ↑ ((طالح)) به معنی بدکردار، تبهکار و فاسد است. فرهنگ معین، ج ۲، ص ۲۲۰۲.
- ↑ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج ۱، ص ۳۳۴.
- ↑ امالی الصدوق، ص ۲۸؛ بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۰۲، ج ۷۴، صص ۱۸۵ ۱۸۶.
- ↑ قرآن، فرقان / ۲۷ ۲۹.
- ↑ ((حارث بن عبدالله)) مشهور به ((حارث اعور)) یا ((حارث همدانی)) از خواص اصحاب امیر مؤ منان (ع) و یکی از ده نفر یاران مورد اعتماد آن حضرت بوده است. ((ذهبی)) اورا از بزرگان علمای تابعین شمرده و از قول ((ابوبکر بن ابی داود)) آورده است که او فقیهترین مردمان بوده است. درگذشت وی را به سال ۶۵ هجری نوشتهاند. ر. ک: ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، اختیار معرفة الرجال (رجال الکشی)، صححه و علق علیه و قدم له حسن المصطفوی ، انتشارات دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ش. ص ۸۹؛ شمس الدین ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، تحقیق علی محمد البجاوی، دارالفکر، بیروت، ج ۱، صص ۴۳۵ ۴۳۷؛ قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤ منین ، انتشارات کتابفروشی اسلامیه، تهران، ۱۳۵۴ ش. ج ۱، صص ۳۰۸ ۳۰۹؛ شیخ عباس قمی ، منتهی الآمال ، انتشارات جاویدان، تهران ج ۱، صص ۲۴۰ ۲۴۱؛ السید ابوالقاسم الموسوی الخوئی، معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، دارالزهراء، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج ۴، صص ۱۹۶ ۱۹۷.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۶۹.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۲۷۲.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۲۲۴.
- ↑ تحف العقول، صص ۱۶۴ ۱۶۵.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۲۲۴.
- ↑ ر. ک: مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، ص ۱۳۱.
- ↑ قرآن، عبس / ۲۴.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۵۰؛ محمد بن المرتضی المدعو ملا محسن الفیض الکاشانی، کتاب الصافی فی تفسیر القرآن، تصحیح حسن الحسینی اللواسانی النجفی، الطبعة الخامسة، المکتبة الاسلامیة، طهران، ۱۳۵۶ ش. ج ۲، ص ۷۸۹؛ وسائل الشیعة، ج ۱۸، ص ۴۳.
- ↑ صحیفه نور، ج ۱۳، ص ۲۶۵.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۶۴.
- ↑ زین الدین بن علی بن احمد العاملی (الشهید الثانی)، منیة المرید فی آداب المفید و المستفید، اعداد السید احمد الحسینی، مجمع الذخائر الاسلامیة، قم، ۱۴۰۲ ق. ص ۲۶.
- ↑ نحو التربیة الاسلامیة الخبرة، صص ۲۴ ۲۵، به نقل از باقر شریف قریشی، نظام تربیتی اسلام، چاپ اول ، انتشارات فجر، ۱۳۶۲ ش. ص ۷۷.
- ↑ صحیفه نور، ج ۶، ص ۲۳۷.
- ↑ ن. ک: نظام تربیتی اسلام، ص ۸۵.
- ↑ قرآن، اعراف / ۳۴.
- ↑ قرآن، جاثیه / ۲۸.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۰۸. قرآن، جاثیه / ۲۸.
- ↑ قرآن، مائده / ۶۶.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۱۳.
- ↑ قرآن، غافر / ۵.
- ↑ قرآن، یونس / ۴۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۴، صص ۹۶ ۹۷.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۴۵.
- ↑ ن. ک: السید جعفر مرتضی العاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، قم، ۱۴۰۰ ق. ج ۱، صص ۸۱ ۸۲.
- ↑ ن. ک: همان، ص ۸۲.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۶.
- ↑ ن. ک: ابوزید عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، دیوان المبتداء و الخبر فی تاریخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوی الشاءن الاکبر (تاریخ ابن خلدون)، تحقیق خلیل شمادة و سهیل زکار، الطبعة الثانیة، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج ۱ (المقدمة) صص ۱۰۸ ۱۰۹.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۱، صص ۴۳۲ ۴۳۸.
- ↑ ن. ک: ابراهیم رشیدپور، آیینههای جیبی آقای مک لوهان، چاپ دوم ، انتشارات سروش، ۱۳۵۴ ش. صص ۷، ۲۸، ۱۳۲.
- ↑ مرتضی مطهری، بیست گفتار، چاپ پنجم ، انتشارات صدرا، ۱۳۵۸ ش، ص ۱۷۴.
- ↑ قرآن، لقمان / ۳۲.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۲۱۷.
- ↑ بیست گفتار، ص ۱۷۶.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۲۵۳.
- ↑ همان.
- ↑ ن. ک: ژان ژاک روسو، امیل، ترجمه غلامحسین زیرک زاده، چاپ چهارم ، انتشارات شرکت سهامی چهر، ۱۳۴۲ ش. صص ۱۶ ۱۷، ۲۳ ۲۵.
- ↑ دیوان حافظ شیرازی، ص ۱۱۶.
- ↑ بیست گفتار، ص ۱۶۶.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر اول، ج ۱، ص ۱۹۵.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.
- ↑ ن. ک: بیست گفتار، ص ۱۷۶.
- ↑ قرآن، جمعه / ۱۰.
- ↑ چهل حدیث، ص ۱۲۰.
- ↑ قرآن، قصص / ۷۷.
- ↑ قرآن، ملک / ۱۵.
- ↑ کنزالعمال، ج ۴، ص ۴.
- ↑ ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۲۰۳؛ مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۲۰.
- ↑ وسائل الشیعة، ج ۱۲، ص ۱۳.
- ↑ ابوحنیفة النعمان بن محمد التمیمی المغربی، دعائم الاسلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا و الاحکام ، تحقیق آصف بن علی اصغر فیضی، دارالمعارف، القاهرة، ۱۳۸۹ ق. ج ۲، ص ۱۵؛ مستدرک الوسائل، ج ۱۳، ص ۱۳.
- ↑ ((ابوعبدالله محمد بن منکدر قرشی تمیمی)) از زاهدان و بزرگان اهل حدیث است. برخی از اصحاب پیامبر را درک کرده و از آنان روایت کرده است. حدود دویست حدیث از وی روایت شده است. بزرگان اهل سنت او را در نهایت زهد و استواری شمردهاند و مورد اعتماد و وثوق معرفی کردهاند. وی از جمله رجال عامه است که میل و محبتی شدید به ائمه (ع) داشته است. او در سال ۱۳۰ هجری درگذشته است. ر. ک: ابوعبدالله محمد بن اسماعیل البخاری، التاریخ الکبیر، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۷ ق، ج ۱، صص ۲۱۹ ۲۲۰؛ حلیة الاولیاء، ج ۳، صص ۱۴۶ ۱۵۸؛ رجال الکشی، ص ۳۹۰؛ ابوالفرج عبدالرحمن بن قلعه جی، الطبعة الرابعة، دارالمعرفة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج ۲، صص ۱۴۰ ۱۴۴؛ شمس الدین ابو عبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، سیر اعلام النبلاء، اشرف علی تحقیق الکتاب و خرج احادیثه شعیب الارنؤ وط، الطبعة الثامنة، مؤ سسة الرسالة، بیروت، ۱۴۱۲ ق. ج ۵، صص ۳۵۳ ۳۶۱؛ معجم رجال الحدیث، ج ۱۷، ص ۲۷۸.
- ↑ الکافی، ج ۵، صص ۷۳ ۷۴؛ تهذیب الاحکام ، ج ۶، ص ۳۲۵.
- ↑ همان.
- ↑ امیر مؤ منان علی (ع) در خطبه ((قاصعه)) (خطبه ۱۹۲ نهج البلاغه) چنین فرموده است: ((فاعتبروا بما کان من فعل الله بابلیس اذ احبط عمله الطویل، و جهده الجهید، و کان قد عبد الله ستة آلاف سنة، لایدری امن سنی الدنیا ام من سنی الآخرة، عن کبر ساعة واحدة)) از آنچه خداوند درباره ابلیس انجام داده است، عبرت گیرید، زیرا اعمال طولانی و کوششهای فراوان او را (به سبب استکباری که کرد) از بین برد. او خداوند را شش هزار سال عبادت کرده بود که معلوم نیست از سالهای دنیایی بوده است یا از سالهای آخرتی؛ اما با ساعتی تکبر همه را نابود ساخت.
- ↑ قرآن، اعراف / ۱۱.
- ↑ قرآن، کهف / ۵۰.
- ↑ قرآن، بقره / ۳۴.
- ↑ قرآن، انبیاء / ۲۷.
- ↑ قرآن، فصلت / ۳۱.
- ↑ قرآن، حجر / ۳۹ ۴۲.
- ↑ این امر در قرآن کریم در سوره اعراف آیات ۱۲ ۱۳ چنین آمده است: ((قال ما منعک الا تسجد اذ امرتک، قال انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین، قال فاهبط منها فما یکون لک ان تتکبر فیها فاخرج انک من الصاغرین)) فرمود: چون تو را به سجده فرمان دادم چه چیز تو را بازداشت از اینکه سجده کنی؟ گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی. فرمود: از آن (مقام) فرو شو، تو را نرسد که در آن (جایگاه) تکبر نمایی. پس بیرون شو که تو از خوارشدگانی.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۲، ص ۱۶۵.
- ↑ همان، ص ۱۶۶.
- ↑ قرآن، نحل / ۱۰۰.
- ↑ قرآن، حج / ۴.
- ↑ قرآن، اسراء / ۶۵.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۸، ص ۴۰.
- ↑ قرآن، نساء / ۱۲۰.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۸، ص ۴۱ ۴۲.
- ↑ قرآن، اعراف / ۲۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۲، ص ۱۶۴.
- ↑ محمد مهدی بن ابی ذر النراقی، جامع السعادات، تحقیق السید محمد کلانتر، الطبعة الثانیة، منشورات جامعة النجف الدینیة، ۱۳۸۳ ق، ج ۱، ص ۳۶.
- ↑ قرآن، دهر / ۳.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۲۰، ص ۱۲۲.
- ↑ صحیفه نور، ج ۱۵، ص ۷۸.
- ↑ ن. ک: ناصر مکارم شیرازی، با همکاری جمعی از نویسندگان، تفسیر نمونه، دارالکتب الاسلامیة، تهران، ج ۱۰، صص ۱۴۵ ۱۴۶.
- ↑ قرآن، رعد / ۱۱.
- ↑ الامام روح الله الخمینی، انوار الهدایة فی التعلیقة علی الکفایة، الطبعة الثانیة، مؤ سسة تنظیم و نشر آثار الامام الخمینی، ۱۴۱۵ ق. ج ۱، صص ۸۵ ۸۶.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۸۶؛ ابوعبدالله محمد بن سلامة القضاعی، دستور المعالم الحکم و ماءثور مکارم الشیم من کلام امیرالمؤ منین علی بن ابی طالب کرم الله وجهه، مطبعة السعادة، مصر، ۱۳۳۲ ق. ص ۲۸.
- ↑ سخنی است مشهور: ((من طلب شیئا وجد وجد و من قرع بابا و لج ولج)) هر که چیزی را بجوید و جدیت کند آن را بیابد و هر که دری را بکوبد و پافشاری کند وارد آن خواهد شد. کمال الدین میثم بن علی بن میثم البحرانی، شرح نهج البلاغه، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، ۱۳۶۲ ش. ج ۵، ص ۴۳۵.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر سوم، ج ۲، ص ۲۷۳.
- ↑ ن. ک: صحیفه نور، ج ۱۱، ص ۸۳.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۲۳.
- ↑ امالی صدوق، ص ۲۷۰؛ بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۰۵.
- ↑ قرآن، فاطر / ۱۸.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۸۶.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۱۳، ص ۱۹۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۴۳.
- ↑ قرآن، لقمان / ۱۹.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۷۰.
- ↑ تفسیر العیاشی، ج ۲، ص ۳۲۹؛ تفسیر الصافی، ج ۱، ص ۹۹۹.
- ↑ قرآن، اسراء / ۱۱۰.
- ↑ قرآن، اسراء / ۱۱۰.
- ↑ قرآن، اسراء / ۲۹.
- ↑ قرآن، فرقان / ۶۷.
- ↑ قرآن، فرقان / ۶۷.
- ↑ تفسیر العیاشی، ج ۲، ص ۳۲۹؛ تفسیر الصافی، ج ۱، ص ۹۹۹.
- ↑ تفسیر العیاشی، ج ۲، صص ۳۱۸ ۳۱۹؛ تفسیر الصافی، ج ۱، ص ۹۹۹؛ عبدعلی ابن جمعة الحویزی العروسی، تفسیر نور الثقلین، صححه و علق علیه و اشرف علی طبعه هاشم الرسولی المحلاتی، دارالکتب العلمیة، قم، ج ۳، صص ۲۳۳ ۲۳۴؛ تفسیر کنز الدقائق، ج ۷، صص ۵۳۴ ۵۳۷؛ السید هاشم بن سلیمان الحسینی البحرانی. البرهان فی تفسیر القرآن، موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، قم، ج ۲، ص ۴۵۳.
- ↑ ر. ک: تفسیر العیاشی، ج ۲، صص ۳۱۸ ۳۱۹؛ ابوالحسن علی بن احمد الواحدی النیشابوری، اسباب النزول، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۳۹۵ ق، ص ۲۰۰؛ محمد باقر محقق، نمونه بینات در شاءن نزول آیات، چاپ دوم ، انتشارات اسلامی، ۱۳۵۹ ش، ص ۵۱۴.
- ↑ تفسیر نمونه، ج ۱۲، صص ۳۲۷ ۳۲۹.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن اسماعیل البخاری، الادب المفرد، نشره قصی محب الدین الخطیب، القاهرة، ۱۳۷۹ ق. ص ۴۴۷؛ ابوعیسی محمد بن عیسی بن سورة الترمذی، سنن الترمذی، دارالفکر، بیروت، ج ۴، ص ۳۱۶؛ مسند الشهاب، ج ۱، ص ۴۳۱.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۲۶۸.
- ↑ مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، صص ۱۲۶ ۱۳۰.
- ↑ وسائل الشیعة، ج ۸، ص ۵۰۲.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۹۰.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۶۷.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۳۵۵.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۱۹، فاطر / ۲۴.
- ↑ قرآن، فرقان / ۵۶.
- ↑ قرآن، حجر / ۴۹ ۵۰.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۶.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۲۶۶.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۱۰۸.
- ↑ غرراالحکم، ج ۲، صص ۲۲ ۲۳.
- ↑ ابوعلی احمد بن محمد مسکویة الرازی، تهذیب الاخلاق و تطهیر الاعراق، قدم له حسن تمیم، دار مکتبة الحیاة للطباعة و النشر، بیروت، صص ۴۵ ۴۶؛ الشیخ الرئیس ابوعلی الحسین بن عبدالله (ابن سینا)، الشفاء، راجعه و قدم له ابراهیم مدکور، تحقیق جماعة من العلماء، القاهرة، ۱۳۸۰ ق. افست مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۵ ق. الالهیات، ص ۴۵۵؛ نصیرالدین محمد بن محمد بن حسن طوسی، اخلاق ناصری، به تصحیح و تنقیح مجتبی مینوی، علیرضا حیدری، چاپ دوم ، انتشارات خوارزمی، ۱۳۶۰ ش. ص ۱۳۱.
- ↑ محمد مهدی بن ابی ذر نراقی، علم اخلاق اسلامی، ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، چاپ اول ، انتشارات حکمت، ۱۴۰۵ ق، ج ۱، صص ۴۱ ۴۲.
- ↑ سعدالدین محمود بن عبدالکریم شبستری، گلشن راز، به اهتمام صابر کرمانی ، انتشارات طهوری، ۱۳۶۱ ش. صص ۶۱ ۶۲.
- ↑ فرهنگ معین، ج ۱، ص ۱۰۵۶.
- ↑ همان، ص ۱۱۴۲؛ لغتنامه دهخدا، ذیل واژه ((تمکن)).
- ↑ قرآن، نور / ۲۱.
- ↑ المفردات، ص ۱۵۲.
- ↑ قرآن، نوح / ۱۳ ۱۴.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۱، ص ۶۰.
- ↑ امالی الصدوقی، ص ۳۶۲؛ بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۳۸۳.
- ↑ جلال الدین محمد بلخی (مولوی)، مثنوی معنوی، به کوشش توفیق. ه سبحانی، چاپ دوم، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۳ ش. ص ۵۸.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۸۶.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۲، ص ۴۴۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۳۳.
- ↑ ر. ک: سید محمد باقر حجتی، پژوهشی در تاریخ قرآن کریم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۰ ش. ص ۴۸.
- ↑ قرآن، نحل / ۶۷.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۱۹.
- ↑ قرآن، نساء / ۴۳.
- ↑ قرآن، مائده / ۹۰ ۹۱.
- ↑ پژوهشی در تاریخ قرآن کریم، صص ۴۸ ۵۰.
- ↑ ((ابوعبدالرحمان عبدالله بن حبیب سلمی)) بنابر آنچه ((برقی)) در کتاب رجال خود آورده، از خواص اصحاب امیر مؤ منان (ع) از ((مضر)) بوده است. ن. ک: ابوجعفر احمد بن ابی عبدالله البرقی، کتاب الرجال، تصحیح السید کاظم الموسوی المیاموی ، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۴۲ ش. ص ۵.
- ↑ منیة المرید، ص ۱۹۰؛ بحارالانوار، ج ۹۲، ص ۱۰۶.
- ↑ الکافی، ج ۸، ص ۲۶۸: بحارالانوار، ج ۱، ص ۸۵، ج ۱۶، صص ۲۸۰ ۲۸۱.
- ↑ ن. ک: بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۷۶، ج ۱۱۰، ص ۷۸.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۴۳.
- ↑ همان، صص ۴۳ ۴۴.
- ↑ لغتنامه دهخدا، ذیل واژههای ((تسهیل)) و ((تیسیر))؛ فرهنگ معین، ج ۱، صص ۱۰۸۳، ۱۱۸۰.







