فرهنگ مصادیق:استمناء (خود ارضائی)
کتب مرتبط
| ردیف | عنوان |
|---|---|
| ۱ | اسلام و محرمات جنسی |
| ۲ | تربیت جنسی ج1 |
| ۳ | تربیت جنسی ج2 |
| ۴ | مشکلات جنسی جوانان و بحثی درباره انحرافات جنسی |
مقالات مرتبط
| ردیف | عنوان |
|---|---|
| ۱ | استمنا؛ آری یا خیر! |
| ۲ | پیامدهای خودارضایی و مبارزه با آن |
| ۳ | درمان خود ارضایی با عزمی راسخ |
| ۴ | با خود ارضایی خود زنی نکنید! |
موضوعات مرتبط
| ردیف | عنوان |
|---|---|
| ۱ | حفظ جان خود |
| ۲ | اتلاف عمدی عمر خود |
| ۳ | عقیم سازی خود |
| ۴ | انتحار و خودکشی |
| ۵ | تبرّج و خودنمائی |
| ۶ | تحریم حلال بر خود |
| ۷ | ایمن دانستن خود از مکر خدا |
| ۸ | خود ستایی |
| ۹ | خوشبینی به خود |
| ۱۰ | ذلیل کردن خود |
| ۱۱ | ظلم به خود |
چندرسانهای مرتبط
| ردیف | عنوان |
|---|
مرتبطهای بوستان
| ردیف | عنوان |
|---|
نرمافزارهای مرتبط
| ردیف | عنوان |
|---|
پایگاههای اینترنتی مرتبط
| ردیف | عنوان |
|---|
نویسنده : دو تن از خوانندگان پرسمان
استمنا، لذت یا تلخی!؟
مقدمه
مطلبی که در ادامه میآید درد دلی است که دو نفر از خوانندگان نشریه، با خواندن مقاله «خودارضایی و پیامدهای آن» نوشتهاند. این دو را بدون قضاوت تقدیم شما میکنیم. شما نیز اگر با خواندن این مقاله نظری داشتید، حتما درج کنید.
سخن شماره ۱
گنهکار: سلام... این نوشته تنها حکم یک درد دل یا شکایتی را دارد که به هیچ محکمهای جز محکمه عدل الهی نمیتوان برد و داستانی است برای عبرت.
دختری هستم ۱۹ ساله از کودکی به این بیماری مبتلا شدم. در بین نظرات سایر دوستان هم دیدم برخی از کودکی مبتلا شدهاند. تا حدودی میتوانم حدس بزنم که چرا از کودکی مبتلا شدهام آن را عنوان میکنم شاید پاسخ سایر دوستان هم باشد. وقتی بچه بودم مادرم، من و برادرم را تا سنینی با هم حمام میبرد و در کنار هم میخواباند. مادرم خیلی من را با برادر بزگترم (۵ سال بزگتر) تنها میگذاشت ... برادرم هم خیلی به من علاقه داشت ... دقیق یادم نمیآید این خاطره درست است یا نه ولی چیزهایی در ذهنم هست مثلا اینکه برادرم بازیهای غیرمعقول انجام میداد و من هم خیلی کم سال بودم شاید ۳ یا ۴ ساله بودم.
حال تصور من این است که دلیل این شاید بلوغ زودرس - خیلی زودرس- مادرم و سهل انگاریهای او بوده شاید هم نبوده ولی من او و برادرم را مقصر این ابتلا میدانم. تصور کنید من از کودکی به این بدبختی مبتلا بودهام البته تا سنین ۱۳-۱۴ سالگی این کار را در یک دوره به کرات و در دورهای معدود انجام میدادم حتی آن زمان هم که بچه بودم خودم میفهمیدم که عمل زشتی انجام میدهم ولی آن قدر کوچک و بی اراده بودم که حتی نمیفهمیدم اینکار برای چیست ... ؟ من از حدود ۷ سالگی شروع به یادگیری قرآن کردم و تا اکنون که ۱۹ سالم است قرائت قرآن را تا سطح مسابقات قرائت کشوری ادامه دادهام اما این گناه بزرگ که ناخواسته گریبانم را گرفته همچون لکه ننگی است که هر بار به آن فکر میکنم از خودم بیزار میشوم ... از سن بلوغ واقعی ۱۳ یا ۱۴ سالگی که هنوز هم دقیق نمیدانستم این عمل گناه هست یا نه تصمیم به ترک آن گرفتم ... فوق العاده سخت بود تا مدتی موفق بودم اما باز هم آن را تکرار میکردم تا سن ۱۶ سالگی همینطور این جریان ادامه داشت ...
تصور کنید من در همین سنین بود که تازه چیزهایی در زمینه ارضای جنسی فهمیدم و فهمیدم این کار نوعی شبیه سازی عمل جنسی حتی تا به آن موقع نمیدانستم عمل جنسی چیست! تا این اندازه ذهن من از این چیزها دور بود و به دنبالشان نمیرفتم. ولی عملا و ناخواسته به آن دچار شده بودم.
از سن ۱۶ سالگی که به دلیل رشتهام با اینترنت سر و کار داشتم اطلاعاتم در این زمینهها افزایش یافت. کمی در ترک این گناه سست شدم ولی همچنان برای ترک آن تلاش میکردم اما رویه سخت شده بود. در اینترنت اصلا به دنبال این برنامهها نبودم هرگز ... هدفم از روابط اینترنتی هم نوعی برقراری رابطه جهت تبادل اطلاعاتی بدون سانسور و دقیق و موثق بود و در این زمینه موفق هم شدم. همان اوایل با افرادی تحصیلکرده مقیم خارج آشنا شدم و اطلاعات بسیاری از آنها به دست آوردم ... هر روز در زمینههای دینی پیشرفت میکردم هر روز بر اعتقاداتم افزوده میشد هر روز اندیشه و تفکراتم معلمانم را متعجب تر میساخت هر روز حجابم سنگین تر میشد ... ولی امان از دلی که ناخواسته سیاه شده بود ... هر جا پا میگذاشتم صدای تعریف و تمجید بلند میشد و همچون پتکی بر سرم میآمد و بهتر است بگویم میآید ... همه چیزم را از قرآنی داشتم و دارم که از کودکی به یادگیری آن مشغول شدم ولی وقتی پیشرفتهایم را کنار این زالوی خونخوار میگذاشتم همه وجودم را ترس و اضطراب فرا میگرفت ... ۱۷ سالم بود و هنوز زیرپایم لغزنده. با کوچکترین وسوسهای پایم میلغزید ... ۱۷- ۱۸ سالگیم خیلی ننگ آور بود از این لغزشها ... حتی شرکت در خیلی توفیقات مثل اعتکاف، شبهای قدر و ... نصیبم نشد.
بالاخره پشت کردم به همه آن لغزشها و تصمیم گرفتم واقعا آن را ترک کنم تصمیمم قطعی بود ولی نگاه به گذشته که میکردم کمی مأیوس میشدم اما باز دل میدادم به این راه تا شاید سایه این بختک را از زندگیم کنار بزنم که تا اکنون به انجام نسبی آن موفق شدهام ... و دعا کنید که موفق شوم هیچ چیز زجرآور تر از آن نیست که آن چیزی نباشی که دیگران دربارهات فکر میکنند.
این جمله ایست قصار از زبان مفلوکی چون من که از یک سو همه او را دختری با وقار، قاری ای مستعد، دانشجویی معتقد، سرپرست پایگاهی متعهد، بلاگری قدرتمند و ... میدانند ولی از سویی دیگر آن قدر رو سیاه و بخت برگشته است که نمیداند آن دنیا چطور سرش را بالا بگیرد و از مادرش شفاعت بطلبد. مفلوکی چون من که جلوتر از او راه نمیروند، جلوی پایش بلند میشوند، برای او به قصد شفا هدیه نذر میکنند و هزار داغ بر دلش میگذارند چرا؟ چون که سید است؟ سیدی که گناهش دو برابر گناه انسان معمولی حساب میشود؟ سیدی که ... خدای من، مرا ببخش که «انی ظلمت نفسی ... !»
آه! خیلی جالب است بدانید که مادرم خود را خیلی مقید میداند حتی وقتی از او میپرسیم چرا ادامه تحصیل نداده ما را (من و برادرم را) دلیل عنوان میکند و میگوید نمی تواستم شما را تنها بگذارم و اغلب در چنین مواقعی آن قدر عصبانی میشوم که دلم میخواهد با تمام وجود سرش فریاد بزنم و بگویم که او سرمنشأ این همه بدبختی من است. این بود داستان زندگی یک گنهکار به ظاهر بی گناه که تنها امیدش رحمت الهی است که هیچگاه تنهایش نگذاشته و همیشه شامل حال زارش بوده و در انتظار آن است که خدای تعالی و رسولش او را ببخشند و این تنها آرزویش به درگاه خداست. التماس دعا ... یا حق
سخن شماره ۲
یکی مثل تو: سلام به خواهر گنهکار! بدجوری حرفات حالمو گرفت. عجیبه ولی سرگذشت من شباهتهای زیادی با تو داره اونقدر که هر چی گفتی تا ۹۵٪ به گذشته من شبیهه و هر چی هم که نگفتی احتمالا همینطوره! با این تفاوت که من پسرم و ۱۱ سال از تو بزرگتر. از تکرار حرفای تو میگذرم. دربارهٔ گذشته و وضعیت اون دوران و احترامی که داشتم و خودمو لایقش نمیدیدم. ولی بذار بعدش رو که واسه من اتفاق افتاده و تو هنوز بهش نرسیدی را بگم تا «بعدش» هم سرگذشتمون مثل هم باشه.
این که دربارهٔ تو و در پاسخ به تو قلم میزنم یه دلیلش اینه که میتونه سرنوشت من و تو برای بقیه هم مفید باشه، برای اونایی که به هر دلیلی نگفتن یا نخواستن بگن چرا به این معضل دچار شدن. اما ۱۹ سالگی من، مثل تو که تصمیم جدی واسه ترک این گناه گرفتی، شروع شد. ولی تا وقتی که در ۲۱ سالگی ازدواج نکردم، فقط توفیق داشتم کمتر مرتکب گناه بشم. از شما چه پنهان، حالا خوب یا بد باشه گفتنش، اما به نظرم لازمه بگم که این دو سال آخری با لذت خیلی بیشتری این گناه را مرتکب میشدم و البته عذاب وجدان و سرخوردگی بعدش هم مضاعف بود و خرد کننده تر. اما بعد از ازدواج که خواسته و ناخواسته به اون دوران فکر میکنم می بینم که تداوم طولانی مدت این گناه که فرق زیادی با گناههای دیگه داره، بر می گرده به همین تفاوت هاش. و درست یا نادرست باید بگم برای امثال من و تو، این درمانهایی که اینجا واسه ترکش گفتن چندان اثری نداره. حالا چرا؟
اولا که در نظر داشته باش تو دختری و حساسیتها دربارهٔ آینده ات بیشتر از من پسره. پس هر چی راجع به خودم میگم دربارهٔ تو قاعدتا شدیدتره. اما جواب چرا. ببین! بحث غریزه جنسی، هم در درون خود آدم هم در جامعه بالخصوص جایی مثل جامعه ما، از جذابیت خاص و کشش مسحور کنندهای برخورداره که پیوند عمیقی با کارکرد روان ما داره. خصوصا که از درون خود بشر نیز با احساس شرم و حیا، عجینه و کسی نمیتونه ادعا کنه که برای دفعات ابتدایی در هتک هنجارها در امور جنسی، بدون شرم و حیا عمل کرده (حالا هر چی هم که آستانه تحریک هنجارها تو اون جامعه یا فرد بالا باشه، یعنی هر چقدر هم که بی رگ باشن!) حالا وقتی مایی که می دونیم این کار یه جورایی انحرافه از مسیر طبیعیه ارضای غریزه اس و از لحاظ جوانب دیگر زندگی و شخصیتی، پیش چشم دیگران، مرزهای عفت و حیامون برای دیگران خیلی قابل احترامه یا حداقل نشکسته، چرا بازم مرتکبش می شیم؟
جواب: به قول سیاسیون، این یه فرار رو به جلوست. البته بدون شک نباید از دنده کمکی این فرار که همون وسوسه شیطونه غافل شد که عجیب قدرتی هم داره که آدم رو در لحظات حساسی که شهوت به غلیان اومده، با این دنده کمکی وسوسه، اصطلاحاً take off میکنه و دیگه نمیشه به این راحتیها جلوشو گرفت! اما این انکار ناشدنیه که این اراده ماست که نهایتا مجاب به این فرار میشه؛ چیه اون فرار رو به جلو؟ - فرار از این فکر که این کار گناهه، - فرار از این فکر که این کار، شکننده حیای توست، - و تقویت این فکر ناشی از حب بالذات، که تو، تویی که در نظر دیگران آدم درستی هستی، کار اشتباه نمیکنی! این فرار، با احساس لذتی که این ارضاء میل جنسی، به دست ما میده اجرایی میشه. چطوری؟ خوب، میدونیم که خوشایندترین لذت دنیای ما و حتی به قول پیامبر(ص)، اون دنیا در بهشت، همین لذت جنسیه که به دلیل پیوند عمیقی که با سیستم عصبی ما داره، یه همچین جذابیتی هم داره. من که عالم یا روانشناس نیستم اما گمان کنم با قرائن و شواهد، میشه رو حرفم حساب کرد؛ مثلا همین سخن پیامبر(ص) که گفتم یا اینکه روانشناسی مثل فروید که به دنیای پیچیده روان بشر وارد شده، دست آخر میگه «همه» معضلات از عقدههای فروخورده جنسیه. نمیگم اون ۱۰۰٪ درست میگه، اما میشه به تحقیقاتش اعتماد کرد و حداقل نتیجه گرفت که طرف با چنان پیچیدگیها و در هم تنیدگیهایی در خلال بررسی غریزه جنسی و کارکردهاش در روان و بدن بشر، مواجه شده که بنده خدا، کفش بریده و گفته بابا همه اش زیر سر همینه! یا مثلا میشه به این همه حرف و حدیث پیرامون این میل همیشه دردسرساز(!) استناد کرد که تا نباشد چیزکی ... درست؟
خوب، رسیدیم به اینجا که کشش به این عمل، هر چند که در درجه اول به جذابیت فیزیولوژیکی قضیه برمیگرده و در درجه بعد هم وسوسه شیطان؛ اما در فقره من و تو و خیلیها، به خاطر این عامدانه و آگاهانه بودنش و این احساس حقارت بعدش، فقط میشه همین رو دربارهاش گفت که ارتکابش، سپر دفاعی خودشه! یعنی صد افسوس که در اینجا باید گفت چاقو دسته خودشو میبره! خوب، اینها ازش بوی لاعلاجی میاد، نه؟
عجله نکن! واسه امثال من و تو راه علاج هست و اون ازدواجه. فقط و فقط علاج «قطعی» ازدواجه! علاج مقطعیش همون چیزاییه که اینجا نوشتن. نمیدونی! هنوز یه هفته از ازدواجم نگذشته بود که چنان احساس آرامشی بهم دست داده بود که تو شلوغی و محیط فسادبرانگیز خیابونای شمال شهر تهرون، انگاری که در عمق ۱۰ متری زیر آب یه استخر آرام، معلق هستم ... ! من رمان نویس نیستم، از این تشبیهات و استعارات رمانتیک هم اصلا خوشم نمی آد. همیشه میرم سر اصل مطلب، خشک و جدی ... ولی این تعبیراتی که گفتم، خدا وکیلی «احساس» کردم. آرامش ناشی از برداشته شدن وزنهای ۱۰۰ تنی به اسم «انزجار از خود به خاطر لذت حرام». نمیدونی چه کیفی داشت! من هم احساس منافقانه دربارهٔ خودم داشتم، من هم در خانواده مذهبی و ریشه دار و اصیل بزرگ شده بودم، من هم همیشه در درس و ورزش و اعتقادیات و قرآن از همسالام جلوتر بودم، من دوره کتابهای شهید مطهری را مطالعه میکردم (!) ... و من هم از گناه در خفا، مثل یک مازوخیست که از آزار و رنجور کردن خودش لذت میبره، لذت خفت بار میبردم. اما به خدا قسم ناگهان با ازدواج تمام شد، ناگهانی! ... «خلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوا الیها ... » حقیقتا که راست گفت خداوند بلندمرتبه.
امثال من و تو باید بیخ یقه معصومین سیریش بشیم! خیلی رک گفتم که ته خطو بدونی و خودتم اذیت نکنی! سفت و سخت از امام رضا(ع) و امام زمان-ارواحنا فداه- بخواه که تو رو موفق به یه ازدواج شایسته و سریع(!) بکنن. ولشون نکن. همین است و بس. من کردم، شد! حتی جسارت کردم و برای حضرات معصومین(ع) فرجه زمانی تعیین کردم! گفتم تو این مدت، اگه نجاتم ندید، خودتون می دونید! البته خداییش دوست خوب و مؤمن داشتن که به آدم آرامش و امید بده و دوری از افکار و سخنان و مطالب و خلاصه هر چیز محرک شهوت، مسکن این مرض هست، اما علاج قطعیش همونه که گفتم.
من حتی واسه ازدواج موقت هم خونوادهام را مجاب کرده بودم اما یه رفیق شفیق که خدا هر چی ازش میخواد بهش بده، بهم گفت تو این اوج غلیان شهوت که اسیرشی نرو سمت اینکار. مگه اینکه واقعا درهای ازدواج دائم به روت بسته باشه چون تجربه نشون داده که این کار باعث سرخوردگیهایی میشه که جبرانش سخته. هر چند نشد حرفشو به تجربه(!) دریابم، اما از گوش کردن به نصیحتش پشیمون نیستم(این قضیه پند اخلاقی دوستم هم نکته انحرافی بود! هر کی به دردش خورد کپی کنه!! وگرنه به اصل موضوع ربطی نداشت! تجربه شخصیم بود دیگه.)







