کتابخانه:اخلاق مدیریت: تفاوت بین نسخه‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
(آفات اخلاق سازمانى)
(دست یابى به اهداف)
سطر ۸۰۳: سطر ۸۰۳:
 
(مَنْ ک انَ رَفی قاً فى اَمْرِهِ ن الَ م ا یُری دُ مِنَ النّ اسِ)<ref>بحارالانوار، ج 75، ص 64 .</ref><br/>
 
(مَنْ ک انَ رَفی قاً فى اَمْرِهِ ن الَ م ا یُری دُ مِنَ النّ اسِ)<ref>بحارالانوار، ج 75، ص 64 .</ref><br/>
 
هر کس در کارش ملایم باشد، به دست مردم به خواسته هایش مى رسد.<br/>
 
هر کس در کارش ملایم باشد، به دست مردم به خواسته هایش مى رسد.<br/>
==== راز و رمز پیروزى ====
+
==== راز و رمز پیروزى ====
 
خوش رویى و ملاطفت همواره پیام آور پیروزى است و مدیرى که به این خصلت ارزنده مزیّن است، باید به پیروزى نهایى خویش امید داشته باشد، حضرت على (ع ) در این باره مى فرماید:<br/>
 
خوش رویى و ملاطفت همواره پیام آور پیروزى است و مدیرى که به این خصلت ارزنده مزیّن است، باید به پیروزى نهایى خویش امید داشته باشد، حضرت على (ع ) در این باره مى فرماید:<br/>
 
(حُسْنُ الْبِشْرِ مِنْ عَلا ئِمِ الْنَّج احِ)<ref>شرح غررالحکم ، ج 3، ص 394.</ref><br/>
 
(حُسْنُ الْبِشْرِ مِنْ عَلا ئِمِ الْنَّج احِ)<ref>شرح غررالحکم ، ج 3، ص 394.</ref><br/>
 
خوش رویى از نشانه هاى پیروزى است .<br/>
 
خوش رویى از نشانه هاى پیروزى است .<br/>
==== قاطعیت در عین نرمى ====
+
==== قاطعیت در عین نرمى ====
 
(قـاطـعـیـت ) و (نـرمـى ) دو خـصـلت زیـبـاى اخـلاقـى هـسـتـنـد کـه وجـود هـر یـک از آن هـاکـمـال مـحـسوب مى شود و فقدانشان ، نقص اخلاقى است . این دو بالِ در ظاهر متضادّ، هرگاه بهطور شایسته به کار گرفته شوند، با هم انسان را به سوى ترقى پرواز مى دهند.<br/>
 
(قـاطـعـیـت ) و (نـرمـى ) دو خـصـلت زیـبـاى اخـلاقـى هـسـتـنـد کـه وجـود هـر یـک از آن هـاکـمـال مـحـسوب مى شود و فقدانشان ، نقص اخلاقى است . این دو بالِ در ظاهر متضادّ، هرگاه بهطور شایسته به کار گرفته شوند، با هم انسان را به سوى ترقى پرواز مى دهند.<br/>
 +
 
=== سنجش و واکنش ===
 
=== سنجش و واکنش ===
 
قاطعیت و نرمى ، هر کدام واکنشى است که انسان نسبت به کنش یا خواهش دیگران از خود بروز مىدهد. حالا اگر خرد بر آدمى حاکم باشد، موقعیت هر یک را به خوبى مى سنجد و هرکدام را مناسبتـر تـشـخـیـص داد، بـه کـارمـى گـیـرد و یـا بـه آن اولویـت مـى دهـد و در نـتـیـجـه طـرفمـقـابـل را نـسـبـت بـه خـود مـتـقـاعـد، مـتـمـایـل و سـازگـار مـى کـنـد. بـهـتـریـن مـعـیـاراِعـمـال قـاطـعـیـت و نـرمى را امیر مؤ منان (ع ) در سخنانى به مالک اشتر، هنگام اعزام او به مصرارائه داده ، مى فرماید:<br/>
 
قاطعیت و نرمى ، هر کدام واکنشى است که انسان نسبت به کنش یا خواهش دیگران از خود بروز مىدهد. حالا اگر خرد بر آدمى حاکم باشد، موقعیت هر یک را به خوبى مى سنجد و هرکدام را مناسبتـر تـشـخـیـص داد، بـه کـارمـى گـیـرد و یـا بـه آن اولویـت مـى دهـد و در نـتـیـجـه طـرفمـقـابـل را نـسـبـت بـه خـود مـتـقـاعـد، مـتـمـایـل و سـازگـار مـى کـنـد. بـهـتـریـن مـعـیـاراِعـمـال قـاطـعـیـت و نـرمى را امیر مؤ منان (ع ) در سخنانى به مالک اشتر، هنگام اعزام او به مصرارائه داده ، مى فرماید:<br/>

نسخهٔ ‏۲ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۱۱

اخلاق مديريت
مشخصات کتاب
Akhlaghemodiriyat.jpg
پدیدآور سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
زبان فارسی
ناشر موسسه تحقيقات و نشر معارف اهل البيت (ع)
محل انتشارات دیجیتال

محتویات

کلیّات اخلاق مدیریّت

تبیین واژه‌ها

اخلاق

اخـلاق در اصـطـلاح عـبارت از هیاءت خاصّى است که براى نفس پیدا مى شود و در آن رسوخ مىکـنـد و بـه کـمک آن کارها به آسانى و بدون نیاز به فکر و اندیشه از انسان صادر مى شود.هـرگـاه هـیـاءت مـزبـور بـه طـورى ظـهـور پـیـدا کـند که کارهاى شایسته و مورد پسند شرع وعـقـل از آن ناشى شود، آن را (اخلاق و) خوى نیک مى نامند؛ و اگر برخلاف انتظار، از آن کارهاىنکوهیده سر بزند، آن را خوى زشت مى گویند.[۱]

مدیریّت

مـدیـریـت یـعـنـى مـجـموعه اى از آگاهى هاى شکل یافته جهت ایجاد هماهنگى در یک سازمان براىبارورى بهتر برنامه‌ها و نیل به هدف هاى مطلوب .[۲] واژه (مدیریت ) در متون اسلامى نیامده ، ولى از اصطلاحاتى مانند امامت ، امارت ، ولایت ، سیاست، ریـاست ، سیادت و... استفاده شده که مفهوم مدیریت از آن‌ها فهمیده مى شود و مى توان مدیریترا در سیماى آن‌ها جست و جو کرد. برخى ، مدیریت اسلامى را چنین تعریف کرده‌اند:
مـدیریتى که زمینه رشد انسان به سوى (اللّه ) را مطابق کتاب و سنت و سیره پیامبر(ص ) وامامان معصوم (ع ) و نیز دستاوردهاى علوم و فنون و تجارب بشرى فراهم نماید.[۳]

اخلاق مدیریت

اخـلاق را مـى تـوان در یـک تـقسیم بندى به دو نوع اخلاق عمومى و صنفى تقسیم کرد.منظور ازاخـلاق عـمـومـى ، شـنـاخـت فـضـایـل و رذایـل ، و آراسـتـگـى بـهفضایل و پیراستگى از رذایل است که عموم مردم مسلمان باید بدان آراسته شوند. امّا همین اخلاقعـمـومـى ، در اقـشـار مـختلف ، برجستگى‌ها، حساسیت‌ها و ملاحظه هاى ویژه اى مى طلبد. که بهمجموعه این برجستگى‌ها و ویژگى‌ها (اخلاق صنفى ) مى گویند.
روایـات اسـلامـى ، بر برخى از فضایل براى گروه خاصى از جامعه تاءکید بیشترى دارند.بـه عـنـوان نـمـونـه بـه ذکـر یـک روایـت اکـتـفـا مـى کـنـیـم .رسول خدا(ص ) مى فرماید:
(اَلْعـَدْلُ حـَسـَنٌ وَ ل کـِنْ فـِى الاُْمـَر اءِ اَحـْسـَنُ؛ اَلسَّخ اءُ حـَسـَنٌ وَل کـِنْ فـِى الاَْغـْنـِی اءِاَحـْسـَنُ؛ اَلْوَرَعُ حـَسـَنٌ وَ ل کـِنْ فـِى الْعـُلَم اءِ اَحـْسـَنُ؛ اَلصَّبـْرُ حَسَنٌ وَل کـِنْ فـِى الْفـُقـَر اءِ اَحـْسـَنُ؛ اَلتَّوْبـَةُ حَسَنٌ وَ ل کِنْ فِى الشَّب ابِ اَحْسَنُ؛ اَلْحَی اءُ حَسَنٌ وَل کِنْ فِى النِّس اءِ اَحْسَنُ.)[۴] عـدالت نیک است ، ولى از زمامداران نیکوتر است ؛ سخاوت نیک است ، ولى از اغنیا نیکوتر است ؛تقوا نیک است ولى از علما نیکوتر است ؛ صبر نیک است ، ولى از فقرا نیکوتر است ؛ توبه نیکاست ، ولى از جوانان نیکوتر است ؛ شرم نیک است ، ولى از زنان نیکوتر است .
بـا تـوجـّه بـه این مقدّمه مى توان گفت (اخلاق مدیریت ) نوعى اخلاق صنفى است ومنظور از آنبرخى ضرورت هاى اخلاقى است که مدیران بیشتر بدان نیازمندند. تجلّى اخلاق در مدیران باتـجـلّى آن در افـراد عـادّى مـتـفـاوت اسـت . هـمچنین ویژگى‌ها و دقّت هاى اخلاقى مدیران نیز باویژگى‌ها و دقّت هاى اخلاقى افراد عادى تفاوت دارد.

رابطه اخلاق و مدیریّت

در بینش اسلامى ، اخلاق با مدیریت رابطه تنگاتنگى دارد و مى توان گفت پاسدارى از موازیناخـلاقـى در مـدیـریـت از ضرورت بیشترى برخوردار است ؛ زیرا مدیریت و رهبرى بدون رعایتاخلاق و ارزش هاى انسانى ارزش ندارد. اخلاق در مدیریت اسلامى به جهت اسلامى بودنش رنگ وجلوه بهترى دارد و باید جلوه هاى انسانیت و موازین اخلاقى در آن بارزتر باشد.
خـداونـد بـزرگ رسـالت هـدایـت و رهـبـرى بـشـر را به انسان هایى سپرده که در جنبه اخلاق وپـاسـدارى از ارزش هـا سـرآمـد و بـرگـزیـده انـد. چنان که پیامبر اکرم (ص ) نیز چنین بوده وخـداونـد آن حـضـرت را با تاءییدات خود تربیت کرده ، سپس مدیریت و سیاست امور بندگان رابه ایشان سپرده است . خداوند متعال خطاب به آن حضرت مى فرماید:
(وَ إ نَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظیمٍ)[۵]
و تو اخلاق عظیم و برجسته اى دارى .
امام صادق (ع ) مى فرماید:
(إ نَّ اللّ هَ عـَزَّوَجـَلَّ اَدَّبَ نـَبـِیَّهُ... ثـُمَّ فـَوَّضَ اِلَیـْهِ اَمـْرَ الدّی نِ وَالاُْمَّةِ لِیـَسـُوسَ عـِبادَهَ)[۶]
خـداونـد بـزرگ ، پـیـامـبـر خـود را پـرورش داد و تـربـیـت نمود... سپس امر دین و امّت را به اوواگذار کرد تا بندگان خدا را تدبیر کند و پرورش دهد.
امیر مؤ منان على (ع ) مى فرماید:
(لا یَرْاءَسُ مَنْ خَلا عَنِ الاَْدَبِ)[۷]
کسى که مؤ دّب نیست ، شایستگى ریاست ندارد.
و پیرامون مدیریت نظامى مى فرماید:
(لا یَحْمِلُ ه ذَا الْعَلَمَ إ لاّ اَهْلُ الْبَصَرِ وَالصَّبْرِ وَالْعِلْمِ بِمَو اقِعِ الْحَقِّ)[۸]
پـرچـم جـنـگ را بـه دوش نـکـشـد مـگـر کـسـى کـه صـاحب بصیرت ، مقاومت و آگاه به مواضع ومسائل حقّ باشد.

ضرورت اخلاق براى مدیران

مـدیـران بـه جـهـت حـسـّاسـیت وظیفه خطیر مدیریت و نیز حفظ دین و ایمان خود بیش از افراد عادّىنـیـازمـنـد آشـنـایـى بـا فـضـایـل و رذایـل اخـلاقـى هـستند و حُسن اداره سازمان براى آنان بدونبـرخـوردارى از اخـلاق پـسـندیده میسّر نخواهد بود. از این رو، همانطور که فزونى بصیرت وقـدرت عـقـلانـى و فـکـرى بـراى مـدیـران ضرورى است ، فزونى تقیّد به اخلاق و ارزش هاىانـسـانـى نـیـز ضـرورى اسـت و مـدیـران باید بیش از دیگران اخلاق اسلامى را رعایت کنند. امامباقر(ع ) به نقل از رسول خدا(ص ) مى فرماید:
(لا تَصْلُحُ الاْ م امَةُ إ لاّ لِرَجُلٍ فی هِ ثَلا ثُ خِص الٍ: وَرَعٌ یَحْجُزُهُ عَنْ مَع اصِى اللّ هِ وَحِلْمٌ یَمْلِکُبِهِ غَضْبَهُ، وَ حُسْنُ الْوِلا یَةِ عَلى مَنْ یَلى حَتّ ى یَکُونَ لَهُمْ کَالْو الِدِ الرَّحی مِ)[۹] رهبرى (و مدیریت ) جز براى مردى که داراى خصلت هاى سه گانه (زیر) باشد، شایسته نیست: 1 ـ ورعـى کـه او را از مـعـصـیـت خـدا بـاز دارد؛ 2 ـ بـردبـاریـى کـه به وسیله آن خشم خود راکـنـترل کند؛ 3 ـ سرپرستى نیکو نسبت به زیردستان تا جایى که نسبت به آنها همانند پدرىمهربان باشد.

صلاحیت هاى اخلاقى مدیران

مـدیـریـت امـانـتـى الهـى اسـت که به عهده مدیران گذاشته شده و آنان باید با برخوردارى ازصـلاحـیـت هـاى اخـلاقـى و داشـتـن عـلم ، تـخـصـّص و کـاردانـى آن را بـا مـوفـقـیـت بـه سـرمنزل مقصود برسانند.
مـدیـران بـراى کـسـب صـلاحـیـت هـاى اخـلاقـى در حـُسـن اداره امـور لازم است دو مرحله را پشت سربگذارند.
اوّل : مـرحـله تـخـلیـه و آفـت زدایـى ؛ در نـظام الهى ، مدیران ، باید خودبزرگ بینى ، غرور،تکبّر، جاه طلبى و... را از خود دور سازند؛ مسؤ ولیت خود را لقمه چرب و نرم و شکار صیدشدهقـلمـداد نکنند[۱۰] و خود را امانتدار خدا براى خدمت به خلق بدانند و آراسته شدن بهنـیـکـى هـا و دورى از بـدى هـا آنان را فرشته خو کند و درنده خویى را از وجودشان خارج کنند؛چنان که امیر مؤ منان (ع ) به مالک اشتر فرمود:
(وَ لا تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ض ارِیاً تَغْتَنِمُ اَکْلَهُمْ)[۱۱]
با مردم همانند حیوان درنده اى مباش که خوردنشان را غنیمت شمارى !
دوم : مـرحـله تـحـلیـه و آراسـتـه شـدن بـه فـضـایـل اخلاقى ؛ در این مرحله مدیران ، خود رابهاصول اخلاق مدیریت مى آرایند و از ارزش هاى اخلاقى پاسدارى مى کنند. نسبت به فرادستان وفرودستان رفتار شایسته داشته ؛ با ارباب رجوع نیز متواضع ، نرمخو، گشاده رو و مهربانمى باشند. چنان که امام على (ع ) خطاب به محمد بن ابى بکر فرمود:
(فَاخْفِضْ لَهُمْ جَن احَکَ، وَ اَلِنْ لَهُمْ ج انِبَکَ وَابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ)[۱۲]
با آنان فروتن باش و با نرمخویى و چهره اى گشاده برخورد نما.

برکات اخلاق در مدیریت

هموار کننده راه

هـر مـدیـر بـراى دسـتـیابى به هدف‌هایش ، به ابزارى نیاز دارد تا در پرتو آن با سهولتوآسـانـى به سر منزل مقصود برسد. تخلق به اخلاق در مدیریت ابزارى است که راه را براىانسان هموار و وى را در نیل به سعادت یارى مى دهد.
امیر مؤ منان على (ع ) مى فرماید:
(مَنْ حَسُنَ خُلُقُهُ سَهُلَتْ لَهُ طُرُقُهُ)[۱۳]
کسى که خُلقش نیکو باشد، راه‌ها (ى رسیدن به مقصود) برایش آسان مى شود.

کسب محبوبیت اجتماعى

مدیر موفق کسى است که با نفوذ در دل‌ها بتواند اعتماد همکاران و ارباب رجوع را به خود جلبنماید؛ و این مهم جز در سایه آراستگى حاصل نمى شود.
مـدیـرى کـه مـوازیـن اخـلاقـى را رعـایـت کـنـد، در بـیـن هـمـکـاران و اجـتماع محبوبیت پیدا مى کند.رسول خدا(ص ) مى فرماید:
(حُسْنُ الْخُلْقِ یُثْبِتُ الْمَوَدَّةَ)[۱۴]
اخلاق نیک ، محبت را تحکیم مى بخشد.
امیر مؤ منان (ع ) نیز مى فرماید:
(مَنْ حَسُنَ خُلْقُهُ کَثُرَ مُحِبُّوهُ وَ اَنَسَتِ النُّفُوسُ بِهِ)[۱۵]
کـسـى کـه از خـوش خـلقـى بـرخوردار است دوستدارانش بسیار شده و دیگران با او ماءنوس مىشوند.

ترویج نیکى‌ها

نـقش تربیتى مدیر در یک مجموعه از اهمیت ویژه اى برخوردار است ، زیرا کسانى که تحت امر وتـدبـیـر وى کـار مـى کـنـنـد و مـجـرى دسـتورات او هستند، خواه ناخواه تحت تاءثیر برخوردها ومـوضـعـگـیـرى هـاى مـثبت و منفى او قرار گرفته ، اعمال خود را با رفتار وى منطبق مى سازند وگـاهـى تـاءثیرپذیرى آن‌ها به قدرى است که استقلال فکرى از آنان سلب شده ، چشم بستهتسلیم مى شوند و مطابق اخلاق او عمل مى کنند؛ از این رو، امیر مؤ منان (ع ) مى فرماید:
(اَلنّ اسُ بِاءُمَر ائِهِمْ اَشْبَهُ مِنْهُمْ بِا ب ائِهِمْ)[۱۶]
مردم به مدیران و فرمانروایان جامعه خود شباهت بیشترى دارند تا به پدران خود.
مـدیـرى کـه آراسـتـه بـه اخـلاق مـدیـریـت بـاشـد مـى تـوانـدسـمبل و مروّج خوبى‌ها بوده ، از این راه به اصلاح دیگران بپردازد و از اجر و پاداش معنوى واخروى نیز بهره مند گردد.

خرسندى مردم از دین و نظام اسلامى

بـرخـوردهاى یک مدیر فقط به حساب خود او گذاشته نمى شود، بلکه رفتار مثبت ومنفى وى رابـه حـسـاب دین و نظام اسلامى مى گذارند؛ زیرا او را نماینده نظام اسلامى مى شناسند. از اینرو، آراسته بودن مدیر به اخلاق مدیریت ، سبب خرسند شدن مردم از حاکمیت دینى مى شود؛ همانگونه که برخوردهاى ناشایسته او نارضایتى و دلسردى مردم از دین و نظام را در پى دارد.
امـام صـادق (ع ) با توجه به این نکته که مردم کارهاى شیعیان را به آن بزرگواران منتسب مىکنند به پیروان خود یادآور مى شود که اگر به اخلاق نیک آراسته باشید، این باعث شادى ما،و اگر از رذایل پیراسته نباشید، سبب نارضایتى ما مى گردید.[۱۷]

اصول اخلاق مدیریت

مـنـظور از اصول ، عناوین بارز اخلاقى است که هر یک در موفقیت و سعادت مدیر و مجموعه تحتفرمان او، نقش کلیدى دارند و پایبندى به آن‌ها ضرورى و اجتناب ناپذیر است ؛ چنان که بىاعـتـنـایى به هر یک ، ارزش مدیر و مجموعه را در نظر دیگران کاهش داده ، به آن‌ها لطمه واردمى کند. اهم این عنوان‌ها در هشت بخش تبیین مى شود:

قدرت روحى

منظور از قدرت روحى ، همان (شرح صدر) است .
کـلمـه (صـدر) در لغـت بـه مـعناى قفسه سینه است ، ولى به صورت کنایه به معناى فکر وروح هـم مـى آیـد. از ایـن رو، شـرح صـدر بـه مـعـنـاى وسعت روح و بلندى فکر و گسترش افقعقل آدمى است .[۱۸]
بـا تـوجـّه بـه ایـن مـعـنـا کسى که داراى ظرفیت روحى و افق فکرى وسیع بوده ، سینه اش درسـایـه لطـف خـداونـد براى پذیرش حقّ و تحمّل مشکلات گشاده باشد و گنجایش لازم را براىدریـافـت عـلم ، قـدرت ، خـوشى ، ناخوشى و... داشته باشد، از نعمت شرح صدر بهره مند است.[۱۹]و هـرچـه ایـن گنجایش در او بیشتر باشد، از شرح صدر زیادترى برخوردارخواهد بود. چنان که امیر مؤ منان (ع ) به کمیل مى فرماید:
(یا کُمَیْلَ ابْنَ زِی ادٍ إِنَّ ه ذِهِ الْقُلُوبَ اَوْعِیَةٌ فَخَیْرُه ا اَوْع اه ا)[۲۰]
اى کمیل ! این دلها ظرف هایى هستند و بهترین آن‌ها دلى است که ظرفیتش بیشتر باشد.

شرح صدر

شـرح صـدر، آمـادگـى روحـى انـسان براى پذیرش حقّ است ، به طورى که هر مطلب وپیشنهادحقّى را بپذیرد و در برابر هر اعتقاد صحیحى تسلیم گردد.
شرح صدر، قلب را نرم و براى پذیرش حقّ مستعدّ مى سازد و با نور و روشن بینى همراه استو انـسـان بـه وسـیـله آن حـق را از بـاطل تشخیص مى دهد. از این رو، به عنوان مقدّمه و زمینه سازهدایت الهى شناخته مى شود. قرآن مجید مى فرماید:
(فَمَنْ یُرِدِ اللّ هُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلا مِ...)[۲۱]
آن کس را که خداوند بخواهد هدایت کند، سینه اش را براى (پذیرش ) اسلام ، گشاده مى سازد.
امام صادق (ع ) در بیان شرح صدر مى فرماید:
(إ نَّ اللّ هَ إ ذ ا اَر ادَ بـِعـَبـْدٍ خَیْراً شَرَحَ صَدْرَهُ لِلاِْسْلا مِ، فَإ ذ ا اَعْط اهُ ذ لِکَ اَنْطَقَ اللّ هُلِس انَهُبِالْحَقِّ فَعَمِلَ بِهِ فَإ ذ ا جَمَعَ اللّ هُ لَهُ ذ لِکَ تَمَّ لَهُ اِسْلا مُهُ)[۲۲]
هرگاه خداوند خیر بنده اى را بخواهد، سینه اش را براى پذیرش اسلام مى گشاید و در سایهشرح صدر زبانش را به حق گویا مى سازد و او حقّ را در زندگى پیاده مى کند. وقتى خداوند،چنین زمنیه اى را برایش گرد آورد، اسلامش کامل مى گردد.
در مـقـابـل شـرح صـدر، (ضـیق صدر) و (سنگدلى ) قرار دارد که نشانه عدم آمادگى روحىانسان براى پذیرش حق است . ضیق صدر عامل گمراهى انسان است و از جمله آثارش آن است کهانـسـان را سـنـگـدل مـى کـنـد و اگر حقى را بر زبان جارى سازد دلش مستعدّ پذیرش آن نیست .قرآن مجید مى فرماید:
(... وَ مَنْ یُرِدْ اَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً...)[۲۳]
کسى را که خداوند بخواهد (به خاطر اعمال خلافش ) گمراه کند، سینه اش را سخت تنگ مى کند.
امام صادق (ع ) در وصف این رذیله مى فرماید:
(وَ اِذ ا لَمْ یـُرِدِ اللّ هُ بـِعـَبـْدٍ خـَیْراً وَ کَلَهُ اِلى نَفْسِهِ، وَ ک انَ صَدْرُهُ ضَیِّقاً حَرَجاً، فَإ نْ جَرىعـَلى لِس انـِهِ حـَقُّ لَمْ یـَعـْقُدْ قَلْبُهُ عَلَیْهِ وَ اِذ ا لَمْ یَعْقُدْ قَلْبُهُ عَلَیْهِ لَمْ یُعْطِهِ الْعَمَلُ بِهِ، فَاِذَااجـْتـَمـَعَ ذ لِکَ عـَلَیـْهِ حـَتّ ى یـَمـُوتَ وَ هـُوَ عـَلى تـِلْکَ الْح الِ ک انَ عـِنـْدَ اللّ هِ مـِنَ الْمـُن افـِقـینَ...)[۲۴]
هـرگـاه خداوند براى کسى خیرى نخواهد، او را به خودش واگذار مى کند، سینه اش به سختىتـنـگ شـده ، اگـر حـقـّى را هـم بـر زبـان جـارى سـازد، بـادل بـاور نـمـى کـنـد و وقـتـى دل ، حـقّ را نـپـذیـرفـت (و در بـرابـرش تـسـلیـم نـشـد) توفیقعمل به آن را پیدا نمى کند و در نتیجه در نزد خدا جزو منافقان به حساب مى آید.

ارزش شرح صدر

از رسول گرامى اسلام (ص ) پرسیدند: شرح صدر چیست ؟ فرمود:
(نُورٌ یَقْذِفُهُ اللّ هُ فى قَلْبِ الْمُؤْمِنِ فَیَنْشَرِحُ لَهُ صَدْرَهُ وَ یَنْفَسِخُ)[۲۵]
(شـرح صـدر) نـورى اسـت کـه خـداونـد در قـلب انـسـان مـؤ مـن ، مى افکند و در پرتو آن ، روحانسانى وسیع و گشاده مى شود.

شرح صدر، ضرورت مدیریت

مـدیـریـت و رهبرى ، با مشکلات توان فرسا عجین است ؛ کسانى مى توانند عهده دارمسؤ ولیّتىدر اجـتـماع گردند، که قدرت تحمّل ناملایمات و مشکلات را داشته باشند. شرح صدر در وجودافـراد، بـه آنـان کـمـک مـى کـنـد تـا بـه مـقـابـله بـا سـخـتـى هـا و مـشـکـلات رونـد و تـوانتحمّل ناگوارى‌ها را در این راه کسب کنند.
آیات قرآنى و زندگى پیامبران الهى بیان مى دارند که شرح صدر از لوازم رهبرى و مدیریتانـبـیـاى الهـى بـوده و آن بـزرگـواران رسـالت خـود را با برخوردارى از شرح صدر، قدرتروحى و دریا دلى به انجام رسانده‌اند. ضرورت دریا دلى را از تقاضاى حضرت موسى (ع )مـى تـوان دریـافـت ؛ آن حـضـرت پـس از آنـکـه از جـانـب خـداونـد بـراى نـجـات قـوم بـنـىاسرائیل ماءموریت یافت ، عرض کرد:
(رَبِّ اشْرَحْ لى صَدْرى )[۲۶]
پروردگارا! سینه‌ام را گشاده کن .
رسـول خـدا(ص ) نـیـز با عنایات خداوند از این نعمت بزرگ بهره مند بود و انواع ناملایمات وسـخـتـى‌ها را در مسیر رهبرى خود تحمّل کرد؛ به طورى که قرآن کریم این نعمت بزرگ را به آن بزرگوار یادآور مى شود:
(اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ)[۲۷]
امیر مؤ منان (ع ) نیز شرح صدر را ابزار ضرورى مدیریت دانسته ، مى فرماید:
(ا لَةُ الرُّی اسَةِ سِعَةُ الصَّدْرِ)[۲۸]
و انسان محروم از آن را در انجام وظایف ناکام مى داند و مى فرماید:
(مَنْ ض اقَ صَدْرُهُ لَمْ یَصْبِرْ عَلى اَد اءِ حَقٍّ)[۲۹]
کسى که سینه اش تنگ باشد، توان اداى حق (و انجام وظایف ) را ندارد.
امام رضا(ع ) نیز در این باره مى فرماید:
(إ نَّ الْعَبْدَ إ ذَا اخْت ارَهُ اللّ هُ عَزَّوَجَلَّ لاُِمُورِ عِب ادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذ لِکَ)[۳۰]
هـرگـاه خـداونـد کـسـى را بـراى اداره امور بندگانش برگزیند، سینه اش را براى چنین کارىگشاده مى گرداند.

راه هاى دستیابى به قدرت روحى

(دریا دلى ) چگونه در روح انسان مستقر مى شود؟ و آیا راهى براى رسیدن به آن وجود دارد؟
قرآن کریم و روایات اسلامى راه هایى را براى دستیابى به شرح صدر ارائه مى دهند که درذیل به برخى از آن‌ها اشاره مى کنیم .

علم و آگاهى

امیر مؤ منان على (ع ) مى فرماید:
(کُلُّ وِع اءٍ یَضی قُ بِم ا جُعِلَ فی هِ إ لاّ وِع اءَ الْعِلْمِ فَإ نَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ)[۳۱]
[فـضـاى ] هـر ظـرفـى با آنچه درون آن قرار مى گیرد، تنگ مى شود مگر ظرف علم که با اینمظروف گسترده [تر] مى شود.
این گستردگى علمى ، قدرت روحى فرد و در نتیجه قدرت تدبر و تدبیر او را افزایش داده ،اراده وى را در انجام کارها قوى تر مى گرداند.
گفتنى است که آگاهى هایى که به شرح صدر کمک مى کند، کسب دانش‌ها و اطلاعات جدید و لازمدر زمـیـنه مسؤ ولیت و مدیریت مورد نظر است . مدیران موفق ، در هر سمتى قرار مى گیرند زمانمـشـخـص و مـعینى را براى فراگیرى این دانش‌ها و اطلاعات قرار داده با سنجیدن ، نقاط قوّت وضـعـف مـدیـریت ، راه هاى پیشرفت و موفقیت را مورد ارزیابى قرار مى دهند. با اندیشیدن در اینموارد و چاره جویى کردن ، به تدریج مشکلات مدیریتى و سختى هاى کار را آسان مى سازند.

اعتماد به نفس

توجّه به توانایى‌ها و قابلیت‌ها سبب تقویت روح انسان مى شود و در سایه شناخت آن‌ها اعتمادبه نفس حاصل مى شود. امام خمینى (ره ) در اهمیّت اعتماد به نفس مى فرماید:
هـرکـارى را کـه انـسـان ، باورش این است که ضعیف است نسبت به آن کار، نمى تواندآن کار راانـجـام دهـد. ـ هـر قدر قدرت ارتشى زیاد باشد، لکن قدرت روحى نداشته باشد، و یا باورشآمـده بـاشد که در مقابل فلان قدرت و فلان قدرت نمى تواند ایستادگى کند، این ارتش محکومبـه شـکـست است . و هر کشورى که اعتقادش این است که نمى تواند خودش صنعتى را ایجاد کند،این ملّت محکوم به این است که تا آخر نتواند... این پیروزى که شما به دست آوردید، براى اینبود که باورتان آمده بود که مى توانید[۳۲].

یاد خدا

مسؤ ولیت‌ها از دیدگاه اسلامى ، امانت الهى در دست مدیران شمرده مى شوند، ازاین رو موفقیت درآن هـا بـا یـاد خـداوند میسّر خواهد بود. مسؤ ولیت و مقام مدیران میدان امتحان الهى آنهاست . از اینرو، مـدیـران براى دستیابى به شرح صدر و پیروزى در این امتحان الهى باید همواره خود رادر محضر خدا دانسته ، مراقب اعمال و رفتار خود باشند.
امام على (ع ) مى فرماید:
(اَلذِّکْرُ یَشْرَحُ الصَّدْرَ)[۳۳]
یاد خدا، سینه را مى گشاید.

انس با قرآن

قـرآن ، جـدا کـنـنـده حـقّ و بـاطـل اسـت . انـس بـا آن بـه انـسـان قـدرت تـشـخـیـص حـقّ وبـاطل و توفیق نجات از بن بست هاى زندگى و مشکلات کارى را عنایت مى کند. امام على (ع ) مى فرماید:
(اَفْضَلُ الذِّکْرِ الْقُرْا نُ، بِهِ تُشْرَحُ الصُّدُورُ وَ تَسْتَنی رُ السَّر ائِرُ)[۳۴]
قرآن ، برترین ذکر است ؛ به واسطه آن سینه‌ها گشاده و باطن‌ها نورانى مى گردد.

ممارست و تمرین

مـدیـران بـا قـبـول مـسـؤ ولیـت مـورد نـظـر، بـاید مشکلات و سختى هاى ناشى از آن را به خودبـقـبـولانند و نفس خویش را به تحمّل در برابر آن عادت دهند، تا به تدریج بر ظرفیت آن هاافزوده شود. حضرت على (ع ) مى فرماید:
(عَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَکْرُوهِ)[۳۵]
نفست را به تحمّل صبر در برابر ناملایمات عادت ده .
و نیز مى فرماید:
(إ نْ لَمْ تـَکـُنْ حـَلی مـاً فـَتـَحـَلَّمْ، فـَاِنَّهُ قـَلَّ مـَنْ تـَشـَبَّهَ بـِقـَوْمٍ اِلاّ اَوْشـَکَ اَنْ یـَکـُونـَمِنْهُمْ)[۳۶]
اگـر بـردبـار نـیـسـتـى ، خـود را بـه بـردبـارى وادار، زیـرا کـم مى شود کسى خودش را بهگروهى مانند نماید و از ایشان نشود.

نشانه هاى دریادلى

مـطالعه حالات ، رفتار، موضعگیرى‌ها و برخوردهاى افراد در فراز و نشیب هاى زندگى و بهویژه به هنگام تصدّى مسؤ ولیت نشان دهنده میزان توانایى ، قدرت روحى و صعه صدر افراداست . در ادامه به برخى از نشانه هاى دریادلى اشاره مى کنیم .

بردبارى و خویشتندارى

خـویـشـتـنـدارى ، تـحـمـّل نـیـش هـاى جـاهـلان ، فـروخوردن خشم و مالک نفس خود بودن از اثراتبـردبـارى و حـلم اسـت . کـسـى کـه در برابر فشار کار و اذیّت و آزار دیگران در حیطه کار وزندگى ، مالک نفس خود باشد در برابر مشکلات مقاومت کند، حلیم و بردبار است . این صفت درمدیریت رکن محسوب مى شود، چنان که امام على (ع ) مى فرماید:
(اَلْحِلْمُ رَاءْسُ الرِّی اسَةِ)[۳۷]
در جاى دیگر در توصیف انسان بردبار مى فرماید:
(إ نَّمَا الْحَلی مُ مَنْ إ ذ ا اُوذِىَ صَبَرَ وَ إ ذ ا ظُلِمَ غَفَرَ)[۳۸]
هـمـانـا بـردبـار کـسى است که اگر آزار ببیند، صبر مى کند و اگر مورد ستم قرار گیرد، مىبخشد.

پایدارى

پایدارى در برابر سختى‌ها و ناملایمات از دیگر نشانه هاى دریادلى است . حضرت على (ع )مى فرماید:
(اَلصَّبْرُ عَوْنٌ عَلى کُلِّ اَمْرٍ)[۳۹]
صبر و پایدارى در هر کارى یاور انسان است .

وقار و متانت

افـراد دریـادل در خـوشـى هـا و نـاخـوشـى هـاى زنـدگـى احـسـاسـات خـود راکـنترل مى کنند؛نه هنگام خوشى سرمست و مغرور مى شوند و نه هنگام سختى دست و پاى خود راگـم مـى کـنـنـد. هـمـچـنـیـن در خـوشـى و نـاخـوشـى ظـرف دل آن هـامتزلزل نمى شود و با وقار و متانت از کنار آن‌ها مى گذرد. حضرت على (ع ) خطاب به حکمرانمکّه مى فرماید:
(وَ لا تَکُنْ عِنْدَ النَّعْم اءِ بَطِراً وَ لا عِنْدَ الْبَاءْس اءِ فَشِلاً)[۴۰]
هنگام خوشى هاى فراوان زیاد شادمان نباش و وقت سختى‌ها سست و ترسان مشو!

رازدارى

ظـرف دل افـراد دریـا دل گـنجایش بزرگ‌ترین اسرار را دارد. برخلاف انسان هاى کم ظرفیتکـه زود پـرده از راز درونـى خـود مـى گـشـایـنـد و چه بسا کم ظرفیتى آن‌ها باعث هلاکتشان مىگردد. حضرت على (ع ) مى فرماید:
(لا حِرْزَ لِمَنْ لا یَسَعُ سِرَّهُ صَدْرُهُ[۴۱]
کسى که سینه اش گنجایش رازش را ندارد، بى پناه است .

پذیرش حقّ

دل هـاى پـرظـرفـیت به آسانى در برابر حق سر تعظیم فرود آورده ، آن را مى پذیرند وچنانکه گذشت ، مقصود از شرح صدر همین است که روح انسان آمادگى پذیرش حق را داشته باشد.

ساده زیستى

(ساده زیستى ) از دیگر اصول اخلاق مدیریت است .
بیان شد که رهبرى و مدیریت اسلامى ـ برخلاف سایر مکتب‌ها و مرام هاى اجتماعى ـ یک مقام الهىو مـردمـى اسـت و بـرخـوردارى از چـنـیـن مـقـامـى ، بـا داشـتـن زنـدگـىمجلّل ، دلبستگى به مظاهر دنیوى و جلال و جبروت ظاهرى ، سازگار نیست . از این رو، شایستهاسـت کـه رهـبـر و مـدیـران جـامـعـه از اسـارت خـواهـش هـاى نفسانى آزاد باشند و جاذبه هاى مادّىدل هـاى آن هـا را نـلرزاند. همچنین به جهت قرار گرفتن در شرایط ویژه مدیریتى و اهمیّت کارىخـویـش ، از بـرخـى مصارف و لذّت هاى دنیایى چشم بپوشند، در زندگى خود محدودیت هایى راقـائل شـونـد، در خـوراک ، پـوشـاک ، مـسـکـن ، مـعـاشـرت هـا و بـرخـوردهـا و تـمام خصوصیت هااصل سادگى را مراعات کنند، از زیاده خواهى بپرهیزند و به زندگى ساده و بى آلایش بسندهکنند.
در حـیـطـه مـسـؤ ولیـت و کـار نـیـز در نـهـایـت دقـت بـا پـاسـدارى از ایـناصـل ، بـراى خـود جـلال و جـبـروت ظـاهرى قائل نشوند، اسیر تشریفات ظاهرى نگردند و مسؤولیت را وسیله اى براى کسب منافع دنیوى و مال اندوزى و موقعیت ظاهرى خود قرار ندهند.
بـدیـهـى اسـت کـه رهـبـرى و مـدیـریـت هـر چـه سـنـگـیـن تـر بـاشـد، اهـمـیـت پـاسـدارى ازاصـل سـادگى در زندگى بیشتر مى گردد، تا آنجا که امام على (ع ) رعایت آن را بر رهبران وپیشوایان دادگر واجب دانسته ، مى فرماید:
(اِنَّ اللّ هَ تـَع الى فـَرَضَ عـَلى اَئِمَّةِ الْحـَقِّ اَنْ یـُقـَدِّرُوا اَنـْفـُسـَهـُمْ بـِضـَعـَفـَةِ النّ اسِ کـَیْلایَتَبَیَّغَ بِالْفَقی رِ فَقْرُهُ)[۴۲]
هـمـانـا خداوند بر پیشوایان حق واجب کرده که زندگى خود را با طبقه ضعیف یکسان سازند، تارنج فقر بر مستمندان دشوار نیاید.
و در جاى دیگر مى فرماید:
(عـَلى اَئِمـّةِ الْحـَقِّ اَنْ یـَتـَاءَسُّوا بـِاَضـْعـَفِ رَعـِیَّتـِهـِمْ ح الاً فـِى الاَْکـْلِ وَاللِّب اسِ، وَ لایَتَمَیَّزُونَعَلَیْهِمْ بِشَىْءٍ لا یَقْدِرُونَ [عَلَیْهِ] لِیَر اهُمُ الْفَقی رُ فَیَرضى عَنِ اللّ هِ تَع الى بِما هُوَ فی هِ، وَ یَر اهُمُ الْغَنِىُّ فَیَزْد ادُ شُکْراً وَ تَو اضُعاً)[۴۳]
بـر پـیـشـوایـان حـقّ اسـت کـه از نـظـر خـوراک و پـوشـاک بـهحـال ضـعـیـف تـریـن رعـیـّتـشـان اقتدا کنند، به طورى که در چیزى که آن‌ها قدرتش را ندارند،امـتـیـازى بـر آن‌ها نداشته باشند تا فقیر، آن‌ها را مشاهده کرده ، از خداوند به خاطر آنچه کهدارد راضى باشد و ثروتمند نیز با دیدن آنان بر سپاس و فروتنى خویش بیفزاید.
بـر ایـن اسـاس ، رهـبـران الهـى ، سـاده و بـى پـیـرایـه زنـدگـى مـى کـردند، همانند محرومانومـسـتـضـعـفان از عافیت طلبى ، تجمّل ، لذت گرایى و تشریفات ظاهرى مبرّا بودند و در همانحـال داراى عـظـمـت و شـوکـت ویـژه اى بـودنـد. مـحـبـوبـیـت اجـتـمـاعـى داشـتـه وجـلال و حـشـمـت مـعـنـوى آن هـا دل هـا را پـر مـى کـرد. بـه عـنـوان نـمـونـه پیامبر اکرم (ص ) درطـول مـدّت حـیـات خـویـش سـاده و بـى پـیـرایـه زیـسـت و ازاصل سادگى تجاوز نکرد و پاسدارى از آن را به جهت این که رهبر بود، امرى ضرورى و لازممى دانست .[۴۴]
ائمّه معصوم (ع ) نیز چنین بودند.
ایـنـک بـه جـنبه کاربردى ساده زیستى در زندگى شخصى و اجتماعى و بیان ره آوردهاى آن مىپردازیم .
ساده زیستى در زندگى شخصى و خانوادگى مسؤ ولیت خطیر مدیریت و رهبرى اقتضا مى کند که رهبر و مدیران جامعه اسلامى ،زندگى خود رابـر اصـل سـادگـى و سـبک بودن موؤ نه (هزینه زندگى ) بنا کنند؛ از برخى مصارف و لذّتهـاى دنـیـا چـشـم بـپـوشـنـد، هـمـّت خـود را در دسـتیابى لذایذ دنیوى صرف نکنند و بکوشند درزندگى شخصى خود، تا اندازه اى طعم محرومیت را بچشند. این شیوه ، اعتماد مردم را جلب کرده ،لیاقت اسوه بودن مدیر را به اثبات مى رساند.
از امام على (ع ) نقل شده که فرمود:
(اِنَّ اللّ هَ جـَعـَلَنـى اِم امـاً لِخـَلْقِهِ، فَفَرَضَ عَلَىَّ التَّقْدی رَ فى نَفْسى وَ مَطْعَمى وَ مَشْرَبىوَمـَلْبـَسـى کـَضـُعـَف اءِ النّ اسِ، کـَىْ یـَقـْتـَدِىَ الْفـَقـی رُ بـِفـَقـْرى وَ لا یـُطـْغِىَ الْغَنِىَّ غِناهُ)[۴۵]
هـمـانـا خـداونـد مـرا امـام خـلق خـویـش قرار داده و بر من واجب کرده که در باره خویشتن ، خوراک وپـوشـاکم را مانند مردم ضعیف تنظیم کنم ، تا فقیر به فقر من اقتدا کند و ثروت ، توانگر رابه طغیان وا ندارد.
مـدیـران اسـلامـى هر قدر که بى آلایش و ساده زیست باشند به همان مقدار عظمت روحى پیدا مىکـنـنـد، بـر مـقـامات معنوى آنان افزوده مى گردد و توفیق خدمتگزارى بیشترى پیدا مى کنند. درمـقـابـل ، اگـر در جـهـت بـهتر شدن وضع زندگى قدمى بردارند، به همان مقدار از ارزش آن هاکاسته شده ، نمى توانند در حیطه کارى خود منشاء آثار بزرگ باشند.
امام خمینى (ره ) مى فرماید:
هر چه بروید سراغ این که یک قدم بردارید براى این که خانه تان بهتر باشد، از معنویتتانبه همین مقدار، از ارزشتان به همین مقدار کاسته مى شود، ارزش انسان به خانه نیست ، به باغنـیـسـت ، بـه اتـومـبـیـل نـیـسـت . اگـر ارزش انـسـان بـه ایـن هـا بـود انـبـیـا بـایـد هـمـین کار رابکنند.[۴۶]
مقام معظّم رهبرى حضرت آیة الله العظمى خامنه اى مى فرماید:
نـمـى شـود مـا در زنـدگـى مـادّى فـرو رویـم و بـخـواهـیـم کـه مـردم بـهشـکـل یـک اُسـوه بـه مـانـگـاه کـنـنـد؛ هنگامى مسؤ ولان مى توانند به محرومان خدمت کنند که خود،دردآشنا بوده ، طعم محرومیت را چشیده باشند.[۴۷]
سـاده زیـستى و بى آلایشى امام خمینى (ره )، مقام معظّم رهبرى و عالمان راستین اسلام در زندگىشخصى و خانوادگى ، اسوه خوبى براى ماست .[۴۸]کیفیت خوراک ، پوشاک ، مسکن وآداب زنـدگـى آن هـا در کـمـال سـادگـى بـود و از مـحـدوده اى کـه بـراى خـودقـائل بودند، پا فراتر نمى نهادند. آن‌ها با این که از همه بزرگ تر بودند از ساده ترینافراد بودند؛ در خانه هاى محقّر نظیر فقیرترین مردم زندگى مى کردند. خوراک و پوشاکشانهمچون دیگران در کمال سادگى بود. به علایق دنیا وابسته نبودند. جان آن‌ها از قید و بندهاىمادّى آزاد بود و در برخورد با مظاهر دنیا (امیر بودند نه اسیر).
آنان علاوه بر این که ، دل به دنیا نداشتند و خود را از بهره بردارى بیشتر از مصارف و لذّتهـاى دنـیـوى مـحـدود مـى کـردنـد، مـراقـب اطـرافـیـان خـود نـیـز بـودنـد کـه مـبـادا از مـسـیـراعـتدال خارج شوند و موجب رنجش خاطر محرومان و مستضعفان گردند. آنان این محدودیتِ صادقانهو زیـبـا را بـراى هـمـدردى بـا مـحـرومـان و توفیق خدمتگزارى بیشتر، در زندگى خود ایجاد می‌کردند.
شهید مطهرى (ره ) در شرح حال استاد الفقها، وحید بهبهانى (ره ) مى نویسد:
روزى یـکـى از عـروس هـاى خود را مشاهده کرد که پیراهنى الوان از نوع پارچه هایى که معمولاًزنـان اعـیـان و اشـراف آن عصر مى پوشیدند به تن کرده است . فرزندشان را مورد ملامت قراردادنـد، فـرزنـد آیـه شـریـفـه کـه مـى فـرماید: (چه کسى زینت هایى که خدا براى بندگانشآفـریـده و هـمچنین روزى هاى پاکیزه را تحریم کرده است ) را در جواب پدر خواند. پدر گفت :(مـن نـمـى گـویـم خـوب پوشیدن و خوب نوشیدن و از نعمت هاى الهى استفاده کردن حرام است .خیر! در اسلام چنین ممنوعیت هایى وجود ندارد، ولى یک مطلب دیگر هست و آن این که ما و خانواده مابـه اعـتـبـار ایـن کـه پیشواى دینى مردم هستیم وظیفه خاصى داریم ؛ خانواده هاى فقیر وقتى کهاغـنـیا را مى بینند که از همه چیز برخوردارند طبعاً ناراحت مى شوند، یگانه مایه تسکین آلامشانایـن اسـت کـه خـانـواده (آقـا) در تـیـپ خـودشـان هـسـتـنـد، اگـر مـا هـم در زنـدگـى بـهشـکـل تـیـپ اغـنـیـا درآیـیـم ، این یگانه مایه تسکین آلام هم از میان مى رود؛ ما که قادر نیستیم عملاًوضع موجود را تغییر دهیم ، لااقل از این مقدار همدردى مضایقه نکنیم .[۴۹]

ساده زیستى در زندگى اجتماعى

اگر انسان در زندگى شخصى و خانوادگى ساده زیست باشد، آثار و برکات این سادگى درزندگى اجتماعى و حیطه مسؤ ولیتى او نیز بروز خواهد کرد.
مـدیـریت اسلامى ، در واقع حکومت بر دل هاست ؛ مدیران اسلامى در محیط اجتماعى و حیطه کارى ،سـاده زیـسـتـى خـود را در مـعـرض نـمـایـش مـى گـذارنـد؛ از تـشـریـفـات ظـاهـرى مـى کـاهـنـد،دنـبـال تـجـمـّلات نـمـى رونـد، در خـرج کـردن بـیـت المـال حـدّى بـراى خـودقـائل مـى شـونـد و جـلو حـیـف و مـیـل آن را مـى گـیرند. کیفیّت حضور آن‌ها در اجتماع و محیط کار،بـرخـورد بـا ارباب رجوع ، برگزارى جلسات و گردهمایى‌ها، جهت گیرى سازمانى و ادارىو... صـبـغه الهى داشته از تشریفات جلوگیرى مى نمایند، تا اعتماد مردم نسبت به آن‌ها باقىبماند و پشتوانه مردمى آن‌ها محکم تر گردد.
از ایـن رهگذر است که مدیران مى توانند خدمات ارزنده اى نسبت به جامعه و توده مستضعف داشتهباشند. چنان که تاریخ پرفراز و نشیب اسوه هاى ساده زیستى گواه خوبى بر این مطلب است. امام خمینى (ره ) مى فرماید:
مردان بزرگ که خدمت هاى بزرگ براى ملت هاى خود کرده‌اند اکثر ساده زیست وبى علاقه بهزخارف دنیا بوده‌اند.[۵۰]
و نیز مى فرماید:
آنـهـایـى کـه مـنشاء آثار بزرگ بودند در زندگى ، ساده زندگى کردند. اینهایى که در بینمـردم موجّه بودند که حرف آن‌ها را مى شنیدند، اینها ساده زندگى کردند... براى این که اینهاارزش را بـه ایـن نـمـى دانـستند که من خانه‌ام باید چه جور باشد، حالا سه تا اطاق داریم کماسـت ، چـهـار تـا. شـما خیال مى کنید اگر ده تا اطاق هم باشد کافى براى شما هست ؟ اگر همهدنیا را به یک کسى بدهند کافى نیست [۵۱].
و در جاى دیگر مى فرماید:
عظمت انسان به لباس ، کلاه ، اتومبیل و... نیست ... عظمت انسان به روحیت روح انسان است . عظمتانـسـان بـه اخـلاق و رفـتـار و کردار انسان است ، نه اینکه اتومبیلش سیستم کذا باشد... این هاعظمت انسان نیست . اینها انسان را منحط مى کند از آن مقامى که دارد.[۵۲]

ره آورد ساده زیستى

بـى آلایـشـى مـدیـران ، آنـان را در دسـتـیـابـى سـریـع تـر بـه اهداف قانونى خود موفّق مىگرداند. در زیر بعضى از ره آوردهاى مهمّ ساده زیستى و بى آلایشى را از سخنان بزرگان مى خوانیم :

شجاعت و پایدارى

امام خمینى (ره ) مى فرماید:
اگـر بـخـواهـیـد بـى خـوف و هـراس در مـقابل باطل بایستید و از حقّ دفاع کنید و ابرقدرتان وسـلاح هـاى پـیـشـرفـتـه آنان و شیاطین و توطئه هاى آن‌ها در روح شما اثر نگذارد و شما را ازمـیـدان به در نکند، خود را به ساده زیستن عادت دهید... مردان بزرگ که خدمت هاى بزرگ براىملّت هاى خود کرده‌اند، اکثر ساده زیست و بى علاقه به زخارف دنیا بوده‌اند.[۵۳]

آزادگى

مرحوم مدرّس ، ساده زیستى را عامل آزادگى انسان دانسته ، مى فرماید:
اگـر مـن نـسبت به بسیارى از اسرار، آزادانه اظهار عقیده مى کنم و هر حرف حقّى رابى پرده مىزنم ، براى آن است که چیزى ندارم و از کسى هم نمى خواهم ! اگر شما هم بار خود را سبک کنیدو توقّع را کم نمایید، آزاد مى شوید... باید جان انسان از هرگونه قید و بندى آزاد باشد تامراتب انسانیت و آزادگى خویش را حفظ نماید.[۵۴]

3 ـ

محبوبیت اجتماعى مقام معظم رهبرى حضرت آیة الله العظمى خامنه اى مد ظله مى فرماید:
لذّت هـا، بـهـره مـندى‌ها و منافع مادّى را تحقیر کنید و آن‌ها را کوچک شمارید، ما باتقوا، ورع وبـى اعـتـنـایـى بـه دنـیـا در چـشـم مـردم مـحـبوب شدیم و با حفظ اینها است که مى توان محبوبدل‌ها باقى ماند[۵۵].

به زانو درآوردن استعمار

استاد شهید مطهرى (ره ) مى فرماید:
جـهـش هـا و جـنبش‌ها و مبارزات سرسختانه و پیگیر به وسیله افرادى صورت گرفته که عملاًپـاى بـندى هاى کمترى داشته‌اند؛ یعنى به نوعى (زاهد) بوده‌اند. گاندى با روش زاهدانهخـویـش ، امـپـراتـورى انـگـلسـتـان را بـه زانـو درآورد؛ یـعـقـوب لیـث صـفـار بـهقول خودش نان و پیاز را رها نکرد که توانست خلیفه را به وحشت اندازد[۵۶].

وجدان کارى

دسـت پـر قدرت آفرینش ، گوهر گرانبها و صادقى را در درون آدمى تعبیه کرده که از آن به(وجـدان و نـفـس لوّامـه ) تـعـبـیـر مـى شـود. ایـن نـیـرو، نـاشناخته ، ولى محسوس است و مکاتبگوناگون بشرى و الهى در تعریف ، شناسایى و کاربرد آن ، سخن‌ها گفته و کتاب‌ها
نـوشـتـه انـد و جـمـلگـى بر وجود، صداقت و کارآیى آن اتفاق نظر دارند و در تمجید از وجدانگفته‌اند:
وجدان ، بایستگى‌ها را از نبایستگى‌ها تفکیک مى کند.
وجدان ، قاضى امینى است .
وجدان ، نظارت مى کند.
وجدان ، راهنماى مطمئن است .
وجدان ، شکنجه مى دهد و شکنجه مى بیند.
وجدان ، قطب نماست[۵۷].
(وجـدان )، آدمـى را پـس از انـجـام کـار، مـورد بـازخـواسـت قـرار مـى دهـد تـا سره را از ناسرهبازشناسد، بر کارهاى نیکو بیفزاید و از زشتى‌ها دست شوید و منظور از (وجدان کارى )، درکوتاه‌ترین و زیباترین کلام ، خوب و دقیق و کامل انجام دادن کار است . این تعبیر از رهبر معظمانقلاب است :
هـر کـس و در در هـر کـجـا کـه هـسـتیم ، (وجدان کار) را در کارى که به گردن گرفتیم وتعهدکردیم رعایت کنیم ؛ چه این کار شخصى یا کارى براى نان درآوردن باشد و چه کارى اجتماعىو مـردمى و مربوط به دگیران باشد؛ همانند کارهاى مهمّ اجتماعى و مسؤ ولیت هاى کشورى . همهایـن امـور را بـا بـرخـوردارى از وجـدان انـجـام دهـیـم ؛ آن را خـوب و دقـیـق وکامل و تمام انجام دهیم و به تعبیر معروف ؛ (براى کار، سنگ تمام بگذاریم)[۵۸].
وجـود وجـدان و فـعـالیـت صـادقـانـه آن در نـظـارت و سـنـجـش هـمـهاعمال ما، امرى بدیهى است ؛ چنان که پذیرفتن داورى آن نیز به میزان سلامت انسانیت ما مربوطمى شود؛ یعنى تنها بیماران روانى ، متخلّفان و مجرمان داورى وجدان را نمى پذیرند.
قـرآن مـجـیـد حضور و جایگاه وجدان را روشن و انکارناپذیر دانسته و در کنار چشم و زبان ـ کهمحسوس و عیان اند ـ از آن یاد کرده ، مى فرماید:
(اَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنَِ وَ لِس اناً وَ شَفَتَیْنَِ وَ هَدَیْن اهُ النَّجْدَیْنِ)[۵۹]
آیـا بـراى انـسـان ، دو چـشـم ، زبـان و دو لب قـرار نـدادیم ؟ و او را به راه خیر و شرّ رهنمونگشتیم .
کـه آیـه آخـر، اشاره به نیروى درونى یا وجدان دارد که خوبى‌ها را از بدى هاى تشخیص مىدهد.

ضرورت اطاعت از وجدان

چنان که یاد کردیم ، حضور و داورى (وجدان ) در همگان ، بدیهى است و نکته اساسى و کلیدىدر این رابطه ، پذیرفتن امر و نهى وجدان و کمک گرفتن از آن پدیده ارزشمند است . پیروى ازامـر و نـهـى وجـدان ، سبب تقویت ، نشاط و فعّال تر شدن آن مى گردد و هر چه ما بیشتر گوشبه فرمان وجدان باشیم ، او بیشتر ما را مدد مى رساند تا راه سعادت را بپیماییم و از انحرافو زشتى مصون بمانیم .
و اگر برعکس ، به امر و نهى وجدان ، وقعى ننهیم و در مصاف وجدان و هواى نفس ، از نفس امّارهپـشـتـیـبانى کنیم ، وجدان بیدارمان ، کم کم رو به خمودى و خموشى مى رود و چه بسا ممکن استاستحاله شود و برخلاف واقع نیز حکم کند و آدمى در چنین حالتى مصداق این آیه شریف است کهمى فرماید:
(... لَهـُمْ قـُلُوبٌ لا یـَفـْقـَهُونَ بِه ا وَ لَهُمْ اَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِه ا وَ لَهُمْ آ ذ انٌ لا یَسْمَعُونَ بِه ااُول ئِکَ کَالاَْنْع امِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ اُول ئِکَ هُمُ الْغ افِلُونَ)[۶۰]
آنـان دل دارنـد ولى نـمـى فهمند و چشم دارند ولى نمى بینند و گوش دارند ولى نمى شنوند.آنها همچون چارپایان بلکه گمراه ترند، آنان ، همان غافلان اند!
تـجـربـه و تـاریـخ بـشـر نـیـز بر مطلب فوق ، صحّه گذاشته و افراد و ملّت هاى فراوانىدرطـول تـاریـخ بـه چـنـیـن حـالتـى مـبـتـلا شـده انـد؛ قـوممغول ، نازى هاى آلمان ، صهیونیست‌ها، صدّام ، پینوشه ، نرون و هیتلر، نمونه هاى آن هستند. ازقول نرون چنین نقل شده است :
اى کـاش ، تـمـام انسان‌ها [یک نفر بودند و] یک سر و گردن داشتند تا من به یک باره آن را ازبدنش جدا مى کردم !(61)
گـردن نـهـادن بـه حـکم وجدان در طول زندگى ، انسان را از لغزیدن در مسیر انحراف نگه مىدارد. در ایـن جـا به نمونه اى از بیدارترین وجدان بشرى ، امیر مؤ منان (ع ) اشاره مى کنیم که فرمود:
مـن نـیـز مـى تـوانـم از مـرغـوب تـریـن نـان و عـالى تـریـنعسل و فاخرترین لباس حریر، بهره جویم ولى حاشا که (نداى وجدان را زیر پا گذارم و) ازهـواى نـفـس پـیروى کنم و حرص و ولع ، مرا بر سر سفره غذاهاى رنگارنگ نشاند! چرا که ممکناسـت در حـجـاز و یـمـامـه (اقصى نقاط مملکت ) کسانى باشند که آرزوى قرصى نان بر دلشانبـاشـد و طـعـم سـیـرى را فـرامـوش کـرده بـاشند! واى بر من اگر با شکم سیر بخوابم و دراطراف مملکت ، شکم هاى گرسنه و جگرهاى تشنه ، سر بر بالین نهند! آیا به این بسنده کنمکه مرا امیر مؤ منان بخوانند ولى در سختى و تلخ کامى روزگار، غمخوار و پیشتاز مردم نباشم؟![۶۱]

جلوه هاى حضور

بـراى مـحـک زدن خـویـش و سـنـجـش فـعـالیـت وجـدان ، بـایـددنبال علائم و آثار آن بگردیم از جمله :

پشتیبانى از وجدان

انـسـان هـاى بـا وجـدان همواره تلاش مى کنند تا وجدان در همه جا حاکم گردد و پدیده شوم بىوجـدانـى نـابـود شـود؛ این کسان ، همواره به دیگران سفارش مى کنند که نگاهبان وجدان خویشباشند و از آن اطاعت کنند[۶۲].
مـردى بـه نام (وابصه ) خدمت رسول خدا(ص ) رسید و قصد داشت درباره (برّ و تقوا) ـ کهدر آیـه 2 سـوره مـائده آمـده اسـت ـ پـرسـش کـنـد، امـّا پـیـش از طـرح سـؤال ، رسول خدا(ص ) فرمود: (اى وابصه ! آمده اى که از برّ و تقوا و اثم و عدوان پرسش کنى؟) وابـصـه گـفـت : آرى . پـیـامـبـر(ص ) دسـت بـر سـیـنـه او زد و فـرمود: (وابصه ، این سؤال را از قلب خودت بپرس ؛ دل تو نیکى و بدى را خوب مى شناسد.)[۶۳]
سخن رسول خدا(ص ) برگرفته از این آیه شریف قرآن است که مى فرماید:
(وَ نَفْسٍ وَ م ا سَوّی ه ا فَاَلْهَمَه ا فُجُورَه ا وَ تَقْوی ه ا)[۶۴]
سوگند به نفس و آنکه او را منظم ساخت و بدى و خوبى را به او الهام کرد.

ترجیح حق بر باطل

وجدان هاى پاک و سالم ، همواره حق یاب و حق گویند و هرگز به سوى یاوه نمى گرایندو خودرا به خیانت نمى آلایند. به تعبیر امیر مؤ منان (ع ).
(مَنْ ک انَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ ز اجِرٌ ک انَ عَلَیْهِ مِنَ اللّ هِ ح افِظٌ)[۶۵]
آن که یک (وجدان ) نهى کننده خودى داشته باشد، از سوى خدا نیز نگاهبانى خواهد داشت .
و ایـن نـگـاهـبـان الهـى هـمـراه آن بـازدارنـده خـودى ، او را از هـرگـونـه گـرایـش وعمل هرزه اى حفظ کرده ، راهنماى او به سوى حق و حقیقت خواهد بود.

ستایش و سرزنش

وجدان ، داور دلسوزى است که پس از حکم نیز آدمى را رها نمى کند؛ اگر راه درستى را پیموده وبـه سـودش حـکـم شـده بـاشـد، او را بـه تـکـرار و تـداوم آنعـمـل نـیـک ، تـشـویـق و تـرغیب مى کند، ولى اگر کسى در محکمه وجدان ، محکوم شود، در معرضسـرزنـش و تـوبیخ مکرّر او قرار مى گیرد و پیوسته تهدید مى شود. و راز آن که بسیارى ازجنایتکاران پس از ارتکاب جنایت ، دچار، اختلال روانى و جنون مى گردند، تا آنجا که یا خود رابه پلیس معرفى مى کنند و یا خودکشى مى نمایند، همین است .

شکفتن شخصیت

پـاى بـنـدى بـه داورى وجـدان ، پـیـمـودن مـسـیر تکامل است و افرادى که چنین باشند، در بسترکـمـال قـرار مـى گیرند و شخصیت آن‌ها در سایه اطاعت از وجدان ، رشد و شکوفایى مى یابد.مرحوم علاّمه جعفرى ، ضمن بحث مستدلّى درباره وجدان ، مى نویسد:
نه ثروت و نه مقام و نه نسب و نه زور بازو و نه کیفیت اجتماعى که فرد در آن جا زندگى مىکـنـد و نـه عـلم و نـه جـمـال ، نـمـى تـوانـنـد عـامـل شـخـصـیـت انـسـانـى بـوده بـاشـنـد...عامل رشد و شکفتگى و شخصیت ، منحصر به وجدان خواهد بود[۶۶].

محکم کارى

انـسـان هـاى بـا وجـدان ، در عـرصـه کـار و فـعـّالیـت ، تمام توش و توان خویش را به کارمىگـیـرنـد تـا بـهـتـریـن نـتـیـجـه مـطـلوب را بـه دسـت آورنـد و هـیـچ گـاه کـار را بـهحـال خـود رهـا نـمـى سازند، آن را به بهترین شکل انجام مى دهند، دلسوزانه و مسؤ ولانه انجاموظـیـفـه مـى کـنـنـد و در هـمه مسؤ ولیت هاى اجتماعى ، دقت و استحکام و جدّیت را مدّ نظر دارند. بهنمونه زیر توجه کنید.
ابراهیم ـ فرزند خردسال پیامبر(ص ) ـ درگذشت . وقتى او را دفن کردند و لحد قبر را چیدند،رسول خدا(ص ) روزنه اى در لحد مشاهده کرد، آن را با دست خود پوشاند، سپس فرمود:
(اِذ ا عَمِلَ اَحَدُکُمْ عَمَلاً فَلْیُتْقِنْ)[۶۷]
هرگاه یکى از شما کارى انجام مى دهد، آن را محکم و دقیق انجام دهد.
دقـّت نـظـر مـقـام مـعـظـم رهـبـرى و سـفـارش او بـه هـمـه مـدیـران مـسـلمان مى آموزد که هرگونهسـهـل انـگـارى و مـسامحه کارى در کارهاى خرد و کلان ، پایین تر از شاءن یک مسلمان است ؛ پسهمگى باید؛ کـارى کـنـیـم کـه کـار و عـمـل سـازنـده ؛ چـه عـمـل فـرهـنـگـى و چـهعـمـل اقـتـصـادى و چـه عـمـل اجـتـمـاعـى و چـه سـیـاسـى ، بـراى کـسـى کـه کـنـنـده آن اسـت ، یـکعمل مقدّس به حساب بیاید... و همه احساس کنند که این کارى که انجام مى دهند، این یک عبادت است، یـک عـمـل خـیـر و صـالح اسـت ، بـایـد این کار را با جدّیت و به نیکى انجام بدهند... از سر همبـنـدى و کـار را به امان و حال خود رها کردن و به کار نپرداختن و بى اعتنایى به استحکام یککار به شدّت پرهیز شود[۶۸].

عدالت

اکسیر گرانبها و کمیاب عدالت ،بسان جان و روان ، به زندگى انسان حیات و ارزش مى بخشدو این پدیده زیبا پیوندى عمیق و ناگسستنى با وجدان دارد؛ هر کس وجدان داشته باشد، دادگراسـت و سـتـمگران ، وجدان خویش را زیر پا مى نهند. امام دادگران عالم - حضرت على (ع ) - اوجباوجدانى و دادگرى خویش را چنین بیان مى کند:
(وَاللّ هِ لَوْ اُعـْطـی تُ الاَْق الی مَ السَّبـْعـَةَ بـِم ا تَحْتَ اَفْلا کِه ا عَلى اَنْ اَعْصِىَ اللّ هَ فى نَمْلَةٍاَسْلُبُه ا جِلْبَ شَعی رَةٍ م ا فَعَلْتُهُ)[۶۹]
بـه خـدا سـوگـنـد اگـر هـفـت اقلیم را با آنچه زیر آسمان هاى آنهاست به من دهند تا خدا را باربودن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى کنم ، چنین نخواهم کرد.

عوامل بى وجدانى

بـه جـراءت مى توان گفت ؛ بیشتر انسان‌ها، با وجدان خویش ، سر ناسازگارى دارند،گویىمـوظـّف شده‌اند که از داورى وجدان سرپیچى کنند و یا گمان مى برند که مخالفت با وجدان ،سعادت آنها را تاءمین مى کند!
در حیطه مدیریت ، کم کارى ، چاپلوسى ، حسادت ، حق کشى ، بى قانونى ، تقدیم رابطه برضـابـطـه ، سـتـم بـه فـرودسـتـان ، جـفـاى به فرادستان ، افشاى اسرار سازمان ، تسامح وسـهـل انـگـارى و هـرگـونـه خـلاف دیـگـر، مـخـالف با هر وجدان آگاهى است و نباید به وقوعبـپـیـونـدد، ولى چـرا بـرخـى انسان‌ها پا روى وجدان خویش مى گذارند؟ چرا در برخى دیگر،وجدان در حدّ نابودى قرار مى گیرد و یا دستورات وجدان ، وارونه انجام مى پذیرد؟
عـوامـل گـوناگونى ، در شرایط و افراد مختلف ، سبب تضعیف ، انزوا و وارونه شدن وجدان مىگردد که برخى از آن‌ها را به اختصار توضیح مى دهیم :

ضعف ایمان

ایـمان به خدا و معاد، پشتوانه محکمى براى حقایق عالم ، از جمله وجدان به حساب مى آید و آنانکـه چـنـیـن پـشـتـوانـه اى را از دسـت بدهند، قطعاً وجدان خود را بى یاور و آن را آسیب پذیر مىسـازنـد. تـاریـخ گـواه است که انسان هاى متدین ، بیشتر پاى بند وجدان هستند تا بى دینان وسـسـت ایـمـان هـا. سـتـم و جـنـایـتـى کـه از جـبـهـه کـفـر و الحـاداعـمـال شـده ، روى تـاریـخ را سـیـاه کـرده اسـت و هـرگـز بـا تـخـلفـات و گـنـاهـان دیـنـدارانقابل مقایسه نیست . قرآن مجید این حقیقت را چنین بازگو مى کند:
(وَ لا تـَکـُونـُوا کـَالَّذی نَ نـَسـُوا اللّ هَ فـَاَنـْس اهـُمْ اَنـْفـُسـَهـُمـْاُول ئِکَ هُمُ الْف اسِقُونَ)[۷۰]
مـانـنـد کـسـانـى نـبـاشید که خدا را فراموش کردند و خدا نیز خودشان را از یادشان برد؛ آن هافاسقانند.
روشن است که این خود فراموشى ، بى شخصیتى و بى وجدانى بر اثر بى ایمانى پدیدمىآید.

==== هواپرستى ====

هـوا و هـوس نـیـز در مـقـابل وجدان قرار دارد و هر کس از خواسته هاى نفسانى پیروى کند، ناچارباید وجدانش را زیر پا بگذارد. امام على (ع ) مى فرماید:
(ط اعَةُ الْهَو ى تُفْسِدُ الْعَقْلَ)[۷۱]
پیروى از خواهش نفسانى ، خرد را تباه مى سازد.
وجـدان انـسـان هواپرست از کار افتاده و او به چیزى جز شهوت و شکم و منافع مادى و زودگذرنمى اندیشد.

==== ریاست طلبى ====

خصلت نکوهیده ریاست طلبى نیز یکى از عوامل مهمّ بى وجدانى است و کسى که به این بیمارىمبتلا گردد، براى نیل به جاه و مقام ، به آسانى وجدانش را زیر پا مى گذارد. بسیارى از زد وبـندهاى سیاسى ، جنگ و غارت‌ها، کشتار بى گناهان ، انهدام شهرها و کشورها و... که بدتریننوع بى وجدانى است ، پیامد شوم ریاست طلبى است .
هـمـچـنـیـن ، خوى ریاست طلبى سبب خانه نشینى ، اخراج ، تبعید، زندانى و کشتار مدیران لایق ورهـبـران شـایـسـتـه در طـول تـاریخ شده است . به عنوان نمونه ؛ هارون الرشید ـ خلیفه سفاکعـبـاسـى ـ در سـخـنـان خـصـوصى خود به فرزندش ـ ماءمون ـ مى گوید؛ حق حکومت و خلافت ازآنـِحـضـرت مـوسـى بن جعفر(ع ) است ولى من هرگز از آن ، کناره گیرى نمى کنم و تو نیز کهفرزندم هستى ، اگر سر ناسازگارى داشته باشى ، مى کشم ![۷۲])

ثروت اندوزى

این خوى شیطانى نیز با وجدان آدمى سر ستیز دارد و او را وادار مى کند تا در راه جمع ثروت ،بـسـیـارى از فـرامـین وجدان را زیر پا بگذارد؛ حرام خوارى ، احتکار، سرقت ، رشوه و اختلاس ،گران فروشى ، ایجاد بازار سیاه ، زد و بندهاى اقتصادى ، دروغ و تزویر در داد و ستد، بىتـوجـهـى بـه مـسـتـمـنـدان و گـرسـنـگـان و... کـه هـر روز و هـر سـاعـت بـهدلیل کسب سود بیشتر، در جامعه تکرار مى شوند، از آثار زیر پا گذاشتن وجدان است .

انضباط ادارى

(انـضـبـاط) بـه مـعـناى سامان گرفتن ، نظم داشتن ، ترتیب ، درستى ، آراستگى و عدم هرج ومرج به کار رفته است[۷۳].
مـنـظـور از (انـضـبـاط ادارى )، رعـایـت قـوانـیـن ، مـقـررات ، آیـیـن نـامـه هـا، بـخـشـنـامـه هـا ودسـتـورالعـمـل هـاى ادارى اسـت و بـرخـى نـمـودهـاى آن عـبـارت اسـت از: حـضـور بـه مـوقـع درمـحـل کـار، تـرک نـکـردن مـحـل کار بدون اطلاع مافوق ، حضور به موقع در جلسات ، پرهیز ازاتـلاف وقـت ، رعـایـت سـلسـله مـراتب ادارى ، انجام به موقع وظایف محوّله ، بالا بردن کارآیىسازمان ، استفاده صحیح از اموال .
لزوم نـظـم و تـرتـیب در کارها به حدّى روشن و بدیهى است که باید گفت شرط لازم زندگىاسـت و بـدون آن ، زنـدگـى ، قـوام و دوام نـخـواهـد یـافـت . ایـن ضرورت ، در زندگى جمعى وسـازمانى بیشتر خودنمایى مى کند؛ زیرا در محیط کار جمعى ، اگر نظم و قانون حاکم نباشد،هرج و مرج پیش خواهد آمد و در مدت کوتاهى ، روحیه و کارآیى افراد به صفر خواهد رسید و درنهایت چنین سازمانى نابود خواهد شد.
جـامـعـه بـشـرى نیز همواره به سمت نظم و قانون پیش رفته و بشر سعى نموده قانون و نظمناشى از قانون را بر زندگى خود حاکم کند و در همین مسیر، با قانون شکنان برخورد نماید.

انواع انضباط

هر محیط و سازمانى ، نظم خاصى مى طلبد که کارکنان آن باید بدان پایبند باشند و چه بساانسانى در سازمان هاى متعدد، باید حضور یابد که قوانین و مقررات مختلف و گاهى متضاد دارندو او باید خود را با آن‌ها وفق دهد.
گـرچـه مـمـکـن اسـت سـازمـان هـاى هم صنف و موازى ، مانند بیمارستان‌ها و آسایشگاه‌ها از نظم وقانون یکنواخت یا مشابهى پیروى کنند ولى سازمان هاى غیر موازى ، قطعاً نظم و قانون مختلفدارنـد و دسـت کـم در بـرخـى قـوانـیـن شبیه یکدیگر نیستند. بر این اساس باید گفت ؛ مجموعهقـوانـیـن و مـقـرراتـى کـه در سـازمـان هـاى یـک کـشـور وجـود دارنـد، غـیـرقـابـل شـمـارش اسـت ؛ ولى نـحـوه بـرخـورد کـارکـنـان یـک سـازمـان از دوحال بیرون نیست ؛ یا فرد، به دلخواه خود و براساس فکر و اندیشه ، تن به رعایت ضوابطمـى دهـد و داوطـلبـانـه مـنـضـبـط مـى شـود یـا ایـن کـه قـوانـیـن مـوجـود از راه ایـجـاد تـرس واعـمـال کـنـتـرل و تـنـبـیـه ، صـورت مـى گـیـرد و نـظـم بـر افـراد مـجـمـوعـهتحمیل مى گردد. شکل اوّل را (انضباط مثبت ) و شکل دوم را (انضباط منفى ) مى گویند.
آنـچـه ارزشـمـنـد و کـارآمد است (انضباط مثبت ) است که از راه تربیت صحیح و ایجاد ارزش هاىخـاص اخـلاقـى ، وجـدان کـار و حـس انـجام وظیفه در کارکنان ایجاد مى شود و راه را براى رعایتقـوانـیـن و مـقـررات ادارى و حـس انـجـام کـار و بـالا بـردن کـارآیـى فـرد و سـازمـان ، هموار مىسازد[۷۴].

انضباط در نیروهاى مسلّح

نظم و انضباط، اساس تشکیلات نظامى محسوب مى شود و بدون آن ، ماهیت نیروهاى مسلح ، تحققنـمى یابد. بنابراین در کلیه سازمان هاى نظامى و انتظامى کشور اعم از ارتش ، سپاه ، بسیجو نـیـروهـاى انـتـظـامـى ، رعـایـت نـظـم و تـرتـیـب ، واجـب و ضـرورى اسـت ، چـه هنگام جنگ یا درحـال صـلح ، صـف باشد یا ستاد، حالت عادى باشد یا ماءموریت ، فرد نظامى باشد یا کارمندو... .
در آیین نامه انضباطى نیروهاى مسلح درباره انضباط آمده است :
انضباط در نیروهاى مسلح جمهورى اسلامى ایران [عبارت است از]:
التزام عملى به ولایت فقیه ، آداب و سنن و احکام اسلامى و تبعیت از فرامین مقام معظم فرماندهىکلّ قوا، قوانین و مقررات و دستورات سلسله مراتب فرماندهان و رؤ سا و مدیران .
انضباط داراى دو جنبه است ؛ معنوى و ظاهرى :
جنبه معنوى انضباط در اثر ایمان و اعتقاد به خدا و مبانى دین مبین اسلام و انجام فرائض دینى وپـایـبـنـد بـودن بـه احـکـام و ارزش هـاى اخـلاق اسـلامـى ، احـسـاس مـسـؤ ولیـت مـعـنـوى درقبال نظام حکومت اسلامى ، میهن و ملّت ایثارگر ایران ، قانون و وظایف محوّله ، اعتقاد به منطقى وعـادلانـه بـودن مـقـررات و اعـتـمـاد بـه فـرمـانـدهـان ، رؤ سـا و مـدیـران و هـمـکـاران درپـرسـنـل بـه وجـود مـى آیـد. بـه طـورى کـه اگـر تـمام نظارت‌ها برداشته شود، جنبه معنوىانـضـبـاط هـمـچـنـان پـابـرجـا و بـرقـرار مـى ماند. جنبه معنوى انضباط، پایه و اساس تربیتنـیـروهـاى مـسـلح مـکـتـبـى ، فـداکـار و وظـیـفـه شـنـاس راتشکیل مى دهد.
جـنـبـه ظـاهـرى انـضـبـاط بـا حـفظ احترامات و آراستگى ظاهرى ، دقت در اجراى قوانین ، مقررات ودستورات ، تحقق مى یابد[۷۵].
بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران ، حضرت امام خمینى (ره ) در این باره مى فرماید:
نـیروهاى مسلّح نظامى و غیر نظامى از هر قشر که هستند، لازم است انضباط را دقیقاًحفظ کرده و ازکـارهـایـى کـه مـخـالف انـضـبـاط است اجتناب نمایند و به مسؤ ولیت بزرگى که برعهده آنانگـذاشـتـه شـده اسـت ، تـوجـه نـمـوده و تـخلّف از انضباط مطلوب ، موجب مسؤ ولیت و تعقیب است[۷۶].

ایمان و انضباط

گـرچـه بـسـیـارى از مـقـررات ، آداب و رسـومـى کـه امـروزه در مـیـان جـوامـع بـشـرىمتداول است ، بر اثر عقلانیت و تجربه به دست آمده و به مکتب یا ملّت خاصّى تعلّق ندارد، ولىدر جـهان بینى توحیدى ، (رنگ خدایى ) زدن به پدیده‌ها امرى مطلوب است و مؤ من تا آنجا کهامـکان دارد باید همه اعمال خود را براى خدا انجام دهد و چنین روشى بر ارزش کار او مى افزایدو بدان قداست مى بخشد.
قرآن مجید نیز انضباط را به (ایمان ) پیوند زده و آن را از ویژگى هاى مؤ منان واقعى دانسته، مى فرماید:
(اِنَّمـَا الْمـُؤْمِنُونَ الَّذی نَ ا مَنُوا بِاللّ هِ وَ رَسُولِهِ وَ اِذ ا ک انُوا مَعَهُ عَلى اَمْرٍ ج امِعٍ لَمْ یَذْهَبُوا حَتّى یـَسـْتـَاءْذِنـُوهُ اِنَّ الَّذی نَ یـَسـْتـَاءْذِنـُونـَکَ اُول ئِکَ الَّذی نَ یـُؤْمـِنـُونَ بـِاللّ هِ وَرَسُولِهِ...)[۷۷].
مـؤ مـنـان واقـعـى کـسـانى هستند که به خدا و پیامبرش ایمان آورده‌اند و هنگامى که در کار مهمّىهـمـراه او باشند، بى اجازه او جایى نمى روند. کسانى که از تو اجازه مى گیرند، به راستىبه خدا و رسولش ایمان آورده‌اند.
مفسران گفته‌اند که این آیه پیرامون جنگ احد نازل شده که یکى از رزمندگان به نام (حنظله )پس از اعلان عمومى جنگ ، خدمت پیامبر(ص ) رسید و از او اجازه گرفت تا شب را در مدینه بماندو مـراسـم عـروسـى اش را بـرقـرار کـنـد و سـپـس بـه صـف مـجـاهـدان بـپـیـونـدد.رسـول خـدا(ص ) بـه او اجـازه داد. حـنـظله پس از انجام مراسم عروسى ، صبح زود پیش از آنکهفـرصـت غسل کردن بیابد در میدان جنگ حضور یافت و درهمان ساعات اولیه به شهادت رسید ورسـول خـدا(ص ) فـرمـود مـن دیـدم کـه فـرشـتـگـان ، حـنـظـله را مـیـان زمـیـن و آسـمـانغـسـل مـى دادنـد و آن شـهـیـد بـزرگـوار از آن پـس بـه(غسیل الملائکه ) معروف شد[۷۸].
امـیـر مـؤ مـنـان (ع ) نـیـز در بـسـتر شهادت ، نظم را پس از تقوا ـ که نمود شماره یک ایمان بهخداست ـ مورد سفارش قرار داده ، مى فرماید:
(اُوصـی کـُم ا وَ جـَمـی عَ وَلَدى وَ اَهـْلى وَ مـَنْ بـَلَغـَهُ کـِت ابـى بـِتـَقـْوَى اللّ هِ وَ نـَظـْمـِاَمْرِکُمْ...)[۷۹]
شما و همه فرزندان و خاندانم و هر کس را که این نوشته به دستش مى رسد به تقواى الهى ونظم در کارهایتان سفارش مى کنم .
شـایـد رمز سخن امام در اهمیت دادن به نظم و انضباط این باشد که بیشترین نظم وترتیبى کهبر زندگى فردى و اجتماعى مسلمانان باید حاکم باشد از ناحیه شریعت الهى است و در واقع ،آنـچه محور شکل گیرى و دوام و قوام زندگى مؤ من قرار مى گیرد، دستورات الهى است و دیگرمـسـائل زنـدگـى هـر قـدر هـم کـه مـهـم بـاشـد بـایـد بـراسـاس آن محور تنظیم شود. به طورمـثـال خـواب و خـوراک ، بـدیهى‌ترین نیاز زندگى انسان است ولى همین دو پدیده باید تابعوقت نماز و روزه باشد.
دیگر این که مؤ منان به خاطر ایمان و اعتقادى که به خدا و عالم غیب دارند و این گوهر ارزشمنددر سرشت آنان جاى دارد، بهتر و بیشتر از دیگران به قانون و مقررات و نظم پایبندند و تعهدو تعبدشان همواره یاور تخصّصشان است و به طور قطع بازدهى یک کارگر، کارمند، مدیر یامـسؤ ول با ایمان در شرایط مساوى از افراد بى ایمان بیشتر خواهد بود چنان که نظم پذیرىآنان ، بویژه در زمانى که بازرس و ناظرى حضور ندارد، بهتر از دیگران است و این به خاطرارتباط و تاءثیرپذیرى انضباط از ایمان است .
امام خمینى (ره ) نیز در این باره مى فرماید:
مـبـادا یـک وقـت در یـک جـایـى بـرخـلاف مـقـررات و بـرخـلاف نـظـمعـمـل بـکنید! این یک امرى است [که ] براى همه کشور ما هست ؛ براى همه نهادهاى کشور ما هست کهبـایـد انـتـظـام ، نـظـم را، مـقـررات جـمـهورى اسلامى و مقررات حکومت اسلامى را باید مو به مودریـافـت کـنـنـد و مـو بـه مـو عـمـل کـنـنـد و بـرخـلاف مـقـرراتعمل نکنند. این یک مطلب اسلامى است ... [۸۰].
حضرت آیة الله خامنه اى دام ظلّه نیز در این راستا فرموده است :
در سپاه باید انضباط نظامى از ایمان و عقیده سرچشمه گیرد و نظم و آموزش و رعایت مراتب بهعـنـوان وظـیـفـه اى دیـنـى رعـایـت شـود و در عـین حال ، روح برادرى و تفقّد از زیر دست و ارزشگذارى براساس ارزش هاى معنوى رواج روزافزون داشته باشد[۸۱].

انتقادپذیرى

نقد داراى چند معنا از جمله به معناى جدا کردن ناسره از سره ، و بد از خوب است . انتقاد نیز همینمعنا را مى دهد[۸۲]. اصطلاح (انتقاد) در کوتاه‌ترین تعریف عبارت است از نشان دادنزشتى و زیبایى و دادن رهنمود[۸۳].
انـتقادپذیر نیز کسى است که تحمّل نقد کردار و گفتار خود را از سوى دیگران داشته باشد وبه سخنان صحیح آنان ترتیب اثر دهد.
گـرچـه واژه انتقاد در قرآن و روایات چنین کاربردى ندارد ولى در واژه هاى (نصیحت ، موعظه ،امر به معروف و نهى از منکر و انذار) مفهوم انتقاد نهفته است .

جایگاه بحث

غـیـر از مـعـصـومـیـن ، سـایـر انـسـان هـا، کـم و بـیـش ، خـواسـتـه یـا نـاخـواسـتـه ، در اندیشه ،عمل وسخن گفتن ممکن است دچار اشتباه شوند و یا میان خوب و خوب تر یا بد و خوب یا بدتر وبد، بخش نخست را انتخاب کنند. گاهى این خطا و اشتباه از دید دیگران پنهان نمى ماند و آنان ازروى خـیرخواهى ، آن را با فرد خطا کننده در میان مى گذارند و از او مى خواهند که کاستى هایشرا جبران کند و نقاط ضعف را به قوت تبدیل سازد.
انـسـان هـاى خـردمـنـد در چـنـیـن مـواردى بـا روى بـاز بـهاسـتـقـبـال انـتـقـاد کـنـنـده مى روند، سخنش را مى شنوند و اگر واقعیت داشته باشد به کار مىبندند. چنین افرادى مشمول مژده الهى اند که مى فرماید:
(فـَبـَشِّرْ عـِب ادَِ الَّذی نَ یـَسـْتـَمـِعـُونَ الْقـَوْلَ فـَیـَتَّبـِعـُونَ اَحـْسـَنـَهـُاُول ئِکَ الَّذی نَ هَدی هُمُ اللّ هُ وَ اُول ئِکَ هُمْ اُولُوا الاَْلْب ابِ)[۸۴]
بـنـدگـان مرا بشارت بده ! همانان که سخنان را مى شنوند و از بهترین آن‌ها پیروى مى کنند؛آنان کسانى هستند که خدا هدایتشان فرموده و آنان خردمندانند.
تـوصیف انتقادپذیران به هدایت الهى و خردورزى ، گویاى آن است که دین و خرد برضرورتانـتقادپذیرى اتفاق دارند و آنان که پایبند به دین و طالب هدایت و کمالند و از اندیشه سالمنـیـز بـرخوردارند، باید انتقادها را بشنوند و ناخالصى هاى فکرى ، اخلاقى و عملى خویش راجـبران کنند و نه تنها از انتقاد نهراسند بلکه زمینه بروز آن را نیز فراهم سازند. امیر مؤ منان(ع ) طى سخن حکیمانه اى مى فرماید:
(لا تـُکَلِّمُونى بِم ا تُکَلَّمُ بِهِ الْجَب ابِرَةُ وَ لا تَتَحَفَّظُوا مِنّى بِم ا یُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ اَهْلِ الْبادِرَةِوَ لا تـُخ الِطـُونـى بـِالْمـُص انـَعـَةِ وَ لا تـَظـُنُّوا بـِىَ اسـْتـِثـْق الاً فـى حـَقٍّ قـی لَ لى)[۸۵]
بـا مـن بـه گـونه اى که با جبّاران سخن مى گویند، سخن نگویید و انتقاداتى را که از افرادعـصـبانى ، پنهان مى دارند از من دریغ مدارید و چاپلوسانه با من برخورد نکنید و نپندارید کهاگر انتقاد درستى به من داشته باشید، پذیرفتن آن برایم سنگین است .
این روایت ارزشمند گویاى آن است که مدیران نظام اسلامى - در هر رده اى که هستند ـ نباید خودرا از اشتباه مصون پندارند و راه انتقاد و پیشنهاد را بر دیگران ببندند، بلکه باید با اصراراز دیـگـران بـخـواهـنـد کـه انـتقاد کنند، پیشنهاد دهند و در اداره هر چه بهتر سازمان ، یکدیگر رایارى رسانند.
هـمـچـنـیـن بـایـد دانـسـت کـه چـنـین روحیه اى در میان مدیران مؤ من و متدیّن ، قوى تر است بویژهاگـرهـمـکاران ، اهل دیانت و تقوا باشند، در چنین محیطى انتقادکردن و انتقادپذیرى ، دلپذیرتراسـت و انـسـان بـا اطـمـیـنـان بـیـشـتـرى بـه سـخـنـان هـمـکـاران خـود گـوش مى دهد. جمله معروفرسول خدا(ص ) که فرمود:
(اَلْمُؤْمُِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِنِ)[۸۶]
ارتـبـاط تـگـاتنگ ایمان و اعتقاد را بیان مى کند و اعلام مى دارد که مؤ من بسان آینه اى صاف وصـادق ، خـوبـى و بـدى بـرادر مـؤ مـنـش را بدون غلّ و غش بیان مى کند تا او در حفظ نیکى‌ها وزدودن زشتى هاى خود بکوشد و راه تکامل مادى و معنوى را بهتر طى کند.

دست آوردها

ژرف اندیشى

پـدیـد آوردن محیط نقد و انتقاد، استعدادها را شکوفا مى کند و سبب تفکّر و طرّاحى جدید از سوىهـمـکـاران مـى گـردد و هـر کـس تـلاش مـى کـنـد وضـع مـوجـود را بـه نحوى بهبود بخشد و بهتکامل و تحرک بیشتر وادارد.
از سـوى دیـگـر، انـتـقـاد شـونـده در کـردار و تـصـمـیـم گـذشـتـه وحـال خـویـش بـیـشـتـر مـى انـدیـشـد و بـا هـشـیـارى و تـیـزبـیـنـى واردعـمـل مـى شود، چرا که احساس مى کند همواره چشمان تیز و افکار نقّاد دیگران ، کارهایش را زیرنظر دارند و به ارزیابى عملکرد او مى نشینند.

اصلاح سازمان

هـیـچ سـازمـانى از انتقاد و پیشنهاد سازنده زیان نمى بیند، بلکه مدیر یا مسؤ ولان سازمان باشـنـیـدن نـظـرات دیگران ـ گرچه آن‌ها را به کار نبندند ـ دست کم سخنان بیشترى را پیرامونسازمان مطبوع خویش مى شنوند و از همین رهگذر، وقت معیّنى را صرف آن مى کنند و محتاطانه قدمبـرمـى دارنـد که خود به سود سازمان خواهد بود و اگر انتقاد و پیشنهاد دیگران بجا باشد وبدان عمل کنند که بیشترین توفیق را کسب کرده‌اند، چنان که امیر مؤ منان على (ع ) مى فرماید:
(مِنْ اَکْبَرِ التَّوْفی قِ الاَْخْذُ بِالنَّصی حَةِ)[۸۷]
به کارگیرى اندرز و انتقاد دیگران ، بزرگ‌ترین موفقیت است .

حق یابى

بـازگـذاشـتن دریچه انتقاد به روى دیگران ، هم نقش دریچه اطمینان را ایفا مى کند، هم چه بسادر بـیـن سـخـنـان و پیشنهادها و حتى خرده گیرى‌ها، سخن حق و کارشناسانه اى مطرح گردد کهتـحـولى بزرگ را در سازمان موجب گردیده ، تشکیلات را با سرعت بسیار بیشترى به سوىاهداف خود پیش ببرد.

تهذیب نفس

مـدیـریـت بـر مـجـمـوعـه اى از انـسـان هـا و صـدور ده هـا فـرمـان ، نـصـب وعـزل و مـانـنـد آن ، زمـیـنـه هـاى کـبـر و غـرور را در نـفـس آدمـى فراهم مى سازد، و شنیدن سخنانانتقادآمیز و چه بسا تلخ و گزنده ، مى تواند کمک خوبى براى زدودن زمینه هاى یاد شده بوده، تـعـادل اخـلاقـى مـدیـر را بـرقـرار سـازد. بـه هـمـیـندلیل ، انتقادگر صادق و دلسوز را باید بهترین دوست و یاور خویش محسوب کنیم . امام على (ع) مى فرماید:
(اَشـْفـَقُ النّ اسِ عـَلَیـْکَ اَعـْوَنـُهـُمْ لَکَ عـَلى صـَلا حِ نـَفـْسـِکَ وَ اَنـْصـَحـُهـُمْ لَکَ فـى دینِکَ)[۸۸]
مـهـربـان تـرین مردم نسبت به تو کسى است که تو را در اصلاح خودت بیشتر یارى رساند وبیش از دیگران خیرخواه دینت باشد.
امام صادق (ع ) نیز مى فرماید:
(اَحَبُّ اِخْو انى اِلَىَّ مَنْ اَهْدى عُیوُبى اِلَىَّ)[۸۹]
محبوب‌ترین برادران من کسى است که کاستى‌هایم را به من هدیه بدهد.

بیمارى انتقادناپذیرى

شـمـا حـتـمـاً به افراد متعدّدى برخورد کرده‌اید که تاب شنیدن انتقاد را ندارند و حتى باانتقادکـنـنـده تندى مى کنند و کینه او را در دل مى گیرند. به نظر شما آیا چنین افرادى دچار بیمارىروحى نیستند؟
از نظر قرآن مجید، بیشتر مردم (حق ناپذیر)اند:
(لَقَدْ جِئْن اکُمْ بِالْحَقِّ وَ ل کِنَّ اَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ ک ارِهُونَ)[۹۰]
ما حق را براى شما آوردیم ولى بیشتر شما حق را خوش ندارید!
امام صادق (ع ) نیز این خصلت را فراگیر دانسته ، مى فرماید:
(ثـَلا ثُ خـِلا لٍ یـَقـُولُ کـُلُّ اِنـْس انٍ اِنَّهُ عـَلى صـَو ابٍ مـِنـْه ا دی نـُهُ الَّذى یَعْتَقِدُهُ وَ هَو اهُالَّذىیَسْتَعْلى عَلَیْهِ وَ تَدْبی رُهُ فى اُمُورِهِ)[۹۱]
سـه چـیـز را هر انسانى درست مى پندارد؛ مذهبى را که به آن ایمان دارد، خواسته اى که به آندست مى یابد و تدبیر در کارهایش را.
جـالب اسـت کـه امـام (ع ) ضـمن تصریح بر فراگیر بودن این خصلت‌ها نسبت به همه افراد،هـشـدار مى دهد که انتقادناپذیرى در سه حیطه فکرى ، اخلاقى و عملى نفوذ مى کند و اندیشه ،صفات و عملکرد آدمى را به تباهى مى کشاند.
رسـول اکـرم (ص ) نـیـز در سـخـن نـغـزى ، رمـز حـق گـریـزى وباطل گرایى را که منشاء انتقادناپذیرى است ، بیان کرده ، مى فرماید:
(ی ا اَب اذَرٍّ الْحَقُّ ثَقی لٌ مُرُّ وَالْب اطِلُ خَفی فٌ حُلْوٌ)[۹۲]
اى اباذر! حق ، سنگین و تلخ است و باطل ، سبک و شیرین .
حـق نـاپـذیـرى ، نـوعـى بـیـمارى روحى است . براى درمان این بیمارى ، بایدحق را شناخت ، حقجـویـى و حـق گـویـى را پـیشه کرد و در بستر حق پویى گام نهاد. مدیرى که از شنیدن انتقادبـجـا و سـازنـده امـتناع ورزد، قطعاً زیر بار حق رفتن نیز برایش سنگین است ؛ چنان که امیر مؤمنان (ع ) مى فرماید:
(مـَنِ اسـْتـَثـْقـَلَ الْحـَقَّ اَنْ یـُق الَ لَهُ اَوِ الْعـَدْلَ اَنْ یـُعـْرَضَ عـَلَیـْهِ ک انَ الْعـَمـَلُ بـِهـِم ا اَثـْقـَلَعَلَیْهِ)[۹۳]
کـسـى کـه سـخـن حـق و پـیـشـنـهـاد عـادلانـه را سـنـگـیـن بـشـمـارد بـه طـور قـطـععمل به آن‌ها برایش سنگین تر است .

=== اعتماد به نفس ===

از ضروریات اخلاقى مدیران ، داشتن (اعتماد به نفس ) است ؛ یعنى ایمان داشتن به توانایىانجام کار و مطمئن بودن به موفقیت در وظائف محوّله .
از دیدگاه اسلام ، مسلمان از سویى موظف است که هر کار و مسؤ ولیتى را در حدّ توان خویش بهعهده بگیرد و هیچ گاه تحت تاءثیر وسوسه ریاست ، بیش از توانایى خود، مسؤ ولیت نپذیرد.آیه شریف زیر به این حقیقت اشاره دارد:
(لا یُکَلِّفُ اللّ هُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَه ا...)[۹۴]
خداوند هیچ کس را جز به اندازه توانایى او موظّف نمى کند.
روایـات مـعـصـومـیـن (ع ) نـیـز، پـذیرفتن مسؤ ولیت بیش از توان و ریاست طلبى را به شدتنکوهش کرده‌اند.
از سوى دیگر فرار از مسؤ ولیت ، تن دادن به کارهاى بى ارزش و کمتر از توان و ظرفیت نیزنـکـوهیده و محکوم است . در نتیجه مدیر مسلمان همواره باید مسؤ ولیتى را به عهده بگیرد که باتـوان و اسـتـعدادهایش متناسب باشد و پس از قبول مسؤ ولیت نیز باید با جدّیت و پشتکار بداناقـدام کـند، به توانایى خویش مطمئن باشد، ضعف و نگرانى به خود راه ندهد و اعتماد به نفسخود را حفظ نماید.

ارتباط توکّل و اعتماد به نفس

مـمـکـن اسـت بـرخـى گـمـان کـنـنـد کـه اعـتـمـاد بـه نـفـس ، در بـرابـرتـوکـل و مـخـالف بـا آن اسـت .در حـالى کـه چـنـیـن نـیـسـت و ایـن دو خـصـلت ارزنـده درطـول یـکـدیـگـر و مـکمّل همدیگرند؛ به این معنا که تا انسان ، اعتقاد به خدا و قدرت او نداشتهبـاشـد، چـنـان کـه بـایـد و شـاید، نمى تواند اعتماد به نفس داشته باشد و اطمینان نفسانى وآرامش درونى مى تواند نشانه اى از باور قلبى فرد باشد. به تعبیر رهبر فرزانه انقلاب ،حضرت آیة الله خامنه اى :
بـراى شـخـص مـعـتقد به خدا، میان تکیه داشتن به خود و به خدا یک نوع تلازم و توافق هست وحـتـى بـدیـن اعـتـبـار که اتکاى به نفس یکى از ابعاد صبر محسوب مى گردد، در واقع وسیله ومـوجبى براى اتکاى به خدا نیز هست ، زیرا بى صبرى در برابر حوادث تلخ زندگى و دهشتزدگـى از مـقـابـله بـا مـصـائب اخـتـیـارى ، کـه نـمودارى از عدم اتکاى به نفس است موجب دورى وفراموشى از خدا نیز مى گردد[۹۵].
امـام راحل (ره ) نیز، مدیران و مسؤ ولان نظام اسلامى را به این دو خصلت ارزنده سفارش کرده ،مى فرماید:
شما دو جهت را در نظر بگیرید... یکى اعتماد به خداى تبارک و تعالى ، که وقتى که براى اوبـخـواهید کار بکنید، به شما کمک مى کند، راه را براى شما باز مى کند، در هر رشته که هستیدراه هاى هدایت را به شما الهام مى کند، و یکى اتکال به نفس ، اعتماد به خودتان ، شما خودتانجـوان هـایـى هـستید که مى توانید همه کارها را انجام بدهید؛ مخترعین ما مى توانند در سطح بالااخـتـراع کـنـند، مبتکرین ما مى توانند در سطح بالا ابتکار کنند، به شرط این که اعتماد به نفسخودشان داشته باشند و معتقد بشوند به این که (مى توانیم)[۹۶].
همراه شدن (اعتماد به نفس ) با (توکل بر خدا)، اکسیر گرانبهایى مى شود که مدیر مسلمانرادر بسیارى از صحنه‌ها به پیروزى کامل مى رساند و پشتوانه دائمى مدیریتى او مى شود.
زمینه‌ها عوامل گوناگونى سبب پیدایش روحیه کارساز (اعتماد به نفس ) مى شود که برخى از آن‌ها رابه اختصار ذکر مى کنیم .

ترسیم اهداف و برنامه ریزى دقیق

مـدیـر شـایـسـتـه ، با ترسیم اهداف کوتاه و بلند مدت حیطه مدیریتى خویش ، امید به آینده ،اسـتـوارى و اعتماد به نفس خود و همکارانش را تقویت مى کند. این آرمان خواهى و تعیین هدف عالىرا در نـامـه امـیـر مـؤ مـنـان (ع ) بـه خـوبـى مـشـاهـده مـى کـنـیـم .عـقـیـل ، بـرادر امـام ، نامه اى به آن حضرت مى نویسد و پرسش هایى را مطرح مى کند، از جملهنظرش را پیرامون جنگ جویا مى شود. امام (ع ) در پاسخ آن مى نویسد:
(وَ اَمّ ا م ا سَاءَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَاءْیى فِى الْقِت الِ، فَاِنَّ رَاءْیى قِت الُ الُْمحِلّی نَ حَتّى اَلْقَى اللّهَ؛ لا یَزی دُنى کَثْرَةُ النّ اسِ حَوْلى عِزَّةً وَ لا تَفَرُّقُهُمْ عَنّى وَحْشَةً وَ لا تَحْسَبَنَّ ابْنَ اَبی کَ ـ وَلَوْ اَسْلَمَهُ النّ اسُ ـ مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً...)[۹۷].
و امـا ایـن کـه نـظـر مـرا پـیرامون نبرد جویا شدى [باید بگویم :] نظر من ، جنگیدن با این جنگافـروزان اسـت تـا آنـکـه بـه دیـدار خدا نایل آیم [این را هم بدان ] نه انبوهى مردم بر گِردم ،عـزّتـم را افزایش مى دهد و نه پراکندگى آنان ، مرا به هراس مى افکند و گمان مبر که پسرپدرت ـ گرچه مردم هم او را تنها گذارند ـ در موضع ضعف و سستى قرار مى گیرد.<br/

ژرف اندیشى

بـصـیرت و بینایى و نگرش همه جانبه به سازمان و اهداف آن ، سبب دلگرمى و اعتمادبه نفسمـدیـر و هـمـکـاران او مى گردد. این عامل را نیز در فرازى از نامه امام على (ع ) به مردم مصر مىیابیم .
(اِنّى وَاللّ هِ لَوْ لَقی تُهُمْ و احِداً وَ هُمْ طِلا عُ الاَْرْضِ کُلِّه ا م ا ب ا لَیْتُ وَ لاَ اسْتَوْحَشْتُ وَ اِنّى مِنْضـَلا لِهـِمُ الَّذى هـُمْ فـی هِ وَالْهـُدَى الَّذى اَنـَا عَلَیْهِ لَعَلى بَصی رَةٍ مِنْ نَفْسى وَ یَقی نٍ مِنْ رَبّى...)[۹۸].
بـه خـدا سـوگند اگر به تنهایى با دشمن رو به رو شوم در حالى که همه پهنه زمین را پرکـرده باشند، نه اهمیت مى دهم و نه مى ترسم چرا که من از گمراهیى که آنان در آن غوطه ورندو هدایتى که خود بر آنم ، ژرف آگاهم و از جانب پروردگارم مطمئنّم .

تخصص

(کـار را بـایـد بـه کـاردان سـپرد) ضرب المثلى مشهور و حکیمانه اى است و هر کارى که بهاهـلش سـپـرده نـشـود، به فرجام نمى رسد؛ به ویژه امروزه که رشته هاى تخصصى علوم غیرقابل شمارش شده و هر رشته اى با گرایش هاى متفاوتى از دیگر رشته‌ها ممتاز گشته است .
قـرآن مـجـیـد از مـدیـرى قـوى و مـوفـق چون یوسف (ع ) سخن به میان آورده که از اعتماد به نفسبـالایـى بـرخـوردار بـوده و بـر اسـاس تعهد و تخصص خود، داوطلب اهراز حساس‌ترین پستمـمـلکـتـى نـیـز مى شود و پیشنهاد او نیز مورد قبول واقع مى گردد. آن حضرت پس از تبرئه وآزادى از زندان ، مورد تجلیل و احترام پادشاه مصر قرار گرفت ؛ (ق الَ اجْعَلْنى عَلى خَز ائِنِ الاَْرْضِ اِنّى حَفی ظٌ عَلی مٌ)[۹۹].
گفت : مرا مسؤ ول خزائن سرزمین (مصر) قرار ده زیرا من نگهدارنده آگاهم .

ایمان به هدف

از جـمـله کـارسـازتـریـن عـوامل پیدایش اعتماد به نفس ، باور داشتن هدف یا اهداف سازمان است .اگـر انـسان به هدف اعتقاد نداشته باشد، هیچ گاه اعتماد به نفس به وجود نمى آید و کارها راسرسرى انجام داده در مواقع بروز خطر، ایستادگى لازم را نمى کند، امّا ایمان به هدف و اعتقادبـه درسـتـى کـار، انـسـان را وامـى دارد حـتـى تـا پـاى آبـرو ومال و گاه تا جان هم از هدف خود دفاع کند.
شاید بتوان گفت در میان ابزارها، ویژگى‌ها و شرایط و لوازم مدیریت و مدیر، هیچ چیز بساناعتماد به نفس نقش آفرین و موفقیت آور نیست و این خصلت گرانبها، مدیریت و سازمان را تحرّکمى بخشد، به پیش مى برد و سلامت و موفقیت آن را نیز تضمین مى کند، همین طور؛
تردید و هراس را از جامعه و مجموعه مدیریتى مى زداید؛
رکود و جمود را به شور و تحرک مبدّل مى سازد؛
عشق و انگیزه افراد را نسبت به زندگى و تلاش افزون مى کند؛
روحیه نوگرایى ، ابتکار و خلاّقیت را بارور مى سازد؛
خودباختگى ، احساس حقارت و استضعاف فکرى و فرهنگى را درمان مى کند؛
ترس از عدم موفقیت و شکست را مى زداید؛
سبب رشد شخصیت افراد مجموعه و جامعه مى شود؛
یاءس و ناامیدى دشمنان را در پى دارد و دوستان را امیدوار مى سازد و... .
تـقـویـت این روحیه حیاتى ، در سازمان و مجموعه مدیریتى ، کارکنان را وامى دارد تا با اتکاىبـه خـود و خـلاقـیـت و ابتکار، بدون آن که منتظر کمک مادى یا فنّى و یا فکرى دیگران باشند،خـود روى پـاى خود بایستند و مجموعه را به پیش برند. مهم تر آن که ، از این راه (اعتماد بهنفس ) پیدا کرده و در عمل مى آموزد که این خصلت زیبا، کلید خوشبختى دنیا و رمز سعادت آخرتاست ؛ چنان که امام راحل (ره ) مى فرماید:
جـوان هـا را بـا اعـتـمـاد بـه نـفـس ، بـا اسـتـقـلال نـفـسـانـى بـار بـیـاوریـد. مـعـلم هـا! جـوان هـارامـسـتـقـل ، آزاد بـار بـیـاوریـد، مـعـتمد به نفسشان کنید. ما همه چیز داریم ، لکن آن‌ها [دشمنان وبـیـگـانگان ] ما را همچو کردند که خیال کنیم هیچ نداریم. ما دیدیم که با مشت تهى آن‌ها را عقبزدیم و توانستیم ؛ پس توانایى داریم [۱۰۰].

دلیرى

تـرس و تـهـوّر هـر دو از حـالات نـاپـسـنـد آدمـى بـه شـمـار مـى رونـد چـرا کـهحاصل افراط و تفریطاند. حد وسط و معتدل این دو حالت ناپسند، (شجاعت ) است که در تعریفآن گفته‌اند:
شجاعت ، فرمانبرى نیروى خشم آدمى است از خرد او در اقدام به کارهاى خطیر و نگران نشدن آنازاقدام به خواسته هاى عقل[۱۰۱].
(شجاعت ) ملکه گرانقدرى است که ضمن تعدیل نیروهاى اقدام کننده درونى انسان ،نقش فعّالىدر زندگى آدمى ایفا مى کند و از عالى‌ترین صفات اخلاقى او محسوب مى شود.

شجاعت و مدیریت

مـلکـه ارزشـمـنـد شـجـاعت ، زیبنده همه انسان هاست و اخلاق انسانى ایجاب مى کند که همگان برتحصیل و تقویت آن کوشا باشند و هیچ کس خود را از آن بى نیاز نداند.
ایـن نـیـاز و ضـرورت تـا حدود زیادى به مسؤ ولیت افراد نیز بستگى دارد و هر چه مسؤ ولیتبـیـشـتـر و خـطـیـرتـر بـاشـد، نـیـاز بـه دریـادلى بـیـشـتـر احـسـاس مـى شـود بـه طـورمـثـال ؛ شـجـاعـت یـک فرمانده تیپ باید از شجاعت یک فرمانده گردان بیشتر باشد و یا شجاعترئیس کارخانه از مسؤ ول یک بخش از همان کارخانه .
بـه هـمـیـن مـنـاسـبـت ، رهـبـر جـامـعـه ـ کـه در راءس هرم مدیریت قرار دارد ـ باید شجاعت‌ترین ودریـادل تـریـن باشد و در اقدامات و تصمیم گیرى هاى خرد و کلان ، از خطرات احتمالى واهمهبه خود راه ندهد و با قوّت و جدّیت ، طرح هاى خود را ـ که با درایت و کارشناسى تهیه نموده ـبـه اجـرا درآورد و از هـیـچ قـدرتـى نـهـراسـد. در مـتـون اسـلامى ، شجاعت همچون علم و دانش ازویژگى هاى رهبرى شمرده شده و امام على (ع ) مى فرماید:
(وَالاِْم امُ یَجِبُ اَنْ یَکُونَ ع الِماً لا یَجْهَلُ وَ شُج اعاً لا یَنْکُلُ)[۱۰۲].
امام ، حتماً باید دانشمندى دانا و شجاعى نترس باشد.
به همین نسبت ، مدیران جامعه اسلامى باید در کنار تعهد و تخصص کافى ، از دلاورى و روحیهاقـدام ، بـرخـوردار بـاشـنـد و در این میدان ، مسؤ ولان و مدیران نظامى گوى سبقت را از دیگرانبـربـایـنـد و سـرآمـد دلاورمـردان بـاشند تا به خوبى از عهده مسؤ ولیت خطیر حراست از کیاناسلام و مسلمانان برآیند.
ایـن مـوضـوع بـایـد در گـزیـنـش نیروهاى نظامى به طور عموم و در انتخاب مسؤ ولان به طورخـصـوص مـدّ نـظر قرار گیرد تا از ورود افراد ترسو به تشکیلات نظامى جلوگیرى شود وهـمـچـنـیـن نـیروهاى بزدل به مسؤ ولیت و مدیریت خرد و کلان گمارده نشوند. این مطلب را قرآنمـجـیـد بـا صراحت بیان کرده و دانش و شجاعت را معیار انتخاب (طالوت ) به فرماندهى لشکردانسته ، مى فرماید:
(وَ ق الَ لَهـُمْ نـَبـِیُّهُمْ اِنَّ اللّ هَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ ط الُوتَ مَلِکاً... اِنَّ اللّ هَ اصْطَفی هُ عَلَیْکُمْ وَ ز ادَهُبَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّ هُ یُؤْتى مُلْکَهُ مَنْ یَش اءُ...)[۱۰۳].
پیامبرشان به آنان فرمود: خداوند، طالوت را به فرمانروایى شما انتخاب کرده است ... هماناخـداونـد او را بر شما برگزیده و در دانش و اندام او (توانایى ) افزوده است ، خداوند ملکش رابه هر کس بخواهد مى بخشد.
امام باقر(ع ) در تفسیر این آیه فرموده است :
طـالوت ، انـدامـى رشـیـد و سـتـرگ داشـت و بسیار شجاع و دلاور بود و داناترین آنان نیز بهشمار مى آمد[۱۰۴].
امیر مؤ منان (ع ) در رهنمودهاى نظامى خود، به مسؤ ولان مى فرماید:
(وَ ر ایَتَکُمْ فَلا تُمی لُوه ا وَ لا تُخَلُّوه ا وَ لا تَجْعَلُوه ا اِلاّ بِاَیْدى شُجْع انِکُمْ وَالْم انِعی نَالدِّم ارَمِنْکُمْ)[۱۰۵]
پـرچـم (جـنـگـى ) خویش را در اهتزاز نگه دارید، از گردش پراکنده نشوید و آن را جز به دستشجاعان و دلیرمردانتان ، که در مصاف با دشمن شرف و آبرویتان را حفظ مى کنند، مسپارید.

اسوه‌ها

بـدون تـردیـد، اسلام ، عالى ترین نظام حکومتى را براى بشر به ارمغان آورده و تاریخ نیزنـشـان داده که هر جا عقائد، احکام و اخلاق الهى حاکم بوده است ، زیباترین الگوهاى انسانى راتـربـیـت کـرده اسـت . مـدیـران شـجـاع و دریـادل در مـیـان دیـنـداران ،قابل شمارش نیست ، در اینجا به ذکر چند نمونه بسنده مى کنیم :

  1. حضرت ابراهیم (ع ) در کنار ایمان ، علم و تقوا در صحنه مدیریت تبلیغى خویش از شجاعتىوصـف نـاپذیر برخوردار بود به طورى که یک تنه در برابر ملّت و دولت مشرک آن زمان قدعـلم کـرد، بـت هـایـشـان را شـکـسـت و بـا مـنـطـقـى قوى آنان را به توحید دعوت کرد، گرچه آننـابـخـردان را خـوش نیامد و اقدام به سوزاندش کردند، ولى قهرمان بت شکن توحیدى کمترینترس و تزلزل را به دل خود راه نداد و مردانه و سرافرازانه به راه خویش ادامه داد و اهداف وآرمان والایش را محقق ساخت .
  2. شـجـاعـت و دریـادلى امـیر مؤ مان على (ع ) در همه صحنه هاى رهبرى و مدیریتى او چون آفتاببـر هـمـگـان روشـن اسـت و رسـول گـرامـى اسـلام (ص ) او را بـه شـجـاعـت و هـیـبـت مـىستاید.[۱۰۶] امام (ع ) خود در این باره مى فرماید:

خداوند، شجاعتى به من عطا فرموده که اگر آن را میان همه ترسویان عالم تقسیم کنند،جملگىشجاع مى شوند![۱۰۷]

  1. مالک اشتر نخعى از مدیران و فرماندهان کاردان و دلاور حکومت علوى بود که درمیدان نبرد چونصاعقه بر قلب دشمن فرود مى آمد و در میدان سیاست و اداره مملکت ، مدیرى لایق و کم نظیر بودو امـام عـلى (ع ) در جـنـگ و سـیـاسـت ، مـسـؤ ولیـت هـاى درجـهاوّل را بـه او مـى سـپـرد و آن گـاه کـه خـبـر شهادت آن سرباز سرافراز اسلام را شنید، سختگریست و پیرامون شهامت و لیاقت او فرمود:

(رَحـِمَ اللّ هُ م الِکـاً لَوْ ک انَ جـَبـَلاً لَک انَ فـَنْداً وَ لَوْ ک انَ حَجَراً لَک انَ صَلْواً لِلّ هِ م الِکٌ وَم ا مالِکٌ وَ هَلْ ق امَتِ النِّس اءُ عَنْ مِثْلِ م الِکٍ؟)[۱۰۸]
خدا مالک را رحمت کند؛ اگر او را به کوه تشبیه کنم ، تک کوه بود و اگر به سنگ تشبیه کنم ،چـون صـخـره بـود. خـدایـا! مـالک ، چـه مـالکى ؟ آیا زنان عالم ، باز هم چون مالک به دنیا مىآورند؟!

  1. حضرت امام خمینى (ره ) با پیروزى انقلاب و تاءسیس جمهورى اسلامى در راءس هرم مدیریتىکشور قرار گرفت و در همه زمینه ها با شهامت و شجاعت وصف ناپذیر خود، مشکلات و توطئه هارا یـکـى از پـس دیگرى خنثى کرد و با مشت خالى ، رژیم تا دندان مسلّح شاهنشاهى را سرنگونسـاخـت بـه گونه اى که همه جهانیان از هیبت و دلیرى او انگشت تعجب به دندان گزیدند و باشـگـفـتى شاهد پیروزى حیرت انگیز او شدند. موضع گیرى هاى اصولى و سرسختانه امام دربـرابـر جـبـهه هاى کفر و نفاق ، نشان از شجاعت على گونه آن پیر فرزانه داشت . به تعبیررهبر عزیز انقلاب ـ حضرت آیة الله خامنه اى حفظه الله ـ :

او بـت هـا را شـکـسـت و بـاورهـاى شـرک آلود را زدود. او بـه هـمـه فـهـمـانـد کـه انـسـانکـامـل شـدن ، عـلى وار زیـسـتـن ، افـسـانه نیست . او به ملت ها نیز فهماند که قوى شدن و بنداسارت گسستن و پنجه در پنجه سلطه گران انداختن ممکن است .[۱۰۹]

  1. یکى از همرزمان سرلشکر شهید، حاج همّت مى گوید:

بعد از عملیات (والفجر 3) در منطقه عملیاتى به سوى خط مى رفتیم تا حاجى (همّت )از خطمـقـدّم بـازدیـد کـنـد. در هـمـیـن حـال یـک هـواپـیـمـاى عـراقـى از رو بـه رو بـه سـوى مـا آمـد، مـناتـومـبـیـل را ـ کـه وانـت بـود ـ نـگـه داشتم تا در کنار سنگ بزرگى که در کنار جاده بود پناهبگیریم . حاجى پرسید: چرا ایستادى ؟ گفتم : هواپیمایى که از روبه رو مى آید عراقى است .گـفـت : خـب بـاشـد، مـگـر مى ترسى ؟ گفتم : خیلى پایین حرکت مى کند، گویا هدفش ما هستیم .حـاجـى بـا خونسردى گفت : (لا حول و لا قوة الا بالله ) به حرکت ادامه بده ! به ناچار حرکتکـردم و حـاجـى آرام و راحـت نشسته بود، در این هنگام هواپیما سر رسید و ما را به رگبار بست ،چـنـد تـیـر بـه قسمت عقب وانت اصابت کرد و آن را سوراخ سوراخ نمود و گذشت . من نگاهى بهحاج همت انداختم ، دیدم هیچ تغییرى در چهره اش ایجاد نشده است ![۱۱۰]

همراهان شجاعت

بـدون تـردید، ملکه ارزشمند شجاعت ، خیر و برکت فراوانى را در پى دارد و سرمایه جاویدىاست که به طور مدام سوددهى دارد و سودآورى آن نیز به تعبیر امیر مؤ منان (ع ) نقد است :
(اَلشَّج اعَةُ نُعْرَةٌ ح اضِرَةٌ وَ فَضی لَةٌ ظ اهِرَةٌ)[۱۱۱]
دلیرى ، یارى نقد و فضیلتى عیان است .
و شـجـاع و شـجـاعـت ، مـحـبـوب و مـورد عـنـایـت خـداونـد اسـت ؛ چـنـان کـهرسول اکرم (ص ) فرمود:
(اِنَّ اللّ هَ... یُحِبَّ الشَّج اعَةَ وَ لَوْ عَلى قَتْلِ حَیَّةٍ)[۱۱۲]
خداوند، دلیرى را ـ گرچه به اندازه جراءت براى کشتن مارى باشد ـ دوست دارد.
شـجـاعـت هـمـچـنین با خصلت هاى ارزنده دیگرى همراه است که سبب فزونى آثار وبرکات آن مىگردد مانند: صداقت ، سخاوت و عزت .

صداقت : امیر مؤ منان (ع ) مى فرماید

(لَوْ تَمَیَّزَتِ الاَْشْی اءُ لَک انَ الصِّدْقُ مَعَ الشَّج اعَةِ وَ ک انَ الْجُبْنُ مَعَ الْکِذْبِ)[۱۱۳]
اگـر پـدیـده ها را رده بندى کنند، راست گویى با دلیرى و ترسویى با دروغ گویى همراهمى شود.

==== سخاوت : همان امام فرمود ====

(اَلسَّخ اءُ وَالشَّج اعـَةُ غـَر ائِزُ شـَری فـَةٌ یـَضـَعـُهـَا اللّ هُ سـُبـْح انـَهُ فـى مـَنْ اَحـَبَّهـُوَامْتَحَنَهُ)[۱۱۴]
سـخـاوت و شجاعت ، خصلت هاى شریفى هستند که خداوند سبحان آن ها را در بندگانى قرار مىدهد که دوستشان دارد و آن ها را آزموده است .

عزّت : همان حضرت فرمود

(اَلشَّج اعَةُ عِزُّ ح اضِرٌ، اَلْجُبنُ ذُلُّ ظ اهِرٌ)[۱۱۵]
دلاورى ، عزّتى نقد و بزدلى ، خوارى عیان است .

وقار و متانت

واژه هـاى وقـار، سکون ، سکینه و حلم تا حد زیادى شبیه یکدیگرند و به معناى متانت و سنگینىبه کار مى روند. انسان با وقار کسى است که در همه حالات ، پیش از اقدام به کار، هنگام انجامکـار و پـس از آن ، دچـار عـجـله نـشـود و هـر کـار و سـخـنـى را بـا انـدیـشـه وتاءمل و حساب همراه سازد و پس از سنجیدن جوانب امر به انجام آن اقدام کند. واژه (میقار) که ازوقـار سـاخـته شده به معناى نخل خرمایى است که شاخه هایش از میوه فراوان سنگین و سرازیرشده است .[۱۱۶]

اصالت متانت

وقـار و مـتـانـت ، هـمـانـنـد دیـگـر عـنـاویـن ایـن فـصـل ، ازاصـول اخـلاق مدیریتى است که وجود آن ها شرط لازم مدیریت به حساب مى آید و نبود یا کمبودآن ها به طور قطع به مدیریت آسیب مى رساند.
اهـمـیت این ملکه اخلاقى تا آنجا است که امام صادق (ع ) آن را از ویژگى هاى قطعى امام معصوم ـیعنى عالى ترین مدیر مسؤ ول جامعه اسلامى ـ مى داند؛ حارث بن مغیره مى گوید:
(قـُلْتُ لاَِبـى عَبْدِاللّ هِ عَلَیْهِ السَّلا مُ بِم ا یُعْرَفُ ص احِبُ ه ذَا الاَْمْرِ؟ ق الَ: بِالسَّکی نَةِ وَالْوَقارِ وَالْعِلْمِ وَالْوَصِیَّةِ)[۱۱۷]
از امـام شـشـم (ع ) پـرسـیـدم : صاحب این مقام (امامت ) با چه نشانه هایى شناسایى مى شود؟ درپاسخ فرمود: با متانت و وقار و دانش و سفارش (امام پیشین ).
هـر مـدیرى در حوزه مسؤ ولیت خود با فرادستان ، فرودستان و ارباب رجوع متعددى سر و کاردارد و سـمـبـل سـازمـان مـتـبوعش محسوب مى شود و همگان ، برخورد او را نشانه شخصیت و اعتباراخلاقى سازمان مى دانند، از این رو حتماً باید به زیور وقار آراسته باشد و با آشنا و غریبهو کوچک و بزرگ ، حساب شده و سنگین و سنجیده برخورد کند و در تصمیم گیرى ها با تدبیرو انـدیـشـه عمل کند و حق و راستى را مدّ نظر قرار دهد. در این صورت به سکینه و وقار آراستهشده است . چنان که رسول خدا(ص ) فرمود:
(سُبْح انَ مَنْ تَرَدّ ى بِالنُّورِ وَالْوَق ارِ)[۱۱۸]
منزه است خدایى که سرشار از نور و وقار است .
مـدیـر در پـرتـو ایـن صـفـت الهـى ، انـدیشه و عملش نورانى مى گردد، خلق و خوى خدایى مىیابدو از عجله بى جا که صفت شیطان است ، رهایى مى یابد. چنان که همان حضرت فرمود:
(اَلاِْن اةُ مِنَ اللّ هِ وَ الْعَجَلَةُ مِنَ الشَّیْط انِ)[۱۱۹]
سنگینى و متانت از جانب خداست ولى عجله از سوى شیطان است .

سرچشمه وقار

درخـت تـنـاور و پـرثـمر متانت ، در سرزمین سبز و خرّم (علوّ همت ) مى روید. امیرمؤ منان (ع ) دروصف آن مى فرماید:
(اَلْحِلْمُ وَ الاِْن اةُ تَوْاءَم انِ تُنْتِجُهُم ا عُلُوُّ الْهِمَّةِ)[۱۲۰]
بردبارى و متانت همزاد و همراه ، و هر دو نتیجه همّت عالى هستند.
بر این اساس ، مدیران لایق ، بلندنظر و داراى همّت عالى ، زمینه رشد و نمو وقار ومتانت را درسـرزمـیـن دل خـویـش ، فـراهـم مـى آورنـد، آن را به برگ و بار مى نشانند و در سایه اش بهتنفّس مى پردازند و از میوه هاى شیرینش بهره مند مى گردند.
و بـر عـکـس ، انـسـان هـاى دون هـمـّت و کـوتـه فـکـر هـیـچ گـاه بـه چـنـیـن مـقـامـىنایل نخواهند شد چرا که در شوره زار دل آنان ، زمینه رویش چنین درختى وجود ندارد. به داستانزیر توجه کنید:
یـکـى از هـمـرزمـان شـهـیـد مـحمد بروجردى ـ فرمانده دلاور قرارگاه عملیاتى غرب کشور ـ مىگوید: روزى شهید بروجردى براى اداى نماز اوّل وقت به صفوف نماز جماعت پیوست ، همین کهبـر زمـیـن نـشـسـت ، جوانى با عصبانیت به سوى او آمد، از چهره اش پیدا بود که قصد پرخاشدارد. شـهـیـد بـروجـردى بـا دیـدن او از جـا بـرخـاسـت و سـلام واحـوال پـرسـى کـرد ولى جـوان بـا نـاراحـتـى پـاسـخ داد: مـنتـحـمل سلام و احوال پرسى آدم کش را ندارم ! آیا تو آمده اى کردستان تا کشتار راه بیندازى ،خون بى گناهان را به گردن بگیرى ، چه کسى تو را فرستاده اینجا؟! و... سیلى محکمى بهگوش شهید بروجردى زد!
امـّا آن شـهید بزرگوار، با متانت و خون سردى زایدالوصفى ، کردار و گفتار زشت و ناصوابآن جـوان را تـحـمـل کـرد، حـتـى اجازه نداد نیروهاى تحت امرش او را ادب کنند بلکه برخاست ، آنجـوان را بـوسید و دستش را گرفت و به سوى محراب برد و رو به صفوف نماز جماعت کرد وگـفـت : (بـرادران ! مـن یک دعا مى کنم ، شما آمین بگویید. خدایا من جز رضا تو کارى نکرده ام !خدایا به مقرّبان درگاهت ، اگر ما دچار اشتباه شده ایم ، ما را هدایت کن !...)[۱۲۱]

میوه هاى شیرین

صـفـات و ملکات اخلاقى ، علاوه بر ارزش ذاتى ، سبب بروز آثار و برکات فراوان دیگر مىشوند. برخى از ثمرات مفید وقار و متانت را در پى مى خوانیم :

==== آسانى کارها ====

سنگینى و متانت مدیر، بسیارى از سختى ها را آسان مى سازد و گره هاى کور را مى گشاید. بهفرموده امیر مؤ منان على (ع ):
(بِالتَّاءَنّى تَسَهَّلَ الاَْسْب ابُ)[۱۲۲]
اسباب (کارها) با متانت ، آسان مى گردد.

==== ایمنى از خطا ====

شتاب زدگى ، سبکسرى و عصبانیت مدیر، راه اندیشه صواب را بر او مى بندد و سبب لغزش واشتباه او مى شود؛ و در مقابل ، طماءنینه و وقار راه بسیارى از اشتباهات را سدّ مى کند و راه هاىصحیح را پیش رویش مى گشاید. همان حضرت فرمود:
(اَلتَّاءَنّى فِى الاُْمُورِ یُؤْمِنُ الْخَطَلَ)[۱۲۳]
تاءمّل و متانت در کارها آن ها را از اشتباه ایمن مى سازد.

پشتیبانى دیگران

انسان هاى موقّر، مؤ دب و با طماءنینه ، همواره مورد احترام دیگرانند و مدیران موفق ازاین راه مىتـوانـند پشتوانه خوبى براى خود و سازمان متبوعشان فراهم سازند و کمک هاى دیگران را بهسوى سازمان خود جلب کنند. امام على (ع ) در این باره نیز مى فرماید:
(اَلتَّاءَنّى یُوجِبُ الاِْسْتِظْه ارَ)[۱۲۴]
متانت ، سبب پشتیبانى دیگران مى شود.

نیل به مقصود

همچنین ، متانت و وقار مدیر، سهم به سزایى در تحقق اهداف او دارد و هر قدر متانت و وقار بیشتربـاشـد، نـیل به مقصود، آسان تر و سریع تر خواهد بود. چنان که مدیر سبکسر و بى متانت ،کمتر به اهداف خویش دست خواهد یافت . این مطلب نیز در سخن حکیمانه امیر مؤ منان (ع ) آمده است:
(لا اِص ابَةَ لِمَنْ لا اَن اةَ لَهُ)[۱۲۵]
آن که طماءنینه ندارد، به مقصد هم نمى رسد.

محبت الهى

تـخـلّق بـه اخـلاق نـیکو، خواست خدا و مورد عنایت اوست و هر چه مؤ من ، خلق نیکوى بیشترى کسبکـنـد، نـزد خـدا مـحـبـوب تر مى شود. و لیکن متانت و وقار، در این میدان ، گوى سبقت را از دیگرفضایل ربوده اند. رسول گرامى اسلام (ص ) مى فرماید:
(عَلَیْکُمْ بِالاِْن اءَةِ وَاللّی نِ، وَالتَّسَرُّعُ مِنْ سِلا حِ الشَّی اطی نِ وَ م ا مِنْ شَىْءٍ اَحَبُّ اِلَى اللّ هِ مِنَالاِْن اةِ وَاللّینِ)[۱۲۶]
بـر شـمـا بـاد (پـایـبندى ) به متانت و نرمى . شتاب زدگى سلاح شیاطین است ، چیزى نزد خدامحبوب تر از متانت و نرمى نیست .

سفارش معصومین (ع )

بـا توجه به ارزش و کارآیى متانت و وقار، امامان معصوم (ع )، ضمن اینکه خود، درحد اعلى بهایـن خـصـلت پـسـنـدیـده مـتـصـف بـودنـد، دوسـت داشـتـنـد کـه پـیـروان آن هـا نـیـز در حـدمـقـبول از آن بهره مند باشند؛ از این رو به مناسبت هاى گوناگون به دوستان خود سفارش مىکـردنـد کـه در هـمـه مـسـؤ ولیـت هـاى خـود، بـا وقـار و طـمـاءنـیـنـهعمل کنند از جمله :
در مـراسـم عبادى : امام صادق (ع ) ضمن بیان وظایف و آداب روز جمعه و لزوم حضور در نمازپرشکوه جمعه ، مى فرماید
(وَلْیَکُنْ عَلَیْهِ فى ذ لِکَ الْیَوْمِ السَّکی نَةُ وَالْوَق ارُ وَلْیُحْسِنْ عِب ادَةَ رَبِّهِ)[۱۲۷]
[نمازگزار] در این روز باید با متانت و وقار باشد و پروردگارش را نیکو پرستش کند.
حـضـور در جـامـعـه : هـمچنین آن حضرت ، وقار و سنگینى را براى هر مسؤ ولیت اجتماعى ، درکنار دیانت و ذکر خدا لازم دانسته ، مى فرماید
(اِذ ا خـَرَجـْتَ مِنْ مَنْزِلِکَ فَاخْرُجْ خُرُوجَ مَنْ لا یَعُودُ وَ لا یَکُنْ خُرُوجُکَ اِلاّ لِط اعَةٍ اَوْ فى سَبَبٍ مِنْاَسْب ابِ الدّی نِ وَالْزَمِ السَّکی نَةَ وَالْوَق ارَ وَاذْکُرِ اللّ هَ سِرّاً وَ جَهْراً)[۱۲۸]
از خـانـه ات بسان کسى خارج شو که دیگر بازنمى گردد و بیرون رفتنت جز براى اطاعت (ازخدا) یا فراهم آوردن اسباب دینى نباشد و ملتزم متانت و وقار باش و خدا را در پنهان و نهان یادکن .
مـسؤ ولیت جنگى : مى توان گفت در گرماگرم نبرد و چکاچک شمشیرها و صحنه رزم و کشتارکه زمینه اضطراب و احیاناً عصبانیت و سبکسرى فراهم تر است ، نیاز به متانت و طماءنینه نیزضرورى تر مى نماید و شایسته است که مدیران و مسؤ ولان جنگ و عملیات نظامى در این گونهمـوارد از چـنـیـن اکـسـیـرى غـفـلت نـورزنـد. چـنـان کـه امـیـر مـؤ مـنـان (ع )، شـبقبل از پیکار صفّین به نیروهایش چنین سفارش مى کند
(اِذ ا لَقـی تـُمْ ه ؤُلا ءِ الْقَوْمَ غَداً فَلا تُق اتِلُوهُمْ حَتّ ى یُق اتِلُوکُمْ فَاِذ ا بَدَاءُوا بِکُمْ فَانْهَدُوااِلَیْهِمْ وَ عَلَیْکُمْ بِالسَّکی نَةِ وَالْوَق ارِ...)[۱۲۹]
فردا که با این گروه رو به رو شدید، شما نبرد را آغاز نکنید تا آنان با شما بجنگند. وقتىآنان مبارزه با شما را شروع کردند، به آنان یورش ببرید و متانت و وقار خویش را حفظ کنید.

تغافل

تـغـافـل بـه مـعـنـاى چـشـم پـوشـى نـمودن ، تظاهر به بى خبرى و خود را به غفلت زدن است.[۱۳۰]
انـسـان هـاى غـیـر معصوم ، در طول زندگى خویش ، کم و بیش ، عمدى یا سهوى مرتکب اشتباهاتخـرد و کـلان مـى شوند و کمتر کسى یافت مى شود که مرتکب اشتباهى نشود یا خود را مصون ازآن بداند.
از سـوى دیـگـر، خـرده گـیرى و بازخواست از دیگران درباره اشتباهات سهوى یا خطاهایى کههـنـوز بـه مـرز جـرم و گـنـاه نـرسـیـده چندان خردمندانه و مورد پسند نیست و در این گونه مواردعـقـل و شـرع بـر چـشـم پـوشـى و گـذشـت ، نـظـر دارنـد وتغافل ، لطیف تر و سازنده تر از عفو و گذشت است .

نقش سازنده تغافل

هـر مـدیـرى در مـعـاشـرت بـا کـارکـنـان مـجـمـوعـه خـود، بـه طـورمـعـمـول بـا برخى لغزش ها واشتباهات آنان رو به رو مى شود و مدیریت او نیز ایجاب مى کندکـه آن هـا را بـه صـفـر بـرسـانـد یـا بـه حداقل ممکن کاهش دهد. براى چنین مقصودى ، روش هاىگـونـاگـونـى مـثـل تـذکـر کـتـبـى و شـفـاهـى ، تـوبـیـخ ، جـار وجنجال ، برخورد حذفى ، تذکّر غیر مستقیم و تغافل را مى توان مورد استفاده قرار داد.
در روایـات اسلامى ، از تغافل ، گاه به عقل و حلم تعبیر شده که هر دو در مدیریت نقش کلیدىدارند و نشان دهنده ارزش تغافل هستند. امیر مؤ منان (ع ) مى فرماید:
(لا عَقْلَ کَالتَّج اهُلِ)؛[۱۳۱]
هیچ خردى چون خود را به نادانى زدن نیست .
و (لا حِلْمَ کَالتَّغ افُلِ)[۱۳۲]
هیچ بردباریى چون تغافل نیست .
بـر ایـن اسـاس ، مـدیـرى کـه در بـرابـر لغـزش هـاى هـمـکـاران خـود،اصل تغافل را در پیش گیرد، در واقع ، خرد و بردبارى را تواءمان ساخته و به شریف ترینخُلق دست یافته است . چنان که همان حضرت فرمود:
(اَشْرَفُ اَخْلا قِ الْکَری مِ تَغ افُلُه عَمّ ا یَعْلَمُ)[۱۳۳]
شریف ترین خوى انسان کریم ، چشم پوشى از خطاهایى است که مى داند.
کـلمـه آخـر ایـن حـدیـث ، بـه ایـن نـکـتـه تـصـریـح دارد کـهتـغـافـل مـنـحـصـر در خـطاهاى دیدنى نیست بلکه خطاهاى شنیدنى ، گزارشى و مانند آن را نیزشامل مى شود.
تجربه نیز نشان داده است که به کارگیرى اصلتـغـافـل ، بـر کـارآیـى سـازمـان و مـحـبـوبیت و موفقیت مدیر مى افزاید و در واقع باید گفت ؛تـغـافـل ، نقشى اصلى در مدیریت دارد، هر مدیرى آن را به کار گیرد، موفقیت بیشترى کسب مىکند و هر کس از آن فاصله بگیرد، به همان اندازه از موفقیت فاصله گرفته است .

آثار و برکات

اصل تغافل وقتى بجا مورد بهره بردارى قرار گیرد، آثار ارزشمندى در پى دارد:

موفقیت فراوان

امام زین العابدین (ع ) در وصیتى به فرزند خویش مى فرماید:
(اِعـْلَمْ ی ا بـُنَىَّ اَنَّ صَلا حَ الدُّنْی ا بِحَذ افی رِه ا فى کَلِمَتَیْنِ؛ اِصْلا حُ شَاءْنِ الْمَع ایِشِ مِلْءُمِکْی الٍ ثُلْث اهُ فِطْنَةٌ وَ ثُلْثُهُ تَغ افُلٌ...)[۱۳۴]
پـسـرم ! بـدان کـه صـلاح دنـیـا بـه طـور کلّى در این دو کلمه است ؛ اصلاح امور زندگى چونپـیـمـانـه لبـریـزى اسـت کـه دو سـوم آن را زیـرکـى و یـک سـوم آن راتغافل آکنده است .
بـه فـرمـوده امـام سـجاد(ع ) یک سوم موفقیت هاى همه مدیران ؛ در خانه ، اداره ، کارخانه ، جنگ ،سازمان و... مرهون رعایت اصل تغافل است و چنین دست آوردى ، بسیار مهم است .

حفظ انسجام سازمان

خـرده گـیـرى ، پرخاش ، زخم زبان و بازخواست هاى گاه و بى گاه افراد هر مجموعه توسطمدیر، سبب از هم گسیختگى ، عدم امنیت و در نهایت ، نابودى آن مجموعه مى گردد؛ چرا که رابطهصـمـیـمـانـه و وحـدت آفـریـن مـیـان مـدیـر و زیـرمـجـمـوعـه بـه تـدریـج رو بـهتـحـلیـل گـذاشـتـه ، قـطـع مـى شـود و بـهـتـریـن راه مـبـارزه بـا چـنـیـن آفـتـى ،تغافل است . تغافل ، تا حدود زیادى ، حریم میان مدیر و زیردستان را حفظ مى کند. از چالش هامى کاهد و آنان را رو در روى یکدیگر قرار نمى دهد.

خوش نامى

هـر مـدیـرى بـه طـور طبیعى خواهان خوش نامى خود و سازمانش مى باشد و از بدنامى و نکوهشدیگران در هراس است . یکى از آثار خوب تغافل ، خوش نامى است . امام على (ع ) مى فرماید:
(تَغ افَلْ یُحْمَدْ اَمْرُکَ)[۱۳۵]
تغافل کن تا کارت مورد ستایش قرار گیرد.
چـشـم پـوشـى و بـزرگـوارى مـدیـر، هـمـکـاران مـجـمـوعـه را بـه مـبـلّغـان خـوبـى هـاى اوتبدیل مى کند.

زندگى گوارا

اگـر انـسـان در مـجـمـوعـه هـایـى کـه بـه شـکـلى در آن هـا عـضـویـت دارد مـانـنـد خـانـواده ، محله،مـحل کار، کاروان مسافرتى ، محل تحصیل و... بخواهد عینک ریزبینى به چشم بزند و به کاردیـگـران خـرده بـگـیـرد، هـمـه عـمـرش را بـایـد صـرف چنین کارى نماید و هیچ گاه به کارهاىاصـولى و اهـداف زنـدگـى خـود نـائل نمى شود. علاوه بر آن باید همواره با اعضاى خانواده ،همشهریان ، همکاران و... درگیر باشد و زندگى خود را در پاى آن تباه سازد. چنان که در سخنحکیمانه امیر مؤ منان (ع ) آمده است :
(مَنْ لَمْ یَتَغ افَلْ وَ لا یَعُضَّ عَنْ کَثی رٍ مِنَ الاُْمُورِ تَنَغَّصَتْ عی شَتُهُ)[۱۳۶]
هـر کـس تـغـافـل نورزد و از بسیارى از امور [خلاف دیگران ] چشم نپوشد، زندگى اش تلخ مىگردد.

حفظ حرمت

مـدیـر در مـجـمـوعه تحت امر خود باید از احترام کافى برخوردار باشد تا بتواند از عهده ادارهسـازمـان بـه خـوبـى برآید. خرده گیرى و ایراد و پرخاش و گاهى تنبیه و جریمه به خاطراشـتـباهات و سهل انگارى هاى عادى و کم اهمیّت ، هیبت و احترام مدیر را مى شکند و در نتیجه شرطلازم مـدیـریـت را از کـف مـى دهـد. بـراى مـصـون مـانـدن از چـنـیـن آسـیـبـى بـایـد بـهاصل تغافل تمسک جست ؛ چنان که امام صادق (ع ) مى فرماید:
(اَعْظِمُوا اَقْد ارَکُمْ بِالتَّغ افُلِ)[۱۳۷]
قدر خود را با تغافل بزرگ دارید.

محدوده تغافل

تـغـافـل بـا هـمـه ارزش و آثـار ارزنـده خـود بـایـد در مـحـدوده خـاصـّىاعمال شود تا سودمندافتد و اگر از حد بگذرد چه بسا بى اثر یا زیان آور گردد.
آنـچـه مـسـلّم اسـت ایـن کـه کـارآیـى اصـلتـغـافـل بـا اشـتباهات جزئى و کم اهمیت شروع مى شود که بود و نبود آن ها به اهداف و ارکانسازمان لطمه جدّى وارد نمى سازد؛ ولى مرز توقف آن ، به مدیر، نیروها، سازمان و زمان و مکانآن بـسـتـگى دارد؛ چه بسا نسبت به شخصى ، تغافل ، کاربرد داشته باشد و نسبت به شخصدیـگـر بـا هـمـان خـطـا، کـاربـرد نـداشـتـه بـاشـد یـا خـطـایـى در سـازمـانقـابـل اغـمـاض باشد و در سازمان دیگر قابل چشم پوشى نباشد. تشخیص چنین کارى به عهدهمـدیـر اسـت کـه بـا نـظـر خـود یـا مـشـورت بـا مـشاوران ، موقعیت ها را بسنجد و آنچه را سودمندتشخیص مى دهد انجام دهد. توصیه امیر مؤ منان (ع ) در این باره چنین است :
(لا تـُد اقُّوا النّ اسَ وَزْنـاً بـِوَزْنٍ وَ عـَظِّمـُوا اَقـْد ارَکـُمْ بـِالتَّغ افـُلِ عـَنِ الدَّنـِىِّ مـِنـَالاُْمُورِ)[۱۳۸]
در بـرخـورد بـا مـردم ، مـتـّه بـه خـشـخـاش نـگـذاریـد! بـلکـه قـدر خـود را بـاتغافل از کارهاى ناچیز، بزرگ دارید.
از سـوى دیـگـر تـغـافـل و چـشـم پـوشـى مـدیـر نـبـایـد بـهسـهـل انـگـارى و بى کفایتى او تعبیرشود و همکاران او از آن سوء استفاده کنند و دست به خلافهـاى بـزرگ تـر یـا بـیـشـتـر بـزنـنـد، چـنـیـن خـطـرى در واقـع ، سـقـفتـغـافـل را تـعـیـین مى کند و به مدیران هشدار مى دهد که با دقت بیشترى تصمیم گیرى کنند واجـازه نـدهـنـد که چشم پوشى هاى آنان ، که همانند قطره هاى باران ، فضاى کار و معاشرت رابا طراوت مى سازد، به سیلابى تبدیل شود و اساس سازمان را تهدید نماید.
حـق النـاس و حـق الله نـیـز مـحـدود کـنـنـده مـرز تـغـافـل اسـت و آن گـاه کـه حـقـوق مـردم یـامسائل شرعى مطرح مى شود، مدیر حق چشم پوشى ندارد و حق الله و حق الناس را باید به طورکامل استیفا کند و هیچ گونه سهل انگارى و چشم پوشى روا ندارد. به نمونه زیر از سیره امیرمـؤ مـنـان (ع ) تـوجـه کـنـیـد. داسـتـان زیـر، نـشـان دهـنـده جـایـى اسـت کـهتغافل نباید صورت بگیرد:
روزى یـکى از دختران امام على (ع ) گردن بندى را به عنوان (عاریه مضمونه ) از خزینه دارآن حـضـرت بـه امـانـت گـرفـتـه بـود تـا پـس از اسـتـفـاده در مـجـلس جـشـنـى ، بـه بـیـتالمـال بـازگـرداند و در صورت بروز خسارت ، آن را جبران کند. وقتى امام از قضیه آگاه شد،بـى درنـگ خـزانـه دار را مـورد بـازخـواسـت قـرار داد، گـردن بـنـد را بـه بـیـتالمـال بـازگـردانـد و فـرمـود: اگـر نـه ایـن بـود کـه دخترم ، گردن بند را به عنوان عاریهمـضـمـونـه از بـیـت المـال گـرفـتـه اسـت ، انـگـشـتـان دسـتـش بـه عـنـوان دزدى از بـیـتالمال قطع مى گردید![۱۳۹]

رفتار با فرادستان

در هـرم تـشـکـیـلاتى هر سازمانى ، نیروهاى عملیاتى از مدیران جزء و آن ها از مدیران میانى وعالى و مدیران عالى از رئیس یا مدیر کل دستور مى گیرند.
بـراى اداره بـهـتـر، نـظـم و انـسـجـام و کـارآیـى بـیـشـتـر هـر سـازمانى ، روابط حسنه ، احتراممـتـقـابـل و رعـایـت اخـلاق نـیـکـو از سـوى هـمـه اعـضـا ضـرورى اسـت . آنـچـه در ایـنفـصل بدان مى پردازیم پیرامون رابطه اخلاقى زیردستان با فرادستان است و چون پرداختنبـه هـمـه ابـعـاد ایـن رابـطـه مـقـدور نـیـسـت ، تـنـهـا بـه تـبـیـیـنسرفصل هاى مهم آن بسنده مى کنیم .

اطاعت و فرمان برى

لازمـه کـار تـشـکـیـلاتى و قوام و دوام آن ، بستگى تام به اطاعت افراد از مافوق دارد و فرمانبـرى فـرودسـتـان از فـرادستان ، بسان رشته اى ، اعضاى سازمان را به یکدیگر مرتبط مىسازد و هر گونه سهل انگارى در آن ، به نظم و انسجام سازمان خدشه وارد مى کند.
امیر مؤ منان (ع )، رهبر و رئیس ملّت را در جایگاه رهبرى چنین توصیف مى کند:
(مَک انُ الْقَیِّمِ مِنَ الاَْمْرِ مَک انَ النِّظ امِ مِنَ الْخَرَزِ یَجْمَعُهُ وَ یَضُمُّهُ...)[۱۴۰]
جایگاه سرپرست نظام چون رشته اى است که دانه ها را گرد هم مى آورد و نظام مى بخشد.
پـرواضـح اسـت کـه ایـن نـظم و پیوستگى تا حدّ زیادى بستگى به فرمان برى و اطاعت مردمدارد. قـرآن مـجـیـد بارها از پیروان خویش خواسته است که امر رهبر را اطاعت کنند و حتى آن را درکنار اطاعت اوامر الهى واجب شمرده است :
(وَ اَطی عُوا اللّ هَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَن ازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ری حُکُمْ...)[۱۴۱]
و خدا و پیامبرش را فرمان برید و کشمکش ننمایید تا سست نشوید و شوکت شما بر باد نرود!
چـنـیـن ضـرورتـى در تشکیلات نظامى به طور جدّى تر مطرح است و باید گفت اساسى ترینرکـن چـنـین تشکیلاتى به سلسله مراتب و فرمان برى فرودستان از فرادستان بستگى دارد وبـدون رعـایـت سلسله مراتب به ویژه از سوى مدیران و فرماندهان میانى و عالى از فرماندهىکـلّ، اسـاس آن مـتـزلزل گـشـتـه ، انـهدام آن قطعى است . حضرت امام خمینى (ره ) در این باره مىفرماید:
از مـهـمـّات این است که نظم در کار باشد یعنى اگر چنانچه نظام نباشد در کار و امور تحت یکنـظـامـى انـجـام نـگـیـرد، ایـن تـزلزل ایـجـاد مـى کند. اگر بنا باشد که فرض کنید که سپاهپـاسـداران اطـاعـت نـکـنـنـد از رئیـسـشـان ، هـمـه ایـنـهـا اطـاعـت نـکـنـنـد از آن فـرمـانـدهکـل ... و خـودشان بخواهند هر کدامى یک راهى بروند، این اسباب این مى شود که یک قواى مسلّحمتزلزل بشود و با تزلزل قواى مسلّح ، مملکت متزلزل است .[۱۴۲]
رعـایـت سـلسـله مـراتـب ، تـعـبـیـرى اسـت کـه در سـازمـان هـاى نـظـامـى کـاربـرد دارد وازاصـول خـدشـه نـاپذیر نظامى نیز محسوب مى شود. حضرت آیة الله خامنه اى حفظه الله دراین باره مى فرماید:
سـلسـله مـراتـب یـعنى هر کسى هر کجا که قرار گرفته ، نظم پذیرى او این جورى باشد کهقاطعانه به زیر دست خود از روى فرماندهى فرمان دهد و از ما فوق خود فرمان پذیر باشد؛آن را عـمـل کـنـد و عـمـل از فـرمـان خـودش را از زیـردسـت بـخـواهـد، اطـاعـت در چـهـارچـوبضوابط.[۱۴۳]

سیره معصومین

مـعـصـومـیـن (ع )، هـنـگـام مـسـؤ ولیـت ـ چـه در جـایـگـاه مـافـوق و چـه بـه عـنـوان مـاءمـور ـبـراصـل اطـاعـت پـذیـرى تـاءکـیـد مـى ورزیـدنـد و کـمـترین مسامحه را در اجراى آن ، مجاز نمىشمردند. به نمونه هاى زیر توجه کنید.
1 ـ رسـول اکـرم (ص ) پـیـش از حـمله به شهر مکه ، خبر حمله را از دیگران به خصوص مکّیانپنهان داشت تا با رعایت اصل غافلگیرى به آنان حمله کند؛ ولى مسلمان ضعیف النفسى به نامحـاطـب بـن ابـى بـلتـعـه درصدد برآمد که اهل مکه را از حمله قریب الوقوع نیروهاى اسلام آگاهسـازد و از سـران مـکه امتیازى بگیرد. از این رو طى نامه اى که توسط زنى به نام (ساره )ارسـال داشـت ، چـنین خبرى را در آن درج کرد. از سوى دیگر رهبر اسلام ـ که همه اوضاع را زیرنـظـر داشـت - از چـنـیـن خـیـانـتـى بـاخبر شد و امام على (ع ) و شخص دیگرى را به تعقیب آن زنفـرسـتـاد تـا آن نـامه را ضبط نمایند، ولى ساره از وجود هرگونه نامه اى اظهار بى اطلاعىکـرد. امـیـر مؤ منان که بر درستى سخن پیامبر، مطمئن و در انجام ماءموریت خود قاطع بود و یقینداشـت کـه آن زن از تـحـویـل نـامـه طـفـره مـى رود، بـا اصـرار و تهدید او را واداشت تا آن نامهخـائنـانـه را از لابـه لاى گـیـسـوان خـود خـارج کـرده ،تـحـویـل دهـد. امـام نـیـز شـتـابـان نـزد رسـول خـدا(ص ) رسـیـد و نـامـه راتحویل داد.[۱۴۴]
2 ـ رسـول خدا(ص ) پس از فتح مکه خالد بن ولید را به سوى قبیله (بنى جذیمه ) فرستادتـا آنـان را بـه سـوى اسـلام دعـوت کـنـد، اهـل قـبـیـله بـهاستقبال خالد آمدند و اظهار داشتند ما مسلمان شده ایم و اگر پیامبر تو را براى جمع آورى زکاتگسیل داشته ، ما آماده ایم . ولى خالد برخلاف ماءموریت خود و دستور اسلام و انسانیت ، بر آنانیـورش بـرد و بـه قـتـل و غـارت هـمه قبیله پرداخت و چنین جنایتى بر اثر تعصبات جاهلى خالدصـورت پـذیـرفـت ، وقـتـى رسول اکرم (ص ) از این جنایت هولناک باخبر شد، دست به سوىآسـمـان دراز کرد و گفت : (خدایا من از آنچه خالد انجام داده به درگاه تو بیزارى مى جویم .)سـپـس امـام عـلى (ع ) را بـا مـقـدارى طـلا بـه سوى بنى جذیمه فرستاد تا خسارت هاى وارده راجبران کند.[۱۴۵]
3 ـ امـیـر مـؤ مـنـان (ع ) پـس از آن کـه بـه خـلافـت رسید، شخصى به نام (جریر) را به شامفـرسـتـاد تـا از مـعـاویـه و مـردم آن دیـار بـیـعـت بـگـیـرد. مـاءمـوریـت جـریـر بـیـش از انـدازهمـعـمـول طـول کـشـیـد بـه طـورى کـه مـردم ، او را بـهسـهـل انگارى و سازش متهم ساختند. امام (ع ) نیز، زمانى را معین کرد و فرمود: اگر فرستاده مندر ایـن زمـان مـعـیـن نـیـایـد، یـا متمرد است یا فریب معاویه را خورده است . جریر تا آن زمان معینبـازنـگـشـت و امـام نیز از او ناامید شد. پس از مراجعت نیز از سوى مالک اشتر، سخت مورد مؤ اخذهقـرار گـرفـت و از شـدّت نـاراحـتـى بـه شـهـر (قـرقـیـسـا) رفـت و در جـنـگ صفین نیز شرکتنکرد.[۱۴۶]
4 ـ کـمـیـل بـن زیـاد نـخعى از سوى امام على (ع )، به عنوان (والى ) شهر مرزى (هیت ) انجاموظیفه مى کرد. در آن زمان شهر مجاور هیت به نام (قرقیسا) از سوى نیروهاى معاویه مورد هجومقرار گرفت و کمیل ، شهر خود را رها کرد و همراه نیروهایش به کمک اهالى قرقیسا شتافت ، درایـن هـنـگـام نیروهاى معاویه از غیبت کمیل در منطقه هیت استفاده کرده ، به مناطق دیگرى نیز یورشبـردنـد. این ترک خدمت که بدون هماهنگى با امام صورت گرفته بود، بر ایشان سخت گرانآمد و طى نامه اى را مورد سرزنش قرار داد و فرمود:
تو پل پیروزى دشمنانت گشته اى که بر دوستانت یورش ببرند، در حالى که روش استوارىنـداشـتـى و تـو را هیبتى نبود تا راه رخنه دشمن را مسدود سازد یا شوکت او را در هم شکند، چنانکـه اهـل شـهـرت را در بـرابـر دشـمـن بـى نـیـاز نـسـاخـتـى و امـر فـرمـانـده خـود راامتثال نکردى ![۱۴۷]

خیرخواهى

(خـیـرخـواهـى ) تـقریباً مرادف واژه (نصیحت ) در فرهنگ عربى است . نصیحت یعنى ؛ پیشنهادکـار یـا گـفـتـارى کـه به صلاح شنونده باشد[۱۴۸] امّا خیرخواهى ، گاه علاوه برپـیـشـنـهـاد، اقـدام عـملى را نیز به دنبال دارد. مانند جلوگیرى پدر از خلافِ فرزند و یا مجبورکـردن او بـه کـار نـیـک و صـحیح ، مانند درس خواندن . بنابراین (ناصح ) کسى است که نهتـنـهـا از شـرارت ، تبهکارى و اخلال در کار دیگران خوددارى مى ورزد، بلکه با گفتار خود یاارائه طرح و برنامه کارآمد، در پى تقویت مدیران بالاتر و خیرآفرینى و اصلاح امور است .

ضرورت خیرخواهى

گـرچـه نـصـیـحـت و خـیرخواهى براى دین ، ملّت و دولت اسلامى ، بر فرد فرد مسلمانان لازم وضـرورى است ، ولى مدیران و کارمندان مسلمان ، باید نسبت به فرادستان و سازمان متبوع خود،دلسـوزى و خـیـرخـواهـى بـیـشترى داشته باشند. امام صادق (ع ) پیرامون خیرخواهى عمومى مىفرماید:
(عَلَیْکُمْ بِالنُّصْحِ لِلّ هِ فى خَلْقِهِ فَلَنْ تَلْق اهُ بِعَمَلٍ اَفْضَلَ مِنْهُ)[۱۴۹]
بـر شـمـا باد که به خاطر خدا خیرخواه مردم باشید که هرگز با عملى بهتر از آن به ملاقاتخدا نخواهى رفت .
امـیـر مـؤ مـنـان (ع ) بـه خصوص بر خیرخواهى مدیران تصریح کرده و پس از شهادت محمد بنابـى بـکـر طى نامه اى ، مالک اشتر را از (نصیبین ) احضار مى کند تا به ولایت مصر منصوبسازد و ضمن آن مى نویسد:
(اِسْتَخْلِفْ عَلى عَمَلِکَ اَهْلَ الثِّقَةِ وَالنَّصی حَةِ مِنْ اَصْح ابِکَ)[۱۵۰]
یکى از یارانت را ـ که مورد اطمینان و خیرخواه است ـ به جاى خویش بگمار.
باید گفت موضوع نصیحت و خیرخواهى به حدّى در حوزه مدیریت اسلامى گسترده و جدّى است کهآن را از مـرز یک ویژگى اخلاقى فراتر برده ، به عنوان یک حقّ مسلّم مطرح ساخته است . چنانکه امام على (ع ) مى فرماید:
(اَیُّهـَا النّ اسُ اِنَّ لى عـَلَیْکُمْ حَقّاً وَ لَکُمْ عَلَىَّ حَقُّ؛ فَاَمّ ا حَقُّّکُمْ عَلَىَّ فَالنَّصی حَةُ لَکُمْ وَ... اَمّ احَقّى عَلَیْکُمْ فَالْوَف اءُ بِالْبَیْعَةِ وَالنَّصی حَةُ فِى الْمَشْهَدِ وَالْمَغی بِ...)[۱۵۱]
اى مـردم ! مـن بـر عـهـده شـمـا حـقـّى دارم و شـمـا نـیز بر گردن من حقّى دارید؛ امّا حق شما بر منخـیـرخواهى براى شماست ... امّا حق من بر شما، وفادارى به بیعت و خیرخواهى در حضور و غیابمن است .
هـمـیـن طـور امـام (ع )، نـصـیـحـت و خـیـرخـواهى را از ویژگى هاى رهبر بزرگوار اسلام ـحضرتمحمد(ص ) ـ دانسته ، مى فرماید:
(بـَعـَثـَهُ وَالنّ اسُ ضـُلاّ لٌ فـى حـَیـْرَةٍ... فـَب الَغَ(ص ) فِى النَّصی حَةِ وَ مَضى عَلَى الطَّریقَةِ)[۱۵۲]
خداوند، پیامبر(ص ) را ـ در حالى که مردم در گمراهى و حیرت به سر مى بردند ـ برانگیخت وآن حضرت در خیرخواهى ، سنگ تمام گذاشت و بر راه (مستقیم ) رفت .

جلوه هاى خیرخواهى

خـصـلت ارزشـمند (خیرخواهى ) علاوه بر نیکویى و ارزش ذاتى براى خیرخواه ، براندیشه وعـمـل او نـیـز تـاءثـیـر مـى گـذارد ولى مـدیـر بـایـد پـیـش از آن بـهفـضـایـل دیـگـر اخـلاقـى مـتـصـف شـده بـاشـد. آنـچـه در روایـاتاهـل بـیـت (ع ) بـا خیرخواهى ارتباط مستقیم دارد، چند خصلت است که تعدادى از آن ها در سخنى ازرسول خدا(ص ) این گونه آمده است ؛ 1 ـ به حق داورى کند.
2 ـ حق دیگران را ادا نماید.
3 ـ آنچه براى خود مى پسندد براى دیگران نیز بپسندد.
4 ـ به هیچ کس ستم نکند.[۱۵۳]
امام صادق (ع ) نیز به دو مورد از آن ها تصریح کرده و فرموده است :
(اِذ ا ک انَ حُرّاً مُتَدَیِّناً جَهَدَ نَفْسَهُ فِى النَّصی حَةِ لَکَ)[۱۵۴]
اگر شخص ، آزاده و متدیّن باشد، با تمام توان در خیرخواهى تو مى کوشد.
امام على (ع ) نیز موارد دیگر را چنین برمى شمارد:
(اِنَّ اَنْصَحَ النّ اسِ اَنْصَحُهُمْ لِنَفْسِهِ وَ اَطَوْعُهُمْ لِرَبِّهِ)[۱۵۵]
همانا خیرخواه ترین مردم کسى است که براى خود خیرخواه تر و در برابر پروردگارش مطیعتر باشد.
بـراسـاس آنـچـه یـاد شـد اگـر افـراد زیـر دسـت ، در هـر رده ، از خـصـلت ارزنـده خـیـرخـواهىبرخوردار باشند، به اعمال زیر مبادرت مى ورزند:
1 ـ آنـچـه را خـیـر هـمـکـاران و سـازمـان اسـت ، بـه مـسـؤ ولان مـربـوطانتقال مى دهند.
2 ـ آسیب ها و آفت هایى که آن ها را تهدید مى کند، شناسایى کرده ، در دفع آن ها مى کوشند.
3 ـ کارشکنى هاى بدخواهان تشکیلات متبوع خود را به سرعت پاسخ مى دهند.
4 ـ با روحیه اى شاداب به کار مى پردازند و خوشبختى و پیروزى خود را در سایه خوشبختىو سعادت دیگران مى یابند.
5 ـ چـون بـه خـاطـر خـدا، خـیـر بـنـدگـان او را طلب مى کنند، با هر گامى که در این راه برمىدارند، به خدا نزدیک تر مى شوند.
6 ـ موفقیت این گونه افراد و مدیران ، روز به روز فزونى مى یابد و زمینه خدمت بیشتر آنانفراهم مى شود.

پرهیز از چاپلوسى

چاپلوسى یا تملق یعنى چرب زبانى ، خوشامدگویى ، به دروغ و ریا و تظاهر سخن گفتن وکسى را ستودن یا اظهار کوچکى و ارادت نمودن ، و چاپلوس یعنى ؛ متملق ، ریاکار، چرب زبان، کـسـى کـه گـفـتـارش مـخـالف پـنـدار و کـردارش باشد و کسى که به شیرین سخنى و چربزبانى ، مردم را بفریبد.[۱۵۶]
مـدح و تـمـجـید معقول و واقعى از دیگران ، کارى روا و در برخى موارد لازم و ضرورى است ، امّامبالغه در ثناگویى و تعریف و تمجید ناحق که همان تملق و چاپلوسى است از نظر دین و خرد،کـارى زشـت و نـارواسـت ، بـه ویـژه اگـر ثـناگو قصد فریفتن و جلب نظر دیگران را داشتهبـاشـد. زمـیـنـه آلوده شـدن بـه این رذیله اخلاقى در عموم اقشار جامعه وجود دارد، حتى ممکن استثـروتـمـنـدان ، قـدرتـمـنـدان ، دانـشـمـنـدان و فـرادستان نسبت به مستمندان ، ضعیفان ، جاهلان وفرودستان ، چاپلوسى کنند، ولى به طور معمول ، افراد فرودست بیش از فرادستان ، به آنآلوده مى گردند.

انگیزه هاى چاپلوسى

منشاء آلودگى هاى اخلاقى ، هواهاى نفسانى است و نفس امّاره براى ارضاى خواهش هاى خویش ، حدو مرزى نمى شناسد، به همین دلیل ، شمارش همه انگیزه هاى آن نیز کار آسانى نیست . برخى از اسباب و انگیزه هاى تملّق و چاپلوسى عبارتند از:

ریاست طلبى

جـاذبـه ظـاهـرى جـاه و مـقـام ، سبب آلودگى به رذیله چاپلوسى مى شود و افراد ریاست طلب ،بـراى حـفـظ مـقـام خـویـش یـا رسیدن به مقامى برتر، تن به تملّق مى دهند. ریاست طلب هم ازفـرادسـت و هـم از فـرودسـتـان خـویـش ، تـمـلق مـى کـشـد؛ او نـزد فـرادسـت خـود بـه ایـندلیـل چـاپـلوسـى مـى کند که او را در پستش ابقا کند یا به مقام بالاتر منصوب نماید و تملقفرودستان را مى گوید تا او را در رسیدن به جاه و مقام یا حفظ آن همراهى کنند. امام خمینى (ره )در این باره مى نویسد:
کـسـانـى کـه پـول پـرسـت و مال دوست هستند، خاضع پیش ارباب ثروت هستند و از آن ها تملّقگـویـنـد و فـروتـنـى از آن ها نمایند و کسانى که طالب ریاست و احترامات صوریه هستند، ازمـریـدان ، تـملّق ها گویند و فروتنى ها نمایند، قلوب آن ها را با هر ترتیبى هست جلب کنند وهـمـیـن طـور ایـن چـرخ بـه طـریـق (دور و تـسلسل ) مى چرخد؛ زیردستان از ارباب ریاسات وطـالبـان ریـاسـت از زیـردسـتـان فـرومـایـه تـمـلّق گـویند جز آن ها که در طرفین قضیه بهریـاضـات نـفـسـانـیـه ، تـربـیـتِ خـود کـنند و طالب رضاى حق اند و دنیا و زخارف آن ، آن ها رانـلرزانـده ، در ریـاسـت ، طـالب حـق بـاشـنـد و در مـرئوسـیـت ، حـق جـو و حـق خـواهباشند.[۱۵۷]

ضعف ایمان

مـؤ مـنـان ، که از اندیشه سالم و ایمان و اعتقاد صحیح برخوردارند، به رذیله چاپلوسى آلودهنـمى گردند، چرا که به خوبى دریافته اند همه نعمت ها در دایره اراده الهى است و بدون مشیتاو کسى به چیزى نمى رسد؛ (قُلِ اللّ هُمِّ م الِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِى الْمُلْکَ مَنْ تَش اءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَش اءُ وَ تُعِزُّ مَنْتَش اءُوَ تُذِلُّ مَنْ تَش اءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ اِنَّکَ عَلى کُلِّ شَىْءًٍ قَدی رٌ)[۱۵۸]
بگو: (خدایا فرمان روایى از آنِ توست ؛ به هر کس بخواهى عطا مى کنى و از هر کس بخواهىبـازپس مى گیرى ، هر کس را اراده کنى عزّت مى بخشى و هر کس را بخواهى خوار مى سازى .خوبى به دست توست و تو بر هر چیزى قادرى .)
همچنین مؤ من ، پُست ها و مقامات دنیوى و افراد و شخصیت ها را فانى و زودگذرمى بیند و هرگزراضـى نـمـى شـود حـیـثـیـت و آبـروى خود را در برابر آن ها قربانى کند. ولى آن که دلش ازپـرتـو ایـمان ، منوّر نگشته و معارف الهى را دریافت نکرده ، یا از ایمان ضعیف برخوردار استتن به چنین رذیلتى مى سپارد و دلش را به آن مى آلاید.

نادانى

انـسـان آگـاه و خـردمـنـد، پـیش از هر اقدامى ، فرجام آن را مى نگرد، در صورت سودمند بودن ،اقدام مى کند و هر خردمندى مى داند که در تملّق و چاپلوسى ، آبروى آدمى از کف مى رود و آنچهبـه دسـت مـى آیـد، مـحـبـوبـیـت کاذب یا ریاست زودگذر است و چنین دست آوردى با آن سرمایه ،هرگز قابل قیاس نیست ؛ چنان که امیر مؤ منان (ع ) فرمود:
(بَذْلُ م اءِ الْوَجْهِ فِى الطَّلَبِ اَعْظَمُ مِنْ قَدْرِ الْح اجَةِ)[۱۵۹]
هزینه کردن آبرو در برابر (درخواست ) همواره از مقدار نیاز بزرگ تر است .

احساس حقارت

همه کسانى که به رذیله چاپلوسى آلوده شده اند، به شکلى از کمبود شخصیت وحقارت درونىرنج مى برند و براى جبران آن به تملق گویى روى مى آورند، در حالى که چاپلوسى نه ازحقارت آنان مى کاهد و نه بر شخصیت طرف مقابل مى افزاید. به داستان زیر توجه کنید:
روزى امـام على (ع ) از شهر (انبار) عبور مى کردند، کدخدایان آن دیار به پیشواز امام آمدند وجـلو مرکب امام ، شروع به دویدن کردند. امام ، از آنان پرسید: (این چه کارى است که انجام مىدهـیـد؟) گـفـتـنـد: این رسمى است که ما نسبت به بزرگان خود به جاى مى آوریم ! امام فرمود:(بـه خـدا سـوگند! بزرگانتان از این کار سودى نمى برند و شما نیز با این گونه کارها،خود را در دنیا و آخرت به زحمت مى افکنید.)[۱۶۰]

پیامدها

بـدون تـردیـد، تملق و چاپلوسى ، آثار ویرانگرى در فرد و جامعه دارد. در اینجا به برخىاز آن ها اشاره مى کنیم :

==== گرفتارى در دام شیطان ====

رذایـل اخـلاقـى از جـمـله چـاپـلوسـى ، دامـى شـیـطـانـى اسـت کـه رهـایـى از آن چـه بـسـامشکل است . به فرموده امام على (ع ):
(حُبُّ الاِْطْر اءِ وَالْمَدْحِ مِنْ اَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْط انِ)[۱۶۱]
خوش داشتن تملّق و ستایش ، از مطمئن ترین فرصت هاى شیطان است .

ترور شخصیت

چـاپـلوس بـا دروغ و دو رویـى ، بـه تـخـریـب شـخـصـیـت دیـگـران مـى پردازد؛ او نخست طرفمقابل را ملعبه قرار مى دهد؛ چنان که امام على (ع ) مى فرماید:
(م ادِحُ الرَّجُلِ بِم ا لَیْسَ فی هِ مُسْتَهْزِءٌ بِهِ)[۱۶۲]
ستایشگر ناحق ، مسخره کننده فرد است .
و در نهایت به نابودى و ترور شخصیت او مى پردازد، به فرموده همان امام :
(مَنْ مَدَحَکَ فَقَدْ ذَبَحَکَ)[۱۶۳]
هر کسى مدح تو را بگوید، [در واقع ] تو را ذبح کرده است .

رسوایى

آفـتـاب حـقـیـقـت بـراى هـمـیشه پشت ابرهاى جوسازى و سالوسى پنهان نمى ماند و دیریا زود،عـمـلکـرد، اخـلاق و گـفـتـار چـاپلوسان ، آنان را رسوا مى کند. امام على (ع ) در این باره نیز مىفرماید:
(اِیّ اکَ اَنْ تـُثـْنـِىَ عـَلى اَحـَدٍ بـِم ا لَیـْسَ فـی هِ فـَاِنَّ فـِعـْلَهُ یـُصـَدِّقُ عـَنْ وَصـْفـِهِ وَیُکَذِّبُکَ)[۱۶۴]
از تـمـلق گـویـى فـرد بـپـرهیز، زیرا کردارش ، حقیقتش را روشن و تو را تکذیب [و رسوا] مىسازد.

پیش گیرى و درمان

آنـچـه یـاد شـد کـافـى اسـت کـه مـدیـران پـاکـدل و طـالبـان پـاکـى را وادارد کـه هـمـواره بهفـکـرپـیـشـگـیـرى یـا درمـان ایـن بـیـمـارى روحـى بـاشـنـد و اجـازه نـدهـنـد کـه اوصـاف واعمال نیکشان بدان آلوده گردد. براى این مهمّ، توصیه هاى زیر کارساز است :
بدانیم که تملّق گویى و تملّق شنوى ، از اخلاق مؤ منان و رادمردان نیست .
به یاد داشته باشیم که چاپلوسان دشمنان ما هستند و هرگاه منافعشان اقتضا کند نه تنها از ماستایش نمى کنند، بلکه بدگویى خواهند کرد. به فرموده امام على (ع ):
کـسـى کـه [حـضورى ] عیبت را بپوشاند [و چاپلوسى کند ولى ] پشت سر از تو عیب جویى کند،دشمن توست ، از او بپرهیز![۱۶۵]
ستایشسرایاننهیارتواند
نکوهشکناندوستدارتواند
تـمـلّق گـویى به طور معمول با بدگویى از دیگران همراه است و متملّق همان گونه که عیب وایـراد دیـگـران را نـزد مـا آورده ، عـیـب و نـقـص ما را نیز نزد دیگران بازگو مى کند. به گفتهسعدى :
هرکهعیبدگراننزدتوآوردوشمردر بىگمانعیبتونزددگرانخواهدبرد
بهسفارشپیامبربزرگاسلام(ص)عملکنیمکهفرمود:
بردهانستایشگران،خاکبپاشید![۱۶۶].

گرفتارى در دام شیطان

رذایـل اخـلاقـى از جـمـله چـاپـلوسـى ، دامـى شـیـطـانـى اسـت کـه رهـایـى از آن چـه بـسـامشکل است . به فرموده امام على (ع ):
(حُبُّ الاِْطْر اءِ وَالْمَدْحِ مِنْ اَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْط انِ)[۱۶۷]
خوش داشتن تملّق و ستایش ، از مطمئن ترین فرصت هاى شیطان است .

ترور شخصیت

چـاپـلوس بـا دروغ و دو رویـى ، بـه تـخـریـب شـخـصـیـت دیـگـران مـى پردازد؛ او نخست طرفمقابل را ملعبه قرار مى دهد؛ چنان که امام على (ع ) مى فرماید:
(م ادِحُ الرَّجُلِ بِم ا لَیْسَ فی هِ مُسْتَهْزِءٌ بِهِ)[۱۶۸]
ستایشگر ناحق ، مسخره کننده فرد است .
و در نهایت به نابودى و ترور شخصیت او مى پردازد، به فرموده همان امام :
(مَنْ مَدَحَکَ فَقَدْ ذَبَحَکَ)[۱۶۹]
هر کسى مدح تو را بگوید، [در واقع ] تو را ذبح کرده است .

رسوایى

آفـتـاب حـقـیـقـت بـراى هـمـیشه پشت ابرهاى جوسازى و سالوسى پنهان نمى ماند و دیریا زود،عـمـلکـرد، اخـلاق و گـفـتـار چـاپلوسان ، آنان را رسوا مى کند. امام على (ع ) در این باره نیز مىفرماید:
(اِیّ اکَ اَنْ تـُثـْنـِىَ عـَلى اَحـَدٍ بـِم ا لَیـْسَ فـی هِ فـَاِنَّ فـِعـْلَهُ یـُصـَدِّقُ عـَنْ وَصـْفـِهِ وَیُکَذِّبُکَ)[۱۷۰]
از تـمـلق گـویـى فـرد بـپـرهیز، زیرا کردارش ، حقیقتش را روشن و تو را تکذیب [و رسوا] مىسازد.

پیش گیرى و درمان

آنـچـه یـاد شـد کـافـى اسـت کـه مـدیـران پـاکـدل و طـالبـان پـاکـى را وادارد کـه هـمـواره بهفـکـرپـیـشـگـیـرى یـا درمـان ایـن بـیـمـارى روحـى بـاشـنـد و اجـازه نـدهـنـد کـه اوصـاف واعمال نیکشان بدان آلوده گردد. براى این مهمّ، توصیه هاى زیر کارساز است :
بدانیم که تملّق گویى و تملّق شنوى ، از اخلاق مؤ منان و رادمردان نیست .
به یاد داشته باشیم که چاپلوسان دشمنان ما هستند و هرگاه منافعشان اقتضا کند نه تنها از ماستایش نمى کنند، بلکه بدگویى خواهند کرد. به فرموده امام على (ع ):
کـسـى کـه [حـضورى ] عیبت را بپوشاند [و چاپلوسى کند ولى ] پشت سر از تو عیب جویى کند،دشمن توست ، از او بپرهیز![۱۷۱]
ستایشسرایاننهیارتواند
نکوهشکناندوستدارتواند
تـمـلّق گـویى به طور معمول با بدگویى از دیگران همراه است و متملّق همان گونه که عیب وایـراد دیـگـران را نـزد مـا آورده ، عـیـب و نـقـص ما را نیز نزد دیگران بازگو مى کند. به گفتهسعدى :
هرکهعیبدگراننزدتوآوردوشمرد
بىگمانعیبتونزددگرانخواهدبرد
بهسفارشپیامبربزرگاسلام(ص)عملکنیمکهفرمود:
بردهانستایشگران،خاکبپاشید![۱۷۲]

اسوه ها

رهبران معصوم و پیروان واقعى آنان ، دستورالعمل هاى یاد شده را بیش از دیگران ارج مى نهادندو در هـمـه زمینه ها از جمله مدیریت نیز، گوى سبقت را از دیگران مى ربودند و آن گونه که خدااز آنان خواسته بود، عمل مى کردند؛ حـضـرت سـلیـمان (ع )، که در عالى ترین جایگاه مدیریتى جامعه قرار داشت ، رابطه اى بس صـمیمى با اقشار گوناگون جامعه ، اعم از فقیر و غنى ، عالى و دانى و مسؤ ولان و مردم داشتچـنـان کـه نـقـل شـده آن پـیـامبر بزرگوار، هر روز صبح ، طى برنامه خاصّى با بزرگان واشـراف مـلاقـات مـى کرد تا به صف مستمندان مى رسید، آنگاه کنار آنان مى نشست و مى فرمود:(من هم مستمندى هستم همراه شما!)[۱۷۳]
رسـول گـرامـى اسـلام (ص ) نـیز در جایگاه رهبرى ، صمیمانه ترین رابطه را با مردم و مسؤولان اجـرایـى داشـت و پـیـش از آنـکـه بـر جـسـم و بـدن مـردم حـکـومـت کـنـد، دردل آنـان جـاى داشـت . آن رهبر فرزانه ، خالصانه ترین مهر و محبت را نثار مردم مى کرد، براىهـمـگـان ، دل مـى سـوزاند و از هرگونه ناراحتى آنان ، رنج مى برد. چنان که قرآن مجید از اینحالت پیامبر(ص ) چنین خبر مى دهد:
(لَقـَدْ ج اءَکـُمْ رَسـُولٌ مـِنْ اَنـْفُسِکُمْ عَزی زٌ عَلَیْهِ م ا عَنِتُّمْ حَری صٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنی نَرَءُوفٌرَحی مٌ)[۱۷۴]
بـه یـقـین پیامبرى از خود شما به سویتان آمد که آنچه از آن رنج مى برید بر او سخت است ،بر [هدایت ] شما اصرار دارد و نسبت به مؤ منان ، رئوف و مهربان است .
مـسـلمـانـان نـیـز حـرمـت و قـداسـت خـاصـّى بـراى آن حـضـرتقـائل بـودنـد و به گونه اى به اوعشق مى ورزیدند که وقتى پیش از فتح مکّه ، ابوسفیان دراردوگـاه مـسـلمـانـان حـضـور یافت ، ملاحظه کرد هنگام وضو گرفتن پیامبر(ص ) مؤ منان براىتبرّک جستن به آب وضوى آن حضرت بر یکدیگر پیشى مى گیرند، با شگفتى گفت ، کسراىایران و قیصر روم هرگز چنین موقعیتى در میان ملت خویش نیافته اند![۱۷۵]
بـسـیارى از مسؤ ولان نظام جمهورى اسلامى نیز به رفتار آن حضرت اقتدا کرده اند. از جمله دروصف شهید محلاتى ، مى نویسند:
شهید محلاّ تى ارتباط عاطفى خاصّى با بچه هاى پاسدار داشت ؛ یک ارتباط معنوى . حتى اگرکـسـى مـشـکـل خـانـوادگـى داشت ، یا اگر برادرها با هم اختلاف داشتند، وقت مى گرفتند و خدمتایـشـان مـى آمـدنـد، ایـشـان هـم وقـت مـى گـذاشـت تـا مـشـکـلشـان راحل کند.
از مشکلات زندگى بچه ها غصه مى خورد، در هر جا هر کارى از دستش برمى آمد، مضایقه نداشت.[۱۷۶]

برخورد عادلانه

(عـدالت ) شـرط لازم بـراى اعـمـال هـر نـوع مـدیـریـتـى اسـت و بـدون آن ، مـدیـریـت ، ابتر ومتزلزل بوده ، در معرض آسیب قرار دارد. همچنین عدالت باید در ابعاد گوناگون مدیریت مانندتـقـسـیـم مـسـؤ ولیـت ، تـوزیـع امـکـانـات ، تـرفـیـع وتـنـزیـل ، تـشـویـق و تـنـبـیه ، همچنین روابط انسانى جارى باشد و بسان خون گرم و سالم ،زوایاى مجموعه را حیات ببخشد؛ چنان که امام على (ع ) مى فرماید:
(اَلْعَدْلُ حَی اةٌ)[۱۷۷]

ملاک برخورد

یـکـى از امـتـیـازات شـریـعـت مـقـدس اسـلام ، هـمـاهـنـگـى بـاعـقـل و فـطـرت و بـه کـارگـیـرى وجـدان انـسانى در امور است . امیر مؤ منان (ع )، ملاک برخوردعادلانه را وجدان آدمى قرار داده ، مى فرماید:
(اَعْدَلُ السّی رَةِ اَنْ تُع امِلَ النّ اسَ بِم ا تُحِبُّ اَنْ یُع امِلُوکَ بِهِ)[۱۷۸]
عـادلانـه تـریـن روش ایـن اسـت کـه بـا مـردم آن گـونه رفتار کنى که دوست دارى با تو همانگونه رفتار کنند.
اگـر مـدیـر عـلاوه بـر تـدبـیـر و انـدیـشـه ، اطـلاعـات کـافـى ، بهره گیرى از مشورت ، بهکـارگیرى دانش مدیریت و آراستگى به اخلاق نیکو، گوش به فرمان وجدان خویش باشد، بهطور قطع در بسیارى از کارها، بلکه در همه آن ها پا از مرز عدالت بیرون نمى نهد، به کسىستم نمى نکد، حقوق افراد مجموعه را پایمال نمى نماید، با سخنان یاوه و شوخى هاى بى جاضـعـیـفـان را نـمـى رنـجـانـد، در بـرخـورد بـا افـراد بـى ادبـى نـمـى کـنـد و تـبـعـیـضقائل نمى شود؛ چرا که در همه امور یاد شده ، خودش را به جاى زیردستان قرار مى دهد، گویاطـرف مـقـابـلش ، خـود اوسـت و هـرگـز کسى با خود، رفتار ظالمانه و بى ادبانه نمى تواندداشـتـه باشد. به همین دلیل ، امام على (ع ) به فرزند دلبندش ـ امام مجتبى (ع ) ـ چنین سفارشمى کند:
پـسـر جـان ! خـود را مـیان خود و دیگران میزان قرار بده ؛ هر چه را براى خود مى پسندى براىدیگران نیز بپسند و هر چه براى خود مکروه دارى براى آنان نیز نپسند، ستم نکن چنان که دوستندارى به تو ستم شود و نیکى کن چنان که مى خواهى به تو احسان شود و آنچه را از دیگرانزشـت مى شمارى بر خود نیز زشت شمار و از مردم به همان خشنود باش که خویشتن از آن خشنودمى شوى .[۱۷۹]
سیره رسول خدا(ص )
هـمـه ابـعـاد زنـدگـى رسـول اکرم (ص )، براى همیشه اسوه همه انسان هاست ، آن بزرگواردرجایگاه رهبرى و مدیریت و موضوع مورد بحث نیز، سرمشقى نیکو ارائه فرموده که گوشه اى ازآن را زینت بخش این صفحات مى کنیم .
رهـبـر عـظـیـم الشـاءن اسـلام ، عـدالت را در عـالى تـریـنشـکـل مـمکن اجرا کرد و باید به جراءت گفت که هیچ رهبرى در این کار به پاى آن حضرت نمىرسـد. ابـو سـعـیـد خـدرى گـویـد: روزى رسـول اکـرم (ص )مشغول تقسیم غنایم جنگى بود که فردى (منافق ) از قبیله تمیم گفت : (اى پیامبر! در تقسیم ایناموال ، عدالت بورز!) پیامبر رحمت با سعه صدر فرمود:
(وَیْحَکَ وَ مَنْ یَعْدِلُ اِذ ا لَمْ اَعْدِلْ)[۱۸۰]
واى بـر تـو! اگـر مـن عـدالت نـورزم ، دیـگـر چـه کـسـىعادل خواهد بود؟
پاسخ دندان شکن رسول خدا(ص ) به آن منافق ، شعار و خودستایى و یا براى ساکت کردن آنمرد نبود، بلکه بیان حقیقتى بود که همه عملکرد آن حضرت ، گواه آن بود و تاریخ هرگز بهیاد ندارد که کمترین ستمى از سوى رهبر اسلام به کسى شده باشد.
زنـى از قـبـیـله بنى مخزوم ، مرتکب سرقت شد و طبق دستور قرآن باید حدّ بر او جارى مى شد،سران قبیله ، اسامة بن زید رابه شفاعت نزد پیامبر(ص ) فرستادند. آن حضرت پس از اطلاع ازمـضمون پیام ، فرمود: (اى اسامه ! نبینم که درباره تعطیلى حدّى از حدود خداوند شفاعت نمایى!) سپس برخاست و طى سخنانى فرمود:
عـلّت نـابـودى مـلّت هاى گذشته این بود که هرگاه فرد بانفوذى دست به سرقت مى زد، او رامـجازات نمى کردند، ولى اگر فرد ضعیفى چنان مى کرد، مجازات مى شد. به خدا سوگند، [منبـراى کـسـى امـتـیـاز قـائل نـیـسـتـم ] اگـر دخـتـرم فـاطـمه هم چنین مى کرد، دستش را مى بریدم![۱۸۱]
هـمـچـنـیـن نـقـل شـده کـه کـنـیـز امّ سلمه ـ همسر پیامبر ـ دست به دزدى زد، او را دستگیرکرده نزدپـیـامـبـر(ص ) آوردنـد. ام سـلمـه دربـاره او شـفـاعـت کـرد، ولىرسول خدا(ص ) فرمود:
اى ام سـلمـه ! ایـن حـدّى از حـدود الهـى اسـت که نمى توان [به خاطر روابط] از آن صرف نظرکرد![۱۸۲]
امام صادق (ع ) پیرامون رفتار و برخورد رسول خدا(ص ) مى فرماید:
(ک انَ رَسـُول اللّ هُ(ص ) یـَقـْسـِمُ لَحـَظ اتـِهِ بـَیـْنَ اَصـْح ابـِهِ؛ یـَنْظُرُ اِلى ذ ا وَ یَنْظُرُ اِلى ذابِالسَّوِیَّةِ)[۱۸۳]
فـرسـتاده خدا(ص ) نگاه هاى خود را میان یارانش تقسیم مى کرد و به هر یک به طور مساوى مىنگریست .
چنین روشى بر سراسر زندگى آن بزرگوار حاکم بود و در ابعاد مدیریتى نیز هرگز ازچنینسـیـره اى عـدول نـکرد و همواره براساس حق و عدالت و شایستگى و لیاقت افراد، به آنان مسؤولیـت مـى سپرد، آنان را دعوت مى کرد، دعوتشان را مى پذیرفت و نظراتشان را مى شنید حتىدر صـدا زدن ، هـمـه را احـتـرام مـى کـرد و آن هـا را بـا کـُنـیـه مى خواند و به فرموده قرآن ، اونیکوترین اسوه زندگى در همه ابعاد آن بود که باید سرمشق ما قرار گیرد.

خوش بینى

اسـلام ، دیـن پـاکـى هـا و خـوبى هاست ؛ فطرت آدمى نیز همواره رو به سوى نیکى ها دارد و ازپـلیـدى و زشـتـى گـریـزان اسـت . انـسـان هـمـیـشـه تـلاش مـى کـنـد تـا افـکـار، اخـلاق واعمال ناپسند خویش را از دیگران پنهان سازد و آنچه از او به ظهور مى رسد، زیبا و پسندیدهباشد، چرا که ملاک ارزیابى دیگران ، نیز همین ظاهر است .
قرآن مجید نیز همگان را از جست و جوى درونى و بخش نهانى آدمیان منع فرموده و اجازه نداده استکه عملکرد و صفات پنهانى افراد، به ویژه آنچه زشت و ناگفتنى است ، کشف و برملا شود؛ ازاین رو مى فرماید:
(ی ا اَیُّهـَا الَّذی نَ ا مـَنـُوا اجـْتـَنـِبـُوا کـَثـی راً مـِنَ الظَّنِّ اِنَّ بـَعـْضَ الظَّنِّ اِثـْمٌ وَ لاتَجَسَّسُوا...)[۱۸۴]
اى کسانى که ایمان آورده اید از بسیارى از گمان ها بپرهیزید، چرا که برخى از گمان ها گناه است و [در کار دیگران ] تجسّس نکنید.
از سـوى دیـگـر، (خـوش بـیـنـى ) و (خـوش گـمـانـى ) در زمـرهفـضـایـل اخلاقى قرار دارد وهمهه موظّفند اصل را بر (برائت ) یکدیگر بگذارند و نسبت بههمدیگر، خوش بین باشند، مگر اینکه دلیل محکمى خلاف آن را ثابت کند. امیر مؤ منان (ع ) در اینباره مى فرماید:
(ضَعْ اَمْرَ اَخی کَ عَلى اَحْسَنِهِ حَتّ ى یَاءْتِیَکَ م ا یَغْلِبُکَ مِنْهُ وَ لا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍخَرَجَتْ مِنْ اَخی کَسُوءً وَ اَنْتَ تَجِدُلَه ا فِى الْخَیْرِ مَحْمِلاً)[۱۸۵]
هـمواره براى کار برادر ایمانى ات بهترین وجه و توجیه را قرار ده مگر این که دلیلى تو رااز آن منصرف کند؛ و هرگز به کلمه اى که از دهان برادرت خارج مى شود، تا زمانى که براىآن محمل نیکویى مى یابى ، گمان بد مبر!
طـبـق این اصل اسلامى ، مدیر مسلمان موظّف است همواره ، علاوه بر کارهاى خوب ،کارهاى مشکوک ومـشـتـبـه دوستان ، همکاران و زیردستان خود را حمل بر صحّت کند و به شدّت از بدگمانى بهآنـان بـپـرهـیزد؛ چرا که بداندیشى درباره مسلمانان از وسوسه هاى شیطان و خواسته هاى نفساماره است .

کاربرد خوش بینى در مدیریت

خـوش بـیـنى از صفاى دل و صداقت درون اشخاص حکایت مى کند و مدیر خوش سیرت همواره بههمکاران خود با دیده نیک مى نگرد و دل با صفاى او آینه خوبى هاى دیگران است . ارتباطى کهاز ایـن رهـگـذر مـیـان او و زیـردسـتـان و دیـگر مدیران برقرار مى گردد، بسیار کارساز است .برخى از دستاوردهاى نیکوىِ خوش بینى در امور زیر تجلّى مى یابد:

فضاى دوستانه

امیر مؤ منان (ع ) مى فرماید:
(مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِالنّ اسِ ح ازَ مِنْهُمُ الَْمحَبَّةَ)[۱۸۶]
هر کس نسبت به مردم خوش گمان شود، دوستى آنان را به چنگ آورد.
بـا حـاکـم شـدن جـوّ دوسـتـى و رفـاقت ، بدون تردید، انسجام ، همدلى ، همکارى وکارآیى نیز،افزون مى شود و هر چه بیشتر بر توفیق مدیر مى افزاید.

آسایش و سلامت

همان امام مى فرماید:
(حُسْنُ الظَّنِّ ر احَةُ الْقَلْبِ وَ سَلا مَةُ الدّی نِ)[۱۸۷]
خوش گمانى ، مایه آسودگى خاطر و سلامت دین است .
آسـودگـى خـاطـر و سـلامـت دیـن ، از نـتـایـج بـسیار مهم خوش گمانى است که حکایت ازآرامش درزندگى دنیایى و اخروى دارد.

مصونیت

همان حضرت مى فرماید:
(حُسْنُ الظَّنِّ یُخَفِّفُ الْهَمَّ وَ یُنْجى مِنْ تَقَلُّدِ الاِْثْمِ)[۱۸۸]
خوش بینى ، از اندوه مى کاهد و انسان را از ارتکاب معصیت بازمى دارد.

بهشت برین

خـردمـنـدان در هر پست و مقامى که هستند، با چشم بصیرت ، سعادت اخروى رانظاره مى کنند. بهعـبـارت روشـن تـر؛ مـدیـر مـوفـق کـسـى اسـت کـه زنـدگـى دنـیـا و مـدیـریـت خویش را نردباننـیـل بـه سـعادت و دست یابى به بهشت برین قرار دهد و حسن ظن ، اکسیر گرانبهایى است کهمدیر را در رسیدن به چنین مقصودى یارى مى کند. به فرموده امیر مؤ منان على (ع ):
(مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ ف ازَ بِالْجَنَّةِ)[۱۸۹]
آن که خوش گمان گردد، به بهشت برین نایل مى شود.

فرجام بدبینى

نقطه مقابل خوش بینى ، بدبینى به مردم و همکاران است که وقتى به جاى خوش بینى بنشیند،زیان دو چندان دارد؛ یعنى علاوه بر از کف دادن دست آوردهاى خوش بینى ، نکبت هایى نیز به بارمى آورد که به علت رعایت حجم این بخش ، به دو سخن از امام على (ع ) بسنده مى کنیم :
(سُوءُ الظَّنِّ یُفْسِدُ الاُْمُورَ وَ یَبْعَثُ عَلَى الشُّرُورِ)[۱۹۰]
بدگمانى ، کارها را تباه مى سازد و زمینه بدى ها را فراهم مى سازد.
(مَنْ غَلَبَ عَلَیْهِ سُوءُ الظَّنِّ لَمْ یَتْرُکْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلی لٍ صُلْحاً)[۱۹۱]
بدبینى بر هر کس چیره شود، میان او و همه دوستانش فاصله مى اندازد.

گشاده رویى

خـردورزى و درایـت ، بـخـش وسیعى از مدیریت را شکل مى دهد و بدون چنین توانى ، مدیریت بىمـعـنـا خـواهـد بـود. دانـش و تـخـصـّص نـیـز در کـنـار عـقـل و انـدیـشـه کـارسـاز است . برخى ازفـضـایـل اخـلاقـى نـیـز مـکـمـّل دانـش و انـدیـشـه اسـت و بشّاشیت و گشاه رویى از آن جمله است .رسول گرامى اسلام (ص ) مى فرماید:
(حُسْنُ الْبِشْرِ نِصْفُ الْعَقْلِ)[۱۹۲]
خوش رویى ، نیمى از خرد است .

ضرورت گشاده رویى

از حـدیـث بـالا، چنین برداشت مى شود که خصلتِ نیکوى گشاده رویى از لوازم ضرورى مدیریتاسـلامـى اسـت و کـسـى کـه از آن بـهره مند نباشد نمى تواند مدیر موفقى باشد؛ به ویژه کهحـضـرت صـادق (ع ) در مـقـام شـمـارش ویژگى هاى امامان معصوم ، به آن نیز تصریح کرده وفرموده است :
(و دی نُهُمْ... حُسْنُ الصُّحْبَةِ وَ حُسْنُ الْجِو ارِ...)[۱۹۳]
روش امامان معصوم ، معاشرت نیکو و خوش همسایگى است .
رسـول گرامى اسلام (ص ) نیز در سفارشى به دودمان عبدالمطلب ، خوش رویى را درزندگىجمعى و موقعیتى که آنان در مدیریت اجتماعى باید داشته باشند، ضرورى دانسته ، مى فرماید:
(ی ا بـَنـى عَبْدِالْمُطَّلِبِ اِنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النّ اسَ بِاَمْو الِکُمْ فَاَلْقُوهُمْ بِطَلا قَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِالْبِشْرِ)[۱۹۴]
اى فـرزندان عبدالمطلب ! شما با ثروت خویش هرگز نمى توانید مردم را گرد خویش آورید،پس با رویى گشاده و چهره اى نیکو با آنان رو به رو شوید.
در تـاریـخ آمـده اسـت کـه امـام صـادق (ع )، خـدمـتـکـارى را در پى کارى فرستاد ولى او درزمانمـعـمـول بـازنگشت ، امام به ناچار از خانه بیرون رفت تا از او خبرى بگیرد. در میان راه مشاهدهکرد که در گوشه اى به خواب رفته است . امام بر بالین او نشست تا بیدار شد. سپس بدونتندى و خشونت به او فرمود: (تو حق ندارى هم شب بخوابى هم روز! شب را باید به استراحتبپردازى ، در روز باید کارهاى ما را انجام دهى !)[۱۹۵]
رفـتـار امـام صـادق (ع ) بـایـد سرمشق ما قرار گیرد؛ یعنى در جایى که کارکنان ، خلافِ مهم وجـبـران نـاپـذیـرى را مـرتـکـب نـشـده انـد، بـدون پـرخاش و بدزبانى ، وظایفشان را به آنانگوشزد نمایید.

آثار سودمند

گـشـاده رویـى مانند بسیارى از فضایل اخلاقى دیگر، علاوه بر داشتن حسن ذاتى درنظر دین ،فـرد و فـطـرت آدمـى ، از پـیـامدهاى نیکویى نیز برخوردار است که در موفقیت مدیر و کارآیىسازمان نیز بى تاءثیر نیست ؛ از جمله به موارد زیر مى توان اشاره کرد:

زدودن کینه ها

در مـعـاشرت ها و داد و ستدهاى کارى و اجرایى ، ممکن است برخى کدورت ها در میان افراد بروزکند که چندان خوشایند نباشد، بهترین ابزار مبارزه با این گونه کدورت ها، گشاده رویى است. رسول اکرم (ص ) در این باره مى فرماید:
(حُسْنُ الْبِشْرِ یَذْهَبُ بِالسَّخی فَةِ)[۱۹۶]
خوش رویى ، کینه را مى زداید.

جلب محبت خدا و مردم

مـدیـر مـوفـق و مؤ من ، به اکسیر گرانبهاى محبت از جانب خدا و بندگان مؤ من او نیازمنداست . اینپدیده ارزشمند در سایه گشاده رویى به دست مى آید. حضرت امام باقر(ع ) مى فرماید:
(صـَنـی عُ الْمـَعـْرُوفِ وَ حـُسـْنُ الْبـِشـْرِ یـَکـْسـِب انِ الَْمـحـَبَّةَ وَ یـُقَرِّب انِ مِنَ اللّ هِ وَ یُدْخِلا نِالْجَنَّةَ)[۱۹۷]
نـیـکـوکـارى و خـوش رویـى ، مـحـبـّت آفـریـن انـد، انـسـان را بـه خـدا نـزدیـک وداخل بهشت مى کنند.

دست یابى به اهداف

مدیر اگر روش روفق و مدارا و خوش خویى و خوش رویى را در پیش بگیرد وبه خصوص بازیـردسـتـان بـا نرمى و ملاطفت برخورد نماید، به طور قطع کارآیى مجموعه را بالاتر خواهدبرد. چرا که حکومت بر دل ها به مراتب از حکومت و ریاست بر بدن ها کارسازتر است . حضرتامام صادق (ع ) در این باره مى فرماید:
(مَنْ ک انَ رَفی قاً فى اَمْرِهِ ن الَ م ا یُری دُ مِنَ النّ اسِ)[۱۹۸]
هر کس در کارش ملایم باشد، به دست مردم به خواسته هایش مى رسد.

راز و رمز پیروزى

خوش رویى و ملاطفت همواره پیام آور پیروزى است و مدیرى که به این خصلت ارزنده مزیّن است، باید به پیروزى نهایى خویش امید داشته باشد، حضرت على (ع ) در این باره مى فرماید:
(حُسْنُ الْبِشْرِ مِنْ عَلا ئِمِ الْنَّج احِ)[۱۹۹]
خوش رویى از نشانه هاى پیروزى است .

قاطعیت در عین نرمى

(قـاطـعـیـت ) و (نـرمـى ) دو خـصـلت زیـبـاى اخـلاقـى هـسـتـنـد کـه وجـود هـر یـک از آن هـاکـمـال مـحـسوب مى شود و فقدانشان ، نقص اخلاقى است . این دو بالِ در ظاهر متضادّ، هرگاه بهطور شایسته به کار گرفته شوند، با هم انسان را به سوى ترقى پرواز مى دهند.

سنجش و واکنش

قاطعیت و نرمى ، هر کدام واکنشى است که انسان نسبت به کنش یا خواهش دیگران از خود بروز مىدهد. حالا اگر خرد بر آدمى حاکم باشد، موقعیت هر یک را به خوبى مى سنجد و هرکدام را مناسبتـر تـشـخـیـص داد، بـه کـارمـى گـیـرد و یـا بـه آن اولویـت مـى دهـد و در نـتـیـجـه طـرفمـقـابـل را نـسـبـت بـه خـود مـتـقـاعـد، مـتـمـایـل و سـازگـار مـى کـنـد. بـهـتـریـن مـعـیـاراِعـمـال قـاطـعـیـت و نـرمى را امیر مؤ منان (ع ) در سخنانى به مالک اشتر، هنگام اعزام او به مصرارائه داده ، مى فرماید:
(... اِسـْتـَعـِنْ بـِاللّ هِ عـَلى م ا اَهـَمَّکَ وَاخـْلِطِ الشِّدَّةَ بـِاللّی نِ وَ ارْفـُقْ م ا ک انَ الرِّفـْقُ اَبْلَغَوَاعْتَزِمْ عَلَى الشِّدَّةِ مَتى لَمْ یُغْنِ عَنْکَ اِلا الشِّدَّةُ)[۲۰۰]
در کـارهـاى مهم خویش ، از خدا مدد بجوى و سخت گیرى را با نرم خویى ممزوج کن و هر جا مداراکارسازتر است ، مدارا کن و اگر جز از سخت گیرى کار برنمى آید، سخت گیرى نما.
همین طور امام (ع ) طى نامه اى که براى مردم مصر فرستاد، نوشت :
بـنـده اى از بـنـدگان خدا را به سویتان گسیل داشته ام که در روزهاى بحران نمى خوابد ودرلحظه هاى خطر، از برابر دشمن نمى گریزد و براى تبهکاران از شراره آتش گران تر است. او مـالک پـسـر حـارث (اشـتـر نـخـعـى و) از قـبـیـله مـذحـج اسـت گـوش بـه فـرمـان اوباشید![۲۰۱]
هـمـان گـونـه کـه نـامه نخست ، چگونگى و محدوده به کارگیرى قاطعیت و نرمى را براى مدیرتـشـریـح مـى کـنـد، نـامـه دوم بـر ضـرورت قـاطـع بـودن مـدیـر تـاءکـیـد دارد؛ در عـیـنحـال بـیـان مـى دارد کـه قـاطـعیت مدیران اسلامى ـ به ویژه در عرصه سیاسى و نظامى ـ بایدمـتـوجـه دشـمـنـان اسـلام و مـسـلمـانـان ، تـهـبـکـاران و مـفسده جویان باشد و نرمى و مدارا بیشترشامل حال دوستان و خودى ها گردد. این مضمون ، در آیه 29 سوره فتح از ویژگى هاى مسلمانانشمرده شده است .

سیره علوى

مـولى المـوحـدین على (ع )، پس از رهبر عظیم الشاءن اسلام (ص ) عالى ترین الگوى مدیریتاسلامى در همه ابعاد است . آن بزرگوار، خود در مواقع لازم قاطع ، و یا ملایم برخورد مى کردو از کارگزاران خود نیز مى خواست که چنین باشند و خود، بهترین اسوه این میدان بود. آنچه درزیر مى خوانید، نمونه هاى اندکى از سیره آن امام بر حق است .
1 ـ امـام از سـوى رسـول اکـرم (ص ) بـه سـوى یـمـن اعـزام شـد تـا ضـمـنحـل و فـصـل امـور آن سـامان ، معارف دین را نیز به مردم بیاموزد، وقتى خبر عزیمت پیامبر(ص )به سفر حج به یمن رسید، امیر مؤ منان (ع ) نیز همراه یاران خود راهى مکه شده در نزدیکى مکه، بـراى امـر مهمّى به تنهایى خدمت پیامبر(ص ) رسید و سپس به کاروان خود بازگشت تا بهاتـفـاق ، وارد شـهـر شـونـد. در ایـن اثـنـا مـشـاهـده کـرد کـه بـرخـى ازاهـل کـاروان از پـارچـه هـاى بـیـت المـال بـه عـنوان لباس احرام استفاده کرده اند، امام با قاطعیتدسـتـور جـمـع آورى پـارچـه ها را صادر کرد و آن ها را بسته بندى کرد و در جاى خود قرار داد.هـمـراهـان امـام کـه ایـن تـصـمیم را خوش نداشتند، نزد پیامبر(ص ) زبان به شکوه از على (ع )گشودند. پیامبر اکرم (ص ) به دفاع از امام برخاست و فرمود: (دیگر نبینم کسى درباره على(ع ) شـِکـوه کـنـد! او در اجـراى امـر خـدا قـاطـع اسـت و در دیـن خـوداهل سازش نیست !)[۲۰۲]
امـا از سـوى دیـگر، در زمان خلافت همین امام (ع ) عسل فراوانى از منطقه همدان آوردند، آن حضرتدسـتـور داد یـتـیـمـان را گـرد آورنـد و بـه آنـان اجـازه داد کـه از مـشـک هـاىعـسـل هر قدر دوست دارند بخورند و خود، عسل ها را با پیمانه اى میان مردم تقسیم مى کرد. از آنحـضـرت سـؤ ال شـد کـه چـرا بـه یـتیمان چنین امتیازى داده است ؟ در پاسخ فرمود: (امام و رهبرجامعه ، پدر یتیمان است ...!)[۲۰۳]
2 ـ در روزهـاى اوّل خـلافت امام ، عمرو عاص شبانه با امام ملاقات کرد و کارى خصوصى داشت .آن حـضـرت بـى درنـگ چـراغ بـیـت المال را خاموش کرد تا سوخت آن ، صرف گفتگوى شخصىنشود.[۲۰۴] امّا در موارد دیگرى ، گاه به یک نفر روستایى ، تا هزار سکّه ، کمک مىکرد.[۲۰۵]
از سـخـنـان امـام عـلى (ع ) قـبل از ضربت خوردن برمى آید که آن سردار سلحشور مى دانست ابنمـلجـم مـرادى قـاتـل او خـواهد شد، امّا به او مهربانى مى کرد و پس از ضربت خوردن از دست آننـابـکـار، بـاز هـم بـه فرزندانش سفارش کرد که با او مدارا کنند، به او آب و غذا بدهند و درصورت قصاص ، بیش از یک ضربه به او نزنند.[۲۰۶]این گونه رفتار در حالىبـود کـه آن امـام هـمـام ، در جـنـگ هـاى صـدر اسـلام شـرکـتفعّال داشت و بسیارى از قهرمانان و دلاوران مشرک را به هلاکت رسانده بود.
ایـن بـخـش را با سفارشى از آن امام پرصلابت و مهربان به پایان مى بریم که به یکى ازفرماندارانش به نام (حذیفة بن یمان ) مى نویسد:
(... وَ آمُرُکَ بِالرِّفْقِ فى اُمُورِکَ وَاللّی نِ وَالْعَدْلِ فى رَعِیَّتِکَ)[۲۰۷]
بـه تـو فـرمان مى دهم که در کارهایت ، در برخورد با مردم ، با مدارا و نرمى و عدالت رفتارکنى .
6 ـ قدرشناسى و ارج گزارى آدمـى با راهنمایى فطرت و دین و خرد، درمى یابد که قدردانى و سپاس گزارى از کسانى کهبـه او نیکى کرده اند، لازم و ضرورى است و هر چه نعمت و خدمت و خوبى بهتر و بیشتر باشد،قدردانى بیش ترى را مى طلبد، چنان که جایگاه احسان کننده نیز در کیفیت سپاس گویى مؤ ثّراست و به همین دلیل ، حمد و سپاس خداوند ـ که منعم واقعى است ـ از هر کسى ، فورى تر و واجبتر است ، گرچه تنها تعداد اندکى از بندگان شایسته او از عهده چنین وظیفه اى برمى آیند؛ (... اِعْمَلُوا آ لَ د اوُدَ شُکْراً وَ قَلی لٌ مِنْ عِب ادِىَ الشَّکُورُ)[۲۰۸]
اى آل داوود، شکر به جاى آورید، گرچه ـ فقط ـ عده کمى از بندگان من ، شکور هستند.
از سوى دیگر، خداوند خود به عنوان یگانه مدیر جهان آفرینش ، از کمترین خوبىِکوچک ترینمـوجـود، سـپـاس گـزارى مـى کـنـد و بـه هـمـیـن جـهـت یـکـى از اسـمـاى حـسـنـاى او نـیـز(شـکـور)[۲۰۹] یعنى بسیار سپاس گزار است و از بندگان خویش نیز خواسته کهعـلاوه بر قدردانى از خدا، از واسطه هاى نعمت و کسانى که مستقیم و غیر مستقیم به آنان خوبىکرده اند، تشکّر کنند، و زحمات یکدیگر را سپاس گویند. امام سجاد(ع ) مى فرماید:
(یـَقـُولُ اللّ هُ تـَب ارَکَ وَ تـَع الى لِعـَبـْدٍ مـِنْ عَبی دِهِ یَوْمَ الْقِی امَةِ؛ اَشَکَرْتَ فُلا ناً فَیَقُولُ:بـَلْشـَکَرْتُکَ ی ا رَبِّ. فَیَقُولُ: لَمْ تَشْکُرْنى اِذْ لَمْ تَشْکُرْهُ. ثُمَّ ق الَ: اَشْکَرُکُمْ لِلّ هِ اَشْکَرُکُمْلِلنّ اسِ)[۲۱۰]
روز قیامت ، خداوند از یکى از بندگانش مى پرسد؛ آیا سپاس فلانى را گفتى ؟ پاسخ مى دهد:خـدا یـا مـن سـپـاس تـو را بـه جـاى آوردم . خـداوند مى گوید؛ چون شکر او را به جا نیاوردى ،سـپـاس مـرا نـیـز نـگـفـتـه اى ! امـام سـپـس فـرمـود: (شـاکـرتـریـن شـمـا نـسبت به خدا، سپاسگزارترینتان نسبت به مردم است .)
قدردانى در حیطه مدیریت الف ـ عمومیت قدردانى ایـن خصلت ارزشمند باید به صورت یک (ملکه ) در مدیر تجلى کند، به گونه اى که خدمتهـیـچ کـس ، بـدون پـاداش ـ گـرچـه زبـانـى ـ نـمـانـد و حـتـى پـس ازعـزل ، جـابـه جـایـى و یـا درگـذشـت کـارکـنـان مـجـمـوعـه ، فراموش نشود. دو نمونه از سیرهبزرگان دین در این زمینه بیان مى گردد:
1 ـ مـحـمـد بـن ابـى بـکـر، از یـاران و شـیـعیان واقعى امام على (ع ) بود که مدتى ولایت استانبـزرگ مـصـر را بـه عـهـده داشـت و در نـبـرد با نیروهاى معاویه به شهادت رسید. امام (ع ) باشنیدن خبر شهادت محمد، طى نامه اى به عبدالله بن عباس نوشت :
مـحـمـد بـن ابى بکر ـ که رحمت خدا بر او باد ـ به شهادت رسید. ما این مصیبت را به حساب خدامى گذاریم ؛ او فرزندى خیرخواه ، کارگزارى پرتلاش ، شمشیرى برنده و ستونى پابرجاو بازدارنده بود.[۲۱۱]
2 ـ عـمـر بن ابى سَلَمه ، از سوى امیر مؤ منان (ع ) مدتى استاندار بحرین بود. وقتى امام (ع )او را عزل و نعمان بن عجلان را به جایش منصوب کرد، طى نامه اى از او چنین تقدیر کرد:
تو نیکو حکومت کردى و امانتدارى نمودى ؛ اینک بدون هیچ گونه دلخورى و سرزنش و اتّهامى ،نزد ما بازگرد.[۲۱۲]

قدردانى متنوّع

سـپـاس گـزارى مـدیـر از افـراد زیـردسـت و هـمـکـار، مـمـکـن اسـت بـهشکل مادّى و معنوى ،حضورى و غیابى ، کتبى و شفاهى و غیره صورت پذیرد و هرگونه تقدیرو تـشـویـق بـه مقتضاى حال و صلاحدید مدیر انجام گیرد. بر این اساس ، امکان دارد برخى ازانـواع تـقـدیـر، اولویت داشته باشد یا مدیر از اعمال برخى از آن ها معذور باشد. به فرمودهامیر مؤ منان (ع ):
(اِذ ا قَصُرَتْ یَدُکَ عَنِ الْمُک اف اةِ فَاَطِلْ لِس انَکَ بِالشُّکْرِ)[۲۱۳]
هرگاه دستت از جبران [اعمال و قدردانى عملى ] کوتاه شد، با زبانت سپاسگزارى کن .

==== نتیجه قطعى ====

ارج نـهـادن بـه زحـمـات و خـدمـات هـمـکـاران ، بـه طور قطع نتیجه بخش است و کارآیى واعتبارمدیریت و سازمان را افزایش مى دهد؛ چنان که عکس آن نیز صادق است .
دیـدگـاه هـمـکـاران و زیـردسـتـان نـسـبـت بـه مـدیـر، مـى تـوانـد بـه دوشکل زیر باشد؛ الف ـ بـخـشى از آن ها با دید خوش بینانه به او مى نگرند و از عملکرد مدیریتى او خشنودند.در ایـن صورت ، قدردانى و سپاس گزارى مدیر بر وفادارى و خشنودى آنان مى افزاید. چنانکه امام على (ع ) فرمود:
(شُکْرُکَ لِلرّ اضى عَنْکَ یَزی دُهُ رِضاً وَ وَف اءً)[۲۱۴]
ب ـ بـخـشى نیز خواه ناخواه از عملکرد مدیر ناراضى یا نگرانند، قدردانى وسپاس گزارى ازکارهاى خوب و ارزشمند این گروه نیز، اثر بخش خواهد بود؛ روحیه آنان را تلطیف خواهد کرد ورابـطـه کـارى آنـان بـا مدیر و سازمان را اصلاح خواهد نمود. همان حضرت در این باره نیز مىفرماید:
(شُکْرُکَ لِلسّ اخِطِ عَلَیْکَ یُوجِبُ لَکَ مِنْهُ صَلا حاً وَ تَعَطُّفاً)[۲۱۵]
قدردانى تو از کسى که نسبت به تو غضبناک است ، موجب صلاح و مهربانى او نسبت به تو مىشود.

عیب پوشى

انـسـان هـاى غـیـر مـعـصـوم ، کـم و بـیـش ممکن است دچار لغزش و اشتباهات خوا سته یا ناخواستهبشوند یا در افکار، کردار و گفتار آنان ، عیب و کاستى بروز کند.
در مـرحـله نـخـسـت مدیر هر مجتمعى وظیفه کمال بخشى مجموعه خویش را برعهده دارد و لازمه چنینوظـیـفه اى ، زدودن عیب و نقص هاى مجموعه تحت امر، اعم از کارکنان و غیره است ، انجام چنین کارىبـه دو شـکـل امـکـان پـذیـر اسـت ؛ یـکـى بـا افـشـاگـرى واعمال زور و قدرت ، و دیگرى با عیب پوشى و تدبیر و اندیشه براى مرتفع ساختن عیوب . درلغزش هاى اخلاقى ، راه حل دوم کارسازتر است و مدیر، شایسته ترین شخص در پوشاندن عیبهاى مجموعه تحت امر خویش است . امیر مؤ منان (ع ) در این باره چنین رهنمود مى دهد:
(وَلْیـَکـُنْ اَبـْعـَدُ رَعـِیَّتـِکَ مـِنـْکَ وَ اَشـْنـَؤُهُمْ عِنْدَکَ اَطْلَبَهُمْ لِمَع ایِبِ النّ اسِ فَاِنَّ فِى النّ اسِعـُیـُوبـاً الْو الى اَحـَقُّ مَنْ سَتَرَه ا فَلا تَکْشِفَنَّ عَمّ ا غ ابَ عَنْکَ مِنْه ا فَاِنَّم ا عَلَیْکَ تَطْهی رُ م اظـَهـَرَ لَکَ وَاللّ هُ یـَحْکُمُ عَلى م ا غ ابَ عَنْکَ فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ م ا اسْتَطَعْتَ یَسْتُرِ اللّ هُ مِنْکَ م اتُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیَّتِکَ)([۲۱۶]
باید دورترین و منفورترینِ مردم در پیش تو، کسى باشد که بیشتر در پى یافتن لغزش هاىمردم است ؛ چرا که در میان مردم ، لغزش هایى بروز مى کند که زمامدار، شایسته ترین فرد درپـوشـانـدن آن هـاسـت ، بنابراین هرگز از آنچه بر تو نهان است ، پرده بر مگیر. مسؤ ولیتتـو، تنها رفع زشتى هاى نمایان است و خداوند بر آنچه از تو نهان است ـ خود ـ حکم مى راند.پـس تـا مـى تـوانى بدى هاى دیگران را بپوشان تا آنچه را که دوست دارى بر مردم پوشیدهباشد، خدا برایت بپوشاند.
پـوشـانـدن کـاسـتـى هـا و سـسـتـى هـا بـه معناى نادیده انگاشتن دائمى آن ها نیست و مدیر بایدتـدبیرى بیندیشد و راهى براى ریشه کنى آن ها بیابد و همان گونه که افشاگرى ، طعنه وکـنـایـه و بـه رخ کـشـیـدن لغـزش ها محکوم است ، رها کردن مجموعه نیز کار درستى نیست و هنرمـدیـریـت ، جـمـع بـیـن عـیـب پـوشـى و عـیـب زدایـى اسـت کـه یـکـى بـا(تغافل ) و دیگرى با (تدبیر) تحقّق مى یابد و اوّلى نقش مسکّن و دومى نقش درمان را دارد.در مباحث قبلى درباره (تغافل ) صحبت شد. نظر به اهمیت موضوع ، در این جا صفت رذیله (عیبجویى ) مختصرى شرح مى گردد.

نکوهش عیب جویى

افـشـاگـرى ، مـچ گـیـرى ، عـیـب جـویـى و پـرده درى ، از کـارهـاى بـسـیـار زشـتـى اسـت کـهعـقـل ودیـن بـر قـبـاحـت آن اتفاق دارند و هیچ محمل شرعى و عقلى براى آن نمى توان یافت . هیچخـردمـندى ، رسواسازى و بى ارزش کردن دیگران را برنمى تابد؛ به ویژه اگر این افراد،دوست و همکار انسان باشند. قرآن مجید با لحن تندى عیب جویى را توبیخ کرده ، مى فرماید:
(وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ)[۲۱۷]
واى بر هر بدگوىِ عیبجویى !
رهبر عظیم الشاءن اسلام ، حضرت محمّد(ص ) نیز عیب جویى را مخالف ایمان خالص دانسته ، مىفرماید:
(ی ا مـَعـْشـَرَ مـَنْ اَسـْلَمَ بـِلِس انـِهِ وَ لَمْ یـُخْلِصِ الاْ ی م انَ اِلى قَلْبِهِ لا تَذُمُّوا الْمُسْلِمی نَ وَ لاتَتَبَّعُوا عَوْر اتِهِمْ فَاِنَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْر اتِهِمْ تَتَبَّعَ اللّ هُ عَوْرَتَهُ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللّ هُ عَوْرَتَهُیَفْضَحْهُ وَ لَوْ فى بَیْتِهِ)[۲۱۸]
اى گـروهـى کـه بـا زبـان اظـهـار اسـلام کـرده ایـد، ولى ایـمـان خـالص را دردل جاى نداده اید! از مسلمانان بدگویى نکنید و در پى لغزش هاى آنان نباشید؛ زیرا هر کس درپـى لغـزش هـاى مـسـلمانان باشد، خداوند لغزش او را پى مى گیرد و خداوند لغزش هر کس راپى گیرد گرچه درون خانه اش باشد، او را رسوا خواهد ساخت !
امـام بـاقـر(ع ) نـیـز خـرده گـیـرى از بـرادر دیـنـى را نزدیک ترین نقطه به کفر دانسته ،مىفرماید:
(اَقـْرَبُ م ا یـَکـُونُ الْعـَبْدُ اِلَى الْکُفْرِ اَنْ یُو اخِىَ الرَّجُلُ الرَّجُلَ عَلَى الدّی نِ فَیُحْصى عَلَیْهزَلا تِهِ لِیُعَیِّرَهُ بِه ا یَوماًم ا)[۲۱۹]
نزدیک ترین فاصله یک بنده به مرز کفر، زمانى است که مردى از راه دین با مرد دیگرى طرحبرادرى بریزد و لغزش هاى او را در نزد خود جمع کند تا روزى به وسیله آن ها او را سرزنشکند.
بـى اعـتـنـایى به اصل تغافل و چشم پوشى از یک سو و سرزنش ، زخم زبان و تحقیرنیروهابه خاطر اشتباهات و عیب هاى کوچک و نهانى ، سبب اضطراب ، بى اعتمادى ، کینه توزى نیروهانـسـبـت بـه مـدیـر و در نـتـیـجـه ، عـدم انـسـجام سازمان و پایین آمدن کارآیى آن مى گردد و چنینعملکردى قطعاً به صلاح مدیریت نمى باشد. این بخش را نیز با سخن نغزى از امام صادق (ع )به پایان مى بریم که به همه اصحاب و پیروان خویش چنین سفارش مى کند؛ (لا تَطْعَنُوا فى عُیُوبِ مَنْ اَقْبَلَ اِلَیْکُمْ بِمَوَدَّتِهِ وَ لا تُوقِفُوهُ عَلى سَیِّئَةٍ یَخْضَعُ لَه ا فَاِنَّها لَیْسَتْ مِنْ اَخْلا قِ رَسُولِ اللّ هِ)([۲۲۰]
بـه لغـزش هـاى کـسـى کـه مـحـبّتش را تقدیم شما کرده ، خرده مگیرید و او را به گناهى آگاهنسازید تا مرتکب آن شود، چنین خصلتى از اخلاق پیامبر(ص ) نیست .
از ظـاهـر حـدیـث بـرمـى آیـد کـه منظور از (گناه )، همان لغزش فرد باشد؛ یعنى با یادآورىلغزشِ فرد، حرمت آن خطا و گناه از بین رفته ، فرد مجدّداً و این بار با بى شرمى ، مرتکب آنمى شود.

همدردى

زنـدگى آدمى ، همواره با رنج و سختى همراه است و آسیب و ابتلاها، گاه به اندازه اى شدّت مىیـابـد کـه عـرصـه را بـر انـسـان تـنـگ و در مـواردى ، زنـدگـى را بـامـشـکل مواجه مى سازد. آنچه در این اثنا، کارآ و چاره ساز است ، حسّ همنوعى ، همکارى و غمخوارىانـسـان هـاسـت . افـراد پاک سرشت در لحظه هاى غم انگیز و خطرخیز به یارى همنوعان خود مىشـتـابـنـد، امـواج فـتـنـه و خـطـر را مى شکافند و با رشادت و جوانمردى ، بندگان خدا را بهسـاحـل نـجـات و شـادى مـى رسـانـند و اجازه نمى دهند که بار سنگین بلا و مصیبت ، پشت آنان رابشکند.

دیدگاه اسلام

خـصـلت غـم خـوارى و هـمـدردى بـا ایـمان و اعتقاد دینى رابطه اى مستقیم و تنگاتنگ دارد و هرچهانسان از ایمان بیشترى برخوردار باشد، از حس غم خوارى قوى ترى بهره مند است . امام صادق(ع ) در تشبیه حکیمانه اى ، جامعه اسلامى را پیکر واحدى مى داند که با روح ایمان زنده است وهمه اعضاى آن دلسوز و غم خوار یکدیگرند؛ (اَلْمُؤْمِنُونَ فى تَب ارِّهِمْ وَ تَر احُمِهِمْ وَ تَع اطُفِهِمْ کَمَثَلِ الْجَسَدِ اِذَا اشْتَکى تَد اعى لَهُس ائِرُهُبِالسَّهَرِ وَالْحُمّى )[۲۲۱]
مـؤ مـنـان در نـیـکـى و مهر و ملاطفت به یکدیگر، بسان یک پیکرند که وقتى احساس درد کند، همهاعضا در بى خوابى و تب ، با او همراه شوند.
بـخـش وسـیعى از احکام و دستورات اسلام ؛ مانند، پرداخت خمس و زکات وصدقات ، وجوب نجاتجان مؤ من ، عیادت ، تشییع جنازه ، حقوق فراوان برادرى ، همسایگى ، زیارت مؤ منان و برآوردنحاجات آنان و غیره ، بر ضرورت همدردى و اهمیت آن دلالت دارد به گونه اى که اگر شخصىفاقد این خصلت ارزشمند باشد در واقع بسیارى از اخلاق و احکام اسلامى را زیر پا نهاده و ازایـمان فاصله گرفته است . گاه بى دردى و بى تفاوتى به جایى مى رسد که شخص را اززمره مسلمانان خارج مى سازد؛ چنان که رسول اکرم (ص ) مى فرماید:
(لَیْسَ مِنّ ا مَنْ غَشَّ مُسْلِماً اَوْ ضَرَّهُ اَوْ م ا کَرَهُ)[۲۲۲]
هر کس مسلمانى را بفریبد یا به او ضرر برساند و حیله بزند، از ما نیست .
همچنین فرموده است :
(م ا ا مَنَ بِاللّ هِ وَ الْیَوْمِ الاْ خِرِ مَنْ ب اتَ شَبْع انَ وَ ج ارُهُ ج ائِعٌ)[۲۲۳]
هر کس سیر بخوابد در حالى که همسایه اش گرسنه باشد، به خدا و روز قیامت ایمان نیاوردهاست .

همدردى در مدیریت

هـر چـه اخـتـیارات و ارتباطات انسان با دیگران ، بیشتر و گسترده تر باشد، مسؤ ولیت اونیزسـنـگـیـن تر مى شود و به همان نسبت ، حسّ همدردى او نیز باید فزونى یابد. بر این اساس ،مدیران جامعه اسلامى از یک سو به عنوان یک مسلمان ، در برابر همه مسلمانان احساس وظیفه مىکـنـنـد و از سـوى دیگر نسبت به افراد زیر مجموعه خویش نیز احساس مسؤ ولیت ویژه دارند وهرگز راضى نمى شوند که به عنوان و عملکرد ادارى و قانونى خود بسنده کنند و در برابرگرفتارى و اندوه همکاران ، بى تفاوت باشند؛ چنان که حضرت على (ع ) مى فرماید:
آیـا بـه ایـن بـسـنـده کنم که به من بگویند امیر مؤ منان ولى در سختى هاى روزگار همدرد مردمنـبـاشـم و در تـلخى زندگى سرمشق آنان قرار نگیرم ! من براى این آفریده نشده ام که چونانبـرّه پـروارى ـ کـه تـمـام هـمـّت او در عـلف خـوردن اسـت ـ بـه خـوردن و آشـامـیـدن بـپـردازم![۲۲۴]
و در مورد این وظیفه خطیر رهبران و مدیران مى فرماید:
خـداونـد بـر پـیـشـوایان عادل ، واجب کرده که زندگى خویش را همسان انسان هاى ضعیف (و طبقهپایین ) قرار دهند تا تهیدستى ، فقیران را بى تاب نسازد.[۲۲۵]
همدردى رسول اکرم و امیر مؤ منان (ع ) با مؤ منان ، عالى ترین الگو براى همه مدیران است کهنمونه هاى آن را در زیر مى خوانید:
جـابر بن عبداللّه مى گوید: (روش رسول اکرم (ص ) در سفرها چنین بود که همواره در انتهاىکـاروان یـا لشـکـر حـرکـت مـى کـرد تا درماندگان را مدد رساند و بازماندگان را در ردیف خودسوار کند.)[۲۲۶]
انـس نـیـز گـوید: (رسول خدا(ص ) اگر در مدّت سه روز دوستان خود را نمى دید، از حالشانجویا مى شد؛ اگر در سفر بودند، برایشان دعا مى کرد، اگر در وطن بودند، به دیدنشان مىرفت و اگر بیمار بودند عیادتشان مى کرد.)[۲۲۷]
هـمـین طور همیشه به فکر اصحاب صفّه (مسلمانان فقیرى که در مسجد زندگى مى کردند) بود،براى آنان غمخوارى مى کرد و در رفع نیازهایشان مى کوشید.[۲۲۸]
امیر مؤ منان (ع ) نیز در ایام حکومت ، در سخت ترین شرایط آب و هوایى از خانه بیرون مى آمد وخـود را در دسـت رس مـردم مـى گـذاشـت تـا نـیـازهـاى خـود را بـر او عـرضـه کـن+++نـد.++[۲۲۹]حـتـى نقل شده روزى یک درهم براى تهیه قوت خانواده اش قرضکـرده بود، در بین راه مقداد را دید که نگران غذاى خانواده خویش است ، آن درهم را به او پرداختو خانواده او را بر خانواده خویش مقدّم داشت .(229)

آفات اخلاق سازمانى

در گـلزار اخـلاق نـیکو و مکارم اخلاقى ، احتمال رویش خار و خاشاک و علف هرزه نیز وجود دارد ومـدیـران هـشیار و آگاه جامعه اسلامى باید درصدد پیش گیرى یا ریشه کنى آن ها برآیند و بامـراقبت کافى ، طراوت و شادابى شکوفه هاى اخلاقى را پاس دارند. صفاتى چون خودمحورى، دورویى ، تنگ نظرى ، تبعیض ، انتقام جویى و بدزبانى ، آفاتى هستند که شخصیت حقیقى وحقوقى مدیران را خدشه دار مى سازد و به مدیریت آنان آسیب مى رساند.
آفـت هـاى اخـلاق سـازمـانـى در آفـت هـاى فـوق مـنـحـصـر نـیـسـت و آنـچـه در ایـنفصل آمده برخى از آفت ها و شاید مهم ترین آن ها است که به طور فشرده تدوین یافته است .

خودمحورى

مـنـشـاء این رذیله اخلاقى ، تکبّر، هواى نفس و جهالت است ؛ چنان که عجب و غرور نیز در رویش وافـزایـش آن دخـالت دارنـد، هـمـان گـونـه کـه خـدا مـحـورى ،عقل گرایى ، رایزنى و همفکرى ، نقطه مقابل آن است .
از مـنـظـر قـرآن ، انـسـان ، ذاتـاً نـاتوان آفریده شده [۲۳۰] و دانش او نیز اندک است[۲۳۱]و چـنـیـن مـوجـودى نـمـى تواند بدون امداد دیگران و تنها با اتکاى به دانش ،تـجـربـه و تـوان خـویـش بـه اهـداف و آرمـان هایش دست یابد و ناچار است سخن خدا را بشنود،فرمان عقل را گردن نهد و از تجربه دیگران سود جوید و گرنه به تعبیر امیر مؤ منان (ع ):
(مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَاءْیِهِ هَلَکَ)[۲۳۲]
هر کس استبداد راءى داشته باشد، نابود مى شود.
و در سخن حکیمانه دیگرى چنین هشدار مى دهد:
(اِیّ اکَ وَالثِّقَةَ بِنَفْسِکَ فَاِنَّ ذ لِکَ مِنْ اَکْبَرِ مَص ائِدِ الشَّیْط انِ)[۲۳۳]
از اتّکاى به خویشتن بپرهیز؛ زیرا چنین کارى از بزرگ ترین دام هاى شیطان است .

راه رهایى

بـهـتـریـن راه پـیـشـگـیـرى از ایـن بـیـمـارى و خـلاص شـدن از ایـن دام شـیـطـانـى ، انـدیـشـه وعمل است با این توضیح که مدیر:
در حـوزه فـکر و اندیشه ، همواره به یاد داشته باشد که هر انسانى داراى فکرى محدود است وثـمـره یـک فـکـر، همیشه کامل نیست ، ولى همین فکر را مى توان با تضارب آرا و مدد گرفتن ازافـکـار دیـگـران ـ بـه ویـژه مـتـخـصـصـان و صـاحـبـان تـجـربـه ـ بـهکمال رساند و بازدهى آن را افزایش داد. به فرموده پیامبر اکرم (ص ):
(م ا مِنْ رَجُلٍ یُش اوِرُ اَحَداً اِلاّ هُدِىَ اِلَى الرُّشْدِ)[۲۳۴]
هـیـچ کـس بـا دیـگـرى مـشـورت نـکـرد جـز آنـکـه بـه هـدایـت و رشـدنایل گشت .
امیر مؤ منان (ع ) نیز مى فرماید:
(مَنْ ش اوَرَ الرِّج الَ ش ارَکَه ا فى عُقُولِه ا)[۲۳۵]
هر کس با مردان (صاحب فکر و عقل ) رایزنى کند، در خرد آنان سهیم گشته است .
حسن بن جهم از امام رضا(ع ) چنین روایت مى کند:
خـدمـت امـام رضـا(ع ) بـودیـم ، از پـدر بـزرگـوارشـان ، موسى به جعفر(ع ) یاد شد.امام هشتمفـرمـود: پـدرم عـقـلى داشـت کـه عـقـل هـیـچ کـس بـا آن بـرابـرى نـمـى کـرد، بـا ایـنحـال ، گـاهى اتفاق مى افتاد که با یکى از غلامان خود مشورت مى کرد و از او نظر مى خواست .برخى به چنین کارى اعتراض کردند، پدرم پاسخ داد: چه بسا خداوند، راه موفقیت و گشایش رابر زبان وى جارى کند.[۲۳۶]

دورویى

صـداقـت و یـکـرنـگـى ، خـواسـت فـطـرت و خـرد آدمـى اسـت و ازفضایل نیک اخلاقى به شمار مى رود و در مقابل ، دورویى و عدم صداقت در مواجهه با دوستان وآشنایان و همکاران ، نکوهیده و زیان آور است و یک مدیر مسلمان حتماً باید از این خوى ناپسند مبرّاباشد.
خـصـلت نـارواى دورویى ـ که در روایات ، دو چهرگى و دوزبانى نامیده مى شود ـ از بدترینانواع نفاق است و مرحوم ملاّ مهدى نراقى آن را چنین تعریف مى کند؛ شـخـص هـنـگامى دو چهره و دو زبان است که برادر مسلمانش را حضورى مدح وستایش کند و اظهاردوسـتـى و خـیـرخـواهى نماید ولى در غیاب او، به غیبت و بدگویى و سعایت و هتک حرمت و زیانمالى او همّت گمارد و او را اذیت کند.[۲۳۷]
چـنـیـن حـالتـى ، یـک بـیمارى روحى است و مبتلاى به آن ، بیش از دیگران از آن رنج وضرر مىبرد. امام باقر(ع ) در نکوهش شخص دو رو مى فرماید:
(بـِئْسَ الْعـَبْدُ عَبْدٌ یَکُونُ ذ ا وَجْهَیْنِ وَ ذ ا لِس انَیْنِ؛ یُطْرى اَخ

تنگ نظرى

یکى از عوامل مهم گردهمآیى و همکارى افراد در یک سازمان ، سود مادّى و برخوردارى از امکانات، حقوق و مزایاى رفاهى است و دوام و پویایى تشکیلات و موفقیت مدیر نیز با آن مرتبط است .بـه هـمـین دلیل ، مدیر باید بلندنظر و سخاوتمند باشد و حقوق و رفاهیات نیروها را مدّ نظرقرار دهد و در استیفاى آن کوشا باشد؛ رفاه و شادابى زندگى آنان را از خود بداند و رکود ومستمندى آنان را برنتابد.
در روایـات اسـلامـى ، بـر سـخـاوت مـدیران و مسؤ ولان ـ در چارچوب اختیارات قانونى ـ بسیارتـاءکـیـد شـده و مى توان از آن ها چنین برداشت کرد که سخاوتمندى لازمه مدیریت و تنگ چشمىآفت آن است . امیر مؤ منان (ع ) فلسفه آن را چنین بیان مى کند:
(... لا یَنْبَغى اَنْ یَکُونَ عَلَى الْفُرُوجِ وَالدِّم اءِ وَالْمَغ انِمِ وَ الاَْحْک امِ وَ اِم امَةِ الْمُسْلِمی نَالْبَخی لُفَتَکُونَ فى اَمْو الِهِمْ نَهْمَتُهُ)[۲۳۸]
هـرگـز روا نـیـسـت کـه انـسـان تـنـگ نـظـر بـر نـامـوس ، جـان ،مـال ، احـکـام و قـوانـیـن و پـیـشـوایـى مـسـلمانان گمارده شود تا حرص و ولع خویش را بر بیتالمال تحمیل کند.
این روایت گویاى آن است که مدیران بخیل علاوه بر نادیده گرفتن حق مردم وهمکاران ، به علتحـرص و تـنـگ نـظـرى ، مـخـارج و ریـخـت و پـاش هـاى خـود را نـیـز بـر بـودجـه آنـانتـحـمیل مى کنند. به همین دلیل وقتى طایفه (بنى سلمه ) به حضور پیامبر(ص ) رسیدند، آنحـضـرت پـرسـیـد: (ریـیـس شـمـا کـیـسـت ؟) پـاسـخ دادنـد: ریـیـس مـا شـخـص بـخـیـلى اسـت !رسول خدا(ص ) فرمود:
(اَىُّ د اءٍ اَدْوى مِنَ الْبُخْلِ)
چه دردى گران تر از بخل است !
سـپـس فـرمـود: بـهـتـر اسـت ریـیـس شـمـا آن شـخـص سـفـیـدپـوسـت ـ یعنى (براء بن معرور) ـباشد[۲۳۹]
هـمـچـنـیـن رسـول اکـرم (ص ) در سـخـن حـکـیـمـانـه اى امـیـر مـؤ مـنـان (ع ) را از مـشـاوره بـابخیل نیز نهى کرده و علت آن را چنین بیان مى کند:
(... لا تُش اوِرَنَّ الْبَخی لَ فَاِنَّهُ یُقَصِّرُ بِکَ عَنْ غ ایَتِکَ)[۲۴۰]
هیچ گاه با بخیل مشورت نکن زیرا تو را از هدفت بازمى دارد.

ریشه و فرجام تنگ نظرى

همه رذایل اخلاقى از جمله بخل ، از ضعف ایمان و دنیاطلبى ، ناشى مى شود وبسیارى از خلق وخـوى هـاى مـنـفـى در پـیـدایـش و پـویـش یـکـدیـگـر تـاءثـیـرمـتـقـابـل مـى گـذارنـد و جـمـلگى دست به دست هم مى دهند تا آدمى را از بهشت سعادت به دوزخشـقـاوت درانـدازنـد رسـول گـرامـى اسـلام (ص )، مـنـشـاء اصـلىبخل را (کفر) مى داند که فرجام آن نیز جز دوزخ نخواهد بود:
(اَلا اِنَّ الْبُخْلَ مِنَ الْکُفْرِ وَالْکُفْرُ فِى النّ ارِ)[۲۴۱]
فرد تنگ چشم در این دنیا نیز در دوزخى از سنگدلى و بى رحمى ، حرص ، بدگمانى به خدا وخـلق ، عـدم امنیت ، حیله گرى و ناجوانمردى به سر مى برد و از خدا و خلق گسسته با شیطان ،نـفـس امـّاره و امـوال ذخیره خود ماءنوس مى شود و طعم لذّت هاى واقعى زندگى را نمى چشد؛ بهفرموده امام رضا(ع ):
(اَلسَّخِىُّ قَری بٌ مِنَ اللّ هِ قَری بٌ مِنَ الْجَنَّةِ قَری بٌ مِنَ النّ اسِ وَالْبَخی لُ بَعی دٌ مِنَ اللّ هِ بَعیدٌ مِنَ الْجَنَّةِ بَعی دٌ مِنَ النّ اسِ)[۲۴۲]
سخاوتمند به خدا، بهشت و مردم نزدیک است و بخیل از خدا، بهشت و مردم فاصله دارد.

تبعیض

عـدالت از فـضـایـل بـسـیـار ارجـمـنـد و آرمـانـى انـسـان اسـت کـه عـلاوه بـرعـقـل و دیـن و فـطـرت آدمـى ، هـمـه بـزرگـان و صالحان عالم در هر مکتب و ملّتى بر زیبایى وضرورت آنان پاى فشرده اند؛ کامل ترین کتاب آسمانى درباره این فضیلت چنین مى فرماید:
(اِنَّ اللّ هَ یَاءْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاِْحْس انِ...)[۲۴۳]
همانا خداوند به عدالت و احسان فرمان مى دهد.
و امیر مؤ منان (ع )، دادگرى را سرچشمه حیات و زندگانى مى داند:
(اَلْعَدْلُ حَی اةٌ)[۲۴۴]
فـرمـان خـداونـد بـه اجـراى ایـن پـدیده حیاتى ، عام و جاویدان است و همگان ، در همه جاو همیشهبـایـد بدان پایبند باشند تا جامعه اى زنده و انسانى داشته باشند و هر چه عدالت و انصافافـراد و مـجـمـوعـه هـا بـیـشـتر و محکم تر باشد، آن ها از حیات و ارزش والاترى برخوردار مىشـونـد و اگر انصاف و عدالت جاى خود را به تبعیض و ستم بدهد، افراد و جامعه ها به رکودانـسـانـیـت و حـیـات مـبـتـلا مـى شـونـد و از سـعـادت فـاصـله مـى گـیـرنـد. بـه هـمـیـندلیـل در اخـلاق اسـلامـى از تـبـعـیض ، بى عدالتى ، حق کشى و هرگونه ستم گرى به شدّتنکوهش شده و اسلام به کلى آن را تحریم کرده است .

نمودهاى عدالت

هـر یـک از مـدیران اسلامى نسبت به مجموعه ، همکاران ، امکانات ، تولیدات و کارآیى تشکیلاتتـحـت اشـراف خـود، (امـیـن ) و (عـادل ) شـمـرده مـى شـوند و چنین خصلتى در واقع شرط لازممـدیـریـت آن هـاسـت و هـر کـس فـاقـد چـنـیـن شـرطى باشد، نباید مسؤ ولیت بپذیرد. موارد زیر،نمودهایى از عدالت مدیر هستند:
1 ـ تقسیم مسؤ ولیت هاى مجموعه براساس کارآیى ، تخصص ، تعهّد و لیاقت افراد؛ 2 ـ پرداخت حقوق و مزایاى زیر مجموعه طبق قانون و مقررات صحیح ؛ 3 ـ هزینه کردن وقت و بودجه براى بخش هاى مختلف و کارکنان هر قسمت ، به اندازه ضرورت؛ 4 ـ کار و مسؤ ولیت خواستن از هر شخص و بخشى ، به اندازه توان و وظیفه ؛ 5 ـ تـشویق و تنبیه ، براساس برجستگى یا گسستگى از کار و مسؤ ولیت ؛ به تعبیر امیر مؤمنان (ع ):
(وَ لا یـَکـُونـَنَّ الُْمـحـْسِنُ وَالْمُسى ءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَةٍ سَو اءٍ فَاِنَّ فى ذ لِکَ تَزْهی داً لاَِهْلِالاِْحْس انِفِى الاِْحْس انِ وَ تَدْری باً لاَِهْلِ الاِْس اءَةِ عَلَى الاِْس اءَةِ)[۲۴۵]
نباید نیکوکار و بدکار نزد تو مساوى باشند. زیرا چنین روشى سبب بى رغبتى نیکوکاران بهکار نیکو و جراءت بدکاران به کار بد مى گردد.
6 ـ جایگزین نشدن روابط انسانى (گرچه در حد متعارف لازم است ) با ضوابط؛ 7 ـ پـرهـیـز از پذیرفتن هرگونه رشوه مادّى و معنوى در قالب هدیه ، عیدى ، پورسانت ، کارراه انـدازى مـتـقـابـل و... کـه مـنـشاء بسیارى از تبعیض هاست ؛ همواره به هوش باشد که پیامبراسـلام (ص ) فـرمـوده اسـت : (رشـوه دهـنـده و رشـوه گـیـرنـده و واسـطـه آن هـامعلونند.)[۲۴۶] 8 ـ هـمـواره مـواظـب بـاشـد کـه افـراد قـدرتـمـنـد، حـقـوق ضـعـیـفـان راپایمال نکنند؛ 9 ـ تـبـعـیـض قـائل نـشـدن بـیـن سـازمـان و کـارکنان ؛ یعنى همان گونه که حقوق سازمان را ازکارکنان مطالبه مى کند، حقوق کارکنان را نیز از سازمان استیفا نماید.

انتقام جویى

خـداونـد حـکـیم براى بقاى نسل بشر و حفظ جان آدمى ، نیروى قدرتمند (غضب ) را در او تعبیهکرده تا در برابر هرگونه تهاجم خارجى ، از موجودیت و منافع خویش به دفاع بپردازد و ازمتجاوزان به جان و مال و ناموس خود انتقام بگیرد.
گـرچـه تـلافـى کـارهاى زشت دیگران و انتقام از تبهکار، امرى فطرى ، طبیعى و قانونى استولى در اخـلاق اسـلامـى ، کـارى لذیـذتـر و ارزنـده تـر بـه نام (عفو) به عنوان جایگزین آنمـعـرفـى شده و ضرب المثل معروف (در عفو لذتى است که در انتقام نیست ) گویاى همین مطلباست . قرآن مجید به رهبر عظیم الشاءن اسلام چنین دستور مى دهد:
(خُذِ الْعَفْوِ وَاءْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْج اهِلی نَ)[۲۴۷]
عفو پیشه کن و به نیکى فرمان بده و از نادانان ، روى بگردان .
آن بـزرگـوار در سـراسـر زنـدگـى خـود به ویژه در مسند رهبرى و زمامدارى ، عفو وگذشت راسـرلوحـه برنامه مدیریتى خویش قرار داده بود و همان گونه که خود، کارآیى و سازندگىآن را تجربه کرده بود، به دیگران نیز چنین سفارش مى کرد:
(عـَلَیـْکـُمْ بـِالْعـَفـْوِ فـَاِنَّ الْعـَفـْوِ لا یـَزی دُ الْعـَبـْدَ اِلاّ عـِزّاً فـَتـَع افـَوْا یـَعـِزُّکـُمُ اللّهُ)[۲۴۸]
بـر شـما باد به گذشت کردن ، چرا که عفو و گذشت جز بر عزّت بنده نمى افزاید. پس ، ازیکدیگر درگذرید تا خدا به شما عزّت دهد.

مرز عفو و انتقام

بـدیـهى است همان گونه که انتقام گیرى در همه جا و از همه کس ، و به خصوص درمواردى کهقـانـونـى بـراى مجازات متخلّف وجود دارد، کارى ناپسند و زیان آور است ، عفو و گذشت نیز درهـمـه جـا پـسندیده و کارساز نیست و مدیر باید با درایت خاصّى مرز این دو را تشخیص دهد و هریک را در جاى مناسب ، اعمال کند. قدر مشترکى که به عنوان ملاک کلى عفو و انتقام مى توان تعیینکـرد، (مـیـزان تـاءثیرگذارى مثبت در فرد مجرم ) است ؛ به این معنا که باید روحیه و قابلیتمـجـرم را سـنجید؛ و تنها در صورتى از جرم او درگذشت که عفو و گذشت ، او را متنبّه کرده ، ازارتکاب خلاف بازدارد. در غیر این صورت ، چاره اى جز برخورد قاطع باقى نمى ماند. امیر مؤمنان (ع ) در این باره مى فرماید:
(اَلْعَفْوُ عَنِ الْمُقِرِّ لا عَنِ الْمُصِرِّ)[۲۴۹]
گذشت از کسى که به گناه اقرار دارد پسندیده است نه از کسى که بر آن اصرار دارد.
بنابراین بهتر است که مدیر در موارد زیر روش عفو و گذشت را در پیش بگیرد:
1 ـ خطا از روى نادانى یا اشتباه و غیر عمدى صورت گرفته باشد.
2 ـ مجرم در حق شخص مدیر کوتاهى کرده باشد نه در حق سازمان یا همکاران دیگر.
3 ـ خطاکار از کرده خود، سخت پشیمان بوده و آهنگ تکرار آن را ندارد.
4 ـ بخشیدن او سبب تنبّه و دگرگونى روحى او و دیگر همکاران گردد.
5 ـ خطا از کارمند خوشنام ، خوش سابقه ، بزرگوار و شریفى سر زده که بخشیدن او بیش ازتنبیه او را مى سازد؛ بر عکسِ انسان پستى که عفو سبب جراءت او مى شود؛ چنان که امیر مؤ منان(ع ) مى فرماید:
(اَلْعَفْوُ یُفْسِدُ مِنَ اللَّئی مِ بِقَدْرِ م ا یُصْلِحُ مِنَ الْکَری مِ)[۲۵۰]
عـفـو و بـخـشـش بـه هـمان اندازه که انسان بزرگوار را اصلاح مى کند، انسان پست را تباه مىسازد.

بدزبانى

زبـان ، نـقـش بـزرگـى در زنـدگـى آدمـى بـرعـهـده دارد؛ مـى تـوانـد با یک کلمه او را آزاد یاگـرفـتـار کـنـد، مـسـلمـان یـا کافر بنماید، عزیز یا خوار گرداند، دارا یا فقیر کند؛ چنان کهشخصیت انسان نیز توسط زبانش کشف مى شود و به تعبیر امام على (ع ):
(اَلْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِس انِهِ)[۲۵۱]
تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد امیر مؤ منان (ع ) مى فرماید:
(اَللِّس انُ تَرْجُم انُ الْعَقْلِ)[۲۵۲]
زبان ، سخن گوى خرد است .
بـر ایـن اساس ، گفته هاى مدیر، خواسته هاى عقل و اندیشه او محسوب مى شود که به مخاطبانانتقال مى یابد. به همین دلیل مدیر باید همیشه با اندیشه ، منطقى و حساب شده سخن بگوید؛هم خوب سخن بگوید و هم سخن خوب بگوید. همچنین با سخنان شیوا و شیرین ، همکاران را نسبتبـه کـارهـا و برنامه ها توجیه و آنان را نسبت به کار و فعّالیت دلگرم کند و این سفارش امامعلى (ع ) را به گوش گیرد که فرمود:
(عَوِّدْ لِس انَکَ لی نَ الْکَلا مِ وَ بَذْلَ السَّلا مِ یَکْثُرْ مُحِبُّوکَ وَ یَقِلَّ مُبْغِضُوکَ)[۲۵۳]
زبـانـت را بـه سـخـن نـرم و سلام کردن عادت بده تا دوستدارانت فزونى و بدخواهانت کاستىیابند.
بـا چـنـین روشى ، موفقیت و کارآیى مجموعه نیز فزونى مى یابد، صفا و صمیمیت بر آن حاکممى شود و فضاى مناسب نوآورى و ابتکار فراهم مى گردد.
ولى اگـر خـداى نـخـواسته ، مدیر از عفّت کلام محروم باشد، علاوه بر از دست دادن مزایاى یادشده ، دچار آفات ذیل مى شود:
1 ـ شـخصیت حقیقى و حقوقى خود را آسیب پذیر مى کند و از این رهگذر دچار خسران مادّى و معنوىمى گردد و از قافله انسانیت و معنویت باز مى ماند؛ چنان که امام باقر(ع ) مى فرماید:
(اِنَّ اللّ هَ یُبْغِضُ الْف احِشَ الْمُتَفَحِّشَ)[۲۵۴]
به درستى که خداوند، بدزبان دشنام گو را دشمن مى دارد.
2 ـ بدزبانى مدیر، سبب خدشه دار شدن تشکیلات ، بروز جوّ مسموم ، بدگمانى و بى اعتمادىمـتـقـابـل مـدیـریـت و هـمـکـاران مـى گـردد و سـوء تـفـاهم میان آنان را تشدید مى کند و زمینه هاىفـروپـاشـى سـازمـان ، رکـود کـارى و مـفـاسـد دیگرى چون غیبت و تهمت ، ناسزاگویى و حتىدرگیرى فیزیکى را نیز فراهم مى سازد. چنین شخصى به عنوان یک عنصر بى کفایت و شروربـاید از مدیریت محروم گردد؛ چرا که رسول گرامى اسلام (ص ) درباره این گونه افراد مىفرماید:
(اِنَّ مِنْ شَرِّ عِب ادِ اللّ هِ مَنْ تُکْرَهُ مُج الَسَتُهُ لِفُحْشِهِ)[۲۵۵]
یـکـى از بـدتـریـن بندگان خدا کسى است که مردم به خاطر بدزبانى اش از همنشینى او اکراهدارند.
و در سخنى دیگر او را از بهشت برین نیز محروم مى داند.[۲۵۶]
از درگـاه خـداونـد منان براى همه مدیران جامعه اسلامى ، توفیق شناخت وظیفه و انجام آن را بهبهترین نحو ممکن خواستاریم .
والسلام

فهرست منابع

قرآن مجید
نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، انتشارات فیض الاسلام .
آیین نامه انضباطى نیروهاى مسلّح ، معاونت آموزش نیروى زمینى سپاه .
اخلاق حسنه ، ملا محسن فیض ، ترجمه محمدباقر ساعدى ، پیام آزادى .
بحارالانوار، علاّ مه مجلسى ، المکتبة الاسلامیه .
پرواز در پرواز، مسعود انصارى راد، کنگره شهیدان تهران ، 1376.
تحف العقول ، حرّانى ، بیروت .
تفسیر نمونه ، جمعى از نویسندگان ، اسلامیه .
تفسیر نورالثقلین ، حویزى ، علمیه قم .
جامع السعادات ، محمدمهدى نراقى ، اعلمى ، بیروت .
چهل حدیث ، امام خمینى ، مؤ سسه تنظیم و نشر آثار امام ، 1371.
الدر المنثور، سیوطى ، دارالمعرفه ، بیروت .
روزنامه جمهورى اسلامى .
روزنامه کیهان .
روش هـاى مـقـدارى در مـدیـریـت بـازرگـانـى ، کـتـاب درسـىسال چهارم دبیرستان ، کد 805.
سازمان و مدیریت آموزش و پرورش ، مصطفى عسکریان ، چاپ دوم ، امیر کبیر.
سـردار خـیـبـر، مـهـدى فـراهـانـى ، کـنـگـره بـزرگـداشـت سـرداران سـپـاه ، چـاپاول ، 1376.
سیرى در سیره نبوى ، شهید مطهرى ، دفتر انتشارات اسلامى .
سیرى در نهج البلاغه ، شهید مطهرى ، چاپ دوم ، 1354.
سیماى فرزانگان ، رضا مختارى ، دفتر تبلیغات اسلامى ، 1366.
شرح حدیث جنود عقل و جهل ، امام خمینى ، مؤ سسه تنظم و نشر آثار امام ، چاپ سوم ، 1378.
شـرح غـررالحـکـم و دررالکـلم ، مـحمد خوانسارى ، با مقدمه و تصحیح ارموى ، دانشگاه تهران ،1366.
شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحدید، دار احیاء التراث العربى ، بیروت ، 1385 ه. ق .
صحیفه نور، مجموعه رهنمودها، امام خمینى ، وزارت ارشاد اسلامى ، 1361.

ضمیمه رویدادها

فروع کافى ، کلینى ، دار صعب و دار التعارف ، بیروت ، 1401 ق .
گفتارى در باب صبر، آیة ا... خامنه اى ، انتشارات عزیز.
لسان العرب ، ابن منظور، دار صادر، بیروت .
لغت نامه دهخدا، دانشگاه تهران .
مجله حوزه ، دفتر تبلیغات اسلامى .
مجمع البیان ، طبرسى ، ناصر خسرو، 1365.
مدیریت اسلامى ، محمد حسن نبوى ، دفتر تبلیغات اسلامى .
مدیریت امور کارکنان ، بابک کاظمى ، مرکز آموزش دولتى ، 1370.
مستدرک الوسائل ، نورى ، آل البیت ، 1407 ه. ق .
مسیح کردستان ، به کوشش عباس اسماعیلى ، لشکر 17 على بن ابى طالب (ع ) و...، 1376.
مغازى ، واقدى ، نشر دانش اسلامى ، 1405 ه. ق .
مفردات ، راغب اصفهانى ، دارالمعرفه ، بیروت .
مکارم الاخلاق ، طبرسى ، اعلمى ، بیروت ، 1392، ه. ق .
المنجد، لویس معلوف ، اسماعیلیان ، 1363.
المیزان ، علاّ مه طباطبایى ، اعلمى ، بیروت ، 1391 ه. ق .
مـیـزان الحـکـمـه ، مـحـمـدى رى شـهـرى ، دفـتـر تـبـلیـغـات اسـلامـى ، چـاپاوّل .
نگرشى بر مدیریت اسلامى ، سید رضا تقوى ، سازمان تبلیغات اسلامى ، 1368.
نهج الفصاحه ، ترجمه پاینده ، جاویدان .
نهج السعاده ، محمدباقر محمودى ، دارالتعارف ، بیروت ، 1396 ه. ق .
وجدان ، محمدتقى جعفرى ، انتشارات اسلامى .
وسائل الشیعه ، شیخ حر عاملى ، دار احیاء التراث العربى ، بیروت .
وقعه صفین ، نصر بن مزاحم ، کتابخانه آیة الله نجفى ، قم .

پانویس

  1. اخـلاق حـسـنـه ، مـلامـحسن فیض کاشانى ، ترجمه محمدباقر ساعدى ، ص 9، با اندکىتصرّف .
  2. سازمان و مدیریت آموزش و پرورش ، دکتر مصطفى عسکریان ، ص 91، چاپ دوّم .
  3. نگرشى بر مدیریت اسلامى ، ص 20.
  4. نهج الفصاحه ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، ص 424.
  5. قلم (68)، آیه 4.
  6. بحارالانوار، ج 17، ص 4.
  7. شرح غررالحکم ، آمدى ، تنظیم دکتر محدّث ، ج 6، ص 425.
  8. شرح غررالحکم ، آمدى ، تنظیم دکتر محدّث ، ج 6، ص 425.
  9. اصول کافى ، ثقة الاسلام کلینى ، ج 1، ص 407.
  10. ر. ک . نهج البلاغه ، نامه 5، ص 839.
  11. همان ، نامه 53، ص 993. (فصل پایانى کتاب عهده دار بیان آفت هاى اخلاق سازمانىاست .)
  12. همان ، نامه 27، ص 886. (فصل هاى دوم تا چهارم کتاب عهده دار این مرحله خواهد بود.)
  13. - شرح غررالحکم ، ج 5، ص 306.
  14. بحارالانوار، ج 77، ص 148.
  15. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 451.
  16. بحارالانوار، ج 78، ص 46.
  17. ر. ک . اصول کافى ، ج 2، ص 636.
  18. تفسیر نمونه ، جمعى از نویسندگان ، ج 5، ص 434.
  19. ر. ک . مفردات راغب ، واژه شرح .
  20. نهج البلاغه ، حکمت 139، ص 1155.
  21. انعام (6)، آیه 125.
  22. بحارالانوار، ج 78، ص 223.
  23. انعام (6)، آیه 125؛ جهت توجیه و تفسیر آیه به المیزان ، ج 7، ص 342 ـ 349 و ج17، ص 254، چاپ بیروت مراجعه شود.
  24. بحارالانوار، ج 78، ص 224.
  25. مجمع البیان ، طبرسى ، ج 4، ص 561.
  26. ط ه (20)، آیه 25.
  27. الشرح (94)، آیه 1.
  28. نهج البلاغه ، حکمت 167، ص 1169.
  29. بحارالانوار، ج 78، ص 90.
  30. اصول کافى ، ج 1، ص 202.
  31. نهج البلاغه ، حکمت 196، ص 1179.
  32. صحیفه نور، ج 14، ص 193.
  33. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 330.
  34. شرح غررالحکم ، ج 2، ص 450.
  35. نهج البلاغه ، نامه 31، ص 910.
  36. همان ، حکمت 198، ص 1180.
  37. شرح غررالحکم ، ج 1، ص 197.
  38. همان ، ج 3، ص 85.
  39. همان ، ج 1، ص 196.
  40. نهج البلاغه ، نامه 33، ص 942.
  41. شرح غررالحکم ، ج 6، ص 386.
  42. نهج البلاغه ، خطبه 200، ص 663.
  43. نهج السعاده ، محمدباقر محمودى ، ج 2، ص 49.
  44. ر. ک . سیره نبوى ، شهید مطهّرى ، ص 55 ـ 56.
  45. اصول کافى ، ج 1، ص 410.
  46. صحیفه نور، ج 19، ص 157.
  47. روزنامه جمهورى اسلامى ، مورّخه 3 / 7 / 1370.
  48. براى اطلاع بیشتر از زندگى بزرگان ، ر. ک . سیمانى فرزانگان ، رضا مختارى ،ج 3، ص 451.
  49. سیرى در نهج البلاغه ، ص 228 ـ 229.
  50. صحیفه نور، ج 19، ص 11.
  51. همان ، ص 157 ـ 158.
  52. همان ، ج 13، ص 262 ـ 263.
  53. صحیفه نور، ج 19، ص 11.
  54. روزنامه جمهورى اسلامى ، تاریخ 5 / 10 / 1368.
  55. روزنامه کیهان ، تاریخ 27 / 5 / 70، ص 2.
  56. سیرى در نهج البلاغه ، ص 236.
  57. وجدان ، محمدتقى جعفرى ، ص 12 ـ 13.
  58. روزنامه جمهورى اسلامى ، تاریخ 6 / 1 / 73.
  59. بلد (90)، آیات 8 ـ 10.
  60. اعراف (7)، آیه 179.
  61. وجدان ، ص 348.
  62. نهج البلاغه ، نامه 45، ص 970 ـ 971.
  63. بحارالانوار، ج 18، ص 118؛ محجة البیضا، ج 1، ص 58.
  64. شمس (91)، آیات 7 ـ 8.
  65. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 404.
  66. وجدان ، ص 171 ـ 172.
  67. روزنامه جمهورى اسلامى ، 23 / 1 / 74، ص 7.
  68. روزنامه جمهورى اسلامى ، 23 / 1 / 74، ص 7.
  69. نهج البلاغه ، خطبه 215، ص 714.
  70. حشر (59)، آیه 19.
  71. شرح غررالحکم ، ج 4، ص 249.
  72. ر. ک . بحارالانوار، ج 48، ص 131.
  73. لغـت نـامـه دهـخـدا، ج 2، ص 3058؛ البـتـه بـا تـوجـه بـه ایـن کـه وزن(انـفـعـال ) در عـلم صـرف بـه مـعـنـاى پـذیـرش اثـرفعل است ، انضباط به معناى (نظم پذیرى ) است .
  74. ر. ک . مدیریت امور کارکنان ، بابک کاظمى ، ص 136 ـ 138.
  75. ر. ک . آیـین نامه انضباطى نیروهاى مسلح ، معاونت آموزشى نیروى زمینى سپاه ، ص 2 ـ3.
  76. صحیفه نور، ج 14، ص 8.
  77. نور (24)، آیه 62.
  78. ر. ک . المیزان ، ج 15، ص 171 و بحارالانوار، ج 20، ص 57.
  79. نهج البلاغه ، نامه 47، ص 977.
  80. صحیفه نور، ج 13، ص 26.
  81. روزنامه جمهورى اسلامى ، 5 آبان 1370.
  82. ر. ک . المنجد واژه نقد و لغت نامه دهخدا، ج 2، ص 2965.
  83. فـرهـنـگ لغـات فـارسـى ، غـلامـرضـا انـصـاف پـور،ذیل لغت (انتقاد).
  84. زمر (39)، آیات 17 ـ 18.
  85. نهج البلاغه ، خطبه 207، ص 686 ـ 687.
  86. بحارالانوار، ج 74، ص 268.
  87. شرح غررالحکم ، ج 6، ص 20.
  88. شرح غررالحکم ، ج 2، ص 485.
  89. بحارالانوار، ج 74، ص 282.
  90. زخرف (43)، آیه 78.
  91. تحف العقول ، حرّانى ، ص 236.
  92. بحارالانوار، ج 77، ص 84.
  93. نهج البلاغه ، خطبه 207، ص 687.
  94. بقره (2)، آیه 286.
  95. گفتارى در باب صبر، آیة الله خامنه اى ، ص 107.
  96. صحیفه نور، ج 18، ص 146.
  97. نهج البلاغه ، نامه 36، ص 947 ـ 948.
  98. همان ، نامه 62، ص 1050.
  99. یوسف (12)، آیه 55.
  100. صحیفه نور، ج 6، ص 40.
  101. جامع السادات ، ج 1، ص 244.
  102. بحارالانوار، ج 25، ص 172.
  103. بقره (2)، آیه 247.
  104. بحارالانوار، ج 13، ص 439.
  105. نهج البلاغه ، خطبه 124، ص 382.
  106. بحارالانوار، ج 38، ص 92.
  107. همان ، ج 19، ص 83 .
  108. - همان ، ج 33، ص 591 .
  109. مجله حوزه ، شماره 49، ص 150.
  110. سـردار خـیـبر، مهدى فراهانى ، ص 191 ـ 192، کنگره بزرگداشت سرداران سپاه ،چاپ اوّل ـ 1376.
  111. شرح غررالحکم ، ج 2، ص 30.
  112. بحارالانوار، ج 64 ، ص 269.
  113. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 118.
  114. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 118.
  115. شرح غررالحکم ، ج 1، ص 152.
  116. ر.ک . مفردات ، راغب اصفهانى و المنجد، واژه وقر.
  117. بحارالانوار، ج 25، ص 128.
  118. بحارالانوار، ج 89 ، ص 319.
  119. همان ، ج 71، ص 340.
  120. همان ، ص 427.
  121. مسیح کردستان ، به کوشش عباس اسماعیلى ، ص 110 ـ 111.
  122. (122)شرح غررالحکم ، ج 3، ص 231.
  123. همان ، ج 1، ص 346.
  124. همان ، ص 118.
  125. شرح غررالحکم ، ج 6 ، ص 402.
  126. بحارالانوار، ج 75، ص 148.
  127. همان ، ج 89، ص 352.
  128. بحارالانوار ، ج 76، ص 167.
  129. همان ، ج 32، ص 564 .
  130. ر. ک ، المـنـجـد، واژه غـفـل و لغـت نـامـه دهـخـدا، واژهتغافل .
  131. شرح غدر الحکم ، ج 6، ص 356.
  132. همان .
  133. شرح غررالحکم ، ج 6 ، ص 22.
  134. بحارالانوار، ج 46، ص 230.
  135. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 315.
  136. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 455.
  137. مستدرک الوسائل ، ج 9، ص 159.
  138. مستدرک الوسائل ، ج 11، ص 188.
  139. بحارالانوار، ج 40، ص 337.
  140. نهج البلاغه ، خطبه 146، ص 442.
  141. انفال (8)، آیه 46.
  142. صحیفه نور، ج 12، ص 249.
  143. ضمیمه رویدادها، شماره 325.
  144. بحارالانوار، ج 21، ص 136.
  145. همان ، ص 140.
  146. وقعه صفین ، نصر بن مزاحم ، ص 55 و 60 .
  147. نهج البلاغه ، نامه 61، ص 1046 ـ 1047.
  148. ر. ک . مـفـردات راغـب ، واژه نـصح ، فرهنگ جامع نوین ، واژه نصیحت و لغت نامه دهخدا،واژه نصیحت ، خیرخواهى .
  149. اصول کافى ، ج 2، ص 164.
  150. بحارالانوار، ج 33، ص 527 .
  151. نهج البلاغه ، خطبه 34، ص 114.
  152. همان ، خطبه 94، ص 282.
  153. ر. ک . تحف العقول ، حرّانى ، ص 21.
  154. بحارالانوار، ج 75، ص 102.
  155. شرح غررالحکم ، ج 2، ص 531.
  156. لغت نامه دهخدا، واژه چاپلوسى .
  157. چهل حدیث ، امام خمینى ، ص 560 ـ 561 .
  158. آل عمران (3)، آیه 26 .
  159. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 264.
  160. بحارالانوار، ج 41، ص 55 .
  161. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 396.
  162. شرح غرر الحکم ، ج 6 ، ص 128.
  163. همان ، ج 5 ، ص 158.
  164. همان ، ج 2، ص 310.
  165. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 359.
  166. بحارالانوار، ج 73، ص 294.
  167. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 396.
  168. شرح غرر الحکم ، ج 6 ، ص 128.
  169. همان ، ج 5 ، ص 158.
  170. همان ، ج 2، ص 310.
  171. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 359.
  172. بحارالانوار، ج 73، ص 294.
  173. بحارالانوار، ج 14، ص 83 .
  174. توبه (9)، آیه 128.
  175. مغازى ، واقدى ، ج 2، ص 815 ـ 816 .
  176. پرواز در پرواز، مسعود انصارى راد، ص 132، کنگره شهیدان تهران ، 1376.
  177. شرح غررالحکم ، ج 1، ص 64 .
  178. همان ، ج 2، ص 432.
  179. نهج البلاغه ، نامه 31، ص 921.
  180. بحارالانوار، ج 18، ص 113.
  181. مـیـزان الحـکـمـه ، رى شـهـرى ، ج 2، ص 308، بـهنقل از کنزالعمال ، خ 8611 .
  182. وسائل الشیعه ، ج 18، ص 332.
  183. بحارالانوار، ج 16، ص 280.
  184. حجرات (49)، آیه 12.
  185. جامع السعادات ، ج 1، ص 316.
  186. شرح غررالحکم ، ج 5 ، ص 379.
  187. همان ، ج 3، ص 384.
  188. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 385.
  189. همان ، ج 5، ص 298.
  190. همان ، ج 4، ص 132.
  191. همان ، ج 5، ص 406.
  192. بحارالانوار، ج 103، ص 238.
  193. همان ، ج 74، ص 158.
  194. اصول کافى ، ج 2، ص 103.
  195. بحارالانوار، ج 47، ص 56 .
  196. اصول کافى ، ج 2، ص 103.
  197. مستدرک الوسائل ، ج 8، ص 453.
  198. بحارالانوار، ج 75، ص 64 .
  199. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 394.
  200. بحارالانوار، ج 33، ص 540.
  201. نهج البلاغه ، نامه 38، ص 951 ـ 952.
  202. بحارالانوار، ج 21، ص 385.
  203. همان ، ج 27، ص 248.
  204. همان ، ج 41، ص 116.
  205. همان ، ص 32.
  206. همان ، ج 42، ص 206 و 285.
  207. همان ، ج 28، ص 88 .
  208. سبا (34)، آیه 13.
  209. فاطر (35)، آیه 34.
  210. اصول کافى ، ج 2، ص 99.
  211. نهج البلاغه ، نامه 35، ص 945.
  212. همان ، نامه 42، ص 960.
  213. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 137.
  214. همان ، ج 4، ص 161.
  215. همان .
  216. نهج البلاغه ، نامه 53، ص 997.
  217. همزه (104)، آیه 1.
  218. اصول کافى ، ج 2، ص 354.
  219. اصول کافى ، ج 2، ص 355.
  220. فروع کافى ، ج 8 ، ص 150.
  221. بحارالانوار، ج 74، ص 274.
  222. بحارالانوار، ج 10، ص 367.
  223. همان ، ج 78، ص 273.
  224. نهج البلاغه ، نامه 45، ص 971.
  225. نهج البلاغه ، نامه 45، ص 971..
  226. مکارم الاخلاق ، طبرسى ، ص 20.
  227. همان ، ص 19.
  228. بحارالانوار، ج 22، ص 122.
  229. همان ، ج 40، ص 113.
  230. همان ، ج 37، ص 130.
  231. اسراء (17)، آیه 85 .
  232. شرح غررالحکم ، ج 6 ، ص 296.
  233. همان ، ج 2، ص 299.
  234. تفسیر نورالثقلین ، ج 4، ص 584 .
  235. شرح غررالحکم ، ج 5 ، ص 340.
  236. وسائل الشیعه ، ج 8، ص 428.
  237. جامع السعادات ، ج 2، ص 425.
  238. بحارالانوار، ج 25، ص 167.
  239. فروع کافى ، ج 4، ص 44.
  240. بحارالانوار، ج 70، ص 386.
  241. جامع السعادات ، ج 2، ص 114.
  242. بحارالانوار، ج 71، ص 352.
  243. نحل (16)، آیه 90.
  244. شرح غررالحکم ، ج 1، ص 46.
  245. نهج البلاغه ، نامه 53، ص 1000.
  246. بحارالانوار، ج 104، ص 274.
  247. اعراف (7)، آیه 199.
  248. اصول کافى ، ج 2، ص 108.
  249. شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحدید، ج 20، ص 330.
  250. شرح نهج البلاغه ، ج 20، ص 270.
  251. شرح غررالحکم ، ج 1، ص 240.
  252. همان ، ص 141.
  253. شرح غررالحکم ، ج 4، ص 445.
  254. بحارالانوار، ج 78، ص 176.
  255. وسائل الشیعه ، ج 11، ص 328.
  256. (260)
بازگشت به کتب معروف اداری