کتابخانه:اخلاق مدیریت

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
اخلاق مديريت
مشخصات کتاب
Akhlaqe modiriyat-sepah.jpg
پدیدآور سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
زبان فارسی
ناشر موسسه تحقيقات و نشر معارف اهل البيت (علیهم السلام)
محل انتشارات دیجیتال

محتویات

کلیّات اخلاق مدیریّت

تبیین واژه‌ها

اخلاق

اخلاق در اصطلاح عبارت از هیاءت خاصّى است که براى نفس پیدا مى شود و در آن رسوخ مىکند و به کمک آن کارها به آسانى و بدون نیاز به فکر و اندیشه از انسان صادر مى شود.هرگاه هیاءت مزبور به طورى ظهور پیدا کند که کارهاى شایسته و مورد پسند شرع وعقل از آن ناشى شود، آن را (اخلاق و) خوى نیک مى نامند؛ و اگر برخلاف انتظار، از آن کارهاىنکوهیده سر بزند، آن را خوى زشت مى گویند.[۱]

مدیریّت

مدیریت یعنى مجموعه اى از آگاهى هاى شکل یافته جهت ایجاد هماهنگى در یک سازمان براىبارورى بهتر برنامه‌ها و نیل به هدف هاى مطلوب .[۲]
واژه (مدیریت ) در متون اسلامى نیامده ، ولى از اصطلاحاتى مانند امامت ، امارت ، ولایت ، سیاست، ریاست ، سیادت و... استفاده شده که مفهوم مدیریت از آن‌ها فهمیده مى شود و مى توان مدیریترا در سیماى آن‌ها جست و جو کرد. برخى ، مدیریت اسلامى را چنین تعریف کرده‌اند:
مدیریتى که زمینه رشد انسان به سوى (اللّه ) را مطابق کتاب و سنت و سیره پیامبر(ص ) وامامان معصوم (ع ) و نیز دستاوردهاى علوم و فنون و تجارب بشرى فراهم نماید.[۳]

اخلاق مدیریت

اخلاق را مى توان در یک تقسیم بندى به دو نوع اخلاق عمومى و صنفى تقسیم کرد.منظور ازاخلاق عمومى ، شناخت فضایل و رذایل ، و آراستگى بهفضایل و پیراستگى از رذایل است که عموم مردم مسلمان باید بدان آراسته شوند. امّا همین اخلاقعمومى ، در اقشار مختلف ، برجستگى‌ها، حساسیت‌ها و ملاحظه هاى ویژه اى مى طلبد. که بهمجموعه این برجستگى‌ها و ویژگى‌ها (اخلاق صنفى ) مى گویند.
روایات اسلامى ، بر برخى از فضایل براى گروه خاصى از جامعه تاءکید بیشترى دارند.به عنوان نمونه به ذکر یک روایت اکتفا مى کنیم .رسول خدا(ص ) مى فرماید:
(اَلْعدْلُ حسنٌ وَ ل کنْ فى الاُْمر اءِ اَحسنُ؛ اَلسَّخ اءُ حسنٌ وَل کنْ فى الاَْغنی اءِاَحسنُ؛ اَلْوَرَعُ حسنٌ وَ ل کنْ فى الْعلَم اءِ اَحسنُ؛ اَلصَّبرُ حَسَنٌ وَل کنْ فى الْفقر اءِ اَحسنُ؛ اَلتَّوْبةُ حَسَنٌ وَ ل کِنْ فِى الشَّب ابِ اَحْسَنُ؛ اَلْحَی اءُ حَسَنٌ وَل کِنْ فِى النِّس اءِ اَحْسَنُ.)[۴]
عدالت نیک است ، ولى از زمامداران نیکوتر است ؛ سخاوت نیک است ، ولى از اغنیا نیکوتر است ؛تقوا نیک است ولى از علما نیکوتر است ؛ صبر نیک است ، ولى از فقرا نیکوتر است ؛ توبه نیکاست ، ولى از جوانان نیکوتر است ؛ شرم نیک است ، ولى از زنان نیکوتر است .
با توجه به این مقدّمه مى توان گفت (اخلاق مدیریت ) نوعى اخلاق صنفى است ومنظور از آنبرخى ضرورت هاى اخلاقى است که مدیران بیشتر بدان نیازمندند. تجلّى اخلاق در مدیران باتجلّى آن در افراد عادّى متفاوت است . همچنین ویژگى‌ها و دقّت هاى اخلاقى مدیران نیز باویژگى‌ها و دقّت هاى اخلاقى افراد عادى تفاوت دارد.

رابطه اخلاق و مدیریّت

در بینش اسلامى ، اخلاق با مدیریت رابطه تنگاتنگى دارد و مى توان گفت پاسدارى از موازیناخلاقى در مدیریت از ضرورت بیشترى برخوردار است ؛ زیرا مدیریت و رهبرى بدون رعایتاخلاق و ارزش هاى انسانى ارزش ندارد. اخلاق در مدیریت اسلامى به جهت اسلامى بودنش رنگ وجلوه بهترى دارد و باید جلوه هاى انسانیت و موازین اخلاقى در آن بارزتر باشد.
خداوند بزرگ رسالت هدایت و رهبرى بشر را به انسان هایى سپرده که در جنبه اخلاق وپاسدارى از ارزش ها سرآمد و برگزیده اند. چنان که پیامبر اکرم (ص ) نیز چنین بوده وخداوند آن حضرت را با تاءییدات خود تربیت کرده ، سپس مدیریت و سیاست امور بندگان رابه ایشان سپرده است . خداوند متعال خطاب به آن حضرت مى فرماید:
(وَ إ نَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظیمٍ)[۵]
و تو اخلاق عظیم و برجسته اى دارى .
امام صادق (ع ) مى فرماید:
(إ نَّ اللّ هَ عزَّوَجلَّ اَدَّبَ نبیَّهُ... ثمَّ فوَّضَ اِلَیهِ اَمرَ الدّی نِ وَالاُْمَّةِ لِیسوسَ عبادَهَ)[۶]
خداوند بزرگ ، پیامبر خود را پرورش داد و تربیت نمود... سپس امر دین و امّت را به اوواگذار کرد تا بندگان خدا را تدبیر کند و پرورش دهد.
امیر مؤ منان على (ع ) مى فرماید:
(لا یَرْاءَسُ مَنْ خَلا عَنِ الاَْدَبِ)[۷]
کسى که مؤ دّب نیست ، شایستگى ریاست ندارد.
و پیرامون مدیریت نظامى مى فرماید:
(لا یَحْمِلُ ه ذَا الْعَلَمَ إ لاّ اَهْلُ الْبَصَرِ وَالصَّبْرِ وَالْعِلْمِ بِمَو اقِعِ الْحَقِّ)[۸]
پرچم جنگ را به دوش نکشد مگر کسى که صاحب بصیرت ، مقاومت و آگاه به مواضع ومسائل حقّ باشد.

ضرورت اخلاق براى مدیران

مدیران به جهت حساسیت وظیفه خطیر مدیریت و نیز حفظ دین و ایمان خود بیش از افراد عادّىنیازمند آشنایى با فضایل و رذایل اخلاقى هستند و حُسن اداره سازمان براى آنان بدونبرخوردارى از اخلاق پسندیده میسّر نخواهد بود. از این رو، همانطور که فزونى بصیرت وقدرت عقلانى و فکرى براى مدیران ضرورى است ، فزونى تقیّد به اخلاق و ارزش هاىانسانى نیز ضرورى است و مدیران باید بیش از دیگران اخلاق اسلامى را رعایت کنند. امامباقر(ع ) به نقل از رسول خدا(ص ) مى فرماید:
(لا تَصْلُحُ الاْ م امَةُ إ لاّ لِرَجُلٍ فی هِ ثَلا ثُ خِص الٍ: وَرَعٌ یَحْجُزُهُ عَنْ مَع اصِى اللّ هِ وَحِلْمٌ یَمْلِکُبِهِ غَضْبَهُ، وَ حُسْنُ الْوِلا یَةِ عَلى مَنْ یَلى حَتّ ى یَکُونَ لَهُمْ کَالْو الِدِ الرَّحی مِ)[۹]
رهبرى (و مدیریت ) جز براى مردى که داراى خصلت هاى سه گانه (زیر) باشد، شایسته نیست: 1 ورعى که او را از معصیت خدا باز دارد؛ 2 بردباریى که به وسیله آن خشم خود راکنترل کند؛ 3 سرپرستى نیکو نسبت به زیردستان تا جایى که نسبت به آنها همانند پدرىمهربان باشد.

صلاحیت هاى اخلاقى مدیران

مدیریت امانتى الهى است که به عهده مدیران گذاشته شده و آنان باید با برخوردارى ازصلاحیت هاى اخلاقى و داشتن علم ، تخصص و کاردانى آن را با موفقیت به سرمنزل مقصود برسانند.
مدیران براى کسب صلاحیت هاى اخلاقى در حسن اداره امور لازم است دو مرحله را پشت سربگذارند.
اوّل : مرحله تخلیه و آفت زدایى ؛ در نظام الهى ، مدیران ، باید خودبزرگ بینى ، غرور،تکبّر، جاه طلبى و... را از خود دور سازند؛ مسؤ ولیت خود را لقمه چرب و نرم و شکار صیدشدهقلمداد نکنند[۱۰] و خود را امانتدار خدا براى خدمت به خلق بدانند و آراسته شدن بهنیکى ها و دورى از بدى ها آنان را فرشته خو کند و درنده خویى را از وجودشان خارج کنند؛چنان که امیر مؤ منان (ع ) به مالک اشتر فرمود:
(وَ لا تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ض ارِیاً تَغْتَنِمُ اَکْلَهُمْ)[۱۱]
با مردم همانند حیوان درنده اى مباش که خوردنشان را غنیمت شمارى !
دوم : مرحله تحلیه و آراسته شدن به فضایل اخلاقى ؛ در این مرحله مدیران ، خود رابهاصول اخلاق مدیریت مى آرایند و از ارزش هاى اخلاقى پاسدارى مى کنند. نسبت به فرادستان وفرودستان رفتار شایسته داشته ؛ با ارباب رجوع نیز متواضع ، نرمخو، گشاده رو و مهربانمى باشند. چنان که امام على (ع ) خطاب به محمد بن ابى بکر فرمود:
(فَاخْفِضْ لَهُمْ جَن احَکَ، وَ اَلِنْ لَهُمْ ج انِبَکَ وَابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ)[۱۲]
با آنان فروتن باش و با نرمخویى و چهره اى گشاده برخورد نما.

برکات اخلاق در مدیریت

هموار کننده راه

هر مدیر براى دستیابى به هدف‌هایش ، به ابزارى نیاز دارد تا در پرتو آن با سهولتوآسانى به سر منزل مقصود برسد. تخلق به اخلاق در مدیریت ابزارى است که راه را براىانسان هموار و وى را در نیل به سعادت یارى مى دهد.
امیر مؤ منان على (ع ) مى فرماید:
(مَنْ حَسُنَ خُلُقُهُ سَهُلَتْ لَهُ طُرُقُهُ)[۱۳]
کسى که خُلقش نیکو باشد، راه‌ها (ى رسیدن به مقصود) برایش آسان مى شود.

کسب محبوبیت اجتماعى

مدیر موفق کسى است که با نفوذ در دل‌ها بتواند اعتماد همکاران و ارباب رجوع را به خود جلبنماید؛ و این مهم جز در سایه آراستگى حاصل نمى شود.
مدیرى که موازین اخلاقى را رعایت کند، در بین همکاران و اجتماع محبوبیت پیدا مى کند.رسول خدا(ص ) مى فرماید:
(حُسْنُ الْخُلْقِ یُثْبِتُ الْمَوَدَّةَ)[۱۴]
اخلاق نیک ، محبت را تحکیم مى بخشد.
امیر مؤ منان (ع ) نیز مى فرماید:
(مَنْ حَسُنَ خُلْقُهُ کَثُرَ مُحِبُّوهُ وَ اَنَسَتِ النُّفُوسُ بِهِ)[۱۵]
کسى که از خوش خلقى برخوردار است دوستدارانش بسیار شده و دیگران با او ماءنوس مىشوند.

ترویج نیکى‌ها

نقش تربیتى مدیر در یک مجموعه از اهمیت ویژه اى برخوردار است ، زیرا کسانى که تحت امر وتدبیر وى کار مى کنند و مجرى دستورات او هستند، خواه ناخواه تحت تاءثیر برخوردها وموضعگیرى هاى مثبت و منفى او قرار گرفته ، اعمال خود را با رفتار وى منطبق مى سازند وگاهى تاءثیرپذیرى آن‌ها به قدرى است که استقلال فکرى از آنان سلب شده ، چشم بستهتسلیم مى شوند و مطابق اخلاق او عمل مى کنند؛ از این رو، امیر مؤ منان (ع ) مى فرماید:
(اَلنّ اسُ بِاءُمَر ائِهِمْ اَشْبَهُ مِنْهُمْ بِا ب ائِهِمْ)[۱۶]
مردم به مدیران و فرمانروایان جامعه خود شباهت بیشترى دارند تا به پدران خود.
مدیرى که آراسته به اخلاق مدیریت باشد مى تواندسمبل و مروّج خوبى‌ها بوده ، از این راه به اصلاح دیگران بپردازد و از اجر و پاداش معنوى واخروى نیز بهره مند گردد.

خرسندى مردم از دین و نظام اسلامى

برخوردهاى یک مدیر فقط به حساب خود او گذاشته نمى شود، بلکه رفتار مثبت ومنفى وى رابه حساب دین و نظام اسلامى مى گذارند؛ زیرا او را نماینده نظام اسلامى مى شناسند. از اینرو، آراسته بودن مدیر به اخلاق مدیریت ، سبب خرسند شدن مردم از حاکمیت دینى مى شود؛ همانگونه که برخوردهاى ناشایسته او نارضایتى و دلسردى مردم از دین و نظام را در پى دارد.
امام صادق (ع ) با توجه به این نکته که مردم کارهاى شیعیان را به آن بزرگواران منتسب مىکنند به پیروان خود یادآور مى شود که اگر به اخلاق نیک آراسته باشید، این باعث شادى ما،و اگر از رذایل پیراسته نباشید، سبب نارضایتى ما مى گردید.[۱۷]

اصول اخلاق مدیریت

منظور از اصول ، عناوین بارز اخلاقى است که هر یک در موفقیت و سعادت مدیر و مجموعه تحتفرمان او، نقش کلیدى دارند و پایبندى به آن‌ها ضرورى و اجتناب ناپذیر است ؛ چنان که بىاعتنایى به هر یک ، ارزش مدیر و مجموعه را در نظر دیگران کاهش داده ، به آن‌ها لطمه واردمى کند. اهم این عنوان‌ها در هشت بخش تبیین مى شود:

قدرت روحى

منظور از قدرت روحى ، همان (شرح صدر) است .
کلمه (صدر) در لغت به معناى قفسه سینه است ، ولى به صورت کنایه به معناى فکر وروح هم مى آید. از این رو، شرح صدر به معناى وسعت روح و بلندى فکر و گسترش افقعقل آدمى است .[۱۸]
با توجه به این معنا کسى که داراى ظرفیت روحى و افق فکرى وسیع بوده ، سینه اش درسایه لطف خداوند براى پذیرش حقّ و تحمّل مشکلات گشاده باشد و گنجایش لازم را براىدریافت علم ، قدرت ، خوشى ، ناخوشى و... داشته باشد، از نعمت شرح صدر بهره مند است.[۱۹]و هرچه این گنجایش در او بیشتر باشد، از شرح صدر زیادترى برخوردارخواهد بود. چنان که امیر مؤ منان (ع ) به کمیل مى فرماید:
(یا کُمَیْلَ ابْنَ زِی ادٍ إِنَّ ه ذِهِ الْقُلُوبَ اَوْعِیَةٌ فَخَیْرُه ا اَوْع اه ا)[۲۰]
اى کمیل ! این دلها ظرف هایى هستند و بهترین آن‌ها دلى است که ظرفیتش بیشتر باشد.

شرح صدر

شرح صدر، آمادگى روحى انسان براى پذیرش حقّ است ، به طورى که هر مطلب وپیشنهادحقّى را بپذیرد و در برابر هر اعتقاد صحیحى تسلیم گردد.
شرح صدر، قلب را نرم و براى پذیرش حقّ مستعدّ مى سازد و با نور و روشن بینى همراه استو انسان به وسیله آن حق را از باطل تشخیص مى دهد. از این رو، به عنوان مقدّمه و زمینه سازهدایت الهى شناخته مى شود. قرآن مجید مى فرماید:
(فَمَنْ یُرِدِ اللّ هُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلا مِ...)[۲۱]
آن کس را که خداوند بخواهد هدایت کند، سینه اش را براى (پذیرش ) اسلام ، گشاده مى سازد.
امام صادق (ع ) در بیان شرح صدر مى فرماید:
(إ نَّ اللّ هَ إ ذ ا اَر ادَ بعبدٍ خَیْراً شَرَحَ صَدْرَهُ لِلاِْسْلا مِ، فَإ ذ ا اَعْط اهُ ذ لِکَ اَنْطَقَ اللّ هُلِس انَهُبِالْحَقِّ فَعَمِلَ بِهِ فَإ ذ ا جَمَعَ اللّ هُ لَهُ ذ لِکَ تَمَّ لَهُ اِسْلا مُهُ)[۲۲]
هرگاه خداوند خیر بنده اى را بخواهد، سینه اش را براى پذیرش اسلام مى گشاید و در سایهشرح صدر زبانش را به حق گویا مى سازد و او حقّ را در زندگى پیاده مى کند. وقتى خداوند،چنین زمنیه اى را برایش گرد آورد، اسلامش کامل مى گردد.
در مقابل شرح صدر، (ضیق صدر) و (سنگدلى ) قرار دارد که نشانه عدم آمادگى روحىانسان براى پذیرش حق است . ضیق صدر عامل گمراهى انسان است و از جمله آثارش آن است کهانسان را سنگدل مى کند و اگر حقى را بر زبان جارى سازد دلش مستعدّ پذیرش آن نیست .قرآن مجید مى فرماید:
(... وَ مَنْ یُرِدْ اَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً...)[۲۳]
کسى را که خداوند بخواهد (به خاطر اعمال خلافش ) گمراه کند، سینه اش را سخت تنگ مى کند.
امام صادق (ع ) در وصف این رذیله مى فرماید:
(وَ اِذ ا لَمْ یرِدِ اللّ هُ بعبدٍ خیْراً وَ کَلَهُ اِلى نَفْسِهِ، وَ ک انَ صَدْرُهُ ضَیِّقاً حَرَجاً، فَإ نْ جَرىعلى لِس انهِ حقُّ لَمْ یعقُدْ قَلْبُهُ عَلَیْهِ وَ اِذ ا لَمْ یَعْقُدْ قَلْبُهُ عَلَیْهِ لَمْ یُعْطِهِ الْعَمَلُ بِهِ، فَاِذَااجتمعَ ذ لِکَ علَیهِ حتّ ى یموتَ وَ هوَ على تلْکَ الْح الِ ک انَ عندَ اللّ هِ منَ الْمن افقینَ...)[۲۴]
هرگاه خداوند براى کسى خیرى نخواهد، او را به خودش واگذار مى کند، سینه اش به سختىتنگ شده ، اگر حقى را هم بر زبان جارى سازد، بادل باور نمى کند و وقتى دل ، حقّ را نپذیرفت (و در برابرش تسلیم نشد) توفیقعمل به آن را پیدا نمى کند و در نتیجه در نزد خدا جزو منافقان به حساب مى آید.

ارزش شرح صدر

از رسول گرامى اسلام (ص ) پرسیدند: شرح صدر چیست ؟ فرمود:
(نُورٌ یَقْذِفُهُ اللّ هُ فى قَلْبِ الْمُؤْمِنِ فَیَنْشَرِحُ لَهُ صَدْرَهُ وَ یَنْفَسِخُ)[۲۵]
(شرح صدر) نورى است که خداوند در قلب انسان مؤ من ، مى افکند و در پرتو آن ، روحانسانى وسیع و گشاده مى شود.

شرح صدر، ضرورت مدیریت

مدیریت و رهبرى ، با مشکلات توان فرسا عجین است ؛ کسانى مى توانند عهده دارمسؤ ولیّتىدر اجتماع گردند، که قدرت تحمّل ناملایمات و مشکلات را داشته باشند. شرح صدر در وجودافراد، به آنان کمک مى کند تا به مقابله با سختى ها و مشکلات روند و توانتحمّل ناگوارى‌ها را در این راه کسب کنند.
آیات قرآنى و زندگى پیامبران الهى بیان مى دارند که شرح صدر از لوازم رهبرى و مدیریتانبیاى الهى بوده و آن بزرگواران رسالت خود را با برخوردارى از شرح صدر، قدرتروحى و دریا دلى به انجام رسانده‌اند. ضرورت دریا دلى را از تقاضاى حضرت موسى (ع )مى توان دریافت ؛ آن حضرت پس از آنکه از جانب خداوند براى نجات قوم بنىاسرائیل ماءموریت یافت ، عرض کرد:
(رَبِّ اشْرَحْ لى صَدْرى )[۲۶]
پروردگارا! سینه‌ام را گشاده کن .
رسول خدا(ص ) نیز با عنایات خداوند از این نعمت بزرگ بهره مند بود و انواع ناملایمات وسختى‌ها را در مسیر رهبرى خود تحمّل کرد؛ به طورى که قرآن کریم این نعمت بزرگ را به آن بزرگوار یادآور مى شود:
(اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ)[۲۷]
امیر مؤ منان (ع ) نیز شرح صدر را ابزار ضرورى مدیریت دانسته ، مى فرماید:
(ا لَةُ الرُّی اسَةِ سِعَةُ الصَّدْرِ)[۲۸]
و انسان محروم از آن را در انجام وظایف ناکام مى داند و مى فرماید:
(مَنْ ض اقَ صَدْرُهُ لَمْ یَصْبِرْ عَلى اَد اءِ حَقٍّ)[۲۹]
کسى که سینه اش تنگ باشد، توان اداى حق (و انجام وظایف ) را ندارد.
امام رضا(ع ) نیز در این باره مى فرماید:
(إ نَّ الْعَبْدَ إ ذَا اخْت ارَهُ اللّ هُ عَزَّوَجَلَّ لاُِمُورِ عِب ادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذ لِکَ)[۳۰]
هرگاه خداوند کسى را براى اداره امور بندگانش برگزیند، سینه اش را براى چنین کارىگشاده مى گرداند.

راه هاى دستیابى به قدرت روحى

(دریا دلى ) چگونه در روح انسان مستقر مى شود؟ و آیا راهى براى رسیدن به آن وجود دارد؟
قرآن کریم و روایات اسلامى راه هایى را براى دستیابى به شرح صدر ارائه مى دهند که درذیل به برخى از آن‌ها اشاره مى کنیم .

علم و آگاهى

امیر مؤ منان على (ع ) مى فرماید:
(کُلُّ وِع اءٍ یَضی قُ بِم ا جُعِلَ فی هِ إ لاّ وِع اءَ الْعِلْمِ فَإ نَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ)[۳۱]
[فضاى ] هر ظرفى با آنچه درون آن قرار مى گیرد، تنگ مى شود مگر ظرف علم که با اینمظروف گسترده [تر] مى شود.
این گستردگى علمى ، قدرت روحى فرد و در نتیجه قدرت تدبر و تدبیر او را افزایش داده ،اراده وى را در انجام کارها قوى تر مى گرداند.
گفتنى است که آگاهى هایى که به شرح صدر کمک مى کند، کسب دانش‌ها و اطلاعات جدید و لازمدر زمینه مسؤ ولیت و مدیریت مورد نظر است . مدیران موفق ، در هر سمتى قرار مى گیرند زمانمشخص و معینى را براى فراگیرى این دانش‌ها و اطلاعات قرار داده با سنجیدن ، نقاط قوّت وضعف مدیریت ، راه هاى پیشرفت و موفقیت را مورد ارزیابى قرار مى دهند. با اندیشیدن در اینموارد و چاره جویى کردن ، به تدریج مشکلات مدیریتى و سختى هاى کار را آسان مى سازند.

اعتماد به نفس

توجّه به توانایى‌ها و قابلیت‌ها سبب تقویت روح انسان مى شود و در سایه شناخت آن‌ها اعتمادبه نفس حاصل مى شود. امام خمینى (ره ) در اهمیّت اعتماد به نفس مى فرماید:
هرکارى را که انسان ، باورش این است که ضعیف است نسبت به آن کار، نمى تواندآن کار راانجام دهد. هر قدر قدرت ارتشى زیاد باشد، لکن قدرت روحى نداشته باشد، و یا باورشآمده باشد که در مقابل فلان قدرت و فلان قدرت نمى تواند ایستادگى کند، این ارتش محکومبه شکست است . و هر کشورى که اعتقادش این است که نمى تواند خودش صنعتى را ایجاد کند،این ملّت محکوم به این است که تا آخر نتواند... این پیروزى که شما به دست آوردید، براى اینبود که باورتان آمده بود که مى توانید[۳۲].

یاد خدا

مسؤ ولیت‌ها از دیدگاه اسلامى ، امانت الهى در دست مدیران شمرده مى شوند، ازاین رو موفقیت درآن ها با یاد خداوند میسّر خواهد بود. مسؤ ولیت و مقام مدیران میدان امتحان الهى آنهاست . از اینرو، مدیران براى دستیابى به شرح صدر و پیروزى در این امتحان الهى باید همواره خود رادر محضر خدا دانسته ، مراقب اعمال و رفتار خود باشند.
امام على (ع ) مى فرماید:
(اَلذِّکْرُ یَشْرَحُ الصَّدْرَ)[۳۳]
یاد خدا، سینه را مى گشاید.

انس با قرآن

قرآن ، جدا کننده حقّ و باطل است . انس با آن به انسان قدرت تشخیص حقّ وباطل و توفیق نجات از بن بست هاى زندگى و مشکلات کارى را عنایت مى کند. امام على (ع ) مى فرماید:
(اَفْضَلُ الذِّکْرِ الْقُرْا نُ، بِهِ تُشْرَحُ الصُّدُورُ وَ تَسْتَنی رُ السَّر ائِرُ)[۳۴]
قرآن ، برترین ذکر است ؛ به واسطه آن سینه‌ها گشاده و باطن‌ها نورانى مى گردد.

ممارست و تمرین

مدیران با قبول مسؤ ولیت مورد نظر، باید مشکلات و سختى هاى ناشى از آن را به خودبقبولانند و نفس خویش را به تحمّل در برابر آن عادت دهند، تا به تدریج بر ظرفیت آن هاافزوده شود. حضرت على (ع ) مى فرماید:
(عَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَکْرُوهِ)[۳۵]
نفست را به تحمّل صبر در برابر ناملایمات عادت ده .
و نیز مى فرماید:
(إ نْ لَمْ تکنْ حلی ماً فتحلَّمْ، فاِنَّهُ قلَّ منْ تشبَّهَ بقوْمٍ اِلاّ اَوْشکَ اَنْ یکونمِنْهُمْ)[۳۶]
اگر بردبار نیستى ، خود را به بردبارى وادار، زیرا کم مى شود کسى خودش را بهگروهى مانند نماید و از ایشان نشود.

نشانه هاى دریادلى

مطالعه حالات ، رفتار، موضعگیرى‌ها و برخوردهاى افراد در فراز و نشیب هاى زندگى و بهویژه به هنگام تصدّى مسؤ ولیت نشان دهنده میزان توانایى ، قدرت روحى و صعه صدر افراداست . در ادامه به برخى از نشانه هاى دریادلى اشاره مى کنیم .

بردبارى و خویشتندارى

خویشتندارى ، تحمل نیش هاى جاهلان ، فروخوردن خشم و مالک نفس خود بودن از اثراتبردبارى و حلم است . کسى که در برابر فشار کار و اذیّت و آزار دیگران در حیطه کار وزندگى ، مالک نفس خود باشد در برابر مشکلات مقاومت کند، حلیم و بردبار است . این صفت درمدیریت رکن محسوب مى شود، چنان که امام على (ع ) مى فرماید:
(اَلْحِلْمُ رَاءْسُ الرِّی اسَةِ)[۳۷]
در جاى دیگر در توصیف انسان بردبار مى فرماید:
(إ نَّمَا الْحَلی مُ مَنْ إ ذ ا اُوذِىَ صَبَرَ وَ إ ذ ا ظُلِمَ غَفَرَ)[۳۸]
همانا بردبار کسى است که اگر آزار ببیند، صبر مى کند و اگر مورد ستم قرار گیرد، مىبخشد.

پایدارى

پایدارى در برابر سختى‌ها و ناملایمات از دیگر نشانه هاى دریادلى است . حضرت على (ع )مى فرماید:
(اَلصَّبْرُ عَوْنٌ عَلى کُلِّ اَمْرٍ)[۳۹] صبر و پایدارى در هر کارى یاور انسان است .

وقار و متانت

افراد دریادل در خوشى ها و ناخوشى هاى زندگى احساسات خود راکنترل مى کنند؛نه هنگام خوشى سرمست و مغرور مى شوند و نه هنگام سختى دست و پاى خود راگم مى کنند. همچنین در خوشى و ناخوشى ظرف دل آن هامتزلزل نمى شود و با وقار و متانت از کنار آن‌ها مى گذرد. حضرت على (ع ) خطاب به حکمرانمکّه مى فرماید:
(وَ لا تَکُنْ عِنْدَ النَّعْم اءِ بَطِراً وَ لا عِنْدَ الْبَاءْس اءِ فَشِلاً)[۴۰]
هنگام خوشى هاى فراوان زیاد شادمان نباش و وقت سختى‌ها سست و ترسان مشو!

رازدارى

ظرف دل افراد دریا دل گنجایش بزرگ‌ترین اسرار را دارد. برخلاف انسان هاى کم ظرفیتکه زود پرده از راز درونى خود مى گشایند و چه بسا کم ظرفیتى آن‌ها باعث هلاکتشان مىگردد. حضرت على (ع ) مى فرماید:
(لا حِرْزَ لِمَنْ لا یَسَعُ سِرَّهُ صَدْرُهُ[۴۱]
کسى که سینه اش گنجایش رازش را ندارد، بى پناه است .

پذیرش حقّ

دل هاى پرظرفیت به آسانى در برابر حق سر تعظیم فرود آورده ، آن را مى پذیرند وچنانکه گذشت ، مقصود از شرح صدر همین است که روح انسان آمادگى پذیرش حق را داشته باشد.

ساده زیستى

(ساده زیستى ) از دیگر اصول اخلاق مدیریت است .
بیان شد که رهبرى و مدیریت اسلامى برخلاف سایر مکتب‌ها و مرام هاى اجتماعى یک مقام الهىو مردمى است و برخوردارى از چنین مقامى ، با داشتن زندگىمجلّل ، دلبستگى به مظاهر دنیوى و جلال و جبروت ظاهرى ، سازگار نیست . از این رو، شایستهاست که رهبر و مدیران جامعه از اسارت خواهش هاى نفسانى آزاد باشند و جاذبه هاى مادّىدل هاى آن ها را نلرزاند. همچنین به جهت قرار گرفتن در شرایط ویژه مدیریتى و اهمیّت کارىخویش ، از برخى مصارف و لذّت هاى دنیایى چشم بپوشند، در زندگى خود محدودیت هایى راقائل شوند، در خوراک ، پوشاک ، مسکن ، معاشرت ها و برخوردها و تمام خصوصیت هااصل سادگى را مراعات کنند، از زیاده خواهى بپرهیزند و به زندگى ساده و بى آلایش بسندهکنند.
در حیطه مسؤ ولیت و کار نیز در نهایت دقت با پاسدارى از ایناصل ، براى خود جلال و جبروت ظاهرى قائل نشوند، اسیر تشریفات ظاهرى نگردند و مسؤولیت را وسیله اى براى کسب منافع دنیوى و مال اندوزى و موقعیت ظاهرى خود قرار ندهند.
بدیهى است که رهبرى و مدیریت هر چه سنگین تر باشد، اهمیت پاسدارى ازاصل سادگى در زندگى بیشتر مى گردد، تا آنجا که امام على (ع ) رعایت آن را بر رهبران وپیشوایان دادگر واجب دانسته ، مى فرماید:
(اِنَّ اللّ هَ تع الى فرَضَ على اَئِمَّةِ الْحقِّ اَنْ یقدِّرُوا اَنفسهمْ بضعفةِ النّ اسِ کیْلایَتَبَیَّغَ بِالْفَقی رِ فَقْرُهُ)[۴۲]
همانا خداوند بر پیشوایان حق واجب کرده که زندگى خود را با طبقه ضعیف یکسان سازند، تارنج فقر بر مستمندان دشوار نیاید.
و در جاى دیگر مى فرماید:
(على اَئِمةِ الْحقِّ اَنْ یتاءَسُّوا باَضعفِ رَعیَّتهمْ ح الاً فى الاَْکلِ وَاللِّب اسِ، وَ لایَتَمَیَّزُونَعَلَیْهِمْ بِشَىْءٍ لا یَقْدِرُونَ [عَلَیْهِ] لِیَر اهُمُ الْفَقی رُ فَیَرضى عَنِ اللّ هِ تَع الى بِما هُوَ فی هِ، وَ یَر اهُمُ الْغَنِىُّ فَیَزْد ادُ شُکْراً وَ تَو اضُعاً)[۴۳]
بر پیشوایان حقّ است که از نظر خوراک و پوشاک بهحال ضعیف ترین رعیتشان اقتدا کنند، به طورى که در چیزى که آن‌ها قدرتش را ندارند،امتیازى بر آن‌ها نداشته باشند تا فقیر، آن‌ها را مشاهده کرده ، از خداوند به خاطر آنچه کهدارد راضى باشد و ثروتمند نیز با دیدن آنان بر سپاس و فروتنى خویش بیفزاید.
بر این اساس ، رهبران الهى ، ساده و بى پیرایه زندگى مى کردند، همانند محرومانومستضعفان از عافیت طلبى ، تجمّل ، لذت گرایى و تشریفات ظاهرى مبرّا بودند و در همانحال داراى عظمت و شوکت ویژه اى بودند. محبوبیت اجتماعى داشته وجلال و حشمت معنوى آن ها دل ها را پر مى کرد. به عنوان نمونه پیامبر اکرم (ص ) درطول مدّت حیات خویش ساده و بى پیرایه زیست و ازاصل سادگى تجاوز نکرد و پاسدارى از آن را به جهت این که رهبر بود، امرى ضرورى و لازممى دانست .[۴۴]
ائمّه معصوم (ع ) نیز چنین بودند.
اینک به جنبه کاربردى ساده زیستى در زندگى شخصى و اجتماعى و بیان ره آوردهاى آن مىپردازیم .
ساده زیستى در زندگى شخصى و خانوادگى
مسؤ ولیت خطیر مدیریت و رهبرى اقتضا مى کند که رهبر و مدیران جامعه اسلامى ،زندگى خود رابر اصل سادگى و سبک بودن موؤ نه (هزینه زندگى ) بنا کنند؛ از برخى مصارف و لذّتهاى دنیا چشم بپوشند، همت خود را در دستیابى لذایذ دنیوى صرف نکنند و بکوشند درزندگى شخصى خود، تا اندازه اى طعم محرومیت را بچشند. این شیوه ، اعتماد مردم را جلب کرده ،لیاقت اسوه بودن مدیر را به اثبات مى رساند.
از امام على (ع ) نقل شده که فرمود:
(اِنَّ اللّ هَ جعلَنى اِم اماً لِخلْقِهِ، فَفَرَضَ عَلَىَّ التَّقْدی رَ فى نَفْسى وَ مَطْعَمى وَ مَشْرَبىوَملْبسى کضعف اءِ النّ اسِ، کىْ یقتدِىَ الْفقی رُ بفقرى وَ لا یطغِىَ الْغَنِىَّ غِناهُ)[۴۵]
همانا خداوند مرا امام خلق خویش قرار داده و بر من واجب کرده که در باره خویشتن ، خوراک وپوشاکم را مانند مردم ضعیف تنظیم کنم ، تا فقیر به فقر من اقتدا کند و ثروت ، توانگر رابه طغیان وا ندارد.
مدیران اسلامى هر قدر که بى آلایش و ساده زیست باشند به همان مقدار عظمت روحى پیدا مىکنند، بر مقامات معنوى آنان افزوده مى گردد و توفیق خدمتگزارى بیشترى پیدا مى کنند. درمقابل ، اگر در جهت بهتر شدن وضع زندگى قدمى بردارند، به همان مقدار از ارزش آن هاکاسته شده ، نمى توانند در حیطه کارى خود منشاء آثار بزرگ باشند.
امام خمینى (ره ) مى فرماید:
هر چه بروید سراغ این که یک قدم بردارید براى این که خانه تان بهتر باشد، از معنویتتانبه همین مقدار، از ارزشتان به همین مقدار کاسته مى شود، ارزش انسان به خانه نیست ، به باغنیست ، به اتومبیل نیست . اگر ارزش انسان به این ها بود انبیا باید همین کار رابکنند.[۴۶]
مقام معظّم رهبرى حضرت آیة الله العظمى خامنه اى مى فرماید:
نمى شود ما در زندگى مادّى فرو رویم و بخواهیم که مردم بهشکل یک اُسوه به مانگاه کنند؛ هنگامى مسؤ ولان مى توانند به محرومان خدمت کنند که خود،دردآشنا بوده ، طعم محرومیت را چشیده باشند.[۴۷]
ساده زیستى و بى آلایشى امام خمینى (ره )، مقام معظّم رهبرى و عالمان راستین اسلام در زندگىشخصى و خانوادگى ، اسوه خوبى براى ماست .[۴۸]کیفیت خوراک ، پوشاک ، مسکن وآداب زندگى آن ها در کمال سادگى بود و از محدوده اى که براى خودقائل بودند، پا فراتر نمى نهادند. آن‌ها با این که از همه بزرگ تر بودند از ساده ترینافراد بودند؛ در خانه هاى محقّر نظیر فقیرترین مردم زندگى مى کردند. خوراک و پوشاکشانهمچون دیگران در کمال سادگى بود. به علایق دنیا وابسته نبودند. جان آن‌ها از قید و بندهاىمادّى آزاد بود و در برخورد با مظاهر دنیا (امیر بودند نه اسیر).
آنان علاوه بر این که ، دل به دنیا نداشتند و خود را از بهره بردارى بیشتر از مصارف و لذّتهاى دنیوى محدود مى کردند، مراقب اطرافیان خود نیز بودند که مبادا از مسیراعتدال خارج شوند و موجب رنجش خاطر محرومان و مستضعفان گردند. آنان این محدودیتِ صادقانهو زیبا را براى همدردى با محرومان و توفیق خدمتگزارى بیشتر، در زندگى خود ایجاد می‌کردند.
شهید مطهرى (ره ) در شرح حال استاد الفقها، وحید بهبهانى (ره ) مى نویسد:
روزى یکى از عروس هاى خود را مشاهده کرد که پیراهنى الوان از نوع پارچه هایى که معمولاًزنان اعیان و اشراف آن عصر مى پوشیدند به تن کرده است . فرزندشان را مورد ملامت قراردادند، فرزند آیه شریفه که مى فرماید: (چه کسى زینت هایى که خدا براى بندگانشآفریده و همچنین روزى هاى پاکیزه را تحریم کرده است ) را در جواب پدر خواند. پدر گفت :(من نمى گویم خوب پوشیدن و خوب نوشیدن و از نعمت هاى الهى استفاده کردن حرام است .خیر! در اسلام چنین ممنوعیت هایى وجود ندارد، ولى یک مطلب دیگر هست و آن این که ما و خانواده مابه اعتبار این که پیشواى دینى مردم هستیم وظیفه خاصى داریم ؛ خانواده هاى فقیر وقتى کهاغنیا را مى بینند که از همه چیز برخوردارند طبعاً ناراحت مى شوند، یگانه مایه تسکین آلامشاناین است که خانواده (آقا) در تیپ خودشان هستند، اگر ما هم در زندگى بهشکل تیپ اغنیا درآییم ، این یگانه مایه تسکین آلام هم از میان مى رود؛ ما که قادر نیستیم عملاًوضع موجود را تغییر دهیم ، لااقل از این مقدار همدردى مضایقه نکنیم .[۴۹]

ساده زیستى در زندگى اجتماعى

اگر انسان در زندگى شخصى و خانوادگى ساده زیست باشد، آثار و برکات این سادگى درزندگى اجتماعى و حیطه مسؤ ولیتى او نیز بروز خواهد کرد.
مدیریت اسلامى ، در واقع حکومت بر دل هاست ؛ مدیران اسلامى در محیط اجتماعى و حیطه کارى ،ساده زیستى خود را در معرض نمایش مى گذارند؛ از تشریفات ظاهرى مى کاهند،دنبال تجملات نمى روند، در خرج کردن بیت المال حدّى براى خودقائل مى شوند و جلو حیف و میل آن را مى گیرند. کیفیّت حضور آن‌ها در اجتماع و محیط کار،برخورد با ارباب رجوع ، برگزارى جلسات و گردهمایى‌ها، جهت گیرى سازمانى و ادارىو... صبغه الهى داشته از تشریفات جلوگیرى مى نمایند، تا اعتماد مردم نسبت به آن‌ها باقىبماند و پشتوانه مردمى آن‌ها محکم تر گردد.
از این رهگذر است که مدیران مى توانند خدمات ارزنده اى نسبت به جامعه و توده مستضعف داشتهباشند. چنان که تاریخ پرفراز و نشیب اسوه هاى ساده زیستى گواه خوبى بر این مطلب است. امام خمینى (ره ) مى فرماید:
مردان بزرگ که خدمت هاى بزرگ براى ملت هاى خود کرده‌اند اکثر ساده زیست وبى علاقه بهزخارف دنیا بوده‌اند.[۵۰]
و نیز مى فرماید:
آنهایى که منشاء آثار بزرگ بودند در زندگى ، ساده زندگى کردند. اینهایى که در بینمردم موجّه بودند که حرف آن‌ها را مى شنیدند، اینها ساده زندگى کردند... براى این که اینهاارزش را به این نمى دانستند که من خانه‌ام باید چه جور باشد، حالا سه تا اطاق داریم کماست ، چهار تا. شما خیال مى کنید اگر ده تا اطاق هم باشد کافى براى شما هست ؟ اگر همهدنیا را به یک کسى بدهند کافى نیست [۵۱].
و در جاى دیگر مى فرماید:
عظمت انسان به لباس ، کلاه ، اتومبیل و... نیست ... عظمت انسان به روحیت روح انسان است . عظمتانسان به اخلاق و رفتار و کردار انسان است ، نه اینکه اتومبیلش سیستم کذا باشد... این هاعظمت انسان نیست . اینها انسان را منحط مى کند از آن مقامى که دارد.[۵۲]

ره آورد ساده زیستى

بى آلایشى مدیران ، آنان را در دستیابى سریع تر به اهداف قانونى خود موفّق مىگرداند. در زیر بعضى از ره آوردهاى مهمّ ساده زیستى و بى آلایشى را از سخنان بزرگان مى خوانیم :

شجاعت و پایدارى

امام خمینى (ره ) مى فرماید:
اگر بخواهید بى خوف و هراس در مقابل باطل بایستید و از حقّ دفاع کنید و ابرقدرتان وسلاح هاى پیشرفته آنان و شیاطین و توطئه هاى آن‌ها در روح شما اثر نگذارد و شما را ازمیدان به در نکند، خود را به ساده زیستن عادت دهید... مردان بزرگ که خدمت هاى بزرگ براىملّت هاى خود کرده‌اند، اکثر ساده زیست و بى علاقه به زخارف دنیا بوده‌اند.[۵۳]

آزادگى

مرحوم مدرّس ، ساده زیستى را عامل آزادگى انسان دانسته ، مى فرماید:
اگر من نسبت به بسیارى از اسرار، آزادانه اظهار عقیده مى کنم و هر حرف حقّى رابى پرده مىزنم ، براى آن است که چیزى ندارم و از کسى هم نمى خواهم ! اگر شما هم بار خود را سبک کنیدو توقّع را کم نمایید، آزاد مى شوید... باید جان انسان از هرگونه قید و بندى آزاد باشد تامراتب انسانیت و آزادگى خویش را حفظ نماید.[۵۴]
محبوبیت اجتماعى
مقام معظم رهبرى حضرت آیة الله العظمى خامنه اى مد ظله مى فرماید:
لذّت ها، بهره مندى‌ها و منافع مادّى را تحقیر کنید و آن‌ها را کوچک شمارید، ما باتقوا، ورع وبى اعتنایى به دنیا در چشم مردم محبوب شدیم و با حفظ اینها است که مى توان محبوبدل‌ها باقى ماند[۵۵].

به زانو درآوردن استعمار

استاد شهید مطهرى (ره ) مى فرماید:
جهش ها و جنبش‌ها و مبارزات سرسختانه و پیگیر به وسیله افرادى صورت گرفته که عملاًپاى بندى هاى کمترى داشته‌اند؛ یعنى به نوعى (زاهد) بوده‌اند. گاندى با روش زاهدانهخویش ، امپراتورى انگلستان را به زانو درآورد؛ یعقوب لیث صفار بهقول خودش نان و پیاز را رها نکرد که توانست خلیفه را به وحشت اندازد[۵۶].

وجدان کارى

دست پر قدرت آفرینش ، گوهر گرانبها و صادقى را در درون آدمى تعبیه کرده که از آن به(وجدان و نفس لوّامه ) تعبیر مى شود. این نیرو، ناشناخته ، ولى محسوس است و مکاتبگوناگون بشرى و الهى در تعریف ، شناسایى و کاربرد آن ، سخن‌ها گفته و کتاب‌ها
نوشته اند و جملگى بر وجود، صداقت و کارآیى آن اتفاق نظر دارند و در تمجید از وجدانگفته‌اند:
وجدان ، بایستگى‌ها را از نبایستگى‌ها تفکیک مى کند.
وجدان ، قاضى امینى است .
وجدان ، نظارت مى کند.
وجدان ، راهنماى مطمئن است .
وجدان ، شکنجه مى دهد و شکنجه مى بیند.
وجدان ، قطب نماست[۵۷].
(وجدان )، آدمى را پس از انجام کار، مورد بازخواست قرار مى دهد تا سره را از ناسرهبازشناسد، بر کارهاى نیکو بیفزاید و از زشتى‌ها دست شوید و منظور از (وجدان کارى )، درکوتاه‌ترین و زیباترین کلام ، خوب و دقیق و کامل انجام دادن کار است . این تعبیر از رهبر معظمانقلاب است :
هر کس و در در هر کجا که هستیم ، (وجدان کار) را در کارى که به گردن گرفتیم وتعهدکردیم رعایت کنیم ؛ چه این کار شخصى یا کارى براى نان درآوردن باشد و چه کارى اجتماعىو مردمى و مربوط به دگیران باشد؛ همانند کارهاى مهمّ اجتماعى و مسؤ ولیت هاى کشورى . همهاین امور را با برخوردارى از وجدان انجام دهیم ؛ آن را خوب و دقیق وکامل و تمام انجام دهیم و به تعبیر معروف ؛ (براى کار، سنگ تمام بگذاریم)[۵۸].
وجود وجدان و فعالیت صادقانه آن در نظارت و سنجش همهاعمال ما، امرى بدیهى است ؛ چنان که پذیرفتن داورى آن نیز به میزان سلامت انسانیت ما مربوطمى شود؛ یعنى تنها بیماران روانى ، متخلّفان و مجرمان داورى وجدان را نمى پذیرند.
قرآن مجید حضور و جایگاه وجدان را روشن و انکارناپذیر دانسته و در کنار چشم و زبان کهمحسوس و عیان اند از آن یاد کرده ، مى فرماید:
(اَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنَِ وَ لِس اناً وَ شَفَتَیْنَِ وَ هَدَیْن اهُ النَّجْدَیْنِ)[۵۹]
آیا براى انسان ، دو چشم ، زبان و دو لب قرار ندادیم ؟ و او را به راه خیر و شرّ رهنمونگشتیم .
که آیه آخر، اشاره به نیروى درونى یا وجدان دارد که خوبى‌ها را از بدى هاى تشخیص مىدهد.

ضرورت اطاعت از وجدان

چنان که یاد کردیم ، حضور و داورى (وجدان ) در همگان ، بدیهى است و نکته اساسى و کلیدىدر این رابطه ، پذیرفتن امر و نهى وجدان و کمک گرفتن از آن پدیده ارزشمند است . پیروى ازامر و نهى وجدان ، سبب تقویت ، نشاط و فعّال تر شدن آن مى گردد و هر چه ما بیشتر گوشبه فرمان وجدان باشیم ، او بیشتر ما را مدد مى رساند تا راه سعادت را بپیماییم و از انحرافو زشتى مصون بمانیم .
و اگر برعکس ، به امر و نهى وجدان ، وقعى ننهیم و در مصاف وجدان و هواى نفس ، از نفس امّارهپشتیبانى کنیم ، وجدان بیدارمان ، کم کم رو به خمودى و خموشى مى رود و چه بسا ممکن استاستحاله شود و برخلاف واقع نیز حکم کند و آدمى در چنین حالتى مصداق این آیه شریف است کهمى فرماید:
(... لَهمْ قلُوبٌ لا یفقهُونَ بِه ا وَ لَهُمْ اَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِه ا وَ لَهُمْ آ ذ انٌ لا یَسْمَعُونَ بِه ااُول ئِکَ کَالاَْنْع امِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ اُول ئِکَ هُمُ الْغ افِلُونَ)[۶۰]
آنان دل دارند ولى نمى فهمند و چشم دارند ولى نمى بینند و گوش دارند ولى نمى شنوند.آنها همچون چارپایان بلکه گمراه ترند، آنان ، همان غافلان اند!
تجربه و تاریخ بشر نیز بر مطلب فوق ، صحّه گذاشته و افراد و ملّت هاى فراوانىدرطول تاریخ به چنین حالتى مبتلا شده اند؛ قوممغول ، نازى هاى آلمان ، صهیونیست‌ها، صدّام ، پینوشه ، نرون و هیتلر، نمونه هاى آن هستند. ازقول نرون چنین نقل شده است :
اى کاش ، تمام انسان‌ها [یک نفر بودند و] یک سر و گردن داشتند تا من به یک باره آن را ازبدنش جدا مى کردم !(61)
گردن نهادن به حکم وجدان در طول زندگى ، انسان را از لغزیدن در مسیر انحراف نگه مىدارد. در این جا به نمونه اى از بیدارترین وجدان بشرى ، امیر مؤ منان (ع ) اشاره مى کنیم که فرمود:
من نیز مى توانم از مرغوب ترین نان و عالى ترینعسل و فاخرترین لباس حریر، بهره جویم ولى حاشا که (نداى وجدان را زیر پا گذارم و) ازهواى نفس پیروى کنم و حرص و ولع ، مرا بر سر سفره غذاهاى رنگارنگ نشاند! چرا که ممکناست در حجاز و یمامه (اقصى نقاط مملکت ) کسانى باشند که آرزوى قرصى نان بر دلشانباشد و طعم سیرى را فراموش کرده باشند! واى بر من اگر با شکم سیر بخوابم و دراطراف مملکت ، شکم هاى گرسنه و جگرهاى تشنه ، سر بر بالین نهند! آیا به این بسنده کنمکه مرا امیر مؤ منان بخوانند ولى در سختى و تلخ کامى روزگار، غمخوار و پیشتاز مردم نباشم؟![۶۱]

جلوه هاى حضور

براى محک زدن خویش و سنجش فعالیت وجدان ، بایددنبال علائم و آثار آن بگردیم از جمله :

پشتیبانى از وجدان

انسان هاى با وجدان همواره تلاش مى کنند تا وجدان در همه جا حاکم گردد و پدیده شوم بىوجدانى نابود شود؛ این کسان ، همواره به دیگران سفارش مى کنند که نگاهبان وجدان خویشباشند و از آن اطاعت کنند[۶۲].
مردى به نام (وابصه ) خدمت رسول خدا(ص ) رسید و قصد داشت درباره (برّ و تقوا) کهدر آیه 2 سوره مائده آمده است پرسش کند، اما پیش از طرح سؤال ، رسول خدا(ص ) فرمود: (اى وابصه ! آمده اى که از برّ و تقوا و اثم و عدوان پرسش کنى؟) وابصه گفت : آرى . پیامبر(ص ) دست بر سینه او زد و فرمود: (وابصه ، این سؤال را از قلب خودت بپرس ؛ دل تو نیکى و بدى را خوب مى شناسد.)[۶۳]
سخن رسول خدا(ص ) برگرفته از این آیه شریف قرآن است که مى فرماید:
(وَ نَفْسٍ وَ م ا سَوّی ه ا فَاَلْهَمَه ا فُجُورَه ا وَ تَقْوی ه ا)[۶۴]
سوگند به نفس و آنکه او را منظم ساخت و بدى و خوبى را به او الهام کرد.

ترجیح حق بر باطل

وجدان هاى پاک و سالم ، همواره حق یاب و حق گویند و هرگز به سوى یاوه نمى گرایندو خودرا به خیانت نمى آلایند. به تعبیر امیر مؤ منان (ع ).
(مَنْ ک انَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ ز اجِرٌ ک انَ عَلَیْهِ مِنَ اللّ هِ ح افِظٌ)[۶۵]
آن که یک (وجدان ) نهى کننده خودى داشته باشد، از سوى خدا نیز نگاهبانى خواهد داشت .
و این نگاهبان الهى همراه آن بازدارنده خودى ، او را از هرگونه گرایش وعمل هرزه اى حفظ کرده ، راهنماى او به سوى حق و حقیقت خواهد بود.

ستایش و سرزنش

وجدان ، داور دلسوزى است که پس از حکم نیز آدمى را رها نمى کند؛ اگر راه درستى را پیموده وبه سودش حکم شده باشد، او را به تکرار و تداوم آنعمل نیک ، تشویق و ترغیب مى کند، ولى اگر کسى در محکمه وجدان ، محکوم شود، در معرضسرزنش و توبیخ مکرّر او قرار مى گیرد و پیوسته تهدید مى شود. و راز آن که بسیارى ازجنایتکاران پس از ارتکاب جنایت ، دچار، اختلال روانى و جنون مى گردند، تا آنجا که یا خود رابه پلیس معرفى مى کنند و یا خودکشى مى نمایند، همین است .

شکفتن شخصیت

پاى بندى به داورى وجدان ، پیمودن مسیر تکامل است و افرادى که چنین باشند، در بسترکمال قرار مى گیرند و شخصیت آن‌ها در سایه اطاعت از وجدان ، رشد و شکوفایى مى یابد.مرحوم علاّمه جعفرى ، ضمن بحث مستدلّى درباره وجدان ، مى نویسد:
نه ثروت و نه مقام و نه نسب و نه زور بازو و نه کیفیت اجتماعى که فرد در آن جا زندگى مىکند و نه علم و نه جمال ، نمى توانند عامل شخصیت انسانى بوده باشند...عامل رشد و شکفتگى و شخصیت ، منحصر به وجدان خواهد بود[۶۶].

محکم کارى

انسان هاى با وجدان ، در عرصه کار و فعالیت ، تمام توش و توان خویش را به کارمىگیرند تا بهترین نتیجه مطلوب را به دست آورند و هیچ گاه کار را بهحال خود رها نمى سازند، آن را به بهترین شکل انجام مى دهند، دلسوزانه و مسؤ ولانه انجاموظیفه مى کنند و در همه مسؤ ولیت هاى اجتماعى ، دقت و استحکام و جدّیت را مدّ نظر دارند. بهنمونه زیر توجه کنید.
ابراهیم فرزند خردسال پیامبر(ص ) درگذشت . وقتى او را دفن کردند و لحد قبر را چیدند،رسول خدا(ص ) روزنه اى در لحد مشاهده کرد، آن را با دست خود پوشاند، سپس فرمود:
(اِذ ا عَمِلَ اَحَدُکُمْ عَمَلاً فَلْیُتْقِنْ)[۶۷]
هرگاه یکى از شما کارى انجام مى دهد، آن را محکم و دقیق انجام دهد.
دقت نظر مقام معظم رهبرى و سفارش او به همه مدیران مسلمان مى آموزد که هرگونهسهل انگارى و مسامحه کارى در کارهاى خرد و کلان ، پایین تر از شاءن یک مسلمان است ؛ پسهمگى باید؛
کارى کنیم که کار و عمل سازنده ؛ چه عمل فرهنگى و چهعمل اقتصادى و چه عمل اجتماعى و چه سیاسى ، براى کسى که کننده آن است ، یکعمل مقدّس به حساب بیاید... و همه احساس کنند که این کارى که انجام مى دهند، این یک عبادت است، یک عمل خیر و صالح است ، باید این کار را با جدّیت و به نیکى انجام بدهند... از سر همبندى و کار را به امان و حال خود رها کردن و به کار نپرداختن و بى اعتنایى به استحکام یککار به شدّت پرهیز شود[۶۸].

عدالت

اکسیر گرانبها و کمیاب عدالت ،بسان جان و روان ، به زندگى انسان حیات و ارزش مى بخشدو این پدیده زیبا پیوندى عمیق و ناگسستنى با وجدان دارد؛ هر کس وجدان داشته باشد، دادگراست و ستمگران ، وجدان خویش را زیر پا مى نهند. امام دادگران عالم - حضرت على (ع ) - اوجباوجدانى و دادگرى خویش را چنین بیان مى کند:
(وَاللّ هِ لَوْ اُعطی تُ الاَْق الی مَ السَّبعةَ بم ا تَحْتَ اَفْلا کِه ا عَلى اَنْ اَعْصِىَ اللّ هَ فى نَمْلَةٍاَسْلُبُه ا جِلْبَ شَعی رَةٍ م ا فَعَلْتُهُ)[۶۹]
به خدا سوگند اگر هفت اقلیم را با آنچه زیر آسمان هاى آنهاست به من دهند تا خدا را باربودن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى کنم ، چنین نخواهم کرد.

عوامل بى وجدانى

به جراءت مى توان گفت ؛ بیشتر انسان‌ها، با وجدان خویش ، سر ناسازگارى دارند،گویىموظف شده‌اند که از داورى وجدان سرپیچى کنند و یا گمان مى برند که مخالفت با وجدان ،سعادت آنها را تاءمین مى کند!
در حیطه مدیریت ، کم کارى ، چاپلوسى ، حسادت ، حق کشى ، بى قانونى ، تقدیم رابطه برضابطه ، ستم به فرودستان ، جفاى به فرادستان ، افشاى اسرار سازمان ، تسامح وسهل انگارى و هرگونه خلاف دیگر، مخالف با هر وجدان آگاهى است و نباید به وقوعبپیوندد، ولى چرا برخى انسان‌ها پا روى وجدان خویش مى گذارند؟ چرا در برخى دیگر،وجدان در حدّ نابودى قرار مى گیرد و یا دستورات وجدان ، وارونه انجام مى پذیرد؟
عوامل گوناگونى ، در شرایط و افراد مختلف ، سبب تضعیف ، انزوا و وارونه شدن وجدان مىگردد که برخى از آن‌ها را به اختصار توضیح مى دهیم :

ضعف ایمان

ایمان به خدا و معاد، پشتوانه محکمى براى حقایق عالم ، از جمله وجدان به حساب مى آید و آنانکه چنین پشتوانه اى را از دست بدهند، قطعاً وجدان خود را بى یاور و آن را آسیب پذیر مىسازند. تاریخ گواه است که انسان هاى متدین ، بیشتر پاى بند وجدان هستند تا بى دینان وسست ایمان ها. ستم و جنایتى که از جبهه کفر و الحاداعمال شده ، روى تاریخ را سیاه کرده است و هرگز با تخلفات و گناهان دیندارانقابل مقایسه نیست . قرآن مجید این حقیقت را چنین بازگو مى کند:
(وَ لا تکونوا کالَّذی نَ نسوا اللّ هَ فاَنس اهمْ اَنفسهماُول ئِکَ هُمُ الْف اسِقُونَ)[۷۰]
مانند کسانى نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا نیز خودشان را از یادشان برد؛ آن هافاسقانند.
روشن است که این خود فراموشى ، بى شخصیتى و بى وجدانى بر اثر بى ایمانى پدیدمىآید.

هواپرستى

هوا و هوس نیز در مقابل وجدان قرار دارد و هر کس از خواسته هاى نفسانى پیروى کند، ناچارباید وجدانش را زیر پا بگذارد. امام على (ع ) مى فرماید:
(ط اعَةُ الْهَو ى تُفْسِدُ الْعَقْلَ)[۷۱]
پیروى از خواهش نفسانى ، خرد را تباه مى سازد.
وجدان انسان هواپرست از کار افتاده و او به چیزى جز شهوت و شکم و منافع مادى و زودگذرنمى اندیشد.

ریاست طلبى

خصلت نکوهیده ریاست طلبى نیز یکى از عوامل مهمّ بى وجدانى است و کسى که به این بیمارىمبتلا گردد، براى نیل به جاه و مقام ، به آسانى وجدانش را زیر پا مى گذارد. بسیارى از زد وبندهاى سیاسى ، جنگ و غارت‌ها، کشتار بى گناهان ، انهدام شهرها و کشورها و... که بدتریننوع بى وجدانى است ، پیامد شوم ریاست طلبى است .
همچنین ، خوى ریاست طلبى سبب خانه نشینى ، اخراج ، تبعید، زندانى و کشتار مدیران لایق ورهبران شایسته در طول تاریخ شده است . به عنوان نمونه ؛ هارون الرشید خلیفه سفاکعباسى در سخنان خصوصى خود به فرزندش ماءمون مى گوید؛ حق حکومت و خلافت ازآنحضرت موسى بن جعفر(ع ) است ولى من هرگز از آن ، کناره گیرى نمى کنم و تو نیز کهفرزندم هستى ، اگر سر ناسازگارى داشته باشى ، مى کشم ![۷۲])

ثروت اندوزى

این خوى شیطانى نیز با وجدان آدمى سر ستیز دارد و او را وادار مى کند تا در راه جمع ثروت ،بسیارى از فرامین وجدان را زیر پا بگذارد؛ حرام خوارى ، احتکار، سرقت ، رشوه و اختلاس ،گران فروشى ، ایجاد بازار سیاه ، زد و بندهاى اقتصادى ، دروغ و تزویر در داد و ستد، بىتوجهى به مستمندان و گرسنگان و... که هر روز و هر ساعت بهدلیل کسب سود بیشتر، در جامعه تکرار مى شوند، از آثار زیر پا گذاشتن وجدان است .

انضباط ادارى

(انضباط) به معناى سامان گرفتن ، نظم داشتن ، ترتیب ، درستى ، آراستگى و عدم هرج ومرج به کار رفته است[۷۳].
منظور از (انضباط ادارى )، رعایت قوانین ، مقررات ، آیین نامه ها، بخشنامه ها ودستورالعمل هاى ادارى است و برخى نمودهاى آن عبارت است از: حضور به موقع درمحل کار، ترک نکردن محل کار بدون اطلاع مافوق ، حضور به موقع در جلسات ، پرهیز ازاتلاف وقت ، رعایت سلسله مراتب ادارى ، انجام به موقع وظایف محوّله ، بالا بردن کارآیىسازمان ، استفاده صحیح از اموال .
لزوم نظم و ترتیب در کارها به حدّى روشن و بدیهى است که باید گفت شرط لازم زندگىاست و بدون آن ، زندگى ، قوام و دوام نخواهد یافت . این ضرورت ، در زندگى جمعى وسازمانى بیشتر خودنمایى مى کند؛ زیرا در محیط کار جمعى ، اگر نظم و قانون حاکم نباشد،هرج و مرج پیش خواهد آمد و در مدت کوتاهى ، روحیه و کارآیى افراد به صفر خواهد رسید و درنهایت چنین سازمانى نابود خواهد شد.
جامعه بشرى نیز همواره به سمت نظم و قانون پیش رفته و بشر سعى نموده قانون و نظمناشى از قانون را بر زندگى خود حاکم کند و در همین مسیر، با قانون شکنان برخورد نماید.

انواع انضباط

هر محیط و سازمانى ، نظم خاصى مى طلبد که کارکنان آن باید بدان پایبند باشند و چه بساانسانى در سازمان هاى متعدد، باید حضور یابد که قوانین و مقررات مختلف و گاهى متضاد دارندو او باید خود را با آن‌ها وفق دهد.
گرچه ممکن است سازمان هاى هم صنف و موازى ، مانند بیمارستان‌ها و آسایشگاه‌ها از نظم وقانون یکنواخت یا مشابهى پیروى کنند ولى سازمان هاى غیر موازى ، قطعاً نظم و قانون مختلفدارند و دست کم در برخى قوانین شبیه یکدیگر نیستند. بر این اساس باید گفت ؛ مجموعهقوانین و مقرراتى که در سازمان هاى یک کشور وجود دارند، غیرقابل شمارش است ؛ ولى نحوه برخورد کارکنان یک سازمان از دوحال بیرون نیست ؛ یا فرد، به دلخواه خود و براساس فکر و اندیشه ، تن به رعایت ضوابطمى دهد و داوطلبانه منضبط مى شود یا این که قوانین موجود از راه ایجاد ترس واعمال کنترل و تنبیه ، صورت مى گیرد و نظم بر افراد مجموعهتحمیل مى گردد. شکل اوّل را (انضباط مثبت ) و شکل دوم را (انضباط منفى ) مى گویند.
آنچه ارزشمند و کارآمد است (انضباط مثبت ) است که از راه تربیت صحیح و ایجاد ارزش هاىخاص اخلاقى ، وجدان کار و حس انجام وظیفه در کارکنان ایجاد مى شود و راه را براى رعایتقوانین و مقررات ادارى و حس انجام کار و بالا بردن کارآیى فرد و سازمان ، هموار مىسازد[۷۴].

انضباط در نیروهاى مسلّح

نظم و انضباط، اساس تشکیلات نظامى محسوب مى شود و بدون آن ، ماهیت نیروهاى مسلح ، تحققنمى یابد. بنابراین در کلیه سازمان هاى نظامى و انتظامى کشور اعم از ارتش ، سپاه ، بسیجو نیروهاى انتظامى ، رعایت نظم و ترتیب ، واجب و ضرورى است ، چه هنگام جنگ یا درحال صلح ، صف باشد یا ستاد، حالت عادى باشد یا ماءموریت ، فرد نظامى باشد یا کارمندو... .
در آیین نامه انضباطى نیروهاى مسلح درباره انضباط آمده است :
انضباط در نیروهاى مسلح جمهورى اسلامى ایران [عبارت است از]:
التزام عملى به ولایت فقیه ، آداب و سنن و احکام اسلامى و تبعیت از فرامین مقام معظم فرماندهىکلّ قوا، قوانین و مقررات و دستورات سلسله مراتب فرماندهان و رؤ سا و مدیران .
انضباط داراى دو جنبه است ؛ معنوى و ظاهرى :
جنبه معنوى انضباط در اثر ایمان و اعتقاد به خدا و مبانى دین مبین اسلام و انجام فرائض دینى وپایبند بودن به احکام و ارزش هاى اخلاق اسلامى ، احساس مسؤ ولیت معنوى درقبال نظام حکومت اسلامى ، میهن و ملّت ایثارگر ایران ، قانون و وظایف محوّله ، اعتقاد به منطقى وعادلانه بودن مقررات و اعتماد به فرماندهان ، رؤ سا و مدیران و همکاران درپرسنل به وجود مى آید. به طورى که اگر تمام نظارت‌ها برداشته شود، جنبه معنوىانضباط همچنان پابرجا و برقرار مى ماند. جنبه معنوى انضباط، پایه و اساس تربیتنیروهاى مسلح مکتبى ، فداکار و وظیفه شناس راتشکیل مى دهد.
جنبه ظاهرى انضباط با حفظ احترامات و آراستگى ظاهرى ، دقت در اجراى قوانین ، مقررات ودستورات ، تحقق مى یابد[۷۵].
بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران ، حضرت امام خمینى (ره ) در این باره مى فرماید:
نیروهاى مسلّح نظامى و غیر نظامى از هر قشر که هستند، لازم است انضباط را دقیقاًحفظ کرده و ازکارهایى که مخالف انضباط است اجتناب نمایند و به مسؤ ولیت بزرگى که برعهده آنانگذاشته شده است ، توجه نموده و تخلّف از انضباط مطلوب ، موجب مسؤ ولیت و تعقیب است[۷۶].

ایمان و انضباط

گرچه بسیارى از مقررات ، آداب و رسومى که امروزه در میان جوامع بشرىمتداول است ، بر اثر عقلانیت و تجربه به دست آمده و به مکتب یا ملّت خاصّى تعلّق ندارد، ولىدر جهان بینى توحیدى ، (رنگ خدایى ) زدن به پدیده‌ها امرى مطلوب است و مؤ من تا آنجا کهامکان دارد باید همه اعمال خود را براى خدا انجام دهد و چنین روشى بر ارزش کار او مى افزایدو بدان قداست مى بخشد.
قرآن مجید نیز انضباط را به (ایمان ) پیوند زده و آن را از ویژگى هاى مؤ منان واقعى دانسته، مى فرماید:
(اِنَّما الْمؤْمِنُونَ الَّذی نَ ا مَنُوا بِاللّ هِ وَ رَسُولِهِ وَ اِذ ا ک انُوا مَعَهُ عَلى اَمْرٍ ج امِعٍ لَمْ یَذْهَبُوا حَتّى یستاءْذِنوهُ اِنَّ الَّذی نَ یستاءْذِنونکَ اُول ئِکَ الَّذی نَ یؤْمنونَ باللّ هِ وَرَسُولِهِ...)[۷۷].
مؤ منان واقعى کسانى هستند که به خدا و پیامبرش ایمان آورده‌اند و هنگامى که در کار مهمّىهمراه او باشند، بى اجازه او جایى نمى روند. کسانى که از تو اجازه مى گیرند، به راستىبه خدا و رسولش ایمان آورده‌اند.
مفسران گفته‌اند که این آیه پیرامون جنگ احد نازل شده که یکى از رزمندگان به نام (حنظله )پس از اعلان عمومى جنگ ، خدمت پیامبر(ص ) رسید و از او اجازه گرفت تا شب را در مدینه بماندو مراسم عروسى اش را برقرار کند و سپس به صف مجاهدان بپیوندد.رسول خدا(ص ) به او اجازه داد. حنظله پس از انجام مراسم عروسى ، صبح زود پیش از آنکهفرصت غسل کردن بیابد در میدان جنگ حضور یافت و درهمان ساعات اولیه به شهادت رسید ورسول خدا(ص ) فرمود من دیدم که فرشتگان ، حنظله را میان زمین و آسمانغسل مى دادند و آن شهید بزرگوار از آن پس به(غسیل الملائکه ) معروف شد[۷۸].
امیر مؤ منان (ع ) نیز در بستر شهادت ، نظم را پس از تقوا که نمود شماره یک ایمان بهخداست مورد سفارش قرار داده ، مى فرماید:
(اُوصی کم ا وَ جمی عَ وَلَدى وَ اَهلى وَ منْ بلَغهُ کت ابى بتقوَى اللّ هِ وَ نظماَمْرِکُمْ...)[۷۹]
شما و همه فرزندان و خاندانم و هر کس را که این نوشته به دستش مى رسد به تقواى الهى ونظم در کارهایتان سفارش مى کنم .
شاید رمز سخن امام در اهمیت دادن به نظم و انضباط این باشد که بیشترین نظم وترتیبى کهبر زندگى فردى و اجتماعى مسلمانان باید حاکم باشد از ناحیه شریعت الهى است و در واقع ،آنچه محور شکل گیرى و دوام و قوام زندگى مؤ من قرار مى گیرد، دستورات الهى است و دیگرمسائل زندگى هر قدر هم که مهم باشد باید براساس آن محور تنظیم شود. به طورمثال خواب و خوراک ، بدیهى‌ترین نیاز زندگى انسان است ولى همین دو پدیده باید تابعوقت نماز و روزه باشد.
دیگر این که مؤ منان به خاطر ایمان و اعتقادى که به خدا و عالم غیب دارند و این گوهر ارزشمنددر سرشت آنان جاى دارد، بهتر و بیشتر از دیگران به قانون و مقررات و نظم پایبندند و تعهدو تعبدشان همواره یاور تخصّصشان است و به طور قطع بازدهى یک کارگر، کارمند، مدیر یامسؤ ول با ایمان در شرایط مساوى از افراد بى ایمان بیشتر خواهد بود چنان که نظم پذیرىآنان ، بویژه در زمانى که بازرس و ناظرى حضور ندارد، بهتر از دیگران است و این به خاطرارتباط و تاءثیرپذیرى انضباط از ایمان است .
امام خمینى (ره ) نیز در این باره مى فرماید:
مبادا یک وقت در یک جایى برخلاف مقررات و برخلاف نظمعمل بکنید! این یک امرى است [که ] براى همه کشور ما هست ؛ براى همه نهادهاى کشور ما هست کهباید انتظام ، نظم را، مقررات جمهورى اسلامى و مقررات حکومت اسلامى را باید مو به مودریافت کنند و مو به مو عمل کنند و برخلاف مقرراتعمل نکنند. این یک مطلب اسلامى است ... [۸۰].
حضرت آیة الله خامنه اى دام ظلّه نیز در این راستا فرموده است :
در سپاه باید انضباط نظامى از ایمان و عقیده سرچشمه گیرد و نظم و آموزش و رعایت مراتب بهعنوان وظیفه اى دینى رعایت شود و در عین حال ، روح برادرى و تفقّد از زیر دست و ارزشگذارى براساس ارزش هاى معنوى رواج روزافزون داشته باشد[۸۱].

انتقادپذیرى

نقد داراى چند معنا از جمله به معناى جدا کردن ناسره از سره ، و بد از خوب است . انتقاد نیز همینمعنا را مى دهد[۸۲]. اصطلاح (انتقاد) در کوتاه‌ترین تعریف عبارت است از نشان دادنزشتى و زیبایى و دادن رهنمود[۸۳].
انتقادپذیر نیز کسى است که تحمّل نقد کردار و گفتار خود را از سوى دیگران داشته باشد وبه سخنان صحیح آنان ترتیب اثر دهد.
گرچه واژه انتقاد در قرآن و روایات چنین کاربردى ندارد ولى در واژه هاى (نصیحت ، موعظه ،امر به معروف و نهى از منکر و انذار) مفهوم انتقاد نهفته است .

جایگاه بحث

غیر از معصومین ، سایر انسان ها، کم و بیش ، خواسته یا ناخواسته ، در اندیشه ،عمل وسخن گفتن ممکن است دچار اشتباه شوند و یا میان خوب و خوب تر یا بد و خوب یا بدتر وبد، بخش نخست را انتخاب کنند. گاهى این خطا و اشتباه از دید دیگران پنهان نمى ماند و آنان ازروى خیرخواهى ، آن را با فرد خطا کننده در میان مى گذارند و از او مى خواهند که کاستى هایشرا جبران کند و نقاط ضعف را به قوت تبدیل سازد.
انسان هاى خردمند در چنین مواردى با روى باز بهاستقبال انتقاد کننده مى روند، سخنش را مى شنوند و اگر واقعیت داشته باشد به کار مىبندند. چنین افرادى مشمول مژده الهى اند که مى فرماید:
(فبشِّرْ عب ادَِ الَّذی نَ یستمعونَ الْقوْلَ فیتَّبعونَ اَحسنهاُول ئِکَ الَّذی نَ هَدی هُمُ اللّ هُ وَ اُول ئِکَ هُمْ اُولُوا الاَْلْب ابِ)[۸۴]
بندگان مرا بشارت بده ! همانان که سخنان را مى شنوند و از بهترین آن‌ها پیروى مى کنند؛آنان کسانى هستند که خدا هدایتشان فرموده و آنان خردمندانند.
توصیف انتقادپذیران به هدایت الهى و خردورزى ، گویاى آن است که دین و خرد برضرورتانتقادپذیرى اتفاق دارند و آنان که پایبند به دین و طالب هدایت و کمالند و از اندیشه سالمنیز برخوردارند، باید انتقادها را بشنوند و ناخالصى هاى فکرى ، اخلاقى و عملى خویش راجبران کنند و نه تنها از انتقاد نهراسند بلکه زمینه بروز آن را نیز فراهم سازند. امیر مؤ منان(ع ) طى سخن حکیمانه اى مى فرماید:
(لا تکَلِّمُونى بِم ا تُکَلَّمُ بِهِ الْجَب ابِرَةُ وَ لا تَتَحَفَّظُوا مِنّى بِم ا یُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ اَهْلِ الْبادِرَةِوَ لا تخ الِطونى بالْمص انعةِ وَ لا تظنُّوا بىَ استثق الاً فى حقٍّ قی لَ لى)[۸۵]
با من به گونه اى که با جبّاران سخن مى گویند، سخن نگویید و انتقاداتى را که از افرادعصبانى ، پنهان مى دارند از من دریغ مدارید و چاپلوسانه با من برخورد نکنید و نپندارید کهاگر انتقاد درستى به من داشته باشید، پذیرفتن آن برایم سنگین است .
این روایت ارزشمند گویاى آن است که مدیران نظام اسلامى - در هر رده اى که هستند نباید خودرا از اشتباه مصون پندارند و راه انتقاد و پیشنهاد را بر دیگران ببندند، بلکه باید با اصراراز دیگران بخواهند که انتقاد کنند، پیشنهاد دهند و در اداره هر چه بهتر سازمان ، یکدیگر رایارى رسانند.
همچنین باید دانست که چنین روحیه اى در میان مدیران مؤ من و متدیّن ، قوى تر است بویژهاگرهمکاران ، اهل دیانت و تقوا باشند، در چنین محیطى انتقادکردن و انتقادپذیرى ، دلپذیرتراست و انسان با اطمینان بیشترى به سخنان همکاران خود گوش مى دهد. جمله معروفرسول خدا(ص ) که فرمود:
(اَلْمُؤْمُِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِنِ)[۸۶]
ارتباط تگاتنگ ایمان و اعتقاد را بیان مى کند و اعلام مى دارد که مؤ من بسان آینه اى صاف وصادق ، خوبى و بدى برادر مؤ منش را بدون غلّ و غش بیان مى کند تا او در حفظ نیکى‌ها وزدودن زشتى هاى خود بکوشد و راه تکامل مادى و معنوى را بهتر طى کند.

دست آوردها

ژرف اندیشى

پدید آوردن محیط نقد و انتقاد، استعدادها را شکوفا مى کند و سبب تفکّر و طرّاحى جدید از سوىهمکاران مى گردد و هر کس تلاش مى کند وضع موجود را به نحوى بهبود بخشد و بهتکامل و تحرک بیشتر وادارد.
از سوى دیگر، انتقاد شونده در کردار و تصمیم گذشته وحال خویش بیشتر مى اندیشد و با هشیارى و تیزبینى واردعمل مى شود، چرا که احساس مى کند همواره چشمان تیز و افکار نقّاد دیگران ، کارهایش را زیرنظر دارند و به ارزیابى عملکرد او مى نشینند.

اصلاح سازمان

هیچ سازمانى از انتقاد و پیشنهاد سازنده زیان نمى بیند، بلکه مدیر یا مسؤ ولان سازمان باشنیدن نظرات دیگران گرچه آن‌ها را به کار نبندند دست کم سخنان بیشترى را پیرامونسازمان مطبوع خویش مى شنوند و از همین رهگذر، وقت معیّنى را صرف آن مى کنند و محتاطانه قدمبرمى دارند که خود به سود سازمان خواهد بود و اگر انتقاد و پیشنهاد دیگران بجا باشد وبدان عمل کنند که بیشترین توفیق را کسب کرده‌اند، چنان که امیر مؤ منان على (ع ) مى فرماید:
(مِنْ اَکْبَرِ التَّوْفی قِ الاَْخْذُ بِالنَّصی حَةِ)[۸۷]
به کارگیرى اندرز و انتقاد دیگران ، بزرگ‌ترین موفقیت است .

حق یابى

بازگذاشتن دریچه انتقاد به روى دیگران ، هم نقش دریچه اطمینان را ایفا مى کند، هم چه بسادر بین سخنان و پیشنهادها و حتى خرده گیرى‌ها، سخن حق و کارشناسانه اى مطرح گردد کهتحولى بزرگ را در سازمان موجب گردیده ، تشکیلات را با سرعت بسیار بیشترى به سوىاهداف خود پیش ببرد.

تهذیب نفس

مدیریت بر مجموعه اى از انسان ها و صدور ده ها فرمان ، نصب وعزل و مانند آن ، زمینه هاى کبر و غرور را در نفس آدمى فراهم مى سازد، و شنیدن سخنانانتقادآمیز و چه بسا تلخ و گزنده ، مى تواند کمک خوبى براى زدودن زمینه هاى یاد شده بوده، تعادل اخلاقى مدیر را برقرار سازد. به همیندلیل ، انتقادگر صادق و دلسوز را باید بهترین دوست و یاور خویش محسوب کنیم . امام على (ع) مى فرماید:
(اَشفقُ النّ اسِ علَیکَ اَعوَنهمْ لَکَ على صلا حِ نفسکَ وَ اَنصحهمْ لَکَ فى دینِکَ)[۸۸]
مهربان ترین مردم نسبت به تو کسى است که تو را در اصلاح خودت بیشتر یارى رساند وبیش از دیگران خیرخواه دینت باشد.
امام صادق (ع ) نیز مى فرماید:
(اَحَبُّ اِخْو انى اِلَىَّ مَنْ اَهْدى عُیوُبى اِلَىَّ)[۸۹]
محبوب‌ترین برادران من کسى است که کاستى‌هایم را به من هدیه بدهد.

بیمارى انتقادناپذیرى

شما حتماً به افراد متعدّدى برخورد کرده‌اید که تاب شنیدن انتقاد را ندارند و حتى باانتقادکننده تندى مى کنند و کینه او را در دل مى گیرند. به نظر شما آیا چنین افرادى دچار بیمارىروحى نیستند؟
از نظر قرآن مجید، بیشتر مردم (حق ناپذیر)اند:
(لَقَدْ جِئْن اکُمْ بِالْحَقِّ وَ ل کِنَّ اَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ ک ارِهُونَ)[۹۰]
ما حق را براى شما آوردیم ولى بیشتر شما حق را خوش ندارید!
امام صادق (ع ) نیز این خصلت را فراگیر دانسته ، مى فرماید:
(ثلا ثُ خلا لٍ یقولُ کلُّ اِنس انٍ اِنَّهُ على صو ابٍ منه ا دی نهُ الَّذى یَعْتَقِدُهُ وَ هَو اهُالَّذىیَسْتَعْلى عَلَیْهِ وَ تَدْبی رُهُ فى اُمُورِهِ)[۹۱]
سه چیز را هر انسانى درست مى پندارد؛ مذهبى را که به آن ایمان دارد، خواسته اى که به آندست مى یابد و تدبیر در کارهایش را.
جالب است که امام (ع ) ضمن تصریح بر فراگیر بودن این خصلت‌ها نسبت به همه افراد،هشدار مى دهد که انتقادناپذیرى در سه حیطه فکرى ، اخلاقى و عملى نفوذ مى کند و اندیشه ،صفات و عملکرد آدمى را به تباهى مى کشاند.
رسول اکرم (ص ) نیز در سخن نغزى ، رمز حق گریزى وباطل گرایى را که منشاء انتقادناپذیرى است ، بیان کرده ، مى فرماید:
(ی ا اَب اذَرٍّ الْحَقُّ ثَقی لٌ مُرُّ وَالْب اطِلُ خَفی فٌ حُلْوٌ)[۹۲]
اى اباذر! حق ، سنگین و تلخ است و باطل ، سبک و شیرین .
حق ناپذیرى ، نوعى بیمارى روحى است . براى درمان این بیمارى ، بایدحق را شناخت ، حقجویى و حق گویى را پیشه کرد و در بستر حق پویى گام نهاد. مدیرى که از شنیدن انتقادبجا و سازنده امتناع ورزد، قطعاً زیر بار حق رفتن نیز برایش سنگین است ؛ چنان که امیر مؤمنان (ع ) مى فرماید:
(منِ استثقلَ الْحقَّ اَنْ یق الَ لَهُ اَوِ الْعدْلَ اَنْ یعرَضَ علَیهِ ک انَ الْعملُ بهم ا اَثقلَعَلَیْهِ)[۹۳]
کسى که سخن حق و پیشنهاد عادلانه را سنگین بشمارد به طور قطععمل به آن‌ها برایش سنگین تر است .

اعتماد به نفس

از ضروریات اخلاقى مدیران ، داشتن (اعتماد به نفس ) است ؛ یعنى ایمان داشتن به توانایىانجام کار و مطمئن بودن به موفقیت در وظائف محوّله .
از دیدگاه اسلام ، مسلمان از سویى موظف است که هر کار و مسؤ ولیتى را در حدّ توان خویش بهعهده بگیرد و هیچ گاه تحت تاءثیر وسوسه ریاست ، بیش از توانایى خود، مسؤ ولیت نپذیرد.آیه شریف زیر به این حقیقت اشاره دارد:
(لا یُکَلِّفُ اللّ هُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَه ا...)[۹۴]
خداوند هیچ کس را جز به اندازه توانایى او موظّف نمى کند.
روایات معصومین (ع ) نیز، پذیرفتن مسؤ ولیت بیش از توان و ریاست طلبى را به شدتنکوهش کرده‌اند.
از سوى دیگر فرار از مسؤ ولیت ، تن دادن به کارهاى بى ارزش و کمتر از توان و ظرفیت نیزنکوهیده و محکوم است . در نتیجه مدیر مسلمان همواره باید مسؤ ولیتى را به عهده بگیرد که باتوان و استعدادهایش متناسب باشد و پس از قبول مسؤ ولیت نیز باید با جدّیت و پشتکار بداناقدام کند، به توانایى خویش مطمئن باشد، ضعف و نگرانى به خود راه ندهد و اعتماد به نفسخود را حفظ نماید.

ارتباط توکّل و اعتماد به نفس

ممکن است برخى گمان کنند که اعتماد به نفس ، در برابرتوکل و مخالف با آن است .در حالى که چنین نیست و این دو خصلت ارزنده درطول یکدیگر و مکمّل همدیگرند؛ به این معنا که تا انسان ، اعتقاد به خدا و قدرت او نداشتهباشد، چنان که باید و شاید، نمى تواند اعتماد به نفس داشته باشد و اطمینان نفسانى وآرامش درونى مى تواند نشانه اى از باور قلبى فرد باشد. به تعبیر رهبر فرزانه انقلاب ،حضرت آیة الله خامنه اى :
براى شخص معتقد به خدا، میان تکیه داشتن به خود و به خدا یک نوع تلازم و توافق هست وحتى بدین اعتبار که اتکاى به نفس یکى از ابعاد صبر محسوب مى گردد، در واقع وسیله وموجبى براى اتکاى به خدا نیز هست ، زیرا بى صبرى در برابر حوادث تلخ زندگى و دهشتزدگى از مقابله با مصائب اختیارى ، که نمودارى از عدم اتکاى به نفس است موجب دورى وفراموشى از خدا نیز مى گردد[۹۵].
امام راحل (ره ) نیز، مدیران و مسؤ ولان نظام اسلامى را به این دو خصلت ارزنده سفارش کرده ،مى فرماید:
شما دو جهت را در نظر بگیرید... یکى اعتماد به خداى تبارک و تعالى ، که وقتى که براى اوبخواهید کار بکنید، به شما کمک مى کند، راه را براى شما باز مى کند، در هر رشته که هستیدراه هاى هدایت را به شما الهام مى کند، و یکى اتکال به نفس ، اعتماد به خودتان ، شما خودتانجوان هایى هستید که مى توانید همه کارها را انجام بدهید؛ مخترعین ما مى توانند در سطح بالااختراع کنند، مبتکرین ما مى توانند در سطح بالا ابتکار کنند، به شرط این که اعتماد به نفسخودشان داشته باشند و معتقد بشوند به این که (مى توانیم)[۹۶].
همراه شدن (اعتماد به نفس ) با (توکل بر خدا)، اکسیر گرانبهایى مى شود که مدیر مسلمانرادر بسیارى از صحنه‌ها به پیروزى کامل مى رساند و پشتوانه دائمى مدیریتى او مى شود.
زمینه‌ها
عوامل گوناگونى سبب پیدایش روحیه کارساز (اعتماد به نفس ) مى شود که برخى از آن‌ها رابه اختصار ذکر مى کنیم .

ترسیم اهداف و برنامه ریزى دقیق

مدیر شایسته ، با ترسیم اهداف کوتاه و بلند مدت حیطه مدیریتى خویش ، امید به آینده ،استوارى و اعتماد به نفس خود و همکارانش را تقویت مى کند. این آرمان خواهى و تعیین هدف عالىرا در نامه امیر مؤ منان (ع ) به خوبى مشاهده مى کنیم .عقیل ، برادر امام ، نامه اى به آن حضرت مى نویسد و پرسش هایى را مطرح مى کند، از جملهنظرش را پیرامون جنگ جویا مى شود. امام (ع ) در پاسخ آن مى نویسد:
(وَ اَمّ ا م ا سَاءَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَاءْیى فِى الْقِت الِ، فَاِنَّ رَاءْیى قِت الُ الُْمحِلّی نَ حَتّى اَلْقَى اللّهَ؛ لا یَزی دُنى کَثْرَةُ النّ اسِ حَوْلى عِزَّةً وَ لا تَفَرُّقُهُمْ عَنّى وَحْشَةً وَ لا تَحْسَبَنَّ ابْنَ اَبی کَ وَلَوْ اَسْلَمَهُ النّ اسُ مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً...)[۹۷].
و اما این که نظر مرا پیرامون نبرد جویا شدى [باید بگویم :] نظر من ، جنگیدن با این جنگافروزان است تا آنکه به دیدار خدا نایل آیم [این را هم بدان ] نه انبوهى مردم بر گِردم ،عزّتم را افزایش مى دهد و نه پراکندگى آنان ، مرا به هراس مى افکند و گمان مبر که پسرپدرت گرچه مردم هم او را تنها گذارند در موضع ضعف و سستى قرار مى گیرد.<br/

ژرف اندیشى

بصیرت و بینایى و نگرش همه جانبه به سازمان و اهداف آن ، سبب دلگرمى و اعتمادبه نفسمدیر و همکاران او مى گردد. این عامل را نیز در فرازى از نامه امام على (ع ) به مردم مصر مىیابیم .
(اِنّى وَاللّ هِ لَوْ لَقی تُهُمْ و احِداً وَ هُمْ طِلا عُ الاَْرْضِ کُلِّه ا م ا ب ا لَیْتُ وَ لاَ اسْتَوْحَشْتُ وَ اِنّى مِنْضلا لِهمُ الَّذى همْ فی هِ وَالْهدَى الَّذى اَنا عَلَیْهِ لَعَلى بَصی رَةٍ مِنْ نَفْسى وَ یَقی نٍ مِنْ رَبّى...)[۹۸].
به خدا سوگند اگر به تنهایى با دشمن رو به رو شوم در حالى که همه پهنه زمین را پرکرده باشند، نه اهمیت مى دهم و نه مى ترسم چرا که من از گمراهیى که آنان در آن غوطه ورندو هدایتى که خود بر آنم ، ژرف آگاهم و از جانب پروردگارم مطمئنّم .

تخصص

(کار را باید به کاردان سپرد) ضرب المثلى مشهور و حکیمانه اى است و هر کارى که بهاهلش سپرده نشود، به فرجام نمى رسد؛ به ویژه امروزه که رشته هاى تخصصى علوم غیرقابل شمارش شده و هر رشته اى با گرایش هاى متفاوتى از دیگر رشته‌ها ممتاز گشته است .
قرآن مجید از مدیرى قوى و موفق چون یوسف (ع ) سخن به میان آورده که از اعتماد به نفسبالایى برخوردار بوده و بر اساس تعهد و تخصص خود، داوطلب اهراز حساس‌ترین پستمملکتى نیز مى شود و پیشنهاد او نیز مورد قبول واقع مى گردد. آن حضرت پس از تبرئه وآزادى از زندان ، مورد تجلیل و احترام پادشاه مصر قرار گرفت ؛
(ق الَ اجْعَلْنى عَلى خَز ائِنِ الاَْرْضِ اِنّى حَفی ظٌ عَلی مٌ)[۹۹].
گفت : مرا مسؤ ول خزائن سرزمین (مصر) قرار ده زیرا من نگهدارنده آگاهم .

ایمان به هدف

از جمله کارسازترین عوامل پیدایش اعتماد به نفس ، باور داشتن هدف یا اهداف سازمان است .اگر انسان به هدف اعتقاد نداشته باشد، هیچ گاه اعتماد به نفس به وجود نمى آید و کارها راسرسرى انجام داده در مواقع بروز خطر، ایستادگى لازم را نمى کند، امّا ایمان به هدف و اعتقادبه درستى کار، انسان را وامى دارد حتى تا پاى آبرو ومال و گاه تا جان هم از هدف خود دفاع کند.
شاید بتوان گفت در میان ابزارها، ویژگى‌ها و شرایط و لوازم مدیریت و مدیر، هیچ چیز بساناعتماد به نفس نقش آفرین و موفقیت آور نیست و این خصلت گرانبها، مدیریت و سازمان را تحرّکمى بخشد، به پیش مى برد و سلامت و موفقیت آن را نیز تضمین مى کند، همین طور؛
تردید و هراس را از جامعه و مجموعه مدیریتى مى زداید؛
رکود و جمود را به شور و تحرک مبدّل مى سازد؛
عشق و انگیزه افراد را نسبت به زندگى و تلاش افزون مى کند؛
روحیه نوگرایى ، ابتکار و خلاّقیت را بارور مى سازد؛
خودباختگى ، احساس حقارت و استضعاف فکرى و فرهنگى را درمان مى کند؛
ترس از عدم موفقیت و شکست را مى زداید؛
سبب رشد شخصیت افراد مجموعه و جامعه مى شود؛
یاءس و ناامیدى دشمنان را در پى دارد و دوستان را امیدوار مى سازد و... .
تقویت این روحیه حیاتى ، در سازمان و مجموعه مدیریتى ، کارکنان را وامى دارد تا با اتکاىبه خود و خلاقیت و ابتکار، بدون آن که منتظر کمک مادى یا فنّى و یا فکرى دیگران باشند،خود روى پاى خود بایستند و مجموعه را به پیش برند. مهم تر آن که ، از این راه (اعتماد بهنفس ) پیدا کرده و در عمل مى آموزد که این خصلت زیبا، کلید خوشبختى دنیا و رمز سعادت آخرتاست ؛ چنان که امام راحل (ره ) مى فرماید:
جوان ها را با اعتماد به نفس ، با استقلال نفسانى بار بیاورید. معلم ها! جوان هارامستقل ، آزاد بار بیاورید، معتمد به نفسشان کنید. ما همه چیز داریم ، لکن آن‌ها [دشمنان وبیگانگان ] ما را همچو کردند که خیال کنیم هیچ نداریم. ما دیدیم که با مشت تهى آن‌ها را عقبزدیم و توانستیم ؛ پس توانایى داریم [۱۰۰].

دلیرى

ترس و تهوّر هر دو از حالات ناپسند آدمى به شمار مى روند چرا کهحاصل افراط و تفریطاند. حد وسط و معتدل این دو حالت ناپسند، (شجاعت ) است که در تعریفآن گفته‌اند:
شجاعت ، فرمانبرى نیروى خشم آدمى است از خرد او در اقدام به کارهاى خطیر و نگران نشدن آنازاقدام به خواسته هاى عقل[۱۰۱].
(شجاعت ) ملکه گرانقدرى است که ضمن تعدیل نیروهاى اقدام کننده درونى انسان ،نقش فعّالىدر زندگى آدمى ایفا مى کند و از عالى‌ترین صفات اخلاقى او محسوب مى شود.

شجاعت و مدیریت

ملکه ارزشمند شجاعت ، زیبنده همه انسان هاست و اخلاق انسانى ایجاب مى کند که همگان برتحصیل و تقویت آن کوشا باشند و هیچ کس خود را از آن بى نیاز نداند.
این نیاز و ضرورت تا حدود زیادى به مسؤ ولیت افراد نیز بستگى دارد و هر چه مسؤ ولیتبیشتر و خطیرتر باشد، نیاز به دریادلى بیشتر احساس مى شود به طورمثال ؛ شجاعت یک فرمانده تیپ باید از شجاعت یک فرمانده گردان بیشتر باشد و یا شجاعترئیس کارخانه از مسؤ ول یک بخش از همان کارخانه .
به همین مناسبت ، رهبر جامعه که در راءس هرم مدیریت قرار دارد باید شجاعت‌ترین ودریادل ترین باشد و در اقدامات و تصمیم گیرى هاى خرد و کلان ، از خطرات احتمالى واهمهبه خود راه ندهد و با قوّت و جدّیت ، طرح هاى خود را که با درایت و کارشناسى تهیه نموده به اجرا درآورد و از هیچ قدرتى نهراسد. در متون اسلامى ، شجاعت همچون علم و دانش ازویژگى هاى رهبرى شمرده شده و امام على (ع ) مى فرماید:
(وَالاِْم امُ یَجِبُ اَنْ یَکُونَ ع الِماً لا یَجْهَلُ وَ شُج اعاً لا یَنْکُلُ)[۱۰۲].
امام ، حتماً باید دانشمندى دانا و شجاعى نترس باشد.
به همین نسبت ، مدیران جامعه اسلامى باید در کنار تعهد و تخصص کافى ، از دلاورى و روحیهاقدام ، برخوردار باشند و در این میدان ، مسؤ ولان و مدیران نظامى گوى سبقت را از دیگرانبربایند و سرآمد دلاورمردان باشند تا به خوبى از عهده مسؤ ولیت خطیر حراست از کیاناسلام و مسلمانان برآیند.
این موضوع باید در گزینش نیروهاى نظامى به طور عموم و در انتخاب مسؤ ولان به طورخصوص مدّ نظر قرار گیرد تا از ورود افراد ترسو به تشکیلات نظامى جلوگیرى شود وهمچنین نیروهاى بزدل به مسؤ ولیت و مدیریت خرد و کلان گمارده نشوند. این مطلب را قرآنمجید با صراحت بیان کرده و دانش و شجاعت را معیار انتخاب (طالوت ) به فرماندهى لشکردانسته ، مى فرماید:
(وَ ق الَ لَهمْ نبیُّهُمْ اِنَّ اللّ هَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ ط الُوتَ مَلِکاً... اِنَّ اللّ هَ اصْطَفی هُ عَلَیْکُمْ وَ ز ادَهُبَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّ هُ یُؤْتى مُلْکَهُ مَنْ یَش اءُ...)[۱۰۳].
پیامبرشان به آنان فرمود: خداوند، طالوت را به فرمانروایى شما انتخاب کرده است ... هماناخداوند او را بر شما برگزیده و در دانش و اندام او (توانایى ) افزوده است ، خداوند ملکش رابه هر کس بخواهد مى بخشد.
امام باقر(ع ) در تفسیر این آیه فرموده است :
طالوت ، اندامى رشید و سترگ داشت و بسیار شجاع و دلاور بود و داناترین آنان نیز بهشمار مى آمد[۱۰۴].
امیر مؤ منان (ع ) در رهنمودهاى نظامى خود، به مسؤ ولان مى فرماید:
(وَ ر ایَتَکُمْ فَلا تُمی لُوه ا وَ لا تُخَلُّوه ا وَ لا تَجْعَلُوه ا اِلاّ بِاَیْدى شُجْع انِکُمْ وَالْم انِعی نَالدِّم ارَمِنْکُمْ)[۱۰۵]
پرچم (جنگى ) خویش را در اهتزاز نگه دارید، از گردش پراکنده نشوید و آن را جز به دستشجاعان و دلیرمردانتان ، که در مصاف با دشمن شرف و آبرویتان را حفظ مى کنند، مسپارید.

اسوه‌ها

بدون تردید، اسلام ، عالى ترین نظام حکومتى را براى بشر به ارمغان آورده و تاریخ نیزنشان داده که هر جا عقائد، احکام و اخلاق الهى حاکم بوده است ، زیباترین الگوهاى انسانى راتربیت کرده است . مدیران شجاع و دریادل در میان دینداران ،قابل شمارش نیست ، در اینجا به ذکر چند نمونه بسنده مى کنیم :

  1. حضرت ابراهیم (ع ) در کنار ایمان ، علم و تقوا در صحنه مدیریت تبلیغى خویش از شجاعتىوصف ناپذیر برخوردار بود به طورى که یک تنه در برابر ملّت و دولت مشرک آن زمان قدعلم کرد، بت هایشان را شکست و با منطقى قوى آنان را به توحید دعوت کرد، گرچه آننابخردان را خوش نیامد و اقدام به سوزاندش کردند، ولى قهرمان بت شکن توحیدى کمترینترس و تزلزل را به دل خود راه نداد و مردانه و سرافرازانه به راه خویش ادامه داد و اهداف وآرمان والایش را محقق ساخت .
  2. شجاعت و دریادلى امیر مؤ مان على (ع ) در همه صحنه هاى رهبرى و مدیریتى او چون آفتاببر همگان روشن است و رسول گرامى اسلام (ص ) او را به شجاعت و هیبت مىستاید.[۱۰۶] امام (ع ) خود در این باره مى فرماید:

خداوند، شجاعتى به من عطا فرموده که اگر آن را میان همه ترسویان عالم تقسیم کنند،جملگىشجاع مى شوند![۱۰۷]

  1. مالک اشتر نخعى از مدیران و فرماندهان کاردان و دلاور حکومت علوى بود که درمیدان نبرد چونصاعقه بر قلب دشمن فرود مى آمد و در میدان سیاست و اداره مملکت ، مدیرى لایق و کم نظیر بودو امام على (ع ) در جنگ و سیاست ، مسؤ ولیت هاى درجهاوّل را به او مى سپرد و آن گاه که خبر شهادت آن سرباز سرافراز اسلام را شنید، سختگریست و پیرامون شهامت و لیاقت او فرمود:

(رَحمَ اللّ هُ م الِکاً لَوْ ک انَ جبلاً لَک انَ فنْداً وَ لَوْ ک انَ حَجَراً لَک انَ صَلْواً لِلّ هِ م الِکٌ وَم ا مالِکٌ وَ هَلْ ق امَتِ النِّس اءُ عَنْ مِثْلِ م الِکٍ؟)[۱۰۸]
خدا مالک را رحمت کند؛ اگر او را به کوه تشبیه کنم ، تک کوه بود و اگر به سنگ تشبیه کنم ،چون صخره بود. خدایا! مالک ، چه مالکى ؟ آیا زنان عالم ، باز هم چون مالک به دنیا مىآورند؟!

  1. حضرت امام خمینى (ره ) با پیروزى انقلاب و تاءسیس جمهورى اسلامى در راءس هرم مدیریتىکشور قرار گرفت و در همه زمینه ها با شهامت و شجاعت وصف ناپذیر خود، مشکلات و توطئه هارا یکى از پس دیگرى خنثى کرد و با مشت خالى ، رژیم تا دندان مسلّح شاهنشاهى را سرنگونساخت به گونه اى که همه جهانیان از هیبت و دلیرى او انگشت تعجب به دندان گزیدند و باشگفتى شاهد پیروزى حیرت انگیز او شدند. موضع گیرى هاى اصولى و سرسختانه امام دربرابر جبهه هاى کفر و نفاق ، نشان از شجاعت على گونه آن پیر فرزانه داشت . به تعبیررهبر عزیز انقلاب حضرت آیة الله خامنه اى حفظه الله  :

او بت ها را شکست و باورهاى شرک آلود را زدود. او به همه فهماند که انسانکامل شدن ، على وار زیستن ، افسانه نیست . او به ملت ها نیز فهماند که قوى شدن و بنداسارت گسستن و پنجه در پنجه سلطه گران انداختن ممکن است .[۱۰۹]

  1. یکى از همرزمان سرلشکر شهید، حاج همّت مى گوید:

بعد از عملیات (والفجر 3) در منطقه عملیاتى به سوى خط مى رفتیم تا حاجى (همّت )از خطمقدّم بازدید کند. در همین حال یک هواپیماى عراقى از رو به رو به سوى ما آمد، مناتومبیل را که وانت بود نگه داشتم تا در کنار سنگ بزرگى که در کنار جاده بود پناهبگیریم . حاجى پرسید: چرا ایستادى ؟ گفتم : هواپیمایى که از روبه رو مى آید عراقى است .گفت : خب باشد، مگر مى ترسى ؟ گفتم : خیلى پایین حرکت مى کند، گویا هدفش ما هستیم .حاجى با خونسردى گفت : (لا حول و لا قوة الا بالله ) به حرکت ادامه بده ! به ناچار حرکتکردم و حاجى آرام و راحت نشسته بود، در این هنگام هواپیما سر رسید و ما را به رگبار بست ،چند تیر به قسمت عقب وانت اصابت کرد و آن را سوراخ سوراخ نمود و گذشت . من نگاهى بهحاج همت انداختم ، دیدم هیچ تغییرى در چهره اش ایجاد نشده است ![۱۱۰]

همراهان شجاعت

بدون تردید، ملکه ارزشمند شجاعت ، خیر و برکت فراوانى را در پى دارد و سرمایه جاویدىاست که به طور مدام سوددهى دارد و سودآورى آن نیز به تعبیر امیر مؤ منان (ع ) نقد است :
(اَلشَّج اعَةُ نُعْرَةٌ ح اضِرَةٌ وَ فَضی لَةٌ ظ اهِرَةٌ)[۱۱۱]
دلیرى ، یارى نقد و فضیلتى عیان است .
و شجاع و شجاعت ، محبوب و مورد عنایت خداوند است ؛ چنان کهرسول اکرم (ص ) فرمود:
(اِنَّ اللّ هَ... یُحِبَّ الشَّج اعَةَ وَ لَوْ عَلى قَتْلِ حَیَّةٍ)[۱۱۲]
خداوند، دلیرى را گرچه به اندازه جراءت براى کشتن مارى باشد دوست دارد.
شجاعت همچنین با خصلت هاى ارزنده دیگرى همراه است که سبب فزونى آثار وبرکات آن مىگردد مانند: صداقت ، سخاوت و عزت .
صداقت : امیر مؤ منان (ع ) مى فرماید
(لَوْ تَمَیَّزَتِ الاَْشْی اءُ لَک انَ الصِّدْقُ مَعَ الشَّج اعَةِ وَ ک انَ الْجُبْنُ مَعَ الْکِذْبِ)[۱۱۳]
اگر پدیده ها را رده بندى کنند، راست گویى با دلیرى و ترسویى با دروغ گویى همراهمى شود.
سخاوت : همان امام فرمود
(اَلسَّخ اءُ وَالشَّج اعةُ غر ائِزُ شری فةٌ یضعها اللّ هُ سبح انهُ فى منْ اَحبَّهوَامْتَحَنَهُ)[۱۱۴]
سخاوت و شجاعت ، خصلت هاى شریفى هستند که خداوند سبحان آن ها را در بندگانى قرار مىدهد که دوستشان دارد و آن ها را آزموده است .

عزّت : همان حضرت فرمود

(اَلشَّج اعَةُ عِزُّ ح اضِرٌ، اَلْجُبنُ ذُلُّ ظ اهِرٌ)[۱۱۵]
دلاورى ، عزّتى نقد و بزدلى ، خوارى عیان است .
=== وقار و متانت ===
واژه هاى وقار، سکون ، سکینه و حلم تا حد زیادى شبیه یکدیگرند و به معناى متانت و سنگینىبه کار مى روند. انسان با وقار کسى است که در همه حالات ، پیش از اقدام به کار، هنگام انجامکار و پس از آن ، دچار عجله نشود و هر کار و سخنى را با اندیشه وتاءمل و حساب همراه سازد و پس از سنجیدن جوانب امر به انجام آن اقدام کند. واژه (میقار) که ازوقار ساخته شده به معناى نخل خرمایى است که شاخه هایش از میوه فراوان سنگین و سرازیرشده است .[۱۱۶]

اصالت متانت

وقار و متانت ، همانند دیگر عناوین این فصل ، ازاصول اخلاق مدیریتى است که وجود آن ها شرط لازم مدیریت به حساب مى آید و نبود یا کمبودآن ها به طور قطع به مدیریت آسیب مى رساند.
اهمیت این ملکه اخلاقى تا آنجا است که امام صادق (ع ) آن را از ویژگى هاى قطعى امام معصوم یعنى عالى ترین مدیر مسؤ ول جامعه اسلامى مى داند؛ حارث بن مغیره مى گوید:
(قلْتُ لاَِبى عَبْدِاللّ هِ عَلَیْهِ السَّلا مُ بِم ا یُعْرَفُ ص احِبُ ه ذَا الاَْمْرِ؟ ق الَ: بِالسَّکی نَةِ وَالْوَقارِ وَالْعِلْمِ وَالْوَصِیَّةِ)[۱۱۷]
از امام ششم (ع ) پرسیدم : صاحب این مقام (امامت ) با چه نشانه هایى شناسایى مى شود؟ درپاسخ فرمود: با متانت و وقار و دانش و سفارش (امام پیشین ).
هر مدیرى در حوزه مسؤ ولیت خود با فرادستان ، فرودستان و ارباب رجوع متعددى سر و کاردارد و سمبل سازمان متبوعش محسوب مى شود و همگان ، برخورد او را نشانه شخصیت و اعتباراخلاقى سازمان مى دانند، از این رو حتماً باید به زیور وقار آراسته باشد و با آشنا و غریبهو کوچک و بزرگ ، حساب شده و سنگین و سنجیده برخورد کند و در تصمیم گیرى ها با تدبیرو اندیشه عمل کند و حق و راستى را مدّ نظر قرار دهد. در این صورت به سکینه و وقار آراستهشده است . چنان که رسول خدا(ص ) فرمود:
(سُبْح انَ مَنْ تَرَدّ ى بِالنُّورِ وَالْوَق ارِ)[۱۱۸]
منزه است خدایى که سرشار از نور و وقار است .
مدیر در پرتو این صفت الهى ، اندیشه و عملش نورانى مى گردد، خلق و خوى خدایى مىیابدو از عجله بى جا که صفت شیطان است ، رهایى مى یابد. چنان که همان حضرت فرمود:
(اَلاِْن اةُ مِنَ اللّ هِ وَ الْعَجَلَةُ مِنَ الشَّیْط انِ)[۱۱۹]
سنگینى و متانت از جانب خداست ولى عجله از سوى شیطان است .

سرچشمه وقار

درخت تناور و پرثمر متانت ، در سرزمین سبز و خرّم (علوّ همت ) مى روید. امیرمؤ منان (ع ) دروصف آن مى فرماید:
(اَلْحِلْمُ وَ الاِْن اةُ تَوْاءَم انِ تُنْتِجُهُم ا عُلُوُّ الْهِمَّةِ)[۱۲۰]
بردبارى و متانت همزاد و همراه ، و هر دو نتیجه همّت عالى هستند.
بر این اساس ، مدیران لایق ، بلندنظر و داراى همّت عالى ، زمینه رشد و نمو وقار ومتانت را درسرزمین دل خویش ، فراهم مى آورند، آن را به برگ و بار مى نشانند و در سایه اش بهتنفّس مى پردازند و از میوه هاى شیرینش بهره مند مى گردند.
و بر عکس ، انسان هاى دون همت و کوته فکر هیچ گاه به چنین مقامىنایل نخواهند شد چرا که در شوره زار دل آنان ، زمینه رویش چنین درختى وجود ندارد. به داستانزیر توجه کنید:
یکى از همرزمان شهید محمد بروجردى فرمانده دلاور قرارگاه عملیاتى غرب کشور مىگوید: روزى شهید بروجردى براى اداى نماز اوّل وقت به صفوف نماز جماعت پیوست ، همین کهبر زمین نشست ، جوانى با عصبانیت به سوى او آمد، از چهره اش پیدا بود که قصد پرخاشدارد. شهید بروجردى با دیدن او از جا برخاست و سلام واحوال پرسى کرد ولى جوان با ناراحتى پاسخ داد: منتحمل سلام و احوال پرسى آدم کش را ندارم ! آیا تو آمده اى کردستان تا کشتار راه بیندازى ،خون بى گناهان را به گردن بگیرى ، چه کسى تو را فرستاده اینجا؟! و... سیلى محکمى بهگوش شهید بروجردى زد!
اما آن شهید بزرگوار، با متانت و خون سردى زایدالوصفى ، کردار و گفتار زشت و ناصوابآن جوان را تحمل کرد، حتى اجازه نداد نیروهاى تحت امرش او را ادب کنند بلکه برخاست ، آنجوان را بوسید و دستش را گرفت و به سوى محراب برد و رو به صفوف نماز جماعت کرد وگفت : (برادران ! من یک دعا مى کنم ، شما آمین بگویید. خدایا من جز رضا تو کارى نکرده ام !خدایا به مقرّبان درگاهت ، اگر ما دچار اشتباه شده ایم ، ما را هدایت کن !...)[۱۲۱]

میوه هاى شیرین

صفات و ملکات اخلاقى ، علاوه بر ارزش ذاتى ، سبب بروز آثار و برکات فراوان دیگر مىشوند. برخى از ثمرات مفید وقار و متانت را در پى مى خوانیم :

آسانى کارها

سنگینى و متانت مدیر، بسیارى از سختى ها را آسان مى سازد و گره هاى کور را مى گشاید. بهفرموده امیر مؤ منان على (ع ):
(بِالتَّاءَنّى تَسَهَّلَ الاَْسْب ابُ)[۱۲۲]
اسباب (کارها) با متانت ، آسان مى گردد.

ایمنى از خطا

شتاب زدگى ، سبکسرى و عصبانیت مدیر، راه اندیشه صواب را بر او مى بندد و سبب لغزش واشتباه او مى شود؛ و در مقابل ، طماءنینه و وقار راه بسیارى از اشتباهات را سدّ مى کند و راه هاىصحیح را پیش رویش مى گشاید. همان حضرت فرمود:
(اَلتَّاءَنّى فِى الاُْمُورِ یُؤْمِنُ الْخَطَلَ)[۱۲۳]
تاءمّل و متانت در کارها آن ها را از اشتباه ایمن مى سازد.

پشتیبانى دیگران

انسان هاى موقّر، مؤ دب و با طماءنینه ، همواره مورد احترام دیگرانند و مدیران موفق ازاین راه مىتوانند پشتوانه خوبى براى خود و سازمان متبوعشان فراهم سازند و کمک هاى دیگران را بهسوى سازمان خود جلب کنند. امام على (ع ) در این باره نیز مى فرماید:
(اَلتَّاءَنّى یُوجِبُ الاِْسْتِظْه ارَ)[۱۲۴]
متانت ، سبب پشتیبانى دیگران مى شود.

نیل به مقصود

همچنین ، متانت و وقار مدیر، سهم به سزایى در تحقق اهداف او دارد و هر قدر متانت و وقار بیشترباشد، نیل به مقصود، آسان تر و سریع تر خواهد بود. چنان که مدیر سبکسر و بى متانت ،کمتر به اهداف خویش دست خواهد یافت . این مطلب نیز در سخن حکیمانه امیر مؤ منان (ع ) آمده است:
(لا اِص ابَةَ لِمَنْ لا اَن اةَ لَهُ)[۱۲۵]
آن که طماءنینه ندارد، به مقصد هم نمى رسد.
==== محبت الهى ====
تخلّق به اخلاق نیکو، خواست خدا و مورد عنایت اوست و هر چه مؤ من ، خلق نیکوى بیشترى کسبکند، نزد خدا محبوب تر مى شود. و لیکن متانت و وقار، در این میدان ، گوى سبقت را از دیگرفضایل ربوده اند. رسول گرامى اسلام (ص ) مى فرماید:
(عَلَیْکُمْ بِالاِْن اءَةِ وَاللّی نِ، وَالتَّسَرُّعُ مِنْ سِلا حِ الشَّی اطی نِ وَ م ا مِنْ شَىْءٍ اَحَبُّ اِلَى اللّ هِ مِنَالاِْن اةِ وَاللّینِ)[۱۲۶]

بر شما باد (پایبندى ) به متانت و نرمى . شتاب زدگى سلاح شیاطین است ، چیزى نزد خدامحبوب تر از متانت و نرمى نیست .

سفارش معصومین (ع )

با توجه به ارزش و کارآیى متانت و وقار، امامان معصوم (ع )، ضمن اینکه خود، درحد اعلى بهاین خصلت پسندیده متصف بودند، دوست داشتند که پیروان آن ها نیز در حدمقبول از آن بهره مند باشند؛ از این رو به مناسبت هاى گوناگون به دوستان خود سفارش مىکردند که در همه مسؤ ولیت هاى خود، با وقار و طماءنینهعمل کنند از جمله :
در مراسم عبادى : امام صادق (ع ) ضمن بیان وظایف و آداب روز جمعه و لزوم حضور در نمازپرشکوه جمعه ، مى فرماید
(وَلْیَکُنْ عَلَیْهِ فى ذ لِکَ الْیَوْمِ السَّکی نَةُ وَالْوَق ارُ وَلْیُحْسِنْ عِب ادَةَ رَبِّهِ)[۱۲۷]
[نمازگزار] در این روز باید با متانت و وقار باشد و پروردگارش را نیکو پرستش کند.
حضور در جامعه : همچنین آن حضرت ، وقار و سنگینى را براى هر مسؤ ولیت اجتماعى ، درکنار دیانت و ذکر خدا لازم دانسته ، مى فرماید
(اِذ ا خرَجتَ مِنْ مَنْزِلِکَ فَاخْرُجْ خُرُوجَ مَنْ لا یَعُودُ وَ لا یَکُنْ خُرُوجُکَ اِلاّ لِط اعَةٍ اَوْ فى سَبَبٍ مِنْاَسْب ابِ الدّی نِ وَالْزَمِ السَّکی نَةَ وَالْوَق ارَ وَاذْکُرِ اللّ هَ سِرّاً وَ جَهْراً)[۱۲۸]
از خانه ات بسان کسى خارج شو که دیگر بازنمى گردد و بیرون رفتنت جز براى اطاعت (ازخدا) یا فراهم آوردن اسباب دینى نباشد و ملتزم متانت و وقار باش و خدا را در پنهان و نهان یادکن .
مسؤ ولیت جنگى : مى توان گفت در گرماگرم نبرد و چکاچک شمشیرها و صحنه رزم و کشتارکه زمینه اضطراب و احیاناً عصبانیت و سبکسرى فراهم تر است ، نیاز به متانت و طماءنینه نیزضرورى تر مى نماید و شایسته است که مدیران و مسؤ ولان جنگ و عملیات نظامى در این گونهموارد از چنین اکسیرى غفلت نورزند. چنان که امیر مؤ منان (ع )، شبقبل از پیکار صفّین به نیروهایش چنین سفارش مى کند
(اِذ ا لَقی تمْ ه ؤُلا ءِ الْقَوْمَ غَداً فَلا تُق اتِلُوهُمْ حَتّ ى یُق اتِلُوکُمْ فَاِذ ا بَدَاءُوا بِکُمْ فَانْهَدُوااِلَیْهِمْ وَ عَلَیْکُمْ بِالسَّکی نَةِ وَالْوَق ارِ...)[۱۲۹]
فردا که با این گروه رو به رو شدید، شما نبرد را آغاز نکنید تا آنان با شما بجنگند. وقتىآنان مبارزه با شما را شروع کردند، به آنان یورش ببرید و متانت و وقار خویش را حفظ کنید.

تغافل

تغافل به معناى چشم پوشى نمودن ، تظاهر به بى خبرى و خود را به غفلت زدن است.[۱۳۰]
انسان هاى غیر معصوم ، در طول زندگى خویش ، کم و بیش ، عمدى یا سهوى مرتکب اشتباهاتخرد و کلان مى شوند و کمتر کسى یافت مى شود که مرتکب اشتباهى نشود یا خود را مصون ازآن بداند.
از سوى دیگر، خرده گیرى و بازخواست از دیگران درباره اشتباهات سهوى یا خطاهایى کههنوز به مرز جرم و گناه نرسیده چندان خردمندانه و مورد پسند نیست و در این گونه مواردعقل و شرع بر چشم پوشى و گذشت ، نظر دارند وتغافل ، لطیف تر و سازنده تر از عفو و گذشت است .

نقش سازنده تغافل

هر مدیرى در معاشرت با کارکنان مجموعه خود، به طورمعمول با برخى لغزش ها واشتباهات آنان رو به رو مى شود و مدیریت او نیز ایجاب مى کندکه آن ها را به صفر برساند یا به حداقل ممکن کاهش دهد. براى چنین مقصودى ، روش هاىگوناگونى مثل تذکر کتبى و شفاهى ، توبیخ ، جار وجنجال ، برخورد حذفى ، تذکّر غیر مستقیم و تغافل را مى توان مورد استفاده قرار داد.
در روایات اسلامى ، از تغافل ، گاه به عقل و حلم تعبیر شده که هر دو در مدیریت نقش کلیدىدارند و نشان دهنده ارزش تغافل هستند. امیر مؤ منان (ع ) مى فرماید:
(لا عَقْلَ کَالتَّج اهُلِ)؛[۱۳۱]
هیچ خردى چون خود را به نادانى زدن نیست .
و (لا حِلْمَ کَالتَّغ افُلِ)[۱۳۲]
هیچ بردباریى چون تغافل نیست .
بر این اساس ، مدیرى که در برابر لغزش هاى همکاران خود،اصل تغافل را در پیش گیرد، در واقع ، خرد و بردبارى را تواءمان ساخته و به شریف ترینخُلق دست یافته است . چنان که همان حضرت فرمود:
(اَشْرَفُ اَخْلا قِ الْکَری مِ تَغ افُلُه عَمّ ا یَعْلَمُ)[۱۳۳]
شریف ترین خوى انسان کریم ، چشم پوشى از خطاهایى است که مى داند.
کلمه آخر این حدیث ، به این نکته تصریح دارد کهتغافل منحصر در خطاهاى دیدنى نیست بلکه خطاهاى شنیدنى ، گزارشى و مانند آن را نیزشامل مى شود.
تجربه نیز نشان داده است که به کارگیرى اصلتغافل ، بر کارآیى سازمان و محبوبیت و موفقیت مدیر مى افزاید و در واقع باید گفت ؛تغافل ، نقشى اصلى در مدیریت دارد، هر مدیرى آن را به کار گیرد، موفقیت بیشترى کسب مىکند و هر کس از آن فاصله بگیرد، به همان اندازه از موفقیت فاصله گرفته است .

آثار و برکات

اصل تغافل وقتى بجا مورد بهره بردارى قرار گیرد، آثار ارزشمندى در پى دارد:

موفقیت فراوان

امام زین العابدین (ع ) در وصیتى به فرزند خویش مى فرماید:
(اِعلَمْ ی ا بنَىَّ اَنَّ صَلا حَ الدُّنْی ا بِحَذ افی رِه ا فى کَلِمَتَیْنِ؛ اِصْلا حُ شَاءْنِ الْمَع ایِشِ مِلْءُمِکْی الٍ ثُلْث اهُ فِطْنَةٌ وَ ثُلْثُهُ تَغ افُلٌ...)[۱۳۴]
پسرم ! بدان که صلاح دنیا به طور کلّى در این دو کلمه است ؛ اصلاح امور زندگى چونپیمانه لبریزى است که دو سوم آن را زیرکى و یک سوم آن راتغافل آکنده است .
به فرموده امام سجاد(ع ) یک سوم موفقیت هاى همه مدیران ؛ در خانه ، اداره ، کارخانه ، جنگ ،سازمان و... مرهون رعایت اصل تغافل است و چنین دست آوردى ، بسیار مهم است .

حفظ انسجام سازمان

خرده گیرى ، پرخاش ، زخم زبان و بازخواست هاى گاه و بى گاه افراد هر مجموعه توسطمدیر، سبب از هم گسیختگى ، عدم امنیت و در نهایت ، نابودى آن مجموعه مى گردد؛ چرا که رابطهصمیمانه و وحدت آفرین میان مدیر و زیرمجموعه به تدریج رو بهتحلیل گذاشته ، قطع مى شود و بهترین راه مبارزه با چنین آفتى ،تغافل است . تغافل ، تا حدود زیادى ، حریم میان مدیر و زیردستان را حفظ مى کند. از چالش هامى کاهد و آنان را رو در روى یکدیگر قرار نمى دهد.

خوش نامى

هر مدیرى به طور طبیعى خواهان خوش نامى خود و سازمانش مى باشد و از بدنامى و نکوهشدیگران در هراس است . یکى از آثار خوب تغافل ، خوش نامى است . امام على (ع ) مى فرماید:
(تَغ افَلْ یُحْمَدْ اَمْرُکَ)[۱۳۵]
تغافل کن تا کارت مورد ستایش قرار گیرد.
چشم پوشى و بزرگوارى مدیر، همکاران مجموعه را به مبلّغان خوبى هاى اوتبدیل مى کند.

زندگى گوارا

اگر انسان در مجموعه هایى که به شکلى در آن ها عضویت دارد مانند خانواده ، محله،محل کار، کاروان مسافرتى ، محل تحصیل و... بخواهد عینک ریزبینى به چشم بزند و به کاردیگران خرده بگیرد، همه عمرش را باید صرف چنین کارى نماید و هیچ گاه به کارهاىاصولى و اهداف زندگى خود نائل نمى شود. علاوه بر آن باید همواره با اعضاى خانواده ،همشهریان ، همکاران و... درگیر باشد و زندگى خود را در پاى آن تباه سازد. چنان که در سخنحکیمانه امیر مؤ منان (ع ) آمده است :
(مَنْ لَمْ یَتَغ افَلْ وَ لا یَعُضَّ عَنْ کَثی رٍ مِنَ الاُْمُورِ تَنَغَّصَتْ عی شَتُهُ)[۱۳۶]
هر کس تغافل نورزد و از بسیارى از امور [خلاف دیگران ] چشم نپوشد، زندگى اش تلخ مىگردد.

حفظ حرمت

مدیر در مجموعه تحت امر خود باید از احترام کافى برخوردار باشد تا بتواند از عهده ادارهسازمان به خوبى برآید. خرده گیرى و ایراد و پرخاش و گاهى تنبیه و جریمه به خاطراشتباهات و سهل انگارى هاى عادى و کم اهمیّت ، هیبت و احترام مدیر را مى شکند و در نتیجه شرطلازم مدیریت را از کف مى دهد. براى مصون ماندن از چنین آسیبى باید بهاصل تغافل تمسک جست ؛ چنان که امام صادق (ع ) مى فرماید:
(اَعْظِمُوا اَقْد ارَکُمْ بِالتَّغ افُلِ)[۱۳۷]
قدر خود را با تغافل بزرگ دارید.

محدوده تغافل

تغافل با همه ارزش و آثار ارزنده خود باید در محدوده خاصىاعمال شود تا سودمندافتد و اگر از حد بگذرد چه بسا بى اثر یا زیان آور گردد.
آنچه مسلّم است این که کارآیى اصلتغافل با اشتباهات جزئى و کم اهمیت شروع مى شود که بود و نبود آن ها به اهداف و ارکانسازمان لطمه جدّى وارد نمى سازد؛ ولى مرز توقف آن ، به مدیر، نیروها، سازمان و زمان و مکانآن بستگى دارد؛ چه بسا نسبت به شخصى ، تغافل ، کاربرد داشته باشد و نسبت به شخصدیگر با همان خطا، کاربرد نداشته باشد یا خطایى در سازمانقابل اغماض باشد و در سازمان دیگر قابل چشم پوشى نباشد. تشخیص چنین کارى به عهدهمدیر است که با نظر خود یا مشورت با مشاوران ، موقعیت ها را بسنجد و آنچه را سودمندتشخیص مى دهد انجام دهد. توصیه امیر مؤ منان (ع ) در این باره چنین است :
(لا تد اقُّوا النّ اسَ وَزْناً بوَزْنٍ وَ عظِّموا اَقد ارَکمْ بالتَّغ افلِ عنِ الدَّنىِّ منالاُْمُورِ)[۱۳۸]
در برخورد با مردم ، مته به خشخاش نگذارید! بلکه قدر خود را باتغافل از کارهاى ناچیز، بزرگ دارید.
از سوى دیگر تغافل و چشم پوشى مدیر نباید بهسهل انگارى و بى کفایتى او تعبیرشود و همکاران او از آن سوء استفاده کنند و دست به خلافهاى بزرگ تر یا بیشتر بزنند، چنین خطرى در واقع ، سقفتغافل را تعیین مى کند و به مدیران هشدار مى دهد که با دقت بیشترى تصمیم گیرى کنند واجازه ندهند که چشم پوشى هاى آنان ، که همانند قطره هاى باران ، فضاى کار و معاشرت رابا طراوت مى سازد، به سیلابى تبدیل شود و اساس سازمان را تهدید نماید.
حق الناس و حق الله نیز محدود کننده مرز تغافل است و آن گاه که حقوق مردم یامسائل شرعى مطرح مى شود، مدیر حق چشم پوشى ندارد و حق الله و حق الناس را باید به طورکامل استیفا کند و هیچ گونه سهل انگارى و چشم پوشى روا ندارد. به نمونه زیر از سیره امیرمؤ منان (ع ) توجه کنید. داستان زیر، نشان دهنده جایى است کهتغافل نباید صورت بگیرد:
روزى یکى از دختران امام على (ع ) گردن بندى را به عنوان (عاریه مضمونه ) از خزینه دارآن حضرت به امانت گرفته بود تا پس از استفاده در مجلس جشنى ، به بیتالمال بازگرداند و در صورت بروز خسارت ، آن را جبران کند. وقتى امام از قضیه آگاه شد،بى درنگ خزانه دار را مورد بازخواست قرار داد، گردن بند را به بیتالمال بازگرداند و فرمود: اگر نه این بود که دخترم ، گردن بند را به عنوان عاریهمضمونه از بیت المال گرفته است ، انگشتان دستش به عنوان دزدى از بیتالمال قطع مى گردید![۱۳۹]

رفتار با فرادستان

در هرم تشکیلاتى هر سازمانى ، نیروهاى عملیاتى از مدیران جزء و آن ها از مدیران میانى وعالى و مدیران عالى از رئیس یا مدیر کل دستور مى گیرند.
براى اداره بهتر، نظم و انسجام و کارآیى بیشتر هر سازمانى ، روابط حسنه ، احتراممتقابل و رعایت اخلاق نیکو از سوى همه اعضا ضرورى است . آنچه در اینفصل بدان مى پردازیم پیرامون رابطه اخلاقى زیردستان با فرادستان است و چون پرداختنبه همه ابعاد این رابطه مقدور نیست ، تنها به تبیینسرفصل هاى مهم آن بسنده مى کنیم .

اطاعت و فرمان برى

لازمه کار تشکیلاتى و قوام و دوام آن ، بستگى تام به اطاعت افراد از مافوق دارد و فرمانبرى فرودستان از فرادستان ، بسان رشته اى ، اعضاى سازمان را به یکدیگر مرتبط مىسازد و هر گونه سهل انگارى در آن ، به نظم و انسجام سازمان خدشه وارد مى کند.
امیر مؤ منان (ع )، رهبر و رئیس ملّت را در جایگاه رهبرى چنین توصیف مى کند:
(مَک انُ الْقَیِّمِ مِنَ الاَْمْرِ مَک انَ النِّظ امِ مِنَ الْخَرَزِ یَجْمَعُهُ وَ یَضُمُّهُ...)[۱۴۰]
جایگاه سرپرست نظام چون رشته اى است که دانه ها را گرد هم مى آورد و نظام مى بخشد.
پرواضح است که این نظم و پیوستگى تا حدّ زیادى بستگى به فرمان برى و اطاعت مردمدارد. قرآن مجید بارها از پیروان خویش خواسته است که امر رهبر را اطاعت کنند و حتى آن را درکنار اطاعت اوامر الهى واجب شمرده است :
(وَ اَطی عُوا اللّ هَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَن ازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ری حُکُمْ...)[۱۴۱]
و خدا و پیامبرش را فرمان برید و کشمکش ننمایید تا سست نشوید و شوکت شما بر باد نرود!
چنین ضرورتى در تشکیلات نظامى به طور جدّى تر مطرح است و باید گفت اساسى ترینرکن چنین تشکیلاتى به سلسله مراتب و فرمان برى فرودستان از فرادستان بستگى دارد وبدون رعایت سلسله مراتب به ویژه از سوى مدیران و فرماندهان میانى و عالى از فرماندهىکلّ، اساس آن متزلزل گشته ، انهدام آن قطعى است . حضرت امام خمینى (ره ) در این باره مىفرماید:
از مهمات این است که نظم در کار باشد یعنى اگر چنانچه نظام نباشد در کار و امور تحت یکنظامى انجام نگیرد، این تزلزل ایجاد مى کند. اگر بنا باشد که فرض کنید که سپاهپاسداران اطاعت نکنند از رئیسشان ، همه اینها اطاعت نکنند از آن فرماندهکل ... و خودشان بخواهند هر کدامى یک راهى بروند، این اسباب این مى شود که یک قواى مسلّحمتزلزل بشود و با تزلزل قواى مسلّح ، مملکت متزلزل است .[۱۴۲]
رعایت سلسله مراتب ، تعبیرى است که در سازمان هاى نظامى کاربرد دارد وازاصول خدشه ناپذیر نظامى نیز محسوب مى شود. حضرت آیة الله خامنه اى حفظه الله دراین باره مى فرماید:
سلسله مراتب یعنى هر کسى هر کجا که قرار گرفته ، نظم پذیرى او این جورى باشد کهقاطعانه به زیر دست خود از روى فرماندهى فرمان دهد و از ما فوق خود فرمان پذیر باشد؛آن را عمل کند و عمل از فرمان خودش را از زیردست بخواهد، اطاعت در چهارچوبضوابط.[۱۴۳]

سیره معصومین

معصومین (ع )، هنگام مسؤ ولیت چه در جایگاه مافوق و چه به عنوان ماءمور براصل اطاعت پذیرى تاءکید مى ورزیدند و کمترین مسامحه را در اجراى آن ، مجاز نمىشمردند. به نمونه هاى زیر توجه کنید.
1 رسول اکرم (ص ) پیش از حمله به شهر مکه ، خبر حمله را از دیگران به خصوص مکّیانپنهان داشت تا با رعایت اصل غافلگیرى به آنان حمله کند؛ ولى مسلمان ضعیف النفسى به نامحاطب بن ابى بلتعه درصدد برآمد که اهل مکه را از حمله قریب الوقوع نیروهاى اسلام آگاهسازد و از سران مکه امتیازى بگیرد. از این رو طى نامه اى که توسط زنى به نام (ساره )ارسال داشت ، چنین خبرى را در آن درج کرد. از سوى دیگر رهبر اسلام که همه اوضاع را زیرنظر داشت - از چنین خیانتى باخبر شد و امام على (ع ) و شخص دیگرى را به تعقیب آن زنفرستاد تا آن نامه را ضبط نمایند، ولى ساره از وجود هرگونه نامه اى اظهار بى اطلاعىکرد. امیر مؤ منان که بر درستى سخن پیامبر، مطمئن و در انجام ماءموریت خود قاطع بود و یقینداشت که آن زن از تحویل نامه طفره مى رود، با اصرار و تهدید او را واداشت تا آن نامهخائنانه را از لابه لاى گیسوان خود خارج کرده ،تحویل دهد. امام نیز شتابان نزد رسول خدا(ص ) رسید و نامه راتحویل داد.[۱۴۴]
2 رسول خدا(ص ) پس از فتح مکه خالد بن ولید را به سوى قبیله (بنى جذیمه ) فرستادتا آنان را به سوى اسلام دعوت کند، اهل قبیله بهاستقبال خالد آمدند و اظهار داشتند ما مسلمان شده ایم و اگر پیامبر تو را براى جمع آورى زکاتگسیل داشته ، ما آماده ایم . ولى خالد برخلاف ماءموریت خود و دستور اسلام و انسانیت ، بر آنانیورش برد و به قتل و غارت همه قبیله پرداخت و چنین جنایتى بر اثر تعصبات جاهلى خالدصورت پذیرفت ، وقتى رسول اکرم (ص ) از این جنایت هولناک باخبر شد، دست به سوىآسمان دراز کرد و گفت : (خدایا من از آنچه خالد انجام داده به درگاه تو بیزارى مى جویم .)سپس امام على (ع ) را با مقدارى طلا به سوى بنى جذیمه فرستاد تا خسارت هاى وارده راجبران کند.[۱۴۵]
3 امیر مؤ منان (ع ) پس از آن که به خلافت رسید، شخصى به نام (جریر) را به شامفرستاد تا از معاویه و مردم آن دیار بیعت بگیرد. ماءموریت جریر بیش از اندازهمعمول طول کشید به طورى که مردم ، او را بهسهل انگارى و سازش متهم ساختند. امام (ع ) نیز، زمانى را معین کرد و فرمود: اگر فرستاده مندر این زمان معین نیاید، یا متمرد است یا فریب معاویه را خورده است . جریر تا آن زمان معینبازنگشت و امام نیز از او ناامید شد. پس از مراجعت نیز از سوى مالک اشتر، سخت مورد مؤ اخذهقرار گرفت و از شدّت ناراحتى به شهر (قرقیسا) رفت و در جنگ صفین نیز شرکتنکرد.[۱۴۶]
4 کمیل بن زیاد نخعى از سوى امام على (ع )، به عنوان (والى ) شهر مرزى (هیت ) انجاموظیفه مى کرد. در آن زمان شهر مجاور هیت به نام (قرقیسا) از سوى نیروهاى معاویه مورد هجومقرار گرفت و کمیل ، شهر خود را رها کرد و همراه نیروهایش به کمک اهالى قرقیسا شتافت ، دراین هنگام نیروهاى معاویه از غیبت کمیل در منطقه هیت استفاده کرده ، به مناطق دیگرى نیز یورشبردند. این ترک خدمت که بدون هماهنگى با امام صورت گرفته بود، بر ایشان سخت گرانآمد و طى نامه اى را مورد سرزنش قرار داد و فرمود:
تو پل پیروزى دشمنانت گشته اى که بر دوستانت یورش ببرند، در حالى که روش استوارىنداشتى و تو را هیبتى نبود تا راه رخنه دشمن را مسدود سازد یا شوکت او را در هم شکند، چنانکه اهل شهرت را در برابر دشمن بى نیاز نساختى و امر فرمانده خود راامتثال نکردى ![۱۴۷]

خیرخواهى

(خیرخواهى ) تقریباً مرادف واژه (نصیحت ) در فرهنگ عربى است . نصیحت یعنى ؛ پیشنهادکار یا گفتارى که به صلاح شنونده باشد[۱۴۸] امّا خیرخواهى ، گاه علاوه برپیشنهاد، اقدام عملى را نیز به دنبال دارد. مانند جلوگیرى پدر از خلافِ فرزند و یا مجبورکردن او به کار نیک و صحیح ، مانند درس خواندن . بنابراین (ناصح ) کسى است که نهتنها از شرارت ، تبهکارى و اخلال در کار دیگران خوددارى مى ورزد، بلکه با گفتار خود یاارائه طرح و برنامه کارآمد، در پى تقویت مدیران بالاتر و خیرآفرینى و اصلاح امور است .

ضرورت خیرخواهى

گرچه نصیحت و خیرخواهى براى دین ، ملّت و دولت اسلامى ، بر فرد فرد مسلمانان لازم وضرورى است ، ولى مدیران و کارمندان مسلمان ، باید نسبت به فرادستان و سازمان متبوع خود،دلسوزى و خیرخواهى بیشترى داشته باشند. امام صادق (ع ) پیرامون خیرخواهى عمومى مىفرماید:
(عَلَیْکُمْ بِالنُّصْحِ لِلّ هِ فى خَلْقِهِ فَلَنْ تَلْق اهُ بِعَمَلٍ اَفْضَلَ مِنْهُ)[۱۴۹]
بر شما باد که به خاطر خدا خیرخواه مردم باشید که هرگز با عملى بهتر از آن به ملاقاتخدا نخواهى رفت .
امیر مؤ منان (ع ) به خصوص بر خیرخواهى مدیران تصریح کرده و پس از شهادت محمد بنابى بکر طى نامه اى ، مالک اشتر را از (نصیبین ) احضار مى کند تا به ولایت مصر منصوبسازد و ضمن آن مى نویسد:
(اِسْتَخْلِفْ عَلى عَمَلِکَ اَهْلَ الثِّقَةِ وَالنَّصی حَةِ مِنْ اَصْح ابِکَ)[۱۵۰]
یکى از یارانت را که مورد اطمینان و خیرخواه است به جاى خویش بگمار.
باید گفت موضوع نصیحت و خیرخواهى به حدّى در حوزه مدیریت اسلامى گسترده و جدّى است کهآن را از مرز یک ویژگى اخلاقى فراتر برده ، به عنوان یک حقّ مسلّم مطرح ساخته است . چنانکه امام على (ع ) مى فرماید:
(اَیُّها النّ اسُ اِنَّ لى علَیْکُمْ حَقّاً وَ لَکُمْ عَلَىَّ حَقُّ؛ فَاَمّ ا حَقُّّکُمْ عَلَىَّ فَالنَّصی حَةُ لَکُمْ وَ... اَمّ احَقّى عَلَیْکُمْ فَالْوَف اءُ بِالْبَیْعَةِ وَالنَّصی حَةُ فِى الْمَشْهَدِ وَالْمَغی بِ...)[۱۵۱]
اى مردم ! من بر عهده شما حقى دارم و شما نیز بر گردن من حقّى دارید؛ امّا حق شما بر منخیرخواهى براى شماست ... امّا حق من بر شما، وفادارى به بیعت و خیرخواهى در حضور و غیابمن است .
همین طور امام (ع )، نصیحت و خیرخواهى را از ویژگى هاى رهبر بزرگوار اسلام حضرتمحمد(ص ) دانسته ، مى فرماید:
(بعثهُ وَالنّ اسُ ضلاّ لٌ فى حیرَةٍ... فب الَغَ(ص ) فِى النَّصی حَةِ وَ مَضى عَلَى الطَّریقَةِ)[۱۵۲]
خداوند، پیامبر(ص ) را در حالى که مردم در گمراهى و حیرت به سر مى بردند برانگیخت وآن حضرت در خیرخواهى ، سنگ تمام گذاشت و بر راه (مستقیم ) رفت .

جلوه هاى خیرخواهى

خصلت ارزشمند (خیرخواهى ) علاوه بر نیکویى و ارزش ذاتى براى خیرخواه ، براندیشه وعمل او نیز تاءثیر مى گذارد ولى مدیر باید پیش از آن بهفضایل دیگر اخلاقى متصف شده باشد. آنچه در روایاتاهل بیت (ع ) با خیرخواهى ارتباط مستقیم دارد، چند خصلت است که تعدادى از آن ها در سخنى ازرسول خدا(ص ) این گونه آمده است ؛
1 به حق داورى کند.
2 حق دیگران را ادا نماید.
3 آنچه براى خود مى پسندد براى دیگران نیز بپسندد.
4 به هیچ کس ستم نکند.[۱۵۳]
امام صادق (ع ) نیز به دو مورد از آن ها تصریح کرده و فرموده است :
(اِذ ا ک انَ حُرّاً مُتَدَیِّناً جَهَدَ نَفْسَهُ فِى النَّصی حَةِ لَکَ)[۱۵۴]
اگر شخص ، آزاده و متدیّن باشد، با تمام توان در خیرخواهى تو مى کوشد.
امام على (ع ) نیز موارد دیگر را چنین برمى شمارد:
(اِنَّ اَنْصَحَ النّ اسِ اَنْصَحُهُمْ لِنَفْسِهِ وَ اَطَوْعُهُمْ لِرَبِّهِ)[۱۵۵]
همانا خیرخواه ترین مردم کسى است که براى خود خیرخواه تر و در برابر پروردگارش مطیعتر باشد.
براساس آنچه یاد شد اگر افراد زیر دست ، در هر رده ، از خصلت ارزنده خیرخواهىبرخوردار باشند، به اعمال زیر مبادرت مى ورزند:
1 آنچه را خیر همکاران و سازمان است ، به مسؤ ولان مربوطانتقال مى دهند.
2 آسیب ها و آفت هایى که آن ها را تهدید مى کند، شناسایى کرده ، در دفع آن ها مى کوشند.
3 کارشکنى هاى بدخواهان تشکیلات متبوع خود را به سرعت پاسخ مى دهند.
4 با روحیه اى شاداب به کار مى پردازند و خوشبختى و پیروزى خود را در سایه خوشبختىو سعادت دیگران مى یابند.
5 چون به خاطر خدا، خیر بندگان او را طلب مى کنند، با هر گامى که در این راه برمىدارند، به خدا نزدیک تر مى شوند.
6 موفقیت این گونه افراد و مدیران ، روز به روز فزونى مى یابد و زمینه خدمت بیشتر آنانفراهم مى شود.

پرهیز از چاپلوسى

چاپلوسى یا تملق یعنى چرب زبانى ، خوشامدگویى ، به دروغ و ریا و تظاهر سخن گفتن وکسى را ستودن یا اظهار کوچکى و ارادت نمودن ، و چاپلوس یعنى ؛ متملق ، ریاکار، چرب زبان، کسى که گفتارش مخالف پندار و کردارش باشد و کسى که به شیرین سخنى و چربزبانى ، مردم را بفریبد.[۱۵۶]
مدح و تمجید معقول و واقعى از دیگران ، کارى روا و در برخى موارد لازم و ضرورى است ، امّامبالغه در ثناگویى و تعریف و تمجید ناحق که همان تملق و چاپلوسى است از نظر دین و خرد،کارى زشت و نارواست ، به ویژه اگر ثناگو قصد فریفتن و جلب نظر دیگران را داشتهباشد. زمینه آلوده شدن به این رذیله اخلاقى در عموم اقشار جامعه وجود دارد، حتى ممکن استثروتمندان ، قدرتمندان ، دانشمندان و فرادستان نسبت به مستمندان ، ضعیفان ، جاهلان وفرودستان ، چاپلوسى کنند، ولى به طور معمول ، افراد فرودست بیش از فرادستان ، به آنآلوده مى گردند.

انگیزه هاى چاپلوسى

منشاء آلودگى هاى اخلاقى ، هواهاى نفسانى است و نفس امّاره براى ارضاى خواهش هاى خویش ، حدو مرزى نمى شناسد، به همین دلیل ، شمارش همه انگیزه هاى
آن نیز کار آسانى نیست . برخى از اسباب و انگیزه هاى تملّق و چاپلوسى عبارتند از:

ریاست طلبى

جاذبه ظاهرى جاه و مقام ، سبب آلودگى به رذیله چاپلوسى مى شود و افراد ریاست طلب ،براى حفظ مقام خویش یا رسیدن به مقامى برتر، تن به تملّق مى دهند. ریاست طلب هم ازفرادست و هم از فرودستان خویش ، تملق مى کشد؛ او نزد فرادست خود به ایندلیل چاپلوسى مى کند که او را در پستش ابقا کند یا به مقام بالاتر منصوب نماید و تملقفرودستان را مى گوید تا او را در رسیدن به جاه و مقام یا حفظ آن همراهى کنند. امام خمینى (ره )در این باره مى نویسد:
کسانى که پول پرست و مال دوست هستند، خاضع پیش ارباب ثروت هستند و از آن ها تملّقگویند و فروتنى از آن ها نمایند و کسانى که طالب ریاست و احترامات صوریه هستند، ازمریدان ، تملّق ها گویند و فروتنى ها نمایند، قلوب آن ها را با هر ترتیبى هست جلب کنند وهمین طور این چرخ به طریق (دور و تسلسل ) مى چرخد؛ زیردستان از ارباب ریاسات وطالبان ریاست از زیردستان فرومایه تملّق گویند جز آن ها که در طرفین قضیه بهریاضات نفسانیه ، تربیتِ خود کنند و طالب رضاى حق اند و دنیا و زخارف آن ، آن ها رانلرزانده ، در ریاست ، طالب حق باشند و در مرئوسیت ، حق جو و حق خواهباشند.[۱۵۷]

ضعف ایمان

مؤ منان ، که از اندیشه سالم و ایمان و اعتقاد صحیح برخوردارند، به رذیله چاپلوسى آلودهنمى گردند، چرا که به خوبى دریافته اند همه نعمت ها در دایره اراده الهى است و بدون مشیتاو کسى به چیزى نمى رسد؛
(قُلِ اللّ هُمِّ م الِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِى الْمُلْکَ مَنْ تَش اءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَش اءُ وَ تُعِزُّ مَنْتَش اءُوَ تُذِلُّ مَنْ تَش اءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ اِنَّکَ عَلى کُلِّ شَىْءًٍ قَدی رٌ)[۱۵۸]
بگو: (خدایا فرمان روایى از آنِ توست ؛ به هر کس بخواهى عطا مى کنى و از هر کس بخواهىبازپس مى گیرى ، هر کس را اراده کنى عزّت مى بخشى و هر کس را بخواهى خوار مى سازى .خوبى به دست توست و تو بر هر چیزى قادرى .)
همچنین مؤ من ، پُست ها و مقامات دنیوى و افراد و شخصیت ها را فانى و زودگذرمى بیند و هرگزراضى نمى شود حیثیت و آبروى خود را در برابر آن ها قربانى کند. ولى آن که دلش ازپرتو ایمان ، منوّر نگشته و معارف الهى را دریافت نکرده ، یا از ایمان ضعیف برخوردار استتن به چنین رذیلتى مى سپارد و دلش را به آن مى آلاید.

نادانى

انسان آگاه و خردمند، پیش از هر اقدامى ، فرجام آن را مى نگرد، در صورت سودمند بودن ،اقدام مى کند و هر خردمندى مى داند که در تملّق و چاپلوسى ، آبروى آدمى از کف مى رود و آنچهبه دست مى آید، محبوبیت کاذب یا ریاست زودگذر است و چنین دست آوردى با آن سرمایه ،هرگز قابل قیاس نیست ؛ چنان که امیر مؤ منان (ع ) فرمود:
(بَذْلُ م اءِ الْوَجْهِ فِى الطَّلَبِ اَعْظَمُ مِنْ قَدْرِ الْح اجَةِ)[۱۵۹]
هزینه کردن آبرو در برابر (درخواست ) همواره از مقدار نیاز بزرگ تر است .

احساس حقارت

همه کسانى که به رذیله چاپلوسى آلوده شده اند، به شکلى از کمبود شخصیت وحقارت درونىرنج مى برند و براى جبران آن به تملق گویى روى مى آورند، در حالى که چاپلوسى نه ازحقارت آنان مى کاهد و نه بر شخصیت طرف مقابل مى افزاید. به داستان زیر توجه کنید:
روزى امام على (ع ) از شهر (انبار) عبور مى کردند، کدخدایان آن دیار به پیشواز امام آمدند وجلو مرکب امام ، شروع به دویدن کردند. امام ، از آنان پرسید: (این چه کارى است که انجام مىدهید؟) گفتند: این رسمى است که ما نسبت به بزرگان خود به جاى مى آوریم ! امام فرمود:(به خدا سوگند! بزرگانتان از این کار سودى نمى برند و شما نیز با این گونه کارها،خود را در دنیا و آخرت به زحمت مى افکنید.)[۱۶۰]

پیامدها

بدون تردید، تملق و چاپلوسى ، آثار ویرانگرى در فرد و جامعه دارد. در اینجا به برخىاز آن ها اشاره مى کنیم :

گرفتارى در دام شیطان

رذایل اخلاقى از جمله چاپلوسى ، دامى شیطانى است که رهایى از آن چه بسامشکل است . به فرموده امام على (ع ):
(حُبُّ الاِْطْر اءِ وَالْمَدْحِ مِنْ اَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْط انِ)[۱۶۱]
خوش داشتن تملّق و ستایش ، از مطمئن ترین فرصت هاى شیطان است .

ترور شخصیت

چاپلوس با دروغ و دو رویى ، به تخریب شخصیت دیگران مى پردازد؛ او نخست طرفمقابل را ملعبه قرار مى دهد؛ چنان که امام على (ع ) مى فرماید:
(م ادِحُ الرَّجُلِ بِم ا لَیْسَ فی هِ مُسْتَهْزِءٌ بِهِ)[۱۶۲]
ستایشگر ناحق ، مسخره کننده فرد است .
و در نهایت به نابودى و ترور شخصیت او مى پردازد، به فرموده همان امام :
(مَنْ مَدَحَکَ فَقَدْ ذَبَحَکَ)[۱۶۳]
هر کسى مدح تو را بگوید، [در واقع ] تو را ذبح کرده است .

رسوایى

آفتاب حقیقت براى همیشه پشت ابرهاى جوسازى و سالوسى پنهان نمى ماند و دیریا زود،عملکرد، اخلاق و گفتار چاپلوسان ، آنان را رسوا مى کند. امام على (ع ) در این باره نیز مىفرماید:
(اِیّ اکَ اَنْ تثنىَ على اَحدٍ بم ا لَیسَ فی هِ فاِنَّ فعلَهُ یصدِّقُ عنْ وَصفهِ وَیُکَذِّبُکَ)[۱۶۴]
از تملق گویى فرد بپرهیز، زیرا کردارش ، حقیقتش را روشن و تو را تکذیب [و رسوا] مىسازد.

پیش گیرى و درمان

آنچه یاد شد کافى است که مدیران پاکدل و طالبان پاکى را وادارد که همواره بهفکرپیشگیرى یا درمان این بیمارى روحى باشند و اجازه ندهند که اوصاف واعمال نیکشان بدان آلوده گردد. براى این مهمّ، توصیه هاى زیر کارساز است :
بدانیم که تملّق گویى و تملّق شنوى ، از اخلاق مؤ منان و رادمردان نیست .
به یاد داشته باشیم که چاپلوسان دشمنان ما هستند و هرگاه منافعشان اقتضا کند نه تنها از ماستایش نمى کنند، بلکه بدگویى خواهند کرد. به فرموده امام على (ع ):
کسى که [حضورى ] عیبت را بپوشاند [و چاپلوسى کند ولى ] پشت سر از تو عیب جویى کند،دشمن توست ، از او بپرهیز![۱۶۵]
ستایشسرایاننهیارتواند
نکوهشکناندوستدارتواند
تملّق گویى به طور معمول با بدگویى از دیگران همراه است و متملّق همان گونه که عیب وایراد دیگران را نزد ما آورده ، عیب و نقص ما را نیز نزد دیگران بازگو مى کند. به گفتهسعدى :
هرکهعیبدگراننزدتوآوردوشمردر
بىگمانعیبتونزددگرانخواهدبرد
بهسفارشپیامبربزرگاسلام(ص)عملکنیمکهفرمود:
بردهانستایشگران،خاکبپاشید![۱۶۶].

گرفتارى در دام شیطان

رذایل اخلاقى از جمله چاپلوسى ، دامى شیطانى است که رهایى از آن چه بسامشکل است . به فرموده امام على (ع ):
(حُبُّ الاِْطْر اءِ وَالْمَدْحِ مِنْ اَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْط انِ)[۱۶۷]
خوش داشتن تملّق و ستایش ، از مطمئن ترین فرصت هاى شیطان است .

ترور شخصیت

چاپلوس با دروغ و دو رویى ، به تخریب شخصیت دیگران مى پردازد؛ او نخست طرفمقابل را ملعبه قرار مى دهد؛ چنان که امام على (ع ) مى فرماید:
(م ادِحُ الرَّجُلِ بِم ا لَیْسَ فی هِ مُسْتَهْزِءٌ بِهِ)[۱۶۸]
ستایشگر ناحق ، مسخره کننده فرد است .
و در نهایت به نابودى و ترور شخصیت او مى پردازد، به فرموده همان امام :
(مَنْ مَدَحَکَ فَقَدْ ذَبَحَکَ)[۱۶۹]
هر کسى مدح تو را بگوید، [در واقع ] تو را ذبح کرده است .

رسوایى

آفتاب حقیقت براى همیشه پشت ابرهاى جوسازى و سالوسى پنهان نمى ماند و دیریا زود،عملکرد، اخلاق و گفتار چاپلوسان ، آنان را رسوا مى کند. امام على (ع ) در این باره نیز مىفرماید:
(اِیّ اکَ اَنْ تثنىَ على اَحدٍ بم ا لَیسَ فی هِ فاِنَّ فعلَهُ یصدِّقُ عنْ وَصفهِ وَیُکَذِّبُکَ)[۱۷۰]
از تملق گویى فرد بپرهیز، زیرا کردارش ، حقیقتش را روشن و تو را تکذیب [و رسوا] مىسازد.

پیش گیرى و درمان

آنچه یاد شد کافى است که مدیران پاکدل و طالبان پاکى را وادارد که همواره بهفکرپیشگیرى یا درمان این بیمارى روحى باشند و اجازه ندهند که اوصاف واعمال نیکشان بدان آلوده گردد. براى این مهمّ، توصیه هاى زیر کارساز است :
بدانیم که تملّق گویى و تملّق شنوى ، از اخلاق مؤ منان و رادمردان نیست .
به یاد داشته باشیم که چاپلوسان دشمنان ما هستند و هرگاه منافعشان اقتضا کند نه تنها از ماستایش نمى کنند، بلکه بدگویى خواهند کرد. به فرموده امام على (ع ):
کسى که [حضورى ] عیبت را بپوشاند [و چاپلوسى کند ولى ] پشت سر از تو عیب جویى کند،دشمن توست ، از او بپرهیز![۱۷۱]
ستایشسرایاننهیارتواند
نکوهشکناندوستدارتواند
تملّق گویى به طور معمول با بدگویى از دیگران همراه است و متملّق همان گونه که عیب وایراد دیگران را نزد ما آورده ، عیب و نقص ما را نیز نزد دیگران بازگو مى کند. به گفتهسعدى :
هرکهعیبدگراننزدتوآوردوشمرد
بىگمانعیبتونزددگرانخواهدبرد
بهسفارشپیامبربزرگاسلام(ص)عملکنیمکهفرمود:
بردهانستایشگران،خاکبپاشید![۱۷۲]

اسوه ها

رهبران معصوم و پیروان واقعى آنان ، دستورالعمل هاى یاد شده را بیش از دیگران ارج مى نهادندو در همه زمینه ها از جمله مدیریت نیز، گوى سبقت را از دیگران مى ربودند و آن گونه که خدااز آنان خواسته بود، عمل مى کردند؛
حضرت سلیمان (ع )، که در عالى ترین جایگاه مدیریتى جامعه قرار داشت ، رابطه اى بس صمیمى با اقشار گوناگون جامعه ، اعم از فقیر و غنى ، عالى و دانى و مسؤ ولان و مردم داشتچنان که نقل شده آن پیامبر بزرگوار، هر روز صبح ، طى برنامه خاصّى با بزرگان واشراف ملاقات مى کرد تا به صف مستمندان مى رسید، آنگاه کنار آنان مى نشست و مى فرمود:(من هم مستمندى هستم همراه شما!)[۱۷۳]
رسول گرامى اسلام (ص ) نیز در جایگاه رهبرى ، صمیمانه ترین رابطه را با مردم و مسؤولان اجرایى داشت و پیش از آنکه بر جسم و بدن مردم حکومت کند، دردل آنان جاى داشت . آن رهبر فرزانه ، خالصانه ترین مهر و محبت را نثار مردم مى کرد، براىهمگان ، دل مى سوزاند و از هرگونه ناراحتى آنان ، رنج مى برد. چنان که قرآن مجید از اینحالت پیامبر(ص ) چنین خبر مى دهد:
(لَقدْ ج اءَکمْ رَسولٌ منْ اَنفُسِکُمْ عَزی زٌ عَلَیْهِ م ا عَنِتُّمْ حَری صٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنی نَرَءُوفٌرَحی مٌ)[۱۷۴]
به یقین پیامبرى از خود شما به سویتان آمد که آنچه از آن رنج مى برید بر او سخت است ،بر [هدایت ] شما اصرار دارد و نسبت به مؤ منان ، رئوف و مهربان است .
مسلمانان نیز حرمت و قداست خاصى براى آن حضرتقائل بودند و به گونه اى به اوعشق مى ورزیدند که وقتى پیش از فتح مکّه ، ابوسفیان دراردوگاه مسلمانان حضور یافت ، ملاحظه کرد هنگام وضو گرفتن پیامبر(ص ) مؤ منان براىتبرّک جستن به آب وضوى آن حضرت بر یکدیگر پیشى مى گیرند، با شگفتى گفت ، کسراىایران و قیصر روم هرگز چنین موقعیتى در میان ملت خویش نیافته اند![۱۷۵]
بسیارى از مسؤ ولان نظام جمهورى اسلامى نیز به رفتار آن حضرت اقتدا کرده اند. از جمله دروصف شهید محلاتى ، مى نویسند:
شهید محلاّ تى ارتباط عاطفى خاصّى با بچه هاى پاسدار داشت ؛ یک ارتباط معنوى . حتى اگرکسى مشکل خانوادگى داشت ، یا اگر برادرها با هم اختلاف داشتند، وقت مى گرفتند و خدمتایشان مى آمدند، ایشان هم وقت مى گذاشت تا مشکلشان راحل کند.
از مشکلات زندگى بچه ها غصه مى خورد، در هر جا هر کارى از دستش برمى آمد، مضایقه نداشت.[۱۷۶]

برخورد عادلانه

(عدالت ) شرط لازم براى اعمال هر نوع مدیریتى است و بدون آن ، مدیریت ، ابتر ومتزلزل بوده ، در معرض آسیب قرار دارد. همچنین عدالت باید در ابعاد گوناگون مدیریت مانندتقسیم مسؤ ولیت ، توزیع امکانات ، ترفیع وتنزیل ، تشویق و تنبیه ، همچنین روابط انسانى جارى باشد و بسان خون گرم و سالم ،زوایاى مجموعه را حیات ببخشد؛ چنان که امام على (ع ) مى فرماید:
(اَلْعَدْلُ حَی اةٌ)[۱۷۷]

ملاک برخورد

یکى از امتیازات شریعت مقدس اسلام ، هماهنگى باعقل و فطرت و به کارگیرى وجدان انسانى در امور است . امیر مؤ منان (ع )، ملاک برخوردعادلانه را وجدان آدمى قرار داده ، مى فرماید:
(اَعْدَلُ السّی رَةِ اَنْ تُع امِلَ النّ اسَ بِم ا تُحِبُّ اَنْ یُع امِلُوکَ بِهِ)[۱۷۸]
عادلانه ترین روش این است که با مردم آن گونه رفتار کنى که دوست دارى با تو همانگونه رفتار کنند.
اگر مدیر علاوه بر تدبیر و اندیشه ، اطلاعات کافى ، بهره گیرى از مشورت ، بهکارگیرى دانش مدیریت و آراستگى به اخلاق نیکو، گوش به فرمان وجدان خویش باشد، بهطور قطع در بسیارى از کارها، بلکه در همه آن ها پا از مرز عدالت بیرون نمى نهد، به کسىستم نمى نکد، حقوق افراد مجموعه را پایمال نمى نماید، با سخنان یاوه و شوخى هاى بى جاضعیفان را نمى رنجاند، در برخورد با افراد بى ادبى نمى کند و تبعیضقائل نمى شود؛ چرا که در همه امور یاد شده ، خودش را به جاى زیردستان قرار مى دهد، گویاطرف مقابلش ، خود اوست و هرگز کسى با خود، رفتار ظالمانه و بى ادبانه نمى تواندداشته باشد. به همین دلیل ، امام على (ع ) به فرزند دلبندش امام مجتبى (ع ) چنین سفارشمى کند:
پسر جان ! خود را میان خود و دیگران میزان قرار بده ؛ هر چه را براى خود مى پسندى براىدیگران نیز بپسند و هر چه براى خود مکروه دارى براى آنان نیز نپسند، ستم نکن چنان که دوستندارى به تو ستم شود و نیکى کن چنان که مى خواهى به تو احسان شود و آنچه را از دیگرانزشت مى شمارى بر خود نیز زشت شمار و از مردم به همان خشنود باش که خویشتن از آن خشنودمى شوى .[۱۷۹]
سیره رسول خدا(ص )
همه ابعاد زندگى رسول اکرم (ص )، براى همیشه اسوه همه انسان هاست ، آن بزرگواردرجایگاه رهبرى و مدیریت و موضوع مورد بحث نیز، سرمشقى نیکو ارائه فرموده که گوشه اى ازآن را زینت بخش این صفحات مى کنیم .
رهبر عظیم الشاءن اسلام ، عدالت را در عالى ترینشکل ممکن اجرا کرد و باید به جراءت گفت که هیچ رهبرى در این کار به پاى آن حضرت نمىرسد. ابو سعید خدرى گوید: روزى رسول اکرم (ص )مشغول تقسیم غنایم جنگى بود که فردى (منافق ) از قبیله تمیم گفت : (اى پیامبر! در تقسیم ایناموال ، عدالت بورز!) پیامبر رحمت با سعه صدر فرمود:
(وَیْحَکَ وَ مَنْ یَعْدِلُ اِذ ا لَمْ اَعْدِلْ)[۱۸۰]
واى بر تو! اگر من عدالت نورزم ، دیگر چه کسىعادل خواهد بود؟
پاسخ دندان شکن رسول خدا(ص ) به آن منافق ، شعار و خودستایى و یا براى ساکت کردن آنمرد نبود، بلکه بیان حقیقتى بود که همه عملکرد آن حضرت ، گواه آن بود و تاریخ هرگز بهیاد ندارد که کمترین ستمى از سوى رهبر اسلام به کسى شده باشد.
زنى از قبیله بنى مخزوم ، مرتکب سرقت شد و طبق دستور قرآن باید حدّ بر او جارى مى شد،سران قبیله ، اسامة بن زید رابه شفاعت نزد پیامبر(ص ) فرستادند. آن حضرت پس از اطلاع ازمضمون پیام ، فرمود: (اى اسامه ! نبینم که درباره تعطیلى حدّى از حدود خداوند شفاعت نمایى!) سپس برخاست و طى سخنانى فرمود:
علّت نابودى ملّت هاى گذشته این بود که هرگاه فرد بانفوذى دست به سرقت مى زد، او رامجازات نمى کردند، ولى اگر فرد ضعیفى چنان مى کرد، مجازات مى شد. به خدا سوگند، [منبراى کسى امتیاز قائل نیستم ] اگر دخترم فاطمه هم چنین مى کرد، دستش را مى بریدم![۱۸۱]
همچنین نقل شده که کنیز امّ سلمه همسر پیامبر دست به دزدى زد، او را دستگیرکرده نزدپیامبر(ص ) آوردند. ام سلمه درباره او شفاعت کرد، ولىرسول خدا(ص ) فرمود:
اى ام سلمه ! این حدّى از حدود الهى است که نمى توان [به خاطر روابط] از آن صرف نظرکرد![۱۸۲]
امام صادق (ع ) پیرامون رفتار و برخورد رسول خدا(ص ) مى فرماید:
(ک انَ رَسول اللّ هُ(ص ) یقسمُ لَحظ اتهِ بینَ اَصح ابهِ؛ ینْظُرُ اِلى ذ ا وَ یَنْظُرُ اِلى ذابِالسَّوِیَّةِ)[۱۸۳]
فرستاده خدا(ص ) نگاه هاى خود را میان یارانش تقسیم مى کرد و به هر یک به طور مساوى مىنگریست .
چنین روشى بر سراسر زندگى آن بزرگوار حاکم بود و در ابعاد مدیریتى نیز هرگز ازچنینسیره اى عدول نکرد و همواره براساس حق و عدالت و شایستگى و لیاقت افراد، به آنان مسؤولیت مى سپرد، آنان را دعوت مى کرد، دعوتشان را مى پذیرفت و نظراتشان را مى شنید حتىدر صدا زدن ، همه را احترام مى کرد و آن ها را با کنیه مى خواند و به فرموده قرآن ، اونیکوترین اسوه زندگى در همه ابعاد آن بود که باید سرمشق ما قرار گیرد.

خوش بینى

اسلام ، دین پاکى ها و خوبى هاست ؛ فطرت آدمى نیز همواره رو به سوى نیکى ها دارد و ازپلیدى و زشتى گریزان است . انسان همیشه تلاش مى کند تا افکار، اخلاق واعمال ناپسند خویش را از دیگران پنهان سازد و آنچه از او به ظهور مى رسد، زیبا و پسندیدهباشد، چرا که ملاک ارزیابى دیگران ، نیز همین ظاهر است .
قرآن مجید نیز همگان را از جست و جوى درونى و بخش نهانى آدمیان منع فرموده و اجازه نداده استکه عملکرد و صفات پنهانى افراد، به ویژه آنچه زشت و ناگفتنى است ، کشف و برملا شود؛ ازاین رو مى فرماید:
(ی ا اَیُّها الَّذی نَ ا منوا اجتنبوا کثی راً منَ الظَّنِّ اِنَّ بعضَ الظَّنِّ اِثمٌ وَ لاتَجَسَّسُوا...)[۱۸۴]
اى کسانى که ایمان آورده اید از بسیارى از گمان ها بپرهیزید، چرا که برخى از گمان ها گناه است و [در کار دیگران ] تجسّس نکنید.
از سوى دیگر، (خوش بینى ) و (خوش گمانى ) در زمرهفضایل اخلاقى قرار دارد وهمهه موظّفند اصل را بر (برائت ) یکدیگر بگذارند و نسبت بههمدیگر، خوش بین باشند، مگر اینکه دلیل محکمى خلاف آن را ثابت کند. امیر مؤ منان (ع ) در اینباره مى فرماید:
(ضَعْ اَمْرَ اَخی کَ عَلى اَحْسَنِهِ حَتّ ى یَاءْتِیَکَ م ا یَغْلِبُکَ مِنْهُ وَ لا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍخَرَجَتْ مِنْ اَخی کَسُوءً وَ اَنْتَ تَجِدُلَه ا فِى الْخَیْرِ مَحْمِلاً)[۱۸۵]
همواره براى کار برادر ایمانى ات بهترین وجه و توجیه را قرار ده مگر این که دلیلى تو رااز آن منصرف کند؛ و هرگز به کلمه اى که از دهان برادرت خارج مى شود، تا زمانى که براىآن محمل نیکویى مى یابى ، گمان بد مبر!
طبق این اصل اسلامى ، مدیر مسلمان موظّف است همواره ، علاوه بر کارهاى خوب ،کارهاى مشکوک ومشتبه دوستان ، همکاران و زیردستان خود را حمل بر صحّت کند و به شدّت از بدگمانى بهآنان بپرهیزد؛ چرا که بداندیشى درباره مسلمانان از وسوسه هاى شیطان و خواسته هاى نفساماره است .

کاربرد خوش بینى در مدیریت

خوش بینى از صفاى دل و صداقت درون اشخاص حکایت مى کند و مدیر خوش سیرت همواره بههمکاران خود با دیده نیک مى نگرد و دل با صفاى او آینه خوبى هاى دیگران است . ارتباطى کهاز این رهگذر میان او و زیردستان و دیگر مدیران برقرار مى گردد، بسیار کارساز است .برخى از دستاوردهاى نیکوىِ خوش بینى در امور زیر تجلّى مى یابد:

فضاى دوستانه

امیر مؤ منان (ع ) مى فرماید:
(مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِالنّ اسِ ح ازَ مِنْهُمُ الَْمحَبَّةَ)[۱۸۶]
هر کس نسبت به مردم خوش گمان شود، دوستى آنان را به چنگ آورد.
با حاکم شدن جوّ دوستى و رفاقت ، بدون تردید، انسجام ، همدلى ، همکارى وکارآیى نیز،افزون مى شود و هر چه بیشتر بر توفیق مدیر مى افزاید.

آسایش و سلامت

همان امام مى فرماید:
(حُسْنُ الظَّنِّ ر احَةُ الْقَلْبِ وَ سَلا مَةُ الدّی نِ)[۱۸۷]
خوش گمانى ، مایه آسودگى خاطر و سلامت دین است .
آسودگى خاطر و سلامت دین ، از نتایج بسیار مهم خوش گمانى است که حکایت ازآرامش درزندگى دنیایى و اخروى دارد.

مصونیت

همان حضرت مى فرماید:
(حُسْنُ الظَّنِّ یُخَفِّفُ الْهَمَّ وَ یُنْجى مِنْ تَقَلُّدِ الاِْثْمِ)[۱۸۸]
خوش بینى ، از اندوه مى کاهد و انسان را از ارتکاب معصیت بازمى دارد.

بهشت برین

خردمندان در هر پست و مقامى که هستند، با چشم بصیرت ، سعادت اخروى رانظاره مى کنند. بهعبارت روشن تر؛ مدیر موفق کسى است که زندگى دنیا و مدیریت خویش را نردباننیل به سعادت و دست یابى به بهشت برین قرار دهد و حسن ظن ، اکسیر گرانبهایى است کهمدیر را در رسیدن به چنین مقصودى یارى مى کند. به فرموده امیر مؤ منان على (ع ):
(مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ ف ازَ بِالْجَنَّةِ)[۱۸۹]
آن که خوش گمان گردد، به بهشت برین نایل مى شود.

فرجام بدبینى

نقطه مقابل خوش بینى ، بدبینى به مردم و همکاران است که وقتى به جاى خوش بینى بنشیند،زیان دو چندان دارد؛ یعنى علاوه بر از کف دادن دست آوردهاى خوش بینى ، نکبت هایى نیز به بارمى آورد که به علت رعایت حجم این بخش ، به دو سخن از امام على (ع ) بسنده مى کنیم :
(سُوءُ الظَّنِّ یُفْسِدُ الاُْمُورَ وَ یَبْعَثُ عَلَى الشُّرُورِ)[۱۹۰]
بدگمانى ، کارها را تباه مى سازد و زمینه بدى ها را فراهم مى سازد.
(مَنْ غَلَبَ عَلَیْهِ سُوءُ الظَّنِّ لَمْ یَتْرُکْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلی لٍ صُلْحاً)[۱۹۱]
بدبینى بر هر کس چیره شود، میان او و همه دوستانش فاصله مى اندازد.

گشاده رویى

خردورزى و درایت ، بخش وسیعى از مدیریت را شکل مى دهد و بدون چنین توانى ، مدیریت بىمعنا خواهد بود. دانش و تخصص نیز در کنار عقل و اندیشه کارساز است . برخى ازفضایل اخلاقى نیز مکمل دانش و اندیشه است و بشّاشیت و گشاه رویى از آن جمله است .رسول گرامى اسلام (ص ) مى فرماید:
(حُسْنُ الْبِشْرِ نِصْفُ الْعَقْلِ)[۱۹۲]
خوش رویى ، نیمى از خرد است .

ضرورت گشاده رویى

از حدیث بالا، چنین برداشت مى شود که خصلتِ نیکوى گشاده رویى از لوازم ضرورى مدیریتاسلامى است و کسى که از آن بهره مند نباشد نمى تواند مدیر موفقى باشد؛ به ویژه کهحضرت صادق (ع ) در مقام شمارش ویژگى هاى امامان معصوم ، به آن نیز تصریح کرده وفرموده است :
(و دی نُهُمْ... حُسْنُ الصُّحْبَةِ وَ حُسْنُ الْجِو ارِ...)[۱۹۳]
روش امامان معصوم ، معاشرت نیکو و خوش همسایگى است .
رسول گرامى اسلام (ص ) نیز در سفارشى به دودمان عبدالمطلب ، خوش رویى را درزندگىجمعى و موقعیتى که آنان در مدیریت اجتماعى باید داشته باشند، ضرورى دانسته ، مى فرماید:
(ی ا بنى عَبْدِالْمُطَّلِبِ اِنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النّ اسَ بِاَمْو الِکُمْ فَاَلْقُوهُمْ بِطَلا قَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِالْبِشْرِ)[۱۹۴]
اى فرزندان عبدالمطلب ! شما با ثروت خویش هرگز نمى توانید مردم را گرد خویش آورید،پس با رویى گشاده و چهره اى نیکو با آنان رو به رو شوید.
در تاریخ آمده است که امام صادق (ع )، خدمتکارى را در پى کارى فرستاد ولى او درزمانمعمول بازنگشت ، امام به ناچار از خانه بیرون رفت تا از او خبرى بگیرد. در میان راه مشاهدهکرد که در گوشه اى به خواب رفته است . امام بر بالین او نشست تا بیدار شد. سپس بدونتندى و خشونت به او فرمود: (تو حق ندارى هم شب بخوابى هم روز! شب را باید به استراحتبپردازى ، در روز باید کارهاى ما را انجام دهى !)[۱۹۵]
رفتار امام صادق (ع ) باید سرمشق ما قرار گیرد؛ یعنى در جایى که کارکنان ، خلافِ مهم وجبران ناپذیرى را مرتکب نشده اند، بدون پرخاش و بدزبانى ، وظایفشان را به آنانگوشزد نمایید.

آثار سودمند

گشاده رویى مانند بسیارى از فضایل اخلاقى دیگر، علاوه بر داشتن حسن ذاتى درنظر دین ،فرد و فطرت آدمى ، از پیامدهاى نیکویى نیز برخوردار است که در موفقیت مدیر و کارآیىسازمان نیز بى تاءثیر نیست ؛ از جمله به موارد زیر مى توان اشاره کرد:

زدودن کینه ها

در معاشرت ها و داد و ستدهاى کارى و اجرایى ، ممکن است برخى کدورت ها در میان افراد بروزکند که چندان خوشایند نباشد، بهترین ابزار مبارزه با این گونه کدورت ها، گشاده رویى است. رسول اکرم (ص ) در این باره مى فرماید:
(حُسْنُ الْبِشْرِ یَذْهَبُ بِالسَّخی فَةِ)[۱۹۶]
خوش رویى ، کینه را مى زداید.

جلب محبت خدا و مردم

مدیر موفق و مؤ من ، به اکسیر گرانبهاى محبت از جانب خدا و بندگان مؤ من او نیازمنداست . اینپدیده ارزشمند در سایه گشاده رویى به دست مى آید. حضرت امام باقر(ع ) مى فرماید:
(صنی عُ الْمعرُوفِ وَ حسنُ الْبشرِ یکسب انِ الَْمحبَّةَ وَ یقَرِّب انِ مِنَ اللّ هِ وَ یُدْخِلا نِالْجَنَّةَ)[۱۹۷]
نیکوکارى و خوش رویى ، محبت آفرین اند، انسان را به خدا نزدیک وداخل بهشت مى کنند.

دست یابى به اهداف

مدیر اگر روش روفق و مدارا و خوش خویى و خوش رویى را در پیش بگیرد وبه خصوص بازیردستان با نرمى و ملاطفت برخورد نماید، به طور قطع کارآیى مجموعه را بالاتر خواهدبرد. چرا که حکومت بر دل ها به مراتب از حکومت و ریاست بر بدن ها کارسازتر است . حضرتامام صادق (ع ) در این باره مى فرماید:
(مَنْ ک انَ رَفی قاً فى اَمْرِهِ ن الَ م ا یُری دُ مِنَ النّ اسِ)[۱۹۸]
هر کس در کارش ملایم باشد، به دست مردم به خواسته هایش مى رسد.

راز و رمز پیروزى

خوش رویى و ملاطفت همواره پیام آور پیروزى است و مدیرى که به این خصلت ارزنده مزیّن است، باید به پیروزى نهایى خویش امید داشته باشد، حضرت على (ع ) در این باره مى فرماید:
(حُسْنُ الْبِشْرِ مِنْ عَلا ئِمِ الْنَّج احِ)[۱۹۹]
خوش رویى از نشانه هاى پیروزى است .

قاطعیت در عین نرمى

(قاطعیت ) و (نرمى ) دو خصلت زیباى اخلاقى هستند که وجود هر یک از آن هاکمال محسوب مى شود و فقدانشان ، نقص اخلاقى است . این دو بالِ در ظاهر متضادّ، هرگاه بهطور شایسته به کار گرفته شوند، با هم انسان را به سوى ترقى پرواز مى دهند.

سنجش و واکنش

قاطعیت و نرمى ، هر کدام واکنشى است که انسان نسبت به کنش یا خواهش دیگران از خود بروز مىدهد. حالا اگر خرد بر آدمى حاکم باشد، موقعیت هر یک را به خوبى مى سنجد و هرکدام را مناسبتر تشخیص داد، به کارمى گیرد و یا به آن اولویت مى دهد و در نتیجه طرفمقابل را نسبت به خود متقاعد، متمایل و سازگار مى کند. بهترین معیاراِعمال قاطعیت و نرمى را امیر مؤ منان (ع ) در سخنانى به مالک اشتر، هنگام اعزام او به مصرارائه داده ، مى فرماید:
(... اِستعنْ باللّ هِ على م ا اَهمَّکَ وَاخلِطِ الشِّدَّةَ باللّی نِ وَ ارْفقْ م ا ک انَ الرِّفقُ اَبْلَغَوَاعْتَزِمْ عَلَى الشِّدَّةِ مَتى لَمْ یُغْنِ عَنْکَ اِلا الشِّدَّةُ)[۲۰۰]
در کارهاى مهم خویش ، از خدا مدد بجوى و سخت گیرى را با نرم خویى ممزوج کن و هر جا مداراکارسازتر است ، مدارا کن و اگر جز از سخت گیرى کار برنمى آید، سخت گیرى نما.
همین طور امام (ع ) طى نامه اى که براى مردم مصر فرستاد، نوشت :
بنده اى از بندگان خدا را به سویتان گسیل داشته ام که در روزهاى بحران نمى خوابد ودرلحظه هاى خطر، از برابر دشمن نمى گریزد و براى تبهکاران از شراره آتش گران تر است. او مالک پسر حارث (اشتر نخعى و) از قبیله مذحج است گوش به فرمان اوباشید![۲۰۱]
همان گونه که نامه نخست ، چگونگى و محدوده به کارگیرى قاطعیت و نرمى را براى مدیرتشریح مى کند، نامه دوم بر ضرورت قاطع بودن مدیر تاءکید دارد؛ در عینحال بیان مى دارد که قاطعیت مدیران اسلامى به ویژه در عرصه سیاسى و نظامى بایدمتوجه دشمنان اسلام و مسلمانان ، تهبکاران و مفسده جویان باشد و نرمى و مدارا بیشترشامل حال دوستان و خودى ها گردد. این مضمون ، در آیه 29 سوره فتح از ویژگى هاى مسلمانانشمرده شده است .

سیره علوى

مولى الموحدین على (ع )، پس از رهبر عظیم الشاءن اسلام (ص ) عالى ترین الگوى مدیریتاسلامى در همه ابعاد است . آن بزرگوار، خود در مواقع لازم قاطع ، و یا ملایم برخورد مى کردو از کارگزاران خود نیز مى خواست که چنین باشند و خود، بهترین اسوه این میدان بود. آنچه درزیر مى خوانید، نمونه هاى اندکى از سیره آن امام بر حق است .
1 امام از سوى رسول اکرم (ص ) به سوى یمن اعزام شد تا ضمنحل و فصل امور آن سامان ، معارف دین را نیز به مردم بیاموزد، وقتى خبر عزیمت پیامبر(ص )به سفر حج به یمن رسید، امیر مؤ منان (ع ) نیز همراه یاران خود راهى مکه شده در نزدیکى مکه، براى امر مهمّى به تنهایى خدمت پیامبر(ص ) رسید و سپس به کاروان خود بازگشت تا بهاتفاق ، وارد شهر شوند. در این اثنا مشاهده کرد که برخى ازاهل کاروان از پارچه هاى بیت المال به عنوان لباس احرام استفاده کرده اند، امام با قاطعیتدستور جمع آورى پارچه ها را صادر کرد و آن ها را بسته بندى کرد و در جاى خود قرار داد.همراهان امام که این تصمیم را خوش نداشتند، نزد پیامبر(ص ) زبان به شکوه از على (ع )گشودند. پیامبر اکرم (ص ) به دفاع از امام برخاست و فرمود: (دیگر نبینم کسى درباره على(ع ) شکوه کند! او در اجراى امر خدا قاطع است و در دین خوداهل سازش نیست !)[۲۰۲]
اما از سوى دیگر، در زمان خلافت همین امام (ع ) عسل فراوانى از منطقه همدان آوردند، آن حضرتدستور داد یتیمان را گرد آورند و به آنان اجازه داد که از مشک هاىعسل هر قدر دوست دارند بخورند و خود، عسل ها را با پیمانه اى میان مردم تقسیم مى کرد. از آنحضرت سؤ ال شد که چرا به یتیمان چنین امتیازى داده است ؟ در پاسخ فرمود: (امام و رهبرجامعه ، پدر یتیمان است ...!)[۲۰۳]
2 در روزهاى اوّل خلافت امام ، عمرو عاص شبانه با امام ملاقات کرد و کارى خصوصى داشت .آن حضرت بى درنگ چراغ بیت المال را خاموش کرد تا سوخت آن ، صرف گفتگوى شخصىنشود.[۲۰۴] امّا در موارد دیگرى ، گاه به یک نفر روستایى ، تا هزار سکّه ، کمک مىکرد.[۲۰۵]
از سخنان امام على (ع ) قبل از ضربت خوردن برمى آید که آن سردار سلحشور مى دانست ابنملجم مرادى قاتل او خواهد شد، امّا به او مهربانى مى کرد و پس از ضربت خوردن از دست آننابکار، باز هم به فرزندانش سفارش کرد که با او مدارا کنند، به او آب و غذا بدهند و درصورت قصاص ، بیش از یک ضربه به او نزنند.[۲۰۶]این گونه رفتار در حالىبود که آن امام همام ، در جنگ هاى صدر اسلام شرکتفعّال داشت و بسیارى از قهرمانان و دلاوران مشرک را به هلاکت رسانده بود.
این بخش را با سفارشى از آن امام پرصلابت و مهربان به پایان مى بریم که به یکى ازفرماندارانش به نام (حذیفة بن یمان ) مى نویسد:
(... وَ آمُرُکَ بِالرِّفْقِ فى اُمُورِکَ وَاللّی نِ وَالْعَدْلِ فى رَعِیَّتِکَ)[۲۰۷]
به تو فرمان مى دهم که در کارهایت ، در برخورد با مردم ، با مدارا و نرمى و عدالت رفتارکنى .
6 قدرشناسى و ارج گزارى
آدمى با راهنمایى فطرت و دین و خرد، درمى یابد که قدردانى و سپاس گزارى از کسانى کهبه او نیکى کرده اند، لازم و ضرورى است و هر چه نعمت و خدمت و خوبى بهتر و بیشتر باشد،قدردانى بیش ترى را مى طلبد، چنان که جایگاه احسان کننده نیز در کیفیت سپاس گویى مؤ ثّراست و به همین دلیل ، حمد و سپاس خداوند که منعم واقعى است از هر کسى ، فورى تر و واجبتر است ، گرچه تنها تعداد اندکى از بندگان شایسته او از عهده چنین وظیفه اى برمى آیند؛
(... اِعْمَلُوا آ لَ د اوُدَ شُکْراً وَ قَلی لٌ مِنْ عِب ادِىَ الشَّکُورُ)[۲۰۸]
اى آل داوود، شکر به جاى آورید، گرچه فقط عده کمى از بندگان من ، شکور هستند.
از سوى دیگر، خداوند خود به عنوان یگانه مدیر جهان آفرینش ، از کمترین خوبىِکوچک ترینموجود، سپاس گزارى مى کند و به همین جهت یکى از اسماى حسناى او نیز(شکور)[۲۰۹] یعنى بسیار سپاس گزار است و از بندگان خویش نیز خواسته کهعلاوه بر قدردانى از خدا، از واسطه هاى نعمت و کسانى که مستقیم و غیر مستقیم به آنان خوبىکرده اند، تشکّر کنند، و زحمات یکدیگر را سپاس گویند. امام سجاد(ع ) مى فرماید:
(یقولُ اللّ هُ تب ارَکَ وَ تع الى لِعبدٍ منْ عَبی دِهِ یَوْمَ الْقِی امَةِ؛ اَشَکَرْتَ فُلا ناً فَیَقُولُ:بلْشکَرْتُکَ ی ا رَبِّ. فَیَقُولُ: لَمْ تَشْکُرْنى اِذْ لَمْ تَشْکُرْهُ. ثُمَّ ق الَ: اَشْکَرُکُمْ لِلّ هِ اَشْکَرُکُمْلِلنّ اسِ)[۲۱۰]
روز قیامت ، خداوند از یکى از بندگانش مى پرسد؛ آیا سپاس فلانى را گفتى ؟ پاسخ مى دهد:خدا یا من سپاس تو را به جاى آوردم . خداوند مى گوید؛ چون شکر او را به جا نیاوردى ،سپاس مرا نیز نگفته اى ! امام سپس فرمود: (شاکرترین شما نسبت به خدا، سپاسگزارترینتان نسبت به مردم است .)
قدردانى در حیطه مدیریت
الف عمومیت قدردانى
این خصلت ارزشمند باید به صورت یک (ملکه ) در مدیر تجلى کند، به گونه اى که خدمتهیچ کس ، بدون پاداش گرچه زبانى نماند و حتى پس ازعزل ، جابه جایى و یا درگذشت کارکنان مجموعه ، فراموش نشود. دو نمونه از سیرهبزرگان دین در این زمینه بیان مى گردد:
1 محمد بن ابى بکر، از یاران و شیعیان واقعى امام على (ع ) بود که مدتى ولایت استانبزرگ مصر را به عهده داشت و در نبرد با نیروهاى معاویه به شهادت رسید. امام (ع ) باشنیدن خبر شهادت محمد، طى نامه اى به عبدالله بن عباس نوشت :
محمد بن ابى بکر که رحمت خدا بر او باد به شهادت رسید. ما این مصیبت را به حساب خدامى گذاریم ؛ او فرزندى خیرخواه ، کارگزارى پرتلاش ، شمشیرى برنده و ستونى پابرجاو بازدارنده بود.[۲۱۱]
2 عمر بن ابى سَلَمه ، از سوى امیر مؤ منان (ع ) مدتى استاندار بحرین بود. وقتى امام (ع )او را عزل و نعمان بن عجلان را به جایش منصوب کرد، طى نامه اى از او چنین تقدیر کرد:
تو نیکو حکومت کردى و امانتدارى نمودى ؛ اینک بدون هیچ گونه دلخورى و سرزنش و اتّهامى ،نزد ما بازگرد.[۲۱۲]

قدردانى متنوّع

سپاس گزارى مدیر از افراد زیردست و همکار، ممکن است بهشکل مادّى و معنوى ،حضورى و غیابى ، کتبى و شفاهى و غیره صورت پذیرد و هرگونه تقدیرو تشویق به مقتضاى حال و صلاحدید مدیر انجام گیرد. بر این اساس ، امکان دارد برخى ازانواع تقدیر، اولویت داشته باشد یا مدیر از اعمال برخى از آن ها معذور باشد. به فرمودهامیر مؤ منان (ع ):
(اِذ ا قَصُرَتْ یَدُکَ عَنِ الْمُک اف اةِ فَاَطِلْ لِس انَکَ بِالشُّکْرِ)[۲۱۳]
هرگاه دستت از جبران [اعمال و قدردانى عملى ] کوتاه شد، با زبانت سپاسگزارى کن .

نتیجه قطعى

ارج نهادن به زحمات و خدمات همکاران ، به طور قطع نتیجه بخش است و کارآیى واعتبارمدیریت و سازمان را افزایش مى دهد؛ چنان که عکس آن نیز صادق است .
دیدگاه همکاران و زیردستان نسبت به مدیر، مى تواند به دوشکل زیر باشد؛
الف بخشى از آن ها با دید خوش بینانه به او مى نگرند و از عملکرد مدیریتى او خشنودند.در این صورت ، قدردانى و سپاس گزارى مدیر بر وفادارى و خشنودى آنان مى افزاید. چنانکه امام على (ع ) فرمود:
(شُکْرُکَ لِلرّ اضى عَنْکَ یَزی دُهُ رِضاً وَ وَف اءً)[۲۱۴]
ب بخشى نیز خواه ناخواه از عملکرد مدیر ناراضى یا نگرانند، قدردانى وسپاس گزارى ازکارهاى خوب و ارزشمند این گروه نیز، اثر بخش خواهد بود؛ روحیه آنان را تلطیف خواهد کرد ورابطه کارى آنان با مدیر و سازمان را اصلاح خواهد نمود. همان حضرت در این باره نیز مىفرماید:
(شُکْرُکَ لِلسّ اخِطِ عَلَیْکَ یُوجِبُ لَکَ مِنْهُ صَلا حاً وَ تَعَطُّفاً)[۲۱۵]
قدردانى تو از کسى که نسبت به تو غضبناک است ، موجب صلاح و مهربانى او نسبت به تو مىشود.

عیب پوشى

انسان هاى غیر معصوم ، کم و بیش ممکن است دچار لغزش و اشتباهات خوا سته یا ناخواستهبشوند یا در افکار، کردار و گفتار آنان ، عیب و کاستى بروز کند.
در مرحله نخست مدیر هر مجتمعى وظیفه کمال بخشى مجموعه خویش را برعهده دارد و لازمه چنینوظیفه اى ، زدودن عیب و نقص هاى مجموعه تحت امر، اعم از کارکنان و غیره است ، انجام چنین کارىبه دو شکل امکان پذیر است ؛ یکى با افشاگرى واعمال زور و قدرت ، و دیگرى با عیب پوشى و تدبیر و اندیشه براى مرتفع ساختن عیوب . درلغزش هاى اخلاقى ، راه حل دوم کارسازتر است و مدیر، شایسته ترین شخص در پوشاندن عیبهاى مجموعه تحت امر خویش است . امیر مؤ منان (ع ) در این باره چنین رهنمود مى دهد:
(وَلْیکنْ اَبعدُ رَعیَّتکَ منکَ وَ اَشنؤُهُمْ عِنْدَکَ اَطْلَبَهُمْ لِمَع ایِبِ النّ اسِ فَاِنَّ فِى النّ اسِعیوباً الْو الى اَحقُّ مَنْ سَتَرَه ا فَلا تَکْشِفَنَّ عَمّ ا غ ابَ عَنْکَ مِنْه ا فَاِنَّم ا عَلَیْکَ تَطْهی رُ م اظهرَ لَکَ وَاللّ هُ یحْکُمُ عَلى م ا غ ابَ عَنْکَ فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ م ا اسْتَطَعْتَ یَسْتُرِ اللّ هُ مِنْکَ م اتُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیَّتِکَ)([۲۱۶]
باید دورترین و منفورترینِ مردم در پیش تو، کسى باشد که بیشتر در پى یافتن لغزش هاىمردم است ؛ چرا که در میان مردم ، لغزش هایى بروز مى کند که زمامدار، شایسته ترین فرد درپوشاندن آن هاست ، بنابراین هرگز از آنچه بر تو نهان است ، پرده بر مگیر. مسؤ ولیتتو، تنها رفع زشتى هاى نمایان است و خداوند بر آنچه از تو نهان است خود حکم مى راند.پس تا مى توانى بدى هاى دیگران را بپوشان تا آنچه را که دوست دارى بر مردم پوشیدهباشد، خدا برایت بپوشاند.
پوشاندن کاستى ها و سستى ها به معناى نادیده انگاشتن دائمى آن ها نیست و مدیر بایدتدبیرى بیندیشد و راهى براى ریشه کنى آن ها بیابد و همان گونه که افشاگرى ، طعنه وکنایه و به رخ کشیدن لغزش ها محکوم است ، رها کردن مجموعه نیز کار درستى نیست و هنرمدیریت ، جمع بین عیب پوشى و عیب زدایى است که یکى با(تغافل ) و دیگرى با (تدبیر) تحقّق مى یابد و اوّلى نقش مسکّن و دومى نقش درمان را دارد.در مباحث قبلى درباره (تغافل ) صحبت شد. نظر به اهمیت موضوع ، در این جا صفت رذیله (عیبجویى ) مختصرى شرح مى گردد.

نکوهش عیب جویى

افشاگرى ، مچ گیرى ، عیب جویى و پرده درى ، از کارهاى بسیار زشتى است کهعقل ودین بر قباحت آن اتفاق دارند و هیچ محمل شرعى و عقلى براى آن نمى توان یافت . هیچخردمندى ، رسواسازى و بى ارزش کردن دیگران را برنمى تابد؛ به ویژه اگر این افراد،دوست و همکار انسان باشند. قرآن مجید با لحن تندى عیب جویى را توبیخ کرده ، مى فرماید:
(وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ)[۲۱۷]
واى بر هر بدگوىِ عیبجویى !
رهبر عظیم الشاءن اسلام ، حضرت محمّد(ص ) نیز عیب جویى را مخالف ایمان خالص دانسته ، مىفرماید:
(ی ا معشرَ منْ اَسلَمَ بلِس انهِ وَ لَمْ یخْلِصِ الاْ ی م انَ اِلى قَلْبِهِ لا تَذُمُّوا الْمُسْلِمی نَ وَ لاتَتَبَّعُوا عَوْر اتِهِمْ فَاِنَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْر اتِهِمْ تَتَبَّعَ اللّ هُ عَوْرَتَهُ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللّ هُ عَوْرَتَهُیَفْضَحْهُ وَ لَوْ فى بَیْتِهِ)[۲۱۸]
اى گروهى که با زبان اظهار اسلام کرده اید، ولى ایمان خالص را دردل جاى نداده اید! از مسلمانان بدگویى نکنید و در پى لغزش هاى آنان نباشید؛ زیرا هر کس درپى لغزش هاى مسلمانان باشد، خداوند لغزش او را پى مى گیرد و خداوند لغزش هر کس راپى گیرد گرچه درون خانه اش باشد، او را رسوا خواهد ساخت !
امام باقر(ع ) نیز خرده گیرى از برادر دینى را نزدیک ترین نقطه به کفر دانسته ،مىفرماید:
(اَقرَبُ م ا یکونُ الْعبْدُ اِلَى الْکُفْرِ اَنْ یُو اخِىَ الرَّجُلُ الرَّجُلَ عَلَى الدّی نِ فَیُحْصى عَلَیْهزَلا تِهِ لِیُعَیِّرَهُ بِه ا یَوماًم ا)[۲۱۹]
نزدیک ترین فاصله یک بنده به مرز کفر، زمانى است که مردى از راه دین با مرد دیگرى طرحبرادرى بریزد و لغزش هاى او را در نزد خود جمع کند تا روزى به وسیله آن ها او را سرزنشکند.
بى اعتنایى به اصل تغافل و چشم پوشى از یک سو و سرزنش ، زخم زبان و تحقیرنیروهابه خاطر اشتباهات و عیب هاى کوچک و نهانى ، سبب اضطراب ، بى اعتمادى ، کینه توزى نیروهانسبت به مدیر و در نتیجه ، عدم انسجام سازمان و پایین آمدن کارآیى آن مى گردد و چنینعملکردى قطعاً به صلاح مدیریت نمى باشد. این بخش را نیز با سخن نغزى از امام صادق (ع )به پایان مى بریم که به همه اصحاب و پیروان خویش چنین سفارش مى کند؛
(لا تَطْعَنُوا فى عُیُوبِ مَنْ اَقْبَلَ اِلَیْکُمْ بِمَوَدَّتِهِ وَ لا تُوقِفُوهُ عَلى سَیِّئَةٍ یَخْضَعُ لَه ا فَاِنَّها لَیْسَتْ مِنْ اَخْلا قِ رَسُولِ اللّ هِ)([۲۲۰]
به لغزش هاى کسى که محبّتش را تقدیم شما کرده ، خرده مگیرید و او را به گناهى آگاهنسازید تا مرتکب آن شود، چنین خصلتى از اخلاق پیامبر(ص ) نیست .
از ظاهر حدیث برمى آید که منظور از (گناه )، همان لغزش فرد باشد؛ یعنى با یادآورىلغزشِ فرد، حرمت آن خطا و گناه از بین رفته ، فرد مجدّداً و این بار با بى شرمى ، مرتکب آنمى شود.

همدردى

زندگى آدمى ، همواره با رنج و سختى همراه است و آسیب و ابتلاها، گاه به اندازه اى شدّت مىیابد که عرصه را بر انسان تنگ و در مواردى ، زندگى را بامشکل مواجه مى سازد. آنچه در این اثنا، کارآ و چاره ساز است ، حسّ همنوعى ، همکارى و غمخوارىانسان هاست . افراد پاک سرشت در لحظه هاى غم انگیز و خطرخیز به یارى همنوعان خود مىشتابند، امواج فتنه و خطر را مى شکافند و با رشادت و جوانمردى ، بندگان خدا را بهساحل نجات و شادى مى رسانند و اجازه نمى دهند که بار سنگین بلا و مصیبت ، پشت آنان رابشکند.

دیدگاه اسلام

خصلت غم خوارى و همدردى با ایمان و اعتقاد دینى رابطه اى مستقیم و تنگاتنگ دارد و هرچهانسان از ایمان بیشترى برخوردار باشد، از حس غم خوارى قوى ترى بهره مند است . امام صادق(ع ) در تشبیه حکیمانه اى ، جامعه اسلامى را پیکر واحدى مى داند که با روح ایمان زنده است وهمه اعضاى آن دلسوز و غم خوار یکدیگرند؛
(اَلْمُؤْمِنُونَ فى تَب ارِّهِمْ وَ تَر احُمِهِمْ وَ تَع اطُفِهِمْ کَمَثَلِ الْجَسَدِ اِذَا اشْتَکى تَد اعى لَهُس ائِرُهُبِالسَّهَرِ وَالْحُمّى )[۲۲۱]
مؤ منان در نیکى و مهر و ملاطفت به یکدیگر، بسان یک پیکرند که وقتى احساس درد کند، همهاعضا در بى خوابى و تب ، با او همراه شوند.
بخش وسیعى از احکام و دستورات اسلام ؛ مانند، پرداخت خمس و زکات وصدقات ، وجوب نجاتجان مؤ من ، عیادت ، تشییع جنازه ، حقوق فراوان برادرى ، همسایگى ، زیارت مؤ منان و برآوردنحاجات آنان و غیره ، بر ضرورت همدردى و اهمیت آن دلالت دارد به گونه اى که اگر شخصىفاقد این خصلت ارزشمند باشد در واقع بسیارى از اخلاق و احکام اسلامى را زیر پا نهاده و ازایمان فاصله گرفته است . گاه بى دردى و بى تفاوتى به جایى مى رسد که شخص را اززمره مسلمانان خارج مى سازد؛ چنان که رسول اکرم (ص ) مى فرماید:
(لَیْسَ مِنّ ا مَنْ غَشَّ مُسْلِماً اَوْ ضَرَّهُ اَوْ م ا کَرَهُ)[۲۲۲]
هر کس مسلمانى را بفریبد یا به او ضرر برساند و حیله بزند، از ما نیست .
همچنین فرموده است :
(م ا ا مَنَ بِاللّ هِ وَ الْیَوْمِ الاْ خِرِ مَنْ ب اتَ شَبْع انَ وَ ج ارُهُ ج ائِعٌ)[۲۲۳]
هر کس سیر بخوابد در حالى که همسایه اش گرسنه باشد، به خدا و روز قیامت ایمان نیاوردهاست .

همدردى در مدیریت

هر چه اختیارات و ارتباطات انسان با دیگران ، بیشتر و گسترده تر باشد، مسؤ ولیت اونیزسنگین تر مى شود و به همان نسبت ، حسّ همدردى او نیز باید فزونى یابد. بر این اساس ،مدیران جامعه اسلامى از یک سو به عنوان یک مسلمان ، در برابر همه مسلمانان احساس وظیفه مىکنند و از سوى دیگر نسبت به افراد زیر مجموعه خویش نیز احساس مسؤ ولیت ویژه دارند وهرگز راضى نمى شوند که به عنوان و عملکرد ادارى و قانونى خود بسنده کنند و در برابرگرفتارى و اندوه همکاران ، بى تفاوت باشند؛ چنان که حضرت على (ع ) مى فرماید:
آیا به این بسنده کنم که به من بگویند امیر مؤ منان ولى در سختى هاى روزگار همدرد مردمنباشم و در تلخى زندگى سرمشق آنان قرار نگیرم ! من براى این آفریده نشده ام که چونانبرّه پروارى که تمام همت او در علف خوردن است به خوردن و آشامیدن بپردازم![۲۲۴]
و در مورد این وظیفه خطیر رهبران و مدیران مى فرماید:
خداوند بر پیشوایان عادل ، واجب کرده که زندگى خویش را همسان انسان هاى ضعیف (و طبقهپایین ) قرار دهند تا تهیدستى ، فقیران را بى تاب نسازد.[۲۲۵]
همدردى رسول اکرم و امیر مؤ منان (ع ) با مؤ منان ، عالى ترین الگو براى همه مدیران است کهنمونه هاى آن را در زیر مى خوانید:
جابر بن عبداللّه مى گوید: (روش رسول اکرم (ص ) در سفرها چنین بود که همواره در انتهاىکاروان یا لشکر حرکت مى کرد تا درماندگان را مدد رساند و بازماندگان را در ردیف خودسوار کند.)[۲۲۶]
انس نیز گوید: (رسول خدا(ص ) اگر در مدّت سه روز دوستان خود را نمى دید، از حالشانجویا مى شد؛ اگر در سفر بودند، برایشان دعا مى کرد، اگر در وطن بودند، به دیدنشان مىرفت و اگر بیمار بودند عیادتشان مى کرد.)[۲۲۷]
همین طور همیشه به فکر اصحاب صفّه (مسلمانان فقیرى که در مسجد زندگى مى کردند) بود،براى آنان غمخوارى مى کرد و در رفع نیازهایشان مى کوشید.[۲۲۸]
امیر مؤ منان (ع ) نیز در ایام حکومت ، در سخت ترین شرایط آب و هوایى از خانه بیرون مى آمد وخود را در دست رس مردم مى گذاشت تا نیازهاى خود را بر او عرضه کن+++ند.++[۲۲۹]حتى نقل شده روزى یک درهم براى تهیه قوت خانواده اش قرضکرده بود، در بین راه مقداد را دید که نگران غذاى خانواده خویش است ، آن درهم را به او پرداختو خانواده او را بر خانواده خویش مقدّم داشت .(229)

آفات اخلاق سازمانى

در گلزار اخلاق نیکو و مکارم اخلاقى ، احتمال رویش خار و خاشاک و علف هرزه نیز وجود دارد ومدیران هشیار و آگاه جامعه اسلامى باید درصدد پیش گیرى یا ریشه کنى آن ها برآیند و بامراقبت کافى ، طراوت و شادابى شکوفه هاى اخلاقى را پاس دارند. صفاتى چون خودمحورى، دورویى ، تنگ نظرى ، تبعیض ، انتقام جویى و بدزبانى ، آفاتى هستند که شخصیت حقیقى وحقوقى مدیران را خدشه دار مى سازد و به مدیریت آنان آسیب مى رساند.
آفت هاى اخلاق سازمانى در آفت هاى فوق منحصر نیست و آنچه در اینفصل آمده برخى از آفت ها و شاید مهم ترین آن ها است که به طور فشرده تدوین یافته است .

خودمحورى

منشاء این رذیله اخلاقى ، تکبّر، هواى نفس و جهالت است ؛ چنان که عجب و غرور نیز در رویش وافزایش آن دخالت دارند، همان گونه که خدا محورى ،عقل گرایى ، رایزنى و همفکرى ، نقطه مقابل آن است .
از منظر قرآن ، انسان ، ذاتاً ناتوان آفریده شده [۲۳۰] و دانش او نیز اندک است[۲۳۱]و چنین موجودى نمى تواند بدون امداد دیگران و تنها با اتکاى به دانش ،تجربه و توان خویش به اهداف و آرمان هایش دست یابد و ناچار است سخن خدا را بشنود،فرمان عقل را گردن نهد و از تجربه دیگران سود جوید و گرنه به تعبیر امیر مؤ منان (ع ):
(مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَاءْیِهِ هَلَکَ)[۲۳۲]
هر کس استبداد راءى داشته باشد، نابود مى شود.
و در سخن حکیمانه دیگرى چنین هشدار مى دهد:
(اِیّ اکَ وَالثِّقَةَ بِنَفْسِکَ فَاِنَّ ذ لِکَ مِنْ اَکْبَرِ مَص ائِدِ الشَّیْط انِ)[۲۳۳]
از اتّکاى به خویشتن بپرهیز؛ زیرا چنین کارى از بزرگ ترین دام هاى شیطان است .

راه رهایى

بهترین راه پیشگیرى از این بیمارى و خلاص شدن از این دام شیطانى ، اندیشه وعمل است با این توضیح که مدیر:
در حوزه فکر و اندیشه ، همواره به یاد داشته باشد که هر انسانى داراى فکرى محدود است وثمره یک فکر، همیشه کامل نیست ، ولى همین فکر را مى توان با تضارب آرا و مدد گرفتن ازافکار دیگران به ویژه متخصصان و صاحبان تجربه بهکمال رساند و بازدهى آن را افزایش داد. به فرموده پیامبر اکرم (ص ):
(م ا مِنْ رَجُلٍ یُش اوِرُ اَحَداً اِلاّ هُدِىَ اِلَى الرُّشْدِ)[۲۳۴]
هیچ کس با دیگرى مشورت نکرد جز آنکه به هدایت و رشدنایل گشت .
امیر مؤ منان (ع ) نیز مى فرماید:
(مَنْ ش اوَرَ الرِّج الَ ش ارَکَه ا فى عُقُولِه ا)[۲۳۵]
هر کس با مردان (صاحب فکر و عقل ) رایزنى کند، در خرد آنان سهیم گشته است .
حسن بن جهم از امام رضا(ع ) چنین روایت مى کند:
خدمت امام رضا(ع ) بودیم ، از پدر بزرگوارشان ، موسى به جعفر(ع ) یاد شد.امام هشتمفرمود: پدرم عقلى داشت که عقل هیچ کس با آن برابرى نمى کرد، با اینحال ، گاهى اتفاق مى افتاد که با یکى از غلامان خود مشورت مى کرد و از او نظر مى خواست .برخى به چنین کارى اعتراض کردند، پدرم پاسخ داد: چه بسا خداوند، راه موفقیت و گشایش رابر زبان وى جارى کند.[۲۳۶]

دورویى

صداقت و یکرنگى ، خواست فطرت و خرد آدمى است و ازفضایل نیک اخلاقى به شمار مى رود و در مقابل ، دورویى و عدم صداقت در مواجهه با دوستان وآشنایان و همکاران ، نکوهیده و زیان آور است و یک مدیر مسلمان حتماً باید از این خوى ناپسند مبرّاباشد.
خصلت نارواى دورویى که در روایات ، دو چهرگى و دوزبانى نامیده مى شود از بدترینانواع نفاق است و مرحوم ملاّ مهدى نراقى آن را چنین تعریف مى کند؛
شخص هنگامى دو چهره و دو زبان است که برادر مسلمانش را حضورى مدح وستایش کند و اظهاردوستى و خیرخواهى نماید ولى در غیاب او، به غیبت و بدگویى و سعایت و هتک حرمت و زیانمالى او همّت گمارد و او را اذیت کند.[۲۳۷]
چنین حالتى ، یک بیمارى روحى است و مبتلاى به آن ، بیش از دیگران از آن رنج وضرر مىبرد. امام باقر(ع ) در نکوهش شخص دو رو مى فرماید:
(بئْسَ الْعبْدُ عَبْدٌ یَکُونُ ذ ا وَجْهَیْنِ وَ ذ ا لِس انَیْنِ؛ یُطْرى اَخ

تنگ نظرى

یکى از عوامل مهم گردهمآیى و همکارى افراد در یک سازمان ، سود مادّى و برخوردارى از امکانات، حقوق و مزایاى رفاهى است و دوام و پویایى تشکیلات و موفقیت مدیر نیز با آن مرتبط است .به همین دلیل ، مدیر باید بلندنظر و سخاوتمند باشد و حقوق و رفاهیات نیروها را مدّ نظرقرار دهد و در استیفاى آن کوشا باشد؛ رفاه و شادابى زندگى آنان را از خود بداند و رکود ومستمندى آنان را برنتابد.
در روایات اسلامى ، بر سخاوت مدیران و مسؤ ولان در چارچوب اختیارات قانونى بسیارتاءکید شده و مى توان از آن ها چنین برداشت کرد که سخاوتمندى لازمه مدیریت و تنگ چشمىآفت آن است . امیر مؤ منان (ع ) فلسفه آن را چنین بیان مى کند:
(... لا یَنْبَغى اَنْ یَکُونَ عَلَى الْفُرُوجِ وَالدِّم اءِ وَالْمَغ انِمِ وَ الاَْحْک امِ وَ اِم امَةِ الْمُسْلِمی نَالْبَخی لُفَتَکُونَ فى اَمْو الِهِمْ نَهْمَتُهُ)[۲۳۸]
هرگز روا نیست که انسان تنگ نظر بر ناموس ، جان ،مال ، احکام و قوانین و پیشوایى مسلمانان گمارده شود تا حرص و ولع خویش را بر بیتالمال تحمیل کند.
این روایت گویاى آن است که مدیران بخیل علاوه بر نادیده گرفتن حق مردم وهمکاران ، به علتحرص و تنگ نظرى ، مخارج و ریخت و پاش هاى خود را نیز بر بودجه آنانتحمیل مى کنند. به همین دلیل وقتى طایفه (بنى سلمه ) به حضور پیامبر(ص ) رسیدند، آنحضرت پرسید: (رییس شما کیست ؟) پاسخ دادند: رییس ما شخص بخیلى است !رسول خدا(ص ) فرمود:
(اَىُّ د اءٍ اَدْوى مِنَ الْبُخْلِ)
چه دردى گران تر از بخل است !
سپس فرمود: بهتر است رییس شما آن شخص سفیدپوست یعنى (براء بن معرور) باشد[۲۳۹]
همچنین رسول اکرم (ص ) در سخن حکیمانه اى امیر مؤ منان (ع ) را از مشاوره بابخیل نیز نهى کرده و علت آن را چنین بیان مى کند:
(... لا تُش اوِرَنَّ الْبَخی لَ فَاِنَّهُ یُقَصِّرُ بِکَ عَنْ غ ایَتِکَ)[۲۴۰]
هیچ گاه با بخیل مشورت نکن زیرا تو را از هدفت بازمى دارد.

ریشه و فرجام تنگ نظرى

همه رذایل اخلاقى از جمله بخل ، از ضعف ایمان و دنیاطلبى ، ناشى مى شود وبسیارى از خلق وخوى هاى منفى در پیدایش و پویش یکدیگر تاءثیرمتقابل مى گذارند و جملگى دست به دست هم مى دهند تا آدمى را از بهشت سعادت به دوزخشقاوت دراندازند رسول گرامى اسلام (ص )، منشاء اصلىبخل را (کفر) مى داند که فرجام آن نیز جز دوزخ نخواهد بود:
(اَلا اِنَّ الْبُخْلَ مِنَ الْکُفْرِ وَالْکُفْرُ فِى النّ ارِ)[۲۴۱]
فرد تنگ چشم در این دنیا نیز در دوزخى از سنگدلى و بى رحمى ، حرص ، بدگمانى به خدا وخلق ، عدم امنیت ، حیله گرى و ناجوانمردى به سر مى برد و از خدا و خلق گسسته با شیطان ،نفس اماره و اموال ذخیره خود ماءنوس مى شود و طعم لذّت هاى واقعى زندگى را نمى چشد؛ بهفرموده امام رضا(ع ):
(اَلسَّخِىُّ قَری بٌ مِنَ اللّ هِ قَری بٌ مِنَ الْجَنَّةِ قَری بٌ مِنَ النّ اسِ وَالْبَخی لُ بَعی دٌ مِنَ اللّ هِ بَعیدٌ مِنَ الْجَنَّةِ بَعی دٌ مِنَ النّ اسِ)[۲۴۲]
سخاوتمند به خدا، بهشت و مردم نزدیک است و بخیل از خدا، بهشت و مردم فاصله دارد.

تبعیض

عدالت از فضایل بسیار ارجمند و آرمانى انسان است که علاوه برعقل و دین و فطرت آدمى ، همه بزرگان و صالحان عالم در هر مکتب و ملّتى بر زیبایى وضرورت آنان پاى فشرده اند؛ کامل ترین کتاب آسمانى درباره این فضیلت چنین مى فرماید:
(اِنَّ اللّ هَ یَاءْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاِْحْس انِ...)[۲۴۳]
همانا خداوند به عدالت و احسان فرمان مى دهد.
و امیر مؤ منان (ع )، دادگرى را سرچشمه حیات و زندگانى مى داند:
(اَلْعَدْلُ حَی اةٌ)[۲۴۴]
فرمان خداوند به اجراى این پدیده حیاتى ، عام و جاویدان است و همگان ، در همه جاو همیشهباید بدان پایبند باشند تا جامعه اى زنده و انسانى داشته باشند و هر چه عدالت و انصافافراد و مجموعه ها بیشتر و محکم تر باشد، آن ها از حیات و ارزش والاترى برخوردار مىشوند و اگر انصاف و عدالت جاى خود را به تبعیض و ستم بدهد، افراد و جامعه ها به رکودانسانیت و حیات مبتلا مى شوند و از سعادت فاصله مى گیرند. به همیندلیل در اخلاق اسلامى از تبعیض ، بى عدالتى ، حق کشى و هرگونه ستم گرى به شدّتنکوهش شده و اسلام به کلى آن را تحریم کرده است .

نمودهاى عدالت

هر یک از مدیران اسلامى نسبت به مجموعه ، همکاران ، امکانات ، تولیدات و کارآیى تشکیلاتتحت اشراف خود، (امین ) و (عادل ) شمرده مى شوند و چنین خصلتى در واقع شرط لازممدیریت آن هاست و هر کس فاقد چنین شرطى باشد، نباید مسؤ ولیت بپذیرد. موارد زیر،نمودهایى از عدالت مدیر هستند:
1 تقسیم مسؤ ولیت هاى مجموعه براساس کارآیى ، تخصص ، تعهّد و لیاقت افراد؛
2 پرداخت حقوق و مزایاى زیر مجموعه طبق قانون و مقررات صحیح ؛
3 هزینه کردن وقت و بودجه براى بخش هاى مختلف و کارکنان هر قسمت ، به اندازه ضرورت؛
4 کار و مسؤ ولیت خواستن از هر شخص و بخشى ، به اندازه توان و وظیفه ؛
5 تشویق و تنبیه ، براساس برجستگى یا گسستگى از کار و مسؤ ولیت ؛ به تعبیر امیر مؤمنان (ع ):
(وَ لا یکوننَّ الُْمحسِنُ وَالْمُسى ءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَةٍ سَو اءٍ فَاِنَّ فى ذ لِکَ تَزْهی داً لاَِهْلِالاِْحْس انِفِى الاِْحْس انِ وَ تَدْری باً لاَِهْلِ الاِْس اءَةِ عَلَى الاِْس اءَةِ)[۲۴۵]
نباید نیکوکار و بدکار نزد تو مساوى باشند. زیرا چنین روشى سبب بى رغبتى نیکوکاران بهکار نیکو و جراءت بدکاران به کار بد مى گردد.
6 جایگزین نشدن روابط انسانى (گرچه در حد متعارف لازم است ) با ضوابط؛
7 پرهیز از پذیرفتن هرگونه رشوه مادّى و معنوى در قالب هدیه ، عیدى ، پورسانت ، کارراه اندازى متقابل و... که منشاء بسیارى از تبعیض هاست ؛ همواره به هوش باشد که پیامبراسلام (ص ) فرموده است : (رشوه دهنده و رشوه گیرنده و واسطه آن هامعلونند.)[۲۴۶]
8 همواره مواظب باشد که افراد قدرتمند، حقوق ضعیفان راپایمال نکنند؛
9 تبعیض قائل نشدن بین سازمان و کارکنان ؛ یعنى همان گونه که حقوق سازمان را ازکارکنان مطالبه مى کند، حقوق کارکنان را نیز از سازمان استیفا نماید.

انتقام جویى

خداوند حکیم براى بقاى نسل بشر و حفظ جان آدمى ، نیروى قدرتمند (غضب ) را در او تعبیهکرده تا در برابر هرگونه تهاجم خارجى ، از موجودیت و منافع خویش به دفاع بپردازد و ازمتجاوزان به جان و مال و ناموس خود انتقام بگیرد.
گرچه تلافى کارهاى زشت دیگران و انتقام از تبهکار، امرى فطرى ، طبیعى و قانونى استولى در اخلاق اسلامى ، کارى لذیذتر و ارزنده تر به نام (عفو) به عنوان جایگزین آنمعرفى شده و ضرب المثل معروف (در عفو لذتى است که در انتقام نیست ) گویاى همین مطلباست . قرآن مجید به رهبر عظیم الشاءن اسلام چنین دستور مى دهد:
(خُذِ الْعَفْوِ وَاءْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْج اهِلی نَ)[۲۴۷]
عفو پیشه کن و به نیکى فرمان بده و از نادانان ، روى بگردان .
آن بزرگوار در سراسر زندگى خود به ویژه در مسند رهبرى و زمامدارى ، عفو وگذشت راسرلوحه برنامه مدیریتى خویش قرار داده بود و همان گونه که خود، کارآیى و سازندگىآن را تجربه کرده بود، به دیگران نیز چنین سفارش مى کرد:
(علَیکمْ بالْعفوِ فاِنَّ الْعفوِ لا یزی دُ الْعبدَ اِلاّ عزّاً فتع افوْا یعزُّکمُ اللّهُ)[۲۴۸]
بر شما باد به گذشت کردن ، چرا که عفو و گذشت جز بر عزّت بنده نمى افزاید. پس ، ازیکدیگر درگذرید تا خدا به شما عزّت دهد.

مرز عفو و انتقام

بدیهى است همان گونه که انتقام گیرى در همه جا و از همه کس ، و به خصوص درمواردى کهقانونى براى مجازات متخلّف وجود دارد، کارى ناپسند و زیان آور است ، عفو و گذشت نیز درهمه جا پسندیده و کارساز نیست و مدیر باید با درایت خاصّى مرز این دو را تشخیص دهد و هریک را در جاى مناسب ، اعمال کند. قدر مشترکى که به عنوان ملاک کلى عفو و انتقام مى توان تعیینکرد، (میزان تاءثیرگذارى مثبت در فرد مجرم ) است ؛ به این معنا که باید روحیه و قابلیتمجرم را سنجید؛ و تنها در صورتى از جرم او درگذشت که عفو و گذشت ، او را متنبّه کرده ، ازارتکاب خلاف بازدارد. در غیر این صورت ، چاره اى جز برخورد قاطع باقى نمى ماند. امیر مؤمنان (ع ) در این باره مى فرماید:
(اَلْعَفْوُ عَنِ الْمُقِرِّ لا عَنِ الْمُصِرِّ)[۲۴۹]
گذشت از کسى که به گناه اقرار دارد پسندیده است نه از کسى که بر آن اصرار دارد.
بنابراین بهتر است که مدیر در موارد زیر روش عفو و گذشت را در پیش بگیرد:
1 خطا از روى نادانى یا اشتباه و غیر عمدى صورت گرفته باشد.
2 مجرم در حق شخص مدیر کوتاهى کرده باشد نه در حق سازمان یا همکاران دیگر.
3 خطاکار از کرده خود، سخت پشیمان بوده و آهنگ تکرار آن را ندارد.
4 بخشیدن او سبب تنبّه و دگرگونى روحى او و دیگر همکاران گردد.
5 خطا از کارمند خوشنام ، خوش سابقه ، بزرگوار و شریفى سر زده که بخشیدن او بیش ازتنبیه او را مى سازد؛ بر عکسِ انسان پستى که عفو سبب جراءت او مى شود؛ چنان که امیر مؤ منان(ع ) مى فرماید:
(اَلْعَفْوُ یُفْسِدُ مِنَ اللَّئی مِ بِقَدْرِ م ا یُصْلِحُ مِنَ الْکَری مِ)[۲۵۰]
عفو و بخشش به همان اندازه که انسان بزرگوار را اصلاح مى کند، انسان پست را تباه مىسازد.

بدزبانى

زبان ، نقش بزرگى در زندگى آدمى برعهده دارد؛ مى تواند با یک کلمه او را آزاد یاگرفتار کند، مسلمان یا کافر بنماید، عزیز یا خوار گرداند، دارا یا فقیر کند؛ چنان کهشخصیت انسان نیز توسط زبانش کشف مى شود و به تعبیر امام على (ع ):
(اَلْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِس انِهِ)[۲۵۱]
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
امیر مؤ منان (ع ) مى فرماید:
(اَللِّس انُ تَرْجُم انُ الْعَقْلِ)[۲۵۲]
زبان ، سخن گوى خرد است .
بر این اساس ، گفته هاى مدیر، خواسته هاى عقل و اندیشه او محسوب مى شود که به مخاطبانانتقال مى یابد. به همین دلیل مدیر باید همیشه با اندیشه ، منطقى و حساب شده سخن بگوید؛هم خوب سخن بگوید و هم سخن خوب بگوید. همچنین با سخنان شیوا و شیرین ، همکاران را نسبتبه کارها و برنامه ها توجیه و آنان را نسبت به کار و فعّالیت دلگرم کند و این سفارش امامعلى (ع ) را به گوش گیرد که فرمود:
(عَوِّدْ لِس انَکَ لی نَ الْکَلا مِ وَ بَذْلَ السَّلا مِ یَکْثُرْ مُحِبُّوکَ وَ یَقِلَّ مُبْغِضُوکَ)[۲۵۳]
زبانت را به سخن نرم و سلام کردن عادت بده تا دوستدارانت فزونى و بدخواهانت کاستىیابند.
با چنین روشى ، موفقیت و کارآیى مجموعه نیز فزونى مى یابد، صفا و صمیمیت بر آن حاکممى شود و فضاى مناسب نوآورى و ابتکار فراهم مى گردد.
ولى اگر خداى نخواسته ، مدیر از عفّت کلام محروم باشد، علاوه بر از دست دادن مزایاى یادشده ، دچار آفات ذیل مى شود:
1 شخصیت حقیقى و حقوقى خود را آسیب پذیر مى کند و از این رهگذر دچار خسران مادّى و معنوىمى گردد و از قافله انسانیت و معنویت باز مى ماند؛ چنان که امام باقر(ع ) مى فرماید:
(اِنَّ اللّ هَ یُبْغِضُ الْف احِشَ الْمُتَفَحِّشَ)[۲۵۴]
به درستى که خداوند، بدزبان دشنام گو را دشمن مى دارد.
2 بدزبانى مدیر، سبب خدشه دار شدن تشکیلات ، بروز جوّ مسموم ، بدگمانى و بى اعتمادىمتقابل مدیریت و همکاران مى گردد و سوء تفاهم میان آنان را تشدید مى کند و زمینه هاىفروپاشى سازمان ، رکود کارى و مفاسد دیگرى چون غیبت و تهمت ، ناسزاگویى و حتىدرگیرى فیزیکى را نیز فراهم مى سازد. چنین شخصى به عنوان یک عنصر بى کفایت و شرورباید از مدیریت محروم گردد؛ چرا که رسول گرامى اسلام (ص ) درباره این گونه افراد مىفرماید:
(اِنَّ مِنْ شَرِّ عِب ادِ اللّ هِ مَنْ تُکْرَهُ مُج الَسَتُهُ لِفُحْشِهِ)[۲۵۵]
یکى از بدترین بندگان خدا کسى است که مردم به خاطر بدزبانى اش از همنشینى او اکراهدارند.
و در سخنى دیگر او را از بهشت برین نیز محروم مى داند.[۲۵۶]
از درگاه خداوند منان براى همه مدیران جامعه اسلامى ، توفیق شناخت وظیفه و انجام آن را بهبهترین نحو ممکن خواستاریم .
والسلام

فهرست منابع

قرآن مجید
نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، انتشارات فیض الاسلام .
آیین نامه انضباطى نیروهاى مسلّح ، معاونت آموزش نیروى زمینى سپاه .
اخلاق حسنه ، ملا محسن فیض ، ترجمه محمدباقر ساعدى ، پیام آزادى .
بحارالانوار، علاّ مه مجلسى ، المکتبة الاسلامیه .
پرواز در پرواز، مسعود انصارى راد، کنگره شهیدان تهران ، 1376.
تحف العقول ، حرّانى ، بیروت .
تفسیر نمونه ، جمعى از نویسندگان ، اسلامیه .
تفسیر نورالثقلین ، حویزى ، علمیه قم .
جامع السعادات ، محمدمهدى نراقى ، اعلمى ، بیروت .
چهل حدیث ، امام خمینى ، مؤ سسه تنظیم و نشر آثار امام ، 1371.
الدر المنثور، سیوطى ، دارالمعرفه ، بیروت .
روزنامه جمهورى اسلامى .
روزنامه کیهان .
روش هاى مقدارى در مدیریت بازرگانى ، کتاب درسىسال چهارم دبیرستان ، کد 805.
سازمان و مدیریت آموزش و پرورش ، مصطفى عسکریان ، چاپ دوم ، امیر کبیر.
سردار خیبر، مهدى فراهانى ، کنگره بزرگداشت سرداران سپاه ، چاپاول ، 1376.
سیرى در سیره نبوى ، شهید مطهرى ، دفتر انتشارات اسلامى .
سیرى در نهج البلاغه ، شهید مطهرى ، چاپ دوم ، 1354.
سیماى فرزانگان ، رضا مختارى ، دفتر تبلیغات اسلامى ، 1366.
شرح حدیث جنود عقل و جهل ، امام خمینى ، مؤ سسه تنظم و نشر آثار امام ، چاپ سوم ، 1378.
شرح غررالحکم و دررالکلم ، محمد خوانسارى ، با مقدمه و تصحیح ارموى ، دانشگاه تهران ،1366.
شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحدید، دار احیاء التراث العربى ، بیروت ، 1385 ه. ق .
صحیفه نور، مجموعه رهنمودها، امام خمینى ، وزارت ارشاد اسلامى ، 1361.

ضمیمه رویدادها

فروع کافى ، کلینى ، دار صعب و دار التعارف ، بیروت ، 1401 ق .
گفتارى در باب صبر، آیة ا... خامنه اى ، انتشارات عزیز.
لسان العرب ، ابن منظور، دار صادر، بیروت .
لغت نامه دهخدا، دانشگاه تهران .
مجله حوزه ، دفتر تبلیغات اسلامى .
مجمع البیان ، طبرسى ، ناصر خسرو، 1365.
مدیریت اسلامى ، محمد حسن نبوى ، دفتر تبلیغات اسلامى .
مدیریت امور کارکنان ، بابک کاظمى ، مرکز آموزش دولتى ، 1370.
مستدرک الوسائل ، نورى ، آل البیت ، 1407 ه. ق .
مسیح کردستان ، به کوشش عباس اسماعیلى ، لشکر 17 على بن ابى طالب (ع ) و...، 1376.
مغازى ، واقدى ، نشر دانش اسلامى ، 1405 ه. ق .
مفردات ، راغب اصفهانى ، دارالمعرفه ، بیروت .
مکارم الاخلاق ، طبرسى ، اعلمى ، بیروت ، 1392، ه. ق .
المنجد، لویس معلوف ، اسماعیلیان ، 1363.
المیزان ، علاّ مه طباطبایى ، اعلمى ، بیروت ، 1391 ه. ق .
میزان الحکمه ، محمدى رى شهرى ، دفتر تبلیغات اسلامى ، چاپاوّل .
نگرشى بر مدیریت اسلامى ، سید رضا تقوى ، سازمان تبلیغات اسلامى ، 1368.
نهج الفصاحه ، ترجمه پاینده ، جاویدان .
نهج السعاده ، محمدباقر محمودى ، دارالتعارف ، بیروت ، 1396 ه. ق .
وجدان ، محمدتقى جعفرى ، انتشارات اسلامى .
وسائل الشیعه ، شیخ حر عاملى ، دار احیاء التراث العربى ، بیروت .
وقعه صفین ، نصر بن مزاحم ، کتابخانه آیة الله نجفى ، قم .


پانویس

  1. اخلاق حسنه ، ملامحسن فیض کاشانى ، ترجمه محمدباقر ساعدى ، ص 9، با اندکىتصرّف .
  2. سازمان و مدیریت آموزش و پرورش ، دکتر مصطفى عسکریان ، ص 91، چاپ دوّم .
  3. نگرشى بر مدیریت اسلامى ، ص 20.
  4. نهج الفصاحه ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، ص 424.
  5. قلم (68)، آیه 4.
  6. بحارالانوار، ج 17، ص 4.
  7. شرح غررالحکم ، آمدى ، تنظیم دکتر محدّث ، ج 6، ص 425.
  8. شرح غررالحکم ، آمدى ، تنظیم دکتر محدّث ، ج 6، ص 425.
  9. اصول کافى ، ثقة الاسلام کلینى ، ج 1، ص 407.
  10. ر. ک . نهج البلاغه ، نامه 5، ص 839.
  11. همان ، نامه 53، ص 993. (فصل پایانى کتاب عهده دار بیان آفت هاى اخلاق سازمانىاست .)
  12. همان ، نامه 27، ص 886. (فصل هاى دوم تا چهارم کتاب عهده دار این مرحله خواهد بود.)
  13. - شرح غررالحکم ، ج 5، ص 306.
  14. بحارالانوار، ج 77، ص 148.
  15. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 451.
  16. بحارالانوار، ج 78، ص 46.
  17. ر. ک . اصول کافى ، ج 2، ص 636.
  18. تفسیر نمونه ، جمعى از نویسندگان ، ج 5، ص 434.
  19. ر. ک . مفردات راغب ، واژه شرح .
  20. نهج البلاغه ، حکمت 139، ص 1155.
  21. انعام (6)، آیه 125.
  22. بحارالانوار، ج 78، ص 223.
  23. انعام (6)، آیه 125؛ جهت توجیه و تفسیر آیه به المیزان ، ج 7، ص 342 349 و ج17، ص 254، چاپ بیروت مراجعه شود.
  24. بحارالانوار، ج 78، ص 224.
  25. مجمع البیان ، طبرسى ، ج 4، ص 561.
  26. ط ه (20)، آیه 25.
  27. الشرح (94)، آیه 1.
  28. نهج البلاغه ، حکمت 167، ص 1169.
  29. بحارالانوار، ج 78، ص 90.
  30. اصول کافى ، ج 1، ص 202.
  31. نهج البلاغه ، حکمت 196، ص 1179.
  32. صحیفه نور، ج 14، ص 193.
  33. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 330.
  34. شرح غررالحکم ، ج 2، ص 450.
  35. نهج البلاغه ، نامه 31، ص 910.
  36. همان ، حکمت 198، ص 1180.
  37. شرح غررالحکم ، ج 1، ص 197.
  38. همان ، ج 3، ص 85.
  39. همان ، ج 1، ص 196.
  40. نهج البلاغه ، نامه 33، ص 942.
  41. شرح غررالحکم ، ج 6، ص 386.
  42. نهج البلاغه ، خطبه 200، ص 663.
  43. نهج السعاده ، محمدباقر محمودى ، ج 2، ص 49.
  44. ر. ک . سیره نبوى ، شهید مطهّرى ، ص 55 56.
  45. اصول کافى ، ج 1، ص 410.
  46. صحیفه نور، ج 19، ص 157.
  47. روزنامه جمهورى اسلامى ، مورّخه 3 / 7 / 1370.
  48. براى اطلاع بیشتر از زندگى بزرگان ، ر. ک . سیمانى فرزانگان ، رضا مختارى ،ج 3، ص 451.
  49. سیرى در نهج البلاغه ، ص 228 229.
  50. صحیفه نور، ج 19، ص 11.
  51. همان ، ص 157 158.
  52. همان ، ج 13، ص 262 263.
  53. صحیفه نور، ج 19، ص 11.
  54. روزنامه جمهورى اسلامى ، تاریخ 5 / 10 / 1368.
  55. روزنامه کیهان ، تاریخ 27 / 5 / 70، ص 2.
  56. سیرى در نهج البلاغه ، ص 236.
  57. وجدان ، محمدتقى جعفرى ، ص 12 13.
  58. روزنامه جمهورى اسلامى ، تاریخ 6 / 1 / 73.
  59. بلد (90)، آیات 8 10.
  60. اعراف (7)، آیه 179.
  61. وجدان ، ص 348.
  62. نهج البلاغه ، نامه 45، ص 970 971.
  63. بحارالانوار، ج 18، ص 118؛ محجة البیضا، ج 1، ص 58.
  64. شمس (91)، آیات 7 8.
  65. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 404.
  66. وجدان ، ص 171 172.
  67. روزنامه جمهورى اسلامى ، 23 / 1 / 74، ص 7.
  68. روزنامه جمهورى اسلامى ، 23 / 1 / 74، ص 7.
  69. نهج البلاغه ، خطبه 215، ص 714.
  70. حشر (59)، آیه 19.
  71. شرح غررالحکم ، ج 4، ص 249.
  72. ر. ک . بحارالانوار، ج 48، ص 131.
  73. لغت نامه دهخدا، ج 2، ص 3058؛ البته با توجه به این که وزن(انفعال ) در علم صرف به معناى پذیرش اثرفعل است ، انضباط به معناى (نظم پذیرى ) است .
  74. ر. ک . مدیریت امور کارکنان ، بابک کاظمى ، ص 136 138.
  75. ر. ک . آیین نامه انضباطى نیروهاى مسلح ، معاونت آموزشى نیروى زمینى سپاه ، ص 2 3.
  76. صحیفه نور، ج 14، ص 8.
  77. نور (24)، آیه 62.
  78. ر. ک . المیزان ، ج 15، ص 171 و بحارالانوار، ج 20، ص 57.
  79. نهج البلاغه ، نامه 47، ص 977.
  80. صحیفه نور، ج 13، ص 26.
  81. روزنامه جمهورى اسلامى ، 5 آبان 1370.
  82. ر. ک . المنجد واژه نقد و لغت نامه دهخدا، ج 2، ص 2965.
  83. فرهنگ لغات فارسى ، غلامرضا انصاف پور،ذیل لغت (انتقاد).
  84. زمر (39)، آیات 17 18.
  85. نهج البلاغه ، خطبه 207، ص 686 687.
  86. بحارالانوار، ج 74، ص 268.
  87. شرح غررالحکم ، ج 6، ص 20.
  88. شرح غررالحکم ، ج 2، ص 485.
  89. بحارالانوار، ج 74، ص 282.
  90. زخرف (43)، آیه 78.
  91. تحف العقول ، حرّانى ، ص 236.
  92. بحارالانوار، ج 77، ص 84.
  93. نهج البلاغه ، خطبه 207، ص 687.
  94. بقره (2)، آیه 286.
  95. گفتارى در باب صبر، آیة الله خامنه اى ، ص 107.
  96. صحیفه نور، ج 18، ص 146.
  97. نهج البلاغه ، نامه 36، ص 947 948.
  98. همان ، نامه 62، ص 1050.
  99. یوسف (12)، آیه 55.
  100. صحیفه نور، ج 6، ص 40.
  101. جامع السادات ، ج 1، ص 244.
  102. بحارالانوار، ج 25، ص 172.
  103. بقره (2)، آیه 247.
  104. بحارالانوار، ج 13، ص 439.
  105. نهج البلاغه ، خطبه 124، ص 382.
  106. بحارالانوار، ج 38، ص 92.
  107. همان ، ج 19، ص 83 .
  108. - همان ، ج 33، ص 591 .
  109. مجله حوزه ، شماره 49، ص 150.
  110. سردار خیبر، مهدى فراهانى ، ص 191 192، کنگره بزرگداشت سرداران سپاه ،چاپ اوّل 1376.
  111. شرح غررالحکم ، ج 2، ص 30.
  112. بحارالانوار، ج 64 ، ص 269.
  113. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 118.
  114. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 118.
  115. شرح غررالحکم ، ج 1، ص 152.
  116. ر.ک . مفردات ، راغب اصفهانى و المنجد، واژه وقر.
  117. بحارالانوار، ج 25، ص 128.
  118. بحارالانوار، ج 89 ، ص 319.
  119. همان ، ج 71، ص 340.
  120. همان ، ص 427.
  121. مسیح کردستان ، به کوشش عباس اسماعیلى ، ص 110 111.
  122. (122)شرح غررالحکم ، ج 3، ص 231.
  123. همان ، ج 1، ص 346.
  124. همان ، ص 118.
  125. شرح غررالحکم ، ج 6 ، ص 402.
  126. بحارالانوار، ج 75، ص 148.
  127. همان ، ج 89، ص 352.
  128. بحارالانوار ، ج 76، ص 167.
  129. همان ، ج 32، ص 564 .
  130. ر. ک ، المنجد، واژه غفل و لغت نامه دهخدا، واژهتغافل .
  131. شرح غدر الحکم ، ج 6، ص 356.
  132. همان .
  133. شرح غررالحکم ، ج 6 ، ص 22.
  134. بحارالانوار، ج 46، ص 230.
  135. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 315.
  136. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 455.
  137. مستدرک الوسائل ، ج 9، ص 159.
  138. مستدرک الوسائل ، ج 11، ص 188.
  139. بحارالانوار، ج 40، ص 337.
  140. نهج البلاغه ، خطبه 146، ص 442.
  141. انفال (8)، آیه 46.
  142. صحیفه نور، ج 12، ص 249.
  143. ضمیمه رویدادها، شماره 325.
  144. بحارالانوار، ج 21، ص 136.
  145. همان ، ص 140.
  146. وقعه صفین ، نصر بن مزاحم ، ص 55 و 60 .
  147. نهج البلاغه ، نامه 61، ص 1046 1047.
  148. ر. ک . مفردات راغب ، واژه نصح ، فرهنگ جامع نوین ، واژه نصیحت و لغت نامه دهخدا،واژه نصیحت ، خیرخواهى .
  149. اصول کافى ، ج 2، ص 164.
  150. بحارالانوار، ج 33، ص 527 .
  151. نهج البلاغه ، خطبه 34، ص 114.
  152. همان ، خطبه 94، ص 282.
  153. ر. ک . تحف العقول ، حرّانى ، ص 21.
  154. بحارالانوار، ج 75، ص 102.
  155. شرح غررالحکم ، ج 2، ص 531.
  156. لغت نامه دهخدا، واژه چاپلوسى .
  157. چهل حدیث ، امام خمینى ، ص 560 561 .
  158. آل عمران (3)، آیه 26 .
  159. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 264.
  160. بحارالانوار، ج 41، ص 55 .
  161. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 396.
  162. شرح غرر الحکم ، ج 6 ، ص 128.
  163. همان ، ج 5 ، ص 158.
  164. همان ، ج 2، ص 310.
  165. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 359.
  166. بحارالانوار، ج 73، ص 294.
  167. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 396.
  168. شرح غرر الحکم ، ج 6 ، ص 128.
  169. همان ، ج 5 ، ص 158.
  170. همان ، ج 2، ص 310.
  171. شرح غررالحکم ، ج 5، ص 359.
  172. بحارالانوار، ج 73، ص 294.
  173. بحارالانوار، ج 14، ص 83 .
  174. توبه (9)، آیه 128.
  175. مغازى ، واقدى ، ج 2، ص 815 816 .
  176. پرواز در پرواز، مسعود انصارى راد، ص 132، کنگره شهیدان تهران ، 1376.
  177. شرح غررالحکم ، ج 1، ص 64 .
  178. همان ، ج 2، ص 432.
  179. نهج البلاغه ، نامه 31، ص 921.
  180. بحارالانوار، ج 18، ص 113.
  181. میزان الحکمه ، رى شهرى ، ج 2، ص 308، بهنقل از کنزالعمال ، خ 8611 .
  182. وسائل الشیعه ، ج 18، ص 332.
  183. بحارالانوار، ج 16، ص 280.
  184. حجرات (49)، آیه 12.
  185. جامع السعادات ، ج 1، ص 316.
  186. شرح غررالحکم ، ج 5 ، ص 379.
  187. همان ، ج 3، ص 384.
  188. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 385.
  189. همان ، ج 5، ص 298.
  190. همان ، ج 4، ص 132.
  191. همان ، ج 5، ص 406.
  192. بحارالانوار، ج 103، ص 238.
  193. همان ، ج 74، ص 158.
  194. اصول کافى ، ج 2، ص 103.
  195. بحارالانوار، ج 47، ص 56 .
  196. اصول کافى ، ج 2، ص 103.
  197. مستدرک الوسائل ، ج 8، ص 453.
  198. بحارالانوار، ج 75، ص 64 .
  199. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 394.
  200. بحارالانوار، ج 33، ص 540.
  201. نهج البلاغه ، نامه 38، ص 951 952.
  202. بحارالانوار، ج 21، ص 385.
  203. همان ، ج 27، ص 248.
  204. همان ، ج 41، ص 116.
  205. همان ، ص 32.
  206. همان ، ج 42، ص 206 و 285.
  207. همان ، ج 28، ص 88 .
  208. سبا (34)، آیه 13.
  209. فاطر (35)، آیه 34.
  210. اصول کافى ، ج 2، ص 99.
  211. نهج البلاغه ، نامه 35، ص 945.
  212. همان ، نامه 42، ص 960.
  213. شرح غررالحکم ، ج 3، ص 137.
  214. همان ، ج 4، ص 161.
  215. همان .
  216. نهج البلاغه ، نامه 53، ص 997.
  217. همزه (104)، آیه 1.
  218. اصول کافى ، ج 2، ص 354.
  219. اصول کافى ، ج 2، ص 355.
  220. فروع کافى ، ج 8 ، ص 150.
  221. بحارالانوار، ج 74، ص 274.
  222. بحارالانوار، ج 10، ص 367.
  223. همان ، ج 78، ص 273.
  224. نهج البلاغه ، نامه 45، ص 971.
  225. نهج البلاغه ، نامه 45، ص 971..
  226. مکارم الاخلاق ، طبرسى ، ص 20.
  227. همان ، ص 19.
  228. بحارالانوار، ج 22، ص 122.
  229. همان ، ج 40، ص 113.
  230. همان ، ج 37، ص 130.
  231. اسراء (17)، آیه 85 .
  232. شرح غررالحکم ، ج 6 ، ص 296.
  233. همان ، ج 2، ص 299.
  234. تفسیر نورالثقلین ، ج 4، ص 584 .
  235. شرح غررالحکم ، ج 5 ، ص 340.
  236. وسائل الشیعه ، ج 8، ص 428.
  237. جامع السعادات ، ج 2، ص 425.
  238. بحارالانوار، ج 25، ص 167.
  239. فروع کافى ، ج 4، ص 44.
  240. بحارالانوار، ج 70، ص 386.
  241. جامع السعادات ، ج 2، ص 114.
  242. بحارالانوار، ج 71، ص 352.
  243. نحل (16)، آیه 90.
  244. شرح غررالحکم ، ج 1، ص 46.
  245. نهج البلاغه ، نامه 53، ص 1000.
  246. بحارالانوار، ج 104، ص 274.
  247. اعراف (7)، آیه 199.
  248. اصول کافى ، ج 2، ص 108.
  249. شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحدید، ج 20، ص 330.
  250. شرح نهج البلاغه ، ج 20، ص 270.
  251. شرح غررالحکم ، ج 1، ص 240.
  252. همان ، ص 141.
  253. شرح غررالحکم ، ج 4، ص 445.
  254. بحارالانوار، ج 78، ص 176.
  255. وسائل الشیعه ، ج 11، ص 328.
  256. بحارالانوار، ج 79، ص 112.