کتابخانه:کتاب نیت: تفاوت بین نسخه‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
(اصلاح ارقام)
(اصلاح نویسه‌های عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام، اصلاح املا)
سطر ۲۶: سطر ۲۶:
 
}}
 
}}
  
كتاب نيّت و صدق و اخلاص‏
+
== کتاب نیّت و صدق و اخلاص‏ ==
«ترجمه المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء»
+
«ترجمه المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء»<br/>
تأليف: فيلسوف الفقهاء، و فقيه الفلاسفة، أستاذ عصره و وحيد دهره، المولى محمد محسن بن الشاه مرتضى ابن الشاه محمود الملقب بـ الفيض الكاشانى‏ (قدس سره)
+
تألیف: فیلسوف الفقهاء، و فقیه الفلاسفة، أستاذ عصره و وحید دهره، المولی محمد محسن بن الشاه مرتضی ابن الشاه محمود الملقب بـ الفیض الکاشانی‏ (قدس سره).<br/>
مترجم: سيد محمد صادق عارف
+
مترجم: سید محمد صادق عارف.<br/>
اين هفتمين كتاب از بخش منجيات از المحجّة البيضاء في تهذيب الاحياء است.
+
این هفتمین کتاب از بخش منجیات از المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.<br/>
 +
بسم الله الرّحمن الرّحیم خداوند را ستایش می‌کنیم به گونه‌ای که شاکران او را می‌ستایند، و به او [[ایمان]] داریم به نحوی که صاحبان یقین به او [[ایمان]] دارند، و به یگانگی او اعتراف می‌کنیم، مانند آنچه راستان اعتراف می‌کنند، و گواهی می‌دهیم جز او معبودی نیست و اوست پروردگار جهانیان، آفریننده زمین و آسمان و موظّف کننده جنّ و انس به این که او را مخلصانه عبادت کنند و فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا الله مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ. و خداوند، را جز دین ناب و استوار، چیز دیگری شایسته نیست، چه او از همه بی نیازان از شرکت دادن مشارکان در عبادتش بی‌نیاز است.<br/>
 +
و درود فراوان بر پیامبرش محمد (صلّی الله علیه وآله) سرور پیامبران و همه پیغمبران و بر خاندان و یاران پاک او باد.<br/>
 +
امّا بعد. برای ارباب قلوب در سایه بینش [[ایمان]] و انوار قرآن روشن شده است که جز به علم و عبادت نمی‌توان به سعادت رسید، و مردمان جز عالمان، و عالمان جز عاملان، و عاملان جز مخلصان همه هلاک شدگانند و مخلصان نیز در معرض خطری بزرگ قرار دارند. عمل بی نیّت و عناء، و نیّت بدون اخلاص خودنمایی و ریاست، و ریا همتای نفاق و همسان گناه، و اخلاص بی صدق و تحقیق پوچ و هباست. خداوند درباره هر عملی که برای غیر خدا و مشوب به ریاست فرموده است: وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا من عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً کاش می‌دانستم چگونه ممکن است کسی نیّت خود را درست کند در حالی که حقیقت نیّت را نمی‌داند، و یا آن که نیّتش را درست به جا آورد بی آن که حقیقت اخلاص را بداند، و یا مخلص چگونه خود را در اخلاص خویش صادق بشناسد در حالی که معنای صدق اخلاص را نفهمیده است. بنابراین هر بنده‌ای که بخواهد راه طاعت خدا در پیش گیرد نخستین وظیفه‌اش آن است که برای به دست آوردن معرفت، نیّت را بیاموزد سپس بعد از فهم حقیقت صدق و اخلاص که دو وسیله برای رستگاری و رهایی بنده از آتش دوزخ است با عمل نیّت را تصحیح کند و ما به خواست خداوند معانی نیّت و صدق و اخلاص را در سه باب ذکر می‌کنیم:<br/>
 +
باب اوّل- در حقیقت نیّت و معنای آن.<br/>
 +
باب دوم- در اخلاص و حقیقت آن.<br/>
 +
باب سوم- در صدق و حقیقت آن.<br/>
 +
امّا باب اوّل که درباره نیّت است مشتمل بر بیان مطالب زیر می‌باشد:<br/>
 +
فضیلت نیّت- حقیقت نیّت- این که نیّت بهتر از عمل است- شرح اعمالی که مربوط به نیّت است- بیرون بودن نیّت از اختیار.<br/>
  
لیست موضوعات
+
== باب اول بیان فضیلت نیّت‏ ==
كتاب نيّت و صدق و اخلاص‏
+
خداوند متعال فرموده است: وَ لا تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ، مراد از اراده در این آیه نیّت است. پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «عمل بسته به نیّت است، و برای هر کس همان چیزی است که نیّت کرده است، و کسی که هجرتش به سوی خدا و پیامبرش باشد به سوی خدا و پیامبرش [[هجرت]] کرده است، و آن که هجرتش به سوی دنیا باشد که بدان رسد یا زنی را که به همسری خود درآورد بهره او از [[هجرت]] همان چیزی است که به سوی آن [[هجرت]] کرده است» و نیز فرموده است: «بیشتر شهیدان، امّتم اصحاب فراش و بسترند، و بسا کسی که میان دو صفّ کارزار کشته شده و خداوند به نیّت او داناتر است» و نیز خداوند فرموده است: إِنْ یُرِیدا إِصْلاحاً یُوَفِّقِ الله بَیْنَهُما، و نیّت را سبب توفیق قرار داده است. پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «خداوند به صورت و اموال شما نظر نمی‌کند بلکه به دل و اعمال شما می‌نگرد»، و نظر بر دل برای آن است که دل جایگاه نیّت است.<br/>
باب اول بيان فضيلت نيّت‏
+
و نیز پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «بنده اعمال نیکی به جا می‌آورد و فرشتگان آنها را در صحیفه‌های مهر شده بالا می‌برند و به پیشگاه خداوند تقدیم می‌کنند، خداوند می‌فرماید:<br/>
بيان حقيقت نيّت‏
+
این صحیفه را دور بیندازید چه او در این اعمال رضای مرا نخواسته است، سپس فرشتگان را ندا می‌کند که برای او چنین و چنان بنویسید، می‌گویند: پروردگارا! او چیزی از این کارها را نکرده است، خداوند می‌فرماید: نیّت آن را داشته است».<br/>
بيان رمز قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه: «نيّت مؤمن بهتر از عمل اوست»
+
و نیز پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «مردم چهار گونه‌اند: مردی است که خداوند به او دانش و مالی داده و او به علم خود در مالش تصرّف می‌کند. کس دیگری می‌گوید، اگر خداوند نظیر آنچه را به او داده به من دهد همان گونه خواهم کرد که او می‌کند. این دو کس در آجر با یکدیگر برابرند و مردی است که خداوند به او مالی داده لیکن دانشی به او عطا نکرده و او در مالش از روی نادانی کار می‌کند کسی می‌گوید: اگر خداوند، مانند آنچه را به او داده به من بدهد مانند او عمل خواهم کرد، این دو کس در [[گناه]] با هم برابرند». آیا نمی‌بینی در این حدیث چگونه یکی به سبب نیّت در اعمال خوب و بد دیگری شرکت داده شده است.<br/>
بيان اعمالى كه مربوط به نيّت است‏
+
هنگامی که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) برای غزوه تبوک بیرون آمد فرمود: «در مدینه گروه‌هایی هستند که ما هیچ وادی را نمی‌سپریم و هیچ سرزمینی را که کافران را به خشم آورد طیّ نمی‌کنیم، و هیچ وجهی را به [[انفاق]] نمی‌رسانیم، و هیچ گرسنگی به ما نمی‌رسد جز این که آنها با مادر آنها شریکند در حالی که آنان در مدینه می‌باشند»، عرض کردند: ای پیامبر خدا! این امر چگونه ممکن است و حال آن که آنها با ما نیستند، فرمود: «عذرشان آنها را باز داشته است و به سبب حسن نیّت خود با ما شریکند».<br/>
بيان آن كه نيّت در اختيار آدمى نيست‏
+
درخبر آمده است: «مردی در راه خدا کشته شد، او را قتیل الحمار خواندند» زیرا با مردی جنگید که می‌خواست لباس و الاغ او را به غارت برد و چون در این راه کشته شد قتل او را به نیّتش نسبت دادند و مردی برای آن که زنی را به همسری خود درآورد مهاجرت کرد، او را مهاجر امّ قیس نامیدند. در حدیث عباده از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) نقل شده که فرموده است: «هر کس به [[جهاد]] رود و نیّتش تنها به دست آوردن زانو بند شتری باشد برای او همان چیزی است که نیّت کرده است».<br/>
باب دوم در اخلاص و فضيلت و حقيقت و درجات آن‏
+
ابّی گفته است: از مردی کمک خواستم تا همراه من بجنگد، گفت: نمی‌توانم مگر آن که برایم اجرتی قرار دهی، اجرتی برایش قرار دادم، سپس این جریان را به پیامبر (صلّی الله علیه وآله) عرض کردم فرمود: «از دنیا و آخرتش بهره‌ای نیست جز آنچه برایش قرار دادی».<br/>
بيان حقيقت اخلاص‏
+
در اسرائیلیّات آمده است: مردی در سال قحطی بر توده‌ای از ریگ گذر کرد، در خاطر اندیشید که اگر این ریگها خوردنی بود همه را میان مردم تقسیم می‌کردم، خداوند به پیامبر آنها وحی فرمود: به او بگو: خداوند صدقه‌ات را قبول کرد، و حسن نیّتت را پذیرفت، و ثواب این را که اگر آن‌ها خوراکی بودند همه را صدقه می‌دادی به تو عطا فرمود.<br/>
بيان درجات شائبه‏ها و آفتهايى كه به اخلاص آسيب مى‏رساند
+
در اخبار بسیاری آمده است: «هر کس انجام دادن کار نیکی را قصد کند و آن را انجام ندهد ثواب آن برای او نوشته می‌شود».<br/>
بيان حكم عمل مشوب و استحقاق ثواب بر آن‏
+
در حدیث امّ سلمه آمده است پیامبر (صلّی الله علیه وآله) از لشگری یاد کرد که در بیابان به زیر زمین فرو رفت، عرض کردم: ای پیامبر خدا! آیا در میان آنها انسان شایسته‌ای هست؟ فرمود: «بر حسب نیّاتشان برانگیخته می‌شوند».<br/>
باب سوم در صدق و حقيقت و فضيلت آن‏
+
و نیز پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرمود: «هنگامی که دو صفّ روبروی هم قرار می‌گیرند فرشتگان فرود می‌آیند و خلق را بنابر مراتب آنها می‌نویسند که فلان برای دنیا پیکار می‌کند، فلان از روی غیرت می‌جنگند، فلان به سبب تعصّب می‌رزمد، هان مگویید فلان در راه خدا کشته شد چه کسی که برای اعلای دین خدا می‌جنگد در راه خداست».<br/>
فضيلت صدق‏
+
از جابر روایت شده که پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «هر بنده‌ای بر چیزی برانگیخته می‌شود که بر آن مرده است».<br/>
بيان حقيقت صدق و معنا و مراتب آن‏
+
در حدیث احنف از ابی بکره از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) روایت شده که فرموده است: «هرگاه دو مسلمان با شمشیر روبروی هم قرار گیرند کشنده و کشته شده در آتشند». عرض کردند: ای پیامبر خدا! این کشنده است، کشته شده چرا؟ فرمود: «برای این که خواسته است رفیق خود را بکشد».<br/>
 +
در حدیث آمده است: «کسی که زنی را طبق مهریّه‌ای به همسری خود در آورده چنانچه قصد ادای مهریّه‌اش را نداشته باشد زناکار است، همچنین کسی که وامی بگیرد و قصد پرداخت آن را نداشته باشد دزد است».<br/>
 +
و نیز پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «کسی که برای خدا خود را خوشبو کند روز قیامت در حالی وارد می‌شود که خوشبوتر از مشک است، و آن که برای غیر خدا بوی خوش به کار برد روز قیامت در حالی وارد خواهد شد که بویش از مردار گندیده‌تر است».<br/>
 +
می‌گویم: از طریق خاصّه (شیعه) کافی به سند خود از علیّ بن الحسین (علیه السلام) روایت کرده که فرموده است: «عمل بسته به نیّت است.<br/>
 +
از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که: «پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: نیّت مؤمن بهتر از عمل وی، و نیّت کافر بدتر از عمل اوست و هر عمل کننده‌ای بر حسب نیّتش عمل می‌کند».<br/>
 +
و نیز از آن حضرت روایت کرده که فرموده است: «بنده مؤمن فقیر می‌گوید: پروردگارا! مرا روزی ده تا فلان کار نیک و عمل خیر را انجام دهم. هرگاه خداوند این تقاضای او را از روی صدق نیّت بداند نظیر آجری را که در صورت عمل جهت او می‌نوشت برایش می‌نویسد، چه خداوند بسیار بخشنده و بزرگوار است».<br/>
 +
و نیز روایت شده که از آن حضرت درباره اندازه عبادت پرسیدند که اگر به جا آورده شود حقّ آن اداست فرمود: «طاعت با نیّت نیکو».<br/>
 +
و نیز فرموده است: دوزخیان بدین سبب در آتش مخلّد شدند که نیّت آنها در این بود که اگر جاویدان در دنیا بمانند خدا را تا ابد معصیت کنند، و بهشتیان بدان جهت در بهشت مخلّد شدند که در دنیا نیّت آنها این بود که اگر در آن باقی بمانند تا ابد خداوند را فرمانبردار باشند.<br/>
 +
پس اینها و آنها بر حسب نیّات خود مخلّد شدند سپس قول خداوند را تلاوت فرمود: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ، فرمود: یعنی: علی نیّته (بر حسب نیّتش).<br/>
 +
سپس غزّالی درباره نیّت به بیان اقوال و آثاری پرداخته که چون در آنها مزید فایده‌ای نیست از ذکر آنها خودداری می‌کنیم.<br/>
 +
=== بیان حقیقت نیّت‏ ===
 +
بدان که نیّت و اراده و قصد، الفاظی مترادف برای یک معنایند، و آن عبارت از حالت و صفتی است برای دل که دو امر آن را احاطه کرده و آن دو امر علم و عمل است. علم مقدّم بر عمل است چه آن اصل و شرط آن است و عمل، تابع علم و ثمره و نتیجه علم است چه هر عملی یعنی هر حرکت و سکون اختیاری تنها به سه چیز صورت می‌گیرد که عبارتند از علم، اراده و قدرت. انسان چیزی را که نمی‌داند نمی‌خواهد و ناگزیر باید بداند، و تا چیزی را نخواهد برای آن اقدام به عمل نمی‌کند پس ناچار از اراده است و معنای اراده برانگیخته شدن دل به سوی چیزی است که آن را در حال یا آینده موافق مطلوب خود می‌بیند. برای آن که انسان به گونه‌ای آفریده شده که برخی امور با طبیعت و مقصود او موافق و پاره‌ای مخالف و ناسازگار است از این رو نیازمند آن است که موافق و ملایم را به سوی خود جلب و مخالف و مضرّ را از خود دفع کند. در این صورت انسان ناگزیر باید چیزی را که سودمند و آنچه را زیانبار است بشناسد و بفهمد تا آن را طلب کند یا از آن دوری جوید زیرا کسی که غذا را درک نمی‌کند و نمی‌شناسد امکان ندارد آن را تناول کند، و آن که آتش را نمی‌بیند نمی‌تواند از آن دوری جوید. لذا خداوند هدایت و معرفت را آفرید و برای آنها اسبابی قرار داد که عبارت از حواسّ ظاهر و باطن است و بحث در این مورد خارج از مقصود ماست. سپس دیدن غذا و دانستن این که آن موافق طبع اوست او را کافی نیست که دست به غذا دراز کند. آنگاه که در او میلی پدید آید و اشتهایش برانگیخته شود چه بیمار غذا را می‌بیند و می‌داند که موافق حال اوست لیکن به سبب عدم رغبت و میل و فقدان اشتها قادر به تناول نیست. از این رو خداوند میل و رغبت و اراده را در انسان آفرید. مقصود از اراده پدید شدن انگیزه در نفس و توجّه قلبی به سوی مقصد است، و این نتیجه به تنهایی کافی نخواهد بود، زیرا بسا آن که طعام را ببیند و به آن رغبت داشته باشد لیکن به سبب زمینگیر بودن نتواند از آن تناول کند، لذا خداوند در او قدرت و اندامهای متحرّک آفرید تا به وسیله آنها بر غذا دست یابد. بنابراین اعضا بدون قدرت به حرکت در نمی‌آیند، و قدرت محتاج به انگیزه و انگیزه نیازمند علم و معرفت یا ظنّ و اعتقاد قوی است به این که فلان چیز موافق حال اوست.<br/>
 +
هنگامی که شناخت قطعی حاصل شود که فلان چیز موافق طبع اوست و ناگزیر باید آن را انجام دهد و از معارضه با انگیزه دیگری که مانع او شود مصون است اراده او برانگیخته می‌شود و رغبت او تحقّق می‌یابد، و هنگامی که اراده برانگیخته شد قدرت اندامها را به حرکت درمی‌آورد. پس قدرت خدمتگزار اراده و اراده تابع حکم اعتقاد و معرفت است. لذا نیّت همان صفتی است که در میانه این عوامل وجود دارد و عبارت است از اراده و برانگیختن نفس به حکم رغبت و میل به چیزی که در حال یا آینده موافق مقصود اوست.<br/>
 +
هدف مطلوب، محرّک نخستین و همو انگیزه عمل است، و آنچه غرض و انگیزه است مقصد نیّت می‌باشد، و قصد و نیّت همان برانگیخته شدن برای عمل است، و عمل عبارت از
 +
برانگیخته شدن قدرت برای خدمت به اراده از طریق به جنبش درآوردن اندامهاست جز این که به حرکت درآمدن قدرت برای عمل گاهی بر اثر یک انگیزه و زمانی به سبب دو انگیزه است که هر دو بر یک عمل اتّفاق کرده‌اند. هرگاه عمل به سبب دو انگیزه است ممکن است هر یک از آن دو به گونه‌ای باشد که به تنهایی بتواند قدرت را به حرکت درآورد و یا آن که هر کدام از آنها قاصر از این کار بوده و جز با اتّفاق توانایی بر تحریک قدرت نداشته باشند، و نیز ممکن است یکی از آنها در صورت عدم وجود دیگری کافی باشد لیکن دومی برای کمک و یاری اوّلی برانگیخته شده باشد. به این ترتیب چهار قسم انگیزه وجود می‌یابد که ما برای هر کدام از آنها مثالی ذکر می‌کنیم:<br/>
 +
اوّل<br/>
 +
آن که یک انگیزه به تنهایی وجود داشته باشد مانند این که درّنده‌ای ناگهان بر انسان هجوم آورد، او همین که آن را می‌بیند در حال از جایش برمی‌خیزد، و آنچه او را بدین کار وامی‌دارد قصد گریز از درّنده است، چه جانور را دیده و می‌داند که درّنده و آسیب رسان است، از این رو نفس او برای گریز برانگیخته و قدرت در او آمیخته می‌شود و چون قدرت به مقتضای برانگیختگی او عمل می‌کند از جای برمی‌خیزد تا از درّنده بگریزد و در این برخاستن قصدی جز آن ندارد، این را نیّت خالص می‌نامند و عملی که به مقتضای آن در برابر هدفی که باعث اصلی است انجام می‌گردد اخلاص نامیده می‌شود و معنای آن این است که نیّت او از مشارکت غیر او و هر آمیختگی خالص است.<br/>
 +
دوّم<br/>
 +
آن که دو انگیزه جمع شود و هر کدام از آنها بتنهایی در برانگیختن مستقلّ باشد.<br/>
 +
مثال آن در محسوسات این است که دو نفر در برداشتن چیزی به مقداری از نیروی خود یکدیگر را یاری دهند که اگر هر کدام بتنهایی آن را بردارند آن مقدار نیرو کافی باشد. و مثال آن در ارتباط با مقصود ما این است که خویشاوندی فقیر از انسان حاجتی بخواهد، و او به سبب فقر و خویشاوندی‌اش حاجت او را برآورد و می‌داند که اگر هم فقیر نبود به خاطر خویشاوندی‌اش حاجت او را برآورده می‌کرد، و هم اگر خویشاوند نبود برای فقر و ناداری‌اش حاجت او را رفع می‌کرد و می‌داند که نفس او به گونه‌ای است که اگر خویشاوند توانگر و یا بیگانه مستمند به او رجوع کند با رغبت حاجتش را برآورده می‌سازد. همچنین کسی که پزشک او را به ترک طعام دستور داده و در این هنگام روز عرفه فرا رسیده و آن روز را [[روزه]] می‌گیرد در حالی که می‌داند اگر روز عرفه نبود نیز از طعام پرهیز و آن را ترک می‌کرد، و هم اگر پرهیز نمی‌کرد به خاطر روز عرفه [[روزه]] می‌داشت و امساک می‌کرد در این صورت دو انگیزه با هم جمع شده و بر عمل اقدام کرده و انگیزه دوّم یار و مددکار انگیزه اوّل‏ بوده است و ما این را «توافق انگیزه‌ها» می‌نامیم.<br/>
 +
سوّم<br/>
 +
آن که هر یک از دو انگیزه به تنهایی مستقلّ نبوده و فقط در صورت اجتماع بتوانند قدرت را به حرکت در آورده به کار گیرند. مثال آن از محسوسات این است که دو نفر ضعیف در برداشتن چیزی که هیچ‌کدام به تنهایی قادر بر آن نیستند یکدیگر را یاری دهند.<br/>
 +
و مثال آن از نظر مقصود ما این است که خویشاوند توانگرش از او وجهی طلب کند و او به وی ندهد، و بیگانه مستمند نیز از او درهمی بخواهد و از او نیز دریغ کند پس خویشاوند مستمندش به او مراجعه کند و چیزی را که درخواست کرده به او بدهد در این صورت آنچه او را بدین کار واداشته مجموع دوانگیزه فقر و خویشاوندی است. همچنین است کسی که در پیش روی مردم به قصد کسب ثواب و جلب ستایش اشخاص صدقه می‌دهد، و او به گونه‌ای است که اگر تنها باشد مجرّد قصد ثواب او را به دادن صدقه وادار نمی‌کند، و اگر درخواست کننده فاسق باشد که در تصدق به وی ثوابی نیست مجرّد ریا او را به دادن صدقه وادار نمی‌سازد و تنها در صورت اجتماع هر دو انگیزه دل او به دادن صدقه راغب می‌شود. و ما این را مشارکت می‌نامیم.<br/>
 +
چهارم<br/>
 +
آن که یکی از دو انگیزه به تنهایی مستقل بوده و دیگری مستقل نباشد لیکن در صورت پیوستن به دیگری دور نیست که مایه کمک و آسانی کار شود. مثال آن در محسوسات آن است که ضعیفی در برداشتن چیزی قوی را یاری دهد به طوری که اگر قوی تنها بود می‌توانست مستقلاً آن را بردارد و ضعیف به تنهایی قادر به برداشتن آن نباشد لیکن در صورت اجتماع موجب آسانی حمل و تخفیف زحمت خواهد بود. مثال آن در مورد آنچه مقصود ماست این است که انسان در نمازهایش وردی و در صدقه دادنش عادتی داشته باشد و در این موقع بر حسب اتفاق مردمی چند حضور داشته باشند و در نتیجه انجام دادن، این عمل به سبب مشاهده آنها برای او سبکتر شود، امّا در همین حال می‌داند که اگر تنها و فارغ از مردم می‌بود در ادای عمل سستی نمی‌کرد و نیز داناست که اگر عملش طاعت نبود صرف ریا او را به آن وادار نمی‌ساخت بنابراین حالتی که در پیش روی مردم به او دست داده و انجام دادن عمل را برای او سبک و آسان ساخته شایبه‌ای است که در نیّت او روی داده است و ما این گونه انگیزه را «معاونت» می‌نامیم. انگیزه دومی یا رفیق یا شریک و یا معین است و ما حکم آن را در باب اخلاص ذکر خواهیم کرد. مقصود ما در حال بیان اقسام نیّت است، چه عمل تابع انگیزه است و حکم خود را از آن کسب می‌کند، از این رو گفته‌اند: عمل بسته به نیّت است و تابعی است که ذاتاً حکمی ندارد بلکه محکوم به حکم متبوع خویش است.<br/>
 +
=== بیان رمز قول پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) که: «نیّت مؤمن بهتر از عمل اوست» ===
 +
بدان گمان می‌رود سبب ترجیح نیّت بر عمل آن است که نیّت رازی است که کسی جز خدا بر آن آگاه نیست، در حالی که عمل امری آشکار است و فعل نهان افضل از آشکار می‌باشد و این درست است، لیکن مراد و مقصود نیست. چه هرگاه نیّت کند که در دل خدا را یاد کند یا درباره مصالح مسلمانان بیندیشد اطلاق حدیث اقتضاء می‌کند که نیّت تفکر بهتر از [[تفکّر]] باشد، و نیز ممکن است گمان رود که سبب ترجیح آن است که نیّت تا پایان عمل دوام دارد در صورتی که عمل دوام ندارد. لیکن این هم قول ضعیفی است چه بازگشت آن به این است که عمل بسیار بهتر از اندک است و حال آن که چنین نیست که نیّت اعمال [[نماز]] گاهی جز در چند لحظه دوام ندارد در صورتی که اعمال آن ادامه دارد و عام بودن حدیث مقتضی آن است که نیّت او بهتر از عملش باشد. گاهی هم گفته می‌شود: معنای حدیث این است که مجرد نیّت بهتر از عمل بدون نیّت است. البته این سخن درست است لیکن بعید است که آن مراد باشد چه عمل بدون نیّت یا در حال غفلت اصلاً خیر و فایده‌ای ندارد و مجرّد نیّت بهتر از آن است و روشن است که ترجیح برای شرکت کنندگان در امری است که بر آن خیر و فایده‌ای مترتّب باشد. بلکه منظور آن است که هر طاعتی که با نیّت و عمل تحقق می‌یابد ضمن آن که هر یک از نیّت و عمل از اعمال خوب به شمار می‌آیند نیّتی که از جمله طاعات باشد از عمل بهتر است، چه هر یک از این دو در تحقّق مقصود مؤثّرند لیکن اثر نیّت بیش از اثر عمل است و این معنایش آن است که نیّت مؤمن از جمله طاعات اوست بهتر از عمل اوست که آن نیز از جمله طاعات وی بشمار می‌رود، غرض آن که بنده در نیّت و عمل دارای اختیار می‌باشد و هر دو عمل اویند لیکن از میان این دو نیّت بهتر است و معنای حدیث همین است.<br/>
 +
می‌گویم: برای این حدیث معنای دیگری است و آن این است که مؤمن نیّتش آن است که عباداتش را به نیکوترین وجه انجام دهد امّا وقتی به ادای آنها مشغول می‌گردد متوجّه می‌شود که این آرزو برایش میسّر نیست و از این که آنها را به گونه‌ای که سزاوار بوده ادا نکرده است ملول می‌شود پس آنچه در نیّت دارد بهتر از عملی است که انجام می‌دهد و نیز مؤمن به سبب ایمانش به خدا و روز جزا نیّت می‌کند که واجبات و مستحبّات الهی را به جا آورد و از گناه‌ها و بدیها دوری جوید سپس توفیق آن را نمی‌یابد و آنچه را نیّت کرده تحقّق نمی‌دهد. یا آن که نیّت می‌کند که اگر خداوند مالی به او عطا فرماید آنها را در راه او [[انفاق]] کند سپس هنگامی که خداوند به او مال می‌دهد بسا بر اثر آن از نیّت خود باز می‌گردد لذا نیّت او بهتر از عملش می‌باشد. امام باقر (علیه السلام) به همین معنا اشاره کرده و فرموده است: «نیّت مؤمن بهتر از عمل اوست زیرا او کارهای خوبی را نیّت می‌کند که توفیق آنها را نمی‌یابد، و نیّت کافر بدتر از عمل اوست چه او کارهای بدی را نیّت می‌کند و شروری را آرزو دارد که به آنها دست نمی‌یابد». از امام صادق (علیه السلام) درباره حدیث نبوی مذکور پرسیدند فرمود:<br/>
 +
«زیرا عمل برای نشان دادن به مخلوق و نیّت به طور خالص برای پروردگار جهانیان است از این رو خداوند عزّ و جلّ ثوابی که به نیّت می‌دهد بر عمل نمی‌دهد» و نیز فرموده است:<br/>
 +
بنده در روز نیّت می‌کند که [[نماز]] شب بگزارد لیکن خواب بر او غلبه می‌کند و می‌خوابد، خداوند همان [[نماز]] را برای او ثبت می‌کند و نفسهایش را تسبیح می‌نویسد و خوابش را صدقه قرار می‌دهد.»
 +
غزّالی می‌گوید: امّا سبب این را که نیّت بهتر از عمل است و بر آن رجحان دارد تنها کسی می‌فهمد که مقصد دین و طریقه آن و میزان تأثیر این طریقه را در رسیدن به مقصد درک و برخی از اخبار را با برخی دیگر مقایسه کرده و برای او روشن شده باشد که این رجحان در مقایسه آن دو با مقصود است. فی المثل کسی که بگوید: نان بهتر از پالوده است مرادش این است که نان در مقایسه با مقصود که قوت و خوراک است بهتر است. و این را کسی می‌فهمد که بداند مقصود از خوراک حفظ صحّت و بقاست و اثرات خوراکیها از این لحاظ مختلف است و نیز اثر هر یک را بشناسد و برخی را با برخی دیگر مقایسه کند.<br/>
 +
طاعت غذای دل است و مقصود از آن بهبودی و بقا و سلامت آن در آخرت و سعادت و تنعّم آن به لقای پروردگار است. بنابراین مقصد اصلی درک لذّت سعادت لقای حق تعالی است و بس، و هرگز کسی به لقای پروردگار متنعّم نمی‌شود مگر آن که بر محبّت او بمیرد و به او عارف باشد، و هرگز محبّت او را به دست نمی‌آورد مگر آنگاه که او را بشناسد، و هرگز انس به او حاصل نمی‌شود جز برای کسی که پیوسته به یاد او باشد. لذا انس با دوام ذکر، و معرفت با دوام فکر به دست می‌آید، و محبّت نیز بالضّروره تابع معرفت است. دل برای دوام ذکر و فکر فارغ نمی‌شود جز آنگاه که از مشغله‌ها و سرگرمیهای دنیا فراغت یابد، و از مشغله‌ها رها نمی‌شود مگر زمانی که از شهوتهایش بریده شود به طوری که مایل به امور خیر و خواستار آن و از بدی بیزار و دشمن آن باشد، و آنگاه به خیرات و طاعات رغبت می‌کند که بداند سعادت او در آخرت وابسته به آنهاست. چنان‌که انسان خردمند فصد و حجامت می‌کند چون می‌داند تندرستی او به آنها بستگی دارد. هنگامی که در پرتو معرفت میل به خیرات و طاعات حاصل شود بر اثر عمل به مقتضای آن و مداومت بر آن این گرایش قوّت می‌یابد زیرا مواظبت بر مقتضای صفات دل و به کار بستن آنها در عمل به منزله قوت و خوراک برای آن صفت است تا آن صفت در دل راسخ شود و قوت یابد چه کسی که طالب دانش یا خواهان ریاست است در آغاز تمایل او ضعیف است لیکن اگر به مقتضای این تمایل رفتار و آن را دنبال کند و به تحصیل دانش و آموزش ریاست و اعمالی که برای این مقصود مطلوب است بپردازد تمایل او استحکام و رسوخ می‌یابد و انصراف از آن برایش دشوار می‌گردد. همچنین هرگاه با مقتضای میل خود مخالفت کند تمایل او ضعیف و شکسته می‌شود و بسا بکلّی زایل و محو می‌گردد. فی المثل آن که چهره زیبایی را مشاهده می‌کند و در طبع وی رغبت ضعیفی بدو پدید می‌آید چنانچه میل خود را دنبال و به مقتضای آن عمل کند و بر نگاه خود به او ادامه دهد و با او مجالست و معاشرت کند رغبت او تحکیم می‌یابد تا آن حدّ که زمام اختیار از دستش بیرون می‌رود و نمی‌تواند خود را از این میل رهایی دهد. لیکن اگر از نخست نفس خویش را از این گرایش باز دارد و با خواست طبع و میل خود مخالفت کند مانند آن است که قوت و غذا را از صفت میل خود قطع کرده است و این عمل موجب دفع آن است تا آنگاه که بکلّی ضعیف و ریشه کن و محو شود.<br/>
 +
کلّیه صفات و خیرات و طاعاتی که بدانها آخرت خواسته می‌شود و بدیها و شروری که برای طلب دنیا نه آخرت وقوع می‌یابد به همین گونه است. میل نفس به خیرات اخروی و انصراف از دنیا آن میلی است که انسان را برای ذکر و فکر فارغ و مهیّا سازد، و این امر جز با مواظبت بر طاعات و ترک معاصی بدنی میسّر نخواهد شد چه میان اعضای بدن و دل رابطه‌ای است که هر کدام از دیگری متأثّر می‌شود، چنان‌که اگر به یکی از اعضا جراحتی برسد دل به سبب آن دردمند می‌شود، و هرگاه دل بر اثر آگاهی از مرگ یکی از عزیزانش یا هجوم پیشامد هولناکی به درد آید اعضای بدن از آن متأثّر می‌شوند و میان شانه‌ها و پهلوها به لرزه درمی‌آید و رنگ صورت دگرگون می‌شود. البتّه دل اصل و مقام متبوع بدن و به منزله فرمانروا و شبان و جوارح مانند خادمان و رعایا و پیروانند. بنابراین جوارح، خدمتگزاران دلند و صفات را در آن تحکیم می‌بخشند و مقصود اصلی دل است و اعضا وسایل و ادوات ارتباط با آنند. از این رو پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «در تن آدمی پاره گوشتی است که هر گاه اصلاح شود همه بدن اصلاح می‌شود» و نیز فرموده است: «بار الها شبان و رعیّت را اصلاح فرما»، و مراد آن حضرت از شبان دل است و نیز خداوند فرموده است: لَنْ یَنالَ الله لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی مِنْکُمْ. و [[تقوا]] صفت دل است از این رو لازم می‌آید که اعمال دل به طور کلّی از اعمال جوارح افضل باشد، سپس واجب است نیّت از همه اعمال دل برتر شمرده شود زیرا نیّت عبارت از گرایش دل و اراده آن به سوی امور خیر است.<br/>
 +
مقصود ما از عمل به جوارح آن است که دل به خواستن امور خیر عادت کند و میل به این امور در آن مستحکم شود از شهوتهای دنیوی خالی گردد و به ذکر و فکر رو آورد. بنابراین ناگزیر نیّت در مقایسه با مقصود از عمل بهتر است چه آن اصل مقصود را در بر دارد. چنان‌که هرگاه معده دردمند شود آن را با گذاردن قطران بر سینه یا آشامیدن دارویی که به معده برسد درمان می‌کنند، و آشامیدن دارو بهتر از مالیدن قطران بر سینه است چه منظور از مالیدن بر سینه این است که اثر آن به معده سرایت کند لذا آنچه به خود معده وارد شود بهتر و سودمندتر خواهد بود.<br/>
 +
به همین گونه باید تأثیر همه طاعات را درک کرد زیرا آنچه از آنها مراد و مطلوب است دگرگونی دل و صفات آن است نه اعضا و نباید گمان کنی که غرض از نهادن پیشانی بر زمین جمع پیشانی و زمین است بلکه مقصود این است که این عمل بر حسب عادت صفت فروتنی را در دل مستحکم می‌کند چه کسی که در نفس خود نسبت به کسی احساس فروتنی می‌کند هرگاه از اعضای خویش کمک بجوید و آن را به صورت تواضع مجسّم کند فروتنی او استحکام می‌یابد، و کسی که در دلش نسبت به یتیمی احساس رقّت می‌کند هرگاه دست بر سر او بکشد و او را ببوسد رقّت دلش نسبت به او شدیدتر می‌شود، از این رو عمل بدون نیّت به هیچ وجه سودمند نیست زیرا هرگاه کسی دست بر سر یتیمی کشد و در آن حال دلش غافل یا بر این گمان باشد که دست بر جامه‌ای می‌کشد هرگز اثری از اعضا در تحکیم رقّت به دل نمی‌رسد. به همین گونه کسی که در حال غفلت سجده کند و دلش نگران اغراض دنیوی باشد هرگز پیشانی نهادن بر زمین تأثیری در دل او نمی‌کند تا فروتنی او رسوخ یابد و وجود این سجده مانند عدم آن است و هر چه وجودش با عدمش برابر باشد در مقایسه با هدفی که از آن مطلوب است باطل گفته می‌شود. از این رو گفته‌اند: عبادت بدون نیّت باطل است، و این امر بدان معناست که هرگاه عمل را از روی غفلت به جا آورد چنانچه قصدش ریا یا تعظیم شخص دیگری باشد نه تنها وجود آن عمل مانند عدمش نیست بلکه شرّی بر آن افزوده شده است چه نه تنها صفت مطلوب را تحکیم نبخشیده بلکه صفتی را استحکام داده که صفت مطلوب را ریشه کن می‌کند، و آن صفت ریا می‌باشد که عبارت از میل به دنیاست. و همین امر دلیل برتری نیّت بر عمل است، و از این جا قول پیامبر (صلّی الله علیه وآله) دانسته می‌شود که فرموده است: «هر کس قصد حسنه‌ای (کار نیکی) کند و آن را به جا نیاورد حسنه‌ای برایش نوشته می‌شود» زیرا قصد کردن دل همان میل به سوی خیر و نیکی و انصراف او از خواهش نفس و دوستی دنیاست و این هدف همه حسنات است و اتمام این قصد از طریق عمل بر رسوخ و استحکام آن می‌افزاید.<br/>
 +
همچنین منظور از ریختن خون [[قربانی]] خون و گوشت آن نیست بلکه مقصود انصراف دل از دوستی دنیا و بذل [[قربانی]] در راه رضای خداست، و این غرض با قطعیّت قصد و نیّت حاصل می‌شود هر چند برای اجرای عمل مانعی به وجود آید. هرگز گوشت و خون [[قربانی]] به خدا نمی‌رسد بلکه آنچه به او می‌رسد تقواست، و [[تقوا]] جایگاهش در دل است از این رو چنان‌که ذکر کردیم پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «قومی در مدینه‌اند و در [[جهاد]] با ما مشارکت دارند» زیرا دلهای آنان در صدق طلب خیر، و بذل مال، و جان در راه خدا و آرزوی شهادت و اعلای کلمه حقّ مانند دلهای کسانی بود که برای [[جهاد]] بیرون آمده بودند و تنها از لحاظ تن با آنها تفاوت داشته و این هم به سبب موانعی بود که به اسبابی که خارج از محیط دل بود مربوط می‌شد و اینها موانعی نامطلوبند مگر آن که صفات مذکور را تحکیم کنند. با آنچه ذکر شد معانی همه احادیثی که در فضیلت نیّت نقل کردیم دانسته می‌شود لذا باید گفته‌های ما را بر این احادیث عرضه کنی تا اسرار آنها بر تو مکشوف شود و ما به اعاده نقل آنها نمی‌پردازیم. <br/>
 +
=== بیان اعمالی که مربوط به نیّت است‏ ===
 +
بدان اگر چه اعمال به اقسام بسیاری منقسم می‌شود مانند کردار، گفتار، حرکت، سکون، جلب نفع، دفع ضرر، فکر، ذکر و جز اینها که بی شمار و بی پایانند لیکن کلّاً به سه قسم منقسم می‌شوند: گناهان، طاعات، مباحات.<br/>
 +
قسم اوّل که گناهان است، موضوعات آنها با نیّت تغییر نمی‌کند، و نباید نادانها از اطلاق قول پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) که فرموده است: «عمل به نیّت وابسته است» گمان کنند که [[گناه]] با نیّت به طاعت مبدّل می‌شود. مانند کسی که از شخصی برای به دست آوردن دل شخص دیگر غیبت کند، یا از مال دیگری مستمندی را اطعام کند، یا با مال حرام مدرسه یا مسجد یا رباطی بسازد، و در این امور قصدش اعمال خیر باشد. و همه این اعمال ناشی از نادانی است، چه نیّت نمی‌تواند حرام، ظلم، تعدّی و [[گناه]] را از حرمت خود بیرون برد و در آنها تأثیر کند بلکه قصد خیر از طریق انجام دادن عمل شرّی که خلاف مقتضای شرع است شرّی دیگر است. و اگر این حکم را بداند و عمل را مرتکب شود با شرع عناد ورزیده و اگر نداند به سبب نادانی گنهکار است زیرا طلب علم بر هر مسلمانی واجب است. بنابراین کارهای خوب آنهایی است که در شرع خوب شناخته شده‌اند، در این صورت چگونه ممکن است کار بد خوب گردد، و چنین امری بسیار دور است بلکه آنچه این امر را در دل رواج می‌دهد شهوت پنهانی و خواهشهای درونی است. چه هرگاه انسان مایل به تحصیل جاه و مقام شود، و در صدد به دست آوردن دل مردم و دیگر لذّتهای نفسانی برآید شیطان به همینها توسّل جسته امر را بر نادان مشتبه می‌کند. از این رو سهل گفته است: خداوند به گناهی بزرگتر از جهل نافرمانی نشده است. به او گفته شد: ای ابا محمّد! آیا چیزی را بدتر از جهل می‌شناسی، پاسخ داد: آری جهل به نادانی و مطلب همان است که او گفته است، زیرا جهل به نادانی باب آموختن را بر آدمی بکلّی مسدود می‌کند، چه کسی که گمان می‌کند عالم است چگونه ممکن است به تحصیل دانش تن در دهد. همچنین بهترین چیزی که خداوند به آن فرمانبرداری شده دانش است و اساس دانش دانستن دانش است همچنان که اساس نادانی ندانستن نادانی است. زیرا کسی که دانش سودمند را از دانش زیان آور نشناسد به دانشهای ظاهر پسندی که مردم با حرص بسیار آنها را وسیله دنیای خود قرار داده‌اند رو می‌آورد، و این خود مادّه اصلی جهل و منشأ تباهی عالم است.<br/>
 +
غرض این است کسی که به سبب نادانی با نیّت خیر مرتکب [[گناه]] شود معذور نیست مگر آن که نو مسلمان بوده و فرصتی برای آموختن احکام اسلام نیافته باشد چه خداوند فرموده است: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ، و پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «نادان به سبب نادانی معذور نمی‌باشد و روا نیست که جاهل بر جهلش و عالم بر علمش خاموش باشند».<br/>
 +
تقرّب جستن پادشاهان به بنای مساجد و مدارس از مال حرام مانند تقرّب جستن عالمان بد در آموختن دانش به سفیهان و اشراری است که به فسق و فجور شناخته شده‌اند و همه مقصد آنها مجادله با عالمان و بیزاری از نادانان و دلجویی از سران مردم و گرد آوردن مال دنیا و گرفتن اموال سلاطین و مستمندان و یتیمان است، چه اینان هرگاه آموزش یابند راهزنان راه خدا خواهند شد و هر کدام از آنها در شهر خود نایب دجّال خواهد گردید. برای حرصی که به دنیا دارد با دیگران به نزاع می‌پردازد، خواهشهای نفسانی را پیروی می‌کند. از [[تقوا]] دوری می‌جوید و مردم با مشاهده گناهانی که از او سر می‌زند در ارتکاب [[گناه]] گستاخ خواهند شد.<br/>
 +
سپس دانش وی از وی به امثال او منتقل می‌شود و آنان دانش را وسیله‌ای برای شرّ و پیروی از هوای نفس قرار می‌دهند و این روش پیوسته ادامه می‌یابد و وبال اعمال آنها به معلّمی باز می‌گردد که به اوّلین آنها علم آموخت با آن که فساد نیّت و قصد بد او را می‌دانست و انواع گناهان را در گفتار و کردار و خوراک و لباس و کسب و کار او دیده بود. این عالم می‌میرد لیکن آثار بد او ممکن است هزار یا دو هزار سال در جهان باقی بماند. خوشا به حال کسی که چون بمیرد گناهانش با او بمیرند. آنگاه شگفت از جهل او که می‌گوید: عمل بسته به نیّت است و من نیّتم نشر علوم دین بوده اگر او آن را در راه فساد به کار برده [[گناه]] از اوست نه از من، و قصد من جز این نبوده است که او از دانش خود در راه خیر کمک گیرد، لیکن ریاست طلبی و مرید خواهی و تفاخر به علم خوشایند او بود و شیطان به سبب ریاست دوستی امر را بر او مشتبه ساخت. ای کاش می‌دانستم آنچه پاسخی دارد در مورد کسی که به راهزنی شمشیری ببخشد و اسب و اسباب برای او فراهم کند تا از آنها برای انجام دادن مقاصد خود کمک گیرد، و سپس بگوید: مقصودم تنها بذل و بخشش به او و تأسّی به اخلاق الهی بوده است به این امید که با شمشیر و اسب در راه خدا بجنگد، چه فراهم کردن اسب و وسایل برای مرزبانان و نیرو برای جهادگران از بهترین مستحبّات است، اگر وی آنها را در راهزنی به کار برده او گنهکار است امّا فقیهان اجماع کرده‌اند که عمل این شخص حرام است با این که سخاوت و بخشندگی در نزد خداوند از محبوبترین صفتهاست، تا آن جا که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «خداوند را سیصد خوی است که هر کس با یکی از آنها به او تقرّب جوید وارد بهشت می‌شود و محبوبترین آنها نزد او سخاوت است».<br/>
 +
کاش می‌دانستم که چرا سخاوت بر این کس حرام و بر او واجب شده که به قراین احول این ستمگر بنگرد تا چنانچه بر او روشن شود که وی بر حسب عادت از سلاح برای شرارت و کارهای بد استفاده می‌کند بکوشد تا او را خلع سلاح کند نه آن که سلاح تازه‌ای در اختیار او بگذارد. دانش نیز سلاحی است که به وسیله آن با شیطان و دشمنان خدا پیکار می‌شود لیکن گاهی با آن دشمنان خدا یاری می‌شوند، و این دشمنان همان هواهای نفسانی‌اند. لذا هر کس دنیا را بر دین خود و خواهشهای نفس خویش را بر آخرتش برگزیند به سبب کمی فضل پیوسته عاجز و ناتوان است و چگونه رواست به چنین کسی کمک شود تا با فرا گرفتن نوعی دانش بتواند به وسیله آن به شهوتهایش دست یابد. عالمان پیشین پیوسته حالات کسانی را که نزد آنان رفت و آمد داشتند بررسی می‌کردند، و هرگاه از یکی از آنها اندک کوتاهی در نوافل و مستحبّات می‌دیدند او را ردّ و احترام او را ترک می‌کردند، و اگر از او فجور یا ارتکاب حرامی مشاهده می‌کردند از او دوری می‌جستند و او را از مجالس خود می‌راندند و سخن گفتن با او را ترک می‌کردند چه رسد به آن که دانش خود را به او بیاموزند چه می‌دانستند که هر کس مسئله‌ای بیاموزد و بدان عمل نکند و آن را بر عهده دیگران بگذارد او جز اسباب شرّ و بدی را نمی‌خواهد، همه پیشینیان از فاجر عالم به سنّت به خدا پناه می‌برند و از فاجر نادان [[استعاذه]] نمی‌کردند.<br/>
 +
این امر و امثال آن چیزهایی است که بر احمقها و پیروان شیطان مشتبه می‌شود هر چند دارنده طیلسان و آستینهای گشاد و صاحب زبانی دراز و دانش بسیار باشند، دانشی که مشتمل بر پرهیز از دنیا و منع از آن، و ترغیب به آخرت و دعوت به آن نیست بلکه علومی است که متعلّق به خلق است و به وسیله آنها می‌توان بر گردآوری مال و جلب پیروان و پیشی گرفتن بر اقران دست یافت.<br/>
 +
بنابراین قول پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) که فرموده است: «اعمال وابسته به نیّت است» از سه قسم اعمالی که ذکر شد تنها به طاعات و مباحات اختصاص دارد و شامل معاصی نمی‌شود زیرا طاعت با نیّت طاعت و با دگرگونی آن مبدّل به معصیت می‌شود، و مباح با نیّت طاعت و یا معصیت می‌شود، لیکن معصیت هرگز با نیّت تبدیل به طاعت نخواهد شد. آری نیّت در آن مدخلیّت دارد به طوری که هرگاه مقاصد پلیدی بر آن اضافه شود [[گناه]] بزرگ وزر و وبال آن چند برابر می‌شود، چنان‌که در کتاب توبه ذکر کرده‌ایم.<br/>
 +
قسم دوّم طاعات است و آنها در اصل صحّت و مضاعف شدن فضیلت به نیّت بستگی دارند. امّا اصل صحّت این است که نیّت انسان در طاعت انجام دادن آن برای خدا باشد نه برای غیر او چه اگر قصد ریا داشته باشد طاعتش معصیت خواهد شد و مضاعف شدن فضیلت بستگی به کثرت نیّات خیر دارد چه می‌توان در یک طاعت خیرات بسیاری را نیّت کرد تا به هر نیّتی ثوابی عاید او شود، زیرا هر کدام از آنها حسنه‌ای است و هر حسنه‌ای ده برابر مثل آن ثواب دارد چنان‌که در خبر آمده است. فی المثل نشستن در مسجد طاعت است و در آن می‌توان مطالب بسیاری را در نیّت گرفت تا از فضایل اعمال پرهیزگاران به شمار آید، و به وسیله آن به درجات مؤمنان برسد:<br/>
 +
۱- معتقد باشد که مسجد خانه خداست و کسی که در آن وارد می‌شود زایر خداوند است، پس زیارت مولای خود را نیّت کند به امید آنچه پیامبر (صلّی الله علیه وآله) وعده کرده و فرموده است:<br/>
 +
«کسی که به مسجد درآمده خدا را دیدار می‌کند و حقّ است بر زیارت شونده که زیارت کننده خود را اکرام کند».<br/>
 +
۲- پس از ادای [[نماز]] منتظر [[نماز]] دیگر باشد تا از جمله منتظران [[نماز]] به شمار آید، و این معنای رابطوا در قول خداوند متعال است.<br/>
 +
۳- پارسایی از طریق بازداشتن گوش و چشم و دیگر اعضاء از حرکات و رفت و آمدهاست، چه اعتکاف عبارت است از بازداشتن نفس و با [[روزه]] هم معناست و نوعی ترهّب و پارسایی است از این رو پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «رهبانیّت امّتم نشستن در مساجد است».<br/>
 +
۴- با گوشه گیری در مسجد خود را وقف خدا می‌کند و درون خود را با فکر درباره‏ آخرت ملازم و همراه می‌سازد و مشغله‌ها و سرگرمیهای باز دارنده را از خود دور می‌گرداند.<br/>
 +
۵- نشستن در مسجد تجرّد برای [[ذکر خدا]] یا شنیدن ذکر او و یا تذکار یاد اوست چنان‌که روایت شده است: «هر کس بامداد به مسجد رود تا [[ذکر خدا]] گوید و دیگران را به آن یادآوری کند مانند مجاهد در راه خداست».<br/>
 +
۶- نیّت کند که با افاده علم خداوند [[امر به معروف]] و [[نهی از منکر]] کند چه مسجد از کسی که نمازش را خوب به جا نمی‌آورد و یا چیزی را که برایش حلال نیست مرتکب می‌شود خالی نیست، لذا او را به معروف امر و به احکام دین راهنمایی می‌کند و در نتیجه در ثواب کسی که امور خیری از او فرا می‌گیرد شریک بوده و اجرش چند برابر می‌شود.<br/>
 +
۷- برادری در راه خدا به دست می‌آورد و این غنیمتی برای دنیا و ذخیره‌ای برای سرای آخرت است و مسجد آشیانه اهل دین و کسانی است که خدا را دوست می‌دارند و در راه او دوستی می‌کنند.<br/>
 +
۸- به سبب شرم از خداوند گناهان را ترک می‌کند و حیا مانع او می‌شود که در خانه خدا کاری که موجب هتک حرمت آن است مرتکب شود. حسن بن علی (علیه السلام) فرموده است: «هر کس به رفت و آمد در مسجد مداومت کند خداوند یکی از هفت خصلت را روزی او می‌گرداند: برادری در راه خدا به دست می‌آورد یا رحمتی بر او فرود می‌آید یا دانش تازه‌ای را فرا می‌گیرد یا کلمه‌ای می‌آموزد که او را به راه هدایت رهنمون می‌شود یا از هلاکت باز می‌دارد، و یا گناهان را از ترس یا از شرم ترک می‌کند».<br/>
 +
می‌گویم: این حدیث از طریق خاصّه (شیعه) از امیر مؤمنان (علیه السلام) بدین گونه روایت شده که فرموده است: «هر کس پیوسته به مسجد رفت و آمد کند به یکی از هشت چیز دست می‌یابد: برادری در راه خدا یا دانشی تازه یا نشانه‌ای محکم می‌یابد، یا کلمه‌ای می‌شنود که او را به هدایت دلالت می‌کند، و یا کلمه‌ای که او را از هلاکت باز می‌دارد، یا رحمتی که انتظار آن را می‌کشد و یا گناهی را از ترس یا حیاء ترک می‌کند».<br/>
 +
غزّالی می‌گوید: این است طریق تکثیر نیّت‌ها و دیگر طاعات و مباحات را بر آن قیاس کن زیرا هیچ طاعتی نیست جز این که می‌توان آن را با نیّت‌های بسیاری به جا آورد و آنها به اندازه کوشش مؤمن در طلب خیر و آمادگی وی برای آن و اندیشه‌اش در این باره در دل او حضور می‌یابد و بدینسان اعمال وی رشد یافته و حسناتش چند برابر می‌شود.<br/>
 +
قسم سوم مباحات است. و هیچ چیزی از مباحات نیست جز این که می‌توان آن را با یک نیّت یا چند نیّت به جا آورد و آن را به یکی از پسندیده‌ترین مستحبّات مبدّل کرده به وسیله آن به درجات عالی دست یافت، پس چقدر بزرگ است زیان کسی که از این مطلب غافل باشد و بر اثر سهو و غفلت مانند ستوران رها شده با این اعمال برخورد کند. بنده نباید هیچ چیزی از خطورات و لحظات را حقیر بشمارد، زیرا روز باز پسین درباره همه این امور بازپرسی می‌شود و می‌پرسند که چرا فلان کار را انجام داده و قصد او در آنچه بوده است؟ و این نسبت به اموری است که مباح محض است و مشوب به کراهت نیست. از این رو پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «در حلال آن حساب و در حرام آن عذاب است». در خبر آمده است: «کسی که برای خدا خود را خوشبو کند روز قیامت در حالی وارد می‌شود که از مشک خوشبوتر است، و آن که برای غیر خدا بوی خوش به کار برد روز قیامت وارد می‌شود در حالی که از مردار بدبوتر است» و استعمال بوی خوش کار مباحی است لیکن ناگزیر در آن قصد و نیّتی است.<br/>
 +
اگر بگویی: خود را خوشبو کردن از لذّت‌های نفس است پس چگونه ممکن است در ان نیّت کرد و خود را برای خدا خوشبو ساخت؟<br/>
 +
پاسخ آن است که بدانی کسی که مثلاً روز آدینه یا اوقات دیگر به قصد تنعّم به لذّات دنیا، یا به قصد اظهار تفاخر به کثرت مال تا اقران بر او حسد برند، یا به منظور خودنمایی به مردم تا نزد آنها آبرو یابد و به خوشبویی معروف گردد، یا برای جلب قلوب زنان بیگانه در صورتی که خود را آماده چشم چرانی کرده است و یا به خاطر مقاصد دیگری که قابل شمارش نیست خود را خوشبو کرده است در همه این موارد عمل او [[گناه]] است و در روز بازپسین به سبب این کار بویش از مردار گندیده‌تر خواهد بود البتّه قصد اوّل او که برای تنعّم به لذّات دنیا خود را خوشبو کرده مستثناست زیرا آن عمل [[گناه]] نیست جز این که در قیامت از آن نیز پرسیده می‌شود، و با هر کس در حساب سختگیری شود معذّب است. و به هر کس از مباح دنیا چیزی داده شده است به سبب آن در آخرت عذاب نمی‌گردد لیکن به اندازه آن از نعمتهای آخرت او کم می‌شود و این زیان تو را بس است که در آنچه فانی می‌شود شتاب شود و در افزایش نعمتی که باقی و جاودانی است زیان و خسران روی دهد.<br/>
 +
امّا استعمال بوی خوش با نیّات حسنه می‌تواند به قصد پیروی از سنّت پیامبر (صلّی الله علیه وآله) در روز جمعه، یا به نیّت تعظیم مسجد و احترام خانه خدا باشد و روا نداند که زایر خداوند جز با بوی خوش وارد خانه‌اش شود، و یا به قصد آسایش همنشینانش در مسجد باشد تا از بوی او آسودگی یابند، و یا به منظور دفع بوی ناخوش از خودش باشد که منجر به آزار همنشینانش می‌شود، و یا به قصد قطع زبان غیبت کنندگانش باشد که او را به داشتن بوی ناخوش غیبت می‌کنند و از این راه مرتکب [[گناه]] می‌شوند چه هر کس خود را در معرض غیبت قرار دهد در حالی که بتواند از آن دوری کند در این [[گناه]] شریک غیبت کننده خواهد بود، چنان‌که گفته‌اند:<br/>
 +
مهما ترحّلت عن قوم و قد قدروا<br/>
 +
ألّا تفارقهم فالرّاحلون هم‏<br/>
 +
خداوند فرموده است: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ من دُونِ الله فَیَسُبُّوا الله عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ، و این اشاره است به این که سبب شدن برای بدی بدی است. دیگر آن که مقصودش از به کار بردن بوی خوش معالجه دماغش باشد تا هوش و زیرکی او افزایش یابد و درک مسائل مهمّ دین و [[تفکّر]] در آنها برایش آسان گردد. چه گفته‌اند: هر کس بویش خوش باشد خردش افزون می‌شود.<br/>
 +
آن که فقه می‌داند چنانچه تجارت آخرت و طلب خیر بر دلش غلبه داشته باشد از نیّاتی که ذکر شد و امثال آنها در نمی‌ماند، و اگر جز نعمتهای دنیا بر دلش چیره نباشد، این گونه نیّت‌ها به دل او خطور نمی‌کند، و اگر آنها برای او گفته شود در دلش رغبتی به سوی آنها پدید نمی‌آید و آنها برای او چیزی جز حدیث نفس نیست و حدیث نفس نیّت عمل به شمار نمی‌آید. مباحات بسیارند و نمی‌توان نیّات هر یک را شمرد لیکن می‌توان بر همین یکی غیر آن را قیاس کرد از این رو یکی از پیشینیان گفته است: من دوست دارم در هر چیزی نیّت کنم حتی در خوردن، آشامیدن، خوابیدن و قضای حاجتم. و در همه اینها می‌تواند رضای خدا را نیّت کند، زیرا هر چه مایه بقای بدن و فراغت دل از مشکلات تن شود به منزله یاوری برای دین است، آن که قصدش از خوردن کسب نیرو برای عبادت، و نیّت او از مباشرت [[حفظ دین]] و خوشحالی همسر و تحصیل فرزندی است که خدا را عبادت کند و با این عمل امّت محمّد (صلّی الله علیه وآله) را زیاد گرداند او با این خوردن و نکاح خود خدا را فرمانبرداری کرده است. غالبترین لذّت‌های نفس خوردن و مباشرت است و کسی که اندیشه آخرت بر دل او غلبه دارد نیّت خیر در آنها برای او ممتنع نیست. همچنین باید به هنگامی که مالی از او تلف شود نیّت خود را نیکو کند و بگوید: در راه خدا بوده است، و هرگاه به گوش او برسد که دیگری غیبت او کرده است خوشحال شود که گناهانی از او را بر خواهد داشت و حسناتی از وی به دفتر اعمالش منتقل خواهد شد و با خاموشی از دادن پاسخ به او همین را نیّت کند. در خبر است که: «بنده مورد حسابرسی قرار می‌گیرد و اعمالش به سبب آفاتی که به آنها رسیده باطل می‌گردد به طوری که مستوجب آتش می‌شود سپس دفتر اعمال حسنه‌اش را برایش می‌گشایند به طوری که مستحقّ بهشت می‌شود لیکن او تعجّب می‌کند و می‌گوید: پروردگارا این اعمال را من انجام نداده‌ام، به او گفته می‌شود: اینها اعمال کسانی است که تو را غیبت کرده و به تو آزار رسانیده و بر تو ستم کرده‌اند». و نیز در خبر آمده است که: «بنده با حسناتی همچون کوه‌ها وارد قیامت می‌شود که اگر برای او خالص شوند وارد بهشت می‌شود لیکن خبر می‌آید که او به این ستم کرده و آن را ناسزا گفته، و این را زده است پس برای اینان از حسنات او برمی‌دارند به طوریکه حسنه‌ای برایش باقی نمی‌ماند، فرشتگان می‌گویند:<br/>
 +
حسناتش پایان یافته است و مطالبه کنندگان باقی مانده‌اند، خداوند می‌فرماید: از گناهان آنها بر او بیفزایید و با سیلی محکم وی را در آتش اندازید».<br/>
 +
کوتاه سخن آن که بپرهیز و سخت بپرهیز که چیزی از حرکات و سکنات خود را حقیر و ناچیز شماری تا از [[غرور]] و شرور آنها پرهیز نکنی در حالی که در روز سؤال و حساب برای آنها پاسخی نداشته باشی چه خداوند آگاه و ناظر بر تو است: ما یَلْفِظُ من قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ. اگر تو از دوراندیشان و خردمندانی و از جمله فریفتگان نیستی هم اکنون درباره خود بیندیش و حساب خود را به طور دقیق رسیدگی کن پیش از آن که تو را مورد حسابرسی قرار دهند و مراقب احوال خویش باش، و نباید هیچ حرکت و سکونی از تو سر زند جز این که نخست بیندیشی برای چه به حرکت درمی‌آیی، چه مقصدی داری، از دنیا چه خواهی یافت و از آخرت چه چیزی از دست خواهی داد و به چه چیزی دنیا را بر آخرت ترجیح می‌دهی.<br/>
 +
هرگاه بدانی انگیزه تو جز دین نیست عزم خود و آنچه را دل بر آن نهاده‌ای اجرا کن و در غیر این صورت دست باز دار. و دلت را در این خودداری و امتناع نیز مراقب باش چه ترک عمل عملی است و ناگزیر با نیّت درستی همراه بوده و نباید انگیزه آن هوس نهفته‌ای باشد که بر آن آگاه نباشی. همچنان نباید ظواهر امور و کارهای خوب مشهور تو را بفریبد بلکه به اعماق و اسرار امور بنگر تا از جرگه فریفته شدگان بیرون آیی. روایت شده است زکریّا (علیه السلام) برای ساخت دیواری گلی کار می‌کرد و مزدور بود، دو گرده نان برای او آوردند، چه او جز از حاصل دسترنج خود نمی‌خورد، در این هنگام دسته‌ای بر او وارد شدند و او آنان را به طعام دعوت نکرد تا آنگاه که از خوردن فارغ شد، آنها از این رفتار او دچار شگفتی شدند زیرا به سخاوت و زهد او آگاه بودند و می‌دانستند که مقتضای خیر، دعوت آنها به طعام بوده است.<br/>
 +
زکریّا (علیه السلام) گفت: من در برابر مزد برای گروهی کار می‌کنم، آنها دو گرده نان نزد من آوردند تا با خوردن آنها بر کارشان قوّت یابم، اگر در خوردن آنها با من همراهی می‌کردید نه شما را کافی بود و نه مرا و نه می‌توانستم کار آنها را انجام دهم.<br/>
 +
آری انسانی که دارای بینش است در پرتو نور حقّ به همین گونه به باطن امور می‌نگرد، چه ضعف او برای کار نقصانی در برابر واجب است، و دعوت آنها برای شرکت در طعام نقصانی در برابر مستحبّ می‌باشد و مستحبّات در برابر واجبات حکمی ندارند. بنده باید به همین گونه نیّت خود را در سایر اعمال بررسی کند، و در هر کار جز با نیّت درست اقدام یا امتناع نورزد، و اگر نیّت به دلش نرسد خودداری کند چه نیّت خارج از اختیار انسان است.<br/>
 +
=== بیان آن که نیّت در اختیار آدمی نیست‏ ===
 +
بدان انسان نادان چون سفارش ما را درباره نیکو کردن نیّت و زیاد به کار بردن آن می‌شنود، و به قول پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) که فرموده است: «اعمال به نیّت وابسته‌اند» توجّه می‌کند به هنگام درس گفتن یا تجارت کردن یا خوردن در دل خود می‌گوید: برای خداوند درس می‌گویم، تجارت می‌کنم، می‌خورم، و گمان می‌کند که همین نیّت است لیکن هیهات! این حدیث نفس، یا حدیث زبانی، و یا [[تفکّر]] و انتقال او از خاطره‌ای به خاطره‌ای دیگر است، و نیّت از همه اینها بدور است، چه نیّت برانگیخته شدن نفس و توجّه و میل آن به سوی چیزی است که بر او روشن شده است هدف او در حال و یا آینده در آن تأمین می‌شود، و اگر میل وجود نداشته باشد به صرف اراده، اختراع و اکتساب صورت نمی‌گیرد بلکه همان گونه است که انسانی که شکمش سیر است می‌گوید: نیّت کردم که اشتها و میل به طعام داشته باشم، یا انسان مجرّد بگوید: نیّت کردم به فلانی عاشق و او را دوست داشته باشم و به دل او را بزرگ بشمارم و اینها محال است چه در رو آوردن دل به سوی چیزی و ایجاد تمایل و توجّه بدان هیچ راهی جز تحصیل اسباب آن وجود ندارد، و به این امر گاهی قدرت دارد و زمانی فاقد قدرت است چه نفس تنها زمانی برای انجام دادن عملی برانگیخته می‌شود و انگیزه آن را اجابت می‌کند که آنرا موافق و ملایم طبع خویش تشخیص دهد و تا معتقد نشود که تحقّق غرض او به عملی از اعمال منوط است قصد او متوجّه آن نمی‌شود و در همه مواقع قادر به این اعتقاد نیست. هر زمان این عقیده برایش حاصل شود دلش رو به سوی آن می‌آورد، و این در صورتی است که دلش فارغ بوده و به هدفی قویتر از آنچه در نظر گرفته مشغول نباشد و این امر نیز در همه اوقات ممکن نیست چه انگیزه‌ها و باز دارنده‌ها دارای سببهای بسیارند که در پی مقدّمات و اسباب به وجود می‌آیند و بر حسب اشخاص و احوال و اعمال مختلف‌اند.<br/>
 +
بنابراین هرگاه شهوت مباشرت بر انسان غلبه کند و غرض درستی از لحاظ دینی و دنیوی در تولید فرزند نداشته باشد، برایش ممکن نخواهد بود که به نیّت تولید فرزند مباشرت کند و تنها می‌تواند به نیّت ارضای شهوت این عمل را انجام دهد، چه نیّت عبارت از اجابت انگیزه است و او که انگیزه‌اش ارضای شهوت است چگونه می‌تواند نیّت تولید فرزند داشته باشد. هرگاه بر دلش غالب نباشد که اقامه سنّت نکاح به پیروی از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فضیلتی بزرگ دارد نخواهد توانست در این امر تبعیّت از سنت را نیّت کند مگر آن که این را به زبان و دل بگوید و این حرف محض است و نیّت نیست.<br/>
 +
آری طریق کسب این نیّت آن است که نخست ایمانش را به شرع تقویت کند و عقیده‌اش را به این که هر کس در تکثیر امت محمد (صلّی الله علیه وآله) بکوشد ثوابی بس بزرگ دارد راسخ گرداند، و همه عوامل نفرت از فرزند را که عبارت از بیم افزایش هزینه زندگی و رنج طولانی و جز اینهاست از نفس خود دور کند در این صورت ممکن است برای کسب ثواب رغبتی جهت تحصیل فرزند در دلش پدید آید و این رغبت او را به جنبش درآورد و اعضای او را برای مباشرت آماده سازد. هنگامی که قدرت او که محرک زبان است برای اجابت این انگیزه که بر دلش غلبه یافته به کار درآید برای عمل مورد نظر نیّت کرده است و هرگاه وضع چنین نباشد آنچه را برای تولید فرزند در نفس خود ارزیابی و در دل زیر و رو می‌کند جز وسواس و یاوه چیز دیگر نخواهد بود. از این رو گروهی از پیشینیان از برخی طاعات که نیّت آنها را در دل خود حاضر نمی‌دیدند امتناع می‌کردند و می‌گفتند: نیّت آن در دل حضور نمی‌یابد. تا آن جا که ابن سیرین بر جنازه حسن بصری [[نماز]] نگزارد و گفت: نیّت به دلم نمی‌آید.<br/>
 +
می‌گویم: شاید ابن سیرین به سبب آن که او را از اهل نفاق می‌دانسته بر جنازه او [[نماز]] نگزارده و تعلّل کرده است.<br/>
 +
غزّالی می‌گوید: اگر از پیشینیان درخواست می‌کردند که کار نیکی انجام دهند می‌گفتند:<br/>
 +
اگر خداوند نیّت آن را روزی ما گرداند آن را انجام می‌دهیم. یکی از آنان گفته است: من یک ماه است نیّت عیادت مردی را می‌طلبم هنوز برایم حاصل نشده است. عیسی بن کثیر گفته است: با میمون بن مهران می‌رفتم چون به در خانه‌اش رسید بازگشتم، پسرش به او گفت: آیا شام را بر او عرضه نمی‌داری؟ پاسخ داد: از نیّتم نیست.<br/>
 +
می‌گویم: برقی به سند خود از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است: «یکی از دوستانش بر آن حضرت وارد شد و سلام کرد و نشست هنگامی که امام (علیه السلام) از آن جا بازگشت آن مرد نیز به همراه او باز گردید، و چون آن حضرت به در خانه خود رسید وارد منزل شد و آن مرد را ترک فرمود. پسرش اسماعیل به پدرش عرض کرد: ای پدر! چرا به او پیشنهاد نکردی که وارد شود، فرمود: درخور من نبود که او را وارد (خانه) کنم، عرض کرد: او وارد نمی‌شد، فرمود: ای فرزند من، خوش ندارم خداوند مرا تعارف کننده بنویسد.»
 +
غزالی می‌گوید: و این بدان سبب است که نیّت تابع نظر است و هرگاه نظر تغییر کند نیّت نیز تغییر می‌یابد، از این رو بزرگان روا نمی‌دانستند که عملی بدون نیّت انجام دهند، چه نیّت روح عمل است، و عمل بدون نیّت درست ریا و تکلف می‌باشد و سبب دوری از حق تعالی است نه قرب و نیز می‌دانستند که نیّت آن نیست که گوینده به زبان بگوید نیّت کردم بلکه عبارت از برانگیخته شدن دل است و به منزله یکی از نفحات رحمانی است که در بعضی اوقات حاصل می‌شود و در اوقات دیگر غیرممکن است. آری کسی که امر دین بر دلش غلبه دارد احضار نیّت جهت امور خیر در بیشتر حالات برایش میسّر می‌شود، زیرا دل او کم و بیش به اصل نیکی گرایش دارد و در نتیجه غالباً برای اجرای موارد آن برانگیخته می‌شود. امّا کسی که به دنیا مایل و محبّت آن بر دلش چیره شده است این امر برایش میسّر نخواهد بود بلکه ادای واجبات نیز جز با کوشش بسیار برایش ممکن نخواهد شد، و نهایت توفیق او این است که دوزخ را یاد کند و خود را از عذاب آن بترساند و نعمتهای بهشت را به یاد او آورد، و نفس خود را برای رسیدن به آنها ترغیب کند، و بسا انگیزه ضعیفی در او پدید آید و ثوابی که نصیب او خواهد شد به اندازه رغبت و نیّت او خواهد بود. امّا طاعتی که به نیّت تعظیم خداوند باشد از آن نظر که او مستحق طاعت و بندگی است از کسی که به دنیا راغب است صورت نخواهد گرفت، و این ارزشمندترین و عالیترین نیات است، و کسی که این معنا را درک کند نیز عزیز و گرامی است چه رسد به آن که طاعت را بدین گونه به جا آورد.<br/>
 +
نیات مردم در ادای طاعات دارای اقسامی است: برخی عمل را برای پاسخگویی به انگیزه خوف به جا می‌آورند چه آنها از آتش دوزخ بیم دارند بعضی برای اجابت انگیزه رجاء طاعت را انجام می‌دهند، زیرا بهشت را راغبند. این نیّت‌ها اگر چه نسبت به طاعتی که منحصراً به قصد امتثال امر خداوند و تعظیم ذات و جلال او به عمل آید در مرتبه پستی است لیکن از جمله نیات صحیح به شمار می‌آیند چه گرایش به چیزی است که در آخرت وعده داده شده هر چند از جنس لذّتهای دنیاست. بیشتر انگیزه‌ها پیرامون فرج و شکم است و جایی که نیاز این دو در آن برطرف می‌شود بهشت است و کسی که برای رسیدن به بهشت کار می‌کند مانند مزدور بدی است که خدمتگزار شکم و فرج خویش است و در رتبه ابلهان می‌باشد و اینان با اعمال خود به بهشت می‌رسند چه بیشتر اهل بهشت ابلهانند.<br/>
 +
امّا عبادت ارباب قلوب از حدود ذکر و فکر در عظمت خداوند تجاوز نمی‌کند و این به سبب عشق آنها به جمال و جلال اوست و دیگر اعمال برای تأکید و تتمیم این عمل آنهاست، چه مقام اینان برتر از آن است که به حوریان و خوردنیهای بهشت توجه کنند. لذا اینها مقصد آنان نیست بلکه آنان مصداق این آیه‌اند که فرموده است: الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ، و آنان او را می‌خوانند و بس پاداشهای مردم به اندازه نیات آنهاست، از این رو آنان با نظر به وجه کریم الهی متنعم می‌شوند و آنهایی را که به رخسار حور العین توجه دارند به سخریّه می‌گیرند، چنان‌که آنها از دیدن رخسار حور العین بهره‌مند می‌باشند کسانی را که از نگاه به صورتهای ساخته شده از گل متنعم می‌شوند ریشخند می‌کنند امّا ریشخند آنان بسیار قویتر است، چه تفاوت میان جمال حضرت ربوبی و جمال حور العین بسیار فزونتر و بزرگتر از تفاوت میان جمال حور العین و صورتهای ساخته شده از گل است. این که نفوس حیوانی شهوانی آمیزش با خوبرویان را برای رفع نیاز جنسی بزرگ می‌شمارند و از نظر به وجه کریم الهی اعراض می‌کنند شبیه آن است که سوسک سیاه، ماده خود را بزرگ بداند و دلبستگی خویش را بدان مهم بشمارد و از نظر کردن به جمال زنان زیبا رو می‌گرداند. بنابراین کوری بیشتر دلها از دیدن جمال حق تعالی شبیه کوری سوسک سیاه از مشاهده جمال زنان است، چه او به هیچ وجه نمی‌تواند آن را ادراک و بدان توجه کند و اگر او از خرد برخوردار می‌بود و نزد وی از زنان یاد می‌کردند خرد کسانی را که بدانها توجه دارند سبک و ناچیز می‌شمرد. وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ إِلَّا من رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ و کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ کوتاه سخن آن که درجه نیّتها متفاوت است و کسی که یکی از آنها بر دلش چیره شود بسا برایش میسّر نشود که از آن عدول کند. شناخت این حقایق موجب بروز اعمالی است که فقیهان ظاهر بین آنها را زشت می‌شمارند، لیکن ما می‌گوییم: هرگاه نیّت امر مباحی به دل برسد در صورتی که در امری که فضیلت دارد نیّت به هم نمی‌رساند انجام دادن امر مباح برایش سزاوارتر است چه فضیلت بدان منتقل گردیده و آنچه فضیلت بوده مبدل به نقیصه شده است، زیرا اعمال بسته به نیات است. این شبیه عفو است که اگر به انسان ستمی رود عفو از انتقام افضل است، لیکن بسا در دلش نیّت انتقام به هم رسد نه نیّت عفو، در این صورت انتقام افضل از عفو است. همچنین گاهی انسان نیّت آشامیدن و خوردن و خوابیدن دارد تا استراحت کند و برای عبادت در آینده قوت یابد و در حال نیّت [[نماز]] و [[روزه]] به دلش نمی‌رسد در این صورت خوردن و خوابیدن برای او افضل است. بلکه اگر بر اثر مداومت در عبادت ملالت پیدا کند و نشاط او فرو نشیند و رغبتش کم شود و بداند اگر ساعتی را به سرگرمی و گفت و شنود بپردازد نشاط او تجدید می‌شود سرگرمی و گفت و شنود از [[نماز]] برایش افضل است. ابو الّدرداد گفته است: من نفس خود را با سرگرمیها آسایش می‌دهم تا مرا در ادای حق کمک کند. علی (علیه السلام) فرموده است: «دلها را آسایش دهید چه هرگاه مجبور شوند کور می‌گردند». اینها دقایقی است که تنها عالمان محقق آنها را درک می‌کنند نه قشریهای آنها، چه پزشک حاذق گاهی بیمار گرمی مزاج را با گوشت که طبیعت آن گرم است درمان می‌کند و پزشک ناآگاه این معالجه را ناروا می‌شمارد در حالی که مقصود پزشک آن است که نخست نیروی بیمار را به او باز گرداند تا بتواند معالجه ضدّ گرمی را تحمّل کند. همچنین شطرنج باز ماهر گاهی بدون عوض رخ و اسب را ترک می‌کند تا از این طریق بر حریف غلبه یابد و ضعیف ناآگاه ممکن است به این کار او بخندد و از آن در شگفت آید. همچنین مرد جنگ آزموده ممکن است صلاح خود را در گریز از دشمن ببیند و به او پشت کند تا او را به تنگنا بکشاند سپس بر او هجوم برد و او را از پا درآورد.<br/>
 +
سلوک در راه خدا نیز به همین گونه است و سرتاسر جنگ با شیطان و معالجه دل است.<br/>
 +
کسی که دارای بینش و توفیق است در این میدان بر لطایفی از حیله‌ها آگاه می‌شود که ضعیف ناموفّق آنها را مستبعد می‌شمارد، از این رو مرید نباید آنچه را از پیر خود می‌بیند در ضمیر خویش انکار، و یا دانشجو بر استادش اعتراض کند بلکه باید در حدّ بینش خود توقّف کنند و در آنچه از احوال آنها نمی‌فهمند تسلیم آنها باشند تا آن گاه که درجه آنان را احراز کنند و اسرارشان بر آنها منکشف شود.<br/>
  
 +
== باب دوم در اخلاص و فضیلت و حقیقت و درجات آن‏ ==
 +
خداوند متعال در فضیلت اخلاص فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا الله مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ و نیز: أَلا لِلَّهِ الدِّینُ الْخالِصُ و نیز: إِلَّا الَّذِینَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلَّهِ و نیز: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً. این آیه درباره کسی نازل شده که برای خدا کار می‌کند و دوست می‌دارد که او را بر آن بستانید.<br/>
 +
پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «سه چیز است که دل مرد مسلمان خیانت نمی‌کند:<br/>
 +
اخلاص عمل برای خداوند متعال و ...». مصعب بن سعد از پدرش نقل می‌کند که گفته است: پدرم گمان کرد که او را نسبت به کسانی از اصحاب پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) که از او پست‌ترند فضیلتی است، پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرمود: «همانا خداوند این امّت را به سبب دعا و اخلاص و [[نماز]] ضعیفانشان نصرت داده است». از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) روایت شده که: «خداوند فرموده است:<br/>
 +
اخلاص سرّی از اسرار من است آن را در دل بنده‌ای که او را دوست می‌دارم به ودیعه می‌گذارم». علیّ بن ابی طالب (علیه السلام) فرموده است: «برای کمی عمل اندوه نخورید برای قبول آن اندوهگین باشید، چه پیامبر (صلّی الله علیه وآله) به معاذ بن جبل فرمود: عمل را خالص کن اندک آن تو را بس است» و نیز فرموده است: «هیچ بنده‌ای نیست که عمل خود را چهل روز برای خدا خالص گرداند مگر آن که چشمه‌های حکمت از دلش بر زبانش ظاهر می‌شود» و نیز فرموده است: «نخستین افرادی که در روز قیامت از آنها پرسش می‌شود سه کس‌اند: مردی است که خداوند به او دانشی عطا کرده است به وی می‌فرماید: در آنچه دانستی چه کردی؟<br/>
 +
می‌گوید: پروردگارا! در ساعات شبانه روز به آن قیام کردم، خداوند می‌فرماید: دروغ گفتی، و فرشتگان هم می‌گویند دروغ گفتی بلکه خواستی بگویند فلانی عالم است، آگاه باش که آن را گفته‌اند. دیگر مردی است که خداوند مالی به او داده است، حق تعالی به او می‌گوید:<br/>
 +
من به تو نعمت دادم تو چه کردی؟ می‌گوید: پروردگارا من در ساعات شب و روز صدقه دادم، خداوند می‌فرماید: دروغ گفتی، و فرشتگان هم می‌گویند: دروغ گفتی و خواستی گفته برادران مؤمنت نیز سودی ندارد. عابد در آنچه وی گفت به [[تفکّر]] پرداخت و سپس گفت:<br/>
 +
پیرمرد راست می‌گوید چه من پیامبر نیستم تا بریدن این درخت بر من واجب باشد، و خدا به من امر نکرده که آن را قطع کنم تا در صورت خودداری گنهکار باشم، و آنچه او گفت سودش بیشتر است، لذا با او پیمان بست که به وعده‌اش وفا کند و شیطان نیز سوگند یاد کرد.<br/>
 +
عابد به عبادتگاه خود بازگشت و خوابید. چون بامداد شد دو دینار بر بالای سر خود دید آنها را برداشت، روز دیگر نیز به همین گونه بود و در بامداد روز سوم و روزهای پس از آن چیزی بر بالای سر خود نیافت. از این رو خشمگین شد و تبر بر دوش نهاد و روانه شد. شیطان به صورت همان پیرمرد او را دیدار کرد و به او گفت: به کجا می‌روی؟ پاسخ داد: می‌روم که درخت را قطع کنم، به او گفت: به خدا سوگند دروغ می‌گویی و تو به این کار قادر نیستی و به آن راهی نداری. عابد مانند بار اوّل دست دراز کرد تا او را بگیرد، شیطان به او گفت:<br/>
 +
هیهات! سپس او را گرفت و بر زمین زد و او مانند گنجشکی در زیر پاهای او بود پس از آن بر روی سینه‌اش نشست و گفت: از این کار دست بازدار و گرنه تو را می‌کشم، عابد نگاهی به او کرد و دانست که توان مقابله با او را ندارد، به وی گفت: ای فلان بر من چیره شدی، دست از من بدار و به من بگو چگونه نخست بر تو غلبه یافتم و اکنون تو بر من غالب شده‌ای، پاسخ داد: تو در بار نخست برای خدا خشمگین شدی و نیّت تو ثواب آخرت بود از این رو خداوند مرا مسخّر تو گردانید، لیکن در این بار برای نفس خود و دنیا خشمناک شدی لذا تو را به زمین زدم.<br/>
 +
این داستان تأییدی است بر قول حق تعالی که: إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ، زیرا بنده جز به اخلاص از شیطان رهایی نمی‌یابد. از این رو معروف کرخی خودش را می‌زد و می‌گفت:<br/>
 +
ای نفس اخلاص داشته باش تا خلاصی یابی. یعقوب مکفوف گفته است: مخلص کسی است که حسنات خود را پنهان بدارد همان گونه که سیّئات خود را پوشیده می‌دارد. ابو سلیمان گفته است: خوشا به حال کسی که یک گام درست بردارد و بدان جز رضای خدا نخواهد. یکی از اولیاء به برادرش نوشت: نیّت خود را در اعمالت خالص گردان تا اندکی از عمل، تو را کافی باشد. ابو ایّوب سختیانی گفته است: خالص گردانیدن نیّت‌ها از همه عملها بر عاملان سخت‌تر است.<br/>
 +
می‌گویم: پس از این غزّالی درباره فضیلت اخلاص به نقل سخنانی پرداخته است که ما از آنها صرف نظر می‌کنیم. در کافی از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که درباره آیه: لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا فرموده است: مراد عمل بیشتر نیست بلکه عمل درست‌تر مراد است، چه درستی ترس از خداست و نیّت راست حسنه است. سپس فرمود: «باقی ماندن بر عمل تا خالص شوی سخت‌تر از عمل است، و عمل خالص آن است که نخواهی جز خدا کسی تو را بر آن بستاید». از امام باقر (علیه السلام) روایت است که فرمود: «هیچ بنده‌ای [[ایمان به خدا]] را در چهل روز خالص نمی‌کند جز این که خداوند او را به دنیا بی اعتنا، و به درد و درمان آن بینا و حکمت را در دل او پابرجا و زبانش را به آن گویا می‌کند».<br/>
 +
=== بیان حقیقت اخلاص‏ ===
 +
بدان هر چیزی ممکن است با غیر خود بیامیزد، و چون از غیر خود صافی و از آن رها شود خالص گفته می‌شود و فعل صافی و از هر شایبه خالی را اخلاص می‌نامند. خداوند فرموده است: من بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبِینَ. و خالص بودن شیر به این است که در آن شایبه‌ای از خون و سرگین و از هر چیزی که ممکن است با آن آمیخته شود وجود نداشته باشد. ضدّ اخلاص شرک است و کسی که مخلص نباشد مشرک است، جز این که برای شرک درجاتی است و ضدّ اخلاص در توحید شریک قرار دادن چیزی در الوهیّت است.<br/>
 +
شرک دو نوع است: خفیّ و جلیّ، اخلاص نیز به همین گونه است. اخلاص و ضدّ آن هر دو بر دل وارد می‌شوند و دل جایگاه آنهاست، و در قصدها و نیّتها داخل می‌شوند. ما حقیقت نیّت را ذکر کرده و گفته‌ایم که نیّت به اجابت انگیزه بازگشت دارد لذا هرگاه انگیزه یکی و مجرّد از غیر خود باشد فعلی که از صاحب آن انگیزه صادر می‌شود نسبت به آنچه نیّت کرده است اخلاص گفته شود. فی المثل کسی که صدقه می‌دهد و غرض او صرف ریاست مخلص است، و چنانچه مقصودش محض تقرّب به خداست نیز مخلص می‌باشد، لیکن عادت بر این جاری است که واژه اخلاص را به قصدی که برای تقرّب به خداوند بوده و از هر شایبه‌ای مجرّد باشد تخصیص می‌دهند چنان‌که واژه الحاد را که به معنای میل و گرایش است بر حسب عادت به گرایش از حقّ به غیر حقّ اختصاص داده‌اند.<br/>
 +
کسی که انگیزه‌اش تنها ریا باشد خود را در معرض هلاکت قرار داده است و ما درباره او سخن نمی‌گوییم، زیرا آنچه مربوط به او بوده در کتاب ریا از بخش مهلکات ذکر کرده‌ایم و کمترین چیزی که در اخبار نسبت به وی وارد شده این است که: «ریا کننده در روز قیامت به چهار نام ندا داده می‌شود: ای ریاکار، ای فریبکار، ای مشرک، ای کافر».<br/>
 +
اکنون درباره کسی سخن می‌گوییم که انگیزه‌اش قصد تقرّب به خدا باشد، لیکن داعیه دیگری با انگیزه او آمیخته شده باشد که آن یا ریاست و یا چیزی از لذّتهای نفسانی غیر از ریا. فی المثل با قصد تقرّب [[روزه]] بگیرد تا از پرهیز حاصل از آن سود ببرد یا بنده‌ای را در راه خدا آزاد کند تا از هزینه و بد خلقی او رهایی یابد یا به حجّ رود تا با گردش و مسافرت تندرستی یابد، یا از شرّی که در شهرش دامنگیر او شده خلاصی پیدا کند و یا از دشمنی که در منزل او راه یافته بگریزد یا از زن و فرزندش دلتنگ گردیده یا از کاری که بدان مشغول است خسته شده و می‌خواهد روزهای چندی بیاساید یا به [[جهاد]] می‌رود تا جنگ را تمرین کند و طرز به کار بردن ابزار آن را بیاموزد بتواند در لشکرکشیها شرکت کند یا [[نماز]] شب به جا آورد لیکن مقصودش مراقبت از خانه و زندگی و زن و فرزندش باشد یا دانش بیاموزد تا طلب مالی که کفاف او باشد برایش آسان گردد یا برای آن که میان خانواده‌اش عزّت یابد یا به قصد آن که به سبب عزّت علم املاک و اموال او از مطامع مصون ماند یا برای آن که با اشتغال به درس و وعظ از غم خاموشی رها شود و با لذّت محاوره رفع اندوه کند یا خدمت عالمان را عهده‌دار شود تا حرمت او در نزد آنان و مردم زیاد گردد یا به منظور آن که در دنیا رفیقی پیدا کند: یا قرآنی بنویسد تا بر اثر تمرین در نوشتن خطّ او نیکو شود یا پیاده به حجّ رود تا از پرداخت کرایه آسوده شود یا وضو گیرد تا پاکیزه و خنک گردد یا [[غسل]] کند تا خوشبو گردد یا حدیث روایت کند تا به وثوق و عالی بودن سند معروف شود یا در مسجد اعتکاف کند تا کرایه خانه ندهد [[روزه]] گیرد تا از رفت و آمد برای پختن طعام آسوده گردد یا برای آن که خوردن او را از پرداختن به کارهایش باز ندارد یا به سائل صدقه دهد تا ابرام او را در سؤال قطع کند یا بیماری را عیادت کند تا اگر بیمار شد به عیادت او آیند یا جنازه‌ای را تشییع کند برای آن که جنازه‌های خانواده‌اش را تشییع کنند یا از این قبیل کارها انجام دهد تا به نیکوکاری معروف و به نیکی یاد شود و مردم به دیده صلاح و وقار به او بنگرند. بنابراین هرگاه انگیزه او برای عمل تقرّب به خدا باشد لیکن یکی از این خطورات ضمیمه آن شده به طوری که عمل را برایش سبکتر ساخته بی تردید عمل او از حدّ اخلاق بیرون رفته و خالص برای رضای خدا نبوده و شرک بدان راه یافته است. خداوند فرموده است: «من بی نیازترین شریکان از شرکت هستم.»<br/>
 +
خلاصه آن که هر لذّتی از لذّات دنیا که مایه آسایش نفس باشد و دل بدان رغبت کند چنانچه کم یا زیاد آن به عمل راه یابد صفای آن را مکدّر و خلوص آن را زایل می‌کند.<br/>
 +
انسان با لذّتهای نفسانی گره خورده و در شهوتهای خود فرو رفته و کم است که فعلی از افعال و عبادتی از عبادات او خالی از این قبیل لذّتها و اغراض زودگذر دنیوی باشد. از این رو گفته‌اند: کسی که در دوران عمر خویش یک گام از روی اخلاص برای رضای خدا بردارد رستگار شده است و این به سبب ارزشمندی و کمیابی اخلاص و دشواری پاکیزه کردن دل از این شائبه‌ها و اغراض است. عمل خالص آن است که انگیزه آن تنها طلب تقرّب به خدا باشد و اگر همین لذّتهای نفسانی به تنهایی انگیزه عمل باشند روشن است که کار دارنده آن چقدر دشوار خواهد بود. لیکن منظور ما در این جا کسی است که قصد اصلی او تقرّب به خدا باشد و اموری که ذکر شد به قصد او منضّم گردد. در این صورت چنان‌که در بحث نیّت ذکر شد الحاق این امور به قصد او یا در رتبه موافقت و یا بر سبیل مشارکت و یا به طریق معاونت خواهد بود.<br/>
 +
کوتاه سخن آن که انگیزه نفسانی یا مانند انگیزه دینی است یا قویتر و یا ضعیفتر از آن است و هر کدام آنها حکمی جداگانه دارد که ما بزودی آن را ذکر خواهیم کرد. اخلاص، خالص گردانیدن عمل از همه آن شایبه‌هاست چه کم و چه زیاد به طوری که قصد تقرب در آن خالص شود و انگیزه‌ای برای عمل جز آن وجود نداشته باشد و این امر تنها در مورد کسی قابل تصور است که دوستدار خدا و شیدای او بوده و تمام اندیشه‌اش در امور آخرت مستغرق باشد به طوری که در دل او جایی برای دوستی دنیا باقی نمانده باشد. چنین کسی حتی خوردن و آشامیدن را نیز دوست نمی‌دارد بلکه رغبت او به آنها مانند رغبت او به قضای حاجت است چه آن ضرورتی جبلّی است. او طعام را به سبب آن که طعام است دوست نمی‌دارد بلکه از آن جهت که برای [[عبادت خدا]] به او نیرو می‌دهد از آن استفاده و آرزو می‌کند که کاش شرّ گرسنگی از او کفایت می‌شد تا نیازی به خوردن نداشته باشد، لذا در دل او لذّتی نسبت به آنچه بر مقدار ضروری است باقی نمی‌ماند، و تنها مقدار ضروری مطلوب اوست چه آن ضروری دین اوست و وی جز در فکر دین خود نیست. این شخص اگر بخورد یا بیاشامد یا قضای حاجت کند، در همه حرکات و سکنات خود عملش خالص و نیّتش درست است. اگر او مثلاً بخوابد که آسایش یابد تا بر عبادت توانایی پیدا کند خوابش عبادت و در این حال دارای مرتبه مخلصان است. امّا کسی که چنین نیست باب اخلاص در عمل بر روی او مسدود است به استثنای افراد کم و نادری. چنان‌که اگر کسی محبّت خداوند و دوستی آخرت بر او غلبه یافته باشد حرکات معتاد او صفات فکر و اندیشه‌اش را کسب می‌کند و اخلاص می‌شود. همچنین کسی که محبّت دنیا و برتریجویی و ریاست طلبی بر او چیره شده و به طور خلاصه محبّت غیر خدا بر او استیلا یافته است همه حرکات معمولی او این صفات را به خود می‌گیرد و عبادات او اعم از [[روزه]] و [[نماز]] و غیر آن‌ها جز به ندرت از این آفات مصون نمی‌ماند.<br/>
 +
بنابراین داروی اخلاص شکستن لذّتهای نفس و بریدن طمع از دنیا و تجرد برای آخرت است به طوری که این امور بر دل غلبه یابد و تنها در همین موقع است که اخلاص میسر می‌شود. چه بسیار است اعمالی که انسان در تحقق آنها رنج می‌برد و گمان می‌کند آنها را خالصانه برای خداوند انجام می‌دهد در حالی که در آنها فریب خورده است زیرا جهات آفات آن اعمال را نمی‌داند. چنان‌که از یکی از پیشینیان نقل شده که گفته است: [[نماز]] سی سال را که در مسجد و در صف اول جماعت به جا آورده بودم قضا کردم زیرا یک روز به سبب عذری دیر به مسجد آمدم و در صف دوم [[نماز]] گزاردم، و چون از این که مردم مرا در صف دوم می‌دیدند احساس شرم کردم دانستم که نگاه مردم به من در صف اول مرا خوشحال می‌کرده و از جایی که نمی‌دانسته‌ام مایه آسودگی دل من بوده است. این نکته‌ای دقیق و دشوار است و کم است اعمالی که از امثال این آفات مصون بماند. و نیز اندکند کسانی که بدین نکات توجه کنند. بی تردید آنهایی که از این مسایل غافلند در روز باز پسین همه حسنات خود را سیّئات خواهند دید، و در قول حق تعالی همینها مرادند که فرموده است:<br/>
 +
وَ بَدا لَهُمْ من الله ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ و نیز: وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا و نیز: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً. عالمان بیشتر از همه مردم به طور شدید در معرض این فتنه‌اند، چه انگیزه اکثر آنها بر نشر دانش لذّت استیلا و خوشحالی به داشتن مرید و شادمانی از حمد و ستایش مردم است. شیطان نیز این مقاصد را بر آنها مشتبه می‌کند، و می‌گوید: مقصود شما انتشار دین خدا و [[دفاع]] از آیین پیامبر اوست. می‌بینی واعظ از این که مردم را نصیحت و برای حکّام موعظه می‌کند بر خدا منت می‌گذارد، و از این که گفتار او مقبول مردم قرار می‌گیرد و به او رو می‌آورند خوشحالی می‌کند و مدعی می‌شود که شادی او به سبب توفیقی است که در نصرت دین یافته است و اگر یکی از همکارانش که وعظش از او نیکوتر باشد پیدا شود و مردم از وی برگردند و به او رو آورند غمگین می‌شود، در حالی که اگر انگیزه او دین باشد باید خدا را شکر کند که این مهم را از عهده او برداشته و به عهده دیگری گذاشته است. با این حال شیطان او را رها نمی‌کند و به او می‌گوید: اندوه تو برای قطع ثواب است نه از جهت آن که مردم از تو روی گردانیده‌اند چه اگر از گفتارت پند گرفته‌اند تو به ثواب رسیده‌ای و اندوه تو بر فوت ثواب نیز پسندیده است. امّا این بیچاره نمی‌داند که اگر حق را فرمانبردار باشد و کار را به برتر از خود واگذارد ثواب او در آخرت بیشتر از آن است که در آن کار یگانه و منفرد باشد. برخی از عالمان فریب شیطان را می‌خورند و وانمود می‌کنند که اگر کسی پیدا شود که در این کار سزاوارتر باشد شاد می‌شوند و او را بر خود ترجیح خواهند داد لیکن خبر دادن از نفس پیش از تجربه و آزمایش صرف نادانی و [[غرور]] است، چه نفس در دادن این گونه وعده‌ها پیش از رسیدن موعد بسیار فرمانپذیر است سپس هنگامی که موعد فرا می‌رسد حالت او دگرگون می‌شود و به وعده وفا نمی‌کند. به این نکته کسی واقف است که حیله‌های شیطان و مکرهای نفس را شناخته و مدتی طولانی را در آزمایش نفس گذرانده باشد.<br/>
 +
از این رو شناخت حقیقت اخلاص و عمل به آن دریای ژرفی است که همه مردم جز قلیلی نادر و یگانه در آن غرق می‌شوند و آنها همان کسانی هستند که خداوند آنان را مستثنا کرده و فرموده است: إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ. بنابراین بنده باید این امور را دقیقاً ملاحظه و مراقبت کند و گرنه نادانسته به پیروان شیطان می‌پیوندد.<br/>
 +
می‌گویم: پس از این غزّالی گفته‌های مشایخ را درباره اخلاص ذکر و از یکی از آنان نقل کرده است که اخلاص در عمل آن است که دارنده‌اش پاداشی در دو جهان برای آن نخواهد سپس می‌گوید: این سخن اشاره است به آن که لذّتهای نفس هم در حال و هم در آینده آفت است، و آن که برای تنعّم نفس به لذّتهای بهشت خدا را عبادت می‌کند بیمار است چه حق آن است که برای عمل جز رضای خداوند خواسته نشود. و این اشاره به اخلاص صدّیقان و مطلق اخلاص است. امّا کسی که به امید بهشت و یا از بیم آتش عمل می‌کند او نسبت به لذّتهای عاجل مخلص است چه وی در طلب لذّت فرج و شکم است و آنچه مطلوب بحقّ ارباب قلوب می‌باشد وجه کریم خداوند متعال است و بس. آن که گفته است: آدمی جز برای لذّتی یا بهره‌ای به جنبش در نمی‌آید و بیزاری از لذّتها صفت خداوند است براستی گوینده این سخن کافر است. لیکن مراد قوم بیزاری از چیزهایی است که مردم آنها را لذّت می‌نامند و عبارت از شهوتهایی است که در بهشت توصیف شده‌اند. امّا صرف تلذّذ به معرفت الهی و راز و نیاز گفتن با او و نظر کردن به وجه کریمش لذّتهایی است که بهره این گروه است و مردم آنها را لذّت نمی‌شمارند بلکه از آن تعجب می‌کنند. و اینان چنانند که هرگاه لذّت طاعت و مناجات و ملازمت شهود حضرت حق را در نهان و آشکار از آنها بگیرند و در برابر همه نعمتهای بهشت را به آنها بدهند آنان این نعمتها را بسیار حقیر می‌شمارند و بدانها توجه نخواهند کرد. پس حرکت آنان برای لذّتی و طاعت اینان برای لذّت‌ی دیگر است، و لذّت اینان معبود آنهاست و بس نه چیز دیگر. سپس گفته است سخنها در این باره بسیار است و پس از کشف حقیقت نقل زیاد اقوال سودی ندارد. براستی سخن وافی و بیان کافی همان است که سرور گذشتگان و آیندگان (صلّی الله علیه وآله) در پاسخ پرسش از اخلاص فرموده است: «آن این است که بگویی پروردگار من الله است سپس چنان‌که به تو دستور داده شده استقامت ورزی» یعنی هوای نفس خود را نپرستی و جز پروردگارت را عبادت نکنی و همان گونه که به تو امر کرده در عبادت او پایداری ورزی، و این اشاره به آن است که از هر چه غیر خداست قطع نظر کنی، و براستی اخلاص همین است.<br/>
 +
=== بیان درجات شائبه‌ها و آفت‌هایی که به اخلاص آسیب می‌رساند ===
 +
بدان آفاتی که اخلاص را مشوّش می‌کند بعضی جلیّ و برخی خفیّ است، پاره‌ای با آن که جلیّ و آشکارند ضعیف و برخی با آن که خفیّ می‌باشند قوی هستند. فهم درجات این آفات از حیث خفاء و ظهور جز با آوردن مثالی دانسته نمی‌شود. امّا روشنترین آفات اخلاص ریاء است و برای همین مثالی می‌آوریم و می‌گوییم: هنگامی که نمازگزار نمازش را با اخلاص به جا می‌آورد و جماعتی به او می‌نگرند و یا کسی بر او داخل می‌شود شیطان بر او وارد می‌گردد و به او می‌گوید: آوازت را نیکو کن تا اشخاص حاضر به دیده احترام و صلاح به تو بنگرند و تو را حقیر نشمارند و غیبت نکنند، در نتیجه او حالت خشوع به خود می‌گیرد و اعضایش را ساکن و آرام می‌گرداند و نمازش را نیکو به جای می‌آورد. و این همان ریای ظاهر است که بر مریدهای مبتدی پوشیده نیست.<br/>
 +
درجه دوم<br/>
 +
آن که مرید این آفت را می‌شناسد، و از آن پرهیز می‌کند، و در این مورد از اطاعت شیطان سرباز می‌زند، و بر او توجه ندارد و نمازش را به همان گونه که بوده ادامه می‌دهد. در این هنگام شیطان به عنوان خیرخواهی بر او وارد می‌شود و به وی می‌گوید: مردم از تو متابعت و به تو اقتدا می‌کنند و به تو می‌نگرند و کردارت را نقل می‌کنند و به تو تأسّی می‌جویند، اگر اعمالت را خوب به جا آوری ثواب اعمال آنها از آن تو است و اگر بدانجام دهی وزر و وبال آنها بر عهده تو خواهد بود. پس عمل خود را در پیش روی آن‌ها نیکو کن شاید در خشوع خود و نیکو به جا آوردن عبادت به تو اقتدا کنند. این تلقینی دشوارتر از اول است و بسا کسی که به تلقین نخست فریفته نشده در این جا فریب خورد چه این نیز عین ریا و باطل کننده اخلاص است زیرا اگر او خشوع و حسن عبادت را خوب می‌داند و ترک آن را برای غیر خود نمی‌پسندد چرا در خلوت آن را برای خود سزاوار نمی‌داند و ممکن نیست دیگری نزد او از خودش عزیزتر باشد. بلکه این صرف تلبیس و دگرگون کردن حقیقت است، چه کسی که به او اقتدا می‌شود باید دارای استقامت نفس بوده و دلش روشنی یافته باشد تا نورش به دیگران برسد و در نتیجه ثوابی عاید وی گردد. امّا این پیشوا که تحت تأثیر شیطان قرار گرفته عمل او صرف نفاق و تلبیس است کسی که به او اقتدا کند به ثواب عملش می‌رسد لیکن خود وی به سبب مشتبه کردن امر و اظهار خلاف باطن مورد مؤاخذه و کیفر قرار خواهد گرفت.<br/>
 +
درجه سوم<br/>
 +
و این از درجات پیش دقیقتر است و عبارت از این است که بنده نفس خود را آزموده و به مکرهای شیطان آگاه است و می‌داند که اختلاف عمل در حال خلوت و مشاهده غیر صرف ریاست و اخلاص آن است که [[نماز]] او در خلوت مانند نمازی باشد که آن را در انظار مردم به جا می‌آورد، و از خود و خدای خویش شرم کند که به سبب مشاهده مردم خشوعی بیش از آنچه عادت اوست در نمازش داشته باشد. لذا در خلوت به خود توجه کند و نمازش را به گونه‌ای که در پیش روی مردم می‌پسندد نیکو به جا آورد و در برابر مردم نیز به همین نحو عمل کند. این روش نیز ریایی دشوار و پیچیده است، زیرا نمازش را در خلوت نیکو ادا کرده تا در پیش مردم آن را نیکو به جا آورد و میان آنها تفاوتی نگذاشته است لیکن او هم در خلوت و هم در پیش روی خلق توجهش به مردم است در حالی که اخلاص آن است که برای آدمی تفاوت نکند که بهایم تماشاگر [[نماز]] او باشند یا خلایق و او همچنان بر یک روش باشد. امّا گویا نفس این شخص به وی اجازه نمی‌دهد که در پیش روی مردم [[نماز]] را بد بگذارد آنگاه شرم می‌کند که در زمره ریاکنندگان قرار گیرد و گمان می‌کند با یکسان خواندن [[نماز]] در خلوت و در پیش روی مردم ریا را از عمل خود زدوده است. لیکن هیهات! چه ریاء زمانی زدوده می‌شود که او در نهان و آشکار به مردم توجهی نداشته باشد چنان‌که به جمادات توجه ندارد در حالی که این شخص اندیشه‌اش هم در نهان و هم در آشکار به خلق مشغول است و این خود از مکرهای پنهانی شیطان است.<br/>
 +
درجه چهارم<br/>
 +
که دقیقتر و پوشیده‌تر است آن است که به هنگامی که مشغول [[نماز]] است مردم به او بنگرند و شیطان نتواند به او بگوید: به خاطر این مردم در [[نماز]] خشوع کن چه می‌داند که او این حیله‌اش را دریافته است لذا شیطان به او می‌گوید: در جلال و عظمت خداوند و کسی که در پیش روی او ایستاده‌ای بیندیش، و شرم کن از این که خداوند به دلت نظر کند و تو از او غافل باشی. از این رو دلش را حاضر و اعضایش را خاشع می‌کند و گمان می‌کند این عمل اخلاص است در حالی که مکر و فریب است، چه اگر خشوعش به سبب توجه به جلال الهی است بایستی این توجه در خلوت نیز ملازم حال او باشد و حضور آن در خاطرش به حالت حضور غیر او اختصاص نداشته باشد.<br/>
 +
نشانه ایمنی از این آفت آن است که آنچه را در خلوت به دلش خطور می‌دهد همان باشد که در پیش روی مردم به خاطرش می‌آورد و حضور غیر سبب حضور این خطورات نباشد چنان‌که وجود حیوانی سبب آن نخواهد شد. لذا مادام که در احوال او از مشاهده انسان و مشاهده حیوان تفاوت روی می‌دهد هنوز از صفای اخلاص بدور بوده و باطنش به شرک ریای خفیّ آلوده می‌باشد. و چنان‌که در حدیث آمده است: «این شرک در دل فرزند آدم از حرکت مورچه سیاه در شب تاریک بر روی سنگ سخت پوشیده‌تر است.»<br/>
 +
کسی از شیطان مصون می‌ماند که بدقّت نظر کند و به عصمت و توفیق و هدایت حق تعالی سعادت یابد و گرنه شیطان پیوسته ملازم حال کسانی است که برای عبادت الهی آستین بالا زده‌اند، و لحظه‌ای از آنها غفلت نمی‌کند تا در هر حرکتی از حرکات حتی در سرمه کشیدن و ناخن گرفتن و در روز جمعه خود را خوشبو کردن و لباس پوشیدن آنها را به ریا وادار سازد چه اینها سنّتهایی در اوقات مخصوص است و نفس را از حیث ارتباط آنها با خلق و انس طبع در آنها التذاذی است و شیطان انسان را به انجام دادن این کارها دعوت می‌کند و می‌گوید: اینها سنتهایی است که سزاوار نیست ترک شود چه نشاط باطنی دل در انجام دادن این امور برای شهوتهایی است نهانی یا شایبه‌هایی است که به سبب آنها آدمی از حد اخلاص بیرون می‌رود و یا چیزهایی است که نمی‌تواند بکلی از همه این آفات مصون بماند و خالص باشد، بلکه کسی که در مسجدی معمور و پاکیزه و خوش بنا اعتکاف می‌کند و به این سبب طبع به آن انس می‌گیرد و شیطان او را در این عمل ترغیب و ثوابهای بسیار اعتکاف را برای او بازگو می‌کند چه انگیزه نهفته در ضمیر او انس به زیبایی مسجد و آلودگی خاطر او در آن است. و این انگیزه زمانی آشکار می‌شود که به یکی از دو مسجد یا دو محلّ که نیکوتر از دیگری است مایل شود و همه اینها شایبه‌های طبع و کدورات نفس است که با عمل آمیخته می‌شود و حقیقت اخلاص را باطل می‌کند.<br/>
 +
به جانم سوگند غشّی که با زر ناب آمیخته می‌شود درجات مختلفی دارد. در بعضی غشّ غالب و در برخی اندک است لیکن درک آن آسان است، و در پاره‌ای غشّ چنان دقیق و ناپیدا است که جز نقّاد آگاه نمی‌تواند آن را تشخیص دهد. غشّ دل و دغلی شیطان و پلیدی نفس بمراتب از این نوع غشّ ناپیداتر و بسیار دقیق‌تر است از این رو گفته‌اند: دو رکعت [[نماز]] عالم از یک سال [[نماز]] نادان افضل است. مقصود از عالم کسی است که به دقایق آفات اعمال دانا باشد تا از آنها رهایی یابد زیرا نادان به ظاهر عبادت می‌نگرد و بدان مغرور است و همچون روستایی است که تنها به سرخی دینار ناسره و گردی آن نظر دارد در حالی که ذات آن قلب و مغشوش است. و بی شکّ قیراطی زر ناب که نقّاد آگاه آن را بپسندد بهتر از دیناری است که فریب خورده ابله آن را پسند کند. امر عبادات نیز به همین گونه بلکه بسیار شدیدتر مختلف و متفاوت است و طرق آفاتی که می‌تواند بر اقسام اعمال وارد شود از حدّ شماره و حصر بیرون است، و آنچه ما ذکر کردیم بر سبیل مثال و ذکر نمونه بود. بی شک هشیار را اندکی از بسیار بس است و کودن را تطویل کافی نیست، لذا تفصیل بیشتر سودی ندارد.<br/>
 +
=== بیان حکم عمل مشوب و استحقاق ثواب بر آن‏ ===
 +
بدان هرگاه عمل به طور خالص برای رضای خدا نبود، و به ریا یا لذّتهای نفسانی آمیخته باشد در آن اختلاف است که آیا آن عمل مقتضی ثواب است یا اقتضای عقاب دارد و یا بکلی مقتضی چیزی نیست نه ثواب و نه عقاب. امّا کسی که مراد او از عمل جز ریا نیست به طور قطع عملش سبب خشم الهی و کیفر او خواهد بود و آن که عمل را خالص برای رضای خدا به جا می‌آورد نیز عملش مستوجب ثوابهای الهی است لذا آنچه مورد تأمّل و بررسی می‌باشد عمل مشوب و ناخالص است. ظاهر اخبار گویای آن است که بر این نوع عمل ثوابی مترتّب نمی‌باشد لیکن این اخبار خالی از تعارض نیست و آنچه برای ما در این باره روشن شده و البته خدا عالم است این است که باید مقدار قوّت انگیزه را در نظر گرفت، اگر انگیزه دینی برابر با انگیزه نفسانی باشد دو انگیزه در برابر هم مقاومت می‌کنند و هر دو ساقط می‌شوند و عمل نه ثواب دارد و نه عقاب و اگر انگیزه ریا قویتر و چیره‌تر باشد عمل سودمند نیست بلکه زیانبار و مقتضی عقاب است لیکن عقاب آن سبکتر از کیفر عملی است که بکلی از روی ریا انجام شده و قصد تقرّب به خدا با آن آمیخته نشده است، و چنانچه تقرّب نسبت به انگیزه دیگر غلبه داشته باشد به اندازه برتری قوّت انگیزه دینی ثواب به او داده می‌شود، و این به مقتضای قول خداوند است که: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ، وَ من یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ و نیز: إِنَّ الله لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ. پس نباید قصد خیر ضایع شود، بلکه اگر نیّت تقرب بر قصد ریاء غلبه داشته باشد به اندازه قصد ریا از ثواب او ساقط می‌شود و بقیه برای او می‌ماند، و اگر قصد ریا بر نیّت خیر غالب باشد به سبب نیّت خیر او مقداری از عقوبت قصد فاسدش ساقط می‌گردد.<br/>
 +
توضیح مطلب آن است که تأثیر اعمال در دل بستگی به قوت صفات آنها دارد. انگیزه ریا از مهلکات است و غذا و نیرومندی آن به این سبب است که بر وفق آن عمل گردد، همچنین انگیزه نیکی از منجیات است و قوت آن در این است که بر وفق آن کار شود. اگر این دو صفت در دل جمع شوند چنانچه بر وفق مقتضای ریا عمل شود این صفت در انسان قوت می‌یابد، و اگر بر طبق انگیزه خیر کار شود نیز صفت نیکی در او نیرومند می‌گردد. یکی از این دو نابود کننده و دیگری نجات دهنده است. اگر تقویت یکی به اندازه تقویت دیگری باشد هر دو مقاومت می‌کنند و این مانند آن است که کسی گرمی برای مزاجش ضرر داشته باشد چنانچه چیزی که برایش زیان دارد بخورد سپس به اندازه آن از خنکیها تناول کند پس از خوردن مانند آن است که از هیچ‌کدام نخورده است. اگر استفاده از یکی بر دیگری غلبه داشته باشد غالب اثر خود را خواهد بخشید. همان گونه که به حکم سنّت الهی هیچ ذره‌ای از خوردنیها و آشامیدنیها و داروها بی فایده نبوده و از تأثیر در بدن خالی نیست همچنین ذره‌ای از خیر و شر ضایع نمی‌ماند و از ایجاد تأثیر در نورانی کردن دل یا سیاه کردن آن و نزدیک گردانیدن آن به خدا یا دور کردن آن جدا نیست. بنابراین اگر انسان عملی انجام دهد که یک وجب او را به خدا نزدیک و ضمن آن کاری کند که یک وجب از او دور شود، وضع او به پیش از عمل برگشت می‌کند و ثواب و عقابی برای او نیست. لیکن اگر عمل او چیزی است که دو وجب او را به خدا نزدیک می‌سازد و عمل دیگر او یک وجب وی را از خدا دور می‌کند ناچار یک وجب تقرب پیدا کرده است. پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «به دنبال بدی نیکی کن تا آن را بزداید». لذا هرگاه اخلاص ناب پس از ریای محض واقع شود ریا را محو می‌کند و نیز چنانچه این دو با هم جمع شوند ناگزیر یکدیگر را دفع و محو می‌کنند. گواه این مطلب اجماع امت است بر این که اگر کسی به قصد [[حج]] بیرون رود و ضمن آن تجارتی کند [[حج]] او درست است و ثواب آن به او داده خواهد شد با این که لذّتی از لذّتهای نفس با عمل او آمیخته شده است. آری ممکن است گفته شود: هنگامی که به مکه برسد و اعمال [[حج]] را به جا آورد به ثواب می‌رسد، چه تجارت او متوقف بر اعمال [[حج]] او نیست و عملش خالص است و آنچه میان [[حج]] و تجارتش مشترک می‌باشد طول راه است که هرگاه در آن قصد تجارت داشته باشد ثوابی نخواهد داشت. لیکن درست آن است که گفته شود: هرگاه حجّ انگیزه اصلی او و تجارت غرضی تبعی و کمکی باشد نفس سفر نیز از ثواب بی بهره نخواهد بود.<br/>
 +
می‌گویم: بلکه درست آن است که گفته شود: تجارت اقدامی است برای تحصیل روزی و این نیز عبادتی است و از لذّات نفس به شمار نمی‌آید، و پیش از این گفته شد که تعدّد نیّات برای امور خیر موجب چند برابر شدن ثواب است.<br/>
 +
غزّالی می‌گوید: گمان نمی‌کنم جهادگران میان جنگ با کافرانی که غنایم در محل آنها بسیار است و کافرانی که غنایم در نزد آنها وجود ندارد در دل خود تفاوتی احساس کنند و بعید است گفته شود که احساس این تفاوت ثواب آنها را بکلی از میان می‌برد بلکه عادلانه آن است که گفته شود: هرگاه انگیزه اصلی و محرک قوی او اعلای دین خداست و رغبت در غنیمت بر سبیل تبعیّت است ثواب او از میان نمی‌رود. آری پاداش او هرگز به اندازه پاداش کسی نیست که به هیچ روی به غنیمت توجهی ندارد، چه این توجه ناگزیر نقصان است.<br/>
 +
اگر بگویی: آیات و اخبار دلالت دارد بر این که شایبه ریا ثواب را از میان می‌برد. و طلب غنیمت و تجارت و دیگر لذایذ نیز مشمول همین معناست چه طاووس یمانی و جمعی از تابعین روایت کرده‌اند: مردی از پیامبر (صلّی الله علیه وآله) درباره کسی پرسید که کارهای نیک می‌کند یا گفت: صدقه می‌دهد و دوست دارد که ستوده و مزد داده شود. آن حضرت به او پاسخی نداد تا آنگاه که این آیه نازل شد: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً، و مقصود او هم مزد و هم ستایش بود.<br/>
 +
روایت شده است: مردی اعرابی نزد پیامبر (صلّی الله علیه وآله) آمد و عرض کرد: ای پیامبر خدا! شخصی برای اظهار حمیّت و غیرت، و یکی برای اظهار شجاعت و دیگری برای نشان دادن موقعیت خود، در راه خدا پیکار می‌کنند، پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرمود: «کسی که پیکار کند تا دین خدا غالب شود او در راه خدا پیکار کرده است و نیز پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «کسی که برای به دست آوردن چیزی از دنیا [[هجرت]] کند بهره‌اش همان است.<br/>
 +
می‌گویم: از طریق خاصّه (شیعه) کافی از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که آن حضرت در مسجد به عبّاد بن کثیر بصری فرمود: «ای عبّاد! وای بر تو بپرهیز از ریا چه هر کس برای غیر خدا کار کند خداوند او را به همان کس وامی‌گذارد که او برایش کار کرده است».<br/>
 +
و نیز از آن حضرت روایت شده که فرموده است: «هر ریایی شرک است، هر کس برای مردم کار کند پاداش او بر مردم است، و آن که برای خدا کار کند پاداش او بر خداست».<br/>
 +
و نیز نقل شده که درباره آیه: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ ... فرموده است: «انسان عملی را که متضمّن ثواب است به جا می‌آورد و مقصودش از آن طلب رضای خدا نیست بلکه برای آن است که مردم او را بستایند و میل دارد آن را به گوش مردم برساند و این همان کسی است که به [[عبادت خدا]] شرک ورزیده است.» سپس فرمود: «هر بنده‌ای در پنهانی عمل خیری انجام دهد روزگار نمی‌گذرد جز این که خداوند خیری را برای او ظاهر می‌کند، و هر بنده‌ای عمل شرّی در پنهانی مرتکب شود روزگار نمی‌گذرد جز این که خداوند شرّی را برایش ظاهر می‌کند.<br/>
 +
و نیز از آن حضرت نقل شده که: خداوند فرموده است: «من بهترین شریک هستم هر کس در عملی که انجام می‌دهد دیگری را با من شریک کند من آن را نمی‌پذیرم جز آنچه برایم خالص باشد».<br/>
 +
غزّالی می‌گوید: پاسخ این است که این احادیث آنچه را ذکر کرده‌ایم نقض نمی‌کند بلکه مراد از آن کسی است که تنها دل به دنیا بسته است چنان‌که فرموده است: «کسی که برای چیزی از دنیا [[هجرت]] کند بهره‌اش همان است»، یا آن چیز بر نیّتش غلبه داشته باشد. ما بیان کردیم که عمل او [[گناه]] و تعدّی است نه آن که طلب دنیا حرام است، بلکه طلب آن از طریق اعمال دینی حرام می‌باشد، زیرا متضمّن ریا و دگرگون کردن وضع عبادت است. امّا واژه «شرکت» اگر مطلق باشد در جایی صدق دارد که هر دو قصد مساوی باشند و ما ذکر کردیم که اگر دو قصد مساوی باشند با یکدیگر مقاومت می‌کنند. در این صورت امر به زیان یا به سود او نیست و نمی‌توان بر عملش امید ثوابی داشت. سپس انسان به هنگام شرکت پیوسته در معرض خطر است زیرا نمی‌داند کدام یک از این دو قصد بر ضمیر او غلبه دارد و بسا همین امر مایه وبال او شود. از این رو خداوند فرموده است: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً، یعنی با شریک قرار دادن چیزی در نیّت که بهترین حالت آن سقوط هر دو جزء نیّت است نمی‌توان امید لقای پروردگار را داشت. و رواست گفته شود که: مقام شهادت جز با اخلاص در [[جهاد]] حاصل نمی‌شود، و بعید است که بگویند: اگر کسی انگیزه دینی‌اش چنان باشد که او را برای صرف [[جهاد]] به حرکت درآورد هر چند غنایمی در کار نباشد و بتواند با دو دسته از کفّار که یکی توانگر و دیگری فقیر باشد بجنگد و او برای اعلای دین خدا به جنگ با کافران توانگر و دست یافتن بر غنایم آنان رغبت کند در این صورت به طور قطع برای [[جهاد]] او ثوابی نیست و به خدا پناه می‌بریم اگر امر چنین باشد چه این عمل در دین [[گناه]] و راهی برای نومید کردن مسلمانان است و انسان از این گونه شایبه‌ها جز بندرت جدا نمی‌شود و تأثیر آنها سبب نقصان ثواب است لیکن موجب احباط عمل و محو آن نخواهد بود. آری انسان در این موارد با خطری بزرگ روبروست زیرا بسا گمان کند که انگیزه قویتر در او تقرب به خدا است در حالی که در درون او لذّت نفسانی غلبه دارد و انگیزه‌های نفسانی از چیزهایی هستند که در باطن انسان سخت پوشیده و نهفته‌اند. بنابراین پاداشهای الهی جز به اخلاص حاصل نمی‌شود و بسیار کم است که آدمی در اخلاصش بر یقین باشد هر چند منتهای احتیاط را به جا آورد. از این رو انسان باید ضمن سعی کامل در عمل همواره میان ردّ یا قبول آن در شکّ و تردید باشد و بترسد از این که در عبادتش آفتی وجود داشته باشد که وبالش بیش از ثوابش بوده و خیرش با شرش مقاومت کند. خائفان صاحب بصیرت پیوسته چنین بوده‌اند و هر اهل بینشی باید چنین باشد. با این حال به هنگام بیم از آفت و ریا نباید عمل ترک شود، و ترک عمل منتهای مطلوب شیطان است، چه مقصود آن است که اخلاص ضایع نشود و هرگاه عمل ترک گردد عمل و اخلاص هر دو ضایع شده است. گفته شده است: ترک عمل به خاطر مردم ریا و انجام دادن آن برای مردم شرک است.<br/>
 +
می‌گویم: کافی به سند حسن از ابی جعفر امام باقر (علیه السلام) روایت کرده است که: از آن حضرت پرسیدند مردی کار نیکی انجام می‌دهد و کسی عمل او را می‌بیند پس او از دیدن وی خوشحال می‌شود، فرمود: «باکی نیست چه هر کسی دوست دارد خداوند خیر را در میان مردم برای او ظاهر گرداند. لیکن این در صورتی است که عملش را برای نشان دادن به او انجام نداده باشد.»<br/>
 +
 +
== باب سوم در صدق و حقیقت و فضیلت آن‏ ==
 +
=== فضیلت صدق‏ ===
 +
خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَیْهِ. پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «صدق به نیکوکاری هدایت می‌کند و نیکوکاری به بهشت رهنمون می‌شود، همانا مرد پیوسته راست می‌گوید به حدی که خداوند او را صدیق می‌نویسد. دروغ به بدکرداری راهنمایی می‌کند و بدکرداری به دوزخ رهنمون می‌شود. همانا مرد پیوسته دروغ می‌گوید تا آن جا که خداوند او را کذّاب ثبت می‌کند.» در فضیلت صدق همین بس که صدیق از آن مشتقّ است و خداوند پیامبران را بدان توصیف کرده و در مقام ستایش آنان فرموده است:<br/>
 +
وَ اذْکُرْ فی الْکِتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا و نیز: وَ اذْکُرْ فی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا.<br/>
 +
می‌گویم: سپس غزّالی اقوالی را در فضیلت صدق نقل و از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) روایت کرده است که از آن حضرت درباره کمال پرسیدند فرمود: گفتار حق و عمل صادقانه است».<br/>
 +
از طریق خاصه (شیعه) کافی از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که فرموده است: همانا مرد پیوسته راست می‌گوید به حدی که خداوند او را صدیق می‌نویسد».<br/>
 +
از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرموده است: «مردم را به غیر از زبانتان (با عمل) به نیکی دعوت کنید تا از شما کوشش و صدق و پارسایی ببینند.»<br/>
 +
و نیز از آن حضرت (علیه السلام) روایت است: «کسی که زبانش راست گوید عملش پاکیزه می‌شود، و آن که نیّتش را نیکو کند روزی‌اش افزون می‌گردد، و آن که با کسانش خوش رفتاری کند عمرش دراز می‌شود.»<br/>
 +
و نیز آن حضرت (علیه السلام) فرموده است: به طول رکوع و سجود مرد ننگرید زیرا این چیزی است که بدان عادت کرده و اگر آن را ترک کند به هراس می‌افتد بلکه به صدق گفتار و [[ادای امانت]] از سوی او بنگرید.»<br/>
 +
و نیز آن حضرت (علیه السلام) به یکی از یارانش فرمود: «بنگر علی (علیه السلام) به چه چیز نزد پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) منزلت یافت همان را ملازم باش چه علی (علیه السلام) جایگاه بلندی را که نزد پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) یافت به سبب صدق گفتار و [[ادای امانت]] بود.»<br/>
 +
=== بیان حقیقت صدق و معنا و مراتب آن‏ ===
 +
بدان واژه صدق در شش معنا به کار می‌رود که عبارتند از: صدق در گفتار، صدق در نیّت و اراده، صدق در عزم، صدق در وفای به عزم، صدق در عمل در تحقیق همه مقامات دین.<br/>
 +
کسی که به صدق در همه آنها موصوف شود صدیق گفته می‌شود چه واژه صدیق صیغه مبالغه از صدق است و صدیقان را درجاتی است، کسی که از صدق در چیزی بهره‌ای دارد نسبت به آنچه صدق او در آن است صادق است.<br/>
 +
صدق اول در زبان است و آن در هنگام دادن خبر یا چیزی که متضمن خبر دادن است تحقق می‌یابد و خبر یا به گذشته تعلق دارد یا به آینده و در همین جاست که وفای به وعده یا تخلف از آن ظهور می‌یابد. به هر بنده‌ای حق است که الفاظ خود را نگهدارد و جز به صدق سخن نگوید. و این مشهورترین و روشنترین انواع صدق است، و کسی که زبانش را از دادن خبرهای خلاف واقع باز دارد او صادق است و برای این صدق دو مرتبه کمال است:<br/>
 +
کمال اول- احتزاز از تعریض و کنایه است، گفته‌اند: «در کنایه مجالی است برای گریز از دروغ»، و کنایه جانشین دروغ می‌شود زیرا آنچه باعث ممنوعیت دروغ است تفهیم چیزی بر خلاف واقع آن است جز این که در برخی حالات بدان نیاز ضروری پیدا می‌شود مصلحت اقتضاء می‌کند از آن جمله در تأدیب کودکان و زنان و کسانی که به منزله آنها هستند، و در احتراز از ظلمه و ستم پیشگان و پیکار با دشمنان و پرهیز از آگاه شدن آنها بر اسرار مملکت.<br/>
 +
کسی که بر چیزی از اینها ناگزیر شود صدق او در آن به این است که سخنش برای خدا باشد، و آنچه را حق به او دستور می‌دهد و دین اقتضاء می‌کند بگوید، و اگر چنین کند او صادق خواهد بود هر چند سخنش چیزی را بر خلاف آنچه واقع آن است بفهماند. چه صدق برای ذات آن مطلوب نیست بلکه به سبب دلالت آن بر حق و دعوت به آن مطلوب می‌باشد، لذا نباید به صورت ظاهر آن نگریست بلکه باید به معنای آن توجه داشت. آری در مواردی که ذکر شد و امثال آنها چنانچه راهی برایش وجود داشته باشد به کنایه متوسل شود. پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) هنگامی که عزم سفر می‌کرد آن را پوشیده می‌داشت تا مبادا خبر به دشمنان برسد و قصد او کنند، و این امر گفتن چیزی به دروغ نیست. پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «دروغگو نیست کسی که میان دو تن اصلاح می‌دهد و خیر می‌گوید یا خیری را نسبت می‌دهد.»<br/>
 +
اجازه داده شده است که در سه مورد سخن بر وفق مصلحت گفته شود: اول آن که کسی بخواهد میان دو تن اصلاح دهد، دوم آن که دو همسر دارد، و سوم کسی که درباره مصالح جنگ اقدام می‌کند. صدق در این موارد به نیّت برگشت دارد و در آن جز صدق نیّت و اراده خیر چیز دیگر رعایت نمی‌شود لذا هرگاه قصدش درست و نیّتش صحیح و اراده‌اش صرفاً برای کاری نیک باشد او صادق بوده و به هر لفظ و عبارتی بگوید صدیق است لیکن کنایه در این موارد سزاوارتر است و راه آن این است که از یکی از پیشینیان نقل شده که او را یکی از ظالمان می‌طلبید و او در خانه‌اش بود به همسرش گفت: با انگشت خود دایره‌ای رسم کن و انگشت خود را بر آن بگذار و بگو در این جا نیست. او بدین وسیله از دروغ دوری جست و ستمکار را از خود دور کرد و گفتار او راست بود ضمن آن که به ستمکار فهمانید وی در خانه نیست. بنابراین کمال اول آن است که از دروغ در صریح الفاظ و از کنایه نیز جز به هنگام ضرورت بپرهیزد.<br/>
 +
کمال دوم آن است که در مناجات با خدا معنای صدق در الفاظ را رعایت کند مانند این که می‌گوید: وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ، چه اگر روی دلش از خدا منصرف و به آرزوهای دنیا و شهوتهای آن مشغول باشد او دروغگوست، همچنین در گفتن ایاک نعبد (تنها تو را می‌پرستیم) و قول او که من بنده خدا هستم چنانچه به حقیقت عبودیّت متّصف نباشد و خواستی غیر از خدا داشته باشد گفتار او از صداقت بی بهره است، و اگر روز قیامت صدق او را در گفتن این که من بنده خدایم از او مطالبه کنند از اثبات آن ناتوان خواهد بود، چه اگر بنده نفس خویش یا بنده دنیا و یا بنده شهوتهای خود باشد در گفتارش صادق نخواهد بود. انسان بنده هر چیزی است که بدان پایبند است چنان‌که عیسی (علیه السلام) در خطاب به مردم گفته است: ای بندگان دنیا، و پیامبر ما (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «هلاک شد بنده دینار و درهم و بنده جامه و لباس نقشدار»، آنان هر کس را که دلش وابسته به چیزی است بنده آن نامیده‌اند، و بنده حق تعالی کسی است که نخست خود را از غیر او آزاد کند تا آزاده‌ای مطلق گردد. هنگامی که این آزادگی حاصل شود دل فارغ و آماده می‌شود تا بندگی خداوند در آن جای گیرد. این بندگی او را به خدا و محبّت او مشغول می‌کند و باطن و ظاهر او را به طاعت او پایبند می‌سازد، و او مراد و مقصودی جز خداوند نخواهد داشت. سپس هرگاه از این حد بگذرد به مقامی عالیتر که آن را «حریّت» می‌نامند می‌رسد، و در این مقام از خودی خود و اراده و خواستهایش در برابر خداوند آزاد می‌شود و در آنچه حق تعالی برایش می‌خواهد اعمّ از آن که تقربش دهد یا دورش کند قانع می‌شود، و اراده‌اش در اراده خداوند فانی می‌شود. او بنده‌ای خواهد بود که از غیر خدا آزاد و «حرّ» گردیده سپس بازگشته و از نفس خویش نیز آزاد شده و از آن حرّیّت یافته و در نتیجه برای نفس خود مفقود و برای آقا و مولای خود موجود شده است. اگر او را حرکت دهد به حرکت می‌آید و اگر او را ساکن گرداند ساکن می‌شود اگر او را گرفتار کند راضی است و در او امکانی برای طلب و خواهش یا اعتراض باقی نیست بلکه او در برابر خداوند مانند مرده در برابر غسّال است، و این منتهای صدق در عبودیّت است. بنابراین بنده حق کسی است که وجودش برای مولایش باشد نه برای نفسش و این درجه صدّیقان است امّا حریّت از غیر خدا درجه صادقان می‌باشد و پس از احرار این درجات است که عبودیّت برای خدا تحقّق می‌یابد و آنچه پیش از این است صاحب آن شایستگی ندارد که صادق یا صدیق گفته شود و معنای صدق در قول همین است.<br/>
 +
صدق دوم در نیّت و اراده است و آن به اخلاص بازگشت دارد. کسی که دارای این درجه از صدق است در همه حرکات و سکنات خویش جز خداوند انگیزه‌ای ندارد، و اگر شایبه‌ای از لذّتهای نفسانی با نیّت و اراده او آمیخته شود صدق نیّتش باطل می‌شود و رواست که چنین کسی کاذب گفته شود. چه همان گونه که در باب فضیلت اخلاص ضمن حدیث سه شخصی که در قیامت از آنها بازخواست می‌شود ذکر کردیم، از عالم می‌پرسند که «در آنچه دانستی چه کردی؟ پاسخ می‌دهد: فلان کار و فلان کار را انجام دادم، خداوند می‌فرماید: دروغ گفتی چه تو خواستی که بگویند فلانی عالم است». در این جا خداوند، عالم را تکذیب نکرده و به او نفرموده است که به دانش خود عمل نکردی بلکه اراده و نیّت او را تکذیب کرده است.<br/>
 +
یکی از پیشینیان گفته است: صدق عبارت از صحت توحید در قصد است، از این رو خداوند متعال فرموده است: وَ الله یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ، در حالی که آنها گفتند: إِنَّکَ لَرَسُولُ الله، و این سخنی راست است لیکن خداوند آنها را تکذیب کرد و این از جهت آنچه بر زبان جاری کردند نبود بلکه حق تعالی چیزی را که منافقان در درون دل داشتند تکذیب کرد، و تکذیب همواره متوجه خبر می‌شود، و سخن آنها به قرینه حالیّه متضمن اخبار است چه گوینده خود را چنان می‌نمایاند که به آنچه می‌گوید معتقد است لیکن قرینه حالیّه دلالت دارد بر این که نسبت به آنچه در دل دارد دروغگوست زیرا اگرچه در الفاظ دروغ نگفته است لیکن نسبت به آنچه در ضمیر دارد دروغگوست. بنابراین یکی از دو معنای این صدق به خلوص نیّت باز می‌گردد، و آن عبارت از اخلاص است و هر صادقی ناگزیر باید مخلص باشد.<br/>
 +
صدق سوم صدق در عزم است، زیرا آدمی پیش از عمل عزم می‌کند و در پیش خود می‌گوید: اگر خداوند مالی روزیم فرماید همه یا نیم آن را صدقه خواهم داد. همچنین اگر در طریق حق با دشمنی برخورد کردم با او پیکار خواهم کرد و باک ندارم که در این راه کشته شوم و نیز اگر خداوند به من حاکمیتی عطا کند در آن به عدالت رفتار خواهم کرد و با گرایش به اشخاص و ستمگری مرتکب [[گناه]] نخواهم شد. این عزم و تصمیم که در نفس ملاحظه می‌شود گاهی قاطع و صادق است و زمانی در آن انحراف و تردید و ضعف وجود دارد که در این صورت با صدق در عزم تضاد خواهد داشت چه صدق در این جا عبارت از کمال و قوت است چنان‌که مثلاً گفته می‌شود: فلانی دارای شهوتی صادق است، و یا این بیمار شهوتش کاذب است و این را به هنگامی می‌گویند که شهوتش ناشی از سببی ثابت و قوی نبوده و یا ضعیف باشد.<br/>
 +
بنابراین مراد از اطلاق در این جا همین معناست، و صادق و صدیق کسی است که عزم خود را در همه امور خیر قوی و کامل یابد به طوری که هیچ گونه انحراف و ضعف و تردید در آن وجود نداشته بلکه نفس او همیشه قاطعانه مصمّم به انجام دادن امور خیر باشد.<br/>
 +
صدق چهارم در وفای به عزم است، و عزم در حال مستلزم داشتن سخاوت نفس است چه در عزم و وعده به آینده مشقتی نیست و زحمت آن سبک و ناچیز می‌باشد. هنگامی که وعده فرا می‌رسد و تمکن حاصل می‌گردد، شهوتها برانگیخته می‌شود و عزم از میان می‌رود و شهوت غالب می‌شود و در نتیجه [[وفای به عهد]] صورت نمی‌گیرد، و این نیز ضدّ صدق است.<br/>
 +
از این رو خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَیْهِ.<br/>
 +
صدق پنجم در اعمال است و آن عبارت از این است که بکوشد اعمال ظاهری او بر امری باطنی که وی بدان متصف نیست دلالت نداشته باشد، و این کوشش نباید او را وادار سازد که اعمال را ترک کند، بلکه باید باطن را به سمت تصدیق ظاهر سوق دهد، و این خلاف چیزی است که ما درباره ترک ریا ذکر کردیم، چه ریا کننده کسی است که همین مقصود را به خاطر خلق دارد، و بسا نمازگزار که به هیئت خشوع به [[نماز]] ایستاد و مقصودش مشاهده دیگران نیست لیکن دلش از نمازش غافل است و کسی که به او می‌نگرد او را در حضور خداوند ایستاده می‌بیند ولی او در باطن میان بازار در حضور یکی از شهوتهایش ایستاده است. اینها کارهایی است که به زبان حال گویای خبرهایی از باطن است که او در آن‌ها کاذب می‌باشد در حالی که از او صدق در اعمال مطالبه خواهد شد. همچنین گاهی دیده می‌شود که انسانی با سکون و وقار در حرکت است در حالی که باطن او به این صفتها موصوف نیست لذا او در عملش صادق نمی‌باشد هر چند توجهی به خلق ندارد و قصدش ریا و خودنمایی نیست.<br/>
 +
بنابراین راه نجات از این خطرات آن است که نهان و آشکار انسان یکسان باشد. باطنش را مانند ظاهرش یا بهتر از آن کند چه اگر ظاهرش خلاف باطنش باشد و به عمد این کار را مرتکب گردد عمل او ریا گفته می‌شود و فاقد اخلاص است و اگر بدون قصد باشد صدق در عمل را از دست داده است. از این رو پیامبر (صلّی الله علیه وآله) گفته است: «بار خدایا! نهانم را بهتر از آشکارم قرار ده و آشکارم را شایسته گردان». گفته‌اند: اگر نهان و آشکار بنده یکسان باشد آن انصاف است، و اگر نهان او بهتر از آشکارش باشد فضل است. و اگر آشکارش بهتر از نهانش باشد ستم است. لذا یکسان بودن ظاهر و باطن یکی از انواع صدق می‌باشد.<br/>
 +
می‌گویم: در این مورد امیر مؤمنان (علیه السلام) فرموده است: «به خدا سوگند من شما را بر ادای طاعتی تشویق نکردم جز این که در عمل به آن بر شما پیشی گرفتم. و از گناهی شما را نهی نکردم جز این که پیش از شما از آن دست بازداشتم.»<br/>
 +
صدق ششم- این عالیترین درجات صدق و کمیابترین آن و عبارت است از صدق در مقامات دین مانند صدق در خوف، رجاء، تعظیم، زهد، رضا، محبّت، توکل و امور دیگر از این قبیل، چه اینها را مبادی و اصولی است که این اسامی به مظاهر آنها اطلاق می‌شود، و آن‌ها را نتایج و حقایقی است. صادق حقیقی کسی است که به حقیقت آنها دست یابد و هرگاه چیزی بر وجود انسان غالب و حقیقت آن در او کامل شد او را در آن چیز صادق می‌نامند. چنان‌که می‌گویند: فلانی در جنگ صادق است، یا این خوفی صادق است، و یا این شهوتی صادق است. خداوند فرموده است: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا، ... أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ نیز: وَ لکِنَّ الْبِرَّ من آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآْخِرِ، سپس فرموده است:<br/>
 +
وَ الصَّابِرِینَ فی الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ، ... أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا.<br/>
 +
از ابوذر درباره [[ایمان]] پرسیدند همین آیه را تلاوت کرد، به او گفتند: ما از تو درباره [[ایمان]] می‌پرسیم، گفت: من از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) در خصوص [[ایمان]] پرسیدم همین آیه را قرائت فرمود. برای خوف مثالی می‌آوریم چه هیچ بنده‌ای نیست که به خدا [[ایمان]] داشته باشد جز این که از او ترسان است، و این ترسی است که می‌توان نام خوف بر آن نهاد، لیکن خوفی صادق نیست چه به درجه حقیقت نرسیده است. آیا نمی‌بینی که هرگاه کسی از حاکمی یا از راهزنی در سفر بترسد چگونه رنگ رویش زرد می‌شود و لرزه بر اندامش می‌افتد و زندگانی‌اش منغّص می‌شود و خورد و خواب بر او دشوار و فکرش پریشان می‌گردد به طوری که کسانش از وجود او بهره نمی‌برند، و ممکن است در وطنش آرام نگیرد و انس را به وحشت و راحت را به رنج و مشقت بدل کند و خود را در معرض خطرهای بسیار قرار دهد.<br/>
 +
همه اینها از بیم چیزی است که از آن می‌ترسد آنگاه از آتش دوزخ بیمناک است لیکن هنگامی که گناهی از او سر می‌زند چیزی از این حالات در او ظاهر نمی‌شود. از این رو پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «همچون گریزنده از آتش گریزنده‌ای ندیدم که بخوابد، و مانند جوینده بهشت جوینده‌ای ندیدم که به خواب رود.»<br/>
 +
تحقیق در این امور بسیار ارزشمند است و برای این مقامات نهایتی نیست تا بتوان به آن دست یافت لیکن برای هر بنده‌ای بر حسب حالش چه قوی باشد یا ضعیف بهره‌ای است و هرگاه در آن قوی گردد صادق گفته می‌شود.<br/>
 +
بنابراین معرفت خداوند تعظیم او و خوف از او نهایتی ندارد، از این رو پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) به جبرئیل فرمود: «دوست دارم تو را در صورت حقیقی خودت ببینم» عرض کرد: یارای آن را نداری، فرمود: بلی خود را به من بنمای، جبرئیل آن حضرت را به شبی مهتابی در بقیع وعده داد، پیامبر (صلّی الله علیه وآله) به آن محل آمد و بدو نگریست ناگهان دید همه اطراف آسمان را فرا گرفته و به سبب او سرتاسر افق مسدود شده است. آن حضرت بیهوش شد. چون به هوش آمد جبرئیل به صورت نخستین خود بازگشت، پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرمود: «من گمان نمی‌کردم کسی از مخلوقات خداوند چنین باشد»، جبرئیل عرض کرد: چگونه خواهی بود اگر اسرافیل را ببینی که عرش بر دوش اوست و پاهایش از تحتانی‌ترین طبقه زمین درگذشته است، و او از عظمت حق تعالی کوچک می‌شود به حدی که چون گنجشکی خرد می‌گردد. اکنون بنگر که چه عظمت و هیبتی اسرافیل را فرا می‌گیرد که به این حد ریز و کوچک می‌شود و فرشتگان دیگر چنین نیستند زیرا در معرفت با هم متفاوتند. و مراد از صدق در تعظیم همین است.<br/>
 +
جابر گفته است: «پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرمود: شبی که به معراج برده شدم جبرئیل را در ملأ اعلا دیدم که از خوف خداوند همچون حلسی کهنه بود»، (حلس پلاسی است که بر پشت شتر می‌اندازند). از این رو فرموده است: «هیچ‌کس به حقیقت [[ایمان]] نمی‌رسد مگر آنگاه که مردم را در برابر خداوند همچون شتران ببیند سپس به نفس خویش رجوع کند و خود را از هر حقیری حقیرتر بیابد».<br/>
 +
بنابراین صادق در همه این مقامات عزیز و ارزشمند است و درجات صدق نیز بی‌نهایت است. ممکن است بنده در برخی امور دارای صدق بوده و در بعضی نباشد لیکن اگر در همه کارها صادق باشد براستی صدّیق است. سعد بن معاذ گفته است، سه چیز است که من در آن قوی و در غیر آنها ضعیفم: از آنگاه که مسلمان شدم هیچ نمازی نگزاردم جز آن که به خود گفتم زنده نمی‌مانم تا از آن فارغ شوم، و هیچ جنازه‌ای را تشییع نکردم جز آن که به نفس خود همان را گفتم که او می‌گوید و به او می‌گویند تا آنگاه که از دفن او فراغت حاصل شد، و از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) سخنی نشنیدم جز آن که دانستم که آن حق است.<br/>
 +
ابن مسیّب گفته است: هنگامی که این حدیث را شنیدم گمان بردم که این خصلتها جز در پیامبر (صلّی الله علیه وآله) جمع نمی‌شود و همین صدق در این امور است، زیرا چه بسیاری از صحابه که [[نماز]] گزاردند و جنازه‌ها را تشییع کردند لیکن به این درجه نرسیدند.<br/>
 +
این بود درجات صدق و معنای آن و سخنانی که از مشایخ در حقیقت صدق نقل شده است و اغلب جز آحادی از آنها این معانی را متعرّض نشده‌اند. آری ابو بکر ورّاق گفته است:<br/>
 +
صدق سه گونه است: صدق توحید، صدق طاعت و صدق معرفت. صدق توحید برای عموم مؤمنان است، خداوند فرموده است: وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ صدق طاعت برای اهل علم، و صدق معرفت از آن اهل ولایت است که اوتاد زمین بشمارند، و همه اینها به آنچه ما در صدق ششم ذکر کرده‌ایم بازگشت دارد. و او انواع چیزهایی را که مشتمل بر صدق است بیان کرده لیکن آن نیز جامع همه اقسام نیست. امام جعفر صادق (علیه السلام) فرموده است: «صدق مجاهده است و آن که بر خدا غیر خدا را اختیار نکنی چنان‌که خداوند غیر تو را بر تو اختیار نکرده و فرموده است: هُوَ اجْتَباکُمْ». گفته‌اند: خداوند به موسی (علیه السلام) وحی فرمود که: من هرگاه بنده‌ای را دوست بدارم او را به بلایی که کوه یارای تحمل آن را ندارد گرفتار می‌کنم، تا بنگرم صدق او چگونه است اگر او را شکیبا یافتم وی را دوست و حبیب خود می‌گردانم. و اگر او را جزع کننده یابم که نزد خلق من شکایت مرا می‌کند او را می‌گذارم و باک ندارم. بنابراین از نشانه‌های صدق کتمان مصیبتها و طاعتها و کراهت آگاه کردن مردم بر آنهاست.<br/>
 +
می‌گویم: در مصباح الشّریعة از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرموده است: هرگاه بخواهی بدانی راستگویی یا دروغگو به معنای قصد و عمق ادّعای خود بنگر و آنها را در ترازوی حق بسنج و گمان کن که روز قیامت است و خداوند فرموده است: وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُ‏ ، هرگاه مقصود تو با عمق ادعایت برابر باشد صدق تو ثابت می‌شود، و پست‌ترین حد صدق آن است که زبان خلاف دل و دل خلاف زبان نباشد. مثل صادقی که ما توصیف کرده‌ایم مثل کسی است که در حال احتضار و جان دادن است و جز این که جان دهد چاره‌ای ندارد.<br/>
 +
سپاس و ستایش خدای را که کتاب نیّت و صدق و اخلاص از المحجّة البیضاء فی تهذیب الإحیاء به دست فقیرترین بندگان درگاه او محسن بن مرتضی کاشانی پایان یافت، خداوند به لطف و کرم خود او را از مخلصان صادق قرار دهد، و به خواست او پس از این کتاب مراقبه و محاسبه خواهد آمد، و ستایش تنها و تنها ویژه خداوند است.<br/>
  
بسم الله الرّحمن الرّحيم خداوند را ستايش مى‏كنيم به گونه‏اى كه شاكران او را مى‏ستايند، و به او ايمان داريم به نحوى كه صاحبان يقين به او ايمان دارند، و به يگانگى او اعتراف مى‏كنيم، مانند آنچه راستان اعتراف مى‏كنند، و گواهى مى‏دهيم جز او معبودى نيست و اوست پروردگار جهانيان، آفريننده زمين و آسمان و موظّف كننده جنّ و انس به اين كه او را مخلصانه عبادت كنند و فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا الله مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ. و خداوند، را جز دين ناب و استوار، چيز ديگرى شايسته نيست، چه او از همه بى نيازان از شركت دادن مشاركان در عبادتش بى نياز است.
 
و درود فراوان بر پيامبرش محمد (صلّى الله عليه وآله) سرور پيامبران و همه پيغمبران و بر خاندان و ياران پاك او باد.
 
امّا بعد. براى ارباب قلوب در سايه بينش ايمان و انوار قرآن روشن شده است كه جز به علم و عبادت نمى‏توان به سعادت رسيد، و مردمان جز عالمان، و عالمان جز عاملان، و عاملان جز مخلصان همه هلاك شدگانند و مخلصان نيز در معرض خطرى بزرگ قرار دارند. عمل بى نيّت و عناء، و نيّت بدون اخلاص خودنمايى و رياست، و ريا همتاى نفاق و
 
همسان گناه، و اخلاص بى صدق و تحقيق پوچ و هباست. خداوند درباره هر عملى كه براى غير خدا و مشوب به رياست فرموده است: وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا من عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً كاش مى‏دانستم چگونه ممكن است كسى نيّت خود را درست كند در حالى كه حقيقت نيّت را نمى‏داند، و يا آن كه نيّتش را درست به جا آورد بى آن كه حقيقت اخلاص را بداند، و يا مخلص چگونه خود را در اخلاص خويش صادق بشناسد در حالى كه معناى صدق اخلاص را نفهميده است. بنابراين هر بنده‏اى كه بخواهد راه طاعت خدا در پيش گيرد نخستين وظيفه‏اش آن است كه براى به دست آوردن معرفت، نيّت را بياموزد سپس بعد از فهم حقيقت صدق و اخلاص كه دو وسيله براى رستگارى و رهايى بنده از آتش دوزخ است با عمل نيّت را تصحيح كند و ما به خواست خداوند معانى نيّت و صدق و اخلاص را در سه باب ذكر مى‏كنيم:
 
باب اوّل- در حقيقت نيّت و معناى آن.
 
باب دوم- در اخلاص و حقيقت آن.
 
باب سوم- در صدق و حقيقت آن.
 
امّا باب اوّل كه درباره نيّت است مشتمل بر بيان مطالب زير مى‏باشد:
 
فضيلت نيّت- حقيقت نيّت- اين كه نيّت بهتر از عمل است- شرح اعمالى كه مربوط به نيّت است- بيرون بودن نيّت از اختيار.
 
باب اول بيان فضيلت نيّت‏
 
خداوند متعال فرموده است: وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ، مراد از اراده در اين آيه نيّت است. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «عمل بسته به نيّت است، و براى هر كس همان چيزى است كه نيّت كرده است، و كسى كه هجرتش به سوى خدا و پيامبرش باشد به سوى خدا و پيامبرش هجرت كرده است، و آن كه هجرتش به سوى دنيا
 
باشد كه بدان رسد يا زنى را كه به همسرى خود درآورد بهره او از هجرت همان چيزى است كه به سوى آن هجرت كرده است» و نيز فرموده است: «بيشتر شهيدان، امّتم اصحاب فراش و بسترند، و بسا كسى كه ميان دو صفّ كارزار كشته شده و خداوند به نيّت او داناتر است» و نيز خداوند فرموده است: إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ الله بَيْنَهُما، و نيّت را سبب توفيق قرار داده است. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «خداوند به صورت و اموال شما نظر نمى‏كند بلكه به دل و اعمال شما مى‏نگرد»، و نظر بر دل براى آن است كه دل جايگاه نيّت است.
 
و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «بنده اعمال نيكى به جا مى‏آورد و فرشتگان آنها را در صحيفه‏هاى مهر شده بالا مى‏برند و به پيشگاه خداوند تقديم مى‏كنند، خداوند مى‏فرمايد:
 
اين صحيفه را دور بيندازيد چه او در اين اعمال رضاى مرا نخواسته است، سپس فرشتگان را ندا مى‏كند كه براى او چنين و چنان بنويسيد، مى‏گويند: پروردگارا! او چيزى از اين كارها را نكرده است، خداوند مى‏فرمايد: نيّت آن را داشته است».
 
و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «مردم چهار گونه‏اند: مردى است كه خداوند به او دانش و مالى داده و او به علم خود در مالش تصرّف مى‏كند. كس ديگرى مى‏گويد، اگر خداوند نظير آنچه را به او داده به من دهد همان گونه خواهم كرد كه او مى‏كند. اين دو كس در اجر با يكديگر برابرند و مردى است كه خداوند به او مالى داده ليكن دانشى به او عطا نكرده و او در مالش از روى نادانى كار مى‏كند كسى مى‏گويد: اگر خداوند، مانند آنچه را به او داده به من بدهد مانند او عمل خواهم كرد، اين دو كس در گناه با هم برابرند». آيا نمى‏بينى در اين حديث چگونه يكى به سبب نيّت در اعمال خوب و بد ديگرى شركت داده شده است.
 
هنگامى كه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) براى غزوه تبوك بيرون آمد فرمود: «در مدينه گروههايى هستند كه ما هيچ وادى را نمى‏سپريم و هيچ سرزمينى را كه كافران را به خشم آورد طىّ نمى‏كنيم، و هيچ وجهى را به انفاق نمى‏رسانيم، و هيچ گرسنگى به ما نمى‏رسد جز اين كه آنها با مادر آنها شريكند در حالى كه آنان در مدينه مى‏باشند»، عرض كردند: اى پيامبر خدا! اين امر چگونه ممكن است و حال آن كه آنها با ما نيستند، فرمود: «عذرشان آنها را باز داشته است و به سبب حسن نيّت خود با ما شريكند».
 
درخبر آمده است: «مردى در راه خدا كشته شد، او را قتيل الحمار خواندند» زيرا با مردى جنگيد كه مى‏خواست لباس و الاغ او را به غارت برد و چون در اين راه كشته شد قتل او را به نيّتش نسبت دادند و مردى براى آن كه زنى را به همسرى خود درآورد مهاجرت كرد، او را مهاجر امّ قيس ناميدند. در حديث عباده از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) نقل شده كه فرموده است: «هر كس به جهاد رود و نيّتش تنها به دست آوردن زانو بند شترى باشد براى او همان چيزى است كه نيّت كرده است».
 
ابّى گفته است: از مردى كمك خواستم تا همراه من بجنگد، گفت: نمى‏توانم مگر آن كه برايم اجرتى قرار دهى، اجرتى برايش قرار دادم، سپس اين جريان را به پيامبر (صلّى الله عليه وآله) عرض كردم فرمود: «از دنيا و آخرتش بهره‏اى نيست جز آنچه برايش قرار دادى».
 
در اسرائيليّات آمده است: مردى در سال قحطى بر توده‏اى از ريگ گذر كرد، در خاطر انديشيد كه اگر اين ريگها خوردنى بود همه را ميان مردم تقسيم مى‏كردم، خداوند به پيامبر آنها وحى فرمود: به او بگو: خداوند صدقه‏ات را قبول كرد، و حسن نيّتت را پذيرفت، و ثواب اين را كه اگر آن‏ها خوراكى بودند همه را صدقه مى‏دادى به تو عطا فرمود.
 
در اخبار بسيارى آمده است: «هر كس انجام دادن كار نيكى را قصد كند و آن را انجام ندهد ثواب آن براى او نوشته مى‏شود».
 
در حديث امّ سلمه آمده است پيامبر (صلّى الله عليه وآله) از لشگرى ياد كرد كه در بيابان به زير زمين فرو رفت، عرض كردم: اى پيامبر خدا! آيا در ميان آنها انسان شايسته‏اى هست؟ فرمود: «بر حسب نيّاتشان برانگيخته مى‏شوند».
 
و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «هنگامى كه دو صفّ روبروى هم قرار مى‏گيرند فرشتگان فرود مى‏آيند و خلق را بنابر مراتب آنها مى‏نويسند كه فلان براى دنيا پيكار مى‏كند، فلان از روى غيرت مى‏جنگند، فلان به سبب تعصّب مى‏رزمد، هان مگوييد فلان در راه خدا كشته شد چه كسى كه براى اعلاى دين خدا مى‏جنگد در راه خداست».
 
از جابر روايت شده كه پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «هر بنده‏اى بر چيزى برانگيخته مى‏شود كه بر آن مرده است».
 
در حديث احنف از ابى بكره از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) روايت شده كه فرموده است: «هرگاه دو مسلمان با شمشير روبروى هم قرار گيرند كشنده و كشته شده در آتشند». عرض كردند: اى پيامبر خدا! اين كشنده است، كشته شده چرا؟ فرمود: «براى اين كه خواسته است رفيق خود را بكشد».
 
در حديث آمده است: «كسى كه زنى را طبق مهريّه‏اى به همسرى خود در آورده چنانچه قصد اداى مهريّه‏اش را نداشته باشد زناكار است، همچنين كسى كه وامى بگيرد و قصد پرداخت آن را نداشته باشد دزد است».
 
و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «كسى كه براى خدا خود را خوشبو كند روز قيامت در حالى وارد مى‏شود كه خوشبوتر از مشك است، و آن كه براى غير خدا بوى خوش به كار برد روز قيامت در حالى وارد خواهد شد كه بويش از مردار گنديده‏تر است».
 
مى‏گويم: از طريق خاصّه (شيعه) كافى به سند خود از علىّ بن الحسين (عليه السلام) روايت كرده‏ كه فرموده است: «عمل بسته به نيّت است.
 
از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه: «پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: نيّت مؤمن بهتر از عمل وى، و نيّت كافر بدتر از عمل اوست و هر عمل كننده‏اى بر حسب نيّتش عمل مى‏كند».
 
و نيز از آن حضرت روايت كرده كه فرموده است: «بنده مؤمن فقير مى‏گويد: پروردگارا! مرا روزى ده تا فلان كار نيك و عمل خير را انجام دهم. هرگاه خداوند اين تقاضاى او را از روى صدق نيّت بداند نظير اجرى را كه در صورت عمل جهت او مى‏نوشت برايش مى‏نويسد، چه خداوند بسيار بخشنده و بزرگوار است».
 
و نيز روايت شده كه از آن حضرت درباره اندازه عبادت پرسيدند كه اگر به جا آورده شود حقّ آن اداست فرمود: «طاعت با نيّت نيكو».
 
و نيز فرموده است: دوزخيان بدين سبب در آتش مخلّد شدند كه نيّت آنها در اين بود كه اگر جاويدان در دنيا بمانند خدا را تا ابد معصيت كنند، و بهشتيان بدان جهت در بهشت مخلّد شدند كه در دنيا نيّت آنها اين بود كه اگر در آن باقى بمانند تا ابد خداوند را فرمانبردار باشند.
 
پس اينها و آنها بر حسب نيّات خود مخلّد شدند سپس قول خداوند را تلاوت فرمود: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ، فرمود: يعنى: على نيّته (بر حسب نيّتش).
 
سپس غزّالى درباره نيّت به بيان اقوال و آثارى پرداخته كه چون در آنها مزيد فايده‏اى نيست از ذكر آنها خوددارى مى‏كنيم.
 
بيان حقيقت نيّت‏
 
بدان كه نيّت و اراده و قصد، الفاظى مترادف براى يك معنايند، و آن عبارت از حالت و صفتى است براى دل كه دو امر آن را احاطه كرده و آن دو امر علم و عمل است. علم مقدّم بر عمل است چه آن اصل و شرط آن است و عمل، تابع علم و ثمره و نتيجه علم است چه هر عملى يعنى هر حركت و سكون اختيارى تنها به سه چيز صورت مى‏گيرد كه عبارتند از علم،
 
اراده و قدرت. انسان چيزى را كه نمى‏داند نمى‏خواهد و ناگزير بايد بداند، و تا چيزى را نخواهد براى آن اقدام به عمل نمى‏كند پس ناچار از اراده است و معناى اراده برانگيخته شدن دل به سوى چيزى است كه آن را در حال يا آينده موافق مطلوب خود مى‏بيند. براى آن كه انسان به گونه‏اى آفريده شده كه برخى امور با طبيعت و مقصود او موافق و پاره‏اى مخالف و ناسازگار است از اين رو نيازمند آن است كه موافق و ملايم را به سوى خود جلب و مخالف و مضرّ را از خود دفع كند. در اين صورت انسان ناگزير بايد چيزى را كه سودمند و آنچه را زيانبار است بشناسد و بفهمد تا آن را طلب كند يا از آن دورى جويد زيرا كسى كه غذا را درك نمى‏كند و نمى‏شناسد امكان ندارد آن را تناول كند، و آن كه آتش را نمى‏بيند نمى‏تواند از آن دورى جويد. لذا خداوند هدايت و معرفت را آفريد و براى آنها اسبابى قرار داد كه عبارت از حواسّ ظاهر و باطن است و بحث در اين مورد خارج از مقصود ماست. سپس ديدن غذا و دانستن اين كه آن موافق طبع اوست او را كافى نيست كه دست به غذا دراز كند. آنگاه كه در او ميلى پديد آيد و اشتهايش برانگيخته شود چه بيمار غذا را مى‏بيند و مى‏داند كه موافق حال اوست ليكن به سبب عدم رغبت و ميل و فقدان اشتها قادر به تناول نيست. از اين رو خداوند ميل و رغبت و اراده را در انسان آفريد. مقصود از اراده پديد شدن انگيزه در نفس و توجّه قلبى به سوى مقصد است، و اين نتيجه به تنهايى كافى نخواهد بود، زيرا بسا آن كه طعام را ببيند و به آن رغبت داشته باشد ليكن به سبب زمينگير بودن نتواند از آن تناول كند، لذا خداوند در او قدرت و اندامهاى متحرّك آفريد تا به وسيله آنها بر غذا دست يابد. بنابراين اعضا بدون قدرت به حركت در نمى‏آيند، و قدرت محتاج به انگيزه و انگيزه نيازمند علم و معرفت يا ظنّ و اعتقاد قوى است به اين كه فلان چيز موافق حال اوست.
 
هنگامى كه شناخت قطعى حاصل شود كه فلان چيز موافق طبع اوست و ناگزير بايد آن را انجام دهد و از معارضه با انگيزه ديگرى كه مانع او شود مصون است اراده او برانگيخته مى‏شود و رغبت او تحقّق مى‏يابد، و هنگامى كه اراده برانگيخته شد قدرت اندامها را به حركت درمى‏آورد. پس قدرت خدمتگزار اراده و اراده تابع حكم اعتقاد و معرفت است. لذا نيّت همان صفتى است كه در ميانه اين عوامل وجود دارد و عبارت است از اراده و برانگيختن نفس به حكم رغبت و ميل به چيزى كه در حال يا آينده موافق مقصود اوست.
 
هدف مطلوب، محرّك نخستين و همو انگيزه عمل است، و آنچه غرض و انگيزه است مقصد نيّت مى‏باشد، و قصد و نيّت همان برانگيخته شدن براى عمل است، و عمل عبارت از
 
برانگيخته شدن قدرت براى خدمت به اراده از طريق به جنبش درآوردن اندامهاست جز اين كه به حركت درآمدن قدرت براى عمل گاهى بر اثر يك انگيزه و زمانى به سبب دو انگيزه است كه هر دو بر يك عمل اتّفاق كرده‏اند. هرگاه عمل به سبب دو انگيزه است ممكن است هر يك از آن دو به گونه‏اى باشد كه به تنهايى بتواند قدرت را به حركت درآورد و يا آن كه هر كدام از آنها قاصر از اين كار بوده و جز با اتّفاق توانايى بر تحريك قدرت نداشته باشند، و نيز ممكن است يكى از آنها در صورت عدم وجود ديگرى كافى باشد ليكن دومى براى كمك و يارى اوّلى برانگيخته شده باشد. به اين ترتيب چهار قسم انگيزه وجود مى‏يابد كه ما براى هر كدام از آنها مثالى ذكر مى‏كنيم:
 
اوّل
 
آن كه يك انگيزه به تنهايى وجود داشته باشد مانند اين كه درّنده‏اى ناگهان بر انسان هجوم آورد، او همين كه آن را مى‏بيند در حال از جايش برمى‏خيزد، و آنچه او را بدين كار وامى‏دارد قصد گريز از درّنده است، چه جانور را ديده و مى‏داند كه درّنده و آسيب رسان است، از اين رو نفس او براى گريز برانگيخته و قدرت در او آميخته مى‏شود و چون قدرت به مقتضاى برانگيختگى او عمل مى‏كند از جاى برمى‏خيزد تا از درّنده بگريزد و در اين برخاستن قصدى جز آن ندارد، اين را نيّت خالص مى‏نامند و عملى كه به مقتضاى آن در برابر هدفى كه باعث اصلى است انجام مى‏گردد اخلاص ناميده مى‏شود و معناى آن اين است كه نيّت او از مشاركت غير او و هر آميختگى خالص است.
 
دوّم
 
آن كه دو انگيزه جمع شود و هر كدام از آنها بتنهايى در برانگيختن مستقلّ باشد.
 
مثال آن در محسوسات اين است كه دو نفر در برداشتن چيزى به مقدارى از نيروى خود يكديگر را يارى دهند كه اگر هر كدام بتنهايى آن را بردارند آن مقدار نيرو كافى باشد. و مثال آن در ارتباط با مقصود ما اين است كه خويشاوندى فقير از انسان حاجتى بخواهد، و او به سبب فقر و خويشاوندى‏اش حاجت او را برآورد و مى‏داند كه اگر هم فقير نبود به خاطر خويشاوندى‏اش حاجت او را برآورده مى‏كرد، و هم اگر خويشاوند نبود براى فقر و نادارى‏اش حاجت او را رفع مى‏كرد و مى‏داند كه نفس او به گونه‏اى است كه اگر خويشاوند توانگر و يا بيگانه مستمند به او رجوع كند با رغبت حاجتش را برآورده مى‏سازد. همچنين كسى كه پزشك او را به ترك طعام دستور داده و در اين هنگام روز عرفه فرا رسيده و آن روز را روزه مى‏گيرد در حالى كه مى‏داند اگر روز عرفه نبود نيز از طعام پرهيز و آن را ترك مى‏كرد، و هم اگر پرهيز نمى‏كرد به خاطر روز عرفه روزه مى‏داشت و امساك مى‏كرد در اين صورت دو انگيزه با هم جمع شده و بر عمل اقدام كرده و انگيزه دوّم يار و مددكار انگيزه اوّل‏
 
بوده است و ما اين را «توافق انگيزه‏ها» مى‏ناميم.
 
سوّم
 
آن كه هر يك از دو انگيزه به تنهايى مستقلّ نبوده و فقط در صورت اجتماع بتوانند قدرت را به حركت در آورده به كار گيرند. مثال آن از محسوسات اين است كه دو نفر ضعيف در برداشتن چيزى كه هيچ كدام به تنهايى قادر بر آن نيستند يكديگر را يارى دهند.
 
و مثال آن از نظر مقصود ما اين است كه خويشاوند توانگرش از او وجهى طلب كند و او به وى ندهد، و بيگانه مستمند نيز از او درهمى بخواهد و از او نيز دريغ كند پس خويشاوند مستمندش به او مراجعه كند و چيزى را كه درخواست كرده به او بدهد در اين صورت آنچه او را بدين كار واداشته مجموع دوانگيزه فقر و خويشاوندى است. همچنين است كسى كه در پيش روى مردم به قصد كسب ثواب و جلب ستايش اشخاص صدقه مى‏دهد، و او به گونه‏اى است كه اگر تنها باشد مجرّد قصد ثواب او را به دادن صدقه وادار نمى‏كند، و اگر درخواست كننده فاسق باشد كه در تصدق به وى ثوابى نيست مجرّد ريا او را به دادن صدقه وادار نمى‏سازد و تنها در صورت اجتماع هر دو انگيزه دل او به دادن صدقه راغب مى‏شود. و ما اين را مشاركت مى‏ناميم.
 
چهارم
 
آن كه يكى از دو انگيزه به تنهايى مستقل بوده و ديگرى مستقل نباشد ليكن در صورت پيوستن به ديگرى دور نيست كه مايه كمك و آسانى كار شود. مثال آن در محسوسات آن است كه ضعيفى در برداشتن چيزى قوى را يارى دهد به طورى كه اگر قوى تنها بود مى‏توانست مستقلا آن را بردارد و ضعيف به تنهايى قادر به برداشتن آن نباشد ليكن در صورت اجتماع موجب آسانى حمل و تخفيف زحمت خواهد بود. مثال آن در مورد آنچه مقصود ماست اين است كه انسان در نمازهايش وردى و در صدقه دادنش عادتى داشته باشد و در اين موقع بر حسب اتفاق مردمى چند حضور داشته باشند و در نتيجه انجام دادن، اين عمل به سبب مشاهده آنها براى او سبكتر شود، امّا در همين حال مى‏داند كه اگر تنها و فارغ از مردم مى‏بود در اداى عمل سستى نمى‏كرد و نيز داناست كه اگر عملش طاعت نبود صرف ريا او را به آن وادار نمى‏ساخت بنابراين حالتى كه در پيش روى مردم به او دست داده و انجام دادن عمل را براى او سبك و آسان ساخته شايبه‏اى است كه در نيّت او روى داده است و ما اين گونه انگيزه را «معاونت» مى‏ناميم. انگيزه دومى يا رفيق يا شريك و يا معين است و ما حكم آن را در باب اخلاص ذكر خواهيم كرد. مقصود ما در حال بيان اقسام نيّت است، چه عمل تابع انگيزه است و حكم خود را از آن كسب مى‏كند، از اين رو گفته‏اند: عمل بسته به نيّت است و تابعى است كه ذاتا حكمى ندارد بلكه محكوم به حكم‏ متبوع خويش است.
 
بيان رمز قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه: «نيّت مؤمن بهتر از عمل اوست»
 
بدان گمان مى‏رود سبب ترجيح نيّت بر عمل آن است كه نيّت رازى است كه كسى جز خدا بر آن آگاه نيست، در حالى كه عمل امرى آشكار است و فعل نهان افضل از آشكار مى‏باشد و اين درست است، ليكن مراد و مقصود نيست. چه هرگاه نيّت كند كه در دل خدا را ياد كند يا درباره مصالح مسلمانان بينديشد اطلاق حديث اقتضا مى‏كند كه نيّت تفكر بهتر از تفكّر باشد، و نيز ممكن است گمان رود كه سبب ترجيح آن است كه نيّت تا پايان عمل دوام دارد در صورتى كه عمل دوام ندارد. ليكن اين هم قول ضعيفى است چه بازگشت آن به اين است كه عمل بسيار بهتر از اندك است و حال آن كه چنين نيست كه نيّت اعمال نماز گاهى جز در چند لحظه دوام ندارد در صورتى كه اعمال آن ادامه دارد و عام بودن حديث مقتضى آن است كه نيّت او بهتر از عملش باشد. گاهى هم گفته مى‏شود: معناى حديث اين است كه مجرد نيّت بهتر از عمل بدون نيّت است. البته اين سخن درست است ليكن بعيد است كه آن مراد باشد چه عمل بدون نيّت يا در حال غفلت اصلا خير و فايده‏اى ندارد و مجرّد نيّت بهتر از آن است و روشن است كه ترجيح براى شركت كنندگان در امرى است كه بر آن خير و فايده‏اى مترتّب باشد. بلكه منظور آن است كه هر طاعتى كه با نيّت و عمل تحقق مى‏يابد ضمن آن كه هر يك از نيّت و عمل از اعمال خوب به شمار مى‏آيند نيّتى كه از جمله طاعات باشد از عمل بهتر است، چه هر يك از اين دو در تحقّق مقصود مؤثّرند ليكن اثر نيّت بيش از اثر عمل است و اين معنايش آن است كه نيّت مؤمن از جمله طاعات اوست بهتر از عمل اوست كه آن نيز از جمله طاعات وى بشمار مى‏رود، غرض آن كه بنده در نيّت و عمل داراى اختيار مى‏باشد و هر دو عمل اويند ليكن از ميان اين دو نيّت بهتر است و معناى حديث همين است.
 
مى‏گويم: براى اين حديث معناى ديگرى است و آن اين است كه مؤمن نيّتش آن است كه عباداتش را به نيكوترين وجه انجام دهد امّا وقتى به اداى آنها مشغول مى‏گردد متوجّه مى‏شود كه اين آرزو برايش ميسّر نيست و از اين كه آنها را به گونه‏اى كه سزاوار بوده ادا نكرده است ملول مى‏شود پس آنچه در نيّت دارد بهتر از عملى است كه انجام مى‏دهد و نيز مؤمن به سبب ايمانش به خدا و روز جزا نيّت مى‏كند كه واجبات و مستحبّات الهى را به جا آورد و از گناهها و بديها دورى جويد سپس توفيق آن را نمى‏يابد و آنچه را نيّت كرده تحقّق نمى‏دهد. يا آن كه نيّت مى‏كند كه اگر خداوند مالى به او عطا فرمايد آنها را در راه او انفاق كند سپس هنگامى كه خداوند به او مال مى‏دهد بسا بر اثر آن از نيّت خود باز مى‏گردد لذا نيّت او بهتر از عملش مى‏باشد. امام باقر (عليه السلام) به همين معنا اشاره كرده و فرموده است: «نيّت مؤمن بهتر از عمل اوست زيرا او كارهاى خوبى را نيّت مى‏كند كه توفيق آنها را نمى‏يابد، و نيّت كافر بدتر از عمل اوست چه او كارهاى بدى را نيّت مى‏كند و شرورى را آرزو دارد كه به آنها دست نمى‏يابد». از امام صادق (عليه السلام) درباره حديث نبوى مذكور پرسيدند فرمود:
 
«زيرا عمل براى نشان دادن به مخلوق و نيّت به طور خالص براى پروردگار جهانيان است از اين رو خداوند عزّ و جلّ ثوابى كه به نيّت مى‏دهد بر عمل نمى‏دهد» و نيز فرموده است:
 
بنده در روز نيّت مى‏كند كه نماز شب بگزارد ليكن خواب بر او غلبه مى‏كند و مى‏خوابد، خداوند همان نماز را براى او ثبت مى‏كند و نفسهايش را تسبيح مى‏نويسد و خوابش را صدقه قرار مى‏دهد.»
 
غزّالى مى‏گويد: امّا سبب اين را كه نيّت بهتر از عمل است و بر آن رجحان دارد تنها كسى مى‏فهمد كه مقصد دين و طريقه آن و ميزان تأثير اين طريقه را در رسيدن به مقصد درك و برخى از اخبار را با برخى ديگر مقايسه كرده و براى او روشن شده باشد كه اين رجحان در مقايسه آن دو با مقصود است. فى المثل كسى كه بگويد: نان بهتر از پالوده است مرادش اين است كه نان در مقايسه با مقصود كه قوت و خوراك است بهتر است. و اين را كسى مى‏فهمد كه بداند مقصود از خوراك حفظ صحّت و بقاست و اثرات خوراكيها از اين لحاظ مختلف است و نيز اثر هر يك را بشناسد و برخى را با برخى ديگر مقايسه كند.
 
طاعت غذاى دل است و مقصود از آن بهبودى و بقا و سلامت آن در آخرت و سعادت و تنعّم آن به لقاى پروردگار است. بنابراين مقصد اصلى درك لذّت سعادت لقاى حق تعالى است و بس، و هرگز كسى به لقاى پروردگار متنعّم نمى‏شود مگر آن كه بر محبّت او بميرد و به او عارف باشد، و هرگز محبّت او را به دست نمى‏آورد مگر آنگاه كه او را بشناسد، و هرگز انس به او حاصل نمى‏شود جز براى كسى كه پيوسته به ياد او باشد. لذا انس با دوام ذكر، و معرفت با دوام فكر به دست مى‏آيد، و محبّت نيز بالضّروره تابع معرفت است. دل براى دوام ذكر و فكر فارغ نمى‏شود جز آنگاه كه از مشغله‏ها و سرگرميهاى دنيا فراغت يابد، و از مشغله‏ها رها نمى‏شود مگر زمانى كه از شهوتهايش بريده شود به طورى كه مايل به امور خير و خواستار آن و از بدى بيزار و دشمن آن باشد، و انگاه به خيرات و طاعات رغبت مى‏كند كه بداند سعادت او در آخرت وابسته به آنهاست. چنان كه انسان خردمند فصد و حجامت مى‏كند چون مى‏داند تندرستى او به آنها بستگى دارد. هنگامى كه در پرتو معرفت ميل به خيرات و طاعات حاصل شود بر اثر عمل به مقتضاى آن و مداومت بر آن اين گرايش قوّت مى‏يابد زيرا مواظبت بر مقتضاى صفات دل و به كار بستن آنها در عمل به منزله قوت و خوراك براى آن صفت است تا آن صفت در دل راسخ شود و قوت يابد چه كسى كه طالب دانش يا خواهان رياست است در آغاز تمايل او ضعيف است ليكن اگر به مقتضاى اين تمايل رفتار و آن را دنبال كند و به تحصيل دانش و آموزش رياست و اعمالى كه براى اين مقصود مطلوب است بپردازد تمايل او استحكام و رسوخ مى‏يابد و انصراف از آن برايش دشوار مى‏گردد. همچنين هرگاه با مقتضاى ميل خود مخالفت كند تمايل او ضعيف و شكسته مى‏شود و بسا بكلّى زايل و محو مى‏گردد. في المثل آن كه چهره زيبايى را مشاهده مى‏كند و در طبع وى رغبت ضعيفى بدو پديد مى‏آيد چنانچه ميل خود را دنبال و به مقتضاى آن عمل كند و بر نگاه خود به او ادامه دهد و با او مجالست و معاشرت كند رغبت او تحكيم مى‏يابد تا آن حدّ كه زمام اختيار از دستش بيرون مى‏رود و نمى‏تواند خود را از اين ميل رهايى دهد. ليكن اگر از نخست نفس خويش را از اين گرايش باز دارد و با خواست طبع و ميل خود مخالفت كند مانند آن است كه قوت و غذا را از صفت ميل خود قطع كرده است و اين عمل موجب دفع آن است تا آنگاه كه بكلّى ضعيف و ريشه كن و محو شود.
 
كلّيه صفات و خيرات و طاعاتى كه بدانها آخرت خواسته مى‏شود و بديها و شرورى كه براى طلب دنيا نه آخرت وقوع مى‏يابد به همين گونه است. ميل نفس به خيرات اخروى و انصراف از دنيا آن ميلى است كه انسان را براى ذكر و فكر فارغ و مهيّا سازد، و اين امر جز با مواظبت بر طاعات و ترك معاصى بدنى ميسّر نخواهد شد چه ميان اعضاى بدن و دل رابطه‏اى است كه هر كدام از ديگرى متأثّر مى‏شود، چنان كه اگر به يكى از اعضا جراحتى برسد دل به سبب آن دردمند مى‏شود، و هرگاه دل بر اثر آگاهى از مرگ يكى از عزيزانش يا هجوم پيشامد هولناكى به درد آيد اعضاى بدن از آن متأثّر مى‏شوند و ميان شانه‏ها و پهلوها به لرزه درمى‏آيد و رنگ صورت دگرگون مى‏شود. البتّه دل اصل و مقام متبوع بدن و به منزله فرمانروا و شبان و جوارح مانند خادمان و رعايا و پيروانند. بنابراين جوارح، خدمتگزاران دلند و صفات را در آن تحكيم مى‏بخشند و مقصود اصلى دل است و اعضا وسايل و ادوات ارتباط با آنند. از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «در تن آدمى پاره گوشتى است كه هر گاه اصلاح شود همه بدن اصلاح مى‏شود» و نيز فرموده است: «بار الها شبان و رعيّت را اصلاح فرما»، و مراد آن حضرت از شبان دل است و نيز خداوند فرموده است: لَنْ يَنالَ الله لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ. و تقوا صفت دل است از اين رو لازم مى‏آيد كه اعمال دل به طور كلّى از اعمال جوارح افضل باشد، سپس واجب است نيّت از همه اعمال دل برتر شمرده شود زيرا نيّت عبارت از گرايش دل و اراده آن به سوى امور خير است.
 
مقصود ما از عمل به جوارح آن است كه دل به خواستن امور خير عادت كند و ميل به اين امور در آن مستحكم شود از شهوتهاى دنيوى خالى گردد و به ذكر و فكر رو آورد. بنابراين ناگزير نيّت در مقايسه با مقصود از عمل بهتر است چه آن اصل مقصود را در بر دارد. چنان كه هرگاه معده دردمند شود آن را با گذاردن قطران بر سينه يا آشاميدن دارويى كه به معده برسد درمان مى‏كنند، و آشاميدن دارو بهتر از ماليدن قطران بر سينه است چه منظور از ماليدن بر سينه اين است كه اثر آن به معده سرايت كند لذا آنچه به خود معده وارد شود بهتر و سودمندتر خواهد بود.
 
به همين گونه بايد تأثير همه طاعات را درك كرد زيرا آنچه از آنها مراد و مطلوب است دگرگونى دل و صفات آن است نه اعضا و نبايد گمان كنى كه غرض از نهادن پيشانى بر زمين جمع پيشانى و زمين است بلكه مقصود اين است كه اين عمل بر حسب عادت صفت فروتنى را در دل مستحكم مى‏كند چه كسى كه در نفس خود نسبت به كسى احساس فروتنى مى‏كند هرگاه از اعضاى خويش كمك بجويد و آن را به صورت تواضع مجسّم كند فروتنى او استحكام مى‏يابد، و كسى كه در دلش نسبت به يتيمى احساس رقّت مى‏كند هرگاه دست بر سر او بكشد و او را ببوسد رقّت دلش نسبت به او شديدتر مى‏شود، از اين رو عمل بدون‏ نيّت به هيچ وجه سودمند نيست زيرا هرگاه كسى دست بر سر يتيمى كشد و در آن حال دلش غافل يا بر اين گمان باشد كه دست بر جامه‏اى مى‏كشد هرگز اثرى از اعضا در تحكيم رقّت به دل نمى‏رسد. به همين گونه كسى كه در حال غفلت سجده كند و دلش نگران اغراض دنيوى باشد هرگز پيشانى نهادن بر زمين تأثيرى در دل او نمى‏كند تا فروتنى او رسوخ يابد و وجود اين سجده مانند عدم آن است و هر چه وجودش با عدمش برابر باشد در مقايسه با هدفى كه از آن مطلوب است باطل گفته مى‏شود. از اين رو گفته‏اند: عبادت بدون نيّت باطل است، و اين امر بدان معناست كه هرگاه عمل را از روى غفلت به جا آورد چنانچه قصدش ريا يا تعظيم شخص ديگرى باشد نه تنها وجود آن عمل مانند عدمش نيست بلكه شرّى بر آن افزوده شده است چه نه تنها صفت مطلوب را تحكيم نبخشيده بلكه صفتى را استحكام داده كه صفت مطلوب را ريشه كن مى‏كند، و آن صفت ريا مى‏باشد كه عبارت از ميل به دنياست. و همين امر دليل برترى نيّت بر عمل است، و از اين جا قول پيامبر (صلّى الله عليه وآله) دانسته مى‏شود كه فرموده است: «هر كس قصد حسنه‏اى (كار نيكى) كند و آن را به جا نياورد حسنه‏اى برايش نوشته مى‏شود» زيرا قصد كردن دل همان ميل به سوى خير و نيكى و انصراف او از خواهش نفس و دوستى دنياست و اين هدف همه حسنات است و اتمام اين قصد از طريق عمل بر رسوخ و استحكام آن مى‏افزايد.
 
همچنين منظور از ريختن خون قربانى خون و گوشت آن نيست بلكه مقصود انصراف دل از دوستى دنيا و بذل قربانى در راه رضاى خداست، و اين غرض با قطعيّت قصد و نيّت حاصل مى‏شود هر چند براى اجراى عمل مانعى به وجود آيد. هرگز گوشت و خون قربانى به خدا نمى‏رسد بلكه آنچه به او مى‏رسد تقواست، و تقوا جايگاهش در دل است از اين رو چنان كه ذكر كرديم پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «قومى در مدينه‏اند و در جهاد با ما مشاركت دارند» زيرا دلهاى آنان در صدق طلب خير، و بذل مال، و جان در راه خدا و آرزوى شهادت و اعلاى كلمه حقّ مانند دلهاى كسانى بود كه براى جهاد بيرون آمده بودند و تنها از لحاظ تن با آنها تفاوت داشته و اين هم به سبب موانعى بود كه به اسبابى كه خارج از محيط دل بود مربوط مى‏شد و اينها موانعى نامطلوبند مگر آن كه صفات مذكور را تحكيم كنند. با آنچه ذكر شد معانى همه احاديثى كه در فضيلت نيّت نقل كرديم دانسته مى‏شود لذا بايد گفته‏هاى ما را بر اين احاديث عرضه كنى تا اسرار آنها بر تو مكشوف شود و ما به اعاده نقل آنها نمى‏پردازيم.
 
بيان اعمالى كه مربوط به نيّت است‏
 
بدان اگر چه اعمال به اقسام بسيارى منقسم مى‏شود مانند كردار، گفتار، حركت، سكون، جلب نفع، دفع ضرر، فكر، ذكر و جز اينها كه بى شمار و بى پايانند ليكن كلّا به سه قسم منقسم مى‏شوند: گناهان، طاعات، مباحات.
 
قسم اوّل كه گناهان است، موضوعات آنها با نيّت تغيير نمى‏كند، و نبايد نادانها از اطلاق قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه فرموده است: «عمل به نيّت وابسته است» گمان كنند كه گناه با نيّت به طاعت مبدّل مى‏شود. مانند كسى كه از شخصى براى به دست آوردن دل شخص ديگر غيبت كند، يا از مال ديگرى مستمندى را اطعام كند، يا با مال حرام مدرسه يا مسجد يا رباطى بسازد، و در اين امور قصدش اعمال خير باشد. و همه اين اعمال ناشى از نادانى است، چه نيّت نمى‏تواند حرام، ظلم، تعدّى و گناه را از حرمت خود بيرون برد و در آنها تأثير كند بلكه قصد خير از طريق انجام دادن عمل شرّى كه خلاف مقتضاى شرع است شرّى ديگر است. و اگر اين حكم را بداند و عمل را مرتكب شود با شرع عناد ورزيده و اگر نداند به سبب نادانى گنهكار است زيرا طلب علم بر هر مسلمانى واجب است. بنابراين كارهاى خوب آنهايى است كه در شرع خوب شناخته شده‏اند، در اين صورت چگونه ممكن است كار بد خوب گردد، و چنين امرى بسيار دور است بلكه آنچه اين امر را در دل رواج مى‏دهد شهوت پنهانى و خواهشهاى درونى است. چه هرگاه انسان مايل به تحصيل جاه و مقام شود، و در صدد به دست آوردن دل مردم و ديگر لذّتهاى نفسانى برآيد شيطان به همينها توسّل جسته امر را بر نادان مشتبه مى‏كند. از اين رو سهل گفته است: خداوند به گناهى بزرگتر از جهل نافرمانى نشده است. به او گفته شد: اى ابا محمّد! آيا چيزى را بدتر از جهل مى‏شناسى، پاسخ داد: آرى جهل به نادانى و مطلب همان است كه او گفته است، زيرا جهل به نادانى باب آموختن را بر آدمى بكلّى مسدود مى‏كند، چه كسى كه گمان مى‏كند عالم است چگونه ممكن است به تحصيل دانش تن در دهد. همچنين بهترين چيزى كه خداوند به آن فرمانبردارى شده دانش است و اساس دانش دانستن دانش است همچنان كه اساس نادانى ندانستن نادانى است. زيرا كسى كه دانش سودمند را از دانش زيان آور نشناسد به دانشهاى ظاهر پسندى كه مردم با حرص بسيار آنها را وسيله دنياى خود قرار داده‏اند رو مى‏آورد، و اين خود مادّه اصلى جهل و منشأ تباهى عالم است.
 
غرض اين است كسى كه به سبب نادانى با نيّت خير مرتكب گناه شود معذور نيست مگر آن كه نو مسلمان بوده و فرصتى براى آموختن احكام اسلام نيافته باشد چه خداوند فرموده‏ است: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ، و پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «نادان به سبب نادانى معذور نمى‏باشد و روا نيست كه جاهل بر جهلش و عالم بر علمش خاموش باشند».
 
تقرّب جستن پادشاهان به بناى مساجد و مدارس از مال حرام مانند تقرّب جستن عالمان بد در آموختن دانش به سفيهان و اشرارى است كه به فسق و فجور شناخته شده‏اند و همه مقصد آنها مجادله با عالمان و بيزارى از نادانان و دلجويى از سران مردم و گرد آوردن مال دنيا و گرفتن اموال سلاطين و مستمندان و يتيمان است، چه اينان هرگاه آموزش يابند راهزنان راه خدا خواهند شد و هر كدام از آنها در شهر خود نايب دجّال خواهد گرديد. براى حرصى كه به دنيا دارد با ديگران به نزاع مى‏پردازد، خواهشهاى نفسانى را پيروى مى‏كند. از تقوا دورى مى‏جويد و مردم با مشاهده گناهانى كه از او سر مى‏زند در ارتكاب گناه گستاخ خواهند شد.
 
سپس دانش وى از وى به امثال او منتقل مى‏شود و آنان دانش را وسيله‏اى براى شرّ و پيروى از هواى نفس قرار مى‏دهند و اين روش پيوسته ادامه مى‏يابد و وبال اعمال آنها به معلّمى باز مى‏گردد كه به اوّلين آنها علم آموخت با آن كه فساد نيّت و قصد بد او را مى‏دانست و انواع گناهان را در گفتار و كردار و خوراك و لباس و كسب و كار او ديده بود. اين عالم مى‏ميرد ليكن آثار بد او ممكن است هزار يا دو هزار سال در جهان باقى بماند. خوشا به حال كسى كه چون بميرد گناهانش با او بميرند. آنگاه شگفت از جهل او كه مى‏گويد: عمل بسته به نيّت است و من نيّتم نشر علوم دين بوده اگر او آن را در راه فساد به كار برده گناه از اوست نه از من، و قصد من جز اين نبوده است كه او از دانش خود در راه خير كمك گيرد، ليكن رياست طلبى و مريد خواهى و تفاخر به علم خوشايند او بود و شيطان به سبب رياست دوستى امر را بر او مشتبه ساخت. اى كاش مى‏دانستم آن چه پاسخى دارد در مورد كسى كه به راهزنى شمشيرى ببخشد و اسب و اسباب براى او فراهم كند تا از آنها براى انجام دادن مقاصد خود كمك گيرد، و سپس بگويد: مقصودم تنها بذل و بخشش به او و تأسّى به اخلاق الهى بوده است به اين اميد كه با شمشير و اسب در راه خدا بجنگد، چه فراهم كردن اسب و وسايل براى مرزبانان و نيرو براى جهادگران از بهترين مستحبّات است، اگر وى آنها را در راهزنى به كار برده او گنهكار است امّا فقيهان اجماع كرده‏اند كه عمل اين شخص حرام است با اين كه‏ سخاوت و بخشندگى در نزد خداوند از محبوبترين صفتهاست، تا آن جا كه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «خداوند را سيصد خوى است كه هر كس با يكى از آنها به او تقرّب جويد وارد بهشت مى‏شود و محبوبترين آنها نزد او سخاوت است».
 
كاش مى‏دانستم كه چرا سخاوت بر اين كس حرام و بر او واجب شده كه به قراين احول اين ستمگر بنگرد تا چنانچه بر او روشن شود كه وى بر حسب عادت از سلاح براى شرارت و كارهاى بد استفاده مى‏كند بكوشد تا او را خلع سلاح كند نه آن كه سلاح تازه‏اى در اختيار او بگذارد. دانش نيز سلاحى است كه به وسيله آن با شيطان و دشمنان خدا پيكار مى‏شود ليكن گاهى با آن دشمنان خدا يارى مى‏شوند، و اين دشمنان همان هواهاى نفسانى‏اند. لذا هر كس دنيا را بر دين خود و خواهشهاى نفس خويش را بر آخرتش برگزيند به سبب كمى فضل پيوسته عاجز و ناتوان است و چگونه رواست به چنين كسى كمك شود تا با فرا گرفتن نوعى دانش بتواند به وسيله آن به شهوتهايش دست يابد. عالمان پيشين پيوسته حالات كسانى را كه نزد آنان رفت و آمد داشتند بررسى مى‏كردند، و هرگاه از يكى از آنها اندك كوتاهى در نوافل و مستحبّات مى‏ديدند او را ردّ و احترام او را ترك مى‏كردند، و اگر از او فجور يا ارتكاب حرامى مشاهده مى‏كردند از او دورى مى‏جستند و او را از مجالس خود مى‏راندند و سخن گفتن با او را ترك مى‏كردند چه رسد به آن كه دانش خود را به او بياموزند چه مى‏دانستند كه هر كس مسأله‏اى بياموزد و بدان عمل نكند و آن را بر عهده ديگران بگذارد او جز اسباب شرّ و بدى را نمى‏خواهد، همه پيشينيان از فاجر عالم به سنّت به خدا پناه مى‏برند و از فاجر نادان استعاذه نمى‏كردند.
 
اين امر و امثال آن چيزهايى است كه بر احمقها و پيروان شيطان مشتبه مى‏شود هر چند دارنده طيلسان و آستينهاى گشاد و صاحب زبانى دراز و دانش بسيار باشند، دانشى كه مشتمل بر پرهيز از دنيا و منع از آن، و ترغيب به آخرت و دعوت به آن نيست بلكه علومى است كه متعلّق به خلق است و به وسيله آنها مى‏توان بر گردآورى مال و جلب پيروان و پيشى گرفتن بر اقران دست يافت.
 
بنابراين قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه فرموده است: «اعمال وابسته به نيّت است» از سه قسم اعمالى كه ذكر شد تنها به طاعات و مباحات اختصاص دارد و شامل معاصى نمى‏شود زيرا طاعت با نيّت طاعت و با دگرگونى آن مبدّل به معصيت مى‏شود، و مباح با نيّت طاعت و يا معصيت مى‏شود، ليكن معصيت هرگز با نيّت تبديل به طاعت نخواهد شد. آرى نيّت در آن مدخليّت دارد به طورى كه هرگاه مقاصد پليدى بر آن اضافه شود گناه بزرگ وزر و وبال آن چند برابر مى‏شود، چنان كه در كتاب توبه ذكر كرده‏ايم.
 
قسم دوّم طاعات است و آنها در اصل صحّت و مضاعف شدن فضيلت به نيّت بستگى دارند. امّا اصل صحّت اين است كه نيّت انسان در طاعت انجام دادن آن براى خدا باشد نه براى غير او چه اگر قصد ريا داشته باشد طاعتش معصيت خواهد شد و مضاعف شدن فضيلت بستگى به كثرت نيّات خير دارد چه مى‏توان در يك طاعت خيرات بسيارى را نيّت كرد تا به هر نيّتى ثوابى عايد او شود، زيرا هر كدام از آنها حسنه‏اى است و هر حسنه‏اى ده برابر مثل آن ثواب دارد چنان كه در خبر آمده است. في المثل نشستن در مسجد طاعت است و در آن مى‏توان مطالب بسيارى را در نيّت گرفت تا از فضايل اعمال پرهيزگاران به شمار آيد، و به وسيله آن به درجات مؤمنان برسد:
 
۱- معتقد باشد كه مسجد خانه خداست و كسى كه در آن وارد مى‏شود زاير خداوند است، پس زيارت مولاى خود را نيّت كند به اميد آنچه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) وعده كرده و فرموده است:
 
«كسى كه به مسجد درآمده خدا را ديدار مى‏كند و حقّ است بر زيارت شونده كه زيارت كننده خود را اكرام كند».
 
۲- پس از اداى نماز منتظر نماز ديگر باشد تا از جمله منتظران نماز به شمار آيد، و اين معناى رابطوا در قول خداوند متعال است.
 
۳- پارسايى از طريق بازداشتن گوش و چشم و ديگر اعضاء از حركات و رفت و آمدهاست، چه اعتكاف عبارت است از بازداشتن نفس و با روزه هم معناست و نوعى ترهّب و پارسايى است از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «رهبانيّت امّتم نشستن در مساجد است».
 
۴- با گوشه گيرى در مسجد خود را وقف خدا مى‏كند و درون خود را با فكر درباره‏
 
آخرت ملازم و همراه مى‏سازد و مشغله‏ها و سرگرميهاى باز دارنده را از خود دور مى‏گرداند.
 
۵- نشستن در مسجد تجرّد براى ذكر خدا يا شنيدن ذكر او و يا تذكار ياد اوست چنان كه روايت شده است: «هر كس بامداد به مسجد رود تا ذكر خدا گويد و ديگران را به آن يادآورى كند مانند مجاهد در راه خداست».
 
۶- نيّت كند كه با افاده علم خداوند امر به معروف و نهى از منكر كند چه مسجد از كسى كه نمازش را خوب به جا نمى‏آورد و يا چيزى را كه برايش حلال نيست مرتكب مى‏شود خالى نيست، لذا او را به معروف امر و به احكام دين راهنمايى مى‏كند و در نتيجه در ثواب كسى كه امور خيرى از او فرا مى‏گيرد شريك بوده و اجرش چند برابر مى‏شود.
 
۷- برادرى در راه خدا به دست مى‏آورد و اين غنيمتى براى دنيا و ذخيره‏اى براى سراى آخرت است و مسجد آشيانه اهل دين و كسانى است كه خدا را دوست مى‏دارند و در راه او دوستى مى‏كنند.
 
۸- به سبب شرم از خداوند گناهان را ترك مى‏كند و حيا مانع او مى‏شود كه در خانه خدا كارى كه موجب هتك حرمت آن است مرتكب شود. حسن بن على (عليه السلام) فرموده است: «هر كس به رفت و آمد در مسجد مداومت كند خداوند يكى از هفت خصلت را روزى او مى‏گرداند: برادرى در راه خدا به دست مى‏آورد يا رحمتى بر او فرود مى‏آيد يا دانش تازه‏اى را فرا مى‏گيرد يا كلمه‏اى مى‏آموزد كه او را به راه هدايت رهنمون مى‏شود يا از هلاكت باز مى‏دارد، و يا گناهان را از ترس يا از شرم ترك مى‏كند».
 
مى‏گويم: اين حديث از طريق خاصّه (شيعه) از امير مؤمنان (عليه السلام) بدين گونه روايت شده كه فرموده است: «هر كس پيوسته به مسجد رفت و آمد كند به يكى از هشت چيز دست مى‏يابد: برادرى در راه خدا يا دانشى تازه يا نشانه‏اى محكم مى‏يابد، يا كلمه‏اى مى‏شنود كه او را به هدايت دلالت مى‏كند، و يا كلمه‏اى كه او را از هلاكت باز مى‏دارد، يا رحمتى كه انتظار آن را مى‏كشد و يا گناهى را از ترس يا حياء ترك مى‏كند».
 
غزّالى مى‏گويد: اين است طريق تكثير نيّت‏ها و ديگر طاعات و مباحات را بر آن قياس كن زيرا هيچ طاعتى نيست جز اين كه مى‏توان آن را با نيّت‏هاى بسيارى به جا آورد و آنها به اندازه كوشش مؤمن در طلب خير و آمادگى وى براى آن و انديشه‏اش در اين باره در دل او حضور مى‏يابد و بدينسان اعمال وى رشد يافته و حسناتش چند برابر مى‏شود.
 
قسم سوم مباحات است. و هيچ چيزى از مباحات نيست جز اين كه مى‏توان آن را با يك نيّت يا چند نيّت به جا آورد و آن را به يكى از پسنديده‏ترين مستحبّات مبدّل كرده به وسيله آن به درجات عالى دست يافت، پس چقدر بزرگ است زيان كسى كه از اين مطلب غافل باشد و بر اثر سهو و غفلت مانند ستوران رها شده با اين اعمال برخورد كند. بنده نبايد هيچ چيزى از خطورات و لحظات را حقير بشمارد، زيرا روز باز پسين درباره همه اين امور بازپرسى مى‏شود و مى‏پرسند كه چرا فلان كار را انجام داده و قصد او در آن چه بوده است؟ و اين نسبت به امورى است كه مباح محض است و مشوب به كراهت نيست. از اين رو پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «در حلال آن حساب و در حرام آن عذاب است». در خبر آمده است: «كسى كه براى خدا خود را خوشبو كند روز قيامت در حالى وارد مى‏شود كه از مشك خوشبوتر است، و آن كه براى غير خدا بوى خوش به كار برد روز قيامت وارد مى‏شود در حالى كه از مردار بدبوتر است» و استعمال بوى خوش كار مباحى است ليكن ناگزير در آن قصد و نيّتى است.
 
اگر بگويى: خود را خوشبو كردن از لذّت‏هاى نفس است پس چگونه ممكن است در ان نيّت كرد و خود را براى خدا خوشبو ساخت؟
 
پاسخ آن است كه بدانى كسى كه مثلا روز آدينه يا اوقات ديگر به قصد تنعّم به لذّات دنيا، يا به قصد اظهار تفاخر به كثرت مال تا اقران بر او حسد برند، يا به منظور خودنمايى به مردم تا نزد آنها آبرو يابد و به خوشبويى معروف گردد، يا براى جلب قلوب زنان بيگانه در صورتى كه خود را آماده چشم چرانى كرده است و يا به خاطر مقاصد ديگرى كه قابل شمارش نيست خود را خوشبو كرده است در همه اين موارد عمل او گناه است و در روز بازپسين به سبب اين كار بويش از مردار گنديده‏تر خواهد بود البتّه قصد اوّل او كه براى تنعّم به لذّات دنيا خود را خوشبو كرده مستثناست زيرا آن عمل گناه نيست جز اين كه در قيامت از آن نيز پرسيده مى‏شود، و با هر كس در حساب سختگيرى شود معذّب است. و به هر كس از مباح دنيا چيزى داده شده است به سبب آن در آخرت عذاب نمى‏گردد ليكن به اندازه آن‏ از نعمتهاى آخرت او كم مى‏شود و اين زيان تو را بس است كه در آنچه فانى مى‏شود شتاب شود و در افزايش نعمتى كه باقى و جاودانى است زيان و خسران روى دهد.
 
امّا استعمال بوى خوش با نيّات حسنه مى‏تواند به قصد پيروى از سنّت پيامبر (صلّى الله عليه وآله) در روز جمعه، يا به نيّت تعظيم مسجد و احترام خانه خدا باشد و روا نداند كه زاير خداوند جز با بوى خوش وارد خانه‏اش شود، و يا به قصد آسايش همنشينانش در مسجد باشد تا از بوى او آسودگى يابند، و يا به منظور دفع بوى ناخوش از خودش باشد كه منجر به آزار همنشينانش مى‏شود، و يا به قصد قطع زبان غيبت كنندگانش باشد كه او را به داشتن بوى ناخوش غيبت مى‏كنند و از اين راه مرتكب گناه مى‏شوند چه هر كس خود را در معرض غيبت قرار دهد در حالى كه بتواند از آن دورى كند در اين گناه شريك غيبت كننده خواهد بود، چنان كه گفته‏اند:
 
مهما ترحّلت عن قوم و قد قدروا
 
ألّا تفارقهم فالرّاحلون هم‏
 
خداوند فرموده است: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ من دُونِ الله فَيَسُبُّوا الله عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ، و اين اشاره است به اين كه سبب شدن براى بدى بدى است. ديگر آن كه مقصودش از به كار بردن بوى خوش معالجه دماغش باشد تا هوش و زيركى او افزايش يابد و درك مسائل مهمّ دين و تفكّر در آنها برايش آسان گردد. چه گفته‏اند: هر كس بويش خوش باشد خردش افزون مى‏شود.
 
آن كه فقه مى‏داند چنانچه تجارت آخرت و طلب خير بر دلش غلبه داشته باشد از نيّاتى كه ذكر شد و امثال آنها در نمى‏ماند، و اگر جز نعمتهاى دنيا بر دلش چيره نباشد، اين گونه نيّت‏ها به دل او خطور نمى‏كند، و اگر آنها براى او گفته شود در دلش رغبتى به سوى آنها پديد نمى‏آيد و آنها براى او چيزى جز حديث نفس نيست و حديث نفس نيّت عمل به شمار نمى‏آيد. مباحات بسيارند و نمى‏توان نيّات هر يك را شمرد ليكن مى‏توان بر همين يكى غير آن را قياس كرد از اين رو يكى از پيشينيان گفته است: من دوست دارم در هر چيزى نيّت كنم حتى در خوردن، آشاميدن، خوابيدن و قضاى حاجتم. و در همه اينها مى‏تواند رضاى خدا را نيّت كند، زيرا هر چه مايه بقاى بدن و فراغت دل از مشكلات تن شود به منزله‏ ياورى براى دين است، آن كه قصدش از خوردن كسب نيرو براى عبادت، و نيّت او از مباشرت حفظ دين و خوشحالى همسر و تحصيل فرزندى است كه خدا را عبادت كند و با اين عمل امّت محمّد (صلّى الله عليه وآله) را زياد گرداند او با اين خوردن و نكاح خود خدا را فرمانبردارى كرده است. غالبترين لذّت‏هاى نفس خوردن و مباشرت است و كسى كه انديشه آخرت بر دل او غلبه دارد نيّت خير در آنها براى او ممتنع نيست. همچنين بايد به هنگامى كه مالى از او تلف شود نيّت خود را نيكو كند و بگويد: در راه خدا بوده است، و هرگاه به گوش او برسد كه ديگرى غيبت او كرده است خوشحال شود كه گناهانى از او را بر خواهد داشت و حسناتى از وى به دفتر اعمالش منتقل خواهد شد و با خاموشى از دادن پاسخ به او همين را نيّت كند. در خبر است كه: «بنده مورد حسابرسى قرار مى‏گيرد و اعمالش به سبب آفاتى كه به آنها رسيده باطل مى‏گردد به طورى كه مستوجب آتش مى‏شود سپس دفتر اعمال حسنه‏اش را برايش مى‏گشايند به طورى كه مستحقّ بهشت مى‏شود ليكن او تعجّب مى‏كند و مى‏گويد: پروردگارا اين اعمال را من انجام نداده‏ام، به او گفته مى‏شود: اينها اعمال كسانى است كه تو را غيبت كرده و به تو آزار رسانيده و بر تو ستم كرده‏اند». و نيز در خبر آمده است كه: «بنده با حسناتى همچون كوهها وارد قيامت مى‏شود كه اگر براى او خالص شوند وارد بهشت مى‏شود ليكن خبر مى‏آيد كه او به اين ستم كرده و آن را ناسزا گفته، و اين را زده است پس براى اينان از حسنات او برمى‏دارند به طوريكه حسنه‏اى برايش باقى نمى‏ماند، فرشتگان مى‏گويند:
 
حسناتش پايان يافته است و مطالبه كنندگان باقى مانده‏اند، خداوند مى‏فرمايد: از گناهان آنها بر او بيفزاييد و با سيلى محكم وى را در آتش اندازيد».
 
كوتاه سخن آن كه بپرهيز و سخت بپرهيز كه چيزى از حركات و سكنات خود را حقير و ناچيز شمارى تا از غرور و شرور آنها پرهيز نكنى در حالى كه در روز سؤال و حساب براى آنها پاسخى نداشته باشى چه خداوند آگاه و ناظر بر تو است: ما يَلْفِظُ من قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ. اگر تو از دورانديشان و خردمندانى و از جمله فريفتگان نيستى هم اكنون درباره خود بينديش و حساب خود را به طور دقيق رسيدگى كن پيش از آن كه تو را مورد حسابرسى قرار دهند و مراقب احوال خويش باش، و نبايد هيچ حركت و سكونى از تو سر زند جز اين كه نخست بينديشى براى چه به حركت درمى‏آيى، چه مقصدى دارى، از دنيا چه خواهى يافت و از آخرت چه چيزى از دست خواهى داد و به چه چيزى دنيا را بر آخرت ترجيح مى‏دهى.
 
هرگاه بدانى انگيزه تو جز دين نيست عزم خود و آنچه را دل بر آن نهاده‏اى اجرا كن و در غير اين صورت دست باز دار. و دلت را در اين خوددارى و امتناع نيز مراقب باش چه ترك عمل عملى است و ناگزير با نيّت درستى همراه بوده و نبايد انگيزه آن هوس نهفته‏اى باشد كه بر آن آگاه نباشى. همچنان نبايد ظواهر امور و كارهاى خوب مشهور تو را بفريبد بلكه به اعماق و اسرار امور بنگر تا از جرگه فريفته شدگان بيرون آيى. روايت شده است زكريّا (عليه السلام) براى ساخت ديوارى گلى كار مى‏كرد و مزدور بود، دو گرده نان براى او آوردند، چه او جز از حاصل دسترنج خود نمى‏خورد، در اين هنگام دسته‏اى بر او وارد شدند و او آنان را به طعام دعوت نكرد تا آنگاه كه از خوردن فارغ شد، آنها از اين رفتار او دچار شگفتى شدند زيرا به سخاوت و زهد او آگاه بودند و مى‏دانستند كه مقتضاى خير، دعوت آنها به طعام بوده است.
 
زكريّا (عليه السلام) گفت: من در برابر مزد براى گروهى كار مى‏كنم، آنها دو گرده نان نزد من آوردند تا با خوردن آنها بر كارشان قوّت يابم، اگر در خوردن آنها با من همراهى مى‏كرديد نه شما را كافى بود و نه مرا و نه مى‏توانستم كار آنها را انجام دهم.
 
آرى انسانى كه داراى بينش است در پرتو نور حقّ به همين گونه به باطن امور مى‏نگرد، چه ضعف او براى كار نقصانى در برابر واجب است، و دعوت آنها براى شركت در طعام نقصانى در برابر مستحبّ مى‏باشد و مستحبّات در برابر واجبات حكمى ندارند. بنده بايد به همين گونه نيّت خود را در ساير اعمال بررسى كند، و در هر كار جز با نيّت درست اقدام يا امتناع نورزد، و اگر نيّت به دلش نرسد خوددارى كند چه نيّت خارج از اختيار انسان است.
 
بيان آن كه نيّت در اختيار آدمى نيست‏
 
بدان انسان نادان چون سفارش ما را درباره نيكو كردن نيّت و زياد به كار بردن آن مى‏شنود، و به قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه فرموده است: «اعمال به نيّت وابسته‏اند» توجّه مى‏كند به هنگام درس گفتن يا تجارت كردن يا خوردن در دل خود مى‏گويد: براى خداوند درس‏ مى‏گويم، تجارت مى‏كنم، مى‏خورم، و گمان مى‏كند كه همين نيّت است ليكن هيهات! اين حديث نفس، يا حديث زبانى، و يا تفكّر و انتقال او از خاطره‏اى به خاطره‏اى ديگر است، و نيّت از همه اينها بدور است، چه نيّت برانگيخته شدن نفس و توجّه و ميل آن به سوى چيزى است كه بر او روشن شده است هدف او در حال و يا آينده در آن تأمين مى‏شود، و اگر ميل وجود نداشته باشد به صرف اراده، اختراع و اكتساب صورت نمى‏گيرد بلكه همان گونه است كه انسانى كه شكمش سير است مى‏گويد: نيّت كردم كه اشتها و ميل به طعام داشته باشم، يا انسان مجرّد بگويد: نيّت كردم به فلانى عاشق و او را دوست داشته باشم و به دل او را بزرگ بشمارم و اينها محال است چه در رو آوردن دل به سوى چيزى و ايجاد تمايل و توجّه بدان هيچ راهى جز تحصيل اسباب آن وجود ندارد، و به اين امر گاهى قدرت دارد و زمانى فاقد قدرت است چه نفس تنها زمانى براى انجام دادن عملى برانگيخته مى‏شود و انگيزه آن را اجابت مى‏كند كه آنرا موافق و ملايم طبع خويش تشخيص دهد و تا معتقد نشود كه تحقّق غرض او به عملى از اعمال منوط است قصد او متوجّه آن نمى‏شود و در همه مواقع قادر به اين اعتقاد نيست. هر زمان اين عقيده برايش حاصل شود دلش رو به سوى آن مى‏آورد، و اين در صورتى است كه دلش فارغ بوده و به هدفى قويتر از آنچه در نظر گرفته مشغول نباشد و اين امر نيز در همه اوقات ممكن نيست چه انگيزه‏ها و باز دارنده‏ها داراى سببهاى بسيارند كه در پى مقدّمات و اسباب به وجود مى‏آيند و بر حسب اشخاص و احوال و اعمال مختلف‏اند.
 
بنابراين هرگاه شهوت مباشرت بر انسان غلبه كند و غرض درستى از لحاظ دينى و دنيوى در توليد فرزند نداشته باشد، برايش ممكن نخواهد بود كه به نيّت توليد فرزند مباشرت كند و تنها مى‏تواند به نيّت ارضاى شهوت اين عمل را انجام دهد، چه نيّت عبارت از اجابت انگيزه است و او كه انگيزه‏اش ارضاى شهوت است چگونه مى‏تواند نيّت توليد فرزند داشته باشد. هرگاه بر دلش غالب نباشد كه اقامه سنّت نكاح به پيروى از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فضيلتى بزرگ دارد نخواهد توانست در اين امر تبعيّت از سنت را نيّت كند مگر آن كه اين را به زبان و دل بگويد و اين حرف محض است و نيّت نيست.
 
آرى طريق كسب اين نيّت آن است كه نخست ايمانش را به شرع تقويت كند و عقيده‏اش را به اين كه هر كس در تكثير امت محمد (صلّى الله عليه وآله) بكوشد ثوابى بس بزرگ دارد راسخ گرداند، و همه عوامل نفرت از فرزند را كه عبارت از بيم افزايش هزينه زندگى و رنج طولانى و جز اينهاست از نفس خود دور كند در اين صورت ممكن است براى كسب ثواب‏ رغبتى جهت تحصيل فرزند در دلش پديد آيد و اين رغبت او را به جنبش درآورد و اعضاى او را براى مباشرت آماده سازد. هنگامى كه قدرت او كه محرك زبان است براى اجابت اين انگيزه كه بر دلش غلبه يافته به كار درآيد براى عمل مورد نظر نيّت كرده است و هرگاه وضع چنين نباشد آنچه را براى توليد فرزند در نفس خود ارزيابى و در دل زير و رو مى‏كند جز وسواس و ياوه چيز ديگر نخواهد بود. از اين رو گروهى از پيشينيان از برخى طاعات كه نيّت آنها را در دل خود حاضر نمى‏ديدند امتناع مى‏كردند و مى‏گفتند: نيّت آن در دل حضور نمى‏يابد. تا آن جا كه ابن سيرين بر جنازه حسن بصرى نماز نگزارد و گفت: نيّت به دلم نمى‏آيد.
 
مى‏گويم: شايد ابن سيرين به سبب آن كه او را از اهل نفاق مى‏دانسته بر جنازه او نماز نگزارده و تعلّل كرده است.
 
غزّالى مى‏گويد: اگر از پيشينيان درخواست مى‏كردند كه كار نيكى انجام دهند مى‏گفتند:
 
اگر خداوند نيّت آن را روزى ما گرداند آن را انجام مى‏دهيم. يكى از آنان گفته است: من يك ماه است نيّت عيادت مردى را مى‏طلبم هنوز برايم حاصل نشده است. عيسى بن كثير گفته است: با ميمون بن مهران مى‏رفتم چون به در خانه‏اش رسيد بازگشتم، پسرش به او گفت: آيا شام را بر او عرضه نمى‏دارى؟ پاسخ داد: از نيّتم نيست.
 
مى‏گويم: برقى به سند خود از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده است: «يكى از دوستانش بر آن حضرت وارد شد و سلام كرد و نشست هنگامى كه امام (عليه السلام) از آن جا بازگشت آن مرد نيز به همراه او باز گرديد، و چون آن حضرت به در خانه خود رسيد وارد منزل شد و آن مرد را ترك فرمود. پسرش اسماعيل به پدرش عرض كرد: اى پدر! چرا به او پيشنهاد نكردى كه وارد شود، فرمود: درخور من نبود كه او را وارد (خانه) كنم، عرض كرد: او وارد نمى‏شد، فرمود: اى فرزند من، خوش ندارم خداوند مرا تعارف كننده بنويسد.»
 
غزالى مى‏گويد: و اين بدان سبب است كه نيّت تابع نظر است و هرگاه نظر تغيير كند نيّت نيز تغيير مى‏يابد، از اين رو بزرگان روا نمى‏دانستند كه عملى بدون نيّت انجام دهند، چه نيّت روح عمل است، و عمل بدون نيّت درست ريا و تكلف مى‏باشد و سبب دورى از حق تعالى است نه قرب و نيز مى‏دانستند كه نيّت آن نيست كه گوينده به زبان بگويد نيّت كردم بلكه عبارت از برانگيخته شدن دل است و به منزله يكى از نفحات رحمانى است كه در بعضى اوقات حاصل مى‏شود و در اوقات ديگر غير ممكن است. آرى كسى كه امر دين بر دلش غلبه دارد احضار نيّت جهت امور خير در بيشتر حالات برايش ميسّر مى‏شود، زيرا دل او كم و بيش به اصل نيكى گرايش دارد و در نتيجه غالبا براى اجراى موارد آن برانگيخته مى‏شود. امّا كسى كه به دنيا مايل و محبّت آن بر دلش چيره شده است اين امر برايش ميسّر نخواهد بود بلكه اداى واجبات نيز جز با كوشش بسيار برايش ممكن نخواهد شد، و نهايت توفيق او اين است كه دوزخ را ياد كند و خود را از عذاب آن بترساند و نعمتهاى بهشت را به ياد او آورد، و نفس خود را براى رسيدن به آنها ترغيب كند، و بسا انگيزه ضعيفى در او پديد آيد و ثوابى كه نصيب او خواهد شد به اندازه رغبت و نيّت او خواهد بود. امّا طاعتى كه به نيّت تعظيم خداوند باشد از آن نظر كه او مستحق طاعت و بندگى است از كسى كه به دنيا راغب است صورت نخواهد گرفت، و اين ارزشمندترين و عاليترين نيات است، و كسى كه اين معنا را درك كند نيز عزيز و گرامى است چه رسد به آن كه طاعت را بدين گونه به جا آورد.
 
نيات مردم در اداى طاعات داراى اقسامى است: برخى عمل را براى پاسخگويى به انگيزه خوف به جا مى‏آورند چه آنها از آتش دوزخ بيم دارند بعضى براى اجابت انگيزه رجاء طاعت را انجام مى‏دهند، زيرا بهشت را راغبند. اين نيّت‏ها اگر چه نسبت به طاعتى كه منحصرا به قصد امتثال امر خداوند و تعظيم ذات و جلال او به عمل آيد در مرتبه پستى است ليكن از جمله نيات صحيح به شمار مى‏آيند چه گرايش به چيزى است كه در آخرت وعده داده شده هر چند از جنس لذّتهاى دنياست. بيشتر انگيزه‏ها پيرامون فرج و شكم است و جايى كه نياز اين دو در آن برطرف مى‏شود بهشت است و كسى كه براى رسيدن به بهشت كار مى‏كند مانند مزدور بدى است كه خدمتگزار شكم و فرج خويش است و در رتبه ابلهان مى‏باشد و اينان با اعمال خود به بهشت مى‏رسند چه بيشتر اهل بهشت ابلهانند.
 
امّا عبادت ارباب قلوب از حدود ذكر و فكر در عظمت خداوند تجاوز نمى‏كند و اين به سبب عشق آنها به جمال و جلال اوست و ديگر اعمال براى تأكيد و تتميم اين عمل آنهاست، چه مقام اينان برتر از آن است كه به حوريان و خوردنيهاى بهشت توجه كنند. لذا اينها مقصد آنان نيست بلكه آنان مصداق اين آيه‏اند كه فرموده است: الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ، و آنان او را مى‏خوانند و بس پاداشهاى مردم به اندازه نيات آنهاست، از اين رو آنان با نظر به وجه كريم الهى متنعم مى‏شوند و آنهايى را كه به رخسار حور العين توجه دارند به سخريّه مى‏گيرند، چنان كه آنها از ديدن رخسار حور العين بهره‏مند مى‏باشند كسانى را كه از نگاه به صورتهاى ساخته شده از گل متنعم مى‏شوند ريشخند مى‏كنند امّا ريشخند آنان بسيار قويتر است، چه تفاوت ميان جمال حضرت ربوبى و جمال حور العين بسيار فزونتر و بزرگتر از تفاوت ميان جمال حور العين و صورتهاى ساخته شده از گل است. اين كه نفوس حيوانى شهوانى آميزش با خوبرويان را براى رفع نياز جنسى بزرگ مى‏شمارند و از نظر به وجه كريم الهى اعراض مى‏كنند شبيه آن است كه سوسك سياه، ماده خود را بزرگ بداند و دلبستگى خويش را بدان مهم بشمارد و از نظر كردن به جمال زنان زيبا رو مى‏گرداند. بنابراين كورى بيشتر دلها از ديدن جمال حق تعالى شبيه كورى سوسك سياه از مشاهده جمال زنان است، چه او به هيچ وجه نمى‏تواند آن را ادراك و بدان توجه كند و اگر او از خرد برخوردار مى‏بود و نزد وى از زنان ياد مى‏كردند خرد كسانى را كه بدانها توجه دارند سبك و ناچيز مى‏شمرد. وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلَّا من رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ‏
 
و كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ كوتاه سخن آن كه درجه نيّتها متفاوت است و كسى كه يكى از آنها بر دلش چيره شود بسا برايش ميسّر نشود كه از آن عدول كند. شناخت اين حقايق موجب بروز اعمالى است كه فقيهان ظاهر بين آنها را زشت مى‏شمارند، ليكن ما مى‏گوييم: هرگاه نيّت امر مباحى به دل برسد در صورتى كه در امرى كه فضيلت دارد نيّت به هم نمى‏رساند انجام دادن امر مباح برايش سزاوارتر است چه فضيلت بدان منتقل گرديده و آنچه فضيلت بوده مبدل به نقيصه شده است، زيرا اعمال بسته به نيات است. اين شبيه عفو است كه اگر به انسان ستمى رود عفو از انتقام افضل است، ليكن بسا در دلش نيّت انتقام به هم رسد نه نيّت عفو، در اين صورت انتقام افضل از عفو است. همچنين گاهى انسان نيّت آشاميدن و خوردن و خوابيدن دارد تا استراحت كند و براى عبادت در آينده قوت يابد و در حال نيّت نماز و روزه به دلش نمى‏رسد در اين صورت خوردن و خوابيدن براى او افضل است. بلكه اگر بر اثر مداومت در عبادت ملالت پيدا كند و نشاط او فرو نشيند و رغبتش كم شود و بداند اگر ساعتى را به سرگرمى و گفت و شنود بپردازد نشاط او تجديد مى‏شود سرگرمى و گفت و شنود از نماز برايش افضل است. ابو الّدرداد گفته است: من نفس خود را با سرگرميها آسايش مى‏دهم تا مرا در اداى حق كمك كند. على (عليه السلام) فرموده است: «دلها را اسايش دهيد چه هرگاه مجبور شوند كور مى‏گردند». اينها دقايقى است كه تنها عالمان محقق آنها را درك مى‏كنند نه قشريهاى آنها، چه پزشك حاذق گاهى بيمار گرمى مزاج را با گوشت كه طبيعت آن گرم است درمان مى‏كند و پزشك ناآگاه اين معالجه را ناروا مى‏شمارد در حالى كه مقصود پزشك آن است كه نخست نيروى بيمار را به او باز گرداند تا بتواند معالجه ضدّ گرمى را تحمّل كند. همچنين شطرنج باز ماهر گاهى بدون عوض رخ و اسب را ترك مى‏كند تا از اين طريق بر حريف غلبه يابد و ضعيف ناآگاه ممكن است به اين كار او بخندد و از آن در شگفت آيد. همچنين مرد جنگ آزموده ممكن است صلاح خود را در گريز از دشمن ببيند و به او پشت كند تا او را به تنگنا بكشاند سپس بر او هجوم برد و او را از پا درآورد.
 
سلوك در راه خدا نيز به همين گونه است و سرتاسر جنگ با شيطان و معالجه دل است.
 
كسى كه داراى بينش و توفيق است در اين ميدان بر لطايفى از حيله‏ها آگاه مى‏شود كه ضعيف ناموفّق آنها را مستبعد مى‏شمارد، از اين رو مريد نبايد آنچه را از پير خود مى‏بيند در ضمير خويش انكار، و يا دانشجو بر استادش اعتراض كند بلكه بايد در حدّ بينش خود توقّف كنند و در آنچه از احوال آنها نمى‏فهمند تسليم آنها باشند تا آن گاه كه درجه آنان را احراز كنند و اسرارشان بر آنها منكشف شود.
 
باب دوم در اخلاص و فضيلت و حقيقت و درجات آن‏
 
خداوند متعال در فضيلت اخلاص فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا الله مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ و نيز: أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ و نيز: إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ و نيز: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً. اين‏ آيه درباره كسى نازل شده كه براى خدا كار مى‏كند و دوست مى‏دارد كه او را بر آن بستانيد.
 
پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «سه چيز است كه دل مرد مسلمان خيانت نمى‏كند:
 
اخلاص عمل براى خداوند متعال و ...». مصعب بن سعد از پدرش نقل مى‏كند كه گفته است: پدرم گمان كرد كه او را نسبت به كسانى از اصحاب پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه از او پست‏ترند فضيلتى است، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «همانا خداوند اين امّت را به سبب دعا و اخلاص و نماز ضعيفانشان نصرت داده است». از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) روايت شده كه: «خداوند فرموده است:
 
اخلاص سرّى از اسرار من است آن را در دل بنده‏اى كه او را دوست مى‏دارم به وديعه مى‏گذارم». علىّ بن ابى طالب (عليه السلام) فرموده است: «براى كمى عمل اندوه نخوريد براى قبول آن اندوهگين باشيد، چه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) به معاذ بن جبل فرمود: عمل را خالص كن اندك آن تو را بس است» و نيز فرموده است: «هيچ بنده‏اى نيست كه عمل خود را چهل روز براى خدا خالص گرداند مگر آن كه چشمه‏هاى حكمت از دلش بر زبانش ظاهر مى‏شود» و نيز فرموده است: «نخستين افرادى كه در روز قيامت از آنها پرسش مى‏شود سه كس‏اند: مردى است كه خداوند به او دانشى عطا كرده است به وى مى‏فرمايد: در آنچه دانستى چه كردى؟
 
مى‏گويد: پروردگارا! در ساعات شبانه روز به آن قيام كردم، خداوند مى‏فرمايد: دروغ گفتى، و فرشتگان هم مى‏گويند دروغ گفتى بلكه خواستى بگويند فلانى عالم است، آگاه باش كه آن را گفته‏اند. ديگر مردى است كه خداوند مالى به او داده است، حق تعالى به او مى‏گويد:
 
من به تو نعمت دادم تو چه كردى؟ مى‏گويد: پروردگارا من در ساعات شب و روز صدقه دادم، خداوند مى‏فرمايد: دروغ گفتى، و فرشتگان هم مى‏گويند: دروغ گفتى و خواستى گفته‏ برادران مؤمنت نيز سودى ندارد. عابد در آنچه وى گفت به تفكّر پرداخت و سپس گفت:
 
پيرمرد راست مى‏گويد چه من پيامبر نيستم تا بريدن اين درخت بر من واجب باشد، و خدا به من امر نكرده كه آن را قطع كنم تا در صورت خوددارى گنهكار باشم، و آنچه او گفت سودش بيشتر است، لذا با او پيمان بست كه به وعده‏اش وفا كند و شيطان نيز سوگند ياد كرد.
 
عابد به عبادتگاه خود بازگشت و خوابيد. چون بامداد شد دو دينار بر بالاى سر خود ديد آنها را برداشت، روز ديگر نيز به همين گونه بود و در بامداد روز سوم و روزهاى پس از آن چيزى بر بالاى سر خود نيافت. از اين رو خشمگين شد و تبر بر دوش نهاد و روانه شد. شيطان به صورت همان پيرمرد او را ديدار كرد و به او گفت: به كجا مى‏روى؟ پاسخ داد: مى‏روم كه درخت را قطع كنم، به او گفت: به خدا سوگند دروغ مى‏گويى و تو به اين كار قادر نيستى و به آن راهى ندارى. عابد مانند بار اوّل دست دراز كرد تا او را بگيرد، شيطان به او گفت:
 
هيهات! سپس او را گرفت و بر زمين زد و او مانند گنجشكى در زير پاهاى او بود پس از آن بر روى سينه‏اش نشست و گفت: از اين كار دست بازدار و گرنه تو را مى‏كشم، عابد نگاهى به او كرد و دانست كه توان مقابله با او را ندارد، به وى گفت: اى فلان بر من چيره شدى، دست از من بدار و به من بگو چگونه نخست بر تو غلبه يافتم و اكنون تو بر من غالب شده‏اى، پاسخ داد: تو در بار نخست براى خدا خشمگين شدى و نيّت تو ثواب آخرت بود از اين رو خداوند مرا مسخّر تو گردانيد، ليكن در اين بار براى نفس خود و دنيا خشمناك شدى لذا تو را به زمين زدم.
 
اين داستان تأييدى است بر قول حق تعالى كه: إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ، زيرا بنده جز به اخلاص از شيطان رهايى نمى‏يابد. از اين رو معروف كرخى خودش را مى‏زد و مى‏گفت:
 
اى نفس اخلاص داشته باش تا خلاصى يابى. يعقوب مكفوف گفته است: مخلص كسى است كه حسنات خود را پنهان بدارد همان گونه كه سيّئات خود را پوشيده مى‏دارد. ابو سليمان گفته است: خوشا به حال كسى كه يك گام درست بردارد و بدان جز رضاى خدا نخواهد. يكى از اولياء به برادرش نوشت: نيّت خود را در اعمالت خالص گردان تا اندكى از عمل، تو را كافى باشد. ابو ايّوب سختيانى گفته است: خالص گردانيدن نيّت‏ها از همه عملها بر عاملان سخت‏تر است.
 
مى‏گويم: پس از اين غزّالى درباره فضيلت اخلاص به نقل سخنانى پرداخته است كه ما از آنها صرف نظر مى‏كنيم. در كافى از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه درباره آيه: لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا فرموده است: مراد عمل بيشتر نيست بلكه عمل درست‏تر مراد است، چه درستى ترس از خداست و نيّت راست حسنه است. سپس فرمود: «باقى ماندن بر عمل تا خالص شوى سخت‏تر از عمل است، و عمل خالص آن است كه نخواهى جز خدا كسى تو را بر آن بستايد». از امام باقر (عليه السلام) روايت است كه فرمود: «هيچ بنده‏اى ايمان به خدا را در چهل روز خالص نمى‏كند جز اين كه خداوند او را به دنيا بى اعتنا، و به درد و درمان آن بينا و حكمت را در دل او پابرجا و زبانش را به آن گويا مى‏كند».
 
بيان حقيقت اخلاص‏
 
بدان هر چيزى ممكن است با غير خود بياميزد، و چون از غير خود صافى و از آن رها شود خالص گفته مى‏شود و فعل صافى و از هر شايبه خالى را اخلاص مى‏نامند. خداوند فرموده است: من بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبِينَ. و خالص بودن شير به اين است كه در آن شايبه‏اى از خون و سرگين و از هر چيزى كه ممكن است با آن آميخته شود وجود نداشته باشد. ضدّ اخلاص شرك است و كسى كه مخلص نباشد مشرك است، جز اين كه براى شرك درجاتى است و ضدّ اخلاص در توحيد شريك قرار دادن چيزى در الوهيّت است.
 
شرك دو نوع است: خفىّ و جلىّ، اخلاص نيز به همين گونه است. اخلاص و ضدّ آن هر دو بر دل وارد مى‏شوند و دل جايگاه آنهاست، و در قصدها و نيّتها داخل مى‏شوند. ما حقيقت نيّت را ذكر كرده و گفته‏ايم كه نيّت به اجابت انگيزه بازگشت دارد لذا هرگاه انگيزه يكى و مجرّد از غير خود باشد فعلى كه از صاحب آن انگيزه صادر مى‏شود نسبت به آنچه نيّت كرده است اخلاص گفته شود. فى المثل كسى كه صدقه مى‏دهد و غرض او صرف رياست مخلص است، و چنانچه مقصودش محض تقرّب به خداست نيز مخلص مى‏باشد، ليكن عادت بر اين جارى است كه واژه اخلاص را به قصدى كه براى تقرّب به خداوند بوده و از هر شايبه‏اى مجرّد باشد تخصيص مى‏دهند چنان كه واژه الحاد را كه به معناى ميل و گرايش است بر حسب عادت به گرايش از حقّ به غير حقّ اختصاص داده‏اند.
 
كسى كه انگيزه‏اش تنها ريا باشد خود را در معرض هلاكت قرار داده است و ما درباره او سخن نمى‏گوييم، زيرا آنچه مربوط به او بوده در كتاب ريا از بخش مهلكات ذكر كرده‏ايم و كمترين چيزى كه در اخبار نسبت به وى وارد شده اين است كه: «ريا كننده در روز قيامت به چهار نام ندا داده مى‏شود: اى رياكار، اى فريبكار، اى مشرك، اى كافر».
 
اكنون درباره كسى سخن مى‏گوييم كه انگيزه‏اش قصد تقرّب به خدا باشد، ليكن داعيه ديگرى با انگيزه او آميخته شده باشد كه آن يا رياست و يا چيزى از لذّتهاى نفسانى غير از ريا. في المثل با قصد تقرّب روزه بگيرد تا از پرهيز حاصل از آن سود ببرد يا بنده‏اى را در راه خدا آزاد كند تا از هزينه و بد خلقى او رهايى يابد يا به حجّ رود تا با گردش و مسافرت تندرستى يابد، يا از شرّى كه در شهرش دامنگير او شده خلاصى پيدا كند و يا از دشمنى كه در منزل او راه يافته بگريزد يا از زن و فرزندش دلتنگ گرديده يا از كارى كه بدان مشغول است خسته شده و مى‏خواهد روزهاى چندى بياسايد يا به جهاد مى‏رود تا جنگ را تمرين كند و طرز به كار بردن ابزار آن را بياموزد بتواند در لشكركشيها شركت كند يا نماز شب به جا آورد ليكن مقصودش مراقبت از خانه و زندگى و زن و فرزندش باشد يا دانش بياموزد تا طلب مالى كه كفاف او باشد برايش آسان گردد يا براى آن كه ميان خانواده‏اش عزّت يابد يا به قصد آن كه به سبب عزّت علم املاك و اموال او از مطامع مصون ماند يا براى آن كه با اشتغال به درس و وعظ از غم خاموشى رها شود و با لذّت محاوره رفع اندوه كند يا خدمت عالمان را عهده‏دار شود تا حرمت او در نزد آنان و مردم زياد گردد يا به منظور آن كه در دنيا رفيقى پيدا كند: يا قرآنى بنويسد تا بر اثر تمرين در نوشتن خطّ او نيكو شود يا پياده به حجّ رود تا از پرداخت كرايه آسوده شود يا وضو گيرد تا پاكيزه و خنك گردد يا غسل كند تا خوشبو گردد يا حديث روايت كند تا به وثوق و عالى بودن سند معروف شود يا در مسجد اعتكاف كند تا كرايه خانه ندهد روزه گيرد تا از رفت و آمد براى پختن طعام آسوده گردد يا براى آن كه خوردن او را از پرداختن به كارهايش باز ندارد يا به سائل صدقه دهد تا ابرام او را در سؤال قطع كند يا بيمارى را عيادت كند تا اگر بيمار شد به عيادت او آيند يا جنازه‏اى را تشييع كند براى آن كه جنازه‏هاى خانواده‏اش را تشييع كنند يا از اين قبيل كارها انجام دهد تا به نيكوكارى معروف و به نيكى ياد شود و مردم به ديده صلاح و وقار به او بنگرند. بنابراين هرگاه انگيزه او براى عمل تقرّب به خدا باشد ليكن يكى از اين خطورات ضميمه آن شده به طورى كه عمل را برايش سبكتر ساخته بى ترديد عمل او از حدّ اخلاق بيرون رفته و خالص براى رضاى خدا نبوده و شرك بدان راه يافته است. خداوند فرموده است: «من بى نيازترين شريكان از شركت هستم.»
 
خلاصه آن كه هر لذّتى از لذّات دنيا كه مايه آسايش نفس باشد و دل بدان رغبت كند چنانچه كم يا زياد آن به عمل راه يابد صفاى آن را مكدّر و خلوص آن را زايل مى‏كند.
 
انسان با لذّتهاى نفسانى گره خورده و در شهوتهاى خود فرو رفته و كم است كه فعلى از افعال و عبادتى از عبادات او خالى از اين قبيل لذّتها و اغراض زودگذر دنيوى باشد. از اين رو گفته‏اند: كسى كه در دوران عمر خويش يك گام از روى اخلاص براى رضاى خدا بردارد رستگار شده است و اين به سبب ارزشمندى و كميابى اخلاص و دشوارى پاكيزه كردن دل از اين شائبه‏ها و اغراض است. عمل خالص آن است كه انگيزه آن تنها طلب تقرّب به خدا باشد و اگر همين لذّتهاى نفسانى به تنهايى انگيزه عمل باشند روشن است كه كار دارنده آن چقدر دشوار خواهد بود. ليكن منظور ما در اين جا كسى است كه قصد اصلى او تقرّب به خدا باشد و امورى كه ذكر شد به قصد او منضّم گردد. در اين صورت چنان كه در بحث نيّت ذكر شد الحاق اين امور به قصد او يا در رتبه موافقت و يا بر سبيل مشاركت و يا به طريق معاونت خواهد بود.
 
كوتاه سخن آن كه انگيزه نفسانى يا مانند انگيزه دينى است يا قويتر و يا ضعيفتر از آن است و هر كدام آنها حكمى جداگانه دارد كه ما بزودى آن را ذكر خواهيم كرد. اخلاص، خالص گردانيدن عمل از همه آن شايبه‏هاست چه كم و چه زياد به طورى كه قصد تقرب در آن خالص شود و انگيزه‏اى براى عمل جز آن وجود نداشته باشد و اين امر تنها در مورد كسى قابل تصور است كه دوستدار خدا و شيداى او بوده و تمام انديشه‏اش در امور آخرت مستغرق باشد به طورى كه در دل او جايى براى دوستى دنيا باقى نمانده باشد. چنين كسى حتى خوردن و آشاميدن را نيز دوست نمى‏دارد بلكه رغبت او به آنها مانند رغبت او به قضاى حاجت است چه آن ضرورتى جبلّى است. او طعام را به سبب آن كه طعام است دوست نمى‏دارد بلكه از آن جهت كه براى عبادت خدا به او نيرو مى‏دهد از آن استفاده و آرزو مى‏كند كه كاش شرّ گرسنگى از او كفايت مى‏شد تا نيازى به خوردن نداشته باشد، لذا در دل او لذّتى نسبت به آنچه بر مقدار ضرورى است باقى نمى‏ماند، و تنها مقدار ضرورى مطلوب اوست چه آن ضرورى دين اوست و وى جز در فكر دين خود نيست. اين شخص‏ اگر بخورد يا بياشامد يا قضاى حاجت كند، در همه حركات و سكنات خود عملش خالص و نيّتش درست است. اگر او مثلا بخوابد كه آسايش يابد تا بر عبادت توانايى پيدا كند خوابش عبادت و در اين حال داراى مرتبه مخلصان است. امّا كسى كه چنين نيست باب اخلاص در عمل بر روى او مسدود است به استثناى افراد كم و نادرى. چنان كه اگر كسى محبّت خداوند و دوستى آخرت بر او غلبه يافته باشد حركات معتاد او صفات فكر و انديشه‏اش را كسب مى‏كند و اخلاص مى‏شود. همچنين كسى كه محبّت دنيا و برتريجويى و رياست طلبى بر او چيره شده و به طور خلاصه محبّت غير خدا بر او استيلا يافته است همه حركات معمولى او اين صفات را به خود مى‏گيرد و عبادات او اعم از روزه و نماز و غير آن‏ها جز به ندرت از اين آفات مصون نمى‏ماند.
 
بنابراين داروى اخلاص شكستن لذّتهاى نفس و بريدن طمع از دنيا و تجرد براى آخرت است به طورى كه اين امور بر دل غلبه يابد و تنها در همين موقع است كه اخلاص ميسر مى‏شود. چه بسيار است اعمالى كه انسان در تحقق آنها رنج مى‏برد و گمان مى‏كند آنها را خالصانه براى خداوند انجام مى‏دهد در حالى كه در آنها فريب خورده است زيرا جهات آفات آن اعمال را نمى‏داند. چنان كه از يكى از پيشينيان نقل شده كه گفته است: نماز سى سال را كه در مسجد و در صف اول جماعت به جا آورده بودم قضا كردم زيرا يك روز به سبب عذرى دير به مسجد آمدم و در صف دوم نماز گزاردم، و چون از اين كه مردم مرا در صف دوم مى‏ديدند احساس شرم كردم دانستم كه نگاه مردم به من در صف اول مرا خوشحال مى‏كرده و از جايى كه نمى‏دانسته‏ام مايه آسودگى دل من بوده است. اين نكته‏اى دقيق و دشوار است و كم است اعمالى كه از امثال اين آفات مصون بماند. و نيز اندكند كسانى كه بدين نكات توجه كنند. بى ترديد آنهايى كه از اين مسايل غافلند در روز باز پسين همه حسنات خود را سيّئات خواهند ديد، و در قول حق تعالى همينها مرادند كه فرموده است:
 
وَ بَدا لَهُمْ من الله ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ و نيز: وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا و نيز: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ في الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً. عالمان بيشتر از همه مردم به طور شديد در معرض اين فتنه‏اند، چه انگيزه اكثر آنها بر نشر دانش‏ لذّت استيلا و خوشحالى به داشتن مريد و شادمانى از حمد و ستايش مردم است. شيطان نيز اين مقاصد را بر آنها مشتبه مى‏كند، و مى‏گويد: مقصود شما انتشار دين خدا و دفاع از آيين پيامبر اوست. مى‏بينى واعظ از اين كه مردم را نصيحت و براى حكّام موعظه مى‏كند بر خدا منت مى‏گذارد، و از اين كه گفتار او مقبول مردم قرار مى‏گيرد و به او رو مى‏آورند خوشحالى مى‏كند و مدعى مى‏شود كه شادى او به سبب توفيقى است كه در نصرت دين يافته است و اگر يكى از همكارانش كه وعظش از او نيكوتر باشد پيدا شود و مردم از وى برگردند و به او رو آورند غمگين مى‏شود، در حالى كه اگر انگيزه او دين باشد بايد خدا را شكر كند كه اين مهم را از عهده او برداشته و به عهده ديگرى گذاشته است. با اين حال شيطان او را رها نمى‏كند و به او مى‏گويد: اندوه تو براى قطع ثواب است نه از جهت آن كه مردم از تو روى گردانيده‏اند چه اگر از گفتارت پند گرفته‏اند تو به ثواب رسيده‏اى و اندوه تو بر فوت ثواب نيز پسنديده است. امّا اين بيچاره نمى‏داند كه اگر حق را فرمانبردار باشد و كار را به برتر از خود واگذارد ثواب او در آخرت بيشتر از آن است كه در آن كار يگانه و منفرد باشد. برخى از عالمان فريب شيطان را مى‏خورند و وانمود مى‏كنند كه اگر كسى پيدا شود كه در اين كار سزاوارتر باشد شاد مى‏شوند و او را بر خود ترجيح خواهند داد ليكن خبر دادن از نفس پيش از تجربه و آزمايش صرف نادانى و غرور است، چه نفس در دادن اين گونه وعده‏ها پيش از رسيدن موعد بسيار فرمانپذير است سپس هنگامى كه موعد فرا مى‏رسد حالت او دگرگون مى‏شود و به وعده وفا نمى‏كند. به اين نكته كسى واقف است كه حيله‏هاى شيطان و مكرهاى نفس را شناخته و مدتى طولانى را در آزمايش نفس گذرانده باشد.
 
از اين رو شناخت حقيقت اخلاص و عمل به آن درياى ژرفى است كه همه مردم جز قليلى نادر و يگانه در آن غرق مى‏شوند و آنها همان كسانى هستند كه خداوند آنان را مستثنا كرده و فرموده است: إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ. بنابراين بنده بايد اين امور را دقيقا ملاحظه و مراقبت كند و گرنه نادانسته به پيروان شيطان مى‏پيوندد.
 
مى‏گويم: پس از اين غزّالى گفته‏هاى مشايخ را درباره اخلاص ذكر و از يكى از آنان نقل كرده است كه اخلاص در عمل آن است كه دارنده‏اش پاداشى در دو جهان براى آن نخواهد سپس مى‏گويد: اين سخن اشاره است به آن كه لذّتهاى نفس هم در حال و هم در آينده آفت است، و آن كه براى تنعّم نفس به لذّتهاى بهشت خدا را عبادت مى‏كند بيمار است چه حق آن است كه براى عمل جز رضاى خداوند خواسته نشود. و اين اشاره به اخلاص صدّيقان و مطلق اخلاص است. امّا كسى كه به اميد بهشت و يا از بيم آتش عمل مى‏كند او نسبت به لذّتهاى عاجل مخلص است چه وى در طلب لذّت فرج و شكم است و آنچه مطلوب بحقّ ارباب قلوب مى‏باشد وجه كريم خداوند متعال است و بس. آن كه گفته است: آدمى جز براى لذّتى يا بهره‏اى به جنبش در نمى‏آيد و بيزارى از لذّتها صفت خداوند است براستى گوينده اين سخن كافر است. ليكن مراد قوم بيزارى از چيزهايى است كه مردم آنها را لذّت مى‏نامند و عبارت از شهوتهايى است كه در بهشت توصيف شده‏اند. امّا صرف تلذّذ به معرفت الهى و راز و نياز گفتن با او و نظر كردن به وجه كريمش لذّتهايى است كه بهره اين گروه است و مردم آنها را لذّت نمى‏شمارند بلكه از آن تعجب مى‏كنند. و اينان چنانند كه هرگاه لذّت طاعت و مناجات و ملازمت شهود حضرت حق را در نهان و آشكار از آنها بگيرند و در برابر همه نعمتهاى بهشت را به آنها بدهند آنان اين نعمتها را بسيار حقير مى‏شمارند و بدانها توجه نخواهند كرد. پس حركت آنان براى لذّتى و طاعت اينان براى لذّت‏ى ديگر است، و لذّت اينان معبود آنهاست و بس نه چيز ديگر. سپس گفته است سخنها در اين باره بسيار است و پس از كشف حقيقت نقل زياد اقوال سودى ندارد. براستى سخن وافى و بيان كافى همان است كه سرور گذشتگان و آيندگان (صلّى الله عليه وآله) در پاسخ پرسش از اخلاص فرموده است: «آن اين است كه بگويى پروردگار من الله است سپس چنان كه به تو دستور داده شده استقامت ورزى» يعنى هواى نفس خود را نپرستى و جز پروردگارت را عبادت نكنى و همان گونه كه به تو امر كرده در عبادت او پايدارى ورزى، و اين اشاره به آن است كه از هر چه غير خداست قطع نظر كنى، و براستى اخلاص همين است.
 
بيان درجات شائبه‏ها و آفتهايى كه به اخلاص آسيب مى‏رساند
 
بدان آفاتى كه اخلاص را مشوّش مى‏كند بعضى جلىّ و برخى خفىّ است، پاره‏اى با آن كه جلىّ و آشكارند ضعيف و برخى با آن كه خفىّ مى‏باشند قوى هستند. فهم درجات اين آفات از حيث خفاء و ظهور جز با آوردن مثالى دانسته نمى‏شود. امّا روشنترين آفات اخلاص رياء است و براى همين مثالى مى‏آوريم و مى‏گوييم: هنگامى كه نمازگزار نمازش‏ را با اخلاص به جا مى‏آورد و جماعتى به او مى‏نگرند و يا كسى بر او داخل مى‏شود شيطان بر او وارد مى‏گردد و به او مى‏گويد: آوازت را نيكو كن تا اشخاص حاضر به ديده احترام و صلاح به تو بنگرند و تو را حقير نشمارند و غيبت نكنند، در نتيجه او حالت خشوع به خود مى‏گيرد و اعضايش را ساكن و آرام مى‏گرداند و نمازش را نيكو به جاى مى‏آورد. و اين همان رياى ظاهر است كه بر مريدهاى مبتدى پوشيده نيست.
 
درجه دوم
 
آن كه مريد اين آفت را مى‏شناسد، و از آن پرهيز مى‏كند، و در اين مورد از اطاعت شيطان سرباز مى‏زند، و بر او توجه ندارد و نمازش را به همان گونه كه بوده ادامه مى‏دهد. در اين هنگام شيطان به عنوان خيرخواهى بر او وارد مى‏شود و به وى مى‏گويد: مردم از تو متابعت و به تو اقتدا مى‏كنند و به تو مى‏نگرند و كردارت را نقل مى‏كنند و به تو تأسّى مى‏جويند، اگر اعمالت را خوب به جا آورى ثواب اعمال آنها از آن تو است و اگر بد انجام دهى وزر و وبال آنها بر عهده تو خواهد بود. پس عمل خود را در پيش روى آن‏ها نيكو كن شايد در خشوع خود و نيكو به جا آوردن عبادت به تو اقتدا كنند. اين تلقينى دشوارتر از اول است و بسا كسى كه به تلقين نخست فريفته نشده در اين جا فريب خورد چه اين نيز عين ريا و باطل كننده اخلاص است زيرا اگر او خشوع و حسن عبادت را خوب مى‏داند و ترك آن را براى غير خود نمى‏پسندد چرا در خلوت آن را براى خود سزاوار نمى‏داند و ممكن نيست ديگرى نزد او از خودش عزيزتر باشد. بلكه اين صرف تلبيس و دگرگون كردن حقيقت است، چه كسى كه به او اقتدا مى‏شود بايد داراى استقامت نفس بوده و دلش روشنى يافته باشد تا نورش به ديگران برسد و در نتيجه ثوابى عايد وى گردد. امّا اين پيشوا كه تحت تأثير شيطان قرار گرفته عمل او صرف نفاق و تلبيس است كسى كه به او اقتدا كند به ثواب عملش مى‏رسد ليكن خود وى به سبب مشتبه كردن امر و اظهار خلاف باطن مورد مؤاخذه و كيفر قرار خواهد گرفت.
 
درجه سوم
 
و اين از درجات پيش دقيقتر است و عبارت از اين است كه بنده نفس خود را آزموده و به مكرهاى شيطان آگاه است و مى‏داند كه اختلاف عمل در حال خلوت و مشاهده غير صرف رياست و اخلاص آن است كه نماز او در خلوت مانند نمازى باشد كه آن را در انظار مردم به جا مى‏آورد، و از خود و خداى خويش شرم كند كه به سبب مشاهده مردم خشوعى بيش از آنچه عادت اوست در نمازش داشته باشد. لذا در خلوت به خود توجه كند و نمازش را به گونه‏اى كه در پيش روى مردم مى‏پسندد نيكو به جا آورد و در برابر مردم نيز به همين نحو عمل كند. اين روش نيز ريايى دشوار و پيچيده است، زيرا نمازش را در خلوت نيكو ادا كرده تا در پيش مردم آن را نيكو به جا آورد و ميان آنها تفاوتى نگذاشته است ليكن او هم در خلوت و هم در پيش روى خلق توجهش به مردم است در حالى كه اخلاص آن است كه براى آدمى تفاوت نكند كه بهايم تماشاگر نماز او باشند يا خلايق و او همچنان بر يك روش باشد. امّا گويا نفس اين شخص به وى اجازه نمى‏دهد كه در پيش روى مردم نماز را بد بگذارد آنگاه شرم مى‏كند كه در زمره رياكنندگان قرار گيرد و گمان مى‏كند با يكسان خواندن نماز در خلوت و در پيش روى مردم ريا را از عمل خود زدوده است. ليكن هيهات! چه رياء زمانى زدوده مى‏شود كه او در نهان و آشكار به مردم توجهى نداشته باشد چنان كه به جمادات توجه ندارد در حالى كه اين شخص انديشه‏اش هم در نهان و هم در آشكار به خلق مشغول است و اين خود از مكرهاى پنهانى شيطان است.
 
درجه چهارم
 
كه دقيقتر و پوشيده‏تر است آن است كه به هنگامى كه مشغول نماز است مردم به او بنگرند و شيطان نتواند به او بگويد: به خاطر اين مردم در نماز خشوع كن چه مى‏داند كه او اين حيله‏اش را دريافته است لذا شيطان به او مى‏گويد: در جلال و عظمت خداوند و كسى كه در پيش روى او ايستاده‏اى بينديش، و شرم كن از اين كه خداوند به دلت نظر كند و تو از او غافل باشى. از اين رو دلش را حاضر و اعضايش را خاشع مى‏كند و گمان مى‏كند اين عمل اخلاص است در حالى كه مكر و فريب است، چه اگر خشوعش به سبب توجه به جلال الهى است بايستى اين توجه در خلوت نيز ملازم حال او باشد و حضور آن در خاطرش به حالت حضور غير او اختصاص نداشته باشد.
 
نشانه ايمنى از اين آفت آن است كه آنچه را در خلوت به دلش خطور مى‏دهد همان باشد كه در پيش روى مردم به خاطرش مى‏آورد و حضور غير سبب حضور اين خطورات نباشد چنان كه وجود حيوانى سبب آن نخواهد شد. لذا مادام كه در احوال او از مشاهده انسان و مشاهده حيوان تفاوت روى مى‏دهد هنوز از صفاى اخلاص بدور بوده و باطنش به شرك رياى خفىّ آلوده مى‏باشد. و چنان كه در حديث آمده است: «اين شرك در دل فرزند آدم از حركت مورچه سياه در شب تاريك بر روى سنگ سخت پوشيده‏تر است.»
 
كسى از شيطان مصون مى‏ماند كه بدقّت نظر كند و به عصمت و توفيق و هدايت حق تعالى سعادت يابد و گرنه شيطان پيوسته ملازم حال كسانى است كه براى عبادت الهى آستين بالا زده‏اند، و لحظه‏اى از آنها غفلت نمى‏كند تا در هر حركتى از حركات حتى در سرمه كشيدن و ناخن گرفتن و در روز جمعه خود را خوشبو كردن و لباس پوشيدن آنها را به ريا وادار سازد چه اينها سنّتهايى در اوقات مخصوص است و نفس را از حيث ارتباط آنها با خلق و انس طبع در آنها التذاذى است و شيطان انسان را به انجام دادن اين كارها دعوت مى‏كند و مى‏گويد: اينها سنتهايى است كه سزاوار نيست ترك شود چه نشاط باطنى دل در انجام دادن اين امور براى شهوتهايى است نهانى يا شايبه‏هايى است كه به سبب آنها آدمى از حد اخلاص بيرون مى‏رود و يا چيزهايى است كه نمى‏تواند بكلى از همه اين آفات مصون بماند و خالص باشد، بلكه كسى كه در مسجدى معمور و پاكيزه و خوش بنا اعتكاف مى‏كند و به اين سبب طبع به آن انس مى‏گيرد و شيطان او را در اين عمل ترغيب و ثوابهاى بسيار اعتكاف را براى او بازگو مى‏كند چه انگيزه نهفته در ضمير او انس به زيبايى مسجد و آلودگى خاطر او در آن است. و اين انگيزه زمانى آشكار مى‏شود كه به يكى از دو مسجد يا دو محلّ كه نيكوتر از ديگرى است مايل شود و همه اينها شايبه‏هاى طبع و كدورات نفس است كه با عمل آميخته مى‏شود و حقيقت اخلاص را باطل مى‏كند.
 
به جانم سوگند غشّى كه با زر ناب آميخته مى‏شود درجات مختلفى دارد. در بعضى غشّ غالب و در برخى اندك است ليكن درك آن آسان است، و در پاره‏اى غشّ چنان دقيق و ناپيدا است كه جز نقّاد آگاه نمى‏تواند آن را تشخيص دهد. غشّ دل و دغلى شيطان و پليدى نفس بمراتب از اين نوع غشّ ناپيداتر و بسيار دقيق‏تر است از اين رو گفته‏اند: دو ركعت نماز عالم از يك سال نماز نادان افضل است. مقصود از عالم كسى است كه به دقايق آفات اعمال دانا باشد تا از آنها رهايى يابد زيرا نادان به ظاهر عبادت مى‏نگرد و بدان مغرور است و همچون روستايى است كه تنها به سرخى دينار ناسره و گردى آن نظر دارد در حالى كه ذات آن قلب و مغشوش است. و بى شكّ قيراطى زر ناب كه نقّاد آگاه آن را بپسندد بهتر از دينارى است كه فريب خورده ابله آن را پسند كند. امر عبادات نيز به همين گونه بلكه بسيار شديدتر مختلف و متفاوت است و طرق آفاتى كه مى‏تواند بر اقسام اعمال وارد شود از حدّ شماره و حصر بيرون است، و آنچه ما ذكر كرديم بر سبيل مثال و ذكر نمونه بود. بى شك هشيار را اندكى از بسيار بس است و كودن را تطويل كافى نيست، لذا تفصيل بيشتر سودى ندارد.
 
بيان حكم عمل مشوب و استحقاق ثواب بر آن‏
 
بدان هرگاه عمل به طور خالص براى رضاى خدا نبود، و به ريا يا لذّتهاى نفسانى آميخته باشد در آن اختلاف است كه آيا آن عمل مقتضى ثواب است يا اقتضاى عقاب دارد و يا بكلى مقتضى چيزى نيست نه ثواب و نه عقاب. امّا كسى كه مراد او از عمل جز ريا نيست به طور قطع عملش سبب خشم الهى و كيفر او خواهد بود و آن كه عمل را خالص براى رضاى خدا به جا مى‏آورد نيز عملش مستوجب ثوابهاى الهى است لذا آنچه مورد تأمّل و بررسى مى‏باشد عمل مشوب و ناخالص است. ظاهر اخبار گوياى آن است كه بر اين نوع عمل ثوابى مترتّب نمى‏باشد ليكن اين اخبار خالى از تعارض نيست و آنچه براى ما در اين باره روشن شده و البته خدا عالم است اين است كه بايد مقدار قوّت انگيزه را در نظر گرفت، اگر انگيزه دينى برابر با انگيزه نفسانى باشد دو انگيزه در برابر هم مقاومت مى‏كنند و هر دو ساقط مى‏شوند و عمل نه ثواب دارد و نه عقاب و اگر انگيزه ريا قويتر و چيره‏تر باشد عمل سودمند نيست بلكه زيانبار و مقتضى عقاب است ليكن عقاب آن سبكتر از كيفر عملى است كه بكلى از روى ريا انجام شده و قصد تقرّب به خدا با آن آميخته نشده است، و چنانچه تقرّب نسبت به انگيزه ديگر غلبه داشته باشد به اندازه برترى قوّت انگيزه دينى ثواب به او داده مى‏شود، و اين به مقتضاى قول خداوند است كه: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ، وَ من يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ و نيز: إِنَّ الله لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ. پس نبايد قصد خير ضايع شود، بلكه اگر نيّت تقرب بر قصد رياء غلبه داشته باشد به اندازه قصد ريا از ثواب او ساقط مى‏شود و بقيه براى او مى‏ماند، و اگر قصد ريا بر نيّت خير غالب باشد به سبب نيّت خير او مقدارى از عقوبت قصد فاسدش ساقط مى‏گردد.
 
توضيح مطلب آن است كه تأثير اعمال در دل بستگى به قوت صفات آنها دارد. انگيزه ريا از مهلكات است و غذا و نيرومندى آن به اين سبب است كه بر وفق آن عمل گردد، همچنين انگيزه نيكى از منجيات است و قوت آن در اين است كه بر وفق آن كار شود. اگر اين دو صفت در دل جمع شوند چنانچه بر وفق مقتضاى ريا عمل شود اين صفت در انسان قوت مى‏يابد، و اگر بر طبق انگيزه خير كار شود نيز صفت نيكى در او نيرومند مى‏گردد. يكى‏ از اين دو نابود كننده و ديگرى نجات دهنده است. اگر تقويت يكى به اندازه تقويت ديگرى باشد هر دو مقاومت مى‏كنند و اين مانند آن است كه كسى گرمى براى مزاجش ضرر داشته باشد چنانچه چيزى كه برايش زيان دارد بخورد سپس به اندازه آن از خنكيها تناول كند پس از خوردن مانند آن است كه از هيچ كدام نخورده است. اگر استفاده از يكى بر ديگرى غلبه داشته باشد غالب اثر خود را خواهد بخشيد. همان گونه كه به حكم سنّت الهى هيچ ذره‏اى از خوردنيها و آشاميدنيها و داروها بى فايده نبوده و از تأثير در بدن خالى نيست همچنين ذره‏اى از خير و شر ضايع نمى‏ماند و از ايجاد تأثير در نورانى كردن دل يا سياه كردن آن و نزديك گردانيدن آن به خدا يا دور كردن آن جدا نيست. بنابراين اگر انسان عملى انجام دهد كه يك وجب او را به خدا نزديك و ضمن آن كارى كند كه يك وجب از او دور شود، وضع او به پيش از عمل برگشت مى‏كند و ثواب و عقابى براى او نيست. ليكن اگر عمل او چيزى است كه دو وجب او را به خدا نزديك مى‏سازد و عمل ديگر او يك وجب وى را از خدا دور مى‏كند ناچار يك وجب تقرب پيدا كرده است. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «به دنبال بدى نيكى كن تا آن را بزدايد». لذا هرگاه اخلاص ناب پس از رياى محض واقع شود ريا را محو مى‏كند و نيز چنانچه اين دو با هم جمع شوند ناگزير يكديگر را دفع و محو مى‏كنند. گواه اين مطلب اجماع امت است بر اين كه اگر كسى به قصد حج بيرون رود و ضمن آن تجارتى كند حج او درست است و ثواب آن به او داده خواهد شد با اين كه لذّتى از لذّتهاى نفس با عمل او آميخته شده است. آرى ممكن است گفته شود: هنگامى كه به مكه برسد و اعمال حج را به جا آورد به ثواب مى‏رسد، چه تجارت او متوقف بر اعمال حج او نيست و عملش خالص است و آنچه ميان حج و تجارتش مشترك مى‏باشد طول راه است كه هرگاه در آن قصد تجارت داشته باشد ثوابى نخواهد داشت. ليكن درست آن است كه گفته شود: هرگاه حجّ انگيزه اصلى او و تجارت غرضى تبعى و كمكى باشد نفس سفر نيز از ثواب بى بهره نخواهد بود.
 
مى‏گويم: بلكه درست آن است كه گفته شود: تجارت اقدامى است براى تحصيل روزى و اين نيز عبادتى است و از لذّات نفس به شمار نمى‏آيد، و پيش از اين گفته شد كه تعدّد نيّات براى امور خير موجب چند برابر شدن ثواب است.
 
غزّالى مى‏گويد: گمان نمى‏كنم جهادگران ميان جنگ با كافرانى كه غنايم در محل آنها بسيار است و كافرانى كه غنايم در نزد آنها وجود ندارد در دل خود تفاوتى احساس كنند و بعيد است گفته شود كه احساس اين تفاوت ثواب آنها را بكلى از ميان مى‏برد بلكه عادلانه آن است كه گفته شود: هرگاه انگيزه اصلى و محرك قوى او اعلاى دين خداست و رغبت در غنيمت بر سبيل تبعيّت است ثواب او از ميان نمى‏رود. آرى پاداش او هرگز به اندازه پاداش كسى نيست كه به هيچ روى به غنيمت توجهى ندارد، چه اين توجه ناگزير نقصان است.
 
اگر بگويى: آيات و اخبار دلالت دارد بر اين كه شايبه ريا ثواب را از ميان مى‏برد. و طلب غنيمت و تجارت و ديگر لذايذ نيز مشمول همين معناست چه طاووس يمانى و جمعى از تابعين روايت كرده‏اند: مردى از پيامبر (صلّى الله عليه وآله) درباره كسى پرسيد كه كارهاى نيك مى‏كند يا گفت: صدقه مى‏دهد و دوست دارد كه ستوده و مزد داده شود. آن حضرت به او پاسخى نداد تا آنگاه كه اين آيه نازل شد: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً، و مقصود او هم مزد و هم ستايش بود.
 
روايت شده است: مردى اعرابى نزد پيامبر (صلّى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: اى پيامبر خدا! شخصى براى اظهار حميّت و غيرت، و يكى براى اظهار شجاعت و ديگرى براى نشان دادن موقعيت خود، در راه خدا پيكار مى‏كنند، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «كسى كه پيكار كند تا دين خدا غالب شود او در راه خدا پيكار كرده است و نيز پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «كسى كه براى به دست آوردن چيزى از دنيا هجرت كند بهره‏اش همان است.
 
مى‏گويم: از طريق خاصّه (شيعه) كافى از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه آن حضرت در مسجد به عبّاد بن كثير بصرى فرمود: «اى عبّاد! واى بر تو بپرهيز از ريا چه هر كس براى غير خدا كار كند خداوند او را به همان كس وامى‏گذارد كه او برايش كار كرده است».
 
و نيز از آن حضرت روايت شده كه فرموده است: «هر ريايى شرك است، هر كس براى مردم كار كند پاداش او بر مردم است، و آن كه براى خدا كار كند پاداش او بر خداست».
 
و نيز نقل شده كه درباره آيه: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ ... فرموده است: «انسان عملى را كه‏ متضمّن ثواب است به جا مى‏آورد و مقصودش از آن طلب رضاى خدا نيست بلكه براى آن است كه مردم او را بستايند و ميل دارد آن را به گوش مردم برساند و اين همان كسى است كه به عبادت خدا شرك ورزيده است.» سپس فرمود: «هر بنده‏اى در پنهانى عمل خيرى انجام دهد روزگار نمى‏گذرد جز اين كه خداوند خيرى را براى او ظاهر مى‏كند، و هر بنده‏اى عمل شرّى در پنهانى مرتكب شود روزگار نمى‏گذرد جز اين كه خداوند شرّى را برايش ظاهر مى‏كند.
 
و نيز از آن حضرت نقل شده كه: خداوند فرموده است: «من بهترين شريك هستم هر كس در عملى كه انجام مى‏دهد ديگرى را با من شريك كند من آن را نمى‏پذيرم جز آن چه برايم خالص باشد».
 
غزّالى مى‏گويد: پاسخ اين است كه اين احاديث آنچه را ذكر كرده‏ايم نقض نمى‏كند بلكه مراد از آن كسى است كه تنها دل به دنيا بسته است چنان كه فرموده است: «كسى كه براى چيزى از دنيا هجرت كند بهره‏اش همان است»، يا آن چيز بر نيّتش غلبه داشته باشد. ما بيان كرديم كه عمل او گناه و تعدّى است نه آن كه طلب دنيا حرام است، بلكه طلب آن از طريق اعمال دينى حرام مى‏باشد، زيرا متضمّن ريا و دگرگون كردن وضع عبادت است. امّا واژه «شركت» اگر مطلق باشد در جايى صدق دارد كه هر دو قصد مساوى باشند و ما ذكر كرديم كه اگر دو قصد مساوى باشند با يكديگر مقاومت مى‏كنند. در اين صورت امر به زيان يا به سود او نيست و نمى‏توان بر عملش اميد ثوابى داشت. سپس انسان به هنگام شركت پيوسته در معرض خطر است زيرا نمى‏داند كدام يك از اين دو قصد بر ضمير او غلبه دارد و بسا همين امر مايه وبال او شود. از اين رو خداوند فرموده است: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً، يعنى با شريك قرار دادن چيزى در نيّت كه بهترين حالت آن سقوط هر دو جزء نيّت است نمى‏توان اميد لقاى پروردگار را داشت. و رواست گفته شود كه: مقام شهادت جز با اخلاص در جهاد حاصل نمى‏شود، و بعيد است كه بگويند: اگر كسى انگيزه دينى‏اش چنان باشد كه او را براى صرف جهاد به حركت درآورد هر چند غنايمى در كار نباشد و بتواند با دو دسته از كفّار كه يكى توانگر و ديگرى فقير باشد بجنگد و او براى اعلاى دين خدا به جنگ با كافران توانگر و دست يافتن بر غنايم آنان رغبت كند در اين صورت به طور قطع براى‏ جهاد او ثوابى نيست و به خدا پناه مى‏بريم اگر امر چنين باشد چه اين عمل در دين گناه و راهى براى نوميد كردن مسلمانان است و انسان از اين گونه شايبه‏ها جز بندرت جدا نمى‏شود و تأثير آنها سبب نقصان ثواب است ليكن موجب احباط عمل و محو آن نخواهد بود. آرى انسان در اين موارد با خطرى بزرگ روبروست زيرا بسا گمان كند كه انگيزه قويتر در او تقرب به خدا است در حالى كه در درون او لذّت نفسانى غلبه دارد و انگيزه‏هاى نفسانى از چيزهايى هستند كه در باطن انسان سخت پوشيده و نهفته‏اند. بنابراين پاداشهاى الهى جز به اخلاص حاصل نمى‏شود و بسيار كم است كه آدمى در اخلاصش بر يقين باشد هر چند منتهاى احتياط را به جا آورد. از اين رو انسان بايد ضمن سعى كامل در عمل همواره ميان ردّ يا قبول آن در شكّ و ترديد باشد و بترسد از اين كه در عبادتش آفتى وجود داشته باشد كه وبالش بيش از ثوابش بوده و خيرش با شرش مقاومت كند. خائفان صاحب بصيرت پيوسته چنين بوده‏اند و هر اهل بينشى بايد چنين باشد. با اين حال به هنگام بيم از آفت و ريا نبايد عمل ترك شود، و ترك عمل منتهاى مطلوب شيطان است، چه مقصود آن است كه اخلاص ضايع نشود و هرگاه عمل ترك گردد عمل و اخلاص هر دو ضايع شده است. گفته شده است: ترك عمل به خاطر مردم ريا و انجام دادن آن براى مردم شرك است.
 
مى‏گويم: كافى به سند حسن از ابى جعفر امام باقر (عليه السلام) روايت كرده است كه: از آن حضرت پرسيدند مردى كار نيكى انجام مى‏دهد و كسى عمل او را مى‏بيند پس او از ديدن وى خوشحال مى‏شود، فرمود: «باكى نيست چه هر كسى دوست دارد خداوند خير را در ميان مردم براى او ظاهر گرداند. ليكن اين در صورتى است كه عملش را براى نشان دادن به او انجام نداده باشد.»
 
باب سوم در صدق و حقيقت و فضيلت آن‏
 
فضيلت صدق‏
 
خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَيْهِ. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «صدق به نيكوكارى هدايت مى‏كند و نيكوكارى به بهشت رهنمون مى‏شود، همانا مرد پيوسته راست مى‏گويد به حدى كه خداوند او را صديق مى‏نويسد. دروغ به بدكردارى راهنمايى مى‏كند و بدكردارى به دوزخ رهنمون مى‏شود. همانا مرد پيوسته دروغ مى‏گويد تا آن جا كه خداوند او را كذّاب ثبت مى‏كند.» در فضيلت صدق همين بس كه صديق از آن مشتقّ است و خداوند پيامبران را بدان توصيف كرده و در مقام ستايش آنان فرموده است:
 
وَ اذْكُرْ في الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا و نيز: وَ اذْكُرْ في الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا.
 
مى‏گويم: سپس غزّالى اقوالى را در فضيلت صدق نقل و از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) روايت كرده است كه از آن حضرت درباره كمال پرسيدند فرمود: گفتار حق و عمل صادقانه است».
 
از طريق خاصه (شيعه) كافى از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه فرموده است: همانا مرد پيوسته راست مى‏گويد به حدى كه خداوند او را صديق مى‏نويسد».
 
از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرموده است: «مردم را به غير از زبانتان (با عمل) به نيكى دعوت كنيد تا از شما كوشش و صدق و پارسايى ببينند.»
 
و نيز از آن حضرت (عليه السلام) روايت است: «كسى كه زبانش راست گويد عملش پاكيزه مى‏شود، و آن كه نيّتش را نيكو كند روزى‏اش افزون مى‏گردد، و آن كه با كسانش خوش رفتارى كند عمرش دراز مى‏شود.»
 
و نيز آن حضرت (عليه السلام) فرموده است: به طول ركوع و سجود مرد ننگريد زيرا اين چيزى است كه بدان عادت كرده و اگر آن را ترك كند به هراس مى‏افتد بلكه به صدق گفتار و اداى امانت از سوى او بنگريد.»
 
و نيز آن حضرت (عليه السلام) به يكى از يارانش فرمود: «بنگر على (عليه السلام) به چه چيز نزد پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) منزلت يافت همان را ملازم باش چه على (عليه السلام) جايگاه بلندى را كه نزد پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) يافت به سبب صدق گفتار و اداى امانت بود.»
 
بيان حقيقت صدق و معنا و مراتب آن‏
 
بدان واژه صدق در شش معنا به كار مى‏رود كه عبارتند از: صدق در گفتار، صدق در نيّت و اراده، صدق در عزم، صدق در وفاى به عزم، صدق در عمل در تحقيق همه مقامات دين.
 
كسى كه به صدق در همه آنها موصوف شود صديق گفته مى‏شود چه واژه صديق صيغه مبالغه از صدق است و صديقان را درجاتى است، كسى كه از صدق در چيزى بهره‏اى دارد نسبت به آنچه صدق او در آن است صادق است.
 
صدق اول در زبان است و آن در هنگام دادن خبر يا چيزى كه متضمن خبر دادن است تحقق مى‏يابد و خبر يا به گذشته تعلق دارد يا به اينده و در همين جاست كه وفاى به وعده يا تخلف از آن ظهور مى‏يابد. به هر بنده‏اى حق است كه الفاظ خود را نگهدارد و جز به صدق سخن نگويد. و اين مشهورترين و روشنترين انواع صدق است، و كسى كه زبانش را از دادن خبرهاى خلاف واقع باز دارد او صادق است و براى اين صدق دو مرتبه كمال است:
 
كمال اول- احتزاز از تعريض و كنايه است، گفته‏اند: «در كنايه مجالى است براى گريز از دروغ»، و كنايه جانشين دروغ مى‏شود زيرا آنچه باعث ممنوعيت دروغ است تفهيم چيزى بر خلاف واقع آن است جز اين كه در برخى حالات بدان نياز ضرورى پيدا مى‏شود مصلحت اقتضا مى‏كند از آن جمله در تأديب كودكان و زنان و كسانى كه به منزله آنها هستند، و در احتراز از ظلمه و ستم پيشگان و پيكار با دشمنان و پرهيز از آگاه شدن آنها بر اسرار مملكت.
 
كسى كه بر چيزى از اينها ناگزير شود صدق او در آن به اين است كه سخنش براى خدا باشد، و آنچه را حق به او دستور مى‏دهد و دين اقتضا مى‏كند بگويد، و اگر چنين كند او صادق خواهد بود هر چند سخنش چيزى را بر خلاف آنچه واقع آن است بفهماند. چه صدق براى ذات آن مطلوب نيست بلكه به سبب دلالت آن بر حق و دعوت به آن مطلوب مى‏باشد، لذا نبايد به صورت ظاهر آن نگريست بلكه بايد به معناى آن توجه داشت. آرى در مواردى كه ذكر شد و امثال آنها چنانچه راهى برايش وجود داشته باشد به كنايه متوسل شود. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) هنگامى كه عزم سفر مى‏كرد آن را پوشيده مى‏داشت تا مبادا خبر به دشمنان برسد و قصد او كنند، و اين امر گفتن چيزى به دروغ نيست. پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «دروغگو نيست كسى كه ميان دو تن اصلاح مى‏دهد و خير مى‏گويد يا خيرى را نسبت مى‏دهد.»
 
اجازه داده شده است كه در سه مورد سخن بر وفق مصلحت گفته شود: اول آن كه كسى بخواهد ميان دو تن اصلاح دهد، دوم آن كه دو همسر دارد، و سوم كسى كه درباره مصالح جنگ اقدام مى‏كند. صدق در اين موارد به نيّت برگشت دارد و در آن جز صدق نيّت و اراده خير چيز ديگر رعايت نمى‏شود لذا هرگاه قصدش درست و نيّتش صحيح و اراده‏اش صرفا براى كارى نيك باشد او صادق بوده و به هر لفظ و عبارتى بگويد صديق است ليكن كنايه در اين موارد سزاوارتر است و راه آن اين است كه از يكى از پيشينيان نقل شده كه او را يكى از ظالمان مى‏طلبيد و او در خانه‏اش بود به همسرش گفت: با انگشت خود دايره‏اى رسم كن و انگشت خود را بر آن بگذار و بگو در اين جا نيست. او بدين وسيله از دروغ دورى جست و ستمكار را از خود دور كرد و گفتار او راست بود ضمن آن كه به ستمكار فهمانيد وى در خانه نيست. بنابراين كمال اول آن است كه از دروغ در صريح الفاظ و از كنايه نيز جز به هنگام ضرورت بپرهيزد.
 
كمال دوم آن است كه در مناجات با خدا معناى صدق در الفاظ را رعايت كند مانند اين كه مى‏گويد: وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ، چه اگر روى دلش از خدا منصرف و به آرزوهاى دنيا و شهوتهاى آن مشغول باشد او دروغگوست، همچنين در گفتن اياك نعبد (تنها تو را مى‏پرستيم) و قول او كه من بنده خدا هستم چنانچه به حقيقت عبوديّت متّصف نباشد و خواستى غير از خدا داشته باشد گفتار او از صداقت بى بهره است، و اگر روز قيامت صدق او را در گفتن اين كه من بنده خدايم از او مطالبه كنند از اثبات آن ناتوان خواهد بود، چه اگر بنده نفس خويش يا بنده دنيا و يا بنده شهوتهاى خود باشد در گفتارش صادق نخواهد بود. انسان بنده هر چيزى است كه بدان پايبند است چنان كه عيسى (عليه السلام) در خطاب به مردم گفته است: اى بندگان دنيا، و پيامبر ما (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «هلاك شد بنده دينار و درهم و بنده جامه و لباس نقشدار»، آنان هر كس را كه دلش وابسته به چيزى است بنده آن ناميده‏اند، و بنده حق تعالى كسى است كه نخست خود را از غير او آزاد كند تا آزاده‏اى مطلق گردد. هنگامى كه اين آزادگى حاصل شود دل فارغ و آماده مى‏شود تا بندگى خداوند در آن جاى گيرد. اين بندگى او را به خدا و محبّت او مشغول مى‏كند و باطن و ظاهر او را به طاعت او پايبند مى‏سازد، و او مراد و مقصودى جز خداوند نخواهد داشت. سپس هرگاه از اين حد بگذرد به مقامى عاليتر كه آن را «حريّت» مى‏نامند مى‏رسد، و در اين مقام از خودى خود و اراده و خواستهايش در برابر خداوند آزاد مى‏شود و در آنچه حق تعالى برايش مى‏خواهد اعمّ از آن كه تقربش دهد يا دورش كند قانع مى‏شود، و اراده‏اش در اراده خداوند فانى مى‏شود. او بنده‏اى خواهد بود كه از غير خدا آزاد و «حرّ» گرديده سپس بازگشته و از نفس خويش نيز آزاد شده و از آن حرّيّت يافته و در نتيجه براى نفس خود مفقود و براى آقا و مولاى خود موجود شده است. اگر او را حركت دهد به حركت مى‏آيد و اگر او را ساكن گرداند ساكن مى‏شود اگر او را گرفتار كند راضى است و در او امكانى براى طلب و خواهش يا اعتراض باقى نيست بلكه او در برابر خداوند مانند مرده در برابر غسّال است، و اين منتهاى صدق در عبوديّت است. بنابراين بنده حق كسى است كه وجودش براى مولايش باشد نه براى نفسش و اين درجه صدّيقان است امّا حريّت از غير خدا درجه صادقان مى‏باشد و پس از احرار اين درجات است كه عبوديّت براى خدا تحقّق مى‏يابد و آنچه پيش از اين است صاحب آن شايستگى ندارد كه صادق يا صديق گفته شود و معناى صدق در قول همين است.
 
صدق دوم در نيّت و اراده است و آن به اخلاص بازگشت دارد. كسى كه داراى اين درجه از صدق است در همه حركات و سكنات خويش جز خداوند انگيزه‏اى ندارد، و اگر شايبه‏اى از لذّتهاى نفسانى با نيّت و اراده او آميخته شود صدق نيّتش باطل مى‏شود و رواست كه چنين كسى كاذب گفته شود. چه همان گونه كه در باب فضيلت اخلاص ضمن حديث سه شخصى كه در قيامت از آنها بازخواست مى‏شود ذكر كرديم، از عالم مى‏پرسند كه «در آنچه دانستى چه كردى؟ پاسخ مى‏دهد: فلان كار و فلان كار را انجام دادم، خداوند مى‏فرمايد: دروغ گفتى چه تو خواستى كه بگويند فلانى عالم است». در اين جا خداوند، عالم را تكذيب نكرده و به او نفرموده است كه به دانش خود عمل نكردى بلكه اراده و نيّت او را تكذيب كرده است.
 
يكى از پيشينيان گفته است: صدق عبارت از صحت توحيد در قصد است، از اين رو خداوند متعال فرموده است: وَ الله يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ، در حالى كه آنها گفتند: إِنَّكَ لَرَسُولُ الله، و اين سخنى راست است ليكن خداوند آنها را تكذيب كرد و اين از جهت آنچه بر زبان جارى كردند نبود بلكه حق تعالى چيزى را كه منافقان در درون دل داشتند تكذيب كرد، و تكذيب همواره متوجه خبر مى‏شود، و سخن آنها به قرينه حاليّه متضمن اخبار است چه گوينده خود را چنان مى‏نماياند كه به آنچه مى‏گويد معتقد است ليكن قرينه حاليّه دلالت دارد بر اين كه نسبت به آنچه در دل دارد دروغگوست زيرا اگرچه در الفاظ دروغ نگفته است ليكن نسبت به آنچه در ضمير دارد دروغگوست. بنابراين يكى از دو معناى اين صدق به خلوص نيّت باز مى‏گردد، و آن عبارت از اخلاص است و هر صادقى ناگزير بايد مخلص باشد.
 
صدق سوم صدق در عزم است، زيرا آدمى پيش از عمل عزم مى‏كند و در پيش خود مى‏گويد: اگر خداوند مالى روزيم فرمايد همه يا نيم آن را صدقه خواهم داد. همچنين اگر در طريق حق با دشمنى برخورد كردم با او پيكار خواهم كرد و باك ندارم كه در اين راه كشته شوم و نيز اگر خداوند به من حاكميتى عطا كند در آن به عدالت رفتار خواهم كرد و با گرايش به اشخاص و ستمگرى مرتكب گناه نخواهم شد. اين عزم و تصميم كه در نفس ملاحظه مى‏شود گاهى قاطع و صادق است و زمانى در آن انحراف و ترديد و ضعف وجود دارد كه در اين صورت با صدق در عزم تضاد خواهد داشت چه صدق در اين جا عبارت از كمال و قوت است چنان كه مثلا گفته مى‏شود: فلانى داراى شهوتى صادق است، و يا اين بيمار شهوتش كاذب است و اين را به هنگامى مى‏گويند كه شهوتش ناشى از سببى ثابت و قوى نبوده و يا ضعيف باشد.
 
بنابراين مراد از اطلاق در اين جا همين معناست، و صادق و صديق كسى است كه عزم خود را در همه امور خير قوى و كامل يابد به طورى كه هيچ گونه انحراف و ضعف و ترديد در آن وجود نداشته بلكه نفس او هميشه قاطعانه مصمّم به انجام دادن امور خير باشد.
 
صدق چهارم در وفاى به عزم است، و عزم در حال مستلزم داشتن سخاوت نفس است چه در عزم و وعده به آينده مشقتى نيست و زحمت آن سبك و ناچيز مى‏باشد. هنگامى كه وعده فرا مى‏رسد و تمكن حاصل مى‏گردد، شهوتها برانگيخته مى‏شود و عزم از ميان مى‏رود و شهوت غالب مى‏شود و در نتيجه وفاى به عهد صورت نمى‏گيرد، و اين نيز ضدّ صدق است.
 
از اين رو خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَيْهِ.
 
صدق پنجم در اعمال است و آن عبارت از اين است كه بكوشد اعمال ظاهرى او بر امرى باطنى كه وى بدان متصف نيست دلالت نداشته باشد، و اين كوشش نبايد او را وادار سازد كه اعمال را ترك كند، بلكه بايد باطن را به سمت تصديق ظاهر سوق دهد، و اين خلاف چيزى است كه ما درباره ترك ريا ذكر كرديم، چه ريا كننده كسى است كه همين مقصود را به خاطر خلق دارد، و بسا نمازگزار كه به هيأت خشوع به نماز ايستاد و مقصودش مشاهده ديگران نيست ليكن دلش از نمازش غافل است و كسى كه به او مى‏نگرد او را در حضور خداوند ايستاده مى‏بيند ولى او در باطن ميان بازار در حضور يكى از شهوتهايش ايستاده است. اينها كارهايى است كه به زبان حال گوياى خبرهايى از باطن است كه او در آن‏ها كاذب مى‏باشد در حالى كه از او صدق در اعمال مطالبه خواهد شد. همچنين گاهى ديده مى‏شود كه انسانى با سكون و وقار در حركت است در حالى كه باطن او به اين صفتها موصوف نيست لذا او در عملش صادق نمى‏باشد هر چند توجهى به خلق ندارد و قصدش ريا و خودنمايى نيست.
 
بنابراين راه نجات از اين خطرات آن است كه نهان و اشكار انسان يكسان باشد. باطنش را مانند ظاهرش يا بهتر از آن كند چه اگر ظاهرش خلاف باطنش باشد و به عمد اين كار را مرتكب گردد عمل او ريا گفته مى‏شود و فاقد اخلاص است و اگر بدون قصد باشد صدق در عمل را از دست داده است. از اين رو پيامبر (صلّى الله عليه وآله) گفته است: «بار خدايا! نهانم را بهتر از آشكارم قرار ده و آشكارم را شايسته گردان». گفته‏اند: اگر نهان و آشكار بنده يكسان باشد آن انصاف است، و اگر نهان او بهتر از آشكارش باشد فضل است. و اگر آشكارش بهتر از نهانش باشد ستم است. لذا يكسان بودن ظاهر و باطن يكى از انواع صدق مى‏باشد.
 
مى‏گويم: در اين مورد امير مؤمنان (عليه السلام) فرموده است: «به خدا سوگند من شما را بر اداى طاعتى تشويق نكردم جز اين كه در عمل به آن بر شما پيشى گرفتم. و از گناهى شما را نهى نكردم جز اين كه پيش از شما از آن دست بازداشتم.»
 
صدق ششم- اين عاليترين درجات صدق و كميابترين آن و عبارت است از صدق در مقامات دين مانند صدق در خوف، رجاء، تعظيم، زهد، رضا، محبّت، توكل و امور ديگر از اين قبيل، چه اينها را مبادى و اصولى است كه اين اسامى به مظاهر آنها اطلاق مى‏شود، و آن‏ها را نتايج و حقايقى است. صادق حقيقى كسى است كه به حقيقت آنها دست يابد و هرگاه چيزى بر وجود انسان غالب و حقيقت آن در او كامل شد او را در آن چيز صادق مى‏نامند. چنان كه مى‏گويند: فلانى در جنگ صادق است، يا اين خوفى صادق است، و يا اين شهوتى صادق است. خداوند فرموده است: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا، ... أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ نيز: وَ لكِنَّ الْبِرَّ من آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآْخِرِ، سپس فرموده است:
 
وَ الصَّابِرِينَ في الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ، ... أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا.
 
از ابوذر درباره ايمان پرسيدند همين آيه را تلاوت كرد، به او گفتند: ما از تو درباره ايمان مى‏پرسيم، گفت: من از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) در خصوص ايمان پرسيدم همين آيه را قرائت فرمود. براى خوف مثالى مى‏آوريم چه هيچ بنده‏اى نيست كه به خدا ايمان داشته باشد جز اين كه از او ترسان است، و اين ترسى است كه مى‏توان نام خوف بر آن نهاد، ليكن خوفى صادق نيست چه به درجه حقيقت نرسيده است. آيا نمى‏بينى كه هرگاه كسى از حاكمى يا از راهزنى در سفر بترسد چگونه رنگ رويش زرد مى‏شود و لرزه بر اندامش مى‏افتد و زندگانى‏اش منغّص مى‏شود و خورد و خواب بر او دشوار و فكرش پريشان مى‏گردد به طورى كه كسانش از وجود او بهره نمى‏برند، و ممكن است در وطنش آرام نگيرد و انس را به وحشت و راحت را به رنج و مشقت بدل كند و خود را در معرض خطرهاى بسيار قرار دهد.
 
همه اينها از بيم چيزى است كه از آن مى‏ترسد آنگاه از آتش دوزخ بيمناك است ليكن هنگامى كه گناهى از او سر مى‏زند چيزى از اين حالات در او ظاهر نمى‏شود. از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «همچون گريزنده از آتش گريزنده‏اى نديدم كه بخوابد، و مانند جوينده بهشت جوينده‏اى نديدم كه به خواب رود.»
 
تحقيق در اين امور بسيار ارزشمند است و براى اين مقامات نهايتى نيست تا بتوان به آن دست يافت ليكن براى هر بنده‏اى بر حسب حالش چه قوى باشد يا ضعيف بهره‏اى است و هرگاه در آن قوى گردد صادق گفته مى‏شود.
 
بنابراين معرفت خداوند تعظيم او و خوف از او نهايتى ندارد، از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) به جبرئيل فرمود: «دوست دارم تو را در صورت حقيقى خودت ببينم» عرض كرد: ياراى آن را ندارى، فرمود: بلى خود را به من بنماى، جبرئيل آن حضرت را به شبى مهتابى در بقيع وعده داد، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) به آن محل آمد و بدو نگريست ناگهان ديد همه اطراف آسمان را فرا گرفته و به سبب او سرتاسر افق مسدود شده است. آن حضرت بيهوش شد. چون به هوش آمد جبرئيل به صورت نخستين خود بازگشت، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «من گمان نمى‏كردم كسى از مخلوقات خداوند چنين باشد»، جبرئيل عرض كرد: چگونه خواهى بود اگر اسرافيل را ببينى كه عرش بر دوش اوست و پاهايش از تحتانى‏ترين طبقه زمين درگذشته است، و او از عظمت حق تعالى كوچك مى‏شود به حدى كه چون گنجشكى خرد مى‏گردد. اكنون بنگر كه چه عظمت و هيبتى اسرافيل را فرا مى‏گيرد كه به اين حد ريز و كوچك مى‏شود و فرشتگان ديگر چنين نيستند زيرا در معرفت با هم متفاوتند. و مراد از صدق در تعظيم همين است.
 
جابر گفته است: «پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرمود: شبى كه به معراج برده شدم جبرئيل را در ملأ اعلا ديدم كه از خوف خداوند همچون حلسى كهنه بود»، (حلس پلاسى است كه بر پشت شتر مى‏اندازند). از اين رو فرموده است: «هيچ كس به حقيقت ايمان نمى‏رسد مگر آنگاه كه مردم را در برابر خداوند همچون شتران ببيند سپس به نفس خويش رجوع كند و خود را از هر حقيرى حقيرتر بيابد».
 
بنابراين صادق در همه اين مقامات عزيز و ارزشمند است و درجات صدق نيز بى نهايت است. ممكن است بنده در برخى امور داراى صدق بوده و در بعضى نباشد ليكن اگر در همه كارها صادق باشد براستى صدّيق است. سعد بن معاذ گفته است، سه چيز است كه من در آن‏ قوى و در غير آنها ضعيفم: از آنگاه كه مسلمان شدم هيچ نمازى نگزاردم جز آن كه به خود گفتم زنده نمى‏مانم تا از آن فارغ شوم، و هيچ جنازه‏اى را تشييع نكردم جز آن كه به نفس خود همان را گفتم كه او مى‏گويد و به او مى‏گويند تا آنگاه كه از دفن او فراغت حاصل شد، و از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) سخنى نشنيدم جز آن كه دانستم كه آن حق است.
 
ابن مسيّب گفته است: هنگامى كه اين حديث را شنيدم گمان بردم كه اين خصلتها جز در پيامبر (صلّى الله عليه وآله) جمع نمى‏شود و همين صدق در اين امور است، زيرا چه بسيارى از صحابه كه نماز گزاردند و جنازه‏ها را تشييع كردند ليكن به اين درجه نرسيدند.
 
اين بود درجات صدق و معناى آن و سخنانى كه از مشايخ در حقيقت صدق نقل شده است و اغلب جز آحادى از آنها اين معانى را متعرّض نشده‏اند. آرى ابو بكر ورّاق گفته است:
 
صدق سه گونه است: صدق توحيد، صدق طاعت و صدق معرفت. صدق توحيد براى عموم مؤمنان است، خداوند فرموده است: وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ صدق طاعت براى اهل علم، و صدق معرفت از آن اهل ولايت است كه اوتاد زمين بشمارند، و همه اينها به آنچه ما در صدق ششم ذكر كرده‏ايم بازگشت دارد. و او انواع چيزهايى را كه مشتمل بر صدق است بيان كرده ليكن آن نيز جامع همه اقسام نيست. امام جعفر صادق (عليه السلام) فرموده است: «صدق مجاهده است و آن كه بر خدا غير خدا را اختيار نكنى چنان كه خداوند غير تو را بر تو اختيار نكرده و فرموده است: هُوَ اجْتَباكُمْ». گفته‏اند: خداوند به موسى (عليه السلام) وحى فرمود كه: من هرگاه بنده‏اى را دوست بدارم او را به بلايى كه كوه ياراى تحمل آن را ندارد گرفتار مى‏كنم، تا بنگرم صدق او چگونه است اگر او را شكيبا يافتم وى را دوست و حبيب خود مى‏گردانم. و اگر او را جزع كننده يابم كه نزد خلق من شكايت مرا مى‏كند او را مى‏گذارم و باك ندارم. بنابراين از نشانه‏هاى صدق كتمان مصيبتها و طاعتها و كراهت آگاه كردن مردم بر آنهاست.
 
مى‏گويم: در مصباح الشّريعة از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرموده است: هرگاه بخواهى بدانى راستگويى يا دروغگو به معناى قصد و عمق ادّعاى خود بنگر و آنها را در ترازوى حق بسنج و گمان كن كه روز قيامت است و خداوند فرموده است: وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُ‏ ، هرگاه مقصود تو با عمق ادعايت برابر باشد صدق تو ثابت مى‏شود، و پست‏ترين حد صدق آن است كه زبان خلاف دل و دل خلاف زبان نباشد. مثل صادقى كه ما توصيف كرده‏ايم مثل كسى است كه در حال احتضار و جان دادن است و جز اين كه جان دهد چاره‏اى ندارد.
 
سپاس و ستايش خداى را كه كتاب نيّت و صدق و اخلاص از المحجّة البيضاء في تهذيب الإحياء به دست فقيرترين بندگان درگاه او محسن بن مرتضى كاشانى پايان يافت، خداوند به لطف و كرم خود او را از مخلصان صادق قرار دهد، و به خواست او پس از اين كتاب مراقبه و محاسبه خواهد آمد، و ستايش تنها و تنها ويژه خداوند است.
 
 
== پانویس ==
 
== پانویس ==
 
{{پانویس|colwidth=30em|۲}}
 
{{پانویس|colwidth=30em|۲}}
 +
[[رده:کتب]]<br/>
 
<div class="hold">
 
<div class="hold">
 
<div class="return">بازگشت به [[کتب معروف عبادی]] </div>
 
<div class="return">بازگشت به [[کتب معروف عبادی]] </div>
 
</div>
 
</div>

نسخهٔ ‏۲۳ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۴۴

کتاب نیت، صدق و اخلاص
مشخصات کتاب
Niyat sedq ekhlas-feyz kashani.jpg
نویسنده محسن فیض کاشانی به اهتمام : محمدعلی علی دوست
زبان فارسی
ناشر آستان قدس رضوی، بنیاد پژوهشهای اسلامی
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۹۴/۰۴/۱۴
شابک ۹۷۸۹۶۴۹۷۱۹۵۷۳
قطع رقعی

کتاب نیّت و صدق و اخلاص‏

«ترجمه المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء»
تألیف: فیلسوف الفقهاء، و فقیه الفلاسفة، أستاذ عصره و وحید دهره، المولی محمد محسن بن الشاه مرتضی ابن الشاه محمود الملقب بـ الفیض الکاشانی‏ (قدس سره).
مترجم: سید محمد صادق عارف.
این هفتمین کتاب از بخش منجیات از المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.
بسم الله الرّحمن الرّحیم خداوند را ستایش می‌کنیم به گونه‌ای که شاکران او را می‌ستایند، و به او ایمان داریم به نحوی که صاحبان یقین به او ایمان دارند، و به یگانگی او اعتراف می‌کنیم، مانند آنچه راستان اعتراف می‌کنند، و گواهی می‌دهیم جز او معبودی نیست و اوست پروردگار جهانیان، آفریننده زمین و آسمان و موظّف کننده جنّ و انس به این که او را مخلصانه عبادت کنند و فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا الله مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ. و خداوند، را جز دین ناب و استوار، چیز دیگری شایسته نیست، چه او از همه بی نیازان از شرکت دادن مشارکان در عبادتش بی‌نیاز است.
و درود فراوان بر پیامبرش محمد (صلّی الله علیه وآله) سرور پیامبران و همه پیغمبران و بر خاندان و یاران پاک او باد.
امّا بعد. برای ارباب قلوب در سایه بینش ایمان و انوار قرآن روشن شده است که جز به علم و عبادت نمی‌توان به سعادت رسید، و مردمان جز عالمان، و عالمان جز عاملان، و عاملان جز مخلصان همه هلاک شدگانند و مخلصان نیز در معرض خطری بزرگ قرار دارند. عمل بی نیّت و عناء، و نیّت بدون اخلاص خودنمایی و ریاست، و ریا همتای نفاق و همسان گناه، و اخلاص بی صدق و تحقیق پوچ و هباست. خداوند درباره هر عملی که برای غیر خدا و مشوب به ریاست فرموده است: وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا من عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً کاش می‌دانستم چگونه ممکن است کسی نیّت خود را درست کند در حالی که حقیقت نیّت را نمی‌داند، و یا آن که نیّتش را درست به جا آورد بی آن که حقیقت اخلاص را بداند، و یا مخلص چگونه خود را در اخلاص خویش صادق بشناسد در حالی که معنای صدق اخلاص را نفهمیده است. بنابراین هر بنده‌ای که بخواهد راه طاعت خدا در پیش گیرد نخستین وظیفه‌اش آن است که برای به دست آوردن معرفت، نیّت را بیاموزد سپس بعد از فهم حقیقت صدق و اخلاص که دو وسیله برای رستگاری و رهایی بنده از آتش دوزخ است با عمل نیّت را تصحیح کند و ما به خواست خداوند معانی نیّت و صدق و اخلاص را در سه باب ذکر می‌کنیم:
باب اوّل- در حقیقت نیّت و معنای آن.
باب دوم- در اخلاص و حقیقت آن.
باب سوم- در صدق و حقیقت آن.
امّا باب اوّل که درباره نیّت است مشتمل بر بیان مطالب زیر می‌باشد:
فضیلت نیّت- حقیقت نیّت- این که نیّت بهتر از عمل است- شرح اعمالی که مربوط به نیّت است- بیرون بودن نیّت از اختیار.

باب اول بیان فضیلت نیّت‏

خداوند متعال فرموده است: وَ لا تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ، مراد از اراده در این آیه نیّت است. پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «عمل بسته به نیّت است، و برای هر کس همان چیزی است که نیّت کرده است، و کسی که هجرتش به سوی خدا و پیامبرش باشد به سوی خدا و پیامبرش هجرت کرده است، و آن که هجرتش به سوی دنیا باشد که بدان رسد یا زنی را که به همسری خود درآورد بهره او از هجرت همان چیزی است که به سوی آن هجرت کرده است» و نیز فرموده است: «بیشتر شهیدان، امّتم اصحاب فراش و بسترند، و بسا کسی که میان دو صفّ کارزار کشته شده و خداوند به نیّت او داناتر است» و نیز خداوند فرموده است: إِنْ یُرِیدا إِصْلاحاً یُوَفِّقِ الله بَیْنَهُما، و نیّت را سبب توفیق قرار داده است. پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «خداوند به صورت و اموال شما نظر نمی‌کند بلکه به دل و اعمال شما می‌نگرد»، و نظر بر دل برای آن است که دل جایگاه نیّت است.
و نیز پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «بنده اعمال نیکی به جا می‌آورد و فرشتگان آنها را در صحیفه‌های مهر شده بالا می‌برند و به پیشگاه خداوند تقدیم می‌کنند، خداوند می‌فرماید:
این صحیفه را دور بیندازید چه او در این اعمال رضای مرا نخواسته است، سپس فرشتگان را ندا می‌کند که برای او چنین و چنان بنویسید، می‌گویند: پروردگارا! او چیزی از این کارها را نکرده است، خداوند می‌فرماید: نیّت آن را داشته است».
و نیز پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «مردم چهار گونه‌اند: مردی است که خداوند به او دانش و مالی داده و او به علم خود در مالش تصرّف می‌کند. کس دیگری می‌گوید، اگر خداوند نظیر آنچه را به او داده به من دهد همان گونه خواهم کرد که او می‌کند. این دو کس در آجر با یکدیگر برابرند و مردی است که خداوند به او مالی داده لیکن دانشی به او عطا نکرده و او در مالش از روی نادانی کار می‌کند کسی می‌گوید: اگر خداوند، مانند آنچه را به او داده به من بدهد مانند او عمل خواهم کرد، این دو کس در گناه با هم برابرند». آیا نمی‌بینی در این حدیث چگونه یکی به سبب نیّت در اعمال خوب و بد دیگری شرکت داده شده است.
هنگامی که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) برای غزوه تبوک بیرون آمد فرمود: «در مدینه گروه‌هایی هستند که ما هیچ وادی را نمی‌سپریم و هیچ سرزمینی را که کافران را به خشم آورد طیّ نمی‌کنیم، و هیچ وجهی را به انفاق نمی‌رسانیم، و هیچ گرسنگی به ما نمی‌رسد جز این که آنها با مادر آنها شریکند در حالی که آنان در مدینه می‌باشند»، عرض کردند: ای پیامبر خدا! این امر چگونه ممکن است و حال آن که آنها با ما نیستند، فرمود: «عذرشان آنها را باز داشته است و به سبب حسن نیّت خود با ما شریکند».
درخبر آمده است: «مردی در راه خدا کشته شد، او را قتیل الحمار خواندند» زیرا با مردی جنگید که می‌خواست لباس و الاغ او را به غارت برد و چون در این راه کشته شد قتل او را به نیّتش نسبت دادند و مردی برای آن که زنی را به همسری خود درآورد مهاجرت کرد، او را مهاجر امّ قیس نامیدند. در حدیث عباده از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) نقل شده که فرموده است: «هر کس به جهاد رود و نیّتش تنها به دست آوردن زانو بند شتری باشد برای او همان چیزی است که نیّت کرده است».
ابّی گفته است: از مردی کمک خواستم تا همراه من بجنگد، گفت: نمی‌توانم مگر آن که برایم اجرتی قرار دهی، اجرتی برایش قرار دادم، سپس این جریان را به پیامبر (صلّی الله علیه وآله) عرض کردم فرمود: «از دنیا و آخرتش بهره‌ای نیست جز آنچه برایش قرار دادی».
در اسرائیلیّات آمده است: مردی در سال قحطی بر توده‌ای از ریگ گذر کرد، در خاطر اندیشید که اگر این ریگها خوردنی بود همه را میان مردم تقسیم می‌کردم، خداوند به پیامبر آنها وحی فرمود: به او بگو: خداوند صدقه‌ات را قبول کرد، و حسن نیّتت را پذیرفت، و ثواب این را که اگر آن‌ها خوراکی بودند همه را صدقه می‌دادی به تو عطا فرمود.
در اخبار بسیاری آمده است: «هر کس انجام دادن کار نیکی را قصد کند و آن را انجام ندهد ثواب آن برای او نوشته می‌شود».
در حدیث امّ سلمه آمده است پیامبر (صلّی الله علیه وآله) از لشگری یاد کرد که در بیابان به زیر زمین فرو رفت، عرض کردم: ای پیامبر خدا! آیا در میان آنها انسان شایسته‌ای هست؟ فرمود: «بر حسب نیّاتشان برانگیخته می‌شوند».
و نیز پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرمود: «هنگامی که دو صفّ روبروی هم قرار می‌گیرند فرشتگان فرود می‌آیند و خلق را بنابر مراتب آنها می‌نویسند که فلان برای دنیا پیکار می‌کند، فلان از روی غیرت می‌جنگند، فلان به سبب تعصّب می‌رزمد، هان مگویید فلان در راه خدا کشته شد چه کسی که برای اعلای دین خدا می‌جنگد در راه خداست».
از جابر روایت شده که پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «هر بنده‌ای بر چیزی برانگیخته می‌شود که بر آن مرده است».
در حدیث احنف از ابی بکره از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) روایت شده که فرموده است: «هرگاه دو مسلمان با شمشیر روبروی هم قرار گیرند کشنده و کشته شده در آتشند». عرض کردند: ای پیامبر خدا! این کشنده است، کشته شده چرا؟ فرمود: «برای این که خواسته است رفیق خود را بکشد».
در حدیث آمده است: «کسی که زنی را طبق مهریّه‌ای به همسری خود در آورده چنانچه قصد ادای مهریّه‌اش را نداشته باشد زناکار است، همچنین کسی که وامی بگیرد و قصد پرداخت آن را نداشته باشد دزد است».
و نیز پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «کسی که برای خدا خود را خوشبو کند روز قیامت در حالی وارد می‌شود که خوشبوتر از مشک است، و آن که برای غیر خدا بوی خوش به کار برد روز قیامت در حالی وارد خواهد شد که بویش از مردار گندیده‌تر است».
می‌گویم: از طریق خاصّه (شیعه) کافی به سند خود از علیّ بن الحسین (علیه السلام) روایت کرده که فرموده است: «عمل بسته به نیّت است.
از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که: «پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: نیّت مؤمن بهتر از عمل وی، و نیّت کافر بدتر از عمل اوست و هر عمل کننده‌ای بر حسب نیّتش عمل می‌کند».
و نیز از آن حضرت روایت کرده که فرموده است: «بنده مؤمن فقیر می‌گوید: پروردگارا! مرا روزی ده تا فلان کار نیک و عمل خیر را انجام دهم. هرگاه خداوند این تقاضای او را از روی صدق نیّت بداند نظیر آجری را که در صورت عمل جهت او می‌نوشت برایش می‌نویسد، چه خداوند بسیار بخشنده و بزرگوار است».
و نیز روایت شده که از آن حضرت درباره اندازه عبادت پرسیدند که اگر به جا آورده شود حقّ آن اداست فرمود: «طاعت با نیّت نیکو».
و نیز فرموده است: دوزخیان بدین سبب در آتش مخلّد شدند که نیّت آنها در این بود که اگر جاویدان در دنیا بمانند خدا را تا ابد معصیت کنند، و بهشتیان بدان جهت در بهشت مخلّد شدند که در دنیا نیّت آنها این بود که اگر در آن باقی بمانند تا ابد خداوند را فرمانبردار باشند.
پس اینها و آنها بر حسب نیّات خود مخلّد شدند سپس قول خداوند را تلاوت فرمود: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ، فرمود: یعنی: علی نیّته (بر حسب نیّتش).
سپس غزّالی درباره نیّت به بیان اقوال و آثاری پرداخته که چون در آنها مزید فایده‌ای نیست از ذکر آنها خودداری می‌کنیم.

بیان حقیقت نیّت‏

بدان که نیّت و اراده و قصد، الفاظی مترادف برای یک معنایند، و آن عبارت از حالت و صفتی است برای دل که دو امر آن را احاطه کرده و آن دو امر علم و عمل است. علم مقدّم بر عمل است چه آن اصل و شرط آن است و عمل، تابع علم و ثمره و نتیجه علم است چه هر عملی یعنی هر حرکت و سکون اختیاری تنها به سه چیز صورت می‌گیرد که عبارتند از علم، اراده و قدرت. انسان چیزی را که نمی‌داند نمی‌خواهد و ناگزیر باید بداند، و تا چیزی را نخواهد برای آن اقدام به عمل نمی‌کند پس ناچار از اراده است و معنای اراده برانگیخته شدن دل به سوی چیزی است که آن را در حال یا آینده موافق مطلوب خود می‌بیند. برای آن که انسان به گونه‌ای آفریده شده که برخی امور با طبیعت و مقصود او موافق و پاره‌ای مخالف و ناسازگار است از این رو نیازمند آن است که موافق و ملایم را به سوی خود جلب و مخالف و مضرّ را از خود دفع کند. در این صورت انسان ناگزیر باید چیزی را که سودمند و آنچه را زیانبار است بشناسد و بفهمد تا آن را طلب کند یا از آن دوری جوید زیرا کسی که غذا را درک نمی‌کند و نمی‌شناسد امکان ندارد آن را تناول کند، و آن که آتش را نمی‌بیند نمی‌تواند از آن دوری جوید. لذا خداوند هدایت و معرفت را آفرید و برای آنها اسبابی قرار داد که عبارت از حواسّ ظاهر و باطن است و بحث در این مورد خارج از مقصود ماست. سپس دیدن غذا و دانستن این که آن موافق طبع اوست او را کافی نیست که دست به غذا دراز کند. آنگاه که در او میلی پدید آید و اشتهایش برانگیخته شود چه بیمار غذا را می‌بیند و می‌داند که موافق حال اوست لیکن به سبب عدم رغبت و میل و فقدان اشتها قادر به تناول نیست. از این رو خداوند میل و رغبت و اراده را در انسان آفرید. مقصود از اراده پدید شدن انگیزه در نفس و توجّه قلبی به سوی مقصد است، و این نتیجه به تنهایی کافی نخواهد بود، زیرا بسا آن که طعام را ببیند و به آن رغبت داشته باشد لیکن به سبب زمینگیر بودن نتواند از آن تناول کند، لذا خداوند در او قدرت و اندامهای متحرّک آفرید تا به وسیله آنها بر غذا دست یابد. بنابراین اعضا بدون قدرت به حرکت در نمی‌آیند، و قدرت محتاج به انگیزه و انگیزه نیازمند علم و معرفت یا ظنّ و اعتقاد قوی است به این که فلان چیز موافق حال اوست.
هنگامی که شناخت قطعی حاصل شود که فلان چیز موافق طبع اوست و ناگزیر باید آن را انجام دهد و از معارضه با انگیزه دیگری که مانع او شود مصون است اراده او برانگیخته می‌شود و رغبت او تحقّق می‌یابد، و هنگامی که اراده برانگیخته شد قدرت اندامها را به حرکت درمی‌آورد. پس قدرت خدمتگزار اراده و اراده تابع حکم اعتقاد و معرفت است. لذا نیّت همان صفتی است که در میانه این عوامل وجود دارد و عبارت است از اراده و برانگیختن نفس به حکم رغبت و میل به چیزی که در حال یا آینده موافق مقصود اوست.
هدف مطلوب، محرّک نخستین و همو انگیزه عمل است، و آنچه غرض و انگیزه است مقصد نیّت می‌باشد، و قصد و نیّت همان برانگیخته شدن برای عمل است، و عمل عبارت از برانگیخته شدن قدرت برای خدمت به اراده از طریق به جنبش درآوردن اندامهاست جز این که به حرکت درآمدن قدرت برای عمل گاهی بر اثر یک انگیزه و زمانی به سبب دو انگیزه است که هر دو بر یک عمل اتّفاق کرده‌اند. هرگاه عمل به سبب دو انگیزه است ممکن است هر یک از آن دو به گونه‌ای باشد که به تنهایی بتواند قدرت را به حرکت درآورد و یا آن که هر کدام از آنها قاصر از این کار بوده و جز با اتّفاق توانایی بر تحریک قدرت نداشته باشند، و نیز ممکن است یکی از آنها در صورت عدم وجود دیگری کافی باشد لیکن دومی برای کمک و یاری اوّلی برانگیخته شده باشد. به این ترتیب چهار قسم انگیزه وجود می‌یابد که ما برای هر کدام از آنها مثالی ذکر می‌کنیم:
اوّل
آن که یک انگیزه به تنهایی وجود داشته باشد مانند این که درّنده‌ای ناگهان بر انسان هجوم آورد، او همین که آن را می‌بیند در حال از جایش برمی‌خیزد، و آنچه او را بدین کار وامی‌دارد قصد گریز از درّنده است، چه جانور را دیده و می‌داند که درّنده و آسیب رسان است، از این رو نفس او برای گریز برانگیخته و قدرت در او آمیخته می‌شود و چون قدرت به مقتضای برانگیختگی او عمل می‌کند از جای برمی‌خیزد تا از درّنده بگریزد و در این برخاستن قصدی جز آن ندارد، این را نیّت خالص می‌نامند و عملی که به مقتضای آن در برابر هدفی که باعث اصلی است انجام می‌گردد اخلاص نامیده می‌شود و معنای آن این است که نیّت او از مشارکت غیر او و هر آمیختگی خالص است.
دوّم
آن که دو انگیزه جمع شود و هر کدام از آنها بتنهایی در برانگیختن مستقلّ باشد.
مثال آن در محسوسات این است که دو نفر در برداشتن چیزی به مقداری از نیروی خود یکدیگر را یاری دهند که اگر هر کدام بتنهایی آن را بردارند آن مقدار نیرو کافی باشد. و مثال آن در ارتباط با مقصود ما این است که خویشاوندی فقیر از انسان حاجتی بخواهد، و او به سبب فقر و خویشاوندی‌اش حاجت او را برآورد و می‌داند که اگر هم فقیر نبود به خاطر خویشاوندی‌اش حاجت او را برآورده می‌کرد، و هم اگر خویشاوند نبود برای فقر و ناداری‌اش حاجت او را رفع می‌کرد و می‌داند که نفس او به گونه‌ای است که اگر خویشاوند توانگر و یا بیگانه مستمند به او رجوع کند با رغبت حاجتش را برآورده می‌سازد. همچنین کسی که پزشک او را به ترک طعام دستور داده و در این هنگام روز عرفه فرا رسیده و آن روز را روزه می‌گیرد در حالی که می‌داند اگر روز عرفه نبود نیز از طعام پرهیز و آن را ترک می‌کرد، و هم اگر پرهیز نمی‌کرد به خاطر روز عرفه روزه می‌داشت و امساک می‌کرد در این صورت دو انگیزه با هم جمع شده و بر عمل اقدام کرده و انگیزه دوّم یار و مددکار انگیزه اوّل‏ بوده است و ما این را «توافق انگیزه‌ها» می‌نامیم.
سوّم
آن که هر یک از دو انگیزه به تنهایی مستقلّ نبوده و فقط در صورت اجتماع بتوانند قدرت را به حرکت در آورده به کار گیرند. مثال آن از محسوسات این است که دو نفر ضعیف در برداشتن چیزی که هیچ‌کدام به تنهایی قادر بر آن نیستند یکدیگر را یاری دهند.
و مثال آن از نظر مقصود ما این است که خویشاوند توانگرش از او وجهی طلب کند و او به وی ندهد، و بیگانه مستمند نیز از او درهمی بخواهد و از او نیز دریغ کند پس خویشاوند مستمندش به او مراجعه کند و چیزی را که درخواست کرده به او بدهد در این صورت آنچه او را بدین کار واداشته مجموع دوانگیزه فقر و خویشاوندی است. همچنین است کسی که در پیش روی مردم به قصد کسب ثواب و جلب ستایش اشخاص صدقه می‌دهد، و او به گونه‌ای است که اگر تنها باشد مجرّد قصد ثواب او را به دادن صدقه وادار نمی‌کند، و اگر درخواست کننده فاسق باشد که در تصدق به وی ثوابی نیست مجرّد ریا او را به دادن صدقه وادار نمی‌سازد و تنها در صورت اجتماع هر دو انگیزه دل او به دادن صدقه راغب می‌شود. و ما این را مشارکت می‌نامیم.
چهارم
آن که یکی از دو انگیزه به تنهایی مستقل بوده و دیگری مستقل نباشد لیکن در صورت پیوستن به دیگری دور نیست که مایه کمک و آسانی کار شود. مثال آن در محسوسات آن است که ضعیفی در برداشتن چیزی قوی را یاری دهد به طوری که اگر قوی تنها بود می‌توانست مستقلاً آن را بردارد و ضعیف به تنهایی قادر به برداشتن آن نباشد لیکن در صورت اجتماع موجب آسانی حمل و تخفیف زحمت خواهد بود. مثال آن در مورد آنچه مقصود ماست این است که انسان در نمازهایش وردی و در صدقه دادنش عادتی داشته باشد و در این موقع بر حسب اتفاق مردمی چند حضور داشته باشند و در نتیجه انجام دادن، این عمل به سبب مشاهده آنها برای او سبکتر شود، امّا در همین حال می‌داند که اگر تنها و فارغ از مردم می‌بود در ادای عمل سستی نمی‌کرد و نیز داناست که اگر عملش طاعت نبود صرف ریا او را به آن وادار نمی‌ساخت بنابراین حالتی که در پیش روی مردم به او دست داده و انجام دادن عمل را برای او سبک و آسان ساخته شایبه‌ای است که در نیّت او روی داده است و ما این گونه انگیزه را «معاونت» می‌نامیم. انگیزه دومی یا رفیق یا شریک و یا معین است و ما حکم آن را در باب اخلاص ذکر خواهیم کرد. مقصود ما در حال بیان اقسام نیّت است، چه عمل تابع انگیزه است و حکم خود را از آن کسب می‌کند، از این رو گفته‌اند: عمل بسته به نیّت است و تابعی است که ذاتاً حکمی ندارد بلکه محکوم به حکم متبوع خویش است.

بیان رمز قول پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) که: «نیّت مؤمن بهتر از عمل اوست»

بدان گمان می‌رود سبب ترجیح نیّت بر عمل آن است که نیّت رازی است که کسی جز خدا بر آن آگاه نیست، در حالی که عمل امری آشکار است و فعل نهان افضل از آشکار می‌باشد و این درست است، لیکن مراد و مقصود نیست. چه هرگاه نیّت کند که در دل خدا را یاد کند یا درباره مصالح مسلمانان بیندیشد اطلاق حدیث اقتضاء می‌کند که نیّت تفکر بهتر از تفکّر باشد، و نیز ممکن است گمان رود که سبب ترجیح آن است که نیّت تا پایان عمل دوام دارد در صورتی که عمل دوام ندارد. لیکن این هم قول ضعیفی است چه بازگشت آن به این است که عمل بسیار بهتر از اندک است و حال آن که چنین نیست که نیّت اعمال نماز گاهی جز در چند لحظه دوام ندارد در صورتی که اعمال آن ادامه دارد و عام بودن حدیث مقتضی آن است که نیّت او بهتر از عملش باشد. گاهی هم گفته می‌شود: معنای حدیث این است که مجرد نیّت بهتر از عمل بدون نیّت است. البته این سخن درست است لیکن بعید است که آن مراد باشد چه عمل بدون نیّت یا در حال غفلت اصلاً خیر و فایده‌ای ندارد و مجرّد نیّت بهتر از آن است و روشن است که ترجیح برای شرکت کنندگان در امری است که بر آن خیر و فایده‌ای مترتّب باشد. بلکه منظور آن است که هر طاعتی که با نیّت و عمل تحقق می‌یابد ضمن آن که هر یک از نیّت و عمل از اعمال خوب به شمار می‌آیند نیّتی که از جمله طاعات باشد از عمل بهتر است، چه هر یک از این دو در تحقّق مقصود مؤثّرند لیکن اثر نیّت بیش از اثر عمل است و این معنایش آن است که نیّت مؤمن از جمله طاعات اوست بهتر از عمل اوست که آن نیز از جمله طاعات وی بشمار می‌رود، غرض آن که بنده در نیّت و عمل دارای اختیار می‌باشد و هر دو عمل اویند لیکن از میان این دو نیّت بهتر است و معنای حدیث همین است.
می‌گویم: برای این حدیث معنای دیگری است و آن این است که مؤمن نیّتش آن است که عباداتش را به نیکوترین وجه انجام دهد امّا وقتی به ادای آنها مشغول می‌گردد متوجّه می‌شود که این آرزو برایش میسّر نیست و از این که آنها را به گونه‌ای که سزاوار بوده ادا نکرده است ملول می‌شود پس آنچه در نیّت دارد بهتر از عملی است که انجام می‌دهد و نیز مؤمن به سبب ایمانش به خدا و روز جزا نیّت می‌کند که واجبات و مستحبّات الهی را به جا آورد و از گناه‌ها و بدیها دوری جوید سپس توفیق آن را نمی‌یابد و آنچه را نیّت کرده تحقّق نمی‌دهد. یا آن که نیّت می‌کند که اگر خداوند مالی به او عطا فرماید آنها را در راه او انفاق کند سپس هنگامی که خداوند به او مال می‌دهد بسا بر اثر آن از نیّت خود باز می‌گردد لذا نیّت او بهتر از عملش می‌باشد. امام باقر (علیه السلام) به همین معنا اشاره کرده و فرموده است: «نیّت مؤمن بهتر از عمل اوست زیرا او کارهای خوبی را نیّت می‌کند که توفیق آنها را نمی‌یابد، و نیّت کافر بدتر از عمل اوست چه او کارهای بدی را نیّت می‌کند و شروری را آرزو دارد که به آنها دست نمی‌یابد». از امام صادق (علیه السلام) درباره حدیث نبوی مذکور پرسیدند فرمود:
«زیرا عمل برای نشان دادن به مخلوق و نیّت به طور خالص برای پروردگار جهانیان است از این رو خداوند عزّ و جلّ ثوابی که به نیّت می‌دهد بر عمل نمی‌دهد» و نیز فرموده است:
بنده در روز نیّت می‌کند که نماز شب بگزارد لیکن خواب بر او غلبه می‌کند و می‌خوابد، خداوند همان نماز را برای او ثبت می‌کند و نفسهایش را تسبیح می‌نویسد و خوابش را صدقه قرار می‌دهد.» غزّالی می‌گوید: امّا سبب این را که نیّت بهتر از عمل است و بر آن رجحان دارد تنها کسی می‌فهمد که مقصد دین و طریقه آن و میزان تأثیر این طریقه را در رسیدن به مقصد درک و برخی از اخبار را با برخی دیگر مقایسه کرده و برای او روشن شده باشد که این رجحان در مقایسه آن دو با مقصود است. فی المثل کسی که بگوید: نان بهتر از پالوده است مرادش این است که نان در مقایسه با مقصود که قوت و خوراک است بهتر است. و این را کسی می‌فهمد که بداند مقصود از خوراک حفظ صحّت و بقاست و اثرات خوراکیها از این لحاظ مختلف است و نیز اثر هر یک را بشناسد و برخی را با برخی دیگر مقایسه کند.
طاعت غذای دل است و مقصود از آن بهبودی و بقا و سلامت آن در آخرت و سعادت و تنعّم آن به لقای پروردگار است. بنابراین مقصد اصلی درک لذّت سعادت لقای حق تعالی است و بس، و هرگز کسی به لقای پروردگار متنعّم نمی‌شود مگر آن که بر محبّت او بمیرد و به او عارف باشد، و هرگز محبّت او را به دست نمی‌آورد مگر آنگاه که او را بشناسد، و هرگز انس به او حاصل نمی‌شود جز برای کسی که پیوسته به یاد او باشد. لذا انس با دوام ذکر، و معرفت با دوام فکر به دست می‌آید، و محبّت نیز بالضّروره تابع معرفت است. دل برای دوام ذکر و فکر فارغ نمی‌شود جز آنگاه که از مشغله‌ها و سرگرمیهای دنیا فراغت یابد، و از مشغله‌ها رها نمی‌شود مگر زمانی که از شهوتهایش بریده شود به طوری که مایل به امور خیر و خواستار آن و از بدی بیزار و دشمن آن باشد، و آنگاه به خیرات و طاعات رغبت می‌کند که بداند سعادت او در آخرت وابسته به آنهاست. چنان‌که انسان خردمند فصد و حجامت می‌کند چون می‌داند تندرستی او به آنها بستگی دارد. هنگامی که در پرتو معرفت میل به خیرات و طاعات حاصل شود بر اثر عمل به مقتضای آن و مداومت بر آن این گرایش قوّت می‌یابد زیرا مواظبت بر مقتضای صفات دل و به کار بستن آنها در عمل به منزله قوت و خوراک برای آن صفت است تا آن صفت در دل راسخ شود و قوت یابد چه کسی که طالب دانش یا خواهان ریاست است در آغاز تمایل او ضعیف است لیکن اگر به مقتضای این تمایل رفتار و آن را دنبال کند و به تحصیل دانش و آموزش ریاست و اعمالی که برای این مقصود مطلوب است بپردازد تمایل او استحکام و رسوخ می‌یابد و انصراف از آن برایش دشوار می‌گردد. همچنین هرگاه با مقتضای میل خود مخالفت کند تمایل او ضعیف و شکسته می‌شود و بسا بکلّی زایل و محو می‌گردد. فی المثل آن که چهره زیبایی را مشاهده می‌کند و در طبع وی رغبت ضعیفی بدو پدید می‌آید چنانچه میل خود را دنبال و به مقتضای آن عمل کند و بر نگاه خود به او ادامه دهد و با او مجالست و معاشرت کند رغبت او تحکیم می‌یابد تا آن حدّ که زمام اختیار از دستش بیرون می‌رود و نمی‌تواند خود را از این میل رهایی دهد. لیکن اگر از نخست نفس خویش را از این گرایش باز دارد و با خواست طبع و میل خود مخالفت کند مانند آن است که قوت و غذا را از صفت میل خود قطع کرده است و این عمل موجب دفع آن است تا آنگاه که بکلّی ضعیف و ریشه کن و محو شود.
کلّیه صفات و خیرات و طاعاتی که بدانها آخرت خواسته می‌شود و بدیها و شروری که برای طلب دنیا نه آخرت وقوع می‌یابد به همین گونه است. میل نفس به خیرات اخروی و انصراف از دنیا آن میلی است که انسان را برای ذکر و فکر فارغ و مهیّا سازد، و این امر جز با مواظبت بر طاعات و ترک معاصی بدنی میسّر نخواهد شد چه میان اعضای بدن و دل رابطه‌ای است که هر کدام از دیگری متأثّر می‌شود، چنان‌که اگر به یکی از اعضا جراحتی برسد دل به سبب آن دردمند می‌شود، و هرگاه دل بر اثر آگاهی از مرگ یکی از عزیزانش یا هجوم پیشامد هولناکی به درد آید اعضای بدن از آن متأثّر می‌شوند و میان شانه‌ها و پهلوها به لرزه درمی‌آید و رنگ صورت دگرگون می‌شود. البتّه دل اصل و مقام متبوع بدن و به منزله فرمانروا و شبان و جوارح مانند خادمان و رعایا و پیروانند. بنابراین جوارح، خدمتگزاران دلند و صفات را در آن تحکیم می‌بخشند و مقصود اصلی دل است و اعضا وسایل و ادوات ارتباط با آنند. از این رو پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «در تن آدمی پاره گوشتی است که هر گاه اصلاح شود همه بدن اصلاح می‌شود» و نیز فرموده است: «بار الها شبان و رعیّت را اصلاح فرما»، و مراد آن حضرت از شبان دل است و نیز خداوند فرموده است: لَنْ یَنالَ الله لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی مِنْکُمْ. و تقوا صفت دل است از این رو لازم می‌آید که اعمال دل به طور کلّی از اعمال جوارح افضل باشد، سپس واجب است نیّت از همه اعمال دل برتر شمرده شود زیرا نیّت عبارت از گرایش دل و اراده آن به سوی امور خیر است.
مقصود ما از عمل به جوارح آن است که دل به خواستن امور خیر عادت کند و میل به این امور در آن مستحکم شود از شهوتهای دنیوی خالی گردد و به ذکر و فکر رو آورد. بنابراین ناگزیر نیّت در مقایسه با مقصود از عمل بهتر است چه آن اصل مقصود را در بر دارد. چنان‌که هرگاه معده دردمند شود آن را با گذاردن قطران بر سینه یا آشامیدن دارویی که به معده برسد درمان می‌کنند، و آشامیدن دارو بهتر از مالیدن قطران بر سینه است چه منظور از مالیدن بر سینه این است که اثر آن به معده سرایت کند لذا آنچه به خود معده وارد شود بهتر و سودمندتر خواهد بود.
به همین گونه باید تأثیر همه طاعات را درک کرد زیرا آنچه از آنها مراد و مطلوب است دگرگونی دل و صفات آن است نه اعضا و نباید گمان کنی که غرض از نهادن پیشانی بر زمین جمع پیشانی و زمین است بلکه مقصود این است که این عمل بر حسب عادت صفت فروتنی را در دل مستحکم می‌کند چه کسی که در نفس خود نسبت به کسی احساس فروتنی می‌کند هرگاه از اعضای خویش کمک بجوید و آن را به صورت تواضع مجسّم کند فروتنی او استحکام می‌یابد، و کسی که در دلش نسبت به یتیمی احساس رقّت می‌کند هرگاه دست بر سر او بکشد و او را ببوسد رقّت دلش نسبت به او شدیدتر می‌شود، از این رو عمل بدون نیّت به هیچ وجه سودمند نیست زیرا هرگاه کسی دست بر سر یتیمی کشد و در آن حال دلش غافل یا بر این گمان باشد که دست بر جامه‌ای می‌کشد هرگز اثری از اعضا در تحکیم رقّت به دل نمی‌رسد. به همین گونه کسی که در حال غفلت سجده کند و دلش نگران اغراض دنیوی باشد هرگز پیشانی نهادن بر زمین تأثیری در دل او نمی‌کند تا فروتنی او رسوخ یابد و وجود این سجده مانند عدم آن است و هر چه وجودش با عدمش برابر باشد در مقایسه با هدفی که از آن مطلوب است باطل گفته می‌شود. از این رو گفته‌اند: عبادت بدون نیّت باطل است، و این امر بدان معناست که هرگاه عمل را از روی غفلت به جا آورد چنانچه قصدش ریا یا تعظیم شخص دیگری باشد نه تنها وجود آن عمل مانند عدمش نیست بلکه شرّی بر آن افزوده شده است چه نه تنها صفت مطلوب را تحکیم نبخشیده بلکه صفتی را استحکام داده که صفت مطلوب را ریشه کن می‌کند، و آن صفت ریا می‌باشد که عبارت از میل به دنیاست. و همین امر دلیل برتری نیّت بر عمل است، و از این جا قول پیامبر (صلّی الله علیه وآله) دانسته می‌شود که فرموده است: «هر کس قصد حسنه‌ای (کار نیکی) کند و آن را به جا نیاورد حسنه‌ای برایش نوشته می‌شود» زیرا قصد کردن دل همان میل به سوی خیر و نیکی و انصراف او از خواهش نفس و دوستی دنیاست و این هدف همه حسنات است و اتمام این قصد از طریق عمل بر رسوخ و استحکام آن می‌افزاید.
همچنین منظور از ریختن خون قربانی خون و گوشت آن نیست بلکه مقصود انصراف دل از دوستی دنیا و بذل قربانی در راه رضای خداست، و این غرض با قطعیّت قصد و نیّت حاصل می‌شود هر چند برای اجرای عمل مانعی به وجود آید. هرگز گوشت و خون قربانی به خدا نمی‌رسد بلکه آنچه به او می‌رسد تقواست، و تقوا جایگاهش در دل است از این رو چنان‌که ذکر کردیم پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «قومی در مدینه‌اند و در جهاد با ما مشارکت دارند» زیرا دلهای آنان در صدق طلب خیر، و بذل مال، و جان در راه خدا و آرزوی شهادت و اعلای کلمه حقّ مانند دلهای کسانی بود که برای جهاد بیرون آمده بودند و تنها از لحاظ تن با آنها تفاوت داشته و این هم به سبب موانعی بود که به اسبابی که خارج از محیط دل بود مربوط می‌شد و اینها موانعی نامطلوبند مگر آن که صفات مذکور را تحکیم کنند. با آنچه ذکر شد معانی همه احادیثی که در فضیلت نیّت نقل کردیم دانسته می‌شود لذا باید گفته‌های ما را بر این احادیث عرضه کنی تا اسرار آنها بر تو مکشوف شود و ما به اعاده نقل آنها نمی‌پردازیم.

بیان اعمالی که مربوط به نیّت است‏

بدان اگر چه اعمال به اقسام بسیاری منقسم می‌شود مانند کردار، گفتار، حرکت، سکون، جلب نفع، دفع ضرر، فکر، ذکر و جز اینها که بی شمار و بی پایانند لیکن کلّاً به سه قسم منقسم می‌شوند: گناهان، طاعات، مباحات.
قسم اوّل که گناهان است، موضوعات آنها با نیّت تغییر نمی‌کند، و نباید نادانها از اطلاق قول پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) که فرموده است: «عمل به نیّت وابسته است» گمان کنند که گناه با نیّت به طاعت مبدّل می‌شود. مانند کسی که از شخصی برای به دست آوردن دل شخص دیگر غیبت کند، یا از مال دیگری مستمندی را اطعام کند، یا با مال حرام مدرسه یا مسجد یا رباطی بسازد، و در این امور قصدش اعمال خیر باشد. و همه این اعمال ناشی از نادانی است، چه نیّت نمی‌تواند حرام، ظلم، تعدّی و گناه را از حرمت خود بیرون برد و در آنها تأثیر کند بلکه قصد خیر از طریق انجام دادن عمل شرّی که خلاف مقتضای شرع است شرّی دیگر است. و اگر این حکم را بداند و عمل را مرتکب شود با شرع عناد ورزیده و اگر نداند به سبب نادانی گنهکار است زیرا طلب علم بر هر مسلمانی واجب است. بنابراین کارهای خوب آنهایی است که در شرع خوب شناخته شده‌اند، در این صورت چگونه ممکن است کار بد خوب گردد، و چنین امری بسیار دور است بلکه آنچه این امر را در دل رواج می‌دهد شهوت پنهانی و خواهشهای درونی است. چه هرگاه انسان مایل به تحصیل جاه و مقام شود، و در صدد به دست آوردن دل مردم و دیگر لذّتهای نفسانی برآید شیطان به همینها توسّل جسته امر را بر نادان مشتبه می‌کند. از این رو سهل گفته است: خداوند به گناهی بزرگتر از جهل نافرمانی نشده است. به او گفته شد: ای ابا محمّد! آیا چیزی را بدتر از جهل می‌شناسی، پاسخ داد: آری جهل به نادانی و مطلب همان است که او گفته است، زیرا جهل به نادانی باب آموختن را بر آدمی بکلّی مسدود می‌کند، چه کسی که گمان می‌کند عالم است چگونه ممکن است به تحصیل دانش تن در دهد. همچنین بهترین چیزی که خداوند به آن فرمانبرداری شده دانش است و اساس دانش دانستن دانش است همچنان که اساس نادانی ندانستن نادانی است. زیرا کسی که دانش سودمند را از دانش زیان آور نشناسد به دانشهای ظاهر پسندی که مردم با حرص بسیار آنها را وسیله دنیای خود قرار داده‌اند رو می‌آورد، و این خود مادّه اصلی جهل و منشأ تباهی عالم است.
غرض این است کسی که به سبب نادانی با نیّت خیر مرتکب گناه شود معذور نیست مگر آن که نو مسلمان بوده و فرصتی برای آموختن احکام اسلام نیافته باشد چه خداوند فرموده است: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ، و پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «نادان به سبب نادانی معذور نمی‌باشد و روا نیست که جاهل بر جهلش و عالم بر علمش خاموش باشند».
تقرّب جستن پادشاهان به بنای مساجد و مدارس از مال حرام مانند تقرّب جستن عالمان بد در آموختن دانش به سفیهان و اشراری است که به فسق و فجور شناخته شده‌اند و همه مقصد آنها مجادله با عالمان و بیزاری از نادانان و دلجویی از سران مردم و گرد آوردن مال دنیا و گرفتن اموال سلاطین و مستمندان و یتیمان است، چه اینان هرگاه آموزش یابند راهزنان راه خدا خواهند شد و هر کدام از آنها در شهر خود نایب دجّال خواهد گردید. برای حرصی که به دنیا دارد با دیگران به نزاع می‌پردازد، خواهشهای نفسانی را پیروی می‌کند. از تقوا دوری می‌جوید و مردم با مشاهده گناهانی که از او سر می‌زند در ارتکاب گناه گستاخ خواهند شد.
سپس دانش وی از وی به امثال او منتقل می‌شود و آنان دانش را وسیله‌ای برای شرّ و پیروی از هوای نفس قرار می‌دهند و این روش پیوسته ادامه می‌یابد و وبال اعمال آنها به معلّمی باز می‌گردد که به اوّلین آنها علم آموخت با آن که فساد نیّت و قصد بد او را می‌دانست و انواع گناهان را در گفتار و کردار و خوراک و لباس و کسب و کار او دیده بود. این عالم می‌میرد لیکن آثار بد او ممکن است هزار یا دو هزار سال در جهان باقی بماند. خوشا به حال کسی که چون بمیرد گناهانش با او بمیرند. آنگاه شگفت از جهل او که می‌گوید: عمل بسته به نیّت است و من نیّتم نشر علوم دین بوده اگر او آن را در راه فساد به کار برده گناه از اوست نه از من، و قصد من جز این نبوده است که او از دانش خود در راه خیر کمک گیرد، لیکن ریاست طلبی و مرید خواهی و تفاخر به علم خوشایند او بود و شیطان به سبب ریاست دوستی امر را بر او مشتبه ساخت. ای کاش می‌دانستم آنچه پاسخی دارد در مورد کسی که به راهزنی شمشیری ببخشد و اسب و اسباب برای او فراهم کند تا از آنها برای انجام دادن مقاصد خود کمک گیرد، و سپس بگوید: مقصودم تنها بذل و بخشش به او و تأسّی به اخلاق الهی بوده است به این امید که با شمشیر و اسب در راه خدا بجنگد، چه فراهم کردن اسب و وسایل برای مرزبانان و نیرو برای جهادگران از بهترین مستحبّات است، اگر وی آنها را در راهزنی به کار برده او گنهکار است امّا فقیهان اجماع کرده‌اند که عمل این شخص حرام است با این که سخاوت و بخشندگی در نزد خداوند از محبوبترین صفتهاست، تا آن جا که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «خداوند را سیصد خوی است که هر کس با یکی از آنها به او تقرّب جوید وارد بهشت می‌شود و محبوبترین آنها نزد او سخاوت است».
کاش می‌دانستم که چرا سخاوت بر این کس حرام و بر او واجب شده که به قراین احول این ستمگر بنگرد تا چنانچه بر او روشن شود که وی بر حسب عادت از سلاح برای شرارت و کارهای بد استفاده می‌کند بکوشد تا او را خلع سلاح کند نه آن که سلاح تازه‌ای در اختیار او بگذارد. دانش نیز سلاحی است که به وسیله آن با شیطان و دشمنان خدا پیکار می‌شود لیکن گاهی با آن دشمنان خدا یاری می‌شوند، و این دشمنان همان هواهای نفسانی‌اند. لذا هر کس دنیا را بر دین خود و خواهشهای نفس خویش را بر آخرتش برگزیند به سبب کمی فضل پیوسته عاجز و ناتوان است و چگونه رواست به چنین کسی کمک شود تا با فرا گرفتن نوعی دانش بتواند به وسیله آن به شهوتهایش دست یابد. عالمان پیشین پیوسته حالات کسانی را که نزد آنان رفت و آمد داشتند بررسی می‌کردند، و هرگاه از یکی از آنها اندک کوتاهی در نوافل و مستحبّات می‌دیدند او را ردّ و احترام او را ترک می‌کردند، و اگر از او فجور یا ارتکاب حرامی مشاهده می‌کردند از او دوری می‌جستند و او را از مجالس خود می‌راندند و سخن گفتن با او را ترک می‌کردند چه رسد به آن که دانش خود را به او بیاموزند چه می‌دانستند که هر کس مسئله‌ای بیاموزد و بدان عمل نکند و آن را بر عهده دیگران بگذارد او جز اسباب شرّ و بدی را نمی‌خواهد، همه پیشینیان از فاجر عالم به سنّت به خدا پناه می‌برند و از فاجر نادان استعاذه نمی‌کردند.
این امر و امثال آن چیزهایی است که بر احمقها و پیروان شیطان مشتبه می‌شود هر چند دارنده طیلسان و آستینهای گشاد و صاحب زبانی دراز و دانش بسیار باشند، دانشی که مشتمل بر پرهیز از دنیا و منع از آن، و ترغیب به آخرت و دعوت به آن نیست بلکه علومی است که متعلّق به خلق است و به وسیله آنها می‌توان بر گردآوری مال و جلب پیروان و پیشی گرفتن بر اقران دست یافت.
بنابراین قول پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) که فرموده است: «اعمال وابسته به نیّت است» از سه قسم اعمالی که ذکر شد تنها به طاعات و مباحات اختصاص دارد و شامل معاصی نمی‌شود زیرا طاعت با نیّت طاعت و با دگرگونی آن مبدّل به معصیت می‌شود، و مباح با نیّت طاعت و یا معصیت می‌شود، لیکن معصیت هرگز با نیّت تبدیل به طاعت نخواهد شد. آری نیّت در آن مدخلیّت دارد به طوری که هرگاه مقاصد پلیدی بر آن اضافه شود گناه بزرگ وزر و وبال آن چند برابر می‌شود، چنان‌که در کتاب توبه ذکر کرده‌ایم.
قسم دوّم طاعات است و آنها در اصل صحّت و مضاعف شدن فضیلت به نیّت بستگی دارند. امّا اصل صحّت این است که نیّت انسان در طاعت انجام دادن آن برای خدا باشد نه برای غیر او چه اگر قصد ریا داشته باشد طاعتش معصیت خواهد شد و مضاعف شدن فضیلت بستگی به کثرت نیّات خیر دارد چه می‌توان در یک طاعت خیرات بسیاری را نیّت کرد تا به هر نیّتی ثوابی عاید او شود، زیرا هر کدام از آنها حسنه‌ای است و هر حسنه‌ای ده برابر مثل آن ثواب دارد چنان‌که در خبر آمده است. فی المثل نشستن در مسجد طاعت است و در آن می‌توان مطالب بسیاری را در نیّت گرفت تا از فضایل اعمال پرهیزگاران به شمار آید، و به وسیله آن به درجات مؤمنان برسد:
۱- معتقد باشد که مسجد خانه خداست و کسی که در آن وارد می‌شود زایر خداوند است، پس زیارت مولای خود را نیّت کند به امید آنچه پیامبر (صلّی الله علیه وآله) وعده کرده و فرموده است:
«کسی که به مسجد درآمده خدا را دیدار می‌کند و حقّ است بر زیارت شونده که زیارت کننده خود را اکرام کند».
۲- پس از ادای نماز منتظر نماز دیگر باشد تا از جمله منتظران نماز به شمار آید، و این معنای رابطوا در قول خداوند متعال است.
۳- پارسایی از طریق بازداشتن گوش و چشم و دیگر اعضاء از حرکات و رفت و آمدهاست، چه اعتکاف عبارت است از بازداشتن نفس و با روزه هم معناست و نوعی ترهّب و پارسایی است از این رو پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «رهبانیّت امّتم نشستن در مساجد است».
۴- با گوشه گیری در مسجد خود را وقف خدا می‌کند و درون خود را با فکر درباره‏ آخرت ملازم و همراه می‌سازد و مشغله‌ها و سرگرمیهای باز دارنده را از خود دور می‌گرداند.
۵- نشستن در مسجد تجرّد برای ذکر خدا یا شنیدن ذکر او و یا تذکار یاد اوست چنان‌که روایت شده است: «هر کس بامداد به مسجد رود تا ذکر خدا گوید و دیگران را به آن یادآوری کند مانند مجاهد در راه خداست».
۶- نیّت کند که با افاده علم خداوند امر به معروف و نهی از منکر کند چه مسجد از کسی که نمازش را خوب به جا نمی‌آورد و یا چیزی را که برایش حلال نیست مرتکب می‌شود خالی نیست، لذا او را به معروف امر و به احکام دین راهنمایی می‌کند و در نتیجه در ثواب کسی که امور خیری از او فرا می‌گیرد شریک بوده و اجرش چند برابر می‌شود.
۷- برادری در راه خدا به دست می‌آورد و این غنیمتی برای دنیا و ذخیره‌ای برای سرای آخرت است و مسجد آشیانه اهل دین و کسانی است که خدا را دوست می‌دارند و در راه او دوستی می‌کنند.
۸- به سبب شرم از خداوند گناهان را ترک می‌کند و حیا مانع او می‌شود که در خانه خدا کاری که موجب هتک حرمت آن است مرتکب شود. حسن بن علی (علیه السلام) فرموده است: «هر کس به رفت و آمد در مسجد مداومت کند خداوند یکی از هفت خصلت را روزی او می‌گرداند: برادری در راه خدا به دست می‌آورد یا رحمتی بر او فرود می‌آید یا دانش تازه‌ای را فرا می‌گیرد یا کلمه‌ای می‌آموزد که او را به راه هدایت رهنمون می‌شود یا از هلاکت باز می‌دارد، و یا گناهان را از ترس یا از شرم ترک می‌کند».
می‌گویم: این حدیث از طریق خاصّه (شیعه) از امیر مؤمنان (علیه السلام) بدین گونه روایت شده که فرموده است: «هر کس پیوسته به مسجد رفت و آمد کند به یکی از هشت چیز دست می‌یابد: برادری در راه خدا یا دانشی تازه یا نشانه‌ای محکم می‌یابد، یا کلمه‌ای می‌شنود که او را به هدایت دلالت می‌کند، و یا کلمه‌ای که او را از هلاکت باز می‌دارد، یا رحمتی که انتظار آن را می‌کشد و یا گناهی را از ترس یا حیاء ترک می‌کند».
غزّالی می‌گوید: این است طریق تکثیر نیّت‌ها و دیگر طاعات و مباحات را بر آن قیاس کن زیرا هیچ طاعتی نیست جز این که می‌توان آن را با نیّت‌های بسیاری به جا آورد و آنها به اندازه کوشش مؤمن در طلب خیر و آمادگی وی برای آن و اندیشه‌اش در این باره در دل او حضور می‌یابد و بدینسان اعمال وی رشد یافته و حسناتش چند برابر می‌شود.
قسم سوم مباحات است. و هیچ چیزی از مباحات نیست جز این که می‌توان آن را با یک نیّت یا چند نیّت به جا آورد و آن را به یکی از پسندیده‌ترین مستحبّات مبدّل کرده به وسیله آن به درجات عالی دست یافت، پس چقدر بزرگ است زیان کسی که از این مطلب غافل باشد و بر اثر سهو و غفلت مانند ستوران رها شده با این اعمال برخورد کند. بنده نباید هیچ چیزی از خطورات و لحظات را حقیر بشمارد، زیرا روز باز پسین درباره همه این امور بازپرسی می‌شود و می‌پرسند که چرا فلان کار را انجام داده و قصد او در آنچه بوده است؟ و این نسبت به اموری است که مباح محض است و مشوب به کراهت نیست. از این رو پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «در حلال آن حساب و در حرام آن عذاب است». در خبر آمده است: «کسی که برای خدا خود را خوشبو کند روز قیامت در حالی وارد می‌شود که از مشک خوشبوتر است، و آن که برای غیر خدا بوی خوش به کار برد روز قیامت وارد می‌شود در حالی که از مردار بدبوتر است» و استعمال بوی خوش کار مباحی است لیکن ناگزیر در آن قصد و نیّتی است.
اگر بگویی: خود را خوشبو کردن از لذّت‌های نفس است پس چگونه ممکن است در ان نیّت کرد و خود را برای خدا خوشبو ساخت؟
پاسخ آن است که بدانی کسی که مثلاً روز آدینه یا اوقات دیگر به قصد تنعّم به لذّات دنیا، یا به قصد اظهار تفاخر به کثرت مال تا اقران بر او حسد برند، یا به منظور خودنمایی به مردم تا نزد آنها آبرو یابد و به خوشبویی معروف گردد، یا برای جلب قلوب زنان بیگانه در صورتی که خود را آماده چشم چرانی کرده است و یا به خاطر مقاصد دیگری که قابل شمارش نیست خود را خوشبو کرده است در همه این موارد عمل او گناه است و در روز بازپسین به سبب این کار بویش از مردار گندیده‌تر خواهد بود البتّه قصد اوّل او که برای تنعّم به لذّات دنیا خود را خوشبو کرده مستثناست زیرا آن عمل گناه نیست جز این که در قیامت از آن نیز پرسیده می‌شود، و با هر کس در حساب سختگیری شود معذّب است. و به هر کس از مباح دنیا چیزی داده شده است به سبب آن در آخرت عذاب نمی‌گردد لیکن به اندازه آن از نعمتهای آخرت او کم می‌شود و این زیان تو را بس است که در آنچه فانی می‌شود شتاب شود و در افزایش نعمتی که باقی و جاودانی است زیان و خسران روی دهد.
امّا استعمال بوی خوش با نیّات حسنه می‌تواند به قصد پیروی از سنّت پیامبر (صلّی الله علیه وآله) در روز جمعه، یا به نیّت تعظیم مسجد و احترام خانه خدا باشد و روا نداند که زایر خداوند جز با بوی خوش وارد خانه‌اش شود، و یا به قصد آسایش همنشینانش در مسجد باشد تا از بوی او آسودگی یابند، و یا به منظور دفع بوی ناخوش از خودش باشد که منجر به آزار همنشینانش می‌شود، و یا به قصد قطع زبان غیبت کنندگانش باشد که او را به داشتن بوی ناخوش غیبت می‌کنند و از این راه مرتکب گناه می‌شوند چه هر کس خود را در معرض غیبت قرار دهد در حالی که بتواند از آن دوری کند در این گناه شریک غیبت کننده خواهد بود، چنان‌که گفته‌اند:
مهما ترحّلت عن قوم و قد قدروا
ألّا تفارقهم فالرّاحلون هم‏
خداوند فرموده است: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ من دُونِ الله فَیَسُبُّوا الله عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ، و این اشاره است به این که سبب شدن برای بدی بدی است. دیگر آن که مقصودش از به کار بردن بوی خوش معالجه دماغش باشد تا هوش و زیرکی او افزایش یابد و درک مسائل مهمّ دین و تفکّر در آنها برایش آسان گردد. چه گفته‌اند: هر کس بویش خوش باشد خردش افزون می‌شود.
آن که فقه می‌داند چنانچه تجارت آخرت و طلب خیر بر دلش غلبه داشته باشد از نیّاتی که ذکر شد و امثال آنها در نمی‌ماند، و اگر جز نعمتهای دنیا بر دلش چیره نباشد، این گونه نیّت‌ها به دل او خطور نمی‌کند، و اگر آنها برای او گفته شود در دلش رغبتی به سوی آنها پدید نمی‌آید و آنها برای او چیزی جز حدیث نفس نیست و حدیث نفس نیّت عمل به شمار نمی‌آید. مباحات بسیارند و نمی‌توان نیّات هر یک را شمرد لیکن می‌توان بر همین یکی غیر آن را قیاس کرد از این رو یکی از پیشینیان گفته است: من دوست دارم در هر چیزی نیّت کنم حتی در خوردن، آشامیدن، خوابیدن و قضای حاجتم. و در همه اینها می‌تواند رضای خدا را نیّت کند، زیرا هر چه مایه بقای بدن و فراغت دل از مشکلات تن شود به منزله یاوری برای دین است، آن که قصدش از خوردن کسب نیرو برای عبادت، و نیّت او از مباشرت حفظ دین و خوشحالی همسر و تحصیل فرزندی است که خدا را عبادت کند و با این عمل امّت محمّد (صلّی الله علیه وآله) را زیاد گرداند او با این خوردن و نکاح خود خدا را فرمانبرداری کرده است. غالبترین لذّت‌های نفس خوردن و مباشرت است و کسی که اندیشه آخرت بر دل او غلبه دارد نیّت خیر در آنها برای او ممتنع نیست. همچنین باید به هنگامی که مالی از او تلف شود نیّت خود را نیکو کند و بگوید: در راه خدا بوده است، و هرگاه به گوش او برسد که دیگری غیبت او کرده است خوشحال شود که گناهانی از او را بر خواهد داشت و حسناتی از وی به دفتر اعمالش منتقل خواهد شد و با خاموشی از دادن پاسخ به او همین را نیّت کند. در خبر است که: «بنده مورد حسابرسی قرار می‌گیرد و اعمالش به سبب آفاتی که به آنها رسیده باطل می‌گردد به طوری که مستوجب آتش می‌شود سپس دفتر اعمال حسنه‌اش را برایش می‌گشایند به طوری که مستحقّ بهشت می‌شود لیکن او تعجّب می‌کند و می‌گوید: پروردگارا این اعمال را من انجام نداده‌ام، به او گفته می‌شود: اینها اعمال کسانی است که تو را غیبت کرده و به تو آزار رسانیده و بر تو ستم کرده‌اند». و نیز در خبر آمده است که: «بنده با حسناتی همچون کوه‌ها وارد قیامت می‌شود که اگر برای او خالص شوند وارد بهشت می‌شود لیکن خبر می‌آید که او به این ستم کرده و آن را ناسزا گفته، و این را زده است پس برای اینان از حسنات او برمی‌دارند به طوریکه حسنه‌ای برایش باقی نمی‌ماند، فرشتگان می‌گویند:
حسناتش پایان یافته است و مطالبه کنندگان باقی مانده‌اند، خداوند می‌فرماید: از گناهان آنها بر او بیفزایید و با سیلی محکم وی را در آتش اندازید».
کوتاه سخن آن که بپرهیز و سخت بپرهیز که چیزی از حرکات و سکنات خود را حقیر و ناچیز شماری تا از غرور و شرور آنها پرهیز نکنی در حالی که در روز سؤال و حساب برای آنها پاسخی نداشته باشی چه خداوند آگاه و ناظر بر تو است: ما یَلْفِظُ من قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ. اگر تو از دوراندیشان و خردمندانی و از جمله فریفتگان نیستی هم اکنون درباره خود بیندیش و حساب خود را به طور دقیق رسیدگی کن پیش از آن که تو را مورد حسابرسی قرار دهند و مراقب احوال خویش باش، و نباید هیچ حرکت و سکونی از تو سر زند جز این که نخست بیندیشی برای چه به حرکت درمی‌آیی، چه مقصدی داری، از دنیا چه خواهی یافت و از آخرت چه چیزی از دست خواهی داد و به چه چیزی دنیا را بر آخرت ترجیح می‌دهی.
هرگاه بدانی انگیزه تو جز دین نیست عزم خود و آنچه را دل بر آن نهاده‌ای اجرا کن و در غیر این صورت دست باز دار. و دلت را در این خودداری و امتناع نیز مراقب باش چه ترک عمل عملی است و ناگزیر با نیّت درستی همراه بوده و نباید انگیزه آن هوس نهفته‌ای باشد که بر آن آگاه نباشی. همچنان نباید ظواهر امور و کارهای خوب مشهور تو را بفریبد بلکه به اعماق و اسرار امور بنگر تا از جرگه فریفته شدگان بیرون آیی. روایت شده است زکریّا (علیه السلام) برای ساخت دیواری گلی کار می‌کرد و مزدور بود، دو گرده نان برای او آوردند، چه او جز از حاصل دسترنج خود نمی‌خورد، در این هنگام دسته‌ای بر او وارد شدند و او آنان را به طعام دعوت نکرد تا آنگاه که از خوردن فارغ شد، آنها از این رفتار او دچار شگفتی شدند زیرا به سخاوت و زهد او آگاه بودند و می‌دانستند که مقتضای خیر، دعوت آنها به طعام بوده است.
زکریّا (علیه السلام) گفت: من در برابر مزد برای گروهی کار می‌کنم، آنها دو گرده نان نزد من آوردند تا با خوردن آنها بر کارشان قوّت یابم، اگر در خوردن آنها با من همراهی می‌کردید نه شما را کافی بود و نه مرا و نه می‌توانستم کار آنها را انجام دهم.
آری انسانی که دارای بینش است در پرتو نور حقّ به همین گونه به باطن امور می‌نگرد، چه ضعف او برای کار نقصانی در برابر واجب است، و دعوت آنها برای شرکت در طعام نقصانی در برابر مستحبّ می‌باشد و مستحبّات در برابر واجبات حکمی ندارند. بنده باید به همین گونه نیّت خود را در سایر اعمال بررسی کند، و در هر کار جز با نیّت درست اقدام یا امتناع نورزد، و اگر نیّت به دلش نرسد خودداری کند چه نیّت خارج از اختیار انسان است.

بیان آن که نیّت در اختیار آدمی نیست‏

بدان انسان نادان چون سفارش ما را درباره نیکو کردن نیّت و زیاد به کار بردن آن می‌شنود، و به قول پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) که فرموده است: «اعمال به نیّت وابسته‌اند» توجّه می‌کند به هنگام درس گفتن یا تجارت کردن یا خوردن در دل خود می‌گوید: برای خداوند درس می‌گویم، تجارت می‌کنم، می‌خورم، و گمان می‌کند که همین نیّت است لیکن هیهات! این حدیث نفس، یا حدیث زبانی، و یا تفکّر و انتقال او از خاطره‌ای به خاطره‌ای دیگر است، و نیّت از همه اینها بدور است، چه نیّت برانگیخته شدن نفس و توجّه و میل آن به سوی چیزی است که بر او روشن شده است هدف او در حال و یا آینده در آن تأمین می‌شود، و اگر میل وجود نداشته باشد به صرف اراده، اختراع و اکتساب صورت نمی‌گیرد بلکه همان گونه است که انسانی که شکمش سیر است می‌گوید: نیّت کردم که اشتها و میل به طعام داشته باشم، یا انسان مجرّد بگوید: نیّت کردم به فلانی عاشق و او را دوست داشته باشم و به دل او را بزرگ بشمارم و اینها محال است چه در رو آوردن دل به سوی چیزی و ایجاد تمایل و توجّه بدان هیچ راهی جز تحصیل اسباب آن وجود ندارد، و به این امر گاهی قدرت دارد و زمانی فاقد قدرت است چه نفس تنها زمانی برای انجام دادن عملی برانگیخته می‌شود و انگیزه آن را اجابت می‌کند که آنرا موافق و ملایم طبع خویش تشخیص دهد و تا معتقد نشود که تحقّق غرض او به عملی از اعمال منوط است قصد او متوجّه آن نمی‌شود و در همه مواقع قادر به این اعتقاد نیست. هر زمان این عقیده برایش حاصل شود دلش رو به سوی آن می‌آورد، و این در صورتی است که دلش فارغ بوده و به هدفی قویتر از آنچه در نظر گرفته مشغول نباشد و این امر نیز در همه اوقات ممکن نیست چه انگیزه‌ها و باز دارنده‌ها دارای سببهای بسیارند که در پی مقدّمات و اسباب به وجود می‌آیند و بر حسب اشخاص و احوال و اعمال مختلف‌اند.
بنابراین هرگاه شهوت مباشرت بر انسان غلبه کند و غرض درستی از لحاظ دینی و دنیوی در تولید فرزند نداشته باشد، برایش ممکن نخواهد بود که به نیّت تولید فرزند مباشرت کند و تنها می‌تواند به نیّت ارضای شهوت این عمل را انجام دهد، چه نیّت عبارت از اجابت انگیزه است و او که انگیزه‌اش ارضای شهوت است چگونه می‌تواند نیّت تولید فرزند داشته باشد. هرگاه بر دلش غالب نباشد که اقامه سنّت نکاح به پیروی از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فضیلتی بزرگ دارد نخواهد توانست در این امر تبعیّت از سنت را نیّت کند مگر آن که این را به زبان و دل بگوید و این حرف محض است و نیّت نیست.
آری طریق کسب این نیّت آن است که نخست ایمانش را به شرع تقویت کند و عقیده‌اش را به این که هر کس در تکثیر امت محمد (صلّی الله علیه وآله) بکوشد ثوابی بس بزرگ دارد راسخ گرداند، و همه عوامل نفرت از فرزند را که عبارت از بیم افزایش هزینه زندگی و رنج طولانی و جز اینهاست از نفس خود دور کند در این صورت ممکن است برای کسب ثواب رغبتی جهت تحصیل فرزند در دلش پدید آید و این رغبت او را به جنبش درآورد و اعضای او را برای مباشرت آماده سازد. هنگامی که قدرت او که محرک زبان است برای اجابت این انگیزه که بر دلش غلبه یافته به کار درآید برای عمل مورد نظر نیّت کرده است و هرگاه وضع چنین نباشد آنچه را برای تولید فرزند در نفس خود ارزیابی و در دل زیر و رو می‌کند جز وسواس و یاوه چیز دیگر نخواهد بود. از این رو گروهی از پیشینیان از برخی طاعات که نیّت آنها را در دل خود حاضر نمی‌دیدند امتناع می‌کردند و می‌گفتند: نیّت آن در دل حضور نمی‌یابد. تا آن جا که ابن سیرین بر جنازه حسن بصری نماز نگزارد و گفت: نیّت به دلم نمی‌آید.
می‌گویم: شاید ابن سیرین به سبب آن که او را از اهل نفاق می‌دانسته بر جنازه او نماز نگزارده و تعلّل کرده است.
غزّالی می‌گوید: اگر از پیشینیان درخواست می‌کردند که کار نیکی انجام دهند می‌گفتند:
اگر خداوند نیّت آن را روزی ما گرداند آن را انجام می‌دهیم. یکی از آنان گفته است: من یک ماه است نیّت عیادت مردی را می‌طلبم هنوز برایم حاصل نشده است. عیسی بن کثیر گفته است: با میمون بن مهران می‌رفتم چون به در خانه‌اش رسید بازگشتم، پسرش به او گفت: آیا شام را بر او عرضه نمی‌داری؟ پاسخ داد: از نیّتم نیست.
می‌گویم: برقی به سند خود از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است: «یکی از دوستانش بر آن حضرت وارد شد و سلام کرد و نشست هنگامی که امام (علیه السلام) از آن جا بازگشت آن مرد نیز به همراه او باز گردید، و چون آن حضرت به در خانه خود رسید وارد منزل شد و آن مرد را ترک فرمود. پسرش اسماعیل به پدرش عرض کرد: ای پدر! چرا به او پیشنهاد نکردی که وارد شود، فرمود: درخور من نبود که او را وارد (خانه) کنم، عرض کرد: او وارد نمی‌شد، فرمود: ای فرزند من، خوش ندارم خداوند مرا تعارف کننده بنویسد.» غزالی می‌گوید: و این بدان سبب است که نیّت تابع نظر است و هرگاه نظر تغییر کند نیّت نیز تغییر می‌یابد، از این رو بزرگان روا نمی‌دانستند که عملی بدون نیّت انجام دهند، چه نیّت روح عمل است، و عمل بدون نیّت درست ریا و تکلف می‌باشد و سبب دوری از حق تعالی است نه قرب و نیز می‌دانستند که نیّت آن نیست که گوینده به زبان بگوید نیّت کردم بلکه عبارت از برانگیخته شدن دل است و به منزله یکی از نفحات رحمانی است که در بعضی اوقات حاصل می‌شود و در اوقات دیگر غیرممکن است. آری کسی که امر دین بر دلش غلبه دارد احضار نیّت جهت امور خیر در بیشتر حالات برایش میسّر می‌شود، زیرا دل او کم و بیش به اصل نیکی گرایش دارد و در نتیجه غالباً برای اجرای موارد آن برانگیخته می‌شود. امّا کسی که به دنیا مایل و محبّت آن بر دلش چیره شده است این امر برایش میسّر نخواهد بود بلکه ادای واجبات نیز جز با کوشش بسیار برایش ممکن نخواهد شد، و نهایت توفیق او این است که دوزخ را یاد کند و خود را از عذاب آن بترساند و نعمتهای بهشت را به یاد او آورد، و نفس خود را برای رسیدن به آنها ترغیب کند، و بسا انگیزه ضعیفی در او پدید آید و ثوابی که نصیب او خواهد شد به اندازه رغبت و نیّت او خواهد بود. امّا طاعتی که به نیّت تعظیم خداوند باشد از آن نظر که او مستحق طاعت و بندگی است از کسی که به دنیا راغب است صورت نخواهد گرفت، و این ارزشمندترین و عالیترین نیات است، و کسی که این معنا را درک کند نیز عزیز و گرامی است چه رسد به آن که طاعت را بدین گونه به جا آورد.
نیات مردم در ادای طاعات دارای اقسامی است: برخی عمل را برای پاسخگویی به انگیزه خوف به جا می‌آورند چه آنها از آتش دوزخ بیم دارند بعضی برای اجابت انگیزه رجاء طاعت را انجام می‌دهند، زیرا بهشت را راغبند. این نیّت‌ها اگر چه نسبت به طاعتی که منحصراً به قصد امتثال امر خداوند و تعظیم ذات و جلال او به عمل آید در مرتبه پستی است لیکن از جمله نیات صحیح به شمار می‌آیند چه گرایش به چیزی است که در آخرت وعده داده شده هر چند از جنس لذّتهای دنیاست. بیشتر انگیزه‌ها پیرامون فرج و شکم است و جایی که نیاز این دو در آن برطرف می‌شود بهشت است و کسی که برای رسیدن به بهشت کار می‌کند مانند مزدور بدی است که خدمتگزار شکم و فرج خویش است و در رتبه ابلهان می‌باشد و اینان با اعمال خود به بهشت می‌رسند چه بیشتر اهل بهشت ابلهانند.
امّا عبادت ارباب قلوب از حدود ذکر و فکر در عظمت خداوند تجاوز نمی‌کند و این به سبب عشق آنها به جمال و جلال اوست و دیگر اعمال برای تأکید و تتمیم این عمل آنهاست، چه مقام اینان برتر از آن است که به حوریان و خوردنیهای بهشت توجه کنند. لذا اینها مقصد آنان نیست بلکه آنان مصداق این آیه‌اند که فرموده است: الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ، و آنان او را می‌خوانند و بس پاداشهای مردم به اندازه نیات آنهاست، از این رو آنان با نظر به وجه کریم الهی متنعم می‌شوند و آنهایی را که به رخسار حور العین توجه دارند به سخریّه می‌گیرند، چنان‌که آنها از دیدن رخسار حور العین بهره‌مند می‌باشند کسانی را که از نگاه به صورتهای ساخته شده از گل متنعم می‌شوند ریشخند می‌کنند امّا ریشخند آنان بسیار قویتر است، چه تفاوت میان جمال حضرت ربوبی و جمال حور العین بسیار فزونتر و بزرگتر از تفاوت میان جمال حور العین و صورتهای ساخته شده از گل است. این که نفوس حیوانی شهوانی آمیزش با خوبرویان را برای رفع نیاز جنسی بزرگ می‌شمارند و از نظر به وجه کریم الهی اعراض می‌کنند شبیه آن است که سوسک سیاه، ماده خود را بزرگ بداند و دلبستگی خویش را بدان مهم بشمارد و از نظر کردن به جمال زنان زیبا رو می‌گرداند. بنابراین کوری بیشتر دلها از دیدن جمال حق تعالی شبیه کوری سوسک سیاه از مشاهده جمال زنان است، چه او به هیچ وجه نمی‌تواند آن را ادراک و بدان توجه کند و اگر او از خرد برخوردار می‌بود و نزد وی از زنان یاد می‌کردند خرد کسانی را که بدانها توجه دارند سبک و ناچیز می‌شمرد. وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ إِلَّا من رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ و کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ کوتاه سخن آن که درجه نیّتها متفاوت است و کسی که یکی از آنها بر دلش چیره شود بسا برایش میسّر نشود که از آن عدول کند. شناخت این حقایق موجب بروز اعمالی است که فقیهان ظاهر بین آنها را زشت می‌شمارند، لیکن ما می‌گوییم: هرگاه نیّت امر مباحی به دل برسد در صورتی که در امری که فضیلت دارد نیّت به هم نمی‌رساند انجام دادن امر مباح برایش سزاوارتر است چه فضیلت بدان منتقل گردیده و آنچه فضیلت بوده مبدل به نقیصه شده است، زیرا اعمال بسته به نیات است. این شبیه عفو است که اگر به انسان ستمی رود عفو از انتقام افضل است، لیکن بسا در دلش نیّت انتقام به هم رسد نه نیّت عفو، در این صورت انتقام افضل از عفو است. همچنین گاهی انسان نیّت آشامیدن و خوردن و خوابیدن دارد تا استراحت کند و برای عبادت در آینده قوت یابد و در حال نیّت نماز و روزه به دلش نمی‌رسد در این صورت خوردن و خوابیدن برای او افضل است. بلکه اگر بر اثر مداومت در عبادت ملالت پیدا کند و نشاط او فرو نشیند و رغبتش کم شود و بداند اگر ساعتی را به سرگرمی و گفت و شنود بپردازد نشاط او تجدید می‌شود سرگرمی و گفت و شنود از نماز برایش افضل است. ابو الّدرداد گفته است: من نفس خود را با سرگرمیها آسایش می‌دهم تا مرا در ادای حق کمک کند. علی (علیه السلام) فرموده است: «دلها را آسایش دهید چه هرگاه مجبور شوند کور می‌گردند». اینها دقایقی است که تنها عالمان محقق آنها را درک می‌کنند نه قشریهای آنها، چه پزشک حاذق گاهی بیمار گرمی مزاج را با گوشت که طبیعت آن گرم است درمان می‌کند و پزشک ناآگاه این معالجه را ناروا می‌شمارد در حالی که مقصود پزشک آن است که نخست نیروی بیمار را به او باز گرداند تا بتواند معالجه ضدّ گرمی را تحمّل کند. همچنین شطرنج باز ماهر گاهی بدون عوض رخ و اسب را ترک می‌کند تا از این طریق بر حریف غلبه یابد و ضعیف ناآگاه ممکن است به این کار او بخندد و از آن در شگفت آید. همچنین مرد جنگ آزموده ممکن است صلاح خود را در گریز از دشمن ببیند و به او پشت کند تا او را به تنگنا بکشاند سپس بر او هجوم برد و او را از پا درآورد.
سلوک در راه خدا نیز به همین گونه است و سرتاسر جنگ با شیطان و معالجه دل است.
کسی که دارای بینش و توفیق است در این میدان بر لطایفی از حیله‌ها آگاه می‌شود که ضعیف ناموفّق آنها را مستبعد می‌شمارد، از این رو مرید نباید آنچه را از پیر خود می‌بیند در ضمیر خویش انکار، و یا دانشجو بر استادش اعتراض کند بلکه باید در حدّ بینش خود توقّف کنند و در آنچه از احوال آنها نمی‌فهمند تسلیم آنها باشند تا آن گاه که درجه آنان را احراز کنند و اسرارشان بر آنها منکشف شود.

باب دوم در اخلاص و فضیلت و حقیقت و درجات آن‏

خداوند متعال در فضیلت اخلاص فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا الله مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ و نیز: أَلا لِلَّهِ الدِّینُ الْخالِصُ و نیز: إِلَّا الَّذِینَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلَّهِ و نیز: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً. این آیه درباره کسی نازل شده که برای خدا کار می‌کند و دوست می‌دارد که او را بر آن بستانید.
پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «سه چیز است که دل مرد مسلمان خیانت نمی‌کند:
اخلاص عمل برای خداوند متعال و ...». مصعب بن سعد از پدرش نقل می‌کند که گفته است: پدرم گمان کرد که او را نسبت به کسانی از اصحاب پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) که از او پست‌ترند فضیلتی است، پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرمود: «همانا خداوند این امّت را به سبب دعا و اخلاص و نماز ضعیفانشان نصرت داده است». از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) روایت شده که: «خداوند فرموده است:
اخلاص سرّی از اسرار من است آن را در دل بنده‌ای که او را دوست می‌دارم به ودیعه می‌گذارم». علیّ بن ابی طالب (علیه السلام) فرموده است: «برای کمی عمل اندوه نخورید برای قبول آن اندوهگین باشید، چه پیامبر (صلّی الله علیه وآله) به معاذ بن جبل فرمود: عمل را خالص کن اندک آن تو را بس است» و نیز فرموده است: «هیچ بنده‌ای نیست که عمل خود را چهل روز برای خدا خالص گرداند مگر آن که چشمه‌های حکمت از دلش بر زبانش ظاهر می‌شود» و نیز فرموده است: «نخستین افرادی که در روز قیامت از آنها پرسش می‌شود سه کس‌اند: مردی است که خداوند به او دانشی عطا کرده است به وی می‌فرماید: در آنچه دانستی چه کردی؟
می‌گوید: پروردگارا! در ساعات شبانه روز به آن قیام کردم، خداوند می‌فرماید: دروغ گفتی، و فرشتگان هم می‌گویند دروغ گفتی بلکه خواستی بگویند فلانی عالم است، آگاه باش که آن را گفته‌اند. دیگر مردی است که خداوند مالی به او داده است، حق تعالی به او می‌گوید:
من به تو نعمت دادم تو چه کردی؟ می‌گوید: پروردگارا من در ساعات شب و روز صدقه دادم، خداوند می‌فرماید: دروغ گفتی، و فرشتگان هم می‌گویند: دروغ گفتی و خواستی گفته برادران مؤمنت نیز سودی ندارد. عابد در آنچه وی گفت به تفکّر پرداخت و سپس گفت:
پیرمرد راست می‌گوید چه من پیامبر نیستم تا بریدن این درخت بر من واجب باشد، و خدا به من امر نکرده که آن را قطع کنم تا در صورت خودداری گنهکار باشم، و آنچه او گفت سودش بیشتر است، لذا با او پیمان بست که به وعده‌اش وفا کند و شیطان نیز سوگند یاد کرد.
عابد به عبادتگاه خود بازگشت و خوابید. چون بامداد شد دو دینار بر بالای سر خود دید آنها را برداشت، روز دیگر نیز به همین گونه بود و در بامداد روز سوم و روزهای پس از آن چیزی بر بالای سر خود نیافت. از این رو خشمگین شد و تبر بر دوش نهاد و روانه شد. شیطان به صورت همان پیرمرد او را دیدار کرد و به او گفت: به کجا می‌روی؟ پاسخ داد: می‌روم که درخت را قطع کنم، به او گفت: به خدا سوگند دروغ می‌گویی و تو به این کار قادر نیستی و به آن راهی نداری. عابد مانند بار اوّل دست دراز کرد تا او را بگیرد، شیطان به او گفت:
هیهات! سپس او را گرفت و بر زمین زد و او مانند گنجشکی در زیر پاهای او بود پس از آن بر روی سینه‌اش نشست و گفت: از این کار دست بازدار و گرنه تو را می‌کشم، عابد نگاهی به او کرد و دانست که توان مقابله با او را ندارد، به وی گفت: ای فلان بر من چیره شدی، دست از من بدار و به من بگو چگونه نخست بر تو غلبه یافتم و اکنون تو بر من غالب شده‌ای، پاسخ داد: تو در بار نخست برای خدا خشمگین شدی و نیّت تو ثواب آخرت بود از این رو خداوند مرا مسخّر تو گردانید، لیکن در این بار برای نفس خود و دنیا خشمناک شدی لذا تو را به زمین زدم.
این داستان تأییدی است بر قول حق تعالی که: إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ، زیرا بنده جز به اخلاص از شیطان رهایی نمی‌یابد. از این رو معروف کرخی خودش را می‌زد و می‌گفت:
ای نفس اخلاص داشته باش تا خلاصی یابی. یعقوب مکفوف گفته است: مخلص کسی است که حسنات خود را پنهان بدارد همان گونه که سیّئات خود را پوشیده می‌دارد. ابو سلیمان گفته است: خوشا به حال کسی که یک گام درست بردارد و بدان جز رضای خدا نخواهد. یکی از اولیاء به برادرش نوشت: نیّت خود را در اعمالت خالص گردان تا اندکی از عمل، تو را کافی باشد. ابو ایّوب سختیانی گفته است: خالص گردانیدن نیّت‌ها از همه عملها بر عاملان سخت‌تر است.
می‌گویم: پس از این غزّالی درباره فضیلت اخلاص به نقل سخنانی پرداخته است که ما از آنها صرف نظر می‌کنیم. در کافی از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که درباره آیه: لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا فرموده است: مراد عمل بیشتر نیست بلکه عمل درست‌تر مراد است، چه درستی ترس از خداست و نیّت راست حسنه است. سپس فرمود: «باقی ماندن بر عمل تا خالص شوی سخت‌تر از عمل است، و عمل خالص آن است که نخواهی جز خدا کسی تو را بر آن بستاید». از امام باقر (علیه السلام) روایت است که فرمود: «هیچ بنده‌ای ایمان به خدا را در چهل روز خالص نمی‌کند جز این که خداوند او را به دنیا بی اعتنا، و به درد و درمان آن بینا و حکمت را در دل او پابرجا و زبانش را به آن گویا می‌کند».

بیان حقیقت اخلاص‏

بدان هر چیزی ممکن است با غیر خود بیامیزد، و چون از غیر خود صافی و از آن رها شود خالص گفته می‌شود و فعل صافی و از هر شایبه خالی را اخلاص می‌نامند. خداوند فرموده است: من بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبِینَ. و خالص بودن شیر به این است که در آن شایبه‌ای از خون و سرگین و از هر چیزی که ممکن است با آن آمیخته شود وجود نداشته باشد. ضدّ اخلاص شرک است و کسی که مخلص نباشد مشرک است، جز این که برای شرک درجاتی است و ضدّ اخلاص در توحید شریک قرار دادن چیزی در الوهیّت است.
شرک دو نوع است: خفیّ و جلیّ، اخلاص نیز به همین گونه است. اخلاص و ضدّ آن هر دو بر دل وارد می‌شوند و دل جایگاه آنهاست، و در قصدها و نیّتها داخل می‌شوند. ما حقیقت نیّت را ذکر کرده و گفته‌ایم که نیّت به اجابت انگیزه بازگشت دارد لذا هرگاه انگیزه یکی و مجرّد از غیر خود باشد فعلی که از صاحب آن انگیزه صادر می‌شود نسبت به آنچه نیّت کرده است اخلاص گفته شود. فی المثل کسی که صدقه می‌دهد و غرض او صرف ریاست مخلص است، و چنانچه مقصودش محض تقرّب به خداست نیز مخلص می‌باشد، لیکن عادت بر این جاری است که واژه اخلاص را به قصدی که برای تقرّب به خداوند بوده و از هر شایبه‌ای مجرّد باشد تخصیص می‌دهند چنان‌که واژه الحاد را که به معنای میل و گرایش است بر حسب عادت به گرایش از حقّ به غیر حقّ اختصاص داده‌اند.
کسی که انگیزه‌اش تنها ریا باشد خود را در معرض هلاکت قرار داده است و ما درباره او سخن نمی‌گوییم، زیرا آنچه مربوط به او بوده در کتاب ریا از بخش مهلکات ذکر کرده‌ایم و کمترین چیزی که در اخبار نسبت به وی وارد شده این است که: «ریا کننده در روز قیامت به چهار نام ندا داده می‌شود: ای ریاکار، ای فریبکار، ای مشرک، ای کافر».
اکنون درباره کسی سخن می‌گوییم که انگیزه‌اش قصد تقرّب به خدا باشد، لیکن داعیه دیگری با انگیزه او آمیخته شده باشد که آن یا ریاست و یا چیزی از لذّتهای نفسانی غیر از ریا. فی المثل با قصد تقرّب روزه بگیرد تا از پرهیز حاصل از آن سود ببرد یا بنده‌ای را در راه خدا آزاد کند تا از هزینه و بد خلقی او رهایی یابد یا به حجّ رود تا با گردش و مسافرت تندرستی یابد، یا از شرّی که در شهرش دامنگیر او شده خلاصی پیدا کند و یا از دشمنی که در منزل او راه یافته بگریزد یا از زن و فرزندش دلتنگ گردیده یا از کاری که بدان مشغول است خسته شده و می‌خواهد روزهای چندی بیاساید یا به جهاد می‌رود تا جنگ را تمرین کند و طرز به کار بردن ابزار آن را بیاموزد بتواند در لشکرکشیها شرکت کند یا نماز شب به جا آورد لیکن مقصودش مراقبت از خانه و زندگی و زن و فرزندش باشد یا دانش بیاموزد تا طلب مالی که کفاف او باشد برایش آسان گردد یا برای آن که میان خانواده‌اش عزّت یابد یا به قصد آن که به سبب عزّت علم املاک و اموال او از مطامع مصون ماند یا برای آن که با اشتغال به درس و وعظ از غم خاموشی رها شود و با لذّت محاوره رفع اندوه کند یا خدمت عالمان را عهده‌دار شود تا حرمت او در نزد آنان و مردم زیاد گردد یا به منظور آن که در دنیا رفیقی پیدا کند: یا قرآنی بنویسد تا بر اثر تمرین در نوشتن خطّ او نیکو شود یا پیاده به حجّ رود تا از پرداخت کرایه آسوده شود یا وضو گیرد تا پاکیزه و خنک گردد یا غسل کند تا خوشبو گردد یا حدیث روایت کند تا به وثوق و عالی بودن سند معروف شود یا در مسجد اعتکاف کند تا کرایه خانه ندهد روزه گیرد تا از رفت و آمد برای پختن طعام آسوده گردد یا برای آن که خوردن او را از پرداختن به کارهایش باز ندارد یا به سائل صدقه دهد تا ابرام او را در سؤال قطع کند یا بیماری را عیادت کند تا اگر بیمار شد به عیادت او آیند یا جنازه‌ای را تشییع کند برای آن که جنازه‌های خانواده‌اش را تشییع کنند یا از این قبیل کارها انجام دهد تا به نیکوکاری معروف و به نیکی یاد شود و مردم به دیده صلاح و وقار به او بنگرند. بنابراین هرگاه انگیزه او برای عمل تقرّب به خدا باشد لیکن یکی از این خطورات ضمیمه آن شده به طوری که عمل را برایش سبکتر ساخته بی تردید عمل او از حدّ اخلاق بیرون رفته و خالص برای رضای خدا نبوده و شرک بدان راه یافته است. خداوند فرموده است: «من بی نیازترین شریکان از شرکت هستم.»
خلاصه آن که هر لذّتی از لذّات دنیا که مایه آسایش نفس باشد و دل بدان رغبت کند چنانچه کم یا زیاد آن به عمل راه یابد صفای آن را مکدّر و خلوص آن را زایل می‌کند.
انسان با لذّتهای نفسانی گره خورده و در شهوتهای خود فرو رفته و کم است که فعلی از افعال و عبادتی از عبادات او خالی از این قبیل لذّتها و اغراض زودگذر دنیوی باشد. از این رو گفته‌اند: کسی که در دوران عمر خویش یک گام از روی اخلاص برای رضای خدا بردارد رستگار شده است و این به سبب ارزشمندی و کمیابی اخلاص و دشواری پاکیزه کردن دل از این شائبه‌ها و اغراض است. عمل خالص آن است که انگیزه آن تنها طلب تقرّب به خدا باشد و اگر همین لذّتهای نفسانی به تنهایی انگیزه عمل باشند روشن است که کار دارنده آن چقدر دشوار خواهد بود. لیکن منظور ما در این جا کسی است که قصد اصلی او تقرّب به خدا باشد و اموری که ذکر شد به قصد او منضّم گردد. در این صورت چنان‌که در بحث نیّت ذکر شد الحاق این امور به قصد او یا در رتبه موافقت و یا بر سبیل مشارکت و یا به طریق معاونت خواهد بود.
کوتاه سخن آن که انگیزه نفسانی یا مانند انگیزه دینی است یا قویتر و یا ضعیفتر از آن است و هر کدام آنها حکمی جداگانه دارد که ما بزودی آن را ذکر خواهیم کرد. اخلاص، خالص گردانیدن عمل از همه آن شایبه‌هاست چه کم و چه زیاد به طوری که قصد تقرب در آن خالص شود و انگیزه‌ای برای عمل جز آن وجود نداشته باشد و این امر تنها در مورد کسی قابل تصور است که دوستدار خدا و شیدای او بوده و تمام اندیشه‌اش در امور آخرت مستغرق باشد به طوری که در دل او جایی برای دوستی دنیا باقی نمانده باشد. چنین کسی حتی خوردن و آشامیدن را نیز دوست نمی‌دارد بلکه رغبت او به آنها مانند رغبت او به قضای حاجت است چه آن ضرورتی جبلّی است. او طعام را به سبب آن که طعام است دوست نمی‌دارد بلکه از آن جهت که برای عبادت خدا به او نیرو می‌دهد از آن استفاده و آرزو می‌کند که کاش شرّ گرسنگی از او کفایت می‌شد تا نیازی به خوردن نداشته باشد، لذا در دل او لذّتی نسبت به آنچه بر مقدار ضروری است باقی نمی‌ماند، و تنها مقدار ضروری مطلوب اوست چه آن ضروری دین اوست و وی جز در فکر دین خود نیست. این شخص اگر بخورد یا بیاشامد یا قضای حاجت کند، در همه حرکات و سکنات خود عملش خالص و نیّتش درست است. اگر او مثلاً بخوابد که آسایش یابد تا بر عبادت توانایی پیدا کند خوابش عبادت و در این حال دارای مرتبه مخلصان است. امّا کسی که چنین نیست باب اخلاص در عمل بر روی او مسدود است به استثنای افراد کم و نادری. چنان‌که اگر کسی محبّت خداوند و دوستی آخرت بر او غلبه یافته باشد حرکات معتاد او صفات فکر و اندیشه‌اش را کسب می‌کند و اخلاص می‌شود. همچنین کسی که محبّت دنیا و برتریجویی و ریاست طلبی بر او چیره شده و به طور خلاصه محبّت غیر خدا بر او استیلا یافته است همه حرکات معمولی او این صفات را به خود می‌گیرد و عبادات او اعم از روزه و نماز و غیر آن‌ها جز به ندرت از این آفات مصون نمی‌ماند.
بنابراین داروی اخلاص شکستن لذّتهای نفس و بریدن طمع از دنیا و تجرد برای آخرت است به طوری که این امور بر دل غلبه یابد و تنها در همین موقع است که اخلاص میسر می‌شود. چه بسیار است اعمالی که انسان در تحقق آنها رنج می‌برد و گمان می‌کند آنها را خالصانه برای خداوند انجام می‌دهد در حالی که در آنها فریب خورده است زیرا جهات آفات آن اعمال را نمی‌داند. چنان‌که از یکی از پیشینیان نقل شده که گفته است: نماز سی سال را که در مسجد و در صف اول جماعت به جا آورده بودم قضا کردم زیرا یک روز به سبب عذری دیر به مسجد آمدم و در صف دوم نماز گزاردم، و چون از این که مردم مرا در صف دوم می‌دیدند احساس شرم کردم دانستم که نگاه مردم به من در صف اول مرا خوشحال می‌کرده و از جایی که نمی‌دانسته‌ام مایه آسودگی دل من بوده است. این نکته‌ای دقیق و دشوار است و کم است اعمالی که از امثال این آفات مصون بماند. و نیز اندکند کسانی که بدین نکات توجه کنند. بی تردید آنهایی که از این مسایل غافلند در روز باز پسین همه حسنات خود را سیّئات خواهند دید، و در قول حق تعالی همینها مرادند که فرموده است:
وَ بَدا لَهُمْ من الله ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ و نیز: وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا و نیز: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً. عالمان بیشتر از همه مردم به طور شدید در معرض این فتنه‌اند، چه انگیزه اکثر آنها بر نشر دانش لذّت استیلا و خوشحالی به داشتن مرید و شادمانی از حمد و ستایش مردم است. شیطان نیز این مقاصد را بر آنها مشتبه می‌کند، و می‌گوید: مقصود شما انتشار دین خدا و دفاع از آیین پیامبر اوست. می‌بینی واعظ از این که مردم را نصیحت و برای حکّام موعظه می‌کند بر خدا منت می‌گذارد، و از این که گفتار او مقبول مردم قرار می‌گیرد و به او رو می‌آورند خوشحالی می‌کند و مدعی می‌شود که شادی او به سبب توفیقی است که در نصرت دین یافته است و اگر یکی از همکارانش که وعظش از او نیکوتر باشد پیدا شود و مردم از وی برگردند و به او رو آورند غمگین می‌شود، در حالی که اگر انگیزه او دین باشد باید خدا را شکر کند که این مهم را از عهده او برداشته و به عهده دیگری گذاشته است. با این حال شیطان او را رها نمی‌کند و به او می‌گوید: اندوه تو برای قطع ثواب است نه از جهت آن که مردم از تو روی گردانیده‌اند چه اگر از گفتارت پند گرفته‌اند تو به ثواب رسیده‌ای و اندوه تو بر فوت ثواب نیز پسندیده است. امّا این بیچاره نمی‌داند که اگر حق را فرمانبردار باشد و کار را به برتر از خود واگذارد ثواب او در آخرت بیشتر از آن است که در آن کار یگانه و منفرد باشد. برخی از عالمان فریب شیطان را می‌خورند و وانمود می‌کنند که اگر کسی پیدا شود که در این کار سزاوارتر باشد شاد می‌شوند و او را بر خود ترجیح خواهند داد لیکن خبر دادن از نفس پیش از تجربه و آزمایش صرف نادانی و غرور است، چه نفس در دادن این گونه وعده‌ها پیش از رسیدن موعد بسیار فرمانپذیر است سپس هنگامی که موعد فرا می‌رسد حالت او دگرگون می‌شود و به وعده وفا نمی‌کند. به این نکته کسی واقف است که حیله‌های شیطان و مکرهای نفس را شناخته و مدتی طولانی را در آزمایش نفس گذرانده باشد.
از این رو شناخت حقیقت اخلاص و عمل به آن دریای ژرفی است که همه مردم جز قلیلی نادر و یگانه در آن غرق می‌شوند و آنها همان کسانی هستند که خداوند آنان را مستثنا کرده و فرموده است: إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ. بنابراین بنده باید این امور را دقیقاً ملاحظه و مراقبت کند و گرنه نادانسته به پیروان شیطان می‌پیوندد.
می‌گویم: پس از این غزّالی گفته‌های مشایخ را درباره اخلاص ذکر و از یکی از آنان نقل کرده است که اخلاص در عمل آن است که دارنده‌اش پاداشی در دو جهان برای آن نخواهد سپس می‌گوید: این سخن اشاره است به آن که لذّتهای نفس هم در حال و هم در آینده آفت است، و آن که برای تنعّم نفس به لذّتهای بهشت خدا را عبادت می‌کند بیمار است چه حق آن است که برای عمل جز رضای خداوند خواسته نشود. و این اشاره به اخلاص صدّیقان و مطلق اخلاص است. امّا کسی که به امید بهشت و یا از بیم آتش عمل می‌کند او نسبت به لذّتهای عاجل مخلص است چه وی در طلب لذّت فرج و شکم است و آنچه مطلوب بحقّ ارباب قلوب می‌باشد وجه کریم خداوند متعال است و بس. آن که گفته است: آدمی جز برای لذّتی یا بهره‌ای به جنبش در نمی‌آید و بیزاری از لذّتها صفت خداوند است براستی گوینده این سخن کافر است. لیکن مراد قوم بیزاری از چیزهایی است که مردم آنها را لذّت می‌نامند و عبارت از شهوتهایی است که در بهشت توصیف شده‌اند. امّا صرف تلذّذ به معرفت الهی و راز و نیاز گفتن با او و نظر کردن به وجه کریمش لذّتهایی است که بهره این گروه است و مردم آنها را لذّت نمی‌شمارند بلکه از آن تعجب می‌کنند. و اینان چنانند که هرگاه لذّت طاعت و مناجات و ملازمت شهود حضرت حق را در نهان و آشکار از آنها بگیرند و در برابر همه نعمتهای بهشت را به آنها بدهند آنان این نعمتها را بسیار حقیر می‌شمارند و بدانها توجه نخواهند کرد. پس حرکت آنان برای لذّتی و طاعت اینان برای لذّت‌ی دیگر است، و لذّت اینان معبود آنهاست و بس نه چیز دیگر. سپس گفته است سخنها در این باره بسیار است و پس از کشف حقیقت نقل زیاد اقوال سودی ندارد. براستی سخن وافی و بیان کافی همان است که سرور گذشتگان و آیندگان (صلّی الله علیه وآله) در پاسخ پرسش از اخلاص فرموده است: «آن این است که بگویی پروردگار من الله است سپس چنان‌که به تو دستور داده شده استقامت ورزی» یعنی هوای نفس خود را نپرستی و جز پروردگارت را عبادت نکنی و همان گونه که به تو امر کرده در عبادت او پایداری ورزی، و این اشاره به آن است که از هر چه غیر خداست قطع نظر کنی، و براستی اخلاص همین است.

بیان درجات شائبه‌ها و آفت‌هایی که به اخلاص آسیب می‌رساند

بدان آفاتی که اخلاص را مشوّش می‌کند بعضی جلیّ و برخی خفیّ است، پاره‌ای با آن که جلیّ و آشکارند ضعیف و برخی با آن که خفیّ می‌باشند قوی هستند. فهم درجات این آفات از حیث خفاء و ظهور جز با آوردن مثالی دانسته نمی‌شود. امّا روشنترین آفات اخلاص ریاء است و برای همین مثالی می‌آوریم و می‌گوییم: هنگامی که نمازگزار نمازش را با اخلاص به جا می‌آورد و جماعتی به او می‌نگرند و یا کسی بر او داخل می‌شود شیطان بر او وارد می‌گردد و به او می‌گوید: آوازت را نیکو کن تا اشخاص حاضر به دیده احترام و صلاح به تو بنگرند و تو را حقیر نشمارند و غیبت نکنند، در نتیجه او حالت خشوع به خود می‌گیرد و اعضایش را ساکن و آرام می‌گرداند و نمازش را نیکو به جای می‌آورد. و این همان ریای ظاهر است که بر مریدهای مبتدی پوشیده نیست.
درجه دوم
آن که مرید این آفت را می‌شناسد، و از آن پرهیز می‌کند، و در این مورد از اطاعت شیطان سرباز می‌زند، و بر او توجه ندارد و نمازش را به همان گونه که بوده ادامه می‌دهد. در این هنگام شیطان به عنوان خیرخواهی بر او وارد می‌شود و به وی می‌گوید: مردم از تو متابعت و به تو اقتدا می‌کنند و به تو می‌نگرند و کردارت را نقل می‌کنند و به تو تأسّی می‌جویند، اگر اعمالت را خوب به جا آوری ثواب اعمال آنها از آن تو است و اگر بدانجام دهی وزر و وبال آنها بر عهده تو خواهد بود. پس عمل خود را در پیش روی آن‌ها نیکو کن شاید در خشوع خود و نیکو به جا آوردن عبادت به تو اقتدا کنند. این تلقینی دشوارتر از اول است و بسا کسی که به تلقین نخست فریفته نشده در این جا فریب خورد چه این نیز عین ریا و باطل کننده اخلاص است زیرا اگر او خشوع و حسن عبادت را خوب می‌داند و ترک آن را برای غیر خود نمی‌پسندد چرا در خلوت آن را برای خود سزاوار نمی‌داند و ممکن نیست دیگری نزد او از خودش عزیزتر باشد. بلکه این صرف تلبیس و دگرگون کردن حقیقت است، چه کسی که به او اقتدا می‌شود باید دارای استقامت نفس بوده و دلش روشنی یافته باشد تا نورش به دیگران برسد و در نتیجه ثوابی عاید وی گردد. امّا این پیشوا که تحت تأثیر شیطان قرار گرفته عمل او صرف نفاق و تلبیس است کسی که به او اقتدا کند به ثواب عملش می‌رسد لیکن خود وی به سبب مشتبه کردن امر و اظهار خلاف باطن مورد مؤاخذه و کیفر قرار خواهد گرفت.
درجه سوم
و این از درجات پیش دقیقتر است و عبارت از این است که بنده نفس خود را آزموده و به مکرهای شیطان آگاه است و می‌داند که اختلاف عمل در حال خلوت و مشاهده غیر صرف ریاست و اخلاص آن است که نماز او در خلوت مانند نمازی باشد که آن را در انظار مردم به جا می‌آورد، و از خود و خدای خویش شرم کند که به سبب مشاهده مردم خشوعی بیش از آنچه عادت اوست در نمازش داشته باشد. لذا در خلوت به خود توجه کند و نمازش را به گونه‌ای که در پیش روی مردم می‌پسندد نیکو به جا آورد و در برابر مردم نیز به همین نحو عمل کند. این روش نیز ریایی دشوار و پیچیده است، زیرا نمازش را در خلوت نیکو ادا کرده تا در پیش مردم آن را نیکو به جا آورد و میان آنها تفاوتی نگذاشته است لیکن او هم در خلوت و هم در پیش روی خلق توجهش به مردم است در حالی که اخلاص آن است که برای آدمی تفاوت نکند که بهایم تماشاگر نماز او باشند یا خلایق و او همچنان بر یک روش باشد. امّا گویا نفس این شخص به وی اجازه نمی‌دهد که در پیش روی مردم نماز را بد بگذارد آنگاه شرم می‌کند که در زمره ریاکنندگان قرار گیرد و گمان می‌کند با یکسان خواندن نماز در خلوت و در پیش روی مردم ریا را از عمل خود زدوده است. لیکن هیهات! چه ریاء زمانی زدوده می‌شود که او در نهان و آشکار به مردم توجهی نداشته باشد چنان‌که به جمادات توجه ندارد در حالی که این شخص اندیشه‌اش هم در نهان و هم در آشکار به خلق مشغول است و این خود از مکرهای پنهانی شیطان است.
درجه چهارم
که دقیقتر و پوشیده‌تر است آن است که به هنگامی که مشغول نماز است مردم به او بنگرند و شیطان نتواند به او بگوید: به خاطر این مردم در نماز خشوع کن چه می‌داند که او این حیله‌اش را دریافته است لذا شیطان به او می‌گوید: در جلال و عظمت خداوند و کسی که در پیش روی او ایستاده‌ای بیندیش، و شرم کن از این که خداوند به دلت نظر کند و تو از او غافل باشی. از این رو دلش را حاضر و اعضایش را خاشع می‌کند و گمان می‌کند این عمل اخلاص است در حالی که مکر و فریب است، چه اگر خشوعش به سبب توجه به جلال الهی است بایستی این توجه در خلوت نیز ملازم حال او باشد و حضور آن در خاطرش به حالت حضور غیر او اختصاص نداشته باشد.
نشانه ایمنی از این آفت آن است که آنچه را در خلوت به دلش خطور می‌دهد همان باشد که در پیش روی مردم به خاطرش می‌آورد و حضور غیر سبب حضور این خطورات نباشد چنان‌که وجود حیوانی سبب آن نخواهد شد. لذا مادام که در احوال او از مشاهده انسان و مشاهده حیوان تفاوت روی می‌دهد هنوز از صفای اخلاص بدور بوده و باطنش به شرک ریای خفیّ آلوده می‌باشد. و چنان‌که در حدیث آمده است: «این شرک در دل فرزند آدم از حرکت مورچه سیاه در شب تاریک بر روی سنگ سخت پوشیده‌تر است.»
کسی از شیطان مصون می‌ماند که بدقّت نظر کند و به عصمت و توفیق و هدایت حق تعالی سعادت یابد و گرنه شیطان پیوسته ملازم حال کسانی است که برای عبادت الهی آستین بالا زده‌اند، و لحظه‌ای از آنها غفلت نمی‌کند تا در هر حرکتی از حرکات حتی در سرمه کشیدن و ناخن گرفتن و در روز جمعه خود را خوشبو کردن و لباس پوشیدن آنها را به ریا وادار سازد چه اینها سنّتهایی در اوقات مخصوص است و نفس را از حیث ارتباط آنها با خلق و انس طبع در آنها التذاذی است و شیطان انسان را به انجام دادن این کارها دعوت می‌کند و می‌گوید: اینها سنتهایی است که سزاوار نیست ترک شود چه نشاط باطنی دل در انجام دادن این امور برای شهوتهایی است نهانی یا شایبه‌هایی است که به سبب آنها آدمی از حد اخلاص بیرون می‌رود و یا چیزهایی است که نمی‌تواند بکلی از همه این آفات مصون بماند و خالص باشد، بلکه کسی که در مسجدی معمور و پاکیزه و خوش بنا اعتکاف می‌کند و به این سبب طبع به آن انس می‌گیرد و شیطان او را در این عمل ترغیب و ثوابهای بسیار اعتکاف را برای او بازگو می‌کند چه انگیزه نهفته در ضمیر او انس به زیبایی مسجد و آلودگی خاطر او در آن است. و این انگیزه زمانی آشکار می‌شود که به یکی از دو مسجد یا دو محلّ که نیکوتر از دیگری است مایل شود و همه اینها شایبه‌های طبع و کدورات نفس است که با عمل آمیخته می‌شود و حقیقت اخلاص را باطل می‌کند.
به جانم سوگند غشّی که با زر ناب آمیخته می‌شود درجات مختلفی دارد. در بعضی غشّ غالب و در برخی اندک است لیکن درک آن آسان است، و در پاره‌ای غشّ چنان دقیق و ناپیدا است که جز نقّاد آگاه نمی‌تواند آن را تشخیص دهد. غشّ دل و دغلی شیطان و پلیدی نفس بمراتب از این نوع غشّ ناپیداتر و بسیار دقیق‌تر است از این رو گفته‌اند: دو رکعت نماز عالم از یک سال نماز نادان افضل است. مقصود از عالم کسی است که به دقایق آفات اعمال دانا باشد تا از آنها رهایی یابد زیرا نادان به ظاهر عبادت می‌نگرد و بدان مغرور است و همچون روستایی است که تنها به سرخی دینار ناسره و گردی آن نظر دارد در حالی که ذات آن قلب و مغشوش است. و بی شکّ قیراطی زر ناب که نقّاد آگاه آن را بپسندد بهتر از دیناری است که فریب خورده ابله آن را پسند کند. امر عبادات نیز به همین گونه بلکه بسیار شدیدتر مختلف و متفاوت است و طرق آفاتی که می‌تواند بر اقسام اعمال وارد شود از حدّ شماره و حصر بیرون است، و آنچه ما ذکر کردیم بر سبیل مثال و ذکر نمونه بود. بی شک هشیار را اندکی از بسیار بس است و کودن را تطویل کافی نیست، لذا تفصیل بیشتر سودی ندارد.

بیان حکم عمل مشوب و استحقاق ثواب بر آن‏

بدان هرگاه عمل به طور خالص برای رضای خدا نبود، و به ریا یا لذّتهای نفسانی آمیخته باشد در آن اختلاف است که آیا آن عمل مقتضی ثواب است یا اقتضای عقاب دارد و یا بکلی مقتضی چیزی نیست نه ثواب و نه عقاب. امّا کسی که مراد او از عمل جز ریا نیست به طور قطع عملش سبب خشم الهی و کیفر او خواهد بود و آن که عمل را خالص برای رضای خدا به جا می‌آورد نیز عملش مستوجب ثوابهای الهی است لذا آنچه مورد تأمّل و بررسی می‌باشد عمل مشوب و ناخالص است. ظاهر اخبار گویای آن است که بر این نوع عمل ثوابی مترتّب نمی‌باشد لیکن این اخبار خالی از تعارض نیست و آنچه برای ما در این باره روشن شده و البته خدا عالم است این است که باید مقدار قوّت انگیزه را در نظر گرفت، اگر انگیزه دینی برابر با انگیزه نفسانی باشد دو انگیزه در برابر هم مقاومت می‌کنند و هر دو ساقط می‌شوند و عمل نه ثواب دارد و نه عقاب و اگر انگیزه ریا قویتر و چیره‌تر باشد عمل سودمند نیست بلکه زیانبار و مقتضی عقاب است لیکن عقاب آن سبکتر از کیفر عملی است که بکلی از روی ریا انجام شده و قصد تقرّب به خدا با آن آمیخته نشده است، و چنانچه تقرّب نسبت به انگیزه دیگر غلبه داشته باشد به اندازه برتری قوّت انگیزه دینی ثواب به او داده می‌شود، و این به مقتضای قول خداوند است که: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ، وَ من یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ و نیز: إِنَّ الله لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ. پس نباید قصد خیر ضایع شود، بلکه اگر نیّت تقرب بر قصد ریاء غلبه داشته باشد به اندازه قصد ریا از ثواب او ساقط می‌شود و بقیه برای او می‌ماند، و اگر قصد ریا بر نیّت خیر غالب باشد به سبب نیّت خیر او مقداری از عقوبت قصد فاسدش ساقط می‌گردد.
توضیح مطلب آن است که تأثیر اعمال در دل بستگی به قوت صفات آنها دارد. انگیزه ریا از مهلکات است و غذا و نیرومندی آن به این سبب است که بر وفق آن عمل گردد، همچنین انگیزه نیکی از منجیات است و قوت آن در این است که بر وفق آن کار شود. اگر این دو صفت در دل جمع شوند چنانچه بر وفق مقتضای ریا عمل شود این صفت در انسان قوت می‌یابد، و اگر بر طبق انگیزه خیر کار شود نیز صفت نیکی در او نیرومند می‌گردد. یکی از این دو نابود کننده و دیگری نجات دهنده است. اگر تقویت یکی به اندازه تقویت دیگری باشد هر دو مقاومت می‌کنند و این مانند آن است که کسی گرمی برای مزاجش ضرر داشته باشد چنانچه چیزی که برایش زیان دارد بخورد سپس به اندازه آن از خنکیها تناول کند پس از خوردن مانند آن است که از هیچ‌کدام نخورده است. اگر استفاده از یکی بر دیگری غلبه داشته باشد غالب اثر خود را خواهد بخشید. همان گونه که به حکم سنّت الهی هیچ ذره‌ای از خوردنیها و آشامیدنیها و داروها بی فایده نبوده و از تأثیر در بدن خالی نیست همچنین ذره‌ای از خیر و شر ضایع نمی‌ماند و از ایجاد تأثیر در نورانی کردن دل یا سیاه کردن آن و نزدیک گردانیدن آن به خدا یا دور کردن آن جدا نیست. بنابراین اگر انسان عملی انجام دهد که یک وجب او را به خدا نزدیک و ضمن آن کاری کند که یک وجب از او دور شود، وضع او به پیش از عمل برگشت می‌کند و ثواب و عقابی برای او نیست. لیکن اگر عمل او چیزی است که دو وجب او را به خدا نزدیک می‌سازد و عمل دیگر او یک وجب وی را از خدا دور می‌کند ناچار یک وجب تقرب پیدا کرده است. پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «به دنبال بدی نیکی کن تا آن را بزداید». لذا هرگاه اخلاص ناب پس از ریای محض واقع شود ریا را محو می‌کند و نیز چنانچه این دو با هم جمع شوند ناگزیر یکدیگر را دفع و محو می‌کنند. گواه این مطلب اجماع امت است بر این که اگر کسی به قصد حج بیرون رود و ضمن آن تجارتی کند حج او درست است و ثواب آن به او داده خواهد شد با این که لذّتی از لذّتهای نفس با عمل او آمیخته شده است. آری ممکن است گفته شود: هنگامی که به مکه برسد و اعمال حج را به جا آورد به ثواب می‌رسد، چه تجارت او متوقف بر اعمال حج او نیست و عملش خالص است و آنچه میان حج و تجارتش مشترک می‌باشد طول راه است که هرگاه در آن قصد تجارت داشته باشد ثوابی نخواهد داشت. لیکن درست آن است که گفته شود: هرگاه حجّ انگیزه اصلی او و تجارت غرضی تبعی و کمکی باشد نفس سفر نیز از ثواب بی بهره نخواهد بود.
می‌گویم: بلکه درست آن است که گفته شود: تجارت اقدامی است برای تحصیل روزی و این نیز عبادتی است و از لذّات نفس به شمار نمی‌آید، و پیش از این گفته شد که تعدّد نیّات برای امور خیر موجب چند برابر شدن ثواب است.
غزّالی می‌گوید: گمان نمی‌کنم جهادگران میان جنگ با کافرانی که غنایم در محل آنها بسیار است و کافرانی که غنایم در نزد آنها وجود ندارد در دل خود تفاوتی احساس کنند و بعید است گفته شود که احساس این تفاوت ثواب آنها را بکلی از میان می‌برد بلکه عادلانه آن است که گفته شود: هرگاه انگیزه اصلی و محرک قوی او اعلای دین خداست و رغبت در غنیمت بر سبیل تبعیّت است ثواب او از میان نمی‌رود. آری پاداش او هرگز به اندازه پاداش کسی نیست که به هیچ روی به غنیمت توجهی ندارد، چه این توجه ناگزیر نقصان است.
اگر بگویی: آیات و اخبار دلالت دارد بر این که شایبه ریا ثواب را از میان می‌برد. و طلب غنیمت و تجارت و دیگر لذایذ نیز مشمول همین معناست چه طاووس یمانی و جمعی از تابعین روایت کرده‌اند: مردی از پیامبر (صلّی الله علیه وآله) درباره کسی پرسید که کارهای نیک می‌کند یا گفت: صدقه می‌دهد و دوست دارد که ستوده و مزد داده شود. آن حضرت به او پاسخی نداد تا آنگاه که این آیه نازل شد: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً، و مقصود او هم مزد و هم ستایش بود.
روایت شده است: مردی اعرابی نزد پیامبر (صلّی الله علیه وآله) آمد و عرض کرد: ای پیامبر خدا! شخصی برای اظهار حمیّت و غیرت، و یکی برای اظهار شجاعت و دیگری برای نشان دادن موقعیت خود، در راه خدا پیکار می‌کنند، پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرمود: «کسی که پیکار کند تا دین خدا غالب شود او در راه خدا پیکار کرده است و نیز پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «کسی که برای به دست آوردن چیزی از دنیا هجرت کند بهره‌اش همان است.
می‌گویم: از طریق خاصّه (شیعه) کافی از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که آن حضرت در مسجد به عبّاد بن کثیر بصری فرمود: «ای عبّاد! وای بر تو بپرهیز از ریا چه هر کس برای غیر خدا کار کند خداوند او را به همان کس وامی‌گذارد که او برایش کار کرده است».
و نیز از آن حضرت روایت شده که فرموده است: «هر ریایی شرک است، هر کس برای مردم کار کند پاداش او بر مردم است، و آن که برای خدا کار کند پاداش او بر خداست».
و نیز نقل شده که درباره آیه: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ ... فرموده است: «انسان عملی را که متضمّن ثواب است به جا می‌آورد و مقصودش از آن طلب رضای خدا نیست بلکه برای آن است که مردم او را بستایند و میل دارد آن را به گوش مردم برساند و این همان کسی است که به عبادت خدا شرک ورزیده است.» سپس فرمود: «هر بنده‌ای در پنهانی عمل خیری انجام دهد روزگار نمی‌گذرد جز این که خداوند خیری را برای او ظاهر می‌کند، و هر بنده‌ای عمل شرّی در پنهانی مرتکب شود روزگار نمی‌گذرد جز این که خداوند شرّی را برایش ظاهر می‌کند.
و نیز از آن حضرت نقل شده که: خداوند فرموده است: «من بهترین شریک هستم هر کس در عملی که انجام می‌دهد دیگری را با من شریک کند من آن را نمی‌پذیرم جز آنچه برایم خالص باشد».
غزّالی می‌گوید: پاسخ این است که این احادیث آنچه را ذکر کرده‌ایم نقض نمی‌کند بلکه مراد از آن کسی است که تنها دل به دنیا بسته است چنان‌که فرموده است: «کسی که برای چیزی از دنیا هجرت کند بهره‌اش همان است»، یا آن چیز بر نیّتش غلبه داشته باشد. ما بیان کردیم که عمل او گناه و تعدّی است نه آن که طلب دنیا حرام است، بلکه طلب آن از طریق اعمال دینی حرام می‌باشد، زیرا متضمّن ریا و دگرگون کردن وضع عبادت است. امّا واژه «شرکت» اگر مطلق باشد در جایی صدق دارد که هر دو قصد مساوی باشند و ما ذکر کردیم که اگر دو قصد مساوی باشند با یکدیگر مقاومت می‌کنند. در این صورت امر به زیان یا به سود او نیست و نمی‌توان بر عملش امید ثوابی داشت. سپس انسان به هنگام شرکت پیوسته در معرض خطر است زیرا نمی‌داند کدام یک از این دو قصد بر ضمیر او غلبه دارد و بسا همین امر مایه وبال او شود. از این رو خداوند فرموده است: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً، یعنی با شریک قرار دادن چیزی در نیّت که بهترین حالت آن سقوط هر دو جزء نیّت است نمی‌توان امید لقای پروردگار را داشت. و رواست گفته شود که: مقام شهادت جز با اخلاص در جهاد حاصل نمی‌شود، و بعید است که بگویند: اگر کسی انگیزه دینی‌اش چنان باشد که او را برای صرف جهاد به حرکت درآورد هر چند غنایمی در کار نباشد و بتواند با دو دسته از کفّار که یکی توانگر و دیگری فقیر باشد بجنگد و او برای اعلای دین خدا به جنگ با کافران توانگر و دست یافتن بر غنایم آنان رغبت کند در این صورت به طور قطع برای جهاد او ثوابی نیست و به خدا پناه می‌بریم اگر امر چنین باشد چه این عمل در دین گناه و راهی برای نومید کردن مسلمانان است و انسان از این گونه شایبه‌ها جز بندرت جدا نمی‌شود و تأثیر آنها سبب نقصان ثواب است لیکن موجب احباط عمل و محو آن نخواهد بود. آری انسان در این موارد با خطری بزرگ روبروست زیرا بسا گمان کند که انگیزه قویتر در او تقرب به خدا است در حالی که در درون او لذّت نفسانی غلبه دارد و انگیزه‌های نفسانی از چیزهایی هستند که در باطن انسان سخت پوشیده و نهفته‌اند. بنابراین پاداشهای الهی جز به اخلاص حاصل نمی‌شود و بسیار کم است که آدمی در اخلاصش بر یقین باشد هر چند منتهای احتیاط را به جا آورد. از این رو انسان باید ضمن سعی کامل در عمل همواره میان ردّ یا قبول آن در شکّ و تردید باشد و بترسد از این که در عبادتش آفتی وجود داشته باشد که وبالش بیش از ثوابش بوده و خیرش با شرش مقاومت کند. خائفان صاحب بصیرت پیوسته چنین بوده‌اند و هر اهل بینشی باید چنین باشد. با این حال به هنگام بیم از آفت و ریا نباید عمل ترک شود، و ترک عمل منتهای مطلوب شیطان است، چه مقصود آن است که اخلاص ضایع نشود و هرگاه عمل ترک گردد عمل و اخلاص هر دو ضایع شده است. گفته شده است: ترک عمل به خاطر مردم ریا و انجام دادن آن برای مردم شرک است.
می‌گویم: کافی به سند حسن از ابی جعفر امام باقر (علیه السلام) روایت کرده است که: از آن حضرت پرسیدند مردی کار نیکی انجام می‌دهد و کسی عمل او را می‌بیند پس او از دیدن وی خوشحال می‌شود، فرمود: «باکی نیست چه هر کسی دوست دارد خداوند خیر را در میان مردم برای او ظاهر گرداند. لیکن این در صورتی است که عملش را برای نشان دادن به او انجام نداده باشد.»

باب سوم در صدق و حقیقت و فضیلت آن‏

فضیلت صدق‏

خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَیْهِ. پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «صدق به نیکوکاری هدایت می‌کند و نیکوکاری به بهشت رهنمون می‌شود، همانا مرد پیوسته راست می‌گوید به حدی که خداوند او را صدیق می‌نویسد. دروغ به بدکرداری راهنمایی می‌کند و بدکرداری به دوزخ رهنمون می‌شود. همانا مرد پیوسته دروغ می‌گوید تا آن جا که خداوند او را کذّاب ثبت می‌کند.» در فضیلت صدق همین بس که صدیق از آن مشتقّ است و خداوند پیامبران را بدان توصیف کرده و در مقام ستایش آنان فرموده است:
وَ اذْکُرْ فی الْکِتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا و نیز: وَ اذْکُرْ فی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا.
می‌گویم: سپس غزّالی اقوالی را در فضیلت صدق نقل و از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) روایت کرده است که از آن حضرت درباره کمال پرسیدند فرمود: گفتار حق و عمل صادقانه است».
از طریق خاصه (شیعه) کافی از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که فرموده است: همانا مرد پیوسته راست می‌گوید به حدی که خداوند او را صدیق می‌نویسد».
از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرموده است: «مردم را به غیر از زبانتان (با عمل) به نیکی دعوت کنید تا از شما کوشش و صدق و پارسایی ببینند.»
و نیز از آن حضرت (علیه السلام) روایت است: «کسی که زبانش راست گوید عملش پاکیزه می‌شود، و آن که نیّتش را نیکو کند روزی‌اش افزون می‌گردد، و آن که با کسانش خوش رفتاری کند عمرش دراز می‌شود.»
و نیز آن حضرت (علیه السلام) فرموده است: به طول رکوع و سجود مرد ننگرید زیرا این چیزی است که بدان عادت کرده و اگر آن را ترک کند به هراس می‌افتد بلکه به صدق گفتار و ادای امانت از سوی او بنگرید.»
و نیز آن حضرت (علیه السلام) به یکی از یارانش فرمود: «بنگر علی (علیه السلام) به چه چیز نزد پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) منزلت یافت همان را ملازم باش چه علی (علیه السلام) جایگاه بلندی را که نزد پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) یافت به سبب صدق گفتار و ادای امانت بود.»

بیان حقیقت صدق و معنا و مراتب آن‏

بدان واژه صدق در شش معنا به کار می‌رود که عبارتند از: صدق در گفتار، صدق در نیّت و اراده، صدق در عزم، صدق در وفای به عزم، صدق در عمل در تحقیق همه مقامات دین.
کسی که به صدق در همه آنها موصوف شود صدیق گفته می‌شود چه واژه صدیق صیغه مبالغه از صدق است و صدیقان را درجاتی است، کسی که از صدق در چیزی بهره‌ای دارد نسبت به آنچه صدق او در آن است صادق است.
صدق اول در زبان است و آن در هنگام دادن خبر یا چیزی که متضمن خبر دادن است تحقق می‌یابد و خبر یا به گذشته تعلق دارد یا به آینده و در همین جاست که وفای به وعده یا تخلف از آن ظهور می‌یابد. به هر بنده‌ای حق است که الفاظ خود را نگهدارد و جز به صدق سخن نگوید. و این مشهورترین و روشنترین انواع صدق است، و کسی که زبانش را از دادن خبرهای خلاف واقع باز دارد او صادق است و برای این صدق دو مرتبه کمال است:
کمال اول- احتزاز از تعریض و کنایه است، گفته‌اند: «در کنایه مجالی است برای گریز از دروغ»، و کنایه جانشین دروغ می‌شود زیرا آنچه باعث ممنوعیت دروغ است تفهیم چیزی بر خلاف واقع آن است جز این که در برخی حالات بدان نیاز ضروری پیدا می‌شود مصلحت اقتضاء می‌کند از آن جمله در تأدیب کودکان و زنان و کسانی که به منزله آنها هستند، و در احتراز از ظلمه و ستم پیشگان و پیکار با دشمنان و پرهیز از آگاه شدن آنها بر اسرار مملکت.
کسی که بر چیزی از اینها ناگزیر شود صدق او در آن به این است که سخنش برای خدا باشد، و آنچه را حق به او دستور می‌دهد و دین اقتضاء می‌کند بگوید، و اگر چنین کند او صادق خواهد بود هر چند سخنش چیزی را بر خلاف آنچه واقع آن است بفهماند. چه صدق برای ذات آن مطلوب نیست بلکه به سبب دلالت آن بر حق و دعوت به آن مطلوب می‌باشد، لذا نباید به صورت ظاهر آن نگریست بلکه باید به معنای آن توجه داشت. آری در مواردی که ذکر شد و امثال آنها چنانچه راهی برایش وجود داشته باشد به کنایه متوسل شود. پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) هنگامی که عزم سفر می‌کرد آن را پوشیده می‌داشت تا مبادا خبر به دشمنان برسد و قصد او کنند، و این امر گفتن چیزی به دروغ نیست. پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «دروغگو نیست کسی که میان دو تن اصلاح می‌دهد و خیر می‌گوید یا خیری را نسبت می‌دهد.»
اجازه داده شده است که در سه مورد سخن بر وفق مصلحت گفته شود: اول آن که کسی بخواهد میان دو تن اصلاح دهد، دوم آن که دو همسر دارد، و سوم کسی که درباره مصالح جنگ اقدام می‌کند. صدق در این موارد به نیّت برگشت دارد و در آن جز صدق نیّت و اراده خیر چیز دیگر رعایت نمی‌شود لذا هرگاه قصدش درست و نیّتش صحیح و اراده‌اش صرفاً برای کاری نیک باشد او صادق بوده و به هر لفظ و عبارتی بگوید صدیق است لیکن کنایه در این موارد سزاوارتر است و راه آن این است که از یکی از پیشینیان نقل شده که او را یکی از ظالمان می‌طلبید و او در خانه‌اش بود به همسرش گفت: با انگشت خود دایره‌ای رسم کن و انگشت خود را بر آن بگذار و بگو در این جا نیست. او بدین وسیله از دروغ دوری جست و ستمکار را از خود دور کرد و گفتار او راست بود ضمن آن که به ستمکار فهمانید وی در خانه نیست. بنابراین کمال اول آن است که از دروغ در صریح الفاظ و از کنایه نیز جز به هنگام ضرورت بپرهیزد.
کمال دوم آن است که در مناجات با خدا معنای صدق در الفاظ را رعایت کند مانند این که می‌گوید: وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ، چه اگر روی دلش از خدا منصرف و به آرزوهای دنیا و شهوتهای آن مشغول باشد او دروغگوست، همچنین در گفتن ایاک نعبد (تنها تو را می‌پرستیم) و قول او که من بنده خدا هستم چنانچه به حقیقت عبودیّت متّصف نباشد و خواستی غیر از خدا داشته باشد گفتار او از صداقت بی بهره است، و اگر روز قیامت صدق او را در گفتن این که من بنده خدایم از او مطالبه کنند از اثبات آن ناتوان خواهد بود، چه اگر بنده نفس خویش یا بنده دنیا و یا بنده شهوتهای خود باشد در گفتارش صادق نخواهد بود. انسان بنده هر چیزی است که بدان پایبند است چنان‌که عیسی (علیه السلام) در خطاب به مردم گفته است: ای بندگان دنیا، و پیامبر ما (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «هلاک شد بنده دینار و درهم و بنده جامه و لباس نقشدار»، آنان هر کس را که دلش وابسته به چیزی است بنده آن نامیده‌اند، و بنده حق تعالی کسی است که نخست خود را از غیر او آزاد کند تا آزاده‌ای مطلق گردد. هنگامی که این آزادگی حاصل شود دل فارغ و آماده می‌شود تا بندگی خداوند در آن جای گیرد. این بندگی او را به خدا و محبّت او مشغول می‌کند و باطن و ظاهر او را به طاعت او پایبند می‌سازد، و او مراد و مقصودی جز خداوند نخواهد داشت. سپس هرگاه از این حد بگذرد به مقامی عالیتر که آن را «حریّت» می‌نامند می‌رسد، و در این مقام از خودی خود و اراده و خواستهایش در برابر خداوند آزاد می‌شود و در آنچه حق تعالی برایش می‌خواهد اعمّ از آن که تقربش دهد یا دورش کند قانع می‌شود، و اراده‌اش در اراده خداوند فانی می‌شود. او بنده‌ای خواهد بود که از غیر خدا آزاد و «حرّ» گردیده سپس بازگشته و از نفس خویش نیز آزاد شده و از آن حرّیّت یافته و در نتیجه برای نفس خود مفقود و برای آقا و مولای خود موجود شده است. اگر او را حرکت دهد به حرکت می‌آید و اگر او را ساکن گرداند ساکن می‌شود اگر او را گرفتار کند راضی است و در او امکانی برای طلب و خواهش یا اعتراض باقی نیست بلکه او در برابر خداوند مانند مرده در برابر غسّال است، و این منتهای صدق در عبودیّت است. بنابراین بنده حق کسی است که وجودش برای مولایش باشد نه برای نفسش و این درجه صدّیقان است امّا حریّت از غیر خدا درجه صادقان می‌باشد و پس از احرار این درجات است که عبودیّت برای خدا تحقّق می‌یابد و آنچه پیش از این است صاحب آن شایستگی ندارد که صادق یا صدیق گفته شود و معنای صدق در قول همین است.
صدق دوم در نیّت و اراده است و آن به اخلاص بازگشت دارد. کسی که دارای این درجه از صدق است در همه حرکات و سکنات خویش جز خداوند انگیزه‌ای ندارد، و اگر شایبه‌ای از لذّتهای نفسانی با نیّت و اراده او آمیخته شود صدق نیّتش باطل می‌شود و رواست که چنین کسی کاذب گفته شود. چه همان گونه که در باب فضیلت اخلاص ضمن حدیث سه شخصی که در قیامت از آنها بازخواست می‌شود ذکر کردیم، از عالم می‌پرسند که «در آنچه دانستی چه کردی؟ پاسخ می‌دهد: فلان کار و فلان کار را انجام دادم، خداوند می‌فرماید: دروغ گفتی چه تو خواستی که بگویند فلانی عالم است». در این جا خداوند، عالم را تکذیب نکرده و به او نفرموده است که به دانش خود عمل نکردی بلکه اراده و نیّت او را تکذیب کرده است.
یکی از پیشینیان گفته است: صدق عبارت از صحت توحید در قصد است، از این رو خداوند متعال فرموده است: وَ الله یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ، در حالی که آنها گفتند: إِنَّکَ لَرَسُولُ الله، و این سخنی راست است لیکن خداوند آنها را تکذیب کرد و این از جهت آنچه بر زبان جاری کردند نبود بلکه حق تعالی چیزی را که منافقان در درون دل داشتند تکذیب کرد، و تکذیب همواره متوجه خبر می‌شود، و سخن آنها به قرینه حالیّه متضمن اخبار است چه گوینده خود را چنان می‌نمایاند که به آنچه می‌گوید معتقد است لیکن قرینه حالیّه دلالت دارد بر این که نسبت به آنچه در دل دارد دروغگوست زیرا اگرچه در الفاظ دروغ نگفته است لیکن نسبت به آنچه در ضمیر دارد دروغگوست. بنابراین یکی از دو معنای این صدق به خلوص نیّت باز می‌گردد، و آن عبارت از اخلاص است و هر صادقی ناگزیر باید مخلص باشد.
صدق سوم صدق در عزم است، زیرا آدمی پیش از عمل عزم می‌کند و در پیش خود می‌گوید: اگر خداوند مالی روزیم فرماید همه یا نیم آن را صدقه خواهم داد. همچنین اگر در طریق حق با دشمنی برخورد کردم با او پیکار خواهم کرد و باک ندارم که در این راه کشته شوم و نیز اگر خداوند به من حاکمیتی عطا کند در آن به عدالت رفتار خواهم کرد و با گرایش به اشخاص و ستمگری مرتکب گناه نخواهم شد. این عزم و تصمیم که در نفس ملاحظه می‌شود گاهی قاطع و صادق است و زمانی در آن انحراف و تردید و ضعف وجود دارد که در این صورت با صدق در عزم تضاد خواهد داشت چه صدق در این جا عبارت از کمال و قوت است چنان‌که مثلاً گفته می‌شود: فلانی دارای شهوتی صادق است، و یا این بیمار شهوتش کاذب است و این را به هنگامی می‌گویند که شهوتش ناشی از سببی ثابت و قوی نبوده و یا ضعیف باشد.
بنابراین مراد از اطلاق در این جا همین معناست، و صادق و صدیق کسی است که عزم خود را در همه امور خیر قوی و کامل یابد به طوری که هیچ گونه انحراف و ضعف و تردید در آن وجود نداشته بلکه نفس او همیشه قاطعانه مصمّم به انجام دادن امور خیر باشد.
صدق چهارم در وفای به عزم است، و عزم در حال مستلزم داشتن سخاوت نفس است چه در عزم و وعده به آینده مشقتی نیست و زحمت آن سبک و ناچیز می‌باشد. هنگامی که وعده فرا می‌رسد و تمکن حاصل می‌گردد، شهوتها برانگیخته می‌شود و عزم از میان می‌رود و شهوت غالب می‌شود و در نتیجه وفای به عهد صورت نمی‌گیرد، و این نیز ضدّ صدق است.
از این رو خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَیْهِ.
صدق پنجم در اعمال است و آن عبارت از این است که بکوشد اعمال ظاهری او بر امری باطنی که وی بدان متصف نیست دلالت نداشته باشد، و این کوشش نباید او را وادار سازد که اعمال را ترک کند، بلکه باید باطن را به سمت تصدیق ظاهر سوق دهد، و این خلاف چیزی است که ما درباره ترک ریا ذکر کردیم، چه ریا کننده کسی است که همین مقصود را به خاطر خلق دارد، و بسا نمازگزار که به هیئت خشوع به نماز ایستاد و مقصودش مشاهده دیگران نیست لیکن دلش از نمازش غافل است و کسی که به او می‌نگرد او را در حضور خداوند ایستاده می‌بیند ولی او در باطن میان بازار در حضور یکی از شهوتهایش ایستاده است. اینها کارهایی است که به زبان حال گویای خبرهایی از باطن است که او در آن‌ها کاذب می‌باشد در حالی که از او صدق در اعمال مطالبه خواهد شد. همچنین گاهی دیده می‌شود که انسانی با سکون و وقار در حرکت است در حالی که باطن او به این صفتها موصوف نیست لذا او در عملش صادق نمی‌باشد هر چند توجهی به خلق ندارد و قصدش ریا و خودنمایی نیست.
بنابراین راه نجات از این خطرات آن است که نهان و آشکار انسان یکسان باشد. باطنش را مانند ظاهرش یا بهتر از آن کند چه اگر ظاهرش خلاف باطنش باشد و به عمد این کار را مرتکب گردد عمل او ریا گفته می‌شود و فاقد اخلاص است و اگر بدون قصد باشد صدق در عمل را از دست داده است. از این رو پیامبر (صلّی الله علیه وآله) گفته است: «بار خدایا! نهانم را بهتر از آشکارم قرار ده و آشکارم را شایسته گردان». گفته‌اند: اگر نهان و آشکار بنده یکسان باشد آن انصاف است، و اگر نهان او بهتر از آشکارش باشد فضل است. و اگر آشکارش بهتر از نهانش باشد ستم است. لذا یکسان بودن ظاهر و باطن یکی از انواع صدق می‌باشد.
می‌گویم: در این مورد امیر مؤمنان (علیه السلام) فرموده است: «به خدا سوگند من شما را بر ادای طاعتی تشویق نکردم جز این که در عمل به آن بر شما پیشی گرفتم. و از گناهی شما را نهی نکردم جز این که پیش از شما از آن دست بازداشتم.»
صدق ششم- این عالیترین درجات صدق و کمیابترین آن و عبارت است از صدق در مقامات دین مانند صدق در خوف، رجاء، تعظیم، زهد، رضا، محبّت، توکل و امور دیگر از این قبیل، چه اینها را مبادی و اصولی است که این اسامی به مظاهر آنها اطلاق می‌شود، و آن‌ها را نتایج و حقایقی است. صادق حقیقی کسی است که به حقیقت آنها دست یابد و هرگاه چیزی بر وجود انسان غالب و حقیقت آن در او کامل شد او را در آن چیز صادق می‌نامند. چنان‌که می‌گویند: فلانی در جنگ صادق است، یا این خوفی صادق است، و یا این شهوتی صادق است. خداوند فرموده است: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا، ... أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ نیز: وَ لکِنَّ الْبِرَّ من آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآْخِرِ، سپس فرموده است:
وَ الصَّابِرِینَ فی الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ، ... أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا.
از ابوذر درباره ایمان پرسیدند همین آیه را تلاوت کرد، به او گفتند: ما از تو درباره ایمان می‌پرسیم، گفت: من از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) در خصوص ایمان پرسیدم همین آیه را قرائت فرمود. برای خوف مثالی می‌آوریم چه هیچ بنده‌ای نیست که به خدا ایمان داشته باشد جز این که از او ترسان است، و این ترسی است که می‌توان نام خوف بر آن نهاد، لیکن خوفی صادق نیست چه به درجه حقیقت نرسیده است. آیا نمی‌بینی که هرگاه کسی از حاکمی یا از راهزنی در سفر بترسد چگونه رنگ رویش زرد می‌شود و لرزه بر اندامش می‌افتد و زندگانی‌اش منغّص می‌شود و خورد و خواب بر او دشوار و فکرش پریشان می‌گردد به طوری که کسانش از وجود او بهره نمی‌برند، و ممکن است در وطنش آرام نگیرد و انس را به وحشت و راحت را به رنج و مشقت بدل کند و خود را در معرض خطرهای بسیار قرار دهد.
همه اینها از بیم چیزی است که از آن می‌ترسد آنگاه از آتش دوزخ بیمناک است لیکن هنگامی که گناهی از او سر می‌زند چیزی از این حالات در او ظاهر نمی‌شود. از این رو پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرموده است: «همچون گریزنده از آتش گریزنده‌ای ندیدم که بخوابد، و مانند جوینده بهشت جوینده‌ای ندیدم که به خواب رود.»
تحقیق در این امور بسیار ارزشمند است و برای این مقامات نهایتی نیست تا بتوان به آن دست یافت لیکن برای هر بنده‌ای بر حسب حالش چه قوی باشد یا ضعیف بهره‌ای است و هرگاه در آن قوی گردد صادق گفته می‌شود.
بنابراین معرفت خداوند تعظیم او و خوف از او نهایتی ندارد، از این رو پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) به جبرئیل فرمود: «دوست دارم تو را در صورت حقیقی خودت ببینم» عرض کرد: یارای آن را نداری، فرمود: بلی خود را به من بنمای، جبرئیل آن حضرت را به شبی مهتابی در بقیع وعده داد، پیامبر (صلّی الله علیه وآله) به آن محل آمد و بدو نگریست ناگهان دید همه اطراف آسمان را فرا گرفته و به سبب او سرتاسر افق مسدود شده است. آن حضرت بیهوش شد. چون به هوش آمد جبرئیل به صورت نخستین خود بازگشت، پیامبر (صلّی الله علیه وآله) فرمود: «من گمان نمی‌کردم کسی از مخلوقات خداوند چنین باشد»، جبرئیل عرض کرد: چگونه خواهی بود اگر اسرافیل را ببینی که عرش بر دوش اوست و پاهایش از تحتانی‌ترین طبقه زمین درگذشته است، و او از عظمت حق تعالی کوچک می‌شود به حدی که چون گنجشکی خرد می‌گردد. اکنون بنگر که چه عظمت و هیبتی اسرافیل را فرا می‌گیرد که به این حد ریز و کوچک می‌شود و فرشتگان دیگر چنین نیستند زیرا در معرفت با هم متفاوتند. و مراد از صدق در تعظیم همین است.
جابر گفته است: «پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) فرمود: شبی که به معراج برده شدم جبرئیل را در ملأ اعلا دیدم که از خوف خداوند همچون حلسی کهنه بود»، (حلس پلاسی است که بر پشت شتر می‌اندازند). از این رو فرموده است: «هیچ‌کس به حقیقت ایمان نمی‌رسد مگر آنگاه که مردم را در برابر خداوند همچون شتران ببیند سپس به نفس خویش رجوع کند و خود را از هر حقیری حقیرتر بیابد».
بنابراین صادق در همه این مقامات عزیز و ارزشمند است و درجات صدق نیز بی‌نهایت است. ممکن است بنده در برخی امور دارای صدق بوده و در بعضی نباشد لیکن اگر در همه کارها صادق باشد براستی صدّیق است. سعد بن معاذ گفته است، سه چیز است که من در آن قوی و در غیر آنها ضعیفم: از آنگاه که مسلمان شدم هیچ نمازی نگزاردم جز آن که به خود گفتم زنده نمی‌مانم تا از آن فارغ شوم، و هیچ جنازه‌ای را تشییع نکردم جز آن که به نفس خود همان را گفتم که او می‌گوید و به او می‌گویند تا آنگاه که از دفن او فراغت حاصل شد، و از پیامبر خدا (صلّی الله علیه وآله) سخنی نشنیدم جز آن که دانستم که آن حق است.
ابن مسیّب گفته است: هنگامی که این حدیث را شنیدم گمان بردم که این خصلتها جز در پیامبر (صلّی الله علیه وآله) جمع نمی‌شود و همین صدق در این امور است، زیرا چه بسیاری از صحابه که نماز گزاردند و جنازه‌ها را تشییع کردند لیکن به این درجه نرسیدند.
این بود درجات صدق و معنای آن و سخنانی که از مشایخ در حقیقت صدق نقل شده است و اغلب جز آحادی از آنها این معانی را متعرّض نشده‌اند. آری ابو بکر ورّاق گفته است:
صدق سه گونه است: صدق توحید، صدق طاعت و صدق معرفت. صدق توحید برای عموم مؤمنان است، خداوند فرموده است: وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ صدق طاعت برای اهل علم، و صدق معرفت از آن اهل ولایت است که اوتاد زمین بشمارند، و همه اینها به آنچه ما در صدق ششم ذکر کرده‌ایم بازگشت دارد. و او انواع چیزهایی را که مشتمل بر صدق است بیان کرده لیکن آن نیز جامع همه اقسام نیست. امام جعفر صادق (علیه السلام) فرموده است: «صدق مجاهده است و آن که بر خدا غیر خدا را اختیار نکنی چنان‌که خداوند غیر تو را بر تو اختیار نکرده و فرموده است: هُوَ اجْتَباکُمْ». گفته‌اند: خداوند به موسی (علیه السلام) وحی فرمود که: من هرگاه بنده‌ای را دوست بدارم او را به بلایی که کوه یارای تحمل آن را ندارد گرفتار می‌کنم، تا بنگرم صدق او چگونه است اگر او را شکیبا یافتم وی را دوست و حبیب خود می‌گردانم. و اگر او را جزع کننده یابم که نزد خلق من شکایت مرا می‌کند او را می‌گذارم و باک ندارم. بنابراین از نشانه‌های صدق کتمان مصیبتها و طاعتها و کراهت آگاه کردن مردم بر آنهاست.
می‌گویم: در مصباح الشّریعة از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرموده است: هرگاه بخواهی بدانی راستگویی یا دروغگو به معنای قصد و عمق ادّعای خود بنگر و آنها را در ترازوی حق بسنج و گمان کن که روز قیامت است و خداوند فرموده است: وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُ‏ ، هرگاه مقصود تو با عمق ادعایت برابر باشد صدق تو ثابت می‌شود، و پست‌ترین حد صدق آن است که زبان خلاف دل و دل خلاف زبان نباشد. مثل صادقی که ما توصیف کرده‌ایم مثل کسی است که در حال احتضار و جان دادن است و جز این که جان دهد چاره‌ای ندارد.
سپاس و ستایش خدای را که کتاب نیّت و صدق و اخلاص از المحجّة البیضاء فی تهذیب الإحیاء به دست فقیرترین بندگان درگاه او محسن بن مرتضی کاشانی پایان یافت، خداوند به لطف و کرم خود او را از مخلصان صادق قرار دهد، و به خواست او پس از این کتاب مراقبه و محاسبه خواهد آمد، و ستایش تنها و تنها ویژه خداوند است.

پانویس


بازگشت به کتب معروف عبادی