کتابخانه:توبه (2): تفاوت بین نسخهها
(اصلاح نویسههای عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام، اصلاح سجاوندی) |
جز (Jalal صفحهٔ توبه (2) را به کتابخانه:توبه (2) منتقل کرد) |
(بدون تفاوت)
| |
نسخهٔ ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۲۰:۵۹
| 200px | |
| نویسنده | حسن حسن زاده آملی؛ ترجمه تحقیق و اضافات از ابراهیم احمدیان |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت (علیهم السلام) |
| محل انتشارات | قم |
محتویات
- ۱ مقدمه مؤلّف
- ۲ مقدمه مترجم
- ۳ فصل نخست: تعلق به امور جسمانی و توبه
- ۴ فصل دوم: وجوب توبه
- ۵ فصل سوم: توبه مبعضه
- ۶ فصل چهارم: توبه موقت
- ۷ فصل پنجم: وجوب توبه از گناهان بزرگ و کوچک
- ۸ فصل ششم : توبه تفصیلی و اجمالی
- ۹ فصل هفتم: آیا به یاد آوردن گناه، گناه است و تجدید توبه لازم است؟
- ۱۰ فصل هشتم: عزم بر بازنگشتن
- ۱۱ فصل نهم: مراد از قبول توبه
- ۱۲ فصل دهم: استحباب غسل برای توبه، و اشارتی به گناهان بزرگ و کوچک
- ۱۳ فصل یازدهم: توشهای از آداب توبه
- ۱۴ فصل دوازدهم: شتاب در توبه
- ۱۵ فصل سیزدهم: حث بر توبه در آیات و اخبار
- ۱۶ خاتمه: تبرک به کلام علوی
- ۱۷ شرح واژگان
- ۱۸ اعراب
- ۱۹ معنای خطبه
- ۲۰ ترجمه خطبه
مقدمه مؤلّف
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
کـتـاب گرانقدر الاءوبه الی التوبه من الحوبه که سالیانی پیش از این به قـلم این کمترین خادم دین مبین خاتم النبیین ـ محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم ـ در سـیـزده فـصـل و یک خاتمه به تازی به رشته نوشته در آمده است و چند کرت به حلیت طبع متحلی شده است ، اینک مدیر محترم انتشارات قیام قم جناب آقای حاج محمد حسن اصلانی ـ زیـد عـزه السـامی ـ اهتمام فرمود که این اثر قویم به قلمی رسا و توانا به پارسی شیرین و شیوا ترجمه شود تا نفع آن عام و استفاده از آن تام بوده باشد، که بحمد الله ادیـب فـاضـل بـسـیـار گـرانـقـدر و نـویـسـنـده و مـتـرجـم ارزشمند، روحانی بلند پایه و گـرانـمـایـه جـناب آقای ابراهیم احمدیان ـ ایده الله سبحانه بالقاءاته السبوحیه ـ که یکی از قلمداران نامور عصر است ، و در بسیاری از آثار پربارش هنر و قدرت قلمی خود را مکرر در مکرر ارائه داده است ، ترجمه آن را به پارسی نغز به عهده گرفته است که بـا اسـلوبـی پـسندیده و دلنشین و سبکی روان و شیرین در اختیار نفوس مستعده پارسیان نیز قرار داده است . شایسته است که به این بیت حافظ شیرین سخن تمسک جویم که :
گـر مـطـرب حریفان این پارسی بخواند
در وجد و حالت آرد رندان با صفا را
امـیـد اسـت کـه ایـن اءثـر مـؤ ثـَر مـؤ ثـِر مـورد قـبـول ارباب دانش و اصحاب بینش قرار گیرد،و نـفـوس شـیـقـه و شـیـفـتـه بکمال را چراغی فرا راه رستگاری بوده باشد، و موجب مزیدبـرکـات نـاشـر مـحـترم ، و سبب ارتقاء و اعتلا مقام معنوی مترجم عزیز و مـعـظـم و یـادگـاریپـــایـــدار در روزگـــار از ایـن کـمـتـرین برقرار بوده باشد. قـوله تـعـالی شـانـه : انا لانـضـیـع اءجـر مـن احـسـن عـمـلا. قـم ـ حـسـن حـسـن زاده آمـلی . ۱۲ ذی الحـجه ۱۴۱۹ هق۱۰/۱/۱۳۷۸ هش .
مقدمه مترجم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین والسلام علی محمد و آله الطیبین الطاهرین
کتاب حاضر، برگردان فارسی رسالهای عربی است به نام الاءوبة الی التوبه مـن الحـوبـة ، اثـر علامه معاصر حضرت استاد حسن زاده آملی - مد ظله العالی . هر چند ایـن کـتـاب ، تـوبـه را از گذر علم کلام به بررسی کشانیده است ، آنچه در آن اسـت تنها مباحث کلامی نیست ، کتاب ، هم برای اهل فن و پژوهش مورد استفاده میتواند بود و هـم مـبتدیانی که تازه گام در این راه نهادهاند. افزون بر مباحث کلامی ، میتوان مباحث فلسفی ، اخلاقی و اجتماعی را نیز در کتاب توبه بازیافت . وانگهی ، تذکیر و مـوعـظـت و نـصیحت در جای جای کتاب به چشم میآید. بیشتر آثار استاد حسن زاده از چنین ویـژگی بهره مندند، یعنی در هر موضوعی که باشند، جای این موضوعات در آنها خالی نـیـسـت . بـنـابـرایـن ، بـرای آنان نیز که در پی بیداری از خواب غفلتند و بر گذشته خویش پشیمانند و در جستجوی باب توبهاند، مطالعه کتاب حاضر مفید میتواند بود.
کتاب توبه در میان مجموعه کلماتی که تحت عنوان هزار و یک کلمه به طـبع رسیده نیز آمده است ، لیک به زبان عربی . رسالههایی دیگر نیز در آن کتاب به زبـان عربی هست که شایسته ترجمهاند. امید آن که کسی وظیفه ترجمه آنها را بر عهده گیرد.(1)
بـاری ، در ترجمه کتاب کوشیدهام تا رایحه ادبی و وزین قلم استاد حفظ شود و سبک آن از کـف نرود. هر جا نیاز افتاده است که کلمه یا جملهای تفسیر شود و به وضوح آید، چنین کـردهام . البـتـه ، در ایـن کـار، بـیـشـتـر، مـبـتـدیـان را در نـظـر داشـتـهام . در پایان هر فـصل ، دریچهای تحت عنوان یادداشتها گشودهام و درباره گروهها و کسانی که اسـتـاد از آنـان نام برده است ، سخن گفتهام و به معرفی آنان پرداخته و در این کار، از مـنـابـع مـعـتـبـر بـهـره جـسـتـهام . نـشـانـی آیـات و روایـات و نـقـل قـولهـا را نـیـز - تـا آن جـا کـه فـرصـت داشـتهام - در یادداشتها آوردهام . وانگهی ، اصـطـلاحـات علمی را نیز در آنجا ذکر کرده و درباره اش توضیح دادهام ؛ چنانکه درباره دانـش کـلام بـه قـدر نـیـاز سخن راندهام . سرانجام آن که در چند جا سخنانی از بـزرگـان عـلمـی و دیـنی بر کلام استاد افزودهام - البته در همان بخش یادداشتها - تا خوانندگان از نظر آنان نیز آگاه گردند و توشهای دیگر برگیرند.
در پـایـان لازم میدانم از تمامی کسانی که در به انجام رسانیدن این اثر علمی و دینی مـرا یـاری کـرده انـد سـپـاسـگـزاری کـنـم ؛ نخست از مولف والامقام کتاب که در تصحیح و ویـرایـش مـحـتـوایـی کـتـاب مرا مدد رسانیدند و حتی پارهای از عبارات را شخصا ترجمه فرمودند، و دیگر از مدیر محترم انتشارات قیام آقای حاج محمد حسن اصلانی ، که در واقـع تـرجـمـه کـتـاب بـه پـیـشـنـهـاد و هـمـت ایشان صورت پذیرفته است و دیگر از شـادروان مـرحـوم آقـای ابـوالفـضـل پـریـزاد کـه حـروفـچـیـنـی کـتـاب ، حاصل کوشش ایشان است - خدایش رحمت کناد و با صلحایش محشور.
سـرانـجـام ، کتاب را به کسانی هدیه میکنم که چرخش قلم بر سینه کاغذ، و مدار چرخش شـمـشـیـرهـایشان در سینه آسمان است ؛ به شهیدان ؛ آنان که مهرشان در دلم جاودانه است به ویژه شهید محمدرضا عینی ، دلیری از لرستان و اسوهای برای پارسایان .
قم - زمستان ۱۳۷۷ هش .
ابراهیم احمدیان
فصل نخست: تعلق به امور جسمانی و توبه
فصل نخست : تعلق به امور جسمانی و توبه (2)
این رساله ، در بحث کلامی (۳) توبه است که آن را در تکلمة منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه در شرح خطبه دویست و سی و پنجم درج کردهایم .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحـمـد لله الذی یـحـب التوابین و یحب المتطهرین ، و الصلوة و السلام علی المصطفین من عـبـاده سـیـمـا خـاتـم النـبـیـیـن و آله طـاهـریـن . بـعـد فـیـقـول الآمل شفاعة من خوطب باءنک لعلی خلق عظیم ، الحسن بن عبدالله الطبری الآملی - جعلهما الله و ایـاکـم مـن ورثـة جـنـة النـعـمـیـم : هـذه وجـیـزة عـزیزة فی البحث عن التوبة تهدی الی الصـراط المـستقیم و یهتدی بها غیر من هو صال الجحیم . سمیتها بالاوبة الی التوبه من الحـوبـة ، راجـیـا مـن رحـمـة ربـه الغـفـور الرحـیـم ان یـجـعـلهـا ذخـرا لنا فی یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم . و فیها مباحث و خاتمة نتلوها علیک مستمدا ممن هو فی احسانه قدیم ، و بمن عصاه حلیم ، و بمن رجاه کریم .
تـعـلق بـه امـور جـسـمـانی ؛ موجب دوری نفس از معقولات و اشتغالش به مجردات است ، چه شـدت تـعـلق و غـرق گـشـتـن در عـالم طـبـیـعـت ، نـفـس انـسـان را از نیل به کمال باز میدارد.(4)
از امام صادق علیه السلام نقل است :
پـدرم هـمـواره مـی فـرمـود: هـیـچ چـیز چون گناه ، قلب را تباه نکند. قلب همچنان بر گناه اصرار ورزد تا این که گناه بر آن غالب آید و آن را وارونه کند.(5)
فیض کاشانی (۶) در کتاب وافی در توضیح این حدیث میگوید:
مـراد آن اسـت کـه گـنـاه ، هـمـواره بـر قـلب تـاثـیـر نـهـاده ، حـلاوت و صـفـای آن را زایـل مـی کـنـد تـا ایـن کـه آن رویـش را کـه بـه سـوی حـق و آخـرت اسـت ، بـه سـوی بـاطـل و دنیا مایل گرداند. بنابراین ، حقیقت توبه ، عبارت است از بریدن نفس از تعلق بـه مـاده و نـفـی عـلاقـه و گـرایـش بـه عـالم اجـسـام ، بـه طـوری کـه ایـن عـمـل بـرایـش مـلکـه گـردد، و بـه سـرای تـطـهـیـر و هـمـراهـی بـا قـدسـیـان وصـول یـابـد. و بـدین سان ، ورطه حجاب و بعد، به سبب التفات به معقولات و تعلق به مجردات ، به کنار رود، چه دوری از یکی از این دو روی ، موجب نزدیکی به روی دیگر اسـت ، و از ایـن رو، حـضـرت صـلی الله عـلیـه و آله فـرمود: دنیا و آخرت چون دو کفه تـرازویـنـد کـه هـر کـدام سـنـگـیـنـی یـابـد، دیـگـری سـبـک شـود.(۷) و کـسـی از اهـل حـکـمـت گـفـتـه اسـت : آنـهـا چون دو هوویند که انس یافتن با هر کدام ، موجب بیزاری از دیگری است ، و بالجمله ، امور دنیوی و تعلق بدان ، موجب حرمان و مانع از تعلق به امور اخـروی اسـت و بـه قـدری که از هر یک دوری حاصل شود، دیگری نزدیک گردد و حضرت صـلی الله عـلیـه و آله از ایـن جـمـله تـعـبـیـر فـرمـود کـه : دنـیـا راس هر گناهی است .(8)
پـس تـوبـه مـعـتـبـر نـزد اهـل الله درسـت نـیـایـد جـز بـه اعـراض کـامـل از احـوال دنـیـوی ، بـه حـیـثـی کـه بـدانـها التفات نیابد و از نظر خویش دورشان گـردانـد؛ چـنـانـکـه در حـدیـث آمـده اسـت : دنـیـا بـر اهـل آخـرت ، و آخـرت بر اهل دنیا، و هر دو بر اهل الله حرام گشته است (۹) و از این رو گـفـتـه انـد: تـوبه بر سه قسم باشد: یکی توبه بندگان که آن توبه از ترک طـاعـت و فـعـل قـبـیح است ؛ و دیگر توبه خاص اهل ورع که توبه از ترک مندوب است ؛ و سـه دیـگـر توبه اخص من الخاص که توبه است از التفات به غیر خدا. و این توبه ، مـخصوص اهل ولایت باشد که غالبا در مرتبه حضورند، و توبه پیامبر اکرم صلی الله عـلیـه و آله و اولیـای خـدا از ایـن قبیل بوده است که او صلی الله علیه و آله خود فرمود: گـاه دلم را کـدورتـی عارض میشود، و من به راستی که از خدای ، هر روز هفتاد بار آمرزش میطلبم .(10)
فصل دوم: وجوب توبه
بـر همه بندگان خداوند متعال واجب است که از جمیع گناهان و معاصی خویش توبه کنند. اثـبـات ایـن اصـل ، مـحـتـاج بـه مـقـدمـهای اسـت کـه در ذیل میآید:
بـه اعـتـقـاد و اتـفاق عدلیه - یعنی امامیه و معتزله (۱۱) ـ حسن و قبح ، دو امر عقلی اند. لیـکـن اشـاعـره (۱۲) بـر آن رفـتهاند که حسن و قبح ، عقلی نیستند، بلکه حسن و قبح اشـیـاء، مـسـتـفـاد از شـرع است . پس هر چه که شرع بدان امر کند، حسن است و هر چه از آن نـهـی کـنـد، قـبـیـح . اگـر شـرع نـبـود، حـسـن و قـبـحـی هـم نـبـود. حـتـی اگـر خـداونـد متعال به چیزی که پیشتر از آن نهی کرده ، امر کند، آن شی ء منقلب شده ، حسن خواهد گشت .
حسن و قبح عقلی ، از اموری است که هر شخص اهل تحقیقی بالضروره به ثبوت آن حکم میکند، در کتاب مجلی آمده است :
شـک نـیـسـت کـه گـاهـی حـسـن را بـرای معنایی ملایم و سازگار با طبع ، و قبح را برای معنایی منافی و ناسازگار با آن استعمال کرده ، معنای نخست را حسن و دوم را قبیح خوانند، و نـیـز گـاه بـه اعـتـبـار نـقـص و کـمـال ، آنـچـه را کـه کـمـال اسـت ، حـسـن گـویـنـد و آنـچـه را نـقـص اسـت ، قـبـیـح . و از قبیل معنای اول است که گویند: طعم این خوب است و آن بد؛ و این صورتی زشت است و آن ، نـیـکـو؛ یـعـنـی بـه اعـتـبـار مـلایـم بـودن بـا طـبـع و مـنـافـی بـودن بـا آن . و از قـبـیـل مـعـنـای دوم اسـت کـه گـویـنـد: دانـش ، نـیـکـوسـت و جـهل ، قبیح . مدرک چنین حسن و قبحی (در دو قسم یاده شده ) بدون شک و شبهه نزد همگان ، عقل است .
ولی گاه به اعتبار استحقاق مدح و ذم ، چیزی را که فاعلش مستحق مدح است ، حسن گویند و چـیـزی را کـه فـاعـلش مـسـتـحـق ذم اسـت ، قـبـیـح . حـال ؛ در ایـن کـه مـدرک ایـن قـسـم نـیـز عـقـل بـود یـا چـیـزی دیـگـر، اخـتـلاف اسـت .(۱۳) بـیـشـتـریـنـه عـقـلا، مـدرک را عـقـل دانـنـد، لیـک اشـاعـره مـخـالفـت نـمـوده ، گـویـنـد، کـه عقل را در ثبوت حسن و قبح بدین معنا، حکومتی نیست ، بلکه حاکم ، شرع است ، و فعلی که فاعلش مورد مذمت شرع است ، حسن باشد، و فعلی که فاعلش مورد مذمت شرع است ، قبیح . ایـن اصـل ، مـبنای آرای عدلیه و مخالفان آن است ؛ چه اگر حسن و قبح عقلی موجود باشد، زمـانـی کـه از فـاعلی مختار، عملی سر زند، عقل میتواند از اثبات یا نفی یکی از آن دو بـه این اعتبار که آن عمل مستحق مدح یا ذم عقلی است ، بحث نماید. از این رو معتقدین به حسن و قـبـح عـقـلی ، جمیع قبایح را به مباشر قریب آن نسبت میدهند و حکیم - تعالی - را از آن بـری و مـنـزه مـی دانـنـد، چـه او حـکـیـم اسـت و وقـوع فعل قبیح از او، مستلزم ذم عقلی است و البته جناب حق - تعالی - منزه و مقدس از نقایص است . و هـم از ایـن رو، جـمـیـع واجـبـات عـقـلی را بـر خـدای مـتعال و بر غیر او لازم میدانند... پس به وجوب نصب تکلیف و جمیع فروع مربوط بدان ، بـر خـدای تـعـالی حـکـم مـی نـمـایـنـد، و شـکـر مـنـعـم را بـر عـاقـل واجـب ، و نـظـر در امـور عـقـلی را بـرایـش لازم دانـسـتـه ، گـویـنـد: شـخـص عـاقـل ، بـدیـن دو امـر مـکـلف اسـت اگـر چه در شرع به این وجوب و لزوم ، اشارت نیامده باشد. بدین سبب اینان را عدلیه خوانند.
لیـکـن ، اشـعـریـان چـون حسن و قبح را به عقل ثابت نمیدانند، آنچه را گفته شد، باور نـداشـتـه ، گـویند: خدای متعال همه آنها را در شرع بیان فرموده ، پس هر قبیح و حسنی ، تـنـهـا بـه اعـلام خـداونـد اسـت کـه شـنـاخـتـه مـی شـود و اگـر چـنـیـن اعـلامـی نـبـود، عـقـل را نـیـز تـوان نـیـل بـدان نـبـود. از ایـن رو، عـقـل نـه چـیـزی را بـر خـدای متعال قبیح میداند و نه چیزی را واجب ، و دیگر آن که هر چه ماسوای اوست ، همه صادر از اویـنـد. ایـن بـود تـحـقـیـق عـقـایـد هـر یـک از دو فـرقـه در بـاب افـعـال و البـتـه هـر دو فـرقـه را بـر اثـبات مذهب خویش ، دلایلی است مذکور در مواضع مربوطه .
و علامه حلی قدس سره در شرح تجرید عقاید، میفرماید:
و ابـوالحـسـیـن ، بـه چند چیز بر اشاعره ایراد وارد کرده و بر آنان خرده گرفته است و البـتـه در ایـن عـمـل ، مـحـق بـوده ، چـه قـواعـد اسـلام بـا مـذهـب آنـان که ارتکاب قبایح و اخلال به واجب را بر خدای تعالی روا دانستهاند، سازگار نیاید و نمیدانم که چگونه بر جمع میان این دو، قادر گشتهاند.(14)
بـایـد دانست که شخص عاقل در این که صدق مشتمل بر سود و منفعت ، ذاتا نیکوست ، شکی به خود راه نمیدهد، و نیز به یقین باور دارد که دروغ و کژی ، چنانچه مضر و زیانبخش بـاشـد، ذاتا زشت و قبیح است . البته برای چنین حکمی نیاز به نظر در شرع نیست ؛ چه انـسـان صـاحـب خـرد، چـون بـه بـاطن خویش رجوع کند - و خود را بیگانه از شرع فرض نـمـایـد - بـاز هـم بـر ایـن حـکـم بـه جـزم و یـقـیـن ، اقرار خواهد کرد و به کسی که منکر ضـرورت و بـداهـت اسـت تـوجـهـی نـخـواهـد نـمـود؛ زیـرا چـنـیـن شـخـصـی بـا مـقـتـضـای عقل و خرد خویش به مبارزه و کارزار پرداخته است .(15)
از ایـن رو، اگـر عاقل را در میل به سوی صدق و کذب مخیر کنیم و منفعت یا ضرری که در آنـهـا نـصیبش میگردد به تمام و کمال مساوی و مشابه قرار دهیم ، خواهیم دید که او به سـوی صدق و راستی خواهد رفت ، و این سببی جز این ندارد که او به حسن ذاتی صدق و قبح ذاتی کذب آگاه است .
البته گاه انسان عاقل ، صدق و راستی را رها کرده ، دروغ و کژی را برمی گزیند، ولی بـه ایـن سـبـب کـه در دروغ ، مـنـفـعـت و مـصلحتی عاجل و در صدق و راستی ضرر و زیانی عـاجـل یـا مـنـفـعـتـی آجـل مـی یـابـد و طـبـیـعـتـا بـه مـخـالفـت بـا عـقـل خـویـش برمی خیزد؛ نه به آن سبب که در حسن و قبح ذاتی صدق و کذب تغییری راه یافته باشد، و بر این حقیقت ، عقولی که از آفت الفت ، محبت و تقلید به دورند، گواهند.
از سوی دیگر اگر تنها مدرک حسن و قبح ، شرع باشد، لازمه اش آن است که بدون وجود شـرع ، حـسـن و قـبـحـی مـوجـود نـبـاشـد، ولی ایـن لازمـه ، باطل است ، پس ملزوم نیز باطل خواهد بود.
بیان ملازمه فوق آن است که طبق فرض مذکور، علت یا شرط تحقق و ثبوت حسن و قبح ، شـرع اسـت و مـی دانـیـم کـه بدون وجود علت ، معلول را وجودی نیست ، چنانکه بدون وجود شـرط، مـشـروط را ثـبـوتـی نیست ، پس اگر حسن و قبح را شرعی بدانیم ؛ دیگر بدون وجود شرع ، نباید آن دو را وجودی باشد.
حـال کـه مـلازمـه مـورد بـحث ، آشکار گشت ، جای آن است که چگونگی بطلان لازمه را نیز بـیـان نـماییم . بی شک کسانی - چون هندوان و برهمنان هندوستان - در این جهان هستند که به رغم عدم اعتقاد به شرع و دینی الهی ، بر حسن راستی و صدق ، زشتی دروغ و وجوب شـکـر مـنـعـم یـقـیـن و بـاور دارنـد. ایـنـان ، شخص دروغگو و ناسپاس را مذمت کرده ، انسان راسـتـگـو و صـادق را کـه مـدح و سـتـایـش مـی نـمـایـنـد؛ در حـالی کـه در ایـن عمل نیازی به شرع و حکم آن ندارند و اساسا اعتقادی بدان ندارند.
البته ممکن است کسی بگوید: شاید مدرک حسن و قبح در این افراد، طبع آنان باشد.
لیـک در پـاسخ خواهیم گفت : باید یادآوری نمود که طبایع انسانها مختلفند. بنابراین ، اگـر مـدرک ، طـبـع مـی بـود، اتـفـاق و اجـمـاع آنـان در ایـن ادراک حـاصـل نـمـی گـشـت ، در حـالی که امر به عکس است . پس چارهای نیست جز آن که مدرک را عقل بدانیم .
مـمـکن است کسی دیگر بگوید: شاید چنین ادراکی برای آنها به واسطه شریعتی که به شریعتی دیگر نسخ شده ، حاصل گشته است .
در پـاسـخ گوییم : حتی افرادی که وجود ادیان و شرایع را نفی و بلکه تقبیح میکنند نـیـز بـه حـسن و قبح عقلی معترفند؛ پس چگونه میتوان چنین کسی را که نه اعتقادی به شریعتی دارد و نه به پیامبری ، متاثر از شرع و دین دانست ؟!
اگـر کـسـی کـه بـگـویـد: خـدای تـعـالی قـانـون و سـنـتـش را چـنـیـن نـهـاده کـه چـون افـعـال و اعـمـال تـصـور شـونـد، بـه حـسـن و قـبـح آنـهـا نـیـز عـلم حـاصـل گردد، در پاسخ باید گفت : از این توجیه نیز سودی به هم نمیرسانید؛ زیرا نمیتوان آنچه را گفتید، شرع نامید. پس آن ، چیزی جز حکم عقلی نیست .(16)
انطباق حکم عقل و شرع
هـر آنـچـه کـه عـقـل بـدان حـکـم نـمـایـد، شـرع نـیـز بـدان حـکـم مـی کـنـد، و عـقـل ، یـاور حـکم شرع است ؛ مانند حکم به وحدت و یگانگی صانع ، و حسن احسان ، شکر مـنـعـم ، وفـای به عهد و پیمان ، امانت داری ، و قبح دروغگویی ، ظلم و ستم ، عهد شکنی ، خـیـانـت ، کـفـر نـعـمـت و مـانـنـد امـور دیـگـری کـه در آنـهـا عقل ، مدرک است .(17)
امـا احـکـام پـنـج گانه متعلق به افعال مکلفین نیز که صادر از شرعند، در صورتی که عـقل به گونهای به فهم آنها نایل شده ، آنها را به ادراک آورد، بدانها حکم خواهد کرد. مـثـلا شـارع - تـعـالی - خـوردن گـوشـت گوسفند را به شرط آن که به شرایطی ذبح شـود، روا دانـسـتـه اسـت ؛ پـس اگر گوسفندی بمیرد یا بدون رعایت شرایط مقرر، ذبح شود مردار محسوب گشته ، خوردنش حرام میشود که این به سبب مصلحتی است که در این حکم نهفته است ، حال ، چنانچه عقل را به مفسدهای که در خوردن مردار است ، آگاه کنیم خود بـه لزوم اجـتـنـاب از آن حـکـم خواهد نمود و کسی را که به خوردن : مبادرت ورزد نکوهش و عـمـل او را تـقـبـیح میکند. همچنین ، خدای متعال ، روزه ماه رمضان را واجب فرموده است و بی شـک ایـن عـمـل واجـب ، ذاتـا نـیـکوست ، و نیز روزه در روز عید فطر را حرام فرموده ، و این عـمـل حـرام نـیـز ذاتـا زشـت و نـکـوهـیـده اسـت ، حـال اگـر عـقـل ، به حق ، این دو عمل را به ادراک آورد، بر حسن اولی و وجوبش و قبح دومی و حرمتش حکم خواهد کرد.
از این رو، متکلمان عدلیه گفتهاند: بعثت انبیاء به جهت فواید و مصالحی که در آن است ، نـیـکـوسـت . در مـیـان فـوایـد بـعـثـت ، دو فـایـده را عـبـارت دانـسـتـه انـد: از یـاری عقل در آنچه که خود بر آن آگاه است و نیل به حکم در آنچه که بر آن آگاه نیست (۱۸) و احـکـام پـنـج گـانـه تـکـلیـفـی نـیـز مـبـتـنـی بـر مـصـالح و مـفـاسـدی هـسـتـنـد کـه در افـعـال و اشـیـاء نـهـفته است ؛ بر خلاف عقیده اشاعره که حسن و قبح را مستفاد از شرع می دانـنـد و بـرآنـند که هر چه که شرع بدان دستور داده ، نیکوست و هر چه را که نهی کرده است قبیح است . بنابراین اعتقاد، اگر شرعی نبود، نه حسن بود و نه قبحی .
بـالجـمـله ، عـدلیـه - یـعـنـی امـامیه و معتزله - و جمهور حکما بر آن رفتهاند که احکام را عـلل و اسـبـابـی است . این علل و اسباب ، عبارت از مصالح و مفاسد ذاتی است که در اشیا نـهـفـتـه اسـت . افـعـال مـکـلفـیـن بـه واقـع ، بـه حـسـن و قـبـح مـتصفند؛ اگر چه ممکن است عقل در پارهای موارد نتواند این حسن و قبح را به ادراک درآورد.
دلیـل حـقـیـقـت فـوق آن اسـت که اگر همه افعال برابر باشند؛ یعنی حسن و قبح و نفع و ضرر همه آنها یکسان باشد، لیک با این حال دستور آید که انسان بعضی را انجام دهد و بـعـضـی دیگر را ترک کند، ترجیح بلا مرجع ، و تخصیص بلا مخصص لازم خواهد آمد. و بـسـی واضـح اسـت کـه این امر فی نفسه ، محال ، و صدورش از حکیم علیم قدیر، قبیح و بلکه ممتنع است .
حکما و متکلمان - عدلیه - در بیان این معنا و رد ادله اشاعره ، دلایلی دیگر اقامه فرمودهاند که به جهت اجتناب از اطاله کلام از ذکر آنها خودداری میورزیم .
در کتاب شریف من لا یحضره الفقیه ، اثر ارزشمند رئیس محدثان ، شیخ صدوق - رضوان الله تعالی علیه - و نیز در باب علل تحریم الکبائر از کتاب گرانقدر وافی ، تالیف فیض کاشانی به نقل از کتاب پیشین ، آمده است :
امـام عـلی بـن مـوسـی ، رضـا علیه السلام در پاسخ به پرسشهای محمد بن سنان ، چنین نـوشـت کـه : خـدای تـعـالی قـتـل نـفـس را بـه جـهـت آن کـه اگـر حلال میگشت تباهی مردمان و نابودی و فساد تدبیر آنان را موجب میشد، حرام فرمود.
و خـدای تـعالی عقوق والدین را حرام میفرمود، چرا که در آن ، ناسپاسی خدای تعالی و والدیـن و کـفـر نـعـمـت اسـت و ابـطـال شـکـر و کـمـی و انـقـطـاع نـسل . از آن روی که در عقوق والدین ، ارج ننهادن به والدین و حق ناشناسی و قطع ارحام نـهفته و نتیجه اش آن است که والدین به سبب آن که فرزند از احسان بدانان خودداری مینماید، از داشتن فرزند و تربیت آن اجتناب ورزند.
و خـداونـد، زنـا را حـرام فـرمـود بـه دلیـل فـسـادی کـه در آن اسـت و مـوجـب قـتـل نـفـس و از میان رفتن نسلها میشود و ترک تربیت کودکان و فساد میراثها و مفاسدی دیگر از این قبیل .
و خداوند عزوجل تهمت به زنان شوهردار را حرام فرمود، زیرا باعث فساد نسبها میشود و نـفـی ولد و تـباهی میراثها و ترک تربیت کودکان و از میان رفتن معروف و گناهان کبیرهای که در آن است و علل دیگری که موجب فساد مردمان است .
و خـداونـد خـوردن مـال یـتـیـم را کـه از روی ظـلم و بـنـاحـق بـاشـد، حـرام فـرمـود بـه عـلل بـسـیـاری کـه فـسـاد در پـی دارد: اول آن کـه چـون کـسـی بـنـاحـق مـال یـتـیـم را بخورد، در واقع در قتل او شرکت جسته است ؛ زیرا یتیم به خود متکی و بی نـیـاز نـیـسـت و کـسی هم که چون والدینش امورش را بر عهده گیرد؛ موجود نیست . پس چون کـسـی مـال او را بـخورد، مانند این است که او را کشته است و به فقر و بی چیزی کشانده اسـت . عـلاوه بـر ایـن خـداونـد این عمل را حرام کرده و برایش مجازات تعیین فرموده که می فـرمـایـد: کـسانی که میترسند کودکان ناتوان از آنها باقی مانده ، زیر دست مردم شـونـد؛ پـس بـایـد از خـدا بـتـرسـنـد و سـخـن به اصلاح و درستی گویند و راه عدالت پـویـنـد(۱۹) و نـیـز ابـو جـعـفـر عـلیـه السـلام فـرمـود: خـداونـد خـوردن مال یتیم را دو عقوبت مقدر فرمود: عقوبتی در دنیا و عقوبتی دیگر در آخرت .
پـس در تـحـریم مال یتیم ، بقای یتیم و استقلالش مر خودش را باشد و آیندگان از آنچه بـدو رسـیـده سـالم مـانـنـد؛ از آن روی کـه خـداونـد عـزوجـل بـر خـوردن مـال او عـقـوبـت مـقـرر فـرمـوده اسـت ، عـلاوه بـر ایـن ، خـوردن مال یتیم سبب میشود که چون او به سنی رسد که ستمی را که بر او شده در یابد، به انـتـقـام بـرخـواهد خاست و کینه و عداوت و دشمنی حاکم گردد و در نتیجه ، به نابودی و تباهی رسند.
و خداوند، فرار از جهاد را حرام فرمود؛ زیرا به واسطه اش دین سست میشود و پیامبر - صـلوات الله و سـلامـه علیه - و امامان عادل علیهم السلام کوچک شمرده میشوند و یاری آنان علیه دشمنان ترک میگردد، و دیگر این که دشمنان ترک میگردد، و دیگر این که دشـمـنـان کـه دعـوت پـیـامـبـران و امـامـان بـه اقـرار بـر ربـوبـیـت و اظـهـار عـدل و تـرک سـتـم و از میان برداشتن فساد را رد نمودهاند، به عقوبت نمیرسند، و نیز دشـمـن بـر مـسـلمـانـان جـری مـی شـود و قـتـل و غـارت و ابـطـال حـق خـدای تـعـالی و فـسـادهـای دیـگـر لازم مـی آیـد. و خـداونـد متعال ، تعرب بعد از هجرت را حرام فرمود؛ چه در آن ، رجوع از دین و یاری نکردن انبیا و حـجـج الهـی - عـلیـهـم افـضـل الصـلوات - اسـت کـه ایـن تـبـاهـی و فـسـاد در خـود دارد و ابطال و پایمال شدن حق هر ذی حقی را، نه آن که علت حرمت ، سکونت در بادیه باشد، و از این رو، چنانچه کسی به دین رهنمایی شود و بدان معرفت یابد، بر او جایز نیست که با اهل جهل و نادانی زندگی کند در حالی که ترس (بی ایمانی ) بر او میرود؛ زیرا او از ایـن خـطـر ایـمـن نـیـسـت کـه مـعـرفـت و عـلم خـویـش (بـه دیـن ) را تـرک کـنـد و بـا اهل جهل در بی ایمانی بماند.
و سـبـب حـرمـت ربـا، نـهـی خـدای تـعـالی و فـسـادی اسـت کـه در امـوال پـدیـد مـی آیـد؛ زیـرا چـون انـسـان ، درهمی را به دو درهم بخرد، بهای این درهم ، درهـمـی بیش نیست و مابقی باطل است . پس خرید و فروش ربا در هر حالی بر خریدار و فـروشـنـده ، پـلید و ناپسند است . از این رو، خدای تعالی ربا را به جهت فسادی که در امـوال پـدیـد مـی آورد بـر بـنـدگـان مـمـنـوع سـاخـت ، هـمـچـنـانـکـه مـمنوع ساخته است که اموال شخص سفیه را تا زمانی که بهبود نیافته بدو بدهند؛ چه خوف آن میرود که آن را تـبـاه کـنـد. پـس این است علت آن که خداوند تعالی ، ربا و فروختن درهمی به دو درهم را حرام فرموده است .
و سـبـب تـحـریـم ربـا پـس از بـیـنـه ، کـوچـک شـمـردن حـرام مـحـرم اسـت کـه ارتکاب این عـمـل پـس از بـیـان ، و تـحـریـم خـداونـد تـعـالی ، گـنـاهـی بـزرگ بـاشـد و ایـن عـمـل را سـبـب جـز کـوچـک شـمـردن حـرام مـحـرم نـیـسـت و کـوچـک شـمـردن هـمـان و دخول در کفر نیز همان .
و سـبـب تـحـریـم ربـا در نـسـیـه ، از مـیـان رفـتـن مـعـروف و تـلف شـدن اموال و مشتاق گشتن مردم به سود و ترک قرض (الحسنه ) و صنعتهای معروف است و فساد و ظلم و تباهی اموال که در آن است .(20)
هـمـچـنـیـن در هـمـان کـتـاب از امـام صـادق عـلیـه السـلام نقل است که فرمود:
ربـا حـرام گـشـت تـا شـمـا از اشـتـغـال بـه حـرفـه هـا و صـنـایـع حلال و معروف باز نمانید.(21)
حـدیـثـی دیـگـر نـیـز در آن کـتـاب از امـام بـاقـر عـلیـه السـلام نقل گشته که امام فرمود:
خداوند عزوجل ربا را حرام فرمود تا معروف از میان نرود.(22)
چنانکه در کتاب شریف آمده است :
هـشـام بـن حـکـم از امـام صـادق عـلیه السلام از سبب تحریم ربا پرسید. حضرت فرمود: اگر ربا حلال میبود، مردم تجارات و حرفههای مورد نیاز خویش را ترک میگفتند. پـس خـداونـد ربـا را حـرام فـرمـود تـا مـردم از حـرام بـه سـوی حلال و تجارات و خرید و فروش بگریزند...(23)
پـس حـال کـه آشـکـار گـشت که افعال بندگان ، به واقع متصف به حسن و قبح عقلی اند، مـیتـــوانـــیـم بـگـویـیـم کـه احـکـام مـتـعـلق بـه ایـن افـعـال نـیـز بـر پـنج قسم ، منقسم اند. بدین قرارکه حسن ، بر چهار قسم است که عـبـارتـند از: واجب ؛ مندوب ( مستحب )؛ مباح و مکروه . قبیح رانیز بیش از یک قسم نیست که عبارت از حرام است . پس مجموع احکام حسن ، اضافه بر قبیح، پنج است .
عـلت حـصـر احـکام در پنج حکم مذکور - چنانکه در کتابهای مجلی و شرع تجرید آمده - به بیان ذیل است :
چـون فـعـلی از انـسـان حـادث مـی شـود، یـا چـنـیـن اسـت کـه عـقـل ، آن را به صفتی اضافه بر حدوثش متصف میکند و یا خیر. حرکات شخص ساهی و کـسـی کـه در خـواب اسـت ، از نـوع دوم اسـت . لیـکـن نـوع اول کـه در آن عـلاوه بـر حـدوث ، صـفـتـی دیـگـر نـیـز لحـاظ مـی شـود یـا چـنـیـن است که عـقـل ، بـه جـزم و یـقـیـن از آن مـتـنفر است که این را قبیح گویند، و یا چنین نیست که در این صورت ، آن را حسن خوانند.
حسن نیز اگر به گونهای باشد که عقل ، ترک آن را منع میکند، واجب است ، و اگر چنین نـبـاشـد، مـسـتحب . حال ، اگر ترک آن ، دارای رجحانی باشد که به حد منع نرسد، مکروه اسـت ، و اگـر فـعـل و تـرک ، مـسـاوی بـاشـنـد، مباح است . بنابراین ، قبیح همان است که عقل به گونهای از آن متنفر است که فاعلش را مذمت میکند؛ بر خلاف حسن که چنین نیست .
پس واجب فعلی است که عقل بـر وجـوب مـدح فاعل آن حکم کرده ، ترک کننده اش را مذمت میکند، و مکروه فعلی است که انـجـامـش را اسـتحقاق ذم و نکوهش نیست ولیکن ترکش درخور مدح و ستایش است ، و مستحب آن اسـت کـه انـجـامش درخور ستایش است ، ولی ترکش را مذمتی نباشد، و بالاخره مباح آن است که نه انجام و نه ترکش ، مستحق نکوهش و نیز مدح و ستایش نیست .
باید دانست که تقسیم فوق ، بر تقسیم سه گانه قضایا - یعنی وجوب ؛ امکان و امتناع - منطبق است ؛ چه از آن جا که فعل واجب انجامش را حج است و ترکش ممنوع ، نظیر واجب لذاته است که وجودش راجح است به گونهای که عدم در آن راه ندارد.
حـرام نیز از آن جا که ترکش راجح ، و فعلش غیر جایز است ، چون ممتنع میماند که عدمش راحج است و وجودش ممنوع .
همچنین مستحب نیز چون انجامش راجح ، و ترکش جایز است ، ممکنی را میماند که به واسطه عـلتـش ، وجـوب یـافـتـه ؛ اگـر چـه بـه اعـتـبـار ذاتـش ، دخول عدم بر آن جایز است .
مـبـاح نـیز که فعل و ترکش ، من غیر ترجیح ، مساوی است ، مانند ممکنی صرف است که نه علت وجود و نه علت عدم با آن ملاحظه نگردد.
حـال در ایـن مـقـدمه دانسته شد که احکام پنج گانه ، بر مصالح و مفاسدی که در اشیاء و افـعـال مردم نهفته ، مبتنی است . هر عمل حرامی به جهت مفسده و زیانی که در پی دارد حرام است و نیز هر عملی که حلال گشته ، به جهت مصلحت و سودی است که در آن است . آنچه که حـرام گـردد ذاتـا، قبیح است ، و ارتکاب معاصی و قبایح ، انسان را از خدای دور ساخته ، مـوجـب حـرمـان از کـمـال شـایـسـتـه و بـایـسـتـه او مـی گـردد و هـمـچـنـیـن اسـت اخـلال بـه واجـب ، و شـک نـیـسـت کـه دفـع ضـرر و زیـان بـه حـکـم عـقـل ، واجـب اسـت ؛ چـه گـنـاهـان ، سـمـومـی مـهـلکـنـد و بـایـد انـسـان بـه حـکـم شـرع و عـقل و به واسطه توبه از آنها مصون ماند. به عبارتی دیگر، بر ترک واجبی که از او وقـوع یـافته و فعل قبیحی که در گذشته به انجام رسانیده پشیمان شود، و به جزم ، عزم نماید که بدان باز نگردد.
فوری بودن توبه
پـس تـوبـه - بـرای دفـع ضـرر - و نـیـز پـشـیـمـانـی بـر انـجـام هـر فـعـل قـبـیـح یـا اخلال به واجب ، لازم و واجب است ، و از آنچه گفته شد - چنانکه پیداست - وجوب فوری بودن توبه نیز استفاده میگردد.
ایـن کـه گـفـتـیـم : و نـیـز پـشـیـمـانـی بـر انـجـام هـر فـعـل قـبـیـح بـرای آن اسـت کـه گـنـاهـان صـغـیـره را نـیـز شـامـل شـود؛ زیـرا چـه بـسـا شـخـصـی مـعـتـرض بـگـویـد: اسـتـدلال شـمـا کـه در آن بـیـان گـشـت کـه توبه برای دفع ضرر، لازم است ، ممکن است شامل گناهان صغیره نشود.
عـلامـه ، شـیـخ بـهایی قدس سره (۲۴) چنانکه در ریاض السالکین (۲۵) آمده ، میفرماید:
شـکـی نیست که توبه ، به وفور واجب است ، چه گناهان به منزله سمومی هستند که به بـدن آسـیـب و ضـرر مـی رسـانـنـد، و چنانکه بر کسی که سم خورده لازم است مبادرت به استفراغ نماید تا بدن در شرف مرگ خویش را نجات دهد، بر گناهکار نیز واجب است که بـه تـرک گـنـاه مـبـادرت ورزد تـا دیـن خـود را که در شرف تباهی است رهایی بخشد، و البـتـه خـلافی در اصل وجوب توبه ، به دلیل سمع نیست ، چه بدان صریحا در قرآن امر شده و بر ترکش وعید آمده است که خدای تعالی میفرماید:
ای مـؤ مـنـان ! بـه سـوی خـدای ، تـوبـه کـنـید؛ توبهای نصوح (۲۶) و نیز فـرماید. و آن که توبه نکند از ستمکاران باشد(۲۷) ولیکن خلاف در آن است کـه آیـا تـوبـه ، بـه دلیـل عـقـل نـیـز واجـب اسـت یـا خـیـر. مـعـتـزله آن را بـه دلیل وجوب دفع ضرر عقاب ، به عقل واجب دانستهاند.
چنانکه پیداست ، این دلیل عقلی ، دلالتی بر وجوب توبه از گناهان صغیره برای کسی که از گناهان کبیره اجتناب میورزد، ندارد.
از ایـن روسـت کـه بـهـشـمـیـه (۲۸) بـر آن رفـتـه انـد کـه تـوبـه ، تـنـهـا بـه دلیـل سمع واجب است و عقلا دلیلی بر آن موجود نیست . البته میتوان گفت که پشیمانی بـر فـعـل قـبـیـح ، مـقـتـضـای عـقـل سـلیـم اسـت کـه هـر دو قـسـم را شامل است .
مـعـتـزله به صراحت ، فوریت وجوب توبه را معتقدند و چنین میگویند که حتی اگر یک ساعت به تاخیر افتد، این خود گناهی دیگر باشد که توبه از آن نیز لازم است ؛ چنانکه اگر گناه کبیره باشد و توبه ، ساعتی به تاخیر افتد، دو گناه کبیره انجام شده است . مـتـکـلمـیـن امامیه نیز بر وجوب فوریت توبه معتقدند، لیکن چنین تفصیلی که معتزله بیان نمودهاند، در کتب کلامی ایشان دیده نمیشود.
تقسیم توبه به اعتبار انواع گناهان
توبه به این اعتبار که گناهان و معاصی ، مختلف و دگرگونند، دارای انواعی است .
در کـتـاب شـرح تـجـریـد عـلامه و نیز کتاب مجلی ابن ابی جمهور احسائی و احیاء العلوم غـزالی و دیـگـر کتاب کلامی آمده است که توبه یا از گناهی است که متعلق به حق خاص خدای تعالی است ، و یا از گناهی است متعلق به حق آدمی .
گـنـاه بـه گـونـه اول نیز یا عبارت از انجام فعلی قبیح مانند شرب خمر و زناست و یا تـرک عـمـلی واجـب چـون زکـات و نـمـاز. بـرای تـوبـه از قـسـم اول ، پشیمانی و نیز عدم جزم بر آن که دیگر بدان خود را آلوده نکند کافی است .
لیـکـن قـسـم دوم را به حسب قوانین شرعی ، احکامی است خاص ؛ زیرا گاه گناه از اقسامی اسـت مانند پوشیدن لباس حریر (برای مردان )، شراب خواری و گوش دادن به غنا، که برای توبه از آن امری دیگر جز پشیمانی لازم نیست .
و گاه دیگر گناه از اقسامی است که در آن جز پشیمانی ، ادای حقوق خداوند و حقوق مردمان نـیـز - مـالی یـا غـیـر مـالی - لازم اسـت . در ایـن صـورت ، بـایـسـتـی هـمـراه با توبه ، عمل مربوط نیز به انجام میرسد.
مـثـلا کـسـی کـه تـرک زکـات کـرده اسـت ، بـایـستی علاوه بر پشیمانی ، زکات خویش را پرداخت نماید، چنانکه تارک نماز را نیز به هنگام توبه ، قضای نمازهای ترک شده لازم است . ولی نماز عیدین (به فرض وجوب ) چنانکه ترک شود، قضای آن لازم نیست و تنها پشیمانی و تصمیم بر عدم ترک در آینده کفایت میکند.
بـرای تـوبـه از گـنـاهـی کـه مـربـوط بـه حق انسانی است ، بایستی به گونهای حق شخص بدو رد شود.
اگـر حـق ، مـالی بـاشـد، مـال به صاحب حق ، و چنانچه در قید حیات نیست ، به ورثه اش پـرداخـت گـردد، ولی اگـر شـخـص تـوبـه کـنـنـده ، بـرای رد مال به صاحبش ، تمکن مالی ندارد، فقط تصمیم بر آن کافی است .
اگـر حـقـی کـه بـر گـردن اوسـت ، چیزی چون حد قذف قصاص باشد، باید به ادای آن اقـدام ورزد، مـثـلا خود را به اولیای مقتول تسلیم نماید تا او را قصاص و یا در برابر دیـه یـا بدون آن عفو نمایند، و چنانچه قصاص در عضو لازم آمده ، بایستی خود را برای قصاص عضو، به مجنی علیه (۲۹) و یا ورثه او تسلیم کند.
بـلکـه در حـقوق غیر مالی مردم نیز اگر چیزی جز حد بر او لازم آمده باشد - مانند قضای نـمـازهـای فـوت شده و یا روزه کفاره - بر شخص لازم است . در صورت امکان به ادای حق اقـدام نـماید، چون حقوق مالی . ولی اگر حق (۳۰) حد باشد، او میان انجام دو چیز مخیر اسـت . بـدیـن تـرتـیـب که یا از گناه توبه کند و یا حق را رد نماید. بنابراین ، شخص مکلف ، در باب حدود، اگر خواست میتواند نزد حاکم (شرع ) اقرار کرده ، تسلیم اقامه حد شود، و یا آن که گناه خویش را مخفی کرده ، به توبه گناه نماید. در نتیجه چنانچه بـیـش از آن کـه عـلیـه او نزد حاکم بینه اقامه نشده است ، توبه کند، حدی بر او نخواهد بود.
در مواردی ، جنایت شخص جانی ، در ارتباط با دین و مذهب شخص مجنی علیه است ؛ مانند آن که شبههای دینی بر او القاء نموده و او را گمراه کرده است . در چنین مواردی باید او را ارشـاد کـنـد و از گـمـراهـی و ضـلالتی که موجبش بوده ، رهایی اش بخشد؛ البته اگر امـکـان آن بـاشـد. چـنـانـچـه شـخـص ، پـیـش از تـمـکـن بمیرد و یا تمام سعی خویش را در حل شبهه مبذول دارد، لیکن کوشش و سعی اش به جایی نرسد، عقابی بر او نخواهد بود، زیرا او سعی و جهد خویش را به کار برده است .
درباره توبه از گناه غیبت باید گفت : اگر شخص مغتاب (۳۱)، از غیبت با خبر گشته ، بـایـسـتی شخص مرتکب گناه غیبت ، از او عذر خواسته ، حلالیت بطلبد، چه به واسطه غـیـبتش او را دلگیر و ناراحت نموده است ، پس بایستی به عذر و پشیمانی ، خطای خود را جبران کند.
در صـورتـی کـه شـخـص مـغتاب از غیبت آگاه نگشته است ، عذر خواهی و طلب حلالیت لازم نـیـسـت ، زیرا او را از غیبت انجام شده ، غم و دردی وارد نشده است . لیک در این قسم و هم در قسم پیش ، اظهار پشیمانی به درگاه خدای تعالی - از نافرمانی و تخلفی که از نهی او فـرمـوده - لازم اسـت ؛ چـنـانـکـه بایستی بر عدم تکرار گناه نیز عزم جزم نماید. آنچه بیان گشت اعتقاد فرقه حقه امامیه درباره گناه غیبت است .(32)
ابن ابی الجمهور احسائی در مجلی میگوید:
و مـروی اسـت کـه بـایـد بـرای او اسـتـغـفـار کـنـد؛ یـعـنـی واجـب اسـت مـغـتـاب (فاعل ) برای مغتاب (مفعول ) استغفار نماید.
و در کـافـی و نـیـز مـن لا یـحـضـره الفـقـیـه ، از ابـو عـبدالله ، امام صادق علیه السلام نقل کرده است :
پیامبر صلی الله علیه و آله را پرسیدند که کفاره غیبت چیست ؟ فرمود: هرگاه به یاد شخصی که غیبتش نموده ، افتد، برای او از خداوند طلب غفران کند.(33)
و در مـجـمـع البیان ، در تفسیر سوره مبارک حجرات در آن جا که خدای تعالی میفرماید: و بعضی از شما، بعضی دیگر را غیبت نکند(۳۴) آمده است :
و از جـابـر نـقـل اسـت کـه پـیـامـبـر خـدا صلی الله علیه و آله فرمود: از غیبت بر حذر بـاشـیـد؛ چـه غـیـبـت بدتر از زناست . سپس فرمود: مردی که زنا کند و پس از آن توبه نماید، خدایش آمرزد، لیک غیبت کننده را تا غیبت شونده نبخشاید، نیامرزد.
آیا ادای حقوق خداوند و مردم شرط صحت توبه است ؟
بـایـد دانـست اموری چون قضای وظایف فوت شده و ادای حقوق خداوند و مردم و جز آن ، نه شرط صحت توبه است و نه جزو آن .
از ایـن رو، مـحـقـق طـوسی قدس سره (۳۵) در شرح تجرید، پس از ذکر ادای حقوق به طور مطلق ، میگوید: و این امور، اجزای توبه نیستند. یعنی امور یاد شده ، چنین نـیـسـتـنـد کـه اجـزای تـوبـه مـحـسـوب گـردنـد و بـدون آنها، توبه صحیح نباشد؛ به شکل انتفای کل بدون وجود جزو.
و ایـن قـول ، رد اسـت بـر کـلام معتزله ، چه آنان - چنانکه در ریاض السالکین فی شرح صـحـیفة سید الساجدین علیه السلام آمده است - بر آن رفتهاند که در صحت توبه ، رد مظالم (۳۶) شرط است . بنابر اعتقاد آنان ، توبه از هیچ گناهی صحت نپذیرد جز به خـروج از آن گـنـاه ، مـانـند رد مال به صاحبش و بری گشتن از آن یا عذر خواهی از شخص غیبت شده و راضی نمودن او در صورتی که از غیبت مطلع گشته است .
لیـکـن علمای امامیه - که اشاعره نیز در این رای با آنان موافقند - برآنند که اگر چه این امر خود واجب است ، ولی دخلی در صحت توبه و پشیمانی ندارد. آمدی گوید:
چـون از کـسـی گـنـاهـی چـون قـتـل و ضـرب سـر زنـد، دو امـر بـر او واجـب گـردد، (اول ) توبه و دوم خروج از گناه و آن (واجب دوم ) عبارت از این است که در صورت امکان ، خـویش را تسلیم کند، تا حق را از او بستانند، و آن کس که (فقط) توبه کند، یکی از دو واجب را ادا نموده است ، و کسی که یکی از دو واجب را به جای آورد، صحت آن متوقف بر ادای واجـب دوم نـیـسـت ، چـنـانـکـه اگـر دو نـمـاز بـر کـسـی واجـب شـود و او یـکی از آن دو را ادا کند.(37)
و شیخنا، علامه بهایی قدس سره میفرماید:
و بـدان کـه ادای آنـچـه کـه در اثـر گناه لازم شود، یعنی قضای وظایف فوت شده و ادای حـقـوق و تـمکین برای قصاص و حد و مانند آن - در صحت توبه ، شرط نیست ، بلکه خود واجبی است مستقل ، و توبهای که بدون آن است ، صحیح است ، لیک همراه با آن کاملتر و تمامتر خواهد بود.
یـــکـــی از عـــلمـــا گـــفـــتـــه اســـت : تـــوبـــه از ســـه امـــر تـــشـــکـــیـــل یـــابـــد:(اول ) عـلم و (دوم ) حـال و (سـوم ) عمل . اما علم ، پس آن عبارت از یقین است به آن که گناهان، سمومی مهلکند و حجابی مـیـان عـبـد و مـحبوبش . این یقین ، حالتی دیگر را ثمر میدهد کهعـبـارت بـاشـد از تـــاءلم بـرای فـوات مـطـلوب و تـاسـف بـرفعل ذنوب و از این حالت ، تعبیر به نـدم ( پـشیمانی ) میشود، که آن نیز حالتی سومرا مـوجـب مـی شـود، و آن عـبـارت اسـت از تـرک گـنـاهـان در هـرحال و عزم بر آن که دیگر در آینده به سویشان باز نـگـردد، و حـقـوق خـدای تـعـالی و حـقـوقمـــردمـــان را کـــه در گـــذشـــتـــه ، پـــایـمـال کـرده ، تـدارک بـیـنـد و بـه جـای آورد. چنانچه نتواندحـقوق مردم را باز گـرداند، باید عبادات خویش را افزون کند تا به قیامت ، پس از کسرحقوق مردم از آنها، قدری بماند که او را کفایت کند.
و این امور، در حصول ، مرتبند، و گاه نام توبه بر مجموعشان اطلاق میشود و گاه تنها بر پشیمانی . و علم ، چون مقدمه باشد و ترک ، چون ثمره . پس پشیمانی محفوف به دو سـوی است ؛ سوی اول مثمر پشیمانی است و سوی دیگر ثمره آن چنانکه امیر مؤ منان علیه السلام فرمود:
پشیمانی بر شر، داعی و موجب به ترک آن است .
و تـرتـیب این امور، تنها مختص به توبه نیست ، بلکه انتظام صبر و شکر و رضا و جز آن از مقامات دیگر دین نیز به علم و حال و عمل است .
و چون این امور با یکدیگر قیاس شوند؛ در چشم ظاهربینان چنین آید که علوم مطلقا برای نـیـل بـه احـوال خـواسـتـه شـونـد، و احـوال بـرای اعـمـال ؛ لیـک در نـظـر اهـل بـصـایـر و اولوالالبـاب ، امـر بـه عـکـس اسـت ، چـه نـزد آنـان اعـمـال بـرای نـیـل بـه احـوالنـد، و احـوال بـرای عـلوم . پـس افـضـل ، عـلوم بـاشـد و پـس از آن ، احـوال و سـپـس اعمال ، زیرا هر چه که برای غیر خواسته شود، ناگزیر، آن غیر برتر از آن باشد.
فصل سوم: توبه مبعضه
در این که آیا توبه بایستی بر جمیع گناهان و قبایح باشد و یا این که میتوان تنها از بعضی گناهان توبه کرد و چنین توبهای ، یعنی توبه مبعضه (۳۸) صحیح است یا خیر، اختلاف است .
ابـو هـاشـم (۳۹) مـعتزلی و جماعتی بر آن رفتهاند که توبه مبعضه صحیح نتواند بـود. و ابـو عـلی (۴۰) و جـمـاعـتـی دیـگـر بـر جـواز و صـحـت آن مایل گشتهاند.
قـایـلیـن بـه عـدم جـواز، حـجـت آورده انـد کـه سـبـب تـوبـه و پـشـیـمـانـی ، قـبـح فـعـل اسـت و اگر جز این باشد، توبه متحقق نشود، و از طرفی ، این قبح در همه گناهان مـتـحقق است و در همگی حاصل ، پس چنانچه از پارهای گناهان توبه کند و پارهای دیگر را بـه حـال خـود رهـا کـنـد، مـعـلوم مـی شـود کـه تـوبـه تـائب بـه سـبـب قـبـح فـعـل نـبـوده اسـت ؛ چـه اشـتـراک در عـلت ، اشـتـراک در مـعلول را موجب است (۴۱) و چون در توبه ، تبعیض راه یابد، توبه نیز منتفی گردد، چـرا کـه عـلت حـصـول چـنـیـن توبهای قبح فعل نبوده ، بلکه امری دیگر است که در این فـعـل بـوده و در فـعـل دیـگـر نـه . مـثلا کسی که از معصیتی توبه میکند بدان سبب که معصیت مورد نظر برای سلامتی بدنش مضر و زیانبار است ، و یا برای حفظ آبروی خویش دست به دامان توبه میشود تا در پیش مردمان ، حرمتش حفظ شود، چنین عملی توبه نیست ، چه در این جا پشیمانی بر فعل قبیح به جهت آن نیست .
اگـر کـسـی بر همه گناهانش پشیمان شود به حیثی که بگویند او به واسطه ترس از دوزخ تـوبـه کرده است ؛ چنانچه غایت توبه اش ، همین توبه باشد به شکلی که اگر ترسی نبود، از گناهان توبه نمیکرد، توبه او نیز صحیح نیست ؛ زیرا این توبه و پشیمانی به سبب قبح فعل نبوده است .
هـمـچـنـیـن اگـر غـایـت تـوبـه ، تـرس از دوزخ نـبـاشـد، بـلکـه شـخـص بـه سـبـب قـبـح فـعل توبه کند، ولی مع ذلک ترسی از آتش نیز در میان باشد، به حیثی که اگر قبح فعل نباشد، شخص توبه نکند، توبه او صحیح است .
هـمـیـن طـور اسـت حـکـم گـنـاه اخـلال بـه واجـب (۴۲) یـعـنـی اگـر بـر ایـن عـمـل پـشـیمان شود بدان سبب که به واجب اخلال نموده ، و بر آن شود که آن را ادا نماید؛ تـوبـه اش صـحـیـح اسـت اگـر چـه تـرسـی از آتش یا از حرمان بهشت نیز در نیت داشته باشد. پس چنانچه این ترس ، هدف از توبه باشد، توبه نیز صحیح نیست .
در غـیر این صورت ، توبه صحیح است ، از این روست که شخص ظالم اگر از مظلوم به جـهـت خـوف از عـقـوبت احتمالی ، عذر خواهی کند، عقلا عذرش را نپذیرند - چنانکه در شرح تجرید علامه و مجلی و جز آن مذکور است .
در بـرابـر قـایـلیـیـن بـه جـواز، تـوبـه مـبـعـضـه را بـه جـواز ادای عـمـل واجـبـی قـیـاس کـرده انـد کـه صـحـت آن مـتـوقـف بـر ادای عـمـل واجـب دیـگـر نـیـسـت . بـدیـن بیان که اگر توبه از بعضی گناهان و عدم توبه از بـعـضـی دیـگـر روا نباشد، در اعمال واجب نیز باید چون واجبی را به انجام میرسانیم ، واجـب دیـگـر را نـیـز انـجـام دهـیـم . لیـک مـی دانـیـم کـه امـر در اعمال واجب ، چنین نیست . پس در توبه از گناهان نیز نباید چنین باشد.(43)
توضیح آن که چنانکه ترک قبیح برای توبه کننده به سبب قبحی که در آن است ، واجب اسـت ، فـعـل واجـب نـیـز بـه سـبـب لزوم و وجـوب آن ، واجـب اسـت . حـال اگـر اشـتـراک افـعـال و اعـمـال قبیح در قبح ، موجب عدم صحت توبه مبعضه شود، از اشـتـراک واجـبـات در وجـوب نـیـز لازم مـی آیـد کـه ادای یک واجب - بدون انجام واجب دیگر - صـحـیـح نـبـاشـد. در صورتی که به اجماع ، بطلان تالی ، ثابت است ؛ چه در این که نماز کسی که روزه واجب را به جای نیاورده صحیح است ، اختلافی نیست .
کـسـانـی کـه چـنـیـن تـوبـهای را روا نـمـی دانـنـد، بـه اسـتـدلال فـوق پـاسـخ گـفـتـه انـد کـه مـیـان تـرک قـبـیـح و فـعـل واجـب ، تـفـاوت و فـرق اسـت . تـعـمـیـم ، در تـرک واجـب اسـت ، لیـک در فـعـل واجـب نـیـسـت . مـثلا کسی که میگوید: انار ترش است ؛ من انار نمیخورم بایستی از خوردن هر چه انار ترش است اجتناب ورزد؛ زیرا ترشی که سبب نخوردن است در هـمـه مـوجـود است . ولی اگر کسی بگوید: من انار را به سبب ترشی آن میخوردم لازم نـیـست همه انارها را بخورد؛ چه فعل خوردن با خوردن یک انار تحقی مییابد. بنابراین دو مساله یاد شده ، مختلف و دگرگونند.
مـؤ لف مـجـلی ، عـلی رغـم آنـکـه مـی دانـیـم قـیـاس در امثال این مباحث حجت نیست ، میگوید:
گـویـم : تـفـاوت در ایـن اسـت کـه در تـعـلیـل مـذکـور، مـیـان تـرک قـبـیـح بـا فعل واجب بدان جهت که هر دو در علت مشترکند، قیاس انجام شده است . این علت ، عبارت است از وجـوب فعل به جهت وجوبش ، و ترک قبیح به جهت قبحش . البته این قیاس ، تام نیست ؛ چـه در آن ، مـیـان اصـل و فـرع ، فـرق و تـفـاوت حـاصـل اسـت ؛ چـرا کـه یـکی از آنها از باب فعل است و دیگری از باب ترک . از این رو، اتـحـاد در عـلت در مـیـان نـخـواهـد بـود؛ زیـرا اخـتـلاف در اصـل و فـرع ، مـوجـب اخـتـلاف آنـها در علت است و در نتیجه اختلاف در حکم را نیز موجب می شـود. پـس ایـن قـیـاس بـا وجـود، تـفـاوت یـاد شـده تـام نـبـوده ، تعلیل بدان نیز ناقص است .
نگارنده گوید: قول راست و صواب در این مساله ، صحت توبه مبعضه است - چنانکه محقق طـوسـی ، عـلامـه حـلی شـیـخ بـهائی - در شرح اربعین - و جمهور علمای دو فرقه بر آن رفتهاند.
بـیـان مـطـلب چـنـیـن اسـت که وقوع هر نوع فعلی به سبب انگیزه و داعی آن است ؛ چنانکه انـتـفـای آن فـعـل نـیـز بـه حـسـب مـانـع و صـارفـی اسـت کـه از وقـوع آن مـمـانعت میکند. حـال اگر انگیزه و داعی ، رجحان یابد فعل نیز وقوع خواهد یافت . بنابراین ، ممکن است فـاعـل قـبـایـح ، انگیزه پشیمانی را بر آن قبایح ترجیح دهد بدین وسیله که امری دیگر چـون بـزرگ بـودن گـناه ، فزونی نهیهایی که بر آن وارد شد و یا تنفر نزد عقلا را بر قبحش اضافه کند.
بـه بـیـان دیـگـر، گـاه افـعـال متعدد دارای انگیزهها و دواعی مشترکی هستند، و شخص می تـوانـد بـا افـزون نـمـودن ایـن انـگـیـزه هـا، بـعـضـی از افـعـال را بـر بـعـضـی دیـگـر تـرجـیـح دهـد، پـس رواسـت کـه قـبـح فـعـل ، انـگـیـزه پـشـیـمـانـی شـخـص بـر بـعـضـی از گـنـاهـان شـود. حـال ، چـنـانچه اعمال قبیح دارای دواعی و انگیزههایی باشند که در توان و قوت ، همسان یکدیگرند، توبه بر بعضی از آنها صحیح نخواهد بود.
علامه ، شیخ بهایی در کتاب شرح اربعین میفرماید:
قـول اصـح ، صـحـت تـوبه مبعضه است و اگر جز این باشد، توبه از کفر همراه با اصرار بر صغیره صحیح نباشد همچنین علامه حلی فرماید: زیرا چون شخص یهودی ، درهـمـی بـربـاید و سپس از یهودیت خویش توبه کند بدون آن که از دزدی توبه کند، به اجماع او را مسلمان دانند
محقق طوسی قدس سره در تجرید، پس از اختیار صحت توبه مبعضه چنین میفرماید:
تاویل کلام مبارک امیر مؤ منان و فرزندان پاکش علیه السلام نیز همین است ؛ یعنی توبه از پـارهای گـناهان و در عین حال عدم توبه از پارهای دیگر صحیح است ، چه در غیر این صورت باید کسی را که از کفر توبه کرده ولی از گناه صغیر نه ، کافر دانست .
علامه قدس سره نیز در شرح تجرید، در توضیح آن میفرماید:
بنابراین بایستی کلام امیر مؤ منان ، علی علیه السلام و فرزندانش مانند امام رضا، و جز ایـشـان عـلیـه السـلام را کـه بـر طـبـق نقل ، صحت توبه مبعضه را نفی فرمودهاند، به تـاویـل بـرد؛ چـه در غـیـر ایـن صـورت خـرق اجـمـاع لازم آیـد، و تـالی بـاطـل اسـت ، پـس مقدم نیز چون آن باطل باشد. بیان ملازمه آن است که چون کافر از کفر توبه کند و اسلام آورد در حالی که بر دروغ است ، یا بر او حکم به اسلام میگردد و تـوبـه اش پـذیرفته میشود و یا نه ؛ اگر بر او حکم اسلام شود مطلوب ما ثابت میگردد، و در غیر این صورت ، خرق اجماع لازم میآید. ابو هاشم بر آن رفته است که چنین شـخـصـی مـستحق عقاب کفر است و اسلام توبه اش پذیرفته نیست ؛ لیک اطلاق نام اسلام نیز بر او ممتنع نیست .
ابـن ابـی جـمـهـور احـسـائی در کـتـاب مـجـلی ، از بـعـضـی مـشـایـخ نـقـل کـرده اسـت : چـون دو قـبـیـح در عـلت قـبـح مـشـترک نباشند، توبه از یکی دون دیگر، پـذیـرفـتـه نیست ، و اگر در علت مختلف باشند بدین صورت که علت قبح یکی از آن ؛ جـز عـلت قـبـح دیـگـری بـاشـد، چـنـیـن تـوبـهای صـحـیـح اسـت . مثال نوع اول ، زنا و لواط است . چه علت قبح آنها عدم حفظ نسب باشد، پس این دو در علت قـبـح مـتـحـدنـد. مـثـال نـوع دوم ، زنـا و شـرب خـمـر اسـت ؛ چـه عـلت در گـنـاه دوم ، حـفـظ عقل باشد و در گناه اول ، حفظ نسب .
ابـن ابـی الجـمـهور سپس میگوید که این قول ، نزدیکتر به صواب و بلکه تحقیق در مـسـاله هـمـیـن اسـت ، و حـمـل سـخـن ائمـه هـدی عـلیـه السـلام بر این وجه مناسب تر است از تـاویـل اول - یـعـنـی مـعـنـایـی کـه شـیـخ طـوسی و جز او برای روایات مقدر دانستهاند، فتامل .
لیـک در نـهج البلاغه ، از امیر مؤ منان علیه السلام فرمایشی است که گواه است بر عدم جـواز تـوبـه مـبعضه . در آن جا برای حصول حقیقت توبه و انتفاع از استغفار، شش شرط ذکر شده است که در ظاهر بدون وجود آن شرایط توبه واستغفار را نفع و سودی نیست .
ماجرا چنین است که شخصی در حضور وصی علیه السلام از خاندان طلب غفران نموده ، میگوید: استغفر الله ! امیر مؤ منان در پاسخ میفرماید:
مـادرت بـه عزایت بنشیند! آیا می دانی که استغفار چیست ؟ استغفار، مقام والامرتبگان است . استغفار نامی است که آن را شش معنا (و شرط) است :
اول پشیمانی بر گذشته .
دوم تصمیم بر آن که تا ابد گرد گناهی نیایی .
سـوم آن کـه حـقوق خلایق را بدانان باز دهی ؛ چنانکه خداوند را ملاقات کنی بدون آن که حقی بر گردنت باشد.
چهارم آن که هر عمل واجبی که ضایع کردهای قضا و حقش را ادا کنی .
پـنـجم گوشتی که در حرام بر بدنت روییده ، با سختی ناراحتی بر گناهانت آب کنی ؛ چنانکه پوستت به استخوان رسد و گوشتی تازه روید.
شـشم به بدنت درد عبادت طاعت رسانی ؛ همچنانکه شیرینی گناه بدان رسانیدهای ، پس چون چنین کردی ، حال بگو: استغفر الله !(44)
حـال ، جـای ایـن پـرسـش اسـت کـه چـگـونـه مـی تـوان مـیـان قـول بـه جـواز تـوبـه مـبـعـضـه و فـرمـایـش عـلی عـلیـه السـلام تـوافـق حاصل نمود؟
در پـاسـخ بـایـد گـفـت : ایـن کـلام ، اشـارت اسـت بـه حـقـیـقـت تـوبـه کـامـل ، نـه مـطـلق تـوبـه ؛ چـنـانـکـه پیش از این دانسته شد که مسلمانان بر مواردی چون قـبـول توبه شخص یهودی که درهمی دزدیده ، لیک تنها از یهودیت خویش توبه کرده ، نه از دزدی ، اجماع نمودهاند.(45)
فصل چهارم: توبه موقت
اخـتـلاف اسـت کـه در ایـن کـه آیـه تـوبـه مـوقـت جـایـز اسـت یـا نـه ؟ فـی المـثـل آیـا کـسـی مـی تـوانـد تـوبـه کـنـد کـه فـقـط یـک سال گرد گناه نیاید؟
عـدهای بـر آن رفـتهاند که چنین توبهای صحیح نیست ؛ چه این توبه کاشف از آن است کـه شـخص تائب ، از ارتکاب گناه ، به جهت قبح آن پشیمان نشده است وگرنه پشیمانی او چـنـان بـود کـه تـصـمـیـم مـی گـرفـت دیـگـر هـیـچ بـر گـرد آن گـنـاه نـگـردد. حال که سبب پشیمانی ، قبح فعل نبوده ، توبهای نیز محقق نمیشود.
جـمـعـی دیـگـر توبه موقت را صحیح دانستهاند، چنانکه در واجبات ، انجام موقت ، صحیح اسـت . بـدیـن بـیـان کـه در افـعال واجب ، اگر چه علت مقتضی به جای آوردن آنها، حسن و وجـوب فـعـل اسـت ، لیـک چـنـانـکـه شـخص مکلف بعضی از آنها را در بعضی اوقات - نه هـمـیـشـه - بـه انـجـام رسـانـد، صـحـیـح خـواهـد بـود و عـمـلش قـبـول اسـت . غـایـت امـر آن کـه چـون پـس از انـجـام فعل ، مدتی نافرمانی و فعل را ترک میکند و باید دوباره توبه کند.
نـگـارنـده گـویـد: تـحـقـیـق حـق در ایـن مـسـاله ، مـتـوقـف بـر ذکـر مـقـدمـهای اسـت کـه در ذیل میآید:
امـامـیـه و مـعـتـزله ، و بـالجـمـله عدلیه ، در صحت توبه ، ترک معاودت به گناه را - هر گناهی که باشد - شرط دانستهاند. لیک اشاعره چنین شرطی را معتبر نمیدانند؛ چه بر آنند که گاه شخصی از عملی پشیمان میشود ولی پس از مدتی امر به گونهای دیگر گشته ، پشیمانی از میان میرود که خداوند مقلب القلوب است .
آمدی میگوید:
تـوبـه ، مـورد امر و دستور خداوند است ، پس گونهای عبادت است و معلوم است که شرط عبادت که در هنگام عدم معصیت انجام میپذیرد، آن نیست که وقتی دیگر نیز انجام داده شود؛ بلکه غایت امر آن است که چون بار دیگر گناه را مرتکب شود، توبهای دیگر لازم آید.
حال ، پس از ذکر مقدمهای که بیان گشت ، میتوان گفت :
بـه اعـتـقـاد مـتـکـلمـان امـامـیـه - رضـوان الله تـعـالی عـلیـهـم - و نـیـز مـعـتـزله ، قول اول درست است ؛ یعنی بطلان توبه موقت . چرا که به اعتقاد عدلیه ، توبه عبارت از پشیمانی بر عمل است بدان سبب که گناه است ، و عزم بر ترک معاودت در زمان آینده .
چـنانکه دانسته شد، عزم بر عدم بازگشت ابدی ، در توبه شرط است . این شرط مقتضی بـطـلان تـوبـه مـوقـت اسـت . امـا اشـاعـره از آن جـا کـه قایل به چنین شرطی نیستند، توبه مذکور را صحیح دانستهاند. لیک بعضی از آنان به صـراحـت گـفـتـه انـد کـه البته شخص پشیمان بر گناه ، از این عزم بر تقدیر خطور و اقتدار خالی نیست .
در کتاب اصول کافی ، از کنانی نقل است که چون امام صادق علیه السلام را از معانی این آیـه که : ای مومنان به سوی خدا توبه کنید؛ توبهای نصوح پرسید، امام در پاسخ فرمود:
(یعنی ) بنده از گناه توبه کنند و سپس بدان باز نگردد.(46)
نـیـز روایـت اسـت ابـوالحـسـن (مـوسی بن جعفر) علیه السلام در پاسخ به همین پرسش ، خطاب به محمد بن فضیل فرمود:
(یـعـنـی ) از گـنـاه توبه کند و سپس بدان باز نگردد، و محبوبترین بندگان نزد خدا تعالی منیبان توابند.(47)
و نیز ابوبصیر گوید:
چـون امـام صادق علیه السلام را از این آیه پرسیدم ، فرمود: گناهی که شخص از آن توبه کند و هرگز بدان بازنگردد. پرسیدم : کدام یک از ما بازنگردد؟
فـرمـود: ای ابـا مـحمد، خداوند از بندگانش آن را دوست دارد که در فتنه (گناه ) واقع شود و توبه کند.(48)
فصل پنجم: وجوب توبه از گناهان بزرگ و کوچک
گـروهـی از مـعـتـزله بر آن رفتهاند، که توبه ، تنها از گناهان کبیره که کبیره بودن آنـها معلوم و آشکار و یا مظنون است ، واجب است . از این رو گناهانی که صغیره بودن آنها مـعـلوم اسـت ، تـوبـه واجـب نیست ، زیرا سبب وجوب توبه ، دفع ضرر است ، و ضرر در گـنـاهـان صغیره حاصل نیست . عدهای دیگر گفتهاند: در گناهانی که قبلا از آنها توبه نموده است ، توبه مجدد لازم نیست .
لیـک بـه اعـتـقـاد امـامـیـه ، تـوبـه از جـمـیـع گـنـاهـان ، - چـه صـغـیـره و چـه کبیره و چه اخلال به واجب - لازم است ؛ حال ، چه پیشتر از آنها توبه کرده باشد یا خیر.
سـبـب آن اسـت کـه تـرک تـوبـه از گناه - صغیره یا کبیره - اصرار بر گناه محسوب می شـود، و اصـرار بـر گـنـاه ، عـمـلی قبیح است که رهایی از آن ممکن نباشد جز به واسطه توبه . پس توبه از همه گناهان واجب است . دیگر آن که سبب وجوب توبه ، قبحی است کـه در فـعـل حـاصـل اسـت ، و این قبح به طور عموم ، در هر دو گونه گناه موجود است ، و سـبـب وجـود تـوبه در گناهان صغیره ، قبح آنهاست و این که ضرر و زیانی نیز در آنها باشد یا نباشد، تفاوتی ندارد.
فصل ششم : توبه تفصیلی و اجمالی
قـاضی القضاة معتزلی معتقد است که بر شخص لازم است در صورتی که گناهان خود را به تفصیل میداند، از یک یک آنها به طور تفصیلی توبه کند، و چنانچه بعضی را به شـکـل تـفـصـیـلی و بـعـضـی دیـگـر را بـه اجـمـال مـی دانـد، بـایـد از گـنـاهـان دسـتـه اول بـه تـفـصـیـل تـوبـه کـنـد و از گـنـاهـان دسـتـه دوم بـه اجمال .(49)
علامه بهائی قدس سره فرماید:
امـا تـوبه مجمله ... محقق طوسی درباره آن ، حکمی ننموده است ، و البته حکم به صحت آن بعید نیست ؛ چه دلیلی بر وجود شرط تفصیل موجود نیست .(50)
نـگـارنـده گوید: شاید شیخ بهائی قدس سره توقف محقق طوسی در این حکم را از کتاب تـجـریـد اسـتـفـادت بـرده اسـت ؛ در آن جـا کـه مـحـقـق طـوسـی مـی گـویـد: در ایـن که تـفـصـیـل را در صـورت عـالم بـودن شـخـص بـه گـنـاهـانـش ، واجـب بـدانـیـم ، اشـکـال اسـت . بـدیـن صـورت کـه در مساله مورد بحث رای صادر ننموده و تعبیر به کلمه اشکال برده است .
علامه حلی در شرحش بر کتاب تجرید؛ پس از ذکر مذهب قاضی القضاة در این مساله ، میفرماید:
مـــصـــنـــف ( مـــحـــقـــق طـوسـی ) بـه وجوب تفصیل در جایی که گناهان در خاطر شخص ، مـذکـوربـــاشـــنـــد اشـــکـــال وارد کـــرده اســت ، چـه اجـتـزا، بـه پـشـیـمـانـی بـر هـــمعـــمـــل قـــبـــیـــحـــی کـــه از شـــخــص صـادر شـده مـمـکـن اسـت ؛ اگـر چـه بـه طـورتفصیل بدانها متذکر نباشد.
و رای صـواب ، صـحـت تـوبـه مـجـمـله اسـت و قـول بـه اشـتـراط تـفـصـیل ، بس موهون است ، مانند قصد روزه که تنها نیت دوری از مفطرات کفرات میکند؛ اگـر چـه آنـهـا را بـه تـفـصـیـل در خـاطـر نـیـاورد. عـلاوه بـر ایـن ، دلیـلی بـر اشـتراط تـفـصـیـل مـوجـود نـیـسـت ، پـس چـگـونه بعضی از معتزلیان چنین مدعایی را اثبات توانند کرد.(51)
فصل هفتم: آیا به یاد آوردن گناه، گناه است و تجدید توبه لازم است؟
مـتـکـلمـان در این که آیا هنگامی که مکلف از گناهی توبه کند لیک پس از مدتی آن را به خـاطـر آورد، بـایـد دوبـاره تـوبـه کـنـد یا خیر، در اختلاف افتادهاند. در این باره ، محقق طـوسـی مـی فـرمـایـد: و در وجـوب تـجـدیـد (تـوبـه ) نـیـز اشکال است .
علامه - رضوان الله علیه - در شرح تجرید میفرماید:
ابـو علی گفته است : آری ! (یعنی با یاد آوردن گناه ، توبه واجب میشود) بر ایـن مـبـنـا کـه مـکـلف قـادر، هـیـچ گـاه از دو ضـد بـه دور نـیـسـت : یـا فـعـل و یـا تـرک ، پس چون معصیت را به یاد آورد یا از آن پشیمان است و یا بر آن مصر. مـصـر بـودن ، فـعـلی اسـت قـبـیح ؛ پس واجب است پشیمان باشد. و ابو هاشم گفته است : تـوبـه واجـب نـیـسـت ، چـه جـایـز اسـت کـه شـخـص قـادر، بـر آن دو نـاتـوان باشد.(52)
بـنابراین ، ممکن است شخص تائب ، گناه را به یاد آورد و از آن پشیمان نباشد، لیک بر آن اشتها و ابتهاجی نیز نداشته باشد.
در کـتـاب ریـاض السـالکـیـن ، در روضـه سـی و یـکـم در ذیل روایت پس این توبهام را چنان کن که نیاز به توبهای دیگر نیفتد(۵۳) آمده است :
از کلام حضرت علیه السلام که میفرماید: پس این توبهام را چنان کن که .... دریافته میشود که چون گناه به خاطر آید، تجدید توبه لازم نباشد؛ بر خلاف عقیده کـسـی کـه پـنـداشـتـه اسـت چون تائب ، گناه را به یاد آورد، کسی را ماند که آن گناه را مرتکب شده ؛ از این رو باید توبه را تجدید کند.
همچنین آمدی در این باره میگوید:
بـر بـطـلان چـنـین راءیی ، این حقیقت گواه است که همه به بداهت میدانیم که صحابه و کـسـانی که پس از کفر، مسلمان شدند، کفری را که در زمان جاهلیت بدان متصف بودند، به یـاد مـی آوردنـد، و بـا این حال بدانان امر نشد که از این توبه کنند؛ پس هر گناهی نیز که از آن توبه شود، چنین باشد.
نـگـارنـده گـویـد: بـی شـک تـوبـه ، تـنـها در جایی محقق است که گناهی انجام پذیرد. حـال اگـر از کـسی گناهی سر زند و سپس توبه کند، و پس از آن گناه را به یاد آورد، بـه اتفاق متکلمان نمیتوان چنین عملی را قبیح دانست و اساسا گناهی به وقوع نپیوسته است و تا توبه لازم شود.
بـنـابـرایـن ، آنـچه از ابوعلی نقل گشت ، به دور از تحقیق است ؛ چنانکه دلیلی که آمدی بدان متوسل شد، موید رای و نظر ما در این مساله است .
فصل هشتم: عزم بر بازنگشتن
در کتاب ریاض السالکین است :
شـیـخـنـا بـهـایی در شرح الاربعین میفرماید: در توبه ، عزم بر این که شخص در بـاقـی عـمـر خـویـش به گناه بازنگردد، لازم است ، ولی آیا امکان صدور گناه از شخص تائب در باقی عمر شرط صحت توبه است ؟ مثلا اگر کسی مرتکب گناه زنا شود و سپس از گـنـاه خـویـش دسـت کـشـیـده ، تـوبـه کـنـد و بـر آن شـود کـه هرگز چنین گناهی از او سـرنـزنـد، آیـا فـقـط در صورتی که بر انجام آن گناه قدرت داشته باشد توبه اش صحیح است یا این که وجود قدرت در صحت شرط نیست ؟
بـیـشـتـر عـلمـا مـعـتـقـد بـه وجـه دومـنـد؛ لیـکـن از بـعـضـی مـتـکـلمـان نقل است که گذشتگان بر آن ، اجماع داشتهاند. سزاوارتر از این وجه به صحت ، جایی اسـت کـه شـخـص در مرضی توبه کند که به غلبه گمانش ، در آن مرض خواهد مرد. اما توبهای که به هنگام مرگ یا یقین بر آن باشد - که آن را به معاینه تعبیر کنند - به اجـمـاع ، صـحـیـح نـبـاشـد، و قـرآن عزیز بدین حقیقت ناطق است در آن جا که خدای سبحانه فـرمـایـد: کـسـی کـه بـا اعـمـال زشـت ، تـمـام عـمـر را اشـتـغـال ورزد تـا آن گـاه کـه مـشاهده مرگ کند، در آن ساعت پشیمان شود و گوید: اکنون تـوبـه کـردم ، تـوبـه اش پـذیـرفـتـه نـیـسـت ، چـنـانـکـه هـر کـسـی بـه حـال کـفـر بـمـیـرد تـوبـه اش قبول نشود؛ برای اینان عذابی بس دردناک مهیا بساختیم (۵۴)و(55)
حـدیـثی است از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که میفرماید: خداوند توبه بنده را مادام که غرغره نکرده است میپذیرد(۵۶) در این جا مراد از غرغره ، هنگامی است که مرگ فرا رسیده و روح در حال قبض است .
عـلاوه بـر ایـن ، راویـان امـامـیـه ، احـادیـث بـسـیـاری از ائمـه اهـل بیت علیه السلام نقل کردهاند که بر اساس آنها، توبه در هنگام مرگ و ظهور نشانهها و مشاهده اهوال آن پذیرفته نیست .
هـمـچـنـیـن کـلام مـبارک خدای تعالی در قرآن کریم نیز ناظر بر همین معناست ، در آن جا که فرموده است :
و مـا بـنـی اسرائیل را از دریا گذرانیدیم . پس آن گاه فرعون و سپاهش به ظلم و تعدی آنـهـا را تـعـقـیـب کـردنـد تـا چون هنگام غرق او فرا رسید، گفت : اینک ایمان بیاوردم و شـهـادت مـی دهـم کـه حقا جز آن کسی که بنی اسرائیل بدو ایمان دارد خدایی نیست و من هم تسلیم فرمان اویم . (و با او در آن حال خطاب شد:) اکنون باید ایمان بیاوری در صـورتـی کـه پـیـش از ایـن عـمـری بـه کـفـر و نـافرمانی زیستی و از بدکاران بودی ؟!(57)
در این آیات خداوند متعال به صراحت بیان میفرماید که به هنگام یقین بر مرگ و هلاکت و یـاس از زنـدگـانـی ، تـوبـه مـقـبـول نـیـسـت ؟ در ایـن هـنـگـام چـارهای جـز انـجـام اعـمـال نـیـک و تـرک گـنـاهـان و زشـتـیـهـا نـیـسـت . بـنـابـرایـن ، در وقـت مـرگ ، اعمال شخص از حد تکلیف خارج است ؛ زیرا فعل او را استحقاق مدح و ذم نیست ؛ و به واقع تکلیف از او ساقط است ؛ و در نتیجه توبه اش نیز صحیح نخواهد بود.
در کتاب من لایحضره الفقیه آمده است :
از امـام صـادق عـلیـه السـلام از ایـن کـلام خـدای تـعالی پرسش شد که : کسی که با اعـمـال زشـت ، تـمـام عـمر اشتغال ورزد تا آن گاه که مشاهده مرگ کند، در آن هنگام پشیمان شـود و گـویـد: اکـنـون تـوبـه کـردم ، تـوبـه اش پـذیرفته نیست امام در پاسخ فرمود: (یعنی :) هنگامی که امر آخرت را به چشم بیند.(58)
همچنین در حدیث است :
کـسی که پیش از معاینه توبه کند، توبه اش پذیرفته شود که این فرمایش را چنین تفسیر کردهاند: یعنی پیش از آن که به چشم ، ملک الموت را بیند.(59)
مـمـکـن اسـت مـراد از مـعـایـنـه عـلم شـخـص بـه حلول مرگ و قطع امید از زندگی باشد و یقین بر این امر؛ چنانکه گویی آن را میبیند. هـمچنین ممکن است مراد؛ از دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت وصی علیه السلام بـاشـد؛ چه در روایت است که آن دو بزرگوار بر بالین هر محتضری حاضر شده ، او را بـه خـیـر و شـری کـه بـدو مـی رسـد، بـشـارت مـی دهـنـد احتمال دیگر آن است که مراد، آن باشد که شخص ، منزلت و جایگاه خویش را در آخرت میبیند؛ چنانکه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت است که فرمود:
هـیچ یک از شما نمیرد جز آن که به عاقبت خویش علم بیابد و جایگاه خویش را در بهشت یا دوزخ بیند.(60)
بـالجـمـله بـه تـصـریـح آیـات و روایـات و بـرهـان عـقـل و اجـمـاع تـوبـه در هـنـگـام مـعـایـنـه قـبـول نـیـسـت . حـال ، چـنانچه خبری ، که ظاهرش خلاف این مطلب است یافت میشود، تاویلش همین معنای صحیح است که به حکم عقل و نقل مبرهن است .
نـکـتـه دیگر آن که مرض مهلک را نمیتوان از باب معاینه دانست ؛ زیرا نمیتوان مرگ کـسـی را کـه بـدان دچار است بطور کامل و قطعی و حتمی فرض نمود. از این رو ممکن است مراد اخباری که با ظاهر مخالف کتاب و عقل و اجماعند، چنین حالی باشد.
در کـتـاب شـریـف اصـول کـافـی ، زراره از امـام بـاقـر عـلیـه السـلام نقل میکند که فرمود:
چون جان بدین جا رسد - و اشاره به گلوی خود فرمود - عالم را توبه نباشد، و نادان را توبه هست .(61)
فصل نهم: مراد از قبول توبه
مـقـصود از توبه ، ساقط شدن عقابی است که بر گناه مترتب است . همه مسلمانان در این کـه بـا تـوبه ، عقاب گناه از میان برداشته میشود، اتفاق نظر دارند؛ لیک در این به اخـتـلاف افـتادهاند که آیا توبهای که دارای شرایط و صفات لازم است ، خود ذاتا باعث بـر طـرف شـدن عـقـاب مـی گـردد، یـا ایـن که توبه را نزد خداوند ثوابی است که این ثـواب مـوجب اسقاط عقاب میشود. بنابراین ، گروهی بر آن رفتهاند که توبه بدان سبب که دارای ثواب بسیاری است ، موجب از میان رفتن عذاب میگردد.
مـحـقـق طـوسـی قـدس سـره رای نـخـسـت را اخـتـیـار کـرده و بـرای اثـبـات آن دلیل آورده است که علامه حلی (۶۲) در شرح میفرماید:
اول آنـکـه گـاه تـوبه ، محبطی است که ثوابی بر آن مترتب نیست ؛ مانند توبه شخص بـی دیـن از گـناه زنا، که عقاب زنا را برطرف میکند؛ لیک ثوابی بر آن مقرر نیست . دوم آن کـه اگـر کثرت ثواب توبه ، موجب اسقاط عقاب باشد، دیگر فرقی میان توبه پـیـش از گناه و توبه پس از آن نیست ، مانند عباداتی که به سبب فزونی ثواب ، عقاب را مـرتـفـع مـی نمایند، و اگر چنین معنایی صحیح باشد، شخص تائب نیز چون کافر یا فـاسـق ، بـایـد عـقـاب از او ساقط شود. سوم آن که ، چنانچه سبب سقوط عقاب ، بسیاری ثـواب تـوبـه بـاشـد، دیگر شخص گناهکار نمیتواند تنها از بعضی گناهان توبه کـنـد، و بنابراین اسقاط عقاب از گناه توبه شده ، اولویتی بر اسقاط عقاب گناهی که از آن توبه نشده ، نخواهد داشت ؛ چرا که نمیتوان ثواب را به یک عقاب اختصاص داد و به عقاب دیگر نه .
مـــصـــنـف ( مـحقق طوسی ) از دلیلی که بر مخالفت با او آوردهاند پاسخ داده است . بیان ایـندلیـــل چـــنـــیـــن اســـت کـــه اگـــر تـــوبـــه ، ذاتـــا مـــســـقـط عـقـاب بـاشـد، درحـال مـعـایـنـه و سـرای آخـرت نـیـز بـاید آن را مرتفع نماید. (مصنف ) پاسخ داده اسـت کـهتـــوبه در صورتی موجب سقوط عقاب است که بر وجه مقرر باشد، و این وجـه آن اسـت کـهبـــر گـــنـــاه بـــه ســـبـــب قـــبـــحـــش ، پـــشـــیـــمـــانـــی حـــاصـــل آیـــد؛حـــال آن کـــه در آخــرت جـایـی بـرای پـشـیـمـانـی نـیـسـت و تـنـهـا الجـاءحاصل است .
اخـتـلاف دیـگـر در این است که آیا بخشش پس از توبه بر خداوند واجب ، و عقوبت پس از توبه ، ظلم و ستم است یا این که چیزی بر خداوند واجب نیست ، بلکه رفع عقاب ، بخشش ، تفضل و کرم و رحمت اوست بر بندگان ؟
مـتـکلمان معتزلی به رای نخست معتقدند و اشعریان به رای دوم شیخ ابو جعفر - قدس الله روحـه - نـیـز در کـتاب الاقتصاد، و علامه در بعضی از کتب کلامی اش رای نخست را صحیح دانـسـتـه و مـحـقـق طـوسـی در کـتـاب تـجـریـد حـکـمـی صـادر نـنـمـوده اسـت . شـیـخـین نیز دلیل وجوب را مردود دانستهاند.
ابن ابی جمهور احسائی در مجلی میگوید:
معتزله رای خویش را بر این مبنا نهادهاند که عفو و بخشش فاسق ممنوع است . پس چنانچه عـقـاب بـه وسیله توبه ساقط نشود، قبح تکلیف شخص گناهکار لازم خواهد آمد، چه حسن تـکـلیـف از آن روسـت کـه بـه واسـطـه اش بـه ثـواب دسـت یـافـتـه مـی شـود، و حـال آن کـه بـه اعتقاد آنان ثواب با عقاب قابل جمع نیست ؛ در نتیجه رهایی از عقاب ممکن نخواهد بود. پس تکلیف ، قبیح میشود، ولی این خلاف است . همچنین اگر پس از توبه ، سـقـوط گـنـاه واجـب اسـت ، پـس سـقـوط عقاب نیز لازم خواهد بود؛ زیرا گناه و عقاب هر دو مـعـلول عـلتـی واحـدنـد کـه عـبـارت اسـت از فـعـل قـبـیـح ، و سـقـوط یـکـی از دو مـعـلول مـسـتـلزم سـقـوط مـعـلول دیـگـر اسـت ؛ چـه هـنـگـامـی کـه یـکـی از دو مـعـلول ، مـرتـفـع شـود عـلت نـیـز مـرتـفـع شـده اسـت در نـتـیـجـه معلول دیگر نیز مرتفع میگردد. از این رو شخص به کسی که نسبت بدو عملی زشت به انجام رسیده ، عذر آورد و خلوص نیت و عذر و پشیمانی اش آشکار شود، دیگر نمیتوان او را ذم و نـکـوهـش کـرد و هم از این روست که عقلا هر آن کس را که او را نکوهش کنند، لایق ذم و نکوهش میدانند.
بـایـد گـفـت کـه کـلام فـوق را اشکالات است . یکی آن که بخشش را در مورد مذکور ممنوع دانـسـتـه اسـت . دیـگـر آن کـه مـا مـی دانـیـم کـه بـعـضـی از افـعـال و اعـمـال زشت که از مکلف صادر میشود، تنها مقتضی ذم و نکوهش است نه عقاب و مجازات . بنابراین ، دانسته میشود که ذم و عقاب همیشه در وقوع ملازم یکدیگر نیستند و چـه بـسـا یـکـی از آنـهـا، بر خلاف دیگری ، حاصل باشد. البته نمیتوان این حقیقت را انکار کرد که آنها دارای تلازم در استحقاقند.
مـمـکـن اسـت کـه در مـقـام اشـکـال بـگـویـنـد: اگـر قـبـول تـوبـه واجـب نـبـاشـد، پـس قـبـول اسـلام نیز از شخص کافر واجب نخواهد بود، و در نتیجه ، تکلیف او صحیح نیست و حال آن که اجماع ، بر خلاف این است .
در پـاسـخ بـایـد گفت : دو مورد یاد شده ، با یکدیگر متفاوتند. بیان اختلاف این است که دربـاره شـخص کافر، به ادله نقلیه ثابت است که عقاب او در سرای واپسین دایم است و آن را انـقـطـاعـی نـیـسـت . از ایـن رو حـسـن تـکـلیـف او جـز بـه وجـوب قـبول اسلام وجهی نخواهد داشت . در حالی که انقطاع عقاب از شخص گناهکار (غیر کافر) واجب ، بلکه عفو او جایز است و در نتیجه ، تکلیف او قبیح نیست ؛ چه استحقاق ثواب برای گناهکار ثابت است اگر چه قبول توبه اش واجب نیست .
کـوتـاه سـخـن آن کـه حـق نـزد مـا ایـن اسـت کـه سـقـوط عـقـاب بـه واسـطـه تـوبـه تـفـصـل خـدای تـعـالی اسـت ، نـه امـری واجـب ؛ چـه اگـر واجـب بـاشـد سـبـب آن از دو حال خارج نیست .
اول آن که قبول توبه بر خداوند متعال واجب باشد که این فرض ، ممنوع است . سبب ، آن اسـت کـه چـنـانـچـه کـسـی از دیـگـری نـافـرمـانـی ، و بـه بـدتـریـن شـکل ممکن نسبت به او بدی و ناسپاسی کند و سپس عذر آورده ، طلب بخشش نماید، بخشش و قـبول عذر او، نزد عقلا واجب نیست به طوری که اگر او بخشیده نشود، مذمت و نکوهش عقلا را در پی نخواهد داشت . بلکه به عکس ، گاه عقلا عدم بخشش و عفو را نیک میدانند.
دوم آن که سبب وجوب سقوط عقاب را کثرت و بسیاری ثواب توبه بدانیم که این فرض نـیـز مـمـنـوع اسـت ؛ چـه بـنـای ایـن فـرض بـر تـحـابـط مـی بـاشـد؛ و تـحـابـط باطل است ، چنانکه در محل خود محقق گشته است .
فصل دهم: استحباب غسل برای توبه، و اشارتی به گناهان بزرگ و کوچک
جـنـاب سـیـد عـلیـخان مدنی در روضه سی و یک کتاب ریاض السالکین در شرح صحیفه سیدالساجدین گوید:
اکـثـر عـلمـای مـا - یـعـنـی عـلمـای امـامـیـه - تـصـریـح فـرمـوده انـد کـه بـعـد از تـوبه ، غـسـل تـوبـه مـسـتـحب است خواه توبه از کفر باشد و خواه توبه از فسق خواه آن فسق از ارتـکـاب بـه گناهان کوچک باشد و خواه به گناهان بزرگ . بلکه شهید ثانی - رحمه الله - در شـرح لمـعـه قـائل به استحباب غسل توبه برای مطلق گناه شده است اگر چه گناه کوچک نادری باشد که موجب فسق نبوده باشد.
و شـیـخ مـفـیـد - رضـوان الله عـلیه - استحباب غسل توبه را اختصاص به کبائر - یعنی گناهان بزرگ - داده است .
و بـرخـی گـفتهاند که شاید نظر مفید این باشد که همه ذنوب کبائرند - یعنی گناهان مـطـلقا گناه بزرگند - زیرا که همه گناهان در این امر که گناه خروج از طاعت حق تعالی اسـت اشـتـراک دارنـد یعنی هر گناهی که موجب خروج از طاعت خداوند سبحان است ، و تقسیم گـنـاه بـه بـزرگ و کـوچـک بـه اضـافه و لحاظ به مادون و مافوق آن پیش آمده است که گناهی را نسبت به گناه مادونش بزرگ میشمارند و نسبت به گناه مافوقش کوچک - مثلا بـوسـه نـاشایست را نسبت به زنا، گناه کوچک گویند، و نسبت به نظر ناشایست ، گناه بزرگ .
و جناب شیخ ابو علی طبرسی صاحب تفسیر مجمع البیان - رضوان الله علیه - این نظر جـنـاب شـیـخ مـفـیـد را بـه امـامـیـه نسبت داده است که فرموده اصحاب ما - یعنی امامیه - همه گـنـاهان را بزرگ میدانند و گناه کوچک و بزرگ به لحاظ نسبت با این گناه و آن گناه پیش آمده است .(63)
فصل یازدهم: توشهای از آداب توبه
در روضه سی و یکم کتاب ریاض السالکین است که ناصحی گفته است :
چون اراده توبه کردی ، نفس خویش را از تبعات و قلبت را از گناهان پیراسته کن و رویت را عزمی صادق و رجایی واثق به وجه علام الغیوب متوجه گردان و چنین دان که تو بندهای هـسـتـی فـراری از مـولای کریم و رحیم و حلیم که باید به پیشگاهش بازگردی و از عـذابـش بـدو پـنـاه جـویـی . او تـو را چـنین وعده داده که اگر به سویش بازگردی و از گذشته ات ، پشیمان شوی ، تو را بخشد و هر چه خطا کردهای نادیده انگارد.
پـس بـرخـیز و غسلی به احتیاط به انجام رسان و لباست را پاکیزه نما و فرایضی چند به جای آر، و به نافلهای آن را مزین کن . این نماز را سزاوار است که بر زمین به خشوع و خضوع و حیا و سر افکندگی و گریه و اظهار نیاز و فقر باشد؛ در مکانی که کس تو را نـبـیـند و صدایت را نشود جز خدای سبحان . پس چون سلام گفتی ، نماز را به تعقیبات دنـبـال کـن در حـالی کـه حـیا و امید در وجودت ظاهر گشته است . سپس دعای ، ماثور از زین العابدین علیه السلام را قرائت کن که ابتدایش چنین است . ای کسی که پناه گناهکاران است ....(64)
پس از آن ، روی بر خاک نه و خاک بر سر. رویت را که گرامیترین اعضای تو است با اشـکـی روان و قـلبـی مـحـزون بر خاک مال ، در حالی که به صدایی بلند میگویی : گـنـاه بنده ات عظیم است پس او سزاوار بخشش تو است ، و این را تکرار کن و گناهانت را که به یاد داری بر شمار و نفس خویش را ملامت گوی و آن را توبیخ و بر آن شیوه کن و از آنـچـه از آن صـادر گـشـتـه اظـهـار پـشـیـمـانـی نـمـا. بـر ایـن حـال وقـتـی بسیار باقی باش و سپس برخیز و دست به سوی آن تواب رحیم بالا بر و چـنـیـن گـو: پـروردگـارا! بـنده فراری ات به پیشگاهت بازگشته ، بنده نافرمانت به صلح با تو روی آورده ، بنده گناهکار با عذر و تقصیر به سوی تو آمده و تو گرامی تـریـن گـرامـیـان و بـخـشـنـده تـریـن بخشندگانی . سپس در حالی که اشکهایت باریدن گـرفـتـه ، دعـای وارد شده از زین العابدین علیه السلام را بخوان که اولش چنین است : خدایا! ای کسی که وصف وصف کنندگان ، نتواند وصفش کند!(65)
و بکوش تا قلبت بدو متوجه شود و تماما روی بدو نمایی ؛ در حالی که به نفس خویش ، سعه جود و رحمتش را به احساس میآوری . سپس سر به سجده بره ؛ سجدهای همراه با گـریـه و زاری و شـیـون بـه صـدایـی که جز خدای تعالی ، کس آن را نشنود، پس از آن سـرافـراشـتـه دار و بـه وثـوق بـدان کـه تـوبـه مقبول افتاده و شاد باش که آرزویت بر آورده گشته است و الله ولی التوفیق .
فصل دوازدهم: شتاب در توبه
در هـمـان روضـه از کـتـاب ریـاض السـالکـیـن آمـده اسـت کـه اهل دلی گوید:
مـردم در تـوبـه چند گروهند: کسی که توبه را به پیش اندازد و از آن دوری گزیند، و فـریـفـتـه شـود بـه فـراوانـی آرزو و امـل ، و غـافـل مـانـد از مـرگ و اجل ، چنین کسی چون مرگ او را دریابد، بر اصرار باشد، پس هالک و نابود است .
دیـگـر آن کـه مـادام کـه شهوتی نیاید، تائب است و چون آن را باید، بر مرکب هوا و هوس سوار شده ، محاسبه نفس را ضایع کند. پس این نیز مستوجب عقوبت خداوند است . سه دیگر آن کـه تـائب اسـت ، لیک نفس ، او را به آنچه نمیخواهد، خواند، پس این را نیز نیاز به ادب نـفـس بـاشـد کـه هـر قدر مجاهدت کند، او را فایده رساند؛ دیگر آن کس که همواره در حساب است و چون دشمن از خویش حساب کشد؛ پس این شخص ، مستوجب عصمت از جانب خداوند است ...
علامه شیخ بهائی قدس سره میفرماید:
کـسـی که در توبه اهمال ورزد و آن را از وقتی به وقتی دیگر پیش اندازد، میان دو خطر عـظیم باشد که اگر به فرض از یکی از آنها جان سالم به در برد، از دیگری نتواند به در برد:
اول آن کـه اجـل بـدو مـهـلت نـدهد و از غفلت خویش آگاه نگردد جز هنگامی که مرگش فرار رسد و فرصت تدارک از دست رود و درهای تلافی گذشته بسته شود و وقتی فرا رسد کـه خدای سبحان بدان اشارت فرموده : و (امروز) میان آنها و آرزوهایشان (که به دنیا بـرگردند یا توبه و ایمانشان را بپذیرند تا از عذاب رهایی یابند) به کلی دوری و مباینت افتاد(۶۶) و چنان شود که روزی یا ساعتی مهلت طلبد لیک سوالش اجابت نـشـود؛ چـنـانـکـه حـق تـعـالی فرمود: پیش از آن که مرگ یکی از شما فرا رسد در آن حـال (به حسرت ) گوید: پروردگارا! اجل مرا اندکی به تاخیر انداز(۶۷) یکی از مفسرین در تفسیر این کریمه گفته است : چون محتضر را پرده کنار رود، گوید: ای مـلک المـوت ! مـرا روزی مهلت ده تا به خدایم عذر آورم و توبه کنم و عملی صالح انجام دهم . لیک ، ملک الموت او را گوید: روزها را تباه ساختی ؛ پس گوید: یک ساعت مهلتم ده و بـه تـاخـیـر انـداز. مـلک المـوت گـویـد: سـاعـات را بـر بـاد دادهای و حال ، ساعتی مهلت خواهی ؟ پس در توبه بر او بسته شود و به روح خود، آتش را مزمزه کـنـد و شربت حسرت و ندامت بنوشد بدان سبب که عمر خویش را ضایع ساخته است و چه بسا اصل ایمانش نیز در اثر صدمات این اهوال از دست رود.
دوم آن کـه ظـلمـت و تـیـرگـی گـنـاهـان بـر قـلبـش تـراکـم یـابـد تـا بـر آن ، شکل یابد، و زنگار شود به طوری که دیگر محو نشود، چه در اثر هر معصیتی که انسان مـرتـکـب شود، ظلمتی بر قلب پدید میآید؛ چنانکه در آیینه به واسطه دم انسان ، ظلمتی پـدیـد مـی آیـد. پـس چـون ظلمت گناهان ، بر روی هم انباشته شوند، به صورت زنگار، درآیـنـد؛ چـنـانکه بخار نفس انسان آیینه را چنین کند. هنگامی که این زنگار بسیار شوند و مـدتـی طـولانـی بـاقـی بـمـانـنـد، در قـلب انسان چنان فرو روند که دیگر به هیچ وجه صیقل نپذیرد.
گـاه از ایـن ، بـه قـلب منکوس و سیاه تعبیر کنند؛ چنانکه از (امام ) باقر علیه السلام را تـبـاه نـکـنـد. قلب همچنان بر گناه اصرار ورزد تا گناه بر آن غالب آید و آن را وارونه کـنـد(۶۸) و نـیـز فرمود: بندهای نیست جز آن که در قلبش نقطهای است سفید. چون گناه کند؛ در آن ، نقطهای سیاه پدید آید. چنانچه توبه کند، این نقطه سیاه برود، و چـنـانـچـه در گـنـاهـان پیش رود، نقطه افزون گردد تا روی سفیدی را بپوشاند و به طـوری کـه دیـگـر صـاحـبـش بـه هـیـچ روی ، بـه خـیـز بـاز نـگـردد، و ایـن مـراد خـدای عـزوجـل اسـت کـه فـرماید: چنین نیست ؛ بلکه ظلمت بدکاری و ظلمشان بر دلهای آنان غلبه کرده است (69)
ایـن کـه فرمود: صاحبش به هیچ روی ، به خیر باز نگردد، گواه است بر آن که دارنـده چـنـیـن قـلبـی ابـدا از گناهان روی نگرداند و توبه نکند؛ حتی چنانچه به زبان بـگـوید که به سوی خداوند توبه کردم ، صداقتی در آن نباشد و تنها زبان خویش را بـه حـرکـت در آورده اسـت ؛ بـدون آن کـه قـلبش را با آن موافقتی باشد، پس آن را اصلا اثـری نـیـسـت ، چـنـانـکـه مـجـرد سـخـن غـسال که بگوید: لباس را شستم ، لباسها را از پلیدیها پاک نکند.
و چـه بـسا صاحب چنین قلبی نسبت به اوامر و نواهی شرعی بی مبالات شود و امر دین در نـظـرش آسـان آیـد و وقـع احـکـام الهـی از قـلبـش رخـت بـربـنـدد و طـبـعـش از قـبـول آنـهـا سـربـاز زنـد، و ایـن بـه اخـتـلال در عـقـیـده اش مـنـجـر شـود و ایـمـانـش زایـل گـردد و در نـتیجه بر غیر دین بمیرد؛ و این حالت همان است که از آن به عاقبت شر تعبیر کردهاند - نعوذ بالله من شرور انفسنا و سیئات اعمالنا.(70)
بعضی از ارباب علم گفته است :
توبه را مغتنم بدار پیش از آن که نزدیک به مرگ تائب گردد و مقیم رهسپار شود، و پیش از آن کـه نتیجه پشیمانی باشد و موجود عدم گردد (یعنی سرمایه عمر از کف بدر رود) و پـیـش از آن که ادبار بر مصرت به گناه سراپرده زیان زند که در آنگاه نه اقاله عثار است و نه توفیق انابه و اعتذار.
همچنین در اواخر کتاب کشکول شیخ بهائی قدس سره است :
در حـدیـث اسـت کـه چـون پـیـری کـهـنـسـال تـوبـه کـنـد، مـلایـک گـویـنـد: حـال کـه حـواست به سستی و ناتوانی رسیده و نفست به سردی گراییده (توبه میکنی ؟(71)
عـطـبی نقل کرده است که مردی را هنگام مرگ گفتند: بگو: لا اله الا الله مرد گفت : آه ! افـسـوس بـر جوانی ! در چه زمانی عنفوان جوانی را از دست دادهام ، و در حینی که غیرتمند مرد و کابین ارزان شد و حجاب از هر باب بر کنار رفت :
همچنین ، مردی در حال مرگ بود و چیزی نمانده بود که جان به جان آفرین تسلیم کند. او را گـفتند: لا اله الا الله . گفت : اندوه من بر زمان است و در چه زمانی روزگار نـاگـوار اصـابـت کـرد؛ در حـیـنـی کـه زمـستان پشت کرد و تابستان روی آورد و شراب و ریحان خوشمزه و پاک و پاکیزه است .
و بـه شـخـص دیـگـر در حـال احـتضارش گفتند: بگو لا اله الا الله گفت : شب سـرد شد و آب خوشمزه و شراب گوارا، از ما حزیران و تموز و آب گذشت . پس در همان وقت جان تسلیم کرد.
حـکـایـت اسـت مـردی مـنـزلش در نـزدیکی حمام منجاب بغداد بود، روزی زنی از او پرسید: ای مـرد! حـمـام مـنـجـاب کـجـاست ؟ مرد، او را به جایی دیگر راهنمایی کرد، مکانی مـخـروبـه کـه زن را راه گـریـخـتـن از آن نـبـود. مـرد بـه دنـبـال او رفـت و در هـمـان جـا به او تجاوز کرد. مدتها بعد هنگامی که مرد در بستر مرگ افتاد، او را گفتند: بگو لا اله الا الله مرد در پاسخ این بیت را خواند و مرد:
یا رب قائلة یوما و قد تعبت :
این الطریق الی حمام منجاب (72)
سؤ خاتمه این گونه روی میآورد و مخذول را از راه عاقبت میاندازد، پناه میبریم به خدا از سؤ خاتمه .
از صاحب دلی است که گفته است :
تـائبـان مـنـیـب را انواعی است : کسی که توبه از گناهان و بدیها میکند، و کسی که از لغزشها و غفلتها، و سه دیگر آن که از رؤ یت حسنات و مشاهده طاعات خویش .
و بـر ایـن مـنـوال کـسـی را پـرسـیـدنـد کـه ثـواب کـدام عمل بیشتر است ؟ در پاسخ ، این بیت را بسرود:
اذا مـحـاسـنـی اللاتـی ادل بـهـا
کـانـت ذنـوبـی فقل لی کیف اعتذر
ادل از مـاده الدلال بـه مـعـنـای التغنج است که در فارسی همان مـعـنـای نـاز کـردن را دارد. گـویی این بیت اشارت است به حدیث مشهوری که میفرماید:
حسنات ابرار، سیئات مقربان است .(73)
فصل سیزدهم: حث بر توبه در آیات و اخبار
خدای عزوجل میفرماید:(74)
قـل یـا عـبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ، ان الله یغفر الذنوب جمیعا، انه هو الغفور رحیم .(75)
همچنین میفرماید:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین (76)
چنانکه میفرماید:
الم یـعـلمـوا ان الله هـو یـقـبـل التوبة عن عباده و یاخذ الصدقات و ان الله هو التواب الرحیم (77)
و نیز میفرماید:
الذین یحملون العرش و من حوله یسبحون بحمد ربهم و یؤ منون به و یستغفرون للذین آمـنـوا ربـنـا وسـعت کل شی ء رحمة و علما فاغفر للذین تابوا و اتبعوا سبیلک و قهم عذاب الجـحـیـم # ربـنـا ادخـلهـم جـنـات عـدن التـی و عـدتـهم و من صلح و من آبائهم و ازواجهم و ذریاتهم انک انت العزیز الحکیم # و قهم السیئات و من تق السیئات یومئذ فقد رحمة و ذلک هو الفوز العظیم (78)
همچنین میفرماید:
و المـلائکـة یـسـبـحـون بـحـمـد ربهم و یستغفرون لمن فی الارض الا ان الله هو الغفور الرحیم (79)
در کـتـاب شـریـف و گـران سـنـگ کـافـی ، از ابـن وهـب نقل است که میگوید:
شنیدم که ابو عبدالله ، امام صادق علیه السلام فرمود:
چـون بـنده توبه نصوح کند، خداوند او را دوست بدارد، و در دنیا و آخرت ، (گناهان ) او را بپوشاند. پرسیدم : چگونه (گناهان ) او را میپوشاند؟ فرمود: گناهانش را که دو ملک بنوشتهاند، از یادشان ببرد، و اعضای بدنش را وحی فرماید که گناهش را پـنـهان کنید، و به مواضعی از زمین (که در آنها گناه کرده است ) وحی فرماید که گناهی کـه در شـمـا مـرتـکـب شده ، کتمان کنید. پس او به لقای خدای رود در حالی که چیزی بر گناهش گواهی ندهد.(80)
هـمـچـنـیـن در هـمـان کتاب شریف است که محمد بن مسلم از ابو جعفر، امام باقر علیه السلام نقل کرده است :
ای محمد بن مسلم ! گناهانی که مؤ من از آن توبه کند، بخشوده شود. پس باید برای زمـان پـس از تـوبـه از نـو شـروع بـه عـمـل کـند، و به خدا سوگند که این توبه تنها اهـل ایـمـان راسـت . عـرض کـردم : چـنـانچه توبه خویش را بشکند و گناه کند و سپس تـوبه کند چه ؟ فرمود: ای محمد بن مسلم ! آیا توانی باور کنی که بندهای مومن بر گـناه خویش پشیمان شده و از خدا آمرزش خواسته و توبه کرده ، ولی خداوند توبه اش را نپذیرفته است ؟ گفتم : او بارها چنین کرده ؛ گناه کرده و سپس توبه و استغفار! فرمود: هر گاه مومن به استغفار و توبه باز گردد، خداوند نیز بخشایش و آمرزش را به سویش باز گرداند، و خداوند، آمرزنده و مهربان است . توبه را میپذیرد و بدیها را در میگذرد. پس مبادا مؤ منان را از رحمت خدا دور نمایی !(81)
حـدیـث دیـگـر از جـابـر اسـت کـه از ابـوجـعـفـر، امـام بـاقـر عـلیـه السـلام نقل میکند:
کسی که از گناه توبه کند، چون آن است که گناهی نداشته است ، و آن که گناه بماند و در همان حال ، آمرزش طلبد (و توبه نکند) چون کسی است که استهزا میکند.(82)
هـمـچـنـیـن آیات و اخبار بسیار دیگری درباره توبه موجود است که ان شاء الله آنچه به عنوان نمونه ذکر نمودیم ، کفایت میکند.
نـاگـفـتـه نـمـانـد آنچه در مباحث حاضر درباره توبه ، به اسلوب علم کلام بیان گشت ، مـنـاسب با این حال و مقام بود، و البته حقایق و مطالبی رفیع و سامی در این باره موجود است که از افشای آن - که خاص خواص است - خودداری نمودیم .
خاتمه: تبرک به کلام علوی
در پایان ، مناسب است که این مباحث گرانقدر را به ذکر سخنان حضرت وصی ، امام الائمة ، امیر مؤ منان ، علی علیه السلام مزین و متبرک کرده ، شرافتی ، افزون تر بدان ارزانی نـمـاییم و شرحی که در کتاب تکلمة منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة بر این بخش از کـلمـات آن بـزرگوار تحریر کردهایم ذکر نماییم . خطبهای که درصدد ذکر و شرح آنـیـم ، خـطـبـه دویـسـت و سـی و پـنجم کتاب شریف نهج البلاغه است ، که امام علی علیه السلام میفرماید:
فاعملوا و انتم فی نفس البقاء و الصحف منشورة ، و التوبة مبسوط، و المدبر یدعی ، و المـسـی ء، یـرجـی قـبـل اءن یـخـمـد العـمـل و یـنـقـطـع المهمل و ینقضی الاجل ، و یسد باب التوبة و تصعد الملائکه فاخذ امروء من نفسه لنفسه ، و اءخذ من حی لمیت ، و من فان لباق ، و من ذاهب لدائم ، امرؤ خاف الله و هو معمر الی اجله ، و منظور الی عمله امرؤ الجلم نفسه بلجاهما، زمها بزمامها، فامسکها بلجاهما عن معاصی الله و قادها بزمامها الی طاعة الله .(83)
شرح واژگان
فـی نـفـس البـقاء یعنی در سعه بقاء. نفس - به فتح نون و فاء - بر وزن سـبـب به معنای فراخی ، فربگی ، گستردگی و وسعت است . در الصالح جوهری آمده است : و النفس بالتحریک ، یقال : انت فی نفس فی امرک ای فی سعة.
صحف ، جمع صحیفه است به معنای کتاب . صحائف . نیز جمع دیگر صحیفه است . در ایـن جـا مـراد، از صـحـیـفـه ، کـتـابـهـای اعـمـال انـسـانـهـاست . کلمه توبه در اصل به معنای بازگشتن از گذشته است . از این رو، زمخشری ، آیه کریمه ، فتلی آدم من ربه بکلمات فتاب علیه (۸۴) را چنین تفسیر کرده است : خداوند، به رحمت و قـبـول به سوی آدم رجوع فرمود توبه در اصطلاح عدلیه ، به معنی پشیمانی از گـنـاه ، بـه جـهـت قـبـح آن اسـت . از ایـن رو آن را بـدیـن گـونـه بـه تفصیل تعریف کردهاند که توبه عبارت است : از پشیمانی بر گناه به جهت قبحش و بـا عـزم بـر ایـن کـه دیـگـر در آیـنـده بـه سـوی آن باز نگردد. به عبارتی دیگر پـشـیمانی بر فعل قبیح با این عزم که عملی دیگر چون آن را به انجام نرساند. چنانکه شرح تفسیرش گذشت .
چـنـانـچـه توبه به خداوند متعال اسناد داده شود، پس از آن ، حرف علی میآید؛ مـانـنـد: وارنـا مـنـاسـکـنـا و تب علینا(۸۵) و چون به بندگان مسند شود، حرف الی پـس از آن مـی آیـد؛ مـانـنـد یـا ایـهـا الذیـن آمـنـوا تـوبوا الی الله توبة نصوحا(۸۶) و در صحاح جوهری است : و تاب الی الله توبة و متابا و قد تاب الله علیه و فقه لها.
طبرسی در کتاب تفسیر مجمع البیان میگوید:
تـوبـه و اقـلاع و انـابـه در لغـت نـظـیـر یـکدیگرند، و اصرار، ضد توبه است . خدای تـعـالی ، مـوصـوف بـه تـواب اسـت ، و مـعـنـای آن ایـن است که او توبه بندگان را می پـذیـرد. تـوبه در اصل به معنای رجوع از گذشته و پشیمانی بر تفریط خویش است . بنابراین ، خدای تعالی تائب بر بنده است بدین معنا که توبه او را میپذیرد، و بنده ، تائب به سوی خداوند است بدین معنا که بر گناهی که مرتکب شده ، پشیمان است .
افـعـال یدعی و یرجی هر دو ناقص واوی و از ریشه دعو و رجو هـسـتـنـد. مـمـکـن اسـت یـرجـی از ارجـاء بـه مـعـنـای تـاخـیـر و امـهـال بـاشـد، و قـلب هـمـزه بـه یـاء نـیـز در آن مـمـکـن اسـت . پـس ابـتـدا هـمـزه بـه یـاء مـبـدل شـده اسـت و پـس یـاء بـه الف ؛ چـنانکه در سوره اعراف و شعراء خدای تعالی می فـرمـایـد: قـالوا اءرجـه و اءخـاه (۸۷) جـوهـری در صـحـاح اللغـة مـی گـوید: اءرجـات الامـر: اءخـرتـه ، بـالهـمـز و بـعـض العـرب یقول ارجیت ، و لا یهمز، درباره یخمد در صحاح آمده است :
(عـرب مـی گـویـد:) خمدت النار تخمد خمودا، در هنگامی که زبانه آتش فروکش کرده و لهـیـب آن بـه خـامـوشی گراییده است . این فعل ، از بابهای نصر و علم است . یزد بن حماد سکونی در حماسه نود و سوم گفته است :
انی حمدت بنی شیبان اذ خمدت
نیران قومی و فیهم شبت النار
مـهـل بـر وزن اجـل بـه مـعـنـای بـردباری است . مرزوقی در شرحش بر الحماسة گوید: مهل و مهل و مهلة در مفهوم ، با یکدیگر متقارب و معانی مدارا و سکون را در خود دارند.
در این جا مراد از این کلمه ، عمر است که مردم در آن مهلت یافتهاند.
اجـل بـه مـعـنـای مـدت یـک چـیـز، هـنـگـام مـرگ و غـایـت وقـت اسـت . فـاخـذ فـعل امر است ؛ لیک در صورت خبر. بنابراین معنای آن چنین است : فلیاخذ. میت بـر وزن فـیـعـل از مـاده مـوت اسـت . اصل آن ، میوت است - مانند سید که از، سیود - است .
نظام الدین نیشابوری ، در شرحش بر کتاب الشافیه ، اثر ابن حاجب میگوید:
عـیـن در (اسـمـهـایـی ) چـون سـیـد مـکـرر نـیـسـت ؛ زیـرا وزن فـعـل بـا عـین مکسور و فعل با عین مفتوح ، در اسمهای صحیح یافت نمیشود.
وزن فـعـیل با عین مکسور نیز اگرچه در اسمهای صحیح موجود نیست ، لیک از آن جا که وزن فـعـیـل بـا عین مفتوح - مانند صیرف و ضیغم - در کلام عرب موجود است ، پس گویی اجوف را به سبب مناسبت حرف یاء با کسره ، مختص به این حرکت کردهاند.
کـلمـه لجـام ، مـعـرب لگـام فـارسـی اسـت ؛ چنانکه در صحاح آمده است : کلمه لجام ، فارسی و معرب است .
قـادهـا: عرب میگوید: قدرت الفرس و غیره ، اقود قودا، در هنگامی که لگام اسب - یا حیوانی دیگر - را به دست گرفته ، خود در پیش آن حرکت و حیوان را به دنـبـال خـود روان کـنـد. مـعـنـای ایـن کـلمـه ، عـکـس کـلمـه سـاق - از بـاب قـال - اسـت . پـس مـعـنـای قـاد بـه حـرکـت واداشـتن در حالتی که شخص ، خود در پیشاپیش حرکت کند، و آن را به دنبال خود روان نماید.
اعراب
کـلمـه فـاء در آن جـا که حضرت علیه السلام میفرماید: فاعملوا، تنها مفهم معنای ترتیب است ، بنابراین ، تقدیر کلام چنین میشود: انتم فی نفس البقاء و... فاعملوا قبل ان یخمد العمل .
کـلمـه واو در ابـتـدای جـمـله و انـتـم فـی نفس البقاء، حالیه است ، و جمله مذکور، مرکب است از مبتدا و خبر. جملههای چهار گانهای که پس از این جمله آمدهاند، همگی مـعـطـوف بـر ایـن جـمـله انـد. مـعـنـای جـمـله چـنـیـن اسـت : و الحـال انـتـم فـی نـفـس البـقـاء و الحـال الصـحـف مـنـشـورة و الحال ....
قـبـل ان یـخـمـد العـمـل ظـرف اسـت و مـتـعـلق بـه فعل اعملوا و جملههای چهارگانه پس از آن ، معطوف بر آنند. بنابراین ، معنا چنین اسـت : فـاعـمـلوا قـبـل ان یـنـقـطـع المـهـل و فـاعـمـلوا قبل ان ینقضی الاجل و...
فـاخـذ امـرو من نفسه لنفسه : فعل اخذ ماضی است که در این جا، قائم مقام فـعـل امـر اسـت ؛ بـه عـبـارت دیـگـر، فـعل امری است که به صورت خبر آمده و معنای آن ، فلیاخذ است .
کـلمـه فـاء رابـط جـمـله شـرط و جـواب است . تقدیر چنین است : اذ کان کذلک ، فـلیـاخـذ... دو کـلمـه مـن و لام ، حـرف حـرنـد، و لام ، بـرای تعلیل است و همین طور است سه جمله بعد.
امـر و خـاف بـدل اسـت بـرای امـرو در جـمـله فـاخذ امرو و در نیز امرو الجم نفسه .
واو در عـبارت و هو معمر، حالیه ، و منظور، عطف بر معمر است .
عـبـارت فـامـسـکـهـا بـلجـامـهـا تـا آن جـا کـه مـی فـرمـایـد: طـاعـة الله ، مـفـصـل و مـبـیـن عـبـارت الجـم نـفـسـه بـلجـامـهـا و زمـامها بزمامها است . بنابراین ، فـاء مـفـهـم تـرتـیـب اسـت ، زیـرا ایـن حـرف ، جـمـله مـفـصـل را بـر جـمـله مجمل عطف مینماید؛ چنانکه در کتاب مغنی اللبیب آمده است ؛ چنانکه در قـرآن کـریـم نـیـز فـاء در ایـن مـقـصـود اسـتعمال گشته است که خدای تعالی میفرماید: فقد سالوا موسی اکبر من ذلک ، فقالوا: ارنا الله جهرة (۸۸) و نیز: و نادی نوح ربه فقال : رب ان ابنی من اهلی ...^(۸۹)^^
حرف باء که در چهار موضع استعمال شده است ، مفهم معنای استعانت است ؛ مـانـنـد کـتـبـت بـالقـلم ، و نـجـرت بـالقـدوم . ایـن حـرف ، در مـوضـع اول ، متعلق به الجم ، و در موضع دوم ، متعلق به زم ، و در موضع سوم ، متعلق به امسک و در موضع چهارم ، متعلق به قاد است .
معنای خطبه
امـام عـلی علیه السلام در این خطبه ، مردم را به فرمانبرداری خداوند و توبه به سوی او دعـوت و تـرغـیـب میفرماید. نفس را از پیروی هوا و هوس نهی کرده ، آن را به سوی کمالات انسانی سوق میدهد. مردم را از نا امیدی از رحمت خدای و سوء ظن به آن جناب باز مـی دارد کـه یـاس از روح خـدا در حـالی کـه بـاب تـوبـه بـاز اسـت و حال ، وقت عمل است ، روا نیست . از این رو میفرماید: فاعملوا و انتم فی نفس البقاء. یـعـنـی حـال کـه در سـعـه حـیـات و بـقـایـیـد و هـنـگـام عـمـل ، از دست نرفته ، از ممر و مقر خویش بهره جویید و فرصتها را غنیمت شمارید و ابن الوقت باشید.
در آن جـا کـه مـی فـرمـایـد: و الصـحـف مـنـشـوره ، یـعـنـی صـحـیـفـه هـایـی کـه اعـمـال خـلایـق در آن نـوشـتـه مـی شـود، باز است و هنوز بسته نشده است . این صحیفهها، زمـانـی بـسـتـه و در هـم پـیـچـیـده مـی شـود کـه اجـل فـرا بـرسـد. بـه عـبـارتـی دیگر، عـمـل کـنـیـد؛ چـه شـمـا زنـده ایـد و مـی دانـیـد کـه صـحـیـفـه اعـمـال انـسـان بـسـتـه نـمـی شـود جـز بـه هـنـگـام مـرگ ، و مـادامـی کـه اجل نرسیده ، انسان برای کار و عمل صالح ، در فراخ بالی و آزادی است .
عـبـارت و التـوبـه مـبـسـوطة یعنی توبه شما نه مردود است و نه مقبوض . پس اگـر بـدان هـمـت بگمارید، تا زمانی که مرگ شما فرا نرسیده ، در آن باز است و سفره اش پهن .
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در انتهای خطبهای - چنانکه در کتاب من لایخضره الفقیه صدوق آمده است - میفرماید:
کسی که پیش از یک سال به مرگش ، توبه کند، خدای توبه اش پذیرد. سپس فرمود: یک سال ، بسیار است ؛ پس چنانچه پیش از یک ماه به مرگش توبه کند، خدای تـوبـه اش پـذیرد. سپس فرمود: یک ماه ، بسیار باشد؛ پس چنانچه یک روز به مـرگـش ، تـوبـه کـنـد، خـدای تـوبـه اش پـذیرد. سپس فرمود: یک روز، بسیار بـاشـد؛ پـس چنانچه ساعتی پیش از مرگ توبه کند، خدای توبه اش پذیرد. سپس فـرمود: یک ساعت نیز بسیار است ؛ پس اگر پیش از آن که نفسش بدین جا رسد و به گلوی مبارکش اشارت فرمود: توبه کند، خدای توبه اش پذیرد.(90)
در کتاب مجمع البیان ، پس از نقل روایت فوق از کتاب من لا یحضره الفقیه ، آمده است :
این روایت را عینا ثعلبی نیز به اسنادش از عبادة بن صامت ، از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده است جز آنکه در آخر روایت چنین آمده است : و یک ساعت بسیار باشد؛ پس اگـر پـیـش از آن کـه مـرگ را در گلوی خویش غرغره کند، توبه نماید، خدای توبه اش پذیرد.
در کـتـاب شـریـف اصـول کافی ، تالیف ثقه الاسلام کلینی قدس سره از ابو جعفر، امام محمد باقر علیه السلام نقل است که فرمود:
آدم عـلیـه السـلام عـرض کـرد: پـروردگار! شیطان را بر من سلطه بخشیدی ، و او را چـون خـون (کـه در بـدنـم جـاری اسـت ) بـر مـن چـیـرگـی دادی ؛ پـس مـرا نیز چیزی عنایت فـرمـا! خـداونـد فـرمود: تو را چنین (نعمتی ) بخشم که چون کسی از فرزندانت ، تـصـمـیـم بر انجام گناهی گیرد. (و آن را انجام ندهد)، بر او نوشته نشود، و چون آن را انـجـام دهـد (تـنـهـا) یـک گـنـاه بـر او نوشته شود، و چون عزم بر انجام عملی نیک گیرد، چنانچه به انجامش نرساند، حسنه اش برایش نوشته شود، و چون به انجامش رساند، ده حـسـنـه بـرایـش نـوشـتـه شـود. آدم عـرض کرد: پروردگارا! مرا بیشتر ده ! فـرمـود: تـو را ایـن بـخـشـم کـه چـون کسی از فرزندانت گناهی کند و سپس از من بخشش خـواهـد، او را بـبـخـشـایـم عـرض کـرد: پروردگارا، مرا بیشتر عنایت فرما! تـوبـه را بـدانـان بـخشیدم و یا فرمود: (سفره ) توبه را تا هنگامی که نفس به گلو برسد برایشان گستردم .
آدم ، عرض کرد: پروردگارا، مرا کافی است .(91)
هـمچنین در همان کتاب ارزشمند نقل است که معاویة بن وهب گفته است : به سوی مکه رهسپار بودیم که پیرمردی متاله و متعبد ما را همراهی میکرد. لیکن او بر مذهب ما اطلاعی نداشت و (بـه مـذهـب اهل جماعت ) نماز را در سفر میخواند. برادرزاده اش که شیعه بود، او را در این سـفر همراهی میکرد. از قضا پیرمرد بیمار شد. برادرزاده اش را گفتم : اگر مذهب شیعه را بـر عـمـویـت عـرضـه بـداری ، امـید است که او (از عقاب الهی ) رهایی یابد! همراهان ، هـمـگـی گـفـتـنـد: ایـن پـیرمرد را به حال خود واگذارید؛ چه او بر همان حالی که هست نیکوست لیک ، برادرزاده طاقت نیاورد و او را گفت : ای عمو! همه مردم جز اندکی ، پـس از رسـول خـدا صـلی الله عـلیـه و آله از دیـن خـدا خـارج شـدنـد. هـمـچنانکه باید از رسـول خـدا صـلی الله عـلیـه و آله اطـاعـت و پـیـروی مـی کـردیـم ، بـایـسـتی از علی بن ابـیـطـالب عـلیـه السـلام نـیـز اطـاعـت و پـیـروی کـنـیـم ، او و اطـاعـت از او پـس از رسـول خـدا صـلی الله عـلیـه و آله ، حق است پیرمرد، نفسی کشید و فریاد برآورد: مـن آنـچه را تو گفتی باور کردم . و سپس جانش از بدن خارج شد. پس از آن خدمت ابـو عـبـدالله (امـام صـادق عـلیه السلام ) مشرف گشتیم ، علی بن سری ، ماجرا را برای حـضـرت نـقـل کـرد، ابـو عـبـدالله عـلیـه السـلام فـرمـود: آن مـرد، اهل بهشت است . علی بن سری عرض کرد:
او جز در همان وقت ، بر چیزی از مذهب شیعه آگاهی نداشت !
امام فرمود:
پـس جـز ایـن از او چـه مـی خـواهـیـد؟! بـه خـدا سـوگـنـد کـه او بـه بـهـشت رفته است (92)
در روایـتـی دیـگـر، از زراره از حـضـرت ابـو جـعـفـر، امـام بـاقـر عـلیـه السـلام نقل کرده است :
چـون نـفـس بـدیـن جا رسد - و اشاره به گلوی مبارکش فرمود - برای عالم توبه نیست ؛ لیک جاهل را توبه باشد.(93)
در ریاض السالکین فی شرح السید الساجدین علیه السلام در دعای سی و یکم آمده است :
بـعـضـی از مـفسران گفتهاند که یکی از الطاف خداوند تعالی بر بندگان این است که قـبـض کـنـنـده ارواح را امر فرموده تا قبض روح را از انگشتان پای شروع کند. سپس اندک اندک به بالا رفته ، تا آن که به سر برسد و بالاخره به گلوگاه منتهی شود؛ برای آن که شخص در این فرصت تا مرگ را به عیان ندیده ، بتواند به سوی خداوند تعالی باز گردد و وصیت و توبهای کند و حلالیتی بطلبد و یاد و ذکر خداوند سبحان را به خـاطر آورد و در حالی که ذکر خداوند بر زبان اوست ، روح از بدنش خارج شود؛ پس امید باشد که بدین وسیله عاقبت به خیر شود.
در آن جـا که حضرت علیه السلام میفرماید: والمدبر یدعی یعنی آن کسی که بر نفس خویش اسراف نموده و از طاعت حق تعالی روی برتافته و از جانب جنابش اعراض کـرده اسـت ، او را نـدا در مـی دهـد و دعوت میکند که ای فلانی ! به سوی فرمانبرداری خـداونـد روی آور و بـه سوی خداوند بازگرد! به کمالاتی روی نما که شایسته و لایق تو است ! خویش را از زندان دنیا و زنجیر هوا و هوس برهان !
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
والمـسی ء یرجی یعنی آن که راه بدی و زشت کرداری را در پیش گرفته ، امید اسـت کـه از آن راه بـازگـشـتـه ، از گـنـاه و مـعـصـیـت کـنـده شـود؛ چـه خـدای عزوجل ، ارحم الراحمین است و توابان را دوست میدارد.
البـتـه معنای فوق در صورتی است که فعل یرجو از باب رجو باشد؛ لیـک اگـر - چـنـانـکـه پیش از این اشارت رفت - از باب ارجاء به معنای تاخیر و امـهـال بـاشـد، مـعـنـای آن چـنین خواهد بود: آن کس که نافرمانی کند و زشت کرداری پیشه سـازد، عـقـابـش بـه تـاخـیر افتد شاید که توبه کند. پارهای از اخبار نیز بر این معنا گواهند - چنانکه بعضی از آنها ذکر گشت .
کـوتـاه سـخـن آن کـه ایـن مـعـانـی ، همگی مفهم ترغیب و برانگیختن ، شخص اند به سوی تـوبه و روی گردانی از گناه و نافرمانی ، و این که خداوند با رحمت واسعش از خطایا و بـدیـهـا درمـی گـذرد، و رحـمتش ، بر غضبش سبقت جسته است . او توبه کنندگان را میپذیرد و رافت او بر بندگان ، از رافت و مهربانی پدر بر فرزند، بیشتر است ، و چه خوش گفته است سعدی که :
خداوند بخشنده دستگیر
کریم خطا بخش پوزش پذیر
نه گردنکشان را بگیرد بفور
نه عذر آوران را براند بجور
و گر خشم گیرد زکردار زشت
چو باز آمدی ماجری در نوشت
و گر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بی گمان خشم گیرد بسی
و گر خویش راضی نباشد ز خویش
و گر بنده چابک نیاید بکار
عزیزش ندارد خداوندگار
و گر بر رفیقان نباشی شفیق
بفرسنگ بگریزد از تو رفیق
و گر ترک خدمت کند لشکری
شود شاه لشکرکش از وی بری
و لیک خداوند بالا و پست
به عصیان در رزق بر کس نبست
در مـجـمـع البـیـان طـوسـی - رضـوان الله عـلیـه - در تـفـسـیـر قول خداوند عزوجل که میفرماید: و اکتب لنا فی هذه الدنیا حسنة و فی الآخرة انا هدنا الیـک ، قـال عـذابـی اصـیـب بـه مـن اشـاء و رحـمـتـی وسـعـت کل شی ء....(۹۴) چنین آمده است :
در حـدیـث اسـت کـه پـیـامـبـر صـلی الله عـلیـه و آله در حـال نـمـاز بـود کـه مـردی بادیه نشین در نماز خود چنین میگفت : خداوندا من و محمد را مـشـمـول رحمت خویش قرار ده و نه کسی دیگر را! پس چون پیامبر صلی الله علیه و آله نماز را سلام گفت ، خطاب به بادیه نشین فرمود: رحمت واسعه الهی را تنگ کردی (محدود و سنگچین نمودهای ).(95)
در بـعـضـی روایـات - مـانـنـد روایـتـی در بـاب عـقـل و جهل کتاب وافی - آمده است :
اگـر شـمـا گناه نمیکردید، خداوند به جای شما قومی را میآورد که گناه میکردند و سپس استغفار، تا خداوند آنان را بیامرزد.(96)
نـگـارنـده گـویـد: دلیل آنچه در روایت فوق آمده ، این حقیقت است که اسمای حسنا و صفات عـلیـای خداوند، همواره ظاهری میطلبند تا آثار خود را به ظهور رسانند. پارهای از این صـفـات عـبارتند از عفو و غفور و تواب ، و چه خوش گفته است شیخ عارف ، فرید الدین عطار که :
بود عین عفو تو عاصی طلب
عرصه عصیان گرفتم زان سبب
چون بستاریت دیدم پرده ساز
هم به دست خود دریدم پرده باز
رحمتت را تشنه دیدم آبخواه
آبروی خویش بردم از گناه این مقام را کلامی است که به ادراک کسی جز اهل شهود و عارفان به اسرار اخبار در نیاید، و بـهـتر آن است که از بیان آنها اعراض نماییم و طومارشان را در هم پیچیم ؛ چه خوف آن اسـت کـه در ایـن وادی گـامهایی بلغزد و مراد را در نیاید، البته آنچه به اشارت مذکور آمد، خواص و اهل فطانت را کفایت است .
کـلام مـبـارک امـام عـلیـه السـلام کـه فـرمـود: قـبـل ان یخمد ظرف است و متعلق به فـعـل فـاعـمـلوا؛ یـعـنـی عـمـل کـنـیـد پـیـش از آن کـه چـراغ عمل خاموش شود و به عبارتی دیگر: عمل را غنیمت شمارید و بدان مبادرت ورزید و پیش از آن کـه چـراغ عـمـل بـه خـامـوشـی گـرایـد و اجـل در رسـد؛ کـه در آن هـنـگـام بـه سـرایی منتقل شوید که نه سرای عمل و کاشت است ؛ بلکه سرای جزا و برداشت است .
در کـتـاب سـفـیـنـة البـحـار، ذیـل مـاده ولد از امـام صـادق عـلیـه السـلام نقل است :
پـس از مـرگ ، آدمـی را اجـری نـرسـد مـگـر بـه سـه خـصـلت : (اول ) صـدقـهای کـه در ایـام حـیات بنیان نهاده است و این صدقه ، پس از مرگش همچنان جـاری بـاشـد، و (دوم ) سـنـتـی کـه از خـود بـر جـای نـهـد و پـس از مـرگـش همچنان بدان عـمـل شـود، و (سـه دیـگـر) فـرزنـدی صـالح از خـود بـاقی گذارد که برایش استغفار کند.(97)
هـمچنین در امالی شیخ صدوق - رضوان الله علیه - از امام صادق علیه السلام روایت شده است :
شش خصلت است که مؤ من را پس از مرگ سود بخشد: (یکی ) فرزندی صالح که برایش اسـتـغـفـار کـنـد، و (دوم ) قـرآنـی کـه آن را قراءت کرده ، (سوم ) چاه آبی که حفر کرده و (چهارم ) درختی که غرس کرده و (پنجم ) صدقه آبی که جاری نموده و (ششم ) سنت حسنهای کـه بـنـیـان نـهـاده اسـت و پـس از او هـمـچـنـان بـدان عمل شود.(98)
بـا تـدقـیـق مـی توان دریافت که شاید آن بخش از کلام مبارک امام علیه السلام در روایت نـخـسـت کـه فـرمـود: صـدقـهای ... بـنـیـان نـهـاده اسـت شـامـل بـعـضی از مواردی که در روایت دوم ذکر شده است باشد؛ پس گویی روایت نخست ، مجمل است و روایت دوم تفصیل آن - فتامل .
شـخـص آگـاه ، خـود از کـلام امـام عـلیـه السـلام کـه فـرمـود: قـبـل ان یـخـمـد العـمـل در مـی یـابـد کـه دنـیـا، تـجـارتـگـاه اولیـاءالله و مـحـل کسب اولی الالباب است . پس خوشا به حال آن که این تجارتگاه و زندگی پیش از مـرگ را غـنـیـمـت شـمـارد، و بـه راسـتـی آن کـس کـه حـظ خـویـش را بـه بـهـایـی بـاطـل و دانـی بـفـروشـد و سـرای آخـرت را بـه متاعی بی ارزش تباه سازد، در تجارت خویش زیانکار و ناکام است .
شارح معتزلی فعل یخمد را یحمد با حاء مهمله خوانده و آن را بهتر از حاء معجمه دانسته و گفته است :
عـبـارت قـبـل اءن یـحـمـد العـمـل اسـتـعـارهای مـلیـح اسـت ؛ چـه ایـن کـه عمل میت ستوده و نکوهش میشود.
و یخمد با خاء از خمدت النار نیز روایت شده است ، لیک اولی بهتر است .
ولی ، چنانکه گفتهایم ، به قرینه ینقطع خاء بهتر است .
ایـن کـه امـام عـلیـه السـلام مـی فـرمـایـد: و یـنـقـطـع المهل یعنی پیش از آن که عمرتان که در آن مهلت یافتهاید، منقطع شود، و گویی امـام عـلیـه السـلام عـمـر را به سبب - یعنی ریسمان - تشبیه فرموده است . بنابراین معنا چنین میشود: پیش از آن که سبب عمرتان منقطع گردد.
پـیـامـبـر خـدا صـلی الله علیه و آله خطاب به ابوذر در روایتی میفرماید: بر عمر خویش ، بیش از درهم و دینارت بخیل باش (99)
و یـنـقـضـی الاجـل یـعـنـی عـمـل کـنـیـد پـیـش از آن کـه مـهـلت تـمـام شـود و اجل فرا رسد که چون آن زمان آید، حتی ساعتی پس نیافتد.
کـلام مـبـارک و یـسـد بـاب التـوبـه ، یـعـنـی بـه سـوی عـمـل و کـار بـشـتـابید پیش از آن که باب توبه بسته شود؛ چه پیش از این گذشت که چـون وقت معاینه و اشراف مرگ فرا رسد، توبه پذیرفته نخواهد شد که خدای تعالی مـی فـرمـایـد: حـتـی اذا جـاء احـدهـم المـوت ، قـال : رب ارجـعـون لعـلی اعمل صالحا فیما ترکت کلا انها کلمة هو قائلها...(100)
و تـصـعـد المـلائکـة ، یـعـنـی عـمـل کـنـیـد پـیـش از آن کـه مـلایـکـهای کـه اعمال شما از طاعات و معاصی را ضبط مینمایند، به آسمان بالا روند، زیرا هنگامی که انسان بمیرد، ملایکه کاتب را دیگر کاری نیست .
نـگـارنـده گـویـد: شـک نـیـسـت کـه در ایـن که انسان همواره تحت نظر و مراقبت است ، و هر انـسانی را ملایکی است که اعمال و افعال او را ثبت و ضبط کرده ، بر این امر موکلند. این ، حـقـیـقـتـی اسـت کـه فـرقـان عـظـیـم و اخـبـار شـریـف از رسـول گـرامـی اسـلام و آل پـاکـش عـلیـهـم السـلام بـر آن گـواه و ناطقند؛ چنانکه خدای عـزوجـل مـی فـرمـایـد: و ان عـلیـکـم لحـافـظـیـن # کـرامـا کـاتـبـیـن# یـعلمون ما تفعلون (۱۰۱) و نـیـز مـی فـرمـایـد: اذ یـتـلقـی المـتـلقـیـان عـن الیـمـیـن و عـن الشمال قعید # ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید(102)
در مجمع البیان طبرسی - رضوان الله علیه - در تفسیر این کریمه آمده است :
انس بن مالک نقل کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدای تعالی ، بنده اش را دو مـلک ، وکـیـل فـرمـوده اسـت کـه بـر او بـنـویـسـنـد. پـس چـون بـمـیـرد، گـویند: پـروردگـارا! بـنـده ات ، فـلانـی را مـیـرانـدی ، پـس حـال بـه کـجا رویم ؟ خداوند فرماید: آسمانم پر است از ملایک که مرا عبادت کنند و زمینم پـر از خـلق کـه مـرا فـرمـان بـرنـد. بـه قـبـر بـنـدهام رویـد و مـرا تـسـبـیـح و تکبیر و تهلیل گویید و آن را تا روز قیامت در زمره حسناتش به کتابت آورید.(103)
همچنین در همان کتاب آمده است :
ابو امامه ، از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود: فرشته جانب چپ ، شش ساعت ، قلم از نوشتن عمل بنده خطاکار یا زشتکار باز نگاه دارد. پس چنانچه پشیمان شـود و از خـدای بـخـشـش طـلبـد، آن را نـنـویـسـد، وگـرنه یک گناه بر او نخواهد نوشت .(۱۰۴) در روایـت دیگر است : فرشته جانب راست ، بر فرشته جانب چپ ، امیر اسـت . پـس چـون بندهای عملی نیک انجام دهد، هشت برابرش برایش بنویسد، و چون عملی زشـت بـه انجام رساند و فرشته جانب چپ اراده کند که آن را بنویسد، فرشته جانب راست او را گـوید: باز ایست ، و او هفت ساعت باز ایستد. اگر از خداوند طلب بخشش کند، بر او چیزی ننویسد، و چنانچه چنین نکند تنها یک عمل زشت بر او نوشته شود.(105)
هـمـچـنـیـن در کـتـاب شـریـف کـافـی ، زرارة از امـام بـاقـر یـا امـام صـادق عـلیـهـما السلام نقل میکند:
خـدای تـبـارک و تـعـالی بـرای آدم در فـرزندانش چنین مقرر فرمود که چون کسی همت به انـجـام کاری نیک بندد و آن را به انجام نرساند، یک حسنه برایش نوشته شود و چون آن را بـه انـجام رساند، ده حسنه برایش نوشته شود، و چون کسی همت به انجام کاری زشت بـنـدد و آن را انـجام ندهد، چیزی بر او نوشته نشود، و اگر آن را به انجام رساند، تنها یک گناه بر او نوشته شود.(106)
در کـتاب وافی ، در توضیح این که چرا حسنه را ده برابر نویسند و سیئه را تنها یکی نویسند، آمده است :
شـایـد سـر در ایـن بـاشـد کـه جـوهـر انـسـانـی ، بـالطـبـع بـه عـالم عـلوی مـایـل اسـت ؛ چه این جوهر از همان اقتباس گشته و هبوطش در قالب جسمانی از طبیعتش غریب اسـت ، و حـسـنه به سوی آنچه که موافق این طبیعت است ارتقاء مییابد؛ چرا که جنس آنها یـکـی اسـت . مثلا نیرویی که میتواند سنگ را یک ذراع به سوی بالا به حرکت در آورد، چـنـانـچـه در جـهت پایین خرج شود، آن را ده ذراع یا بیشتر به حرکت در خواهد آورد. از این رو، حسنه را ده الی هفتاد چون خود است بعضی از آنها را اجری است بی حساب ، و حسنهای کـه نـیـت خـودنـمـایـی و ریـا و یـا عـجـب ، تاثیر آن را مانع نشود، چون سنگی ماند که از بلندی به سوی پایین در غلطد و هیچ مانعی در سر راهش مانعش نشود. این سنگ همچنان به حرکت خویش ادامه میدهد و تا به آن جا که باید، برسد.
همچنین در کتاب شریف کافی نقل است :
عـبـدالله بـن مـوسی بن جعفر علیه السلام گوید: از پدرم پرسیدم که آیا چون بنده اراده گـناه یا کار نیک کند، دو ملک از آن خبر یابند؟ فرمود: آیا بوی خوب و بوی مستراح یـکـی اسـت ؟! گـفتم : خیر! فرمود: چون بنده اراده کار نیک کند، نفسش خوشبو بیرون آید. پـس فـرشـته جانب راست ، فرشته جانب چپ را گوید: برخیز (و برو) که او همت به کار نیک بسته است . و چون بدان عمل اقدام کند، زبانش قلم او شود و آب دهانش ، مرکب ، و آن را بـرایـش بنویسد، و چون اراده گناه کند، نفسش بدبو بیرون آید. پس فرشته جانب چپ ، جـانـب راست را گوید: باز ایست که او همت به گناه بسته است ، و چون گناه را به انجام رساند، زبانش قلم او شود و آب دهانش مرکبش ، و گناه را بر او بنویسد.(107)
در کتاب وافی ، در توضیح روایت فوق آمده است :
آب دهـان و زبـان بـه عـنـوان آلتـی بـرای ثـبـت حـسـنـه و سـیئه معرفی شده ؛ چه بنای اعـمال بر آن است که در قلب است ، و زبان بدان تکلم میکند و پرده از آن بر میدارد و بـدیـن مـعـنـا اشـارت فـرمـوده اسـت کـه : الیـه یـصـعـد کـلم الطـیـب و العـمل الصالح یرفعه (۱۰۸) و این آب دهان و زبان ، صورتی است مر آن معنا را؛ چنانکه شاعر گفته است :
ان الکلام لفی الفؤ اد و انما
جعل اللسان علی الفؤ اد دلیلا
روایتی دیگر در کافی است که فضیل بن عثمان مرادی گوید از ابو عبدالله ، امام صادق علیه السلام شنیده است :
رسـول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چهار خصلت است که در هر که باشد در وقت ورود بـه بـارگـاه خـداونـد، پـس از آن دیـگـر او را هـلاکتی نیست جز آن که شایسته هلاکت بـاشـد و آن عبارت است از این که بنده همت به کاری نیک بندد که آن را به انجام رساند. چـنـانـچـه آن را به انجام نرساند، خدای برایش (به سبب نیت نیکش ) حسنهای بنویسد، و چـنانچه آن را انجام دهد، خدای برایش ده حسنه بنویسد، و چنانچه همت به کاری زشت بندد کـه آن را بـه انـجـام رسـانـد؛ پـس چنانچه آن را به انجام نرساند؛ چیزی بر او نوشته نـشـود، و اگر آن را انجام دهد، هفت ساعت بدو مهلت داده شده ، فرشته کاتب حسنات ، کاتب سـیـئات را کـه بـر جـانـب چـپ اسـت گـویـد: شـتـاب مـکـن کـه شـایـد عـمـل زشـتـش را بـه عـمـلی نـیـک دنـبـال کـنـد و آن را پـاک سـازد؛ چـه خـدای عزوجل فرماید: ان الحسنات یذهب السیئات (۱۰۹)، و یا بخشش طلبد؛ پس اگر گـویـد: اسـتـغـفـر الله الذی لا اله الا هـو، عـالم الغیب و الشهادة العزیز الحکیم الغفور الرحـیـم ذالجـلال و الاکـرام و اتـوب الیه چیزی بر او نوشته نشود. چنانچه هفت ساعت بـگذرد و نه حسنهای انجام دهد و نه آمرزش طلبد، کاتب حسنات ، کاتب سیئات را گوید: بنویس گناه را بر این نگون بخت محروم .(110)
نیز روایتی است دیگر که ابو نعمان گوید:
شنیدم که ابو جعفر علیه السلام فرمود:
ای ابـا نـعـمـان ! مـردم تـو را فـریـب نـدهـنـد و از نـفـسـت غـافـل نـکـنـنـد؛ هـر چـه بـه تـو رسـد هـمـراه تـو خواهد بود نه همراه آنان . روزت را به بـیـهـودگـی سـپـری مـکـن ؛ چـه هـمـراه تـو کـسـانـی هـسـتـنـد کـه عمل تو را ثبت مینمایند. پس نیکوکاری کن که هیچ چیزی را به جستجو و طلب نمیبینم که از عمل نیک ، که گناه پیش را از میان میبرد، بهتر باشد.(111)
امـا سـخـن مـبـارک امـام در آن جا که فرمود: فاخذ امرؤ من نفسه لنفسه ، تحضیض و تـرغـیـب اسـت بـر فرمانبرداری و اطاعت از خداوند و توجه به جانب رب و توشه اندوختن بـرای سـرای بـاقـی . بـدیـن مـعـنا که حال که چنین است ، بایسته است که آدمی از خویش بـرای خـویـش ، تـوشـه گـیـرد؛ یـعنی خود را در طاعات و عبادات و ترک شهوات و انجام خیرات و مبرات به زحمت اندازد و مال خود را در راه خدا انفاق کند؛ چه این به منزله آن است کـه از خـویـش بـرای خویش توشه برمی گیرد؛ برای روزی که روز معاد است و حساب . خداوند عزوجل میفرماید:
فاما من اوتی کتابه بیمینه فیقول هاؤ م اقرؤ ا کتابیه # انی ظننت انی ملاق حسابیه # فـهـو فـی عـیـشـه راضـیـة # فـی جـنـة عالیة # قطونها دانیة # کلوا و اشربوا هنیئا بما اسلفتم فی الایام الخالیة (112)
از آن رو که انسان در عبادات و ریاضات ، به واقع از قوای خویش اخذ میکند؛ یعنی آنها را بـدان سـبـب که در راه خدا و برای ذخیره روز معاد انفاق مینماید، به نقصان و کاستی مـی کـشاند، پس به حق میتوان گفت که : اخذ من نفسه لنفسه ؛ و البته لطف این کلام مبارک و حسن افادت آن ، چه به لفظ و چه به معنا مخفی نیست .
در کافی ، از شحام نقل است که امام ابو عبدالله علیه السلام فرمود:
از نـفـست برای نفست اخذ کن . از آن اخذ کن در سلامتی پیش از آن که بیماری آید و در قوت پیش از آن که ضعف آید و در حیات پیش از آن که مرگ آید.(113)
هـمـچـنین همان امام همام علیه السلام فرمود: خودت را برای خودت وادار و به کار گیر که اگر اینچنین نکنی دیگری کار تو را به عهده نمیگیرد.(114)
در کـلام مـبـارک امـام علیه السلام که میفرماید: و خذ من حی لمیت ، مراد از حی و مـیـت ، خـود شـخـص اسـت ؛ یـعـنـی از خـود در حال حیات ، برای خود در حال مرگ بستاند؛ چنانکه در حدیث پیشین گذشت ، و نیز روایتی از رسـول خـدا صلی الله علیه و آله نقل است که خطاب به ابوذر فرمود: پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت شمر... زندگی ات را پیش از مرگ .(115)
و مـن فان لباق و من ذاهب لدائم : مراد از فانی و ذاهب ، سرای دنیا، و مراد از دو کلمه پس از آن دو، سرای آخرت است . دنیا و آخرت را به اعتبارات گوناگون ، نامهای بسیار است . پس معنای عبارت چنین است : باید از دنیایش برای آخرتش بستاند.
پـس دنـیـا از آن حـیـث که محل تجارت و کسب کسی است که به این فرمایش گرانمایه امام علیه السلام عمل میکند، ممدوح و پسندیده است . البته ممکن است مراد از فانی و ذاهب بدن انسان ، و مقصود از دو کلمه پس از آنها، روح باشد بنابراین میتوان آن را اشارتی به بقای روح و تجرد آن دانست .
عـبـارت مـبـارک امـرؤ خـاف الله و هـو مـعـمـر الی اجـله و مـنـظـور الی عـمـله ، بدل است برای فاخذ امرؤ یعنی : فلیاءخذ امرو خاف الله ... و معنی چنین مـی شـود: از خـود، بـرای خـود، و از دنـیـا، بـرای آخرت بگیرد مردی که از خدا بترسد و حـال آن کـه تـا هـنـگـام اجل فرصت دارد و عمل او مورد نظر است ؛ زیرا هر نفسی ، رهین کسب خویش است .(۱۱۶) پس اگر از حضور در بارگاه پروردگار بترسد و نفس خویش را بـاز دارد، بـهـشـت ماوای او خواهد بود،(۱۱۷) و چنانچه سرکشی کند و زندگی دنیا را برگزیند، دوزخ جایگاهش باشد.(118)
در آن جـا کـه امام علیه السلام میفرماید: امرؤ الجم نفسه ...، نفس انسان را به چـهـارپـایـی نـافـرمان تشبیه فرموده است که باید لگامش بندد و آن را از نزدیکی به گناهان و نافرمانی خداوند باز دارند و به سوی طاعت و فرمانبرداری سوقش دهند، و در غیر این صورت ، انسان را به هر جایی که میخواهد، خواهد برد.
مولوی رومی در مثنوی معنوی به نیکی تمام ، روح را به عیسای روح الله علیه السلام و نفس را به الاغی چموش تشبیه کرده ، گوید:
ترک عیسی کرده خر پروردهای
لاجرم چون خر برون پردهای
طالع عیسی است علم و معرفت
طالع خر نیست ای تو خر صفت
ناله خر بشنوی رحم آیدت
پس ندانی خرخری فرمایدت
رحـم بـر عـیـسـی کـن و بـر خـر مـکـن
طـبـع را بـر عقل خود سرور مکن
طبع را هل تا بگرید زار زار
تو ازو بستان و وام جان گذار
سالها خر بنده بودی بس بود
زانکه خر بنده ز خر واپس بود
هم مزاج خر شدت این عقل پست
فکرش اینکه چون علف آرد بدست
گردن خر گیر و سوی راه کش
سوی رهبانان و رهدانان خوش
هین مهل خر را و دست از وی مدار
زانکه عشق اوست سوی سبزه زار
گر یکی دم تو به غفلت و اهلیش
او رود فرسنگها سوی حشیش
دشمن راهست خر مست علف
ای بسا خر بنده کز وی شد تلف
گر ندانی ره هر آنچه خر بخواست
عکس آن را کن که هست آن راه راست
نـفـیـس بـن عـوض طـبـیـب ، در شـرح کـتاب الاسباب فی الطب ، تالیف علی بن ابی الحزم قرشی متطبب ، در مبحث عشق ، از حکما نقل میکند:
اگـر نـفس را مشغول نداری ، مشغولت کند، و این بدان سبب است که نفس تقریبا همیشه در تـدبـیـر اسـت . پـس چـنـانـچـه آن را بـه امـوری نـافـع مـشـغـول داری ، بـدان مـشـغـول شـود وگرنه ، به امور فاسد و مهلک مشغولت کند. نفس ، دشمنی سخت است و بسیار امرکننده به بدی ، و راهزنی است که راه سالک به سوی خدای را بـنـدد. و اگـر انـسـان آن را بـه حال خود رها کند و از نافرمانی خداوند و از آنچه به سـویـش مـایـل اسـت بـاز نـدارد و او را بـه مـهـالک و مـفـاسـد بـرد. پـس عـاقـل هـوشـیـار را سـزاوار بـاشـد کـه در ابـتـدا بـه جـهـاد بـا ایـن دشـمـن سنگدل که در خانه اوست بپردازد.
تو با دشمن نفس همخانهای
چه در بند پیکار بیگانهای !؟
در کـتـاب اربـعـیـن عـلامـه بهاءالدین عاملی قدس سره از حضرت امیر مؤ منان علیه السلام روایت است که فرمود:
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گروهی از سپاهیان خویش را (به جهاد) اعزام داشت . چون بازگشتند، فرمود: مرحبا به قومی که جهاد اصغر را به انجام رسانیدند و جهاد اکبر بـر عـهـده شـان بـاقـی اسـت . پـرسـیـدنـد: ای رسـول خـدا! جـهـاد اکـبـر چـیـسـت ؟ فـرمـود: جـهـاد بـا نـفـس . سـپـس فـرمـود: بـرتـریـن جـهـاد، آن اسـت که شخص با نفس خویش که میان دو پهلوی اوست ، به جهاد برخیزد.(119)
از جـمـله اشـعـاری کـه در مـذمـت پـیـروی از نـفـس بـه صـنـعـت تـعـریـب سـرودهام ، ابـیات ذیل است :
من کرد نفسه پیرویا
فلیقعدن فی الدوزخ جثیا
من افکند بدستها زمامه
فماله الخوشی و السلامه
لانها لحیة لدغاء
ان بگزد فعمرک فناء
ان جاوزت عن حدها بموئی
فانها امارة بالسوء
شبهها بالاستر الچموش
من کان ذا درایة و هوش
فالقرب منها لگد و گاز
و الحرف فی رکوبها دراز
رب پنهت بک من هواها
بدبخت من لا یترس عقابها
ترجمه خطبه
اکـنـون کـه در فـراخـی بـقـا هـسـتـیـد (کـنـایـه از ایـن کـه زنـده ایـد) و نـامـه هـای اعمال گسترده است و پیچیده نشده ، و توبه پهن است و در آن بسته نشده (کنایه از اینکه هـنـوز اجـل شما فرا نرسیده ) و آن که از حق تعالی و فرمان او پشت کرده خوانده میشود کـه برگرد و به سوی ما بیا، و آن که بد کرده است ، امیدواری به او داده شده که اگر دسـت از بـدی بردارد و به خوبی گراید و تدارک کند، از او پذیرفته است و عاقبت به خـیر خواهد بود، پس کار کنید و تلافی گذشته نمایید پیش از آن که مرگ گریبان شما را بگیرد و چراغ عمل خاموش گردد، و طناب عمر بریده شود و وقت به سر آید و فرصت از دسـت رود و در تـوبـه بـسـتـه شـود، و فـرشـتـگـان اعمال دست از کار بکشند و به آسمان بر شوند (کنایه از این که تن به کار دهید پیش از آن کـه عـمـر بـه سـر آیـد و مرگ به درآید.) پس باید هر کسی از خود برای خود (یعنی خـویـشـتـن را رنـج دهـد و کـار کـنـد تـا در آخـرت او را بـه کـار آیـد کـه جـزاء نـفـس عـمـل اسـت ، و عـلم و عـمـل جوهر انسان سازند) و باید بگیرد از زنده برای مرده (یعنی تا زنـده اسـت کـاری کـنـد کـه پـس از مردن او را به کار آید) و از دنیای فانی برای سرای جاودانی ، یا از بدن فانی برای روح باقی ، و از رونده و گذرنده برای دایم همیشگی (یعنی از دنیا برای عقبی یا از تن برای جان ).
مـردی کـه از خـدا بـتـرسـد و حـال آن کـه تـا هـنـگـام اجـل فـرصـت دارد و عـمـل او مـورد نـظـر اسـت (یـعـنـی تـا زنـده اسـت بـه عـمـل کـوشـد و بـرای روز تـنـگـدستی خویش کاری کند) مردی که چارپای سرکش نفس را لگـام زده و مـهـار کـرده پـس بـه لگـامش وی را از معاصی باز میدارد و به مهارش به سوی طاعت خدا میکشاند.
و آخر دعویهم ان الحمد لله رب العالمین .







