کتابخانه:توبه (2)

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
توبه
مشخصات کتاب
Tobe.jpg
نویسنده حسن حسن زاده آملی؛ ترجمه تحقیق و اضافات از ابراهیم احمدیان
زبان فارسی
ناشر موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت (علیهم السلام)
محل انتشارات قم

مقدمه مؤلّف

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
کتاب گرانقدر الاءوبه الی التوبه من الحوبه که سالیانی پیش از این به قلم این کمترین خادم دین مبین خاتم النبیین محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم در سیزده فصل و یک خاتمه به تازی به رشته نوشته در آمده است و چند کرت به حلیت طبع متحلی شده است ، اینک مدیر محترم انتشارات قیام قم جناب آقای حاج محمد حسن اصلانی زید عزه السامی اهتمام فرمود که این اثر قویم به قلمی رسا و توانا به پارسی شیرین و شیوا ترجمه شود تا نفع آن عام و استفاده از آن تام بوده باشد، که بحمد الله ادیب فاضل بسیار گرانقدر و نویسنده و مترجم ارزشمند، روحانی بلند پایه و گرانمایه جناب آقای ابراهیم احمدیان ایده الله سبحانه بالقاءاته السبوحیه که یکی از قلمداران نامور عصر است ، و در بسیاری از آثار پربارش هنر و قدرت قلمی خود را مکرر در مکرر ارائه داده است ، ترجمه آن را به پارسی نغز به عهده گرفته است که با اسلوبی پسندیده و دلنشین و سبکی روان و شیرین در اختیار نفوس مستعده پارسیان نیز قرار داده است . شایسته است که به این بیت حافظ شیرین سخن تمسک جویم که :
گر مطرب حریفان این پارسی بخواند
در وجد و حالت آرد رندان با صفا را
امید است که این اءثر مؤ ثر مؤ ثر مورد قبول ارباب دانش و اصحاب بینش ‍قرار گیرد،و نفوس شیقه و شیفته بکمال را چراغی فرا راه رستگاری بوده باشد، و موجب مزیدبرکات ناشر محترم ، و سبب ارتقاء و اعتلا مقام معنوی مترجم عزیز و معظم و یادگاریپایدار در روزگار از این کمترین برقرار بوده باشد. قوله تعالی شانه : انا لانضیع اءجر من احسن عملا. قم حسن حسن زاده آملی . ۱۲ ذی الحجه ۱۴۱۹ ه‍ق۱۰/۱/۱۳۷۸ ه‍ش .

مقدمه مترجم

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین والسلام علی محمد و آله الطیبین الطاهرین
کتاب حاضر، برگردان فارسی رساله‌ای عربی است به نام الاءوبة الی التوبه من الحوبة ، اثر علامه معاصر حضرت استاد حسن زاده آملی - مد ظله العالی . هر چند این کتاب ، توبه را از گذر علم کلام به بررسی کشانیده است ، آنچه در آن است تنها مباحث کلامی نیست ، کتاب ، هم برای اهل فن و پژوهش مورد استفاده می‌تواند بود و هم مبتدیانی که تازه گام در این راه نهاده‌اند. افزون بر مباحث کلامی ، می‌توان مباحث فلسفی ، اخلاقی و اجتماعی را نیز در کتاب توبه بازیافت . وانگهی ، تذکیر و موعظت و نصیحت در جای جای کتاب به چشم می‌آید. بیشتر آثار استاد حسن زاده از چنین ویژگی بهره مندند، یعنی در هر موضوعی که باشند، جای این موضوعات در آنها خالی نیست . بنابراین ، برای آنان نیز که در پی بیداری از خواب غفلتند و بر گذشته خویش پشیمانند و در جستجوی باب توبه‌اند، مطالعه کتاب حاضر مفید می‌تواند بود.
کتاب توبه در میان مجموعه کلماتی که تحت عنوان هزار و یک کلمه به طبع رسیده نیز آمده است ، لیک به زبان عربی . رساله‌هایی دیگر نیز در آن کتاب به زبان عربی هست که شایسته ترجمه‌اند. امید آن که کسی وظیفه ترجمه آنها را بر عهده گیرد.[۱]
باری ، در ترجمه کتاب کوشیده‌ام تا رایحه ادبی و وزین قلم استاد حفظ شود و سبک آن از کف نرود. هر جا نیاز افتاده است که کلمه یا جمله‌ای تفسیر شود و به وضوح آید، چنین کرده‌ام . البته ، در این کار، بیشتر، مبتدیان را در نظر داشته‌ام . در پایان هر فصل ، دریچه‌ای تحت عنوان یادداشتها گشوده‌ام و درباره گروه‌ها و کسانی که استاد از آنان نام برده است ، سخن گفته‌ام و به معرفی آنان پرداخته و در این کار، از منابع معتبر بهره جسته‌ام . نشانی آیات و روایات و نقل قولها را نیز - تا آن جا که فرصت داشته‌ام - در یادداشتها آورده‌ام . وانگهی ، اصطلاحات علمی را نیز در آنجا ذکر کرده و درباره اش توضیح داده‌ام ؛ چنانکه درباره دانش ‍کلام به قدر نیاز سخن رانده‌ام . سرانجام آن که در چند جا سخنانی از بزرگان علمی و دینی بر کلام استاد افزوده‌ام - البته در همان بخش ‍یادداشتها - تا خوانندگان از نظر آنان نیز آگاه گردند و توشه‌ای دیگر برگیرند.
در پایان لازم می‌دانم از تمامی کسانی که در به انجام رسانیدن این اثر علمی و دینی مرا یاری کرده اند سپاسگزاری کنم ؛ نخست از مولف والامقام کتاب که در تصحیح و ویرایش محتوایی کتاب مرا مدد رسانیدند و حتی پاره‌ای از عبارات را شخصا ترجمه فرمودند، و دیگر از مدیر محترم انتشارات قیام آقای حاج محمد حسن اصلانی ، که در واقع ترجمه کتاب به پیشنهاد و همت ایشان صورت پذیرفته است و دیگر از شادروان مرحوم آقای ابوالفضل پریزاد که حروفچینی کتاب ، حاصل کوشش ایشان است - خدایش رحمت کناد و با صلحایش ‍محشور.
سرانجام ، کتاب را به کسانی هدیه می‌کنم که چرخش قلم بر سینه کاغذ، و مدار چرخش شمشیرهایشان در سینه آسمان است ؛ به شهیدان ؛ آنان که مهرشان در دلم جاودانه است به ویژه شهید محمدرضا عینی ، دلیری از لرستان و اسوه‌ای برای پارسایان .
قم - زمستان ۱۳۷۷ ه‍ش .
ابراهیم احمدیان

فصل نخست: تعلق به امور جسمانی و توبه

فصل نخست : تعلق به امور جسمانی و توبه [۲]
این رساله ، در بحث کلامی [۳] توبه است که آن را در تکلمة منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه در شرح خطبه دویست و سی و پنجم درج کرده‌ایم .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله الذی یحب التوابین و یحب المتطهرین ، و الصلوة و السلام علی المصطفین من عباده سیما خاتم النبیین و آله طاهرین . بعد فیقول الآمل شفاعة من خوطب باءنک لعلی خلق عظیم ، الحسن بن عبدالله الطبری الآملی - جعلهما الله و ایاکم من ورثة جنة النعمیم : هذه وجیزة عزیزة فی البحث عن التوبة تهدی الی الصراط المستقیم و یهتدی بها غیر من هو صال الجحیم . سمیتها بالاوبة الی التوبه من الحوبة ، راجیا من رحمة ربه الغفور الرحیم ان یجعلها ذخرا لنا فی یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم . و فیها مباحث و خاتمة نتلوها علیک مستمدا ممن هو فی احسانه قدیم ، و بمن عصاه حلیم ، و بمن رجاه کریم .
تعلق به امور جسمانی ؛ موجب دوری نفس از معقولات و اشتغالش به مجردات است ، چه شدت تعلق و غرق گشتن در عالم طبیعت ، نفس ‍انسان را از نیل به کمال باز می‌دارد.[۴]
از امام صادق علیه السلام نقل است :
پدرم همواره می فرمود: هیچ چیز چون گناه ، قلب را تباه نکند. قلب همچنان بر گناه اصرار ورزد تا این که گناه بر آن غالب آید و آن را وارونه کند.[۵]
فیض کاشانی[۶] در کتاب وافی در توضیح این حدیث می‌گوید:
مراد آن است که گناه ، همواره بر قلب تاثیر نهاده ، حلاوت و صفای آن را زایل می کند تا این که آن رویش را که به سوی حق و آخرت است ، به سوی باطل و دنیا مایل گرداند. بنابراین ، حقیقت توبه ، عبارت است از بریدن نفس از تعلق به ماده و نفی علاقه و گرایش به عالم اجسام ، به طوری که این عمل برایش ملکه گردد، و به سرای تطهیر و همراهی با قدسیان وصول یابد. و بدین سان ، ورطه حجاب و بعد، به سبب التفات به معقولات و تعلق به مجردات ، به کنار رود، چه دوری از یکی از این دو روی ، موجب نزدیکی به روی دیگر است ، و از این رو، حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: دنیا و آخرت چون دو کفه ترازویند که هر کدام سنگینی یابد، دیگری سبک شود.[۷] و کسی از اهل حکمت گفته است : آنها چون دو هوویند که انس یافتن با هر کدام ، موجب بیزاری از دیگری است ، و بالجمله ، امور دنیوی و تعلق بدان ، موجب حرمان و مانع از تعلق به امور اخروی است و به قدری که از هر یک دوری حاصل شود، دیگری نزدیک گردد و حضرت صلی الله علیه و آله از این جمله تعبیر فرمود که : دنیا راس هر گناهی است .[۸]
پس توبه معتبر نزد اهل الله درست نیاید جز به اعراض کامل از احوال دنیوی ، به حیثی که بدانها التفات نیابد و از نظر خویش دورشان گرداند؛ چنانکه در حدیث آمده است : دنیا بر اهل آخرت ، و آخرت بر اهل دنیا، و هر دو بر اهل الله حرام گشته است[۹] و از این رو گفته اند: توبه بر سه قسم باشد: یکی توبه بندگان که آن توبه از ترک طاعت و فعل قبیح است ؛ و دیگر توبه خاص اهل ورع که توبه از ترک مندوب است ؛ و سه دیگر توبه اخص من الخاص که توبه است از التفات به غیر خدا. و این توبه ، مخصوص اهل ولایت باشد که غالبا در مرتبه حضورند، و توبه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اولیای خدا از این قبیل بوده است که او صلی الله علیه و آله خود فرمود: گاه دلم را کدورتی عارض می‌شود، و من به راستی که از خدای ، هر روز هفتاد بار آمرزش ‍می‌طلبم .[۱۰]

فصل دوم: وجوب توبه

بر همه بندگان خداوند متعال واجب است که از جمیع گناهان و معاصی خویش توبه کنند. اثبات این اصل ، محتاج به مقدمه‌ای است که در ذیل می‌آید:
به اعتقاد و اتفاق عدلیه - یعنی امامیه و معتزله[۱۱] حسن و قبح ، دو امر عقلی اند. لیکن اشاعره[۱۲] بر آن رفته‌اند که حسن و قبح ، عقلی نیستند، بلکه حسن و قبح اشیاء، مستفاد از شرع است . پس هر چه که شرع بدان امر کند، حسن است و هر چه از آن نهی کند، قبیح . اگر شرع نبود، حسن و قبحی هم نبود. حتی اگر خداوند متعال به چیزی که پیشتر از آن نهی کرده ، امر کند، آن شی ء منقلب شده ، حسن خواهد گشت .
حسن و قبح عقلی ، از اموری است که هر شخص اهل تحقیقی بالضروره به ثبوت آن حکم می‌کند، در کتاب مجلی آمده است :
شک نیست که گاهی حسن را برای معنایی ملایم و سازگار با طبع ، و قبح را برای معنایی منافی و ناسازگار با آن استعمال کرده ، معنای نخست را حسن و دوم را قبیح خوانند، و نیز گاه به اعتبار نقص و کمال ، آنچه را که کمال است ، حسن گویند و آنچه را نقص است ، قبیح . و از قبیل معنای اول است که گویند: طعم این خوب است و آن بد؛ و این صورتی زشت است و آن ، نیکو؛ یعنی به اعتبار ملایم بودن با طبع و منافی بودن با آن . و از قبیل معنای دوم است که گویند: دانش ، نیکوست و جهل ، قبیح . مدرک چنین حسن و قبحی (در دو قسم یاده شده ) بدون شک و شبهه نزد همگان ، عقل است .
ولی گاه به اعتبار استحقاق مدح و ذم ، چیزی را که فاعلش مستحق مدح است ، حسن گویند و چیزی را که فاعلش مستحق ذم است ، قبیح . حال ؛ در این که مدرک این قسم نیز عقل بود یا چیزی دیگر، اختلاف است .[۱۳] بیشترینه عقلا، مدرک را عقل دانند، لیک اشاعره مخالفت نموده ، گویند، که عقل را در ثبوت حسن و قبح بدین معنا، حکومتی نیست ، بلکه حاکم ، شرع است ، و فعلی که فاعلش مورد مذمت شرع است ، حسن باشد، و فعلی که فاعلش مورد مذمت شرع است ، قبیح . این اصل ، مبنای آرای عدلیه و مخالفان آن است ؛ چه اگر حسن و قبح عقلی موجود باشد، زمانی که از فاعلی مختار، عملی سر زند، عقل می‌تواند از اثبات یا نفی یکی از آن دو به این اعتبار که آن عمل مستحق مدح یا ذم عقلی است ، بحث نماید. از این رو معتقدین به حسن و قبح عقلی ، جمیع قبایح را به مباشر قریب آن نسبت می‌دهند و حکیم - تعالی - را از آن بری و منزه می دانند، چه او حکیم است و وقوع فعل قبیح از او، مستلزم ذم عقلی است و البته جناب حق - تعالی - منزه و مقدس از نقایص است . و هم از این رو، جمیع واجبات عقلی را بر خدای متعال و بر غیر او لازم می‌دانند... پس به وجوب نصب تکلیف و جمیع فروع مربوط بدان ، بر خدای تعالی حکم می نمایند، و شکر منعم را بر عاقل واجب ، و نظر در امور عقلی را برایش ‍لازم دانسته ، گویند: شخص عاقل ، بدین دو امر مکلف است اگر چه در شرع به این وجوب و لزوم ، اشارت نیامده باشد. بدین سبب اینان را عدلیه خوانند.
لیکن ، اشعریان چون حسن و قبح را به عقل ثابت نمی‌دانند، آنچه را گفته شد، باور نداشته ، گویند: خدای متعال همه آنها را در شرع بیان فرموده ، پس هر قبیح و حسنی ، تنها به اعلام خداوند است که شناخته می شود و اگر چنین اعلامی نبود، عقل را نیز توان نیل بدان نبود. از این رو، عقل نه چیزی را بر خدای متعال قبیح می‌داند و نه چیزی را واجب ، و دیگر آن که هر چه ماسوای اوست ، همه صادر از اویند. این بود تحقیق عقاید هر یک از دو فرقه در باب افعال و البته هر دو فرقه را بر اثبات مذهب خویش ، دلایلی است مذکور در مواضع مربوطه .
و علامه حلی قدس سره در شرح تجرید عقاید، می‌فرماید:
و ابوالحسین ، به چند چیز بر اشاعره ایراد وارد کرده و بر آنان خرده گرفته است و البته در این عمل ، محق بوده ، چه قواعد اسلام با مذهب آنان که ارتکاب قبایح و اخلال به واجب را بر خدای تعالی روا دانسته‌اند، سازگار نیاید و نمی‌دانم که چگونه بر جمع میان این دو، قادر گشته‌اند.[۱۴]
باید دانست که شخص عاقل در این که صدق مشتمل بر سود و منفعت ، ذاتا نیکوست ، شکی به خود راه نمی‌دهد، و نیز به یقین باور دارد که دروغ و کژی ، چنانچه مضر و زیانبخش باشد، ذاتا زشت و قبیح است . البته برای چنین حکمی نیاز به نظر در شرع نیست ؛ چه انسان صاحب خرد، چون به باطن خویش رجوع کند - و خود را بیگانه از شرع فرض نماید - باز هم بر این حکم به جزم و یقین ، اقرار خواهد کرد و به کسی که منکر ضرورت و بداهت است توجهی نخواهد نمود؛ زیرا چنین شخصی با مقتضای عقل و خرد خویش به مبارزه و کارزار پرداخته است .[۱۵]
از این رو، اگر عاقل را در میل به سوی صدق و کذب مخیر کنیم و منفعت یا ضرری که در آنها نصیبش می‌گردد به تمام و کمال مساوی و مشابه قرار دهیم ، خواهیم دید که او به سوی صدق و راستی خواهد رفت ، و این سببی جز این ندارد که او به حسن ذاتی صدق و قبح ذاتی کذب آگاه است .
البته گاه انسان عاقل ، صدق و راستی را رها کرده ، دروغ و کژی را برمی گزیند، ولی به این سبب که در دروغ ، منفعت و مصلحتی عاجل و در صدق و راستی ضرر و زیانی عاجل یا منفعتی آجل می یابد و طبیعتا به مخالفت با عقل خویش برمی خیزد؛ نه به آن سبب که در حسن و قبح ذاتی صدق و کذب تغییری راه یافته باشد، و بر این حقیقت ، عقولی که از آفت الفت ، محبت و تقلید به دورند، گواهند.
از سوی دیگر اگر تنها مدرک حسن و قبح ، شرع باشد، لازمه اش آن است که بدون وجود شرع ، حسن و قبحی موجود نباشد، ولی این لازمه ، باطل است ، پس ملزوم نیز باطل خواهد بود.
بیان ملازمه فوق آن است که طبق فرض مذکور، علت یا شرط تحقق و ثبوت حسن و قبح ، شرع است و می دانیم که بدون وجود علت ، معلول را وجودی نیست ، چنانکه بدون وجود شرط، مشروط را ثبوتی نیست ، پس ‍اگر حسن و قبح را شرعی بدانیم ؛ دیگر بدون وجود شرع ، نباید آن دو را وجودی باشد.
حال که ملازمه مورد بحث ، آشکار گشت ، جای آن است که چگونگی بطلان لازمه را نیز بیان نماییم . بی شک کسانی - چون هندوان و برهمنان هندوستان - در این جهان هستند که به رغم عدم اعتقاد به شرع و دینی الهی ، بر حسن راستی و صدق ، زشتی دروغ و وجوب شکر منعم یقین و باور دارند. اینان ، شخص دروغگو و ناسپاس را مذمت کرده ، انسان راستگو و صادق را که مدح و ستایش می نمایند؛ در حالی که در این عمل نیازی به شرع و حکم آن ندارند و اساسا اعتقادی بدان ندارند.
البته ممکن است کسی بگوید: شاید مدرک حسن و قبح در این افراد، طبع آنان باشد.
لیک در پاسخ خواهیم گفت : باید یادآوری نمود که طبایع انسانها مختلفند. بنابراین ، اگر مدرک ، طبع می بود، اتفاق و اجماع آنان در این ادراک حاصل نمی گشت ، در حالی که امر به عکس است . پس چاره‌ای نیست جز آن که مدرک را عقل بدانیم .
ممکن است کسی دیگر بگوید: شاید چنین ادراکی برای آنها به واسطه شریعتی که به شریعتی دیگر نسخ شده ، حاصل گشته است .
در پاسخ گوییم : حتی افرادی که وجود ادیان و شرایع را نفی و بلکه تقبیح می‌کنند نیز به حسن و قبح عقلی معترفند؛ پس چگونه می‌توان چنین کسی را که نه اعتقادی به شریعتی دارد و نه به پیامبری ، متاثر از شرع و دین دانست ؟!
اگر کسی که بگوید: خدای تعالی قانون و سنتش را چنین نهاده که چون افعال و اعمال تصور شوند، به حسن و قبح آنها نیز علم حاصل گردد، در پاسخ باید گفت : از این توجیه نیز سودی به هم نمی‌رسانید؛ زیرا نمی‌توان آنچه را گفتید، شرع نامید. پس آن ، چیزی جز حکم عقلی نیست .[۱۶]

انطباق حکم عقل و شرع

هر آنچه که عقل بدان حکم نماید، شرع نیز بدان حکم می کند، و عقل ، یاور حکم شرع است ؛ مانند حکم به وحدت و یگانگی صانع ، و حسن احسان ، شکر منعم ، وفای به عهد و پیمان ، امانت داری ، و قبح دروغگویی ، ظلم و ستم ، عهد شکنی ، خیانت ، کفر نعمت و مانند امور دیگری که در آنها عقل ، مدرک است .[۱۷]
اما احکام پنج گانه متعلق به افعال مکلفین نیز که صادر از شرعند، در صورتی که عقل به گونه‌ای به فهم آنها نایل شده ، آنها را به ادراک آورد، بدانها حکم خواهد کرد. مثلا شارع - تعالی - خوردن گوشت گوسفند را به شرط آن که به شرایطی ذبح شود، روا دانسته است ؛ پس اگر گوسفندی بمیرد یا بدون رعایت شرایط مقرر، ذبح شود مردار محسوب گشته ، خوردنش حرام می‌شود که این به سبب مصلحتی است که در این حکم نهفته است ، حال ، چنانچه عقل را به مفسده‌ای که در خوردن مردار است ، آگاه کنیم خود به لزوم اجتناب از آن حکم خواهد نمود و کسی را که به خوردن : مبادرت ورزد نکوهش و عمل او را تقبیح می‌کند. همچنین ، خدای متعال ، روزه ماه رمضان را واجب فرموده است و بی شک این عمل واجب ، ذاتا نیکوست ، و نیز روزه در روز عید فطر را حرام فرموده ، و این عمل حرام نیز ذاتا زشت و نکوهیده است ، حال اگر عقل ، به حق ، این دو عمل را به ادراک آورد، بر حسن اولی و وجوبش و قبح دومی و حرمتش ‍حکم خواهد کرد.
از این رو، متکلمان عدلیه گفته‌اند: بعثت انبیاء به جهت فواید و مصالحی که در آن است ، نیکوست . در میان فواید بعثت ، دو فایده را عبارت دانسته اند: از یاری عقل در آنچه که خود بر آن آگاه است و نیل به حکم در آنچه که بر آن آگاه نیست [۱۸] و احکام پنج گانه تکلیفی نیز مبتنی بر مصالح و مفاسدی هستند که در افعال و اشیاء نهفته است ؛ بر خلاف عقیده اشاعره که حسن و قبح را مستفاد از شرع می دانند و برآنند که هر چه که شرع بدان دستور داده ، نیکوست و هر چه را که نهی کرده است قبیح است . بنابراین اعتقاد، اگر شرعی نبود، نه حسن بود و نه قبحی .
بالجمله ، عدلیه - یعنی امامیه و معتزله - و جمهور حکما بر آن رفته‌اند که احکام را علل و اسبابی است . این علل و اسباب ، عبارت از مصالح و مفاسد ذاتی است که در اشیا نهفته است . افعال مکلفین به واقع ، به حسن و قبح متصفند؛ اگر چه ممکن است عقل در پاره‌ای موارد نتواند این حسن و قبح را به ادراک درآورد.
دلیل حقیقت فوق آن است که اگر همه افعال برابر باشند؛ یعنی حسن و قبح و نفع و ضرر همه آنها یکسان باشد، لیک با این حال دستور آید که انسان بعضی را انجام دهد و بعضی دیگر را ترک کند، ترجیح بلا مرجع ، و تخصیص بلا مخصص لازم خواهد آمد. و بسی واضح است که این امر فی نفسه ، محال ، و صدورش از حکیم علیم قدیر، قبیح و بلکه ممتنع است .
حکما و متکلمان - عدلیه - در بیان این معنا و رد ادله اشاعره ، دلایلی دیگر اقامه فرموده‌اند که به جهت اجتناب از اطاله کلام از ذکر آنها خودداری می‌ورزیم .
در کتاب شریف من لا یحضره الفقیه ، اثر ارزشمند رئیس محدثان ، شیخ صدوق - رضوان الله تعالی علیه - و نیز در باب علل تحریم الکبائر از کتاب گرانقدر وافی ، تالیف فیض کاشانی به نقل از کتاب پیشین ، آمده است :
امام علی بن موسی ، رضا علیه السلام در پاسخ به پرسشهای محمد بن سنان ، چنین نوشت که : خدای تعالی قتل نفس را به جهت آن که اگر حلال می‌گشت تباهی مردمان و نابودی و فساد تدبیر آنان را موجب می‌شد، حرام فرمود.
و خدای تعالی عقوق والدین را حرام می‌فرمود، چرا که در آن ، ناسپاسی خدای تعالی و والدین و کفر نعمت است و ابطال شکر و کمی و انقطاع نسل . از آن روی که در عقوق والدین ، ارج ننهادن به والدین و حق ناشناسی و قطع ارحام نهفته و نتیجه اش آن است که والدین به سبب آن که فرزند از احسان بدانان خودداری می‌نماید، از داشتن فرزند و تربیت آن اجتناب ورزند.
و خداوند، زنا را حرام فرمود به دلیل فسادی که در آن است و موجب قتل نفس و از میان رفتن نسلها می‌شود و ترک تربیت کودکان و فساد میراثها و مفاسدی دیگر از این قبیل .
و خداوند عزوجل تهمت به زنان شوهردار را حرام فرمود، زیرا باعث فساد نسبها می‌شود و نفی ولد و تباهی میراثها و ترک تربیت کودکان و از میان رفتن معروف و گناهان کبیره‌ای که در آن است و علل دیگری که موجب فساد مردمان است .
و خداوند خوردن مال یتیم را که از روی ظلم و بناحق باشد، حرام فرمود به علل بسیاری که فساد در پی دارد: اول آن که چون کسی بناحق مال یتیم را بخورد، در واقع در قتل او شرکت جسته است ؛ زیرا یتیم به خود متکی و بی نیاز نیست و کسی هم که چون والدینش امورش را بر عهده گیرد؛ موجود نیست . پس چون کسی مال او را بخورد، مانند این است که او را کشته است و به فقر و بی چیزی کشانده است . علاوه بر این خداوند این عمل را حرام کرده و برایش مجازات تعیین فرموده که می فرماید: کسانی که می‌ترسند کودکان ناتوان از آنها باقی مانده ، زیر دست مردم شوند؛ پس باید از خدا بترسند و سخن به اصلاح و درستی گویند و راه عدالت پویند[۱۹] و نیز ابو جعفر علیه السلام فرمود: خداوند خوردن مال یتیم را دو عقوبت مقدر فرمود: عقوبتی در دنیا و عقوبتی دیگر در آخرت .
پس در تحریم مال یتیم ، بقای یتیم و استقلالش مر خودش را باشد و آیندگان از آنچه بدو رسیده سالم مانند؛ از آن روی که خداوند عزوجل بر خوردن مال او عقوبت مقرر فرموده است ، علاوه بر این ، خوردن مال یتیم سبب می‌شود که چون او به سنی رسد که ستمی را که بر او شده در یابد، به انتقام برخواهد خاست و کینه و عداوت و دشمنی حاکم گردد و در نتیجه ، به نابودی و تباهی رسند.
و خداوند، فرار از جهاد را حرام فرمود؛ زیرا به واسطه اش دین سست می‌شود و پیامبر - صلوات الله و سلامه علیه - و امامان عادل علیهم السلام کوچک شمرده می‌شوند و یاری آنان علیه دشمنان ترک می‌گردد، و دیگر این که دشمنان ترک می‌گردد، و دیگر این که دشمنان که دعوت پیامبران و امامان به اقرار بر ربوبیت و اظهار عدل و ترک ستم و از میان برداشتن فساد را رد نموده‌اند، به عقوبت نمی‌رسند، و نیز دشمن بر مسلمانان جری می شود و قتل و غارت و ابطال حق خدای تعالی و فسادهای دیگر لازم می آید. و خداوند متعال ، تعرب بعد از هجرت را حرام فرمود؛ چه در آن ، رجوع از دین و یاری نکردن انبیا و حجج الهی - علیهم افضل الصلوات - است که این تباهی و فساد در خود دارد و ابطال و پایمال شدن حق هر ذی حقی را، نه آن که علت حرمت ، سکونت در بادیه باشد، و از این رو، چنانچه کسی به دین رهنمایی شود و بدان معرفت یابد، بر او جایز نیست که با اهل جهل و نادانی زندگی کند در حالی که ترس (بی ایمانی ) بر او می‌رود؛ زیرا او از این خطر ایمن نیست که معرفت و علم خویش (به دین ) را ترک کند و با اهل جهل در بی ایمانی بماند.
و سبب حرمت ربا، نهی خدای تعالی و فسادی است که در اموال پدید می آید؛ زیرا چون انسان ، درهمی را به دو درهم بخرد، بهای این درهم ، درهمی بیش نیست و مابقی باطل است . پس خرید و فروش ربا در هر حالی بر خریدار و فروشنده ، پلید و ناپسند است . از این رو، خدای تعالی ربا را به جهت فسادی که در اموال پدید می آورد بر بندگان ممنوع ساخت ، همچنانکه ممنوع ساخته است که اموال شخص سفیه را تا زمانی که بهبود نیافته بدو بدهند؛ چه خوف آن می‌رود که آن را تباه کند. پس این است علت آن که خداوند تعالی ، ربا و فروختن درهمی به دو درهم را حرام فرموده است .
و سبب تحریم ربا پس از بینه ، کوچک شمردن حرام محرم است که ارتکاب این عمل پس از بیان ، و تحریم خداوند تعالی ، گناهی بزرگ باشد و این عمل را سبب جز کوچک شمردن حرام محرم نیست و کوچک شمردن همان و دخول در کفر نیز همان .
و سبب تحریم ربا در نسیه ، از میان رفتن معروف و تلف شدن اموال و مشتاق گشتن مردم به سود و ترک قرض (الحسنه ) و صنعتهای معروف است و فساد و ظلم و تباهی اموال که در آن است .[۲۰]
همچنین در همان کتاب از امام صادق علیه السلام نقل است که فرمود:
ربا حرام گشت تا شما از اشتغال به حرفه ها و صنایع حلال و معروف باز نمانید.[۲۱]
حدیثی دیگر نیز در آن کتاب از امام باقر علیه السلام نقل گشته که امام فرمود:
خداوند عزوجل ربا را حرام فرمود تا معروف از میان نرود.[۲۲]
چنانکه در کتاب شریف آمده است :
هشام بن حکم از امام صادق علیه السلام از سبب تحریم ربا پرسید. حضرت فرمود: اگر ربا حلال می‌بود، مردم تجارات و حرفه‌های مورد نیاز خویش را ترک می‌گفتند. پس خداوند ربا را حرام فرمود تا مردم از حرام به سوی حلال و تجارات و خرید و فروش ‍بگریزند...[۲۳]
پس حال که آشکار گشت که افعال بندگان ، به واقع متصف به حسن و قبح عقلی اند، میتوانیم بگوییم که احکام متعلق به این افعال نیز بر پنج قسم ، منقسم اند. بدین قرارکه حسن ، بر چهار قسم است که عبارتند از: واجب ؛ مندوب ( مستحب )؛ مباح و مکروه . قبیح رانیز بیش از یک قسم نیست که عبارت از حرام است . پس مجموع احکام حسن ، اضافه بر قبیح، پنج است .
علت حصر احکام در پنج حکم مذکور - چنانکه در کتابهای مجلی و شرع تجرید آمده - به بیان ذیل است :
چون فعلی از انسان حادث می شود، یا چنین است که عقل ، آن را به صفتی اضافه بر حدوثش متصف می‌کند و یا خیر. حرکات شخص ساهی و کسی که در خواب است ، از نوع دوم است . لیکن نوع اول که در آن علاوه بر حدوث ، صفتی دیگر نیز لحاظ می شود یا چنین است که عقل ، به جزم و یقین از آن متنفر است که این را قبیح گویند، و یا چنین نیست که در این صورت ، آن را حسن خوانند.
حسن نیز اگر به گونه‌ای باشد که عقل ، ترک آن را منع می‌کند، واجب است ، و اگر چنین نباشد، مستحب . حال ، اگر ترک آن ، دارای رجحانی باشد که به حد منع نرسد، مکروه است ، و اگر فعل و ترک ، مساوی باشند، مباح است . بنابراین ، قبیح همان است که عقل به گونه‌ای از آن متنفر است که فاعلش را مذمت می‌کند؛ بر خلاف حسن که چنین نیست .
پس واجب فعلی است که عقل بر وجوب مدح فاعل آن حکم کرده ، ترک کننده اش را مذمت می‌کند، و مکروه فعلی است که انجامش را استحقاق ذم و نکوهش نیست ولیکن ترکش درخور مدح و ستایش است ، و مستحب آن است که انجامش درخور ستایش است ، ولی ترکش را مذمتی نباشد، و بالاخره مباح آن است که نه انجام و نه ترکش ، مستحق نکوهش و نیز مدح و ستایش نیست .
باید دانست که تقسیم فوق ، بر تقسیم سه گانه قضایا - یعنی وجوب ؛ امکان و امتناع - منطبق است ؛ چه از آن جا که فعل واجب انجامش را حج است و ترکش ممنوع ، نظیر واجب لذاته است که وجودش راجح است به گونه‌ای که عدم در آن راه ندارد.
حرام نیز از آن جا که ترکش راجح ، و فعلش غیر جایز است ، چون ممتنع می‌ماند که عدمش راحج است و وجودش ممنوع .
همچنین مستحب نیز چون انجامش راجح ، و ترکش جایز است ، ممکنی را می‌ماند که به واسطه علتش ، وجوب یافته ؛ اگر چه به اعتبار ذاتش ، دخول عدم بر آن جایز است .
مباح نیز که فعل و ترکش ، من غیر ترجیح ، مساوی است ، مانند ممکنی صرف است که نه علت وجود و نه علت عدم با آن ملاحظه نگردد.
حال در این مقدمه دانسته شد که احکام پنج گانه ، بر مصالح و مفاسدی که در اشیاء و افعال مردم نهفته ، مبتنی است . هر عمل حرامی به جهت مفسده و زیانی که در پی دارد حرام است و نیز هر عملی که حلال گشته ، به جهت مصلحت و سودی است که در آن است . آنچه که حرام گردد ذاتا، قبیح است ، و ارتکاب معاصی و قبایح ، انسان را از خدای دور ساخته ، موجب حرمان از کمال شایسته و بایسته او می گردد و همچنین است اخلال به واجب ، و شک نیست که دفع ضرر و زیان به حکم عقل ، واجب است ؛ چه گناهان ، سمومی مهلکند و باید انسان به حکم شرع و عقل و به واسطه توبه از آنها مصون ماند. به عبارتی دیگر، بر ترک واجبی که از او وقوع یافته و فعل قبیحی که در گذشته به انجام رسانیده پشیمان شود، و به جزم ، عزم نماید که بدان باز نگردد.

فوری بودن توبه

پس توبه - برای دفع ضرر - و نیز پشیمانی بر انجام هر فعل قبیح یا اخلال به واجب ، لازم و واجب است ، و از آنچه گفته شد - چنانکه پیداست - وجوب فوری بودن توبه نیز استفاده می‌گردد.
این که گفتیم : و نیز پشیمانی بر انجام هر فعل قبیح برای آن است که گناهان صغیره را نیز شامل شود؛ زیرا چه بسا شخصی معترض بگوید: استدلال شما که در آن بیان گشت که توبه برای دفع ضرر، لازم است ، ممکن است شامل گناهان صغیره نشود.
علامه ، شیخ بهایی قدس سره [۲۴] چنانکه در ریاض السالکین [۲۵] آمده ، می‌فرماید:
شکی نیست که توبه ، به وفور واجب است ، چه گناهان به منزله سمومی هستند که به بدن آسیب و ضرر می رسانند، و چنانکه بر کسی که سم خورده لازم است مبادرت به استفراغ نماید تا بدن در شرف مرگ خویش ‍را نجات دهد، بر گناهکار نیز واجب است که به ترک گناه مبادرت ورزد تا دین خود را که در شرف تباهی است رهایی بخشد، و البته خلافی در اصل وجوب توبه ، به دلیل سمع نیست ، چه بدان صریحا در قرآن امر شده و بر ترکش وعید آمده است که خدای تعالی می‌فرماید:
ای مؤ منان ! به سوی خدای ، توبه کنید؛ توبه‌ای نصوح [۲۶] و نیز فرماید. و آن که توبه نکند از ستمکاران باشد[۲۷] ولیکن خلاف در آن است که آیا توبه ، به دلیل عقل نیز واجب است یا خیر. معتزله آن را به دلیل وجوب دفع ضرر عقاب ، به عقل واجب دانسته‌اند.
چنانکه پیداست ، این دلیل عقلی ، دلالتی بر وجوب توبه از گناهان صغیره برای کسی که از گناهان کبیره اجتناب می‌ورزد، ندارد.
از این روست که بهشمیه [۲۸] بر آن رفته اند که توبه ، تنها به دلیل سمع واجب است و عقلا دلیلی بر آن موجود نیست . البته می‌توان گفت که پشیمانی بر فعل قبیح ، مقتضای عقل سلیم است که هر دو قسم را شامل است .
معتزله به صراحت ، فوریت وجوب توبه را معتقدند و چنین می‌گویند که حتی اگر یک ساعت به تاخیر افتد، این خود گناهی دیگر باشد که توبه از آن نیز لازم است ؛ چنانکه اگر گناه کبیره باشد و توبه ، ساعتی به تاخیر افتد، دو گناه کبیره انجام شده است . متکلمین امامیه نیز بر وجوب فوریت توبه معتقدند، لیکن چنین تفصیلی که معتزله بیان نموده‌اند، در کتب کلامی ایشان دیده نمی‌شود.

تقسیم توبه به اعتبار انواع گناهان

توبه به این اعتبار که گناهان و معاصی ، مختلف و دگرگونند، دارای انواعی است .
در کتاب شرح تجرید علامه و نیز کتاب مجلی ابن ابی جمهور احسائی و احیاء العلوم غزالی و دیگر کتاب کلامی آمده است که توبه یا از گناهی است که متعلق به حق خاص خدای تعالی است ، و یا از گناهی است متعلق به حق آدمی .
گناه به گونه اول نیز یا عبارت از انجام فعلی قبیح مانند شرب خمر و زناست و یا ترک عملی واجب چون زکات و نماز. برای توبه از قسم اول ، پشیمانی و نیز عدم جزم بر آن که دیگر بدان خود را آلوده نکند کافی است .
لیکن قسم دوم را به حسب قوانین شرعی ، احکامی است خاص ؛ زیرا گاه گناه از اقسامی است مانند پوشیدن لباس حریر (برای مردان )، شراب خواری و گوش دادن به غنا، که برای توبه از آن امری دیگر جز پشیمانی لازم نیست .
و گاه دیگر گناه از اقسامی است که در آن جز پشیمانی ، ادای حقوق خداوند و حقوق مردمان نیز - مالی یا غیر مالی - لازم است . در این صورت ، بایستی همراه با توبه ، عمل مربوط نیز به انجام می‌رسد.
مثلا کسی که ترک زکات کرده است ، بایستی علاوه بر پشیمانی ، زکات خویش را پرداخت نماید، چنانکه تارک نماز را نیز به هنگام توبه ، قضای نمازهای ترک شده لازم است . ولی نماز عیدین (به فرض وجوب ) چنانکه ترک شود، قضای آن لازم نیست و تنها پشیمانی و تصمیم بر عدم ترک در آینده کفایت می‌کند.
برای توبه از گناهی که مربوط به حق انسانی است ، بایستی به گونه‌ای حق شخص بدو رد شود.
اگر حق ، مالی باشد، مال به صاحب حق ، و چنانچه در قید حیات نیست ، به ورثه اش پرداخت گردد، ولی اگر شخص توبه کننده ، برای رد مال به صاحبش ، تمکن مالی ندارد، فقط تصمیم بر آن کافی است .
اگر حقی که بر گردن اوست ، چیزی چون حد قذف قصاص باشد، باید به ادای آن اقدام ورزد، مثلا خود را به اولیای مقتول تسلیم نماید تا او را قصاص و یا در برابر دیه یا بدون آن عفو نمایند، و چنانچه قصاص در عضو لازم آمده ، بایستی خود را برای قصاص عضو، به مجنی علیه [۲۹] و یا ورثه او تسلیم کند.
بلکه در حقوق غیر مالی مردم نیز اگر چیزی جز حد بر او لازم آمده باشد - مانند قضای نمازهای فوت شده و یا روزه کفاره - بر شخص لازم است . در صورت امکان به ادای حق اقدام نماید، چون حقوق مالی . ولی اگر حق[۳۰] حد باشد، او میان انجام دو چیز مخیر است . بدین ترتیب که یا از گناه توبه کند و یا حق را رد نماید. بنابراین ، شخص مکلف ، در باب حدود، اگر خواست می‌تواند نزد حاکم (شرع ) اقرار کرده ، تسلیم اقامه حد شود، و یا آن که گناه خویش را مخفی کرده ، به توبه گناه نماید. در نتیجه چنانچه بیش از آن که علیه او نزد حاکم بینه اقامه نشده است ، توبه کند، حدی بر او نخواهد بود.
در مواردی ، جنایت شخص جانی ، در ارتباط با دین و مذهب شخص ‍مجنی علیه است ؛ مانند آن که شبهه‌ای دینی بر او القاء نموده و او را گمراه کرده است . در چنین مواردی باید او را ارشاد کند و از گمراهی و ضلالتی که موجبش بوده ، رهایی اش بخشد؛ البته اگر امکان آن باشد. چنانچه شخص ، پیش از تمکن بمیرد و یا تمام سعی خویش را در حل شبهه مبذول دارد، لیکن کوشش و سعی اش به جایی نرسد، عقابی بر او نخواهد بود، زیرا او سعی و جهد خویش را به کار برده است .
درباره توبه از گناه غیبت باید گفت : اگر شخص مغتاب[۳۱]، از غیبت با خبر گشته ، بایستی شخص مرتکب گناه غیبت ، از او عذر خواسته ، حلالیت بطلبد، چه به واسطه غیبتش او را دلگیر و ناراحت نموده است ، پس بایستی به عذر و پشیمانی ، خطای خود را جبران کند.
در صورتی که شخص مغتاب از غیبت آگاه نگشته است ، عذر خواهی و طلب حلالیت لازم نیست ، زیرا او را از غیبت انجام شده ، غم و دردی وارد نشده است . لیک در این قسم و هم در قسم پیش ، اظهار پشیمانی به درگاه خدای تعالی - از نافرمانی و تخلفی که از نهی او فرموده - لازم است ؛ چنانکه بایستی بر عدم تکرار گناه نیز عزم جزم نماید. آنچه بیان گشت اعتقاد فرقه حقه امامیه درباره گناه غیبت است .[۳۲]
ابن ابی الجمهور احسائی در مجلی می‌گوید:
و مروی است که باید برای او استغفار کند؛ یعنی واجب است مغتاب (فاعل ) برای مغتاب (مفعول ) استغفار نماید.
و در کافی و نیز من لا یحضره الفقیه ، از ابو عبدالله ، امام صادق علیه السلام نقل کرده است :
پیامبر صلی الله علیه و آله را پرسیدند که کفاره غیبت چیست ؟ فرمود: هرگاه به یاد شخصی که غیبتش نموده ، افتد، برای او از خداوند طلب غفران کند.[۳۳]
و در مجمع البیان ، در تفسیر سوره مبارک حجرات در آن جا که خدای تعالی می‌فرماید: و بعضی از شما، بعضی دیگر را غیبت نکند[۳۴] آمده است :
و از جابر نقل است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: از غیبت بر حذر باشید؛ چه غیبت بدتر از زناست . سپس فرمود: مردی که زنا کند و پس از آن توبه نماید، خدایش آمرزد، لیک غیبت کننده را تا غیبت شونده نبخشاید، نیامرزد.
آیا ادای حقوق خداوند و مردم شرط صحت توبه است ؟
باید دانست اموری چون قضای وظایف فوت شده و ادای حقوق خداوند و مردم و جز آن ، نه شرط صحت توبه است و نه جزو آن .
از این رو، محقق طوسی قدس سره [۳۵] در شرح تجرید، پس از ذکر ادای حقوق به طور مطلق ، می‌گوید: و این امور، اجزای توبه نیستند. یعنی امور یاد شده ، چنین نیستند که اجزای توبه محسوب گردند و بدون آنها، توبه صحیح نباشد؛ به شکل انتفای کل بدون وجود جزو.
و این قول ، رد است بر کلام معتزله ، چه آنان - چنانکه در ریاض السالکین فی شرح صحیفة سید الساجدین علیه السلام آمده است - بر آن رفته‌اند که در صحت توبه ، رد مظالم [۳۶] شرط است . بنابر اعتقاد آنان ، توبه از هیچ گناهی صحت نپذیرد جز به خروج از آن گناه ، مانند رد مال به صاحبش و بری گشتن از آن یا عذر خواهی از شخص غیبت شده و راضی نمودن او در صورتی که از غیبت مطلع گشته است .
لیکن علمای امامیه - که اشاعره نیز در این رای با آنان موافقند - برآنند که اگر چه این امر خود واجب است ، ولی دخلی در صحت توبه و پشیمانی ندارد. آمدی گوید:
چون از کسی گناهی چون قتل و ضرب سر زند، دو امر بر او واجب گردد، (اول ) توبه و دوم خروج از گناه و آن (واجب دوم ) عبارت از این است که در صورت امکان ، خویش را تسلیم کند، تا حق را از او بستانند، و آن کس ‍که (فقط) توبه کند، یکی از دو واجب را ادا نموده است ، و کسی که یکی از دو واجب را به جای آورد، صحت آن متوقف بر ادای واجب دوم نیست ، چنانکه اگر دو نماز بر کسی واجب شود و او یکی از آن دو را ادا کند.[۳۷]
و شیخنا، علامه بهایی قدس سره می‌فرماید:
و بدان که ادای آنچه که در اثر گناه لازم شود، یعنی قضای وظایف فوت شده و ادای حقوق و تمکین برای قصاص و حد و مانند آن - در صحت توبه ، شرط نیست ، بلکه خود واجبی است مستقل ، و توبه‌ای که بدون آن است ، صحیح است ، لیک همراه با آن کاملتر و تمامتر خواهد بود.
یکی از علما گفته است : توبه از سه امر تشکیل یابد:(اول ) علم و (دوم ) حال و (سوم ) عمل . اما علم ، پس آن عبارت از یقین است به آن که گناهان، سمومی مهلکند و حجابی میان عبد و محبوبش . این یقین ، حالتی دیگر را ثمر می‌دهد کهعبارت باشد از تاءلم برای فوات مطلوب و تاسف برفعل ذنوب و از این حالت ، تعبیر به ندم ( پشیمانی ) می‌شود، که آن نیز حالتی سومرا موجب می شود، و آن عبارت است از ترک گناهان در هرحال و عزم بر آن که دیگر در آینده به سویشان باز نگردد، و حقوق خدای تعالی و حقوقمردمان را که در گذشته ، پایمال کرده ، تدارک بیند و به جای آورد. چنانچه نتواندحقوق مردم را باز گرداند، باید عبادات خویش ‍را افزون کند تا به قیامت ، پس از کسرحقوق مردم از آنها، قدری بماند که او را کفایت کند.
و این امور، در حصول ، مرتبند، و گاه نام توبه بر مجموعشان اطلاق می‌شود و گاه تنها بر پشیمانی . و علم ، چون مقدمه باشد و ترک ، چون ثمره . پس پشیمانی محفوف به دو سوی است ؛ سوی اول مثمر پشیمانی است و سوی دیگر ثمره آن چنانکه امیر مؤ منان علیه السلام فرمود:
پشیمانی بر شر، داعی و موجب به ترک آن است .
و ترتیب این امور، تنها مختص به توبه نیست ، بلکه انتظام صبر و شکر و رضا و جز آن از مقامات دیگر دین نیز به علم و حال و عمل است .
و چون این امور با یکدیگر قیاس شوند؛ در چشم ظاهربینان چنین آید که علوم مطلقا برای نیل به احوال خواسته شوند، و احوال برای اعمال ؛ لیک در نظر اهل بصایر و اولوالالباب ، امر به عکس است ، چه نزد آنان اعمال برای نیل به احوالند، و احوال برای علوم . پس افضل ، علوم باشد و پس از آن ، احوال و سپس اعمال ، زیرا هر چه که برای غیر خواسته شود، ناگزیر، آن غیر برتر از آن باشد.

فصل سوم: توبه مبعضه

در این که آیا توبه بایستی بر جمیع گناهان و قبایح باشد و یا این که می‌توان تنها از بعضی گناهان توبه کرد و چنین توبه‌ای ، یعنی توبه مبعضه [۳۸] صحیح است یا خیر، اختلاف است .
ابو هاشم [۳۹] معتزلی و جماعتی بر آن رفته‌اند که توبه مبعضه صحیح نتواند بود. و ابو علی [۴۰] و جماعتی دیگر بر جواز و صحت آن مایل گشته‌اند.
قایلین به عدم جواز، حجت آورده اند که سبب توبه و پشیمانی ، قبح فعل است و اگر جز این باشد، توبه متحقق نشود، و از طرفی ، این قبح در همه گناهان متحقق است و در همگی حاصل ، پس چنانچه از پاره‌ای گناهان توبه کند و پاره‌ای دیگر را به حال خود رها کند، معلوم می شود که توبه تائب به سبب قبح فعل نبوده است ؛ چه اشتراک در علت ، اشتراک در معلول را موجب است[۴۱] و چون در توبه ، تبعیض راه یابد، توبه نیز منتفی گردد، چرا که علت حصول چنین توبه‌ای قبح فعل نبوده ، بلکه امری دیگر است که در این فعل بوده و در فعل دیگر نه . مثلا کسی که از معصیتی توبه می‌کند بدان سبب که معصیت مورد نظر برای سلامتی بدنش مضر و زیانبار است ، و یا برای حفظ آبروی خویش دست به دامان توبه می‌شود تا در پیش مردمان ، حرمتش حفظ شود، چنین عملی توبه نیست ، چه در این جا پشیمانی بر فعل قبیح به جهت آن نیست .
اگر کسی بر همه گناهانش پشیمان شود به حیثی که بگویند او به واسطه ترس از دوزخ توبه کرده است ؛ چنانچه غایت توبه اش ، همین توبه باشد به شکلی که اگر ترسی نبود، از گناهان توبه نمی‌کرد، توبه او نیز صحیح نیست ؛ زیرا این توبه و پشیمانی به سبب قبح فعل نبوده است .
همچنین اگر غایت توبه ، ترس از دوزخ نباشد، بلکه شخص به سبب قبح فعل توبه کند، ولی مع ذلک ترسی از آتش نیز در میان باشد، به حیثی که اگر قبح فعل نباشد، شخص توبه نکند، توبه او صحیح است .
همین طور است حکم گناه اخلال به واجب [۴۲] یعنی اگر بر این عمل پشیمان شود بدان سبب که به واجب اخلال نموده ، و بر آن شود که آن را ادا نماید؛ توبه اش صحیح است اگر چه ترسی از آتش یا از حرمان بهشت نیز در نیت داشته باشد. پس چنانچه این ترس ، هدف از توبه باشد، توبه نیز صحیح نیست .
در غیر این صورت ، توبه صحیح است ، از این روست که شخص ظالم اگر از مظلوم به جهت خوف از عقوبت احتمالی ، عذر خواهی کند، عقلا عذرش را نپذیرند - چنانکه در شرح تجرید علامه و مجلی و جز آن مذکور است .
در برابر قایلیین به جواز، توبه مبعضه را به جواز ادای عمل واجبی قیاس ‍کرده اند که صحت آن متوقف بر ادای عمل واجب دیگر نیست . بدین بیان که اگر توبه از بعضی گناهان و عدم توبه از بعضی دیگر روا نباشد، در اعمال واجب نیز باید چون واجبی را به انجام می‌رسانیم ، واجب دیگر را نیز انجام دهیم . لیک می دانیم که امر در اعمال واجب ، چنین نیست . پس ‍در توبه از گناهان نیز نباید چنین باشد.[۴۳]
توضیح آن که چنانکه ترک قبیح برای توبه کننده به سبب قبحی که در آن است ، واجب است ، فعل واجب نیز به سبب لزوم و وجوب آن ، واجب است . حال اگر اشتراک افعال و اعمال قبیح در قبح ، موجب عدم صحت توبه مبعضه شود، از اشتراک واجبات در وجوب نیز لازم می آید که ادای یک واجب - بدون انجام واجب دیگر - صحیح نباشد. در صورتی که به اجماع ، بطلان تالی ، ثابت است ؛ چه در این که نماز کسی که روزه واجب را به جای نیاورده صحیح است ، اختلافی نیست .
کسانی که چنین توبه‌ای را روا نمی دانند، به استدلال فوق پاسخ گفته اند که میان ترک قبیح و فعل واجب ، تفاوت و فرق است . تعمیم ، در ترک واجب است ، لیک در فعل واجب نیست . مثلا کسی که می‌گوید: انار ترش ‍است ؛ من انار نمی‌خورم بایستی از خوردن هر چه انار ترش است اجتناب ورزد؛ زیرا ترشی که سبب نخوردن است در همه موجود است . ولی اگر کسی بگوید: من انار را به سبب ترشی آن می‌خوردم لازم نیست همه انارها را بخورد؛ چه فعل خوردن با خوردن یک انار تحقی می‌یابد. بنابراین دو مساله یاد شده ، مختلف و دگرگونند.
مؤ لف مجلی ، علی رغم آنکه می دانیم قیاس در امثال این مباحث حجت نیست ، می‌گوید:
گویم : تفاوت در این است که در تعلیل مذکور، میان ترک قبیح با فعل واجب بدان جهت که هر دو در علت مشترکند، قیاس انجام شده است . این علت ، عبارت است از وجوب فعل به جهت وجوبش ، و ترک قبیح به جهت قبحش . البته این قیاس ، تام نیست ؛ چه در آن ، میان اصل و فرع ، فرق و تفاوت حاصل است ؛ چرا که یکی از آنها از باب فعل است و دیگری از باب ترک . از این رو، اتحاد در علت در میان نخواهد بود؛ زیرا اختلاف در اصل و فرع ، موجب اختلاف آنها در علت است و در نتیجه اختلاف در حکم را نیز موجب می شود. پس این قیاس با وجود، تفاوت یاد شده تام نبوده ، تعلیل بدان نیز ناقص است .
نگارنده گوید: قول راست و صواب در این مساله ، صحت توبه مبعضه است - چنانکه محقق طوسی ، علامه حلی شیخ بهائی - در شرح اربعین - و جمهور علمای دو فرقه بر آن رفته‌اند.
بیان مطلب چنین است که وقوع هر نوع فعلی به سبب انگیزه و داعی آن است ؛ چنانکه انتفای آن فعل نیز به حسب مانع و صارفی است که از وقوع آن ممانعت می‌کند. حال اگر انگیزه و داعی ، رجحان یابد فعل نیز وقوع خواهد یافت . بنابراین ، ممکن است فاعل قبایح ، انگیزه پشیمانی را بر آن قبایح ترجیح دهد بدین وسیله که امری دیگر چون بزرگ بودن گناه ، فزونی نهی‌هایی که بر آن وارد شد و یا تنفر نزد عقلا را بر قبحش اضافه کند.
به بیان دیگر، گاه افعال متعدد دارای انگیزه‌ها و دواعی مشترکی هستند، و شخص می تواند با افزون نمودن این انگیزه ها، بعضی از افعال را بر بعضی دیگر ترجیح دهد، پس رواست که قبح فعل ، انگیزه پشیمانی شخص بر بعضی از گناهان شود. حال ، چنانچه اعمال قبیح دارای دواعی و انگیزه‌هایی باشند که در توان و قوت ، همسان یکدیگرند، توبه بر بعضی از آنها صحیح نخواهد بود.
علامه ، شیخ بهایی در کتاب شرح اربعین می‌فرماید:
قول اصح ، صحت توبه مبعضه است و اگر جز این باشد، توبه از کفر همراه با اصرار بر صغیره صحیح نباشد همچنین علامه حلی فرماید: زیرا چون شخص یهودی ، درهمی برباید و سپس از یهودیت خویش توبه کند بدون آن که از دزدی توبه کند، به اجماع او را مسلمان دانند
محقق طوسی قدس سره در تجرید، پس از اختیار صحت توبه مبعضه چنین می‌فرماید:
تاویل کلام مبارک امیر مؤ منان و فرزندان پاکش علیه السلام نیز همین است ؛ یعنی توبه از پاره‌ای گناهان و در عین حال عدم توبه از پاره‌ای دیگر صحیح است ، چه در غیر این صورت باید کسی را که از کفر توبه کرده ولی از گناه صغیر نه ، کافر دانست .
علامه قدس سره نیز در شرح تجرید، در توضیح آن می‌فرماید:
بنابراین بایستی کلام امیر مؤ منان ، علی علیه السلام و فرزندانش مانند امام رضا، و جز ایشان علیه السلام را که بر طبق نقل ، صحت توبه مبعضه را نفی فرموده‌اند، به تاویل برد؛ چه در غیر این صورت خرق اجماع لازم آید، و تالی باطل است ، پس مقدم نیز چون آن باطل باشد. بیان ملازمه آن است که چون کافر از کفر توبه کند و اسلام آورد در حالی که بر دروغ است ، یا بر او حکم به اسلام می‌گردد و توبه اش پذیرفته می‌شود و یا نه ؛ اگر بر او حکم اسلام شود مطلوب ما ثابت می‌گردد، و در غیر این صورت ، خرق اجماع لازم می‌آید. ابو هاشم بر آن رفته است که چنین شخصی مستحق عقاب کفر است و اسلام توبه اش پذیرفته نیست ؛ لیک اطلاق نام اسلام نیز بر او ممتنع نیست .
ابن ابی جمهور احسائی در کتاب مجلی ، از بعضی مشایخ نقل کرده است : چون دو قبیح در علت قبح مشترک نباشند، توبه از یکی دون دیگر، پذیرفته نیست ، و اگر در علت مختلف باشند بدین صورت که علت قبح یکی از آن ؛ جز علت قبح دیگری باشد، چنین توبه‌ای صحیح است . مثال نوع اول ، زنا و لواط است . چه علت قبح آنها عدم حفظ نسب باشد، پس ‍این دو در علت قبح متحدند. مثال نوع دوم ، زنا و شرب خمر است ؛ چه علت در گناه دوم ، حفظ عقل باشد و در گناه اول ، حفظ نسب .
ابن ابی الجمهور سپس می‌گوید که این قول ، نزدیکتر به صواب و بلکه تحقیق در مساله همین است ، و حمل سخن ائمه هدی علیه السلام بر این وجه مناسب تر است از تاویل اول - یعنی معنایی که شیخ طوسی و جز او برای روایات مقدر دانسته‌اند، فتامل .
لیک در نهج البلاغه ، از امیر مؤ منان علیه السلام فرمایشی است که گواه است بر عدم جواز توبه مبعضه . در آن جا برای حصول حقیقت توبه و انتفاع از استغفار، شش شرط ذکر شده است که در ظاهر بدون وجود آن شرایط توبه واستغفار را نفع و سودی نیست .
ماجرا چنین است که شخصی در حضور وصی علیه السلام از خاندان طلب غفران نموده ، می‌گوید: استغفر الله ! امیر مؤ منان در پاسخ می‌فرماید:
مادرت به عزایت بنشیند! آیا می دانی که استغفار چیست ؟ استغفار، مقام والامرتبگان است . استغفار نامی است که آن را شش معنا (و شرط) است :
اول پشیمانی بر گذشته .
دوم تصمیم بر آن که تا ابد گرد گناهی نیایی .
سوم آن که حقوق خلایق را بدانان باز دهی ؛ چنانکه خداوند را ملاقات کنی بدون آن که حقی بر گردنت باشد.
چهارم آن که هر عمل واجبی که ضایع کرده‌ای قضا و حقش را ادا کنی .
پنجم گوشتی که در حرام بر بدنت روییده ، با سختی ناراحتی بر گناهانت آب کنی ؛ چنانکه پوستت به استخوان رسد و گوشتی تازه روید.
ششم به بدنت درد عبادت طاعت رسانی ؛ همچنانکه شیرینی گناه بدان رسانیده‌ای ، پس چون چنین کردی ، حال بگو: استغفر الله ![۴۴]
حال ، جای این پرسش است که چگونه می توان میان قول به جواز توبه مبعضه و فرمایش علی علیه السلام توافق حاصل نمود؟
در پاسخ باید گفت : این کلام ، اشارت است به حقیقت توبه کامل ، نه مطلق توبه ؛ چنانکه پیش از این دانسته شد که مسلمانان بر مواردی چون قبول توبه شخص یهودی که درهمی دزدیده ، لیک تنها از یهودیت خویش توبه کرده ، نه از دزدی ، اجماع نموده‌اند.[۴۵]

فصل چهارم: توبه موقت

اختلاف است که در این که آیه توبه موقت جایز است یا نه ؟ فی المثل آیا کسی می تواند توبه کند که فقط یک سال گرد گناه نیاید؟
عده‌ای بر آن رفته‌اند که چنین توبه‌ای صحیح نیست ؛ چه این توبه کاشف از آن است که شخص تائب ، از ارتکاب گناه ، به جهت قبح آن پشیمان نشده است وگرنه پشیمانی او چنان بود که تصمیم می گرفت دیگر هیچ بر گرد آن گناه نگردد. حال که سبب پشیمانی ، قبح فعل نبوده ، توبه‌ای نیز محقق نمی‌شود.
جمعی دیگر توبه موقت را صحیح دانسته‌اند، چنانکه در واجبات ، انجام موقت ، صحیح است . بدین بیان که در افعال واجب ، اگر چه علت مقتضی به جای آوردن آنها، حسن و وجوب فعل است ، لیک چنانکه شخص ‍مکلف بعضی از آنها را در بعضی اوقات - نه همیشه - به انجام رساند، صحیح خواهد بود و عملش قبول است . غایت امر آن که چون پس از انجام فعل ، مدتی نافرمانی و فعل را ترک می‌کند و باید دوباره توبه کند.
نگارنده گوید: تحقیق حق در این مساله ، متوقف بر ذکر مقدمه‌ای است که در ذیل می‌آید:
امامیه و معتزله ، و بالجمله عدلیه ، در صحت توبه ، ترک معاودت به گناه را - هر گناهی که باشد - شرط دانسته‌اند. لیک اشاعره چنین شرطی را معتبر نمی‌دانند؛ چه بر آنند که گاه شخصی از عملی پشیمان می‌شود ولی پس از مدتی امر به گونه‌ای دیگر گشته ، پشیمانی از میان می‌رود که خداوند مقلب القلوب است .
آمدی می‌گوید:
توبه ، مورد امر و دستور خداوند است ، پس گونه‌ای عبادت است و معلوم است که شرط عبادت که در هنگام عدم معصیت انجام می‌پذیرد، آن نیست که وقتی دیگر نیز انجام داده شود؛ بلکه غایت امر آن است که چون بار دیگر گناه را مرتکب شود، توبه‌ای دیگر لازم آید.
حال ، پس از ذکر مقدمه‌ای که بیان گشت ، می‌توان گفت :
به اعتقاد متکلمان امامیه - رضوان الله تعالی علیهم - و نیز معتزله ، قول اول درست است ؛ یعنی بطلان توبه موقت . چرا که به اعتقاد عدلیه ، توبه عبارت از پشیمانی بر عمل است بدان سبب که گناه است ، و عزم بر ترک معاودت در زمان آینده .
چنانکه دانسته شد، عزم بر عدم بازگشت ابدی ، در توبه شرط است . این شرط مقتضی بطلان توبه موقت است . اما اشاعره از آن جا که قایل به چنین شرطی نیستند، توبه مذکور را صحیح دانسته‌اند. لیک بعضی از آنان به صراحت گفته اند که البته شخص پشیمان بر گناه ، از این عزم بر تقدیر خطور و اقتدار خالی نیست .
در کتاب اصول کافی ، از کنانی نقل است که چون امام صادق علیه السلام را از معانی این آیه که : ای مومنان به سوی خدا توبه کنید؛ توبه‌ای نصوح پرسید، امام در پاسخ فرمود:
(یعنی ) بنده از گناه توبه کنند و سپس بدان باز نگردد.[۴۶]
نیز روایت است ابوالحسن (موسی بن جعفر) علیه السلام در پاسخ به همین پرسش ، خطاب به محمد بن فضیل فرمود:
(یعنی ) از گناه توبه کند و سپس بدان باز نگردد، و محبوب‌ترین بندگان نزد خدا تعالی منیبان توابند.[۴۷]
و نیز ابوبصیر گوید:
چون امام صادق علیه السلام را از این آیه پرسیدم ، فرمود: گناهی که شخص از آن توبه کند و هرگز بدان بازنگردد. پرسیدم : کدام یک از ما بازنگردد؟
فرمود: ای ابا محمد، خداوند از بندگانش آن را دوست دارد که در فتنه (گناه ) واقع شود و توبه کند.[۴۸]

فصل پنجم: وجوب توبه از گناهان بزرگ و کوچک

گروهی از معتزله بر آن رفته‌اند، که توبه ، تنها از گناهان کبیره که کبیره بودن آنها معلوم و آشکار و یا مظنون است ، واجب است . از این رو گناهانی که صغیره بودن آنها معلوم است ، توبه واجب نیست ، زیرا سبب وجوب توبه ، دفع ضرر است ، و ضرر در گناهان صغیره حاصل نیست . عده‌ای دیگر گفته‌اند: در گناهانی که قبلا از آنها توبه نموده است ، توبه مجدد لازم نیست .
لیک به اعتقاد امامیه ، توبه از جمیع گناهان ، - چه صغیره و چه کبیره و چه اخلال به واجب - لازم است ؛ حال ، چه پیشتر از آنها توبه کرده باشد یا خیر.
سبب آن است که ترک توبه از گناه - صغیره یا کبیره - اصرار بر گناه محسوب می شود، و اصرار بر گناه ، عملی قبیح است که رهایی از آن ممکن نباشد جز به واسطه توبه . پس توبه از همه گناهان واجب است . دیگر آن که سبب وجوب توبه ، قبحی است که در فعل حاصل است ، و این قبح به طور عموم ، در هر دو گونه گناه موجود است ، و سبب وجود توبه در گناهان صغیره ، قبح آنهاست و این که ضرر و زیانی نیز در آنها باشد یا نباشد، تفاوتی ندارد.

فصل ششم : توبه تفصیلی و اجمالی

قاضی القضاة معتزلی معتقد است که بر شخص لازم است در صورتی که گناهان خود را به تفصیل می‌داند، از یک یک آنها به طور تفصیلی توبه کند، و چنانچه بعضی را به شکل تفصیلی و بعضی دیگر را به اجمال می داند، باید از گناهان دسته اول به تفصیل توبه کند و از گناهان دسته دوم به اجمال .[۴۹]
علامه بهائی قدس سره فرماید:
اما توبه مجمله ... محقق طوسی درباره آن ، حکمی ننموده است ، و البته حکم به صحت آن بعید نیست ؛ چه دلیلی بر وجود شرط تفصیل موجود نیست .[۵۰]
نگارنده گوید: شاید شیخ بهائی قدس سره توقف محقق طوسی در این حکم را از کتاب تجرید استفادت برده است ؛ در آن جا که محقق طوسی می گوید: در این که تفصیل را در صورت عالم بودن شخص به گناهانش ، واجب بدانیم ، اشکال است . بدین صورت که در مساله مورد بحث رای صادر ننموده و تعبیر به کلمه اشکال برده است .
علامه حلی در شرحش بر کتاب تجرید؛ پس از ذکر مذهب قاضی القضاة در این مساله ، می‌فرماید:
مصنف ( محقق طوسی ) به وجوب تفصیل در جایی که گناهان در خاطر شخص ، مذکورباشند اشکال وارد کرده است ، چه اجتزا، به پشیمانی بر همعمل قبیحی که از شخص صادر شده ممکن است ؛ اگر چه به طورتفصیل بدانها متذکر نباشد.
و رای صواب ، صحت توبه مجمله است و قول به اشتراط تفصیل ، بس ‍موهون است ، مانند قصد روزه که تنها نیت دوری از مفطرات کفرات می‌کند؛ اگر چه آنها را به تفصیل در خاطر نیاورد. علاوه بر این ، دلیلی بر اشتراط تفصیل موجود نیست ، پس چگونه بعضی از معتزلیان چنین مدعایی را اثبات توانند کرد.[۵۱]

فصل هفتم: آیا به یاد آوردن گناه، گناه است و تجدید توبه لازم است؟

متکلمان در این که آیا هنگامی که مکلف از گناهی توبه کند لیک پس از مدتی آن را به خاطر آورد، باید دوباره توبه کند یا خیر، در اختلاف افتاده‌اند. در این باره ، محقق طوسی می فرماید: و در وجوب تجدید (توبه ) نیز اشکال است .
علامه - رضوان الله علیه - در شرح تجرید می‌فرماید:
ابو علی گفته است : آری ! (یعنی با یاد آوردن گناه ، توبه واجب می‌شود) بر این مبنا که مکلف قادر، هیچ گاه از دو ضد به دور نیست : یا فعل و یا ترک ، پس چون معصیت را به یاد آورد یا از آن پشیمان است و یا بر آن مصر. مصر بودن ، فعلی است قبیح ؛ پس واجب است پشیمان باشد. و ابو هاشم گفته است : توبه واجب نیست ، چه جایز است که شخص ‍قادر، بر آن دو ناتوان باشد.[۵۲]
بنابراین ، ممکن است شخص تائب ، گناه را به یاد آورد و از آن پشیمان نباشد، لیک بر آن اشتها و ابتهاجی نیز نداشته باشد.
در کتاب ریاض السالکین ، در روضه سی و یکم در ذیل روایت پس این توبه‌ام را چنان کن که نیاز به توبه‌ای دیگر نیفتد[۵۳] آمده است :
از کلام حضرت علیه السلام که می‌فرماید: پس این توبه‌ام را چنان کن که .... دریافته می‌شود که چون گناه به خاطر آید، تجدید توبه لازم نباشد؛ بر خلاف عقیده کسی که پنداشته است چون تائب ، گناه را به یاد آورد، کسی را ماند که آن گناه را مرتکب شده ؛ از این رو باید توبه را تجدید کند.
همچنین آمدی در این باره می‌گوید:
بر بطلان چنین راءیی ، این حقیقت گواه است که همه به بداهت می‌دانیم که صحابه و کسانی که پس از کفر، مسلمان شدند، کفری را که در زمان جاهلیت بدان متصف بودند، به یاد می آوردند، و با این حال بدانان امر نشد که از این توبه کنند؛ پس هر گناهی نیز که از آن توبه شود، چنین باشد.
نگارنده گوید: بی شک توبه ، تنها در جایی محقق است که گناهی انجام پذیرد. حال اگر از کسی گناهی سر زند و سپس توبه کند، و پس از آن گناه را به یاد آورد، به اتفاق متکلمان نمی‌توان چنین عملی را قبیح دانست و اساسا گناهی به وقوع نپیوسته است و تا توبه لازم شود.
بنابراین ، آنچه از ابوعلی نقل گشت ، به دور از تحقیق است ؛ چنانکه دلیلی که آمدی بدان متوسل شد، موید رای و نظر ما در این مساله است .

فصل هشتم: عزم بر بازنگشتن

در کتاب ریاض السالکین است :
شیخنا بهایی در شرح الاربعین می‌فرماید: در توبه ، عزم بر این که شخص در باقی عمر خویش به گناه بازنگردد، لازم است ، ولی آیا امکان صدور گناه از شخص تائب در باقی عمر شرط صحت توبه است ؟ مثلا اگر کسی مرتکب گناه زنا شود و سپس از گناه خویش دست کشیده ، توبه کند و بر آن شود که هرگز چنین گناهی از او سرنزند، آیا فقط در صورتی که بر انجام آن گناه قدرت داشته باشد توبه اش صحیح است یا این که وجود قدرت در صحت شرط نیست ؟
بیشتر علما معتقد به وجه دومند؛ لیکن از بعضی متکلمان نقل است که گذشتگان بر آن ، اجماع داشته‌اند. سزاوارتر از این وجه به صحت ، جایی است که شخص در مرضی توبه کند که به غلبه گمانش ، در آن مرض ‍خواهد مرد. اما توبه‌ای که به هنگام مرگ یا یقین بر آن باشد - که آن را به معاینه تعبیر کنند - به اجماع ، صحیح نباشد، و قرآن عزیز بدین حقیقت ناطق است در آن جا که خدای سبحانه فرماید: کسی که با اعمال زشت ، تمام عمر را اشتغال ورزد تا آن گاه که مشاهده مرگ کند، در آن ساعت پشیمان شود و گوید: اکنون توبه کردم ، توبه اش پذیرفته نیست ، چنانکه هر کسی به حال کفر بمیرد توبه اش قبول نشود؛ برای اینان عذابی بس ‍دردناک مهیا بساختیم[۵۴]و[۵۵]
حدیثی است از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که می‌فرماید: خداوند توبه بنده را مادام که غرغره نکرده است می‌پذیرد[۵۶] در این جا مراد از غرغره ، هنگامی است که مرگ فرا رسیده و روح در حال قبض ‍است .
علاوه بر این ، راویان امامیه ، احادیث بسیاری از ائمه اهل بیت علیه السلام نقل کرده‌اند که بر اساس آنها، توبه در هنگام مرگ و ظهور نشانه‌ها و مشاهده اهوال آن پذیرفته نیست .
همچنین کلام مبارک خدای تعالی در قرآن کریم نیز ناظر بر همین معناست ، در آن جا که فرموده است :
و ما بنی اسرائیل را از دریا گذرانیدیم . پس آن گاه فرعون و سپاهش به ظلم و تعدی آنها را تعقیب کردند تا چون هنگام غرق او فرا رسید، گفت : اینک ایمان بیاوردم و شهادت می دهم که حقا جز آن کسی که بنی اسرائیل بدو ایمان دارد خدایی نیست و من هم تسلیم فرمان اویم . (و با او در آن حال خطاب شد:) اکنون باید ایمان بیاوری در صورتی که پیش ‍از این عمری به کفر و نافرمانی زیستی و از بدکاران بودی ؟![۵۷]
در این آیات خداوند متعال به صراحت بیان می‌فرماید که به هنگام یقین بر مرگ و هلاکت و یاس از زندگانی ، توبه مقبول نیست ؟ در این هنگام چاره‌ای جز انجام اعمال نیک و ترک گناهان و زشتیها نیست . بنابراین ، در وقت مرگ ، اعمال شخص از حد تکلیف خارج است ؛ زیرا فعل او را استحقاق مدح و ذم نیست ؛ و به واقع تکلیف از او ساقط است ؛ و در نتیجه توبه اش نیز صحیح نخواهد بود.
در کتاب من لایحضره الفقیه آمده است :
از امام صادق علیه السلام از این کلام خدای تعالی پرسش شد که : کسی که با اعمال زشت ، تمام عمر اشتغال ورزد تا آن گاه که مشاهده مرگ کند، در آن هنگام پشیمان شود و گوید: اکنون توبه کردم ، توبه اش پذیرفته نیست امام در پاسخ فرمود: (یعنی :) هنگامی که امر آخرت را به چشم بیند.[۵۸]
همچنین در حدیث است :
کسی که پیش از معاینه توبه کند، توبه اش پذیرفته شود که این فرمایش ‍را چنین تفسیر کرده‌اند: یعنی پیش از آن که به چشم ، ملک الموت را بیند.[۵۹]
ممکن است مراد از معاینه علم شخص به حلول مرگ و قطع امید از زندگی باشد و یقین بر این امر؛ چنانکه گویی آن را می‌بیند. همچنین ممکن است مراد؛ از دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت وصی علیه السلام باشد؛ چه در روایت است که آن دو بزرگوار بر بالین هر محتضری حاضر شده ، او را به خیر و شری که بدو می رسد، بشارت می دهند احتمال دیگر آن است که مراد، آن باشد که شخص ، منزلت و جایگاه خویش را در آخرت می‌بیند؛ چنانکه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت است که فرمود:
هیچ یک از شما نمیرد جز آن که به عاقبت خویش علم بیابد و جایگاه خویش را در بهشت یا دوزخ بیند.[۶۰]
بالجمله به تصریح آیات و روایات و برهان عقل و اجماع توبه در هنگام معاینه قبول نیست . حال ، چنانچه خبری ، که ظاهرش خلاف این مطلب است یافت می‌شود، تاویلش همین معنای صحیح است که به حکم عقل و نقل مبرهن است .
نکته دیگر آن که مرض مهلک را نمی‌توان از باب معاینه دانست ؛ زیرا نمی‌توان مرگ کسی را که بدان دچار است بطور کامل و قطعی و حتمی فرض نمود. از این رو ممکن است مراد اخباری که با ظاهر مخالف کتاب و عقل و اجماعند، چنین حالی باشد.
در کتاب شریف اصول کافی ، زراره از امام باقر علیه السلام نقل می‌کند که فرمود:
چون جان بدین جا رسد - و اشاره به گلوی خود فرمود - عالم را توبه نباشد، و نادان را توبه هست .[۶۱]

فصل نهم: مراد از قبول توبه

مقصود از توبه ، ساقط شدن عقابی است که بر گناه مترتب است . همه مسلمانان در این که با توبه ، عقاب گناه از میان برداشته می‌شود، اتفاق نظر دارند؛ لیک در این به اختلاف افتاده‌اند که آیا توبه‌ای که دارای شرایط و صفات لازم است ، خود ذاتا باعث بر طرف شدن عقاب می گردد، یا این که توبه را نزد خداوند ثوابی است که این ثواب موجب اسقاط عقاب می‌شود. بنابراین ، گروهی بر آن رفته‌اند که توبه بدان سبب که دارای ثواب بسیاری است ، موجب از میان رفتن عذاب می‌گردد.
محقق طوسی قدس سره رای نخست را اختیار کرده و برای اثبات آن دلیل آورده است که علامه حلی[۶۲] در شرح می‌فرماید:
اول آنکه گاه توبه ، محبطی است که ثوابی بر آن مترتب نیست ؛ مانند توبه شخص بی دین از گناه زنا، که عقاب زنا را برطرف می‌کند؛ لیک ثوابی بر آن مقرر نیست . دوم آن که اگر کثرت ثواب توبه ، موجب اسقاط عقاب باشد، دیگر فرقی میان توبه پیش از گناه و توبه پس از آن نیست ، مانند عباداتی که به سبب فزونی ثواب ، عقاب را مرتفع می نمایند، و اگر چنین معنایی صحیح باشد، شخص تائب نیز چون کافر یا فاسق ، باید عقاب از او ساقط شود. سوم آن که ، چنانچه سبب سقوط عقاب ، بسیاری ثواب توبه باشد، دیگر شخص گناهکار نمی‌تواند تنها از بعضی گناهان توبه کند، و بنابراین اسقاط عقاب از گناه توبه شده ، اولویتی بر اسقاط عقاب گناهی که از آن توبه نشده ، نخواهد داشت ؛ چرا که نمی‌توان ثواب را به یک عقاب اختصاص داد و به عقاب دیگر نه .
مصنف ( محقق طوسی ) از دلیلی که بر مخالفت با او آورده‌اند پاسخ داده است . بیان ایندلیل چنین است که اگر توبه ، ذاتا مسقط عقاب باشد، درحال معاینه و سرای آخرت نیز باید آن را مرتفع نماید. (مصنف ) پاسخ داده است کهتوبه در صورتی موجب سقوط عقاب است که بر وجه مقرر باشد، و این وجه آن است کهبر گناه به سبب قبحش ، پشیمانی حاصل آید؛حال آن که در آخرت جایی برای پشیمانی نیست و تنها الجاءحاصل است .
اختلاف دیگر در این است که آیا بخشش پس از توبه بر خداوند واجب ، و عقوبت پس از توبه ، ظلم و ستم است یا این که چیزی بر خداوند واجب نیست ، بلکه رفع عقاب ، بخشش ، تفضل و کرم و رحمت اوست بر بندگان ؟
متکلمان معتزلی به رای نخست معتقدند و اشعریان به رای دوم شیخ ابو جعفر - قدس الله روحه - نیز در کتاب الاقتصاد، و علامه در بعضی از کتب کلامی اش رای نخست را صحیح دانسته و محقق طوسی در کتاب تجرید حکمی صادر ننموده است . شیخین نیز دلیل وجوب را مردود دانسته‌اند.
ابن ابی جمهور احسائی در مجلی می‌گوید:
معتزله رای خویش را بر این مبنا نهاده‌اند که عفو و بخشش فاسق ممنوع است . پس چنانچه عقاب به وسیله توبه ساقط نشود، قبح تکلیف شخص ‍گناهکار لازم خواهد آمد، چه حسن تکلیف از آن روست که به واسطه اش ‍به ثواب دست یافته می شود، و حال آن که به اعتقاد آنان ثواب با عقاب قابل جمع نیست ؛ در نتیجه رهایی از عقاب ممکن نخواهد بود. پس ‍تکلیف ، قبیح می‌شود، ولی این خلاف است . همچنین اگر پس از توبه ، سقوط گناه واجب است ، پس سقوط عقاب نیز لازم خواهد بود؛ زیرا گناه و عقاب هر دو معلول علتی واحدند که عبارت است از فعل قبیح ، و سقوط یکی از دو معلول مستلزم سقوط معلول دیگر است ؛ چه هنگامی که یکی از دو معلول ، مرتفع شود علت نیز مرتفع شده است در نتیجه معلول دیگر نیز مرتفع می‌گردد. از این رو شخص به کسی که نسبت بدو عملی زشت به انجام رسیده ، عذر آورد و خلوص نیت و عذر و پشیمانی اش آشکار شود، دیگر نمی‌توان او را ذم و نکوهش کرد و هم از این روست که عقلا هر آن کس را که او را نکوهش کنند، لایق ذم و نکوهش می‌دانند.
باید گفت که کلام فوق را اشکالات است . یکی آن که بخشش را در مورد مذکور ممنوع دانسته است . دیگر آن که ما می دانیم که بعضی از افعال و اعمال زشت که از مکلف صادر می‌شود، تنها مقتضی ذم و نکوهش است نه عقاب و مجازات . بنابراین ، دانسته می‌شود که ذم و عقاب همیشه در وقوع ملازم یکدیگر نیستند و چه بسا یکی از آنها، بر خلاف دیگری ، حاصل باشد. البته نمی‌توان این حقیقت را انکار کرد که آنها دارای تلازم در استحقاقند.
ممکن است که در مقام اشکال بگویند: اگر قبول توبه واجب نباشد، پس ‍قبول اسلام نیز از شخص کافر واجب نخواهد بود، و در نتیجه ، تکلیف او صحیح نیست و حال آن که اجماع ، بر خلاف این است .
در پاسخ باید گفت : دو مورد یاد شده ، با یکدیگر متفاوتند. بیان اختلاف این است که درباره شخص کافر، به ادله نقلیه ثابت است که عقاب او در سرای واپسین دایم است و آن را انقطاعی نیست . از این رو حسن تکلیف او جز به وجوب قبول اسلام وجهی نخواهد داشت . در حالی که انقطاع عقاب از شخص گناهکار (غیر کافر) واجب ، بلکه عفو او جایز است و در نتیجه ، تکلیف او قبیح نیست ؛ چه استحقاق ثواب برای گناهکار ثابت است اگر چه قبول توبه اش واجب نیست .
کوتاه سخن آن که حق نزد ما این است که سقوط عقاب به واسطه توبه تفصل خدای تعالی است ، نه امری واجب ؛ چه اگر واجب باشد سبب آن از دو حال خارج نیست .
اول آن که قبول توبه بر خداوند متعال واجب باشد که این فرض ، ممنوع است . سبب ، آن است که چنانچه کسی از دیگری نافرمانی ، و به بدترین شکل ممکن نسبت به او بدی و ناسپاسی کند و سپس عذر آورده ، طلب بخشش نماید، بخشش و قبول عذر او، نزد عقلا واجب نیست به طوری که اگر او بخشیده نشود، مذمت و نکوهش عقلا را در پی نخواهد داشت . بلکه به عکس ، گاه عقلا عدم بخشش و عفو را نیک می‌دانند.
دوم آن که سبب وجوب سقوط عقاب را کثرت و بسیاری ثواب توبه بدانیم که این فرض نیز ممنوع است ؛ چه بنای این فرض بر تحابط می باشد؛ و تحابط باطل است ، چنانکه در محل خود محقق گشته است .

فصل دهم: استحباب غسل برای توبه، و اشارتی به گناهان بزرگ و کوچک

جناب سید علیخان مدنی در روضه سی و یک کتاب ریاض السالکین در شرح صحیفه سیدالساجدین گوید:
اکثر علمای ما - یعنی علمای امامیه - تصریح فرموده اند که بعد از توبه ، غسل توبه مستحب است خواه توبه از کفر باشد و خواه توبه از فسق خواه آن فسق از ارتکاب به گناهان کوچک باشد و خواه به گناهان بزرگ . بلکه شهید ثانی - رحمه الله - در شرح لمعه قائل به استحباب غسل توبه برای مطلق گناه شده است اگر چه گناه کوچک نادری باشد که موجب فسق نبوده باشد.
و شیخ مفید - رضوان الله علیه - استحباب غسل توبه را اختصاص به کبائر - یعنی گناهان بزرگ - داده است .
و برخی گفته‌اند که شاید نظر مفید این باشد که همه ذنوب کبائرند - یعنی گناهان مطلقا گناه بزرگند - زیرا که همه گناهان در این امر که گناه خروج از طاعت حق تعالی است اشتراک دارند یعنی هر گناهی که موجب خروج از طاعت خداوند سبحان است ، و تقسیم گناه به بزرگ و کوچک به اضافه و لحاظ به مادون و مافوق آن پیش آمده است که گناهی را نسبت به گناه مادونش بزرگ می‌شمارند و نسبت به گناه مافوقش کوچک - مثلا بوسه ناشایست را نسبت به زنا، گناه کوچک گویند، و نسبت به نظر ناشایست ، گناه بزرگ .
و جناب شیخ ابو علی طبرسی صاحب تفسیر مجمع البیان - رضوان الله علیه - این نظر جناب شیخ مفید را به امامیه نسبت داده است که فرموده اصحاب ما - یعنی امامیه - همه گناهان را بزرگ می‌دانند و گناه کوچک و بزرگ به لحاظ نسبت با این گناه و آن گناه پیش آمده است .[۶۳]

فصل یازدهم: توشه‌ای از آداب توبه

در روضه سی و یکم کتاب ریاض السالکین است که ناصحی گفته است :
چون اراده توبه کردی ، نفس خویش را از تبعات و قلبت را از گناهان پیراسته کن و رویت را عزمی صادق و رجایی واثق به وجه علام الغیوب متوجه گردان و چنین دان که تو بنده‌ای هستی فراری از مولای کریم و رحیم و حلیم که باید به پیشگاهش بازگردی و از عذابش بدو پناه جویی . او تو را چنین وعده داده که اگر به سویش بازگردی و از گذشته ات ، پشیمان شوی ، تو را بخشد و هر چه خطا کرده‌ای نادیده انگارد.
پس برخیز و غسلی به احتیاط به انجام رسان و لباست را پاکیزه نما و فرایضی چند به جای آر، و به نافله‌ای آن را مزین کن . این نماز را سزاوار است که بر زمین به خشوع و خضوع و حیا و سر افکندگی و گریه و اظهار نیاز و فقر باشد؛ در مکانی که کس تو را نبیند و صدایت را نشود جز خدای سبحان . پس چون سلام گفتی ، نماز را به تعقیبات دنبال کن در حالی که حیا و امید در وجودت ظاهر گشته است . سپس دعای ، ماثور از زین العابدین علیه السلام را قرائت کن که ابتدایش چنین است . ای کسی که پناه گناهکاران است ....[۶۴]
پس از آن ، روی بر خاک نه و خاک بر سر. رویت را که گرامی‌ترین اعضای تو است با اشکی روان و قلبی محزون بر خاک مال ، در حالی که به صدایی بلند می‌گویی : گناه بنده ات عظیم است پس او سزاوار بخشش تو است ، و این را تکرار کن و گناهانت را که به یاد داری بر شمار و نفس خویش را ملامت گوی و آن را توبیخ و بر آن شیوه کن و از آنچه از آن صادر گشته اظهار پشیمانی نما. بر این حال وقتی بسیار باقی باش و سپس برخیز و دست به سوی آن تواب رحیم بالا بر و چنین گو: پروردگارا! بنده فراری ات به پیشگاهت بازگشته ، بنده نافرمانت به صلح با تو روی آورده ، بنده گناهکار با عذر و تقصیر به سوی تو آمده و تو گرامی ترین گرامیان و بخشنده ترین بخشندگانی . سپس در حالی که اشکهایت باریدن گرفته ، دعای وارد شده از زین العابدین علیه السلام را بخوان که اولش چنین است : خدایا! ای کسی که وصف وصف کنندگان ، نتواند وصفش ‍کند![۶۵]
و بکوش تا قلبت بدو متوجه شود و تماما روی بدو نمایی ؛ در حالی که به نفس خویش ، سعه جود و رحمتش را به احساس می‌آوری . سپس سر به سجده بره ؛ سجده‌ای همراه با گریه و زاری و شیون به صدایی که جز خدای تعالی ، کس آن را نشنود، پس از آن سرافراشته دار و به وثوق بدان که توبه مقبول افتاده و شاد باش که آرزویت بر آورده گشته است و الله ولی التوفیق .

فصل دوازدهم: شتاب در توبه

در همان روضه از کتاب ریاض السالکین آمده است که اهل دلی گوید:
مردم در توبه چند گروهند: کسی که توبه را به پیش اندازد و از آن دوری گزیند، و فریفته شود به فراوانی آرزو و امل ، و غافل ماند از مرگ و اجل ، چنین کسی چون مرگ او را دریابد، بر اصرار باشد، پس هالک و نابود است .
دیگر آن که مادام که شهوتی نیاید، تائب است و چون آن را باید، بر مرکب هوا و هوس سوار شده ، محاسبه نفس را ضایع کند. پس این نیز مستوجب عقوبت خداوند است . سه دیگر آن که تائب است ، لیک نفس ، او را به آنچه نمی‌خواهد، خواند، پس این را نیز نیاز به ادب نفس باشد که هر قدر مجاهدت کند، او را فایده رساند؛ دیگر آن کس که همواره در حساب است و چون دشمن از خویش حساب کشد؛ پس این شخص ، مستوجب عصمت از جانب خداوند است ...
علامه شیخ بهائی قدس سره می‌فرماید:
کسی که در توبه اهمال ورزد و آن را از وقتی به وقتی دیگر پیش اندازد، میان دو خطر عظیم باشد که اگر به فرض از یکی از آنها جان سالم به در برد، از دیگری نتواند به در برد:
اول آن که اجل بدو مهلت ندهد و از غفلت خویش آگاه نگردد جز هنگامی که مرگش فرار رسد و فرصت تدارک از دست رود و درهای تلافی گذشته بسته شود و وقتی فرا رسد که خدای سبحان بدان اشارت فرموده : و (امروز) میان آنها و آرزوهایشان (که به دنیا برگردند یا توبه و ایمانشان را بپذیرند تا از عذاب رهایی یابند) به کلی دوری و مباینت افتاد[۶۶] و چنان شود که روزی یا ساعتی مهلت طلبد لیک سوالش ‍اجابت نشود؛ چنانکه حق تعالی فرمود: پیش از آن که مرگ یکی از شما فرا رسد در آن حال (به حسرت ) گوید: پروردگارا! اجل مرا اندکی به تاخیر انداز[۶۷] یکی از مفسرین در تفسیر این کریمه گفته است : چون محتضر را پرده کنار رود، گوید: ای ملک الموت ! مرا روزی مهلت ده تا به خدایم عذر آورم و توبه کنم و عملی صالح انجام دهم . لیک ، ملک الموت او را گوید: روزها را تباه ساختی ؛ پس گوید: یک ساعت مهلتم ده و به تاخیر انداز. ملک الموت گوید: ساعات را بر باد داده‌ای و حال ، ساعتی مهلت خواهی ؟ پس در توبه بر او بسته شود و به روح خود، آتش را مزمزه کند و شربت حسرت و ندامت بنوشد بدان سبب که عمر خویش را ضایع ساخته است و چه بسا اصل ایمانش نیز در اثر صدمات این اهوال از دست رود.
دوم آن که ظلمت و تیرگی گناهان بر قلبش تراکم یابد تا بر آن ، شکل یابد، و زنگار شود به طوری که دیگر محو نشود، چه در اثر هر معصیتی که انسان مرتکب شود، ظلمتی بر قلب پدید می‌آید؛ چنانکه در آیینه به واسطه دم انسان ، ظلمتی پدید می آید. پس چون ظلمت گناهان ، بر روی هم انباشته شوند، به صورت زنگار، درآیند؛ چنانکه بخار نفس انسان آیینه را چنین کند. هنگامی که این زنگار بسیار شوند و مدتی طولانی باقی بمانند، در قلب انسان چنان فرو روند که دیگر به هیچ وجه صیقل نپذیرد.
گاه از این ، به قلب منکوس و سیاه تعبیر کنند؛ چنانکه از (امام ) باقر علیه السلام را تباه نکند. قلب همچنان بر گناه اصرار ورزد تا گناه بر آن غالب آید و آن را وارونه کند[۶۸] و نیز فرمود: بنده‌ای نیست جز آن که در قلبش نقطه‌ای است سفید. چون گناه کند؛ در آن ، نقطه‌ای سیاه پدید آید. چنانچه توبه کند، این نقطه سیاه برود، و چنانچه در گناهان پیش رود، نقطه افزون گردد تا روی سفیدی را بپوشاند و به طوری که دیگر صاحبش ‍به هیچ روی ، به خیز باز نگردد، و این مراد خدای عزوجل است که فرماید: چنین نیست ؛ بلکه ظلمت بدکاری و ظلمشان بر دلهای آنان غلبه کرده است [۶۹]
این که فرمود: صاحبش به هیچ روی ، به خیر باز نگردد، گواه است بر آن که دارنده چنین قلبی ابدا از گناهان روی نگرداند و توبه نکند؛ حتی چنانچه به زبان بگوید که به سوی خداوند توبه کردم ، صداقتی در آن نباشد و تنها زبان خویش را به حرکت در آورده است ؛ بدون آن که قلبش را با آن موافقتی باشد، پس آن را اصلا اثری نیست ، چنانکه مجرد سخن غسال که بگوید: لباس را شستم ، لباسها را از پلیدیها پاک نکند.
و چه بسا صاحب چنین قلبی نسبت به اوامر و نواهی شرعی بی مبالات شود و امر دین در نظرش آسان آید و وقع احکام الهی از قلبش رخت بربندد و طبعش از قبول آنها سرباز زند، و این به اختلال در عقیده اش ‍منجر شود و ایمانش زایل گردد و در نتیجه بر غیر دین بمیرد؛ و این حالت همان است که از آن به عاقبت شر تعبیر کرده‌اند - نعوذ بالله من شرور انفسنا و سیئات اعمالنا.[۷۰]
بعضی از ارباب علم گفته است :
توبه را مغتنم بدار پیش از آن که نزدیک به مرگ تائب گردد و مقیم رهسپار شود، و پیش از آن که نتیجه پشیمانی باشد و موجود عدم گردد (یعنی سرمایه عمر از کف بدر رود) و پیش از آن که ادبار بر مصرت به گناه سراپرده زیان زند که در آنگاه نه اقاله عثار است و نه توفیق انابه و اعتذار.
همچنین در اواخر کتاب کشکول شیخ بهائی قدس سره است :
در حدیث است که چون پیری کهنسال توبه کند، ملایک گویند: حال که حواست به سستی و ناتوانی رسیده و نفست به سردی گراییده (توبه می‌کنی ؟[۷۱]
عطبی نقل کرده است که مردی را هنگام مرگ گفتند: بگو: لا اله الا الله مرد گفت : آه ! افسوس بر جوانی ! در چه زمانی عنفوان جوانی را از دست داده‌ام ، و در حینی که غیرتمند مرد و کابین ارزان شد و حجاب از هر باب بر کنار رفت :
همچنین ، مردی در حال مرگ بود و چیزی نمانده بود که جان به جان آفرین تسلیم کند. او را گفتند: لا اله الا الله . گفت : اندوه من بر زمان است و در چه زمانی روزگار ناگوار اصابت کرد؛ در حینی که زمستان پشت کرد و تابستان روی آورد و شراب و ریحان خوشمزه و پاک و پاکیزه است .
و به شخص دیگر در حال احتضارش گفتند: بگو لا اله الا الله گفت : شب سرد شد و آب خوشمزه و شراب گوارا، از ما حزیران و تموز و آب گذشت . پس در همان وقت جان تسلیم کرد.
حکایت است مردی منزلش در نزدیکی حمام منجاب بغداد بود، روزی زنی از او پرسید: ای مرد! حمام منجاب کجاست ؟ مرد، او را به جایی دیگر راهنمایی کرد، مکانی مخروبه که زن را راه گریختن از آن نبود. مرد به دنبال او رفت و در همان جا به او تجاوز کرد. مدتها بعد هنگامی که مرد در بستر مرگ افتاد، او را گفتند: بگو لا اله الا الله مرد در پاسخ این بیت را خواند و مرد:
یا رب قائلة یوما و قد تعبت  :
این الطریق الی حمام منجاب [۷۲]
سؤ خاتمه این گونه روی می‌آورد و مخذول را از راه عاقبت می‌اندازد، پناه می‌بریم به خدا از سؤ خاتمه .
از صاحب دلی است که گفته است :
تائبان منیب را انواعی است : کسی که توبه از گناهان و بدیها می‌کند، و کسی که از لغزشها و غفلتها، و سه دیگر آن که از رؤ یت حسنات و مشاهده طاعات خویش .
و بر این منوال کسی را پرسیدند که ثواب کدام عمل بیشتر است ؟ در پاسخ ، این بیت را بسرود:
اذا محاسنی اللاتی ادل بها
کانت ذنوبی فقل لی کیف اعتذر
ادل از ماده الدلال به معنای التغنج است که در فارسی همان معنای ناز کردن را دارد. گویی این بیت اشارت است به حدیث مشهوری که می‌فرماید:
حسنات ابرار، سیئات مقربان است .[۷۳]

فصل سیزدهم: حث بر توبه در آیات و اخبار

خدای عزوجل می‌فرماید:[۷۴]
قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ، ان الله یغفر الذنوب جمیعا، انه هو الغفور رحیم .[۷۵]
همچنین می‌فرماید:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین[۷۶]
چنانکه می‌فرماید:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده و یاخذ الصدقات و ان الله هو التواب الرحیم[۷۷]
و نیز می‌فرماید:
الذین یحملون العرش و من حوله یسبحون بحمد ربهم و یؤ منون به و یستغفرون للذین آمنوا ربنا وسعت کل شی ء رحمة و علما فاغفر للذین تابوا و اتبعوا سبیلک و قهم عذاب الجحیم # ربنا ادخلهم جنات عدن التی و عدتهم و من صلح و من آبائهم و ازواجهم و ذریاتهم انک انت العزیز الحکیم # و قهم السیئات و من تق السیئات یومئذ فقد رحمة و ذلک هو الفوز العظیم[۷۸]
همچنین می‌فرماید:
و الملائکة یسبحون بحمد ربهم و یستغفرون لمن فی الارض الا ان الله هو الغفور الرحیم [۷۹]
در کتاب شریف و گران سنگ کافی ، از ابن وهب نقل است که می‌گوید:
شنیدم که ابو عبدالله ، امام صادق علیه السلام فرمود:
چون بنده توبه نصوح کند، خداوند او را دوست بدارد، و در دنیا و آخرت ، (گناهان ) او را بپوشاند. پرسیدم : چگونه (گناهان ) او را می‌پوشاند؟ فرمود: گناهانش را که دو ملک بنوشته‌اند، از یادشان ببرد، و اعضای بدنش را وحی فرماید که گناهش را پنهان کنید، و به مواضعی از زمین (که در آنها گناه کرده است ) وحی فرماید که گناهی که در شما مرتکب شده ، کتمان کنید. پس او به لقای خدای رود در حالی که چیزی بر گناهش گواهی ندهد.[۸۰]
همچنین در همان کتاب شریف است که محمد بن مسلم از ابو جعفر، امام باقر علیه السلام نقل کرده است :
ای محمد بن مسلم ! گناهانی که مؤ من از آن توبه کند، بخشوده شود. پس ‍باید برای زمان پس از توبه از نو شروع به عمل کند، و به خدا سوگند که این توبه تنها اهل ایمان راست . عرض کردم : چنانچه توبه خویش را بشکند و گناه کند و سپس توبه کند چه ؟ فرمود: ای محمد بن مسلم ! آیا توانی باور کنی که بنده‌ای مومن بر گناه خویش پشیمان شده و از خدا آمرزش خواسته و توبه کرده ، ولی خداوند توبه اش را نپذیرفته است ؟ گفتم : او بارها چنین کرده ؛ گناه کرده و سپس توبه و استغفار! فرمود: هر گاه مومن به استغفار و توبه باز گردد، خداوند نیز بخشایش و آمرزش را به سویش باز گرداند، و خداوند، آمرزنده و مهربان است . توبه را می‌پذیرد و بدیها را در می‌گذرد. پس مبادا مؤ منان را از رحمت خدا دور نمایی ![۸۱]
حدیث دیگر از جابر است که از ابوجعفر، امام باقر علیه السلام نقل می‌کند:
کسی که از گناه توبه کند، چون آن است که گناهی نداشته است ، و آن که گناه بماند و در همان حال ، آمرزش طلبد (و توبه نکند) چون کسی است که استهزا می‌کند.[۸۲]
همچنین آیات و اخبار بسیار دیگری درباره توبه موجود است که ان شاء الله آنچه به عنوان نمونه ذکر نمودیم ، کفایت می‌کند.
ناگفته نماند آنچه در مباحث حاضر درباره توبه ، به اسلوب علم کلام بیان گشت ، مناسب با این حال و مقام بود، و البته حقایق و مطالبی رفیع و سامی در این باره موجود است که از افشای آن - که خاص خواص است - خودداری نمودیم .

خاتمه: تبرک به کلام علوی

در پایان ، مناسب است که این مباحث گرانقدر را به ذکر سخنان حضرت وصی ، امام الائمة ، امیر مؤ منان ، علی علیه السلام مزین و متبرک کرده ، شرافتی ، افزون تر بدان ارزانی نماییم و شرحی که در کتاب تکلمة منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة بر این بخش از کلمات آن بزرگوار تحریر کرده‌ایم ذکر نماییم . خطبه‌ای که درصدد ذکر و شرح آنیم ، خطبه دویست و سی و پنجم کتاب شریف نهج البلاغه است ، که امام علی علیه السلام می‌فرماید:
فاعملوا و انتم فی نفس البقاء و الصحف منشورة ، و التوبة مبسوط، و المدبر یدعی ، و المسی ء، یرجی قبل اءن یخمد العمل و ینقطع المهمل و ینقضی الاجل ، و یسد باب التوبة و تصعد الملائکه فاخذ امروء من نفسه لنفسه ، و اءخذ من حی لمیت ، و من فان لباق ، و من ذاهب لدائم ، امرؤ خاف الله و هو معمر الی اجله ، و منظور الی عمله امرؤ الجلم نفسه بلجاهما، زمها بزمامها، فامسکها بلجاهما عن معاصی الله و قادها بزمامها الی طاعة الله .[۸۳]

شرح واژگان

فی نفس البقاء یعنی در سعه بقاء. نفس - به فتح نون و فاء - بر وزن سبب به معنای فراخی ، فربگی ، گستردگی و وسعت است . در الصالح جوهری آمده است : و النفس بالتحریک ، یقال : انت فی نفس فی امرک ای فی سعة.
صحف ، جمع صحیفه است به معنای کتاب . صحائف . نیز جمع دیگر صحیفه است . در این جا مراد، از صحیفه ، کتابهای اعمال انسانهاست . کلمه توبه در اصل به معنای بازگشتن از گذشته است . از این رو، زمخشری ، آیه کریمه ، فتلی آدم من ربه بکلمات فتاب علیه [۸۴] را چنین تفسیر کرده است : خداوند، به رحمت و قبول به سوی آدم رجوع فرمود توبه در اصطلاح عدلیه ، به معنی پشیمانی از گناه ، به جهت قبح آن است . از این رو آن را بدین گونه به تفصیل تعریف کرده‌اند که توبه عبارت است : از پشیمانی بر گناه به جهت قبحش و با عزم بر این که دیگر در آینده به سوی آن باز نگردد. به عبارتی دیگر پشیمانی بر فعل قبیح با این عزم که عملی دیگر چون آن را به انجام نرساند. چنانکه شرح تفسیرش گذشت .
چنانچه توبه به خداوند متعال اسناد داده شود، پس از آن ، حرف علی می‌آید؛ مانند: وارنا مناسکنا و تب علینا[۸۵] و چون به بندگان مسند شود، حرف الی پس از آن می آید؛ مانند یا ایها الذین آمنوا توبوا الی الله توبة نصوحا[۸۶] و در صحاح جوهری است : و تاب الی الله توبة و متابا و قد تاب الله علیه و فقه لها.
طبرسی در کتاب تفسیر مجمع البیان می‌گوید:
توبه و اقلاع و انابه در لغت نظیر یکدیگرند، و اصرار، ضد توبه است . خدای تعالی ، موصوف به تواب است ، و معنای آن این است که او توبه بندگان را می پذیرد. توبه در اصل به معنای رجوع از گذشته و پشیمانی بر تفریط خویش است . بنابراین ، خدای تعالی تائب بر بنده است بدین معنا که توبه او را می‌پذیرد، و بنده ، تائب به سوی خداوند است بدین معنا که بر گناهی که مرتکب شده ، پشیمان است .
افعال یدعی و یرجی هر دو ناقص واوی و از ریشه دعو و رجو هستند. ممکن است یرجی از ارجاء به معنای تاخیر و امهال باشد، و قلب همزه به یاء نیز در آن ممکن است . پس ابتدا همزه به یاء مبدل شده است و پس یاء به الف ؛ چنانکه در سوره اعراف و شعراء خدای تعالی می فرماید: قالوا اءرجه و اءخاه [۸۷] جوهری در صحاح اللغة می گوید: اءرجات الامر: اءخرته ، بالهمز و بعض العرب یقول ارجیت ، و لا یهمز، درباره یخمد در صحاح آمده است :
(عرب می گوید:) خمدت النار تخمد خمودا، در هنگامی که زبانه آتش ‍فروکش کرده و لهیب آن به خاموشی گراییده است . این فعل ، از بابهای نصر و علم است . یزد بن حماد سکونی در حماسه نود و سوم گفته است :
انی حمدت بنی شیبان اذ خمدت
نیران قومی و فیهم شبت النار
مهل بر وزن اجل به معنای بردباری است . مرزوقی در شرحش ‍بر الحماسة گوید: مهل و مهل و مهلة در مفهوم ، با یکدیگر متقارب و معانی مدارا و سکون را در خود دارند.
در این جا مراد از این کلمه ، عمر است که مردم در آن مهلت یافته‌اند.
اجل به معنای مدت یک چیز، هنگام مرگ و غایت وقت است . فاخذ فعل امر است ؛ لیک در صورت خبر. بنابراین معنای آن چنین است : فلیاخذ. میت بر وزن فیعل از ماده موت است . اصل آن ، میوت است - مانند سید که از، سیود - است .
نظام الدین نیشابوری ، در شرحش بر کتاب الشافیه ، اثر ابن حاجب می‌گوید:
عین در (اسمهایی ) چون سید مکرر نیست ؛ زیرا وزن فعل با عین مکسور و فعل با عین مفتوح ، در اسمهای صحیح یافت نمی‌شود.
وزن فعیل با عین مکسور نیز اگرچه در اسمهای صحیح موجود نیست ، لیک از آن جا که وزن فعیل با عین مفتوح - مانند صیرف و ضیغم - در کلام عرب موجود است ، پس گویی اجوف را به سبب مناسبت حرف یاء با کسره ، مختص به این حرکت کرده‌اند.
کلمه لجام ، معرب لگام فارسی است ؛ چنانکه در صحاح آمده است : کلمه لجام ، فارسی و معرب است .
قادها: عرب می‌گوید: قدرت الفرس و غیره ، اقود قودا، در هنگامی که لگام اسب - یا حیوانی دیگر - را به دست گرفته ، خود در پیش آن حرکت و حیوان را به دنبال خود روان کند. معنای این کلمه ، عکس کلمه ساق - از باب قال - است . پس معنای قاد به حرکت واداشتن در حالتی که شخص ، خود در پیشاپیش حرکت کند، و آن را به دنبال خود روان نماید.

اعراب

کلمه فاء در آن جا که حضرت علیه السلام می‌فرماید: فاعملوا، تنها مفهم معنای ترتیب است ، بنابراین ، تقدیر کلام چنین می‌شود: انتم فی نفس البقاء و... فاعملوا قبل ان یخمد العمل .
کلمه واو در ابتدای جمله و انتم فی نفس البقاء، حالیه است ، و جمله مذکور، مرکب است از مبتدا و خبر. جمله‌های چهار گانه‌ای که پس ‍از این جمله آمده‌اند، همگی معطوف بر این جمله اند. معنای جمله چنین است : و الحال انتم فی نفس البقاء و الحال الصحف منشورة و الحال ....
قبل ان یخمد العمل ظرف است و متعلق به فعل اعملوا و جمله‌های چهارگانه پس از آن ، معطوف بر آنند. بنابراین ، معنا چنین است : فاعملوا قبل ان ینقطع المهل و فاعملوا قبل ان ینقضی الاجل و...
فاخذ امرو من نفسه لنفسه : فعل اخذ ماضی است که در این جا، قائم مقام فعل امر است ؛ به عبارت دیگر، فعل امری است که به صورت خبر آمده و معنای آن ، فلیاخذ است .
کلمه فاء رابط جمله شرط و جواب است . تقدیر چنین است : اذ کان کذلک ، فلیاخذ... دو کلمه من و لام ، حرف حرند، و لام ، برای تعلیل است و همین طور است سه جمله بعد.
امر و خاف بدل است برای امرو در جمله فاخذ امرو و در نیز امرو الجم نفسه .
واو در عبارت و هو معمر، حالیه ، و منظور، عطف بر معمر است .
عبارت فامسکها بلجامها تا آن جا که می فرماید: طاعة الله ، مفصل و مبین عبارت الجم نفسه بلجامها و زمامها بزمامها است . بنابراین ، فاء مفهم ترتیب است ، زیرا این حرف ، جمله مفصل را بر جمله مجمل عطف می‌نماید؛ چنانکه در کتاب مغنی اللبیب آمده است ؛ چنانکه در قرآن کریم نیز فاء در این مقصود استعمال گشته است که خدای تعالی می‌فرماید: فقد سالوا موسی اکبر من ذلک ، فقالوا: ارنا الله جهرة [۸۸] و نیز: و نادی نوح ربه فقال : رب ان ابنی من اهلی ...^[۸۹]^^
حرف باء که در چهار موضع استعمال شده است ، مفهم معنای استعانت است ؛ مانند کتبت بالقلم ، و نجرت بالقدوم . این حرف ، در موضع اول ، متعلق به الجم ، و در موضع دوم ، متعلق به زم ، و در موضع سوم ، متعلق به امسک و در موضع چهارم ، متعلق به قاد است .

معنای خطبه

امام علی علیه السلام در این خطبه ، مردم را به فرمانبرداری خداوند و توبه به سوی او دعوت و ترغیب می‌فرماید. نفس را از پیروی هوا و هوس ‍نهی کرده ، آن را به سوی کمالات انسانی سوق می‌دهد. مردم را از نا امیدی از رحمت خدای و سوء ظن به آن جناب باز می دارد که یاس از روح خدا در حالی که باب توبه باز است و حال ، وقت عمل است ، روا نیست . از این رو می‌فرماید: فاعملوا و انتم فی نفس البقاء. یعنی حال که در سعه حیات و بقایید و هنگام عمل ، از دست نرفته ، از ممر و مقر خویش بهره جویید و فرصتها را غنیمت شمارید و ابن الوقت باشید.
در آن جا که می فرماید: و الصحف منشوره ، یعنی صحیفه هایی که اعمال خلایق در آن نوشته می شود، باز است و هنوز بسته نشده است . این صحیفه‌ها، زمانی بسته و در هم پیچیده می شود که اجل فرا برسد. به عبارتی دیگر، عمل کنید؛ چه شما زنده اید و می دانید که صحیفه اعمال انسان بسته نمی شود جز به هنگام مرگ ، و مادامی که اجل نرسیده ، انسان برای کار و عمل صالح ، در فراخ بالی و آزادی است .
عبارت و التوبه مبسوطة یعنی توبه شما نه مردود است و نه مقبوض . پس اگر بدان همت بگمارید، تا زمانی که مرگ شما فرا نرسیده ، در آن باز است و سفره اش پهن .
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در انتهای خطبه‌ای - چنانکه در کتاب من لایخضره الفقیه صدوق آمده است - می‌فرماید:
کسی که پیش از یک سال به مرگش ، توبه کند، خدای توبه اش پذیرد. سپس فرمود: یک سال ، بسیار است ؛ پس چنانچه پیش از یک ماه به مرگش توبه کند، خدای توبه اش پذیرد. سپس فرمود: یک ماه ، بسیار باشد؛ پس چنانچه یک روز به مرگش ، توبه کند، خدای توبه اش پذیرد. سپس فرمود: یک روز، بسیار باشد؛ پس چنانچه ساعتی پیش از مرگ توبه کند، خدای توبه اش پذیرد. سپس فرمود: یک ساعت نیز بسیار است ؛ پس اگر پیش از آن که نفسش بدین جا رسد و به گلوی مبارکش ‍اشارت فرمود: توبه کند، خدای توبه اش پذیرد.[۹۰]
در کتاب مجمع البیان ، پس از نقل روایت فوق از کتاب من لا یحضره الفقیه ، آمده است :
این روایت را عینا ثعلبی نیز به اسنادش از عبادة بن صامت ، از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده است جز آنکه در آخر روایت چنین آمده است : و یک ساعت بسیار باشد؛ پس اگر پیش از آن که مرگ را در گلوی خویش غرغره کند، توبه نماید، خدای توبه اش پذیرد.
در کتاب شریف اصول کافی ، تالیف ثقه الاسلام کلینی قدس سره از ابو جعفر، امام محمد باقر علیه السلام نقل است که فرمود:
آدم علیه السلام عرض کرد: پروردگار! شیطان را بر من سلطه بخشیدی ، و او را چون خون (که در بدنم جاری است ) بر من چیرگی دادی ؛ پس مرا نیز چیزی عنایت فرما! خداوند فرمود: تو را چنین (نعمتی ) بخشم که چون کسی از فرزندانت ، تصمیم بر انجام گناهی گیرد. (و آن را انجام ندهد)، بر او نوشته نشود، و چون آن را انجام دهد (تنها) یک گناه بر او نوشته شود، و چون عزم بر انجام عملی نیک گیرد، چنانچه به انجامش ‍نرساند، حسنه اش برایش نوشته شود، و چون به انجامش رساند، ده حسنه برایش نوشته شود. آدم عرض کرد: پروردگارا! مرا بیشتر ده ! فرمود: تو را این بخشم که چون کسی از فرزندانت گناهی کند و سپس از من بخشش خواهد، او را ببخشایم عرض کرد: پروردگارا، مرا بیشتر عنایت فرما! توبه را بدانان بخشیدم و یا فرمود: (سفره ) توبه را تا هنگامی که نفس به گلو برسد برایشان گستردم .
آدم ، عرض کرد: پروردگارا، مرا کافی است .[۹۱]
همچنین در همان کتاب ارزشمند نقل است که معاویة بن وهب گفته است : به سوی مکه رهسپار بودیم که پیرمردی متاله و متعبد ما را همراهی می‌کرد. لیکن او بر مذهب ما اطلاعی نداشت و (به مذهب اهل جماعت ) نماز را در سفر می‌خواند. برادرزاده اش که شیعه بود، او را در این سفر همراهی می‌کرد. از قضا پیرمرد بیمار شد. برادرزاده اش را گفتم : اگر مذهب شیعه را بر عمویت عرضه بداری ، امید است که او (از عقاب الهی ) رهایی یابد! همراهان ، همگی گفتند: این پیرمرد را به حال خود واگذارید؛ چه او بر همان حالی که هست نیکوست لیک ، برادرزاده طاقت نیاورد و او را گفت : ای عمو! همه مردم جز اندکی ، پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله از دین خدا خارج شدند. همچنانکه باید از رسول خدا صلی الله علیه و آله اطاعت و پیروی می کردیم ، بایستی از علی بن ابیطالب علیه السلام نیز اطاعت و پیروی کنیم ، او و اطاعت از او پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله ، حق است پیرمرد، نفسی کشید و فریاد برآورد: من آنچه را تو گفتی باور کردم . و سپس جانش از بدن خارج شد. پس از آن خدمت ابو عبدالله (امام صادق علیه السلام ) مشرف گشتیم ، علی بن سری ، ماجرا را برای حضرت نقل کرد، ابو عبدالله علیه السلام فرمود: آن مرد، اهل بهشت است . علی بن سری عرض ‍کرد:
او جز در همان وقت ، بر چیزی از مذهب شیعه آگاهی نداشت !
امام فرمود:
پس جز این از او چه می خواهید؟! به خدا سوگند که او به بهشت رفته است [۹۲]
در روایتی دیگر، از زراره از حضرت ابو جعفر، امام باقر علیه السلام نقل کرده است :
چون نفس بدین جا رسد - و اشاره به گلوی مبارکش فرمود - برای عالم توبه نیست ؛ لیک جاهل را توبه باشد.[۹۳]
در ریاض السالکین فی شرح السید الساجدین علیه السلام در دعای سی و یکم آمده است :
بعضی از مفسران گفته‌اند که یکی از الطاف خداوند تعالی بر بندگان این است که قبض کننده ارواح را امر فرموده تا قبض روح را از انگشتان پای شروع کند. سپس اندک اندک به بالا رفته ، تا آن که به سر برسد و بالاخره به گلوگاه منتهی شود؛ برای آن که شخص در این فرصت تا مرگ را به عیان ندیده ، بتواند به سوی خداوند تعالی باز گردد و وصیت و توبه‌ای کند و حلالیتی بطلبد و یاد و ذکر خداوند سبحان را به خاطر آورد و در حالی که ذکر خداوند بر زبان اوست ، روح از بدنش خارج شود؛ پس امید باشد که بدین وسیله عاقبت به خیر شود.
در آن جا که حضرت علیه السلام می‌فرماید: والمدبر یدعی یعنی آن کسی که بر نفس خویش اسراف نموده و از طاعت حق تعالی روی برتافته و از جانب جنابش اعراض کرده است ، او را ندا در می دهد و دعوت می‌کند که ای فلانی ! به سوی فرمانبرداری خداوند روی آور و به سوی خداوند بازگرد! به کمالاتی روی نما که شایسته و لایق تو است ! خویش را از زندان دنیا و زنجیر هوا و هوس برهان !
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
والمسی ء یرجی یعنی آن که راه بدی و زشت کرداری را در پیش ‍گرفته ، امید است که از آن راه بازگشته ، از گناه و معصیت کنده شود؛ چه خدای عزوجل ، ارحم الراحمین است و توابان را دوست می‌دارد.
البته معنای فوق در صورتی است که فعل یرجو از باب رجو باشد؛ لیک اگر - چنانکه پیش از این اشارت رفت - از باب ارجاء به معنای تاخیر و امهال باشد، معنای آن چنین خواهد بود: آن کس که نافرمانی کند و زشت کرداری پیشه سازد، عقابش به تاخیر افتد شاید که توبه کند. پاره‌ای از اخبار نیز بر این معنا گواهند - چنانکه بعضی از آنها ذکر گشت .
کوتاه سخن آن که این معانی ، همگی مفهم ترغیب و برانگیختن ، شخص اند به سوی توبه و روی گردانی از گناه و نافرمانی ، و این که خداوند با رحمت واسعش از خطایا و بدیها درمی گذرد، و رحمتش ، بر غضبش سبقت جسته است . او توبه کنندگان را می‌پذیرد و رافت او بر بندگان ، از رافت و مهربانی پدر بر فرزند، بیشتر است ، و چه خوش گفته است سعدی که :
خداوند بخشنده دستگیر
کریم خطا بخش پوزش ‍پذیر
نه گردنکشان را بگیرد بفور
نه عذر آوران را براند بجور
و گر خشم گیرد زکردار زشت
چو باز آمدی ماجری در نوشت
و گر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بی گمان خشم گیرد بسی
و گر خویش راضی نباشد ز خویش
و گر بنده چابک نیاید بکار
عزیزش ندارد خداوندگار
و گر بر رفیقان نباشی شفیق
بفرسنگ بگریزد از تو رفیق
و گر ترک خدمت کند لشکری
شود شاه لشکرکش از وی بری
و لیک خداوند بالا و پست
به عصیان در رزق بر کس ‍نبست
در مجمع البیان طوسی - رضوان الله علیه - در تفسیر قول خداوند عزوجل که می‌فرماید: و اکتب لنا فی هذه الدنیا حسنة و فی الآخرة انا هدنا الیک ، قال عذابی اصیب به من اشاء و رحمتی وسعت کل شی ء....[۹۴] چنین آمده است :
در حدیث است که پیامبر صلی الله علیه و آله در حال نماز بود که مردی بادیه نشین در نماز خود چنین می‌گفت : خداوندا من و محمد را مشمول رحمت خویش قرار ده و نه کسی دیگر را! پس چون پیامبر صلی الله علیه و آله نماز را سلام گفت ، خطاب به بادیه نشین فرمود: رحمت واسعه الهی را تنگ کردی (محدود و سنگچین نموده‌ای ).[۹۵]
در بعضی روایات - مانند روایتی در باب عقل و جهل کتاب وافی - آمده است :
اگر شما گناه نمی‌کردید، خداوند به جای شما قومی را می‌آورد که گناه می‌کردند و سپس استغفار، تا خداوند آنان را بیامرزد.[۹۶]
نگارنده گوید: دلیل آنچه در روایت فوق آمده ، این حقیقت است که اسمای حسنا و صفات علیای خداوند، همواره ظاهری می‌طلبند تا آثار خود را به ظهور رسانند. پاره‌ای از این صفات عبارتند از عفو و غفور و تواب ، و چه خوش گفته است شیخ عارف ، فرید الدین عطار که :
بود عین عفو تو عاصی طلب
عرصه عصیان گرفتم زان سبب
چون بستاریت دیدم پرده ساز
هم به دست خود دریدم پرده باز
رحمتت را تشنه دیدم آبخواه
آبروی خویش بردم از گناه این مقام را کلامی است که به ادراک کسی جز اهل شهود و عارفان به اسرار اخبار در نیاید، و بهتر آن است که از بیان آنها اعراض نماییم و طومارشان را در هم پیچیم ؛ چه خوف آن است که در این وادی گامهایی بلغزد و مراد را در نیاید، البته آنچه به اشارت مذکور آمد، خواص و اهل فطانت را کفایت است .
کلام مبارک امام علیه السلام که فرمود: قبل ان یخمد ظرف است و متعلق به فعل فاعملوا؛ یعنی عمل کنید پیش از آن که چراغ عمل خاموش شود و به عبارتی دیگر: عمل را غنیمت شمارید و بدان مبادرت ورزید و پیش از آن که چراغ عمل به خاموشی گراید و اجل در رسد؛ که در آن هنگام به سرایی منتقل شوید که نه سرای عمل و کاشت است ؛ بلکه سرای جزا و برداشت است .
در کتاب سفینة البحار، ذیل ماده ولد از امام صادق علیه السلام نقل است :
پس از مرگ ، آدمی را اجری نرسد مگر به سه خصلت : (اول ) صدقه‌ای که در ایام حیات بنیان نهاده است و این صدقه ، پس از مرگش همچنان جاری باشد، و (دوم ) سنتی که از خود بر جای نهد و پس از مرگش همچنان بدان عمل شود، و (سه دیگر) فرزندی صالح از خود باقی گذارد که برایش ‍استغفار کند.[۹۷]
همچنین در امالی شیخ صدوق - رضوان الله علیه - از امام صادق علیه السلام روایت شده است :
شش خصلت است که مؤ من را پس از مرگ سود بخشد: (یکی ) فرزندی صالح که برایش استغفار کند، و (دوم ) قرآنی که آن را قراءت کرده ، (سوم ) چاه آبی که حفر کرده و (چهارم ) درختی که غرس کرده و (پنجم ) صدقه آبی که جاری نموده و (ششم ) سنت حسنه‌ای که بنیان نهاده است و پس ‍از او همچنان بدان عمل شود.[۹۸]
با تدقیق می توان دریافت که شاید آن بخش از کلام مبارک امام علیه السلام در روایت نخست که فرمود: صدقه‌ای ... بنیان نهاده است شامل بعضی از مواردی که در روایت دوم ذکر شده است باشد؛ پس گویی روایت نخست ، مجمل است و روایت دوم تفصیل آن - فتامل .
شخص آگاه ، خود از کلام امام علیه السلام که فرمود: قبل ان یخمد العمل در می یابد که دنیا، تجارتگاه اولیاءالله و محل کسب اولی الالباب است . پس خوشا به حال آن که این تجارتگاه و زندگی پیش از مرگ را غنیمت شمارد، و به راستی آن کس که حظ خویش را به بهایی باطل و دانی بفروشد و سرای آخرت را به متاعی بی ارزش تباه سازد، در تجارت خویش زیانکار و ناکام است .
شارح معتزلی فعل یخمد را یحمد با حاء مهمله خوانده و آن را بهتر از حاء معجمه دانسته و گفته است :
عبارت قبل اءن یحمد العمل استعاره‌ای ملیح است ؛ چه این که عمل میت ستوده و نکوهش می‌شود.
و یخمد با خاء از خمدت النار نیز روایت شده است ، لیک اولی بهتر است .
ولی ، چنانکه گفته‌ایم ، به قرینه ینقطع خاء بهتر است .
این که امام علیه السلام می فرماید: و ینقطع المهل یعنی پیش از آن که عمرتان که در آن مهلت یافته‌اید، منقطع شود، و گویی امام علیه السلام عمر را به سبب - یعنی ریسمان - تشبیه فرموده است . بنابراین معنا چنین می‌شود: پیش از آن که سبب عمرتان منقطع گردد.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خطاب به ابوذر در روایتی می‌فرماید: بر عمر خویش ، بیش از درهم و دینارت بخیل باش[۹۹]
و ینقضی الاجل یعنی عمل کنید پیش از آن که مهلت تمام شود و اجل فرا رسد که چون آن زمان آید، حتی ساعتی پس نیافتد.
کلام مبارک و یسد باب التوبه ، یعنی به سوی عمل و کار بشتابید پیش ‍از آن که باب توبه بسته شود؛ چه پیش از این گذشت که چون وقت معاینه و اشراف مرگ فرا رسد، توبه پذیرفته نخواهد شد که خدای تعالی می فرماید: حتی اذا جاء احدهم الموت ، قال : رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت کلا انها کلمة هو قائلها...[۱۰۰]
و تصعد الملائکة ، یعنی عمل کنید پیش از آن که ملایکه‌ای که اعمال شما از طاعات و معاصی را ضبط می‌نمایند، به آسمان بالا روند، زیرا هنگامی که انسان بمیرد، ملایکه کاتب را دیگر کاری نیست .
نگارنده گوید: شک نیست که در این که انسان همواره تحت نظر و مراقبت است ، و هر انسانی را ملایکی است که اعمال و افعال او را ثبت و ضبط کرده ، بر این امر موکلند. این ، حقیقتی است که فرقان عظیم و اخبار شریف از رسول گرامی اسلام و آل پاکش علیهم السلام بر آن گواه و ناطقند؛ چنانکه خدای عزوجل می فرماید: و ان علیکم لحافظین # کراما کاتبین# یعلمون ما تفعلون[۱۰۱] و نیز می فرماید: اذ یتلقی المتلقیان عن الیمین و عن الشمال قعید # ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید[۱۰۲]
در مجمع البیان طبرسی - رضوان الله علیه - در تفسیر این کریمه آمده است :
انس بن مالک نقل کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدای تعالی ، بنده اش را دو ملک ، وکیل فرموده است که بر او بنویسند. پس چون بمیرد، گویند: پروردگارا! بنده ات ، فلانی را میراندی ، پس حال به کجا رویم ؟ خداوند فرماید: آسمانم پر است از ملایک که مرا عبادت کنند و زمینم پر از خلق که مرا فرمان برند. به قبر بنده‌ام روید و مرا تسبیح و تکبیر و تهلیل گویید و آن را تا روز قیامت در زمره حسناتش به کتابت آورید.[۱۰۳]
همچنین در همان کتاب آمده است :
ابو امامه ، از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است که فرمود: فرشته جانب چپ ، شش ساعت ، قلم از نوشتن عمل بنده خطاکار یا زشتکار باز نگاه دارد. پس چنانچه پشیمان شود و از خدای بخشش طلبد، آن را ننویسد، وگرنه یک گناه بر او نخواهد نوشت .[۱۰۴] در روایت دیگر است : فرشته جانب راست ، بر فرشته جانب چپ ، امیر است . پس چون بنده‌ای عملی نیک انجام دهد، هشت برابرش برایش بنویسد، و چون عملی زشت به انجام رساند و فرشته جانب چپ اراده کند که آن را بنویسد، فرشته جانب راست او را گوید: باز ایست ، و او هفت ساعت باز ایستد. اگر از خداوند طلب بخشش کند، بر او چیزی ننویسد، و چنانچه چنین نکند تنها یک عمل زشت بر او نوشته شود.[۱۰۵]
همچنین در کتاب شریف کافی ، زرارة از امام باقر یا امام صادق علیهما السلام نقل می‌کند:
خدای تبارک و تعالی برای آدم در فرزندانش چنین مقرر فرمود که چون کسی همت به انجام کاری نیک بندد و آن را به انجام نرساند، یک حسنه برایش نوشته شود و چون آن را به انجام رساند، ده حسنه برایش نوشته شود، و چون کسی همت به انجام کاری زشت بندد و آن را انجام ندهد، چیزی بر او نوشته نشود، و اگر آن را به انجام رساند، تنها یک گناه بر او نوشته شود.[۱۰۶]
در کتاب وافی ، در توضیح این که چرا حسنه را ده برابر نویسند و سیئه را تنها یکی نویسند، آمده است :
شاید سر در این باشد که جوهر انسانی ، بالطبع به عالم علوی مایل است ؛ چه این جوهر از همان اقتباس گشته و هبوطش در قالب جسمانی از طبیعتش غریب است ، و حسنه به سوی آنچه که موافق این طبیعت است ارتقاء می‌یابد؛ چرا که جنس آنها یکی است . مثلا نیرویی که می‌تواند سنگ را یک ذراع به سوی بالا به حرکت در آورد، چنانچه در جهت پایین خرج شود، آن را ده ذراع یا بیشتر به حرکت در خواهد آورد. از این رو، حسنه را ده الی هفتاد چون خود است بعضی از آنها را اجری است بی حساب ، و حسنه‌ای که نیت خودنمایی و ریا و یا عجب ، تاثیر آن را مانع نشود، چون سنگی ماند که از بلندی به سوی پایین در غلطد و هیچ مانعی در سر راهش مانعش نشود. این سنگ همچنان به حرکت خویش ‍ادامه می‌دهد و تا به آن جا که باید، برسد.
همچنین در کتاب شریف کافی نقل است :
عبدالله بن موسی بن جعفر علیه السلام گوید: از پدرم پرسیدم که آیا چون بنده اراده گناه یا کار نیک کند، دو ملک از آن خبر یابند؟ فرمود: آیا بوی خوب و بوی مستراح یکی است ؟! گفتم : خیر! فرمود: چون بنده اراده کار نیک کند، نفسش خوشبو بیرون آید. پس فرشته جانب راست ، فرشته جانب چپ را گوید: برخیز (و برو) که او همت به کار نیک بسته است . و چون بدان عمل اقدام کند، زبانش قلم او شود و آب دهانش ، مرکب ، و آن را برایش بنویسد، و چون اراده گناه کند، نفسش بدبو بیرون آید. پس ‍فرشته جانب چپ ، جانب راست را گوید: باز ایست که او همت به گناه بسته است ، و چون گناه را به انجام رساند، زبانش قلم او شود و آب دهانش مرکبش ، و گناه را بر او بنویسد.[۱۰۷]
در کتاب وافی ، در توضیح روایت فوق آمده است :
آب دهان و زبان به عنوان آلتی برای ثبت حسنه و سیئه معرفی شده ؛ چه بنای اعمال بر آن است که در قلب است ، و زبان بدان تکلم می‌کند و پرده از آن بر می‌دارد و بدین معنا اشارت فرموده است که : الیه یصعد کلم الطیب و العمل الصالح یرفعه [۱۰۸] و این آب دهان و زبان ، صورتی است مر آن معنا را؛ چنانکه شاعر گفته است :
ان الکلام لفی الفؤ اد و انما
جعل اللسان علی الفؤ اد دلیلا
روایتی دیگر در کافی است که فضیل بن عثمان مرادی گوید از ابو عبدالله ، امام صادق علیه السلام شنیده است :
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چهار خصلت است که در هر که باشد در وقت ورود به بارگاه خداوند، پس از آن دیگر او را هلاکتی نیست جز آن که شایسته هلاکت باشد و آن عبارت است از این که بنده همت به کاری نیک بندد که آن را به انجام رساند. چنانچه آن را به انجام نرساند، خدای برایش (به سبب نیت نیکش ) حسنه‌ای بنویسد، و چنانچه آن را انجام دهد، خدای برایش ده حسنه بنویسد، و چنانچه همت به کاری زشت بندد که آن را به انجام رساند؛ پس چنانچه آن را به انجام نرساند؛ چیزی بر او نوشته نشود، و اگر آن را انجام دهد، هفت ساعت بدو مهلت داده شده ، فرشته کاتب حسنات ، کاتب سیئات را که بر جانب چپ است گوید: شتاب مکن که شاید عمل زشتش را به عملی نیک دنبال کند و آن را پاک سازد؛ چه خدای عزوجل فرماید: ان الحسنات یذهب السیئات [۱۰۹]، و یا بخشش طلبد؛ پس اگر گوید: استغفر الله الذی لا اله الا هو، عالم الغیب و الشهادة العزیز الحکیم الغفور الرحیم ذالجلال و الاکرام و اتوب الیه چیزی بر او نوشته نشود. چنانچه هفت ساعت بگذرد و نه حسنه‌ای انجام دهد و نه آمرزش طلبد، کاتب حسنات ، کاتب سیئات را گوید: بنویس گناه را بر این نگون بخت محروم .[۱۱۰]
نیز روایتی است دیگر که ابو نعمان گوید:
شنیدم که ابو جعفر علیه السلام فرمود:
ای ابا نعمان ! مردم تو را فریب ندهند و از نفست غافل نکنند؛ هر چه به تو رسد همراه تو خواهد بود نه همراه آنان . روزت را به بیهودگی سپری مکن ؛ چه همراه تو کسانی هستند که عمل تو را ثبت می‌نمایند. پس ‍نیکوکاری کن که هیچ چیزی را به جستجو و طلب نمی‌بینم که از عمل نیک ، که گناه پیش را از میان می‌برد، بهتر باشد.[۱۱۱]
اما سخن مبارک امام در آن جا که فرمود: فاخذ امرؤ من نفسه لنفسه ، تحضیض و ترغیب است بر فرمانبرداری و اطاعت از خداوند و توجه به جانب رب و توشه اندوختن برای سرای باقی . بدین معنا که حال که چنین است ، بایسته است که آدمی از خویش برای خویش ، توشه گیرد؛ یعنی خود را در طاعات و عبادات و ترک شهوات و انجام خیرات و مبرات به زحمت اندازد و مال خود را در راه خدا انفاق کند؛ چه این به منزله آن است که از خویش برای خویش توشه برمی گیرد؛ برای روزی که روز معاد است و حساب . خداوند عزوجل می‌فرماید:
فاما من اوتی کتابه بیمینه فیقول هاؤ م اقرؤ ا کتابیه # انی ظننت انی ملاق حسابیه # فهو فی عیشه راضیة # فی جنة عالیة # قطونها دانیة # کلوا و اشربوا هنیئا بما اسلفتم فی الایام الخالیة [۱۱۲]
از آن رو که انسان در عبادات و ریاضات ، به واقع از قوای خویش اخذ می‌کند؛ یعنی آنها را بدان سبب که در راه خدا و برای ذخیره روز معاد انفاق می‌نماید، به نقصان و کاستی می کشاند، پس به حق می‌توان گفت که : اخذ من نفسه لنفسه ؛ و البته لطف این کلام مبارک و حسن افادت آن ، چه به لفظ و چه به معنا مخفی نیست .
در کافی ، از شحام نقل است که امام ابو عبدالله علیه السلام فرمود:
از نفست برای نفست اخذ کن . از آن اخذ کن در سلامتی پیش از آن که بیماری آید و در قوت پیش از آن که ضعف آید و در حیات پیش از آن که مرگ آید.[۱۱۳]
همچنین همان امام همام علیه السلام فرمود: خودت را برای خودت وادار و به کار گیر که اگر اینچنین نکنی دیگری کار تو را به عهده نمی‌گیرد.[۱۱۴]
در کلام مبارک امام علیه السلام که می‌فرماید: و خذ من حی لمیت ، مراد از حی و میت ، خود شخص است ؛ یعنی از خود در حال حیات ، برای خود در حال مرگ بستاند؛ چنانکه در حدیث پیشین گذشت ، و نیز روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل است که خطاب به ابوذر فرمود: پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت شمر... زندگی ات را پیش از مرگ .[۱۱۵]
و من فان لباق و من ذاهب لدائم : مراد از فانی و ذاهب ، سرای دنیا، و مراد از دو کلمه پس از آن دو، سرای آخرت است . دنیا و آخرت را به اعتبارات گوناگون ، نامهای بسیار است . پس معنای عبارت چنین است : باید از دنیایش برای آخرتش بستاند.
پس دنیا از آن حیث که محل تجارت و کسب کسی است که به این فرمایش ‍گرانمایه امام علیه السلام عمل می‌کند، ممدوح و پسندیده است . البته ممکن است مراد از فانی و ذاهب بدن انسان ، و مقصود از دو کلمه پس از آنها، روح باشد بنابراین می‌توان آن را اشارتی به بقای روح و تجرد آن دانست .
عبارت مبارک امرؤ خاف الله و هو معمر الی اجله و منظور الی عمله ، بدل است برای فاخذ امرؤ یعنی : فلیاءخذ امرو خاف الله ... و معنی چنین می شود: از خود، برای خود، و از دنیا، برای آخرت بگیرد مردی که از خدا بترسد و حال آن که تا هنگام اجل فرصت دارد و عمل او مورد نظر است ؛ زیرا هر نفسی ، رهین کسب خویش است .[۱۱۶] پس اگر از حضور در بارگاه پروردگار بترسد و نفس خویش را باز دارد، بهشت ماوای او خواهد بود،[۱۱۷] و چنانچه سرکشی کند و زندگی دنیا را برگزیند، دوزخ جایگاهش باشد.[۱۱۸]
در آن جا که امام علیه السلام می‌فرماید: امرؤ الجم نفسه ...، نفس ‍انسان را به چهارپایی نافرمان تشبیه فرموده است که باید لگامش بندد و آن را از نزدیکی به گناهان و نافرمانی خداوند باز دارند و به سوی طاعت و فرمانبرداری سوقش دهند، و در غیر این صورت ، انسان را به هر جایی که می‌خواهد، خواهد برد.
مولوی رومی در مثنوی معنوی به نیکی تمام ، روح را به عیسای روح الله علیه السلام و نفس را به الاغی چموش تشبیه کرده ، گوید:
ترک عیسی کرده خر پرورده‌ای
لاجرم چون خر برون پرده‌ای
طالع عیسی است علم و معرفت
طالع خر نیست ای تو خر صفت
ناله خر بشنوی رحم آیدت
پس ندانی خرخری فرمایدت
رحم بر عیسی کن و بر خر مکن
طبع را بر عقل خود سرور مکن
طبع را هل تا بگرید زار زار
تو ازو بستان و وام جان گذار
سالها خر بنده بودی بس بود
زانکه خر بنده ز خر واپس ‍بود
هم مزاج خر شدت این عقل پست
فکرش اینکه چون علف آرد بدست
گردن خر گیر و سوی راه کش
سوی رهبانان و رهدانان خوش
هین مهل خر را و دست از وی مدار
زانکه عشق اوست سوی سبزه زار
گر یکی دم تو به غفلت و اهلیش
او رود فرسنگها سوی حشیش
دشمن راهست خر مست علف
ای بسا خر بنده کز وی شد تلف
گر ندانی ره هر آنچه خر بخواست
عکس آن را کن که هست آن راه راست
نفیس بن عوض طبیب ، در شرح کتاب الاسباب فی الطب ، تالیف علی بن ابی الحزم قرشی متطبب ، در مبحث عشق ، از حکما نقل می‌کند:
اگر نفس را مشغول نداری ، مشغولت کند، و این بدان سبب است که نفس ‍تقریبا همیشه در تدبیر است . پس چنانچه آن را به اموری نافع مشغول داری ، بدان مشغول شود وگرنه ، به امور فاسد و مهلک مشغولت کند. نفس ، دشمنی سخت است و بسیار امرکننده به بدی ، و راهزنی است که راه سالک به سوی خدای را بندد. و اگر انسان آن را به حال خود رها کند و از نافرمانی خداوند و از آنچه به سویش مایل است باز ندارد و او را به مهالک و مفاسد برد. پس عاقل هوشیار را سزاوار باشد که در ابتدا به جهاد با این دشمن سنگدل که در خانه اوست بپردازد.
تو با دشمن نفس همخانه‌ای
چه در بند پیکار بیگانه‌ای  !؟
در کتاب اربعین علامه بهاءالدین عاملی قدس سره از حضرت امیر مؤ منان علیه السلام روایت است که فرمود:
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گروهی از سپاهیان خویش را (به جهاد) اعزام داشت . چون بازگشتند، فرمود: مرحبا به قومی که جهاد اصغر را به انجام رسانیدند و جهاد اکبر بر عهده شان باقی است . پرسیدند: ای رسول خدا! جهاد اکبر چیست ؟ فرمود: جهاد با نفس . سپس ‍فرمود: برترین جهاد، آن است که شخص با نفس خویش که میان دو پهلوی اوست ، به جهاد برخیزد.[۱۱۹]
از جمله اشعاری که در مذمت پیروی از نفس به صنعت تعریب سروده‌ام ، ابیات ذیل است :
من کرد نفسه پیرویا
فلیقعدن فی الدوزخ جثیا
من افکند بدستها زمامه
فماله الخوشی و السلامه
لانها لحیة لدغاء
ان بگزد فعمرک فناء
ان جاوزت عن حدها بموئی
فانها امارة بالسوء
شبه‌ها بالاستر الچموش
من کان ذا درایة و هوش
فالقرب منها لگد و گاز
و الحرف فی رکوبها دراز
رب پنهت بک من هواها
بدبخت من لا یترس ‍عقابها

ترجمه خطبه

اکنون که در فراخی بقا هستید (کنایه از این که زنده اید) و نامه های اعمال گسترده است و پیچیده نشده ، و توبه پهن است و در آن بسته نشده (کنایه از اینکه هنوز اجل شما فرا نرسیده ) و آن که از حق تعالی و فرمان او پشت کرده خوانده می‌شود که برگرد و به سوی ما بیا، و آن که بد کرده است ، امیدواری به او داده شده که اگر دست از بدی بردارد و به خوبی گراید و تدارک کند، از او پذیرفته است و عاقبت به خیر خواهد بود، پس کار کنید و تلافی گذشته نمایید پیش از آن که مرگ گریبان شما را بگیرد و چراغ عمل خاموش گردد، و طناب عمر بریده شود و وقت به سر آید و فرصت از دست رود و در توبه بسته شود، و فرشتگان اعمال دست از کار بکشند و به آسمان بر شوند (کنایه از این که تن به کار دهید پیش از آن که عمر به سر آید و مرگ به درآید.) پس باید هر کسی از خود برای خود (یعنی خویشتن را رنج دهد و کار کند تا در آخرت او را به کار آید که جزاء نفس ‍عمل است ، و علم و عمل جوهر انسان سازند) و باید بگیرد از زنده برای مرده (یعنی تا زنده است کاری کند که پس از مردن او را به کار آید) و از دنیای فانی برای سرای جاودانی ، یا از بدن فانی برای روح باقی ، و از رونده و گذرنده برای دایم همیشگی (یعنی از دنیا برای عقبی یا از تن برای جان ).
مردی که از خدا بترسد و حال آن که تا هنگام اجل فرصت دارد و عمل او مورد نظر است (یعنی تا زنده است به عمل کوشد و برای روز تنگدستی خویش کاری کند) مردی که چارپای سرکش نفس را لگام زده و مهار کرده پس به لگامش وی را از معاصی باز می‌دارد و به مهارش به سوی طاعت خدا می‌کشاند.
و آخر دعویهم ان الحمد لله رب العالمین .

پانویس

  1. کتاب هزار و یک کلمه را اخیرا دفتر تبلیغات اسلامى به طبع رسانیده است . این کتاب ، در موضوعاتى مختلف ، چون فلسفه ، عرفان ، علوم قرآنى و... حتى پزشکى است.
  2. علامه ، سید محمد حسین طباطبایى - ره - درباره توبه مى فرماید: توبه در لغت به معناى بازگشت است ، و توبه از بنده ، برگشت اوست به سوى پروردگارش با پشیمانى و بازگشت از سرپیچى ، و از جانب خداوند نیز توفیق وى به توبه با آمرزش گناه او. مکرر گفته شد که هر توبه از بنده به سوى خدا، مساوى با دو برگشت خداوند به سوى بنده مى باشد - به حسب بیان قرآن - زیرا توبه یک عمل پسندیده اى است که محتاج به نیروست و نیرو دهنده هم خداست . پس توفیق کار خیر را اول خداوند عنایت مى کند تا بنده قادر به توبه مى شود و از گناه خود بر مى گردد، و سپس وقتى موفق به توبه شد، محتاج تطهیر از آلودگى گناهان و آمرزش است ، آنجا نیز بار دیگر مشمول عنایت و رحمت و آمرزش ‍خدا قرار مى گیرد. این دو عنایت و برگشت خدا، همان دو توبه اى هستند که توبه بنده را در میان گرفته اند. قرآن مى فرماید: ثم تاب علیهم لیتوبوا (توبه 118)، این همان توبه اولى است و مى فرماید: اولئک اتوب علیهم و این نیز توبه دومى است ، و در میان این دو، توبه بنده قرار مى گیرد (تفسیر میزان ، ترجمه عبدالکریم نیرى ، چ 3، ج 4، ص 379). در اوصاف الاشراف آمده است : معنى توبه رجوع از گناه باشد و اول بباید دانست که گناه چه باشد تا از او رجوع کند، و باید دانند که گردش افعال بندگان بر پنج قسم باشد. اول : فعلى که بباید کرد و نشاید که نکند. دوم : فعلى که نباید کرد و نشاید که کند. سیم : فعلى که کردن آن از ناکردن بهتر باشد. چهارم : فعلى که ناکردن از کردن او بهتر بود. پنجم : فعلى که کردن و ناکردن او یکسان بود. و گناه نکردن فعلى بود که از قسم اول باشد، و کردن فعلى که از قسم دویم باشد. و از آن همه عاقلان را توبه واجب بود، و اینجا نه اقوال و افعال جوارح تنها مى خواهیم ، بل جمیع افکار و اقوال و افعال مى خواهیم که تابع قدرت و ارادت هر عاقلى باشد. اما ناکردن فعلى که از قسم سیم باشد، و کردن فعلى که از قسم چهارم باشد ترک اولى باشد و از معصومان ترک اولى ناپسندیده باشد و توبه ایشان از ترک اولى باشد و... (خواجه نصیرالدین طوسى ، اوصاف الاشراف ، به تصحیح نجیب مایل هروى ، انتشارات امام : مشهد، چ 1، صفحه 71.)
  3. یکى از علومى که در دامان فرهنگ و معارف اسلامى زاده شده و در آن رشد و نمو یافته است ، علم کلام است ، درباره علم و کلام و منشاء آن سخن بسیار رفته است . همچنین در این که چرا آن را علم کلام نامیده اند، بحثها شده است که مى توان به کتابهاى مربوط، که کم هم نیستند، مراجعه کرد. لیک آنچه که در این مجال ، شاید بتواند فهم و درک مطالب کتاب حاضر را آسانتر کند، این است که به اختصار بیان نماییم که این علم و اساسا هدف و غرض از آن چیست و با بحث توبه که موضوع کتاب حاضر است - چه رابطه اى دارد. علم کلام را مى توان علمى دانست که متکلم مسلمان به واسطه آن ، به اثبات اصول دین و به عبارت بهتر هر آنچه که باید بدان ایمان داشت ، مى پردازد. البته در این جا غرض ما، ارائه تعریف منطقى از علم کلام نیست . در این علم ، هم از هست ها بحث مى شود و هم از بایدها. از بایدها بحث مى شود، چون در آن اثبات مى شود که باید به چه چیز اعتقاد داشت و به چه چیز اعتقاد نداشت ، کدام عقیده را درست دانست و کدام را غلط. از هست ها بحث مى شود، چون در آن ، صفات و ویژگیهاى موضوعات مورد بحث به بیان مى آید؛ مثلا این که آیا صفات خداوند، عین ذات اوست یا زاید بر آن ، مساله اى است که در علم کلام از آن بحث مى شود. از آنچه گفته آمد، آشکار گشت که نباید موضوع این علم را فقط منحصر در اصول دین دانست ، بلکه هر چه که در دین آمده ، مى تواند به گونه اى موضوع مورد بحث علم کلام باشد. شاید بتوان چنانکه بعضى گفته اند، همه این امور را در کلمه ایمانیات گرد آورد. جمعى از فضلا یگانگى موضوع علم کلام را از اساس منکر شده اند. به اعتقاد اینان ، علم کلام را موضوعى واحد نیست ؛ بلکه آنچه مسایل این علم را به گرد یکدیگر مى آورد و رنگ یک دانش خاص بدان مى بخشد، یگانگى در هدف و غایت است .(- بعضى از دانشمندان بر آن رفته اند که لزومى نیست که براى هر علمى ، یک موضوع واحد فرض نماییم . بلکه همین که پاره اى از مسایل در هدف و غایت و متحد باشند، براى به وجود آمدن یک علم خاص کافى است ، براى اطلاع بیشتر مى توان به کتابهاى منطقى و اصولى رجوع کرد.) حال هدف کلام چیست ؟ شاید آنچه در کتاب گوهر مراد آمده است ، تا اندازه اى مبین ، هدف و غرض این علم باشد: و قدماى اهل اسلام را حاجت به این صناعت از دو جهت بوده : یکى محافظت عقاید شرعیه از تعرض ‍اهل عناد از سایر ملل و شرایع ، و این حاجت عامه اهل اسلام است ، و دیگر اثبات مقاصد هر فرقه از فرق اسلام به خصوص و محافظت آن فرقه از تعرض سایر فرق اسلام و این نسبت به هر فرقه لا محاله مختلف مى شود. (- گوهر مراد، صفحه 41.) بنابراین ، علم کلام تنها متکفل بحث از اصول دین نیست ؛ بلکه فروع دین نیز مى توانند موضوع بحثها و تحقیقات متکلمانه واقع شوند. موضوع توبه نیز که بحث اصلى کتاب حاضر درباره آن است ، این چنین است . یعنى چنانکه استاد علامه - مد ظله العالى - در ابتداى کتاب فرموده ، این بحث کلامى توبه است . علم کلام به عنوان علمى خاص ، داراى ویژگیهایى خاص - در موضوعات مورد بحث ، روش تحقیق و جز آن - است . شاید یکى از مهمترین این ویژگیها عنصر تعهد باشد. (- به تعبیر بعضى متکلم ، متدین است متدین در این جا بدین معناست که متکلم خود را در سیر و سیاحت علمى وابسته به دین مى داند. او همچنان که در مسیر اثبات مدعاى خود به پیش مى رود، مراقب است که مبادا مقدمات استدلالهاى به نتیجه اى که با اصول مسلم دینى منافات دارد، منتهى شوند. در این جا مراد ما از متدین همین معناى مذکور است . بنابراین ، یکى از تفاوتهاى کلام و فلسفه این است که هدف فیلسوف علم به احوال اعیان موجودات است ، ولى متکلم نتیجه اى را که قبلا شرع بدان حکم کرده است ، مستدل مى کند. البته فلسفه نیز - اگر واقعا فلسفه باشد - همواره در خدمت دین و مؤ ید عقاید دینى است ، ولى بدون آن که فیلسوف از پیش ، خود را ملزم بدین امر کرده باشد، بلکه عقل و استدلال عقلى است که او را به این نتیجه مى کشاند.) تعهد در این جا بدین معناست که متکلم از همان ابتدا، خود را در رسیدن به هدفى خاص و معلوم ، که مطلوب شرع است ، متعهد مى داند. او زمام امور را به دست خود دارد، نه آن که تسلیم بى قید و شرط مقدمات و نتایج آن باشد. متکلم ، همچنان که به پیش ‍مى رود گاهى نگاهى به پیش و پس مى اندازد که آیا مرکبى که بر آن سوار است ، او را به مقصد مى رساند و آیا راهى که در پیش گرفته است او را به کعبه مى رساند یا به ترکستان ؟! گاهى متکلم پس از آن که مقدارى راه پیموده درمى یابد که آن راه به جایى منتهى شده است که مقصود نظر شرع نبوده است . از این رو باز مى گردد در مقدماتى که باعث چنین نقض غرضى شده ، باز مى نگرد؛ چه او به یقین مى داند که بایستى در این مقدمات ، خدشه و خللى باشد که او را به اصلى که مخالف شرع است ، کشانیده است . بنابراین ، مى توان دریافت که کار متکلم ، کشف حکم شرعى فلان مساله نیست ، بلکه حکم شرعى پیشتر کشف شده است . او از آن حکم ، دفاع مى کند و آن را به بیان و وضوع بیشترى مى آورد. متکلم در دین مى نگرد و آنچه را طبق شرع مسلم و قطعى فرض شده است ، تبیین و از آن دفاع مى کند. مثلا وجوب وجود امام معصوم علیه السلام در شریعت به صراحت مورد تاکید قرار گرفته است ، متکلم مى کوشد تا با مدد جویى از عقل و نقل ، همین اصل را که پیش از ورود به میدان استدلال ، آن را باور داشته ، تبیین و اثبات کند. چنانچه در میانه راه و یا در انتهاى آن دریابد که مقدمات تدارک شده به چیزى جز این موصولند، باز مى گردد و مقدمات را بررسى مى کند که چرا به چنین نتیجه فاسدى نیل یافته است . محقق سبزوارى در حاشیه منظومه مى گوید: متصدیان شناسایى حقایق موجودات طوایفى مى باشند: گروهى تحقیق حقایق را منحصر دانند به فکر، گروهى به ریاضت و کشف ، دسته دوم عرفا و صوفیه مى باشد، دسته اول یا مقیدند که موافق با شرع باشند و ایشان متکلمین اسلامى هستند، یا به موافقت انبیاء و شرایع مقید نیستند و ایشان فلاسفه مشاء مى باشند، و دسته اى که جمع بین ریاضت و برهان کرده اند، حکماى اشراقند. (- نقل از: صفائى ، سید احمد، علم کلام ، انتشارات دانشگاه تهران ، چ 3، ج 1، صفحه 7.)
  4. در مبدا و معاد ملاصدرا آمده است : پس سعادت طبع نفس و خاصه آن وجود استعلائى است و تنزه از مواد و اجرام و ادراک معارف و علم به حقایق اشیا بر نحوى که واقع است و مشاهده اشباح عقلیه و ذرات روحانیه ، و براى حس امثال این امور حاصل نمى توان بود... و اگر در حال اشتغال به بدن معارفى که مقتضاى طباع قوه عقلیه است از قبیل معرفت الله و معرفت ملائکه و... حاضر باشد، و نفس را در آن حال از استغراق در بدن و عوارض آن باز دارد، هر آینه براى نفس لذتى حاصل خواهد گردید که وصف به کنه آن نتواند رسید (صدرالمتالهین شیرازى ، مبدا و معاد، ترجمه احمد بن محمد الحسین اردکانى ، به کوشش عبدالله نورانى ، مرکز نشر دانشگاهى : 1362، صفحه 417 و 418).
  5. عن ابى عبدالله علیه السلام قال : کان ابى یقول : ما من شى ء افسد للقلب من خطیئة ؛ ان القلب لیواقع الخطیئة ، فما تزال به حتى تغلب علیه فیصیر اعلاه اسفله (ثقة الاسلام کلینى ، اصول کافى ، انتشارات علمیه اسلامیه ، ج 3، کتاب الکفر و الایمان ، باب الذنوب ، ج اول ، صفحه 369.)
  6. محمد بن شاه مرتضى بن شاه محمود، مشهور به ملا محسن فیض کاشانى ، بنام ترین حکیم نسل پس از شیخ بهایى ، میرداماد و میرفندرسکى است . او به سال 1007/1600 در شهر کاشان زاده شد. چند سالى را در قم گذراند و سپس براى تکمیل تحصیلات خود نزد ملا صدرا در شیراز رفت و بعدها هم دختر وى را به همسرى برگزید. ملا محسن از محضر میرداماد و شیخ بهائى هم کسب فیض کرده ، اما با ملا صدرا پیوندهاى نزدیکترى داشته است .... آثار ملا محسن نمایش یکپارچگى شده وحى ، عقل و عرفان است ... ملا محسن آثار متعددى ، به فارسى و عربى دارد که در اینجا ذکرى از آنها خواهیم کرد. از معروفت ترین تالیفات او: حق الیقین ، عین الیقین ، و علم الیقین در حکمت ؛ الصافى ، الوافى و الشافى در تفسیر قرآن و علم الحدیث ، مفاتیح الشریعة در فقه التطهیر در اخلاق ؛ جلاءالعیون ، زاد السالکین و کلمات مکنونة ... و رسالات متعدد دیگرى در معانى باطنى اعمال عبادى (تاریخ فلسفه در اسلام ، به کوشش ‍میان محمد شریف ، ترجمه زیر نظر نصرالله پور جوادى ، نشر دانشگاهى ، چ اول ، ج 1، صفحه 462 - 460).
  7. الدنیا و الاخرة ککفتى میزان ایهما رجحت ، نقصت الاخرى.
  8. الدنیا راس کل خطیئة.
  9. الدنیا محرمة على اهل الآخرة و الآخرة محرمة على اهل الدنیا و هما معا محرمتان على اهل الله (جامع صغیر، ج 2، ص 16). بیت ذیل اشارت به این روایت دارد: چشمه رحمت بر ایشان شد حرام مى خورند از زهر قاتل جام جام (احادیث مثنوى ، انتشارات امیرکبیر، ج 2، صفحه 204).
  10. انه لیغان على قلبى و انى لاستغفر الله فى کل یوم سبعین مرة (مستدرک الوسائل ، ج 5، صفحه 320، کتاب الصلاة ، ابواب الذکر، باب 22، ح 2، نهایة ابن اثیر، ج 2، صفحه 180، جامع صغیر، ج 1، صفحه 103، مسلم ، ج 8، صفحه 72). در مثنوى معنوى در ترجمه منظوم این حدیث آمده است : همچو پیغمبر ز گفتن در نثار توبه آرم روز من هفتاد بار در اوصاف الاشراف آمده است : پس توبه سه نوع است : توبه عام همه بندگان را، و توبه خاص معصومان را، و توبه اخص اهل سلوک را. و توبه عصاة امت از قسم اول است . و توبه آدم و دیگر انبیاء از قسم دوم بود، و توبه پیغمبر آنجا که گفت : و انه لیغان على قلبى و انى لاستغفر الله فى (کل ) یوم سبعین مرة از قسم سوم . (خواجه نصیرالدین طوسى ، اوصاف الاشراف ، به تصحیح و توضیح نجیب مایل هروى ، چ اول ، انتشارات امام : مشهد، صفحه 72.)
  11. معتزله یکى از پنج فرقه کلامى بزرگ مسلمانان است که عبارتند از: شیعه ، خوارج ، مرجئه ، غلاة و معتزله . پیروان فرقه در حقیقت عقل گرایان افراطى مسلمانانند و از فرق دیگر اسلامى در عقاید کلامى ، به شیعه نزدیکترند اگر چه با یکدیگر اختلافات اساسى دارند. معتزله در اواخر دوران بنى امیه ظهور پیدا کرد و مؤ سس آن واصل بن عطا بوده است . ویژگى آرا عقاید معتزله ، انطباق کامل آن با عقل ظاهرى است . هر صفتى که به خداوند نسبت داده مى شود، بایستى عقلا نسبت آن به خداوند ممکن باشد. بنابراین ، هر ویژگى ، صفت یا حالتى که حتى در قرآن به خداوند نسبت داده شده ، در صورتى که عقل نسبت آن را به خداوند محال بداند، بایستى به تاویل رود و از آن ، معنایى را باید در نظر گرفت که عقل ، نسبتش را به خداوند روا بداند. این که چرا فرقه مذکور را معتزله گفته اند، ماجرایى دارد که در کتب کلامى و فرق موجود است . ظهور معتزله ، تاثیر ژرفى در علم کلام اسلامى نهاد و در آشنایى مسلمانان به فلسفه و علوم نقشى مهم داشت . معتزلیان ، مورد خشم و کینه بسیارى از فرقه هاى دیگر کلامى واقع شدند و بخصوص اخباریان و اشعریان . چه به اعتقاد آن فرقه ها، عقل و نظر آدمى را توان حکومت در مسایل مربوط به الهیات نیست . بعضى این فرقه را بنیانگذار علم کلام اسلامى دانسته اند که البته نظر درستى نیست ؛ زیرا با مراجعه به اخبار و احادیث و سیره معصومین علیه السلام مى توان دریافت که نخستین پایه هاى علم کلام به دست آن بزرگواران پى نهاده شد. معتزله را با القاب اصحاب عدل و توحید و قدریه نیز مى خوانند. البته لقب اخیر را مخالفین بدانان داده اند. چه در حدیث است که پیامبر فرمود: قدریان ، مجوسان این امتند. و نظر به این که معتزلیان بر آن بوده اند که انسان در افعال خویش مختار است و متکى به قدرت خویش ، آنان را با مجوسان تشبیه کرده و گفته اند که مقصود این حدیث ، معتزلیانند. سید شریف جرجانى ، در شرح مواقف ، گوید: سبب آن که معتزله را قدریه گفته اند آن است که ایشان ، اعمال بندگان را به قدر - یعنى قدرتهاى انسان - نسبت مى دادند، و به عقیده او بهتر است آن فرقه را قدریه - به ضم قاف - خوانند نه قدریه . زیرا قدریه در اصطلاح ، کسانى هستند که به قدرت خداوند و قضا و قدر الهى و تفویض امور به مشیت وى قائلند. شهرستانى گوید که معتزله گویند خداوند، قدیم است ، و قدم - یعنى دیرینه بودند - اخص اوصاف اوست . از این جهت معتزله قائل به صفات قدیم نشدند و همه صفات خداوند را مانند زنده و دانا و توانا بودن ، عین ذات او دانستند و گفتند اگر قائل شویم که این صفات عین بارى تعالى نیست و آنها نیز قدیم اند، باید مانند مشرکان به تعدد آلهه - یعنى به چند خداى قدیم - قائل شویم ، و این خلاف توحید است . (مشکور، محمد جواد، تاریخ شیعه و فرقه هاى اسلام تا قرن چهارم ، انتشارات اشراقى ، چ 3، 1362، صفحه 64) از میان آراء و عقاید معتزلیان ، پنج اصل معروف است که تمام دسته هاى معتزلى را در گرد یک جمع مى آورد. 1) توحید، 2) عدل 3) وعد و وعید؛ 4) المنزلة بین المنزلتین 5) امر به معروف و نهى از منکر. جز این ، عقاید خاص دیگرى نیز دارند که ذکر و شرح همه آنها از حوصله این کتاب خارج است.
  12. اشعریان ، فرقه اى هستند از مسلمانان ، پیرو ابوالحسن اشعرى (ابوالحسن على بن اسماعیل اشعرى م . ف . 334 ه . ق .) وى مخالف معتزله بود. به عقیده او ایمان عبارت است از تصدیق به قلب ، تصدیق کرد - یعنى به وحدانیت خداى تعالى اقرار آورد - و به پیامبران و آنچه از خداوند به رسالت آورده اند، از روى قلب اعتراف کرد، ایمان او درست است و اگر هم در همان حال بمیرد، مؤ من و رستگار شمرده مى شود، و مؤ من جز به انکار ایمان و لوازم آن ، از ایمان خارج نمى گردد. صاحب گناه کبیره ، اگر بدون توبه بمیرد، حکم او با خداوند است ، یا او را به رحمت خود مى آمرزد یا به شفاعت پیغامبر مى بخشد و یا به مقدار جرمش عذاب مى کند. اما اگر توبه کند، آمرزیدن او بر خدا واجب نیست ، زیرا خدا موجب است و چیزى بر او واجب نمى شود و اعتقاد به قبول توبه ، مبتنى بر سمع است . خدا، مالک خلق خود است ، آنچه مى خواهد، مى کند و به هر چه اراده کند، فرمان مى دهد. اگر همه خلق جهان را به بهشت برد، مرتکب حیفى نشده است و اگر همه را به آتش افکند، ظلمى نکرده است . چه ظلم عبارت است از تصرف آنچه مایملک متصرف نیست ، یا عبارت از وضع شى ء در غیر موضع خود، در صورتى که خداوند، مالک مطلق است و از این روى نه ظلمى بر او متصور است و نه جورى بدو منسوب . در مورد رویت گفته : هر چه موجود باشد، مرئى است و چون بارى تعالى موجود است . پس مرئى خواهد بود؛ قال الله تعالى : وجوه یومئذ ناظرة الى ربها ناظرة . در اثبات سمع و بصر و ید و وجه براى خداوند، گوید: این جمله صفات جبرى است که چون سمع به آن ورود یافته ، اقرار به آن واجب باشد به آن طریق سمع به آن ورود یافته ، اقرار به آن واجب باشد به آن طریق که شرع به آن وارد است ، و بارى تعالى عالم است به علم و قادر است به قدرت ...همه این صفات هم قدیم است . توفیق ، پیش او، خلق قدرت است بر طاعت و مذلان ، خلق قدرت است بر معصیت . امامت به اتفاق و اختیار نه به نص و تعیین ثابت مى شود و به این ترتیب ، وى طریقه اهل سنت را تایید مى کند. راجع به قرآن ، اشعریه بر خلاف قول معتزله ، معتقد به قدم آنند (فرهنگ فارسى دکتر معین ، ج 5، ص 152 و 153). چنانکه پیداست عقاید اشعریه ، عمدتا با عقاید معتزله و امامیه مخالف است . دو فرقه اخیر، با بهره جستن از عقل و نقل آراى غیر عقلایى اشعریه را رد کرده و بر خلاف آن اقامه دلیل کرده اند. نیز چنانکه پیداست بعضى از مسایل طرح شده توسط اشعریه هیچ فایده اى عملى براى مسلمانان نداشته و ندارد. لیک افسوس و دریغ که چنین مباحثى سالهاى سال ، ذهن و دست مسلمانان را به خود مشغول داشت ، مسایلى که جز تفرقه و اختلاف ارمغانى برا امت اسلامى به همراه نیاورد.
  13. به عبارتى دیگر، حسن و قبح بر سه معنا اطلاق مى گردد: الف ) بر صفت کمال و نقص ؛ چنان که فى المثل مى گویند: علم خوب است و جهل بد؛ بدین معنا که علم ، صفتى است که موجب کمال و والامرتبگى صاحب خویش مى گردد، و جهل ، موجب نقص و دون مرتبگى ، ب ) معناى دوم حسن قبح ، معنایى است که با طبع انسان ، ملایم و سازگار است . از این رو، هر عمل را که مخالف آن باشد، قبیح و هر آنچه موافق باشد، حسن گویند: ج ) سوم ، معنایى است که دارنده یا فاعل آن ، مستحق مدح و جزاى خیر و یا مستحق ذم و جزاى شر است ، حال این مدح و ذم ، چه از جانب خداى تعالى باشد و چه در دنیا باشد و چه در آخرت . درباره دو قسم نخست ، همگى متفقند که بى شک افعالى موجود است که ذاتا و در نفس الامر به حسن و قبح عقلى متصف اند. بلکه اختلاف ، در قسم سوم است . عدلیه و جمهور حکما برآنند که اعمال و افعال بندگان ، ذاتا و در نفس الامر متصف به حسن و قبح عقلى اند؛ لیک ، اشاعره معتقدند که عقل را در این وادى توان حکومت نیست ؛ بلکه در این جا حاکم ، تنها شرع است و بس . به تعبیر واضح تر، اشاعره بر آنند که حسن و قبح به دو معناى نخست ، عقلى است ، و به معناى سوم ، شرعى ، و عقل را در آن حکومت نبود (مؤ لف).
  14. علامه حلى ، شرح تجرید اعتقاد، به تصحیح استاد حسن زاده ، صفحه 33.
  15. اصولا اقامه دلیل و برهان بر کسى که منکر حقایق بدیهى و ضرورى اند، مادام که بر انکار خود پافشارى مى کنند، محال و ناممکن است . معانى بدیهى و ضرورى ، به گونه اى هستند که نمى توان براى آنها تعریفى ذکر نمود. ولى انسان فطرتا بر آنها آگاه است و مانند روشنایى روز بر آنها یقین و اذعان دارد؛ مثلا هستى یا وجود از جمله معانیى است که اگر چه انسان نتواند براى آن تعریفى ذکر کند، لیک به تمام وجود و ذات خویش ، آن را درک کند. چون کسى از چیزى پرسشى مى کند، همین پرسش ، به واقع نشان از آن است که او به هستى و وجود آن شى ء یقین و اذعان دارد. زیرا از چیزى که عدم است نمى توان پرسش کرد. حتى شخصى که عامى و بى سواد است هیچگاه نمى پرسد که این که مى گویند در هوا، اکسیژن موجود است . موجود است یعنى چه ؟ بلکه اگر پرسشى داشته باشد، آن پرسش عبارت از این است که اکسیژن چیست ؟ از این جاست که دقت نظر و اصابت راى ابن سینا بر ما آشکار مى گردد؛ در آن جا که پیشنهاد مى کند که در مواجهه با چنین اشخاصى باید به گونه اى دیگر بر آنان حجت آورد. وى در کتاب شفا درباره سوفسطاییان - که منکر وجود هر گونه حقیقتى بوده اند - سخنى دارد که استاد حسن زاده مد ظله العالى - ترجمان آن را چنین ذکر فرموده اند: از سوفسطایى مى پرسیم که درباره انکار خودتان چه مى گویید؟ آیا مى دانى که انکار شما حق است ، یا باطل است یا شاکید؟ اگر از روى علم خودشان به یک از این امور سه گانه حکم کرده اند پس به حقیقت اعتقادى اعتراف کرده اند خواه اینکه این اعتقاد، اعتقاد حقیقت قولشان به انکار قول حق باشد، یا اعتقاد بطلان آن یا اعتقاد شک در آن ، پس انکارشان حق را، مطلقا ساقط است . و اگر بگویند ما شک داریم ، به آنان گفته مى شود که آیا مى دانید شک دارید یا به شک خودتان انکار دارید، و آیا از گفتارها به چیز معینى علم دارید؟ پس اگر اعتراف کردند که شاک اند یا منکرند و به شى ء معینى از اشیاء عالمند، پس به علمى و حقى اعتراف دارند. و اگر گفتند: ما ابدا چیزى را نمى فهمیم و نمى فهمیم که نمى فهمیم ، و در همه چیزها حتى در وجود و عدم خودمان شاکیم و در شک خودمان نیز شاکیم و همه اشیاء را انکار داریم حتى انکار به آنها را نیز انکار داریم ، شاید از روى عناد، زبانشان بدین حرفها گویا است ، پس احتجاج با ایشان ساقط است و امید راه جستن از ایشان نیست . پس چاره ایشان جز این نیست که ایشان را تکلیف به دخول نار کرده زیرا که نار و لانار نزدشان یکى است و ایشان را باید کتک زد، زیرا که الم و لا الم برایشان یکى است (ابن سینا، صفحه 42، نقل از معرفت نفس ، اثر استاد حسن زاده ، مرکز انتشارات علمى و فرهنگى ، چ 3، دفتر اول ، صفحه 11.) این که ابن سینا مى گوید چنین کسى را باید در آتش انداخت و یا کتک زد، شاید بدین سبب است که چون چنین کنند، شخص سوفسطایى ناگزیر است دست کم به وجود حقیقتى به نام سوختن یا درد اعتراف کند و چون به این حقیقت اعتراف کند، مى توان همین حقیقت را براى اقامه دلیل و تشکیل مقدمات براى نیل به نتیجه اى دیگر، دستاویز قرار داد. همه علوم و معارف بر حقایقى بدیهى استوارند و اگر چنین حقایقى نبود، اساس علوم بر هم مى ریخت . از این روست که گفته اند فلسفه ، مادر علوم است ، چه در آن از وجود و هستى بحث مى شود که بدیهى ترین بدیهیات است . فى المثل اگر در علم طب ، ابتدا به وجود انسان و بدن او اذعان نشود و اگر معناى هستى و وجود آن ، از پیش معلوم نباشد، چگونه مى توان در پیرامون بدن انسان بحث و تحقیق نمود؟ بنابراین ، وقتى سوفسطایى را در آتش مى اندازند، اولین فریاد او، اعترافى است علیه مدعاى خود او.
  16. مرحوم شیخ محمدرضا مظفر در کتاب اصول الفقه دلیل اثبات حسن و قبح عقلى را به نحوى شایسته بیان نموده که مضمون بخشى از آن چنین است : هر کدام از دو گروه عدلیه و اشاعره بر این دلیل که اطاعت از اوامر و نواهى شرعى واجب است ، متفق و متحدند، لیک این وجوب حب اعتقاد اشاعره ، وجوبى شرعى است ، یعنى وجوب اطاعت از اوامر و نواهى ، به واسطه شرع ثابت گردیده است . پس مى توان گفت که شارع امر فرموده که باید از این اوامر و نواهى اطاعت و پیروى کنید. حال جاى این پرسش است که وجوب اطاعت از این امر و دستور الهى که طبق آن باید از اوامر و نواهى پیروى کرد از کجا ثابت شده است ؟! اگر در پاسخ گفته شود که وجوب آن به عقل ثابت است ، مطلوب ما به اثبات رسیده است ، و اگر بگویند که وجوب آن نیز شرعى است ، دوباره باید پرسید؟ آن وجوب شرعى از کجا آمده است ، پس آن هم بایستى به امرى دیگر واجب شده باشد و.... این دو همچنان ادامه دارد و مادام که به وجوب عقلى اعتراف نشود، علاجى برایش متصور نیست . اصولا ثبوت شرایط و ادیان الهى متوقف بر تحسین و تقبیح عقلى است و چنانچه ثبوت آنها از طریق شرعى باشد، مستلزم دور خواهد بود (مظفر، محمد رضا، اصول الفقه ، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى ، چ 3، ج 1، صفحه 214). هنگامى که یک پیامبر ظهور مى کند و مردم را به پیروى از خود فرا مى خواند و براى اثبات مدعاى خود، معجزه مى آورد، و مردم بدو ایمان مى آورند، سبب ایمان آوردن مردم چیست ؟ بى شک این ایمان سببى جز آن ندارد که مردم به عقل و خرد خود مى دانند که پیروى از چنین شخصى واجب است ، یعنى چنانچه از او پیروى نکنند با حکم عقل خویش به مخالفت پرداخته اند. در این جا نمى توان ، وجوب پیروى از پیامبر را شرعى دانست ، زیرا پیش از او دین و شرعى نبوده و مردم بدان ایمان نداشته اند تا به حکم آن عمل نمایند. بنابراین مى توان دریافت که در هر انسانى ، یک دسته اصول عقلى موجود است که او تخطى از آنها را روا و جایز نمى داند. حرمت و ارجى که در روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام بر عقل و خرد نهاده شده نیز ناشى از همین حقیقت است . در پاره اى روایات ، از عقل ، تعبیر به رسول درونى شده است و این بدان سبب است که ایمان آوردن به رسولان برونى ، که همان انبیایى الهى علیه السلام اند، جز به واسطه رسول درونى و باطنى ممکن نیست . در جایى دیگر، امام معصوم علیه السلام از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نقل مى فرماید که نخستین آفریده خداوند عقل است . (- ر.ک ثقة الاسلام کلینى ، اصول کافى ، کتاب عقل و جهل ، حدیث اول .) در حدیثى دیگر، عقل وسیله کسب بهشت و عبادات خداوند متعال معرفى شده است (- ر.ک همان ، حدیث سوم .) و خلاصه چنین روایات و اخبارى در این باره بس بسیار و فراوانند. استاد جلال الدین همایى در توجیه مخالفت عرفاى مسلمان با منطق و عقل و استدلال مى گوید: مولوى گفت : پاى استدلالیان چو بین بود پاى چو بین سخت بى تمکین بود جاى این سوال هست که یکى بپرسد همین بیت خود متضمن یک قیاس اقترانى منطقى است ،.... پس ‍اشکال پیش مى آید که چگونه مى توان با دلیل عقلى منطق ، خود منطق عقلى را ابطال کرد.. و همچنین دیگر استدلالها و قیاسات که مثنوى مولوى بدان مشحونست ... جواب این اشکال را اگر فراموش نکرده باشید در گفته هاى قبلى ... به طور اختصار اشاره کردیم ؛ اینجا بر توضیح مى افزایم که : منطق ، مافوق فلسفه و کلام و دیگر فنون درسى است . فضاى پرواز میدان تک و تاز این علم ، بالاتر و فراخ ‌تر از جمیع علوم و دانش هاى اکتسابى است ، و بدین سبب است که منطق اصیل ، یعنى جواهر و نقاره صافى این علم را که خالى از شایبه ظنون .... باشد، هر عقل روشنى اعم از عارف و حکیم به حسن قبول مى پذیرد.. بلکه مى توان گفت اصل منطق ، جزو اولیات و بدیهیات ذاتى ، و از غرایز فطرى بشرى است .. جان مطلب همان است ؟ پیش گفتم ، عارف به طور کلى ، که مولوى هم یکى از برجسته ترین آنهاست ، با اصل و اساس منطق و قیاسات برهانى مخالف نیست . اولا با آن گروه مخالف است که منطق را به عنوان آلت قانونى دستاویز مغالطات و مباحثات و جدلى قرار داده ، و با سرمایه خاکى در مقابل منطق وحى آسمانى دکان باز کرده اند! و ثانیا (او) دلایل منطقى را سرمایه ایمان و حصول اعتقاد جازم قلبى و یقین شهودى نمى داند. عارف و فیلسوف هر دو با منطق ، حرف مى زنند.. چیزى که هست طرز استدلال و موادى که صورت قیاسات آنها از آن تشکیل مى شود، با یکدیگر تفاوت دارد.... فیلسوف با مواد ظنى و وهمى و خطابى و مقبولات و مسلمات عرفى نیز صورت قیاست مى سازد و از آن نتیجه مى گیرد؛ اما عارف جز با حق الیقین و عین الیقین که سرچشمه اش وحى و الهام آسمانى و کشف و شهود رحمانى است قانع نمى شود، عارف از دیده مى گوید و فیلسوف از شنیده ... (همایى ، جلال الدین ، مولوى نامه ، مرکز مطالعات و هماهنگى فرهنگى شوراى عالى فرهنگ و هنر، بخش اول 528 ص 529) استاد علامه حسن زاده در این باره مى فرماید: این که از زبان عارفان به نظم و نثر بسیار نکوهش عقل و منطق شنیده مى شود، مثل این که شیخ شبسترى در گلشن راز مى گوید: هر آن کس را که ایزد راه ننمود ز استعمال منطق راه نگشود و... یا این که ملاى رومى در مثنوى گفته است : و مانند این گونه گفته ها که فراوان دارند، در پاسخ باید گفت که نظر اینان دعوت اهل منطق به عرفان عملى پاى استدلالیان چو بین بود پاى چو بین سخت بى تمکین بود و. انند این گونه گفته ها که فراوان دارند، در پاسخ باید گفت که نظر اینان دعوت اهل منطق به عرفان عملى است ، چنانکه همین نکوهش را به کسانى که فقط به عرفان نظرى اکتفا کرده اند دارند. و البته دارایى غیر از دانایى است و دارایى خیلى هنر است . از دارایى تعبیر به عشق و ذوق مى کنند که چشیدن و یافتن و رسیدن است . عبارت پردازى و سجع و قافیه سازى صنعت است ، و ذوق شهود مایه عزت و سبب سعادت است لذا خواجه حافظ گوید: حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد و به همین مفاد و مضمون با عالمان و واعظانى که در محراب و منبر دیگرند و چون به خلوت مى روند آن کار دیگر مى کنند سخن بسیار دارد. در کتب اخلاقى در مذمت واعظان و عالمانى که صنعت و کسوت خود را تور شکار دنیا و کشکول گدایى خود قرار داده اند بسیار سخن گفته اند.... غرض این که علم منطق مثل دیگر علوم است ، اگر علم سرمایه سعادت ابدى انسان گردد همان باید گفت که حکیم سنائى گفته است : علم کز تو تو را بنستاند جهل از آن علم به بود صد بار (قرآن و عرفا و برهان از هم جدایى ندارند، انتشارات قیام ، چ 2، صفحه 120، 121). همچنین در مکانت علم منطق مى فرماید: تار و پود سرشت انسان بینش و کاوش است . برهان رهنماى عقل تا به سر منزل ایقان است . مقام والاى محمود آدمى را ادراک حقایق اشیاء به نحو شهود است . رستگارى هر کس به دانش شایسته و کردار بایسته است که دو بال مرغ جانند و با این دو بال تواند به اوج عزت خود پرواز کند. شایسته را از ناشایسته ، نور برهان تمیز مى دهد و بایسته را از نابایسته ، منطق دلیل . ترازوى راستین سنجش درست از نادرست و محک سره از ناسره علم میزان است و به تعبیر شیرین و دلنشین ابن سینا در آغاز دانشنامه : عمل منطق ، علم ترازوست . لسان محمدى صلى الله علیه و آله که زبانه هر ترازوست ، فرماید: فبشر عباده الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هدیهم الله و اولئک هم اولوا الالباب (زمر 20). ... نه تنها همین آیت است پژوهش را مى ستاید و بخردان را بدان بر مى انگیزد، بلکه همه آیات قرآنى و سخنان فرستادگان آسمانى چنین اند... قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرآنا عجبا یهدى الى الرشد فامنا به آرى این گروه از پریان از طریق ضرب اول شکل نخستین قیاس اقترانى منطق ، راه رستگارى خویش راه یافته اند، و دین درست خود را به دست آورده اند، بدین روش : القرآن یهدى الى الرشد (صغرى ). و کل ما یهدى الى الرشد یجب ان یومن به (کبرى ). فامنا به (نتیجه ). صغرى و کبرى و نتیجه هر یک در کمال استوارى است . یعنى برهانى است که مقدماتش قضایاى یقینى و منتج یقین است (همان ، ص 11-9).
  17. حکم شرعى در چند چیز، حکم عقل را یاور است . از آن جمله ، اول آن که موید و محکم آن است . عقل ، خود به حقایقى دست مى یابد و در وصول بدانا نیازمند به شرع نیست ، لیک شرع ، همین حکمى را که عقل بدان دست یافته ، تایید و تاکید مى کند و عقل را خبر مى دهد که این حکم ، صحیح و درست است ، دوم آن که به حکمى که عقل بدان نیل یافته است ، رنگى از قداست و حرمت مى بخشد، سوم آن که براى حکم شرعى ، تعیین مصداق خارجى مى کند. توضیح آن که اگر چه عقل توان نیل به احکام کلى را داراست ، لیک در حیطه توان آن نیست که این احکام کلى را بر تمام موارد و جزئیات خارجى وفق دهد. از این رو، شرع به مدد عقل آمده ، موارد جزئى را که محل اجراى احکامند معرفى مى کند. مثلا عقل مى داند که ضرر رساندن انسان به بدن خود، امرى قبیح است ، ولى نمى داند که خوردن مردار یا فلان قسمت از بدن گوسفند، براى سلامت بدن مضر است . در این جا، شرع به کمک عقل مى آید و آشکار مى سازد که مورد یاد شده از مصادیق ضرر به بدن است ، و چون عقل ، این را دریابد به قبح آن حکم مى نماید و همین طور است سایر موارد.
  18. البعثة حسنة لا شتمالها على فوائد کمعاضدة العقل فى ما یدل ، و استفادة الحکم فى ما لا یدل (خواجه نصیرالدین طوسى ، تجرید الاعتقاد، به تصحیح و تحشیه استاد حسن زاده ، صفحه 346.)
  19. ترجمه تمامى آیات کتاب ، از قرآن مجید با ترجمه فارسى و خلاصه التفاسیر مرحوم مهدى الهى قمشه اى ، انتشارات اقبال نقل گشته است . در بعضى از موارد اندکى در ترجمه تغییر و تصرف شده است . (مترجم ).
  20. کتب على بن موسى الرضا علیه السلام الى محمد بن سنان فیما کتب من جواب مسائله : حرم الله قتل النفس لعلة فساد الخلق فى تحلیله لو احل و فنائم و فساد التدبیر.و حرم الله تعالى عقوق الوالدین لما فیه من الخروج من التوقیر لله تعالى و التوقیر للوالدین و کفر النعمة و ابطال الشکر و ما یدعو من ذلک الى قلة النسل و انقطاعه لما فى العقوق من قلة توقیر الوالدین و العرفان بحقهما و قطع الارحام و الزهد من الوالدین فى الوالد و ترک التربیة لعلة ترک الولد برهما.
    و حرم الله الزنا لما فیه من الفساد من قتل الانفس و ذهاب الانساب و ترک التربیة للاطفال و فساد المواریث و اشبه ذلک من وجوه الفساد.
    و حرم الله عزوجل قذف المحصنات لما فیه من فساد الانساب و نفى الولد و ابطال المواریث و ترک التربیة و ذهاب المعارف و ما فیه من الکبائر و العلل التى تودى الى فساد الخلق .
    و حرم الله اکل مال الیتیم ظلما لعلل کثیرة من وجوه الفساد: اول ذلک اذا اکل الانسان مال الیتیم ظلما فقد اعان على قتله اذ الیتیم غیر مستغن و لا متحمل لنفسه و لا قائم بشان و لا له من یقوم علیه و یکفیه کقیام والدیه فاذا اکل ماله فکانه قد قتله و صیره الى الفقر و الفاقة مع ما حرم الله علیه و جعل له من العقوبة فى قوله تعالى (و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریة ضعافا خافوا علیهم فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا) و لقول ابى جعفر علیه السلام ان الله تعالى اوعد فى اکل مال الیتیم عقوبتین عقوبة الدنیا و عقوبة فى الآخرة ففى تحریم مال الیتیم عقوبتین استبقاء الیتیم و استقلاله لنفسته و السلامة للعقب اءن یصیبهم ما اصابة لما اوعد الله عزوجل فیه من العقوبة مع ما فى ذلک من طلب الیتیم بثاره اذا ادرک وقوع الشحناء و العداوة و البغضاء حتى یتفانوا.
    و حرم الله الفرار من الزحف لما فیه من الوهن فى الدین و الاستخفاف بالرسل - صلوات الله و سلامه علیهم - و الائمة العادلة علیهم السلام و ترک نصرتهم على الاعداء و العقوبة لهم على انکار ما دعو الیه من الاقرار بالربوبیة و اظهار العدل و ترک الجور و امانة الفساد لما فى ذلک من جراة العدو على المسلمین و ما یکون فى ذلک من السبى و القتل و ابطال حق الله تعالى و غیره من الفساد.
    و حرم الله تعالى التعرب بعد الهجرة للرجوع عن الدین و ترک الموازرة للنبیاء و الحجج علیهم افضل الصلوات و ما فى ذلک من الفساد و ابطال حق کل ذى حق حقه لا للعلة سکنى البدو و لذلک لو عرف الرجل الدین کاملا لم یجز له مساکنة اهل الجهل و الخوف علیه لانه لا یومن ان وقع منه ترک العلم و الدخول مع اهل الجهل و التمادى فى ذلک .
    و علة تحریم الربا لما نهى الله تعالى و لما فیه من فساد الاموال لان الانسان اذا اشترى الدرهم بالدرهمین کان ثمن الدرهم درهما و ثمن الآخر باطلا فبیع الربا و شراوه و کس على کل حال على المشترى و على البائع فحظر الله تعالى على العباد الربا لعله فساد الاموال کما حظر على السفیه ان یدفع الیه ماله لما یتخوف علیه من افساده حتى یونس منه رشده فلهذه العلة حرم الله تعالى الربا و بیع الربا بیع الدرهم بالدرهمین .
    و علة تحریم الربا بعد البینه لما فیه من الاستخفاف بالحرام المحرم و هى کبیرة بعد البیان و تحریم الله تعالى لها لم یکن ذلک منه الا استخفافا بالمحرم الحرام و الاستخفاف بذلک دخول فى الکفر.
    و علة تحریم الربا بالنسیة لعلة ذهاب المعروف و تلف الاموال و رغبة الناس فى الربح للقرض و القرض ‍صنائع المعروف و لما فى ذلک من الفساد و الظلم و فناء الاموال (من لا یحضره الفقیة ، چ نجف اشرف ، ج 3، صفحه 371-369).
  21. عن ابى عبدالله علیه السلام انما حرم الربا کیلا یمتنعوا من صنایع المعروف.
  22. عن ابى جعفر علیه السلام انما حرم الله عزوجل الربا لئلا یذهب المعروف.
  23. سال هشام بن الحکم ابا عبدالله علیه السلام عن علة تحریم الربا فقال : انه لوکان الربا حلالا لترک الناس التجارات و ما یحتاجون الیه فحرم الله الربا لیفر الناس من الحرام الى الحلال و التجارات و الى البیع و الشرى فیبقى ذلک بینهم فى القرض.
  24. بى تردید بهاءالدین عاملى ، مشهور به شیخ بهائى عاملى ، تابناک ترین چهره عصر صفوى است . پدرش از رهبران جامعه شیعیان جبل عامل و از شاگردان شهید ثانى بود.. شیخ بهاءالدین متکمل و فقیه مبرز زمان خود و صدر علماى اصفهان بود. از اینها گذشته ، عارف ممتاز و از بهترین شعراى عصر صفوى به شمار مى آمد. از سبک عراقى پیروى مى کرد و به سنت مولانا و حافظ شعر مى سرود. او معمار برجسته دوره صفوى هم بود و شاهکارهاى او چون مسجد شاه اصفهان از آثارى است که هنوز هم در میان آثار درخشان معمارى اسلامى بر جاى و استوار است . شیخ بهائى بزرگ ترین ریاضیدان و عالم نجوم روزگار خود نیز بود. در دوره اى که متکلمان ، فقها، حکما، مورخان طبیعى ، دانشمندان ، منطقیین و صوفیان ، هر یک فرقه مختص به خود را داشتند... شیخ بهائى از احترام همه فرق ،.... برخوردار بود و همه جماعات و فرق شیخ را به خود منتسب مى دانستند.... بعضى از آثار مهم او بدین شرح است : جامع عباسى که در علم کلام و به زبان فارسى است ؛ فوائدالصمدیه در صرف و نحو عربى که هنوز هم مورد استفاده بسیار است ، رساله اى در علم جبر به نام خلاصة الحساب ، چندین رساله در علم نجوم و هیئت ، از جمله تشریح الافلاک ، رساله اى به نام عروة الوثقى در اسطرلاب ؛ تفاسیر عمومى قرآن ؛ آثار متعددى در باب جنبه هاى مختلف شریعت ، کشکول ، مجموعه اى از نوشته هاى فارسى و عربى که به شمار زبده ترین و مشهورترین آثار آن جناب است ، و چند مثنوى مانند نان و حلو، گربه و موش ، شیر و شکر و طوطى نامه (میان محمد شریف ، تاریخ فلسفه در اسلام ، ترجمه زیر نظر نصر الله پور جوادى ، نشر دانشگاهى ، چ 1، ج 2، صفحه 447 و 448).
  25. کتاب ریاض السالکین ، در حقیقت شرحى است بر صحیفه سجادیه علیه السلام که نویسنده آن سید على خان مشهور است . استاد حسن زاده درباره این شرح مى فرماید: یکى از ذخایر علمى و گنجینه هاى حقایق الهى و معارف اسلامى ، صحیفه کامل سیدالساجدین ، امام على بن الحسین علیه السلام است که تالى بلکه عدیل نهج البلاغه است ، و آن را زبور آل محمد صلى الله علیه و آله و انجیل اهل بیت لقب داده اند. بر این صحیفه مکرمه به عربى و فارسى چندین شرح و تعلیقه و ترجمه از دانشمندانى بزرگ نوشته شده ، از آن جمله شرحى به عربى به نام ریاض السالکین در پنجاه و چهار روضه به عدد ادعیه صحیفه به قلم تواناى عالم جلیل صدرالدین على بن محمد معصوم حسینى متوفى 120 ه . ق . معروف به سید على خان ، شارح صحیفه است . این شرح بزرگ ترین و بهترین شرحى است از هر حیث که تا کنون بر صحیفه کامل نوشته شده است . دو تن از اساتید ما: یکى علامه حاج میرزا ابوالحسن شعرانى قدس سره ، و دیگر عارف متاله حاج میرزا ابوالحسن شعرانى قدس سره ، صحیفه را به فارسى ترجمه کرده اند. علاوه بر این که جناب شعرانى را بر آن ، تعلیقات ارزشمند است ، شارح مذکور را، در چندین جاى شرح نامبرده ، در تجرد، نفس ناطقه و بقاى آن پس از انصراف آن از بدن مطالبى به غایت مفید است (استاد حسن زاده ، معرفت نفس ، مرکز انتشارات علمى و فرهنگى ، چ 3، دفتر سوم ، صفحه 482).
  26. یا ایها الذین آمنوا توبوا الى الله توبة نصوحا (تحریم 8).
  27. و من لم یتب فاولئک هم الظالمون (حجرات ، 11).
  28. بهشمیه ، یکى از فرقه هاى معتزله و پیروان ابوهاشم عبدالسلام بن ابن على جبائى (م .ف : 321 ه . ق .) اند.
  29. مجنى علیه : کسى که جنایت بر او وارد شده و حقش پایمال گشته است.
  30. مقصود، گناهانى است که در شرع مقدس اسلام براى مرتکب آنها حد معین شده است ؛ مثلا براى گناه سرقت در شرع حد قطع دست در نظر گرفته شده است ، البته با وجود شرایطى خاص و معین.
  31. یعنى شخصى که گناه غیبت علیه او انجام شده است.
  32. بهشمیه ، یکى از فرقه هاى معتزله و پیروان ابوهاشم عبدالسلام بن ابن على جبائى (م .ف : 321 ه . ق .) اند. خواجه نصیرالدین طوسى مى گوید: و توبه مشتمل بود بر سه چیز: یکى به قیاس با زمان ماضى و یکى دیگر به قیاس با زمان حاضر و سیم به قیاس با زمان مستقبل . اما آنچه به قیاس با زمان ماضى باشد به دو قسم مى شود. یکى پشیمانى بر آن گناه که در زمان ماضى از او صادر شده باشد، و تاسف بر آن تاسفى هر چه تمامتر. و به این سبب گفته اند: الندم توبة . و قسم دوم ، تلافى آنچه واقع شد باشد در زمان ماضى ، و آن قیاس با سه کس باشد یکى به قیاس با خداى تعالى که نافرمانى او کرده است . دوم به قیاس با نفس خود که نفس خود را در معرض نقصان (و) سخط خداى تعالى آورده است . سیم به قیاس با غیرى که مضرت قولى یا فعلى به او رسانیده است و تا آن غیر را به حق خود نرساند تدارک صورت نبندد. و در رسانیدن با حق او در قول به اعتذار باشند یا به انقیاد. مکافات او بر جمله به آنچه مقتضى رضاى او باشد، و در فعل برد حق او یا عوض حق او باشند با او، یا با کسى که قایم مقام او باشد، و با انقیاد مکافات از او یا از کسى که قایم مقام او باشد؛ یعنى از قبل او باشد. و تحمل عذابى که بر آن گناه معین کرده باشد. و اگر آن غیر مقتول باشد تحصیل رضاء اولیاء او هم شرط باشد چه تحصیل رضاء او محال باشد ولیکن چون دیگر شرایط توبه حاصل باشد امیدوار باشد که در آخرت خداى تعالى جانب او مرضى و مرعى دارد به رحمن واسعه خویش . و اما حق نفس او به انقیاد فرمان و تحمل عقوبت دنیاوى یا دینى که واجب باشد تلافى زارى و رجوع با حضرت او، و عبادات او، و ریاضت بعد از حصول رضا مخطى علیه ، و اداى حق نفس خود امید باشد که مرعى شود. و اما آنچه توبه بر آن مشمتل باشد به قیاس با زمان حاضر به دو چیز بود. یکى ترک گناهى که در حال مباشر آن گناه باشد الى الله تعالى . دوم ایمن گردانیدن کسى که آن گناه بر او متعدى بوده ، و تلافى نقصان که راجع به آن کس بوده باشد. و اما آنچه به قیاس با زمان مستقبل بوده باشد هم دو چیز باشد. یکى عزم جزم کردن بر آن که بدان گناه معاودت نکند. و اگر به مثل او را بکشند یا بسوزند نه به اختیار، نه به اجبار راضى نشود بدان که دیگر مثل آن گناه کند. دوم آنکه عزم کند بر ثبات در آن باب . و باشد که عازم بر خود ایمن نباشد با وثیقه (یا) نذرى ، یا کفارتى ، یا نوع دیگرى از انواع موانع عود به آن گناه . آن عزم را با خود ثابت گرداند و مادام که متردد باشد، یا در نیت او عود را مجال امکان باشد آن ثابت حاصل نباشد. و باید که در این جمله نیت تقرب به خداى کند. و از جهت امتثال فرمان او تا در آن جماعت داخل نشود که : التائب من الذنب کمن لاذنب له . این جمله شرایط توبه عام است از معاصى ، و در حق این جماعت فرموده است : یا ایها الذین آمنوا توبوا الى الله توبة نصوحا عسى ربکم ان یکفر عنکم سیئاتکم و نیز فرموده است : انما التوبة على الله للذین یعملون السوء بجهالة ثم یتوبون من قریب فاولئک یتوب الله علیهم (خواجه نصیرالدین طوسى ، اوصاف الاشراف ، به تصحیح و توضیح نجیب مایل هروى ، انتشارات امام مشهد، چ 1، صفحه 76-73).
  33. عن ابى عبدالله علیه السلام قال : سئل النبى صلى الله علیه و آله ما کفارة الاغتیاب ؟ قال : تستغفر الله لمن اغتبته کلما ذکرته (ثقة السلام کلینى ، اصول کافى ، انتشارات ، علمیه اسلامیه ، چ ؟، ج 4، کتاب الایمان و الکفر، باب الغیبة ، ح 4، صفحه 61).
  34. و لا یغتب بعضکم بعضا (حجرات ، 12).
  35. خواجه ابوجعفر، نصیرالدین ، محمد بن حسن طوسى ملقب به استاد بشر؛دانشمندى بود جامع الاطراف که بر بیشترینه علوم عصر خود احاطه و در پاره اى از آنهاسمت پیشوایى و تقدم داشت . محققان او را استاد البشر وعقل حادى عشر خوانده اند، و متعصبان مخالف از او به عنوان نصیرالالحاد یاد کرده اند.تولدش به سال 597 ه . ق . 1251 م . در طوس خراسان بود و مرگش بهسال 672 ه . ق . و 1274 م . در بغداد. محل دفن او، مشهد کاظمین علیه السلام و پاى قبرمنور امام موسى کاظم علیه السلام است . آورده اند چون به هنگام مرض ، از مرگ خود باخبر گشت و امید از زندگانى ببرید، گفتند مناسب است او را در جوار على علیه السلام بهخاک سپارند، ولى خواجه گفت : مرا شرم آید که در جوار این امام بمیرم و از آستان اوبه جاى دیگر برده شوم . پس او را همان جا دفن کردند و در جلوى لوح مزارش اینکریمه را نوشتند که : و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید و سگشان دو دست خویش بردرگاه گشاده است . پدران خواجه ، اصلا از جهرود ( چاهرود) بودند. در تشیع خواجه کسى کش نبرده است ؛ چهآثار و احوال او همگى گواه این حقیقتند. شعرى از اونقل گشته است که مضمونش چنین است : اگر کسى تمام صالحات را انجام دهد و همهپیامبران مرسل و اولیاء او را دوست بدارد، همه بدون ملالت روزه بگیرد، و شبها را بهقصد عبادت نخوابید و به هیچ کس آسیبى نرساند و تمامى یتیمان را لباس دیبابپوشاند و آنان را نان و عسل بدهد و در میان مردم به نیکى به سر برده و از گناه ولغزش بر کنار بماند، روز حشر به هیچ روى وى سودى نبرد، اگر دوستدار علىنباشد. روى این اصل ، گروهى از علماء اهل سنت و برخى مورخان بر این رفته اندکه چون خواجه ، شیعى و متعصب بوده و خلفاى عباسى را غاصب خلافتآل على مى دانسته از این رو، ایلخان مغول را به گرفتن بغداد و کشتن خلیفه برانگیختهاست و برخى از علماء اهل سنت ، به ویژه حنبلیان ، در بدگویى از خواجه کار را بهوقاحت و بى ادبى رسانده اند. مهمترین آثار خواجه عبارتند از: تجریدالاعتقاد، در علمکلام که شرح ها و تعلیمات بسیارى بر آن نوشته اند و مهمترین آنها شرح علامه حلى ،حکیم قوشچى و عبدالقادر لاهیجى است . استاد علامه حسن زاده نیز شرح علامه حلى - موسومبه کشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد - را تصحیح ، و خود بر آن تعلیقه و حاشیهمرقوم فرموده است که این کتاب به تصحیح معظم له به چاپ رسیده و به کرات تجدیدچاپ شده است : و دیگر شرح اشارات ؛ التذکرة فى علم الهیاة ، کتابى که اعجابدانشمندان را بر انگیخته است به طورى که شرح ها بر آن نوشته اند: بیست باب ، دراسطرلاب ، تحریر اقلیدس ، تحریر المجسطى ، تحریر اکرمانالاوس ، اخلاق ناصرى، الادب الوجیز للولد الصغیر؛ جواهر الفرایض (الفرائض النصیریة على مذهباهل بیت ) در فقه ؛ اساس الاقتباس ، بزرگترین و مهمترین کتاب در فن منطق که پس ازمنطق شفاى ابن سینا در این علم به تالیف رسیده است (ر.ک ... خواجه نصیرالدین طوسى ،اوصاف الاشراف ، انتشارات امام مشهد، به تصحیح و توضیح نجیبمایل هروى ، چ 1، صفحه 10؛ تاریخ فلاسفه ایرانى ، ترجمه فارسى ، چ 2،فصل بیستم ، صص ، 417، 424، 430، 431، 432،).
  36. یعنى هر حقى را که پایمال کرده ، باید جبران کند.
  37. مقصود، این است که چنین نیست که اگر دو نماز بر کسى واجب باشد و او تنها یکى از آن دو را به جاى آورد، نمازى ؟ به جاى آورده ، صحیح نباشد، بلکه هر یک از حسابى جداى دارد. تنها چیزى که در اینجا لازم مى آید این است که این شخص براى ترک آن یک نماز، مجازات خواهد شد.
  38. (مبعضه ) اسم مفعول از (بعض ، یبعض ، تبعیض ) است . مراد از تبعیض در توبه آن است که مکلف ، بعضى از گناهان را برگزیند و تنها از آنها توبه کند.
  39. ابوهاشم عبدالسلام (معتزلى )، فرزند ابوعلى جبائى ، به سال 247/861 در بصره به دنیا آمد و به سال 321/933 از دنیا رفت . وى در فنون ادب ، بر پدر پیشى گرفت . این هر دو، پسر و پدر، تحقیقات تازه اى در مسائل کلامى انجام دادند. ابوهاشم ، کلا در مسائل موافق پدر بود، اما در مسئله صفات الهى با او اختلاف نظر فاحش داشت (تاریخ فلسفه در اسلام ، بخش معتزله ، ج 1، ص 308). وى را یکى از سران معتزله بر شمرده اند که براى حل مشکلات مسائل کلامى به روش معتزلى ، نظریه هاى جدیدى طرح کرده است.
  40. ابو على جبائى به سال 235/849 در یکى از شهرهاى خوزستان به نام جبا به دنیا آمد. کنیه اش ‍ابو على است و نسب به حمران غلام عثمان ، مى برد. جبائى از جمله معتزله متاخر است . وى استاد ابوالحسن اشعرى و شاگرد ابویعقوب بن عبدالله شحام ، پیشواى معتزله بصره بود،... آراى قابل ذکر جبائى بدین قرار است : 1) وى نیز مانند سایر معتزله صفات الهى را انکار مى کند. به عقیده وى ، همان ذات خداوند، علم است و نمى توان صفت ، علم را، به نحوى که تقررى علاوه بر ذات او داشته باشد، به او نسب داد.... 2) جبائى سایر معتزله عالم را حادث و اراده الهى را علت حدوث آن مى دانستند. آنان همچنین معتقد بودند که اراده الهى نیز امرى حادث است . زیرا اگر اراده که امرى زمانى است ، در ذات خداوند تقرر داشته باشد، و در آن صورت او را باید محل حوادث دانست ،.... 3) از نظر جبائى ، کلام خدا، مرکب از اصوات و حروف است و خدا آن را در بعضى از افراد خلق مى کند و متکلم خود اوست نه آن جسمى که کلام در آن تقرر یافته است .این کلام لزوما امرى حادث است ... 4) همچون دیگر معتزله ، جبائى به رؤ یت جسم خدا در آخرت معتقد نیست ، زیرا، به عقیده وى ، این امر محال است ، که هر آنچه جسمانى نباشد، شرایط لامز رویت را ندارد؛ 5) جبائى در باب معرفت خداوند، شناخت خیر و شر و سرنوشت مرتکبین گناهان کبیره ، با سایر معتزله هم عقیده است ... 6) در مسئله امامت جبائى از اعتقاد اهل سنت جانبدارى مى کند.... (تاریخ فلسفه در اسلام ، ج 1، صفحه 308-306).
  41. این ، اصلى عقلانى و فلسفه است . توضیح آن که هر علیت داراى معلولى خاص است . هر گاه که این علت یافت شود، معلول آن نیز یافت مى شود و این قانون را تخلف ممکن نیست . به عبارتى دیگر هر گاه علت الف در جایى یافت شود، معلول آن یعنى معلول ب نیز یافت مى شود. ممکن نیست که علت الف در جایى یافت شود، و معلول آن که ما عنوان معلول ب را بر آن نهادیم یافت نشود مثلا خورشید علت است و معلول آن ، نور است . به هر حال محال است که خورشید در جایى موجود باشد و نور موجود نباشد. بحث حاضر نیز به همین اصل باز مى گردد. فرض بر این است که علت توبه ، قبح فعل است و معلول عبارت از توبه است . حال اگر واقعا کسى از روى قبح فعل به توبه دست زند، باید گفت که او باید از تمام گناهان توبه کند؛ زیرا علت ، که قبح فعل است در همه مشترک است پس معلول نیز که توبه است باید در همه آن مواضع موجود باشد. اگر چنین نشود، معلوم مى شود که توبه از روى قبح فعل نبوده و براى همین نیز معلول آن نیامده است (مترجم ).
  42. اخلاق به واجب ، یعنى در انجام عمل واجبى که شرع بر عهده او نهاده ، کوتاهى کند.
  43. مثلا صحت نماز نمازگزار متوقف بر صحت یا انجام روزه ماه رمضان نیست یا صحت روزه نیست یا صحت روزه ماه رمضان متوقف بر صحت یا انجام نماز نیست.
  44. اربعین ، تصحیح عقیقى بخشایشى ، نشر نوید اسلام ، چ 1، صفحه 728، مقصود علامه بهائى این است که اگر توبه مبعضه را صحیح و مقبول ندانیم ، پس باید چنانچه شخص کافرى که به گناه کبیره کفر و نیز به گناهان دیگرى که صغیره اند و آلوده است ؛ فقط از کفر خویش توبه کند و بر صغایر همچنان مصر بماند، توبه وى پذیرفته نباشد و جزو مسلمانان در نیاید. حال آنکه که چنین امرى ضرورة ناممکن است و همه مى دانیم که اگر این شخص که آلوده به دو گناه است ، از گونه اولش که کفر است ، توبه کند و از گونه دوم که اصرار بر صغایر است توبه نکند، توبه اش پذیرفته است و قاعدتا در زمره مسلمانان در مى آید. پس در نتیجه ، توبه مبعضه صحیح است.
  45. ثکتلت امک ما الاستغفار؟ ان الاستغفار درجة العلیین و هو اسم واقع على ستة معانى : اولها الندم على ما مضى ، و الثانى العزم على ترک العود الیه ابدا، و الثالث ان تودى الى المخلوقین حقوقهم حتى تلقى الله لیس علیک تبعة ، و الرابع اءن تعمد الى کل فریضة علیک ضیعتها فتودى حقها، و الخامس ان تعمد الى اللحم الذى نبت على السحت فتذبیه بالاحزان حتى یلصق الجلد بالعظم و ینشاء بینهما لحم جدید، و السادس ان تذیق الجسم الم الطاعة کما اذقنه حلاوة المعصیة فعند ذلک تقول : استغفر الله (نهج البلاغه ، حکمت 417).
  46. عن الکنانى قال : سالت ابا عبدالله علیه السلام عن قول الله تعالى : یا ایها الذین آمنوا توبوا الى الله توبة نصوحا قال : یتوب العبد من الذنب ثم لا یعود فیه ثقة الاسلام کلینى ، اصول کافى ، ج 4، کتاب الایمان و الکفر، باب التوبة ، حدیث 3).
  47. قال محمد بن الفضیل : سالت عنها اباالحسن علیه السلام فقال : یتوب من الذنب ثم لایعود فیه ، و احب العباد الى الله تعالى المنیبون التوابون . (همان ، حدیث 4).
  48. ابو بصیر سال ابا عبدالله علیه السلام عنها فقال : هو الذنب الذى لا یعود الیه ابدا. قال : قلت : و اینا لم یعد؟ فقال : یا ابا محمد! ان الله تعال یحب من عباده المفتن التواب (همان حدیث 5).
  49. شرح مساله این است که بعضى شرط کرده اند که در هنگام توبه ، شخص توبه کننده باید تمامى گناهان خود را که پیش از این به انجام رسانیده ، یک به یک به خاطر آورد و از همه آنها تفصیلا توبه کند، مثلا اگر کسى در عمر خویش صد گناه به انجام آورده ، باید همه صد گناه را یک به یک به یاد آورد و براى همه آنها توبه کند، ولى دسته دیگر مى گویند چنین چیزى لازم نیست و شخص توبه کننده همین که نیت کند از هر گناهى که انجام داده توبه کند، کافى است.
  50. اربعین ، همان صفحه 728.
  51. علاوه بر این ، بسیار نامعقول مى نماید که خداوند چنین تکلیف شاق و بلکه تا حدودى مى توان گفت تکلیف محالى را بر بنده خویش واجب گرداند. چطور ممکن است که خداوندى که چنین بندگان خویش را دوست مى دارد و همواره در پى عفو و بخشایش آنان است ، چنین مانعى در پیش آنان قرار دهد؟! چه بسا اگر خداوند چنین شرطى را براى توبه مقرر مى کرد، بیشتر مردم از سعادت نیل به توبه باز مى ماندند. مثلا کسى که عمرى گناه کرده و ناگاه به اشتباه خویش پى مى برد و در صدد توبه مى شود و چگونه مى تواند همه گناهان گذشته خویش را با یاد آورد؟! وانگهى به اعتقاد ما، توبه توفیقى است که از جانب خداوند به بنده مى رسد و تا او نخواهد، کسى توبه نمى کند و ما تشاءون الا ان یشاءالله.
  52. علامه حلى ، کشف المراد، به تصحیح استاد حسن زاده ، موسسه نشر اسلامى ، صفحه 422.
  53. فاجعل توبتى هذه توبة لا احتاج بعدها الى توبة (صحیفه سجادیه ).
  54. و لیست التوبة للذین یعملون السیئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الان و لا للذین یموتون و هم کفار اولئک اعتدنا لهم عذابا الیما (نساء 18).
  55. اربعین ، همان ، ص 225.
  56. عن النبى صلى الله علیه و آله ان الله یقبل التوبة من العبد ما لم یغرغر.
  57. و جاوزنا ببن اسرائیل البحر فاتبعهم فرعون و جنوده بغیا و عدوا حتى اذا ادرکه الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنو اسرئیل و انا من المسلمین الآن و قد عصیت من قبل و کنت من المفسدین (یونس ، 90 و 91).
  58. سئل الصادق علیه السلام عن قول الله تعالى : و لیست التوبة للذین یعلمون السیئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الآن قال : ذلک اذا عاین الامر الاخرة.
  59. من تاب قبل ان یعان قبل الله توبته ، و فسر قوله علیه السلام قبل ان یعاین بمعاینة ملک الموت (الکافى ، ج 2، ص 440 ح 2، المحجة البیضا ج 7، ص 26).
  60. لن یخرج احدکم من الدنیا حتى یعلم این مصیره و حتى یرى مقعده من الجنة او النار.
  61. عن زرارة عن ابى جعفر علیه السلام قال : اذا بلغت النفس هذه - و اومى بیده الى حلقه - لم یکن للعالم توبة و کانت الجاهل توبة (اصول کافى ، کتاب الایمان و الکفر، باب فیما اعطى الله عزوجل آدم علیه السلام وقت التوبة ، حدیث سوم ).
  62. علامه حلى ، کشف المراد، به تصحیح استاد حسن زاده ، موسسه نشر اسلامى ، صفحه 424.
  63. این فصل ، یعنى فصل دهم ، را جناب استاد علامه شخصا ترجمه فرموده است و آنچه آمده به قلم ایشان است.
  64. یا من برحمة یستغیث المذنبون.
  65. اللهم یا من لا یصفه نعت الواصفین.
  66. و حیل بینهم ما یشتهون (سباء، 54).
  67. من قبل ان یاتى احدکم الموت فیقول رب لولا اخرتنى الى اجل قریب (منافقون ، 10).
  68. ما من شى ء افسد للقلب من خطیئة ان القلب لیواقع الخطیئة فلا تزال به حتى تغلب علیه فیصیر اعلاه اسفله (ثقة الاسلام کلینى ، اصول کافى ، ج 3، کتاب الایمان و الکفر، باب الذنوب ، حدیث اول .).
  69. ما من عبد الا و فى قلبه نکتة بیضاء فاذا اذنب خرج فى النکتة سوداء فان تاب ذهب ذلک السواد و ان تمادى فى الذنوب زاد ذلک السواد حتى یغطى البیاض فاذا غطى البیاض لم یرجع صاحبه الى خیر ابدا و هو قول الله عزوجل : کلا بل ران على قلوبهم ما کانوا یکسبون (همان ، حدیث 20).
  70. شیخ بهائى ، اربعین همان ، ص 224.
  71. شیخ بهائى ، کشکول ، چاپ نجم الدوله ، (سنگى )، صفحه 642.
  72. همان ، صفحه 110.
  73. حسنات الابرار سیئات المقربین . این عبارت را شیخ محمد قاوقچى جزء موضوعات آورده (اللؤ لؤ الموضوع ، صفحه 33) و در اتحاف السعادة المتقین ، ج 8، صفحه 609 به ابوسعید خراز نسبت داده شده است . بنابر گفته فروزانفر در احادیث مثنوى ، (صفحه 60) برخى توهم کرده اند که حدیث نبوى است ، و این درست نیست (نقل از: اوصاف الاشراف ، تصحیح و توضیح نجیب مایل هروى ، انتشارات امام مشهد، چ اول ، صفحه 169).
  74. تا بدین جا رسم ترجمه کتاب بر آن بوده که به حد امکان در متن آن ، از عبارات فارسى بهره بجوییم و صورت عربى آنها را در یادداشتها ذکر نماییم و تا خوانندگانى که به زبان عربى آشنایى ندارند مجبور نشوند براى اطلاع از ترجمه فارسى آزرده شوند. لیک در این بخش از کتاب که ویژه ذکر آیات و اخبار است ، شایسته آن دیدیم که در متن کتاب ، اصل عربى آیات ذکر شود و ترجمه آنها در یادداشتها مذکور آید.
  75. (اى رسول رحمت !) بدان بندگانم که اسراف بر نفس خود کردند بگو: هرگز از رحمت خداى ناامید نباشید، البته خدا همه گناهان را خواهد بخشید که او همه گناهان را خواهد بخشید. به راستى که او بسیار آمرزنده بخشنده است (زمر، 54).
  76. ... خداوند توبه کنندگان و پیامبران را دوست دارد (توبه ).
  77. آیا نمى دانند که خداوند از بندگانش توبه را نمى پذیرد و صدقات را قبول مى نماید!؟ و به راستى که خداوند بسیار توبه پذیر بخشنده است (بقره ، 222).
  78. کسانى که عرش (الهى ) را حمل مى کنند و آنان که در پیرامون آنند به سپاس خداوندگارشان او را تسبیح مى گویند و بدو ایمان دارند و براى مؤ منان آمرزش مى طلبند که : پروردگارا! رحمت و دانش ات هر چیز را محیط است ؛ کسانى که توبه و راه تو را دنبال کرده اند. آنان را ببخشاى و از عذاب آتش محفوظ بدار پروردگارا! آنان را در باغهاى جاویدى که وعده فرموده اى ، با صالحان از پدران و همسران و فرزندانشان جاى ده که تو عزیز و حکیمى . و آنان را از بدیها بازدار و هر کس را که در آن روز از بدیها محفوظ بدارى ، به راستى که بر او رحم آورده اى و این همان فوز عظیم است . (غافر، 9-7).
  79. ... و ملائکه به سپاس پروردگارشان تسبیح مى گویند و براى زمینیان آمرزش مى طلبند. آگاه باش ‍که خداوند آمرزنده مهربان است (شورى ، 5).
  80. اذا تاب العبد توبة نصوحا احبه الله تعالى فستر علیه فقلت : و کیف یستر علیه ؟ قال : ینسى ملکیه ما کانا یکتبان علیه ثم یوحى الى جوارحه و الى بقاع الارض ان اکتمى علیه ذنوبه فیلقى الله تعالى حین یلقاه و لیس شى ء یشهد علیه بشى ء من الذنوب (الکافى ، ج 2، صفحه 436، حدیث 12).
  81. یا محمد بن مسلم ذنوب ، المومن اذا تاب منها مغفورة له فلیعمل المؤ من لما یستانف بعد التوبة و المغفرة اما و الله انها لیست الا لاهل الایمان قلت : فان عاد بعد التوبة و الاستغفار فى الذنوب و عاد فى التوبه ؟! فقال : یا محمد بن مسلم اترى العبد المؤ من یندم على ذنبه و یستغفر الله تعالى منه و یتوب ثم لا یقبل الله تعالى توبته ؟! قلت : فانه فعل ذلک مرارا، یذنب و یتوب و یستغفر! فقال : کلما عاد المومن بالاستغفار و التوبة ، عاد الله تعالى علیه بالمغفرة ، و ان الله غفور رحیم یقبل التوبة و یعفو عن السیئات قال : فایاک ان تقنط المومنین من رحمة الله تعالى . (همان حدیث 6).
  82. عن جابر عن ابى عبدالله علیه السلام قال : قال : سمعته یقول : التائب من الذنب کمن لا الذنب له و المقیم على الذنب و هو یستغفر منه کالمستهزى ء (همان ، حدیث 10).
  83. ترجمه این خطبه در انتهاى کتاب به قلم شیواى استاد حسن زاده مذکور است . (مترجم ).
  84. پس آدم از خداى خود کلماتى آموخت که موجب پذیرفتن توبه او گردید، زیرا خداوند مهربان و توبه پذیر است (بقره آیه 37).
  85. و راه پرستش و طاعت را به ما بنما و توبه ما بپذیر که تنها تویى بخشنده و مهربان (بقره ، 128).
  86. اى مؤ منان به درگاه خداوند، توبه نصوح کنید (تحریم ، 8).
  87. (پس از مشاوره در امر موسى ، قوم ) به فرعون گفتند: او و برادرش را بازدار و اشخاصى به شهرها بفرست (شعراء 36 و اعراف 111).
  88. از موسى نیز درخواستى بالاتر از این کردند که گفتند: خدا را به چشم ما آشکار بنما (نساء 153).
  89. و نوح به درگاه خداوند عرض کرد: بار پروردگار! فرزندم از اهل من است ... (هود، 45).
  90. من تاب قبل موته بسنة تاب الله ، علیه ، ثم قال : و ان السنة لکثیرة ، من تاب قبل موته بشهر تاب الله ، علیه ثم قال ، و ان الشهر لکثیر، من تاب قبل موته بیوم تاب الله علیه ، ثم قال : و ان الیوم لکثیر، من تاب قبل موته بساعة تاب الله علیه ؛ ثم قال : و ان الساعة لکثیرة من تاب و قد بلغت نفسه هذه و اهوى الى حلقه تاب الله علیه (من لا یحضره الفقیه ، ج 1، باب 24، صفحه 133، ح 351).
  91. عن بکیر عن ابى عبدالله علیه السلام او عن ابى جعفر علیه السلام قال : ان آدم قال : یا رب سلطت على شیطان و اجرتیه مجرى الدم منى فاجعل لى شیئا فقال : یا آدم جعلت لک ان من هم من ذریتک بسیئة لم یکتب علیه شى ء فان عملها کتبت عى سیئة و منهم بحسنة فان لم یعملها کتب له حسنة فان هو علمها کتبت له عشرا. قال یا رب زدنى ! قال جعلت لک ان مت عمل منهم سیئه ثم استغفر غفرت له . قال یا رب زدنى ! قال : جعلت لهم التوبة و بسطت لهم التوبة حتى تبلغ النفس هذه . قال : یا رب حسبى (ثقتة الاسلام کلینى ، اصول کافى ، ج 4، کتاب الایمان و الکفر، باب فى ما اعطى الله عزوجل آدم علیه السلام وقت التوبه ، حدیث اول .).
  92. عن ابن وهب ، قال : خرجنا الى مکة و معنا شیخ متعبد متاله لا یعرف هذا الامر یتم الصلاة فى الطریق و معه ابن اخ له مسلم ، فمرض الشیخ ، فقلت لابن اخیه : لو عرضت هذه الامر على عمک لعل الله تعالى ان یخلصه : فقال کلهم : دعوا الشیخ حتى یموت على حاله ، فانه حسن الهیاة فلم یصبر ابن اخیه حتى قال له : یا عم ! ان الناس ارتدوا بعد رسول الله صلى الله علیه و آله و کان لعلى بن ابى طالب علیه السلام من الطاعة ما کانت لرسول الله صلى الله علیه و آله و کان بعد رسول الله صلى الله علیه و آله الحق و الطاعة له : قال فتنفس الشیخ و شهق و قال : ان على هذا و خرجت نفسه فدخلنا على ابى عبدالله علیه السلام فعرص على بن السرى هذا الکلام على ابن عبدالله علیه السلام فقال : هو رجل من اهل الجنة . فقال له على بن السرى : انه لم یعرف شیئا من ذلک غیر ساعته تلک . قال : فتریدون منه ماذا قد دخل و الله الجنة . (همان حدیث 4).
  93. عن زرارة عن ابى جعفر علیه السلام قال : اذا بلغت النفس هذه و اومى بیده الى حلقه - لم تکن للعالم توبة و کانت للجاهل توبة (همان حدیث سوم ).
  94. و سرنوشت ما را در این دنیا و هم در عالم آخرت . نیکویى و ثواب مقدر فرما که ما به سوى تو هدایت یافته ایم . خداوند در پاسخ فرمود: (اى موسى بدان که ) عذاب من به هر که خواهم رسد ولیکن رحمت من همه موجودات را فرا گرفته .... (اعراف 156).
  95. ان النبى صلى الله علیه و آله قام فى الصلاه ، فقال اعرابى و هو فى الصلاة : اللهم ارحمنى و محمدا و لا ترحم معنا احدا. فلما سلم رسول الله صلى الله علیه و آله قال للاعرابى : تحجرت واسعا یرید رحمة الله - عزوجل.
  96. لو لا انکم تذنبون الله بکم و جاء یقوم یذنبون فیستغفرون فیغفر الله لهم (الکافى ، باب 186، صفحه 424، ح 1، با اندک اختلاف.
  97. عن الصادق علیه السلام قال : لیس یتبع لرجل بعد موته من الاجر الا ثلاث خصال : صدقة اجراها فى حیاته فهى تجرى بعد موته ، و سنة هدى سنها فهى تعمل بها بعد موته ، و ولد صالح یستغفر له (شیخ عباس قمى ، سفینة البحار، ذیل ماده ولد).
  98. عن ابى عبدالله صادق علیه السلام قال : ست خصال ینتفع بها المؤ من من بعد موته : ولد صالح یستغفر له ، و مصحف یقرء منه ، و قلیب یحفره ، و غرس یغرسه ، و صدقة ماء یجریه ، و سنتة حسنة یوخذ بها بعده (شیخ صدوق ، خصال ، باب السنة ، ح 7).
  99. قال رسول الله صلى الله علیه و آله لابى ذر: کن على عمرک اشح منک على درهمک و دینارک.
  100. تا آن گاه که وقت مرگ هر یک فرا رسد؛ در آن حال آگاه و نادم شدم ؛ گوید: بارالها! مرا به دنیا بازگردان تا شاید (به تدارک گذشته ) عملى صالح به جاى آوردم ، و به او خطاب شود: هرگز چنین نشود، و این کلمه را به حسرت همى بگوید:.... (مومنان ، 99 و 100).
  101. البته نگهبانان بر مراقبت احوال و اعمال شما مامورند که آنان نویسندگان اعمال شما، و فرشتگان مقرب خدایند شما هر چه مى کنید همه را مى دانند (انفطار، 12-10).
  102. چون دو ملک ، از سوى راست و چپ به مراقبت او بنشسته اند، سخنى بر زبان نیاورده ، جز آن که همان دم رقیب و مراقب حاضر بر آن آماده اند. (ق 17 و 18).
  103. عن انس بن مالک ، قال ، قال رسول الله ، صلى الله علیه و آله ان الله تعالى و کل بعیده ملکین یکتبان علیه ، فذا مات قالا: یا رب قد قبضت عبدک فلانا فالى این ؟ قال : سمائى بملائکتى یعبدوننى و ارضى مملؤ ة من خلقى یطیعوننى اذهبا الى قبر عبدى فسبحانى و کبرانى و هللاین فاکتبیا ذلک فى حسنات عبدى الى یوم القیامة . (طبرسى ، مجمع البیان ).
  104. عن ابى امامة ، عن النبى صلى الله علیه و آله قال : ان صاحب الشمال لیرفع القلم ست ساعات من عن العبد المسلم المخطى ء او المسى ء، فان ندم و استغفر الله ، منها، القاها، و الا کتب واحدة (همان ).
  105. صاحب الیمین ، امیر على صاحب الشمال : فاذا عمل حسنة کتبها له صاحب الیمین بعشر امثالها و اذا عمل سیئة فاراد صاحب الشمال ان یکتبها، قال له صاحب الیمین : امسک ! فیمسک عنه سبع ساعات . فان استغفر الله منها، لم یکتب علیه شى ء و ان لم یستغفر الله له سیئة واحدة (همان ).
  106. عن زرارة عن احدهما علیه السلام قال : ان الله تبارک و تعالى جعل لآدم فى ذریتة من هم بحسنة و لم یعملها کتبت له حسنة و من هم بحسنة و عملها کتب له بها عشر و من هم بسیئة و لم یعملها، لم تکتب علیه و من هم بها و عملها کتبت علیه سیئة . ثقة الاسلام کلینى ، اصول کافى ، کتاب الکفر، و الایمان . باب من یهم بالحسنة او السیئة حدیث اول ،.
  107. عن عبدالله بن موسى بن جعفر عن ابیه علیه السلام قال : و سالته عن الملکین ، هل یعملان بالذنب اذا اراد العبد ان یعمله او الحسنة ؟ فقال : ریح الکنیف و ریح الطیب سواء؟ فقلت : لا، قال : ان العبد اذا هم بالحسنة خرج نفسه طیب الریح ، فقال : صاحب الیمین لصاحب الشمال قف فانه قدهم بالحسنة : فاذا هو علمها کان لسانة قلمه و ریقه مداده فاثبتها له : اذا هم بالسیئة خرج نفسه منتن الریح ، فیقول صاحب الشمال لصاحب الیمین !: قف ! فان قد هم بالسیئة . فاذا هو عملها کان ریقه مداده و لسانه قلمه ، فاثبتها علیه . (ثقة الاسلام کلینى ، اصول کافى ، ج 4، کتاب الکفر، و الایمان ، باب من بهم بالحسنة او السیئة ، حدیث سوم ).
  108. کلمه پاکیزه ها توحید و روح پاک آسمانى به سوى خدا بالا رود و عمل صالح ، آن را بالا برد (فاطر، 110).
  109. اعمال نیک ، اعمال زشت را از میان برند. (هود؛ 144).
  110. عن الفضیل بن عثمان المرادى ، قال : سمعت ابا عبدالله علیه السلام یقول : قال رسول الله صلى الله علیه و آله اربع من کن فیه لم یهلک على الله - عزوجل - بعد هن الا هالک : یهم العبد بالحسنة فیعملها فان هو لم یعملها کتب الله له حسنة بحسن نیته و ان هو عملها کتب الله - عزوجل - له عشرا، و یهم بالسیئة ان یعملها فان لم یعملها لم یکتب علیه و ان هو عملها اجل سبع ساعات و قال صاحب الحسنات لصحاب السیئات و هو صاحب الشمال لا تعجل عسى ان یتبعها بحسنة تمحوها فان الله یقول : ان الحسنات یذهبن السیئات او الاستغفار فان هو قال : استغفر الله الذى لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة العزیز الحکیم الغفور الرحیم ذوالجلال و الاکرام و اتوب الیه لم یکتب علیه شى ء و ان مضت سبع ساعات و لم یتبعها بحسنة و استغفار قال صاحب الحسنات لصاحب السیئات : اکتب على الشقى المحروم . (ثقة الاسلام کلینى ، اصول کافى ، ج 4، کتاب الایمان ، و الکفر، باب من یهم بالحسنة او السیئة ، حدیث 4).
  111. عن ابى جعفر علیه السلام قال : یا ابا النعمان لا یغرنک الناس ، من نفسک ، فان الامر یصل الیک دونهم ، و لا تقطع نهارک بکذا و کذا فان معک من یحفظ علیک عملک و احسن فاننى لم اءر شیئا احسن درکا و لا اسرع طلبا من حسنة محدثة لذنب قدیم (همان ، باب محاسبة العمل ، ح 3).
  112. اما کسى که نامه اعمال او به دست راستش دهند، گوید بیایید نامه مرا بخوانید من ملاقات این روز حساب را اعتقاد داشتم این چنین کس ، در عیش و زندگى خوش خواهد بود (در بهشت عالى رتبه ) که میوه هاى آن همیشه در دسترس است (و خطاب رسد که ) از طعام و شرابهاى لذیذ و گواراى بهشتى هر چه مى خواهید تناول کنید؛ شما را گوارا باد که این پاداش اعمال ایام گذشته دنیاست که بر امروز خویش پیش فرستادید (حاقة ، 24-18).
  113. عن الشحام ، قال : قال ابو عبدالله علیه السلام : خذ لنفسک من نفسک . خذ منها فى الصحة قبل السقم و فى القوة قبل الضعف و فى الحیاة قبل الممات (همان ، ج 11).
  114. عن ابى عبدالله علیه السلام : احمل نفسک لنفسک ، فان لم تفعل لم یحمل غیرک.
  115. اغتنم خمسا قبل خمس - الى ان قال علیه السلام - حیاتک قبل موتک.
  116. اشارت است به آیه کریمه 38 سوره مبارکه مدثر.
  117. اشارت است به آیات کریمه 40 و 41 سوره مبارکه نازعات.
  118. اشارت است به آیات کریمه 37 39 سوره مبارکه نازعات.
  119. ان رسول الله صلى الله علیه و آله بعث سریة . فلما رجعوا قال : مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى علیهم الجهاد الاکبر. قیل : یا رسول الله ! و ما الجهاد الاکبر؟ قال : جهاد النفس ثم قال علیه السلام : افضل الجهاد من جاهد نفسه التى بین جنبیه (علامه مجلسى ، بحار الانوار، چ کمپانى ، ج 15، ص 40، شیخ بهائى ، اربعین ، حدیث 11، براى شرح این حدیث شریف ر.ک استاد حسن زاده هزار و یک کلمه ، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى چ 1،(ص 175 کلمه 117).
بازگشت به کتب معروف عبادی