کتابخانه:نقش باورهای دینی در رفع نگرانی ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
نقش باورهای دینی در رفع نگرانی ها
مشخصات کتاب
Naghshe bavarhaye dini-taheri.jpg
نویسنده حبیب الله طاهری
زبان فارسی
ناشر انتشارات زائر
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۸
قطع وزیری
شابک 964-8567-93-X
دانلود PDF

محتویات

پیش گفتار

بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه رب العالمین والصلوه والسلام علی محمّد وآله الطاهرین ولعنه اللّه علی اعدائهم اجمعین.
۱. افسردگی به خاطر نرسیدن به خواسته ها
بدون تردید، انسان در گذرِ زمانِ زندگی، با انواع حادثه‌ها و پیش آمدها رو به رو می‌شود و به بسیاری از خواسته‌ها و آرزوهایش دست نمی‌یابد و طبعاً همواره چرخش جهان، به دل خواه او نیست و در مورد نعمت‌ها و ابزار زندگی، همیشه به برخی از محرومیت‌ها مبتلا می‌شود. بعلاوه با دیدن ناملایمات و فشارها، بی صفایی‌ها، ستم‌ها و ستم گری‌ها و انواع اعمال غیرانسانی و حوادث طبیعی، در کشمکش‌های درونی و روانی قرار می‌گیرد؛ تا آنجا که خیال می‌کند، عدالت نیست، حساب و کتاب نیست و اصولاً زندگی یعنی، پوچی و بی هدفی. با این برداشت نادرست، نور و روشنایی برای او شب تاریک می‌شود و تدریجاً مبتلا به یأس و ناامیدی و به دنبال آن در معرض انواع افسردگی‌ها، نگرانی‌ها و ناراحتی‌های روانی و جسمی قرار می‌گیرد که ممکن است به مراحل بسیار خطرناکی بینجامد.
۲. افسردگی با وجود امکانات رفاهی
پژمردگی، افسردگی، احساس عدم نشاط، اضطراب، غمگینی و دل مردگی از پدیده‌های وحشتناک عصر ماست. نمی‌گوییم این‌ها در گذشته وجود نداشت ولی قدر مسلم، ابعاد آن این چنین وسیع نبود.
راستی چرا مردم عصر ما با همه امکاناتی که دارند از سلامت روح برخوردار نیستند و در حالت اضطراب و نگرانی به سر می‌برند؟ با این که نسبت به گذشته از امکانات فراوانی برخوردارند.
به عنوان مثال:
الف: ساعات کار نسبت به گذشته بسیار کم شده و بر ساعات فراغت و تفریح افزوده گشته است؛
ب: بارهای گران از دوش بشر برداشته شده و بر دوش چرخ‌های عظیم کارخانجات قرار گرفته و حتی در داخل منازل همه چیز به صورت برقی در آمده است؛
ج: امکانات و ثروت نسبت به گذشته بسیار افزایش پیدا کرده، وسایل تغذیه، لباس، خانه‌های مدرن و مجهز، وسیله نقلیه و اتومبیل‌هایی که در آن انسان هیچ گونه گرما و سرمایی را احساس نمی‌کند. انسان‌های گذشته چنین زندگی مرفهی را حتی در خواب هم نمی‌دیدند؛
د: وسایل تفریحی مدرن و متنوع، گردش دور دنیا و استفاده از تمام مناظر طبیعی جهان و خلاصه هر تفریحی که به فکر انسان بیاید، در دسترس او قرار گرفته و وسایلش برای او فراهم است.
با این حال انسان عصر ما باید در آرامش کامل فرو رود و از سلامت کامل جسم و روح برخوردار گردد. در حالی که می‌بینیم انسان‌ها (مخصوصاً در کشورهای پیشرفته) در یک حالت اضطراب و نگرانی فوق العاده به سر می‌برند. احساس می‌کنند که زندگی خشن شده و لطافت خود را به کلی از دست داده است. آن روح و نشاطی که در یک روستایی چند قرن پیش وجود داشت، هرگز در خانه مرفه‌ترین ثروتمندان امروز دیده نمی‌شود.
سفره‌ها رنگین تر و غذاها متنوع تر و اسباب تنوع از همیشه بیشتر، اما احساس لذت کمتر شده است. بسیاری از مردم در کشورهای صنعتی، با دارو می‌خوابند و با دارو صبح از خواب بیدار می‌شوند. غالباً در جست وجوی داروهای مسکنِ اعصاب و مواد مخدر هستند تا حدی خود را آرام کنند.
لبخندهای مصنوعی آنها روشن گر تضاد درون وبرون آنهاست. قیافه‌های عصبانی و گفت وگوهای بی روح، همه نشانی از این وضع ناراحت کننده است. افزایش آمار بیماران روانی وتوسعه روزافزون بیمارستان‌های اعصاب و روان، دلیلِ روشن دیگری برای این موضوع به شمار می‌آید [۱]
۳. راه چاره چیست؟
حال با توجه به نکات پیشین سوءال این است که آیا بشر در گذران زندگی دائم باید به همین وضع بگذراند و همیشه در رنج، بلا، اضطراب، افسردگی و پژمردگی به سر برد؟ و آیا راه حلی برای این مشکل اجتماعی وجود ندارد؟ و اگر راهی هست آیا در دسترس همگان قرار دارد و بشر می‌تواند با گزینش آن راه صحیح و درست خود را از این همه بدبختی‌ها نجات دهد؟ ویا برای همیشه محکوم به این سرنوشت شوم است؟
۴. دین بهترین راه نجات
با مراجعه به دین و تعالیم دینی، روشن می‌شود که تنها چیزی که می‌تواند ریشه این بیماری‌های جان کاه را در نهاد انسان بخشکاند، اضطراب و افسردگی را برطرف سازد و ناامنی‌ها و نگرانی‌های روانی را به امنیت و آرامش برگرداند، دین و تعالیم دینی است. زیرا یک فرد مذهبی هیچ گاه احساس تنهایی نمی‌کند و احساس پوچی در زندگی ندارد. هرگز خود را شکست خورده در برابر حوادث نمی‌بیند. انتحار در قاموس او مفهومی ندارد و بن بست برای او متصور نیست. بدیهی است چنین ایمان و اعتقادی می‌تواند او را از بسیاری نگرانی‌ها رهایی بخشد.
خوشبختانه در سال‌های اخیر بین روان شناسان، توجه به دین برای سلامت روان و درمان بیماری‌های روانی افزایش یافته است. آنها معتقدند در ایمان به خدا نیرویی خارق العاده، وجود دارد که نوعی قدرت معنوی به انسان می‌بخشد و در تحمل سختی‌های زندگی او را کمک می‌کند و اضطرابی را که اکثر مردمِ زمان ما در معرض ابتلا به آن هستند دور می‌سازد.
ویلیام جیمز فیلسوف و روان شناس آمریکایی می‌گوید: «ایمان بدون شک موءثرترین درمان اضطراب است» و «ایمان نیرویی است که باید برای کمک به انسان در زندگی وجود داشته باشد، فقدان ایمان زنگ خطری است که شکست انسان را در برابر سختی‌های زندگی هشدار می‌دهد» و «میان ما وخدا رابطه ناگسستنی وجود دارد.
اگر ما خود را تحت اشراف خداوند متعال درآوریم و تسلیم او شویم، تمام آرزوهای مان تحقّق خواهد یافت». [۲]
کارل یونگ، در ضمن سخنی که نسبت به بیماران مراجعه کننده به او دارد می‌گوید: «به جرأت می‌توانم بگویم آنها به این دلیل گرفتار بیماری روانی شده بودند که جوهره دین وباور دینی را در نیافته بودند و تنها وقتی که به این دیدگاه‌های دینی بازگشته بودند به طور کامل درمان شدند». [۳]
روان کاو دیگری به نام ا.ا. بریل، معتقد است: «انسان متدین هرگز دچار بیماری‌های روانی نخواهد شد» و مورخ معروف «آرنولد توئین بی» می‌گوید: بحرانی که اروپاییان در قرن حاضر دچار آن شده‌اند، اساساًً به فقر معنوی آنها بازمی گردد، او معتقد است که تنها راه درمان این فروپاشیدگی اخلاقی بازگشت به دین است.[۴]
۵. رابطة آرامش و جهان بینی
برای تکمیل بحث توضیح مطلبی لازم و مفید است و آن این که چرا مردم روحیات متفاوتی دارند و هنگام بروز مشکل عکس العمل‌های گوناگون نشان می‌دهند؟ بعنوان مثال: بعضی‌ها در زندان، در هنگام مرگ و حتی در برابر چوبه دار، آرامش خود را حفظ می‌کنند، در حالی که بعضی دیگر در خانه‌های مجلل و با داشتن همه نوع امکانات و وسایل رفاهی ظاهری، ناراحت وپریشان به نظر می‌رسند؟ و چرا بعضی‌ها در برابر ناملایمات کوچک فوراً اقدام به انتحار و خودکشی می‌کنند، ولی بعضی دیگر همچون کوه در برابر حوادث زندگی ایستادگی به خرج می‌دهند؟ وچرا بعضی‌ها حتی با داشتن اعضای ناقص یا محرومیت‌های جان کاه بانشاطند، ولی بعضی دیگر با نداشتن هیچ یک از اینها و ظاهراً بدون هیچ دلیلی در رنج و عذابند؟
این چراها مانند بسیاری از چراهای دیگر یک پاسخ اساسی دارد و آن این که: آرامش روحی ما پیش از آن که به ظواهر جسمی ما ارتباط داشته باشد، به طرز تفکر و چگونگی ایدئولوژی و برداشت ما از جهان که در آن زندگی می‌کنیم مربوط است. به تعبیر فلاسفه «این حالت روحی و فعالیت‌های خارجی» ما همواره از صور ذهنی ما سرچشمه می‌گیرد. عشق، عدالت، نگرانی، اضطراب، ترس، آرامش و هرگونه فعالیت و کوشش جسمانی ما به دنبال تصوراتی صورت می‌گیرد که در فکر ما خودنمایی می‌کند. حتّی اگر صورت‌های ذهنی ما با واقعیت‌های عینی مطابقت نکند، این اثرها را به دنبال خواهد داشت، درحالی که وجود عینی به تنهایی (در صورتی که در ذهن منعکس نگردد) هرگز منشاء اثر جسمی و فعالیت‌های ارادی نخواهد بود.
اکنون برای روشن شدن این حقیقت که آرامش و اضطراب روحی ما بستگی به طرز عقیده و فکر ما دارد، میان دو طرز فکر ذیل مقایسه کنید.
الف: یک فرد ماتریالیست چنین می‌اندیشد
هستی ما از دو طرف به «عدم» و «خاموشی مطلق» پیوسته است. پیش از آنکه در این زندگی گام بگذاریم، چیزی جز یک مشت مواد آلی و معدنی پراکنده نبودیم. سرنوشت ما در آینده نیز بهتر از این نخواهد بود؛ زیرا پس از مرگ، وجود تکامل یافته ما، مغز توانا و افکار درخشان، عواطف عالی و احساسات گرم و سوزان ما که هم چون حباب‌های زیبایی روی دریای زندگی می‌لغزند و پیش می‌روند و رنگین کمان خورشید هستی را روی خود ترسیم می‌کنند، همه و همه محو و نابود می‌گردند. پس از آن از ما چه می‌ماند؟ هیچ، آری هیچ، فقط مشتی خاک و گازهای پراکنده در فضا ! ما در آستانه مرگ بسان بازرگانی هستیم که در برابر چشمش تمام سرمایه اش را آتش می‌زنند وسپس خود او هم در کام آتش‌ها می‌سوزد!
مسائلی از قبیل آرامگاه مجلل، لوح افتخار، بنای یادبود، تاج گل، شخصیت تاریخی و مانند این‌ها را برای فریب دادن خود و احساس کاذب یک نوع بقا و ادامه وجود، ساخته و پرداخته‌ایم، وگرنه هنگامی که ما هیچ و پوچ شویم، این‌ها چه اثری می‌تواند داشته باشد؟!
اصولاً ما پس از مرگ چه هستیم که بتوانیم از این تشریفات بی روح، احساس لذت و رضایت و غرورکنیم؟ شاید اکنون که زنده‌ایم، تصور وجود چنان عناوینی بعد از مرگ، مارا دل خوش کند، ولی مسلماً آن روز هیچ اثری برای ما نخواهد داشت.
این عناوین را گویا برای تحمیق زنده‌ها و واداشتن به کار و زحمت و فداکاری بیشتر ساخته‌ایم، نه به خاطر یک واقعیت و یا پاداش برای از دست رفتگان، مگر آنها چیزی از این پاداشها درک می‌کنند؟ این کارها درست به آن می‌ماند که هزار نوع غذای رنگین و وسایل پذیرایی اطراف جسد بی جان مرده‌ای بچینند، او از آنها چه سودی خواهد برد؟
راستش را بخواهید، آمدن ما به این جهان به زحمتش نمی‌ارزید. چند سال ناتوان و نادان بودیم و هنوز لذت جوانی را نچشیده، پیری و ناتوانی و انواع محرومیت‌ها و بیماری‌ها مارا به صورت یک عضو طرد شده از اجتماع در می‌آورد. تازه هر علم و دانش و ثروت اندوخته‌ای که داریم، باید بگذاریم و به سوی نیستی مطلق روانه شویم و در میان امواج وحشتناک در این «دریای ظلمات» بسان رویایی که از مغز کودکی به سرعت برق می‌گذرد، محو گردیم.
اصلاً نمی‌دانیم برای چه به اینجا آمده‌ایم و چرا از اینجا می‌رویم؟ و به کجا خواهیم رفت؟ نه در آمدن مان با ما مشورت شد و نه در رفتن مان مشورت خواهد شد، نه اصلاً طبیعت کور و کر هدفی می‌تواند داشته باشد، یک بازی بی معنا را شروع کرده و مرتب آن را تکرار می‌کند.
ممکن نیست کسی ماتریالیست باشد و از نظر «تفکر فلسفی» این چنین که در بالا گفته شده، فکر نکند. وحشت و اضطراب که از این نوع تفکر به انسان دست می‌دهد، کاملاً قابل درک است. البته ممکن است طرفداران این مکتب سعی کنند درباره این مطالب کمتر بیندیشند، و چنان خود را سرگرم زندگی و وسایل گوناگونِ سرگرمی سازند که اصلاً مجال چنین افکاری برای آنها پیدا نشود، ولی مسلماً به مجرد این که فرصت کوتاهی برای فکر کردن بیابند، امواج سهمگین این افکار، ضربات سنگین خود را بر آنها وارد می‌سازند.
ب: یک فرد الهی چنین می‌اندیشد
این طرح زیبایی که «جهان» نام دارد، آفریده قدرتی است که آن را با هدف مشخصی ایجاد کرده و همواره در مسیر همان هدف، رهبری می‌کند. آن مبدأ بزرگ چون سرچشمه همه هستی‌ها و قدرت هاست طبعاً هیچ گونه نیازی به ما ندارد و هم او است که ما را برای هدف عالی «تکامل» پدید آورده است. مسلماً چنان مبدیی با این مشخصات بی نهایت با ما مهربان خواهد بود. مگر او امکانات فراوانی برای بهتر زیستن در اختیار ما نگذارده و ما را غرق انواع مواهب خویش نساخته است؟ آری او ما را برای زندگی و «تکامل» آفریده و امکانات آن را نیز به ما داده است.
اگر ما گرفتار ناراحتی‌هایی می‌شویم، بر اثر عدم آشنایی ما به قوانین آفرینش و امکانات وسیعی است که در اختیار ما گذارده شد و یا بر اثر به کار نبستن آنهاست.
وجود ما از دو طرف به «ابدیت» پیوسته است وسلسله تکاملی وجود ما با مرگ هرگز قطع نمی‌شود، به جای کلمه نفرت انگیزِ مرگ، باید جمله «انتقال به یک جهان وسیع تر» را به کار بریم، جهانی که نسبت به این جهان، همچون این جهان است نسبت به عالم «رحم مادر»؛ و به این ترتیب ما بامرگ هیچ چیز را از دست نخواهیم داد.
از طرفی مسلماً ما از همه اسرار هستی آگاهی نداریم، ولی این را می‌دانیم که هر چه در علم و دانش پیش برویم، چهره درخشان تری از نظام هستی و زیبایی‌ها و ظرافت‌های آن در برابر دیدگان ما مجسم می‌گردد و روی این حساب، دلیل ندارد که آن طراح چیره دست، کمترین بی نظمی و بی عدالتی را درباره ما انجام دهد. تمام هستی ما انسان‌ها که روی زمین زندگی داریم، بسان قطره آبی است که در منقار مرغی باشد. اگر این پرنده سبکبار اوج بگیرد و این قطره کوچک را روی اقیانوس بی پایان بیندازد برای آن اقیانوس چه فرق می‌کند؟بنابراین ما برای خدمت به مبدأ بزرگ هستی آفریده نشده‌ایم، بلکه او ما را برای «سعادت» خودمان به وجود آورده است.
فعلاً کار به این نداریم که کدام یک از این دو طرز تفکر از نظر استدلالات فلسفی صحیح و کدام یک مردود است. فعلاً منظور این است کدام یک از این دو طرز تفکر (قطع نظر از استدلات فلسفی) می‌تواند «آرامش واقعی» ما را تأمین کند، و کدامیک ما را در عالمی از بدبینی، سوءظن، نفرت، یأس و احساس تنهایی فرو برد؟[۵]
۶. راه‌های دیگر نجات
هدف از نقش دین در بهداشت وسلامت روان این نیست که افراد مبتلا به افسردگی، اضطراب، پریشانی و انواع بیماری‌های روانی به دکتر مراجعه نکنند و یا راه‌های درمان آنان نادرست است و بیماران مبتلا به امراض روانی به کلیساها، مساجد و معابد روی آورند و از طریق عبادت و عمل به دستورات دینی، خود را معالجه نمایند؛ بلکه هدف از نوشتن این کتاب این است که اولاً: متدینانِ به دین، کمتر در معرض ابتلاء به بیماری‌های روانی هستند و ثانیاً: در صورت ابتلاء به بیماری روانی، تحمل دین داران بیشتر و اضطراب و نگرانی شان کمتر و معالجه شان آسان تر است، وگرنه درمان بیماران به شیوه‌های پزشکی نیز صحیح است و آن نیز از خداست؛ زیرا «لا موءثِّر فِی الوجود الاّ اللّه » اگر دارو موثر است آن نیز از خداست. فکر و تشخیص طبیب نیز از ناحیه خداست و بالاخره به قول معروف دوا از طبیب ولی شفا از خداست. بنابر این ارجاع به دین، معنایش نفی راه‌های دیگر نیست بلی دین بهترین راه است.
۷. ساختار کلی و ترسیم مطالب
ساختار کلی کتاب بر اساس طرح نشانه شناسی و بررسی مطالب کلی در فصل اول، و سبب شناسی در فصل دوم، و شناخت سلامت و بیماری روان در فصل سوم، و نقش دین در بهداشت روان در فصل چهارم و راه‌های درمان بیماری‌های روانی و مقابله با آن در فصول بعدی، شکل گرفته است که در مجموع در فصل‌های متعدد تحت عناوین ذیل جمع آوری شده است:

فصل اول: کلیات

در این فصل به برخی از مطالب به صورت کلی اشاره می‌شود که نسبت به مباحث اصلی کتاب جنبه مبادی تصوری و تصدیقی را داشته و آگاهی نسبت به آنها زمینه ساز فهم مباحث اصلی کتاب است و آنها عبارتند از:

اضطراب

دکتر محمد معین در فرهنگِ فارسی خود، اضطراب را به معنای: پریشانی، بی تابی، سراسیمگی، پریشان شدن، لرزیده، پریشان ساختن، جنبیدن و مشوش کردن گرفته است. در اصطلاح روان شناسان، اضطراب یکی از حالات انفعالی و تحریک عصبی است. این حالت ممکن است در اثر خوشحالی و تعجب یا خوش آمدن از یک چیز مطبوع باشد و ممکن است در اثر ترس، خشم و شرم ظاهر گردد و آثار آن گاهی بسیار شدید و با تنفس نامرتب و ضربان قلب همراه است و گاهی در موقعی که تحریک اعصاب زیاد باشد رنگ انسان می‌پرد، صورت گلگون می‌شود، تغییرات زیادی در پوست بدن ظاهر می‌گردد و انقباض کم و زیاد، در چهره ظاهر می‌شود.
اضطراب ممکن است آنی باشد و ممکن است انفعالی و به صورت عادی و دائمی یا طولانی مدت باشد. اضطراب آنی، واکنش درونی ارگانیسم بدن است که در اثر یک حادثه غیرمنتظره، وضع داخل و خارج بدن به هم می‌ریزد و شدت آن به طوری است که مکانیسم فراگیری و رابطه آن با خارج قطع می‌گردد و گاهی ممکن است در اثر واکنش‌های روانی و فیزیکی بسیار شدید، در وجدان آدمی خلل ایجاد شود؛ مانند خنده‌ها، بغض‌ها و حمله‌های ناگهانی که در این مواقع با اختلالات دستگاه گوارش نیز همراه است یعنی گلوی انسان فشرده شده و قلب مثل این که از جا کنده می‌شود و تنفس به حال اغما در می‌آید و اعضای بدن فلج می گرد و به دنبال آن بی هوشی آنی پیش می‌آید.
اضطراب انفعالی و احساسی هنگامی است که دوره آن طولانی است و تمام عوامل و عوارض آن با اضطراب‌های ناگهانی و آنی متفاورت است. این نوع اضطراب و هیجان، خواه ناخواه دارای ریشه عصبی و روانی است. لذا بسیاری از مبتلایان به بیماری عصبی بدون علتِ محسوسی دچار اضطراب و دلهره می‌شوند. هراس‌های غیرطبیعی از قبیل هراس‌های ایجاد شده در یک فضای دربسته از این نوع اضطراب هاست و در این حال اضطراب به حد و حشت می‌رسد و بیمار وحشت زده می‌شود و می‌ترسد که بمیرد یا مرتکب عمل بدی می‌شود.[۶]
به هرحال اختلالات اضطرابی، رایج‌ترین بیماری‌های روانی است. اضطراب حالتی نامطبوع همراه با انتظاری نامطمئن از رخداد موضوعی زیان آور است. اضطراب موقعیتی است که گاهی در زمان مصاحبه، امتحان، اعمال جراحی و مانند آن ایجاد می‌شود. اضطراب در یادگیری افراد، اختلال ایجاد می‌کند و افراد مضطرب خطاهای بیشتری را مرتکب می‌شوند. علایم و نشانه‌های ذهنی آن شامل علوم تمرکز فکری، ضعف در ادراک، ناتوانی در تخلیل و ضعف حافظه است که سبب کاهش سطح نمرات امتحانی می‌گردد[۷]
لازم به ذکر است که اضطراب و دغدغه خاطر بر دو نوع است:
۱. اضطراب مثبت و مفید
۲. اضطراب منفی و زیانبار
تفاوت میان دوگونه اضطراب فوق این است که اضطراب از نوع اول، انگیزه روی آوردن به کار و تلاش است و این چنین نگرانی، نیروبخش و کارآمد است. مثلاً چون نگران آینده خود هستیم به انجام اعمال و فراهم آوردن توشه آخرت می‌پردازیم و در زندگی روزمره نیز نگرانی باعث مهیا شدن و آماده گشتن و خود را مجهز کردن می‌گردد. برعکس اضطراب از نوع دوم، عامل اختلال توانمندی‌های روحی، جسمی و کاهش توانایی‌های فکری و جسمی است. هم چنین اضطراب از نوع اول، تنظیم کننده عوامل موفقیت آدمی است ولی اضطراب از نوع دوم، برهم زننده هماهنگی و نظم حاکم میان عوامل پیش برنده است. بنابراین نباید از هرگونه اضطراب در هراس بود؛ زیرا اگر نگرانی، به طور کلی، در زندگی ریشه کن شود، انگیزه و قدرت حرکت آدمی از بین می‌رود. البته معلوم است که مقصود ما از اضطراب و نگرانی در این کتاب، نوع دوم آن است و گرنه نوع اول آن در اصل زندگی و بقای آن لازم و ضروری است.

افسردگی

دکتر محمد معین در فرهنگ فارسی خود افسردگی را به پژمردگی، اندوهگینی، انجماد و دل سردی معنا کرده است. در اصطلاح روان شناسان، افسردگی نوعی اختلالات خُلقی است که با غمگینی، ناامیدی، تردید، احساس تنهایی و ناتوانی همراه است.
گاهی انسان از لحاظ انرژی وکنش‌های جسمی و روانی دچار ضعف و سستی شده و نمی‌تواند به فرمان خود باشد و کاری انجام دهد. این انحطاط اگر چه جسمی است و حالات آن در جسم دیده می‌شود، اما ریشه روانی دارد و به همان جهت است که چون روح او بیمار شده فعالیت جسمی او ناتوان می‌گردد و احساس خستگی زیاد می‌کند؛ به طوری که در برابر کوچک‌ترین کار ناتوانی نشان می‌دهد و از لحاظ روحی نیز حالتی مشابه آن دارد و قسمت مهمی از غرائز خود را از دست می‌دهد و نمی‌خواهد بخندد و مایل است بسیار گریه کند، حافظه خود را از دست می‌دهد و کم‌ترین ناراحتی او را خسته می‌سازد.
افسردگی شایع‌ترین اختلال عاطفی و مشکلی است که در تمام گروه‌های سنی دیده می‌شود و کمتر افراد از آن در امانند. این اختلال در شیوه زندگی مردم تأثیر می‌گذارد، افراد مبتلا به افسردگی احساساتی ازغمگینی تا تحریک پذیری، ناامیدی و احساس درماندگی را تجربه می‌کنند. آنها تمایل به خودکشی دارند. افزون بر این همراه با افسردگی، آشفتگی‌هایی را در زمینه هیجانی، شناختی، رفتاری، جسمانی و روحانی تجربه می‌کنند.

بیماری روانی و بیماران روانی

انحرافات و ناراحتی شدید روحی را در اصطلاح روان شناسان «پیسکوز»و مبتلایان این نوع اختلال‌ها را «پیسکوتیک» می‌گویند. به این معنا که شخصیت انسان در حالت‌های پیسکوز دچار تجزیه شده و روابط آن با دنیای خارج کم وبیش، قطع می‌شود و در آن حال در عالم پندار چیزهایی به فکرشان می‌رسد که با حقیقت بستگی ندارد.
پیسکوزهای معروف عبارت اند از: نوراستنی، (خستگی اعصاب که باعث عدم توانایی در تمرکز فکر می‌شود.) هیستری، (نوعی هیجانات عاطفی است که نشانه عدم رشد، بلوغ و شخصیت است.) افسردگی، جنون جوانی، مالیخولیایی(جنون افسردگی و حالت حزن افسردگی است که مانع فعالیت‌های اجتماعی بیمار می‌شود.) و دیوانگی.
اگر بخواهیم در یک جمله بیماری روانی را تعریف کنیم می‌گوییم: بیماری روانی خارج شدن از حد اعتدلال است که نادانی، عصیان، دنیاطلبی، ظلم وتعدی، ضعف اراده، سستی، اضطراب، ترس، خودپسندی، حسد، کینه توزی، عقده حقارت و احساس کهتری و... از نشانه‌های آن می‌باشد.
در منابع اسلامی، اختلال روانی و به هم خوردن سیستم خُلقی فرد را بیماری روانی و بیماری دل تعبیر می‌کنند. به عنوان نمونه به سه روایت ذیل توجه کنید: امام علی علیه السلام می‌فرماید:
«اَلغَمُّ یقْبِضُ النَّفْسَ وَ یطْوِی الاَنْبِساطَ[۸] اندوه و افسردگی نفس را گرفته می‌کند و انبساط و گشادگی را در می‌نوردد و ا ختلال ایجاد می‌کند».
و همچنین فرمود:
«اَلْغَمُّ مَرَضُ النَّفْسِ؛ افسردگی و اندوه بیماری نفس است»
و نیز فرمود
«اَلاحْزانُ اَسْقامُ الْقُلُوبِ کما اَنَّ الاَمْراضَ اَسْقامُ الاَبْدانِ[۹] غم‌ها دردهای دل‌ها است همان طور که بیماری‌ها دردهای بدن هاست».
لازم به ذکر است که «روان» کلمه‌ای است فارسی که معادل آن در فرهنگ قرآنی، نفس یا روح است. بیماری و سلامت روان، در قرآن و حدیث اغلب به قلب که شئونی از روح و نفس است نسبت داده شده است که در فارسی از آن به «دل» تعبیر شده است. «فی قُلُوبِهِم مَرَضٌ»[۱۰]و «فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیطْمَعَ الَّذی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ»[۱۱] و از اولیای الهی به عنوان دارنده قلب سلیم تعریف و تمجید شده است:
«إلّا مَنْ أتَی اللهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ»[۱۲]« وَ إنَّ مِنْ شیعَتِهِ لِإبْراهیمَ إذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ»[۱۳].
بیماران روانی که دارای یکی از پیسکوزها باشند، کسانی هستند که شخصیت خود را از دست داده و با محیط خارج خود بیگانه و یا شخصیت آنها تجزیه شده است. روان انسان، دستگاه منظمی است که به طور خودکار وظایفی را انجام می‌دهد. مثلاً در برابر شادی‌ها، مسرور و از مشاهده ناراحتی‌ها، متأثر می‌شود. لکن گاهی ممکن است عوارض ناگهانی، این انتظام را به هم بزند و دستگاه روان را از وظایف خود باز دارد. بیماران روانی با خودشان هم بیگانه می‌شوند و تصویر خود را در دیگری نمی‌بینند و نمی‌توانند با توجه به مقررات اجتماع با دیگران رابطه ایجاد کنند و خود را نسبت به همه کس بیگانه می‌شمارند، حرکات و رفتارشان غیرعادی و برخورد آنان نیز غیر طبیعی است.[۱۴]

اضطراب و افسردگی، بیماری قرن

اضطراب و افسردگی، اختلال‌هایی هستند که عموم مردم از آنها رنج برده و ناراحت هستند. بر اساس آمار، در اروپا و ایالات متحده آمریکا، ۲۶/۹ درصد زنان و ۱۲/۵ درصد مردان در طول زندگی خود به بیماری افسردگی مبتلا هستند و تقریباً ۳ درصد جمعیت به اضطراب دچارند.[۱۵] کارشناسان سازمان بهداشت جهانی برآورد کرده‌اند که سیصد میلیون نفر از مردم جهان، یعنی حدود ۶ درصد کل جمعیت، از بیماری روانی در سطوح مختلف رنج می‌برند. یک برآورد محافظه کارانه نشان می‌دهد ۱۵ تا ۲۵ درصد کل بیمارانی که به پزشکان مراجعه می‌کنند، به بیماری روانی مبتلایند یا مشکلات مهم روانی دارند و ۲۵ درصد بیماران جسمی نیز با مشکلات روانی روبه رویند. به این ترتیب ۴۰ تا ۵۰ درصد مراجعان، مشکل روانی دارند. افسردگی و اضطراب شایع‌ترین اختلالات روانی اند. گسترش بیماری‌های روانی در دنیا موجب شد سازمان بهداشت جهانی بخش خاصی به نام «خدمات بهداشت روانی» پدید آورد. در سال ۱۹۶۱ یک جنبش بزرگ روان پزشکی اجتماعی در آمریکا آغاز شد که برخی آن را «انقلاب بزرگ سوم» نامیدند[۱۶]
بررسی‌های روان پزشکان ایرانی در استان‌های مختلف نشان می‌دهد، ۴۵تا ۵۵ درصد مراجعه کنندگان به پزشک، مبتلا به اختلال روانی اند.[۱۷]
براساس آمار سازمان بهداشت جهانی، از نظر سطح ابتلا به بیماریهای روانی، کشورهای انگلستان، فنلاند، اسکاتلند و ایرلند در رأس کشورهای جهان قرار دارند. در آمریکا حدود ۳ در صد از بودجه ملی برای فشار روانی هزینه می‌شود.[۱۸] و ۱۲ درصد از مرخصی‌های استعلاجی به دلیل بیماری‌های قلبی- عروقی انجام می‌گیرد و سالانه ۵ بیلیون واحد آرام بخش و ۱۶۰/۰۰۰ تن آسپرین مصرف می‌شود.[۱۹] گزارش سال ۱۹۸۶ وزارت بهداشت و درمان انگلستان نیز نشان می‌دهد تقریباً ۲۲/۸ میلیون روز انرژی کالری ما به دلیل مشکلات روان پزشکی یا روان شناختی ازدست رفته است. براساس تخمین متخصصان، شروع ۸۰ درصد تمام بیماری‌های امروزی، با فشار روانی همراه است. در ۱۹۶۹، اِیکن به وجود فشار روانی در ۷۱ در صد از خلبان‌های ارتش پی برد. در ۱۹۸۰، الکو و بوروسکی بر این نکته تأکید کردند که خلبان‌های نظامی که دور از تظاهراتِ زندگی عاطفی به سر می‌برند، بیش تر در معرض سوانح قرار دارند. تحقیقات نشان داد ۴۵ درصد از مجموع سوانح هوایی ناشی از اشتباهات خلبان‌ها، به چهار عامل منسوب است: خستگی، شرایط محیط کار، افراط در کار و مشکلات خانوادگی.[۲۰]
پژوهش‌های مختلف انجمن دندان پزشکان آمریکا در سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۸۰ نشان داد، دندان پزشکان مضطرب و هیجانی، در معرض خطر بیماری‌های قلبی و تنفسی و خودکشی قرار دارند. و همین موضوع آنان را در مقابل بیمارانِ سخت گیر، آسیب پذیر می‌سازد. بر اساس همین پژوهش، ماهیت وظیفه نامطبوع پرستار (برخورد دائم با خون، ادرار، استفراغ و بو) فضای آکنده از غم و رنج، رویارویی با موقعیت‌های غیرقابل پیش بینی و وضعیت اضطراری بیماران، از دلایل اضطراب پرستاران است.[۲۱]
پژوهش استورا (۱۹۸۵) نشان می‌دهد ۴۶ در صد از مدیران موءسسات فرانسوی که با رقبای متعدد مقابله می‌کنند، با فشار روانی روبه رویند. ۴۳/۱۵ در صد از این مدیران، برای مبارزه با اضطراب، به نوشابه‌های الکلی پناه می‌برند، ۱۷/۴ در صد به داروهای خواب آور و ۱۴/۵ در صد به آرام بخش.[۲۲]
باتوجه به این که فشار روانی، «بیماری تمدن جدید» نامیده شده است و هر روزه خسارت‌ها و ضایعات بی شمار اقتصادی، اجتماعی و فردی به ارمغان می‌آورد.[۲۳]پرداختن به آن، به ویژه از منظر کتاب آسمانی و نسخه شفا بخش میلیون‌ها مسلمان، ضرورت دارد.[۲۴]

شیوه‌های مختلف درمان در بیماران روانی

بحث و بررسی در زمینه بهداشت روانی و درمان بیماران روانی سابقه بسیار طولانی دارد و به قرنها قبل از میلاد برمی گردد، هرچند که شیوه‌های درمان، مختلف و گوناگون است؛ زیرا انسان برای رویارویی با مسایل و پدیده‌های درونی خود راه‌های مختلفی را از خرافی تا علمی و اعتقادی، پیموده است.
روان درمانی از طریق سحرو جادو، آئین‌های ویژه، نبرد با ارواح و توسل به افسانه‌ها نیز از دیر زمان بین مردم معمول بوده است.
در قرن گذشته نیز، هر از چندگاهی شیوه‌ای یا نظریه‌ای در روان درمانی پیدا شده، مطالب زیادی در این زمینه انتشار یافته و همایش‌های بین المللی برپاگشته و گروه‌ها و انجمن‌های ملی و جهانی نیز در این راستا به وجود آمده‌اند. ضمناً رشته‌های متعددی نیز در دانشگاه‌ها به آن اختصاص یافته و فعالیت‌های آموزشی و پژوهشی در حیطه مسایل روانی گسترش زیادی یافته است. خوشبختانه این تلاش‌ها موجب شده که سطح دانش و بصیرت افراد در جوامع مختلف به مرحله‌ای برسد که تعصبات بی مورد نسبت به درمان ناپذیربودن بیماری‌های روانی از بین رفته و این باور در آنان به وجود آید که بیشتر بیماری‌های روانی قابل درمان و پیش گیری هستند.
در قرن اخیر روان شناسان و روان کاوان، راه کارهای مختلف و شیوه‌های گوناگون برای درمان بیماران روانی ارائه داده‌اند از قبیل: شناخت درمانی، دارو درمانی، شوک درمانی، رابطه درمانی، روان درمانی، رفتار درمانی، خانواده درمانی، زوج درمانی و بالاخره رویکردهای حمایتی یا حمایت درمانی و امثال اینها، که احیاناً ترکیب بعضی از اینها موثرتر است؛ لذا موثرترین روشِ درمان را ترکیبی از روان درمانی و دارو درمانی و روی کردهای حمایتی می‌دانند؛ زیرا بررسی‌ها نشان داده‌اند که روان درمانی تأثیر درمان دارویی را تقویت و طول مدت درمان را کاهش می‌دهد. لذا تکنیک‌های روان درمانی باید برای همه بیماران به اجرا درآید. این تکنیک‌ها شامل ایجاد دگرگونی‌های شناختی و باوری بیمار، روش‌های رفتاری، حمایت و اطمینان بخشی وی می‌باشد.
امروزه با پیشرفت‌های علمی چشم گیری که در زمینه‌های روان پزشکی و روان درمانی به وجود آمده و شیوه‌های مختلفی ارائه شده، ملاحظه می‌گردد که صاحب نظران برجسته، نسبت به نقش مذهب، دین و باورهای دینی در بهداشت روانی و روان درمانی ودرمان بیماران مبتلا به امراض روانی، تأکید فراوان داشته و عقیده دارند که اعتقادات مذهبی، توکل به خدا، اعتقاد به نیروی فوق طبیعی و مراسم عبادی، آثار روان درمانی بسیار داشته و موجب تسکین و بهبود سریع آلام و مشکلات روانی می‌شود. قرآن کریم نیز تنها نام خدا را آرام بخش دل‌های افسرده و مضطرب می‌داند:
ألا بِذِکرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبِ.[۲۵] در آیه دیگر می‌فرماید: تنها خداست که آرامش را در دل‌ها قرار می‌دهد: « هُوَ الَّذی أنْزَلَ السِّکینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُوءْمِنینَ لِیزْدادُوا إیماناً».[۲۶] لذا شناخت خدا و سیر وسلوک به سوی او لازمه روان درمانی است. چنین شناختی با خویشتن شناسی یکی است و همان است، شناخت من از خودم، شناخت من از خداست «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»[۲۷] وصول به خدا معرفت به خداست و معرفت به خدا معرفت به خویشتن است. روان درمانی با این تعهد از پوچی، بی معنایی و بی جهت بودن، رهیده و علم شده است. به همین جهت به نظر می‌رسد که تلاش‌های روان درمانی، زیر بنای شناخت‌ها و شیوه‌های شناختی و تعهداتی است که پژوهش گران در جهان بینی الهی و اسلامی به عهده دارند.
منظور[۲۸] از این نوشتار، روان درمانی از طریق تعهدات دینی و باورهای مذهبی و اعتقادی است؛ وگرنه راه‌هایی از قبیل دارودرمانی و شوک درمانی را باید به پزشکان مربوط مراجعه کرد. البته آنچه که سریع تر روش دارودرمانی و شوک درمانی را به ثمر می‌رساند، همین روش روان درمانی دینی است که به خواست خدای سبحان راه کارهای مقابله با بیماری‌های روانی از لحاظ دینی را در فصول آینده یکی پس از دیگری مورد بررسی قرار می‌دهیم. و برای آگاهی به راه کارهای پزشکی باید به متخصصان فن مربوطه مراجعه کرد.

روان شناسی و دین

در گستره رابطه دین و روان شناسی، مذاهب به سه دسته بزرگ تقسیم می‌شوند:
الف: مذاهب ساده ابتدایی که با نگاهی آکنده از تقدس و حرمت، به اشیا می‌نگریستند و به جادو و خرافات توجه داشتند.
ب: مذاهب مبتنی بر اصول فلسفی مانند آیین‌های بودا و کنفوسیوس که از طریق تهذیب نفس و توافق در روابط اجتماعی و پذیرش رنج، به سلامت انسان می‌نگرند.
ج: مذاهب توحیدی معتقد به مبدأ و معاد و نبوت به ویژه اسلام که برنامه بهداشت جسمی و روانی اش بر اصول زیر استوار است:
۱. جهان بینی منطقی و روشن؛
۲. خلافت الاهی انسان؛
۳. بازگشت به خدا و تصحیح رفتار؛
۴. مبارزه با خرافات؛
۵. مبارزه با یأس فلسفی و پوچ گرایی.
بدین سبب، حل مشکلات وناهنجاری‌های روانی بشر و تأمین آرامش وی، از دغدغه‌های مذاهب توحیدی، به ویژه اسلام شمرده می‌شود.[۲۹] خوشبختانه روان شناسان به این نقش توجه کرده‌اند که به چند نمونه اشاره می‌شود:
۱) ویلیام جیمز، پدر دانش روان شناسی می‌گوید:
اگر جمله‌ای بتواند رسالت جهانی مذاهب را برساند، بهتر از این نخواهد بود: چیزی در جهان بیهوده و گزاف نیست، اگر چه ظاهراً جهان بر خلاف این امر حکم کند. زندگی در پرتو مذهب دو صفت بارز دارد: سرشار بودن از رحمت محض و بهجت دلیرانه و آرامش باطنی «مذهب» همان قدر که با مسخره بازی‌ها و بیهودگی‌ها دشمنی دارد، با شکایت از سرنوشت و تقدیر می‌ستیزد. ممکن است پاره‌ای از مذهب‌ها جهان را غم انگیز نشان دهند، ولی این سختی را برای تزکیه نفس لازم می‌شمارند و در پایان این فاجعه، امید و رستگاری می‌بینند.[۳۰]
۲) یونگ می‌گوید:
در میان بیمارانی که در نیمه دوم حیاتم با آنها مواجه شدم، یکی نبود که مشکلش در عدم نگرش دینی به حیات نباشد. با اطمینان می‌توان گفت همه آنها به دلیل از دست دادن آنچه ادیان زنده هر عصر به پیروان خود عرضه می‌دارند، احساس بیماری می‌کردند و هیچ کدام قبل از بازیافتن بینش دینی، شفای واقعی نیافتند.([۳۱]
کسی که نگرش دینی به حیات دارد، صاحب گوهری گران بهاست؛ یعنی چیزی دارد که سرچشمه زیبایی و زندگی است و به جهان و بشریت شکوهی تازه می‌دهد. چنین کسی ایمان و آرامش دارد. حال بر چه اساسی می‌توان این زندگی را نامشروع خواند، چنین تجربه‌ای را بی اعتبار دانست و چنین ایمانی را وهم و خیال نامید؟[۳۲]
۳) مزلو می‌گوید:
گرایش به دین یا فلسفه‌ای جهانی که جهان و مردمش را به شکل کلیتی معنادار، منسجم و رضایت بخش سازمان می‌دهد؛ تا حدودی به انگیزه امنیت طلبی مربوط می‌شود. درمیان مذاهب، به تعبیر یونگ، مذاهب شرق تکامل فرهنگ را بیش تر می‌نمایانند. مذهب، بسیاری از نیازهای انسان را برمی آورد و خلأ وجودی اش را پر می‌کند. مذهب، پاسخ بسیاری از پرسش‌ها را می‌دهد، بسیاری از مسائل را روشن و توجیه می‌کند و به انسان اطمینان و قدرت و امید می‌بخشد.[۳۳]
۴) برگسون می‌گوید: در رویارویی با خطرهای زندگی جدید، ما به تکیه گاه روحی نیازمندیم[۳۴][۳۵]
۷. قرآن کتاب شفا بخش اقتضای خاتمیت دین مبین اسلام آن است که پیام پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله جاودانه باشد تا در زمان‌های مختلف و فرهنگ‌های گوناگون، مسایل پیچیده انسان و جوامع انسانی را پاسخ گوید. براین اساس قرآن کریم، رسالت خود را به زمان و مکانی خاص محدود نمی‌داند و با مبارزه طلبی و تحدی، خود را اثری الهی معرفی می‌کند. اثری که اگر همه انسان‌ها دست به دست هم بدهند، نمی‌توانند حتی مانند یک سوره آن بیافرینند.
از طرف دیگر، قرآن تنها کتاب آسمانی است که از دست برد جعل و تحریف در امان مانده؛ چرا که خداوند تبارک و تعالی خود حفظ آن را به عهده گرفته است. سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و صحابه و تابعین در حفظ، قرائت، کتابت، جمع و تفسیر قرآن نیز، موءید مصونیت آن از هرگونه تحریف است. قرآن سندی الهی و معجزه جاوید پیامبر است که در طول تاریخ، مسلمانان به دیده کتاب زندگی، هدایت و قانون به آن نگریسته‌اند و از دیدگاه‌های مختلف در آن تدبر کرده‌اند. هر چه از زمان نزول قرآن فاصله می‌گیریم، هم سیطره و نفوذ قرآن فزونی می‌یابد و هم گستره پژوهش‌های قرآنی؛ و به گونه‌ای که امروزه دانش وران اکثر دانش‌ها، به ویژه در قلمرو علوم انسانی، به مطالعه این کتاب آسمانی روی آورده‌اند.
خداوند قرآن را شفا خوانده است: «وَ ننَزِّلُ مِنَ الْقُرآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُوءْمِنِین؛[۳۶] ما آن چه از قرآن فرستیم، شفای دل و رحمت الهی برای اهل ایمان است». واژه شفا، نشان می‌دهد بشر در کنار امراض جسمانی به بیماری‌های روانی نیز دچار می‌شود و قرآن درمان آن به شمار می‌آید. در توضیح شفا بخشی قرآن، توجه به دو نکته ضرورت دارد:
الف - گستره شفابخشی قرآن
قرآن شفای دردهایی است که چه بسا از محدوده ناهنجاری‌های شناخته شده روان شناسی خارج است. به تعبیر دیگر، ممکن است فردی از نظر روان شناسی دارای شخصیت متعادلی باشد، ولی در فرهنگ قرآن بیمار محسوب شود. بیماری ای ناشناخته که در جهان دیگر آشکار می‌گردد؛ چون دنیا مزرعه آخرت است و رابطه این جهان و جهان دیگر مانند رابطه عالم رحِم با این جهان است. در تفسیر عیاشی، مسعده بن صدقه از امام صادق علیه السلام چنین روایت کرده است:
«إنَّما الشِّفاءُ فِی عِلْمِ الْقُرآن»[۳۷] آموختن قرآن مایه دریافت طب روحانی و دست یافتن به نسخه شفابخش الهی است.
پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله نیز می‌فرماید:
«القُرآنُ مَأدَبَةُ اللهِ فَتَعَلَّمُوا مَأدَبَتَهُ مَااسْتَطَعْتُم؛[۳۸]قرآن سفره الهی است، به اندازه توانتان از این سفره بهره گیرید».
قرآن سفره‌ای است که هیچ کس از کنارش تهی دست برنمی خیزد. آن که دیده بر نوشته اش می‌افکند، به همین اندازه از این سفره بهره می‌برد، «اَلنَّظَرُ فِی الْمُصْحَفِ عِبادَةٌ»[۳۹] آن که به تلاوت آیاتش بپردازد بهره اش افزون می‌شود و آن که ترجمه تحت الفظی اش را دریابد، بهره فزون تر می‌یابد. امیر بیان، علی علیه السلام تغییر مراتب بهره وری از قرآن را با عبارت «إقْرَأ وَ ارْقَ؛[۴۰]بخوان و بالا برو» بیان کرده است.
حضرت علی علیه السلام جنبه شفا بخشی قرآن را با بیانی رسا چنین توضیح داده است: «پیامبر صلی الله علیه و آله طبیبی سیار است که با طب خویش همواره به گردش می‌پردازد، مرهم‌هایش را به خوبی آماده ساخته و ابزارش را گداخته است تا در آنجا که نیاز است، قرار دهد، برای قلب‌های نابینا و گوش‌های ناشنوا و زبان‌های گنگ، با داروی خود در جست وجوی بیماران فراموش شده و سرگردان است».[۴۱]
پیامبر صلی الله علیه و آله خداوند را طبیب معرفی می‌کند و به یکی از پزشکان می‌فرماید: «إنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ الطَّبیبُ وَ لکنَّک رَفیقٌ؛[۴۲] همانا خداوند (عزوجل) طبیب است و تو با بیمار رفق و مدارا می‌کنی.» و در حدیثی دیگر فرمود: «یا عِبادَاللهِ اَنتُم کشاالمَرضاءِ وَ رَبّ العالَمین کالطَّبیبِ فَصلاحُ المَرضی فیما یعْلَمُهُ الطَّبیب و تَدبیرُهُ بِه لا فیما تَشْتَهِیهِ الْمَریض وَ یقْتَرِحُه أَلاَ فَسَلِّمُو اللهِ أمْرَهُ تَکونُوا مِن الْفائِزینَ؛[۴۳]ای بندگان خدا شما همانند مریض، و پروردگار عالم همانند طبیب است و مصلحت مریض آن است که طبیب می‌اندیشد نه آن چه که مریض می‌خواهد پس (ای بندگان خدا) کارها را به خدا واگذارید تا جزء رستگاران باشید».
ب - جایگاه آرامش و امنیت در قرآن
امنیت و آرامش روانی در قرآن جایگاهی ویژه دارد و به شکل‌های گوناگون بازتاب یافته است. برای نمونه، اشاره به برخی از نمونه‌های آن سودمند می‌نماید.
۱. نخستین خانه‌ای که برای عبادت آفریده شد، خانه کعبه است و هر که بدان سامان گام نهد، ایمن است[۴۴] زیرا خداوند آن را پناهگاه و محل امن قرار داد[۴۵] باز سازنده این خانه[۴۶] حضرت ابراهیم علیه السلام، از خداوند خواست تا شهر مکه را ایمن و با برکت سازد[۴۷] کنگره سالانه حج سمبل امنیت و اتحاد بشر است. این امنیت، افزون بر انسان، حیوانات و گیاهان حرم را نیز شامل می‌شود.
۲. قرآن کریم، بعد از بیان نعمت اطعام جهت بر طرف کردن گرسنگی، از نعمت آرامش یاد می‌کند[۴۸] و یکی از نعمت‌های بزرگ عصر ظهور حضرت مهدی (ارواحنا فدا) را آرامش و امنیت می‌خواند[۴۹] پیامبر صلی الله علیه و آله اطمینان و آرامش[۵۰] و شادابی و خندان بودن را از مشخصه‌های بهشت جاودان بر شمرده است.[۵۱]
۳. قرآن کریم به موءمنان فرمان می‌دهد[۵۲] برای رسیدن به آرامش و امنیت خاطر، به پروردگار پناه برند.[۵۳]

فصل دوم:سبب شناسی(علل و عوامل بیماری‌های روانی)

اضطراب، افسردگی، اختلالات روانی و نگرانی‌های روحی یکی از معضلات جامعه بشری در قرن حاضر است. دردهه‌های اخیر از زوایای مختلف به تحلیل و بررسی عوامل تسهیل کننده، پیش گیری کننده و درمان این نوع بیماری پرداخته شده است که دستاوردهای آن تئوری‌های مختلف: شناختی، رفتاری، روان پویایی و زیست شناختی بوده که البته نتایج و ثمرات ارزش مندی داشته است.
عواملی که در پیدایش و یا تشدید این نوع بیماری روانی موءثر باشد فراوان است. دانشمندان در تحقیقات و تجربیات خود به تأثیر چند عامل از عوامل ارثی، جسمی، اجتماعی، عاطفی و شناختی رسیده‌اند. عواملی از قبیل: عدم تعادل بین نوعی از مواد بیوشیمیایی در مغز به نام ناقل‌های عصبی ناشی از بیماری، عفونت، الکل، تغذیه نامناسب و ناکافی، دارو به ویژه داروهای فشار خون و ضد بارداری، ضربه‌های ناگهانی و اختلالات تیروئید، طرز تلقی غیرمنطقی از وقایع، کشمکش‌های خانوادگی، اختلال در روابط اولیه کودکی، حوادث ناگوار مانند از دست دادن شغل، یامرگ عزیزان، احساس ناامنی و تنهایی و فشارها و مشکلات اجتماعی و اقتصادی و....[۵۴] این مبحث در دو قسمت مورد توجه و بررسی قرار می‌گیرد.

قسمت اول: از دیدگاه روان شناسان

روان شناسان و روان کاوان هر یک به شیوه‌ای عوامل بیماری روانی را دسته بندی کردند که در ذیل به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:
الف: دکتر جعفر بوالهری در کتاب بهداشت و روان خود، عوامل بیماری روانی را به شش نوع تقسیم کرده است که عبارت اند از:

تغییرات مغزی

هر نوع تغییری که در ساختار یا کارکرد مغز ایجاد می‌شود می‌تواند باعث بیماری روانی گردد. تغییرات بیوشیمیایی درد سطح سلول‌های عصبی عامل اکثر اختلالات روانی شدید و پیسکوزها است. دراین گونه مواقع مغز در معاینه طبیعی است. امروزه دلایل بسیاری وجود دارد که عامل نوروزها و سایر اختلالات روانی نیز تغییرات بیوشیمیایی است. ضایعات ساختمانی مغز به دلایل زیر نیز می‌تواند باعث اختلال روانی شود: عفونت، ضربه، نرسیدن خون، خون ریزی و تومور مغزی، مصرف حشیش و الکل، کمبودغذایی، صرع درمان نشده و بیماری‌های پیش رونده مغزی.

عوامل ارثی

در تعدادی از بیماری‌های روانی دیده می‌شود که افراد دیگری هم از فامیلِ بیمار، به همان بیماری مبتلا باشند. بنابراین گفته می‌شود که استعداد ابتلا به بیماری روانی از والدین به کودکان منتقل می‌شود، اما بروز و ظهور بیماری با عوامل زیادی ارتباط دارد که ممکن است فرد مستعد، مبتلا به بیماری بشود و یا نشود. به بیان دیگر استعداد زمینه ابتلا به بیماری منتقل می‌شود نه بیماری.

تجارب دوران کودکی

برای رشد سالم یک فرد محبت و عشق متعادل، راهنمایی مناسب، تشویق، نظم و انضباط از ضروریات دوران کودکی اوست. اگر در دوران کودکی چنین عواملی نباشد و یا اینکه کودک به فراوانی در برابر تجارب ناخوشایندی قرار گیرد امکان این که در آینده دچار ناراحتی روانی شود زیاد است.

فضای خانوادگی

نزاع خانوادگی، سوءتفاهم مستمر در بین اعضای خانواده، عدم وجود صمیمت و صداقت، باعث ایجاد آثار نامساعد بر افراد و بخصوص کودک می‌شود. چنین افرادی در برخورد با فشارهای روانی و مشکلات بعدی احتمال دارد دچار اختلال روانی شوند، زیرا که درطول دوران گذشته مهارت‌های لازم برای تطابق و کنترل هیجانات خود پیدا نکرده‌اند.

عوامل اجتماعی

اگر فرد در جامعه امکانات و واجبات یک زندگی معمولی را نداشته باشد و هم چنین نتواند خود را با فشارها و شرایط نامناست سازگار کند، دچار رنج و ناراحتی می‌شود و ممکن است مبتلا به بیماری روانی شود. فقر، بی کاری، بی عدالتی، ناامنی، چشم هم چشمی‌های شدید و نبود ارزش‌های معنوی، انسانی، اعتقادی و مذهبی در جامعه ممکن است باعث آشفتگی روانی افراد گردد.

عوامل شناختی

امروزه روان شناسان نقش عمده‌ای را برای عوامل شناختی در ایجاد بیماری‌های عصبی و روان تنی قائل هستند. آنان معتقدند وقتی در فکر، باور و شناخت‌های افراد انحراف پایدار و مداومی ایجاد شود، او به تدریج دچار بیماری روانی می‌شود. مثلاً اگر دانش آموزی به این باور رسید که معلم او را تنبیه می‌کند و یا در امتحان مردود می‌کند، او دچار اضطراب از مدرسه می‌گردد. یا اینکه اگر فردی به این نتیجه رسید که او توان درس خواندن یا ابراز وجود ندارد و قیافه و لباس او از دیگران زشت تر است به تدریج افسرده می‌شود. [۵۵]
ب: در بعضی از کتاب‌های مربوطه عوامل بیماری روانی تحت عناوین ده گانه ذیل جمع آوری شده است.
۱. برهم خوردن تعادل حیاتی بدن؛ به خاطر خستگی مفرط، ناخوشی، بیمارانگاری، استرس زایمان و بیماری مزمن.
۲. نقش سازمانی؛ مهم‌ترین عوامل فشار روانی در سازمان‌ها و موءسسات عبارت اند از:
موقعیت شغلی، منزلت اجتماعی، پیشرفت حرفه‌ای و منزلت اجتماعی ناگهانی.
۳. بحران‌های خانوادگی؛ طلاق، سوگ همسر، مرگ فرزند، سوگ والدین و مسایل اقتصادی و معیشتی.
۴. عوامل محیطی؛ عوامل اضطراب و نگرانی در محیط عبارت اند از: سروصدا، آلودگی هوا، قوانین و مقررات حاکم بر زندگی، محیط کار و مهاجرت (تغییر محیط فرهنگی).
۵. مسایل سیاسی؛ یکی از عوامل فشار روانی و نگرانی‌ها درطول تاریخ سیاست و مسایل سیاسی است، لذا عوامل اصلی استرس و نگرانی در جهان سیاست عبارت اند از: عطش قدرت و مقام، که قرار و آرامش را از سیاست مداران می‌گیرد، رابطه سلطه گر و سلطه پذیر، جنگ روانی و شایعه پراکنی و بحران‌ها سیاسی و اقتصادی.
۶. ساختار شخصیتی؛ ساختار شخصیتی افراد می‌تواند از عوامل فشار روانی به شمار آید؛ زیرا تیپ شخصیتی انسان در برخوردها و کنش‌ها و واکنش‌ها موءثر است. تعبیرقرآن کریم در این رابطه چنین است:
«قُلْ کلٌّ یعْمَلُ عَلی شاکلَتِهِ؛[۵۶]هر کس بر اساس خُلق و خوی و ساختار شخصیتی خود عمل می‌کند».
اگر انسان شخصیت بدبین داشته باشد، هر صدایی را هر جا بلند شود علیه خود می‌پندارد.
«یحْسَبُونَ کلَّ صَیحَةٍ عَلَیهِم» [۵۷] زیرا فرد بدبین از آن جهت که از رابطه خود، اجتماع و هستی، توجیهی عقلانی و منطقی ندارد، حوادث را امور تحمیلی می‌داند و سنگینی فشار روانی را بر وجود خود هموار می‌کند، و در رویارویی با مشکلات نومید می‌شود و توان مقاومت را از دست می‌دهد. چه زیبا فرمود قرآن کریم: «إذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یوءُسَاً» [۵۸].
در حالی که خدای مهربان می‌فرماید به بندگانم بگو هرگز از رحمت من نومید نشوند: «لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّه» [۵۹] ولی موءمنِ خوشبین در دشواری‌ها و بلاها، نه تنها ناامید نمی‌شود، بلکه مشکلات و حوادثِ به ظاهر ناخوشایند، باعث استواری و ثابت قدمی او می‌شود: «لِیثَبِّتَ الَّذینَ آمَنُوا...» [۶۰].
۷. شک و دودلی؛ هنگام تصمیم گیری در باره انتخاب‌های مهمی چون ازدواج، شغل، رشته تحصیلی و امثال اینها تردید، سبب ایجاد فشار روانی می‌شود، شک، علت بسیاری از بیماری‌های عصبی و روانی است و ریشه آن حس خود کم بینی و احساس نقص است.
۸. احساس خلأ اخلاقی؛ از قبیل: احساس گناه، یادآوری خاطرات تلخ زندگی، حسادت و کینه توزی، غیبت و تهمت‌های ناروا از عوامل نگرانی انسانند. خداوند برای رفع این نوع نگرانی‌ها به پیامبر می‌فرماید:
«وَاصْبِرْ عَلَی مَا یقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هِجْراً جَمیلاً؛ [۶۱] در برابر یاوه گویان شکیبا باش و از آنان دوری کن».
۹. احساس خلأ معنوی؛ تمدن بشر در کنار گسترش رفاه نسبی و ارتباطات، فشار روانی و نگرانی‌های روحی و اضطراب را نیز توسعه داده است. احساس خلأ معنوی از عوامل هم این پدیده به شمار می‌آید. انسان در این جهان پهناور از بی هدفی و نداشتن تکیه گاه مطمئن رنج می‌برد. به هر حال مصادیق خلأ معنوی عبارت است از: خلأ وجودی، احساس پوچی و بی هدفی، احساس تنهایی و طردشدگی، احساس بی پناهی و نبود پشتیبان (ضعف ایمان)، خرافات و تصورات باطل.
۱۰. باورهای اعتقادی و دینی؛ باورهای دینی در عین اینکه وسیله‌ای برای رفع نگرانی هاست، ممکن است از جهتی باعث فشار روانی نیز باشد؛ زیرا ره آورد آن عبارت است از: احساس مسوءلیت و تکلیف، ترس از مرگ و قیامت و امثال اینها که احیاناً عملی برای اضطراب و فشار روانی هستند. [۶۲]

قسمت دوم: از دیدگاه قرآن و احادیث

چنان چه ملاحظه گردید، عوامل نگرانی، بعضی جنبه شناختی و برخی عاطفی و بخشی انسانی دارند. ما نیز با بررسی آیات و روایات وارده از طریق اهل بیت علیه السلام عواملی را می‌آوریم که عمدتاً جنبه شناختی دارند که اگر انسان، آگاه باشد نباید مضطرب، افسرده و نگران باشد.
در بین عوامل یادشده و آنچه بعداً یاد می‌شود، عوامل شناختی از اهمیت بیشتری برخوردار است؛ زیرا بیشترین عوامل موءثر در پیدایش یا تشدید بیماری‌های روانی عوامل شناختی هستند و یا ریشه شناختی دارند، نگرشی منفی نسبت به خود، دیگران، خدا و آینده، مطلق بینی، منفی دیدن و عدم توجه به امور مثبت، احساس را عین واقعیت دیدن و باورهای نامعقول دیگر، شناختی هستند و احساسات منفی، ناامیدی، سرزنش کردن خود، و اموری مانند آن هم ریشه شناختی دارند. هم چنین احساس گناه، احساس تنهایی و پوچی جنبه شناختی دارند. به همین علت است که در منابع اسلامی بر اصلاح معرفت‌ها و باورهای وهمی و تغییر آن به معارف حق و افکار رشاد تأکید شده است. روشن است که با تغییر باورهای نادرستِ شخصِ افسرده و مضطرب، احساسات، عواطف و رفتارهای نابسامانش نیز تغییر می‌یابد و به تدریج علایم افسردگی کاهش پیدا می‌کند.
بزرگان دین برای پیش گیری و درمان اختلال‌های روانی در زمینه شناخت و نگرش صحیح افراد نسبت به خود، هستی، خدا، زندگی، دنیا، افراد دیگر و سنت‌های حاکم بر جریان تکوینی، آموزش‌های لازم را داده‌اند. چنان چه اشاره شد بررسی‌ها نشان داده‌اند که شناخت درمانی بیش تر و سریع تر از روش‌های دیگر نظیر روان درمانی، دارودرمانی، رفتاردرمانی، شوک درمانی، و دیگر روش‌ها در درمان افسردگی و نگرانی‌های روحی و عدم عود آن تأثیر دارد. به همین دلیل است که در منابع اسلامی بر آن، بیش از سایر روش‌ها تکیه شده است.
به هرحال با دقت در آیات و روایات و مراجعه به منابع دینی عوامل ذیل که یکی پس از دیگری بیان می‌شود به عنوان علل و عوامل نگرانی، اضطراب، افسردگی و سایر بیماری‌های روحی، مطرح می‌شود که بیشتر جنبه شناختی دارند. هر چند عوامل دیگر نیز وجود دارند. که به آنها اشاره می‌شود.

کفرو بی ایمانی

هر چند کفر در بینش اسلامی خود نوعی بیماری روانی است، لکن به نوبه خود یکی از علل بیماری روانی است؛ زیرا کفر یکی از موانع شناخت و درک صحیح واقعیات و حقایق است. به واسطه کفر، ابزار اصلی شناخت یعنی قلب، چشم و گوش از کار می‌افتد «خَتَمَ اللهُ عَلَی قُلُوبِهِم وَ عَلی سَمْعِهِم وَ عَلی اَبْصَارِهِم غِشَاوَة؛ [۶۳] خداوند بر دل‌ها و گوش‌ها و چشم‌های شان پرده افکنده است» و این یعنی ظلمت و گمراهی مطلق که در آیه دیگر فرمود: «وَ مَنْ لَمْ یجْعَلِ اللهُ لَهُ نُورَاً فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ؛ [۶۴]کسی که برای خدا برای او نوری قرار نداده برای او نور نیست» و این تاریکی و ظلمت مطلق همان ایجاد زمینه بالقوه برای اضطراب، تشویش درونی و نگرانی‌های روحی است.

فراموشی یاد خدا و اعراض از آن

کسی که از یاد خدا غافل گردد و از آن دل بگرداند علاوه بر عذاب اخروی، در دنیا نیز به زندگی سختی مبتلا خواهد شد:
«مَنْ أعْرَضَ عَنْ ذِکرِی فَإنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یوْمَ الْقِیامَةِ اَعْمَی؛ [۶۵] هرکس از یاد من روی گردان شود، زندگی(سخت) و تنگی خواهد داشت و در روز قیامت هم، نابینا محشور می‌شود».
درهای زندگی به کلی بر وی بسته می‌شود و این همان معیشت سخت است؛ زیرا کسی که خدا را فراموش کند برای او چیزی غیر از دنیا نمی‌ماند که آن را کمال مطلوب خود سازد. قهراً همه کوشش‌ها معطوف به آن می‌شود و این نوع زندگی هیچ گاه او را آرام نمی‌کند و چنین کسی به آرامش نخواهد رسید؛ چرا که همیشه یا برای از دست دادن چیزی و یا برای دست نیافتن چیزی در حال افسردگی، اضطراب و نگرانی و تشویش خاطر و غمگینی بسر می‌برد.

خود فراموشی

به دنبال خدا فراموشی، انسان مبتلا به خود فراموشی می‌شود. «وَ لاتَکونُوا کالَّذِینَ نَسُوا اللهَ فَاَنْسَیهُمْ اَنْفُسَهُمْ؛ [۶۶]هم چون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا نیز آنها را به خودفراموشی گرفتار کرد». کسانی که مبتلا به خود فراموشی هستند ارزش‌ها، استعدادها و لیاقت‌های ذاتی خود را فراموش می‌کنند وکسی که جز به نفس خویش بپردازد، خود را در تاریکی‌ها سرگردان ساخته و به هلاکت رساند.

دل بستگی به امور مادی و غیر الهی

دل بستگی شدید به امکانات فردی و اجتماعی از قبیل ثروت، فرزند، پست، مقام، عشیره و امثال این‌ها که زینت حیات دنیایی است انسان را از ذکر و یاد خدا غافل می‌کند، لذا قرآن در این باره هشدار می‌دهد و می‌فرماید:
«یا أیهَا الَّذِینَ آمَنُوُا لاتُلْهِکمْ اَمْوَالَکمْ وَ لا اَوْلادَکمْ عَنْ ذِکرِاللهِ وَ مَنْ یفْعَل ذَلِک فَأُولئِک هُمُ الْخَاسِرُون؛ [۶۷]ای کسانی که ایمان آورده‌اید اموال و فرزندان تان شما را از یاد خدا غافل نکند و کسانی که چنین کنند، زیان کارند».
غفلت از یاد خدا یعنی از دست دادن یکی از مهم‌ترین ابزار آرامش انسان، چرا که آرامش انسان تنها با یاد خداست:
«ألا بِذِکرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبِ». [۶۸]

حرص و طمع

یکی از اولین انگیزه‌هایی که انسان را به صفات رذیله از قبیل اعراض از یاد خدا و جمع و کنز اموال وا می‌دارد صفتی به نام (هُلْع) است. انسان هلوع هرگاه دچار تنش و فقدانی بشود، عجز و لابه می‌کند و چون خیری (نفعی) به او برسد بخل می‌وزد و حاضر نیست دیگران از آن منافع حظی داشته باشند:
«إنَّ الإنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً إذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إذَا مَسَّهُ الْخَیرُ مَنُوعاً؛ [۶۹] به یقین انسان، حریص و کم طاقت آفریده شده است. هنگامی که بدی به او می‌رسد بی تابی می‌کند و هنگامی که خوبی به او می‌رسد، مانع دیگران می‌شود(بخل می‌ورزد)».
لازمه این حرف این است که در برخورد با شداید متزلزل و مضطرب و نگران می‌شود.

بی توجهی به نماز

چنان چه در مطلب دوم گفته شد یادخدا مایه آرامش دل هاست و نماز موجب تداوم یاد خداست تا جایی که گفته شد: «أقِمِ الصَّلَوةَ لِذِکرِی؛ [۷۰] نماز را به خاطر این که یاد من است بپا دارید» و نماز طبق صریح آیه قرآن از هر عمل عبادی دیگر برتر است: «أنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْکرِ وَ لَذِکرُ اللهِ أکبَر؛ [۷۱] نماز فحشا و منکرات را از جامعه و از امن اهل نماز دور می‌سازد و هیچ فریضه‌ای بالاتر از نماز نیست». حال بی توجهی به برترین عامل آرامش در انسان، نتیجه آن جز اضطراب، استرس و هیجان نخواهد بود.

آرزوهای طولانی

هنگامی که پرده‌های غفلت و غرور آرزوهای دور و دراز برقلب و تمامی وجود انسان سایه افکند، دیگر توانایی درک حقایق و واقعیت را نخواهد داشت و همین باعث به فراموشی سپردن یاد خدا می‌شود. چه زیبا فرمود قرآن کریم درباره کافران که:
«ذَرْهُمْ یأکلُوا وَیتَمَتَّعُوا وَ یلْهِهِمُ الأمَلُ فَسُوفَ یعْلَمُونَ؛ [۷۲]بگذار از آنها بخورند و بهره گیرند، و آرزوها آنان را غافل سازد، ولی به زودی خواهند فهمید».
یعنی نتیجه بد این آرزوهای طولانی را (چون اصل آرزو بد نیست، آرزوهای طولانی مذموم است) بزودی خواهند دید.

دنیاطلبی و دل بستگی به آن

انسان دل بسته به دنیا همیشه در اضطراب و نگرانی به سر می‌برد؛ زیرا دنیا قرین با انواع فقدان هاست و فشارهای روانی ناشی از این فقدان‌ها اضطراب زاست.
امیرالمومنین علیه السلام خطاب به اهل دنیا سخن زیبایی دارد که یک قسمت آن به بحث ما مربوط می‌شود و آن اینکه:
«مَا بَالُکمْ تَفْرَحُونَ بِالْیسیرِ مِنَ الدُّنْیا تُدْرِکونَهُ وَلایحْزُنکمُ الْکثِیرُ مِنَ الآخِرَةِ تُحْرَمُونَهُ، وَ یقْلِقْکمُ الْیسِیرُ مِنَ الدُّنْیا یفُوُکمْ حَتَی یتَبَینَ ذَلِک فِی وُجُوهِکمْ وَ قِلَّةِ صَبْرِکمْ عَمَّا زُوِی مِنْهَا عَنْکم؛ [۷۳]چه شده است شما را، که اندکی از دنیا را که می‌یابید شاد می‌شوید، و بسیاری از آخرت که محروم مانده از دست می‌دهید، شما را اندوهناک نمی‌کند؟ و چون کمی از متاع دنیا از دستتان برود شما را مضطرب و نگران می‌نماید، به طوری که حالت اضطراب و بی تابی از آنچه از دست شما رفته در چهره‌های شما ظاهر می‌گردد وکمی صبر و شکیبایی تان ظهور و بروز می‌نماید.» این کلام نورانی امام ناظر به همین عامل است که دل بستگی و علاقه مفرط به دنیا باعث اضطراب و نگرانی است. در حدیث دیگری علی علیه السلام می‌فرماید:
«حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ الْفِتَنِ وَ أصْلُ الْمِحَنِ؛ [۷۴] دوستی دنیا، سرِ همه فتنه‌ها و ریشه همه اندوه‌ها و محنت هاست» یعنی عاشق دل باخته دنیا، تمامی عوامل اندوه گینی و اضطراب را دارد چون ریشه همه این نگرانی‌ها محبت دنیا است.

نداشتن خوف از خدا

کسی که از خدا و مجازات‌های عادلانه او نترسد تا سبب کنترل افکار، اعمال و احساسات وی شود زمینه خوف (رهبه) یعنی ترس توأم با اضطراب شدید در وی ایجاد می‌شود. به تعبیر بهتر هر کس از خدا بترسد از هر چیزی دچار وحشت و اضطراب می‌شود.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم:
«مَنْ خَافَ اللهَ عزَّوجلَّ أخَافَ اللهُ مِنْهُ کلَّ شَی ءٍ وَ مَنْ لَمْ یخِفِ اللهَ عزَّوجلَّ أخَافَهُ اللهُ مِنْ کلِّ شی ءٍ؛ [۷۵]هرکس از خدای بزرگ بترسد خداوند خوف او را در دل هر چیزی قرار می‌دهد یعنی همه از او می‌ترسند، و هر کس از خدای بزرگ نترسد، خداوند ترس همه چیز را در دل او قرار می‌دهد و از همه کس می‌ترسد».
شبیه این روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرالموءمنین علیه السلام نیز نقل شده است. [۷۶]
و علی علیه السلام فرمود:
«ثَمَرَةُ الْخَوْفِ ألأمْنِ» و فرمود:« اَلْخَوُفُ أمَانٌ» و فرمود: «خِفْ تَأْمَنْ» [۷۷] بنابراین ترس از خدا هم در دنیا و هم در آخرت آرامش و امنیت می‌آورد و قهراً ترک خوف از خدا، مستلزم وحشت و اضطراب خواهد بود.

ترک ازدواج

یکی از مواهب الهی وجود همسر شایسته برای انسان است که مایه آرامش زندگی است. چنان چه قرآن کریم در دو آیه به این جهت تصریح فرموده است «وَمِنْ آیاتِهِ أنْ خَلَقَ لَکمْ مِنْ اَنْفُسِکمْ اَزْوَاجاً لِتَسْکنُوا اِلَیهَا؛[۷۸] از جمله نشانه‌های خدا این است که از جنس خودتان همسرانی برای شما آفرید تا در کنار آنها آرامش بیابید» در آیه دیگر هم فرمود: «هُوَ الَّذِی خَلَقَکمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَ جَعَلَ فِیهَا زَوُجَهَا لِیسْکنَ اِلَیهَ؛ [۷۹]او خدایی است که همه شما را از یک فرد آفرید و همسرش را نیز از جنس او قرار داد تا در کنار او بیاساید و آرام گیرد». این آرامش از اینجا ناشی می‌شود که این دو جنس، مکمل و مایه نشاط و شکوفایی و پرورش یکدیگر می‌باشند؛ به طوری که هر یک بدون دیگری ناقص است. طبیعی است که در میان یک موجود و مکمل وجود او، چنین جاذبه نیرومندی وجود داشته باشد. از اینجا می‌توان نتیجه گرفت آنها که پشت پا به این سنت الهی می‌زنند وجود ناقصی دارند؛ چرا که یک مرحله تکاملی آنها متوقف شده است. این آرامش و سکونت هم از نظر جسمی است و هم از نظر روحی، هم از جنبه فردی است و هم اجتماعی.
بیماری‌هایی که به خاطر ترک ازدواج برای جسم انسان پیش می‌آید قابل انکار نیست. هم چنین عدم تعادل روحی و ناآرامی‌های روانی که افراد مجرد با آن دست به گریبانند کم و بیش بر همه روشن است. از نظر اجتماعی افراد مجرد کمتر احساس مسئولیت می‌کنند و به همین جهت انتحار و خودکشی در میان مجردها بیشتر دیده می‌شود و جنایات هولناک نیز از آنها بیشتر سر می‌زند. به هر حال، وقتی وجود همسر مایه آرامش باشد قهراً فقدان آن مایه اضطراب و نگرانی است.

احساس فنا و نابودی،(نگرانی از مرگ)

حب بقاء و میل به زندگی جاوید، از مسایل فطری انسان است. هر کس به خود مراجعه کند، به خوبی می‌یابد که هیچ گاه میل به نابودی ندارد. لذا با همه عواملی که آنها را در نابودی خود موثر می‌پندارد، مبارزه می‌کند و اگر توان مبارزه نداشت حداقل از آن می‌گریزد. علت فرار از مرگ و وحشت از آن هم همین است؛ زیرا مرگ را فنا و نابودی خود می‌پندارد و خیال می‌کند که مرگ ضد آن خواسته فطری و درونی اوست؛ زیرا درون او می‌گوید: تو بایستی باشی ولی مرگ می‌گوید باید به دیار عدم و نابودی رهسپار شوی. اینجاست که یاد مرگ باعث اضطراب و نگرانی است. [۸۰]البته مرگ در بینش الهی به معنای فنا و نابودی نیست، بلکه تولدی جدید است و برای نیکان پلی برای بهشت.

بدبینی

یکی از عوامل پیدایش اضطراب و نگرانی، سوء ظن و بدبینی است. انسان که نسبت به خود، خانواده، بستگان، دیگران، اجتماع و روند پیشرفت آن، محیط زندگی، و حتی به خدا و شمول لطف او بدبین است، نمی‌تواند یک زندگی آرام و مطمئنی داشته باشد؛ زیرا این نوع از بدبینی‌ها در روحیه آدمی تأثیر منفی برجا نهاده و دل مشغولی و وسوسه ویژه‌ای را پدید می‌آورد و این دل مشغولی و وسوسه، به نوبه خود زمینه ساز دلهره و اضطراب می‌گردد. در نتیجه باعث تقلیل شادابی و طراوت در زندگی می‌شود و زندگی را کم رنگ می‌کند. لذا در اسلام از آن به شدت نهی شده است:
«إجْتَنِبُوُا کثِیراً مِنَ الظَّنِّ إنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ». [۸۱]

یأس و ناامیدی

ناامیدی، پدیده آورنده غم و اندوه و نیز نگرانی و اضطراب است. امام علی علیه السلام فرمود:
«وَ إنْ مَلَکهُ الْیأسُ قَتَلَهُ الأسَفُ؛ [۸۲]آنگاه که نا امیدی بر دل غالب شود، تأسف همراه با اضطراب و نگرانی قلب، آدمی را از پای در می‌آورد». غم و اندوهی که از ناامیدی سرچشمه می‌گیرد، از توانایی روح و بدن می‌کاهد، چنان چه علی علیه السلام می‌فرماید: « اَلْحُزْنُ یهْدِمُ الْجَسَدَ؛ [۸۳]اندوه جسم آدمی را نابود می‌سازد» و بدن را ویران می‌کند.
انسان‌های ناامید در فراخنای زندگی به تاریکی‌ها چشم دوخته، روشنایی‌ها را نمی‌نگرند. خفاش وار زندگی می‌کنند، از آفتاب گریزان اند و سرانجام گرفتار انواع عذاب‌های مرگ آور برخاسته از تاریکی ضمیر می‌گردند. یأس فلسفی، از عمل و قلم چنین اشخاصی به پیروان و مخاطبانشان سرایت کرده، به دیگران هم انتقال می‌دهند. این ویروس خطرناک همانند خوره روز به روز توسعه می‌یابد و بدبختی‌ها، دلهره‌ها و بدبینی‌های شومی به بار می‌آورد. لذا در اسلام از آن به شدت نهی شد:
«لاتَیأَسُوا مِنْ رُوحُ اللهِ إنَّهُ لاییأَسُ مِنْ رُوحِ اللهِ إلاَّ الْقَومَ الْکافِروُن [۸۴] ؛ از رحمت خدا ناامید مباشید که هرگز جز کافران کسی از رحمت خدا نومید نیست».و «لاتَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَتِ اللهِ أنَّ اللهَ یغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً؛ [۸۵] هرگز از رحمت خدا ناامید نباشید، البته خداوند همه گناهان را (اگر توبه کنید) خواهد بخشید».

کفران نعمت

بکارگیری نعمت‌ها، امکانات و منابع مادی و معنوی که در اختیار انسان است، در مسیرهای تخریبی، گناه و ستم، کفران نعمت است که باعث از دست رفتن نعمت امنیت و آرامش و ایجاد هراس می‌شود. بکارگیری نعمت‌های الهی در مسیر صحیح آن باعث افزایش آن می‌شود و مصرف آن در موارد غیرمجاز باعث سلب آن نعمت است. این مسأله در قرآن کریم به صورت ضرب المثلی روشن بیان شده که قومی دارای نعمت امنیت و آرامش در کنار سایر نعمتها بودند، ولی در اثر کفران نعمت خداوند لباس گرسنگی و ناامنی را بر آنها پوشاند: «ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً قَرْیةً کانَتْ آمِنةًً مُطْمَئِنَّةً یأْتیهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِنْ کلِّ مَکانٍ، فَکفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللهِ فَأَذَاقَهَا اللهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمَا کانُوا یصْنَعُونَ؛ [۸۶]خداوند (برای آنان که کفران نعمت می‌کنند) مثلی زده است: منطقه آبادی را که امن و آرام و مطمئن بوده، و همواره روزیش به طور وافر از هر مکانی فرا می‌رسیده، اما نعمت خدا را کفران کردند و خداوند به خاطر اعمالی که انجام می‌دادند لباس گرسنگی و ترس را در اندام شان پوشانید». بنابراین از جمله عوامل ناامنی و مشکلات روانی کفران نعمت الهی است.

احساس گناه

منظور از احساس گناه صرفاً معنای عبادی آن یعنی پشیمانی عالمانه از ارتکاب آنچه که خداوند نهی فرموده است، نیست؛ بلکه احساس بیمارگونه از ارتکاب گناه یا خطاست که عمداً و یا با آگاهی، مرتکب نشده است و حتی اگر با اختیار، در لحظه‌ای از لحظات ضعف، آن را انجام داده است، می‌بایست به گونه‌ای رفتار کند تا آن احساس یا به صورت گذرا و یا به گونه‌ای واقعی در اعماق وجود او اثر نگذارد و سپس با تصریح به عدم ارتکاب مجدد آن، مشکل را حل کند.
اما با توجه به این که، این خلاف یا خطا از نظر اسلام و اجتماع گناه به حساب نمی‌آید، اگر احساس گناه در اعماق وجود فرد ریشه بدواند، به طوری که وی اقدام به موءاخذه خود کند و خود را بیش از حد سرزنش کند و بر حال خود بگرید و نسبت به خود احساس ترحم کند، چنین احساس گناهی، بیماری شمرده می‌شود و آثار و عوارض فراوانی بر آن مترتب است. شاید یکی از بارزترین آثار آن، خود مجازاتی باشد تا به این وسیله کفاره گناه خود را بپردازد، مانند مواردی که فرد به خود اذیت و آزار می‌رساند، یا اعمال ناهوشیارانه‌ای مانند شستشوی بدون دلیل دست و دیگر اعمالی که مباحث روان شناسی در توضیح این بیماری برمی شمرد، انجام می‌دهد. [۸۷] از بارزترین اشکال احساس کمبود و احساس گناه به معنای بیماری آن، ارزش یابی منفی از خود است. به طور کلی علت هر نوع نگرش منفی فرد نسبت به خود را باید در سرزنش خود جست وجو کرد. خواه این نگرش به صورت سرزنش باشد یا دل سوزی و ترحم و خواه مربوط به احساس کمبود باشد یا احساس گناه و یا سایر اشکال نگرشی منفی نسبت به خود. به هر حال، احساس گناه یکی از عوامل اضطراب، افسردگی و نگرانی است که در اسلام برای مقابله به آن راه کارهایی ارائه شده تا از این احساس، نتیجه مثبت گرفته شود نه آن که به صورت بیماری بروز کند. [۸۸]

احساس پوچی و خلأ وجودی

خلأ وجودی و یا به تعبیر دیگر احساس پوچی و نهلیستی، پدیده گسترده و شناخته شده‌ای در قرن بیستم است. نهلیسم و پوچ گرایی یعنی بی معنا بودن زندگی. انسان در این مکتب اگر روان درمانی خود را از قید تأثیرات روال کنون فلسفه نهلیسم آزاد نکند، تنها قادر خواهد بود به جای آن که به امکانات درمانی آن بپردازد، نشانه‌های این بیماری را مشخص و معرفی کند، در این صورت روان درمانی نه تنها منعکس کننده اندیشه‌های نهلیستی خواهد شد؛ بلکه هم چنین ناخواسته و نادانسته به جای ارائه سیمای راستین انسان، تصویری کاذب و کاریکاتوریستی در ذهن بیمار ترسیم می‌کند. این خلأ وجودی اغلب به شکل ملالت و بی حوصلگی پیوسته، خودنمایی می‌کند. به گفته «شوپنهاور» «بشر محکوم ابدی کشمکش میان دو قطب متضاد پریشانی و اضطراب از یکسو و اندوه و ملال از سوی دیگر است». در حقیقت امروزه ملالت و بی حوصلگی بیشتر از اضطراب و پریشانی مردم را راهی مطب روان پزشکان می‌کند. این مسأله به گونه‌ای روزافزون شدت می‌گیرد.
ماشینی شدن شکل زندگی امروزی، به بحران شدت می‌بخشد، نباید تنها شمار معدودی را که دست به خودکشی می‌زنند قربانیان این خلأ وجودی به حساب آورد؛ بلکه پدیده‌های بسیاری ازجمله الکلیسم و بزه کاری جوانان از عواقب همین احساس نامطبوع هستند، بحران‌های کهولت و دوران بازنشستگی را نیز می‌توان از این زاویه بررسی کرد. [۸۹]
به هرحال یکی از عوامل اضطراب و نگرانی بلکه از مهم‌ترین عامل، نهلیستی و پوچ گرایی است. کسی که برای وجود خود معنا و هدفی نمی‌بیند حق داردکه دایم در تشویش خاطر و نگرانی به سر برد. اما اگر به تبعیت از مکتب اسلام انسان را در سطحی ببیند که کل نظام آفرینش برای او و به خاطر اوست و مرگ را نیز تولدی جدید و پلی برای رسیدن به کمال بالاتر بداند، قهراً فکر پوچی از کله اش بیرون خواهد رفت.

عقده حقارت

احساس حقارتِ ناشی از نواقص واقعی یا واهی یا اجتماعی، موجب تشویش و اضطراب یا واکنش‌های مختلف دیگر شود.[۹۰]احساس حقارت از مظاهر ناسالم تقدیر خود است. این احساس از احساس آگاهانه یا ناآگاهانه فرد مبنی بر ناتوانی در انجام امور ناشی می‌شود و ریشه آن در دوره کودکی و انعکاس آن در بزرگ سالی است.
آدلر (یکی از روان کاوان معروف غرب) معتقد است که فعالیت انسان اساساً مبتنی بر احساسِ حقارت است وریشه این احساس، از دوران کودکی نضج یافته است. بدین ترتیب که کودک احساس ناتوانی وضعف می‌کند و به افراد بزرگ سال اتکا دارد. این احساس تا مراحل رشد با کودک همراه است. همین احساس حقارت، شخصیت وی را در زمینه‌های مختلف جهت می‌دهد. چنین احساس حقارتی، فرد را به سیطره جویی در ابعاد مختلفی که با اوضاع وی جور درمی آید، وا می‌دارد تا بدین ترتیب سیطره جویی را جای گزین احساس حقارت نماید، و در حالت ناکامی، این احساس به عقده حقارت تبدیل می‌شود.[۹۱] آنگاه باعث پاره‌ای از اختلالات روانی و عصبی گردیده و انسان را به موجودی واقعاً پست، شرور و مخلّ به نظم جامعه تبدیل می‌نماید.
بنابراین احساس حقارت و کهتری ممکن است زمینه تکامل فرد باشد؛ زیرا تمامی فعالیت انسان مبتنی بر این احساس است، لکن در صورت شکست و ناکامی تبدیل به عقده حقارت شده که عقده حقارت به نوبه خود منشأ بسیاری از اختلالات روانی است.

سوء ظن و بی اعتمادی

سوءظن و بی اعتمادی یک نوع بیماری روانی خطرناک است که عوارض نامطلوبی در فرد و جامعه می‌گذارد و توده‌های مردم را به جان هم می‌اندازد وصفای خانواده‌ها را مکدر ساخته و دل‌های پاک را چرکین و سرانجام به کینه توزی وا می‌دارد. همین بیماری ممکن است در سطح کشورها وبین المللی اثر خانمان سوز به دنبال داشته و آسیب‌ها و خشونت‌های فراوانی به بار آورد. لذا در اسلام از گناهان بزرگ نامیده شده و قرآن موءمنان را از آن بر حذر داشته است. «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِجْتَنِبُوا کثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ [۹۲]» و رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را معادل آدم کشی و خون ریزی دانسته است؛ [۹۳] زیرا سوءظن، امور اجتماعی را به هم می‌ریزد وآشوب و فتنه برپا می‌سازد. علی علیه السلام فرمود:
«سُوءُ الظَّنِّ یفْسِدُ الاُمُوَر وَ یبْعَثُ عَلَی الشُّرُورِ» [۹۴] هر حال انسان‌های دارای سوءظن نسبت به دیگران حتی خانواده و عشیره خود، بی اعتماد، عقده‌ای و کینه توزند و در زندگی شخصی خود، دائم محزون، غمگین، تنها، مضطرب و نگرانند؛ چون به کسی اعتماد ندارند همیشه خود را در جامعه تنها حس می‌کنند و معلوم است که کشیدن بار زندگی به تنهایی کاری مشکل و اضطراب زا است؛ بنابر این، سوءظن و بی اعتمادی یکی از علل نگرانی‌ها محسوب می‌شود.

حسد و کینه توزی

یقیناً حسادت و کینه توزی، یکی از عوامل و اسباب اضطراب و نگرانی است؛ زیرا انسان‌های کینه توز و حسود، پیوسته در درون خویش گرفتار رنج و دردند، آرامش خاطر ندارند و عمر آنان در حقیقت تباه است. این دون صفتان نه نتها از درد و رنج و ناملایمات زندگی خود در عذابند، از پیشرفت و توفیق دیگران نیز افسرده می‌شوند. این نزاع درونی به صورت حسد و بدخواهی و سپس با شعله ورشدن به صورت کینه توزی و خصومت ظاهر می‌شود و دین و دنیای آنان را به آتش می‌کشد و آرامش را از آنان سلب می‌نماید.
پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرماید.
«أَقَلُّ النَّاسِ لَذَّةً، اَلْحَسُود؛[۹۵] انسان حسود کم‌ترین بهره را از آرامش دارد». و امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «
مَنْ زَرَعَ الْعَدَاوَةَ، حَصَدَ مَا بَذَرَ؛[۹۶]کسی که تخم کینه را کشت کند حاصل آن را خود درو می‌کند». به هر حال حسود، دائم آرزوی زوال نعمت دیگران را می‌کشد، و چون چرخ عالَم بر وفق خواسته و آرزوی انسان پستی مانند حسود نمی‌چرخد، چه بسا بر نعمت‌های شخص حسود افزوده شود و در پست و مقام او ارتقاء حاصل شود، اینجاست که حسود بر رنجش افزوده می‌شود. این است که گفتند حسادت یکی از علل و اسباب نگرانی در زندگی شخصی حسود است؛ لذا علی علیه السلام فرمود: «
اَلْحَسُودَ مَغْموُمٌ وَ اللَّئِیمُ مَذْمُومٌ؛[۹۷] حسود دائم غم ناک و لئیم مورد سرزنش است» و امام صادق علیه السلام فرمود: «
اَلْحَاسِدُ مُضِرٌّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ یضُرُّ بِالْمَحْسُودِ؛[۹۸] حسود قبل از آن که به طرف مورد حسادتش ضرر بزند به خود لطمه وارد می‌کند».

موارد دیگر

اگر انسان با دقت ملاحظه کند می‌بیند علل و عوامل بسیاری وجود دارد که باعث اضطراب و نگرانی انسان است از قبیل: تحریف حقایق، انجام گناه، درشت نمایی حوادث، شتاب زدگی، سطحی نگری، هم جنس گرایی و اشباع غرایز از طریق نامشروع، شراب و قمار، سوءتفاهم، تردید و دودلی، هم نشینی با مبتلایان اضطراب، احساس ناسپاسی از سوی دیگران نسبت به خود، وسوسه‌های شیطانی، تخلف از قانون، غیبت این و آن و سایر عوامل که هر کدام به نوعی باعث نگرانی و اضطراب هستند در اسلام برای علاج یکایک اینها راه کارهایی ارائه شده است که انشاء الله در فصول بعدی به قسمت مهم آنها خواهیم پرداخت. البته معلوم است راه کارهایی که در این کتاب برای رفع اضطراب و نگرانی ارائه می‌شود اغلب ناظر به علل و عوامل نگرانی است که در این قسمت اول عمدتاً باید به روان پزشک مراجعه کرد. هر چند که راه کارهای دینی و اسلامی برای رفع بسیاری از آن عوامل نیز مفید هستند.

فصل سوم: سلامت و بیماری روانی

مقدمه

۱. اسلام وجود آدمی را متشکل از دو بعد روانی (غیرمادی) و جسمانی (مادی) معرفی می‌کند و سلامت هر یک را در گرو سلامت دیگری و متأثر از آن می‌داند. سلامت روان به معنای تعادل و انسجام فراگیر در همه ابعاد جسمانی و نفسانی انسان است که تعقل و اندیشیدن، آگاهی، هدف داری، انصاف، عدالت، امانت داری، حقیقت جویی و تسلیم دربرابر آن، رشد مستمر و آرامش از جمله علایم آن است و در مقابل، بیماری روانی خارج شدن از حد اعتدال است که نادانی، عصیان، دنیاطلبی، ظلم و تعدی، ضعف اراده و سستی، اضطراب، ترس، خودپسندی، حسد و کینه وزی وأاز نشانه‌های آن می‌باشد. قرآن کریم جهالت را به عنوان پایه و اساس بیماری‌های دل و روان معرفی می‌کند و درمان آن را به نیز بر کسب آگاهی و دانش به ویژه علوم توحیدی استوار می‌داند.
۲. در فصل دوم به اسباب و علل بیماری‌های روانی اشاره شده و قاعدتاً در فصول بعدی باید به راه کارهای درمان آن پرداخته شود و یا راه‌های پیش گیری آن امراض از دیدگاه اسلام مورد توجه و بررسی قرار گیرد. لکن نظم مطالب اقتضا می‌کند قبل از بیان راه کارها برای بهداشت و درمان، سلامت و بیماری روان شناخته شود و معلوم گردد که کدام روان سالم و کدام بیمار است. آن گاه فکری برای سلامت روان گردد.
۳. روان کلمه‌ای فارسی است که معادل آن در فرهنگ قرآن و حدیث، نفس یا روح است، و بیماری و سلامت روان در قرآن و حدیث غالباً به «قلب» که شأنی از شئون روح و نفس است، نسبت داده می‌شود که در فارسی از آن به دل تعبیر می‌شود[۹۹].
البته برای روان معانی دیگری نیز هست که منظور بحث ما نیست. منظور ما از روان در مباحث این کتاب، بُعد غیرمادی انسان است، زیرا انسان تنها همین بدن مادی و خاکی نیست، بلکه موجود به امتداد نظام هستی از عرش تا فرش است که بدنِ عنصری مبدأ تکون و مرتبه نازله آن است. این حقیقت با کمترین تأمل در قرآن قابل درک است آیاتی مانند آیه ۶۷ غافر و ۷ سجده، حاکی از خاکی بودن انسان و آیاتی مانند ۹ سجده و ۷۶ ص، حاکی از عرشی بودن او است و آیات ۱۱ تا ۱۴ سوره مبارکه موءمنون به این ترکیب مقدس اشاره نموده و آن را با جمله «فَتَبَارَک اللهُ اَحسَنُ الْْخَالِقینَ» مورد ستایش قرار داده است.
۴. روح و بدن، هر یک برای خود سلامتی و بیماری مخصوص به خود را دارند و احیاناً بیماری یکی از آنها سبب بیماری دیگری نیز می‌شود. تا جایی که می‌گویند: روح سالم در بدن سالم قرار دارد. پژوهش‌های علمی نشان داده که ممکن است ریشه و علت بسیاری از ناتوانی‌های جسمی، نابسامانی‌های فکری و عاطفی باشد. مثلاً امروزه معتقدند که دلهره‌ها و ناراحتی‌های فکری می‌تواند عامل مهمی برای ایجاد زخم معده باشد[۱۰۰] و یا معلولیت‌های جسمی علت بروز نگرانی‌ها و اضطراب‌ها باشد. لذا سلامت جسم و روح تا حد زیادی به هم پیوسته و مرتبطند. در این رابطه حضرت استاد حسن زاده آملی(دام ظله) در کتاب ارزش مند خود به نام «عیون مسائل النفس» تحت عنوان، (عین۸؛ فی تأثر کل واحد من النفس و البدن عن الاخر) فصلی را گشوده که خواندنی است و تاثیر نفس و بدن از یکدیگر، به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است.

تعریف سلامت روان

برای سلامت روان، یک تعریف جامعی نیافتیم که همگان بر آن متفق باشند. بلکه هر کسی طبق نگرش خود آن را تعریف کرده است. یکی با بینش فلسفی و دیگری پزشکی و سومی روان کاوی و چهارمی اخلاقی و دینی. به طور خلاصه به برخی از آن تعاریف اشاه می‌کنیم.

سلامت از دیدگاه اهل لغت

«راغب اصفهانی» در مفردات، سلامت را به معنای عاری بودن از آفات دانسته است.
«لویس معلوف» در المنجد در تعریف سلامت می‌گوید: « اَلسَّلامَةُ الْبَراَئَةُ مِنَ الْعُیوبِ وَ الْ آَفَةِ؛ سلامت، منزه بودن از عیب و مبرا بودن از آفت است. «شرتونی» در اقرب الموارد می‌گوید: «سَلِمَ سَلَامَةً نَجی وَ بَرَءَ مِنَ الْعُیوبِ؛ سالم کسی است که از عیب و آفت نجات گرفته باشد». «احمد سیاح» در فرهنگ بزرگ جامع نوین سلامت را به بی گزندی و بی عیب شدن معنا می‌کند. «فخرالدین طریحی» در مجمع البحرین می‌گوید: «سُمِّیتِ الْجَنَةُ دَارَالْسَّلام لِأَنَّ سُکانَهَا سَالِمُوْنَ مِنْ کلِّ آفَةٍ... وَ مِنْهُ قَوْلُهَ الَسَّلامُ الْمُوءمِنُ قَالَ بَعْضُ الْعَارِفینَ... لِأََنَّهُ هُوَ الْذی سَلِمَ مِنْ کلِّ عَیبٍ وَ آفَةٍ وَ نَقْصٍ وَ فَنَاء...؛ بهشت را دارالسلام می‌نامند چون ساکنان آن از هر آفتی سالم اند... به همین جهت خدای بزرگ در توصیف خود فرمود: «السَّلاَمُ الْمُوءمِن» برخی از عارفان گفتند: سالم کسی است که از هر عیب و آفت و نقص و نابودی در امان باشد»، لذا خدای سبحان که عاری از هر نقص و عیب و آفت و نابودی است، مصداق واقعی سلام است.
«دکتر محمدمعین» در کتاب فرهنگ فارسی خود هشت معنا برای سلامت آورده است:
۱. بی گزند شدن، بی عیب شدن؛
۲. رهایی یافتن، نجات یافتن؛
۳. امنیت؛
۴. عافیت، تندرستی؛
۵. نجات، رستگاری؛
۶. خلاص از بیماری، شفا؛
۷. آرامش، صلح؛
۸. سالم، تندرست.
در فرهنگ نوین، علاوه بر تأیید معنای یادشده در آن، سُلِمُ، سِلْم و سلام را به معنای سکینه، صلح، آسودگی، أمن، امنیت و آرامش نیز معنا می‌کند. از آنجا که همه این معانی سلامت در اسلام حقیقی و دین اصیل الهی تضمین شده است دین حقیقی، را اسلام و شخص معتقد به آن را مسلم نامیدند، و این از همان معنای لغوی اخذ شده است و علی علیه السلام در تعریف مسلم فرمود: «اَلْمُسلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسِلمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ یدِهِ؛[۱۰۱] مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبان او سالم بمانند».
به هر حال انسان سالم کسی است که از هر عیب، آفت و نقصی سالم باشد بنابراین از نظر اهل لغت کسی که مبتلا به امراض، آفات، عیوب و نواقص جسمانی یا روحانی باشد او را بیمار می‌دانند و سالم کسی است که مبرا از این آفات باشد.
چنان چه ملاحظه گردید، تعاریفی که اهل لغت برای سلامت ارایه دادند اختصاص به سلامت روان ندارد، بلکه اعم از سلامت جسم و روان است.

سلامت از دیدگاه سازمان جهانی بهداشت

سازمان جهانی بهداشت در تعریف سلامت چنین می‌گوید: «سلامت عبارت است از تأمین رفاه کامل جسمی، روانی و اجتماعی، نه فقط نبودن بیماری و نقص عضو[۱۰۲]» به این ترتیب کسی را که صرفاً بیماری جسمی نداشته باشد، نمی‌توان فرد سالمی دانست؛ بلکه شخص سالم کسی است که از سلامت روح نیز برخوردار بوده و از نظر اجتماعی نیز در آسایش باشد.
چنان چه ملاحظه می‌کنید این تعریف تنها تعریف سلامت روان نیست، بلکه تعریف اصل سلامت اعم از جسم و روح است.

سلامت از دیدگاه ابن سینا

بوعلی سینا (۴۲۸- ۳۷۰ ه ق) درباره با سلامت روان چنین می‌گوید:
«وَ النُّفُوسُ السَّلیمَةِ الَّتی هِی عَلی الْفِطْرَةِ وَ لَمْ تَفْظَظْهَا مُبَاشَرَة ُالاُمُورِ الاَرْضیةِ الْجَاسِیةٍ[۱۰۳]» و مرحوم خواجه در شرح نفوس سلیمه می‌گوید: «أَی... لَمْ تُدَنَّس بِالْعَقَائِدِ الْمُخَالَفةِ لِلْحَقِّ». منظور بوعلی این است که روان‌هایی سالم هستند که بر فطرت اصلی خویش باقی باشند و در این عالم در اثر برخورد با امور زمینی از لطافتش خارج نشده و غلیظ و خشن نشده باشند. طبق تفسیر خواجه با ورود عقاید باطله در آن از مسیر اصلی خود که همان فطرت توحید و اسلام است، خارج نشده باشند. البته این تعریف گر چه از جهتی صحیح و درست است و به نکته مهمی که همان بقا بر فطرت است، اشاره دارد ولی به همه جوانب سلامت نپرداخته است. مثلاً لازمه سلامت روان رشد و پویایی است که در این تعریف به آن اشاره نشده است.

سلامت روان از دیدگاه قرآن و حدیث

چنان چه ملاحظه شد، مفهوم سلامت در عرف لغت به معنای عاری بودن از هرگونه آفت است، اما آنچه که مهم است این است که بدانیم منظور از آفت چیست؟ زیرا آفت هر شئای متناسب با همان شئ است. آفت جسم، متناسب با جسم، و آفت روح، متناسب با آن است.
شناخت آفات جسم و روح، فرع بر شناخت خود جسم و روح است. کسی که روح را نشناخت چگونه می‌تواند آفات آن را بشناسد و تازمانی که آسیب‌ها و آفت‌ها شناخته نشوند راه علاج و درمان آن هم قابل شناخت نخواهد بود. چنان چه برخی از امراض از قبیل: وبا، سرخک، سرخجه و... در گذشته باعث مرگ و میر بسیار بودند، ولی پس از شناخت آنها و پیشرفت علم پزشکی با چیز سهلی - از قبیل تزریق واکسن - جلوی آن همه مرگ و میرها گرفته شد. در بعد روانی نیز مسأله به همین منوال است. اگر روان و بیماری‌های آن کاملاً شناخته شود، یقیناً از هلاکت‌های معنوی و مرگ و میرهای انسانی جلوگیری خواهد شد. ولی متأسفانه با این که انسان در شناخت پیکر مادی بشر پیشرفت‌های چشم گیری داشته است. در شناخت بُعد روان انسان هنوز قدم‌های اول را برمی دارد.
این که در اسلام برای معرفت نفس آن همه ارزش قایل شده و آن نافع‌ترین علم معرفی شده[۱۰۴] و حتی شناخت خدا را به شناخت نفس مرتبط دانسته[۱۰۵] به خاطر همین است که اگر روان انسان شناخته نشود نه تنها انسان به کمال نمی‌رسد، بلکه به خاطر عدم شناخت آفت‌ها و آسیب‌های آن چه بسا در ورطه هلاکت می‌افتد. حال باید دید برای شناخت نفس و روان به کجا و چه منبع و چه کسی باید مراجعه کرد؟ راستی چه کسی بهتر از جان آفرین از اسرار روان انسان آگاهی دارد؟ قرآن کریم در این رابطه می‌فرماید:
«óربُّکمْ اَعْلَمُ بِمَا فی نُفوُسِکمْ؛[۱۰۶] پروردگارتان به آنچه در جانتان است آگاه تر است».
و در آیه دیگر فرمود:
«یسْئَلُوُنَک عَنِ الرُّوح قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمِر رَبی وَ مَا اُوتْیتُمْ مِنَ الْعِلمِ إِلاَّ قَلیلاً؛[۱۰۷] درباره روح از تو می‌پرسند، بگو: روح از عالم امر و از فرمان پروردگار من است و به شما از دانش، جز اندکی داده نشده است».
به هرحال برای آگاهی از مفهوم سلامت روان، از دیدگاه قرآن و سنت به برخی از آیات و روایات اشاره می‌کنیم، در قرآن کریم در ضمن دو آیه به روان سالم (قلب سلیم) اشاره شده است: یکی در سوره شعراء ضمن دعای ابراهیم خلیل علیه السلام که خداوندا! مرا در روزی که مردم برانگیخته می‌شوند (روز رستاخیز) شرمنده و رسوا مکن، روزی که مال و فرزند سودی نمی‌بخشند، مگر کسی که با قلب سلیم و روانی پاک به پیش گاه خدا آید:
«اِلاَّ مَنْ أَتَی اللهُ بِقلَبٍ سَلیمٍ».[۱۰۸]
آیه دوم شریفه «وَ اِنَّ شیعَتِهِِ لَاِبراهِیمَ اِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلبٍ سَلیمٍ؛[۱۰۹] و از پیروان او (حضرت نوح علیه السلام ) ابراهیم بود (به خاطر آور) هنگامی که با قلب سلیم به پیش گاه پروردگارش آمد».
در تفسیر قلب سلیم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت اطهارش علیه السلام سخن‌ها گفته وتفسیرهای به ظاهر متفاوت کرده‌اند؛ لکن با دقت در آن روایات روشن می‌شود که تهافتی در کار نیست. بلکه هر روایتی یک زاویه از زوایای مختلف آن را بیان کرده است، که اگر هر یک از آنها نباشد قلب، بیمار خواهد بود. از رسول خدا صلی الله علیه و آله سوءال شد، مراد از قلب سلیم چیست؟ فرمود:
«دینٌ بِلاشَک و هَوَی وَ عَمَلٌ بِلا سُمْعَةٌ وَ ریاء؛[۱۱۰] دینِ بدون تردید و عملِ بدون ریا»
و از امام صادق علیه السلام نقل شد که فرمود:
قلب سلیم آن است که پروردگارش را ملاقات کند در حالی که غیر خدا در اونباشد و هر قلبی که در آن شک و شرک باشد ساقط است؛
اَلْقَلْبُ السَّلیمُ الْذی یلْقَی رَبَّهُ وَ لَیسَ فیهِ اَحَدٌ سِوَاهُ، وَ کلُّ قَلْبٍ فِیهُ شَک اَوْ شِرک فَهُوَ سَاقِطٌ»[۱۱۱]و در حدیث دیگر فرمود:
«هُو اْلقَلْبُ الَّذی سَلِمَ مِنْ حُبِّ الدُّنیا؛[۱۱۲] قلب سلیم آن قلبی است که از محبت دنیا سالم باشد».
علی علیه السلام در تفسیر قلب سلیم فرمود:
«لایصْدُرُ عَنِ الْقَلْبِ السَّلیمِ اِلاَّ الْمَعْنَی الْمُستَقیمِ»[۱۱۳] معنای مستقیم یک معنای عام است که شامل اندیشه، گفتار و کردار می‌شود، در واقع حضرت در این حدیث ملاکی را برای سلیم بودن قلب ارایه کرد که برای همه قابل فهم باشد. در واقع قلب سلیم چشمه جوشانی است که هر چه در بعد اندیشه، عمل و گفتار صادر شود، همانند آب زلال مایه حیات است، آلوده، گندیده و مسموم نیست. در حدیث دیگر معیار دیگری را بیان فرموده است و آن این که:
«لایسْلِمُ لَک قَلْبَک حَتَّی تُحِبُّ لِلْمُومِنْینَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِک؛[۱۱۴]روان تو سالم نمی‌ماند مگر این که برای موءمنین بخواهی آنچه را که برای خود می‌خواهی».
مرحوم مجلسی در بحار، از مرحوم صدوق در کتاب توحیدش از امام صادق علیه السلام از آبای گرامش از امیرالموءمنین علیه السلام حدیثی را نقل کرد که آن حضرت فرمود: همان طور که برای جسم شش حالت وجود دارد: صحت، مرض، حیات، موت، خواب و بیداری برای روح نیز این ششش حالت وجود دارد:
فَحَیاتُهَا عِلْمُهَا، وَ مَوْتُهَا جَهْلُهَا وَ مَرَضُهَا شَکهَا وَ صِحَّتُهَا یقِینُهَا وَ نَوْمُهَا غَفْلَتُهَا وَیقْظَتُهَا حِفظُهَ[۱۱۵]دانش، زندگی روان؛ نادانی، مرگ آن؛ تردید، بیماری آن؛ یقین، سلامت آن؛ غفلت، خواب آن؛ و مواظبت، بیداری آن است».
بادقت در این حدیث معلوم می‌شود که همه این شش امر قابل جمع و هماهنگ هستند؛ زیرا هر کدام به بخشی از جوانب روان نظر دارند، یکی به مفهوم سلامت روان، و دیگری به علایم و نشانه‌های آن پرداخته است. از این که یقین را به صحت و سلامت روان تعبیر فرموده، بسیار جالب توجه است؛ زیرا یقین یعنی اطمینان محکم و ثابت و به تعبیر دیگر یعنی خاطرِجمع و دارای جمعیت خاطر، یعنی حالتی که تمام ابعاد روحی انسان هماهنگ و متعادل هستند، زیرا یقین از یک طرف به عامل تعادل روان که علم است نظر دارد، و از طرفی به حالت آرامش و اطمینان. پس سلامت روان به معنای تعادل نهادهای درونی انسان و گرایش‌های فطری و جسمانی وی می‌باشد.
تعادل با عالم هستی و تعادل با جوامع بشری از ره آورد اعتدال درونی است و انسان معتدل می‌تواند با عالم و محیط خود و جوامع بشری تعادل برقرار نماید. همان گونه که علی علیه السلام فرمود:
«رَحِمَ اللهُ عَبْداٌ... قَدْ ألْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ فَکانَ اَوَّلُ عَدْلِهِ نَفْی الْهَوَی عَنْ نَفْسِهِ؛[۱۱۶]خدا رحمت کند بنده‌ای را که خویشتن را ملزم به عدالت نموده است و ابتدای عدالت او نفی خواهش‌ها و گرایش‌های باطل از نفس خود می‌باشد».
پس سلامت روان به معنای تعادل روان است و علایم آن این است که انسان به نور عقل خویش آنچه که زینت روانش می‌شود و او را به خدا نزدیک می‌کند، برمی گزیند و تمام ابعاد وجودی خود را شکوفا می‌سازد، و بین آنها هماهنگی و تعادل برقرار می‌نماید، براثر این عدالت نفسانی که همان صراط مستقیم و وصول به کمالات انسانی است در عمل نیز منحرف نمی‌گردد و به پیروی از سفاهت که موجب ظلم به خویشتن و دیگران است، از عدل سرباز نمی‌زند. از این رهگذر معنای بیماری - که یک معنای سلبی است - روشن می‌شود. از این رو در قرآن کریم آ مده است که:
«مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشةً ضَنْکا؛[۱۱۷] هر کس از یاد من اعراض کند، مبتلا به زندگی سختی خواهد شد».
این سختی‌ها فقر مالی نیست بلکه همان بیماری‌های یأس، دلهره، اضطراب، سردرگمی و افسردگی است که در متن نعمت‌های دنیوی و زندگی سراسر امکانات، دامن گیر افرادی می‌شود که از یاد خدا، دل برگردانیده‌اند و این همان عدم تعادل و هماهنگی حقیقت انسان با ماورای عالم ماده و مبدأ متعالی است. وگرنه، برکات و رحمت خاصه الهی شامل کسانی است که دارای سلامت روان باشند و در حفظ آن نیز کوشا باشند:
«وَ لَو أنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَ اتَّقُوا لَفَتَحْنَا عَلَیهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّمَاءِ َوالاَرْضِ؛[۱۱۸] اگر اهل شهرها و آبادی‌ها ایمان می‌آوردند و تقوی پیشه می‌کردند، برکات آسمان و زمین را بر آنها می‌گشودیم».
پس از آگاهی از معنا و مفهوم سلامت روان، در دیدگاه‌های مختلف در رابطه با تحقق سلامت وجود چند امر لازم است:
۱. این که تمام آنچه را که لازمه وجود آن است دارا باشد، مثلاً پیکر انسان برای تحقق سلامت خود نیازمند به عضو بینایی(چشم) می‌باشد و بدون آن معیوب و ناقص است.
۲. بین قوای وجودی شئ و اعضا و اجزای آن وحدت و هماهنگی باشد؛ و گرنه بدون تعادل و توازن میان قوای آن شی ء وحدت ماهوی مصداق پیدا نمی‌کند و همانند یک مشت سنگ ریزه‌ای در کنار هم خواهد بود و از آنها کاری ساخته نخواهد بود، برکات و آثار یک شی ء از وحدت آن نشأت می‌گیرد.
۳. علاوه بر آنچه که شایسته هستی او است و هماهنگی و توازن که بر آن حاکم است، آفتی از خارج بر او عارض نشده باشد. چه بسا جسمی همه آنچه را که لازمه سلامتی اوست داراست، لکن نفوذ یک میکروب آن را دچار التهاب و دگرگونی می‌نماید. در حقیقت، در تحلیل مفهوم سلامت به این نتیجه می‌رسیم که مفهوم سلامت (خواه سلامت جسم و خواه سلامت روان) به دو امر ایجابی و یک امر سلبی بر می‌گردد. از اینجا که روح و روان انسان از عالم امر است، هرگز معیوب و ناقص آفریده نشده و همه آنچه را که لازمه وجود او است دارد و از نظر خلقت بر اساس عدل و متوازن آفریده شده است، زیرا عالم هستی بر اساس عدل و هماهنگی آفریده شده است، چنان که علی علیه السلام فرمود:
«بِالْعَدْلِ قَامَتِ السَّمَوَاتُ وَالاَرْضُ»[۱۱۹] و انسان نیز هماهنگ با سایر هستی آفریده شده است و خدای عادل حکیم انسان را نیز مشمول عدل تکوینی خود کرده است: «أَلَّذی خَلَقَک فَسَوَّیک فَعَدَلَک»[۱۲۰] پس باید مراقب بود که آفتی به او نرسد و از بیرون سلامت او آسیب نبیند.

تعریف بیماری روان

برای بیماری روانی همانند سلامت روان، یک تعریف جامع مورد قبول همگان ارائه نشده است و معمولاً اندیشمندان روان در معرفی بیماری‌های روانی به ذکر آثار، علایم و نشانه‌ها بسنده می‌کنند و به تعبیر دیگر تعریف به آثار می‌کنند. ما نیز چاره‌ای غیر از این نداریم. چنان چه در فصل اول (کلیات ذیل مطلب سوم) تعریفی از آن ارایه دادیم و گفتیم: بیماری روانی، خارج شدن از حد اعتدال است که نادانی، عصیان، دنیاطلبی، ظلم و تعدی، ضعف اراده، سستی، اضطراب، ترس، خودپسندی، حسد، کینه توزی، عقده حقارت و... از جمله نشانه‌های آن است. چنان چه ملاحظه می‌کنید این تعریف نیز تعریف به آثار و نشانه هاست.
در تعریف و شناساندن بیماری روانی می‌توانیم از تعریف سلامت کمک بگیریم؛ زیرا «تُعْرَفُ الاَشْیاءُ بِاَضْدَادِها» بیماری ضد سلامتی است. همه آنچه که در تحقق سلامت روان انسان دخیلند، اگر وجود نداشته باشند، بیماری تحقق پیدا می‌کند. به هر حال ما نیز همانند سایر اندیشمندان این فن باید در معرفی بیماری روان، به بررسی ویژگی‌های بیماری روانی و نشانه‌های آن رو آوریم و در این رابطه از کتب اهل فن استفاده کنیم.
تذکر: قبل از ورود در بیان ویژگی‌ها و علایم و نشانه‌های بیماری‌های روانی، تذکر دو نکته مفید و لازم است.
۱. برخی از علایم و نشانه‌های بیماری‌های روانی در کتب روان شناسان، روان کاوان و بهداشت روان، مطرح است که روان شناسان و روان پزشکان با برخورداری از علوم روان پزشکی و تجربیاتی که در برخورد با این نوع بیماران دارند، بیان می‌کنند و قهراً راه‌های درمان آن را نیز در همان علم روان پزشکی جستجو می‌کنند و راه کارهایی از قبیل: دارودرمانی، شوک درمانی، رفتاردرمانی و... را پیشنهاد می‌دهند. برخی از نشانه‌های بیماری‌های روانی در کتب آسمانی و کلمات اولیای دین مطرح است و قهراً راه‌های درمان آن با راه کارهای پزشکی فرق دارند؛ هرچند در برخی از راه‌ها باهم اتفاق نظر دارند. و راه‌های ترکیبی از این دو راه مانند روان درمانی همراه با دارودرمانی موءثرتر و سریع تر است؛ زیرا به تجربه ثابت شد که روان درمانی تاثیر دارودرمانی راتقویت و مدت درمان را کاهش می‌دهد.
۲. نکته دیگر اینکه هدف ما از نقش دین در بهداشت و سلامت روان این نیست که افراد مبتلا به بیماری روانی به دکتر مراجعه نکنند و یا راه‌های درمان آنها نادرست است، و بیماران به کلیسا و مسجد بروند و از طریق عبادت و عمل به دستورهای دین خود را معالجه نمایند؛ بلکه نقش دارو در درمان بیماری‌ها نیز از طرف پروردگار است. چنان که در حدیثی وارد شد که حضرت موسی علیه السلام بیمار شد و عیادت کنندگان از او تقاضای مصرف دارو کردند. ایشان امتناع کرد و فرمود: من برای شفای خود به دارو پناه نمی‌برم، بلکه خدا مرا شفا می‌دهد. به او وحی شد تا دارو نخوری من به تو شفا نمی‌دهم. زیرا دارو وسیله است و تأثیر آن نیز از خداست؛
إِنَّ موسی علیه السلام مَرَضَ فَعادَهُ بَنُوإِسْرائِیل وَ وَصَفوا لَهُ دَوَاءً فَامْتَنَعَ مِنْهُ فَأَوْحی اللهُ اِلَیهِ إِنَّ اللهَ یأْمُرُهُ بِذَلِک وَ إلاَّ لَمْ یشْفِهِ»[۱۲۱] به هر حال می‌توان ادعا کرد که بیماری‌های روانی و راه کارهای مقابله با آن دو نوع است و منظور از نوشتن این کتاب این نیست که بخواهیم همه بیماران روانی را با دستورهای دینی معالجه کنیم؛ بلکه هدف بیان نقش دین در بهداشت و درمان و بالأخره سلامت روان است و می‌گوییم متدینان به دین کمتر مبتلا به بیماری‌های روانی می‌شوند. در صورت تحقق بیماری روانی، تحمل دین داران بیشتر و اضطراب و نگرانی شان کمتر و معالجه شان آسان تر است. لذا در این نوشتار نخست علایم و نشانه‌های بیماری روانی از دیدگاه روان شناسان و روان پزشکان را مطرح می‌کنیم و سپس علایم و نشانه‌های بیماری‌های روانی را از دیدگاه قرآن و حدیث می‌آوریم هر چند که نشانه‌های مربوط به علوم روان پزشکی در حیطه کار این کتاب نیست.
ویژگی‌های بیماری روانی از دیدگاه روان پزشکان برای بیماری‌های روانی ویژگی‌های بسیاری است که برخی از آنها عبارت از:
۱. تغییرات غیرطبیعی روان فرد یعنی تغییر در تفکر، عاطفه، حافظه، ادراک و قضاوت فرد که از گفتار و رفتار او شناخته می‌شود.
۲. این تغییرات باعث ناراحتی و رنج خود فرد و اطرافیان او می‌شود.
۳. این تغییرات و ناراحتی‌های حاصل از آن باعث اختلال در فعالیت‌های روزمره شغلی، تحصیلی، فردی و ارتباط با دیگران می‌شود.
برای مثال بسیاری از دانش آموران موقع امتحان دچار اضطراب می‌شوند. علت اضطراب آنها ترس از مردودی یا شکست در امتحان است و معمولاً بدون اینکه بیمار تلقی شوند امتحان خود را با موفقیت طی می‌کنند، اینها بیمار نیستند. اما تعدادی به حدی مضطرب می‌شوند که نمی‌توانند مطالعه کنند هر چه که خوانده‌اند فراموش می‌کنند و خواب راحتی ندارند و در امتحان ناموفق اند. این حالت می‌تواند نوعی اختلال اضطرابی محسوب شود.
غمگینی یک مادر به دنبال فوت فرزندش یک حالت طبیعی تلقی می‌شود. او ممکن است اشتهایش مختل شود، اما خواب و علاقه به کار و زندگی کمتر اشکال پیدا می‌کند. او پس از ۶تا ۸ هفته به حالت طبیعی و زندگی روزمره خود برمی گردد. اما در صورتی که وی به طور مداوم دچار غم و ناراحتی و گریه شود، اشتغالِ فکر به مرگ فرزندش داشته باشد، و به کارهای خانه و سایر بچه‌های خود نرسد، این حالت غیرطبیعی و بیماری افسردگی محسوس می‌شود.
بنابراین وقتی می‌گوییم فردی دچار بیماری روانی شده است که او نشانه‌هایی از بیماری داشته باشد که شدید باشد، طولانی یا تکراری باشد و باعث مزاحمت و رنج خود و دیگران شود و اختلال در فعالیت‌های روزانه وی ایجاد نماید.
لازم به یاد آوری است که بین واکنش‌های روانی در دو حالت سلامتی و بیماری، حالتی نیز وجود دارد که «مشکل روانی» نامیده می‌شود. در این حالت فرد نه سالم است و نه همه نشانه‌های بیماری را دارد. حالتی خفیف است یا بعضی از نشانه‌های روانی را دارد. در این گونه موارد یک مشاوره یا راهنمایی ساده کمک بزرگی به حل آنها می‌کند.
این مشکلات می‌تواند فردی، خانوادگی، شغلی یا اجتماعی باشد. وابستگی عاطفی افراطی به دیگری، ضعف اعتماد به نفس، مشکل مطالعه و تحصیل، اختلافات خانوادگی، بی میلی یا عدم کارایی شغلی، و درون گرایی، یا روابط بی بندوبار اجتماعی از جمله این مشکلات است که نیاز به مشاوره دارد. مشکلات جوانان، مشکلات زناشویی و خانوادگی و مشکلات سازگاری، این روزها از شایع‌ترین مشکلات بهداشت روانی هستند.[۱۲۲]

نشانه‌های بیماری روانی از دیدگاه روان پزشکان

برای بیماری‌های روانی نشانه‌هایی نیز نقل شده که ذیلاً به صورت اجمال به آنها اشاره می‌شود.

اختلال در کارکردهای بدنی

الف - خواب

بیمار دیر به خواب می‌رود، گاه می‌نشیند و گاه در رختخواب دراز می‌کشد و نگران است که چرا خوابش نمی‌برد. گاه نیمه شب بیدار می‌شود و مجدداً به خواب نمی‌رود و گاه به ندرت سرتاسر شب را با بی خوابی طی می‌کند و صبح هم، سرحال نیست. هر یک از این ناراحتی‌ها ممکن است به تنهایی یا با یکدیگر وجود داشته باشند.
از دیگر نشانه‌های اختلال در خواب، دیدن کابوس (خواب‌های آشفته) و حرف زدن و یا راه رفتن در خواب است.

ب - اشتها و مصرف غذا

بیمار اشتها ندارد و کمتر از معمول می‌خورد یا این که اشتها دارد و از خوردن غذا لذت نمی‌برد. او هم چنین وزن پیدا می‌کند. پرخوری نیز گاه روانی و بیمارگونه است.

ج - میل و فعالیت جنسی

میل جنسی بیمار کاهش می‌یابد و ممکن است دچار بی میلی جنسی، ناتوانی جنسی و یا انزال زودرس شود. افزایش میل جنسی، خود ارضایی و انحرافات جنسی از نشانه‌های بیماری روانی هستند. ازدواج به وصال نرسیده که در کشور ما شیوع کمی ندارد بیشتر به دلیل مشکل روانی است نه جسمی، همه موارد فوق اختلال روان زاد است اما تظاهر مشکل جسمی است.

اختلال در کارکرد روانی

الف - رفتار

رفتارهای فرد باعث ناراحتی افراد خانواده و دیگران شده و یا آنها را در شرایط بسیار سختی قرار می‌دهد. رفتارش ممکن است برای خود یا دیگران ناخوشایند، وسواسی یا خطرآفرین باشد. ممکن است رفتاری پرتحرک، بی قرار و یا بی هدف داشته باشد و دیگران را بدون دلیل کتک زده و یا اذیت و آزار نماید. لجبازی، بهانه گیری پرخاش گری، عصبانیت، و پرتاب کردن اشیا از دیگر نشانه‌های شایع مشکلات و اختلالات روانی و عاطفی در نوجوانان و کودکان است. گاه ممکن است فرد خیلی گرفته، گوشه گیر، خجالتی و آرام باشد، هیچ نوعی فعالیتی از خودنشان ندهد و ساعت‌ها در نقطه‌ای بنشینند یا دراز بکشند.

ب - تکلم و تفکر

بیمار یا بیش از اندازه صحبت می‌کند و صحبت‌هایش غیرضروری است و یا خیل کم حرف می‌زند و گاه اصلاً حرف نمی‌زند. گاه کلام بی ربط بوده و فهمیده نمی‌شود.
زمانی نیز صحبت‌های خاص و اعتقادات نادرستی را که مورد تأیید دیگران نیست، مطرح می‌کند. برای مثال می‌گوید: کسی او را جادو کرده است، او پیغمبر است، کرم در زیر پوستش خانه کرده است، هرغذایی که به او داده می‌شود مسموم است، کسی از آسمان با او در تماس است. این اعتقادات محکم و نادرست که مورد تأیید اطرافیان نیست «هذیان» نام دارد.

ج - هیجانات(عواطف)

بیمار ممکن است در مورد شرایط خاص به شکلی غیرطبیعی یا افراطی هیجانی شود. بی مورد یا افراطی بخندد، گریه کند یا عصبانی شود. گاه عاطفه نامتناسب دارد و یا هیچ نوع عاطفه مناسبی در جای خود از خود نشان نمی‌دهد. مثلاً در جمع مثل مجسمه یک جا نشسته، می‌خندد یا گریه می‌کند، بدون این که دلیل مشخصی داشته باشد. غمگینی، افسردگی، سرخوشی، ترس و اضطراب بدون دلیل و طولانی نیز ممکن است دیده شود.

د - ادراک

بیمار ممکن است در فهم تحریکاتی که از حواس پنج گانه اش دریافت می‌شود، دچار اختلال شود، آنها را نادرست یا با سوء تعبیر دریافت کند. او می‌تواند چیزهایی را ببیند که وجود ندارد، و یا صدایی را بشنود که از جایی نمی‌آید و چیزهایی را روی پوست خود احساس کند که وجود ندارد (توهم). شنیدن صدایی که او را صدا می‌کند و یا به او دستور می‌دهد یا به وی توهین می‌کند در بیماران روانی شدید، زیاد دیده می‌شود (توهم شنوایی).

ه: حافظه

بیمار حافظه اش را از دست داده و وقایع مهم را فراموش می‌کند. در این حالت آن چیزی را که چند دقیقه پیش دیده یا شنیده و یا عمل کرده است، فراموش می‌کند. او به یاد نمی‌آورد که پول و لباس یا سایر وسایل خود را کجا گذاشته است (حافظه نزدیک). نمی‌تواند به یادآورد که در چند روز گذشته با چه کسانی رفت و آمد داشته و یا چند هفته پیش چه کسانی را دیده است. ممکن است حافظه دور را از دست داده و نمی‌تواند به یاد بیاورد که حتی اسم بچه‌هایش چیست و خواهر و برادرش کجا زندگی می‌کنند. گاه بیمار راه معمولی را هم گم می‌کند. اختلال حافظه می‌تواند به دلیل سال مندی (دمانس)، ضربه و عارضه مغزی و یا حالات هیجانی و فشارهای روانی باشد. لازم به یاد آوری است که شکایاتی که مردم عادی و دانش آموزان به طور مکرر از فراموشی دارند، معمولاً اختلال حافظه نیست، بلکه اشکال در تمرکز است که ناشی از فشارها و نگرانی‌های روزمره و یا اضطراب و افسردگی است.

و - هوش و قضاوت

در بعضی بیماری‌های روانی، هوش و توان تصمیم گیری دچار اختلال می‌شود و مهارت‌های استدلالی فرد کاهش می‌یابد. او در کارهای روزمره دچار اشتباهات زیادی می‌شود قادر به انجام محاسبات ساده ریاضی یا یادگیری جدید نیست و مثل افراد کودن و خنگ عمل می‌کند (عقب ماندگی ذهنی و زوال عقل پیری).

ز - سطح هوشیاری

در بعضی اختلالات روانی که بیشتر ناشی ار ضایعات عضوی مغزی است سطح هوشیاری بیمار کاهش می‌یابد. فرد در شناخت اطرافیان دچار مشکل می‌شود و از نظر تشخص افراد، زمان و مکان اختلال پیدا می‌کند. خواب آلودگی مستمر و اغما مراحل دیگری از اختلال سطح هوشیاری است. اختلال سطح هوشیاری در مسمومیت دارویی و الکل، بعد از حمله‌های تشنجی یا پریدن بعضی‌ها از خواب، نیز بعد از پایان بی هوشی و عمل جراحی دیده می‌شود.

اختلال در فعالیت‌ها و سایر کارکردها

الف - فعالیت‌های فردی

بیمار به نیازهای بدنی و بهداشت فردی خود توجهی نمی‌کند، خود را نمی‌شوید، حمام نمی‌رود و سرو صورت خود را مرتب نمی‌کند و غذا نمی‌خورد. گاه دیده می‌شود که در حالات شدید بیمار پابرهنه راه می‌رود و یا بی جا لخت می‌شود.

ب - فعالیت‌های اجتماعی

بیمار با خانواده، دوستان، هم کلاسی‌ها و سایر اطرافیان رفتاری نادرست یا غریب پیدا می‌کند. به دیگران توهین، فحاشی، اذیت و آزار و حمله می‌کند. در بین جمع به شکلی نامناسب عمل می‌کند که باعث تعجب دیگران و مغشوش شدن جمع و جلسه می‌شود. گاه ممکن است آن چنان بی پروا عمل کند که باعث ناراحتی و یا خنده و تمسخر دیگران شود. به هم خوردن ساختار، ارتباط و مدیریت خانواده نیز شیوع زیادی دارد.

ج - فعالیت‌های تحصیلی

اشکال در مطالعه، مشکل توجه و تمرکز، اشکال در یادگیری و یادآوری و امتحان، افت تحصیلی، ناتوانی در فعالیت‌های گروهی و کلاسی، ناسازگاری با هم سالان و مربیان، همگی هم نشانه‌های بیماری روانی و هم عوارض حاصل از این بیماری هاست. گاه اولین نشانه اضطراب و افسردگی، چنین حالت‌هایی است و گاه ادامه اضطراب و افسردگی دانش آموز به تدریج به این حالت منجر می‌شود.[۱۲۳]

نشانه‌های بیماری‌های روانی در قرآن و حدیث

علایم و نشانه‌های بیماری‌های روانی که در مطلب پیشین گفته شد، عمدتاً از دیدگاه علوم پزشکی و آگاهی‌های پزشکان مربوطه بود، ولی در قرآن و کلمات اولیای دین، تعبیرات دیگری به کار رفته و نشانه‌های دیگری ذکر شده که ممکن است فردی دارای این علایم و نشانه‌ها باشد، ولی آثار و علایم پزشکی را نداشته باشد و یا حتی از دید یک روان پزشک، مبتلا به بیماری روانی نباشد؛ ولی قرآن او را یک بیمار روانی بشناسد که از تعادل و سلامت روان برخوردار نیست. مثلاً یک شخص کافر، منافق و ستم گر در دیدگاه قرآن به عنوان یک بیمار شناخته می‌شود که باید معالجه شود. علاج و درمان او نیز ایمان به خدا و دست برداشتن ار نفاق، ظلم و ستم است. در حالی که از دیدگاه پزشکی بیمار محسوب نمی‌شود.
به هر حال می‌توان از آیات و روایات نشانه‌های بیماری‌های روانی را فهمید و افراد مبتلا به بیماری‌های روانی را شناخت. به عنوان نمونه نشانه‌هایی را ذکر می‌کنیم: کفر، نفاق، ظلم، انحراف از مسیرالهی، ارتکاب گناه، زنگاری دل، حسد و کینه توزی، تکبر، عجب و خودخواهی، خود برتربینی، شک و دودلی، بدبینی نسبت به خدا، جهان و دیگران، ناامیدی، احساس بیمارگونه گناه، کفران نعمت و ناسپاسی، احساس پوچی در نظام هستی، سوءظن و بی اعتمادی، وسوسه، عقده حقارت، اشباع غرایز از طریق نامشروع، قساوت قلب، عدم درک واقعیات و امثال اینها.
کسانی که دارای این نوع صفات و حالات باشند از دیدگاه قرآن و حدیث بیمار محسوب می‌شوند و مقصود از نقش دین درسلامت روان، رفع و درمان این نوع بیماری‌ها وسالم سازی روان از آنهاست. مباحث این کتاب متکفل بیان راه‌های مقابله و درمان این بیماری هاست.

مراحل بیماریهای روانی در قرآن

چنان چه در مباحث گذشته گفته شد، قرآن کریم به جای بیماری روان، بیماری قلب تعبیر می‌کند. با مراجعه به آیات قرآن کریم، معلوم می‌شود برای بیماری روان همانند بیماری جسم، مراتب و مراحلی است که بعضی از آن مراتب قابل علاج و بعضی دیگر کشنده و غیر قابل علاج اند. به هرحال قرآن از بیماری روان تعبیرات مختلف دارد که مبین شدت و ضعف بیماری است و هر نامی مبین یک مرحله و مرتبه از بیماری روانی است.
۱. زیغ: «... فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ اْبتِغَاءَ الْفِتْنَةِ.[۱۲۴]اما آنها که در دل هایشان انحراف است به دنبال متشابهاتند تا فتنه انگیزی کنند» و هم چنین توبه آیه ۱۱۷ و صف آیه 5.
۲. رَین: «کلاَّ بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِمْ مَا کانُوا یکسِبُونَ[۱۲۵]
(منکران آیات خدا قرآن را افسانه پیشینیان می‌پندارند)؛ لکن چنین نیست (که آنها می‌پندارند) بلکه اعمال شان چون زنگاری بر دل هایشان نشسته است».
۳. رَیب: «إِنَّمَا یسْتَأْذِنُک الَّذِینَ لایوءْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیوْمِ الآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلَوبُهُمْ فَهُمْ فِی رَیبِهِمْ یتَرَدَّدُونَ؛[۱۲۶]تنها کسانی از تو اجازه ترک جهاد را می‌گیرند که به خدا و روز جزا ایمان ندارند، و دل هایشان با شک و تردید آمیخته است، آنها در تردید خود سرگردانند».
۴. قاسیه: «فَوَیلٌ لِلْقَاسِیةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکرِاللهِ اوُلئِک فِی ضَلالٍ مُبِینٍ؛[۱۲۷] وای بر آنان که قلب‌هایی سخت در برابر ذکر خدا دارند، آنها در گمراهی آشکاری هستند». هم چنین آیه ۱۳ مائده، و۴۳ انعام و ۱۶ حدید، نیز در همین مورد است.
۵. قفل: «اَفَلا یتَدَبَّرُونَ الْقُرآنَ اَمْ عَلَی قُلُوبٍ اَقْفَالُهَا؛[۱۲۸] آیا آنها در قرآن تدبر نمی‌کنند یا بر دل هایشان قفل نهاده شده است».
۶. غُلف: «وَ قَالوُا قُلُوبُنَا غُلْفٌ بَلْ لَّعَنَهُمْ اللهُ بِکفْرِهِمْ فَقَلِیلاً مَایوءْمِنُونَ؛[۱۲۹] و آنها (از روی استهزاء) گفتند: دل‌های ما در غلاف است (و ما از گفته تو چیزی نمی‌فهمیم آری، همین طور است) خداوند آنها را به خاطر کفرشان، از رحمت خود دور ساخته (به همین دلیل چیزی درک نمی‌کنند) و کمتر ایمان می‌آورند».
۷. أکنّه: «... إنَّا جَعَلْنَا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکنَّةً أَنْ یفْقَهُوهُ وَ فِی آذَانِهِمْ وَقْراً وَ إنْ تَدْعُهُمْ اِلی الْهُدی فَلَنْ یهْتَدُوا إِذاً اَبَداً؛[۱۳۰] ما بر دل‌های اینها پرده‌هایی افکنده‌ایم تا نفهمند و در گوشهای شان سنگینی قرار دادیم (تاصدای حق را باگوش جان شان نشنوند) و از این رو اگر آنها را به سوی هدایت بخوانی، هرگز هدایت نمی‌شوند». آیه ۴۶ سوره إسراء نیز در همین رابطه است.
۸. طبع: «کذَلِک یطْبَعُ اللهُ عَلی قُلوُبِ الَّذِینَ لایعْلَمُونَ؛[۱۳۱] این گونه خداوند بر دل‌های آنان که آگاهی ندارند مهر می‌نهد».
آیه ۱۰۰ و ۱۰۱ اعراف، و ۸۷ و ۹۳ توبه و ۳ منافقون نیز در رابطه با طبع قلوب است.
۹. ختم: «خَتَمَ اللهُ علی قُلوُبِهِمْ وَعَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی اَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ؛[۱۳۲] خداوند بر دل‌ها و گوش‌های آنان مهر نهاده و بر چشم‌های شان پرده افکنده شده و عذاب بزرگی در انتظار آنان است» جاثیه آیه ۲۳ را نیز ملاحظه کنید.
۱۰. عُمْی: «اَفَلَمْ یسِیروُا فِی الاَرْضِ تَبْکوُنَ لَهُمْ قُلوُبٌ یعْقِلوُنَ بِهَا اَوْ آذَانٌ یسْمَعوُنَ بِهَا فَاِنَّهَا لاتَعْمَی الاَبْصَارَ وَ لَکنْ تَعْمَی الْقُلوُبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ؛[۱۳۳] آیا آنان در زمین سیر نکردند تا دل‌هایی داشته باشند که حقیقت را درک کنند، یا گوش‌های شنوایی که با آن (ندای حق را) بشنوند؟ چرا که چشم‌های ظاهر نابینا نمی‌شود؛ بلکه دل‌هایی که در سینه‌ها است کور می‌شود».
۱۱. مرض: «فَتَری َالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یسَارِعوُنَ فِیهِمْ یقُولُونَ نَخْشَی أَنْ تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَی اللهُ أَنْ یأْتِی بِالْفَتْحِ اَوْ اَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیصْبِحوُا عَلی مَا اَسَرُّوْا فِی اَنْفُسِهُمْ نَادِمینَ؛[۱۳۴] با یهود و نصاری دوستی نبندید و آنها را دوست خود نگیرید ولی) کسانی را که در دل هایشان بیماری است می‌بینی که در (دوستی با) آنان بر یکدیگر پیشی می‌گیرند، و می‌گویند: می‌ترسیم حادثه‌ای برای ما اتفاق افتد (و نیاز به کمک آنان داشته باشیم) شاید خداوند پیروزی یا حادثه دیگری از سوی خود (به نفع مسلمانان) پیش بیاورد و این دسته از آنچه در دل پنهان داشتند پشیمان گردند».
ضمناً در آیه ۱۰ سوره بقره و ۱۲۵ سوره توبه و ۵۰ سوره نور و ۳۱ مدثر از مرض و بیماری روانی تعبیر به مرض قلبی شده است.
حال با دقت در آیات یازده گانه فوق (و ده‌ها آیه دیگر که به خاطر رعایت اختصار آورده نشد) می‌توان به انواع بیماری‌های روانی از دیدگاه قرآن پی برد؛ زیرا جز آیات دسته یازدهم که به صورت عام از همه بیماری‌های روانی تعبیر به لفظ «مرض» کرده در بقیه آیات، هر نامی ناظر به یک نوع از بیماری قلبی (روانی) است که در مجموع می‌توان آنها را در ذیل عناوین کلی تر و در تقسیم بندی‌های کمتر جمع کرد.
۱. نخست بیماری قلبی(روانی ) به صورت انحراف ظاهر می‌شود که از آن تعبیر به «زیغ» شده است.
۲. در مرحله بعدی در اثر بیماری انحراف از مسیر حق، قلب انسان تیره و زنگاری می‌شود که از آن در آیات دسته دوم به «رین» تعبیر شده است.
۳. انسان منحرف دارای روح زنگ گرفته در همه حقایق آسمانی و گفته‌های انبیاء وکتب آسمانی تردید می‌کند «فَهُمْ فِی رَیبِِهِمْ یتَرَدَّدُونَ». انسان شکاک نمی‌تواند به هیچ حقیقی پایبند باشد و لذا نمی‌تواند به هیچ صراطی مستقیم بماند.
۴. روان مترددِ زنگاری، قساوت می‌گیرد و در برابر حق به شدت سختی و صلابت نشان می‌دهد و ابداً انعطاف ندارد حتی گاهی از سنگ سخت تر می‌شود؛ زیرا سنگ احیاناً از خود انعطاف نشان می‌دهد و از شکاف دل سنگ چشمه زلال می‌جوشد؛ لکن برخی از قلب‌ها هیچ گاه انعطاف ندارند «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِک فَهِی کالْحِجَارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا یتَفَجَّرُ مِنْهُ الاَنْهَارُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یشَّقَّقُ فَیخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یهْبِطُ مِنْ خَشْیةِ اللهِ وَ مَاللهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلوُنَ؛[۱۳۵]سپس دل‌های شما بعد از این واقعه (داستان گاو بنی اسراییل وزنده شدن مقتول) سخت شد، هم چون سنگ، یا سخت تر از آن؛ چرا که پاره‌ای از سنگ‌ها می‌شکافند و از آنها نهرها جاری می‌شود، و پاره‌ای از آنها شکاف برمی دارد و آب از آن تراوش می‌کند و پاره‌ای از خوف خدا (از فراز کوه) به زیر می‌افتد (دل‌های شما نه از خوف خدا می‌تپد ونه سرچشمه علم و عواطف انسانی است) و خداوند از اعمال شما غافل نیست».
انسان‌های دارای قلب قسی و سخت، در گمراهی به سر می‌برند و هیچ گاه به هدف نمی‌رسند.
۵. تا اینجا مربوط به انسان و اراده و اختیار اوست، ولی در اثر انحراف عقیدتی و اعمال ناشایست، خداوند مجاری ادراک آنها را یکی پس از دیگری می‌بندد که آنان دیگر نه صدای حق را می‌شنوند و نه حق را می‌فهمند؛ لذا از این به بعد دیگر راه نجاتی برای آنها وجود ندارد،[۱۳۶] زیرا بیماری‌های قلبی(روانی) تا زمانی که در مرحله زَیغ، رُین، و تردید است، قابل علاج است و انسان می‌تواند خود را از مهلکه نجات دهد. لکن وقتی به مرحله قفل، غُلف، اَکنّه و مخصوصاً به مرحله حادِ خَتْم و طَبع برسد دیگر راه نجات کاملاً بسته می‌شود و جز عذاب دردناک چیز دیگری در انتطار آنان نیست؛ چرا که پس از طبع و ختم نوبت به کوری مطلق می‌رسد که دیگر عصاکشی برای او وجود ندارد. برای آنکه خود با اختیار خود عصا را شکسته و راهنما و عصاکش را از خود طرد، دور و بیزار ساخته است. بنابراین بیماری‌های روانی همانند بیماری‌های جسمی به یک اعتبار به سه دسته قابل تقسیم است:
۱. قابل علاج؛ ۲. صعب العلاج؛ ۳. غیرقابل علاج. تا دسته سوم از آیات قابل علاج اند.
از دسته چهارم تا هفتم صعب العلاجند. ولی از هفتم تا دهم غیرقابل علاج اند. تعبیر به مرض قلبی و روانی یک تعبیر عامی است که شامل تمامی مراتب ده گانه می‌شود. اهل تحقیق برای این که به ویژگی‌ها و نشانه‌ها و آثار هر یک از انواع یازده گانه کاملاً آشنا شوند به کتب تفاسیر و روایاتی که در تفسیر آیات فوق وارد شده است مراجعه نمایند.

فصل چهارم: دین و بهداشت روان

مقدمه پیوند و ارتباط میان بهداشت روان و باورها و اعتقادات افراد، غیرقابل انکار می‌باشد. در این میان دین اسلام به عنوان مجموعه‌ای از باورها و اعتقادات و آموزه‌ها خود، با روان شناسی و روان پزشکی در اصلاح و هدایت اعتقادات، اخلاق و رفتارهای فردی و گروهی، هدف واحدی را مد نظر دارند؛ بدین جهت موضوعات مشترک بین روان شناسی، روان پزشکی و مذهب، و تحقیق و کشف ارتباط و نیاز متقابل این سه رشته از دیر بازمورد توجه دانشمندان و پژوهش گران بوده است.[۱۳۷]
تأمل در دستورهای دینی، به ویژه در نظام تربیتی و روان شناختی اسلام، نشان می‌دهد که هدف نهایی این مکتب، تربیت انسان‌های کامل، سالم، مفید و عاری از هرگونه ناهنجاری‌های روانی و رفتاری است. بنابراین تعجب آور نیست که ببینیم عمده‌ترین روی کردهای تربیتی اسلام بر محور تربیت و رشد خود و تکامل آن متمرکز گردیده است.
چرا که جامعه از مجموعه افراد تشکیل می‌یابد و با رشد و تربیت افراد و شهروندان در واقع به سلامت و امنیت و بهداشت روانی جامعه کمک شده است؛ لذا تعبیر قرآن کریم این است که احیای یک فرد در جامعه، احیای کل جامعه است: «من احیاها فکانما احی الناس جمیعاً»[۱۳۸] و چون جامعه سالم از افراد سالم ساخته می‌شود و سلامت جسمی و بهداشت روانی یک جریان طولانی و مستمر می‌باشد.
لذا پیگیری نظام تربیتی اسلام نسبت به سلامت همه جانبه انسان مسلمان، از همان آغاز شکل گیری نطفه اش شروع می‌شود. توصیه‌ها و نکات تربیتی مربوط به بهداشت روانی انسان را از هنگام انتخاب همسر و مسایل دوران جنینی و دوران شیرخوارگی و کودکی، گرفته تا دوران رشد و بزرگ سالی، به مسلمانان آموزش می‌دهد و رعایت اصول تربیتی و بهداشت روانی در کنار سلامتی جسم، تأکید می‌نماید و تن، روان و استعدادهای جسمی، معنوی و روانی انسان و نیز نفس انسانی را امانتی با ارزش و ودیعه الهی می‌داند که دستور گرامی داشت آن را می‌دهد:
«ولقد کرمنا بنی آدم و حملنهم فی البر و البحر و رزفنا هم من الطیبات و فضلنا هم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلاً؛[۱۳۹] ما آدمیزادگان را گرامی داشتیم و آنها را در خشکی و دریا (بر مرکب‌های راهوار) حمل کردیم و از انواع روزی‌های پاکیزه به آنان روزی دادیم و آنها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کرده‌ایم برتری بخشیدیم». بنابراین آسیب رساندن به این امانت گرامی الهی ممنوع است واساساً تمام تعالیم الهی و نظام تربیتی دینی در راستای گرامی داشت و مکرمت انسان، ارتقای نفس و روان انسان به مقام قرب الهی است که عالی‌ترین و بهترین محصول نظام بهداشت و سلامت روانی اسلام به شمار می‌رود.
خوشبختانه در سال‌های اخیر در بین روان شناسان، توجه به دین و دستورهای دینی برای سلامت روان و درمان بیماری‌های روانی افزایش یافته است. آنها معتقدند در ایمان به خدا نیروی خارق العاده‌ای وجود دارد که نوعی قدرت معنوی به انسان می‌بخشد و در تحمل سختی‌های زندگی او را کمک می‌کند، از نگرانی و اضطرابی که بسیاری از مردم زمان ما، در معرض ابتلا به آن هستند، دور می‌سازد؛ زیرا هدف عمدهً ادیان الهی راهنمایی و هدایت بشر، کمک به چگونه زیستن و حفظ او در برابر انحراف از مسیر رشد بوده است.
خداشناسی، کنترل بر شهوات و هوای نفسانی، هدایت، سعادت دنیوی و اخروی، سلامت جسمی، روانی و روحی، آرامش فکری و قلبی، سلامت خانوادگی و اجتماعی، ایجاد روابط درست بین فردی، و موضوعات بسیار دیگری از این قبیل، از ویژگی‌های آموزش‌های الهی است. بهداشت روان برای دستیابی به کلیه اهداف خود و در همه سطوح پیش گیری اولیه، ثانویه و نوع سوم، نیاز به استفاده از موضوعات فوق دارد. به همین جهت، چگونگی بکارگیری آموزش‌های الهی در پیش برد بهداشت روانی فردی و اجتماعی از دیر باز مورد بحث بوده است؛ لکن با تحولات عظیمی که در جوامع اسلامی رخ داده و هم چنین در جوامع دینی غرب، توجه به دین به مراتب بیشتر از گذشته شده و در بهداشت روان سعی می‌شود در کنار دارودرمانی و شوک درمانی، دعادرمانی و دین درمانی نیز انجام گیرد. این باعث سرعت تأثیر دارودرمانی است.
به هرحال در این فصل پیرامون سه واژه: روان، دین و بهداشت، بحث و بررسی به عمل می‌آید.

روان

چنان چه در مقدمه فصل سوم اشاره شد «روان» کلمه‌ای فارسی است و معادل آن در قرآن و حدیث، نفس یا روح است و در بحث سلامت یا بیماری روان در قرآن کریم و روایات اهل بیت علیه السلام به جای نفس، روح و روان کلمه «قلب» را آورده‌اند.
سلامتی و مرض را به قلب نسبت داده‌اند، نظیر: « الا من اتی الله تقلب سلیم»[۱۴۰] و «فی قلوبهم مرض»[۱۴۱].
البته منظور از قلب در این تعبیرات همان تمام حقیقت انسان است؛ بنابراین منظور ما از «روان» بُعد غیرمادی انسان است؛ زیرا انسان در همین بدن مادی خلاصه نمی‌شود، بلکه مرکب از جسم و جان یا بدن و روان است. آن چه که حقیقت انسان را تشکیل می‌دهد و انسان از آن تعبیر به «من» و «تو» می‌کند، همین بعد غیرمادی است.
همان گونه که برای جسم و بدن انسان، سلامتی و بیماری است برای روح و روان او نیز سلامتی و بیماری است. همان گونه که برای پیش گیری از بیماری‌های جسمی دستورهای است که جسم بیمار نشود و پس از بیماری داروهایی برای درمان آن است، در روان نیز مسأله به همین منوال است، یعنی همان گونه که برای جسم بهداشت و درمان متصور است، برای روح و روان نیز متصور است؛ البته در هر کدام به تناسب آن. لذا دستورهای بهداشتی و درمانی «روان» متناسب با آن طراحی شده است.

دین

در این که دین چیست و چه تعریفی باید از آن به عمل آورد، ذهن متفکران را به خود مشغول نموده و هر یک به فراخور دیدگاه خاص خود به تعریف دین همت گماشته‌اند. لذا تعاریفی که از دین ارایه نمودند، کامل و مورد قبول همگان نیست. برخی از آن تعاریف، حقیقی و برخی مجازی است، بعضی عقل گروانه و بعضی عاطفه و یا عمل گروانه و بعضی جامعه شناسانه و برخی دیگر روان شناسانه و حتی مغرضانه و تبلیغ گرانه علیه دین است؛ نظیر تعریف مارکس از دین که: «دین تریاک و به مشابه ماده‌ای مخدر برای مردم و جامعه است» [۱۴۲].
«مذهب آهِ مخلوقِ تحت فشار و لطف دنیای بدون قلب و روح، وتریاک توده است». [۱۴۳] و در قرآن کریم دین به معنای عام آن، کیش، آیین و مذهب است که از روش و آیین کفار و مشرکان نیز تعبیر به دین شده است، نظیر: «لکم دینکم ولی دین».[۱۴۴] و در معنای خاص، دین معادل اسلام و اسلام به معنای انقیاد و تسلیم مطلق در برابر دستورهای و فرامین الهی است: «ان الدین عند الله الاسلام» [۱۴۵]
منظور ما از دین در این فصل که در بهداشت روان تاثیر به سزا دارد، مجموعه تعالیم و دستورهای الهی است که از طرف خدا، از طریق وحی برای سعادت بشر و رساندن او به کمال نازل شده است اعم از اصول و فروع، و در این بحث منظور، دین اسلام است.

بهداشت

در این قسمت از بحث به دو امر مهم از بهداشت می‌پردازیم: تعریف بهداشت روان، عوامل بهداشت روانی در قرآن و حدیث.

الف: تعریف بهداشت روان

برای بهداشت روانی تعاریف مختلفی شده که در تمامی آنها به جنبه پیش گیری آنان از بیماری‌های روانی اشاره شده است. غالب این تعاریف، تعریف به آثار است. البته معلوم است که بهداشت روانی یکی از مقوله‌های مهم در مباحث روان شناسی، روان پزشکی و جامعه شناسی به حساب می‌آید. وظیفه اصلی بهداشت روانی، تامین سلامت فکر و روان افراد جامعه است و منظور از آن نشان دادن وضع مثبت روانی است که فرد تحت آن شرایط هم در بُعد شخصی و هم در بُعد اجتماعی در آرامش زندگی می‌کند. در اینجا به چند تعریف اشاره می‌کنیم:
۱. بهداشت روانی، رشته‌ای تخصصی از بهداشت عمومی است که در زمینه پیش گیری از وقوع بیماری‌های روانی و اختلالات رفتاری در یک جامعه فعالیت دارد. در این رشته عوامل بیماری زا، چگونگی ایجاد بیماری، علایم بالینی و راه‌های سرایت و روش‌های پیش گیری مورد توجه قرار می‌گیرد.
به تعبیر دیگر؛ بهداشت روانی علمی است برای بهزیستی، رفاه اجتماعی و سازش منطقی با پیش آمدهای زندگی که تمام زوایای زندگی از محیط خانه تا مدرسه و دانشگاه، محیط کار و نظایر آن را در برمی گیرد.[۱۴۶]
۲. بهداشت روانی، عبارت از پیش گیری از پیدایش بیماری‌های روانی و سالم سازی محیط روانی اجتماعی است تا افراد جامعه بتوانند با برخورداری از تعادل روانی با عوامل محیط خود رابطه و سازگاری صحیح برقرار کرده تا بتوانند به هدف‌های اعلای تکامل انسانی برسند. بهداشت روانی به منظور پیش گیری اولیه، شامل کلیه اقدامات و تدابیری است که از شیوع و بروز بیماری‌های روانی جلوگیری کرده و سلامت کلیه افراد جامعه را تامین می‌کند.[۱۴۷]
۳. بهداشت روانی به معنای سلامت تفکر می‌باشد و منظور نشان دادن وضع مثبت و سلامت روانی است که خود می‌تواند نسبت به ایجاد سیستم باارزشی در مورد ایجاد تحرک و پیشرفت و تکامل در حد فردی، ملی و بین المللی کمک نماید؛ زیرا وقتی سلامت روانی شناخته شد، نسبت به دست یابی به آن اقدام می‌شود و راه برای تکامل فردی و اجتماعی باز می‌گردد.[۱۴۸]

بهداشت روانی با مفهوم پیش گیری

در تعاریف فوق بهداشت روانی با مفهوم پیش گیری از بیماری‌های روانی مورد استفاده قرار گرفت. متخصصان فن، روش‌های پیش گیری از بیماری‌های روانی را به طور کلی به سه دسته تقسیم کرده‌اند:
۱. روش‌های پیش گیری اولیه؛
۲. روش‌های پیش گیری ثانویه؛
۳. روش‌های پیش گیری نوع سوم.
منظور از پیش گیری اولیه، طرح برنامه‌هایی است که با تأثیر بر عواملِ به وجود آورنده بیماری‌های روانی از بروز بیماری‌ها جلوگیری به عمل می‌آورند. روش پیش گیری اولیه به منظور کاهش تظاهرات هیجانی در جامعه از طریق مبارزه با عوامل استرس زا و حالاتی که بالقوه به عوارض روانی منجر می‌گردد انجام می‌شود.
روش‌های پیش گیری اولیه در تمام مراحل زندگی قابل اجرا می‌باشد، از مراقبت‌های زن باردار شروع می‌شود و به صورت مراقبت کودک در محیط خانه و مدرسه تا دانشگاه و بالأخره تا پایان عمر قابل اجراست. به تعبیر «آلبی» یکی از متخصصان بهداشت روانی: هر چیزی که هدفش بهتر کردن وضع زندگی بشر باشد و زندگی را کار آمدتر و با معنی تر نماید، به عنوان بخشی از پیش گیری اولیه از اختلالات روانی و هیجانی تلقی می‌شود.[۱۴۹]
پیش گیری ثانویه به برنامه‌هایی اطلاق می‌شود که با جلوگیری از ادامه و بدتر شدن اختلالات خفیف و متوسط روانی، از میزان بیماری‌های روانی می‌کاهد. این روش به صورت زود تشخیص دادن و درمان فوری این علایم به کار می‌رود. در این حال بیماری‌ها زود کشف می‌شوند و با روش‌های آسان تر و کم خرج تر مداوا می‌شوند.
پیش گیری نوع سوم، به برنامه‌هایی گفته می‌شود که به منظور کاهش عوارض زودرس و دیررس در بیماری‌های روانی به کار می‌رود. منظور از این برنامه‌ها، باز گردانیدن کل نقش اجتماعی فرد در کوتاه‌ترین فاصله می‌باشد. [۱۵۰]

ب: عوامل بهداشت روان در قرآن و حدیث

تعالیم الهی و دستورهای دینی، بخشی جنبه بهداشتی و پیش گیری دارند که اگر انسان به آنها به راستی تن دهد، روانش سالم می‌ماند و از بیماری‌های روانی در امان می‌ماند.
و بخش دیگر جنبه درمانی دارند که اگر انسانی مبتلا به بیماری روانی شد به آن دستورها عمل کند یقیناً درمان می‌شود و از امراض قلبی(روانی) نجات می‌یابد.
در این فصل به برخی از آن علل و عوامل بهداشت روان اشاره می‌کنیم و در فصل بعدی (دین و درمان بیماری‌های روانی) به علل و عوامل درمانی اسلام می‌پردازیم. علل و عوامل پیش گیری و بهداشت از بیماری‌های روانی بسیار است که در حد این نوشتار به مهم‌ترین آنها اشاره می‌شود، هر چند که استقصای کامل نکرده باشیم.

اسلام

در کلمات اولیای دین، اسلام مایه آرامش و امنیت و وسیله‌ای برای سلامت روان معرفی شده است. وقتی کفر بیماری روان است قهراً اسلام باید سلامت روان به حساب آید. علی علیه السلام در این رابطه فرمود:
«الحمد لله الذی شرع الاسلام فسهل شرائعه و اعز ارکانه علی من غالبه فجعله امناً لمن علقه و سلماً لمن دخله و برهاناً لمن تکلم به....؛ [۱۵۱]
سپاس خدایی را که راه اسلام را گشود و راه‌های فراگرفتن و عمل کردن به احکام و دستورهای آن را برای آنان که خواهانند، آسان گردانید، ارکانش را در برابر آنان که به ستیزه برمی خیزند استوار نمود، و آن را برای کسانی که دست به دامنش زنند پناه گاه امنی قرار داد و برای آنها که به حریمش گام نهند وسیله سلامت ساخت و برای آنان که از منطقش پیروی کنند دلیل و برهان قرار داد...».
در کلام دیگرش فرمود:
«...ان الله تعالی خصکم بالاسلام، و استخلصکم له و ذالک لانه اسم سلامه و جماع کرامه...؛ [۱۵۲]خداوند اسلام را مخصوص شما قرار داد و شما را برای آن برگزید واین به خاطر آن است که اسلام از «سلامت» گرفته شده و کانون بزرگواری است...». بنابراین اسلام وسیله سلامت و امنیت برای روان آدمی است.

ایمان به خدا

ایمان به خدا از بهترین سرمایه‌های انسانی است که اگر در زندگی انسان‌ها تحقق داشته باشد، منشأ برکات بسیار است؛ و اگرکسی اهل ایمان نباشد دایم در زیان به سر می‌برد «والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملو الصالحات...؛[۱۵۳] قسم به عصر که انسان‌ها همه در زیانند، مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده‌اند...». ایمان، علمِ همراه با اعتقاد، توأمِ با سکون و اطمینان است. طمأنینه و آرامش جزء لوازم لاینفک ایمان است. ایمان به خدا دارای نتایج و آثاری است که به یک معنا قابل تقسیم به شناختی و رفتاری است، یعنی برخی از آثار آن در عقیده و بعضی دیگر در رفتار شخصی موءمن ظاهر می‌گردد و در مجموع از او یک انسان قوی، قدرتمند، دارای سکینه و آرامش و بدون دلهره و اضطراب می‌سازد.

نتایج و آثارِ شناختی ایمان به خدا

برای ایمان به خدا در قرآن کریم نتایج و آثار شناختی بسیاری مشاهده می‌شود که برخی از آنها عبارت اند از:
الف. موءمنان دایم خود را زیر چتر خدا و در سایه حمایت او می‌بینند؛ زیرا جز خدا ولی و حامی دیگر نمی‌شناسند، تنها خدا را سرپرست و مولای خود می‌دانند «... واعتصموا بالله هو مولاکم فنعم المولی و نعم النصیر؛ [۱۵۴] به خدا تمسک جویید که او مولی و سرپرست شماست چه مولای خوب و چه یاور شایسته‌ای است».
ب. موءمنان، خود را در هر کار و هر حالتی نیازمند به خدا می‌بینند و او را قادر و بی نیاز مطلق می‌دانند:
«یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله و الله هوو الغنی الحمید؛ [۱۵۵]ای مردم شما (همگی) نیازمند به خدایید، تنها خداوند است که بی نیاز و شایسته هرگونه حمد و ستایش است».
ج. موءمنان تنها از خدا می‌ترسند و از غیرخداترس و واهمه‌ای ندارند؛ «...و تخشونه ولا یخشون احداً الا الله و کفی بالله حسیباً؛ [۱۵۶] تنها از او می‌ترسند و از هیچ کس بیم ندارند و همین بس که خدا حساب گر (و پاداش دهنده) اعمال آنهاست».
د. مومنان در اثر نوری که دارند دارای تشخیص صحیح اند و حق را از باطل و راه را از چاه تشخیص می‌دهند. بین آنها و دیگران که در ظلمت به سر می‌برند فرقی آشکار است و آنها به خاطر درک صحیح شان در اثر روشن بودن همه راه‌ها برای آنها، هیچ گاه اضطراب و دلهره ندارند: «او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له تود بمشی به فی الناس مکن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها....؛ [۱۵۷] آیا کسی که مرده بود، سپس او را زنده کردیم و نوری برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، همانند کسی است که در ظلمت‌ها باشد و از آن خارج نگردد؟» ه. موءمنان نه برای چیزی که از دست دادند افسوس می‌خورند و نه به متاع دنیا که گیرشان می‌آید خوشحالند، و نه نگران آینده‌اند، که این سه حالت برای دیگران دائم باعث اضطراب، دلهره و وحشت است «لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم والله لا یحب کل مختال فخور؛ [۱۵۸] این به خاطر آن است که برای آنچه از دست داده‌اید تأسف نخورید و به آنچه به شما داده‌اند، دل بسته و شادمان نباشید، و خداوند هیچ متکبر فخرفروشی را دوست ندارد».
و. موءمنان به خاطر نزول سکینه و آرامش بر دل‌های آنها، دایم ایمانشان به خدا رو به افزایش است و هر گونه شک و تردید و وحشت از آنها زایل می‌گردد. لذا در طوفان حوادث ثابت قدم می‌مانند: «هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایماناً مع ایمانهم..؛ [۱۵۹] او کسی است که سکینه و آرامش را دل‌های موءمنان نازل کرده تا ایمانی بر ایمان شان افزوده گردد...».
این آرامش ممکن است جنبه عقیدتی داشته باشد و تزلزل اعتقاد را برطرف سازد، یا جنبه عملی، به گونه‌ای که ثبات قدم و مقاومت و شکیبایی به انسان بخشد بالأخره موءمن، هرگز در برابر حوادث سخت، سست و لرزان نمی‌شود و اندوهی به خود راه نمی‌دهد، و همواره خود را برتر از دشمن می‌بیند و به آیه « و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الأعلون ان کنتم مومنین» [۱۶۰]پای بند است. این در حالی است که اضطراب حاکم بر افراد بی ایمان از خلأ گفتار و رفتارشان، مخصوصاً به هنگام وزش طوفان‌های حوادث کاملاً محسوس است.

نتایج و آثار رفتاری ایمان به خدا

موءمنین در رفتارشان نیز با دیگران فرق اساس دارند که به برخی از آنها اشاره می‌شود:
الف: ترس در وجودشان نیست و به خود حزن و غمی راه نمی‌دهند: «الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون؛[۱۶۱] آگاه باشید (دوستان) و اولیای الهی نه ترسی دارند و نه غمگین می‌شوند». کسی که خلافی ندارد و خدا را نیز عادل می‌داند که کسی را بی گناه عذاب نمی‌کند، و در زیر چتر و حمایت خدای قادر مهربان است، وجهی ندارد که بترسد یا غمگین باشد. بلی ترس وغم، از آنِ متخلفان و متمردان از دستورهای خدا و بالأخره از آنِ دشمنان خداست.
ب: پایبند به تعهدات خود می‌باشند.
ج: در روابط فردی و اجتماعی قابل اعتمادند.
د: از رفتارهای ناهنجار جنسی اجتناب می‌کنند، عفیف و پاک دامن هستند.
ه: به فرایض دینی و دستورهای الهی پایبندند.
و: به خاطر اعمال و رفتار درست خود اهل نجات و بهشت اند: «قد افلح المومنون، الذینهم فی صلوتهم خاشعون، والذینهم عن اللغو معرضون، والذینهم للزکات فاعلون، و الذینهم لفروجهم حافظون.......... و الذینهم لاماناتهم و عهدهم راعون، و الذینهم علی صلوتهم یحافظون، اولئک هم الوارثون، الذین یرثون الفردوس و هم فیها خالدون؛[۱۶۲] موءمنان رستگار شدند، آنها که در نمازشان خشوع دارند، و آنها که از لغو و بیهودگی روی گردانند، و آنها که زکات می‌پردازند، و آنها که دامان خود را (از آلوده شدن به بی عفتی) حفظ می‌کنند،... و آنها که امانت‌ها و عهد خود را رعایت می‌کنند، و آنها که بر نمازهای شان مواظبت می‌نمایند، (آری) آنها وارثانند (وارثانی که) بهشت برین را ارث می‌برند، و جاودانه در آن خواهند ماند».
ز: در برابر حوادث تسلیم نیستند و با تکیه بر قدرت لایزال الهی با آن مقابله می‌کنند.
ح: احساس کهتری و خودکم بینی و حقارت در برابر دیگران ندارند: «و لا تهنوا ولا تحزنوا و انتم الأعلون ان کنتم مومنین؛[۱۶۳] و سست نشوید، و غمگین نگردید، و شما برترید اگر ایمان داشته باشید».

انجام عمل صالح

هر جا سخن از ایمان است بلافاصله عمل صالح نیز مطرح می‌شود، گویی این دو لازم و ملزوم یکدیگرند و اساساً موءمنان با اعمال شایسته خود شناخته می‌شوند. طبق بیان قرآن کریم نتیجه عمل صالح (هرگونه رفتار سالم از روی عدل و انصاف) در این عالم حیات طیبه است؛ یعنی کسانی که دارای عمل صالح هستند زندگی پاکیزه از هر نوع آلودگی و ظلم و نگرانی و قرین آرامش و رفاه دارند: «من عمل صالحاً من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیاتاً طیبه و لنجزینهم اجرهم بأحسن ما کانوا یعلمون؛[۱۶۴]هرکس کار شایسته‌ای انجام دهد خواه مرد باشد یازن، در حالی که موءمن است، او را به حیاتی پاک زنده می‌داریم و پاداش آنها را به بهترین اعمالی که انجام می‌دادند، خواهیم داد».
در مقابل آنها که از خدا بریدند و از یاد خدا اعراض نمودند زندگی سخت و همراه بااضطراب و دلهره خواهند داشت: «من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا؛[۱۶۵] هرکس از یاد من روی گردان شود، زندگی سخت (وتنگی) خواهد داشت». حاصل این که عمل صالح زمینه ساز زندگی سالم همراه با رفاه و آرامش است و از زندگی سخت و توأم با اضطراب جلوگیری می‌کند.

تقوی

تقوی لازمه زندگی هر فردی است که می‌خواهد زندگی انسانی همراه با آرامش و آسایش داشته باشد و تحت فرمان عقل زندگی کند. در قرآن کریم و روایات اهل بیت علیه السلام برای تقوی آثار فراوانی نقل شده که از جمله آنهاست:
الف: روشن بینی؛ چشمِ دل انسان در اثر تقوی باز می‌شود و حقایق عالم را آن چنان که هست می‌بیند و در تشخیص وظایف دینی خود (که در این برهه از زمان از مشکل‌ترین مشکلات برای اهل ایمان است) از یک آگاهی باطنی الهی برخوردار می‌گردد که در هیچ مورد دچار شک و تردید (که از جمله بیماری‌های روانی به حساب می‌آیند) نمی‌گردد؛ زیرا وظایف برای او به خاطر تعلیم باطنی الهی و نوارنیت ضمیر، روشن می‌گردد: «یا ایها الذین امنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا؛[۱۶۶]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر از (مخالفت فرمان خدا) بپرهیزید، برای شما وسیله‌ای جهت جدا ساختن حق از باطل قرار می‌دهد (روشن بینی خاصی که در پرتو آن، حق را ار باطل خواهید شناخت)». و در آیه دیگر می‌فرماید: «و اتقوالله و یعلمکم الله؛[۱۶۷]از خدا بپرهیزید و خداوند به شما تعلیم می‌دهد».
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: از فراست موءمن بپرهیزید که موءمن با نور خدا نگاه می‌کند:
«إتَّقوُا فَرَاسَةَ الْمُوءْمِنِ فَإنَّهُ ینْظُرُ بِنوُرِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ».[۱۶۸]
ب: حفاظت و حراست؛ انسان‌های با تقوی از شر اشرار و کید دشمنان در امانند و مکر آنان هیچ گاه بر ضرر اهل تقوی تمام نمی‌شود: «و ان تصبروا و تتقوا لا یضرکم کیدهم شیئا؛[۱۶۹] اگر (در برابر دشمنانتات) استقامت به خرج داده و پرهیزکاری پیشه کنید نقشه های(خائنانه) آنها به شما زیانی نمی‌رساند».
ج: نجات از سختی‌ها و روزی بی حساب؛ خداوند برای اهل تقوی راه خروج از سختی‌ها و مشکلات زندگی را مقرر فرموده و برای آنان روزی بی حساب و پیش بینی نشده تقدیر کرده است: «و من یتق الله یجعل له مخرجاً و یرزقه من حیث لا یحتسب؛[۱۷۰] هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌سازد و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد».
د. بخشش گناهان؛ اگر اهل تقوی مرتکب گناهی بشوند خداوند به خاطر آن حالت پرهیزکاری که در آنهاست، از لغزش‌های شان می‌گذرد و آنها را مورد عفو قرار می‌دهد: «یا ایها الذین آمنوا اتقوالله... یصلح لکم اعمالکم و یغفر لکم ذنوبکم؛[۱۷۱]ای کسانی که ایمان آورده‌اید، تقوی الهی پیشه کنید... تا خدا کارهای شما را اصلاح کند و گناهان تان را بیامرزد».
ه. دخول در بهشت؛ از آیات متعدد قرآن کریم استفاده می‌شود که اهل تقوی اهل بهشت اند و در جوار رحمت الهی زندگی می‌کنند: «ان المتقیین فی جنات و عیون ادخلوها بسلام آمنین؛[۱۷۲] به یقین پرهیزکاران در باغ‌های (سرسبز بهشت) در کنار چشمه‌ها هستند، (فرشتگان به آنها می‌گویند) با سلامت و امنیت داخل این باغ‌ها شوید».
با دقت در آیات فوق معلوم می‌شود که آنچه که برای انسان ممکن است در زندگی مایه اضطراب، دلهره و غمگینی شود (چه برای زندگی دنیایی و چه برای زندگی اخروی) و باعث بیماری روانی گردد، با تقوی پیش گیری می‌شود و انسان در پناه تقوی دارای زندگی آرام می‌شود؛ لذا مشاهده می‌شود که اهل تقوی بدون هیچ گونه تشویش خاطر و دلهره و استرس [حتی آنها که زندگی فقیرانه دارند[ زندگی را می‌گذرانند در حالی که ثروتمندان و قدرتمندان بی تقوی با دلهره و اضطراب زندگی می‌کنند.

یاد خدا

یاد خدا مایه آرامش دل هاست؛ لذا دل‌هایی که متوجه غیرخدایند (خواه آن غیر، قدرتمندان و حاکمان باشند یا قبیله، عشیره، زن وفرزند، مال و منصب و هر چیزی غیرخدا) هیچ گاه آرام و قرار ندارند. چون هیچ چیزی نمی‌تواند انسان را راضی کند. به هرچه برسد، افزون از آن را می‌طلبد، تنها چیزی که مایه آرامش است و درون انسان را راضی می‌کند یاد خداست. انسانی که دایم به یاد خداست و به خدا دل بسته است، چشم داشتی به چیز دیگر ندارد تا برای آن مضطرب و ناآرام باشد. تجربه نشان داده است که انسان اگر همه وسایل مورد نیاز زندگی را حتی چند برابر عمرش داشته باشد، باز فطرت کمال خواهی او و درون خداخواه او آرام نمی‌گیرد. چه زیبا فرمود قرآن کریم: «الا بذکر الله تطمئن القلوب؛[۱۷۳]آگاه باشید، تنها با یاد خدا دل‌ها آرامش می‌یابد». باید توجه داشت که منظو از ذکر (یاد خدا) تنها ذکر زبانی و گفتن لااله الاالله، سبحان الله و الحمدلله، نیست؛ بلکه منظور هر چیزی است که انسان را به یاد خدا اندازد، حال ذکر زبانی باشد یا ترک گناه هنگام مواجهه با آن، شکیبایی هنگام مصایب و مشکلات، توسل و تمسک به پیامبران خدا و اولیای الهی، توجه به قرآن و نماز و سایر دستورهای دینی که هریک به نوبه خود انسان را به یا خدا می‌اندازد. چرا که کارها باید برای خدا انجام گیرد. به هرحال یکی از عوامل بهداشت و پیش گیری از بیماری‌های روانی همان به یاد خدا بودن است.

توکل به خدا

در اتکا به نیرویی برتر از همه نیروها، احساس آرامش عمیقی به انسان دست می‌دهد در تعالیم دینی هرجا خواستند انسان را به کاری وادار نمایند و ترس و نگرانی را از او بگیرند، توکل به خدا را مطرح می‌کنند و به انسان‌ها اعلام می‌دارند که از مشکلات نهراسند وآن کارمشکل را با اتکاء به خداو نیروی لایزال او شروع کنند و خدا آنها را کمک می‌کند، زیرا توکل مانع ایجاد احساسِ درماندگی و ناامیدی می‌شود. کسی که به خدا توکل نماید هیچ گاه شکست نمی‌خورد و در بین راه درمانده نمی‌شود و تحمل زحمت و مشکلات بر او آسان می‌شود چرا که: «و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره، قد جعل الله لکل شیئ قدرآ؛[۱۷۴] هرکس برخدا توکل کند، کفایت امرش را می‌کند، خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است» و « الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایماناً و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل؛[۱۷۵] اینها (یاران پیامبر در غزوه حمراءالاسد) کسانی بودند که بعضی از مردم (کاروان عبدالقیس که از مکه به مدینه می‌رفتند) به آنها گفتند مردم (لشکر ابوسفیان) برای (حمله به) شما اجتماع کردند از آنها بترسید؛ اما آنها ایمان شان زیادتر شد و گفتند خدا ما را کافی است و بهترین حامی ماست».
چنان چه ملاحظه می‌کنید انسان‌های متکی به خدا هر چند شکست خوده (در جنگ احد) و فاقد سلاح مدرن آن روز با جمعیتی اندک در برابر دشمن به ظاهر پیروز در جنگ احد، چه موضع گیری قوی و درستی داشتند و ابدا در خود احساس ترس و هراس و اضطراب نکرده بلکه بر ایمان شان افزوده شد. این است که می‌گوییم یکی از عوامل پیش گیری از بیماری روانی، استرس و نگرانی، توکل به خدای قوی، قدرتمند و مهربان است.

دل بسته نبودن به دنیا

براساس آیات و روایات اهل بیت، علیه السلام ریشه ومنشأ همه مفاسد این عالم محبت و دل بستگی به دنیا و مظاهر آن است: « إعْلَمْ أَنَّ کلَّ فِتْنَةٍ بَذرُهَا حُبُّ الدُّنیا؛[۱۷۶]خداوند سبحان به موسای کلیم وحی فرستاد که بدان بذر همه فتنه‌ها، دوستی و دل بستگی دنیاست».
و امام صادق علیه السلام فرمود:
رَأسُ کلِّ خَطِیئَةٍ حُبُّ الدُّنیا؛[۱۷۷] سر همه خطاها، محبت دنیاست».
و علی علیه السلام فرمود:
«حُبُّ الدُّنیا رَأسُ الفِتَنِ وَ أصْلُ المِحَنِ؛[۱۷۸] دوستی دنیا سر همه فتنه‌ها و ریشه همه محنت‌ها و غمگینی هاست».
در قرآن کریم حیات دنیا به عنوان متاع غرور وفریب معرفی شده است: «و ما الحیاه الدنیا الا متاع الغرور»[۱۷۹].
علی علیه السلام فرمود: اعتماد و دل بستگی به دنیا مصداق بزرگ‌ترین غرور و فریب است؛
«سُکونُ النَّفْسِ اِلی الدُّنیا مِنْ اَعْظَمِ الْغُرُور».[۱۸۰]
امام صادق علیه السلام می‌فرماید: حال که دنیا گذشتنی و فانی است، دل بستگی به آنها چه معنایی دارد؛
«اِنْ کانَتِ الدُّنیا فَانِیةً فَالطُّمَأنِینَةُ اِلیهَا لِمَاَذا؟»[۱۸۱]
امام علی علیه السلام در وصیتش به امام حسن علیه السلام فرمود:
«...لاتَکنِ الدُّنْیا اَکبَرُ هَمِّک...؛[۱۸۲]دنیا را بزرگ‌ترین هدف و مقصود خود قرار نده».
و بالأخره جمع بین دنیا و آخرت نمی‌توان کرد و در یک دل نمی‌توان محبت خدا و محبت دنیا را جمع کرد.[۱۸۳] حال که دنیا این است معلوم است که دل بستگی به آن، زندگی را تباه و دل‌ها را مضطرب و بی قرار می‌سازد. پس دل نبستن به آن و بی اعتنایی به مظاهر آن مایه رهایی از بسیاری از غم‌ها، اندوه‌ها، استرس‌ها و نگرانی هاست؛ لذا بی اعتنا بودن به آن یکی از عوامل بهداشت روان و پیش گیری از بیماری روانی است. البته باید توجه داشت دل بسته نبودن به دنیا به معنای استفاده نکردن از مواهب الهی در این عالم نیست.

پرداختن زکات

پرداخت زکات و انفاق‌ها به اهلش و دعای آنها در برابر این عمل باعث برکت در مال و کسب آرامش در روان می‌گردد: «خذ من اموالهم صدقه تطهرهم و تزکیهم بها و صل علیهم ان صلواتک سکن لهم ولله سمع علیم؛ [۱۸۴] از اموال آنها صدقه‌ای (به عنوان زکات) بگیر تا به وسیله آن، آنها را پاک سازی و پرورش دهی و (به هنگام گرفتن زکات) به آنها دعاکن، که دعای تو مایه آرامش آنهاست و خداوند شنوا و داناست». در این آیه شریفه به دو قسمت از فلسفه اخلاقی، روانی و اجتماعی زکات اشاره شد که ای پیامبر، تو با گرفتن زکات از مال آنها، هم آنان را پاک می‌کنی و هم نمو و پرورش می‌دهی. آنها را از رذایل اخلاقی، از دنیاپرستی و بخل و امساک، پاک می‌کنی و نهال نوع دوستی، سخاوت و توجه به حقوق دیگران را در آنها پرورش می‌دهی، از این گذشته مفاسد و آلودگی‌هایی که در جامعه به خاطر فقر و فاصله طبقاتی و محرومیتِ گروهی از جامعه به وجود می‌آید، با انجام این فریضه الهی بر می‌چینی و صحنه اجتماع را از این آلودگی‌ها پاک می‌سازی. در جمله بعدی فرمود: در هنگام گرفتن زکات بر آنها دعا کن و درود فرست که این دعا و درودِ تو، مایه آرامش خاطر آنهاست. چرا که در پرتو این دعا رحمت الهی بر دل و جان آنها نازل می‌شود، آن گونه که آن را احساس می‌کنند، بعلاوه که قدردانی پیامبر و یا کسانی که در جای او قرار می‌گیرند ازمردم به خاطر پرداخت زکات، یک نوع آرامش روحی و فکری به آنها می‌بخشد که اگر ظاهراً چیزی را از دست داده‌اند بهتر از آن را به دست آوده‌اند. جالب این که در هیچ جای دنیا تاکنون شنیده نشده که ماموران وصول مالیات موظف باشند از مردم تشکر کنند، ولی در اسلام این دستور به عنوان یک حکم مستحب در برنامه‌های اسلامی وجود دارد. بنابراین پرداخت زکات یکی از عوامل آرامش روانی انسان به حساب می‌آید.

ازدواج

در قرآن کریم ازدواج به عنوان یکی از آیات الهی و وجود همسر به عنوان عامل تسکین و آرامش معرفی شده است: «و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه؛[۱۸۵] از نشانه‌های او (خدا) این است که همسرانی از جنس شما برای شما آفرید، تا در کنار آنها آرامش بیابید و در میان شما مودت ورحمت قرار داد».
در آیه دیگر حضرت حوا را وسیله آرامش و مایه تسکین حضرت آدم علیه السلام معرفی کرد: «و جعل منها زوجها لیسکن الیها».[۱۸۶]
این آرامش از آنجا ناشی می‌شود که این دو جنس، مکمل یک دیگر و مایه شکوفایی و نشاط و پرورش یک دیگرند؛ به طوری که هر یک بدون دیگری ناقص است و طبیعی است که میان موجود و مکمل وجود او باید جاذبه، وجود داشته باشد که در آیه فوق از آن به «مودت و رحمت» یاد شده است.
این آرامش و سکون ممکن است از نظر جسمی و یا از نظر روحی و یا ازنظر فردی و اجتماعی باشد. بیماری‌هایی که به خاطر ترک ازدواج برای جسم انسان پیش می‌آید قابل انکار نیست؛ البته بیماری‌های روانی مشهودتر و ملموس تر است، عدم تعادل روحی و ناآرامی‌های روانی که افراد مجرد با آن دست به گریبانند، کم و بیش بر همه روشن است.
از نظر اجتماعی افراد مجرّد کمتر احساس مسئولیت می‌کنند و به همین جهت انتحار و خود کشی در میان افراد مجرّد بیشتر دیده می‌شود و جنایات هولناک نیز از آنها بیشتر سرمی زند. هنگامی که انسان از مرحله تجرّد گام به مرحله زندگی خانوادگی می‌گذارد، شخصیت تازه‌ای در خود می‌یابد و احساس مسئولیت بیشتری می‌کند و همین است معنای احساس آرامش در سایه ازدواج.[۱۸۷]

شرح صدر

شرح صدر در قرآن کریم در مقابل قساوت قلب قرار گرفت قساوت قلب نوعی بیماری روانی است که انسان‌های قسی القلب در دنیا از پذیرش معارف و دستورهای الهی سرباز می‌زنند و از یاد خدا اعراض دارند. در نتیجه گمراه می‌شوند و در آخرت به عذاب الهی مبتلا می‌شوند. اما افرادی که دارای شرح صدر هستند یعنی از نورانیت دل و صفای ضمیر برخوردارند، در پذیرش دین و قوانین الهی مشکلی ندارند. در نتیجه اهل هدایت و در صراط مستقیم حق اند. و در قیامت نیز اهل نجاتند. معلوم است که اگر آرامشی برای انسان متصور است برای این گونه افراد است: «افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه فویل للقاسیه قلوبهم من ذکرالله اولئک فی ضلال مبین؛[۱۸۸] آیا کسی که خدا سینه اش را برای اسلام گشاده است و بر فراز مرکبی از نور قرارگرفته (هم چون کوردلان گمراه است) وای بر آنان که قلب‌های سخت در برابر ذکر خدا دارند، آنها در گمراهی آشکاری هستند».

ظلم نکردن

«الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون؛ [۱۸۹] آنها که ایمان آوردند وایمان خود را باظلم و ستم نیامیختند، امنیت برای آنهاست و هدایت مخصوص آنان است».
با دقت در این آیه روشن می‌شود که امنیت و آرامش روانی تنها موقعی به دست می‌آید که در جوامع بشری دو اصل حاکم باشد: ایمان و عدالت اجتماعی؛ چرا که اگر پایه‌های ایمان به خدا متزلزل گردد واحساس مسوءولیت در برابر پروردگار از میان برود و عدالت اجتماعی جای خود را به ظلم و ستم بسپارد، امنیت از آن جامعه رخ برمی بندد. به همین دلیل با تمام تلاش و کوششی که جمعی از اندیشمندان جهان برای برچیدن بساط ناامنی‌های مختلف در دنیا می‌کنند روز به روز فاصله مردم جهان از آرامش و امنیت واقعی دورتر می‌گردد. این نیست مگر آن که آن دو اصلِ آیه فوق، از عالم برداشته شده است؛ یعنی پایه‌های ایمان لرزان و ظلم جای عدالت را گرفته است. به هر حالت تأثیر ایمان در آرامش و امنیت روانی برای هیچ کس جای تردید نیست همان طور که ناراحتی وجدان و سلب آرامش روانی به خاطر ارتکاب ظلم بر کسی پوشیده نیست.

مطالعه و آگاهی نسبت به تاریخ گذشتگان

گاهی که انسان در برابر کج اندیشی‌ها، لجاجت‌ها، عنادها، نابخردی‌ها، و بالأخره ناسپاسی‌های دیگران قرار می‌گیرد، ممکن است گرد و غبار یأس و نومیدی و حالت اضطراب و تشویشِ خاطر و نگرانی از موفق نشدن، بر چهره او بنشیند و بخواهد از ادامه کار عقب نشینی کند و یا با نگرانی به آن کار بپردازد، ولی وقتی به تاریخ گذشتگان مراجعه کند و ببیند همه مصلحان و پیامبران الهی به این مشکل مبتلا بودند، لکن با استقامت و صبرشان بر مشکلات فایق آمده و نام نیکشان برصفحه تاریخ بشر می‌درخشد؛ اما از ستم گران لجوج و دشمنان عنودشان اثری نیست. اینجاست که اراده قوی می‌شود و قلب آرام می‌گیرد و با اطمینان خاطر و با قدرت و پشت کار بی سابقه به کارش ادامه می‌دهد.
خدای سبحان، برای آرامش روان و تثبیت قلبِ پیامبر، تاریخ انبیاء گذشته را بر او نقل و او را از این طریق تقویت می‌کرد و آرامش می‌بخشید: «و کلا نقص علیک من انباء الرسل ما نثبت به فوادک؛[۱۹۰]ما هر یک از سرگذشت‌های انبیا را برای تو بازگو کردیم، تا قلبت آرام (و اراده ات قوی) گردد».

تاریکی شب

«وجعل الیل سکناً؛[۱۹۱] خداوند تاریکی شب را مایه آرامش قرار داد».

خواب

«و جعل الیل سکناً والنوم سباتاً؛[۱۹۲]خداوند تاریکی شب و خواب را مایه آرامش قرار داد».

خانه‌های مسکونی

« والله جعل لکم من بیوتکم سکنا؛[۱۹۳]خداوند خانه‌های شما را برای شما محل سکونت و مایه آرامش قرار داد».
با مراجعه به قرآن و روایات عوامل آرامش وطمأنینه و بهداشت روان بسیار است که در این فصل همین ۱۵ نمونه کافی است.

فصل پنجم: دین و درمان بیماری‌های روانی

چنان چه در فصل پیشین اشاره شد تعلیم مربوط به سلامت روان انسان در اسلام، بخشی جنبه بهداشتی و بخشی جنبه درمانی دارد. بخش بهداشتی در فصل قبل مورد توجه و بررسی قرار گرفت اینک به بخش درمانی آن می‌پردازیم. در اسلام نخست کوشش بر این است که انسان‌ها مبتلا به بیماری‌های روانی نشوند، اما اگر کسی به هر دلیل مبتلا شد برای درمان آن هم دستوراهایی داده شد که اگر بیمار به آن دستوراها عمل کند شفا خواهد یافت. حال به بعضی از آن تعالیم درمانی اشاره می‌کنیم:

عوامل درمان بیماری‌های روانی

صبر و شکیبایی

صبر یکی از اساسی‌ترین روش‌های مقابله با استرس و عوارض ناشی از آن می‌باشد. عامل اصلی پیروزی بر مشکلات و حوادث صبر است؛ لذا در اسلام برای پیروزی برشداید و مشکلات و حتی پیروزی و غلبه بر دشمن ظاهری در میدان جنگ دستور صبر داده‌اند و فرمودند از صبر کمک بگیرید: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ؛[۱۹۴] ای موءمنین در برابر حوادث سخت و دشوار زندگی از صبر و استقامت و نماز کمک بگیرید زیرا خدا با صابران است».
علی علیه السلام می‌فرماید: آنی که متکفل پیروزی است صبر است؛
الصَّبرُ کفیلُ الظَّفر»[۱۹۵] و اگر می‌خواهی در برابر حوادث سر بلند و پیروز باشی باید صبر پیشه کنی؛ إِصبِرْ ظَْْفَرْ».[۱۹۶]
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: و تنها چیزی که از آن امید فرج و نجات در برابر مشکلات است صبر است؛ بِالصَّبْرِیتَوَقَّعُ الفَرَجَ».[۱۹۷]
علی علیه السلام فرمود: کلید درک مطلوب و رسیدن به هدف، صبر است؛ الصَّبْرُ مَفتَاحُ الدَّرک». [۱۹۸]
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«انَّ النَصْرَمَعَ الصَّبْرِ؛[۱۹۹]پیروزی تنها با صبر میسر است»، خواه در میدان جنگ و خواه در برابر مشکلات و حوادث. علی علیه السلام عامل نگهدارنده و حافظ انسان در برابر ناملایمات را صبر معرفی می‌کند: « اَلتَّصَبُّرُ عَلَی المَکروُهِ یعْصِمُ الْقَلْبِ»[۲۰۰] لذا اگر می‌خواهی در این عالمِ پر درد و رنج از عواقب دردناک ناملایمات در امان بمانی خودت را به صبر عادت ده، زیرا صبر بهترین مخلوقی است که خدا آفریده است؛ عَوِّدْ نَفْسَک التَصَبُّرُ عَلَی الْمَکروُهِ فَنِعْمَ الْخَلْقُ الصَّّبْرُ». [۲۰۱]
این است که در قرآن کریم حدود هفتاد مورد از صبر سخن به میان آمده و مورد تأکید قرار گرفته است. بنابراین، به عکس آنچه بعضی گمان می‌کنند، صبر به معنای تحمل بدبختی‌ها و تن دادن به حوادث ناگوار، و تسلیم در برابر آنها نیست؛ بلکه صبر به معنای پایداری، استقامت و وسیله‌ای برای پیروزی و غلبه بر مشکلات است؛ زیرا صبر موجب افزایش ظرفیت برخورد با حوادث استرس زا و مانع بی تابی و اختلال در تدبیر و چاره اندیشی است. این است که صبر یکی از عوامل درمان بیماری‌های روانی است.

صلوات (نماز)

در بین عبادات هیچ عبادتی مانند نماز نیست. نماز بهترین وسیله برای ارتباط انسان با خدای متعال است و به خاطر توجه دادن نفس انسان به خدای قادر مطلق و حکیم علی الاطلاق، مصائب و مشکلات را از یاد او برده و باعث آرامش او می‌شود؛ لذا در قرآن کریم به موءمنین دستور استعانت و کمک جستن از نماز داده شده است: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ»[۲۰۲] از سوی دیگر گناه و منکرات از عوامل استرس زا و مشکل آفرین است و نماز مانع از گناه و در نتیجه وسیله‌ای برای آرامش است «انَّ الصَّلَاةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنکرِ»[۲۰۳]طبیعت نماز از آن جا که انسان را به یاد نیرومندترین عامل بازدارنده یعنی اعتقاد به مبدأ و معاد می‌اندازد، اثر بازدارندگی از فحشا و منکرات دارد. انسانی که به نماز می‌ایستد، تکبیر می‌گوید، خدا را از همه چیز برتر و بالاتر می‌شمرد، به یاد نعمت‌های او می‌افتد، حمد و سپاس او می‌گوید، او را به رحمانیت و رحیمیت می‌ستاید، به یاد روز جزای او می‌افتد، اعتراف به بندگی او می‌کند، از او یاری می‌طلبد، صراط مستقیم از او طلب می‌کند و از راه کسانی که بر آنها غضب شده و گمراهان، به خدا پناه می‌برد. (مضمون سوره حمد) بدون شک در قلب وروح چنین انسانی جنبشی به سوی حق و حرکتی به سوی پاکی و جهشی به سوی تقوی، پیدا می‌شود و در این حالت از اطمینان و آرامش خاصی برخوردار می‌گردد. این است که گفته شد در شداید و مشکلات به نماز پناه برید و از آن کمک گیرید.

دعا و نیایش

بی تردید یکی از سرچشمه‌های آرامش روان، دعا و نیایش است که در حقیقت تجلی قلبی ارتباط با خداست که می‌تواند از اضطراب و نگرانی آدمی بکاهد و یا از بروز آن پیش گیری نماید. قطعاً ایمان به خدا، با جلوه‌های مختلف در زندگی روزمره انسان می‌درخشد و دعا و نیایش، گونه‌ای از تجلی ایمان به خدا در زندگی است.
در اهمیت دعا همین بس که قرآن کریم از زبان خدا می‌فرماید: ای پیامبر! به بندگانم بگو اگر نبود دعای شما، پروردگارم اعتنایی به شما نمی‌کرد: «قُلْ مَا یعْبَأُ بِکمْ رَبِّی لَوْلَا دُعَاوءُکمْ». [۲۰۴]به قول استاد حسن زاده آملی: دل بی دعا بها ندارد و دلی بی بها، بها ندارد: «قُل مَا یعبأُ ُبِکم رَبِّی لَولاَ دَعَائُکم»[۲۰۵] نخستین چیزی که توجه بشر را در راه مبارزه با بیماری‌ها، به خود جلب کرده و می‌کند، بهره گیری از دو روش مادی و معنوی است که امروزه نیز در اکثر نقاط جهان از این دو روش، کم و بیش استفاده می‌شود. منظور از راه و روش مادی، استفاده از داروها، درخواست کمک از طبیبان و بهره گیری از تمامی روش‌هایی است که به نوعی در بهبود سلامت انسان موءثرند که گیاه درمانی نمونه بارز آن است.
منظور از راه و روش معنوی، همان دعا، نیایش، توسل و درخواست از خدای بزرگ است. این روش در نظر انسان‌های موءمنِ به خدا، از جایگاه والایی برخوردار می‌باشد. دعا، توسل، نذر، صدقه، قربانی و.... از نمونه‌های بارز آن است. گر چه از لحاظ تاریخی روشن نیست که بشر از چه زمانی به خواص گیاهان آشنا شده و از آن به عنوان غذا و دارو استفاده کرده است و به دعا رو آورده است ولی آن چه مسلم است، بشر در طول تاریخ زندگی خود، برای معالجه بیماران از دعا و گیاه استفاده کرده است. لذا کسی نمی‌تواند، نقش دعا و معنویت را برای ایجاد روحیه مقاومت و امیدواری و سلامت روان و هم چنین نقش علم گیاه شناسی و دارودرمانی را در معالجه بیماران، انکار نماید. به همین جهت است که کسانی که سخن از دعادرمانی و اهمیت آن دارند نمی‌خواهند نقش دارودرمانی را منکر شوند و بگویند که دانشکده‌های علوم پزشکی و کارخانه‌های داروسازی را تعطیل کنید و به سوی مساجد، معابد، مشاهد مشرفه، وآرامگاه‌های امام زادگان رو آورید و با تضرع و دعا خود را معالجه نمایید، بلکه با مراجعه به روایات خاندان عصمت و طهارت روشن می‌شود که آنان در مواردی، بیماران را به طبیب و خوردن دارو ارشاد کرده‌اند و در مواردی هم دستور دعا داده‌اند.

پیشینیه دعا درمانی

اگر بخواهیم پیشینه دعادرمانی را به دست آوریم، باید قرن‌ها به عقب برگردیم و تاریخ حیات بشر را مورد مطالعه قرار دهیم. اگر تاریخ بشر بررسی شود، معلوم می‌گردد که کمتر کسی بوده که با دعا و نیایش با پروردگار جهان پیوند و ارتباط نداشته است.
بنابراین سابقه استفاده بشر از دعادرمانی هم چون سابقه استفاده او از گیاه درمانی قدمتی به طول تاریخ حیات بشر و سکونتش در کره زمین دارد. انسان‌ها در اثر تعالیم پیامبران، از آغاز خلقت با دعا و نیایش و تأثیر آن بر جسم و روان، آشنا بوده و برای تسکین آلام و درمان بیماری‌های روحی و جسمی خویش بهره‌ها می‌برده است.
پیامبران الهی خود بیش از دیگران با دعا و نیایش پیوند ناگسستنی داشته‌اند و پیروان خود را نیز به دعا و توجه به خدا ترغیب و ارشاد می‌کردند. آنان همواره از خدا درخواست کمک و یاری داشته‌اند و در هنگام بیماری خود و دیگران، از خدا تقاضای شفا می‌کردند که ذیلاً به چند نمونه از آنها اشاره می‌کنم:
الف: قرآن کریم در رابطه با بیماری حضرت «ایوب» و دعای او چنین می‌فرماید:
«وَأَیوبَ إِذْ نَادَی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِی الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ × فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ وَآتَینَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَذِکرَی لِلْعَابِدِینَ؛ [۲۰۶]و ایوب را (به یاد آور) هنگامی که پرودگارش را خواند (و عرضه داشت) بدحالی و مشکلات به من روی آورده، و تو مهربان‌ترین مهربانانی؛ ما دعای او را مستجاب کردیم، و ناراحتی‌هایی را که داشت برطرف ساختیم و خاندانش را به او بازگرداندیم و همانندش را بر آنها افزودیم؛ تا رحمتی از سوی ما و تذکری برای عبادت کنندگان باشد».
چنان چه ملاحظه می‌کنید حضرت ایوب با دعادرمانی، بیماری خود را معالجه کرد و مشکلاتش را برطرف نمود.
ب: نمونه دیگر دعادرمانی مربوط به حضرت زکریاست که با دعا، نازایی همسرش را معالجه کرده و سر پیری صاحب فرزند شد که داستان آن به تفصیل در اوایل سوره مریم و آیه۹۱ سوره انبیاء آمده است. آنجا که می‌فرماید: «در آن هنگام پروردگارش را در خلوت گاهِ (عبادت) پنهان خواند؛ گفت: پروردگارا! استخوانم سست شده و شعله پیری تمام سرم را فرا گرفته و من هرگز در دعای تو از اجابت محروم نبوده‌ام؛ و من از بستگانم بعد از خود بیمناکم (که حق پاسداری از آیین تو را نگاه ندارند) و (از طرفی) همسرم نازا وعقیم است، تو از نزد خود جانشینی به من ببخش، که وارث من و دودمان یعقوب باشد و او را مورد رضایت خود قرار ده؛ ای زکریا! ما به تو فرزندی بشارت می‌دهیم که نامش «یحیی» است و پیش از این هم نامی برای او قرار نداده‌ایم؛ گفت پروردگارا! چگونه برای من فرزندی خواهد بود در حالی که همسرم نازا و عقیم است و من نیز از شدت پیری افتاده شده‌ام؛ فرمود: این گونه است پروردگارت گفته؛ این بر من آسان است و قبلاً تو را آفریدم در حالی که چیزی نبودی؛ عرض کرد: پروردگارا! نشانه‌ای برای من قرارده، فرمود: نشانه تو این است که سه شبانه روز قدرت تکلم (با مردم) نخواهی داشت در حالی که زبانت سالم است» [۲۰۷].
در آیه ۹۱ سوره انبیا، پس از نقل دعای زکریا: «ربِّ لاَ تَذَرنی فَرداً» می‌فرماید: «فَاَسْتَجَبْناَ لَهُ وَ وَهَبْنَا لَهُ یحْیی وَ اَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ». آنچه که از آیات فوق استفاده می‌شود، حضرت زکریا با استمداد از دعا توانست عقیم بودن همسرش در سن پیری (طبق تاریخ ۹۰ سالگی) صاحب فرزندی به نام یحیی شود. یعنی با دعا هم نازایی همسرش اصلاح شد و هم پیری او و همسرش؛ زیرا خود پیری نسبت به تولید مثل نوعی بیماری است که مانع است، ولی زکریا با دعا درمانی این بیماری‌ها را درمان کرده و به نتیجه مطلوب خود رسید.
ج: عیسی مسیح علیه السلام از انبیاء اولوالعزم و معروف‌ترین پیامبری است که برای درمان برخی از بیماری‌ها از دعادرمانی استفاده کرده است. او برای درمان بیماری‌های صعب العلاج از خدا طلب شفا می‌کرد و حتی احیاناً با دعا مردگان را زنده می‌کرد: «وَأُبْرِئُ الأکمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْیی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللّهِ؛ [۲۰۸]و کور مادرزاد و مبتلا به مرض برص را شفا می‌دهم و با فرمان خدا مرده را زنده می‌کنم».
د: اصولاً دعادرمانی یکی از معجزات پیامبران الهی و نشانه حقانیت مردان خدا بود و نه تنها در باب شفای بیماران، بلکه در رفع همه مشکلات به دعا پناه می‌بردند و ائمه اطهار علیه السلام به دوستان شان دستور دعا در رفع مشکلات و بلاها به ویژه در رفع بیماری‌ها می‌دادند. در شب ۲۳ ماه مبارک رمضان که شب قدر است از جمله دعاهای آن شب، دعا برای صحت بدن و جسم و طول عمر است:
«اللَّهمَّ امْدُدلی فِی عُمری، وَ أَصِحَّ لی جِسمی و بَلِّغنِی اَمَلی وَ إن کنتُ منَ الاَشِقیاء فَامْحُنی مِنَ الأشقیاء وَ اکتبنِی مِنَ السُّعداءِ بِرَحْمَتِک یآارْحَمَ الرَّاحمین؛ [۲۰۹] خداوندا عمر طولانی به من عطا فرما و جسمم را سالم نما و مرا به آرزوهایم برسان، و اگر در زمره اشقیا هستم نامم را از آن صنف محو در ردیف سعادت مندان ثبت فرما؛ به رحمت خودت ای رحیم‌ترین رحیم‌ها».
و در هر روز از ماه رمضان دستور خواندن دعای:
«اللَّهُمَّ اَشفِ کلَّ مریضْ».[۲۱۰]را داده‌اند. دعای «مشلول» [۲۱۱] نیز شاهد دیگری بر دعادرمانی ائمه اطهار است؛ زیرا با این دعا جوانی که فلج و زمین گیر شده و از امیرالموءمنین علیه السلام کمک خواسته بود، حضرت به او دستور خواندن این دعا را داده است و او با خواندن این دعا شفا یافت. از این نمونه‌ها بسیار است و امروزه شفای بیمارانی که در اثر دعادرمانی، شفا می‌گیرند، بسیارند. و انکار آن انکار بدیهیات است. بنابراین دوران دعادرمانی همانند دارودرمانی به عصر سکونت بشر در زمین و عصر ظهور انبیاء باز می‌گردد.
دانشمندان بزرگ غیراسلامی نیز به اهمیت دعا پی برده و به آن توصیه می‌کنند. «دیل کارنگی» در کتاب خود از رهبر فقید هند «مهاتما گاندی» نقل می‌کند که: «اگر دعا نمی‌کردم (اهل دعا نبودم) از مدت‌ها پیش دیوانه می‌شدم». او پس از نقل کلام گاندی می‌نویسد: «ویلیام جیمز» نیز همین نظر را دارد و می‌گوید: ایمان یکی از نیروهایی است که به انسان امکان ادامه زندگی می‌دهد و فقدان مطلق آن موجب فروپاشی آن است. «الکسیس کارل» در کتاب نیایش خود می‌نویسد: «همان گونه که آدمی به آب و غذا احتیاج دارد به دعا و نیایش نیز نیازمند است». [۲۱۲] به هر حال بی تردید، دعا و نیایش آدمی را از چنگال افسردگی و اضطراب روحی نجات می‌دهد؛ زیرا انسانی که از خداوند کمک می‌خواهد، تکیه گاه پرقدرتی برای خو برمی گزیند که موجب تقویت روانی او می‌شود، چرا که در دعا نوعی رابطه عاطفی بین انسان و خدا برقرار می‌شود. به گونه‌ای که در بعضی از موارد این رابطه منحصر به فرد است؛ زیرا بعضی از مشکلات را با نزدیک‌ترین دوستان واقوام نیز نمی‌توان در میان گذاشت، ولی در دعا آنها را انسان به راحتی با خدا در میان می‌گذارد و در واقع با پرودگار خود درد دل می‌کند و از این طریق عقده‌ها را وا می‌کند. اما انسانی که از دعا و چنین رابطه‌ای محروم است، هنگام بروز مشکلات، خود را تنها می‌بیند و کسی را که با او درد دل کند و عقده‌هایش را وا کند، نمی‌بیند. این است که می‌گوییم: دعا وسیله آرامش روان است.

قرآن و بهره گیری از آن

با مراجعه به آیات و روایات روشن می‌گردد که قرآن نسخه شفابخش خدای سبحان برای بیماران روانی است. قرآن شفای دردهایی است که چه بسا از محدوده ناهنجاری‌های شناخته شده روان شناسی خارج است، یعنی ممکن است فردی از نظر روان شناسی دارای شخصیت متعادلی باشد؛ ولی در فرهنگ قرآن بیمار به حساب آید و قرآن دارویی برای شفای بیماری او باشد. قرآن کریم خود را در آیات متعدد «شفا» معرفی کرده است. منظور از شفا، شفا از بیماری‌های روان و قلب است. بیماری‌هایی از قبیل: کفر، شرک، نفاق، بخل، حسد، کینه و.... یعنی قرآن درمان و شفای آلودگی‌های معنوی و روانی است «یا أَیهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْکم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّکمْ وَشِفَاء لِّمَا فِی الصُّدُورِ؛ [۲۱۳]ای مردم! اندرزی از سوی پروردگارتان برای شما آمده است، و درمانی برای آنچه که در سینه هاست (درمانی برای بیماری دل‌های شماست)».
و آیه دیگر «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُوءْمِنِینَ؛ [۲۱۴]و از قرآن آنچه شفا و رحمت است برای موءمنان، نازل می‌کنیم». و «قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدًی وَشِفَاء؛ [۲۱۵] بگو این کتاب برای کسانی که ایمان آورده‌اند رهنمود و درمان است». علی علیه السلام درکلمات خود به جنبه شفا بخشی قرآن اشارات زیادی دارد که به برخی از آنها اشاره می‌شود:
«... فَاسْتََشْفُوهُ مِنْ اَدْوَائِکم وَ اسْتَعینُوا بِهِ علی لَأْوَائِکم فاِنَّ فیهِ شِفاءً مِنْ أکبَرِ الدَّاء وَ هُوَ الْکفرُ و النِّفاقُ و الغی وَ الضَّلالُ فَاسْأَلُوا اللَّهَ بِهِ وَ توَجَّهوُا اِلَیهِ بِحُبِّهِ؛ [۲۱۶]از قرآن برای بیماری‌های خود شفا بطلبید و برای پیروزی بر شداید و مشکلات از آن، استعانت جویید؛ زیرا در قرآن شفای بزرگ‌ترین بیماری‌ها یعنی کفر، نفاق، گمراهی و ضلالت است، پس آنچه می‌خواهید به وسیله قرآن از خدا بخواهید و با دوستی قرآن به سوی خداوند توجه کنید».
«.... ذَلک القُرآن فَاسْتنْطِقوُهُ..... ألاَ إنَّ فیهِ علمَ ما یأتی و الْحدیثَ عنِ الماضی وَ دواءَ دائکم...؛[۲۱۷] و این نور همان قرآن است آن را به سخن آرید... بدانید در قرآن علوم آینده و اخبار گذشته و داروی بیماری‌های (روانی) است».
«... و مَا لِلْقَلبِ جَلاءٌ غیرُهُ؛ [۲۱۸] برای قلب (زنگ زده) جلایی جز قرآن نیست».
«عَلیکم بکتابِ اللَّه فَانَّه حَبْلُ المَتینَ وَ النُّورالمبینُ والشِّفاءُ النَِافعُ وَالرَّی النَّاقعُ...؛ [۲۱۹]کتاب خدا رامحکم بگیرید زیرا رشته‌ای است محکم و نوری است آشکار و دارویی است شفابخش و مفید و آب حیاتی است که عطش تشنگان حق را فرو می‌نشاند...».
جالب این که شفابخشی قرآن آثار نامطلوب ندارد. برخلاف داروهای مادی که غالباً آثار نامطلوب در ارگان‌های بدن می‌گذارند تا جایی که در حدیث معروفی آمده است: «هیچ دارویی نیست مگر این که خود سرچشمه بیماری دیگر است؛ «ماَ مِنْ دواءٍ إلا وَ یهیجُ داءً» [۲۲۰] اما این داروی شفابخش (یعنی قرآن) هیچ گونه اثر نامطلوبی روی جان و فکر و روان آدمی ندارد؛ بلکه به عکس تمام آن، خیر و برکت است.
علی علیه السلام در این رابطه چنین می‌فرماید:
«شَفاءً لا تُخشی أسْقامُهُ؛ [۲۲۱] قرآن داروی شفابخشی است که هیچ بیماری از آن برنمی خیزد».
به هرحال، قرآن نسخه حیات بخشی است برای کسانی که می‌خواهند باجهل، کبر، غرور، حسد، کفر و نفاق به مبارزه برخیزند.
قرآن نسخه شفابخشی است برای برطرف ساختن ضعف‌ها، زبونی‌ها، ترس‌های بی دلیل، اختلاف‌ها و پراکندگی‌ها. قرآن داروی شفابخشی است برای آنها که از بیماری عشق به دنیا، وابستگی به مادیات و تسسلیم بی قید و شرط در برابر شهوت‌ها رنج می‌برند. قرآن نسخه شفابخشی است برای دنیایی که آتش جنگ‌ها در هر سوی آن افروخته است و در زیربار مسابقه تسلیحاتی کمرش خم شد و در اثر ظلم‌ها و ستم‌ها چهره اش سیاه شده است و سرانجام قرآن نسخه شفابخشی است برای آنها که پرده‌های ظلمانی شهوات، آنها را در رسیدن به قرب الهی مانع شده است. البته برای استفاده از قرآن و شفایابی از آن، آمادگی قبلی لازم است و به اصطلاح علاوه بر فاعلیت فاعل، قابلیت محل نیز شرط است، زیرا قرآن هم چون قطره‌های حیات بخش باران است که در باغ‌ها لاله روید و در شورزارها خس.
خداوندا! ما را از جمله کسانی قرارده که از قرآن شفا یافته و به طور کامل بهره مند گردیده است.

تقوی

یکی از عوامل درمان بیماری‌های روانی یقیناً تقوی است؛ زیرا بسیاری از عوامل اضطراب و استرس زا با تقوی از بین می‌رود. مثلاً انسانی که در مشکلات زندگی گرفتار آید و راه خروج و نجاتی از آن نیابد، مبتلا به انواع اضطراب‌ها و نگرانی‌ها و بیماری‌های روانی می‌شود. قرآن کریم از جمله آثار تقوی را خروج از مشکلات معرفی می‌کند، و یا کسانی که در گذران زندگی برای به دست آوردن لقمه نانی، گرفتار فقر و بدبختی اند و از این طریق مبتلا به ناراحتی و اضطراب اند، قرآن کریم یکی از آثار تقوی را روزی از طریق غیرمتعارف می‌داند. البته این معنایش این نیست که مردم از کسب و کار دست بردارند و برای به دست آوردن روزی شان به تقوی روی آورند. کسب و کار از یک سو و خیر و برکت در اثر تقوی از سوی دیگر لازم است: «وَ مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یرْزُقْهُ مِنْ حیثُ لا یحْتَسِبْ؛[۲۲۲]و هر کس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برای او فراهم کند، و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد». یقیناً مسایل مربوط به معیشت و زندگی گاهی سبب گرفتاری و نگرانی است که تقوی آن را بر طرف می‌سازد. گاهی در اثر مشکلات، چنان ناامیدی و یأس سایه شومش را بر انسان می‌گستراند که انسان خود را درمانده و مستأصل می‌بیند و خیال می‌کند دیگر برای همیشه باید با این مشکل دست به گریبان باشد، ولی آیه فوق پرده‌های یأس و ناامیدی را می درد و شعاع حیات بخش امید را در دل می‌تاباند و به تمام افراد پرهیزکار و باتقوی وعده نجات و حل مشکلات را می‌دهد. در حدیثی از ابوذر غفاری نقل شد که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«إنِّی لَأَعْلَمُ آیةً لَوْ اَخَذَ بهِ النّاَس لَکفَتْهُمْ و مَن یتَّق اللَّه یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً... فما زالَ یقوُلُهَا وَ یعیدُها؛ [۲۲۳]من آیه‌ای را می‌شناسم که اگر تمام انسان‌ها دست به دامن آن زنند برای حل مشکلات آنها کافی است. پس آیه «من یتق اللّه را تلاوت فرمود و بارها آن را تکرار کرد».
در پایان لازم به ذکر است که تقوی برای بیماری‌های روانی انسان هم جنبه بهداشتی و پیش گیری دارد و هم جنبه درمانی.

توکل به خدا

منظور از توکل به خدا این است که انسان تلاش گر کار خد را به او واگذارد و حل مشکلات خویش را از او بخواهد. خدایی که از تمام نیازهای او آگاه است، خدایی که نسبت به او رحیم و مهربان است، خدایی که قدرت حل هر مشکلی را دارد. کسی که دارای روح توکل است هرگز یأس و نومیدی را به خود راه نمی‌دهد، در برابر مشکلات احساس ضعف و زبونی نمی‌کند، در برابر حوادث سخت مقاوم است و همین فرهنگ و عقیده چنان قدرتی روانی به او می‌دهد که می‌تواند بر هر مشکلی فایق آمده و پیروز گردد. از سوی دیگر امدادهای غیبی که به متوکلان نوید داده شده است به یاری او می‌آید و او را از شکست و ناتوانی رهایی می‌بخشد. لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله در شب معراج از خدای سبحان سوءال کرد: پروردگارا! «اَی الاعمالِ اَفْضلُ؟ کدام اعمال برتر است؟ فرمود:
لیسَ شَیءٌ عندِی اَفضَلُ مِنَ التوَکلِ عَلی و الرِّضا بِمَا قََسَمْتُ؛[۲۲۴]چیزی در نزد من افضل و برتر از توکل بر من و خشنودی به آن چه قسمت کرده‌ام نیست». بدیهی است توکل به این معنی همیشه توأم با جهاد و تلاش و کوشش است نه تنبلی و فرار از مسوءولیت‌ها. این نوع توکل است که قرآن کریم می‌فرماید: «وَمَن یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ؛ [۲۲۵] هر کس بر خدا توکل کند کفایت امرش را می‌کند». حاصل آن که یکی از عوامل درمان بیماری روانی توکل به خداست.
تذکر: در بحث بهداشت روان در ضمن شماره عوامل بهداشت روان در اسلام، تقوی و توکل، به عنوان دو عامل برای آن ذکر شد. اینک این دو به عنوان دوعامل درمان برای بیماری‌های روانی مطرح می‌شود. ممکن است گفته شود اگر عامل بهداشت هستند، عامل درمان چرا؟ پاسخ این است که در این مشکلی نیست؛ زیرا این دو عامل، نخست عامل پیش گیری اند و نمی‌گذارند شخص بیمار شود، ولی اگر عوامل بیماری قوی تری باعث بیماری شخص شد، هم چنان تقوی و توکل باعث نجات او از مشکلات و بیماری روانی خواهد بود. لذا این عامل را به خاطر اهمیت شان در هر دو جا نقل کردیم.

توبه و استغفار

چنان چه در عوامل بیماری‌های روانی گفته شد یکی از عوامل بیماری روانی «احساس گناه» است که این امر در جوامع دینی تا حدی شدیدتر به نظر می‌رسد. همه ادیان الهی بر این آموزه تأکید دارند که پس از مرگ در عالم قبر و قیامت به حساب همه مردم رسیدگی می‌شود. تصور چنین صحنه‌ای به نوبه خود برای افرادی که مرتکب گناه شدند، اضطراب زاست. البته احساس گناه و این که انسان به یاد خطاهایش باشد و در صد جبران آن برآید تا حدی سازنده و باعث تطهیر انسان و کمال اوست، لکن اگر این حالت از حد معمول تجاوز کند، موجب وقفه و سکون می‌شود و باعث اختلاف در زندگی می‌گردد.
تفکردینی برای رفع این گونه اضطراب‌ها راه کارهایی ارایه نموده است که عبارتند از:
الف: توجه به رحمت خداوند و این که رحمت او بر خشم و غضبش غلبه دارد «...و رَحمَتی وَسِعَتْ کلَّ شَی ءٍ؛ [۲۲۶] و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است». و در دعاها وارد شده است:
«یا مَنْ سَبَقتْ رَحمتُهُ غَضبَهُ؛ [۲۲۷]ای کسی که رحمتش بر غضبش پیشی گرفته است». و در آیه دیگر می‌فرماید: «... فَقُل رَّبُّکمْ ذُو رَحْمَةٍ وَاسِعَةٍ؛ [۲۲۸] بگو پروردگار شما رحمت گسترده دارد».
ب: توجه به آمرزش خداوند و بخشش او؛ یعنی تمامی گناهان قابل آمرزش هستند. تنها وسیله و بهانه‌ای می‌خواهد که یکی از آن وسایل توبه است: «وَأَنِیبُوا إِلَی رَبِّکمْ وَأَسْلِمُوا لَهُ مِن قَبْلِ أَن یأْتِیکمُ الْعَذَابُ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ؛ [۲۲۹]به درگاه پروردگارتان باز گردید و در برابر او تسلیم شوید، پیش از آن که عذاب به سراغ تان آید، سپس از سوی هیچ کس یاری نشوید».
ج: توجه به آثار توبه و استغفار؛ هرکس بسیار استغفار کند برای او از هر اندوهی گشایشی و از هرتنگنایی راه نجاتی قرار می‌دهد.
د: مناجات با خدا و طلب آمرزش؛ از جمله مناجات توبه کنندگان، مناجات پانزده گانه امام زین العابدین علیه السلام و دعای کمیل ومناجات شعبانیه [۲۳۰]و......که در کاستن اضطراب بسیار موءثر است. حاصل آن که این امور اضطراب زا و سبب درمان احساس گناه اند.

توسل به اولیاء دین

توسل به اولیای الهی مانند پیامبران و اوصیای گرامشان یقیناً مایه امن و آرامش روان است؛ زیرا علاوه بر این که به تجربه ثابت شده که بسیاری از مشکلات و بیماری‌های جسمی و روانی با توسل حل و برطرف شده، در قرآن کریم و روایات اهل بیت نیز به آن دستور اکید داده شده است. به عنوان نمونه آیه شریفه: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ؛ [۲۳۱] ای کسانی که ایمان آورده‌اید، پرهیزکاری پیشه کنید و وسیله‌ای برای تقرب به خدا انتخاب نمایید».
وسیله در اصل به معنای تقرب جستن و یا چیزی است که باعث تقرب به دیگری از روی علاقه و رغبت می‌شود، می‌باشد[۲۳۲]بنابراین وسیله در آیه فوق معنای وسیعی دارد و شامل هر کار و هر چیزی که باعث تقرب انسان به خدا می‌شود. مهم‌ترین آنها ایمان به خدا و پیامبر، جهاد در راه خدا، عبادات، زیارت خانه خدا، صله رحم، انفاق در راه خدا هم چنین هر کار خیر و پسندیده می‌باشد. [۲۳۳]
و هم چنین شفاعت پیامبران، امامان و بندگان صالح خدا که طبق صریح قرآن باعث تقرب به خداست، در مفهوم وسیع توسل داخل است. البته منظور از توسل به پیامبر وامام یا هر عبد صالح دیگر، این نیست که چیزی را از آنها مستقلاً تقاضا کنند، بلکه منظور این است با اعمال صالح یا پیروزی از پیامبر و امام یا شفاعت آنان یا سوگند دادن خدا به مقام و مکتب آنها، از خداوند چیزی را بخواهند. این معنا نه بوی شرک می‌دهد و نه برخلاف آیات قرآن است و نه از عموم آیه فوق بیرون است. البته توسل به اولیای الهی مورد قبول علمای شیعه و سنی است. اهل تحقیق برای آگاهی به نظر اهل سنت به کتاب «وفاء الوفاء» نوشته دانشمند معروف اهل سنت به نام «سمهودی» مراجعه کنند که در جلد سوم ص ۱۳۷۱ در کتاب «التوصل الی حقیقه التوسل» روایاتی را نقل کرده و با صراحت تمام می‌گوید: «مدد گرفتن و شفاعت خواستن در پیش گاه خداوند از پیامبر صلی الله علیه و آله و از مقام و شخصیت او، هم پیش از خلقت او مجاز است و هم بعد از خلقت و تولد او و هم بعد از رحلتش، هم در عالم برزخ و هم در روز رستاخیز سپس روایت معروف توسل آدم علیه السلام را به پیامبر اسلام از عمربن خطاب نقل کرده که آدم روی اطلاعی که از آفرینش پیامبر اسلام در آینده داشت به پیش گاه خداوند عرضه داشت: «یا ربِّ اَسئَلک َبِحقِّ محمَّدٍ لما غَفرْتَ لی». تنها گروهی از اهل سنت یعنی وهابی‌ها توسل را شرک به خدا می‌دانند و آن را جایز نمی‌دانند. به هر حال یکی از راه‌های درمان بیماری‌های روانی توسل به پیامبر و خاندان معصومش می‌باشد.
لازم به تذکر است که عوامل درمان منحصر به این هشت امر نیست؛ بلکه امور دیگری از قبیل: دعا و اذکار خاص به ویژه ذکر یونسیه، فرو بردن خشم، خواندن سوره «الم نشرح» به مدت ۲۷ روز، صبح و شب، ذکر خدا، توجه به رحمت و قدرت لایزال خداوند، توسل به امام زمان بالخصوص که امروزه وسیله امن وا مان اهل زمین است و ده‌ها عامل دیگر را می‌توان نام برد.
«اللَّهمَّ وفِّقنا لمَا تحبُّ و ترضی»

فصل ششم: دین و آرامش روان

مقدمه
در باور دینی انسان در جهتِ نوعِ هستی، «هستِ» خدایی دارد، از وجود او نشأت گرفته و مقصد نهایی او نیز رسیدن به خداست و هدف از حیات و غایت حرکت او «وصول الی اللّه است: «یا أَیهَا الْإِنسَانُ إِنَّک کادِحٌ إِلَی رَبِّک کدْحاً فَمُلَاقِیهِ؛ [۲۳۴]ای انسان! تو با تلاش و رنج به سوی پروردگارت می‌روی و او را ملاقات خواهی کرد». بنابراین در هیچ زمان و مکانی، رکود و توقف را نمی‌پذیرد و به هیچ کمالی (از دانش، ثروت، پست، جمال و...) قانع نمی‌شود، همواره در راه حرکت به سوی کمال مطلق است و کمال نهایی خویش را در مقام قرب خدا و نزدیک شدن و رسیدن به او می‌داند و در طی این طریق، آن چه را که در راه وصول به این مقصد لازم و موءثر بداند، انجام می‌دهد و هرچه را مانع آن بشمارد از میان برمی دارد. رسالت انبیای الهی علیه السلام این بود که با همراهی عقل و فطرت سالم، راه رسیدن به این مقصد را نشان دهند و راه هموار شدن راه را نیز ارایه نمایند. به هر حال انسان مسافری است که به سوی هدف مشخص (کمال مطلق) در حرکت است و با کوشش و رنج بالأخره به آن هدف خواهد رسید و تمام همت و آرزوی او رسیدن به آن مقصد اعلی است؛ زیرا کمال و سعادت خود را در آن می‌بیند؛ معلوم است که انسان با این ویژگی تا به آن هدف نرسد، آرام و قرار نخواهد داشت، و هیچ چیزی هم نمی‌تواند وسیله آرامش او باشد؛ مگر آن که به لقای معشوق و به وصال یگانه محبوب خود برسد. مسلما مسافر موقعی آرام می‌گیرد و از راه باز می‌ماند که به مقصد رسیده باشد. اینجاست که ایمان را وسیله امن و آرامش، و لقای محبوب را مایه تسکین روح و روان می‌دانیم؛ زیرا تنها ایمان به خداست که او را به آن هدف می‌رساند.

واژه‌های آرام بخش در قرآن و حدیث

در قرآن کریم و روایات اهل بیت علیه السلام و در دعاهای وارده از ناحیه آنان واژه‌ها و تعبیراتی به کار رفته که همگی مبین این جهت است که دین و عمل به فرامین آن، باعث آرامش روان آدمی است. بررسی حال موءمنان و افراد بی ایمان روشن گر این حقیقت است که گروه دوم دایم در اضطراب و نگرانی به سر می‌برند، در حالی که گروه اول از اطمینانِ خاطرِ بی نظیر بهره مندند. واژه‌هایی از قبیل: کادح (مسافر)، امن، سکینه، ملاقات، قرب الی الله، وصول، فنا، انقطاع، اطمینان و نظر به وجه الله، روءیت با چشم دل، تعلق روح، تجلی و امثال این‌ها، همگی بشارت دهنده آرامش کامل برای انسانند؛ زیرا انسانِ مسافر عاشق، با همه درد و رنجی که در این سفر متحمل می‌شود وقتی به هدف برسد و به مقام وصل راه یابد و قدم در حریم کبریایی بگذارد و در جایگاه امن الهی بخرامد و از همه چیز بریده و تنها به او بسنده کند، قهراً از سکینه و آرامش و امنیت کامل برخوردار خواهد شد؛ بنابراین لازم است در این فصل در حد این نوشتار در تشریح و تبیین این واژه‌ها بپردازیم تا روشن گردد که دین چگونه مایه آرامش روان انسان است و اساساً آرامش از غیرطریق دین میسر نیست و چیزهای فناپذیر نمی‌توانند باعث آرامش شوند.

قرب الی الله

در قرآن کریم انسان‌ها سه دسته‌اند؛ اصحاب یمین، اصحاب شمال و اصحاب مقرب. اصحاب مقرب برترین و بالاترین انسان‌ها از لحاظ معرفت و کمال انسانی هستند. آنها همان‌هایی هستند. که بر دیگران از جهت ایمان و عمل سبقت دارند:
«وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُوْلَئِک الْمُقَرَّبُونَ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ. [۲۳۵]که در دنیا به مقام قرب دست یافته و در آخرت در نعمت‌های بهشتی قرار دارند» و به تعبیر دیگر: «فَأَمَّا إِن کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَرَیحَانٌ وَجَنَّةُ نَعِیمٍ؛ [۲۳۶]پس اگر از مقربان باشد، در روح وریحان و بهشت پرنعمت است». عارفان بالله و مقربان درگاه او به تعبیر امام زین العابدین علیه السلام در مقام رفیعی هستند که:
«فَهُمْ اِلی اَوْکارِ الأفْکار یأوَوْنَ وَ فِی رِیاضِ الْقُرْبِ وَالْمُکاشِفَتِهِ یرْتَعوُنَ وَ فِی حِیاضِ الْمَحَبَّةِ بِکأسِ الْمُلاطِفَةِ یکرَعوُنَ وَ شَرَایعَ الْمُصَافَاتِ یرِدوُنَ قَدْ کشِفَ الْغِطَاءُ عَنْ أبْصَارِهِمْ وَ انْجَلَتْ ظُلْمَةُ الرَّیبِ عَنْ عَقائِدِهِمْ وَ ضَمَائِرِهِمْ ؛ [۲۳۷]آنان در آشیانه‌های بلند اُنس، نشیمن ساخته و در باغ‌های مقام قرب و مشهود می‌خرامند و از سرچشمه محبت حضرت حق با جامی از لطف می‌آشامند و در جویبار صفا درآمده، درحالی که پرده از مقابل چشمهای شان در افتاده، ظلمت شک و تردید از عقاید و باطن جان آنان زایل گردیده است».
البته مقربین و انسان‌های دارای مقام قرب نیز متفاوت و متفاضل اند؛ زیرا برای قرب هم درجاتی است که قرب نوافل و قرب فرایض، دو اصطلاح رایج بین اهل معرفت است. در قرب نوافل انسانِ مقرب، با چشمِ خدایی می‌بیند و باگوش خدایی می‌شنود و با دست خدایی کار می‌کند و چنین کسی از بینشی صحیح و قوی، و از قدرتی فوق قدرت مخلوقات عادی برخوردار خواهد بود؛ [۲۳۸] لذا علی علیه السلام در باب کندن درِ قلعه خیبر می‌فرماید: من در قلعه خیبر را با قدرت جسمی و جسدی نکندم؛ بلکه با قوه ملکوتی و قدرت نفسی که با نور پروردگار نورانی بود کندم. [۲۳۹]
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله در باب قرب نوافل حدیثی را نقل می‌کند که بسیار عجیب است، رسول خدا علیه السلام از پرودگار عالم نقل می‌کند که خدای سبحان چنین فرمود:
«مَا تَقَرَّبَ اِلی عَبْدٌ بِشَیءٍ اَحَبُّ اِلی مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلیهِ وَ أنَّهُ لَیتَقَرَّبُ اِلی بِالنَّافِلَةِ حَتی اُحِبَّهُ فَإذَا احْبَبْتُهُ کنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی ینْطِقُ بِهِ وَ یدَهُ الَّذِی یبْطِشُ بِهَا أنْ دَعَانِی أجَبْتُهُ وَ إنْ سَأَلَنِی اَعْطَیتُهُ». [۲۴۰]
طبق این حدیث (گرچه صدرش مربوط به قرب فرایض است) در قربِ نوافل، انسانِ مقرب، نخست محبوب خدا می‌شود و سپس خدا چشم، گوش، زبان و دستش می‌شود و او با چشم خدایی می‌بیند و با دست خدایی کار می‌کند، و در پایان مستجاب الدعوه می‌شود. هر چه از خدا بخواهد به او می‌دهد و دعایش را اجابت می‌کند.
در قرب فرایض مسأله بسیار مهم تر و آثار قرب مهم تر خودنمایی می‌کند؛ زیرا انسانِ مقرب به قرب فرایض، از جمله مجاری فیض الهی قرار می‌گیرد و خدا به وسیله او کارهایش را در نظام خلقت انجام می‌دهد و او واسطه فیض می‌شود؛ زیرا در قرب فرایض، به عکس قرب نوافل، انسان می‌شود چشم، دست و زبان خدا. لذا امیرالموءمنین علیه السلام می‌فرمود:
«أنَا الْهَادِی وَ أنَا الْمُهْتَدِی... أنَا عَینُ اللهِ وَ لِسَانُهُ الصَّادِقُ وَ یدَهُ وَ أنَا جَنْبُ اللهِ وَ أنَا یدُاللهِ الْمَبْسوُطَةِ عَلی عِبَادِهِ بِالرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ» [۲۴۱]و در حدیث قدسی دیگری خداوند سبحان فرمودند:
«مَا یتقَرَّبُ اِلی عَبْدی بِشَیءٍ اَحَبُّ اِلی مِمَّا فْتَرضْتُهُ عَلَیه وَ مَازَالَ یتَقَّربُ اِلی عَبدی بِالْفَرائضِ حَتَّی إِذَا مَااُحِبُّهُ وَ إذَا اَحْبَبْتُهُ کانَ سَمْعِی الَّذِی اَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرِی الَّذی اُبْصِرُ بهِ وَ یدِی الَّذی اَبْطَشُ بِهَا...» [۲۴۲]
طبق این حدیث وقتی انسان در قرب فرایض محبوب خدا شد، می‌شود چشم، گوش و دست خدا، که خدا به وسیله او می‌بیند، می‌شنود وکارش را انجام می‌دهد. حال سوءال این است که، ا نسانی که به این مرحله از کمال برسد، آیا اضطراب، افسردگی و نگرانی دارد؟ آیا چنین کسی اقدام به خودکشی می‌کند؟ معلوم است این گونه افراد همه چیز را خیر و زیبا می‌بینند، سلامت باشد یا بیماری، غِنَی یا فقر و... «وَقِیلَ لِلَّذِینَ اتَّقَوْاْ مَاذَا أَنزَلَ رَبُّکمْ قَالُواْ خَیراً». [۲۴۳] همه چیز در نظر آنها خیر و خوبی است. انسان از خیرات و زیبایی‌ها هراسی ندارد تا نگران باشد و یا افسرده گردد. زینب کبری علیه السلام در پاسخ به سخن نابخردانه عبیدالله زیاد که گفت: «کیفَ رَاَیتَ صُنعَ الله بِاَخیک» فرمود: «ما رَأیتُ اِلاَّ جمیلاً»[۲۴۴] با این که آن چه دیده بود قتل، غارت، اسارت و گرفتاری بود، لکن همه آنها در نظر زینب کبری علیه السلام جمیل و زیباست و شکوه ندارد، چون عالم صاحبی حکیم دارد و کارها بر وفق حکمت است.

لقاء الله

«یا أَیهَا الْإِنسَانُ إِنَّک کادِحٌ إِلَی رَبِّک کدْحاً فَمُلَاقِیهِ؛ [۲۴۵] ای انسان تو با تلاش و رنج و زحمت به سوی پروردگارت پیش می‌روی و سر انجام او را ملاقات خواهی کرد».
در این آیه شریفه به دو واژه از آن واژه‌ها اشاره شده است «کادح و ملاقات». کدح (بر وزن مُدح) به معنای تلاش وکوششی است که با رنج وتعب همراه باشد و در جسم و جان اثر بگذارد. و چون این رنج وتعب انسان تا هنگام لقاءالله ادامه دارد و انسان به سوی آن مقصد اعلی در حرکت است، سپس مسافری است که در سیر آن سفر متحمل سختی‌های فراوان و پذیرای رنج‌های بسیار است، ولی به هر حال به مقصد می‌رسد. وقتی مسافر به مقصد برسد آرام می‌گیرد. ممکن است مسافر در بین راه، شبی در شهری یا هتلی آرام گیرد واز حرکت باز ایستد؛ لکن این توقف موقتی است و بار دیگر حرکت آغاز می‌گردد. وقتی کاملاً از حرکت باز می‌ایستد که به مقصد برسد و برای انسان منتهای حرکت، ملاقات پروردگار است: «وَ أَنَّ اِلی رَبِّک الْمُتْنَهَی» [۲۴۶] و یا «اِلی اللهِ الْمَصِیر» [۲۴۷]از همه آیاتی از این قبیل استفاده می‌شود که همه موجودات از جمله انسان دایم در سیر الی الله‌اند، تا زمانی که این سیر به پایان خود برسد. این همان است که ما از آن تعبیر به «مسافر» کردیم و گفتیم انسان مسافر است؛ لکن سفر پرمشقت و رنج. در مفهوم سفر، دو امر خود نمایی می‌کند: یکی، حرکت و سیر، دوم، توقف و آرامش هنگام وصول به مقصد. پس نتیجه سفر معنوی، رسیدن به مقصد و حصول آرامش است.

امن

«الَّذِینَ آمَنُواْ وَلَمْ یلْبِسُواْ إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلَئِک لَهُمُ الأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ؛ [۲۴۸] (آری) آنها که ایمان آورده‌اند وایمان خود را با شرک وستم نیالودند، ایمنی تنها ازآنِ، آنهاست وآنها هدایت یافته گانند».
تأثیر ایمان در آرامش و امنیت روان برای هیچ کس جای تردید ندارد. همان طور که ناراحتی وجدان و سلب آرامشِ روحی به خاطر ارتکاب ظلم، برکسی پوشیده نیست. در حقیقت آنچه که مفاد اصلی این آیه است این است که امنیت وآرامش روحی تنها موقعی به دست می‌آید که در جوامع انسانی دو اصل حاکم باشد: ایمان وعدالت اجتماعی، اگر پایه‌های ایمان به خدا متزلزل گردد واحساس مسوءولیت در برابر پروردگار از میان برود وعدالت اجتماعی جای خود را به ظلم و ستم بدهد، امنیت از آن جامعه رخت برمی بندد، به همین دلیل با تمام تلاش و کوشش که جمعی از اندیشمندان جهان برای برچیدن بساط ناامنی‌های مختلف در دنیا می‌کنند، روز به روز فاصله مردم جهان از آرامش و امنیت واقعی بیشتر می‌شود و بر نگرانی و اضطراب مردم افزوده می‌شود. اینجاست که نقش ایمان به خدا در ایجاد آرامش و امنیت در روان بشر روشن می‌گردد.

سکینه

«هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُوءْمِنِینَ لِیزْدَادُوا إِیمَاناً مَّعَ إِیمَانِهِمْ...؛ [۲۴۹] او (خدا) کسی است که سکینه و آرامش را در دل‌های موءمنان نازل کرد تا ایمانی برایمان شان افزوده شود...». «سکینه» در اصل از ماده سکون به معنای آرامش و اطمینان خاطری است که هرگونه شک، تردید و وحشت را از انسان زایل می‌کند و او را در طوفان حوادث ثابت قدم می‌دارد. این آرامش ممکن است جنبه عقیدتی داشته باشد و تزلزل اعتقاد را برطرف سازد و با جنبه عملی به گونه‌ای که ثبات قدم و مقاومت و شکیبایی به انسان بخشد. اگر ایمان هیچ ثمری جز همین مسأله آرامش نداشت، کافی بود که انسان با تمام وجود از آن استقبال کند، تا چه رسد به ثمرات و برکات دیگر. بررسی حال موءمنان وافراد بی ایمان، روشن گر این حقیقت است که گروه دوم در یک حال اضطراب و نگرانی دایم به سر می‌برند، در حالی که گروه اول از اطمینان خاطر بی نظیری بهره مندند و درسایه آن هرگز از کسی جز خدا نمی‌ترسند «وَ لا یخْشَونَ أَحَداً ألاَّ اللّه » [۲۵۰] و هرگز به خاطر آن چه از دست داده‌اند، غمگین نمی‌شوند و به آن چه دارند، دل بستگی شدید ندارند. این دو اصل سبب می‌شود که آرامش روحی آنها به خاطر گذشته و آینده متزلزل نشود: «لِکیلا تَأْسَوا عَلی مَافَاتِکمْ وَ لا تَفْرَحوُا بِمَا آتَیکمْ» [۲۵۱]بالأخره هرگز در برابر حوادث سخت، سست نمی‌شوند و غم و اندوهی به خود راه نمی‌دهند و همواره خود را برتر از دشمن و فایق برمشکلات می‌بیند: «وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن کنتُم مُّوءْمِنِینَ» [۲۵۲] موءمن در میدان حوادث و مشکلات خود را تنها نمی‌بیند، دست لطف و حمایت خدا را دایماً بر سر خویش احساس می‌کند و یاری فرشتگان را در خویش لمس می‌کند درحالی که اضطراب و نگرانی حاکم بر افراد بی ایمان، از خلال گفتار و رفتارشان مخصوصاً به هنگام وزش طوفان‌های حوادث، کاملاً محسوس است. [۲۵۳]
در ذیل آیه چهار سوره فتح، دوجمله وجود دارد که درحقیقت دو عامل اساسی برای آرامش موءمن است:
نخست جمله «وَ للهِ جُنوُد السَّموَاتِ وَاْلأرضِ؛ لشگریان آسمان‌ها و زمین، از آن خدا و تحت فرمان اویند.
دوم جمله «وَ کانَ اللهُ علیماً حکیماً؛ خداوند علیم و حکیم است».
جمله اول به انسان می‌گوید: اگر با خدا باشی تمام قوای زمین و آسمان با توست، و جمله دوم به او می‌گوید: خداوند، هم نیازها، مشکلات وگرفتاری‌های تو را می‌داند وهم از تلاش‌ها، کوشش‌ها، اطاعت و بندگی تو با خبر است، و کارهای خدا نیز بر اساس حکمت است نه گزاف. با ایمان به این دو اصل، چگونه ممکن است آرامش خاطر بر وجود انسان حاکم نگردد؟ مگر می‌شود انسانِ معتقد به خدا، دست عنایت خدا را بر سر داشته باشد و همه علل و عوامل عالم هستی که لشگریان خدا هستند، را با خود همراه ببیند و باز نگران ومضطرب و غمگین باشد؟ لذا موءمنان از نشاط خاصی برخوردارند و در مقابل، افراد بی ایمان افسردگی و نگرانی خاصی دارند.

وصول، زیارت، نظر به وجه الله و تعلق روح

چنان چه در مقدمه فصل اشاره شد، مقصد حرکت انسان در سیر صعودی «لقاءاللّه » است. همان طورکه در آیه شریفه آمده است: «یا أَیهَا الْإِنسَانُ إِنَّک کادِحٌ إِلَی رَبِّک کدْحاً فَمُلَاقِیهِ». [۲۵۴] در اهمیت و عظمت این مسأله همین بس که بیش از بیست آیه در قرآن درباره لقاءالله است و آیات دیگری نیز با عناوین دیگر از قبیل: «یرِیدوُنَ وَجْهَ اللّه » و «اِلی رَبِّهَا نَاظِرَة» وارد شده است. در روایات اهل بیت علیه السلام از این مسأله با عناوین گوناگون از قبیل: وصول، زیارت، نظر به وجه الله، تجلی، روءیت و دیدن با چشم دل و تعلق روح، تعبیر شده است؛ هر چند که معانی لغوی این واژه‌ها با هم فرق دارد ولی در مجموعِ هدف، بسیار به هم نزدیک است؛ و از ضد این واژه‌ها به فراق، بْعد وحِرمان یاد می‌کنند. به هرحال آن چه که مهم است، فهم معنای لقاءالله است که بعضی‌ها به خاطر انس ذهنی به امور مادی، ملاقات با خدا را به ملاقات با ثواب خدا و نعمت‌های بهشتی معنا کرده‌اند؛ ولی یقیناً این معنای مجازی منظور آیات نیست، منظور همان وصول، زیارت و نظربه وجه الله است که همه این‌ها به معرفت شهودی و حضوری عارف وسالک برمی گردد. [۲۵۵] در دعاها و کلمات معصومین این مسأله با این تعبیرات مطرح شده است:
«وَ لا تَحْرِمنی النَّظرَ اِلی وَجْهِک».
در مناجات شعبانیه آمده است: «وَ اَلحِقْنِی بِنُورعِزِّک الأبْهَجَ فَاَکونَ لک عَارَفاً» و یا «وَ اَنِرْ اَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضیاءِ نَظَرِهَا اِلَیک....فَتَصِلَ الی َمعدِنِ العَظَمَةِ َوَ تصِْیر اَروَاحُنَا مُعَلَقَةً بِعِزِّ قُدسِک» [۲۵۶].
مولی زین العابدین علیه السلام در مناجات المریدین می‌فرماید:
«... وَ لِقائُک قُرَّةُ عَینِی وَ وَصْلُک مَنَی نَفْسِی... وَ عِنْدَک دَوَاءُ عِلَّتِی وَ شِفَاءُ غُلَّتِی...».
هدف ما ازطرح این بحث این است که انسانی که این حد از کمال را پیموده و همه آرزویش وصل به حق و ملاقات با خداست، و می‌خواهد با چشمِ دل، خدا را مشاهده کند واز لحاظ معرفت به جایی رسیده که به جز خدا نمی‌بیند. چنین کسی برای دست نیافتن به مال ومقام دنیایی و یا از دست دادن امور مادی زوال پذیر، مضطرب و نگران نخواهد شد و نمی‌خواهد خود را با مواد مخدر و یا مشروبات الکلی، آرام کند و اگر به آرامش نرسید، اقدام به انتحار و خودکشی نماید. بله او تنها با یاد خدا آرام می‌گیرد: «أَلاَ بِذِکرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». [۲۵۷] این تعبیرات در عین این که دارای معانی بلند هستند، به ما می‌فهمانند که یک عاشق و یک محب، تنها با دیدنِ جمال معشوق و ملاقات با او و رسیدن به وصل او، آرام می‌گیرد و تا فراق و هجران است، ناآرامی حاکم است و پس از وصول و نظر به وجه محبوب آرام می‌گیرد، بنابراین آرامشِ مطلق، تنها با دیدن چهره محبوب و لقای او و رسیدن به او میسر است.

فنا و انقطاع

انسان موءمن و سالک الی الله، در اثر پیمودن راه عبودیت و دریدن حجاب‌های ظلمانی و نورانی و رسیدن به مقام قرب، چشمِ دلش باز شده، صفات جلال و جمال حق را مشاهده می‌کند و با رسیدن به مقام «فنا» و به خصوص مرتبه عالیه آن، اهل کشف و شهود گردیده و حضرت حق را با علم حضوری می‌یابد، وآن چنان می‌یابد که می‌بیند. همه افعال در جنب فعل خداوند، فانی و همه صفات در جنب صفات حق، فانی است. ذاتی که حقیقتاً شایسته وجود باشد، تنها ذات اوست؛ وگرنه دیگران همه، پرتویی از نور جمال او و ظِلی از شعاع نور وجود اویند، و خود را نیز مستغرق در دریای جمال و فانی فی الله و باقی به بقاءالله مشاهده می‌کند.
وقتی انسان به این مرحله از کمال و معرفت شهودی برسد، به وضوح مشاهده می‌کند که غیر از وجودِ حق، همه در معرض زوال و فنا هستند. اینجاست که می‌فهمد چیزی که در معرض زوال و فناست، قابلیتِ دل بستن و محبوب شدن را ندارد. تنها خداست که می‌توان به او دل بست. اینجاست که حالت «انقطاع» پیدا می‌شود. از همه چیز می‌بُرد و تنها به او روی می‌آورد. علی علیه السلام در مناجات شعبانیه، تقاضای چنین حالتی را دارد.
«لَهِی هَبْ لِی کمَالَ الإنْقِطَاعِ اِلَیک وَ اَنِرْ اَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضیاءِ نَظَرِهَا اِلَیک حَتی تَخْرِقَ اَبْصَارُ القُلوُبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ الی َمعدِنِ العَظَمَةِ َوَ تصِْیر اَروَاحُنَا مُعَلَقَةً بِعِزِّ قُدسِک؛ [۲۵۸]خدایا کمال بریدگی از خلق را به من عطا فرما، و چشمان دلم را با نورانیت دیدارِ جمالت، نورانی فرما، تا جایی که چشمان دل پرده‌های نور را دریده و به معدن و کانون عظمت رسیده و به آن جا متصل گردد، و ارواح ما به عزت قدست تعلق یابند».

اطمینان

آخرین سیر تکاملی نفس از دیدگاه قرآن، رسیدن به جایی است که تنها با یاد خدا آرام گرفته و غیر از آن هر چه باشد، عطش عشق و محبت او را فرو ننشاند و از اضطراب و پریشانی به در نخواهد آورد. این حالت اطمینان که «أَلاَ بِذِکرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»[۲۵۹] است در صورتی برای نفس پیدا می‌شود که به مقام حق الیقینی برسد که همه چیز برای او مکشوف و ملموس بوده، دیگر هیچ نوع تردید و شبهه‌ای برای او باقی نمانده باشد، [۲۶۰]و این حالت پس از رسیدن به مرتبه فناء فی الله و بقاء بالله حاصل می‌شود که در اصطلاح عارفان، نفس به کمال نهایی خویش رسیده و لایق حضور و بار یافتن در محضر یار گردیده و مخاطب به خطاب الهی خواهد شد که: «یا أَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَی رَبِّک رَاضِیةً مَّرْضِیةً فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی؛ [۲۶۱]ای روح آرام یافته، به سوی پرودگارت باز گرد در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود، و در سلک بندگانم داخل شو، و در بهشتم وارد شو». این جاست که غم هجران، به شادی وصال تبدیل گردیده و در جایگاه، صدق و جنت اللقاء، «عِنْدَ مَلِیک مُقْتَدِرٍ» [۲۶۲] قرار و آرام می‌گیرد.
با دقت در معانی این واژه‌ها روشن می‌گردد که تنها در دین، انسان به چنین آرامشی دست پیدا می‌کند؛ زیرا بی دینان را در حریم معانی بلندِ این واژگان راهی نیست. این است که می‌گوییم: دین وسیله آرامش روان انسان هاست.

فصل هفتم: اضطراب و نگرانی از مرگ و راه‌های درمان آن

مقدمه

یکی از عوامل مهم اضطراب و نگرانی انسان، مرگ است. هرگاه انسان به یاد آن می‌افتد به خود می‌لرزد؛ زیرا مرگ، لحظه وداع با همه چیز و لحظه پایان زندگی است. مرگ لحظه بیگانگی ابدی و جدایی مطلق از این جهان، و تجزیه و بازگشت مواد ترکیبی بدنِ انسان به عالم طبیعت است.
پس از مرگ، وجودِ تکامل یافته ما، مغز توانا و افکار درخشان ما، عواطفِ عالی و احساسات گرم و سوزان ما که هم چون حباب‌های زیبایی، روی دریای زندگی می‌لغزند و پیش می‌روند و رنگین کمان خورشیدِ هستی را روی خود ترسیم می‌کنند، همه و همه محو و نابود می‌گردند. پس از آن، چه می‌ماند؟ هیچ، آری، هیچ. فقط مشتی خاک و گازهای پراکنده در فضا!
انسان در آستانه مرگ، بسان بازرگانی است که در برابر چشمش تمام سرمایه اش را آتش می‌زنند و سپس خود او هم در کام آتش‌ها می‌سوزد.
با این بینش است که اکثر مردم از نام مرگ می‌ترسند و از مظاهر آن می‌گریزند، از نام گورستان متنفرند، و با زرق و برق دادن به قبرها می‌کوشند ماهیتِ اصلی آن را به فراموشی بسپارند. حتی برای فرار دادن افراد از هر چیز خطرناک و یا غیرخطرناک که می‌خواهند کسی آن را دستکاری و خراب نکند می‌نویسند «خطر مرگ». آثار وحشتناک بودن مرگ برای انسان در ادبیات مختلف دنیا دیده می‌شود.
هیولای مرگ، سیلی اجل، چنگال مرگ، گرگ اجل و تعبیراتی از این قبیل، نشانه وحشت و اضطراب انسان از مرگ است.
اینک سوءال این است که: آیا این بینش در باب مرگ که پایان همه چیز است، صحیح و منطقی است؟ آیا واقعاً انسان با مرگ نابود می‌شود؟ آیا انسان باید از مرگ مضطرب و هراسان باشد؟ آیا نگرانی انسان‌ها از مرگ، درست است؟ آیا همه انسان‌ها از مرگ نگران و گریزان و مضطربند؟ و سرانجام چه عواملی باعث اضطراب و نگرانی از مرگ است؟ و آیا بینش دیگری در باب مرگ وجود ندارد که اضطراب و نگرانی‌ها را برطرف نماید و حتی انسان را عاشق مرگ گرداند؟ آیا در بین انسان‌ها کسانی بوده و هستند که از مرگ نترسند و بلکه عاشق آن باشند؟ و...؟ در این فصل درصدد بررسی مطالبی هستیم که به این سوءال‌ها پاسخ دهد، و روشن نماید که تنها دو گروه‌اند که ترس و اضطرابشان از مرگ صحیح و منطقی است. آن هم به خاطر بینش غلطی است که در باب مرگ دارند. یکی آن که مرگ را به معنی نیستی و فنای مطلق تفسیر می‌کند. و دیگری کسی که پرونده اعمالش سیاه و تاریک است. وگرنه دیگران برای چه از مرگ بترسند؟ آنان که مرگ را تولدی جدید می‌دانند و معتقدند با عبور از این گذرگاه سخت، به جهانی گام می‌نهند که به مراتب از این جهان وسیع تر، پرفروغ تر، آرامش بخش تر و مملو از انواع نعمت‌هایی است که در شرایط کنونی و در زندگی فعلی برای او قابل تصور نیست، چرا از مرگ بترسند؟ خلاصه آن که اگر کسی مرگ را نوعی کامل تر و عالی تری از زندگی بداند که در مقایسه با زندگی کنونی، معلوم شود که این زندگی مرگ است، نه آن. قهراً زندگی پس از مرگ امری نفرت انگیز و وحشتناک و هیولی نخواهد بود؛ بلکه در جای خود امری زیبا، دل انگیز و دوست داشتنی خواهد شد.
به هرحال باید نخست به بررسی علل و عوامل وحشت زا و نفرت انگیز بودن مرگ بپردازیم. سپس ببینم آیا واقعا مرگ وحشت زا و نگران کننده است؟
در پایان سری به زندگی انسان‌های والا و اولیای دین می‌زنیم که نه تنها از مرگ وحشتی نداشتند، بلکه عاشق آن بوده و آرزوی آن را می‌داشتند و آن را لقای محبوب (لقاءالله) و وسیله خلاصی و نجات از همه رنج‌ها و بدبختی‌ها می‌دانستند و به قول حافظ:
این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

علل و عوامل نگرانی از مرگ

با مراجعه به فطرت درونی و روایات معصومین علیه السلام روشن می‌شود که این پدیده مناشی و سرچشمه‌های متعدد دارد که ذیلاً به مهم‌ترین آنها اشاره می‌شود:

علاقه و دلبستگی شدید به دنیا

جهان هستی، ظاهری دارد و باطنی. طبق بیان قرآن کریم، دنیا و عالمِ طبیعت، ظاهر، و عالم آخرت، باطن جهان هستی است، چنان که فرمود: «یعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الحَیاةِ الدُّنْیا وَهُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ؛ [۲۶۳] اکثر مردم به امور ظاهر از زندگی دنیا آگاهند ولی از عالم آخرت (که باطن آن است) به کلّی بی خبرند».
به تعبیر دیگر: ظاهر عالم، طراوت و زیبایی، بوالهوسی، شهوات و غرق در لذایذ آن شدن و از هر قید و بندی آزاد بودن است؛ اما باطن آن، اخلاق، وجدان، نیت پاک، چشم پاک، گفتار پاک، خدمت، ایثار، عبودیت خدا، علم، تقوا و معرفت اسرار است.
کسانی که در دنیا به ظاهرش دلبسته‌اند و ابداً با باطن آن کاری ندارند و بی حساب و بی مسئولیت زندگی می‌کنند و بالاخره، تمام همشان را در تزیین ظاهر و تهیه متاع و کالای دنیا صرف نموده‌اند و همه علاقه‌ها را به دنیا و زخارف آن منحصر کرده‌اند و به تعبیر قرآن کریم: علاقه به متاع دنیا در نظر آنان زیبا جلوه کرده است: «زُینَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَالبَنِینَ وَالقَناطِیرِ المُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالفِضَّةِ وَالخَیلِ المُسَوَّمَةِ وَالأَنْعامِ وَالحَرْثِ ذ لِک مَتاعُ الحَیاةِ الدُّنْیا وَاللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ المَآبِ». [۲۶۴]
برای چنین افرادی، مرگ حقیقتاً وحشت زاست؛ زیرا با مرگ، یکجا علاقه‌ها در هم فرو می‌ریزد و رابطه‌ها قطع می‌گردد. و جدایی از محبوب نیز سخت ناراحت کننده است. کسی که بهترین سرمایه خود را که عمر اوست داده و در عوض متاع دنیوی گرفته و اینک با مرگ، از همه آنچه که در عمرش کسب کرده، جدا می‌شود (زیرا انتقال متاع دنیا به عالم باطن و آخرت میسر نیست) قهراً چنین پیشامدی، خوشایند نخواهد بود.
اما کسانی که در عین توجه به ظاهر عالم، به باطن آن هم توجه کرده و ضمنِ گذراندن عمر، به فکر تهیه کالای عالم باطن و پس ازمرگ هم بوده‌اند، آنان از مرگ، چنین وحشتی ندارند؛ زیرا علاقه به آن طرف هم بوده و با مرگ به محبوب‌های خویش می‌رسد.

مرگ را به معنای فنا و نابودی دانستن

حب بقا و میل به زندگی جاوید، از مسایل فطری انسان است. هر کس به خود مراجعه کند، به خوبی می‌یابد که هیچ گاه میل به نابودی ندارد، لذا با همه عواملی که آنها را موءثر در نابودی خود می‌پندارد، مبارزه می‌کند و اگر توان مبارزه با آن را ندارد، حداقل از آن می‌گریزد. لذا با امراض، میکروب‌ها، حیوانات درنده و دشمن و امثال اینها، در ستیز است، و همه اینها را باعث نیست و نابود شدن خویش می‌داند.
انسان بر اساس این میل فطری (حب بقا) از عدم و نیستی می‌هراسد. از نظر فلسفی، این طرز روحیه چندان دور و بیراه هم نیست؛ زیرا انسان «هستی» است و هستی با هستی، آشناست، اما با «نیستی» هیچ گونه تناسب و سنخیت ندارد؛ لذا از آن می‌گریزد و باید هم بگریزد. علّت فرار از مرگ و وحشت از آن هم، همین است که مرگ را فنا و نابودی خود می‌پندارد و خیال می‌کند که مرگ، ضد آن خواسته فطری و درونی اوست؛ زیرا درون او می‌گوید تو باید همیشه باشی، ولی مرگ می‌گوید: تو باید فانی شده و به دیار عدم رهسپار شوی.

آیا مرگ در بینش الهی به معنای فنا و نابودی است

با مراجعه به قرآن کریم و روایات اهل بیت علیه السلام روشن می‌شود که مرگ، به معنای فنا و نابودی نیست، بلکه هم چون تولد جنین از مادر است. یک تولد ثانویه است. با فرا رسیدن مرگ، به جهانی گام می‌گذاریم که به مراتب از این جهان وسیع تر، پرفروغ تر، آرام بخش تر، و مملو از انواع نعمت‌هایی است که در شرایط کنونی و در زندگی این عالمی، برای ما قابل تصور نیست. اگر بخواهیم زندگی این عالم و عالمِ پس از مرگ را به زندگی جنین در رحم مادر و زندگی او پس از ولادت و قدم گذاردن به این عالم، تشبیه و مقایسه کنیم، تا حدی توانسته‌ایم مرگ و زندگی پس از آن را ترسیم کنیم.
و بالاخره، مرگ انتقال از این عالم به عالم دیگر است. این خود نوعی زندگی است و در شکل کامل تر و عالی تر آن. با این حساب، هیچ تضادی با خواسته فطری و درونی انسان ندارد؛ زیرا خواسته فطری او بقا و زندگی جاوید است، نه زندگی در این عالم؛ چون این عالم جای زندگی ابدی نیست.
قرآن کریم، از «مرگ» تعبیربه «توفّی» دارد نه «فوت». و وفات به معنای گرفتنِ کامل شئ است؛ یعنی ملَک موکلِ موت، از طرف پروردگار عالم، هنگام مرگ، می‌آید و روح را کاملاً از بدن می‌گیرد و آن گاه انسان به پروردگار خود که اصل و منشأ این وجودهاست، برمی گردد؛ زیرا «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ».
قرآن کریم، در همه آیاتی که مربوط به گرفتن جان از انسان است تعبیر به «توفی» دارد. هیچ جا سخن از فوت نیست که به معنای زوال و نابودی است. مثل «قُلْ یتَوَفّاکمْ مَلَک المَوْتِ الَّذِی وُکلَ بِکمْ ثُمَّ إِلی رَبِّکمْ تُرْجَعُونَ». [۲۶۵]
آیات دیگری که تنها به آدرس آنها اکتفا می‌کنیم. مثل: اعراف، ۳۷؛ نساء، ۱۵؛ نحل، ۷۰؛ انعام، ۶۰؛ یونس، ۱۰۴؛ انفال، 50.
بنابراین، موءمنین و معتقدین به عالم پس از مرگ، نباید از این جهت از مرگ بترسند، زیرا اعتقاد به نابودی و نیستی با مرگ و اعتقاد به زندگی پس از مرگ، قابل جمع نیست. اما مادیین و منکرینِ زندگی پس از مرگ، حق دارند که از مرگ بترسند، زیرا که به راستی اگر مرگ به معنای فنا و نابودی باشد، چیزی از آن وحشتناک تر نخواهد بود. و آنچه درباره هیولای مرگ گفته‌اند کاملاً بجا و به مورد خواهد بود، لکن این عقیده، اساساً باطل و غلط است.

جهل و ناآگاهی نسبت به حقیقت مرگ

جهل و ناآگاهی، همیشه منشأ ترس است. بشر از شب تار، خوف دارد؛ چون تاریکی، باعث جهل است. جایی را نمی‌بیند، راه را از چاه تشخیص نمی‌دهد، مسیر را از پرتگاه تمییز نمی‌دهد. از این رو، هر لحظه خویش را در معرض آسیب گزنده یا درنده یا دیگر بدآمدهای ناشناخته، احساس می‌کند.
انسان از راهی که تاکنون نرفته و با آن آشنا نیست، برای اولین بار که خواست از آن جاده عبور کند، می‌ترسد و این ترس، ناشی از جهل و ناآگاهی او به جاده است.
کسی که از برق بی اطلاع است، کلید و پریز برق را باز نمی‌کند و سیم برق را دست کاری نمی‌نماید؛ زیرا می‌ترسد که برق او را بگیرد و به حیاتش خاتمه دهد.
به هر حال، ناآگاهی و جهل در شئوءن مختلف زندگی مردم، منشأ ترس است و همین معیار، عیناً در زمینه مرگ هم وجود دارد. این که همه از مرگ می‌ترسند، برای این است که نمی‌دانند مرگ چیست؟ مرگ چگونه بر آنان مستولی می‌شود و نمی‌دانند در حین مرگ، با چه عوارض و حوادثی مواجه می‌شوند.
امام عسگری علیه السلام فرمودند: «پدرم امام هادی علیه السلام بر یکی از اصحاب خود که در معرض موت بود وارد شد. او می‌گریست و از این که در معرض مرگ قرار گرفته بود بی تابی می‌کرد». حضرت به وی فرمودند:
«یا عَبَدَ اللهِ تَخافُ مِنَ المَوتِ لاِنَّک لا تَعْرِفْهُ...؛ ای بنده خدا! اینکه از مرگ ترسانی برای این است که نمی دانی مرگ چیست؟ و نسبت به آن معرفت و آگاهی نداری و سپس پیرامون مرگ، مطالبی به او فرمود که موجب آرامش و تسکین خاطرش گردید»[۲۶۶]
«بوعلی سینا» در کتاب «شفا» علّت اصلی ترس مردم از مرگ را جهل و ناآگاهی آنان نسبت به مرگ و عواقب بعد از مرگ می‌داند. عین عبارت بوعلی در گرداگرد قبر او نوشته شده است.

تعمیر دنیا و تخریب عالم آخرت

عده‌ای دیگر هستند که از مردن وحشت دارند، اما نه به خاطر این که مرگ را به معنای فنا و نیستی بدانند و یا به عواقب خود در عالم پس از مرگ آگاه، نباشند؛ بلکه به خاطر این که پرونده اعمال خود را سیاه و تاریک می‌بینند. شکنجه‌های طاقت فرسا و مجازات دردناک بعد از مرگ را گویا با چشم مشاهده می‌کنند و یا لااقل چنین احتمالی را می‌دهند.
این گروه نیز، حق دارند از مرگ بترسند؛ زیرا به مجرمی می‌مانند که از پشت میله‌های زندان، آزاد شده، و به سوی چوبه دار می‌رود. البته آزادی خوب است، اما نه آزادی از زندان به سوی چوبه دار! آزادی این دسته از انسان‌ها از زندانِ بدن، یا زندانِ دنیا نیز، توأم با رفتن به سوی چوبه دار است، آن هم نه «دار» به معنای اعدام، و درد و رنج موقت و زودگذر، بلکه به معنای شکنجه‌های دایم و بدتر از اعدام.
شخصی از امام مجتبی علیه السلام سوءال کرد که چرا از مرگ می‌ترسیم و آن را دوست نداریم؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمودند: شما تمام کوششتان را صرف آبادی دنیا کرده‌اید و برای آخرت کار نیکی نکرده و آن جا را خراب کرده‌اید. به همین جهت از مرگ می‌ترسید و کراهت دارید که از جای آباد به جای خراب منتقل شوید:
«إنَّکمْ أخْرَبْتُمْ آخَرَتََکم وعَمَّرتُمْ دُنیاکم فَأنْتُم تَکرَهُونَ النَّقْلَةَ مِنَ الْعُمرانِ إلَی الْخَراب». [۲۶۷]
در روایات، دنیا برای موءمنین «زندان» ولی برای کفار «بهشت» دانسته شده، قهراً مرگ برای کفار، خروج از بهشت و دخول در جهنم است. پس حق دارند که از مرگ بترسند و مرگ برای آنان وحشتناک‌ترین چیزها باشد؛ چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
«الدُنیا سِجنُ المُوءمِن وجَنَّةُ الکافِر وَالمَوْتُ جِسْرُ هوءلاءِ إلی جَنّاتِهِم وجِسْرُ هَوءلاء إلی جَحیمِهِمْ؛ [۲۶۸]دنیا، زندان موءمن و بهشت کافر است و مرگ پلی است که آنان را به بهشت و اینان را به دوزخ می‌رساند».
در قرآن کریم آمده است: آنان که مرگ و عالم پس از مرگ را نمی‌خواهند و به حیات دنیا راضی شده و از آخرت غافلند، پس از مرگ، جایگاه شان آتش و جهنم است. در این صورت، حق دارند از مرگ بترسند: «إِنَّ الَّذِینَ لا یرْجُونَ لِقاءَنا وَرَضُوا بِالحَیاةِ الدُّنْیا وَاطْمَأَنُّوا بِها وَالَّذِینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُونَ أُولئِک مَأْواهُمُ النّارُ بِما کانُوا یکسِبُونَ». [۲۶۹]
حاصل آن که: تخریب عالم آخرت، با عقاید فاسد و اَعمال ناشایست، باعث ترس از مرگ است.

آیا همة انسان‌ها از مرگ می‌ترسند

گفته شد که اکثر مردم از مرگ می‌ترسند. برای ترس، علل و عواملی بود که ذکر شد. اگر در بین بشر، افرادی باشند که آن علل و عوامل ترس در آنان وجود نداشته باشد، مثل این که نه مرگ را به معنای فنا و نیستی بدانند و نه پرونده اعمال شان تاریک و سیاه باشد و نه دلبستگی به دنیا داشته باشند و نه جهل به عالم عقبی، قهراً چنین افرادی از مرگ نمی‌هراسند؛ بلکه به خاطر این که مرگ را وسیله‌ای برای لقای محبوبشان می‌بینند و رسیدن به کمال مطلق و راحت شدن از همه آلام و رنج‌ها را تنها در گرو مرگ می‌دانند، نه تنها از آن نمی‌ترسند، بلکه عاشق آن بوده و هر آن انتظار آن را می‌کشند. این موضوع با مراجعه به کلمات پیشوایان معصوم و اولیای الهی، به خوبی قابل لمس و درک است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
«اِنَّ الْمَوْتَ عِندی بِمَنْزلَةِ الشَّربَةِ البارِدَةِ فِی الْیومِ الشَّدیدِ الْحَرِّ؛ مرگ در نظر من، مانند نوشیدن شربت خنکی است که انسان تشنه در روز بسیار گرم می‌نوشد».
علی علیه السلام فرمودند:
«وَاللهِ لإَبنُ ابی طالب آنَسُ بِالَموتِ مِنَ الطِّفل بِثَدی اُمِّهِ؛ [۲۷۰] قسم به خدا، انسی که پسر ابوطالب به مرگ دارد، بیش از انسی است که طفل به پستان مادر دارد».
لذا وقتی که در صبح نوزدهم رمضان، شمشیر ابن ملجم لعنه الله علیه بر فرق نازنینش فرود آمد، فرمود: «فُزتُ وَرَبِّ الْکعْبَةِ؛ به خدای کعبه رستگار شدم».
حضرت زین العابدین علیه السلام نقل می‌کند که:
«لَمّا إشْتَدَّ الأمرُ بالحُسینِ علیه السلام نَظَرَ إلیهِ مَن کانَ مَعَهُ فاذاً هُوَ بِخَلافِهِم، لأَنَّهُم کلَّما اِشَتَدَّ الأمْرُ تَغَیرَتْ أَلوانُهُم وَارْتَعَدَتْ فَرائِصُهُم ووَجَلَت قُلوبُهُم، وکانَ الحُسَینُ علیه السلام وَبَعضُ مَن مَعَهُ مِن خَصائِصهِ تَشرُقُ اَلوانُهُم وَتَهدَءُ جَوارِحُهُم وَتَسکنُ نُفُوسُهُم فَقالَ بَعضُهُم لِبَعْضٍ: اَنظُرُوا لایبالِی بِالْمَوتِ! فَقالَ لَهُم الحُسَینَ علیه السلام صَبراً بَنِی الکرامُ فَمَا الْمَوتُ إلاّ قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِکم عَنِ البُوءسِ وَالضَرّاءِ إلَی الجِنانِ الواسِعَةِ وَالنَّعیمِ الدّائِمَةِ فَأَیکمْ یکرَهُ اَنْ ینْتََقِلُ مِنْ سِجْنٍ إلِی قَصْرٍ...؛ [۲۷۱] چون در روز عاشورا کار بر حسین علیه السلام بسیار سخت شد، بعضی از افرادی که با آن حضرت بودند، چون بر آن حضرت نظر کردند، دیدند آن حضرت در حالات روحی برخلاف آنهاست؛ چون حال آنها چنین بود که هر چه امر، شدت بیشتری می‌یافت، رنگ‌های چهره آنان متغیر می‌شد و بندها به لرزش درمی آمد و دل‌ها به تپش می‌افتاد. لکن حال حضرت سیدالشهدا علیه السلام و بعضی از خواص آن حضرت که با او بودند چنین بود که رنگ‌های صورتشان می‌درخشید و اعضایشان آرام می‌گرفت و نفس‌ها در سینه آرامش بیشتری می‌یافت. در این حال، بعضی به یکدیگر می‌گفتند: ببینید! گویی این مرد ابداً باکی از مرگ ندارد. حضرت سیدالشهدا علیه السلام به آنان فرمود: ای فرزندان عزیز و بزرگوار من! قدری آرام بگیرید، صبر و تحمل پیشه کنید، چون مرگ نیست مگر پلی که عبور می‌دهد شما را از گرفتاری‌ها و شداید به سوی بهشت‌های وسیع و نعمت‌های جاودان. کدام یک از شما مکروه و ناپسند دارید که از زندانی به قصر مجللی انتقال یابید».
آری مرگ، در هوای معبود از چنان لذتی برخوردار است که حسین بن علی علیه السلام با زبان حال می‌فرماید: من همه خلق را به خاطر تو رها کرده و فرزندانم را به یتیمی می‌کشانم تا تو را ببینم و به لقای تو نایل شوم، اگر مرا در حب خودت قطعه قطعه کنی، ابداً دل به غیر تو تمایل پیدا نمی‌کند، چنان که در شعر منسوب به آن حضرت البته با زبان حال آمده است:
تَرَکتُ الْخَلقَ طُرّاً فی هَواکا *** وَاَیتَمْتُ العِیالَ لِکی اَراکا
فَلَو قَطَّعْتَبنَی فی الحُبِّ اِرْباً *** لَما حَنَّ الفُوءادُ إلی سِواکا
به هر حال، موءمنی که با خدا در ارتباط بوده و در اثر تهذیب نفس و تزکیه اخلاق به مدینه فاضله رسیده، و از ظاهر عالم غرور، به باطن دار خلود، هجرت کرده و با موجودات عالم تجرد و معنا به خاطر عبودیت خدا، مربوط گشته و در اطاعت فرمان خدا، در صیقل زدن نفس اماره، با گذشت و ایثار، انفاق و اطعام، جهاد و نماز، روزه و انصاف با خلق، و احسان و دستگیری از مستمندان، کوتاهی نکرده است، اگر به او خبر دهند مرگت فرا رسیده، نه تنها ناراحت نمی‌شود، بلکه شکر خدای را به جای می‌آورد؛ زیرا می‌فهمد که از عالم فنا به عالم بقا و از خارج حرم به داخل حرم راه می‌یابد. و به این وسیله، به لقای محبوبش دست پیدا کرده و جان ناقابل در قدم محبوب ازلی فدا می‌کند:
بمیرای حکیم از چنین زندگانی *** کز این زندگی گر بمیری بمانی
سفرهای علوی کند مرغ جانت *** چو از چنبر آز، بازش رهانی
حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم *** خوش آن دمی که از این چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای من خوش الحان است *** روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم

فصل هشتم: اضطراب ونگرانی از احساس گناه و راه درمان آن(توبه درمانی)

احساس گناه

انسان هر قدر وجدانش ضعیف باشد باز در برابر گناهانی که مرتکب شده، ظلم‌هایی که کرده، بی وفایی‌ها، پیمان شکنی‌ها، خیانت‌ها، دروغ‌ها و آلودگی‌های اخلاقی دیگر احساس شرمندگی می‌کند، احساس می‌کند. که از درون جانش می‌سوزد، همانند شخص مجرمی که مأموران انتظامی در به در دنبالش می‌گردند، احساس وحشت می‌کند. هرچه وجدانش قوی تر باشد، این احساس در او قوی تر خواهد بود.
احساس گناه از نظر روان شناسان از مظاهر منفی تقدیر ذاتی به حساب می‌آید و احساسی بیمارگونه از ارتکاب گناه و خطاست که حتی ممکن است عمداً و یا باآگاهی مرتکب نشده باشد و یا اگر با اختیار آن را انجام داده باشد، می‌بایست فکر جبران و حل آن باشد، نه آن که احساس آن باعث رنج و درد او گردد.
از بارزترین اشکال احساس کمبود و گناه به معنای بیماری آن، ارزش یابی منفی از خود است و خود را به شدت سرزنش می‌کند. گاه می‌گوید: نباید این کار را می‌کردم، و یا باید کاری را که می‌کردم، ولی نکردم. گاه با صراحت می‌گوید: معلوم می‌شود که آدم بدی هستم، شیطان در وجودم رخنه کرده، بی شخصیت هستم، آدم بی ارزشی هستم و مانند این. [۲۷۲]
اگر علاوه بر احساس گناه، احساس افسردگی، خجالت یا اضطراب هم باشد معلوم می‌شود که این شخص گرفتار یکی از پیش فرض‌های ذیل نیز هست:
۱. به خاطر رفتار بدم، آدم حقیر و بی ارزشی هستم. این برداشت منجر به افسردگی می‌شود.
۲. اگر مردم بفهمند که چه کرده‌ام، به دیده حقارت نگاهم خواهند کرد. این شناخت به خجالت منجر می‌شود.
۳. ممکن است به تلافی کاری که کرده‌ام تنبیه شوم. این فکر موجب اضطراب می‌شود.
حال سوءال این است که بر فرض کار اشتباهی کرده است آیا به راستی سزاوار سرزنش است؟ آیا آن عمل گناه تا این اندازه وحشتناک و غیراخلاقی است؟ آیا این شخص مطمئن است که مبالغه نمی‌کند؟ [۲۷۳]
علت هر نوع نگرش منفی فرد نسبت به خود را باید در سرزنش خود جستجو کرد. خواه این نگرش به صورت سرزنش باشد یا دل سوزی و ترحم و خواه مربوط به احساس کمبود باشد یا احساس گناه و یا سایر اشکال نگرش منفی نسبت به خود.
به هرحال احساس گناه، به صورت بیمارگونه که در افراد ظاهر می‌شود، یکی از عوامل پژمردگی، افسردگی، اضطراب و نگرانی است که باید برای آن فکری کرد؛ وگرنه انسان‌ها دایم در رنج بوده و از درون می‌سوزند و از بیرون به صورت یک انسان افسرده و پژمرده در جامعه ظاهر می‌شوند واین نوع بیماری تازمانی که از ریشه برکنده نشود وعلل آن برطرف نشود، صرفاً با مراجعه به پزشک ومصرف داروهای مربوطه قابل علاج نخواهند بود.

بررسی

از این که انسان دارای وجدان و فطرت انسانی و الهی است تردیدی وجود ندارد، و باز این که در انسان به تعبیر قرآن کریم «نفس لوامه» وجود دارد و او را پس از ارتکاب گناه مورد سرزنش قرار می‌دهد، شکی نیست، اما سخن در این است که فایده و خاصیتِ این نفس لوامه و یا به تعبیر امروزی «وجدان بیدار» انسان، چیست؟ آیا سرزنش او برای انسان نفعی دارد و بالأخره او را به راه صحیح الهی و ترک گناه می‌کشاند یا صرفاً او را سرزنش می‌کند آن هم به قدری که او را به صورت یک انسان غمگین، افسرده، مضطرب و نگران درمی آورد که دیگر به درد هیچ کاری حتی عبادات نخورد؟ روان شناسانی که احساس گناه را در کتاب هایشان به عنوان علتی برای افسردگی، رنج و درد مطرح می‌کنند، اغلب یک سویه به قضاوت می‌نشینند و احساس گناه را تنها در بعد منفی آن می‌بینند. در حالی که آن چه مهم است و فلسفه خلقت «نفس لوامه» است بُعد مثبت آن است که ذیلاً اشاره می‌شود.

احساس گناه مثبت و منفی

قبل از تبیین احساس گناه مثبت و منفی، لازم است بدانیم که گناه در اصطلاح روان شناسان غیر از گناه به معنای عبادی آن است. معنای عبادی گناه یعنی پشیمانی عالمانه از ارتکاب آن چه که خداوند نهی فرموده است. لکن گناه در نظر روان شناسان، احساسی بیمارگونه از ارتکاب گناه یا خطاست که عمداً، و یا باآگاهی مرتکب نشده است و یا کاری است که برخلاف آداب، رسوم و شئون انجام گرفته است، ولی مورد نهی شارع نبوده است. مثلاً در خدمت به یکی از مهمانانش کوتاهی کرده یا سهواً نسبت به دوستش اهانت کرده است. برای این کار به خود می‌پیچد و به جهت چنین کوتاهی و تقصیری به موءاخذه خود می‌پردازد و در ملامت و سرزنش خود زیاده روی می‌کند.
روان شناسان بین دو نوع احساسِ گناهِ منفی و مثبت، تفاوتی قایل نشده‌اند و نتیجه آن ارتکاب اشتباهاتی است که بدون شک در بهداشت روانی انسان موءثر افتاده است.
اما دیدگاه اسلام از یک طرف مبتنی بر تفاوت بین این دو نوع احساسِ خطا یا گناه است و از طرف دیگر مبتنی بر ترسیم نوعی احساس است که فرد مسلمان باید دارا باشد.
نوعی احساسِ خطاکاری وجود دارد که بی تردید بیماری است. مانند آن چه در بالا اشاره شد. شخصی که مثلاً در خدمت به یکی از میهمانانش کوتاهی کرده یا سهواً نسبت به دوستش اهانت کرده است، تمام شب را به خود می‌پیچد و به جهت چنین کوتاهی و تقصیری، به موءاخذه خود می‌پردازد و در ملامت و سرزنش خود زیاده روی می‌کند و از خطایی که از او سرزده گریان می‌شود؛ به طوری که این احساس خطاکاری جزیی از شخصیت او می‌شود و او را در ورطه ابتلا به بیماری‌های عصبی قرار می‌دهد (احساس گناه منفی).
این نوع احساس گناه و خطاکاری، بدون شک با نوع دیگر آن (احساس گناه مثبت) که بهنجار است، تفاوت دارد و آن احساسِ گناه به معنای عبادی است. مانند کسی که مثلاً عمل حرامی انجام داده، مرتکب قتلی شده یا شرابی خورده و یا مال یتیمی را برداشته و سپس پشیمان شده است. به طوری که احساساتش مصداق فرموده رسول خدا صلی الله علیه و آله شد که می‌فرمایند: موءمن احساس می‌کند که گناهش مانند کوهی بر سینه اش سنگینی می‌کند، اما احساس فاسق، به نحوی است که گویا پشه‌ای از جلوی صورتش عبور کرده است. در این مثال احساس گناه از نظر بهداشت روانی بسیار بهنجارتر است تا احساس آنی و گذرای آن، یعنی کاملاً مخالف حالت سابق است. [۲۷۴]
به هرحال احساس گناه به صورت مثبت، انسان را به کمال می‌رساند؛ زیرا شخص از عمل بدِ پیشینِ خود پشیمان می‌شود و دیگر مرتکب آن نمی‌شود و اگر مفسده‌ای بر آن مترتب بود، درصدد اصلاحش برمی آید که این همان توبه در اسلام است.
اما احساس گناه به صورت منفی نه تنها برای شخص مفید نیست و او را اصلاح نمی‌کند و به کمال نمی‌رساند، بلکه نوعی بیماری است که شخص را از پا درمی آورد و به افسردگی و رنج دایم مبتلا می‌سازد.
در اسلام احساس گناه، خوب است به شرط این که او را وادار به توبه و اصلاح کارهای زشتِ قبلی نماید و احساس بیمارگونه گناه که منجر به خود آزاری و سرزنشِ افراطی و سرانجام ابتلا به افسردگی نماید، مورد قبول نیست؛ زیرا گناه، قابل بخشش است و رحمت خدا بر غضبِ او سابق است؛ لذا ترسِ بیهوده و خارج از حدِ اعتدال، صحیح نیست.

توبه دری به سوی رحمت خداوند

از جمله مشکلات مهمی که بر سر راه مسایل تربیتی وجود دارد، احساس گناه کاری بر اثر اعمال بد پیشین است. مخصوصاً زمانی که این گناهان، سنگین باشد، این فکر دایماً در نظر انسان مجسم می‌شود که اگر بخواهد مسیر خود را به سوی کمال، پاکی و تقوا تغییر دهد، و به راه خدا بازگردد، چگونه می‌تواند از مسئولیت سنگین گذشته، خود را برهاند.
این فکر مانند کابوسی وحشتناک بر روح او سایه می‌افکند و چه بسا او را از تغییر برنامه زندگی و گرایش به پاکی، بازمی دارد.
به او می‌گوید: توبه کردن چه سود؟! چرا که: زنجیر اعمال گذشته ات هم چون یک طوق لعنت، بر دست و پای توست. اساساً تو رنگ گناه پیدا کرده‌ای، رنگی ثابت و تغییرناپذیر!
کسانی که با مسایل تربیتی و گناه کارانِ توبه کار، سر و کار دارند، آن چه را گفتیم به خوبی آزموده‌اند، آنان می‌دانند این چه مشکل بزرگی است. در چنین حالتی، اگر درهای رحمت به روی چنین افرادی بسته باشد، برای همیشه مأیوس مانده و از راه نجات باز می‌مانند (احساس گناه منفی)، ولی خوشبختانه در فرهنگ اسلامی، این مشکل حل شده و توبه و انابه را هر گاه با شرایط، همراه باشد به عنوان وسیله قاطعی برای جدا شدن از زندگی آلوده و نکبت بارِ گذشته و آغاز زندگی جدید و حتی تولد ثانوی می‌داند. کراراً در روایات اسلامی درباره گنه کارانِ توبه کار می‌خوانیم: «کمَنْ وَلَدَتْهُ اُمَّهُ؛[۲۷۵]او همانند کسی است که (تازه) از مادر متولد شده است».
در روایتی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می‌خوانیم:
«أَلتّائِبُ مِنَ الْذَّنْبِ کمَنْ لا ذَنْبَ لَهُ؛ کسی که از گناه توبه کند، همانند کسی است که اساساً گناه نکرده است».
و در آیه شریفه می‌فرماید: «قُلْ یا عِبادِی الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِیمُ وَأَنِیبُوا إِلی رَبِّکمْ وَأَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ یأْتِیکمُ العَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ». [۲۷۶]
بنابراین، در مکتب تربیتی اسلام، توبه به عنوان یک اصل تربیتی با اهمیت فوق العاده‌ای مطرح است و از تمام گنه کاران دعوت می‌کند که برای اصلاح خویش و جبران گذشته، از این در وارد شوند. در توبه، دری به سوی رحمت الهی است. لذا در قرآن کریم، «۹۶» مرتبه ماده توبه و «۲۳۰» مورد ماده «غفر و استغفار» ذکر شده است که همه این‌ها نشانه اهمیتِ توبه در دیدگاه الهی است.
امام علی بن الحسین علیه السلام در مناجات «تائبین» به پیشگاه حضرت حق چنین عرضه می‌دارد:
«اِلهی اَنْتَ الَّذی فَتَحْتَ لِعِبادِک باباً اِلی عَفْوِک سَمَّیتَهُ التَّوْبَةَ فَقُلْتَ تُوبُوا اِلَی اللهِ تَوْبَةً نَصُوحاً فَما عُذْرُ مَنْ اَغْفَلَ دُخُولَ الْبابِ بَعْدَ فَتْحِهِ؛ [۲۷۷] خدای من! تو کسی هستی که دری به سوی عفوت به روی بندگانت گشوده‌ای، و نامش را توبه نهاده‌ای، و فرموده‌ای بازگردید به سوی خدا و توبه کنید توبه خالص، اکنون عذر کسانی که از ورود از این در، بعد از گشایش آن غافل شوند، چیست؟».
به قدری در روایات اسلامی نسبت به مسأله توبه، تأکید شده است تا جایی که از امام باقر علیه السلام نقل شده است که:
«اِنَّ اللهَ تَعالی اَشَدُّ فَرَحاً بُتَوبةِ عَبدِهِ مِنْ رَجُل اَضَلَّ راحِلَتَهُ وَزادهُ فِی لَیلة ظَلْمَاءِ فَوَجَدَها؛ [۲۷۸]خداوند از توبه بنده اش، بیش از کسی که مرکب و توشه خود را در بیابان، در یک شب تاریک، گم کرده و سپس آن را بیابد، شاد می‌گردد».
این تعبیراتِ آمیخته با بزرگواری، همه برای تشویق بندگان گنه کار به این مهم است.
به هر حال، «توبه» امری است عظیم و راهی است برای بازگشت به حق تعالی و رحمت واسعه او، و با وجود چنین راه نجاتی، دیگر جایی برای احساس گناه به صورت منفی باقی نمی‌ماند.

توبه چیست

«توبه» در لغت به معنای بازگشت است و در قرآن کریم، هم به خدا نسبت داده شده و هم به انسان. «توبه خدا» به معنای برگرداندن لطف و رحمت خود به سوی بندگان، و توبه انسان به معنای برگشت او از حالات و اعمال فاسد گذشته خود است لذا هر توبه انسان، محفوف به دو توبه از خداست اول، خدا توبه می‌کند؛ یعنی لطف خود را به بندگانِ گنه کار، برمی گرداند و با این لطف، انسان متوجه بدی‌های خود می‌شود. پس از این توجه، توبه کرده و از افعال و اعمال گذشته خود پشیمان می‌شود و برمی گردد. پس از این حالت، بار دیگر خدا لطف کرده و توبه او را می‌پذیرد. آری، یک توبه انسان، میان دو توبه لطف خدا قرار می‌گیرد.
اول: خدا توفیقِ توجه به عیب‌ها را به انسان عطا می‌کند.
دوم: انسان، پشیمان شده و از آن عیب‌ها و فسادها، توبه می‌کند.
سوم: خداوند کریم و رحیم، این توبه را می‌پذیرد.
قرآن کریم، این حقیقت را چنین بازگو می‌کند: «ثُمَّ تابَ عَلَیهِمْ لِیتوبوا إِنَّ اللهَ هُوَالتَّوَّابُ الرَّحِیم؛ [۲۷۹] خداوند لطف خودش را بر آنان شامل می‌کند و می‌فهمند که بد کرده‌اند، سپس آن افراد، متوجه توبه می‌شوند، بار دیگر خداوند رحیم، توبه آنان را پذیرفته وآنان را می‌بخشد».
علی علیه السلام «توبه» را چنین معنا می‌کند:
«التَّوبَةُ نَدَمٌ بِالْقَلْبِ وإستغفارٌ باللِّسانِ وَتَرَک بِالْجَوارحِ وإِضمارٌ اَنْ لا یعوُدَ؛ [۲۸۰] توبه از چهار چیز تشکیل می‌گردد: اول: پشیمان شدن قلبی، دوم: آن پشیمانی در قالب استغفار به زبان جاری گردد، سوم: در کنار آن دو، ترک معاصی و رها کردن فسادهای گذشته، تحقق یابد. چهارم: تصمیم بر این که در آینده نیز آن گناهان و فسادها تکرار نگردد».
به هر حال، پشیمانی از گذشته و تصمیم بر ترک کردار زشت در آینده، و ابراز این حالت با ذکر استغفار، بدنه اصلی توبه را تشکیل می‌دهد.

آثار توبه

با مراجعه به آیات قرآن کریم و روایت اهل بیت علیه السلام درباره توبه، معلوم می‌شود که برای توبه، آثار بسیاری است که در این جا به بخشی از آنها در حد این نوشتار، اشاره می‌کنیم.
البته توبه‌ای دارای آثار ذیل است که با شرایطِ کامل و به عنوان توبه حقیقی و یا به تعبیر قرآن کریم «توبه نصوح» واقع شده باشد، نه آن که با صرف گفتن یک «استغفراللّه » این همه آثار بر آن مترتب شود. اساساً اگر شخصی توبه کند و پس از توبه، هم چنان به کردار زشتش ادامه دهد، نه تنها توبه کار نیست، بلکه به تعبیر امام باقر علیه السلام مستهزء و مسخره کننده است. «المُقیمُ علی الذَّنبِ وَهُوَ یسْتَغْفِرُ مِنهُ کالْمُستَهزِء؛ [۲۸۱] کسی که نسبت به گناه پافشاری داشته و در عین حال، استغفار می‌کند، مانند کسی است که مسخره می‌کند».
در قرآن کریم، تنها در یک آیه پنج اثر برای «توبه» بیان شده است که عیناً متن آیه آورده می‌شود:
«یا أَیها الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسی رَبُّکمْ أَنْ یکفِّرَ عَنْکمْ سَیئاتِکمْ وَیدْخِلَکمْ جَنّات تَجْرِی مِنْ تَحْتِها الأَنْهارُ یوْمَ لا یخْزِی اللّهُ النَّبِی وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یسعی بَینَ أَیدِیهِمْ وَبِأَیمانِهِمْ یقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَاغْفِرْ لَنا إِنَّک َ عَلی کلِّ شَی ء قَدِیرٌ؛ [۲۸۲] ای کسانی که ایمان آورده‌اید! توبه کنید، توبه خالص. امید است با این کار، پروردگارتان، گناهان شما را ببخشد و شما را در باغ‌هایی از بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است، وارد کند؛ در آن روزی که خداوند پیامبر و کسانی که به او ایمان آورده‌اند را خوار نمی‌کند. این در حالی است که نور آنان از پیشاپیش آنان و از سمت راستشان در حرکت است و می‌گویند: پروردگارا! نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر کار توانایی».
از این آیه و سایرآیات استفاده می‌شود که «توبه نصوح و خالص» دارای چند اثر بزرگ است:
۱. بخشودگی سیئات و گناهان. که در آیات دیگر نیز وارد شده و اساساً ثمره اصلی توبه همین است: «وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی؛ [۲۸۳] من بخشنده کسانی هستم که توبه نمایند و ایمان آورده و عمل شایسته انجام دهند (و از نظر امور سیاسی و تبعیت از رهبر الهی و لایق نیز) هدایت یافته باشند (یعنی بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله از اهل بیت او تبعیت کرده باشند)».
۲. رسوا و مفتضح نشدن در روزی که پرده‌ها کنار می‌رود و حقایق آشکار می‌گردد و دروغ گویانِ تبهکار، رسوا می‌شوند. آری در آن روز، تنها پیامبر صلی الله علیه و آله و موءمنان، آبرومند خواهند بود؛ چرا که آن چه گفتند، به واقعیت می‌پیوندد: «یوْمَ لا یخْزِی اللّهُ النَّبِی وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ». [۲۸۴]
۳. نور ایمان و عمل آنان در پیشایش و سمت راست آنان حرکت می‌کند و مسیر آنان را به سوی بهشت روشن می‌سازد: «نُورُهُمْ یسعی بَینَ أَیدِیهِمْ وَبِأَیمانِهِمْ». [۲۸۵]
۴. توجه شان به خدا بیشتر می‌گردد. لذا رو به سوی درگاه خدا آورده و از او تقاضای تکمیل نور و آمرزش کامل گناه خویش می‌کنند: «یقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَاغْفِرْ لَنا». [۲۸۶]
۵. بالاخره، ورود در بهشت پربرکت و نعمت الهی، یکی از ثمرات آن است: «وَیدْخِلْکمْ جَنّات تَجْرِی مِنْ تَحْتِها الأَنْهارُ». [۲۸۷]
۶. شیرین شدن زندگی تلخ و ناگوار همراه با آلودگی، چنان که می‌فرماید: «تُوبُوا إِلَیهِ یمَتِّعْکمْ مَتاعاً حَسَناً؛ [۲۸۸]هرگاه شما توبه کنید، خداوند شما را به بهره‌ای نیکو، کامیاب می‌نماید».
۷. تبدیل سیئات به حسنات، یعنی نه تنها خداوند در اثر توبه گناه را می‌بخشد، بلکه گناه را تبدیل به ثواب و «سیئات» را مبدل به «حسنات» می‌نماید. چنان که می‌فرماید:
«إِلاّ مَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَاُّولئِک یبَدِّلُ اللّهُ سَیئاتِهِمْ حَسَنات؛ [۲۸۹] کسی که توبه کرده و ایمان آورده و عمل صالح انجام دهد، خداوند بدی‌های آنان را به حسنات تبدیل می‌کند».
۸. نزول برکات و توانمندی، در اثر توبه و پاک شدن از آلودگی‌ها، خداوند برکاتش را از قبیل باران و غیره نازل می‌کند و او را توانمند قرار می‌دهد. چنان که می‌فرماید: «تُوبُوا إِلَیهِ یرْسِلِ السَّماءَ عَلَیکمْ مِدْراراً وَیزِدْکمْ قُوَّةً إِلی قُوَّتِکمْ؛ [۲۹۰] توبه کنید تا خداوند آسمان را برای شما به باریدن فراوان بگمارد و نیرویی بر نیرویتان بیفزاید».
۹. رزق و روزی مادی و معنوی فراوان برای انسان تائب. چنان که می‌فرماید: «اسْتَغْفِرُوا رَبَّکمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً یرْسِلِ السَّماءَ عَلَیکمْ مِدْراراً وَیمْدِدْکمْ بِأَمْوال وَبَنِینَ وَیجْعَلْ لَکمْ جَنّات وَیجْعَلْ لَکمْ أَنْهاراً». [۲۹۱]
۱۰. محبوب خدا و خلق خدا شدن؛ زیرا انسانی که خود را از آلودگی‌ها پاک نماید و درصدد اصلاح خود برآید و تمام همش را کسب رضای خدا قرار دهد، قهراً محبوب خدا خواهد شد. چنان که در آیه شریفه آمده است: «إِنَّ اللّهَ یحِبُّ التَّوّابِینَ؛[۲۹۲]خداوند، توبه کاران را دوست دارد».
در حدیثی، رسول خدا ضمن برشمردن وظایف مردم، فرمودند:
«وَیحِبّونَ التّائِب؛ [۲۹۳] مردم باید کسانی را که به راه حق بازگشته و توبه کرده‌اند، مورد محبت قرار دهند».
یعنی شخص گنه کار نباید برای همیشه مورد بُغض و طعن مردم باشد. اگر از گناه خود توبه کرد و درصدد اصلاح مفاسد پیشین برآمد، مردم نیز باید رفتار خود را نسبت به او تغییر دهند و او را در جامعه پذیرا شوند تا گنه کاران دیگر نیز تشویق به توبه شوند.
۱۱. پیوند با موءمنین: منافقین و تبهکاران در اثر عقاید فاسد و اعمال ناشایسته، رابطه دینی شان از موءمنین قطع شده و دیگر به اصطلاح جزء برادران دینی به حساب نمی‌آیند، ولی وقتی توبه کنند و مفاسد پیشین را اصلاح و خرابی‌ها را جبران کنند، دو مرتبه به موءمنین می‌پیوندند. چنان که می‌فرماید: «فَإِنْ تابُوا وَأَقامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّکاةَ فَإِخْوانُکمْ فِی الدِّینِ». [۲۹۴]
با توجه به توبه و آثارِ رحمت بار آن دیگر جایی برای نگرانی، اضطراب و افسردگی از احساس گناه نیست؛ زیرا توبه همانند آب زلالی است که هر نوع آلودگی و کثافت را پاک نموده و شستشو می‌دهد و انسان را به حالت اول خلقت برمی گرداند. «کیومٍ وَلَدَتْهُ اُمُّهُ» احساس گناه به خاطر آن است که راه نجات از عواقب اعمال گذشته خود را نمی‌یابد و نمی‌داند که چگونه آن را جبران نماید. حق دارد که در اثر احساس گناه، رنج بکشد و آزرده گردد و برای همیشه برای عاقبت دردناک خود نگران باشد، اما اگر شخصی است که پای بند به تعلیمات دینی است و در دین راه نجات را به او نشان داده‌اند و به او فهمانده‌اند که چگونه از چنگال عواقب سوء آن رهایی یابد، می‌تواند احساس آرامش و راحتی کند.
بنابراین احساس گناه برای بی دینان باعث رنج، ملال، نگرانی و اضطراب است؛ اما برای متدینان به دین اسلام که توبه یکی از ضروریاتِ آن است، ابداً مایه رنج و نگرانی نخواهد شد؛ چون راه گریز از عواقب سوء گناه در اختیار است و انسان با انتخاب آن راه گریز، خود را از عواقب سوء احساس گناه نجات می‌دهد.

فصل نهم: عقده حقارت و راه‌های درمان آن

مقدمه

احساس حقارت و یا به تعبیر فارسی «احساس کهتری» از جمله عواطف و احساس‌هایی است که هر فرد در زندگی روزمره خود به شکلی آن را تجربه می‌کند و تقریباً تمامی افراد بشر بیش و کم با این احساس درگیرند.
این احساس از طرفی از گران بهاترین انگیزه‌ای است که آدمی را برمی انگیزد تا به تکامل خویش و راه کارهای رسیدن به آن، بیندیشند، این ارزشمندی تا جایی است که مبنای حرکت و موجب گذر از کهتری به مهتری می‌گردد؛ مثل این که «دموستن یونانی» که در کودکی الکن و کم رو بود، به خطیبی بی بدیل و «تیمور لنگ» در نوع خود، جهان گیری کم نظیر می‌گردد.[۲۹۵]
همین احساس از سوی دیگر می‌تواند در انسان‌های مبتلا به این حس، نقشی مخرب و ویران گر داشته باشد و باعث رفتارهای نامطلوب و غیرعادی گردد، از قبیل: خودنمایی، ریاکاری، خشونت گری، تندخویی، برتری طلبی، ماجراجویی، تخریب دیگران، و ترور شخصیت آنها با تهمت، غیبت، دروغ، استهزا و روآوردن به کامجویی‌های موقت از قبیل: اعتیاد به مواد الکلی و مخدر و سرانجام، بزهکاری، خودکشی و...، که همگی نشانه «حس حقارت» و خواری و ذلتِ نفسِ آن شخصِ مبتلا به این حس است.
بنابراین «احساس حقارت» هم چون سکه دو رویی است که یک طرف آن سعادت و سربلندی را در پی دارد و روی دیگر آن ضعف و عقب ماندگی او را. با این حال موفقیت و عدم موفقیت آن در چگونگی مواجهه و برخورد آدمی با این احساس است؛ لذا نمی‌توان اصل «احساس حقارت» را بد و نامطلوب دانست؛ زیرا ممکن است همین حس سبب موفقیت، برتری و مهتری آدمی گردد، اما اگر انسان در زندگی روزمره خود با شکست مواجه شود و خواسته‌های او برآورده نشود و در بروز حوادث، با حوادث ناگوار برخورد کند، آن گاه این حس حقارت به «عقده حقارت» تبدیل می‌شود. در این صورت تبعات و آثار نامطلوبی در جامعه از خود به جای خواهد گذشت.
بنابراین، احساس حقارت دارای بار مثبت و منفی است. مقصود ما در این جا بررسی بُعد منفی آن یعنی «عقده حقارت» است که متأسفانه در عصر حاضر غالب انسان‌ها با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. سعی در این نوشتار نخست بیان علل و عوامل «عقده حقارت» و بعد توضیح دوران ظهور و بروز آن، و سپس اشاره به آثار و تبعات آن و در پایان تعیین و بررسی راه کارهای درمان آن در منابع اسلامی است. بنابراین مطالب اصلی مقاله عبارت است از:
۱. علل و عوامل عقده حقارت؛
۲. دوران ظهور و بروز احساس حقارت؛
۳. آثار و تبعات عقده حقارت؛
۴. راه کارهای درمان آن در منابع اسلامی.

علل و عوامل عقده حقارت

عقده حقارت همانند سایر موجودات این عالم مشمول نظام علی و معلولی است که برای آن می‌توان علل و عوامل بسیاری را برشمرد. از جمله، علل و عوامل ذیل است.

الف: سرکوب شدن حس تفوق طلبی

روان شناسان در وجود انسان از حسی به نام «حس تفوق طلبی و برتری جویی» و یا به تعبیر علامه طباطبایی(ره) «حس استخدام» [۲۹۶] خبر دادند که این حس ریشه و اساس بسیاری از احساسات و کارهای هنجار و ناهنجار است. همین حس در صورت سرکوب شدن، می‌تواند یکی از علل و عوامل پیدایش عقده حقارت باشد؛ زیرا این حس در وجود انسان در تمام مراحل زندگی، از کودکی تا پیری وجود دارد. لکن برای ظهور و بروز آن موانع بسیاری وجود دارد. کودک در درون خانه و سپس در جامعه با صدها موانع برای ابراز این حس مواجه است و نمی‌تواند آن چه را که می‌خواهد، جامه عمل بپوشاند. این جاست که نسبت به ضعف خود آگاه می‌شود؛ زیرا در مبارزه با بزرگ سالان و موانع دیگر شکست می‌خورد و عقده حقارت به او دست می‌دهد.

ب: تأثیر محیط

منظور از محیط و تأثیر آن در پیدایش عقده حقارت، اعم از خانه، مدرسه و اجتماعی است که در آن زندگی می‌کنیم. مثلا اگر در محیط خانه، پدر و مادری همواره فرزند خود را با سایر افراد خانواده یا فرزندان همسایه و دوستان درخشان تر از او مقایسه کنند و دایم وی را در عذاب سرزنش قرار دهند که چرا همسان و هم طراز با دیگران پیش نمی‌رود و یا به خواسته‌های طبیعی وی احترام نگذاشته و با سخت گیری، تندی، خشونت و تحقیر با او برخورد نمایند و یا در مدرسه، معلم به جهت این که دانش آموزی نتوانسته از عهده تکلیفش برآید او را در جمع شاگردان و هم کلاسان مورد سرزنش و خفت قرار دهد و یا در محیط اجتماع بزرگ سالان، به جهت عدم موفقیت در کارها، مورد تحقیر و سرزنش قرار گیرد، قهراً عقده حقارت دراین افراد ظهور و بروز خواهد داشت و اینها خود را انسانی خوار و شکست خورده و حقیر در جمع دیگران می‌یابند و آثار این احساس در آنها ظاهر خواهد شد.

ج: معلولیت‌های جسمی

عقده حقارت ممکن است از یک نقص بدنی یا روانی سرچشمه گیرد. هر کودک یا نوجوان عاجز، ناقص، عقب افتاده ذهنی و یا نحیف و کند ذهن، در برابر نارسایی خود در واقع دو بار رنج می‌برد؛ یک بار به علت این که در محیط خود واقعاً در موقعیت کهتری قرار دارد و بار دیگر به علت این که مورد استهزا و تمسخر دوستان، هم سالان و اطرافیان قرار می‌گیرد.
به عقیده «آدلر» عقده حقارت در سه دسته از افراد دیده می‌شود که از جمله آنها مورد ذیل است: «افراد ناقص الخلقه یعنی افرادی که به ویژه از کودکی دارای نقیصه بدنی بودند و همواره این کمبود موجب شده است که خود را در میان هم سالان خویش زبون تر و ناتوان تر احساس کنند، مانند کودکی که بر اثر فلج بودن دست یا پا نتواند در جمع دیگران در بازی شرکت کند». [۲۹۷]

د: صفات غیرعادی

وجود پاره‌ای از صفات، نشانه‌ها یا خصوصیات غیرعادی، در برخی افراد بدون آن که جنبه کهتری واقعی و نقصی داشته باشد، آنان را در معرض تمسخر و ریش خند دیگران قرار می‌دهد و گاه برای آنان نامی مضحک و مستهجن می‌سازند که در تمام مدت زندگی آن نام دامن گیر آنهاست نظیر پخمه، بی رگ، کرگدن، روباه، بی مخ و... این نوع برخورد با افراد، باعث ظهور و بروز عقده حقارت خواهد شد.

ه: خودفراموشی

ممکن است علت عقده حقارت، امری بیرونی نباشد، بلکه خود، علت پیدایش آن شود. لذا خودفراموشی که آن نیز معلول خدافراموشی است [۲۹۸] یکی از علل پیدایش عقده حقارت است، چرا که انسانِ از خود غافل، انسانی حقیر و پست خواهد بود. براساس مکتب انبیا و دستورهای الهی دو چیز مایه خوشبختی بشر است: نخست یاد خدا و دیگری یاد روز جزا. [۲۹۹] لذا توجه به مبدأ و معاد در سرلوحه برنامه‌های تربیتی انبیا و اولیا قرار داشته و تأثیر آن در پاک سازی فرد و اجتماع کاملاً چشم گیر است.
غفلت از این دو باعث سقوطِ انسان تا سرحد حیوانیت و پست تر از آن است. [۳۰۰] آن گاه انسان با درک این سقوط، خفت، خواری و ذلت را به خوبی احساس می‌کند.

و: از دست دادن پدر و مادر و همسر

از دست دادن نعمت‌های بزرگ از قبیل پدر، مادر و همسر می‌تواند یکی از عوامل عقده حقارت و احساس کهتری باشد. مطالعه و جست وجو در روحیه خانواده‌های بی سرپرست و فرزندانی که از نعمت وجود پدر و مادر محرومند، روشن گر این مدعاست. فرزندان یتیم چون خود را بی حامی و یاور می‌بینند، حس حقارت و کهتری می‌نمایند.

ز: فقر و تنگدستی

چه بسا فقر و تنگدستی پدر و مادر در برآورده نساختن خواسته‌های مالی فرزند، باعث عقده حقارت فرزند در جمع هم سالان او که از همه نعمت‌ها برخوردارند، باشد و حتی برای سرپرست خانواده نیز که توان رفع نیاز مالی برای اعضای خانواده را ندارد، در برابر آنان باعث شرمندگی و در مقایسه خود با هم نوعان خود سبب عقده حقارت و خفت است.
مولا علی علیه السلام می‌فرماید:
«الفَقْرُ اَلْموتُ الاَکبَر؛ [۳۰۱]فقرِمالی برای انسان مرگی بزرگ است».
کودکانی که در طفولیت با شرایط سخت مالی رشد کرده‌اند در باطن خود نوعی عقب ماندگی و ضعف احساس می‌کنند و این احساس در خاطره آنان تا پایان عمر باقی می‌ماند.

ح: احساس گناه

گناه کاری و عصیان، یکی دیگر از علل عقده حقارت است؛ چون کسی که مرتکب گناه شد و پرده احترام به قانون را دریده است، همواره در فشار و شکنجه‌های وجدان اخلاقی است و خویشتن را انسانی پلید، آلوده و شرمسار می‌بیند. لذا همواره کوشش می‌کند که گناهان خود را مخفی نگه داشته و حتی صحنه‌های شرم آور آنها را نیز فراموش کند؛ ولی وجدان اخلاقی گناه کار او را آرام نمی‌گذارد و با سرزنش‌های مداوم خود می‌کوشد که گناهان را در خاطر وی زنده نگه دارد و او را رنج دهد.
این شرمساری و حقارتی که در اثر گناه دامن گیر او شده، همواره او را در نظر او پست و زبون جلوه می‌دهد و بر شخصیت و استقلال وی ضربه وارد می‌سازد و گناه کار نیز می‌کوشد تا از راه خودسازی تصنعی، ضعف روانی خود را پوشانده و خود را فردی نیرومند، با شخصیت و صاحب احترام جلوه دهد. لکن از رفتار تملق آمیز او باطن پلیدش شناخته می‌شود.

دوران ظهور و بروز احساس حقارت

پس از گذشت دوران کودکی ممکن است در هر مرحله‌ای از مراحل زندگی، احساس حقارت ظهور و بروز داشته باشد. لکن به طور مشخص می‌توان انگشت روی دو مرحله و دو دوره از زندگی گذاشت که ظهور و بروز عقده حقارت و احساس کهتری، مشخص تر و بارزتر است؛ یکی دوران بلوغ و دیگری دوران پیری است.

یک: دوران بلوغ

بلوغ را می‌توان یکی از مهم‌ترین دوره‌های زندگی دانست که از نظر فیزیولوژیکی، فیزیکی و روانی تحولات بسیار عمیقی در فرد ایجاد می‌کند و باعث می‌شود که نظم جسمانی و روانی نوجوان به هم بخورد. نوجوان در این دوره از نظر جسمانی در حال رشد و از لحاظ عاطفی نارس و از نظر تجربه محدود و از لحاظ فرهنگِ اجتماعی، بسیار شکننده و تحت تأثیر است. بلوغ، یک دوران بی سروسامان است. به عبارت دیگر هنگامی از زندگی است که شخص غالباً دست خوشِ کشمکش‌های گوناگون است. از نظر بهداشت روانی، شناخت این تحولات به ویژه در آن قسمت‌ها که تغییرات چشم گیر در رفتار و کردار نوجوان آشکار می‌گردد بسیار پراهمیت و سرنوشت ساز است.[۳۰۲]
جوانان نوخاسته و تازه بالغ، از دو جهت خود را ضعیف می‌بینند و در خویشتن احساس حقارت می‌کنند: یکی از خاطرات ناتوانی ایام گذشته و دیگر از تزلزل و اضطراب نسبت به آینده.
جوانی که تازه دوران کودکی را پشت سر گذاشته و به منزل شباب و جوانی قدم نهاده، تشنه قدرت و نیرومندی است؛ زیرا هنوز ضعف ایام طفولیت را از یاد نبرده است. به خاطر دارد که تا دیروز طفلی بوده و از خود استقلال و شخصیتی نداشته است و اینک که جوان و نیرومند شده از خاطره ضعف و رنج آور دوران کودکی متأثر و در خود احساس حقارت می‌کند و می‌خواهد این نقیصه هرچه زودتر جبران شود تا بتواند مستقلاً اظهار وجود نماید و توانایی خود را به دیگران بقبولاند.
آدلر[۳۰۳]تشخص طلبی را واکنشی در برابر احساس حقارتِ واقعی یا خیالی یا جبران آن می‌داند. او می‌گوید: نوعی حقارت و کهتری دامن گیر همه است و آن این که، همه روزی بچه بودند و در کودک حس حقارت بر سه تجربه متقارن مبتنی است: نخست احساس ناتوانی؛ دوم احساس ضعیف تر بودن از بزرگ سالان؛ سوم احساس وابستگی به بزرگ سالان. هر کودکی می‌خواهد آدمِ بزرگی باشد و در راه برتری می‌کوشد تا بر احساس کم و کاستی خود فایق آید.[۳۰۴]
برای جوانان زمان بلوغ، زمان پرواز از آشیانه هاست؛ زمانی است که می‌توانند تنها و آزاد به سوی انجمن‌ها و مجامع جوانان بگریزند. در حالی که هنوز از جدایی و تنهایی وحشت دارند، همین تفاوت بین خواسته‌ها و قدرت برآورد آنها سبب می‌شود که جوانان غالباً رفتاری زننده و ناموزون پیدا کنند.[۳۰۵]
به هرحال دوران بلوغ، یکی از دوران پرتلاطم و دوران بروز احساس حقارت است.

دو: دوران پیری

کهن سالان بر اثر ناتوانی روزافزون، در خود احساس ضعف و حقارت می‌کنند و می‌کوشند از هر راهی که ممکن است، قدرتی به دست آورند و به وسیله آن، حقارت خویش را جبران نمایند. اینان به خاطر دارند که دیروز قوی و توانا بودند و اینک فرسوده و ناتوان شده‌اند، اعصاب پولادینشان لرزان گردیده و قوای بدنشان به سستی گرائیده است، چشمشان کم فروغ و گوششان ضعیف و اندامشان سست شده و قدرت فعالیت و تحرک را از دست داده‌اند.
دیروز خود حامی دیگران بودند؛ ولی امروز مانند کودکان به حمایت و دستگیری دیگران نیاز دارند. ناتوانی و عجز ایام پیری، یک ضعف تخیلی و حقارت موهوم نیست که با تجزیه و تحلیل روانی بتوان آن را برطرف نمود، بلکه یک ضعف واقعی و حقیقی است که دامن گیر کهن سالان می‌شود، دردی که در تمام قوای آنها اثر نامطلوب می‌گذارد.

خودنمایی و کتمان حقارت از راه‌های مختلف

جوانان و پیران هر دو از یادآوری گذشته خود احساس حقارت می‌کنند. با این تفاوت که گذشته جوان، ضعفِ دوران کودکی است و گذشته پیران، قوت و نیرومندی ایام جوانی است. لذا احساس حقارت پیران به مراتب شدیدتر و خطرناک تر از جوانان است.
جوانان راه فراز زندگی را می‌پیمایند و به سوی قدرت پیش می‌روند. هر روزی که بر آنان می‌گذرد، نیرومندتر می‌گردند و به تدریج نگرانی‌های گذشته را فراموش می‌کنند و عقده حقارتشان خودبه خود گشوده می‌شود، ولی پیران در راه نشیب زندگی قدم برمی دارند و هر روز که بر آنان می‌گذرد، ناتوان تر می‌شوند و قهراً احساس ضعفشان شدیدتر و عقده حقارتشان محکم تر می‌گردد. لذا در هنگام عکس العمل نشان دادن، کهن سالان نمی‌توانند مانند جوانان به نعره زدن و فریاد کشیدن یا تخریب و تهاجم، قدرت نمایی، اظهار وجود و جبران احساس حقارت نمایند، بلکه برای این که از گردونه کاملاً خارج نشوند و تمام ارزش و شخصیت خود را از دست ندهند، کوشش می‌کنند تا از راه‌های ممکن برای خود جایی باز کنند و با به دست آوردن قدرت یا ثروتی، خود را به حساب بیاورند و به این وسیله، حقارت خویش را بپوشانند و احیاناً برای ابراز وجود و عرضه شخصیت، دست به کارهایی خطرناک می‌زنند که ذیلاً به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم.

الف: جمع ثروت

یکی از مجاری کسب قدرت برای تمام طبقات مردم، در همه ادوار زندگی، گردآوری ثروت و جمع مال است؛ زیرا اکثر مردم ثروتمندان را نیرومند، مهم و صاحب امتیاز تلقی می‌کنند و آنان را با دیده احترام و تکریم می‌نگرند. ثروت می‌تواند بسیاری از عیوب و نقایص را بپوشاند و به آدمی جمال و زیبایی اجتماعی ببخشد. لذا سال خوردگان، مناسب‌ترین وسیله قدرت یابی و تفوق جویی و بالاخره جبرانِ حقارت را که با مزاج ناتوانشان سازش دارد، جمع آوری ثروت می‌دانند. اینان می‌توانند از راه جمع آوری مال، کسب نیرو کنند و به این وسیله برتری خود را اثبات نموده و ضعف و حقارت خویش را بپوشانند. به همین خاطر است که آدمی وقتی پیر می‌شود، به طور آگاه یا ناآگاه در ثروت اندوزی حریص تر می‌گردد و بیش از پیش به اموال خود دل بستگی و علاقه نشان می‌دهد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
«یهْرِمُ ابْنُ آدَمَ وتَشِبُّ مِنْهُ اثْنَتانِ اَلْحِرصُ وَالأمَلْ؛[۳۰۶] فرزند آدم به پیری می‌رسد ولی دو صفت در وجودش جوان می‌گردد یکی حرص و دیگری آرزو».
در حدیث دیگری فرمودند:
«الشَّیخُ شابٌّ فی طَلَبِ الدُّنِیا؛[۳۰۷] پیر سال خورده و ناتوان در دنیاطلبی جوان و تواناست».

ب: مداخله در امور دیگران

بعضی از پیرانِ فاقد ثروت، برای آن که خود را بنمایانند و اظهار وجود نمایند، به اظهارنظر در کارهای دیگران می‌پردازند. در محیط خانه به کودکان تندی و خشونت می‌کنند، به جوانان اندرز و نصیحت می‌گویند یا آنان را مورد توبیخ و سرزنش قرار می‌دهند، در کارهای میان سالان تفتیش و تفحص می‌کنند و بدون این که از آنان خواسته باشند اظهارنظر می‌کنند و تاجایی که دستشان برسد در کوچه و بازار، در کوی و برزن، مسجد و معبد در امور مردم مداخله می‌نمایند و نسبت به اعمال شان نظر موافق یا مخالف می‌دهند و گاهی در این کار آن قدر زیاده روی می‌کنند که همه را به ستوه می‌آورند.
ویل دورانت می‌گوید: «یکی از مسایل دقیق روان شناسی امروز این است که آیا جوانان در ارتکاب محرمات بیشتر لذت می‌برند یا پیران در تخطئه و نکوهش آنان؛ از نظر اخلاق، زندگی دو دوره دارد: دوره نخستین، فرو رفتن در لذات و شهوات و دوره دوم پند و نصیحت به دیگران است. در این دوره شهوات به حزم و احتیاط بدل می‌گردد و طوفان امیال رنگ اندرز به خود می‌گیرند».[۳۰۸]

ج: نقل قصه‌های عجیب و غریب

بعضی از پیران و سال خوردگان برای اظهار وجود و جلب توجه دیگران و جبران حقارت خود گاهی قصه‌های عجیب و غیرواقعی را به عنوان مشاهدات ایام عمر خود نقل می‌کنند و گاهی خود را قهرمان وقایع مهم و پرهیجان معرفی می‌نمایند و گاهی روزگار گذشته و حال را با هم می‌سنجند و بر خوبی‌های گذشته افسوس می‌خورند و از بدی‌های کنونی ابراز تأسف و تأثر می‌کنند. آنان در این قبیل گفتار و رفتارشان یک هدف اساسی دارند و آن، این که در مقابل دیگران عرض اندام کنند، تفوق و برتری خود را نشان دهند، ضعف خویشتن را بپوشانند و از احساس حقارت درونی خود بکاهند.

=د: عکس العمل‌های خطرناک

اگر جوانان و میان سالان نسبت به سال خوردگان سخت گیری کنند و به آنان میدان خودنمایی و عرض وجود ندهند و با تندی و خشونت برخورد نمایند، ممکن است گروهی از آنان به عزلت و انزوا بگرایند و بدون این که آسیبشان به کسی برسد، باقی مانده عمرشان را با سکوت و انزوا بگذارنند؛ ولی گروه دیگر، خصوصاً اگر بی ایمان و نادان باشند، ممکن است برای جبران حقارت خود به عکس العمل‌های خطرناک دست بزنند و در خانواده و اجتماع، مفاسد بزرگی به بار بیاورند. مثلاً دختران پاک دامن را رمی به بی عفتی کنند، به پسران عفیف و شریف تهمت بزنند، بین زنان و شوهران جدایی بیفکنند، فرزندان را بر ضد پدر و مادرشان بشورانند، محیط خانه را دچار بی نظمی و اختلال کنند، در اجتماع نیز جوانان را علیه بزرگ سالان تحریک نموده و بشورانند، بین مردم تفتین و افساد کنند، بذر اختلاف و ناسازگاری بیفشانند، افراد را به جان هم بیندازند و خلاصه برای آن که خود را منشأ اثر نشان دهند و توجه دیگران را به خود جلب نمایند، ممکن است مرتکب انواع گناهان و پلیدی‌ها شوند و زیان‌های غیرقابل جبرانی به بار آورند. اینجاست معنای کلام امام هادی علیه السلام به خوبی فهمیده می‌شود که فرمودند:
«مَن هانَتْ عَلَیهِ نَفْسُهُ فلا تأمَن شَرَّهُ ؛ کسی که خود را ناچیز و خوار می‌یابد و در باطن احساس ذلت و حقارت می‌کند، از شر او ایمنی نداشته باش».[۳۰۹]
این‌ها و ده‌ها پیامدهای دیگری که ممکن است از پیر حقیر سرزند.

آثار و تبعات عقدة حقارت=

زمانی که عقده حقارت در فرد شدت یافت، او برای کاهش و پیش گیری از خطرهای احتمالی آن به مکانیزم‌های دفاعی جبران، متوسل می‌شود. حال گاه جبران، واقعی و حقیقی است که موجب کاهش عقده حقارت و دست یابی به تعادل می‌گردد، ولی در بسیاری از موارد، جبران‌ها، انحرافی و کاذبند که در این صورت احساس حقارت در یک دور باطل، نه تنها کاهش نمی‌یابد، بلکه به صورتی ویران گر و مخرب تشدید می‌گردد. این همان صورتی است که پیامدهای ناگوار دارد و منظور ما در این جا اشاره به برخی از آن پیامدهای ناگوار است که ذیلاً به صورت اجمال و اختصار به آنها می‌پردازیم.

الف: کتمان حقارت و خودنمایی

افراد مبتلا به این حس وقتی در خود استعداد جبران صحیح آن را نمی‌یابند، درصدد برمی آیند که با کتمان آن و خودنمایی به شیوه‌های مختلف و ریاکاری، نظر اطرافیان را نسبت به خود منحرف ساخته و به خود جلب نمایند. این خودنمایی‌ها در افراد مختلف به صورت‌های گوناگون ظهور و بروز دارد. به عنوان نمونه انسان‌های ترسو ژست شجاعانه می‌گیرند و می‌خواهند خود را شجاع و با شهامت نشان دهند. یا جوان شکست خورده در تحصیلات عالی و یا در رسیدن به یک موقعیت اجتماعی، می‌خواهد خود را تحصیل کرده و موفق جلوه دهد و از هر راه ممکن خودنمایی نموده و در جامعه اظهار وجود نماید ولو با پوشیدن لباس‌های تجملی، آرایش‌های کذایی، شبهه افکنی، سنت شکنی، ادای استاد یا دانشجو یا دکتر را درآوردن، لباس‌های شهرت پوشیدن، ادای فوتبالیست‌ها یا چهره‌های معروف سینما را درآوردن، سفره‌های رنگین، کتاب خانه‌های کذایی، تهیه تجملات پرزرق و برق در منازل و... همه این‌ها برای کتمان آن حقارت درونی است و می‌خواهد خود را در ظاهر به گونه‌ای غیر از آنچه که هست نشان دهد.

ب: بدرفتاری با دیگران

افراد مبتلا به عقده حقارت برای جبران آن دست به کارهای غیرعادی و نامطلوب می‌زنند، در خانه با کودکان و دیگر افراد منزل بدرفتاری دارند، دشنام می‌دهند، با ضرب و شتم، ایجاد رعب و وحشت می‌نمایند و ضمناً اعمال ناپسند خود را به حساب تربیت فرزندان و انضباط خانوادگی می‌گذارند. هم چنین در برخورد با همسایگان، دوستان و همکاران بدرفتاری دارند و احیاناً جست وجو در کار و زندگی آنها نموده و بالاخره در هر مناسبتی می‌خواهند ولو با اعمال خلافشان خود را مطرح نمایند.

ج: تخریب دیگران

افراد مبتلا به این حس، وقتی نتوانند خود را مسلط و مهتر و برتر سازند درصدد استفاده از تخریب دیگران برمی آیند. به ویژه نسبت به کسانی که در دل کدورتی دارند، حساسیت بیشتری نشان می‌دهند. همواره در کمین رفتار و جزئیات زندگی آنان هستند و اگر کوچک‌ترین خطایی ببینند آن را بزرگ کرده و در برابر دیگران آنان را به باد استهزا می‌گیرند. برای جبران حقارت درونی خود به ترور شخصیت افراد اقدام می‌کنند. در این راستا از هر نوع تهمت، غیبت، استهزا، اسناد القاب بد، شایعه پراکنی و دروغ پردازی ابایی ندارند، و با ابزارهای آلوده، به تخریب و تضعیف دیگران می‌پردازند. چه زیبا فرمودند معصومین علیه السلام که این نوع کارها از خواری و ذلت نفس افراد است. رسول خدا فرمودند:
«لا یکذِبُ الکاذِبُ اِلاّ من مَهانَةِ نَفْسِهِ؛[۳۱۰]دروغ گو هرگز دروغ نمی‌گوید مگر بخاطر حقارتی که در نفس خود احساس می‌کند».
و نیز علی علیه السلام فرمود:
«الْغَیبَتُه جُهدُ الْعاجِز[۳۱۱]؛ نهایت تلاش یک فرد عاجز و حقیر غیبت کردن است».
و امام هادی علیه السلام فرمود:
«مَنْ هانَتْ عَلَیهِ نَفسُهُ فَلا تَأمَنَ شَرِّهُ[۳۱۲] ؛ کسی که خود را خوار و ناچیز و حقیر می‌یابد و در باطن احساس ذلت و حقارت می‌کند، از شر او در امان مباش».

د: خودباختگی و روشن فکرنمایی

افراد مبتلا به این حس گرفتار فقدان اعتماد به نفس، وابستگی شدید، عدم اتکا به خود، خودباختگی و بی هویتی می‌شوند. این صفات در دوران مختلف زندگی از طفولیت تا کهن سالی در هر زمان به تناسب سن و سال آنها ظهور می‌نماید. مثلاً در دوران کودکی به صورت جدا شدن از والدین، ترس از مدرسه، کم رویی، و در دوران جوانی به صورت انزوا و کناره گیری و در سنین جوانی و بالاتر احیاناً به صورت روآوردن به فرهنگ‌های بیگانه و تمدن‌های دیگران، ظاهر می‌شود. از آن جا که این فرد در جامعه خودی و فرهنگ ملی و دینی خود، خود را ناتوان و شکست خورده می‌بیند، مدعی می‌شود که چون جامعه سنتی، پاسخ گوی نیازشان نیست، به دنبال جامعه‌ای مدرن و فرهنگی فراتر از فرهنگ جامعه سنتی خود می‌باشد. در حالی که مسأله چیز دیگری است و او برای جبران حقارت خود چنین می‌گوید. این افراد کهتر و حقیر در هر سه نهضت: مشروطه، صنعت نفت و انقلاب اسلامی، به وضوح دیده می‌شوند. عده‌ای در هر سه مرحله بودند که تمام تلاششان در وابسته کردن کشور به بیگانه بوده و تمام حرفشان این بود که ما بدون اتکا به بیگانگان توان ادامه زندگی و پیشرفت را نداریم، و غرب زدگی چیزی جز خودباختگی در برابر غرب نیست و امام راحل مکرر به این جهت در کلمات خود اشاره داشتند و این بینش را همواره مایه بدبختی جامعه می‌دانستند.[۳۱۳]

ه: رو آوردن به کام جویی‌های موقت

روآوردن به لذت‌ها و تجملات، موقتاً فکر مشکلات را از ذهن بشر خارج می‌سازد. افراد مبتلا به عقده حقارت، از سویی به علت شکست‌های پی درپی احساس می‌کنند که باید از هر راه ممکن سطح ارزشی خود را بالا ببرند و از سوی دیگر خود را برای اصلاح رفتار یا تغییر جهت اساسی در سطح بالاتر نالایق می‌بینند. لذا به کام جویی‌های موقت پناه می‌برند. از قبیل نوشیدن مشروبات الکلی، استعمال مواد مخدر، لذت‌های جنسی و بالأخره انبوهی از تفریحات و هیجان‌های رایج که به طور موقت باعث ارضای خواسته است که متأسفانه این نوع کام جویی‌ها در جامعه به راحتی در دسترس افراد قرار دارد و آثار شوم آنها نیز به وضوح مشاهده می‌شود؛ چون با تن دادن به این نوع جبران‌های کاذب، نه تنها احساس حقارت درونی جبران نمی‌شود، بلکه به طور طبیعی شدت پیدا کرده و نیاز به جبران را در فرد، افزایش می‌دهد. لذا جامعه مبتلا به چنین حالتی، رنگ سعادت و خوشبختی را نخواهد دید و دایم باید وابسته به غیر باشد به همین جهت رو آوردن به کام جویی‌های موقت غالباً طرح استعمار برای کشورهای زیر سلطه است.

و: خود برتربینی

انسان در اثر ابتلا به عقده حقارت دچار بیماری کبر و خودبرتربینی می‌شود، به مردم بی اعتنا می‌شود، تجاوز می‌کند، به عصیان و طغیان می‌گراید، مردم را به حساب نمی‌آورد، اصول اخلاقی را رعایت نمی‌کند و خلاصه به جای تواضع در برابر دیگران، جبار و بی پروا می‌شود، دست به هر عمل ناروایی می‌زند و خود را برتر از این می‌داند که از کسی بپرسد یا به نصایح یا انتقاد دیگران گوش فرا دهد. چه زیبا فرمود امام صادق علیه السلام:
«ما مِنْ رَجُل تَکبَّرَ أو تَجَبَّرَ اِلاّ لِذِلَّةِ وَجَدَها فِی نَفْسِهِ؛[۳۱۴] هیچ انسانی خودبین و متجاوز نمی‌شود و به تکبر و جباریت و ستم گری آلوده نمی‌شود، مگر به خاطر ذلت و حقارتی است که در ضمیر خود احساس می‌کند».
جان دیویی می‌گوید: «میل به قدرت طلبی در افرادی شدید است که مبتلا به احساس حقارت یا عقده حقارت هستند و برای جبران و نقایص شخصی می‌کوشند تا دیگران را تحت تأثیر خود قرار دهند و از این راه توجه آنان را به قدرت و نیروی خود جلب نموده و به این وسیله حقارت خویش را جبران نمایند».[۳۱۵]

ز: ریاست طلبی، بزه کاری، خودکشی و...

پیامدهای عقده حقارت بسیار است و ما را مجال نقل همه آنها نیست. روان شناسان، حس پوچی و نیهلیستی و در نتیجه بزه کاری، بی اعتنایی به قانون، گریز از مسئولیت، دزدی، ریاست طلبی، بی اشتهایی عصبی و بالاخره خودکشی را از جمله پیامدهای آن معرفی کرده‌اند. افراد مبتلا به این حس دست به هر کاری برای مطرح ساختن خود می‌زنند ولو آن کار به نابودی آنان ختم شود.[۳۱۶]

راه کارهای بهداشت و درمان عقدة حقارت در منابع اسلامی

معمولاً پزشکان در بیماری‌های جسمانی سعی شان در شناسایی علل، عوامل و درک ریشه‌های آن است، چراکه مبارزه با معلول نتیجه بخش نیست. آن چه مهم است خشکاندن ریشه‌ها و زمینه‌های بیماری است. در بیماری‌های روانی نیز اوضاع چنین است. لذا در اسلام سعی بر این است که امراض روحانی از ریشه خشکانده شود و زمینه‌های آن از بین برود، با مراجعه به منابع اسلامی مشاهده می‌شود که خوشبختانه در رابطه با علل و عوامل عقده حقارت و احساس کهتری سخن بسیار گفته شده و برای از بین بردن آن دستورهای لازم و راه کارهای مفیدی ارائه شده است. در این جا اجمالاً به راه کارهای درمان یکایک علل مذکور تحت عناوین ذیل خواهیم پرداخت.
۱. تعدیل غرایز؛
۲. ایجاد محیط سالم؛
۳. مثبت نگری؛
۴. تکریم شخصیت؛
۵. خودسازی؛
۶. حمایت‌های اجتماعی؛
۷. اصلاح نگرش (شناخت درمانی)؛
۸. توبه درمانی.
این راه کارهای هشت گانه برای از بین بردن و بی اثر کردن آن علل هشت گانه عقده حقارت است، یعنی اگر این هشت امر صورت گیرد دیگر زمینه‌ای برای ایجاد عقده حقارت باقی نمی‌ماند.

تعدیل غرایز

در اسلام به جای سرکوبی غرایز، تعدیل غرایز مطرح است. غریزه قدرت طلبی و حس برتری جویی که در کلام علامه طباطبایی از آن به «حس استخدام» یاد شده است از جمله غرایز نیرومندی است که در نهاد آدمی آفریده شده است. در دیدگاه الهیون، خدای حکیم هیچ چیز را بی حکمت و فایده نیافریده است و اساساً در آفرینش امری عبث و بیهوده آفریده نشده: «وَما خَلَقْنا السَّمَواتِ وَالأَرْضَ وَما بَینَهُما لاعِبِینَ»[۳۱۷]و خطاب به انسان «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکمْ عَبَثاً»[۳۱۸] «وَما خَلَقْنا السَّمواتِ وَالأَرضَ وَما بَینَهُما إِلاّ بِالحَقِّ»[۳۱۹] بنابراین حس تفوق طلبی و برتری جویی یا استخدام نیز مشمول همین حکم بوده و بیهوده آفریده نشده است. به دلیل همین غریزه است که بشر به فضا و کهکشان‌ها راه پیدا کرده و تا قعر اقیانوس‌ها پیش رفته و همه طبیعت را تحت تسخیر خود درآورده است؛ ولی این یک سوی قضیه است. سوی دیگر آن این است که اگر این غریزه کنترل نشود و انسان بخواهد با هم نوعان خود آن گونه برخورد کند که با طبیعت برخورد کرده است و بخواهد انسان‌ها را همانند طبیعت تحت تسخیر و سیطر خود درآورد، آن گاه دیگر ممدوح نیست، بلکه چیزی به نام استعمار و استثمار پدید خواهد آمد. پس این حس باید کنترل و تعدیل گردد و در مسیر صحیح هدایت شود و نباید نام این هدایت و تعدیل را سرکوب آن نامید.
تمامی انبیا و شرایع آسمانی برای کنترل این خواسته بشر سخن گفته و آن را محدود کرده‌اند؛ زیرا اگر این حس بخواهد رها و آزاد عمل کند، در جامعه جنگ، ستیز و اختلاف دایمی خواهد بود، چرا که این حس در همه وجود دارد. در قرآن کریم می‌خوانیم:
«فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الکتابَ بِالحَقِّ لِیحْکمَ بَینَ النّاسِ فِیمااخْتَلَفُوا فِیهِ»[۳۲۰] این اختلافی که انبیا مأمور به رفع آن هستند همان اختلافی است که از این حس سرچشمه می‌گیرد. لذا با توجه با اجتماعی بودن انسان اگر این حس کنترل نشود و در مسیر صحیح به کار گرفته نشود، اختلاف در جامعه همیشگی و دایمی خواهد بود.[۳۲۱]
بنابراین تعدیل و هدایت این حس لازم است تا منجر به اختلاف، استعمار و استثمار نشود و سرکوب آن روا نیست تا منجر به عقده حقارت و احساس کهتری نشود.

ایجاد محیط سالم

منظور از محیط خانه، مدرسه و اجتماع است. اسلام برای ایجاد محیط سالم در هر سه شعبه اش دستورهای لازم را داده است که اگر مردم طبق دستور اسلام عمل نمایند، یقیناً محیطی فراهم می‌شود که در آن محیط، جایی برای احساس کهتری و عقده حقارت باقی نخواهد ماند. بررسی تفصیلی این موضوع و تبیین دیدگاه اسلام نیاز به مجال دیگری دارد که در حد این نوشتار به آن می‌پردازیم.

محیط خانه

در بینش اسلامی پدر، مادر و سایر اعضای خانواده موظفند با کودک و نوجوان برخورد شایسته داشته باشند و از سخت گیری، فشار، زورگویی، تندخویی، خشونت، تحقیر، اهانت، مقایسه‌های بی مورد با افراد قوی تر از آنها، بی توجهی به استقلال طلبی آنها و بالأخره هر کاری که نتیجه اش عقب ماندگی، بدبختی، ضعف و زبونی، حس حقارت و خود کم بینی در طفل و نوجوان شود، جداً پرهیز نمایند؛ زیرا طفل و نوجوانِ مبتلا به عقده حقارت، دست به هر کاری می‌زند و رفتار او ناهنجار و در جامعه نیز به عنوان فرد بزه کار ظاهر خواهد شد و حتی علیه پدر و مادر نیز برمی خیزد و باعث عقوق والدین و نارضایی آنها می‌شود. در حالی که اگر این رفتارها ریشه یابی شوند معلوم می‌شود که علت عمده آنها رفتار ناشایست پدر و مادر بوده است که فرزند را به این جا کشاند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«لَعَنَ اللهُ وَالِدَینَ حَمَلَا وَلَدَهُما عَلی عُقُوقِهِما؛[۳۲۲] از رحمت الهی بی بهره باد آن پدر و مادری که بر اثر سوء رفتار و گفتارشان، باعث انحراف فرزند خویش شوند و او را به عصیان و ایذائشان وادار سازند».
در حدیث دیگر فرمود:
«رَحِمَ اللهُ والِدَینِ اَعانا وَلَدَهُما عَلی بِرِّهِما؛[۳۲۳] رحمت الهی شامل حال آن پدر و مادری باد که با تربیت صحیح شان، فرزند خود را در نیکی به والدین کمک و یاری نمایند».
در حدیثی حضرت علی علیه السلام فرمود:
«وَلَدُک رَیحانَتُک سَبْعاً وَخادِمُک سَبْعاً ثُمّ هُوَ عَدُوُّک او صَدیقک
؛ فرزند تو در هفت سال اول گلی خوشبو بر ساقه درخت وجود شما است، و در هفت سال دوم خدمت گزار، مطیع و فرمان بر شماست، و در هفت سال سوم ممکن است دشمنِ بدخواه شما و یا دوست خیرخواه شما باشد[۳۲۴]».
در کلام نورانی دیگرش فرمود:
«مَنْ کرُمَتْ عَلَیهِ نَفْسُهُ لَمْ یهِنْهَا بِالْمَعْصِیته؛[۳۲۵] کسی که به شرافت معنوی و کرامت نفس خود معتقد است او را با ارتکاب گناه و کردار ناهنجار، خوار و حقیر نمی‌کند».
منظور این است که فرزندی که در خانه صاحب شخصیت و گرامی است، روانی آرام و ضمیری مطمئن دارد و در خود احساس حقارت نمی‌کند تا نیازی به پرخاش گری، ستیزه جویی، ناسازگاری و بالاخره معصیت باشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی فرمود:
«اَلْوَلَدُ سَیدٌ سَبْعَ سِنِینَ وَعَبْدٌ سَبْعَ سِنینَ وَوَزیرٌ سَبْعَ سِنینَ؛ فرزند در هفت سال اول سید و آقای پدر و مادر است و در هفت سال دوم بنده، مطیع و فرمان بردار آنها است و در هفت سال سوم (دوران بلوغ به بعد) وزیر، مسئول و طرف شور والدین است».[۳۲۶]
به هرحال روایات راجع به برخورد پدر و مادر و سایر اعضای خانواده نسبت به فرزند بسیار است. اگر به همین چند روایت عمل شود، فرزند هیچ گاه در خود حس حقارت نخواهد نمود؛ زیرا دلیلی ندارد کسی که در خانه مورد احترام و صاحب شخصیت است و در سنین جوابی به عنوان وزیر و فرد مسئول و طرف شور پدر و مادر است، حس حقارت داشته باشد.

محیط مدرسه

معلم در اسلام حکم پدر را دارد. همان گونه که احترام پدر لازم است، احترام معلم نیز بر متعلم لازم است. از آن طرف عنایت به متعلم نیز در هر حال از وظایف معلم است. معلم نه تنها در مدرسه و تحصیل متعلم باید نهایت مراقبت را داشته باشد، در مراکز عبادی و در هنگام دعا نیز نباید متعلمان خود را فراموش کند. در دعای «عالیه المضامین» می‌خوانیم وقتی شخصی بعد از زیارت هر امام معصومی از خدا طلب مغفرت و سعادت می‌کند باید به فکر معلم و متعلم خود نیز باشد.
«وَلِجَمیعِ مَنْ عَلَّمَنی خَیراً اَوْ تَعَلَّمَ مِنّی عِلْماً».[۳۲۷]
در حدیثی پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرماید:
«در برابر استاد و شاگرد نرم و ملایم باشید و با آنها با خشونت و بی مهری برخورد نکنید؛
لَینُّوا لِمَنْ تَتَعَلَّمُونَ مِنْهُ».[۳۲۸]
در رساله الحقوق زین العابدین علیه السلام راجع به حقوق شاگردان و متعلمان چنین می‌خوانیم:
«وَأمَّا حَقُّ رَعِیتِک بالعِلمْ فَأَنَ تَعْلَمَ أنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ جَعَلَک قَیماً لَهُمْ فِیما آیتک من العِلْمَ وفَتَحَ لَک مِنْ خَزائِنِهِ، فَإن اَحْسَنْتَ فی تعلیمِ النّاسِ وَلَمْ تَخْرِقْ بِهِم وَلَمْ تَضجَر عَلَیهِمْ زادَک اللهَ مِنْ فَضْلِهِ، وإنْ اَنتَ مَنَعْتَ النّاسَ عِلْمَک وَ خَرَقْتَ بِهِمْ عِنْدَ طَلَبِهِمْ والعِلْمَ کانَ حَقّاً عَلی اللهِ عَزَّوَجَلَّ أنْ یسْلُبَک الْعِلْمَ وَبَهائَهُ وَیسْقُط مِنَ الْقُلُوبِ مَحَلَّک؛[۳۲۹]و اما حق شاگردانت این است که بدانی خدای بزرگ تو را به خاطر نیروی علمت، قیم وسرپرست آنها قرار داده و درِ خزانه علمش را به روی تو باز نموده است، اگر تو در تعلیم آنان درست عمل کرده و با آنان به مدارا و رفق برخورد نموده و از سئوالات آنان رنجیده خاطر نشدی، خداوند بر علم و کمالات تو می‌افزاید، اما اگر آنان را منع کرده و در بخشش علمت، بخل ورزیدی و با آنان در هنگام تدریس برخورد خشن و ناروا داشتی، برخداست که علم را از تو گرفته و مقام و منزلت تو را از دل‌ها خارج نماید».
آن چه باعث عقده حقارت در محیط مدرسه می‌شد در این حدیث از آن نهی شده است. به هر حال اگر در محیط مدرسه اساتید و معلمان با اخلاق اسلامی با دانش آموزان برخورد نمایند، هیچ گاه برای آنان عقده حقارت از طرف مدرسه، پیدا نمی‌شود.

محیط اجتماع

اسلام برای بشر در زندگی اجتماعی دستورهای دارد که اگر به آن‌ها عمل شود، برای هیچ کس زمینه حس حقارت تحقق پیدا نمی‌کند؛ چون برای برخورد با هر سه قشر کودک، جوان و کهن سال برنامه دارد که با پیران چگونه برخورد نمائید و با جوانان و کودکان چگونه. هیچ کس در جامعه حق تحقیر، تخریب و سرزنش دیگران را ندارد و نباید فردی از دیگری غیبت کند یا تهمت بزند و یا دروغی ببندد و یا القاب زشتی را به او نسبت دهد، بلکه بر همه لازم است نسبت به دیگران احترام نموده و شخصیت دیگران را حفظ نمایند، چون آبروی مسلمان همانند خون او محترم است، آیات و روایات در این رابطه بسیار است که بدون هیچ توضیحی به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:
«یا أَیها الَّذِینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْم عَسی أَنْ یکونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَلا نِساءٌ مِنْ نِساء عَسی أَنْ یکنَّ خَیراً مِنْهُنَّ وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکمْ وَلا تَنابَزُوا بِالاَْلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الفُسُوقُ بَعْدَ الإِیمانِ وَمَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِک هُمُ الظّالِمُونَ یا أَیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلا تَجَسَّسُوا وَلا یغْتَبْ بَعْضُکمْ بَعْضاً أَیحِبُّ أَحَدُکمْ أَنْ یأْکلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَکرِهْتُمُوهُ»[۳۳۰] در این دو آیه از استهزای یکدیگر، غیبت کردن و تهمت زدن دیگران، اسناد القاب زشت، تجسس در زندگی دیگران، گمان بد بردن، عیب جویی و سایر مفاسد اخلاقی موجود در جامعه نهی شده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله راجع به تحقیر دیگران فرمود:
«لا تُحَقِّرَنَّ اَحَداً مِنَ المُسلِمینَ فَإنَّ صَغیرِهُمْ عِنْدَالله کبیرَةٌ.»[۳۳۱]
و راجع به جوانان فرمود:
«أُصیکم بِالشُّبّانِ خَیراً.»[۳۳۲]
و درباره پیران نیز فرمود:
«مِنْ إجلالِ اللهِ، إِجلالُ ذِی الشَّیبَهِ الْمُسْلِم».[۳۳۳]
امام صادق علیه السلام درباره تمام مردم جامعه فرمود:
«بزرگ تر از خود را پدر، و هم سن و سالت را برادر، و کوچک تر از خود را فرزند خود بدان؛
أُوصِیک اَنْ تَتَّخِذَ صَغیرَا اَلْمُسلِمینَ وَلداً وَاَوْسَطُهُمْ اَخاً وَکبیرَهُم اَباً، فَارْحَمْ وَلَدَک وصِلْ اَخاک وَبَرَّ اَباک»[۳۳۴]
بالاخره رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«در جامعه با دیگران طوری برخورد کن که دوست داری دیگران با تو آنگونه برخورد کنند؛ ما اَحْبَبْتَ أنْ یأتِی النّاسُ إلَیک فَأْتِهِ اِلَیهِم، وَما کرِهْتَ أَنْ یأتِیهُ النّاسُ إِلیک فَلا تَأتِهِ اِلَیهِمْ».[۳۳۵]
به هرحال اگر به دستورهای اخلاقی اسلام در جامعه عمل شود و مردم با اخلاق اسلامی با یک دیگر برخورد نمایند محیطی سالم ایجاد می‌شود که دیگر هیچ کس در آن محیط در خود احساس حقارت و کهتری نخواهد کرد؛ زیرا اساس چنان محیط سالم اسلامی بر تکریم شخصیت است نه بر تحقیر، توبیخ، استهزا و اسناد القاب زشت به دیگران.

مثبت نگری

در بررسی علل عقده حقارت گفته شد که معلولیت‌های جسمی و عیب و نقص بدنی، خود باعث رنج است از سوی دیگر نیش خندها، اهانت‌ها، ملامت‌ها، اشارات موهن و سخنان زننده، از ناحیه افراد جامعه باعث عقده حقارت شخص مبتلا به معلولیت جسمی است. لکن در اسلام اولاً به طور عموم از استهزا، اهانت، ملامت، شماتت، تحقیر و عیب جویی دیگران منع شده است.[۳۳۶]
ثانیاً: حتی از نگاه تحقیرآمیز و چشم دوختن به موارد نقص بدنی معلولین نهی شده است، چنان چه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«لا تُدْیمُوا النَّطَرَ اِلی اَهلِ البَلاء وَالْمَجْذِومینَ فَإِنَّهُ یحْزُنُهم».[۳۳۷]
امام صادق علیه السلام فرمود:
«مردمِ گرفتار بلا را هدف نگاه خود قرار ندهید، زیرا نگاه شما آنهارا غصه دار و محزون می‌کند؛ لا تَنْظُرُوا اِلی اَهلِ البَلاء فَإِنَّ ذالِک یحْزُنُهم».[۳۳۸]
ثالثاً افراد ناقص العضو و معلول، نباید تنها به فکر عضو ناقص شان باشند و رنج ببرند؛ بلکه به سایر قوا و اعضای سالم شان توجه نمایند و به جنبه‌های مثبت بنگرند، دایم به فکر جنبه‌های منفی نباشند و از اعضای سالم شان حداکثر استفاده را بنمایند؛ زیرا چه بسا افرادی که از نظر اعضا، ناقص العضو بودند، ولی با عشق و شور خاصی در راه تحصیل علم کوشیدند، سرانجام به مدارج عالیه علمی رسیدند و از این طریق عزت و سربلندی کسب نمودند، و اساساً در اسلام نقص عضو موجب خفت و خواری و مانع از کسب کمال و طی طریق برای کسب قرب الهی نیست.
یونس بن عمار (یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام لکه سفیدی در صورت او آشکار شد. این عیب او را آزرده خاطر ساخت و عده‌ای نیز زبان به طعن گشودند که خدا اگر برای ترویج دینش به تو نیاز داشت تو را مبتلا به این مرض نمی‌کرد. این سخن‌ها بیش از اصلِ مرض، عمار را رنج می‌داد. تا این که در محضر امام صادق علیه السلام واقعه را عرضه داشت. حضرت در پاسخ وی فرمود: موءمن آل فرعون، انگشتانش به هم چسبیده و بی حرکت بود، لکن او در موقع سخنرانی و تبلیغ دست معیوب خود را به سوی شنوندگان دراز می‌کرد و می‌گفت: مردم از فرستادگان خدا پیروی کنید».[۳۳۹] امام در این جمله کوتاه هم سخن مردم را رد کرد و هم به یونس بن عمار فهماند که تو نیز با لک صورت خود می‌توانی مانند موءمن آل فرعون خدمت گذار خدا و مروج آئین الهی باشی، یعنی گرچه شما از لحاظ صورت نقص داری، لکن زبان تو سالم است و می‌توانی از آن بهره بگیری. این سخن، هم رنج احساس حقارت را در او تخفیف داد وهم در کانون دل او شعله امید در خدمت گذاری برای دین را افروخت.
در حدیثی وارد شده که صفیه، دختر حی بن اخطب یهودی که بعد از فتح خیبر مسلمان شده و همسر رسول خدا شد، روزی با چشم گریان نزد رسول خدا آمده که عایشه مرا سرزنش می‌کند و به من می‌گوید: یهودی زاده. حضرت فرمود: «چرا نگفتی پدرم هارون و عمویم موسی و همسرم پیامبر اسلام است».[۳۴۰]یعنی چرا خوبی‌ها را نمی‌بینید؟ مثبت نگر باشید و در فکر نقایص و عیوب نباشید.

تکریم شخصیت

انسان‌ها در جامعه یکسان، زیبا، همه پسند نیستند؛ زیرا در خلق و خو، اندام، رفتار و سایر صفات جسمانی و روانی متفاوتند. طبق آیات ۱۱ و ۱۲ سوره حجرات، همه باید در جامعه محترم و صاحب شخصیت بوده و از لحاظ حیثیتی امنیت اجتماعی داشته باشند.
هیچ کس حق عیب جویی، استهزا، اسناد القاب زشت، گمان بد، غیبت و تجسس در زندگی دیگران را ندارد. با توجه به دو آیه فوق، حریم شخصیت افراد حفظ شده و امنیت اجتماعی مردم تأمین می‌گردد. بنابراین صرفاً داشتن صفات غیرعادی دلیل نمی‌شود که افراد، مورد تحقیر قرار گیرند و در نتیجه احساس حقارت نمایند.

خودسازی

چنان چه گفتیم خودفراموشی یکی ازعلل عقده حقارت است. در بینش اسلامی خودفراموشی مذموم و به جای آن خودسازی ممدوح و مطرح است، تا جایی که یکی از اهدف مهم بعثت انبیا همانا تربیت نفوس و اصلاح بشر بوده است. [۳۴۱] امام صادق علیه السلام می‌فرماید:
«إنْ اُجِّلْتَ فِی عُمْرِک یوْمَینَ فَأجْعَلَ اَحَدُهُما لاِدَبِک تَسْتعِینُ بِهِ عَلی یوْمِ مَوْتِک؛[۳۴۲] اگر از عمر تو دو روز باقی مانده است، یک روز آن را صَرف تربیت و تهذیب نفس و ادب و خودسازی نما تا به وسیله آن بر روز مرگت کمک گیری».
اگر انسان‌ها در تربیت خود آن گونه که خواست اولیای دین و دستورهای اسلام است بکوشند و خود را آن گونه که دستور است بسازند هیچ گاه مبتلا به خودفراموشی نمی‌شوند تا در اثر آن مبتلا به احساس حقارت و کهتری کردند.

حمایتهای اجتماعی

در علّتِ ششم عقده حقارت، گفته شد که فقدان برخی از نعمت‌ها از قبیل وجود پدر و مادر ممکن است سبب عقده حقارت گردد. از این رو در دستورهای اسلامی برای بی سرپرستان و یتیمان جامعه هم فکری شده و مردم موظّف شدند در برخورد با آنان به گونه‌ای رفتار نمایند که آنان هیچ گاه در خود احساس حقارت و بی پدری ننمایند. خداوند می‌فرماید:
«فَأَمَّا الیتِیمَ فَلا تَقْهَرْ؛ [۳۴۳] هیچ گاه یتیم را مقهور خود قرار مده».
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«خَیرُ بُیوتِکمْ بَیتٌ فِیهِ یتِیمٌ یحْسَنُ اِلَیهِ، وَشَرُّ بُیوتِکمْ بَیتُ یساءُ اِلَیهِ؛ [۳۴۴] بهترین خانه‌های شما خانه‌ای است که در آن یتیمی مورد احسان قرار گیرد، و بدترین خانه‌ها خانه‌ای است که در آن به یتیمی بدرفتاری شود».
و همچنین فرمود:
«مَنْ عَالَ یتیماً حَتّی یسْتَغْنِی اَوْجَبَ اللهُ لَهُ بِذلِک الْجَنة؛ [۳۴۵]کسی که یتیم را در خاندان خود نگه دارد (و در پرورش او بکوشد) تا دوران کودکیش به سرآید و از سرپرستی بی نیاز گردد با این عمل خداوند بهشت را بر او واجب می‌کند».
و یا:
«مَن مَسَحَ رأسَ یتَیم کانَتْ لَهُ بِکلِّ شَعْرة مَرَّتْ عَلَیها یدُهُ حَسَناتٌ؛ [۳۴۶] کسی که دست نوازش و محبت بر سر یتیمی بکشد، به عدد هر مویی که از زیر دستش گذشته خداوند پاداش چندین حسنه به او عنایت می‌کند».
علی علیه السلام فرمود:
«اَدِّب الیتیمَ مِمّا تَوءَدَّبُ مِنْهُ وَلَدَک وَاضْرِبهُ مِمّا تَضْرِبُ مِنْهُ وَلَدَک؛ [۳۴۷]یتیم را آن گونه تربیت کن که فرزند خویش را تربیت می‌کنی و در مقام مجازات، او را با همان چیزی بزن که فرزند خود را می‌زنی».
به هرحال در دستورهای اسلامی باید یتیمان همانند سایر فرزندان تربیت شوند و باید به گونه‌ای باآنان برخورد نمایند، که بافرزندان خود برخورد می‌نمایند و بالاخره باید از حمایت کامل اجتماعی و مردمی برخوردار باشند. به قول شاعر:
پدر مرده را سایه بر سر فکن *** غبارش بیفشان و خارش بکن
چه بینی یتیمی سرافکنده پیش *** مده بوسه بر روی فرزند خویش
الا تا نگرید که عرش عظیم *** بلرزد همی چون بگرید یتیم

اصلاح نگرش (شناخت درمانی)

گرچه در طول تاریخ بودند افرادی که ثروت را کمال، و فقر و تنگدستی را مایه ننگ و نقص می‌دانستند، لکن این بینش یک بینش اسلامی و برخواسته از فرامین اسلام نیست. باید این بینش اصلاح شود، زیرا در اسلام ثروت همانند سایر نعمت‌های الهی وسیله‌ای برای آزمایش بشر است، چراکه این عالم، عالم امتحان است و خدای حکیم هر کسی را به تناسب ظرفیت وجودی او می‌آزماید. یکی را به فقر و دیگری را به غنی، یکی را با علم و دیگری را با پست و ریاست و... در اسلام ثروت نه تنها کمال نیست تا نبود آن باعث احساس حقارت گردد، بلکه احترام ثروتمندان به خاطر ثروتشان، باعث از بین رفتن دو سوم دین است.
«أَ نَّما أَمْوالُکمْ وَأَوْلادُکمْ فِتْنَةٌ؛ [۳۴۸]همانا اموال و اولاد شما وسیله آزمایش و امتحان شماست»؛ «لا تُلْهِکمْ أَمْوالُکمْ وَلا أَوْلادُکمْ عَنْ ذِکرِ اللّهِ وَمَنْ یفْعَلْ ذ لِک فَأُولئِک هُمُ الخاسِرُونَ؛ [۳۴۹] مبادا اموال و اولادی که وسیله آزمون شما هستند هدف شما قرار گیرند و از مقصد اصلی که همانا توجه به خدا و یاد اوست، شما را باز دارند که آن گاه جزء خسارت دیدگان خواهید بود».
علی علیه السلام فرمود:
«یا کمَیلُ هَلَک خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیاءٌ؛ [۳۵۰] ثروتمندان بی ایمان در حالی که زنده‌اند، مرده‌اند».
و همچنین فرمود:
«مَنْ أَتَی غَنِیاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِینِهِ؛[۳۵۱]اگر کسی در برابر ثروتمندی به خاطر ثروتش تواضع و فروتنی نماید، دو سوم دینش را از دست داده است».
و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«لَعَنَ اللهُ مَنْ اَکرَمَ الغَنِی لِغِناهُ». [۳۵۲]
بنابر این در بینش اسلامی ثروت برای ثروتمند کمالی نیست که فقیر از فقدان آن رنج ببرد و در برابر ثروتمند حس حقارت و کهتری داشته باشد.

توبه درمانی

در این که گناه انسان را ذلیل و خوار می‌کند و یکی از عوامل حس حقارت است، تردیدی نیست؛ چون عزّت در پاکی و قرب به خداست. لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«مَن اَرادَ اَنْ یکونَ اَعَزَّ النّاسِ فَلْیتَّقِ الله عَزَّوَجَلَّ». [۳۵۳]
حضرت علی علیه السلام فرمود:
«مَنْ سَرَّهُ الغِنی بِلا مال وَالعِزُّ بِلا سُلْطان وَالکثْرَةُ بِلا عَشِیرَة فَلْیخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِیةِ اللّهِ سُبْحانَهُ إِلی عِزِّ طاعَتِهِ؛ [۳۵۴]
کسی که دوست دارد بدون ثروت، غنی، و بدون سلطنت، عزیز باشد و بدون عشیره و خانواده تنها نباشد، البته باید خود را از ذلّت گناه خارج گرداند و در محیط عزت اطاعت الهی درآید».
لکن اگر انسانی مبتلا به معصیت شد، نباید از رحمت خدا مأیوس شود، بلکه با امید به رحمت پروردگار، توبه نماید که خدا توبه پذیر است، لذا با توجه به توبه و پذیرش آن از طرف خدای رحیم، دیگر جایی برای احساس گناه و در نتیجه احساس حقارت نیست.
راجع به توبه و این که گنه کار احساس گناه نکند و رنج نبرد و خدا توبه اش را می‌پذیرد آیات و روایات بسیار است که ما با رعایت اختصار، به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم.
یوسف، ۸۷: «لا تَیأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لا ییأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاّ القَوْمُ الکافِرُونَ»؛
نساء، ۴۸: «إِنَّ اللّهَ لا یغْفِرُ أَنْ یشْرَک بِهِ وَیغْفِرُ ما دُونَ ذ لِک لِمَنْ یشاءُ»؛
شوری، ۲۵: «وَهُوَ الَّذِی یقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَیعْفُو عَنِ السَّیئاتِ»؛
تحریم، ۸: «یا أَیها الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»؛
هود، ۹۰: «وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّکمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ»؛
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«اَلا اَدُلِّکمْ عَلی دائِکمْ وَدَوائِکمْ؟ اَلا إنَّ دائِکمُ الذُّنُوبَ ودوائَکمُ الاْستغِفارَ». [۳۵۵]
بنابراین کسی که احساس گناه، رنجش می‌دهد، تنها راهش «توبه» است.

فصل دهم: حسد و کینه توزی وراه‌های درمان آن

یکی از بیماری‌های بسیار خطرناک روانی که دایم باعث اضطراب و نگرانی انسان است «حسد» و در نتیجه کینه توزی و عداوت نسبت به دیگران است. بحث و بررسی پیرامون این بیماری روانی، علل و عوامل پیدایش آن، و آثار مخربی که دارد و بالأخره راه‌های درمان آن بسیار زیاد است. لکن در حد این نوشتار به آن می‌پردازیم.

تعریف حسد

حسد آن است که انسان آرزوی از بین رفتن نعمت، از دیگران را داشته باشد، در حالی که می‌داند آن نعمت زیبنده او و به صلاح او است. [۳۵۶]
«حسادت» احساسی عمیق و منفی است. به عقیده «والون» احساس تدریجی است که دارنده آن از درکش لذت می‌برد. و به عقیده «لاکان» یک نوع سنجش روانی در مقابل رقیب است و این احساس از آن است که انسان همیشه درباره آن چه که دارد اظهار نگرانی می‌کند و نمی‌خواهد آن چه را که مال خودش است، به تصرف دیگری درآید.
«حسود» کسی است که در خودش تمرکز یافته و همیشه در نگرانی و اضطراب به سر می‌برد و قبل از دیگری، خود را دوست دارد و نمی‌تواند نسبت به دیگران احساس محبت کند. حتی ممکن است از آنها متنفر باشد و دایم می‌ترسد که مبادا ارزشش را لگدمال کنند و همیشه می‌خواهد مورد احترام و تکریم دیگران باشد. [۳۵۷]

علل و اسباب حسد

علمای علم اخلاق برای حسد علل و اسباب متعددی را نقل کرده‌اند که مرحوم مجلسی هفت مورد از آن اسباب را در بحار جمع کرده و یک جا نقل کرده است. [۳۵۸]

عداوت و دشمنی

یعنی چون نسبت به دیگری دشمن است، آرزوی زوال نعمت او را دارد.

تعزّز

یعنی می‌داند که دیگری به خاطر نعمتی که دارد (مثل مقام، مال، علم و...) به او فخر فروخته و قیافه‌ای به خود می‌گیرد و او طاقتِ فخرفروشی و تکبرِ آن شخص را ندارد. لذا در دل آرزوی زوال آن نعمت را از آن شخص دارد تا او با از دست دادنِ آن نعمت، دیگر برایش بزرگی نفروشد.

تکبر

کبر و خودخواهی او را وادار می‌کند که نتواند دیگری را دارای نعمت ببیند و لذا آرزوی زوال آن را پیدا می‌کند.

تعجب

منصبی بسیار بزرگ و نعمتی بسیار عظیم به افرادی داده شده است که شخص حسود، تعجب می‌کند که این افراد همانند ما و یا پست تر از ما بودند، چگونه آنان دارای چنین مقام و منصبی شدند، همانند منصب نبوت که به انبیا علیه السلام داده شده است و دیگران می‌گفتند:
«ما اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا». [۳۵۹] و یا می‌گفتند اگر می‌خواست قرآن و وحی نازل شود، باید بر دو ثروتمند طائف و مکه (حبیب و ولید) نازل گردد نه بر محمدِ یتیم: «وَقالُوا لَوْلا نُزِّلَ هذا القُرْآنُ عَلی رَجُل مِنَ القَرْیتَینِ عَظِیمٌ». [۳۶۰] لذا به خاطر این تعجبشان، در دل آرزوی زوال آن نعمت را از انبیا علیه السلام داشتند.

خوف

یعنی حسود ترس آن دارد که اگر دیگری دارای نعمت باشد، مثلاً در پست وزارت یا وکالت باشد، او نتواند به مقاصد خود برسد. لذا آرزوی و تمنّای قلبی او زوال آن پست و مقام، از آن شخص است.

حب ریاست

چون شخصِ حسود، حب مقام و ریاست دارد، لذا نمی‌خواهد دیگران دارای کمالات و نعمت‌هایی همانند او یا بهتر از او باشند؛ بلکه آرزو می‌کند که دیگران یا اصلاً واجد آن نعمت‌ها نباشند و یا اگر هم دارند در سطح پائین تر از او باشند، زیرا اگر دیگران هم سطح او و یا برتر از او باشند، او را بر ریاست نخواهند پذیرفت.

خُبث نَفْس

یعنی هیچ یک از این علل و عوامل وجود ندارد؛ بلکه شخص حسود به خاطر خباثت نفسانی و بخلی که بر او حاکم است، دوست ندارد خداوند به کسی نعمتی داده و یا به کسی غیر از او خیری برسد.
اینها علل و عوامل حسادت است که ممکن است در یک شخص چند علّت از این علل وجود پیدا کند و در دیگری کمتر، در هر کس که این علل بیشتر وجود داشته باشد، آتش حسد او شعله ورتر خواهد بود.

علایم حسد

بدیهی است که هرکس خود را بهتر می‌شناسد و افکار و روش خود را بهتر درک می‌کند. چنان که قرآن کریم می‌فرماید: «بَلِ الإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ × وَلَوْ أَلْقی مَعاذِیرَهُ». [۳۶۱]در عین حال در کلمات اهل بیت علیه السلام علایمی برای حسد ذکر شد که اگر در کسی آن علایم باشد، نشانه حسادت اوست.
امام صادق علیه السلام فرمود که لقمان به فرزندش چنین گفت:
«لِلْحَاسِدِ ثَلاثُ عَلامات: یغْتابُ اِذا غاب، ویتَمَلَّقُ اِذا شَهِدَ ویشْمِتُ بالمصیبةُ
؛ [۳۶۲] برای حسود سه علامت است:
۱. زمانی که طرفش نیست غیبتش را می‌کند؛
۲. در حضور او تملّق و چاپلوسی می‌کند؛
۳. در وقت گرفتاری و ناراحتی شماتت و سرزنش می‌کند».
۴. چهارمین علامت هم از آیه ۱۲۰ سوره آل عمران که در مطلب قبلی بیان شد، استفاده می‌شود که اگر به دیگری آسیبی و ضرری رسیده خوشحال می‌گردد و اگر نعمتی برسد ناراحت می‌گردد.
اگر در کسی این علایم وجود داشته باشد، بداند که از زمره حسودان است.

مضرات حسد

حسد سرچشمه و منشأ بسیاری از مفاسد فردی و اجتماعی است که به بخشی از آنها اشاره می‌کنیم.
۱. بخش عظیمی از جنایات که در دنیا واقع می‌شود، منشأش حسادت است. یعنی اگر علل و عوامل اصلی قتل‌ها، دزدی‌ها، تجاوزها، ستم‌ها، غیبت‌ها، دروغ گویی‌ها، سعایت‌ها و مانند آنها را بررسی کنیم، خواهیم دید که قسمت قابل توجهی از آنها، از حسد مایه می‌گیرند. لذا حسد را به شراره‌ای از آتش تشبیه کرده‌اند که می‌تواند موجودیت حسود و یا فرد و جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کند به خطر بیندازد. سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود:
«کادَ الحَسَدُ اَن یغلِبَ القَدَر». [۳۶۳] ناظر به همین معناست.
یعنی گاهی به واسطه حسد، مقدرات یک خانواده و یا ملّتی دگرگون می‌شود. در تاریخ جریانات زیادی همانند جریان فرزندان آدم و یعقوب علیه السلام و حسادت عبد شمس نسبت به هاشم و به توارث، حسادت بنی امیه نسبت به بنی هاشم، به چشم می‌خورد.
۲. حسود بیشترین نیروی بدنی و فکری خود را که باید در راه پیشرفتِ اهدافِ اجتماعی به کار گیرد. در مسیر نابودی و ویران کردن آن چه که هست، صرف می‌کند و از این رو، هم سرمایه‌های وجود خود را از بین برده و هم سرمایه‌های اجتماعی را.
۳.حسود به واسطه حسادتش، همه نیکی‌ها و حسنات و در نتیجه، ایمان خود را نابود می‌کند و قهراً در سرای جاویدان و عالم پس از مرگ از انسان‌های ورشکسته و ساقط شده خواهد بود و انسان‌های این چنینی، مأوایی جز آتش جهنّم نخواهند داشت.
۴. از همه اینها گذشته، حسد آثار نامطلوبی در همین عالم نسبت به بدن و سلامتی حسود خواهد داشت. لذا افراد حسود معمولاً رنجور و از نظر اعصاب و دستگاه‌های مختلف بدن غالباً ناراحت و بیمارند و این حقیقت، امروز مسلّم شده است که بیماری‌های جسمانی در بسیاری از موارد عامل روانی دارد. لذا امام علی علیه السلام می‌فرماید:
«صِحَّةُ الجَسَدِ مِنْ قِلَّةِ الحَسَدَ».[۳۶۴]
و در حدیث دیگر فرمود:
«اَلْعَجَبُ لِغَفْلَةِ الحُسادِ عَن سَلامَةِ الأجْسادِ». [۳۶۵]
و همچنین باز فرمود:
«اَلْحَسُودُ مَغْمُومٌ واللَّئیمُ مَذْمُومُ». [۳۶۶] و امثال این کلمات که بسیار است.
از ارسطو پرسیدند که چرا حسود همیشه مغموم و ناراحت است. حتّی از بیماران نیز ناراحتی اش بیشتر است؟ در جواب گفت: حسود مانند سایر مردم هم غم دارد و هم شادی، ولی علاوه بر غم و اندوه خویش از خوشی‌ها و شادی‌های مردم نیز مغموم و ناراحت می‌گردد. لذا همیشه ناراحت است، یعنی حسود هم باید درد و رنج غم خود را بکشد و هم درد و رنجِ خوشی‌های مردم را. [۳۶۷]
گاهی حسادت آن چنان شکوفا می‌گردد که حسود حاضر می‌شود خود را نابود و هلاک نماید تا به شخصی که مورد حسد اوست ضربه‌ای وارد نماید. مرحوم محدث قمی در سفینه البحار مطلب عجیبی را نقل می‌کند و می‌فرماید: «در زمان امام هادی علیه السلام در بغداد شخصی همسایه ثروتمندی داشت و نسبت به او بسیار حسد می‌ورزید، ولی نمی‌توانست به او ضربه‌ای وارد نماید. تا آن که غلامی را خریداری کرد و به آن غلام، احسان بسیار نمود و مبلغ سه هزار درهم به او داد و گفت بعد از من با این پولی که به تو داده‌ام، آزادی. به هرجا که خواستی برو. ولی در ازای این خدمت، نیمه شب مرا ببر در پشت بام این همسایه ثروتمند بِکش و جسدم را همان جا بگذار، تا فردا او به عنوان قاتلِ من، شناخته شده و دستگیر گردد و بدین وسیله ضربه کاری ام را بر او وارد کنم. غلام هرچه به او نصیحت نمود، اثر نکرد. تا آن که غلام، به دستور او عمل کرد. فردای آن روز، همسایه ثروتمند دستگیر شد و به زندان افتاد. وقتی خبر به امام هادی علیه السلام رسید، قضیه را به حاکم گفته و غلام را احضار کرد. قضیه روشن شد و همسایه از زندان آزاد گردید.
این است که می‌گویند حسود قبل از آن که به طرف مورد حسادتش لطمه‌ای وارد کند، به خودش ظلم و ستم روا می‌دارد و دین و دنیای خود را تباه می‌سازد؛ زیرا با حسادت او نعمت دیگری از بین نمی‌رود، ولی خود به هلاکت می‌رسد. چنان که شیطان به خاطر حسادتش به خود لطمه وارد کرده، ولی آدم علیه السلام به عنوان پیامبر خدا انتخاب شد. امام صادق علیه السلام فرمود:
«اَلحاسِدُ مُضِرٌّ بِنَفسِهِ قَبلَ أنْ یضُرَّ بِالْمَحسُودِ کإبْلیسَ اُورِثَ بِحَسَدِهِ لِنَفسِهِ اللَّعنَة وَلآدَمَ اَلأِجتَباءِ والهُدی والرَّفعَ اِلی مَحَلِّ حَقائِقِ العَهدِ والإصطِفاءِ، فَکنْ مَحسُوداً، ولا تَکنْ حاسِداً، فَإنَّ میزانَ الحاسِدِ اَبَداً حَفیفٌ بِثِقلِ میزانِ المَحسُودِ، والِّرزقُ مَقسُومٌ فَما ذا ینفَعُ حَسَدُ الحاسِدِ، فَما یضُرّ المَحسُودَ الحَسَدُ». [۳۶۸]
و شاعر گفت:
إصبرْ عَلی حَسَدَ الحَسُودِ فَإنَّ صَبرَک قاتِلُهُ *** النّارُ تَاکلُ نَفسَها إن لَم تَجِدْ ما تَأکلُهُ

درمان حسد

با توجه به آثار، تبعات، مفاسد و مضرات فردی و اجتماعی این بیماری خطرناک روانی، درمان آن در اولین فرصت ممکن لازم است؛ زیرا اگر چنین بیماری درمان نشود، خسارت مادی و معنوی آن قابل جبران نخواهد بود. و بهترین راه علاج آن این است که:
اولاً: چنان چه در فصل دوم (سبب شناسی) اشاره شد، بهترین راه درمان بیماری‌های روانی، شناخت درمانی است. لذا موفق‌ترین راهِ درمانِ این بیماری صعب العلاج، همانا به خود آمدن و نسبت به مضرات فردی و اجتماعی آن آگاه شدن است. اگر انسان واقعاً به ضررهای فردی و اجتماعی و آثاری که بر آن مترتب است آگاهی پیدا کند، قطعاً خود را از آن صفت ناپسند و بیماری مهلک نجات می‌دهد.
ثانیاً: سری به کلمات نورانی معصومین و دستورات اولیای دین بزند و ببیند آنان درباره این صفتِ ناپسند و بیماری مهلک چه گفته‌اند.
امام صادق علیه السلام فرمود:
«آفَةُ الدَّینِ اَلْحَسَدُ وَالعُجبُ وَالفَخرُ؛ [۳۶۹]حسد، خودخواهی و تکبر، آفت دین است».
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«ایاکمْ وَالْحَسَدُ فَاِنَّ الحَسَدَ یأکلُ الحَسَناتِ کما تَأکلُ النّارُ الحَطَبُ؛ [۳۷۰]از حسد بپرهیزید؛ زیرا حسد حسنات را نابود می‌کند، آن گونه که آتش هیزم را».
روایات از این قبیل بسیار است که صفت ناپسند حسد انسان را به تباهی می‌کشد، نه تنها انسان حسود کارهای ناشایست مرتکب می‌شود، و کمتر موفق به کارهای خوب می‌شود، آن مقدار از کارهای خوبی هم که انجام داده و ایمانی که آورده، با این صفت ناپسند و بیماری روانی از بین می‌رود. انسان در حالی بر خدا وارد می‌شود که نامه عملش از همه حسنات خالی و مستقیم روانه جهنم خواهد شد. حال اگر انسانِ عاقل با این بینش به این بیماری روانی نگاه کند، قطعاً درصدد علاج آن برخواهد آمد.
ثالثاً: قدری پیرامون حسادت خود بیندیشد که آیا با حسادت او نعمتی را که خداوند به دیگری داده است، زایل می‌گردد؟ آیا حسادت حسود در مقدرات عالم تأثیری دارد؟ یا آن که هر چیزی در این عالم برای خود حساب و قدر و اندازه‌ای دارد، «وَکلُّ شَی ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ؛ [۳۷۱] و هرچیزی برای خود مدت و وقت خاص به خود را دارد» و «لِکلِّ أَجَلٍ کتابٌ». [۳۷۲] بنابراین شخص حسود اگر درست فکر کند، یقیناً می‌فهمد که ضرر حسادت به خودش برمی گردد، نه به محسود. این نوع فکر است که در احادیث آمده است که تفکرِ ساعتی برابر با هفتاد سال عبادت است.
حاصل آن که برای علاج این بیماری صعب العلاج چاره‌ای جز شناخت درمانی نیست، که هر سه بند فوق ع الذکر ما را به نوعی به شناخت درمانی دعوت کرد. در حقیقت اگر شخص حسود به عاقبت شوم این صفت ناپسند و بیماری مهلک واقف باشد، در اولین فرصت ممکن خود را معالجه می‌کند.
«اَعاذَنَا اللّه مِنْ شُرورِ اَنْفُسِنا وَ سَیئاتِ اَعمالِنا»

فصل یازدهم: حب و جاه و شهرت و راه درمان آن

مقدمه

با مراجعه به آیات و روایات اهل بیت اطهار علیه السلام و کلمات بزرگان روشن می‌شود که از جمله بیماری‌های روانی که باعث نگرانی، اضطراب، افسردگی و هلاکت انسان بوده و سبب فساد دین و از بین بردن ارزش‌های والای انسانی و کمالات اخروی اوست، حب جاه و شهرت و به تعبیر دیگر دل بستگی به پست و مقامات ظاهری است که اهل دنیا دایم در تعقیب آنند تا به هر وسیله ممکن، خود را به آن برسانند. در حالی که اکابر علما و اعاظم اتقیا و اولیای دین و اهل آخرت، به شدت از آن گریزان بوده و هستند. تا جایی که امیرالموءمنین علیه السلام فرمودند:
«وَاللّهِ لَدُنْیاکمْ هذِهِ اَهْوَنُ فی عَینَی مِن عِراقِ خَنزِیر فی یدِ مَجْذُوم؛ [۳۷۳] قسم به خدا، دنیای شما (ریاست بر شما) در نظر من از استخوانِ خوکی که در دست انسانِ مبتلا به مرضِ جذام باشد، پست تر است».
و در جای دیگر به ابن عباس در حال وصله زدن کفشش فرمودند:
«ما قِیمَةُ هذا النَّعل؟ فَقُلتُ لا قیمَةَ لَها، فَقالَ(علیه السلام) وَاللّهِ لَهِی اَحَبُّ اِلَی مِنْ أمرَتِکم، اِلاّ اَن اُقیمَ، حَقّاً اَوْ اَدفَعَ باطَلاً؛[۳۷۴] با این که به نظر شما این کفش هیچ قیمتی ندارد به نظر من از امارت بر شما محبوب تر است، مگر این که بتوانم در کنار آن اقامه حقی نموده یا باطلی را دفع نمایم».
وگرنه اصل ریاست و پست و مقام ظاهری مادی، حتی ارزش یک کفش وصله زده را ندارد. غالب کسانی که به دنبال پست، ریاست و شهرت اند، نمی‌توانند در صورت دست یابی به آن، دین و سعادت خود را تأمین کنند و آخرتشان را خراب می‌کنند، مگر افراد خاصی که مورد عنایت پروردگار قرار گیرند.
البته حساب اولیای الهی که به شهرتی می‌رسند، جداست. آنها به دنبال ریاست طلبی و شهرت خواهی نیستند، هر چند که به ریاست و شهرتی برسند. اگر هم کوشش می‌کنند آن پستِ ظاهری را به دست آورند، می‌خواهند وسیله‌ای باشد برای اقامه حق و دفع باطل. چنان که در کلام امیرالموءمنین علیه السلام مشاهده شد، منظور از بحث ما که حب جاه و شهرت را صفتی ناپسند و نوعی بیماری روانی معرفی می‌کنیم که انسان باید خود را معالجه کند، آن ریاست، جاه و مقامی است که با زر و زور و تزویر، به دست می‌آید و آن شخص شایسته ریاست و رهبری امت نیست و از طرف خدا و رسول نیز مجاز بر تصدی این امر نیست.
به هرحال با گذر و نظری بر تاریخ پیشینیان روشن می‌شود که اکثر مفاسد و محرومیت‌های علمی، اخلاقی، اقتصادی، فرهنگی و... در جوامع بشری در طول تاریخ همین حب جاه و مقام بوده است؛ زیرا همین صفت ناپسند بود که نمرود را علیه ابراهیم علیه السلام و فرعون را علیه موسی علیه السلام و کفار قریش و بت پرستانِ حجاز را علیه پیامبر صلی الله علیه و آله و خلفای بنی امیه و بنی عباس را علیه اهل بیت پیامبر و ائمه معصومین علیه السلام به قیام وادار نموده است و در طول تاریخ، در خانه انبیا و اولیا به وسیله همین جاه طلبان و شهرت خواهان بسته شده و مردم را از برکات وجودشان محروم می‌ساختند و وقتی خود هم بر اریکه قدرت تکیه می‌زدند، تنها به فکر حکومت بودند نه اصلاح امت. لذا وقتی معاویه پس از صلحِ تحمیلی در مسجد کوفه به منبر رفت، چنین گفت: «من با نماز و روزه شما کاری ندارم، منظورم ریاست بر شما بود که به آن رسیده‌ام». [۳۷۵] یعنی هدف اصلی من، حفظ اسلام و شریعت محمدی نیست، بلکه هدف اصلی من حکومت است و آن را هم به هر وسیله‌ای که بود به دست آوردم. لذا جوامع بشری در ادوار تاریخ، از ناحیه این دون صفتانِ پلید و جاه طلبان فاسد از دو جهت ضربه خورده و متحمل خساراتی شده است.
۱. نااهلان به خاطر حب جاهی که داشتند در برابر انسان‌های والا و شایسته مقام رهبری، قیام کرده و با هر وسیله ممکن درِ خانه آنان را بسته و مردم را به وسیله زر و زور و تزویر به سوی خود کشانده‌اند و عملاً مردم را از برکات وجود رهبری آگاه و لایق، محروم نموده و از این طریق ضربه مهلکی بر پیکر اجتماعی وارد می‌کردند. با مقایسه‌ای بین رهبران اسلامی بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیه السلام روشن می‌گردد که چقدر فاصله است بین حکومتی که در رأس آن، افرادی همانند خلفای بنی امیه و بنی عباس باشند (که از همه کمالات انسانی عاری بوده و پای بند به اساس اسلام نبودند) و یا افرادی هم چون امیرالموءمنین علیه السلام و فرزندان معصومش.
۲. علاوه برآن که این جاه طلبان مردم را از درِ خانه انسان‌های شایسته، طرد می‌کردند، وقتی که خودشان هم روی کار آمده و زمام امور را در دست می‌گرفتند، حداقل تا آن جا که در توان یک انسان عادی بود، در صدد اصلاح دین و دنیای مردم نبودند. بلکه چون از ابتدا، اساس کارشان بر حکومت و سلطه گری بوده است، تنها دنبال برآوردن خواسته‌های نفسانی و تمایلات حیوانی خود بوده‌اند و می‌خواستند خواسته‌های آنان برآورده شود. گرچه ارضای آن خواسته‌ها، منتهی به فسادِ جامعه و تباهی و هلاکت ملّت می‌شد. به عبارت دیگر آنان نه تنها مصلِح نبودند، بلکه مفسِد هم بودند. به عنوان نمونه همه خرابی‌ها و عقب ماندگی‌های جهان اسلام از صدر اسلام تاکنون، مستند به حکومت‌ها و ریاست‌های افراد نالایقی است که به خاطر حب جاهشان به ناحق بر اریکه قدرت تکیه زده و افراد وارسته و شایسته رهبری را منزوی کرده و از صحنه خارج نمودند.

مذمت حب جاه و شهرت

اینک به عنوان نمونه به بعضی از آیات و روایات وارده در مذمت و تقبیح این صفت ناپسند اشاره می‌کنیم. تا روشن گردد که در بینش الهی این صفت چقدر مذموم و ناپسند بوده و چه آثار نامطلوبی برای جاه طلبان باقی خواهد گذاشت و انسان‌های جاه طلب از خیر دنیا و آخرت محروم بوده و جزء خائنین به خدا و رسول به حساب می‌آیند.

آیات

۱. انسان‌های جاه طلب از بهشت و نعمت‌های آن محروم بوده و اصل خلقت بهشت برای انسان‌های جاه طلب نیست و آنان برای همیشه از دخول در بهشت محرومند.
«تِلْک الدّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لایرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الأَرْضِ وَلا فَساداً وَالعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ». [۳۷۶]
۲. «مَنْ کانَ یرِیدُ الحَیاةَ الدُّنْیا وَزِینَتَها نُوَفِّ إِلَیهِمْ أَعْمالَهُمْ فِیها وَهُمْ فِیها لایبْخَسُونَ أُولئِک الَّذِینَ لَیسَ لَهُمْ فِی الآخِرَةِ إِلاّ النّارُ وَحَبِطَ ما صَنَعُوا فِیها وَباطِلٌ ما کانُوا یعْمَلُونَ؛ [۳۷۷] کسانی که طالب زندگی دنیا و زینت‌ها و شهوات آن هستند، مزد سعی و کوششان را در کار دنیا کاملاً خواهیم داد و هیچ از اجر عملشان کم نخواهد شد، ولی برای آنان در آخرت نصیبی جز آتش دوزخ نخواهد بود، و همه اعمال شان در راه دنیا ضایع و باطل خواهد شد».
۳. «مَنْ کانَ یرِیدُ حَرْثَ الآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَمَنْ کانَ یرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُوءْتِهِ مِنْها وَما لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ نَصِیب؛ [۳۷۸] هرکس قصد زراعت آخرت بنماید ما کشت او را زیاد می‌کنیم، و هرکه تنها حاصل کشت دنیا را بخواهد او را از آن نصیبی خواهیم داد، ولی در آخرت از نعمت‌های ابدی نصیبی نخواهد داشت».
از این آیات کریمه، مذموم بودن حب جاه و مقام به خوبی استفاده می‌گردد.

روایات

روایات در این زمینه بسیار است که به خاطر رعایت اختصار به بعضی از آنها اشاره می‌کنیم.
۱. راوی می‌گوید: از امام موسی بن جعفر علیه السلام درباره فردی سوءال شد که او ریاست را دوست دارد. امام فرمودند: زیان ریاست طلبی به دین مسلمان بیشتر است از حمله دو گرگ درنده به گلّه گوسفند بی چوپان؛ «ما ذِئْبانِ ضارِیانِ فی غَنَم قَدغابَ عَنها رَعاوءُها بِأَضَرَّ فِی دینِ المُسلِم مِن حُبِّ الرِّئاسَةِ». [۳۷۹]
۲. قال الصادق علیه السلام
«مَن طَلَبَ الرِّئاسَةَ هَلَک؛ [۳۸۰] هرکس که طالب ریاست باشد، هلاک می‌شود».
۳. در حدیث مناهی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمودند:
«اَلا وَمَن تَوَلّی عَرافَةَ قَوم أتی یومَ القِیامَةِ و یداهُ مَغلُولَتانِ الی عُنُقِهِ فَإن قامَ فَیهِم بِأَمرِ اللّه أَطْلَقَهُ اللّهُ وَاِنْ کانَ ظالِما هَوی بِهِ فی نارِ جَهَنَّمَ وَ بِئسَ المَصیرُ؛ [۳۸۱]آگاه باشید، کسی که ولایت و ریاست ملّتی را به دست گیرد، در روز قیامت او را می‌آورند درحالی که دستهایش به گردنش بسته باشد، پس اگر (در زمان حکومتش) به برنامه‌های الهی عمل کرده باشد، خداوند دست‌های او را باز می‌کند، و اگر ستم کرده باشد او را به طرف جهنّم می‌برد، و چه بد جایگاهی است جهنّم».
با توجه به این روایات معلوم می‌شود که ریاست طلبی و حب جاه در بینش الهی و رهبران دینی مذموم بوده و مایه هلاکت و سقوط در قعر جهنّم، و محرومیت از همه نعمت‌های الهی است.
بنابر این ای برادر! اگر دیدی در کاری و پستی، دیگری از تو شایسته تر است تو خود را برای آن پست و مقام، کاندیدا مکن و یا اگر کردی و سپس متوجه شدی که رقیب تو صلاحیتش بیشتر از توست، انصراف خود را اعلام نما، زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
«مَنْ تَقدَّمَ عَلَی المُسلمینَ و هُوَ یری اَنَّ فِیهِم مَن هُوَ أَفضَل مِنهُ فَقَدْ خانَ اللّهَ وَرَسُولَهُ والْمُسلِمینَ». [۳۸۲]
ولی متأسفانه انسان، بعضی را مشاهده می‌کند که از هیچ صلاحیتی برخوردار نیستند، ولی خود را برای احراز ریاست و پست‌های حساس نامزد کرده و در انظار عموم خود را به عنوان یک فرد شایسته وانمود کرده و نزد خود هم فکر می‌کنند که می‌خواهند به اسلام و مسلمین خدمت کنند، اما همه اینها خیالات شیطانی است که آنان را فریفته، تا در لوای خدمت به اسلام، آنان را در خدمت شیطان درآورد.
بدتر از آن، این است که انسان فاقد صلاحیت بخواهد خود را با هزاران دروغ، کلک و دسیسه‌های شیطانی بر مردم تحمیل کرد و جای پاکان و نیکان را اشغال کند. این کار صدمه زدن و ضربه وارد نمودن بر شخص و ضایع کردن حق یک فرد نیست، بلکه جنایتی است بس بزرگ بر اجتماع و نسل‌های آینده و یا به تعبیر رسول خدا در حدیث بالا، خیانتی است بر خدا و رسول خدا و همه مسلمین.
علاوه بر همه این خیانت‌ها و ضررها بر پیکر اجتماع و دین و حیثیت انسانی که برای حب جاه و ریاست طلبی بیان شد، ایراد دیگری نیز در این صفت ناپسند وجود دارد که جبران خسارات آن میسر نیست و آن این است که انسان جاه طلب و شهرت خواه، مبتلا به صفت نفاق و دورویی نیز می‌گردد، زیرا همیشه باید مواظب خویش بوده تا در انظار عموم و مریدان و طرفدارانش طوری برخورد کند و به گونه‌ای سخن بگوید که با حیثیت ظاهری او منافات نداشته و باعث کاستی شهرت و ریاست او نگردد. با آن که شاید در باطن به چیزی غیر از آن چه در عمل انجام می‌دهد، معتقد است و حتّی گاهی ممکن است شخص شهرت طلب و ریاست خواه برای به دست آوردن شهرتِ خویش، از بسیاری از لذایذ مادی صرف نظر نموده و به تعبیر دیگر در انظار مردم راه زُهد و اِعراض از دنیا را در پیش گیرد تا بدین وسیله بتواند شهرتی پیدا کرده و به مرادش رسیده و خواهش‌های نفسانی خویش را برآورده سازد.

راه علاج و درمان

حب جاه و شهرت نیز همانند حسد و کینه توزی، تنها راه علاجش «شناخت درمانی» است، یعنی وقتی انسان به مفاسد و مضرات دنیوی و اخروی این صفتِ ناپسند، آگاهی پیدا کند و به آیات و روایات وارده پیرامون این بیماری روانی توجه کند، می‌فهمد که آن یک بیماری مهلک و خطرناکی است که انسان را در دنیا و آخرت خسارت زده می‌کند، به گونه‌ای که رنگ فلاح و درست کاری را نخواهد دید، معلوم است که درمان چنین بیماری، امری ضروری، فوری و لازم است.

فصل دوازدهم: عُجب و خود بزرگ بینی و راه‌های درمان آن

مقدمه

از جمله بیماری‌های روانی و صفات ناپسند انسانی که متأسفانه اغلب در انسان‌های به ظاهر وارسته، ظاهر و باعث نگرانی و افسردگی می‌شود، بیماری عُجب و خود بزرگ بینی است که از صفات قلبی و از گناهان جوانی انسان است که از نظر زشتی و خطرآفرینی از گناهان جوارحی و اعضای ظاهری به مراتب شدیدتر و از جهت عموم و شمول دایره اش وسیع تر است؛ زیرا کمتر موءمنی پیدا می‌شود که مبتلا به عجب و خودخواهی نباشد. چنان که امام صادق علیه السلام فرمودند:
«اِنَّ اللّهَ عَلِمَ اَنَّ الذَّنْبَ خَیرٌ لِلمُوءْمِنِ مِنَ العُجْبِ وَلَوْلا ذلِک لَما أبْتَلی مُوءمِنٌ بِذَنب اَبَداً؛ [۳۸۳] یعنی خدا می‌داند که گناهی که از اعضا و جوارح موءمن سرمی زند برای او بهتر است از عجب که از گناهان قلبی است.» زیرا گناهانی که از جوارج انسان صادر شود به راحتی می‌توان آنها را به وسیله توبه، عبادات و طاعات از بین برد، ولی عجب از صفات نفسانی است که ازاله و از بین بردن آن به آسانی میسر نبوده و آثار سوء آن نیز در اِفساد و حبط اعمال صالحه موءمن بیش از گناهان دیگر است. لذا امام فرمودند که خدا می‌داند گناهان دیگر برای موءمن از عجب بهتر است، [۳۸۴] و اگر عجب نبود هیچ موءمنی مبتلا به گناه نمی‌شد (یعنی تنها گناهی که موءمن از آن رهایی ندارد، عجب است، ولی نسبت به گناهان دیگر ممکن است بتواند خود را حفظ کرده و وارد در آن نشود).
بحث و بررسی در اطراف این صفت ناپسند و مذموم به طور تفصیل در خورِ کتاب ما نبوده و ما نیز از آن صرف نظر کرده، به طور فشرده به مطالب اصلی آن می‌پردازیم.

تعریف عجب

عجب همان خودخواهی است که علمای بزرگِ اخلاق برای روشن شدن معنایش، با دلیل‌های گوناگون آن را تعیین کرده‌اند.
الف: عجب، آن است که انسان خود را به خاطر کمالاتی که در خود سراغ دارد، بزرگ بشمارد. اعم از آن که واقعاً واجد آن باشد یا خیال کند که واجد کمال است.
ب: عجب یعنی انسان صفت یا نعمتی را که دارد بزرگ شمرده و از منعِمِ آن غافل باشد. [۳۸۵]
ج: مرحوم مجلسی فرمود: عجب، بزرگ شمردن عمل خود است در حالی که از خود و عملش راضی بوده، به نحوی که خود را مقصّر نداند، بلکه به خاطر ایمان و عمل صالحی که دارد بر خدای بزرگ منّت گذارد. [۳۸۶]

درجات عجب

عجب از امور مقول به تشکیک است که دارای درجات است. ممکن است شخصی واجِدِ بعضی از آن درجات باشدو شخصی دیگر واجد همه آن درجات، و حداقلِ عجب، آن است که انسان از خودش خوشش آمده و از خود راضی باشد و این حالت گاهی شدت پیدا می‌کند و از آن حالت تکبر منشعب می‌شود، یعنی خود را از دیگران بهتر می‌داند، و گاهی هم به سبب اعمالی که از او صادر می‌شود، آن چنان این حالت شدت پیدا می‌کند که برای خود بر خدا حقی قائل شده و بر خدا منّت می‌نهد که مثلاً من بوده‌ام که چنین کرده و فلان کار خیر را با همه مشکلاتش انجام داده‌ام، غافل از آن که مقدمات و توفیقات آن به طور کلی از ناحیه پروردگار بوده، و خلاصه این که انسان آن چنان از خود راضی است که خود را از خدا طلب کار می‌بیند. این همان مرحله عالیه عجب است؛ چون عجب دارای مراتب و درجاتی است و بزرگان علم اخلاق آن را با تعبیرات گوناگون تعریف کرده‌اند، برای تیمن و تبرک به یک حدیث از مولا موسی بن جعفر علیه السلام اشاره کنیم:
شخصی به نام علی بن سوید می‌گوید از موسی بن جعفر علیه السلام از عُجبی که عمل را فاسد می‌کند، پرسش نمودم. حضرت فرمودند:
«اَلعُجْبُ دَرَجاتٌ: مِنْهَا اَنْ یزَینَ لِلْعَبدِ سُوءُ عَمَلِهِ فَیراهُ حَسَناً فَیعجِبَهُ وَیحسَبُ انِّهُ یحسِنُ صُنعاً، وَمِنْها اَن یوءمِنَ العَبدُ بِرَبِّهِ فَیمُنُّ عَلَی اللّه عزّوجلَّ وَللّهِ عَلَیهِ فیهِ الْمَنُّ؛[۳۸۷]خودبینی چند درجه دارد: بعضی از آن درجات این است که کردار زشت بنده به نظرش نیکو جلوه کند و آن را خوب بپندارد[۳۸۸] و از آن خوشش آید و گمان کند که کار خوبی می‌کند[۳۸۹]و بعضی از درجاتش این است که بنده به پروردگار خود ایمان آورد و بر خدای بزرگ منّت گذارد، در صورتی که خدا را بر او منت است که به ایمانش هدایت فرموده است»[۳۹۰]

علامت عجب

اگر انسان بخواهد خود را بیازماید که آیا در او صفت ناپسند عجب وجود دارد یا نه، می‌تواند در حال خود نظر کند و ببیند که آیا برای دیگران شخصیت قائل است یا نه؟ اگر تنها به خود می‌اندیشد و برای رأی و فکر دیگران ارجی قائل نیست، بداند که عجب دارد و صفت خودبینی و خودمحوری در نفس او وجود دارد. چنان که امام صادق علیه السلام فرمود:
«مَنْ لا یعرِف لأحَد الفضْلَ فَهُوَ المُعجِبُ بِرأیهِ».[۳۹۱]

مذمت عجب

در بینش الهی، عجب یکی از زشت‌ترین صفات برای انسان است که در هرکس وجود پیدا کند، مایه شقاوت و هلاکت ابدی اوخواهد بود. روایات دراین باره بسیارند که برخی از آنها به قرار زیر است:
۱. عَن ابی عَبداللّه (علیه السلام) قال:
«مَن دَخلَهُ العُجبُ هَلَک».[۳۹۲]
۲. قال الصّادقُ(علیه السلام):
«والعُجبُ نَباتٌ حَبُّها الْکفرُ وَاَرضها النّفاق، وَماوءُها الْبَغی، وَاَغصانُها الجَهلُ، وَوَرَقُها الضَّلالةُ و ثَمَرُها اللّعنهُ والخُلُودُ فی النّارِ فَمَنِ اختارَ العُجُبَ فَقَد بَذَرَ الکفرَ وَ زَرعُ النَّفاقَ، وَلابُدَّ لَهُ مِن، أنْ یثْمِرَ.[۳۹۳]
۳. از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شد که خداوند به داوود پیغمبر علیه السلام خطاب کرد:
«یا داوُدُ بَشّرِ المُذنِینَ وَاَنذرِ الصِّدِّیقینَ، قالَ، کیفَ ابشر المُذنِبینَ واُنذِرُ الصِّدیقینَ؟ قالَ یا داوُدُ بَشِّرِ المُذنبینَ اِنّی اَقبَلُ التَّوبَةَ وَاَعفُوعَنِ الذَّنبِ، وَاَنذِرِ الصِّدِّیقینَ الاّیعجِبُوا بِأَعمالِهِم فَاِنَّهُ لَیسَ عِبدُ اَنصِبُهُ لِلحِسابِ الاّ هَلَک».[۳۹۴]
۴. قالَ الصادقُ(علیه السلام):
«یدخُلُ رَجُلانِ المَسجِدُ اَحَدُهُما عابِدٌ وَالآخَرُ فاسِقٌ فَیخرُجانِ مِنَ المَسجِدِ و الفاسِقُ صِدِّیق وَالعابِدُ فاسِقٌ وِذلِک انَّهُ یدخُلُ العابِدُ المَسجِدُ وَهُوَ مُدِلٌّ بِعِبادِتِهِ وَیکونُ فِکرَهُ فِی ذلِک وَتَکونُ فِکرةُ الفاسِقِ فِی التَنَدُّمِ عَلی فِسْقِهِ فَیستَغفِرُ اللّهَ مِن ذُنُوبِهِ».[۳۹۵]
باتوجه به این نوع روایات حرمت عجب و مذمت آن از ناحیه اولیای دین علیه السلام روشن می‌گردد.

مفاسد دنیوی و اخروی عجب

مفاسد دنیوی

برخی از مفاسد دنیوی عجب عبارت است از:
الف: وقتی که در انسان حالت عجب پیدا شد، تنها برای فکر خود ارزش قایل بوده و برای رأی احدی وقعی قایل نیست. قهراً چنین کسی حاضر نمی‌شود از مراکز علمی و دانشمندان دیگر استفاده نماید؛ زیرا خود را یا همسان آنان می‌داند. یا بالاتر، و به همین جهت از ترقیات علمی و تعالی معنوی باز می‌ماند اینجاست که علی علیه السلام می‌فرماید:
«اَلأِعجابُ یمنَعُ من الأزدِیادَ»[۳۹۶]
ب: در اثر خودخواهی و خودبینی، طبیعی است که عامه مردم نسبت به او ناراحت شده و حالت بی اعتنائی می‌گیرند. چنان که امام هادی علیه السلام فرمودند:
«مَن رَضِی عَن نَفسِهِ کثُرالسّاخِطُونَ عَلَیهِ».[۳۹۷]
ج: عجب همیشه انسان را از حقیقت و واقعیت دور نگه داشته و در نتیجه از مواهب و فیوضات حضرت حق بی بهره می‌کند. چنان که حضرت عیسی علیه السلام بایکی از حواریون خود مسافرت می‌کرد. به نزدیکی دریا که رسیدند، عیسی علیه السلام با عزمی راسخ نام پروردگار عالم را برد و روی آب حرکت کرد. آن جوان نیز که همراه حضرت بود نام خدا را با عظمت برده و همراه عیسی علیه السلام بر روی آب حرکت کرد، ولی هنگام حرکت در دریا، عجب او را فرا گرفته و به خود بالید که عیسی علیه السلام چه فضیلتی بر من دارد؟ به محض خطور چنین تصوری، در آب فرو رفت و فریاد استغاثه اش بلند شد. حضرت او را نجات داد و فرمود، این نبود مگر به خاطر عجب تو اگر توبه کنی، دو مرتبه به مقام اول باز می‌گردی جوان توبه کرد و به مقام خود باز گشت.[۳۹۸]
د: کسانی که خودخواه هستند غالباً با شکست رو به رو بوده و خواهند بود، چنان که قرآن کریم درباره کفّار بنی نضیر می‌فرماید:
«هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کفَرُوا مِنْ أَهْلِ الکتابِ مِنْ دِیارِهِمْ لاَِ وَّلِ الحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ یخْرُجُوا وَظَنُّوا أَ نَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللّهِ فَأَتاهُمُ اللّهُ مِنْ حَیثُ لَمْ یحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یخْرِبُونَ بُیوتَهُمْ بِأَیدِیهِمْ وَأَیدِی المُوءْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الأَبْصارِ؛[۳۹۹]اوست خدایی که (برای نصرت اسلام) همه کافران اهل کتاب را برای اولین بار از دیارشان بیرون کرده و شما مسلمین هرگز گمان نمی‌کردید که آنها (به امر پیامبر صلی الله علیه و آله از دیار خود بیرون روند و آنها هم حصارهای محکم خود را از (قهر و انتقامِ) خدا، نگهبان خود می‌پنداشتند تا آن که عذاب خدا از آن جا که گمان نمی‌بردند به آنها رسید، و در دل شان (از سپاه اسلام) ترس افکند تا با دست خود و به دست موءمنان، خانه‌های شان را ویران کرده‌اند، ای هوشیاران جهان از این حادثه پند و عبرت گیرید».
درباره مسلمانان در جنگ حنین نیز قرآن سخنی دارد که دلیل بر مدعای ماست، زیرا مسلمانان در آن جنگ ابتدا از کثرت عدد مسلمین به خود مغرور شدند و آن چنان غرق در خودبینی شدند که پیروزی خود را در کوتاه‌ترین فرصت، حتمی می‌پنداشتند، ولی در مقام جنگ و مقاتله با شکست سختی روبه رو گردیده تا جایی که خداوند ملائکه را به کمک رسول خود و مسلمین فرستاده و آنان را از شکست نجات داد. این شکست را قرآن مستند به عجب و خودخواهی مسلمان‌ها می‌داند. چنان که فرمود:
«لَقَدْ نَصَرَکمُ اللّهُ فِی مَواطِنَ کثِیرَة وَیوْمَ حُنَینإِذ أَعْجَبَتْکمْ کثْرَتُکمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکمْ شَیئاً وَضاقَتْ عَلَیکمُ الأَرضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیتُمْ مُدْبِرِینَ ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَعلی المُوءْمِنِینَ وَأَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَعَذَّبَ الَّذِینَ کفَرُوا وَذلِک جَزاءُ الکافِرِینَ؛[۴۰۰]خداوند شما مسلمین را در مواقعی بسیار (سخت و دشوار) یاری کرد، و در جنگ حنین نیز که فریفته و مغرورِ زیادی لشکر اسلام بودید (خداوند به شما مدد فرستاد) و آن لشکر زیاد اصلاً به کار شما نیامد، و زمین بدان فراخی بر شما تنگ شد، (دشمن بر شما چیره و قوی پنجه گردید) تا آن که همه رو به فرار نهادید. آن گاه خداوند قادر منّان، وقار و سکینه خود را (یعنی شکوه و سطوت و جلال ربانی را) بر رسول خود و بر موءمنین نازل فرموده و لشکرهایی از فرشتگان که شما نمی‌دیدید به مدد شما فرستاد و کافران را (پس از آن که غالب و قاهر بودند) به عذاب و ذلّت افکند، و این است کیفر کافران».

مفاسد اخروی

برخی از مفاسد اخروی عجب عبارت است از:
الف: عجب باعث تسلّط شیطان بر انسان است. چنان که در حدیث وارد شده است که روزی موسی کلیم علیه السلام از ابلیس پرسید: کدام گناه از گناهان است که اگر فرزندان آدم مرتکب آن شوند تو بر آنان مسلط می‌گردی؟ گفت: هنگامی که عجب پیدا کرده و اعمال خود را کثیر و گناه خود را کوچک بشمرند.
«فَقالَ لَهُ موسی: اَخبِرْنی بِالذَّنبِ الذَّی اِذا اَذنَبَهُ اِبنُ آدَمَ اِستَحْوَذَتَ عَلَیهِ قال: ذلِک اِذا اَعجَبَتْهُ نَفسُهُ، وَاسْتَکثَرَ عَمَلَهُ وَصَغَّرَ فِی نَفسِهِ ذَنبَهُ».[۴۰۱]
ب: عجب اعمال انسان را فاسد می‌کند و از جمله مهلکات است که انسان را به هلاکت می‌رساند و چون حالت خودخواهی در شخص وجود دارد حاضر نمی‌شود که به عیب خود توجه کند و همه کارهای خود حتّی زشت‌ها را زیبا می‌بیند و چون عیبی در خود مشاهده نمی‌کند، قهراً در مقام علاج امراض درونی خود بر نیامده و در صدد اصلاح اعمال خود هم نخواهد بود، چنین کسی یقیناً جزء زیان دیده‌ها و ورشکسته‌های معنوی و جزء هلاک شده‌ها خواهد بود. چنان که قرآن کریم فرمود:
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکمْ بِالأَخْسَرِینَ أَعْمالاً الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیهُمْ فِی الحَیاةِ الدُّنْیا وَهُمْ یحْسَبُونَ أَ نَّهُمْ یحْسِنُونَ صُنْعاً؛[۴۰۲] ای پیامبر، به امت بگو آیا می‌خواهید شما را به زیان کارترین مردم، آگاه سازم؟ زیان کارترینِ مردم، کسانی هستند که عمرشان را فانی کرده‌اند و به خیال خود کار نیک انجام می‌دهند».
امام باقر علیه السلام فرمودند:
«ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: شُحٌّ مُطاعٌ، وَهَوی مَتَّبَعٌ، وَاعجابُ المَرءِ بِنَفسِهِ؛[۴۰۳] سه چیز از مهلکات است: بخلی که اطاعت شود (یعنی صفت بخل در مقام عمل، عمل شود) هوا و هوسی که پیروی شود و عجب انسان به نفس خود».
با توجه به مفاسد دنیوی و اخروی این صفت ناپسند، بر هر انسانی که بخواهد در طریق هدایت و نجات قرار گیرد، لازم است که خود را از این صفت مذموم بر حذر داشته و حالت خودخواهی و خودبینی و تحقیر دیگران را از خود دور نماید.

علاج عجب

اگر کسی بخواهد در مقام معالجه خود برآید و جان خود را از این مرض مهلک نجات دهد، علمای علم اخلاق راه‌هایی را برای علاج این مرض روحی بیان کرده‌اند که می‌توان آن را به راه اجمالی و راه تفصیلی نام گذاری کرد.

راه اجمالی

راه اجمالی آن است که انسان درباره خود و ابتدا و انتهای خود بیندیشد، و ببیند که از کجا آمده و سرانجام کارش به کجا منتهی می‌گردد. ابتدای کارش نطفه‌ای گندیده بود که با انتقال از صلب پدر و قرار گرفتن در رحم مادر، هر دوی آنان احتیاج به طهارت (غُسل) پیدا می‌کردند تا هنگامی که خود را از آن پلیدی و آلودگی به وسیله غُسل یا تیمم تطهیر نمی‌کردند حق باریافتن در محضر پروردگار برای نماز ویا حق ورود در خانه خدا (مسجد) را نداشتند.
منتهای امرش نیز پس از خروج روح از جسد، مرداری بدبو و متعفّن است. اگر با سرعت در زیر خاک دفن نشود پس از چندی آن چنان می‌گندد که حتی فرزندان او رغبت دفن او را نمی‌کنند، و در حال حیات و زندگی دنیا نیز حامل کثافات بسیاری است که اگر از او دفع نشود مایه هلاکت اوست، وقتی هم دفع شد باعث نجاست او گردیده، باید خود را به وسیله آب تطهیر نماید تا پاک گردد.
از طرف دیگر، در تمام شئون زندگی محتاج به امداد الهی است که اگر آنی از طرف حضرت حق مدد نرسیده و فیض قطع گردد، هلاک خواهد شد و خلاصه اگر نازی کند درهم فرو ریزند قالب‌ها.
لذا قرآن کریم می‌فرماید:
«قُتِلَ الإِنْسانُ ما أَکفَرَهُ مِنْ أَی شَیء خَلَقَهُ مِنْ نُطْفَة خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ثُمَّ السَّبِیلَ یسَّرَهُ ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ؛[۴۰۴]کشته باد آدمی، چه ناسپاس گردیده است، از چه چیز آفریدگار او، او را آفریده، از نطفه‌ای آفریدش پس اندازه دادش، سپس راه را برایش آسان کرد، آن گاه بمیرانیدش و بعد او را در گور کرد، پس آن گاه که خواهد، برانگیزدش».
در آیه دیگر فرمود:
«اللّهُ الَّذِی خَلَقَکمْ مِنْ ضَعْف ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْف قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّة ضَعْفاً وَشَیبَةً یخْلُقُ ما یشاءُ وَهُوَ العَلِیمُ القَدِیرُ؛[۴۰۵] خدا آن کسی است که شما را در ابتدای امر، از جسم ضعیف (نطفه) بیافرید، آن گاه پس از ضعف و ناتوانی، توانا کرد، و باز از توانایی به ضعف و سستی پیری برگردانید که او هر چه بخواهد خلق می‌کند؛ زیرا او به همه امور عالم، دانا و به هر چیزی که بخواهد توانا است».
علی علیه السلام می‌فرماید:
«ما لاِبنِ آدَمَ وَالفَخرِ اَوَّلُهُ نُطفَةٌ و آخِرُهُ جِیفَةٌ وَلا یرزُقُ نَفسَهُ و لا یدفَعُ حَتفَهُ؛ انسان را با فخر و کبریایی چه کار، در آغاز نطفه بود و سرانجام مرداری است که نه می‌تواند به خود روزی دهد و نه می‌تواند مرگ را از خود براند».[۴۰۶]
و از طرف دیگر به عظمت و قدرت نامتناهی حضرت حق نظری افکنده و به عجز خود هم در همه زمینه‌ها بیندیشد، آن گاه می‌فهمد که بزرگی و بزرگ منشی تنها از آن خدای بزرگ است نه او، که در تمام امور سرتاپای وجود او را ضعف و ناتوانی فرا گرفته است.
شاید یکی از فلسفه‌های مهم توسل به أولیای دین و ائمه معصومین علیه السلام همین رفع حالتِ عجب و خودبینی است؛ زیرا توسل به آنان برای رفع گرفتاری دنیوی و اخروی نشانه آن است که آنان برترند و پیش خدا محترم ترند. وقتی که انسان معتقد باشد دیگران از او برترند قهراً پی می‌برد که اگر در بین مخلوقین، بزرگی و بزرگ منشی در خور شأن کسی باشد، باید همان‌هایی باشند که او آنان را برای خود نزد خداوند شفیع قرار داده است نه او، که حتی این آبرو را هم ندارد، گرچه آنان نیز خود را در برابر حضرت حق عبدی خاضع و ذلیل دانسته و بزرگی را تنها در خور شأن او می‌دانند و عجب و خودبینی در وجودشان ابداً راه پیدا نمی‌کند.

راه تفصیلی

راه تفصیلی علاج این مرض این است که انسان به دنبال علل و عوامل این صفت برود و ببیند چه چیز او را وادار به عجب نموده است.
اگر از کثرت عبادتش عجب پیدا کرد، به خود بگوید: تو هرچه عبادت کنی، به پای شیطان نمی‌رسی؛ زیرا او به تعبیر مولاعلی علیه السلام شش هزار سال خدا را عبادت کرد، ولی به خاطر یک تکبر و غرور و حالت خودخواهی، همه آن عبادات را یک جا باطل کرده و مورد لعن حضرت حق قرار گرفت.
«فَاعْتَبِرُوا بِمَا کانَ مِنْ فِعْلِ اللّهِ بِإبْلِیسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَجَهْدَهُ الْجَهِیدَ، وَ کانَ قَدْ عَبَدَاللّهَ سِتَّةَ آلاَفِ سَنَة، لاَ یدْرَی أمِنْ سِنِی الدُّنْیا أَمْ مِنْ سِنِی الاْخِرَةِ، عَنْ کبْرِ سَاعَة وَاحِدَة. فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِیسَ یسْلَمُ عَلَی اللّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیتِهِ؟»[۴۰۷]
پس انسان هرچند هم که عبادتش بسیار باشد، نباید مغرور گشته و خیال کند که به کمال نهایی خویش راه یافته است، بلکه باید بداند که انسان تا زنده است، هدف تیر شیطان و نفس اماره است و درهرحال باید خود را ضعیف و محتاج به مدد و کمک حضرت حق ببیند.
اگر به خاطر مالی که دارد و یا قدرت و سلطه‌ای که بر دیگران دارد، این حالت برای او پیدا شده است، به فکر دارایان و قدرتمندان گذشته بیفتد. چه بسا افرادی که به مراتب قدرت و ثروت شان بیش از او بود، خداوند آنان را هلاک کرده و اثری از آنان در عالم باقی نمانده است. چنان که قرآن کریم همین نصیحت را به قارون کرد که آن قدر به خود نبال، و در برابر پیغمبر خدا (موسی (ع» مخالفت مکن، به قدرت و ثروتت مغرور مباش، که دیگران قبل از تو بودند هلاک شدند و اثری از آنان نیست. درحالی که قدرت ثروت شان بیش از تو بود.
«قالَ إِنَّما أُوتِیتُهُ عَلی عِلْم عِنْدِی أَوَ لَمْ یعْلَمْ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَهْلَک مِنْ قَبْلِهِ مِنَ القُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَکثَرُ جَمْعاً وَلا یسْأَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ المُجْرِمُونَ».[۴۰۸]
و اگر حالت عجب به خاطر علمی که دارد برای او پیدا شده است:
اولاً: به خود بگوید که انسان با مبتلا شدن به مرضی همانند مرض «حصبه» و یا یک ضربه مغزی که در حادثه رانندگی برای او پیش آید ممکن است همه علومِ خود را یک جا فراموش کند، ودیگر از علم و دانش در او خبری نباشد. چیزی که به این آسانی از انسان گرفته می‌شود، نمی‌تواند مایه غرور باشد. چنان که آیت اللّه شیخ مرتضی حائری یزدی (ره) می‌فرمود: یکی از علمای بزرگ قم به سبب مرض «حصبه» تمام معلومات خود را از دست داده بود. حتی گاهی راه منزلش را نیز فراموش می‌کرد.
ثانیاً: علمی که در او عمل نبوده و همراه با تهذیب و تزکیه نفس نباشد، آن علم برای صاحبش وبال است نه کمال، تا مایه غرور و خودخواهی گردد. لذا قرآن کریم می‌فرماید:
«مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یحْمِلُوها کمَثَلِ الحِمارِ یحْمِلُ أَسْفاراً؛[۴۰۹] کسی که سینه خود را انبان علم قرار داده و به هر طرف می‌رود، علم بسیاری را حمل می‌کند، ولی آن علم همراه با ایمان و تهذیب نفس نبوده و از عمل خبری نیست، این انسان همانند خری است که کتب علمی بسیاری را بر آن بار کرده و از جایی به جایی منتقل می‌کند، ولی از آن کتب سودی نبرده و طرفی نمی‌بندد».
ثالثاً: بداند که علم او در جنب علم شیطان اندک است، چه رسد به علم رحمن؛ زیرا شیطان حتّی از خواطر نفسانی انسان‌ها خبر دارد. لذا به محض این که انسانی قصد کارِخیری را نموده، شیطان اطلاع پیدا می‌کند و در صدد منصرف کردن او برمی آید. اصولاً علمی که همراه با تهذیب نباشد، کمال نیست تا صاحب آن بخواهد آن را مایه غرور خود قرار دهد. وقتی هم که تهذیب باشد از غرور خبری نیست.
اگر عجب او به خاطر حسب و نسب اوست، که مثلاً از نژاد عرب و یا سفیدپوست است و یا از خاندان صاحب قدرت، ثروت و یا علم است، باید بداند که روزی فرا می‌رسد همه حسب هاو نَسب‌ها قطع می‌گردد و هرکه را با نام او صدا می‌زنند و به پای میز محاکمه می‌کشند، نه آن که بگویند ای پسر فلان و یا بگویند ای نوه و ذریه فلان بیا. لذا وقتی مولا علی بن الحسین علیه السلام برای عاقبت خود و ترس از خدا گریه می‌کرد، شخصی گفت:
شما دیگر چرا آن قدر ناله می‌زنید، شما که از اولاد پیغمبرید، دیگر چه غصّه دارید؟ حضرت در جواب او فرمود: مگر نخوانده‌ای آیه شریفه:
«فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَینَهُمْ یوْمَئِذ وَلا یتَساءَلُونَ».[۴۱۰] و یا آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله به خویشاوندان خود از فرزندان عبدالمطلب می‌فرمود: با اعمال تان بسوی من بیایید، نه با حسب و نسبتان:
«اِیتُونی بِأَعمالِکم لا بِأَنسابِکم و اَحسابِکم، قال الله تعالی: فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَینَهُمْ».[۴۱۱]
و اگر زن و فرزند، پدر و مادر، و اقوام و عشیره او باعث عجب او شدند، باید بداند که روزی فرا می‌رسد که همه آنان از او گریخته و در هنگام گرفتاری برای او نفعی نخواهند داشت. چنان که قرآن کریم فرمود:
«یوْمَ یفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَأُمِّهِ وأبیه وَصاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ لِکلِّ امْرِی ء مِنْهُمْ یوْمَئِذ شَأْنٌ یغْنِیهِ».[۴۱۲] و باید توجه داشته باشد که آنان نمی‌توانند عذاب الهی را از او برطرف نمایند، هرچند هم زیاد باشند. چنان که فرمود:
«لَنْ تُغْنِی عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَلا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللّهِ شَیئاً».[۴۱۳]
و فرمود: «وَلَنْ تُغْنِی عَنْکمْ فِئَتُکمْ شَیئاً وَلَوْ کثُرَتْ».[۴۱۴]
بنابراین دل بستگی و عجب از کسانی که در روز واپسین و ناگوار به درد او نمی‌خورند، بسیار کار نابخردانه و گمراهی است.
اگر جمال و زیبایی صورت او باعث عجب او شد، بداند که در بینش الهی، آن چه مهم است سیرت است نه صورت. خلاصه این صورت زیبا روزی فرا می‌رسد که با کرم‌ها همراه بوده و خوراک مار و مور خواهد شد، و به خاکستری تبدیل گردیده و از بین خواهد رفت. ومانند این امور هرچه باشند، چون زوال پذیرند، نمی‌توانند مایه عجب انسان باشند.

فصل سیزدهم: کبر و خودبرتربینی و راه‌های درمان آن

یکی از بیماری‌های روانی که در اسلام از گناهان کبیره، و از مهلکات عظیمه به شمار می‌آید که متأسفانه اغلب دامن گیر خواصی از انسان‌ها بوده و مانعِ رسیدن آنها به کمال است، «کبر و خود برتربینی» است بحث و بررسی تفصیلی آن از حوصله این نوشتار خارج است، لکن به نحو اختصار پیرامون آن به بحث و بررسی می‌نشینیم.[۴۱۵]

تعریف تکبر

تکبر آن است که انسان خود را بزرگ تر و برتر از دیگران بداند. ریشه این صفتِ ناپسند، صفت عجب است. اگر انسان تنها حالت خودخواهی و بزرگ منشی داشته و پای غیر در میان نباشد، عجب است اگر این حالتِ بزرگی در رابطه باغیر باشد، تکبر است. اگر انسان خود را برتر و بزرگ تر از دیگران بداند ولی تنها در نفس خود چنین بپندارد و در مقام عمل آن را ابراز نکند، اصطلاحا آن را «کبر» گویند. اگر آن صفت را در مقام عمل، ابراز و اظهار نماید «تکبر» خوانده می‌شود. بنابراین کبر، صفت نفسانی است و تکبر، عمل خارجی.

اقسام تکبر

تکبر در برابر خدا

عده‌ای هستند که در برابر حضرت حق سر تعظیم فرود نیاورده و از عبادت و پرستش او تکبر می‌کنند، بلکه خود را «رب» و صاحب مردم می‌دانند و مردم را به عبودیت و بندگی خویش می‌خوانند، همانند نمرود و فرعون. خداوند در قرآن کریم برای آنان عذاب سختی را مقرر فرموده است. چنان که فرمود:
«إِنَّ الَّذِینَ یسْتَکبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ؛[۴۱۶] آنان که از عبادت و دعای من اعراض وسرکشی می‌کنند زود است که با ذلّت و خواری وارد دوزخ شوند».
و در آیه دیگر فرمود:
«وَمَنْ یسْتَنْکفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَیسْتَکبِرْ فَسَیحْشُرُهُمْ إِلَیهِ جَمِیعاً؛[۴۱۷] هر کس از بندگی خدا سرپیچد و دعوی برتری کند، زود باشد که خدا همه را به سوی خود محشور سازد».
امام باقر علیه السلام فرمود:
«اَلعِزُّ رِداءُ اللّه وَالْکبْرُ اِزَارُهُ فَمَن تَناوَلَ شَیئاً مِنهُ اَکبَّهُ اللّه فِی جَهَنَّمَ؛[۴۱۸] عزت ردای خداست و بزرگ منشی اِزار خداست (عزت و بزرگی، تنها برای او رواست) و هر کس مقداری از آنها را بگیرد، خداوند او را در آتش سرنگون خواهد کرد».

تکبر در برابر انبیا

کسانی بودند که به خدا معتقد بوده ولی در مقابل فرستادگان خدا خاضع نبوده و خود را برتر می‌دانستند و می‌گفتند: ما چگونه به شما ایمان آوریم، در حالی که شما همانند ما بشر هستید، و یا دارای ثروت و مال نبوده و از تهیدستان هستید، و اگر ما بخواهیم از شما که همانند ما بشر هستید، تبعیت کنیم ضرر خواهیم کرد. قرآن کریم از این گروه نیز خبر می‌دهد. چنان که از زبان فراعنه نسبت به موسی و هارون علیه السلام نقل می‌کند که می‌گفتند:
«فَقالُوا أَنُوءْمِنُ لِبَشَرَینِ مِثْلِنا وَقَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ؛[۴۱۹] آیا ما به دو بشری مثل خودمان ایمان بیاوریم، در صورتی که طایفه آنان مردم ما را اطاعت می‌کردند».
و یا آن که سران قوم نوح برای این که مردم به آن حضرت ایمان نیاورند به آنها می‌گفتند:
«وَلَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکمْ إِنَّکمْ إِذاً لَخاسِرُونَ؛[۴۲۰] اگر بشری مانند خود را اطاعت کنید، بسیار زیان کار خواهید بود».
ویا خدا به آنان خطاب می‌کند:
«أَفَکلَّما جاءَکمْ رَسُولٌ بِما لاتَهْوی أَنْفُسُکم اسْتَکبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کذَّبْتُمْ وَفَرِیقاً تَقْتُلُونَ؛[۴۲۱] آیا هرگاه پیامبری به شما مبعوث شد که برنامه‌های وی مخالف با امیال شما بود، تکبر می‌ورزید، عده‌ای را تکذیب کرده و گروهی را به قتل می‌رسانید».

تکبر در برابر بندگان خدا

تکبر در مقابل بندگان خدا همان است که انسان دیگران را حقیر و پست شمرده و خود را بزرگ و برتر از آنان بشمرد و این همان است که مردم به آن مبتلا هستند. گرچه خطر آن به مقدار دو قسم اول نیست (زیرا آن دو قسم منجر به کفر می‌شدند) ولی از گناهان بزرگ بوده و مانع از کمالات انسان خواهد بود. برای آن که کبریایی و عظمت، تنها در خور شأن کسی است که از همه نقایص و بیچارگی‌ها مبرا و منزّه باشد، نه کسی که سرتاسر وجود او را فقر و بیچارگی فرا گرفته و به تعبیر علی علیه السلام: اولش نطفه و آخرش مردار و در وسط هم حامل کثافات است. لذا حضرت می‌فرماید: من تعجب می‌کنم از انسان با این حالش، چگونه به خود اجازه می‌دهد که تکبر کرده و بزرگ منشی اختیار کند؛ «عَجِبتُ لإبنِ آدَمَ اَوَّلَهُ نُطفَة و آخِرُهُ جِیفَة وَهُوَ قائِمٌ بَینَهُما وِعاءً لِلْغَائِطِ ثُمَّ یتَکبَّرُ».[۴۲۲]

علل و عوامل تکبر

امور متعدده‌ای ممکن است باعث تکبّر و فخر فروشی انسان گردد.
۱. علم: علم و دانشِ بسیار، که همراه با تهذیب نفس نباشد، ممکن است باعث کبر و غرور گشته و انسان خود را برتر از دیگران بداند.
۲. عبادت: گاهی عبادتِ انسان، سبب تکبر او می‌گردد، یعنی ممکن است انسان که خود را در حال عبادت و اطاعت دیده و دیگران را در حال معصیت، همین باعث کبر و غرور او گردیده و او خود را برتر از دیگران ببیند.
۳. حسب و نسب: انسان‌ها ممکن است با نگرشی به گذشته و حسب و نسب خود ببینند که آبا و اجداد آنان از نظر قدرت، ثروت، حکومت، علم، سیادت و مانند این‌ها، برتر بوده و در عصر خود معروف بودند، ولی دیگران از چنین آبا و اجدادی محروم بوده‌اند، و همین باعث تکبر آنان گردد.
۴. قوت و شجاعت.
۵. جمال و زیبائی.
۶. مال و ثروت.
۷. سلطنت و حکومت.
۸. فامیل، عشیره، مریدان و طرفداران بسیار.
و مانند این‌ها که برای انسان مایه غرور و کبرند. انسان باید بداند که همه این‌ها در معرض زوال و فنا هستند و چیزی که زوال پذیر است، نمی‌تواند مایه فخر، غرور و کبر باشد، حتی عبادت انسان نمی‌تواند سبب آن شود که عابدی خود را برتر از گنه کار بداند؛ زیرا عابد ممکن است در پایان کار در اثر ارتکاب معصیتی، همه اعمال خود را از بین ببرد ولی آن گنه کار در پایان عمرش متنبه شود و از کرده‌های خود پشیمان شده و توبه نماید و خدا توبه او را بپذیرد. در نتیجه، همان انسانِ عاصی از این انسانِ مطیع، برتر و بهتر باشد. لذا کبر و فخرفروشی در هرحال و به هر علتی که باشد، مذموم است گرچه آن علّت، علم و اطاعت حضرت حق باشد.

علامت و نشانه تکبر

از علایم کبر آن است که انسان خود را بهتر از دیگران دانسته و حاضر نباشد که سخن حق را بپذیرد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
«الکبرُ اَن تُقمِصَ النّاسَ وَ تُسفِهَ الحَقَّ؛[۴۲۳] تکبر آن است که مردم را خوار و حق را سبک بشماری».
گاهی علایم و آثار تکبر از نحوه سخن گفتن ویا نشستن و راه رفتنِ افراد، ظاهر می‌گردد. و گاهی هم دوست دارد که وقتی حرکت می‌کند عده‌ای پشت سر او به راه بیفتد، و یا دیگران در مقابل او مانند عبد ذلیلی بایستند.
این‌ها علایم تکبر است، ولی انسان بهتر از همه خود را می‌شناسد و بهتر از هرکس می‌فهمد که چه کاره است، آیا صفت زشتِ کبر، در او هست یا نه؟ «بَلِ الإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ وَلَوْ أَلْقی مَعاذِیرَهُ[۴۲۴]».

نتایج و آثار تکبر

۱. انسانی که خود را برتر از دیگران می‌داند قهراً از تحصیل علم و دانش باز مانده و همیشه در جهل مرکب خواهد بود، و از نظر زندگی دنیایی نیز، چون حاضر نیست با دیگری مشورت کند. چه بسا این تک روی در زندگی، و زیر بار حرف دیگران نرفتن، باعث زیان‌های بسیار گردد. حتی گاهی مملکت، حکومت و خاندان خود را هم از دست بدهد. همانند خسرو پرویز و ابولهب‌ها که به سخنان حق پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله گوش ندادند و یا محمد رضا پهلوی که به نصیحت امام خمینی(ره) توجه نکرد.
۲. تکبر باعث خواری و ذلّت انسان در نظر خدا و خلق خدا می‌گردد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
«مَن یستَکبِر یضَعَهُ اللّه؛ کسی که تکبر بورزد، خداوند او را خوار می‌کند».
امام صادق علیه السلام فرمودند: «بر سر هر انسانی لگامی است که در دست ملک است، اگر آن شخص تکبر کرد، آن ملک می‌گوید: ذلیل و کوچک باش که خدا خوارت نماید. این شخص همیشه پیش نفس خود بزرگ بوده، اما در انظار خلق، کوچک و خوار جلوه می‌کند، ولی اگر تواضع و فروتنی را پیشه خود قرار دهد، آن ملک می‌گوید: بزرگ باش و بالا برو که خدا بر رفعت و عظمت تو بیفزاید. این شخص همیشه در نظر خود حقیر بوده ولی در انظار خلق بزرگ و با عظمت جلوه می‌کند».
۳. اهل کبر و غرور در قیامت به صورت مورچه، ظاهر می‌شوند که زیر دست وپای مردم قرار می‌گیرند تا هنگامی که مردم از حساب فارغ شوند. امام صادق علیه السلام فرمودند:
«اِنَّ المُتَکبِّرینَ یجْعَلُونَ فی صُوَرِ الذَّرِّ یتَوَطَّأَهُمُ النّاسُ حتّی یفرِغَ اللهُ مِنَ الحِسابِ».[۴۲۵]
۴. متکبرین اهلِ جهنم و عذابند و خدا آنان را با صورت به جهنم می‌اندازد.
امام صادق علیه السلام فرمودند:
«الکبرُ رِداءُ اللّه فَمَن نازَعَ اللّه شیئاً مِن ذلِک اَکبَّهُ اللهُ فِی النّارِ».[۴۲۶]

حرمت و مذمت تکبر

آیات و روایات بسیاری در نهی و مذمت از صفت کبر وارد شده است که به برخی از آنها اشاره می‌شود.
۱. قال الله تعالی:
«وَلا تُصَعِّرْ خَدَّک لِلنّاسِ وَلا تَمْشِ فِی الأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللّهَ لایحِبُّ کلَّ مُخْتال فَخُور؛[۴۲۷]هرگز از روی تکبر و ناز از مردم رُخ متاب و در زمین با غرور و افتخار قدم برمدار که خدا هرگز مردم متکبر و خودخواه را دوست ندارد».
۲. عن حکیم قال:
«سَأَلتُ اَباعَبْدِالله (علیه السلام) عَن اَدنَی الأِلْحَادِ، قالَ: اِنَّ الکبْرَ اَدناهُ؛[۴۲۸] حکیم می‌گوید: از امام صادق علیه السلام از پایین‌ترین درجه الحاد (برگشت از حق) پرسش نمودم، امام فرمودند: تکبر پایین‌ترین درجه الحاد است».
۳. عَن اَبی جعفر(علیه السلام) قال:
«اَلکبرُ رِداءُ اللّه وَالمُتَکبِّرُ ینازِعُ اللّه رَدائهُ؛[۴۲۹] امام باقر علیه السلام فرمودند: کبریایی و بزرگ منشی پوشش حضرت حق است و متکبر کسی است که در این پوشش با خدا منازعه می‌کند».
۴. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
«لَن یدْخُلَ الجَنَّةَ مَن فِی قَلبِهِ مِثقالُ ذَرَّة مِنَ الکبْرِ؛[۴۳۰] کسی که در قلبش ذره‌ای کبر وجود داشته باشد، ابداً وارد بهشت نمی‌گردد».
۵. قالَ الحَسَنُ(علیه السلام):
«هَلاک النّاسِ فی ثَلاثِ: اَلکبرُ وَالحِرصُ وَالحَسَدُ فَالکبرُ هَلاک الدِّینِ وِ بِهِ لُعِنَ اِبلیسَ، وِالحِرصُ عَدُوُّ النَّفسِ وَبِهِ اُخرِجَ آدَمُ مِنَ الجَنَّةِ وَالحَسَدُ رائدُ السُّوءِ، ومِنهُ قَتل قابیلُ هابِیلَ؛[۴۳۱] هلاکت مردم در سه چیز است: تکبر، حرص و حسد، اما تکبر، مایه هلاکت دین اوست، چنان که شیطان به همین وسیله، مطرود و ملعونِ درگاه حضرت حق قرار گرفت، و اما حرص، دشمن انسان است، لذا به وسیله آن آدم ابوالبشر از بهشت اخراج شد، و اما حسد، پرچم دار زشتی‌ها و بدی‌ها است، و از همین حسادت بود که قابیل برادرش هابیل را به شهادت رساند».
مانند این روایات بسیارند که همگی حاکی از مذموم و ناپسند بودن این صفت و عاقبت دردناک متکبرانند.

علاج و درمان تکبر

از آن جا که ریشه کبر عجب و خودخواهی است و ما در فصل دوازدهم به تفصیل روش معالجه موضوع عجب را بیان کرده‌ایم، که همان، عیناً راهِ معالجه کبر وغرور هم هست، لذا دیگرآن را تکرار نمی‌کنیم، وبا همان دستورالعمل ریشه واساسِ تکبر ازمیان برداشته می‌شود.
اِلهی کفی بِی عِزّاً اَن اَکونَ لَک عَبداً وَکفی بی فخراً اَن تَکونَ لی رَبّاً.

فصل چهاردهم: ریا و راه‌های درمان آن

یکی از بیماری‌های روحی و روانی که در اسلام از گناهان کبیره به حساب آمده و از مهلکات وباعث حبط اعمال، خروج توحید از قلب انسان، و سبب شقاوت ابدی وسقوط در جهنم است، «ریا» وارایه اعمال خود به دیگران برای کسب وجاهت، مقام و منزلت بین مردم است.
ریشه ریاکاری حب جاه و دنیاطلبی است. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «زمانی خواهد آمد که انسان‌ها دارای ظاهری نیکو، ولی باطنی خبیث خواهند بود و این عمل ریایی را (که ظاهر و باطن شان یکسان نیست) به خاطر حب جاه و طلب دنیا انجام می‌دهند و به این وسیله می‌خواهند به مقامات دنیوی راه پیدا کنند، یعنی دین داری را پیشه خود قرار می‌دهند تا به این دنیا و ذخایر آن برسند؛ «سَیأتی عَلی النَّاسِ زَمانٌ تَخبُثُ فیهِ سَرائِرُهُم، و تَحْْسُنُ فیه عَلانِیتُهُمْ، طَمَعاً فِی الدُّنیا، لایرِیدُونَ بِهِ مَاعِنْدَ رَبِّهِمْ، یکونُ دِینُهُمْ رِیاءً لایخالِطُهُمْ خَوْفٌ».[۴۳۲]
بحث و بررسی پیرامون این موضوعِ مهم، نیازمند مجال بیشتری است که به اختصار به بخشی از آن اشاره می‌کنیم.[۴۳۳]

حقیقت ریا

در تعریف و تبیین معنای ریا بین علمای اخلاق اختلاف است، زیرا بعضی ریا را تنها در عبادات می‌دانند و برخی در همه کارهای نیک.
کلمه ریا از «روءیت» مشتق است و انسان می‌خواهد با ارایه و نشان دادن کارهای نیک خود، در نزد مردم، مقام و منزلتی پیدا کند.[۴۳۴]
کسانی که ریا را تنها در عبادات جاری می‌دانند می‌گویند: «ریا عبارت است از انجام دادن عبادت الهی به منظور کسب موقعیت و منزلت در دل مردم».
ولی آنان که ریا را منحصر در عبادات ندانسته، بلکه در همه کارهای نیک جاری می‌دانند می‌گویند: «ریا عبارت است از نشان دادن و وانمود کردنِ چیزی، از اعمال حسنه، یا خصال پسندیده، یا عقاید حقه، به مردم، برای منزلت پیدا کردن در قلوب آنان و اشتهار پیدا کردن در نزد آنان، به خوبی و صحت و امانت و دیانت، بدون قصد صحیح الهی».[۴۳۵]

اقسام ریا

همان گونه که از تعریف دوم ریا روشن می‌گردد، ریا دارای اقسامی است.

ریا در عقیده

ریا در عقیده آن است که انسانی در باطنِ جان و سر ضمیرش، معتقد به خدا و روز جزا نبوده و برای احکام الهی ارزشی قایل نیست، نهایت برای جلب قلوب مردم، و یا دفع خطر از خود، با زبانش اظهار دین داری نموده و خود را در زمره متدینین قرار می‌دهد.
این قسم از ریا باعث نفاق بوده و از بدترین نوع آن است که ظلمتش از همه ریاها بیشتر و سبب خلود این نوع ریاکاران در آتش جهنم است و عذابش نیز در جهنم از عذاب همه اهل جهنم شدیدتر است، زیرا: «اِنَّ الْمُنافِقینَ فی الدّرک الأسفَلِ مِنَ النّار».

ریا در عمل

ریا در عمل نیز برای خود اقسامی دارد که به بخشی از آنها اشاره می‌کنیم.
الف. ریا در عبادات واجبه: ریا در عبادت آن است که شخصی در عین این که از نظر عقیده به مبدأ و معاد، دارای عقیده‌ای صحیح است، ولی در مقام عمل و انجام فرایض از قبیل نماز، روزه و پرداخت حقوق واجب مالی و... تارک آنهاست، ولی در انظار عموم برای جلب قلوب مردم و یا رفع تهمت از خود، نماز می‌خواند و روزه می‌گیرد و مانند این، و قصدش در انجام این فرایض اطاعت اوامر الهی و یا رسیدن به ثواب آنها نیست، بلکه تنها برای نشان دادن به مردم است که نگویند فلانی اهل نماز یا روزه نیست.
ب. ریا در نوافل و مستحبات: یعنی شخصی در خلوت گاه‌ها تنها نماز واجبش را خوانده و یا روزه ماه رمضان را می‌گیرد، ولی نمازهای مستحبی همانند نوافل یومیه و یا نماز شب را نمی‌خواند، ولی وقتی در مرأی و منظَر جمعی قرار گرفت، این کارهای مستحبی را نیز انجام می‌دهد و یا در هر ماه سه روز، روزه مستحبی می‌گیرد، و هدفش از انجام این عبادات مستحبی آن است که در نظر مردم یک انسان مقدس و وارسته‌ای جلوه کند و مردم از او تعریف کرده و او را انسانی مهذب و عابد بدانند.

ریا در وصف عبادت

یعنی شخص وقتی در خانه خود نماز می‌خواند مثلاً رکوع و سجود نماز را به صورت معمولی که یک بار ذکر رکوع و سجود را بگوید، انجام می‌دهد، ولی در مسجد و در انظار مردم رکوع و سجود را طولانی می‌کند و نمازی که در منزل مثلاً با سه دقیقه می‌خواند در نظر مردم هشت دقیقه یا ده دقیقه طول می‌دهد. این نیست مگر برای جلب توجه خلق، وگرنه اگر برای رضای خالق است، چرا در خلوت این چنین نیست. لذا شاعر در وصف چنین نمازی گفته است:
کلید در دوزخ است آن نماز *** که در چشم مردم گزاری دراز
اگر جز به حق می‌رود جاده ات *** در آتش فشانند سجاده ات

ریا در گفتار

ریا در گفتار آن است که برای جلب توجه مردم و جای گرفتن در دل آنها هرجا که رسیده، مشغول به موعظه، پند و اندرز شده و می‌خواهد مردم را به یاد خدا بیندازد و مخصوصاً کلماتی از اخبار و اندرزهای حکمت آمیز را حفظ کرده به عنوان تکیه کلامش بیان می‌کند، و لبانش را با اذکار و اوراد می‌جنباند. مخصوصاً اذکار و اورادی را انتخاب می‌کند که حروف صدادار داشته باشد تا صدای اذکار او را همه کس بشنوند. اگر ببیند مردم به یاد خدا نیستند، چه تأسف‌هایی می‌خورد. درحالی که ساعت‌ها در خلوت نشسته، ذکر نمی‌گوید و ابداً به یاد خدا نمی‌افتد، یعنی هدف و مقصدش از اذکار و اوراد، جلب توجه خلق است به سوی خود نه رضای خالق.
البته اگر کسی در همه حالات به یاد خدا بوده و در خلوت هم زبانش به ذکر خدا متذکر باشد، در جلوت و انظار عموم نیز مانعی ندارد، زیرا هدفش جلب رضای مردم نیست بلکه انسانی دایم الذکر است.

ریا در شکل و قیافه

ریا در قیافه و هیأت بدنی از جهت لباس، سر و صورت، آن است که قیافه خود را ژولیده نموده و به هنگام راه رفتن سرش را بیش از حد به زیر افکنده و آهسته قدم برمی دارد، و اثر سجده را در پیشانی خود باقی گذاشته و چه بسا لباس خشن در برکرده تا خود را در سلک عباد صالح جا بزند. یا خود را به قیافه و شکل علمای بزرگ درآورده و می‌خواهد از این طریق خود را در صف آنان قرار دهد. در حالی که از علم و دانش بهره کافی ندارد. یا با نشان دادن چهره زرد خویش به مردم، و اظهار ضعف و ناتوانی، می‌خواهد وانمود کند که این زرد رویی و ضعف از جهت کثرت عبادت و بیداری سحر و خوف از خداست. با آن که، آن چه ابداً در دل چنین اشخاصی وجود ندارد، همان خوف از خداست، و یا با ژولیده بودن و پژمرده و درهم بودن موهای سر و صورت، می‌خواهد نشان دهد که ما به خاطر کثرت اشتغال به عبادت و کارهای اخروی، فرصت رسیدن به خود و اصلاح سر و صورت هم نداریم. لذا از عیسی مسیح علیه السلام نقل شده که فرمود: هرگاه یکی از شماها روزه گرفت، باید سر خود را روغن بمالد و موی خود را شانه کند و به چشم‌های خود سرمه بکشد. و این دستور برای آن است که مبادا شیطان در دل او رخنه کرده و او را وادار به ریا نماید.[۴۳۶]یعنی طوری باشید که از جهت شکل ظاهری، مبتلا به ریا نشوید.

ریا در معاشرت

ریا در معاشرت آن است که شخص ریاکار وسایلی فراهم می‌کند تا علما و مقدسین به دیدن او بیایند تا مردم بگویند فلانی، کسی است که بزرگان دین به دیدنش می‌آیند و به دیدار او تبرک می‌جویند. و اگر بتواند، سران و رجال و شخصیت‌های دنیایی را نیز به طرف خود می‌کشد تا دیگران بگویند فلانی مورد احترام همه طبقات است. اگر نتوانست این کار را انجام دهد، خود به دیدن آنان می‌شتابد، و دائماً ملازم رکاب علما و زهاد می‌گردد تا به مردم بفهماند که از محضر آنان استفاده‌ها برده است. هرگاه سخنی از اولیای خدا به میان آورده شود، آهی کشیده، می‌گوید: بلی، چه بزرگانی را زیارت کرده و چه خدمت‌ها به آنان نموده‌ایم. تا مردم بفهمند که لابد خدمت اولیای الهی بی اجر و پاداش نمی‌ماند و مسلماً آن بزرگان در پاداش خدمات او، به او عنایتی کرده و فیضی بخشیده‌اند. پس او هم خلاصه اهل معنا بوده و کاره‌ای است که باید دورش را گرفت و رکابش را بوسید.
اینها راه‌های کلی ریاست؛ وگرنه راه‌های بسیارِ دیگری هم وجود دارد که اهل ریا به هر راه ممکن که بتوانند، خود را در جامعه و در انظار مردم جا می‌زنند. مخصوصاً اگر قصد به دست آوردن ریاست ویا پستی از پست‌های کلیدی و حساس را داشته باشند، خود را آن چنان در انظار خلق و مسئولین رده بالا، جلوه می‌دهند و آن چنان خباثت باطنی خود را مخفی نگه داشته و تظاهر به دین و عمل به آن می‌نمایند که برای احدی تردید به خوبی آنان، باقی نمانده تا در موقع رأی گیری و نظر دادن و انتخاب، کسی مخالفت نکرده و همگی به اتفاق آرا، صلاحیت، و شایستگی آنان را تأیید کنند. ولی وقتی که به مسند رسیده و زمام امور را در دست گرفته‌اند، آن گاه مقاصد شوم و پلید خود را پیدا می‌کنند. در تاریخ نمونه‌ها بسیار است. طبق نقل بزرگان، رضاخان در اوایل امر در ایام عاشورا با پای برهنه در عزاداری حضرت سیدالشهدا شرکت می‌کرد و برای نماز در مساجد حاضر می‌شد. وقتی که خود را در انظار مردم، انسانی موءمن و معتقد به ولایت جلوه داد، درصدد براندازی حکومت قاجار برآمد و مردم که از لاابالی گری سلاطین قاجار و بی عرضگی آنان در حکومت خسته شده بودند، به حکومت رضاخانی تن دادند، ولی او به محض رسیدن به قدرت با تمام مظاهر دین مخالفت کرده و عزاداری حضرت سیدالشهدا علیه السلام را ممنوع نموده و در تکایا و مساجد را بست، بساط روحانیت را برچید و عمامه از سر آنان گرفت. در این حال بود که مردم به خباثت باطنی او پی بردند و فهمیدند که آن کارهای ابتدایی برای جلب توجه مردم بود نه رضای خدا در انقلاب ما نیز افراد بسیاری در ابتدای امر، خود را به امام خمینی نزدیک کردند. همراه امام به ایران آمدند و خود را حامی امام و انقلاب معرفی کردند که بعد معلوم شد آنان جزء عمال آمریکا بوده و کارهای ظاهری شان ریا و برای جلب حمایت و توجه مردم بوده است. کسانی مثل بنی صدر، قطب زاده و... از نمونه‌های بارز آنانند.

علایم و نشانه‌های ریا

از آن جا که برای ریا مراتبی است که برخی روشن و بعضی مخفی است و تشخیص مراتب مخفی بسیار مشکل است، ائمه اطهار علیه السلام برای آن، علایم و نشانه‌هایی بیان کرده‌اند که اگر کسی خواست خود را بیازماید و بفهمد که آیا در او این صفت ناپسند وجود دارد یا نه، می‌تواند با آن علایم و نشانه‌ها تشخیص دهد.
اگر کسی در خلوت و تنهایی رغبتی به عبادت نداشته و حتی نماز واجب خود را با کسالت بسیار می‌خواند، ولی وقتی درمسجد یا اجتماعات دیگر در انظار عموم قرار می‌گیرد، از کسالت فارغ شده و حالت نشاط پیدا می‌کند، ریاکار و عمل او ریایی است. او دوست دارد که در جمع از کارهایش تعریف کنند. توقع شنیدن مذمت یا بیان نقایص را ندارد. اینها علامت ریاکاری است.
امام علی علیه السلام فرمود:
«ثَلاثُ عَلامات للمُرائی: ینْشطُ اِذا رَای النّاس، وَ یکسِلُ اِذا کانَ وحدَهُ، وَ یحِبّ اَنْ یحْمَدَ فی جَمیعِ اُمُورِهِ؛[۴۳۷] ریاکار دارای سه علامت است: هنگامی که مردم او را (درحال عمل و عبادت) ببینند نشاط پیدا می‌کند، (ولی درحال عبادت) اگر تنها باشد کسل می شودو دوست داردکه در همه امور از او تعریف نمایند».

علل و عوامل ریا

از میان علل و عوامل ریا دو چیز است که بیشتر خودنمایی کرده، بلکه ریشه و اساس علل دیگرند و به آن‌ها اشاره می‌کنیم.

عدم شناخت خدا

اگر کسی واقعاً خدای جهان را شناخته و معتقد باشد که در نظام هستی موءثری غیر از او وجود ندارد، دیگر معنا ندارد، چشم طمع به دیگران دوخته و امید فیض و بخششی از دیگران داشته باشد. به تعبیر دیگر، اگر به مرحله‌ای از یقین برسد که بفهمد همه امور و همه خیر و شر، و نفع و ضرر، در دست خالق تواناست و از احدی بدون رضای او کاری ساخته نیست، یقیناً برای دیگران حسابی باز نمی‌کند چه رسد به آن که اعمال خود را برای او انجام دهد. بنابراین اولین منشأ برای ریا و خودنمایی در انظار خلق، ضعف ایمان و عدم یقین و شناخت، نسبت به خالق جهان است.

حب جاه و مقام

این حب جاه و مقام است که انسان را وادار به ریا می‌کند تا به این وسیله در انظار مردم برای خود کسب آبرویی نموده و در نتیجه به پست و مقامی برسد، و ریشه حب جاه و مقام هم حب دنیاست، که ما قبلاً در فصل یازدهم به تفصیل درباره آنها بحث و بررسی کردیم.

نتایج و آثار ریا

ریا از گناهان کبیره‌ای است که باعث هلاکت انسان، کفر، شقاوت و خلود او در عذاب جهنم است که به بعضی از نتایج شوم آن اشاره می‌کنیم.

شرک و کفر

در روایات اسلامی از ریا به شرک تعبیر شده و انسان ریاکار مشرک خوانده شده است. امام صادق علیه السلام فرمود:
«هر ریایی شرک است؛ اِنَّ کلّ ریاءِ شِرک».[۴۳۸]
رسول خدا صلی الله علیه و آله ریاء را شرک اصغر دانستند و فرمودند:
«اِنَّ اَخوفَ ما اَخافَ عَلَیکم الشِّرک الأصغَر، قالوا: وَ مَا الشِّرْک الأَصْغَر یا رسولَ اللّه؟ قَالَ: هُوَ الرّیاء؛[۴۳۹]بیشترین ترس من درباره شما از شرک کوچک است، سوال کردند: شرک کوچک چیست؟ فرمود: ریا».

نفاق

ریاکاری جزء صفات منافقین دانسته شده و اصولاً ریا جز دورویی و تفاوتِ ظاهر و باطن چیز دیگری نیست، زیرا به مردم ارایه می‌دهد چیزی را که خود در باطن به آن معتقد نیست.
«اِنّ الْمُنافِقینَ یخادِعُونَ اللّه وَهُوخادِعُهُمْ وَ اِذَا قامُوا اِلَی الصَّلاةِ قَامُوا کسَالی، یرَاوءُنَ النّاسَ ولایذکروَُنَ اللّهَ اِلا قلِیلاً؛[۴۴۰]منافقین می‌خواهند خدا را با خدعه و مکرشان بفریبند درحالی که خدا آنها را فریب می‌دهد(مکرشان را باطل می‌کند) و هنگامی که به نماز می‌ایستند از روی کسالت می‌ایستند و در برابر مردم ریا می‌کنند، و خدا را جز اندکی یاد نمی‌کنند».

حبط اعمال

انسان ریاکار اگر اعمال صالح دیگری هم داشته باشد، با وسیله حالت ریایی که در اوست آن اعمال صالحه او نیز باطل می‌گردد و دیگر استحقاق ثواب نخواهد داشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
«فَاتّقوُا اللّه واجْتَنِبُوا الرِیاء، فَانّهُ شِرْک بِاللّه، اِنَّ المُرَائِی یدْعی یومَ القِیامَةِ بِأربَعةَ اَسْمَاء: یا کافِر! یا فاجِرُ! یا غادِر! یا خاسِر! حَبَطَ عَمَلُک و بَطَلَ اَجْرُک، وَلاخَلاقَ لَک الْیومَ، فَالْتَمِسْ اَجْرک مِمَّنْ کنتَ تَعمَلُ لَهُ؛[۴۴۱] از خدا بترسید و از ریا اجتناب کنید، زیرا ریا شرک به خداست و برای ریاکار در قیامت چهار اسم است و او را با چهارنام می‌خوانند: ای کافر! ای فاجر! ای غادر(مکار)! و ای خاسر(زیان دیده و ورشکسته)! عمل تو از بین رفته و اجر تو، باطل گردیده است و برای تو در این روز نصیب و بهره‌ای نیست، برای هر کسی که عملت را انجام داده‌ای، مزدت را نیز از او دریاب».

تحقیر خدا

هر کاری انسان انجام می‌دهد به انگیزه جلب منفعت و یا دفع مفسده است، عملی که ریاکاران برای غیرخدا و نشان دادن به مخلوقین و جلب توجه آنان، انجام می‌دهند، نیز مطابق همان قاعده است. این نشانه آن است که اینان مخلوق را قادرتر از خالق دانسته و توجه خود را به مخلوق معطوف داشته‌اند، و خود را مقرب مخلوق قرار داده و تقرب مخلوق را بهتر و مفیدتر از تقرب به خالق دانسته‌اند، و آن جا که کار را هم برای خدا و هم برای مخلوق انجام می‌دهند، خدا را تا حد مخلوق پایین آورده‌اند، آن چنان که عمل را برای هر دو انجام داده‌اند، و این از اکبر کبایر است.

حرمت ریا

از مطالب گذشته خصوصاً از آثار و نتایجی که بر ریا مترتب بود، حرمت و قبح آن در بینش الهی روشن گردید؛ زیرا عملی که باعث کفر، نفاق و حبط اعمال انسان باشد، یقیناً در بینش الهی ممنوع بوده و از اقبح قبایح و از اکبر کبایر خواهد بود. دلایل حرمت آن از آیات و روایات بسیار است که به برخی اشاره می‌کنیم.

آیات

۱. «یا أیهَا الّذینَ آمَنُوا لاتَبْطُلُوا صَدَقاتِکم بِالْمَنّ وَ الأذی کالذّی ینْفِقُ مالَهُ رِئاء النّاسِ وَ لایوءمِنُ بِاللّه وَ الْیومَ الآخِرِ فَمَثلهُ کمَثلِ صفوَانٍ عَلَیهِ تُرَابٌ فَاَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَکهُ صَلْداً لایقْدِروُنَ عَلی شَی ء مِمَّا کسَبُوا وَ اللّه لایهْدِی الْقَومَ الْکافِرِینَ؛[۴۴۲]ای کسانی که ایمان آورده‌اید! صدقات خود را با منت و اذیت باطل نسازید، همانند کسی که مال خود را برای نشان دادن به مردم انفاق می‌کند در حالی که ایمان به خدا و روز رستاخیز ندارد و کار او هم چون قطعه سنگی است که بر آن (قشر نازکی) از خاک باشد (و بذرها در آن افشانده شود) و باران تندی به آن خاک ببارد (و همه خاک‌ها و بذرها را بشوید) و آن را صاف(و خالی از خاک و بذر) گرداند، آنها از کاری که انجام داده‌اند چیزی به دست نمی‌آورند. خداوند گروه کافران را هدایت نمی‌کند».
از این آیه شریفه چند نکته استفاده می‌شود:
اولاً: پاره‌ای از اعمال ممکن است نتیجه اعمال نیک را از بین ببرد. این همان مسأله «احباط» است.
ثانیاً: تشبیه عمل ریایی به قطعه سنگی که قشر نازکی از خاک روی آن را پوشانده است، بسیار گویا و جالب توجه است؛ زیرا افراد ریاکار باطن خشن و بی ثمر خود را با چهره‌ای از خیرخواهی و نیکوکاری می‌پوشانند، و اعمالی که هیچ گونه ریشه ثابتی در وجود آنان ندارد انجام می‌دهند، ولی حوادث زندگی به زودی این پرده را کنار زده و باطن پلید آنها را آشکار می‌سازد.
ثالثاً: ازجمله «وَاللّه لاَیهدی القومَ الکافرینَ» در ذیل آیه استفاده می‌شود که ریاکار کافر است.
۲ - «وَ الّذینَ ینْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ رِئاءَ الناسِ ولایوءْمِنوُنَ بِاللّهِ و لابِالْیوْمِ الآخِرِ وَ مَنْ یکنِ الشَّیطَانُ لَهُ قَرِینَاً فَسَاءَ قَرینَاً؛[۴۴۳] و آنها کسانی هستند که اموال شان را برای نشان دادن به مردم انفاق می‌کنند، درحالی که ایمان به خدا و روز قیامت ندارند (چرا که شیطان رفیق و هم نشین آنها است) و کسی که شیطان قرین اوست، بد قرینی را انتخاب کرده است».
از این آیه شریفه، رابطه مستمر ریاکاران با شیطان استفاده می‌گردد؛ زیرا از رفیق دایمی تعبیر به قرین می‌کنند، نه کسی که در تمام عمرش چندبار با او ملاقات کرده است.
۳ آیات دیگری نیز هستند که در حرمت و مذمت ریا وارد شده‌اند[۴۴۴] که برای رعایت اختصار از ذکر آنها خودداری می‌شود.

روایات

۱قالَ اَبوعَبداللّه(علیه السلام):
«کلُّ رِیاءٍ شِرْک، إِنَّهُ مَنْ عَمِلَ لِلناسِ کانَ ثَوابُهُ عَلَی النّاسِ وَ مَنْ عَمِلَ لِلّه کانَ ثَوابُهُ عَلی اللّه؛ هر ریایی شرک است (بدان که) هر کس عملی را برای مردم انجام دهد، ثوابش هم از آن مردم است (باید اجر و پاداشش را از مردم بگیرد)، و کسی که برای خدا عمل کرد، ثواب و پاداشش بر خداست».
۲ عنْ أبی عبداللّه (علیه السلام):
«اَنَّهُ قالَ لِعِبادِ بْنِ کثیرالبَصْرِی فِی المسجدِ وَیلَک یا عِبادُ اِیاک و الرِّیا فَاِنّهُ مَنْ عَمِلَ لِغَیرِاللهِ وَ کلَهُ اللهُ إلی مَنْ عَمِلَ لَهُ؛[۴۴۵]حضرت، خطاب به عباد بن کثیر بصری در مسجد فرمود: وای بر تو عباد، دوری کن از ریا، هر که عملی را برای غیرخدا انجام دهد، خداوند او را به کسی که برای او عمل کرده است واگذارش می‌کند».
۳ عَن اَبی عَبْدِاللّه(علیه السلام) قَالَ:
«یقُولُ اللّه عزَّوَجل: اَنَا خَیرُ شَرِیک فَمَنْ عَمِلَ لِی وَ لَغَیرِی فَهُو لِمَنْ عَمَلَ لَهُ غَیرِی؛[۴۴۶]خدای بزرگ فرمود: من بهترینِ شریک‌ها هستم، که هر کس عملی را برای من و غیر من انجام دهد، کل عمل را برای غیر خودم قرار می‌دهم».
۴ قالَ رَسُول اللّه(صلی اللّه علیه وآله):
«یوءْمَرُ بِِرِجالٍ اِلَی النّارِ (اِلی أن قالَ) فَیقُولُ لَهُمْ خَازِنُ النّار: یا اََشْقِیاءُ! مَا کانَ حالَکمْ؟ قالُوا کنّا نَعْمَلُ لِغَیرِاللّه فَقِیلَ لَنا: خُذُوا ثَوَابَکم مِمَّن عَمِلتُمْ لَهُ؛[۴۴۷] (در قیامت) به گروهی از مردم امر می‌شود که به جهنم بروند، مالک جهنم می‌گوید: ای بدبخت‌ها چه کار کرده‌اید؟ می‌گویند: برای غیر خدا عمل کرده‌ایم، به ما امر شد که ثوابتان را از آن کسانی که برای آنها عمل کرده‌اید بگیرید».
روایات برای حرمت و قبح ریا، بی شمار است، که به همین چهار روایت اکتفا می‌شود.

علاج و درمان ریا

برای معالجه این مرض روحی، علمای علم اخلاق دو راه بیان کرده‌اند: یکی راه علمی و دیگری عملی. اگر انسان به این نسخه شفابخش به درستی عمل نماید، امید است که این مرض از انسان برطرف شده و انسان از این بیماری روحی نجات یابد.

راه علمی

اولاً: هرکاری که انسان در این عالم انجام می‌دهد برای جلب منفعت و یا دفع مفسده است. اگر بداند کاری برای او مضر است، هیچ گاه اقدام به انجام آن نمی‌کند. لذا اگر به مطالب گذشته توجه نماید و بفهمد که ریا باعث کفر و نفاق بوده، و وسیله شقاوت ابدی و هلاکت و سقوط در قعر جهنم است، و ریاکار ابداً رنگ فلاح و رستگاری را نخواهد دید، هیچ گاه اقدام به چنین کاری نمی‌کند و حاضر نمی‌شود کاری کند که برای ابد مایه بدبختی او باشد. بنابراین توجه به عواقب دردناک ریا، ممکن است انسان را بیدار کرده و دیگر این گناه بزرگ را مرتکب نشود.
ثانیاً: ریاکاران که کارهای نیک را برای نشان دادن مردم انجام می‌دهند، هدفشان جلب توجه مردم و محبوب قلوب شدن خودشان است؛ یعنی می‌خواهند با این اعمال قلب مردم را به سوی خود بکشند و در آنها تصرف کنند، به طوری که همیشه در انظار آنان محترم جلوه کنند. غافل از آن که قلوب مردم، بلکه همه کاینات، تحت احاطه قیومیت حضرت حق است. احدی را قدرت تصرف در قلوب نیست و حتی صاحبان قلب هم بدون اراده و اذن تکوینی خدا نمی‌توانند در قلب خود تصرف کنند. مثلاً از کسی منصرف شده و به سوی دیگری متوجه شوند. اگر کسی می‌خواهد قلوب مردم به او متوجه شود، باید کاری کند که رضای خدا را جلب نماید و خود را محبوب خدا قرار دهد. آن گاه است که صاحب اصلی دل ها(خدا) قلوب را به سوی او متوجه کرده و او را در انظار مردم محترم جلوه خواهد داد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«اِذا اَحبَّ اللّه عَبْداً مِنْ أمَّتی قَذَف فِی قلُوبِ اَصْفِیائِهِ وَ اَرْوَاحِ ملائکتِهِ وَ سُکانِ عرشِهِ مُحَبَّتَهُ لِیحبُّوهُ».[۴۴۸]
حال آن که اگر انسان درک کند که تصرف در دل‌ها در حیطه قدرت احدی نیست و تنها خداست که می‌تواند در دل‌ها تصرف نماید، هیچ گاه درصدد برنمی آید که با کارهای ریایی خود و سالوس بازی‌ها، قلب‌ها را تسخیر نماید. البته ممکن است در اثر شیطنت‌ها چند روزی به یک احترام کاذب برسد، ولی به زودی درون خبیث و باطن پلید او آشکار گشته و آبروی چند روزه او هم می‌رود.

راه عملی

چون ریا از روءیت و نشان دادن به مردم است، انسان کوشش کند که کارهای نیک را در خفا و پنهانی انجام دهد و پس از انجام عمل در خفا، همت به خرج دهد که آن کار برای همیشه مخفی بماند و برای مردم آشکار نشود که دو مرتبه نفس خباثت کند، یعنی همان گونه که انسان گناه را مخفی انجام می‌دهد و اصرار دارد که کارهای زشتش برملا نشده و کسی از آن آگاهی پیدا نکند، در کارهای نیک هم این چنین باشد، و این عمل آن قدر ادامه پیدا کند تا نفس عادت کند و آن مرض روحی از ریشه کنده شود و دیگر نفس، طمع در ریا نکند.
اگر انسان به این دو نسخه علمی و عملی، به خوبی رفتار نماید یقیناً این مرض معالجه شده و این شخص از این بیماری نجات پیدا خواهد کرد.
اَعاذَنَا اللّه مِن شُرُورِ اَنْفُسِنا وَ سَیئاتِ اَعْمالِنا

فهرست منابع

۱- قرآن کریم با ترجمه مکارم شیرازی.
۲- نهج البلاغه، صبحی صالح، قم، انتشارات هجرت، ۱۳۹۵ ه ق.
۳- اسلام و بهداشت روان، ج ۱ و ۲، مجموعه مقالات، نهاد نمایندگی، ۱۳۸۲ ش.
۴- اصول بهداشت روانی، دکتر سید ابوالقاسم حسینی، مشهد، آستان قدس، ۱۳۷۴ ش.
۵- اصول کافی، کلینی، ج ۱ و ۲، تهران، مکتبة اسلامیه، ۱۳۸۸ ه ق.
۶- امالی، شیخ صدوق، تهران، دارالکتب الاسلامیه، بی تا.
۷- المیزان، ج ۲ و ۱۳ محمّد حسین طباطبایی، دارالکتب الاسلامیه، چاپ ایران، ۱۳۸۹ ه ق.
۸- انگیزش و شخصیت، آبراهام مزلو، ترجمه احمد رضوانی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۹ ه ق ۹- اسلام و روان شناسی، دکتر محمود باستانی، ترجمه محمود هوشیم، آستان قدس، 1372.
۱۰- انسان در جستجوی معنا، دکتر ویکتور فرانکل، ترجمه صالحیان و میلانی، چاپ نهم، انتشارات درسا، 1377.
۱۱- اشارات و تنبیهات، ابن سینا، ج ۳، بی جا، ۱۳۷۹ ه ق.
۱۲- المنجد، لویس معلوف.
۱۳- الغدیر، ج ۸، علامه امینی، بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۳۸۷ ه ق.
۱۴- اعیان الشیعه، ج ۱، سید محسن امین عاملی، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ۱۴۰۳ ه ق.
۱۵- اربعین، امام خمینی، ج 1.
۱۶- احساس کمتری، دکتر محمّد منصور، انتشارات آسیا، چاپ اول.
۱۷- بحار الانوار، مجلسی، ج ۲-۶-۱۳-۱۶-۱۷-۴۲-۴۵-۶۷-۷۲-۷۳-۷۷-۹۴، چاپ ایران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۲ ش.
۱۸- بزرگسال و جوان، محمّد تقی فلسفی، تهران، هیئت نشر معارف اسلامی، ۱۳۴۲ ش.
۱۹- بهداشت روان، دکتر جعفر ابوالهری، چاپ اول، تهران، انتشارات بشری، ۱۳۸۱ ش.
۲۰- بهترین راه غلبه بر نگرانی‌ها و ناامیدی‌ها، محمّد جعفرامامی، چاپ یازدهم، قم انتشارات نسل جوان، 1377.
۲۱- بهداشت روانی، دکتر بهروز میلانی فر، چاپ پنجم، نشر قومس، 1376.
۲۲- بهداشت، برای حوزه علمیه، جمعی از نویسندگان، انتشارات وزارت بهداشت، معاونت امور بهداشتی، 1363.
۲۳- تحف العقول، علی بن شعبه حرانی، کتاب فروشی اسلامی، ۱۴۰۰ ه ق.
۲۴- تفسیر نمونه، ج ۴-۱۲-۱۶-۲۲ جمعی از نویسندگان زیر نظر مکارم شیرازی، تهران، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، 1363.
۲۵- توحید، صدوق، تهران، مکتبة صدوق، ۱۳۸۷ ه ق.
۲۶- تبیان، شیخ طوسی، ج ۱۰، بیروت دارالاحیا التراث العربی، بی جا، بی تا.
۲۷- تفسیر، علی بن ابراهیم قمی، ج ۲، بی جا، بی تا.
۲۸- تفسیر برهان، بحرانی، ج 3.
۲۹- تفسیر نورالثقلین، علی بن جمعه حویزی، ج ۳، قم مطبعة علمیه، ۱۳۸۲ ه ق.
۳۰- تنیدگی یا استرس، استورا، ترجمه پریرخ، تهران، انتشارات رشد، ۱۳۷۷ ش.
۳۱- جواهر الکلام، محمّد حسن نجفی، ج ۴۳، دارالکتب الاسلامیه، ۱۴۰۴ ه ق.
۳۲- جرم شناسی، سیدمهدی کی نیا، تهران انتشارات مج، ۱۳۷۴ ش.
۳۳- جامع السعادات، نراقی، ج ۱، بی تا.
۳۴- خدا در ناخودآگاه، ویکتور فرانکل، ترجمه ابراهیم یزدی، مؤسسه خدمات فرهنگی، بی جا، ۱۳۷۵ ش.
۳۵- درس‌هایی از اخلاق اسلامی یا آداب سیر و سلوک، حبیب اللّه طاهری، قم دفتر انتشارات اسلامی، ۱۳۸۱ ش.
۳۶- دین و روان، ویلیام جیمز، ترجمه مهدی قایینی، تهران، انتشارات دارالفکر، بی تا.
۳۷- دایرة المعارف روان شناسی، عده‌ای از روان شناسان، ترجمه دکتر عنایت اللّه شکیباپور، فروغی، بی تا.
۳۸- دایرة المعارف شوروی، چاپ مسکو، ج ۳۶، بی تا.
۳۹- روان شناسی و دین، یونگ، ترجمه فؤاد روحانی، شرکت کتاب‌های جیبی،
۱۳۷۶ ش.
۴۰- روضه کافی، کلینی، انتشارات علمیه اسلامیه، 1350.
۴۱- رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، حسن زاده آملی، نشر فرهنگ رجاء.
۴۲- سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج ۲، بی تا.
۴۳- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۲۰، قم، دارالاحیاء الکتب العربیه، ۱۳۸۳ ه ق.
۴۴- شناخت درمانی افسردگی، ایدی برن، ترجمه حسن فروزنده جانی، آستان قدس، 1374.
۴۵- شرح نهج البلاغه، خویی، ج ۱۹، تهران، مکتبه اسلامیه، 1353.
۴۶- غررالحکم و دررالکلم، آمدی، بی تا.
۴۷- فصوص الحکم، حسن زاده آملی ۴۸- فصلنامه اندیشه و رفتار، ویژه همایش نقش دین در بهداشت روان، 1376.
۴۹- کودک، محمدتقی فلسفی، ج ۲، تهران، هیئت نشر معارف اسلامی، 1342.
۵۰- لئالی الاخبار، شیخ صدوق، بی جا، بی تا.
۵۱- لقاء اللّه، میرزا جوادآقا ملکی تبریزی، تهران، مکتبة اسلامیه، 1353.
۵۲- مجموعه ورام، ورام ابن ابی فراس، دارالکتب الاسلامیه، بی تا.
۵۳- میزان الحکمه، محمدی ری شهر، ج ۳-۵-۶-۷، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1362.
۵۴- مجله دارو و درمان، سال دهم، شماره ۹ و ۱۰، اسفند 1371.
۵۵- مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی، تهران، شرکت سهامی طبع کتاب، 1368.
۵۶- مجمع البیان، طبرسی، ج ۱، بی جا، بی تا.
۵۷- محجة البیضاء، ج ۵، ملامحسن فیض کاشانی، دفتر انتشارات اسلامی، بی تا.
۵۸- مستدرک الوسایل، میرزا حسین نوری، طبع قدیم، ج ۱ و ۲، بی تا.
۵۹- نقش دین در بهداشت روان، ج ۱ و ۲، مجموعه مقالات همایش بین المللی، علوم پزشکی ایران، 1377.

پانویس

  1. امامی، محمد جعفر، بهترین راه غلبه بر نگرانی‌ها و ناامیدی‌ها، ص 7-5.
  2. - جیمز، ویلیام، دین و روان، ص20
  3. یونگ، روانشناسی و دین، مقدمه.
  4. خوش کنش، نقش دین در بهداشت روان، ج 2 ص
  5. مکارم شیرازی، بهترین راه غلبه بر نگرانی‌ها و ناامیدی‌ها، مقدمه
  6. - دایره المعارف روان شناسی، عده‌ای از روان شناسان، ترجمه عنایت الله شکیباپور، صص 129-127
  7. - آقاجانی، سعید، روان پرستاری بهداشت روان، ج1، تهران، بشری، 1378، ص 115 و 163
  8. غررالحکم، شماره 2024
  9. همان، شماره 374
  10. همان، شماره 374
  11. احزاب،32
  12. - شعراء، 89.
  13. صافات، 84.
  14. دایره المعارف روان شناسی، ترجمه عنایت الله شکیباپور، ص159
  15. - ایدی برن، شناخت درمانی افسردگی، ص18
  16. فرانکل، ویکتور، خداوند در ناخودآگاه، ص333
  17. مجله دارو و درمان، سال دهم، ش9، 10 بهمن 1371؛ و ش11، 10 اسفند 1371.
  18. استورا، تنیدگی یا استرس، صص 69-62
  19. پاول، فشار روانی و اضطراب، ص21
  20. استورا، تنیدگی یا استرس، صص 68-66.
  21. همان، ص76-65
  22. همان، ص25.
  23. همان
  24. حسینی، اسحاق، نگاهی قرآنی به فشار روانی، ص13.
  25. رعد، 28
  26. فتح، 4.
  27. میزان الحکمه، ج6، ص142 به نقل از غرر و درر آمدی
  28. فصل نامه تازه‌های روان درمانی، سال چهارم، شماره 16 و 15، بهار و تابستان 1379، مشهد، ص110.
  29. احمدی، احمد، مشاوره و روان درمانی، ص806
  30. جیمز، ویلیام، دین و روان، ص 15 و 14
  31. لگن هاوزن، دین و چشم اندازهای نو، ص162
  32. یونگ، روان شناسی و دین، مقدمه
  33. مزلو، آبراهام، انگیزش و شخصیت، ص 77 و هم چنین ر.ک. شاملو، بهداشت روان، صص 359-357
  34. لگن هاوزن، دین و چشم اندازهای نو، ص162
  35. حسینی، سید اسحاق، نگاهی قرآنی به فشار روانی، ص20
  36. أسراء، 82
  37. طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان، ج13، ص184 و 212 و 211
  38. شیخ طوسی، امالی، مجلس 27
  39. کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافی، ج2، ص449
  40. فیض کاشانی، ملا محسن، وافی، ج 14، ض 165
  41. نهج البلاغه، خطبه 108، طَبیبٌ دوّارٌ بِطبِّه قد أحْکمَ مَراهِمَه و أحْمی مَواسِمَه، یضَعُ ذلک حیثُ الحاجةُ الیه، مِن قُلوبٍ عُمی و آذانٍ صُمٍّ و ألْسِنةٍ بُکمٍ مُتَتَبّعٍ بِدوائِهِ مَواضِعَ الْغَفْلَةِ و مَُواطِنَ الْحَیرةِ
  42. محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج 5، ص 533
  43. مجموعه ورام، ج2، ص117
  44. آل عمران، 95 و96
  45. بقره،125، وَ إذْ جَعَلْنا البیتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْناً؛ و به یاد آور هنگامی که ما خانه کعبه را محل بازگشت و مرکز امن و امان برای مردم قرار دادیم
  46. بقره، 127، اذا یرفَعُ ابراهیمُ القَواعِدَ مِنَ البَیت و اسمعیل؛ وقتی که ابراهیم و اسماعیل دیوارهای خانه کعبه را برافراشتند
  47. بقره، 126، رَبِّ اجْعَل هذا بلداً آمِناً؛ پرودرگارا، این شهر را محل امن و آسایش قرارده
  48. قریش، 4، الذی اَطَْعمَهُم مِن جوعٍِ وَ آمَنَهُم مِن خوفٍ؛ خداست که هنگام گرسنگی طعام داد و از ترس و خطراتشان ایمن ساخت
  49. - نور، 55،و لَیبَدِّلَنَّهُم مِن بَعد خَوفِهِم أمْنا؛ و همه مومنان را پس از خوف و اندیشه از شر دشمنان، ایمنی کامل دهیم. حق این است آیه جز به حکومت حضرت مهدی موعود منطبق نمی‌شود. (محمد حسین طباطبایی، المیزان، ج 15 ص 169)
  50. فجر، 27، یا ایهاالنفسُ المُطمَئِنه
  51. عبس، 38 و 39، وُجوهّ یومئذٍِ مُسفرهٌ * ضاحِکهٌ مُسْتبشِرَهٌ؛ چهره‌هایی در آن روز گشاده و نورانی است؛ خندان و مسرور است
  52. فلق و ناس
  53. حسینی، سید ا سحق، نگاهی قرآنی به فشار روانی، ص25
  54. اسلام و بهداشت روان، ج1، ص38، مقاله دکتر علی نقی فقیهی
  55. بوالهری، جعفر، بهداشت روان، انتشارات بشری، چاپ اول 1381
  56. أسراء، 84
  57. منافقون، 4
  58. اسراء 83
  59. زمر، 53
  60. نحل، 102
  61. مزمل، 10
  62. حسینی، سید اسحق، نگاهی قرآنی به فشارروانی، فصل سوم، عوامل فشار ر وانی
  63. بقره، 7
  64. نور، 40
  65. طه، 12
  66. حشر، 19
  67. منافقون، 9
  68. رعد، 28
  69. معارج، 21-19
  70. طه، 14
  71. عنکبوت، 45
  72. حجر، 3
  73. نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 112
  74. میزان الحکمه، ج 3، ص 294
  75. بحار، ج 70، ص 381
  76. میزان الحکمه، ج 3، ص 184
  77. همان، ص 186
  78. روم، 21.
  79. اعراف 189
  80. ر.ک) - کتاب سیری در جهان پس از مرگ، درس 12، اثرنگارنده
  81. حجرات، 12
  82. نهج البلاغه، حکمت 108
  83. غررالحکم، ج 1، ص 167، شماره 609
  84. یوسف، 87
  85. زمر، 53
  86. نحل، 112
  87. بستانی، محمود، اسلام و روان شناسی، ترجمه محمودهولشیم، ص 256 ؟؟؟
  88. همان، ص 267
  89. فرانکل، ویکتور، انسان در جستجوی معنا، مترجمان صالحیان و میلانی. ص159 و ص 203
  90. دائره التعارف روان شناسی، ص 303
  91. بستانی، محمود، اسلام و روانشناسی، ص 249 - 250
  92. حجرات، 12
  93. محجه البیضاء، ج 5، ص 268.
  94. غررالحکم، ص 433، شماره 26
  95. سفینه البحار، ج1، ص251
  96. اصول کافی، ج2، ص 302، ح 12
  97. صدر، سید رضا، کتاب حسد
  98. بحار، ج 73 ص 255
  99. مانند «فی قلوبهم مرض» بقره، 10 و «اذ جاء ربه بقلب سلیم» صافات، 84) - و «انزل السکینه فی قلوب المومنین» فتح،4
  100. بهداشت، ص 25
  101. نهج البلاغه، خطبه 167.
  102. کتاب بهداشت، ص 25
  103. اشارات و تنبیهات، ج، 3 ص. 354
  104. علی علیه السلام فرمود: نال الفوز الأکبر من ظفر بمعرفته النفس؛ کسی که به معرفت نفس رسید به رستگاری بزرگ دست پیداکرد. (غررالحکم، آمدی، ج 6، ص 172). و در کلام دیگر ش فرمود: «.... معرفه النفس انفع المعارف» (همان، ص 148 ) و در کلام دیگرش فرموده: «غایه المعرفه ان یعرف المرء نفسه» ( میزان الحکمه، ج 6، ص 140).
  105. علی علیه السلام فرمود: «من عرف نفسه فقد عرف ربه»
  106. میزان الحکمه، ج 6، ص 142؛ اسراء، 25
  107. اسراء، 85
  108. شعراء، 89
  109. صافات، 84
  110. میزان الحکمه، ج8، ص221
  111. همان
  112. همان
  113. همان، ص 222
  114. حسن زاده آملی، فصوص الحکم، ص 134
  115. همان
  116. نهج البلاغه، حکمت461
  117. طه، 124
  118. اعراف، 96
  119. میزان الحکمه، ج 6، ص 78
  120. انفطار، 7
  121. جواهر الکلام، ج 43، ص 50 و قریب به همین مضمون، وسایل الشیعه، ج2، باب 4 از ابواب الاحتضار، حدیث 7
  122. بوالهری، جعفر، بهداشت روان، ص17، انتشارات بشری، 1381، چاپ اول
  123. همان ص 18 تا 20
  124. مطففین، 14
  125. آل عمران، 7
  126. توبه، 45
  127. زمر، 22
  128. محمد، 24
  129. بقره، 88
  130. کهف، 57
  131. روم، 59
  132. بقره، 7
  133. حج، 46
  134. مائده، 52
  135. بقره، 74
  136. حسن زاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص 139، زمستان 65، نشر فرهنگی رجاء
  137. بوالهری، جعفر، فصل نامه اندیشه و رفتار، ویژه همایش نقش دین در بهداشت روان، سال 1376
  138. مائده، 32
  139. اسراء / 70
  140. شعراء، 89
  141. بقره،10
  142. دائره المعارف بزرگ شوروی، چاپ مسکو، ج 36، ص337
  143. فلسفه حقوق هگل، مقدمه
  144. کافرون، 6
  145. آل عمران، 19
  146. اسلام و بهداشت روان، ج 2، ص 163، و اصول بهداشت روانی، ص13
  147. کتاب بهداشت، ص 348
  148. اصول بهداشت روانی، سید ابوالقاسم حسینی، ص 14
  149. همان، ص 15- 14
  150. همان، ص 17- 16
  151. نهج البلاغه، خطبة 106، و شرح ابن ابی الحدید، ج 7، ص 171
  152. نهج البلاغه، خطبه 152، شرح ابن ابی الحدید، ج9، ص 152
  153. عصر،3-1
  154. حج، 78، و آل عمران 68 را ملاحظه کنید
  155. فاطر، 15
  156. احزاب، 39
  157. انعام، 122
  158. حدید، 23
  159. فتح، 4
  160. آل عمران، 139
  161. یونس، 62
  162. مومنون، 1- 11؛ و فرقان، 63؛ 77 را نیز ببینید
  163. آل عمران، 139
  164. نحل، 97
  165. طه، 124
  166. انفال، 29
  167. بقره، 282
  168. بحارالانوار، ج67، ص61
  169. آل عمران، 120
  170. طلاق، 3
  171. احزاب، 71
  172. حجر، 46.
  173. رعد. 28
  174. طلاق، 3
  175. آل عمران، 173
  176. بحار، ج 13، ص 354
  177. همان، ج 73، ص 7
  178. میزان الحکمه، ج3، ص 294
  179. آل عمران، 185
  180. میزان الحکمه. ج 3. ص 309
  181. همان. ص311
  182. بحار. ج42. ص 202
  183. همان. ج73. ص 129
  184. توبه. 103
  185. روم. 21
  186. اعراف. 89
  187. تفسیر نمونه، ج 16، ص 392-391
  188. زمر، 22
  189. انعام، 82.
  190. هود، 120
  191. انعام، 96
  192. فرقان، 47
  193. نحل، 80
  194. بقره، 153
  195. میزان الحکمه، ج5، ص 262، به نقل از غرر و بحار الانوار.
  196. همان
  197. همان
  198. همان
  199. بحار،ج 77، ص 88
  200. همان، ص 207
  201. همان، ص 200
  202. بقره 153
  203. عنکبوت، 45
  204. فرقان، 77
  205. رساله نورعلی نور، در ذکر ذاکر و مذکور، ص10، مقدمه
  206. انبیا، 83 و84
  207. مریم.آیات 10-2
  208. آل عمران، 49
  209. مفاتیح الجنان، دعاهای شب 23 رمضان
  210. همام، دعای هر روز ماه رمضان
  211. مفاتیح الجنان
  212. ر.ک. دیل کارنگی، نگران نباش، زندگی کن، ترجمه رکسانان هدایتی، چاپ نمایشگاه کتاب، ص 270-263
  213. یونس، 57
  214. اسراء، 82.
  215. فصلت، 44
  216. نهج البلاغه، خطبه 176
  217. همان، خطبه 158
  218. همان، خطبه 176
  219. همان، خطبه 156
  220. تفسیر نمونه، ج 12، ص 241، ه نقل از سفینه البحار
  221. نهج البلاغه، خطبه 198.
  222. طلاق، 3.
  223. مجمع البیان، ج1، ص306
  224. سفینه البحار، ج 2، ص 682، ماده وَکلَ
  225. طلاق، 3.
  226. اعراف، 156
  227. مفاتیح الجنان، دعای جوشن کبیر
  228. انعام، 147
  229. زمر، 54
  230. برای مراجعه به این دعا به مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی مراجعه کنید
  231. مائده،53
  232. تفسیر نمونه،ج 4، ص 364
  233. نهج البلاغه، خطبه 110
  234. انشقاق، 6
  235. واقعه، 12-10.
  236. همان، 88 و89
  237. مفاتیح الجنان، مناجات العارفین
  238. ر.ک) - درسهایی از اخلاق اسلامی یا آداب سیر وسلوک، نگارنده، 1381
  239. صدوق، امالی، مجلس77
  240. اصول کافی، معرب، ج2، ص263
  241. صدوق، توحید، ص165
  242. شرح نهج البلاغه خویی (حسن زاده آملی)، ج19، رساله لقاءالله، ص 322
  243. نحل، 30
  244. بحارالانوار، ج45، ص 115 و116، به نقل از سید بن طاووس
  245. انشقاق، 6
  246. نجم، 42
  247. فاطر، 18
  248. انعام، 82
  249. فتح، 4
  250. احزاب، 39
  251. حدید، 23
  252. آل عمران، 139
  253. تفسیر نمونه، ج22، ص28
  254. انشقاق، 6
  255. ر.ک) - به کتاب «لقاءاللّه » میرزا جواد آقای ملکی تبریزی، صص 9-3
  256. مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه
  257. رعد، 28
  258. مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه
  259. رعد، 28
  260. شیخ طوسی، تبیان، بی جایگاه
  261. فجر، 30-27
  262. قمر، 55
  263. روم،7
  264. آل عمران، 14
  265. سجده، 11
  266. صدوق، معانی الاخبار، ص 290؛ و بحار، ج 6، ص 156، ح 13
  267. معانی الاخبار، ص 289
  268. همان
  269. یونس، 7 8
  270. معانی الاخبار صدوق، باب معنی الموت، ص 288
  271. معانی الاخبار صدوق، باب معنی الموت، ص 288
  272. دکتر برنز، دیوید، شناخت درمانی، مهدی قراچه داغی، ص 207
  273. همان، ص 208
  274. دکتر باستانی، محمود، اسلام و روان شناسی، ص 257
  275. سفینه البحار، ج 1، ص 127 (ماده توبه)
  276. زمر، 53 و 54
  277. بحارالانوار، ج 94، ص 142، مناجات خمس عشر، مناجات التائبین
  278. اصول کافی، ج 2، باب التوبه، ح 8
  279. توبه، 118
  280. فهرست غرر، واژه توبه
  281. محجه البیضاء، ج 7، ص 9
  282. تحریم، 8
  283. طه، 82
  284. تحریم، 8
  285. همان
  286. همان
  287. همان
  288. هود، 3
  289. فرقان، 70
  290. هود، 52
  291. نوح، 11
  292. بقره، 222
  293. بحارالانوار، ج 6، ص 20
  294. توبه، 11
  295. دکتر منصور، محمود، احساس کهتری، موءسسه انتشارات آسیا، چاپ اول، ص 13
  296. المیزان، ج 2، ص 120
  297. فلسفی، کودک، ج 2، ص 213 211
  298. «وَلا تَکونُوا کالَّذِینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ» حشر، 19
  299. «إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِکری الدّارِ » ص، 45
  300. اعراف، 179
  301. نهج البلاغه، حکمت 163
  302. میلانی فر، بهروز، بهداشت روانی، ص 112، چاپ پنجم،نشر قومس، 1376
  303. آدلر در سال 1870 میلادی در یک خانواده متوسط در شهر «وین» به دنیا آمد. او با این که دوران کودکی را با مشکلات گذراند به تحصیلاتش ادامه داد و اوایل با فروید و یونگ هم کاری داشت؛ ولی از آنها جدا شد و در سال 1912 «انجمن روان شناسی فردی» را پایه گذاری کرد. اساس نظریه وی در کتاب معروف «جنبه نظری و عملی روان شناسی فردی» که در سال 1928 انتشار یافت توضیح داده شد. آدلر برخلاف «فروید» که غریزه‌ها را انگیزه اصلی رفتار می‌دانست و برخلاف «یونگ» که صورت‌های ازلی را راهبر انسان می‌دانست، بر جنبه اجتماعی بودن انسان تأکید داشت. در غرب قهرمان بررسی احساس حقارت، آدلر است. هر چند که دیگران نیز در این رابطه سخنانی دارند، او ویژگی‌های اصلی نظریه روان شناسی فردی خود را اصول ذیل قرار داد:اصل حقارت، اصل برتری جویی، اسلوب زندگی، ترتیب تولد، خودآگاهی، علاقه اجتماعی، خود خلاق و غایت و هدف زندگی. برای آگاهی تفصیلی از زندگی آدلر به کتاب «روانشناسی شخصیت» از دکتر یوسف کریم، فصل ششم از ص 89 به بعد مراجعه کنید
  304. محمدتقی فلسفی، بزرگسالان و جوان، ص 81، از هیئت نشر معارف اسلامی1352، به نقل از روانشناسی اجتماعی، ج 1، ص 116
  305. همان، ص 83، به نقل از مشکلات روحی جوانان، ص 21
  306. علی بن شعبه حرانی، تحف العقول، ص 55، حدیث 160، از انتشارات کتابفروشی اسلامیه با تصحیح علی اکبر غفاری
  307. مجموعه ورام، ج 1، ص 278
  308. فلسفی، محمدتقی، بزرگ سالان و جوان، ص 96 به نقل از کتاب لذات فلسفه ص 84
  309. علی بن شعبه، تحف العقول، ص 483
  310. محدث نوری، مستدرک، طبع قدیم، ج 2، ص 100
  311. نهج البلاغه، حکمت 461
  312. علی بن شعبه تحف العقول، ص 483
  313. امام خمینی، وصیت نامه
  314. مجلسی، بحار، ج 73، ص225
  315. فلسفی، بزرگ سال و جوان، ص 76
  316. کی نیا، جرم شناسی
  317. دخان، 38
  318. موءمنون، 115
  319. احقاف، 3
  320. بقره، 213
  321. طباطبایی المیزان، ج 2، ص 124
  322. مجلسی، بحارالانوار، ج 17، طبع ایران
  323. محدث نوری، مستدرک، ج 2، ص 625، چاپ قدیم
  324. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 343، حکمت 937
  325. آمدی، غررالحکم، ص 677
  326. مکارم الاخلاق، ص 110
  327. شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، دعای عالیه المضامین
  328. مجلسی، بحار، ج 2
  329. همان
  330. حجرات، 11 12
  331. مجموعه ورام، ج 1، ص 31
  332. تفسیر قمی، ج 2، ص 176.
  333. کلینی، کافی، ج 2، ص 160
  334. مجله الهادی، شماره 1، ص 23
  335. شیخ حر عاملی، وسایل الشیعه، ج 11، ص 228
  336. سوره حجرات، آیات 11 12
  337. مجلسی، بحار، ج 16، ص 122، 123
  338. همان
  339. کلینی، کافی، ج 2، ص 259
  340. طبرسی، مجمع البیان، ج 9، ص 136
  341. جمعه، 2
  342. کلینی، روضه کافی ص 150
  343. ضُحی، 9
  344. محدث نوری، مستدرک، ج 1، ص 148
  345. حرانی، تحت العقول، ص 198
  346. مستدرک، ج 2، ص 616
  347. شیخ حرّ عاملی، وسایل ج 5، ص 125
  348. تغابن، 15
  349. منافقون، 9
  350. نهج البلاغه، حکمت 147
  351. همان، حکمت 228
  352. صدوق، لئالی الاخبار، ص 128
  353. مجلسی، بحار، ج 17، ص 48
  354. غرر الحکم، ص 692
  355. محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج 7، ص 248
  356. درس‌هایی از اخلاق اسلامی یا آداب سیر و سلوک، ص 258، درس 31
  357. دائره المعارف روان شناسی، ص 6 / 205
  358. بحار، ج 73، ص 240
  359. یس، 15
  360. زخرف، 31
  361. - قیامت، آیه 15
  362. بحار، ج 73، ص 251
  363. کافی، ج 2، باب حسد، حدیث 4.
  364. تندرستی از کمی حسد است، بحار، ج 73، ص 256
  365. عجیب است که حسودان از سلامت جسم خود به کلی غافلند، نهج البلاغه، حکمت 225
  366. حسود دائماً غمناک بوده و لئیم مورد سرزنش است، بحار، ج 73، ص 256
  367. صدر، سید رضا، کتاب «حسد»، ص 62
  368. بحار، ج 73، ص 255
  369. کافی، ج 2، باب حسد حدیث 5
  370. بحارالانوار، ج 73، ص 255
  371. رعد، 9
  372. همان،40
  373. نهج البلاغه، حکمت 236
  374. همان، خطبه 33
  375. اعیان الشیعه، زندگی امام حسن مجتبی علیه السلام
  376. قصص، 83.
  377. هود، 15 و 16
  378. شوری، 19
  379. بحار، ج 73، ص 154
  380. همان، ص150
  381. وسائل الشیعه، ج 6، ص 286
  382. الغدیر، ج 8، ص 291
  383. بحار، ج 72، ص 306
  384. همان، ص307
  385. جامع السعادات، ج1، ص 282
  386. بحار، ج 72، ص 306
  387. کافی، ج 2، ص 313
  388. اشاره به آیه اَفَمَن زُینَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَاهُ حَسَن) - فاطر، 8
  389. اشاره به آیه: وَهُم یحْسَبُونَ اَنَّهُم یحسِنُونَ صنع. کهف، 104
  390. یمُنُّونَ عَلَیک أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنُّوا عَلَی إِسْلامَکمْ بَلِ اللّهُ یمُنُّ عَلَیکمْ أَنْ هَداکمْ لِلاِْیمانِ إِنْ کنْتُمْ صادِقِینَ، حجرات، 17
  391. بحار، ج 72، ص 316
  392. هر کس را خودبینی فراگیرد هلاک شود) - کافی ج 2، ص 236
  393. عجب گیاهی است که بذر آن کفر، و زمین آن نفاق، و آب آن تعدی و تجاوز، و شاخه‌های آن جهل، و برگ ع‌های آن گمراهی، و میوه آن لعنت و خلود در آتش جهنم است. لذا هر کس که عجب اختیار کند در جان خود بذر کفر پاشیده و تخم نفاق کشت کرده است، و چنین کسی ناچار چنان ثمر و میوه را خواهد داشت. بحار، ج 72، ص 320.
  394. ای داود به گنه کاران مژده بده و صدیقان (راست گویان و درست کاران) را بترسان، داوود عرض کرد: چگونه گنه کاران را مژده داده و صدیقان را بترسانم؟ فرمود:گنه کاران را مژده بده که من توبه را پذیرفته و از گناه در می‌گذرم و صدیقان را بترسان که به اعمال خویش خودبین نشوند، زیرا بنده‌ای نیست که به پای حسابش درآید، مگر این که هلاک می‌شود. کافی، ج 2، ص 313
  395. دو مرد داخل مسجد می‌شوند یکی عابد و دیگری فاسق و از مسجد خارج می‌شوند در حالی که فاسق، صدیق (موءمن واقعی) شده و عابد فاسق، و این برای این است که عابد داخل مسجد می‌شود در حالی که به عبادتش می‌بالد و به خودش می‌نازد و فکرش در این باره می‌باشد، ولی فاسق در ندامت و پشیمانی از فسقش می‌باشد و از خدای بزرگ درباره گناهان خویش آمرزش می‌طلبد. بحار، ج 72، ص 316.
  396. عجب مانع زیادی (علم) می‌شود. نهج البلاغه، صبحی صالح، حکمت 167
  397. کسی که از خود راضی باشد، غضب کنندگان بر او بسیارند) - بحار، ج 72، ص 316
  398. جامع السعادات، ج 1، ص 285
  399. حشر، 2
  400. توبه، 25 و 26
  401. بحار، ج 72، ص 317
  402. کهف، 103 و 104
  403. بحار، ج 72، ص 314
  404. عبس، 17 - 22
  405. روم، 54
  406. نهج البلاغه، حکمت 454
  407. نهج البلاغه، خطبه 192
  408. قصص، 78
  409. جمعه، 5
  410. نور الثقلین، ج 3، ص 564 و 563
  411. تفسیر برهان، ج 3، ص 120
  412. عبس، 34 تا 37
  413. مجادله، 17
  414. انفال، 19
  415. ر.ک: نراقی، جامع السعادات، ج1؛ مجلسی، بحار، ج73، و امام خمینی، اربعین، ج1، حدیث4 و....
  416. غافر، 60
  417. نساء، 172
  418. کافی، ج 2، ص 309
  419. موءمنین، 47
  420. همان، 34
  421. همان، 34
  422. بحار، ج 73، ص 234
  423. کافی، ج 2، ص 310
  424. قیامت، 14و 15
  425. کافی، ج 2، ص 311
  426. همان، ص 309
  427. لقمان، 17
  428. کافی، ج 2، ص 309
  429. همان، ص 309
  430. بحار، ج 73، ص 192
  431. مواعظ العددیه فصل10، ص 100
  432. کافی، ج 2، ص 296
  433. اهل تحقیق ر.ک: امام خمینی(ره)، اربعین، حدیث دوم؛ نراقی، جامع السعادات، ج2؛ و مجلسی، بحار، ج72 و....
  434. بحار، ج 72، ص 266
  435. امام خمینی، اربعین، ج 1، ص 105
  436. جامع السعادات، ج 2، ص 289
  437. بحار، ج 72، ص 303
  438. همان ص 302
  439. همان، ص 303
  440. نساء، 142
  441. بحار، ج 72، ص 295
  442. بقره، 264
  443. نساء، 38
  444. مانند نساء، 142؛ کهف، 110؛ و ماعون، 4
  445. کافی، ج 2، ص 293
  446. بحار، ج 72، ص 299
  447. وسائل الشیعه، ج 1، ص 15
  448. بحار، ج 70، ص
بازگشت به کتب منکر اخلاقی