کتابخانه:علم اخلاق اسلامی ج2 بخش دوم

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
علم اخلاق اسلام ج۲ بخش دوم
مشخصات کتاب
Elme akhlagh-naraghi.jpg
نویسنده

مهدی نراقی

ترجمه: دکتر سید جلال الدین مجتبوی
زبان فارسی
ناشر حکمت
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۷۸
قطع وزیری
شابک ۹۷۸-۹۶۴-۵۶۱۶-۳۱-۹


محتویات

علاج حسد

چون دانستی که حسد از بیماریهای مهلک نفس است، این را نیز بدان که بیماریهای نفسانی جز با علم و عمل علاج پذیر نیست.اما علمی که برای بیماری حسد سودمند است این است که بدانی که حسد برای دین و دنیای تو زیان آور است، ولی به محسود تو زیانی نمی‌رساند، بلکه به سبب آن سود دنیوی و اخروی می‌برد.و هر گاه این نکته را از روی بصیرت و تحقیق دانستی، و دشمن خود و دوست دشمن خود نبودی، از حسد جدا و دور خواهی شد.

اما اینکه حسد به دین تو ضرر می‌رساند و ترا به عذاب ابد و عقاب جاوید می‌کشاند از آیات و اخبار وارده در ذم آن و عقوبت صاحب آن معلوم و روشن شد، و به علاوه دانستی که حسود از قضاء خدای تعالی ناخشنود و خشمگین است، و از نعمتهای الهی که برای بندگان خود تقسیم کرده کراهت دارد، و عدالتی را که در مملکت خویش اجرا کرده منکر است، و این ناخشنودی و انکار، که موجب ضدیت و عناد با خالق بندگان است، نزدیک است که اصل توحید و ایمان را از میان ببرد چه رسد به ضرر رساندن به آنها.به علاوه حسد موجب غش و خیانت و عداوت با مؤمن، و ترک خیرخواهی و دوستی و بزرگداشت و مراعات او، و ترک همراهی و همگامی با پیامبران و اولیاء خدا درخواستن خیر و نعمت برای او، و مشارکت با شیطان و حزب وی در شادی از نزول بلاها و مصائب بر او و زوال نعمت از او می‌شود.و این خبائث و رذائل نفس حسنات را از میان می‌برد، همچنانکه آتش هیزم را.

و اما اینکه حسد باعث زیان دنیوی می‌شود به جهت این است که حسود همواره در رنج و الم و عذاب و پیوسته در غم و اندوه است، زیرا نعمتهای خدا به سبب حسد تو از بندگان او و از دشمنان تو قطع نخواهد شد، پس هر نعمتی که خدا به آنان می‌دهد ترا در تعب و اندوه و عذاب می‌گذارد، و هر بلائی که از ایشان دفع شود گوئی که بر تو فرود آید، و بدین گونه دائما غمگین و محزون و تنگدل و پریشان خاطر می‌باشی، پس آنچه برای دشمنان خود می‌خواهی به جان خود می‌کشانی.و چه شگفت آور است که عاقلی خود را در معرض خشم خدا و گرفتار عذاب او در آخرت قرار دهد، و زیان و رنج و اندوه این دنیا را به جان بخرد، و دین و دنیای خود را بی هیچ نتیجه و فایده‌ای تباه سازد.

و اما اینکه حسد ضرر دینی و دنیوی به محسود نمی‌رساند روشن و آشکار است، زیرا نعمت با حسد کسی زوال نمی‌پذیرد. نعمتهای خدا تا زمانی که مقدر شده استمرار و دوام دارد، و هیچ تدبیر و حیله‌ای در دفع آن کارگر و سودمند نیست، و نه چیزی می‌تواند عطای او را منع کند و قضای او را دگرگون سازد:

«لکل اجل کتاب » .

«و کل شی ء عنده بمقدار» . [۱] «برای هر مدتی مکتوبی است » . «و هر چیز نزد او به اندازه است.» و اگر به حسد حسود آن نعمت از کسی زایل شود نعمتی بر هیچ کس باقی نمی‌ماند، زیرا هیچ کس نیست که از حسد حسودان در امان باشد، بلکه نعمت ایمان نیز بر مؤمنان باقی نماند، زیرا کفار بر آنان حسد می‌برند، چنانکه خدای سبحان می‌فرماید:

«ودت طائفة من اهل الکتاب لو یضلونکم و ما یضلون الا انفسهم و ما یشعرون » [۲] «گروهی از اهل کتاب آرزو دارند که شما را گمراه کنند ولی جز خویشتن را گمراه نمی‌کنند اما نمی‌فهمند.» و اگر حسود تصور کند که حسد وی نعمت را از محسود بر طرف می‌کند ولی حسد دیگران درباره او آن را زایل نمی‌کند، براستی نادانترین و کودنترین مردم خواهد بود.آری، حسد وی گاهی منشا انتشار برتری محسود خواهد شد، چنانکه گفته‌اند:

و اذا اراد الله نشر فضیلة طویت، اتاح لها لسان حسود هر گاه خداوند انتشار فضیلت نهانی را بخواهد زبان حسود را برای این کار آماده می‌کند پس چون حسد حسود نعمت محسود را زایل نمی‌کند، نه به دنیای او ضرری می‌زند و نه در آخرت گناهی بر او خواهد بود.

و اما اینکه حسد به دین محسود سود می‌رساند، از این جهت است که از طرف حسود مورد ستم واقع شده خصوصا اگر حسد وی را وا دارد که در گفتار و کردار به آنچه ناشایسته است بپردازد، مانند غیبت و بهتان و پرده دری و فاش کردن راز و ذکر بدیهای او.و حسود با این کارها هدایائی به محسود می‌دهد یعنی بار بعضی از گناهان او را به دوش خود می‌گیرد و قسمتی از حسنات خود را به دفتر اعمال او منتقل می‌کند، پس تهی دست و محروم از رحمت در عرصه قیامت داخل می‌شود همچنانکه در دنیا از نعمت بی بهره بود.بنابراین نعمتی به نعمت محسود، و نقمت و عذابی به عذاب حسود افزوده می‌گردد.

و اما اینکه حسود نفع دنیوی به محسود می‌رساند از این روست که مهمترین مطالب مردم بد حالی دشمنان و رنج و اندوه آنان است، و عذابی بالاتر از درد و رنج حسد نیست.پس حسد آدمی را دشمنکام می‌کند و مراد دل دشمنان را برمی آورد.و چون بدیده تحقیق بنگری خواهی دانست که هر حسودی در واقع دشمن خود و دوست دشمن خویش است.پس هر که در این معنی نیک بیندیشد، و فوائد خیرخواهی برای مسلمین را مورد توجه قرار دهد، و دشمن خود نباشد، البته حسد را رها خواهد کرد.

و اما عمل نافع برای معالجه حسد این است که بر آثار خیرخواهی که ضد حسد است مواظبت نماید، به این نحو که تصمیم بگیرد و خود را مکلف سازد که در گفتار و کردار بر خلاف مقتضای حسد رفتار کند.پس اگر حسد او را بر تکبر برمی انگیزد، خود را به تواضع وادارد، و اگر او را بر غیبت و بدگوئی ترغیب می‌کند، زبان به مدح و ستایش وی بگشاید، و اگر او را به خدعه و ترش روئی و درشتگوئی می‌خواند، خود را به خوشخوئی و شکفته روئی و خوشکلامی مکلف نماید، و اگر او را بر خودداری از احسان با وی وا می‌دارد، خود را به بذل و نیکی بیشتر ملزم سازد.و چون بر این روش و لو با تکلف مداومت نماید، ماده حسد به تدریج از او کنده و قطع می‌شود.به علاوه اگر محسود او را چنین یافت دلش با وی صاف و پاک می‌شود و او را دوست می‌دارد، و چون آثار محبت او برای حسود ظاهر شد حسدش زایل می‌شود و محبت وی در دلش جای می‌گیرد، و بین آن دو موافقت و همدلی پدید می‌آید، و ماده حسد از میان می‌رود.این معالجه کلی برای مطلق بیماری حسد است.و برای هر نوعی علاج مخصوصی هست که آن کندن و نابود ساختن انگیزه و سبب حسد است، از خبث نفس و حب ریاست و کبر و خود بزرگ بینی و شدت حرص و غیر اینها.و علاج هر یک از اینها در جای خود خواهد آمد.

تنبیه: آن مقدار از حسد که واجب است بر طرف شود

بدان که برابری خوبی و بدی حال دشمن، و در نیافتن فرق بین آن دو در نفس، از اموری است که تحت اختیار نیست، و تکلیف به آن تکلیف به محال است.

بنابراین آنچه در نفی و بر طرف کردن حسد واجب است مقداری است که دفع آن ممکن باشد، و بیان آن - چنانکه اشاره شد - این است که حسد:

(اولا) یا آدمی را بر آن می‌دارد که به گفتار یا کردار اظهار حسد کند، به طوری که از آثار اختیاری او حسد معلوم شود، این گونه حسد بی شک مذموم و حرام است، و صاحب آن گناهکار، نه صرفا برای آثار ظاهر آن مثل غیبت و بهتان، زیرا اینها افعالی است که از حسد ناشی و صادر می‌شود و محل آنها جوارح است، و خود حسد نیست.حسد صفت قلب است نه صفت فعل و محل آن قلب است نه جوارح.

خدای سبحان می‌فرماید:

«و لا یجدون فی صدورهم حاجة مما اوتوا»[۳] «و از آنچه به آنان داده شده در دل خویش هیچ گونه نیاز و سوزش دل [از حسد] ندارند» .و می‌فرماید:

«ودوا لو تکفرون کما کفروا فتکونون سواء» [۴]«دوست دارند شما نیز همانند آنها کافر شوید و یکسان باشید» . و می‌فرماید:

«ان تمسسکم حسنة تسؤهم » [۵]«اگر نیکیی به شما رسد بد حال و غمین شوند.» و اگر گناه مخصوص افعال جوارح بود، حسد که صفت قلب است گناه شمرده نمی‌شد، و حال آنکه چنین نیست، و حسود برای خود حسد نیز که در قلب اوست گناهکار است یعنی شادی و خشنودی او به زوال نعمت بدون اینکه آن را مکروه داشته باشد.گناه او در حقیقت به سبب این شادمانی و خشنودی قلبی و عدم کراهت از این حالت و مبارزه نکردن با خود است، زیرا این حالت اختیاری و زوال پذیر است، نه به سبب خود شادی و جنبشی که چنانکه اشاره شد طبیعی است و همه کس نمی‌تواند آن را دفع کند.این گونه حسد بدترین نوع آن است، زیرا معصیت بر خود حسد مترتب است، و نیز بر آثار مذمومی که از آن ناشی و صادر می‌شود.

(ثانیا) یا او را بر اظهار آن به وسیله گفتار و کردار وادار نمی‌کند، بلکه در ظاهر از آن خودداری می‌کند، لکن در باطن زوال نعمت او را می‌خواهد و کراهتی در درون خود از این حالت ندارد.شکی نیست که این نوع حسد نیز مذموم و حرام است، زیرا عینا مانند نوع پیشین است و فرقی بین آنها نیست جز اینکه در این نوع آثار فعلی و قولی صادر و ظاهر نمی‌شود، و بنابراین مظلمه ندارد و لازم نیست از محسود حلیت بخواهد، بلکه گناهی است بین او و خدا، زیرا حلیت خواستن تنها در مورد کارهای ظاهر است که از جوارح صادر می‌شود. (ثالثا) یا حسد وی را بر آثار مذموم ظاهر وا نمی‌دارد، و به علاوه اگر در دل خود طبعا تمایلی به زوال نعمت محسود احساس کند آن را مکروه دارد و از آن ناخشنود و بر خود خشمناک باشد و با خود مبارزه کند.در این صورت بر او گناهی نخواهد بود، زیرا در مقابل میلی که از جهت طبع به زوال نعمت محسود دارد از جهت عقل به مبارزه برمی خیزد و آن را ناپسند و مکروه می‌دارد، و در واقع با این کار آنچه بر او واجب بوده بجا آورده است.

و اما اصل میل طبیعی غالبا تحت اختیار در نمی‌آید، زیرا دگرگون ساختن طبع به نحوی که نیکوکار و بدکار در نزد او یکسان باشد و نعمت و بلا و راحت و رنج برای او فرقی نکند کار هر کسی نیست و آبشخوری نیست که هر کسی بتواند به آن دست یابد.آری هر که پرتو معرفت پروردگار بر دلش تابیده، و جانش به انوار حب و انس او روشن شده، و در دریای محبت خدای تعالی مستغرق و از عشق او واله و مدهوش گشته، و از ارتباط خاصی که بین علت و معلول و خالق و مخلوق است آگاهی یافته و آن را نیرومندترین بستگی دانسته، و آنگاه یقین کرده باشد که همه موجودات رشحه‌ای از رشحات وجود او و جمیع کاینات صادر از فیض وجود اویند، و تمامی ممکنات از یک پستان شیر مکیده‌اند، و حقایق عالم کون از آبشخور وحدت حقیقی آب رحمت وجود نوشیده‌اند - چنین کسی کارش به جائی می‌رسد که دیگر به جزئیات و تفاصیل احوال مردم توجه و التفات ندارد، بلکه همه را با یک چشم می‌نگرد، و آن چشم رحمت است، و همه را بندگان خدا و فعل او می‌بیند، و جملگی را مسخر او می‌داند، و دیگر چیزی را با چشم ناخشنودی و بدی ملاحظه نمی‌کند، اگر چه هر گونه بلیه و گرفتاری از آن به او برسد، زیرا به هر که و به هر چه می‌نگرد از خود وی غافل است، و نسبت و انتسابش را به خدای سبحان در نظر می‌گیرد، و همه در انتساب به او یکسانند.

مطلب دیگر این است که بعضی بر این عقیده‌اند که حسد تا به مرحله عمل نرسد و آثارش بر جوارح آشکار نشود گناه نیست، و بنابراین حسد حرام منحصر است به قسم اول.دلیل اینان حدیث نبوی است که ذکر کردیم: «سه چیز است که مؤمن از آنها جدا نمی‌شود: حسد...» ، و این حدیث دیگر از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم: «سه چیز است که برای مؤمن راه بیرون شدن و خلاصی از آنها هست، و راه نجات و بیرون شدن از حسد این است که ستم و تعدی نکند.» ولی صحیح این است که امثال این اخبار را بر قسم سوم حمل کنیم.و آن این است که نفس طبعا به زوال نعمت شادمان است با اینکه از جهت عقل و دین از آن کراهت دارد، تا آنجا که این کراهت به مقابله و رویاروئی با تمایل طبع می‌کشد.زیرا ظاهر اخبار ذم حسد دلالت دارد بر اینکه هر حسودی گناهکار است، و حسد عبارت است از صفت قلبی نه افعال ظاهری.و حال آنکه بنابراین مذهب بر صفت قلب گناهی نیست، بلکه گناه صرفا بر افعالی است که از جوارح سر می‌زند.

از آنچه گفته شد روشن است که برای هر کس نسبت به دشمنانش سه حالت می‌توان تصور کرد: اول: آنکه بدی و بد حالی آنها را می‌خواهد و دوست دارد و شادی خود را با زبان و جوارح ظاهر می‌سازد، و آنچه را موجب ایذاء آنهاست با گفتار و کردار خود نشان می‌دهد، و این نوع حسد قطعا ممنوع و حرام، و صاحب آن یقینا گناهکار است.دوم: اینکه طبعا بد حالی آنها را دوست دارد، ولی به واسطه عقل خود از این بدخواهی کراهت دارد، و با خود مبارزه می‌کند، و اگر چاره‌ای برای بر طرف کردن این میل داشته باشد آن را زایل می‌کند.این گونه حسد مورد عفو است و صاحبش گناهکار نیست.سوم: ما بین این دو نوع است: در دل حسد می‌ورزد بدون اینکه خود را بر آن حسد ملامت کند یا آن را در دل خود زشت و ناپسند شمارد، و لکن جوارح خود را از صدور آثار حسد نگاه می‌دارد.این گونه حسد مورد اختلاف است.و حقیقت مطلب را چنانکه بیان شد دانستی.

پیوست: خیرخواهی

ضد کینه و حسد نصیحت (خیرخواهی) است، و آن عبارت است از دوست داشتن و خواستن دوام و بقاء خیر و نعمت خدا برای مسلمانان، و کراهت داشتن از رسیدن بدی و شر به آنها.و گاهی در اخبار به ارشاد و راهنمائی آنان در آنچه مصلحت و خیر و سعادت آنهاست اطلاق شده است.و نصیحت به این معنی لازمه معنی اول است.و سزاوار است که به فوائد آن و اخباری که در ستایش آن رسیده است اشاره کنیم، تا میل و رغبت بر مواظبت بر آن برانگیخته شود و بدین وسیله ضد آن (حسد) بر طرف گردد. بدان که هر کس طالب خیر و نعمت برای مسلمانان باشد در هر خیری که به ایشان برسد شریک است، یعنی ثواب او مانند ثواب خیر رسان و انعام کننده است.

و در اخبار ثابت است که هر که در کارهای شایسته به درجه نیکان نرسد ولی آنان را دوست داشته باشد در روز قیامت با ایشان محشور خواهد شد، چنانکه وارد شده است:

«ان المرء یحشر مع من احبه » «آدمی با کسی محشور خواهد شد که او را دوست دارد.» مردی اعرابی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: «انسان مردمی را دوست دارد ولی نمی‌تواند به آنها برسد.حضرت فرمود: آدمی با کسی خواهد بود که او را دوست دارد.» در حضور پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سخن از قیامت به میان آمد، مردی عرض کرد:

«من نماز و روزه چندانی آماده نکرده‌ام، اما خدا و رسول او را دوست می‌دارم.

حضرت فرمود: هر که را دوست داری با او خواهی بود.» راوی گوید: مسلمین بعد از اسلام آوردن خود مانند آن روز [به سبب شنیدن این سخن] خوشحال نشدند، زیرا بیشترین اعتمادشان به دوستی خدا و رسول او بود.

و به این مضمون اخبار بسیاری رسیده است.

و اخباری که در مدح خیرخواهی و مذمت ترک آن، و در ثواب ترک حسد وارد شده بیرون از حد شمار است.

او حضرت صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: ان اعظم الناس منزلة عند الله یوم القیامة امشاهم فی ارضه بالنصیحة لخلقه » «بزرگترین مردم از جهت مرتبه و منزلت نزد خدا در روز قیامت راه روترین ایشان است در زمین برای خیرخواهی خلق خدا.» و از امام باقر علیه السلام روایت است که: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: لینصح الرجل منکم اخاه کنصیحته لنفسه » «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر یک از شما باید خیرخواه برادرش باشد همچنانکه خیرخواه خود اوست.» و نیز فرمود: «یجب للمؤمن علی المؤمن النصیحة » «نصیحت و خیرخواهی مؤمن بر مؤمن واجب است.» و حضرت صادق علیه السلام فرمود: «یجب للمؤمن علی المؤمن النصیحة له فی المشهد و المغیب » «بر مؤمن واجب است که برای مؤمن در حضور و غیاب خیرخواهی کند.» و فرمود: «علیک بالنصح لله فی خلقه، فلن تلقاه بعمل افضل منه » «بر تو باد به نصیحت کردن و خیرخواهی نمودن خلق خدا برای رضای خدا، که خدا را به عملی بهتر از این ملاقات نکنی.» و به این مضمون اخبار دیگری نیز هست.

و از امام صادق علیه السلام روایت است: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: من سعی فی حاجة لاخیه فلم ینصحه، فقد خان الله و رسوله » «هر که دنبال حاجت برادر [دینی] خود رود و برای او خیرخواهی نکند به خدا و رسولش خیانت کرده است.» و فرمود: «من مشی فی حاجة اخیه، ثم لم یناصحه فیها، کان کمن خان الله و رسوله، و کان الله خصمه » «هر که در بر آوردن حاجت برادرش قدم بردارد و برای او خیرخواهی و خیر اندیشی نکند چنانست که به خدا و رسولش خیانت نموده، و خداوند خصم او خواهد بود»[۶]

و اخبار بسیار دیگری نیز به این مضمون رسیده است.

و روایت است که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای مردی از انصار شهادت داد که از اهل بهشت است، بعد از جستجو معلوم شد که باعث آن این بود که چون کار خیری برای یکی از مسلمانان انجام می‌داد از غش و حسد خالی و پاک بود» .

روایت است که: «موسی علیه السلام چون به وعده گاه پروردگار خود شتافت، مردی را در سایه عرش دید و به مقام و مرتبه او رشک برد و آرزوی آن نمود، و گفت:

این شخص نزد پروردگار خود گرامی است.از خدا خواست که نامش را به او خبر دهد، خدا نام او را نگفت، ولی فرمود: از عمل او ترا آگاه می‌کنم: این شخص نسبت به مردم بر آنچه خدا از فضل و کرم خویش به ایشان داده حسد نمی‌برد، و پدر و مادر خود را نمی‌آزارد، و سخن چینی نمی‌کند.» و غایت خیرخواهی این است که آنچه را برای خود می‌خواهد برای برادرش نیز بخواهد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «المؤمن یحب للمؤمن ما یحب لنفسه » «مؤمن آنچه برای خود دوست دارد برای برادر مؤمن خود نیز دوست دارد.» و فرمود: «لا یؤمن احدکم حتی یحب لاخیه ما یحب لنفسه » «هیچ کس از شما مؤمن نباشد تا آنچه برای خویش می‌خواهد برای برادر خود نیز بخواهد.» و فرمود: «ان احدکم مرآة اخیه، فاذا رای به شیئا فلیمط عنه هذا» «هر یک از شما آئینه برادر خویش است، وقتی چیزی بر او دید این را از او بزداید.» و از آنهاست:


ایذاء و اهانت و تحقیر

شکی نیست که این صفات ناپسندیده غالبا مترتب بر عداوت و حسد است، اگر چه بعضی از مصادیق و افراد آن گاهی اوقات صرفا ناشی از طمع یا حرص است و این از پستی قوه شهویه می‌باشد، یا تنها از غضب و بدخوئی و کبر سرچشمه می‌گیرد، هر چند کینه و حسدی در میان نباشد.و به هر حال، بی شک و شبهه ایذاء و تحقیر مؤمن شرعا حرام و موجب هلاک ابدی است.خدای سبحان می‌فرماید:

«و الذین یؤذون المؤمنین و المؤمنات بغیر ما اکتسبوا فقد احتملوا بهتانا و اثما مبینا»[۷] «کسانی که مردان و زنان با ایمان را برای عملی که نکرده‌اند بیازارند دروغی بزرگ و بزهی هویدا بر گردن خویش دارند.» و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر که مؤمنی را بیازارد مرا رنجانده و هر که مرا برنجاند خدا را رنجانده، و هر که خدا را برنجاند در تورات و انجیل و زبور و قرآن معلون است.» و در خبری دیگر آمده: «لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد»[۸]

و فرمود: «المسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه » «مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبانش ایمن باشند.» و فرمود: «لا یحل للمسلم ان یشیر الی اخیه بنظرة تؤذیه » «روا نیست که مسلمانی با نگاهی آزار دهنده به برادر مسلمان خود اشاره نماید.» و فرمود: «آیا به شما خبر دهم که مؤمن کیست؟ کسی که مؤمنان وی را بر جان و مال خویش امین بدانند.می‌خواهید به شما بگویم که مسلمان کیست؟ کسی که مسلمان از دست و زبان او ایمن باشند.برای مؤمن حرام است که بر مؤمن ظلم یا خواری یا غیبت روا دارد یا او را رد و طرد کند.» امام صادق علیه السلام فرمود: «قال الله عز و جل: لیاذن بحرب منی من آذی عبدی المؤمن » «خدای عز و جل می‌فرماید: آنکس که بنده مؤمن مرا بیازارد به من اعلان جنگ می‌دهد.» و فرمود: «اذ کان یوم القیامة نادی مناد: این المؤذون لاولیائی؟ فیقوم قوم لیس علی وجوههم لحم، فیقال: هؤلآء الذین آذوا المؤمنین، و نصبوا لهم و عاندوهم و عنفوهم فی دینهم.ثم یؤمر بهم الی جهنم » «چون قیامت شود، منادیی ندا کند: کجایند آزار کنندگان دوستان من؟

پس عده‌ای که صورتشان گوشت ندارد برخیزند، و گفته شود: اینهایند آن کسانی که مؤمنان را آزردند، و با آنان دشمنی کردند و عناد ورزیدند و با آنها درباره دینشان درشتی نمودند، سپس فرمان رسد که آنان را به دوزخ برند.» و فرمود: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: قال الله تبارک و تعالی: من اهان لی ولیا فقد ارصد لمحاربتی » «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خدای تبارک و تعالی می‌فرماید: هر که به یکی از دوستان من اهانت کند، کمر محاربه با من بسته است » .

و فرمود: «خدای تبارک و تعالی می‌فرماید: هر که دوستی از من را مورد اهانت قرار دهد به جنک با من کمین کرده، و من به یاری دوستانم شتاب می‌کنم » .

و فرمود: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: قال الله عز و جل: قد نابذنی من اذل عبدی المؤمن » «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خدای عز و جل می‌فرماید: آنکس که بنده مؤمن مرا خوار کند با من به جنگ برخاسته » .

و فرمود: «من حقر مؤمنا مسکینا او غیر مسکین، لم یزل الله عز و جل حاقرا له ماقتا، حتی یرجع عن محقرته ایاه » «هر که مؤمنی را چه مستمند باشد یا غیر مستمند خوار شمارد، خدای عز و جل همواره او را خوار و دشمن دارد تا از خوار شمردن وی باز گردد» [۹]

و در این معنی اخبار بسیار دیگری نیز هست.

و هر که نسبت میان علت و معلول و ارتباط خاصی را که میان خالق و مخلوق است بشناسد، می‌داند که ایذاء و اهانت بندگان در حقیقت به ایذاء و اهانت خداوند برمی گردد، و همین امر در مذمت آن کافی است.پس بر هر عاقلی واجب است که پیوسته متذکر بدی و مذموم بودن ایذاء و تحقیر مسلمین و خوبی و پسندیده بودن ضد آن باشد، و آنچه را که در رفع آزار و اذیت آنان و گرامی داشتن ایشان رسیده است - چنانکه خواهد آمد - به خاطر داشته باشد، و خود را از ارتکاب ایذاء و تحقیر آنها باز دارد تا موجب رسوائی در دنیا و عذاب آخرت نگردد.

پیوست: خودداری از آزردن مسلمانان

در فضیلت و فوائد اضداد آنچه ذکر شد، یعنی خویشتن داری از آزار مؤمنان و مسلمانان و اکرام و تعظیم ایشان، شکی نیست.و اخباری که در ستایش دفع ضرر و خودداری از آزار مردم رسیده بسیار است، مانند این سخن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم:

«من رد عن قوم من المسلمین عادیة ماء او نار وجبت له الجنة » «هر که تجاوز آب یا آتشی را از گروهی از مسلمانان بگرداند هشت برای او واجب خواهد بود»[۱۰]

و در گفتاری دیگر فرمود: «برترین مسلمان آنست که مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند» .

و در حدیثی طولانی در امر به فضائل فرمود: «...اگر بر این کار توانائی نداری مردم را از شر خود نگاه دار، که این کار صدقه‌ای است از جانب تو» .

و نیز سخن آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم: «مردی را دیدم که در بهشت در گردش بود به این سبب که درختی را که مزاحم مسلمانان بود از سر راه برداشته بود» .

و فرمود: «هر که از راه مسلمانان چیزی را که آنان را می‌آزارد بردارد، خداوند برای او حسنه‌ای می‌نویسد که به سبب آن هشت برایش واجب می‌شود» [۱۱]

و همچنین اخباری که در مدح اکرام و تعظیم مؤمن وارد شده بسیار است.

امام صادق علیه السلام فرمود: «خدای سبحان می‌فرماید: هر که بنده مؤمن مرا گرامی دارد از غضب من ایمن است » .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من اکرم اخاه المسلم بکلمة یلطفه بها و فرج عنه کربته، لم یزل فی ظل الله الممدود، علیه الرحمة ما کان فی ذلک » «هر که برادر مسلمانش را با سخن محبت آمیزی گرامی دارد و اندوه و گرفتاریش را بر طرف کند، تا زمانی که در این کار باشد همواره در سایه رحمت گسترده خدا خواهد بود» .

و فرمود: «ما فی امتی عبد الطف اخاه فی الله بشی ء من لطف الا اخدمه الله من خدم الجنة » «هیچ بنده‌ای از امت من نیست که به برادرش لطفی کند مگر آنکه خداوند از خدمتکاران بهشت برای او قرار خواهد دارد» .

و فرمود: «ایما مسلم خدم قوما من المسلمین الا اعطاه الله مثل عددهم خداما فی الجنة » «هر مسلمانی که جمعی از مسلمین را خدمت کند خداوند به شمار آنان خدمتگزاران در بهشت به او می‌دهد» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «من اخذ من وجه اخیه المومن قذاة کتب الله عز و جل له عشر حسنات، و من تبسم فی وجه اخیه کانت له حسنة » .

«هر که خاشاکی از چهره برادر مؤمن خود برگیرد، خدای عز و جل ده حسنه برایش می‌نویسد، و هر که به روی برادر مؤمن خود تبسم کند برای او حسنه‌ای خواهد بود» .

و فرمود: «من قال لاخیه مرحبا کتب الله له مرحبا الی یوم القیامة » «هر که برادر مؤمن خود را مرحبا گوید خداوند تا روز یامت برای او مرحبا می‌نویسد» .

و فرمود: «من اتاه اخوه المسلم فاکرمه فانما اکرم الله عز و جل » «هر که نزد برادر مسلمان خود آید و او را اکرام کند خدای عز و جل را اکرام کرده است » .

و به اسحاق بن عمار فرمود: «احسن یا اسحاق الی اولیائی ما استطعت، فما احسن مؤمن الی مؤمن و لا اعانه الا خمش وجه ابلیس و قرح قلبه » «ای اسحاق با دوستان من هر قدر توانی نیکی کن، که هیچ مؤمنی با مؤمنی احسان و اعانت نکرد مگر آنکه چهره ابلیس را خراشید و بر دلش زخم زد[۱۲] » .

و شایسته است که بعضی از طبقات مردم را به زیادت تعظیم و اکرام اختصاص دهد، مانند اهل علم و تقوا، چنانکه در اخبار بر اکرام و احسان آنان تاکید شده است، و همچنین سزاوار است که پیران و ریش سفیدان مسلمان بیشتر مورد اکرام و احترام قرار گیرند، و در این باره اخبار بسیار وارد شده است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من عرف فضل کبیر لسنه فوقره آمنه الله من فزع یوم القیامة » «هر که برتری بزرگتر را به جهت زیادتی سن او بشناسد و او را احترام کند خداوند او را از ترس روز قیامت ایمن می‌گرداند» .

و فرمود: «ان من اجلال الله عز و جل اجلال الشیخ الکبیر» «بزرگ شمردن پیر سالخورده، تعظیم و بزرگ شمردن خداست » .

و فرمود: «لیس منا من لم یوقر کبیرنا و یرحم صغیرنا» «کسی که بزرگسال ما را احترام نکند و بر خردسال ما رحم نکند از ما نیست » .

و اخبار به این مضمون بسیار است.

و همچنین سزاوار است که بزرگ یک قوم را به زیادتی اکرام و احترام مخصوص داشت، به واسطه قول نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «اذا اتاکم کریم قوم فاکرموه » «هر گاه بزرگ قومی نزد شما آید او را اکرام کنید» .

و همین طور شایسته است که ذریه و سادات علوی را به زیادت اکرام و تعظیم اختصاص داد.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «شفاعت من برای کسی که ذریه مرا به دست و زبان و مال کمک کند ثابت است » .و نیز فرمود: «چهار نفرند که شفاعت من در روز قیامت به آنها می‌رسد: کسی که ذریه مرا گرامی دارد، و آن که حوائج ایشان را برآورد، و کسی که در موقع اضطرار و درماندگیشان به دنبال انجام کارشان برود، و آن که به دل و زبان ایشان را دوست دارد» [۱۳]

و فرمود: «فرزندان مرا اکرام کنید، و آداب مرا نیکو دارید» .و فرمود:

«خوبان ذریه مرا برای خدا و بدان ایشان را برای من اکرام کنید» .و احادیث در فضیلت سادات و ثواب اکرام و اعانت ایشان بی شمار است.

و ضرر رساندن به مسلمان نزدیک است به معنی ایذاء، و گاهی اخص از آن است.بنابراین آنچه بر ذم آن دلالت دارد بر ذم این نیز دلالت می‌کند، مانند این سخن نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «خصلتان لیس فوقهما شی ء من الشر: الشرک بالله تعالی، و الضر بعباد الله » «دو خصلت است که بدتر از آن نیست: شرک به خدای تعالی، و ضرر زدن به بندگان خدا» .و همچنین ضد آن، یعنی نفع رساندن به مسلمان نزدیک است به معنی ضد ایذاء و اخص از آن است.بنابراین آنچه بر مدح آن دلالت دارد بر مدح این نیز دلالت می‌کند.و شکی نیست که رساندن نفع به مؤمنان از صفات و افعال شریف است.و اخبار وارده در فضیلت آن بسیار است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «الخلق عیال الله، فاحب الخلق الی الله من نفع عیال الله و ادخل علی اهل بیته سرورا» «خلق عیال خداوندند، پس محبوبترین آنها نزد خدا کسی است که برای عیال خدا سودمند باشد و خانواده اش را شاد سازد» .

و از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم سؤال شد: «من احب الناس الی الله؟ قال: انفع الناس للناس » «محبوبترین مردم نزد خدا کیست؟ فرمود: کسی که برای مردم سودمندتر باشد»[۱۴]

و فرمود: «خصلتان من الخیر لیس فوقهما شی ء من البر: الایمان بالله، و النفع لعباد الله » «دو خصلت است که نیکوتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سودمندی برای بندگان خدا» .

تنبیه: مذمت ظلم به معنی اخص

بدان که ظلم گاهی به معنی ضد عدالت است، و آن تعدی از حد وسط در هر چیزی است، و ظلم به این معنی جامع همه رذائل است - چنانکه به آن اشاره شد - و این ظلم به معنی اعم است و گاهی لفظ جور نیز بر آن اطلاق می‌شود.و گاهی مراد از آن مترادف زیان رساندن و اذیت کردن دیگری است، که شامل کشتن و زدن و دشنام و تهمت و غیبت و گرفتن مال او به قهر و غارت و غصب و دزدی است یا غیر اینها از گفتار و کرداری که باعث اذیت دیگری باشد.و این همان ظلم به معنی اخص است، و ظلم در آیات و اخبار و در عرف مردم به همین معنی است.

و باعث این ظلم اگر عداوت و حسد باشد از رذائل قوه غضب است، و اگر حرص و طمع در مال باشد، از رذائل قوه شهوت است.و به اتفاق همه آدمیان این ظلم از بزرگترین گناهان و عذاب آن شدیدتر است، و علاوه بر مذمت هر یک از امور مندرج در تحت آن - چنانکه بعضی از آنها ذکر خواهد شد - در قرآن مکرر بر ظالمین لعن شده است، و برای ذم آن کافی است که خدای تعالی در مقام مذمت شرک می‌فرماید:

«ان الشرک لظلم عظیم »[۱۵] «شرک ظلمی بزرگ است » .

و می‌فرماید:

«انما السبیل علی الذین یظلمون الناس و یبغون فی الارض بغیر الحق اولئک لهم عذاب الیم »[۱۶]«راه [تعرض و مؤاخذه] بر کسانی است که به مردم ستم کنند و در زمین به ناحق سرکشی نمایند، آنها عذابی دردناک دارند» .

و می‌فرماید:

«و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون » [۱۷] «مپندار که خدا از اعمال ستمکاران غافل است » .

و می‌فرماید:

«و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون » [۱۸]«بزودی کسانی که ستم کرده‌اند خواهند دانست که به کجا بازگشت می‌کنند» .

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

«ان اهون الخلق علی الله من ولی امر المسلمین فلم یعدل لهم » «خوارترین مردم نزد خداوند کسی است که امر مسلمین در دستش باشد و به عدل رفتار نکند» .

و فرمود: «جور ساعة فی حکم اشد و اعظم عند الله من معاصی تسعین سنة » . «یک ساعت ستم کردن در حکومت (یا قضاء) نزد خدا شدیدتر و بزرگتر است از نود سال گناه » .

و فرمود: «اتقوا الظلم، فانه ظلمات یوم القیامة » «از ظلم بپرهیزید که آن تاریکی روز قیامت است » .

و فرمود: «من خاف القصاص کف عن ظلم الناس » .

«هر که از قصاص بترسد، از ستم کردن به مردم خودداری کند» .

روایت است که: «خدای تعالی به داود وحی فرستاد: به ستمکاران بگو مرا یاد نکنند، که بر من حق است که یاد کنم هر که مرا یاد کند، و یاد کردن من از ستمکاران به لعن کردن آنهاست » .

امام سجاد علی بن الحسین علیهما السلام هنگام وفات به فرزند خود حضرت باقر علیه السلام فرمود: «یا بنی ایاک و ظلم من لا یجد علیک ناصرا الا الله » «فرزندم، زنهار ستم نکنی بر کسی که یاور و دادرسی غیر از خدا نداشته باشد» .

و امام باقر علیه السلام فرمود: «ما من احد یظلم بمظلمة الا اخذه الله تعالی بها فی نفسه او ماله » «هیچ کس به کسی ظلم نمی‌کند مگر اینکه خدای تعالی او را به همان ظلم بگیرد، درباره خودش باشد یا مالش » .مردی به آن حضرت عرض کرد: «من از ولاة و کارگزاران حکومت [غاصب] بوده‌ام، آیا توبه‌ام پذیرفته است؟ فرمود:

نه! تا وقتی که حق هر صاحب حقی را ادا کنی » .

و فرمود: «الظلم ثلاثة: ظلم یغفره الله تعالی، و ظلم لا یغفره الله تعالی، و ظلم لا یدعه.فاما الظلم الذی لا یغفره الله عز و جل فالشرک، و اما الظلم الذی یغفره الله عز و جل فظلم الرجل نفسه فیما بینه و بین الله عز و جل، و اما الظلم الذی لا یدعه فالمداینة بین العباد» .

«ظلم سه گونه است: ظلمی که خدا آن را می‌آمرزد، و ظلمی که خدا نمی‌آمرزد، و ظلمی که خدا از آن صرف نظر نمی‌کند.اما ستمی که خدای عز و جل نمی‌آمرزد شرک است، و اما ستمی که خدا می‌آمرزد ستمی است که آدمی به خویشتن کند در آنچه میان او و خدای عز و جل است، و اما ستمی که از آن صرف نظر نکند حقوق و دیونی است که بندگان به یکدیگر دارند» .

و حضرت صادق علیه السلام درباره این قول خدای تعالی:

«ان ربک لبالمرصاد» [۱۹] «همانا پروردگارت بر گذرگاه در کمین است » .

فرمود: «قنطرة علی الصراط لا یجوزها عبد بمظلمة » .

«[آن کمینگاه] پلی است بر صراط که از آن نمی‌گذرد بنده‌ای که بر گردن او مظلمه باشد» .

و فرمود: «ما من مظلمة اشد من مظلمة لا یجد صاحبها علیها عونا الا الله تعالی » .

«هیچ ظلم و جور و بیدادی شدیدتر و بدتر از ظلمی نیست که بر کسی شود که یاوری بجز خدای تعالی نداشته باشد» .

و فرمود: «من اکل مال اخیه ظلما و لم یرده الیه اکل جذوة من النار یوم القیامة » «هر که مال برادر خود را بنا حق بخورد و به او رد نکند در قیامت پاره‌ای از آتش دوزخ خواهد خورد» .

و فرمود: «خدای عز و جل در مملکت پادشاه جباری به یکی از پیغمبران خود وحی فرستاد: نزد این ستمگر برو و به او بگو: من تو را به این کار وا نداشته‌ام که خون مردم بریزی و اموالشان را بگیری، بلکه ترا بر این گماردم که صداهای مظلومان را از درگاه من بازداری [و داد مظلومان بستانی]، من از ظلمی که بر آنان شود نخواهم گذشت اگر چه از کفار باشند» .

و فرمود: «اما ان المظلوم یاخذ من دین الظالم اکثر مما یاخذ الظالم من مال المظلوم...ثم قال: من یفعل الشر بالناس فلا - ینکر الشر اذا فعل به.اما انه یحصد ابن آدم ما یزرع.و لیس یحصد احد من المر حلوا، و لا من الحلو مرا» «بدانید که مظلوم از دین ظالم می‌گیرد بیش از آنچه ظالم از مال مظلوم می‌گیرد...سپس فرمود: هر که به مردم بدی کند، اگر به وی بدی شود بر او ناخوش نیاید.بدانید که فرزند آدم آنچه را می‌کارد می درود.و هیچ کس از تخم تلخ، میوه شیرین و از تخم شیرین بار تلخ برنمی دارد» .

و فرمود: «هر که ظلم کند، خدا کسی را بر او مسلط سازد که به وی یا به فرزند یا به فرزند وی ستم نماید» .راوی می‌گوید: «گفتم: او ظلم می‌کند، خداوند ظالمی را بر فرزندان و بازماندگان او مسلط می‌کند؟ ! فرمود: خدای تعالی می‌فرماید:

«و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریة ضغافا خافوا علیهم فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا» [۲۰]

«کسانی که اگر بعد از خود فرزندان ناتوانی واگذارند بر آنها بیمناکند باید از خدا بترسند و سخنی درست و استوار بگویند» .

و ظاهر این است که مؤاخذه اولاد به سبب ظلم پدران مخصوص فرزندانی است که به کار پدران خویش راضی بودند، یا از ظلم پدر اثری به آنها رسیده باشد، یعنی برخی از اموال مظلومان به آنان منتقل شده باشد.

یکی از دانشمندان در سر این مطلب گفته است که دنیا خانه مکافات و انتقام است، اگر چه بعضی از آن برای آخرت می‌ماند.و این مکافات و انتقام هم برای ظالم و هم برای مظلوم فایده دارد: اما نسبت به ظالم به جهت اینکه وقتی این را شنید و دانست که هر ظلمی را در دنیا مکافاتی است بسا از ظلم کردن باز ایستد، و اما نسبت به مظلوم به سبب اینکه با آگاهی بر انتقام در دنیا و ثوابی که از ستمدیدگی در آخرت به او می‌رسد شاد می‌شود، که هیچ کس به خیری مانند آنچه مظلوم به آن دست می‌یابد نخواهد رسید [۲۱] ، زیرا چنانکه گفته شد مظلوم از دین ظالم بیش از مالی که ستمکار از او گرفته می‌ستاند.و این است آنچه انتقام از فرزند و فرزند فرزند ظالم را توجیه می‌کند، زیرا اگر چه ظاهرا بر او ظلم است، از آنرو که انتقام از غیر خود ظالم است و وزر و گناه کسی بر دیگری نیست، لیکن در معنی نعمتی است از خدا برای وی از جهت ثواب هر دو جهان، زیرا ثواب مظلوم در آخرت بیش از ظلمی است که در دنیا بر او رفته است.

همچنین هر که به ظالم کمک و اعانت کند، و راضی به فعل او باشد، و در بر آمدن حاجات او و حصول مقاصد وی سعی کند او نیز مثل ظالم است در گناه و عقوبت.

امام صادق علیه السلام فرمود: «کسی که ظلم کند، و کسی که به ظالم کمک کند، و کسی که راضی به ظلم او باشد، هر سه در ظلم شریکند» .

و فرمود: «هر که ظالمی را در ظلمش اعانت کند، خدا کسی را بر وی مسلط می‌سازد که به او ستم کند، و اگر دعا کند به اجابت نرسد، و بر ظلمی که بر او می‌شود اجری نباشد» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «بدترین مردم مثلث[۲۲]است » .پرسیدند:

مثلث کیست؟ فرمود: «کسی که نزد سلطان از کسی سعایت و بدگوئی کند، که هم خود و هم برادر مسلمان خویش و هم سلطان را به هلاکت می‌افکند» .

و فرمود: «من مشی مع ظالم فقد اجرم » «هر که با ظالمی راه رود گناهکار است » .

و فرمود: «وقتی روز قیامت در آید، بانگزنی بانگ زند: کجایند ظالمان و یاران آنها و کسی که دواتی برای آنها لیقه کرده یا قلمی بر ایشان تراشیده؟اینها را با آنها محشور کنید» .

پیوست: عدالت به معنی اخص

ضد ظلم به معنی اخص عدالت به معنی اخص است، و آن عبارت است از بازداشتن خود از ستم، و بر طرف کردن آن، و بر است بودن، و نگاهداشتن هر کسی را بر حق خود.و مراد از عدل که در آیات و اخبار ذکر شده همین معنی است.و فضیلت آن از حد شمار بیرون است.خدای سبحان می‌فرماید:

«ان الله یامر بالعدل و الاحسان...» [۲۳] «خدا به عدالت و نیکی کردن...فرمان می‌دهد» .

و فرمود:

«ان الله یامرکم ان تؤدوا الامانات الی اهلها و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل »[۲۴]«خدا به شما فرمان می‌دهد که امانتها را به صاحبانش بدهید و چون میان مردم حکم می‌کنید به عدالت حکم کنید» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «یکساعت عدالت از هفتاد سال عبادت که شبها به نماز و روزها به روزه بگذرد بهتر است » .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «من اصبح و لا یهم بظلم احد غفر الله له ما اجترم » .

«هر که بامداد کند و قصد ستم به کسی نداشته باشد، خداوند گناهانش را می‌آمرزد» .

و فرمود: «من اصبح و لا ینوی ظلم احد، غفر الله تعالی له ذنب ذلک الیوم، ما لم یسفک دما او یاکل مال یتیم حراما» «هر که صبح کند و قصد ظلم به کسی را نداشته باشد، خدای تعالی گناه آن روزش را بیامرزد، در صورتی که خونی نریزد و مال یتیمی را به حرام نخورد» .

و فرمود: «العدل احلی من الماء یصیبه الظمآن.ما اوسع العدل اذا عدل فیه و ان قل » .

«عدالت شیرین تر از آبی است که به کام تشنه رسد.چه گشایشی است در عدالت وقتی که در امری عدالت شود، اگر چه اندک باشد» .

و فرمود: «العدل احلی من الشهد، و الین من الزبد، و اطیب ریحا من المسک » .

«عدالت از عسل شیرین تر، و از کره نرمتر، و از مشک خوشبوتر است » . و فرمود: «اتقوا الله و اعدلوا، فانکم تعیبون علی قوم لا یعدلون[۲۵]»

«از خدا بترسید و عدالت ورزید، که خود شما از مردمی که به عدالت رفتار نمی‌کنند عیب می‌گیرید» .

و از چیزهایی که بر فضیلت عدالت به این معنی دلالت می‌کند اخبار و روایاتی است که درباره ثواب رد مظالم رسیده است.

ترساندن و اندوهناک ساختن مؤمن

اینها نیز دو شاخه از ایذاء و اضرار است، و غالبا به سبب عداوت و حسد پدید می‌آید، و گاهی صرفا از غضب یا بدخوئی یا طمع سرچشمه می‌گیرد.و این دو از رذائل است، و اخباری که در ذم آنها وارد شده بسیار است، مانند این سخن نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم:

«من نظر الی مؤمن نظرة لیخیفه بها، اخافه الله تعالی یوم لا ظل الا ظله » .

«هر که به مؤمنی نگاهی افکند که او را بترساند، خدای تعالی در روزی که سایه پناهی جز سایه رحمت او نیست او را بترساند» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «من روع مؤمنا بسلطان لیصیبه منه مکروه فلم یصبه فهو فی النار، و من روع مؤمنا بسلطان لیصیبه منه مکروه فاصابه فهو مع فرعون و آل فرعون فی النار» .

«کسی که مؤمنی را به سلطانی بترساند که از آن سلطان به وی بدی می‌رسد و نرسد او در آتش است، و اگر مؤمنی را به سلطانی بترساند که از جانب او به وی بدی می‌رسد و برسد با فرعون و پیروان فرعون در آتش است » .

و فرمود: «من ادخل السرور علی مؤمن فقد ادخله علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و من ادخله علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فقد وصل ذلک الی الله، و کذلک من ادخل علیه کربا» .

«هر که مؤمنی را شاد کند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را شاد و خشنود کرده و هر که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را شاد و مسرور کند آن شادی به خدا می‌رسد، و همچنین است کسی که به مؤمنی اندوهی رساند» .

پیوست: شاد ساختن مؤمن

ضد ترساندن مؤمن، بر طرف کردن ترس و اندوه از او و شاد و مسرور ساختن اوست.و آن از بزرگترین شاخه‌های خیرخواهی (نصیحت) است، و ثواب آن را حدی نیست، چنانکه اخبار گویای آن است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من حمی مؤمنا من ظالم بعث الله له ملکا یوم القیامة یحمی لحمه من نار جهنم » .

«هر که مؤمنی را از شر ظالمی نگاهدارد، خداوند فرشته‌ای در روز قیامت برمی انگیزد تا گوشت او را از آتش دوزخ نگاهدارد» .

و فرمود: «من فرج عن مغموم او اعان مظلوما غفر الله له ثلاثا و سبعین مغفرة » .

«هر که اندوه غمناکی را بر طرف کند یا به مظلومی کمک رساند، خداوند هفتاد و سه بار او را آمرزد» .

و فرمود: «انصر اخاک ظالما او مظلوما» «برادر خود را یاری کن چه ستمگر باشد و چه ستم دیده » .پرسیدند: ستمگر را چگونه می‌توان یاری کرد؟

فرمود: «تمنعه من الظلم » «او را از ستم بازداری » .

امام ابو عبد الله (الصادق) علیه السلام فرمود: «من اغاث اخاه المؤمن اللهفان اللهثان عند جهده، فنفس کربته و اعانه علی نجاح حاجته، کتب الله تعالی له بذلک اثنتین و سبعین رحمة من الله، یعجل له منها واحدة یصلح بها امر معیشته، و یدخر له احدی و سبعین رحمة لافزاع یوم القیامة و اهواله » .

«هر که به فریاد برادر مؤمن ستمدیده دادخواه تشنه کام خود بهنگام بی تابیش برسد، و او را از گرفتاری نجات دهد و برای برآوردن حاجتش او را یاری کند، خدای تعالی به واسطه این عمل هفتاد و دو رحمت از جانب خود برایش بنویسد، که یکی از آنها بزودی (در دنیا) امر زندگی او را بهبود بخشد و هفتاد و یک رحمت دیگر را برای هول و هراس روز قیامت ذخیره کند» .

و فرمود: «من نفس عن مؤمن کربة نفس الله عنه کرب الآخرة، و خرج من قبره و هو ثلج الفؤاد» .

«هر که مؤمنی را از گرفتاری نجات دهد، خدا او را از گرفتاریهای آخرت نجات دهد، و از گور خود با دلی خنک و مسرور بیرون آید» .

حضرت رضا علیه السلام فرمود: «من فرج عن مؤمن فرج الله قلبه یوم القیامة » .

«هر که مؤمنی را از گرفتاری و رنجی گشایش دهد، خداوند روز قیامت دلش را گشایش دهد» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من سر مؤمنا فقد سرنی و من سرنی فقد سر الله » .

«هر که مؤمنی را شاد و خوشحال سازد مرا مسرور کرده و هر که مرا مسرور کند خدا را خشنود کرده » .

و از امام صادق علیه السلام روایت است که: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: ان احب الاعمال الی الله عز و جل ادخال السرور علی المؤمنین » .

«رسول الله فرمود: محبوبترین اعمال نزد خدای عز و جل شاد و خوشحال ساختن مؤمنان است » .

امام محمد باقر علیه السلام فرمود: «تبسم الرجل فی وجه اخیه حسنة، و صرف القذی عنه حسنة، و ما عبد الله بشی ء احب الی الله من ادخال السرور علی المؤمن » .

«لبخند شخص به روی برادر مؤمن حسنه است، و برداشتن خار و خاشاکی از وی حسنه است، و خدا به چیزی محبوبتر از مسرور ساختن مؤمن پرستش نشده است » .

و فرمود: «در مناجاتی که خدا با بنده خود موسی علیه السلام کرد فرمود: مرا بندگانی است که بهشت خویش بر آنان مباح و ارزانی داشته‌ام و آنان را در آن فرمانروا ساختم.پرسید: خدایا، اینان کیانند؟ فرمود: هر که مؤمنی را خوشحال سازد.آنگاه امام فرمود: مؤمنی در مملکت پادشاه ستمگری بود، و آن ستمگر قصد او کرد، مؤمن از آنجا به سرزمین شرک گریخت و بر یکی از آنها وارد شد. وی به او پناه داد و مهربانی و میزبانی نمود.چون مرگ آن مشرک فرا رسید خداوند به او وحی کرد که به عزت و جلالم سوگند! اگر برای تو در بهشت جائی بود ترا در آن جای می‌دادم و لیکن بهشت بر کسی که مشرک بمیرد حرام است.اما ای آتش او را بترسان و مسوزان و آزارش مرسان، و بامداد و شامگاه روزی او می‌رسد.راوی گوید: پرسیدم که از بهشت؟ فرمود: از هر کجا که خدا خواهد» .

و فرمود: «کسی از شما گمان نکند که اگر مؤمنی را شاد ساخت فقط او را خوشحال کرده، بلکه به خدا ما را شاد کرده، بلکه به خدا قسم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را شاد کرده است » .

ابان بن تغلب گوید: «از امام صادق علیه السلام پرسیدم: حق مؤمن بر مؤمن چیست؟

فرمود: حق مؤمن بر مؤمن بزرگتر از اینهاست، اگر شما را از آن خبر دهم باور نمی‌کنید.مؤمن چون از قبر بیرون آید، صورت مثالی اش با او از قبر بیرون می‌آید و به وی می‌گوید: از جانب خدا ترا به کرامت و شادمانی مژده می‌دهم، سپس می‌گوید: خداوندا ترا به خیر بشارت می‌دهد.آنگاه آن مثال همراه او می‌رود، و چون مؤمن به جای هول انگیزی می‌رسد به او می‌گوید: این از آن تو نیست، و چون به خیری می‌رسد می گوید: این از آن تست.و پیوسته با مؤمن خواهد بود، از آنچه می‌ترسد او را ایمن می‌سازد و به آنچه دوست دارد بشارت می‌دهد تا با او به پیشگاه خدای عز و جل می‌رسد، و خدا فرمان می‌دهد که او را به بهشت برند، مثال بشارت بهشت را به وی می‌دهد.آنگاه مؤمن می‌پرسد: خدایت رحمت کند تو کیستی؟ که از هنگام خروج از قبر مرا همراهی کردی و مونس من بودی و مرا از پروردگارم خبر دادی مثال گوید: من آن شادی و سروری هستم که در دنیا به دل برادران مؤمنت وارد می‌کردی، من از آن آفریده شده‌ام تا ترا بشارت دهم و انیس تنهائی و وحشت تو باشم » .

ابن سنان روایت کرده است که: «مردی در حضور امام صادق علیه السلام بود و این آیه را خواند:

«و الذین یؤذون المؤمنین و المؤمنات بغیر ما اکتسبوا فقد احتملوا بهتانا و اثما مبینا»[۲۶]«کسانی که مردان مؤمن و زنان مؤمن را برای کاری که نکرده‌اند بیازارند همانا بهتان و گناهی بزرگ برگردن گرفته‌اند» .

امام صادق علیه السلام فرمود: «ثواب کسی که مؤمنی را خوشحال کند چیست؟

عرض کردم: فدایت شوم! ده حسنه.فرمود: آری به خدا و هزار هزار حسنه!» [۲۷]


کمک نکردن به مسلمین و بی اعتنائی به امور آنان

هر که با دیگری دشمنی کند یا حسد ورزد از کمک و یاری به او خودداری می‌نماید و به کارهای او همت نمی‌گمارد، و گاهی این صفت از کسالت یا ضعف نفس یا بخل ناشی می‌شود.و به هر حال شکی نیست که این خوی از صفات رذیله و نشانه ضعف ایمان است. و اخباری که در ذم آن وارد شده بسیار است.

امام باقر علیه السلام فرمود: «من بخل بمعونة اخیه المسلم و القیام له فی حاجة، الا ابتلی بالقیام بمعونة من یاثم علیه و لا یؤجر» «هر که در کمک کردن به برادر مسلمان خود بخل ورزد و از اقدام در برآوردن حاجت وی دریغ کند به کمک کردن کسی گرفتار شود که در کمک به او گناه باشد و اجری هم نبرد» .

امام صادق علیه السلام فرمود: «ایما رجل من شیعتنا اتاه رجل من اخوانه فاستعان به فی حاجة فلم یعنه، و هو یقدر، الا ابتلاه الله تعالی بان یقضی حوائج عدة (غیره) من اعدائنا، یعذبه الله علیها یوم القیامة » .

«هر مردی از شیعیان ما که نزد مردی از برادرانش آید و از او درباره حاجتی کمک خواهد و او با اینکه قدرت دارد او را یاری نکند خدای تعالی او را به کمک کردن و بر آوردن حاجات دشمنان ما گرفتار سازد تا بواسطه آن در روز قیامت او را عذاب کند» .

و فرمود: «ایما مؤمن منع مومنا شیئا مما یحتاج الیه و هو یقدر علیه من عنده او من عند غیره، اقامه الله عز و جل یوم القیامة مسودا وجهه، مزرقة عیناه، مغلولة یداه الی عنقه، فیقال:

هذا الخائن الذی خان الله و رسوله، ثم یؤمر به الی النار» «هر مؤمنی که مؤمن دیگر را از چیز خود یا دیگری که بر آن قدرت دارد منع کند و آن مؤمن به آن نیازمند باشد، خدای عز و جل در روز قیامت او را در حالی که رویش سیاه و چشمش کبود و دستهایش به گردن بسته باشد باز می‌دارد، پس گفته می‌شود: این است آن خیانتکاری که به خدا و رسول او خیانت کرده، سپس فرمان رسد که او را به جهنم برند» .

و فرمود: «من کانت له دار فاحتاج مومن الی سکناها، فمنعه ایاها، قال الله تعالی: یا ملائکتی، ابخل عبدی علی عبدی بسکنی الدار الدنیا؟ ! و عزتی و جلالی! لا یسکن جناتی ابدا» «هر که خانه‌ای داشته باشد و مؤمنی به سکونت در آن محتاج باشد و از او منع و مضایقه کند، خدای عز و جل خطاب کند که: ای فرشتگان من! بنده‌ام به بنده دیگرم از نشستن در خانه دنیا بخل ورزید، به عزت و جلالم سوگند، هرگز ساکن بهشت من نگردد» .

آن حضرت به جمعی که در محضر او بودند فرمود: «شما را چه افتاده است که ما را سبک می‌شمارید؟» مردی از اهل خراسان برخاست و عرض کرد: به خدا پناه می‌بریم که شما یا فرمانی از شما را سبک شماریم.فرمود: «تو یکی از آنهائی که مرا سبک شمردی » عرض کرد: معاذ الله که شما را سبک شمرده باشم.فرمود:

«وای بر تو! آیا فلان شخص را، در آن وقت که ما نزدیک جحفه بودیم، نشنیدی که می‌گفت بقدر یک میل مرا سوار کن که به خدا قسم خسته شده‌ام، و تو سر بلند نکردی (اعتنا نکردی) و او را استخفاف کردی، و هر که مؤمنی را استخفاف کند به ما استخفاف کرده است، و حرمت خدای عز و جل را ضایع نموده است »[۲۸]

و فرمود: «هر که برادر مؤمنش برای حاجتی نزد او رود و او قدرت بر روا کردن آن داشته باشد و روا نکند خدا در قبر ماری را بر او مسلط کند که تا روز قیامت انگشت ابهام او را بگزد، خواه [در قیامت] آمرزیده باشد، یا معذب » .

و حضرت امام موسی بن جعفر علیهما السلام فرمود: «من قصد الیه رجل من اخوانه مستجیرا به فی بعض احواله فلم یجره بعد ان یقدر علیه، فقد قطع ولایة الله عز و جل » .

«هر که مردی از برادران ایمانیش نزد او رود و برای کاری به او پناه برد و او با اینکه قدرت دارد پناهش ندهد، به تحقیق پیوند و رابطه ولایت خدای عز و جل را بریده است » .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من اصبح لا یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم » «هر که روز آغازد و به کار مسلمین همت نگمارد مسلمان نیست » .

و فرمود: «من اصبح لا یهتم بامور المسلمین فلیس منهم، و من سمع رجلا ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم » «هر که روز آغازد و به کار مسلمین اهتمام نداشته باشد از آنان نیست، و هر که بشنود که مردی فریاد می‌زند «مسلمانها بدادم برسید» و جوابش ندهد مسلمان نیست »[۲۹]

پیوست: برآوردن حوائج مسلمین

ضد رذیله مذکور روا کردن حوائج مسلمین و سعی در برآوردن مقاصد و مهمات آنهاست.و این از بزرگترین موارد و مصداقهای خیرخواهی (نصیحت) است، و ثواب بجاآوردن آن بیحد است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من قضی لاخیه المؤمن حاجة، فکانما عبد الله دهره »[۳۰] «هر که حاجت برادر مؤمن خویش بر آورد، چنانست که در همه عمر خود خدا را عبادت کرده است » .

و فرمود: «من مشی فی حاجة اخیه ساعة من لیل او نهار، قضاها او لم یقضها، کان خیرا له من اعتکاف شهرین » «هر که در راه حاجت برادر مؤمنش ساعتی از شب یا روز گام بردارد، خواه آن حاجت را برآورد یا نه، برای او از اعتکاف دو ماه بهتر است » .

و امام باقر علیه السلام فرمود: «خدای عز و جل به موسی علیه السلام وحی کرد: بعضی از بندگان من با حسنه‌ای به من تقرب جوید و من بهشت را در اختیار او می‌گذارم، موسی پرسید: پروردگارا آن حسنه کدام است؟ فرمود همراه برادر مؤمنش در راه بر آوردن حاجت او گام بردارد، خواه آن حاجت برآورده شود یا نشود» .

و فرمود: «هر که در راه حاجت برادر مسلمان خود گام بردارد، خداوند سایه ۷۵ هزار فرشته را بر او خواهد افکند، و هیچ قدمی برنمی دارد مگر خدا برای او حسنه‌ای می‌نویسد، و سیئه‌ای را از او می‌زداید، و درجه او را بلند می‌گرداند، و چون از حاجت او فارغ شود خدای عز و جل اجر حج و عمره برای او ثبت می‌کند» .

و فرمود: «ان المؤمن لترد علیه الحاجة لاخیه فلا تکون عنده فیهتم بها قلبه، فیدخله الله تبارک و تعالی بهمه الجنة » «گاهی مؤمن حاجتی از برادرش به او آورده می‌شود و نمی‌تواند روا کند ولی دل او به آن مشغول می‌شود و در اندیشه آن است، خدای تبارک و تعالی او را به سبب همین اندیشه و اهتمام به بهشت می‌برد» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «هر که حاجتی از برادر مؤمن خود را برآورد خدای تعالی در روز قیامت صد هزار حاجت او را برمی آورد که نخستین آنها بهشت است، و یکی دیگر این است که خویشان و آشنایان و برادران او را داخل بهشت می‌کند، بشرط آنکه ناصبی (دشمن اهل بیت) نباشند» .

و فرمود: «ان الله تعالی خلق خلقا من خلقه انتجبهم لقضاء حوائج فقراء شیعتنا لیثیبهم علی ذلک الجنة، فان استطعت ان تکون منهم فکن » .

«خدای تعالی از مخلوق خود گروهی را آفریده و آنان را برای بر آوردن حوائج شیعیان فقیر ما برگزیده تا برای این کار بهشت را به ایشان پاداش دهد.پس اگر توانی از آنها باش » .

و فرمود: «قضاء حاجة المؤمن خیر من عتق الف رقبة، و خیر من حملان الف فرس فی سبیل الله » «برآوردن حاجت مؤمن از آزاد کردن هزار بنده و بار کردن هزار اسب در راه خدا [برای جهاد] بهتر است » .

و فرمود: «لقضاء حاجة امری ء مؤمن احب الی الله تعالی من عشرین حجة، کل حجة ینفق فیها صاحبها مائة الف » «برآوردن حاجت مؤمنی در نزد خدا محبوبتر است از بیست حج که صاحب آن در هر حجی صد هزار [دینار یا درهم] خرج کند» .

و فرمود: «هر که این خانه (کعبه) را طواف کند شش هزار حسنه برای او نوشته می‌شود و شش هزار سیئه از او محو می‌گردد و شش هزار درجه بالا می‌رود و چون نزدیک ملتزم [۳۱] رسد هفت در بهشت بر او گشوده می‌شود» ، عرض کردم:

فدایت شوم! این همه فضیلت برای طواف است! فرمود: «بلی! ترا به بهتر از این خبر دهم: بر آوردن حاجت مسلمانی افضل است از طوافی و طوافی و طوافی تا به ده طواف رسد» .

و فرمود: تنافسوا فی المعروف لاخوانکم، و کونوا من اهله، فان للجنة بابا یقال له المعروف، لا یدخله الا من اصطنع المعروف فی الحیاة الدنیا، فان العبد لیمشی فی حاجة اخیه المؤمن، فیوکل الله عز و جل به ملکین، واحدا عن یمینه و آخر عن شماله، یستغفران له ربه، و یدعوان بقضاء حاجته » ...ثم قال: «و الله لرسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اسر بقضاء حاجة المؤمن اذا وصلت الیه من صاحب الحاجة » در نیکی به برادران خود با یکدیگر مسابقه گذارید، و اهل نیکی باشید، که بهشت را دری است به نام معروف (نیکی) که جز کسی که در زندگی دنیا نیکی کرده داخل آن نمی‌شود، و چون بنده در راه برآوردن حاجت برادر مؤمن خود گام بردارد خدای عز و جل دو فرشته بر او می‌گمارد، یکی در جانب راست و دیگری در طرف چپ او، که برایش از پروردگار آمرزش خواهند و برای روا شدن حاجت او دعا کنند» ...آنگاه فرمود: «به خدا قسم وقتی مؤمن به حاجتش رسد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از خود او خوشحال تر است » .

و فرمود: «ما قضی مسلم لمسلم حاجة الا ناداه الله تعالی: علی ثوابک، و لا ارضی لک بدون الجنة » «هیچ مسلمانی حاجت مسلمانی را روا نمی‌کند مگر اینکه خدای تعالی به او خطاب می‌کند که: ثواب تو به عهده من است، و به غیر از بهشت چیزی را برای تو نمی‌پسندم » .

و فرمود: «ایما مؤمن اتی اخاه فی حاجة فانما ذلک رحمة من الله ساقها الیه و سببها له فان قضی حاجته کان قد قبل الرحمة بقبولها، و ان رده عن حاجته و هو یقدر علی قضائها فانما رد عن نفسه رحمة من الله عز و جل ساقها الیه و سببها له، و ذخر الله تلک الرحمة الی یوم القیامة حتی تکون المردود عن حاجته هو الحاکم فیها، ان شاء صرفها الی نفسه، و ان شاء صرفها الی غیره » «هر مؤمنی که برای حاجتی نزد برادر خود رود رحمتی است که خدا آن را به سوی او فرستاده و برای او سبب ساخته است، پس اگر آن حاجت را برآورد رحمت را قبول کرده است، و اگر حاجت او را رد کند، با وجود اینکه می‌تواند برآورد، رحمتی را که خدای عز و جل به سوی او فرستاده و برای او سبب ساخته رد کرده است، و خدای عز و جل آن رحمت را تا روز قیامت ذخیره کند تا کسی که حاجتش رد شده درباره آن حکم کند، اگر خواهد آن را به خود برگرداند و اگر خواهد به دیگری واگذار کند» .

سپس امام به راوی فرمود: «به نظر تو چون روز قیامت شود، این شخص رحمتی را که از جانب خدا برایش روا گشته به چه کسی وا می‌گذارد؟» راوی گفت:

گمان دارم آن را به خود برمی گرداند، فرمود: «گمان مبر! بلکه یقین داشته باش، که هرگز آن رحمت را از خود نمی‌گرداند» .

و فرمود: «من مشی فی حاجة اخیه المؤمن یطلب بذلک ما عند الله حتی تقضی له کتب الله عز و جل له بذلک مثل اجر حجة و عمرة مبرورتین، و صوم شهرین من اشهر الحرم و اعتکافهما فی المسجد الحرام، و من مشی فیها بنیة و لم تقض، کتب الله له بذلک مثل حجة مبرورة، فارغبوا فی الخیر» «هر که در راه حاجت برادر مؤمنش برای خدا گام بردارد تا آن را بر آورد، خدای عز و جل ثواب حج و عمره مقبول و روزه دو ماه حرام و اعتکاف آن دو ماه در مسجد الحرام را برای او می‌نویسد.و هر کس به نیت روا کردن اجت برادر خود گام بردارد و آن حاجت بر آورده نشود ثواب یک حج مقبول برایش می‌نویسد، پس در کار خیر رغبت کنید» .

و فرمود: «لان امشی فی حاجة اخ لی مسلم احب الی من ان اعتق الف نسمة، و احمل فی سبیل الله علی الف فرس مسرجه ملجمة » «این را که در راه بر آوردن حاجت برادر مسلمانم گام بردارم دوستتر دارم از اینکه هزار بنده آزاد کنم و هزار اسب زین و لجام کرده در راه خدا (یعنی به جهاد) بفرستم » .

و فرمود: «هر که برای خدا در راه حاجت برادر مسلمانش بکوشد، خدای عز و جل برای او هزار هزار حسنه نویسد، که به سبب آن خویشان و همسایگان و برادران و آشنایانش آمرزیده شوند، و اگر کسی در دنیا به او نیکی کرده باشد روز قیامت به او گویند: به آتش در آی و هر که را که در دنیا به تو نیکی کرده یافتی به اذن خدای عز و جل بیرون آر، مگر اینکه ناصبی باشد» . و امام موسی بن جعفر علیهما السلام فرمود: «ان لله عبادا فی الارض یسعون فی حوائج الناس، هم الامنون یوم القیامة.و من ادخل علی مؤمن سرورا، فرح الله قلبه یوم القیامة »[۳۲] «برای خدا در زمین بندگانی است که در حاجات مردم می‌کوشند، اینان در روز قیامت ایمنند.و هر که مؤمنی را شاد سازد خدا روز قیامت دلش را شاد و خوش گرداند» .

و اخباری که با این مضامین رسیده بسیار است، و آنچه ذکر کردیم برای تشویق و ترغیب طالبان برآوردن حوائج مؤمنان کافی است.و از چیزهائی که بر مدح و شرافت آن دلالت دارد اخباری است که در ثواب اطعام و سیراب کردن مؤمن و پوشاندن او وارد شده است، چنانکه خواهد آمد.


سستی و مسامحه در امر به معروف و نهی از منکر

سبب این خوی یا ضعف و کوچکی نفس است یا طمع مالی، و بنابراین از رذائل قوه غضب از جانب تفریط یا از رذائل قوه شهویه از جانب افراط است.و آن از مهلکاتی است که فساد و زیانش عام و فراگیر است و شرش به بخش بزرگی از مردم سرایت می‌کند.زیرا اگر بساط امر به معروف و نهی از منکر پیچیده گردد دین و آئین الهی برچیده شود و نبوت تعطیل و بی اثر ماند، و سستی و بی تفاوتی همه را فرو می‌گیرد و ضلالت و گمراهی آشکار می‌گردد و جهل و نادانی شیوع می‌یابد، و احکام دین ضایع و آثار شریعت پروردگار جهان فراموش و کهنه می‌شود، و بندگان به هلاکت و اهل بلاد به نابودی می‌افتند.و از این روست که می‌بینی و می‌شنوی که در هر عصر و روزگاری مردانی که به تایید الهی مؤیدند با نهضت خود به اقامه این سنت (امر به معروف و نهی از منکر) برمی خیزند، بی آنکه در راه خدا از ملامت و سرزنش مردمان اندیشه کنند.اینان علمای قوی النفس و دیندارند که با علم و القاء خود سعی و کوشش می‌کنند و اشخاص سعادتمندی که نفوذ و قدرت دارند در اجرا و تحقق آن دامن همت بر میان می‌بندند.در نتیجه مردمان به طاعات و خیرات راغب می‌گردند و برکات زمین و آسمان برویشان گشوده می‌شود.و در هر دوره و زمانی که عالم عاملی یا فرمانروای عادلی برای احیای آن (امر به معروف و نهی از منکر) قیام نکرد و سهل انگاری نمود بازار فساد رونق می‌گیرد و اعمال خلاف دین گسترش می‌یابد، و شهرها به تباهی کشانده می‌شود، و مردم در دام پیروی از شهوات و هوی و هوس گرفتار می‌گردند، و نشانه‌های هدایت و تقوی از میان می‌رود.

و از این رو در عصر ما (عصر مؤلف) چون علم و عمل این قطب بزرگ (امر به معروف و نهی از منکر) مندرس گشته و حقیقت و حتی نام آن بکلی از میان رفته، و دیندارانی که شریعت را در روی زمین حفظ کنند کمیاب شده، و بر دلها سستی و مداهنه مستولی شده، مردم در بیابان گمراهی حیران و سرگردان مانده و در دست سپاه شیاطین اسیر گشته‌اند، و از اسلام جز اسم آن و از شرع جز نوشته‌های آن باقی نمانده است.

و به این سبب در آیات و اخبار مذمت شدید در ترک امر به معروف و نهی از منکر و سستی و مسامحه درباره این دو شده است، خدای سبحان می‌فرماید:

«لو لا ینهاهم الربانیون و الاحبار عن قولهم الاثم و اکلهم السحت لبئس ما کانوا یصنعون » [۳۳] «چرا علما و دانایان آنها را از گفتار گناه و خوردن حرام نهی نمی‌کنند، چه بد است آنچه می‌کنند» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ما من قوم عملوا بالمعاصی، و فیهم من یقدر ان ینکر علیهم فلم یفعل، الا یوشک ان یعمهم الله بعذاب من عنده » «هیچ قومی نیست که گناه کنند و در میانشان کسی باشد که قدرت جلوگیری داشته باشد و منع نکند مگر بیم آن است که خداوند آنها را به عذابی که از نزد او نازل می‌شود فرو گیرد» .

به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردند: «آیا قریه‌ای که در آن مردمی صالح باشند ممکن است به هلاکت و نابودی افتد؟ فرمود: آری! گفتند: برای چه یا رسول الله؟ فرمود: به سبب سستی و سکوتشان در برابر معاصی خدا» .

و فرمود: «البته امر به معروف و نهی از منکر کنید، و گرنه بدان شما بر شما مسلط می‌شوند، آنگاه خوبان شما دست به دعا برمی دارند و دعایشان اجابت نخواهد شد» [۳۴]

و فرمود: «خدای تعالی از بنده بازخواست خواهد کرد که: چرا وقتی کار زشت و گناه را دیدی منع نکردی؟» و فرمود: «خدا خواص را به گناه عوام عذاب نمی‌کند تا معاصی و منکرات در میانشان آشکار و هویدا شود، و خواص قدرت بر انکار و جلوگیری داشته باشند و انکار و نهی نکنند» .

امیر مؤمنان علیه السلام در یکی از خطبه‌های خود فرمود: «کسانی که پیش از شما به هلاکت رسیدند به این سبب بود که مرتکب گناهان شدند و علمای ایشان آنها را نهی نکردند، و چون گناهشان ادامه یافت و علما آنان را منع نکردند، عقوبتهای الهی بر آنها نازل شد، آنگاه امر به معروف و نهی از منکر کردند...» و فرمود: «من ترک انکار المنکر بقلبه و یده و لسانه فهو میت بین الاحیاء» «هر که انکار و بد شمردن کار زشت و منکر را به دل و دست و زبان ترک کند، او مرده‌ای است در میان زندگان » .

و فرمود: امرنا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ان نلقی اهل المعاصی بوجوه مکفهرة » «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ما فرمان داد که ترشروی و عبوس با گناهکاران برخورد کنیم » .

و فرمود: «نخستین چیزی که از جهاد به آن دست می‌یابید جهاد با دستتان و سپس با زبانتان و بعد با دلتان خواهد بود، پس هر که در دل کار نیک را نیک و کار بد را بد نشمرد، خداوند دل او را واژگون کند و او را از بلندی به پستی سقوط دهد» .

و امام باقر علیه السلام فرمود: «خداوند به شعیب وحی فرستاد که من صد هزار نفر از قوم ترا عذاب خواهم کرد: چهل هزار از بدان آنها، و شصت هزار از خوبانشان.

عرض کرد: پروردگارا نیکان را چرا؟ خطاب رسید برای اینکه با گناهکاران مسامحه و سهل انگاری کردند، و به غضب من غضبناک نشدند» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «ما قدست امة لم یؤخذ لضعیفها من قویها بحقه غیر متعتع » «مردمی که حق ضعیف آنها از قوی آنها بدون لکنت زبان گرفته نشود پاک و مقدس نخواهند شد» .

و فرمود: «وای بر مردمی که خدا را بوسیله امر به معروف و نهی از منکر اطاعت ننمایند» .

و فرمود: «خدای تعالی دو ملک فرستاد تا شهری را بر اهلش سرنگون سازند، چون به آنجا رسیدند مردی را یافتند که خدا را می‌خواند و زاری و تضرع می‌کرد، یکی از دو فرشته به دیگری گفت: آیا این دعا کننده را نمی‌بینی؟ گفت:

چرا، و لیکن آنچه را خدا فرموده انجام می‌دهم.اولی گفت: نه، من کاری نمی‌کنم تا از پروردگارم بپرسم، پس به سوی خدای تبارک و تعالی بازگشت و گفت:

پروردگارا چون به آن شهر رسیدم فلان بنده ترا دیدم که دعا و تضرع می‌کرد.

خداوند فرمود: امری که کردم انجام ده، که آن مرد هرگز برای من چهره درهم نکشیده و غیظی نکرده (در مقابل معاصی به خشم نیامده)» .

آن حضرت به یکی از اصحاب خود فرمود: «بر من حق است که بیگناه شما را به گناهکار مؤاخذه نمایم، و چگونه حق نباشد و حال آنکه از مردی از شما کار زشتی به شما می‌رسد و بر او انکار نمی‌کنید، و از او دوری نمی نمائید و به او اذیت نمی‌رسانید تا آن را ترک کند» .

و فرمود: «البته گناهان نادانان شما را بر دانایان شما بار می‌کنم...تا آنجا که فرمود: چه چیز شما را باز می‌دارد که وقتی مردی از شما کاری زشت و ناپسندیده و آنچه موجب ایذاء ماست انجام داد، به نزد او بروید و او را سرزنش کنید، و سخن لازم و رسا را به وی بگوئید!» ، شخصی عرض کرد: از ما نمی‌پذیرد، فرمود. «از آنها دوری کنید و از نشستن با آنها اجتناب نمائید» .

و در یکی از اخبار نبوی آمده است: «هر گاه امت من در امر به معروف و نهی از منکر سستی و کوتاهی کنند اعلان جنگ به خدا داده‌اند» .و اخباری در منع از حضور در مجالس گناه، اگر قدرت جلوگیری و نهی از آن نباشد، رسیده، و وارد شده است که اگر کسی در آن مجالس حاضر شود لعنت بر او نازل می‌شود.

و بنابراین دخول در خانه ظلمه و فاسقان جایز نیست، و همچنین حاضر شدن در جاهائی که در آنها منکر و معصیتی واقع می‌شود و آدمی قدرت بر منع و تغییر آن ندارد، زیرا مشاهده منکر و گناه بدون ضرورت جایز نیست و نه این عذر پذیرفته است که قدرت بر منع و دفع آن ندارم.و از این رو جمعی از پیشینیان عزلت و گوشه نشینی اختیار کردند، از ترس اینکه مبادا در بازار و مجامع و اعیاد منکری را مشاهده کنند و از جلوگیری آن عاجز باشند.

و چون حال مداهنه و مسامحه در امر به معروف و نهی از منکر چنین سخت باشد، معلوم است که امر به منکر و نهی از معروف چه حال دارد.رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

«چگونه خواهید بود هر گاه زنانتان فاسد گردند و جوانانتان فاسق شوند و امر به معروف و نهی از منکر نکنید؟» گفتند: یا رسول الله چنین چیزی خواهد شد؟ ! فرمود:

«آری! و بدتر از این! چگونه خواهید بود وقتی که امر به منکر و نهی از معروف کنید؟ !» گفتند: یا رسول الله آیا چنین خواهد شود؟ ! فرمود: «آری، و بدتر از این!

چگونه خواهید بود وقتی که معروف در نظر شما منکر باشد و منکر معروف؟ !» و در روایتی: «در این هنگام مردم به فتنه‌ای مبتلی خواهند شد که شخص بردبار در آن حیران بماند» [۳۵]

و هر که در اخبار و آثار تامل کند، و بر تواریخ و سرگذشتها و داستانهای پیشینیان، و از بلاها و عقوبتهائی که بر آنها وارد شده آگاه باشد، و تجربه و مشاهده عصر خود و ابتلای مردمان به بلاهای آسمانی و زمینی را به آنها بیفزاید، خواهد دانست که هر عقوبت آسمانی و زمینی، از طاعون و وبا و قحط و گرانی و کم شدن آبها و باران و تسلط ستمکاران و اشرار و وقوع قتل و غارتها و پدید آمدن زلزله‌ها و مانند اینها به سبب ترک امر به معروف و نهی از منکر در میان مردم است.

پیوست: کوشش در امر به معروف و نهی از منکر

ضد کوتاهی و مسامحه در امر به معروف و نهی از منکر، سعی و اهتمام در آنهاست.و این خود بزرگترین مراسم دین و امر مهمی است که خدا پیامبران را بر آن برانگیخت، و بعد از ایشان جانشینان و اوصیاء منصوب کرد، و نائبان ایشان را بهترین نفوس قدسی از علماء قرار داد.بلکه مدار و محور گردش آسیای همه آئینها و ادیان است، و اختلال در آن به سقوط و بر افتادن آنها از گردش و دوران خواهد شد.و از این رو در مدح و ترغیب به آن آیات و اخبار بیشمار رسیده است، و خدای سبحان می‌فرماید:

«و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون »[۳۶]«باید از شما جمعی باشند که به نیکی بخوانند و به معروف وا دارند و از منکر باز دارند و آنها رستگارانند» .

و نیز می‌فرماید:

«کنتم خیر امة اخرجت للناس، تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر» [۳۷]«شما بهترین امتی هستید که برای مردم پدیدار شده‌اید، که به نیکی وامی دارید و از بدی باز می‌دارید» . و می‌فرماید: «فلما نسوا ما ذکروا به انجینا الذین ینهون عن السوء و اخذنا الذین ظلموا بعذاب بئیس بما کانوا یفسقون »[۳۸]«و چون آنچه را که بدان اندرزشان داده بودند فراموش کردند کسانی را که از بدی نهی می‌کردند نجات دادیم و کسانی را که ستم کردند به سزای فسق و عصیانی که می‌کردند به عذابی سخت دچار کردیم » .

و می‌فرماید:

«لا خیر فی کثیر من نجواهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بین الناس، و من یفعل ذلک ابتغاء مرضات الله فسوف نؤتیه اجرا عظیما» [۳۹] «در بسیاری از راز گوئی آنها خیری نیست مگر آنکه به صدقه دادن یا کار نیکو یا اصلاح میان مردم فرمان دهد، و هر که به طلب خشنودی خدا چنین کند، پاداشی بزرگ به او خواهیم داد»

و می‌فرماید:

«یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط » [۴۰] «شما که ایمان آورده‌اید عدل و انصاف را بر پا دارید» .

و بر پا داشتن عدل و انصاف، امر به معروف و نهی از منکر است.

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ما اعمال البر عند الجهاد فی سبیل الله الا کنفثة فی بحر لجی، و ما جمیع اعمال البر و الجهاد فی سبیل الله عند الامر بالمعروف و النهی عن المنکر الا کنفثة فی بحر لجی »[۴۱]

«کارهای نیک نسبت به جهاد در راه خدا نیست مگر ترشح آب دهان (پف نمی) نسبت به دریای ژرف، و همه اعمال نیکو و جهاد در راه خدا نسبت به امر به معروف و نهی از منکر نیست مگر پف در جنب دریای ژرف » .

و فرمود: «از نشستن در راه‌ها بپرهیزید!» گفتند: گاهی از این کار چاره نداریم، که مجالس گفتگوی ما در راه‌هاست.فرمود: «اگر این را ترک نمی‌کنید، پس حق راه را ادا کنید» ، گفتند: حق راه چیست؟ فرمود: «چشم پوشی، و خودداری از آزار، و جواب سلام، و امر به معروف و نهی از منکر» .

و فرمود: «خدای هیچ پیغمبری را مبعوث نکرد مگر اینکه برای او خواص و یاران برگزیده‌ای هستند و آن پیغمبر در میان آنان بقدری که خدا خواهد می‌ماند، به کتاب خدا و به امر او عمل می‌کند تا خدا آن پیغمبر را قبض روح کند، آن خواص می‌مانند و به کتاب خدا و امر او و سنت پیغمبرشان عمل می‌کنند.و چون منقرض شدند، بعد از ایشان کسانی می‌آیند که بر منبرها نشینند که قولشان معروف و عملشان منکر است.پس هر گاه شما چنین زمانی را دریابید بر هر مؤمنی واجب است که با دست خود با آنها جهاد کند و اگر نتواند با زبان خود و اگر نتواند با دل خود با آنها پیکار کند، و به غیر از این اسلامی نخواهد بود» [۴۲]

و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «هر که ببیند که به تجاوز و بدی و فساد عمل می‌شود و به کار زشت و منکر دعوت می‌شود و با دل خود آن را انکار کند و ناپسند شمرد، همانا سالم و پاک می‌ماند، و هر که آن را با زبان انکار کند اجر می‌برد و از اولی برتر است، و هر که با شمشیر به انکار آن برخیزد تا کلمه خدا و الا و کلمه ستمکاران زبون باشد، پس این شخص است که به هدایت راه یافته و بر طریق حق ایستاده و نور یقین در دلش تابیده است » [۴۳]

و فرمود: «بعضی اشخاص منکر را با دل و زبان و دست خود انکار می‌کنند، چنین شخصی خصال نیک را به کمال رسانده.و بعضی منکر را با زبان و دل خود انکار می‌کنند، چنین شخصی به دو خصلت خیر چنگ زده و یک خصلت را ضایع نموده.و بعضی منکر را با دل انکار می‌کنند و انکار آن را با دست و زبان وامی گذارند، چنین کسی دو خصلت شریفتر را ترک کرده و به یکی تمسک نموده.و بعضی انکار کار بد را با زبان و دل و دست خود ترک می‌کنند، چنین فردی مرده‌ای است در میان زندگان.و همه اعمال نیک و جهاد در راه خدا نسبت به امر به معروف و نهی از منکر جز پف نمی در جنب دریای پهناور و ژرف نیست، امر به معروف و نهی از منکر اجل کسی را نزدیک نمی‌کند و روزی را نمی‌کاهد، و بهتر از این سخن عدل [یا حق] در پیش حاکم جائر است » .

در خبر جابر از امام محمد باقر علیه السلام آمده است: «امر به معروف و نهی از منکر طریقه پیامبران و شیوه شایستگان است، فریضه بزرگی است که دیگر فرائض بواسطه آن به پا داشته می‌شود و راه‌ها امن می‌گردد، و کسبها حلال و مظالم به صاحبانش رد می‌شود، و زمین آباد می‌گردد، و تمام حق از دشمنان گرفته می‌شود و کارها استقامت و استواری بهم می‌رساند.پس با دلهای خود بدیها و کارهای زشت را انکار کنید، و با زبان بگوئید، و بر روهایشان بزنید، و در راه خدا از ملامت کسی نترسید.پس اگر پند پذیرفتند و به حق بازگشتند راه تعرضی بر آنها نیست:

«انما السبیل علی الذین یظلمون الناس و یبغون فی الارض بغیر الحق اولئک لهم عذاب الیم » [۴۴] «راه [تعرض] بر کسانی است که به مردم ستم می‌کنند و در زمین به ناحق سرکشی می‌نمایند، آنها عذابی دردناک دارند» .

با این کسان با بدنهای خود جهاد کنید، و با دلهای خود آنان را دشمن دارید، بی آنکه سلطه طلب و یا در جستجوی مال باشید و یا از راه ظلم پیروزی بخواهید، تا اینکه آنها به امر خدا باز گردند و به طاعت او در آیند» [۴۵]

وجوب و شرایط امر به معروف

آنچه از آیات و اخبار یاد شده مستفاد می‌شود وجوب امر به معروف و نهی از منکر است و در وجوب آن هیچ اختلافی نیست.تنها اختلاف در این است که وجوب این دو کفائی است یا عینی.و قول حق این است که واجب کفائی است، چنانکه ذکر خواهد شد.

و آنچه واجب است امر به واجب و نهی از حرام است.و اما امر به مستحب و نهی از مکروه مستحب است.و وجوب امر به معروف و نهی از منکر چهار شرط دارد:

اول - علم به معروف و منکر بودن فعل، تا از غلط و اشتباه در امان باشد، پس در امور متشابه امر به معروف و نهی از منکر واجب نیست، بنابراین هر که به وجوب یا حرمت هر امری علم قطعی دارد و می‌داند که در آن اختلافی نیست و ضروری دین یا مذهب یا اجماع قطعی یا از کتاب و سنت و یا از قول علماست، بر اوست که امر و نهی کند.ولی کسی که علم قطعی نداشته باشد، بلکه علم ظنی از راه اجتهاد یا تقلید حاصل کرده باشد، و اختلاف درباره آن جائز باشد، امر و نهی بر او واجب نیست، مگر بر کسی که در این اعتقاد مجتهد یا مقلد باشد، و یا اینکه اگر فعلا به سبب جهل در مساله آن را قبول ندارد بر او لازم باشد که این اعتقاد را کسب کند، مانند مقلدی که بعضی از عقاید اجتهادی مجتهد خود را نداند بر دیگری است که مطابق آن به او امر به معروف و نهی از منکر کند. خلاصه آنکه: در مسائل قطعی که مورد اجماع و اتفاق است بر هر کسی امر به معروف و نهی از منکر لازم است، و اما در آنچه غیر قطعی است و اختلاف رای مجتهدین در آن ممکن است مجتهد یا مقلد در آن امر و نهی نمی‌تواند کرد مگر نسبت به کسی که بداند اعتقاد وی موافق اعتقاد اوست.

دوم - احتمال و امید فایده و تاثیر بر امر و نهی.پس اگر علم یا ظن غالب داشته باشد که اثر نمی‌کند امر به معروف و نهی از منکر چون فایده‌ای ندارد واجب نخواهد بود.

سوم - قدرت بر امر و نهی داشتن و عدم مفسده و ضرر.پس اگر ظن ضرر برای او یا یکی از مسلمانان باشد وجوب آن ساقط می‌شود، زیرا در دین ضرر و ضرار نیست.

چهارم - تارک معروف و مرتکب منکر و گناه بر استمرار خلاف خود اصرار ورزد، ولی اگر آثار پشیمانی و توبه به ظهور رسد وجوب امر به معروف و نهی از منکر از میان می‌رود، زیرا کار عبثی خواهد بود.

و شرط بودن این شروط به سبب اختلاف درجات امر به معروف و نهی از منکر مختلف می‌شود چنانکه خواهد آمد.و دلیل بر شرط بودن سه شرط اول این روایت است که: «از امام صادق علیه السلام پرسیدند: آیا امر به معروف و نهی از منکر بر همه امت واجب است؟ فرمود: نه.پرسیدند: چرا؟ فرمود: فقط بر قوی مطاع و کسی که معروف را از منکر باز می‌شناسد واجب است، نه بر ضعیفی که به تشخیص حق و باطل راه نیافته است.و دلیل این، کتاب خدای عز و جل است که می‌فرماید:

«و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر» [۴۶] «باید از شما دسته‌ای باشند که به نیکی بخوانند و به معروف امر کنند و از منکر نهی کنند» .

و این فرمان برای عده‌ای خاص است نه برای همه، چنانکه خدای عز و جل می‌فرماید:

«و من قوم موسی امة یهدون بالحق و به یعدلون » [۴۷] «از قوم موسی گروهی به حق هدایت می‌کنند و به حق عدالت می‌ورزند» . و نفرمود بر امت موسی، و نه بر هر قومی، که در آن روز دسته‌های مختلفی بودند.و امت از یک نفر به بالاست، چنانکه خدای عز و جل می‌فرماید: «ان ابراهیم کان امة قانتا لله: ابراهیم امتی (پیشوائی) فرمانبر خدا بود» .و بر کسی که نیرو و طاقتی ندارد باک و باز خواستی نیست.

مسعده گفت: «به گفتار امام صادق علیه السلام گوش می‌دادم - در حالی که از معنی حدیثی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسیده: «ان افضل الجهاد کلمة عدل عند امام جائر: برترین جهاد سخن عدل نزد پیشوای ستمگر است » سؤال شد - فرمود: این در صورتی است که بعد از معرفت او را امر به معروف کند و او بپذیرد، وگرنه نه » .

و در خبری دیگر: «امر به معروف و نهی از منکر در مورد مؤمنی است که پند گیرد یا نادانی که بیاموزد، اما در مورد صاحب شمشیر و شلاق نه » [۴۸]

و یکی دیگر از شرایط این است که عمل منکر بر محتسب و نهی کننده بدون تفحص و تجسس ظاهر و آشکار باشد، و الا واجب نیست، و تجسس از آن روا نیست، مانند باز کردن در بسته، و فرا داشتن گوش تا معلوم شود که صدائی که می‌آید گناه است یا نه، یا بوئیدن دهان کسی تا معلوم گردد که شراب خورده یا نه، یا از کسی بخواهد آنچه در زیر جامه دارد نشان دهد، و امثال اینها - به دلیل کتاب و سنت.

در امر به معروف و نهی از منکر عدالت شرط نیست

کسی که امر به معروف و نهی از منکر می‌کند لازم نیست عادل باشد و یا به آنچه امر و نهی می‌کند حتما عمل نماید، زیرا اولا دلائل وجوب آن مطلق و بدون قید و شرط است، و ثانیا بر کسی که فعل حرامی را انجام می‌دهد و در دیگری نیز آن را مشاهده می‌کند دو چیز واجب است: یکی ترک آن و دیگر نهی از آن، و اگر یکی از آن دو را ترک کرد وجوب دیگری از میان نمی‌رود.زیرا در غیر این صورت امر و نهی جز بر معصوم واجب نخواهد بود، و بنابراین باب امر به معروف و نهی از منکر بکلی بسته می‌شود.

و اما ناپسند شمرده شدن آن در آیات شریفه:

«ا تامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم » [۴۹]«آیا مردم را به نیکی امر می‌کنید و خود را از یاد می‌برید» .

و «لم تقولون ما لا تفعلون؟ کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون » [۵۰]

۲- ۳) «چرا آنچه نمی‌کنید، می گوئید؟ نزد خدا بسیار مبغوض است که آنچه نمی‌کنید، بگوئید» .

و آنچه در حدیث اسراء (سیر در شب) آمده که کسانی را با مقراض (قیچی) آتشین می‌بریدند، برای این است که به آنچه امر می‌کردند و می‌گفتند عمل نمی‌کردند، نه برای اینکه امر می‌کردند و می‌گفتند.و همچنین در این روایت:

«خدای تعالی به عیسی وحی کرد: نخست خود را پند ده، و اگر پند پذیر شدی آنگاه مردم را پند ده، وگرنه از من شرم کن »[۵۱]

و در دیگر روایاتی که به این مضمون رسیده است.

و آنچه گفته شده است که هدایت کردن دیگران فرع اینست که خود در راه هدایت باشد، و به راه راست آوردن دیگری فرع آنست که خود بر راه راست باشد، برای این است که امر به معروف و نهی از منکر گاهی به وسیله پند و موعظه است و گاهی به قهر و غلبه و تسلط، و کسی که خود به راه راست و درست هدایت نشده باشد، امر و نهی و موعظه از او ساقط است، زیرا مردم به فسق و گناه او آگاهند، و بنابراین پند و اندرز او بی فایده است، و در کسی که از فسق او مطلع است تاثیر نمی‌کند، و لیکن نمی‌توان گفت که این امر، پند و اندرز او را غیر جائز می‌سازد، چنانکه امر و نهی او نیز با قدرت و تسلط بی فایده و بدون تاثیر نیست.زیرا فاسق وقتی دیگری را با قهر و تسلط از زنا و شرابخواری و امثال اینها بازداشت بی شک فایده و تاثیر دارد.

خلاصه اینکه: یکی از دو نوع امر به معروف و نهی از منکر، یعنی طریق پند و اندرز تاثیرش متوقف برداشتن عدالت و عدم ارتکاب معاصی است، و اما نوع دیگر، یعنی با غلبه و تسلط، متوقف بر آن نیست.

نکته دیگر اینکه: آنچه درباره لازم نبودن شرط عدالت در امر به معروف و نهی از منکر یاد کردیم در مورد افراد رعیت و مردم معمولی است که از منکر آگاه می‌شوند.و اما شخصی که خود را در منصب اصلاح حال مردم و ارشاد و هدایت آنان و بیان احکام الهی به نیابت از رسول الله صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام قرار داده، ناچار باید دارای عدالت و تقوا و علم به کتاب خدا و سنت (احادیث) و دیگر شرایط اجتهاد باشد.و بنابراین پاسخ دیگری از آیات و اخبار در بدو منکر شمردن وعظ کسی که خود عمل نمی‌کند بدست می‌آید، به این معنی که این انکار و تقبیح مخصوص اوست نه عامه مردم.و به این معنی حمل می‌شود قول حضرت صادق علیه السلام در «مصباح الشریعه » : «هر که هوی و هوس خود را ترک نکرده، و از آفات نفس و شهوات آن رهائی نیافته، و شیطان را شکست نداده، و در پناه خدا و امان و نگاهداری او در نیامده، صلاحیت امر به معروف و نهی از منکر ندارد، زیرا اگر دارای این صفت نباشد، هر امری اظهار کند حجت بر ضد خود او می‌شود، و مردم از آن بهره نمی‌گیرند.خدای عز و جل می‌فرماید:

«ا تامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم » [۵۲]«آیا مردم را به نیکی امر می‌کنید و خود را از یاد می‌برید»

و به وی خطاب می‌رسد: ای خائن! آیا از مخلوق من چیزی را می‌طلبی که در آن به خود خیانت کرده‌ای و عنان خود را رها ساخته‌ای!» و نیز این قول امام صادق علیه السلام (در همان کتاب) : «صاحب امر به معروف باید دانای حلال و حرام باشد، به آنچه امر می‌کند خود عامل باشد و از آنچه نهی می‌کند باز ایستد، خیرخواه مردم و مهربان و با رفق و مداوا باشد، با گفتار نیک و بیان خوش آنان را دعوت کند، تفاوت اخلاق و حالات مردم را بشناسد، تا با هر کس فراخور حال و منزلت او رفتار نماید، به مکر نفس و کیدهای شیطان بصیر و بینا باشد، بر آنچه به او می‌رسد صبر کند، در پی انتقام جوئی و شکایت برنیاید، عصبیت و حمیت به کار نبرد، نیت خود را برای خدا خالص کند، از او کمک بخواهد و خشنودی او بجوید، و اگر با او مخالفت و جفا شد شکیبائی ورزد، و اگر با وی موافقت شد و امر و نهیش پذیرفته گشت سپاس گوید، کار خود به خدا واگذارد، و از عیب خود غافل نشود» .

تنبیه: بدان که کسی که باید امر و نهی کرده شود گرچه شرط است که عاقل و بالغ باشد، اما این شرط در بیشتر اوامر و نواهی است نه در همه موارد زیرا کسی که کودک یا دیوانه‌ای را ببیند که شراب می‌خورد بر او واجب است که منعش کند و شرابش را بریزد.و همچنین اگر دیوانه‌ای را ببیند که با دیوانه‌ای دیگر زنا می‌کند یا با حیوانی جمع شده باید او را منع کند، و حال آنکه لازم نیست چارپائی را که به کشتزار کسی وارد شده و کشت او را تباه می‌کند جلوگیری کند، زیرا نام محتسب (کسی که امر به معروف و نهی از منکر می‌کند) در این جا بر او صدق نمی‌کند و آن که مورد نهی واقع می‌شود باید کار در حق او زشت و منکر باشد، و این فقط در مورد انسان صادق است نه در مورد حیوانات.

مراتب امر به معروف

بدان که امر به معروف و نهی از منکر را مراتبی است:

۱- انکار قلبی: به اینکه در دل منکر مرتکب معصیت باشد و او را دشمن بدارد.و این مشروط است به اینکه نهی کننده علم داشته باشد و نهی شونده بر گناه اصرار و پا فشاری کند (نادم و پشیمان نباشد) .

۲- راهنمائی و شناساندن: به اینکه مرتکب منکر و گناه بداند که این کار معصیت است.زیرا بعضی از مردم به سبب جهل و نادانی مرتکب بعضی از معاصی می‌شوند، و اگر بدانند که گناه است از آن خودداری خواهند کرد.

۳- اظهار کراهت و نفرت از مرتکب گناه و کناره جوئی و دوری کردن از او.

۴- منع و انکار به زبان: ابتدا با پند و نصیحت، و اگر اثر نکرد با ترساندن، و بازداشتن تا آنجا که نوبت به سخنان تند و درشت برسد. مثل اینکه بگوید: ای نادان! ای احمق! با پروردگارت مخالفت مکن! در اینجا دامی بزرگ برای شیطان هست که بسا بیشتر واعظان را شکار می‌کند.بنابراین هر عالم اندرزگوئی باید این دام را با نور بصیرت ببیند.آن دام اینست که شیطان بهنگام وعظ و ارشاد در نزد او حاضر می‌شود و خودبینی و برتری او را به سبب علمی که دارد در دلش وسوسه می‌کند و کسی را که مورد موعظه قرار می‌دهد نادان و خوار و پست می‌نماید.و چه بسا قصدش از وعظ خوار ساختن و جاهل شمردن طرف و اظهار بزرگی و رافت خویش به داشتن علم باشد.و این حالت آفتی است بزرگ و متضمن کبر و ریا.و سزاوار است که هر واعظ دینداری از این آفت غفلت نکند، و با نور بصیرت عیوب خود و زشتی درون خویش را بشناسد.و نشانه پاک بودن نفس از این آفت این است که اگر آن گناهکار با پند شخص دیگر پند پذیرد یا خود از معصیت باز ایستد دوستتر دارد تا به وسیله وعظ او پند گیرد.

۵- بازداشتن به قهر و تسلط: مانند شکستن آلات لهو، و ریختن شراب، و یا کندن و گرفتن جامه و مال غصبی از وی و رد کردن آن به صاحبش، و امثال اینها.

۶- تهدید و ترساندن: مثل اینکه بگوید دست از این کار بدار، وگرنه ترا می‌زنم و سرت را می‌شکنم! و مانند این از آنچه در صورت دست نکشیدن از معصیت جایز است انجام دهد.ولی جایز نیست که به کاری تهدید کند که انجام دادن آن جایز نیست، مثل اینکه بگوید: این کار را رها کن وگرنه گردنت را می‌زنم! یا فرزندت را کتک می‌زنم، یا زنت را از خانه بیرون می‌کشم، و امثال اینها.

۷- زدن با دست و پا بدون اینکه سلاح بر کشد یا جراحتی وارد سازد.

۸- مجروح کردن با بعضی از سلاحها.این را سید مرتضی - رضی الله عنه - و جمعی از علمای ما جایز دانسته‌اند، ولی بیشتر علما اذن امام را در این مورد شرط دانسته‌اند.زیرا در این کار بسا به تنهائی قادر نباشد و به یاران مسلح نیازمند باشد، و آن شخص فاسق هم از اعوان خود استمداد کند و کار به جنگ و کشتار کشد و فتنه‌ای بزرگ پدید آید.

معنی واجب کفائی بودن امر به معروف معروف

هر گاه شرایط امر به معروف و نهی از منکر حاصل باشد، و تنها یک فرد از گناهی مطلع شود، بر او واجب عینی است.و اگر شخص دیگری نیز آگاه باشد، و یکی از آن دو به امر و نهی آغاز کرده، اگر دیگری احتمال بدهد که مشارکت او زودتر اثر می‌کند و در باز داشتن از گناه استوارتر است، بر او نیز واجب است، وگرنه، نه.زیرا غرض حصول و وقوع معروف و از میان رفتن منکر است، و هر گاه با فعل یک نفر حاصل شود، کوشش دیگری بیهوده خواهد بود.و معنی وجوب کفائی آنها همین است.

کسی که امر به معروف و نهی از منکر می‌کند باید خوشخو و بردبار و شکیبا و قوی النفس باشد، تا اگر نسبت به وی ناسزا گفته شد پریشان خاطر و مضطرب نگردد.زیرا بیشتر مردم پیرو هوی و هوسند، و اگر از میل و خواستشان بازداشته شوند بر آنان گران آید، و بسا درباره باز دارنده زبان بگشایند و سخنان درشت و زشت گویند، و حتی کار را به بی ادبی و دشنام گوئی بکشانند.

و نیز باید با مردم به رفق و مدارا رفتار کند، که موعظه با رفق و ملایمت و نرمی در دل بیشتر مردم اثری بهتر و بیشتر دارد.

و نیز باید از مردم طمع ببرد، زیرا کسی که به مال مردم چشم طمع داشته باشد یا امید دارد که زبان به مدح و ستایش او بگشایند نمی‌تواند امر به معروف و نهی از منکر کند.و از اینرو گویند: «یکی از بزرگان در خانه گربه‌ای داشت، و هر روز از قصابی که در نزدیکی او بود مقداری گوشت برای گربه می‌گرفت، روزی از آن قصاب گناهی دید، نخست به خانه رفت و گربه را بیرون کرد، سپس به نزد قصاب آمده وی را از آن گناه به شدت نهی و منع نمود.قصاب گفت: بعد از این دیگر گربه ات چیزی نخواهد خورد.گفت: تا گربه را بیرون نکردم و از تو طمع نبریدم به نهی و منع تو نپرداختم!» .

تتمیم: انواع منکرات

بدان که منکرات یا حرامند یا مکروه.و منکرات یعنی اعمال ناشایسته بسیار و بی شمار است.

از جمله - منکراتی است که غالبا در مساجد رخ می‌نماید: مثل بد بجا آوردن نماز و اخلال در بعضی افعال آن، و تاخیر از وقت آن، و داخل کردن نجاست در مسجد، و در آنجا سخن دنیا گفتن و خرید و فروش کردن، و کودکان و دیوانگان در آنجا بازی کردن، و به غنا خواندن قرآن، و دخول زنان که در معرض ریبه و نگاه نامحرم به آنان یا نگاه آنها با نامحرم باشند، و ورود جنب و حائض در آن، و غنا کردن مؤذن یا دیگر خوانندگان، و پیش از وقت اذان گفتن، و وعظ کسی که نباید به این کار بپردازد مانند کسی که در گفتار خود دروغ وارد می‌کند و یا در مسائل فتوا می‌دهد بدون اینکه اهلیت برای آن داشته باشد، یا از موعظه اش آشکار شود که ریا کار و جاه طلب است، و امثال اینها.اینها افعال ناشایسته‌ای است که بعضی حرام و بعضی مکروه است، و هر که مطلع شد باید از آنها نهی کند.

و از جمله - اعمال ناشایستی است که بیشتر در بازار اتفاق می‌افتد: مثل دروغ گفتن در معاملات، و پوشیدن عیب کالا، و سوگند دروغ، و نزاع به وسیله زدن و دشنام و طعن و لعن و مانند اینها، و کم فروشی و معاملات فاسد که در فقه بیان شده است. و از جمله - چیزهایی است که در راه‌ها و کوچه و خیابان واقع می‌شود:

مانند ستونها در میان راه نهادن، و ساختن دکان برای خود با استفاده از دیوار و بنای دیگران، و راه بر مردم تنگ کردن به گذاردن طبقهای طعام، و آشغال و کثافت بر سر راه مردم ریختن - به نحوی که موجب آزار و اذیت مردم باشد.درباره بعضی از اینها مثل گذاشتن بساط در کنار خیابان در صورتی که انتقال به جای وسیع ممکن نباشد مانعی ندارد، زیرا ممکن است مورد نیاز مردم باشد - و چارپایان را بیش از طاقت بار کردن، و ذبح کردن حیوان در میان راه و خون و سرگین ریختن، و خاکروبه و امثال آن بر سر راه مردم افکندن، و آب پاشیدن به نحوی که موجب لغزش پا و زمین خوردن شود، و ناودان در کوچه‌های تنگ گذاردن و امثال اینها.

و همچنین منکرات و اعمال ناشایسته‌ای که در حمامها و کاروانسراها و بازارها و مجالس عمومی و دادگاه‌ها و مدرسه‌ها و خانقاه‌ها و ادارات دولتی و غیر اینها یافت می‌شود.

منکراتی از قبیل آنچه ذکر شد واجب است که نهی کرده شود، و اگر یک نفر به منع و نهی قیام کرد مسؤولیت از دیگران ساقط می‌شود، وگرنه به گردن همه اهل شهر خواهد بود.امثال اینها که ذکر شد از منکرات و معاصی جزئی و کوچک است.

و اما منکرات و گناهان بزرگ، مانند بدعت در دین، و قتل و ظلم و زنا و لواط و شرابخواری و غناء و نظر به نامحرم و حرامخواری، و نماز در مکان غصبی و وضو و غسل از آب حرام، و تصرف در مال وقف، و غصب موقوفات، و معامله با ظلمه، و جهل به اصول دین و احکام واجب، و آفات زبان و بسیاری دیگر که امکان شمارش آنها نیست، بخصوص در امثال زمان ما (زمان مؤلف) .پس اگر برای مؤمن دینداری ممکن باشد که همه یا بعضی از این منکرات را دفع و منع کند نباید در خانه بنشیند، بلکه بر او واجب است که برای نهی و تعلیم بیرون آید.بلکه هر مسلمانی باید از اصلاح خود آغاز کند و بر طاعات مواظبت نماید و محرمات را ترک کند، سپس اهل و اولاد و خویشان خود را هدایت و ارشاد کند، و بعد از آن به اهل محل و سپس به اهل شهر و دیگر شهرها پردازد و همچنین تا هر جای عالم که دست او برسد.و اگر شخص نزدیکتری به آن قیام کرد از دورتر ساقط است وگرنه هر کسی که بر آن توانائی دارد مکلف به آن است، چه نزدیک باشد و چه دور.و مادام که یک فرد جاهل به واجبات دین وجود دارد و کسی می‌تواند خود یا به وسیله دیگری وی را ارشاد و تعلیم کند این تکلیف از او ساقط نمی‌شود.و این کاری است که هر که به امر دین خود اهمیت می‌دهد او را از دیگر کارها باز می‌دارد و به آن مشغول می‌کند.اما در عصر ما اعراض مردم از امور دینشان به حدی رسیده که اصلاح و بهبود نمی‌پذیرد، مگر اینکه مشیت خداوند به آن تعلق گیرد و یکی از بندگان سعادتمند و قوی خود را بر انگیزد تا این عیب و ننگ را دفع کند و این رخنه و شکاف را ببندد، و این سستی را تلافی و جبران کند. [۵۳]

دوری و کناره گیری - قهرکردن و جدائی از برادر مؤمن

این صفت بدون تردید از نتایج عداوت و کینه و یا از حسد و بخل است. و بنابراین از رذائل قوه غضب یا شهوت است، و از کارهای ناپسند بشمار می‌رود.

رسول خدا صلی الله و علیه و آله و سلم فرمود: «ایما مسلمین تهاجرا فمکثا ثلاثا لا یصطلحان الا کانا خارجین من الاسلام و لم یکن بینهما ولایة.

فایهما سبق الی کلام اخیه کان السابق الی الجنة یوم الحساب » «هر دو مسلمانی که از یکدیگر قهر کنند و از هم دوری نمایند و سه روز چنین باشند و با هم صلح نکنند از اسلام بیرون روند و میان آنها پیوند و دوستی دینی نخواهد بود.و هر کدام که به صلح و سخن گفتن پیشی گرفت، او در روز حساب زودتر به بهشت در آید» . و فرمود: «لا یحل لمسلم ان یهجر اخاه فوق ثلاث...» «برای مسلمان روا نیست که بیش از سه روز از برادر خود دوری و قهر کند...» و امام صادق علیه السلام فرمود: «لا یفترق رجلان علی الهجران الا استوجب احدهما البراءة و اللعنة، و ربما استحق ذلک کلاهما» فقال له معتب: جعلنی الله فداک! هذا للظالم، فما بال المظلوم؟ ! قال:

«لانه لا یدعو اخاه الی صلته، و لا یتعامس له عن کلامه.سمعت ابی - علیه السلام - یقول: اذا تنازع اثنان، فعاد احدهما الاخر، فلیرجع المظلوم الی صاحبه حتی یقول لصاحبه: ای اخی، انا الظالم، حتی یقطع الهجران بینه و بین صاحبه، فان الله تبارک و تعالی حکم عدل، یاخذ للمظلوم من الظالم » .

«هیچ دو مردی از روی قهر از یکدیگر جدا نمی‌شوند مگر اینکه یکی از آن دو سزاوار بیزاری [خدا و رسولش از وی] و لعنت (دوری از رحمت خدا) گردد، و چه بسا که هر دو سزاوار آن شوند» ، معتب (از دوستان آن حضرت) عرض کرد:

خدا مرا فدای تو سازد، آن که ظالم است این سزای اوست، مظلوم چه گناهی دارد؟

فرمود: «برای آنکه برادر خود را به آشتی و پیوند با خود نمی‌خواند و از گفتار او تغافل نمی‌کند و آن را نشنیده نمی‌گیرد.از پدرم شنیدم که فرمود: هر گاه دو تن با هم ستیز کنند و یکی به دیگری تعدی کند، آن که مظلوم است نزد آن دیگری رود و به او بگوید: ای برادر من ستمکارم و تقصیر با من است تا جدائی و قهر از میانشان بر طرف شود، خدای تعالی حاکم عادل است و داد مظلوم را از ظالم می‌ستاند» . و فرمود: «مادام که دو مسلمان با هم قهرند پیوسته شیطان شادمان است، و همینکه با هم آشتی کنند زانوهایش بلرزد و بندهایش بگسلد و فریاد زند: ای وای! از هلاکتی که رسید» . و امام باقر علیه السلام فرمود: «ان الشیطان یغری بین المؤمنین ما لم یرجع احدهم عن دینه، فاذا فعلوا ذلک استلقی علی قفاه و تمدد، ثم قال: فزت.فرحم الله امرءا الف بین ولیین لنا.یا معشر المؤمنین، تآلفوا و تعاطفوا» [۵۴]«شیطان میان دو مؤمن دشمنی افکند و تا یکی از آن دو از دین خود برنگردد [دست برندارد]، و چون چنین کردند به پشت افتد و دراز کشد و گوید: کامیاب شدم.

پس خدا رحمت کند کسی را که میان دو نفر از دوستان ما الفت بیندازد.ای گروه مؤمنان با هم الفت گیرید و با یکدیگر مهربانی کنید» .و اخبار در مذمت قهر و جدائی و دوری بسیار است.

پس بر هر طالب نجات آخرت لازم است که در امثال این اخبار بیندیشد، آنگاه ثواب و فوائد ضد آن یعنی دوستی و الفت و دیدار با برادران را به یاد آورد، و خود را از قهر و دوری و بریدن از برادران دینی نگاهدارد و اگر گاهی کدورت و رنجش و قهری با برادر مؤمن پیش آمد خود را بر آن بدارد که به آشتی و دیدن او ابتدا کند تا بر شیطان و نفس اماره غالب گردد، و به اجر و پاداش بزرگی که متقیان امید دارند برسد.

الفت و دیدار

چنانکه اشاره شد ضد قهر و دوری کردن، الفت گرفتن و دید و بازدید است، و این از نتایج خیرخواهی و محبت است، و ثواب آن از حد شمار بیرون است.

از حضرت امام باقر علیه السلام روایت است که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

جبرئیل مرا خبر داد که خدای عز و جل فرشته‌ای را به زمین فرستاد، فرشته می‌رفت تا به در خانه‌ای رسید که مردی از صاحب خانه اجازه ورود می‌خواست، فرشته به او گفت: با صاحب خانه چه کار داری؟ گفت: او برادر مسلمان من است برای خدای تبارک و تعالی به دیدن او آمده‌ام.فرشته گفت: کار دیگری نداری؟ گفت: نه.فرشته گفت: من فرستاده خدا به سوی توام، خداوند تو را سلام می‌رساند و می‌گوید:

بهشت برای تو واجب شد، سپس گفت خدای عز و جل می‌فرماید: هر مسلمانی که مسلمانی را دیدار کند، او را دیدار نکرده بلکه مرا دیدار کرده، و ثواب او بر عهده من بهشت است » . و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «لقاء الاخوان مغنم جسیم و ان قلوا» «دیدار برادران غنیمتی بزرگ است، اگر چه [این گونه برادران] اندک و کمیابند» .

امام باقر علیه السلام فرمود: «ان لله عز و جل جنة لا یدخلها الا ثلاثة:

رجل حکم علی نفسه بالحق، و رجل زار اخاه المؤمن فی الله، و رجل آثر اخاه المؤمن فی الله » «خدای عز و جل را بهشتی است که جز سه کس وارد آن نشوند: مردی که بر ضد خود به حق حکم کند، و مردی که برادر مؤمن خود را برای خدا زیارت کند، و مردی که برادر مؤمن خود را بر خویش ترجیح دهد» . و فرمود: «چون مؤمن از خانه خود برای دیدار برادر خود بیرون می‌آید، خدای عز و جل فرشته‌ای را بر او می‌گمارد که یک بال خود را در زیر گام او نهد و بال دیگر را سایبان او سازد: و چون به منزل وی درآید خدای تبارک و تعالی ندا فرماید:

ای بنده‌ای که حق مرا بزرگ داشتی و از آثار پیغمبرم پیروی کردی، بزرگداشت تو حقی است بر من، از من بخواه تا عطا کنم، بخوان مرا تا اجابت نمایم، خاموش باش تا من آغاز کنم.و چون باز گردد همان فرشته بدرقه اش کند و همچنان بال خود را سایبان او سازد تا به منزل خویش وارد شود، آنگاه خدای تبارک و تعالی ندا فرماید که ای بنده‌ای که حق مرا بزرگ شمردی، گرامیداشت تو حقی است بر من.بهشت خود را برای تو واجب گردانیدم و تو را درباره بندگانم اذن شفاعت دادم » . و فرمود: «هر مؤمنی که از خانه خود بیرون آید که برادر [مؤمن] خود را زیارت کند و حق او را بشناسد، خداوند به هر گامی برای او حسنه‌ای می‌نویسد، و سیئه‌ای از او محو می‌کند، و درجه‌ای بلند می‌گرداند، و چون در خانه را بکوبد درهای آسمان برای او گشوده می‌شود، و چون با هم ملاقات کنند و مصافحه و معانقه (دست به گردن یکدیگر کردن) نمایند، خداوند به ایشان توجه کند و سپس به آنان بر فرشتگان مباهات نماید و فرماید: به این دو بنده من بنگرید که در راه من با هم دیدار و دوستی کردند، بر من حق است که بعد از این به آتش عذابشان نکنم.و چون باز گردد به عدد نفسها و قدمها و سخنهای او فرشتگان بدرقه اش کنند و او را از بلاهای دنیا و سختیهای آخرت محافظت نمایند تا سال دیگر مثل آن شب، و اگر بین آن دو شب بمیرد از حساب [قیامت] معاف باشد، و اگر دیدار شونده حق دیدار کننده را بشناسد همان اجر زائر برای او نیز هست » . و امام صادق علیه السلام فرمود: «هر که برادر [مؤمن] خود را برای خدا و وعده‌های خدا و آنچه نزد اوست نه برای چیز دیگر دیدن کند، خداوند هفتاد هزار فرشته بر او بگمارد که به وی ندا کنند: پاک گشتی و بهشت برایت خوش باشد!» و فرمود: «من زار اخاه فی الله، قال الله عز و جل: ایای زرت، و ثوابک علی، و لست ارضی لک ثوابا دون الجنة » «هر که برای خدا از برادرش دیدن کند، خدای عز و جل فرماید: مرا دیدن کردی، و ثوابت بر من است، و برای توبه ثوابی کمتر از بهشت راضی نمی‌شوم » . و فرمود: «هر که برای خدا از برادر خود در حال بیماری یا تندرستی دیدن کند، که برای نیرنگ و دریافت عوض نباشد، خدا هفتاد هزار فرشته بر او گمارد که از دنبالش ندا کنند: پاک شدی و بهشت برایت خوش باشد! شما زائران خدائید، و بر خدای رحمان وارد شده‌اید، تا به منزلش برگردد» ، بشیر گفت: فدایت شوم!

اگر چه مکان دور باشد؟ فرمود: آری ای بشیر! اگر چه مکان او یک سال راه باشد، زیرا خدا جواد است، و فرشتگان بسیارند، از او بدرقه کنند تا به منزلش برگردد» . و فرمود: «هر که در راه خدا و برای خدا به دیدن برادر خود رود، روز قیامت در میان جامه‌های بافته از نور گام بردارد، و از هر چه بگذرد برایش بتابد تا در پیشگاه خدای عز و جل بایستد، و خداوند به او مرحبا گوید، و چون مرحبا گوید عطایش را فراوان سازد» . و فرمود: «دیدار مؤمن در راه خدا از آزاد کردن ده بنده مؤمن بهتر است، و هر که بنده مؤمنی را آزاد کند هر عضو بنده عضوی از او را از آتش نگاهدارد» . و حضرت به ابی خدیجه فرمود: «تا بصره چه فاصله‌ای داری؟ عرض کرد: از راه دریا اگر باد موافق بوزد پنج روز و از راه خشکی حدود هشت روز، فرمود: چه مسافت کمی است! به دیدن یکدیگر روید و با هم تجدید عهد کنید، که هر انسانی در قیامت باید شاهدی به دینداری او شهادت دهد» . و فرمود: «مؤمن چون برادر مؤمن خود را ببیند، اگر خدا را یاد کند سبب حیات دین او خواهد بود» . و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «مثل الاخوین مثل الیدین تغسل احداهما الاخری.ما لقی المؤمنان قط الا افاد الله احدهما من صاحبه خیرا» «حکایت دو برادر چون دو دست است که یکی دیگری را بشوید، هیچ دو مؤمنی یکدیگر را ملاقات نمی‌کنند مگر اینکه خداوند از یکی خیری به دیگری می‌رساند» . و اخبار به این مضمون بسیار است.و سر این ترغیب و تاکید در زیارت مؤمنان با یکدیگر این است که حسد و عداوت را از میان می‌برد و الفت و محبت می‌آورد.و این بزرگترین وسیله برای اصلاح امر دنیا و آخرت است.و به همین جهت در آیات و اخبار خود الفت و رفع دوری و بیگانگی ستایش شده است، بخصوص اگر پیوند و رابطه بر پایه تقوا و دین باشد.و درباره جدایی و گریز از یکدیگر مذمت شده است.خدای سبحان در مقام منت نهادن بر مؤمنان به سبب نعمت الفت، می‌فرماید:

«لو انفقت ما فی الارض جمیعا ما الفت بین قلوبهم و لکن الله الف بینهم » [۵۵] «اگر همه ثروت زمین را خرج می‌کردی نمی‌توانستی میان دلهایشان الفت بیندازی، ولی خدا میانشان الفت افکند» . و فرمود:

«فاصبحتم بنعمته اخوانا[۵۶] «و به سبب نعمت او (یعنی نعمت الفت) برادران گشتید» . و می‌فرماید:

«و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا» [۵۷] «همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده مشوید» و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «المؤمن آلف مالوف، و لا خیر فی من لا یالف و لا یؤلف » «مؤمن الفت گیرنده است و با او الفت می‌گیرند، و هر که الفت نگیرد و با او الفت نگیرند خیری در او نیست » .و این است سر ترغیب بر سلام کردن و مصافحه و معانقه.

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «اولی الناس بالله و برسوله من بدا بالسلام » «سزاوارترین مردم به خدا و رسول او کسی است که به سلام آغاز کند» . و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «خشم مگیرید و بخل مورزید، بلند سلام کنید، و خوش سخن باشید، و شب هنگام که مردم در خوابند نماز گزارید تا به سلامت داخل بهشت شوید» . و امام باقر علیه السلام فرمود: «ان الله یحب افشاء السلام » «خداوند بلند و آشکار سلام کردن را دوست دارد» . و فرمود: «من التواضع ان تسلم علی من لقیت » «از تواضع است که به هر که می‌رسی سلام کنی » . و امام صادق علیه السلام فرمود: «تصافحوا فانها تذهب بالسخیمة » «مصافحه کنید که مصافحه کینه را می‌برد» . و فرمود: «مصافحه کردن با مؤمن از مصافحه کردن با ملائکه برتر است » . و امام باقر علیه السلام فرمود: «وقتی مؤمنان به هم برخورند و مصافحه کنند، خدای تعالی دست خود را میان دستهای آنان می‌گذارد، و به آن که رفیقش را بیشتر دوست دارد رو می‌کند.و چون خدای متعال به هر دو رو کند (که یکدیگر را به یک اندازه دوست دارند) گناهانشان مانند برگ درخت می‌ریزد» . و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اذا لقی احدکم اخاه فلیسلم علیه و لیصافحه، فان الله تعالی اکرم بذلک الملائکة، فاصنعوا صنع الملائکة » «چون یکی از شما برادر خود را ملاقات کند باید به او سلام کند و با او دست بدهد، که خدای تعالی فرشتگان را بدین کار گرامی داشته، پس شما نیز کار فرشتگان کنید» . و امام صادق علیه السلام فرمود: «وقتی مؤمنان یکدیگر را در آغوش گیرند رحمت خدا آنان را فرا گیرد، و چون یکدیگر را در بر کشند و از آن جز خشنودی خدا نخواهند و غرض دنیوی نداشته باشند، به آنها گفته شود: آمرزیده شدید عمل را از سر گیرید [که گناهان گذشته شما بخشوده شد]، و چون با یکدیگر گفتگو کنند، فرشتگان با هم گویند: از ایشان دور شوید، که رازی دارند و خدا بر آنها پرده انداخته است [۵۸]» . و از آنهاست:


قطع رحم

قطع رحم عبارت است از آزردن و رنجاندن خویشان و بستگان و نزدیکان، و یاری نکردن و غمخواری ننمودن با آنان در مال و آسایش و خیرات دنیوی در حالی که به آن محتاج باشند.و سبب و باعث آن یا عداوت است یا بخل و خست.

بنابراین قطع رحم از رذائل قوه غضب یا شهوت است، و شکی نیست که از بزرگترین مهلکات و تباه کننده دین و دنیای آدمی است.

خدای سبحان می‌فرماید:

«و الذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض اولئک لهم اللعنة و لهم سوء الدار» [۵۹]

«و کسانی که پیمان خدا را بعد از استوار کردن آن بشکنند و آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داده بگسلند و در زمین فساد کنند برای آنها لعنت و بدی سرای آخرت خواهد بود» . و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ابغض الاعمال الی الله: الشرک بالله، ثم قطیعة الرحم، ثم الامر بالمنکر و النهی عن المعروف » .

«دشمن‌ترین اعمال در نزد خدا شرک به خداست، و بعد از آن قطع رحم، و سپس امر به منکر و نهی از معروف است » . و فرمود: «لا تقطع رحمک و ان قطعتک » «قطع رحم خود مکن اگر چه او از تو قطع کند» .و از آن حضرت روایت است که: «من رحمان هستم، و این رحم است و نام آن را از نام خود مشتق کرده‌ام، هر که خویشی پیوسته دارد با او پیوندم، و هر که بریده دارد از او ببرم » . و فرمود: «حافتا الصراط یوم القیامة الرحم و الامانة، فاذا مر الوصول للرحم المؤدی للامانة نفذ الی الجنة، و اذا مر الخائن للامانة القطوع للرحم لم ینفعهما معه عمل و تکفا به الصراط فی النار» .

«رحم و امانت روز قیامت در دو طرف صراطند، چون صله رحم کننده و امانتگزار بر صراط بگذرد به بهشت در آید، و چون خائن امانت و قاطع رحم بگذرد هیچ عملی با این دو گناه به او سود نبخشد و صراط او را در آتش سرنگون کند» . و امیر مؤمنان علیه السلام در خطبه‌ای فرمود: «اعوذ بالله من الذنوب التی تعجل الفناء» «از گناهانی که در نابودی [گنه کار] شتاب کنند به خدا پناه می‌برم » ، عبد الله بن کواء یشکری عرض کرد: یا امیر المؤمنین! آیا گناهانی هست که در فنای آدمی شتاب کنند؟ فرمود:

«نعم ویلک! قطیعة الرحم، ان اهل البیت لیجتمعون و یتواسون و هم فجرة فیرزقهم الله، و ان اهل البیت لیتفرقون و یقطع بعضهم بعضا فیحرمهم الله و هم اتقیاء» .

«آری وای بر تو! آن قطع رحم است، خانواده‌ای هستند که گرد هم می‌آیند و یاری هم می‌کنند و با اینکه اهل گناهند خداوند به آنها روزی می‌دهد، و خانواده‌ای از هم جدا می‌شوند و از یکدیگر می‌برند پس خداوند آنها را محروم می‌کند با اینکه اهل تقوا هستند» . و فرمود: «اذا قطعوا الارحام جعلت الاموال فی ایدی الاشرار» .

«هر گاه مردم قطع رحم کنند، اموال و ثروتها در دست اشرار قرار گیرد» .

امام باقر علیه السلام فرمود: «فی کتاب علی علیه السلام: ثلاث خصال لا یموت صاحبهن ابدا حتی یری و بالهن: البغی، و قطیعة الرحم، و الیمین الکاذبة یبارز الله بها.و ان اعجل الطاعات ثوابا لصلة الرحم. و ان القوم لیکونون فجارا فیتواصلون فتنمی اموالهم و یثرون. و ان الیمین الکاذبة و قطیعة الرحم لتذران الدیار بلاقع من اهلها.و تنقل الرحم، و ان نقل الرحم انقطاع النسل » .

«در کتاب علی علیه السلام است که: سه خصلت است که صاحب آنها نمی‌میرد تا وبال آنها را ببیند: ستم، و قطع رحم، و قسم دروغ که به وسیله آن با خدا می‌جنگند و ثواب هیچ طاعتی زودتر از صله رحم به صاحب آن نمی‌رسد.براستی گاهی مردمی فاجر و گناهکار باشند که به سبب صله رحم و نیکی کردن با هم اموالشان زیاد شود و ثروتمند گردند، و قسم دروغ و قطع رحم خانه‌ها را ویران و از اهلش خالی می‌کند.و خویشاوندی را از جای بر کند، و از جای بر کنده شدن خویشی همان انقطاع نسل است » . و امام صادق علیه السلام فرمود: «اتقوا الحالقة فانما تمیت الرجال » ، «از حالقه (وسیله ستردن) بپرهیزید زیرا که آن مردان را می می‌راند» ، پرسیدند: حالقه چیست؟

فرمود: «قطیعة الرحم » «قطع رحم است » .

مردی نزد آن حضرت آمد و از خویشان و نزدیکان خود شکایت کرد، به وی فرمود: «خشمت را فرو خور» عرض کرد: آنها چنین و چنان می‌کنند، فرمود: آیا تو هم می‌خواهی مانند آنها باشی تا خدا نظر و توجهی به شما نکند [۶۰]؟» .

امیر مؤمنان علیه السلام به یکی از کارگزاران و گماشتگان خود نوشت: «خویشان و نزدیکان را امر کن که به دیدن هم روند ولی همسایگی نکنند» ، زیرا همسایگی باعث برخورد حقوق می‌شود، و چه بسا موجب حسد و بغض و قطع رحم گردد، چنانکه این امر در بیشتر اهل روزگار ما دیده می‌شود، و شنیدن کی بود مانند دیدن، و چون خویشان از هم دور باشند و در مجاورت هم نباشند دوستیشان بیشتر است، چنانکه گفته‌اند: «دوری و دوستی » .

پیوست: ضد قطع رحم: صله رحم

صله رحم عبارت است از شریک ساختن رحم و خویشان در مال و جاه و دیگر خیرات دنیا که آدمی به آنها دست می‌یابد، و این از بزرگترین وسائل تقرب به خدا و برترین طاعات است، خدای سبحان می‌فرماید:

«و اعبدوا الله و لا تشرکوا به شیئا و بالوالدین احسانا و بذی القربی و الیتامی...» [۶۱]

«خدا را بپرستید و چیزی را شریک و انباز او مکنید، و با پدر و مادر و خویشان و یتیمان...نیکی کنید» . و فرمود:

«و اتقوا الله الذی تساءلون به و الارحام ان الله کان علیکم رقیبا»[۶۲]«بترسید از خدائی که به نام او از یکدیگر درخواست چیزی می‌کنید، و از [قطع] خویشاوندیها بترسید، که خدا مراقب شماست » . و فرمود:

«الذین یصلون ما امر الله به ان یوصل و یخشون ربهم و یخافون سوء الحساب...اولئک لهم عقبی الدار» [۶۳]«و کسانی که به آنچه خدا فرمان داده می‌پیوندند و از خدای خویش می‌ترسند و از سختی حساب بیم دارند...آنان راست سرانجام نیک و ثواب آن سرای » . و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اوصی الشاهد من امتی و الغائب و من فی اصلاب الرجال و ارحام النساء الی یوم القیامة: ان یصل الرحم و ان کانت منه علی مسیرة سنة، فان ذلک من الدین » «به حاضر و غائب امتم سفارش می‌کنم، و به کسانی که در پشت پدران و رحم مادران هستند تا روز قیامت، که صله رحم کنند اگر چه فاصله میان ایشان یک سال راه باشد، که این (صله رحم) جزء دین است » . و فرمود: «ان اعجل الخیر ثوابا صلة الرحم » «خیری که پاداش آن از همه زودتر رسد صله رحم است » . و فرمود: «من سره النسا فی الاجل، و الزیادة فی الرزق، فلیصل رحمه » «هر که تاخیر در مرگ و افزایش روزی را خوش دارد باید صله رحم کند» . و فرمود: «ان القوم لیکونون فجرة و لا یکونون بررة فیصلون ارحامهم، فتنمی اموالهم و تطول اعمارهم، فکیف اذا کانوا ابرارا بررة » «گاهی مردمی بدکارند و از نیکان نیستند، ولی صله رحم می‌کنند، پس اموالشان افزون می‌شود و عمرهاشان دراز می‌گردد، پس اگر نیک و نیکوکار باشند چگونه خواهد بود» .

از آن حضرت پرسیدند: برترین مردم کیست؟ فرمود: «با تقواترین آنها برای خدا، و کسی که بیشتر صله رحم کند، و آن که در امر به معروف و نهی از منکر کوشاتر باشد» . و فرمود: «برترین فضیلتها این است که با آن که از تو بریده صله رحم کنی، و به کسی که تو را محروم کرده ببخشی، و از کسی که به تو ستم کرده درگذری » . و فرمود: «من سره ان یمد الله فی عمره، و ان یبسط له فی رزقه، فلیصل رحمه.فان الرحم لها لسان یوم القیامة ذلق، تقول:

یا رب، صل من وصلنی، و اقطع من قطعنی.فالرجل لیری بسبیل خیر اذا اتته الرحم التی قطعها فتهوی به الی اسفل قعر فی النار» «هر که می‌خواهد خدا عمرش را دراز کند، و روزیش را وسیع گرداند، باید صله رحم کند، زیرا رحم را روز قیامت زبانی گشاده و تیز است، که می‌گوید:

پروردگارا بپیوند با هر که به من پیوست، و ببر از هر که از من برید.مردی به ظاهر در راه خیر دیده می‌شود ولی چون خویشاوندی که از وی بریده نزدش آید، او را به ته دوزخ می‌افکند» . و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «صلوا ارحامکم و لو بالتسلیم، یقول الله تعالی: و اتقوا الله الذی تساءلون به و الارحام، ان الله کان علیکم رقیبا» «صله ارحام بجا آورید اگر چه با سلام کردن باشد، که خدای تعالی می‌فرماید:

از خدائی که به نام او درخواست می‌کنید و از [بریدن] خویشاوندیها پروا کنید، که خداوند مراقب شماست » . و امام باقر علیه السلام فرمود: «ان الرحم متعلقة یوم القیامة بالعرش، تقول: اللهم صل من وصلنی، و اقطع من قطعنی » «روز قیامت رحم به عرش آویخته و می‌گوید: خدایا هر که با من پیوست با او بپیوند و هر که از من برید از او ببر» .

در این روایت تشبیه معقول به محسوس است، و با رساترین وجه حق رحم را اثبات می‌کند، و آویختن به عرش کنایه از این است که حق خود را در پیشگاه خدا مطالبه می‌کند» . و فرمود: «صلة الارحام تحسن الخلق، و تسمح الکف، و تطیب النفس، و تزید فی الرزق، و تنسی ء فی الاجل » «صله رحم خلق را نیکو، و دست را گشاده، و نفس را پاکیزه، و روزی را زیاد می‌کند، و مرگ را به تاخیر می‌اندازد» .

و فرمود: «صله رحم اعمال را پاک و اموال را افزون، و حساب را آسان کند و بلا را بگرداند، و مرگ را به تاخیر اندازد» . و امام صادق علیه السلام فرمود: «صلة الرحم و البر لیهونان الحساب و یعصمان من الذنوب، فصلوا ارحامکم و بروا باخوانکم و لو بحسن السلام و رد الجواب » «صله رحم و احسان حساب را آسان می‌کنند و از گناهان نگه می‌دارند، پس صله رحم کنید و به برادران خود نیکی نمائید اگر چه با خوب سلام کردن و جواب سلام دادن باشد» . و فرمود: «صلة الرحم تهون الحساب یوم القیامة، و هی منساة فی العمر، و تقی مصارع السوء» «صله رحم حساب روز قیامت را آسان می‌کند، و عمر را دراز می‌گرداند، و از افتادنهای بد (حوادث یا مرگ بد) نگه می‌دارد» . و فرمود: «صلة الرحم و حسن الجوار یعمران الدیار، و یزیدان فی الاعمار» «صله رحم و رفتار خوب با همسایه شهرها را آباد و عمرها را افزون می‌کند» .

و فرمود: «چیزی را جز صله رحم نمی‌دانم که بر عمر بیفزاید، تا آنجا که از عمر کسی سه سال باقی مانده باشد و صله رحم کند، خدا سی سال به عمرش بیفزاید و آن سه سال را سی و سه سال کند، و از عمر کسی سی و سه سال باقی مانده باشد و قطع رحم کند خدا سی سال عمر او را کم کند و سه سال گرداند» . [۶۴] و اخبار وارده در فضیلت صله رحم و بزرگی ثواب آن بیش از حد شمار است، و آنچه ذکر کردیم برای بیداری و آگاهی غافل بس است.

تنبیه: رحم کیست؟

مراد از رحمی که بریدن از او حرام و صله با او واجب است، و اگر چیزی به وی بخشیدی باز پس گرفتن آن روا نباشد کسی است که خویش نسبی است، هر چند نسبت دوری داشته باشد و نکاح با او جایز باشد (یعنی محرم نباشد) .و مراد از قطع رحم این است که او را به گفتار یا کردار بیازاری و با او رفتار ناشایست کنی، یا او را نیاز شدید به چیزی باشد و تو علاوه بر قدر حاجت ضروری خود قدرت بر رفع احتیاج او داشته باشی، از مسکن و لباس و خوراک، و از دادن آن به او خودداری و امتناع کنی، یا دفع ظلم از او برای تو میسر باشد و نکنی، یا به سبب کینه و حسد از او دوری و کناره کنی و هنگام بیماری عیادتش نکنی، و چون از سفر آید به دیدنش نروی.همه اینها و امثال اینها قطع رحم است.و اضداد آنها، از دفع اذیت و یاری نمودن به مال و کمک کردن با زبان و دست و پا و مقام و امثال اینها، صله رحم است.

ظاهرا بین قطع و صله رحم حالت واسطه‌ای وجود دارد، زیرا هر احسانی، و لو خویشاوند وی بدان محتاج نیست و خود او به آن نیازمند است، صله نامیده می‌شود، و حال آنکه عدم این احسان قطع رحم نیست.


عقوق والدین - آزردن و رنجانیدن پدر و مادر

عقوق والدین بدترین و شدیدترین انواع قطع رحم است، زیرا نزدیکترین و خاصترین ارحام به سبب ولادت تحقق می‌یابد و بنابراین حق پدر و مادر را دو چندان می‌سازد.عقوق والدین مانند قطع رحم یا ناشی از کینه و خشم است و یا از بخل و حب دنیا، و بدین ترتیب از رذائل یکی از دو قوه غضب و شهوت است.از این رو آنچه بر مذمت قطع رحم دلالت دارد بر ذم عقوق نیز دلالت می‌کند، و چون این شدیدترین و بدترین انواع قطع رحم است آیات و اخبار بسیار در نکوهش آن رسیده است، چنانکه خدای تعالی می‌فرماید:

«و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احسانا، اما یبلغن عندک الکبر احدهما او کلاهما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولا کریما» . [۶۵] «پروردگار تو فرمان داد که جز او نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید، هر گاه یکی از ایشان یا هر دو نزد تو به پیری رسند، به آنها اف (سخن ناخوش) مگو و بر آنها بانگ و فریاد مزن، و با ایشان گفتار خوش و نیکو بگو» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «کن بارا و اقصر علی الجنة، و ان کنت عاقا فاقصر علی النار» . «[با پدر و مادر] نیکو رفتار باش و در بهشت جای گیر، و اگر عاق باشی در آتش دوزخ خواهی بود» .

و از امام محمد باقر علیه السلام روایت است که: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فی کلام له: ایاکم و عقوق الوالدین، فان ریح الجنة توجد من مسیرة الف عام، و لا یجدها عاق، و لا قاطع رحم، و لا شیخ زان و لا جار ازاره خیلاء.انما الکبریاء لله رب العالمین » .

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ضمن گفتاری فرمود: «زنهار از عقوق والدین حذر کنید که بوی بهشت از هزار سال راه شنیده می‌شود، ولی عاق والدین و قطع کننده رحم و پیر زناکار و آن که از روی تکبر جامه خود را [بلند کند که] بر زمین کشد آن را نشنوند.کبریا و بزرگی از آن پروردگار جهانیان است » .

و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من اصبح مسخطا لابویه اصبح له بابان مفتوحان الی النار» .

«هر که صبح کند در حالی که بر پدر و مادر خود خشمگین باشد، دو در جهنم به روی او گشوده است » .

و از امام باقر علیه السلام روایت است که فرمود: «ان ابی نظر الی رجل و معه ابنه یمشی و الابن متکی ء علی ذراع الاب، قال: فما کلمه ابی مقتا له حتی فارق الدنیا» .

«پدرم مردی را دید که پسرش همراه او بود و پسر بر بازوی پدر تکیه کرده بود، فرمود: پدرم با آن پسر برای بدی آن کارش سخن نگفت تا از دنیا رفت » .

و حضرت صادق علیه السلام فرمود: «من نظر الی ابویه نظر ماقت، و هما ظالمان له، لم یقبل الله له صلاة » .

«هر که به پدر و مادر نگاه تند و خشم آلود کند، اگر چه به وی ستم کرده باشند، خداوند نمازش را نمی‌پذیرد» .

و فرمود: «اذا کان یوم القیامة کشف غطاء من اغطیة الجنة فوجد ریحها من کانت له روح من مسیرة خمسمائة عام الا صنفا واحدا» .

«چون روز قیامت شود پرده‌ای از پرده‌های بهشت برداشته شود، و هر که روح داشته باشد بوی آن را از پانصد سال راه می‌شنود مگر یک دسته » ، پرسیدند آنها کیستند؟ فرمود: «العاق لوالدیه » «عاق والدین » .

و فرمود: «لو علم الله شیئا هو ادنی من اف لنهی عنه، و هو من ادنی العقوق، و من العقوق ان ینظر الرجل الی والدیه فیحد النظر الیهما» [۶۶]

«اگر خداوند چیزی را کمتر و پست تر از اف گفتن می‌دانست از آن نهی می‌فرمود، و اف گفتن کمترین مرتبه عقوق است، و از جمله عقوق تند نگاه کردن به پدر و مادر است » .

از امام کاظم علیه السلام پرسیدند: اگر کسی به یکی از فرزندان خود گوید: پدر و مادرم فدای تو باد، آیا اشکال دارد؟ فرمود: «اگر پدر و مادر او زنده باشند این را از عقوق می‌دانم، و اگر مرده باشند باکی نیست » .

اخباری که در ذم عقوق والدین رسیده بسیار است، و در یکی از اخبار قدسی آمده: «به عزت و جلال و بلندی شانم سوگند! اگر عاق والدین مثل همه انبیا عمل کند از او نمی‌پذیرم » .و نیز روایت است که: «نخستین چیزی که خداوند در لوح محفوظ نوشت این بود: منم خدائی که جز من خدائی نیست، هر که پدر و مادر از او راضی باشند من نیز از او راضی هستم، و هر که پدر و مادر بر او خشمگین و از او ناخشنود باشند من نیز بر او خشمناک و از او ناخشنودم » .

و از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که فرمود: «همه مسلمین در روز قیامت مرا خواهند دید مگر عاق والدین و شرابخوار و کسی که نام مرا بشنود و بر من صلوات نفرستد» .

و از اخبار و تجربه ثابت شده که دعاء پدر نسبت به فرزند رد نخواهد شد و البته مستجاب خواهد شد.و اخبار دلالت دارد که سکرات مرگ و عذاب قبر بر کسی که مادرش از او ناخشنود باشد سخت خواهد بود.در اسرائیلیات آمده است که: «خدای تعالی به موسی وحی فرمود که هر که با پدر و مادر خود نیکوئی کند و با من عقوق نماید او را نیکوکار می‌نویسم، و هر که با من نیکی کند و عاق والدین باشد او را عاق خواهم نوشت » .

پیوست: نیکی به پدر و مادر

ضد عقوق والدین نیکی و احسان به ایشان است، و آن برترین وسیله قرب به خداوند و شریفترین سعادتهاست، و از این رو آیات و اخبار بسیار در ترغیب به آن وارد شده است.خدای سبحان می‌فرماید:

«و اخفض لهما جناح الذل من الرحمة و قل رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا» . [۶۷] «برای ایشان از روی مهربانی جنبه فروتنی و افتادگی پیش آر و بگو پروردگارا پدر و مادر مرا رحمت کن چنانکه مرا در کودکی پروردند»

و می‌فرماید:

«و اعبدوا الله و لا تشرکوا به شیئا و بالوالدین احسانا» . [۶۸] «خدا را بپرستید و چیزی را شریک او مسازید و به پدر و مادر احسان و نیکی کنید» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «بر الوالدین افضل من الصلاة و الصوم و الحج و العمرة و الجهاد فی سبیل الله » .

«نیکی به پدر و مادر از نماز و روزه و حج و عمره و جهاد در راه خدا برتر است » .

و فرمود: «من اصبح مرضیا لابویه، اصبح له بابان مفتوحان الی الجنة » .

«هر که روز آغازد و پدر و مادرش از او راضی باشند، دو در از بهشت بر او گشوده باشد» .

و از حضرت صادق علیه السلام روایت است که فرمود: «ان رجلا اتی النبی صلی الله علیه و آله و سلم فقال: یا رسول الله اوصنی.فقال: لا تشرک بالله شیئا و ان حرقت بالنار و عذبت الا و قلبک مطمئن بالایمان، و والدیک فاطعهما و برهما حیین کانا او میتین، و ان امراک ان تخرج من اهلک و مالک فافعل، فان ذلک من الایمان » .

«مردی نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد: یا رسول الله! مرا سفارشی کن، فرمود: چیزی را شریک خدا مگیر، هر چند به آتش سوخته شوی و شکنجه بینی، که دل تو باید به ایمان مطمئن باشد، و پدر و مادر خود را فرمان بر و با آنها نیکی کن زنده باشند یا مرده، و اگر ترا فرمان دادند که دست از اهل و مال خود بردار چنان کن، که این عمل نشانه ایمان است » .

و نیز از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «مردی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و از نیکی به پدر و مادر پرسید.سه بار فرمود: با مادر خود نیکوئی کن و سه بار فرمود: با پدر خود نیکوئی کن، و مادر را قبل از پدر ذکر کرد» .

و نیز از آن حضرت است: «مردی خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: به که احسان کنم؟ فرمود: به مادرت. گفت سپس به که؟ فرمود: به مادرت، پرسید: سپس به که؟ فرمود: به مادرت.عرض کرد: سپس به که؟ فرمود: به پدرت » .

و مرد دیگری خدمت آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد: «من مردی جوان هستم و جهاد را دوست دارم، و مادری دارم که از آن اکراه دارد.فرمود: برگرد و با مادر خود باش، به خدائی که مرا به حق برانگیخته است! آرام گرفتن مادر تو به تو در یک شب بهتر است از یک سال جهاد در راه خدا» .

و نیز حضرت صادق علیه السلام فرمود: «خواهر رضاعی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد آن حضرت آمد، چون او را دید شاد شد و روپوش خود را برای او گسترد و او را روی آن نشانید، سپس به او رو کرد و با تبسم با او سخن گفت، تا برخاست و رفت و برادرش آمد، حضرت رفتاری که در باره خواهش کرد نسبت به او نکرد، گفتند:

یا رسول الله، با خواهرش رفتاری کردی که نسبت به او با آنکه مرد است نکردی، فرمود: زیرا آن خواهر با پدر و مادر خود نیکوکارتر بود» .

از امام صادق علیه السلام سؤال شد: «ای الاعمال افضل؟ قال: الصلاة لوقتها، و بر الوالدین، و الجهاد فی سبیل الله » .

«چه اعمالی بهتر است؟ فرمود: نماز در وقت، و نیکوئی با پدر و مادر، و جهاد در راه خدا» .

مردی به آن حضرت عرض کرد: «ان ابی قد کبر جدا و ضعف، فنحن نحمله اذا اراد الحاجة.فقال: ان استطعت ان تلی ذلک منه فافعل، و لقمه بیدک، فانه جنة لک غدا» .

«پدرم بسیار پیر شده و ضعف چنان بر او غالب گشته که برای قضای حاجت او را برمی داریم، فرمود: اگر توانی خودت چنان کن، و به دست خود لقمه به دهان او گذار که فردا سپر تو خواهد بود» .

مردی به آن حضرت گفت: «ان لی ابوین مخالفین.فقال: برهما کما تبر المسلمین ممن یتولانا» .

«پدر و مادری دارم که [در مذهب] مخالف من هستند.فرمود: با آنان نیکوئی کن همچنانکه با مسلمانهای دوست [و اهل ولاء] ما نیکی می‌کنی » .

مردی به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: «ادعو لوالدی اذا کانا لا یعرفان الحق؟ قال: ادع لهما و تصدق عنهما، و ان کانا حیین لا یعرفان الحق فدارهما، فان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال: ان الله بعثنی بالرحمة لا بالعقوق » .

«هر گاه پدر و مادرم [مذهب] حق را نشاسند دعاشان کنم؟ فرمود: به ایشان دعا کن و برای آنها صدقه بده، و اگر زنده باشند و [مذهب] حق را نشناسند با آنها مدارا کن، که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خدا مرا برای رحمت فرستاد نه برای نافرمانی و بی مهری » .

و اخبار دیگری نیز در امر به نیکی و احسان به پدر و مادر، با آنکه بر خلاف حق باشند، رسیده است.

امام صادق علیه السلام فرمود: «ما یمنع الرجل منکم ان یتبر والدیه حیین و میتین، و یصلی عنهما، و یتصدق عنهما، و یحج عنهما، و یصوم عنهما، فیکون الذی صنع لهما و له مثل ذلک، فیزیده الله عز و جل ببره و صلاته (صلته) خیرا کثیرا» [۶۹]

«مردی از شما را چه باز می‌دارد که به پدر و مادر خود نیکی کند، زنده باشند یا مرده، که از جانب ایشان نماز کند و صدقه دهد و حج بجا آورد و روزه بگیرد، تا ثواب آنچه کرده از ایشان باشد و مانند آن هم برای خود او باشد، و خدای عز و جل به سبب احسان و نماز (یا صله) او خیر بسیار برای او بیفزاید» .

و اخبار در ثواب نیکی به پدر و مادر بی شمار است.و هر مؤمنی را سزاوار است که در گرامیداشت و بزرگداشت و احترام ایشان اهتمام بسیار نماید، و در خدمت آنان کوتاهی نکند، و در معاشرت و مصاحبت با آنها رفتار نیکو داشته باشد، و اگر به چیزی نیاز داشته باشند صبر نکند تا آنها از او بخواهند بلکه پیش از اظهار ایشان تقدیمشان کند، که نیاز به سؤال نداشته باشند، همچنانکه در اخبار آمده است.

و اگر با او درشتی کنند به آنها اف نگوید، و حتی اگر او را بزنند چهره درهم نکشد، بلکه به ایشان بگوید: خدا شما را بیامرزد، و نگاه تند به ایشان نیفکند بلکه با نظر رحمت و عطوفت بنگرد، و صدای خود را از صدای آنها بلندتر نکند، و دست خود را بالای دست ایشان نگذارد، و جلوتر از ایشان راه نرود، بلکه تا آنجا که امکان دارد در حضور آنها ننشیند، و هر چه در فروتنی و خاکساری برای ایشان مبالغه کند اجر و ثوابش بیشتر و بزرگتر خواهد بود.

و بالجمله: اطاعت و فرمانبرداری ایشان و طلب خشنودی آنان واجب است، و فرزند نباید بی اجازه ایشان مباح و مستحبی را به جا آورد، و از این رو علما فتوا داده‌اند که مسافرت در طلب علم بدون اجازه آنها جایز نیست، مگر در طلب علم واجبات مثل نماز و روزه و اصول عقاید، بشرط آن که در شهر خودش کسی نباشد که به او بیاموزد، و اگر کسی باشد مسافرتش جایز نیست.و روایت است: «مردی از یمن نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد که در خدمت آن حضرت جهاد کند، حضرت فرمود: برگرد و از پدر و مادر خود اجازه بخواه، اگر اجازه دادند جهاد کن، و گر نه تا توانی به آنها نیکی کن، که این بعد از توحید از همه آنچه نسبت به آن تکلیف مقرر شده است بهتر است » .و دیگری برای جهاد نزد آن حضرت آمد، فرمود:

«آیا مادر داری؟» گفت: آری! فرمود: «ملازم او باش، که بهشت زیر پای اوست » .

و دیگری آمد که برای جهاد بیعت کند، و گفت: به خدمت شما نیامدم مگر اینکه پدر و مادرم را به گریه آوردم.فرمود: «برگرد نزد ایشان، و آنها را چنانکه گریانیدی بخندان » .

و اگر بین پدر و مادر اختلافی پدید آمد به نحوی که خشنودی یکی به ناخشنودی دیگری بسته بود، فرزند باید در اصلاح و آشتی بین آنها به هر طریق ممکن بکوشد، اگر چه لازم باشد که نزد فقیه شهر رود تا آنها را بخواهد و با پند و اندرز میانشان توافق برقرار کند، تا هیچ یک از او شکسته خاطر نشود.

و بدان که حق برادر بزرگتر بر کوچکتر نیز بزرگ و رعایت آن لازم است.و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «حق برادر بزرگ بر کوچک مثل حق پدر است بر فرزند» .

دنباله: حق همسایه

حق همسایگی نزدیک به حق رحم و خویشان است، زیرا همسایگی حقی است و رای حق برادری اسلامی، به این معنی که همسایه مسلمان علاوه بر حق برادری اسلامی حق دیگری نیز دارد و بنابراین هر که در حق همسایه عداوت یا بخل ورزد گناهکار است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «الجیران ثلاثة: فمنهم من له ثلاثة حقوق: حق الجوار، و حق الاسلام، و حق القرابة.و منهم من له حقان: حق الاسلام و حق الجوار.و منهم من له حق واحد:

الکافر له حق الجوار» .

«همسایگان سه قسمند: همسایه‌ای که سه حق دارد: حق همسایگی و حق اسلام و حق خویشاوندی.و همسایه‌ای که دو حق دارد: حق اسلام و حق همسایگی.

و همسایه‌ای که یک حق دارد: کافری که حق همسایگی دارد و بس » .

و فرمود: «احسن مجاورة من جاورک تکن مؤمنا» ، «با همسایگان نیکو همسایگی کن تا مؤمن باشی » .

و فرمود: «من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر، فلا یؤذ جاره » . «هر که به خدا و آخرت ایمان دارد، همسایه خویش را نیازارد» .

و فرمود: «لا ایمان لمن لا یامن جاره بوائقه » «کسی که همسایه از بدیها و شرش ایمن نباشد ایمان ندارد» .

به آن حضرت عرض کردند: «فلان زن روزها روزه می‌گیرد و شبها به عبادت می‌ایستد و صدقه می‌دهد، و لیکن همسایگان خود را به زبان آزار می‌رساند.فرمود:خیری در او نیست، او از اهل جهنم است » .

و از حضرت علی علیه السلام روایت است که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میان مهاجر و انصار و دیگر اهل مدینه که به آنها ملحق بودند نوشت: همسایه آدمی مثل خود اوست که باید به او ضرر نرساند و او را به گناه نیفکند، و حرمت همسایه بر همسایه مثل حرمت مادر است » .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «حسن الجوار زیادة فی الاعمار، و عمارة فی الدیار» «نیکوئی با همسایگان باعث فزونی عمر و آبادی دیار می‌گردد» .

و فرمود: «لیس منا من لم یحسن مجاورة من جاوره » «هر که با همسایه نیکوئی نکند از ما نیست » .

و فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: هر که سیر بخوابد و همسایه او گرسنه باشد به من ایمان نیاورده است » .

و فرمود: «یعقوب علیه السلام وقتی بنیامین از نزدش رفت، ندا داد: پروردگارا به من ترحم نمی‌کنی، چشمم را گرفتی و پسرم را نیز گرفتی؟ خدای تبارک و تعالی به او وحی فرستاد: اگر آن دو را می‌رانده بودم برایت زنده می‌کردم و به تو می‌رساندم.

و لیکن به یاد آر که روزی گوسفندی را کشتی و کباب کردی و خوردی و فلان شخص در همسایگی تو روزه بود به او چیزی ندادی » .و در روایت دیگر آمده است که: «بعد از آن هر صبح و شام منادی یعقوب تا یک فرسخ ندا می‌کرد: هر که صبحانه یا شام می‌خواهد به خانه یعقوب بیاید!» و در بعضی اخبار است که: «همسایه فقیر در قیامت به همسایه توانگر آویزد و گوید: پروردگارا از این بپرس که چرا با من نیکوئی نکرد و در خانه خود به روی من بست » .

تتمیم: حدود همسایگی و حق آن

در شناختن همسایگی رجوع به عرف می‌شود، یعنی هر که را در عرف همسایه گویند حق همسایگی باید درباره وی مراعات شود.و از بعضی اخبار مستفاد می‌شود که تا چهل خانه از هر طرف همسایه هستند.و باید دانست که حق همسایه تنها این نیست که به وی اذیت نرسد، که این حقی است برای همه، بلکه باید با او به مهربانی و خیر و نیکی رفتار نمود، و در آنچه به آن محتاج باشد مضایقه نکرد، چنانکه از بعضی از اخبار که ذکر شد برمی آید.

و در سلام باید بر او پیشی جست، و با او پر حرفی نکرد، و از احوالی که می‌خواهد پوشیده باشد سؤال ننمود، و به هنگام بیماری به عیادتش رفت، و در مصیبت تسلیتش داد، و در خوشی و شادی تبریک و تهنیتش گفت، و از لغزشهایش عفو و گذشت کرد، و اسرارش را پوشیده داشت، و اگر خواهد بر دیوار همسایه سر تیر بگذارد مضایقه نکند، و اگر خواهد آب را در ناودان وی جاری سازد مانع نشود، و اگر خواهد از راه مختص وی آمد و شد کند تنگ نگیرد، و از اسباب خانه آنچه خواهد دریغ ندارد، و چشم خود را از اهل خانواده او نگاهدارد، و چون در خانه نباشد از مواظبت خانه او غافل نشود، و با فرزندان او لطف و مهربانی کند، و به آنچه مصلحت دین و دنیای او باشد ارشاد نماید، و اگر از او یاری خواهد یاریش کند، و اگر وام خواهد وام دهد، و بنای خانه خود را بدون اجازه او بلند نگرداند که هوای خانه او را حبس کند، و اگر از خوراکهای لذیذ و مرغوب به خانه آورد به وی هدیه فرستد، و اگر این کار را نمی‌کند پنهان به خانه آورد و فرزندانش آن را بیرون نیاورند مبادا کودکان همسایه آگاه شوند و خواهش داشته باشند و خاطر او شکسته شود.


عیبجوئی و لغزشیابی

جستجوی عیبها و لغزشهای مردم و آشکار کردن آنها بی شک ناشی از عداوت و حسد است، و گاه در قوه شهویه پستی و زبونیی پدید می‌آید که از آشکار شدن عیب بعضی از مسلمین شادی و انبساط دست می‌دهد، هر چند که از روی عداوت و کینه نباشد، چنانکه گفته‌اند:

و عین الرضا عن کل عیب کلیلة و لکن عین السخط تبدی المساویا

«چشمی که از روی خشنودی بنگرد از دیدن هر عیبی ناتوان است، ولی چشم خشم و ناخشنودی بدیها و زشتیها را ظاهر می‌کند» .

و هر که در آیات و اخبار تتبع داشته باشد، می‌داند که آن که در پی عیبجوئی و رسوا کردن مسلمین است بدترین و خبیث‌ترین مردم است، خدای تعالی می‌فرماید:

«و لا تجسسوا» [۷۰] «کنجکاوی [عیوب مردم] مکنید» .

و می‌فرماید:

«ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم » [۷۱] «کسانی که دوست دارند زشتکاری و اعمال ناشایست در میان مؤمنان فاش و شایع شود عذابی دردناک دارند» . و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من اذاع فاحشة کان کمبتدئها، و من عیر مؤمنا بشی ء لم یمت حتی یرتکبه (یرکبه)» .

«هر که عمل ناشایست کسی را ظاهر و شایع کند مثل آنست که خود بجای آورده باشد، و هر که مؤمنی را به عیبی (یا گناهی) سرزنش کند نمیرد تا خود گرفتار (یا مرتکب) آن شود» .

و فرمود: «کل امتی معافی الا المجاهرین » ، «همه امت من مورد بخشش و عفو قرار می‌گیرند مگر تظاهر کنان [به فسق]» .و مجاهره بازگو کردن کار بد کسی است.

و فرمود: «من استمع خبر قوم و هم له کارهون، صبت فی اذنیه الآنک یوم القیامة » .

«هر که به خبر و سخن قومی که دوست ندارند کسی آن را بشنود گوش فرا دهد، در قیامت در گوشهای او سرب ریزند» .

و از امام جعفر صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:

یا معشر من اسلم بلسانه و لم یسلم بقلبه! لا تتبعوا عثرات المسلمین، فانه من تتبع عثرات المسلمین تتبع الله عثراته، و من تتبع الله عثراته یفضحه » .

«ای گروهی که به زبان اسلام آورده‌اید و دلتان از مسلمانی خالی است! در پی عیبجوئی و جستجوی لغزشهای مسلمین نباشید، که هر که در صدد عیبجوئی و لغزشهای مسلمین باشد خداوند عیوب و لغزشهای او را دنبال کند، و هر که خداوند عیوب و لغزشهای او را دنبال کند رسوایش گرداند» .

و امام محمد باقر علیه السلام فرمود: «من اقرب ما یکون العبد الی الکفر ان یؤاخی الرجل الرجل علی الدین فیحصی علیه زلاته لیعیره بها یوما ما» .

«از نزدیکترین حالات بنده به کفر این است که با مردی عقد برادری در دین بسته باشد و بدیها و لغزشهای او را بشمارد که روزی او را به آنها سرزنش کند» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «من انب مؤمنا انبه الله فی الدنیا و الآخرة » .

«هر که مؤمنی را سرزنش کند، خدای عز و جل او را در دنیا و آخرت سرزنش کند» .

شخصی به آن حضرت عرض کرد: «مردم می‌گویند: عورت مؤمن بر مؤمن حرام است؟ امام فرمود: مراد آن نیست که پنداشته‌ای، عورت مؤمن این است که کسی مواظب باشد که وی سخنی بگوید که بر او عیب گرفته شود و آن را به خاطر بسپرد تا روزی که بر او خشمگین است به وسیله آن وی را سرزنش کند» .

و امام باقر علیه السلام فرمود: «ان اسرع الخیر ثوابا البر، و اسرع الشر عقوبة البغی، و کفی بالمرء عیبا ان یبصر من الناس ما یعمی عنه، و ان یعیر الناس بما لا یستطیع ترکه، و ان یؤذی جلیسه بما لا یعنیه » .

«خیری که زودتر از همه به پاداش می‌رسد که نیکوئی کردن است، و شری که زودتر از همه عقوبت می‌بیند ستم است.و آدمی را این عیب بس است که عیب مردم ببیند و از خود کور و غافل باشد[۷۲] و مردم را به چیزی سرزنش کند که خود نمی‌تواند آن را ترک کند، و به همنشین خود بیهوده آزار رساند»[۷۳]

و اخبار وارده با این مضامین بسیار است.

پیوست: عیب پوشی

ضد عیبجوئی، عیب پوشی است، و آن از بزرگترین شاخه‌های خیرخواهی است، و چنانکه از اخبار استفاده می‌شود ثواب آن بسیار است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من ستر علی مسلم ستره الله فی الدنیا و الاخرة » .

«هر که بر عیب مسلمانی پرده پوشد خداوند در دنیا و آخرت عیب او را بپوشاند» .

و فرمود: «لا یستر عبد عیب عبد الا ستره الله یوم القیامة » .

«هیچ بنده‌ای عیب بنده دیگر را نپوشاند مگر این که خدا در قیامت عیب او را بپوشاند» .

و فرمود: «لا یری امرؤ من اخیه عورة فیسترها علیه، الا دخل الجنة » .

«هیچ فردی عیبی از برادر مسلمانش نبیند که آن را بپوشاند، مگر این که به بهشت در آید» .

در فضیلت و شرافت پرده پوشی همین بس است که یکی از اوصاف خدای سبحان است، و از شدت اعتنای الهی در پوشیدن بدیها و زشتیها این است که ثبوت بدترین فواحش را که زنا باشد به نحوی مقرر فرمود که بسیار کم اتفاق می‌افتد که ثابت شود، یعنی مشاهده چهار عادل چون میل در سرمه دان.پس بنگر که خدای تعالی چگونه بر امر گناهکاران بندگان خود در دنیا پرده افکنده و راه کشف آن را تنگ و سخت کرده است.و چنین مپندار که از پرده پوشی پروردگار در آخرت محروم باشی، که در حدیث وارد شده است که: «هر گاه خدای تعالی عیب و راز بنده را بپوشاند کریمتر از آن است که در آخرت آن را آشکار سازد، و اگر در دنیا پرده از آن بردارد کریمتر از آن است که دوباره در آخرت آن را ظاهر گرداند» .

و نیز وارد شده است که: «در قیامت بنده‌ای را می‌آورند که گریان است، خدای سبحان خطاب می‌کند که: چرا می‌گریی؟ می‌گوید: گریه می‌کنم بر آنچه از عیوب و بدیهای من در نزد آدمیان و فرشتگان آشکار خواهد شد.خداوند می‌فرماید:

ای بنده من تو را در دنیا با کشف عیوب و اعمال ناشایست تو رسوا نکردم، و حال آنکه گناه می‌کردی و می‌خندیدی! چگونه امروز تو را رسوا می‌کنم و حال آنکه معصیت نمی‌کنی و گریانی » .

در خبر دیگر آمده است که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از خدای سبحان درخواست می‌کند که امت او را در حضور فرشتگان و پیامبران و دیگر امتان محاسبه نکند تا عیبهای آنها برایشان ظاهر نگردد، بلکه طوری آنها را محاسبه کند که بجز خدای سبحان و پیغمبر او دیگری بر گناهانشان آگاه نشود، و خطاب الهی رسد که: ای حبیب من، من به بندگان خود از تو مهربانترم، چون تو روا نداری که عیوب ایشان نزد غیر تو آشکار شود من روا ندارم که بر تو نیز ظاهر گردد، من خود به تنهائی آنان را محاسبه می‌کنم چنانکه جز من کسی بر لغزشهایشان آگاه نشود» .

پس وقتی عنایت خدای سبحان در پوشیدن عیوب بندگان تا این حد باشد، ای بیچاره مبتلی به انواع عیوب و گناهان، به کدام حق پرده از عیوب بندگان خدا برمی داری، با اینکه تو خود همانند آنها به انواع عیوب و لغزشها گرفتاری!

بیندیش که اگر کسی گناه یا عیبی از تو را در پیش مردم فاش کند حال تو چگونه خواهد بود، حال دیگران را هم در افشای گناهان و عیوب آنها بر خود قیاس کن.

و از اخبار و تجربه روشن و واضح است که: هر که دیگری را رسوا کند خود نیز رسوا می‌شود.پس ای دوست من، بر خود رحم کن و به پروردگار خود تاسی جوی، و بر عیوب دیگران پرده افکن.

فاش کردن راز

افشاء و اشاعه راز اعم از کشف و آشکار ساختن عیب است.زیرا راز گاهی از عیوب است و گاهی عیب نیست، لیکن افشاء آن موجب ایذاء و اهانت به حق دوستان یا دیگر مسلمانان است، و اگر منشا آن عداوت باشد از رذائل قوه غضب است، و اگر سرچشمه آن سود مالی باشد از رذائل قوه شهوت به شمار می‌رود، یا ممکن است صرفا ناشی از خباثت نفس باشد، و به هر حال مذموم و مورد نهی است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر گاه کسی با شما سخنی گفت و نگران [چپ و راست] بود، گفتار او امانت است » .و روایت است که: «از جمله خیانت این است که راز برادر خود را فاش کنی » .و عبد الله بن سنان به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: «گفته شده است که عورت مؤمن بر مؤمن حرام است؟ فرمود: بلی! گفتم:

مراد عورتین اوست؟ فرمود: نه، چنین نیست، بلکه فاش کردن سر اوست[۷۴]»

رازپوشی

ضد افشاء سر نگهداشتن و کتمان آن است، و از افعال پسندیده به شمار می‌رود، و در اخبار به آن امر شده است.

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «طوبی لعبد نومة، عرفه الله و لم یعرفه الناس، اولئک مصابیح الهدی و ینابیع العلم، تتجلی عنهم کل فتنة مظلمة، لیسوا بالمذاییع البذر و لا الجفاة المرائین » .

«خوشا حال بنده‌ای که گمنام باشد، خدا او را شناسد و مردم او را نشناسند، اینها چراغهای هدایت و چشمه‌های دانشند، هر فتنه ظلمانی از برکت وجود آنها برطرف شود، نه فاش کننده اسرارند و نه ستم پیشه و ریاکار» .

و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «خوشا حال بنده گمنامی که به او اعتنا نشود، او مردم را شناسد و مردم او را نشناسند، خدا او را به خشنودی و رضوان شناسد، اینها چراغهای هدایتند که هر فتنه تاریکی از برکت ایشان زایل شود، و درهای رحمت برایشان گشوده گردد، نه فاش سازنده رازند و نه در صدد جفا و آزار و خودنمائی » .

و فرمود: «قولوا الخیر تعرفوا به، و اعملوا الخیر تکونوا من اهله، و لا تکونوا عجلا مذاییع.فان خیارکم الذین اذا نظر الیهم ذکر الله، و شرارکم المشاؤون بالنمیمة، المفرقون بین الاحبة، المبتغون للبراء المعایب [۷۵] »

«سخن خیر بگوئید تا به آن شناخته شوید، و کار خیر کنید تا اهل خیر باشید، عجول و فاش کننده راز نباشید، زیرا خوبان شما کسانی اند که وقتی به ایشان بنگرند به یاد خدا افتند، و بدان شما سخن چینانی اند که میان دوستان جدائی افکنند و عیبجوی پاکان باشند» .

تنبیه: سخن چینی

سخن چینی غالبا به این گفته می‌شود که سخن کسی را که پشت سر دیگری گفته به وی باز گوید، مثلا بگوید فلان درباره تو چنین و چنان گفت؟ یا نسبت به تو چنین و چنان کرد، و بدین سان نوع خاصی از افشاء سر و پرده دری و متضمن فساد یا بدگوئی و سعایت است.و گاه به شخصی که پشت سر او سخن گفته شده اختصاص ندارد، بلکه به کشف و افشاء آنچه مورد کراهت است اطلاق می‌شود، خواه کراهت کسی باشد که از او نقل یا به او نقل می‌شود یا کراهت شخص سوم و خواه کشف و افشاء به گفتار باشد یا به نوشتن یا به رمز و اشاره، و خواه آنچه نقل شده از اعمال باشد یا از اقوال، و خواه بر کسی که از او نقل می‌شود عیب و نقصی باشد یا نباشد. بنابراین سخن چینی مساوی است با فاش کردن راز و پرده دری و در این صورت هر چه از احوال مردم دیده شود که به افشاء آن راضی نباشند اشاعه آن سخن چینی است.پس بر هر مسلمانی لازم است که از آنچه از احوال دیگران می‌داند سکوت کند، مگر وقتی که حکایت و نقل آن برای مسلمانی سودمند باشد یا از گناهی جلوگیری شود.چنانکه اگر ببیند کسی مال دیگری را می‌برد بر اوست که برای حفظ حق صاحب مال گواهی دهد، اما اگر ببیند که کسی مالی را برای خود پنهان می‌کند، باز گفتن آن سخن چینی و فاش کردن راز است.

باعث سخن چینی غالبا بدخواهی نسبت به کسی است که از وی سخن چینی می‌شود، و این داخل در ایذاء است، و گاهی انگیزه آن اظهار محبت به مخاطب است، و یا برای تفریح و سرگرمی و وقت گذرانی و پرگوئی است، و به هر حال شکی نیست که سخن چینی از پست‌ترین کارهای زشت است.و آیات و اخباری که در ذم آن رسیده از حد شمار بیرون است، خدای سبحان می‌فرماید:

«هماز مشاء بنمیم.مناع للخیر معتد اثیم.عتل بعد ذلک زنیم »[۷۶] «عیبجو و پادوی سخن چینی است، مانع خیر است و ستمگر و گناهکار، و با این همه پر رو و حرامزاده است » .

از این کلام الهی مستفاد می‌شود که هر سخن چینی حرامزاده است.

و می‌فرماید:

«ویل لکل همزة لمزة » [۷۷]«وای بر هر سخن چین غیبت کننده (یا: وای بر هر عیبجوی طعنه زن یا: بد گوی واپس و بدگوی فراروی)» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «لا یدخل الجنة نمام » «هیچ سخن چینی به بهشت نمی‌رود» . و فرمود: «لا یدخل الجنة قتات » «سخن چین (یا دروغ پرداز) به بهشت نمی‌رود» .

و فرمود: «احبکم الی الله احسنکم اخلاقا، الموطؤون اکنافا، الذین یالفون و یؤلفون، و ان ابغضکم الی الله المشاؤون بالنمیمة، المفرقون بین الاحبة، الملتمسون للبراء العثرات »[۷۸]

«محبوبترین شما نزد خدا کسانی اند که اخلاقشان نیکوتر باشد، و همنشین نواز باشند، آنان که با مردم الفت می‌گیرند و مردم با آنها الفت می‌گیرند، و دشمن‌ترین شما نزد خدا پادوهای سخن چینی هستند که بین دوستان جدائی می‌افکنند، و در جستجوی لغزشهای پاکان برمی آیند» .

و فرمود: «الا انبئکم بشرارکم؟ قالوا: بلی یا رسول الله،

قال: المشاؤون بالنمیمة، المفرقون بین الاحبة، الباغون للبراء المعایب »[۷۹]

«می‌خواهید شما را به بدترینتان آگاه کنم؟ عرض کردند: بلی یا رسول الله.

فرمود: آنان که به سخن چینی روند، و میان دوستان جدائی افکنند، و برای پاکان عیبجوئی کنند» .

و فرمود: «هر که درباره مسلمانی به کلمه‌ای اشاره کند تا بدان وسیله او را در دنیا به ناحق خوار سازد، خداوند در قیامت او را در دوزخ خوار گرداند» .

و فرمود: «هر مردی که درباره مرد دیگر چیزی را که از آن بری و پاک است شایع کند تا به این وسیله او را در دنیا خوار سازد، بر خدا حق است که وی را در قیامت به خواری و ذلت در آتش افکند» .

و فرمود: «چون خدا بهشت را آفرید به آن فرمود: سخن بگوی، بهشت گفت:

هر که داخل من شد به سعادت رسید.خدای جبار، جل جلاله، فرمود: به عزت و جلالم سوگند! هشت گروه از مردم در تو جای نخواهند گرفت: باده پرست (دائم الخمر)، اصرار کننده بر زنا، سخن چین، دیوث، پلیس و لشکر پادشاه ستمگر، مخنث، آن که قطع رحم کند، و کسی که با خدا عهد بندد و به آن وفا نکند» .

امام باقر علیه السلام فرمود: «بهشت بر غیبت کنندگان و سخن چینان حرام است » .

و فرمود. «بنده خدا روز قیامت محشور شود و با اینکه در دنیا خونی نریخته، به اندازه یک حجامت یا بیشتر خون به وی دهند و گویند: این سهم تو از خون فلانی است.عرض می‌کند: خدایا تو می دانی که تا وقتی که جانم را گرفتی خونی نریختم، خداوند فرماید: آری، تو از فلانی چنین و چنان شنیدی و به ضرر او بازگو کردی، و این نقل تو دهان به دهان به فلان ستمکار رسید و وی با شنیدن آن او را کشت، و این سهم تو از خون اوست » [۸۰] و امام صادق علیه السلام فرمود: «من روی علی مؤمن روایة یرید بها شینه و هدم مرؤته لیسقط من اعین الناس، اخرجه الله تعالی من ولایته الی ولایة الشیطان، و لا یقبله الشیطان » [۸۱]

«هر که به ضرر مؤمنی داستانی بگوید و قصدش ریختن آبروی او باشد تا از چشم مردم بیفتد خداوند او را از ولایت (دوست و بستگی) خود به ولایت شیطان می‌راند، و شیطان هم او را نمی‌پذیرد» .

روایت است که: «بنی اسرائیل گرفتار خشکسالی و قحط شدند، موسی علیه السلام چند بار به دعا باران خواست ولی دعایش مستجاب نشد و اثری نبخشید.خدای تعالی به او وحی فرمود: در میان شما سخن چینی هست که بر نمامی اصرار می‌ورزد و من از این جهت دعای تو و همراهانت را اجابت نخواهم کرد.موسی گفت: پروردگارا او کیست تا از میان خود برانیم؟ فرمود: ای موسی، من تو را از سخن چینی نهی می‌کنم و خود سخن چینی کنم؟ پس بنی اسرائیل همگی توبه کردند، آنگاه خداوند به آنها باران رسانید» .

و روایت است که: «ثلث عذاب قبر از سخن چینی است » .

و هر که واقعیت و کنه نمامی و سخن چینی را بشناسد، می‌داند که سخن چین بدترین و خبیث‌ترین مردم است، زیرا وی از دروغ و غیبت و مکر و بیوفائی و خیانت و کینه و حسد و دوروئی و فساد کردن میان مردم و خدعه و فریب دور و برکنار نخواهد ماند.خدای سبحان می‌فرماید:

«و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض » .[۸۲]«و آنچه را خدا به پیوند با آن فرمان داده می‌گسلند و در زمین تباهی می‌کنند» .

و سخن چین در بریدن رشته‌ای که خداوند به پیوستن آن امر کرده می‌کوشد و در زمین فساد می‌کند.خداوند می‌فرماید:

«انما السبیل علی الذین یظلمون الناس و یبغون فی الارض بغیر الحق » . [۸۳] «راه [نکوهش و تعرض] بر کسانی است که به مردم ستم کنند و در زمین به ناحق سرکشی نمایند» .و سخن چین از اینهاست.

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «قاطع داخل بهشت نمی‌شود» : یعنی قاطع بین مردم، و نمام قاطع بین مردم است. و فرمود: «شر الناس من اتقاه الناس لشره » «بدترین مردم کسی است که مردم از شر و گزند او بترسند و پروا کنند» .و سخن چین از اینهاست، و شر و گزند سخن چین از هر کسی بیشتر است. حکایت کرده‌اند که مردی بنده‌ای فروخت و به خریدار گفت: این بنده هیچ عیبی ندارد جز سخن چینی، خریدار گفت: قبول کردم، آن را خرید، چند روزی گذشت، روزی غلام به همسر آقای خود گفت: همسرت تو را دوست ندارد، و می‌خواهد زنی دیگر بگیرد، و من می‌توانم با موی او برای تو افسون کنم، زن گفت:

چگونه به موی او دست یابم؟ گفت: هنگام خواب تیغی بر گیر و چند موی از پشت سر او بتراش و به من ده.سپس به نزد آقا رفت و گفت: همسرت با مردی بیگانه طرح دوستی افکنده و قصد کشتن تو دارد، و اگر می‌خواهی صدق گفتار من روشن شود خود را به خواب زن تا بدانی که راست می‌گویم.مرد به هنگام شب خود را خواب وانمود، زن را دید با تیغ بر بالین او آمد، یقین کرد که اراده قتل او دارد، پس برخاست و زن را کشت، آنگاه غلام نزد خویشان زن رفت و ایشان را از قتل وی آگاه ساخت، آنها آمدند و مرد را کشتند، سپس دو قبیله زن و شوهر به جان هم افتادند و میان آنها کشتار در گرفت و سالها گریبانگیرشان شد.

پس بر هر کسی لازم است که سخن نمام را باور و تصدیق نکند، زیرا سخن چین فاسق است، و شهادت فاسق مردود است به دلیل قول خدای تعالی:

«ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا»[۸۴]«اگر فاسقی خبری نزد شما آورد به تحقیق پردازید» .

و باید او را نهی کرد و پند داد و کار او را زشت شمرد، به دلیل این قول خدای تعالی:

«و امر بالمعروف و انه عن المنکر»[۸۵]«امر به معروف و نهی از منکر کن » .

و باید سخن چین را دشمن داشت، چنانکه خداوند او را دشمن داشته، و نباید به مجرد گفته وی به برادر مسلمان خود بدگمان شد، که خدای تعالی می‌فرماید:

«اجتنبوا کثیرا من الظن » [۸۶] «از بسیاری گمانها بپرهیزید» .

و نباید درباره سخن نمام تجسس و تحقیق و بررسی کرد، به دلیل قول خدای تعالی:

«و لا تجسسوا» .و نیز نباید تسلیم آنچه نمام از آن نهی می‌کند شد، و نباید سخن وی را بازگو کرد، مثلا گفت: فلانی چنین و چنان حکایت کرد، زیرا خود این نیز سخن چینی و غیبت است.

محمد بن فضل به حضرت امام موسی کاظم علیه السلام عرض کرد: «فدایت شوم!

از یکی از برادران دینی ام چیزی به من می‌رسد که آن را ناخوش دارم، و چون از خود او می‌پرسم انکار می‌کند، و حال آنکه جمعی از اهل وثوق به من خبر داده‌اند.

امام فرمود: ای محمد، چشم و گوش خود را درباره برادر مسلمانت تکذیب کن، و اگر پنجاه نفر در نزد تو شهادت دهند قول او را تصدیق و آنها را تکذیب کن، و چیزی را به ضرر وی شایع مکن که سبب خواری و ریختن آبروی او باشد، و در نتیجه از کسانی باشی که خدا درباره آنها می‌فرماید:

«ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم » [۸۷][۸۸] «کسانی که دوست دارند که کار بد در میان مؤمنان شیوع یابد عذابی دردناک دارند» .

از امیر مؤمنان علیه السلام روایت شده که: «مردی به خدمت آن حضرت آمد و از شخصی بدگوئی و سعایت کرد، حضرت فرمود: استفسار می‌کنم اگر راست گفته باشی با تو دشمن خواهم شد، و اگر دروغ گفته باشی تو را مجازات می‌کنم، و اگر می‌خواهی درگذریم در می‌گذریم.گفت: درگذر یا امیر المؤمنین » .

نقل شده است که شخصی به دیدن یکی از حکماء رفت و از شخص دیگری سخنی نزد او نقل کرد، حکیم گفت: دیدار ما را دیر آینده تر و مرا با برادرم بد کردی، و دل آسوده‌ام را مشغول ساختی، و خود را که نزد من امین بودی متهم گردانیدی » .

تتمه: سعایت

سعایت همان سخن چینی است، با این شرط که کسی که نزد او سخن چینی می‌شود از او بیم ضرر و اذیت باشد، مانند سلاطین و امراء و حکام و رؤسا و امثال آنان.و این بدترین انواع سخن چینی و گناه آن از همه بیشتر است، و آن نیز از عداوت و از مالدوستی و طمع به آن ناشی می‌شود، و از پستی و خباثت دو قوه شهوت و غضب است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «کسی که نزد مردم از مردم سعایت می‌کند این به علت عدم رشد اوست » : یعنی حلال زاده نیست.

در نزد یکی از بزرگان از سعایت کنندگان سخن به میان آمد.گفت: چه می‌پنداری درباره کسانی که راستگوئی از هر گروهی ستوده است جز از آنها؟


فساد کردن میان مردم

افساد غالبا به سبب سخن چینی پدید می‌آید، هر چند افساد بدون سخن چینی هم تحقق می‌یابد.و شکی نیست که این صفت از مهلکاتی است که آدمی را به دوزخ می‌کشاند.خدای سبحان می‌فرماید:

«الذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض اولئک هم الخاسرون »[۸۹] «کسانی که پیمان خدا را بعد از استوار کردن آن می‌شکنند، و آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داده می‌گسلند، و در زمین فساد می‌کنند، آنها زیانکارند» . و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ان فساد ذات البین هی الحالقة » «فساد بین دو نفر حالقه (وسیله ستردن و قطع) است » .

پیوست: اصلاح

ضد افساد، اصلاح میان مردم است، و این از بزرگترین مصادیق خیرخواهی است، و ثواب آن در نزد خدا بسیار است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «افضل الصدقة اصلاح ذات البین » «برترین صدقات اصلاح میان مردم است » .

و فرمود: «اتقوا الله و اصلحوا ذات بینکم، فان الله تعالی یصلح بین المؤمنین یوم القیامة » .

از خدا بترسید و میان خویش را اصلاح کنید که خدای تعالی در قیامت میان مؤمنین اصلاح خواهد کرد» .

و فرمود: «کسی که میان دو نفر اصلاح کند و خیر گوید دروغگو نیست » [۹۰]

و فرمود: «هر دروغی را می‌نویسند مگر اینکه در جهاد باشد، که جنگ خدعه است، یا دروغی گفته شود که برای اصلاح میان مردم باشد» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «صدقة یحبها الله اصلاح بین الناس اذا تفاسدوا، و تقارب بینهم اذا تباعدوا» .

«صدقه‌ای که خدا دوست دارد اصلاح میان مردم است هر گاه به اختلاف و فساد افتاده باشند، و نزدیک ساختن آنها به یکدیگر هر گاه از هم دور شده باشند» .

و به مفضل فرمود: «اذا رایت بین اثنین من شیعتنا منازعة، فافتدها من مالی » .

«هر گاه میان دو تن از شیعیان ما نزاعی دیدی، از مال من فدیه بده » [۹۱]

و به ابن عمار فرمود: «از جانب من چنین و چنان بگو.ابن عمار گفت:

فرموده شما را به آنها می‌رسانم، و خودم آنچه شما فرمودید و غیر از آنچه فرمودید بگویم؟ فرمود: آری، مصلح دروغگو نیست [مانند این سخنها صلح است نه دروغ]» .

و فرمود: «المصلح لیس بکاذب » [۹۲]«مصلح دروغگو نیست » : یعنی اگر برای اصلاح میان مردم سخن غیر واقعی بگوید ولی اصلاح به آن بستگی داشته باشد سخن او دروغ بشمار نمی‌رود.و این دلیل بر وجوب اصلاح میان مردم است، زیرا ترک دروغ واجب است، و واجب جز به واجب مهمتر و مؤکدتر ساقط نمی‌شود.

و از آنهاست:


شماتت

شماتت عبارت است از گفتن اینکه بلایا مصیبتی که به کسی رسیده از بدی و بدکاری اوست، و این غالبا ناشی از عداوت یا حسد است.و علامت آن این است که با شادی و سرور همراه است، و گاه از پستی گرائی قوه شهویه است، که به سبب جهل به قضا و قدر الهی به آن میل می‌کند، اگر چه کینه و حسد نداشته باشد.

تجربه و اخبار دو دلیل و شاهدند بر اینکه هر که دیگری را شماتت کند، از دنیا بیرون نمی‌رود تا خود به آن گرفتار شود و دیگری او را شماتت کند.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: «لا تبدی الشماتة لاخیک فی رحمه الله و یصیرها بک » .

«در گرفتاری برادر [مسلمان] خود شماتت و اظهار شادی مکن، که خداوند به او رحم می‌کند و آن گرفتاری را به سوی تو برمی گرداند» .

و فرمود: «من شمت بمصیبة نزلت باخیه لم یخرج من الدنیا حتی یفتتن » .

«هر که برادر خود را به مصیبتی که بر او فرود آمده شماتت کند از دنیا نرود تا خود به آن گرفتار شود» .

به علاوه هر بلا و مصیبتی که بر مسلمانی روی دهد ممکن است کفاره گناه یا موجب بلندی مرتبه او در آخرت گردد و دلیل این مطلب این است که بزرگترین بلاها و مصائب بر انبیا و سپس بر اولیاء و بعد به ترتیب بر مؤمنانی که در درجات بالاترند فرود آمده است.و شکی نیست که رنجها و مصیبتهای ایشان از بدی افعالشان نبوده است.

پس سزاوار است که هر عاقلی اندیشه و تامل کند که (اولا) شماتت مسلمان به واسطه گرفتاری و مصیبتی که به او روی نموده موجب ابتلای خود وی به مثل آن در دنیا خواهد بود، و (ثانیا) شماتت باعث ایذاء برادر مسلمان و موجب عذاب آخرت است، و (ثالثا) بلا و گرفتاری و مصیبت دلالت بر بدی و خواری در نزد خدا نمی‌کند، بلکه دلالت آن بر حسن حال و قرب او به خدای سبحان بیشتر است.پس باید خود را از اظهار شماتت نسبت به هر مسلمانی نگاهداشت، و شماتت کنندگان را از عقوبت این جهان و عذاب آن جهان ترسانید.

و از آنهاست:


مراء و جدال و خصومت

مراء عبارت است از ایراد و اعتراض به سخن دیگری و اظهار نقص و خلل در آن به قصد تحقیر و اهانت وی، و اظهار برتری و هوشمندی خود.و جدال همان مراء است که مورد و متعلق آن مسائل اعتقادی و بیان و تقریر آنها باشد.و خصومت نوعی مجادله و لجاج در گفتار است برای به دست آوردن مالی یا مقصودی دیگر، و این گاهی با ابتدا و شروع به سخن است و گاهی به نحو اعتراض، و مراء جز به صورت اعتراض بر کلام دیگری نیست.پس مراء نوعی ایذاء است، و ناشی از عداوت و حسد می‌باشد.ولی جدال و خصومت، زمانی از یکی از این دو و زمانی از غیر این دو ناشی و صادر می‌شود.

بدین گونه، جدال اگر بحق باشد - یعنی به اثبات یکی از عقاید حقه متعلق باشد - و قصد و غرض از آن ارشاد و هدایت باشد، و طرف مجادله دشمنی و عناد نداشته باشد، این «جدال احسن » است و مذموم نیست، بلکه ستوده و پسندیده است و از ثبات در ایمان که از نتایج نیرومندی معرفت و بزرگی نفس است شمرده می‌شود.خدای سبحان می‌فرماید:

«و لا تجادلوا اهل الکتاب الا بالتی هی احسن »[۹۳]«با اهل کتاب جز به طریق نیکو مجادله مکنید» .

و اگر جدال به حق نباشد، مذموم و همراه با عصبیت یا غلبه جوئی یا طمع مالی است، و از رذائل قوه غضب یا شهوت است، و چه بسا که موجب شک و شبهه هائی شود که اعتقادات حقه را ضعیف سازد، و لذا خدای سبحان آن را نهی کرده و مورد مذمت قرار داده، و فرموده:

«و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم و لا هدی و لا کتاب منیر» [۹۴]

«از مردم کسانی هستند که درباره خدا بدون علم و هدایت و کتاب روشنی بخش مجادله می‌کنند» .و فرموده:

«و اذا رایت الذین یخوضون فی آیاتنا فاعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره » [۹۵]«و چون کسانی را ببینی که در آیات ما به یاوه گوئی فرو می‌روند از آنها روی بگردان تا در سخنی غیر از آن گفتگو کنند» .

و خصومت نیز اگر به حق باشد، یعنی برای استیفای مال یا حق مسلمی باشد، آن نیز ستوده و پسندیده است و از فضائل قوه شهویه به شمار می‌آید، و اگر به باطل باشد، یعنی متعلق به مدعائی باشد که دروغ یا بدون علم و یقین است مذموم است و از رذائل به شمار می‌رود.پس خصومت مذموم در مورد مخاصمه‌ای است که شخص می‌داند حق با او نیست، و اما در آنچه نمی‌داند حق با اوست یا نه، مانند خصومت وکیل قاضی (وکیل تسخیری)، که پیش از آنکه بداند که حق با کدام طرف است از هر طرفی وکیل می‌شود، و بدون علم و یقین به مخاصمه می‌پردازد، چنین شخصی مانند کسی است که با حالت سرگشتگی مرتکب لغزشها و شبهات می‌شود که بی قصد و غرض به مسلمین زیان می‌رساند، و بدون عوض و زر و بال غیر را متحمل می‌گردد، و چنین کسی زیانکارترین مردم و بدبخت‌ترین آنها در آخرت است.

همچنین خصومت مذموم شامل مخاصمه کسی می‌شود که حق خود را می‌طلبد ولی به قدر حاجت و ضرورت اکتفا نمی‌کند، بلکه در خصومت به قصد تسلط و ایذاء لجاج و عناد می‌کند، و سخنان خود را با کلام ایذائی که در اظهار حق و بیان دلیل نیازی به آن نیست می‌آمیزد، و نیز شامل کسی می‌شود که صرفا برای غلبه بر خصم و شکست او به مخاصمه برخاسته و حال آنکه آن مقدار از مال در نظر او کوچک و ناچیز است، و بسا هست که می‌گوید قصدش عناد و غلبه بر وی و ریختن آبروی اوست، و چون این مال را بگیرم دور می‌اندازم، و بنابراین غرض او عناد و لجاج است.

پس خصومتی که جایز است منحصر است به خصومتی که مظلوم حق خود را بطلبد آن هم از راه مشروع و بدون قصد عناد و ایذاء، و در مخاصمه قدر حاجت را رعایت کند و زیاده از آن سخنی نگوید.بدین سان کار وی حرام نیست، اگر چه بهتر است طریق مخاصمه را ترک کند و راه دیگری برای استیفای حق خود بجوید، زیرا نگاهداشت زبان در وقت مخاصمه ناممکن یا بسیار مشکل است.که مخاصمه موجب برافروختن و تحریک خشم است، و چون خشم به هیجان آید مطلب اصلی از میان می‌رود، و کینه بین دو طرف مستحکم می‌شود تا جائی که هر یک از خوشی و سرور دیگری اندوهگین و از ناخوشی و ضرر دیگری شاد می‌گردد.

بدین گونه خصومت خاستگاه همه شرها و بدیهاست، و سزاوار است که جز به وقت ضرورت و به اندازه ضرورت در خصومت را نگشایند و اگر ضرور باشد از حد واجب تجاوز نکنند، زیرا کمترین درجه آن از پریشانی خاطر و مشغولی دل خالی نیست، تا می‌رسد به اینکه در نماز نیز مشغول مخاصمه با او می‌گردد، و نیز خصومت موجب طعن و اعتراض بر خصم، و نسبت دادن جهل و کذب به او می‌گردد، زیرا کسی که با دیگری مخاصمه می‌کند یا او را نادان و یا دروغگو می‌شمارد، و بنابراین سخنان بد و ناشایست به وی خواهد گفت، و گفتار خوش و سخن نیک را از دست خواهد داد.و همچنین است در مورد مراء و جدال.

و بالجمله: مراء و جدال و خصومت، جز در موارد استثنائی، از کارهای ناپسند و سرچشمه بیشتر شرها و فتنه هاست، و از اینرو در اخبار از آنها ذم شدید شده است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من جادل فی خصومة بغیر علم، لم یزل فی سخط حتی ینزع » .

«هر که در مخاصمه‌ای بدون علم مجادله کند در خشم و ناخشنودی خداست تا دست بردارد» .

و فرمود: «ان ابغض الرجال الی الله الالد الخصم » . «منفورترین مردم در نزد خداوند لجوج خصومتگر (سخت خصومت) است » .

و فرمود: «ما اتانی جبرئیل قط الا و عظنی، فآخر قوله لی: ایاک و مشادة الناس، فانها تکشف العورة و تذهب بالعز» .

«هیچگاه جبرئیل نزد من نیامد مگر مرا موعظه کرد و آخرین سخنش این بود که: زنهار از لجاج و سختگیری بر مردم بپرهیز، که این خوی عیب آدمی را آشکار می‌کند و عزت او را از میان می‌برد» .

و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «ایاکم و المراء و الخصومة، فانهما یمرضان القلوب علی الاخوان، و ینبت علیهما النفاق » .

«از ستیزه و خصومت بپرهیزید که اینها دلهای برادران را بیمار می‌کند و نفاق را می‌رویاند» .

و حضرت امام علی بن الحسین علیهما السلام فرمود: «بدا به حال امتی که پیوسته در مراء و ستیزه باشد! وای بر مردم فاجری که همواره در مخاصمه باشند! و بد امت گناهکاری است که درباره غیر خدا پرگو باشد» .

و حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: «لا تمارین حلیما و لا سفیها، فان الحلیم یقلیک و السفیه یؤذیک » .

«هرگز با شخص حلیم مجادله و مراء مکن و نه با سفیهی، که حلیم دشمن تو می‌شود و سفیه به تو آزار می‌رساند» .

و فرمود: «ایاک و المشادة، فانها تورث المعرة و تظهر العورة » . «از غلبه جوئی و سختگیری بپرهیز، که این موجب گزند و آسیب است و عیب پوشیده را آشکار می‌کند» .

و فرمود: «ایاکم و الخصومة، فانها تشغل القلب، و تورث النفاق، و تکسب الضغائن »[۹۶]

«از خصومت بپرهیزید، که دل را مشغول و گرفتار می‌کند، و باعث نفاق می‌شود، و کینه‌ها پدید می‌آورد» .

پس هر کس در آنچه دلالت بر ذم و بد فرجامی این صفات (مراء و خصومت) عقلا و شرعا دارد بیندیشد - و در نظر بگیرد که فایده‌ای بر آنها مترتب نیست، و به یاد آورد که ترک آنها ممدوح و ضد آنها، یعنی گفتار خوش، سودمند است - ترک آنها بر او آسان می‌گردد و گرد آنها نمی‌گردد.

دنباله: علاج مراء

راه معالجه مراء و جدال و خصومت این است که بداند که اینها باعث دشمنی و بغض و دوری می‌شود و مهر و الفت را زایل می‌کند و دوستی و یگانگی را از میان می‌برد.و شکی نیست که نظام اصلح بر همبستگی و یگانگی استوار است، و این مقتضای عنایت الهی و حکمت ازلی است، و اختلاف و تفرقه با آن سازگار نیست، و عاقل نباید مرتکب خلاف فعل و حکمت پروردگار شود.این علاج علمی است، و اما معالجه عملی این است که در عمل همواره بر ضد مراء و جدال و خصومت رفتار کند، یعنی گفتار خوش و سخن نیک داشته باشد، و بر آن مواظبت کند، هر چند با زحمت و به تکلف باشد، تا اینکه ملکه او شود و اضداد آن (مراء و جدال و خصومت) به کلی بر طرف گردد.

پیوست: خوش کلامی

اشاره شد که ضد آن سه رذیله سخن خوش و نیکوست، و آنچه در ستایش این و در ثواب ترک اضداد آن رسیده است بسیار و بی شمار است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ثلاث من لقی الله تعالی بهن دخل الجنة من ای باب شاء: من حسن خلقه، و خشی الله فی المغیب و المحضر، و ترک المراء و ان کان محقا» .

«سه چیز است که هر که خدا را با آنها ملاقات کند از هر دری که بخواهد داخل بهشت می‌شود: کسی که خلقش نیکو باشد، و کسی که در نهان و آشکار از خدا بترسد، و کسی که ترک جدال کند اگر چه حق با او باشد» . و فرمود: «خوش کلامی و اطعام شما را در بهشت جای می‌دهد» .

و فرمود: «در بهشت غرفه (قصر و بالا خانه) هائی هست که [از درخشندگی] بیرون آنها از درون و اندرون از بیرون دیده می‌شود، خدا آنها را برای کسانی آماده کرده است که مردم را اطعام کنند و خوش سخن باشند» .

و فرمود: «الکلمة الطیبة صدقة » . «سخن نیکو صدقه است » .

و روایت است که: «خوکی از نزد عیسی علیه السلام می‌گذشت، به او گفت:

برو به سلامت.شخصی عرض کرد: یا روح الله، به خوکی چنین می گوئی! فرمود:

نمی‌خواهم زبانم به بدی عادت کند» .حکیمی گوید: «سخن نرم کینه‌های نهانی را می‌شوید» .


استهزاء و مسخره کردن

استهزاء این است که آدمی گفتار یا کردار یا صفات و خلقت مردم را به قول یا به فعل یا به ایماء و اشاره طوری نقل و حکایت و بازگو کند که سبب خنده دیگران شود، و البته این عمل از ایذاء و تحقیر و آگاهانیدن بر عیوب و نقائص مردم خالی نیست، و اگر این کار در حضور شخص مورد استهزاء نباشد، متضمن غیبت نیز خواهد بود.و باعث این صفت و عمل یا عداوت است یا تکبر و کوچک شمردن شخصی که به او استهزاء می‌شود، در این صورت از رذائل قوه غضبیه است.و یا به قصد خندانیدن و دلشاد کردن مالداران و اهل دنیاست از راه طمع در چرکهای دست آلوده آنها و به دست آوردن پاره‌ای از اموال حرام ایشان.

شکی نیست که این خوی و عمل شیوه اراذل حزب شیاطین است که بهره‌ای از دین و ایمان ندارند، زیرا اینان سخن دروغین بر هم می‌بندند و به کارهای تعجب آور دست می‌زنند، قید و قلاده جوانمردی و آزادگی از گردن برمی دارند، و پرده‌های شرم و حیا را در برابر دیده مردم خردمند می درند، و عیوب و نقائص و لغزشهای مسلمانان را آشکار و علنی می‌سازند، و افعال نیکان و اخیار را چنان نقل و حکایت می‌کنند که باعث مضحکه فرومایگان و اشرار گردد، و صفات خوبان و ابرار را به رسواترین صورت در انظار مردم تقلید می‌کنند.بدون تردید مرتکب این افعال به مراحل بسیار از انسانیت دور است، و مستوجب عقوبت دنیا و عذاب آخرت خواهد بود، و در دیده اهل خرد و دانش لحظه‌ای از خواری و پستی بر کنار نیست، و در دلهای اهل ایمان هیچ وقع و اعتباری ندارد. و در مذمت این عمل همین بس که چنین گناهان خبیثی را وسیله تحصیل مال پلید یا به دست آوردن اعتبار در نظر ابنای دنیا می‌گرداند، گویی اعتقاد ندارد که متکفل روزی بندگان خدای سبحان است.

راه دفع این خوی ناپسند - بعد از تامل در بدی عاقبت و وخامت سرانجام آن، و در نظر آوردن ذلت و خواری دنیوی که لازمه آن است - این است که اگر باعث آن عداوت و تکبر است آن را از میان ببرد، و اگر انگیزه آن به نشاط آوردن و شادمان گردانیدن دلهای اهل دنیا به طمع مال آنهاست باید بداند که هر کسی آن قدر مال و روزی که برای او مقدر شده است از سوی خدای سبحان به وی می‌رسد، و هر که تقوای الهی داشته باشد و بر خدا توکل کند خداوند گشایشی برایش پیش آورد و از آنجا که گمان ندارد به او روزی می‌رساند، و در آخرت سعادتمند خواهد بود.و اگر شیطان او را بفریبد و به تحصیل درآمدهای پلید و حرام وا دارد، بیش از آنچه مقدر است به وی نخواهد رسید، و در آخرت بدبخت و بیچاره خواهد بود.

و نیز باید دانست که هر کس بر خدا توکل کند و متصف به آزادگی باشد، توکل و آزادگی را برای دستیابی به پاره‌ای از اموال خبیث و پلید به این افعال پست تبدیل نمی‌کند، و نفس خود را عتاب و سرزنش می‌کند و او را پند و نصیحت می‌دهد، و آنچه از شریعت در مذمت مستهزئان و عذاب آنها در قیامت (به صورت استهزاء) رسیده متذکر می‌شود.خدای سبحان می‌فرماید:

«لا یسخر قوم من قوم عسی ان یکونوا خیرا منهم » [۹۷]

«هیچ گروهی گروه دیگر را مسخره نکنند، شاید آن گروه از آنها بهتر باشند» .

و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «کسانی که مردم را مسخره و استهزاء می‌کنند برای هر یک دری از بهشت را می‌گشایند و می‌گویند: بشتاب بشتاب! او با رنج و غم می‌آید که داخل شود در را می‌بندند، سپس دری دیگر را می‌گشایند و به او می‌گویند: بشتاب و زود بیا! و چون به نزدیک در می‌رسد در را می‌بندند.و پیوسته با او چنین می‌کنند، تا در دیگر گشوده می‌شود و چون می‌گویند: بشتاب و تند بیا! دیگر نمی‌آید» .

و ابن عباس در تفسیر این قول خدای تعالی:

«...یا ویلتنا ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصاها...» [۹۸]

«...ای وای بر ما! این چه نامه‌ای است که هیچ کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته مگر آن را به شمار آورده است...» گوید: «آن کوچک: تبسم از روی استهزاء، و آن بزرگ، قهقهه و خنده تمسخر آمیز به مؤمن است » .و این اشاره است به اینکه خنده بر مردم از گناهان بزرگ است.

آنچه گفته شد در مورد کسی است که مردم را با استهزاء و تمسخر خود اذیت و اهانت می‌کند، و اما کسی که خود را مورد مسخرگی قرار داده و شاد است از اینکه با او شوخی و تمسخر می‌کنند، اگر چه نسبت به خود ستمکار است و از خلق و خوی مؤمنان بدور است، که خود را خوار و ذلیل ساخته، لیکن مسخره کردن دیگران نسبت به او از مزاح و شوخی به شمار می‌رود، و بیان شوخی مذموم و شوخی پسندیده خواهد آمد، و حرام آن این است که به ایذاء و تحقیر بیانجامد: به اینکه بر سخن اشتباه آمیز و نامنظم وی، یا بر افعال آشفته و نامرتب او، یا بر چهره زشت یا قامت کوتاه یا دراز وی یا به عیب و نقصی که دارد بخندند، که خنده بر این چیزها داخل در مسخرگی و مورد نهی است.

راه علاج آن - بعد از تذکر آنچه گفته شد - این است که استهزاء و مسخره کردن وی موجب خواری خود او در قیامت در پیشگاه خدای تعالی و در نزد فرشتگان و پیامبران و همه مردم خواهد شد، پس اگر در حسرت و شرم و خجالت و خواری خود در روزی که بار گناهان کسانی را که استهزاء کرده بر دوش دارد و به دوزخ رانده می‌شود بیندیشد، به وحشت می‌افتد و از خوار کردن دیگران باز می‌ایستد، و اگر حقیقت حال خود را در روز قیامت بداند در می‌یابد که سزاوارتر این است که گاهی بر خود بخندد و زمانی بگرید، زیرا با استهزاء کردن کسی در نزد اراذل مردم خویشتن را در معرض آن قرار می‌دهد که آن شخص در قیامت در برابر دیدگان مردم دست او را بگیرد و به ضرب تازیانه، چنانکه خر را می‌رانند، وی را به سوی آتش جهنم ببرد و او را استهزاء کند و از خواری او و از اجازه الهی برای انتقام از وی شادمان باشد.پس هر که در این باره بیندیشد و دشمن جان خود نباشد، از استهزاء و مسخره کردن به کلی اجتناب خواهد نمود.


مزاح و شوخی کردن

مزاح در اصل مذموم و مورد نهی است، و سبب آن یا سبکی و کم وقاری نفس است، که در این صورت از رذائل قوه غضبیه به شمار می‌رود، یا تمایل و خواهش نفس به آن است، یا شاد و خندان ساختن بعضی از اهل دنیا به طمع مال آنهاست، که در این صورت از رذائل قوه شهویه می‌باشد.

مزاح از آنرو مذموم است که موجب سقوط مهابت و وقار می‌شود، و بسا باعث دشمنی و قهر و کینه می‌گردد، و یا به هرزگوئی و استهزاء می‌انجامد.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «لا تمار اخاک، و لا تمازحه » «با برادر خویش مراء و ستیزه مکن، و با او مزاح مکن » .

یکی از بزرگان به فرزند خود گفته است: «پسرم، با مردم شریف شوخی مکن که کینه تو را در دل می‌گیرند، و با مردم پست و فرومایه نیز شوخی مکن که به تو جرات پیدا می‌کنند» .

و دیگری گفته است: «زنهار از شوخی بپرهیزید، که موجب کینه و جدائی خواهد شد» .

و دیگری گوید: «شوخی آبرو را می‌برد، و دوستان را جدا می‌کند» .

و نیز گفته‌اند: «هر چیزی تخمی دارد، و تخم دشمنی شوخی است » .

و از مفاسد شوخی این است که: سبب هرزه خندی می‌شود، و حال آنکه از خنده نهی شده است. خدای تعالی می‌فرماید:

«فلیضحکوا قلیلا و لیبکوا کثیرا»[۹۹]

«باید کم بخندند و بسیار بگریند» [۱۰۰]

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «گاهی مرد کلمه‌ای می‌گوید که همنشینان را بخنداند، و بدان سبب به فاصله بیشتر از ثریا سقوط می‌کند» .

و فرمود: «هر گاه آنچه من می‌دانم می‌دانستید بسیار می‌گریستید و کم می‌خندیدید» .و این روایت دلالت دارد بر اینکه خنده نشانه غفلت از آخرت است.

یکی از بزرگان گفته است: «هر که بسیار بخندد هیبتش می‌رود، و هر که شوخی کند سبک می‌شود، و هر که زیاد به کاری پردازد به آن شناخته شود، و هر که پرگو باشد لغزشش بسیار باشد، و هر که بسیار بلغزد شرمش کم شود، و هر که حیائش کم شود ورع و تقوایش کم شود، و هر که ورعش کم شود دلش می‌میرد» .

عارفی خود را مورد خطاب قرار داد و گفت: «آیا می‌خندی و حال آنکه شاید کفن تو اکنون از دست گازر بیرون آمده باشد؟ !» مردی به برادرش گفت: «آیا به تو رسیده است که به آتش داخل می‌شوی؟

گفت: آری! گفت: آیا دانسته‌ای که از آن خارج می‌شوی؟ گفت: نه، گفت: پس برای چه می‌خندی؟ بعد از آن کسی وی را تا هنگام مرگ خندان ندید.» و نیز بزرگی به جمعی که در روز فطر در حال خنده بودند گفت: «اگر اینها آمرزیده شده‌اند این کار شاکران نیست، و اگر بخشوده نشده‌اند این فعل خائفان نیست » .

باید دانست که خنده مذموم قهقهه است، اما تبسم که دندانها نمایان شود ولی صدائی شنیده نشود مذموم نیست، بلکه پسندیده است به دلیل فعل نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم [۱۰۱]

دنباله: مزاح مذموم

حق این است که مزاح مذموم افراط و مداومت بر آن است، یا مزاحی که به دروغ و غیبت و امثال اینها بیانجامد و آدمی را از راه حق خارج کند.اما اندک آن که موجب گشادگی خاطر و خوشدلی شود، و متضمن ایذاء و دروغ و باطل نباشد ناپسند نیست، به دلیل سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم: «من مزاح می‌کنم ولی بجز حق نمی‌گویم » .و نیز روایت است که «به آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم گفتند: یا رسول الله، شما با ما شوخی می‌کنید! فرمود: من اگر چه شوخی می‌کنم ولی بجز حق نمی‌گویم » .

و عامه روایت کرده‌اند: «پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار تبسم می‌کرد، و از همه مردم خوش طبعتر بود» .روزی [به پیرزنی] فرمود: «پیرزن به بهشت نمی‌رود، پیرزن گریست فرمود: در آن روز دیگر پیر نخواهی بود» .زنی به خدمت آن حضرت رسید و گفت: «شوهرم شما را دعوت می‌کند.فرمود: شوهر تو همان است که در چشمش سفیدی است؟ زن گفت: نه به خدا در چشمش سفیدی نیست! فرمود چرا، هست.

زن گفت: نه به خدا! فرمود: هیچ کس نیست مگر اینکه در چشمش سفیدی هست » .

امثال این مطایبات از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و از ائمه علیهم السلام روایت شده، و طرف این گونه شوخی‌ها نیز غالبا زنان و یا کودکان بوده‌اند، زیرا پیامبر اکرم و یا ائمه علیهم السلام در مواجهه با آنان متناسب با احساسات و رقت قلب آنان، با ایشان رفتار می‌کرده‌اند، بی آنکه به هزل و دروغ و باطل کشانده شود، و صدور این مزاحها گاه گاه و به ندرت اتفاق افتاده، و البته ایشان می‌توانستند طوری شوخی کنند که از حق و اعتدال خارج نشوند، اما دیگران هر گاه در شوخی را بگشایند چه بسا که به افراط و باطل افتند.پس در مورد امثال ما بهتر این است که مطلقا آن را ترک کنیم.

غیبت

غیبت آنست که چیزی نسبت به کسی گفته شود که اگر به گوش وی برسد خوشش نیاید، خواه آن گفته راجع به نقص در بدن او یا در اخلاق یا در اقوال و یا در افعال مربوط به دین یا دنیای او باشد، بلکه اگر مربوط به نقصی در لباس یا خانه یا مرکب وی باشد.

دلیل این گستردگی و تعمیم معنی غیبت - علاوه بر اجماع امت بر اینکه هر کس از دیگری چیزی بگوید که چون بشنود ناراحت و آزرده شود غیبت کننده است - روایاتی است که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام رسیده است:

از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که فرمود: «آیا می‌دانید غیبت چیست؟» گفتند: خدا و رسول او داناترند. فرمود: «این است که درباره برادر مسلمانت چیزی بگوئی که خوشش نیاید» ، شخصی عرض کرد: اگر آنچه بگوییم در او باشد چطور؟ فرمود: «اگر آنچه می گوئی در او باشد غیبت کرده‌ای و اگر نباشد بهتان زده‌ای » .

و روایت است که: «نام مردی در نزد آن حضرت برده شد، گفتند: چقدر عاجز است! فرمود: برادر خود را غیبت کردید، گفتند: یا رسول الله، آنچه گفتیم در او هست.فرمود: اگر آنچه در او نیست می‌گفتید بهتان زده بودید» .

از عایشه روایت است: «زنی به خانه ما آمد، وقتی باز می‌گشت، با دست اشاره کردم که کوتاه است، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: غیبت کردی » .و نیز از او روایت است: «وقتی در خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره زنی گفتم: دامنش دراز است.فرمود:

از دهانت بینداز! از دهانت بینداز! پس پاره گوشتی از دهانم بیرون افتاد» .

و روایت است: «یکی از شیخین به دیگری گفت: فلان شخص پر خواب است، سپس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سفره خواستند که از آن نان بخورند.فرمود: خوراک خود را خوردید.گفتند: یادمان نمی‌آید، فرمود: بلی! گوشت رفیقتان را خوردید» .

و اما روایتی که از امام صادق علیه السلام رسیده است که فرمود: «غیبت آنست که درباره کسی چیزی بگویی که در نزد خداوند عیب نباشد و به چیزی او را مذمت کنی که دانشمندان آن را می ستایند.ولی سخن گفتن درباره غایب به چیزی که در نزد خدا مذموم و صاحب آن مورد سرزنش است، این غیبت نیست، هر چند صاحب آن اگر بشنود ناراحت شود و تو از آن عیب بری و خالی باشی، و در این سخنت حق را از باطل به وسیله بیان خدا و رسول او جدا و روشن کنی، و لیکن به این شرط که گوینده غیر از بیان حق و باطل در دین خدای عز و جل مقصود دیگری نداشته باشد، و اما هر گاه مرادش ذکر نقص مذکور بدون این معنی (بیان حق و باطل) باشد، این شخص اگر چه کارش صواب باشد به سبب فساد مراد و مقصد باز خواست خواهد شد[۱۰۲] » .این روایت مخصوص موردی است که صاحبش قبح آن را نداند، یا آن را پوشیده دارد و آشکار شدن آن او را ناخوش آید.دلیل این مطلب روایت دیگری است از آن حضرت، که وقتی از غیبت پرسیدند، فرمود:

«هو ان تقول لاخیک فی دینه ما لم یفعل، و تبث علیه امرا قد ستره الله علیه لم یقم علیه فیه حد» .

«این است که درباره برادرت در دین او چیزی بگوئی که نکرده است، و به زبان چیزی را منتشر کنی که خدا بر او پوشانده و حدی درباره آن اقامه نکرده است » .

و فرمود: «الغیبة ان تقول فی اخیک ما ستره الله علیه، و اما الامر الظاهر فیه، مثل الحدة و العجلة، فلا» .

«غیبت آنست که درباره برادرت چیزی بگوئی که خدا بر او پوشانده است و اما چیزی که در او آشکار است، مانند تندخوئی و شتابزدگی [گفتن آن] غیبت نیست » .


و امام کاظم علیه السلام فرمود: «من ذکر رجلا من خلفه بما هو فیه مما عرفه الناس لم یغتبه، و من ذکره من خلفه بما هو فیه مما لا یعرفه الناس اغتابه، و من ذکره بما لیس فیه فقد بهته[۱۰۳] »

«هر که در پشت سر مردی چیزی بگوید که در او هست و مردم می‌دانند او را غیبت نکرده، و هر که پشت سر کسی چیزی بگوید که در او هست ولی مردم نمی‌دانند غیبتش کرده، و هر که پشت سر کسی چیزی بگوید که در او نیست به او بهتان زده است » .و خواهد آمد که هر کس تجاهر به گناه کند و آن را پوشیده ندارد غیبت ندارد.

حاصل آنکه: اجماع و اخبار متفقند که حقیقت غیبت این است که کسی درباره دیگری چیزی بگوید که اگر بشنود بدش آید، خواه این چیز نقصی در خود او یا در بدن او یا در دین یا دنیای او یا در چیزی که متعلق به اوست باشد.

بعضی گفته‌اند که در آنچه مربوط به دین است غیبت نیست، زیرا مذمت و سرزنش وی همان مذمتی است که خدا و رسول او از وی کرده‌اند، پس ذکر معاصی و ذم او جائز است.صاحب این گفتار برای تایید قول خود این روایت را دلیل می‌آورد:

«در نزد رسول خدا از زنی یاد شد که نماز و روزه او بسیار است و لیکن همسایگان خود را می‌آزارد.فرمود: او در آتش است » و از زنی دیگر یاد شد که بخیل است، حضرت فرمود: «پس دیگر چه خیری دارد؟» اما این قول باطل است، زیرا ادله حرمت غیبت عام است و شامل همه موارد آن می‌شود.و آنچه در ذم اشخاص معین در کلام خدا و سخن حجج الهی آمده برای تعریف و تبیین احکام است، نه برای ذم و آشکار کردن عیب، و لذا این جز در مجلس پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم یا ائمه علیهم السلام نبوده است.

غیبت منحصر به زبان نیست

بدان که غیبت کردن منحصر به زبان نیست، بلکه هر چیزی که عیب و نقص غیر را برساند و آنچه وی را ناخوش آید بفهماند غیبت است، خواه به گفتار باشد یا به کردار، یا تصریح یا کنایه یا اشاره و ایماء، یا رمز و طعنه زدن، یا به نوشتن.شکی نیست که غیبت با زبان از آنرو حرام است که نقص برادرت و چیزی را که از آشکار شدنش ناراحت می‌شود به غیر می‌فهمانی، نه از اینرو که زبان آن را می‌فهماند و می‌شناساند، پس هر چه عیب مسلمانی را بفهماند همان حکم را دارد.

بنابراین غیبت با اظهار نقص و یا تقلید و شبیه سازی (محاکاة) تحقق پیدا می‌کند، مثل لنگ راه رفتن و تقلید او را در آوردن، بلکه این گونه غیبت از غیبت با زبان بدتر است، زیرا این کار عیب کسی را واضحتر می‌فهماند و نشان می‌دهد.و همچنین است اشاره دست و سر و چشم و ابرو.روایت است که: «زنی بر عایشه وارد شد، وقتی بیرون می‌رفت عایشه با دست اشاره کرد که کوتاه است. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: غیبتش کردی » .

و با نوشتن، زیرا قلم یکی از دو زبان است، و به کنایه، مثل اینکه بگوید:

الحمد لله که خدا ما را به همنشینی ظلمه یا به حب ریاست و مال مبتلا نکرد، یا بگوید:

از بی شرمی به خدا پناه می‌بریم یا خدا ما را از آن نگاهدارد.و غرض از اینها کنایه به شخصی باشد که مرتکب این اعمال شده، و آن را به صورت دعاء ذکر می‌کند.

و چه بسا که آدمی وقتی می‌خواهد کسی را غیبت کند ابتدا او را می‌ستاید، سپس در پی آن به اظهار عیب او می‌پردازد، چنانکه گوید: فلانی چقدر حال خوبی داشت، ولی مثل ما به بدحالی دچار شد، و این کار جمع بین ریا و غیبت است، و در عین حال با تشبه به نیکان و صالحان که خود را ذم می‌کنند خودستائی می‌کند.

و بعضی از غیبت کنندگان از راه نفاق در مقام غیبت مسلمان اظهار غم و اندوه از حال بد او می‌کنند، مثلا می‌گویند: چقدر از خواری و اهانتی که به دوست ما رسید، یا گناهی که مرتکب شد، ناراحت و اندوهناک شدم، خدا ذلت و خواری او را جبران کند و امر او را به اصلاح آورد.این منافق بیچاره گرفتار آفتی بزرگ است، و در ادعای اندوه و ناراحتی و در اظهار دعا دروغ می‌گوید، زیرا اگر براستی غم و اندوه او را می‌خورد بایستی چیزی که خوشش نمی‌آید نمی‌گفت، و اگر قصد دعا داشت در خلوت به او دعا می‌کرد، پس اظهار حزن و دعا ناشی از خباثت باطن اوست، و حال آنکه می‌پندارد که از پاکی و صفای درون اوست.آری این چنین شیطان کسانی را که نیروی بصیرت به مکرهای این لعین ندارند بازیچه قرار می‌دهد و آنان را به مسخره می‌گیرد و بر آنها می‌خندد، و با نیرنگهای خود اعمالشان را تباه می‌سازد، و آنها می‌پندارند که کار خوبی می‌کنند.

و چه بسا یکی از غیبت کنندگان عیب مسلمانی را یاد می‌کند و بعضی از حاضران متوجه نمی‌شوند، آنگاه برای جلب توجه آنها و اعلام به آنها می‌گوید:

«سبحان الله چقدر این عجیب است!» تا به او توجه کنند و مراد او را دریابند.این بدبخت اسم خدا را وسیله برای تحقق خباثت خود می‌سازد.

شنونده غیبت: آن که غیبت را می‌شنود نیز حکم غیبت کننده را دارد، چنانکه در خبر وارد شده است[۱۰۴]

و خبری که قبلا درباره شیخین نقل کردیم نیز بر آن دلالت دارد.و نیز روایت است که: «چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ماعز را به جهت زنا سنگسار کرد، مردی به دیگری گفت: این مثل سگ جان داد.پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم با آن دو به مرداری گذشت، فرمود: از این مردار بخورید.گفتند: یا رسول الله! مردار بخوریم! فرمود: آنچه از برادر مسلمانتان خوردید از این گنده تر است » .بدین سان حضرت هر دو را شریک در گناه دانست، با اینکه یکی گوینده و دیگری شنونده بود.

شنونده غیبت مانند غیبت کننده اقسام دارد: یا با شنیدن آن خوشحال نمی‌شود، ولی با زبان آن را بد و منکر نمی‌شمارد و در دل نیز بدش نمی‌آید، یا از شنیدن آن شاد و خوشحال می‌شود، لیکن از راه نفاق و تظاهر به زهد تصدیق نمی‌کند، و گاهی از روی ریا و تزهد منع هم می‌کند، در حالی که قلبا طالب آن است، و چه بسا حیله‌ها برانگیزد که غیبت کننده بیشتر غیبت کند، بدون آنکه وی بفهمد که او خواستار غیبت بیشتر است، مثل اینکه اظهار تعجب کند و بگوید: عجب! من نمی‌دانستم که او چنین است، و تاکنون او را شخص خوبی می‌شناختم، خدا ما را از مثل این بلا نگاهدارد.

این گونه سخن گفتن تصدیق غیبت کننده و باعث غیبت بیشتر است، که گویی از این راه غیبت را از او بیرون می‌کشد.

خلاصه آنکه: شنونده غیبت از گناه غیبت بر کنار نیست مگر اینکه با زبان آن را بد و منکر بشمارد، یا سخن او را با سخن دیگر قطع کند، یا از مجلس برخیزد، و اگر هیچ یک از اینها را نتواند در دل آن را زشت و ناپسند شمارد، و اگر به زبان بگوید:

ساکت شو، اما در دل آن را بخواهد از اهل نفاق است، و تا قلبا ناراضی و متنفر نباشد از گناه بر کنار نخواهد بود.و اگر بتواند جلوگیری کند اشاره به دست یا ابرو یا سر، به این معنی که ساکت باش، کافی نیست، زیرا این کار کوچک شمردن غیبت است، و حال آنکه سزاوار است که این گناه بزرگ شمرده شود و صریحا از آن جلوگیری شود.

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من اذل عنده مؤمن و هو یقدر علی ان ینتصر له فلم ینصره، اذله الله یوم القیامة علی رؤس الخلائق » .

«هر که مؤمنی را در نزد او خوار و رسوا کنند و او بتواند یاریش کند و نکند خدا او را در روز قیامت در حضور همه خلائق خوار و رسوا خواهد ساخت » .

و فرمود: «من رد عن عرض اخیه بالغیب، کان حقا علی الله ان یرد عن عرضه یوم القیامة » .

«هر که در غیاب برادر خویش از آبروی او دفاع کند، بر خداست که در قیامت آبروی او را نگاهدارد» .

و فرمود: «من ذب عن عرض اخیه بالغیب، کان حقا علی الله ان یعتقه من النار» .

«هر که در غیاب برادرش از آبروی او دفاع کند بر خدا حق است که او را از جهنم نجات بخشد» .

و فرمود: «من رد عن عرض اخیه، کان له حجابا من النار» «هر که از آبروی برادر خویش دفاع کند، همان دفاع حایلی از آتش دوزخ برای او خواهد بود» .

و فرمود: «هیچ مردی نیست که برادر مسلمانش پیش او [به بدی] یاد شود، و او بتواند - و لو به کلمه‌ای - او را یاری کند و نکند، مگر اینکه خدای عز و جل در دنیا و آخرت او را خوار سازد.و هر که پیش او از برادر مسلمانش [به بدی] یاد شود و او را یاری کند، خداوند در دنیا و آخرت او را یاری می‌کند» .

و فرمود: «هر که در دنیا از آبروی برادر مسلمانش حمایت و دفاع کند، خداوند در قیامت فرشته‌ای را بر خواهد انگیخت تا او را از آتش حمایت کند» .

و فرمود: «هر که بر برادر خویش منت گذارد درباره غیبتی که از او در مجلسی بشنود و آن را رد کند خداوند هزار هزار شر را در دنیا و آخرت از او بگرداند، و اگر تواند و غیبت او را رد نکند، گناه او هفتاد برابر آن کسی است که او را غیبت کرده است » . و امام باقر علیه السلام فرمود: «هر که در نزد او غیبت برادر مؤمنش بشود و او را یاری و کمک کند، خداوند در دنیا و آخرت او را یاری کند، و کسی که با داشتن قدرت او را یاری نکند و از او دفاع ننماید، خداوند در دنیا و آخرت او را خوار و پست گرداند» .و به این مضامین اخبار بسیار هست.

انگیزه‌های غیبت

بدان که باعث غیبت غالبا یا غضب است یا کینه یا حسد، و در این صورت از رذائل قوه غضب است، و انگیزه‌های دیگری نیز دارد:

۱- مسخرگی و استهزاء: که این عمل همچنان که در حضور انجام می‌گیرد در غیاب نیز واقع می‌شود، و منشا آن را قبلا شناختی.

۲- بازی و شوخی و مطایبه: که از کسی که سخنی بر سبیل تعجب و تقلید و محاکات یاد شود تا مردم بخندند.و اینکه انگیزه هزل و مزاح چیست خواهد آمد، و این حالت متعلق به قوه شهویه است.

۳- افتخار جوئی و مباهات: که به وسیله ذکر نقص دیگری خود را بالا ببرد، و مثلا بگوید: فلان کس چیزی نمی‌داند.و غرضش در ضمن این گفتار اثبات فضل و برتری خویش باشد.واضح است که منشا این عمل تکبر یا حسد است، و از رذائل قوه غضب به شمار می‌رود.

۴- نسبت دادن یکی از کارهای زشت به شخص دیگر، که با ذکر آن بخواهد خود را از آن بری و پاک نشان دهد، و حال آنکه بر اوست که خود را از آن تبرئه کند، و متعرض دیگری که آن را انجام داده نشود.و گاه دیگری را به عنوان شریک خود در آن کار یاد می‌کند، تا بدین وسیله خود را در این کار معذور بنماید.و چه بسا که منشا این عمل کوچکی نفس و خباثت آن است.

۵- رفاقت و هماهنگی با همنشینان و همسران، برای اینکه از وی تنفر پیدا نکنند و با او سر سنگین نشوند، و از اینرو با آنان در اظهار عیوب مسلمانان و ذکر بدیهای آنها همراه و همداستان می‌شود، به این گمان که این کار در مقام مصاحبت لازم است، پس خود و آنان را هلاک می‌سازد.و انگیزه این گونه غیبت نیز کوچکی و ضعف نفس است.

۶- آگاهی به اینکه کسی می‌خواهد بدیها و زشتیهای حال او را در نزد شخص بزرگی یاد کند، یا به ضرر وی شهادت دهد، پس برای اینکه کلام و شهادت او را از اثر بیندازد پیشدستی می‌کند و به اظهار دشمنی با وی و یا به تقبیح او می‌پردازد.و چه بسا در آغاز چیزهائی را که قطعا در او هست بگوید، به طوری که بر شنوندگان ثابت شود، تا بعدا بر او دروغ بندد، و این دروغ او به وسیله سخن راست اول پذیرفته گردد، و از آن سخن راست استشهاد کند و بگوید: من به دروغ عادت ندارم، و همچنان که آنچه از حالات او قبلا گفتم درست بود، این نیز درست است.منشا این عمل نیز ترس و ضعف نفس است.

۷- مهربانی و دلسوزی، به این معنی که به سبب گرفتاری و ابتلائی که برای کسی پیش آمده است اندوهگین گردد و بگوید:

بیچاره فلان که با کار زشت خود مرا محزون و غمگین ساخته، و یا خواری و اهانتی که به او شد بر من گران آمد! و در این غم و اندوه صادق باشد، ولی با ذکر نام و اظهار عیب وی غیبت کننده به شمار می‌آید، زیرا اندوهگین شدن او بدون ذکر نام و عیب وی ممکن بود، اما شیطان او را در غیبت افکند تا ثواب اندوه و دلسوزی او را از بین ببرد.

۸- شگفتی کردن از صدور کار زشت و منکر و خشم نمودن بر او برای خدا، به اینکه منکری را از انسانی ببیند یا بشنود، و در نزد جماعتی بگوید: عجب است از فلانی که چنین منکری را مرتکب شود! یا از او به خشم آید و خشم خود و نام و کار ناپسند او را اظهار کند، وی اگر چه در تعجب از آن کار زشت و خشم بر او صادق باشد لکن آنچه لازم بود تعجب از وی و خشم بر اوست، نه اینکه نام او را در نزد کسی که از کار ناپسند وی بی خبر بوده اظهار نماید، بلکه می‌بایست غضب خود را بر او به وسیله نهی از منکر و امر به معروف آشکار کند بدون اینکه آن را برای دیگری ظاهر سازد، پس چون شیطان او را به بدگوئی وی کشانید غیبت کننده گردید، و ثواب تعجب و خشم او از میان رفت، و از جائی که نمی‌داند گناهکار شد.

درک این سه نوع غیبت اخیر دشوار است، زیرا بیشتر مردم می‌پندارند که رحمت و تعجب و غضب اگر برای خدا باشد عذری ست برای ذکر نام کسی [به بدی]، و این پندار خطای محض است، زیرا موجب رخصت، حاجات مخصوصی است که از ذکر نام چاره‌ای نیست و در غیر آن موارد جایز نیست.

روایت است که: «در عصر پیامبر اکرم (ص) مردی بر جمعی که نشسته بودند می‌گذشت، یکی از آنان گفت: من این مرد را برای خدا دشمن دارم، آن گروه گفتند:

به خدا قسم که سخن بدی گفتی! و ما به او خبر می‌دهیم، و به وی خبر دادند.آن مرد به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید و سخن او را باز گفت.پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم او را خواست و از آنچه درباره وی گفته بود پرسید.مرد گفت: آری، چنین گفتم.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چرا با او دشمنی می‌کنی؟ گفت: من همسایه اویم و از حال او آگاهم، به خدا قسم ندیدم که جز نماز واجب هرگز نمازی بگزارد! آن مرد گفت: یا رسول الله، از وی بپرس آیا دیده است که من نماز واجب را از وقت خود به تاخیر اندازم یا بد وضو بسازم و رکوع و سجود را درست انجام ندهم؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید، مرد گفت: نه، سپس گفت: به خدا ندیدم جز ماه رمضان، که هر نیکوکار و بدکاری روزه می‌گیرد، هرگز در ماه دیگر روزه بگیرد! آن مرد گفت: یا رسول الله، از وی بپرس آیا دیده است که من در روز رمضان افطار کرده باشم یا چیزی از حق آن فرو گذاشته باشم؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید و وی گفت: نه.باز گفت: به خدا هیچ گاه ندیدم که به سائل و فقیری چیزی بدهد و ندیدم که چیزی از مال خود انفاق کند مگر این زکاتی که نیکوکار و بدکار آن را ادا می‌کنند! مرد گفت: از او بپرس آیا دیده است که چیزی از آن کم گذاشته باشم یا با خواهان آن چانه زده باشم؟ گفت: نه؟ آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آن مرد فرمود: برخیز که شاید او از تو بهتر باشد» .

و شکی نیست که منکر شمردن آن گروه کار وی را بعد از شنیدن سخنش که برای خدا با او دشمنی می‌کنم، دلیل است بر اینکه آشکار کردن منکری که از شخصی نسبت به دیگری صادر شده است جایز نیست، اگرچه در مقام غضب و بغض برای خدا باشد.


ذم غیبت

اکنون که حقیقت معنی غیبت و اسباب و انگیزه‌های آن را شناختی، این را نیز بدان که آن از بزرگترین مهلکات و بدترین گناهان است که خدای سبحان به صراحت در کتاب خود آن را مذمت کرده و غیبت کننده را به خورنده گوشت مردار تشبیه فرموده است:

«و لا تجسسوا و لا یغتب بعضکم بعضا ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا فکرهتموه » .[۱۰۵]«کنجکاوی [احوال مردم] مکنید، و بعضی پشت سر بعضی بدگوئی نکنند، مگر یکی از شما دوست دارد که گوشت مرده برادرش را بخورد؟ همه این را ناخوش می‌دارید» .

و می‌فرماید:

«لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و کان الله سمیعا علیما» .[۱۰۶] «خدا آشکار کردن سخن بد را دوست ندارد مگر از کسی که ستم دیده است و خدا شنوا و داناست » .

و می‌فرماید:

«ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید» .[۱۰۷] «[انسان] سخنی ادا نکند مگر اینکه نزد وی مراقبی آماده است » .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «المسلم علی المسلم حرام دمه و ماله و عرضه » . «خون و مال و آبروی مسلمان بر مسلمان حرام است » .و غیبت (بدگوئی) پشت سر کسی باعث می‌شود آبروی مسلمانی از بین برود.

و فرمود: «ایاکم و الغیبة، فان الغیبة اشد من الزنا، فان الرجل قد یزنی و یتوب فیتوب الله علیه، و ان صاحب الغیبة لا یغفر له حتی یغفر له صاحبه » .

«از غیبت بپرهیزید که غیبت از زنا بدتر است زیرا مردی که گاهی زنا می‌کند و توبه می‌کند خدا توبه اش را می‌پذیرد، و غیبت کننده آمرزیده نمی‌شود تا آن که غیبت او را کرده از وی بگذرد» .

و فرمود: «در شب معراج به مردمی گذشتم که روهای خود را با ناخن‌های خود می‌خراشیدند، از جبرئیل پرسیدم: اینها کیستند؟ گفت: غیبت کنندگان مردم، و کسانی که آبروی مردم را می‌ریزند» .

روزی آن حضرت خطبه‌ای خواند به گونه‌ای که زنان در خانه‌ها شنیدند، و فرمود: «ای گروهی که به زبان ایمان آورده‌اید و به دل مؤمن نشده‌اید! مسلمانان را غیبت مکنید، و به عیب جوئی آنها مپردازید، که هر که عیب جوئی برادر خود کند خداوند عیب او را ظاهر می‌سازد تا آنجا که در اندرون خانه اش رسوایش می‌کند» .

و روز دیگر آن حضرت خطبه‌ای ایراد کرد و از ربا و بزرگی گناه آن سخن گفت و فرمود: «یک درهم که کسی از ربا به دست آورد بدتر است از سی و شش زنا، و آبروی برادر مسلمان را ریختن از ربا بدتر است » .

خدای تعالی به موسی علیه السلام وحی فرمود: «هر غیبت کننده‌ای که با توبه از دنیا برود واپسین کسی است که به بهشت رود، و هر غیبت کننده‌ای که بی توبه بمیرد پیشین کسی است که به دوزخ رود» .

و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر که به دنبال غیبت و کشف عیب برادر مؤمن خود برود اول گامی که می‌نهد در دوزخ است، و خداوند عیب و بدی او را بر همگان آشکار خواهد کرد.و هر که مسلمانی را غیبت کند روزه اش باطل و وضویش شکسته خواهد شد، و اگر با این حال بمیرد در حالی مرده است که حرام خدا را حلال شمرده است » .

و فرمود: «الغیبة اسرع فی دین الرجل المسلم من الآکلة فی جوفه » .

«غیبت دین مسلمان را زودتر از میان می‌برد که خوره درون او را»[۱۰۸] و فرمود: «نشستن در مسجد به انتظار نماز عبادت است، تا پدیده‌ای پیش نیاید» ، پرسیدند: یا رسول الله، آن پدیده چیست؟ فرمود: «غیبت » .

و فرمود: «هر که مرد مسلمان یا زن مسلمانی را غیبت کند خداوند چهل شبانه روز نماز و روزه او را قبول نمی‌کند، مگر اینکه شخص غیبت شده از وی بگذرد» .

و فرمود: «هر که در ماه رمضان مسلمانی را غیبت کند اجری برای روزه او نخواهد بود» .

و فرمود: «هر که مؤمنی را به چیزی غیبت کند که در او باشد، خداوند در بهشت هرگز بین آنها جمع نخواهد کرد، و هر که مؤمنی را به چیزی غیبت کند که در او نباشد، عصمت (نگاهداری از گناه) از بین آنها قطع خواهد شد، و غیبت کننده همیشه در آتش خواهد بود و بد سرانجامی است » .

و فرمود: «کسی که گوشت مردم را به غیبت می‌خورد و می‌پندارد حلال زاده است پندار نادرستی دارد.پس، از غیبت بپرهیز که آن خورش سگان جهنم است » .

و فرمود: «هیچ مجلسی با غیبت آباد نمی‌شود مگر اینکه دین را ویران می‌کند، پس گوشهای خویش را از شنیدن غیبت نگاه دارید، که گوینده و شنونده هر دو در گناه شریکند» .

و فرمود: «آتش که در کاه افتد زودتر آن را نمی‌سوزاند و از میان نمی‌برد که غیبت حسنات بنده را [۱۰۹] »

و امام صادق علیه السلام فرمود: «من قال فی مؤمن ما راته عیناه و سمعته اذناه فهو من الذین قال الله عز و جل:

(ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم)» .

«هر که درباره مؤمنی آنچه را که دیده یا شنیده بگوید، او از کسانی است که خدای عز و جل درباره آنها فرموده: کسانی که دوست دارند که امر ناشایست و قبیح درباره آنان که ایمان آورده‌اند فاش شود ایشان را عذابی است دردناک »

و فرمود: «من روی علی مؤمن روایة یرید بها شینه و هدم مروءته لیسقط من اعین الناس اخرجه الله من ولایته الی ولایة الشیطان، فلا یقبله الشیطان » .

«هر که علیه مؤمنی چیزی بگوید که او را عیبناک کند و آبرویش را بریزد تا از چشم مردم بیفتد خداوند او را از دوستی و سرپرستی خود به دوستی و سرپرستی شیطان می‌راند و شیطان هم او را نمی‌پذیرد» .

و فرمود: «من اغتاب اخاه المؤمن من غیر ترة بینهما فهو شرک شیطان [۱۱۰] »

«هر که برادر مؤمن خود را بی آنکه دشمنی و کینه‌ای بین آنها باشد غیبت کند شیطان در نطفه وی شریک است » . و فرمود: «الغیبة حرام علی کل مسلم، و انها لتاکل الحسنات کما تاکل النار الحطب [۱۱۱] »

«غیبت بر هر مسلمانی حرام است، و آن حسنات را می‌خورد همچنان که آتش هیزم را می‌خورد» .

و اخباری که در مذمت غیبت وارد شده بی شمار است، و آنچه ذکر کردیم برای بیداری طالبان کفایت می‌کند.و عقل نیز حکم می‌کند که آن خبیث‌ترین رذائل است، و بزرگان پیشین عبادت را در نماز و روزه نمی‌دانستند، بلکه در خودداری از ریختن آبروی مردم می‌دانستند، که این را افضل اعمال می‌شمردند، و خلاف آن را صفت منافقان می‌دیدند، و معتقد بودند که وصول به مراتب عالی در بهشت متوقف بر ترک غیبت است، به دلیل روایتی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسیده که فرمود:

«من حسنت صلاته، و کثرت عیاله، و قل ماله، و لم یغتب المسلمین، کان معی فی الجنة کهاتین » .

«هر که نماز او نیکو، و عائله او بسیار، و مال او کم باشد، و مسلمانان را غیبت نکند با من در بهشت خواهد بود همانند این دو (انگشتان سبابه و وسطی) .» و چقدر زشت است که مرد مسلمان از عیوب خود غافل باشد و در جستجوی عیوب برادران [دینی] خود برآید و آنها را میان مردمان آشکار کند، خاری را در چشم دیگران ببیند و شاخ درختی را در دیده خود مشاهده نکند.

پس ای دوست من، چون خواهی که عیوب دیگران بگویی، عیوب خود را یاد کن، و به یقین بدان که به حقیقت ایمان نخواهی رسید مگر اینکه مردم را به عیبی که در خود تو هست عیب جوئی نکنی و به اصلاح آن عیب بپردازی.و چون مشغول عیوب خویش باشی به کار خود پردازی و دیگر فرصتی برای اشتغال به عیوب مردم نخواهی داشت، و در این حال محبوبترین بندگان در نزد خدا خواهی بود به دلیل گفتار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: «طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس!» . «خوشا آن که مشغول عیوب خود باشد و به عیوب مردم نپردازد» .

و بدان که هر گاه عیبی را که یاد می‌کنی امری اختیاری باشد ناتوانی دیگران از اجتناب از آن عیب و دشواری بر طرف کردن آن همانند عجز تو از آن است، و اگر غیر اختیاری و مربوط به خلقت و طبیعت باشد، مذمت او برای آن عیب مذمت خالق تعالی است، که هر که ساخته‌ای را مذمت کند در واقع سازنده آن را ذم نموده است.شخصی به یکی از حکما گفت: ای زشت روی! گفت: «خلقت صورتم به دست خودم نبود تا آن را زیبا بسازم » .و اگر فرض کنیم که از همه عیوب پاک و بری هستی، باید خدا را سپاس گویی، و خود را به بزرگترین عیبها آلوده نسازی زیرا خوردن گوشت مردگان بدترین و زشت‌ترین عیبهاست، علاوه بر اینکه اگر خود را از همه عیوب خالی بدانی نادانترین مردم خواهی بود، و هیچ عیبی بزرگتر از این گونه جهل و نادانی نیست.

و سزاوار است که غیبت کننده بداند که غیبت حسنات او را از میان می‌برد و به سیئات او می‌افزاید، زیرا در اخبار بسیار ثابت شده است که غیبت حسنات غیبت کننده را در قیامت به دفتر اعمال شخصی که غیبت او شده منتقل خواهد کرد، و اگر حسنه‌ای نداشته باشد از گناهان شخص غیبت شده به دفتر اعمال او نقل می‌شود.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «در قیامت یکی از شما را می‌آورند و در پیشگاه خدای تعالی نگاه می‌دارند و نامه اعمال او را به دست او می‌دهند، چون می‌نگرد از حسنات خود چیزی نمی‌بیند، و می‌گوید: خدایا این نامه عمل من نیست، که من از طاعات خویش هیچ در آن نمی‌بینم، خطاب می‌رسد: پروردگار تو خطا و سهو نمی‌کند، عمل تو به غیبت مردم رفت.سپس دیگری را می‌آورند و کتاب او را به دستش می‌دهند، در آن طاعات بسیار مشاهده می‌کند و می‌گوید: این کتاب من نیست، که من این طاعات را انجام نداده‌ام، خطاب می‌رسد: فلان شخص تو را غیبت کرد و این طاعات اوست که به تو داده شده است » .و در این معنی اخبار دیگری نیز رسیده است.

و بی شک آدمی در حالی به جهنم می‌رود که کفه سیئاتش سنگین تر باشد، و ممکن است با انتقال یک گناه از نامه عمل شخصی که غیبت او را کرده به نامه عمل وی کفه سیئاتش بچربد و به سبب همان داخل دوزخ شود.و دست کم ثواب اعمال صالح وی نقصان می‌یابد، و این بعد از تحمل مخاصمه و سؤال و جواب و سختگیری در حساب است.نقل شده است که: «به مردی گفتند: فلان شخص از تو غیبت کرده، وی طبقی از خرمای تازه برایش فرستاد، و گفت: به من خبر رسیده که قسمتی از حسنات خود را به من اهداء کرده‌ای، خواستم پاداشی به شما داده باشم، مرا معذور دار که نتوانستم به نحو کامل جبران نمایم » . حاصل آنکه: عاقل باید تامل کند کسی را که غیبت می‌کند اگر دوست اوست، اظهار عیوب و لغزشهای او از مروت و انصاف دور است، و اگر دشمن اوست، کشیدن بار گناهان و خطاهای او و دادن حسنات خود به وی نهایت حماقت و نادانی است.

معالجه غیبت

راه معالجه و ترک غیبت این است که آدمی اولا مفاسد و عقوبتهای اخروی آن را به یاد آورد، و ثانیا مفاسد و بدیهای آن را در دنیا متذکر باشد، زیرا گاهی غیبت کسی که از او غیبت می‌شود به او می‌رسد، و این منشا عداوت و یا باعث زیادتی دشمنی و بغض وی می‌گردد، و در مقام اهانت و اذیت او برمی آید، و بسا ممکن است کار به جائی منجر شود که چاره آن نتوان کرد، از قبیل زدن و کشتن و مانند اینها.ثالثا فوائد اضداد آن را - که به آنها اشاره خواهیم کرد - به خاطر آورد.و بعد از اینها مراقب زبان خود باشد، و پیش از آنکه بخواهد زبان به گفتار بگشاید در آن بیندیشد، که هر گاه متضمن غیبت است خاموش باشد، و به این شیوه و لو به تکلف و سختی ادامه دهد، تا میل آشکار و نهان به غیبت از دلش بیرون رود.

این راه اجمالی معالجه غیبت است.

اما راه عمده و تفصیلی علاج آن این است که اسباب و انگیزه‌های مذکور آن ریشه کن شود، و قبلا علاج خشم و کینه و حسد و استهزاء [که از عوامل غیبت به شمار می‌روند] ذکر شد، و راه معالجه هزل و شوخی و فخر فروشی و مباهات [که بعضی دیگر از عوامل غیبت اند] خواهد آمد.

اما پاک و منزه شمردن خود با نسبت دادن کار زشتی که از خود او سر زده به دیگری [به این نحو که بگوید من نکرده‌ام و فلانکس کرده]، معالجه آن این است که بداند در معرض غضب خالق قرارگرفتن سخت تر و شدیدتر است از اینکه در معرض دشمنی مخلوق قرار گیرد، و کسی که غیبت می‌کند قطعا در معرض خشم و دشمنی خدا واقع می‌شود، و نمی‌داند که از خشم و ناخشنودی مردم رهائی خواهد داشت یا نه، پس با عمل خود ذم و سخط خداوند را هم اکنون حاصل می‌کند، و منتظر دفع ذم مردم در آینده می‌ماند، و این نهایت نادانی و واماندگی و بی بهره بودن است.

و اما غیبت کردن دیگری به این بهانه که وی نیز فلان کار قبیح را مرتکب شده از این جهت که عذری برای خودش باشد، مثلا بگوید من حرام خوردم، چون فلان شخص نیز حرام خورد، و مال سلطان را قبول کردم، زیرا فلانی نیز پذیرفت، با اینکه او از من داناتر است، شکی نیست که این جهل و سفاهت و عذر بدتر از گناه است، زیرا عذر خود را پیروی از کسی که نباید به او اقتداء کند قرار داده است.از کسی که با خدا مخالفت می‌کند هر که باشد نباید پیروی کرد، که اگر کسی داخل آتش شود و او بتواند داخل نشود آیا در دخول به آتش از وی پیروی می‌کند؟ و اگر داخل شود سفیهی احمق به شمار می‌آید، و فعلش گناه و عذرش کودنی و حماقت است، و بنابراین میان دو معصیت و حماقت را جمع کرده، و همانند گوسفندی است که چون ببیند بز پیشاهنگ گله خود را از کوه پرت کرد او نیز خود را به دره اندازد، و اگر این گوسفند زبان می‌داشت و عذر کارش این بود که بز پیشاهنگ که از من زیرکتر بود خود را به دره افکند پس من هم چنین کردم، همین غیبت کننده که عذر می‌آورد به او می‌خندد، با اینکه حال او مانند حال گوسفند است ولی به خود نمی‌خندد.

و شگفت اینکه بعضی از اشقیای عوام، که دلهاشان آشیانه شیطان گشته، و عمرشان در گناهان صرف شده، و آنقدر از مظلمه مردم بر گردنشان جمع آمده که دیگر امید خلاصی ندارند، نفس خبیثشان تمایل دارد که معاد و حساب و حشر و عقابی نباشد، و چون شیطان این میل را در دل آنها یافته، از کمین بیرون آمده، و به وسوسه آنان پرداخته و انواع شک و شبهه در دلشان انداخته، تا آنجا که عقایدشان را سست و ضعیف و تباه ساخته، و در مقام عذر تراشی از اعمال ناشایست خود به آنها چنین القاء می‌کند که به آنچه در دل دارند و می‌خواهند تصریح نکنند، از ترس اینکه احکام مرتد و کافر درباره آنها اجرا شود.و از تلبیس و تزویری هم که دارند و از آنجا که شیطنت چنان بر آنها چیره است که به نقص و گناه خود اعتراف نمی‌کنند شیطان وادارشان می‌کند که از اعمال اشایست خویش عذر تراشی کنند و بگویند که بعضی از علما همین اعمال ما را مرتکب شده و از مثل این کارها اجتناب نمی‌کنند، مانند ریاست طلبی و گرفتن اموال حرام.و نمی‌دانند که این عذرها ناشی از جهل و خباثت آنهاست.

به اینان می گوئیم: اگر عمل این عالم منشا زوال ایمان شما به معاد و حساب گشته است، پس شما کافرید، و باعث این اعمال زشت و ناشایست شما کفر و بی اعتقادی به احوال آخرت است.و اگر ایمان شما را بر طرف نکرده، بلکه ایمانتان ثابت است، باید به مقتضای ایمان خود عمل کنید، بی آنکه به سبب عمل دیگری - هر که باشد - در شما تزلزلی پدید آید.پس عمل فلان شخص چه دلیل و حجتی می‌تواند باشد، با آنکه معتقدید که وی بر باطل است؟ !

و نیز می گوئیم: اگر انگیزه اعمال ناشایست شما عمل بعضی از علماست، چرا به وی اقتداء کرده‌اید با آنکه او از علمای آخرت نیست و به حقیقت علم پی نبرده است؟ و اگر شما در انتساب به وی راستگوئید، او که علم را وسیله رسیدن به دنیا قرار داده و پاره‌ای از علوم دنیوی را تحصیل کرده تا بدان وسیله به اسباب دنیوی دست یابد، و چنین شخصی در نزد خردمندان دانشمند به شمار نمی‌آید، بلکه نام عالم بر خود نهاده و خود را داخل علما کرده است.و چرا به علمای آخرت که به تمام وجود خود از دنیا و حطام آن روی گردانند اقتداء نمی‌کنید؟ و انکار وجود امثال ایشان با اینکه در اطراف زمین بسیارند نهایت لجاج و عناد است.و گیریم راست گوئید و چنین علمائی نباشند، چرا به سلسله انبیا و اولیا اقتداء نمی‌کنید، و حال آنکه به اتفاق همگان اعلم مردمند، و حقیقت علم فقط در نزد ایشان یافت می‌شود؟ و اگر منکر اعلم بودن و عصمت ایشان از گناهان باشند، و آنان را همچون خود پندارند، کفری که در باطن پنهان کرده‌اند آشکار می‌شود. و اما اگر انگیزه غیبت موافقت و همزبانی با رفیقان و همنشینان است، معالجه آن این است که به یاد داشته باشد که اگر خشنودی مخلوق را بر خشنودی خالق برگزیند گرفتار خشم و سخط خداوند خواهد شد، و مؤمن چگونه راضی می‌شود که رضا و خشنودی پروردگار خود را برای رضا و خشنودی بعضی از مردم پست و فرومایه ترک کند؟ و آیا این جز به این معنی است که خدای تعالی در نزد او بی مقدارتر از آن اراذل است؟ و حال آنکه این حال با ایمان منافات دارد.

و اما اگر غیبت به این گمان است که شخصی می‌خواهد در نزد بزرگی از او مذمت کند یا شهادتی به ضرر وی بدهد و او به غیبت پیشدستی می‌کند تا اثر سخن او را از بین ببرد، علاج این گونه غیبت این است که بداند:

اولا - مجرد گمان و احتمال مستلزم وقوع نیست، و ممکن است آن شخص از او بد گوئی نکند یا شهادتی به ضرر وی ندهد.و بنابراین مؤاخذه و تلافی به محض توهم و خیال با دیانت و ایمان منافات دارد.

ثانیا - اینکه لازمه سخن او موجب از میان رفتن اثر کلام کسی است که از او غیبت می‌کند توهمی بیش نیست، ولی دشمنی خدا به سبب غیبت امری یقینی است، و ارتکاب چنین گناهی به مجرد چنان توهمی عین جهل و حماقت است.

ثالثا - فعل آن شخص - یعنی بدگوئی و شهادت وی در نزد آن بزرگ با فرض اینکه واقع شود - معلوم نیست ضرری برساند، زیرا چه بسا که آن محتشم باور نکند و شهادت وی را شرعا نپذیرد، پس بدگوئی و غیبت وی و کشیدن بار گناهان او بی آنکه یقین حاصل شود که وی سبب اذیت شده است نادانی و خسران است.

و اما ترحم و دلسوزی بر گناه کسی و یا تعجب از وی و یا غضب برای خدا بر او، هر چند این همه نیکو و پسندیده است، شرطش این است که آمیخته به غیبت نباشد، و اما اگر با غیبت همراه باشد، پاداش و اجرش از میان می‌رود و گناهش باقی می‌ماند.علاج این نوع غیبت این است که بیندیشد که انگیزه ترحم و تعجب و غضب همانا ایمان و حمایت از دین است، و چون با غیبت همراه باشد به دین و ایمان زیان می‌رساند، و هیچ یک از این امور سه گانه مستلزم غیبت نیست و می‌تواند بدون آن نیز تحقق یابد، پس مقتضای ایمان و حمایت از دین این است که ترحم و تعجب و غضب برای خدا باشد، و در عین حال غیبت و آشکار ساختن گناه و عیب را ترک نماید، تا ماجور باشد بی آنکه مرتکب گناهی شود.

مواردی که غیبت در آنها جایز است

چون دانستی که غیبت عبارت است از یاد کردن دیگری به آنچه اگر بشنود خوشش نیاید، اکنون بدان که غیبت در صورتی حرام است که به قصد آبروریزی یا تفریح و سرگرمی، یا خنداندن مردم به وسیله آن باشد.و اما اگر برای مقصود صحیحی باشد که جز غیبت راهی به رسیدن آن وجود ندارد حرام نیست.و مقاصد و اغراض صحیحی که غیبت را جایز و روا می‌سازد چند چیز است:

۱- دادخواهی و تظلم در نزد کسی که حکم و حکومت به دست اوست و می‌تواند احقاق حق کند، مانند قاضیان و مفتیان و حاکمان، که در نزد اینها نسبت ظلم و بدی به کسی دادن برای گرفتن حق جایز است، به دلیل قول پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ان لصاحب الحق مقالا» «برای صاحب حق سخنی است [که باید سخن خود را بگوید]» و نیز گفتار او صلی الله علیه و آله و سلم: «لی الواجد یحل عرضه و عقوبته » «سرپیچانیدن و مسامحه آدم دارا [در ادای قرض خود] شرافت و مجازات وی را مباح و روا می‌سازد [یعنی به طلبکار حق می‌دهد که آبروی کسی را که می‌تواند دین خود را بپردازد و مسامحه می‌کند بریزد و درخواست بازداشت وی را بکند]» .و وقتی هند در محضر آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «ابوسفیان مردی بخیل است و به قدر کفایت به من و فرزندانم خرجی نمی‌دهد، آیا می‌توانم بی آگاهی او از مالش برگیرم؟ حضرت سخن او را بد و منکر نشمرد، و فرمود: به اندازه‌ای که تو و فرزندانت را کفایت کند به نحو نیکو برداشت کن ».

۲- کمک کردن در رفع منکر و جلوگیری از گناهان و برگرداندن گناهکار به صلاح، در این صورت ذکر بدی و غیبت تنها به قصد درست و صحیح جایز است وگرنه جایز نیست.

۳- برای خیرخواهی و راهنمائی کسی که در امر ازدواج و سپردن امانت و امثال اینها مشورت می‌کند.همچنین جرح کردن (یعنی شهادت به عدم عدالت) شاهد و مفتی و قاضی هر گاه درباره آنها سؤال شود.در این صورت ذکر آنچه از عدم عدالت و اهلیت آنها برای فتوا دادن و قضاء می‌داند جایز است به شرط آنکه به قصد صحیح و به نیت ارشاد و راهنمائی باشد و انگیزه حسد یا تلبیس و تزویر شیطانی در میان نباشد، و همچنین برای حفظ مسلمانان از شر و زیان یا سرایت فسق و بدعت.بنابراین کسی که عالمی یا غیر عالمی از مؤمنان را ببیند که با بدکار یا فاسق یا بدعتگذاری رفت و آمد دارد، و بترسد که به وی زیانی برسد و فسق و بدعت او در اثر مصاحبت به وی سرایت کند، جایز است که او را از شر و فسق و بدعت وی آگاه سازد به شرطی که انگیزه او صرفا ترس از رسیدن شر و فساد یا سرایت فسق و بدعت به وی باشد.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «آیا از ذکر فاجر خودداری می‌کنید تا مردم او را نشناسند؟ وی را به آنچه در اوست یاد کنید تا مردم از وی بر حذر باشند» .

و از جمله چیزهایی که در بر حذر داشتن مسلمانان و حفظ آنها از شر و ضرر داخل است اظهار عیبی است که می‌داند در کالای مورد خرید و فروش هست، هر چند فروشنده را خوش نیاید زیرا اظهار وی خریدار را از ضرر حفظ می‌کند.

مثلا شخصی را می‌بیند که می‌خواهد مرکبی بخرد و می‌داند که این مال دزدی است یا عیب دیگری دارد، باید آن را بر خریدار آشکار کند، زیرا سکوت وی موجب زیان خریدار خواهد شد.

۴- رد کسی که خود را به دیگری منسوب نماید و نسبتی با او نداشته باشد.

۵- رد اقوال اهل ضلالت یا رد دعوی باطل در دین.

۶- شهادت دادن علیه کسی که فعل حرامی را مرتکب شده باشد، در جائی که باید شهادت داد.

۷- ضرورت شناسانیدن، که هر گاه کسی به لقبی معروف باشد که دلالت بر عیبی کند، و شناسانیدن او فقط به وسیله این لقب باشد و در ذکر آن گناهی نهفته نیست، به شرط آنکه از راه دیگر معرفی وی ممکن نباشد شناسانیدن او به آن لقب اشکالی ندارد. دلیل این، فعل راویان و عالمان در اعصار و در بلاد اسلامی است، که مثلا می‌گویند: اعمش (آن که از چشمش به علت سستی و بیماری آب می‌ریزد) و اعرج (لنگ) و مانند اینها چنین روایت کرده‌اند، زیرا غالبا به صورتی است که صاحب آن را از شنیدنش ناخوش نمی‌آید.

۸- هر گاه کسی که از او سخن گفته می‌شود سزاوار خوار داشتن و سبک شمردن باشد، از آنرو که تظاهر به گناه و فسق می‌کند، مثل ظلم و زنا و شرابخواری و مانند اینها، به شرط آنکه به غیر از گناهی که آشکار ساخته به امر دیگری تعدی نشود، زیرا گفتن آنچه غیر علنی است غیبت و گناه شمرده می‌شود.و اما ذکر گناهی که علانیه مرتکب شده گناه نیست، زیرا خود صاحبش از ذکر آن باکی ندارد و بلکه به آن تفاخر می‌کند و علنی شدن آن را می‌خواهد.و علاوه بر این، اخبار بر جواز غیبت چنین کسی دلالت دارد، چنانکه بعضی از آنها ذکر شد.

رسول خدا فرمود: «من القی جلباب الحیاء من وجهه فلا غیبة له » «هر که پرده حیا از رخسار بیندازد غیبتش رواست » .

و فرمود: «لیس لفاسق غیبة » «غیبت فاسق ناروا نیست » .

و ظاهر آن است که ذکر عیوبی که به آن تظاهر و تجاهر می‌شود غیبت نیست، نه شرعا و نه لغة، نه اینکه غیبت است و چون شرعا از مستثنیات غیبت شمرده شده جایز است.جوهری گفته است: «غیبت آن است که پشت سر انسان چیزی گفته شود که اگر بشنود غمگین گردد، که اگر راست باشد غیبت نامیده می‌شود و اگر دروغ باشد بهتان نام می‌گیرد» .

و جماعتی از علما در دو موضع دیگر غیبت را جایز دانسته‌اند: یکی آنکه دو یا چند نفر بر عیب کسی مطلع باشند و بین خود باز گویند بی آنکه برای دیگری که از آن آگاه نیست اظهار کنند.و در بعضی از اخباری که گذشت دلالتی بر جواز آن هست.و دیگر غیبت کسانی که محصور نباشند، چنانکه گفته می‌شود: «فلان طایفه چنین می‌گویند، یا اهل فلان شهر چنین اند» .و مثل اینکه گفته شود: «بعضی از مردم چنین می‌گویند یا چنین می‌کنند، یا کسی که امروز با او ملاقات داشتیم چنین بود» ، در صورتی که آن بعض یا آن شخص بر شنونده معلوم نباشد، ولی اگر به واسطه قرینه‌ای به شخص معینی دلالت کند غیبت حرام است، و همین طور اگر گفته شود: «یکی از مدعیان علم » ، اگر قرینه‌ای با آن باشد که شخص خاصی از آن فهمیده شود غیبت است وگرنه، نه.و همچنین اگر مصنفی در کتاب خود از فاضل معینی نام ببرد و گفتار او را بدون اینکه عذر ضروری او را ذکر کند زشت و عیبناک گرداند غیبت است، و اما اگر مطلب را بدون تعیین آن شخص ذکر کند، مثل اینکه بگوید: «یکی از فضلا خطا و لغزشی کرده » ، غیبت نیست.

سر اینکه در غیبت شرط است که تعریض (کنایه و گوشه زدن) به شخص معینی باشد، و اعتراض و تعرض نسبت به مبهم و غیر محصور غیبت نیست این است که با ابهام و منحصر نبودن [اشخاص مورد غیبت]، کسی را ناخوش نمی‌آید، چنانکه این حال معلوم است.و بعضی از اخبار به این معنی دلالت دارد، رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتی از کسی چیز ناخوشایندی سر می‌زد می فرمود: «چرا مردمی چنین و چنان می‌کنند» بدون اینکه کننده آن را تعیین کند.

دنباله: کفاره غیبت

کفاره غیبت - بعد از توبه و پشیمانی برای آنکه ذمه اش از حق خداوند بیرون رود - این است که از عهده حق شخصی که غیبت او را کرده برآید.و راهش این است که اگر از دنیا رفته و یا در دسترس او نیست، برای او بسیار استغفار و دعا کند، تا این دعا و طلب آمرزش در قیامت از حسنات وی به شمار رود و جبران سیئه غیبت را بنماید.و اگر زنده و در دسترس او باشد و از غیبت با خبر نشده، و در شنیدش احتمال دشمنی و فتنه رود، برایش بسیار دعا و طلب آمرزش نماید و وی را با خبر نکند، و اگر خبر آن به او رسیده و یا نشنیده ولی در اظهار آن احتمال فتنه و عداوت نمی‌رود، از او حلیت بطلبد و عذرخواهی کند و اظهار تاسف نماید و در ستایش و دوستی وی مبالغه کند و به این شیوه چندان ادامه دهد تا دلش خوش شود و حلالش کند، و اگر قلبا راضی نشد و حلال ننمود همین عذرخواهی و اظهار دوستی حسنه‌ای است که در قیامت برابر سیئه غیبت قرار می‌گیرد.

و دلیل این بیان قول امام صادق علیه السلام است: «اگر غیبت کردی و به گوش آن غیبت شده رسید، از او حلیت بخواه، و اگر نشنیده به او مرسان و استغفار کن » [۱۱۲] ،

و این برای آنست که در حلیت خواستن در صورتی که به گوش او نرسیده فتنه انگیزی و کینه توزی است، و کسی که با خبر نشده در حکم کسی است که به او دسترسی نیست یا در گذشته یا غایب است، و بنابراین قول پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «کفاره غیبت کسی این است که برای او استغفار کنی » ، بر صورتی حمل می‌شود که به وی دسترسی نباشد، و یا اگر در دسترس باشد آگاهانیدن و حلیت خواستن موجب فتنه انگیزی و عداوت گردد.و نیز این قول آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم: «هر که از برادرش مظلمه‌ای در آبرو یا مال به گردن دارد، از او حلیت بخواهد پیش از آنکه روزی بیاید که درم و دیناری نیست، از حسنات او برگیرند، و اگر حسناتی نداشته باشد از سیئات آن شخص بردارند و بر سیئات او افزایند» ، بر این صورت حمل می‌شود که به گوشش رسیده یا اگر نرسیده اعلام و استحلال موجب فتنه و عداوت نخواهد شد.

تتمیم: بهتان

از آنچه گفته شد برمی آید که بهتان این است که درباره مسلمانی چیزی گفته شود که او را ناخوش آید و در وی نباشد.حال اگر این گفتار در غیاب وی باشد دروغ و غیبت است، و اگر در حضورش باشد بدترین نوع دروغ است.و به هر تقدیر، گناه آن از غیبت و دروغ بدتر و شدیدتر است.خدای سبحان می‌فرماید:

«و من یکسب خطیئة او اثما ثم یرم به بریئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبینا» . [۱۱۳]«هر که خطا یا گناهی مرتکب شود و آن را به گردن بی گناهی اندازد دروغی بزرگ و گناهی آشکار به گردن گرفته است » .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من بهت مؤمنا او مؤمنة، او قال فیه ما لیس فیه، اقامه الله علی تل من نار حتی یخرج مما قاله فیه » .

«هر که به مرد مؤمن یا زن مؤمنه‌ای بهتان زند، یا درباره او چیزی بگوید که در او نیست، خداوند او را بر تلی از آتش وا دارد تا از عهده گفته خود برآید» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «من بهت مؤمنا او مؤمنة بما لیس فیه، بعثه الله عز و جل فی طینة خبال، حتی یخرج مما قال » ، قلت:

و ما طینة خبال؟ قال: «صدید یخرج من فروج المومسات » .

«هر که به مرد مؤمن یا زن مؤمنه‌ای بهتان زند به آنچه در او نیست، خدای عز و جل او را در «طینت خبال » برانگیزد و نگهدارد تا از آنچه گفته بیرون آید، عرض کردم: «طینت خبال » چیست؟ فرمود: چرکی است که از فرج زنان بدکاره بیرون آید» [۱۱۴]

به علاوه آنچه در مذمت زبان و اینکه بدترین اعضاء و منبع بیشتر گناهان است وارد شده - چنانکه در جای خود خواهد آمد - بر ذم غیبت و بهتان دلالت دارد، چنانکه بر ذم جمیع آفات زبان - از آنچه گفته شد: از دشنام و لعن و طعن و استهزاء و غیره، و آنچه خواهد آمد: از دروغ، و مزاح، و فرو رفتن در باطل، و سخنان هرزه و بیهوده و مانند اینها - دلالت دارد.

پیوست: ستایش و موارد حسن و قبح آن

چون غیبت بدگوئی است، پس ضدش مدح و ستایش و دفع مذمت است، و بهتان چون دروغ است، پس ضدش راستگوئی است.و همچنان که برای هر یک از آفات زبان ضد خاصی هست، همچنین برای همه آنها یک ضد عام و کلی هست و آن خاموشی است، چنانکه قبلا به آن اشاره شد.و ضد بهتان - راستگوئی - در بیان دروغگوئی خواهد آمد.و اما ضد عام همه آفات زبان، در جای خود که دلالت بر ذم همه این آفات دارد خواهد آمد.پس در اینجا به بیان مدح و آنچه از آن ستوده است اشاره می‌کنیم، تا ضدی برای بهتان و فضیلتی برای قوه غضب یا شهوت باشد، و نیز از مدح و ستایشی که ناپسندیده است و رذیلت یکی از این دو قوه به شمار می‌آید یاد خواهیم کرد، بنابراین می گوئیم:

شکی نیست که مدح و ستایش مؤمن در غیبت و حضور او پسندیده و مستحب است، زیرا نوعی شادمان ساختن اوست، و مدح و ثواب شادمان کردن مؤمن قبلا دانسته شد، و به علاوه در حدیث است که رسول خدا صلی الله علیه و آله اصحاب خود را می‌ستود و تحسین می‌کرد، و به جماعتی که بعضی از مردگان خود را تعریف و تمجید می‌کردند فرمود: «بهشت برای شما واجب شد، و شما گواهان خداوند در زمین هستید» .

و در خبر است «که هر یک از فرزندان آدم را همنشینانی چند از ملائکه هست، که وقتی برادر مسلمان خود را به نیکوئی یاد کند، فرشتگان گویند: مثل این برای تو باد، و هر گاه به بدی یاد کند، گویند: ای فرزند آدم که عیوب تو پوشیده است، مشغول خود باش، و خدا را شکر کن که عیب تو پوشیده داشت » .

و لیکن هر گونه مدح و ستایشی خوب و پسندیده نیست، بلکه در صورتی نیک و ستوده است که از آفات آن مصون باشد، بدین نحو که آن ستایش، راست باشد و ستاینده راه افراط نپوید که به دروغ بیانجامد، و ریاکار و دورو نباشد، به این صورت که اظهار دوستی کند در حالی که در واقع دلش خالی از محبت باشد خواه در مدحی که می‌کند راستگو باشد یا نباشد، و ظالم و فاسق را نستاید هر چند در آنچه درباره وی می‌گوید صادق باشد، زیرا وی به مدح او شاد می‌شود، و شادمان ساختن ظالم یا فاسق جایز نیست.

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ان الله لیغضب اذا مدح الفاسق » «هر گاه فاسق را بستایند خداوند خشمناک می‌شود» .بلکه ظالم فاسق را باید با مذمت غمگین ساخت و ستایش نکرد تا شاد و خوشحال گردد.و نیز چیزی را که تحقیق نکرده و راهی برای اطلاع از آن نیست نگوید.

این آفت، در ستایش از اوصاف مطلق و پنهان پدید می‌آید، چنانکه گویی:

فلانی متقی و پارسا و زاهد و خیر است، یا اینکه فلانی عادل و راضی است، و مانند اینها، که راست بودن مدح در این موارد متوقف است بر وجود دلائل و آگاهی از درون اشخاص، و تحقق این دو بسیار نادر است.و غالبا ستایش به امثال این امور بدون تحقق و درنگ و تانی است.

و همچنین مدح کسی باعث کبر و خودبینی او نشود که اینها موجب هلاک است، و سبب نگردد که ممدوح از خود راضی شود و همین او را در عمل سست کند، زیرا کسی که زبانها به مدح و ستایش وی گشوده شود خودپسند می‌گردد و می‌پندارد به اوج رسیده، و این موجب سستی در عمل می‌شود، آن که دامن عمل به کمر می‌بندد خود را مقصر و کوتاه می‌بیند، و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مردی که در خدمت حضرت دیگری را مدح کرد فرمود: «وای بر تو! گردن رفیقت را شکستی، اگر به آن گوش دهد [و باورش آید] رستگار نخواهد شد» .و فرمود: «هر گاه برادر خود را در حضور او بستائی، گویا تیغ بر گلوی او کشیده‌ای » .و نیز به کسی که مردی را مدح می‌کرد فرمود: «آن مرد را پی کردی[۱۱۵]خدا ترا پی کند!» و فرمود: «اگر مردی با کارد تیز به دیگری حمله کند، برای او بهتر است از اینکه رویاروی وی را مدح و ثنا گوید» .

رازی که در این اخبار هست این است که: مدح و ستایش موجب سستی در عمل می‌شود، و یا کبر و عجب پدید می‌آورد و همانند گردن زدن و پی کردن و تیغ بر کشیدن کشنده است.پس اگر مدح از آفات مربوط به ستاینده و ستایش شده سالم و در امان بماند پسندیده است و اگر نه ناپسند است.و با این بیان می‌توان بین اخباری که در مدح آن وارد شده - چنانکه گذشت - و آنچه در مذمت آن رسیده جمع کرد.

پس ستاینده باید از آفات مربوط به خود بر حذر باشد، و ممدوح نیز باید از کبر و عجب و سستی و ریا احتراز کند، به این که خود را بشناسد و خطر سرانجام کار را به یاد داشته باشد، و از نکات باریک ریا غافل نماند، و کراهت و ناخوشایندی خود را از مدح نشان دهد، و سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به این معنی اشاره دارد که فرمود: «احثوا التراب فی وجوه المداحین » «بر روی ستایشگران خاک بپاشید» .

و بالجمله: کسی که او را مدح گویند نباید حالش به واسطه مدح تفاوت کند، و این امر فرع بر خود شناسی و تذکر این نکته است که ستاینده لغزشهای او را نمی‌داند.و سزاوار است که اظهار کند که او آنطور که معرفی می‌کنند نیست.

یکی از صالحان وقتی او را مدح کردند گفت: «خدایا اینها مرا نمی‌شناسند و تو مرا می‌شناسی » .و امیر مؤمنان علیه السلام هنگامی که او را مدح و ثنا گفتند فرمود: «خدایا آنچه اینان نمی‌دانند بر من ببخشای، و به آنچه می‌گویند مرا بازخواست مکن، و مرا بهتر از آنکه می‌پندارند قرار ده » .

نکته دیگر اینکه ظاهرا گشادگی خاطر و سرور و شادمانی به سبب شنیدن مدح مؤاخذه و بازخواستی ندارد، زیرا این طبیعی و جبلی آدمیان است که اگر کمالی به آنان نسبت داده شود شاد و خوشحال می‌شوند، ولی شرط است که از این شاد شدن خوشش نیاید، و خود را بر این شادمانی مورد عتاب و سرزنش قرار دهد، و در بر طرف کردن آن بکوشد، زیرا مقتضای عقل این است که آدمی با وجود کمال شاد و خوشحال باشد نه به سبب نسبت دادن آن به وی.پس آنچه به وی نسبت داده می‌شود اگر در او باشد، باید شادی و سرورش از داشتن آن باشد نه از نسبت دادن آن به وی، که شادمانی به سبب گفتن کسی به اینکه تو صاحب این کمالی حماقت و سفاهت است.

و اگر در او وجود نداشته باشد، باید اندوهناک و خشمگین شود، زیرا آن مدح در واقع استهزاء و مسخره است.

حاصل اینکه: عاقل نباید به مدح و ستایش دیگران خوشدل و شادمان شود و یا از مذمت آنها محزون و اندوهگین گردد، زیرا کسی که یاقوت سرخ نفیسی دارد او را چه زیان که کسی بگوید خر مهره‌ای است، و اگر مهره‌ای دارد چه سود که دیگری بگوید یاقوت است.


دروغ

دروغ اقسامی دارد

دروغ در گفتار

یعنی خبر دادن از چیزهائی بر خلاف آنچه هستند، و آن از عداوت یا حسد و یا خشم ناشی می‌شود، و در این صورت از رذائل قوه غضب است، و یا از مالدوستی و طمع سرچشمه می‌گیرد و یا از عادتی است که به سبب معاشرت با دروغگویان پدید می‌آید، و در این حال از رذائل قوه شهوت است.

دروغ در نیت و اراده

و آن عدم خلوص نیت برای خداست، به این نحو که تنها خدای سبحان برانگیزنده طاعات و اعمال او نباشد، بلکه چیزی از لذایذ و بهره‌های نفسانی به آن آمیخته شود.و این گونه دروغ به ریا برمی گردد، و گفته خواهد شد که از رذائل کدام قوه است.

دروغ در عزم و تصمیم بر کار خیر

به این معنی که در عزم بر کار خیری نوعی سستی و ضعف و تردید وجود داشته باشد که با صدق در عزم مخالف و متضاد باشد، و این نیز از فساد و زبونی قوه شهوت است.

دروغ در وفای به عزم

که نفس گاهی و در حالتی به آسانی تصمیم می‌گیرد، زیرا وعده دادن برایش سختی و مشقتی ندارد.ولی چون حقایق به وقوع پیوست، و قدرت و تمکن [بر لذات] حاصل شد، و شهوتها به هیجان آمد، عزیمت به نابودی می‌گراید، و وفای به عزم تحقق نمی‌یابد، و این نیز از رذائل قوه شهوت و از انواع شره است.

دروغ در اعمال

و آن این است که اعمال ظاهری وی دلالت بر صفتی در باطن او می‌کند که فاقد آن است، و به عبارت دیگر باطنش مثل ظاهرش و یا بهتر از آن نیست.و این حالتی است غیر از ریا، زیرا ریاکار کسی است که در اعمال خود غیر از خدای تعالی را در نظر دارد، و چه بسیار که شخصی در نماز به حال خشوع ایستاده است و مقصودش مشاهده و دیدن کسی غیر از خدا نیست ولی در دل از خدا و از نماز غافل است، به طوری که اگر کسی به خشوع و فروتنی و تضرع ظاهریش بنگرد گمان می‌کند که به تمامی وجود از همه چیز و همه کس بریده و به حضرت پروردگار پیوسته، و ما سوای او را از صفحه دل محو نموده، و حال آنکه بکلی از خدای تعالی غافل و به امور دنیوی متوجه است.و همچنین گاهی مردی چنان با آرامش و وقار راه می‌رود که بیننده او را با سکون خاطر و آرامش دل می‌انگارد، در حالی که درونش متصف به این صفت نیست.پس چنین شخصی در عمل کاذب است هر چند ریاکار هم نیست که به خلق التفات داشته باشد.و نجات از این گونه دروغ جز با یکسان کردن درون و بیرون یا بهتر ساختن باطن از ظاهر ممکن نیست.

و این گونه دروغ گاهی از رذائل قوه شهوت است و گاهی از رذائل قوه غضب، و زمانی از پستی و تباهی قوه مدرکه، که باعث آن هم وجود وسوسه هاست.

دروغ در مقامات دینی

مانند دروغ در خوف و رجاء، و زهد و تقوا، و حب و تعظیم، و توکل و تسلیم، و دیگر فضائل اخلاقی، زیرا برای این فضائل مبادی و اصولی است که نامهای آنها با تحقق و ظهور آنها قابل اطلاق است، و نیز حقایق و لوازم و غایاتی دارند که صادق حقیقی کسی است که به آنها نائل شده باشد، و هر که به آنها نرسیده باشد در ادعای خود کاذب است.مثلا مبدا خوف از خدای تعالی ایمان به خداست، و حقیقت خوف سوز و درد درون است، و لوازم و آثارش زردروئی و لرزش اندامهای تن و تیرگی معیشت و پریشانی فکر (در امر دنیا) و امثال اینهاست.و غایات و نتایج آن اجتناب از گناهان و بدیها و مواظبت بر طاعات و عبادتهاست.

پس هر که به خدای تعالی ایمان داشته باشد خائف بودن از خدا بر او صدق می‌کند و نام خوف را می‌توان بر او اطلاق کرد، جز اینکه اگر سوز دل و تیرگی زندگی و کوشش در عمل همراه آن نباشد خوف او کاذب است، و اگر این آثار با او باشد خوفش صادق است، یعنی به خوف حقیقی رسیده است.

امیر مؤمنان - صلوات الله علیه - فرمود: «ایاکم و الکذب، فان کل راج طالب، و کل خائف هارب [۱۱۶]» «از دروغ بپرهیزید، زیرا هر امیدواری به دنبال مطلوب خود است، و هر بیمناکی [از چیزی که می‌ترسد] گریزان است » .یعنی هر که به چیزی امید دارد، در طلب آن و تحصیل اسباب آن می‌کوشد و شما این گونه نیستید، و هر که از چیزی ترس دارد از آنچه او را به بیم نزدیک می‌کند گریزان است، و شما چنین نیستید.و این سخن همانند گفتار اوست در نهج البلاغة:

«کذب و الله العظیم! ما باله لا یتبین رجاؤه فی عمله! و کل من رجا عرف رجاؤه الا رجاء الله، فانه مدخول، و کل خوف محقق الا خوف الله، فانه معلول [۱۱۷] ...»

«سوگند به خدای بزرگ که دروغ می‌گوید! چگونه است حال او که امیدواریش به خداوند در عملش نمایان نیست، هر که به چیزی امیدوار است امید او [از عملش] شناخته می‌شود مگر امید به خدا که خالص نباشد، و هر ترسی [آثارش] مسلم است مگر ترس از خدا که سست و نا استوار باشد...» .

اما چون دروغ در موارد مذکور به عدم باز می‌گردد (چنانکه دروغ در ایمان، یعنی بی ایمانی و دروغ در خوف، یعنی ترس نداشتن و.. .) بنابراین رذیله‌ای است که در هر مورد به قوه‌ای متعلق است که فضیلتش نیز به آن متعلق است.از آنچه گفته شد آشکار است که: کسی که ایمان دارد یعنی به شهادتین اقرار می‌کند و در عین حال فاقد حقیقت ایمان است، یعنی یقین قطعی به وجود مبدا و معاد، یا به لوازم و غایات آن، یعنی ترس راستین از خدای تعالی و تعظیم حقیقی او و کوشش کافی در فرمان بردن از اوامر و نواهی او ندارد، در ادعای ایمان دروغگوست.

ذم دروغ

دروغ قبیح‌ترین و بدترین گناهان و خبیث‌ترین و زشت‌ترین عیبهاست.

خدای سبحان می‌فرماید:

«انما یفتری الکذب الذین لا یؤمنون » . [۱۱۸]۰۵ «دروغ را کسانی می‌سازند که ایمان ندارند» .

«فاعقبهم نفاقا فی قلوبهم الی یوم یلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما کانوا یکذبون » .[۱۱۹] «خداوند به سزای آن خلف وعده‌ای که با خدا کردند و برای آن دروغها که می‌گفتند در دلشان تا روزی که به پیشگاه او می‌روند نفاق افکند» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ایاکم و الکذب، فان الکذب یهدی الی الفجور، و الفجور یهدی الی النار» .

«از دروغ بپرهیزید زیرا دروغ به بدکاری می‌کشاند و بدکاری آدمی را به جهنم می‌رساند» .

و فرمود: «هر گاه مؤمنی بدون عذر [شرعی] دروغ گوید هفتاد هزار فرشته بر او لعنت می‌کنند، و از دلش تعفن و گندی برآید تا به عرش رسد، و حاملان عرش وی را لعنت کنند، و خداوند برای آن دروغ هفتاد زنا بر او نویسد، که آسانترین آنها زنای با مادر است [۱۲۰] » .

از آن حضرت پرسیدند: «آیا ممکن است مؤمن ترسو باشد؟ فرمود: آری!

پرسیدند: و بخیل باشد؟ فرمود: آری! پرسیدند: و دروغگو باشد؟ فرمود: نه!» و فرمود: «کبرت خیانة ان تحدث اخاک حدیثا هو لک به مصدق و انت له کاذب » .

«خیانتی بزرگ است که به برادرت سخنی گوئی که راستگویت شمارد و تو به او دروغ بگوئی » .

و فرمود: «الکذب ینقص الرزق » . «دروغ روزی را کم می‌کند» .

و فرمود: «ویل للذی یحدث فیکذب لیضحک به القوم! ویل له ویل له » .

«وای بر آن که سخن دروغ گوید تا حاضران را بخنداند! وای بر او وای بر او!» و فرمود: «گویا مردی نزد من آمد و گفت: برخیز، برخاستم و با او روانه شدم تا رسیدم به دو نفر یکی ایستاده بود و دیگری نشسته، در دست ایستاده قلابی از آهن بود و آن را در کنج دهان آن که نشسته بود فرو می‌برد و می‌کشید تا از شانه به پشت او می‌رسید، سپس بیرون می‌آورد و به طرف دیگر فرو می‌برد و می‌کشید، و همچنان این عمل را تکرار می‌کرد، به آن که با من بود گفتم: این چیست؟

گفت: این مرد [نشسته] دروغگوست که تا روز قیامت این گونه در گور عذاب می‌شود» .

و فرمود: «می‌خواهید شما را به بزرگترین گناهان کبیره خبر دهم؟ شرک به خدا، و رنجاندن پدر و مادر، و دروغگویی » .

و فرمود: «بنده وقتی دروغ می‌گوید فرشتگان از گند عمل او تا یک میل از وی دور شوند» .

و فرمود: «شیطان سرمه و لیسیدنی و بوئیدنی دارد.لیسیدنی او کذب است، و بوئیدنی اش غضب است، و سرمه اش خواب است [۱۲۱] »

حضرت عیسی علیه السلام به اصحاب خود فرمود: «هر که بسیار دروغ گوید آبرویش می‌رود» .

امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «لا یجد العبد طعم الایمان حتی یترک الکذب، هزله و جده » . «بنده مزه ایمان را نمی‌یابد تا دروغ را ترک کند، چه شوخی باشد و چه جدی » .

و فرمود: «بزرگترین خطاها در نزد خداوند خطای زبان و دروغ است، و بدترین پشیمانی‌ها پشیمانی در قیامت است » .

و امام علی بن الحسین علیهما السلام فرمود: «اتقوا الکذب الصغیر منه و الکبیر فی کل جد و هزل، فان الرجل اذا کذب فی الصغیر اجترا علی الکبیر» .

«از دروغ، کوچک و بزرگش و جدی و شوخی اش بپرهیزید، زیرا کسی که در امر کوچک دروغ گفت بر دروغ بزرگ نیز جرات پیدا می‌کند.» و امام باقر علیه السلام فرمود: «ان الله عز و جل جعل للشر اقفالا، و جعل مفاتیح تلک الاقفال الشراب، و الکذب شر من الشراب » .

«خدای عز و جل برای بدی قفلها قرار داده، و کلید این قفلها شراب است، و دروغ از شراب بدتر است » .

و فرمود: «ان الکذب هو خراب الایمان » . «دروغ ویران کننده ایمان است » .

و فرمود: «ان اول من یکذب الکذاب الله عز و جل، ثم الملکان اللذان معه، ثم هو یعلم انه کاذب » .

«اول کسی که دروغگو را تکذیب کند خدای عز و جل است، سپس دو فرشته‌ای که با او هستند، و آنگاه خود او هم می‌داند که دروغگوست » .

و امام حسن عسگری علیه السلام فرمود: «جعلت الخبائث کلها فی بیت، و جعل مفتاحها الکذب » .

«همه پلیدیها در خانه‌ای نهاده شده و کلید آن خانه دروغ است » .

اخباری که در نکوهش دروغ رسیده بیشمار است.و بدترین انواع دروغ از لحاظ گناه و نافرمانی دروغ بر خدا و رسول و ائمه علیهم السلام است، و در مذمت آن همین بس که روزه را باطل می‌کند و موجب قضاء و کفاره می‌شود (بنابر اقوی) . امام صادق علیه السلام فرمود: «ان الکذبة لتفطر الصائم » . «یک دروغ روزه روزه دار را می‌گشاید» ، راوی عرض کرد: کدامیک از ماست که چنین کاری از او سر نزند؟ (که دروغی نگوید)، فرمود: «لیس حیث ذهبت، انما الکذب علی الله تعالی و علی رسوله و علی الائمة علیهم السلام » «آن دروغ که تو پنداشته‌ای مراد نیست، بلکه دروغ بر خدای تعالی و رسول او و ائمه علیهم السلام است.» و فرمود:

«الکذب علی الله و علی رسوله و علی الاوصیاء علیهم السلام من الکبائر» «دروغ بر خدا و رسول او و بر اوصیاء علیهم السلام از گناهان کبیره است » .

در نزد آن حضرت علیه السلام از اینکه «بافنده ملعون است » سخن به میان آمد، فرمود: «این، بافنده‌ای است که بر خدا و رسول او دروغ می‌بافد» .

و امام باقر علیه السلام فرمود: «لا تکذب علینا کذبة، فتسلب الحنیفیة[۱۲۲]» .

«بر ما دروغی مبند، که دین خود را بر باد دهی » .

موارد تجویز دروغ

دروغ حرام است، زیرا در آن زیانی متوجه مخاطب یا غیر اوست، یا موجب می‌شود که مخاطب به خلاف واقع معتقد شود و این سبب جهل او می‌گردد.این گونه دروغ با اینکه آسانترین و کم گناهترین درجات آن است نیز حرام است، زیرا القاء خلاف واقع به دیگری و سبب جهل او شدن جایز نیست جز اینکه هرگاه به دست آوردن مصلحت مهمی متوقف بر دروغ باشد، و با راستگوئی نمی‌توان به آن رسید، حرمتش بر طرف می‌شود و گناهش از میان می‌رود، و اگر تحصیل این مصلحت واجب باشد، مانند نجات مسلمانی از قتل و اسارت، یا حفظ آبرو یا مال محترم او، دروغ در این صورت واجب می‌شود.و اگر آن مصلحت به حد وجوب نرسد ولی راجح باشد، دروغ جایز یا مثل آن مصلحت راجح است، مانند اصلاح بین مردم و غلبه بر دشمن در جنگ، و دلشاد و خشنودکردن همسر، و اخباری وارد شده که هر گاه به دست آوردن این مقاصد سه گانه متوقف بر دروغ باشد گفتن آن جایز است [۱۲۳] ، چنانکه روایت شده است که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در چیزی دروغ را رخصت نمی‌داد مگر در سه مورد: سخن دروغی که آدمی به قصد اصلاح بگوید، سخن دروغی که در جنگ بگوید، و سخنی که زن و شوهر با یکدیگر گویند» .

و فرمود: «لیس بکذاب من اصلح بین اثنین فقال خیرا» . «هر که میان دو تن اصلاح دهد و سخن نیکوئی بگوید دروغگو نیست » .

و فرمود: «کل الکذب یکتب علی ابن آدم، الا رجل کذب بین رجلین یصلح بینهما» .

«هر دروغی به فرزند آدم نوشته می‌شود مگر مردی که با دو کس دروغ گوید که میانشان اصلاح دهد» .

و فرمود: «همه دروغها ناگزیر ثبت می‌شود مگر دروغی که مرد در جنگ بگوید، که جنگ خدعه کردن است، یا وقتی میان دو کس کدورت و ملالی باشد و میانشان اصلاح کند، یا مرد با زن خود سخنی گوید که او را خوشدل سازد» .

و فرمود: «لا کذب علی المصلح » «بر اصلاح کننده دروغی نیست » .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «کل کذب مسؤول عنه صاحبه یوما الا کذبا فی ثلاثة: رجل کائد فی حروبه فهو موضوع عنه، او رجل اصلح بین اثنین یلقی هذ بغیر ما یلقی به هذا، یرید بذلک الاصلاح ما بینهما، او رجل وعد اهله شیئا و هو لا یرید ان یتم لهم » .

«هر دروغگوئی در یک روزی مورد بازخواست و پرسش است مگر در سه چیز:

مردی که در جنگ نیرنگ زند که گناهی بر او نیست، یا مردی که میان دو کس اصلاح کند که با این برخوردی کند غیر از آنچه با دیگری برخورد کند (یعنی سخنی از قول یکی به دیگری بگوید که نگفته)، و مرادش از این کار اصلاح بین آن دو باشد، یا مردی که به خانواده خود چیزی وعده دهد که قصد انجام آن را نداشته باشد (یا نمی‌تواند یا بر او واجب نیست)» .

و فرمود: «الکلام ثلاثة: صدق و کذب و اصلاح بین الناس » .

«سخن سه گونه است: راست و دروغ و اصلاح میان مردم » ، پرسیدند:

اصلاح میان مردم چیست؟

فرمود: «تسمع فی الرجل کلا ما یبلغه فتخبث نفسه، فتلقاه و تقول: قد سمعت من فلان فیک من الخیر کذا و کذا، خلاف ما سمعت منه »[۱۲۴]

«از کسی سخنی درباره دیگری می‌شنوی که اگر به گوشش برسد بد دل می‌شود، و تو او را ببینی و بگوئی: از فلانی شنیدم که درباره تو چنین و چنان ذکر خیر می‌کرد، بر خلاف آنچه شنیدی » .

هر چند این اخبار در خصوص مقاصد سه گانه است، لیکن غیر از اینها ممکن است مقاصد ضروری دیگری باشد که در صلحت بالاتر یا مثل اینها باشد و بنابراین از باب اولویت یا اتحاد طریق به آنها می‌پیوندد.و از اخباری که در ذم پرده دری و کشف عیوب و زشتیهای مردم وارد شده چنین برمی آید که در این موارد باید اظهار بی اطلاعی نمود، هر چند مطلع باشد و اظهار بی اطلاعی دروغ باشد [زیرا مصلحت و دلیل موجهی وجود دارد] .بنابراین هر گاه کسی دروغی گفت که وسیله بود برای مقاصد صحیح ضروری به جهت خود یا مسلمانی دیگر بر او گناهی نیست، مثلا اگر ظالمی او را بگیرد و مالش را بخواهد می‌تواند انکار کند، و اگر سلطان ستمکاری او را دستگیر کند و درباره کار بدی که بین خود و خدا دارد بپرسد می‌تواند انکار کند، و اگر از عیب یا سر برادر مسلمانش بپرسد سزاوار است که اظهار بی اطلاعی نماید، و اگر بین دو نفر نزاع و فسادی روی داد می‌تواند برای اصلاح میان آنها دروغ گوید، و اگر همسرش جز به وعده‌ای که وی قدرت انجام آن را ندارد اطاعت نمی‌کند جایز است که فعلا وعده‌ای برای دل خوشی او بدهد هر چند که در وعده خود صادق نباشد.و نیز به کودکان برای ترغیب به درس خواندن و یادگیری و مانند آن که جز به وعده و وعید فرمان نمی‌برند، دادن چنین وعده هائی جایز است، اگرچه قصدش وفای به آنها نباشد[۱۲۵]

همچنین اگر کسی از وی مکدر باشد، و جز به عذرخواهی خوشدل نمی‌شود، جایز است که منکر قول یا فعل خطا شود و اظهار دوستی نماید، هر چند راست نباشد.

حاصل آنکه: دروغ برای دفع ضرر یا شر یا فساد جایز است به شرط آنکه قصد و نیت صحیح در میان باشد.در خبر است که: دروغ مباح نوشته و محاسبه می‌شود تا صحت نیت گوینده معلوم گردد، پس اگر قصدش صحیح بود مورد عفو قرار می‌گیرد وگرنه مؤاخذه و مجازات می‌شود.بنابراین سزاوار است که بکوشد تا نیتش صحیح باشد، و تا ناچار نشود از آن احتراز جوید، و به حد واجب اکتفا نماید، و به آنچه ضروری و مورد نیاز نیست تعدی نکند.

و شکی نیست که آنچه واجب و ضروری است دروغی است که اگر ترک شود محذور (آنچه باید از آن حذر کرد) یا ضرر مهمی پیش آید، ولی هر دروغی که برای افزایش مال و جاه و مانند اینها که می‌توان از آنها بی نیاز بود گفته شود قطعا حرام است، زیرا از دست دادن آنها موجب زیان و تباهی و نابودی نخواهد بود بلکه برخی از لذات نفسانی را از انسان می‌گیرد.و همچنین است فتوای عالم در آنچه تحقیق نکرده و فتوای کسی که اهلیت فتوا دادن ندارد و برای اظهار فضل یا طلب جاه و مال به آن مبادرت می‌کند، بلکه گناه و حرمت این گونه دروغ بدتر و شدیدتر است، زیرا در عین اینکه دروغ غیر ضروری است کذب بر خدا و رسول اوست.

بنابراین دروغ هر گاه وسیله‌ای است برای دست یافتن به چیزی که ضروری نیست و می‌توان از آن بی نیاز بود مطلقا حرام است.و اگر وسیله است برای آنچه نمی‌توان از آن بی نیاز بود باید محذور دروغگوئی با محذور راستگوئی سنجیده شود، و آنچه در نظر شرع بدتر است رها شود [۱۲۶]بیان مطلب این است که: دروغ فی نفسه محذور (حذر کردنی، مورد ترس و پرهیز) است، و راستگوئی در مواضع مذکور (که استثنائی است) موجب بروز محذور است، پس باید دو محذور را مقابل قرار داد و با ترازوی عدل سنجید، اگر محذور کذب آسانتر و کم ضررتر از محذور صدق است دروغ ترجیح دارد، و اگر محذور صدق آسانتر و کم ضررتر است راستگوئی واجب است، و گاهی دو محذور برابر هم قرار می‌گیرد به نحوی که در آدمی تردید پیدا می‌شود، و در این حال راستگوئی اولی و برتر است، زیرا دروغ در اصل حرام است، و تنها به ضرورت یا نیاز مهمی مباح می‌شود، و اگر در وجود حاجت مهمی شک پیش آید، باید به اصل تحریم بازگشت.

====تنبیه: توریه و مبالغه====[۱۲۷]

در هر جا که دروغ رواست، اگر ممکن باشد که دروغ صریح گفته نشود و به تعریض [۱۲۸]و توریه تبدیل شود البته بهتر است. و اینکه گفته شده: در معاریض (سخنهای پوشیده غیر صریح، کلامی که معنی آن پوشیده و پنهان باشد) فراخی و گشایشی برای دروغ هست، و آدمی را از دروغ بی نیاز می‌کند، مراد این نیست که بدون نیاز و ضرورت، تعریض جایز است، زیرا تعریض به دروغ قائم مقام تصریح به آن است.زیرا اشکال و محذور کذب این است که چیزی را بر خلاف آنچه فی نفسه هست بفهمانی، و این امر در دروغ به وسیله معاریض (کنایه و توریه) وجود دارد.

بنابراین مراد این است که تعریض وقتی جایز است که انسان به دروغ گفتن ناچار شود و ضرورت و حاجتی پیش آید و مصلحتی اقتضا کند مثلا مصون ماندن از ظالمان و اشرار، که اگر کسی به دروغ در این گونه موارد ناچار شود برای او رواست، زیرا گفتار او بر مقتضای حق و دین است، و او در حقیقت راستگوست، اگرچه کلام او غیر از آن را بفهماند، از اینرو که قصد و نیتش راست و صحیح و اراده اش در طریق خیر و صلاح است.و چنین سخنی بیرون از حقیقت صدق نیست، زیرا راستگوئی مقصود ذاتی نیست، بلکه چون بر حق دلالت می‌کند مطلوب است، پس نباید به ظاهر و قالب آن نگریست، بلکه باید به معنی و حقیقت آن توجه نمود.

بلی، در این موارد باید به توریه و کنایه متوسل شد تا راهی یافت که الفاظ نیز راست باشد، اگرچه معاریض در اینکه خلاف واقع را می‌فهماند با دروغ صریح شریک است.و رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتی قصد سفری داشت مقصد را پنهان می‌کرد (توریه) و چنین می‌نمود که مقصد دیگری دارد، تا خبر به دشمنان نرسد و او را تعقیب نکنند.

و از دلائل جواز تعریض (سر بسته و به کنایه سخن گفتن) به شرط صحت نیت، روایتی است در احتجاج که: «از حضرت صادق (ع) درباره قول خدای تعالی در داستان ابراهیم علیه السلام:

«قال بل فعله کبیرهم هذا فاسالوهم ان کانوا ینطقون » .[۱۲۹]«گفت بلکه این بزرگشان چنین کرده است، اگر سخن می‌گویند از خودشان بپرسید» سؤال کردند، فرمود: نه بت بزرگ بتها را شکسته بود و نه ابراهیم دروغ گفت.پرسیدند: چگونه؟ فرمود:

ابراهیم گفت: اگر سخن گفتن می‌توانند از آنها بپرسید [۱۳۰]، یعنی اگر سخن می‌گویند بت بزرگ هم این کار را کرده، و اگر سخن نمی‌گویند بت بزرگ هم کاری نکرده، پس نه آنها سخن گفتند و نه ابراهیم علیه السلام دروغ گفت » .و نیز درباره این قول خدای تعالی:

«ایتها العیر انکم لسارقون » . [۱۳۱] «ای کاروانیان! شما دزدانید [۱۳۲]» .

پرسیدند.فرمود: «آنان یوسف را از پدرش دزدیدند [اما جام ملک را ندزدیدند]، مگر نمی‌بینید که وقتی [برادران یوسف] گفتند:

چه گم کردید، گفتند:

جام پادشاه را گم کرده‌ایم، و نگفتند: شما جام را دزدیدید.آنها یوسف را از پدر دزدیده بودند» .

و نیز درباره قول ابراهیم علیه السلام:

«فنظر نظرة فی النجوم.فقال انی سقیم »[۱۳۳]«پس نظری به ستارگان کرد و گفت: من بیمارم » .

پرسیدند، فرمود: «ابراهیم بیمار نبود و دروغ هم نگفت، قصدش این بود که در دین خود بیمار است، یعنی مرتاد [۱۳۴]جوینده) است » .

راه تعریض و توریه: این است که گوینده با مخاطب به لفظی سخن گوید که در آن دو احتمال برود یکی غیر مطابق با واقع که احتمالش ظاهرتر باشد و مخاطب گفته وی را بر این معنی حمل کند، و احتمال دوم که مطابق با واقع و مراد گوینده است، چنانکه از خبر «احتجاج » [که نقل شد] برمی آید.مثلا: اگر ظالمی ترا بجوید و تو در خانه ات باشی و نخواهی بیرون آیی، به کسی می‌گویی انگشت خود را در جایی بگذارد و بگوید: او اینجا نیست.و اگر سخن ناسزائی درباره کسی گفته باشی و به او رسیده باشد، و بخواهی بدون آنکه دروغ بگوئی دل او را خوش کنی، بگو: خدا نخواسته باشد که من چنین بگویم یا پناه به خدا اگر چنین گفته باشم یا بگو: تو بالاتر از آنی که چنین سخنی درباره تو بتوان گفت، و امثال اینها.

از آنچه که گفته شد معلوم است که هر تعریضی (کنایه و توریه) که برای غرض باطلی گفته شود در جایز نبودن مانند تصریح است، زیرا دیگری را به گمان دروغ می‌اندازد.بلی، گاهی سخن سربسته و کنایه و توریه برای غرضی اندک و کوچک، مثل خوشدل کردن دیگری با مزاح، مباح است، مانند قول پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم:

«پیرزن به بهشت نمی‌رود» و «در چشم شوهر تو سفیدی است » ، که قبلا ذکر شد، و امثال اینها.

و از دروغهایی که جایز است و موجب فسق نمی‌شود، مبالغه‌ای است که بر حسب عادت میان مردم متعارف است مثل اینکه بگوئی: صد بار به تو گفتم، و صد مرتبه تو را خواستم، و مانند اینها که مراد گوینده تفهیم تحقق این عدد نیست، بلکه رساندن مبالغه و تاکید است.پس اگر او را فقط یک بار طلب کرده دروغ گفته است، و اگر چند بار طلب کرده که بیش از حد عادت باشد، اگرچه به صد نرسیده باشد، گناه نکرده است.

و از جمله دروغهائی که گناه نیست آنست که در انواع مجاز و استعاره و تشبیه به کار می‌رود، زیرا غرض از آنها تفهیم نوعی مناسبت و مبالغه است نه ادعای حقیقت و مساوات از جمیع جهات.

و از دروغهائی که مردم به آن عادت کرده‌اند و آن را آسان می‌گیرند، آنست که وقتی کسی را به خوردن طعام تعارف کنند بگوید اشتها ندارم و حال آنکه گرسنه و دارای اشتهاست.این گونه دروغ مورد نهی است چنانکه بعضی از اخبار بر آن دلالت دارد، مگر اینکه غرض صحیحی در آن باشد.و از دروغهائی که عادی و متعارف است این است که کسی بگوید: خدا می‌داند که چنین است در صورتی که می‌داند چنین نیست، و این بدترین نوع دروغ است.عیسی علیه السلام فرمود: «از بزرگترین گناهان در نزد خداوند این است که بنده بگوید: خدا می‌داند که چنین است در حالی که خلاف واقع بگوید» .و از دروغهائی که گناهی بزرگ است و در آن سهل انگاری می‌شود، دروغ در نقل خواب است.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «از گناهان بزرگ این است که کسی خود را به غیر پدرش نسبت دهد، یا آنچه در خواب ندیده بگوید دیده‌ام، یا سخنی به من نسبت دهد که نگفته‌ام » .

دنباله: گواهی دروغ - سوگند دروغ - خلف وعده

از بدترین انواع کذب: شهادت دروغ و قسم دروغ و خلف وعده است.

و بر ذم شهادت دروغ این قول خدای تعالی در وصف مؤمنان دلالت دارد:

«و الذین لا یشهدون الزور و اذا مروا باللغو مروا کراما» .

[۱۳۵]«و کسانی که گواهی دروغ ندهند و چون بر بیهوده و ناپسند بگذرند بزرگوارانه می‌گذرند» .

و همچنین گفتار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «شاهد الزور کعابد الوثن » «شاهد دروغ مانند بت پرست است » .

و بر ذم سوگند دروغ قول رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دلالت دارد: «تاجران فاجرند!» پرسیدند: یا رسول الله، مگر نه این است که خداوند خرید و فروش را حلال کرده؟

فرمود: «آری! و لیکن سوگند می‌خورند و گناهکار می‌شوند، و دروغ می‌گویند» .

و فرمود: «سه کسند که روز قیامت خداوند با آنه سخن نگوید و به آنها ننگرد و آنها را پاک نگرداند: کسی که با بخشش خود منت گذارد، و کسی که قسم دروغ خورد که جنس خود را بیشتر از قیمت واقعی خریده است، و کسی که جامه خویش [از روی تکبر] چندان دراز کند که وقتی راه رود به زمین برسد» .

و فرمود: «هیچ کس به خدا سوگند نمی‌خورد که در آن به قدر بال پشه‌ای [خلاف واقع] داخل کند، مگر آنکه نقطه‌ای سیاه تا روز قیامت در دلش خواهد بود» .

و فرمود: «سه کسند که خداوند آنان را دشمن دارد: تاجر یا فروشنده‌ای که بسیار قسم خورد، و فقیر متکبر، و بخیل منت گذار» .

و بر ذم خلف وعده این سخن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دلالت دارد که: «هر که به خدا و آخرت ایمان دارد چون وعده دهد باید به آن وفا کند» .و نیز قول امام صادق علیه السلام: «وعده مؤمن به برادرش نذری است که کفاره بردار نیست، پس هر که خلف وعده کند با خدای تعالی خلاف وعده کرده و در معرض دشمنی او قرار گرفته، و دلیلش قول خدای تعالی است:

«یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون.کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون » .[۱۳۶] «ای کسانی که ایمان دارید! چرا چیزی می گوئید که نمی‌کنید.نزد خدا سخت مبغوض است که آنچه نمی‌کنید بگوئید» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «چهار چیز است که در هر که باشد منافق است و در هر که یکی از آن خویها باشد بخشی از نفاق در او هست تا وقتی که آن را رها کند: چون خبر دهد دروغ گوید، و چون وعده دهد خلف کند، و چون عهد و قرار نهد مکر نماید، و به هنگام مخاصمه و محاکمه راه گناه پیش گیرد» .

پس کسی که وعده دهد و در هنگام وعده دادن قصد خلف و بی وفایی داشته باشد، یا در آغاز قصد وفا کند ولی بعدا بدون عذر ترک عزم نماید، منافق است.

و اما اگر عنوان عذر برای او پیدا شد و به وعده وفا نکرد منافق و گناهکار نیست.

و اگر صورت نفاق پیدا کرد، بهتر آنست که از صورت نفاق نیز بپرهیزد چنانکه از ذات و واقعیت آن احتراز می‌کند، به این طریق که قطعا و جزما وعده ندهد، بلکه به خواست خدا موکول و معلق نماید یعنی بگوید: اگر خدا بخواهد، یا سخنی مثل این.

علاج دروغ

راه معالجه دروغ این است که نخست در آیات و اخباری که در ذم آن وارد شده بیندیشد، تا بداند که اگر آن را ترک نکند هلاک ابدی گریبانگیرش خواهد شد.

سپس به یاد داشته باشد که هر دروغگوئی از دلها و نظرها می‌افتد و کسی به سخن او اعتنا نمی‌کند، و چه بسیار که دروغ گفتن باعث رسوائی نزد مردم می‌شود.و از اسباب افتضاح او این است که خدای سبحان فراموشی را بر او مسلط می‌کند، تا آنجا که اگر چیزی بگوید گفته خود را از یاد می‌برد و خلاف گفتار خود می‌گوید و رسوا می‌گردد.و سخن امام صادق علیه السلام به این معنی اشاره دارد که می‌فرماید:

«از چیزهائی که خداوند بر دروغگویان گماشته است نسیان است » .پس از آن در آیات و اخباری که در ستایش ضد آن - یعنی راستگوئی - وارد شده تامل کند، و بعد از این اگر دشمن خود نباشد در هر سخنی که می‌خواهد بگوید نخست بیندیشد و تفکر کند، پس اگر دروغ باشد ترک نماید و از همنشینی فاسقان و دروغگویان اجتناب کند، و با صالحان و راستگویان همنشین شود.

پیوست: راستگوئی و ستایش آن

ضد دروغگوئی راستگوئی است و آن شریفترین صفات پسندیده و رئیس فضائل اخلاقی است، و آیات و اخباری که در ستایش و بزرگی فایده آن رسیده بیرون از شمار است، خدای سبحان می‌فرماید:

«رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه »[۱۳۷] «مردانی که به پیمان خویش با خدا وفا کردند» .

و می‌فرماید:

«اتقوا الله و کونوا مع الصادقین »[۱۳۸]«از خدا بترسید و با راستگویان باشید» .

و می‌فرماید:

«الصابرین و الصادقین و القانتین و المنفقین و المستغفرین بالاسحار» . [۱۳۹] «صابران و راستگویان و فرمانبران و انفاق کنندگان و آمرزش خواهان سحرگاهان » .

و می‌فرماید:

«انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا اولئک هم الصادقون » . [۱۴۰] «مؤمنان فقط کسانی اند که به خدا و رسول او ایمان آورده آنگاه شک نکرده‌اند...اینها راستگویانند» .

و می‌فرماید:

«و لکن البر من آمن بالله و الیوم الآخر.ثم قال: و الصابرین فی الباساء و الضراء و حین الباس اولئک الذین صدقوا» .[۱۴۱] «نیک آن کس است که به خدا و آخرت...ایمان دارد...سپس فرمود:

و شکیبایان در سختی و رنجوری و هنگام جنگ، این کسانند که راست گفته‌اند» .

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «تقبلوا لی بست اتقبل لکم بالجنة:

اذا حدث احدکم فلا یکذب، و اذا وعد فلا یخلف، و اذا ائتمن فلا یخن، و غضوا ابصارکم، و کفوا ایدیکم، و احفظوا فروجکم » . «شما شش چیز را برای من تعهد کنید من بهشت را برای شما تعهد می‌کنم:

هر گاه یکی از شما سخن گوید دروغ نگوید، و هنگامی که وعده دهد خلف نکند، و چون امانت به او سپارند خیانت نکند، و چشم‌های خود را بپوشید، و دست خود را [از تعدی و ستم به یکدیگر] باز دارید، و دامنهای خود را [پاک] نگه دارید» .

و از صادقین (امام باقر و امام صادق) علیهما السلام روایت است که: «ان الرجل لیصدق حتی یکتبه الله صدیقا» «مرد به سبب راستگوئی به مرتبه صدیقان می‌رسد» .

و حضرت صادق علیه السلام فرمود: «کونوا دعاة الناس بالخیر بغیر السنتکم، لیروا منکم الاجتهاد و الصدق و الورع » .

«مردم را با غیر زبان به خیر و نیکی دعوت کنید، آنها باید از شما کوشش [در اعمال نیک] و راستگوئی و پارسائی ببینند» .

و فرمود: «من صدق لسانه زکی عمله، و من حسنت نیته زید فی رزقه، و من حسن بره باهل بیته مد له فی عمره » .

«هر که زبانش راستگو باشد، عملش پاکیزه است، و هر که نیت او پاک باشد روزیش بسیار می‌شود، و هر که با خانواده خود نیکی و خوشرفتاری کند عمرش دراز می‌گردد» . و فرمود: «لا تنظروا الی طول رکوع الرجل و سجوده، فان ذلک شی ء اعتاده، و لو ترکه لاستوحش لذلک، و لکن انظروا الی صدق حدیثه و اداء امانته » .

«به طول دادن رکوع و سجود کسی منگرید، که این عادت او شده، و اگر آن را ترک کند به وحشت می‌افتد، و لیکن به راستگوئی و امانتداریش بنگرید» .

آن حضرت به یکی از اصحاب خود فرمود: «بنگر که علی علیه السلام به چه چیز در نزد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به آن مقام و مرتبه رسید، چنان باش، علی علیه السلام همانا به راستگوئی و اداء امانت به آن مرتبه در نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید» .

و از آن حضرت روایت است که: «ان الله لم یبعث نبیا الا بصدق الحدیث و اداء الامانة الی البر و الفاجر» [۱۴۲]

«خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر به راستگوئی و اداء امانت به نیکوکار و بدکار» .

و نیز فرمود: «چهار چیز است که در هر که باشد ایمانش کامل است، و هر چند از سر تا قدمش گناه باشد از ایمان او نمی‌کاهد، و آنها راستگوئی و اداء امانت و حیاء و خوشخوئی است » .و اخبار بسیار دیگری نیز به این مضامین رسیده است.

و از انواع صدق، صدق در گواهی است، و آن ضد گواهی دروغ است، و صدق در سوگند، و آن ضد قسم دروغ است، و وفای به عهد، و آن ضد خلف وعده است، و این نوع صدق، یعنی وفای به عهد، برترین و دوست داشتنی‌ترین انواع صدق است، و از اینرو خدای تعالی اسماعیل پیامبر را به آن می‌ستاید و می‌فرماید:

«انه کان صادق الوعد و کان رسولا نبیا» [۱۴۳]«که او درست وعده و فرستاده‌ای پیامبر بود» .

گفته‌اند که وی با شخصی در جائی وعده کرد و آن شخص نیامد، اسماعیل بیست و دو روز در انتظار او باقی ماند.و روایت است که: «مردی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کرد و وعده داد که در فلان مکان به خدمت حضرت برسد، مرد در آن روز و روز بعد فراموش کرد و روز سوم آمد و پیغمبر را در همان مکان دید» .

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «العدة دین » «وعده دین است » .

و فرمود: «الوای - ای الوعد - مثل الدین او افضل » «وعده مانند دین یا برتر از آن است » .

تکمیل: اقسام صدق

صدق مانند کذب شش نوع دارد:

صدق در گفتار

و آن خبر دادن از چیزهاست آن چنانکه در واقع هستند، و کمال این نوع صدق ترک کنایه و توریه بدون ضرورت است، برای احتراز از تفهیم خلاف واقع و تحصیل صورت دروغین در دل، و نیز رعایت معنای حقیقی در الفاظی که بدانها با خدای سبحان مناجات می‌کند، پس کسی که می‌گوید «وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض » «روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را پدید آورده » و در دلش غیر این است، و یا می‌گوید: «ایاک نعبد» «فقط تو را می‌پرستیم » ، و با دلبستگی به دنیا دنیا را می‌پرستد، زیرا هر که دل خود را به چیزی ببندد بنده آن است - چنانکه اخبار بر این معنی دلالت دارد - چنین شخصی دروغگوست.

صدق در نیت و اراده

و این معنی به اخلاص برمی گردد، و آن خالص ساختن نیت برای خداست، به اینکه انگیزه‌ای در طاعاتش، بلکه در همه حرکات و سکناتش، جز خدا نداشته باشد.بنابراین آمیختن نیت به غیر خدا موجب بطلان آن و تکذیب صاحبش خواهد بود.

صدق در عزم و تصمیم بر کار نیک

انسان گاهی ابتدا عزم بر کاری می‌کند، و در دل می‌گوید: اگر خدا فلان چیز را روزی من کرد فلان مقدار آن را صدقه می‌دهم، و اگر خدا مرا از این گرفتاری نجات داد چنین و چنان می‌کنم.حال اگر این شخص در درون خود عزم را جزم کرده و مصمم به انجام آن عمل است، عزمش صادق است، و اگر در عزم او نوعی انحراف و سستی و تردید باشد، عزمش کاذب است، زیرا شک و تردید در عزیمت ضد صدق در آن است، و صدق در اینجا به معنی قوت و کمال آن است، چنانکه می‌گویند: فلانی میل و خواست راستین دارد، یعنی دارای قوه تام و تمام است، یا میل و خواست کاذب دارد، یعنی خواهش و میلش ناقص و ضعیف است.

صدق در وفای به عزم

نفس آدمی گاهی در عزم و تصمیم کنونی سخی است، زیرا وعده دادن برایش مشقتی ندارد، و لیکن چون وقت عمل رسید تمایلات و شهوات به جنبش می‌آیند و با انگیزه دینی به معارضه برمی خیزند، و بسا چنان بر انسان چیره می‌شوند که عزیمت وی را از میان می‌برند و وفای به وعده اتفاق نمی‌افتد، و این با صدق در وفای به عزم منافات و ضدیت دارد، و از اینرو خدای سبحان می‌فرماید:

«رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه » [۱۴۴] «مردانی که به پیمان خویش با خدا وفا کردند» .

صدق در کردار

و آن مطابقت باطن و ظاهر و یکسانی نهان و آشکار است، یا بهتر بودن باطن از ظاهر، به این معنی که اعمال ظاهر او بر چیزی دلالت نکند که در باطن به آن متصف نباشد، البته نه به این که اعمال را ترک کند بلکه باطن را به تصدیق ظاهر بکشاند.و این بالاترین مراتب اخلاص است، زیرا نوعی از اخلاص ممکن است به کمتر از این تحقق یابد، یعنی باطن بدون قصد و غرض با ظاهر مخالفت کند، و این ریا نیست، و می‌توان نام اخلاص بر آن نهاد.

توضیح آنکه: ریا آن است که در اعمال، غیر خدای سبحان قصد شود.گاهی از انسان اعمالی صادر می‌شود که دلالت می‌کند بر اینکه وی دارای فضیلت باطنی است، از قبیل توجه به خدا و انس به او، یا آرامش و وقار، یا تسلیم و رضا و مانند اینها، و حال آنکه وی فاقد آنهاست، این حال یا به سبب این است که مانعی در تحقق آنها بر او غلبه کرده، یا به واسطه این است که صدور این اعمال ظاهری به این نحو بدون قصد مشاهده غیر خدای سبحان است، پس چنین شخصی در عمل خود صادق نیست و در دلالت و مطابقت ظاهر با باطن کاذب است.اما اگر ریاکار نباشد و توجهی به خلق نداشته باشد، در این صورت مخالفت ظاهر با باطن اگر از روی قصد باشد ریا نامیده می‌شود، و اخلاص در کار او نیست، و اگر بدون قصد باشد کذب نامیده می‌شود و صدق در کار او نیست، و گاهی بعضی از مراتب اخلاص وجود دارد.و این نوع صدق - یعنی یکسان بودن پنهان و آشکار یا بهتر بودن باطن از ظاهر - کمیاب تر و گرانبهاتر از انواع پیشین است، و از اینرو سرور فرستادگان الهی صلی الله علیه و آله و سلم در دعای خود مکرر آن را از خدا می‌طلبد: «خدایا باطنم را بهتر از ظاهرم قرار ده، در حالی که ظاهرم را شایسته و آراسته سازی » .

و در خبر است که: «چون پنهان و آشکار مؤمن یکسان باشد خداوند به او به ملائکه مباهات می‌کند و می‌فرماید: «بنده حقیقی من این است » .یکی از بزرگان گفته است: «کیست که به من شخصی را نشان دهد که شبها [در تاریکی و تنهائی] گریان و روزها [در میان مردم] خندان باشد» .

چه خوش گفته است:

اذا السر و الاعلان فی المؤمن استوی فقد عز فی الدارین و استوجب الثنا «هر گاه پنهان و آشکار مؤمن یکسان باشد در دو جهان عزیز و سزاوار ستایش است » .

و ان خالف الاعلان سرا فما له علی سعیه فضل سوی الکد و العنا

«و اگر ظاهر [آراسته] او مخالف باطن باشد برایش هیچ فضیلت و اجری جز رنج و زحمت نیست » .

کما خالص الدینار فی السوق نافق و مغشوشه المردود لا یقتضی المنا

«همچنان که زرناب در بازار رائج است و زر ناسره مردود است و از آن آرزوئی برنمی آید» .

و از این گونه صدق: موافقت گفتار با کردار است، که آدمی آنچه را نمی‌کند نگوید و به آنچه نمی‌کند فرمان ندهد، زیرا آن که پند می‌دهد و خود پند نمی‌گیرد دروغگوست.و از اینروست که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:

«انی و الله ما احثکم علی طاعة الا و اسبقکم الیها، و لا انهاکم عن معصیة الا و اتناهی قبلکم عنها» . «به خدا سوگند که شما را به طاعتی ترغیب نمی‌کنم مگر آنکه به آن از شما پیشی می‌گیرم، و شما را از گناهی باز نمی‌دارم مگر آنکه پیش از شما از آن باز می‌ایستم » .

۶- صدق در مقامات دینی: مانند صبر و شکر و توکل و حب و رجا و خوف و زهد و تعظیم و رضا و تسلیم و امثال اینها.این گونه صدق بالاترین و ارجمندترین درجات صدق است، و هر که به حقیقت این مقامات و لوازم و آثار و غایات آنها متصف شود حقیقة صدیق است، و هر که اسم آنها را بر خود ببندد و از حقیقت و آثار و غایات آنها بی خبر باشد در واقع کاذب است.مگر نمی‌بینی که هر که از سلطان یا قدرتمندی ترسان شود چگونه چهره اش زرد و خور و خوابش دشوار و عیش و زندگانیش تیره و ناگوار و خاطرش پریشان و اعضا و جوارحش مضطرب و لرزان می‌گردد؟ و گاه دست از شهر و دیار می‌شوید و ترک اهل و عیال خود می‌کند و در غربت با تنهائی و رنج و مشقت می‌سازد و خطرها را به جان می‌خرد و سختی و زحمت سفرها را برمی گزیند، این همه از بیم آن کسی است که از او ترسیده، چنین خوفی صادق و واقعی است.و اما کسی که ادعای ترس از خدا یا آتش دوزخ دارد و هیچ اثری از آن به هنگام قصد انجام گناه در او ظاهر نیست، خوفش کاذب است.

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «لم ار مثل النار نام هاربها، و لم ار مثل الجنة نام طالبها» «چون آتش دوزخ ندیدم که گریزان از آن در خواب باشد، و چون بهشت ندیدم که خواهان آن در خواب باشد» .

اما این مقامات را نهایتی متصور نیست تا برای کسی ممکن باشد که به نهایت آن برسد، بلکه هر بنده‌ای به حسب حال و مرتبه خود نصیب و بهره‌ای دارد، معرفت و بزرگداشت خدا و خوف از او نامحدود است، و از اینرو پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم چون جبرئیل را به صورت اصلیش دید بیهوش بر زمین افتاد، و چون به هوش آمد و به حال طبیعی بازگشت فرمود: «من هیچ یک از مخلوقات خدا را این چنین گمان نمی‌کردم! جبرئیل گفت: اگر اسرافیل را ببینی چه خواهی گفت که عرش بر دوش اوست و پاهای او زمینها را شکافته، و با وجود این از عظمت خدا همچون گنجشک کوچکی می‌گردد!» و فرمود: «شبی که در سیر شبانه - همراه جبرئیل - به ملا اعلی می‌گذشتم عالم بالا از خوف و خشیت خدا همچون پلاس کهنه‌ای می‌نمود» .


به فرشتگان مقرب و پیامبران مرسل بنگر که از شدت خشیت چه حالی دارند، و این همه از قوت معرفت ایشان به عظمت و جلال خداوند است، و حال آنکه بالاتر از آنچه ایشان دریافته‌اند مراتب نامتناهی هست.پس اختلافی که مردم در مراتب خوف و تعظیم و حب و انس دارند به حسب اختلاف آنان در معرفت خداوند است، و برای احدی ممکن نیست که به نهایت این معرفت برسد، و اختلاف مردم به قدر معرفتی است که امکان دستیابی به آن هست، و رسیدن همه مردم به این مقدار نیز نادر است، و کسی که در همه این مقامات صادق باشد جدا کمیاب و بلکه نایاب است.

و از نشانه‌های این صدق: پوشیده داشتن همه مصائب و طاعات و ناخشنودی از اطلاع مردم بر آنهاست.روایت است که: «خدای تعالی به موسی علیه السلام وحی فرمود: چون من بنده‌ای را دوست دارم او را به بلاهائی مبتلا می‌کنم که کوه‌ها توانائی تحمل آنها را نداشته باشند تا ببینم صدقش چگونه است، پس اگر او را صابر یافتم او را دوست خود می‌گیرم، و اگر بی تاب و بی صبر دیدم که از من به خلق زبان شکوه می‌گشاید او را خوار و بیمقدار می‌سازم و هیچ باک ندارم » .

امام صادق علیه السلام فرمود: «چون بخواهی بدانی که در دعوی خود صادقی یا کاذب، در راستی نیت و ادعای خود بنگر، و آنها را با ترازوی خدائی بسنج که گوئی در قیامت هستی، خدای عز و جل می‌فرماید:

«و الوزن یومئذ الحق »[۱۴۵] «و سنجش در آن روز به حق و درست است » .

پس اگر حقیقت نیت و مقصود تو با کنه دعوی تو هماهنگ و برابر بود صدق تو مسلم است.و پائین‌ترین مرتبه صدق این است که زبان و دل مخالف یکدیگر نباشند.مثل شخص صادقی که وصفش را گفتیم مانند کسی است که در حال جان دادن است، اگر جان ندهد چه می‌تواند بکند [۱۴۶] » .

تنبیه: زبان زیانبارترین اعضاست

بدان که بیشتر رذائل مذکور در این مقام: از دروغ و غیبت و بهتان و شماتت و مسخرگی و استهزاء و مزاح و غیر اینها - مانند سخنان بیهوده و باطل - از آفات و مفاسد زبان است و بنابراین زبان زیانبارترین جوارح انسان است و آفات آن بیش از آفات دیگر اعضاء است، و مفاسد آن اگر چه از معاصی ظاهر است (که در علم اخلاق به آنها پرداخته نمی‌شود) لیکن به اخلاق رذیله و ملکات ناپسند می‌انجامد.

زیرا اخلاق با تکرار اعمال در نفس آدمی راسخ و استوار می‌گردد، و اعمال به توسط جوارح از قلب صادر می‌شود، و هر عضوی شایسته است که از آن کارهای پسندیده که پذیرای اخلاق زیبا و نیکوست برخیزد، و نیز می‌تواند از آن کارهای ناپسند که اخلاق زشت و بد را پدید می‌آورد صادر شود.پس طالب فضائل اخلاق باید مواظب و مراقب باشد که هم دل و نفس و هم اعضا و جوارح به خیرات و نیکی‌ها رو آورند و از شرور و بدیها جلوگیری شوند.و عمده عضوی که مصدر و منشا افعال زشت و ناپسند ظاهری است که مؤدی به رذائل باطنی می‌شود زبان است، و آن بزرگترین و بهترین آلت شیطان در گمراه کردن نوع انسان است، و از اینرو مراقبت آن مهمتر و محافظت آن واجب تر و لازمتر است.و سر آن - چنانکه گفته‌اند - این است که: زبان از نعمتهای بزرگ خداوند و از لطیف‌ترین عجایب صنع اوست، که هر چند جرمش کوچک است اطاعت و جرمش بزرگ است، زیرا ایمان و کفر جز با شهادت آن معلوم نمی‌شود، و به چیزی از امور دو جهان جز به دلالت و راهنمائی آن نمی‌توان راه یافت، و هیچ موجود یا معدومی نیست مگر اینکه زبان از آن سخن می‌گوید و به اثبات یا نفی آن می‌پردازد.زیرا هر چه را علم شامل می‌شود زبان به حق یا باطل بیان می‌کند، و هیچ چیز نیست مگر اینکه علم شامل آن می‌شود.

و این خاصیت در دیگر اعضاء یافت نمی‌شود، زیرا چشم جز رنگها و شکلها، و گوش جز اصوات، و دست جز اجسام را نمی‌یابد، و همچنین دیگر اعضاء، ولی میدان جولان زبان وسیع و پهناور است، و جلوگیر ندارد، و مجال آن را حد و نهایتی نیست، که در خوبیها میدان وسیعی دارد و در بدیها دامنی گسترده، پس هر که عنان زبان را رها ساخت شیطان او را به هر میدانی خواهد کشانید، و او را به وادی ضلالت و خذلان خواهد افکند، تا سرانجام به پرتگاه سقوط در افتد و به منزلگاه هلاکت برسد.و لذا سرور فرستادگان الهی صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هل یکب الناس علی مناخرهم فی النار الا حصائد السنتهم [۱۴۷] ؟» . «آیا مردم را جز درو شده‌های زبانشان به رو در آتش می‌اندازد؟» پس کسی از شر زبان نجات نمی‌یابد مگر اینکه آن را به لجام شرع مقید سازد، و جز در آنچه سود دنیوی و اخروی دارد آزادش نگذارد، و آن را از هر چه بیم مفسده‌ای در دنیا و آخرت می‌رود باز دارد، و شناسائی جاهائی که آزاد گذاشتن زبان در آنها پسندیده و ستوده یا ناپسند و نکوهیده است بسیار دشوار است، و عمل به مقتضای آن حتی برای کسی که آن موارد را می‌شناسد سخت و سنگین است، که زبان بیش از همه اعضاء نافرمان و گناهکار است، زیرا به حرکت در آوردنش رنجی ندارد و در رها کردنش سختی و زحمتی نیست.پس سهل انگاری در اجتناب از آفات و مفاسد آن جایز نیست و احتراز از کمینگاه‌ها و دامهای آن واجب و لازم است.

و آیات و اخبار وارده در مذمت و در کثرت آفات آن و در امر به محافظت و پرهیز از مفاسد آن بسیار است، و همه آنها دلالت بر ذم جمیع آفات آن - آنچه گفته شد و آنچه خواهد آمد - دارد.خدای سبحان می‌فرماید:

«ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید» [۱۴۸]«سخنی نگوید مگر اینکه نزد وی مراقبی آماده است » .

و می‌فرماید:

«لا خیر فی کثیر من نجواهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بین الناس » . [۱۴۹]«در بسیاری از راز گوئیشان خیری نیست، مگر آن که به صدقه دادن یا کار نیک کردن یا اصلاح میان مردم فرمان دهد» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «من یتکفل لی بما بین لحییه و رجلیه اتکفل له بالجنة » .

«هر که برای من نگهداری آنچه در میان دو فک او (یعنی زبان) و در میان دو پای اوست تعهد کند من بهشت را برای او تعهد می‌کنم » .

و فرمود: «هر که خود را از شر شکم و دامن و زبان نگاهدارد، خود را [از همه بدیها] نگاهداشته است » .

از آن حضرت پرسیدند: «نجات در چیست؟ فرمود: زبان خود را نگاهدار» .

و فرمود: «بزرگتر چیزی که مردم را به دوزخ می‌برد دو میان تهی است:

دهان و عورت » ، و مراد از دهان: زبان است.

مردی از آن حضرت پرسید: «از چه چیز بیشتر بر من ترسیده شود؟ زبان او را گرفت و فرمود: «این » .

و فرمود: «لا یستقیم ایمان عبد حتی یستقیم قلبه، و لا یستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه » .

«ایمان هیچ بنده‌ای راست نباشد تا دلش راست گردد، و دلش راست نباشد تا زبانش راست شود.» و فرمود: «اذا اصبح ابن آدم اصبحت الاعضاء کلها تکفر اللسان، فتقول: اتق الله فینا فانما نحن بک، فان استقمت استقمنا، و ان اعوججت اعوججنا [۱۵۰] » .

«وقتی فرزند آدم صبح کند همه اعضاء در برابر زبان فروتنی کنند و گویند:

درباره ما از خدا بترس، زیرا ما به تو وابسته‌ایم، اگر راست باشی ما نیز راست می‌شویم، و اگر کج شوی ما نیز کج می‌شویم » .

مردی به آن حضرت عرض کرد: «مرا سفارشی کن! فرمود: خدا را چنان عبادت کن که گوئی او را می‌بینی، و خود را چنان بینگار که در میان مردگانی، و اگر می‌خواهی تو را به آنچه از همه بیشتر مالک توست خبر دهم - و با دست به زبان اشاره نمود»

و فرمود: «ان الله عند لسان کل قائل، فلیتق الله امرؤ علی ما یقول » .

«خداوند مراقب زبان هر گوینده‌ای است، پس انسان باید در آنچه می‌گوید از خدا بترسد» .

و فرمود: «من لم یحسب کلامه من عمله کثرت خطایاه و حضر عذابه » .

«هر که سخنش را از عملش نشمارد خطاهایش زیاد شود و عذابش فرا رسد» .

و فرمود: «خداوند زبان را عذابی کند که هیچیک از اعضاء و جوارح را آن عذاب نکند، زبان گوید: پروردگارا! مرا عذابی کردی که هیچ یک از اعضاء و جوارح را چنین عذاب نکردی.خطاب رسد: یک کلمه از تو سر زد که به مشرق و مغرب زمین رسید، و به واسطه آن خون محترم ریخته شد، و مال محترم به غارت رفت، و پرده عفت بر باد رفت، به عزت و جلالم سوگند! ترا عذابی کنم که هیچ یک از جوارح را چنان عذاب نکنم!» و فرمود: «ان کان فی شی ء شؤم ففی اللسان » . «اگر در چیزی شومی باشد در زبان است » .

و امیر مؤمنان علیه السلام به مردی که سخن بیهوده می‌گفت فرمود: «ای مرد! تو سخنانی را بر محافظان خود املاء می‌کنی که به پیشگاه پروردگارت می‌برند، پس سخنی بگو که برای تو سودی داشته باشد، و سخنان بیهوده را رها کن[۱۵۱] » .

و فرمود: «مرد در زیر زبان خود پنهان است، پس سخن خود را بسنج، و بر عقل و معرفت عرضه کن، اگر برای خدا و در راه خدا باشد بگو، و اگر غیر از این است سکوت بهتر است، و برای جوارح عبادتی آسانتر و برتر و باارزش تر در نزد خدا از سخنی که در آن خشنودی خدای عز و جل باشد و برای او و در راه نشر نعمتهای او در میان بندگانش گفته شود نیست، بدانید که خدا میان خود و فرستادگانش معنایی جز کلام برای کشف آنچه نزد ایشان پنهان بود، از نهفته‌های علم خود و گنجینه‌های وحی خویش، قرار نداد، و همچنین میان رسولان و امتها.پس معلوم می‌شود که زبان برترین وسیله برای ادای تکلیف و عبادت است.و همچنین هیچ گناهی بر بنده سنگین تر و عقوبتش سریعتر در نزد خداوند، و ملامتش شدیدتر و ملالتش زودرس تر در نزد مردم از زبان نیست، و زبان ترجمان درون و خبر دهنده دل است، و سر باطن را آشکار می‌کند، و خلق در قیامت بر آن محاسبه می‌شوند، و سخنی که برای خدا نباشد همچون خمر است که عقلها را مست می‌کند، و هیچ چیز برای زندانی شدن از زبان سزاوارتر نیست [۱۵۲] » .

و امام سجاد علیه السلام فرمود: «ان لسان ابن آدم یشرف فی کل یوم علی جوارحه کل صباح، فیقول کیف اصبحتم؟ فیقولون: بخیر ان ترکتنا! و یقولون: الله الله فینا! و یناشدونه و یقولون: انما نثاب و نعاقب بک » .

«زبان آدمیزاد در بامداد هر روز بر همه اعضائش رو کند و گوید: چگونه‌اید؟

گویند: اگر تو ما را رها کنی خوبیم! و گویند: خدا را خدا را درباره ما به یاد آور!

و سوگندش دهند و گویند: ما به سبب تو ثواب و عقاب می‌بینیم » .

امام صادق علیه السلام فرمود: «ما من یوم الا و کل عضو من اعضاء الجسد یکفر اللسان، یقول: نشدتک الله ان نعذب فیک[۱۵۳] !» .

«روزی نیست مگر اینکه هر عضوی از اعضاء تن نسبت به زبان فروتنی کنند و گویند: ترا به خدا مبادا درباره تو عذاب شویم » .

تتمیم: خاموشی

اکنون که دانستی که زبان بدترین اعضاء است و آفات و مذمت آن بسیار است، بدان که چیزی جز خاموشی راه نجاتی از خطر آن نیست، و قبلا اشاره شد که: خاموشی ضد همه آفات زبان است، و با مواظبت بر آن همه آنها بر طرف می‌شود، و آن از فضائل قوه غضب یا شهوت است، و فضیلت آن بزرگ و فوائد آن شگرف است.در صمت و خاموشی، جمعیت خاطر و افکار و دوام هیبت و وقار نهفته است و باعث فراغت برای عبادت و فکر و ذکر است، و وسیله سلامت از پیامدهای گفتار در دنیا و حفظ و ذخیره حسنات در آخرت است.و از اینرو شرع مقدس آن را ستوده و به آن ترغیب کرده است.

رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من صمت نجا» «هر که خاموشی گزید نجات یافت » .

و فرمود: «الصمت حکم، و قلیل فاعله » «خاموشی خردمندیهاست و خاموشی گزینان اندکند» .

و فرمود: «من کف لسانه ستر الله عورته » «هر که زبان خود را نگهدارد خداوند عیب او را بپوشاند» .

و فرمود: «ا لا اخبرکم بایسر العبادة و اهونها علی البدن: الصمت و حسن الخلق » «می‌خواهید شما را به عبادتی که از همه عبادتها بر بدن آسانتر است خبر دهم؟ :

خاموشی و نیک خوئی » .

و فرمود: «من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلیقل خیرا او و لیسکت » .

«هر که به خدا و آخرت ایمان دارد یا سخن خیری گوید یا خاموش باشد» .

و فرمود: «رحم الله عبدا تکلم خیرا فغنم، او سکت عن سوء فسلم » «خدا رحمت کند بنده‌ای را که سخن نیک گوید و سود برد، یا از بدگوئی سکوت کند و سالم بماند» .

مردی اعرابی به خدمت آن حضرت رسید و گفت: «مرا به کاری راهنمائی کن که مرا به بهشت برد، فرمود: گرسنه را سیر کن، و تشنه را سیراب ساز، و امر به معروف و نهی از منکر کن، و اگر نمی‌توانی زبانت را از غیر سخن خیر نگهدار» .

و فرمود: «زبانت را از غیر سخن خیر محافظت کن، که به این سبب بر شیطان غالب می‌شوی » . و فرمود: «چون مؤمن را خاموش و با وقار ببینید به او نزدیک شوید که حکمت بر دل او القا می‌شود (یا: او حکمت را القا می‌کند)» .

و فرمود: «مردم سه دسته‌اند: غانم (بهره مند)، و سالم (تندرست و صحیح)، و شاحب (بیمار رنگ باخته) .غانم کسی است که به یاد خداست، و سالم کسی است که خاموش است، و شاحب کسی است که در سخنان باطل فرو می‌رود [۱۵۴] » .

و فرمود: «زبان مؤمن در پشت دل اوست، و چون بخواهد سخنی بگوید آن را در دل بیندیشد و بسنجد، سپس آن را به زبان جاری نماید.و زبان منافق در پیش دل اوست، و چون قصد گفتن چیزی کند به زبان روان سازد بی آنکه در دل آن را به اندیشه و تفکر در آورد» .

و فرمود: «زبانت را نگهدار، که این صدقه‌ای است که به خویش می‌دهی » .

و فرمود: «هیچ بنده‌ای حقیقت ایمان را نشناسد تا آنکه زبان خود را نگهدارد» .

به مردی که خدمت آن حضرت آمد فرمود: «نمی‌خواهی ترا به چیزی راهنمائی کنم که خداوند به وسیله آن ترا به بهشت برد؟ عرض کرد: چرا یا رسول الله! فرمود: از آنچه خدا به تو داده است به دیگران بده! گفت: اگر از دیگری محتاجتر باشم؟ فرمود: مظلوم را یاری کن، گفت: اگر ضعیفتر از آن باشم که یاری او کنم؟ فرمود: کاری برای نادان کن - یعنی نادان را راهنمائی کن - . عرض کرد: اگر خودم از او نادانتر بودم؟ فرمود: زبانت را جز از خیر خاموش دار.

آیا شادمان نیستی که یکی از این خصلتها در تو باشد که ترا به بهشت برد؟» .

و فرمود: «نجاة المؤمن حفظ لسانه » «نجات مؤمن در نگهداشتن زبانش است » .

روزی مردی به خدمت آن حضرت رسید و گفت: «یا رسول الله مرا سفارشی کن! فرمود: «زبان خود را نگهدار.عرض کرد: یا رسول الله مرا سفارشی کن! فرمود:

زبانت را نگهدار! وای بر تو! آیا مردم را جز درو شده‌های زبانشان به دوزخ سرنگون می‌کند؟» .

به عیسی علیه السلام گفتند: «ما را به کاری راهنمائی کن که به وسیله آن به بهشت رویم.فرمود: هرگز سخن مگوئید، گفتند: نمی‌توانیم.فرمود: جز به نیکی و خیر سخن مگوئید» : و نیز فرمود: «عبادت ده جزء است، نه جزء آن در خاموشی است، و یکی در گریز از مردم » .و فرمود: «در غیر ذکر خدا سخن بسیار مگوئید، زیرا کسانی که در غیر ذکر خدا بسیار سخن می‌گویند قساوت دلهاشان را فرو گرفته است و خود نمی‌دانند» .

لقمان به پسر خود گفت: «ای فرزند، اگر پنداری که سخن گفتن نقره است، بدان که سکوت طلاست » .

امام باقر علیه السلام فرمود: «کان ابوذر یقول: یا مبتغی العلم، ان هذا اللسان مفتاح خیر و مفتاح شر، فاختم علی لسانک کما تختم علی ذهبک و ورقک » .

«ابوذر می‌گفت: ای جویندگان علم، [بدانید که] این زبان کلید خیر و کلید شر است، پس همچنانکه بر زر و سیم و پولت مهر می‌نهی بر زبانت نیز مهر بنه » .

و فرمود: «انما شیعتنا الخرس » «شیعیان ما زبانشان [مانند] گنگ و لال است » . (کم گوی و دیر گوی اند) .

و امام صادق علیه السلام به غلامش، سالم، فرمود: «یا سالم احفظ لسانک تسلم، و لا تحمل الناس علی رقابنا» «ای سالم زبانت را نگهدار تا سالم بمانی، و مردم را بر گردن ما سوار مکن [۱۵۵]» .

و فرمود: «فی حکمة آل داود: علی العاقل ان یکون عارفا بزمانه، مقبلا علی شانه، حافظا للسانه » .

«در حکمت آل داود است که: عاقل باید به زمان خود آشنا و شناسا باشد، به کار خود پردازد، و نگاهبان زبان خود باشد» .

و فرمود: «لا یزال العبد المؤمن یکتب محسنا مادام ساکتا، فاذا تکلم کتب محسنا او مسیئا» .

«بنده مؤمن تا زمانی که خاموش است نیکوکار نوشته می‌شود، و چون سخن گوید نیکوکار یا بدکار نوشته شود» .

و فرمود: «خواب آسایش تن، و سخن آرامش روح، و سکوت راحت عقل است » .

و فرمود: «خاموشی گنج پر گهر، و زینت بردبار، و پرده نادان است » .

و امام ابو الحسن الرضا علیه السلام فرمود: «احفظ لسانک تعز، و لا تمکن الناس من قیادک فتذل رقبتک » «زبانت را نگهدار تا عزیز باشی، و عنان خود را به دست مردم مده که خوار و زبون شوی » .

و فرمود: «من علامات الفقه: الحلم، و العلم، و الصمت، ان الصمت باب من ابواب الحکمة، ان الصمت یکسب المحبة، انه دلیل علی کل خیر» .

«از نشانه‌های فهم دین بردباری و علم و خاموشی است، خاموشی یکی از درهای حکمت است، خاموشی جلب محبت می‌کند، و راهنمای هر خیری است » .

و فرمود: «کان الرجل من بنی اسرائیل اذا اراد العبادة صمت قبل ذلک عشر سنین[۱۵۶] » .

«هر گاه مردی از بنی اسرائیل می‌خواست به عبادت پردازد، ده سال پیش از آن خاموشی پیشه می‌کرد[۱۵۷] » .

و در «مصباح الشریعة » از حضرت صادق علیه السلام منقول است که فرمود:

«خاموشی شعار محققان حقایقی است که قلم تقدیر بر آن گذشته، و آن کلید هر راحتی دنیا و آخرت است، و در آن خشنودی پروردگار، و سبکی حساب، و محفوظ بودن از خطاها و لغزشهاست، و خداوند آن را پرده جاهل و زینت عالم قرار داده، و همراه آن بر کناری هوی، و ریاضت نفس، و شیرینی عبادت، و زوال قساوت دل، و عفاف و مروت و ظرافت است.پس زبان را تا ناچار نشدی ببند، بخصوص هنگامی که شخص شایسته‌ای برای کلام نیابی و یار و همدمی در سخن گفتن و مذاکره برای خدا و در راه خدا پیدا نکنی.ربیع بن خثیم کاغذی فرا روی خود می‌نهاد و هر چه می‌گفت می نوشت و شبانگاه حساب خود را می‌رسید که چه چیز به سود او و چه چیز به زیان او بوده، و می‌گفت: آه آه! خاموشان نجات یافتند و ما ماندیم.

و یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سنگریزه در دهان خود می‌نهاد، و چون می‌خواست سخنی بگوید که می‌دانست برای خدا و در راه خدا و رضای خداست آن را از دهان خود بیرون می‌آورد.و بسیاری از صحابه - رضوان الله علیهم - نفس کشیدنشان مانند نفس کشیدن غریق بود، و همچون بیماران سخن می‌گفتند.و همانا سبب هلاک و نجات خلق تکلم و خاموشی است.پس خوشا به حال کسی که عیب کلام و تمایل و خواهشی را که در آن است بشناسد، و خاموشی و فوائد آن را بداند، که این از اخلاق انبیاء و شعار اصفیاء است.و هر که اندازه کلام بداند خاموشی را نیکو قرینی خواهد یافت، و هر که بر لطائف صمت و سکوت آگاه باشد و بر گنجینه‌های خویش واقف و امین باشد سخن گفتن و خاموشی اش هر دو عبادت است، و بر این عبادت جز خداوند جبار آگاه نخواهد بود [۱۵۸] » .

از این اخبار معلوم می‌شود که: صمت و خاموشی با همه آسانی از هر عملی برای انسان سودمندتر است، و چگونه چنین نباشد در حالی که خطر زبان که از هر خطر دیگری بزرگتر و آفات آن از هر چیز هلاک آورتر است جز از راه خاموشی جلوگیری نمی‌شود.و هر چند برای بعضی از سخنان فوایدی هست، لیکن فرق نهادن بین خوب و بد سخن بسی دشوار است، و بر فرض این فرق و تشخیص وقتی زبان به سخن گشوده شود اقتصار بر سخنان نیک و بی عیب دشوارتر است، و بنابراین خاموشی درباره آنچه یقین به خیر و ثواب بودن آن حاصل نیست از سخن گفتن بهتر و سودمندتر است.

نقل شده است که چهار پادشاه - رای هند و خاقان چین و کسری و قیصر - در مجمعی جمع شدند، و همه بر مذمت سخن گفتن و ستایش خاموشی متفق گشتند.

یکی گفت من از آنچه گفته‌ام پشیمان شده‌ام ولی از آنچه نگفته‌ام پشیمان نشده‌ام.

و دیگری گفت: هر گاه من سخنی گفته‌ام آن سخن مالک من شده است و مرا اختیاری بر آن نیست، و هر گاه نگفته‌ام مالک آنم و اختیارش را دارم.سومی گفت:

از گوینده سخن در عجبم، زیرا اگر سخنش به خود او برگردد به او زیان می‌رساند و اگر برنگردد سودی به او نمی‌رساند.چهارمی گفت: من به رد آنچه نگفته‌ام تواناترم از رد آنچه گفته‌ام.


حب جاه و شهرت

مراد از شهرت، انتشار نام و آوازه است، و معنی جاه مالک شدن دلها و تسخیر قلوب مردم برای بزرگداشتن وی و فرمانبرداری و گردن نهادن آنها، و به عبارت دیگر: منزلت یافتن در دلهای مردم است.و دلهای مردم وقتی مملوک و مسخر کسی می‌گردند که معتقد شوند آن شخص دارای کمال حقیقی است، یا چنین پندارند که وی صاحب کمال است، از قبیل علم و عبادت، یا زهد و پارسائی یا نیرو و شجاعت، یا بذل و سخاوت، یا سلطنت و ولایت، یا منصب و ریاست، یا مال و ثروت، یا حسن و جمال، و امثال اینها که مردم کمال می‌انگارند.و تسخیر دلهای مردم و به فرمان در آوردن آنها به قدر اعتقادشان و به حسب درجه آن کمال نزد آنان است، زیرا به اندازه‌ای که دلهای مردم نسبت به وی معتقد گردد به همان مقدار برای وی قدرت حاصل می‌شود، و به اندازه قدرتش شادی و نشاط و حب جاه پدید می‌آید.

آنگاه آن دلها صاحبان خود را بر مدح و ثناگوئی وا می‌دارند، زیرا معتقد به کمال از یاد آنچه بدان اعتقاد دارد باز نمی‌ایستد و صاحب آن را می‌ستاید، و بر خدمت و یاری وی می‌ایستد، و از بذل جان خویش در اطاعت از او به قدر اعتقادی که دارد بخل و امساک نخواهد نمود، و از ایثار و ترک منازعه با وی و تعظیم و احترام او و پیشی جستن در سلام و بالا نشاندن در مجالس و مقدم داشتن وی در همه مقاصدش خودداری نخواهد کرد.

تنبیه: اگر باعث حب جاه و شهرت غلبه و استیلا باشد در حقیقت به حب این دو باز می‌گردد، و خواستار جاه و شهرت در واقع طالب سلطه و غلبه است، و در این صورت از رذائل قوه غضب می‌باشد، و اگر برای رسیدن به کامیابی شهوات و لذات نفس حیوانی و بهیمی باشد، از رذائل قوه شهوت بشمار می‌رود، و اگر از هر دو جهت باشد از رذائل مشترک آن دو قوه است، به این معنی که هر دو در پدید آمدن این صفت دخالت دارند.و اصل این است که هر دو قوه در حدوث حب جاه و شهرت مشترکند، بر خلاف مالدوستی که بیشتر برای رسیدن به لذات قوه شهویه است، و نادر است که صرفا برای استیلا به سبب مالکیت و توانائی بر تصرف در مال باشد، و از این رو آن را متعلق به قوه شهوت ذکر کردیم.

مذمت دوستی جاه و شهرت

بدان که حب جاه و شهرت از مهلکات بزرگ است، و طالب آن در واقع خواستار آفات دنیوی و اخروی است، و کسی که نام او مشهور و آوازه اش بلند شد سلامت دنیا و آخرتش در خطر است، مگر این که خداوند وی را برای نشر دین خود مشهور سازد بی آنکه خود در طلب شهرت بکوشد.و از این رو در مذمت جاه طلبی و شهرت خواهی آیات و اخباری بیشمار رسیده است: خدای سبحان می‌فرماید:

«تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا» [۱۵۹]«آن خانه آخرت را برای کسانی قرار داده‌ایم که در زمین برتری و سرکشی و فسادی نخواهند» .

و می‌فرماید:

«من کان یرید الحیاة الدنیا و زینتها نوف الیهم اعمالهم فیها و هم فیها لا یبخسون.اولئک الذین لیس لهم فی الاخرة الا النار و حبط ما صنعوا فیها و باطل ما کانوا یعملون » .[۱۶۰] «آنان که زندگی این دنیا و آرایش و زیور آن را خواهند پاداش اعمالشان را تمام خواهیم داد و در اینجا کمبودی ندارند.همین کسان در آخرت نصیبی جز آتش ندارند، و هر چه در دنیا کرده‌اند نابود می‌شود و اعمالشان باطل و هدر است » . و این معنای عام و کلی شامل جاه طلبی نیز می‌شود، زیرا حب جاه از بزرگترین لذات زندگی دنیا و بالاترین زیور از زینتهای آن است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «حب الجاه و المال ینبتان النفاق فی القلب کما ینبت المآء البقل » . «دوستی جاه و مال نفاق را در دل می‌رویاند چنانکه آب گیاه را می‌رویاند» .

و فرمود: «ما ذئبان ضاریان ارسلا فی زریبة غنم باکثر فسادا من حب الجاه و المال فی دین الرجل المسلم » «دو گرگ درنده در آغل گوسفندان خطرناکتر و زیانبارتر از دوستی جاه و مال برای دین مرد مسلمان نیست » .

و فرمود: «حسب امری ء من الشر الا من عصمه الله ان یشیر الناس الیه بالاصابع » «مرد را از بدی همین بس که انگشت نمای مردم باشد، مگر کسی که خدا او را در پناه عصمت نگاه دارد» .

و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «از جلوه گری دست بدار و شهرت مجو، و خود را زبانزد مردم مساز، و علم بیاموز و پنهان دار، و خاموشی گزین تا سالم بمانی، و بدین وسیله نیکان را شاد کنی و بدان را به خشم آوری » .

و امام باقر (ع) فرمود: «ریاست مجو و گرگ صفت مباش، و به نام ما (با وابستگی به ما) مردم را مخور که خداوند ترا محتاج خواهد ساخت » .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «ایاکم و هؤلآء الرؤساء الذین یتراسون، فو الله ما خفقت النعال خلف رجل الا هلک و اهلک!» «از این رؤسائی که ریاست را به خود می‌بندند بپرهیزید، به خدا سوگند که مردی کفشها دنبال وی صدا نکند مگر اینکه هلاک شود و دیگران را هلاک کند» .

و فرمود: «ملعون من تراس، ملعون من هم بها، ملعون من حدث بها نفسه!» «ملعون است کسی که ریاست را به خود بندد (ریاست طلب باشد)، ملعون است کسی که به آن همت گمارد، ملعون است کسی که در دل اندیشه ریاست بپرورد و با آن حدیث نفس کند!» و فرمود: «من اراد الریاسة هلک » «هر که ریاست طلبد هلاک گردد» . و فرمود: «اتری لا اعرف خیارکم من شرارکم؟ بلی و الله! ان شرارکم من احب ان یوطا عقبه انه لا بد من کذاب او عاجز الرای » [۱۶۱]

«آیا می‌پندارید که من خوبان و بدان شما را نمی‌شناسم؟ چرا به خدا! بدان شما آنند که دوست دارند پشت سرشان راه روند، چنین کسی باید دروغ پرداز یا سست رای باشد» .

و به این مضمون اخبار بسیار است، و به سبب کثرت آفات ریاست است که بزرگان علما و اتقیا همواره از آن می‌گریزند همچنانکه کسی از مار زنگی می‌گریزد، تا آنجا که یکی از ایشان هر گاه بیش از سه نفر در مجلس خود می‌دید برمی خاست و می‌رفت، و دیگری می‌گریست که نامش به مسجد جامع رسیده است، و یکی دیگر از آنان چون گروهی از مردم به دنبالش می‌رفتند رو به آنها می‌کرد و می‌گفت:

«برای چه دنبال من می آئید، به خدا سوگند اگر از آنچه در خانه‌ام بر آن بسته می‌شود (از اعمالی که در خلوت می‌کنم) آگاه شوید دو نفر از شما دنبال من نمی آئید» .

و دیگری می‌گوید: «من مردی را نمی‌شناسم که دوست داشته سرشناس شود مگر اینکه دینش از دست رفته و رسوا شده است » .و دیگری گوید: «مردی که دوست دارد که مردم او را بشناسند شیرینی آخرت را نخواهد چشید» .و دیگری گوید:

«به خدا قسم بنده‌ای با خدا صادق نیست مگر اینکه از گمنامی شاد باشد» .

و از مفاسد حب جاه این است که: هر کسی که این صفت بر دل او غالب و مستولی شود همه همت خود را بر مراعات جانب خلق مقصور می‌کند، و همواره منافقانه و از روی ریا در گفتار و کردار دوستی خود را با ایشان ظاهر می‌سازد و پیوسته متوجه این است که در نظر آنان منزلتش بیفزاید، و همین توجه تخم نفاق و ریشه فساد است، و ناگزیر کارش به سهل انگاری و ریا کاری در عبادات و روی آوردن به انواع معاصی و محرمات برای به دست آوردن دلها می‌انجامد، و از این رو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جاه طلبی و مالدوستی و فساد آن دو را به دو گرگ درنده تشبیه نمود، و فرمود: «دوستی جاه و مال نفاق را در دل می‌رویاند چنانکه آب گیاه را می‌رویاند» ، زیرا نفاق همان مخالف بودن ظاهر با باطن در گفتار و کردار است، و هر که در پی یافتن منزلت در میان مردم باشد ناچار با آنها نفاق و دو روئی پیش می‌گیرد، و به صفات و اخلاق پسندیده که از آنها تهی است تظاهر می‌کند، و این همان نفاق است.

جاه از مال محبوبتر است

مالک دلها بودن از چند جهت بر مالک مال بودن ترجیح دارد:

اولا، مال در معرض تلف شدن و نابودی است، زیرا به غصب و دزدی و طمع شاهان و ستمکاران از دست می‌رود، و به نگهداری و پاسداری نیاز دارد، و خطرهای بسیار در کمین آن است.و اما دلها اگر به دست آید از این آفت‌ها محفوظ است، مگر اینکه صاحبان دلها پس از اعتقاد به اینکه کسی دارای کمال (حقیقی یا موهوم) است تغییر عقیده دهند.

ثانیا، دست یافتن به مال به وسیله چاه آسانتر است از رسیدن به جاه به وسیله مال، چنانکه برای عالم یا زاهدی که در دلها جای دارد اگر بخواهد مال به دست آورد به آسانی حاصل می‌شود، زیرا اموال مردم مسخر دلهای آنهاست، و آن را برای کسی که اطاعت وی را به گردن گرفته‌اند و او را دارای صفات کمال می‌دانند بذل می‌کنند، و اما کسی که پست و فرومایه و عاری از کمال باشد اگر مال فراوانی به دست آورد و جاهی نداشته باشد که بدان وسیله مال خود را حفظ کند، و بخواهد به وسیله مال به جاه برسد، نمی‌تواند.

ثالثا، مالک دلها شدن گسترش و فزونی و ازدیاد می‌یابد بی آنکه به رنج و مشقتی نیاز داشته باشد، زیرا وقتی دلها نسبت به شخصی اعتقاد پیدا کرد و او را به علم و عمل یا کمالی دیگر وصف نمود، ناگزیر زبانها به ستایش وی گشوده می‌شود، و اعتقاد خود را برای دیگران وصف و تعریف می‌کند و او نیز برای دیگری باز می‌گوید، و به این ترتیب پیوسته گسترش و سرایت پیدا می‌کند، تا آنکه بیشتر دلها وی را به بزرگی و قبول می‌پذیرند.و اما مال، اگر کسی مالک آن شد جز به رنج و زحمت فزونی نمی‌یابد.پس به این جهات است که اموال در برابر بزرگی جاه و شهرت و آوازه و گشوده شدن زبانها به مدح و ثنا کوچک و ناچیز است.

مقدار ضروری جاه

همچنانکه مقداری از مال که برای خوراک و پوشاک و مسکن ضرورت دارد مذموم نیست، همچنین حداقلی از جاه برای زندگی با مردم ضروری است، زیرا انسان همچنانکه از خوردن بی نیاز نیست و جایز است که خوراک و مالی را که به وسیله آن غذا خریداری می‌شود دوست بدارد، همین طور از خدمتگزار و رفیق و مددکار و صاحب قدرتی که او را حفظ کند و از ستم اشرار نگهدارد بی نیاز نیست، پس اگر دوست داشته باشد که در دل خادم خود برای انجام خدمت، و در دل رفیقش برای حسن رفاقت و همراهی و یاری، و در دل قدرتمندی برای دفع شر منزلتی داشته باشد مذموم نیست.زیرا جاه مانند مال وسیله برای مقاصد و اغراض است، و فرقی بین آن دو نیست، جز اینکه خود مال و جاه نباید محبوب باشند بلکه از این حیث محبوبند که وسیله برای رسیدن به هدف دیگری هستند.و شکی نیست که هر چیزی را که انسان برای رسیدن به محبوبی در نظر می‌گیرد محبوب همان هدف و مقصود است نه وسیله.

و نظیر این دوستی مانند دوستی انسان نسبت به هر چیزی است که به وسیله آن حاجات خود را برمی آورد، و چون چنین چیزهائی برای زندگی آدمی وسیله ضروری است دوستی آنها (نه لذاته) مذموم نیست، و مذموم این است که خود آنها لذاته دوست داشته شود.پس اگر چه حب جاه و مال برای خود آنها (لذاته) مذموم و مرجوح است، دارنده آن به فسق و عصیان وصف نمی‌شود، البته مادام که این حب او را به گناه آلوده نکند و او را به دروغ و خدعه و تزویر نکشاند، مثل اینکه به گفتار و کردار تظاهر به علم و ورع یا بزرگی نسب نماید تا مردم او را به وصفی که در او نیست بشناسند، و از این راه در دلهای آنها منزلت پیدا کند، و مادام که نخواهد به وسیله عبادت به آن دو برسد، زیرا رسیدن به مال و جاه به وسیله عبادت جنایت بر دین است و حرام می‌باشد، و معنای ریای حرام همین است، چنانکه شرح آن خواهد آمد.

و اما طلب آن دو با صفتی که در او هست مباح و غیر مذموم است، مانند سخن یوسف علیه السلام:

«اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم »[۱۶۲] «گنجینه‌های این سرزمین را به من بسپار که من نگهدار و دانایم » .

که می‌خواست به سبب امانت و علم خود در دل پادشاه راه یابد و در گفتار خود صادق بود.و همچنین طلب آن دو از راه پنهان داشتن عیب و گناه خود، که آگاه نکند و منزلتش از دست نرود، مباح و غیر مذموم است، زیرا پرده پوشی بر زشتیها جایز است، بلکه پرده دری و فاش کردن زشتیها روا نیست، و این کار دروغ و تلبیس نیست بلکه بستن راه علم نسبت به چیزی است که دانستن آن سودی ندارد، مثل آنکه کسی شرابخواری خود را پنهان نگاه دارد ولی ادعا و تظاهر به پارسائی نکند، که ادعای پارسا بودن تلبیس و تزویر است، و عدم اقرار به شرابخواری موجب اعتقاد به پارسائی نمی‌شود، بلکه مانع علم به شرب خمر است، و این شرعا و عقلا جایز است.

دفع اشکال در دوستی جاه و مال

اگر گفته شود: دلیل و توجیه درباره حب مال و جاه بالعرض و به اندازه ضرورت زندگی ظاهر و معلوم است، اما دوستی آن دو که بذاته و بیش از قدر ضرورت باشد چه وجه و دلیلی دارد؟ مثل حب گردآوری مال و گنجینه ساختن و مال اندوزی و افزون کردن آن بدون هیچ نیازی، و همچنین حب فراخی و گشادگی جاه و انتشار شهرت و آوازه در شهرهای دوری که می‌داند هرگز به آنجاها نخواهد رفت و اهل آن بلاد را نخواهد دید تا او را بزرگ شمارند یا برای مقصودی او را یاری کنند، ولی با وجود این از آن کمال لذت می‌برد و بی نهایت شادمان می‌شود، به طوری که لذتی نیرومندتر و برتر از آن در نفس خویش نمی‌یابد.

در پاسخ می گوئیم: دلیل و وجه این امر دو چیز است:

اول - دفع درد و رنجی که از بیم ناشی از بدگمانی و آرزوی دراز دارد.

زیرا انسان اگر چه اکنون مال کافی داشته باشد، اما به سبب آرزوی دراز گاهی به خاطرش چنین خطور می‌کند که این مال ممکن است از دست برود پس به غیر آن مال نیز محتاج است، و چون این اندیشه در خاطرش می‌گذرد ترس از تنگدستی در آینده در دلش به حرکت در می‌آید، و پیوسته درد و رنج ترس وجود دارد مگر اینکه احساس امنیتی که حاصل از وجود مال دیگری غیر از مال موجود باشد بکند که اگر به این مال آفت رسید به آن مال دیگر پناه برد.پس وی به سبب عشق به زندگی و دوست داشتن خود همواره در اندیشه زندگی دراز و نگران رو آوردن حاجات است، و در پی احتمالی که از رسیدن آفات به اموال خود می‌دهد دچار ترس می‌شود، و برای دفع ترس چاره می‌جوید، و این چاره را در کثرت مال می‌پندارد، که اگر به قسمتی از مالش آسیب رسید به قسمت دیگر پناه برد.

و این ترس با مقدار مخصوصی از مال از میان نمی‌رود، و بدین سبب میل او برای به دست آوردن همه آنچه در دنیاست متوقف و محدود نخواهد شد، و از این رو پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «منهومان لا یشبعان: منهوم العلم، و منهوم المال » «دو گرسنه‌اند که سیری نپذیرند: گرسنه علم، و گرسنه مال » .نظیر همین انگیزه و علت در مورد جاه طلبی و کسب شهرت و منزلت در دلهائی که از وطن و شهر او بسیار دورند وجود دارد، زیرا این احتمال را می‌دهد که از وطن خود کنده و آواره شود، یا آنان از وطن خود دور افتند و به سرزمین وی در آیند، و به کمک آنها نیازمند شود، و تا آنجا که این احتمالات هست نفس آدمی از پیدا کردن منزلت در دلها لذت می‌برد، زیرا در آن امنیتی از این ترس احساس می‌کند.

دوم - انسان از اصول و قوای مختلف ترکیب یافته: قوه شهویه، قوه درندگی و سبعیت، و قوه شیطنت و مکر، و روح مجردی که امر ربانی است.

و از این رو آدمی مایل به صفات حیوانی و بهیمی، مانند خوردن و آمیزش، و صفات درنده خویی، مانند کشتن و آزار دادن، و صفات شیطانی، مانند مکر و خدعه و نیرنگ، و صفات ربوبی، مانند علم و قدرت و بزرگی و عزت و فخر و برتری خواهی است.پس وی از جهت داشتن امر ربانی طبعا ربوبیت را دوست دارد، و معنی ربوبیت یعنی یگانگی در کمال، و تفرد در وجود و استقلال، و غلبه و استیلاء بر همه اشیاء، و اینکه همه وابسته به او باشند.

و بالجمله: مقتضی ربوبیت، یگانگی در وجود و کمال، و بستگی و رجوع هر وجود و کمالی به اوست، زیرا او تام و کامل فوق هر تمام و کاملی است، و این جز با یگانه بودن در وجود و کمال و قدرت و استیلاء بر دیگران متحقق نمی‌شود.

زیرا مشارکت در وجود، ناگزیر نقص است، چنانکه کمال خورشید در این است که یگانه است، و اگر خورشید دیگری وجود داشته باشد این درباره او کمبود و نقص است، زیرا در کمالی که در معنی خورشید بودن نهفته است یگانه نیست.پس چون معنی بوبیت یگانه بودن در وجود و کمال است، و چون در هر انسانی امری ربانی هست، یگانگی در وجود و کمال بالطبع محبوب اوست، و ضد آن - یعنی عبودیت - بر نفسش چیره است، زیرا می‌داند که یگانه در وجود و کمال همانا خدای تعالی است، از آنرو که موجود دیگری با او نیست، که موجودات دیگر اثری از آثار قدرت اویند و به ذات خود قیام و قوام ندارند، بلکه قائم و وابسته به او هستند، و در وجود نسبت به خدای تعالی معیت و همبودی ندارند، زیرا معیت و همبودی موجب مساوات در مرتبه است، و این تساوی در رتبه همان نقص در کمال است، زیرا کامل حقیقی کسی است که در وجود و کمال به هیچ وجه نظیری ندارد هر چند برای غیر او بعد از آنکه از او صادر شدند و معلول اویند وجود و کمالی باشد، زیرا تحقق موجودات و ممکنات موجب نقصانی در ذات مقدس او نیست بعد از آنکه همه مستند و وابسته به اویند و در شدت و قوت وجود و کمال، بی نهایت از وی ضعیف ترند.پس همان گونه که تابش نور خورشید بر اقطار و آفاق جهان نقص و نقصانی در خورشید پدید نمی‌آورد، بلکه از کمال آن است، و نقص آن فقط به وجود خورشید دیگری است که در رتبه مساوی آن و بی نیاز از آن باشد، همین طور وجود هر چه در عالم است از آنجا که از تابش نور قدرت الهی و تابع آن است، موجب نقص و نقصانی در واجب سبحانه و تعالی نخواهد بود، بلکه برای او کمال است.

و چون انسان این حقیقت را دانست و یقین کرد که تفرد و یگانگی در وجود و کمال و استیلاء کامل بر همه اشیاء در حد او نیست، زیرا که وی بنده‌ای مملوک و مقهور قدرت الهی است، در می‌یابد که از درک منتهای کمالی که همانا تفرد در وجود و استیلاء یعنی وابستگی وجود غیر او به اوست عاجز است.لیکن میل و خواهش او برای کمال از میان نمی‌رود، بلکه دوستدار آن است و از آن به خاطر خود آن (کمال) نه چیزی غیر از آن لذت می‌برد، و خواستار آن است که به اندازه ممکن آن را تحصیل نماید.پس مطلق کمال نزد او محبوب است، جز اینکه جستجوی او به کمالی که برای او ممکن است تعلق می‌گیرد، و از جمله کمالات ممکن در حق او این است که نوعی استیلا بر موجودات پیدا کند، و این نزد او محبوب و برای او مطلوب است.و موجودات تقسیم می‌شوند به آنچه تغییر ناپذیر است، مانند ذات و صفات واجب و عالم مجردات، و آنچه تغییر می‌پذیرد ولی خلق نمی‌تواند بر آن استیلا و تصرف نماید، مثل آسمانها و ستارگان و ملائکه و جن و شیاطین و کوه‌ها و دریاها و غیر اینها، و آنچه تغییرپذیر است و بندگان می‌توانند بر آن استیلاء پیدا کنند، مانند زمین و عناصر آن و معادن و گیاهان و حیوانات، و از جمله دلها و نفوس آدمیان که اینها نیز مانند اجسادشان و اجساد دیگر حیوانات تغییر و تاثیر می‌پذیرند.و انسان چون نمی‌تواند بر همه چیز استیلا پیدا کند در جستجوی آن برنمی آید، بلکه دوست دارد که به نوعی استیلا که در حق او ممکن است دست یابد، و استیلائی که برای او نسبت به دو قسم اول ممکن است احاطه علمی و اطلاع بر اسرار آنهاست، که این خود نوعی استیلاست.زیرا آنچه مورد احاطه علمی است تحت قدرت در می‌آید، و عالم گوئی بر آن مستولی است.و از این رو انسان دوست دارد که واجب تعالی و ملائکه و آسمانها و ستارگان و شگفتیهای ملک و ملکوت را بشناسد، زیرا این نوعی استیلاست، و استیلا نوعی کمال است.

اما نسبت به قسم سوم، برای وی ممکن است که زمینها و املاک را تحت تصرف در آورد و در آنها کشت و زرع کند، و اجساد حیوانی و گیاهی و جمادی را با سوار شدن و حمل کالا و دیگر تصرفات مورد استیلا و بهره برداری قرار دهد، و جانها و دلهای آدمیان را با اشاره و اراده خود به وسیله اعتقادی که به کمال او دارند مسخر خود سازد.و چون این نوع استیلاء نوعی کمال است، انسان این استیلاء بر اموال و دلها را دوست دارد، اگرچه برای خوراک و پوشاک و خواهشهای نفسانی خود به آنها نیازی نداشته باشد، و بدین جهت خواهان برده گیری و لو با قهر و غلبه است. از آنچه گفته شد آشکار است که: محبوب نفس ذاتا کمال به وسیله علم و قدرت است، و مال و جاه از آنرو محبوبند که از اسباب قدرت به شمار می‌روند.و چون معلومات و مقدورات نامحدود است، نفس آدمی به حدی از علم و قدرت متوقف نمی‌شود، و برای این دو درجات و مراتب نامتناهی است، و بنابراین شادمانی و لذت هر نفسی به اندازه و درجه ادراک آن است.

کمال حقیقی در علم و قدرت و مال و جاه

چون دانستی که محبوب انسان علم و قدرت و مال و جاه از جهت کمال بودن آنهاست، این را نیز بدان که به سبب اغواء شیطان چنان امر بر آدمی مشتبه می‌شود که کمال حقیقی را با کمال وهمی و خیالی اشتباه می‌کند، و همه آنها را کمال می‌داند و به همه دل می‌بندد.اما تحقیق مطلب این است که بعضی از اینها کمال حقیقی و بعضی کمال وهمی است که اصل و ریشه‌ای ندارد، و سعی در طلب آن نادانی و زیانکاری و تضییع وقت و زبونی است.

بیان مطلب: شکی نیست که مال و جاه کمال نیست، زیرا قدرت و استیلا بر اموال از راه تصرف در آنها و بر دلها و بدنها به وسیله تسخیر و به فرمان در آوردن آنها با مرگ پایان می‌پذیرد، پس هر که آن را کمال پندارد نادان است.و مردم همگی در گرداب این نادانی گرفتارند، و گمان می‌کنند که قدرت بر اجساد به قهر و غلبه و حشمت، و بر اموال به وسیله گسترش ثروت و توانگری، و بر تعظیم دلها به سبب جاه و منزلت، کمال است.و چون عقیده به کمال بودن اینها پیدا کردند آنها را دوست می‌دارند، و چون به آنها دل بستند در جستجوی آنها برمی آیند، و چون به دنبال آنها رفتند بدانها مشغول می‌شوند و جان و عمر خویش بر سر آنها می‌گذارند.در نتیجه کمال حقیقی، یعنی علم و آزادگی، را که موجب قرب به خداست فراموش می‌کنند. «اینانند که زندگی دنیا را به آخرت خریدند، پس در عذاب ایشان هرگز تخفیف داده نخواهد شد و یاری نمی‌شوند» ، و همین کسانند که این قول خدای تعالی را نفهمیدند:

«المال و البنون زینة الحیاة الدنیا و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر املا» [۱۶۳] «مال و فرزندان زیور زندگی دنیاست، و کارهای ماندنی و شایسته را نزد پروردگارت پاداشی بهتر و امیدی بیشتر است » .

و علم و آزادگی و فضائل اخلاق باقیات صالحاتند که بعد از ویرانی تن به عنوان کمال نفسانی باقی می‌مانند، و مال و جاه همانست که از قرب الهی باز می‌دارد، چنانکه خدای تعالی به طریق تمثیل می‌فرماید:

«انما مثل الحیاة الدنیا کمآء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض...» [۱۶۴]

«مثل زندگی دنیا مانند آبی است که از آسمان فرستیم و به وسیله آن گیاهان زمین به هم آمیخته شود » و هر چه را که باد مرگ فرو ریزد و پراکنده کند همان زیور زندگی دنیاست، و هر چه را که مرگ نتواند نابود کند همان باقیات صالحات است.

پس معلوم شد که کمال حاصل از قدرت مال و جاه کمال وهمی و بی اصل و ریشه است، و کسی که وقت و عمر خویش را در طلب آنها مقصور کند و آنها را مقصود پندارد نادان است، مگر مقداری از آنها که وسیله نیل به کمال حقیقی است.

و اما علم، شکی نیست که آنچه حقیقت علم است کمال حقیقی است، زیرا کمال حقیقی آنست که متصف خود را به خداوند نزدیک گرداند، و بعد از مرگ نیز کمال نفس باشد.و بی تردید علم به خدا و صفات و افعال و حکمت او در ملکوت آسمانها و زمین و ترتیب دنیا و آخرت و آنچه بدان تعلق دارد بنده را به خداوند نزدیک می‌کند، زیرا این علم ثابتی است که تغییر و دگرگونی نمی‌پذیرد و متعلقات این علم، ازلی و ابدی است و طوری نیست که به سبب تغیر آنها علم نیز تغییر کند مانند چیزهائی که به سبب دگرگونی و تغیرشان علم به آنها نیز دگرگون و متغیر می‌شود، مثل علم به بودن زید در خانه.

پس آن علم، علم ثابت ازلی و ابدی بدون تغیر و اختلاف است، مانند علم به جایز بودن امور جایز و علم به وجوب واجبات و علم به محال بودن محالات.

و این علم - یعنی معرفت خدا و معرفت صفات و افعال او - همان کمال حقیقی است که بعد از مرگ باقی می‌ماند و در آن، علم به نظام کلی و اصلح و جمیع معارف محیط به موجودات و حقایق اشیاء مندرج و منطوی است، زیرا همه موجودات از افعال اوست، و هر که این افعال را از این حیث که فعل خداوند است و از این جهت که با قدرت و اراده و حکمت مرتبط است بشناسد، این معرفت مکمل معرفت خداست که بعد از مرگ به عنوان کمال نفس باقی می‌ماند، و نوری برای عارفان خواهد بود که پس از مرگ پیشاپیش و طرف راستشان می‌رود: «یقولون ربنا اتمم لنا نورنا» «گویند پروردگارا نور ما را کامل کن » .

و این معرفت سرمایه‌ای است که انسان را به کشف آنچه در دنیا برایش مکشوف نبود می‌رساند، چنانکه کسی که چراغی پنهان دارد، این چراغ ممکن است سبب شود برای افروختن چراغی دیگر از آن، و بدین سان این نور به وسیله آن نور پنهان کامل گردد، و کسی که اصلا چراغ با خود ندارد امید و طمعی در نور ندارد.پس آنکس که از اصل معرفت خداوند محروم است او را هیچ گونه امید و طمعی در این نور نیست، بلکه در «ظلمتهائی است در دریائی ژرف که موجی آن را فرا گرفته و بالای آن موج دیگر است و بالای آن ابری است، ظلمتهاست بر همدیگر» .

و غیر از این معرفت، معرفتهای دیگر یا اصلا فایده‌ای در آن نیست، مثل معرفت شعر و انساب عرب و امثال آن، یا در معرفت الله فایده‌ای در بردارد، مانند شناخت لغت عرب و تفسیر و فقه و اخبار، و معرفت طریق تزکیه نفس که وسیله و مقدمه است برای راه یافتن به معرفت خداوند، چنانکه خدای تعالی می‌فرماید:

«قد افلح من زکاها»[۱۶۵] «هر که جان خود پاک کرد رستگار شد» .

و می‌فرماید:

«و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» [۱۶۶]«کسانی که در راه ما بکوشند به راه‌های خود هدایتشان می‌کنیم » .

که چون این گونه شناخت وسیله برای معرفت خدا و تحصیل آزادگی است بالعرض لازم و ضروری است.

اما معرفتی که کمال حقیقی برای انسان است کمال علم و رسیدن به آخرین مرتبه آن نیست، زیرا کمال علم و نهایت آن جز برای واجب تعالی تصور شدنی نیست که کمال علم به سه امر تحقق می‌یابد:

اول - احاطه به همه معلومات، و این در علم بشر تحقق نمی‌پذیرد.زیرا به بشر جز اندکی علم نداده‌اند، بلکه علمی که بر همه معلومات احاطه دارد علم خدای تعالی است، و علم بنده به قسمتی از معلومات تعلق می‌گیرد، و هر چه معلوماتش بیشتر باشد علمش به علم خدای تعالی نزدیکتر است.

دوم - دست یافتن به معلوم آنچنانکه هست، و معلوم چنان کامل و واضح برای او منکشف باشد که انکشافی تمامتر از آن ممکن نباشد.و این نیز درباره انسان امکان پذیر نیست، زیرا که علم او از تیرگی و ابهام خالی نیست، بلکه کشف تام و تمام که غایت ظهور است به علم خدای تعالی اختصاص دارد، زیرا معلومات او به کاملترین نوع کشف چنانکه در واقع هست مکشوف است، و علم بنده کشف بعضی از مراتب است، و هر اندازه واضحتر و روشنتر و استوارتر و با معلوم در تفصیل صفات آن بیشتر سازگار و موافق باشد، به علم خدا نزدیکتر است.

سوم - جاویدان و برای همیشه باقی باشد، به طوری که دگرگونی و زوال نپذیرد.و این نیز مختص به علم خدای تعالی است، زیرا علم الهی باقی است و تصور اختلاف و تغییر و زوال در آن نمی‌رود، ولی علم انسان تغییر و زوال می‌پذیرد، و هر چه علم وی به معلومات تغییر و دگرگونی نپذیرد به علم خدای تعالی نزدیکتر است.

و نیز از کمالات انسان: آراستگی به فضائل اخلاق و صفات است، که موجب صفا و پاکی نفس خواهد بود که خود به سرور و شادمانی دائمی و آزادگی، یعنی رهائی و خلاصی از اسارت شهوات و غم و اندوه دنیا و غلبه و استیلا بر آنها، رهنمون و راهبر خواهد بود، و به فرشتگان که دست شهوت و غضب از دامنشان دور است شبیه می‌گردد، زیرا برداشتن و رفع آثار شهوت و غضب از نفس، کمال حقیقی است و از صفات ملائکه بشمار می‌رود.و از صفات کمال خدای سبحان این است که تغییر و تاثیر بر حریم کبریای او راه نمی‌یابد، و هر که از تغیر و تاثر عوارض دورتر باشد به خداوند نزدیکتر است.

و اما قدرت، یکی از علما گفته است: «در قدرت کمال حقیقی برای بنده نیست، زیرا قدرت حقیقی از آن خداست، و آنچه در پی اراده و قدرت و حرکت بنده پدید می‌آید، خدای تعالی آن را پدید می‌آورد.بلی، آدمی را کمالی از جهت قدرت نسبت به حال هست، و آن وسیله‌ای است برای کمال علم، همچون سلامت اندامها و نیروی دست برای گرفتن و پا برای راه رفتن و حواس برای ادراک، که این قوا آلت و ابزاری هستند برای رسیدن به حقیقت کمال علم، و گاهی در فرا گرفتن تمام این قوا به نیروی مال و جاه نیازمند است تا به خوراک و پوشاک دست یابد، و این به اندازه معلوم و معینی است، و اگر آن را برای وصول به معرفت خداوند به کار نبرد البته خیری در آن نیست، مگر از جهت لذت کنونی که بزودی از میان می‌رود، و بنده را به کسب قدرت باقی بعد از مرگ راهی نیست، زیرا قدرت وی بر اشیاء این عالم خاکی است، مانند مال و بدنهای آدمیان، که با مرگ پایان می‌پذیرد» .

و می دانی که بی شک نوعی قدرت برای بندگان تحقق پذیر است، اگرچه اسباب و اصل آن از خدای سبحان است، لیکن قدرت بر امور دنیوی و فانی مانند مال و اشخاص و غیر اینها کمال حقیقی نیست زیرا با مرگ از میان می‌رود.

بلی، حق این است که برای بنده قدرت نفسانی هست - یعنی تاثیر نفس وی در کائنات، که تاثیری روحانی و معنوی است - چنانکه این امر از انواع تاثیر بعضی از نفوس در انسان و حیوان و گیاه و جماد ظاهر و معلوم است.و مانند این قدرت بعد از مرگ نیز برای نفوس باقی می‌ماند و از اینرو می‌بینی که کسی که به بعضی از نفوس کامله در گذشتگان استغاثه و فریاد رسی می‌کند تاثیرات و بهره‌های شگفت انگیزی مشاهده می‌کند.پس این گفته بعضی از علما که قدرت نفوس بعد از مرگ باقی نمی‌ماند جای نظر و تامل است.

از آنچه گفته شد معلوم است که: کمال حقیقی برای انسان همانا علم حقیقی و فضائل اخلاق و آزادگی و قدرت است.

علاج دوستی جاه

بدان که علاج حب جاه مرکب است از علم و عمل.

اما علاج علمی این است که: بداند که سببی که برای آن جاه را دوست دارد - یعنی کمال قدرت بر آدمیان و بر دلهای ایشان در صورت صفا و خلوص - با مرگ پایان می‌پذیرد، و از باقیات صالحات به شمار نمی‌رود بلکه اگر همه اهل زمین تا پنجاه سال یا بیشتر برای او سجده کنند سرانجام ساجد و مسجود را ناگزیر مرگ فرا خواهد رسید، و حال وی همانند صاحب جاه و قدرتی است که پیش از او با همه فروتنان و خاکسارانی که داشته مرده است.و شایسته خردمند نیست که دینی را که حیات ابدی و بی انقطاع ست با چنین حالی رها کند.و کسی که کمال حقیقی و کمال وهمی را باز شناخت - چنانکه گذشت - جاه و مقام و حشمت در نظرش کوچک است، و البته این در چشم آنکس که به آخرت نظر دارد کوچک می‌نماید که گوئی آخرت را می‌بیند و دنیا را حقیر می‌شمارد و مرگ را همچون امر حاضر و موجودی در برابر خود می‌انگارد.ولی دیدگان بیشتر مردم ضعیف و تنها متوجه دنیاست و نور آن را یارای مشاهده عاقبت و سرانجام کار نیست، چنانکه خدای تعالی می‌فرماید:

«بل تؤثرون الحیاة الدنیا و الآخرة خیر و ابقی » [۱۶۷]

۱۶- ۱۷) «بلکه زندگی دنیا را برمی گزینید و حال آنکه آخرت بهتر و پایاتر است » . و می‌فرماید:

«کلا بل تحبون العاجلة و تذرون الآخرة » [۱۶۸]

«نه چنین است بلکه شما دنیا را دوست دارید و آخرت را وامی گذارید» .

پس هر که این مرتبه دارد، سزاوار است که دل خود را از راه شناخت آفات دنیا از حب جاه معالجه کند، و درباره خطرهائی که آماج آن صاحبان جاه در دنیا هستند بیندیشد، که هر صاحب جاهی مورد حسد و هدف ایذاء است، و پیوسته بر مقام و منصب خود ترسان، و همواره در نگرانی و ترس از اینکه مبادا منزلتش در دلها دگرگون شود.با توجه به اینکه دلهای مردم از دیگ جوشان زودتر و بیشتر در تغییر و دگرگونی است، و همواره بین روی آوردن و پشت کردن در نوسان و رفت و برگشت است، پس هر چه بر دلهای خلق بنا شود همانند ساختمانی است که بر امواج دریا که ثبات و استقراری ندارد ساخته شده باشد.و اشتغال به رعایت دلها و حفظ جاه و دفع کید و مکر حاسدان و جلوگیری از آزار دشمنان در واقع فراموشی و غفلت از خداوند و در معرض ناخشنودی و دشمنی او قرار گرفتن در دنیا و آخرت است، و این همه غمهای حاضر و زودرسی است که لذت جاه را مکدر می‌سازد، پس در دنیا امیدی بی ترس نیست، تا چه رسد به آنچه در آخرت از دست می‌رود.

از اینرو سزاوار است که بصیرت ضعیف درمان شود، و اما کسی که بصیرتش عمیق و ایمانش قوی است توجه و التفاتی به دنیا ندارد. این است علاج علمی.

و اما علاج عملی: دور افکندن جاه و منزلت از دلهای خلق است با انس به ضد جاه یعنی گمنامی و خرسندی به قبول و خشنودی خالق، و نیرومندترین راه علاج برای از میان بردن جاه طلبی کناره گیری از مردم و روی آوردن به مواضع گمنامی است، نه صرفا گوشه گیری در خانه خود در شهری که در آن مشهور است، زیرا کسی که در خانه خویش در شهری که در آن مشهور است عزلت می‌گزیند ممکن است در این حال از حب جاه و منزلتی که برای او در دلها راسخ گشته خالی نباشد، و بسا چنین پندارد که دیگر جاه طلب نیست در حالی که فریب نفس را خورده و گمان می‌کند که به مقصود دست یافته است، و اگر مردم درباره او تغییر عقیده دهند و او را برنجانند یا به چیزی ناشایسته نسبت دهند، چه بسا نفسش بی تابی کند و دردمند شود و به عذر تراشی و چاره جویی از آن امر پردازد تا آن غبار را از دلهای ایشان بزداید، و حتی ممکن است در بر طرف کردن آن از دلهای آنان به دروغ و تزویر و حقیقت پوشی نیازمند شود، و بدین گونه معلوم است که هنوز دوستدار جاه و منزلت است.بنابراین برای آدمی ممکن نیست که منزلت در دلهای مردم را مادام که به مردم طمع دارد دوست نداشته باشد، و قطع طمع از مردم جز با قناعت امکان پذیر نیست، که هر که قناعت پیشه خود کند از مردم بی نیاز گردد، و چون بی نیاز شود دلش به مردم مشغول نباشد و منزلت داشتن در دلها نزد وی ارزشی ندارد، بلکه کسی که در مردم طمع نبندد و از اهل معرفت باشد مردم و چارپایان نزد او یکسانند، پس چگونه طالب منزلت داشتن در دل آنهاست؟

حاصل آنکه: غالبا انگیزه منزلت داشتن در دلهای مردم طمع به آنهاست، و از اینرو می‌بینی که خواستار منزلت داشتن در دلهای مردمی که در دورترین نقاط مشرق یا مغربند نیستی، زیرا طمعی به آنها نداری.

سپس باید در معالجه حب جاه از اخباری که در ذم جاه طلبی رسیده - چنانکه گذشت - و از اخباری که در مدح گمنامی وارد شده - چنانکه خواهد آمد - کمک گیرد.

حب گمنامی

ضد حب جاه و شهرت محبت گمنامی است و آن شعبه‌ای از زهد است، چنانکه جاه طلبی شعبه‌ای از حب دنیاست.بنابراین حب دنیا و زهد ضد یکدیگرند.

گمنامی از صفات مؤمنان و خصال اهل یقین است، و طایفه هائی از عارفان خداشناس و همانند ایشان بسیاری از گذشتگان صالح، دوستدار و طالب آن بوده‌اند.

و هر که خدا را بشناسد و حب و انس به او داشته باشد، دوستدار گمنامی و گریزان از جاه و شهرت و آوازه است، چنانکه کتب سرگذشتها و تواریخ گویای آن است.

و در ستایش آن اخبار بسیار رسیده است، چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:

«اندکی ریا شرک است، و خداوند پرهیزکاران پوشیده نام را، که چون غایب شوند کسی ایشان را نجوید و هر گاه حاضر باشند شناخته نشوند، دوست دارد، دلهاشان چراغ هدایت است، که از هر تیرگی و ظلمتی رسته‌اند» .

و فرمود: «بسا ژنده پوشی که کسی به وی اعتنا نکند ولی اگر خدا را قسم دهد سوگندش را رد نکند، و چون گوید: خدایا مرا بهشت عطا کن! به او عطا کند ولی از دنیا چیزی به او ندهد» .

و فرمود: «می‌خواهید اهل بهشت را به شما معرفی کنم؟ هر ضعیف مستضعفی که اگر خدا را قسم دهد پاسخش خواهد داد» .

و فرمود: «اهل بهشت کسانی هستند ژولیده مو و خاک آلود و زنده پوش که به ایشان اعتنا نکنند، اگر از امراء اجازه ملاقات خواهند اجازه نیابند، و اگر به خواستگاری روند کسی نپذیرد، و چون سخن گویند به سخنشان گوش ندهند.

حاجاتشان در سینه هایشان مانده و برنیامده، اگر نور ایشان را در قیامت قسمت کنند همه مردم را فرا گیرد» .

و فرمود: «از امت من کسانی هستند که اگر نزد یکی از شما آیند و دیناری یا درهمی خواهند نخواهید داد، و اگر از خدای تعالی بهشت خواهند به ایشان عطا فرماید، ولی اگر دنیا بخواهند به آنان نخواهد داد، البته نه برای اینکه نزد او خوار و بی قدرند» .

و فرمود: «خدای عز و جل می‌فرماید: رشک آورترین دوستانم نزد من مرد سبک خرج کم مال است، از نماز خود بهره و لذت می‌برد، و عبادت پروردگار خود را در پنهان نیکو بجا می‌آورد، و در میان مردم گمنام است، با اینکه روزیش را بقدر کفاف قرار داد بر آن صبر می‌کند، مرگش زود فرا رسد در حالی که میراثش اندک و گریه کنندگانش کم باشند»[۱۶۹]

و نیز وارد شده است که: «خدای تعالی در مقام منت بر بعضی از بندگان خود می‌فرماید: آیا بر تو انعام نکردم؟ آیا تو را از مردم پوشیده نداشتم؟ آیا تو را گمنانم نساختم؟» یکی از نیکان صحابه گوید: «چشمه‌های علم، چراغهای هدایت، فرشهای خانه‌ها، چراغهای شب، راه‌های دلها، کهنه جامگان باشید: تا در میان اهل آسمان شناخته و در میان اهل زمین پنهان و ناشناس باشید» .

و هر که از احوال بزرگان دین و شایستگان پیشین آگاه و با خبر باشد که گمنامی و فرودستی را بر جاه و شهرت و فرادستی برمی گزیدند، و آنگاه اخباری را که در مدح گمنامی و فقدان جاه و حشمت وارد شده از نظر بگذراند، یقین می‌کند که اینها از اوصاف مؤمنان است، و مؤمن باید به آنها متصف باشد، و لذا در خبر است که:

«مؤمن از حقارت یا بیماری یا کم داری خالی نخواهد بود» .


حب مدح و کراهت ذم

دوست داشتن ستایش و مکروه داشتن نکوهش از نتایج حب جاه و از مهلکات بزرگ است، زیرا هر دوستدار مدح و ثنا و از مذمت و بدگوئی ترسان است، و همواره افعال و حرکات خود را بر وفق خواهش و رضای خلق ظاهر می‌سازد به امید آنکه او را بستایند و از ترس آنکه او را نکوهش کنند.بدین سان خشنودی مخلوق را بر خشنودی خالق برمی گزیند، و محرمات را مرتکب می‌شود و واجبات را ترک می‌کند، و در امر به معروف و نهی از منکر سستی و مسامحه می‌نماید، و از حق و انصاف تعدی و تجاوز می‌کند، و این همه از مهلکات است، و مؤمن را نرسد که تا این اندازه ملاحظه اطرافیان خود را بکند، بلکه مؤمن کسی است که هرگز رضای مخلوق را بر رضای خالق اختیار نکند، و در راه خدا از سرزنش کسی نهراسد.و به سبب فساد بزرگ حب مدح و تنفر و دشمنی مذمت است که اخبار بسیار در نکوهش آن دو رسیده است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هلاک مردم بواسطه پیروی هوی و دوستی مدح و ثناست » .

و فرمود: «اساس تواضع این است که ستوده شدن به نیکوکاری و تقوا را ناخوش و مکروه بداری » .

و به کسی که در خدمت آن حضرت دیگری را ثنا می‌گفت فرمود: «اگر آن کسی را که مدح می‌کنی حاضر می‌بود و به گفتار تو راضی و خوشحال می‌شد و با این حال می‌مرد به دوزخ می‌رفت » .

و نیز به شخص دیگری که مدح می‌گفت فرمود: «وای بر تو! کمرش را شکستی! و اگر ستایش تو را به گوش قبول بشنود در قیامت رستگار نیست » .

و فرمود: «هان که مدحگو نباشید! و هر گاه ستایشگران را ببینید بر چهره آنها خاک بیفشانید» .

و فرمود: «وای بر روزه دار! و وای بر شب زنده دار! وای بر پشیمنه پوش!

مگر آن که درون وی از دنیا گسسته باشد، و مدح خود را دشمن دارد، و مذمت خود را دوست دارد» .

مراتب حب مدح و کراهت ذم

بدان که حب مدح و کراهت ذم دو مرتبه دارد: یکی آنکه: آدمی از مدح و خوش آمد گوئی مسرور و شادمان گردد و ستاینده را سپاس گوید، و از مذمت و بدگوئی به خشم آید و کینه نکوهنده را به دل گیرد، و در صدد مقابله و مکافات برآید یا چنین میلی در او باشد.و این حال بیشتر مردمان است، و حد و پایانی ندارد.و دیگر اینکه: در دل از مدح و ثنا شاد و خوشحال شود و از ستایشگر خوشش آید و لیکن در ظاهر از اظهار سرور خودداری کند، و در باطن بر نکوهنده خشمگین باشد و لیکن دست و زبان خود را از مکافات باز دارد.این مرتبه اگر چه نقصان است، اما نسبت به مرتبه اول کمال بشمار می‌آید.

و به اعتباری دیگر، حب مدح درجاتی دارد:

۱- آنکه طالب و آرزومند مدح و آوازه باشد به طوری که از هر راهی که ممکن است در صدد رسیدن به آن برآید، حتی به ریای در عبادات و ارتکاب محرمات، تا دل مردم را به دست آورد و زبانشان را به مدح بگشاید.چنین شخصی از هالکان است.

۲- آنکه طالب مدح باشد ولی آن را به وسیله امور مباح بخواهد نه به وسیله عبادات و ارتکاب محرمات، چنین شخصی اگرچه هنوز به هلاکت نرسیده در کنار آن قرار دارد.زیرا کسی که می‌خواهد دل مردم را به دست آورد ممکن نیست که بتواند خود را در همه اقوال و افعال ضبط کند، و بسیار محتمل است که برای نیل به مدح و ستایش خود به حرام افتد، و بنابراین به هلاک شوندگان نزدیک است.

۳- آنکه نه مدح بخواهد و نه در طلب آن بکوشد، اما اگر کسی او را مدح گوید شاد و با نشاط گردد، و از این شادی و خوشحالی احساس کراهت نکند.و این درجه نیز اگر چه نقصان است گناهش نسبت به درجات قبلی کمتر است.

۴- اینکه شاد شود و به نشاط آید، و لیکن از این شادی و نشاط کراهت داشته باشد و دلگیر باشد، و دل خود را به تنفر و کراهت از آن وادار سازد، چنین شخصی در مقام مجاهده است، و با اینکه نتواند دائما خود را بر کراهت مدح وادارد امید می‌رود که خدا با او به مسامحه رفتار کند.

علل و اسباب حب مدح

دوستی مدح و خوش آمد گوئی را چهار سبب است:

۱- آگاهی نفس به کمال خود، زیرا وقتی کمال محبوب بود هر گاه کسی کمال خود را دریابد به نشاط می‌آید و لذت می‌برد، و مدح و ستایش دیگران باعث می‌شود که شخص به کمال خود آگاهی یابد.پس اگر کمال مشکوکی که به آن وصف می‌شود از شخص خبیر و بصیری که گزاف نمی‌گوید صادر شود، مانند وصف به کمال علم و ورع و هر حسنی، لذت و ابتهاج آن بیشتر خواهد بود، زیرا بسا هست که انسان درباره کمال علم و کمال حسن و نیکوئی خود شک داشته باشد و دوست دارد که این شک بر طرف شود، و چون دیگری آن را درباره وی ذکر کند، بخصوص اگر از اهل بصیرت باشد، گفتارش در دل وی آرامش و اطمینانی به وجود آن کمال پدید می‌آورد، و بدین ترتیب لذتی بزرگ حاصل می‌کند.و اگر آن مدح از شخص نادان و بی بصیرتی صادر شود، لذتش به سبب آنکه چندان اطمینانی به سخن او ندارد کم خواهد بود.

و اگر صفت مورد ستایش وصفی آشکار باشد، مانند اعتدال قامت و سفیدی رخسار، لذتش بسیار کم خواهد بود، زیرا خوش آمدگوئی وی موجب اطمینان نخواهد شد، ولی به هر حال بدون لذتی نیست، زیرا نفس گاهی از آن غافل می‌شود، و لذتی نمی‌برد و تنبه وی به سبب مدح و خوش آمدگوئی اندک لذتی پدید می‌آورد.و بواسطه ضد این علت مذمت و نکوهش را دشمن دارد، زیرا به نقص و کمبود خود پی می‌برد، و نقصان ضد کمال است.

۲- مدح دلالت دارد بر اینکه دل مادح (ستاینده) ملک ممدوح است، و مرید و معتقد او و مسخر اراده اوست، و تملک و تسخیر دلها محبوب انسان، و ادراک و آگاهی به حصول آن لذت بخش است.و لذا هر گاه از شخص مقتدر و محتشمی که بدست آوردن دل وی باعث حصول فواید می‌گردد، مانند پادشاهان و بزرگان، صادر شود لذت و نشاط آن عظیم خواهد بود.و به واسطه ضد این علت مذمت را مکروه می‌دارد و دلش به سبب آن دردمند است.

۳- مدح باعث صید دل هر کسی است که آن را بشنود، بخصوص اگر ستایشگر کسی باشد که مردم به قول او اعتنا و اعتماد داشته باشند، و این در مورد مدحی است که آشکارا و در ملا عام باشد.

۴- مدح دلالت بر حشمت و بزرگی ممدوح و نیاز و حاجتمندی ستاینده به مدح و ثنای وی با اختیار و یا بی اختیار دارد.و حشمت و هیبت از آنرو که غلبه و قدرت را در بردارد محبوب است، و توجه و آگاهی نفس به آن لذتبخش است، و این لذت حاصل می‌شود اگرچه ممدوح بداند که مادح به آنچه می‌گوید اعتقاد ندارد، زیرا مطلوبش حاصل شده است، و به واسطه ضد این علت مذمت گوئی را مکروه و مبغوض می‌دارد.

و این علل و اسباب گاه در یک مدح جمع می‌شود و در نتیجه لذت آن بیشتر و بزرگتر است، و گاه پراکندگی و نقصان می‌پذیرد و آگاهی و ادراک کمال از میان می‌رود، و این در صورتی است که ممدوح بداند که مادح در مدح خود راستگو نیست، و اگر بداند که مادح به گفته خود معتقد نیست لذت دوم، یعنی استیلا بر دل او، نیز از بین می‌رود، و تنها لذت استیلا به سبب حشمت که زبان ستایشگر را به مدح گوئی ناچار ساخته باقی می‌ماند.

علاج حب مدح و کراهت ذم

چون دانسته شد که حب مدح و کراهت ذم از مهلکات است، پس باید در صدد معالجه آن برآمد.

علاج حب مدح به این است که: آدمی اسباب و انگیزه‌های آن را ملاحظه کند، و بداند که هیچ یک از اینها در خور آن نیست که سبب مدح و خوش آمدگوئی قرار گیرد.اما درباره آگاهی و التفات به کمال به سبب مدح، اگر مادح راستگو باشد پس شادی و نشاط باید از فضل خداوند باشد که این صفات را عطا فرموده، و اگر دروغ گوید باید از مدح او اندوهگین شود نه آنکه شادمان گردد زیر این مدح در واقع استهزاء است، علاوه بر اینکه حتی در صورت صدق مدح شادمانی مطلقا از سفاهت است، زیرا وصفی که وی را به آن ستوده‌اند اگر از چیزهائی است که سزاوار شادی نیست، مانند ثروت و جاه و دیگر مطالب دنیوی، شادی و سرور به آنها از کمی عقل است، زیرا اینها کمالات موهومی است که اصل و واقعیتی ندارد، و اگر از اموری است که شایسته شادی و خوشحالی است مانند علم و ورع، شادی به آن باید از این جهت باشد که انسان را به خدا نزدیک می‌کند، و این در صورتی است که نتیجه و فایده آن کمالات سرانجام نیک و عاقبت خیر باشد و این معلوم نیست.پس ترس از خطر پایان کار دل را مشغول می‌سازد و جائی برای شادی و نشاط نمی‌ماند.

و اما اگر محبت مدح به سبب این است که دل ستاینده در تسخیر او و نیز وسیله تسخیر دلهای شنوندگان است، چنین محبتی به حب جاه و منزلت در دلها باز می‌گردد، و راه معالجه آن گفته شد، و اما دلالت آن بر حشمت و هیبت، این جز قدرت عارضی و ناقص که دوام و ثباتی ندارد نیست، و خردمند به این گونه چیزها شادمانی نمی‌کند.

اما معالجه کراهت ذم، از مقایسه با علاج حب مدح دانسته می‌شود.و خلاصه سخن درباره آن این است که: اگر کسی که تو را مذمت و بدگوئی می‌کند راستگوست و قصدش نصیحت و ارشاد است، نباید نسبت به او دشمنی و خشم نمائی، بلکه سزاوار آنست که از مذمت او شاد شوی و در ازاله آن صفت مذموم از خود بکوشی، و چه زشت است که مؤمن بر کسی که به او نیکی می‌کند و هدایت او را می‌خواهد خشم گیرد.و اگر قصد وی ایذاء و نکوهش است، باز هم نباید بد حال شوی و بر او خشم گیری و بغض وی را به خود راه دهی، زیرا تو را به عیبی که به آن جاهل بودی آگاه ساخته، و اگر از آن غافل بودی به یادت آورده، و اگر متذکر بودی زشتی آن را به تو نموده.

و به هر حال از او سود برده‌ای، و شایسته است که مذمت او را مغتنم شماری و به رفع عیب خود پردازی.و اگر دروغگوست و تو از آن افترا بری و پاک هستی، باز هم سزاوار است که ناراحت و بدحال نشوی و دل به مذمت وی مشغول نداری، زیرا اگرچه از این عیب پاکی، ولی از عیوب دیگر که مساوی با آن یا بدتر از آن است خالی نیستی.پس خدای تعالی را شکر کن که آنها را پوشیده و پنهان کرد و کسی را بر آنها آگاه و مطلع نساخت، و با ذکر عیبی که از آن بری هستی آنها را دفع نمود، و این مذمت و بدگوئی کفاره دیگر بدیهای تو است.و کسی که تو را مذمت کرد حسنات خود را به دفتر اعمال تو منتقل نمود و به دین خویش خیانت کرد تا آنجا که از نظر رحمت الهی ساقط شد و با افترا زدن به تو خود را هلاک ساخت، پس چه جای اندوه که گناهانت فرو ریخته و حسنات به تو اهدا شده؟ و چرا بر او خشم گیری، با آنکه خدای سبحان بر او غضب نموده و وی را از حمت خویش دور ساخته؟ که این برای انتقام تو از وی کافی است.

پیوست: ضد دوستی مدح

ضد حب مدح و کراهت ذم: یا کراهت مدح و حب ذم است، یا مساوی بودن آن دو نزد انسان به طوری که نه مدح گفتن او را شاد و خوشحال کند و نه مذمت گوئی وی را غمگین سازد.بعضی از اخباری که دلالت بر مذمت شخص فاقد حالت اول (کراهت مدح و حب ذم) دارد ذکر شد.این صفت اگرچه کمیاب است، زیرا بسیار اندکند - بخصوص در این عصرها - کسانی که مدح و ذم برایشان یکسان باشد، تا چه رسد به کسانی که از مدح کراهت داشته باشند و از ذم شاد شوند، اما تحصیل این حالت ممکن است زیرا هر که بداند که مدح به دین او ضرر می‌رساند و کمرش را می‌شکند ناگزیر از آن بدش می‌آید و ستایشگر را دشمن دارد، و این در صورتی است که عاقل و بر جان خویش مشفق باشد.و همچنین هر که بفهمد که عیب گو و نکوهنده وی را به عیوبش آگاه می‌سازد و بعضی از حسنات خود را [به سبب بدگوئی یا غیبت] به او هدیه می‌کند، باید آن را دوست دارد و به سبب مذمت او شاد گردد.

و اما حالت دوم (مساوات مدح و ذم)، بالاترین درجات کمال است، و کسی که دارای این صفت نباشد ناقص است.و بر هر مؤمنی لازم است که دارای این صفت باشد.بعضی از مردم می‌پندارند که متصف به آن هستند و حال آنکه فاقد آنند.از اینرو هر که خود را دارای آن می‌انگارد، باید خویشتن را بیازماید و نشانه‌های آن را در خود سراغ گیرد تا صدق و کذب گمانش معلوم شود.و نشانه‌های آن این است که: سعی و نشاطش در برآوردن حاجات ستاینده از سعی و کوشش در انجام نیازهای نکوهنده بیشتر نباشد، و غم و اندوهش در مرگ و گرفتاری و مصیبت آندو یکسان باشد و تفاوتی نکند، و ذلت ستاینده در دل و دیده اش از ذلت نکوهنده گرانتر نباشد، و همنشینی عیبگو برایش سنگین تر و دشوارتر از مجالست با مدحگو و برخاستن ذم کننده آسانتر و بهتر از برخاستن ستایشگر نباشد.و بالجمله: هر دو در نظرش از هر جهت یکسان باشند.و هر که خود را چنین بیابد، مدح و ذم برایش مساوی است.


ریا

ریا عبارت است از طلب کردن اعتبار و منزلت در دلهای مردم به وسیله صفات و خصال نیک و پسندیده یا آثاری که دلالت بر صفت نیک کند، و آن از اقسام جاه طلبی است، زیرا جاه طلبی عبارت است از طلب منزلت در دلها از هر راهی که ممکن باشد، و ریا طلب منزلت است به وسیله خصال و صفات نیک یا چیزی که از آن پی به صفات نیک توان برد.و خصال نیک شامل همه اعمال نیک می‌شود، و اعمال نیک اعم است از عبادات به معنی اخص، مثل نماز و روزه و حج و صدقه و امثال اینها، و اگر مراد از عبادت هر فعلی باشد که به قصد تقرب انجام شود و پاداش و ثواب داشته باشد با خصال نیک در معنا مساوی خواهد بود.زیرا به این معنی هر عملی از اعمال خیر، از واجبات یا مستحبات یا مباحات، هر گاه به قصد قربت انجام شود اصولا طاعت و عبادت به شمار می‌آید، و اگر به قصد قربت نباشد نه عبادت است و نه عمل خیر، اگر چه نماز باشد.و بسا هست که ریا عادة به طلب منزلت در دلها به وسیله عبادت (به معنی اخص) گفته می‌شود.

و مراد از آثاری که دلالت بر خیر می‌کند هر فعلی است که خود آن فعل خیر نیست، و لیکن از آن می‌توان به امور خیر پی برد.

و این آثار این متعلق به بدن است، مانند اظهار ضعف و لاغری و زردی روی برای فهمانیدن کم خوراکی یا روزه داری و بیداری شب، تا نشانه کوشش بسیار و بزرگی اندوه بر امر دین و شدت خوف از خدا و از اهوال آخرت باشد، و مثل بلند نکردن آواز تا از خود وقار دینی و تقدس نشان دهد...و از این گونه امور بدنی که دلالت بر خوبی و خیر می‌کند و مقصود از آنها تحصیل منزلت در دلهای مردم است.همه اینها به دین انسان زیان می‌رساند و با ورع و یقین منافات دارد، و از اینرو عیسی (ع) فرمود: «هر گاه یکی از شما روزه می‌گیرد، سر را روغن زند و موی را شانه کند و سرمه کشد» ، نکند شیطان وی را به ریا گرفتار سازد [۱۷۰]ریای اهل دین با بدن چنین است، و اما اهل دنیا در امور بدنی خود را فربه و شاداب و پاکیزه تن و خوشرو و مانند اینها می‌نمایند.

یا [آن آثار] متعلق به هیئت و پوشش و لباس است مانند کوتاه کردن شارب و سر را هنگام راه رفتن فرو افکندن، و آرام حرکت کردن، و باقی گذاشتن اثر سجده در پیشانی، و پوشیدن لباس پشمین یا درشت و خشن یا سفید و بزرگ کردن عمامه و پوشیدن جبه و جامه زاهدان و درویشان، و امثال اینها که دلالت بر علم و تقوا یا کناره گیری از دنیا می‌کند.

و اهل دین که به وسیله هیئت و پوشش ریا می‌کنند چند دسته‌اند: بعضی طلب منزلت را با جامه درشت و ژنده می‌بینند، و بعضی با لباس فاخر و آراسته، برخی با جامه چرکین و برخی با لباس پاکیزه، و مردم را در آنچه بدان عشق می‌ورزند راه و روشهاست.و اما ریا و نمایش اهل دنیا بی شک با پوشیدن جامه‌های گرانبها و سوار شدن بر مرکبهای عالی و امثال اینهاست.

یا [این آثار] متعلق به گفتار و حرکات است مانند اظهار خشم و نفرت بر منکرات و جدائی و کناره گیری از مردم برای گناهانشان، تا بدین وسیله حمایت خود را از دین و اهتمام خویش را بر امر به معروف و نهی از منکر نشان دهد، در حالی که دلش متاثر از آنها نیست، و مثل دیده فروهشتن و سر به زیر افکندن بهنگام سخن گفتن، و اظهار آرامش در راه رفتن، برای نشان دادن وقار خویش.و چه بسیار که ریاکار برای حاجتی سریع رود و چون کسی را ببیند از بیم آنکه به عدم وقار منسوب شود آرام و آهسته رود، و چون آن شخص ناپدید شد به شتاب خود باز گردد.

یا متعلق به غیر اینهاست مانند کسی که به تکلف می‌خواهد که مردمان به دیدن او آیند و از اشخاص بخصوص از عالمان و پارسایان و بزرگان دعوت و مهمانی می‌کند تا گفته شود که اهل دین و بزرگان به دیدار او شوق دارند و به وی تبرک می‌جویند.

نکوهش ریا

ریا کردن از گناهان هلاک کننده و معاصی کبیره است و آیات و اخبار بر ذم آن اتفاق و هماهنگی دارند، خدای سبحان می‌فرماید:

«فویل للمصلین، الذین هم عن صلاتهم ساهون، الذین هم یراؤن، و یمنعون الماعون » [۱۷۱]«وای بر نمازگزاران، که از نماز خود غافل و سهل انگارند، آنان که ریا کنند و از زکات دادن باز دارند» .

و می‌فرماید:

«فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه احدا» [۱۷۲]«هر که دیدار پروردگار خویش را امید دارد، باید کار کند کاری شایسته و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک قرار ندهد» .

و می‌فرماید:

«یراؤن الناس و لا یذکرون الله الا قلیلا» [۱۷۳] «با مردم ریا می‌کنند و جز اندکی خدا را یاد نمی‌کنند» .

و می‌فرماید:

«کالذی ینفق ماله رئاء الناس » [۱۷۴] «چون کسی که مال خویش به ریای مردمان انفاق می‌کند» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ان اخوف ما اخاف علیکم الشرک الاصغر» .

«بیش از هر چیز بر شما از شرک کهین بیم دارم » .پرسیدند: شرک کهین چیست؟ فرمود: «ریا، خدای عز و جل وقتی بندگان را در قیامت جزای اعمال دهد می‌فرماید: نزد کسانی روید که در دنیا برای ایشان ریا می‌کردید و ببینید که آیا پاداش شما در نزد آنها هست » .

و فرمود: «از جب الحزن [چاه اندوه] به خدا پناه برید» گفتند: یا رسول الله، جب الحزن چیست؟ فرمود: «وادیی است در دوزخ برای قاریان ریاکار» .

و فرمود: «خدای تعالی می‌فرماید: هر که عملی و عبادتی کرد و دیگری را با من شرکت داد آن عمل برای آن دیگری باشد که من از آن عمل بیزار و از انباز بی نیازم » .

و فرمود: «لا یقبل الله تعالی عملا فیه مثقال ذرة من ریاء» «خدای تعالی عملی را که یک ذره ریا در آن باشد نمی‌پذیرد» .

و فرمود: «ان ادنی الریاء الشرک » «اندک ریا شرک است » .

و فرمود: «روز قیامت مرائی را ندا کنند: ای نابکار ای غدار ای ریا کار عمل تو تباه و مزد تو باطل شد، برو و مزد از آن بگیر که کار برای وی کردی » .

روزی آن حضرت می‌گریست، شخصی پرسید: چرا می‌گریید؟ فرمود:

«بر امت خویش از شرک بیمناکم.نه آنکه بت یا آفتاب یا ماه یا سنگی را پرستند و لیکن در اعمال خود ریا کنند» .

و فرمود: «سیاتی علی الناس زمان تخبث فیه سرائرهم و تحسن فیه علانیتهم طمعا فی الدنیا لا یریدون به ما عند ربهم، یکون دینهم ریاء لا یخالطهم خوف، یعمهم الله بعقاب فیدعونه دعاء الغریق فلا یستجیب لهم » .

«زمانی بر مردم خواهد آمد که برای طمع در دنیا باطنشان پلید و خبیث و ظاهرشان زیبا و نیکو شود و آنچه را که نزد پروردگارشان است (ثواب الهی) نمی‌جویند، دینشان ریاء است و ترس از خدا در دلشان جای ندارد، عقاب خداوند همه آنها را فرو می‌گیرد و آنگاه همچون کسی که در حال غرق شدن است خدا را می‌خوانند ولی دعاشان را اجابت نکند» .

و فرمود: «ان الملک لیصعد بعمل العبد مبتهجا به فاذا صعد بحسناته یقول الله عز و جل: اجعلوها فی سجین انه لیس ایای اراد بها» [۱۷۵]

«فرشته با مسرت و خوشحالی عمل بنده را بالا می‌برد و چون حسنات او را بالا برد خدای عز و جل می‌فرماید: این اعمال را در سجین (دفتر بدکاران) گذارید که برای من بجا نیاورده » .

و فرمود: «فرشتگانی که نگهبانان اعمالند عمل بنده را از روزه و نماز و انفاق و اجتهاد و ورع که آوازی همچون آواز رعد و درخشندگی مانند روشنی خورشید دارد به آسمان هفتم بالا می‌برند و سه هزار فرشته همراه آن عملند، تا به آسمان هفتم رسند، فرشته‌ای که بر آسمان هفتم موکل است می‌گوید: بایستید و این عمل را بر روی و بر جوارح صاحبش بزنید، با آن دل او را قفل کنید، من هر عملی را که برای خدا نباشد رد و منع می‌کنم، مراد صاحب این عمل خدا نبوده، او می‌خواسته نزد فقها رفعتی پیدا کند و در مجالس علما نام او را یاد کنند و آوازه اش در شهرها منتشر شود، خداوند مرا امر فرموده که نگذارم عملش از من در گذرد و به دیگری برسد، و هر عملی که خالص برای خدا نباشد ریاء است، و خداوند عمل ریا کار را نمی‌پذیرد» .

و فرمود: «فرشتگان نگهبان عمل بنده را از نماز و زکات و روزه و حج و عمره و خلق نیکو و خاموشی و ذکر خدای تعالی بالا می‌برند و ملائکه آسمانها آن عمل را مشایعت می‌کنند تا از همه حجابها می‌گذرد و در پیشگاه خدا می‌ایستند و همه گواهی می‌دهند که این عمل شایسته و با اخلاص است.فرمود: آنگاه خدای تعالی به آنها می‌فرماید: شما نگهبانان عمل بنده من هستید و من نگهبان دل وی ام، این عمل را برای من نکرده و در دل نیتی دیگر داشته پس لعنت من بر او باد، و همه فرشتگان گویند لعنت تو و لعنت ما بر او باد، و آسمانها و هر که در آسمانهاست گویند لعنت خدا بر او باد» .

و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «اخشوا الله خشیة لیست بتعذیر، و اعملوا لله فی غیر ریاء و لا سمعة، فانه من عمل لغیر الله و کله الله الی عمله یوم القیامة » «از خدا بترسید ترسی که در آن تقصیر (یا عذر تقصیر) نباشد، و برای خدا بدون ریا (نمایاندن کار نیک خود به مردم) و سمعه (شنوانیدن عمل خیر خود به مردم) کار کنید، که هر کس برای غیر خدا کار کند خدا او را در قیامت به عملش واگذارد» .

و امام باقر علیه السلام فرمود: «الابقاء علی العمل اشد من العمل » «نگاهداری عمل از خود عمل دشوارتر است » پرسیدند: نگاهداری عمل چیست؟ فرمود: «مردی صله بجا می‌آورد و برای خدای یکتای بی شریک انفاق می‌کند پس ثواب آن عمل پنهانی برایش ثبت می‌شود سپس آن کار را نزد مردم ذکر می‌کند آن ثواب محو می‌گردد و ثواب عمل آشکارا [که کمتر است] برایش نوشته می‌شود بار دیگر آن را باز می‌گوید این ثواب نیز محو می‌گردد و در نامه اش عمل ریائی نوشته می‌شود» .

و امام صادق علیه السلام فرمود. «خدای تعالی می‌فرماید: من بهترین شریکم (دیگری را در عبادت شریک من قرار مده) هر که برای من و دیگری عملی انجام دهد عمل او برای غیر من خواهد بود» .

و فرمود: «خدای تعالی می‌فرماید: من از همه بی نیازان از شریک بی نیازترم، هر که دیگری را در عملی با من انباز سازد عملش را نمی‌پذیرم مگر آنچه خالص برای من باشد» .

و فرمود: «کل ریاء شرک، انه من عمل للناس کان ثوابه علی الناس، و من عمل لله کان ثوابه علی الله » «هر ریائی شرک است، هر که برای مردم کار کند پاداشش به عهده مردم است، و هر که برای خدا کار کند ثوابش بر خداست » .

و از آن حضرت در بیان قول خدای عز و جل:

«فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه احدا» روایت شده است که فرمود: «الرجل یعمل شیئا من الثواب لا یطلب به وجه الله انما یطلب تزکیة الناس، یشتهی ان یسمع به الناس فهذا الذی اشرک بعبادة ربه » ثم قال: «ما من عبد اسر خیرا فذهبت الایام ابدا حتی یظهر الله له خیرا، و ما من عبد یسر شرا فذهبت الایام حتی یظهر الله له شرا» .

«شخصی کار خیری می‌کند که نیتش خالص برای خدا نیست بلکه غرض او ستایش مردم است، و می‌خواهد که مردم آن را بشنوند، این است کسی که در عبادت پروردگار خود شرک آورده است » سپس فرمود: «هیچ بنده‌ای نیست که کار خیری را پنهان کند و روزگاری بگذرد مگر اینکه خدا خیری برای او ظاهر می‌سازد، و هیچ بنده‌ای نیست که کار شری را در نهان انجام دهد و روزگاری بگذرد جز اینکه خدا برایش شری آشکار کند» .


و فرمود: «ما یصنع احدکم ان یظهر حسنا و یسر سیئا الیس یرجع الی نفسه فیعلم ان ذلک لیس کذلک؟ و الله عز و جل یقول: «بل الانسان علی نفسه بصیرة » ، ان السریرة اذا صحت قویت العلانیة » .

«چه می‌کند آن کس از شما که خوبی را آشکار و بدی را پنهان می‌سازد، مگر به باطن خود رجوع نمی‌کند تا بداند که چنین نیست (چنانکه می‌نماید نیست) ؟ و خدای عز و جل می‌فرماید: «بلکه انسان به درون خویش بیناست » ، باطن اگر درست شد ظاهر هم نیرومند می‌شود» .

و فرمود: «من اراد الله بالقلیل من عمله اظهر الله له اکثر مما اراده به، و من اراد الناس بالکثیر من عمله فی تعب من بدنه و سهر من لیله ابی الله الا ان یقلله فی عین من سمعه » .

«هر که عمل اندک خود را برای خدا انجام دهد خدا آن را بیش از آنچه قصد کرده برایش آشکار سازد.و هر که عمل بسیار را با رنج تن و بیداری شب برای ریا و نمایاندن به مردم انجام دهد خداوند حتما آن [اعمال] را در نظر هر که بشنود اندک نماید» .

و به عباد بصری فرمود: «و یلک یا عباد! ایاک و الریاء فانه من عمل لغیر الله و کله الله الی من عمل له » ، «ای عباد! از ریا بپرهیز که هر که برای غیر خدا کار کند خداوند او را به کسی که برای او کار کرده واگذار خواهد کرد» .

و فرمود: «اجعلوا امرکم هذا لله و لا تجعلوه للناس فانه ما کان لله فهو لله و ما کان للناس فهو لا یصعد الی الله » «کار خود را برای خدا قرار دهید نه برای مردم، زیرا هر چه برای خدا باشد از آن اوست (او می‌پذیرد و پاداش می‌دهد) و هر چه برای مردم باشد به سوی خدا بالا نمی‌رود» .

و حضرت رضا علیه السلام به محمد بن عرفه فرمود: «و یحک یابن عرفة اعملوا لغیر ریاء و لا سمعة فانه من عمل لغیر الله و کله الله الی ما عمل، و یحک ما عمل احد عملا الا اراده الله به ان خیرا فخیرا و ان شرا فشرا» [۱۷۶]

«ای پسر عرفه بدون ریا و سمعه عمل کنید، زیرا هر که برای غیر خدا کار کند خداوند او را به کارش وامی گذارد، هیچ کس عملی نکند مگر اینکه خداوند به سبب آن عمل اراده [پاداش برای] او می‌کند، اگر عملش خوب باشد پاداش خوب و اگر بد باشد بد» .

و همین قدر در بدی و مذمت ریا کافی است که موجب کوچک شمردن خداوند است و دلالت می‌کند بر اینکه ریاکار خدا را از بندگان ضعیفش که قادر به نفع و ضرری نیستند حقیرتر می‌شمارد، زیرا کسی که در عبادت پروردگار قصد پسند و خوش آمد بنده‌ای از بندگان او را می‌کند بی شک برای این است که می‌پندارد این بنده در بر آوردن مطلوب او از خدا تواناتر و تقرب به او از تقرب به خدای متعال بهتر است و کدام اهانت و استحقار به خداوند عالم و پروردگار عالمیان از این بدتر است؟

اقسام ریا

ریا یا در عبادات است یا در غیر عبادات.اولی مطلقا حرام است و صاحب آن مبغوض و مغضوب درگاه خداوند است و اصل عبادت را باطل می‌کند زیرا که اعمال به نیات است.و قصد ریاکار در عبادت فرمان بردن و امتثال امر خداوند نیست بلکه قصد و نیت او رسیدن به مال یا جاه یا غرضی دیگر است پس مطیع امر خدا نیست و از عهده انجام تکلیف برنیامده است، و علاوه بر اینکه عبادتش باطل است و از عهده تکلیف بیرون نیامده به سبب ریا گناه جداگانه به گردن اوست، چنانکه آیات و اخبار بر این نکته دلالت دارد، و بنابراین از کسی که عبادت را از اصل ترک می‌کند بد حالتر است، و چرا چنین نباشد که ریاکار در عبادت میان استهزاء به خدا و تزویر و مکر جمع کرده، زیرا این تصور بیجا را در ذهن مردم انداخته که از اهل دیانت و مطیع امر خداوند است و حال آنکه چنین نیست.

و اما ریا در غیر عبادات، گاهی مذموم و گاهی مباح و گاه مستحب و گاه واجب است، زیرا بر مؤمن واجب است که آبروی خود را حفظ کند و کاری نکند که بر او عیب گیرند.بنابراین برای اهل مروت روا نیست که در انظار مردم به کارهای پست پردازند اگرچه در خلوت جایز باشد، و هر که خود را به لباس یا غیر آن در چشم مردم بیاراید تا ایشان را ناخوش نیاید و او را سرزنش نکنند و پلید نشمرند برای وی مباح و جایز است، زیرا حذر کردن از رنج مذمت دیگران مذموم نیست، جز اینکه این امر به اختلاف زمانها و شهرها و اشخاص تفاوت می‌کند، چه بسا بعضی از اقسام ریا به غیر عبادات نظر به وقت یا شخص یا شهری مذموم است و از نظر دیگر مذموم نیست.روایت است که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روزی می‌خواست به جمع اصحاب آید، در خم آب (بجای آینه) نگاه می‌کرد و عمامه و موی خود را می‌آراست، شخصی گفت: یا رسول الله شما نیز چنین می‌کنید؟ فرمود: آری، خدای تعالی دوست دارد که بنده وقتی میان برادران خود می‌رود آراسته باشد» .و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:

«هر یک از شما برای برادر مسلمانش چنان خود را بیاراید که برای شخص بیگانه‌ای که دوست دارد او را در بهترین صورت ببیند» . امام صادق علیه السلام فرمود: «جامه پاکیزه دشمن را سرافکنده می‌کند» .و روایت است که حضرت شخصی از اهل مدینه را دید که برای خانواده خود چیزی خریده و به خانه می‌برد، چون حضرت را دید شرمسار شد، حضرت فرمود: این را برای عائله خود خریده‌ای و به خانه می‌بری، به خدا سوگند اگر [مذمت] اهل مدینه نبود دوست داشتم برای عائله خود چیزی بخرم و خود به خانه برم » [۱۷۷]مراد آن حضرت این بود که اگر بیم آن نمی‌رفت که مردم بر او عیب گیرند همانند آن شخص عمل می‌کرد جز آنکه چون چنین کاری در آن زمان بر او عیب شمرده می‌شد برای او جایز نبود، ولی چون در زمان امیر مؤمنان علیه السلام عیب شمرده نمی‌شد، حضرت به آن کار مبادرت می‌کرد و این برای او ستودگی و منقبت و ضمنا تعلیم به دیگران بود.پس معلوم شد که ارتکاب و عدم ارتکاب بعضی کارها گاهی ریای پسندیده و گاهی ریای ناپسندیده است.

تاثیر ریا بر عبادت

ریا، یا این است که عملی بکلی خالی از قصد قربت و ثواب باشد به طوری که اگر صاحب عمل تنها و منفرد بود آن کار را ترک می‌کرد و این بدترین درجات ریا و گناهش بزرگتر است.یا با قصد قربت و ثواب همراه است و این قسم ریا دو گونه است: یکی آنکه قصد قربت ضعیف و مرجوح باشد به نحوی که اگر قصد ریا نبود قصد قربت نمی‌توانست او را به عمل برانگیزد و اگر قصد قربت و ثواب نبود قصد ریا او را به عمل برمی انگیخت.این گونه ریا نزدیک به قسم اول است و حق این است که موجب بطلان و فساد عمل است چنانکه ظواهر اخبار نیز دلالت دارد.و اگر قصد قربت بر قصد ریا برتر و غالب باشد به طوری که قصد ریا و اطلاع مردم نشاط وی را بر عمل تقویت می‌کند و اگر ریا هم نباشد عمل را ترک نمی‌کند یعنی تنها به قصد ریا عمل نمی‌کند، در این گونه ریا بعضی از علما برآنند که اصل عمل و ثواب از میان نمی‌رود بلکه از ثواب کاسته می‌شود یا صاحب عمل به اندازه قصد ریا عقاب می‌شود و به مقدار قصد ثواب پاداش می‌گیرد.

اما در این نظر اشکال هست، زیرا اخبار دلالت دارد بر اینکه چون ریا بر آن عمل صدق می‌کند و عامل آن ریاکار به شمار می‌آید اصل عمل و ثواب باطل است، به دلیل قول امیر مؤمنان علیه السلام: «ثلاث علامات للمرائی: ینشط اذا رای الناس، و یکسل اذا کان وحده، و یحب ان یحمد فی کل اموره » «ریا کار سه نشانه دارد: چون مردم او را [بهنگام عمل و عبادت] ببینند به نشاط آید، و وقتی تنها باشد کسل گردد، و دوست دارد در هر کاری او را بستایند» .

و اخباری که ذکر شد و دلالت داشت بر اینکه هر عملی که در آن دیگری را با خدای تعالی شریک گیرند خداوند از آن بیزار است و آن را نمی‌پذیرد بر این سخن ما صراحت دارد.و حمل این اخبار بر موردی که قصد ریا و قصد قربت مساوی باشد یا قصد ریا برتر و بیشتر باشد خلاف ظاهر است.و نکته دیگر اینکه ظاهرا بطلان در این صورت تنها هنگامی است که قصد او این باشد که دوست داشته باشد مردم بر آن مطلع شوند تا در دل آنان منزلتی پیدا کند و بدین وسیله به یکی از اغراض دنیوی دست یابد، و اما اگر خوشحالی و قصد او از آگاهی مردم برای یکی از مقاصد صحیح باشد - که در آینده بیان خواهد شد - در آن باکی نیست و عمل را باطل نمی‌کند.

تنبیه: خوشحالی به آگاهی مردم بر عبادت

کسی که قصد او پنهان داشتن طاعت و خالص کردن نیت برای خدا باشد، هر گاه اتفاقا مردم بر طاعت او مطلع شوند و او شکفته خاطر و مسرور گردد عمل او فاسد نمی‌شود و اشکالی ندارد، از اینرو که می‌داند خداوند آنان را بر آن آگاه ساخته و عمل و حال نیکوی وی را آشکار نموده است، و بدین سان فهمیده می‌شود که خداوند با او رفتاری نیکو کرده زیرا که خود وی طاعت و معصیت را پنهان داشته، و خدای تعالی گناهش را پوشانیده و طاعتش را آشکار ساخته، پس شادی و سرورش به واسطه نظر لطف و فضل الهی به اوست نه به سبب ستایش مردم و پیدائی منزلت در دل آنها.

و خدای تعالی می‌فرماید:

«قل بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا» [۱۷۸] «بگو به فضل و رحمت خدا باید شاد شوند» .

و گویی به سبب آشکار شدن طاعتش دریافته است که عملش نزد خداوند پذیرفته شده و از اینرو شاد و شکفته گشته است.یا از این جهت که خداوند در دنیا کار نیکوی وی را آشکار ساخته و کار زشت او را پوشانیده و این را دلیل می‌گیرد که در آخرت نیز چنین خواهد کرد.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «آنچه را که خداوند در دنیا بر بنده اش پوشیده می‌دارد در آخرت نیز پوشیده خواهد داشت » .پس در حالت اول، فرح و سرور به سبب قبول کنونی در دنیاست بدون توجه به آینده و آخرت، و حالت دوم، التفات به آینده و آخرت است.یا از این حیث که گمان می‌برد که آگاهان به طاعت و عمل نیک او از وی پیروی می‌کنند و اجر و پاداش او دو چندان خواهد شد.زیرا برای او دو اجر است: اجر پنهان داشتن که در آغاز قصد کرده بود، و اجر آشکار شدن در انجام کار، و کسی که مردم در کار خیر و طاعت به وی اقتدا کنند پاداش اعمال پیروان نیز برای او هست بدون آنکه از اجر آنها چیزی کم شود.یا از این جهت که شادی و شکفتگی او به واسطه طاعت کسانی است که با اطلاع بر عمل او برای خدا مطیع او را می ستایند و دوست می‌دارند، و در دلشان میل به طاعت وجود دارد، زیرا بعضی از مردم از اهل طاعت بدشان می‌آید و به آنها حسد می‌ورزند و آنان را مسخره می‌کنند و به ریاکاری نسبت می‌دهند.پس این سرور و نشاطی است به خوبی ایمان بندگان خدا، و نشانه اخلاص در آن این است که: شادی و شکفتگی اش به مدحشان درباره دیگری همانند سرور و خوشحالی اش به مدح آنها درباره وی باشد.

و دلیل بر اینکه شادی و نشاط در موردی که ذکر شد اشکالی ندارد دو روایت ذیل است: «مردی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: من عملم را پنهان می‌دارم و دوست ندارم که کسی بر آن مطلع شود و اتفاقا بر آن مطلع می‌گردند و من از این اطلاع خوشحال می‌شوم.فرمود: برای تو دو اجر است: اجر پنهان داشتن و اجر آشکار شدن » .و «از امام محمد باقر علیه السلام سؤال شد که مردی عمل خیری می‌کند و چون کسی می‌بیند او خوشحال و شکفته خاطر می‌شود، فرمود: باکی نیست، هیچ کس نیست مگر اینکه دوست دارد که خداوند کار خوب او را در میان مردم آشکار کند حتی وقتی که آن را برای این مقصود انجام نداده باشد» .عمومیت و اطلاق این دو خبر دلالت دارد بر اینکه سرور و خوشحالی برای مقاصد مذکور مانعی ندارد، و تخصیص اطلاق آن دو حدیث فرح مذمومی است که از اطلاع مردم پدید می‌آید، هر چند قصد وی در آغاز پنهان داشتن بود، و این در موردی است که شادی و خوشحالی او برای منزلت یافتن در دل مردم باشد تا او را مدح و تعظیم کنند و حاجاتش را برآورند، و این تخصیص به واسطه معارض (اخبار) قوی تر در برابر شمول اطلاق آن دو حدیث است.

و قبلا گفته شد که اگر قصد انسان حتی در آغاز عمل و طاعت، اطلاع مردم بر آن باشد و از این آگاهی نیز خوشحال شود در صورتی که برای یکی از مقاصد مذکور باشد اشکال ندارد، و عدم اشکال مخصوص موردی نیست که قصد اطلاع مردم و شکفتگی از آن بعد از عزم به عمل یا بعد از تمام شدن عمل باشد.

مطلب دیگر: همان گونه که سرور و خوشحالی از آشکار شدن طاعات برای مقاصد مذکور اشکالی ندارد، همین طور پنهان ساختن گناهان و ناخشنودی و ناراحتی از اطلاع مردم بر آنها به جهاتی که ذکر خواهیم کرد مانعی ندارد، بلکه حق این است که مکتوم داشتن گناه بعد از ارتکاب آن رجحان دارد، هر چند اصل در اخلاص این است که نهان و آشکار یکی باشد.و از اینرو یکی از بزرگان گفته است: «بر تو باد عمل علانیه و آشکار یعنی چنان عمل کن که اگر هویدا شود شرمنده نشوی » .و دیگری گوید: «من کاری نمی‌کنم که از آگاهی مردم بر آن باک داشته باشم مگر آمیزش با همسرم و دفع بول و غایط » ، اما این مرتبه‌ای است رفیع که آبشخور هر فرود آینده‌ای نیست و جز افرادی معدود به آن نمی‌رسند.زیرا هیچ انسانی - مگر کسی که خداوند او را در پناه صمت برده باشد - از گناهان درونی و پنهانی خالی نیست، مخصوصا آرزوهای باطل و امور شهوانی که به خاطرش می‌گذرد، و خدا بر آنها آگاه است و از مردم پنهان است، و کوشش در پنهان داشتن آنها و کراهت از آشکار شدنشان جائز بلکه راجح است، به شرط آنکه انگیزه پنهان کردن آنها این قصد نباشد که درباره او به ورع و صلاح معتقد شوند، بلکه باعث آن یکی از چند چیز باشد:

۱- یا پنهان داشتن [گناه] که به آن مامور است.

۲- یا چون پرده دری و آشکار کردن گناهان مورد نهی است.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر که یکی از اعمال ناشایست را مرتکب شود باید با پوشش خدای تعالی آن را بپوشاند» .و صدق این سخن به کراهت آشکار شدن آن اعمال از غیر شناخته می‌شود، یا چون خداوند در دنیا آن را پوشیده داشته در آخرت نیز پنهان می‌دارد، که در خبر آمده است: «آنچه را خداوند در دنیا بر کسی پوشیده دارد در آخرت نیز پوشیده خواهد داشت.»

۳- یا علنی و آشکار شدن معاصی موجب نکوهش و ملامت مردم خواهد شد، و مذمت مردم دل آدمی را متالم و از طاعت خداوند غافل می‌کند، و از اشتغال به تحصیل آنچه برای آن آفریده شده باز می‌دارد.و چون تالم و ناراحتی از مذمت و ملامت دیگران طبیعی است و دفع آن به آسانی میسور نیست، پنهان داشتن آنچه آشکار شدنش رنج و ناراحتی پدید می‌آورد جایز است.بلی برای کسی که کمال صدق حاصل است مدح و ذم یکسان است، اما این گونه اشخاص بسیار نادر و اندکند، و بیشتر طبایع از بدگوئی و سرزنش رنجیده و پریشان خاطر می‌شوند، زیرا از شنیدن مذمت و ملامت احساس نقص و عیب در خود می‌کنند.البته آزردگی و رنجش از نکوهش هر گاه از جانب اهل بصیرت در دین باشد ستوده است، و ذم وی دلالت بر وجود نقص و عیب در شخص ملامت شده می‌کند، و سزاوار است که ناراحت و متالم شود و برای دفع آن دامن همت به میان زند.

۴- یا چون مردم در قیامت گواه وی خواهند بود، چنانکه در خبر وارد شده، پس جایز است که بدی و گناه خود را پنهان دارد تا در آن روز علیه او شهادت ندهند.

۵- یا بترسد که چون مردم به گناه وی آگاه شوند مورد آزار و بدی آنها قرار گیرد.

۶- یا از ترس اینکه نکوهنده به سبب نکوهش خود گناهکار شود، و این از کمال ایمان است [که انسان از گناه دیگری ناراحت شود نه از اینکه مورد سرزنش و بدگوئی واقع شده]، و نشانه آن این است که ذم او و ذم دیگری [توسط نکوهنده] برایش یکسان باشد.

۷- یا بترسد که وقع گناهان از نظرش بیفتد یا دیگران به وی اقتدا کنند و بر گناه دلیر شوند و این علت اظهار طاعت را مباح می‌کند، و البته این نکته مختص کسانی است که مقتدای مردمند.و به این جهت است که باید گناه را از اهل خانه و فرزندان پنهان داشت تا در گناه از او پیروی نکنند.

۸- یا دوست دارد که محبوب مردم باشد نه برای اغراض دنیوی بلکه بدین وسیله پی برد که خدای تعالی او را دوست دارد، زیرا هر که را خداوند دوست دارد او را در دلهای مردم محبوب می‌سازد.

۹- یا صرفا برای حیا و شرمندگی از ظهور کارهای ناشایست، و این غیر از ترس از مذمت و بدی و آزار دیگران است بلکه از این جهت که حیا از فضائل اخلاق و از بزرگواری و کرامت نفس است.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «الحیاء خیر کله » «حیا سراسر نیکی است » .و امام صادق علیه السلام فرمود: «الحیاء شعبة من الایمان » «حیا شعبه‌ای از ایمان است » .و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «الحیاء لا یاتی الا بالخیر» از حیا جز نیکی نمی‌آید» .و فرمود: «ان الله تعالی یحب الحیی الحلیم » «خدای تعالی با حیای بردبار را دوست دارد» .و کسی که گناهی مرتکب شده و از ظهور و علنی شدن آن در میان مردم باکی ندارد میان گناهکاری و پرده دری و بی حیائی - وقاحت و بی شرمی - جمع کرده، و حال چنین کسی بدتر است از آن که گناه می‌کند و از گناه خود شرمنده است و آن را می‌پوشاند.

و بسیار است که حیا با ریا مشتبه می‌شود، و ریاکار ادعای حیا و شرمندگی می‌کند، و می‌پندارد که وقتی بدیها را ترک می‌کند یا آنها را پنهان می‌دارد یا عبادات را خوب انجام می‌دهد اینها به سبب حیاء از مردم است نه ریا، و حال آنکه دروغ و خلاف واقع است.و بیان مطلب این است که: حیا خلق و خویی است که از طبع کریم سرچشمه می‌گیرد، و ممکن است به دنبال آن ریا نیز پیدا شود و حیا به ریا آمیخته گردد، و ممکن است به دنبال حیا انگیزه اخلاص پدید آید و با هم جمع شود.مثلا اگر کسی از دوستش وامی بخواهد، اگر وی صریحا و بی پروا و بدون هیچ ملاحظه و بهانه‌ای درخواست او را رد کند مرتکب وقاحت و بی شرمی شده، و اگر وام را بپردازد صرفا به سبب توجه به قبح رد رویاروی وی بدون اینکه رغبتی به ثواب داشته باشد یا از ملامت و بدگوئی او بترسد یا مدح و ثنای وی را دوست داشته باشد به طوری که اگر با نامه یا توسط شخص دیگری درخواست می‌کرد نمی پذیرفت، عمل این شخص فقط از روی حیاست و خالی از ریا یا اخلاص است.و اگر به سبب حیا رد کردن وی بر او دشوار باشد و بخل درونی مانع از دادن وام گردد اندیشه ریا در او پدید می‌آید و با خود فکر می‌کند که باید به او وام دهد تا وی را به سخاوت بستاید و به بخل مذمت نکند و وام را می‌پردازد در این صورت عمل وی آمیزه‌ای است از ریا و حیا، و محرک ریا به حرکت آمدن حیاست.

و اگر رد کردن وی به سبب حیا، و دادن وام به واسطه بخل بر او سخت باشد، در این صورت انگیزه اخلاص در او به حرکت می‌آید و به او می‌گوید: قرض دادن اجر و ثواب بسیار دارد، و خوشحال کردن دل دوست مسلمان موجب خوشنودی خداست، پس نفس خود را به دادن وام رام می‌سازد، و بدین ترتیب حیا و اخلاص را جمع می‌کند.

نکته دیگر این است که حیا جز در آنچه شرعا یا عقلا یا عرفا قبیح است معنی و موردی ندارد، مثل بخل و گناهکاری و ظلم و صدور برخی حرکات که در دیده مردم زشت است، ولی ریا در امور مباح نیز پیدا می‌شود، تا آنجا که اگر کسی که می‌خندد به گرفتگی چهره برگردد یا شخصی که به سرعت می‌رود بعد از اطلاع مردم حالت آرامش و وقار به خود بگیرد ریاکار است.و چه بسا باعث آن را حیا پندارد و این از جهالت است، زیرا انگیزه آن فقط ریاء است.و اینکه گفته‌اند: گاهی حیا از ضعف است، مراد این است که حیا از آنچه قبیح نیست ناشی از ضعف نفس است، مثل حیا از موعظه کردن مردم و اقامه نماز و امر به معروف و نهی از منکر، مگر وقتی که عذری در میان باشد که در این صورت حیا نیکو و مستحسن است، مثل اینکه کسی از پیری سالخورده گناه ببیند و از ریش سفید و پیرانه سرش شرم کند که او را مورد عتاب و سرزنش قرار دهد، زیرا احترام مسلمان پیر بزرگداشت خداوند است، ولی اگر از خدا شرم کند و امر به معروف را ضایع و ترک نکند بهتر است.و کسانی از اهل ایمان که نفوس قوی دارند حیاء از خدا را بر حیاء از خلق برمی گزینند، و اما ضعیف نفسان را یارای چنین کاری نیست.

متعلقات ریا

ریا بر چند قسم است:

یا در اصل ایمان

و آن عبارتست از اظهار شهادتین و انکار و تکذیب آن در دل، و این ریا کفر نفاق است و در صدر اسلام بسیار بود.ولی در امثال زمان ما کم یافت می‌شود، اگر چه انکار بعضی از ضروریات دین مانند بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب و اعتقاد و علاقه باطنی به برچیده شدن احکام شرع و تمایل به قول ملحدان و اباحی مذهبان بسیار است ولی در ظاهر [از ترس] خلاف آن اظهار می‌شود.و این نیز از کفر نفاق بشمار می‌رود، و صاحب آن از دین خارج و گسسته است و در آتش جهنم جاویدان خواهد بود.و حال صاحب کفر نفاق از حال کافر محارب بدتر است، زیرا وی بین کفر باطن و نفاق ظاهر را جمع کرده است.

ریا در عبادات

با تصدیق اصل دین، مثل اینکه در حضور مردم نماز می‌گزارد ولی در خلوت ترک می‌کند، و با اطلاع یافتن مردم روزه می‌گیرد و بی آگاهی آنها روزه می‌گشاید.چنین شخصی اگرچه از اصل دین بیرون نیست و از کفار محسوب نمی‌شود ولی بدترین اهل اسلام است، زیرا خلق را بر خالق ترجیح داده، و تقرب به مردم را از تقرب به خدا دوستتر دارد، و ترسش از مذمت آنها از ترس از عقاب الهی بیشتر است.

ریا به مستحبات

این نیز مذموم و مهلک است و لیکن به درجه‌ای پائین تر از قسم قبل، زیرا صاحب آن اگرچه ستایش خلق را بر مدح خالق مقدم داشته اما ترس از مذمت آنها را بر خوف عقاب خداوند مقدم نداشته است، از آنرو که ترک مستحب عقاب ندارد.

یا ریا در چگونگی و وصف عبادت واجب یا مستحب

مانند انجام دادن آنچه ترکش نقصانی باشد یا ترک آنچه انجام دادنش نقصان باشد یا به زیاداتی علاوه بر خود مستحبات، مانند حضور در نماز جماعت پیش از مردم به قصد صف اول و امثال این.همه اینها مذموم است اما بعضی از آنها بدتر است.

انگیزه هی ریا

انگیزه ریا یا دستیابی و تمکن به گناه است، مانند ظاهر ساختن پارسایی و تقوا تا مشاغل حکومت و قضا به او واگذار شود و از این راه به جاه و استیلا نائل گردد و به ظلم و جور حکم کند و رشوه ستاند یا امانتها و صدقات و اموال یتیمان و امثال اینها به او سپرده شود، تا بتواند از آنها برای خویشتن برگیرد، و مثل حضور در مجالس علم و وعظ و سوگواری برای نگاه کردن زنان و کودکان.

این گونه ریا بدترین درجه آن و گناهش از همه بیشتر است.و نزدیک به این نوع ریا اظهار دیانت و تقواست برای اینکه تهمت گناهانی را که مرتکب شده از خود دفع کند، یا به بهره و لذتی مباح از لذات دنیوی دست یابد، مانند اشتغال به موعظه و امامت نماز و تدریس و اظهار صلاح و ورع، تا اموال به او بذل شود و زنان به همسری وی رغبت نمایند، یا ترس از اینکه به دیده نقص و حقارت در وی نگرند، یا تنبلی و بطالت به او نسبت دهند مانند ترک شتاب و خنده بعد از اطلاع مردم بر آن، از بیم اینکه به بازی و شوخی شناخته شود و مورد تحقیر قرار گیرد، و مثل شب زنده داری و ادای نافله هنگامی که در بین نمازگزاران شب بسر می‌برد تا به کسالت و تنبلی منسوب نگردد، و حال آنکه در خلوت مطلقا به نمازهای مستحبی نمی‌ایستد.و همچنین خودداری از خوردن و آشامیدن در روزی که روزه مستحبی دارد و تظاهر و تصریح می‌کند که من روزه ام.

و چه بسا تصریح نمی‌کند که روزه دارم، بلکه می‌گوید: عذری دارم، و در اینجا دو ریا را با هم جمع می‌کند: یکی ریا به روزه داشتن، و دیگری ریا به اخلاص و بی ریائی.و اگر کسالت و شهوت وی را به انجام ندادن مستحبات و نوافل و صبر نکردن از خوردن و نوشیدن وادار کند، پیش خود به تصریح یا کنایه عذر می‌آورد که گویی ترک نماز و روزه [مستحبی] به سبب مرض یا ضعف یا شدت عطش یا خوشحال کردن فلانکس بوده است، و سخنان و عذرهای دیگر، که از زبانش جاری نمی‌شود مگر به سبب آنکه ریشه ریا در جانش استوار و راسخ شده است.

اما انسان مخلص جز خدا و تقرب به او چیزی نمی‌خواهد، و به خلق و حصول منزلت در دل ایشان اعتنائی ندارد، و اگر روزه دار نیست دوست ندارد که دیگران درباره وی اعتقادی پیدا کنند که مخالف علم خدا (یعنی خلاف واقع) است و بدین سبب اهل تزویر و تلبیس شود، و اگر روزه دار است به علم خدا خرسند است و در آن کسی را شریک او قرار نمی‌دهد.

و چون این انگیزه‌ها بعضی از پستی قوه غضب ناشی می‌شود و بعضی از زبونی قوه شهوت، پس بعضی از انواع ریا از رذائل قوه غضب است و برخی از رذائل قوه شهوت.

تنبیه: ریای جلی و ریای خفی

ریا دو گونه است: جلی و خفی، و ریای جلی آنست که آدمی بدون قصد ثواب اخروی به عملی برانگیخته شود.و ریای خفی آنست که انسان عملی را صرفا برای ریا و بدون قصد ثواب الهی انجام ندهد بلکه عملی را که برای تقرب به خدا انجام می‌دهد در خلوت بکاهد و سبک انجام دهد.نشانه این گونه ریا آنست که اگر مردم بر آن عمل آگاه شوند خوشحال گردد، البته نه برای مقاصدی که قبلا ذکر شد، بلکه برای کسب نوعی منزلت در دل مردم، و از آنان توقع احترام و تعظیم و بر آوردن حاجات داشته باشد و اگر در احترام او کوتاهی کنند آن را بعید و خلاف انتظار شمرد، که گویی دلش از مردم تقاضای اکرام و احترام نسبت به طاعت پنهان خود دارد با اینکه کسی بر آن اطلاع نیافته است. شکی نیست که این تقاضا از شائبه پنهانی ریا که از رفتن مور پوشیده تر است خالی و بر کنار نخواهد بود، و اگر نزد وی وجود و عدم طاعت در هر چه متعلق به خلق است یکسان باشد و به علم خدا در باره آن قانع و خرسند شود این توقع موجه نخواهد بود.و نشانه خلوص عمل از ریا این است که فرقی بین آگاهی انسان یا حیوان چهار پا بر عبادت او وجود نداشته باشد، و مادام که چنین فرقی می‌یابد در واقع از توقع چیزی از مردم در مورد طاعت خود خالی و منفک نیست، و این توقع عمل را ناچیز و باطل می‌کند.امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «خدای تعالی در روز قیامت به قرآن خوانان می‌فرماید: آیا [در دنیا] کالا به شما ارزان نفروختند؟ آیا ابتدا بر شما سلام نکردند؟ آیا حاجتهای شما برنیاوردند؟امروز شما را ثوابی نیست، اجر خود به تمامی گرفتید!»

چگونه ریا عمل را تباه می‌کند

اگر قصد و نیت عمل بر اخلاص بوده و تا پایان استمرار داشته باشد سرور و شکفتگی خاطر بعد از ظهور و علنی شدن آن، نه قبل از آن، عمل را باطل نمی‌کند چنانکه بعضی از اخبار گذشته بر این مطلب دلالت داشت، و نیز اگر این شادی و نشاط برای یکی از مقاصد سابق الذکر باشد.ولی اگر این شادمانی برای گمان حصول منزلت در دلها باشد گناه نوشته می‌شود.و اگر آشکار شدن عمل بعد از انجام آن از جانب خود او و با باز گفتن آن همراه رغبت و شادی باشد بسا گفته شده است که عمل او باطل است، زیرا حب باز گفتن آن دلالت بر این دارد که دل وی به هنگام عبادت از وجود ریای خفی خالی نبوده است.مؤید این قول این روایت است که:

«مردی به پیغمبر اکرم (ص) گفت: روزه پیوسته دارم.فرمود: نه روزه داری و نه بی روزه!» و این روایت دیگر که: «ابن مسعود از مردی شنید که می‌گوید: دوش سوره بقره خواندم.گفت: نصیب وی از آن همین بود» .

اما ظاهر این است که عمل او باطل نمی‌شود بلکه ثواب آن محفوظ است اگرچه به سبب ریائی که بعد از فراغ از عمل از او صادر شده عقوبت می‌شود.و دلیل آن این است که اگر عمل تمام شد بطلان را نمی‌رساند، زیرا به آنچه انسان توجه و آگاهی ندارد مؤاخذه نمی‌شود، وگرنه تکلیف به محال لازم می‌آید.و آن خبر اگر صحیح باشد، انکار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سبت به روزه پیوسته آن شخص بوده نه برای اظهار آن.و سخن ابن مسعود اگر ثابت هم باشد حجیت ندارد. و اگر عمل را با اخلاص و نیت درست آغاز کرده ولی در اثنای آن بعضی از مردم بر آن آگاه شدند و برای او سرور و خوشحالی پیدا شد، چنانچه اطلاع مردم باعث عمل و مؤثر در آن نباشد به طوری که اگر کسی هم مطلع نمی‌شد او عمل را با اخلاص و بدون سستی انجام می‌داد، و نیز اگر شادی او برای یکی از مقاصد صحیحی که قبلا ذکر شد باشد، عمل باطل نمی‌شود و گناهی هم مرتکب نشده، به دلیل اخباری که گذشت.ولی اگر آگاهی مردم باعث عمل نبوده و لیکن برای یکی از مقاصد مذکور نبوده بلکه گمان می‌برده که با ظهور عمل به جاه یا مال می‌رسد حق این است که عمل باطل است و او گناهکار شمرده می‌شود به دلیل عمومیت اخبار پیشین.و اگر اطلاع مردم باعث و مؤثر در عمل بوده این ریای حرام است، خواه نیروی آن انگیزه نسبت به قصد تقرب بیشتر یا مساوی یا کمتر باشد، پس عمل باطل است و اگر عمل واجب و فریضه است باید اعاده و قضا کند، به دلیل اخبار سابق الذکر، و به دلیل این قول پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «عمل مانند ظرف است، اگر آخرش نیکو و خوش باشد اولش نیز چنین است » .و نیز این قول آن حضرت: «هر که ساعتی با عمل خویش ریا کند، عمل قبل آن نیز باطل است » .

اما این در عمل مرکبی است که اجزاء دارد و صحت آن متوقف بر صحت هر یک از آنهاست، مانند روزه و نماز و حج.و اما عملی که هر جزء آن مستقل است و صحت بعضی از اجزاء موقوف بر صحت بعضی دیگر نیست، مانند صدقه و قرائت قرآن، پس ریائی که در اثنا پدید آید همین عملی که بعد از ریا واقع شده باطل می‌شود و آنچه سابق بر آن بوده باطل نمی‌گردد، و پدید آمدن ریاء نسبت به گذشته مانند پدید آمدن آن بعد از انجام عمل است.و این حکم در موردی است که ریا بعد از عقد نیت طاعت بر پایه اخلاص پدید آمده، خواه تا پایان عمل از ریا باز نگشته، یا بعدا در اثناء عمل پشیمان شده و از ریا استغفار کرده باشد.و اما همزمان با قصد و نیت، که مثلا نماز را با قصد ریا شروع کند، اگر با این حال عمل را تمام کند بی شک گناهکار است و آن عمل مقبول نیست.و اگر در اثنای عمل پشیمان شده و از ریا بازگشته و استغفار نموده، مجرد قصدی که باعث اطلاع مردم برای بعضی از مقاصد صحیح که گفته شد و خوشحالی به آن اشکالی ندارد و عمل را باطل نمی‌کند، و اگر غیر از این باشد عمل فاسد و تباه است، و همه شقوقی که ذکر شد در این معنی یکسان است.

فایده: شائبه ریا عمل را باطل می‌کند

چون ملاک و مناط صحت و فساد اعمال قصد و نیت است، که اعمال به نیات است و برای هر کسی همان است که نیت کرده (انما الاعمال بالنیات و لکل امری ء مانوی) پس هر عملی که شائبه‌های ریا در آن باشد باطل و فاسد است، خواه پنهانی واقع شود یا آشکارا، و هر عملی که خالص برای خدا باشد و صاحبش ریا در آن داخل نکند در پنهان و آشکار کردنش باکی نیست.

اما اگر در اظهار عمل یا بازگو کردن آن بعد از انجام عمل قصد صحیحی داشته باشد، مانند ترغیب مردم به کار خیر یا تشویق آنها در اقتدا به وی، اظهارش بهتر از اخفاء است به شرط آنکه آلوده به ریا یا فساد دیگر، مثل اهانت به فقیر در صدقه دادن، نگردد و اگر مشتمل بر چیزی از این قبیل باشد پنهان کردنش از علنی کردن بهتر است، و بدین گونه می‌توان بین اقوال و اخبار را جمع کرد.

خلاصه آنکه: هر گاه قلب از شوائب ریا پاک و خالی شود، به طوری که اخلاص در هر دو حالت یکسان باشد، آشکار ساختن کار خیری که الگو قرار می‌گیرد برتر است.

ولی اگر شوائب ریا وجود داشته باشد اقتدای غیر به او سودی نمی‌بخشد، زیرا چنین حالتی هلاک کننده است و پنهان ماندنش بهتر است.بنابراین کسی که عمل را آشکار می‌کند باید بداند یا گمان برد که از او پیروی می‌شود، و مراقب دل خود باشد که ریای خفی در آن پدید نیاید.و چه بسا عمل را به بهانه اینکه مورد پیروی دیگران است آشکار می‌کند و حال آنکه در درون خود قصد نیک نمائی به وسیله آن عمل و مقتدا شدن دارد، و در واقع حال هر که عمل خود را آشکار می‌سازد همین است مگر کسی که خداوند او را به قوت نفس و خلوص نیت تایید کرده باشد.پس سزاوار نیست که ضعیف النفس خود را بفریبد و از جائی که نمی‌فهمد خود و دیگران را گمراه کند و به هلاکت افکند.زیرا ضعیف مثل غریقی است که اندکی شنا می‌داند و کسانی را در حال غرق شدن می‌بیند و دلش می‌سوزد و برای نجات آنها خویشتن را به دریا می‌زند و در نتیجه خود و دیگران را به هلاکت می‌افکند.و اینجا لغزشگاه گامهای عالمان و عابدان است که در آشکار ساختن عمل به صاحبان نفس قوی تشبه می‌جویند ولی دل خود را با اخلاص تقویت نمی‌کنند و اجرشان به سبب ریا ناچیز و باطل می‌شود.

و درک و فهم این مطلب جدا دشوار است و جز شناوران دریای علم اخلاق آن را در نمی‌یابند.و خلوص در این مورد با این نشانه شناخته می‌شود که اگر مردم به یکی از اقران و امثال او اقتدا کردند حالش دگرگون نشود، و اگر میل قلبی اش این است که او مقتدا باشد در این صورت آشکار کردن عمل خالی از شوائب ریا نخواهد بود.

بیدار باش

اکنون که دانستی ملاک و مناط در صحت و فساد اعمال همانا قصد و نیت است، این را نیز بدان که هر عملی که خالص برای خدای سبحان نباشد و غیر او در نظر باشد سزاوار است که ترک شود، و اگر خالص برای خدای تعالی و بر قصد صحیحی باشد، ترک آن به مجرد وسوسه‌ها و اندیشه‌های شیطانی شایسته نیست.زیرا شیطان نخست به ترک عمل می‌خواند و اگر پاسخ مثبت نیافت به ریا دعوت می‌کند، و چون از آن نیز ناامید گشت می‌گوید: این عمل خالص نیست، بلکه ریائی است، پس چه فایده‌ای دارد؟ !

اما اعمال یا از طاعات لازمی است که مربوط به غیر نیست، مانند نماز و روزه و حج و امثال اینها، یا از طاعاتی است که به خلق مربوط است، مانند امامت و قضاء و حکومت و فتوا دادن و موعظه کردن و تعلیم و تدریس و انفاق مال و مانند اینها.

اما قسم اول: اگر قبل از فعل ریا داخل آن شود، به طوری که انگیزه آن ریا باشد نه خلوص و قربت، باید آن را رها کرد و از شروع آن خودداری نمود.و اگر بعد از قصد و عزم و یا مقارن آن پدید آید، نباید عمل را ترک کرد زیرا در آغاز انگیزه دینی داشته، و ریا بر آن طاری شده، پس باید در دفع ریا و تحصیل اخلاص بکوشد، و نفس خویش را با معالجاتی که ذکر خواهیم کرد قهرا به اخلاص برگرداند.و مادام که در مقام مجاهده با نفس خود است و او را در میلی که به ریا دارد مورد عتاب قرار می‌دهد و در درون خود از تمایل به ریا بیزار و متنفر است، امید نجات درباره وی هست، و شاید خداوند به رحمت گسترده خود با او به مسامحه رفتار کند.و اما اگر در مقام مجاهده نیست، و در دل خود از میلی که به ریا دارد ناخشنودی و کراهتی احساس نمی‌کند، بلکه زمام اختیار را به نفس اماره سپرده است، و این نفس در اعمال ریا می‌کند و او هم در این کار بی آنکه راهی برای قهر و غلبه بر آن بجوید و از ریاکاری ناراضی و ناراحت باشد به دنبال آن می‌رود، در فساد و بطلان اعمالش شکی نیست و هر چه زودتر باید آن را ترک کند، هر چند باعث آن در آغاز قصد قربت بوده و ریا در حین عزم یا بعدا پدید آمده باشد.

و اما قسم دوم: که با مردم سر و کار دارد - یعنی پیشنمازی و قضاء و تدریس و فتوا دادن و وعظ و ارشاد و امثال اینها - خطرهایش بزرگ و ثواب آن نیز عظیم است.پس کسی که از حیث علم صلاحیت این کارها را دارد - اگر دارای نفسی قوی است که به مردم اعتنا و توجهی ندارد و وسوسه‌های نهانی او را تحریک نمی‌کند و به عظمت و قدرت و دیگر صفات کمالیه پروردگار خود معرفت کامل دارد به طوری که این معرفت او را از التفات به خلق و آنچه در دست آنهاست و ممکن است به خاطر آنها ریا کند و رضای آنان را بر رضای خداوند برگزیند باز دارد - در این صورت برای چنین شخصی بهتر این است که این منصبها را ترک نکند تا به ثواب عظیم آن نائل شود.و اگر دارای نفسی ضعیف است، همچون پر کاهی در هوا که باد هر دم آن را به سوئی می‌برد، چنین کسی از ریا و دیگر خطرهای آن ایمن نیست، و لازم است آن منصبها را ترک کند.

از اینرو بود که گذشتگان اهل یقین از این منصبها می‌گریختند و پیرامون آنها نمی‌گشتند.و در بزرگی خطر و کثرت آفات آنها و لزوم درنگ و احتیاط برای کسی که به آنها اشتغال می‌ورزد اخبار بسیار وارد شده است، و آنچه در تهدید و وعده‌های ترس آور درباره علمای بد کردار رسیده برای حذر کردن از فتنه‌های علم و آفات و غائله آن کافی است.و از آنچه پشت عالمان بی عمل و اهل گفتار بی کردار را شکسته سخن عیسی بن مریم علیهما السلام است: «ای علمای بد! روزه می‌گیرید و نماز می‌گزارید و صدقه می‌دهید و آنچه دیگران را به آن امر می‌کنید خود به جا نمی‌آورید!

و چیزی را که علم ندارید درس می‌دهید پس چه بد است آنچه حکم می‌کنید! توبه شما به گفتار و آرزوست، و به هوای نفس عمل می‌کنید، شما را چه سود می‌بخشد که تن‌های خود را پاکیزه کنید و حال آنکه دلهای شما چرک آلود است! حق را به شما می‌گویم: مانند آرد بیز مباشید که آرد پاکیزه از آن بیرون می‌رود و نخاله در آن می‌ماند! شما نیز چنین اید! حکمتها از دهانتان بیرون می‌آید و غل و غش در سینه‌های شما بجا می‌ماند! ای بندگان دنیا! کسی که خواهش و شهوت او از دنیا به سر نیامده و علاقه و رغبت او از دنیا گسسته نشده چگونه آخرت را در می‌یابد! حق را به شما می‌گویم: دلهایتان از اعمالتان می‌گرید، دنیا را زیر زبانتان و عمل را زیر پایتان نهاده‌اید.به حق با شما سخن می‌گویم: آخرت خود را برای آبادی دنیاتان ویران کردید، که صلاح دنیا را بیش از صلاح آخرت دوست دارید! پست تر از شما کیست اگر بدانید! وای بر شما! تا کی راه به شب روان می نمائید و خود در محله حیرت زدگان ایستاده‌اید گویا اهل دنیا را دعوت می‌کنید که آن را بیفکنند تا شما بردارید!

آهسته آهسته! وای بر شما! خانه تاریک را چه سود که چراغ بر پشت بامش نهند و اندرون آن وحشتناک و تیره باشد! و همچنین شما را سودی ندهد که نور علم در دهان شما بدرخشد ولی درونتان از آن خالی و تاریک باشد.ای بندگان دنیا! نزدیک است که دنیا شما را از بیخ بر کند و به رو در اندازد و بینی شما را به خاک مالد، و آنگاه گناهان شما گریبانگیرتان شود (یا به سبب گناهانتان موی پیشانی شما را بگیرند و به دوزخ برند) ! علمتان شما را از پشت می‌راند تا به پادشاه جزا دهنده بسپارد برهنه و تنها! و شما را در جایگاه زشتی و رسوائی بدارد، و سپس به سزای اعمال بدتان به زبونی و خواری گرفتار سازد! !» [۱۷۹].

و از اهل این منصبها صادق مخلص از اینجا شناخته می‌شود که هر گاه کسی عادلتر و خوش گفتارتر و عالمتر از او و مقبولتر برای مردم یافت شود شاد و خوشحال گردد و حسد نورزد، و چون بزرگان در مجلس او حاضر شدند یا به او اقتدا کردند سخنش دگرگون نشود و حالش تفاوت نکند، بلکه بر همان حال و روش باقی بماند، و به بندگان خدا با یک چشم بنگرد.

تنبیه: چون حقیقت ریا را شناختی، خواهی دانست که هر گاه کردار یا گفتار بعضی از شایستگان محرک دیگران برای اشتغال به طاعت شود این طاعت اگر با خلوص آغاز شده باشد ریائی نیست، هر چند آن دیگری اگر طاعت یکی از صالحان را نمی‌دید یا نمی‌شنید آن را انجام نمی‌داد.پس کسی که به سحرخیزی و نماز شب عادت ندارد ولی در جائی با شب زنده داران و نماز شب گزاران باشد و چون ایشان برخیزند و به نماز پردازند نشاط پیدا کند و در تهجد با آنان موافقت نماید، این عمل بعد از آنکه به قصد ثواب و تقرب به خدا باشد ریا نیست، زیرا هر مؤمنی به عبادت پروردگار و نماز شب رغبت دارد، و لیکن موانع و غفلت او را باز می‌دارد، و چون اشخاص شب زنده دار و متهجد را ببیند مشاهده طاعت ایشان سبب زوال غفلت از او خواهد شد، همچنانکه سخن و وعظ آنان نیز می‌تواند چنین تاثیری داشته باشد و انگیزه دینی بدون ریا محرک اوست و وی را به موافقت با ایشان می‌خواند.و چه بسا مواردی که در آن مانعی نباشد و فرصت را غنیمت شمرد و او را از موضع ایمان به طاعت برانگیزد.و بر همین قیاس است دیگر اعمال نیک از قبیل روزه و صدقه دادن و قرائت قرآن و ذکر و امثال اینها.

علاج ریا

از آنجا که اسباب و انگیزه‌های ریا محبت لذت مدح و ستایش، و نفرت و گریز از درد و رنج مذمت و نکوهش، و طمع به مال و منافع مردم است، راه علاج آن قطع و ریشه کنی این اسباب و عوامل است و راه علاج قطع دو انگیزه اول (دوستی مدح و نفرت و رنج و درد ذم) قبلا گفته شد، و راه بر طرف کردن عامل سوم (طمع) خواهد آمد.آنچه در اینجا ذکر می‌کنیم علاج علمی ریاء است، و آن این است که بداند چیزی مورد رغبت قرار می‌گیرد که سودمند باشد، و اگر دانست که زیان آور است البته از آن اعراض خواهد نمود.در این صورت، سزاوار است که هر مؤمنی به یاد داشته باشد که ریا چه زیانها به او می‌رساند و چگونه صفا و پاکی دل وی را از میان می‌برد و از توفیق در این دنیا و قرب و منزلت در پیشگاه خدا محرومش می‌کند و او را با چه دشمنی و عذابی روبرو می‌سازد.و چون اینها را به خاطر آورد و آنچه را که در دنیا به سبب ریا از مردم به دست می‌آورد با آنچه را که در آخرت از ثواب اعمال از دست می‌دهد بسنجد هر آینه ریا را ترک خواهد کرد.علاوه بر این گاهی یک عمل اگر از روی اخلاص باشد کفه حسناتش را سنگین می‌کند، ولی اگر به واسطه ریا فاسد شود کفه سیئات را سنگین می‌کند و به آتش دوزخ می‌افکند.وانگهی ریاکار در دنیا به سبب ملاحظه دل مردم پریشان خاطر و مشوش است، زیرا رضای مردم حد و پایانی ندارد، و هر گاه طایفه‌ای را از خود خشنود می‌کند گروهی دیگر از او می‌گسلند، و هر که رضای مردم را با ناخشنودی خداوند بجوید خدا بر او خشم خواهد گرفت و مردم را نیز از او ناراضی و خشمگین خواهد ساخت.

دیگر آنکه از ستایش مردم چه نفعی می‌برد که بخاطر مدح آنها مذمت و ملامت خداوند را برمی گزیند و حال آنکه ستایش مردم نه روزی او را افزون می‌کند و نه مرتبه او را بالا می‌برد و نه در روز فقر و درماندگیش یعنی در روز قیامت سودی برای او دارد؟ ! و کسی که ریاء او برای طمع به مال مردم است باید بداند که دلها مسخر خداوند است و اوست که به منع و بخشش وا می‌دارد، و مردم در این کار وسیله‌ای بیش نیستند، و رازقی جز خدا وجود ندارد، و هر که طمع در خلق بندد از ذلت و زبونی بر کنار نخواهد بود، و اگر هم به مقصود برسد از منت و خواری خالی نخواهد ماند.و هر گاه درباره این مطلب بیندیشد و منکر فردای قیامت نباشد، غفلتش زایل شود و رغبتش از ریا به سستی و کاستی گراید و با دل خویش به خدا روی آورد، و با تمام وجود از دیگران گسسته و به جناب مقدس پروردگار پیوندد.

و برای ریاکار کافی است که بداند اگر مردم از قصد ریا که در اندرون دارد و اخلاصی که اظهار می‌کند آگاه شوند وی را دشمن خواهند داشت، و خداوند سر ضمیر او را مکشوف خواهد ساخت تا او را مبغوض و منفور دارند.اما اگر این شخص برای خدا اخلاص داشته باشد خداوند اخلاص او را آشکار می‌کند و او را محبوب مردم و دلهاشان را مسخر آنان قرار می‌دهد، و زبانشان را به مدح و ثنای وی می‌گشاید، با اینکه او را به واسطه مدح مردم کمالی حاصل نمی‌شود و به سبب ذم آنان نقصانی پدید نمی‌آید.

مطلب دیگر آنکه هر که دلش به نور ایمان روشن و سینه اش با یقین و عرفان گشاده شود، و معنی واجب و حقیقت ممکن را بشناسد، و یقین کند که واجب تعالی - یعنی حقیقتی که ذات او مقتضی تحقق و بقاء است و وجود صرف می‌باشد - ضروری است که تام و کامل مطلق باشد و حقیقتی تمامتر و کاملتر از او نتوان تصور کرد، و حقیقتی که چنین قدر و مرتبه‌ای دارد واجب است که همه ما سوای او به وی مستند و وابسته باشند و از او صادر شوند به بهترین و شریفترین انحاء صدور.و از این نحو صدور که اشرف و اقوای صدور است قویتر در اختراع و دلالت کننده تر بر کمال عظمت و قدرت موجد آن نمی‌توان تصور کرد، به این معنی که ما سوای او از موجودات یا اعتبارات و شئونات درجات ذات و اشراقات تجلیات صفات اویند، چنانکه گروهی از حکما برآنند، یا ماسوای او ماهیات امکانی اند که علما (در وجود ذهنی) و عینا (در وجود خارجی) اختراع او و صادر از او به نحو وجودات خاصه متعدده ارتباطیه به صرف اراده و مشیت اویند، چنانکه جمعی دیگر برآنند [۱۸۰]، و اگر موجودات ماسوی به قویترین انحاء استناد به او مستند و وابسته نباشند، تمام و فوق تمام نخواهد بود، زیرا ذاتی که همه موجودات به او وابسته‌اند از آنها کاملتر و شریفتر است.و چون دانست که خدای سبحان چنین است، می‌داند که در وجود حقیقتی جز او نیست و غیر او در حقیقت عدم است و آنچه از وجود و ظهور دارد از اوست، و بعد از این معرفت دیگری را بر او اختیار نمی‌کند، و می‌داند که بندگان همگی عاجزند و مالک سود و زیان خویش نیستند و زندگی و مرگشان به دست خودشان نیست، پس دلش به دیدار خلق دگرگون نمی‌شود، و به آنها جز با اندیشه‌های ضعیفی که به خاطرش خطور می‌کند و بر طرف ساختن آنها دشوار نیست توجه و التفاتی ندارد، و طوری عمل می‌کند که اگر جز خودش کسی بر روی زمین نباشد همان گونه عمل می‌کرد.

و اما علاج عملی، این است که خود را به پنهان داشتن عبادات عادت دهد و به هنگام عبادت در به روی دیگران ببندد، همچنانکه معاصی و اعمال زشت خود را از مردم پنهان می‌دارد، تا دلش به علم و اطلاع خدا بر عبادت او قانع و خرسند شود، و نفس او دیگر برای طلب آگاهی غیر خدا به آن عبادت با او کشمکش نکند.و این کار اگر در آغاز مجاهده دشوار باشد پس از مدتی صبر و مقاومت اگرچه به تکلف باشد با رسیدن الطاف الهی و حسن توفیق و تاییدی که به مدد عبادت حاصل می‌شود آسان خواهد شد:

«ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم » [۱۸۱] «خدا آنچه را که نزد گروهی هست تغییر ندهد تا آنها آنچه را که در نفسهایشان هست تغییر دهند» .

پس از بنده مجاهده است و از خدا هدایت:

«ان الله لا یضیع اجر المحسنین » [۱۸۲] «خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی‌کند» .

تتمیم

کسی که نهال ریا را با قطع طمع از مردم و کوچک شمردن مدح و ذم آنها از دل برمی کند چه بسا شیطان او را، بخصوص در اثناء عبادت، رها کند و از سوی دیگر به وسیله اندیشه‌ها و وسوسه‌های ریا با وی به معارضه برخیزد تا در قلب او میلی پنهانی به ریا و دوستی آن پدید آورد.حق این است که این خواطر (آنچه بر خاطر گذرد) و وسوسه‌ها حرام نیست و عبادت را فاسد و باطل نمی‌کند، البته به شرط آنکه از این میل و حب نهانی خوشش نیاید و بر نفس خود غلبه کنند واز اثر پذیری و دگرگونی آن از وسوسه‌های شیطان ناراضی و متنفر باشد و با شیطان ستیزه نماید و برای دفع خاطرها و اندیشه‌های شیطانی بکوشد، زیرا خداوند بندگان خود را جز به اندازه‌ای که طاقت دارند مکلف نمی‌سازد، و در اختیار و قدرت آنها نیست که شیطان را از وسوسه‌هایش باز دارند و سرشت و طبیعت خویش را از بیخ و بن برکنند تا به شهوات میل پیدا نکنند، بلکه آخر چیزی که مقدور آنهاست مقابله با وسوسه‌ها و تحریکات شیطان و میل طبع به وسیله کراهت و غلبه بر نفس در این میل است، همراه با کوشش و مجاهده در دفع اینها از طریق تذکر معالجاتی که برای ریا و وسوسه‌ها مقرر است، و چون چنین کردند وظیفه واجب خود را به جا آورده‌اند.و دلیل این مطلب اخباری است که دلالت بر مؤاخذه نشدن به مجرد وسوسه دارد، و نیز این سخن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «سپاس خدای را که کید شیطان را به وسوسه باز گردانید» .

پس وسوسه شیطان و میل نفس در صورتی که با کراهت و سرپیچی و امتناع رد شود زیانی نمی‌رساند، زیرا وسوسه‌ها و خواطر و اندیشه‌ها و تخیلاتی که آدمی را به ریا برمی انگیزد از شیطان است، و میل و رغبتی که بعد از این خواطر پدید می‌آید از نفس است، و امتناع و سرپیچی و کراهت از ایمان و از آثار عقل است و آنچه از نفس [اماره] و شیطان است هر گاه عقل و ایمان به مقابله آنها برخیزند زیانی نمی‌رساند.و از اینرو یکی از بزرگان گفته است: «آنچه از نفس توست و نفس تو آن را برای نفس تو مکروه می‌دارد، آنچه از جانب دشمن توست تو را زیانی نمی‌رساند، و آنچه از نفس توست و نفس تو آن را برای نفس تو خوش می‌دارد پس نفس خود را ملامت کن » .

اما راه‌های دفع خواطر و اندیشه‌های ریا در اثناء عبادت، در حالی که انسان از آنها کراهت دارد، چهار است:

اول - اینکه در رد وسوسه‌های شیطان با وی به جدال و ستیزه پردازد و آن را ادامه دهد.

دوم - آنکه بر تکذیب و دفع شیطان اقتصار کند بدون اینکه به جدال وی برخیزد.

سوم - به تکذیب او نیز نپردازد، بلکه در ضمیر خود به کراهت ریا و کذب شیطان اکتفا کند، و بر این حال استمرار نماید بدون اینکه به مخاصمه و تکذیب اشتغال ورزد.

چهارم - بر آنچه در آن اخلاص و توجه به خدا هست، یا به اینها رهنمون می‌شود، مانند پنهان داشتن عبادت و صدقه، بیفزاید زیرا اینها شیطان را به خشم می‌آورد و موجب یاس او می‌شود و اگر به این عادت بنده پی برد از بیم آنکه مبادا بر حسناتش بیفزاید دست از او برمی دارد.

و شکی نیست که اشتغال به مجادله و تکذیب و ادامه و اطاله آن مانع از حضور قلب می‌شود و از توجه به خدا باز می‌دارد، و این برای اهل سلوک نقصان است.پس راه درست برای هر مؤمنی این است که همواره در نهانخانه دل خویش ریا را مکروه دارد و شیطان را تکذیب کند، و همیشه بر این عزم باشد که هر گاه شیطان بر او هجوم آرد و با وسوسه‌های ریا به مبارزه وی برخیزد او هم بر آنچه شیطان را به خشم می‌آورد (اخلاص) بیفزاید و موجب یاس او شود، و اگر در اثناء عبادت اندیشه‌های شیطانی به ذهنش خطور کند بر قصد و نیت نخست خویش پایداری و مداومت کند، و به اخلاص و مقدمات آن بیفزاید که این روش موجب ناامیدی شیطان می‌شود، و چون بنده را به این صفت شناخت دیگر متعرض او نخواهد شد.

و شایسته مؤمن آنست که در همه صفات و ملکات همین روش را داشته باشد، مثلا هر گاه یقین کامل و عقیده محکم به خدا و صفات کمالیه او حاصل شد و در جان وی جای گرفت، و کراهت شک و وسوسه در دلش استوار گشت، اگر در اثناء عبادت یا غیر آن وسوسه‌ای پدید آمد، سزاوار است که یکسره به معارضه با شیطان مشغول نشود، بلکه به همان یقین قلبی و کراهت شک و وسوسه اکتفا کند، و به این اعتقاد باشد که این وسوسه‌ها اصل و ریشه‌ای ندارد و قابل اعتنا نیست.و همچنین اگر خیرخواهی برای مسلمین و کراهت و بیزاری از حسد را در جان خویش جای داده، هر گاه شیطان وسوسه‌های حسد را در دلش می‌افکند باید به آنها اعتنا و التفاتی نکند، و به همان خوی خیرخواهی مسلمانان و نفرت از حسد ادامه دهد، و بر همین قیاس درباره دیگر صفات و اخلاق.

مثال کسی که زمانی دراز به معارضه با شیطان مشغول می‌شود مثل کسی است که بخواهد به مجلس علم و وعظ برود تا به فایده و هدایتی نائل شود در راه شخص گمراه فاسقی به او بر بخورد و او را به مجلس فسق دعوت کند و وی امتناع نماید و کار او را ناشایست و منکر شمارد، پس چون شخص گمراه ابا و امتناع او را دانست به مجادله با وی مشغول شود و او نیز برای رد کردن گمراه با وی در برآورده شدن مقصودش همدست گردد، به این گمان که مصلحتش این است، و حال آنکه غرض گمراه از مجادله همین است که او را از نیل به مقصودش باز دارد.اما مثل کسی که به تکذیب شیطان سرگرم می‌شود مثل کسی است که به مبارزه و نبرد با گمراه که او را به مجلس گمراهی می‌خواند مشغول نشود، بلکه بایستد تا او را از راه خود دفع کند و آنگاه با شتاب راهی شود، و گمراه به اندازه توقف او برای دفع وی شادمان گردد.و اما مثال کسی که به حالت عزم قلبی خود بر اخلاص و اجتناب از ریا اکتفا می‌کند مثل کسی است که اصلا به دعوت گمراه اعتنا و توجهی نمی‌کند، و به راه و روش خود ادامه می‌دهد.و اما مثال کسی که به اخلاص و مقدمات آن (آنچه به آن رهنمون می‌شود) می‌افزاید مثل کسی است که بعد از دعوت گمراه بر شتاب خود بیفزاید تا او را به خشم آورد.و شکی نیست که فاسق گمراه اگر این اشخاص را دوباره در راه ببیند همه را به گمراهی می‌خواند مگر شخص اخیر را، از ترس اینکه مبادا در راه هدایت خود سرعت و شتاب گیرد.

پیوست: اخلاص و حقیقت آن

ضد ریا اخلاص است، و آن عبارت است از پاک و خالص ساختن قصد و نیت از غیر خدا.پس هر که از روی ریا طاعت کند مطلقا ریاکار و مرائی است، و اگر کسی طاعتی را بجا آورد و قصد قربت داشته باشد و لیکن با آن غرضی دنیوی بیامیزد عملش مشوب و غیر خالص است، مثل اینکه در روزه قصد فایده از پرهیز داشته باشد، یا برای خلاصی از خرج برده یا بد خلقی او وی را آزاد کند، یا در حج قصد صحت مزاج یا خلاصی از بعضی از گرفتاریهای وطن و شرور بدخواهان داشته باشد، یا در تعلم علم قصد برتری و عزت در میان مردمان یا سهولت طلب مال، یا در وضو و غسل قصد خنک شدن یا پاکیزگی، یا در صدقه دادن قصد رهائی از اصرار و ابرام سائل داشته باشد.بنابراین در این گونه موارد انگیزه طاعت تقرب است و لیکن بعضی از خواطر و اندیشه‌ها اضافه می‌شود و عمل او را از اخلاص خارج می‌کند و مشوب می‌سازد.پس اخلاص آنست که عمل از همه این شائبه‌ها، زیاد یا کم، خالی باشد.و مخلص کسی است که عملش فقط برای تقرب به خدای سبحان باشد، بدون قصد و نیت دیگر.

بالاترین مراتب اخلاص - یعنی اخلاص مطلق و اخلاص صدیقین - آنست که در عمل صرفا رضای خدای سبحان خواسته شود، بدون هر گونه غرض دنیوی و اخروی.

و این مرتبه تحقق نمی‌یابد مگر برای کسی که خدای تعالی را محب عاشق صادق و مستغرق دریای عظمت و جلال الهی باشد، و مطلقا توجه و التفاتی به دنیا نکند. و کمترین درجه اخلاص، اخلاص نسبی است و آن به قصد ثواب و نجات از عذاب است، و سرور رسولان صلی الله علیه و آله و سلم به حقیقت اخلاص با این گفتار خود اشاره فرموده است که: «اخلاص این است که بگوئی پروردگار من الله است و آنگاه چنانکه فرمانت داده‌اند استوار بمانی [۱۸۳]، برای خدا عمل کنی، و دوست نداشته باشی که تو را برای آن بستایند! یعنی هوای نفس خود را نپرستی، و جز پروردگارت را عبادت نکنی، و در عبادت خود چنانکه دستورت داده‌اند استقامت ورزی » .و این حدیث اشاره است به قطع نظر از ما سوی الله، و اخلاص حقا همین است و تحصیل آن به این است که لذات نفسانی و هوی و هوس شکسته شود و از دنیا طمع بریده گردد و تنها آخرت مورد توجه باشد، بطوری که این حالت بر قلب انسان غالب شود و به تفکر درباره صفات و افعال خدای تعالی پردازد و به مناجات او اشتغال ورزد تا نور جلال و عظمت او بر ساحت دلش پرتو افکند و حب و انس با او در جان وی جای گیرد.

و چه بسیار اعمالی که انسان در آنها خود را به تعب می‌افکند و گمان می‌کند که خالص برای خداست، و حال آنکه به سبب پی نبردن به آفات آنها مغرور و فریفته شده است، چنانکه یکی را حکایت می‌کنند که گفت: «سی سال نماز خود را که در مسجد به جماعت در صف اول گزارده بودم قضا کردم، زیرا یک روز به واسطه عذری دیر به مسجد رسیدم و [چون در صف اول جا نبود] در صف دوم ایستادم، در این حال در درون خود از مردم خجالت کشیدم که مرا در صف دوم می‌دیدند، پس دانستم که نگاه مردم به من در صف اول مرا خوشحال می‌کرده و سبب خوشدلی و اطمینان خاطر من چیزی بوده که از آن آگاه نبودم » .و این معنی دقیق و درک آن دشوار است و کم است اعمالی که از این آفات سالم باشد، و کم اند کسانی که از خواب غفلت بیدار شوند، و غافلان از این دقایق همه حسنات خود را در آخرت سیئات می‌بینند، چنانکه خدای تعالی می‌فرماید:

«و بدا لهم سیئات ما عملوا» [۱۸۴] «اعمال بدی که کرده‌اند برایشان هویدا شود» .

«و بدا لهم من الله ما لم یکونوا یحتسبون » [۱۸۵] «از جانب خدا چیزهائی که به حساب نمی‌آوردند برایشان آشکار شود» .

«قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا؟ الذین ضل سعیهم فی الحیاة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا» [۱۸۶]«بگو می‌خواهید شما را از آنها خبر دهم که به عمل زیانکارترند؟ همان کسان که کوشش آنان در زندگی دنیا تباه شده و پندارند که کرداری نیکو دارند» .

ستایش اخلاص

اخلاص یکی از منزلهای راه دین است و از مقامات اهل یقین بشمار می‌رود.

و راستی کبریت احمر است، و توفیق وصول به آن از خدای اکبر است، و از اینرو در فضیلت آن آیات و اخبار بسیار رسیده است، خدای تعالی می‌فرماید:

«و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین » [۱۸۷]«و مامور نبودند جز اینکه خدا را پرستند در حالی که دین را برای او پاک و خالص کنند» .

و می‌فرماید:

«الا الذین تابوا و اصلحوا و اعتصموا بالله و اخلصوا دینهم لله »

[۱۸۸]«مگر کسانی که توبه کنند و راه اصلاح پیش گیرند و به خدا پناه برند (به دامن لطف خدا چنگ زنند) و دین خویش برای خدا خالص گردانند» .

و می‌فرماید:

«فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه احدا» [۱۸۹]«هر که امید دیدار پروردگار خویش دارد باید کاری شایسته کند و در عبادت پروردگار خود هیچ کس را شریک نسازد» .

[گویا] این آیه درباره کسی نازل شده که برای خدا عمل می‌کند ولی دوست دارد که بر کار خود مورد ستایش قرار گیرد.

و در خبر قدسی است: «اخلاص رازی از رازهای من است، آن را در دل هر یک از بندگان خود که دوست دارم به ودیعت می‌نهم » .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اخلص العمل یجزک منه القلیل » «عمل خود را خالص کن (با اخلاص بجا آور) که اندک آن تو را بسنده است » .

و فرمود: «ما من عبد یخلص العمل لله تعالی اربعین یوما الا ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه » .

«هیچ بنده‌ای نیست که چهل روز عمل را برای خدای تعالی خالص کند (با اخلاص بجای آورد) مگر اینکه چشمه‌های حکمت از دل او بر زبانش جاری می‌شود» .

و فرمود: «سه چیز است که بر آنها غل نهاده نمی‌شود» : و یکی از آنها را دل مسلمانی که عمل را برای خدا خالص انجام دهد برشمرد.

و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «لا تهتموا لقلة العمل، و اهتموا للقبول » «اندیشه کمی عمل مدارید، بلکه در اندیشه قبول آن باشید» .

و فرمود: «طوبی لمن اخلص لله العبادة و الدعاء، و لم یشغل قلبه بما تری عیناه، و لم ینس ذکر الله بما تسمع اذناه، و لم یحزن صدره بما اعطی غیره!» .

«خوشا آن که عبادت و دعایش را برای خدا خالص کند، و دلش را به آنچه چشمش می‌بیند مشغول نسازد، و به آنچه گوشش می‌شنود یاد خدا را فراموش نکند، و بر آنچه به دیگری داده شده اندوه نخورد» .

و امام باقر علیه السلام فرمود: «هیچ بنده‌ای چهل روز ایمان به خدا را خالص نگرداند - یا فرمود: هیچ بنده‌ای یاد خدا را چهل روز نیکو بجا نیاورد - مگر اینکه خدای تعالی او را نسبت به دنیا زاهد سازد و درباره درد و دوای آن بینا گرداند، و حکمت را در دلش ثابت و استوار کند، و زبانش را به آن گویا سازد» .

و امام صادق علیه السلام درباره قول خدای عز و جل:

«لیبلوکم ایکم احسن عملا» «تا شما را بیازماید که کدام نیک کردارترید» فرمود: «مراد پر کردارتر نیست، بلکه مقصود درست کردارتر است.و درستی همان ترس از خدا و نیت صادق است » ، سپس فرمود: «پایداری بر عمل تا خالص بماند از خود عمل سخت تر است، و عمل خالص آنست که نخواهی کسی جز خدای عز و جل تو را بر آن بستاید، و نیت برتر از عمل است، بدانید که نیت همان عمل است » ، سپس این قول خدای عز و جل را تلاوت فرمود: «قل کل یعمل علی شاکلته » «بگو هر کسی بر طبیعت و خلق و خوی خویش عمل می‌کند» و شاکله یعنی نیت[۱۹۰]

و حضرت صادق علیه السلام فرمود: «اخلاص جامع اعمال فاضله است، کلید آن قبول پروردگار و توفیق آن رضای الهی است، و هر که خداوند عمل او را بپذیرد و از او راضی باشد با اخلاص است اگرچه عملش اندک باشد، و هر که خدا عمل او را قبول نکند مخلص نیست هر چند عملش بسیار باشد، به اعتبار عمل آدم علیه السلام و ابلیس.و علامت قبول عمل وجود استقامت و پایداری است به وسیله بذل همه محبوبها همراه با علم و آگاهی نسبت به هر حرکت و سکونی، و انسان مخلص جان خود را در این طریق ذوب می‌سازد و ثمره قلب خویش را در راه استواری علم و عمل بذل می‌کند، زیرا اگر این را دریافت همه را دریافته و اگر این را از دست داد همه را از دست داده است، و معنی تنزیه در توحید همین است چنانکه اول (تعالی) فرمود:

«عمل کنندگان هلاک شدند مگر عبادت کنندگان آنها، و عابدان هلاک شدند مگر عالمان آنها، و عالمان هلاک شدند مگر صادقان آنها، و صادقین هلاک شدند مگر مخلصان آنها، و مخلصین هلاک شدند مگر متقیان آنها، و متقین هلاک شدند مگر اهل یقین، و اهل یقین بر لب خطری عظیم واقعند! خداوند به پیامبر خویش فرمود:

و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین: پروردگارت را عبادت کن تا آن امر یقینی (مرگ) فرا رسد.و کمترین حد اخلاص آنست که بنده آخرین درجه توانائی و طاقت خود را به کار برد، و در عین حال برای عمل خود ارزش و قدری نزد خداوند قائل نباشد یعنی تصور نکند که بر خداست که پاداش عمل او را بدهد، زیرا باید بداند که اگر خداوند از او بخواهد که حق عبودیت را ادا و ایفا کند عاجز خواهد بود، و کمترین مقام مخلص در دنیا سالم ماندن از همه گناهان و در آخرت نجات از دوزخ و دستیابی به بهشت است » [۱۹۱]

و هر که در این اخبار و اخباری که در اینجا ذکر نشد تامل کند، خواهد دانست که اخلاص بر تارک همه فضائل است، و ملاک قبول اعمال و صحت آنهاست، و عملی که اخلاص با آن نباشد اعتباری ندارد، و خلاصی از شیطان جز به اخلاص ممکن نیست، چنانکه خدای تعالی [از قول شیطان] می‌فرماید:

«و لاغوینهم اجمعین، الا عبادک منهم المخلصین » [۱۹۲] «همه آنها را گمراه می‌کنم، مگر بندگان ویژه کار و برگزیده تو را» .

آفات اخلاص

آفاتی که اخلاص را تیره و آشفته می‌سازد در آشکار و پنهان بودن درجاتی دارد که واضحتر از همه ریای ظاهر است.سپس نیکو بجا آوردن عبادت و سعی در خشوع در عبادت در میان مردم و آشکارا نه در خلوت، و اگر این عمل وی خالص برای خدا بودی در خلوت آن را ترک نکردی، زیرا کسی که خشوع و حسن عبادت را خیر می‌داند و ترک آن را برای دیگران نمی‌پسندد چگونه برای خود در خلوت می‌پسندد؟ و پس از آن، نیک انجام دادن آن در خلوت نیز به قصد آنکه خلوت و آشکارای او یکسان باشد، و این نوعی ریای پیچیده و پوشیده است زیرا چنین شخصی عبادت خود را در خلوت نیکو می‌کند تا در ملا و آشکارا نیز همین گونه عمل نماید، پس فرقی بین دو نوع عبادت او (در خلوت و در جلوت) در اینکه به مردم توجه و التفات دارد نیست، زیرا اخلاص واقعی آنست که در عبادت او مشاهده مردم و مشاهده چهارپایان برایش یکسان باشد و هیچ تفاوتی نکند.گوئی برای نفس وی آسان نیست که در حضور مردم عبادت را بد انجام دهد، و از طرفی در درون خود شرم دارد که در صورت ریاکاران باشد، و می‌پندارد که این شائبه ریا با یکسان بودن عبادتش در خلوت و آشکارا زائل می‌شود.ولی این گمان درست نیست، زیرا زوال ریا به این است که به خلق چه در خلوت و چه در آشکار التفات نکند چنانکه در هیچ یک از این دو حال به جمادات توجه و التفاتی ندارد و حال آنکه اندیشه وی در خلوت و آشکارا به خلق مشغول است.

و ریای پنهان تر این است که وقتی انسان در حضور مردم در عبادت است شیطان که از بکار بردن کیدهای پیشین ناامید است به وی گوید: «تو در پیشگاه خدای سبحان ایستاده‌ای، در جلال و عظمت او بیندیش، و شرم کن از اینکه او به دل تو می‌نگرد و قلب تو از او غافل است!» ، آنگاه حالت حضور قلب و خشوع جوارح به خود می‌گیرد.و این پنهان‌ترین کید و خدعه شیطان است، و اگر این اندیشه ناشی از اخلاص بود در خلوت از او منفک نمی‌شد و تنها در حالت حضور غیر به ذهنش خطور نمی‌کرد.و نشانه ایمنی از این آفت آنست که این اندیشه همان گونه که در میان مردم و در ملا همدم اوست در خلوت نیز با او الفت داشته باشد، و حضور غیر سبب حضور آن نشود، چنانکه حضور حیوان چهارپا سبب آن نیست.

پس مادام که آدمی در احوال و اعمال خود بین مشاهده انسان و مشاهده حیوان چهارپا فرق می‌نهد، از پاکی و صفای اخلاص بی بهره است و درونش به شرک ریای خفی آلوده است، و این شرک در دل آدمیزاد از رفتار آرام مورچگان سیاه در شب تاریک بر سنگ سخت مخفی تر است، چنانکه در خبر آمده است، و جز آنان که خداوند با لطف نهانی خویش در پناه عصمت در آورده کسی از آن سالم و ایمن نخواهد بود، زیرا شیطان همواره در پی کسانی است که برای عبادت خدا کمر بسته‌اند، و لحظه‌ای از ایشان غفلت نمی‌کند تا در هر کاری آنان را به ریا وادارد.

تتمیم

چنانکه اشاره شد حق این است که اگر شائبه‌ای که با اخلاص بیامیزد برای مقاصد صحیحی که شرعا راجح است باشد عمل و اخلاص را باطل نمی‌کند و از اجر و پاداش نمی‌کاهد، زیرا نیت خیرات متعدد موجب می‌شود که ثواب نیز به حسب آن مضاعف شود، و اگر از اغراض دنیوی باشد که به حب جاه یا طمع مال برگردد عمل و ثواب را باطل می‌کند، خواه انگیزه دینی عمل ضعیفتر از انگیزه نفسانی یا مساوی با آن یا قویتر از آن باشد، به دلیل اخباری که قبلا یاد شد.و علاوه بر اینکه عمل را باطل می‌کند عقابی جداگانه نیز در پی خواهد داشت، زیرا ریای در عبادت فی نفسه مورد نهی و حرام است، خواه به تنهائی انگیزه عمل باشد یا به نیت تقرب ضمیمه شده باشد ضمیمه‌ای مستقل یا غیر مستقل.و هر که مرتکب آن شود گناهکار است هم برای خود ریا و هم برای آنکه عبادت را به جهت دخول ریا در آن ترک کرده است.پس اگر عبادت واجب باشد گناه دیگری که ترک واجب است بر آن افزوده می‌شود مگر اینکه با قضاء آن تکلیف واجب از او ساقط شود، و اگر مستحب باشد قضاء لازم نیست و ترک آن گناهی ندارد، بلکه گناهش منحصر است به خود ریا.

اما گناه ریای محض شدیدتر و بدتر است از گناه ریای آمیخته با قصد قربت، و گناه ریای آمیخته با قصد قربت به حسب افزایش نیروی انگیزه ریا نسبت به انگیزه اخلاص افزوده می‌شود و به حسب نقصان آن کم می‌گردد.

بنابر آنچه گفتیم، اینکه مورد اتفاق بزرگان دین است که هر که به قصد حج بیرون آید و همراه او کالا برای تجارت باشد حجش صحیح و دارای ثواب است، با اینکه سفرش خالص برای حج نیست، دلیلش این است که تجارت برای کسب روزی است، و این خود عبادت است.و گفتیم که نیت خیرات متعدد موجب ثواب متعدد و مضاعف است، و نیازی نیست که گفته شود: «تاجر وقتی به مکه رسید بعد از اعمال حج ثواب به او تعلق می‌گیرد و چون تجارتش بستگی به حج ندارد عمل حجش خالص است، و آنچه مشترک است فقط طی مسافت است، و مادام که به قصد تجارت باشد، ثوابی ندارد» ، و نه به این گفته حاجتی است که: «هر گاه حج محرک اصلی و تجارت فرع و تابع آن باشد، این سفر از ثواب منفک و خالی نمی‌شود» .بلی، اگر تجارت برای گردآوری مال و ذخیره کردن آن بدون نیاز باشد، بعید نیست که سخن مذکور درست باشد، و همچنین اگر قصد تفرج و دفع بی میلی و سردی از خانواده به قصد حج ضمیمه شود ضمیمه‌ای غیر مستقل، و مثل آن انضمام خنک شدن به نیت وضوست، و قصد بهداشت و تندرستی به نیت روزه، و خلاصی از خرج و بدخوئی برده به نیت آزاد کردن وی و مانند اینها، هر گاه این ضمیمه‌ها مستقل نباشد.

یکی از علما گوید: «اگر دو انگیزه عمل و عبادت (یعنی قصد قربت و قصد دنیوی) مساوی باشند یکدیگر را ساقط می‌کنند، و عمل نه فایده دارد و نه زیان، و اگر انگیزه ریا قویتر باشد عمل نه تنها سود ندارد بلکه ضرر هم دارد و موجب عقاب می‌شود، اگرچه عقاب آن از عقاب ریای محض سبکتر است.و اگر انگیزه تقرب قویتر باشد به اندازه‌ای که برتر و نیرومندتر است ثواب خواهد داشت، به دلیل این این قول خدای تعالی:

«فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره.و من یعمل مثقال ذرة شرا یره »[۱۹۳]«هر که به اندازه ذره‌ای نیکی کند آن را ببیند.و هر که به اندازه ذره‌ای بدی کند آن را ببیند» .

و نیز:

«ان الله لا یظلم مثقال ذرة » [۱۹۴]«خداوند هموزن ذره‌ای ستم نمی‌کند» .

پس سزاوار نیست که قصد خیر ضایع شود، بلکه اگر قصد تقرب بر ریا غالب باشد به اندازه‌ای که ریا در آن است عمل باطل می‌گردد و بقیه می‌ماند، ولی اگر قصد ریا غلبه کند به اندازه قصد قربت از عقوبت کم می‌شود.سر مطلب این است که:

تاثیر اعمال در دلها به وسیله استوار کردن صفات آنهاست.و خواستن ریا از مهلکات است، و قوت و تاثیر این مهلک بقدر عمل بر وفق آن است.و خواستن خیر از منجیات است، و قوت و تاثیر آن به اندازه عمل بر طبق آن است.و چون این صفات در دل جای گرفت، هر گاه عمل بر وفق مقتضای ریا بود آن صفت تقویت می‌شود.

و اگر عمل بر وفق انگیزه و اسباب خیر بود باز هم آن صفت قوت می‌گیرد، و یکی از آن دو مهلک و دیگری نجات بخش است.و اگر تقویت یکی بقدر تقویت دیگری باشد هر دو مقاومت می‌کنند.و اگر یکی چیره شد تاثیرش به اندازه برتری نیرویش بیشتر خواهد بود، چنانکه در تاثیر داروها و غذاهای متضاد نیز چنین است [۱۹۵]» .

اما درباره سخن این عالم (ابو حامد غزالی) جای گفتگوست: که اطلاق و عمومیت ظواهر اخباری که ذکر شد این معنی را می‌رساند که شائبه ریا عمل و ثواب را باطل می‌کند.و از جمله این روایت است که: «مردی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پرسید:

حال کسی که عمل نیکی می‌کند - یا صدقه‌ای می‌دهد - و دوست دارد که او را بستایند و پاداش دهند چگونه است؟ حضرت جوابی نداد تا این آیه نازل شد:

«فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه احدا»[۱۹۶]«هر که امید دیدار پروردگار خویش دارد باید عملی شایسته کند و کسی را شریک عبادت خدای خود قرار ندهد» .

و شکی نیست که قصد وی ستایش و پاداش هر دو بود، و با این حال درباره او این آیه نازل شد.

و از آن جمله این روایت است: «مردی اعرابی به خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسید و عرض کرد: یا رسول الله، مردی از روی تعصب می‌جنگد، و مردی به جهت دلیری و شجاعت می‌جنگد، و مردی برای این می‌جنگد که مقام و موقع خود را در راه خدا بداند! حضرت فرمود: هر که برای آن بجنگد که کلمه خدا والا باشد او در راه خداست » .

حمل کردن این روایات بر صورتی که قصد قربت و قصد ریا یکسان باشد یا قصد ریا غالب باشد خلاف ظاهر است.و اما این سخن وی که هر قصد و فعلی تاثیری خاص و جداگانه دارد، این در صورتی است که ضد آن قصد و فعل آن را باطل نکند.و ما قائلیم به اینکه: مقتضای اخبار همانند عقل صریح دلالت دارد بر اینکه قصد ریا قصد قربت را وقتی بر فعل واحد وارد شوند باطل می‌کند، و بنابراین دیگر تاثیری برای قصد تقرب باقی نمی‌ماند تا بیش از قصد ریا تاثیر داشته باشد.


نفاق

نفاق این است که نهان و آشکار انسان مخالف یکدیگر باشد، خواه این دوروئی و دو گانگی در ایمان باشد یا در طاعات یا در معاشرت با مردم، و خواه به قصد طلب جاه و مال باشد یا نه.و بنابراین نفاق به معنی مطلق اعم است از ریا، و اگر به معنی خاص یعنی مخالف دل و زبان یا ظاهر و باطن در معامله و مصاحبت با مردم گرفته شود، در این صورت بین آن دو (نفاق و ریا) عموم و خصوص من وجه است.

و به هر تقدیر، اگر انگیزه آن ترس و جبن باشد از رذائل قوه غضب در جهت تفریط است، و اگر باعث آن جاه طلبی باشد از رذائل همان قوه در جهت افراط است، و اگر منشا آن تحصیل مال یا کامیابی غریزه جنسی باشد از پستی و زبونی قوه شهوت است.

شکی نیست که نفاق از مهلکات بزرگ است، و آیات و اخبار در مذمت آن متفقند.و بدترین نوع نفاق - بعد از نفاق کفر - این است که آدمی دو رو و دو زبان باشد، به این معنی که در حضور برادر مسلمان خود او را بستاید و اظهار دوستی و نیکخواهی نماید، و در غیاب او مذمتش کند و با دشنام و بدگوئی و سعایت نزد ظالمان و آبروریزی و اتلاف مالش در صدد اذیت و آزار او باشد.یا اینکه میان دو دشمن آمد و شد نماید و با هر یک مطابق میل او سخن گوید، و هر یک از آن دو را در دشمنی و عداوت با دیگری تحسین و مدح کند، یا به هر یک از آنها وعده یاری دهد، یا گفته هر یک را برای دیگری نقل کند.و این بدتر از سخن چینی است که نقل قول از یکی از دو طرف است.

و بالجمله: همه اقسام نفاق مذموم و حرام است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من کان له وجهان فی الدنیا، کان له لسانان من نار یوم القیامة » . «هر که در دنیا دورو باشد، در قیامت او را دو زبان از آتش خواهد بود» .

و فرمود: «تجدون من شر عباد الله یوم القیامة ذا الوجهین: الذی یاتی هؤلاء بوجه و هؤلاء بوجه » . «بدترین بندگان خدا در قیامت دو رو را می‌یابید: که با گروهی روئی و با گروه دیگر روی دیگر دارد» .

و فرمود: «روز قیامت هر که دو رو باشد در حالی می‌آید که یک زبان از پشت سرش آویخته و یک زبان دیگر از پیش روی او و شعله می‌کشند تا رخسار او را بسوزانند، آنگاه ندا می‌رسد: این است که در دنیا دو رو و دو زبان بود، و به این وصف در قیامت شناخته می‌شود» .

در تورات آمده است: «مردی که با رفیق خود با دو لب سخن گوید امانت را باطل کرده و خداوند در قیامت هر دو لب مختلف را هلاک خواهد کرد» .

علی بن اسباط، از عبد الرحمن بن حماد، [به حدیث مرفوع] از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل می‌کند که: خدای تبارک و تعالی به عیسی فرمود: «ای عیسی، زبانت در پنهان و آشکار یکی باشد، و همین طور دلت، من تو را از نفس خودت بر حذر می‌دارم، و تو را کافی است که من بر همه چیز آگاهم! دو زبان در یک دهان شایسته نیست، و نه دو شمشیر در یک نیام، و نه دو دل در یک سینه، و همچنین ذهنها!» .

امام باقر علیه السلام فرمود: «بد بنده‌ای است آن که دورو و دو زبان باشد، در حضور برادرش او را مدح و ثنا گوید و در غیابش از او بدگوئی کند، اگر نعمتی به او داده شود حسد ورزد، و اگر گرفتار آید تنها و بی یار و یاورش گذارد»

مخفی نماند که آمد و شد با دو دشمن و اظهار دوستی با هر یک از آنها به سخن و عمل در صورتی که صادق باشد موجب منافق بودن و یا دو زبان بودن نیست، زیرا گاهی ممکن است یک فرد با دو دشمن دوست باشد اما دوستی او ضعیف باشد، زیرا دوستی تام و تمام با کسی مقتضی دشمنی با دشمنان اوست، و همچنین اگر کسی از شر دیگری بترسد و برای دفع شر او با وی به مدارا و مجامله رفتار کند و در حضورش اظهار دوستی و مدح نماید در حالی که قلبا به وی اعتقاد نداشته باشد، این نیز اگرچه نفاق ست به واسطه عذر موجهی که دارد شرعا جایز است.خدای سبحان می‌فرماید:

«ادفع بالتی هی احسن السیئة »[۱۹۷]«بدی را به آنچه نیکوتر است دفع کن » . و روایت است که: «مردی اجازه خواست که به خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آید، حضرت فرمود: اذن دهید او را که بد مردی است از قبیله خود.وقتی داخل شد، حضرت به نرمی با او سخن گفت به طوری که حاضران گمان کردند که نزد آن حضرت منزلتی دارد.چون بیرون رفت، عرض کردند که نخست درباره او چنین فرمودی و سپس با او به نیکوئی و نرمی سخن گفتی؟ ! فرمود: بدترین مردم نزد خداوند در قیامت کسی است که او را اکرام کنند تا خود را از شر او نگهدارند» .و همه اخباری که در باره تقیه و مدارا رسیده است دلالت بر تجویز این گونه رفتار می‌کند.و در خبر است: «ما وقی المرء به عرضه فهو له صدقة » «آنچه انسان آبروی خویش بدان محفوظ دارد برای او صدقه به شمار می‌آید» .و یکی از صحابه گفته است: «ما با کسانی با چهره‌های گشاده و بشاش روبرو می‌شدیم که دلهای ما بر آنها لعنت می‌کرد» .ولی جایزبودن این گونه رفتار در وقتی است که انسان ناچار باشد که با فرد شریری آمد و شد نماید و از بیم ضرر وی را مدحی گوید، اما اگر از رفتن به نزد او و گفتن مدح وی یا یکی از این دو کار بی نیاز باشد و مع ذلک با زبان چیزی بگوید یا مدحی کند که در دل ندارد، این نفاق حرام است.

ضد نفاق این است که نهان و آشکار انسان یکسان باشد، یا باطن او از ظاهرش بهتر باشد، و این از شریفترین صفات آدمی است، و اتصاف به آن و اجتناب از نفاق از مهمترین مقاصد مؤمنان از صدر اسلام بوده است.و هر که در اخباری که درباره نکوهش نفاق و ستایش یکسانی و همسازی باطن با ظاهر وارد شده بیندیشد و در هر گفتار و کرداری تفکر و تامل را مقدم دارد نگهداری نفس خویش از رذیلت نفاق برایش دشوار نخواهد بود.

پانویس

  1. رعد، ۴۰، ۹
  2. آل عمران، ۶۹
  3. حشر، ۹
  4. نساء، ۸۸
  5. آل عمران، ۱۲۰
  6. احادیث مربوط به خیرخواهی را از روی «کافی » ، باب نصیحت مؤمن و باب کسی که برای برادرش خیرخواهی نکند، تصحیح کردیم.
  7. احزاب، ۵۸
  8. این دو حدیث را با «جامع الاخبار» : باب ۷، فصل ۴ تصحیح کردیم.
  9. این احادیث را از روی «اصول کافی » ، باب کسی که مسلمین را آزار و تحقیر کند، و «احیاء العلوم » ، ۲/۱۷۱، ۱۷۲ تصحیح کردیم.
  10. این حدیث را با «فروع کافی » : کتاب جهاد و با «اصول کافی » : باب همت گماشتن به امور مسلمین، تصحیح کردیم.
  11. این چهار حدیث اخیر را با «احیاء العلوم » : ۲/۱۷۱، ۱۷۲ تصحیح کردیم.
  12. این احادیث را با «اصول کافی » : باب مهربانی کردن به مؤمن و گرامی داشتن او، تصحیح کردیم.
  13. این دو حدیث پیش از این (در بحث خمس) ذکر شده است.
  14. این دو حدیث را با «اصول کافی » : باب همت گماردن به امور مسلمین، تصحیح کردیم.
  15. لقمان، ۱۳
  16. شوری، ۴۲
  17. ابراهیم، ۴۲
  18. شعراء، ۲۲۷
  19. فجر، ۱4
  20. نساء، ۸
  21. این در صورتی است که مظلوم ظلم پذیر (منظلم) نباشد یعنی از حق خود دفاع کند ولی نتواند ظلم را از خود دفع نماید.م.
  22. سخن چین و سعایت کننده نزد سلطان، از آن رو که سه تن را به هلاک افکند: خود و برادر خود و سلطان را.
  23. نحل، ۹۰
  24. نساء، ۵۷
  25. این احادیث با «اصول کافی » : باب ظلم و باب انصاف و عدل، تصحیح شد.
  26. احزاب، ۵۸
  27. این احادیث را با «اصول کافی » : باب خوشحال کردن مؤمن، و باب گشودن گرفتاری مؤمن، تصحیح کردیم.
  28. این حدیث را با «وسائل » : کتاب حج، باب تحریم استخفاف، تصحیح کردیم.
  29. این احادیث را با «اصول کافی » : باب روا کردن حاجت مؤمن، و باب کسی که مؤمنی را از چیزی که دارد منع کند، و باب اهتمام به امور مسلمین، تصحیح کردیم.
  30. این حدیث را با «وسائل » : کتاب امر به معروف، باب استحباب قضاء حاجت مؤمن تصحیح کردیم.
  31. ملتزم، قسمتی است از دیوار خانه کعبه.
  32. این احادیث را با «اصول کافی » : باب بر آوردن حاجت مؤمن، و باب سعی در حاجت مؤمن، تصحیح کردیم.
  33. مائده، ۶۶
  34. این حدیث در «فروع کافی » - باب امر به معروف - از حضرت رضا (ع) روایت شده، و حدیث قبل از آن نیز در «فروع کافی » آمده است.
  35. این احادیث را با «فروع کافی » : باب امر به معروف، و با «وسائل » : کتاب امر به معروف، و با «مستدرک » : ۲/ ۳۶۰- ۳۶۱ کتاب امر به معروف، تصحیح کردیم.
  36. آل عمران، ۱۰۴
  37. آل عمران، ۱۱۰
  38. اعراف، ۱۶۴
  39. نساء، ۱۱۴
  40. نساء، ۱۳۵
  41. این حدیث در «نهج البلاغه » : باب المختار من حکم امیر المؤمنین علیه السلام، نیز به این صورت آمده: «و ما اعمال البر کلها و الجهاد فی سبیل الله عند الامر بالمعروف و النهی عن المنکر الا کنفثة فی بحر لجی » (یعنی بدون قسمت اول حدیث متن) .م.
  42. این سه حدیث نبوی را با (احیاء العلوم) : ۲/۲۷۱، ۲۷۲ تصحیح کردیم.
  43. این حدیث را با «مستدرک » : کتاب امر به معروف، باب سه، و با «وسائل » : کتاب امر به معروف، تصحیح کردیم و همچنین حدیث بعد از آن را.
  44. شوری، ۴۲
  45. حدیث را با «فروع کافی » : کتاب جهاد، باب امر به معروف تصحیح کردیم.
  46. آل عمران، ۱۰۴
  47. اعراف، ۱۵۸
  48. «فروع کافی » : باب امر به معروف.
  49. بقره، ۴۴
  50. صف
  51. این احادیث را با «فروع کافی » : باب امر به معروف و نهی از منکر، و با «وسائل » کتاب امر به معروف، تصحیح کردیم.
  52. بقره، ۴۴
  53. روشن بینی مؤلف در این که فساد و گناه وقتی شایع شد دیگر با پند و اندرز اصلاح و بهبود نمی‌پذیرد و نیاز به قیام و اقدامی اساسی دارد از گفتار او آشکار است.به نظر وی وقتی منکرات و افعال ناشایسته و گناهان بزرگ از میان می‌رود که خداوند یکی از بندگان سعید و نیرومند خود را برانگیزد و به دست او ریشه فساد و گناه کنده شود.بحمد الله این آرزوی علامه نراقی در زمان ما جامه عمل پوشید.بسیاری از منکراتی که وی یاد کرده با بسیاری دیگر که به قول او امکان شمارش آنها نیست در جامعه گذشته ایران آشکارا و بی پروا جریان داشت و کسی را یارای امر به معروف و نهی از منکر نبود تا آنکه با انقلاب اسلامی ایران به رهبری مردی که او وصف نموده بیشتر آن گناهان یا بکلی رخت بر بست یا کم شد.امید است همه تعالیم و احکام اسلام مخصوصا اخلاق اسلامی که چاره نهائی و مکمل همه اصلاحات است در سراسر اجتماع ما نفوذ و تاثیر عمیق و حقیقی نماید، و این کمال مطلوب وقتی تحقق خواهد یافت که هم رهبران و مسؤولان کشور به کوشش و تلاش توام با علم و تقوای خود بیفزایند و هم مردم در اجرای آنچه موجب صلاح حال همگان و خشنودی خدای تعالی است مجریان و کارگزاران را یاری دهند.م.
  54. این اخبار را با «کافی » ، باب هجران، تصحیح کردیم.
  55. انفال، ۶۳
  56. آل عمران، ۱۰۳
  57. آل عمران، ۱۰۳
  58. این احادیث را با «کافی » ، باب زیارت اخوان، و باب مصافحه، و باب معانقه، و با «سفینة البحار» : ۱/۵۶۸ تصحیح کردیم.
  59. رعد، ۲۵
  60. این احادیث را با «اصول کافی » : باب قطع رحم، و باب صله رحم تصحیح کردیم.
  61. نساء، ۳۶
  62. نساء، ۱
  63. رعد، ۲۱، ۲۲
  64. همه این احادیث را با «اصول کافی » : باب صله رحم، و با «سفینة البحار» :۱/۵۱۴ تصحیح کردیم.
  65. اسراء، ۲۳
  66. این احادیث را با «اصول کافی » : باب عقوق، و با «مستدرک الوسائل » : ۲/۶۳۱. کتاب نکاح، و با «وسائل » : کتاب نکاح، تصحیح کردیم.
  67. بنی اسرائیل، ۲۴
  68. نساء، ۳۶
  69. این احادیث را با «اصول کافی » : باب نیکی به پدر و مادر، و با «وسائل » : کتاب نکاح، باب وجوب نیکی به والدین، و با «مستدرک » : ۲/۶۲۸، کتاب نکاح، تصحیح کردیم.
  70. حجرات، ۱۲
  71. نور، ۱۹
  72. همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی نگهی به خویشتن کن که همه گناه داری.
  73. این احادیث را با «اصول کافی » : باب جستجوی لغزشها و عیبهای مؤمنان، و با «وسائل » ، باب ۱۵۰، و با «مستدرک » : ۲/۱۰۴، و با «بحار» : ۴ ج ۱۵/۱۷۵، باب پی گیری و فاش کردن عیوب مردم، تصحیح کردیم.
  74. این احادیث را با «بحار» : ۴ ج ۱۵/۱۷۵، باب پی گیری عیوب مردم، تصحیح کردیم.
  75. این احادیث را با «بحار» ج ۴ مج ۱۵ باب فضیلت کتمان سر، و با «اصول کافی » : باب کتمان سر، تصحیح کردیم.
  76. قلم ۱۱- ۱۳
  77. همزه، ۱
  78. این حدیث را با «مستدرک » : کتاب حج، تصحیح کردیم.
  79. حدیث را با «وسائل » : کتاب حج، و با «مستدرک » : کتاب حج، و با «اصول کافی » : باب سخن چینی، تصحیح کردیم.
  80. این حدیث را با «اصول کافی » : باب اذاعه (فاش کردن اسرار) تصحیح کردیم.
  81. این حدیث را با «وسائل » : کتاب حج، و با «اصول کافی » : باب داستان سرائی علیه مؤمن، تصحیح کردیم.
  82. بقره، ۲۷
  83. شوری، ۴۰
  84. حجرات، ۶
  85. لقمان، ۱۷
  86. حجرات، ۱۲
  87. حدیث را با «وسائل » : کتاب حج، تصحیح کردیم.
  88. نور، ۱۹
  89. بقره، ۲۷
  90. ظاهرا مراد این است که اگر برای اصلاح میان مردم دروغی گفته شود شخص مصلح دروغگو بشمار نمی‌آید.م. .
  91. یعنی اگر اختلاف بر سر مال باشد، از مال من بده و اصلاح کن.م.
  92. احادیثی را که از امام صادق (ع) روایت شده با «اصول کافی » : باب اصلاح میان مردم، و احادیث نبوی را با «کنز العمال » : ۲/۱۴، ۱۲۸، تصحیح کردیم.
  93. عنکبوت، ۴۶
  94. حج، ۸
  95. انعام، ۶۸
  96. این دو حدیث را با «اصول کافی » ، باب شماتت، تصحیح کردیم.
  97. حجرات، ۱۱
  98. کهف، ۵۰
  99. توبه، ۸۲
  100. این احادیث را با «اصول کافی » : باب مراء و خصومت، و با «وسائل » : کتاب حج، و با «احیاء العلوم » : ۲/۱۰۲ تصحیح کردیم.
  101. درست است که خنده بسیار، دل را تاریک می‌کند و می می‌راند و آبرو و وقار را از میان می‌برد، اما این آیه درباره منافقان است (نه اینکه حکم کلی تکلیفی باشد) که به سزای اعمالی که می‌کردند (تخلف از جهاد و منع دیگران از حرکت بسوی میدان نبرد) باید کم بخندند و زیاد بگریند: «..قل نار جهنم اشد حرا لو کانوا یفقهون.فلیضحکوا قلیلا و لیبکوا کثیرا جزاء بما کانوا یکسبون » .م.
  102. به اخبار مزاح و خنده و تبسم: کتاب «وسائل » : باب ۸۰- ۸۴ رجوع شود.
  103. این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۴۹، تصحیح کردیم.و در جزء اول گفتیم که در صحت «مصباح الشریعة » شک است.
  104. این سه حدیث را با «وسائل » : کتاب حج، و با «اصول کافی » : باب غیبت و بهتان، و با «بحار» : ۴ ج ۱۵/۱۸۴ باب غیبت، تصحیح کردیم.
  105. حجرات، ۱۲
  106. نساء، ۱۴۷
  107. ق، ۱۸
  108. اشاره است به خبری که ابو الفتوح رازی در تفسیر خود از رسول خدا (ص) روایت می‌کند که آن حضرت فرمود: «مستمع یکی از غیبت کنندگان است » و به قول امیر مؤمنان (ع) : «شنونده غیبت یکی از غیبت کنندگان است » (بحار الانوار) : ج ۱۵/۱۷۹.
  109. «بحار» : ۴ مج ۱۵/۱۷۷.
  110. این احادیث را با «وسائل » : کتاب حج، باب ۱۵۲، و با «بحار» : ۴ مج ۱۵/۱۷۷، و با «مستدرک » : ۲/۱۰۶، و با «احیاء العلوم » : ۳/۱۲۳ تصحیح کردیم.
  111. این سه حدیث را با «وسائل » در جای مذکور، و با «اصول کافی » : باب غیبت و بهتان، و با «مستدرک » تصحیح کردیم.
  112. این قسمتی از حدیثی است که قبلا از «مصباح الشریعة » نقل شده است.
  113. نساء، ۱۱۱
  114. این احادیث را با «اصول کافی » : باب غیبت و بهتان، و با «وسائل » : کتاب حج، باب تحریم بهتان مؤمن، و با «مستدرک » : ۱۰۷ باب مذکور، تصحیح کردیم.
  115. عقر، پی کردن مرد یا حیوان، یعنی به یک ضربت شمشیر پای او را قلم کردن، کنایه از کشتن و هلاک کردن است.
  116. این روایت را با «اصول کافی » : باب کذب، و با «بحار» ۳ مج ۱۵/۳۹، باب کذب تصحیح کردیم.
  117. این سخن در «وافی » : ۳/۴۰۹، باب کذب، و در «بحار» ۳ مج ۱۵/۳۵.
  118. نحل، ۱
  119. توبه، ۷۸، روایت شده، و چنانکه علامه مجلسی تصریح کرده از «نهج البلاغة » نقل شده است..
  120. این دو حدیث را با «جامع الاخبار» : باب ۱۲ فصل ۷ تصحیح کردیم.
  121. مثل مضمون این روایت در «وسائل » باب ۱۳۸ و در «مستدرک » و در «سفینة البحار» : ۲/۴۷۳ آمده است.
  122. بیشتر این احادیث را با «وسائل » : باب ۱۳۸- ۱۴۰، و با «مستدرک » : ۲/ ۱۰۰- ۱۰۲، و با «اصول کافی » : باب کذب، و با «بحار» : ۳ مج ۱۵/۳۵، باب کذب، تصحیح کردیم.
  123. در این فصل به استناد بعضی از روایات سه مورد دروغ جایز انگاشته شده: جنک و اصلاح و همسر.در مورد جنگ حرفی نیست زیرا در جنگ چه بسا اگر راست گفته شود موجب شکست وی می‌گردد (بنابر آنکه طرف جنگ، دشمن اسلام و مسلمین است و جهاد و کوشش برای پیروزی اسلام و مسلمین است، اگر گفتن دروغ باعث پیروزی و گفتن راست باعث شکست شود در این مورد البته دروغ جایز است) اما در مورد اصلاح و همسر جای بحث و گفتگوست که در صورتی که چنین روایات و اخباری صحیح و معتبر باشد و صدور آن از طرف معصوم علیه السلام قطعی باشد (که معمولا درباره این گونه روایات نمی‌توان ادعای چنین قطعیتی کرد) باید روایات دیگر و اصول قطعی و مورد قبول را در نظر گرفت و به تفسیر و تبیین آنها پرداخت.همچنانکه مؤلف در چند جای مبحث دروغ و در آخر همین فصل ذکر کرده: «دروغ در اصل حرام است » و «دروغ فی نفسه محذور است » ، و روایتی که صریحا دروغ را در ردیف شرک به خدا شمرده (روایت از رسول اکرم (ص) در مذمت دروغ در همین بحث)، و روایات بسیار دیگری که در این کتاب نیامده، و همچنین مفسده‌های بزرگ و شدیدی که دروغ از لحاظ فردی و اجتماعی در بردارد، از مجموع اینها می‌توان دریافت که دروغی که جایز است باید مصلحتی چنان بزرگ داشته باشد که جبران مفسده‌های مهم آن را بکند و به عبارت دیگر راستگوئی مفسده‌ای پیش آورد که از مفسده دروغ بزرگتر و سخت تر باشد (مثل اینکه ظالمی بخواهد خون مسلمانی را بریزد یا مال و ناموسش را ببرد و از کسی بخواهد که جای وی را به او بگوید و وی در حالی که می‌داند، از دروغ بگوید نمی‌دانم) این دروغ نه تنها جایز است بلکه واجب است.اما غیر از این موارد بسیار نادرگفتن دروغ دلیل شرعی قابل قبولی می‌خواهد و آن وقتی است که مصلحت بسیار مهمی در میان باشد تا جبران مفسده‌های دروغ را بکند، و به عبارت دیگر دروغ محذوری است شدید و چنین محذوری را نباید مرتکب شد جز به ضرورت شدید. اما دروغ گفتن برای اصلاح میان دو نفر و وعده دروغ دادن شوهر به زن برای دلخوشی او، این موارد را نباید از قاعده کلی، یعنی اینکه مصلحت دروغ باید بزرگتر از مفسده بزرگ آن باشد و باید ضرورت مهمی در کار باشد، مستثنی کرد.مثلا بر این فرض که اگر میان دو نفر اصلاح برقرار نشود نزاع واقع خواهد شد و جان یکی یا هر دو به خطر می‌افتد و رفع این فتنه جز به گفتن دروغ امکان پذیر نیست.چنین موردی نادر و استثنائی است.اما در شرایط عادی در مقام اصلاح میان دو نفر باید کوشید تا از راه نصیحت میان آنها اصلاح کرد و اگر از یکی سخن بدی شنیده شد نباید برای دیگری گفت و آتش دشمنی و کینه را شعله ور ساخت نه اینکه به دروغگوئی دست یا زید یعنی هر راستی را که باعث فتنه می‌شود نباید گفت نه اینکه دروغی گفت، نگفتن راست غیر از گفتن دروغ است.و وعده دروغ نیز همین طور است.اولا دروغگوئی است و ثانیا اثر آن یکی دو بار بیشتر نیست زیرا وقتی به کسی وعده‌ای داده شود که به آن وفا نشود دیگر باور نمی‌کند و اثری ندارد و ثالثا ممکن است خود وی را نیز به دروغگوئی و وعده دروغ دادن بکشاند و قبح آن از نظرش برود و به این ترتیب کمک به گناه او شود.دروغ آن اندازه مفسده دارد که حتی موارد جایز آن از مفاسد بر کنار نیست و بنابراین در گفتن آن باید بسیار احتیاط کرد و حد ضرورت شدید و مصلحت بسیار مهم را نگاه داشت.م.
  124. این اخبار را با «اصول کافی » : باب کذب، و «وسائل » : کتاب حج، و «کنز العمال » : ۲/۱۲۸ و «احیاء العلوم » : ۳/۱۱۹، تصحیح کردیم.
  125. با اینکه ممکن است مصلحت یا ضرورتی برای این گونه دروغگوئیها وجود داشته باشد که آن را توجیه کند یا روا بشمارد مع هذا ممکن است مفسده‌ای در برداشته باشد که اهمیتش کمتر از آن مصلحت نباشد مثل آنکه دیگر به قول و وعده او اعتماد نکنند یا این روش کودک را به دروغگوئی یا خلف وعده عادت دهد و بار آورد.پس باید دید که مفسده‌ای که از آن دروغ برمی خیزد بزرگتر و مهمتر است یا مصلحتی که در آن است.م.
  126. برای این موازنه به طور عام دلیل شرعی ثابت نشده است، و آنچه ثابت شده همان مواضع سه گانه مذکور است که دروغ در آنها جایز است یعنی: اصلاح و جنگ و همسر، و محدود بودن این مواضع در روایات دلیلی است بر جایز نبودن دروغ در غیر آنها.بلی، بعضی از مواضع استثناء ثابت شده مانند دفع ظلم، ولی از این موارد نباید فراتر رفت.مصحح.
  127. توریه آنست که متکلم خلاف ظاهر کلام خود را اراده کند، پوشیدن حقیقت چیزی و ظاهر کردن غیر آن، پنهان کردن خبری و ظاهرساختن غیر آن را.
  128. تعریض: سربسته و به کنایه سخن گفتن.
  129. انبیاء، ۶۳
  130. به این ترتیب باید در معنی عبارت آیه تقدیم و تاخیر قائل شد به این نحو: ان کانوا ینطقون فاسالوهم.
  131. یوسف، ۷۰
  132. باید توجه کرد که این سخن یوسف نیست بلکه آیه چنین است: ثم اذن مؤذن ایتها العیر انکم لسارقون.
  133. صافات، ۸۸ و ۸۹
  134. مرتاد، نعت فاعلی از ارتیاد: به معنی جستجو و طلب کردن.
  135. فرقان، ۷۲
  136. صف، ۲- ۳
  137. احزاب، ۲۳
  138. توبه، ۱۲۰
  139. آل عمران، ۱۷
  140. حجرات، ۱۵
  141. بقره، ۱۷۷
  142. بیشتر این احادیث را با «اصول کافی » : باب صدق و اداء امانت، و با «وسائل » کتاب حج، باب وجوب صدق، و با «مستدرک » : ۲/ ۸۴- ۸۹ تصحیح کردیم.
  143. مریم، ۵۴
  144. احزاب، ۲۳
  145. اعراف، ۷
  146. این حدیث در «مصباح الشریعة » : باب ۷۵، آمده است.
  147. این روایت در «اصول کافی » : باب خاموشی و حفظ زبان، است و با آن تصحیح کردیم.
  148. ق، ۱۸
  149. نساء، ۱۱۳
  150. این حدیث را با «کنز العمال » : ۲/۱۱۱ تصحیح کردیم.
  151. این چهار حدیث را «با اصول کافی » : باب خاموشی و حفظ زبان، و با «وافی » : ۲/۳۴۰، و با «بحار» : ۲ مج ۱۵/۱۸۸، ۱۸۹، باب خاموشی، تصحیح کردیم.
  152. این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۴۶ تصحیح کردیم.
  153. این دو حدیث اخیر در «کافی » : باب خاموشی، و در «وافی » ۲/۳۴۰، روایت شده است.
  154. ظاهرا معنی حدیث این است که مردم سه گروهند: یا سخن خیری گویند و بهره برند، یا خاموش باشند و سالم بمانند، و یا سخنان یاوه و باطل گویند و به هلاکت افتند.م.
  155. شاید به این معنی که با سخنان بیهوده و بیجا زبان مردم را بر ما دراز مکن. و شاید به این معنی باشد که آنچه خلاف تقیه است به مردم مگو که دشمن بر ما بهانه گیرد.م.
  156. این احادیث را با «اصول کافی » : باب خاموشی، و با «وسائل » : کتاب حج، باب ۱۱۷، و با «مستدرک » ، ۲/۸۸، ۸۹، و با «سفینة البحار» : ۲/۵۰، ۵۱، و با «بحار» :۲ مج ۱۵/۱۸۹ باب خاموشی، و با «احیاء العلوم » : ۳/ ۹۳- ۹۵، و با «کنز العمال » : ۲/۷۲ و ۱۱۱ تصحیح کردیم.
  157. ظاهرا به این معنی که کم سخن می‌گفت و سخنان بیهوده نمی‌گفت و متوجه معارف الهی می‌شد و به تفکر می‌پرداخت.م.
  158. «مصباح الشریعة » : باب ۲۷.
  159. قصص، ۸۳
  160. هود، ۱۵- ۱۶
  161. پنج حدیث اخیر را با «اصول کافی » : باب طلب ریاست، و با «وسائل » : کتاب جهاد، باب ۴۹ از ابواب جهاد نفس، تصحیح کردیم.
  162. یوسف، ۵۵
  163. کهف، ۴۷
  164. یونس، ۲۴
  165. شمس، ۹
  166. عنکبوت، ۶۹
  167. علی،
  168. قیامت، ۲۰- ۲۱
  169. این حدیث قبلا در فصل «ستایش زهد» ذکر شد.
  170. مراد این است که آرایش و زینت نماید تا نخواهد بفهماند که روزه دار است. در انجیل متی (باب ششم) آمده است: «اما چون روزه دارید مانند ریاکاران، ترشرو مباشید، زیرا که صورت خویش را تغییر می‌دهند تا در نظر مردم روزه دار نمایند» .م
  171. ماعون، ۴- ۷
  172. کهف، ۱۱۰
  173. نساء، ۱۴۲
  174. بقره، ۲۶۴
  175. این حدیث و حدیث قبل از آن را با «اصول کافی » ، باب ریاء، و باقی احادیث نبوی را با «احیاء العلوم » ج ۳ ص ۲۵۴ تصحیح کردیم.
  176. احادیثی را که از اهل بیت علیهم السلام است با «اصول کافی » باب ریا، و با «بحار» مج ۱۵: ۳/۴۳، و با «وسائل » : ج ۱، باب ۱۱، ۱۲، ۱۴ از ابواب مقدمات عبادات تصحیح کردیم.
  177. این حدیث در ج ۱ (ترجمه) ص ۴۳۴ آمده است، و سه حدیث اخیر را با «وسائل » ، کتاب صلوة، باب ۴- ۶ تصحیح کردیم.
  178. یونس، ۵۸
  179. این حدیث در «احیاء العلوم » : ۳/۲۸۱ از حارث محاسبی روایت شده است.
  180. قول اول مبنی بر اصالت وجود است، و قول دوم بر اصالت ماهیت.و این بحثی که مؤلف ذکر کرده از والاترین دقایق فلسفه الهی است، و جدا نیکو بیان فرموده است.و آن مبنی بر فهم معنی واجب الوجود لذاته است، و اوست که ذاتش بذاته است با قطع نظر از غیر او، و از این حیث که او منشا انتزاع وجود خویش است، و از اینرو واجب است که که وجود صرف باشد، وگرنه «ممکن » خواهد بود، و واجب است که به همه کمالات موصوف باشد و از جمله اینکه موجودات به او مستند و متکی باشند.و اگر متصف به همه کمالات نباشد به عدم آنها متصف خواهد بود و در این صورت در حقیقت او عدم راه می‌یابد و دیگر وجود صرف نخواهد بود، و بنابراین واجب الوجود لذاته نخواهد بود، و این خلاف فرض است، و به این طریق بر اتصاف او به همه صفات جمال و جلال می‌توان استدلال کرد.
  181. رعد، ۱۱
  182. توبه، ۱۲۰
  183. اشاره است به قول خدای متعال خطاب به پیغمبر اکرم (ص) : «فاستقم کما امرت » .
  184. جاثیه، ۳۳
  185. زمر، ۴۷
  186. کهف، ۱۰۳ و ۱۰۴
  187. بینه، ۵
  188. نساء، ۱۴۶
  189. کهف، ۱۱۰
  190. اخباری را که از اهل بیت علیهم السلام روایت شده با «کافی » : باب اخلاص، و با «وافی » : ۳/۳۲۸، ۳۲۹ تصحیح کردیم.
  191. این روایت را با «مصباح الشریعة » : باب ۷۷، و با «بحار» : مج ۱۵: ۳/۸۶ باب اخلاص، که از «مصباح الشریعة » نقل شده، تصحیح کردیم.
  192. حجر، ۳۹ و ۴۰
  193. زلزال، ۷ و ۸
  194. نساء، ۴۰
  195. این مطلب را مؤلف به اختصار و کمی تصرف از «احیاء العلوم » : ۴/۳۲۸ نقل کرده است.
  196. کهف، ۱۱۰
  197. مؤمنون، ۹۶
بازگشت به کتب منکر اخلاقی