کتابخانه:حسد

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
حسد
مشخصات کتاب
Hasad-khosdro shahi.png
نویسنده سید باقر خسروشاهی
زبان فارسی
ناشر بوستان کتاب قم
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۲۴ فروردین، ۱۳۹۳
شابک ۹۷۸–۹۶۴-۰۹–۱۴۶۲-۵
دانلود PDF])

محتویات

پیشگفتار

حضرت آیةاللَّه حاج سیدرضا صدر1 (1300 - 1373) فقیهی عالی مقام، حکیمی توانا، بقیةالسلف دودمانی عریق و مشهور به علم و تقوا و فقاهت، در مشهد مقدس متولد شد.
پس از فراگرفتن دروس مقدماتی در حوزه علمیّه مشهد، همراه پدرِ بزرگوارش حضرت آیةاللَّه العظمی سیدصدرالدین صدر۱ - که از مراجع آن زمان بود - به قم مهاجرت کرد. دروس سطح و همچنین دروس خارج فقه و اصول وفلسفه و عرفان را از محضر اساتید بزرگ حوزه علمیّه قم از جمله مرحوم والدشان و مرحوم آیةاللَّه العظمی حجت و مرحوم آیة اللَّه العظمی امام خمینی (ره) بهره برده و در مدتی کوتاه در سایه تلاش و نبوغ خویش، در ردیف برجستگان حوزه در آمد و به خاطر جامعیّت منحصر به فرد خویش بین اقران مشار بالبنان گردید.
آن بزرگوار، در عین دارابودن مراتب عالی اجتهاد در حدّ مرجعیت و تدریس علوم حوزوی، بیانی شیوا و قلمی محکم و نثری روان داشت و به علت این آمادگی علمی و قلمی، توانست آثاری بس گرانبها در علوم مختلف از خود به جا گذارد؛ آثاری که می‌تواند الگوی بسیار مناسبی در ارائه علوم اسلامی در سطوح مختلف باشد.
توأم بودن اتقان مطلب با تقوای صاحب قلم، اگر همراه باژرف اندیشی و امانت داری در ارائه مطلب باشد، می‌تواند اثرهای بس گرانقدری بیافریند و تشنگان حقیقت را از چشمه سار زلال معرفت سیراب گرداند، و ما در آثار باقی مانده علمی مرحوم آیةاللَّه صدر، این چنین مشخصاتی را به وضوح مشاهده می‌کنیم.
از خداوند متعال مسألت داریم که توفیق عنایت فرماید تا بتوانیم تمام آثار آن مرحوم را به نحو شایسته در اختیار حوزه‌های علمیّه و امّت اسلامی قراردهیم.
زندگی نامه مشروح آیةاللَّه صدر در اولین شماره از سلسله آثار ایشان یعنی تفسیر سوره حجرات آمده است.
در پایان از مسؤولان محترم مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم که امکان انتشار این آثار را فراهم می‌کنند، تشکر می‌کنم.
سید باقر خسروشاهی

مقدمه

در آغاز جلد یکم نوشته شد که چند سالی است در شب‌های پنج شنبه گروهی از آقایان فضلای حوزه علمیه قم به خانه‌ای می‌آیند و کسی در مباحث اخلاقی واجتماعی سخن می‌گوید و قطعاتی از این دو مکتب بزرگ اسلامی را بیان می‌دارد؛ سپس آن چه از آن‌ها به خاطرش مانده است و یا مطالب دیگری که پس از آن به نظرش می‌رسد، می‌نویسد.
موضوع سخن در جلد نخست، یکی از برجسته‌ترین صفات پسندیده بود که هم خودش از صفات نیک به شمار می‌رفت، و هم راه دارا شدن بیش تر به صفات نیک و کمالات روحی و افتخارات فردی و اجتماعی در دو جهان بود.
پس از آن که سخن در استقامت، پایان یافت، به خاطر رسید که موضوع بحث دوم، یکی از نکوهیده‌ترین صفت‌ها قرار داده شود که هم خود بسیار بسیار نکوهیده است، و هم ریشه بسیاری از صفات پلید می‌باشد.
بنابراین، موضوع سخن در جلد دوم، درست نقطه مقابل موضوع سخن در جلد یکم می‌باشد.
این از پسندیده‌ترین صفت هاست و آن از ناپسندترین آن‌ها.
در جلد یکم از ستایش آن صفت و ترغیب به آراسته شدن به آن سخن رفت، و در جلددوم از نکوهش این صفت و پیراسته شدن از آن، سخن می‌رود.
استقامت برای اصلاح دنیا و آخرتِ فرد و جامعه سودمند، و نزد خرد و همه ادیان، پسندیده و محبوب است، ولی حسد جز فساد دنیا وآخرت ثمری ندارد و نزد خرد و همه ادیان، ناپسند و منفور است.
بدبختانه باید اقرار کنیم، هم چنان که استقامت در میان ما مسلمانان بسیار کم یافت می‌شود، حسد در میان ما فراوان است.
اکنون که به خواست خدای بزرگ این نوشته‌ها به چاپ می‌رسد، به خاطر رسید که مقدمه‌ای برآن نگاشته شود؛ شاید سودی بیش تر داشته باشد.
روش بحث
کتاب‌هایی که در اخلاق بحث می‌کنند، باید جوری باشند که خواننده را به صفات خوب بخوانند و صفات بد را از وی برانند و او را بر انگیزند که خود را به آن صفتِ نیک بیاراید و این صفت زشت را از خویش بزداید.
در این کتاب کوشش شده است که این راه نو در بحث اخلاقی گشوده شود. امید است که نگارنده توانسته باشد این وظیفه را انجام دهد و اگر هم نتوانسته باشد، آرزومند است که دانشمندان، نیروی خود را به کار اندازند، بلکه چنین کتاب‌هایی تحویل جامعه دهند، تا قدمی برای اصلاح برداشته شود.
بحث از حسد
حسد همان بد اندیشی است و بس که در نقطه مقابل خیرخواهی قرار دارد؛ چون بحث درباره آن، از نظر مکتب تربیتی و اخلاقی اسلام است -که آن را باید مکتب خیرخواهی و بشردوستی نامید- لذا برای روشن شدن این نکته، فصلی در سرآغاز بحث حسد، تقدیم خواننده ارجمند می‌شود.
آیین خیرخواهی و بشر دوستی
ایزد دانای توانا، آفریدگان خود را دوست می‌دارد؛ چون ساخته او و مظهر ذات مقدس اویند. به همین علت است که پدر و مادر فرزند را دوست می‌دارند، ولی مهرِ آفریدگار به آفریده‌های خود بیش از مهر پدر و مادر به فرزند می‌باشد؛ چون ذات پاکش، تمام علت آفریده هاست و آثار قدرت آفریدگار در آفریده‌هایش بیش از آثار قدرت پدر و مادر در فرزند است. آری، دوستیِ سازنده نسبت به ساخته خود، امری است طبیعی و فطری.
در میان آفریده‌های حقّ، انسان دارای برتری است، و کمال انسانیت، بالاترین کمالی است که آفریده‌ای می‌تواند بدان برسد.
مهر بی پایان آفریدگار، موجب شد که این آفریده عزیز را به خود وا نگذارد و در تربیت و تکمیل او همت بگمارد؛ چنان چه پدر و مادر نیز با فرزند چنین می‌کنند.
از این رو معلمان مهربان و بزرگواری را از جنس خود بشر برای تهذیب او فرستاد که بشر، آنان را «پیغمبر» و دستورهای آنان را دین می‌نامد.
هر فردی در دوره زندگی خود، حالات گوناگونی در رشد دارد و بر طبق هر یک از حالات، آموزشگاه ویژه‌ای لازم دارد؛ دوره‌های تعلیم ابتدایی، متوسطه و عالی، مدارسی هستند که هر کدام برای تربیت او درحالی سودمند می‌باشند.
جهان بشری هم، چنین است که در سیر تکاملی خویش دوره‌های گوناگونی دارد؛ لذا آفریدگار مهربان، برای دوره‌های مختلف تکاملی بشر، مکتب‌های گوناگونی تأسیس کرده و معلم‌های بی شماری فرستاده است. طبیعی است که همیشه مکتب‌های نوین و اخیر، عالی تر از مکتب‌های گذشته خواهد بود؛ زیرا انسان هرچه ترقی کند، مکتب مترقی تری لازم دارد؛ به همین دلیل در سیر تکاملی ادیان، اسلام عالی‌ترین مقام و ارجمندترین موقعیت را از نظر تربیت بشر داراست؛ پس اسلام کامل‌ترین مظهرِ مهر و رحمت حق و مکتب خیر خواهی و بشر دوستی می‌باشد و بس.
برای توضیح، نمونه‌ای چند از تعلیمات این مکتب مقدس را ذکر می‌کنیم و این به جز دستورهای فقهی اسلام است.
رحمان و رحیم
ایزد مهربان، هنگامی که می‌خواهد در کتاب خود سخن آغاز کند، خود را به مهر، رحمت، بخشایندگی و بخشایش گری معرفی می‌کند و این روش را در هر سوره‌ای از آغاز تاانجام قرآن ادامه می‌دهد (البته جز در یک سوره).
پس بشر باید بداند که با حقیقت مهر و رحمت و شفقت، سر و کار دارد.
رحمةً للعالمین
خداوند متعال، در سوره انبیاء پیغمبرش را به «رحمةً للعالمین» ملقب می‌سازد و علت فرستادن پیغمبرش را چنین می‌گوید:
«ما تو را نفرستادیم، مگر برای مهر به جهانیان. (۱)»
برادری
در سوره آل عمران، مسلمانان را مخاطب قرار داده، چنین می‌گوید:
«همگی به رشته خدایی بیاویزید، و پراکنده نشوید و نعمت خدای را به یاد آورید که بایکدیگر دشمن بودید، خدا الفت را در دل‌های شما جا داد تا با هم برادر شدید.»[۱]
در سوره حجرات می‌گوید:
«مردم با ایمان، با یک دیگر برادرند.»[۲]
دعوت به کردار نیک
در سوره آل عمران به مسلمانان می‌گوید: «باید دسته‌ای از شما به نیکوکاری دعوت کنند و به کردار نیک فرمان دهند و از رفتار زشت نهی کنند؛ رستگاران اینانند.»[۳]
زنده کردن یک تن
در سوره مائده می‌فرماید: «کسی که یک تن را زنده کند، مانند آن است که همه مردم را زنده کرده است.»[۴]
نبرد با ظلم
در سوره حجرات می‌فرماید: «اگر دو دسته از مسلمانان بجنگند، آن‌ها را اصلاح دهید؛ اگر دسته‌ای به دیگری ظلم کرد، با کسی که ستم می‌کند بجنگید، تا به زیر فرمان خدا برگردد.»[۵]
گریز از اسباب تفرقه
در همان سوره به مسلمانان می‌فرماید: «از بد گمانی دوری کنید زیرا گناه است؛ ازجست وجو کردن بپرهیزید و درباره هم، بدگویی مکنید»[۶]
کسی که قرآن را با تدبیر مطالعه کند، صدها از این نمونه را پیدا می‌کند، که خدا مسلمانان را به آنچه که به سود بشر است، می‌خواند و از آن چه به زیان بشر است، برحذر می‌دارد.
رسول خدا و جانشینان او (ع)
رسول خدا (ص) در رفتار پسندیده اش نمونه کامل خیرخواهی و بشردوستی بود؛ انتقام و دشمنی در قاموس حضرتش راه نداشت؛ جز عفو، گذشت، مهر، بزرگواری و احسان و نیکوکاری در تمام عمر، چیزی از او دیده نشد: آری، «رحمةً للعالمین» باید این چنین باشد.
جانشینان بزرگوارش نیز همین گونه بودند؛ اگر نامی از نیکوکاری برده می‌شد، آغاز و انجام آن و ریشه وشاخه آن و معدن و مرکز آن، آن‌ها بودند[۷] من خواننده عزیز را به خواندن شرح حالات رسول خدا (ص) و جانشینانش (ع) توصیه می‌کنم.
نیکی به پدر و مادر
«وقضی ربُّکَ ألاّ تَعْبُدُوا إلاَّ إیّاهُ وَ بِالوالِدَیْنِ إِحْساناً إمّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الکِبَرَ أحَدُهُما أوْ کِلاهُما فلا تَقُل لَهُما أُفٍّ وَلا تَنهَرهُما. وقُل لَهُما قولاً کریماً وَاخْفضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرّحمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبّیانی صَغیراً»[۸]
پروردگارت حکم فرمود که جز او را نپرستید و به پدر و مادر خود نیکی کنید. اگر پیش تو یکی از آن دو یا هردو به پیری رسیدند، به آنان مگوی بیزارم و بر آن‌ها بانگ مزن و با نرمی سخن گوی و برای آن‌ها از روی مهر، کوچکی کن و بگوی پروردگارا آن دو را رحمت کن، چنان چه آنان مرا در خردی پروریدند.
اینک تفسیر آیه کریمه را از امام صادق (ع) بشنوید:
«احسان آن است که با آنان نیکو معاشرت کنی و آنان را ناگزیر نکنی که از تو در احتیاجات خود چیزی بخواهند هرچند که غنی باشند. آیا خدا نمی‌فرماید: به نیکوکاری نخواهید رسید، تا آن چه را که دوست می‌دارید، بدهید؟ إمّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الکِبَرَ أحَدُهُما أوْ کِلاهُما فلا تَقُل لَهُما أُفّ وَلا تَنهَرهُما؛ اگر تو را به تنگ آوردند، به آنان مگوی بیزارم و اگر تو را زدند، بر ایشان بانگ مزن؛ وقُل لَهُما قولاً کریماً؛ اگر تو را زدند، بگو شما را خدا بیامرزد، این سخن نرم و شیرین تو است؛ وَاخْفضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرّحمَةِ؛ دیدگان تو در هنگام نگریستن به آن‌ها باید از مهر و عاطفه پر باشد و صدای تو از صدای آنان بلندتر نباشد و دستت را بالای دست ایشان مگذار، و جلوی آن‌ها مرو[۹]».
نیکی به پدر و مادر، پس از مرگ
مردی از امام هشتم (ع) می‌پرسد: «اگر پدر و مادرم راه حق را نشناختند، باز هم برای آنان دعا کنم؟»
امام می‌فرماید: «برای آنان دعا کن و برای آنان در راه خدا صدقه بده و اگر آنان زنده باشند و به حق ایمان نیاورده باشند با ایشان خوش رفتاری کن؛ زیرا رسول خدا (ص) فرمود: و خدا مرا به مهر فرستاده است، نه به بریدن و جدایی.»[۱۰]
امام پنجم (ع) می‌فرماید: «گاهی بنده با پدر و مادرش در زمان حیات نیکی می‌کند ولی پس از مردن قرض آنان را نمی‌پردازد و بر ایشان طلب آمرزش نمی‌کند، خدا چنین کسانی را نسبت به پدر و مادر، نافرمان می‌نویسد و گاه بنده با آن‌ها در زمان حیات نیکی نمی‌کند؛ ولی پس از مرگ قرض آنان را می‌پردازد و از خدا برای آنان آمرزش می‌جوید؛ خدا چنین کسی را نسبت به پدر و مادر، نیکوکار می‌نویسد»[۱۱]
نیکی به فرزند
امام چهارم (ع) می‌فرماید: «تو باید بدانی که درباره فرزندت مسؤولی، اگر نیکو تربیتش کنی، نزد خدا پاداش داری و اگر بد تربیتش کنی، کیفر می‌بینی، پس وی را خوب پرورش ده و خدا را به او بشناسان»[۱۲]
نیکی به برادر
امیر المؤمنین (ع) می‌فرماید: «عذر برادرت را بپذیر و اگر عذری ندارد برای وی بجوی».
باز می‌فرماید: «کسی که برادرش را در نهان پند دهد، زینتش کرده است و اگر آشکارا پنددهد، توهینش کرده است».
باز می‌فرماید: «خواهش برادرت را انجام بده، اگر چه او خواهش تو را انجام ندهد و با او بپیوند، اگر چه او از تو ببرد»[۱۳]
نیکی به خویشان
امام باقر (ع) می‌فرماید: «ارتباط و نیکی با خویشان، رفتار انسان را پاکیزه می‌کند و بلا را دفع می‌کند و حساب را در روز رستخیز آسان می‌سازد و مرگ را به تأخیر می‌اندازد»[۱۴]
نیکی به همسایه
امام ششم (ع) از پدرش نقل می‌کند که: «در کتاب علی (ع) خواندم که رسول خدا (ص) فرمود: همسایه، مانند خود انسان است، نباید به وی زیان برسد و نباید گناهکار دانسته شود و احترام همسایه مانند احترام مادر می‌باشد»[۱۵]
امام پنجم از رسول (ع) نقل می‌کند که آن حضرت فرمود: «به من ایمان نیاورده است کسی که شب را به روز آورد و سیر باشد؛ ولی همسایه اش گرسنه باشد»[۱۶]
نیکی به دوست
امیر المؤمنین (ع) می‌فرماید: «دوست، دوست نخواهد بود، تا هنگامی که برادرش را در سه وقت نگهداری کند: در بدبختی، در پشت سر و پس از مرگ»[۱۷]
باز می‌فرماید: «کسی که سخنِ، سخن چینی را بپذیرد، دوست را از دست داده است»[۱۸]
باز می‌فرماید: «لغزش دوست را برای وقت جهش دشمن تحمل کن»[۱۹]
نیکی به سالمندان
رسول خدا (ص): «پیرمردان را احترام کنید، زیرا احترام آنان از احترام خدا ریشه می‌گیرد»[۲۰]
رسول خدا (ص): «اگر جوانی، پیری را گرامی بدارد، خدا هنگام پیری وا می‌دارد که او را گرامی بدارند».
رسول خدا (ص) می‌فرماید: «برکت با بزرگ ترهای شماست»[۲۱]
نیکی به خرد سالان
امام چهارم (ع) می‌فرماید: «حق کوچک تر آن است که بر او ترحم کنی و پرورش و آموزشش دهی و از گناه او درگذری و پوشیده داری و زیر بازویش را بگیری»[۲۲]
نیکی به مؤمن
امام ششم (ع): «مردم با ایمان برادرند؛ فرزندان یک پدر و مادرند؛ اگر رگ یکی از آنان زده شود، دیگران برای وی بیداری می‌کشند؛ آنان مانند یک پیکرند که اگر نقطه‌ای از آن به درد آید، همه پیکر احساس می‌کند»[۲۳]
نیکی به مسلمانان
رسول خدا (ص): «کسی که در کارهای مسلمانان همت نکند، مسلمان نیست»[۲۴]
رسول خدا (ص): «عابدترین مردم، خیرخواه‌ترین و پاک دل ترینشان نسبت به همه مسلمانان است»[۲۵]
امام ششم (ع): «مسلمان، برادر مسلمان است، وچشم و آیینه اوست؛ به وی خیانت نمی‌کند؛ او را گول نمی‌زند؛ بر او ستم روا نمی‌دارد؛ او را دروغگو نمی‌خواند؛ از او بدگویی نمی‌کند».
نیکی به بشر
رسول خدا (ص): «خلق، نیازمند خدایند؛ محبوب‌ترین خلق نزد خدا، کسی است که برای نیازمندان خدا سودمند باشد، وآن که خاندانی را شاد کند».[۲۶]
امام ششم (ع): «به خلق خدا، برای خدا، خیرخواهی کن؛ به عملی از این بهتر، با خدا ملاقات نخواهی کرد». ونیز از رسول خدا (ص) نقل شده است که فرمود: «بزرگ‌ترین مقام را در روز قیامت، نزد خدا کسی دارد که بیش تر از دیگران در راه خدمت به خلق در روی زمین راه رفته باشد».
نیکی به حیوانات
رسول خدا (ص): «خدا همراهی و ملایمت را دوست می‌دارد وآن را کمک می‌کند؛ هنگامی که چارپایی لاغر را در سفر سوارید، در جاهای خوب فرودشان بیاورید؛ اگر زمین خشک زار است، آن‌ها را ببرید، و اگر سبزه زار است، رها سازید».
امام سجاد (ع)، چهل سفر، با شتر به مکه رفت و به او تازیانه‌ای ننواخت.
رسول خدا (ص): «چارپا بر صاحبش حقوقی دارد: هنگام پیاده شدن نخست او را علف دهد؛ هنگام گذشتن از آب آبش دهد؛ به صورتش نزند؛ به جز در راه خدا سوارش نشود؛ بیش تر از طاقت بارش نکند و راهش نبرد».
رسول خدا (ص): «آغل گوسفندان را پاکیزه کنید و آب بینی آن‌ها را پاک کنید».
امام صادق (ع): «پست‌ترین گناهان سه چیز است؛ یکی از آن‌ها کشتن حیوانات بی زبان است»[۲۷]
و نیز درباره خدمت به نباتات دستورهای بسیار گران بها رسیده است.
برطرف کردن نیاز مؤمن
امام صادق (ع): «کسی که حاجتی از برادر مؤمنش برآورد، خدا در روز رستخیز، صد هزار حاجت او را برآورد که نخستین آن‌ها بهشت است».[۲۸]
امام باقر (ع): «خدا به موسی وحی فرستاد که: میان بندگان من کسانی هستند که به واسطه کار نیک به من نزدیک می‌شوند و من آنان را در بهشت قرار می‌دهم؛ موسی پرسید: پروردگارا، آن کار نیک چیست؟ فرمود: کسی که برای برطرف کردن احتیاج برادر مؤمنش قدم بر دارد، خواه انجام بشود، خواه نشود».[۲۹]
خدمت به بشر
امام کاظم (ع): «خدا بندگانی دارد که در برطرف کردن احتیاجات مردم کوشا هستند؛ اینان در روز رستاخیز از عذاب خدا در امانند».[۳۰]
دلی را شاد کردن
امام باقر (ع): «لبخند مرد به چهره برادرش، کردار نیکی است و دور کردن رنج از او کردار نیکی است و محبوب‌ترین عبادت‌ها نزد خدا، دل مؤمنی را به دست آوردن و شاد کردن او است».[۳۱]
نجاشی، استاندار خوزستان و فارس بود؛ یکی از کارمندانش خدمت امام ششم (ع) شرف یاب شد و از حضرتش برای نجاشی توصیه‌ای خواست. امام (ع) به نجاشی چنین مرقوم فرمود: «بسم اللّه الرحمن الرحیم؛ برادرت را شاد کن؛ خدا را شاد کرده‌ای». آن مرد نامه را برداشت و به سوی نجاشی آمد، هنگامی که خلوت شد، نامه را به وی داد و گفت: نامه امام است. نجاشی نامه را بوسید و بر دیده نهاد و پرسید: حاجت تو چیست؟ مرد گفت: ده هزار درهم مالیات به گردن من است. نجاشی منشی را خواست و فرمان داد که از طرف خودش پرداخته شود[۳۲]و آن گاه نجاشی پرسید: شادت کردم؟ مرد گفت: آری، سپس امر کرد که به آن مرد اسبی، کنیزی، غلامی و صندوقی پر از لباس بدهند و هر بار از او می‌پرسید: آیا تو را خشنود کردم؟ مرد می‌گفت: آری؛ نجاشی بر عطا می‌افزود، پس گفت: فرش این اتاق را که من بر آن نشسته بودم و تو نامه مولای مرا به من دادی بردار و برو.
آن مرد نزد امام آمد و داستان را برای آن حضرت باز گفت. آقا از رفتار نجاشی خشنود شدند. مرد عرض کرد: «یابن رسول اللّه! گویا این عمل نجاشی شما را خشنود کرد!» امام فرمود: «آری به خدا سوگند او خدا و رسول خدا را خشنود کرد[۳۳]».
سهل گرفتن با مردم
رسول خدا (ص): «خدا به من امر کرده است که با مردم خوش رفتار باشم؛ چنان چه به انجام واجبات امر کرده است»[۳۴]
امام پنجم (ع): «خدا یار است و همراه، و همراهی را دوست می‌دارد و پاداش می‌دهد؛ ولی به سخت گیری نمی‌دهد»[۳۵]
خوش اخلاقی با هم سفر
رسول خدا (ص): «از دو نفری که با هم می‌باشند، کسی پیش خدا محبوب تر و پاداشش بزرگ تر است که با رفیقش خوش اخلاق تر باشد»[۳۶]
امیر المؤمنین (ع) با مردی ذمّی[۳۷] هم سفر شد، او پرسید: کجا می‌روی؟ حضرت فرمود: کوفه. بر سر دوراهی که رسیدند، امیر المؤمنین (ع) به راه او رفت. ذمّی پرسید: مگر تو نمی‌خواستی به کوفه بروی؟ علی (ع) گفت: آری. او گفت: پس چرا از این راه می‌آیی؟ امیرالمؤمنین (ع) فرمود: این تکمیل خوش اخلاقی با هم سفر است که باید هنگام جدایی، زمانی از او بدرقه شود. پیغمبر ما به ما چنین دستوری داده است. ذمّی پرسید: پیغمبر شما چنین گفته است؟ علی (ع) گفت: آری. ذمّی گفت: پس کسانی که از او پیروی کردند، بر اثر کردارهای نیک او بوده است. تو گواه باش که من بر دین او هستم؛ سپس با امیرالمؤمنین (ع) بازگشت و وقتی حضرتش را شناخت، مسلمان شد.[۳۸]
انصاف با خلق
رسول خدا (ص): «از بهترین رفتار، انصاف با مردم است»[۳۹]
امام ششم (ع) معنی انصاف را چنین بیان می‌کند: «آن چه برای خود می‌خواهی برای مردم نیز بخواه»[۴۰]
شتاب در نیکوکاری
رسول خدا (ص): «خدا آن نیکوکاریی را دوست می‌دارد که در آن شتاب باشد»[۴۱]
امام ششم (ع): «هنگامی که به کار نیکی تصمیم گرفتی شتاب کن، زیرا تو نمی دانی پس از این چه خواهد شد»[۴۲]
بی نیازی از خلق وخوشرویی
امیر المؤمنین (ع): «در دلت همیشه دو چیز باشد: نیاز به خلق و بی نیازی؛ نیاز به مردم در نرمی سخن و خوشرویی توست؛ بی نیازی از خلق در حفظ آبرو و بقای عزت توست»[۴۳]
امام ششم (ع): «اگر یکی بخواهد که همه دعاهایش را خدا مستجاب کند، از همه خلق نومید شود، وجز به خدا امید نداشته باشد. هنگامی که خدا این حالت را در دل او یافت، هرچه بخواهد به او می‌دهد»[۴۴]
راستی و درستی
امام ششم (ع): «خلق را به غیر زبان به کار خوب بخوانید: به کوشش، به راستی و به خود داری از گناه»[۴۵]
باز می‌فرماید: «گول نمازها و روزه هایشان را نخورید، چه، کسانی هستند که اگر نماز و روزه را ترک کنند، وحشت می‌کنند؛ ولی آنان را در دو چیز بیازمایید: راستگویی و خیانت نکردن در امانت»[۴۶]
گذشت و فرو بردن خشم
امام باقر (ع): «هر کس در جایی که خشم خود را می‌تواند به کار گیرد، فرو برد، در روز رستاخیز، خداوند دلش را از آسایش و ایمان پر می‌کند»[۴۷]
امام ششم (ع): «سه چیز است که از افتخارات دنیا و آخرت است: عفو از کسی که به تو ستم کرده است؛ پیوند با کسی که از تو بریده است و بردباری در هنگامی که از کسی نادانی ببینی»[۴۸]
دعا برای دیگران
رسول خدا (ص): «هنگامی که دعا می‌کنید، برای همه دعا کنید؛ زیرا تأثیرش بیش تر است»[۴۹]
امام صادق (ع): «دعاهای مرد برای برادرش، در پشت سر، روزی را فراوان می‌سازد و بلا را دفع می‌کند»[۵۰]
دعاهای وارده در اسلام
کتاب‌های دعا را بردارید و از آغاز تا انجام آن را ملاحظه کنید و دعاهایی را که از پیشوایان اسلام رسیده است، بنگرید، می‌بینید دعایی نیست مگر آن که در آن، خوشبختی و موفقیت دیگران از خدا خواسته شده است؛ این دعاها را مسلمانان بخوانند و مضمونش را از خدا بخواهند.
اینک قطعاتی از دعای کوچکی را گواه می‌آوریم، و آن دعایی است که در ماه رمضان پس از نمازهای پنج گانه می‌خوانند.
در این دعا برای مردگان نیز آسایش خواسته شده است، لذا در آغاز می‌گوید:
«اللهمَّ أدخِلْ علی أهلِ القبورِ السُّرورَ؛ بار الها! بر آن‌هایی که در قبرند، شادی فرست».
سپس برای بشر خیر و خوشی می‌خواهد به طوری که مسلمانان می‌توانند آن‌ها را شعار قرار دهند، و ما به آن اشاره می‌کنیم:
«اللهمَّ أغنِ کلَّ فقیرٍ؛ بار الها! هر بینوایی را توانگر بفرما». (ثروت برای همه).
«اللهمَّ أشبِع کلَّ جائع؛ بار الها! هر گرسنه‌ای را سیر کن». (خوراک برای همه).
«اللهمَّ اکسُ کلَّ عُریانٍ؛ بار الها! هر برهنه‌ای را بپوشان». (پوشاک برای همه).
«اللهمَّ اقضِ دینَ کلَّ مَدینٍ؛ بار الها! قرض مقروضان را بپرداز». (کمک و همراهی برای همه).
«اللهمَّ فرِّجْ عن کلِّ مکروبٍ؛ بار الها! پریشانی هر بی چاره‌ای را برطرف بفرما». (آسایش برای همه).
«اللهمَّ اشْفِ کلَّ مَریضٍ؛ بار الها! بیماران را شفا ده». (درمان برای همه).
این شعارها، جنبه عملی دارد و از تئوری محض، خارج است؛ زیرا از خدا انجام آن خواسته شده است، و او می‌تواند انجام دهد.
آن چه هر کس دعا می‌کند، محبوب اوست؛ پس اسلام بدین وسیله این مقاصد عالی را محبوب مسلمانان قرار داده است.
تکرار، بهترین روش تلقین است؛ دانشمندان می‌دانند که تلقین به نفس، چه خواصّی دارد. این دعا بلکه همه دعاهای وارده در اسلام دارای خاصیت تلقینی نیز می‌باشند؛ گذشته ازآن، روح خداپرستی را در مسلمانان تقویت می‌کنند و خواننده و شنونده را به سوی خدا می‌خوانند. ماه رمضان، زمان استجابت دعاست؛ پس از نمازهای پنج گانه، زمان استجابت دعاست؛ روزه دار دعایش مستجاب می‌شود؛ رو به قبله بودن، در استجابت دعا تأثیر دارد؛ دعا کردن به دیگری استجابت دعا را محقق می‌سازد.
آیا خیرخواهی بالاتر از این نمونه‌ها تصور می‌شود؟
سپس قسمت‌هایی از این دعاها را نسبت به مسلمانان، تکرار می‌کند و در آخر آنان را به دعای مخصوصی اختصاص می‌دهد و آن این است که: «پروردگارا! هر فسادی که در امور مسلمانان می‌باشد، اصلاح بفرما».
سرّ اختصاص این دعا به مسلمانان نیز آشکار است.
این نمونه‌های خیرخواهی، نسبت به آن چه در اسلام رسیده است، مانند نسبت قطره به دریاست، و اگر کسی صدق این دعوی را بخواهد، باید به کتاب‌های معارف اسلامی رجوع کند؛ مخصوصاً کتاب اصول کافی و جلد پانزدهم بحارالأنوار. خدا مؤلف آن دو را غرق رحمت کند!
قم - سید رضا صدر ۱. آیه ۱۰۷.

قرآن و حسد

بار خدایا!
۱- وَدَّ کَثیرٌ مِن أهْلِ الکِتابِ لَوْیرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إیمانِکُمْ کُفَّاراً حَسَداً مِن عِنْدِ أنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْد ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحقُّ...[۵۱]
P. بقره[۵۲] آیه 109. P(2)
۲- إنَّ الَّذینَ یَکْتُمُونَ ما أنْزَلْنا مِن الْبیّناتِ وَالهُدی مِنْ بعَدِ ما بَینَّاهُ لِلنَّاسِ فی الکتاب أولئکَ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللّاعِنونَ[۵۳]
۳- إنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ شَیْئاً و إن تُصِبْکُمْ سَیِّئةٌ یَفْرحُوا بِها و إنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا لایَضُرُّکُمْ کَیْدُهُم شَیْئاً إنَّ اللَّهَ بِما یَعْمَلونَ مُحیطٌ[۵۴]
۴- وَلا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ به بَعْضَکُمْ عَلی بَعضٍ لِلرِّجالِ نَصیبٌ ممَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ وَاسْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِه إنَّ اللّهَ کان بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیماً[۵۵]
۵- اَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی ما اتیهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِه فَقَد اتَیْنا الَ إبراهیمَ الکِتابَ وَالحِکْمَةَ واتیْناهُمْ مُلْکاً عَظیماً[۵۶]
۶- وَنَزَعْنا مافی صُدُورِهِم مِنْ غِلّ.[۵۷]...
۷- وَالَّذین جائوا مِنْ بَعْدِهِم یَقُولوُنَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ولإخْوانِنا الَّذینَ سَبَقُونا بِالإیمانِ وَلا تَجْعَلْ فی قُلُوبِنا غِلاًّلِلَّذینَ آمَنوا رَبَّنا إنّکَ رَئُوفٌ رحیمٌ[۵۸]
۸- وَمِن شَرِّ حاسِدٍ إذا حَسَدَ[۵۹]

حسد[۶۰]

یکی از بیماری‌های خطرناکی که بسیاری گرفتار آنند و کمتر کسی یافت می‌شود که از آن پیراسته باشد، حسد است که آن را به فارسی رشک می‌گویند.
حسد، هم برای فرد زیان دارد و هم برای جامعه؛ و علمای اخلاق آن را یکی از نکوهیده‌ترین صفت‌ها شمرده‌اند، زیرا زیان حسد دو گونه است: از طرفی به حسود زیان می‌رساند، و از طرفی کسی را که به او حسد برده شده است، یعنی، محسود را در خطر نیستی و نابودی قرار می‌دهد و بیشتر افراد هر جامعه‌ای، در یکی از این دو موقعیت قرار دارند و هنگامی که اکثر افراد جامعه‌ای در خطر قرار گرفتند ادامه حیات آن جامعه و بقای آن بسیار بعید به نظر می‌رسد.

حسد چیست

گفته‌اند: حسد آرزومندی دور شدن نعمتی از کسی، و رسیدن آن به خود حسود است. قسمت دوم تعریف را نمی‌توان پذیرفت؛ زیرا گاه می‌شود که حسود خودش آن نعمت را دارد و با وجود آن، حسد می‌ورزد، و گاه می‌شود که حسود زیان خویش، بلکه مرگ خود را می‌خواهد، تا نعمت آن کس سلب شود. داستان‌هایی که از حسودان شنیده شده است و یا رفتارهایی که از آن‌ها دیده می‌شود، بر سخن ما گواه می‌باشد؛ پس حسد تنها همان بدخواهی وآرزومندی زوال نعمت است وبس.

حسد در هر طبقه‌ای هست

حسد در تمام طبقات موجود است و اختصاص به دسته‌ای مخصوص ندارد؛ هم در طبقات بالا یافت می‌شود، و هم در طبقات پایین؛ گمان نرود که طبقه عالی به واسطه برخورداری از ناز و نعمت، پاکیزه از حسد هستند؛ بلکه گرفتاران این بیماری مهلک وخطرناک در این دسته نیز فراوانند.
شاید یکی از علل آن که دیکتاتورها، رجال و بزرگان کشور خود را نابود می‌کنند، حسد آن‌ها باشد؛ چون نمی‌توانند ببینند به جز خودشان کسی دیگر، ثروتی یا شخصیتی و مقامی دارد -هر چند خودشان بالاتر از آن را داشته باشند- ولی بر همان اندازه‌ای که دیگران دارند، رشک می‌برند؛ گاهی رشک آن‌ها چنان طغیان می‌کند که رحم از دلشان می‌رود و همه را از دم تیغ می‌گذرانند و پس از آن که همه را نابود کردند و نیروی اساسی کشور را ضعیف نمودند، خود نیز توانایی زیست کردن و مقاومت در برابر دشمنان را از دست می‌دهند؛ لذا به سرانجامی شوم دچار می‌شوند.
پس همان طور که از زیردست به زبردست حسد می‌شود، از بالا به پایین و از مهتر به کهتر نیز، بسیار است و از مساوی به مساوی نیز خواهد بود؛ بلکه این گونه حسد فراوان است و بیشتر در میان خویشان و دوستان اتفاق می‌افتد.

حسد در سیاستمداران و علما

در دو دسته از مردم حسد بسیار یافت می‌شود: یکی رجال سیاست و دیگر رجال علم.
فرقی که هست، آن است که حسودان دسته دوم از لحاظ موقعیتی که دارند، نمی‌توانند دلیرانه وآشکارا حسد خود را اعمال نمایند و به طور جدی از رقیب خرده گیری یا انتقاد کنند؛ بلکه پیوسته منتظر فرصت می‌باشند تا موقعی مناسب پیدا شود ومقصود خود را با اشاره یا طرز دیگری عملی سازند، و گاه می‌شود که تقوی از آنان جلوگیری کرده، خودداری می‌کنند وحسد خود را می‌کوبند؛ ولی سیاستمداران حسود، حسد خود را به طور آشکارا و دلیرانه اعمال می‌کنند و با شدتی هر چه تمام تر زبان انتقاد می‌گشایند تا رقیب را خانه نشین کرده، از صحنه بیرون کنند و موقعیت خویشتن را مستحکم سازند.

منفی باف‌ها

بیش تر منفی باف‌ها از این دسته می‌باشند؛ چون که خودشان شایستگی رسیدن به مقام عالی را ندارند و در اثر حسدی که دارند از بودن قدرت در دست دیگران در رنجند و نمی‌توانند رقیبان خود را نیک نام و کام یاب ببینند؛ لذا دشنام می‌دهند و از همه بدگویی می‌کنند و برای گشودن عقده دل، از هیچ گونه تهمت و افترا خودداری نمی‌کنند.
رقیبان آن‌ها هم اشخاص معین و محدودی نیستند؛ بلکه هر کس قدرتی به دست آورد و یا از کسی ذکر خیری در حضور اینان بشود، آنان حسد می‌برند و زبان را به انتقاد و بد گویی می‌گشایند و اگر اهل قلم باشند با نیش آن، زهر خود را به او می‌رسانند.

حسد ایمان را می‌سوزاند

کتاب وسائل الشیعه از امام باقر و امام صادق (ع) روایت می‌کند که: «حسد ایمان را می‌خورد؟ چنان چه آتش هیزم را می‌خورد»[۶۱] زیرا کوچک‌ترین مرتبه اظهار حسد، بدگویی و غیبت است؛ غیبت، یعنی، آشکار ساختن نقاط سیاه و ضعیف دیگران، و اسلام آن را از گناهان بزرگ شمرده است.
اگر حسود به وسیله غیبت و نشر نقاط ضعف، نتوانست به مقصد برسد، پا را بالاتر نهاده، تهمت می‌زند و افترا می‌بندد و به نشر اکاذیب و خبرهای دروغین می‌پردازد. اگر در این مرحله هم موفقیتی به دست نیاورد، به سوی جنایت و غارت می‌رود و اگر از او ساخته نباشد و یا اقدام شخص خود را مصلحت نداند، دیگران را به این کارها تحریک می‌کند که به مال یا به ناموس محسود، دست تعدی دراز کنند.
اگر در این مرحله هم به مقصد نرسید در مقام نابودی او بر می‌آید و به هر وسیله‌ای که در دسترس او باشد در این کار پافشاری می‌کند، شاید بتواند به مقصد پلید خود برسد.
اگر در این راه هم شکست خورد، جز سوختن وساختن وخود خوری، چاره‌ای ندارد. همیشه باید از سوزش این نیش درونی بر خود بپیچد و با همه بستیزد تا هنگامی که مرگ گریبانش را بگیرد؛ پس حسود در تمام مراتب، جنایت پیشه و گناه کار است و گذشتن روزگار، حسدش را می‌افزاید و گناهانش بیش تر می‌شود و ایمانش کم تر می‌گردد؛ آری حسد ایمان را می‌سوزاند، چنان چه آتش هیزم را می‌سوزاند.
گاهی حسد به قدری شدید می‌شود که حسود را به خودکشی وادار می‌کند، وآن را دارویی سرد و گوارا برای زخم درونی اش می‌پندارد. شاید شدت حسد او را طوری کر و کور بگرداند که خودکشی خود را وسیله‌ای برای نابودی محسود گمان برد.

حسود نادان

در زمان هادی - چهارمین پادشاه عباسی- مردی با همسایه اش که آدمی باشخصیت و معنون بود حسد می‌ورزید؛ هرچه کوشید، نتوانست نعمت‌های او را از کفش بیرون کند و از اورنگ سعادت به زیر آورد، تا این که روزی برای رسیدن به مقصود نقشه‌ای طرح کرد:
غلامی خرید و به وی گفت: پس از مرگ من آزاد هستی، و آن گاه به او سه هزار درهم داد و از او خواست که نقشه احمقانه اش را اجرا کند:
نیم شبی غلام را از خواب بیدار کرد و به بالای بام همسایه اش برد و کارد تیزی را که آماده کرده بود به غلام داد و از او خواست که سرش را ببرد؛ هر چند غلام ابا کرد سودی نبخشید و در اثر اصرار زیاد، بالاخره غلام تسلیم تقاضای او شد. حسود رو به قبله خوابید و غلام چند رگ اصلی گردنش را برید سپس او را به خود واگذاشت و رفت. حسود نادان تا صبح در خون می‌غلطید و از درد و رنج بر خود می‌پیچید تا جان داد.
مرد نادان آخرین نقشه‌ای که برای نابودی همسایه خود کشیده بود این بود که با چنین وصفی تن به کشتن خویش دهد، تا همسایه اش را به جرم قتل وی دستگیر کرده، اعدام کنند. همسایه بی چاره و بی گناه، دستگیر گردید و به زندان افکنده شد؛ ولی از آن جایی که خدا یار مظلومان و بی گناهان است، سرانجام نقشه احمقانه مقتول نادان، فاش گردید و مرد همسایه آزاد شد وخون آن سیاه بخت به دست خودش به هدر رفت.

نابودی خویش و زیان دیگری

در مَثَل است که خر، مرگ خود را می‌خواهد، تا به صاحبش زیان رسد!
نادانی خر چنین اقتضا می‌کند که برای انتقام، به زیان قطعی خویش تن دهد، تا زیانی مشکوک به صاحبش برسد! بسیار معامله عجیبی است! صددرصد به زیان خود ویک درصد به زیان دیگری! نابودی قطعی خود را می‌خواهد، تا نیش خاری در پای دیگری بخلد! حیات و هستی خود را می‌فروشد، تا سرمویی از دیگری کم شود.
حسود چنین است؛ زیرا رشک، چشم و گوشش را بسته است؛ شعورش را از میان برده وادراکاتش را آلوده کرده است؛ نمی‌تواند درست فکر کند و تشخیص صحیح بدهد و برای رسیدن به هدف شوم خویش، نقشه‌ای صحیح طرح کند؛ لذا نقشه‌هایش در آغاز، خودش را می‌سوزاند وسپس دیگری را.
عجب این جاست که حسود بر اثر اختلال ادراک به چنین وضعیتی خشنود است؛ چون عقل سالم بر او حکومت نمی‌کند، تا دریابد که نقشه نابودی خویش را کشیدن برای به دام انداختن دیگری، خردمندانه نیست؛ و این گونه فکر، نمونه‌ای از جنون و دیوانگی است.
سرّ حقیقی پیدایش این گونه افکار در حسود آن است که پس از آن که از حسود، از آزار رسانیدن به دیگری نومید شد و دید کاری از دستش ساخته نیست، می‌خواهد به تصور آزار او -آری فقط به تصور آزار دیگری- دل خوش باشد؛ زیرا بر فرض هم منظورش عملی شود وآن دیگری زیان بیند، در این وقت حسود یا زنده نمی‌باشد ویا بر فرض زنده بودن، در حالی نیست که بتواند لذت ببرد؛ زیرا خودش هم در اثر مبارزه ناتوان شده است؛ پس به همان تصور باطل دل خوش می‌کند و نیش و سوزش درونی خود را به این نوش داروی احمقانه، مرهم می‌نهد و خود را موفق می‌پندارد که خود نوعی جنون است.

حسد و تقدیر

رسول خدا (ص) فرمود:
«کادَ الحسدُ أن یغلبَ القَدَر[۶۲]؛ تأثیر حسد به حدی می‌رسد که نزدیک می‌شود تقدیر را تغییر دهد.»
شاید مراد چنین باشد که گاه حسد به قدری آتش افروزی می‌کند که قَدَر الهی را تغییر می‌دهد؛ زیرا همان طور که قضای الهی قابل تغییر نیست؛ قدر خدا قابل تغییر است؛ مثلاً حسود می‌کوشد که محسود را از نعمتی تهی دست کند و اگر در این کار کام یاب گردید، اگر بگوییم قدر را تغییر داده است، دور نرفته‌ایم.
فرض می‌کنیم تقدیر چنین بوده است که آن شخص با چنین نعمتی زندگی کند، ولی حسود جلوگیر شد که مقدَّر، محقَّق شود، و نیز می‌توان تغییر تقدیر را در خود حسود تصویر کرد؛ مثلاً، قدر چنین بوده است که او عمری دراز با آسایش زندگی کند؛ ولی حسد، او را چنان در رنج انداخت که بهره اش، مرگ تدریجی و عمر کوتاه گردید.

خدا از حسود بیزار است

تأیید برمعنی نخست، روایت دیگری است از رسول خدا (ص) که می‌فرماید:
«قالَ اللّهُ عزَّوجَلّ لِموسی بنِ عمران: لا تَحسدنَّ النّاسَ علی ما آتیتُهمْ مِنْ فَضلِی ولا تَمدّنَّ عَینَیکَ إِلی ذلکَ ولا تتّبعهُ نفسَک فإنَّ الحاسِدَ ساخِطٌ لِنعمتی صادٌّ لقسمی الَّذی قسمتُ بینَ عبادِی ومَنْ یَکُ کذلکَ فلَسْتُ منهُ ولیسَ منّی.[۶۳]
خدای عزّوجل به موسی بن عمران فرمود بر آن چه من در اثر مهر خود به مردم داده‌ام، رشک مبر و چشمانت را به آن مدوز وخود را دنبال آن مینداز؛ زیرا که حسود بر نعمت‌های من خشمگین است و از نصیبی که برای بندگانم تعیین کرده‌ام، جلوگیری می‌کند، و هر کس چنین باشد، از من نیست و من از او نیستم.»
آری کسی که از نعمت دادن خدا به کسی خشمناک باشد و بخواهد رحمت الهی را بر بندگان سدّ کند، خدای بزرگ از او بیزار است و کسی که خدا از او بیزار باشد، بدبخت‌ترین خلق خواهد بود.

حسد برادران

بسیار اتفاق می‌افتد که برادری بر برادرش رشک می‌ورزد و آن قدر می‌کوشد تا برادر خود را نابود کند، وخودش را بی بال وپر سازد.
هابیل وقابیل، فرزندان حضرت آدم (علی نبینا وآله) بودند. هر دو به درگاه خدا قربانی کردند. نیت پاک هابیل موجب شد که قربانی اش قبول شود و گمان پلید قابیل -که می‌پنداشت خدا را می‌توان بازی داد- موجب شد که قربانی اش رد شود؛ پس بر برادر، رشک برد و سر برادر، را آن قدر با سنگ کوفت تا جان داد.
قرآن می‌فرماید: «فأصبحَ مِن الخاسرین» قابیل از کرده پشیمان شد ولی هنگامی که پشیمانی سودی نداشت. او تا دم مرگ با غم و اندوه دست به گریبان بود و جز سوختن و ساختن در آتش بدبختی چاره‌ای نداشت.
قابیل با این جنایت فجیع، هم دین خود را از دست داد و هم دنیای خود را؛ درصورتی که اگر پیش از آلوده کردن دست خود به جنایت، اندکی فکر می‌کرد که چرا قربانی برادرش هابیل در درگاه خدا پذیرفته شد و قربانی او مردود گردید، پی می‌برد که علت پذیرفته شدن قربانی برادر، خلوص نیت بوده است؛ زیرا عزیزترین و گران بهاترین چیز خود را برای قربانی در راه خدا آماده کرده بود؛ ولی قابیل در فعل خود اخلاص نداشت و بی ارزش‌ترین چیز خود را برای قربانی آورده بود.
خدا را نمی‌توان گول زد؛ اگر قابیل بدین نکته پی می‌برد، سرانجامِ خوشی می‌داشت؛ ولی حسد او را از فکر صحیح بازداشت وخسر الدنیا والآخرة گردید.

جلوگیری حسد از تشخیص صحیح

حسد مجال تأمل و اندیشه نمی‌دهد؛ زیرا اگر حسود بی چیز، کمی بیندیشد و علت رسیدن به چیزی را که به خاطر آن به دیگران حسد می‌برد، دریابد، شاید خود او هم همت کند و بکوشد و بدان برسد؛ ولی چنان که گفته شد، حسد افکارش را مختل کرده، نمی‌گذارد به طور صحیح فکر کند و راه را از چاه تمییز دهد؛ بلکه پیوسته او را می‌سوزاند و او را برمی انگیزاند، تا کاری کند که نزد خدا وخلق روسیاه، و بدبخت دو جهان گردد.
حسد جانوری است گزنده که در درون انسان جای گزین می‌شود و پیوسته دل را با نیش زهرآگین خود می‌آزارد؛ چنان که ترتیب اثری به تمایلاتش داده شود، روزبه روز شدیدتر وخطرناک تر و مسموم تر می‌شود.
بار خدایا!
بار خدایا! ما را از شر حسد نجات بده و به مسلمانانی که بدین بیماری گرفتارند، شفا عنایت فرما وآنان که مبتلا نیستند و در خطر آن هستند، محفوظشان بدار که بدین سم کشنده و خطرناک، مسموم نگردند.
بشر اگر باخدا باشد و در هر کار خدا را در نظربگیرد، خیر دنیا و آخرت نصیب او خواهد شد؛ ولی اگر از خدا دور شود، نابودی و عذاب اخروی در انتظار او خواهد بود.
خدای تعالی در سوره فلق به پیغمبر خود دستور می‌دهد که از شر حسودان به ذات پاک او پناه برد؛ زیرا تنها اوست که می‌تواند شر حسودان را دفع کند.
مردمان شایسته وخدمت گزاری که در میان مسلمانان یافت می‌شوند، می‌توانند به این جامعه بدبخت، خدمتی کنند و باری از دوش آن بردارند؛ ولی بر آن‌ها حسد می‌بریم وآن قدر می‌کوشیم تا نابودشان سازیم؛ هر کدام پیروز شوند جامعه زیان کرده است، زیرا اگر حسود فاتح شود فاسد و پلیدی بر آن جامعه حکم فرما شده است و اگر آن دیگری پیروز شود، نیرویی که باید در راه اصلاح به کار رود، در راه دفاع شخصی به کار گرفته شده و یکی از ذخایر جامعه به هدر رفته است.
شاید هم پس از این دیگر اوضاع و احوال برای خدمت گزاری او مساعد نباشد و نتواند کاری انجام دهد؛ بلکه شاید حسن نیت او هم از میان رفته باشد و در اثر مبارزات، او هم مانند دیگران، فردی فاسد شده باشد و منافع جامعه را در خود متمرکز ببیند؛ در نتیجه یک نسل، بلکه چندین نسل را بدبخت کند و به خاک سیاه بنشاند.
تمام این بدبختی بزرگ در اثر بدخواهی یکی دوتن حسود بوده است که از آغاز، خار راه او شدند و نگذاشتند که نیت پاکش باقی بماند و نیروی خود را به کار اندازد و خدمتی بکند.

حسد [۶۴]

حسودان دو دسته‌اند

مبتلایان به بیماری مهلک حسد دو دسته‌اند:
۱. کسانی که بر یک نعمت مخصوص حسد می‌برند و آن بر حسب شخص حسود ویا محیطی که در آن زندگی می‌کند، مختلف می‌باشد.
بیش تر موارد این گونه حسد، جایی است که میان حاسد و محسود، جهت اشتراکی باشد، از قبیل خویشاوندی یا هم شهری بودن یا باهم در رشته مخصوصی اشتغال داشتن یا رقابت در مقامی داشتن یا مورد احتیاج بودن ومانند این‌ها که جهات ارتباط میان مردم می‌باشد؛ ولی گاهی هم کار پلیدیِ حسود بالا می‌گیرد و با نبودن هیچ گونه اشتراکی، حسد می‌برد و بدخواهی می‌کند.

راهنمایی امیرالمؤمنین (ع)

حضرت علی (ع) می‌فرمایند: «روزی، از آسمان، مانند قطرات باران می‌آید و به هر کس به اندازه‌ای که نصیب اوست -چه زیاد و چه کم- می‌رسد. اگر یک تن از شما دید که برادرش در جهتی فزونی دارد، با او دشمن نشود؛ زیرا مسلمان تا موقعی که از او کار زشتی سر نزده است که از ذکرش در دهان یاوه گویان، شرمنده گردد، مانند قمارباز برنده‌ای است که پی درپی می‌برد و باخت ندارد. مسلمانی که از خیانت پاکیزه باشد، چنین است که پیوسته یکی از دو موفقیت در انتظار اوست: یا خدا او را به مهمانی می‌خواند - که پذیرایی خدایی بالاترین چیزهاست و یا روزی خدایی به وی می‌رسد؛ در این صورت او کسی است که دارای فرزند و همسر و مال و منال است و معزّز و محترم می‌باشد- و دین و شرافت خود را حفظ کرده است.»[۶۵]
اینک به ذکر چند مورد از موارد حسد این دسته، می‌پردازیم:

حسد بر جاه و جلال

نمونه کامل و فرد بارز حسد، رشک بردن بر جاه وجلال است؛ این گونه حسود، از دیدن مقام شامخ دیگران رنج می‌برد و با دارندگان آن، از در دشمنی داخل می‌شود و به این بسنده نمی‌کند؛ بلکه با هر کس که آنان را به نیکی یاد کند، دشمن می‌شود و طاقت شنیدن مدح و ستایش دیگران را ندارد؛ تا از کسی در حضور او تعریفی بشود، تکذیب می‌کند و انتقاداتی چند از آن می‌شمرد و یا می‌گوید که لیاقت این مقام را ندارد؛ اگر حسود ریاکار باشد و خواسته باشد به صورت ظاهر از غیبت اجتناب کند، در موقع شنیدن تعریف، سکوت می‌کند و با سکوت خود تعریف را باطل می‌کند و یا می‌گوید من نمی‌دانم و یا خبر ندارم؛ آن گاه در جایی که مناسب بداند به طور کلی شروع به انتقاد می‌کند که تعریف کننده و هم چنین شنوندگان تعریف، خود به خود پی به بطلان آن سخن ببرند.
مولوی بلخی گوید:
ور حسد گیرد تو را ره در گلو، در حسد ابلیس را باشد غلو؛ کو ز آدم ننگ دارد از حسد؛ با سعادت جنگ دارد از حسد. عقبه‌ای زین صعب تر در راه نیست؛ ای خنک آن کس حسد همراه نیست. این حسد خانه حسد آمد بدان، کز حسد آلوده گردد خاندان. خانمان‌ها از حسد گردد خراب؛ باز شاهی، از حسد گردد غراب.

حسد بر ثروت

کسی که در محیط مالی و زراعتی و تجارتی باشد و به طور کلی کسی که فکرش پست باشد و پیوسته در امور مالی دور بزند، بر ثروت حسد می‌برد و بدخواه کسی می‌شود که ثروتی دارد و آرزومند است که ثروت از دستش برود. برای رسیدن بدین آرزو، از هیچ اقدامی فروگذار نمی‌کند بلکه می‌کوشد که مال او را از میان ببرد.
در معاملات او را مغبون می‌کند و به اصطلاح کلاه سرش می‌گذارد، وی را به قماربازی ترغیب می‌کند، یا وسایلی برمی انگیزد که اموال او ضبط شود، یا اگر خودش قلدر باشد، ثروت او را غصب می‌کند، ویا به مجالس عیش و نوش و باغ وبستانش می‌خواند، یا او را در فکر انتخاب و نمایندگی مجلس شورا می‌اندازد. یا چنان چه روش مالکین زورگو و ستم کار است، دستور می‌دهد آب اندازند و قنات آن بی گناه را خراب کنند و یا محصول او را غارت کرده، به یغما ببرند، یا نقشه دیگری می‌کشد و او را به نام آن که دنیای دیگری را ببیند، در فکر سفر به دنیای غرب می‌اندازد ویا به اقسام دیگر از بین بردن ثروت، متشبث می‌شود که در این جهت همگی با هم شریک ومانند پول به دریا ریختن می‌باشد.
دیگر از کارهایی که این گونه حسود انجام می‌دهد، این است که می‌گوید: ثروت ثروتمندان نامشروع است و همه از دزدی وکلاه برداری به دست آمده است؛ من نمی‌گویم که ثروت آنان همگی از راه حلال به دست آمده است؛ بلکه شاید بسیاری از ثروتمندان از طریق نامشروع ثروت پیدا کرده‌اند؛ ولی باید گفت حمله عمومی به ثروتمندان از حسد سرچشمه می‌گیرد.
پیدایش حزب کمونیست در جهان، از میان این دسته از حسودان بوده است. گمان نرود که این گونه حسودان باید فقیر باشند؛ بلکه بسیار دیده شده است که حسود توانگر است ولی به قدری پلید است که نمی‌تواند دیگری را ثروتمند ببیند.

حسد بر شجاعت

کسی که در محیط زد وخورد ومبارزه، پرورش یابد، بر دلیری وشجاعت، حسد می‌ورزد و با کسانی که دارای این غریزه عالی هستند بدخواهی می‌کند و می‌کوشد که شهرت آن‌ها را به شجاعت، از میان ببرد وآن‌ها را از شرکت در مبارزات یا حضور در میدان‌های نبرد باز دارد، و اگر در این راه پیروزی نیافت، به قتل او همت می‌گمارد، و او را در مهالکی بسیار خطرناک می‌اندازد؛ از این کارها که نتیجه نگرفت، در فکر مسموم کردنش می‌افتد ویا به وسیله قتل مخفی و ترور، مقصود خود را عملی می‌سازد.

شَغاد برادر رستم

در داستان‌های باستانی چنین آورده‌اند: شَغاد برادر رستم بود و بر او رشک می‌برد؛ لذا به قتل برادر نامدار همت گماشت؛ چاهی را پر از خنجر وتیغ و نیزه وسلاح‌های برنده نمود و روی آن را پوشانید؛ تهمتن را با لطائف الحیل از آن جا عبور داد؛ رستم در آن چاه فرو افتاد و تیغ‌های تیز و خنجرهای برنده بر تن او کارگر شد و در آن سیه چال آن قدر ماند، تا جان داد.

دشمنی خالد

خالد بن ولید که در محیط سپاهی گری و یغماگری عرب پرورش یافته بود و جز زدن و کشتن و بردن؛ نمی‌دانست، از فضیلت‌های امیر المؤمنین (ع) دلیری آن حضرت را درک کرده بود و بر دلاوری آن حضرت رشک می‌برد و حسد می‌ورزید فرصتی پیش آمد و غافل گیرانه عازم ترور آن حضرت گردید. خلیفه وقت (ابوبکر) نیز با او در این تصمیم هم پیمان بود. نقشه چنین بود که هنگامی که علی (ع) در نماز جماعت سلام نماز را می‌دهد، خالد بلافاصله جنایت خود را انجام دهد، ولی ابوبکر در حال نماز منصرف شد و در تشهد، پیش از آن که سلام نماز را بگوید چنین گفت «یا خالدُ لا تفعل ما أمَرتُکَ؛ ای خالد آن چه به تو فرمودم، انجام مده!» سپس سلام نماز را گفت.
علی (ع) به توطئه پی برد؛ جریان را از خالد پرسید؛ خالد به ناچار تفصیل را گفت. علی (ع) پرسید: اگر ابوبکر از فرمان خود پشیمان نشده بود، تو به چنین کاری اقدام می‌کردی؟ خالد گفت: آری.[۶۶]

حسد بر دانش

کسانی که در محیط تحصیلی و رشته علم ودانش قدم می‌زنند، بر برتری علمی دیگران حسد می‌برند و می‌کوشند که صیت علمی آن‌ها را از بین ببرند؛ یا اگر محصّلی را دیدند که با جدّیت مشغول تحصیل است وآینده درخشانی دارد، برای او ایجاد موانع می‌کنند، وسائل تفریح وعیش و عشرت را برای او فراهم می‌کنند و او را با لطائف الحیل از تحصیل باز می‌دارند.
اگر استادی در محیطی علمی باشد و روز به روز در اثر فکر و کار، ترقی علمی کند، او را به هجرت از محیط دانش وادار می‌کنند و به محیط جهل می‌فرستند؛ در فکر نمایندگی مجلس و پست‌های حساس می‌اندازند، تا در پی آن برود و از درگاه دانش رانده شود.
شنیدم که بیمارستانی، جراح فاضل و دانشمندی داشت که پی درپی عمل جراحی می‌کرد و دانشمندتر می‌گردید؛ وی را ترقی دادند و به مقامی بالاتر بردند تا در بیمارستان نماند؛ زیرا اگر در آن جا می‌ماند، تخصصش در جراحی افزوده می‌گشت و مقام شامخی را حائز می‌شد.

حسد به صورت انتقاد علمی

گاهی در میان اهل دانش، حسد به صورت انتقاد علمی ظهور می‌کند؛ نظریات دانشمند دیگری را مورد بحث قرار می‌دهد و بر آن خرده می‌گیرد، گاهی کار بالا گرفته و حسد اشتداد پیدا می‌کند و نظریات علمی آن دانشمند، حقیقةً در نظر حسود، باطل و نادرست می‌نماید؛ در این هنگام است که سخنانی از دهانش بیرون می‌آید که سزاوار مقام بزرگ دانشمندی، نمی‌باشد.
طبیبی از طبیب دیگر سخت بدگویی می‌کرد؛ هنگامی که آن طبیب از او گلایه کرد و گفت که من از نیکی تو می‌گویم و تو از من بد می‌گویی او جواب می‌دهد که هر دو راست می‌گوییم!

حسد بر قدرت

کسانی که دارای نفوذ وقدرتی هستند، نمی‌گذارند که در منطقه قدرت و نفوذشان، دیگری صاحب قدرت باشد و نفوذی مانند نفوذ آن‌ها یا کم تر از آن در آن منطقه پیدا شود. به هر وسیله‌ای که بتوانند، سعی می‌کنند که رقیب را نابود کرده، قدرتش را از بین ببرند؛ یا اگر تشخیص دادند که کسی کم کم دارد قدرتی به دست می‌آورد وشاید در آینده قدرتمندی متنفذ گردد، او را می‌کوبند، و نوزاد را در حالتی که هنوز جنین است، خفه می‌کنند.
اینان برای حفظ قدرت خویش به هر دست آویزی متشبّث می‌شوند: در میان مردم ایجاد اختلاف و دو دستگی می‌کنند؛ سران را به جان یک دیگر می‌اندازند؛ مانع از رشد عقلی وعلمی جامعه می‌شوند؛ از عمران و آبادی جلوگیری می‌کنند؛ از ارتباط مردم با قدرت‌های دیگر جلوگیری می‌کنند؛ حتی به جنایات دست می‌زنند، تا قدرت خود را نگاه دارند.
اینان از هیچ گونه عمل ناپسندی برای حفظ قدرت رو گردان نیستند؛ سخن چینی را بزرگ‌ترین حربه خود می‌دانند و آن را از فعالیت‌های پشت پرده می‌شمارند و از شاهکارهای سیاسی خود می‌پندارند، غافل از آن که چنین روشی به پست‌ترین و نالایق‌ترین مردم اختصاص دارد.
پست‌ترین این دسته از حسودان، کسانی هستند که خود قدرتی ندارند و دارای نفوذی نیستند؛ ولی بر دارندگان قدرت و صاحبان نفوذ، رشک می‌برند و بعضی از آنان چنین می‌پندارند که اگر آن دارنده قدرت نباشد، نفوذ از آنِ آن‌ها خواهد بود؛ لذا با او ستیز ودشمنی می‌کنند، وآن را به صورت‌های مختلف -گاه زیر پرده، گاه آشکارا- انجام می‌دهند.

حسادت‌های جزئی

نالایق‌ترین مردم، حسودانی هستند که بر چیزهای جزئی و بی ارزش حسد می‌ورزند.
اگر کسی بسیار بخوابد، بر او حسد می‌برند؛ اگر کسی بیش تر از آنان غذا بخورد، بر او حسد می‌برند؛ اگر کسی کمی فربه باشد، بر او حسد می‌برند؛ اگر قدش بلند باشد، بر او حسد می‌برند و حسد خود را به صورت انتقاد یا متلک یا فحش و بدگویی جلوه می‌دهند و گاه به صورت نصیحت و خیرخواهی، رشک خود را آشکار می‌کنند.
کار به جایی می‌رسد که دسته‌ای از مردم هنگامی که می‌خواهند به کسی اظهار علاقه کنند، به او می‌گویند: چرا لاغر شده‌ای؟ چرا کم غذا می‌خوری؟ شما کم خواب هستید؟ گویا وظیفه اینان، جاسوسی خواب و خوراک وچاقی و پوشاک دیگران است.
اغلب اینان مردمی ناتندرست وضعیف المزاج می‌باشند؛ پس بنابراین، راز حسد ایشان آشکارا خواهد بود.

حسد بر همه چیز

۲. این دسته از حسودان - که پلیدتر و شریرتر از دسته نخستین هستند- حسودانی می‌باشند که بر همه نعمت‌ها حسد می‌ورزند وحسدشان اختصاص به نعمت مخصوصی که با آنان ارتباط داشته باشد ندارد؛ بلکه بر هر نعمت و سعادتی که کسی دارا باشد، رشک می‌برند: طبیب است، بر تاجر رشک می‌برد؛ کارگر است، بر متنفذ سیاسی حسد می‌برد. این دسته از حسودان آرزومندند که هر کس دارای هر نعمتی است از کَفَش برود؛ هر چند خود حسود از آن نعمت بهره مند باشد، و زیان آن شخص را خواهان است؛ هر چند به زیان خودش تمام شود.

نظریه یک فیلسوف

خواجه نصیر الدین طوسی - علیه - از کِنْدی -فیلسوف معروف عرب- نقل می‌کند که او گفته است: حسود، شریرترین مردم است؛ زیرا هر کس هر قدر هم پلید باشد، آرزومند است که زیان به دشمنش برسد؛ ولی حسود آرزومند است که هم به دشمن و هم به غیر دشمن، زیان برسد؛ ولی نظر من آن است که حسود ازین هم پست تر است. زیرا آرزومند رسیدن زیان به دوستش نیز می‌باشد؛ بلکه بر کسی که سال‌ها به وی نیکی کرده و از خوان بی دریغش بهره مند شده است، رشک می‌برد.
حسد خویشان بر یک دیگر از این قبیل است؛ زیرا نزدیک‌ترین مردم به هم، خویشاوندان می‌باشند و بدبختی هر کدام، بدبختی دیگری است؛ ولی حسود پلید، این چیزها را نمی‌فهمد؛ خواهان زوال نعمت از دیگری است؛ هر چند نزدیک‌ترین خویشان و بهترین دوستانش باشد.

داستانی از گلستان

سعدی می‌گوید: پادشاهی پسری داشت که در وی آثار عقل و کیاست آشکارا بود و دلیری اش به اندازه‌ای بود که در نبردی که سپاه دشمن، بی قیاس و سپاهیان پدرش اندک بود، دشمن را شکست داد؛ ازین جهت بسیار مورد مهر پدر قرار گرفت. برادرانش بر وی حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهرش از غرفه دید و دریچه بر هم زد؛ پسر به فراست دریافت و گفت: «محال است که هنرمندان بمیرند؛ بی هنران جای ایشان بگیرند.»

رشک نزدیکان بر یک دیگر

رشک دختران بر دختران عمو و دایی و عمه و خاله، بسیار است و هم چنین رشک پسرعموها و پسردایی‌ها وپسرخاله‌ها وعمه‌ها، فراوان می‌باشد؛ بلکه رشک خواهر بر خواهر و برادر بر برادر کم نیست. شنیدم در یکی از شهرهای عراق، پدری بر پسرش رشک می‌ورزید؛ بلکه دور نیست که مادری یافت شود که بر دخترش حسد ورزد.
بارها شده است که خاندانی بزرگ در اثر رشک افراد آن‌ها برهم، نابود شده و از میان رفته است؛ زیرا هر یک از افراد آن، تیشه‌ای از حسد بر دست گرفته، به ریشه دیگری می‌زنند و در نتیجه ریشه خود را قطع می‌کنند؛ لذا همگی نابود می‌شوند.
در برابر، خاندان‌هایی کوچک به واسطه پاکدلی، به مقامات عالی و ارجمندی رسیده‌اند؛ زیرا تا یکی از ایشان به مقامی برسد، همه از او پشتیبانی می‌کنند و در تثبیت وترفیع مقام او همت می‌گمارند؛ او نیز دست یک یک آن‌ها را می‌گیرد و به بالا می‌برد؛ پس همه به مقامات عالی می‌رسند.

اقلیت متشکّل

اقلیت‌های متشکّل به وسیله پشتیبانی اجزای آن از یک دیگر، روز به روز مقام اجتماعی خود را افزون تر و محکم تر می‌کنند؛ بلکه گاه می‌شود که زمام قدرت اکثریت را نیز در دست می‌گیرند؛ ولی اکثریت‌های متفرق که حسد، آنان را پراکنده کرده است، روز به روز تحلیل می‌روند و از مقام اجتماعی خود -که رو به کاهش و در حال تزلزل است- محافظت نمی‌کنند.
از این جهت است که این اکثریت‌ها همیشه توسری خور آن اقلیت‌ها هستند. از امثال یزدی است که «آن‌ها دو نفر بودند وهمراه؛ ما ده نفر بودیم وتنها.»
ملل بسیاری در جهان بودند که سربلندی داشتند؛ ولی چون صفت زشت حسد در آنان راه یافت، راه نیستی را پیش گرفتند و نیست شدند و اکنون کم‌ترین اثری از آنان باقی نیست.

انحطاط مسلمانان

مسلمانان، تا موقعی که دارای روحی پاک و روانی تابناک بودند، سربلندترین افراد بشر و ملل عالم به شمار می‌آمدند؛ ولی حسد کار خود را کرد و در میان ایشان ایجاد اختلاف کرد؛ آن وحدت و یگانگی از میان رفت؛ آن فداکاری و از خود گذشتگی رخت بربست؛ ازین روست که روز به روز، بلکه ساعت به ساعت ودقیقه به دقیقه به سرمنزل فنا و نیستی نزدیک می‌شوند.
مسلمانان چه بودند وچه شدند؟ چرا آن سان بودند وچرا این سان شدند؟ دل پاک و متحد بودند، آن سان بودند؛ چرک دل شدند ومختلف، این سان شدند؛ در خاک سیاه نشستند؛ تخت وتاج و کلاه را باختند.
هنوز چند روزی نگذشته که هشتاد میلیون عرب از جمعیتی بسیار اندک -که ذلیل‌ترین ملل به شمار می‌آمدند- شکست خوردند.
حسد نگذاشت که عرب‌ها با هم ائتلاف داشته باشند؛ آتش اختلاف، آن‌ها را دامن زد تا کار به جایی رسید که در برابر دشمن مشترک، به یک دیگر خیانت کردند وسرانشان رضایت بیگانگان را بر موفقیت خودی ترجیح دادند.
دیروز، اختلاف میان سران عرب، اندلس را از دست مسلمانان خارج کرد؛ امروز اختلاف آن‌ها فلسطین را از چنگشان به در برد و تیری در پهلوی جهان عرب جای گرفت که هر آن ممکن است تا قلب فرو نشیند. بار خدایا! بر این یک مشت مسلمان وامانده رحمتی فرما واین نیمه جانی را که در آن‌ها مانده است، محفوظ بدار و آنان را راهنمایی کن و از گمراهی نجات بخش و حسد را که سرچشمه نفاق است، از دل‌های آنان بیرون افکن؛ ایشان را اندکی به خود آور، تا هم چنان که تو را فراموش کرده‌اند، دگرباره به یاد آورند و به سوی تو گرایند؛ پس در حال خویش بیندیشند و بیماری‌های خود را در یابند و در فکر درمان شوند.

حسد[۶۷]

فطرت خویشتن دوستی

یکی از صفاتی که فطری انسان، بلکه فطری حیوانات نیز می‌باشد، دوست داشتن خویشتن است که آن را حب نفس نیز می‌گویند. خویشتن دوستی، یکی از اساسی‌ترین غرایز حیوانی است و به انسان اختصاص ندارد.
مقصود از فطری بودن صفت آن است که در موقع نمایان شدن، هیچ گونه اراده‌ای که ناشی از عقل و ادراک باشد، در آن مدخلیّت ندارد؛ بلکه بدون توجه، آن چه که از آثار آن صفت است، بروز می‌کند و خود به خود رفتاری که معلول آن می‌باشد، انجام می‌شود، و کاری که باید از آدمی سر بزند به انجام می‌رسد؛ هر چند خود او نخواسته باشد.

غریزه جلب سود و دفع زیان

خویشتن دوستی، غریزه‌هایی چند می‌زاید که سراسر زندگی بشر با آن‌ها هم راه است.
یکی از آن‌ها غریزه جلب منفعت و دیگری، غریزه دفع ضرر است؛ زیرا این دو از لوازم خویشتن دوستی است؛ پس هر فردی از افراد بشر به حکم فطرت، بدون آن که نیروی خرد وعقل در آن دخالت داشته باشد، دارای این دو غریزه می‌باشد؛ البتّه عقل در شناختن سود و زیان دخالت می‌کند و برای کبرای فطری، تعیین صغری می‌نماید.
فطرت حبّ نفس - چنان چه اشاره شد - اختصاص به انسان ندارد وحیوانات هم خویشتن دوستی فطری دارند.
زاییده‌های آن، یعنی، غریزه جلب منفعت و دفع ضرر نیز اختصاص به انسان ندارد؛ بلکه در حیوانات حکم فرماست، حتی کرم‌های خاکی نیز دارای این دو غریزه هستند؛ چنان چه هنگامی که با فشاری از خارج، تماس پیدا کنند، فوراً خود را جمع می‌کنند و نیروی خود را متمرکز کرده، آماده دفاع می‌شوند؛ زیرا غریزه کرم از زیان آن فشار می‌هراسد؛ ولی در برابر، اگر موقعیت ملایمی پیش آید و مکان سودمندی پیدا کند، خود را باز نموده و به تغذیه می‌پردازد.
گل‌هایی هستند که هنگام شکفته شدن اگر به آن‌ها دستی بخورد، فوراً بسته می‌شوند وحالت گریز یا دفاع به خود می‌گیرند؛ ولی به طور کلی نمی‌توان در تمام نباتات به وجود این غریزه -آن طور که در انسان وحیوان موجود است- حکم کرد وشاید این گل‌ها یکی از حلقه‌های اخیر نباتی نزدیک به حیوان باشند.

انسان و این دو غریزه

دو غریزه «در پی سود شدن» و «از زیان گریختن» در انسان به طور کامل موجود است. محال است که انسانی برای رسیدن به چیزی اقدام کند و بداند که آن چیز برای او زیان دارد.
این مَثَل مشهور است که «کارد دسته خود را نمی‌برد» چنان چه محال است که بشری پی برد که زیانی بدو متوجه است و در مقام دفاع برنیاید؛ بلکه از زیان‌های احتمالی نیز می‌هراسد و از آن جلوگیری می‌کند. البتّه در تعیین مصادیق سود و زیان میان افراد بشر، اختلاف بزرگی موجود است؛ ولی در دو اصل فطری -جلب سود ودفع زیان- کوچک‌ترین اختلافی نیست.
اگر بگوییم حسود از این دو اصل فطری خارج می‌باشد، گزافه نگفته‌ایم؛ زیرا در اثر پلیدی و شرارتی که داراست، به زیان خود نیز اقدام می‌کند وخود را به آتشی که به دست خود افروخته است، می‌سوزاند وخاکستر می‌کند. چه خوش گفت آن که گفت: «کلُّ حاسدٍ عَدُوُّ نَفسِهِ وصَدیقُ عَدوِّه؛ هر حسودی دشمن خود و دوست دشمنش می‌باشد» با آن که دشمن خود بودن و دوست دشمن شدن، بر خلاف فطرت انسانی است؛ پس حسود از انسانیت به دور است.
حسود تا کسی را دارای نعمتی ببیند، سوز و گدازش می‌افزاید؛ زیرا زخمش التیام نمی‌پذیرد؛ چنان چه بعضی از حکما گفته‌اند: «الحسدُ جرحٌ لا یَبْرَأ».

غریزه آسایش دوستی

از غرایز دیگری که زاییده خویشتن دوستی است، غریزه آسایش خواهی است. انسان می‌کوشد که برای خود آسایش بیش تری فراهم کند، خواه آسایش مکانی باشد، خواه آسایش زمانی یا به طور کلی آسایش روحی، بزرگ‌ترین مقصد هر یک از افراد بشر است.
حسود از این غریزه هم به دور است؛ زیرا پیوسته برای خویش تولید ناراحتی می‌کند وآسایش خود را برهم می‌زند وشب و روز آرام ندارد؛ برای خود هرگونه زیانی را فراهم می‌کند و از شدت ناراحتی گاه اقدام به خودکشی می‌کند، و گاه اقدام به قتل محسود می‌کند؛ در نتیجه خودش گرفتار می‌شود و چاهی را که برای دیگری کنده است، خود در آن می‌افتد و به کیفر رفتار پلید خود می‌رسد.

زنی حسود

در کتابی خواندم که در کرمان، زنی بود بسیار حسود، همسایه‌ای داشت به نام خواجه سلمان که مردی ثروتمند وبسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشک می‌برد و می‌کوشید که اندکی از نعمت‌های آن مرد شریف را کم کند و نیک نامی او را از میان ببرد؛ ولی کاری از پیش نمی‌برد و خواجه به حال خود باقی بود.
عاقبت روزی تصمیم گرفت، که خواجه را مسموم کند: حلوایی پخت و در آن زهری بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامی که خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانی نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتی است. خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوی مقصدی از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد که خسته و مانده و گرسنه بودند. خواجه را بر آن دو، شفقت آمد. نان وحلوا را بدیشان داد؛ آن دو آن را با خشنودی فراوان، از خواجه گرفتند وخوردند و فی الحال مردند.
خبر به حاکم شهر رسید، وخواجه را دستگیر کرد، هنگامی که از وی بازجویی شد، خواجه داستان را گفت. حاکم کسی را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر کردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زاری آغاز کرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد که آن دو تن، یکی فرزند او، و دیگری برادر او بوده است.
خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یکی دو روز مرد.
آری خودم کردم که لعنت بر خودم باد. این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود کند و دو جوان رعنایش را فدای حسد خویش کرد؛ تا زنده بود، پیوسته در عذاب بود و سرانجام جان خود را در راه حسد از دست داد و در جهان دیگر به آتش غضب الهی خواهد سوخت.

حسود انسان نیست

با ذکر این چند نکته روشن شد که اگر بگوییم حسود انسان نیست، راه دوری نرفته‌ایم؛ بلکه حسود از حیوانات و جانوران هم پست تر است؛ زیرا آنان در برابر زیان یا می‌گریزند، ویا از خود دفاع می‌کنند؛ ولی حسود زیان‌ها را به سوی خود می‌کشاند و به اختیار، خود را در آتش می‌اندازد.

دشمنی حسود

حسود شریرترین دشمنان است؛ زیرا هر دشمنی را با محبت ومهربانی می‌توان رام نمود و می‌توان با پوزش خواستن و خوشرویی، آرام ساخت، تا از دشمنی درگذرد و از در دوستی درآید؛ ولی با حسود هر چه دوستی و مهربانی شود ومحبت نشان داده شود، دشمنی اش شدیدتر و عنادش افزون تر وخطرناک تر می‌گردد.
اگر ریشه دشمنی در میان دو کس از میان برود، دشمن، دوست می‌شود و کینه اش از بن کنده می‌شود؛ ولی کینه حسود ریشه اش از بن کندنی نیست؛ زیرا موجِد آن، وجود نعمت یا فضیلت در کسی است؛ پس تا نعمتی در محسودی یافت می‌شود، حسود در دشمنی ثابت قدم است.
کسی به حسود خود گفت: چه کنم که از دشمنی با من درگذری؟
حسود پاسخ داد: می‌خواهم روی زمین نباشی.
گاهی دشمنی حسود با کسی است که هیچ گاه از او بدی ندیده، بلکه همیشه از او به وی خوبی رسیده است. این جاست که آن پاک نهاد هر چه بیش تر نیکی کند، دشمنی آن حسود، افزوده تر می‌گردد.

قاتل پادشاه روم

بر سزار - پادشاه روم - تنی چند حمله کردند که او را بکشند. شاه یکی از دوستان نزدیک خود را که «بروتوس» نام داشت، در میان آن‌ها دید؛ گفت: بروتوس تو هم؟
بروتوس صمیمی‌ترین دوستان سزار به شمار می‌آمد و قیصر او را تا ساعت کشته شدن، از یاران خود می‌دانست؛ ولی حسد، دوستی نمی‌داند؛ نیکی را نمی‌شناسد؛ خدمت گزاری را بلد نیست؛ ادا کردن حق را نمی‌فهمد؛ وفا را یاد نگرفته است؛ نمک را می‌خورد و نمکدان را می‌شکند؛ جز خانه خراب کردن، عزت و شرف را بر باد دادن، وآشیانه‌ها را برهم زدن، چیز دیگری نمی‌خواهد؛ جز از نابودی کسان و ذلت بندگان خدا، لذتی بر او متصور نیست.

حسد بر بیگانگان

حسودان بر سه دسته‌اند: دسته نخستین که شرارت و جنایتشان مانند عددشان از دو دسته دیگر کم تر است؛ حسودانی هستند که تنها بر بیگانه حسد می‌برند و با خودی کاری ندارند. اینان شریف‌ترین حسودانند و راه سعادت برای آن‌ها بازتر است؛ چون این صفت پلید در آن‌ها ریشه ندوانیده و از بن کندن آن آسان است. دوستان وخویشان از این دسته حسودان بدی نمی‌بیند؛ این‌ها با خودی کاری ندارند. هم کیشان آن‌ها از دست آن‌ها در آسایشند و هم شهریانشان را نمی‌آزارند؛ با هم میهنان خود ستیزه جویی نمی‌کنند؛ بلکه تمام بدی و دشمنی آن‌ها با بیگانگان است. شاید بعضی این صفت را فضیلت پندارند. این دسته بیش تر از افرادی تشکیل می‌شوند که تربیت عالی ندارند و دارای تعصب خانوادگی یا منطقه‌ای و مانند آن می‌باشند. اینان هرچند خودشان از حسدشان زیان می‌برند، ولی برای کسانشان سودمند هستند.

حسد بر خویش و بیگانه

دسته دوم که شرارتشان از دسته نخست بیش است، حسودانی هستند که خویش و بیگانه در نظرشان یک سان است و بد هر دو دسته را خواستارند.
اگر خویش سربلند شود، افسرده می‌شوند و می‌کوشند او را سرنگون سازند؛ و اگر بیگانه سربلند گردد، با او نیز چنان می‌کنند. پیوسته با همه در ستیزند؛ همه را دزد وخائن وجنایت کار می‌خوانند؛ بر دوست رشک می‌برند و بر دشمن حسد می‌ورزند؛ دوست و دشمن را نمی‌شناسند؛ با همه خلق خدا سر دشمنی دارند. هر کس دارای نعمتی باشد، با وی به جنگ در می‌آیند و در این اندیشه می‌روند که آن نعمت را از کف او بیرون کنند.

حسد بر خویشان و نزدیکان

سومین دسته که باید آن‌ها را شریرترین و پلیدترین حسودان نام گذاشت، آنانی هستند که بر خویشان حسد می‌ورزند و بر دوستان رشک می‌برند؛ با بیگانگان کاری ندارند وتمام سروکارشان با خودی است.
این دسته، پست‌ترین و پلیدترین افراد بشر هستند.
بیگانه اگر به بالاترین مقامات برسد، با او کاری ندارند؛ ولی اگر یکی از خویشان، مقام کوچکی را حائز گردد، یا نعمتی را دارا شود، نیروی خود را به کار می‌اندازند که آن مقام را از او بگیرند، یا آن نعمت را از وی بربایند.
اگر از بیگانه‌ای زیانی ببینند ویا بدترین اهانت‌ها را به آن‌ها بنماید، چیزی نمی‌شمارند؛ ولی اگر نزدیکی، پایش اندکی بلغزد، روزگارش را سیاه و خانه اش را خراب می‌کنند.
این گونه افراد، خاندان‌ها را بر باد می‌دهند وخانمان‌های خود و دوستان و هم کیشان خود را می‌سوزانند. بدبختانه از این گونه مردم در میان مسلمانان بسیار است و دین اسلام هر چه زیان دیده از این دسته بوده است.
پیشوایان اسلام از این دسته رنج بسیار کشیده‌اند؛ بلکه اگر بگوییم یکی از بزرگ‌ترین علل انحطاط اجتماعی مسلمین اینان بوده و هستند، راه دوری نرفته‌ایم.

پسر عموی حضرت صادق (ع)

یکی از کسانی که در برانگیختن منصور دوانیقی بر مسموم کردن حضرت صادق (ع) دخالت داشت، یکی از عموزادگان آن حضرت بود که در دربار خلافت راه داشت. با آن که خود منصور هم از بنی هاشم و از عمو زادگان آن حضرت به شمار می‌رفت.
امیه همه بزرگان عرب را کنار گذاشت وتنها با حضرت هاشم دشمنی و ستیزه جویی نمود؛ با آن که امیه ادعا می‌کرد که برادرزاده هاشم می‌باشد.
اگر به دقت نگاه کنیم، اکنون از این گونه حسد در میان ما مسلمانان بسیار یافت می‌شود. ما آن مقدار که با خودمان حسد می‌ورزیم و ستیزه جویی می‌کنیم، با بیگانگان کاری نداریم. اگر آنان هستی ما را به یغما برند -چنان چه بردند- و اگر ناموس ما را بر باد دهند -چنان که دادند- چیزی نمی‌شماریم؛ چنان که نشمردیم. اگر آنان بر ما حکومت کنند، اهمیتی نمی‌دهیم -چنان که ندادیم- ولی با خودمان همیشه سر دشمنی داریم.
شگفتی این جاست که برای خدمت به بیگانگان، به خودمان خیانت می‌کنیم ومصالح خودمان را فدای مطامع بیگانگان می‌نماییم.
دشمنی ما با خودمان بیش از دشمنی ما با بیگانگان است؛ بلکه با آنان دشمنی نداریم وهرچه دشمنی داریم با خودمان است. حاضر نیستیم که یک تن از ما راه ارتقا وسربلندی را بپیماید؛ ولی بیگانه اگر آقایی کند، مانعی ندارد؛ پس اگر سیلی خور بیگانگان شده باشیم، تقصیر خودمان است وگرنه چهارصد میلیون مسلمان را هیچ قدرتی نمی‌تواند اسیر کند، مگر به وسیله خیانت کارانی از خود ما.

مسلمان‌های خیانت کار

چند مسلمان خیانت کار هندی با هندوها ساختند و به برادران مسلمان خود خیانت کردند و روز حمله مسلمانان را در دهلی به تأخیر انداختند، تا هندوها موفق شدند وآن قتل عام فجیع مسلمانان را در دهلی ایجاد کردند و فجایعی نسبت به نوامیس مسلمانان مرتکب شدند که تاریخ بشری را سیاه و ننگین ساختند.
عرب‌هایی در فلسطین، طوق بندگی یهود را بر گردن نهادند و داغ سازمان «هاگانا» را بر سینه زدند و بر برادران مسلمان خود تاختند و از هیچ گونه جنایتی نسبت به مسلمانان دریغ نکردند.
یکی از عرب‌های آواره و دربه در فلسطین، گفته بود که چهار تن از فرزندانش را، یکی از همین عرب‌های بنده سازمان هاگانا کشته است!
در لبنان آن قدر که ستیز و دشمنی و حسادت در میان سران مسلمان با یک دیگر هست، گمان ندارم که در میان آن‌ها و سران مسیحی باشد؛ بلکه گاهی از مسیحی‌ها کمک می‌گیرند و بر برادران مسلمان خود می‌تازند. مسلمانان بسیاری هستند که به نفع دیگران، در میان برادران خود جاسوسی می‌کنند.
هنگامی که سپاه کفر، عزم تخلیه ایران را کرد، چه بسیار خیانت کارانی بودند که از آنان می‌خواستند که ایران را تخلیه نکنند!
خاک بر سر چنین مسلمانان پلیدی که روح پیغمبراسلام (ص) از ایشان بیزار است. ای کاش مسلمانان با حمیّت و درست کار، دامن همّت به کمر می‌زدند و دست به دست هم می‌دادند واصلِ بزرگ فراموش شده اسلام -لَن یَجعَلَ اللّهُ لِلکافِرینَ علی المُسلِمینَ سَبیلاً- را، به یاد برادرانشان می‌آوردند وآنان را به مسلمانی نزدیک می‌کردند. اگر بگویم ما مسلمانان از مسلمانی دور شده‌ایم و جز اسمی از اسلام در میان ما باقی نمانده است، سخن نادرستی نخواهد بود. ما باید مسلمانی خود را اصلاح کنیم؛ زیرا هر عیب که هست از مسلمانی ماست.
بار خدایا! بر این یک مشت مسلمان مصیبت کشیده، رحمت فرست، و ما را هدایت و راهنمایی فرما.[۶۸]

شهرت دوستی

طرز تفکر مردم درباره آراستن خویشتن به صفات پسندیده، دو گونه است:
دسته‌ای دوست دارند که به نیکوکاری شهره شوند؛ هر چند حقیقتاً نیکوکار نباشند. تنها چیزی که هدف آن‌ها است مشهور شدن به خوبی وشناخته شدن به صفات پسندیده است؛ هر چند که خود در ته دل بدانند که آن گونه که مشهورند، نیستند.
کسانی دوست دارند که مردم آنان را دانشمند بدانند؛ هر چند در واقع دانشمند نباشند، به شهره شدن به دانشمندی، بسنده می‌کنند و در پی حقیقت دانشمندی نمی‌روند.
عده‌ای دوست می‌دارند که مردم ایشان را با حسن نیت بشناسند؛ هر چند در دل، حسن نیت نداشته باشند. بسیاری خواهان آنند که مردم آن‌ها را با تقوا و پرهیزکار و پاک دامن و بافضیلت بدانند؛ هرچند که اساساً با تقوا و پرهیزکاری و پاک دامنی و فضیلت آشنا نباشند.
شهره شدن به جوانمردی و فداکاری، آرزوی افراد بسیاری است؛ هرچند نسبت جوانمردی با آن‌ها، نسبت آب وآتش باشد.
اینان به چیزی که دل خوش هستند و در پی آن روانند و برای رسیدن به آن هزاران رنج ومشقّت را بر خود هموار می‌کنند، بلکه گاهی جان خود را در این راه می‌گذارند، همانا ناموری وشهرت است وبس، وچیزی که از آن می‌گریزند، گم نامی است.
کمال واقعی و فضیلت‌های حقیقی را طالب نبوده ونیستند، وتنها چیزی را که طالبند، شهرت به فضیلت و کمال است. از حقیقت بد بودن نمی‌هراسند، و از تن دادن به جنایت کاری دریغ ندارند، ولی از شهره شدن به بدی و نامیده شدن به جنایت کاری می‌گریزند.
افراد این دسته در میان تمام طبقات، از مرد و زن، بسیارند، وحتی بعضی از آنان این روش را پسندیده می‌شمارند، وآن را حفظ آبرو لقب می‌دهند.

مکتب ریاکاری

پیدایش مکتب ریاکاری وعوام فریبی در جهان، در اثر همین حس شهرت طلبی بوده است؛ این مکتب شاگردان بسیار و اساتید بی شمار دارد؛ بلکه بعضی نخوانده ملا، و شاگردی نکرده، استاد هستند.
نشانه ریاکاران، تناقضاتی است که در رفتار و کردارشان موجود است و جلوه آشکار ایشان با روش پنهانی ایشان کاملاً مغایرت دارد وکسانی که از کارهای پشت پرده آنان آگاهی ندارند، گول می‌خورند. یکی از پسران عمر، شراب خورده بود، و حدّ هم درباره اش اجرا شده بود؛ خبر که به عمر رسید، شدیداً ابراز تنفر کرد و برخلاف قوانین اسلام دوباره حدّ را اجرا کرد؛ به طوری که فرزندش زیر تازیانه جان سپرد؛ در صورتی که خودش گاه و بی گاه شراب می‌نوشید.[۶۹]
مسلک گاندی این بود که نباید حتی به حیوانات گزندی برسد، ولی در برابر چشمش، هزاران مسلمان را کشتند وجلوگیری نکرد. هنگامی که فریاد اعتراض مسلمانان جهان برخاست که اگر گاندی مخالف است، چرا روزه نمی‌گیرد، پس از آن که پنج شبانه روز کشتار ادامه داشت و هندوهای خون آشام سیراب شدند، در این هنگام آقای گاندی روزه گرفت!
شاید بعضی چنین پندارند که استقلال ظاهری هند در اثر زحمات او بوده است؛ ولی غافلند که این استقلال‌ها از نتیجه بیداری عموم افراد ملت هاست، زیرا که ده‌ها کشور دیگر نیز پس از جنگ، چنان استقلالی یافتند.
آیا این دسته بهترند یا پیروان مکتب معاویه که خوردن و بردن آشکارا دارند؟ نظر من آن است که برای جامعه، دسته اول بهترند؛ چون از فحشا و منکر جلوگیری می‌شود، و از نظر خودشان، دسته دوم بهترند؛ چون اقلاً ریاکاری ندارند.

حقیقت خواهی

از آن طرف دسته بسیار کوچکی، جویای کمال واقعی و نیک بودن حقیقی هستند و دوست دارند که صفات نیک را حقیقتاً دارا باشند؛ هر چند شهرت به آن راه پیدا نکنند یا مردم آنان را برخلاف آن بشناسند؛ تنها هدف اینان آراسته شدن به فضایل و پیراسته شدن از رذایل است، خواه کسی آن را بداند، خواه نداند.
دانشمندی را طالبند، هرچند مردم آن‌ها را نادان بخوانند؛ پاکدامنی و فضیلت را جویایند، هرچند دشمنان، آن‌ها را «لَصٌّ مِن لُصوصِ العَرَبِ» بگویند؛ هیچ وقت جلب نظر مردم، مورد توجه آن‌ها نیست و تمام منظور آنان، تنها حق وحقیقت است وبس؛ هرچند یک تن خریدار نداشته باشند.
زبان حال اینان این است که می‌گویند: پروردگارا! عبادت من برای آن است که تو شایسته عبادتی؛ نه برای رفتن به بهشت، ویا گریختن از دوزخ.

امام سجاد (ع)

در مدینه خانواده‌های بی نوایی بودند که عددشان از صد کم تر نبود و شبانه آذوقه آنان می‌رسید و نمی‌دانستند که چه کسی آن را می‌آورد؛ هنگامی که امام سجاد (ع) از دنیا رفت، دیدند که نیکوکاریِ شبانه، قطع شد.
آن حضرت شب‌های تاریک از خانه بیرون می‌آمد و انبانی بر پشت، به در خانه هر بینوایی که می‌رسید، آن را می‌زد و به صاحب آن خانه می‌داد. چهره را پوشانیده بود که بینوایان او را نشناسند و پیوسته می‌فرمود: «نیکوکاری نهانی، آتش خشم خدا را خاموش می‌کند.»
زُهَری، درشبی سرد و بارانی، امام سجاد (ع) را می‌بیند که باری از آرد و هیزم برپشت گرفته و می‌رود، زُهَری می‌گوید: یابن رسول اللّه، این چیست؟ امام می‌گوید: عزم سفری دارم؛ توشه راه را می‌برم در جایی محفوظ بگذارم.
زُهَری می‌گوید: اجازه بدهید که غلام من آن را بیاورد. امام نمی‌پذیرد. زهری می‌گوید: خودم آن را بر دوش می‌گیرم؛ چون مقام شما بالاتر از این است.
امام می‌فرماید: ولی من مقام خود را بالاتر از این نمی‌دانم که چیزی را بر دوش ببرم که راحتی سفر من در آن است و وسیله آسایش من در جایی است که عزم رفتنش را دارم؛ تو را به خدا! به سراغ کار خود برو و به من کاری نداشته باش. زهری می‌رود؛ پس از چند روزی امام را ملاقات می‌کند واز تأخیر سفر جویا می‌شود؛ امام می‌فرماید: سفری که تو گمان کردی منظور نبود؛ بلکه مقصود، سفر مرگ بود که برای آن آماده می‌شدم.
هنگامی که آن حضرت از دنیا رفت و می‌خواستند پیکر نازنینش را غسل دهند، می‌بینند که پشت مبارکش مانند زانوی شتر، پینه بسته است! کسانی علت را جویا می‌شوند؛ در جواب می‌شنوند که جای انبان‌هایی است که شبانه بر پشت می‌گرفت و به خانه فقرا و بینوایان می‌برد.

حسد بر ناموری

حسودان نیز بر شهرت به مال و ناموری به فضایل، رشک می‌برند و آرزومندند که شهرت را از محسود بزدایند. از شهرت محسود به پاکی، در رنجند و دوستدار از بین بردن آن هستند. از پاکی و فضیلت محسود ناراحت نیستند؛ بلکه ناموری آن‌ها را به پاکی و فضیلت، نمی‌توانند ببینند.
اینان با حقیقت دشمنی ندارند؛ بلکه با شناسایی آن ستیز می‌کنند و چیزی که آن را خار چشم خود می‌دانند، نیک نامی است، نه نیک بودن؛ لذا تمام کوشش خود را به کار می‌برند که آن شخص را از نیک نامی بیندازند و یک شخص عادی، جلوه دهند؛ بلکه اگر از دستشان برآید بدنامش سازند؛ بر زیان او نشر اکاذیب کنند و از نقل فضایل و شایستگی‌هایش جلوگیری نمایند.

دشمنان علی (ع)

امیر المؤمنین (ع) از دنیا رفت؛ ولی ناموری آن حضرت به فضایل و نیکی، باقی مانده، دشمنان آن حضرت را در رنج انداخته بود. آنان کوشیدند که از ذکر فضایل و مناقب آن حضرت در مجالس و محافل جلوگیری شود؛ سال‌ها بر سر منابر، گویندگان وخطبا را وادار کردند که نسبت به آن حضرت سخنان ناروایی بگویند و اکاذیبی برای بدنام کردن آن حضرت نشر دهند؛ عده‌ای را پول می‌دادند که احادیثی از قول رسول خدا (ص) بر جرح آن حضرت جعل کنند. پول‌ها و هزینه‌های هنگفتی در این راه صرف کردند؛ دوستان حضرت را می‌کشتند و یا به زندان می‌افکندند ویا تهدید می‌کردند که کلمه‌ای از محامد اوصاف و فضایل صفات آن حضرت بر زبان نیاورند. بااین حال، چشمه خورشید را نتوانستند گل اندود کنند و روز به روز در جهان، مقام علی (ع) بالاتر می‌رود.

حسد بر فضایل

همان طور که مشک هر جا که باشد، خود را معرفی می‌کند، زیبایی را همه کس می‌شناسد و احتیاج به معرفی ندارد؛ فضیلت وزیبایی حقیقی در هر کس که باشد، خود را آشکار می‌کند.
پدرم می‌فرمود: «حقیقت بهترین معرِّف خویش است.»
بنابراین فضیلت در هر کس باشد، موجب شناسایی او می‌شود، این جاست که حسود بر فضیلت رشک می‌برد و با کمالات و صفات پسندیده، دشمنی پیدا می‌کند.
چنان که حسود اگر بداند که حسن، مثلاً محصّل خوبی است و ممکن است در آینده، دانشمندی عالی مقام شود، چنین می‌اندیشد که او را از تحصیل باز دارد؛ با زبان دوستی به گوش او می‌خواند که تحصیل سودی ندارد، یا او را به وسیله تشکیل جلسات تفریحی و مشغول کردن به عیش وعشرت از تحصیل بازدارد، یا موانع دیگری ایجاد می‌کند، تا آن محصل را ول گرد و بی کار نماید.
بیگانگان به وسایل بسیاری متشبث می‌شوند، تا ملل شرق را از دانشمند شدن باز دارند و به هر راهی که بتوانند، از ترقی علمی محصّلان ما جلوگیری می‌کنند؛ عده‌ای را به ورزش تشویق می‌کنند؛ پیشاهنگی را رواج می‌دهند؛ عده‌ای را به بازی کردن برای تئاتر ترغیب می‌کنند؛ سطح کتب تعلیماتی را پایین می‌آورند؛ ساعات درس را کم می‌کنند؛ تعطیلات سال را می‌افزایند؛ سه ماه را به نام تابستان، پانزده روز را به نام نوروز، ده روز را به نام تعطیل زمستانی، روزی به نام جشن درخت کاری، روزی به نام جشن تأسیس دانشگاه، چندین روز به نام جمع اعانه، چندین روز به نام آماده شدن محصّل برای امتحان وعناوین دیگری که نام آن‌ها از خاطرم محو شده است، به اضافه تعطیلات عمومی دولتی، به اضافه تعطیلاتی به عنوان نام نویسی در اول سال، به ضمیمه تعطیلات عصرها در بعضی از روزها، وتعطیلات فوق العاده‌ای که گاه به عنوان بهداشت و جلوگیری از سرایت امراض پیش می‌کشند وشاید هم عناوین دیگری به تعطیلات اضافه شود. اصولاً در کشورهای شرق ارزش علم را از میان برده‌اند؛ بلکه ارزش را تنها به گواهی نامه‌ها داده‌اند؛ لذا محصّلان ساده لوح آن قدر که برای تحصیل گواهی نامه می‌کوشند، برای تحصیل دانش، کوشش نمی‌کنند.
اگر محصّلی به کشورهای آنان برود، وسایل بی سواد کردن او را به کار می‌اندازند، تا فقط به گواهی نامه اکتفا کند، حتی اگر بر خلاف میل آنان محصّلی تحصیلاتی کرد و مقامی از دانش را حائز شد، با تبلیغات او را از مراجعت به کشورش منصرف می‌کنند او را نزد خود نگاه می‌دارند و اگر موافقت نکرد، نابودش می‌کنند؛ چنان چه بسیاری از محصّلان ما در کشورهای خارج در رودخانه یا دریا غرق شدند و یا مسموم گشتند ویا زیر راه آهن رفتند و نام آن را خودکشی یا غرق در اثر شنا و قایق رانی، نهادند.
نعمتی که خدا به محصّلان ما عطا کرده است، رقابت‌های سیاسی است که میان آنان موجود است و هر کدام به دروغ دم از دوستی با شرق می‌زنند؛ محصّلان حقیقی می‌توانند از این فرصت استفاده کنند.

حسد بر جوانمردی

اگر حسود تشخیص دهد که کسی به واسطه کرم و جوانمردی محبوبیّت فوق العاده‌ای در جامعه پیدا کرده است، می‌کوشد وی را از خدمت گزاری به مردم باز دارد. پیوسته بیهوده بودن یاری به خلق و اعانه به مردم را بر وی تلقین می‌کند. زیان خدمت گزاری به بشر را به او بیان می‌کند؛ مثلاً «سزای نیکی بدی است» را بر او تکرار می‌کند وتوضیح می‌دهد که جنس دو پا، از آغاز، کارش نمک خوردن و نمکدان شکستن بوده است؛ پس کَرَم دو زیان دارد، یکی کم بود مال و کم شدن شخصیت، ودیگری سزای ناروا در برابر نیکی.
ولی جوانمردان به این افسانه‌ها گوش نمی‌دهند و نقطه سپید و روشنی که در دل دارند، کار خود را می‌کند و روشنایی می‌دهد.

جوانمردی علی (ع)

وقتی حُللی چند برای رسول خدا (ص) آورده بودند، آن حضرت آن‌ها را میان حاضرین تقسیم کرد وحُلّه‌ها پایان یافت. در این هنگام یکی از فقرای مهاجرین رسید؛ ولی برای او حُلّه‌ای نمانده بود.
پیغمبر (ص) که او را دید، به حاضرین خطاب کرده، فرمود: کدام یک از شما این مرد را بر خود مقدم می‌دارد ونصیب خویش را به او می‌دهد؟
علی (ع) نصیب خود را پیش آورد، پیغمبر (ص) آن را گرفت و به مرد فقیر داد؛ آن گاه رو به علی (ع) کرده، چنین فرمود: خدا تو را در هر خیری پیش قدم کند وسخاوت و جوانمردی در مال را به تو ارزانی دارد؛ تو رهبر مؤمنینی؛ ولی مال، راهبر ستم کاران است؛ ستمگران آنانند که به تو رشک می‌برند و بر تو ستم روا می‌دارند وپس از من، حق تو را به تو نمی‌دهند.[۷۰]

حسد بر محبوبیّت

حسودی که بر صاحب فضیلت و کمال رشک می‌برد، و با او از در دشمنی درمی آید، نه از جهت فضیلت و کمال اوست؛ بلکه از جهت محبوبیتی است که در اثر فضیلت پیدا کرده است؛ حسود از این محبوبیت ناراحت است.
زنان به خودی خود زیبایی را دوست می‌دارند؛ ولی حسادت زیبایان حسود به هم دیگر از آن نظر است که مبادا رقیب بیش تر در دل‌ها جای پیدا کند!
اگر زیبایی سیرت وفضایل معنوی با زیبایی صورت و کمالات ظاهری توأم شود، محبوبیت، چندین برابر خواهد بود؛ پس دشمنی حسود وستیز او نیز چندین برابر می‌شود وبرای نابودی چنین کسی، بسیار خواهد کوشید؛ هر چند نزدیک‌ترین کسانش باشد.

برادران حضرت یوسف (ع)

برادران یوسف بر او حسد بردند؛ چون بیش تر از آن‌ها مورد مهر پدر قرار داشت؛ لذا تصمیم به قتل یوسف گرفتند، با آن که یوسف از همه آنان کوچک تر بود؛ ولی «لاوی» که یکی از برادران بود، با این نظر مخالفت کرد؛ لذا تصمیمشان بر این شد که یوسف را برای همیشه از پدر دور کنند.
روزی خدمت حضرت یعقوب (ع) شرف یاب شدند، و از پدر خواستند که اجازه دهد یوسف را همراه خود به گردش برند.
یعقوب (ع) فرمود: می‌ترسم که یوسف را گرگ بخورد.
آن‌ها گفتند که ما بسیاریم و هر کدام دلیری وشجاعت بی اندازه داریم و با تمام قوا یوسف را محافظت می‌کنیم؛ چگونه گرگ می‌تواند یوسف را بخورد! پس یعقوب (ع) اجازه داد.
یوسف را به بیابان بردند و در چاهی افکندند وپیراهن یوسف را خون آلود کرده، اشک ریزان نزد پدر بازگشتند و چنین گفتند: ما یوسف را بر سر اسباب هایمان گذاشتیم، و به بازی ومسابقه مشغول شدیم و از یوسف غافل بودیم. دمی که به خود آمدیم، یوسف را گرگ دریده بود!
با شنیدن این خبر، روزگار پیش چشم یعقوب پیر، تیره شد وآه از نهادش برآمد و گریستن آغاز کرد.

یوسف را فروختند

برادران روز بعد بر سر چاه آمدند که مبادا یوسف از چاه نجات یافته باشد و به شهر باز گردد و دروغشان آشکار گردد.
اتفاقاً گمانشان صحیح بود؛ زیرا کاروانی بر سر چاه رسیده بود و کاروانیان می‌خواستند که از چاه آب بکشند به جای آب، یوسف بیرون آمد. آنان بسیار خشنود شدند؛ در این هنگام برادران یوسف رسیدند و گفتند که این پسر از بردگان ما بوده و در این چاه افتاده است.
سپس یوسف را از کاروانیان ستاندند و به کناری بردند و به او گفتند اگر اقرار کنی که برده ما هستی، زنده خواهی ماند، و گرنه کشته می‌شوی؛ یوسف به ناچار پذیرفت.
آنگاه او را به کاروانیان فروختند وآنان با خود عهد کردند که این غلام زیبا و باکمال را، برای عزیز مصر ارمغان برند.

جنایت‌های حسد

آری حسد است که موجب چنین جنایت‌هایی می‌شود؛ از طرفی، پدر پیری را به روزگاری سیاه می‌اندازد، و او آن قدر می‌گرید، تا چشمانش سفید می‌شود و از فزونی غم و اندوه، شب را از روز نمی‌شناسد. از طرفی، برادری را که جمیع کمالات را داراست، و موجب افتخار و سربلندی خاندان است، به چاه هلاک می‌اندازد، وسپس او را به غلامی و بردگی، به بیگانگان می‌فروشد.
ای حسد، خاک بر سرت باد! چه جنایت‌ها مرتکب شدی! وچه خاندان‌هایی را برباد دادی! وچه عزیزانی را ذلیل کردی! تف بر توای که دشمنی ات را اندازه نیست و رحم و مهربانی را در تو راه نیست. آن قدر می‌کوشی، تا موجود سودمند و شریفی را نیست و نابود کنی و درختی را که همگان از آن بهره مند می‌شوند، و در زیر سایه اش می‌خرامند، از ریشه بخشکانی! نه بر دشمن کنی رحمی نه بر دوست! نه خویشی می‌شناسی نه بیگانه! همه را به آتش خود می‌سوزانی و از نیش زهرآلودت به آنان می‌چشانی! ای کاش ریشه ات از بن کنده می‌شد و از جهان رخت برمی بستی؛ تا مردم دمی روی آسایش ببینند. امیدوارم بیاید آن که ریشه ات را بکند، بلکه ریشه همه جنایات و رذایل را!

اشتداد حسد

حسد گاهی به قدری شدید می‌شود که بغض خدا در دل حسود جای می‌گیرد و با آفریننده جهان و روزی دهنده جهانیان به ستیزه جویی برمی خیزد و دادگری حق و عدل خداوندی را انکار می‌کند. این کار وقتی است که حسود در حسد خود شکست خورده و هر چه کوشیده، به مقصد نرسیده و نتوانسته است که نعمتی را از دست منعمی بیرون کند. این وقت است که سوزش درونی اش افزون می‌گردد و زبان اعتراض بر پروردگار دادگر می‌گشاید ومی گوید: چرا چنین نعمتی را بدو ارزانی کردی؟ او شایستگی و لیاقت این مقام را ندارد!
با نظایر این سخنان، خود را بدبخت تر از بدبخت می‌کند وسخط خداوندی را متوجه خود می‌سازد؛ «خَسِرَ الدّنیا وَالاخِرةَ ذلکَ هُو الخُسرانُ المُبینُ»[۷۱]
گاه زبان درازی اش افزون تر می‌شود و پرروتر و بی حیاتر می‌گردد؛ انکار ذات پاک خداوندی را می‌کند و به منطق مادی معتقد می‌شود و کافر می‌گردد و در هنگام مرگ، پشیمان و بخت برگشته وسرافکنده، ازین جهان می‌رود.
تا در این جهان است، می‌سوزد و در آن جهان نیز به کیفر کردارهای زشت خود می‌رسد و پی می‌برد که چگونه عدالت حقیقی در عالم، و نظارت واقعی بر عالمیان برقرار است.
ابلیس بر منزلت آدم (ع) نزد خدا، حسد برد و فرمان الهی را گردن ننهاد، بدبخت‌ترین موجود عوالم خلقت گردید و روسیاهی همیشگی را برای خود و پیروان دایمی اش خرید.
بار خدایا!
پروردگارا! ما را از شر حسودان نگه دار. بار خدایا! دل‌های ما را از حسد پاک و پاکیزه بفرما. بار الها! مگذار این صفت پلید، بر عقل ما مستولی شود و بر روح ما حکومت کند؛ ما که از خود قدرتی نداریم؛ ما از خود هست و بودی نداریم؛ ما که از خود نمودی نداریم؛ قدرت وتوانایی را تو به ما دادی؛ تو ما را هست کردی وگرنه ما نیست بودیم؛ نمود ما از توست؛ ظهور ما از توست؛ بلکه ما همه نشانه‌های تو هستیم.
آفریدگارا! این تضرّع‌های ما را به درگاهت، بپذیر و بر این یک مشت مسلمان بی چاره، رحم کن و ایشان را از در رحمتت نا امید مگردان و دستشان را از دامان محمد وآل محمد (ص) کوتاه مکن.

حسد

آیا حسد گناه است

حسد را بعضی گناه دانسته، از معاصی شمرده‌اند و شاید بعضی از روایات، اِشعاری بدان داشته باشد. کسانی این سخن را نپذیرفته‌اند؛ زیرا معتقدند که اگر مقصود از حسد، همان حالت روحی و باطنی باشد، که این در اختیار انسان نیست و شرط گناه بودن، اختیاری بودن است؛ و اگر مقصود کارهای ناپسند و ناروایی است که از حسود سر می‌زند، از قبیل بدگویی و زیان رسانی و مانند آن که آن‌ها به خودی خود، گناهند؛ هرچند از حسد برنخیزند.

نادرستی دلیل

این استدلال صحیح نیست؛ زیرا گاه رفتاری از حسد برمی خیزد که به خودی خود گناه نیست؛ چه مانعی دارد که از آن نظر که از حسد سرچشمه گرفته است، حرام باشد؛ مانند دریغ کردن از کمک و همراهی؛ یاد ندادن مطالب علمی؛ لب فروبستن از مدح کسی که شایستگی آن را دارد، و امثال این ها؛ و اگر مقصود از حسد، یک حالت روحی نیز باشد، باز هم اشکالی در حرام بودن آن به نظر نمی‌رسد؛ زیرا برفرض بپذیریم که گاهی پیدایش حالت‌های روحی در انسان تحت اختیارش نیست؛ شاید به ارث رسیده باشد؛ شاید اوضاع و احوال ومحیط آن را ایجاد کرده باشد؛ ولی نگاهداری، و دور نکردن آن از خود، تحت اختیار می‌باشد؛ یعنی برفرض اگر پیدایش آن حالت اختیاری نمی‌باشد؛ ولی بقایش اختیاری است؛ پس هر کس تا حدی می‌تواند، روحیات خود را تغییر دهد.

کلید رمز

اگر خواسته باشیم، کلید رمز این معما را پیدا کنیم و آن را به طور روشن بگشاییم، باید بگوییم: حسد دو حالت روحی دارد که یکی برخاسته از دیگری است:
حالت نخستین، صفتی است که از نظر روان شناسی با روح سرشته شده است و به تعبیر فیلسوف، ملکه حسد نامیده می‌شود. این حالت، در رتبه مقدم بر ادراک چیزی است، و حب و بغض آن در روان موجود است؛ بلکه پیش از آن که حسود متوجه شود که دارای چنین صفتی است، این حالت در او تحقق یافته و با روانش یگانگی پیدا کرده است. پیدایش این حالت در حسود -اگرچه بدون توجه باشد- ولی با توجه، می‌توان از بقا و استمرار آن جلوگیری کرد و آن را از دل برکند و بیرون انداخت.
حالت دوم، از آثار حالت اول است و آن نیز صفتی است قلبی که شخص در دل، بدخواه کسی باشد و برای او ناروا بخواهد؛ اگرچه برزبان نیاورد و از اعضای دیگر کاری سرنزند؛ بلکه آن، همان آرزوی قلبی به زوال نعمت دیگران است و بس.
پیدایش این حالت روحی و نگاهداری آن، تحت اختیار انسان است؛ پس گناه بودنش عقلاً اشکالی ندارد؛ زیرا بر فرض بپذیریم که گاهی پیدایش آن در درون، بدون توجه و اختیار بوده است؛ ولی به طور قطع، بیرون کردن این مهمان ناخوانده از سرای دل، اختیاری خواهد بود.
دل که منزلگاه رحمان است و نزهتگاه حق پس تهی از خیل شیطان کن، کمال این است و بس

حدیث رفع

از رسول خدا (ص) روایت شده است که حسد از امت من برداشته شده است (۲)؛ یعنی اگر حسد به خودی خود سزاوار کیفر باشد و حسودان باید بازخواست شوند، خدای تعالی به واسطه لطفی که به رسول خود دارد، از امت آن حضرت بازخواست نمی‌کند، مادام که از آنان گفتار یا رفتاری بر طبق حسد سر نزند.
شاید حسدی که سزاوار بازخواست است، همان حالت روحی دوم باشد؛ یعنی اگر مسلمانی، در دل، بدخواه کسی بود واین بدخواهی در گفتار و رفتارش نمایان نشد، با این که باز خواست کردن از این صفت در نظر خرد مانعی ندارد، ولی خدای بزرگ ازو بازخواست نمی‌کند و وی را به داشتن چنین روحی، کیفر نمی‌دهد؛ بلکه کیفر او وقتی است که این پلیدی در گفتار یا رفتارش آشکار شود؛ و به این نکته در ذیل روایت اشاره شده است.

حسود و رحمت خدای

مسلم است که حسود مادام که حسادت می‌کند از رحمت خدا دور است، هرچند شب و روز عبادت کند؛ زیرا عبادت‌های حسود، رنگ حسد را دارد و کردارهای نیک وی، زهرآلود است؛ پس در درگاه حضرت باری تعالی مورد پسند نخواهد بود؛ ولی اگر کسی دارای روحی پاک و خالی از حسد باشد، و فقط واجبات را به جای آورد و محرّمات را ترک کند، مورد عنایت حضرت حق خواهد شد؛ هرچند شب‌ها رإ؛ ه ه به عبادت به روز نیاورد و روزها را روزه نگیرد؛ این وقت است که لطف خدا، شامل حال او خواهد بود و از دریای بی کران رحمت پروردگار برخوردار خواهد شد.

مرد بهشتی و عبداللَّه بن عمرو

غزالی می‌گوید: روزی رسول خدا (ص) با چند تن از یاران در مسجد نشسته بودند. آن حضرت فرمودند: اکنون کسی به مسجد خواهد آمد که از اهل بهشت است. یاران چشم را به سوی در مسجد دوختند تا بدانند، بهشتی کیست. مردی از انصار وارد مسجد شد در حالی که قطرات آب وضو از صورتش می‌چکید.
روز دیگر که یاران در خدمتش در مسجد بودند، رسول خدا (ص) سخن دیروز را تکرار فرمود؛ پس همان مرد انصاری وارد مسجد شد. روز سوم باز داستان گذشته به همان ترتیب تکرار شد. عبداللّه بن عمرو بن عاص که خود را زاهد و پرهیزکار می‌دانست، به سراغ مرد انصاری رفت و بدو گفت که من با پدرم ستیزه کرده‌ام و نذر کرده‌ام تا سه روز منزل پدرم نروم؛ آیا در این سه روز از من میهمانداری می‌کنی؟ مرد انصاری پذیرفت.
عبداللّه مخصوصاً در شب مترصد بود، تا ببیند که این مرد، چگونه خدا را عبادت می‌کند، و چه عبادتی می‌کند که رسول خدا (ص) درباره اش چنین فرموده است.
مرد انصاری، شب را تا صبح خوابید. سپیده دم از جای برخاست و دوگانه بهر یگانه به جای آورد. عبداللّه در شگفت شد؛ زیرا می‌دید که آن مرد بیش از مسلمانان دیگر، عبادتی انجام نمی‌دهد؛ پس چگونه رسول خدا (ص) درباره اش چنین فرموده است؟
شب دوم رسید و مانند شب نخستین گذشت و تعجب عبداللّه بیش تر شد. سومین شب نیز مانند دو شب گذشته سپری شد و عبداللّه اضافه‌ای در کمیّت و کیفیت عبادت آن مرد ندید.
صبحگاهان عبداللّه به آن مرد گفت: میان من وپدرم نزاعی نبوده است؛ ولی چون که از رسول خدا (ص) درباره تو چنین سخنی شنیده بودم، خواستم رفتار تو را ببینم که چگونه است و چه کرده‌ای و چه می‌کنی که بدین مقام رسیده‌ای؛ ولی اکنون تو را بسیار نمازخوان و پرعبادت نیافتم؛ به من بگو که چه چیز تو را به چنین مقامی رسانیده است. مرد پاک نهاد جواب داد: چنان چه دیدی، من عبادتی ندارم، ولی بر هیچ یک از مسلمانان حسد نبردم و بر نعمت‌هایی که دارند، رشک نورزیدم.
عبداللّه گفت: همین پاکی قلب توست که تو را بدین مقام رسانیده است، و ما را بدان راهی نیست.

اشتباه عبداللّه

گمان من آن است که عبداللّه اشتباه کرد؛ زیرا اگر بدون آن که دروغی بگوید، تا گناهی مرتکب شود و سه شبانه روز، بار خود را بر دوش آن مرد بگذارد، علت بهشتی بودن مرد انصاری را، از خود رسول خدا (ص) می‌پرسید، آن حضرت بیان می‌فرمود و نیازی به این همه بازرسی و جست وجو نداشت. عبداللّه می‌پنداشت که بهشتی شدن فقط در اثر کثرت عبادت ظاهری است، حال آن که تا قلب پاک نباشد و نیت خالص نشود، عبادت ظاهری چندان ارزشی ندارد.

اسلام قابل تجزیه نیست

شاید رسول خدا (ص) را ازین سخن، نظر این بوده است که مسلمانان به تهذیب باطن وتصفیه اخلاق بپردازند وتنها به ظاهر سازی اکتفا نکنند. ظاهر اگر راه تصفیه باطن نباشد، قیمتی ندارد. هنگامی که ظاهر و باطن باهم تطبیق کردند، آن وقت می‌توان گفت مسلمانی، وجود پیدا کرده است؛ زیرا مسلمان حقیقی و پیرو محمد و آل محمد (ص) قطعاً بهشتی است؛ نمی‌شود کسی دستورات اسلام را اطاعت کند و به بهشت نرود. مسلمان نماهایی که به جهنم می‌روند، یا اشتباه می‌کنند و خیال می‌کنند که مطیع فرمان پیشوایان اسلام هستند؛ یا دروغ می‌گویند. اسلام تجزیه بردار نیست. بیماری که دوا بخورد، ولی از آن چه زیان دارد و اثر دوا را خنثی می‌کند، نپرهیزد، شفا نخواهد یافت.
عبداللّه را همان طور که خودش گفت، نه به این مقام راهی دارد، نه از این نمد کلاهی. او گمان می‌کرد که اسلام، همان ظاهر است وبس؛ لذا دل را از بیماری‌های روحی پاک نکرده بود، و حسد اولیای خدا در دلش باقی بود.
موقعی که امیرالمؤمنین (ع) زمامدار مسلمانان گردید، عبداللّه کناره گیری کرد و از حق و حقیقت طرفداری نکرد. هنگامی که کار آن حضرت با معاویه به حکمیت کشید، عبداللّه به طمع زمامداری در آن جا حاضر شد، به امید آن که پدرش او را برای خلافت تعیین کند؛ ولی نومید شد و بازگشت. آری اگر تعیین کننده خلیفه مسلمانان عمرو عاص‌ها باشند، باید معاویه‌ها به خلافت برسند و عبداللّه‌ها طمع در خلافت کنند.

گفته امام صادق (ع) درباره حسود

امام ششم (ع) می‌فرماید: «زیان حسد در آغاز به خود حسود می‌رسد، سپس به کسی که بر او رشک می‌برد؛ مانند ابلیس که در اثر رشک بر آدم (ع)، برای خود بدبختی و روسیاهی همیشگی بار آورد؛ ولی در برابر، برگزیدگی و رستگاری، نصیب آدم (ع) گردید» آن گاه امام (ع) دستور کلی می‌دهد و می‌فرماید: «پس محسود باش و حسود مباش؛ چرا که کفه ترازوی عمل حسود، همیشه سبک و بی ارزش است؛ ولی محسود، به واسطه کارهای خوبی که از او سر می‌زند، کفه ترازوی اعمال و کردارش، سنگین و پر ارزش می‌شود. حسد ایمان را می‌کُشد، و روح عبادت، ایمان است. عبادت بی ایمان، مانند جسم بی روح است که جز بار بودن بر جامعه و آلودگی، ثمری ندارد؛ پس حسود را عبادتی نیست تا کفه ترازوی عملش، سنگینی کند وعباداتش به سنجش درآید».
سپس امام صادق (ع) می‌فرماید: «رزق بندگان میان آن‌ها تقسیم شده است؛ پس حسد برای حسود، چه سودی دارد و بر محسود چه زیانی خواهد داشت؟»[۷۲]

سخن ارسطو

ابن ابی الحدید نقل می‌کند: «از ارسطو پرسیدند که چرا غم حسود از بیمار و دردمند افزون تر است؟
حکیم جواب داد: زیرا او مانند سایر مردم غم‌هایی دارد و از خوشبختی مردم نیز غمش افزوده می‌گردد. خُبث طینت وپلیدی سرشت در حسود، کم نظیر و بی مانند است».
کسی که سوختن و گداختن بندگان خدا، سرور و نشاطش باشد و ذلت و بی چارگی برادرانش، موجب فرح و انبساطش بشود، بالاترین شقاوت‌ها را داراست.

حسود به جای محسود

گاهی زیانی که حسود می‌خواهد به کسی برسد، به خودش می‌رسد و چاهی را که برای افتادن دیگری کنده است، خودش در آن می‌افتد؛ این جاست که حقیقت سخن امام صادق (ع) روشن می‌شود که فرمود: «الحاسدُ مُضِرٌّ بِنَفْسِهِ، قَبلَ أنْ یَضرَّ بِالمَحسودِ[۷۳]؛ حسود پیش از آن که به دیگری زیان برساند به خود زیان می‌رساند.»[۷۴]

کلام علی (ع)

«لِلّه دَرّ الحَسد فما أعَدَّله اَبْدَءَ بِصاحِبِهِ فَقَتَلَه[۷۵]؛ خدا پدر حسد را بیامرزد، زیانی را که آماده می‌کند، از صاحبش شروع کرده و او را می‌کشد.»
غزالی نقل می‌کند: «پادشاهی ندیمی داشت که پیوسته با شاه همراه بود و او را پند می‌داد و می‌گفت: آن که با تو نیکی کند، به وی نیکی کن و آن که با تو بدی کند، به خود واگذار.
یکی از متملق‌های دربار، بر آن مرد شریف رشک برد و از او نزد شاه سخن چینی کرد وگفت: این مرد می‌گوید که شاه، گنددهان دارد و گواه سخن آن است که هنگام شرفیابی بینی خود را می‌گیرد که از گنددهان شاه، آسوده باشد. شهریار از این سخن برآشفت و نقشه‌ای کشید. هنگامی که درباری حسود از نزد شاه بیرون شد، یکسر به سراغ ندیم رفت و او را به مهمانی، به منزل خود خواند و غذایی آماده نمود که در آن سیر مخلوط کرده بود؛ ندیم از آن خورد، سپس به حضور شاه رفت و در پشت سر شاه ایستاد و پند خود را تکرار کرد.
شاه او را جلوتر خواند. ندیم هنگامی که به شاه نزدیک شد، دست را بر بینی نهاد که مبادا بوی سیر، شاه را بیازارد؛ شاه گفته سخن چین به یادش آمد و وی را راستگو پنداشت. عادت شاه بر این بود که هنگامی که به کسی صله‌ای یا جایزه‌ای عطا می‌کرد، به خط خود حواله می‌نوشت. شاه به یکی از کارگزاران نامه‌ای نوشت که هنگامی که این نامه به دستت رسید آورنده را سر ببر و پوست بکن و پوستش را از کاه پر کرده نزد من فرست!
نامه را سر بسته به ندیم خیرخواه خود داد. او پنداشت، که از طرف شاه عطیه‌ای به او عنایت شده است. وقتی که از نزد شاه بیرون آمد، سخن چین درباری را ملاقات کرد؛ گویا منتظر نتیجه بود؛ حال را جویا شد ندیم گفت: شاه فلان امیر را مأمور کرده که به من جایزه‌ای بدهد.
سخن چین گفت: آن را به من ببخش. مرد پاکدل نامه را به وی داد؛ شاید خود را رهین احسان او می‌دانست!
حسود سخن چین، نامه را نزد کارگزار برد. کارگزار مضمون نامه را بدو گفت. حسود سوگند خورد که نامه به من مربوط نیست. کارگزار باور نکرد، و فرمان را اجرا کرد. روز دیگر، ندیم پاکدل به عادت همه روزه نزد شاه شد و در جای خود ایستاد وسخن خود را تکرار کرد: آن که با تو نیکی کند به وی نیکی کن، و آن که با تو بدی کند به خود واگذار.
شاه پرسید: نامه را چه کردی؟
او گفت: به فلانی بخشیدم. شاه در عجب شد و گفت: آن مرد به من چنین گفته بود! مرد پاکدل تکذیب کرد وگفت: من هرگز چنین سخنی نگفته‌ام. شاه پرسید: پس چرا بینی خود را گرفته بودی؟
ندیم، داستان را بیان کرد. شاه گفت: راست می‌گویی؛ بدخواه را به خود واگذار، به سزای خویش خواهد رسید. «مَنْ حَفرَ بِئراً لِأخیهِ، وَقَعَ فیهِ؛ هر کس بهر برادرش چاهی بکند، خودش در آن چاه خواهد افتاد».
کسی که برای سوزانیدن کسی آتش بیفروزد، خودش در آن خواهد سوخت و به سزای خویش خواهد رسید؛ بد مکن که بد بینی؛ چاه مَکَن که خود افتی.

= حسد [۷۶]

بینایی و بینش

انسان دارای دو بینایی است: یکی بینایی حسی و ظاهری، که آن دیدن دیدنی‌ها با دو چشم و تمیز دادن آن‌ها به وسیله رنگ‌ها از یک دیگر، و برای هر کدام نامی مخصوص نهادن است.
دیگری بینایی معنوی است؛ که آن بینش و بصیرت می‌باشد و با این وسیله است که می‌توان به حقایق اشیا پی برد وحق را از ناحق، و درست را از نادرست تشخیص داد.
بینش، ملاک ترقی وتکامل انسان است؛ هرچه بصیرت بیش تر شود. آگهی از حقایق، بیش تر خواهد بود و انسانیت کامل تر می‌گردد. تفاضل و برتری میان افراد انسان نیز در اثر افزایش بینش می‌باشد.
ارزش انسان به آن نیست که چشمش بهتر ببیند؛ یا گوشش بهتر بشنود؛ یا بازویش نیرومندتر باشد؛ یا جامه اش نوتر، یا رخساره اش زیباتر و اندامش رساتر باشد؛ یا سرایش مجلل تر و اتومبیلش عالی تر باشد، و یا فرمانش رواتر وقدرتش افزون تر و درندگی اش بیش تر باشد؛ بلکه ارزش انسان به آن است که فهم و ادراک و دانش و بینش او از همگنان افزون تر باشد؛ چون حقیقت انسانیت به جز دریافت حقایق و پی بردن به راز موجودات، چیز دیگری نیست وفضیلت و برتر بودن هر فردی از افراد انسان به انسانیت اوست نه به جهات دیگر.

کوری و کور باطنی

نابینایی نیز بر دو قسم است: یکی کوری آشکار، که دیدگان از کار بیفتند و وظیفه خود را انجام ندهند و دیدنی‌ها دیده نشوند و نور از ظلمت و روشنایی از تاریکی متمایز نگردد.
دیگری، کوری نهانی و نابینایی درونی است که به سبب آن نتوان حقّ را از باطل جدا نمود و درست را از نادرست امتیاز داد و نتوان حقایق اشیا را دریافت و صحیح را تشخیص داد.
کور باطنی، انواع مختلف دارد؛ گاهی کور باطن پی به حقیقت می‌برد ونیک را از بد می‌شناسد، ولی بر طبق تشخیص خود رفتار نمی‌کند، بلکه می‌کوشد که تشخیص خود را خراب کند و آن را غلط بشمارد.
جنایتی کرده و به زشتی و گناه بودن آن پی می‌برد؛ ولی کوری باطنی او را وادار می‌کند که عللی بتراشد و خود را در این جرم بی گناه بخواند. می‌داند که فلان شخص راستگو است ولی او را دروغگو می‌خواند و به اعتقاد قلبی خود ترتیب اثر نمی‌دهد.
دانایی و دانش کسی را تشخیص می‌دهد؛ ولی منکر فضل او می‌شود. دلش باور می‌کند که ناصح، از پندگویی جز راهنمایی و سعادت او، نظری ندارد؛ ولی پندهای او را به کار نمی‌برد؛ بلکه با او ستیزه می‌کند.
این نوع کور باطنی، بدترین کوری‌ها می‌باشد؛ حقیقت کور باطنی همین است وسرانجام آن نابودی و افتادن در سیاه چال بدبختی و روسیاه شدن در هر دو جهان می‌باشد.

حسد و کور باطنی

حسد از کوری درونی سرچشمه می‌گیرد؛ زیرا حسد است که از تشخیص صحیح جلوگیری می‌کند؛ یا فضیلت بندگان خدا را می‌شناسد و منکر می‌شود، پاک طینتی کسی را می‌داند، ولی او را خبیث می‌خواند؛ کسانی را به خدمت گزاری و پاکدامنی می‌شناسد؛ ولی آنان را خیانت کار و آلوده می‌خواند و می‌کوشد که با تیرهای تهمت و افترا، آنان را ننگین و بدنام کند. می‌داند که آن شخص، با تقوی و پرهیزکار است؛ لیکن در نظر مردم، او را لاابالی و بی دین جلوه می‌دهد.

نظر امام صادق (ع)

امام صادق (ع) می‌فرماید: «الحسدُ أَصلُهُ مِنْ عَمیِ القَلْبِ وَ جُحودِ فَضلِ اللّهِ تَعالی وَ هُما جِناحَانِ لِلکُفرِ وَ بِالحَسَدِ وَقَعَ ابنُ آدم فِی حَسرَةِ الأبدِ، وَهَلکَ مهلکاً لایَنجُو.[۷۷]
ریشه حسد، کوری دل و انکار نعمت‌های خداست و این دو، بال‌های کفرند. آدمی از حسد در دریغ همیشگی شد و به هلاکتی افتاد که او را رهایی نخواهد بود.»
انکار فضل خدای بزرگ و کوری دل، دو بالی هستند که دارنده را به سوی کفر پرواز می‌دهند؛ چنان چه خیرخواهی برادران و شکر خدای مهربان، بال‌های ایمان می‌باشند ودارنده خود را به سرمنزل سعادت وخوشبختی پرواز می‌دهند.
آری حسود در حسرت همیشگی می‌سوزد؛ زیرا نعمت‌های خدا، جاودانی وهمیشگی است و اگر هم نعمتی از دست کسی برود، به دیگری خواهد رسید؛ یا نعمتی دیگر به او ارزانی خواهد شد.
خدا گر ببندد ز حکمت دری گشاید ز رحمت درِ دیگری پس وقتی نخواهد آمد که کسی دارای نعمتی نباشد، و روزی نخواهد رسید که حسود آسوده دل وخشنود زندگی کند؛ بلکه پیوسته در تب وتاب است وهمیشه در عذاب است وحسرت دائمی از آن اوست.

کافران کور باطن

هنگامی که رسول خدا (ص) کافران را به راه راست وحق وحقیقت دعوت می‌کرد، بسیاری از کافران می‌دانستند که آن حضرت فرستاده خداست؛ ولی مخالفت می‌کردند و دست از لجاج نمی‌کشیدند؛ زیرا حسد و کوری باطن مانع بود که بر طبق تشخیص نهانی خود عمل کنند و از آن حضرت پیروی کرده، به آیین اسلام بگروند.
ابوجهل را گفتند که تو از محمد (ص) جز راستی دیده‌ای؟ گفت: نه. گفتند: پس چرا به وی ایمان نمی‌آوری؟ گفت: هر موقعیتی که نصیب فرزند عبد مناف شد، ما با آن‌ها برابری کردیم؛ حال نمی‌شود که در میان آن‌ها پیغمبری پیدا شود و در میان فرزندان مخزوم، نباشد؛ پس نباید سخنش را پذیرفت و باید با وی به مبارزه برخاست.

دانای یهود

حَیّ بن اخطب از سران یهود بود و دژهای خیبر تحت فرمانش بودند. پس از آن که از سپاه اسلام شکست خورد و قلعه‌های خیبر یک به یک به دست سربازان رشید رسول خدا (ص) گشوده شد، آن حضرت برای آن که نسبت به آنان اظهار مهر بکند وتعصب یهودی گری را از میان ببرد وبه آن‌ها بفهماند که همه افراد بشر در نظر اسلام یکسانند و بقیه یهودان را به اسلام جلب کند، صفیّه - دختر حیّ - را به همسری خود درآورد و حکم بردگی را درباره او اجرا نکرد و زنی را که باید کنیز باشد، بانوی خانه خود قرار داد. صفیه که ایمان آورده بود، روزی خدمت آن حضرت عرض کرد: هنگامی که در آغاز پدرم وعمویم برای تحقیق خدمت شما شرفیاب شدند و بازگشتند، پدرم از عمویم -که از دانایان بزرگ یهود بود- پرسید: درباره این شخص (رسول خدا (ص)) چه می‌گویی؟ آیا او را پیغمبر یافتی؟ عمویم جواب داد: او همان پیغمبری است که حضرت موسی مژده آمدن او را داده است. پدرم پرسید: تکلیف چیست؟ عمویم جواب داد: وظیفه ما مخالفت با وی ودشمنی با اوست و جز این راه، راهی نیست!
حسد این دانشمند یهودی و کوری باطنی اش او را بر آن داشت که بر خلاف تصدیق وجدانی خود عمل کند و با آن حضرت از در جنگ وستیز درآید؛ تا در حسرت همیشگی بیفتد وجان خود و کسانش را در این راه بگذارد و دودمان خود را بر باد دهد وبدبختی در جهان نصیبش گردد.

فرزندان اسرائیل

اسرائیل (ع) نواده حضرت ابراهیم (ع) است. واسماعیل (ع) پسر آن حضرت می‌باشد.
فرزندان اسرائیل (ع) پیغمبری را از آن خود می‌دانستند وتوانایی دیدن آن را نداشتند که پیغمبری از فرزندان اسماعیل پیدا شود؛ لذا لجاج و عناد را پیشه خود ساختند و این فضلی را که خدا بر بندگان کرده بود و پیغمبری را که دارای کامل‌ترین فضایل انسانی است، فرستاده بود، منکر شدند. آنان در دل باور داشتند که رسول خدا (ص) برحق است؛ ولی حسادت نمی‌گذاشت تسلیم شوند. پیغمبری آن حضرت، بر یهود به قدری آشکارا بود که بسیاری از آن‌ها قبل از بعثت، از آمدنش آگاه بودند و برگزیده شدن او را می‌دانستند وبه دیگران خبر می‌دادند. در جنگ‌ها خدا را به همان پیغمبری که برخواهد گزید، سوگند می‌دادند که پیروزی را نصیب آن‌ها گرداند. کتاب آسمانی آن‌ها، خبر آمدن چنین پیغمبری را به ایشان داده بود.

ستاره محمد (ص)

حسّان بن ثابت می‌گوید: من کودکی هفت ساله بودم که در مدینه شنیدم یک یهودی بر بالای بام فریاد می‌زند: ستاره محمد (ص) -پیغمبر آخر الزمان- طلوع کرد؛ در آن روز رسول خدا (ص) در مکه متولد شده بود.
حسادت و رشک، یهودیان را نمی‌گذاشت تا راه حق را بپیمایند وبا قلبی پاک، از دانسته‌های خود پیروی کنند؛ بلکه بیش تر در دشمنی با آن حضرت وجلوگیری از پیشرفت اسلام پافشاری می‌کردند.
یهودیان از سرسخت‌ترین دشمنان پیغمبر اسلام (ص) و اسلامیان بودند؛ زیرا دشمنی آنان از حسد برخاسته بود ودشمنیی که از حسد برخیزد، اندازه ندارد.

دشمن نعمت خدا

رسول خدا (ص) فرمود: با نعمت‌های خدا دشمنی مکنید. عرض شد: یا رسول اللّه (ص)، کیست که با نعمت‌های خدا دشمنی کند؟ فرمود: کسانی که بر مردم رشک می‌ورزند[۷۸]
دشمنی با منعم از جهت نعمتی که دارد، دشمنی با نعمت است نه دشمنی با خود منعم. دشمنی با دانا، یا قدرتمند، یا توانگر از جهت دانشی است که اولی دارد وقدرتی است که دومی دارد و توانگریی است که سومی دارد؛ پس در حقیقت دشمنی با آنان، دشمنی با خود آن‌ها نیست، بلکه دشمنی با دانش، یا قدرت، یا توانگری است، ولی دشمنی، دامن دارندگان این صفات را گرفته است؛ پس دشمنی حسود با ایشان نه از نظر ستمی است که بر او روا داشته‌اند، یا تعدی است که به او کرده‌اند، یا خیانتی است که به جامعه نموده‌اند؛ بلکه برای همان نعمت‌هایی است که دارا هستند. جرم آن‌ها دارایی آن هاست.

تفاوت مؤمن و منافق

در روایت آمده است: «المؤمن یغبط ولا یحسدُ، والمُنافقُ یحسدُ ولا یغبطُ.[۷۹]
مؤمن غبطه می‌خورد؛ ولی رشک نمی‌برد، و منافق رشک می‌برد ولی غبطه نمی‌خورد».
از آثار ایمان به خدا، پاک بودن از حسد است و مرد با ایمان، اگر ببیند که خدا نعمتی را به کسی ارزانی داشته است، از خدا می‌خواهد که آن نعمت، بدو نیز ارزانی شود و این غبطه خوردن مؤمن است که در عین آن که خواستار همین نعمت است، بدخواه دارنده آن نیست؛ پس دشمن نعمت نیست؛ ولی منافق، بدخواه دارنده نعمت است وآرزومند است که آن نعمت از دست او برود؛ هر چند به دست خودش نیاید، و در حقیقت، دشمنی او، با خود نعمت است؛ چنان که ذکر شد.
در این جمله مبارکه، مؤمن ومنافق برابر هم قرار داده شده است؛ پس اگر کسی ادعای مسلمانی کند و در دل حسد داشته باشد و بدخواه کسی باشد، مؤمن نخواهد بود و باید خود را جزء اهل ایمان به حساب نیاورد؛ بلکه او منافق است. زیرا مؤمن رشک نمی‌برد. اگر از این دو جمله قیاسی تشکیل دهیم و صغرای آن را بیفزاییم، نتیجه می‌دهد که حسود مؤمن نیست؛ بلکه منافق می‌باشد؛ چون ایمان و حسد با هم سازگاری ندارند؛ بلکه سر و کار حسد، با نفاق و دو رویی است که در ظاهر بخندد واظهار دوستی کند؛ ولی در باطن، نیش خود را فرو برد.

دشمنی با دوست و دوستی

در نظر حسود، دوست وبیگانه یکی است؛ چون هر دو دارنده نعمت هستند؛ ولی بیش تر حسودان به قدری پلیدند که با بیگانه کاری ندارند؛ تنها بر دوست حسد می‌ورزند؛ هر چه بتوانند، در نابودی دوست می‌کوشند؛ بر دشمنان به چشم بزرگی می‌نگرند و بر دوستان به چشم حقارت وکوچکی نظر می‌اندازند؛ با بیگانه دوستی می‌کنند تا با خویش دشمنی کنند، به اجنبی تسلیم می‌شوند؛ ولی پای بر فرق دوستان می‌گذارند و با خصم هم آهنگ می‌شوند تا بر یار بتازند و دمار از روزگارش برآورند.

خیانت معاویه

معاویه خود را باج گزار قیصر روم کرد تا زیر بار امیر المؤمنین (ع) -خلیفه رسول خدا- نرود. معاویه نخستین زمامدار مسلمانان است که به کفار خراج داد و این نخستین لکه ننگی بود که از طرف او بر دامان مسلمانان نشست وتاریخ پرافتخار آن‌ها را ننگین کرد. معاویه این ذلت وخواری را برای خود خرید، وتن به زیر بار دشمنان اسلام داد وکریمه «وَلن یَجعلَ اللّهُ لِلکافرینَ عَلی المُؤمِنینَ سَبیلاً»[۸۰] را زیر پای نهاد، تا بر پاکیزه‌ترین فرد عالم بشریت بتازد و دستگاه حکومت خدایی را متزلزل کند.
معاویه، علی (ع) را به خوبی می‌شناخت ومی دانست که او جانشین رسول (ص) است؛ ولی حسدش نگذاشت که به این باورش اعتراف کند، و این لکه ننگ تا قیام قیامت از دامان او وخاندان امیّه، شستنی وپاک شدنی نیست.
تفو بر تو ای روزگار سفله پرور که چنین پست فطرتان رذل را بر مردم چیره می‌کنی وتقوی وپرهیزکاری مجسم وحقیقت عدالت ونمونه انسانیت، یعنی علی (ع) را در حال عبادت به خاک و خون آغشته می‌سازی!

مسلمان نماهای خائن

خاک بر سر کسی که برای ربودن نعمتی از دست برادرش، خود را -ولو به طور موقت- ذلیل دست بیگانگان کند. خان‌های مسلمان نمای اندلس (اسپانیا) از کفار ودشمنان اسلام کمک می‌گرفتند و بر یک دیگر می‌تاختند؛ دست گدایی و دریوزگی به سوی بیگانگان دراز می‌کردند، تا برادری عزیز را ذلیل کنند؛ بر هم حسد می‌بردند ونمی توانستند عزت یک دیگررا ببینند؛ در نابودی هم می‌کوشیدند وتیشه به ریشه خود می‌زدند. کفار هم از قانون «جدایی بینداز و حکومت کن» استفاده کرده، آتش اختلاف را دامن می‌زدند و زمینه را برای تصرف قطعی اندلس و ریشه کن کردن اسلام، آماده می‌نمودند؛ تا به مقصود پلید خود رسیدند.
چرا دور می‌رویم؟ مگر در این زمان زمامدارانی در کشورهای اسلام یافت نمی‌شوند که برای حفظ موقعیت خود، نوکری بیگانگان را می‌پذیرند؛ با کفار دوستی می‌کنند و با مسلمانان دشمنی؛ با بدان نیکند و با نیکان بدند ونزد خارها، گلی هستند و نزد گل‌ها خار! ولی این ناپاکان بدانند که نزد خاران نیز خوارند و روزی به سزای کردار زشت خود خواهند رسید؛ این چرخ همیشه به کام آنان نمی‌گردد؛ روزی می‌رسد که مسلمانان سربلند شوند وعزت خود را از سرگیرند و کافران را بردگان درگاه خود کنند و به کیفر ستم‌هایی که بر مسلمانان روا داشته‌اند، برسند.
چو بد کردی، مباش ایمن ز آفات که واجب شد طبیعت را مکافات

کیفر خیانت کاران

دشمنان اسلام بدانند، که دوره ظلم و ستمگری سپری است، و از هم اکنون در سراشیبی نابودی و مرگ رهسپارند. طولی نخواهد کشید که سرانجام آن‌ها، فنا و نیستی خواهد بود.
مسلمان‌های خیانت کاری که وسیله تسلط کفار بر برادران خود شدند و موجبات استعمار کشورهای اسلامی را فراهم آوردند، زودتر از کافران به کیفر رسیده و می‌رسند وکیفر کافران، شدیدتر خواهد بود.
آنان که مرده‌اند، در عذاب الهی غوطه ورند وآنان که زنده‌اند و به خیانت خود ادامه می‌دهند، إن شاء اللّه سزای آن‌ها، کف دستشان نهاده خواهد شد و سرانجام، عذاب خدا جزایشان خواهد بود؛ اینان با پوزخند، مسلمانان را کوچک می‌شمرند و با نظر حقارت نگاه می‌کنند؛ ولی خدای مسلمانان بیدار است و انتقامش بزرگ، و باید منتظر چنین روزی -که بسیار نزدیک است- باشند.

حسد[۸۱]

حسود بی عرضه

بی چاره حسود! گاهی به قدری ناتوان است که هیچ کاری از او ساخته نیست و به کسی که رشک می‌برد، نمی‌تواند زیانی برساند؛ قدرتی ندارد که در برابر او عرض اندام کند.
این گونه حسود، جز سوزاندن خود ثمری نمی‌برد. چنین کسی بیش تر در گوشه‌ای می‌نشیند و پی در پی بد گویی و هتّاکی می‌کند؛ بر بندگان خدا تهمت و افترا می‌بندد؛ فضایل نیکوکاران و پاکدامنان را منکر می‌شود، اگر محیط با او مساعدت نداشته باشد، ونتواند بر زبان چیزی بیاورد، آتش درونی اش افروخته تر می‌گردد و تیرگی در چهره اش آشکار شده، بلکه تا پشت گوش قرمز می‌شود، ولی دم فرو می‌بندد.
بیش تر منفی باف‌ها، از این دسته حسودان به شمار می‌آیند؛ اینان چندان خطر و زیانی بر محسود ندارند؛ بلکه زیان حسد آن‌ها صد درصد متوجه خود آن هاست؛ اینان را باید به خود واگذاشت که خودشان با آتش حسد خود بسوزند.
گمان دارم که اگر محسود بزرگواری کند و به اینان نیکی کند، کم کم از حسد پاک شوند؛ چون بعید نیست که اینان قابل تربیت باشند؛ آری تحمل و بردباری محسود، بی اندازه در دفع حسد حسود، مؤثر است.

حسود توانا

بدبخت، حسود تواناست که نیرویی دارد و می‌تواند آن چه بخواهد انجام دهد؛ اگر حسود مقتدر و زورمند شد، وجودش بسیار خطرناک می‌شود و جهانی را به واسطه آن که زور دارد، به آتش خود می‌سوزاند. متملقین هم، کارهای وی را پیش خودش نیک جلوه می‌دهند وآن‌ها را انجام وظیفه یا اصلاح جامعه نام می‌دهند.
حسود توانا، بزرگ‌ترین خطر را برای دارندگان نعمت دارد، نه بر بزرگ رحم می‌کند، نه بر کوچک؛ نه بر پیر، نه بر جوان؛ همه کس را با داس حسد درو می‌کند؛ چون همه را مجرم می‌داند و مقصرشان می‌خواند؛ تقصیر آنان این است که دارای نعمتی هستند.
شنیدم، مرحوم عبداللّه خان طهماسبی را در جبهه جنگ لرستان از سپاه خودی گلوله‌ای زدند وکشته شدنش را به حساب دشمن گذاشتند؛ زیرا او فرمانده بسیار لایقی بود و در حسن اداره سربازان، نظیر نداشت.
حسود توانا تنها منحصر به گردن کلفتان نمی‌باشد؛ بلکه مقصود حسودی است که کاری از او برآید؛ هرچند بسیار کوچک باشد.

حسود لئیم

حسود گاه بر چیزی که حسد می‌برد، فاقد آن است؛ بی سواد است و نادان، ولی بر دانا رشک می‌برد؛ فقیر است وتهی دست ولی بر ثروتمندان رشک می‌برد؛ ناشناس است و بی عنوان، ولی بر آبرومندان ومحترمان رشک می‌برد و به طور خلاصه نعمتی را که خود ندارد، از این که دیگران دارند ناراحت است. چنین حسودی را باید حسود لئیم نامید؛ زیرا به قدری پست فطرت است که چون خودش دارای نعمتی وفضیلتی نیست، نمی‌خواهد دیگری هم دارا باشد.
چنین حسودی بیش تر در طبقه دوم وسوم یافت می‌شود، مخصوصاً در خاندان‌هایی که شخصیتی داشته و از دست داده‌اند. این حسد بیش تر، از محرومیت سرچشمه می‌گیرد و اگر بدان چه از آن محروم است، برسد، امید است که حسدش برطرف گردد.

حسود شریر

حسود گاهی بر چیزی حسد می‌ورزد که خودش آن را دارد؛ ولی نمی‌تواند ببیند که دیگری بیش تر از او، دارا باشد؛ بلکه نمی‌تواند ببیند که کسی کمتر از او هم دارا باشد. چنین حسدی بدترین اقسام حسد است و دارنده آن شریرترین مردم است.
حسد علما و رشک امرا بر یک دیگر از این حسد است؛ ریشه دشمنی رجال سیاست با یک دیگر، همین حسد است؛ منافسه ثروتمندان با هم از این حسد است؛ ستم گری زبردستان بر زیردستان لایق و هشیار خود که مبادا در آینده، شریک مقام او شوند، از این حسد است؛ دولت‌های استعماری -که زمامداران خدمت گزار دول ضعیف را می‌کوبند، مبادا در آینده دولت‌های نیرومندی شوند- دارای این صفت رذیله هستند؛ ما این گونه حسودان را شریر می‌نامیم.

بدبختی امروز

یکی از بدبختی‌های امروزه مسلمانان، آن است که قدرت آن‌ها دست کسانی است که نمی‌گذارند شایستگان ترقی کنند و به اندازه لیاقتشان به مقامی برسند.
در شهرها، متنفذان محلی هستند که مانع از رشد هم شهریان خود می‌شوند و نمی‌گذارند که دیگران راهی را طی کنند که پایان آن، شخصیت اجتماعی باشد؛ لذا بیش تر شایستگی‌ها واستعدادهای برجسته ظهور پیدا نمی‌کند و سرانجام به زیر خاک می‌رود، یا حسود قلدر آن‌ها را به زیر خاک می‌فرستد.
این حسد از خودخواهی و حرص و شهوت احتکار مقام یا قدرت، سرچشمه می‌گیرد و کوتاه فکری نیز در آن اثری بسزا دارد؛ زیرا رشد دیگران را مانع رشد خود می‌داند و محیط عمل خود را محدود می‌شمارد؛ غافل از آن است که همان قدر که دیگران بالا می‌روند، او هم اگر بکوشد، می‌تواند بالا رود؛ در نتیجه نسبت محفوظ می‌ماند؛ ولی او می‌خواهد تنبلی کند و بخورد و بخوابد و موقعیتش محفوظ بماند.

زیبایان حسود

زنان زیبا با آن که خود، جمال و دلربایی دارند، بر زیبایی دیگری حسد می‌ورزند و با او دشمنی می‌کنند؛ در صورتی که اگر به جای دشمنی با وی، در تربیت وحسن اخلاق خود بکوشند، از رقیب پیشی خواهند گرفت. یکی از علل اختلاف میان دو زنی که یک شوهر دارند، حسد آن دو بر هم می‌باشد که زندگی را بر خود وشوهر تلخ می‌کنند؛ هر کدام می‌کوشند که دیگری را از نظر شوهر بیندازد؛ از فتنه و سخن چینی شروع کرده تا به جادو و جنبل برسند، خواب وخوراک را بر خود حرام می‌کنند و از این کارها دست بر نمی‌دارند؛ در صورتی که اگر به جای این اعمال، خود را اصلاح کنند و با خوش رویی شوهر را به خویش جلب کنند و کاری به کار دیگری نداشته باشند، امید موفقیت، بیش تر خواهد بود؛ اگر هر دو با یک دیگر دست خواهری بدهند و با هم صمیمی بشوند وخیالات پوچ و رقابت‌های بی ارزش را دور بیندازند، به حد اعلی از لذائذ زندگی بهره مند خواهند شد و هر دو شیرین کام خواهند بود.
در اثر حسادت جز با تلخ کامی سر و کار ندارند؛ هرچه بخورند و هر چه بیاشامند، زهر می‌شود و شب و روز غذاهای مسموم می‌خورند، وقدم به قدم به ناتوانی و مرگ نزدیک می‌شوند.
بدبختی این جاست که اگر زنی خواست با رقیب خود از در سازگاری درآید، زنان دیگر وخویشان و بستگانش او را به دشمنی تحریک می‌کنند: خبرهایی برای او می‌آورند و سخنانی می‌گویند که رشک او را برانگیزاند؛ اینان دشمنان اویند که خود را دوست می‌پندارند؛ دوست کسی است که از بدبختی و ناراحتی دوستش بکاهد نه آن که بیفزاید.

بانوی خوش قلب

بانویی را می‌شناسم که قلبش چون آیینه، پاک است و زنگ حسد در آن جای نگرفته است، به اندازه‌ای با رقیب خود، یعنی زن دیگر شوهرش، مهر ورزید و بزرگواری کرد که رقیب را با آن که سرسخت‌ترین دشمنانش بود، فریفته خود کرد.
شوهر را در شبهایی که نوبت خودش بود، نزد او می‌فرستاد؛ در صورتی که فوق العاده شوهر را دوست می‌داشت به طوری که از جدایی اش آزار می‌دید شوهر هم او را از دیگری خیلی بیش تر دوست می‌داشت.
این زن پاک دل بیش از حد، مراعات حقوق آن زن را کرد وآن قدر با او نیکی کرد و خیرخواهی نمود، تا او از دشمنی دست کشید و با یک دیگر دوست شدند و هم اکنون به قدری با خوشی و خرمی روزگار می‌گذرانند که گویی زندگی آن‌ها شهد خالص است. گمان نرود که این داستان خیالی است؛ به خدایی خدا، من، هم شوهر را می‌شناسم و هم زن را.
خیرخواهی و نیکی، روح بزرگی می‌خواهد. چشم پوشی از کارهای زشت رقیب، نشانه عظمت روح و انسانیت کامل است. این بانوی خوش قلب مقامش هزاران بار بالاتر از مردان حسود لئیم و شریر می‌باشد.
زن اگر اندکی به خود آید، می‌تواند به مقامات عالی برسد، و رسیدن به کمالات روحی برای زن آسان تر از مرد خواهد بود؛ چون زن تشتّت فکری مرد را ندارد.

بزرگ‌ترین مردم نزد خدا

امام صادق (ع) از جد بزرگوارش، رسول خدا (ص) روایت می‌کند:
«إنَّ أعظَم الناسِ منزلةً عِنداللّهِ یومَ القیامةِ، أَمْشاهُمْ فی أرْضِهِ بالنَصیحةِ لِخَلقِهِ[۸۲]؛ بزرگ‌ترین مردم از نظر مقام وشخصیت نزد خدا در روز قیامت، کسی است که در زمین برای خیر و نیکی کردن به آفریده‌های خدا، راه روتر باشد».
خیرخواهی کردن به حیوانات ونباتات قیمت دارد، چه برسد به انسان؛ چه برسد به همسایه، چه برسد به هم خانه؛ چه برسد به کسی که در خوشی و سعادت ودر بدبختی و بیچارگی با انسان شریک است؛ شاید بعضی نصیحت را پرچانگی و شهوت کلام بدانند، زهی تصور باطل! زهی خیال محال! غافل از آن که نصیحت و خیرخواهی آن قدر که در رفتار و خدمت گزاری به کسی است، در گفتار نمی‌باشد؛ آری اگر کسی راهنمایی خواست، این جاست که گفتار و سخن، ارزش دارد و باید گفت و راه را از چاه بنمود.
خدمت گزاری ونیکوکاری آن بانوی خوش قلب، حسودی را پاک، و موجودی زنگ زده را تابناک کرد؛ موجودی را که باید تا آخر عمر بسوزد و بسازد، تا آخر عمر خوشبخت وآسوده ساخت.
از سخنی که امام صادق از جدش (ع) نقل می‌کند، دانسته می‌شود که ملاک عظمت مقام نزد خدا، خدمت گزاری به مردم ونیکوکاری است، که هرچه بیش تر شود، عظمت، نزد خدا افزون تر می‌گردد.

ابن فَهْد

ابن فهد از دانشمندان نامی و فقهای به نام می‌باشد، کسی محفلی را در خواب دید که همه علمای بزرگ در آن جمعند ولی ابن فَهْد در آن میان نیست؛ آن گاه محفلی دیگر را دید که پیمبران در آن جمعند و ابن فَهْد در آن جاست. در شگفت شد؛ پرسید: چگونه این دانشمند بزرگ به این مقام رسیده است؟
گفتند: چون نفوذ خود ومقام اجتماعی اش را صرف خدمت گزاری به خلق کرد و اهتمامش در قضای حوائج مسلمانان بود.
آری؛ پیغمبران، زندگی و هستی خود را وقف خدمت به بشر کردند و بسیاری از آنان در این راه جان دادند و رنج‌ها کشیدند و زجرها دیدند.
خدای مهربان آن‌ها را برای خدمت بشر برگزیده بود وآنان این وظیفه را به خوبی انجام دادند.

بازگشت سخن

یکی از علل اختلافی که میان عروس و مادر شوهر رخ می‌دهد، حسد مادر شوهر بر عروس است؛ مادر نمی‌تواند ببیند که فرزندش از آن دیگری شده است، یا به دیگری نزدیک تر از او می‌باشد؛ غافل از آن که همین رابطه میان خود وشوهرش بوده است. مادر نمی‌تواند ببیند که فرزندش دیگری را دوست می‌دارد؛ با آن که محبت فرزند به همسر جور دیگر، و به مادر جور دیگر می‌باشد. مادرهایی موجب شدند که فرزندان آن‌ها، زنشان را طلاق گویند و موجوداتی را بدبخت کنند.
داستان یک بام و دو هوا را همه کس شنیده است؛ خواهر شوهران نیز گاهی دست کمی از مادرشوهر نمی‌آورند و در حسادت با زن برادر، کوتاهی نمی‌کنند.
عروس تازه‌ای که وارد خانواده‌ای می‌شود، با خود تصمیم می‌گیرد که با همه افراد آن، دوست باشد و رضایت مادر شوهر و خواهران شوهر را به دست آورد، ولی آنان آن قدر آزارش می‌دهند، تا به زبان آید و گفت وگو آغاز شود؛ البته عروسانی هستند که از روز اول، عزم ستیزه جویی را دارند؛ ولی در میان زنان نجیب، این گونه عروس کمیاب می‌باشد.
اختلاف زن‌های برادران از حسد ریشه می‌گیرد و گاه می‌شود که اختلاف آن‌ها موجب اختلاف برادران می‌گردد ودو تنی که باید بال هم باشند، وبال یک دیگر می‌گردند. اختلاف میان زن‌های دوستان یا دوتن شریک یا همسایگان از قبیل همین اختلاف حسدی است.

حسود دارا

گمان نرود که حسود باید فاقد چیزی باشد که بر آن حسد می‌برد؛ بلکه حسودان دارا اگر عددشان از حسودان فاقد بیش تر نباشد، کمتر نیست.
اغلب شخصیت‌هایی که در یک محیط زندگی می‌کنند، با یک دیگر حسد دارند؛ خواه هر دو در یک رتبه باشند، خواه در دو رتبه. بسیار شده است که حسود بر پایین تر از خود در مقام و قدرت، حسد می‌ورزد، قدرتمندانی که متنفذان کشور را نابود می‌کنند ونام آن را ایجاد امنیت یا تصفیه یا اصلاح جامعه می‌گذارند، از این دسته می‌باشند، وحسود شریر به شمار می‌آیند. از قدیم گفته‌اند: دو پادشاه در اقلیمی نگنجد، ولی ده درویش در گلیمی بخسبند.
درویشان، وارسته از رشکند و روح ایثار و از خود گذشتن در آن‌ها موجود است؛ ولی دنیاداران هرچه مقامشان بالاتر رود، رشکشان افزوده تر می‌گردد.
کم تر شده که دو شخصیت در منطقه‌ای باشند و با هم دوست گردند؛ خواه آن دو طبیب حاذقی باشند، یا تاجر سرمایه داری یا نویسنده زبردستی، یا خطیب شهیری، یا آخوند برجسته‌ای، یا خان متنفذی؛ تفاوت نمی‌کند، میان ایشان شکر آب خواهد بود؛ در صورتی که در آن جهت مشترک اگر با هم قدم بردارند و همکاری کنند وهر یک نقطه ضعف خود را به وسیله دیگری ترمیم نمایند، منافعشان سرشار وموفقیتشان بیش تر خواهد بود؛ ولی اگر هر کدام نقص دیگری را آشکار کنند ونقطه ضعف رقیب را بگویند، نتیجه به زیان هر دو تمام خواهد شد.

شهید اوّل

«ابن جماعة» قاضی القضاة سوریه بود، ودر عصر خود یکی از نامی‌ترین دانشمندان شافعی مذهب به شمار می‌رفت؛ ولی بر دانشمند بزرگ عصر، محمد بن مکی -معروف به شهید اوّل- حسد می‌برد؛ زیرا نمی‌خواست جز خودش کسی به دانشمندی شناسائی شود، ودیگری به دانش شهرت پیدا کند، وچیزی که دشمنی او را می‌افزود، امامی بودن شهید بود که رهبر پیروان آل محمد (ص) به شمار می‌رفت یا به اصطلاح امروز مرجع تقلید بود. شهرت دانشمندی شهید، جهان اسلام را فراگرفته بود، و با آن که آن عالم بزرگ در شام سکونت داشت، در ایران وعراق ارادتمندان بسیاری داشت.
خواجه علی مؤید سربداری -آخرین پادشاه سربداران- آن عالم بزرگ را به سبزوار دعوت نمود، تا ایرانیان از خوان فضلش بهره مند شوند؛ ولی شهید این دعوت را نپذیرفت.
این دانشمند بزرگ را می‌توان بزرگ‌ترین عالم قرن هشتم ویکی از درخشنده‌ترین ستارگان دانش دانست؛ زیرا اغلب فضائل ومعلومات آن عصر را به طور اکمل دارا بود؛ حتی بعضی او را اعلم علمای اسلام و افقه فقهای دین در دوره تاریخ شمرده‌اند. از نقاط مختلف شاگردان بسیاری گردش جمع شده، از خرمن فضائلش خوشه چینی می‌کردند. تألیفات گران بهایی در فقه اسلامی از وی به یادگار مانده است. نظریات او، هنوز مورد توجه فقها می‌باشد. اگر بدانیم که عمر مبارکش بیش از پنجاه و دو سال نبوده است، اعجاب ما به عظمت دانش این مرد بزرگ افزوده می‌گردد.

حسد ابن جماعة

ولی حسد ابن جماعة بیش از حدی بود که به حساب آید. او قاضی القضات بود -اگر پست وزارت دادگستری و ریاست دیوان کشور و مدعی العموم دیوان کشور در یک تن جمع شود، قاضی القضات می‌شود؛ به اضافه آن که پست‌های قضایی ارتش ومحکمه انتظامی دیوان کیفر نیز به او واگذار گردد - ابن جماعة مردی تنومند و بسیار درشت بود، به خلاف شهید که بسیار ریز وکوچک بود. رساله‌ای را به طور مجعول نوشتند که در آن مطالبی -به نظر قضات- بر خلاف شریعت اسلام بود؛ وآن را به شهید نسبت دادند؛ شهود و گواهان نیز شهادت دادند؛ که آن رساله از نوشته‌های شهید است.
بدون تحقیق ومحاکمه و بازپرسی، آن دانای بزرگ را گرفتند و به زندان افکندند ومدت‌ها در زندان نگاه داشتند. از پیامی که شهید به صورت شعر برای پادشاه فرستاده و بی گناهی خود را اثبات کرده بود، چنین پیداست که در زندان با وی بد رفتاری می‌شد و او را شکنجه می‌دادند.
حسد ابن جماعة به این اکتفا نکرد، شهید را از زندان بیرون آوردند و دادگاهی صوری با حضور امیر وقت تشکیل دادند؛ آن دانشمند بزرگ را با طرز اهانت باری وارد جلسه نمودند، چون قاضی بدون تحقیق و بازپرسی حکم ارتداد شهید را صادر کرده بود، شهید با کمال شجاعت به اصل قضایی «الغائب علی حجته» تمسک نمود؛ یعنی حکم غیابی ارزش قضایی ندارد، و باید پس از حضور متهم به دفاع او توجه شود وبه دلائل او رسیدگی گردد.
قاضی اظهار داشت که شهود گواهی داده‌اند. شهید گفت: شهود را یک به یک جرح می‌کنم و بطلان شهادت آن‌ها را اثبات می‌کنم. گفتند: حکم قاضی قابل فسخ نیست.
شهید که حال را بدین منوال دید ابن جماعة را مخاطب قرار داده، چنین گفت:
من مذهب شافعی دارم، و تو در این عصر امام این مذهب هستی؛ آن چه در مذهب شافعی رواست بر من حکم کن.
ابن جماعة گفت: حکم در مذهب شافعی آن است که مرتد را یک سال به زندان افکنند سپس اگر توبه نمود آزادش کنند؛ اکنون تو یک سال در زندان مانده‌ای؛ باید توبه کنی تا آزاد شوی.
شهید از توبه کردن ابا کرد، زیرا اعتراف به جرم تلقی می‌شد.
ابن جماعة ساعتی با شهید به طور سرّی به گفت وگو پرداخت و گویا وعده داد اگر شهید توبه کند، آزادش سازد. شهید توبه کرد. اینک طبق مذهب شافعی باید محاکمه پایان یافته، تلقی شود و متهم آزاد گردد؛ ولی حسد ابن جماعة نگذاشت؛ زیرا دستور داد که شهید را بر طبق قانون دیگری محاکمه کنند. او قاضی برهان الدین را که مالکی مذهب بود مخاطب قرار داده چنین گفت: این شخص بر طبق مذهب من، دیگر جرمی ندارد، تو درباره او طبق مذهب خودت حکم کن.
قاضی برهان الدین از جای برخاست وضو گرفت؛ دو رکعت نماز به جای آورد؛ حکم قتل آن عالم بزرگ را صادر کرد. لباس آن دانای مظلوم را از تنش کندند و جامه مجرمان به وی پوشانیدند و سر مقدسش را از پیکرش جدا کردند، سپس نعش مبارکش را به دار آویختند و سنگبارانش کردند؛ آن گاه جسدش را آتش زدند و خاکسترش را بر باد دادند.

روزگارا

خاک بر سر این روزگار پلید که جانی را مقام قضاوت می‌دهد، و بی گناه را مجرم می‌شناسد؛ سنگ را می‌بندد و سگ را می‌گشاید. در هیچ زمانی سابقه ندارد که متهم را با دو قانون محاکمه کنند و بر فرض ثبوت جرم، با دو قانون کیفرش دهند و مجازاتش کنند.
این دادگاه‌های فرمایشی که محکومیت طبق دلخواه یک نفر است، از ننگین‌ترین کارهای تاریخ می‌باشد.
ای حسد، چه ستم‌ها که نکردی! چه خاندان‌ها که بر باد ندادی، چه آتش‌ها که نیفروختی، چه جنایاتی که مرتکب نشدی، چه خرمن‌ها که نسوختی، چه خانه‌ها که ویران نکردی!
اف بر تو ای چرخ گردان! ای روزگار سفله پرور! گویا در تو هم حسد ریشه دوانیده است که بدخواه پاکان هستی؟ آن قدر می‌کوشی تا آنان را به خاک سیاه بنشانی، ولی آلودگان وناپاکان را تخت و تاج و کلاه می‌دهی؛ سگان را سیر می‌کنی و شیران را تشنه کام نگه می‌داری!
هر آن چه می‌خواهی بکن وآنچه توانایی داری بکوش؛ ولی به پاکان نمی‌توانی زیانی برسانی؛ بر فرض که دستشان را از این زندگی تلخ کوتاه کنی، آسایش و خوشبختی آن‌ها را افزودی و حیات بهتری را به ایشان نصیب کردی؛ زیرا در آن جهان در پذیرایی خدای قرار دارند ودر بهشت برین جای گزیده‌اند، و بر تو لبخند می‌زنند که تو خواستی ما را بدبخت کنی؛ ولی خدا ما را خوشبخت قرار داد؛ تو تلخ کاممان کردی، ولی ما شیرین کام شدیم؛ از زندگی آلوده و کثیف دنیا راحت شده، به آسایش ابدی رسیدیم؛ به جای معاشرت با بدسگالان جنایتکار، با مردان حق همنشین شدیم؛ حوران بهشتی را به جای دیوان دوزخی برگزیدیم.
روزگارا! هم اکنون بنگر که چگونه جنایت کاران در عذاب خدا گرفتارند و به کیفر کردارهای زشت خود رسیده‌اند. آن چه ستم کاران در این جهان بکارند، در آن جهان می‌دروند و سزای خود را به وسیله عدل الهی می‌بینند.
روزگارا! اکنون درست نگاه کن و ببین که ما کدام خوش بخت تریم. چند روز دنیا سپری شد وهرچه بود گذشت. زندگی این است، که سپری شدن ندارد، و گذشتنی برایش متصور نیست.

= حسد [۸۳]

حسد در لباس دوستی

حسد گاهی به صورت دوستی و پندگویی خودنمایی می‌کند. شهوت پندگویی در بسیاری از مردمان پرحرف و خود خواه موجود است. اینان از این کار ممکن است یکی از چند هدف را داشته باشند: یکی آن که غریزه پرحرفی خود را آرام کنند، و بدین وسیله تمایلات خود را عملی سازند؛ دیگر آن که عظمت فکری خود را برجسته کرده، نشان دهند که به دقایق امور آشنایی دارند. این دو جهت وقتی از پندگویی آشکار می‌گردد که هیچ گونه سابقه خیرخواهی از او دیده نشده و برای یک بار هم در عمل، اظهار مهری نکرده باشد. اینان فضول‌های جامعه هستند.
عجب اینجاست که اگر پندپذیر در حضور، سخن آن‌ها را بپذیرد، و «چشم چشم» بگوید، غریزه آنان اقناع شده، از او خشنود می‌شوند هر چند در عمل نقیض گفته‌های آنان را به کار برد؛ زیرا آنان تمام هدفشان سخنوری بوده است؛ کاری ندارند، که آیا پندهای آنان جامه عمل پوشیده است یا نه؟
هدف دیگری که پندگویان ممکن است داشته باشند، گول زدن پندپذیر و جلب اعتماد اوست، که بعداً مقاصدی که دارند، انجام دهند؛ این هم یکی از بزرگ‌ترین خیانت هاست.
پندگویی ونصیحت از روی حسد هم به همین منظور است که حسود، خود را به زیور دوستی وصمیمیت می‌آراید، آن گاه به سراغ محسود می‌رود، تا بدین وسیله او را به دام بیندازد؛ این خود یک نوع ریاکاری وعوام فریبی است.

حسد بر تقوا

اگر حسود بر پرهیزکاری و با تقوا بودن کسی، رشک برد -به خصوص اگر جوان باشد- می‌کوشد که این درستی را از آن پاک سرشت بگیرد و به هر وسیله‌ای که ممکن است، او را به کارهای ناروا وادار کند.
به او می‌گوید که باید خوش بود و از زندگی بهره برد؛ جوانی را نباید بیهوده تلف کرد؛ باید آزاد آمد وآزاد رفت؛ چرا از لذائذ جهان خود را محروم می‌کنی؟ حیف است که از آن‌ها دور باشی و طرفی نبندی! این راهی را که تو پیش گرفته‌ای وآن را پاکدامنی می‌پنداری، ضعف نفسی بیش نیست. کسی چون تو نباید این قدر ترسو و جبون باشد؛ چند روزی کام دل گرفتن و در عیش وعشرت به سر بردن که اهمیتی ندارد. آدم نباید این قدر خشک باشد؛ من تو را آدم باحالی می‌دانستم؛ گمان نمی‌کردم این قدر خشک باشی! باید در کارها شجاع بود. ببین دیگران همه کاری می‌کنند وهیچ گونه زیانی هم ندیده‌اند.
واین پاکدامنی وپرهیزکاری خیال است و واقعیت ندارد؛ اصولاً خوبی و بدی و حق و باطل، حقیقتی ندارد، جز یک سلسله عاداتی که از پیشینیان به ما رسیده، چیز دیگری نیست؛ آن هم مردمانی قلدر که به نفع خودشان این عادات را بر جامعه گذشتگان تحمیل کرده‌اند؛ باید این بندها را گسیخت؛ اگر هم خیلی محافظه کار هستی، من وسیله را جوری فراهم می‌کنم که کسی آگاه نشود؛ جایی را در نظر می‌گیرم که پرنده‌ای پر نزند؛ به شهرستانی مسافرت می‌کنیم که کسی تو را نشناسد؛ تو چون وارد نیستی آن را بزرگ می‌پنداری؛ اگر از گناه بودن آن می‌هراسی، که گفتم این حرف‌ها چندان قیمتی ندارد؛ بر فرض هم که خیلی خشک باشی، بعداً توبه خواهی کرد؛ در پیری از گناه دوری کن، خدا هم از تو خواهد گذشت.
به وسیله این سم پاشی‌ها، دختران پاک و پسران پاکیزه ما را به فحشا نزدیک می‌کنند و آلوده می‌سازند.
کمتر کسی از بدکاران، از آغاز به خودی خود بدکار شده‌اند؛ بلکه بیش تر آن‌ها مردمانی پاک و درست کار بوده‌اند؛ ولی رفیقان ریایی، دوستان شهوت پرست، خویشان بی عار و سهل انگاری پدر و مادر، آنان را به سیاه چالی بیفکند که دیگر بیرون شدنی نیستند.
اخیراً وسیله دیگری هم اضافه شده که دختران معصوم ما را خطاکار کنند؛ وعده مسافرت به اروپا، یا آمریکا، تشکیل اردوی پیشاهنگی، شرکت در مسابقات، مسافرت‌های دسته جمعی با مربیان -ولی چه مربیانی!- نشر مطبوعات مفسد اخلاق (به خصوص داستان‌هایی که به نام داستان‌های اخلاقی نوشته می‌شود) شرکت در سینماها، نمایش‌ها، مجالس شب نشینی خانوادگی به ضمیمه چیزهای دیگری که یا من نمی‌دانم یا از گفتنش خودداری می‌کنم.
پاکانی که مبتلا به رشوه خواری شده، یا گرفتار اختلاس گردیده، یا دزد شده‌اند، همه در اثر همین دشمنان دوست نما بوده است وبس.
کسانی که هستی خود را در می‌گساری؛ تریاک؛ قمار و نظایر این‌ها از دست داده‌اند، ارمغانی بوده، که دشمنان دوست نما به آن‌ها داده‌اند!
ثروتمندی را می‌شناسم، که دشمنان دوست نمایی داشت که پیوسته گردش جمع می‌شدند و او را به قمار وادار می‌کردند، و از ثروت او آن چه می‌توانستند، می‌بردند، و آن نادان نمی‌فهمید که تمام این بازی‌ها برای سرکیسه کردن اوست.
دیگری را می‌شناسم که دوستان دروغین او را به فکر نمایندگی مجلس انداختند و او آن چه توانست در این راه خرج کرد؛ در نتیجه تهی دست گردید و به غارت رعایا و غصب اموال دیگران پرداخت.

حسد بر انسانیت و فروتنی

اگر حسود تشخیص دهد که کسی محبوبیتی دارد، و آن بر اثر انسانیت و فروتنی ای است که دارا می‌باشد، بر تواضع او رشک می‌برد و می‌خواهد او را متکبر کند تا منفور جامعه گردد؛ از این رو به او تلقین می‌کند که این احترامی که تو به مردم می‌کنی، صلاح نیست و کار سبکی است و خودت را کوچک می‌کنی؛ خوب است، قدری سنگین تر از این باشی و روش خود را با مردم تغییر دهی، تا بر شخصیت تو افزوده گردد، و اعتبارت بیش تر شود و عظمتت محفوظ بماند.
نباید برای همه کس تواضع کرد زیرا مقام تو فوق این‌ها است، واین رفتار از بزرگی و آقایی تو می‌کاهد. این گونه سخنان را هر متملقی به شخصیت‌های متنفذ می‌گوید، تا خود را بدین وسیله به او نزدیک کند؛ پذیرفتن این پندها موجب می‌شود که متواضعی، متکبر شود و محبوبی، منفور و پاکدلی، پلید گردد.
مردمان بزرگ روح و قوی الاراده، گول این سخنان و این دوستان دغل باز را نمی‌خورند و تحت تأثیر اطرافیان خود قرار نمی‌گیرند و فضیلت‌هایی را که دارا هستند؛ به این زودی از دست نمی‌دهند، و به روش خدا پسندانه ادامه می‌دهند.

حسد بر فاطمه زهرا (س)

رسول خدا (ص) دخترش فاطمه (س) را بسیار دوست می‌داشت، بسی به وی اظهار مهر می‌فرمود، گاه از شدت علاقه، سینه فاطمه (س) را می‌بوسید؛ بعضی از زنان آن حضرت بر فاطمه (س) حسد می‌بردند و نمی‌توانستند ببینند که شوهرشان دختر خود را این قدر دوست می‌دارد. به آن حضرت عرض کردند:
«چنین کارهایی برای شما سبک است، زهرا (س) بزرگ شده است، بوسیدن دختر بزرگ خلاف قوانین و عادات است».
رسول خدا (ص) که برای شکستن قوانین و عادات جاهلی برخاسته بود، به این صلاح اندیشی‌ها اعتنا نمی‌کرد، چون می‌دانست که از حسد سرچشمه می‌گیرد.

پیش بینی رسول خدا (ص)

رسول خدا (ص) مسلمانان را پاک و پاکیزه تربیت کرده بود و روح فداکاری و ازخود گذشتگی را در آنان زنده فرموده بود. سرّ موفقیت مسلمانان در برابر سپاه کفر نیز همین بود.
آن حضرت حسد ورزیدن مسلمانان را پیش بینی می‌فرمود و به آنان اعلام خطر می‌کرد که مبادا این صفت پلید در آن‌ها راه یابد! آن حضرت دوست می‌داشت که مسلمانان همیشه، وارسته و پاکیزه از هر عیب و نقصی باشند؛ لذا روزی یاران خود را مخاطب قرار داده، چنین فرمود: «ألا إنّه قَدْ دَبَّ إلَیکُمْ داءُ الاُممِ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ هُوَ الْحَسَدُ لَیْسَ بِحَالِقِ الْشَعْرِ، لکِنَّهُ حالِقُ الدّینِ.[۸۴]
یاران من! آگاه باشید مرضی که مردم گذشته به آن گرفتار شدند و نابود گردیدند، اکنون به سوی شما روی آورده است و آن بیماری، حسد است که موی را نمی‌زداید، ولی دین را می‌ستاند.»
اساس اصلاحات فردی و اجتماعی، پیدایش ایمان است؛ اگر در جامعه‌ای ایمان حکم فرما گردد، آن جامعه گلستان خواهد شد؛ حسد ریشه ایمان را خشک می‌کند و امید اصلاح را از میان می‌برد. از کلمه داء الامم چنین استفاده می‌شود که حسد، مرض اجتماعی است و جامعه را مریض می‌کند و به نابودی می‌کشاند. ای کاش ما مسلمانان دستورهای پیغمبر خودمان را به کار می‌بستیم تا آقای دنیا و آخرت می‌شدیم! پیغمبر اسلام (ص) از جنایات حسد در امت‌های گذشته آگاه بود و می‌دانست که حسد در آن‌ها چه کرده است، و اکنون مسلمانان در خطر آن قرار گرفته‌اند؛ چون حسد در میان آن‌ها راه یافته است، لذا با این سخن بزرگ طلایی، آن‌ها را آگاه وبیدار کرد، و آنان را ازاین خطر برحذر داشت؛ ولی بدبختانه مسلمانان از این هشدار، هشیار نشدند و از خواب غفلت بیدار نگشتند؛ حسد در میان آن‌ها نشو و ارتقا یافت و شد آن چه نباید بشود!

اولین حسد بر علی (ع)

هنگامی که رسول خدا (ص) از مکه به مدینه هجرت می‌فرمودند، در قبا چند روزی توقف کرد، تا علی (ع) برسد و باهم وارد مدینه شوند. ابوبکر که در خدمتش بود، عرض کرد: بیش ازین ماندن در قبا صلاح نیست، علی شاید تا یک ماه دیگر هم نیاید؛ اهل مدینه چشم به راه شما هستند؛ بیش ازین نباید در انتظار علی باشید. اما رسول خدا (ص) سخن ابوبکر را نپذیرفت.
ابوبکر می‌خواست در خدمت رسول خدا (ص) بودن را به خود اختصاص دهد و به رخ اهل مدینه بکشد و نمی‌خواست علی (ع) نیز دارای این موقعیت بشود؛ همین که سخنش در آن حضرت مؤثر نشد، قهر کرد و رسول خدا (ص) را در قبا تنها گذاشت، و خود به سوی مدینه شتافت.
پیغمبر (ص) آن قدر در قبا ماند، تا علی (ع) که خاندان آن حضرت را همراه داشت به قبا رسید، آن گاه در رکاب آن حضرت از قبا حرکت کرده، وارد مدینه شدند.
این اولین حسدی است که بر علی (ع) ظهور کرد و اگر بگوییم نخستین حسدی است که در اسلام خودنمایی کرده است راه دوری نرفته‌ایم. از کلام حکماست: «إیاک والحسد فإنه یبین فیک؛ از حسد بپرهیزید، زیرا در شما نمایان می‌شود.»
آیا تنها گذاردن رسول خدا (ص) در قبا، و قهر کردن، و تنها رفتن به سوی مدینه، مخصوصاً کسی که از مکه با آن حضرت بوده و در غار، یار بوده است، نشان دهنده نگرانی نیست؟
این داستان از حسد، در آغاز اسلام بود؛ اینک به ذکر داستانی از زمان غیبت صغرای امام دوازدهم می‌پردازیم.

حسد شَلْمَغانی

شلمغانی از کسانی بود که مورد احترام شیعیان بود. نوشته‌هایی نیز در مذهب داشته است، شیعیان به نظر درستی و فضیلت به او می‌نگریستند و مقامی مقدس و رفیع نزد همه داشت. شلمغانی آرزومند بود که پس از محمد بن عثمان -دومین نایب ویژه حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه)- به مقام نیابت ویژه برسد زیرا در میان شیعیان، خود را بهترین کسی می‌دانست که شایستگی رسیدن به این مقام را داشت، و کسی را از خود برتر نمی‌دانست.
هنگامی که حسین بن روح از طرف ناحیه مقدسه بدان مقام منصوب شد، شلمغانی به عوض آن که متوجه نقص خود شود و در فکر تهذیب و تکمیل خود باشد، بر حسین بن روح حسد برد و خود را در دنیا وآخرت بدبخت و روسیاه گردانید. شلمغانی روز به روز از راه راست منحرف تر شد، به گمان آن که حسین بن روح را رسوا می‌سازد، خود، سراشیبی شوم نابودی و شقاوت را می‌پیمود؛ سرانجام شقاوت او به حدی زیاد شد که وجوب عبادت را منکر شد؛ ازدواج با محارم را جایز دانست؛ نکاح مفضول را برای فاضل در مردان روا شمرد و گفت که در مفضول ایلاج نور می‌شود.
او خلق بسیاری را گمراه کرد و هنگامی که لعنت نامه‌ای که از طرف حسین بن روح صادر شده بود، به دستش رسید، به مریدان گفت: «لعن؛ یعنی دوری از عذاب جهنم» آن گاه پیشانی بر خاک مالید و به مریدان توصیه کرد که این راز را پنهان نگه دارند.
با این حقه بازی‌ها و نیرنگ‌ها وعوام فریبی‌ها، بسیاری را به ضلالت انداخت تا توقیع مبارک مشعر بر لعن و بیزاری از او صادر شد. روزی در بغداد گفت: من با حسین بن روح مباهله می‌کنم اگر تا موقعی که دست من در دست اوست آتشی نیاید تا او را بسوزاند، آن چه درباره من می‌گوید راست است.
دو روز بعد او را از طرف ابن مُقْلَه -نخست وزیر خلیفه وقت، راضی عباسی- گرفتند و به دار آویختند و جسد پلیدش را سوزاندند و آتشی که گفته بود حسین را می‌سوزاند، خودش را سوزاند.
چراغی را که ایزد برفروزد هر آن کس پف کند ریشش بسوزد یعنی ریشه اش بسوزد!
حسد، شلمغانی را خسر الدنیا والاخره کرد؛ هم در این جهان سوخت و هم در آن جهان می‌سوزد؛ نه تنها خود را سوزاند و بد داشت؛ بلکه کسانی هم که از او پیروی کردند، به آتش او سوختند.

حسد بر مردگان[۸۵]

هنگامی که آتش حسد افروخته می‌گردد، نه تنها بر زنده، بلکه بر مرده نیز باید گریست؛ زیرا هم زنده را می‌سوزاند، و هم مرده را خاکستر می‌کند.
از امثال معروف است که کسی بر مرده چوب نمی‌زند، ولی حسود به قدری خبیث و شریر است که مردگان را نیز هدف تیرهای مسموم خود قرار می‌دهد، تنها حسود است که بر خلاف سنن قضایی بشر، پرونده مردگان را نمی‌بندد و نیش زهرآگین خود را به آنان نیز فرو می‌کند!

حسد بر آثار علمی

حسد بر مردگان، گاه به صورت انتقاد بر آثار علمی آن‌ها یا تألیفات گران بهایشان، یا نظریات دقیقشان جلوه می‌کند. حسود می‌کوشد که آن‌ها را کم ارزش و بی مغز جلوه دهد، لذا در صدد ابطال نظریات علمی آن‌ها برمی آید، و فساد آن‌ها را اثبات می‌کند؛ گاهی به صورت جلوگیری از نشر آثار مردگان رخ می‌نماید؛ گاهی به صورت نشریات دروغ و جعل اخبار و نشر اکاذیب ظهور می‌کند؛ گاه انتساب کتاب گران بهایی را به مؤلفش منکر می‌شود؛ گاه می‌گوید این نظریه دقیق علمی از آن او نیست، بلکه از کس دیگر است؛ گاه به فردی انتساب دزدی‌های علمی می‌دهد، یا دزدی‌های شعری را بیان می‌کند.
نهج البلاغه امیر المؤمنین (ع) که انتخابی از آثار آن حضرت می‌باشد و به دست شریف رضی -یکی از نوادگان آن حضرت- جمع آوری شده است، بیش از دویست سال در جهان اسلام پراکنده بود، و دوست و دشمن از خوان فضل و دانش علی (ع) بهره می‌بردند و علمای اعصار و امصار بر آن شرح‌ها نوشتند، و اغلب محققین از مدارک آن اطلاع داشتند، چنین بود و بود و جهان دانش این اثر بزرگ را با دیده اعجاب و قبول پذیرفته بود؛ تا در قرن هفتم یکی از علمای ناصبی فلسطینی، منکر گردید و حسدش بر علی (ع) موجب شد که نسبت جعل و وضع به گردآورنده نهج البلاغه بدهد.
هرچند دنیای دانش وجهان ادب سخن این یاوه سرا را نپذیرفت، و تا کنون علمای اسلام و مسیحی و مستشرقین عالی مقام این کتاب را اثر علی (ع) می‌دانند و هرچند من در مقام استدلال بر ابطال سخن این ادیب ناصبی نیستم؛ ولی می‌خواهم بگویم که حسد چه کارها می‌کند، و پس از گذشتن قرن‌ها از شهادت علی (ع) باز دست از دشمنی برنمی دارد.
امیدوارم برسد روزی که به وسیله تکمیل اختراعات، ما بتوانیم صدای شیوای علی (ع) را از امواج هوا بگیریم و بشنویم؛ تا کور شود هر آن که نتواند دید و کر شود هر که نتواند شنید.

تذکر سودمند

در اینجا باید سوء تفاهمی رفع بشود، و کسی گمان نکند که هر دانشمندی که نظریه دانشمندان دیگر را ابطال می‌کند از حسد است، هرگز، چنین نیست؛ بلکه روش تحقیق علمی، انتقاد از نظریات علمی دیگران است. در مباحث علمی جز اشکال کردن و خرده گرفتن، و با نظر عدم اطمینان به سخنان علمی دیگران نگریستن، روش دیگری پسندیده نیست؛ حسن ظن در همه جا خوب است جز در مورد نظریات علمی؛ هر فردی که خود را اهل تحقیق و بحث می‌داند، حق ندارد در نظریات علمی از دانشمندی دیگر تقلید کند؛ لذا فقها فتوی داده‌اند که تقلید مجتهد از مجتهد دیگر جایز نیست؛ اگر تقلید در میان دانشمندان راه یابد، درهای ترقیات علوم بسته می‌شود، و بشر برای همیشه در نادانی و گمراهی به سر خواهد برد، بدترین صفت‌ها برای دانشمند، تقلید، و پیروی کورکورانه از دانشوران دیگر است.
خدای بزرگ، نیروی فهم را به بشر عنایت فرمود، تا خود بفهمد وحقیقت مطالب را دریابد، نه آن که طوطی وار از دیگران یاد بگیرد و همان را -ندانسته و نفهمیده- بگوید.
شاگردان مکتب کمونیسم ازین قبیلند؛ همه مانند ماشین می‌باشند؛ همه یک جور سخن می‌گویند؛ همه یک سنخ الفاظ را بیان می‌کنند؛ همه یک جور می‌نویسند؛ هرچه رهبر آن‌ها به آن‌ها دیکته کند، همان را می‌گویند و می‌نویسند، بدون آن که نیروی دریافت و فهم خود را به کار اندازند و بیندیشند که آیا این سخن صحیح است یا باطل؛ اینان اصل مسلم «اول اندیشه وآنگهی گفتار» را به اصل از برکردن وآنگهی گفتار! تبدیل کرده‌اند. من وجدان خود آن‌ها را بهترین گواه این سخن می‌گیرم. چرا دور می‌رویم، برادران اهل سنت و جماعت ما نیز در فقه اسلامی همین روش تقلید را پیش گرفته‌اند، وراه بحث و انتقاد را بسته‌اند؛ لذا از ترقیات علمی در فقه محروم شده‌اند، بر خلاف دانشمندان شیعه که تقلید را به دور انداختند و راه اجتهاد و بحث را باز گذاردند؛ لذا فقه شیعه قوس صعودی را پیمود، و به جایی رسیده است که آن را به طور کلی می‌توان محققانه‌ترین و عالی‌ترین علم حقوق جهان گفت؛ با این حال هنوز هم فقها دست از بحث و انتقاد برنداشته‌اند و به تحقیق و تدقیق ادامه می‌دهند.

قضاوت درباره خود

از مطلب دور شدیم، مقصود آن بود که حسد گاهی بدین صورت جلوه می‌کند؛ ولی نباید به دانشمندی که نظریات علمی دیگری را تخطئه می‌کند، بدگمان شد و گفت حسود است؛ بلکه به چنین کسانی باید احترام گذاشت و رفتار آن‌ها را حمل بر فساد ننمود. مقصود خود آن دانشمند است، که باید خود را مطالعه کند، و افکار خود را دقیقاً بسنجد، تا پی برد که این ایرادی که بر نظریه علمی دیگری وارد می‌کند، آیا از بحث و تحقیق برخاسته است، یا خدای نکرده از حسد ریشه گرفته است.
بهترین تشخیص دهنده حسد، خود شخص است، دیگران کمتر می‌توانند پی برند؛ زیرا کارهایی که از حسد برمی خیزد، دوپهلو است و نمی‌شود به طور قطع گفت از حسد برخاسته است؛ ولی خود انسان بهتر می‌تواند درباره خود قضاوت کند که این کار او از حسد برخاسته است یا نه.
به طور کلی آن چه سابقاً گفته شد یا آن چه در آینده گفته خواهد شد، اگر در کسی مشاهده شد، نباید به زودی حکم کرد که او حسود است؛ این سخنان همگی راجع به بیدار کردن خود انسان است که هشیار شود و گول خودخواهی را نخورد و خود را پاکیزه از حسد نشمارد؛ باید بیندیشد که مبادا سخنی بگوید یا کاری کند که از حسد ریشه گرفته باشد، و اگر پی برد که خدای ناکرده حسد در او ریشه دوانیده است، به زودی بر اصلاح و خودسازی همت گمارد، تا هم خویشتن را از خطر برهاند و هم دیگران را.

خوش بینی به دیگران

تا عملی مشکوک یا رفتاری دوپهلو از دیگران سرنزده است، نباید به آنان سوءظن برد و قضاوت کرد که او حسود است؛ بلکه به هر مسلمانی باید با نظر خوش بینی نگریست، مگر خلاف آن روشن شود. دستور اساسی اسلام -که برای حسن ارتباط مسلمانان با یک دیگر صادر شده است- همین است، که مسلمانان باید رفتارهای برادران خود را حمل بر صحت و درستی کنند وآن‌ها را نادرست و فاسد نشمارند و به یک دیگر سوءِظن نداشته باشند. قرآن کریم می‌فرماید: «یَا أیُّهَا الَّذینَ آمَنوا اجتنِبُوا کَثیراً مِنَ الظّنِّ إنَّ بعضَ الظَّنَّ إثمٌ»[۸۶]
«لَولا إذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ المؤمِنُونَ وَالمُؤمِناتُ بِأنْفُسِهِم خیراً»[۸۷]
این روش دقیق اسلام در این باره احتیاج به تفصیل در گفتار دارد که -ان شاء اللّه- در آینده از آن سخن خواهیم گفت.

حسد بر عظمت

از موارد دیگری که زندگان بر مردگان رشک می‌برند، عظمت وشخصیتی است که از کسی به یادگار مانده است؛ حسود می‌کوشد که آن عظمت را از میان ببرد و آن شخصیت را کوچک جلوه دهد؛ مثلاً اگر مردم مرگ کسی را بزرگ شمارند و از جنازه اش تجلیل کنند و تشییع با عظمتی بنمایند، حسود بی تاب می‌شود و در مقام جلوگیری بر می‌آید بلکه تشییع را کوچک کند.
اگر تأثیر شخصیت متوفّی به حدی است که پی درپی برای او مجالس عزاداری و سوگواری تشکیل می‌شود، حسود آزرده می‌گردد و می‌کوشد با لطائف الحیلی از آن جلوگیری کند؛ شاید یکی از علل جلوگیری از مجالس عزاداری سیدالشهداء (ع)، حسد بر شکوه آن وجود مبارک باشد.
یکی از دوستانم که ساکن مدینه است و به این جا آمده بود، می‌گفت: ما از دست هم شهریان خود نمی‌توانیم روضه خوانی کنیم؛ ما را می‌آزارند، دشنام می‌دهند و استهزا می‌کنند.
اگر متوفّی تأثیر شخصیتش به حدی باشد که قبرش زیارت گاه مردم شود و هر کس از هر نقطه‌ای از جهان بیاید و در برابر قبرش سر تعظیم فرود آورد، دوستانش برای او گنبد و بارگاهی بنا کنند، حسود، بر آن می‌شود که آن بنا را خراب کند و آن آثار را محو گرداند و از آمدن مردم به زیارت آن قبر جلوگیری کند. جان و مال زائرین را در معرض غارت و چپاول و یغما و تاراج قرار می‌دهد، تا همگان از رفتن به زیارت او منصرف شوند.

متوکّل عباسی

متوکّل -پادشاه شهوت ران عباسی- از بس که با سیدالشهدا (ع) دشمنی داشت، قبه مقدس آن حضرت را جوری خراب کرد که اثری از آن باقی نماند؛ سپس دستور داد که آن جا را زراعت کنند تا محل قبر هم بر کسی معلوم نباشد.
کسانی را که به زیارت آن حضرت می‌رفتند، می‌گرفت و می‌کشت و یا به زندان می‌افکند. آن چه نیرو داشت به کار برد، تا عظمت پسر علی (ع) را از میان بردارد؛ ولی خود را سیه روز کرد و نتوانست.
هنوز نام فرّخ امام حسین (ع) به عظمت، زنده است و روزبه روز در این عصر -که عصر اندیشه و فکر است- سربلندتر و برجسته می‌گردد؛ ولی متوکل خاک وخاکستر شده و اثری از وی باقی نیست و گرفتار کیفر الهی است و سزای اعمال خودش را می‌بیند.

حسد بر افتخارات

از موارد دیگری که حسود زنده، بر مرده رشک می‌برد، افتخاراتی است که از او به یادگار مانده است. حسود بدسرشت بر آن می‌شود، که آن‌ها را نابود کند، به گمان آن که آن افتخارات از متوفّی زائل می‌شود؛ ولی غافل از آن که حقیقتِ افتخار را نمی‌توان از میان برداشت؛ زیرا افتخار موقعی نصیب کسی می‌شود که شایستگی آن را داشته باشد و چنین افتخاری از هیچ کس گرفتنی نیست. دارنده افتخار می‌رود، ولی افتخارش می‌ماند؛ شریف می‌رود، ولی شرف می‌ماند.
افتخارات، مدال‌هایی هستند که از طرف ذات پروردگار به بندگان شایسته و نیکوکارش ارزانی شده است و تا خدا هست، مدال‌هایش باقی است و کسی را قدرت آن نیست که نشان‌های افتخار الهی را از میان ببرد.
حسودان هرچه بخواهند آن‌ها را نابود کنند، فروزان تر و نورانی تر می‌گردد. فوت کردن، خاکستر آتش را برطرف می‌کند و آن را درخشنده تر می‌گرداند و گرمی اش بیش تر وتابنده تر می‌گردد.

نام محمد (ص)

معاویه را گفتند: به چه چیزی فکر می‌کنی؟
گفت: تا توانسته‌ام کوشیده‌ام که آثار محمد (ص) را نابود کنم؛ ولی او کاری کرده است که در برابر آن ناتوانم؛ او مردم را وادار کرده است که هر شب و روز پنج بار نامش را بر سر گل دسته‌ها ببرند. هرچه می‌اندیشم، که چگونه آن را محو کنم، راهی نمی‌یابم.
معاویه خود را محو کرد وخاندانش را به آتش خویش سوزانید و دودمانش ننگین‌ترین دودمان‌های جهان گردید، ولی نام محمد (ص) جاویدان است؛ تا جهان هست وخدا هست، رحمت حق به سوی او جاری است.
محمد (ص) هزاران افتخار دارد که هر کدام از دیگری برتر است و این یکی از آن هاست. اما معاویه کور باطن بود و دیده بینا نداشت و افتخارات معنوی محمد (ص) را نمی‌دید؛ لذا نیروی خود را متمرکز کرده بود که نام او را از مناره‌ها بردارد!

خانه علی (ع)

یکی از افتخارات امیر المؤمنین (ع) که سالیان درازی بعد از آن حضرت، قد افراشته بود و خاری بود که به چشم بدخواهان وحسودان می‌رفت، خانه آن حضرت بود. خانه علی (ع) پهلوی مسجد رسول خدا (ص) جای داشت و دری به مسجد داشت. بر حسب فرمان الهی، رسول خدا (ص) در خانه‌های دیگران را به مسجد بست وتنها در خانه علی را باز گذاشت.
پس از رسول خدا (ص) و امیرالمؤمنین (ع)، آن در به مسجد باز می‌شد و فرزندان علی (ع) از آن در به مسجد رفت و آمد می‌کردند؛ این افتخار علی (ع) از یک سو چشم همه دوستانش را روشن می‌کرد و برتری او را بر تمام یاران پیغمبر (ص) آشکارا نشان می‌داد، ولی از سوی دیگر تیری بود که به چشم بدخواهان و دشمنان می‌نشست.
بدسگالان پیوسته در این اندیشه بودند که چگونه این افتخار بزرگ فرزندان علی (ع) را از میان بردارند، و پی درپی در بهانه بودند که مسلمانان را برای خراب کردن آن قانع کنند؛ ولی اندیشه پلیدشان به جایی نمی‌رسید.
نوبت خلافت اموی به عبدالملک مروان -پادشاه سیاستمدار وخون ریز اموی- رسید و او راهی به فکرش آمد تا آن مقصود پلید را جامه عمل بپوشاند. عبد الملک به نام آن که می‌خواهد مسجد رسول خدا (ص) را بزرگ کند؛ خواست خانه علی (ع) را ویران کند. فرزندان علی (ع) که در آن خانه بودند مقاومت کردند؛ ولی عبد الملک منصرف نشد و تصمیم گرفت نواده‌های علی (ع) را از خانه بیرون کند. حسن مثنّی فرزند امام حسن مجتبی (ع) را بسیار تازیانه زدند و بالاجبار او را از خانه بیرون کشیدند؛ ولی زید فرزند امام سجاد (ع) در آن خانه ماند و از جای خویش تکان نخورد تا خانه را خراب کردند.
عبدالملک با این کار خود گمان کرد که افتخار علی (ع) را از میان برد؛ در صورتی که کاخ باعظمت افتخارات امیرالمؤمنین (ع) هنوز برپاست و تا قیام قیامت، سر افراز و برافراشته خواهد بود.
اکنون عبد الملک کجاست؟ خانه اش کجاست؟ افتخاراتش کجاست؟ دودمانش کجاست؟

حسد بر محبوبیت

از چیزهای دیگری که موجب رشک حسود زنده، بر مرده می‌شود، محبوب بودن فوق العاده اوست؛ البته در این مورد باید جهت اشتراکی میان حسود زنده و محسود مرده باشد؛ هر چند حسودانی که بدون جهت اشتراک نیز حسد می‌ورزند، کم یاب نیستند.
این گونه حسودان، هرگاه ببینند که کسی مورد مهر و علاقه کسی است -هر چند مرده باشد و دستش از این جهان کوتاه شده باشد- آتش درونی شان می‌افروزد و او را بیش تر می‌سوزاند و در پی آن می‌شود که محبوب را مبغوض سازد و از نظر دوستانش بیندازد؛ غافل از آن که محبت بی جا بر دل نمی‌نشیند. نمی‌گویم محبت بی جا وجود ندارد؛ بلکه می‌گویم محبت بی جا بسیار نیست.
مهری که در دل نشست در اثر نیکویی‌هایی است که محبوب دارا بوده و -همان طور که ذکر شد- نیکویی‌ها نابود نمی‌شود، پس معلول آن هم که مهر و محبت باشد، نابود نخواهد شد.
خدا اگر کسی را دوست بدارد، دوستان نیز او را دوست خواهند داشت؛ حسود بخواهد یا نخواهد.
خدا به طور عموم آفریدگان خود را دوست می‌دارد، پس اگر یکی از آنان را بیش تر دوست بدارد، در اثر فضائلی است که دارا می‌باشد؛ زیرا بندگان در نظر خدا یک سانند ومهر افزون تری که بر این بنده شده است، علتی دارد. حسود باید آن علت را بجوید و خود را بدان بیاراید، تا مورد مهر خدای قرار گیرد؛ نه آن که با خواسته خدا ستیزه کند و خود را مورد سخط قرار دهد.

پیغمبر (ص) خدیجه (س) را دوست می‌داشت

مهر رسول خدا (ص) به خدیجه (س)، نخستین همسر آن وجود مقدس، بسیار بوده؛ حتی پس از مرگ خدیجه، تا وقتی که آن حضرت زنده بود، این مهر از دل بیرون نرفت و زنی دیگر نتوانست در جای خدیجه بنشیند. رسول خدا (ص) پیوسته از خدیجه یاد می‌کرد، و نیکی‌های او را می‌شمرد و به ذکر فضائل و مناقب او می‌پرداخت؛ کوچک‌ترین اثر و یادگاری که از خدیجه می‌دید، به یاد او می‌افتاد و نسبت به او اظهار مهر می‌کرد.
روزی خواهر خدیجه به حضورش شرفیاب شد؛ حضرت به یاد همسر عزیز و باوفایش افتاد و اشک در چشمان مقدسش حلقه زد.

حسد عایشه بر خدیجه (س)

عایشه که برای خود در میان همسران رسول خدا (ص) امتیازاتی قائل بود، از مهر رسول (ص) به خدیجه (س) ناراحت بود و درباره خدیجه سخنان ناروایی می‌گفت. با آن که ازدواج رسول خدا (ص) با عایشه؛ مدت‌ها پس از مرگ خدیجه بود و خدیجه با عایشه رقابتی نداشت، ولی عایشه بر مهر پیغمبر (ص) به خدیجه حسد می‌برد.
روزی آن حضرت فضیلت‌های خدیجه را ذکر می‌کرد که عایشه با گستاخی گفت: چقدر نام پیرزنی را که سرخی‌های آرواره اش از میان دو لب نمودار بوده،[۸۸] تکرار می‌کنی؟ خدا بهتر از او را[۸۹] به تو عنایت کرده است.
رسول خدا در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود، فرمود: چنین نیست؛ به خدا سوگند که بهتر از خدیجه را به من عنایت نفرموده است.
مهر رسول خدا (ص) به خدیجه آن قدر بود که تا زمانی که خدیجه زنده بود، با آن که رسول خدا (ص) جوان بود وخدیجه سالمند، آن حضرت همسری به جز خدیجه اختیار نکرد.
عایشه این نکته را می‌دانست؛ ولی گستاخی کرد و آن سخن را بر زبان آورد و دل شوهر نازنین را آزرد؛ تا سزاوار چنان جواب دندان شکنی گردید.

حسد بر نیک نامی

از چیزهای دیگری که موجب رشک حسود بر متوفّی می‌باشد، نیک نامی اوست، که به پاکی و فضیلت شهره باشد؛ حسود می‌کوشد، او را بدنام کند و شهرت جاوید او را از میان ببرد.
به او نسبت‌های دروغ می‌دهد؛ اعمال ناپسند و کردارهای ناهنجاری بر او می‌شمرد؛ اگر قدرت داشته باشد، زبان‌های مردم را می‌بندد و اگر ثروتمند باشد، پول‌ها در این راه خرج می‌کند و اگر دارای هر دو باشد، هر دو را به مصرف می‌رساند تا به مقصود پلید خود برسد.

سبّ علی (ع) در منبرها

پس از شهادت امیر المؤمنین (ع)، بنی امیه بسیار کوشیدند که آن حضرت را بدنام کنند و ناموری آن وجود مقدس را به پاکی و فضیلت، از میان ببرند. کسی حق نداشت که فضائل علی (ع) را بگوید، و هر کس می‌گفت، راه مرگ را می‌پیمود.
زبان‌هایی را اجیر کرده بودند، که از جانب رسول خدا (ص) احادیثی در نکوهش علی (ع) جعل کنند، یا احادیث فضائل علی را تغییر دهند، ضمیمه‌ای به آن‌ها بکنند، یا به دیگران نسبت دهند.
خطبا وگویندگان سالیان دراز، در تمام کشورهای اسلامی بر منبرها به علی (ع) ناسزا می‌گفتند و سبّ و لعن می‌کردند. خوارج که با علی (ع) دشمن بودند، در این راه با بنی امیه همکاری می‌کردند.
کار به جایی رسیدکه از نسبت دادن هر گونه جنایتی به آن حضرت، دریغ نداشتند، و از خدا شرم نمی‌کردند و کودکان نورس را با چنین عقائدی پرورش می‌دادند.
ولی حقیقت کار خود را می‌کند؛ هرچه زمان بگذرد، و رشد فکری بشر بیش تر شود، مقام علی (ع) بالاتر می‌رود.
دشنام و ناسزا به علی (ع) سالیان دراز بر منبرها استمرار داشت، تا نوبت خلافت به عمر بن عبدالعزیز رسید و او از نشر اکاذیب جلوگیری کرد، و خواست این لکه ننگ را از دامن بنی امیه بشوید، ولی شسته نشد.
او محبوب‌ترین شاهان اموی است، و هر مسلمانی او را بر دیگر امویان ترجیح می‌دهد.

نیک نامی ثابت و متزلزل

نیک نامی اگر از روی حقیقت و درستی باشد، هیچ قدرتی نمی‌تواند آن را از میان بردارد، هر چند آن قدرت دارای زمانی طولانی باشد؛ ولی نیک نامی‌هایی که از تزویر و سالوس و عوام فریبی برمی خیزد، موقتی است و خودبه خود از میان خواهد رفت؛ هرچند مخالفی در کار نباشد.
نیک نامی‌هایی که از روی ریاکاری باشد، مانند برفی است که در زمستان روی رودخانه‌ها می‌ریزد، آنی سفید می‌زند، وانگه آب می‌شود، و از میان می‌رود.
حقیقت، خودش را در همه جا نشان می‌دهد، و کسی نمی‌تواند از آن جلوگیری کند؛ حقیقت ناپاکی نمایان می‌شود، همان طور که حقیقت پاکی آشکار می‌گردد؛ «از کوزه همان برون تراود، که در اوست».

قرآن از حسد نکوهش می‌کند[۹۰]

خودداری از بیان حقیقت

در پیش گفته شد: که گاهی حسد به صورت خودداری کردن از ذکر فضائل دارندگان فضیلت جلوه می‌کند و حسود از بیان کمالات و برجستگی‌های پاکان دریغ دارد.
حسود اگر صفت نیک یا رفتار پسندیده‌ای، یا شرف خانوادگی در کسی سراغ داشته باشد، می‌خواهد آن را مکتوم نگاه دارد و نگذارد کسی از آن آگاه شود.
فضیلت، خورشیدی است تابان که دل‌ها را روشن می‌کند؛ فضیلت، خود بهترین نماینده خویش است و نیاز به معرفی ندارد؛ فضیلت مشکی است که خودش می‌بوید، هر چند که عطار نگوید؛ مشک هر جا که قدم نهد، آن جا را عطرآگین می‌کند؛ آن که بخواهد مشک را پنهان کند خود را مفتضح و رسوا می‌نماید.

حسد دانشمندان یهود

ابن عباس می‌گوید: روزی تنی چند از یاران رسول خدا (ص) از دانشوران یهود خواستند که نشانی‌هایی که در کتاب آسمانی آن‌ها از رسول خدا (ص) بیان شده است، بگویند، بشارت‌ها را به مردم بدهند. ایشان آن‌ها را مکتوم داشتند، و نگفتند و از بیان آن به مسلمانان لب فرو بستند؛ در این هنگام آیه فوق نازل شد.
طرفه آن است که لعنت‌هایی که از دهان خود آن‌ها (علمای یهود) هنگامی که بداندیشان و ستمکاران را هدف قرار می‌دهند بیرون می‌آید، خودشان را نیز فراخواهد گرفت؛ چون پنهان داشتن حقایق و بینات الهی، بدترین بد اندیشی و ناجوانمردانه‌ترین ستمکاری است.

اصل بزرگ

قرآن در این آیه کریمه، اصلی بزرگ بنیاد نهاده و جهانیان را بدان راهنمایی کرده است؛ اصلی که اساس سعادت و خوشبختی جامعه در آن می‌باشد و آن این است، که کسی حق ندارد از بیان حقایق و ذکر فضائل و مناقب دارندگان آن‌ها، خودداری کند؛ حقایق را باید گفت و فضائل نیکوکاران را باید ستود، تا مردم آرزومند دارا شدن آن‌ها بشوند.
فضیلت نزد خدا بسیار گران بها و پرارزش می‌باشد؛ پس هرکسی به مقدار توانایی اش باید حق فضیلت را ادا کند. یکی از راه‌های ادا کردن حق فضیلت، ذکر آن و ستودن دارنده آن و تجلیل و تکریم اوست.
خودداری کردن از تمجید خوبان، حسدی پلید و ستمی ناروا بر جامعه است، و ستودن خوبان و تعریف از نیکان، خدمت گزاری به جامعه است.

اقتضای فطرت

فطرت بشر اقتضا می‌کند که هرچه را خوب ببیند، آن را بگوید و بستاید.
مادح خورشید مدّاح خود است که دو چشمم روشن ونامُرْمد[۹۱] است، انسان فضیلت را دوست می‌دارد و به آن به دیده تقدیس و احترام می‌نگرد و در برابر آن خضوع می‌کند؛ پس کسانی که از بیان حق و ستایش فضائل دریغ می‌کنند، برخلاف فطرت انسانیت قدم بر می‌دارند؛ بنابراین حسود پلید، انسان نیست و از انسانیت دور است و او را باید جانوری شمرد که به صورت بشر درآمده است.

وظیفه پیروان قرآن

پیروان قرآن باید این اصل بزرگ آسمانی را -که فطرت انسانی بر آن است- به کار بند و وظیفه پیروان قرآن است که در ستایش فضیلت و دارندگان آن بکوشند و نگذارند که حق پاکدلان وپاکیزگان پایمال شود.
اگر به دارندگان فضیلت با نظر احترام و تقدیس نگریسته شود و هر مسلمانی در هر محفلی، به ذکر صفات پسندیده ایشان طب اللسان باشد، چیزی نمی‌گذرد، که حکومت افاضل برقرار می‌شود.
حکومت افاضل بهترین طرز حکومتی است که تصویر شده است و اسلام آن را پایه سازمان‌های اجتماعی خود قرار داده است؛ در حکومت فضیلت، ظلم و تعدی رخت برخواهد بست و دست ستمگران کوتاه خواهد شد؛ دروغ و ریاکاری و نفاق، جای خود را به راستی ودرستی وصفا خواهد داد.

حکومت افاضل

حکومت افاضل کدام است؟ حکومت افاضل که من از آن به زمامداری خوبان تعبیر می‌کنم آن است که قدرت اجتماع در دست دارندگان فضیلت باشد و دیگران را در به دست آوردن و به کار بردن آن، راهی نباشد.
خوبان هیچ وقت قدرت مردم را در منافع خصوصی خود صرف نمی‌کنند، بلکه قدرت ملی را به سود ملت به کار می‌برند؛ آنان منفعت خصوصی ندارند، چون خود را از مردم جدا نمی‌دانند.
حسودی که از بیان حقایق و ستایش خوبان خودداری می‌کند، جهانی را در بدبختی می‌اندازد و سزاوار لعنت جهانیان می‌گردد؛ زیرا چنین کسانند که جامعه را خراب کرده‌اند؛ هر ظلم و تعدی در هر نقطه‌ای از جهان بشود در آن دخالت دارند. چرا؟ چون از تشکیل حکومت افاضل جلوگیری کرده‌اند و نگذاشته‌اند حکومت شهوترانی از میان برود و به جای آن حکومت عدالت بیاید.

ستایش پاکان

گفتیم که ستودن خوبان خدمت گزاری به جامعه است. چرا؟
زیرا یکی از راه‌های پرورش مردم به پاکی و آراستن آنان به صفات پسندیده و پیراستن از رذائل اخلاقی، ستودن پاکان و نیک مردان است.
شاید یکی از علل بنیاد این اصل بزرگ (ستودن خوبان) در دین اسلام همین باشد، که در اثر اجرای آن کم کم همه مردم به فضائل و رادمردی پرورش یابند؛ زیرا هر کسی خود را دوست می‌دارد، ودر اثر آن، ستوده شدن را خواهان است.
مخصوصاً، اگر دنبال نیکنامی و محبوبیت عمومی باشد، هنگامی که ببینند فضیلت، ستاینده دارد وبرای دارنده اش هر کسی ارزش و احترام قائل است، می‌کوشد که خود را به فضیلت بیاراید، تا ستاینده پیدا کند، و دارای ارزش و احترام گردد.
این فکر کم کم در همه رسوخ می‌کند و شاید موقعی برسد که اغلب انسان‌ها آراسته به فضائل و پیراسته از رذائل بشوند، و هدف انبیا و فلاسفه بزرگ و خردمندان، به تحقق نزدیک شود.
شما اگر با خود قرار بگذارید، که هر فضیلتی را در هر کس ببینید، پنهانش نکنید و آن را بگویید و دارنده اش را بستایید و دیگران را از آن آگاه کنید و با دوستان خود پیمان بندید که آن‌ها نیز چنین کنند و آن‌ها نیز با دوستان خودشان چنین پیمانی ببندند، چیزی نمی‌گذرد که این جهان پر خس و خاشاک، گلستانی می‌شود که همه گونه ریاحین در آن خودنمایی کند وعطرش جاویدان و همیشگی باشد.
کسانی هستند که جویای نامند و برای رسیدن به شهرت کوشش‌ها می‌کنند؛ سختی‌ها می‌کشند؛ رنج‌ها می‌برند؛ حتی گاه جان خود را در این راه می‌گذارند. اگر تشخیص بدهند که بهترین وسیله برای رسیدن به شهرت و ناموری، داشتن فضیلت است، غریزه شهرت طلبی آنان را وا می‌دارد که در راه فضیلت قدم بردارند.

ترویج رذائل

ولی اگر حسد نگذارد و از ستودن فضیلت جلوگیری شود و نیکی و خوبی از میان برود، بدی و زشتی رواج می‌یابد و فضائل به رذائل تبدیل می‌شود. اکنون بر همه آشکار است که جهان امروز، چه شتر گاو پلنگی است.
درستی، پاکی، وفا، دوستی، بلکه تمام صفات پسندیده رو به نابودی است و دربرابر خیانت، ناپاکی، دورویی و مانند آن‌ها جای آن را گرفته است؛ آری این یکی عار است و آن دیگری افتخار.
ریشه بدبختی‌های امروز، فساد اخلاق عمومی است و سرچشمه اغلب مفاسد اخلاقی، حسد است. حسد مادر بیماری‌های روحی و زاینده رذائل اخلاقی است، و رشک ریشه هر فضیلت را با داس بی رحمی قطع می‌کند. می‌گویند از امثال آلمانی است که «حسود با چشم شاخ می‌زند و از هنر عیب می‌سازد».

زیان خودش

حسود با خودداری کردن از ستایش خوبان، خودش هم زیان می‌بیند؛ زیرا ممکن است در اثر ستودن نیکان، کم کم برای او یک نوع تلقین روحی پیدا شود و تحت تأثیر قرار گیرد و به راه راست نزدیک گردد و از چاه بدبختی بیرون آید و به گلزار سعادت وخوشبختی برسد؛ ولی دریغ از ستایش پاکان او را بیش تر در سیاه چال شقاوت نگاه می‌دارد و روز به روز بر پلیدی وبدبختی اش می‌افزاید.

سخن پیغمبر (ص)

رسول خدا (ص) فرمود: «من سُئِلَ عَنْ عِلْمٍ فَکَتَمَهُ حَیْثُ یَجِبُ إظْهارُهُ وتَزُولُ غنهُ التَقِیَةُ جاءَ یَوْمَ القیامَةِ مُلْجَماً بِلِجامٍ مِنَ النّارِ؛ کسی که از علمی پرسیده شود وجواب نگوید و در جایی که آشکار کردنش لازم باشد و بیمی از گفتن جواب نباشد آن را پنهان نگاه دارد، روز رستاخیز می‌آید در حالی که بر دهانش لگامی از آتش بسته شده است»[۹۲]
سزاوار چنین کسی همین است. زیرا خودش به دهان خود لگام زده و خود را از زمره انسان خارج نموده و از پاسخ خودداری کرده است.
دهان بندی که در این جهان به دهان خود زده است، در آن جهان به صورت آتش سوزانی بر دهانش قرار دارد؛ چون با بستن دهان خود در این جهان، آتشی روشن کرده است و سفله گان را بر پاکان مسلط کرده است؛ این آتش دامن خودش را می‌گیرد و دهانش را لگام می‌زند.

خودداری اَنَس از گواهی

روزی چند تن از اصحاب رسول خدا (ص) در خدمت امیر المؤمنین (ع) بودند حضرت آنان را سوگند داد که هر کدام حدیث غدیر (مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیّ مَوْلاهُ) را از رسول خدا شنیده‌اند بیان کنند؛ دوازده تن از آن‌ها گواهی دادند و حقیقت را بیان کردند و گفتند که ما این حدیث را از پیغمبر اکرم شنیده‌ایم؛ ولی انس ابن مالک از بیان حقیقت خودداری کرد و گواهی نداد. حضرت امیر (ع) به انس فرمود: تو چرا گواهی نمی‌دهی؟ انس عذر آورد که: پیر شده‌ام و فراموش کرده‌ام.
امیر المؤمنین (ع) گفت: بارخدایا، اگر انس دروغ می‌گوید، او را به دردی گرفتار کن که نتواند پنهانش کند! انس در اثر نفرین علی (ع) به پیسی مبتلا شد و این بیماری همیشه از سر و صورت و دست‌های او آشکار بود و نمی‌توانست آن را پنهان کند.
زید بن ارقم نیز از گواهی خودداری کرد؛ او هم کور شد.
هر کس حق را پنهان کند، و از بیان فضیلت پاکان خودداری کند، کیفر الهی در دنیا و آخرت در انتظار اوست. «أُولئکَ یلعنهم اللّهُ ویلعنهم اللّاعِنون»[۹۳]
انس بیش تر از دیگران فضائل ومناقب علی (ع) را می‌دانست، ولی در اثر دشمنی، حتی یک حدیث هم از آن حضرت نقل نکرد با آن که احادیث بسیاری از صحابه دیگر نقل می‌کند.
از عبداللّه بن عباس -که شاگرد علی (ع) است- روایت می‌کند، ولی از استاد روایت نمی‌کند؛ این هم لیاقت می‌خواهد و هر خسی شایستگی آن را ندارد.
اگر حسودان آن چه درباره علی (ع) از پیغمبر (ص) شنیده بودند، به دیگران می‌گفتند و آن چه از پاکی و فداکاری علی (ع) دیده بودند، نقل می‌کردند و کتمان نمی‌کردند، جهان حقیقت و درستی، جانشین جهان خیانت و ریاکاری می‌شد.

قرآن از حسد نکوهش می‌کند[۹۴]

حسد یهودی و نصاری

قرآن در این آیه مبارکه نیز حسد یهودیان و مسیحیان و دشمنی ایشان را با مسلمانان بیان می‌کند و آن چه را که از حسد آن‌ها نسبت به مسلمانان سرمی زند، تشریح می‌کند:
«بسیاری از اهل کتاب (یهود و نصاری) پس از آن که حق بر آن‌ها آشکار شد، دوست می‌دارند که شما مسلمانان را از ایمانی که به خدا و رسول خدا (ص) آورده‌اید، بازگردانند، و این از حسدی است که بر شما دارند».
حقیقت بر آن‌ها روشن شده بود و ایمان به رسول خدا (ص) را فضیلتی برای مسلمانان می‌دیدند و می‌کوشیدند که این نعمت از کف مسلمانان برود.

تفاوت اهل کتاب با قریش

یهودیان و مسیحیان از جهتی با کفار قریش تفاوت داشتند، قریش، بعثت رسول خدا (ص) را از کاهنین شنیده بودند و در آثار دینی خود نشانه‌ای نداشتند؛ چرا که کیش آن‌ها بنیادی نداشت. در هیچ زمانی بت پرستی، دین حق شمرده نشده است؛ بت پرستی را پندار و واهمه بشر در جهان ایجاد کرده است و ارتباطی با خدا ندارد.
ولی دین یهود و مسیح، روزی از دین‌های خدایی شمرده می‌شد و از مذاهب حقیقت پرستی به شمار می‌آمد؛ اینان از مبعوث شدن رسول خدا (ص) آگاه بودند و در کتاب‌های آسمانی خود بشارتی داشتند؛ پیغمبرانشان آنان را از آمدن حضرتش آگاه کرده بودند؛ حتی علامات نژادی و اخلاقی و روحی و اجتماعی و پیشرفت‌های آن حضرت را خبر داده بودند. علمای یهود ومسیحی آن حضرت را می‌شناختند و می‌دانستند که آن نشانی‌ها با نبی اکرم (ص) کاملاً تطبیق می‌کند؛ حتی در زمان جوانی آن حضرت، قبل از بعثت می‌دانستند که پیغمبری که از جانب خدا مبعوث خواهد شد، همواست. در سفر شام راهب نصرانی آن حضرت را شناخت و بیان داشت که او کسی است که از طرف خدا برگزیده خواهد شد.

انتظار بعثت پیغمبر (ص)

اغلب ملل به واسطه بشارات روشنی که بود، می‌دانستند که پیغمبری با چنین صفاتی از طرف حق برانگیخته خواهد شد؛ و انتظار آمدنش را می‌کشیدند؛ حتی قریش که از فاسدترین مردم آن عصر بودند، از این مطلب اطلاع داشتند.
اجداد و نیاکان آن حضرت تا اسماعیل (ع) از پاکیزه‌ترین مردمان بودند و در نظر مردم احترامی به سزا داشتند. احترام آن‌ها از این نظر بود که مردم می‌دانستند پیغمبری از نسل این مردان به وجود خواهد آمد که خاتم پیغمبران و اشرف فرستادگان پروردگار خواهد بود، و تا جهان برپاست دین او پایدار است.

سلمان پارسی

پیش از بعثت آن حضرت، سلمان از ایران حرکت کرد و راه شبه جزیره عربستان را پیش گرفت. شهر به شهر و کوی به کوی در پی آن حضرت می‌گشت؛ سلمان چند نشانی از حضرتش می‌دانست، و مدینه -مرکز هجرتش- را می‌شناخت.
سلمان در این راه گرفتاری‌ها دید؛ حتی برده این و آن گردید تا آزاد کرده رسول خدا (ص) شد، و به شرف دین مقدس اسلام نائل آمد.

پادشاه حبشه

نجاشی پادشاه حبشه ازین حقیقت آگاه بود. هنگامی که جعفر بن ابی طالب -سفیر کبیر اسلام- را ملاقات کرد، و از ظهور رسول خدا (ص) آگاه شد، در نهان اسلام آورد و کشور خود را پناهگاه مسلمانان رنجدیده و ستم کشیده قرار داد.
رومیان نیز آگاه بودند که پیغمبری از طرف خدا فرستاده خواهد شد و قوانین و احکامی استوار خواهد آورد. رومیان از ملل مسیحی آن زمان به شمار می‌آمدند.

پسر عموی خدیجه (س)

مردمان چیزفهم آن روز انتظار بعثت حضرتش را داشتند، و آرزومند بودند که زنده بمانند و به دین مبین اسلام نائل شوند.
ورقة بن نوفل -پسر عموی خدیجه- یکی از آنان بود، و سالها انتظار بعثت آن حضرت را می‌کشید. خدیجه از لحاظ بزرگی سن، او را احترام می‌کرد و عمو خطابش می‌کرد. هنگامی که بعثت آن حضرت را به آن پیرمرد دانشمند خبر داد، او خدیجه را تشویق وتحریص به پیروی از آن حضرت کرد.
خدیجه با آن که بسیار ثروتمند بود، این شوهر فقیر را برای خود اختیار کرد، چون می‌دانست که او از لحاظ انسانیت، غنی‌ترین فرد است.
کفار قریش وجود مقدسش را در زمان جوانی، در بعضی از جنگ‌ها همراه می‌بردند تا در اثر برکت قدومش، فتح و پیروزی نصیب آن‌ها شود.
همان طور که روز نزد کعب بن اشرف (دانشمند بزرگ مسیحیان حجاز) و أیاس بن اخطب (دانشمند یهود) روشن بود، پیامبری آن حضرت نیز نزد آن‌ها روشن بود و تنها چیزی که آنان را از ایمان آوردن و پیروی کردن بازمی داشت، همانا حسد بود؛ آری حسد بود. یهودیان و مسیحیان نه تنها بر رسول خدا (ص) حسد می‌بردند؛ بلکه برمسلمانان نیز حسد داشتند.

کوشش در منحرف کردن مسلمانان

آن‌ها به طرق مختلف و وسایل گوناگون می‌کوشیدند که مسلمانان را از اسلام منحرف کنند. خواستند حذیفه و عمار را مرتد سازند، ولی نتوانستند.
مسیحیان از آن زمان تا کنون می‌کوشند که اسلام را از مسلمانان بگیرند و آنان را ازین نعمت محروم کنند، تا مقاصد استعماری خود را انجام دهند.
مؤثرترین نقشه‌ای که پس از سال‌ها مطالعه و فکر، تنظیم کردند و تا حدی هم به نتیجه رسیدند، این بود که نخست مسلمانان را سست ایمان کنند، وآن گاه به سوی مذهب خودشان جذب کنند.
سست ایمان کردن را به وسیله انتشار فحشا و باده گساری و تشکیل مجالس قمار و آوردن رقاصه‌های لخت در کاباره‌ها، و نشان دادن مانکن‌ها، عملی می‌کنند، و به تحریک تمایلات جنسی جوانان مسلمان و تهییج شهوات آن‌ها اقدام می‌نمایند؛ تا آنان را از راه راست و مکتب عفت اسلام دور سازند.

وسایل مختلف

برای سست کردن ایمان مسلمانان، وسایل گوناگونی به کار بردند. مدارسی به نام تعلیم و تربیت و نشر معارف در شرق اسلامی ایجاد کردند؛ بیمارستان‌هایی به نام درمان بیماران بی بضاعت تأسیس کردند و به تبلیغ مسیحیت در میان کودکان و بیماران مسلمانان پرداختند.
گاهی به وسیله نشر کتاب‌های خوش چاپ و انتشار عکس‌های حضرت مریم و عیسی (ع) مقصود خود را به عمل نزدیک ساختند؛ گاه به وسیله ارسال مبشرین و مبلغین به نقاط مختلف کشورهای اسلامی برای به دام انداختن مسلمانان ساده لوح و بی اطلاع، خودنمایی کردند؛ گاه به وسیله تزریق فکر آزادی زنان در مغز مسلمانان شهوت پرست برای رسیدن به منظور خود قدم برداشتند. به هرحال از اقدام به هر وسیله‌ای که در دسترس داشتند فروگذار نکردند، تا مسلمانان را مانند خودشان بکنند و از دین حقّ دور کرده، به کیشی نادرست، داخل سازند؛ یا به همان قسمت نخست بسنده می‌کردند وخشنود بودند که مسلمانان را از اسلام جدا کرده‌اند.

مسلمانان اندلس

کشور اندلس زمانی مرکز تمدن عالی اسلام بود و بانگ «أشهدُ أنَّ مُحمَّداً (ص) رسول اللّه» از گلدسته‌های زیبا و مساجد عظیم آن جا به تمام اروپا طنین می‌انداخت.
اکنون در آن کشور اثری از مسلمانی نیست و سراسر آن را سپاه کفر فرا گرفته است. به وسایلی که ذکر شد، مسلمانان آن جا را سست ایمان کردند و بین آن‌ها ایجاد شکاف وتفرقه نمودند تا جنگ‌های داخلی میان امیران اندلس فراوان شد و نیروی اسلام ضعیف گردید، که ناگاه سپاه خون خوار مسیحیان بر مسلمانان تاختند و کشور اسلامی اندلس را تصرف کردند، و آن قدر جنایت کردند که درندگان نمی‌کنند.
خبر ندارم آیا اثری از اسلام در سیسیل باقی است یا نه. جزیره سیسیل در تاریخ اسلام «صِقِلِّیّة» نامیده می‌شود و یکی از مراکز حساس کشور بزرگ و پهناور اسلام بود؛ ولی اکنون در تصرف دولت کفر است.
خوارزم که دارای بزرگ‌ترین دانشگاه اسلامی بود و دانشمندانی مانند فخر رازی، تفتازانی، میر سید شریف و مانند آن‌ها را پرورش داد، اکنون در چه حال است؟ آیا اثری از اسلام و مسلمانی در آن جا هست؟
بخارا کجا رفت؟ سمرقند چه شد؟ تاشکند در چه حال است؟ قفقاز چه شد؟ دهلی کجاست؟ مدارا چه شد؟ کلکته در چه حال است؟ حیدرآباد در چه حال است؟ کشمیر کجاست؟ آلبانی و صربستان چه شد؟ ای خدا، مراکش کجاست؟ الجزیره در چه حال است؟ جبل عامل کجاست؟
همه را سپاهیان دول مسیحی یا نوکران آن‌ها تصرف کردند.

انجمن ضد اسلام

در سپتامبر ۱۹۱۱ میلادی، انجمنی از مسیحیان برای کوبیدن اسلام تشکیل شد. مهمترین چیزی که بنا بود در انجمن، مورد بحث قرار گیرد دو موضوع بود: یکی یگانگی مسلمانان و ارتباط آن‌ها با یک دیگر؛ دوم مبارزه با اسلام با جمیع روش‌های ممکن.
هیئت‌های مبشرین مسیحی فرانسوی، هلندی، آلمانی، انگلیسی، آمریکایی به وسیله ارسال نماینده، در آن انجمن شرکت کردند؛ این هیئت‌های تبشیری برای نشر دین مسیح و نبرد با اسلام به وسیله سرمایه‌های کلانی که جمع آوری شده بود و کاردینال زویمر ریاست انجمن را به عهده گرفت و در نطق افتتاحیه خود چنین گفت:

نطق کاردینال

«گمان نرود کلمه عالم اسلام را مبلغین مسیحی از پیش خود جعل کرده‌اند بلکه حقیقتاً چنین عالمی موجود است. شماره مسلمانان از دویست میلیون بیش تر است و تبلیغات در میان آن‌ها احتیاج به بودجه هنگفتی دارد؛ به ویژه به طوری که مبلغین ما گزارش داده‌اند، اسلام در سواحل رود نیل و آفریقای شرقی و نیجر و کنگو به سرعت در حال پیشرفت است. با آن که خوشبختانه انتشار اسلام در هند به واسطه فعالیت‌ها و کوشش‌های هیئت‌های تبلیغی هلندی وآلمانی به مانع برخورده است، ولی مسلمانان در عقاید خود ثابت قدم تر شده‌اند».
آن گاه زویمر از این که کشور «وادای» در آفریقا استقلال خود را از دست داده، تحت اشغال فرانسه درآمده است، اظهار خشنودی کرد و خدا را شکر نمود و گفت:
«اکنون مسلمان‌ها به جز سی و هفت میلیون و اندی، همگی تحت استیلای حکومت‌های مسیحی قرار گرفته‌اند».
سپس زویمر، جهان مسیحیت و کلیسا را مخاطب قرار داده چنین گفت: «باید با اراده کافی و جدّیتی هرچه تمام تر در نبرد با اسلام کوشید».
و نطق خود را بدین جمله پایان داد:
«اکنون خوشوقتی در اینجاست که کشورهای اسلامی، هر کدام با مشکلی روبه رو هستند: مراکش رو به انحطاط می‌رود؛ ایران رو به انحلال می‌رود؛ جزیرة العرب در حال رکود باقی است؛ چین را اهمال و خمودی گرفته است؛ جاوه هر روز رنگی به خود می‌گیرد؛ اسلام در هند با سنگ‌ها وخارها روبه رو شده است؛ تمام این‌ها مشکلاتی است که اسلام برای نجات از آن‌ها احتیاج به مسیح دارد».

خبر قرآن

اگر مسلمانان خبری را که قرآن به آن‌ها داده است (اهل کتاب دوست می‌دارند شما را از دین برگردانند) به خاطر می‌سپردند، به چنین روزگار سیاه و شامی تیره نمی‌افتادند.
من نمی‌خواهم به مذهب مسیح (ع) خلاف ادب کرده باشم؛ ولی مسلمانان بدانند که در دین مسیح قانونی برای تشکیلات و اداره اجتماعی نیست؛ ولی این کشیش بی انصاف و این حسود پلید، با کمال بی شرمی می‌گوید که مسلمانان برای اصلاح مشکلات خود احتیاج به مسیح دارند!
البته وقتی مسلمانان به قوانین اسلام که بهترین قانون جهان است، عمل نکنند، باید دشمن اسلام چنین بگوید؛ روزگاری شهزادگان مسیحی، بردگان مسلمانان بودند؛ ولی حال کارشان به جایی رسیده است که استثمارگر مسلمانان بشوند.
تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو!

ایمان و بی ایمانی

آیا می‌دانید که چرا آن روز چنان بودند؟ و چرا امروز چنین شده‌اند؟
قرآن جواب این پرسش را می‌دهد: «شما برتر از همه هستید، اگر ایمان داشته باشید».
آن روز که مسلمانان ایمان داشتند، کاری از حسود پلید ساخته نبود؛ اما امروز بی ایمان شده‌اند، حسود همه کاره می‌باشد.
من از این انجمن، که یکی از صدها انجمنی است که بر ضد اسلام تشکیل شده است پرده برداشتم تا برادران من بدانند که ما چقدر خوابیم و دشمنان ما چقدر بیدار؛ حتی از جزئیات زندگی ما و تحولاتی که بر ما می‌گذرد آگاهند و از یکایک آن به سود خود استفاده می‌کنند.

مسلمانان بدانند

مسلمانان بدانند که محال است کافری از روی حقیقت و صفا با مسلمانی دوست گردد؛ پس اگر شنیدید یا دیدید که کافری به مسلمانی لبخندی زد و اظهار صداقت کرد، بی گمان بدانید که قصد غافل گیری دارد و می‌خواهد چیزی را از مسلمانان برباید.

قرآن از حسد نکوهش می‌کند[۹۵]

دشمنی قریش و اهل کتاب

قرآن وقتی که از دشمنی قریش با اسلام سخن می‌گوید، لجاج و خودپسندی آن‌ها را مورد انتقاد قرار می‌دهد؛ و هنگامی که از دشمنی اهل کتاب سخن می‌گوید از حسد و بدخواهی آن‌ها نکوهش می‌کند.
بیش تر آیاتی که در نکوهش بت پرستان قریش است در مکه و آیاتی که در مذمت اهل کتاب است، در مدینه نازل شده است؛ زیرا رسول خدا (ص) پس از هجرت به مدینه با کارشکنی و مخالفت یهودیان و مسیحیان روبه رو شد. این مطلب احتیاج به توضیح مختصری در کیفیت بسط دعوت آن حضرت، دارد.

توسعه دعوت اسلام

نخستین دمی که پیغمبر اسلام به رسالت مبعوث شد، نزدیک‌ترین کسان خود را به اسلام دعوت کرد، و آن‌ها دو تن بودند: یکی خدیجه (س) همسر با وفایش، و دیگر علی (ع) که در خانه آن حضرت بود و در دامان آن حضرت پرورش یافته بود. این دوتن به فوریت ایمان آوردند، و آن گاه زید را -که آزاد کرده آن حضرت بود و در خانه حضرتش بود- به اسلام دعوت فرمود، او هم مسلمان شد.

دعوت خویشان

پس از گذشت زمانی، رسول خدا (ص) پای را فراتر نهاد و خویشان را به مهمانی دعوت کرد و آن‌ها را به دین مقدس اسلام خواند. سپس دیگران را به طور خصوصی و نهانی به اسلام دعوت فرمود؛ پس از چندی دعوت آشکار آغاز شد: همه قریش را به اسلام دعوت کرد. آن حضرت در مسجدالحرام و نقاط دیگری که مرکز اجتماع قریش بود، می‌ایستاد، و آنان را به خدای یگانه می‌خواند؛ یا آیات قرآن را تلاوت می‌فرمود.

دعوت عرب

نوبت به دعوت تمام عرب رسید، آن حضرت نزد عشایر عرب می‌رفت و آنان را دعوت می‌فرمود؛ یا در بازارهای عرب که به طور سالیانه تشکیل می‌شد، شرکت می‌کرد و دستجات عرب را که از نقاط مختلف برای خرید و فروش گرد آمده بودند، به دین اسلام می‌خواند؛ یا در ایام اجتماع عرب برای زیارت خانه خدا، دعوت خود را اعلام می‌داشت. اهل مدینه ازین دعوت استقبال کردند و یکی یکی، دوتا دوتا، چندتا چندتا، به مکه می‌آمدند و اسلام می‌آوردند. کم کم عدد مسلمانان در آن شهر رو به افزایش گذاشت، تا حدی که اقلیتی نیرومند تشکیل دادند. به فرمان پیامبر (ص)، مسلمانان ستم کشیده مکه به مدینه هجرت کردند، و آنان به مهاجرین ملقب شدند. چنان چه اهل مدینه لقب انصار گرفتند.
در این هنگام، هجرت آن حضرت به مدینه رخ داد و آن جا مرکز حکومت اسلام گردید و پس از چند سالی شبه جزیره عربستان تحت نفوذ نیروی اسلام در آمد.
مسیحیان نجران[۹۶] نیز تسلیم شدند و قرار شد که مالیات اسلامی بپردازند.

دعوت جهان

دعوت اسلام عالم گیر شد و پیغمبر دانا و مدبر اسلام در این هنگام، ملل جهان را به اسلام دعوت فرمود: نامه‌هایی توسط نمایندگانی به سوی پادشاهان روم، مصر، ایران، حبشه و کشورهای دیگر گسیل داشت و همه را به اسلام دعوت فرمود.

روبرو شدن با یهود

یهودیان در نقاط مختلف شبه جزیره عربستان سکونت داشتند و دسته‌ای از آنان در مدینه وحوالی آن سکونت گزیده بودند.
هجرت به مدینه موجب شد که پیغمبر اسلام (ص) با یهود روبه رو شود و دشمن تازه‌ای بر دشمنان اسلام افزوده گردد.
این موقعی بود که دامنه اسلام تقریباً توسعه پیدا کرده بود و شهرت و نفوذ آن حضرت جزیرة العرب را فرا گرفته بود. یهودیان بر پیشرفت اسلام رشک می‌بردند؛ زیرا آنان دین خود را دین حقّ می‌دانستند و اکنون می‌دیدند که دین آن‌ها باطل شده است و دین حق، دین اسلام است؛ آن هم در توسعه و پیشرفت می‌باشد.
چیز دیگری که موجب اشتداد حسد یهود شده بود، آن بود که آن حضرت از فرزندان اسماعیل (ع) بود، زیرا یهود تمام افتخارات را ویژه خود می‌دانستند و بر این عقیده بودند که پیغمبران همگی باید از فرزندان اسرائیل (ع) باشند. پیدایش پیغمبری از فرزندان اسماعیل (ع) -که صیتش جهان را پر کرده- آن‌ها را می‌آزرد.

فرزندان اسماعیل

قرآن در موارد بسیاری فرزندان اسماعیل (ع) یعنی رسول خدا (ص) و خاندانش را ستوده و آنان را به نیکی یاد کرده است؛ از جمله در همین آیه شریفه آن‌ها را می‌ستاید، و رشک بد اندیشان را نکوهش می‌فرماید.
آل ابراهیم همان فرزندان اسماعیلند -که مراد محمد و آل محمد (ص) می‌باشند- و قرآن از فرزندان اسحق (پسر دیگر ابراهیم (ع)) به بنی اسرائیل تعبیر می‌کند.
امام باقر (ع) درباره این آیه فرمود:
«نَحْنُ الْناسُ، وَنَحْنُ المَحْسُودُونَ وَ فینا نَزَلَتْ[۹۷]؛ مردم ما هستیم، و ماییم که مورد حسد قرار گرفته‌ایم، و درباره ما این آیه نازل شده است».
قرآن می‌گوید: «آیا به واسطه نعمت‌هایی که خدای به رسول خدا و دودمانش (ص) داده است بر آن‌ها حسد می‌برند»؟
نعمت‌های خدا به آن‌ها که موجب رشک گردیده است، همانا پیروزی، بزرگی، جلالت وعظمت بوده است.
این سخن را قرآن به طور استفهام انکاری ادا می‌کند؛ یعنی نباید حسد ورزند.
با خدا دادگان ستیز مکن که خدا داده را خدا داده است رسول خدا (ص) فرمود: «إن لِنِعَم اللَّه أعداء؛[۹۸] نعمت‌های خدا دشمنانی دارد.» عرض شد: یا رسول اللّه (ص) دشمنان نعمت‌های خدا کیانند؟
آن حضرت همین آیه را تلاوت فرمود.

نعمت‌های دودمان ابراهیم (ع)

قرآن می‌فرماید: «ما به دودمان ابراهیم (ع) کتاب عنایت کردیم» یعنی به آنان، مقام پیغمبری را ارزانی داشتیم؛ زیرا کتاب از لوازم پیغمبری است؛ پس به اصطلاح اهل ادب، ذکر لازم و اراده ملزوم شده است؛ و نیز کتاب، نشانه دانش است. در ادامه می‌فرماید: «وحکمت عطا کردیم» مراد از حکمت، فهم و ادراک حقایق اشیا و تشخیص درست از نادرست، یا به تعبیر دیگر روح داوری و قضاوت است که پایه همه فضائل است. روح قضاوت عبارت است از داشتن ادراک حقیقی همراه با دانش و تقوای لازم. کسی که این سه صفت، یعنی فهم عالی، دانشمندی، پاکدامنی را دارا باشد صلاحیت قضاوت را دارد، و جز او کسی دیگر حق ندارد بر کرسی قضاوت بنشیند.
باز قرآن می‌فرماید: «ملک عظیم عنایت کردیم» ملک عظیم، یعنی سلطنت بزرگ که فرمانروایی و پادشاهی بر جمیع افراد بشر باشد. قرآن برای تأکید دوباره، فعل «آتَیْنا» را در این جا تکرار کرده است.
پس به حکم قرآن همه افراد بشر باید فرمانبردار دودمان ابراهیم (ع) باشند؛ زیرا آنانند که حقایق اشیا را می‌دانند؛ آنانند که دانشمندترین مردم هستند؛ آنانند که پاکی وتقوا، ویژه آن هاست، وخدا این صفات را به آن‌ها عنایت فرموده است.
پس «مَنْ أطاعَهُمْ فَقَدْ أطاعَ اللّهَ، وَمَنْ عَصاهُمْ فَقَدْ عَصَی اللّهَ؛ هرکس آن‌ها را اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده، هر کس فرمان آن‌ها را زیر پای نهد، فرمان خدا را زیر پای نهاده است».
چون آنان به جز خواسته‌های خدا، چیزی نمی‌گویند؛ لذا خدا آن‌ها را فرمان فرمای ملک و ملکوت قرار داده است.
آن‌ها در اثر اطاعت حضرت حقّ، و روی تمایلات پای گذاردن و جاه طلبی و خودپسندی را از خود دور کردن، و در راه خدا همه گونه فشار و سختی و زجر و شکنجه و قتل و اسیری دیدن، و آسایش را برای خدا، از خود سلب کردن، و در هیچ حالی از تبلیغ احکام خدا فروگذار نکردن، و دست از جان و مال و زن و فرزند و حیثیت و احترام شستن، مورد الطاف خاصه حضرت حق قرار گرفتند، و به این منصب بزرگ الهی نایل شدند.

اشتباه

بعضی از برادران اهل سنت ما چنین می‌پندارند که اسلام، مقامات معنوی و تهذیب مردم و بیان احکام را به آل محمد (ص) اختصاص داده است؛ ولی مقام فرمانروایی ظاهری را به اختیار خود مسلمانان وا گذارده است؛ غافل از آن که قرآن فرمانروا را تعیین می‌کند.

فرمانروای پاک

این آیه شریفه فرمانروایی جهان را به آل محمد (ص) اختصاص داده است، همچنان که بیان احکام را نیز به عهده ایشان گذارده است. فرمانروایی که خدای تعیین می‌کند، هزاران بار شایسته تر ازفرمانروایی است که خود مردم تعیین می‌کنند.
فرمانروایی که خدای تعیین می‌کند، اشتباه و خطا ندارد؛ حرص و آز ندارد؛ خودخواهی و خودپسندی ندارد؛ بخل و کینه ندارد؛ افراط و تفریط ندارد؛ نقص و عیبی ندارد؛ شهوت وغضبش در دستش اسیر است؛ فکرش محیط است؛ تحت تأثیر دوستی و دشمنی قرار نمی‌گیرد؛ عدل محض است؛ جز برای خدا نمی‌اندیشد؛ جز برای اصلاح جامعه، قدمی بر نمی‌دارد؛ روحش پاک است؛ در مکتب خدایی درس خوانده؛ در دامان رسالت پرورش یافته است.

بریده و عمران

پس از وفات رسول خدا (ص) هنگامی که ابوبکر، دم از خلافت زد، بریده[۹۹] نزد عمران[۱۰۰] رفت و گفت: «دیدی مردم آن چه را که از پیغمبر (ص) شنیده بودند، فراموش کردند! به خاطر داری، روزی که رسول خدا (ص) در باغ بنی فلان تشریف داشتند، هر یک از مسلمانان که به خدمتش می‌رسید و سلام می‌کرد، آن حضرت پس از جواب به او می‌فرمود: بر فرمانفرمای مسلمانان (امیرالمؤمنین) علی بن ابی طالب (ع) سلام کن، همه فرمان رسول خدا را اطاعت کردند؛ مگر عمر که خدمت آن حضرت عرض کرد این منصبی که به علی داده شده، از طرف خداست، یا از طرف رسول خدا؟ آن حضرت فرمود: این فرمانی است که هم از طرف خدا صادر شده است و هم از طرف رسول او».
عمران جواب داد: «آری، کاملاً به یاد دارم».
بریده گفت: «پس باید نزد ابوبکر برویم و از او بپرسیم که آیا پس از آن روز برخلاف این مطلب از رسول خدا (ص) چیزی شنیده، و دستور ثانوی به او رسیده است که حکم خدا را زیر پا نهاده است».

استیضاح از ابوبکر

از جای برخاستند، و نزد ابوبکر آمدند و فرمان رسول خدا (ص) را به یادش آوردند، وگفتند:
«به خاطر داری که در آن روز هر مسلمانی خدمت پیغمبر اکرم (ص) شرفیاب شد، آن حضرت به او امر فرمود که برفرمانروای مسلمانان -علی (ع)- سلام کند؛ یعنی علی (ع) را فرمانده بزرگ خود بداند، و تو خود از کسانی بودی که به علی (ع) به عنوان فرمانفرمای مسلمانان سلام کردی و مراسم احترام را به جای آوردی!»
ابوبکر گفت: «آری به خاطر دارم».
بُرَیْده گفت: «پس هیچ مسلمانی حق ندارد، بر علی (ع) فرمانروایی کند، پس از آن که رسول خدا (ص) وی را فرمانفرمای مسلمانان کرده است. اگر در این باره، رسول خدا (ص) به تو سخنی گفته و یا فرمان دیگری صادر کرده است، بگوی». ابوبکر گفت: «نه به خدا، نه از رسول خدا (ص) فرمانی دارم و نه سخنی شنیده‌ام، ولی مسلمانان چنین خواستند، من هم با آن‌ها موافقت کردم».
بریده گفت: «به خدا سوگند که تو چنین حقی نداری، و مسلمانان نمی‌توانند بر خلاف گفته رسول خدا (ص) قدمی بردارند».
ابوبکر گفت: «بفرستم دنبال عمر تا بیاید».

شرکت عمر در جلسه

عمر آمد، ابوبکر عمر را مخاطب قرار داده، گفت: «این دو تن مرا در مطلبی استیضاح کردند، که خود در آن حاضر و ناظر بودم» و داستان را برای عمر نقل کرد.
عمر گفت: «من هم در آن جریان حاضر بودم، ولی راه حل این اشکال را می‌دانیم».
بریده: «تو راه حل این اشکال را می دانی؟»
عمر: «آری».
بریده: «چیست؟ بگوی».
عمر: «پیامبری، و فرمانروایی در یک خاندان جمع نمی‌شود».
بریده: «خدا در قرآن بر خلاف این فرموده، هر دو مقام را به این خاندان عنایت کرده است» آن گاه آیه را تلاوت کرد:
«أمْ یَحسدونَ النّاسَ عَلی ما آتیهم اللّه من فَضلِهِ، فَقَد آتینا آلَ ابراهیمَ الکتابَ والحِکمةَ وآتیناهُم مُلْکاً عَظیماً؛ خدا به این خاندان، هم نبوت عطا کرده است و هم فرمانروایی جهان را[۱۰۱]».
عمر در خشم شد، به طوری که چشمانش همچون دو شعله آتش گردید و گفت: «شما دو تن می‌خواهید میان مسلمانان اختلاف بیندازید و ایجاد شکاف کنید».
عمر تا زنده بود، بر این دو تن خشمناک بود. با چنین دستاویزها، حق گویان را تهدید کردند و با زور دهان آن‌ها را بستند.

دشمنان امیر المؤمنین (ع)

علی (ع) در زمان رسول خدا (ص) حسودان و بد اندیشانی داشت، که پس از وفات رسول نگذاشتند فرمان الهی اجرا شود. ریشه دشمنی‌ها با علی (ع) از دشمنی با پیغمبر (ص) سرچشمه می‌گیرد؛ ولی به او زورشان نرسید، حساب را با علی (ع) تصفیه کردند و جامعه مسلمانان را تا قیام قیامت از بزرگ‌ترین سعادت‌ها محروم ساختند.
این دشمنی به قدری شدید بود که چند روزی که علی (ع) زمام امور مسلمانان را در دست گرفت، مخالفان گوناگونی پیدا شدند:
عده‌ای از بیعت کناره گیری کردند؛ عده‌ای به شورش برخاستند؛ عده‌ای در میان سپاهیان اسلام ایجاد اختلاف کردند و...
بالاخره علی (ع) را در محراب عبادت شهید کردند و نگذاشتند که ریشه فساد را بکند و درخت اصلاح و سعادت را آبیاری بکند، که تا جهان باشد و جهانیان زنده باشند، از میوه‌های خوشگوار آن درخت سرسبز، بهره مند گردند.
اینان نه تنها به علی (ع) ستم کردند و نه تنها به نسل آن عصر، بلکه به تمام نسل‌هایی که تا روز رستاخیر بیاید، ستم روا داشتند، و همگان را به آتش فساد سوزانیدند.
اگر می‌گذاشتند، علی (ع) کاخ سعادتی را بنا می‌کرد که جهانیان برای همیشه رنگ ظلم را نبینند، آسایش و خرمی و صفا و برادری در جهان حکم فرما می‌شد؛ ستمگری پیدا نمی‌شد؛ کسی در فکر تعدی نمی‌افتاد و بهشت در همین عالم تحقق می‌یافت.

بذر دشمنی

اینان بذر دشمنی با علی (ع) را در دل‌های فرزندان خود، و نسل‌های آینده نیز کاشتند؛ حتی پس از شهادت آن حضرت، نواصب پلید، از دشمنی دست بردار نبودند، وعداوت خود را به طرق مختلفی اظهار می‌داشتند.
خوارج فضایل و مناقبی برای دیگران جعل می‌کردند، تا فضایل علی (ع) را تحت الشعاع قرار داده بلکه از میان ببرند.

حبل الله

اسلام حقیقی و درست جز راه آل محمد (ص) -که پرورش یافتگان مکتب جدّ بزرگوارشان می‌باشند- راه دیگری ندارد. خاندان رسول (ص) سرچشمه فضیلت و تقوی و دانش بوده‌اند؛ هر که از آن‌ها پیروی کند، دری از حقّ بر رویش باز گردد و هر که کینه توزی کند و از اوامرشان سربپیچد، در جهل و نادانی ابدالدهر بماند.
همان طور که وجود مقدس رسول خدا (ص) مورد تیرهای زهر آلود حسد یهودیان و مسیحیان قرار گرفت، همان طور دودمان پاکش مورد دشمنی نواصب پلید قرار گرفتند: همه را یا با شمشیر کشتند و یا به زهر جفا شهید کردند و یا در زندان‌ها محبوس کردند، در حالی که در غل و زنجیر بسته بودند.

دوستان آل محمد (ص)

دوستان آل محمد نیز ازین ستمگری‌ها بی نصیب نبودند و پیوسته مورد شکنجه و کشتار قرار داشتند. امویان بیش از صد و پنجاه سال در عراق، قتلگاهی از دوستان علی (ع) ایجاد کرده بودند؛ عمّال جنایت پیشه آن‌ها، یکی پس از دیگری -زیاد، ابن زیاد، حَجّاج، یوسف بن عمر و نظایر این جنایت کاران- از هیچ ظلمی دریغ نکردند. موقعی که حَجّاج مرد، بیش از هزار تن را کشته بود و صد و سی هزار تن در زندانش بودند. زندان حَجّاج سقف نداشت و زندانی بی چاره، در زمستان از سرما و در تابستان از گرما می‌سوخت. نوبت به سلطنت بنی عباس رسید؛ اینان نیز در دشمنی با آل علی (ع) کمتر از امویان نبودند. آن‌ها هزاران تن از فرزندان زهرا (سلام اللَّه علیها) را کشتند.
در هر نقطه‌ای از ایران مقبره‌ای دیده می‌شود که به یکی از فرزندان علی (ع) انتساب دارد. آنان برای حفظ جان خود، بدین نقاط دورافتاده می‌گریختند؛ ولی بالاخره با تیغ عباسیان کشته می‌شدند.
== قرآن از حسد نکوهش می‌کند[۱۰۲] ==
«إنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنةٌ تَسُؤْهُمْ وَإنْ تُصِبْکُمْ سَیّئةٌ یَفْرَحُوا بِها وَإنْ تَصِبرُوا وَتتَّقُوا لَا یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیئاً إنّ اللّهَ بِما یَعْمَلوُنَ مُحیِطٌ؛ اگر شما را نعمتی نصیب شود، آنان را افسرده می‌کند و اگر چشم زخمی به شما برسد، خرسند می‌شوند، و اگر شما استقامت کنید و پرهیزکار باشید، حیله آن‌ها ضرری به شما نخواهد رسانید؛ برای آن که خدا به آن چه می‌کنند داناست.»[۱۰۳]

بدخواهان مسلمانان

قرآن در این آیه شریفه نیز از بدخواهان مسلمانان سخن می‌گوید و شدت بدخواهی آنان را بیان می‌کند.
«مسّ» مالیدن و مالیده شدن چیزی است به چیزی که کمترین مراتب، تماس دو چیز می‌باشد، و تنکیر در «حسنة» شاید برای تحقیر باشد؛ بنابراین، مقدار دشمنی آنان به خوبی معلوم می‌شود که اگر مسلمانان را کوچک‌ترین سودی یا موقعیتی نصیب شود و ارتباط آن بامسلمانان بسیار ضعیف باشد، بدخواهان از آن ناراحت و افسرده می‌گردند.
«اصابة» رسیدن و خوردن چیزی است به چیزی که از مسّ شدیدتر و محکم تر می‌باشد، و تنکیر در «سیئة» به قرینه مقابله، شاید برای تعظیم باشد؛ بنابراین، شدت بدخواهی آنان با مسلمانان و مقدار خبث باطن و پلیدی آن‌ها ظاهر می‌شود؛ اگر صدمات ضعیفی بر مسلمانان رخ دهد، در آنان تأثیری ندارد. خوشوقتی و سرور آن‌ها وقتی است که فشارهای سنگین و مصائب سخت و ناگوار بر مسلمانان فرود آید، و ایشان را در هم خرد کند، این وقت است که بدخواهان خشنود می‌شوند، و هرچه ضربت بر مسلمانان سنگین تر باشد، خشنودی آنان بیش تر خواهد بود.
نعمت‌هایی که در مسلمانان بوده و حسودان را رنج می‌داده است، شاید دوستی و یگانگی میان آن‌ها، افزایش تعداد آن‌ها، فتوحات و پیروزی آن‌ها در جنگ‌ها و ایمان و خداپرستی آن‌ها بوده باشد.
و شاید هم بر طبق نکته‌ای که از آیه شریفه استنباط شده، چیزهایی کمتر از این‌ها بوده است؛ همین قدر که می‌دیدند مسلمانی ثروتمند است، ناراحت می‌شدند؛ مسلمانی رشید و دلاور است، می‌سوختند؛ مسلمانی دانا وخردمند است، رنج می‌بردند و شاید هم جزئی تر از این‌ها چیزهایی بوده است که حسودان را آزار می‌داده است.
چشم زخم‌هایی که به مسلمانان می‌رسیده، آنان را در هم می‌فشرده، و موجب خرسندی بدخواهان می‌بوده است، شاید اختلافاتی بوده است که میانشان رخ می‌داد و اتحادشان را بر هم می‌زد، یا شکست‌هایی بوده است که در جنگ‌ها نصیب مسلمانان می‌گردید، یا بی ایمانی‌ها و فسادهای اخلاقی بوده است که موجب می‌شد در دنیا و آخرت بدبخت باشند.
بدخواهان مسلمانان، دستجات مختلفی بودند: بت پرستان، مشرکان، یهودیان، منافقان و مسیحیان. چون از بدخواهی و دشمنی دو دسته اول تا حدی سخن رفت، اکنون به بیان بدخواهی دو دسته اخیر می‌پردازیم.

منافقان

منافقان، کسانی بودند که به دروغ و روی مقاصدی پلید، اظهار اسلام کرده بودند و خود را به صورت ظاهر در زمره مسلمانان در آورده بودند.
دشمنی اینان در درجه اول با شخص رسول خدا و دودمانش (ص) و در درجه دوم با اسلام و مسلمانان بود. شاید قریب هفتاد آیه در قرآن باشد که از منافقان و رفتار آن‌ها و بدخواهی آن‌ها سخن می‌گوید.

در سوره بقره

دسته‌ای از مردم می‌گویند: «ما به خدا و روز رستخیز ایمان آورده‌ایم؛ ولی ایمان نیاورده‌اند. اینان خدا و مسلمانان را گول می‌زنند؛ ولی در حقیقت جز خودشان را گول نمی‌زنند و لکن درک نمی‌کنند، در دل‌های آن‌ها ناپاکی است و ناپاکی آن‌ها را خدا افزود، و سزای دروغ‌هایی که می‌گویند، شکنجه‌ای دردناک خواهد بود».
«وقتی به آن‌ها گفته می‌شود، روی زمین فساد نکنید، می‌گویند: تنها ما مصلح هستیم و جز ما کس دیگری مصلح نیست. آن‌ها بدانند که آنانند که مفسد روی زمینند؛ ولی خودشان نمی‌فهمند».
«وقتی به آن‌ها گفته می‌شود، هم چنان که مردم ایمان آورده‌اند، ایمان بیاورید، می‌گویند: ما مانند بی شعوران ایمان بیاوریم؟ آن‌ها بدانند که بی شعور آن هایند ولی خودشان نمی‌فهمند».
«وقتی که مسلمانان را ملاقات می‌کنند، می‌گویند: ما ایمان آوردیم ولی وقتی با همکاران پلید خود خلوت می‌کنند، می‌گویند: ما با شما هستیم؛ ما فقط کارمان مسخره کردن (مسلمانان) است. خدا آن‌ها را مسخره می‌کند، و آن‌ها را رها می‌کند، تا در فسادشان بیش تر فرو روند. اینان کسانی بودند که رستگاری را دادند، گمراهی را خریدند؛ ولی تجارت این‌ها سودی نداد...»[۱۰۴]
در سوره آل عمران پیش از آیه مورد بحث می‌گوید:
«... وقتی شما را می‌بینند، می‌گویند: ما ایمان آورده‌ایم، ولی وقتی که تنها شدند، انگشت هایشان را از روی خشم بر شما می‌جوند؛ به آن‌ها بگو: در اثر همین خشمتان بمیرید...»[۱۰۵]
قرآن در جاهای دیگر نیز از منافقان سخن می‌گوید حتی در قرآن سوره‌ای است به نام سوره منافقان.
ضرباتی که از ناحیه منافقان بر پیکر اسلام وارد شده است، اندازه ندارد، و یک نوع نبوده است. از ایجاد اختلاف در میان مسلمانان، و کوچک کردن مقام مقدس پیشوای اسلام، و کاشتن بذر دشمنی دودمان حضرتش در دل‌ها، و مسموم کردن افکار اسلامیان، و جاسوسی کردن و تحریک به شورش و طغیان، شروع شده، تا به همکاری با دشمنان اسلام، و توطئه برای در دست گرفتن حکومت، و انتقام از خاندان رسالت، و جعل احادیث و مانند این‌ها ختم گردیده است.
همین قدر می‌گویم اگر منافقان نبودند، اکنون حکومت اسلام -حکومت عدل- در تمام کره زمین تشکیل شده بود؛ پس اندازه ضرباتی که از ناحیه آن‌ها بر اسلام وارد شده، معلوم می‌شود.

نصارا

دشمنی نصارا با مسلمانان -به طوری که قرآن می‌گوید- کمتر از دشمنی یهودیان بوده است؛ امّا چرا چنین بوده است؟ بماند، ولی در عین حال دشمنی کشیشان آن‌ها با وجود مقدس رسول خدا (ص) و اصل مذهب اسلام بسیار شدید بود، هر چند از دشمنی یهودیان کمتر است.
مسیحیان در هنگام ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان قدرتی نداشتند، اقلیت کوچکی هم که بود، تسلیم شد؛ لذا مانند یهودیان در زمان وجود مقدّس خاتم انبیا (ص) اظهار دشمنی و مخالفت نکردند؛ بلکه اظهار دشمنی آنان پس از وفات آن حضرت می‌باشد.
نمونه‌ای از دشمنی آنان، در کتاب‌های آنان است، کتاب‌هایی که بیش تر آن‌ها تا قرن بیستم نوشته شده است. در نوشته هایشان پی درپی تیرهای فحش و افترا را به سوی پیغمبر اسلام (ص) و دین او پرتاب کرده‌اند. شاید یکی از منظورهایشان این بوده است که از مسلمان شدن مسیحیان جلوگیری نمایند.
نمونه دیگری از دشمنی آنان، حملات نظامی آن‌ها بر کشورهای اسلام می‌باشد، که از آن جمله از جنگ‌های اتحادیه دول اروپا بر ضد اسلام که در تاریخ به نام جنگ‌های صلیبی نامیده می‌شود، باید نام برد.
جنگ‌های صلیبی، دویست سال طول کشید، و ملل مسیحی مغرب زمین با هم، برای دشمنی با اسلام متحد شدند، ولی شکست خوردند.
حملات آنان به مسلمانان افریقا وترکیه و کشورهای بالکان و اسپانیا را نیز باید به حساب آورد.

اتحاد با مغول

سپاهیان خونخوار مغول، کشورهای اسلامی ایران و عراق و خوارزم و ترکستان را تصرف کردند و به سوریا رسیدند. مسیحیان مغرب با مغول‌های شرق متحد شدند تا آخرین سنگر اسلام را -که در آن عصر کشور مصر بود- از میان بردارند؛ ولی خدا نخواست. لشکریان متحد کفر در برابر مردانگی و دلیری مسلمانان مصر شکست خوردند، وعقب نشستند.

نمونه دیگر

نمونه دیگری از دشمنی آنان، دامن زدن آتش اختلاف در میان مسلمانان است: سنی را با شیعی و عرب را با عجم دشمن و متنفر می‌سازند، و به طور کلی آتش اختلاف مذهبی و ملی را افروخته تر می‌کنند.
دروغ گویی در سیاست و خیانت به زمامداران سابق کشورهای اسلامی، یک نمونه دیگر از دشمنی آن‌ها می‌باشد، چنان چه ترویج از فحشا و پشتیبانی از قدرتمندان ناپاک، و کوبیدن خدمت گزاران اسلام، نمونه‌ای دیگر می‌باشد؛ ولی با تمام این دشمنی‌ها، بحمداللّه اسلام هنوز در پیشرفت است. اقدامات آنان تنها کاری که کرده است، جلوگیری از سرعت آن است؛ ولی نتوانسته است از اصل پیشرفت اسلام جلوگیری کند.
در هر سال دویست و پنجاه هزار نفر در افریقا -بر طبق آمار دقیقی که در دست هست- مسلمان می‌شوند؛ و این در حالی است که ما مسلمانان، دستگاه تبلیغات صحیحی نداریم؛ پس اگر می‌داشتیم چه می‌شد!

تبلیغات ما

در جهانی که به چشم خود می‌بینیم سخنان پوچ و بی مایه‌ای که با روشی جالب تبلیغ می‌شود، خریدار پیدا می‌کند، خریداران سخنان طلایی و پر مغز اسلام، چندین برابر خواهد بود، همه با دل و جان می‌پذیرند؛ چون عصر ما، عصر فکر و عقل است و دین اسلام نیز دین فکر و عقل است.
ای کاش روش تبلیغاتی کاملی می‌داشتیم و می‌توانستیم که حرف‌های خودمان را به دنیا برسانیم تا آنان بفهمند که ما چه می‌گوییم.
چرا دور می‌رویم؟ ما هنوز نتوانسته‌ایم حقایق اسلام را برای فرزندانمان بیان کنیم، تا چه رسد به دیگران! در میان دانشجویان ما، چند تن یافت می‌شوند که از فلسفه اسلام اطلاع داشته باشند؟
آیا در میان آن‌ها کسانی که از مکتب ماتریالیسم دیالکتیک اطلاع دارند، بیش ترند، یا کسانی که از مکتب اسلام باخبرند؟ دیگران حرف‌های خودشان را میان فرزندان ما پخش می‌کنند و آنان را به حرف‌های نادرست خود معتقد می‌سازند؛ ولی ما نتوانسته‌ایم آن‌ها را به حرف‌های درست خودمان آشنا کنیم! تقصیر از کیست؟
در آخر آیه، قرآن راه مبارزه با حسود را بیان می‌کند که -إن شاء اللّه- ما از آن سخن خواهیم گفت.

قرآن از حسد نکوهش می‌کند[۱۰۶]

«وَلا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُم عَلی بَعْضٍ لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمّا اکتَسَبُوا ولِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ وَ اسْألوُا اللّهَ مِنْ فِضلِه إِنَّ اللّهَ کانَ بِکلِّ شی ءٍ عَلیماً»[۱۰۷]

آرزوی ناپسند

«برتری‌هایی را که خدای به بعضی از شما نسبت به دیگری داده است، آرزو نکنید».
قرآن با این دستور عالی، می‌خواهد ریشه تعدی وتجاوز را قطع کرده، آن را براندازد.
ریشه تعدی آرزومند بودن به چیزی است که دیگری دارد، و این آرزویی است ناپسند و حسدی است ناروا.
آرزو، آرزومند را وادار می‌کند که به دنبال انجام آرزویش برود؛ پس تجاوز به حقوق دیگران از این جا پیدا می‌شود؛ دزدی و غصب اموال مردم از آن ریشه می‌گیرد؛ سرچشمه قتل و غارت، همین است وبس.
اگر آرزومند زن زیبای کسی بشود، در تعقیب ناموس مردم می‌افتد و اگر به آرزو برسد، زنی را از جاده عفت خارج کرده، به منجلاب فحشا انداخته است و خودش را هم به ننگین‌ترین عمل آلوده کرده است.
شاید پیدایش آرزو تحت اختیار نباشد؛ مقصود آرزویی است که در پی آن عمل می‌باشد و گرنه آرزوهای غیر عملی، احمقانه و غیر عقلانی است و مخاطب در آیه عقلا هستند که نباید در پی آرزوهای ناپسند بروند و آن‌ها را باید از خود دور کنند؛ و در این جهت تفاوتی میان زن و مرد نیست. زنان نیز نباید آرزوی ناپسند داشته باشند، و در پی انجام شدن آن، قدم بردارند. آنان نباید شوهران یک دیگر را آرزو کنند و شوهری را از همسرش بربایند، این بزرگ‌ترین پستی و نانجیبی می‌باشد.

بهره هر کس

«برای مردان بهره‌ای است از آن چه اکتساب کردند و برای زنان بهره‌ای است از آن چه اکتساب کردند».
قرآن پس از آن که از آرزوی ناپسند نهی فرمود، ملاک دارایی و دارندگی را بیان می‌کند و آن کار و کوشش است. آرزوی خشک و خالی به درد نمی‌خورد؛ باید کار کرد و کوشید و چیزی به دست آورد.
هم مرد باید کار کند و هم زن باید بکوشد، و هر دو از دست رنج خود بهره ور گردند. مفت خوردن وخوابیدن و بی کار بودن و آرزو کردن، از مسلمانی به دور است.
قرآن پس از آن که زن و مرد را با یک تعبیر خطاب کرد، سپس تفصیل داد و زنان را در برابر مردان قرار داد، و برای هر کدام لفظ اکتساب را آورد.
شاید نکته تعبیر، این باشد که در قسمت اول مردان و زنان یک حکم داشتند و آن، آرزو نکردن بود؛ ولی در قسمت دوم هر کدام شغلی خاص و وظیفه‌ای معین دارند. از نظر قرآن در کارهای مردان، زنان شرکتی ندارند و در کارهای زنان، مردان شریک نیستند و این امری است طبیعی؛ زیرا هر کسی را بهر کاری ساختند و ذاتیات هر کدام و خصوصیات ساختمانی بدن هر دسته، اقتضای کاری دارد.
جنس مرد خشن است و برای کارهای سخت و سنگین آماده شده است و جنس زن لطیف و مهربان است و برای کارهای نرم وملایم از قبیل پرستاری، بچه داری، خانه داری، دلربایی و مانند این‌ها آماده شده است. بار خانه بر دوش زن و شوهر است و آن دو باید به کمک یک دیگر آن بار را به منزل برسانند.

وظیفه زن و شوهر

وظیفه هر کدام را رسول خدا (ص) تعیین فرموده است.
وقتی علی و فاطمه (ع) به خدمتش رسیدند و تقاضا کردند تا آن حضرت در کارهای خانه، میان آن دو حکم فرماید، آن حضرت چنین قضاوت کرد: از در خانه به درون از آن زهرا (س) و از در خانه به بیرون از آن علی (ع)، باشد.
پخت و پز، وتمیز کردن خانه، شیر دادن بچه و هر کاری که مربوط به درون خانه می‌شود، وظیفه زن است. نان آوری، خریدن احتیاجات منزل، به مدرسه گذاردن کودک، رجوع به پزشک، و در هر چه احتیاج به بیرون پیدا می‌شود، وظیفه شوهر خواهد بود؛ البته این حکم در مواقع اضطرار قابل تغییر است.

نکته قابل توجه

قرآن لفظ «نصیب» را نکره آورده است و شاید منظور این باشد که هر کس هرچه به دست آورد و استفاده کند، از آن او نیست؛ بلکه باید مقداری از آن را به فقرا و بینوایان بدهد، تا به وسیله خمس و زکات، تعدیل طبقاتی برقرار شود و طبقه سوم به طبقه دوم تبدیل گردد، و آسایش عمومی همه جهانیان را فرا گیرد. قرآن در عین آن که نتیجه کار هر کس را به خودش اختصاص داده است، فقرا و بینوایان را در سود با او شریک کرده است؛ پس تنکیر برای تعظیم خواهد بود. نصیب بزرگ از خودشان، کوچک از دیگران.

آرزوی پسندیده

«از فضل و احسان خدا بخواهید».
قرآن پس از آن که آرزوی ناپسند را بیان کرد، وگفت آن دیگری را آرزو نکنید، و مسلمانان را به کار و کوشش ترغیب کرد، می‌گوید: از خدا بخواهید؛ یعنی بکوشید، و از خدا بخواهید، که کوششتان بی ثمر نشود؛ زیرا سود بردن و بهره گرفتن صد درصد در اثر کوشش به دست نمی‌آید؛ چه بسا مردمانی که پیوسته می‌کوشند و چیزی به دست نمی‌آورند. موفقیت‌ها در جهان، به تنهایی معلول تدبیر نیست؛ بلکه تقدیر در آن مدخلیت دارد؛ پس هم باید کوشید و هم از خدا خواست که کوشش بی ثمر نشود. بیمار باید هم نزد طبیب برود و دارو بخورد و هم از خدا بخواهد که تشخیص پزشک را صحیح کند، و دوا فاسد نباشد، و اثر کند.
ولی امام صادق (ع) این طور تفسیر می‌فرماید: «لا یتمنّی الرجلُ امرأةَ الرجلِ ولا إبْنَتَهُ ولکن یتمنّی مثلها؛[۱۰۸] آن دیگری را آرزو نکنید ولیکن مانند آن را بخواهید».
این آرزو بر خلاف آن آرزو، بسیار پسندیده، و نشانه همت عالی است؛ زیرا دارنده آن، خواهان چیزهای گران بها و ارجمند است.
آن، حسدی است ناپسند، و این، غبطه‌ای است پسندیده.
آن را خواستن بسیار نارواست، ولی مانند آن را خواستن بسیار رواست؛ آن زشت است و این زیبا؛ آن پلیدی و پستی است و این بلند همتی و افتخار است.
ترقیاتی که نصیب هر کس شده است، چه در معنویات و چه در مادیات، در اثر غبطه به مقامات عالی بوده است. مؤمن باید غبطه بخورد، و رشک نورزد. غبطه، خود را به کمال رسانیدن است، نه کمال را از دیگری گرفتن؛ غبطه، هم برای خود خیرخواهی است و هم برای دیگران؛ هم سعادتمندی خودش را می‌خواهد و هم سعادتمندی دیگران را؛ وجود چنین کسانی در هر جامعه‌ای موجب رشد و سعادت آن جامعه خواهدبود.

غبطه امام سجاد (ع)

وقتی فاطمه دختر امیر المؤمنین (ع) نزد جابر رفت، و گفت: ای یار رسول خدا (ص)، ما به گردن شما حق‌هایی داریم: یکی آن که اگر ببینید یک تن از ما در اثر کوشش در عبادت، نزدیک است از میان برود، او را به خدا سوگند دهید، تا جان خود را حفظ کند.
علی بن الحسین (ع) تنها یادگار پدرش حسین (ع) است؛ در اثر عبادت آن قدر خود را به رنج انداخته؛ که پیشانی و زانوها و کف دست‌هایش پینه بسته، و پیکرش آب شده است.
جابر به سوی خانه امام سجاد (ع) می‌رود، و پس از استیذان داخل می‌شود. امام (ع) را در محراب مشغول عبادت خدا می‌بیند.
پس امام (ع) نسبت به جابر احترام می‌کند و وی را نزد خود می‌نشاند، و به آهستگی از حالش پرسش می‌کند. جابر می‌گوید:
یابن رسول اللّه (ص) مگر نمی‌دانید که خدای بهشت را برای شما و دوستان شما آفریده و آتش را برای دشمنان شما؟ پس چرا این قدر خود را به رنج می‌اندازید؟
امام می‌فرماید: ای یار رسول خدا (ص) مگر نمی دانی که خدا گذشته و آینده جدم رسول خدا (ص) را بیامرزید؟ ولی جدم از عبادت حق دست برنداشت و آن قدر عبادت کرد، تا پایش آماس کرد.
خدمتش عرض کردند: یا رسول اللّه (ص) این گونه عبادت می‌کنی با آن که خدا گذشته و آینده ات را آمرزیده است! فرمود: آیا بنده سپاسگذاری نباشم؟
جابر که می‌بیند این گونه سخنان در امام تأثیری ندارد، می‌گوید: یابن رسول اللّه (ص) خودت را حفظ کن؛ زیرا تو از خاندانی هستی که به وسیله آن‌ها دفع بلا می‌شود و حاجت‌ها روا می‌گردد و آسمان به جای می‌ماند.
امام می‌فرماید: من به روش پدر و مادرم ادامه می‌دهم و از آنان پیروی می‌کنم، تا هنگامی که به دیدارشان نائل شوم.
جابر به حاضرین روی کرده، می‌گوید: من، در میان پیغمبر زادگان، کسی را مانند علی بن الحسین (ع) سراغ ندارم، مگر یوسف، و به خدا سوگند که فرزندان علی بن الحسین (ع) از فرزندان یوسف بالاترند[۱۰۹]

فضل خدا

امام صادق (ع) فرمود: «خدای روزی‌های بندگانش را میان آن‌ها تقسیم کرده است و مقدار بسیاری زیاده دارد که تقسیم نکرده است، خداوند متعال فرموده: «از این زیاده‌های خدا بخواهید»[۱۱۰]
مهر خداوند با بندگان به حدی است که پس از تقسیم روزی به قسمت عادلانه و طبق نظام اجتماع، اضافاتی از فضل خود به بندگان خواهد داد تا هم اضافه به آن‌ها برسد و هم نظام روزی به هم بخورد.
حال این که آن اضافه و فضل چیست، احتیاج به بحث مفصلی دارد. از فضل خدا خواستن، همان دعا کردن است.

جمع و تقسیم و جمع

در آیه کریمه، یکی از محسنات بدیعیه به کار رفته است، و آن جمع و تقسیم و جمع می‌باشد.
در آغاز زن و مرد را در یک خطاب جمع کرده، آنان را به یک نظر نگریسته و مخاطب خود را عقلا قرار داده است، چون همه در آن حکم شریک هستند؛ سپس آنان را تقسیم کرده، و با توجه به اختلافی که میان وظایف زن و مرد می‌باشد، برای مردان حکمی و برای زنان دستوری صادر کرده است.
دوباره آنان را در خطاب واحد جمع کرده، هر دو دسته را راهنمایی کرده است که هر چه می‌خواهند و آرزو دارند، از فضل خدا بخواهند و دست نیاز جز به درگاه قادر بی نیاز، دراز نکنند.
دست حاجت که بری نزد خداوندی بر، که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود

ایزد دانا

قرآن در آخر آیه می‌گوید: «خدا بر همه چیز داناست».
ایزد دانا به همه علل و حقایق اشیا آگاه است و می‌داند که چه چیز برای چه کسی سودمند است و برای چه کسی زیان دارد و به عللی بعضی را بر دیگر برتری داده است و نعمتی را به یکی داده و به دیگری نداده است.
گربه مسکین اگر پر داشتی، تخم گنجشک از زمین برداشتی! از طرفی چون احتیاجات بشری را می‌داند، و از سنخیت زن و مرد با کار ویژه خود، آگاه است؛ لذا برای هر کدام وظیفه خاصی تعیین کرده است، تا اجتماع بشری به نحو احسن اداره شود، و هر کس نصیب را ببرد و وظیفه اش را انجام دهد؛ و چون می‌داند که موفقیت باید به وسیله جدیت و کوشش پیدا شود و آرزوی تنها و امید خالی، ارزش ندارد، لذا زن و مرد را به کار و کوشش ترغیب کرده است، با آن که کوشش مرد جوری است و کوشش زن جوری دیگر؛ به کوشندگان نوید می‌دهد که بر تنبل‌ها وتن پروران پیشی خواهند گرفت.
کوشش اجتماعی، نتیجه اجتماعی دارد و کوشش فردی نتیجه فردی و اجتماعی؛ ولی تنبلی فردی، هم برای خودش زیان دارد و هم برای اجتماع، و از طرف دیگر چون راز موفقیت، التماس به درگاه خداوندی می‌باشد و از خوان احسان او خواستن، راه وصول به مقصود و به ثمر رسیدن کوشش می‌باشد، لذا مسلمانان را به این نکته بزرگ راهنمایی کرده است؛ وانگهی موضوع فضل خدا که از امام صادق (ع) نقل شده، روح یأس و بدبینی را از هر مسلمانی می‌زداید و روح امید را در آن ایجاد می‌کند و پیدایش روح امید، راه موفقیت است؛ زیرا خدا در همه چیز فضل دارد و اضافات نزد او موجود است.
پس این جمله مبارکه در حکم تعلیل برای هر سه دستور اساسی ای است که آیه کریمه متضمن آن است.

قرآن پاکیزگان از حسد را می‌ستاید[۱۱۱]

«والذینَ جَاؤُوا مِنْ بَعدِهِمْ یَقولونَ رَبَّنا اِغْفِرْ لَنا ولِإخوانِنا الَّذینَ سَبَقُونا بالإیمانِ وَلا تَجْعَلْ فی غ قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذینَ آمَنُوا رَبَّنا إنَّکَ رؤوفٌ رحیمٌ»[۱۱۲]
قرآن مسلمانان را به سه دسته تقسیم می‌کند، و همه را به نیکی یاد می‌کند.

مهاجرین

نخستین دسته، مسلمانانی بودند که در راه ایمان به خدا از دیار و مال و منال خود رانده شده، واز یاران و بستگان و خویشان خود چشم پوشیدند و به مدینه هجرت نمودند و در یاری رسول خدا (ص) جانبازی کردند. خدا آنان را به راستگویی ستوده است؛ زیرا به آن چه گفتند عمل کردند.
ولی هر مسلمان نمایی که به مدینه هجرت کرد، دارای چنین فضیلتی نخواهد بود، چه، هجرتی قیمت دارد که برای خدا باشد؛ هجرت برای رسیدن به مال و امارت و قدرت، قیمتی ندارد.
ستایش حقّ درباره کسانی است که فقط برای خدا به مدینه هجرت کرده‌اند و همه چیز خود را از دست داده‌اند و دمی از یاری رسول فروگذاری نکرده‌اند.
هر که برای خدا رنجی تحمل کند و زیانی ببیند و دست از یاری دین حق برندارد، شایسته ستایش الهی است.

انصار

دومین دسته، مسلمانانی بودند که از مهاجرین مسلمان نگهداری کردند و مهمان نوازی را به حد اعلا رسانیدند؛ اینان مسلمانان مدینه بودند که شهر خود را هجرت گاه اسلام قرار دادند.
انصار از مهاجرین، خوب پذیرایی کردند، و با آنان از در صمیمیت و یگانگی در آمدند: خود از خانه بیرون رفتند و مهاجرین را در آن جای دادند وپناهندگان را پناه شدند.
اگر رسول خدا (ص) مهاجرین را بیش تر مورد عنایت قرار می‌داد، آنان آزرده نمی‌شدند؛ زیرا از بخل و حسد پاکیزه بودند، اینان از مال خود -با احتیاجی که داشتند- دست برداشته، صرف پناهندگان اسلام کردند. خدا چنین مردمی را رستگار نامیده است.

مسلمان کیست؟

مسلمان کسی است که اگر ببیند مسلمانی بیچاره شده است، در چاره او بیندیشد؛ یا اگر دردمند است در پی درمان او برآید؛ اگر آشیانه‌ای ندارد برای او فراهم کند؛ همیشه خیرخواه مسلمانان باشد، و از برادرانش دست گیری کند؛ چنین مسلمانی مورد خشنودی خدا خواهد بود.
دو سه سال قبل، مسلمانان پنجاب، چندین هزار مسلمان آواره و دربه در هند را منزل ومأوا دادند، و از آن‌ها دست گیری نمودند و بیش از مقدار توانایی خود به آوارگان کمک کردند و از مصائب آن‌ها کاستند؛ خدایشان پاداش نیکو عنایت کند.

تابعین

دسته سوم که موضوع سخن ماست، مسلمانانی بودند که بعد از دو دسته نخست پیدا شدند؛ اینان قلبی پاک و روانی باصفا داشتند؛ خیرخواهی بربرادران شیوه همیشگی آن‌ها بوده است.
هرچه می‌توانستند در خدمت گزاری مسلمانان می‌کوشیدند و کوتاهی نمی‌کردند و دعای خیر -که نمونه‌ای از خالص‌ترین خیرخواهی می‌باشد- برای برادران خود می‌نمودند.
دعای پنهانی برای دوست، خالص‌ترین دوستی است؛ زیرا به هیچ وجه آلوده به اغراض نیست؛ چون کسی از آن آگاه نمی‌شود و انتظار پاداش در آن بی معنی است. این گونه خیرخواهی و صمیمیت، جز از روانی پاک و بی آلایش برنمی خیزد.
قرآن، این دسته از مسلمانان را بدین صفت عالی می‌ستاید. اینان بسیار پاکدلند و بر برادران خود رشک نمی‌برند که چرا اینان در ایمان و نعمت خدا از آن‌ها پیشند.

مردم خیرخواه

اینان مردمی خیرخواه هستند، درماندگان را دستگیرند، و نابینایان را عصا و ناتوانان را بال و کمک می‌باشند؛ زیردستان شایسته را همراهی می‌کنند تا زبردست شوند؛ اگر مسلمانی به راه کج رفته باشد، با زبان خوش به راه راست راهنمایی اش می‌کنند؛ خدمت گزاری به مسلمانان شعار آن هاست؛ اگر به کسی خدمتی کنند، آن را ناچیز می‌شمارند و فراموش می‌کنند؛ انتظار پاداش ندارند؛ به دیگری نمی‌گویند: «من چنین خدمتی کرده‌ام» ومنت نمی‌گذارند؛ کسی را وادار نمی‌کنند که خدمت گزاری آنان را بگوید و یا بر منبرها ایشان را بستاید، و یا در روزنامه‌ها و کتاب‌ها بنویسد؛ خدمات دیگران را نسبت به خودشان، در نظر دارند و پیوسته بر زبان می‌آورند؛ هر کمالی را در کسی ببینند، او را بدان می ستایند و فضیلتش را به همه مردم می‌شناسانند و بدان دلخوشند که فضیلت را ستوده‌اند.
قرآن چنین انسان‌هایی را می‌ستاید؛ سپس به دعایی که آنان درباره خود می‌کنند، اشاره می‌کند که اگر دقت کنیم، آن دعا نیز خیرخواهی مسلمانان است؛ دعا این است:
«پروردگارا! در دل‌های ما بر کسانی که ایمان دارند، کینه و حسد قرار مده».
سپس دعا را بدین جمله پایان می‌دهند تا زودتر به اجابت رسد:
«بار پروردگارا! تو هستی که بسیار مهربان و زود پذیری».
قرآن در دو جای دیگر در ستایش مردم با ایمان می‌فرماید: «ونَزَعْنا ما فی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ؛ یعنی ما آنچه زنگ در سینه‌های ایشان بود زدودیم.[۱۱۳]»
زنگی که درون سینه جا دارد، شاید همان صفات رذیله حسد، بخل و مانند آن‌ها باشد.

سایه عرش خدا

امام صادق (ع) فرمود: «هنگامی که موسی بن عمران (ع) با خدای مناجات می‌کرد، مردی را دید که زیر سایه عرش خدا جای دارد؛ پرسید: پروردگارا! این که عرش تو بر او سایه انداخته است کیست؟ خدا فرمود: این از کسانی است که بر چیزهایی که خدا از فضلش به مردم داده بود حسد نبرده است»[۱۱۴]کسی که دلش از حسد -یا به تعبیر قرآن سینه اش- از زنگ حسد پاک باشد، زیر سایه عرش خدا، جای اوست، بالای عرش خدا جای اوست، بالای عرش مقر فرمانروایی الهی است و زیر عرش، نزدیک‌ترین مقام به ساحت قدس ربوبی است. پس بالاترین مقام را پاکیزگان از حسد، دارا هستند. اکنون ما نیز همان دعایی را می‌کنیم که قرآن از قول پاکدلان ذکر می‌کند؛ شاید دل‌های ما از حسد پاکیزه شود.
«ربَّنا اغفِرْ لَنا ولِإخوانِنا الذینَ سَبَقونا بِالإیمانِ ولا تَجعلْ فی قلوبِنا غلاًّ للّذینَ آمَنوا ربَّنا إنّک رؤوفٌ رحیم»[۱۱۵]

مطالعه خویش

اگر خودخواهی را به دور اندازیم و خود را تحت مطالعه قرار دهیم و ببینیم که آیا صفات پسندیده‌ای که در این سه دسته از مسلمانان بود، در ما نیز موجود است؛ تا ماهم مورد ستایش پروردگار قرار بگیریم؟
آیا ما در راه ایمان به خدا از یار و مال و حیثیت و زن و فرزند دست می‌کشیم؟
بسیاری تظاهر به خدا پرستی می‌کنند، ولی وقت امتحان، دست از خدا شسته، جز خودپرستی چیز دیگر ندارند.
آیا، ما از برادران مسلمان خود دست گیری می‌کنیم؟ و آن‌ها را بر خود مقدم می‌داریم؟
بسیاری از ما حقوق برادران و اموال مسلمانان را غصب می‌کنند، و در راه رسیدن به مقصود از هیچ گونه حق کشی و پایمال کردن حقوق برادران، کوتاهی نمی‌کنند.
آیا ما خیرخواه برادران مسلمان خود هستیم وسعادت و خوشبختی را برای آن‌ها طالبیم؟
بیش تر افراد ما از سعادت و خوشی برادر و یا خواهر مسلمانش دلتنگ می‌شود و می‌کوشد که آن نعمت را از کف او برباید.

رسم امروز

امروز رسم شده است که کسانی برای گرمی بازار خود تظاهر به خیر خواهی برای مسلمانان کنند، و ادعا کنند که از جان و دل، خدمت گزار مسلمانانند، اینان در هر طبقه‌ای هستند، اکنون روی سخن با آن هاست که آیا واقعاً راست می‌گویند و بر خودشان مطلب اشتباه نشده است؟
من از ایشان می‌پرسم: آیا حاضرند این خدماتی که به عقیده خود انجام می‌دهند، به نام کس دیگری معروف شود؟ و در تاریخ به نام دیگری ثبت شود و خود آن‌ها را جز خدا کسی نشناسد؟
آیا در برابر خدماتی که به عقیده خود انجام داده‌اند، انتظار پاداش ندارند؟ آیا حقیقتاً به نیک نامی دیگران و برجستگی آن‌ها رشک نمی‌برند؟
اگر واقعاً چنین هستند که خوشا به حالشان! زیر سایه عرش خدا جایشان باد و جای در حرم خدایشان باد؛ ولی اگر این خدمات تبلیغاتی است برای جلب مشتری و رواج بازار و سواری گرفتن از مردم، پس وای به حال آن‌ها، بلکه صد وای به حال آن ها؛ زیرا بدبخت‌ترین مردم هستند؛ چون که دروغ وریاکاری وفریب را سرمایه خود قرار داده‌اند.

روح بزرگ

مسلمانی که به کسی کمک کند، به طوری که هیچ کس آگاه نشود و هیچ امید پاداشی نداشته باشد و آن را در مجالس ورد زبان قرار ندهد، دارای روحی بسیار بزرگ و پاک می‌باشد. من به چنین کسی تبریک می‌گویم. اگر تنی چند در میان ما مسلمانان یافت شوند که دارای این گونه روح بزرگ و پاک باشند، چیزی نمی‌گذرد که سرزمین اسلام گلستان خواهد شد.
اگر روزنه کوچکی ازین خلق به دل کسی باز شود، آن قدر نورافشانی بکند، تا تمام دل او را نورانی کند، و دیگران را از نورانیت خود بهره مند گرداند.

قاآنی

شاعر بزرگ عصر قاجار (قاآنی) قصیده‌ای سروده بود که روز عید در حضور شاه بخواند.
شعرای دیگر که شعری برای آن روز سروده بودند، می‌آمدند و شعر خود را بر حکیم عرضه می‌داشتند، اگر تصویب می‌نمود، به حضور شاه می‌خواندند. آن روز حکیم شعر آنان را نپسندید و دستور داد که قلم بردارند و بنویسند. همگی قلم برداشتند، حکیم انشا می‌کرد، و آنان می‌نوشتند؛ تا برای هر کدام قصیده‌ای بسیار عالی سرود، و هر یک از طرف شاه به جایزه بزرگی رسیدند.
حکیم به واسطه روح خیرخواهی نسبت به همکاران خود، همیشه محترم و معزّز بود. آن قدر مورد صلات و عطایا قرار گرفت که کمتر شاعری -حتی در عصر غزنوی- بدان پایه رسیده است.
کمالات نفسانی و خدمت گزاری به مردم، اثر خود را می‌کند.
روزی محمدشاه به قتل حکیم، کمر بسته بود. شاعر توانا به سرودن چکامه‌ای خود را نجات داد؛ ولی حقیقت قصه این است، که پاک فطرتی او نجاتش داد؛ چون نیکوکاری اثر وضعی دارد و در مواقع خطر به کمک می‌شتابد، وگرنه بسیار اتفاق افتاده است که شاهان به لابه‌ها و زاری‌های بی چارگان ننگریسته‌اند و به لیاقت و شایستگی شایستگان رحمی نکرده‌اند و جنایت خود را انجام داده‌اند.
دل زنده و صفای درونی و روح پاک، بهترین نجات دهنده از خطرهاست.
در پایان به همه مسلمانان خاطر نشان می‌کنیم، که پیوسته خدا را با این دعایی که قرآن تعلیم کرده، بخوانند، تا در دنیا و آخرت سرافراز باشند.

راه نجات از گزند حسود در نظر قرآن[۱۱۶]

«ومِنْ شرِّ حاسدٍ إذا حَسَدَ»[۱۱۷]
«وإن تَصبِروا وتتّقُوا لا یَضُرُّکُم کَیْدُهُمْ شَیئاً إنّ اللّهَ بِما یَعْمَلُونَ مُحیطٌ»[۱۱۸]

تبریک سه عید

آغاز سال و ولادت امیر المؤمنین (ع) و نخستین روز زمام داری آن حضرت را - که می‌گویند مصادف با نوروز بوده است - حضور آقایان حضار تبریک تقدیم می‌کنم؛ امیدوارم در این سال از هر جهت، از گذشته بهتر بشویم. باید از خدای متعال پیوسته بخواهیم که در هر تجدید سالی، ایمان ما را کامل تر و محکم تر گرداند.
ای کاش ایمان ما، همیشه رو به ترقی بود و پیوسته در آینده از گذشته افزون تر می‌شد.
خدا نکند که ایمان حالت توقف و رکود بگیرد؛ زیرا توقف، مقدمه تنزل، بلکه خود تنزل است. امیر المؤمنین (ع) می‌فرماید: «تَبّاً لِمَنْ ساوی یَوماه[۱۱۹]؛ وای به حال کسی که دو روزش یک جور باشد».
یک جور بودن دو روز، تنزل است؛ چون تساوی امروز که یک روز بر عمر افزوده شده است، با دیروز که یک روز کمتر است، تساوی بیش تر با کمتر خواهد بود و هر بیش تری که با کمتر مساوی شود، بی گمان زیان کرده است.
موضوع سخن امشب، یافتن راه نجات از گزند حسود و کیفیت مبارزه با اوست.
قرآن بدین نکته اشاره کرده، و مسلمانان را بدان ارشاد فرموده است؛ برای توضیح ناگزیر از ذکر مقدمه‌ای هستیم.

دشمن آشنا و ناشناس

نجات از شر دشمن و مبارزه با او، وقتی شناخته شود و نقشه اش فاش گردد، چندان دشوار نخواهد بود؛ زیرا دشمن شناخته شده، نمی‌تواند به لباس دوست درآید و غافل گیرانه زیانی برساند؛ زیرا انسان پیوسته مراقب او می‌باشد و نقشه‌هایش روشن است و پس از تأمل و مطالعه، خنثی کردن آن‌ها آسان خواهد بود.
بنابراین، دشمنی حسود، بسیار خطرناک می‌باشد، چون دشمن ناشناس است و پیش از آن که زیانی برساند، شناخته نمی‌شود؛ زیان رسانیدن، معرّف اوست.
اغلب مردم در زیان‌هایی که از طرف حسودان به آن‌ها می‌رسد، دچار غافل گیری می‌شوند؛ پس نجات از شر حسود دشوار است؛ چون خودش ناشناس و نقشه‌هایش روشن نیست، تا بتوان خنثی کرد.
چه بسا زیان‌هایی از طرف حسودی برسد؛ ولی معلوم نشود که این تیرها از کدام ترکش بوده است. اضافه بر این، حسود یکی دو تا نیست شاید یک نفر، صدها حسود داشته باشد که هر کدام به شکلی در پی آزارش باشند.
حمله حسود نیز با یک سلاح نمی‌باشد؛ بلکه سلاح‌های مختلف دارد که هر لحظه به شکلی در آید؛ چنان چه سابقاً اشاره شد.
از امثال انگلیسی است کسی که در برابر حسود طاقت بیاورد و خونسرد باشد، خیلی خوش قلب است و یا از آهن ساخته شده است.

دژ پولادین

قرآن دژ پولادینی را نشان می‌دهد که هر کس بدان پناه برد، از خطر حملات حسود مصون خواهد ماند؛ بلکه تیرهای حسود تیرهای حسود، در اثر برخورد با دژ، بر می‌گردد، و به جگر خودش خواهد نشست؛ پس کسی که بدان دژ پناه برد، در عین دفاع، حمله نموده است.
در این پناه گاه کسی غافل گیر نمی‌شود و اگر شد، زیانی نمی‌بیند؛ چون همیشه زرهی آهنین بر تن دارد؛ این دژ پولادین کجاست؟ این زره آهنین چیست؟
از سخن قرآن در سوره فلق، چنین استفاده می‌شود: «باید از شر حسود به خدا پناه برد».
آری ایمنی کامل از گزند حسود به وسیله پناه بردن به خدای محقق می‌شود. اکنون باید دید، معنی پناه بردن به خدا چیست، و آیا گفتن این جمله به زبان کفایت می‌کند یا پناه بردن به خدا معنی دیگری دارد، و بر فرض این که خواستیم به خدا پناه ببریم، آیا حضرتش پناه می‌دهد و اگر پناه ندهد، چه باید کرد تا ما را در ظل حمایتش نگه دارد تا از همه گزندها و زیان‌ها ایمن باشیم؟
خوب است از خود قرآن بپرسیم تا خودش راه را به ما نشان دهد.
قرآن در سوره آل عمران، پس از اشاره به کید کافران حسود می‌گوید:
«وَاِنْ تَصْبِرُوا وتَتَّقُوا لایَضُرُّکُم کَیدُهُم شَیْئاًاِنَّ اللّهَ بِمَا یَعمَلونَ مُحیطٌ؛ اگر شما (مسلمانان) استقامت کنید و پرهیزکار باشید، نیرنگ آن‌ها به شما زیانی نخواهد رسانید؛ زیرا که خدای به آن چه آنان می‌کنند، آگاه است و احاطه دارد»[۱۲۰]
خدا نیرنگ‌ها و دشمنی‌های آنان را می‌داند، و می‌داند که چه چیز، شر بد اندیشان را، از میان می‌برد.

استقامت و تقوا

استقامت و تقوا، پناهگاهی است که قرآن مسلمانان را بدان راهنمایی کرده است که اگر ایشان در این پناه گاه داخل شوند، کید کافران و حسودان به ایشان، اثری نخواهد کرد.
مسلمانان تا موقعی که در دژ پولادین استقامت و تقوا جای داشتند، هیچ سلاحی بر آن‌ها کارگر نبود، و حتی کفار آنان را رویین تن می‌پنداشتند.
یکی از نخست وزیران انگلیس در صد سال پیش در مجلس شورای آن کشور گفت:
تا قرآن در میان مسلمانان است، ما نمی‌توانیم آن‌ها را استعمار کنیم! چرا؟ چون قرآن در میان مسلمانان، یعنی ایمان، یعنی تقوا، یعنی استقامت، یعنی فداکاری، یعنی همه صفات کمال.
این فضائل نمی‌گذاشت که مسلمانان مستعمره دیگران بشوند؛ بلکه سیادت جهان را به آن‌ها داد، و کفار را برده آنان نمود.
قرآن را از میان مسلمانان بردند؛ ایمان را بردند؛ تقوا را بردند؛ استقامت را بردند؛ علم را بردند؛ همه چیز را بردند؛ تا به مقصود خود رسیدند. کار به جایی رسیده است که در وضعیت حاضر، مسلمانان در همه چیز به کافران احتیاج دارند.
فساد اخلاق به طوری در جامعه مسلمانان حکم فرماست که به اداره امور خود قادر نیستند، و باید مستشاران و متخصصین کافر را بیاورند تا کشورشان را اداره کنند.
در صورتی که روزی بود که یک وزیر با تدبیر مسلمان، مانند خواجه نظام الملک، معموره عالم را اداره می‌کرد.
در آن زمان مسلمانان با ترقی زمان، ترقی می‌کردند؛ بلکه ترقی زمان، معلول ترقی خود مسلمانان بود؛ ولی اکنون هرچه زمان ترقی کند (در صورتی که ترقیش ترقی کفار است) مسلمانان ترقی نمی‌کنند. کسی گمان نکند، که ترقی به لباس اتوکشیده و رقص راک اندرول و پیدا شدن زنان نیمه عریان در خیابان‌ها است؛ زهی تصور باطل! زهی خیال محال!
اگر مسلمانان حقیقتاً روی به خدا آورند و ایمان از دست رفته را به دست آورند؛ در کمتر از نیم قرن مترقی‌ترین ملل جهان خواهند شد.

اوس و خزرج

پیش از ظهور اسلام دو قبیله در شهر مدینه ساکن بودند؛ یکی به نام اوس و دیگری به نام خزرج.
این دو قبیله در اثر اختلاف با هم و جنگ‌های پیوسته، رو به نابودی می‌رفتند و یهودیان تازه مهاجر ازین وضع استفاده می‌کردند و نفوذ خود را مستحکم تر و ثروتشان را افزون تر می‌نمودند. این مهمانان، آتش اختلاف را میان صاحب خانه‌ها دامن می‌زدند و نمی‌گذاردند که اوس و خزرج به صلح وصفا بگرایند.
یهودیان کم کم اغلب باغات و مزارع مدینه را مالک شدند و شهر را تحت نفوذ معنوی خود در آوردند. اما اسلام آمد و اوس و خزرج را با هم برادر کرد. اوسیان و خزرجیان دست از دشمنی برداشتند و زیر پرچم اسلام با یک دیگر دوست صمیمی و برادر شدند. نفوذ از دست رفته آن‌ها بازآمد و یهودیان دوباره تحت نفوذ قرار گرفتند و بالاخره آنان را از مدینه بلکه از شبه جزیره عربستان بیرون کردند.

شاس یهودی

روزی عده‌ای از اوسیان و خزرجیان گرد هم نشسته بودند و برادرانه و صمیمانه با یک دیگر صحبت می‌کردند.
شاس بن قیس یهودی -که از دشمنان مسلمانان بود- رسید. از این یگانگی و صفا، آتش حسدش برافروخته شد و فکری خطرناک به خاطرش آمد. شاس نزد آنان نشست و رشته سخن را به وقایع پیش از اسلام کشانید و شعرهایی که اوسیان و خزرجیان در جنگ‌های گذشته در ستایش خود و مذمت دیگری گفته بودند، برایشان خواند و مسلمانان را به یاد روزگار کفر انداخت و اسلام را از یادشان برد. دشمنی میان اوسیان و خزرجیان زنده شد، کم کم کار به سخنان زشت و دشنام رسید؛ ولی شاس دست بردار نبود و به تحریک ادامه می‌داد. کار از زبان گذشت؛ دست‌ها به سوی شمشیر و خنجر رفت؛ در حالی که شاس به تحریک ادامه می‌داد. همگی آماده کشتار و قتل وغارت شدند و شاس بیش تر تحریک می‌کرد.
خبر به رسول خدا (ص) رسید. آن حضرت با چند تن از یاران بدان جا آمدند و مسلمانان را مورد عتاب قرار داده، فرمود:
«می‌خواهید به زمان کفر و جهالت بر گردید در صورتی که هنوز من در میان شما هستم؟ خدا شما را به اسلام مشرّف فرمود و دوستی یک دیگر را در دل‌های شما قرارداد».
حضرت آن قدر موعظه و نصیحت فرمود، تا دوباره روح ایمان مسلمان‌ها زنده شد و آتشی که شعله ور شده بود و نزدیک بود، خاندان‌ها و دودمان‌هایی را برباددهد، خاموش شد؛ شمشیرهای آخته، به غلاف بازگشت و مسلمانان از کرده خود پشیمان شدند و همگی توبه کردند و از خدا طلب عفو و آمرزش نمودند وبه خدمت رسول خدا بازگشتند، در این هنگام بود که این آیه نازل شد:
«یا أیُّها الّذینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا فرِیقاً مِنَ الّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ یَرُدُّوکُم بَعْدَ إیمانِکُم کافِرینَ؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر دسته‌ای (حسودان و مفسدین) از اهل کتاب را اطاعت کنید، شما را از ایمانتان بر می‌گردانند و کافر می‌کنند»[۱۲۱]
مسلمانان همیشه گرفتار شاس‌هایی بوده و هستند که میانشان ایجاد شکاف می‌کردند. برادری را تبدیل به دشمنی می‌نمودند؛ گاه به لباس سنی و شیعه قتلگاهی از مسلمانان ایجاد می‌کردند؛ گاه به صورت بعضی مسایل مذهبی بازار عناد و لجاج را رونق می‌دادند؛ گاه به صورت عرب و عجم، گاه به صورت ترک و فارس، گاه به صورت پنجابی و سندی و پاکستانی و هندی، و نظایر این‌ها، ایجاد جدایی و تفرقه می‌کردند.

«شاس» های امروز

امروز مسلمانان به جای یک شاس، به شاس‌های بسیاری گرفتارند و میان شاس دیروز و شاس امروز، تفاوت از زمین تا آسمان است.
شاس دیروز یک تن یهودی ذلیل بود؛ بلکه در آن روز همه کافران ذلیل بودند؛ نه نیرو داشتند و نه دانش؛ نه آقایی داشتند و نه ثروت؛ نه سلاح خطرناکی داشتند ونه قدرت؛ ونه نفوذی که بتوانند مسلمانان را به طریقی بفریبند.
ولی شاس امروز به صورت دولت‌های مختلفی درآمده است که نیرومند است؛ دانشمند است؛ ثروتمند است؛ دارای تدبیر و نقشه‌های مرموزی است؛ در ایجاد اختلاف تواناتر و وسایلش آماده تر است.
لذاست که شاس امروز، موفق شده است که تا حدی مقاصد شوم خود را عملی کند؛ مسلمانان را به دسته جات مختلف تقسیم نماید؛ در میان ایشان چنان دشمنی ایجاد کند که گویی از دین‌های مختلف هستند و قبله و پیغمبر و قرآنشان یکی نیست!
حیله شاس در مسلمانان آن روز با اندک غفلتی مؤثر افتاد، ولی وجود مقدس رسول خدا (ص) هشیارشان کرد، و چنگال‌های شاس پلید از دل‌های آنان کنده شد.
شاس امروز تشخیص داده است که اگر بخواهد نفوذ خود را همیشگی سازد، باید مسلمانان را بی ایمان کند و آن‌ها را از حصار تقوا و درستی بیرون آورد، و بدبختانه به این نقشه شوم خود رسید و نتیجه هم گرفت.

چاره درد

اگر مسلمانان بخواهند، از چنگال شاس‌ها و دشمنان اسلام نجات یابند، باید همان دستور طلایی قرآن را به کار بندند:
«وَإنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لایَضُرُّکُم کَیدُهُم شَیْئاً اِنَّ اللّهَ بِمَا یَعمَلونَ مُحیطٌ»[۱۲۲]
استقامت و تقوا، ضعیف را نیرومند می‌کند؛ پراکندگان را متحد می‌سازد؛ بی ارادگان را آهنین اراده می‌کند؛ نقاط ضعف را بر می‌دارد؛ درهای حقایق و اسرار را باز می‌کند؛ صمیمیت را میان مسلمانان برقرار می‌سازد و کافران را می هراساند.
استقامت و تقوا، فرشتگان دربار حق را محافظ و یاور مسلمانان قرار می‌دهد، و همه را در پناه خدا از همه خطرات منتظره و غیر منتظره، مصون و محفوظ می‌دارد.

نشانه‌های حسود[۱۲۳]

نکته قابل توجه
گفتار امشب در نشانه‌های حسود است و پیش از ورود در سخن، باید این نکته را تذکر دهم.
نشانه‌هایی که ذکر می‌شود، هر کدام به تنهایی تنها نشانه قطعی حسد نیستند، و مردمانی که حسود نیستند، نیز دارای بعضی از این صفات می‌باشند؛ پس اگر نمونه‌ای از آن‌ها در کسی دیده شد، نباید حکم کرد که او حسود است؛ بلکه ذکر این نشانه‌ها برای خود انسان است که هرگاه یکی از آن‌ها را در خود یافت، خویشتن را تحت مطالعه قرار دهد که آیا بدین بیماری گرفتار شده است یا نه، و در صورتی که بیمار است، در پی درمان برآید تا هم خود را از سوختن در آتش حسد نجات دهد، و هم دیگران را.

انتقاد شدید

یکی از نشانه‌های حسود، آن است که در انتقاد شدید است و بدگویی می‌کند و همیشه خرده گیری‌های او، از مقداری که شایسته است، افزون است؛ بلکه بزرگ‌ترین علت بدگویی، حسد است.
گاهی حسود با سکوت خود از کسی بدگویی می‌کند؛ چنان چه اگر در حضورش از کسی بدگویی شد، او با سکوتش بدگویان را تأیید می‌کند.
بدگویی‌های حسودان نیز باتوجه به وضعی که دارند، مختلف می‌باشد.

تملق در حضور

حسودان بدگو، دو دسته‌اند: دسته‌ای در حضور متملق و چاپلوسند و پشت سر بدگوی و مفتری.
امام صادق (ع) فرمود: «لقمان به فرزند خود گفت: حسود سه نشانه دارد پشت سر بدگویی می‌کند؛ در حضور تملق می‌گوید؛ در مصیبت شماتت می‌کند.»[۱۲۴]
این دسته اضافه بر حسد، نفاق و دورویی نیز دارند، و قبلاً گفته شد که هنگامی که حسد با بی عرضگی همراه باشد، بدین صورت جلوه می‌کند.

بی شرمی

دسته دیگر، حسودانی هستند که علاوه بر حسد، وقاحت و درندگی را نیز دارا هستند؛ اینان شرم نکرده، در حضور، بدگویی کرده، سخنان ناهنجار می‌گویند؛ گویی حیا را نبوییده‌اند.
عجب این جاست که این رفتار خود را پسندیده می‌شمارند و آن را صراحت لهجه نام می‌گذارند؛ در صورتی که باید این صفت را بی حیایی نام نهاد.
آری بی جهت آبروی بندگان خدا را بردن و نسبت به مردمی شریف بی احترامی روا داشتن، جز بی شرمی، چیز دیگری نیست. اینان گاهی به صورت شوخی و استهزا و متلک گفتن، مقصود خود را انجام می‌دهند. بدگویی ناپسند است، خواه در جلسه خصوصی باشد، خواه در مجالس بزرگ؛ خواه در روزنامه باشد، خواه به صورت بیانیه درآید؛ قبیح به هر لباس که درآید، قبیح است.

کوتاهی در تعریف

نشانه دیگر حسود آن است که در ستودن دارندگان فضیلت، کوتاهی می‌کند، دمی که سخن از پاکان و پرهیزکاران به میان آید، حسود لب فرومی بندد و از ستایش آنان خودداری می‌کند.
اگر حسود مجبور شود کسی را بستاید، به تعبیر معروف، کم می‌گذارد یعنی اگر مورد از لحاظ مدح شایسته ده باشد، حسود بیش از یک نمی‌گوید.
امیر المؤمنین فرمود:
«الثَناءُ بِأکثَرَ مِنَ الِاستِحقاقِ مَلَقٌ والتقصیرُ عَن الِاستحقاقِ عَیٌ او حسَدٌ[۱۲۵]؛ ستودن بیش تر از شایستگی تملق است و کمتر از شایستگی، ناتوانی در سخن، یا حسد است.»

باور نکردن فضیلت

بسیاری هستند که فضایل دیگران را باور نمی‌کنند، اگر آخوند باشند، کسی را مجتهد یا عادل نمی‌شمارند؛ اگر سیاستمدار باشند، کلمه خدمت گزار و میهن دوست را درباره کسی استعمال نمی‌کنند؛ اگر بازاری باشند، کاسب و تاجری را به درست کاری نمی‌شناسند و هم چنین در سایر طبقات اجتماع، از زن و مرد، و بزرگ و کوچک.
عجب این جاست که این روش ناپسند خود را دلیل پاکی خود می‌دانند با آن که سوء ظن به مردم، یکی از بدترین صفات است.

شماتت در مصیبت

نشانه دیگر حسود که امام صادق (ع) از لقمان نقل فرموده است، شماتت در مصیبت است.
شماتت در مصیبت، شادمانی کردن از حادثه ناگواری است که برای کسی رخ دهد. حسود در این هنگام شادمان می‌شود؛ زیرا به مقصود خود -که رنج دیگران است- رسیده است و همین معنی را قرآن درباره حسد اهل کتاب نسبت به مسلمانان بیان می‌کند:
«وَ إنْ تُصِبْکُمْ سَیّئةٌ یَفرَحُوابِها؛ اگر به شما زیانی برسد، آنان خشنود می‌شوند.»[۱۲۶]
امام صادق (ع) به سفیان ثوری چنین فرمود: «پدرم مرا از رفاقت سه کس نهی کرده است: با کسی که بر نعمتی رشک برد؛ با کسی که در مصیبت دیگری شادمان شود؛ با کسی که سخن چینی کند.»
مصیبت زده را باید ترحم کرد؛ دست گیری و یاری نمود؛ در غمش شرکت کرد و دردی از دلش برداشت.
فطرت انسانی اقتضا می‌کند که انسان از رنج دیگران رنجیده شود؛ ولی برای حسود پلید، رنج دیگران گنج است!

پلیدترین مردم

پند معروفی را که فطرت بشر آن را به صورت مثل در آورده است، به نظر بیاورید: «کسی بر مرده چوب نمی‌زند».
آری، هیچ کس بی چارگان و بی نوایان را نمی‌آزارد؛ ولی حسود به روی آن‌ها دشنه می‌کشد.
سگ‌های درنده به کسی که دست و پایش بسته باشد گزندی نمی‌رسانند؛ مار گزنده به کسی که خواب است، کاری ندارد؛ ولی حسود از سگ، درنده تر و از مار، گزنده تر است؛ از آزار رساندن به مصیبت زدگان و شماتت آن‌ها دست بردار نیست.
هنگامی که کاروان مصیبت زده کربلا را به دربار ابن زیاد وارد کردند -کاروانی که مردانشان تشنه لب کشته شده‌اند و زنانشان به اسیری درآمده‌اند- ابن زیاد شماتت کرد و اظهار خشنودی نمود و به دختر امیرالمؤمنین (س) گفت: خدا را حمد می‌کنم که شما را رسوا کرد و دروغتان را آشکارا ساخت.
زینب (س) پاسخ داد: تنها بدکاران رسوا می‌شوند و خیانت پیشگان دروغ می‌گویند، و ما از آنان نیستیم. مرد پلید آرام نگرفت و به سخن ادامه داده، چنین گفت:
زینبا! رفتار خدا را با برادر و خویشانت دیدی؟
دختر علی (ع) فرمود: از خدا جز نیکی ندیده‌ام.
این مرد پلید با بانویی مصیبت زده، برادر کشته، فرزند کشته، داغ دیده، اموالش تاراج رفته و در بند اسیری افتاده چنین می‌گوید و این گونه شماتت می‌کند! تفو بر این پستی و بدسرشتی!
ابن زیاد به این هم اکتفا نکرد. هنگامی که بزرگی و دلیری زینب را دید، فرمان قتل دختر علی (ع) را صادر کرد؛ ولی زینب نهراسید چون مرگ برای زینب شادمانی بود؛ مرگ او را از رنج و الم نجات می‌داد؛ مرگ او را از هم سخن شدن با خسانی چون ابن زیاد رهایی می‌بخشید؛ لیکن کسانی مانع شدند، و نگذاشتند که زینب شهید شود؛ ولی ابن زیاد جنایت را به آخر رسانید.

ناراحتی از خوشی دیگران

نشانی دیگر حسود آن است که از دیدن خوشی، راحتی، زیبایی، ثروت و عظمت دیگران ناراحت می‌شود، وبیش تر اوقاتش صرف غصه خوردن از موفقیت دیگران می‌باشد.
این سخن که چرا فلان کس چیزی دارد، ورد زبان حسود است.
حسود هرچند زندگی راحتی داشته باشد، و سعادتمند و خوشبخت باشد، ولی از آسایش دیگری افسرده خواهد شد؛ پس ثروتمندان و صاحبان مقامات عالی نپندارند که حسد در آنان نیست، بلکه اگر در آنان حسدی باشد، بیش تر و شدیدتر و شوم تر است، چنان چه در گذشته اشاره شد.

نشانه‌های حسود [۱۲۷]

سخن چینی

دیگر از نشانه‌های حسود، سخن چینی است. او در میان مردم آتش افروزی می‌کند و دوستی دوستان را به دشمنی تبدیل می‌کند و آنان را به جان یک دیگر می‌اندازد؛ تا از هر طرف که شود کشته، سود او باشد.
این صفت نیز از پلیدی و بدخواهی حسود ریشه می‌گیرد، زیرا یکی از راه‌های بیرون آوردن نعمتی از دست کسی، جدا کردن دوستان او از اوست، و بهترین راه ایجاد شکاف میان دو متحد، سخن چینی است. با سخن چینی، دودمانی نابود می‌گردد؛ با سخن چینی می‌توان شهری را به آتش کشید و ملتی را از میان برداشت.

فرمایش امام صادق (ع)

مبغوض‌ترین شما نزد من ریاست طلبانی هستند که در پی سخن چینی می‌باشند و بر برادران خود رشک می‌برند. اینان از من نیستند و من از آن‌ها نیستم. دوستان من کسانی هستند که به ولایت ما تسلیم باشند و در هر قدمی از پی ما بیایند و در آن چه مربوط به ماست از ما پیروی کنند.
به خدا سوگند که اگر یکی از شما به اندازه زمین، در راه خدا طلا صرف کند؛ ولی بر مؤمنی رشک برد و بدخواه وی باشد، آن زر، آتش کیفرش را افروخته تر می‌کند[۱۲۸]
امام صادق (ع) اشاره به روش شوم قدرتمندان جاه طلب می‌کند که به روش «جدایی بینداز و حکومت کن» عمل می‌کنند و بدان وسیله می‌خواهند ریاست خود را حفظ کنند. مرده باد ریاستی که نردبان و حصار گرد آن، بدبختی دیگران باشد. پیروان آن حضرت باید ازین مسلک به دور باشند، و آن را بگذارند برای دیگران.
دوستان آل محمد (ص) باید در هر گامی از سَرْوَران محبوب خود پیروی کنند؛ یعنی بکوشند که دوستی و صمیمیت را در میان دوستان برقرار کنند و نگذارند میان دو مؤمن، شکافی ایجاد شود.
قرآن می‌گوید: «نعمت خدا را بر خودتان در نظر بگیرید؛ شما با یک دیگر دشمن بودید، خدا دل‌های شما را (به وسیله اسلام) به هم نزدیک کرد»[۱۲۹]
پس کسانی که دو مؤمن را از هم دور می‌کنند، بر خلاف نعمت خدا و سنت اسلام قدم برمی دارند. اسلام دین صمیمیت و دوستی است.
اختلاف میان مسلمانان، خواسته کفار است؛ پس اگر مسلمانی در این راه قدم بردارد، از دشمنان اسلام پیروی کرده است، نه از کتاب خداوند، و نه از عترت رسول (ص)، و چنین کسی شایسته گداختن در آتش جهنم است؛ هر چند به اندازه زمین در راه حق، زر مصرف کند. این درست مانند آن می‌ماند که کسی خانه‌ای را از بن ویران سازد و در عین حال خواسته باشد در آن نقشی بکشد. حسود هیزم کشی می‌کند تا آتش دشمنی میان دو کس زبانه کشد و هر دو را خاکستر کند.

مسعود سعد سلمان

مسعود از امرا و فضلای عصر غزنوی بود. می‌گویند سه دیوان شعر داشته: یکی به زبان فارسی و دیگری به زبان عربی و سومین دیوان به زبان هندی.
در اثر شایستگی فوق العاده، از نزدیکان پادشاه غزنوی شد و نزد وی مقامی بلند و منزلتی ارجمند یافت. بوالفرج نامی بر وی حسد برد و نزد شاه از وی سخن چینی کرد. مسعود به زندان افکنده شد و سالیان دراز در زندان ماند، تا شهریار غزنوی مرد و مسعود از زندان بیرون شد و خواست که زندگی را از سر بگیرد؛ ولی چیزی نگذشت که حسودان دگرباره کار خود را کردند، و شاه جدید را بر او بدبین ساختند.
مسعود بار دیگر به زندان افتاد و هشت سال دیگر در زندان ماند. ناله‌ها و سوز و گدازهایی که در زندان داشته است به صورت قصیده‌هایی از وی باقی است.

سرانجام شوم

سخن چینی سرانجام شومی در پی دارد و به هر مقدار که سخن چینی خطرناک باشد، سرانجام آن نیز خطرناک خواهد بود.
سخن چین بدبخت می‌پندارد که کسی از راز او آگاه نمی‌شود، غافل از آن که کرده‌های او را همه می‌بینند و به سخن چینی‌هایش آگاه می‌شوند و بالاخره مزدش را کف دستش خواهند گذاشت.
کتاب کلیله و دمنه را همه می‌شناسند. کلیله و دمنه، دو شغال بودند که با جانوران بسیاری در بیشه‌ای تحت سلطنت شیری قرار داشتند.
دمنه، جاه طلب و حیله گر و حسود بود و بر گاوی به نام «شتربه» که از دوستان صمیمی و بسیار نزدیک شیر شده بود رشک ورزید، در صورتی که این دوستی را خود دمنه ایجاد کرده بود.
دمنه از «شتربه» نزد شیر سخن چینی کرد و شیر را بدو بدگمان ساخت و او را بر کشتن گاو برانگیخت. آن گاه نزد گاو رفت و وی را از شیر ترساند و او را در این فکر انداخت که از بیم جان، مقاومت در برابر شیر را در پیش گیرد.
این دو دوست صمیمی با بدگمانی بسیار شدید که از چهره هر دو آشکار بود، یک دیگر را ملاقات کردند و هر دو، سخن دمنه را راست پنداشتند. جنگ خونینی میان آن‌ها درگرفت و شیر کار گاو را ساخت؛ ولی بلا فاصله سخت پشیمان شد و از این که با صمیمی‌ترین دوستان خود چنین کرده است، در رنج درونی افتاد.
شیر کم کم بر دمنه بدگمان گردید، و او را به زندان افکند و دستور داد درباره او تحقیق کنند. سرانجام دانسته شد که دمنه بر گاو رشک برده و به سخن چینی پرداخته است و میان دو دوست صمیمی چنان جدایی انداخته است که به نابودی یکی و رنج درونی و همیشگی دیگری انجامید.
سرنوشت دمنه روشن بود: شیر فرمان داد تا با فجیع‌ترین طرزی او را به قتل رساندند.

زود پذیرفتن بدگویی

از نشانه‌های دیگر حسود، آن است که بدگویی را درباره مردم زودتر از فضیلت‌ها و نیکی‌های او می‌پذیرد.
اگر در حضورش از کسی تعریف کنند، ناراحت می‌شود و باور نمی‌کند و به لطائف الحیل در مقام نادرست جلوه دادن آن سخن برمی آید؛ ولی اگر درباره کسی سخن ناروایی بشنود، زود تصدیق می‌کند و بر صحت آن گواه می‌آورد. آری حسود در مدح مردم دیرباور است و در قدح آن‌ها زودباور.
از نظر روان شناسی، این حالت از همان غریزه بدخواهی ریشه می‌گیرد.
چون ستوده شدن، نشانه خوشبختی و سعادت است، باور کردنش بر حسود ناگوار است؛ ولی چون مورد بدگویی قرار گرفتن، نشانه بدبختی کسی است، باور کردنش را دوست می‌دارد.
خدا نکند که سران و زمامداران، به بیماری زود پذیرفتن بدگویی، مبتلا باشند که بر زنده و مرده باید گریست.
متملقان و اطرافیان، چنین خصلتی را در زمامدار پرورش می‌دهند و او را یکی از خطرناک‌ترین موجودات، برای جامعه‌ای که تحت قدرت اوست، قرار می‌دهند.
یکی از علل عدم رشد جامعه‌های ما همین است. نمی‌گویم زمامداران ما همه از این قبیل بوده و هستند؛ بلکه می‌گویم اگر جامعه‌ای گرفتار زمامداری فاسد گردید، گذشته از آن که رشد نمی‌کند، به عقب برمی گردد.

شدت انتقام

در موقع انتقام، شدید بودن و عفو و گذشت نداشتن و در هنگام توانایی، بی رحمی کردن، نشانی دیگر از نشانه‌های حسود است.
انصاف و شفقت و مهربانی در او وجود خارجی ندارد؛ در موقع قدرت، دوستی نمی‌شناسد؛ صغیر و کبیر نمی‌فهمد؛ اگر دیدید که حسودی بر اوضاع مسلط شد و با این حال بی رحمی نکرد، بدانید که تیغ خود را برّان دانسته و از روز مبادای خود ترسیده است.
در سابق ذکر شد که پیدایش ملک کمونیسم از حسد ریشه گرفته است. کمونیست‌ها در انتقام، فوق العاده شدیدند و رحم و شفقتی در وجودشان نیست.
فریادهای انتقام، انتقام، از آنان پیوسته بلند است.
و این درست مقابل روش و دستورهای پیشوایان اسلام که خیرخواهان بشرند، می‌باشد.
عفو از صفات انسانی است؛ هر چه انسانیت کامل تر باشد، عفو بیش تر خواهد بود.
گمان دارم از سخنان پیغمبر (ص) است که فرمود: «إذا ملکتَ فاسجح؛ هنگامی که قدرت به دستت آمد، ملایمت پیشه کن».

پرسش از علی (ع) در خواب

مردی امیر المؤمنین (ع) را در خواب دید و خدمتش عرض کرد:
قریش و بنی امیه در مکه با شما چه نکردند! آب و نان را به رویتان بستند؛ از استهزا و مسخره و شکنجه و آزار دریغ نکردند، تا به مدینه هجرت کردید، آن گاه سردمدار دشمنانتان گردیدند؛ بزرگانتان را به خاک و خون کشیدند... ولی نوبت به شما که رسید و مکه را فتح کردید، چه شد که انتقام نکشیدید؛ بلکه گفتید هر کس به خانه ابوسفیان برود در امان است؛ تا فاجعه کربلا برای فرزندت -حسین (ع)- پیدا شود؟
امیر المؤمنین (ع) فرمود: اشعار ابن صیفی را در این موضوع نشنیده‌ای؟ آن مرد گفت: نه! حضرت فرمود: از او بشنو.
از خواب بیدار می‌شود و نزد ابن صیفی می‌رود و خواب خود را می‌گوید. ابن صیفی به گریه می‌افتد و سوگند می‌خورد که آن‌ها را دیشب سروده و تا کنون برای کسی نخوانده و جایی ننوشته است؛ سپس شعرش را می‌خواند:
«مَلِکْنا فَکانَ الْعَفّوُ مِنَّا سَجِیَّة فَلَمّا مَلِکتُمْ سالَ بِالدَّمِ أبْطَح وَ حَلَلْتُمْ قَتْلَ الأُساری وَ طالَما غَدَوُنا عَلَی الأسری فَنَعْفُو و نَصْفَح فَحَسْبُکُمْ هذا الْتَفاوُتِ بَیْنَنا وَکُلُّ إناءٍ بِالَّذی فیه یَنْضِحُ؛ قدرت به دست ما آمد؛ گذشت و بزرگواری، سرشت ما بود؛ ولی هنگامی که قدرت به شما رسید، سیلاب خون راه افتاد.
شما کشتن اسیران را روا شمردید؛ ولی ما از اسیران می‌گذشتیم و گناهشان را می‌بخشیدیم.
همین تفاوت بس است میان ما و شما؛ «از کوزه همان برون تراود که در اوست.»
بزرگواران هنگامی که خشمگین شوند و یا کسی را به زندان افکنند، نه برای انتقام است؛ بلکه برای تأدیب و اصلاح است؛ قهرشان مهر است، مهرشان لطف است؛ هم در لطفشان عشق موجود است و هم در قهرشان مهر آشکار.

تندخویی

نشانه دیگر حسود، کج خلقی و تندخویی است؛ یا به تعبیر امروز، بسیار عصبانی بودن است.
اضطراب درونی اش نمی‌گذارد که آسایش روحی برایش پیدا شود و لبخندی بردهانش نقش بندد و با روی خوش با کسی ملاقات کند؛ زیرا از دیدن مردم ناراحت می‌شود.
امام صادق (ع) به سفیان ثوری فرمود: «لاراحَةَ لِحَسُودٍ؛[۱۳۰] حسود آسایش ندارد».
حسد در باطن، حسود را می‌گزد و در ظاهر دیگران را. کسی نمی‌تواند با وی سخنی گوید؛ زیرا فوراً چون سگ وقی کرده، پاچه را می‌گیرد. از هر کسی گله مند است. از همه توقع دارد؛ ولی خودش کوچک‌ترین باری از دوش کسی برنمی دارد؛ اگر هم به کسی کمکی بکند، منظورش استثمار اوست که چندین برابر از او کار بکشد.
خصلت انسانیت از حسود عصبانی رفته، به جای آن، عقرب صفتی آمده است؛ فرقی که با عقرب دارد، آن است که نیش عقرب از ره کین نیست؛ ولی نیش حسود از ره کین است.

خود را بیازمایید

هرکس خواسته باشد که بداند رشک دارد یا نه، باید خود را تحت مطالعه قرار دهد و به آن چه که در این دو گفتار گفته شد توجه کند، تا دریابد که حالش چگونه است.
میزان کلی در حسد آن است که آن چه برای خود دوست می‌دارد، برای دیگران دشمن دارد، و آن چه برای دیگران می‌خواهد برای خویش نخواهد. لیکن پاکیزه از حسد بودن برخلاف این است، که هر چه برای خود می‌خواهد، برای همه بخواهد، و هرچه برای دیگران نمی‌خواهد، برای خود هم نخواهد.
اینک نتیجه این دو گفتار را به وسیله چند پرسش برای کسی که بخواهد خود را آزمایش کند، ذکر می‌کنیم:
۱- آیا از دیدن یا شنیدن خوشی، ثروت، زیبایی، ریاست، اتومبیل گران بهای کسی، ناراحت می‌شوید؟
۲- آیا اگر از کسی بدگویی کنند، زود می‌پذیرید؟
۳- آیا اگر از کسی تعریف و تمجید کنند، ناراحت می‌شوید؟
۴- اگر کسی را به فضیلتی شناختید، آیا بر شما ناگوار است که آن را تعریف کنید؟
۵- اگر کسی که او را پست تر از خود می‌دانید، از شما جلو بیفتد، ناراحت می‌شوید؟
۶- آیا مردم شما را تندخو و عصبانی می‌دانند؟
۷- آیا روبه روی بعضی اشخاص از آن‌ها ستایش می‌کنید و پشت سر آن‌ها بدگویی؟
۸- آیا اغلب مردم را نادرست و نالایق می‌دانید؟
۹- آیا از بدبختی و پیش آمدهای ناگوار بعضی، خشنود می‌شوید؟
۱۰- آیا سوءظن‌های اشخاص را به یک دیگر و بدگویی را به صاحبش اطلاع می‌دهید؟
۱۱- آیا حس انتقام در شما قوی است؟
۱۲- آیا در انتقاد شدید هستید و اعصاب شما تحریک می‌شود؟
۱۳- آیا مردم شما را سوءظنی می‌خوانند؟
اگر در پاسخ‌های شما هیچ آری نداشت، خوشا به حال شما! و بدانید که یکی از نیکان هستید، و اگر اکثریت جواب‌ها، آری بود، درست و حسابی حسود هستید، و در صورتی که بتوانید، جنایاتی را مرتکب خواهید شد؛ پس بکوشید که حسد خود را درمان کنید.
اگر اقلیت جواب‌ها آری باشد، کمی رشک دارید. متوجه باشید که بیش تر نشود و بکوشید که دل خود را از این زنگ پاک کنید.
در صورتی که یکی دو جواب آری باشد، به طور قطع نمی‌توان گفت که حسود هستید؛ زیرا همان طور که گفته شد، بعضی از این نشانه‌ها به طور کلی اختصاص به حسود ندارد، و ممکن است در بی حسدان نیز یافت شود؛ یا به تعبیر منطقی، این علامت‌ها هر کدام به تنهایی لازم مساوی نیستند؛ بلکه لازم اعم می‌باشند.
ولی کسی که یکی دو جوابش، آری بود، بر فرض حسود نباشد، خطر مبتلا شدن به آن را دارد؛ زیرا هر کدام از این‌ها مقدمیت برای حسد دارند؛ البته به استثنای پرسش نخست که اگر جوابش آری بود، حسد موجود است.

ریشه‌های حسد[۱۳۱]

خود پرستی

یکی از ریشه‌های حسد، عُجْب و خود پرستی است.
عُجْب به جز خویشتن دوستی است که هر انسانی به حسب فطرت، دارای آن است و منشأ همه ترقیات است، و حب بقا و حب آسایش و حب تکامل و ترقی از آن برمی خیزد.
بلکه مراد از عجب، خودپسندی است، که انسان همه چیز خود را پسندیده بداند و نقصی در آن قائل نشود و از رفتار و کردار خود خشنود باشد و خشنودی از زبان بلکه سایر اعضا و جوارحش آشکار گردد.
خود پرست، قبایح اعمال و رفتار ناپسندیده اش را مستحسن می‌شمارد و خود را از دیگران برتر می‌داند. پس اگر برتری یا موفقیتی برای دیگری ببیند، بر وی ناگوار می‌آید. این جاست که حسد پیدا می‌شود، و ریشه فاسد، میوه فاسد می‌دهد.

خوی پلنگی

می‌گویند پلنگ بالاتر از خود را نمی‌تواند ببیند؛ ازین رو با ستاره سردشمنی دارد. بر قلل جبال می‌رود و از آن جا با جستن، آهنگ ستاره می‌کند، ولیکن به دره پرت می‌شود.
حسدی که از خودپسندی ریشه گرفته است، حسود را پلنگ صفت می‌سازد. چنین حسودی تنها با مقامات بالا و زبردستان کار دارد و با آنان ستیزه می‌کند. با هرکس که از خود بالاتر ببیند، یا مردم او را بالاتر بشمارند، دشمن می‌شود و همت می‌گمارد که او را بدراند.

رشک پنهان

حسدهای پنهانی نیز از خودپسندی سرچشمه می‌گیرد.
مقصود از حسد پنهانی، حسدی است که در نیک نامان پیدا می‌شود همان کسانی که مردم آنان را پیراسته از خوی بد می‌دانند. آنان با مردی فاسد به مبارزه برمی خیزند و می‌پندارند که با فساد مبارزه می‌کنند، و کردار خود را قابل تحسین و تقدیس می‌شمارند؛ ولی اگر کنجکاو شویم و نظر را قدری عمیق تر نماییم، می‌بینیم علت اصلی این مبارزه حسد است؛ هرچند مبارزه با فساد باشد؛ زیرا که او حقیقتاً ازاین نظر مبارزه نمی‌کند.
گواه بر این سخن آن که، مردمان فاسد بسیارند؛ ولی حسود نیک نام با آن‌ها کاری ندارد و با یک تن به مبارزه برمی خیزد؛ چون که او دارای جهاتی است که در سرّالسرّ مورد حسد نهانی این مرد به اصطلاح خوب قرار گرفته است.

تأثیر روحیات در تشخیص

روحیات اخلاقی در تشخیصات انسان، تأثیری به سزا دارد؛ بلکه گاهی در روش دینی و اعتقادات مذهبی نیز تأثیر می‌کند؛ چنان چه نیکوکاران هر کدام به یک دسته از کارهای نیک اقدام می‌کنند؛ مسلمانان هر کدام با یک جور عبادتی از عبادات مستحب، سروکار دارند.
کسانی که امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند، تنها به یک رشته از معروف‌ها و کردارهای نیک امر می‌کنند و یا فقط از یک صنف از کردارهای ناپسند و حرام جلوگیری می‌کنند و به سایر محرمات و واجبات کاری ندارند.
بسیاری از نظریات علمی، قضایی و سیاسی نیز چنین است که معلول علل روحی و جهات خارجی است؛ ولی صاحبان آن‌ها می‌پندارند که حقیقت بینی آن‌ها موجب شده است که چنین نظریه‌ای اتخاذ کنند؛ این نکته در نظریات اقتصادی بعضی از دانشمندان غرب کاملاً آشکار است.

ریشه اختلاف نظر

اختلاف نظری که در روش‌های اشخاص برای رسیدن به هدف واحد پیدا می‌شود، ازین جا سرچشمه می‌گیرد و علل روحی دارد، که اگر آن علل مرتفع شود، اختلاف نظرنیز مرتفع می‌گردد.
علمای دین که در کیفیت تبلیغات و اصلاح وتهذیب جامعه اختلاف سلیقه دارند، شاید در اثر اختلاف روحیات آن‌ها باشد، وگرنه راه حق و حقیقت یکی است.
برای فیلسوفی، برهانی قانع کننده است و برای فیلسوف دیگر قانع کننده نیست؛ شاید ریشه اختلاف این باشد که روحیات فیلسوف نخست با برهان و مطلبی که برهان بر آن اقامه شده، سازگار بوده است و زود آن را فهمیده و پذیرفته است.

رشک زنان

حسدی که در زنان یافت می‌شود، بیش تر از خودپرستی ریشه می‌گیرد زیرا پیوسته با زنی که از آنان برتر است دشمنی می‌کنند؛ خواه برتری از لحاظ زیبایی باشد؛ خواه از نظر ثروت خواه از نظر مورد علاقه بودن شوهر، خواه از جهات دیگر.
زنان حسود معمولاً با زنی که نسبت به آن‌ها در درجه دوم قرار گرفته باشد کاری ندارند.

عسل ماریه

وقتی برای ماریه قِبْطیه -زوجه رسول خدا (ص)- عسلی هدیه آورده بودند، حضرتش به حجره ماریه تشریف می‌برد، و از آن تناول می‌فرمود، این کار بر عایشه گران آمد.
با حَفْصه متحد شد هنگامی که خدمت آن حضرت شرف یابند، عرض کنند که دهان شما بوی مَغافیر (صمغ درختی است که خوشبو نیست) می‌دهد؛ یعنی زنبور عسل ماریه بر آن درخت نشسته، از آن خورده است و عسلش آن بوی را گرفته است؛ تا رسول خدا از رفتن به حجره ماریه منصرف شود.

طالوت

بسیاری از مردان که خود پرستی دارند، ودر ضعف روحیه مانند زنانند نیز بدین حسد گرفتارند.
وقتی خدا طالوت را به فرمانروایی بنی اسرائیل برگزید، این انتخاب بر یهودیان گران آمد، که چرا مرد فقیری از آنان برتر شده و فرمانروای یهود گردیده است؛ با آن که خودشان از پیغمبرشان خواسته بودند که از خدا بخواهد، فرمانروایی بر آن‌ها انتخاب کند.

حسد بر پیغمبر (ص)

پیش از آن که رسول خدا (ص) به پیغمبری مبعوث شود، کفار قریش با حضرتش دشمنی نداشتند وبا دیده احترام به وجود مقدسش می‌نگریستند و آن حضرت را بسیار گرامی می‌داشتند.
هنگامی که آن بزرگوار به رسالت مبعوث شد، بر کافران گران آمد، پاره‌ای می‌گفتند که یتیم ابوطالب فقیری بیش نیست، چرا او باید پیغمبر بشود؟ چرا قرآن بر یکی از ثروتمندان نازل نشد؟
«وَ قالوُا لَوْلا نُزِّلَ هَذَا القُرآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَینِ عَظیمٍ» (۲).
و گفتند: چرا این قرآن بر مردی بزرگ از آن دو قریه نازل نشد.
از فرمان آن حضرت سرپیچی کردند؛ چون تحت فرمان یتیم ابوطالب بودن، برایشان گران بود.

حب انحصار

خود پرستی اگر به صورت ریاست طلبی و شهرت دوستی درآید، بسیار خطرناک می‌شود.
خواسته چنین کسی آن است که یگانه و منحصر باشد و کسی که با او برابری می‌کند و یا محتمل است در آینده برابری کند، نباید زنده بماند و یا در جامعه حیثیتی داشته باشد؛ باید بمیرد؛ تبعید شود، یا آبرویش برود و رسوا گردد.
خودپرست دوست دارد در آن مقامی که هست، یگانه باشد؛ خواه سیادت و ثروت باشد، خواه شجاعت و سخاوت باشد، خواه دانشمندی و نیک نامی یا فضایل دیگر.
اگر خودپرست در مشرق سکونت داشته باشد و بشنود در مغرب کسی به صفت او موصوف است، بر او رشک می‌برد و کینه اش را در دل می‌گیرد؛ هرچند در تمام عمر با او تضاد منافعی نداشته باشد.

حسد شاه بر حاتم

نقل می‌کنند که شاهی شهرت حاتم را به سخاوت شنید و بر وی حسد برد و تصمیم به قتل او گرفت. مأموری فرستاد که حاتم را بکشد. مأمور نزدیک دیار حاتم رسید. در آن جا مردی را دید و سراغ حاتم را از او گرفت.
مرد پرسید: با حاتم چه کار داری؟
فرستاده مقصود خود را بیان کرد. آن مرد گفت: اکنون خستگی سفر را از خود دور کن؛ سپس من حاتم را به تو نشان خواهم داد؛ و چند روزی از مأمور شاه پذیرایی کرد.
آن گاه بدو گفت: برویم تا حاتم را به تو نشان دهم.
از شهر خارج شدند، و راه خرابه‌ای دور افتاده را پیش گرفتند، آن مرد در میان خرابه ایستاد و گفت: دست‌های مرا ببند، تا حاتم را به تو نشان دهم.
دست‌هایش بسته شد، و برقفا افتاد و گفت: من حاتم هستم! زود سر مرا جدا کن و برای شاه ببر؛ تا کسان من آگاه نشده‌اند، بتوانی از این سرزمین بگریزی و از جایزه‌ای که شاه برای تو آماده کرده است باز نمانی.
فرستاده از این گونه جوانمردی که در مدت عمر ندیده بود، در عجب شد و از خیال پلید خود درگذشت.

خوش داشتن چاپلوسی

از خصوصیات خودپرستی آن است که از ستایش‌های حضوری و تملق خوشش می‌آید: تو امروز در جهان یگانه هستی؛ تو دانشمندترین دانشمندانی؛ همه دانشوران، شاگرد دبستان تواند؛ تو شاه شاهانی؛ همه شاهان، گدایان در خانه تواند؛ تو پاکیزه‌ترین خدمت گزار کشوری؛ و مانند این سخنان که گاه به صورت شعر و گاهی به صورت نثر درباره قدرتمندان گفته می‌شود.
متملقان کمونیست و چاپلوسان چین، برای استالین و چِیانْکایْشِک درجه‌ای تعیین کردند و آن را بالاترین درجات نظامی دانستند؛ یعنی آن دو را ژنرالیسوس یا ژنرالیسم قرار دادند؛ یعنی ژنرال ژنرال‌ها، یعنی سربازان شما همه ژنرالند.
همه متملقان و چاپلوسان، خودشان می‌دانند که دروغ می‌گویند و شاید بعضی از خودپرستان بدانند که دروغ می‌شنوند؛ ولی به شنیدن دروغ، دل خوش می‌کنند و برخود می‌بالند.

ریشه‌های حسد[۱۳۲]

خود فروشی

دومین ریشه حسد، تکبر و خودفروشی است، و به عبارت دیگر بزرگی فروشی است.
این صفت رذیله اگر در کسی یافت شود، دوست می‌دارد که خود را از دیگران برتر بیند و همه مردم زیردست او باشند؛ حتی در مرتبه خودش هم نمی‌خواهد کسی را بشناسد.
امام معصوم فرمود: «التکبُّر مع المتکبِّرِ عبادةٌ؛ تکبر کردن با متکبر، عبادت است».
متکبر بر بندگان خدا با نظر حقارت می‌نگرد؛ چون مغزش بسیار کوچک و فکرش کوتاه می‌باشد، همیشه بر مقام خود می‌ترسد و بر موقعیت خویش بیم دارد، هر چه توانایی دارد، در حفظ وضعیت خود به کار می‌برد. اگر احساس کند که رقیبی پیدا کرده است و کسی به موقعیت او یا بالاتر رسیده است، بسیار مضطرب می‌شود و در پی کوچک کردن او برمی آید؛ این وقت است که ریشه مسموم یعنی تکبر، درخت زهر آلود حسد را بیرون می‌دهد.
افراد شایسته و باعرضه، کمتر دارای تکبر هستند؛ بلکه تکبر بیش تر با نالایقی همراه می‌باشد؛ لذا متکبر بر شایستگانی که محتمل است موقعیت متکبر را متزلزل کنند رشک می‌برد؛ چون موقعیت متکبر بر اثر شایستگی او نبوده است؛ بلکه در اثر قحطالرجال یا وراثت یا اوضاع و احوال خاص، مقامی محترم نصیبش گردیده است؛ لذا مقام خود را در برابر شایستگان در خطر می‌بیند.
این خصوصیت در ملل استعماری -که روزی به واسطه اوضاع و احوال ملل دیگر را استعمار کردند- بسیار موجود است؛ لذا اینان برای حفظ سیادت خود، از ترقی و تکامل دیگران جلوگیری می‌کنند.
کسی که در اثر شایستگی به موقعیتی برسد، دیگران نمی‌توانند آن را از او بگیرند؛ زیرا آنان در هر جایی که باشند، می‌توانند مقامی را که شایسته است، حائز شوند؛ لذا مردمان شایسته کمتر دارای تکبر و خودفروشی هستند؛ چون به قدرت روحی خود اعتماد دارند؛ پس احتیاج ندارند که آن را به رخ مردم بکشند؛ زیرا این کار هنگام تردید و شک است که مبادا مردم او را شایسته ندانند؛ لذا متکبر پیوسته از خویش تعریف می‌کند و عظمت‌های خود را نشان می‌دهد و این را از وسایل حفظ موقعیت خود می‌پندارد.

متکبر احمق

متکبر گاهی احمق می‌شود، و گمان می‌کند که موقعیتی که به آن رسیده در اثر شایستگی بوده است.
این اشتباه موجب می‌شود که به دیگران به نظر استخفاف بنگرد؛ تو گویی آنان را از جنس خود نمی‌داند؛ گویا از دماغ فیل افتاده است!
آری چنین است؛ حیف است به او لقب انسان داده شود و از جنس بشر شمرده شود؛ زیرا او انسان صفت نیست؛ بلکه پیل صفت است.

نظر کفار به مسلمانان

متکبر اگر پول دار باشد، به فقرا به دیده حقارت می‌نگرد و آنان را بسیار کوچک می‌شمرد؛ گویی آن‌ها را بشر نمی‌داند.
کفار به مسلمانان با نظر حقارت می‌نگریستند؛ چون مسلمانان فقیر بودند وآنان ثروتمند. ثروتمندان و گردن کلفتان، دعوت اسلام را با رغبت نپذیرفتند؛ بلکه پس از قدرت اسلام روی مسلک دنبال قدرت رفتن یا از ترس، تسلیم شدن، خود را مسلمان خواندند. اینان در آغاز با دیده استخفاف به مسلمانان می‌نگریستند و ایشان را استهزا می‌کردند.
قرآن از زبان کفار نقل می‌کند که: «أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللّهُ عَلیهِمْ مِنْ بَیْنِنا؛ آیا اینانند که خدا آن‌ها را از ما برتر دانسته است؟»[۱۳۳]
حسدی که از کبر ریشه می‌گیرد، بیش تر در مردان یافت می‌شود؛ مخصوصاً در طبقه‌ای که موفقیت میراثی دارند، بسیار است.

دو ریشه

اگر حسد هم از کبر و هم از عُجْب ریشه بگیرد، حسودی خطرناک می‌شود، این گونه حسود به جز خودش هیچ کس را شایسته و لایق نمی‌داند و خود را ربّ النوع و فرزند آسمان می‌شمارد.
فضایل دگران را منکر می‌شود، اگر توانایی داشته باشد کاری می‌کند که اثری از نام نیک برای کسی باقی نماند.

عنصری و غضائری

عنصری سرآمد شاعران عصر غزنوی بود. شاعری زبردست به نام غضائری رازی پیدا شد و عنصری پیدایش این شاعر را خطری برای خود پنداشت. در حضور سلطان محمود، دیوان شعر غضائری را در آتش انداخت؛ به طوری که تا به آخر سوخت و اثری از دیوان شعر آن شاعر توانا بر جای نماند.

بخل

سومین ریشه از ریشه‌های حسد، بخل است.
بخیل کسی است که از همراهی کردن به دیگران و کمک رسانیدن به آن‌ها دریغ می‌کند و خرج کردن برای او بسیار ناگوار است. بخل در هر چیزی که قابل دادن به دیگری باشد، یافت می‌شود و اختصاص به مال ندارد.
حسدی که از بخل پیدا می‌شود، بیش تر در «خر بخیل‌ها» موجود است.

توضیح کلمه «خربخیل»

بخیل آن است که از خیر رسانیدن به دیگران دریغ می‌کند، ولی خربخیل نه تنها چنین است، بلکه اگر دیگری به دیگری نیکی کند و خیری برساند، ناراحت می‌شود.
حسود بخیل از این دسته مردم می‌باشد؛ زیرا رسانیدن خیری به کسی، برای هردو تن، سعادت و خوشبختی است؛ گیرنده خیر که آسایش و موفقیتی نصیبش می‌شود، و دهنده خیر که فضیلت و بزرگواریش نمایان می‌گردد؛ ولی حسود بخیل برهر دو رشک می‌برد.
حسود بخیل از حسود خودخواه و حسود متکبر، پلیدتر است؛ زیرا آن دو اگر زوال نعمتی از کسی خواستار بودند، از آن نظر بود که آن را برای خود می‌پنداشتند، و نعمت و موفقیت دیگران را به زیان خود می‌دانستند؛ ولی حسود بخیل از اصلِ بودنِ نعمت‌ها در دست مردم، ناراحت است؛ هرچند بودن آن نعمت‌ها در دست مردم به زیان او نباشد، بلکه اگرچه به سود او هم باشد.
پس چه بسا درشکه چی حسود بر طبیب معالجش رشک برد یا لیسانسیه دانشگاهی بر شاگرد شوفری که او را به منزل می‌رساند، حسد ورزد.

بخیل و آبگیر

بخیلی به آبگیری رسید که آب گوارایی داشت. از آن بیاشامید. هنگامی که خواست از آن جا بگذرد، به خاطرش رسید که پس از او دیگران از آن آب گوارا خواهند نوشید.
بخیل اندیشید که به چه وسیله‌ای مانع استفاده دیگران از آن آب گردد. راهی به خاطرش نرسید، جز آن که در میان آب، کثافت بریزد، و چنان هم کرد و آبی گوارا را آلوده و چرکین ساخت.
اگر حسود بخیل در بلخ باشد بر داروغه شوشتر حسد می‌برد. به هیچ نعمتی از نعمت‌های خدا که به خلق ارزانی شده است، رضایت نمی‌دهد. پیوسته زبان اعتراضش باز است و جهان هستی را مورد استیضاح قرار می‌دهد که چرا او چنین دارد و چرا آن چنان؟ شگفتی این جاست که شاید اصلاً نگوید که چرا من ندارم! یا صدور این سخن از وی نسبتش با صدور آن، یک و صد می‌باشد. گویی دشمنی بشر با سرشتش آمیخته است.

حسد گوشه گیران

گوشه گیران و عزلت پیشگان نیز گاهی رشک می‌برند و رشکی که در آنان یافت می‌شود، شاید پیش از این گونه حسد باشد.
در این طبقه بدبخت‌ترین مردمان یافت می‌شوند؛ زیرا در اثر بی عرضگی و بی لیاقتی نتوانستند مقامی در اجتماع پیدا کنند؛ لذا کناره گیری اختیار کرده‌اند و می‌گویند ما خودمان نخواستیم.
اینان نه خودشان موقعیتی دارند که لذتی برند و نه از متنعم شدن دیگران خرسند می‌شوند؛ پیوسته در غم و اندوه به سر می‌برند؛ چون همیشه دارندگان نعمت، در جهان هستند. زبانشان پیوسته به بدگویی باز، و ذکر نقائص خلق نقل مجالس آن هاست.

نابودی هنرهای پیشین

حسود بخیل، اگر دانشمند باشد، همان طور که بر دانشمندان حسد می‌برد، همان طور از تعلیم معلومات نیز بخل دارد. شاید بسیاری از دانشمندان علوم غریبه و اربابان هنرهای زیبا که در گذشته در ایران بوده‌اند، به بخل گرفتار بوده‌اند؛ لذا آن علوم و صنایع از میان رفت و جز یادگارهایی از آن‌ها باقی نماند.
بسیاری از معالجات مؤثری که در پزشکی ایران بود، در اثر همین بخل علمی از میان رفته است و جز داستان‌هایی افسانه مانند، باقی نمانده است.
اینان برای نیک شمردن عمل خود، یا به تعبیر دیگر، بخل علمی، به استدلالاتی پنداری متشبث می‌شوند و می‌گویند: ما آماده تعلیم هستیم؛ ولی چون این فنون، قیمتی است، قابلیت تعلیم شرط است و کسی که قابل باشد، نیافته‌ایم؛ و مثل‌هایی در مقام تعریف اساتیدی که سرّ نگو را به کسی نیاموخته‌اند می‌آورند.
یکی گفته است: سر دادم و پسر دادم؛ ولی سرّ ندادم. آیا این منطق جز سخنی احمقانه است؟
یا استدلال می‌کنند که: اگر به کسی بیاموزیم، نانمان بریده می‌شود؛ لذا دردم مرگ می‌گوییم.
دردم مرگ هم نمی‌گویند؛ در نتیجه علمی را نابود می‌کنند.
اکنون هم اگر کسانی از اینان یافت شود، شاید بی بخل علمی نباشند.

غزالی و خیام

غزالی از دانشمندان بزرگ عصر خود بود برای حل مشکلی ریاضی، نزد عمرخیام رفت؛ چون خیام از ریاضی دانان بزرگ بود.
غزالی هرچه نشست، خیام جواب نگفت و مشکل را حل نکرد و به تشریح مباحث دیگر ریاضی پرداخت که غزالی را با آن‌ها کاری نبود. جلسه طول کشید و خیام از جواب دریغ کرد، تا ظهر شد. اذان گو بانگ اللّه اکبر برداشت. غزالی گفت: «جاءالحق و زهق الباطل» و از جای برخاست.

سه ریشه

اگر حسد حسودی از عُجب و کبر و بخل، ریشه گرفته باشد، مقدار لئامت و پلیدی و پست فطرتی او را خدا می‌داند.
خطر چنین شخصی از خطر درندگان وحشی، و گزندگان زهردار، بسیار بالاتر و قوی تر است و تهذیب و پاکیزه کردنش، بسیار دشوار و سخت می‌باشد.

حرص و آز

چهارمین ریشه حسد، یعنی چهارمین صفتی که مولد حسد می‌باشد، حرص و طمع است.
طمع کار خواهان آن است که همه چیز از آن او باشد. هر مقدار دارا باشد، باز هم آرزومند بیش تر است؛ غریزه حریص و آزمند، آرام گرفتنی نیست و پی درپی درصدد است که بر آن بیفزاید.
هنگامی که نتوانست غریزه افزایش طلبی را تسکین دهد، و هر چه می‌خواهد به او بدهد؛ هر چند به وسیله دزدی و یغماگری و تاراج باشد حسد، تولید می‌شود و با دارندگان نعم به ستیزه برمی خیزد؛ آری نزاید مار جز مار.
از حرص، حسد زاییده می‌شود و این مادر و فرزند، با یک دیگر همکاری می‌کنند و در بی چاره کردن بشر هم قدم هستند؛ هرچه بخورند، سیری ندارند؛ اگر همه جهان را در کامشان بریزی، باز هم می‌خواهند و دم از زیاده می‌زنند!
از امثال امریکایی است که: حسود و طمع کار، هرگز سیر نمی‌شوند. اگر این دو یکی شدند، دیگر در جهان چیزی نیست که آن یک تن را سیر کند؛ زیرا دو گرسنگی را که باهم جمع کردیم، سیری حاصل نمی‌شود. کسی قادر نبود یکی از آن دو را سیر کند، وای به وقتی که آن دو، یکی شوند.
این چهار بیماری، ریشه‌های اصلی حسد هستند، و شاید ریشه‌های دیگری نیز باشد که بر ما مجهول است.

بطلان فطری بودن حسد

من تا کنون نتوانسته‌ام این نظریه را که مقداری از حسد در هر بشری فطری و لازمه ذات اوست، بپذیرم. شاید آن‌ها که به این نظریه معتقدند، حسد را با حب ترقی و حب آسایش و حب منافع -به اشتباه- یک چیز پنداشته‌اند.
حسد کودکان هم دلیل صحت این نظریه نیست؛ زیرا نگرانی کودک را وقتی که مادر، کودک دیگری را در آغوش می‌گیرد و به وی اظهار مهر می‌کند، نمی‌توان نشانه حسد دانست؛ چون کودک، مادر را از آن خود می‌داند، و مهر مادر را به دیگری، تعدی و تجاوز به حق خود می‌شمارد. بر فرض تسلیم، باز این دلیل فطری بدون حسد نمی‌شود؛ زیرا شاید حسد کودک، معلول وراثت از پدر یا مادر باشد، یا آن که ریشه‌های حسد به دلایل دیگری در نهادش تحقق یافته باشد.

سالمندان و کودکان

آری در سالمندان گاهی حسد بسیار شدید می‌شود؛ ولی اگر حسد در کودکان راه یافت، بسیار ضعیف است؛ زیرا نهال حسد در بزرگ‌ها رشد کرده است؛ ولی از طرفی اندازه خواسته‌های کودک، بیش تر از بزرگ است؛ زیرا کودک تناقض میان تمایلات خود را درک نمی‌کند.
به هر حال تحقیق بیش تر در بحث فطری بودن حسد، خارج از بحث خطابی ماست؛ از نظر علمی هم چندان سودی ندارد.

عواملی که در رشد حسد مؤثرند[۱۳۴]

پس از آن که بحث از ریشه‌های حسد پایان یافت، اکنون به ذکر عواملی که در رشد حسد تأثیر دارند، می‌پردازیم.
عواملی که ذکر می‌شود، به قدری در نموّ حسد مؤثرند که گاه موجب پیدایش حسد می‌شوند؛ چنان چه اگر این عوامل تحقق نیابد، شاید ریشه‌های حسد خشک شود و این نهال شوم از ثمر دادن باز ماند.
گاهی یکی از این عوامل مذکور در رشد حسد تأثیر دارند و گاه بیش تر از یکی؛ به هر حال هر چه عامل رشد بیش تر شود، درخت حسد زودتر تنومند و بیش تر بارورمی گردد.

ستم

یکی از عوامل رشد حسد، ظلم و تعدی است. ستم، آتش کینه ستم کش را بر ستمگر روشن می‌سازد. ستم کاری ایجاد دشمنی می‌نماید و ستم دیده را منتظر روز انتقام قرار می‌دهد و مظلوم فرصت مناسبی را انتظار می‌کشد که بتواند ستم کار زورمند را در هم شکند.
دشمنی با ظلم که در دل مظلوم ایجاد می‌شود، از پیشرفت‌های ظالم و موفقیت‌های او افسرده می‌گردد؛ زیرا هرچه موفقیت ظالم بیش تر شود، روز انتقام -از نظر مظلوم- دورتر می‌شود.

آرزوی مظلوم

اگر مظلوم از انتقام کشیدن ناتوان باشد و نتواند ستمی را که دیده است، تلافی کند، منتظر انتقام‌های آسمانی می‌شود و اگر روزگاری سخت برای حریف پیش آید، آن را انتقام خود می‌انگارد؛ اگر مؤمن باشد، آن را انتقام الهی می‌نامد و اگر بی ایمان باشد، آن را دست انتقام طبیعت می‌خواند و برای خود مقامی پنداری قائل می‌شود: منم آن کسی که خدا انتقام مرا گرفت؛ یا طبیعت بالاخره کار خود را کرد.
اگر ظالم پیوسته در ترقی باشد و کمتر ناکامی در زندگی داشته باشد، مظلوم تیره بخت، مظلومیت خود را چندین برابر می‌بیند و زبان اعتراض به طبیعت و روزگار می‌گشاید.

سود مظلوم در گذشت است

مظلوم اگر سرشت خدایی داشته باشد، از ستمی که بر او رفته است، چشم می‌پوشد و کسی را که بر او ستم روا داشته است، می‌بخشد و از انتقام و فرو نشانیدن آتش دل، خودداری می‌کند و بدی را جز به نیکی پاسخ نمی‌دهد.
عفو آن مقداری که به سود مظلوم است، معلوم نیست که به سود ظالم باشد؛ زیرا مظلوم را از ناراحتی و سوختن همیشگی، رهایی می‌دهد؛ در نتیجه بهتر می‌تواند فکر کند و به مقاصد خود برسد و سلامتی خود را تأمین کند. اگر آن مقدار فکری که برای انتقام می‌کند و نقشه‌هایی که می‌کشد، برای جلب منافع و موفقیت خویش بکند، به مراتب از انتقام سودمندتر خواهد بود. مظلوم با عفو، آسایش دو گیتی را برای خود می‌خرد؛ زیرا هم از این بزرگواری لذت می‌برد و هم رضای خدا را برای خود به دست می‌آورد و هم -چنان چه ذکر شد- قدم در راه موفقیت می‌گذارد.
چه بسا که در این حال، ظالم از کرده خویش پشیمان شود و در مقام پوزش برآید و آن چه ستم کرده است، جبران کند؛ ولی شاید در صورت عزم مظلوم بر انتقام، چنین احتمالی پیش نیاید؛ بلکه ممکن است ظالم برای جلوگیری از انتقام مظلوم، در فکر ظلم دیگر و یا نابود کردن مظلوم بیفتد.
إن شاء اللّه ما در بحث بهداشت از حسد، از عفو سخن خواهیم گفت.

عدم موفقیت و اسرار آن

دومین عاملی که موجب رشد حسد می‌شود، عدم موفقیت در مقاصد است. بیش تر کسانی که در رسیدن به مقصود موفق نمی‌شوند، به جای آن که دنبال کشف سرّ عدم موفقیت خود برآیند، بر کسانی که به مقصود رسیده‌اند، رشک می‌برند و کینه آنان را در دل می‌گیرند.
دشمنی با کسانی که در مقاصد خود پیروز شده‌اند و دوستی با آنان که شکست خورده‌اند، نشانه بی عرضگی حسود است.
بی عرضه برای خود، شایستگی رسیدن به مقامات عالیه را نمی‌بیند، لذا برشایستگان رشک می‌برد؛ آرزومند است همان طور که خود به جایی نرسیده است؛ دیگران هم نرسند.
پس شایستگان نباید از پیدایش حسود، آزرده شوند؛ زیرا چنین کمالاتی ملازم با داشتن حسود است؛ از امثال ایرلندی است که «هر کس حسود ندارد، شهرت ندارد».
شهرت در اثر موفقیت پیدا می‌شود و نود درصد موفقیت‌ها مرهون لیاقت وشایستگی است. شایسته، همیشه دشمن دارد و این دو با هم تناسب مستقیم دارند، هرچه شایستگی بیش تر شود، حسود بیش تر می‌شود.

فکر در امور بیهوده

چنین کسانی اگر به جای آن که شب و روز غصه بخورند و رنج خود را از موفقیت دیگران بیفزایند، درباره خود بیندیشند و راز عدم موفقیت خود را تشخیص دهند، وضع آن‌ها عوض خواهد شد و موفقیت را در بر خواهند گرفت. اینان باید تغییر فکر دهند؛ تغییر اخلاق دهند؛ تغییر روش دهند.
تغییر فکر دهند؛ یعنی در چیزهایی که برای آن‌ها سودی ندارد بلکه جز غم و اندوه بهره نمی‌برند، نیندیشند. در آغاز برای خود هدفی در نظر بگیرند؛ البته هدفی که عقلایی باشد؛ یعنی هدفی که از نظر عقلا، رسیدن به آن با وضعی که دارند و با محیطی که در آن زندگی می‌کنند، ممکن باشد؛ سپس در راه رسیدن به آن، نقشه بکشند و در پی آن قدم بردارند تا به مقصد برسند؛ چنان چه در جلد اول، در پیدایش استقامت ذکر شد.
سرّ عدم موفقیت بیش تر مردم، همان خوب فکر نکردن و به چیزهای بی ارزش اندیشیدن است.
تغییر اخلاق بدهد؛ یعنی در نواقص اخلاقی خود بیندیشد، تا دریابد که چه چیز در او مورد انتقاد است و چه خلقی در اوست که موجب دور شدن پیروزی از اوست؛ آیا عصبانیت و تندخویی اوست؟ آیا تکبر اوست، و مانند این‌ها، که پس از مطالعه به نتیجه خواهد رسید.
تغییر روش؛ اگر پرحرف و هرزه درای است، آن را ترک کند؛ اگر سبک و جلف است، خود را تغییر دهد؛ اگر بی سواد است، در پی تحصیل دانش شود؛ اگر محیطی که در آن زندگی می‌کند با وی مساعد نیست، از آن محیط خارج شود.
به هر حال امور بسیاری است که انسان پس از مطالعه بدان پی می‌برد که در عدم موفقیتش تأثیر داشته‌اند.

تنبلی و تن پروری

از اسرار دیگر عدم موفقیت تنبلی است. تن پروری و آسایش طلبی در هر کسی یافت شود، او را به قعر چاه مذلت و خواری سرنگون خواهد نمود. تنبل، حرکت ندارد، و همه چیز در سایه حرکت پیدا می‌شود. جنبش، نخستین قدم پیشرفت است، و سستی نخستین قدم شکست.
روح خستگی ناپذیری و حرکت دائم، در هر کسی باشد، ترقیاتش متوقف نخواهد بود. بسیاری از عقب افتادگان اگر قدری تأمل کنند، پی می‌برند که از تن پروری و سلامت دوستی، بی بهره نبوده‌اند.
شاعر ایرانی چه نیکو به زبان عربی سروده است:
حبُّ السَّلامَةِ یَثْنی عَزْمَ صاحبِه عَنِ المَعالی وَ یُغْری الْمَرْءَ بِالْکَسِل فَإنْ جَنَحْتَ إلَیْها فَاتَّخِذْ نَفَقا فِی الْأرضِ أوْ سُلَّماً فی الْجَوِّ فَاعْتَزِل وَ ذَرْ غَمارَ الْعُلی لِلْمُقْدِمینَ عَلی رُکُوبِها وَاقْتَنِعْ مِنْهُنَّ بالْبَلَل آسایش دوستی عزم را می‌شکند، و مرد را به سوی اضمحلال می‌کشاند. اگر آسایش را دوست می‌داری، باید سوراخی در زمین کنده، در آن بروی و یا نردبانی گذارده، به آسمان بشوی و از جامعه کناره گیری کنی و گرداب‌های عظمت و سربلندی را بگذاری برای کسانی که برای سوار شدن آن‌ها همت می‌گمارند؛ تو به همان ترشحاتی که از جانب ایشان می‌شود قناعت کن.

اتلاف وقت

دیگر از اسرار عدم موفقیت، بیهوده مصرف کردن وقت است. کسانی هستند که اغلب اوقات خود را به دید و بازدید با مردم می‌گذرانند و آن را ادب اجتماعی می‌پندارند. کسانی بیش تر از مقدار احتیاج با هر کس سخن می‌گویند و وقت خود را تلف می‌کنند.
در مجالس انس و تفریح شرکت کردن و یا کتاب‌های بی ارزش و روزنامه‌های بی فایده را خواندن و یا به واسطه مراعات ادب به پرحرفی‌های دیگران گوش دادن، نمونه‌ای از بیهوده گذرانیدن وقت است.
یک فرد شبانه روز می آرمد، یا با عده‌ای از زنان و مردان بلهوس به عیش و عشرت می‌پردازد و یا در کارهایی که نه سود دنیا دارد و نه سود آخرت، وقت خود را تلف می‌کند؛ چنین کسی نباید انتظار داشته باشد در موفقیت، مانند کسی باشد که شب و روز در پی کار است و اندکی وقت خود را تلف نمی‌کند.
محصّلی که وقت خود را به تفریح می‌گذراند هرگز در دانش، مانند محصلی که شب را تا صبح در مطالعات علمی و عمیق به سرمی برد، نخواهد بود.

پندار باطل

بعضی از عقب افتادگان چنین می‌پندارند که اگر شایسته‌ای را نابود کردند، میدان به دست ایشان خواهد افتاد؛ لذا بر ضد او قدم برمی دارند و به سخن چینی -که کار بی عرضه‌ترین مردم است- می‌پردازند. اینان به قدری ترسو هستند که دلیری عرض اندام کردن را ندارند و به درگوشی صحبت کردن و یا نامه‌های بی امضا نوشتن و به این سو و آن سو فرستادن و مانند این کارها، اکتفا می‌کنند؛ در صورتی که اگر شایسته‌ای از میدان به در رود، شایسته دیگری جای او را خواهد گرفت و نوبت به تنبلان و بی عرضگان نخواهد رسید.

امیر کبیر

میرزا تقی خان امیر نظام، وزیر بزرگ و باتدبیر، از خوان سالارزادگی به بزرگ‌ترین مقامات عالیه رسید و کشور بی سروسامان را چنان مرتب کرد، که از تاریخی‌ترین مردان جهان به شمار آمد.
نالایقان بی عرضه بر او حسد بردند، و پی در پی از او، نزد شاه جوان سخن چینی کردند و آن قدر کوشیدند تا شاه را به آن مرد بزرگ، بدبین کردند تا دستش به خون آن وزیر لایق آغشته گردید!
چیزی که به سخن چینان کمک می‌کند، خشونتی است که شایستگان دارند. آن‌ها چون اعتماد به درستکاری خویش دارند، چاپلوسی نمی‌کنند، و خدمت گزاری را بهترین راه موفقیت می‌دانند. بی عرضه‌های متملق ازین نقطه ضعف استفاده کرده، بر حریف می‌تازند؛ لذا کمتر دیده شده است که گرداگرد متنفذی، جز مردمانی متملق، دیده شود.

آرزوی من

چقدر خوب بود که صاحبان قدرت و نفوذ، ازین پست فطرتان نالایق، کناره گیری می‌کردند و هر کس که اظهار فدویت کرد و ضد دیگران جاسوسی نمود، گرد خود راهش نمی‌دادند.
به جای حسودان متملق، مردمانی پر کار و شایسته، نگاه می‌داشتند، تا لکه ننگی بردامنشان ننشیند و نیک نامی برای آن‌ها جاویدان گردد.
زهر حسودان متملق بر صاحبان نفوذ، از زهر مار کبری خطرناک تر است؛ زیرا کبری یک تن را مسموم می‌کند و اینان هم خود آن‌ها و هم خاندان آن‌ها و هم نیک نامی آن‌ها را مسموم می‌کنند.
بی لیاقتان در تملق قهرمانند؛ زیرا می‌خواهند نقص شایستگی خود را، با تملق جبران کنند.

محیط کوچک

سومین عاملی که در ایجاد حسد تأثیر فراوان دارد، کوچکی محیط است. در محیط کوچک، منافع محدود، و بی کار بسیار، و خوش نشین بی شمار است؛ در آن جا تزاحم بقا بر سر چیزهای بی ارزش، به شدت برقرار است.
کسانی که در فکر پاکیزه کردن خود هستند و دنبال موفقیت‌های اجتماعی می‌باشند، باید از محیطهای کوچک بگریزند و به سوی محیطهای بزرگ قدم بردارند.
مَثَل محیط کوچک، مَثَل جام آبی است که پنجاه تشنه لب به گردش باشند که هرکدام جام را بردارند، جنگ و ستیز رخ خواهد داد و اگر یکی جام را بنوشد، برای دیگران چیزی نخواهد ماند.
ولی مَثَل محیط بزرگ، مَثَل همان تشنه کامان است که در کنار رودخانه‌ای باشند و اگر هر کدام هزاران جام بنوشند، دیگران التفاتی پیدا نخواهند کرد و انزجاری رخ نخواهد داد.
در محیط بزرگ منافع بی شمار است و تزاحم در منافع کمتر رخ می‌دهد؛ از این جهت فرموده‌اند: «علیکم بالسوادِ الأعظمِ؛ بروید در محیطهای بزرگ».
شایستگان نباید در محیطهای کوچک بمانند؛ زیرا در برابر کوشش بسیار، سود کمی خواهند برد و اضافه بر آن، دشمنان بسیاری پیدا خواهند کرد؛ ولی در محیط بزرگ در برابر همان کوشش، سودهای بسیار خواهند داشت و دشمنی یافت نخواهد شد.
در محیط بزرگ همه کار دارند و هر کسی در فکر خود می‌باشد؛ لذا کسی را به کسی کاری نیست.
دوباره این جمله طلایی را تکرار می‌کنم «علیکم بالسواد الاعظم؛ به محیط بزرگ بروید.»

نگرانی‌های خانوادگی

نگرانی‌هایی که در افراد یک خاندان پیدا می‌شود در اثر کوچکی محیط است. رقابت‌های جوانان فامیل و دوشیزگان یک خاندان، معلول کوچکی محیط است. حسد برادران و خواهران بر یک دیگر به واسطه ازدیاد محبت پدر یا مادر به یکی از آن‌ها، در محیطهای کوچک پیدا می‌شود.
اختلافاتی که میان زنانی که یک شوهر دارند رخ می‌دهد، از این قبیل است که هر یک می‌خواهند دوستی شوهر را به خود بیش تر جلب کنند و هر کدام موفق شدند، حسد دیگری برافروخته می‌شود.

تهمت به ماریه

وقتی ماریه قبطیه، ابراهیم را برای رسول خدا (ص) آورد، عایشه بر او حسد برد و ابراهیم را از آن حضرت ندانست و او را به کسی که از مصر به نام مابور، همراه ماریه آمده بود، نسبت داد.
علی (ع) مأمور تحقیق و در نهایت کشتن مابور گردید. مابور گریخت و علی از پی او میدوید. مابور به درختی پناه برد و از آن بالا رفت و از شدت ترس از بالای درخت سرنگون شد. پیراهنش به درخت گیر کرد وبه زمین افتاد و عورتش آشکار شد که هیچ نشانه مردی نداشت.

ضعف ایمان

عامل چهارم که اساسی‌ترین عوامل رشد حسد می‌باشد، ضعف ایمان است. بدبختانه این عامل اگر عمومی و همگانی نباشد، اکثریت قطعی را داراست. تمام زشتکاری‌های حسود، معلول ضعف ایمان می‌باشد.
ایمان قوی ریشه حسد را خشک می‌کند؛ ایمان نمی‌گذارد که کسی بر برادران و خواهران مسلمانش بدخواهی کند؛ مرد باایمان کارش خیرخواهی است و بس.
فرمود: «المؤمنُ لا یحسدُ[۱۳۵]؛ کسی که ایمان دارد حسد نمی‌برد».
اگر ریشه‌های پنج گانه حسد در کسی جمع شود، ولی قوت ایمان داشته باشد، ریشه‌ها خشک خواهد شد و بارور نخواهد گردید. بی ایمان نه تنها درخت حسد را آبیاری می‌کند؛ بلکه تمام صفات رذیله را شاداب می‌نماید؛ عامل مؤثر همه فسادها و جنایت‌ها بی ایمانی است و بس.
در اثر ضعف ایمان مسلمانان است که حکومت‌های فاسد بر مسلمانان حکومت می‌کنند، جنگ‌های داخلی میان آن‌ها در اثر ضعف ایمان بوده و هست. آیا سرانجام مسلمانان چه خواهد بود؟

زیان‌های حسود[۱۳۶]

پس از آن که سخن را در ریشه‌های حسد و عوامل مؤثر در رشد آن پایان دادیم، اکنون به شرح شاخه‌های حسد و برهایی که این درخت پلید می‌دهد، می‌پردازیم.
زیان‌هایی که در اثر حسد پیدا می‌شود، بر دو گونه است: زیان‌هایی که به خود حسود می‌رسد و زیان‌هایی که به اجتماع می‌رسد.
زیان‌های حسود بسیار است؛ ولی ما به ذکر زیان‌هایی که در درجه اول اهمیت قرار دارد، اکتفا می‌کنیم.

منفور شدن

یکی، منفور شدن و مبغوض گردیدن است؛ حسد، حسود را نزد مردم منفور می‌سازد. حسود در جایی که زیست می‌کند، پلیدی خود را بروز می‌دهد، و مردم آن جا را از خود بیزار می‌کند.
منفور شدن حسود، از لوازم طبیعی حسد می‌باشد؛ زیرا حسود همه کس را با نیش زهرآلود خود می‌گزد و بندگان خدا را می‌آزارد. زخم زبان‌های حضوری و بدگویی‌های غیابی، مردم را از وی می‌رنجاند.
هر کس مردم را دشمن بدارد، مردم او را دشمن می‌دارند.
چو تیر انداختی بر طرف دشمن حذر کن کاندر آماجش نشستی مردم آزاری، عکس العمل دارد؛ کوچک‌ترین عکس العمل‌ها، مورد بغض و نفرت مردم قرار گرفتن است.
حسود آرزومند است که مثلاً به وسیله بدگویی، کسی را بد کند و مورد نفرت قرار دهد؛ ولی خودش منفور می‌شود. می‌گویند از امثال یونانی است: حسود تیری را که به سوی دیگران پرتاب می‌کند، به خودش برمی گردد.
فطرت بشر از شریر، بیزار است؛ شریر کسی است که می‌خواهد به دیگران شر برساند و بهترین مصداقش حسود می‌باشد.
علمای اخلاق بالاتر از این را گفته‌اند؛ آنان می‌گویند که هرکس خشنود باشد که به دیگری شری برساند -هرچند که دشمن باشد- شریر است.
بزرگ‌ترین موفقیت‌ها در اثر محبوب شدن نزد مردم به دست می‌آید. خردمندان بشر، بیش تر در این فکرند که خود را محبوب کنند و در این راه نقشه‌ها می‌کشند؛ رنج‌ها تحمل می‌کنند؛ ولی حسود برای منفور شدن خود می‌کوشد!
حسود در اثر منفور شدن، پشتیبانی ندارد که در موقع بدبختی و بی چارگی به کمکش بشتابد و نگذارد که بیش از این در بدبختی به سر برد؛ چه برسد که بخواهد در راه ترقی و تعالی قدم بردارد.

فرمایش امام صادق (ع)

«الحاسدُ مُضِرٌّ بِنفسِهِ قبلَ أنْ یُضِرَّ بالمَحسودِ کَاِبْلیس أوْرَثَ بِحَسدِهِ لِنَفْسِهِ اللعنَةَ و لِآدمَ الاجْتِباءَ والهُدی وَالْرَفْعَ الی محلِّ الحقایقِ والاصطفاءِ.[۱۳۷]
حسود پیش از آن که زیانش به دیگری برسد، به خود زیان می‌رساند؛ مانند شیطان که در اثر رشک بر آدم (ع)، دوری از رحمت خدا را خرید؛ ولی برای آدم سرافرازی و هدایت و برگزیده شدن از جانب خدا را فراهم کرد.
ابلیس، خود را در آتش حسد سوزاند و برای همیشه از رحمت الهی دور شد و به جهنم رهسپار گردید.
چه نیکو گفت آن که گفت: «بهره حسود از مجالس مردم، مذمت است و خواری؛ و از فرشتگان، لعنت است و نفرت؛ و هنگام مرگ، هراس است و سختی؛ و در روز رستاخیز، کیفر است و رسوایی!

ناراحتی همیشگی

دیگر از زیان‌های حسود، ناراحتی همیشگی است.
حسود پیوسته در سوز و گداز است و همیشه در اضطراب، اندوهناک است و غمگین، و ساعتی خوش برایش نیست. عقرب حسد، دمی از نیش زدن به قلب حسود خودداری نمی‌کند.
گویند از امثال فرانسوی است که: زنگ آهن را می‌خورد، و رشک قلب را!
حسود از دیدن نعمت افراد در عذاب می‌افتد و همان طور که نعمت‌های خدا پایان ندارد، عذاب درونی و آشوب داخلی وی نیز پایان پذیر نیست؛ شاعر عرب می‌گوید:
إنّی لَأرْحَمُ حاسِدی لِفَرْطِ ما ضَمَّتْ صُدُوُرُهُم مِنَ الْأوْغار نَظَرُوا صَنیعَ اللّهِ بی فَعُیُونُهُم فی جَنَّةٍ وَ قُلُوبُهُم فی نار من به حسودان خود ترحم می‌کنم؛ از بس سینه هایشان پر از آتش کینه است. آنان رفتارهای خدا را با من می‌بینند؛ پس دیده آن‌ها در بهشت است و دلشان در دوزخ.
شاید آتش به درون راه یافتن، سخت تر از به درون آتش افتادن باشد؛ همان آتش درونی، حسود را وادار می‌کند که خود را به آتش دوزخ بیفکند.
آسایش، شیرین کامی، خوش بودن، مفاهیمی است که در حسود مصداق ندارد.
رسول خدا (ص) فرمود: «أقَلُّ الْناسِ لَذَةً الحَسُودُ[۱۳۸]؛ حسود کم لذت‌ترین مردم است».
امام صادق (ع) فرمایش جد بزرگوارش را به عبارت دیگری تفسیر می‌کند و می‌فرماید: «لا راحةَ لِحسودٍ»[۱۳۹] و در جای دیگر می‌فرماید: «وَلا لِحَسُودٍ لَذَّةٌ[۱۴۰]؛ آسایشی برای حسود نیست».
حسود ثروتمند و زورمند، کمتر از فقیر ناتوان پاکدل، آسایش دارد.
چه بسیارند ثروتمندانی که بر آسایش فقیران رشک می‌برند.
حسود بدبخت در خواب هم ناراحت است؛ زیرا این بیماری روحی در خواب‌هایش نیز اثر می‌گذارد.
باز هم امام صادق (ع) می‌فرماید: «لایَطْمَعَنَّ الحَسُودُ فی راحَةِ الْقَلَبِ؛ حسود آرزوی آسایش درونی نداشته باشد» آرزو کردن چیزی که رسیدن به آن محال است، غلط می‌باشد.

ناتندرستی

دیگر از زیان‌های حسود، بیماری و ناتندرستی می‌باشد.
ناراحتی و پریشانی و اضطراب درونی کم کم حسود را به ناتوانی و ضعف می‌کشاند و مزاجش را برای پذیرش امراض آماده می‌کند.
حسد، خواب و خوراک را از حسود می‌گیرد و به جای آن، غم وغصه به وی می‌دهد. نبودن آن دو، و بودن این دو در او ایجاد ضعف و ناتوانی می‌کند. نداشتن نشاط و تفریح و سرور، بر ناتوانیش می‌افزاید؛ پس بیماری روحی، بیماری جسمی را می‌زاید؛ عقل بیمار، بدن را هم بیمار می‌کند.
امیر المؤمنین (ع) فرمود: «صَحَةُ الْجَسَدِ مِنْ قِلَّةِ الحَسَدِ[۱۴۱]؛ تندرستی از کمی رشک است».
رشک نمی‌گذارد، تن سالم بماند؛ رشک مانند خوره از تندرستی می‌کاهد و حسود را لاغر اندام و زرد و ضعیف می‌نماید.
باز هم علی (ع) می‌گوید: «العَجَبُ لِغفْلَةِ الْحُسّادِ عَنْ سَلامَةِ الْاَجْسادِ؛ عجب است که حسودان بر تندرستی دیگران رشک نمی‌برند».
اگر حسود بر سلامتی دیگران حسد ورزد، در فکر سلامتی خویش می‌افتد و به ناچار در پی درمان بیماری خود می‌شود و آن را می‌شناسد و پی می‌برد که رشک است که او را بدین حال زار انداخته است.
این رمز که بر وی گشوده شده بر آن می‌شود که حسدش را چاره کند و تندرستی از دست رفته را باز آورد.

تشخیص غلط

دیگر از زیان‌های حسد، خطای در تشخیص است. حسود نمی‌تواند ادراک صحیح داشته باشد؛ چشم اندیشه اش کور و گوش فکرش کر است. حسود نمی‌تواند، هر چیزی را همان طور که هست، تشخیص دهد؛ چنان که از تشخیص زیبایی‌ها و محاسن دیگران عاجز است.
از تشخیص زشتی‌های کردار خود نیز ناتوان است و رفتار جسمانی خود را پسندیده می‌پندارد.
ناتوانی جسمانی و بیماری روحی در عقل تأثیر می‌کند و نمی‌تواند نیک را از بد بشناسد؛ پس حسود دو مانع برای تشخیص صحیح دارد:
یکی بیماری روحی -که آن را بیماری عقل باید نام گذاشت- دیگر، بیماری بدنی؛ زیرا می‌گویند «عقل سالم در بدن سالم است».
این دو با هم تأثیر و تأثر دارند: عقل بیمار، بدن را بیمار می‌کند و بدن بیمار، عقل را.
از این رو نمی‌تواند تشخیص سود و زیان و صلاح و فساد خود را بدهد و راه سعادت و خوشبختی خود را نمی‌شناسد.
ناراحتی و بیماری، قدرت اندیشیدن و فکر کردن را از وی سلب می‌کند.

گاو نُه من شیر

گاوی است افسانه‌ای که روزانه نُه من شیر می‌دهد ولی پس از آن شیرها را با لگد می‌ریزد.
این خود یکی از ویژگی‌های حسود است که اگر خدمات شایانی به کسی بکند که قابل تقدیر باشد و نیکی‌هایی از او به مردم سر بزند که ارزش قدردانی و پاداش داشته باشد، حسدتمام آن‌ها را بی اثر می‌کند و ارزش آن‌ها را می‌برد.
رفتار حسود، خدمات او را از خاطرها محو می‌کند؛ اگر هزاران نیکی به کسی کرده باشد، هنگامی که به وی حسد می‌ورزد، همه فراموش می‌شود؛ بلکه سزای نیکی‌های خود را بدی می‌بیند.
وه چه خوش فرمود: «الحَسَدُ یَأکُل الحَسَناتِ کَما تَأکُلُ النار الْحَطَبَ»[۱۴۲]
اگر مراد از حسنه نیکی باشد، ترجمه اش چنین است: رشک، نیکی‌های حسود را از میان می‌برد، هم چنان که آتش هیزم را می‌خورد.

نتیجه عصبانیت

گفتیم حسد، حسود را تندخو و عصبانی می‌کند.
شما اگر به کسی هر خدمتی کرده باشید به طوری که وجدانش او را وظیفه مند کند که مادام العمر خود را رهین احسان و نیکوکاری شما بداند، وقتی که یک بار با وی تندخویی کردید و عصبانی شدید -هرچند عصبانیت شما به حق باشد- تمام آثار نیکی شما از دلش بیرون می‌رود.
اگر دیدید که دوباره به سراغ شما آمد، یقین بدانید که از روی قدردانی نیامده است؛ بلکه هنوز از شما انتظاراتی دارد؛ پس هیچ کس از حسود عصبانی، امتنان ندارد و خدماتش نزد همه بی ارزش می‌باشد.
همسر حسود از وی امتنانی ندارد؛ برادرش از او افسرده می‌باشد؛ فرزندش خود را مرهون احسان او نمی‌بیند؛ پدر و مادرش از او خشنود نیستند؛ کسانش از او رنجیده می‌باشند؛ دوستانش با او یک رنگ نخواهند بود؛ کسی در بلا و سختی از او دستگیری نمی‌کند و به دادش نمی‌رسد؛ همه می‌گویند «سزاوار همین بود»؛ پس بیچاره تر از حسود کسی نیست و بدبخت تر از او یافت نشود.

عبادت‌های حسود

دیگر از زیان‌های حسود، خرابی عبادت‌های اوست.
حسد، عبادت‌هایی را که حسود به جای آورده و شایسته پاداش الهی گردیده است، خراب می‌کند؛ شاید مراد از حسنات در روایت بالا، ثوابی باشد که خدا به پاداش کردارهای نیک می‌دهد.
همان طور که حسنات، سیئات را از میان می‌برد، حسد -که پلیدی درونی است- حسنات را می‌خورد.
حسود اگر شب‌ها را به زنده داری بگذارند و روزها را روزه بگیرد، اگر حسدش سرکوب نشده باشد، معلوم نیست که سودی نصیبش شود و به درجات عالیه‌ای در بهشت برسد.
زشت کاری‌های حسود که همه برخلاف فرمان الهی است، او را بنده‌ای گناه کار کرده است. چه گناهی از این بالاتر است که انسان آسایش برادر مسلمانش را دشمن بدارد و در پی نابود کردن آن برآید؛ بدون آن که آسایش او زیانی برای او داشته باشد؟
از رسول خدا (ص) نقل شده است که فرمود: «به کسی که جان محمد (ص) در دست اوست سوگند، شما به بهشت نخواهید رفت تا ایمان بیاورید و ایمان نخواهید آورد تا یک دیگر را دوست بدارید؛ آیا بگویم چه چیزی این دوستی را ایجاد می‌کند؟ سلام را در میان خود رواج دهید».
سلام، شعار اسلامی و نشانه دوستی است و موجد برقراری صلح و صفا میان مسلمانان است. آری پیغمبر اسلام (ص)، موجد صلح است؛ ولی نه تنها صلح ظاهری؛ بلکه صلح اساسی که صلح دل هاست.
حسود خواهان جنگ و قتل و غارت و یغماگری است.
حسود نباید انتظار ثوابی داشته باشد؛ شاید ثواب‌های او را به کسانی که از وی رنج دیده‌اند، بدهند؛ پس زحمت را او خواهد کشید و نتیجه از آن دیگران خواهد بود؛ رنج انجام دادن را او برده است؛ ولی گنج ثوابش، نصیب دیگری می‌باشد! پس حسود در دنیا و آخرت روسیاه است.
«خَسِرَ الدُّنْیا وَ الاخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الخُسْرانُ المُبینُ»[۱۴۳]

بردن فضایل

دیگر از زیان‌های حسد، نابود کردن فضایل اخلاقی است.
حسد روح نورانی را تاریک و ظلمانی می‌کند و صفات عالیه و کمالات نفسانیه را می‌گیرد و در برابر، اضداد آن‌ها را می‌دهد. وه که چه معامله ننگینی!
گر کنی با بی حسد مکر و حسد، زان حسد دل را سیاهی‌ها رسد ولی من از یک جهت با ملای روم، مخالفم؛ زیرا معتقدم که اگر کسی بر حسود هم حسد بورزد، باز دلش را سیاهی‌هایی می‌رسد؛ حسد بر هر کس و بر هر چیز باشد، سپیدی‌ها را می‌برد و به جای آن نقاط سیاهی در دل می‌گذارد.
احتمال سومی که در معنی حسنات می‌رود، همین است که حسد، صفات نیک و فضایل اخلاقی را می‌خورد؛ چنان که آتش هیزم را می‌خورد.
انسانیت انسان به داشتن فضایل اخلاقی است؛ هر چه فضایل اخلاقی کامل تر و بیش تر گردد، انسانیت کامل تر می‌گردد و هرچه فضایل کمتر شود، انسانیت کمتر می‌گردد؛ پس حسد انسانیت را از حسودمی گیرد و او را در زمره درندگان و گزندگان زهردار، قرار می‌دهد.

کوتاهی عمر

دیگر از زیان‌های حسود، کوتاهی عمر است. حسود از دو نظر عمرش کوتاه می‌شود: یکی این که ابتلای به بیماری‌ها ناتوانش می‌کند، و او را برای پذیرایی هیولای مرگ، آماده می‌سازد؛ هر کس که نیروی مقاومت بدنش در اثر بیماری‌ها کاهش یابد، در برابر میکرب‌های خطرناک توانایی دفاعیش بسیار ناچیز خواهد بود.
افسردگی درونی موجب تقویت مرض و تضعیف مزاج می‌شود؛ موقعی که چنگال‌های امراض خطرناک بر پیکرش بند شود، رهایی از آن‌ها بسیار دشوار می‌شود، و روزبه روز بر فشار مرض می‌افزاید تا سرانجام او را به مرگ می‌کشاند.
شاعر عرب چه نیکو سرود:
اِصْبِرْ عَلی حَسَدِ الْحَسُودِ فإنّ صَبْرَکَ قاتِلُه کَالنارِتَأ کُلُ نَفسَها إنْ لَمْ تَجِدْ ما تأکُلُه در برابر حسد حسود، پایداری کن؛ چون پایداری تو کشنده اوست؛ مانند آتش که هنگامی که چیزی را نیافت، خودش را می‌خورد؛ ولی به نظر من حسد از آتش سوزنده تر است؛ چون در همان موقع که دیگری را می‌سوزاند؛ خود حسود را هم می‌سوزاند؛ بلکه سوزندگی اش در دیگران است؛ زیرا در برابر زیان‌هایی که به دیگران وارد کرده است، آن‌ها هم آرام نمی‌نشینند و مزدش را کف دستش می‌گذارند.
حسود چوب هر دو سر طلایی است؛ هم از دست خود زیان می‌بیند، هم از دست دیگران؛ هم از خویش می‌کشد، هم از بیگانه؛ هم از دوست می‌چشد، هم از دشمن.
تمام این عوامل در تسریع مرگ او کمک می‌کند و وی را ناکام و دل آزرده، از این جهان می‌برد.
اگر بگوییم حسد برای حسود، دو مرگ به ارمغان می‌آورد، راه دوری نرفته‌ایم: یکی مرگ تدریجی است که حسود همیشه می‌میرد و زنده می‌شود و جان کندن و سوختن را عمر حساب می‌کند؛ از امثال انگلیسی است: از رشک فقط یک نتیجه عاید حسود می‌شود و آن از بین رفتن تدریجی است.
مرگ دوم برای حسود، مرگ دفعی است که مرگ تدریجی آن را تسریع می‌کند.
دومین علتی که موجب کوتاهی عمر حسود می‌شود، اثر وضعی کردارهای زشت و رفتارهای شوم و بدکاری‌های اوست.
بندگان خدا را بی جهت آزردن و دل‌های آنان را با تیرهای آتشین سوزانیدن و نعمت و آسایش را از آنان بریدن و زخم زبان برایشان روا داشتن و آن‌ها را در وقت بیچارگی شماتت کردن و مردمی را از حقّ حیات محروم کردن و اعراض مسلمانان را بر باد دادن، هر کدام به تنهایی موجب کوتاهی عمر است؛ چه برسد به کسی که همه این جهات در وی جمع باشد.
دست انتقام خدایی، حسود را آسوده نمی‌گذارد و به گور سیاهش خواهد انداخت.

حسد بر امام هفتم (ع)

محمد بن اسماعیل بر عموی خود -امام هفتم، موسی بن جعفر (ع)- حسد می‌ورزید و آرزومند بود که خود امام باشد. هنگامی که عزم بغداد می‌کند، با عموی دیگر خود -علی بن جعفر- به حضور امام شرف یاب می‌گردد.
محمد عرض می‌کند: اگر سفارشی دارید بفرمایید. آن حضرت می‌فرماید: ای پسر برادر! از خدا بترس و دستت را به خون من آلوده مکن.
محمد می‌گوید: هرکس بر تو هر بدی بخواهد، خدا با او چنان کند؛ و آن گاه پرسش خود را تکرار می‌کند.
حضرت موسی بن جعفر (ع) همان جواب را تکرار می‌کند. محمد نیز نفرین خود را تکرار می‌کند. برای بار سوم، محمد می‌گوید: چون عزم بغداد دارم اگر سفارشی دارید بفرمایید. آن حضرت می‌فرماید کودکان مرا یتیم مکن. محمد نفرین خود را تکرار می‌کند.
سپس از حضور امام مرخص می‌شود. امام برادر خود -علی بن جعفر- را به درون خانه می‌برد و به وی کیسه‌ای را که در آن صد دینار طلا بود، می‌دهد و می‌گوید: این را به محمد بده تا کمک سفرش باشد؛ پس دومین کیسه را که به همان مقدار دارای طلا بود، به برادر می‌دهد و می‌گوید: بده به محمد. سومین کیسه را نیز به علی می‌دهد که به محمد بدهد. در دفعه چهارم، امام هفتم کیسه‌ای را می‌آورد که در آن سه هزار درهم بود و به علی می‌فرماید: این را هم بده به محمد. علی خدمت برادر عرض می‌کند:
شما که می‌دانید محمد درباره شما سوءِنظر دارد؛ چرا با او این همه محبت می‌فرمایید؟ امام می‌فرماید: من با او نیکی می‌کنم هرچند او خویشی را ببُرد.
محمد وارد بغداد می‌شود. هارون را ملاقات می‌کند و او را بر دشمنی موسی بن جعفر (ع) می‌انگیزد و می‌گوید:
ما یک کشور و دو خلیفه ندیده‌ایم؛ شما در این جا خلیفه هستید یا موسی بن جعفر در مدینه؟ مردم از نقاط مختلف برای او پول می‌آورند؛ زیرا او را خلیفه رسول خدا (ص) می‌دانند.
هارون از این چاپلوسی خوشش می‌آید و امر می‌کند که صدهزار درهم به محمد بدهند.
خدا به گفتار محمد، در آغاز و کردارش در انجام ناظر بود.
محمد از پیش هارون بیرون آمد و به دردی مبتلا شد و پس از مدتی کوتاه مرد و از گرفتن درهم‌ها محروم گردید و نفرینش گریبان خودش را گرفت و در آن جهان هم عذاب الهی را چشیده و می‌چشد و کشیده و می‌کشد.

نتایج حسد

اگر حسود دارای حسن خلق باشد، حسد، بدخلقش می‌کند؛ دیگر نمی‌تواند با روی گشاده با کسی روبه رو شود. به ویژه اگر در حسدش به شکست مبتلا شود -چنان چه اغلب حسودان می‌شوند- دیگر بدتر از بدتر شده است و همیشه اخمو و ترش روی و گزنده خواهد بود.
کسی که یک روی و یک رنگ باشد، حسد وی را دوروی و دورنگ خواهد کرد؛ زیرا مجبور است که برای غافل گیر کردن، روش دوستی پیش گیرد تا ناگهان ضربت خود را فرود آورد. از این رو، دلش و زبانش دوگانه، و باطن و ظاهرش دورنگ می‌شود.
حسد، لئامت می‌آورد. لئامت، خودداری از نیکی کردن به مردم است؛ این درصورتی است که حسد از بخل برنخاسته باشد؛ اگر از بخل برخاسته باشد، تحصیل حاصل خواهد بود. حسد، فداکاری را می‌برد و به جای آن خودپسندی می‌آورد؛ زیرا فداکاری کردن، مستلزم سود بردن دیگران است و حسود را ازین نمد، کلاهی نیست. حسد، آدم را قاتل و جنایت کار بار می‌آورد؛ زیرا یکی از طرق رسیدن به مقصد برای حسود، قتل نفس است؛ حسد، نمک به حرامی می‌آورد و صفت قدردانی را از آدم می‌گیرد و کاری می‌کند که به ولی نعمت خود خیانت کند و بزرگواری‌هایی که از او دیده است، نادیده انگارد؛ حسد انسان را دروغ گو کرده، حسود را نزد خدا و خلق رسوا می‌سازد.

داستانی از قرآن

مردی از خوبان و دانشوران بنی اسرائیل، زنی را خواستگاری کرد. زن، با این که خواستگاران بسیاری داشت؛ ولی به خواستگاری آن مرد نیک، جواب مثبت داد. عموزاده آن مرد -که او هم در زمره خواستگاران بود- بر آن مرد رشک برد و پنهانی وی را کشت و نعش او را نزد حضرت موسی (ع) آورد و قاتل را خواستار شد.
کسی از قاتل اطلاعی نداشت و هر چه بیش تر جستند، کمتر یافتند.
از جانب خدا فرمان رسید که اگر گاوی را بکشند و قطعه‌ای از آن را بر پیکر مقتول بزنند او زنده خواهد شد و قاتل خود را نشان خواهد داد.
یهودیان، بهانه گیری کردند و خصوصیات گاو را خواستار شدند. خصوصیات آن نیز از طرف خدا بیان شد. دیگرباره رنگ گاو را جویا شدند؛ رنگ گاو نیز از طرف خدای بیان شد. در آخر گاو را کشتند و به دستور عمل کردند. مقتول زنده گردید و قاتل خود را نشان داد و حسود جنایت کار دروغ گو رسوا شد.
حسود که ضربت می‌زند، باید ضربتی نوش کند
در کتاب اعلام الناس آمده است: «وقتی ابن ابی لیلی قاضی، نزد منصور -پادشاه عباسی- شد، منصور گفت: نزد قضات داستان‌های جالبی می‌آورند؛ از آن‌ها داستانی برای من بازگو. ابن ابی لیلی گفت: روزی پیرزنی گوژپشت نزد من آمد و مرا سوگند داد که حقش را بگیرم و در برابر خصم تقویتش کنم. پرسیدم: خصم تو کیست؟ گفت: دختر برادرم. وی احضار شد؛ زنی بود بسیار زیبا که گمان ندارم جز در بهشت، مانندش یافت شود. وی داستان خود و عمه اش را چنین حکایت کرد: پدرم از دنیا رفت و من کودکی یتیم بودم و در دامان این عمه بزرگ شدم و عمه‌ام مرا نیکو تربیت کرد؛ سپس با رضایت خودم مرا به زرگری تزویج کرد. من و شوهرم بسیار خوش بودیم و یک دیگر را بی نهایت دوست می‌داشتیم. عمه‌ام بر این زندگی خوش من حسد برد و دخترش را آراست و به چشم شوهرم جلوه داد، تا شوهرم خواستار او شد. عمه‌ام خواستگاری وی را پذیرفت مشروط بر آن که اختیار من به دست او باشد. شوهرم قبول کرد و عمه‌ام مرا طلاق داد و من از منزل شوهرم بیرون رفتم. در این وقت شوهر عمه‌ام در سفر بود. وقتی که از سفر بازگشت، نزد من آمد تا مرا تسلیت گوید. من هم خود را آراستم و نزد او جلوه دادم. او مرا خواست و از من تقاضای ازدواج کرد. من هم پذیرفتم، مشروط بر آن که اختیار عمه‌ام دست من باشد، او قبول کرد و ما ازدواج کردیم و عمه‌ام را طلاق دادم. روزگاری با هم گذراندیم تا از این جهان رخت بربست؛ پس از گذشتن عده وفات، شوهر سابقم نزد من آمد و من هم خود را آراستم و زیبایی خود را بدو نمودم. هنگامی که مرا دید، گفت: تو می دانی که عزیزترین مردم نزد من بودی؛ اکنون می‌خواهم زندگی را نو کنیم و از سر بگیریم. من بدین شرط که اختیار دختر عمه‌ام دست من باشد، پذیرفتم و با شوهر پیشینم ازدواج کردم و دخترعمه‌ام را طلاق دادم. اکنون آیا من گناهی دارم و جز تلافی، به عمه‌ام ظلمی کرده‌ام؟

زیان‌های اجتماعی حسد[۱۴۴]

جلوگیری از ترقی

یکی از زیان‌های اجتماعی حسد، مانع شدن از ترقی جامعه است.
حسد در هر جامعه‌ای یافت شود، نمی‌گذارد آن جامعه به سیر خود در راه ترقی ادامه دهد و سیر تکاملی جمعیت را از مسیر اصلی خود منحرف می‌کند.
رشد و ترقی هر جامعه، به وجود افراد شایسته بستگی دارد؛ هرچه افراد شایسته یک جامعه بیش تر شود، رشد آن بیش تر خواهد بود.
در هر جامعه اگر قدرت در دست شایستگان باشد، با سرعتی نا محدود در راه تکامل قدم برمی دارد و دقیقه به دقیقه به ذروه اعتلا نزدیک می‌شود. چنان چه حسد در یک جامعه راه یابد، حسودان نخواهند گذاشت افراد شایسته، قدرتی پیدا کنند و به جامعه خدمتی نمایند؛ حسودان خار راه شایستگان خواهند بود.
زمامداران آن جامعه، بر هم حسد می‌ورزند و در زمین زدن و نابود کردن یک دیگر می‌کوشند. زیان این زد و خورد شخصی، در درجه اول به خود آن‌ها می‌رسد و در درجه دوم به جامعه.
در هر جامعه‌ای که زمامداران آن گرم زد و خورد باشند، دیگران می‌آیند و زر را می‌زنند و می‌برند؛ یا در میان آنان کسانی یافت می‌شوند که زر را دو دستی به دیگران تقدیم می‌کنند.
دوستی و صفا میان افراد یک اجتماع و نظر اغماض به لغزش‌های یک دیگر و کوشش افراد در رفع نقائص هم و داشتن نظر خوش بینی به یک دیگر و نبودن سوءظن در میان آن‌ها، موجب رشد و ترقی هر اجتماعی می‌شود.
اگر در هر اجتماعی حسد حکومت کند، شایستگی‌ها را می‌برد و افراد چنین جامعه‌ای پیوسته در تفحص و جست و جو، که از یک دیگر نقطه ضعفی بگیرند، و برهم بتازند.
علت اساسی عدم رشد جامعه مسلمانان، همین است. سال هاست که مسلمانان از بدبختی خود دم می‌زنند و می‌گویند که به انحطاط جامعه خود پی برده‌ایم؛ ولی تا کنون رشد حقیقی نصیب آنان نگردیده است.
از هر گوشه‌ای از کشورهای اسلامی، فریاد اصلاحات بلند است؛ ولی تا کنون کمتر یک اقدام عملی دیده شده است. پس علت عقب ماندگی چیست؟
اگر بگوییم علت، حسدی است که در میان مسلمانان برقرار است، دور نرفته‌ایم.
حسد نمی‌گذارد که مسلمانان یک دل و یک زبان به سر برند و برای یک دیگر بال باشند؛ بلکه آنان را وبال هم قرار داده است.
اگر مسلمانان حسد را از خود دور کنند و در پی درمان دردهای خود برآیند و نقاط ضعف یک دیگر را جبران کنند، از لغزش‌های برادران خود چشم پوشی نمایند؛ برادری و مساوات را درباره هم روا بدارند؛ از پیشرفت‌ها و آسایش‌های یک دیگر خوشوقت گردند؛ بیگانگان را بر خویش ترجیح ندهند؛ در حفظ نوامیس اسلام بکوشند؛ هر کدام به تنهایی تصمیم بگیرند که خود را آراسته و پیراسته کنند؛ و نگویند با یک گل بهار نمی‌شود و با پیراسته شدن یک تن -چون من- جامعه اصلاح نمی‌گردد. زیرا از یک گل، یک گل، یک گل، بهار می‌شود، و جامعه از پیراسته شدن این و آراسته گردیدن آن اصلاح می‌گردد؛ و از خدای متعال بخواهند که آن‌ها را در این مقصود مقدس راهنمایی و یاری کند، بی گمان زمانی نمی‌گذرد که جامعه مسلمانان مترقی‌ترین جوامع بشری می‌شود.

انحطاط و تنزل جامعه

دومین زیان اجتماعی حسد، انحطاط جامعه مترقی است.
رشک، جامعه مترقی را در پرتگاه زوال و نیستی قرار می‌دهد. جامعه مترقی کدام است؟
جامعه مترقی و رشید آن است که از لحاظ دانش و فرهنگ و اخلاق و تدبیر، غنی باشد و در این چیزها دست احتیاج به دیگران دراز نکند؛ بلکه دیگران، در علوم و معارف و اخلاق و فکر، به او نیازمند باشند.
هنگامی که حسد در جامعه‌ای راه یافت، پلیدی جایگزین خیرخواهی و پاک دامنی می‌شود؛ هدف‌های فردی، آتش فتنه را روشن کرده، جانشین هدف‌های اجتماعی می‌گردد.
اگر تک تک افراد جامعه بگویند که چرا من رنج ببرم و دیگران سودش را؛ من باید کاری کنم که خودم همه سود آن را ببرم؛ مرا به دیگران چه کار؛ این وقت است که ارکان جامعه متزلزل شده، ساعت به ساعت به سقوط نزدیک می‌گردد و از اوج ارتقا به حضیض نابودی سقوط می‌کند.
جامعه‌های مترقی بسیاری بودند که در عصر خود مقام اول را داشتند؛ ولی فساد اخلاق در آن‌ها رخنه کرد و رهسپار دیار نیستی شدند؛ چه حکومت‌های بزرگ و مقتدری در جهان بودند که در اثر اختلافات داخلی و ملوک الطوایفی -که بیش تر از حسد ریشه می‌گرفت- به نابودی و شومی افتادند.
چرا حکومت اسلامی در اندلس نابود گردید؟ چرا حکومت فاطمی در مصر منقرض شد؟ چرا در عصر ما، استقلال حقیقی اغلب ملت‌های اسلامی، دستخوش طوفان شد؟ آیا جز در اثر فساد اخلاق بوده است؟

تکرار سخن رسول خدا (ص)

«ألا أنّه قَد دَبَّ إلَیْکُمْ داءُِ الْأُمَمِ مِنْ قَبلِکُمْ وَهُوَ الْحَسدُ، لَیْسَ بِحالقِ الشَّعْرِ لکِنَّهُ حالِقُ الدینِ؛[۱۴۵] ای مسلمانان آگاه باشید، همان بیماری که ملل پیش از شما را نابود کرد، به سوی شما روی آورده است؛ آن بیماری حسد است که موی را نمی‌زداید؛ بلکه ایمان را می‌برد».
جامعه‌ای که مسلمانان داشتند، جامعه‌ای عالی و پیشرو بود؛ زیرا بنیان آن به دست رسول خدا (ص) افکنده شده بود؛ ولی حسد نگذاشت آن چه را که رسول خدا (ص) فرموده بود، عمل کنند؛ بلکه آن چه را که خود خواستند، کردند. اگر نقشه رسول خدا (ص) اجرا می‌شد، در اندک زمانی، جهان به تصرف سپاهیان اسلام در می‌آمد؛ ولی چون نقشه حضرتش را بر هم زدند، بیش از نیمه جهان به دستشان نیفتاد، و فتوحات اسلام بیش تر از سی سال ادامه پیدا نکرد؛ آن هم پس از چند قرن، از کفشان رفت.
حسد ایمان را از قلب مسلمانان زدود، ایمان که رفت همه چیز رفت؛ زیرا آن چه آمده بود بر اثر ایمان آمده بود؛ علت که برود، معلول به دنبالش خواهد رفت.
بار پروردگارا! به لطف و کرمت سوگند، دوباره روح ایمان را در کالبدهای مرده ما مسلمانان، زنده فرمای.
بار خدایا! هر چه ما از بی ایمانی کشیده‌ایم بس است؛ لطفی فرما و نظر مرحمتی بیفکن؛ هرچند ما مقصریم، ولی تو دریای رحمتی؛ بار الها! بر ما مگیر و از خطاهای ما در گذر.

از بین بردن هم کاری

سومین زیان اجتماعی حسد آن است که همکاری را از میان مردم می‌برد و حس تعاون را می‌کشد؛ کسی به کمک دیگری بر نمی‌خیزد.
این موضوع نیز یکی از بزرگ‌ترین زیان‌های اجتماعی است؛ زیرا موفقیت هر جامعه، بستگی به مقدار همکاری افراد آن با یک دیگر دارد؛ بلکه جامعه تشکیل نمی‌شود، مگر به وسیله وحدت و همکاری افراد.
جامعه‌ای که افراد آن هم آهنگی نداشته باشند، جامعه نیست؛ بلکه افرادی هستند متشتت؛ زیرا وقتی به آن جامعه گفته می‌شود، که یگانگی داشته باشند؛ وقتی وحدت نباشد، جامعه نخواهد بود. وحدت افراد جامعه، عبارت از همکاری افراد آن در راه یک مقصود می‌باشد؛ پس هر جامعه‌ای که بخواهد پابرجا باشد، همکاری لازم دارد؛ جامعه دینی، همکاری در اجرای مقاصد دینی را لازم دارد؛ جامعه علمی و فرهنگی، همکاری علمی و فرهنگی لازم دارد؛ جامعه ارتشی، همکاری ارتشی لازم دارد و بدون همکاری هیچ جامعه‌ای وجود پیدا نمی‌کند.
پیکر انسان اعضای گوناگون دارد؛ چون آن‌ها با هم یگانه هستند، انسانی یگانه تشکیل می‌شود. اعضای هر جامعه‌ای نیز باید چنین کنند؛ یکی کار چشم را انجام دهد؛ یکی کار گوش را انجام دهد؛ یکی کار دست را انجام دهد و هم چنین هر کدام از اعضا، کاری انجام دهند و باری از دوش بردارند و احتیاجی از احتیاجات را تأمین کنند؛ همه به دنبال یک کار نروند؛ بلکه هر کس فکر کند که چه کاری از او ساخته است، یا کدام یک از کارهای جامعه بر زمین مانده است، به سراغ انجام دادنش برود.
ولی حسد نمی‌گذارد همکاری برقرار شود؛ یکی دست بی پا می‌شود؛ دیگری زبان بی چشم و گوش؛ بلکه همه می‌خواهند قلب جامعه باشند و وظیفه مغز را انجام دهند؛ ولی مغز بی دست و پا، و قلب بی چشم و گوش چه سودی دارد؟ آیا مغز بدون سایر اعضا و جوارح می‌تواند زیست کند؟
آیا روح همکاری در میان ما ایجاد نشده است؟ یا خودخواهی و حسد نمی‌گذارد که همه با هم قدم برداریم؟ دو مطلب را بر این سخن گواه می‌آوریم:
اگر به مؤسسات تجارتی در بازار نظری بیندازید می‌بینید در میان هر صدی نودوپنج آن‌ها به تنهایی کار می‌کند؛ نسبت تجارت‌های انفرادی به تجارت‌های گروهی، نسبت ده به یک است.
در صورتی که اگر یک نفر، انفرادی کار کند، صد تومان سود می‌برد؛ ولی در صورت گروهی کار کردن، هر کدام هزار تومان می‌برند.
هزاران قنات مخروبه و مزارع ویران در کشور ما موجود است، که علت ویرانی آن‌ها، اشتراک میان چند نفر می‌باشد؛ گاه یکی از شرکا عمداً در ویرانی می‌کوشد تا سهم دیگران را بخرد.

راز موفقیت فرنگ

این نقص، یعنی همکاری نداشتن با یک دیگر، شاید منحصر به ما مشرق زمینیان باشد؛ زیرا در مغرب زمینیان اثری از آن سراغ ندارم.
اگر به مؤسسات تجارتی آن‌ها نظر اندازیم، کمتر مؤسسه‌ای را پیدا می‌کنیم که یک نفری و به سرمایه یک تن اداره شود؛ بلکه اغلب کمپانی و چند نفری کار می‌کنند.
غربیان به این راز موفقیت پی برده‌اند که سود و موفقیت در همکاری است و یک دست صدا ندارد.
آیا آنان از آغاز چنین بوده‌اند یا اخیراً چنین شده‌اند؟
ولی ما مسلمانان با آن که پایه دین ما روی همکاری گذاشته شده است، از آن غافلیم و به هیچ وجه هم آهنگی و تعاون در میان ما نیست.

فکر غلط

گذشته از آن که افکار گوناگون، مانع از همکاری میان ماست، هر کدام از مسلمانان جوری فکر می‌کنند که دیگران نمی‌پسندند و باید گفت، ما انواع متعدد هستیم، نه افراد متعدد.
هر کسی فکر می‌کند که چرا من بکوشم، و دیگران سودش را ببرند؛ ولی این حساب را نمی‌کند که خودش نیز از کوشش دیگران بهره مند است.
بر فرض که نتیجه کوشش شخصی او از نتیجه عمل هر فرد بیش تر باشد؛ ولی مجموع نتایج کوشش دیگران که به وی می‌رسد، به مراتب بیش از مقداری است که او به همکاران خود داده است.
حسود چشم تنگ، آن را می‌بیند، ولی این را نمی‌بیند.
هر دولتی که سر کار می‌آید، برنامه‌ای تازه می‌آورد، و بنیادی را که از دولت‌های سابق به جای مانده است، بر باد می‌دهد.
نمایندگانی که برای مجلس انتخاب می‌شوند، از آغاز تا انجام دوره نمایندگی، در چند فراکسیون شرکت می‌کنند و در عین حال شاید بیش تر اوقات منفرد باشند.
دولت به خواسته‌های ملت توجه نمی‌کند، ملت با دولت همکاری نمی‌کند؛ دولتی که بر طبق تمایل ملت قدم بردارد، کمتر تا کنون زمام امر را به دست گرفته است.
از موقعی که پادشاه گذشته از این کشور رفته است، هزاران حزب تأسیس شده و منحل گردیده است؛ چرا؟ زیرا هر که حزبی تشکیل داده یا وارد حزبی شده است هدف، خودش بوده است و به دیگران کاری نداشته است. او می‌خواست که حزب، زیر سایه او زندگی کند، نه او زیر سایه حزب.
اگر مقاصد چنین کسی به وسیله حزب تأمین شود، دیگر به حزب کاری ندارد، و اگر حزب نتواند آن چه را که او می‌خواست به وی بدهد، باز هم به حزب کاری ندارد.
هر که را که بنگری، جز خودش را شایسته نخست وزیری نمی‌داند یا می‌خواهد نماینده مجلس شود؛ چون این دومقام می‌تواند در هر کاری دخالت کند.
همه می‌گویند که اگر به حرف من گوش بدهند، مملکت اصلاح می‌شود؛ ولی اینان هنوز تشخیص نداده‌اند که در زیر سایه همکاری، بهتر از تنهایی می‌توان بهره برد.
اقدام‌های عمومی، همه کس را به تأیید انسان وا می‌دارد؛ ولی اقدام‌های شخصی چنین نیست؛ بلکه دیگران را به مخالفت وادار می‌کند.

اختلال امنیت

حسد، امنیت اجتماعی را بر هم می‌زند، و نظام را مختل می‌کند، ترور و آدم کشی را رواج می‌دهد؛ غارت و یغماگری، برقرار می‌سازد و بالاخره حکومت قلدری را ایجاد می‌کند.
هنگامی که اعتماد افراد به یک دیگر از میان رفت و سوءظن جانشین آن گردید، هر کس خار راه و مانع موفقیت دیگری می‌شود. این حالت کم کم رو به فزونی می‌نهد و خیانت رواج می‌گیرد و امنیت اجتماعی از جان و مال مردم رخت برمی بندد.
همه خود را در خطر می‌بینند، دستگاه حاکمه -که باید حافظ حقوق مردم باشد- به تعدی و رشوه خواری می‌پردازد، و مزاحمین خود را به زندان می‌افکند و یا اعدام و تبعید می‌کند.
فقرا و بی چارگان در آتش مذلت می‌سوزند؛ روز به روز در دل هایشان دشمنی با ثروتمندان افزوده می‌گردد؛ سرمایه داران چون بر مال خود ایمنی ندارند، سرمایه خویش را به کار نمی‌اندازند؛ بلکه آن را از کشور خارج کرده، به عقیده خود به محیط امنی منتقل می‌کنند! رشوه خواری و توصیه بازی در دستگاه قضایی و اداری رخنه می‌کند؛ فقر عمومی و فقر علمی -که معلول فقر اخلاقی است- بر کشور حکومت می‌کند و راه برای ایجاد دیکتاتوری سرخ یا سیاه باز می‌شود.

خوب و خوبان

پنجمین زیان اجتماعی حسد آن است که نیکوکاران را از نیکوکاری باز می‌دارد و خدمت گزاران را از میان می‌برد؛ جامعه را فاقد مردمی شایسته و مؤسسات خیریه و یادگارهای نیک و امور عام المنفعه می‌نماید؛ شاید مراد از حسنه در روایت (الحَسَدُ یَأْکُلُ الْحَسَناتِ...) این معنی باشد؛ یعنی مردمان درست کار و کاردان و نیکوکار؛ چنان که می‌گویند «فلانٌ مِنْ حَسَناتِ الْدَهْرِ» یا مقصود یادگار نیک و مؤسسات خیریه و به طور کلی کارهایی که مردم از آن‌ها آسایشی ببینند، باشد.
به هر حال هر یک از احتمالات پنج گانه باشد، مؤید مقصود خواهد بود و شاید همه آن‌ها مراد باشند.
عجب این جاست که اگر نیکوکاری، قدم خیری بردارد، بیمارستانی بسازد؛ پرورشگاهی تأسیس کند؛ مسجدی بنا کند؛ شهری را لوله کشی کند؛ یا بخواهد کارهای عام المنفعه انجام دهد، حسودان نمی‌گذارند و جلوگیری می‌کنند و اگر زورشان نرسید، انتقاد می‌کنند و می‌گویند اگر به جای این کار، فلان کار می‌شد، بهتر بود؛ یا می‌گویند، مصرف این کار از راه نامشروع است؛ یا می‌گویند خرجش را دیگری داده است؛ ولی این شخص به نام خود کرده است؛ به هر حال، هر کسی طوری سخن می‌گوید.
به جای آن که قدردانی کنند، و سپاس گزار او باشند، آن قدر ناروا می‌گویند و می‌کوشند، تا نیکوکار را از نیکوکاری اش منصرف سازند، و یا اگر کارش به پایان رسیده است، آن را ویران کنند.
ویکتور هوگو در کتاب معروفش تشریح می‌کند که چگونه این مردم ضد مرد نیکوکاری به نام مسیو مادلن -که ساعتی از خدمت گزاری جامعه فروگذار نمی‌کرد- اقدام کردند تا اثبات شد که او همان ژان والژان -دزد معروف- است؛ در نتیجه جامعه‌ای را از نیکوکاری مرد نیکوکاری محروم کردند.

حسد بر وزیران با تدبیر

حسد حسن صبّاح بر خواجه نظام الملک، وی را برانگیخت تا کشور را از چنان وزیر باتدبیری محروم سازد و فتنه اسماعیلیه را در ایران برپا کند؛ فتنه‌ای که نظیر آن را خوارج در زمان امیرالمؤمنین (ع) ایجاد کرده بودند؛ وامروز کمونیست‌ها در دنیا ایجاد کرده‌اند.
حسودان موجبات قتل قائم مقام فراهانی و میرزا تقی خان امیرکبیر را فراهم آوردند و اقدامات اصلاحی آن‌ها را خنثی کردند و از میان بردند و کشور را از نتایج خدمات آن‌ها برای همیشه محروم کردند.
بزرگ مردی را می‌شناسم که سالیان درازی است، بیمارستانی ساخته است که هرسال هزاران بی نوای بیمار در آن درمان می‌شوند؛ ولی پست فطرتان در عوض قدردانی او را به باد انتقام گرفته، استهزایش می‌کنند، و حتی او را از ورود به ملک شخصی خود ممنوع کردند؛ چون جرمش این است که خدمتی به سزا انجام داده و کار نیکی کرده است.
مردم فرانسه برای آبه پیر -کشیش نیکوکار خود- ارج قائلند و از وی بسیار ستایش و قدردانی می‌کنند؛ ولی ما با آن که امثال آبه پیرها و شایسته تر از او را بسیار داریم، به جای قدردانی از آنان، با آن‌ها دشمنی می‌کنیم!
== توارث حسد[۱۴۶]==

توارث

در بیماری‌هایی که بر تن عارض می‌شود، تنها چند مرض معین است که به ارث می‌رسد؛ ولی بیماری‌های روحی عموماً دارای این خصوصیتند و از نیاکان به فرزندان به ارث می‌رسند.
قانون توارث صفات، یکی از مباحث مهم روان شناسی است؛ ولی برای ظهور صفات پدران در پسران، توارث، علیت تامه ندارد؛ بلکه فقط مقتضی می‌باشد؛ اگر عوامل خارجی با توارث مخالفت نکند، صفت ارثی می‌شود.
توارث اقتضایی، شدت و ضعف دارد. ممانعت عوامل خارجی نیز چنین است و این حال در صفات حسنه و صفات رذیله یک سان است.

موافقت و مخالفت محیط

فرزندی که صفات پسندیده را به ارث ببرد، اگر محیط پرورش او نیز طوری باشد که با چنین صفاتی سازگار باشد، نمونه‌ای از بهترین دارندگان فضیلت خواهد شد.
فرزندی که صفات رذیله را به ارث ببرد، و محیط پرورش نیز با آن‌ها تطبیق کند، چنین فرزندی نمونه شقاوت و پلیدی خواهد بود. اگر محیط پرورش هر دو، با صفات ارثی مساعد نبود؛ بلکه متناقض بود، صفات ارثی از میان می‌رود و فرزند به رنگ محیط در می‌آید.
پاکیزگانی که از آنان فرزندانی ناخلف به وجود آمده‌اند و ناپاکانی که فرزندانی پاک و جوان مرد داشته‌اند، محیط پرورش، اولی را سیاه بخت و دومی را سفیدبخت کرده است.

تأثیر دو عامل

اگر ظهور صفتی در کسی، معلول دو عامل توارث و پرورش باشد، این صفت در او قوی تر از کسی است که پیدایش آن صفت در وی، معلول یک عامل است.
توارث نیز از دو ناحیه ممکن است: هم از ناحیه پدران، و هم از ناحیه مادران.
گاه پدر و مادر در صفات، یک رنگند؛ در این موقع عامل توارث بسیار قوی می‌گردد و گاه در صفات با هم مخالفند؛ در این موقع عامل توارث ضعیف خواهد بود؛ قوت و ضعف صفات در پدر و مادر نیز در قوت و ضعف توارث تأثیر دارد.
فرزندی که دارای دو توارث متضاد باشد، اگر عامل پرورش با یکی از آن دو، موافقت داشته باشد، میراث همان خواهد بود.
گاه عامل توارث به حدی نیرومند است که محیط را -بر فرض که متناقض با آن باشد- شکست می‌دهد و صفات ارثی از فرزند بروز می‌کند و این، اغلب در موقعی است که محیط تربیتی ضعیف باشد. گاه محیط پرورش به قدری قوی است که عامل توارث را شکست می‌دهد؛ در این صورت صفات اکتسابی در فرزند ظهور پیدا می‌کند و صفات ارثی از میان می‌رود.

فرضیه دیگر

شاید توارث در خود صفات نباشد و منشأ ظهور صفات پدران و مادران در فرزندان، همانند بودن بافت‌ها و سلول‌های فرزند با پدر و مادر باشد.
شاید پیدایش علم قیافه در عرب قبل از اسلام بر اثر همین ماننده بودن اعضای فرزند به پدر بوده است. امروز با تجزیه خون تا حدی پدر و فرزند را می‌شناسند؛ دراین صورت همان چیزی که موجب پیدایش صفات در پدر بوده است، همان نیز موجب پیدایش صفاتی مانند صفات پدر در فرزند می‌شود. خصوصیات ساختمانی بدن پدر، موجب پیدایش صفات او بوده؛ همانند بودن خصوصیات ساختمانی پسر نیز صفاتی همانند آن ایجاد می‌کند.
بنابر این فرضیه توارث، در علل صفات می‌باشد، نه در خود صفات، و مشابهت در علل، موجب مشابهت معلولات خواهد بود.
چیزی که این نظریه را باطل می‌کند و نظریه نخستین را تأیید می‌کند آن است که صفاتی که در پدر به طور اکتسابی پیدا شده است، نیز به فرزند به ارث می‌رسد و مانند بقیه صفات موروثه، فطری فرزند می‌گردد. اگر ملاک در توارث همانند بودن اعضا باشد، این گونه صفات نباید به ارث برسد؛ زیرا خصوصیات ساختمانی بدن پدر، موجب پیدایش این صفات نیست، تا ساختمان بدن فرزند، مانند آن را ایجاد کند.
اگر کسی بگوید که خصوصیات ساختمانی بدن پدر، مناسب با اکتساب بود، وگرنه اکتساب ممکن نمی‌شد، به او می‌گوییم که ساختمان بدن بسیاری از مردم گوناگون است؛ اما همگی در اثر محیط خارجی یک رنگ می‌شوند و به یک دسته از صفات موصوف می‌گردند.
اضافه بر این، چنین نظریه‌ای، باطل کننده اصل تربیت و پرورش می‌باشد؛ ولی از نظر بحث ما، هر دو نظریه در مقام اثر، یکی هستند؛ زیرا منظور، اثبات پیدایش حسد در فرزندی است که پدر و مادرش حسود بوده‌اند؛ علل پیدایش هرچه باشد، به سخن ما مربوط نیست. نکته دیگری که مورد نظر است، آن است که فرزندان نپندارند که اثر عامل توارث، صد درصد قطعی است، تا دیگر در فکر اصلاح خود نباشند؛ بلکه معمولاً تأثیر عوامل خارجی، مانند تربیت و وضع محیط در انسان، بیش تر از عامل میراث می‌باشد.
فرزند می‌تواند در زمره پاکان داخل شود و بیماری خود را درمان کند و از پاک دلان به شمار آید، و از پدر و مادر سعادتمندتر گردد؛ وگرنه حسد موروثی به طور فطری در فرزند می‌ماند و به تدریج رشد می‌کند. بدبخت آن کسی است که وضع اجتماعی اش با حسد سازگار باشد؛ در این صورت ممکن است، فرزند خطرناک تر و پلیدتر از پدر خود بشود.

هاشم و عبد شمس

هاشم مردی شایسته، توانا، درست کار، دارای جلالت و بزرگی و شرافت بود؛ پیوسته به کمک بیچارگان اشتغال داشت؛ بر اثر همین کمالات و فضایل، سیادت عرب با او شد.
عبد شمس برادر هاشم از این شایستگی، بهره‌ای نداشت؛ به جای آن که افتخار کند که چنین برادری دارد و از سایه این درخت برومند و بارهای آن بهره مند شود، بر برادر حسد ورزید.
کارها کرد و فتنه‌ها برانگیخت؛ ناپاکی‌ها نشان داد تا هاشم را از سروری بیندازد؛ ولی در برابر شایستگی هاشم، نتوانست کاری از پیش برد و بالاخره شکست خورد و ناتوان و رنجور شد و مرد.
حسد عبدشمس، به فرزندش «امیّه» به ارث رسید؛ محیط پرورش عبد شمس -که از ناپاک‌ترین محیطها به شمار می‌رفت- این ریشه پلید را در نهاد امیه آبیاری کرد؛ از آن طرف، پاکی، شایستگی، نیکوکاری و صفات پسندیده هاشم به فرزندش عبدالمطلب به ارث رسید؛ محیط تربیتی هاشم -که از پاکیزه‌ترین محیطها به شمار می‌رفت- این ریشه سعادت را در نهاد عبد المطلب آبیاری کرد.
امیه در آغاز با هاشم به ستیزه برخاست و شکست خورد و بر اثر آن از مکه به شام رفت و در آن جا ماند. پس از وفات هاشم، سیادت قریش و حجاز از آن فرزندش عبدالمطلب گردید.
در این هنگام امیه از شام به مکه بازگشت، و ستیزه جویی را با پسر هاشم آغاز کرد و حسادتش موجب شد که با عبدالمطلب از در دشمنی درآید. هرچه عبدالمطلب اصیل، باایمان، پایبند به عهد، پاک دامن و بزرگوار بود، در برابر، امیه، ناپاک، بی تقوا، پیمان شکن، هرزه و پست بود.
قریش، هم سوگند شده بودند که از هر مظلوم و ستم دیده‌ای دفاع کنند و داد او را از ظالم و ستم کار بگیرند. این سوگند در تاریخ به نام حلف الفضول ثبت شده است.
عاص بن وائل که از گردن کلفتان قریش بود، از مردی غریب، جنسی خرید و از پرداختن بها سرپیچی کرد.
بنی هاشم جوانمردی کردند و آن قدر در یاری مرد غریب کوشیدند تا طلب خود را وصول کرد؛ ولی خاندان عبدشمس دوستی با عاص را در نظر گرفته، سوگند را شکستند و به یاری مرد غریب نشتافتند.

عبدالمطلب و حرب

امیّه هرچه می‌خواست، با عبدالمطلب کینه توزی کرد و رشک ورزید تا مرد.
حسد امیّه به فرزند ش حرب به ارث رسید. محیط پرورش اموی این صفت موروثه را تقویت کرد.
حرب نیز با عبدالمطلب به دشمنی برخاست؛ ولی نتوانست کاری از پیش ببرد؛ زیرا تقوا و درستی، ناپاکی و نادرستی را شکست داد.
در محاکمه‌ای که میان عبدالمطلب و حرب رخ داد، یکی از قضات عرب به نام نفیل بن عدی در آن قضاوت کرد و حق را به جانب عبد المطلب دانست.
قاضی پس از اعلام حکم، حرب را مخاطب قرار داده، چنین گفت:
«أبوُکَ مُعاهِرٌ وَ أبُوهْ عف وَذادَ الفیلَ عَنْ بَلَدٍ حَرامٍ؛ پدر تو بی ناموس بود و پدر او پاک دامن، و خودش از حمله فیلان به خانه خدا دفاع کرد».
در میان فرزندان عبدالمطلّب دو تن از آن‌ها یکی به نام عبداللّه و دیگری به نام ابوطالب در فضایل اخلاق و محاسن صفات ممتاز بودند. گویی ارث عبدالمطلب به این دو رسیده بود و آنان بر آن افزوده بودند؛ اضافه بر این، از تربیت عالی پدر نیز برخوردار بودند.
عبداللّه در زمان پدر، جوانمرگ شد و پدر پیر را داغ دار کرد.
بزرگ‌ترین سرمایه بشریت، یعنی رسول خدا (ص) از عبداللّه به وجود آمد و حضرتش، قطع نظر از کمالات ارثی و فضایل نژادی، با عالی‌ترین پرورش‌ها، یعنی تربیت الهی و پرورش خدایی، پرورش یافت.
پس از عبدالمطلب سیادت عرب، به فرزند بزرگوارش -ابوطالب- رسید؛ خدماتی که این مرد بزرگ در راه پیشرفت اسلام کرده است، بزرگ‌ترین نمونه از فداکاری و بزرگواری به شمار می‌رود.
رسول خدا سال وفات ابوطالب را «عامُ الحُزْن» یعنی سال غم نام نهاد.
از ابوطالب فرزندی به وجود آمد که عالی‌ترین نمونه انسانیت بود؛ این فرزند در دامن پیغمبر اسلام پرورش یافت و با تربیت پیغمبر قدم در راه تکامل گذارد و رسول خدا به او لقب امیرالمؤمنین داد.

محمد (ص) و ابوسفیان

از حرب نیز فرزندی به نام ابوسفیان که نمونه‌ای از نادرستی، خیانت، جاه طلبی و پیمان شکنی بود، به وجود آمد و تربیت خانوادگی، این صفات را در وی پابرجا و استوار کرد.
ابوسفیان بر رسول خدا (ص) حسد می‌ورزید، و با حضرتش آن قدر دشمنی و ستیز کرد که یکی از بزرگ‌ترین خارهای راه اسلام شمرده شد؛ سرانجام در فتح مکه در چنگال نیروی اسلام، گرفتار آمد.
مغز ابوسفیان، خداپرستی و حق پرستی را باور نمی‌کرد و منکر بود که حقّ و حقیقتی در کار باشد.
او می‌پنداشت که رسول خدا (ص) مانندخودش در پی جاه طلبی و پول پرستی می‌باشد؛ اسلامی، دینی و ایمانی، در کار نیست و این‌ها همه وسیله رسیدن به جاه و مقام است!
موقعی که به سپاهیان اسلام می‌نگریست، به عباس -عموی پیغمبر (ص)- گفت: برادر زاده ات دارای سلطنتی عظیم شده است.
عباس جواب داد: این‌ها پیغمبری و خداپرستی است؛ سلطنت نیست.
ابوسفیان به ظاهر اسلام آورد؛ ولی دشمنی با رسول خدا (ص) را در دل می‌پروراند. در نبرد حُنَین ابتدا سپاهیان اسلام شکست خوردند و پا به گریز گذاشتند؛ ابوسفیان با خشنودی گفت: گمان ندارم گریختگان پیش از رسیدن به دریا بایستند؛ امروز سِحر باطل باشد و جادوگری (اسلام) از میان رفت.
ولی سپاهیان اسلام، به فرمان رسول خدا (ص) و کوشش سپهسالار بزرگ اسلام -امیرالمؤمنین (ع)- دست از گریز کشیدند، پیش از آن که به دریا برسند؛ آری پیش از آن که به دریا برسند بازگشتند و خدا فتح و پیروزی را نصیب آن‌ها کرد.
ولی پیغمبر اسلام (ص)، ابوسفیان را مورد لطف قرار داد و از غنایم همین جنگ به او و پسرانش -معاویه و یزید- بیش تر از دیگران عنایت فرمود؛ ولی حسود خودخواه و پلید بخیل، هر چه نیکی بیند، دشمنی اش افزوده می‌گردد.
در مسجد رسول خدا (ص) نیز ابوسفیان از دشمنی با اسلام دست بردار نبود. در جنگ‌های اسلام با روم، هنگامی که رومیان پیش می‌رفتند، با خشنودی و فرح فریاد می‌زد: آفرین، آفرین بر شما ای رومیان!
و هنگامی که پیروزی با مسلمانان می‌شد و رومیان عقب نشینی می‌کردند، با افسردگی و اندوه می‌گفت: بیچاره رومیان!

علی (ع) و معاویه

معاویه پلیدی را از پدر به ارث برده بود؛ تربیت ابوسفیانی نیز نهال پلیدی را در نهاد معاویه، برومند کرده بود و او را قهرمان مبارزه با حق و حقیقت قرار داده بود؛ اضافه بر این، معاویه سیاستمدار زبردستی بود و نیرنگ و افسون را به خوبی می‌دانست و در راه رسیدن به مقصود، از هیچ جنایتی دریغ نمی‌کرد.
معاویه با علی (ع) -که نمونه کامل تقوا و نماینده حقیقی گفتار و کردار و اخلاق و صفات رسول خدا (ص) بود- به مخالفت و معاندت پرداخت.
دشمنی‌ها و کینه توزی‌های معاویه با امیرالمؤمنین (ع) مشهور است. معاویه در آغاز زمامداری امیرالمؤمنین (ع) طلحه و زبیر را برانگیخت که با آن حضرت از در پیمان شکنی و دشمنی در آیند؛ در نتیجه فاجعه جمل به وقوع پیوست. نمی‌گویم تمام علت این فاجعه او بود؛ بلکه او هم در این نقطه سیاه، دست داشت.
سپس خودش مستقیماً به مبارزه پرداخت و فاجعه صفین رخ داد و سرانجام با نیرنگ عمروعاص به طور موقت از شکست قطعی نجات یافت.
هنگامی که برای بار دوم امیرالمؤمنین (ع) عازم قطع ریشه فساد معاویه بود و مسلمانان در اثر غارت گری‌ها از او متنفر شده بودند و در این موقع زوال معاویه حتمی به نظر می‌رسید، آن حضرت به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
معاویه پس از شهادت آن حضرت نیز از دشمنی دست برنداشت؛ خطبا و ناطقان مزدور خود را وادار کرده بود که بر منابر به آن حضرت ناسزا گویند و این کار شوم سالیانی دراز حتی پس از مرگ معاویه ادامه پیدا کرد.
آن گاه معاویه با پسر بزرگ علی (ع)، سبط اکبر رسول خدا (ص) و سرور بهشتیان از در دشمنی و معاندت درآمد و با پیمانی که تمام مواد آن را زیر پا گذاشت، خود را سلطان وقت خواند.
پیمان شکنی در مکتب معاویه، هم ارثی بود و هم اکتسابی و هم فکر نادرستش آن را سیاست و زیرکی تلقی می‌کرد. معاویه به این هم اکتفا نکرد؛ زنی را در خانه امام مجتبی (ع) تحریک کرد تا آن حضرت را مسموم کند و به این مقصود شوم نیز موفق شد و آن حضرت به سرای دیگر شتافت و خود معاویه هم پس از چندی مرد.

حسین (ع) و یزید

تاریخ تکرار شد؛ حسین (ع) پسر علی (ع) و نواده رسول خدا (ص) با یزید، پسر معاویه و نواده ابوسفیان روبه رو شدند.
سیدالشهدا (ع) نمونه کاملی از رسول خدا (ص)، امیرالمؤمنین (ع)، امام مجتبی (ع) و بقیه نیاکان پاکش بود و سرچشمه فضیلت و پاک دامنی و نیکوکاری، دلیری و جوانمردی و فداکاری به شمار می‌رفت.
یزید هم نمونه‌ای کامل از معاویه، ابوسفیان و نیاکان ناپاکش بود و سرچشمه پلیدی، بی رحمی و کثافت به شمار می‌رفت و بی شعوری را نیز در اثر باده گساری به دست آورده بود. آری مَثَل اعلای حقّ و حقیقت با مَثَل اعلای شقاوت و شهوت روبه رو شد.
یزید از پدرانش بی شعورتر و بی تشخیص تر و با کردار پلیدش، روی تاریخ را سیاه کرد.
پس از شهادت سیدالشهدا (ع) یزید نیاکان بت پرست خود را ستود و خداپرستی را بازیچه دست بنی هاشم شمرد؛ آری یزید وارث معاویه و ابوسفیان بود.
یزید آرزو می‌کرد که ای کاش نیاکان من می‌بودند و می‌دیدند که چگونه انتقام خود را از آل محمد گرفتم؛ یا به تعبیر خودش چگونه قرض خود را ادا کردم.
یزید پس از شهادت حسین (ع) نیز از دشمنی دست بردار نبود؛ سر بریده آن حضرت را در مجلس پیش روی خود نهاده بود و با خیزرانی که در دست داشت بر لب و دندان آن وجود مقدس می‌نواخت! جنایات یزید از حد گذشت. او و پدرش و دودمانش، تاریخ اسلام را سیاه کردند. جهان و زمان بیش از این توانایی تحمل جنایات خاندان ابوسفیان را نداشت؛ لذا ریشه کن شدند و در آن جهان به عذاب گرفتار گردیدند و نتیجه اعمال خود را دیدند.
سلطنت به مروانیان رسید؛ اینان از تیره‌های درجه دوم اموی بودند.
خاندان مروان نیز با سلاله رسول (ص) روبه رو شدند و تاریخ فضیلت و مردانگی از یک سوی و روزگار خیانت و پلیدی از سوی دیگر، چندین مرتبه تکرار شد و می‌شود و هم اکنون نیز (که زمان پهلوی است) ادامه دارد.
این بود نمونه‌ای از میراث صفات پسندیده و توارث صفات رذیله و اگر صفات اقوام تاریخی را بنگرید و یا سلسله انساب مردم زمان خود را مطالعه کنید، هزاران مصداق برای آن خواهید یافت.

سرایت حسد[۱۴۷]

شرایط سرایت

بیماری‌های واگیر و مسری در کیفیت سرایت، مختلفند؛ یکی به وسیله آمیزش سرایت می‌کند، دیگری به وسیله خوراک، سومی به وسیله هوا، چهارم به وسیله حیوانات حامل میکرب.
بنابراین، سرایت هر یک از این بیماری‌ها در شرایطی مخصوص و منوط به اوضاع و احوال معینی است.
بیماری مسری هر چند خطرناک باشد و میکرب هرچه نیرومند باشد، در تمام شرایط سرایت نمی‌کند و سرایتش احتیاج به وضع مخصوصی دارد.
ولی سرایت بیماری‌های روحی نیاز به شرایط خاصی ندارد. در هر اوضاع و احوالی، امکان سرایت برای آن‌ها متصور است.
کوچک‌ترین ارتباط و معاشرتی که میان دو تن باشد، کافی است که مرضی از روحی پلید به روانی پاک سرایت کند و آن را آلوده سازد.
بیش تر کودکان و نوباوگان به خودی خود دارای روحی پاکیزه هستند و اگر مرضی هم به ارث برده باشند، چندان نیرومند نخواهد بود؛ ولی محیط پلید ومعاشرت با دوستان ناجنس آنان را آلوده می‌کند. این پرورش یافتگان، پرورش دهنده نسل آینده می‌شوند؛ پس این روش تکرار می‌شود. آیندگان در اثر تربیت گذشتگان، نادرست بار می‌آیند. سالیانی دراز، ملتی در بدبختی می‌افتد و اگر ریشه را بنگرید در اثر چند تن پلید، محیط پاکی آلوده می‌شود.
بیش تر کسانی که ابتلا به بیماری‌های روحی مانند حسد، ریاکاری، نفاق، خودپسندی و مانند این‌ها پیدا کرده‌اند در اثر سرایت و اکتساب بوده است. عامل توارث اگر از ناحیه عوامل خارجی تأیید نشود، چندان اثر نیرومندی به جای نمی‌گذارد؛ بلکه اثر نیرومند، از عامل سرایت است.

عامل سرایت

سرایت بیماری‌های روحی، نخست در اثر تربیت خانوادگی است. اخلاق پدر و رفتار مادر، تأثیر کلی در روحیات فرزند دارد. در مرحله دوم به وسیله هم شاگردان و آموزگاران و دبیران خواهد بود.
سومین مرحله، دوستان و آشنایانند. جوانی پاکیزه دل با مردی پلید آشنا می‌شود؛ کم کم آشنایی شدت پیدا می‌کند و تبدیل به دوستی می‌شود؛ دوستی شدت پیدا می‌کند و جوان بیش تر ساعات خود را با آن ناپاک به سر می‌برد و روحیات زشت او در قلب پاک تأثیر می‌کند و ندانسته آن جوان پاک، تحت تأثیر آن ناپاک قرار می‌گیرد و خوش بینی بی جا و غفلت، پاکیزه‌ای را آلوده می‌سازد.
اگر کسی در دوستی با دیگران، ملتفت و دوراندیش باشد و غفلت نورزد، کمتر احتمال مبتلا شدن را دارد؛ زیرا بهترین وسیله برای جلوگیری از سرایت بیماری، متوجه بودن وغفلت نداشتن است. سرایت امراض روحی بسیار بسیار پنهانی و مرموز است و کمتر کسی ملتفت می‌شود که به مرضی دچار شده است؛ اضافه بر این، خودخواهی نمی‌گذارد که انسان، خود را معیوب بداند؛ زیرا همه مردم امراض روحی را عیب می‌شمارند و خود را منزه می‌پندارند.

سرایت از بالا

حسد گاهی از زبردست به زیردستان سرایت می‌کند؛ یعنی اگر مرکز قدرت دارای روحی پلید و روانی ناپاک باشد، پلیدی و ناپاکی از بالا به پایین سرایت می‌کند و زبردست بیمار، زیردستان را بیمار می‌سازد. مردمانی پاک دل به مرکز قدرت نزدیک می‌شوند؛ ولی مرکز قدرتی که پلید است، پلیدی را به آنان سرایت می‌دهد و از سیاهدلان می‌گرداند.
«زیاد» از دوستان علی (ع) بود و تا پایان زندگی آن حضرت دست از علی (ع) برنداشت و پس از شهادت امیرالمؤمنین (ع) با امام مجتبی (ع) از در وفاداری درآمد؛ پس از آن که معاویه قدرت را در دست گرفت، در پی جلب زیاد شد و بدین مقصود موفق گردید.
حسد معاویه بر محمد و آل محمد (ص) به زیاد هم سرایت کرد، و با علی (ع) و دوستانش دشمن گردید.
دشمنی زیاد با امیرالمؤمنین (ع) و شیعیانش -که دوستان گذشته اش بودند- روزبه روز در افزایش بود و کار دشمنی او به جایی رسید که از پلیدترین و نانجیب‌ترین دشمنان امیرالمؤمنین (ع) به شمار آمد. او به هر یک از دوستان علی (ع) دست می‌یافت، هرچند با یک دیگر دوست دیرین بودند، شکنجه اش می‌کرد و به زندان می‌انداخت و یا سر می‌برید.
زبردستی که مرکز قدرت باشد، ریشه درخت را می‌ماند و اطرافیان مانند شاخه‌ها و میوه‌های اویند؛ اگر ریشه فاسد گشت، میوه گندیده می‌گردد؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست؛ فساد میوه، نشانه فساد ریشه است.

سرایت از پایین

گاهی سرایت از زیردست به زبردست می‌شود و حسد از پایین به بالاسرایت می‌کند. بسیاری از زمامداران شاید در آغاز، دارای روحی پاک بودند؛ ولی تملق وچاپلوسی اطرافیان، خودپرستی را در آنان ایجاد کرد، و مقام بالا از حسد پایین اثر پذیرفت.
زبردست و مرکز قدرت اگر کمی خودخواه و نادان باشد، زیردستان می‌توانند، کاملاً او را تحت تأثیر قرار دهند و او را طبق تمایلات خودشان بگردانند و کارهای زشت وناپسندی از او بکشند که بدنامی اش از آن او باشد و آنان از خوشی موقت برخوردار شوند. اطرافیان برای آن که چند روزی لذتی ببرند، اغلب جنایات را به وسیله مرکز قدرت و یا به نام او انجام می‌دهند.
زنانی، شوهران خود را تحت تأثیر قرار می‌دهند و آن‌ها را به هر سو که می‌خواهند، می‌کشند و شوهر را بدبخت می‌کنند.
برادرانی که با یک دیگر بسیار دوست بودند و یک دل ویک زبان قدم برمی داشتند، هنگامی که ازدواج می‌کنند، رشک همسران آن‌ها موجب رنجیدگی میان دو برادر می‌شود و سرانجام به دشمنی می‌انجامد.
زنان «پل رینو» و «دالادیه»، نخست وزیران فرانسه در جنگ جهانی دوم، با هم حسد ورزیدند و شوهرانشان را بر ضد یک دیگر تحریک کردند، تا هم آهنگی را در کابینه فرانسه برهم زدند و فرانسه شکست خورد و به روزگار سیاهی افتاد.
ابولهب -عموی پیغمبر (ص)- شوهر ام جمیل -خواهر ابوسفیان- بود. حسد این زن بر رسول خدا و دشمنی او، به شوهرش سرایت کرد و ابولهب دشمن برادرزاده خود گردید.

سرایت از مساوی به مساوی

سرایت در بیماری‌های روحی از مساوی به مساوی، کمتر از دو قسم گذشته نیست و شاید هم بیش تر باشد.
چون اکثر مردم با مراکز قدرت سر و کاری ندارند. معاشرت‌ها بیش تر در میان دوستانی است که یک طبقه هستند و این خصوصیت در همه اصناف موجود است. دوستی در میان محصلان بیش تر بین هم کلاسان می‌باشد. دوستی در میان افسران بیش تر در کسانی است که دارای یک درجه هستند و یا فاصله آن‌ها کم است.
بازاریان نیز چنین هستند؛ افراد روحانیت نیز این گونه‌اند؛ سرمایه داران و بازرگانان و مالکان هم دارای همین خصوصیت می‌باشند. سرایت امراض در میان دسته جات مختلف، از مساوی به مساوی می‌باشد.

سرایت به ضمیمه توارث

گاه عامل سرایت و عامل توارث، با هم جمع می‌شوند؛ یعنی کسی رشک و پلیدی را، هم از نیاکان به ارث می‌برد و هم از عوامل خارجی اکتساب می‌کند.
بهترین مصداق این گونه مردم در تاریخ، مروانیان هستند؛ اینان رشک و پلیدی را از نیای خود به ارث بردند و تربیت مروانی، این نهال پلید را آبیاری کرد و از دودمان ابوسفیان نیز رشک و پلیدی به آن‌ها سرایت کرد و مجسمه‌ای از ظلم و بیدادگری و ناپاکی شدند. موقعی که سلطنت اموی به دستشان افتاد، هرچه می‌توانستند، با دودمان رسول خدا (ص) دشمنی کردند و از کشتن شیعیان آل محمد (ص) لذت می‌بردند.
«حَجّاج» در کوفه از طرف مروانیان امیر بود و از دوستان علی (ع) قتل گاهی ایجاد کرده بود که از هر طرف سیل خون جاری می‌شد.
حَجّاج دستور می‌داد تا نی را از وسط دو نیم کنند و دسته‌ای از آن‌ها را دور تا دور بدنهای لخت و عریان دوستان امیرالمؤمنین (ع) می‌بستند و آن گاه با فشار، نی‌ها را می‌شکستند، به طوری که خون فوران می‌کرد.
امام سجاد (ع) را پس از سخت گیری‌های پی درپی و ظلم‌های فراوان، مسموم کردند با آن که حیات و هستی مروانیان، مرهون بزرگواری آن حضرت بود.
موقعی که اصحاب رسول خدا (ص) در مدینه بر ضد حکومت بیدادگری اموی انقلاب کردند، مروانیان در آن جا بودند و همگی از زن و مرد، در خطر مرگ و اسارت از ناحیه انقلابیون قرار داشتند، امام سجاد (ع) آنان را نگهداری کرد و از خطر نجات داد؛ ولی مروانیان پلیدتر از این بودند که نیکی‌ها را به خاطر داشته باشند؛ نمک خوردن و نمکدان شکستن، از شیوه‌های دیرین امویان بود.
مروانیان امام باقر (ع) را نیز مسموم کردند. جنازه زید -فرزند رشید امام سجاد (ع)- را نیز پس از کشته شدن، از قبر بیرون آوردند و سرش را از تن جدا کردند و پیکرش را چهار سال بر سر دار آویختند و پس از آن، پایین آوردند و نعش را آتش زدند و سپس خاکسترش را به دریا ریختند!
یحیی -فرزند زید- را در گرگان شهید کردند؛ شهید فخّ و کسانش را در مکه و مدینه کشتند و تا موقعی که قدرت در دستشان بود، از ظلم و جور فروگذار نکردند. تا وقتی که از تخت سرنگون شدند و به سرانجام شوم خود رسیدند.

بهداشت از حسد[۱۴۸]

بهداشت چیست

مبارزه با بیماری و امراض دو مرحله دارد: نخست بهداشت و سپس درمان.
بهداشت آن است که پیش از آمدن مرض، اقداماتی کنند تا از پیدایش آن جلوگیری شود و وسایلی به کار برند که افراد را از گرفتار شدن به بیماری نگه دارند. دستورهایی که از طرف علمای بهداشت و پزشکان برای حفظ سلامتی داده می‌شود، مانند ورزش‌های طبی، مقدار خوردن و آشامیدن، پاکیزگی و آلوده نبودن خوردنی و آشامیدنی و مانند این‌ها، همگی برای حفظ سلامتی است.
وظیفه دولت است که بهداشت مردم را از هر لحاظ تأمین کند و افراد ملتش را از خطر ابتلای به بیماری‌ها مصون دارد. این کار را بهداشت همگانی می‌نامیم و در برابر آن، بهداشت ویژه می‌باشد.
بهداشت ویژه آن است که هر کس به مقدار توانایی خود در حفظ سلامتی اش کوشا باشد و مراعات دستورهای بهداشتی را بنماید؛ مخصوصاً هنگامی که بهداشت همگانی تأمین نباشد، بهداشت ویژه بسیار بسیار لازم خواهد بود.
اگر بهداشت همگانی تأمین باشد، افراد چندان نیازمند مراعات بهداشت خویش نیستند؛ ولی اگر محیط آلوده باشد و از بهداشت همگانی، جز در روزنامه‌ها خبری نباشد، هر کس باید نهایت کوشش خود را در مراعات بهداشت و حفظ تن درستی به کار ببرد تا مبادا گرفتار شود.
از نظر تأثیر، بهداشت از درمان حساس تر است؛ زیرا بر فرض این که مریضی را درمان کردند، اگر بهداشت نباشد و محیط به امراض آلوده باشد، مریضی که مصونیت پیدا نکرده، دوباره در خطر بیماری قرار می‌گیرد و به اصطلاح ممکن است پس بیفتد و این بار مرض، خطرناک تر خواهد بود؛ چون نیروی دفاعی مزاج، کم شده و مریض کوفته و ناتوان تر گردیده است، و حتی بیماری که مصونیت یافته است، در خطر بیماری دیگری قرار می‌گیرد و به دره مرگ سرازیر می‌شود.

بهداشت از حسد

مبارزه با بیماری‌های روحی نیز دو مرحله دارد: نخست بهداشت و سپس درمان.
در بیماری‌های جسمانی تذکر داده شد که وقتی محیط آلوده باشد و بهداشت همگانی تأمین نگردیده باشد، افراد باید بیش تر در بهداشت شخصی دقت کنند و در حفظ سلامتی خود بکوشند.
در بیماری‌های روحی نیز این نکته به طور دقیق باید مراعات شود. هرگاه محیط اجتماعی، مادی و تاریک باشد و پلیدی و صفات رذیله بر آن مستولی شود، به طوری که همه افراد در خطر گرفتار شدن قرار گیرند، کسی که می‌خواهد روحش پاکیزه باشد و به صفات رذیله آلوده نگردد، باید به طور دقیق بهداشت روحی را مراعات کند و با اشعه فکری، خود را تحت مطالعه قرار دهد که مبادا گرفتار آن گردد.
همه می‌دانیم که امروزه محیط اجتماعی، بسیار تیره وتار و حسودپرور است و دل‌هایی را که همچون خورشید درخشندگی دارند، چون قیر سیاه می‌کند.
انسانی که نخواهد به حسد دچار شود و بخواهد قلبش نورانی و شفاف بماند، بایستی مراعات بهداشت روحی را بنماید و صد درصد متوجه باشد که در این دام نیفتد، که رهایی از آن بسی دشوار خواهد بود.
باید هر شب وقت خواب خود را تحت مطالعه قرار دهد و درون خود را بنگرد و ببیند که آیا گرفتار پلیدی شده است یا نه؟ نشانه‌های حسود را در نظر بگیرد و ببیند که آیا در او وجود دارد یا نه؟
اگر نتیجه مطالعه، پیدایش بیماری بود، فوراً در مقام پاکیزه کردن خویشتن برآید و این بیماری را تا ریشه ندوانیده است، از میان ببرد؛ زیرا چون هنوز مرض ضعیف است، درمانش آسان می‌باشد. باید آگاه باشد که خودخواهی مانع از تشخیص مرض نگردد و اگر خودخواهی را داراست، آن را به دور اندازد؛ چون خودپسندی موجب می‌شود که خود را پاکیزه بداند.

دستورهای بهداشتی

کسی که بخواهد خود را از حسد محفوظ بدارد، باید دستورهایی را انجام دهد که ما آن را دستورهای بهداشت از حسد می‌نامیم. هم چنان که بد، بد را می‌زداید خوب نیز، خوب را می‌زاید.
کارهای نیک در روح، نقاطی سفید می‌گذارد و بهترین راه برای حفظ خویش از آلوده شدن به بیماری‌های روحی است.
کسی که بخواهد پاکیزه بماند، باید خود را به کردارهای نیک بیاراید و از انجام هر خواسته دل بپرهیزد و تنها آن چه را که خداپسند است، انجام دهد و به عبارت دیگر، دستورهای بهداشت از حسد بر دو قسم است: مثبت و منفی. کارهایی را باید بکند و کارهایی را باید نکند، تا بتواند در اجتماع پاکیزه بماند و نگذارد لکه‌ای سیاه بر دامانش بنشیند؛ زیرا اغلب محیطهای زندگی بسیار مسموم است و دل‌های سالم را مسموم می‌کند.

توقع نداشتن

یکی از دستورهای بهداشتی حسد، آن است که انسان از هیچ کس توقع نداشته باشد و خود را بدین صفتِ منفی بیاراید.
بسیاری هستند که عزیز بی جهت می‌باشند و از هر کس انتظار محبت و نیکی دارند؛ خواه خویش باشد و خواه بیگانه؛ خواه دوست باشد، خواه دوست نباشد.
از یکی انتظار کمک مالی دارند، از دیگری انتظار احترام و تجلیل، از سومی انتظار پست و مقام، از چهارمی انتظار خدمت و اطاعت و به طور کلی این دسته، از هر کسی بر حسب موقعیتی که دارد، توقع و انتظاری دارند.
اینان در همه اصناف مردم موجودند، هم در فقرا و بی نوایان یافت می‌شوند؛ هم در توانگران، هم در روحانیان و هم در زیردستان هستند، هم در زبردستان، هم در دانشوران آشکارند، و هم در نادانان؛ اینان لوس‌های جامعه هستند.
اگر کسی به آنان خدمتی کند، قدردان نخواهند بود، و سپاسگزاری نمی‌کنند و آن را انجام وظیفه می‌نامند؛ گویی مردم را مکلف می‌دانند که خدمت گزارشان باشند. این انتظارات، بیش تر با عدم موفقیت روبه رو می‌شوند؛ لذا کسی که این گونه باشد، از بیش تر مردم، نگران و گله مند است.
محروم شدن از این گونه انتظارات، در دل تولید حسد و نگرانی و بدخواهی می‌کند.
این عزیزِ بی جهت باید کمی بیندیشد که چرا باید هر کسی نوکر من باشد؛ مگر من چه هستم؛ مگر من با سایر مردم چه تفاوتی دارم؛ این انتظارات، بی جهت است و این توقعات بی جاست و جزخودپسندی چیز دیگری نیست؛ باید این حالت را از خود دور کنم و خود را به بی توقعی بیارایم.
این اندیشه صحیح، صدها مرتبه موفقیت و آسایش او را بیش تر خواهد کرد و در نظر مردم بزرگ خواهد شد و همه خدمت گزار او خواهند بود.
در این وقت اگر از کسی نیکی بیند، در نظرش پرارزش و بزرگ جلوه می‌کند و بسیار قدردان و سپاسگزار می‌شود. محبوبیت او در دل‌ها جای می‌گیرد. همه خواهان ارتباط و معاشرت با او می‌شوند؛ ولی کسی که توقع داشته باشد، منفور و سربار جامعه می‌گردد و مردم از ملاقاتش می‌گریزند؛ زیرا از او بر دوش خود، سنگینی حس می‌کنند.
از دیگران توقع نداشتن و بی طمع به مال و جاه دیگران بودن، تأثیر فوق العاده‌ای در جلوگیری از حسد دارد و نمی‌گذارد این صفت شوم در دل راه یابد.

عفو و گذشت

دومین دستور از دستورهای منفی بهداشت از حسد، عفو است.
عفو خصیصه‌ای است که جز در دل‌های پاک یافت نمی‌شود و از ملکات فاضله‌ای است که فقط پاکان بدان آراسته هستند. گذشت از صفات و لوازم انسانیت است؛ هر چه انسانیت کامل تر شود، گذشت بیش تر می‌شود.
در برابر آن، حس انتقام قرار دارد که از صفات حیوان و درندگی است؛ هر چه درندگی بیش تر باشد، حس انتقام شدیدتر خواهد بود. درندگان از انتقام دست برنمی دارند، مگر آن که بترسند و یا کوبیده شوند.
یکی از برتری‌های انسان بر حیوان، حس ترحم و عاطفه است؛ انسان دارای مهر است، ولی حیوان از این دو به دور است. انسانیت اگر تکمیل شود، همه موجودات مورد مهر قرار می‌گیرند و گذشت دامنه دار می‌شود.
انسان کامل بر دوست عاطفه دارد؛ بر دشمن عاطفه دارد؛ بر خویش عاطفه دارد؛ بر بیگانه عاطفه دارد؛ از گناه دشمن می‌گذرد؛ گناه دوست را نادیده می‌گیرد یا به قول حافظ، با دوستان به مروت رفتار می‌کند و با دشمنان به مدارا می‌گذراند.
انسان کامل جز نمونه‌ای از بزرگواری و جوانمردی نیست؛ انسانیت، یعنی بزرگواری و جوانمردی.
بگیرید؛ ببندید؛ بزنید؛ زندانی کنید؛ بکشید؛ پدرش را در بیاورید؛ نابودش کنید و... در قاموس انسان کامل یافت نمی‌شود.
منطق انسان کامل، بخشیدن؛ گذشتن؛ پرورش دادن؛ محبت کردن؛ چشم پوشیدن؛ مهر ورزیدن و لبخند بر لب داشتن است.
گذشتن و عفو از بهترین صفات است و کسی که آن را نداشته باشد، او را نمی‌توان بزرگوار نامید؛ هرچند به صفات پسندیده دیگر آراسته باشد.
کسی که عفو دارد، حسد نمی‌ورزد. عفو، سوزاننده شجره خبیثه حسد است. گذشت، منجلاب دل را تبدیل به مرغزاری دلگشا می‌کند. قدرت بر عفو، روحی بزرگ و توانا می‌خواهد. روح هر چه کوچک تر باشد، آرزوی انتقام شدیدتر خواهد بود و هر چه بزرگ تر باشد، عفو بیش تر خواهد بود.
عفو با نورانیت و پاکی تناسب مستقیم دارد و مقدار نورانیت هر کس را باید از مقدار عفوش به دست آورد. عفو از صفات خدایی است؛ کسی که الهی است، عفو دارد و انتقام از صفات ابلیسی است؛ کسی که شیطانی است، حس انتقام دارد؛ زیرا از روی انتقام تصمیم بر گمراه کردن خلق گرفت.

اصل بزرگ

همان خدایی که اصل اساسی و بزرگ «فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ، فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ ما اعْتَدی عَلیْکُم[۱۴۹]؛ هر که بر شما تعدی کند، شما به همان مقدار بر او تعدی کنید» را بنیان نهاد و با این دستور، تلافی و انتقام را روا شمرد، همان خدا می‌فرماید: «واَنْ تَعفُوا أقربُ للتقوی[۱۵۰]؛ اگر بگذرید و عفو کنید، به پرهیزکاری نزدیک تر است».
خدا عفو را از انتقام بالاتر شمرده است؛ ولی عفو کار هر کس نیست؛ مردی بزرگ باید و روانی پاک.
هرجا که مهر درخشنده عفو بتابد، شب پره حسد نمی‌تواند بازیگر میدان شود.

عفو هنگام قدرت

زیبایی عفو وقتی است که انسان قدرت تمام بر انتقام داشته باشد؛ این وقت است که گذشت حقیقی صورت می‌گیرد و بزرگواری نمایان می‌شود.
حمزه -عموی رشید و دلیر رسول خدا (ص)- را به نامردی کشتند. هنگامی که آن حضرت کنار جنازه عمو رسید و پیکر حمزه را دید، که دست‌های جنایت کاران، بدنش را قطعه قطعه کرده بودند و نقطه‌ای سالم در آن نمانده بود؛ پهلو و شکم شکافته شده بود؛ جگر بیرون آورده شده، گوش و بینی بریده شده و انگشتان جدا شده بودند و پیشانی با ته نیزه سوراخ شده بود، تأثر بر پیامبر اکرم (ص) غلبه کرد و فرمود:
به خدا سوگند، هنگامی که بر قریش غلبه کنم، با هفتاد نفرشان چنین کنم.
جبرئیل نازل شد، عرض کرد: آنان یک نفر تو را چنین کردند؛ چرا تو هفتاد نفر را می‌خواهی چنین کنی؟ پیغمبر (ص) فرمود: من هم یک نفر را چنین خواهم کرد؛ جبرئیل عرض کرد اگر از آنان درگذری بهتر است. حضرت فرمود: درگذشتم.

گذشت رسول خدا (ص)

فتح مکه رخ داد و رسول خدا (ص) با قدرتی فوق العاده بر مکه مسلط شد؛ قریش به زانو درآمد. حضرتش می‌توانست به اشاره‌ای همه را نابود کند و انتقام خود را در حد اعلی بگیرد ولی حضرت چه کرد؟ با مهر و بزرگواری رفتار کرد؛ حتی سپهسالار اسلام را که فریاد زده بود، امروز روز انتقام است، عزل فرمود و به جای او کسی را که در بزرگواری و مهربانی، شاگرد مکتبش بود، به فرماندهی گماشت و علی (ع) سپهسالار سپاه اسلام شد.
از خون وحشی -که به نامردی حمزه را کشته بود- درگذشت و از ابوسفیان -که زننده نیزه بر پیشانی حمزه بود- درگذشت و خانه اش را پناهگاه قرار داد؛ از هند جگرخوار که محرک اصلی بود، درگذشت؛ از تمام بدکاران قریش که هزاران بار استهزایش کرده و سنگبارانش نموده بودند، درگذشت.
فرشته عفو، در جایی که پا نهد، دیو انتقام را در آن جا راه نیست.

پیروی شاگرد از استاد

علی (ع) دشمنان بسیاری داشت، از آن جمله عایشه بود. این بانو در توطئه‌ای که در اواخر حیات پیغمبر (ص) برضد جانشینی علی (ع) تشکیل شده بود، شرکت داشت. با آن که رسول خدا (ص) توطئه کنندگان را در ضمن سپاهی مأمور جنگ کرد، تا پس از وفات برای خلافت علی (ع) مزاحمی نباشد، عایشه به آنان خبر داد که رسول خدا (ص) حالش خوب نیست و آنان را از رفتن با سپاه منصرف ساخت. آنان از فرمان رسول خدا (ص) سرپیچی کردند و در مدینه ماندند، و منظور خود را عملی ساختند و حق علی (ع)، یعنی حق خدا و حق رسول خدا (ص) و حق مسلمانان گذشته و آینده را زیر پا نهادند.
پس از کشته شدن عثمان، مسلمانان با علی (ع) بیعت کردند.
عایشه در زمره توطئه کنندگان بر قتل عثمان بود و مردم را بدان تحریض می‌کرد؛ هنگامی که از کشته شدن عثمان آگاه شد، بسیار خشنود گردید و اظهار فرح کرد؛ ولی وقتی که فهمید علی (ع) خلیفه شده است، گفت: عثمان را مظلوم کشتند؛ به خدا از او خون خواهی خواهم کرد؛ در صورتی که عایشه هیچ خویشی با عثمان نداشت.
بر ضد زمامداری علی (ع) آتشی روشن کرد که خاموش نشد: واقعه جمل را ایجاد کرد که دنبال آن واقعه صفین پیدا شد و سپس واقعه نهروان رخ داد؛ بلکه فاجعه کربلا نیز از آثار شوم واقعه جمل می‌باشد؛ در نتیجه سیر تاریخ عوض شد.

ولی علی (ع) چه کرد؟

هنگامی که سپاهیان علی (ع) در واقعه جمل، حمله متقابل را آغاز کردند -که به فتح کامل منتهی شد- علی (ع) محمد بن ابوبکر را خواست و فرمود: خواهرت را دریاب که سپاه عصبانی است، من از گزند لشکر بر او می‌ترسم.
محمد -سردار علی (ع)- آمد و شخصاً محافظت عایشه را در وسط میدان جنگ به عهده گرفت. پس از فتح، علی (ع) از عایشه گذشت و با وی از در مهر درآمد و احترام کرد؛ اضافه بر این به شفاعت عایشه، بسیاری از دشمنانش را که در آن واقعه شرکت داشتند عفو کرد و به عایشه و یارانش نیکی فرمود؛ در آخر عایشه را با دسته مجللی از زنان، رهسپار مدینه ساخت.
این جوانمردی در تاریخ نظیر ندارد، و جز از جوانمردی رسول خدا (ص) سرچشمه نمی‌گیرد.

دوست داشتن مردم

از دستورهای مثبت بهداشت از حسد، دوست داشتن مردم و محبت خلق را در دل پروراندن است. این صفت خود یکی از پاکیزه‌ترین صفات و شریف‌ترین روحیات است. اگر شما کسی را دوست داشته باشید، سعادت او را دوست می‌دارید و خیرخواه او می‌شوید و همین دوست داشتن؛ موجب می‌شود که از موفقیت او دلتنگ نشوید، و بر مال یا مقامش حسد نورزید.
دوستدار، ملاک موفقیت را لیاقت نمی‌پندارد و هر نعمتی را بر محبوب خود شایسته می‌شمارد.
بشر دوست، از خوشبختی انسان افسرده نمی‌شود چشم او چشم محبت خواهد بود و دست او، دست مهر؛ چون دلش آکنده از مهر و محبت می‌باشد، پس حسد را در این دل راهی نیست.
نمی‌گویم همه کس را مساوی دوست داشته باشید؛ بلکه می‌گویم همه را دوست داشته باشید و همان طوری که مردم با هم تفاوت دارند، دوستی شما نسبت به مردم تفاوت داشته باشد؛ شایستگان را بیش تر دوست بدارید؛ پاکان را پاکیزه تر دوست بدارید؛ خویشان و دوستان را صمیمانه تر دوست بدارید و برای هر کسی در قلب خود جایی باز کنید.
می‌گویند: امروز مردم دوستی میان عده‌ای از غربیان معمول شده است؛ ای کاش همگانی می‌شد، و ای کاش این را برنامه تعلیم و تربیت همه قرار می‌دادند.

خدمت گزاری

دیگر از دستورهای مثبت بهداشت از حسد، خدمت گزاری به مردم است.
نیکی کردن و از دیگران رفع بدبختی نمودن و گره زندگی خلق را گشودن و خوش وخرمی برای افراد بشر خواستن، از پسندیده‌ترین و برترین صفت‌ها می‌باشد.
خدمت گزاری به مردم وقتی ارزش دارد که در آن انتظار پاداش نباشد؛ انتظار وکیل شدن یا وزیر شدن در آن راه نیابد.
نیکی بر خلق وقتی گران بهاست که آرزوی مقام پیشوایی در آن نباشد؛ آرزوی نیک نامی در آن نباشد؛ انتظار استفاده‌های دیگر در آن نباشد؛ انتظار تشکر و قدردانی در آن نباشد.
اگر یکی از این انتظارات در آن باشد، آن را نمی‌توان خدمت گزاری نام نهاد؛ بلکه تجارت و داد و ستدی است که بدین صورت درآمده است و خود پرستی موجب شده است که سوداگری استفاده جو، خود را خدمت گزار بداند و خویشتن را خادم ملت لقب بدهد و هر کس را مرهون احسان خود بشمارد.
نیکی کردن و منت گذاشتن، یکی از پست‌ترین صفت‌ها ست و آن را نباید نیکوکاری نامید؛ بلکه باید آن را بردن آبروی مردم نام نهاد.
کسی که می‌خواهد خدمت گزار حقیقی باشد و سوداگر و خریدار نام و شهرت نباشد و محبوب جامعه شدن را در دل نپروراند، باید به مردم نیکی کند؛ زیرا نیکوکاری خوب است و خدمت گزاری زیباست؛ زیرا فضیلت است؛ زیرا کرداری نیک است.
خدمت گزار حقیقی کسی است که فضیلت فروش نباشد و نیکوکاری را در معرض بیع نیاورد. خوبی را باید ایجاد کند، به جهت آن که کار خوبی است، نه به جهت چیز دیگر؛ چون چیزی بالاتر از خوبی نیست تا انسان خوبی را برای آن انجام دهد.
اگر چیزهایی که دارای خوبی نیستند، به قصد خوبی انجام شوند، خوب می‌شوند؛ ولی خود خوبی، هدف نمی‌خواهد؛ زیرا خودش هدف است. خردمندان همه چیز را برای خوبی می‌آورند؛ پس خوبی را باید برای خودش انجام داد.

برای خدا

تنها هدفی که می‌توان برای نیکوکاری و خدمت گزاری به مردم در نظر گرفت، همانا خداست و بس.
خدا خوب است و خوبی است؛ خوب بی پایان و خوبی نامتناهی است؛ پس خوبی برای خوبی انجام شده است و نیکویی برای نیکویی.
خدمت گزاری به خلق باید برای خدا باشد و روح خدمت گزار باید بزرگ تر از آن باشد که از این مردم کوچک، انتظار پاداش داشته باشد. او مقامش ارجمندتر از این است که جز خدای بزرگ، هدفی داشته باشد.
پاداش خدا، پاداش خدایی است و هزاران بار گران بهاتر از پاداشی است که خلق می‌تواند بدهد.
کجا مردم می‌توانند به کسی که عمرش را وقف خدمت گزاری کرده است، پاداش دهند؟ حداکثر می‌توانند پول یا مقامی به وی بدهند؛ در صورتی که خدمت گزار چندین برابر آن را به آن‌ها داده است، قبل از آن‌ها داده است و ارزش این، خیلی بیش تر است، خدمت گزاران و نیکوکاران، سر و کارشان با خدای خویشتن است و جز خدا، کسی را شایستگی آن نیست که به نیکوکاران پاداش دهد. لذتی که نیکوکار از خدماتش می‌برد، به وسیله میلیون‌ها ثروت به دست نمی‌آید.

اثر وضعی

خدمت گزاری و نیکوکاری اثر وضعی دارد. نیکوکار چه بخواهد و چه نخواهد، آن آثار نصیب خود و دودمانش می‌شود.
اثر وضعی، نوری است که از چراغ نیکوکاری می‌تابد؛ چراغ هر جا که باشد، روشن می‌کند. چه کسی بخواهد و چه نخواهد.
اثر وضعی، عطری است که گل نیکوکاری می‌افشاند و تمایلات بشری در این عطرافشانی دخالتی ندارد. مشک هر کجا باشد، می‌بوید؛ شاخ گل هر جا که می‌روید، گل است.
خدمت گزار از نتایج خدمت گزاری اش بهره مند خواهد شد؛ هر چند دشمن، قوی باشد و بخواهد جلوگیری کند؛ زیرا خدا که نیرومندترین نیرومندان است، پشتیبان نیکوکاران و خدمت گزاران می‌باشد.
خدمت گزاری که موفق به اصلاح جامعه‌ای بشود، نخستین کسی که از آن اصلاح بهره مند می‌شود، خود او و دودمان اوست.
خدمت گزاری که جامعه‌ای را از فقر و پریشانی نجات داد، نخستین کسی که استفاده می‌کند، خود او و خاندانش می‌باشند که سالیانی دراز از نتایج نیکوکاری‌ها برخوردار می‌شوند.
همان طور که کارهای زشت، واکنش زشت دارد، کارهای زیبا نیز واکنش زیبا دارد. واکنش کارهای خوب و نیکو، خوب و نیکوست. بر فرض، خدمت گزار کوتاه نظر باشد و از خلق پاداش انتظار داشته باشد؛ بی گمان بداند که به این مقصود خواهد رسید؛ زیرا هنوز مردمی هستند که روحیه مردمی دارند و قدرشناس خدمت گزاران هستند. هنوز در میان مردم، تشخیص دهنده درست از نادرست و پاک از ناپاک، بسیار است. هنوز کسانی هستند که نمک به حرامی را زشت می‌شمارند و قدردانی را زیبا می‌دانند؛ پس هر کس سعادتی می‌خواهد، باید در راه نیکوکاری قدم بردارد بدون آن که سخنی بر زبان بیاورد و منتی بر کسی بگذارد؛ زیرا تجارتی است که صد درصد سود است و هیچ گونه زیانی ندارد.
خدمت گزاری، خود به خود نمایان می‌شود. نیازی به گفتن و اعلان کردن و مقاله نوشتن در جراید و سخن گفتن در منابر و رادیو ندارد.
نیکوکاری وخدمت گزاری، دل را پاکیزه می‌کند و حصاری معطر بر گرد آن می‌کشد که در آن قلب نازنین، حسد راه نمی‌یابد.
خدمت گزار از رسیدن نعمتی به دیگران، خشنود می‌شود؛ زیرا بار خود را به منزل رسیده می‌بیند و نقصی را که هر کس در زندگی دارد، باری بر دوش خود می‌داند که وظیفه مند است آن بار را بردارد.

قدردانی

دیگر از دستورهای مثبت بهداشت از حسد، قدردانی و سپاس گزاری است. شکر، چه از نعمت‌های آفریدگار باشد و چه از نیکی‌های آفریدگان، یکی از عالی‌ترین صفات پسندیده است. شکر راه موفقیت در دو گیتی است.
قدر دانی از خدمات و نیکی‌های مردم، سبب می‌شود که نیکوکاری چندین برابر افزوده گردد و کردار نیک در جهان مستقر شود و زشت کاری و پلیدی و نادرستی از میان برود.
قدردانی گاهی شخصی است؛ یعنی فردی از کسی که به او خدمتی کرده است قدر دانی می‌کند و گاهی اجتماعی است؛ یعنی جامعه از خدمت گزارانش قدر دانی می‌کند.
این صفت نیک اگر در فرد پیدا شود، محبوب همه خواهد بود و همه خدمت گزار او می‌شوند؛ به سوی هر چیزی که دست دراز کند، هزاران دست پشتیبان او خواهد بود و زودتر از هر کس به مقصود می‌رسد؛ پس قدردان و سپاسگزار، هم موفقیت دارد؛ هم کامیاب است؛ هم محبوب مردم است؛ هم قدرت در دست اوست.
اگر این صفت در جامعه باشد که از خدمت گزارانش قدردانی کند، آن جامعه به زودی به ذروه ترقی و تعالی خواهد رسید؛ زیرا صدها هزار خدمت گزار جانباز و فداکار برای همیشه پیدا می‌کند؛ ولی بدبختانه قدردان، کمتر یافت می‌شود، عده‌ای می‌گویند ما قدردان هستیم ولی دروغ می‌گویند یا اشتباه می‌کنند.
قدردانی طرق مختلف دارد: کوچک‌ترین آن‌ها ذکر خدمات ونیکی‌ها، واظهار امتنان از نیکوکار در مجالس و محافل است. در این باره سخن بسیار است که مقام، گنجایش ندارد.

خشنودی از خوشبختی دیگران

ششمین چیزی که از پیدایش حسد جلوگیری می‌کند، خشنود شدن از خوشبختی دیگران است.
اگر کسی دارای چنین غریزه‌ای باشد، از خطر آلوده شدن به حسد، آسوده است و کسی که دارای آن نیست، می‌تواند خود را بدان بیاراید.
پرورش دادن خویشتن بدین صفت پسندیده، چندان دشوار نیست. آدمی می‌تواند خود را جوری تربیت کند که از خوشحالی مردم، خوشحال شود و از بد حالی آن‌ها، بد حال گردد.
در آغاز باسخنانی به خود تلقین کند که این حالت به سود خودش می‌باشد؛ مثلا بگوید از این خیری که به او رسیده است، بار من سبک شد و من نیز می‌توانم از آن بهره گیرم. در مواقع شنیدن این خبر، اظهار خشنودی کند و بکوشد که خشنودی خود را حقیقی کند.
این موضوع نیز یکی از دستورهای درمانی حسد می‌باشد؛ چون خشنود شدن از رسیدن خیری به دیگری، نمونه پاکیزگی روح است و نخستین قدم برای پاکیزه شدن از پلیدی‌ها و صفات خبیثه و اخلاق رذیله می‌باشد.

دستور کلی

بسیار قرآن خواندن، تأثیر عجیب و فوق العاده‌ای در پاکیزه نگاه داشتن و پاکیزه کردن روح دارد. حفظ سوره‌های قرآن، بلکه تمام قرآن، فوق العاده مؤثر است؛ زیرا شفا و رحمت برای مؤمنان است.
بسیار نماز خواندن نیز نورانیت فوق العاده‌ای می‌آورد. مطالعه کردن فضایل ومناقب محمد وآل محمد (ص) و گفتن و شنیدن آن بسیار مؤثر است.
خواندن و مداومت بر ادعیه‌ای که از امامان و اولیای خدا رسیده است و صحیفه سجادیه، بهترین داروی بهداشتی و درمانی از بیماری‌های روحی است.
پیوسته به یاد خدا بودن و حضرت پروردگار را دائماً در پیش چشم دیدن، یکی از مؤثرترین قدم‌ها برای پاک ماندن و پاک شدن از شر حسد است؛ زیرا قلب مؤمن عرش رحمان است، و عرش رحمان منزلگاه شیطان نخواهد شد.
== درمان حسد[۱۵۱]==

خطر بیماری روحی

تلفاتی که بیماری‌های روحی برای بشر دارد و خطراتی که برای جوامع بشری داشته، اگر بیش از خطرات و تلفات بیماری‌های جسمانی نباشد، کمتر نیست؛ بلکه بیش تر است؛ ولی بشر از آن غافل است.
تلفات جنگ‌هایی را که در تاریخ بشر رخ داده است، در نظر بگیرید؛ آیا آن‌ها بیش تر بوده است یا تلفات بیماری‌ها و امراض؟
تلفات دو جنگ جهانی اخیر، خواه آنانی که در میدان‌های جنگ‌های هوایی و زمینی و دریایی کشته شدند و خواه تیره بختانی که در خانه‌های خود بر اثر بمباران‌ها از میان رفتند و خواه آن‌هایی که بر اثر امراض حاصله از جنگ مردند، از بیست میلیون نفر تجاوز می‌کند.
چه پول‌هایی مصرف شد! چه آبادانی‌هایی از بین رفت! چه انسان‌هایی تلف شدند!
پیدایش کشتارهای خونین در تاریخ از امراض روحی است؛ خودخواهی، جاه طلبی، حرص و حسد چند نفر مقتدر و زورمند موجب می‌شود که صدها هزار از افراد بشر به خاک هلاک بیفتند.
آرزوی جهان گشایی که در سر قدرتمندان می‌افتد، بر اثر ابتلا به بیماری‌های روحی است؛ مبارزه‌های خونینی که بشر با دعوت کنندگان به خدا نموده است، آیا جز بر اثر بیماری‌های روح بوده است؟
قتل عام‌هایی که دست‌های جنایت کار در تاریخ انجام داده است، آیا جز بر اثر پلیدی روح بوده است؟

غفلت بشر

در این صورت تعجب، از غفلت بشر است که سالیانه میلیون‌ها پول صرف مطالعه در بیماری‌های جسمانی و کشف درمان آن‌ها می‌کند، و هزاران هزار تن به تعلیم و تعلم علوم پزشکی جسمانی اشتغال دارند؛ ولی ابداً در فکر بیماری‌های روحی نمی‌باشند.
روح بر تن، فرمانروایی دارد و خصوصیات روان در تن آشکار می‌شود؛ چنان که سلامتی روان در سلامتی بدن دخالت دارد، بیماری روان نیز در بیماری تن تأثیر دارد؛ پس برای درمان بیماری‌های جسمانی هم، بشر باید در چاره بیماری‌های روانی بیندیشد.
غفلت بشر از بیماری‌های روح، خود یک نوع بیماری روحی است. تا کنون دیده نشده است کسی چنان که از بیماری‌های جسمانی اش شکایت می‌کند، از بیماری‌های روحی اش بنالد و در پی درمان آن‌ها برود.
ای کاش در کنار دانشکده‌های پزشکی، رشته‌ای برای مطالعه در امراض روان و درمان آن‌ها تأسیس می‌شد و قدم‌هایی در این راه برداشته می‌شد.

سخن امیرالمؤمنین (ع)

«یَنبغی یَتداوَی الْمَرْءُ مِنْ أدواءِ الدُنیا کَما یَتداوی ذوو العلةِ وَیَحْتَمی مِنْ شَهَواتِها وَلَذّاتِها کَما یَحْتَمی المَریضُ؛ هر کس سزاوار است که از بیماری‌های دنیا درمان شود، چنان که دردمندان درمان می‌شوند، و از شهوت‌ها و لذات دنیا پرهیز کند؛ چنان که بیمار پرهیز می‌کند».
درمان در بیماری‌های جسمانی بر دو پایه قرار دارد: یکی استعمال دارو و دیگری پرهیز یا به تعبیر امروز رژیم گرفتن. درمان بیماری‌های روحی نیز چنین است؛ از چیزهایی باید دوری کرد و به چیزهایی باید نزدیک شد.
کسی که می‌خواهد پزشک روان باشد، باید نخست خود را درمان کند و روان خویش را از آلودگی پاکیزه سازد، آن گاه به درمان دیگران پردازد. روح مانند آب صاف و خوشگواری است که هر چه بر آن چیره شود، رنگ آن را به خود خواهد گرفت. اگر صفات رذیله بر او چیره شود، متعفن و گندیده می‌شود و اگر صفات حسنه بر او چیره شود، معطر و شیرین گردد.
درمان بیماری‌های روانی مانند تصفیه‌ای است که از آب‌های آلوده و چرکین کنند؛ باید تمام وسایل تصفیه را به کار برند تا تمام کثافت‌ها و آلودگی‌های آب، برطرف گردد و میکرب‌های آن کشته شود. آن گاه قدمی فراتر گذارند و آن آب تصفیه شده را به صورت شربتی گوارا و خوش بو در آورند.

پیراستن و آراستن

پس قدم نخست، پاکیزه کردن روح از آلودگی‌ها و پیراستن آن است. کثافات را باید زدود و میکرب‌های خبیثه را نابود کرد تا به صورت اول، یعنی تمیز و پاکیزه درآید.
اگر کسی تشخیص داد که اندک حسدی دارد و نقطه سیاهی در قلبش نشسته است، نباید بگذارد که این نقطه، مانند بیماری قانقاریا و خال، رو به افزایش گذارد و همه جا را گندیده و سیاه کند؛ بلکه باید در آغاز بکوشد که بیش تر نشود؛ مبادا کاری کند که کمکی به افزایش بیماری‌های روحی باشد؛ کمک به افزایش بیماری‌های روحی، همان انجام دادن تمایلات آن هاست؛ خواه تمایلات مثبت باشد، خواه منفی؛ سپس همت کند که این نوزاد شوم را در همان حالت جنینی خفه کند و این نقطه سیاه را پاک گرداند.
قدم دوم آراستن است؛ یعنی روح را آرایش کردن و زینت دادن. آرایش روح، صفات پسندیده و کمالات عالیه می‌باشد که بر اثر آن‌ها روح نورانیت و درخشندگی پیدا می‌کند؛ معطر و خوشبو می‌شود؛ و جهان را روشن و معطر می‌سازد. چنین کسی باید همت به درمان بیماران روحی بگمارد و از نورانیت خویش به دیگران بدهد.

وظیفه سرپرستان

پدر و مادر نباید بگذارند که در کودکان حسد رشد کند، اگر یکی از آن‌ها را بیش تر دوست می‌دارند، نباید طوری اظهار علاقه کنند که حسد برادران وخواهران را برانگیزند.
این خود خطراتی بزرگ در آینده برای آن‌ها خواهد داشت و شاید به همین وسیله تخم دشمنی میان برادران و خواهران کاشته شود. پس مقصر بدبختی آن‌ها، پدر و مادر خواهند بود.
نباید معلمان برای تربیت شاگردان حس رقابت را طوری در میان آن‌ها بیدار کنند که در دل آن‌ها ایجاد حسد شود؛ بلکه باید بکوشند دوستی و هم گامی و روح کمک به یک دیگر را در میان آن‌ها ایجاد کنند.
شوهری که بیش از یک زن دارد و یکی را بیش تر دوست می‌دارد، نباید در حضور دیگری به وی اظهار علاقه کند، یا رفتاری کند که افزونی علاقه را آشکار کند، تا حسد تحریک نشود و موجبات بدبختی خود و همسرانش، بلکه فرزندانش را فراهم نکند. باید عدالت را در رفتار و کردار خود حفظ کند؛ هر چند در دل، یکی را بیش تر دوست می‌دارد.
حسن بیماری روحی آن است که همان قدر که به تمایلاتش ترتیب اثر داده نشود و ضربتی بر آن‌ها فرود آید، فوراً رو به تحلیل می‌رود؛ رشد بیماری روحی وقتی است که به تمایلاتش ترتیب اثر داده شود. شاید درمان بیماری روحی در دقیقه‌ای انجام شود و یک شبه ره صد ساله برود و شاید هم سالیانی دراز وقت بخواهد و لنگان لنگان به مقصد برسد.
اینک چند راه برای درمان حسد ذکر می‌شود که بعضی از آن‌ها برای بیماری‌های روحی دیگر نیز سودمند است.

حسود باید بداند

نخستین دستور، به تعبیر پزشکان قدیمی «معجون» و به تعبیر پزشکان امروزی «فورمول» و به تعبیر خودمان، ترکیب و آمیخته‌ای است از علم و عمل؛ یعنی دانستن چیزهایی، و انجام دادن کارهایی.
حسود، باید بداند حسادت برای او سودی ندارد؛ نه مقامش را بالا می‌برد؛ نه محبوبیتش را بیش تر می‌سازد؛ نه زیباترش می‌کند و نه محترم تر؛ نه دانشمندترش می‌کند و نه ثروتمندتر؛ از امثال ایتالیایی است که «حسادت هیچ وقت کسی را ثروتمند نمی‌سازد».
حسود، باید بداند که آن چه که بر آن رشک می‌برد، بر فرض از دست دیگری بیرون بشود، معلوم نیست که به دست او بیفتد؛ شاید سومی پیدا شود و آن را بزند و ببرد؛ رنج را او ببرد؛ ولی گنج را دیگری.
بسیار می‌شود که حسودی برای بیرون بردن نعمتی از کف دیگری می‌کوشد، ولی هنگامی که نعمت از چنگ او بیرون رفت، رقیبی تازه کار پیدا می‌شود و آن را به چنگ می‌آورد؛ پس رفتن به دنبال کاری که نتیجه اش مشکوک است، خردمندانه نیست؛ بلکه احمقانه می‌باشد و نیز حسود باید بداند اگر این کوششی که در بیرون کردن نعمتی از چنگ کسی به کار می‌برد، اگر برای رسیدن به مقصدی از مقاصد خودش به کار برد، به همان نتیجه یا بالاتر از آن خواهد رسید. اگر حسود بر مقامی منحصر به فرد، حسد می‌ورزد، چنان چه فعالیتی را در این راه به کار برد و آن را در ترقی و تعالی خویش صرف کند، واجد مقام و موقعیتی خواهد شد که کمتر از آن مقام نخواهد بود؛ بلکه بالاتر خواهد بود؛ در نتیجه به مقصود خواهد رسید بدون آن که جرمی مرتکب شده باشد؛ و نیز حسود باید بداند که حسد ورزیدن برای او زیان دارد و جز رنج و غم و بیماری و اندوه و بالاخره مرگ ثمری ندارد.
ناراحتی درونی برای همیشه آزارش می‌دهد، و او را در تب و تاب نگه می‌دارد و در زندگی برایش آسودگی باقی نمی‌گذارد. شاعر عرب چه نیکو سروده است:
«یا طالِبَ العَیْشِ فی أمْنٍ وَفی دَعَة مَحْضاً بِلا کَدِرٍ، صَفْواً بِلا رَنَق خَلِّصْ فُؤادَکَ مِنْ غِلٍّ وَ مِنْ حَسَد فَالغِلُّ فی الْقَلْبِ مِثْلُ الغُلِّ فی الْعُنُقِ؛ ای جویای زندگانی بی خطر و آسوده‌ای که تیرگی نداشته باشد، دلت را از تیرگی و حسد، پاکیزه کن؛ چون حقد و حسد در دل، همچون زنجیر در گردن است»
بلکه زنگار دل، ناراحت کننده تر از زنجیر گردن می‌باشد، زنجیر فقط اعضایی را که با آن‌ها سرو کار دارد، ناراحت می‌کند؛ ولی تیرگی حسد که در دل است، همه اعضا و جوارح را ناراحت می‌سازد. چشم حسود از دیدن، ناراحت می‌شود و گوشش از شنیدن و مغزش از دانستن و فهمیدن.
حسود باید بداند که حسد برای دین و دنیایش زیان دارد.
دشمنی با نعمت‌های خدا و ستیز با بهره مندان از نعمت خدا، بزرگ‌ترین بدبختی هاست. چنین کسی سزاوار خشم خدا می‌باشد. اگر حسد شدت پیدا کند و با بی شعوری آمیخته باشد، در خطر انکار عدل خدای خواهد بود.
بالاترین سعادت‌ها و بزرگ‌ترین خوشبختی‌ها، مورد عنایت حق قرار داشتن است. تمام پیغمبران و نیک مردان و خردمندان می‌کوشند که مورد لطف خدا قرار بگیرند؛ و بزرگ‌ترین شقاوت‌ها و بالاترین بدبختی‌ها، مورد خشم و سخط خدا قرار گرفتن است. حسود نادان با کوشش خود، خشم خدا را می‌خرد و با دست خویش، چاه آتشی را می‌کند که خودش در آن می‌افتد.
نعمتی را از کف کسی درآوردن، آیا جز ظلم و ستم است؟ ظالم و ستم کار، نزد همه عقلا منفور است؛ پس حسود می‌کوشد که خود را در زمره ستم کاران قرار دهد و خود را منفور خدا وخلق کند و کیفر خدای عادل را برای خویش آماده سازد.
از شما می‌پرسیم آیا کوششی بی ثمر کردن، و هزاران زیان مالی به خویش رساندن و بی جهت همه کس را با خود دشمن ساختن و کسانی را آماده انتقام گرفتن -که منتظر روزی باشند که ضربت خود را فرود آورند- جز بی چارگی و بدبختی است؟ آیا بالاتر از این بدبختی می‌شود؟
حسود باید بداند که اغلب بداندیشان، در کار خود موفقیت پیدا نمی‌کنند. چه اگر موفق شوند، نباید کسی در جهان دارای نعمتی باشد؛ چون هر که نعمتی دارد، بدون بداندیش نیست؛ حتی خود حسود هم بداندیشان و حسودانی دارد!
حسودی که در حسد خود موفق شود، باید منتظر انتقام محسود باشد؛ چرا که او پیوسته در کمین است که هر جور که بتواند، انتقام خود را از حسود بگیرد.
بعضی به آن، انتقام روزگار می‌گویند؛ برخی دست انتقام طبیعت می‌نامند؛ پاره‌ای آن را اثر وضعی می‌خوانند؛ هر کدام باشد، مقصود یکی است و آن این است که گرداننده آسمان و زمین، این جهان را ول نکرده است که هر کس هرچه دلش بخواهد، بکند و بازخواست نشود و به حسابش نرسند.
هر چند از تعدی حسود، کسی آگاه نشود، حسابگر دقیق جهان آگاه است و کیفرش می‌دهد؛ اگر امروز ندهد، فردا می‌دهد؛ اگر فردا ندهد و چند روزی ستمگر را آزاد گذارد، پس فردا حسابش را می‌رسد؛ پس حسود، بسیار بسیار تیره بخت خواهد بود؛ زیرا در حسدش چه موفق بشود، چه نشود، زیان می‌بیند.
رشک ورزیدن، همچون تیری است که اگر به سوی دشمن رها شود، با همان شدتی که به سوی دشمن می‌رود، برمی گردد و بر چشم تیرانداز می‌نشیند و کورش می‌کند؛ با تیر دومی که می‌اندازد، قلب خود را آماج قرار می‌دهد؛ و با تیر سوم، نقطه‌ای دیگر از پیکرش را می درد؛ و با تیرهای پی درپی، بدن خویش را قطعه قطعه می‌کند، در حالی که دشمنان ایستاده، به این تیرانداز می‌خندند که چرا بر عقل خود نمی‌گرید!

حسود باید بخواند

خواندن کتاب حسد بر هر کس لازم است. چه اگر خواننده حسود نباشد، از مبتلا شدن به حسد جلوگیری می‌کند و اگر حسود باشد، راه نجات از شر حسد را به وی نشان خواهد داد.
حسود خود را روسیاه می‌کند و محسود را روسپید؛ زیرا محسود مظلوم می‌شود و مظلوم مورد عنایت حق باشد و خدا در برابر نعمتی که از او گرفته شده است، نعمتی دیگر به او ارزانی خواهد داشت.
محسود از جهت دیگر نیز روسپیدی دارد و آن این است که دشمن خود را همیشه در عذاب و سوزش می‌بیند. او هیچ گاه آرزوی مرگ چنین دشمنی را نمی‌کند؛ بلکه خواستار است که بماند و بسوزد.
حسد بر خلقت‌ها از قبیل زیبایی، خوش سخنی، آواز، طبع شعر، فرزند کسی بودن و مانند آن، احمقانه‌ترین کارهاست؛ زیرا موفقیت که ندارد، بلکه فقط برای حسود سوختن و افروختن دارد.

حسود باید انجام دهد

آن چه که حسود در مقام عمل باید انجام دهد، چیزی است که در آغاز بر او بسیار تلخ و ناگوار می‌باشد؛ البته دارو تلخ است ولی سرانجام شیرین دارد. حسود باید آن چه را که دلش می‌خواهد نکند؛ مثلاً اگر دلش می‌خواهد که از کسی بد گویی کند و رسوایش سازد، دهان خود را ببندد و دندان بر جگر بگذارد و کلمه‌ای بر زبان نراند، اگر آزردن کسی را می‌خواهد، او را نیازارد؛ اگر می‌خواهد برای نابودی یا سر نگونی کسی به وسایلی متشبث شود، نشود، و به طور کلی خواسته دل را زیر پا بگذارد.
من این سخن را از خود نمی‌گویم؛ بلکه گفته رسول خدا (ص) است که فرمود: «إذا حَسَدْتَ فَلا تَبَع[۱۵۲]؛ هنگامی که رشک ورزیدی، آن را نخواه و در پی آن مرو».

راهنمایی رسول خدا (ص)

آن حضرت راه رهایی از حسد را چنین بیان می‌کند: «وَ یُنْجی مِنْهُ إنْ یَکُفَّ الْاِنْسانُ یَدَهُ وَ یَخْزنَ لِسانَه وَلا یَکُونُ ذاغَمْزٍ علی أخیهِ؛[۱۵۳] از حسد نجات پیدا می‌شود در صورتی که انسان دست خود را ببندد و زبان خود را نگه دارد و با چشم به سوی برادرش اشاره نکند».
حسود باید از هر عضوی که می‌خواهد به وسیله آن زیان برساند، استفاده نکند و علت نام بردن این سه عضو، شاید از این جهت باشد که اگر این سه عضو تحت اختیار آید، دیری نخواهد پایید که بیماری اش شفا خواهد یافت؛ چون اصول زیان رسانیدن، به وسیله یکی ازین سه عضو می‌شود.

تسریع در علاج

اگر حسود بخواهد، بیماری اش زودتر درمان پذیرد و زنگ حسادت را از دل بزداید، نقیض دلخواهش رفتار کند و بر ضد تمایلات خویش قدم بردارد. اگر خواسته دل آن باشد که کسی را به وسیله ذکر عیب‌ها و نقایصش رسوا سازد، نه تنها خاموشی گزیند؛ بلکه زبان خود را در مدح و ستایش او به کار برد.
اگر می‌خواهد به کسی زیانی برساند، او را کمک و یاری می‌کند. اگر در فکر تنزل مقام کسی است، در ترفیع او بکوشد. اگر تمایلات او در پی استهزا و مسخره کردن کسی است، از او احترام و تجلیل کند و نزد دیگران او را بزرگ جلوه دهد و بدین روش ادامه دهد تا به زودی حسد ریشه کن شود.

اصالة الصحة

دیگر از دستورهای درمانی حسد، حمل کردن کار هر کس بر صحیح بودن است. حمل فعل برادر مسلمان بر صحت، یکی از اساسی‌ترین اصول تهذیبی و اجتماعی اسلام است و بزرگ‌ترین راه برای ایجاد سعادت و خوشبختی برای هر جامعه بشری است.
این دستور، درست در نقطه مقابل حسد قرار دارد و از اقسام معالجه ضد به ضد است.
پلیدی حسد، ایجاب می‌کند، که انسان به هر کس، سوءِظن بَرد؛ درباره هیچ کس فضیلتی نشناسد؛ برای کسی راستی گفتار و درستی کردار قائل نشود و اصالة الفساد را درباره هر کس به کار برد.
حسود اگر درست کاری هم از کسی ببیند که نتواند انکار کند، خواهان آن است که به وسیله‌ای، آن را بی ارزش کند. عوام فریبی و ریاکاریش لقب می‌دهد، یا حمل بر بی شعوریش می‌کند، یا می‌گوید: از ترس است، یا تصادف می‌باشد.
درمان حسد، عمل کردن بر ضد این حالات است که با دیده خوش بینی به رفتار و گفتار مردم بنگرد و رفتار مشکوک هر کس را به درستی، حمل کند.
اصالة الصحه و خوش بینی عملی، دوستی وصمیمیت را میان مسلمانان تضمین می‌کند و هم آهنگی را در میان ایشان بر قرار می‌دارد.
بدبختانه این اصل بزرگ اجتماعی در میان مسلمانان فراموش شده است و نقیضش جای آن را گرفته است؛ حتی جای تأسف است که مسلمانان به کافران حسن ظن دارند، ولی به خودشان بدگمانند.
نکته قابل ذکر این که راست و درست شمردن گفتار و رفتار، در مرحله معاشرت، با عدم اعتماد قلبی منافات ندارد و دو موضوع است که هر کدام جای مخصوصی دارد.
موضوع اصالة الصحه، رفتار خارجی ومعاشرت با مسلمانان است و موضوع زیرک بودن مؤمن که «لا یُلْدَغُ الْمُؤمِنُ مِنْ جُحْرٍ مَرّتَیْن[۱۵۴]؛ مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود» اعتماد قلبی است که نباید گول بخورد و بدون تحقیق، مال یا ناموسش را به دست کسی بسپارد.

حرارت ایمان

سومین درمان حسد، حرارت ایمان است؛ یعنی داغی در راه خدا و افروخته شدن برای خدا.
به وسیله حرارت، همه میکرب‌ها را می‌کشند. آن چه را که می‌خواهند از آلودگی پاک کنند، در حرارت صد درجه قرار می‌دهند تا پاکیزه گردد. آهن زنگ زده را وقتی بخواهند، از زنگ پاک کنند در آتش می‌گذارند. پنبه نسوز را وقتی که می‌خواهند از چرک پاکیزه کنند، به آتش می‌افکنند.
عرب می‌گوید: «آخَرُ الْدَواءِ الْکَیُّ؛ آخرین دارو، داغ کردن است» یعنی پس از آن که در علاج مرضی از همه درمان‌ها نومید شدید، بیمار را داغ کنید، که داغی سرآمد داروهاست. بیماری رشک یا میکرب روحی حسد، باید به وسیله حرارت ایمان، داغ شود تا برطرف گردد و قلب زنگ زده، براق و درخشنده شود.
اگر داغی ایمان در قلبی راه یافت، به زودی چرک‌ها و زنگ‌هایش را می‌زداید، و آن را تمیز و پاکیزه می‌سازد.
سابقاً اشاره شد که ضعف ایمان از عوامل رشد حسد است و در برابر آن، شدت ایمان، ریشه حسد را می‌سوزاند و آن را خشک کرده، نابود می‌سازد.
کسی که حرارت ایمان داشته باشد، از دیدن هتک نوامیس الهی و شکستن حرم‌های خدا متأثر می‌شود و می‌سوزد و با خود بنا می‌گذارد که برای خدا قدم بردارد و برای دین فداکاری کند. چنین کسی هدفش دین خواهد بود و بس. دین را وسیله کسب ثروت، کسب شهرت یا آقایی، نفوذ و محبوبیت قرار نمی‌دهد، خدمت گزاری به دین را برای خدا می‌خواهد نه برای خود.
بهترین سعادتی که یک مسلمان می‌تواند به آن برسد، خدمت گزاری به دین برای خداست؛ البته خدمت گزاری به دین یک جور نیست و اقسام مختلفی دارد و هر کس به نوعی می‌تواند به دین خدمت کند.

دعا

چهارمین درمان دعاست. دعا، یعنی دست تضرّع و زاری به درگاه پروردگار دراز کردن و در پیشگاه مقدسش، جبین بر خاک ساییدن و ذات پاکش را خواندن و درمان خواستن از اوست که این بیماری پلید را شفا عنایت فرماید و دل را از زنگ حسد پاکیزه کند؛ چنان که در کتابش می‌فرماید: «ونَزَعنا ما فی صُدورِهم من غلٍ[۱۵۵]؛ آن چه زنگ در سینه‌هاشان بود، زدودیم».
اگر مسلمانی به راستی به خدا پناه برد، پروردگار مهربان نا امیدش نخواهد کرد؛ چون هیچ درخواست کننده‌ای از درگاهش بی مقصود برنمی گردد.
در شرع مطهر اسلام، دعاهایی از آل محمد (ص) رسیده است که خواندن آن‌ها در صفای قلب تأثیر دارد و روح را صفا می‌بخشد. دعای مکارم الاخلاق را از صحیفه امام سجاد (ع) را پیوسته بخوانید.
دعا کردن، وخدا را خواندن، یکی از سعادت‌ها و توفیقات بزرگ و روزنه نجات می‌باشد. اگر سیاه بختی بر کسی چیره شود و تیرگی قلبش را فرا گیرد، توفیق دعا کردن و خدا را خواندن، از وی سلب می‌شود. بدا به حال مسلمانی که بدین پایه برسد!
یکی از بهترین اوقات برای دعا، بعد از نمازهای پنج گانه است در روایت است که پس از هر نماز واجب، دعایی مستجاب است.
اصرار در دعا یکی از بزرگ‌ترین توفیقات خداخوانان می‌باشد. از امیرالمؤمنین (ع) منقول است: «کسی که صد آیه از قرآن را بخواند؛ سپس هفت مرتبه یااللّه بگوید و آن گاه دعا کند، دعایش مستجاب می‌شود[۱۵۶]» بین الطلوعین و بعد از نماز صبح، یکی از بهترین ساعات دعاست.
آن چه در گفتار بهداشت از حسد، راجع به زیاد خواندن قرآن وحفظ کردن، ومانند آن ذکر شد، برای درمان حسد نیز سودمند است و به طور کلی آن چه که انسان را به معنویات نزدیک کند و از مادیات دور کند، داروی درمان حسد خواهد بود.

تلقین به نفس

تلقین نیز یکی از راه‌های پیراستن خویش از صفات رذیله می‌باشد؛ چنان چه به وسیله تلقین آراستن به صفات حمیده نیز میسور است. حسود می‌تواند به وسیله تلقین، خود را از حسد پاک کند. راجع به کیفیت تلقین و انواع تلقین در جلد اول[۱۵۷] سخن رفت و دیگر نیاز به تکرار نیست.
تلقین اگر به صورت فرمان دادن بر خویشتن باشد، فوق العاده مؤثر است؛ به خصوص اگر هر دفعه‌ای که تلقین می‌کند، تأملی کرده، خود را مطالعه کند؛ سپس آن حکم تلقین شده را تصدیق کند و در دل بگوید: «من همین جور هستم» یا «من دیگر این جور نیستم» یا «حالا خوب شده‌ام» در نتیجه هر دفعه دو تلقین می‌شود: یکی با زبان و دیگری در قلب که اثر تلقین زبانی را ادراک می‌کند.
آن چه در بهداشت حسد گفته شد، برای درمان آن نیز سودمند است.

نبرد با فساد، حسد نیست[۱۵۸]

رفع سوء تفاهم

چون سخن درباره حسد پایان یافت، بی مناسبت نیست که رفع سوء تفاهمی بشود.
کسی گمان نکند که مبارزه با دستگاه فساد و کوشش در رسانیدن ظالم به کیفر اعمالش، حسد می‌باشد؛ بلکه نبرد با فاسد و مجاهدت برای کوتاه کردن دست ستم کاران و انتقام از ظالم پسندیده‌ترین کارهاست؛ ولی کسی که به چنین اقدامی مبادرت می‌کند، باید با خویش بیندیشد که آیا حقیقتاً این اقدام بر اثر خیرخواهی برای بشر است، یا سرّ حقیقی مطلب برخاسته از حسد است؛ چون حسود گاهی کارهای خود را مبارزه با فساد نام می‌گذارد و آن را نبرد با دستگاه فساد می‌خواند.
نتیجه این اقدام آن است که پاکان و نیکوکارانی که بخواهند در جهادی مقدس وارد شوند ضعف روحیه پیدا می‌کنند؛ زیرا می‌بینند کسانی که در این راه وارد شده‌اند، سوابق خوبی ندارند و نیت خوشی از آنان دیده نمی‌شود.
یکی از علل دخالت نکردن عده‌ای از پاکان در انقلاب مشروطیت، همین بود؛ با آن که سخن انقلابیون سخنی به جا و درست بود، هنگامی که در نظر خردمندان، گفتار با رفتار چندان تطبیق نداشته باشد، با دیده شک می‌نگرند.
مردمانی که حسد خود را جهاد مقدس نام گذارده‌اند، بسیارند؛ چه آنان که موفقیت یافتند و چه آنان که شکست خوردند، گویند از سخنان پادشاه گذشته است که ملت ایران، با ظلم مبارزه نمی‌کند؛ بلکه با ظالم مبارزه می‌کند؛ یعنی کسانی که با ظالم از در مبارزه داخل می‌شوند، نه برای آن است که ظلم را ریشه کن سازند؛ بلکه از آن جهت است که ظالم را از کار برکنار کنند و خود بر جای آن بنشینند.

مطالعه دقیق

پس کسی که عزم مبارزه با فساد را دارد و خواهان نبرد با ستم کاران است، سزاوار است که خود را دقیقاً تحت مطالعه قرار دهد که آیا این اقدام از سوء نیت است؛ آیا از حسد و جاه طلبی برخاسته است یا از روی حقیقت وعدالت پرستی و خیرخواهی مردم ریشه گرفته است؟ زیرا اقدام در هر دو صورت یک جور است؛ تنها تفاوت در علل است و تشخیص آن بسیار مشکل و دقیق می‌باشد.
بسیاری از کارهاست که اگر با نیت خیر باشد کاری است پسندیده و اگر با نیت شر باشد، کاری است ناپسند. شما به کودک یتیمی که بر او ولایت دارید، سیلی بزنید، اگر به قصد تأدیب باشد، کار نیکی است و اگر به قصد دیگری باشد، کار بدی است؛ اوّلی خدمت است ودومی جنایت. به بیچاره‌ای پولی بدهید؛ اگر برای خدا باشد و مقصود کمک باشد، زیباست و اگر مقصود استثمار و استعمار باشد، بسیار زشت است.
نماز، بالاترین عبادت هاست؛ ولی اگر به قصد ریا انجام شود، باطل است وگناه.
اگر خواسته باشیم برای توضیح این نکته مثال بیاوریم، بسیار است؛ مقصود اشاره‌ای بود به این نکته.
اگر کسی پس از تأمل دقیق تشخیص داد که اقدامش از روحیه‌ای فاسد برخاسته است، در صورتی که نتواند نیت خود را خالص کند اگر از مبارزه دست بردارد، برای خویش سعادتی فراهم کرده است؛ ولی باز می‌گویم که خود خواهی مانع از تشخیص نشود و او را گول نزند.
کمک کردن و نیکوکاری کردن اگر مشکوک باشد که از نیت پاک برخاسته است یانه، انجام دادنش خوب است؛ چون سود موقتی دیگران در آن است؛ ولی مبارزه‌ای که مشکوک باشد، نباید اقدام کرد؛ چون از آغاز زیان کاری است.

نبرد با فساد در نظر حق

مبارزه با ظلم و بیدادگری و کفر در نظر خدا بسیار پسندیده است و خداوند متعال بذل جان را که از همه چیز عزیزتر است - در این راه زیبا شمرده است. قرآن می‌گوید: «لا تَحْسَبَنَّ الّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ اْللّهِ أمْواتاً بَلْ أحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرزَقُونَ[۱۵۹]؛ مپندارید کسانی را که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده‌اند؛ بلکه آن‌ها زنده‌اند، نزد پروردگارشان روزی دارند».
خردمندان جهان نیز جانبازی در راه حقّ را زیبا و پسندیده می‌شمارند و برای فداکاران و از جان گذشتگان - زنده و مرده - مقامی بلند و منزلتی ارجمند قائل می‌شوند. باز ماندگان شهیدان را مورد احترام قرار می‌دهند، دولت‌هایی که از نیکوکاری دم می‌زنند، بازماندگان شهیدان را نشان‌هایی می‌دهند و برای آنان ماهیانه مقرر می‌دارند.
مبارزه با دستگاه فساد و دفاع از حق و عدالت، همیشه سیرت پاکان و نیک مردان بوده است؛ اینان هیچ گاه به دستگاه فساد، روی خوش نشان نداده‌اند. اگر رسول خدا (ص) کوچک‌ترین موافقتی با دستگاه فساد قریش می‌نمود وروی خوشی به بنی مخزوم و بنی عبدالدار نشان می‌داد، پادشاه عربستان و ثروتمندترین مرد عرب می‌شد؛ زیرا قریش آماده بود که اگر آن حضرت دست از مخالفت با بت بردارد، هرکدام نیمی از هستی خود را به حضرتش بدهند.
هنگامی که عبداللّه بن عباس و مغیره به امیرالمؤمنین (ع) پیشنهاد کردند که برای چند روزی معاویه را در امارت شام بگذارد و او را عزل نکند، حضرت بر آشفت و گفت: محال است که من فرمانروای مؤمنین باشم و بگذارم ستمگری بر مسلمانان حکومت کند، لذا معاویه را از شام و ابن عامر را از بصره وابن سرح را از مصر عزل فرمود.
آری، روش پاکان چنین است که در نخستین روز زمام داری همت به ریشه کن کردن ظلم می‌کنند.
حسین (ع) اگر با یزید مخالفت نمی‌کرد، هر چه می‌خواست، نصیبش می‌شد. امامان (ع) از نخستین تا حضرت عسکری (ع) اگر با دستگاه‌های فساد و حکومت‌های اموی وعباسی مخالفت نمی‌کردند و می‌گذاشتند که آنان به ظلم و تعدی خود ادامه دهند، هیچ کدام مسموم و مقتول نمی‌شدند و بخشی از عمر خود را در زندان‌ها به سر نمی‌بردند و با کنده و زنجیر، هم آغوش نبودند.

راست گو کدام است

دو دسته‌ای که با هم مبارزه می‌کنند، هر کدام نبرد خود را جهاد مقدس و برای خیرخواهی بشر و ایجاد عدالت نام می‌گذارند؛ ولی از رفتارهای آن دو دسته می‌توان پی برد که کدام یک راست گو هست، یا هر دو دروغ گویند. کدام، فتح و پیروزی را برای عدالت می‌خواهد و کدام برای جاه طلبی و کشور گشایی. عدالت خواهان و بشردوستان چنینند که اگر خیرخواهی و نیکوکاری موجب تأخیر پیروزی و فتحشان گردد، از آن دریغ نمی‌کنند؛ زیرا هدفشان نیکوکاری است، نه فتح، و فتح را برای نیکوکاری می‌خواهند وبس. در جهاد صفین، سپاهیان علی (ع) بر حسب فرمان آن حضرت راهی را که از آن آب می‌آوردند باز گذاشتند. معاویه غنیمت شمرد و آن جا را اشغال کرد و از آب بردن برای سپاه امیرالمؤمنین (ع) جلوگیری کرد.
یاران علی (ع) با حمله‌ای دلیرانه آن جا را گرفتند و لشکر معاویه را راندند و خواستند نگذارند که لشکر شام آب ببرد؛ ولی علی (ع) فرمود آن را نبندید.
در نظر خیرخواهان بشر، شام و کوفه یکی است و دشمن و دوست همانندند، نبرد آنان برای نشر فضیلت است؛ نه برای کشور گشایی.
هنگامی که حسین (ع) -پسر علی (ع)- با سپاه حرّ روبه رو شد، سپاه دشمن تشنه بود. حضرتش همه را سیراب کرد؛ حتی اسبان و شتران آن‌ها را از تشنگی بیرون آورد.
شاید در اثر همین کار بود که که سرانجام، حرّ بیدار شد و از سپاه دشمن روگردانید و به سپاه دوست ملحق گردید. حرّ از یک طرف آب بستن سپاه یزید را برکودکان رسول خدا (ص) دید و از طرف دیگر آب دادن حسین (ع) را به سپاه مسلح دشمن دیده بود، او حُرّ بود؛ یعنی آزاد، برده مال و جاه و مقام نبود.

زیر بار ظلم نرفتن

تن به ستم ندادن و زیر بار ظلم نرفتن از عالی‌ترین صفات انسانی است. ناتوان هرچه ناتوان باشد، باید زیر بار ظلم نرود و بکوشد که ظالم را سرجای خودش بنشاند، تا ریشه ظلم از جهان کنده شود.
اگر ستم کاران دریابند که در هر زمان کسانی هستند که با ظلم و بیدادگری به مبارزه بر می‌خیزند، فکر تعدی و ستمگری از مغز آنان بیرون خواهد رفت.
قرآن می‌گوید: «لا یُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالْسُوءِ مِنَ الْقَوْلِ إلاَّ مَنْ ظُلِمَ؛[۱۶۰] خدا بدگویی را دوست ندارد مگر از مظلوم».
خدای از غیبت بیزار است؛ ولی آن را از مظلوم دربازه ظالم، روا می‌شمرد.
منتقم مظلومان، خداست که انتقام بی چارگان و ناتوانان را از قدرتمندان خواهد گرفت.
یکی از نام‌های روز قیامت، «یوم الجزا» است؛ یعنی روز سزا. آن روز، روزی است که هر کس به سزای عمل خود می‌رسد؛ نیکوکاران پاداش می‌گیرند و جنایت کاران کیفر.
زیر بار ظلم نرفتن و با ظالم مبارزه کردن و جان در این راه دادن را عرب «اباءِ الضیلم» می‌گوید و آن را صفت مردان با شهامت و رشید می‌داند و کسانی را که زیر بار بیدادگری نرفته‌اند، «أباة الضلیم» لقب می‌دهد.

نمونه کامل

اگر خواسته باشیم نمونه کاملی از زیر بار ظلم نرفتن و مبارزه با ظلم کردن را بیابیم، صفحات تاریخ، حسین (ع) را به ما نشان می‌دهد. حسین (ع) زیر بار بیدادگری نرفت و جان دادن در شرافت و بزرگواری را بر قبول ننگ اطاعت یزید مقدم داشت.
خودش می‌گوید: «یَأبیَ اللّهُ لَنا ذلک وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤمنین وحجورٌ طابتْ وَ طَهُرتْ وأنوف حمیّة و نفوس أبیّة مِنْ أنْ نؤثر طاعة اللِئامِ عَلی مَصارِعِ الکِرامِ؛[۱۶۱] خدای خوش ندارد، رسول خدا (ص) و مردم با ایمان و سرشت‌های پاک و پاکیزه و مغزهای غیرتمند و روان عالی، دوست ندارند و بیزارند که اطاعت پلیدان بر جان دادن کریمان مقدم شود».
هنگامی که ابن ابی الحدید رشته سخنش به افرادی می‌رسند که زیر بار ظلم نمی‌روند، می‌گوید:
«وسرور آن‌ها کسی که غیرت و مردانگی را به مردم آموخت و نشان داد که مرگ در زیر سایه شمشیر از زندگی کردن در خواری، برتر است، همانا ابوعبداللّه حسین بن علی بن ابی طالب (ع) بود که به او امان داده شد که با یارانش زنده بماند؛ ولی زیر بار چنین ذلتی نرفت».
زیر بار ستم نرفتن و در برابر ظلم ظالم تسلیم نشدن، درست نقطه مقابل چاپلوسی و تملق قرار دارد؛ هر قدر آن زیبا و پسندیده است، این زشت و ناپسند می‌باشد.
بعضی از مسلمانان امروز، روشی در پیش گرفته‌اند که درست نقطه مقابل روش امام حسین (ع) است؛ برای یک ساعت زنده ماندن، آماده‌اند که همه گونه ذلت و خواری را تحمل کنند. شعار اینان این است: زندگی هر چند ننگین باشد از مرگ هرچند با افتخار و سعادت باشد، برتر است؛ لذا در انجام دادن اوامر کافران و همراهی با دستگاه فساد، بر یک دیگر سبقت می‌جویند.
از آیه‌ای که در ستایش پاکیزه دلان ذکر شد[۱۶۲] و از حدیثی که در درمان حسد از رسول خدا (ص)[۱۶۳] نقل گردید، استفاده می‌شود که دشمنی با کفار و بیگانگان، بسیار پسندیده است و حسد نمی‌باشد.

پانویس

  1. آیه ۱۰۳
  2. آیه ۱۰
  3. آیه ۱۰۴
  4. آیه ۳۲
  5. آیه ۹
  6. آیه ۱۲
  7. اقتباس از قطعه‌ای است از زیارت جامعه کبیره
  8. اسراء (۱۷) آیه ۲۳و ۲۴
  9. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۵۷
  10. همان، ص ۱۵۹
  11. همان، ص ۱۶۳
  12. رساله حقوق
  13. سفینة البحار، (چاپ دو جلدی) ج ۱، ص ۵۵
  14. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۵۱، ح ۴
  15. همان، ص ۶۶۶، ح ۲
  16. همان، ص ۶۶۸
  17. صبحی صالح، نهج البلاغه، حکمت ۱۳۴
  18. همان، حکمت ۲۳۹
  19. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۶۵
  20. همان، ص ۶۵۸
  21. بحار الأنوار، ج ۷۲، ص ۱۳۷، ح ۴
  22. تحف العقول، ص ۲۷۰
  23. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۶۵
  24. همان، ص ۱۶۳
  25. همان، ص ۱۶۳
  26. همان، ج ۲، ص ۱۲۰
  27. وسائل، ج ۲، ص ۲۰۳
  28. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۹۲
  29. همان، ص ۱۹۶
  30. همان، ص ۱۹۶
  31. همان، ص ۱۸۸
  32. در این جا جمله‌ای است که درست معنایش دانسته نشد
  33. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۹۰
  34. همان، ص ۱۱۶
  35. همان، ص ۱۱۹
  36. ذمّی: خداپرست غیر مسلمانی است که در پناه دولت اسلام باشد
  37. ذمّی: خداپرست غیر مسلمانی است که در پناه دولت اسلام باشد
  38. اصول کافی، ج ۲، ص ۶۶۹
  39. همان، ص ۱۴۴
  40. همان، ص ۱۴۵
  41. همان، ص ۱۴۲
  42. همان، ص ۱۴۲
  43. همان، ص ۱۴۹
  44. همان، ص ۱۴۸
  45. همان، ص ۱۰۵
  46. همان، ص ۱۰۴
  47. همان، ص ۱۱۰
  48. همان، ص ۱۰۷
  49. همان، ص ۴۸۷
  50. همان، ص ۵۰۷
  51. بقره (۲) آیه ۱۵۹
  52. آل عمران (۳) آیه ۱۲۰
  53. نساء (۴) آیه ۳۲
  54. نساء (۴) آیه ۵۴
  55. اعراف (۷) آیه ۴۳
  56. حشر (۵۹) آیه ۱۰
  57. فلق (۱۱۳) آیه ۵
  58. شب پنج شنبه، چهارم ربیع الأول ۱۳۷۰ مطابق با بیست وسوم آذر ۱۳۲۹
  59. وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج ۱۱، ص ۲۹۲
  60. وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج ۱۱، ص ۲۹۲
  61. همان، ص ۲۹۳؛ اصول کافی، ج ۲، ص ۳۰۷
  62. مائدة (۵) آیه ۳۰
  63. فلق (۱۱۳)
  64. شب پنج شنبه، یازدهم ربیع الأول ۱۳۷۰ مطابق با سی ام آذر ۱۳۲۹
  65. نهج البلاغه، خطبه ۲۳
  66. کتاب سلیم بن قیس، ج ۲، ص ۸۷۱
  67. شب پنج شنبه، هیجدهم ربیع الاول ۱۳۷۰ مطابق با هفتم دی ماه ۱۳۲۹.
  68. شب پنج شنبه، بیست وپنجم ربیع الاول ۱۳۷۰ مطابق با چهاردهم دی ماه ۱۳۲۹
  69. الطبقات، ج ۳، ص ۲۵۷۲۳۰. موطأ مالک، ج ۲، ص ۸۹۴، ط مصر
  70. بحار الأنوار، ج ۳۶، ص ۶۰، ح ۳
  71. حج (۲۲) آیه ۱۱
  72. سفینة البحار، ج ۱، ص ۵۹۸، ماده حسد
  73. همان، ص ۵۹۸
  74. این جمله معنی دیگری دارد که بعداً به آن اشاره خواهد شد
  75. بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۴۱. در آنجا آمده: للّه درّ الحسد حیث بدأ بصاحبه فَقَتَلَهُ
  76. سخنرانی شب پنج شنبه، نهم ربیع الآخر سال ۱۳۷۰ مطابق با بیست وهشتم دی ماه ۱۳۲۹
  77. مصابح الشریعة، باب ۵۱، ص ۲۸۶
  78. المحجّة البیضاء، ج ۵، ص ۳۲۷
  79. همان، ص ۳۲۸. روایت از امام صادق (ع) است
  80. نساء (۴) آیه ۱۴۱
  81. سخنرانی شب پنج شنبه شانزدهم ربیع الآخر سال ۱۳۷۰ مطابق با پنجم بهمن سال ۱۳۲۹
  82. بحار الأنوار، ج ۷۱، ص ۳۵۸
  83. سخنرانی شب پنج شنبه بیست وسوم ربیع الآخر سال ۱۳۷۰ مطابق با دوازدهم بهمن سال ۱۳۲۹
  84. المحجّة البیضاء، ج ۵، ص ۳۲۶
  85. سخنرانی شب پنج شنبه اول جمادی الاولی سال ۱۳۷۰ مطابق با نوزدهم بهمن سال ۱۳۲۹
  86. حجرات (۴۹) آیه ۱۲: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از بسیاری از گمان‌ها بپرهیزید که پاره‌ای از گمان‌ها گناه است
  87. نور (۲۴) آیه ۱۲: چرا هنگامی که آن (بهتان) را شنیدید، مردان و زنان مؤمن گمان نیک به خود نبردند و نگفتند: «این بهتانی آشکار است»؟
  88. مقصود ریختن دندان‌های خدیجه است
  89. مقصود خود عایشه است
  90. سخنرانی شب پنج شنبه هشتم جمادی الاولی سال ۱۳۷۰ مطابق با بیست وششم بهمن سال ۱۳۲۹
  91. چشم درد
  92. بحار الأنوار، ج ۲، ص ۷۲
  93. بقره (۲) آیه ۱۵۹
  94. سخنرانی شب پنج شنبه پانزدهم جمادی الاولی سال ۱۳۷۰ مطابق با سوم اسفند سال ۱۳۲۹
  95. سخنرانی شب پنج شنبه بیست و دوم جمادی الاولی سال ۱۳۷۰ مطابق با دهم اسفند سال ۱۳۲۹
  96. نجران: بخشی از عربستان
  97. کافی، ج ۱، باب «إنَّ الأئمة هم الناس المحسودون...»
  98. المحجة البیضاء، ج ۵، ص ۳۲۷
  99. بُرَیْدَة بن حُصَیْب از قبیله اسلم است. هنگام هجرت رسول خدا (ص) به مدینه بر اثر تحریک کفار قریش بر سر راه آن حضرت آمد و قصد سوئی داشت؛ ولی پس از زیارت آن حضرت اسلام آورد و از جامه اش پرچمی برای آن حضرت درست کرد و با شصت تن از افراد عشیره اش در رکاب آن حضرت وارد مدینه شد
  100. عِمْران بن حُصَیْن از قبیله خُزاعه است. افراد این قبیله پیش از آن که اسلام بیاورند، از دوستان رسول خدا (ص) به شمار می‌آمدند، عمران از فضلا و فقهای اصحاب رسول خدا (ص) شمرده می‌شد، و بعضی او را مستجاب الدعوة گفته‌اند؛ در فتح مکه پرچم خُزاعة در دست او بود
  101. نساء (۴) آیه ۵۴
  102. این گفتار بدون تاریخ است
  103. آل عمران (۳) آیه ۱۲۰
  104. بقره (۲) آیه ۱۶–۸
  105. آل عمران، (۳)آیه ۱۱۹
  106. این گفتار چون بعداً افزوده شده است، تاریخ ندارد
  107. نساء (۴) آیه ۳۲
  108. وسائل الشیعه، ج ۸، ص ۵۷۱
  109. امالی شیخ طوسی، چاپ مؤسسه بعثت، ص ۶۳۶
  110. تفسیر نور الثقلین، ج ۱، ص ۴۷۵
  111. حشر (۵۹) آیه ۱۰.
  112. سخنرانی شب پنج شنبه بیست و نهم جمادی الاولی سال ۱۳۷۰ مطابق با هفدهم اسفند ۱۳۲۹
  113. اعراف (۷) آیه ۴۳
  114. بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۵۵
  115. حشر (۵۹) آیه ۱۰
  116. سخنرانی شب پنج شنبه سیزدهم جمادی الآخر، سال ۱۳۷۰ مطابق با یکم فروردین ۱۳۳۰
  117. فلق (۱۱۳) آیه ۵
  118. آل عمران (۳) آیه ۱۲۰
  119. روایتی به این مضمون از امام صادق (ع) در امالی شیخ صدوق، ص ۶۶۸ نقل شده است
  120. آل عمران (۳) آیه ۱۲۰
  121. آل عمران (۳) آیه ۱۰۰
  122. آل عمران (۳) آیه ۱۲۰
  123. سخنرانی شب پنج شنبه بیستم جمادی الآخر، سال ۱۳۷۰ مطابق با هشتم فروردین سال ۱۳۳۰
  124. سفینة البحار، ج ۱، ص ۵۹۸، ماده حسد
  125. بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۹۵
  126. آل عمران (۳) آیه ۱۲۰
  127. سخنرانی شب پنج شنبه بیست و هفتم جمادی الآخر سال ۱۳۷۰ مطابق با پانزدهم فروردین ۱۳۳۰
  128. سفینة البحار، ج ۱، ص ۶۰۰، ماده حسد
  129. آل عمران (۳) آیه ۱۰۳
  130. بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۵۲
  131. شب پنج شنبه پنجم رجب سال ۱۳۷۰ مطابق با بیست و دوم فروردین سال ۱۳۳۰
  132. زخرف (۴۳) آیه ۳۱
  133. انعام (۶) آیه ۵۳
  134. شب پنج شنبه نوزدهم رجب سال ۱۳۷۰ مطابق با پنجم اردیبهشت سال ۱۳۳۰
  135. بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۵۰. در آن جا روایت این گونه آمده است: «عن أبی عبداللّه (ع): إنَّ المؤمنَ یغبط و لا یَحسد و المنافقَ یحسُد و لا یغبط.»
  136. شب پنج شنبه بیست و ششم رجب سال ۱۳۷۰ مطابق با دوازدهم اردیبهشت سال ۱۳۳۰
  137. مصباح الشریعة، باب ۵۱، ص ۲۸۵
  138. سفینة البحار، ج ۱، ص ۵۹۸، ماده حسد
  139. تصنیف غرر الحکم، ص ۳۰۰
  140. بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۵۲
  141. نهج البلاغه، حکمت ۲۵۶
  142. سفینة البحار، ج ۱، ص ۵۹۹، ماده حسد
  143. حج (۲۲) آیه ۱۱
  144. شب پنج شنبه سوم شعبان سال ۱۳۷۰ مطابق با نوزدهم اردیبهشت سال ۱۳۳۰
  145. سفینة البحار، ج ۱، ص ۵۹۹، باب حسد
  146. شب پنج شنبه دهم شعبان سال ۱۳۷۰ مطابق با بیست و ششم اردیبهشت سال ۱۳۳۰
  147. شب پنج شنبه هفدهم شعبان سال ۱۳۷۰ مطابق با دوم خرداد سال ۱۳۳۰
  148. شب پنج شنبه بیست و چهارم شعبان سال ۱۳۷۰ مطابق با نهم خرداد سال ۱۳۳۰
  149. بقره (۲) آیه ۱۹
  150. بقره (۲) آیه ۲۳۷
  151. این گفتار تاریخ ندارد
  152. بحار الأنوار، ج ۷۴، ص ۱۵۳، ح ۱۲۲
  153. همان، ج ۷۰، ص ۲۵۳، ح ۲۰
  154. همان، ج ۲۰، ص ۱۴۴
  155. سوره اعراف (۷) آیه ۴۳
  156. عدة الداعی و نجاح الساعی، احمد بن فهد الحلی، ص ۲۹۷، ط دار الکتاب الاسلامی
  157. مراد مؤلف، کتاب استقامت است
  158. این گفتار نیز بدون تاریخ است
  159. آل عمران (۳) آیه ۱۶۹
  160. نساء (۴) آیه ۱۴۸
  161. کلمات الامام الحسین (ع)، ص ۴۲۳
  162. ص ۱۸۳
  163. ص ۲۹۹
بازگشت به کتب منکر اخلاقی