کتابخانه:تقوی و اخلاق قرآنی ج1

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
تقوی و اخلاق قرآنی: انسان ساخته اخلاق خویش ج1
مشخصات کتاب
Taghva va akhlagh qoran-tabrizi.jpg
نویسنده محسن موسوی تبریزی
زبان فارسی
ناشر نورعلی نور
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۱
شابک ۹۶۴-۸۰۱۶-۰۱
دانلود PDF


محتویات

درآمد

حضرت امیر المؤمنین و امام المتقین علی علیه السّلام: «التّقی رئیس الأخلاق» نهج البلاغه، حکمت ۴۱۰ «تقوا پیشوای ارزشها و اساس اخلاق بوده و در رأس آن قرار دارد»


تحمید

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

بسم اللّه و صلّی اللّه علی محمّد و آله و أفوّض أمری إلی اللّه إنّ اللّه بصر بالعباد.

حسبی اللّه لا إله إلّا هو علیه توکّلت و هو ربّ العرش العظیم.

أللّهمّ إنّی أسئلک بحقّ محمّد و آل محمّد علیک صلّ علی محمّد و آل محمّد و اجعل النّور فی بصری و البصیرة فی دینی و الیقین فی قلبی و الإخلاص فی عملی و السّلامة فی نفسی و اهدنی لما اختلف فیه من الحقّ بإذنک إنّک تهدی من تشاء إلی صراط مستقیم.


الحمد للّه ربّ العالمین

شکر خداوند تبارک و تعالی را که ما را مدرک آفرید و برای ما فهم و شعور عنایت کرد، حمد او را که به ما علم و بیان آموخت و طریق کمال را در نهادمان نهاد.

او کمال مطلق بوده و ناب هر کمالی عین وجود اوست.

او زیباست و عالم را زیبا و انسان را زیباترین آفریده، و از انسان صحیحترین عقائد و سالمترین افکار و بهترین اعمال و زیباترین اخلاق خواسته است، زیبایی انسان را در معرفت و اخلاق قرار داد، و آن دو را در کتاب زیبای خود بیان کرده و بنده و رسول خود را هم به آن دو ستود.

درود بر بنده خاصّ او، و آئینه جمال و جلال و زیبایی او، حضرت خاتم محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله که ما را به توحید و معرفت و تقوا و اخلاق دعوت نمود.

و درود بر خاندان پاک او که در عصمت و طهارت و پاکی، ناب و نمونه اولیاء خدا، و سرآمد عالم انسانیت هستند

مقدّمه

با علوم اسلامی اعم از معارف، اخلاق، تاریخ، تعلیم و تربیت، تفسیر، حدیث، فلسفه و یا مسائل سیاسی و اقتصادی و خلاصه آنچه که مربوط به علوم و مسائل اسلامی است، هرگز نباید به صورت کلاس رسمی برخورد کرد؛ بلکه این مسائل برای فهمیدن و درک کردن و اعتقاد پیدا کردن و ایمان آوردن و سرانجام، عمل کردن است.

ما مکلفیم با مفاهیم اسلامی، قرآن، حدیث، سیاست و اقتصاد و فلسفه اسلامی تا آن جایی که امکان دارد آشنا بشویم، البته لزومی ندارد همه در معارف اسلامی متخصص باشند، ولی آموختن آنها تا حدودی لازم است، بلکه یک شخص مسلمان باید معتقدات خود را بر مبنای ادله عقلی تقویت و محکم کند.

یک شخص مسلمان باید تا حدودی تاریخ اسلام را بداند و با قرآن، حدیث، نهج البلاغه و کلمات امیر مؤمنان آشنا باشد.

باید بداند اخلاق اسلامی چیست و موارد و کاربرد آن در کجاست؟ تا بتواند رفتار و کردار و افکار خود را با آن تطبیق دهد.

بنابراین؛ باید از اینکه این قبیل کلاس‌ها، رسمی و برای نمره و امتحان باشد دوری کرد، باید جدّی بوده و اهمیّت داد، باید دنبال کرده و به اخلاق اسلامی و تقوا متخلّق شد، و باید در حدّ امکان آن را نشر و تبلیغ کرد.

انسان باید به اسلام خدمت کند و اسلام را به دیگران بیان و شرح دهد، تا اسلام را نفهمده نمی‌توان آن را تبیین کرد، و تا عمل نباشد چگونه می‌شد به دیگران توصیه و تبلیغ کرد؟ و چگونه در بیانمان تأثیر خواهد بود؟ وقتی انسان فهمید و عمل کرد وظیفه تمام و تبلیغ هم مؤثّر خواهد بود.

مسئله اخلاق، مسئله‌ای نیست که به صورت کلاس‌های معمولی، برگزار شود؛ بلکه در این جلسات می‌آییم با هم می‌نشینیم و صحبت می‌کنیم. خداوند منّان توفیق بدهد تا همه، روی این مطالب عمل داشته باشیم.

مثلا امتحان درس اخلاق، عمل است؛ انسان باید اخلاق را در عمل امتحان بدهد، فهمیدن اخلاق به تنهائی آن چنان تأثیری نداشته و کافی نیست.

شما باید به این مسئله توجه داشته باشید: که بین این کلاس و کلاس‌های دیگر فرق است، خداوند اگر توفیق بدهد در خدمت شما خواهیم بود و مسائل را مطابق آیات و روایات عرض خواهیم کرد، و همین آیات و روایات مورد استناد ما خواهد بود، یک منبع خاص و یا کتاب خاص مورد نظر ما نیست.

برادران و خواهران آنچه را که گفته می‌شود یادداشت کنند و بعد روی آن مطالعه نمایند، و در روایاتی که ذکر خواهد شد مطالعه کنید، دقت کنید و این روایات را به ذهنتان بسپارید، حفظ کنید و همیشه در مقابل دید و ذهن خویش قرار دهید.

ائمه اطهار علیهم السّلام این سخنان نورانی را نگفته‌اند که فقط در کتاب‌ها یا در اذهان و یا در قلب‌ها بماند، قلب انسان کانون توحید است، عقل انسان را به خدا دعوت می‌کند، وجدان انسان را به اخلاق و ادب و تربیت، دعوت می‌کند همه اینها برای این است که انسان در حرکات، کلمات و در برخوردهای خویش نسبت به جامعه و خانواده و افراد دیگر و حتّی خودش و به ویژه نسبت به خداوند متعال، مؤدب باشد و آداب ویژه هر کدام را در جای خود مراعات کند، ادب در هر چیزی معنای خاص خودش را دارد، ادب در مقابل خداوند یک نوع معنا، در مقابل قرآن یک معنای دیگر، و در مقابل افراد معنای ویژه خود را دارد، و در علوم سیاسی و علوم اجتماعی معنای دیگری دارد.

انسان باید ادب داشته باشد، یعنی در هر زمینه‌ای آداب اسلامی را بداند و آن را در عمل مراعات کند، خصوصا ادب مع اللّه و ادب محضر خدای سبحان را بطور دائم با تمام وجود مورد توجه و عمل قرار دهد.

بنابراین، توجه داشته باشید که این کلاس، یک جلسه انس است نه صرفا به عنوان یک کلاس رسمی، ان شاء اللّه محور بحث‌های ما تقوا خواهد بود، شاید به طور منظم و بخش به بخش بر مبنای سرفصل‌ها بحث نشود، روش صحبت در این مسائل، این نیست که ما بخواهیم کلاسیکش کرده و به آن رسمیت بدهیم.

آنچه که در این کلاس‌ها مطرح می‌گردد، صرفا آیات قرآن و کلمات نورانی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السّلام و شرح و تفسیر آنها خواهد بود؛ زیرا در وجود ما آن شایستگی نیست که این‌گونه سفارش و توصیه‌ها را از خود بگوییم و از قلب ما برخواسته باشد و در قلب پاک شما پیاده شود، ما فقط واسطه‌ای خواهیم بود که آن کلمات را برای شما نقل کنیم.

محور بحث ما، یعنی تقوا؛ شاخه‌های مختلفی دارد و بحث‌های مختلفی پیش خواهد آمد، و آیات و روایات زیادی مطرح خواهد شد. ان شاء اللّه تعالی.


بخش اول اخلاق و تقوا

اشاره

معنای لغوی اخلاق

اشاره

خلق و خلق هر دو از یک ماده هستند با این فرق که خلق به ترکیب طبیعی و اندام مادی و ظاهری انسان، و خلق به اندام باطنی انسان مربوط است. هرچه انسان در مورد خلق[۱] انجام بدهد برای بدنش مفید است، مثلا باید بهداشت را رعایت کند تا مریض نشود و اگر مریض شد، هرچه زودتر باید به مداوای آن بپردازد تا بیماری ادامه پیدا نکرده و به قسمت‌های دیگر بدن آسیب نرساند، این کارها خدمت به خلق است. ولی خلق مربوط به باطن انسان و کمالات و فضایل اخلاقی اوست که در صورت کسب کمالات و مراعات فضائل، باطن انسان ساخته می‌شود، انسان با عمل و اخلاق خویش، هویّت و ماهیّت خود را می‌سازد.

اخلاق از ارکان اسلام است

واژه اخلاق اسلامی از جمله واژه‌هایی است که در بین مسلمانان زیاد به کار برده شده و بسیار کاربرد دارد، در کتاب‌ها مطالب بسیاری درباره آن نوشته و یا گفته‌اند.

مکتب‌های اخلاقی بسیاری در جهان و در تاریخ اسلام پدید آمده است.

اخلاق در بینش اسلامی و قرآن، و روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام، از اهمیت خاصی برخوردار است.

از جمله عمده‌ترین موضوعاتی که در قرآن و در سیره و سنت پیامبر اسلام و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام همیشه مورد توجه قرار گرفته- هم به صورت گفتار و هم به صورت عمل- مسئله اخلاق است.

اخلاق را نمی‌توان از اسلام جدا کرد، اخلاق یکی از اساسی‌ترین ارکان اسلام و از جمله اساسی‌ترین ارکان ایمان و از پایه‌های کمال انسان بحساب می‌آید؛ تا آنجا که خداوند متعال در قرآن، پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله را از این طریق؛ یعنی از بعد اخلاقی؛ مورد عنایت قرار داده و تمجید کرده است. پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله اشرف مخلوقات و واسطه فیض الاهی، رحمة للعالمین است، در عین حال قرآن پیامبر را از جهت اخلاق بیشتر مورد توجه قرار داده و او را بعظمت یاد می‌کند: إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ [۲]

اخلاق مهمترین عامل پیشرفت اسلام

یکی از علت‌های اساسی پیشرفت اسلام و نفوذ پیامبر اکرم در قلب مردم؛ با توجه به مدت کوتاه رسالت پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله در زمان حیات خویش، همین مسئله اخلاق پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است، این مطلب در قرآن هم مورد عنایت ذات اقدس الاهی قرار گرفته است:

فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ [۳]

این قبیل آیات باید مبانی حرکات اجتماعی ما باشد.

اخلاق پسندیده پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در زندگی فردی و در روابط اجتماعی، رأفت و محبت پیامبر نسبت به افراد، عفو و اغماض، تواضع و فروتنی او در مقابل انسان‌ها، بزرگترین عامل پیشرفت سریع اسلام در بین انسان‌ها بوده است.

نفوذ پیامبر در دل‌ها از عنایات الاهی است؛ خداوند متعال این لطف و عنایت را در حق پیامبر ارزانی داشت: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ ... [۴]

انسان‌ها از خود چیزی ندارند

ما هرچه داریم از خداست، از خود چیزی نداریم، وجود، علم، قدرت و همه چیز ما از خداست، او خالق قدرت قدرتمند است او «علیم» و «محیط» و «شهید» بر همه چیز است و عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ [۵] است، و بر ایجاد هر چیزی که شیئیّت دارد و امر ممکن وجودی است قدرت دارد، او بر همه چیز محیط است و احاطه قیّومی دارد و چون احاطه دارد پس:

هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ عَلِیمٌ [۶]

این چهار اسم، از اسمای حسنای الاهی است و جامع این صفات و أسماء دیگر، اسم «المحیط» است إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ مُحِیطٌ [۷] ذات اقدس الاهی محیط بر همه چیز است.

رسیدن به این مطلب که ما چیزی از خودمان نداریم، خود، کمال بسیار عظیمی است که در این صورت همه چیز را از خدا و خدا را بر همه چیز و بر همه‌کس و در همه حال، حاضر و ناظر خواهیم دانست.

برای تقریب ذهن مثالی می‌آوریم: اگر شاخصی به طرف خورشید در روی زمین قرار دهید این شاخص از نور خورشید سایه‌ای خواهد داشت، آن سایه جز وابستگی به شاخص چیز دیگری نخواهد بود، تا زمانی که شاخص و عنایت شاخص هست آن سایه هم وجود دارد، اگر شاخص نباشد و یا عنایت شاخص قطع بشود، سایه هم از بین می‌رود، سایه جز وابستگی به شاخص چیز دیگری نیست، مثال بهتر و دقیقتر مثال مرآت است، یعنی صورتی که در آئینه، صاحب صورت را نشان می‌دهد، و همچنین صورت ذهنی انسان نسبت به نفس انسان.

علم خدا

خداوند به همه اعمال آگاه است و همه چیز در احاطه علم و قدرت اوست.

إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ [۸]

علم او شهود و حضور است، این‌طور نیست که انسان در گوشه‌ای و خدا هم در کناری قرار گرفته و عالم بر اعمال انسان باشد؛ بلکه خدا حاضر است، یعنی علم او عین حضور است. اگر به این مرتبه از کمال برسیم و یا مقدمات رسیدن به این کمال در عمل و در دل ما پیدا شود عنایت بزرگی از طرف خدای سبحان به ما شده است.

فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ ...[۹]

این از رحمت خداوند بود که تو پیامبر برای مردم مهربان هستی.

وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ[۱۰] اگر یک آدم عبوس، عصبانی، بهانه‌گیر و لجوج، بدبین و بدگمان بودی این مردم به این صورت در اطراف تو جمع نمی‌شدند.

فَاعْفُ عَنْهُمْ [۱۱]

عفو داشته باش و آنان را ببخش وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ* و به ایشان هم دعا و طلب مغفرت کن.

البته، معنای جملات فوق این نیست که در مقابل کفّار حربی و منافقان معاند هم این‌گونه عمل کرده و بی‌تفاوت باشی، بلکه:

أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ [۱۲]

هدف بعثت پیامبران

اشاره

اخلاق و تربیت و تزکیه انسانها آن‌چنان ارزشمند است که از جمله اهداف عمده بعثت پیامبران علیهم السّلام بوده و از جمله سرلوحه برنامه آنان است.

پیامبران برای تزکیه و تربیت و اصلاح اخلاق مردم آمدند، آنان سعی کردند که مردم را با اخلاق انسانی تربیت کرده و متخلّق به اخلاق خدای سبحان گردانند.

لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ [۱۳]

یکی از خصوصیّات و ویژگی‌هایی پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله همین مسئله اخلاق نیکو است، و این قبیل آیات در قرآن کریم بیانگر آن بوده، و پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله نیز فرموده:

إنّی بعثت لاتمم مکارم الأخلاق[۱۴]

من مبعوث شدم مکارم اخلاق را در میان مردم تکمیل کنم؛ البته مقصود همه انواع اخلاق: اخلاق فردی، اخلاق خانوادگی و اخلاق اجتماعی و اخلاق سیاسی، و تخلّق به اخلاق إلاهی است.

تفاوت بردگی محسوس با بردگی نامحسوس

پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله آمده است که انسان‌ها را از بردگی‌ها نجات دهد، زنجیرهای انواع بردگی‌ها را از گردن مردم باز کند.

انسان گاهی برده نفس خویش، گاهی برده عنوان خویش، گاهی برده علم خویش، گاهی برده قدرت و ثروت خویش است، و گاهی هم بردگی‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، بر ملت و افراد، حاکم می‌شود، گاهی بردگی‌ها محسوس، و گاهی نامحسوس است.

ممکن است برده‌فروشی در کشوری یا بین ملتی بطور آشکار رایج باشد که البته عملی غیر انسانی خواهد بود، اسلام از طریق دستورات مختلف با آن مبارزه کرده است، ولی گاهی بردگی، به صورت بردگی‌های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و به طور نامحسوس و به صورت استعمار و استثمار در بین مردم حاکمیت پیدا می‌کند.

در بردگی‌های فردی هم همین‌طور است؛ گاهی محسوس و گاهی نامحسوس است.

انسان اگر بفهمد برده است به دنبال چاره می‌گردد، و خطرناکترین نوع بردگی آن است که انسان برده نفس و یا برده قدرت و عنوان خویش باشد، ولی در عین حال متوجه این بردگی نشود، اگر متوجه گردد این توجه خود عنایت و نور الاهی است.

پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله، انواع بردگی‌ها اعم از: اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اخلاقی فردی و جمعی را برای مردم بیان کرده و آنان را نسبت به هر بخش از بردگی‌ها هشدار داده است، اصولا پیامبران آمده‌اند تا انسانها را از انواع بردگی‌ها آزاد کنند و آنان را به عبودیّت خدای خالق متعال دعوت کنند.

ابعاد مختلف اخلاق

کسی که در بین افراد جامعه با اخلاق درست و براساس فضایل انسانی رفتار می‌کند می‌تواند اهدافی داشته باشد، هدف از اخلاق خوب را در سه ویژگی می‌توان تصور و ترسیم کرد:

اول: شخص، فضایل اخلاقی را مراعات می‌کند که موقعیت اجتماعی و وجهه ملّی پیدا کرده و مورد احترام مردم قرار بگیرد، در این صورت عملش اگر آمیخته با حرام، دروغ، تهمت، تحریف حقایق و یا آمیخته با ریای حرام نباشد عیبی ندارد، زیرا که او به کمالات روی آورده، و لو برای اینکه در بین مردم محبوبیت پیدا کند، این ضرر ندارد؛ چون آلوده به گناه نیست اگر آلوده به گناه باشد خطرناک است و ضد اخلاق می‌شود، ولی اینگونه رفتار اخلاقی برای باطن انسان فایده‌ای ندارد، یعنی در ترقی درجات کمال معنوی و انسانی او تاثیر نخواهد داشت؛ زیرا برای خدا نبوده است.

رابطه اخلاق و تکوّن انسان

اخلاق و عمل، تأثیر مستقیم تکوینی در وجود انسان دارد، یعنی می‌تواند باطن انسان را کم‌کم به کمال برساند و هویّت انسانی او را تکمیل کند.

اخلاق و طرز تفکر انسان؛ حتی در ماهیّت انسانی و تغییر آن اثر تکوینی دارد.

ولی اخلاقی که برای پیدا کردن موقعیت اجتماعی بوده گرچه آلوده به گناه هم نباشد، نفع حقیقی که تأثیر در کمال واقعی انسان خواهد بود را نخواهد داشت.

دوّم: هدف از اخلاق گاهی برای کسب کمال حقیقی است (کمالات معنوی و اخروی) او کاری ندارد که در جامعه از او تعریف کنند، بلکه او مطابق با قرآن، اسلام، نهج البلاغه و خواسته اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام حرکت می‌کند، زیرا که می‌خواهد رضای خداوند سبحان را به دست بیاورد، حالا در جامعه هم موقعیتی پیدا بشود یا نشود برایش ارزش یا تفاوت ندارد؛ یعنی این امور و مزایای دنیوی برای او اهمیّت ندارد. آنچه مورد توجه اوست کمالات واقعی و حقیقی اخروی است، این قدم بلندی در عمل به اخلاق است، ولی از این بالاتر مرحله بعدی است.

سوّم: هدف انسان از عمل به اخلاق پسندیده رضا و رضوان حق تعالی بوده و مسائل دیگر حتی بهشت و جهنم هم برای او مهم نباشد.

رابطه اخلاق با انسان

در حکمت عملی از سه بخش بحث می‌شود:

تهذیب اخلاق؛ سیاست مدن؛ تدبیر منزل.

محور و جلوه‌گاه اخلاق، عمل و کردار و برخورد انسان است و جان هر عملی نیّت است، و طبعا روح اخلاق و قداست آن در نیت پاک انسان نهفته است، به این معنا که شخصی ممکن است در ظاهر اعمال بسیار خوبی انجام دهد، ولی آن اعمال در باطن قداست نداشته باشد در این صورت ارزشی نخواهد داشت؛ زیرا هدف مقدسی را از این عمل دنبال نمی‌کند؛ بنابراین درست است که انسان در عمل، خودش را با اخلاق اسلامی باید تطبیق بدهد تا متخلّق به اخلاق الاهی شود، ولی این تخلّق به اخلاق الاهی و عمل به اخلاق، وقتی می‌تواند قداست داشته باشد که اهداف مقدس را دنبال کند و براساس نیّت مقدس و اطاعت از خدای سبحان، این اعمال از انسان سر بزند.

انسان ساخته اخلاق خویش است

انسان رهین اخلاق خویش است؛ یعنی این‌طور فکر نشود که اخلاق و رفتار و نیات انسان، فقط در خارج از فضای وجود انسان تأثیرگذار بوده و یا فقط در آخرت برای انسان از نظر مقامات عالیه الاهی مؤثّر خواهد بود؛ بلکه اصولا انسان ساخته شده اخلاق خویش است، انسان جز اخلاق چیز دیگری نیست، این مطلب، هم شامل عقیده و هم شامل عمل می‌شود. ما معتقدیم که در قیامت انسان‌هایی به صورت بعضی حیوانات و چهارپایان محشور می‌شوند، و قبل از اسلام نیز، قوم بعضی از پیامبران مبتلا به بلای مسخ شده‌اند؛ یعنی به صورت باطن خویش ظاهر شده‌اند، و کسانی که در قیامت به صورت حیوان ظاهر می‌شوند؛ یعنی به صورت واقعی خودشان محشور می‌شوند، خداوند آن انسان‌ها را به صورت مورچه و میمون در نیاورده است؛ بلکه صورت‌های واقعی آنها بوده که آشکار شده و یا خواهد شد، یعنی در اثر اعمال و عقائد باطل، ماهیّتشان تغییر یافته و تکوینا عوض شده، در عین حال که انسانند میمون هم هستند و در عین حال که انسانند مورچه و غیر ذلک هم هستند، «نعوذ باللّه من سیّئات اعمالنا» و براساس همین مبناست می‌گوییم: انسان ساخته اخلاق و اعمال خویش است، و اعمال هم رهین نیّات است.

البته این بدان معنا نیست که انسان احیانا عمل خلاف را با نیت پاک انجام دهد! اینکه گفته می‌شود: «الاعمال بالنیات» به این معنی این نیست که هرکس هر کاری دلش بخواهد انجام دهد و بگوید اعمال با نیت سنجیده می‌شود، بلکه تأثیر مثبت یا منفی اعمال و اخلاق در انسان واقعا بستگی به نیت دارد. اگر این اعمال با نیت پاک، با نیت و اهداف مقدس انجام نگیرد در آخرت برای صاحب عمل درجه‌ای نخواهد بخشید، و در وجود خودش هم تأثیر کمالی نخواهد داشت.

مزیّت کیفیت بر کمّیت در اخلاق

بسیاری از انسان‌ها امکان دارد که با کمترین عمل، ولی با نیّت خالص و پاک، انسان‌های واقعی شوند و به بالاترین مقام برسند، و برعکس بسیاری از انسان‌ها هم امکان دارد که عمل فراوان آنان کمترین تأثیری در باطن آنان نگذارد، عمده در اخلاق و عمل کمّیت نیست، بلکه کیفیت است. آنچه وجود انسان‌ها را تغییر می‌دهد اخلاق و عملی است که با اخلاص و حضور قلب انجام گیرد؛ البتّه عمل و عبادت و ذکر هرچه بیشتر باشد بهتر است و لیکن تأثیر کمالی از ناحیه توجّه و اخلاص خواهد بود، مثلا نماز هرچه با حضور قلب بیشتر خوانده شود، قطعا تأثیرش به مراتب بالاتر است از صدها رکعت نمازی که بدون حضور قلب و ناخالص انجام بگیرد. البته، ریا موجب بطلان عبادت بوده و تأثیر در باطن انسان که ندارد ضرر هم دارد، بحث در عملی است که برای خدا انجام گیرد ولی در عین حال اخلاص و حضور قلب نداشته باشد اینگونه اعمال و اذکار تأثیری کمالی و نورانی در کمال وجود انسان نداشته و موجب ارتقای مقام قربی انسان نخواهد شد.

بنابراین، آنچه در اخلاق مطرح است کیفیت است؛ اگر انسان بتواند کمیّت را هم اهمیت بدهد خوب است، ولی آنچه تأثیر بیشتری دارد کیفیت عمل است، اگر این کیفیت در کمیت بیشتری باشد؛ قطعا تأثیر بیشتری خواهد داشت، امّا اگر عملی کم باشد ولی با کیفیتی بالا، از عمل زیاد با کیفیت پایین، بهتر است، خدای سبحان در قرآن کریم فرموده:

لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا[۱۵]

قرآن فقط در مورد یاد خدا و ذکر است که به کثرت تأکید کرده و می‌فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً [۱۶]

اثر تکوینی اخلاق در وجود انسان بسیار بالا و مسئله مهمی است، و همین اثر است که برای ابد می‌ماند؛ یعنی درست است که خدا و رسول صلّی اللّه علیه و آله از ما خواستند که اخلاق را رعایت کنیم، و فطرت هم از انسان همین را می‌خواهد و مقتضی آن است که بشر، انسان بشود، و جامعه سالم انسانی هم همین توقع را از ما دارد؛ زیرا اخلاق در سلامت جامعه و خانواده و افراد تأثیر فراوان دارد، و مسلّما در ثواب آخرت و کمال انسان هم، تأثیر به سزایی و جدّی خواهد داشت، و اجر و ثواب اخروی نتیجه عمل به احکام و تخلّق به اخلاق اسلامی است، اینها همه تأثیرات اجتماعی و فردی براساس عمل به شرع و قانون است، لیکن آنچه اهمیت دارد اثر تکوینی اخلاق است.

اثر تکوینی اخلاق و معرفت در وجود انسان

گفته شد انسان ساخته اخلاق و عقائد خویش است، یعنی انسان تکوینا همان اخلاق و معرفت خویش خواهد بود، روح انسان با معرفت و ایمان، و بدن اخروی او با اعمال و اخلاق ساخته می‌شود. اگر خدای ناکرده انسان مبتلا به اخلاق بد و ناشایست شد امتیاز انسانی را از دست می‌دهد.

اینکه انسان با سایر جانداران فرق دارد برای این است که انسان: عقل و فطرت و وجدان دارد، گرچه با سایر موجودات زنده دیگر مشترکاتی هم دارد، انسان غضب دارد، حیوانات هم غضب دارند، انسان شهوت و میل به جنس مخالف دارد و حیوانات هم همین خصیصه را دارند، انسان خواسته‌های طبیعی دارد، و دیگر حیوانات هم دارند و به عبارت دیگر انسان در بسیاری از غرائز با سایر حیوانات مشترک است، ولی حیوانات عقل و فطرت ندارند.

اگر انسانی به اقتضاء عقل و وجدان بی‌اعتناء باشد، انسانیت خود را از بین برده و به مایه اصلی انسانی لطمه وارد کرده، و آن مشترکاتش را فقط باقی گذاشته است، در این صورت آن انسان، حیوانی است به شکل انسان، جانداری است به شکل انسان.

تفاوت در این نیست که چشم دارد، گوش دارد، و اندامش بشکل انسان است، اندامش مهم نیست، فرقش در بعد معنوی است که انسان با سایر جانداران دارد. اگر انسان فقط دنبال هوای نفس و قدرت باشد، اگر عبادت می‌کند و اگر رفتار خوبی با مردم دارد می‌خواهد وجهه‌ای پیدا کند و اگر نماز می‌خواند می‌خواهد قدرتش زیاد شود، فقط دنبال قدرت است، حتی اگر می‌خواهد مالی به دست بیاورد، آن را هم برای کسب قدرت می‌خواهد، یا انسانی که با همه وجودش به دنبال ثروت و یا به دنبال شهوات و یا به دنبال هواهای نفسانی دیگر است، این شخص فقط دنبال مشترکات خودش با سایر جانداران است.

در حقیقت انسانیت انسان با آن ویژگی‌ها خواهد بود که خداوند منان بطور اختصاصی به او داده است، یعنی انسانیت انسان، با عقل و فطرت و وجدان است، آنها را خاموش کردن، و آن امتیازات انسانی را از بین بردن، در واقع، انسانیت را از بین بردن است، در چنین وضعیّت در وجود آدمی آن جنبه انسانی نمی‌ماند بلکه فقط نفس حیوانی و جنبه حیوانی باقی خواهد ماند؛ و به تعبیر قرآن اینگونه آدمها از حیوان هم بدتر خواهند شد:

أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ [۱۷]

مسخ انسان

حیوانات دیگر فقط شهوت و غضب و سائر غرائز را دارند و به طور طبیعی هم دنبالش هستند، ولی انسان که ویژگی‌های دیگری نیز دارد اگر به دنبال آنها نرود، در نتیجه تنزّل می‌کند و بَلْ هُمْ أَضَلُّ* می‌گردد، زیرا حیوان عقل و وجدان ندارد پس مسئولیتی هم نخواهد داشت، ولی انسان با عقل و فطرت آفریده شده پس اگر خواسته عقل و فطرت را توجه نکند از حیوان پستر خواهد بود.

اینکه می‌گوییم حیوان می‌شود به این معنا نیست که دیگر تکلیف ندارد؛ بلکه باطن خود را مسخ کرده و نفس انسانیش را از دست داده و فقط نفس حیوانی مانده است، و در مرحله بعد به سوی هر خواسته نفسانی و حیوانی

بیشتر متمایل باشد به حالت و صورت و ماهیّت آن حیوانی خواهد بود که آن خواسته در آن حیوان بیشتر ظهور دارد، یعنی به هر خواسته بیشتر اهمیت بدهد در واقع به صورت همان خاصیت حیوانی درخواهد آمد.

حیوانات با یکدیگر تفاوت دارند؛ مثلا، مورچه به جمع‌آوری دانه اهمیت زیادی می‌دهد، شیر درنده است، گرگ درنده‌خوست، درنده‌خویی در گرگ هست، ولی در شیر نیست، یعنی گرگ از خفه کردن، کشتن و نابود کردن لذت می‌برد، ولی شیر اگر وارد یک گله گوسفند شود با اولین گوسفندی که روبرو شد طعمه خود می‌سازد و پس از سیر شدن به راه خود ادامه می‌دهد و می‌رود، ولی گرگ حتی اگر سیر هم باشد باز حمله می‌کند و به دریدن گوسفندان ادامه می‌دهد که این نوع درنده‌خویی در حیوانات وحشی دیگر نیست، شیر اگر گرسنه نباشد اصولا شکار نمی‌کند و حمله‌ای هم صورت نخواهد داد. بالاخره هر کدام از حیوانات در یک بعدی از صفات و غرائز حیوانی شدت اتّصاف دارند، انسانی هم که عقل و وجدان و فطرتش را کنار گذاشت و فقط در جنبه‌های حیوانی زندگی کند، در باطن به شکل حیوانی درمی‌آید که آن حیوان در آن صفت غلبه دارد.

این مطالب واقعیتند، قراردادی نیستند و شعار و اعتباریات نیستند. این لطف پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله برای ما بوده که از خداوند رؤف درخواست کرد تا امّتش را در دنیا به مجازات نرسان، اگر این لطف پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله نبود با اراده خداوند امّت او هم احیانا مثل قوم لوط که به صورت میمون درآمدند انسان‌ها مسخ می‌شدند.

آن بلا در یک روزه نازل نشد؛ بلکه اثر وضعی اعمال خودشان بود، آنها ویژگی انسانی خود را از دست داده بودند.

شخص پاک، مقدس و اهل معرفتی در مکّه خدمت امام سجاد علیه السّلام می‌رسد و با توجه به زیادی حجّاج عرض می‌کند: «ما أکثر الحجیج ...» یعنی حجّاج چقدر زیاد است! امام زین العابدین علیه السّلام که می‌داند این شخص لایق و شایسته است و زمینه دارد که حقایق را به او نشان دهد، دست مبارکش را به چشمان او کشید و دعا خواند و فرمود: نگاه کن، مرد پس از مشاهده گفت: «ما أقلّ الحجیج و أکثر الضجیج» «[۱۸] یعنی حجّاج چقدر کم و سر و صدا و همهمه چقدر زیاد است! او ماهیت واقعی آنها را مشاهده کرد. انسان‌های والا اگر بخواهند می‌توانند واقعیات افراد را ببینند، البته در غیر مواقع ضروری نمی‌خواهند، ولی در این‌جا چون برای امام علیه السّلام تکمیل یک انسان، مطرح و لازم بود از اینرو امام سجاد علیه السّلام صورت باطنی آنها را به آن شخص نشان داد، معلوم شد تنها آنان که اهل حق و کاملند و راه خدا را با اخلاص طی کرده‌اند، بصورت انسانند.

قرآن می‌فرماید: روز قیامت انسان‌ها به صورت‌های مختلف محشور می‌شوند، یعنی بصورت اعمال خویش خواهند بود، و کسی که در قیامت مثلا کور محشور می‌گردد، معلوم می‌شود او در دنیا بصیرت نداشته، و به تجسّم اعمال خویش مبتلا گشته است.

وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً* قالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیاتُنا فَنَسِیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسی [۱۹]

«آنان در قیامت می‌گویند: ما که در دنیا کور نبودیم، آری کسانی که در دنیا از خداوند متعال غافل باشند و به معرفت الله دست نیابند. در واقع کور هستند و در قیامت کور محشور خواهند شد».

وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلًا [۲۰]

شفاعت برای انسان است

در قیامت انسان‌ها به صورت‌های واقعی خودشان محشور می‌شوند. خداوند توفیق بدهد تا انسان از دنیا برویم، خداوند به ما کمک کند و دست ما را بگیرد که به صورت حیوان از دنیا نرویم، همین قدر که به صورت انسان از دنیا برویم بقیه کارها حل است، اولیا و ائمّه علیهم السّلام و قرآن، شفاعت می‌کنند، شفاعت آنان شامل حال انسان می‌شود، انسان مریض، انسان ناقص، امّا انسان مسخ شده که در حقیقت ماهیّت خود را تغییر داده و انسان حیوان گشته مشمول شفاعت نخواهد شد.

پس با این بیان معلوم شد که چگونه اخلاق و عمل، ماهیت انسان را تغییر می‌دهد، ماهیت و حقیقت انسان رهین معرفت و اخلاق و عمل او است که:

کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ [۲۱]

علاوه از آثار تشریعی و عدل الاهی که جای خودش محفوظ است، اثر تکوینی هم دارد.

زمینه نجات دیگران

بنابراین، انسان باید مواظب خود و مواظب دیگران هم باشد. مواظب دیگران بودن هم یک وظیفه شرعی است. مسلمان هیچ‌گاه نمی‌گوید به من چه، مسلمان موظف است که امر به معروف و نهی از منکر کند، مسلمان مؤظف است، خودش و دیگران را نجات دهد، و یا زمینه نجات دیگران را هم فراهم کند، نه اینکه بنشیند تماشا کند و دیگران خلاف کنند، انسان نجات یافته نمی‌گوید به من چه. اسلام همه ما را مسئول می‌داند، ما مؤظفیم امر به معروف کنیم، نهی از منکر کنیم و تا آنجا که خودمان را توانستیم نجات دهیم موظفیم که دیگران را هم نجات دهیم، نجات از آتش جهنم، از تاریکی، از شهوت‌ها، از پلیدی‌ها، از هوای نفس، نجات از فرصت‌طلبی‌ها، موظفیم که خودمان را بسازیم و دیگران را هم هدایت کنیم، نجات دیگران از حفظ و نجات خویش سخت‌تر است.

پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله درباره آیه:

فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ [۲۲]

فرمود: این آیه مرا پیر کرد، بزرگان و اهل معرفت گفته‌اند که قسمت دوم آیه پیامبر را پیر کرد. امر به معروف و نهی از منکر باید با خلوص نیت و با شرایط ویژه انجام گیرد، تا در نفوس مردم تأثیر بگذارد.

شرایط امر به معروف و نهی از منکر

شرط اول: شخص آمر به معروف، ابتدا باید خودش را ساخته باشد. اینکه گفته می‌شود: «انظر الی ما قال (قیل) و لا تنظر الی من قال» و یا در مثل‌ها داریم:

«ادب از که آموختی، از بی‌ادبان» حرف صحیحی است، ولی آن انسان وارسته کامل است که این‌قدر نکته‌سنج و حق‌شناس است که حق را از دهان باطل‌گو، می‌گیرد، ولی انسانی که هنوز حق را نشناخته در مقام مقابله با امر بمعروف خواهد گفت: اگر خوب است چرا خودت عمل نمی‌کنی؟ بنابراین، انسان باید ابتدا از خودش شروع کند و بعد بر مبنای اینکه دیگران را دوست دارد به هدایت آنها بپردازد و نیز نجات، و هدایت دیگری بایستی با محبت و با رأفت و مهربانی باشد.

شرط دوّم: آمر به معروف، باید اعتماد طرف مقابل را با برخورد صحیح و با عمل منطقی جلب کند تا حرفش تأثیر داشته باشد.

تقوا محور اعمال

اشاره

حضرت امام صادق علیه السّلام می‌فرماید:

«إنّ قلیل العمل مع التّقوی خیر من کثیر العمل بلا تقوی». [۲۳]

مفضّل بن عمر می‌گوید: در محضر امام صادق علیه السّلام بودم که بحثی در مورد اعمال انسان پیش آمد. «قلت أنّا: ما أضعف عملی» گفتم: آه چقدر عمل من کم است، امام صادق علیه السّلام فرمودند: «ان قلیل العمل مع التقوی خیر من کثیر العمل بلا تقوی» [۲۴] عمل کم، همراه با تقوا و پرهیز از حرام بهتر از عمل زیاد بدون تقواست، قبل از توضیح حدیث، خوب است با مفضل آشنا شویم:

مفضل کیست

مفضّل بن عمر جعفی یکی از بزرگان و از اصحاب امام صادق علیه السّلام است و از اصحاب خاصّ و نزدیکان ایشان محسوب می‌شود. باید توجه داشت که اصولا ائمه اطهار علیهم السّلام و هم‌چنین بزرگان قوم در عین اینکه برای همه مردم، با همه مردم و در خدمت همه مردم‌اند. در عین حال عده‌ای خاصّ، بیشتر در حضور آن شخص بزرگ، جلسات انسشان شرکته داشته و ملازم او می‌گردند، در بین این افراد، عده کمی هم معمولا به آنها خیلی نزدیکتر و خصوصی‌تر می‌شوند.

امام صادق علیه السّلام وقتی در جلسه درس حضور پیدا می‌کردند حدود چهار هزار نفر از بزرگان آن روز در درس ایشان شرکت می‌کردند، در بین آنها عده‌ای نسبت به امام صادق علیه السّلام از دیگران نزدیک‌تر بودند، از جمله کسانی که نسبت به امام صادق علیه السّلام خیلی نزدیک بوده مفضّل بن عمر جعفی بود.

امام صادق علیه السّلام در مورد مفضل می‌فرمایند: «انّ مفضل کان آنسی و مستراحی» [۲۵]مفضل مأنوس من است، مفضل کسی است که من از انس با او احساس آرامش می‌کنم.

در احوالات مولا علی علیه السّلام آمده است که گاهی به بیابان می‌رفته، یکی از اصحاب ایشان نقل می‌کند که من در نیمه شبی علی علیه السّلام را دیدم و به دنبال او راه افتادم، مشاهده کردم که ایشان کنار گودال چاه مانندی در بیابان توقف کرد، سرش را داخل آن چاه برده و سخنانی هم بیان کرد و وقتی بلند شد مرا دید، گفتم یا علی، جریان چیست؟ فرمود: «اگر من شخص لایقی را پیدا می‌کردم حقایقی را که در دل دارم برای او بیان می‌کردم، چون پیدا نمی‌کنم در دل شب می‌آیم، سرم را به درون این چاه می‌برم و حقایقی را بیان می‌کنم».

اینها، درد دل‌های علی علیه السّلام است، کشته شدن در محراب که مسئله‌ای نیست، درد دل این است که کسی لایق نباشد تا امیر مؤمنان آن معارف بلندی را که در دلش انباشته برایش بیان کند؛ البته عده‌ای مثل کمیل بن زیاد بودند، ولی آنها هم ظرفیتشان محدود بود.

امام زین العابدین علیه السّلام ابو حمزه ثمالی را داشت و دعای ابو حمزه ثمالی را به او آموخت و همین‌طور سایر امامان هریک افرادی از این قبیل یاران داشتند.

مفّضل بن عمر جعفی هم، مقام بلندی در معرفت داشت که توانست از نزدیکان امام صادق علیه السّلام بشود، و این لیاقت را پیدا کرد که امام صادق علیه السّلام مباحث توحیدی را به او یاد بدهد، و امروزه به نام کتاب توحید مفضل مشهور است.

همه اصحابی که در محضر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بودند سلمان نشدند، همه آنها ابو ذر، مقداد و عمار نشدند اگر عده‌ای هم اینگونه بودند همه آنان مثل سلمان نبودند، سلمان یک نفر بود، مقام معنوی سلمان بالاتر از ابو ذر بود، ابو ذر هم مقام بلندی داشت. لقمان، حکیم و عارف باللّه بود، داود هم پیامبر بود و هم حکومت می‌کرد امّا لقمان مقامی دیگری داشت.

سلیمان، عارف و پیامبر بود، و حکومت هم داشت و اما مثلا حضرت خضر انسان دیگری بود که موسی علیه السّلام در خدمتش زانو زد.

امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: «مفضل مأنوس من بود، وقتی او را می‌دیدم با او انس می‌گرفتم، دلم آرامش می‌یافت و راحت می‌شدم».

مبنای ارزش عمل، تقواست

در پاسخ سؤال مفضل، امام صادق علیه السّلام می‌فرمایند: «ان قلیل العمل مع التقوی خیر من کثیر العمل بلا تقوی» [۲۶]اساس مقبولیّت، و ارزش عمل تقوا و کیفیّت آن است و کمّیت عمل مبنای ارزش و ارتقاء آن نخواهد بود؛ البته نمی‌خواهیم بگوییم از کثرت عمل دوری کنیم، زیرا مثلا فرمودند: «الصلوة قربان کل تقی» انسان هرچه بیشتر نماز بخواند بیشتر به یاد خدا خواهد افتاد، بیشتر به خداوند توجه پیدا خواهد کرد و لکن ارزش نماز کم با اخلاص و توجه، از نماز زیاد ولی بدون توجه، بیشتر است. قلیل بودن عمل را نباید مبنا قرار داد، باید کیفیّت عمل را دید، اگر عمل توأم با تقوا باشد ارزش دارد و نتیجه خواهد بخشد.

یعنی واقعا از عمل توقع داریم در تکمیل نفس و معرفت ما اثر بگذارد، اگر عملی این اثر را نداشته باشد، معلوم می‌شود توجهی در آن نبوده است، اگر انسان دو رکعت نماز بخواند و بعد معرفتش یک مرحله بالاتر نرود، توجهش زیاد نشود، تقوایش بیشتر نشود، عدلش بیشتر نشود نشان دهنده این است که نماز در باطن و روح او بی‌تأثیر بوده و آن نماز مقبول درگاه خدای سبحان واقع نشده است.

اگر نماز، روزه، امر به معروف و نهی از منکر و هر عمل دیگری از قبیل حرکت‌های اجتماعی، انفاق، همه اینها براساس تقوا بوده و لو کم باشد ارزش دارد، اگر تقوا نباشد بی‌روح و بی‌اثر خواهد بود.

مفضل می‌گوید به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: «کیف یکون کثیر بلا تقوی» چگونه می‌شود که تقوا نباشد، ولی عمل زیاد باشد؟ امام در جوابش مثال زده و فرموده‌اند:

«مثل الرّجل یطعم طعامه و یرفق جیرانه و یوطی‌ء رحله فاذا ارتفع له الباب من الحرام دخل فیه». [۲۷]

ممکن است افرادی باشند که اموالشان را احسان کرده و با دوستان خوش رفتار باشند، همیشه احسان و اطعام کنند، ولی اگر درب خانه حرامی به روی وی باز شود داخل می‌شود، یعنی، عمل خیر انجام می‌دهند ولی از حرام و گناه هم پرهیز ندارند.

حقوق همسایه

در روایات آمده که ائمه اطهار علیهم السّلام آن‌چنان حق همسایه را به دیگران سفارش می‌کردند که بعضی از افراد خیال می‌کردند اگر همسایه‌ای بمیرد دیگر همسایگان از او ارث می‌برند.

تصور کنید، در شهری افرادی باشند که دقیقا مسائل مربوط به حق همسایه را رعایت کنند در آن صورت چقدر روح صفا در آن شهر برقرار خواهد شد.

روایات متعددی وجود دارد که محدوده همسایه‌ها را تا چهل خانه از هر چهار طرف مشخص کرده است که مسئولیت گرسنگی، فقر مالی، فقر فرهنگی، آنها برعهده این شخص است، اگر مریض است به عیادتش برود، اگر فقیر است یا فقر فرهنگی دارد به او برسد، البته این بحث شرح جداگانه‌ای می‌طلبد که ان شاء اللّه به آن خواهیم رسید.

امام صادق علیه السّلام می‌فرمایند: اگر کسی حق همسایه را رعایت کند، و شب و روز به نفع اسلام فعالیت کند، لیکن زمانی با یک گناه روبرو می‌شود نتواند خودش را حفظ کنترل کند، آن اعمال اگرچه زیاد هم باشد ارزش چندانی نخواهد داشت.

اگر در مقابل دروغ و یا مثلا غیبت نتواند زبانش را کنترل کند، و اگر مثلا با جنس مخالف مواجه شد نتوانست خودش را حفظ کند، و با مالی کم یا زیاد روبرو شد هیچ‌کس هم جز خدا خبر ندارد، اگر نتوانست خودش را حفظ کند و تصرف کرد، اینها همه بی‌تقوایی بوده و این شخص زبان، چشم، گوش، فکر و قلبش در اختیارش نیست، چنین فردی اگرچه روزه بگیرد و عبادت بکند چون نمی‌تواند خودش را در مقابل گناه نگه دارد، انسان ضعیف و بی‌اراده است.

پهلوان واقعی آن کسی است که در مقابل گناه خودش را حفظ کند. شب تا به صبح نخوابیدن، نماز خواندن و روزه گرفتن بسیار آسان‌تر از آن است که انسان به گناهی که نفسش می‌طلبد، آلوده نشود.

بنابراین، امام می‌فرمایند: کسی که همه اموالش را انفاق می‌کند، با دیگران رفتار خوشی هم داشته باشد، ولی «فاذا ارتفع له الباب من الحرام دخل فیه» با گناه که روبرو می‌شود قدرت حفظ خودش را ندارد این اعمال خوبی که به فراوانی انجام داده، همراه با تقوا نیست، ولی در مقابل، آن کسی که چیزی ندارد یا دارد ولی خیلی اندک است، قدرت دارد ولی کم عمل می‌کند، واجباتش را به جا می‌آورد و کمی از مستحبات را هم عمل می‌کند، ولی در مقابل گناه؛ گناه زبان، گناه گوش، گناه چشم، گناه مالی، گناه خدمت، گناه ریاست، خودش را کنترل می‌کند، او حاکم بر نفس خویش است که به سوی هر چیزی دست دراز نکند، در هر جایی قدم نگذارد نسبت به هر چیزی فکر نکند، به هر چیزی توجه نکند، آنچه خدا گفته به آن عمل کند و از آنچه نهی کرده دوری کند، این انسان فردی باتقواست، اگرچه یک شب در میان؛ نماز شب بخواند، یا هر ماهی یک شب؛ نماز شب یک‌بار در ماه این شخص، افضل از آن کسی است که هر شب نماز می‌خواند، ولی در مقابل گناه از خود کنترل ندارد.

محور همه اعمال تقواست

بنابراین، محور همه چیز در اسلام تقواست. امام جمعه مکلف است که در خطبه نماز مردم را به تقوا دعوت کند، اگر امام جمعه این کار را نکند خطبه‌اش اشکال پیدا می‌کند، معیار فضیلت در نزد خداوند تقواست:

إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ [۲۸] معیار قبولی اعمال و هدایت یافتن از قرآن تقواست:

إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ [۲۹]

و: هُدیً لِلْمُتَّقِینَ [۳۰]

تا تقوا نباشد انسان پاک نمی‌شود، و تا طهارت حاصل نکند در حریم قرآن راه پیدا نمی‌کند، و لو حافظ و مفسر قرآن باشد، تا پاک نباشد نمی‌تواند در حریم قرآن وارد شود:

لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ [۳۱] بنابراین، مبنای بهره‌برداری از قرآن تقواست. همین‌طور مبنای معرفت، و سرّ اینکه انسان از ناحیه خداوند سبحان توفیق حق‌بینی، نسبت به انسان و جهان و خدا حاصل کند، تقواست.

وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً [۳۲]

و: إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً[۳۳]

خداوند در قرآن می‌فرماید: اگر انسان با تقوا باشد برای او «فرقان» حاصل می‌شود، عملش قبول می‌شود و لیاقت قرب الاهی را پیدا می‌کند.

توجه به خداوند سبحان تنها راه نجات انسان

امام صادق علیه السّلام می‌فرماید:

«من أخرجه اللّه من ذلّ المعاصی إلی عزّ التّقوی أغناه اللّه بلا مال و أعزّه بلا عشیرة و آنسه بلا بشر» [۳۴]

نفس انسان خیلی خطرناک است و مایه همه انحرافات و گمراهی‌ها، هوای نفس است، در این حدیث امام صادق علیه السّلام می‌فرمایند: «اگر خداوند متعال کسی را از ذلت معصیت به عزّت تقوا برساند خداوند آن شخص را بدون مال غنی می‌کند، بدون اطرافیان و عشیره عزیزش می‌کند، و خداوند مأنوس او می‌شود».

یاد خدا مایه آرامش

اشاره

مایه و علت همه انحرافات غفلت از خدای سبحان است و مایه آرامش هدایت انسان ذکر و توجّه به خدای سبحان و یاد اوست، اگر انسان به یاد خدا باشد هرگز تکبر و حسد نخواهد داشت، دیگر راهی برای انحراف وجود ندارد، هرگز خودبین، بدبین، بدگمان و مضطرب نخواهد بود، و همیشه آرام خواهد بود.

همه این انحرافات، نقص‌ها و کجروی‌ها برای این است که انسان به یاد خدا نیست، و از خداوند غفلت می‌کند. برای این است که انسان ضعیف است و ایمان ندارد؛ اگر ایمان در زبان نباشد؛ بلکه در قلب رسوخ کرده و ملکه شود و اگر قلب انسان کانون توحید شود، آن وقت حسد معنا ندارد تا بگوید و یا فکر کند: چرا فلان شخص ثروت دارد؟ چرا فلانی قدرت دارد؟ چرا آن یکی جمال و زیبایی دارد، چرا فلان شخص دانش وسیعی دارد، و این قبیل سئوالات مطرح نخواهد بود. خداوند که واجد همه این صفات است:

إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ [۳۵]، إنّ اللّه جمیل، أَنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ،* فَإِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ،* خداوند قادر است، و خالق قدرت و قدرتمند هم هست، خداوند زیباست و خالق زیباها و زیبایی‌ها هم هست. خداوند غنی است، و خالق اغنیاء و غنی هم هست، خداوند علیم است، خالق عالم و علم هم هست، پس باید با او بود تا به همه کمالات رسید.

غفلت است که مایه انحراف و سبب گرایش به رذایل اخلاقی، بدبینی، بدگمانی و حسد می‌شود. آن کسی که توجه به خدا داشته و به یاد خداست هرگز غیبت نمی‌کند و با حیثیت و آبروی کسی بازی نمی‌کند، به کسی تهمت نمی‌زند.

پس مایه همه گمراهی‌ها غفلت و هوای نفس است.

رام شدن نفس در مقابل ایمان

هوای نفس خیلی قوی است، ولی در برابر انسانی که اراده و ایمان قوی دارد خیلی ضعیف است، نفس انسان زود حکم‌فرمایی می‌کند و زود هم کناره‌گیری کرده و رام و منقاد می‌شود.

انسان می‌تواند نفس را در اختیار خودش قرار دهد؛ البته در ابتدا نفس مقداری اذیت می‌کند، سرکشی می‌کند، ولی بعد از مدتی آرام و رام می‌گردد، در عین حال اگر انسان نفس را رها کند بر انسان غلبه پیدا می‌کند، در این صورت مایه همه گمراهی‌ها، همه گناه‌ها، غفلت‌ها، انحراف‌ها، خودبزرگ‌بینی‌ها، هوای نفس است.

قدرت هوای نفس در گمراه کردن انسان از قدرت شیطان بیشتر است؛ چرا که شیطان به عده‌ای از افراد راه ندارد. وقتی شیطان بخواهد در انسان نفوذ کند یکی از راه‌های نفوذش همین نفس است؛ البته نسبت به هرکس از راهی و به مناسبتی نفوذ می‌کند.

انسان تنها ضعیف است

انسان اگر تنها باشد ضعیف است، حال ببینیم اگر انسان تنها باشد چگونه ضعیف است، و منشأ تنهائی چیست؟

اگر در بعد فلسفی‌اش، فرض کنیم اگر انسان تنها باشد- که این‌طور نیست- اصلا هیچ است، ولی در همین بعد اخلاق و تقوا و ایمان که مورد بحث است، انسان اگر تنها باشد ناتوان‌ترین موجودات خواهد بود، البته این انسان است که خود را تنها می‌کند و خدا را فراموش و از او غافل می‌شود وگرنه خدا همیشه و در همه جا و همه حال با انسان است:

وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ [۳۶]

خداوند با انسان است هرکجا که باشد، این انسان است که از توجه به خدا غافل می‌شود؛ وقتی از توجه به خدا تنها و غافل شد، موجود بسیار سست و فوق‌العاده ضعیف می‌شود و در برابر خواسته‌های هوای نفس و هر خواسته آلوده دیگر تسلیم می‌شود.

اگر خداوند انسان را از ذلّت معاصی به عزّت تقوا برساند، یعنی انسان را قوی کند، انسانی می‌شود که از معاصی و تبعیت هوای نفس آزاد و مقاوم شده است، و مایه‌های تقوا در وجود او رسوخ کرده و برای همیشه قوی و بزرگوار خواهد بود، این شخص همیشه عزیز است، زیرا که همیشه اتکا به خداوند دارد و از غیر خدا بریده است.

امام حسن مجتبی علیه السّلام می‌فرماید:

«إذا أردت عزّا بلا عشیرة و هیبة بلا سلطان، فاخرج من ذلّ معصیة اللّه إلی عزّ طاعة اللّه». [۳۷]

معنای توحید همین نکته است که انسان از غیر خدا ببرد و به خدا بپیوندد، کسی که از دایره تاریک معصیت و آلودگی و گناه آزاد شد و به کانون نورانی تقوا نایل شده، همیشه عزیز بوده و عزّت و عظمت خواهد داشت؛ زیرا همیشه اتکای او به خدای سبحان است، اتکاء به منشأ قدرت لا یتناهی، علم لا یتناهی، عزت لا یتناهی، جلال لا یتناهی، عظمت لا یتناهی، اسماء و صفات و ذات اقدس الاهی دارد. اقیانوس بزرگی را تصور کنید، در کنارش یک آب باریک و جاری که به باریکی یک انگشت باشد و لیکن این آب به اقیانوس متصل باشد، چنین آبی در عین حال که بسیار ضعیف است و در مقابل اقیانوس اصلا به حساب نمی‌آید، همیشه به خودش مطمئن است، زیرا که با اقیانوس در تماسّ بوده و ارتباط دارد، البته این مثال برای تقریب ذهن بود وگرنه مثال با ممثّل از نظر مرتبه وجودی و ارتباط وجودی هیچ تناسبی با هم ندارد.

انسان اگر توسل و توکّل نداشته باشد تنهاست. آب جوی که باریک‌تر از انگشت انسان است، چون متصل به اقیانوس است همیشه زنده است و برای همیشه ماندگار است و هیچ وقت کثیف نمی‌شود.

اگر خداوند کسی را از ذلت معاصی و تاریکی گناه و از ذلت انحرافات خارج کرده و به سوی کانون توحید و صفا هدایت کند این شخص همیشه قوی و غنی خواهد بود گرچه مال و عشیره و اقوام و طرفدار هم نداشته باشد عزیز است و همیشه عظمت دارد و لو اینکه در جایی تنها نشسته، ولی تنها نیست، همیشه با خدا مأنوس است، همیشه اتکایش به اوست. امام صادق علیه السّلام فرموده:

«من أخرجه اللّه من ذلّ المعاصی إلی عزّ التقوی أغناه اللّه بلا مال، و أعزّه بلا عشیرة، و آنسه بلا بشر، و من خاف اللّه أخاف منه کلّ شی‌ء، و من لم یخف اللّه أخافه اللّه من کلّ شی‌ء». [۳۸]

شخصی به محضر یکی از ائمه معصومین علیهم السّلام مشرّف شد، عرض کرد: یا بن رسول اللّه من خیلی آلوده هستم، چه کنم که گناه نکنم، حضرت جوابی به این مضمون فرمودند که: آن موقع که هوای نفس بر تو غلبه می‌کند و خواستی به طرف گناه بروی در جایی گناه کن که از نعمت خداوند بهره‌مند نباشی.

اصلا مگر نعمت خداوند نهایت دارد؟ مگر قابل تصور است که لحظه‌ای پیش بیاید که انسان بیرون از نعمت خداوند باشد، همه جا نعمت خداست.

امام می‌فرمایند در جایی و در حالی گناه کن که از نعمت خداوند بهره‌مند نباشی و خداوند ناظر بر تو نباشد. راستی اگر انسان به یاد خدا باشد گناه می‌کند؟

اگر به یاد خدا باشد حریم خدا را حس خواهد کرد.

اگر انسان همیشه به یاد خدا باشد و همیشه خود را در مقابل خدا احساس کند و خاضع در محضر خدا باشد، امکان ندارد گناه کند و در محضر الاهی دروغ بگوید، تهمت و افترا بزند، اعمال منافی عفت انجام دهد، ظلم کند، جنایت کند اینها همه در اثر غفلت است، در اثر نفوذ هوای نفس و شیطان است. در بعضی روایات وارد شده است که حضرت معصوم علیه السّلام فرمودند: کسی که گناه می‌کند در حین گناه مورد توجه و عنایت الاهی نیست، در حال گناه کافر است، البته نه به این معنا که او نجس است، از این مطلب به خوبی روشن می‌شود که وقتی کسی گناه می‌کند در این حال او دیگر به خدا کاری ندارد، در آن حالت اگر واقعا خداشناس بود امکان نداشت گناه کند، و پیروی از اوامر الاهی می‌کرد، در این حالتی که گناه می‌کند و دستش به سوی جان، مال یا ناموس دیگری دراز شده او مورد توجه و عنات الاهی نیست. البته اهل تقوا و کسانی که به یاد خدای سبحان هستند از نعمت معیّت خاص و رحمیّت خدای سبحان هم برخوردار خواهند بود.

معیت خاص خداوند با اهداف خاص است که مربوط به متقیان است، اهل تقوا هستند که لیاقت این معیت را پیدا می‌کنند. وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ [۳۹]

این معیت، یعنی اینکه خداوند سبحان دست متقیان را می‌گیرد، راه را به آنها نشان می‌دهد، هدایتشان می‌کند، توفیقشان می‌دهد، (توفیق معنایش همین است)، یعنی خداوند سبحان عنایت می‌کند، به جایی برسیم که خدا با ما باشد، معیتی با ما داشته باشد که معیت خاص است، بدین معنا که همیشه خداوند سبحان راهنمای ما باشد، همیشه ما را ارشاد کند و دست ما را بگیرد، ما همیشه در پناه خدا باشیم، این مقام تجلی اسم رحیم و رحمت خاص ذات اقدس الاهی است.

این معیت خاصه شامل همه نمی‌شود، اما معیت عامه و معیّت رحمانیّة، همه را شامل می‌شود.

خداوند خالق همه است، ناظر اعمال همه است، ولی این معیت از نوع خاص است، این غیر از خالق و ناظر بودن خداوند است، در این‌جا خداوند دست بنده صالح را می‌گیرد و نمی‌گذارد گمراه شده، و به طرف تاریکی برود.

تا تقوا نباشد این زمینه حاصل نمی‌شود، تقوا انسان را به مقام و مرتبه‌ای می‌رساند که مشمول معیت خاص خدای سبحان گردد، یعنی خداوند با او همراهی مخصوص داشته باشد.

بهره اهل تقوا از قرآن

تقوا مایه بسیاری از ارزش‌های انسانی است، تقوا سرمایه استفاده بهتر و بیشتر از معارف قرآن است، درست است که قرآن برای همه انسان‌ها و بعثت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله برای همه است، لیکن این یک دعوت عام است، قرآن همه را هدایت کرده، ولی آیا همه می‌توانند از نور قرآن بهرمند باشند؟

آب، مایه حیات است، برای همه و برای همه چیز:

وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‌ءٍ حَیٍ [۴۰]

ولی آیا هرکس و همه چیز و در هر حال می‌توانند= از آب بهره‌مند شوند؟

زمین‌ها با هم متفاوت‌اند، بارانی که می‌بارد این‌جا و آنجا ندارد و آبی که در کویر می‌بارد با آبی که در شمال می‌بارد تفاوتی ندارد، همان باران است، ولی در کجا می‌توان از این باران بهره جست؟

آب برای همه مایه حیات است، ولی بعضی موارد پزشک معالج دستور می‌دهد که آب نخورید، زیرا که شخص مریض است و نمی‌تواند از آب زلال و مایه حیات استفاده کند و از این بالاتر می‌بینیم که همین مایه حیات نسبت به بعضی از جاها و افراد احیانا مایه ضرر می‌شود، مثلا در نظر بگیریم موجودی را که مریض است و دستور پزشک است که آب نیاشامد، اگر این فرد آب بنوشد بر مرضش افزوده می‌شود. علت را باید در آب دید یا در بدن؟ نقص از آب نیست، نقص از بدن است. نقص که در باران نیست نقص در این است که این زمین شوره‌زار است.

قرآن مال همه است، هُدیً لِلنَّاسِ*

لیکن بعضی از انسان‌ها هستند که این قرآن، اگر سراغ آنها بیاید بدتر می‌شوند، مثل کافران و منافقان، مثلا در زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله دستور آمد که گروهی خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ [۴۱] هستند، اینها فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ [۴۲] هستند، برای اینها حرف بزنی یا نزنی، بگویی یا نگویی بی‌تأثیر است:

سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ [۴۳]

بلکه بعضی هستند که احیانا هرچه هدایت قرآن را بشنوند بدتر می‌شوند:

وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً. [۴۴]

مرض چیست و مریض واقعی کیست

در این‌جا لازم است توضیحی درباره مفهوم مرض داده شود:

اگر انسان، مثلا مبتلا به آپاندیس شود با عمل جراحی و یا مداوای پزشک خوب می‌شود.

اصولا مرضی که بدن انسان بدان مبتلا می‌شود نشان توحید است، همان دوا و جراحی که موجب بهبود این مرض شد، آن هم نشان توحید است، بدن یا هر عضوی از آن، اگر درد گرفت نشانه توحید است، با یک دوا و استراحت حل می‌شود، این هم نشانه توحید است، آن یکی نشانی از نظم و این هم نشانی از نظم است، آن نشانی از حکمت و این هم نشانی از حکمت الاهی است.

رماتیسم، سیاه‌زخم، آپاندیسم و امثالهم مرض حقیقی نیستند بلکه همه دلیل بر حکمت و نظم هستند، گوشه‌ای از بدن که نظم و تعادلش را از دست می‌دهد، بظاهر مرض بوجود می‌آید و با معالجه و دارو نظم برمی‌گردد، این نشانه توحید است، مرض حقیقی آن است که قلب انسان تاریک باشد، اگر انسان آلوده به شرک و گناه شود مریض است.

امام صادق علیه السّلام در این روایت به ذلت گناه اشاره دارند، و قرآن هم می‌گوید کفار و منافقان فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ [۴۵] می‌باشند، اینها آلوده و مریض هستند.

هرچه برای این افراد قرآن بخوانی فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً [۴۶] البته این فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً در جایی است که خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ [۴۷]نباشد یعنی آن تاریکی به اندازه‌ای نباشد که مهر ضلالت بر آن خورده باشد. دوای همه این مرض‌ها قرآن است.

درست است که قرآن برای هدایت همه است. هُدیً لِلنَّاسِ [۴۸] و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ [۴۹]است لیکن نقص از قابل است، نقص از طرف هادی نیست، زیرا که اینگونه آدمها هرچه می‌گویی نمی‌شوند، هرچه دستشان را می‌گیری کنار می‌کشند، نقص از زمین است که شوره‌زار است؛ بنابراین هُدیً لِلْمُتَّقِینَ [۵۰] یعنی انسانی که خداشناس و با تقوا باشد، از قرآن بهره‌مند خواهد شد.

تقوا مایه حبّ الاهی

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ [۵۱]

هرکس بخواهد همراه با این آیه به اوج برسد باید همت داشته باشد، اگر ما تقوا داشته باشیم محبوب خدا می‌شویم و متقی محبوب خداست انسان وقتی محبوب خدا باشد به کلام خدا هم راه پیدا می‌کند، می‌تواند کلام خدا را درک کند، این حبّ خاصّ و حبّ رحمیّه است.

یکی از مظاهر کلام خدا قرآن است، البته همه عالم مظهر کلام خداست، همه عالم کلام خدا و کلمات خدای سبحان است. اگر متقی باشی محبوب خدایی، در این صورت، هم به حقایق و اسرار عالم و باطن آن پی می‌بری و هم به حقایق معانی قرآن زیرا که قرآن همان عالم است ولی بصورت کلام و اجمال، و انسان نیز خلاصه قرآن است و قرآن تفسیر انسان است.

قرآن کلام و عالم تدوینی الاهی است، چه اینکه انسان کلام و عالم نفسانی او است. اگر تقوا باشد، انسان محبوب بوده و راه به فهم و درک و دریافت حقایق عالم پیدا می‌کند بسیاری از مدعیان قرآن‌شناس و بسیاری از قاریان بسیار مجرّب، از حقایق قرآن غافل‌اند، تقوا می‌خواهد تا انسان به حقایق قرآن راه پیدا کند.

امام صادق علیه السّلام در پایان حدیثی که نقل شد می‌فرمایند: «متقی همیشه با خدا مأنوس است» یعنی انسان با تقوا باکی از تنهائی و بی‌اعتنائی دیگران ندارد، خدای سبحان با او انس گرفته و او را مأنوس خود قرار می‌دهد: «و آنسه بلا بشر» البتّه انسانها با هم مأنوس هستند زیرا که همه نورانی و همه بوی خدا می‌دهند، این بشرها هستند که به آنان بی‌اعتنائی کرده و از آنان دوری می‌کنند، و نیز این مطلب به این معنا نیست که انسان از اجتماع کناره‌گیری کند؛ بلکه این دستور خدا، قرآن و اسلام است که انسان باید در متن جامعه و خدمتگزار جامعه باشد، انسان متقی در عین اینکه در متن جامعه است تنها می‌باشد و در تنهایی با جمع است.

خروج سالم از دنیا به دار السلام

امام صادق علیه السّلام می‌فرماید:

«من زهد فی الدّنیا أثبت اللّه الحکمة فی قلبه و أنطق بها لسانه و بصّره عیوب الدّنیا داءها و دواءها و أخرجه من الدّنیا سالما إلی دار السّلام». [۵۲] تقوا و ذکر خدا مایه رشد و کمال انسان است. انسان در اثر تقوا و ذکر و حبّ الاهی به مقام شایسته خود می‌رسد. انجام کارهایی از قبیل خواندن، نوشتن، مطالعه کردن، شنیدن، حتی تفکر و تعقل، همه اینها معدّاتند؛ آنچه موجب رشد و کمال است، ذکر و تزکیه نفس است.

در روایت فوق امام صادق علیه السّلام می‌فرمایند:

«کسی که در دنیا زاهد باشد، خداوند حکمت را بر قلب او تثبیت، و به زبان او جاری می‌کند، و بصیرتی به او عنایت می‌کند که عیب‌های دنیا را دیده، و دردها و درمان آن دردها را می‌شناسد، و او را به سلامت از دنیا به دار السلام منتقل می‌کند».

«دار السلام» یکی از نام‌های قیامت است، یعنی سلامت واقعی در آخرت بوده و خداوند این شخص را سلامت به سوی دار السلام می‌برد.

بایستی توجه نمود آنچه موجب سعادت و رشد و تعالی و کمال انسان در مسیر شایسته انسانیت است، عبارت از تقوا و ذکر خدا است.

در قرآن از انسان به عظمت یاد شده است

درباره شناخت انسان و شناخت ارزش‌های انسانی مطلب زیاد است، انسان اگر بخواهد به طور صحیح به ارزش‌های انسانی برسد و آنها را بشناسد باید از همین راه قرآن حرکت کند، از طریق غیر قرآن نمی‌شود به واقعیت و ارزش‌های انسانی پی‌برد، برای درک عظمت انسان تنها به نقل دو آیه از قرآن اکتفا می‌شود:

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا. [۵۳]

در این آیه می‌فرماید: ما امانت را بر عالمیان عرضه کردیم و آنها ابا کردند و نپذیرفتند. این امانت چیست؟ دین، حکمت، ایمان و یا ولایت است؟ البته این موضوعات جدای از هم نیستند؛ لیکن آنچه مسلم بوده و صریح آیه کریمه است، این است که خداوند امانتی را به عالمیان عرضه کرد و همه عالم از قبول آن امانت ابا کردند، یعنی توان و قدرت تحمّل آن را نداشتند، ولی این امانت به انسان عرضه شد و او این بار بسیار سنگین و در عین حال ارزشمند را پذیرفت. در آیه دیگری می‌فرماید:

لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ. [۵۴]

اگر این قرآن بر کوه‌ها نازل می‌شد آنها خشیت پیدا می‌کردند، عظمت قرآن آن‌چنان است که موجودات عالم ظرفیت نزول آن را ندارند، ولی انسان مخاطب قرآن قرار می‌گیرد.

رابطه تاریخ با انسان

اشاره

احیانا در بعضی از نوشته‌ها مطرح بوده و هست که آیا انسان تاریخ‌ساز است یا تاریخ انسان را می‌سازد؟ این‌جا باید توجه داشت که اصولا آیا تاریخ می‌تواند جنبه سازندگی داشته باشد؟ مگر تاریخ چیست که بتواند قوّه سازندگی داشته باشد؟ مگر نه این است که تاریخ یک امر اعتباری است، تاریخ اثر و باقی‌مانده انسان‌ها در امتداد زمان بوده و زمان هم مقدار و امتداد حرکت و یکی از آثار حرکت است. درست است که حرکت یک امر واقعی است، عینیّت واقعی و حقیقی دارد زیرا عالم متحرک است؛ بلکه عالم عین حرکت است و یک امر واقعی مثل حرکت اثرش هم امر واقعی خواهد بود.

بنابراین زمان امری عینی و در خارج از ذهن محقق است زیرا که حرکت که امر واقعی است مقدار آن هم امر حقیقی و عینی خواهد بوده و از این طریق می‌توان گفت که تاریخ یک امر واقعی است.

بنابراین، در مورد تاریخ دو بینش وجود دارد.

اول: بینشی است که معتقد است: تاریخ امر اعتباری است، زیرا ما هستیم که گذشت عمر انسان‌ها و زمان زندگی انسان‌ها را، تاریخ نام‌گذاری کردیم.

امروز، فردا، پریروز، پس فردا. دیروز، نسبت به امروز، تاریخ است.

امروز هم نسبت به فردا تاریخ خواهد شد، صد سال قبل، هزار سال قبل، دو هزار سال قبل، همین‌طور کمتر و کمتر می‌آییم می‌رسیم به یک روز قبل، یک ساعت قبل، نسبت به این ساعت تاریخ شده، این ساعت هم نسبت به ساعت آینده تاریخ می‌شود، این یک بینش است که درست هم است.

دوم: یک بینش دیگر اینکه از طریق حرکت وارد شویم، می‌گوییم حرکت یک عینیت حقیقی دارد، یک امر واقعی است زمان هم مقدار حرکت است، پس زمان هم أمر واقعی است، تاریخ هم که قسمتی از زمان است پس آن هم یک امر واقعی است، پس آیا تاریخ به این صورتی که بیان کردیم یک قوّتی و قدرتی دارد، و اصالتی از خودش دارد که بتواند در انسان اثر بگذارد؟ و مستقیما انسان‌ساز باشد؟ جواب این است که تاریخ چیزی از خود ندارد که تأثیری از خود داشته و انسان‌ساز باشد، از طرف دیگر مشاهده می‌کنیم، آنکه سازندگی از او برمی‌آید و قدرت سازندگی دارد، انسان است پس انسان است که تأثیرگذار بوده و می‌تواند تاریخ‌ساز باشد.

انسان تاریخ‌ساز است

اثر انسان در تاریخ به این معنی نیست که اصل تاریخ و واقعیت آن را انسان می‌سازد، زیرا که تاریخ همان گذشت زمان و زمان مقدار حرکت است و حرکت اثر وجود طبیعت و یا عین وجود آن است.

بنابراین تاریخ بودن تاریخ یعنی گذشت زمان، در اختیار انسان نیست تا انسان در تحقق آن تأثیری داشته باشد، در عالم طبیعت اگر انسانی هم وجود نداشته باشد حرکت و مقدار آن واقعیتی است که وجود دارد.

پس تأثیر انسان در تاریخ نه از جهت تحقق وجودی آن است، بلکه انسان در روند و گذشت زمان، در سرنوشت خویش تأثیر می‌گذارد و آن را تغییر می‌دهد.

تمام پیروزی‌ها و شکست‌ها، نیکبختی‌ها و بدبختی‌ها، فرهنگ و دانش و رشد و ضد رشد و غیر اینها همه در اثر عملکرد خود انسان است که بوجود می‌آید و یا از بین می‌رود و تغییر می‌یابد و قرآن عزیز هم به این حقیقت تأکید می‌کند:

إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ [۵۵]

و نیز تأکید می‌کند: انسان باید از سرنوشت اقوام گذشته و آثار آنان عبرت بگیرید:

أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لِلْکافِرِینَ أَمْثالُها [۵۶]

واقع مطلب این است که غیر از اسلام، مکتب‌های دیگر آن‌طور که باید به ارزش و اهمیت انسان پی نبرده‌اند، و این اسلام است که به انسان یک ارزش والایی قائل شده و به انسان اهمیت داده و انسان را محور همه چیز دانسته است.

انسان را مسئول عمل خود و مسئول تغییرات در زندگی خویش و حتی دیگر انسان‌ها هم قرار داده است. اگر انسان تاریخ‌ساز است، اول باید ببینیم چه مایه‌ای می‌تواند انسان را بسازد تا انسان هم تاریخ را بسازد. در جواب این سئوال است که موضوع اخلاق مطرح می‌شود و باید مورد توجّه عملی قرار گیرد.

اخلاق یکی از اصول معارف و اصول تعالیم اسلام انسان‌ساز است؛ بنابراین باید توجه داشت که اخلاق سرمایه‌ای است برای انسان تا خودش را بسازد زیرا اگر انسان در عالم خلقت محور است، و نیز اگر هم او محور تغییر سرنوشت انسان‌ها در تاریخ هست، و همچنین اگر انسان برای همه دانش‌ها، ابتکارها، و برای شکوفایی استعدادها محور و اصل است و بالاخره هرچه هست در این عالم بر محور انسان دور زده و برای انسان بوده و از طریق انسان می‌تواند رشد پیدا کند انسان هم برای خودش باید راهی انتخاب کند که این راه در تربیت و کمال او مؤثر باشد، و این راه «اخلاق» است.

این اخلاق است که انسان را می‌سازد و انسان اگر در زندگی فردی و اجتماعی اخلاق را اساس عمل قرار دهد می‌تواند که محوریت خودش را به طور شایسته ایفا کند، روی همین اساس است که اسلام به اخلاق و انسان، این قدر اهمیت داده است.

اصولا اسلام و قرآن برای انسان‌سازی و برای تربیت و هدایت او آمده و در سعادت و کمال با انسان هم از جمله مسائل اساسی و ریشه‌داری که در اسلام اهمیت دارد تربیت اخلاقی او است.

اگر بگوییم تاریخ انسان‌ساز است، انسان را مثل یک قطعه موم حساب کردیم که در اثر حوادث روزگار، به هر شکلی درمی‌آید و کاملا در اختیار حوادث روزگار است.

این بینش نسبت به انسان بینشی است که ارزش انسان را پایین می‌آورد، و مثل موم که در اثر گذشت زمان صورت‌ها و تغییراتی که در وضعیت اخلاقی و وضعیت فرهنگی و دینی و سیاسی و بالاخره سرنوشت انسان پیش می‌آید، هیچ از خودش اختیار ندارد، هر تغییر و تحوّلی که بوجود می‌آید، در اثر پیش‌آمدها و رویدادهای تاریخی و گذشت زمان خواهد بود.

پس انسان چه ارزشی دارد؟ روی این حساب برای انسان چه حساب ارزشمندی می‌شود باز کرد، از انسان چه توقعی می‌شود داشت؟ نسبت به انسان ما چه نوع تفکر و مسئولیتی داشته باشیم، اصولا مسئولیت برای انسان چه مفهومی می‌تواند داشته باشد.

این یک تفکر و بینشی است در مقابل بینش اسلامی که انسان را ارزشمند و مسئول می‌داند و روی انسان هم ارزش اخلاقی، ارزش تربیتی باز کرده است، و به همین دلیل هم ساخته شدن انسان و تربیت انسان را برعهده خودش گذاشته است. انسان می‌تواند خودش را بسازد، جنبه تربیتی هم فرق نمی‌کند که، فردی یا اجتماعی باشد، یعنی سرنوشت تاریخ انسان‌ها و اجتماع انسان‌ها هم برعهده خود اوست. این صریح آیات قرآن است که می‌فرماید:

ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ[۵۷]

این آیه فوق‌العاده برای انسان ارزش قائل شده است، حتی خداوند سبحان خودش را هم دخالت نمی‌دهد. فرق نمی‌کند که کسی بگوید که ما مجبور تاریخیم، یا مثل بعضی‌ها که گفته‌اند ما مجبور خدا هستیم. این دو تا بینش، هیچ فرقی با هم ندارند. هر دو ارزش انسان را از بین برده‌اند، قرآن انسان را نه مجبور به تاریخ می‌داند و نه مجبور به خدا، نه جبر تاریخ و نه جبر الاهی، خدای سبحان دخالتی در سرنوشت کمالی و تشریعی انسان ندارد جز اینکه خدای تبارک و تعالی خالق انسان و قدرت است، همه امور تکوینی به دست قدرت خدای خالق و مدبّر است، ولی انتخاب با خود اوست.

قدرت و وجود، و جان و نفسی که انسان دارد، از خدا دارد. این خودش توحید است و معنایی توحید همین است و از جمله آثار توحید، این است که انسان خودش را و هرچه را که دارد، از خدا بداند و از خودش برای خود استقلالی نشناسد، انسان مخلوق خداوند است، عقل او، فکر او، بینش و دانش او از خداست؛ امّا کاربرد اینها در کجاست؟ بهره‌گیری از این امکانات و به کار بردن این امکانات در مسیرهای مختلف و گوناگون در اختیار انسان است، نه جبر خدایی بر انسان حاکم است و نه جبر تاریخی. نه در فرد و نه در جامعه:

إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ [۵۸]

این مربوط به جامعه است هر تغییراتی مربوط به سرنوشت جوامع در طول تاریخ پیش می‌آید، خوب یا بد، شکست یا پیروزی، عزت یا ذلّت، رشد یا عقب ماندگی، شرّ یا خیر، علم یا جهل، عقل یا نادانی، همه اینها در اثر طرز به کارگیری انسان از قوای خودش است، بر اثر طرز به کارگیری امکانات خودش است، هیچ مسئولیتی غیر خودش، برعهده کسی دیگر نیست. خدای سبحان در قرآن انسان را یک موجود مسئول معرفی کرده:

إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا [۵۹]

مسئولیت انسان براساس حرّیت و آزادی و اختیار است خداوند متعال انسان را صاحب اختیار خلق کرده و او را مختار و مسئول عمل خویش قرار داده.

خداوند با انسان این‌طور برخورد می‌کند: که من تو را خلق کردم و راه را برای تو نشان دادم حتی در وجودت هم راه خیر و شر را نهادینه کردم:

فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها [۶۰]

و نیز برای تو عقل و اندیشه دادم و هم علاوه بر آن، به وسیله قرآن و کتاب و پیامبر هدایت کردم، این راه، این هم آزادی، این هم فطرت و عقل این هم کتاب و پیامبر، ارزش از این بالاتر برای انسان کجا سراغ دارید؟

وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها [۶۱]

خداوند نفس انسان و وجود انسان را خلق کرده و در وجود او مایه‌های شناخت خوبی‌ها و بدی‌ها را قرار داده است.

فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها

راه‌های خوبی‌ها را می‌تواند پیدا کند و بشناسد و راه‌های بدی‌ها را هم می‌تواند پیدا کند و بشناسد.

علاوه بر اینها، راه را هم نشان داده است.

إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً [۶۲]

حالا می‌خواهد در راه راست حرکت کند، یا می‌خواهد راه کج برود، این جاست که اگر ما خوب دقت و توجه بکنیم اولین وظیفه خودسازی این است که «خودیابی» کنیم.

اگر کسی می‌خواهد خود را بسازد اول باید خود را بیابد، یعنی خود را بشناسد، به ارزش خود پی ببرد و اهمیت وجودی خودش را بداند و بتواند درک کند که انسان است و انسان یعنی چه؟ و بتواند درک کند که این انسان چقدر می‌تواند در دیگران، در خودش، در جامعه و در تاریخ تاثیرگذار باشد و بتواند به قدرت‌های خلّاق و ارزش‌های شایسته خودش پی‌ببرد.

بنابراین، اولین قدم شرط خودسازی، خودیابی است، اگر در جایی، مکتبی، کشوری، بینش‌هایی راجع به انسان پیدا می‌شود که ما می‌بینیم با واقعیت‌های انسانی تطبیق نمی‌کند. معلوم می‌شود که آنها هنوز انسان را درنیافته‌اند هنوز اهمیت انسان را درک نکرده‌اند و اکثر نسبت به مقام و منزلت و کرامت انسان و ارزش و قیمت او جاهل بوده و در حق انسانیت بطور کلّی و در حق خویش ظلم می‌کنند، قرآن می‌فرماید:

إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا

اگر ما ارزش و کاربرد قوی و ابزار رشد و تعالی خود را نشناسیم و راه استفاده از آن را ندانیم، طبعا آن ابزار معطّل و یا از بین خواهند رفت.

انسان باید ابتدا به خودش بپردازد تا بداند: چگونه موجودی است، چه کارهایی از او ساخته است چه ارزش‌هایی دارد، چه اهمیتی دارد؟ چه ارزشی دارد چه راهی باید برود؟ چه دستورالعملی باید بخواند؟ چه بینشی باید داشته باشد، تا خود را به ارزش واقعی خویش برساند.

قرآن در این خودیابی‌ها آیات فراوانی دارد، انسان از طریق آیات قرآن می‌تواند به ویژگی‌های خودش پی ببرد. یکی از ویژگی‌های انسان این است که زمام اختیارات خود را خودش به دست دارد بطوری که اگر تمام عالم جمع شده و همه متفق‌القول بگویند: ای انسان، تو در فعل مجبور بوده و هیچ اختیاری از خودت نداری و در مقابل هرگونه اعمال خود نیز هیچ‌گونه مسئولیت و تکلیفی نداری باور نمی‌کند، در مقابل اگر انسان هشیار بوده و یا مختصر تأملی به وجدان و عقل و فطرت خودش مراجعه کند، می‌بیند که همه اشتباه می‌کنند و یا دروغ می‌گویند.

تقوا مایه ارزش عمل است

روایتی از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که مفضّل [۶۳] می‌گوید: [۶۴] در محضر امام صادق علیه السّلام بودم و صحبت، از عمل انسان پیش آمد. گفتم چقدر عمل من ضعیف و کم است و امام صادق علیه السّلام در جواب فرمودند: این‌گونه نیست آرام باش و به خدا استغفار کن» و بعد فرمودند: «عمل کم همراه با تقوا بهتر از عمل زیاد بدون تقوا است».

باید توجه داشت که بزرگان و امامان دین در عین اینکه برای هدایت همه مردم بودند، ولی عدّه‌ای بیشتر از دیگران با آنان در تماس بودند و از حضور آنان بهره می‌بردند و از اصحاب خاصّ آنان به حساب می‌آمدند.

در کلاس درس امام صادق علیه السّلام حدود چهار هزار نفر از بزرگان آن روزگار شرکت می‌کردند. عده‌ای از آنان از جمله مفضل به آن حضرت خیلی نزدیک بودند، امام علیه السّلام درباره مفضل می‌فرمایند: «مفضل مأنوس من است و کسی است که من با انس با او احساس آرامش می‌کنم».

اما حضرت علی علیه السّلام مونسی حتی مانند مفضل هم نداشتند تا قسمتی از معارف و حقائق را که می‌دانند با او در میان بگذارند، البته شخصی مثل کمیل بود که امام دعای معروف به دعای کمیل را به او تعلیم داد، یا امام زین العابدین ابو حمزه را داشت که دعای معروف به دعای ابو حمزه ثمالی را از امام سجاد علیه السّلام نقل کرده است در محضرشان بودند، در محضر حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله نیز با وجودی که همه مسلمانان بودند، ولی همه آنها حضرت علی علیه السّلام و سلمان و ابو ذر نبودند و هر کدام از آنان نیز در عین اینکه به تنهایی مقام خاصی داشتند ولی هریک با دیگری از جهاتی و آن دو با حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بکلّی و بی‌نهایت تفاوت داشتند.

توضیح حدیث

اساس فضیلت عمل و ارزش آن به تقواست، کمّیت عمل مورد توجه نیست و آنچه مهم است کیفیت عمل است، البته این بدان معنا نیست که عمل انسان کم باشد. مسلّما اگر انسان بیشتر نماز بخواند بیشتر به خدا قرب پیدا می‌کند، ولی اگر فقط نماز را قرائت کند و توجهی به آنچه می‌گوید نداشته باشد ارزشی ندارد. در مقابل، نماز کم ولی با خلوص و با توجه، ارزش بیشتری دارد.

هر عملی همین طور است اگر همراه با تقوا باشد نتیجه خود را می‌بخشد، یعنی در تکمیل معرفت ما اثر می‌گذارد، قرآن کریم می‌فرماید:

إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ [۶۵]

یعنی: اعمال اهل تقوا مورد قبول درگاه خداوند متعال است.

مفضّل می‌گوید به امام عرض کردم: چطور ممکن است تقوا نباشد، ولی عمل زیاد باشد. امام با مثال مطلب را بیان کردند، اشخاصی امکان دارد زیاد احسان کنند و اخلاق درست داشته باشند، اما اگر در آن وقت حساسی که باید از گناه چشم بپوشند، نتوانند خود را از آن حفظ کنند در این صورت اعمال نیکشان ارزش خود را از دست خواهند داد، یعنی اصولا بی‌تقوایی همین است که انسان نتواند از گناه چشم بپوشد. بنابراین، امام فرمودند کسی که با همسایه خود خوش رفتار است و احسان می‌کند، ولی زمانی که با گناه روبرو می‌شود نمی‌تواند از آن چشم بپوشد اعمال نیکش نیز، براساس تقوا نبوده است، در مقابل، کسی که چیزی ندارد که ببخشد، ولی می‌تواند در مقابل گناه ایستادگی کند این شخص باتقوا و از متّقیان بحساب می‌آید.

بنابراین، باید توجه داشت که محور همه چیز در اسلام تقواست. مثلا خطبه نماز جمعه در صورتی درست است که امام جمعه مردم را به تقوا دعوت کند و این اهمیت تقوا را نشان می‌دهد حتی مبنای معرفت به جهان و خداوند نیز تقواست.

نفس انسان خطرناک و انسان به تنهایی در مقابل نفس خویش بسیار ضعیف است. مایه همه گمراهی‌ها هوای نفس و غفلت است. بله، مایه همه انحراف‌ها و اضطراب‌ها غفلت از خدا و مایه همه آرامش‌ها زهد و به یاد خدا بودن است. اگر انسان به یاد خدا باشد هرگز تکبر نخواهد داشت و حسد نخواهد برد و خودبین و بدگمان و مضطرب نخواهد بود، و در این صورت است که دیگر راهی برای انحراف نخواهد بود. اگر ایمان در قلب رسوخ کند، اگر انسان به یاد خدا باشد وایمان داشته باشد، نفس او بسیار تضعیف خواهد شد. نفس زود کناره‌گیری می‌کند و زود هم الفت می‌گیرد. انسان می‌تواند نفس را تحت کنترل خود بگیرد، البته مدتی برای او سخت است و انسان تحت فشار قرار می‌گیرد، ولی بالاخره پس از مدتی می‌تواند آن را مطیع خود کند.

قدرت هوای نفس در گمراه کردن انسان از قدرت شیطان هم بیشتر است.

شیطان در بعضی موارد قدرت نفوذ ندارد، ولی هوای نفس در همه موارد قدرت نفوذ دارد.

گفتیم: اگر انسان تنها باشد در مقابل نفس خویش بسیار ضعیف است؛ البته از بعد فلسفی انسان هرگز تنها نیست و خداوند همیشه با اوست، ولی به طور ظاهری اگر انسان به خدا توجه نداشته باشد و حس کند که تنها است بسیار ضعیف بوده و در برابر تمام خواسته‌های هوای نفس سر تسلیم فرود می‌آورد.

روایتی است از حضرت صادق علیه السّلام «اگر خداوند کسی را از ذلت معصیت به عزت تقوا برساند، خداوند این شخص را بدون مال غنی و بدون اطرافیان عزیز و خداوند أنیس او خواهد شد.»[۶۶]

توضیح روایت

اگر انسان اهل تقوا باشد، و هوای نفس را تحت کنترل داشته باشد، همیشه عزیز است، چون به خداوند اتکا دارد. معنای توحید همین دو جمله است که انسان از غیر خدا قطع کند و فقط به خدای سبحان توجّه و توکل داشته باشد.

کسی که از کانون تاریک رذالت خارج شده و به مقام نورانی تقوا رسیده همیشه عزیز است، چون اتکا به وجود لا یتناهی الاهی دارد و حتی اگر مالی نداشته باشد غنی است و هرگز تنها نیست زیرا که انیس دارد، حتی اگر شخصی در کنار او نباشد زیرا خداوند مانوس اوست.


انواع معیّت خداوند

اشاره

خداوند با همه موجودات معیّت عام دارد که به معنای خالقیت، مبدئیت و علیت است. خداوند همیشه با انسان است هرجا که باشد، اگر انسان واقعا این را درک کند امکان ندارد به سراغ گناه برود.

شخصی نزد یکی از معصومین علیهم السّلام آمد پرسید: که چه کنم تا گناه نکنم؟ در جواب فرمود:[۶۷] در جایی گناه کن که از نعمت خدا بهره‌مند نباشی، ولی می‌دانیم که نعمت خدا نهایت ندارد، و جایی نیست که نعمت خدا نباشد. تمام وجود انسان و تمام لحظه‌های او نعمت خداست و انسان نمی‌تواند لحظه‌ای را بیابد که همراه و غرق در نعمت خدا نباشد به راستی اگر انسان به یاد خدا باشد گناه می‌کند؟ البته انسان اگر به یاد خدا باشد ادب مع اللّه را مراعات می‌کند و همین جاست که از حضرات معصومین علیهم السّلام روایت شده [۶۸]: کسی که گناه می‌کند در آن حال مؤمن به خدا نیست.

خداوند معیّت خاص نیز با بعضی از بندگان دارد، و این معیّت صرفا متعلق به مؤمنان است. در این معیت خداوند دست متقین را می‌گیرد و او را هدایت کرده توفیقش می‌دهد، پس توفیق، یعنی: ما به جایی برسیم که معیّت خاص خدا شامل حال ما گردد.

ذکر و زهد

روایتی است [۶۹] از امام صادق: «کسی که در دنیا زاهد باشد، خداوند حکمت را در قلب او داخل و در زبان او جاری می‌کند» خداوند بصیرتی به او عنایت می‌کند که عیوب دنیا و دردها و درمان دردها را می‌شناسد، و خداوند این شخص را به دار السلام [۷۰] به سلامت می‌رساند.

باید توجه داشت: آنچه موجب سعادت و رشد و تعالی انسان و مسیر شایسته انسانیت است تقوا و ذکر خداست.

احیانا برای رسیدن به رشد و تعالی صحبت از ارزش‌های انسانی می‌شود.

البته درست است، و لکن باید بدانیم از طریق تعالیم اسلام و قرآن می‌توان به ارزش‌های انسانی پی برد، در دو آیه زیر خداوند تبارک و تعالی عظمت انسان را بیان می‌کند: «ما امانت را به عالمیان عرضه کردیم و آنها ابا کردند». [۷۱] «این امانت- که شامل اختیار، دین، فطرت، ایمان، ولایت و ... است- و آنچه در این آیه تصریح شده این است که خدا امانتی را به عالم عرضه کرد و عالم آن را قبول نکرد، یعنی ظرفیت پذیرش این امانت را نداشتند، ولی به انسان عرضه شد و انسان پذیرفت در عین حال، انسان به قدر و کرامت خود جاهل، و به منزلت خویش ظالم است».

آیه دوم: [۷۲] «اگر قرآن به کوه‌ها نازل می‌شد آنها خشیت پیدا می‌کردند».

آنچه مسلم است انسان ارزش‌هایی دارد که باید آنها را از قوه به فعل برساند و این ارزش‌ها برای موجودات دیگر نیست، راه رسیدن به آن ارزش‌ها نیز صرفا مطالعه و خواندن و شنیدن و تحقیق نیست، البته اینها نیز تأثیر دارند و باعث آمادگی انسان می‌شوند، علم نیز همین طور است، انسان صرفا با خواندن عالم نمی‌شود در حقیقت خواندن فقط دیدن چیزی است که نوشته شده و در این مرحله ادراکی صورت نمی‌گیرد، پس علم چگونه حاصل می‌شود؟

علم جز افاضه الاهی، چیز دیگری نیست و انسان از این طریق قادر به ادراک و علم می‌شود. رشد و کمال و ایجاد ارزش‌ها نیز همین طور است، یعنی مطالعات و تحقیقات فقط باعث آمادگی انسان می‌شوند.

ذکر و خشیت نیز مایه‌ای برای تقواست، انسان اگر یاد خدا باشد، بسیاری از مسائل حل می‌شود. اصلا عبادت برای این است که انسان تمرین کند تا همیشه به یاد خدا باشد. یاد خدا در انسان باعث امید و نشاط می‌شود؛ البته زهد و ذکر خدا و تقوا به معنای گوشه‌نشینی و بی‌توجهی نسبت به جهان نیست؛ بلکه در درون تقوا همه چیز هست، تقوا این است که در عین حال که در جمع هستیم و در همه امور مشارکت داریم؛ ولی تنها بوده و وابسته و دل‌بسته به هیچ کدام از آنها نباشیم، انسانی در حال ذکر است که نسبت به خدا خوف و خشیت دارد.


در آیه: وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللَّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ [۷۳]، کسی که از خدا و رسول او اطاعت کند و از خدا بترسد و تقوا پیشه کند به نعمت‌های دائمی خدا نایل می‌شود.

در حدیث دیگری آمده [۷۴] است: «از خدا خوف و خشیت داشته باش آن طوری که خدا را می‌بینی اگر تو او را نمی‌بینی، او تو را می‌بیند».

اگر این‌طور خیال کنی که خدا تو را نمی‌بیند، در این صورت کافر شده‌ای، اگر معتقدی که خدا تو را می‌بیند و در عین حال معصیت می‌کنی خدا را کمترین بیننده حساب کرده‌ای.

حدیثی است [۷۵] که مؤمن بین دو خوف قرار دارد: خوف از گناه گذشته‌اش که نمی‌داند خداوند چگونه به حساب آن خواهد رسید، و خوف نسبت به عمری که باقی مانده و نمی‌داند در آینده چگونه باید عمل کند، تا خود را از مهلکه‌ها نجات دهد. گناه انسان کامل، لحظه‌ای غفلت از خداست و گناه انسان‌های دیگر تمام گمراهی‌ها و تاریکی‌ها و انحراف‌های دینی و عقلانی است.

اصولا انسان مسلمان هرگز گناهکار نیست، انسان باید اول خود را از گمراهی‌ها نجات دهد و عادل گردد تا بتواند ذاکر باشد، و حکمت در قلب و زبان او به وجود آید، و عادل کسی است که امر و نهی خدا را اطاعت کند. عادل بودن برای هر انسان تکلیف است.

در اموری مانند قضاوت و رهبری و امامت جماعت باید شخص باید عادل باشد، البتّه در این موارد عادل بودن شرط است، ولی برای همه افراد و در همه موارد عادل بودن تکلیف است. سرلوحه دعوت پیامبران، با دو رویکرد اثبات و نفی است و گاهی این دو با هم ذکر شده‌اند.

همان‌طوری که در آیة الکرسی آمده است: [۷۶]کسی به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آورد در مسیری قرار گرفته که خداوند بیان کرده است، و در آیه دیگر فرموده است:

وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ [۷۷]

همه اقوام و ملل را پیامبری مبعوث کردیم که بگویند: خدای یکتا را عبادت کنید و از طاغوت اجتناب نمائید. و نیز می‌فرماید: یا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ [۷۸] فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ [۷۹]

ای مردم، پروردگارتان را که شما را آفریده پرستش و عبادت کنید. در عین حال که می‌دانید آفریدگار شما بی‌مثل و بی‌همتا است، برای او شریک و مثل و همتایان قرار ندهید. [۸۰] توجه به غیر خدا، شرک و بت‌پرستی است، قدرت نظامی و سیاسی و مالی، ظواهر زندگی و دنیا و هر چیز دیگری که توجه انسان را جلب کند و مانع توجه به خدا شود، بت است. زیرا که همه اینها غیر خدا هستند.

در حدیثی از معصومین علیهم السّلام [۸۱] نقل شده است که: «از شرک غفلت نکنید، شرک در انسان آن‌چنان ظریف و لطیف است که به سختی تشخیص داده می‌شود، مثل راه رفتن مورچه سیاه بر روی سنگ صاف سیاه در دل شب تاریک».

اما در اثر ذکر خدا و تقوا، انسان این دید را پیدا می‌کند که بتواند این‌گونه شرک‌ها را ببیند و از آنها پرهیز و دوری کند.

هدف از اخلاق

به طور کلی برای اخلاق سه هدف را می‌شود در نظر گرفت: هدف دنیوی، اخروی، الاهی، گاهی هدف انسان از اینکه می‌خواهد دارای اخلاق حسنه باشد رسیدن به اهداف دنیوی است، عده‌ای هدفشان رفتن به بهشت است و بالاخره هدف عده بسیار کمی این است که به خدا برسند. آنچه در کلمات انبیا و ادیان الاهی، به ویژه اسلام به عنوان هدف اخلاق تعیین شده همین دو هدف اخیر، یعنی اخروی و الاهی است، ولی هدف دنیوی در قرآن و کلام انبیا و معصومین یافت نمی‌شود.

توضیح آنکه عده‌ای می‌خواهند اهل گذشت، عادل، صاحب انفاق و خوش اخلاق باشند برای اینکه در بین مردم وجهه مقبولی پیدا کنند، البته این هدف، خلاف و گناه نیست، ولی صرفا دنیایی است، و گاهی شخص می‌خواهد دارای اخلاق حسنه باشد برای اینکه به سعادت اخروی برسد و به اینکه، مورد قبول عامه باشد یا نه، توجهی ندارد، این هدف در قرآن بیان شده و هدف خوبی است. حضرت أمیر مؤمنان علی علیه السّلام می‌فرمایند: [۸۲] «افراد در عبادت بر سه نوع‌اند:

عده‌ای به خاطر ترس از جهنم؛ عده‌ای به طمع بهشت و عده‌ای هم برای قرب به خدا و براساس شکر عبادت می‌کنند.

در قرآن نیز آمده است که:

إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ..[۸۳]

در حقیقت خداوند مشتری جان و مال مؤمنان است تا در عوض، بهشت را به آنان عطاء کند، باز می‌فرماید:

قُلْ یا عِبادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ إِنَّما یُوَفَّی الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ[۸۴] یعنی خداوند در مقابل عبادت و تقوای شما برای شما اجر می‌دهد.

اخلاق نیز همان طور است، اگر انسان تقوا داشته و از طریق آن به اخلاق برسد و به اهداف مادی و دنیوی اهمیّتی نداده و به آن توجهی نکند به سعادت اخروی می‌رسد، ولی این آدم در مرحله‌ای قرار دارد که می‌خواهد عبادت کند و اجری بدست آورد، یعنی با خدا داد و ستد می‌کند.

اینکه گفته می‌شود دنیا وسیله آخرت است [۸۵] برای مردم عادی است که می‌خواهند از طریق عبادت در دنیا در آخرت به سعادت برسند، ولی برای انسان‌های کمال یافته، دنیا رهزن آخرت است، [۸۶] چون هدف آنها از عبادت رسیدن به بهشت نیست، در مرحله بالاتر، انسان متوجه می‌شود که اصولا نمی‌تواند با خدا دادوستد کند، چون از خود چیزی ندارد که به خدا بدهد و در مقابل چیزی بگیرد، او می‌داند که هرچه دارد و کل هستی او، از خداست، خدا را براساس حبّ و عشق عبادت می‌کند. [۸۷] و اینان همیشه در بهشت ذات و بهشت رضوان به سر برده و مصداق آیه:

«فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ» [۸۸]

خواهند بود.

حضرت علی علیه السّلام در تفسیر آیه:

إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ [۸۹]

فرموده است: [۹۰] منظور از «انا للّه» این است که ما از خود هیچ چیزی نداریم، و هرچه داریم ملک خداوند متعال است.

خداوند می‌فرماید:

قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لا ضَرًّا [۹۱]

پیامبر! بگو به مردم که من چیزی از خود ندارم. نهایت دعوت پیامبران، دعوت به خداست. باید توجه داشت دعوت به خدا با دعوت به راه خدا فرق می‌کند. منظور از راه خدا، همان راه درستی، و تقوا و اخلاق برای رسیدن به هدف اخروی است، ولی منظور از دعوت به خدا آن است که همه اعمال انسان برای خود خدا باشد، مفهوم:

«وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ» [۹۲] با مفهوم

«وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا» [۹۳]

تفاوت دارد.

معرفت نفس، مایه هدایت است

هشام بن حکم روایتی از امام موسی بن جعفر علیهما السّلام نقل می‌کند: «عاقل به حداقل امکانات زندگی در صورت داشتن اصول علم و حکمت، خشنود است و اگر علم و حکمت نداشته باشد از مرفه‌ترین زندگی ناراضی خواهد بود». [۹۴]

یکی از وظایف پیامبران بیان حکمت است، اگر به کسی حکمت عنایت شود در حقیقت خیر کثیری به او عنایت شده است و این خیر به لقمان حکیم عنایت شد.

لقب حکیم در قرآن به هر کسی اطلاق نمی‌شود شرایطی می‌خواهد: خود قرآن حکیم است و قرآن بهترین کتاب معرفت نفس و انسان‌شناسی است، اصولا قرآن شرح و تفسیر انسان است.

یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ. [۹۵]

یکی از آثار حکمت، معرفت نفس است، و از طریق آن انسان می‌تواند خویشتن را خوب بشناسد. پیرامون نفس، سؤالات بسیاری مطرح است و قرآن پاسخ آنها را برعهده فطرت و نفس خود ما گذاشته است.

نفس انسان مراتب و وجوه مختلفی دارد: امّاره، لوّامه، ملهمه و مطمئنه.

انسان باید سعی کند از نفس امّاره بر حذر باشد، نفس اماره مشابه همان قلب مختوم است که بر آن مهر گمراهی زده شده است و این حالت ناشی از غفلت است، هر چیزی می‌تواند سبب غفلت ما بشود، حتی کارهای خیر نیز اگر ایجاد نخوت کند مایه غفلت است، اما اگر انسان به خدا توجه داشته باشد، نفس او نفس لوامه خواهد بود، این نفس، سرزنشگر و هشدار دهنده است، توجه و همراهی با این مرتبه از نفس، مقام بلندی است، ولی نباید در این حد توقف کرد، مقام بالاتر، رسیدن به نفس ملهمه و بالاخره نفس مطمئنه است، منظور از نفس مطمئنه نفسی است که انسان در آن مقام از اضطراب آزاد شده و آرام می‌گردد، یعنی وقتی انسان همیشه به یاد خدا بود نفس مطمئنه برای او ایجاد شده و ظهور پیدا می‌کند، و در این صورت انسان آرامش خود را بدست خواهد آورد، زیرا ذکر و یاد خدا مایه آرامش دلها است: «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ».[۹۶]

خداوند همیشه ما را به ذکر دعوت کرده است، ذکر باید با متانت و آرامش همراه باشد و نباید مثل شعار بلند گفته شود، ذکر فقط آن نیست که بر زبان جاری می‌شود و گاهی اوقات ذکر، تمام حرکات و تمام وجود یک انسان مؤمن را در برمی‌گیرد.

به طور خلاصه، باید توجه داشت که غفلت از خدا، موجب غفلت از نفس انسانی می‌شود و در این حالت انسان فقط به فکر ارضای نفس حیوانی خویش است، این افراد در میان انسان‌ها بشرهای مرده‌اند، و فقط در میان حیوانات می‌توان آنها را زنده محسوب کرد، تمام سعی این گروه برای دنیا است و تصور می‌کنند کار آنها نیک است، به عبارت دیگر، شیطان اعمال آنها را در نظرشان خوب جلوه می‌دهد: «أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً» [۹۷]و: «وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ ما کانُوا یَعْمَلُونَ».[۹۸]

تفکّر و محاسبه نفس

تفکر و محاسبه نفس مایه بیداری انسان‌هاست، لازم است که انسان از راه‌های مختلفی خودش را بیدار کند، یکی از این راه‌ها تفکر و محاسبه نفس است. حضرت علی علیه السّلام می‌فرمایند: «با تفکر قلب خود را متنبه و آگاه کن»[۹۹]

یکی از امتیازات انسان بر سایر جانداران این است که انسان صاحب تفکر است، اگر انسان تفکر نداشته باشد و عقل خود را به مرحله تعقل نرساند وجه تمایز خود را نسبت به سایر جانداران از دست می‌دهد، و بر همین اساس قرآن ما را به شدت و با تأکید زیاد، به تفکر در آیات و حقایق عالم دعوت کرده است.

مخاطب قرآن کسانی هستند که عقل آنان به مرحله تعقل رسیده و از طرفی هم کسانی را که عقلشان را به کار نمی‌اندازند، شدیدا سرزنش کرده است.[۱۰۰]

از طریق تفکر؛ انسان به کشف حقایق علمی نایل می‌شود و به تمام ارزش‌های انسانی دست می‌یابد، و به همین جهت است که یک لحظه تفکر بهتر از شصت سال عبادت است. [۱۰۱]

روایتی در مورد محاسبه نفس نقل شده است که فرمودند:

«از ما نیست کسی که هر روز محاسبه نفس نداشته باشد».[۱۰۲] محاسبه نفس نیز از آثار تفکر است، منظور از محاسبه نفس این است که انسان تفکر کند که عمل او در چه حدی دارای ارزش است و به عبارتی عمل خود را ارزیابی کند و ببیند اگر عمل او اثر منفی داشته، استغفار کند و از آن برحذر باشد و اگر عمل او مثبت بوده آن را تکرار و تقویت کند، محاسبه نفس ارزیابی اعمال و حرکات خویش و تفکر در گذشته و آینده و مبدأ و معاد خویشتن است.

قرآن دستورالعمل انسان در زندگی

هر دستگاهی را که انسان می‌سازد به همراه آن دفترچه‌ای به عنوان دستورالعمل ضمیمه می‌کنند، و انسان نیز که بهترین و زیباترین صنعت خداوند متعال است، دستورالعملی دارد. قرآن دستورالعمل وجود انسان است هر چقدر انسان بیشتر و بهتر براساس این دستورالعمل عمل کند، از وجود خودش بهتر استفاده خواهد کرد.

همان‌طور که قرآن ما را به تفکر در وجود خود ما دعوت کرده [۱۰۳]، به تفکر در خود قرآن نیز دعوت می‌کند. [۱۰۴] قرآن می‌گوید:

«هرچه می‌توانید قرآن بخوانید»[۱۰۵] حضرت علی علیه السّلام می‌فرمایند: «در روز قیامت به أهل و حامل و قاری قرآن گفته می‌شود که قرآن را بخوان و بالا برو».[۱۰۶] این یک اصل است که انسان با خواندن قرآن به درجات وجودی نورانی بالاتری می‌رسد در سوره اعراف آمده است:

وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ [۱۰۷]

هنگام قرائت قرآن سکوت کنید تا رحمت خدا شامل حالتان شود.

به طور اجمال می‌توان گفت که قرآن برای رفع نیازمندی‌های این صنعت الاهی (انسان) نازل شده است. این کتاب از یک طرف دستوراتی بصورت نواهی دارد؛ یعنی کارهایی که نباید انجام داد؛ و از یک طرف دارای دستوراتی عملی است؛ یعنی آنچه که باید انجام داد و اینها حاصل نمی‌شود مگر اینکه انسان دارای تقوا و تزکیه نفس باشد، حضرت امام باقر علیه السّلام فرمود: «بهترین نوع صبر، صبر در مقابل گناه و پرهیز از محرّمات خدای سبحان است»[۱۰۸]

گرایش به لغو

گرایش به لغو، خطرات زیادی دارد و از طرفی هم اعراض از لغو از شرایط ایمان است.

وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ [۱۰۹]

یعنی از صفات مؤمنان است که از هرگونه عمل لغو و باطل و اعمال غیر لازم، اعراض کرده آنها را ترک می‌کنند.

بحث بر سر شرایط یک مسلمان نیست، بلکه بحث در شرایط رسیدن به فلاح است چون حداقل مرتبه تقوا برای مسلمان این است که گناه نکند و عادل باشد، ولی بعد از داشتن این شرایط، شرایطی دیگر لازم است که شخص مسلمان، مؤمن بوده به رستگاری و سعادت و فلاح برسد، چشم‌پوشی از مکروهات و عمل به مستحبات از راه‌های رسیدن به رستگاری است، یکی از راه‌های رستگاری، اعراض از لغو است. در قرآن آمده است که:

وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی الْجاهِلِینَ [۱۱۰]

یعنی اهل ایمان زمانی، که از کفار و مشرکین سخنان لغو می‌شنوند اعراض کرده و در برابر سخنان لغو آنها جواب لغو نمی‌دهند؛ بلکه در جواب آنها می‌گویند اعمال ما برای ما و اعمال شما برای شما باشد، از طرف ما شما به سلامت باشید (ما جواب شما را نمی‌دهیم)، ما طالب امثال شما جاهلان نیستیم و به گفت‌وگو و نشست و برخاست با شما میل نداریم.

یکی از مراتب محاسبه نفس، نیز این است که انسان حساب کند چقدر لغو گفته و شنیده و عمل کرده است. دفتر دستورالعمل انسان (قرآن) نیز دستور می‌دهد که به دنبال لغو نروید و مغز و قلب خود را با لغویّات پر نکنید. حیف از مغز انسان که به جای علم و معرفت از لغو انباشته گشته و اشغال گردد، قرآن می‌فرماید: مؤمن از لغو دوری می‌کند:

«عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ».[۱۱۱]

آثار حکمت

اشاره پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرموده:


«رأس الحکمة مخافة اللّه»: [۱۱۲]

رأس و اساس حکمت خوف از خداست.

همان‌طور که می‌دانیم خدای سبحان احسن الخالقین و انسان احسن مخلوقات است، و از طرفی هم انسان است که مخاطب قرآن است، و بعثت انبیا هم برای هدایت انسان است، خداوند تبارک و تعالی به هدایت تکوینی انسان از طریق فطرت و سرشت، اکتفا نکرده و به هدایت تشریعی او نیز پرداخته است.

بر این اساس خداوند به انسان بیش از مخلوقات دیگر محبت دارد و به او اهمیت می‌دهد و این برای انسان مقام بسیار بلندی است که خداوند از او دعوت می‌کند تا با او ملاقات کرده و با او مستقیم صحبت شود.

وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ [۱۱۳]

منظور از لفظ، ادعونی، تقاضای حوائج نیست، بلکه غرض، انس با خدای سبحان و هم‌صحبت شدن با او است و حداقل آن همان نمازهای پنجگانه است، هنگام نماز انسان با خداوند ملاقات می‌کند.

همان‌طور که هر انسانی هنگام ملاقات با بزرگان رعایت بسیاری از امور از جمله مرتّب بودن و خشیت ظاهر و سر وقت به میعادگاه رفتن را می‌نماید، باید به هنگام ملاقات با خداوند نیز به زیباترین وجه آداب و شرائط حضور را رعایت کند.

ملائکه، همیشه در حال خوف از خداوند هستند، این خوف به علت آن نیست که گناهی انجام داده باشند؛ بلکه خوف خدا مایه سرور و حکمت برای آنان می‌گردد. هرچه انسان حکمت بیشتری داشته باشد خوف و خشیت بیشتری خواهد داشت، کسی که مخافة اللّه داشته باشد اسم زیبای خداوند (حکیم) در او بیشتر ظهور پیدا کرده و به قرآن که کتاب حکیم است نزدیکتر خواهد شد.

حکمت، از طریق خوف خدا پیدا می‌شود، و نتیجه حکمت هم شکر خداوند است، گرچه مقام صابرین بسیار بلند است، ولی مقام شاکرین بالاتر از آنهاست.

صاحب‌مقام شکر، هرچه دچار مصیبت گردد بیشتر خوشحال می‌شود، و این نتیجه حکمت است، و شکر برای خداوند ثمره‌ای ندارد؛ بلکه مایه ارتقای نفس خود انسان می‌شود.

یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ. [۱۱۴]

اخلاق ضامن اجرای قانون و شرع و وسیله رسیدن به نور است و اساس اخلاق نیز تقواست و تا یقین نباشد، تقوا کامل نخواهد بود.

از طریق یقین، انسان به بالاترین درجه تقوا می‌رسد؛ وقتی انسان، به درجه کمال یقین رسید متخلق به اخلاق الاهی می‌شود. و از طریق تقوا و اخلاق و تزکیه است که نفس، راهی به نور باز می‌کند.

توحید یعنی چه؟ توحید، یعنی از غیر خدا بریدن و شرک یعنی به غیر خدا توجه کردن، اساس تعلیم و تربیت قرآن نیز توحید است، قرآن توحید واقعی را بیان کرده و می‌خواهد انسان موحّد تربیت کند، یعنی کسی که فقط خدا را بخواهد و بس. در سوره بقره آمده است:

بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ [۱۱۵]

آری، هرکس که خود را با تمام وجود، به خدا تسلیم کند و نیکوکار باشد، مزد وی با پروردگارست، و بیمی بر آنان نیست، و غمگین نخواهند شد.

هر خوف و غم و شادی که از ناحیه بدست آوردن دنیا و یا به جهت از دست دادن آن باشد کاذب بوده و ناپایدار خواهد بود. لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ[۱۱۶]

یعنی، انسان موحد از آنچه بدست می‌آورد خوشحال نیست و از آنچه که از دست می‌دهد ناراحت نیست.

اگر برخورداری انسان از اموال دنیا مثلا براساس این آیه باشد، مانعی ندارد، ولی هرچه رنگ و مصداق آیه زیر در وجودش کمتر بشود به همان اندازه توجه به غیر خدا در انسان کمتر خواهد شد:

وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی وَ إِلَی اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ[۱۱۷]

هرکس از روی تسلیم و رضا به سوی خدا روی آورد از جمله نیکوکاران خواهد بود، چنین کسی به محکم‌ترین رشته الاهی چنگ زده است و بدانید که پایان کارها به سوی خداست.

باید انسان به مقام یقین برسد تا به مقام یقین نرسد، تقوای او کامل نخواهد بود و مقام یقین است که موجب اخلاص می‌شود، از طرفی هم خداخواهی و توحید، فطری است، چون وقتی انسان گرفتار شود و هیچ کمکی هم نداشته باشد ناخودآگاه و بدون درنگ خدا را از روی اخلاص صدا می‌زند.

حبّ و ایمان

روایتی از امام صادق و امام باقر علیهما السّلام نقل شده است که: باطن و حقیقت دین و ایمان حبّ است:

«هل الإیمان إلّا الحبّ»، «هل الدین إلّا الحبّ» [۱۱۸]

حبّ واقعی آن است که همیشگی بوده و متعلّق به محبوب باقی و حقیقی باشد، محبوب قابل زوال محبوب واقعی نبوده و حبّ به آن هم حبّ کاذب خواهد بود، برای رسیدن به حب و محبوب واقعی باید محبوب‌های غیر واقعی را ترک کرد، و انسان از این طریق به مقام برّ می‌رسد، برای رسیدن به مقام ابرار باید از نیازهای ضروری و از محبوبترین‌های قابل زوال خویش گذشته و آنها را فدا کرد، پس به طور کلی ضمانت اجرای اخلاق، تقوا و اساس تقوا، یقین است، اگر یقین انسان کامل باشد، هر خیری را از خدا و هر شری را از خود خواهد دانست.

الگوخواهی

اشاره

در وجود انسان حالات مختلفی است، از جمله حالت الگوطلبی و احیانا حالت الگو شدن که ممکن است آشکار یا مخفی باشد و در افراد مختلف شدت و ضعف داشته باشد، پس انسان به دنبال نمونه‌ای است که برایش معیار و الگو گردد. یکی از اصول تربیت هم این موضوع است، و در مقام تعلیم و تربیت فرد و جامعه باید الگویی ارائه گردد.

در اسلام نیز این موضوع مدّ نظر است، یکی از عمده‌ترین هدف‌های بعثت انبیا، تربیت بوده و برای این موضوع نیز در قرآن مصداق و نمونه‌های خوبی بیان شده است، در قرآن آمده است: برای شما ابراهیم و کسانی که با او بودند نمونه شایسته‌ای هستند. [۱۱۹]

ابراهیم علیه السّلام دارای مقام خلیل الرحمانی است، و معلوم است رسیدن به مقام بسیار سخت بوده و شرایطی دارد، ابراهیم این مقام را از طریق آزمایش‌های سختی به دست آورده است، قرآن می‌گوید که ابراهیم برای همه اسوه است، بنابراین هر انسانی نیز می‌تواند به این مقام برسد. نمونه دیگر در قرآن وجود مقدّس رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله است، چنان‌که قرآن می‌فرماید: نمونه خوبی در وجود رسول اللّه برای شما هست:

«قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ ما أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ رَبَّنا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ».

لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ [۱۲۰]

باید سیره پیامبر را شناخت تا بتوان او را الگوی خود و جامعه و حکومت قرار داد، سیره، یعنی روش در ابعاد مختلف زندگی، سنت نیز عبارت از کل مظاهر وجود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است.

پس به طور کلی قرآن برای انسان‌ها نمونه ارائه می‌دهد، چرا که قرآن تفسیر انسان و برای هدایت و تربیت انسان است، و تمام نیازهای انسان در قرآن بیان شده و یکی از نیازهای انسان، نمونه داشتن است که آنهم از طریق قرآن برآورده شده است.

گفته شد انسان در تمام ابعاد زندگی طالب الگویی است تا خود را با آن تطبیق دهد اما طالب نمونه شدن نیز هست، قرآن به این دو خواسته انسان جواب مثبت داده است.

آموزه‌های قرآن به هیچ وجه حالت تحمیلی ندارد، زیرا که همه دستورات آن دقیقا براساس نیازهای درونی انسان است، قرآن نیاز نمونه شدن هر انسانی را تأیید کرده، و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله را نیز برای ما نمونه قرار داده است، چنان‌که می‌فرماید: رسول خدا نمونه‌ای برای شما و شما بر انسان‌های دیگر نمونه باشید، یعنی محور تفکر و اخلاق ما، الگوی تفکر و اخلاق سالم دیگران باشد:.

وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً.[۱۲۱]

اجرای عدالت و نیاز نداشتن به قاضی

تا زمانی که نیاز نمونه شدن ارضا نشود، به هدف نمی‌رسیم، جامعه اسلامی باید برای جوامع دیگر نمونه باشد، اگر در جوامع دیگر، مجری عدالت حکومت است، در جامعه اسلامی هر مسلمانی باید خود مجری عدالت باشد، این یکی از اهداف بعثت انبیاست که باید هر انسانی خودش قائم بالقسط باشد:

وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.[۱۲۲]

بر این اساس در جامعه اسلامی اصولا نباید چندان به قاضی نیاز باشد، چون نیاز به قاضی در جامعه نشان دهنده جرم و تخلّف و اختلاف است، تا زمانی که مردم قائم بالقسط نشده‌اند نیاز به حکومت و قاضی وجود دارد، ولی وقتی هر انسانی در جامعه به مقام قائم بالقسطی رسید و خود در تمام شئون زندگی مجری عدالت شد، دیگر به قاضی و قضاوت نیازی نخواهد بود.

تأثیر اخلاق در تکوّن انسان

انسان ساخته اخلاق خویش است، واقعیّت و حقیقت و ماهیت انسان را اخلاق انسان می‌سازد. اخلاق در امور اجتماعی، تشریعی، و ارتباط افراد با یکدیگر تاثیر فراوان دارد و از اینها مهم‌تر تأثیر مستقیم اخلاق در تکوّن اختیاری انسان در قوس صعود است.

کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ [۱۲۳]

واقعیت و حقیقت انسان، در گرو عمل و دست‌آوردهای اخلاقی و اعتقادی اوست، آن هم نه فقط در جزا و کیفر، بلکه در تکوّن، در خلقت و در تکمیل انسانیت؛ حضرت امام علی علیه السّلام فرموده است:

«رأس الایمان حسن الخلق». [۱۲۴] حسن اخلاق در ایمان نقش سر را دارد، یعنی آنکه جلوه‌گاه ایمان است حسن اخلاق است، امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: «إن اللّه تبارک و تعالی لیعطی العبد من الثواب علی حسن الخلق کما یعطی المجاهد فی سبیل اللّه». [۱۲۵]

خداوند اجری که به مجاهد در راه خدا عنایت می‌کند به شخص خوش‌اخلاق نیز، همان اجر را عنایت خواهد کرد، حدیث دیگری است از حضرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:

«إنّک امرء قد أحسن اللّه خلقک فأحسن خلقک؛ [۱۲۶] خداوند ظاهر تو را زیبا خلق کرده، و تو هم اخلاق خویش را زیبا کن».

خداوند انسان را این‌طور زیبا خلق کرده است، پس حیف نیست که انسان خودش را به زشتی‌ها بیالاید؟ اندام انسان، قیافه انسان همه موزون و متناسب وجود و استعداد انسان، همه را در نظر بگیرید، خیلی زیباتر از زیباترین پرندگان است، و لذا خودش را «أحسن الخالقین» نامید و انسان هم احسن مخلوقین خواهد بود:

فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ [۱۲۷]

وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلًا [۱۲۸] لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ. [۱۲۹]

خلقت انسان در میان موجودات عالم زیباترین نوع خلقت بوده و مشاهده جهان خلقت و اسرار آن و تفکر در عالم نیز نصیب انسان شده است، دیگر موجودات زنده سر به زیرند، فقط انسان است که می‌تواند بسوی بالا بنگرد، می‌تواند اطراف خود را مشاهده و درک کند و می‌تواند خودش را هم درک کند، اگر خودش را درک کند همه چیز را درک خواهد کرد، زیرا که با درک خود ربّ و خالق خود را نیز درک خواهد کرد، حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله می‌فرماید:

«من عرف نفسه فقد عرف ربّه». [۱۳۰]

معرفت نفس وسیله معرفت خدای سبحان است

عمده این است که انسان خود را بشناسد، وقتی خود را شناخت، خواهد فهمید که چه کاره است و چه باید بکند. آیا واقعا برای خوردن و خوابیدن آمده است؟ این را که دیگر حیوانات هم دارند، این همه، حیوانات می‌خورند و می‌خوابند، تمدن دارند، زیبایی دارند، قدرت بازو و پنجه دارند، و حتی قدرت حکومت دارند! و انسان غفلت‌زده از دنیا همین ظواهر را می‌بیند.

یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ.[۱۳۱]

به ظاهر دنیا مشغول و از آخرت خویش غافل‌اند.

قرآن می‌فرماید با اینهایی که دنبال ظواهر دنیا هستند و مشغول اسباب بازی‌های زندگی هستند تماس نداشته باشید، چرا که تماس با اینها غفلت‌زاست.

وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا. [۱۳۲]

همانند آن بچه‌ای که در حال کودکی اگر دختر است با عروسک و اگر پسر است با توپ و ماشین اسباب بازی، بازی می‌کند و یا می‌رود کوچه و بیرون از خانه، از خاک و شن خانه‌ای می‌سازد و چند لحظه دیگر خراب می‌کند، و در مراحل بعدی نیز که زمان می‌گذرد و او بزرگتر می‌شود، همان خانه‌ای که از شن می‌ساخته و خراب می‌کرده، در روند زندگی به صورت ساختمان‌ها و تشکیلات دیگر زندگی جلوه می‌کند، این طرف بدو آن طرف بدو از همه چیز غفلت و همه چیز را فدای چهار تا آجر و آهن می‌کند و بعد هم می‌گذارد و می‌رود، این همان حالت و واقعیت بازی بچه‌هاست، اشکال در این است که انسان فقط همین ظواهر را توجّه کند، ولی در باطن امر تفکر نکرده و از آن غفلت داشته و به باطن و حقایق عالم عبور نکرده و نرسیده و پی نبرد.

الَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ [۱۳۳] و: إِنَّ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها[۱۳۴]

فقط راضی‌اند که در دنیا خوش باشند، ما که نیامده‌ایم فقط در و دیوار ببینیم یا زمین و آسمان ببینیم، ما که خلق نشدیم فقط بخوریم و بخوابیم، ریاست کنیم و قدرتی داشته باشیم، یا چهار تا کلمه اصطلاح یاد بگیریم، اگر این بیان درست است، پس ملاک امتیاز چیز دیگری است و ما از آن غفلت داریم. باید مقداری از غفلت بیرون آمد، باید فهمید که امتیاز در کجاست و در چیست، در چه تفکّری و در چه عملی است؟ آیا می‌بایست تمام عمرمان مشغول همین ظواهر دنیا باشیم؟

لازم به ذکر است وقتی صحبت از دنیا می‌شود مقصود نه این زمین و آسمان و کوه و دریاست، اینها مخلوق خدا هستند و بسیار زیبا و مظاهر فعل و آیات و نشانه‌های حق تعالی در عالم طبیعت هستند.

دنیا چیست

مجموعه زندگی انسان و توجه انسان به عالم طبیعت، و ارتباط و تعلّق و دل بستگی انسان به عالم طبیعت را دنیا می‌گویند، نوع زندگی، و برخورد و برداشت انسان از این عالم طبیعت در دوران پنجاه الی هفتاد سال، کمتر یا بیشتر، دنیاست.

اگر ما بخواهیم تمام عمرمان مشغول همین ظواهر دنیا باشیم، پس تفاوت انسان با سایر حیوانات چیست؟ این‌گونه زندگی و بهربرداری از طبیعت را دیگر موجودات زنده هم دارند، از حشرات بگیرید تا آنها که در جنگل زندگی می‌کنند یا در دریا یا در هوا، استفاده خیلی از آنها از طبیعت، خیلی بهتر از ماست، اگر این امتیاز است، پس آنها امتیاز بیشتر دارند، بنابراین اینها امتیاز نیستند و باید دنبال ملاک امتیاز بگردیم، پس دنیای مذموم تعلّق انسان به این طبیعت و آثار و مظاهر و متاع زودگذر آن، و غفلت از ارزش انسان و هدف از زندگی خویش است.

عالم خلقت سراسر علم و شعور و ذکر است

اشاره

همان‌طور که عالم؛ عالم شعور است، عالم علم و ذکر هم هست.

وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ[۱۳۵] و

سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ [۱۳۶]

و

سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ[۱۳۷]

هر چیزی که در عالم، وجود بر آن صدق می‌کند تسبیح گوی خداوند است و ذکر خدا را می‌گوید. و لو اینکه ما نمی‌فهمیم: وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ [۱۳۸]

یعنی شما نمی‌دانید و درک نمی‌کنید و الا همه ثناگوی خدا هستند.

این شاهد بر این است که همه عالم عاقل است همه عالم شاعر است، همه عالم مدرک است، زیرا که همه عالم ذاکر است.

تسبیح، ذکر، توجه به ربّ از شعور نشأت می‌گیرد، ذکر، بدون شعور تحقق پیدا نمی‌کند.

خداوند مهربان همه عالم را دوست دارد؛ چرا که خدا علت است، بین علّت و معلول و اثر و مؤثر حبّ و محبوبیّت برقرار است: یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ [۱۳۹]

او آنان را دوست دارد و آنان او را دوست دارند.

محبت رحمانیّه و محبت رحیمیّه

اینکه هر علتی معلول خود را دوست دارد، روشن‌تر از آن است که به زبان اثبات بیاید. معلول مظهر علت است و به او برمی‌گردد، و هر موجودی مظاهر خود را دوست دارد؛ مثلا انسان هنرمند و یا صنعتگر و یا نویسنده، دوست دارد که به آثار خویش تماشا و مراجعه کند، علاقه پدر و مادر در عین اینکه علت تامه فرزند نیستند، از همین جهت است که فرزندانش را دوست می‌دارند؛ بنابراین خدای سبحان که علت تامه است، محبت او به بندگانش فوق تصور است.

أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ [۱۴۰]

این دوست داشتن عمومی است، این ظهور اسم الرحمن است، ولی علاوه بر حبّ و محبّت عمومی، خداوند متعال متقین را هم دوست دارد، این حبّ را حبّ رحیمیه گویند. همان گونه که حبّ عمومی حبّ رحمانیه است.

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ[۱۴۱]

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ [۱۴۲]

این حب بالاتر از آن حب عمومی است این یک حبّ و لطف و رحمت خاص است.

دوست داشتن انسان هر چیزی را به حبّ خدا برمی‌گردد وقتی ظواهر را بشکنیم و به واقعیت بنگریم، می‌بینیم ما هیچ چیزی را در عالم جز خدا دوست نداریم. کافر هم غفلت و حجاب دارد و غبار دلش را گرفته است، نمی‌داند آنچه دوست دارد همان است که او را خلق کرده بقیه ظواهرند؛ دل به ساختمان، شوهر، زن، مال، قدرت، سیاست، علم، دانش، عرفان، تحصیل، و به هر چیز غیر خدا بسته است، پس از آنکه در عالم آخرت واقع و حقیقت کشف می‌شود می‌بیند که همه محبت‌ها مال خدا بوده خیال می‌کرده که به اینها محبت دارد.

ارتباط خداوند با متقین

علاقه و دوستی علت و معلول طرفینی است، ولی متقین یک امتیاز ویژه‌ای دارند، متقین محبت خاصی را به خودشان جلب می‌کنند و محبوبیّت خاصی را از خدای سبحان کسب می‌کنند و مورد کرامت و احترام خاصّ خدای سبحان قرار می‌گیرند:

إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ[۱۴۳]

و

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ [۱۴۴]

و

وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ[۱۴۵]

مقام قرب نوافل و محبوبیّت و معیّت، از مراتب بالای حبّ رحیمی و قرب خاص است، خدای مهربان درباره کسی که قرب نوافل دارد می‌فرماید: من چشم و گوش و زبان او می‌شوم: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: قال اللّه عزّ و جلّ: «إنّه لیتقرّب إلیّ بالنافلة حتّی أحبّه، فإذا أحببته کنت سمعه الّذی یسمع به و بصره الّذی یبصر به، و لسانه الّذی ینطق به، و یده الّتی یبطش بها، إن دعانی أجبته، و إن سألنی أعطیته.»[۱۴۶]

پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله از خدای سبحان نقل می‌کند که فرمود: هرکس از طریق اعمال نافله (نوافل) و مستحبات، یعنی نمازهای نافله و اعمال مستحبّی بطور کلّی، به من تقرّب پیدا کند من او را دوست خواهم داشت و وقتی کسی محبوب من قرار گیرد، من گوش و چشم و دست و زبان او خواهم بود، اگر مرا بخواند او را جواب می‌دهم و اگر چیزی از من بخواهد عطا خواهم کرد.

مقام قرب نوافل هنگامی حاصل می‌شود که انسان به اخلاق الاهی متخلق شده و صفات الاهی در وجود او متحقق گردد، یعنی انسان نه فقط آن صفات را در عمل داشته باشد بلکه نفس و خود انسان با حقیقت آن اسماء و صفات الاهی متحد گردد، و لهذا گوش و چشم و دست و زبان از باب مثال گفته شده است، وگرنه خدا در تمام وجود و اعمال و حرکات و سکنات او حضور و معیّت خاصّ رحیمیه خواهد داشت.

البته قرب فرائض بالاتر و افضل از قرب نوافل است، در مقام قرب فرائض انسان همان اسماء حسنی و صفات علیا خواهد بود، چنانچه ائمّه اطهار می‌فرمودند:

«نحن أسماء اللّه الحسنی» [۱۴۷]

بخشش اهل تقوا و اعمال صالحه آنها

متقی مورد غفران و بخشش خداوند متعال است:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً* یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ [۱۴۸]

خداوند از گناهان متقین می‌گذرد، متقی اعمالش مورد قبول است، از غیر متقی عمل قبول نیست؛ زیرا یکی از ملاک‌های قبولی عمل تقواست. وقتی تقوا نباشد انسان هر چقدر هم عمل کند فایده ندارد، نه تأثیر در جان دارد و نه تأثیر در قبولی عمل او دارد، شب و روز برای خدمت به مردم تلاش می‌کند، حرف می‌زند، کتاب می‌نویسد، ولی اگر خلوص و تقوا در آن نباشد هیچ ارزشی ندارد:

إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ. [۱۴۹]

متقی اعمالش شایسته انجام می‌گیرد و خدا او را یاری می‌کند، خداوند دست متقی را گرفته و او را هدایت می‌کند که همه اعمالش را به نحو احسن انجام دهد:

یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ [۱۵۰]

متقی مورد عنایت خداوند قرار می‌گیرد و راه نجات روی متقی باز می‌شود.

وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ. [۱۵۱]

خداوند راه نجات را به روی شما باز می‌کند و راحت به شما روزی می‌رساند، آیا این روزی واقعا همان خواب و خوراک و مسکن و لباس است؟ تقوا داشته باشید برای اینکه خدا به شما نان زیاد و خوبی برساند!؟ معلوم می‌شود این رزق بمعنای نان و مسکن و خواب و خوراک نیست.

انسان می‌رود کار می‌کند، خداوند هم نیرو داده یک لقمه نان به دست می‌آورد روزی اصطلاحی بمعنای خوراک و پوشاک و مسکن این همه شرایط ندارد، آیا راستی قرآن، حدیث، پیامبر، که می‌فرمایند متقی باشید زیرا که وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ یعنی خداوند یک لقمه نان را راحت‌تر به شما برساند؟ این را که حیوانات از ما راحت‌تر به دست می‌آورند. خدای سبحان می‌فرماید: «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُها» [۱۵۲]

این همان رزق عمومی و رحمانی است که خداوند وعده داده و برای همه روزی رسان است و هرگز شرط تقوا هم ندارد.

خواسته و دعای هدایت‌شدگان

پس معنایی رزق در این قبیل آیات و روایات این است که خداوند برای متقی راه نجات و بصیرت را باز می‌کند، بنابراین مقصود از رزق، روزی‌های نورانی و معنوی و علمی است که سبب کمال بیشتر انسان متّقی می‌گردد.

در دعای مکارم الاخلاق جمله‌ای درباره رزق هست که می‌شود از آن معنای رزق را فهمید، می‌فرماید:

«و اجعل أوسع رزقک علیّ إذا کبرت»[۱۵۳] خدایا، وقتی‌که من پیر شدم رزق مرا وسعت ببخش، انسان کامل، امام سجاد با خدا راز و نیاز می‌کند. آیا شوخی می‌کند یا از حقیقتی حکایت می‌کند و واقعیت‌ها را از خدا می‌خواهد؟ از خدا وجود و نور می‌خواهد، باید در این فراز از دعا دقت کرد، انسان وقتی پیر می‌شود می‌گوید: افسوس این همه جمع کردم به چه دردم می‌خورد، آیا این دعا که می‌گوید وقتی پیر شدم روزی مرا زیاد کن؛ یعنی اینکه اگر یک خانه دارم وقتی پیر شدم ده خانه داشته باشم؟ یک ماشین دارم، ده ماشین داشته باشم؟ یک دست لباس دارم ده دست لباس داشته باشم؟

باید دقت کرد: دعاست، قرآن است باید مواظب بود، این روزی غیر از آن روزی مادّی است، در ادامه عبارت، خود امام تفسیر کرده‌اند و فرموده‌اند:

«و أقوی قوّتک فیّ إذا نصبت و لا تبتلینّی بالکسل عن عبادتک»

خدایا، طوری باشم که در عرفان و معرفت و عبادتم کسالت مرا نگیرد، یعنی نورانیت مرا در دوران پیریم زیاد کن تا از طریق نور بیشتر در دل؛ ضعف قوای ظاهری را تأمین کنم، جبران کنم تا در عبادتم سستی پیش نیاید.

انسان در جوانی براساس نورانیّتی که دارد عبادت می‌کند و بدن هم مزاحم نیست، در پیری همان نورانیت باقی است، ولی بدن ضعیف می‌شود.

امام علیه السّلام می‌فرماید در پیری نورانیت مرا زیاد کن که از آن طریق ضعف قوای بدنم جبران شود دنباله عبارت این‌گونه است: «و لا العمی عن سبیلک و لا بالتعرّض لخلاف محبّتک ...».

این است که خداوند می‌فرماید:

وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ[۱۵۴]

راه نجات و رهایی از عذاب، تقواست، و متقی از عذاب الاهی هم نجات پیدا می‌کند:

ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا [۱۵۵]

مراد خلود در بهشت است و اصولا بهشت برای اهل تقوا مهیا شده است:

وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ [۱۵۶]

متقی از کید دشمن هم همیشه محفوظ است.

وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً [۱۵۷]

و آیات زیادی در قرآن به مناسبت‌های مختلف آمده است که انسان متقی این شایستگی‌ها را دارد، این ملاک‌ها، این نورانیت‌ها، این امتیازها، برای متقی از طریق تقوا بدست می‌آید، و این مقام شایسته را پیدا می‌کند که خدا از متقین به عظمت و به احترام و اکرام یاد کند و به آنها بشارت خیر و سعادت می‌دهد،

وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ [۱۵۸]

و بشارت داد که:

الَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ* لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ[۱۵۹]

در هر صورت تقواست که محور اخلاق است و هرچه در مورد اخلاق بگوییم بر محور تقوا می‌چرخد، انسان متقی از دستورات الاهی سرپیچی نمی‌کند، چون یک نوع ادب و ایمانی را پیدا کرده که خودش را در حضور خداوند متعال می‌بیند، وقتی چنین شد دیگر به سوی گناه نخواهد رفت، عبد الرحمن جامی می‌گوید:

در مقامی که کنی قصد گناه‌گر کند کودکی از دور نگاه

شرم داری ز گنه درگذری‌پرده عصمت خود را ندری

شرم بادت که خداوند جهان‌که بود واقف اسرار نهان [۱۶۰]

می‌گوید در مقابل نگاه بچه‌ای حاضر نیستید گناه کنید، و خود مدعی هستی که خداوند حاضر و ناظر بر اعمال ماست، ولی گناه هم می‌کنی چرا دروغ می‌گویید؟ از یک بچه خجالت می‌کشید، ولی از خدا خجالت نمی‌کشید؟ از یک انسان مثل خودتان شرم دارید و گناه نمی‌کنید که فلانی می‌فهمد که من گناه می‌کنم، ولی باید بدانید که روز قیامت «یوم تبلی السرائر» [۱۶۱] است، همه پرده‌ها و حجاب‌ها کنار می‌رود و ماهیت زشت انسان، ظاهر می‌شود، انسان مسلمان از قصد گناه هم باید پرهیز کند زیرا قصد گناه هم ذهن را تاریک و نور ایمان را خاموش می‌کند، خداوند از این قصد هم آگاه است. [۱۶۲] «۲»

وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ [۱۶۳]

یکی از معانی ورید رگ پشت گردن است، معانی بالاتر از این هم دارد که بماند، رگی که به انسان نزدیک است و حیات انسان وابسته به آن رگ است، خدای سبحان می‌فرماید: ما از آن رگ به شما نزدیک‌تریم خداوند در همه وجود حضور دارد:

هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ [۱۶۴] کجاست که خدا نباشد؟ حدیثی از امام صادق علیه السّلام است که می‌فرماید:

«خف اللّه کانّک تراه و ان کنت لا تراه فانّه یراک»[۱۶۵]

مثل اینکه تو خداوند متعال را می‌بینی از خدا خوف و حیا داشته باش یعنی انسان باید مثل کسی که خود را در محضر و حضور خدای سبحان احساس می‌کند و او را می‌بیند، از او حیا و خوف داشته باشد و مسلم این‌چنین انسانی گناه نخواهد کرد، و یا لااقلّ بدانیم که خداوند در همه احوال و در همه جا، ما را می‌بیند، در ادامه حدیث می‌فرماید: و اگر تو به آن مقام نرسیده‌ای که خدای سبحان را ببینی بدان که خداوند تعالی تو را می‌بیند؛ بله خدای تبارک و تعالی همه را می‌بیند، هنر آن است که ما خدا را ببینیم؛ به قول سعدی، «رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند» وقتی خدا را ببینیم دیگر همه مسائل حل می‌شود البتّه نه به این معنی که نعوذ بالله خدا جسم است؛ بلکه بدین معنا که همه جا آینه و مظاهر خدای سبحان است و جز ندای توحید چیز دیگری به گوش نمی‌رسد.

انسان جز این، چیز دیگری احساس نداشته باشد. بر این اساس است که انسان سالک همیشه و در همه حال ادب مع اللّه را مراعات می‌کند و خود را در محضر حق سبحانه می‌بیند.

(در مقام تلفّظ هم باید ادب مع اللّه مراعات گردد، هرگز لفظ اللّه و لفظ جلاله را تنها بر زبان نیاورید، هیچ وقت اللّه نگویید، خداوند و یا خدا نگویید، بگویید خداوند تعالی؛ خداوند عزّ و جلّ؛ خداوند سبحان؛ خداوند تبارک و تعالی، هیچ‌گاه لفظ جلاله را لفظ الله را بدون پسوند کلمات مخصوص بر زبان نیاورید.)

مرگ چیست

یکی از دلایل ترس از مرگ این است که انسان مرگ را فنا بداند، مرگ را فوت حساب کند، اگر مرگ را وفات و بقا بداند دیگر چه ترسی؟

البته، برای بعضی همین‌جا رفع حجاب شده و قیامت صغری و یا کبری تحقّق پیدا می‌کند و بر این اساس حضرت امیر مؤمنان فرمود:

«لو کشف الغطاء لما ازددت ایمانا (ما ازددت یقینا)».[۱۶۶]

اگر پرده برداشته شود هیچ اثری در یقین من ندارد، و چیزی بر یقین و ایمان من افزوده نمی‌شود. ما وقتی می‌میریم، پرده برداشته می‌شود، تا آن هنگام در غفلتیم، در آن موقع بیدار می‌شویم و می‌فهمیم، اما امیر مؤمنان علیه السّلام می‌فرماید:

(لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا)

انسان‌های کامل قیامت‌شان در دنیا حاصل است، پرده‌ای و حجابی برای آنان نمانده که برداشته شود، تعلق خاطر به این عالم ندارند همه را و همه چیزی را آن‌گونه که هست، می‌بینند.

مرگ انتقال و تغییر موطن است و هرگز نباید گفت که فلانی فوت کرده، باید کلمه (وفات) را به کاربرد چون فوت با منطق شرع اسلام و آهنگ قرآن تطبیق نمی‌کند:

اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها[۱۶۷]

یعنی خداوند در موقع مرگ، نفس انسان‌ها را تحویل می‌گیرد، انسان با مرگ، وفات می‌کند، یعنی به عهد وفا کرده و خودش را تحویل می‌دهد.

احکام همه مقدمه اخلاق و طهارت است

اشاره

فقه مقدمه اخلاق است، اخلاق مقدمه توحید است و توحید از طریق طهارت به دست می‌آید، و طهارت زمینه‌ساز ولایت و قرب است، انسان در این مقام محبوب خدای سبحان خواهد بود.

مقام طهارت و عصمت حضرت زهرا علیها السّلام

حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام نام‌های گوناگونی دارند که یکی از آنها «طاهره» است. توجه دارید که نام‌هایی که ائمه معصومین علیهم السّلام و حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام و پیامبر اسلام (ص) و همه انبیا علیهم السّلام دارند، اسم‌هایی هستند که مطابق با واقعیت‌ها، عینیت‌ها و کمالات وجودی این بزرگواران است.

نام آنها مثل نام‌گذاری افراد عادی نیست، چه‌بسا کسی اسمش «محسن» باشد ولی گنهکار هم باشد، یکی از نام‌های حضرت زهرا علیها السّلام زکیّه است که حضرت فوق مقام تزکیه را در وجود خودش داشته، و یکی از نام‌های آن حضرت، طاهره است که عالی‌ترین مقام طهارت را دارا بوده، طهارت مراتبی دارد از نظافت ظاهری بدن و لباس، تا طهارت صددرصد قلب از غیر خدا؛ و در بین اینها مراتبی است، حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام آن مقام عالی طهارت را دروجود خودش متجلی ساخته بود، بر همین اساس بجز خدا، توجه به هیچ چیز نداشت.

در سوره مبارکه انسان هم اشاره به همین مقام فرمود:

وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً. [۱۶۸]

خداوند آنان را از غیر خدا، پاک می‌کند، یعنی تمام وجودشان یکپارچه توجه و یاد و ذکر خدا می‌شود، این مقام والای طهارت است که دارنده آن غیر خدا را نمی‌بیند و نمی‌شناسد، آنان که به آن مقام رسیدند الان هم در بهشتند، بهشتشان همان مقام ذات است، کسانی که به آن مقام رسیدند خداوند سبحان ساقی آنان است، و به شراب طهور به آن مقام می‌رسیدند.

برای این افراد و برای این مقام این‌جا و آنجا ندارد، دنیا و آخرت ندارد، وقتی انسان به این مقام رسید به مقام توحید- افعالی، صفاتی، ذاتی- رسیده است، کلمه وحده در جمله «لا اله الا اللّه وحده وحده وحده» بی‌جهت تکرار نشده؛ بلکه اشاره به سه مقام عالی توحید افعالی؛ توحید صفاتی و توحید ذاتی دارد، آنکه به مقام طهارت می‌رسد مفهوم عینی «لا اله الا اللّه وحده وحده وحده» در وجودش تجلی پیدا می‌کند.

روایتی در باب مصحف فاطمه علیها السّلام اصول کافی [۱۶۹] آمده است که حضرت جبرئیل و ملائک به طور مرتب محضر مبارک حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام مشرف می‌شدند. به این مقام و حضور، وحی و نبوت انبائی گفته می‌شود، وحی تشریعی با رحلت وجود مبارک قطب عالم امکان حضرت ختمی مرتبت پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله خاتمه پیدا کرد؛ ولی وحی انبائی مقام ولایت است، امامت و نبوت مأموریت و مسئولیت‌اند، ولی ولایت مقام است. این مقام ولایت، خاتمیت و پایانی ندارد، وحی انبائی، برای کسانی است که به مقامات عالی ولایت رسیده باشند، مانند حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام که جبرائیل به محضرش مشرّف می‌شد، یعنی مقام فاطمه علیها السّلام بالاتر از مقام جبرئیل است:

وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللَّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ.[۱۷۰]

همان‌طور که در بحث قبلی عرض شد، تقوا گنجی است، که همه نورانیت‌ها و سعادت‌ها از آن سرچشمه و نشأت می‌گیرد. زمینه همه کمالات و قدم اول سیر الی الله، تقوا است. تقوا از ماده وقایه است از فعل ناقص وقی وقایة به معنای منع و حفظ است، کسی که متقی است خودش را حفظ می‌کند و از همه آنچه که خدا نخواسته است منع می‌کند؛ یعنی انسان متقی در خلاف مسیر کمال و عالم حقایق حرکت نمی‌کند. تقوا در لغت به معنای حفظ است، یعنی آدم متقی در اطاعت خدا و در تسلیم به اللّه خود را از آنچه که در مسیر خلاف کمال الاهی است حفظ و منع می‌کند.

انسان متقی همیشه مجهّز به سپر است.

قبولی اعمال و تقوا=

تقوا زمینه قبولی اعمال است، اگر انسان تقوا نداشته باشد، اعمالش به آن درجه‌ای که قبول عند الله باشد نخواهد رسید، صریح آیه قرآن است:

إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ [۱۷۱]

بر این اساس فقط اعمال متقیان قبول خواهد شد، اعمال در صورتی در وجود انسان تأثیر خواهد داشت که قبول درگاه ذات اقدس الهی قرار گیرد، یعنی در این صورت نورانیت و کمال انسان را بیشتر می‌کند، و انسان را در مسیر کمال قرار می‌دهد، انسان از واقعیت نورانی آن عمل، در کمال خودش بهره تکوینی می‌برد، اگر اعمال بدون خلوص، صداقت و تقوا انجام گیرد، اثری که نخواهد داشت؛ بلکه بسا اثر معکوس هم دارد، مگر نه این است که خداوند در قرآن فرمود:

وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی. [۱۷۲] نماز بخوان که به یاد من باشی؛ چه عبادتی از نماز بالاتر، نماز معراج مؤمن[۱۷۳]و قربان کلّ تقی است. [۱۷۴] نماز مقدمه و زمینه‌ساز یاد خداست، یعنی انسان با نماز خواندن توجه به الله پیدا می‌کند، اگر نماز موجب آن نباشد که انسان توجه به الله پیدا کند این نماز نیست، پس نماز با اخلاص و توجه به الله جل جلاله، مقدمه ذکر اللّه خواهد بود، قرآن می‌فرماید:

إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ [۱۷۵]

پس نماز انسان را از فحشا و منکر، از گناه و خلافکاری باز می‌دارد، پس چگونه ما نماز می‌خوانیم، افرادی نماز می‌خوانند و در عین حال بزرگترین و کثیف‌ترین گناهان را هم مرتکب می‌شوند، این گفته قرآن است که نماز مانع از این می‌شود که انسان به گناه کشیده شود، چطور شخص گناهکار است نماز هم می‌خواند، معلوم می‌شود آن نمازی که می‌خواند ذکر نداشته، با توجه نبوده، در این صورت طبعا جان و روح و محتوای واقعی نماز را نداشته است، وقتی محتوای واقعی نماز را نداشته باشد نماز نیست، وقتی نماز نباشد تاثیر واقعی خودش را نخواهد داشت، بلکه به عکس، نعوذ بالله نمازی که از محتوا تهی باشد، اضافه بر آنکه اثر مثبت خودش را نخواهد گذاشت، بلکه اثر معکوس هم دارد، آن نمازگذار به حالت بدتری هم احیانا مبتلا می‌شود، مثل اثر خود قرآن، قرآن مگر نور نیست؟ مگر هدایت‌گر نیست درحالی‌که همین قرآن را بر کسانی که زمینه ندارند بخوانید حالت بدتری پیدا می‌کند:

وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً.[۱۷۶]

شما دقیق‌ترین قواعد فلسفی را برای بچه کلاس چهارم، سوم یا دوم بخوانید، چه اثری دارد؟ جز اینکه بچه گیج و خسته می‌شود اثر دیگری ندارد.

آدمی که تمام روزنه‌های هدایت و نور را بر روی قلب خویش بسته است و مصداق، «طبع علی قلوبهم و «فی قلوبهم مرض» شده، قرآن دیگر در او اثر نخواهد گذاشت؟ نقص از قرآن نیست، قرآن نور است، نقص و نارسائی از ناحیه مخاطب و قابل است که زمینه هدایت‌پذیری را از بین برده؛ لذا قرآن و نماز اثر معکوس خواهد داشت، آن نمازی که محتوا ندارد، نمازی که اقم الصلوة لذکری را ندارد، به طور مسلّم تنهی عن الفحشاء و المنکر نخواهد بود، نماز می‌خواند گناه کبیره هم می‌کند هرچه برایش قرآن می‌خوانی نصیحتش می‌کنی بدتر می‌شود، مثل قرآن و نماز مثل کلید است، کلید وسیله باز کردن درب و نیز وسیله بستن همان درب هم است، تا چه کسی در چه زمینه‌ای در چه موقعیتی و برای چه استفاده کند:

فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ* الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ. [۱۷۷] یعنی وای بر نمازگزارانی نماز را سبک می‌شمارند.

مؤمن مطیع محض است

وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللَّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ. [۱۷۸]

اینها تعارف نیستند واقعیت‌اند، اگر می‌خواهید به مقام فلاح و به مقام کمال الاهی، یا به فوز عظیم و یا رضوان الاهی دست یابید باید تقوا داشته باشید و راه قرب درگاه الاهی، اطاعت از اللّه جلّ جلاله است نه سرکشی و طغیان.

اطاعت، یعنی تسلیم؛

إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا. [۱۷۹]

مسلمان با تمام وجود تسلیم محض است، تا تقوا نباشد، تا تسلیم نباشد، به طور کلی زمینه کمال پیدا نمی‌شود، تا انسان در این مسیر قرار نگیرد یقینا در مسیر کمال قرار نخواهد گرفت، وقتی قرآن کتاب هدایت است، نماز بازدارنده است، اعمال صالح سبب ارتقای مقام معنوی است همه اینها در مورد انسان، صادق است.

آدم باید به واسطه اعتقاد صحیح و ترک گناه و تقوا انسان شود، تا آن آثار نورانی از قرآن و نماز و غیر، نصیبش شود.

إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ[۱۸۰] کلمه طیّب خود انسان است، انسان با اعتقاد و یقین و ایمان خالص، کلمه طیّب خواهد بود، و عمل صالح، انسان را که کلمه طیب است ارتقای مقام می‌دهد، پس عمل صالح در زمینه مساعد، اثربخش خواهد بود.

راه‌های کسب تقوا

محاسبه نفس

امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: «لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کل یوم» [۱۸۱]هر کسی که خودش را در بیست و چهار ساعت حداقل یک‌بار محاسبه نکند از ما نیست، پیرو اهل بیت علیهم السّلام بودن شرایطی دارد، از جمله اینکه باید هر شبانه‌روز حدّاقلّ یک‌بار به خودش بپردازد، چه کردم، چه گفتم، چه شنیدم، چه فکرهایی داشتم؟

خودش را محاکمه کند، محاسبه کند این محاسبه انسان را بیدار می‌کند.

اجتناب از پرخوری

پرخوری دل انسان را تاریک می‌کند، کم‌خوری- البته نه به آن اندازه که سلامت بدن بخطر بیافتد- انسان را بیدار می‌کند: «الجوع إدام للمؤمنین و غذاء الروح و طعام القلب و صحّة البدن». [۱۸۲]

گرسنگی غذای روح و طعام قلب است و باعث می‌شود انسان سبک بشود و نورانیت پیدا کند، تفکر در حال گرسنگی انسان را به پرواز وا می‌دارد، هرگز پرخور نمی‌تواند قواعد و برهان‌های فلسفی را حلّ کند، به مفاهیم عالی عرفان برسد و فرمول‌های ریاضی را حل کند.

می‌گویند: در زمان یکی از پیامبران قبل از حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله، سه نفر آدم راه افتادند و به شهری رسیدند، شب هنگام پس از قرار ملاقات روز بعد، در آن شهر پراکنده شدند، دو نفر از آنان هر کدام آشنا و دوستی داشتند مهمان آنان شدند، سومی کسی را نداشت به ناچار به معبد پناه برد، صبح که شد سر وعده خویش حاضر شدند، به پیامبر آن زمان وحی شد که به آن بنده خالص ما بگو: «ما هرچه خواستیم به بنده خود طعامی ارسال کنیم طعامی بهتر از گرسنگی نیافتیم.»

سکوت و تفکر

یکی از راه‌هایی که انسان را بیدار می‌کند «صمت» است. سکوت نور است:

«الصمت شعار المحبّین» [۱۸۳] محبّ کسی است که به مقام والای طهارت رسیده باشد، سکوت شعار و نشانه دوستان خدای سبحان است.

«الصمت فیه رضا اللّه» [۱۸۴]

در سکوت رضای حقّ متعال نهفته و رضایت خدای تبارک و تعالی، در سکوت است.

«و هو باب من ابواب الحکمة» [۱۸۵]

سکوت دری از درهای حکمت است. و «انه دلیل علی کل خیرّ». [۱۸۶]

سکوت رهبر و راهگشا به سوی هر خیری است که بخواهید.

حبّ، آن مقامی است که در مورد حضرت صدیقه طاهره علیها السّلام هم بیان شد، انسان‌هایی که به مقام حبّ می‌رسند، کسانی هستند که غیر خدا را نمی‌شناسند و به غیر او توجه ندارند، یعنی قلب سلیم پیدا کرده‌اند قرآن می‌فرماید:

إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ[۱۸۷]

امام صادق علیه السّلام در بیان معنای قلب سلیم این‌طور فرمود:

«السلیم یلقی ربّه و لیس فیه أحد سواه» [۱۸۸]

صاحب قلب سلیم با خدای سبحان ملاقات می‌کند درحالی‌که در قلب او، غیر خدا هیچ‌کس و هیچ‌چیز نیست، این قلب عاشق و محبّ اللّه است:

یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ. [۱۸۹]

پیدایش عالم از عشق و حبّ شروع شده، مسیر تکامل هم باید از دوست داشتن شروع شود. خداوند می‌فرماید:

«کنت کنزا مخفیّا فأحببت ان أعرف» [۱۹۰]

مخفی بودم دوست داشتم ظهور پیدا کرده و مورد شناخت و معرفت قرار گیریم.

واقعیت و حقیقت وجود عالم این است که عالم آیینه است و کمال انسان هم در این است که این را بفهمد، و انسانی هم که می‌خواهد مسیر تکاملی الاهی را طی کند باید از حبّ شروع کند.

حضرت ابراهیم علیه السّلام هم براساس حب استدلال کرده و فرمود:

إنّی لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ[۱۹۱]

گفت: من دوست ندارم که این چیزهای زوال‌پذیر معبود من باشند.

آن حقیقتی را که من دوست دارم، یک وجود بی‌نهایت و مطلق است، این مقام همان مقام اویس قرنی است محل زندگی اویس با مکه و با محل اقامت حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله چندین فرسنگ فاصله داشت، اصلا حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله را ندید؛ ولی دلش پیش حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله بود او می‌گفت: «ای کاش، تمام عمر من یک شب بود و آن شب را از اول شب تا صبح سجده می‌کردم»، این تعارف نیست، این حبّ است، تمام وجودش حبّ و عشق بود. در روایات داریم عبادت سه جور است: بعضی به خاطر اینکه از آتش جهنم می‌ترسند عبادت می‌کنند، بعضی‌ها هم اجیرند، می‌خواهند مزد بگیرند به طمع بهشت عبادت می‌کنند، بالاترش این است که حبّا و از روی دوستی و حبّ عبادت می‌کنند، و این انسان در درون جهنم هم که باشد عبادت خواهد کرد با خدا راز و نیاز خواهد کرد جز خدا چیزی نمی‌بیند و نمی‌شناسد، احساس دیگر ندارد.

امام صادق علیه السّلام فرمود:

«و لکنّی أعبده حبّا له عزّ و جلّ فتلک عبادة الکرام»[۱۹۲]

من خدا را از روی حبّ عبادت می‌کنم و این عبادت کریمان است.

در بعضی روایات دارد: «عبادة الاحرار»، یعنی آزادمردان؛ بعضی خدا را به خاطر ترس عبادت می‌کنند این عبادت عموم و بردگان است. و بعضی از روی طمع عبادت می‌کنند، این عبادت کاسبان است و اما بعضی خداوند را به عشق عبادات می‌کنند و این عبادات عاشقان است،

«أفضل النّاس من عشق العبادة فعانقها و احبّها» [۱۹۳]

برترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد و عبادت را در آغوش بکشند، امام صادق علیه السّلام می‌فرمایند:

«قوم عبدو الله رهبة فتلک عبادة العبید»

(عبادت بنده‌ها است) «و قوم عبدو الله رغبة فتلک عبادة التجّار» (برای مزد بگیران) «و قوم عبدو الله حبّا فتلک عبادة الاحرار» [۱۹۴] (آزادمردان)، این مقام حبّ، مقام طهارت و توحید است.

=توجه و دعا و عبادت در ماه رجب

اشاره

ماه رجب ماه ولایت است، و اهل معرفت در ماه رجب حال و هوایی، و توجهات خاصّی دارند و آنان در این ماه دعوت می‌شوند. در روایات داریم که نزدیک ماه رجب ندایی در عالم ملکوت بلند می‌شود که: این الرجبیون؟ اهل رجب کجایند. از رحمت‌ها و عنایات الاهی در ماه رجب نباید غفلت کرد، همه روزها، ساعات، ایام، انسان باید توجه به خداوند داشته باشد و همیشه هم عنایت خداوند شامل حال ما هست، ولی در عین حال بعضی از ایام بعضی از مکان‌ها خصوصیاتی دارند که در آن اوقات عنایت خداوند بیشتر شامل حال بندگان می‌شود.

عنایتی که خداوند در مسجد نسبت به انسان دارد بیش از عنایتی است که در خانه دارد. با آنکه اگر توجه کامل باشد و انسان خودش را در محضر خدا احساس کند، لذت مساوی است؛ و عنایاتی که در مسجد الحرام و در اطراف کعبه است مسلما در کوچه و خیابان نیست. نسبت به ایام هم همین گونه است. این همه تأکید روی اعیاد، جمعه، شب جمعه و از جمله ماه رجب شده یقینا آثار خاصّی دارد. دعا، روزه، توجه، زیارت رجبیه و عمره در ماه رجب، عمل ام داود در ماه رجب (در روزهایی سیزده چهارده و پانزده سه روز، روزه و روز آخر دعا)، درباره اعمال ماه رجب می‌توانید به کتاب‌های اقبال، مصباح، مفاتیح و المراقبات میرزا جواد آقا ملکی تبریزی مراجعه کنید.

ماه رجب ماه ولایت است و ماهی است که انسان باید خودش را آماده کند، تا به آن مقام شایستگی برسد که در ماه رمضان در ضیافة اللّه، مهمانی خدا شرکت کند. ماه رجب ماه ولایت، ماه شعبان ماه رسالت و ماه مبارک رمضان ماه الوهیّت و خدای متعال است. از این روزها باید استفاده کنیم و آماده بشویم تا شایستگی حضور در میهمانی خدا را در ماه رمضان پیدا کنیم.

ادب حضور خداوند

هر محضری شرایطی دارد. بین ما انسان‌ها هم همین‌طور است. انسان به حضور هر کسی به هر صورت حاضر نمی‌شود وقتی در خانه نشسته و استراحت می‌کند یک وضعی دارد، در محل کار وضعیتی و در کلاس وضعیت دیگری، بین رفقای خود، پیش بزرگان و پیش استاد حالات فرق می‌کند، وقتی انسان به محضر بزرگی می‌خواهد برسد قبلا خودش را آماده می‌کند؛ از حیث ادب، وضعیت صحبت، وضعیت گوش کردن، حتی وضعیت نگاه کردن که مؤدب باشد، طوری نباشد که خلاف ادب محضر از او سرزند. شما می‌خواهید یک لحظه‌ای در محضر یک عالم بزرگوار باشید از محضر وی استفاده کنید، چگونه خود را آماده می‌کنید، تا از آن لحظات بسیار کم حد اکثر استفاده را بکنید، تمام توجه‌تان به آن شخص بزرگ است و لحظه‌لحظه آن شخص برای شما مهم است.

ماه رمضان هم می‌خواهیم در محضر خدا باشیم؛ البته همیشه در محضر خدا هستیم.

هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ [۱۹۵]

این حالت بالاخره باید برای ما پیدا شود، این فهم را این درک را این احساس را این توجه را پیدا کنیم که ما همیشه در محضر خدا هستیم، و همیشه باید مراقب حال خودمان باشیم و همیشه باید ادب این محضر را حفظ کنیم.

مثلا، وقتی انسان به مکه مشرف می‌شود، آنجا اعمالی دارد، اول محرم می‌شود و بعد اعمالش شروع می‌شود، مدتی هم که محرم است اعمالی بر او حرام است و اعمالی هم بر او واجب است؛ ولی عمده این است که انسان همیشه باید محرم باشد، مگر فقط در حج در محضر خداست؟ آن تمرین است، آن یادآوری و تذکر است که بداند انسان باید مراقب حال خودش باشد و ادب محضر الاهی را حفظ کند. نماز هم همین‌طور است، در نماز با تکبیرة الاحرام «اللّه اکبر» محرم می‌شویم؛ یعنی در مدتی که در حال نماز هستیم اعمالی از ما نهی شده که نباید انجام دهیم:

خوردن، آشامیدن، گفتن، این ترک‌ها یعنی اعراض از ظواهر دنیا و توجه به باطن عالم، و قرب درگاه الاهی، و از سوئی اعمالی هم مثل قرائت و رکوع و سجده و غیر اینها لازم و واجب است و این اعمال یعنی سیر در معنویّت و عبور به سوی حق سبحانه، تا السلام علیکم، که از احرام خارج می‌شویم، آیا ما فقط در حال نماز در محضر خدا هستیم و یا فقط در مکه و در اثناء اعمال حجّ و عمره ادب حضور را باید مراعات کنیم، یا اینکه اینها همه تذکر و تمرین بوده و ما باید بدانیم که همیشه و در همه حال و همه جا در محضر خداییم و دائما باید حرمت حضور را حفظ کنیم.

أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی[۱۹۶]

زمانی نیست که در محضر خدا نباشیم؛ حج همین‌طور، نماز همین‌طور، انسان باید بفهمد، بلکه بالاتر از فهمیدن، باید آن را با تمام وجود لمس کند که در محضر خداست وقتی این را لمس کرد، همیشه ادب را رعایت خواهد کرد همیشه در حال نماز خواهد بود، یعنی همیشه در حال ذکر خواهد بود، باید این طور باشیم، ولی در عین حال خداوند عنایت کرده نمازی، حجی، ماه رجبی و دعایی به جهت یادآوری قرار داده است؛ چرا که انسان تمام وجودش غفلت است، با این کارها از غفلت بیرون بیاید و متوجه بشود که، باید توجه به خدا داشته باشد، در ماه رجب باید انسان خودش را آماده کند، نفس را قوی کند، تا توجهاتش به خدا زیاد بشود. این از طریق دعا خواندن نماز خواندن روزه گرفتن امکان‌پذیر است، اینها همه مقدّمه و معدّ هستند، اینها انسان را آماده می‌کنند، عمده توجه است. ان شاء الله از فیوضات ماه رجب بی‌نصیب نشویم، و پس از آن وارد ماه شعبان و رمضان شویم به ضیافة الله برویم

القرآن مأدبة اللّه. [۱۹۷]

دستورالعمل قرآن برای تربیت انسان

اشاره

قرآن، طبق حدیث [۱۹۸] وارده از حضرات معصومان علیهم السّلام دستورالعمل تربیت انسان‌ها و برای هدایت آنان است، انسان با توجه به ارزش و کرامتی که دارد حتما دستورالعمل لازم دارد، نمی‌شود بدون دستورالعمل این صنعت را آزاد گذاشت، یعنی وجود انسان با این اهداف و خلاقیت و افکار و احساسات و عواطف و با این همه شئون مختلف که در وجود خود دارد، مگر می‌شود بدون دستورالعمل رها باشد، و آن دستورالعمل عبارت از قرآن است، و از طرفی هم همه سخنان ائمه اطهار و احادیث حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله دستورالعمل هستند، که همه آنها در حقیقت تفسیر قرآن هستند.

دستورالعمل شب معراج

خداوند متعال در شب معراج یک دستورالعمل به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله داده است که عمل به کلمه، کلمه آن، برای انسان مقام می‌آورد. این روایت از حضرت امیر مؤمنان روایت شده، سؤال از این‌جا شروع شده که حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از خداوند پرسیده: کدام عمل بهتر است؟ خداوند در جواب دستورالعمل‌هایی به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله داده است. این روایت را دیلمی در ارشاد القلوب نقل کرده و مرحوم مجلسی هم در بحار نقل کرده است. روایت مفصل است، فقط چند جمله‌ای از آن را ترجمه و توضیح می‌دهیم.

اگر انسان بخواهد این را شرح کند می‌بایست اول در وجود خودش شرح کند: «ان النبی صلّی اللّه علیه و آله سأل ربّه سبحانه لیلة المعراج فقال: یا ربّ، أیّ الأعمال أفضل؟

فقال اللّه عزّ و جلّ: لیس شی‌ء عندی أفضل من التّوکّل علیّ و الرّضی بما قسمت»[۱۹۹]

نبی اکرم صلّی اللّه علیه و آله در شب معراج از ربّ خودش سؤال کرد، این کدام ربّ است، این همان ربّ است که قرآن فرمود: وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی [۲۰۰]

حضرت پرسید: کدام یکی از اعمال افضل و بهتر است؟ خدای سبحان فرمود: بهتر از توکل و رضا پیش من عملی نیست. انسان اگر توکل و رضا داشته باشد کافی است، یعنی اتکال به خدا و رضا به قضای الاهی بالاترین مقام است.

... وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ... [۲۰۱]

خداوند اهل توکّل را کافی‌ست، و عنایات الاهی هم بر او شامل، و مقامات معنوی او هم زیاد می‌شود. تکامل نفسی او سیر و مسیر خودش را پیدا می‌کند و همیشه از سفره الاهی استفاده می‌کند. چقدر در قرآن و روایات بر توکل تأکید شده است، و این‌جا هم خداوند به پیامبر فرمود بهتر از توکل و رضا عملی نیست، و، لذا آخرین کلمه‌ای که امام حسین بر زبانش جاری شد این جمله است «الهی رضا برضاک» این را بزرگواری روی منبر می‌گوید ما هم گریه می‌کنیم، گرچه گریه به امام حسین علیه السّلام عبادت است. ولی باید فهمید که، امام حسین در چه مقامی و در چه زمانی و برای چه این جمله را به زبان آورد، که از همه چیزش گذشت غیر از خدا هیچ‌چیز ندید، بعد از همه مقامات به مقام رضا رسید.

حضرت ابراهیم علیه السّلام مسلمان است هیچ توجه کرده‌اید که حضرت ابراهیم مسلمان است؟ مسلمان باید تسلیم باشد، مسلمان، با لفظ که مسلمان نمی‌شود.

حضرت ابراهیم نمونه مسلمانی

اسلام در عمل است، یعنی تسلیم و در قرآن حضرت ابراهیم را به عنوان مسلمان یاد می‌کند و مسلمانان امت ابراهیم‌اند، یعنی مسلمان اوست و اینها همه امت اویند.

در قرآن اگر سراغ مسلمان را بگیریم باید به سراغ حضرت ابراهیم برویم.

حضرت خاتم صلّی اللّه علیه و آله و حضرت ابراهیم علیه السّلام هر دو اسوه هستند:

لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ. [۲۰۲]

حضرت ابراهیم علیه السّلام تسلیم محض بود؛ لذا به مقام اسلام رسید در مقام عبادت خدا می‌گوید:

إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ.[۲۰۳]

من از روی اخلاص، پاکدلانه روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمان‌ها و زمین را پدید آورده است؛ و از مشرکان نیستم. بعد از آنکه حضرت ابراهیم علیه السّلام همه مقامات الاهی را طی کرد، و از تمام آزمایش‌ها گذشت، سپس به این مقام تسلیم رسید.

یکی از علایم تسلیم او این است که در خواب پیام رسید که: فرزندت را باید قربانی کنی! خواب اینها وحی است، حضرت ابراهیم علیه السّلام با تمام وجودش تسلیم و آماده بود، وقتی هم این پیام را به اسماعیل علیه السّلام رسانید اسماعیل علیه السّلام او هم صددرصد آماده بود، در مرحله بعد ابراهیم علیه السّلام با طبیعت هم دعوا می‌کند، چاقو را محکم به سنگ می‌زند، چرا نمی‌بری؟ چاقو جواب داد: ابراهیم چرا عصبانی هستی؟ مگر تو تسلیم نیستی، من هم تسلیمم به تو آن‌طور گفت به من هم این طور گفت. باید توجه داشت انسان با نام و شناسنامه و ادّعا و شعار تنها، مسلمان نمی‌شود.

مقام رضا

باید خود را با حقایق تطبیق داد و خود حقیقت شد. وقتی این‌گونه شد، مقام رضا پیدا می‌شود؛ امام حسین علیه السّلام کجا! حضرت ابراهیم علیه السّلام کجا! انسان وقتی به مقام رضا رسید، خداوند می‌فرماید حیف است که در این عالم طبیعت بمانی.

یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً [۲۰۴]

وقتی که انسان به این مقام عالی و رضا رسید، دیگر حق ندارد در این عالم بماند. سیب وقتی رسید باید چیده شود، اگر نچینی خراب می‌شود. این ماه‌ها مثل ماه رجب به ما هشدار می‌دهد که، خود را بشناس و در مقابل این همه جنب و جوش و عظمت این عالم، عمر را به غفلت نگذران. عالم خیلی عجیب است، انسان یک مقداری سیر در آفاق بکند از آن مقام که گذشت؛ بیاید سیر در انفس هم بکند، آن وقت می‌رسد به سیر در عقل و شهود:

سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ .... [۲۰۵]

لازم نیست انسان در زمین و کهکشان و آسمان و ستارگان و حیوانات و انواع و اقسام نباتات سیر و تفکر کند- اگر ممکن بشود خیلی بهتر- نمی‌خواهد به همه توجه کند به یکی از کوچکترین مخلوقات خداوند توجه کند کافی است. مثلا؛ مورچه به انسان گنهکار می‌خندد می‌گوید: من به این ریزی برخلاف مسیر عالم حرکت نمی‌کنم تو که انسانی، چرا اینگونه برخلاف حرکت می‌کنی.

تاثیر غذای حرام و حلال در عبادت

یا محمّد، وجبت محبّتی للمتحابّین فیّ، و وجبت محبّتی للمتعاطفین فیّ، و وجبت محبّتی للمتراصلین فیّ، و وجبت محبّتی للمتوکّلین علیّ، و لیس لمحبّتی علم و لا غایة و لا نهایة، و کلّما رفعت لهم علما وضعت لهم علما، أولئک الّذین نظروا إلی المخلوقین بنظری إلیهم، و لا یرفعوا الحوائج إلی الخلق، بطونهم خفیفة من أکل الحلال، نعیمهم فی الدّنیا ذکری، و محبّتی و رضای عنهم. [۲۰۶]

این آدم‌های بلندهمت، این آدم‌های خوب، که مورد محبت من هستند با این مقاماتی که از طریق محبت به آنها داده شده هیچ وقت در نیازمندی‌ها به سوی خلق نمی‌روند؛ شکم‌های آنان از خوردن حلال سبک است. این دستورالعمل، به انسان نمی‌گوید گناه نکن، نهی از ارتکاب گناه برای کسانی است که به مرحله کمال انسانیّت نرسیده‌اند، باید گناه نکرد تا مرحله به مرحله به مقام انسانیت رسید؛ مسلمان که تمام وجودش تسلیم است اهل گناه نیست، دیگر چرا بگوید گناه نکن، این‌جا نفرمود که حرام نمی‌خورد، فرمود که اینها شکم‌هایشان از خوردن حلال سبک است، همان حلال را هم کم می‌خورند، در جلسه قبل گفتیم: «الجوع إدام للمؤمنین، و غذاء الرّوح و طعام القلب».[۲۰۷]

لباس و یا بدن حرام در نماز

آدمی که حرام در وجودش و یا در بدنش باشد چگونه نماز می‌خواند، در فقه در احکام نماز می‌گوییم: با لباس حرام نماز خواندن جایز نیست، و اگر خوانده بشود هم، فایده ندارد، و لو اینکه مثلا یک دکمه از پیراهن باشد، از هر طریق:

دزدی، اختلاس، رشوه، مال غیر و بیت المال و ...، مالی که از طریق حلال و مشروع با رضایت صاحبش در اختیار تو قرار نگرفته است این می‌شود مال حرام؛ اگر لباس یا قسمتی از آن از مال حرام باشد، نماز باطل است. حال اگر گوشت بدن انسان از حرام باشد؛ استخوان بدن از حرام باشد، این خوراک حرام برای بدنش پوست و گوشت و خون و رگ و اعصاب شده است، ما حق نداریم با لباس حرام نماز بخوانیم آیا با گوشت حرام چطور؟ دیگر انسان می‌تواند بگوید نماز خواندم؛ در حکم فقهی و ظاهری نماز، مشکلی نیست، می‌گویند تکلیف از نمازگزار برداشته می‌شود؛ ولی می‌شود گفت واقعا نماز خواندم؛ یعنی آن گوشت اهمیتش از لباس کمتر است؟ تمام وجود بدن از حرام ساخته شده است، نماز عیبی ندارد؛ اما اگر لباس از حرام باشد عیب دارد و به خاطر همین است که بعضی گفته‌اند: یکی از شرایط واقعی توبه، این است که انسان طوری عمل کند که گوشت و تمام آنچه در بدن انسان از حرام حاصل شده آب شده و از بین برود.

مثلا «استغفر اللّه الّذی و أتوب الیه» روزی هفتاد مرتبه در ماه رجب وارد شده است، و «أستغفر اللّه لا اله الا هو وحده لا شریک له و أتوب الیه»[۲۰۸] صد مرتبه در ماه رجب وارد شده است؛ آیا این استغفارها را سزاوار است با زبانی که از مال حرام به وجود آمده گفته شود، قدری اگر انسان عمیق توجه کند مسئله خیلی روشن است، خود زبان که تکان می‌خورد از مال حرام رشد پیدا کرده و یا بوجود آمده، لب، دهان، دندان، گلو، اطراف دهان که مخارج حروف‌اند، حلق که حنجره است که از آن صدا بالا می‌آید همه این وسائل از حرام رشد کردند، بگوید:

«استغفر اللّه ربی و اتوب الیه» البته، خوب است و ثواب هم دارد، ولی به عمق هم باید توجه کرد.

«بطونهم خفیفة من أکل الحلال ... نعیمهم فی الدّنیا ذکری» این افراد از مال حلال هم کمترین استفاده را می‌کنند و نعمت و برخورداری آنان در دنیا ذکر من است، اشتباه نشود اینها منافات با زندگی ندارد، مال مشروع داشتن هیچ وقت منافات با ذکر و انسانیّت ندارد، ایمان و تقوا داشتن و با خدا و ذکر و یاد او مأنوس بود با حکومت عالمانه و عادلانه هم منافات ندارد، به عنوان مثال سلیمان همه اینها را داشت. آنکه منافات دارد غفلت است در یکی از جملات همین روایت معراجیه آمده است: در بین مردم‌اند و در خلوتند، این سخن، بسیار بلند و پر معنی است، در بین مردم باشد و در عین حال در خلوت هم باشد. نعیم اینها در دنیا ذکر من است در عین حال مال و ثروت، و مقام هم دارد؛ ولی همه اینها در حاشیه است همه آنها مثلا برای این است که خدمتی به مسلمان‌ها و به مردم داشته باشد، فقط کافی است انسان توجه استقلالی و تعلّق به مظاهر دنیا نداشته باشد و دنیا برای او موضوعیّت نداشته و هدف نباشد، یعنی آنها هرگز مایه غفلت وی نشود.


جایگاه زهد

اشاره

یا احمد، إن أحببت أن تکون أورع النّاس فازهد فی الدّنیا و ارغب فی الاخرة، فقال: یا الهی، فکیف أزهد فی الدّنیا و أرغب فی الآخرة قال: خذ من الدّنیا خفّا من الطّعام و الشّراب و اللّباس و لا تدّخر لغد، و دم علی ذکری فقال: یا ربّ و کیف أدوم علی ذکرک، فقال: بالخلوة عن النّاس.[۲۰۹]

حضرت فرمود: چگونه رفتار کنم که همیشه در یاد و ذکر تو باشم، فرمود: از مردم دوری کن. خلوت کردن از مردم، این نیست که برود در بیابان و در کوه و در صومعه زندگی کند، نه انسان می‌تواند در میان مردم باشد خلوت هم داشته باشد؛ در میان مردم باشد؛ ولی همیشه با خدا باشد یا لااقل ساعاتی از ساعات شبانه روزش را با خدا خلوت کند، با خودش و با خدای خودش باشد.

خودت را از مردم خالی کن غیر از خدا نبین، همه را آینه خدا ببین، نه اینکه از بین مردم بیرون بروی و از مردم قهر کنی؛ خودت را از مردم خالی کن؛ یعنی توجه به مردم نداشته باشی اگر با مردم هستی با طبیعت هستی اینها را مظاهر و مخلوقات خدای سبحان می‌بینی، این‌گونه از مردم خلوت کن در این صورت انسان همه را زیبا خواهد دید.

ان شاء اللّه این حدیث معراج را تا آخر بخوانید همه اینها، و هرچه در روایات و احادیث و کلمات ائمه معصومین، در نهج البلاغه و در صحیفه سجادیه و همه سخنانی که از ائمه و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل شده به صورت‌های مختلف به صورت روایت، خطبه، دعا، اینها همه تفسیر قرآنند، هیچ چیز دیگری نیستند، همه وصیت‌ها، نامه‌ها همه آنها انشاهایی هستند از ائمه و پیامبر و دیگر پیامبران به دست ما رسیده است. همه اینها تفسیری از قرآن هستند باید با قرآن مأنوس بود که قرآن سفره باز خداست.

عمل به علم، عامل رشد انسان است

هر که به علم خود عمل کند خداوند تبارک و تعالی آنچه را که او نمی‌داند به او می‌آموزد، ما فکر می‌کنیم که راه علم و آگاهی، معرفت و شناخت، فقط گفت و شنود است، یا فقط خواندن و نوشتن است؛ ولی زبان قرآن و سخنان ائمه معصومین راه‌های دیگری را هم نشان می‌دهند که خیلی بهتر و قوی‌تر و پاک‌تر و زلال‌تر از این راه‌ها هستند. قبلا به بعضی از این راه‌ها اشاره شده و در آینده نیز ان شاء الله خواهد آمد.

در این حدیث حضرت امام باقر علیه السّلام می‌فرماید:

«من عمل بما یعلم علّمه اللّه علم ما لم یعلم»[۲۱۰]

هر کسی به آنچه که علم دارد، یعنی اگر عالم به علم خودش عمل کند، خداوند به او علم آنچه را که به آن عالم نیست عنایت می‌کند. این یعنی چه؟ باید یک مقداری مطلب باز شود، مثل همان آیاتی است که

«وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ»،[۲۱۱] «إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً».[۲۱۲] بالاخره راه شناخت و معرفت فقط خواندن و نوشتن نیست؛ گفت و شنود نیست؛ فقط حضور در کلاس نیست؛ اینها زمینه را آماده می‌کنند، که اگر از اینها انسان درسی بیاموزد، و بعد به آن آموخته‌هایش عمل کند، قطرات چشمه نور و آگاهی روی دلش چکه می‌کند، وگرنه همین‌ها هم که خوانده و نوشته و گوش داده موجب گمراهی و تاریکی بیشتر و حجاب خواهد شد.

در جلسه قبل به حدیث معراجیه اشاره شد همان بود که حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله در شب معراج از خداوند سؤالاتی کرد و خداوند تبارک و تعالی هم جواب‌هایی داد که یک دستورالعمل بسیار بلند و بسیار عالی برای یک انسان- که واقعا می‌خواهد راه بیفتد و خودش را اصلاح کند- می‌باشد و مشابه همان دستورالعمل، در نهج البلاغه خطبه معروف همام است. ما نظرمان این نیست که این‌گونه احادیث طولانی و خطبه‌ها و دستورالعمل‌های بسیار عالی را خدمت شما شرح و توضیح دهیم هر کلمه، کلمه آن‌ها دریایی از معارف است، کتاب‌ها باید نوشته شود، جلساتی باید ترتیب داده شود، تا معارف اینها باز شود.

این مطالب که گفته می‌شود معارف اخلاقی با مبانی عرفانی است. شما این گونه احادیث را در نظر داشته باشید و آشنا شوید و خودتان پی‌گیر بقیه مطالب باشید. حدّاقل یک دور با دقت این حدیث‌ها را بخوانید، روی کلمه به کلمه آنها دقت کنید. امروز مناسب است به دنبال حدیث معراجیه، اشاره‌ای هم به خطبه همام داشته باشیم.

فرازهایی از سخنان حکیمانه امام المتقین به همام

نهج البلاغه یک دوره معارف عالی و تفسیر قرآن است. همام یکی از اصحاب امیر مؤمنان علیه السّلام بود. ائمه اطهار علیهم السّلام اصحاب و شاگردانی که داشتند همه در یک سطح نبودند، با هم فرق داشتند، همان‌طور که اصحاب حضرت رسول هم مثل همدیگر نبودند هر کدام در یک سطحی از ایمان و تقوا معرفت بودند، و زمینه کسب معارف در وجودشان از ائمه اطهار علیهم السّلام و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله یکسان نبود، و حضرات معصومین علیهم السّلام در سخنانشان میزان فهم و درک اصحاب را در نظر داشتند. و در کلمات معصومین آمده:

«و نکلّم النّاس علی قدر عقولهم» [۲۱۳]

با مردم مطابق اندازه عقل و معرفت آنان گفت و گو می‌کنیم. بین اصحاب حضرت رسول سلمان با ابو ذر؛ ابو ذر با مقداد و همه اینها با امیر مؤمنان همه با هم فرق داشتند، سلمان به آن مقام عالی می‌رسد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت علیهم السّلام می‌فرمایند که:

«السلمان منّا أهل البیت».[۲۱۴]

گرچه این سه کلمه بیش نیست، «سلمان از ما اهل بیت است» ولی این جمله خیلی معنا دارد.

«السلمان منّا أهل البیت» یعنی چه؟ یعنی پسر عموی ماست؟ «منّا أهل البیت» یعنی شیعه ماست؟ خیلی‌ها شیعه هستند، از اصحاب ماست، کسان دیگر هم از اصحاب بودند، «منّا أهل البیت» یعنی در آن مقامات بلند ملکوتی و الاهی که ما هستیم، سلمان هم از آن مقامات سهمی برده است، ابا ذر به مقام سلمان نرسیده او مقام دیگری داشت و همین‌طور دیگران، از همه اینها بالاتر؛ امیر مؤمنان است. در بین اصحاب امیر مؤمنان هم کمیل با دیگران فرق داشت؛ سلمان هم با دیگران فرق داشت. کلمات دعای کمیل بسیار پرمغز و پرمعناست که حضرت امیر مؤمنان آن را به کمیل تعلیم فرمود؛ چون دیگران ظرفیّت و زمینه معرفت آن را نداشتند.

این خطبه برای همام است همام این لیاقت را داشته که حضرت این خطبه را بر او انشاء کند.

در بین اصحاب امام صادق علیه السّلام، مفضّل با هشام بن حکم و هشام بن حکم با هشام بن سالم خیلی فرق داشتند. مقام هشام بن حکم در بین اصحاب مقام ویژه‌ای است؛ اما هرگز به مقام هشام بن سالم نرسید. سرگذشت هشام بن حکم معروف است و همه مخالفان ائمه اطهار از هشام بن حکم حساب می‌بردند، از بیانش، از تقریرش و از استدلالش. هشام در یکی از جلسات مخالفان شرکت کرد، جوان هم بوده، با بحث‌ها و سخنان قوی و مستدلّ ایشان را محکوم کرد و در پایان آن شخص گفت تو باید هشام بن حکم باشی که با من این‌طور بحث و مناظره می‌کنی غیر از او نمی‌توانی باشی و لکن در عین حال امام صادق به او فرمود: «تو نباید مثل هشام بن سالم حرف بزنی؛ بلکه تو باید در حد خودت حرف بزنی».

همام، هم از جمله اصحاب امیر المؤمنین علیه السّلام است که مقام بسیار بالایی دارد؛ آن‌چنان بالاست که پس از سخنان نورانی حضرت فاصله نیفتاد، که او روشن شد، و به دعوت حق سبحانه لبیک گفت، در هر صورت همام از امیر مؤمنان علیه السّلام درخواست کرد:

«یا امیر المؤمنین صف لی المتّقین حتّی کأنّی أنظر إلیهم» برای من متقین را به صورتی وصف کن که گویا من آنها را می‌بینم، از آخر خطبه چنین برمی‌آید که امام علیه السّلام درنگی کرد، و این تأمّل و درنگ ظاهرا دو جهت داشت:

الف، امیر مؤمنان همام را می‌شناخت، همام کسی است که قلبش نورانی و پاک و سالم است تا دعوت باشد لبیک خواهد گفت، تا نور بیاید او روشن شده و خواهد سوخت، و همین‌طور هم شد تا کلمات امیر مؤمنان تمام شد، همام پرواز کرد.

إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.

ب، کسان دیگری هم آنجا بودند و آنها افرادی بودند که شایستگی شنیدن آن سخنان را نداشتند امیر مؤمنان علیه السّلام نمی‌خواسته در حضور آنها این کلمات بلند را به همام بگوید آنها لیاقتش را نداشتند، چرا که با شنیدنش گمراهی و تاریکی‌شان بیشتر می‌شد.

همّام از آن قبیل اصحاب امیر مؤمنان بود که مقام خیلی بلندی داشت و وقتی این کلمات را شنید صیحه کشید و به عالم باقی لاحق شد.

امیر مؤمنان علیه السّلام پس از قدری تأمل فرمود:

«یا همّام اتّق اللّه و احسن فإنّ اللّه مع الّذین اتّقوا و الّذین هم محسنون». [۲۱۵]

ای همام، متقی باش، با تقوا باش و احسان کن، خدای سبحان اهل تقوا و محسنان را دوست دارد. سپس آیه شریفه:

إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ ...[۲۱۶]

را هم قرائت کرد و دیگر هیچ نگفت، اما همام قانع نشد و گفت: یا امیر مؤمنان، من بیش از این می‌خواهم و اصرار کرد، بعد امیر مؤمنان شروع کرد و سخنانی را فرمود که از جمله:

«منطقهم الصّواب، و ملبسهم الإقتصاد، و مشیهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه علیهم، و وقفوا أسماعهم علی العلم النّافع لهم». [۲۱۷]

متّقیان و اهل تقوا کسانی هستند که منطقشان صواب است، یعنی سخنانشان حق است، زبان به غیر حق باز نمی‌گشایند، غیر حق به زبان نمی‌آورند، عنان زبانشان در اختیار خودشان است، اینها هرچه حق و صواب است می‌گویند، آنچه حق نیست نمی‌گویند، باطل و لغو نمی‌گویند، اینها وقتی به سخن می‌آیند حرف حق می‌زنند.

لباسشان هم با اقتصاد است، یعنی خیلی معمولی است طمطراق ندارد، البته اینها ظاهر معانی کلمات است «و مشیهم التواضع» و تواضع مشی آنهاست، می‌شود این‌طور ترجمه کرد که در موقع راه رفتن با تواضع راه می‌روند نه با تکبر و غرور؛ ولی اینگونه معنا شود بهتر است: تواضع مشی اینهاست؛ یعنی تواضع یک خصلت دائمی در وجود اینهاست، تواضع در وجودشان هضم شده نه این که در راه رفتن فقط متواضع‌اند، تواضع سیره و روش اینهاست می‌گویند مشی فلانی این‌طوری است، یعنی روش و سبک او این‌گونه است، مشی کنایه از خصلت دائمی وجود اینهاست، وجودشان با خصلت تواضع آمیخته شده است، سبکشان در گفتار، در گوش کردن، در راه رفتن در ملاقات، در برخورد در همه چیز تواضع است.

«غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه علیهم»، چشم آنان از آنچه که خدا بر آنان حرام کرده بسته است؛ هرگز چشم ظاهر و باطن اینها، چشم سر و دل اینها به حرام باز نمی‌شود، نگاه چشمشان به حرام نمی‌افتد.

حضرات ائمه علیهم السّلام در تفسیر تقوا و نیز در تفسیر مروّت فرمودند: [۲۱۸] تقوا و مروّت یعنی اینکه: «خداوند تو را در جایی که نهی کرده نبیند» انسان در حضور خدا گناه کند؟ گناه با ایمان سازش ندارد، شما می‌خواهید مثلا، آب را با آتش جمع کنید امکان ندارد. ایمان انسان، کامل باشد و گناه هم بکند؟ امکان ندارد، کسی که گناه می‌کند اشکال در ایمانش است، یا ایمان ندارد و یا ایمانش بی‌پایه است و یا در آن لحظات، شیطان و هوای نفس چنان بر او غلبه کرده که نور ایمان را از دلش برده، و الا امکان ندارد انسان، مؤمن باشد، و گناه هم بکند!

«وقفوا أسماعهم علی العلم النّافع لهم» گوششان را در اختیار هر صدایی قرار نمی‌دهند؛ بلکه بالاتر، گوششان را در اختیار هر صدای علمی هم نمی‌گذارند، گوششان را در اختیار علمی که نافع است قرار می‌دهند. در بسیاری از آیات و روایات وارد شده [۲۱۹]: مؤمن، نباید سخن بی‌فایده و بی‌اثر بگوید، گوش هم همین طور، چرا بشنود صدایی را که برایش فایده ندارد، زبان چرا بگوید چیزی را که بی‌فائده است.

همین‌طور امیر مؤمنان علیه السّلام مرحله به مرحله می‌آید بالا، اینها تازه مراحل اولیه تقواست، بعد خیلی بالاتر و سنگین‌تر تا اینکه: «لا یرضون من أعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر» اینها هرگز به عمل کم راضی و قانع نیستند، هرگز بزبان نمی‌آورند: ما این قدر نماز خواندیم، ما را بس است، همین‌طور اعمال زیاد را هم به صورت زیاد نمی‌بینند.

«فهم لأنفسهم متّهمون» همیشه با خودشان دعوا دارند، واقع قضیه این است که ما همیشه از خداوند سبحان، شکایت داریم و طلبکاریم: خدایا بده، خدایا نده، چه شد، چه نشد، دعاهای ما با خدا، شکوه و طلب است، چرا این‌طور شد؟

چرا این‌طور نشد، چرا کم شد، چرا زیاد شد، اما متقین همیشه با خودشان دعوا دارند، چقدر کم می‌فهمیم، چقدر کم عقلیم، چقدر کم تقواییم، چقدر نمازمان کم است، چقدر توجهمان کم است، چقدر محاسبه نفسمان کم است.

«إذا زکّی أحد منهم خاف ممّا یقال له فیقول: أنّا أعلم بنفسی من غیری و ربّی أعلم بی منّی بنفسی».

اگر کسی از اینها تعریف کند اینها از تعریف دیگران وحشت دارند، می‌گوید من خودم می‌فهمم که چه کاره‌ام، به خودش می‌گوید بی‌خودی به این حرفها گوش نکنی. در حدیث معراجیّه آمده است [۲۲۰] که خداوند متعال می‌فرماید: من تعجب می‌کنم از بنده‌ای که می‌خندد و نمی‌داند من از او راضی هستم یا راضی نیستم.

متقین کسانی هستند که فریب تعریف دیگران را نمی‌خورند، هرکسی در حضور یا در غیاب آنان به اصطلاح معروف (زیر بغلش هندوانه بگذارد) از خودش غافل نمی‌شود، اگر از خودش در کتابی، در مجله‌ای تعریفی ببیند، یا از کسی مدح و ثنائی بشنود، زود با خودش دعوا می‌کند: «من خودم می‌دانم که، کی هستم، من نسبت به نفس خود از دیگران داناترم و خداوند هم از من به من داناتر است» زود خودش را کنترل می‌کند تا تعریف دیگران باعث گمراهی و غفلتش نشود.

آن وقت دست به دعا بلند می‌کند:

«اللّهمّ لا تؤاخذنی بما یقولون و اجعلنی أفضل ممّا یظنّون».[۲۲۱]

خدایا، اینها دارند از من تعریف می‌کنند من خودم که تعریف نکردم خدایا، اینها را به حساب من نگذار.

خدایا مرا بجهت تعریف و توصیف آنان مآخذه نکن، مرا بهتر از آنکه آنان گمان می‌کنند قرار بده.

کلمات حضرت امیر علیه السّلام این‌گونه تمام می‌شود:

«و أراح النّاس من نفسه، بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة و دنوّه ممّن دنا منه لین و رحمة، لیس تباعده بکبر و عظمة، و لا ذنوّه بمکر و خدیعة»

انسان با تقوا اگر از کسی دوری می‌کند، برای خداست نه به خاطر هوای نفس، فلانی چون با من خوب نیست در خط من نیست، مثلا، به من ناسزا گفته، پس از او دوری کنیم نه، اینها اگر از کسی دوری می‌کنند بر مبنای زهد و پاکی است. بنابراین، شما باید توجه داشته باشید که اگر این‌گونه افراد را شناختید و دیدید از شما دوری می‌کنند بروید از او تقاضا کنید و سئوال کنید: چرا از شما دوری می‌کند؟ دوری کردنش بی‌حساب نیست و او خواهد گفت که چرا دوری می‌کند، گفته او نور است دعوا هم با کسی ندارد، اگر دوری کرد، لا بد براساس زهد و تقواست برای خودش ضروری می‌بیند و دلیلی قانع کننده دارد که دوری می‌کند و ما از این موضوع غفلت داریم، اگر به دیدار بزرگواری و اهل تقوا و صاحب‌دلی رفتیم و با ما زیاد گرم نگرفت و گفت‌وگو نکرد خیال می‌کنیم مغرور است متکبر است، عوض اینکه سئوال کنیم: آقا چی شده چرا این‌طور؟ بر می‌گردیم غیبتش را می‌کنیم: آقای فلان ما را تحویل نگرفت، محل نگذاشت؛ خوب ببین مشکل چه بوده که تحویل نگرفت، سئوال باید کرد، آن وقت می‌گوید که تقوای تو این‌طوری بوده، حرف‌های تو این‌طوری بوده، رفتار تو این‌طوری بوده، به این دلیل بود آن وقت که فهمیدی و اصلاح شدی او به دیدن تو می‌آید دیگر لازم نیست تو به دیدن او بروی، انسانهای متّقی و اهل تقوا اگر احیانا از کسی دوری کنند به خاطر کبر و غرور نیست، فرد با تقوا با پایین‌تر از خودش خیلی مهربان و نزدیک است و این نزدیک بودنش هم دکانداری نیست نمی‌خواهد کلاه سر کسی بگذارد، برای خودش مشتری و مرید پیدا کند و اگر با یک بچه‌ای، با یک بزرگی، با یک دانشجویی، با یک شاگردی، با یک کسی خیلی گرم است هم از راه فریب و دسیسه نیست.

«فصعق همام صعقة کان نفسه فیها فقال امیر المؤمنین علیه السّلام:

أما و اللّه لقد کنت أخافها علیه»،

سخنان امام علیه السّلام وقتی تمام شد همام افتاد و حضرت فرمود: و اللّه من از همین خوف داشتم؛ می‌خواهد بگوید من همام را می‌شناختم، دعوت که بیاید لبیک می‌گوید، نور که بیاید روشن می‌شود، بالاخره انسان باید برسد به مرحله‌ای که فعلیّت و کمال انسان در آن مرحله است. این همان است که قرآن می‌گوید:

یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً. [۲۲۲]

زندگی و حیات دنیوی برای رسیدن به کمال و فعلّیت است، ولی بسیاری از ما نارس از دنیا می‌رویم، در نتیجه در آخرت هم نارس خواهیم بود.

وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی [۲۲۳]

هر کسی در این‌جا کور است در آنجا هم کور خواهد بود، حق شکایت هم ندارد، اگر شکایت کند که من در دنیا چشم داشتم، جواب این است که: تو در آنجا هم کور بودی، نفهمیدی و ندیدی، معرفت پیدا نکردی، هر کسی در دنیا نارس باشد در آنجا هم نارس خواهد بود، این جور نیست که آنجا همه حقایق برایش کشف شود. زمینه‌سازی، مرتبه‌یابی این‌جاست، این‌جا انسان باید پایه‌اش را مشخص کند تا آنجا از این پایه بهرمند بشود.

همام وجودش طوری نبود که این دستورالعمل امیر مؤمنان را ببوسد و روی سرش بگذارد و به آن عمل نکند، بلکه، با تمام وجودش به آن لبیک گفت و با تمام وجودش به آن عمل کرد، و اینکه قرآن برای متقین هدایت‌گر است همین است هر کسی لیاقت اینکه از قرآن بهره ببرد را ندارد.

هُدیً لِلْمُتَّقِینَ[۲۲۴]

چه‌بسا این کلمات به شخص دیگری گفته شود باعث تاریکی و گمراهی وی شود. یک بنده ناخلف همان جا حضور داشت، یک آدم بی‌ادب، نه تربیتی نه معرفتی نه شعوری نه ایمانی، هیچی نداشت، برگشت و به امیر مؤمنان عرض کرد: «یا امیر المؤمنین فما بالک» تو که می‌دانستی که همام به این صورت از دنیا خواهد رفت چرا گفتی؟ ببینید آدم با آدم چقدر فرق دارد، آن با نور روشن شد، آن‌چنان زمینه آماده داشت که به دعوت حق لبیک گفت. این هم همان نور و همان ندا را شنید ولی تاریکی‌اش بیشتر شد علاوه اعتراض هم می‌کند، وجود نازنین امیر المؤمنین و سخن نورانی او مثل آب زلال باران است، مگر آب مایه حیات نیست؟

آب مایه حیات است اما در یک زمینی مساعد باعث می‌شود گل یاس و گل محمدی و گل اطلس، خوش‌بو، خوش‌رنگ و زیبا، تربیت شود، و در عین حال در زمینی نامستعد گل که نمی‌روید هیچ، خار می‌روید. عیب از این کلمات بلند نیست؛ بلکه نقص از این زمینه نامساعد است. همام آن‌طوری شکفت، ولی این یکی خار هم از دلش بلند شد، به قلب امیر مؤمنان فرو رفت:

چرا گفتی که همام این‌طوری رفت. قرآن هم اینگونه است:

وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً [۲۲۵] هرچه برای این‌گونه آدمها قرآن خوانده شود فایده‌ای ندارد بلکه بدتر خواهد شد، بعضی‌ها این‌چنین‌اند و از این نمونه‌ها زیاد داریم.

بارها گفته می‌شود که خدایا، فرج امام زمان علیه السّلام را نزدیک کن، ولی غافل از اینکه یک وقت امام زمان علیه السّلام می‌آید و احیانا همان طالب ظهور بر علیه او شمشیر می‌کشد.

ابو ذر و سلمان و ابو جهل و ابو لهب و دیگران همه به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نزدیک و در کنار او بودند؛ مگر خوارج به علی علیه السّلام نزدیک نبودند؟ همه‌کس که همام نمی‌شوند، همه که کمیل نیستند، نقص از علی علیه السّلام از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نیست.

سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ[۲۲۶]

یا رسول اللّه، چه بیمشان دهی، چه بیمشان ندهی، برایشان یکسان است آنها نخواهند فهمید و ایمان نمی‌آورند،. این یک مرحله است، مثل آن زمین کویری می‌ماند که، باران بیاید یا نیاید، همان خاک است نه رنگش عوض می‌شود نه طعمش عوض می‌شود، کأن لم یکن شیئا مذکورا.

آب را فرو داد و از بین برد هیچ‌چیز هم تحویل نداد این یک مرحله؛ مرحله دیگر اینکه برایشان قرآن که بخوانی، خسارتشان و تاریکیشان بیشتر می‌شود:

وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً [۲۲۷]

هرچه قرآن برای بخوانی و بیان و تفسیر کنی گمراهیش بیشتر می‌شود، نعوذ باللّه، پناه می‌بریم به خدا.

همیشه باید در پناه خدا بود، از این قبیل نمونه‌ها در آیات و روایات زیاد بیان شده و در بین اصحاب امیر مومنان و حضرت رسول و ائمه اطهار علیهم السّلام هم بسیار وجود داشته که بصورت زنده آیه مذکور را تفسیر می‌کنند.

بهرحال امیر مؤمنان علیه السّلام خودش و کلماتش نور است، در همام این تأثیر را دارد ولی آن دیگری اثرپذیر نیست.

درباره امام زین العابدین

از جمله یکی از القاب امام چهارم، زین العابدین است (زینت عبادت کنندگان) اسامی و القاب ائمه اطهار و حضرت زهرا و انبیا علیهم السّلام مطابق با واقعیت وجودی آنان بوده، و محتوای واقعی آن لقب و اسم بطور حقیقی در وجود آنان متجلی است، یعنی عین وجودشان است. معنای هر کدام از القاب و اسامی از مقامی که آن وجود شریف دارای آن مقام است، حکایت می‌کند، این‌گونه مقام‌ها؛ مقام‌های اعتباری نیستند.

یعنی مقام، شعاعی از انوار وجودی شخص و عین وجود اوست.

با توجه به این معانی یکی از القاب امام سجاد علیه السّلام زین العابدین است.

ابتدا اشاره به این مطلب ضروری است که در قرآن از مقام‌های مختلفی برای انسان نام برده شده است، مثلا، مخلصین، و مخلصین، متقین، ابرار، مقربین، مفلحون؛ البته هر کدام از اینها بحث مفصلی را می‌طلبد و خیلی هم جاذبه دارد، چرا که تمام قرآن نور است.

در بین همه این مقام‌ها بلندترین مقام؛ مقام عبد بودن است، که یک جایگاه و جلوه خاصّی دارد، آنان که به این مقامات عالیه رسیده‌اند همیشه افتخار می‌کردند که به مقام عبد رسیده‌اند یا آرزو می‌کردند که به مقام عبد اللهی برسند؛ البته رسیدن به هر کدام از مقام‌ها شرایطی دارد که در آیات قرآن و در دعاها و روایات و احادیث و ادعیه بیان شده است.

مثلا؛ مقام مخلصین، مقام خلوص است، یعنی سالک الی اللّه در سیر و سلوک به منزل و مقام خلوص وارد شده، «مخلصین له الدّین»، یعنی افکار و کارها و عبادتش فقط مخلصا للّه است، مخلص یعنی کسی که: (أخلص نفسه للّه) یعنی تمام وجود و نفس و افعال و مقاصد خویش را برای خدای سبحان خالص گرانیده، و مقام مخلصین بالاتر است، مخلصین کسانی هستند که خود را برای خدا خالص کردند و امّا مخلصین کسانی هستند که خداوند سبحان آنان را برای خویش خالص کرده است،

إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ [۲۲۸]

مخلصین کسانی هستند که شیطان در آنان راه ندارد:

فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ [۲۲۹]

ابلیس قسم خورد و گفت: به عزت و جلالت قسم که من انسان‌ها را فریب خواهم داده و اغفال خواهم کرد مگر کسانی که مخلص هستند. شما توجه دارید که شیطان خوب می‌داند به چه قسم می‌خورد، او عزّت و جلال خدا را خوب می‌شناسد، اسماء حسنای إلهی، و صفات علیای او را خوب درک می‌کند.

یک وقت ما قسم می‌خوریم نمی‌دانیم چه می‌گوییم. لفظ جلاله، قرآن، ائمه اطهار علیهم السّلام همه را، آن‌چنان- نعوذ بالله- در زبان ما مهمل شده که همیشه در زبان ما قسم جاری است، درحالی‌که انسان متقی و مؤدب به آداب الاهی نام ائمه را بدون دلیل، بدون مقصود بر زبان نمی‌آورد و هر وقت خواست، با احترام بزبان جاری می‌کند. همین‌طور لفظ خدا را (اللّه) را هرگز نباید زیاد به زبان آورد و اگر هم پیش آمد باید با احترام خاصّ باشد مانند: خدای سبحان، خداوند متعال، الله تبارک و تعالی.

انسان مؤمن، این‌گونه است، البته نه اینکه هیچ وقت ذکر خدا نمی‌گوید بلکه برعکس انسان متقی همیشه در حال ذکر خدا و به یاد خداست، تمام وجودش یاد خداست. با زبان سبحان اللّه، گفتن را هم دارد. همین ذکر خدا که بر زبان جاری می‌شود انسان را آماده می‌کند که آهسته، آهسته با تمام وجودش با ذکر خدا انس بگیرد فَبِعِزَّتِکَ شیطان قسم خورده که من انسان‌ها را اغفال خواهم کرد؛ ولی به مخلصین راه ندارم.

کسانی که به مقام اخلاص رسیدند، نه اینکه شیطان نمی‌خواهد آنان را اغفال کند؛ بلکه آنها، راه را بر شیطان بسته‌اند شیطان در اغفال مخلصین عاجز است، توان نفوذ در وجود و مقاصد آنان را ندارد.

افراد مقابل مخلصین یعنی مشابه به مخلصین در جهت مقابل در قرآن؛ کسانی هستند که خدا از آنها به خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ [۲۳۰]

و:

طُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ ... [۲۳۱]

آنها که قلب‌هایشان قفل و مهر شده است.

أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها [۲۳۲]

گناه قفل است، با گناه قلب انسان قفل می‌شود، یعنی روزنه‌های شعاع نور بسته می‌شود.

هیچ راهی، هیچ روزنه‌ای باقی نمانده که نوری بر آن بتابد، اثر و ذات نور روشنگری و روشنائی است؛ ولی او دیگر زمینه ندارد. آن‌قدر گناه کرده که:

أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ [۲۳۳]

تمام گناه او را احاطه کرده هیچ راهی نیست که نور هدایت، نور قرآن در او نفوذ کند:

بَلی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ[۲۳۴]

اینها که گناهکارند، آن‌چنان در گمراهی و معاصی، پیش رفته‌اند که خطاها و گناهان قلوبشان را احاطه کرده و تمام وجودش را گرفته است، آن وقت این اشخاص اهل آتش می‌شوند، الان هم در آتش‌اند؛ آتش که غیر از گناه چیز دیگری نیست و همیشه هم در آتش خواهند بود. اینها کسانی هستند که در اثر غفلت و گناه و بی‌تقوایی تمام وجودشان را تاریکی احاطه کرده، راه نفوذ نور را بر وجود خودشان بسته‌اند، نور و هدایت قرآن در آنها راه ندارد، نه آنکه قرآن نمی‌خواهد آنها را هدایت کند، قرآن آمده که همه را هدایت کند، ولی اینها آن چنان، گناه و خطاها و تاریکی بر وجودشان مستولی شده که روزنه‌ای برای نور

باقی نمانده که نور در وجود آنها تلئلو و نفوذ کند. به همین دلیل است که هرچه قرآن بخوانند و هرچه برایشان قرآن بیان شود تاثیری ندارد، بلکه گاهی تاثیر معکوس دارد. یک وقت باران در سرزمینی می‌بارد که کویر است، باران می‌بارد و دیگر هیچ، این زمین، زمینی است که آب حیات در او تأثیری ندارد. مثل کسانی که خداوند سبحان فرمود: پیامبر، خودت را خسته نکن:

سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ. [۲۳۵]

اینها را انذار بکنی یا نکنی، نصیحتشان بکنی یا نکنی، قرآن برایشان بخوانی یا نخوانی، هیچ تأثیری در آنها ندارد، چون راه بسته شده و دل‌ها قفل شده است.

آلوده‌تر و گمراهتر کسانی هستند که علاوه بر اینکه تأثیری ندارد هرچه بر آنها نور بتابد ظلمتشان بیشتر می‌شود.

وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً.

در مقابل اینها؛ کسانی هستند که مخلصند، آن‌چنان نورانی هستند که تمام وجودشان نور است. نور که به ظلمت راه نمی‌دهد، چون تمام نورند، شیطان و ظلمت در وجود و ظاهر و باطن آنان راه ندارد. البته این حالت، یکی از خصوصیات مخلصین است.

ابرار چه کسانی هستند

اشاره

از جمله مقام‌ها و مراتب انسان در قرآن مقام ابرار است، و رسیدن به این مقام هم شرایطی دارد. کسانی هم که رسیده‌اند حالاتی دارند و همه اینها در قرآن هست. یکی از مقدمات رسیدن به مقام ابرار، ایثار است، یعنی گذشت از محبوب‌ترین و گذشت از ضروری‌ترین چیزها؛ یعنی انسان باید از آنچه که به شدت بدان نیازمند است و یا بشدت آن را دوست دارد بگذرد.

وقتی انسان ایثارگر بود آن وقت است که قدم‌های اولیه حرکت به سوی ابرار را برمی‌دارد،

وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ.[۲۳۶]

این افراد بر نفسشان ایثار می‌کنند، خصاصة، یعنی آنچه که بدان بشدت نیازمندند و از آنها چشم می‌پوشند. این عمل، مخالفت با هوای نفس است، با این کار نفسشان مهار می‌شود، و آیه دیگر:

لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ [۲۳۷]

به مقام برّ نمی‌رسید، مگر، درصورتی‌که محبوب‌ترین متاع خود را انفاق کنید، قدم اول حرکت به سوی مقام ابرار این است که انسان از محبوب‌ترین و ضروری‌ترین خود بگذرد. اینها مقام‌های واقعی و عینی‌اند.

خداوند به آنها مدال نمی‌دهد یک گواهی‌نامه و یا یک مدرک نمی‌دهد، بلکه این مقام عین وجودشان می‌شود، و این مقام نورانیت وجود است، مقام، مقام اعتباری و قراردادی نیست، عینی و حقیقی است، مثل اینکه رطوبت برای آب اعتباری نیست، رطوبت عین و وجود آب و واقعیت آب است و این مرحله مرحله تحقق و شدن است، و البته از مرحله تخلّق بالاتر است.

در بین همه این مقاماتی که در قرآن برای انسان در قوس صعود، ذکر شده است، یکی مقام عبدیّت است. این مقام جلوه و درخشش ویژه‌ای دارد، البته همه ما بنده و مخلوق و عبد خدا هستیم. همه عالم مخلوق خداست. هیچ از خود ندارند: «اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ».[۲۳۸]

ولی مهم این است که انسان برسد به آنجا که تمام وجودش ندا در دهد، در تمام حالات در تمام ساعات در خواب و بیداری که این وجود بنده است، یعنی انسان با تمام وجود احساس کند، لمس کند که عبد است، فقط بنده اوست دیگر هیچ.

مقام عبودیت

به مقام عبدیّت رسیدن، یعنی اینکه شخص در مسیر کمال خودش به مقام عبودیّت برسد و دارای این عقیده، فکر و ذکر باشد که بنده خداست، یعنی دربند خداست، مستحب است وقتی انسان نماز می‌خواند تحت الحنک بیندازد به صورتی که گوشه عمامه را باز کند و از زیر چانه دور گردن بیندازد، نمازگزار با این عمل نشان می‌دهد که او در بند خداست، آنکه در بند خداست از همه بندها آزاد است. آنکه عبد خداست از همه عبودیت‌های غیر خدا آزاد است. این برای انسان یک مقام بسیار بالائی است. آنان که به مقام‌های مخلصن و ابرار رسیده‌اند و آنان که مقرّبند، همه آرزو می‌کنند که به کمال مقام عبدیّت هم برسند، افتخار می‌کنند که عبدند.

حضرت عیسی علیه السّلام در همان اوان کودکی وقتی که مردم به مریم اعتراض کردند که این بچه از کجا آمده است گفت: إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا[۲۳۹]

من بنده خدا هستم و صاحب کتابم و نبی هستم، یعنی قبل از اینکه صاحب کتاب باشم مقام من، بندگی خداست، عبد خدا بودن، بالاتر از صاحب کتاب و بالاتر از نبوت است.

در آیات زیادی در قرآن درباره حضرت داود، زکریا، سلیمان، ابراهیم، اسحاق و یعقوب علیهم السّلام تعبیر به عبد شده است: وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ[۲۴۰]

و یا

إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ. [۲۴۱]

وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصارِ. [۲۴۲]

وَ اذْکُرْ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ. [۲۴۳]

این آیه اسماعیل را به عنوان «عبد» یاد نکرده است، باید فرق داشته باشد که به حضرت ابراهیم و اسحاق و یعقوب و ایوب عبد گفته است، ولی به اینها نگفته است. و در آیات دیگر:

وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ. [۲۴۴]

بیشتر انبیای بزرگ به مقام عبد مقیّد وصف شده‌اند، و لکن حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله به عبده و عبد مطلق توصیف شده است:

سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی [۲۴۵]

و یا

تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ. [۲۴۶]

فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی [۲۴۷]

نماز در حضور خدا بودن و معراج است. کسی حق ندارد از خودش کلمه‌ای به نماز اضافه یا از آن کم کند، هر طوری که خداوند سبحان نماز را مقرر داشته به همان صورت باید خوانده شود، مثلا در تشهد نسبت به حضرت خاتم صلّی اللّه علیه و آله: دو وصف را گواهی می‌دهیم: اول اینکه او عبد خداست، دوم اینکه او رسول خدا است، می‌گوییم: «أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله» است.

آنان که در قرآن از آنها به عنوان عبد یاد شده مقام والایی دارند! و حضرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله با آن مقام عظیمی که دارد و قطب و محور عالم است، مظهر جلال و جمال الاهی است در عین حال بالاترین وصف برای او عبدیّت است.

ابراهیم علیه السّلام که خلیل الرحمن است و انبیای دیگر که هر کدام مقامات بالائی را دارا هستند، و به مقام اخلاص هم رسیده‌اند، اینها را به مقام عبدیّت، مدح وصف می‌کند.

امام سجاد علیه السّلام، زین العابدین است یعنی زینت بخش این‌گونه افراد است، مثلا، اگر شما مجلسی تشکیل بدهید و نسبت به یکی دو نفر از اشخاص که دعوت شده‌اند نظر خاصی دارید و وقتی هم که می‌خواهید از آنها تشکر کنید در جمع یا در حضور خودشان می‌گویید فلان آقا مجلس ما را زینت بخشیدند افتخار دادند.

اینکه امام سجاد علیه السّلام، زین العابدین است، یعنی این‌گونه بندگان خدا اگر در یک مجلسی ردیف بنشینند، حضرت زین العابدین علیه السّلام آنجا زینت بخش آن مجلس خواهد بود. این یک مقام واقعی و شعاعی از انوار وجودی امام زین العابدین علیه السّلام است و مقام قراردادی نیست.

در این آیه شریفه:

وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ. [۲۴۸]

نهایت درجه کمال انسان و هدف از خلقت او را عبودیّت و عبادت برای خدا بیان می‌کند، البته این آیه یا هر کدام از آیات می‌توانند معانی مختلفی داشته باشند، ما همه انسان‌ها را خلق کردیم که به این مقام برسند، نه تنها رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و انبیاء علیهم السّلام، بلکه همه می‌توانند به مقام عبودیّت دست پیدا کنند، البته با شرایطی خاصّی که دارد، و وقتی انسان به این مرحله از ایمان و کمال رسید دیگر نمی‌گوید: عبادت برای چه؟ زیرا همان مقام برای انسان یک حالت کمال است، لذّت است، بلکه فوق لذّت است.

اگر ما این‌گونه مقام‌ها را خوب به ذهن بیاوریم و خوب تصور کنیم و درک کنیم، وقتی با این آیه:

وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ[۲۴۹]

روبرو بشویم، برای ما روشن می‌شود که آن مقام، خودش برای ما موضوعیت دارد و در نهایت انسان سعی می‌کند که به آن مقام نزدیک شود.

اداء حقّ مؤمن

اشاره

قال الصادق: «و اللّه ما عبد اللّه بشی‌ء أفضل من أداء حقّ المؤمن» [۲۵۰]

امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: «به خدا قسم که خدای سبحان بهتر از ادای حق مؤمن عبادت نمی‌شود».

از جمله کلمات بسیار شریف و بسیار اصیل اسلامی کلمه حق است، این کلمه در بین انسان‌ها، به ویژه در بین مسلمانان بسیار مورد استفاده و تأکید است، و درباره آن بحث‌های بسیاری به عمل می‌آید، در علوم مختلف از قبیل: عرفان، فلسفه، فقه، اصول، حقوق و اخلاق؛ این کلمه متداول است، یعنی کلمه حق یک لفظ عرفانی، فلسفی، فقهی، اصولی و حقوقی بوده، و بالاتر از همه یک کلمه قرآنی است. مسئله حق یک قسمت عمده‌ای از بحث‌های اخلاقی را هم به خود اختصاص داده است و در روابط انسان‌ها با یکدیگر، باید مراعات و مورد عمل قرار گیرد.

حق دیگران: از خداوند تعالی، تا بندگان خدا، در بین بندگان خدا از خود انسان تا دیگران، از پدر و مادر تا همسایه، مهمان، نزدیکان نسبی و حسبی و دوستان، سایر مسلمان‌ها و مؤمنان که در جامعه با هم زندگی می‌کنند، باید مراعات گردد.

شناخت حقّ دیگران و توجّه عملی به آن اساس و محور فرهنگ زندگی جمعی و اخلاق اجتماعی و یکی از اصول مهم و مؤثر آن است، همان گونه که معرفت و شناخت حق خالق متعال و حق بندگی شرط و اساس مقام عبودیّت است. بیان قرآن در مورد کلمه حقّ قبل از اینکه درباره قسمت اخلاقی این مسئله بحث شود که بحث بسیار شریف و گسترده‌ای است و آیات و روایات بسیار زیادی هم در قسمت‌های مختلف این مسئله از ائمه معصومین علیهم السّلام وارد شده، ابتدا به این آیه که قبلا هم به آن اشاره شده است توجه کنیم:

سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ. [۲۵۱]

یکی از نام‌های الله جلّ جلاله، الحقّ است و حق از نام‌های قرآن هم هست، فَتَعالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ. [۲۵۲]

توحید خالص و توحید قرآنی

آنچه واقعیت دارد و عین واقعیت هستی است، و مظهر و علامت دارد، حق تعالی است، برین اساس جز حق تعالی در دار وجود، چیز دیگری نیست، بیرون از حق هرچه هست باطل است، و خارج از نور، تاریکی است.

فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ [۲۵۳] آن طرف حق، اگر تصور بشود، باطل است. آنکه حق است خداوند سبحان و مظاهر خداوند است، و غیر او باطل است. حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمودند: این بهترین شعر است که در زبان عرب سروده شده

«ألا کلّ شی‌ء ما خلا اللّه باطل» [۲۵۴]

غیر از حق، هرچه باشد باطل است.

چنانچه، به غیر خدا، به غیر حق و به غیر مظهر حق فکر کنیم، در باطل فکر کرده‌ایم. باطل هم که عدم و پوچ است.

آن طرف نور، تاریکی است، آن طرف حق، باطل است، آن طرف هستی، نیستی و عدم است، البته اگر آن طرف، تصوّر و فرض بشود.

هستی، هست، بود، اینها کلماتی مترادف هستند. عالم هم جز مظهر حق چیز دیگری نیست.

فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ [۲۵۵]

اینکه ما در حالات مختلف مثل نماز و عبادت‌های دیگر رو به قبله قرار می‌گیریم، به این معنا نیست که فقط در آن سمت رو به خداییم، بلکه بدین جهت است که مردم مسلمان همه هماهنگ به یک صورت به یک ترتیب با یک نظم و ادراک خاصی، عبادت کنند. و الا به هر سو بنگری او را می‌بینی و رو بخدائی.

کُلُّ شَیْ‌ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ [۲۵۶]

یعنی کل شی‌ء، غیر حق، بالفعل هالک و نابود است، غیر حق همین حالا هالک و هیچ است، آنچه واقعیت دارد حق و مظهر حق است، زیرا طرف مقابل حق، باطل است، پس حق، آغاز و انجام ندارد، و آغاز و انجام همه، او است، چون بی‌آغاز و انجام است و آغاز و انجام همه است پس:

هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ[۲۵۷]

این است توحید خالص و توحید اسلامی و توحید قرآنی. انسان اگر به غیر او، یا به غیر مظهر او، فکر کند جز در باطل فکر نکرده است. وقتی می‌گوییم خدای سبحان بی‌نهایت است، مطلق است و از قید اطلاق هم منزّه است، پس غیری را در قبال او نمی‌شود تصوّر کرد، زیرا طرف و مقابل ندارد، معنای بی نهایت و مطلق و معنی آیه مذکور، و معنی وحدت وجود همین است.

عالم مظهر و آینه حق است، تعبیر آینه عمیق‌تر و صحیحتر از تعبیر سایه است، زیرا و لو سایه کاملا وابسته به صاحب سایه است. ظلّ انسان با تمام حیثیت و وجودش وابسته به انسان است، شاخصی که در زمین نصب می‌کنید، سایه‌ای دارد کم می‌شود زیاد می‌شود و برداشتن شاخص همان، نابود شدن سایه هم همان؛ ولی در عین حال سایه نمودار قابلی برای صاحب سایه نیست، زیرا چیزی هم از خودش نشان می‌دهد، اما مرآت، و آینه و مظهر و به تعبیر قرآن «آیت» از خودش هیچ ندارد و هیچ از خود نشان نمی‌دهد و تمام هویّت آن همان علامت بودن و نشانگری دیگری است.

در کلمات حضرت سجاد علیه السّلام هم هست که سایه وزن دارد، ولی آیینه این گونه نیست، آیینه بالاتر از اینهاست، شما در آیینه چه می‌بینید اگر خودت را نمی‌بینی چرا نگاه می‌کنی، اگر تو آنجا هستی پس وقتی چرا صورت را بر می‌گردانی چیزی نیست، اگر داخل آیینه چیزی نیست، هیچ به هیچ است، پس چرا زلف و جمال را می‌خواهی در مقابل آن منظم کنی؟ اگر چیزی هست پس وقتی رفتی کنار، آن کو؟

البته آیینه که گفته می‌شود شیشه نیست شیشه جسم است، آینه همان صورت است که در آنجا می‌بینید، مرآت آن است که شما را نشان می‌دهد. عالم نسبت به خدا همان آیینه و مرآت است و به اصطلاح بسیار عالی قرآن آیت است و آیت حق هم حق است. عالم یعنی علامت، عالم را عالم می‌گویند چون علامت و آیت حق است، اینها فقط در همان آیت بودنشان حقند، آیینه که بشکند دگر هیچ چیز نیست معلوم می‌شود هیچ نبوده، اگر متّکی به خداوند تبارک و تعالی باشی هستی زیرا که اتّکاء به حقّ دارائی بوده و متّکی به راه روشن هستی خواهد بود.

حکومت حقّ

در سوره نمل آمده که: انسان خلیفه حق است و عالم مخلوق حق است، باید در عالم مخلوق حقّ توسط انسان خلیفه حق حکومت به حق برقرار باشد، نمی‌شود در عالم مخلوق حق، از طریق انسان که خلیفه حق است، حکومت باطل باشد. باید حکومت هم به حق باشد:

فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِ[۲۵۸]

وقتی حق و خالق فقط اوست، مسلّم تنها خواسته او، حق است و غیر خواسته او و خواسته غیر او، هرچه هست باطل است، پس مبنای حکومت هم باید خواسته حق باشد:

إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ اللَّهُ. [۲۵۹]

اخلاق و حقّ=

قسمت عمده‌ای از اخلاق مراعات حقوق دیگران است، که اگر زندگی انسان‌ها در جامعه انسانی با مراعات این حقوق انجام پذیرد، قطعا مشکلی بین آنان پیش نمی‌آید، اختلافی پیش نخواهد آمد. اگر هر کسی حق خدا و خود و دیگری را درست بشناسد و به آن قانع بوده و مراعات کند، این همه گرفتاری‌ها، تنازع و تعارض‌ها، کدورت‌ها، غفلت‌ها، بی‌ایمانی‌ها، پیش نمی‌آید اینها همه در اثر تجاوز از حق است، و در این صورت است که گرفتار باطل، تاریکی و غیر حق می‌شویم، وقتی گرفتار باطل و تاریکی شدیم همه این شرور و ناراحتی‌ها نقص‌ها، به وجود می‌آیند، بنابراین حق را باید شناخت و به آن گردن نهاد و از آن نباید تجاوز کرد که:

وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ. [۲۶۰]

حدود خدا همان فرمان و کلام و هدایت اوست، اوّل باید معرفت پیدا کرد، بعد هم عمل کرد، تجاوز از حق ظلم و آثار ظلم هم قبل از آنکه به دیگری برسد نصیب خود گنهکار خواهد شد.

إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ. [۲۶۱]

شرک، ظلم و تجاوز به حق خداوند است، حق خدا را نشناختن، به خدا شریک و ندیم قرار دادن، غیر خدا را خواستن و به غیر خدا متکی شدن، دنبال غیر خدا رفتن، فرقی نمی‌کند، همه اینها از قبیل بت و غیر خدا هستند، همه اینها مظاهر شرک و ظلمند. ظلم هم ریشه در عدم معرفت خدا و حق او، و تجاوز از حدود و فرمان او دارد.

وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ [۲۶۲]

در مورد حق و مراعات آن، و شناخت حقوق و مراعات آن در متون اسلامی سفارشان بسیار زیاد وارد شده است.

یکی از ارکان عملی و رفتاری اسلام عمل به اخلاق است و مراعات حقوق دیگران هم از ارکان اخلاق است، و به همین دلیل امام صادق علیه السّلام فرمودند[۲۶۳] که:

«بهترین عبادت خدا، ادای حق مؤمن و مراعات حقوق مؤمنان است، خداوند به بهتر از این، مورد عبادت قرار نگرفته است» خداوند را به طرق گوناگون می‌توان عبادت کرد، ولی بهترین عبادت‌ها به این است که حقوق مؤمنان مراعات شود، این را می‌باید انسان همیشه در ذهنش داشته باشد و در مقابل چشم خودش مجسم کند، روایت دیگری از امام باقر علیه السّلام است که فرمود:

«أحبب أخاک المسلم، و أحبب له ما تحبّ لنفسک، و أکره له ما تکره لنفسک [۲۶۴]»؛ آنچه برای خودت دوست داری برای برادر مسلمانت هم دوست بدار، و از آنچه که برای خودت کراهت داری نسبت به دیگران هم کریه بشمار» یعنی بین خود و برادران مسلمان دیگر هیچ فرقی نگذار، آن طوری که به خودت فکر می‌کنی همان‌طور هم به دیگران فکر کن، به همان اندازه که از خودت می‌خواهی شرّ را برطرف کنی از دیگران هم برطرف کن. در این صورت توانسته‌ای یک حقی از حقوق دیگری و مسلمان‌ها را ادا کنی.

روایت دیگر از امام صادق علیه السّلام هست که:

«إنّ للمؤمن علی المؤمن سبع حقوق فأوجبها: أن یقول الرّجل حقا و ان کان علی نفسه» [۲۶۵] هر مؤمنی بر مؤمن دیگر در هفت مورد حق دارد که آن را باید مراعات کند.

بالاترین آنها این است که انسان وقتی حرف می‌زند اظهارنظر می‌کند شهادت می‌دهد حق را بگوید، و لو به ضرر خودش تمام بشود.

یکی از حقوق جامعه اسلامی و مسلمان‌ها این است که هر کسی باید حقوق دیگران را مراعات کند و حق را بگوید و لو به نفع خودش، والدینش، و خانواده‌اش هم تمام نشود.

«ان یقول الرّجل حقا و ان کان علی نفسه أو علی والدیه فلا یمیل لهم عن الحقّ». [۲۶۶]

نسبت به دیگران از حق نگذرد، نسبت به اسلام، جامعه، افراد، همسایه، از حق نگذرد «فلا یمیل لهم عن الحق».

اینها روایاتی هستند که حقوق را به طور کلی بررسی می‌کنند. در مورد حقوق، روایات فراوانی است، هم به صورت عام و هم به صورت خاص؛ حق پدر و مادر، همسایه، مهمان، دوست، فرزند، همسر، استاد، شاگرد، حق عموم، حق خدا، حق پیامبر، حق امام ...؛

و به طور خاص نیز روایات زیاد است از جمله؛ روایت بسیار عالی و مفصل، رساله حقوق امام سجاد علیه السّلام است[۲۶۷]که می‌بایست از این رساله حقوق، غفلت نشود. این رساله در خصال نقل شده است و هم‌چنین در کتاب تحف العقول، و در بحار به دو صورت نقل شده است، پنجاه شصت مورد را امام زین العابدین در آنجا ذکر فرموده‌اند.

رساله، با این عبارت آغاز می‌شود:

«اعلم ان للّه عزّ و جلّ علیک حقوقا»

خدای سبحان برعهده ما حقوقی دارد.

«فأکبر حقوق اللّه تعالی علیک ما أوجب علیک لنفسه من حقّه الّذی هو أصل الحقوق، ثمّ ما أوجب اللّه عزّ و جلّ علیک لنفسک من قرنک إلی قدمک».

خداوند متعال بر شما از سر تا پا حقوقی مقرر کرده، یعنی خداوند بر تمام جوارح شما حقوقی را مقرر کرده است.

«علی اختلاف جوارحک، فجعل عزّ و جلّ للسانک علیک حقا، و لسمعک علیک برای زبان، گوش، چشم، برای دست، پا، خلاصه برای همه اعضای بدن حقوقی معین شده است.

حقا، و لبصرک علیک حقا»

«فهذه الجوارح السّبع الّتی بها تکون الأفعال»،

البته تمام وجود انسان دارای حقوق بوده و انسان در برابر آنها مسئول است، و لیکن این هفت مورد برای فعالیّت ظاهری انسان بیشتر بکار گرفته می‌شوند در مقابل مثلا چشم و گوش و زبان و شکم، همه اینها هم حقوقی دارند که باید مراعات شود، این قسمت از رساله تفسیر همان آیه‌ای است که می‌فرماید:

إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا.[۲۶۸]

گوش و چشم و قلب همه مورد سئوال و بازخواست واقع خواهند شد، یعنی هر کدام از اینها وظایفی دارند که آن وظایف را باید مراعات کنند. زبان حق ندارد هر چیزی را بگوید، گوش حق ندارد هر چیزی را بشنود، چشم حق ندارد هر چیزی را ببیند. اینها در عین حال که مسئول هستند ناظر و جاسوس هم هستند.

روز قیامت گوش و چشم و تمام اعضاء و جوارح انسان علیه انسان شهادت می‌دهند. [۲۶۹]

آنجا اعضا و جوارح انسان به زبان می‌آیند، حرف می‌زنند شهادت می‌دهند، دیگر احتیاج نیست کس دیگری بر علیه انسان شهادت بدهد اعضا و جوارح خود انسان، آنجا شهادت می‌دهند.

نامه عمل به این صورت نیست که خداوند عالم یک طومار چند صد متری و چند صد کیلومتری مثلا، کاغذی، پارچه‌ای یا پوستی به دست انسان بدهد یک وقتی هم برای مطالعه‌اش بگذارند نه؛ نامه عمل انسان وجود خود انسان است به محض اینکه حجاب برطرف شد، تمام وجودش از تمام اعمال او حکایت می‌کند.

الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ. [۲۷۰]

دست و پا، گوش، زبان، لب، صورت، در آن روز همه اعضا با تمام وجود شهادت می‌دهند. حجاب که برطرف شد آن وقت معلوم می‌شود که این وجود، آینه تمام‌نماست، خودش همان اعمال است. قبلا توضیح داده شد که: انسان ساخته اخلاق و اعمال خویش است. عمل انسان، اخلاق انسان تکوینا در وجود انسان مؤثر است و خودش را می‌بیند، یعنی اعمال خودش را می‌بیند. این حقوقی است که خداوند سبحان برای هر عضوی از اعضای بدن شما قرار داده که از هریک هم حقوقی منشعب می‌شود.

«فهذه حقوق، تتشعّب منها حقوق»

تا بعدا می‌فرماید:

«فحقوق أئمّتک ثلاثة».

حقوق ملت بر رهبر، رهبر بر ملت، حقوق بستگان نزدیک، کسانی که زیر دست هستند، استاد، شاگرد، اعضا و جوارح به طور مفصل، همسایه، دوست، بدهکار، طلبکار، حتی حقوق دشمن. اسلام دین حق است، حتی آن شاکی که در دادگاه بر علیه من ادعا کرده، شکایت کرده آن هم به من حق دارد، و باید حقش را مراعات کنم. کسی که با تو مشورت می‌کند حق بر تو دارد، آنکه به تو نصیحت می‌کند حق دارد و همین‌طور تا آخر.

درباره حق همسایه در بعضی از روایات نقل شده: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمود:

حضرت جبرئیل آن‌چنان راجع به همسایه سفارش می‌کردند که گمان کردم همسایه از همسایه ارث می‌برد. [۲۷۱]

رساله حقوق حضرت زین العابدین را حداقل یک‌بار با دقت بخوانید.

عقل، علم، جهل در زبان قرآن و سنت

اشاره

«العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان»[۲۷۲]

انسان چقدر جاهل است، واقعا حدی برای جهل انسان وجود ندارد. تمام وجود عالم و تمام وجود انسان همه سؤال است، مجیب فقط خدای سبحان است:

ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ. [۲۷۳]

تمام موجودات عالم همیشه در حالت سؤال بوده و از طرف خدای منّان دائما افاضه و عنایت:

یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ. [۲۷۴]

از این طرف همیشه سئوال و همه عین سئوالند و از آن طرف دائما اجابت و فیض.

در بحث‌های قبلی اشاره‌ای به عبد و عبودیت شد، بد نیست چند جمله دیگر اضافه شود. مقام عبد و مقام عبودیت فوق العاده مقام بلند و بسیار ارزشمندی است، آن‌چنان بالاست که امیر مؤمنان فرمود:

«إلهی کفی بی عزّا أن أکون لک عبدا». [۲۷۵]

این عزت و شرافت برای من بس که عبد تو باشم. این‌جا شما فرق امیر مؤمنان علیه السّلام را با رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله خوب درک می‌کنید، ایشان این‌گونه فرمود، ولی حضرت رسول عبد خداست، عبده و رسوله، گرچه هر دو نور واحد هستند.

روایت مفصلی [۲۷۶] از امام جعفر صادق علیه السّلام نقل شده است که قسمتی از آن را در این‌جا نقل می‌کنیم:

«فقال: لیس العلم بالتعلّم، إنما هو نور یقع فی قلب من یرید اللّه تبارک و تعالی أن یهدیه».[۲۷۷]

کسب علم از طریق یاد گرفتن، شرکت در کلاس، مطالعه بحث درس تدریس، تدّرس نیست، بلکه

«إنّما هو نور یقع فی قلب من یرید اللّه تبارک و تعالی أن یهدیه.»

خداوند این نور را در قلب کسانی که می‌خواهد آنها را هدایت کند روشن می‌کند

«العلم نور یقذفه فی قلب أولیاءه». [۲۷۸] علم نوری است که باید خداوند در دل انسان روشن کند، علم نوریست، خداوند تبارک و تعالی در دل دوستانش آن را روشن می‌کند.

«فإن أردت العلم فاطلب أوّلا فی نفسک حقیقة العبودیّة».

اگر علم می‌خواهی ابتدا باید در وجود خودت حقیقت عبودیت را پیاده کنی آن‌گاه زمینه شایسته پیدا شده و وجود آماده می‌شود که خداوند در قلب تو نور علم را روشن کند. [۲۷۹]

بهرحال با توجه به این‌گونه روایات معلوم می‌شود راه، غیر از آن راهی است که ما فکر می‌کنیم و انتخاب کرده‌ایم. البته، این نفی درس خواندن، درس گفتن، مطالعه کردن نیست، اینها همه لازم است؛ اما اینها در حد آماده‌سازی است و به اصطلاح معدّ هستند، انسان را آماده می‌کند و از این طریق چیزهایی به ذهن انسان می‌آید اطلاعاتی هم در ذهنش جمع می‌شود، ولی اگر انسان علم می‌خواهد باید از راه عبودیت وارد بشود؛ زیرا علم نور است که این نور در قلب مناسب روشن می‌شود، قلب وقتی مناسب خواهد بود، و وقتی آن آمادگی را پیدا می‌کند که به مقام عبودیت برسد، پس معلوم می‌شود، این علم از علم‌های معمولی نیست، علم واقعی چیز دیگری است.

آب در روایات و قرآن مایه حیات معرفی شده است، در عالم طبیعت هم معلوم است که آب مایه حیات است، آیه شریفه: وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‌ءٍ حَیٍ[۲۸۰] همین حقیقت را بیان می‌کند.

حیات هر شی‌ء از آب است. بنابراین از آب به مایه حیات تعبیر شده است. از طرفی هم امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود:

«العلم حیاة و الایمان نجاة» [۲۸۱]

علم مایه حیات و ایمان مایه نجات است.

و پیامبر اکرم نیز فرموده است:

«العلم حیاة الإسلام و عماد الإیمان». [۲۸۲]

علم حیات اسلام و ستون ایمان است.

علم و آب هر دو مایه حیات هستند، در آیه دیگری فرمود:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ.

ای مؤمنان دعوت خدا و رسول را اجابت کنید که مایه حیات شماست. باید توجه کرد به مؤمنان خطاب شده، کسانی که مراحلی ایمان را گذرانده‌اند، به کفار و به عموم خطاب نشده، به اهل ایمان خطاب است، کسانی که از شرایط و مراحلی از ایمان گذشته‌اند.

ای اهل ایمان، خدا و رسول را اجابت کنید که دعوت آنها برای شما مایه حیات است.

اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ.

مایه حیات در دعوت خدای سبحان و حضرت رسول الله صلّی اللّه علیه و آله است که دعوت رسول الله همان دعوت خداوند است.

علم واقعی همان دعوت خداوند است، علمی که انسان بتواند رویش تکیه کند و به آن بها بدهد و برای انسان ارزش و مایه حیات باشد، همان دعوت خدا و رسول خواهد بود، کسی که می‌خواهد شایسته این علم باشد، باید خود را به مقام عبودیت برساند، مقام عبودیت معلوم می‌شود بعد از مراحل ایمان است، زیرا که فرمود:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ. [۲۸۳]

یعنی، اگر مؤمنان مایه حیات را می‌خواهند باید خدا و رسول را اجابت کنند، این مسئله هم معلوم شد که علم واقعی در دعوت خداست. از طرفی هم این حدیث می‌فرماید: کسی شایسته آن علم است که به مقام عبودیت برسد؛ خوب روشن است که این مقام عبودیت، بعد از مراحل ایمان است و همین‌طور که فرمود این نور علم را در قلب کسانی که خداوند اراده کرده که دل آنها را روشن کند، قرار می‌دهد. خداوند دل چه کسانی را می‌خواهد روشن کند:

وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ [۲۸۴]

کسی که ایمان به خدا داشته باشد خداوند قلب او را هدایت می‌کند. معلوم می‌شود که ایمان در این آیه غیر از آن ایمان متعارف است. این حدیث که:

«هو نور یقع فی قلب من یرید الله تبارک و تعالی ان یهدیه» [۲۸۵] آن ایمانی است که در حد مقام عبودیت است، زیرا فرمود:

«ان اردت العلم».

اگر علم می‌خواهی اول خودت را به مقام عبودیت برسان، حالا این مقام عبودیت چیست؟ شخصی سئوال کرد:

«یا أبا عبد الله ما حقیقة العبودیّه»

به حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام خطاب کرد و عرض کرد: حقیقت عبودیت چیست تا به آن مقام برسم، که شایستگی پیدا کنم که خدا نور آن علم را در دل من روشن کند؟ حضرت فرمود:

«ثلاثه اشیاء: أن لا یری العبد لنفسه فیما خوّله اللّه ملکا لأنّ العبید لا یکون لهم ملک یرون المال مال اللّه یضعونه حیث أمرهم اللّه به، و لا یدبّر العبد لنفسه تدبیرا، و جملة اشتغاله فیما أمره اللّه تعالی به و نهاه عنه».[۲۸۶]

انسان برای خودش هرگز و به‌هیچ‌وجه، ملکی و مالکیّتی معتقد نباشد، یعنی هرچه در اختیارش هست اینها را از خدا بداند و در جایی مصرف کند که خداوند خواسته است، برای اینکه عبد مالک نمی‌شود. شما توجه دارید که در فقه ما، عبد مالک نیست، عبد یعنی کسی که غلام و برده است.

در زمان ائمه معصومین و در صدر اسلام مسئله عبد و غلام یک مسئله مرسوم و تجاری بوده است، که با روش و بینش و توجه خاصّ اسلام کم‌کم در بین مسلمانان و در کشورهای اسلامی و در بین انسان‌ها مسئله عبد و غلام از بین رفت، در احکام فقهی اینگونه مقرّر است که عبد از خود به هیچ وجه مالکیتی ندارد.

عبد، خودش و آنچه که در دستش دارد، متعلق به مولا است، هیچ چیز از خودش نمی‌تواند داشته باشد، یعنی عبد هرچه هم کار بکند خودش نمی‌تواند مالک باشد چون خودش ملک دیگری است.

انسان هم که عبد خداست خودش مال خداست، چگونه می‌شود مالی که در اختیار دارد مالک آن باشد، خودش مال خداست، پس اگر انسان آنچه که در دستش هست از آن خدا بداند، نتیجه‌اش این است که خودش را، و آنچه که در اختیارش هست در آن جایی مصرف کند، که خدا خواسته است.

اولین شرط عبودیت این است که انسان به این مقام برسد که خود را و آنچه را که در تحت اختیارش هست از آن خدا بداند چرا؟ چون عبد است:

«لان العبید لا یکون لهم ملک» [۲۸۷] عبد نمی‌تواند مالک باشد.

باید مال را در جایی به کار گیرد و مصرف کند که خداوند فرموده است.

از خودش برای خودش، تدبیری نشناسد، با تمام وجود، خود را در تدبیر خدا ببیند نه خودش را، بلکه تمام عالم را، در ید قدرت خدا بداند و اینکه این عالم را یک مدّبر با یک وحدت تدبیر اداره می‌کند.

در حدیث توحید مفضل به این موضوع اشاره شده است امام علیه السّلام فرمود:

«ارسطو کسی بود در میان انسان‌ها مردم را به وحدت تدبیر دعوت می‌کرد» این عالم، عالم وحدت صنع و وحدت تدبیر است.

و دیگر اینکه: به هرچه اشتغال دارد، یعنی به هر صورت و به هر کیفیت و به هر چیزی که انسان مشغول است، نه به معنای شغل اصطلاحی، یعنی همین الآن که قلم در دستت گرفته‌ای و می‌نویسی این برای شما اشتغال است، حرف می‌زنید، گوش می‌دهید، نشسته‌اید، بلند می‌شوید، راه می‌روید، در کلاس شرکت می‌کنید، می‌خورید، می‌خوابید و تمام امور زندگی اشتغال است.

تمام اشتغال را در جایی و در مواردی داشته باشد که خدا امر کرده و در جایی نباشد که خدا نهی کرده، این سه شرط، شرط عبودیت است.

برای خودش ملکی نبیند، برای خودش از خودش تدبیری نبیند و تمام وجود و تمام اشتغالاتش را در جایی و در مواردی و در اموری که خدا امر کرده جاری کند. این سه شرط، شرط مقام عبودیت است، انسان وقتی به این مقام رسید تازه می‌شود گفت او آدم عاقلی است. زیرا:

«العقل ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان».[۲۸۸]

عقل آن است که انسان براساس آن و با زمینه‌سازی آن، خدا را عبادت کند و به مقام عبودیت برسد، وقتی به مقام عبودیت رسید آدمی عاقل می‌شود؛ زیرا که فرمود:

«العقل ما عبد به الرحمن».

اثر عقل آن است که انسان خدا را عبادت کند،

«و اکتسب به الجنان»

اثر عقل آن است که از طریق آن بهشت را کسب کرده و به مقام «و سقاهم ربّهم شرابا طهورا» [۲۸۹]می‌رسد.

خداوند ساقی اهل جنان است، و شراب طهوری که خداوند به اهل جنان عنایت می‌کند، شرابی است که انسان را از ما سوی اللّه پاک می‌کند، این اثر عقل است که فقط عشق اللّه در دل این عاقل است و شراب رضوان می‌طلبد.

بدینصورت معنا و حقیقت و اثر عقل و علم و عبادت و ایمان معلوم شد، و بدین ترتیب معلوم شد که چرا اکثر جاهل و ظالم و مشرکیم:

وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ [۲۹۰]

سماعة بن مهران از امام صادق علیه السّلام روایتی نقل می‌کند که در این روایت امام علیه السّلام درباره خلقت عقل و جهل اشاره کرده و جهل را در مقابل عقل قرار داده است.

جهل در این روایت به معنای بی‌سوادی نیست. البته، جهل به معنای بی‌سوادی و در مقابل علم هم درست است که ضمن همین حدیث هم خواهیم گفت، ولی جهلی که در زبان آیات و روایات بیشتر متداول است در مقابل عقل است.

جهل در مقابل علم خیلی خطرناک نیست البته برای انسان نقص است، جهل در مقابل عقل خیلی وحشتناک و خطرناک است، و از این جهل در قرآن و روایات بسیار مذمت شده است و ما موظفیم که از آن دوری کنیم و به سوی عقل حرکت کنیم.

امام علیه السّلام در این حدیث شریف پیش از بیان چگونگی خلقت عقل و جهل به جنود و لشکریان جهل و عقل اشاره می‌کنند.

با توجه به مطالب مذکور و بیان این حدیث عاقل کسی است که به مقام عبودیت رسیده و از هفتاد و پنج حجاب گذشته باشد، یعنی با هفتاد و پنج لشکر جهل مبارزه کرده و از هفتاد و پنج لشکر و جنود عقل تبعیت و در وجودش آنها را پیاده و محقق کند.

لشکریان عقل و جهل

«ثمّ جعل للعقل خمسة و سبعین جندا». [۲۹۱]

هفتاد و پنج لشکر برای عقل و هفتاد و پنج لشگر برای جهل شمرده‌اند، مهم این است که با تمام وجودمان اینها را لمس کنیم. این حدیث شریف در حقیقت تفسیر آیه مبارکه:

وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها [۲۹۲]

بوده و قوای متقابل و متضادّ موجود در باطن انسان را می‌شمارد، همه این تمایلات و قوای نفس انسانی از ناحیه خدای سبحان مایه خیر و سعادت است، زیرا که کمال مطلوب و فلاح و سعادت انسان در گروی عملکرد صحیح و متعادل همه این میل‌ها و خواسته‌های روح و نفس و عقل اوست، اگر انسان راه عقل سلیم و فطرت پاک را طی کند، همه قوای مخالف یعنی جنود و لشکریان جهل و شیطان را منقاد خویش کرده و در خدمت اهداف خیر و الاهی قرار خواهد داد.

متن حدیث و ترجمه آن

لشگریان عقل و لشگریان جهل به قرار زیر است:

۱. الخیر و هو وزیر العقل و جعل ضدّه الشّرّ و هو وزیر الجهل،

یک طرف عقل و خرد حاکم بوده و خیر وزیر آن است و طرف دیگر جهل و بی‌خردی حاکم بوده و شرّ وزیر آن است. ۲. الایمان و ضدّه الکفر، ایمان؛ در برابر کفر.

۳. التصدیق و ضدّه الجحود، قبول و تصدیق حق؛ در برابر انکار وجود حقّ.

۴. و الرّجآء و ضدّه القنوط، امید و رجاء، در برابر یأس و ناامیدی.

۵. و العدل و ضدّه الجور، عدل و دادگری، در برابر ظلم و ستمگری.

۶. و الرّضاء و ضدّه السّخط، رضایت و خشنودی، در برابر قهر و خشونت.

۷. و الشّکر و ضدّه الکفران، شکر و سپاسگزاری، تا آخر در برابر کفران و ناسپاسی.

۸. و الطّمع و ضدّه الیأس، طمع و امید به رحمت حقّ، در برابر ناامیدی از رحمت حق.

۹. و التّوکّل و ضدّه الحرص، توکّل و اعتماد به خدا، در برابر حرص و آز.

۱۰. و الرّأفة و ضدّها القسوة، رأفت و مهربانی، در برابر قساوت و سخت‌دلی.

۱۱. و الرّحمة و ضدّها الغضب، بخشش و شفقت، در برابر غضب و خشم.

۱۲. و العلم و ضدّه الجهل، دانش و معرفت، در برابر بی‌دانشی و نادانی.

۱۳. و الفهم و ضدّه الحمق، فهم و ادراک و شعور، در برابر حماقت و نابخردی و ساده‌لوحی.

۱۴. و العفّة و ضدّه التّهتّک، عفت و پاکدامنی، در برابر پرده‌دری و بی‌پروایی.

۱۵. و الزّهد و ضدّه الرّغبة، زهد و بی‌اعتنایی، در برابر رغبت و دنیاپرستی.

۱۶. و الرّفق و ضدّه الخرق، مدارا و دوستی و همرأیی، در برابر درشتی و بدرفتاری و ناهماهنگی.

۱۷. و الرّهبة و ضدّها الجرأة، بیم و هراس از خدا و از گناه، در برابر جرأت و بی‌باکی و گستاخی.

۱۸. و التّواضع و ضدّه الکبر، تواضع و فروتنی، در برابر غرور و خودبزرگ‌بینی.

۱۹. و التّؤدة و ضدّها التّسرّع، وقار و آرامش همراه با تفکّر، در برابر عجله و شتابزدگی.

۲۰. و الحلم و ضدّه السّفه، حوصله و تحمّل و بردباری، در برابر آشفتگی و اضطراب و بی‌تابی.

۲۱. و الصّمت و ضدّه الهذر، سکوت و خاموشی، در برابر هرزه و یاوه و بیهوده گویی.

۲۲. و الاستسلام و ضدّه الاستکبار، اطاعت و انقیاد و گردن نهادن و تسلیم، در مقابل حقّ، در برابر تخلّف تمرّد و گردنکشی در مقابل حق.

۲۳. و التّسلیم و ضدّه الشّکّ، پذیرفتن حق و تصدیق آن، در برابر شکّ و تردید.

۲۴. و الصّبر و ضدّه الجزع، شکیبایی و استقامت در مقابل مشکلات و گناه، در برابر بی‌تابی و شکایت و اضطراب.

۲۵. و الصّفح و ضدّه الانتقام، کرامت و گذشت و بزرگواری، در برابر انتقامجویی و کینه‌توزی.

۲۶. و الغنی و ضدّه الفقر، مناعت طبع و بی‌نیازی و بلندنظری، در برابر نیاز به خلق و چشم به دست آنان دوختن.

۲۷. و التّذکّر و ضدّه السّهو، یادآوری و تذکّر، در برابر سهو و اشتباه.

۲۸. و الحفظ و ضدّه النّسیان، حفظ و به یاد داشتن، در برابر فراموشی و نسیان.

۲۹. و التّعطّف و ضدّه القطیعة، عطوفت و ارتباط با ارحام و سایر مؤمنان، در برابر قطع رابطه و دوری از آنان.

۳۰. و القنوع و ضدّه الحرص، قناعت و رضایت به اقلّ کفاف در زندگی، در برابر حرص و طمع و زیاده‌طلبی.

۳۱. و المؤاساة و ضدّها المنع، تشریک مساعی و دلجویی و یاری یکدیگر، در برابر خودداری و دریغ و بخل ورزیدن.

۳۲. و المودّة و ضدّها العداوة، محبت و دوستی، در برابر بغض و دشمنی.

۳۳. و الوفآء و ضدّه الغدر، وفاداری و خوش‌قولی، در برابر بدعهدی و پیمان شکنی.

۳۴. و الطّاعة و ضدّها المعصیة، تسلیم و فرمانبرداری و اطاعت از خدا، در برابر نافرمانی و سرپیچی و ارتکاب گناه.

۳۵. و الخضوع و ضدّه التّطاول، بسیار فروتنی و اظهار ذلت و ناچیزی در مقابل خدا، در برابر گردن‌کشی و گردن‌فرازی.

۳۶. و السّلامة و ضدّها البلآء، سلامتی از امراض باطنی و در امان بودن مردم از آزار انسان، در برابر آلودگی به اخلاق فاسد و عقاید باطل و نگرانی مردم از آزار انسان.

۳۷. و الحبّ و ضدّه البغض، عشق و محبّت و عاطفه، در برابر بغض و کینه و خصومت.

۳۸. و الصّدق و ضدّه الکذب، راستگویی، در برابر دروغ‌گویی.

۳۹. و الحقّ و ضدّه الباطل، حقّ و حق‌پرستی، در برابر باطل و باطل‌دوستی.

۴۰. و الامانة و ضدّها الخیانة، امانت‌داری، در برابر خیانت.

۴۱. و الإخلاص و ضدّه الشّوب، اخلاص و پاکی در عمل و عقیده، در برابر ناخالصی و آلودگی در آن.

۴۲. و الشّهامة و ضدّها البلادة، ذکاوت و هوشیاری، در برابر کودنی و نادانی و بی‌حالی.

۴۳. و الفهم و ضدّه الغباوة، آگاهی و باهوشی و تیزفهمی، در برابر ناآگاهی و بی‌خبری و کندفهمی.

۴۴. و المعرفة و ضدّها الإنکار، شناخت حقّ و واقعیّت، در برابر انکار حق و حقیقت.

۴۵. و المداراة و ضدّها المکاشفة، مدارا و ملاطفت، در برابر خصومت و خشونت.

۴۶. و سلامة الغیب و ضدّها المماکرة، صداقت و سلامت، در برابر مکر و حیله‌گری.

۴۷. و الکتمان و ضدّه الإفشآء، رازداری، در برابر افشاگری.

۴۸. و الصّلاة و ضدّها الإضاعة، مواظبت از نماز و توجه به باطن و آثار و ارزش آن، در برابر بی‌توجّهی به نماز و تباه و ضایع کردن آن.

۴۹. و الصّوم و ضدّه الإفطار، روزه داری، در برابر روزه خواری.

۵۰. و الجهاد و ضدّه النّکول، جهاد و مقاومت در مقابل دشمن نفسانی و خارجی، در برابر میدان را خالی کردن و فرار از جهاد.

۵۱. و الحجّ و ضدّه نبذ المیثاق، ادای فریضه حج، در برابر ترک حجّ و پیمان‌شکنی.

۵۲. و صون الحدیث و ضدّه النّمیمة، امانت‌داری در سخن دیگران، در برابر سخن‌چینی و خبرچینی.

۵۳. و برّ الوالدین و ضدّه العقوق، احترام و احسان به پدر و مادر، در برابر نافرمانی و بی‌حرمتی به آنان.

۵۴. و الحقیقة و ضدّها الرّیاء، پاک و خالص کردن عمل برای خدا، در برابر ریا و تظاهر در عمل.

۵۵. و المعروف و ضدّه المنکر، نیکوسیرتی و نیکوکاری، در برابر ارتکاب اعمال و اخلاق و عقاید زشت و منکر.

۵۶. و السّتر و ضدّه التّبرّج، عیب و گناه‌پوشی و عفّت و پوشش برای زنان، در برابر خودنمایی و فخرفروشی و زینت‌نمایی زنان.

۵۷. و التّقیّة و ضدّها الإذاعة، نهان‌کاری عقیدتی در موارد لازم، در برابر آشکار و فاش ساختن عقیده در مواضع خطر و ضرر.

۵۸. و الإنصاف و ضدّه الحمیّة، انصاف و دادگری، در برابر حمایت و غیرت‌ورزی و جانبداری از باطل.

۵۹. و التّهیئة و ضدّها البغی، هماهنگی و توافق و مصالحه، در برابر تعدّی و تجاوز.

۶۰. و النّظافة و ضدّها القذر، پاکیزگی و نظافت، در برابر ناپاکی و آلودگی.

۶۱. و الحیآء و ضدّها الجلع، حیا و شرم، در برابر وقاحت و بی‌شرمی.

۶۲. و القصد و ضدّه العدوان، اعتدال در امور، در برابر افراط و تفریط.

۶۳. و الرّاحة و ضدّها التّعب، با یاد خدا و بی‌اعتنایی به دنیا همیشه در آرامش و آسایش بودن، در برابر اضطراب و آشفتگی و خستگی به دلیل طلب مظاهر دنیا.

۶۴. و السّهولة و ضدّها الصّعوبة، سهل و آسان گرفتن، در برابر سخت‌گیری.

۶۵. و البرکة و ضدّها المحق، ثبات و افزونی در امور خیر، در برابر زوال و تباهی امر خیر.

۶۶. [و العافیة و ضدّها البلاء]، صحت و سلامتی، در برابر فراهم کردن اسباب گرفتاری و ناسلامتی.

۶۷. و القوام و ضدّه المکاثرة، اکتفا به کفاف و میانه‌روی در زندگی، در برابر زیاده‌طلبی.

۶۸. و الحکمة و ضدّها الهواء، علم با عمل، در برابر هواپرستی.

۶۹. و الوقار و ضدّه الخفّة، وقار و متانت، در برابر سبکساری.

۷۰. و السّعادة و ضدّها الشّقاوة، سعادت و خوشبختی و رستگاری، در برابر شقاوت و بدبختی و گمراهی.

۷۱. و التّوبة و ضدّها الاصرار، توبه و ندامت از گناه، در برابر اصرار و تکرار گناه.

۷۲. و الاستغفار و ضدّه الاغترار، استغفار و طلب مغفرت و بخشش و پوشش، در برابر غفلت و فریب زمان خوردن و عقب انداختن توبه.

۷۳. و المحافظة و ضدّها التّهاون، مراقبت از نفس و کشیک نفس کشیدن، در برابر بی‌توجهی و اهمال و سهل‌انگاری.

۷۴. و الدّعاء و ضدّه الاستنکاف، دعا و نیایش، در برابر خودداری و ترک دعا و نیایش.

۷۵. و النّشاط و ضدّه الکسل، تلاش و کوشش، در برابر سستی و تنبلی.

۷۶. و الفرح و ضدّه الحزن، سرور و شادمانی به عنایت و نعمت خدا، در برابر غمّ و اندوه نسبت به دنیا.

۷۷. و الالفة و ضدّها الفرقة، انس و الفت، در برابر تفرقه و جدایی.

۷۸. و السّخاء و ضدّه البخل، سخاوت و بخشش، در برابر بخیل بودن و خسّت.


فلا تجتمع هذه الخصال کلّها من أجناد العقل إلّا فی نبیّ أو وصیّ نبیّ أو مؤمن قد امتحن اللّه قلبه للایمان، و أمّا سائر ذلک من موالینا فانّ أحدهم لا یخلو من أن یکون فیه بعض هذه الجنود حتّی یستکمل و ینقی من جنود الجهل، فعند ذلک یکون فی الدّرجة العلیا مع الأنبیآء و الأوصیآء، و إنّما یدرک ذلک بمعرفة العقل و جنوده، و بمجانبة الجهل و جنوده، وفّقنا اللّه و إیّاکم لطاعته و مرضاته.

البته همه این اوصاف و درجات عقل و عقلانیّت در انبیاء و اوصیاء آنان و همچنین در وجود مؤمنان خالص وجود داشته و می‌تواند وجود داشته باشد، و اما سایر اهل ایمان و دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام می‌توانند بعضی از آن اوصاف را دارا بوده و سعی در تکمیل مدارج عقلی، و دوری و پاکی را از صفات و درکات جهالت و نادانی داشته باشند تا در کنار پیامبران و اوصیاء قرار گیرند.

شأن قرآن و اهل قرآن

قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:

«أشراف أمّتی حملة القرآن و أصحاب اللّیل» [۲۹۳]شریف‌ترین اشخاص امت من حاملان قرآن و اصحاب شب هستند.

زمان‌ها همه از حیث زمانی مساوی هستند؛ شب‌ها، روزها، هفته‌ها، ماه‌ها، سال‌ها، همه از گردش سیارات و منظومه‌ها پیدا می‌شوند و از یک مقوله‌اند، یک واقعیت ممتد در عالم وجودند. شب جمعه و شب شنبه هر دو زمانند، ماه رجب و ماه ربیع الاول هر دو زمانند، تفاوتی با هم ندارند، مکان‌ها و زمین‌ها هم همین گونه‌اند، مکانی که خانه شماست با مکانی که مسجد است چه فرق می‌کند؟ خاک و آجر سنگ و چوب و آهن است، زمین مسجدهای معمولی با مسجد الحرام چه فرق می‌کند، خیابان، کوچه و صحن دانشگاه با صحن مبارک حرم مبارک ابا عبد الله الحسین علیه السّلام چه فرق می‌کند؟ آن هم زمین است، این هم زمین است، ولی در عین حال در سخنان ائمه معصومین علیهم السّلام تاکید شده که ما نسبت به بعضی از زمین‌ها و زمان‌ها، اهمیت بیشتری بدهیم، و در بعضی از زمین‌ها و زمان‌ها وظایف خاصی داریم و از احترام ویژه‌ای برخوردارند.

شب‌های جمعه چه‌کار باید کرد؟ روزهای جمعه چه وظایفی داریم؟ عصر جمعه دعای سمات ترک نشود، ماه رجب، شب نیمه شعبان، شب نیمه رجب، هر روز هفته وظیفه‌ای خاصی وجود دارد.

و تفاوت ارزش و ثواب عبادت در خانه با مساجد، و تفاوت ثواب حضور و عبادت در مسجد کوفه و مسجد الحرام و مسجد النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و حرم امام حسین علیه السّلام و سائر ائمّه اطهار با سایر جاها، از این قبیل است.

مثلا خداوند متعال بیت اللّه را، کعبه را، مسجد الحرام را، به خودش نسبت و به آن حرمت خاصّی داده است.

مسجد الحرام یعنی چه، یعنی انسان باید با احرام وارد مسجد الحرام بشود، زیرا که آنجا احترام و حرمت خاصّی دارد، باید مورد توجّه قرار گیرد، کسی که می‌خواهد وارد مکه شود حق ندارد بدون احرام وارد شود.

به‌هرحال آن خاکی که در آن وارد می‌شویم با خاکی که در جاهای دیگر است چه فرق می‌کند؟ ولی در عین حال حق نداریم بدون احرام قدم روی آن خاک بگذاریم، چون انسان در آن روزها و شب‌ها و مکان‌ها بیشتر متوجه خودش می‌شود، بیشتر به نیاز، احتیاج، فقر، بیچارگی، بی‌چیزی و ناچیزی خودش توجّه کرده و پی‌می‌برد.

حقیقت دعا و مناجات برای ما می‌فهماند: انسان همیشه محتاج است و بلکه عین حاجت است، دعا و نیایش در حقیقت ابراز بندگی و نیاز و سئوال است، و سؤال ما، از ذات و ماهیّت محتاج و فقر ما حکایت می‌کند، و جواب او عین هستی ماست، او مجیب است، اگر او جواب ندهد ما اصلا نیستیم. یکی از اسمای الاهی و نام‌های خداوند سبحان «المجیب» است[۲۹۴] شما باید سؤال کنید، بخواهید، منم که مجیبم:

أَسْتَجِبْ لَکُمْ ....[۲۹۵]

این را هم باید توجه داشت که تا سؤال نشود او جواب نمی‌دهد. باید سؤال کرد تا او جواب بدهد، هرچه سؤال بیشتر، کامل‌تر، خالص‌تر باشد جواب هم بیشتر و کاملتر خواهد بود، مجیب فقط اوست.

به هر صورت اینکه در بعضی از روزها و شب‌ها دعوت شده‌ایم، به خاطر این است که در آن شب‌ها عنایات الاهی بیشتر شامل حال انسان شده و می‌شود.

خلاصه باید خواست، تا خداوند منّان بدهد، تا راه نیفتی دستت را نمی‌گیرند.

خداوند «الهادی» است:

وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ. [۲۹۶]

من یشاء، یعنی کسی که بخواهد، یا «کسی را که بخواهد»، طبق معنای اول یعنی «هر کسی بخواهد» آنکه بالا نرفت، کمال پیدا نکرد و سعادتمند نشد، زیرا خودش نخواست، اگر می‌خواست راه می‌افتاد و خدای کریم و هادی هم دستش را می‌گرفت، این آیه معروف را زیاد شنیده‌اید:

وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا [۲۹۷]

ما باید راه بیفتیم تا خداوند دست ما را بگیرد.

إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً [۲۹۸]

بالاخره سؤال و راه افتادن از ما، جواب از او، تا نخواهیم او نمی‌دهد، بیشتر ما نخواسته‌ایم که نداده است، و الا از ناحیه «المجیب» نه عجز است و نه بخل است.

فیض او دائمی و مطلق است، محدود نیست هرچه بدهد از فیض او کم نمی‌شود، لطف او محدود نیست هرچه می‌خواهد می‌دهد. «السخیّ» یکی از اسمای زیبای الاهی بوده و او «قریب و مجیب» است.

از جمله زمان‌ها و ماه‌های بسیار مبارک، ماه رمضان است، قدر ماه رمضان را باید شناخت و شب قدر هم در ماه رمضان است: إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ. [۲۹۹]

نزول قرآن در شب قدر بوده و مفهوم قرآن با مفهوم فرقان تفاوت دارد، قرآن عبارت است از مجموع و جمع آن، و فرقان تفصیل و مشروح قرآن است، به همین دلیل قرآن دو نوع نزول دارد: یکی بطور جمعی که از آن به نزول تعبیر می‌شود، و دیگری تنزیل. نزول قرآن به طور جمعی: (انا انزلنا) یعنی این حقیقت را در شب قدر یکجا بر قلب مبارک پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نازل کردیم، سپس در هر مناسبتی قسمت از آن نازل شده، این نزول تدریجی در قرآن به تنزیل تعبیر شده است، یعنی به طور تفصیل به طور قطعه‌قطعه و لذا به فرقان تعبیر شده است.

شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ [۳۰۰]

نزول قرآن در شب قدر بوده و اما فرقان بطور تدریجی و در مدّت بیست و سه سال بوده است، یعنی قرآن به طور کامل و یکجا و دفعة نازل شده. قرآن می‌فرماید: قرآن در شب قدر نازل شده پس شب قدر هم در ماه رمضان خواهد بود.

قابل ذکر است: ماه رمضان، ماهی نیست که انسان به طور معمول وارد آن ماه بشود، آن‌چنان عظیم و محترم است که انسان باید با حالت روزه وارد ماه رمضان شود و عظمت و کرامت ماه رمضان هم به جهت نزول قرآن در آن ماه است، بنابراین روزه یک نوع احرام به احترام نزول قرآن و برای حضور در خدمت قرآن است یعنی روزه گرفتن، یک نوع احترامی به قرآن در ماه مبارک رمضان است، شرافت ماه رمضان از روزه گرفتن نیست، بلکه شرافت ماه رمضان بخاطر نزول وحی و قرآن در آن است، خداوند ما را در ماه رمضان به سر سفره خودش دعوت کرده، و سفره خداوند در ماه مبارک رمضان، قرآن است.

«القرآن مأدبة اللّه فتعلّموا من مأدبة اللّه ما استطعتم» [۳۰۱]

ماه، ماه مهمانی خداست، و در این مهمانی، قرآن سفره و در کنار این سفره هرکس بنشیند بی‌بهره برنمی‌گردد، نعمتهای موجود در این سفره بی‌نهایت است:

«إقرأ و ارق». [۳۰۲] روزه برای احترام به نزول قرآن و حضور در کنار سفره الاهی است و سفره قرآن است، البته در حد کمال شایستگی و لیاقت خود، یعنی بهره هرکسی در حدّ درخواست و سؤال خودش از این سفره نور خواهد بود.

این سفره، سفره‌ای نیست که محدود باشد هرچه بخواهید در آن هست و تا هر زمانی که بخواهید، کلام الله است، و کلام الله که محدود نمی‌شود، مطلق است هرچه بخواهید هست و هرچه هست حق و حکمت و نور است، بنابراین باید رفت و خواست و گرفت. امام باقر علیه السّلام به جابر می‌فرمود:

«ان للقرآن بطنا، و للبطن بطن، و له ظهر، و للظّهر ظهر» [۳۰۳]: قرآن باطنی دارد، در باطن و ظاهر قرآن هرچه بیشتر غور بشود، بیشتر می‌شود بهره گرفت، اقیانوسی عظیم و بی‌نهایت و انبوه از نور است، هنوز در قرآن شناوری و سیاحت هم نشده تا چه رسد به غواصّی و غور، مولوی می‌گوید:

حرفِ قرآن را بدان که ظاهریست‌زیرِ ظاهر باطنی بس قاهریست

زیرِ آن باطن یکی بطن سوم‌که درو گردد خِرَدها جمله گُم

ظاهر قرآن چو شخص آدمی است‌که نقوشش ظاهر و جانش خفی است. [۳۰۴]

باطن و جان قرآن مخفی است. باید رفت دنبالش تا به آن رسید و این انسان است که شایسته‌ترین موجودات برای استفاده از قرآن می‌باشد، و می‌تواند استفاده کند، غیر انسان شایستگی این را ندارد که از قرآن استفاده کند.

درست است نظام عالم، نظام احسن است. خداوند هر چیزی را خوب خلق کرده است

أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ خَلَقَهُ [۳۰۵]

ولی در عین حال راجع به خلقت انسان فرمود:

فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ.[۳۰۶]

همه چیز را خداوند احسن خلق کرد، و لیکن احسن همه احسن‌ها، انسان است؛ زیرا که انسان مجموعه بهترین‌ها و احسن‌ها است.

حال، این احسن همه احسن‌ها در عالم طبیعت باید دنبال احسن باشد، دنبال خلق احسن، مکتب احسن و کلام احسن.

انسان محور و مجموعه أحسن‌ها است پس باید پیرو أحسن‌ها هم باشد.

فَبَشِّرْ عِبادِ* الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ [۳۰۷]

انسان در بین موجودات، احسن است، لذا باید به دنبال احسن باشد، و آن احسن هم کلام خداوند است:

اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً [۳۰۸]

احسن حدیث همان قرآن است. انسان احسن مخلوقات است. احسن مناسب است که دنبال راه احسن و خط احسن برود. احسن راه و احسن خط همان قرآن است.

«ان للقرآن بطنا و للبطن بطن» [۳۰۹]

امام فرمود: هفتاد بطن، هفتاد هزار بطن، هفت میلیون بطن، البته این عددها به معنای حدّ معیّن نیست.

وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَی اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ[۳۱۰]

مسلمان کسی است که قول احسن دارد، کسی که هم در قلب، یعنی در «عقیده» هم در عمل و هم در قول یک حرف دارد، در دل خدا را می‌خواهد در عمل هم صالح است برای خدا عمل می‌کند، در گفتار هم می‌گوید: «من مسلمانم، من تسلیمم»:

«و قال انّنی من المسلمین».

این آدم با تمام وجودش می‌گوید: من مسلمانم، با تمام وجودش می‌گوید:

من تسلیمم، این همان، انسان احسن در عمل، حرف و عقیده است، اینها همه معدّات هستند، خوبند و تأثیر در انسان دارند.

«اشرف امتی حملة القرآن» [۳۱۱]

بهترین امت من حاملان قرآن هستند، یعنی کسانی که قرآن را با خودشان دارند، قرآن را با خود داشتن هم مراحلی دارد.

یک مرحله شاید به این شکل باشد که فقط یک جلد قرآن به همراه داشته باشد، و مرحله بالاتر حافظ قرآن باشد و مرحله بعدی این است که معانی قرآن با وجود او عجین شده است، در این صورت وجودش عین قرآن می‌شود، امیر مؤمنان وجودش عین قرآن است، و قرآن عین علی است، و او قرآن مجسّم و ناطق است. اشرف امت من، کسانی هستند که حامل قرآن‌اند، و اصحاب شب و سحرند، بالاخره شبی و سحری دارند، قدری از شب را هم باید بیدار بود با عالم وجود هم صدا شد و خدا را با دعا و نماز، ثنا گفت،

سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ. [۳۱۲]

به‌هرحال باید از خدا خواست که نیمه‌های شب به عبادت خداوند پرداخت، و باید راه افتاد، این است که نقل می‌کنند: مرحوم حاجی سبزواری، آن عارف بزرگوار در قنوت نماز شب همیشه دعای جوشن کبیر می‌خوانده.

خلاصه نزول قرآن در ماه رمضان است، سفره خدا در مهمانی ماه رمضان، قرآن است، و بهترین اشخاص هم کسانی هستند که حامل قرآن‌اند، و حاملان قرآن بهترین اشخاص هستند که در بهشت‌اند و انسان‌های قرآنی تمام وجودشان بهشت است، بهشت جدای از آنان نیست. حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:

«أنا مدینة الحکمة و هی الجنّة و أنت یا علی بابها» [۳۱۳]

من شهر حکمتم و حکمت بهشت است و تو یا علی، درب آن حکمت و علم هستی. اگر انسان می‌خواهد وارد خانه‌ای شود، باید از در آن خانه، وارد شود. بنا به فرموده قرآن:

وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها. [۳۱۴]

«انا مدینة العلم و علیّ بابها فمن أراد العلم فلیقتبسه من علیّ» [۳۱۵]

پس اگر انسان بخواهد به شهر حکمت و معرفت و علم و ایمان و بهشت وارد

شود، باید از طریق اهل بیت عصمت و طهارت و از طریق پیروی و اقتداء به امیر مؤمنان علیهم السّلام وارد شود.

من شهر علمم علیّم در است‌درست، این سخن قول پیغمبر است

عارف سنایی دارد:

تا نه بگشاد علم حیدر درندهد سنّت پیغمبر در

پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود: من شهر حکمتم و حکمت هم بهشت است از طرفی فرمود:

«انّ درجات الجنّة علی عدد آیات القرآن»

درجات بهشت به عدد آیات قرآن است.

امام صادق علیه السّلام:

«فإذا کان یوم القیامة یقال لقاری القرآن إقرأ و ارق». [۳۱۶]

از امام زین العابدین علیه السّلام روایت شده است که فرمود:

«فإنّ اللّه خلق الجنّة ... و جعل درجاتها علی قدر آیات القرآن، فمن قرأ القرآن یقال له: إقرأ و ارق، و من دخل منهم الجنّة لم یکن فی الجنّة أعلی درجة منه ما خلا النبیّون و الصّدیقون». [۳۱۷]

و در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:

در روز قیامت به قاری قرآن گفته می‌شود:

«هذه الجنّة مباحة لک فاقرأ و اصعد، فإذا اقرأ آیة صعد درجة». [۳۱۸]

وقتی‌که روز قیامت می‌شود به قاری قرآن به حامل قرآن به کسانی که با قرآن مأنوس بودند گفته می‌شود: قرآن را بخوان و بالا برو، بخوان و درجه بگیر.

(از مراتب و کمالاتی که در بهشت نصیب انسان می‌شود به درجه تعبیر شده؛ و از مراتب جهنم؛ به درکات تعبیر شده است): وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ [۳۱۹]

فَأُولئِکَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلی [۳۲۰] و

هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما یَعْمَلُونَ[۳۲۱]

و

إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ.[۳۲۲]

درک و درکات مراتب جهنم و درجه و درجات مراتب بهشت‌اند.

حضرت امام سجاد علیه السّلام در ادامه روایت می‌فرماید: در بهشت بعد از پیامبران و صدیقین، بالاترین درجه از آن کسی است که قاری قرآن باشد، یعنی مأنوس با قرآن باشد، وجودش با قرآن آغشته شده باشد و از سر سفره خداوند بتواند بهره بگیرد و بهترین موقعیت هم ماه رمضان است.

از طرفی هم شما توجه دارید قرآن حکیم است و عین حکمت است.

یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ [۳۲۳]

قرآن صاحب حکمت و حکیم است، استحکام دارد، صلابت دارد. تاریکی و لرزش در آن راه ندارد، قابل نفوذ و بطلان نیست و هرکس و هرچه که این‌گونه باشد، همیشه مستقیم و محکم است. کسانی که خداوند به آنها حکمت عنایت کرد، در واقع خیر کثیر عنایت کرده است:

وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً [۳۲۴]

قرآن عین حق است، باطل در آن راه ندارد، در کلام خدای سبحان آمده است:

وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ [۳۲۵]

اینها از آثار حکمت است.

إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ [۳۲۶]

اقوم بودن، متقن بودن، نیز از آثار حکمت است وقتی که حق است حکمت هم هست، باطل هم در آن راه ندارد.

لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ [۳۲۷]

باطل در او راه ندارد نه از درون، نه از بیرون، قرآن کتابی است که نه از درون می‌پوسد و کهنه می‌شود و نه از بیرون مورد آسیب قرار می‌گیرد، کتابی است محکم و مستحکم، قرآن عزیز است:

إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمَّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ. [۳۲۸]

قرآن کتاب عزیز است، عزیز یعنی محکم، با عظمت، زمین عزاز، در لغت به معنای زمینی است که هیچ کلنگی در آن نفوذ نمی‌کند

قرآن کتابی است که باطل در او راه ندارد نه از درون نه از بیرون همه اینها از آثار حکمت بودن قرآن است.

ذلِکَ مِمَّا أَوْحی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ [۳۲۹]

حال باید نتیجه گرفت، پیامبر فرمود:

«أنا مدینة الحکمة و هی الجنّة و أنت یا علیّ بابها» [۳۳۰]

من شهر حکمتم، (و هی الجنة) و حکمت هم همان بهشت است، قرآن هم که حکمت است، پس آن حکمتی که بهشت است همین قرآن است. امیر مؤمنان هم فرمود که درجات بهشت، به تعداد آیات قرآن است، پس بهشت غیر از قرآن نیست، بهشت همین قرآن است، و کسی که مأنوس با قرآن است، مأنوس با بهشت است کسی که قرآن را حمل می‌کند، یعنی بهشت را در وجودش حمل می‌کند، و حمل قرآن این نیست که در جیبش بگذارد. حمل قرآن این است که قرآن عین وجودش شده باشد، پس بهشت عین وجودش شده.

بالاخره باید از این ماه غفلت نکنیم باید راه افتاد تا خدا دست ما را بگیرد، باید خواست تا خدا بدهد، هرچه ما عقب بمانیم به کسی ضرر نزده‌ایم به خودمان ضرر زده‌ایم. در شأن شما نیست که گناه کنید، انسان اصلا گناه نمی‌کند. گناه به دیگری ضرر عمده ندارد، عمده ضررش در وجود خود انسان گناهکار است، گناه در اثر غفلت و گمراهی از انسان سر می‌زند، و ضرر غفلت و گمراهی عمده به خود شخص برمی‌گردد، گمراهی به دیگران آسیبی نمی‌رساند مگر به

اندازه یک سایه، اگر سایه یک دیوار بیفتد روی کسی چقدر به او صدمه دارد فقط از نور و گرمای بیشتر مانع می‌گردد، به همان اندازه گناه و غفلت هر شخصی به جامعه و دیگران ضرر دارد، ولی عمده ضررش متوجه خود عامل و مرتکب گناه خواهد شد: وَ ما یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ [۳۳۱]

و یا:

وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ. [۳۳۲]

هر کسی گمراه شود به خودش ظلم می‌کند، اگر ضرری هم به دیگران داشته باشد در حد همان سایه انسان است که یک مقدار نور آفتاب را از دیگران رد کرده، مزاحمش شده، ولی عمده ضرر متوجه گناهکار است و این قبیل آیات در قرآن فراوان است: وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ. [۳۳۳]

اینها که بلا به سرشان می‌آید، گناهکار می‌شوند، تاریک و ظلمانی می‌شوند گرفتار ظلالت می‌شوند، خداوند به اینها ظلم نکرده، وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ

کار خیر هم همین‌طور است.

إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ.[۳۳۴]

اینها برای این است که به کسی منت نگذارد هر کسی راه خیری برود برای خودش رفته، راه شرّ هم که برود برای خودش رفته است، کافران و منافقان، آنهایی که مبارزه بر علیه اسلام کرده‌اند آنها فکر می‌کنند به دیگران ضرر می‌زنند، درحالی‌که اشتباه می‌کنند.

وَ ما یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ [۳۳۵]

به دیگران و اسلام در حد سایه ضرر می‌زنند، عمده ضرر متوجه خودشان است.

باید مواظب خودمان باشیم که هر کاری بکنیم بد یا خوب به خودمان برمی‌گردد، و ما ساخته شده عمل خودمان هستیم.

کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ.[۳۳۶]

ماه رمضان ماهی است که باید از آن بهره جست و باطن را نورانی کرد، و خداوند هم توفیق می‌دهد که ما بتوانیم ان شاء اللّه هرچه بیشتر از معارف قرآن بهره‌مند شویم.

قلب و نفس

انسان در دو جبهه به جهاد دعوت شده است، یکی جهاد اصغر و دیگری جهاد اکبر، یکی جهاد با دشمن بیرونی، و دیگری جهاد با دشمن درون (نفس)، این دو جهاد مبدأ و منتهای واحدی دارند، یعنی مبدأ و مقصد مسیر و اهداف هر دو یکی است. مثلا، در جهاد اصغر، جهاد با دشمن، قرآن این‌گونه فرموده:

وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ. [۳۳۷]

قدم اوّل این است که فتنه برداشته شود، قدم دوم این است که دین خداوند سبحان در همه عالم گسترش یابد.

وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ. [۳۳۸]

البته، اهداف دیگری هم وجود دارد. در جهاد با نفس هم همین‌طور است اوّل باید فتنه را برداشت، فتنه نفس امّاره است، فتنه سرکشی نفس است:

وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ. [۳۳۹]

این امارت و حکومت و سرکشی نفس، فتنه است، اوّل باید این فتنه را از میان برداشت، یعنی نفس را باید از حکومت، امارت پایین آورد، این قدم اول است که همان فتنه را از بین بردن است. قدم دوّم، بعد از اینکه سرکشی نفس فروکش کرد، ایمان و نور الاهی در قلب انسان حاکم می‌شود، گسترش پیدا می‌کند این هم می‌شود:

وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ.[۳۴۰]

بنابراین، در مسیر کمال، اول تزکیه نفس است، بعد نورانی شدن قلب، اول باید مزاحمت نفس از بین برود تا تزکیه نفس عملی گردد، در مرحله بعد باید سراغ قلب رفت، با تزکیه نفس زمینه بروز نورانیت در قلب آماده می‌شود.

نفس خاصیتش همین است همیشه انسان را به سوی اهداف شهوانی دعوت می‌کند، انسان علی الدوام باید با نفس مبارزه کند، زیرا نفس دشمن خیلی سهمگین و خطرناک است، البته به این سادگی نمی‌شود با نفس مبارزه کرد، باید با توکل به خدای سبحان و یاری و عنایت خداوند متعال با نفس سرکش مقابله کرد، تا بتوان فتنه نفس را از میان برداشت.

قبلا هم اشاره شد، نفس به همان اندازه که سرکش است به همان نسبت هم زود رام می‌شود، هرچه انسان خودش را در اختیار نفس بگذارد، نفس بیشتر حکومت خواهد کرد، ولی انسان اگر با نفسش مبارزه کند، شروع مبارزه، همان، و رام شدن نفس هم همان، بنابراین ابتدا باید تزکیه نفس شود:

قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها [۳۴۱]

و در آیه کریمه دیگر:

قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّی [۳۴۲]

و نیز در آیه دیگر:

وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی [۳۴۳]

اینها آیاتی هستند که باید مورد دقت و توجه قرار گیرد. در سوره حشر فرموده:

وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. [۳۴۴]

«یوق شح نفسه» یعنی انسان طمع، امارت و سرکشی نفس خودش را مانع گردد.

بنابراین در جهاد نفس و جهاد با دشمنان اسلام، خط مشی، و اهداف یکی است، در جهاد با دشمن هدف نهایی این است که دشمن معاند به ذلت کشیده شده و اسلام و دین خدای سبحان در عالم گسترش پیدا کند، یعنی در همه عالم حکومت قرآن باشد، یا شهادت یا پیروزی، در اسلام شکستی وجود ندارد، سازش هم وجود ندارد، چون دشمن اسلام دشمنی نیست که اهل سازش باشد او وقتی راضی می‌شود که با او سازش کنیم، و سازش هم، یعنی حکومت دشمن و تبعیّت از آن:

وَ لَنْ تَرْضی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لَا النَّصاری حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ. [۳۴۵]

یعنی این گروه از دشمنان اسلام از تو، پیامبر اسلام راضی نمی‌شوند، مگر اینکه از آنها تبعیت کنی، یعنی با دشمن اسلام نمی‌شود سازش کرد، سازش با آنها، یعنی از آنها تبعیت کردن.

دشمن در میدان جهاد نفس هم همین‌طور است، با نفس امّاره هرگز نمی‌شود سازش کرد، و یک ذرّه احترام به نفس و یک کمی توجه به اهداف و خواسته‌های نفس، یعنی مختصر سازش با نفس همان، و حکومت نفس هم همان.

بنابراین، باید فتنه نفس را از میان برداشته تا حکومت نور را بر وجود حاکم کرد، در این صورت است که انسان توانسته قدم اول را طی کرده و وجود و باطن و قلب را، آماده تابش نور الاهی کند، حال که صحبت از قلب به میان آمد، مناسب است مطالبی از دو رویکرد درباره قلب بیان گردد.

امام و قلب جامعه و انسان

اشاره

باید قلب وجود خود را، و هم قلب عالم را شناخت، چون تمام آن خصوصیاتی که قلب در وجود انسان دارد، همان خصوصیات را حتما قلب عالم خواهد داشت. این مسئله را ما از طریق برهان طرح نمی‌کنیم، بلکه از طریق قرآن و روایات ائمه معصومین علیهم السّلام تبیین می‌کنیم. از جمله مناظره‌های هشام بن حکم که به تأئید حضرت امام صادق علیه السّلام رسیده، به ترتیب زیر نقل شده است: [۳۴۶] «کان عند أبی عبد اللّه جماعة من أصحابه، منهم هشام الحکم و هو شابّ فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام: یا هشام! أ لا تخبرنی کیف صنعت بعمرو بن عبید؟ و کیف سألته؟

فقال هشام: یا ابن رسول اللّه إنّی اجلّک و أستحییک و لا یعمل لسانی بین یدیک، فقال أبو عبد اللّه إذا أمرتکم بشی‌ء فافعلوا قال هشام: بلغنی ما کان فیه عمرو بن عبید و جلوسه فی مسجد البصرة فعظم ذلک علیّ فخرجت إلیه و دخلت البصرة یوم الجمعة فأتیت مسجد البصرة، فاذا أنا بحلقة کبیرة فیها عمرو بن عبید و علیه شملة سودآء متّزرا بها من صوف، و شملة مرتدیا بها و النّاس یسألونه، فاستفرجت النّاس فأفرجوا لی؛ ثمّ قعدت فی آخر القوم علی رکبتیّ، ثمّ قلت: أیّها العالم! إنّی رجل غریب تأذن لی فی مسألة! فقال لی: نعم؛ فقلت له أ لک عین؟

فقال: یا بنیّ أیّ شی‌ء هذا من السّؤال، و شی‌ء تراه کیف تسأل عنه؟ فقلت هکذا مسألتی، فقال: یا بنیّ سل و إن کانت مسألتک حمقاء قلت: أجبنی فیها؛ قال لی:

سل، قلت: أ لک عین! قال: نعم، قلت: فما تصنع بها؟ قال: أری بها الالوان و الأشخاص قلت: فلک أنف؟ قال: نعم، قلت: فما تصنع به؟ قال: أشمّ به الرّائحة، قلت: أ لک فم؟ قال: نعم، قلت فما تصنع به؟ قال: أذوق به الطّعم، قلت: أ لک اذن! قال: نعم؛ قلت: فما تصنع بها؟ قال: أسمع بها الصّوت؛ قلت؛ أ لک قلب، قال: نعم؛ قلت: فما تصنع به؟ قال: امیّز به کلّما ورد علی هذه الجوارح و الحواس، قلت: أو لیس فی هذه الجوارح غنی عن القلب؟ فقال: لا؛ قلت: و کیف ذلک و هی صحیحة سلیمة؟ قال: یا بنیّ إنّ الجوارح إذا شکّت فی شی‌ء شمّته أو رأته أو ذاقته أو سمعته ردّته إلی القلب فیستیقن الیقین و یبطل الشّکّ قال هشام فقلت له فإنّما أقام اللّه القلب لشکّ الجوارح قال نعم قلت لا بدّ من القلب و إلّا لم تستیقن الجوارح قال نعم فقلت له یا أبا مروان فاللّه تبارک و تعالی لم یترک جوارحک حتّی جعل لها إماما یصحّح لها الصّحیح و یتیقّن به ما شکّ فیه و یترک هذا الخلق کلّهم فی حیرتهم و شکّهم و اختلافهم لا یقیم لهم إماما یردّون إلیه شکّهم و حیرتهم و یقیم لک إماما لجوارحک تردّ إلیه حیرتک و شکّک قال فسکت و لم یقل لی شیئا ثمّ التفت إلیّ فقال لی أنت هشام بن الحکم فقلت لا قال أمن جلسائه قلت لا قال فمن أین أنت قال قلت من أهل الکوفة قال فأنت إذا هو ثمّ ضمّنی إلیه و أقعدنی فی مجلسه و زال عن مجلسه و ما نطق حتّی قمت قال فضحک أبو عبد اللّه و قال یا هشام من علّمک هذا قلت شی‌ء أخذته منک و ألّفته فقال هذا و اللّه مکتوب فی صحف إبراهیم و موسی».

هشام بن حکم یکی از اصحاب برجسته امام صادق علیه السّلام است که در معارف و اعتقادات اسلامی یک شخص مبرّز و خیلی خوش‌بیان بوده، موظف بوده که همیشه در مناظره‌ها شرکت کرده و در مقابل کسانی که برخلاف اعتقادات اسلامی یا شیعه مطالبی را ارائه می‌کردند بحث و از معارف اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام دفاع کند.

روزی هشام بن حکم با عده‌ای از اصحاب در محضر امام صادق علیه السّلام بودند، امام صادق به ایشان فرمود: هشام! جریان خودت را که در مسجد بصره پیش آمد برای ما حکایت کن، هشام عرض کرد: در خدمت شما نمی‌توانم صحبت کنم، زبان الکن از آن است که در خدمت شما مطلبی را بیان کنم. امام علیه السّلام فرمودند: ما هرچه گفتیم شما باید اطاعت کنید، هشام شروع کرد و گفت:

من شنیدم، ابا مروان عمرو بن عبید در مسجد بصره کرسی درس دارد و او در آنجا برای شاگردان خود درس‌هایی دارد، من به آن مسجد رفته و در درس ایشان شرکت کردم عده زیادی نشسته بودند من کناری نشستم، بعد به عمرو بن عبید گفتم اجازه می‌دهید من سؤالی بکنم؟ سپس سؤال‌های خودم را شروع کردم:

- آیا شما چشم دارید؟

در جواب گفت: چه سؤال بی‌ربطی، این چه سؤالی است؟

من گفتم سؤال من همین است اگر می‌خواهید جواب بدهید.

به من اجازه داد سؤالاتم را ادامه بدهم، سؤال کردم: چشم داری؟

گفت: دارم، چه می‌کنی؟ می‌بینم

- گوش داری؟ دارم، چه می‌کنی؟ می‌شنوم.

- بینی داری؟ دارم، چه می‌کنی؟ بوی اشیاء را می‌فهمم.

- زبان داری؟ بله دارم، چه می‌کنی؟ می‌چشم.

تا رسید به این‌جا: (قال قلت أ لک قلب) گفتم قلب داری؟ گفت دارم.

- قلت: «فما تصنع به، قال أمیّز به کلّما ورد علی هذه الجوارح و الحواسّ»

یعنی با قلبم هرچه دیده دارم، شنیده دارم، چشیده دارم آنها را امتحان می‌کنم، دیده‌های درست و صحیح را از طریق قلبم تشخیص می‌دهم.

قلت: «او لیس فی هذه الجوارح غنی عن القلب» آیا این جوارح تو از قلب بی‌نیاز نیستند؟ قال: لا، نه

قلت: «و کیف ذلک و هی صحیحة سلیمة» چطور می‌شود این اعضاء و جوارح از قلب بی‌نیاز نباشند درحالی‌که این جوارح شما صحیح و سالمند.

قال: «یا بنیّ إنّ الجوارح إذا شکّت فی شی‌ء شمّته أو رأته او ذاقته او سمعته ردّته إلی القلب» گفت: قلب برای این است که اگر جوارح من در یافته‌های خودشان شک پیدا کرده، تردید داشته باشند به قلبم مراجعه می‌کنند، در این صورت هرچه از قلب برایشان حاصل بشود اطمینان بخش است، و مطمئن می‌شوند. هشام گفت این‌جا که رسیدیم گفتم:

«یا أبا مروان، فاللّه تبارک و تعالی لم یترک جوارحک حتّی جعل لها إماما یصحّح لها الصحیح و یتیقّن به ما شکّ فیه و یترک هذه الخلق کلّهم فی حیرتهم و شکّهم».

گفتم: آقای ابا مروان، شما خودت اعتراف داری که خداوند این جوارح تو را بدون قلب که همان امام این جوارح است رها نکرده ولی این مردم را با این همه شک و تردید، با این همه جهل و این همه اختلافاتی که بینشان هست، آیا اینها را بدون امام رها کرده است؟

هشام گفت: این‌جا بود که آن شخص، دیگر جوابی نداشت سکوت اختیار کرد. پس بنا بر همین روایات، معلوم می‌شود که امام معصوم، قلب عالم است.

این یک مقدمه، یعنی یک مقدمه از مطلب ما این است که امام قلب است، قلب عالم خلقت و قلب جامعه اسلامی، امام معصوم است، حالا باید دید کار و مسئولیت قلب در وجود انسان از نظر قرآن چیست، وجود انسان چه ضرورتی و چه نیازی به قلب دارد؟ هر حالت و مشخصه‌ای که قلب در وجود انسان دارد همان نقش و حالات و مشخصات را امام معصوم که قلب عالم است باید در عالم داشته باشد.

اهمیت و ضرورت و تأثیر و حساسیت قلب در وجود انسان تا حدی است که حیات انسان مبتنی به چشم و گوش، بینی، و این‌گونه اعضا نیست، حیات انسان مبتنی بر قلب انسان است. بنابراین، از آنجا که امام معصوم قلب عالم خلقت است، حیات همه عالم مبتنی بر او خواهد بود، نه تنها در تشریع، بلکه در تکوین هم همین‌طور است.

اینکه گفته می‌شود پیامبر عظیم الشأن صلّی اللّه علیه و آله واسطه فیض خداوند سبحان در تکوین است معنایش همین است، امروز حضرت ولی عصر ارواحناه فداه و عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف واسطه فیض وجودی از طریق خداوند سبحان برای ماست، یعنی اینکه بر فرض چنانچه امام زمان در عالم نباشد، دیگر عالمی نیست، اگر توجه حضرت ولی عصر نسبت به عالم و ما نباشد دیگر ما وجود نداریم.

اگر شما قلب را از وجود انسان بردارید یا برای لحظاتی ضربانش را متوقف کنید، انسان تمام می‌شود. قلب عالم که امام زمان باشد هم، همین‌طور است و این معنای همان روایتی است که امام فرمود:

«لو أنّ الإمام رفع من الأرض ساعة لماجت بأهلها کما یموج البحر بأهله».[۳۴۷]

اگر امام معصوم در زمین و در عالم نباشد امواج این زمین، انسان‌ها و اهلش را و هر آنچه در آن هست مثل امواج دریا، در بر می‌گیرد و از بین می‌برد، مثل انسانی که هرگز شنا نمی‌داند در مقابل امواج دریا چطور می‌شود؟ امواج دریا در یک لحظه او را در آغوش می‌گیرد، و خفه‌اش می‌کند سپس به بیرون پرتاب می‌کند، امام باقر علیه السّلام می‌فرماید: اگر امام معصوم لحظه‌ای از عالم حذف بشود، همه عالم با اهلش نابود می‌شوند.

امام صادق علیه السّلام فرمود:

«لو بقیت الأرض بغیر إمام لساخت»[۳۴۸]

اگر زمین بدون امام باشد هلاک می‌شود و از بین می‌رود.

بزرگی گفته است: لو عدم العالم انعدم العالم.

اگر بفرض محال عالم که همان انسان کامل و ولی اللّه است در عالم نباشد، عالم منعدم و نابود می‌گردد.

در وجود انسان قلب چندتاست؟ اصلا انسان دو قلبی داریم؟ قلب عالم خلقت هم در هر عصر واحد است.

مقدمه دیگر اینکه عالم یک امر واحد است همه عالم و لو بی‌نهایت هم باشد در عین حال واحد است، یعنی یک موجود واحدی است.

وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها. [۳۴۹]

نعمت‌های خدا را اگر بخواهید به شمارش درآورید نخواهید توانست، یعنی بی‌نهایت است اگر همه عالم قلم و دوات شود و تمام انسان‌ها بنویسند و شمارش کنند.

ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ [۳۵۰]

کلمات خدا به پایان نمی‌رسد، کلمات خداوند، یعنی موجودات عالم، بی‌نهایت است و این عالم بی‌نهایت هم یک عالم و یک واحد بیش نیست.

وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ «[۳۵۱]

امر، همان خلقت عالم است.

إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ. [۳۵۲] خواستن همان و شدن همان، عالم عالم واحد است خداوند متعال و خالق عالم یک چیز بیشتر خلق نکرده است، خداوند تبارک و تعالی عالم را خلق کرده ما همه جزء عالمیم.

وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ

امام هم قلب عالم است، لذا در تمام عالم یک امام بیشتر نمی‌توانیم داشته باشیم، وجود انسان قلبش واحد است عالم واحد هم، قلبش امام معصوم است و در عالم واحد یک قلب هم بیشتر امکان ندارد. این حقیقت در قرآن هم هست،

خودمان هم می‌بینیم، درک می‌کنیم، کوچک و بزرگ می‌فهمند، ولی در عین حال قرآن هم فرموده:

ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ [۳۵۳]

خداوند در وجود یک انسان دو قلب قرار نداده است، بنابراین، قلب که کانون توحید است و محل نور ایمان است، در آن باید یک نور و یک توجه باشد، در قلب توجه به خدا و به غیر خدا هر دو با هم قابل جمع نیست. بالاخره یا باید توجه به خدا باشد یا توجه به غیر خدا و این مضمون همان روایات است که خداوند سبحان فرمود: «قلب خانه من است»، به خانه من غیر مرا راه ندهید: عن الصادق علیه السّلام:

«القلب حرم اللّه، فلا تسکن حرم اللّه غیر اللّه» [۳۵۴]

و مطلب دیگر اینکه مبنای فهم و درک و تشخیص و مسئولیت انسان، قلب است، یعنی قلب است که محور تشخیص حق از باطل است، محور تشخیص صحیح از غلط است، محور مسئولیت انسان است، خداوند سبحان از کسانی که به مسئولیت قلب بی‌اعتنا هستند (انعام) تعبیر کرده است.

لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها ... أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ. [۳۵۵]

این انسان‌هایی که قلب دارند ولی نمی‌فهمند و از رهبری قلبشان غفلت کرده‌اند، در واقع از محور تشخیص و مرجع تمیز، غفلت کرده‌اند.

اینها مثل انعام هستند، یعنی موجودات زنده غیر انسان، یعنی مثل حیوانات هستند، بلکه پایین و بدترند، امام معصوم هم قلب عالم است.

کسانی که در عالم از غیر این طریق می‌خواهند هدایت بیابند به مقصد نمی‌رسند، آنهایی که غفلت از هدایت امام معصوم دارند آنها منحرف از خط هدایت خداوند سبحان هستند، و مشمول این آیه کریمه هستند:

لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها.

قلب عالم هم مثل قلب انسان همیشه در اختیار است، ولی اینگونه افراد غافلند و بی‌اعتنا و بی‌توجّه و در اثر غفلت و انحراف گمراه شده‌اند و در نتیجه:

أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.

کانون توحید و محل نزول ملائکه در انسان کامل، قلب است، و لیلة القدر هم همان قلب حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله است:

إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ.

نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ* عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ. [۳۵۶]

قلب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و هر انسانی دیگری هم کانون توحید است.

بنابراین، نزول ملائکه بر امام معصوم که قلب عالم است، خواهد بود، وقتی که قلب کانون توحید است آیا هر قلبی؟ یا آن قلبی که مقدمه تزکیه نفس شده است.

پس باید فتنه را از بین برد، فتنه نفس اگر از بین نرفته باشد قلب این آمادگی را پیدا نمی‌کند. باید فتنه نفس از بین برود، مانع راه از میان برداشته شود، خار و خاشاک که جاروب شود، تا راه ورود نور به قلب باز شود. در جنگ هم همین‌طور است،

قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ. [۳۵۷]

فتنه یعنی، مانع راه، سد راه. مزاحم، که باید برداشته شود و بعد شروع به تحلیه و شروع به سازندگی و نشر معارف الهی: وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ. [۳۵۸]

دین باید گسترش پیدا کند و دین گسترش پیدا نمی‌کند مگر اینکه مانع از بین برود، درست است که قلب انسان کانون توحید است، اما نورانی بودنش و کانون توحید بودنش به این است که راه ورود نور باز باشد، مزاحم و مانع راه که همان نفس است باید تزکیه گردد، تا اینکه نور پیدا شود، و این حالت در صورتی حاصل می‌شود که ما با نفس مبارزه کنیم.

قلب پاک و تزکیه شده با قرائت قرآن و با یاد خدا متأثر می‌شود:

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. [۳۵۹]

مؤمنان کسانی هستند که وقتی در پیش آنها یادی از خدا می‌شود قلبشان تکان می‌خورد، قلبشان می‌لرزد، وقتی آیات الاهی برایشان خوانده می‌شود ایمانشان زیاد می‌شود، قلبی که با یاد خدا نلرزد، با تلاوت آیات قرآن و با شنیدن آیات قرآن، ایمانش زیاد نشود، آن قلب هنوز کانون توحید نشده و نور در آن داخل نشده است، هنوز فتنه‌ای که مانع ورود نور به آن قلب است، از بین نرفته است.

در اینکه قلب کانون توحید است هیچ کس حرفی ندارد خداوند فرمود:

لا یسعنی أرضی و لا سمائی و یسعنی قلب عبدی المؤمن. [۳۶۰]

برای نور الاهی، زمین و آسمان ظرفیت ندارند، ولی قلب انسان مؤمن ظرفیت دارد. قلب انسان در صورتی می‌تواند ظرفیت داشتن چنین ویژگی را داشته باشد و با یاد خدا متأثر شده و با قرائت آیات قرآن ایمانش بیشتر شود، که انسان، مزاحم را بردارد، تزکیه نفس کرده و با نفس مبارزه کند یعنی جهاد اکبر کند. پس مرکز هدایت راستین و محل نزول ملائکه و کانون توحید در عالم، امام معصوم خواهد بود، زیرا که کانون توحید و محل نزول ملائکه در وجود انسان قلب انسان است.

هدف و غایت هر چیزی کمال آن است

مطلب دیگر این است که قلب انسان فقط به یاد خدا می‌تواند آرامش داشته باشد:

الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. [۳۶۱]

انسان را جز توجّه خالص به خدای سبحان و ایمان به او و مقام یقین هیچ چیز دیگری قانع نمی‌کند، زیرا که کمال هر چیزی در وصل و رسیدن به غایت و هدف آن چیز است، و هدف از خلقت انسان توحید و معرفت خالق متعال و عبادت اوست، چه اینکه عبادت هم برای رسیدن به ذکر خدا و معرفت و یقین است:

وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی.[۳۶۲]

وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ [۳۶۳]

مایه آرامش قلب انسان، دل انسان، جان انسان یاد خدای سبحان است، قلب عالم هم که امام معصوم است، پس معلوم می‌شود امام معصوم فقط به یاد خدا آرامش دارد و اتکای او صددرصد به خداست تمام عمر و تمام وجودش توجه به خدا بوده و به غیر خدا اعتنایی ندارد. کانون محبت و رافت هم قلب انسان است.

وَ جَعَلْنا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً. [۳۶۴]

در قلب کسانی که از رسول الله تبعیت کردند (از خداوند) رأفت و رحمت قرار دادیم.

پس قلب است که مرکز عطوفت و مهربانی است. امام معصوم که قلب عالم است، امکان ندارد که نسبت به دیگران عطوف و رؤف نباشد، محبّت انسان کامل یعنی پیامبر و امام معصوم نسبت به هر انسانی بمراتب بیش از محبت پدر و مادر است، و اصولا محبت این دو با هم قابل مقایسه نیست.

و دیگر اینکه قلب انسان همیشه می‌تپد، برای قلب انسان خواب وجود ندارد. در حال خواب هم قلب انسان کار می‌کند، یعنی برکات و آثار قلب انسان نسبت به وجود انسان در همه حال هست، و لو اینکه انسان خوابیده باشد. انسان اگر خواب باشد از سایر جوارحش در ظاهر نمی‌تواند استفاده کند، چشمش نمی‌بیند گوشش نمی‌شنود، ولی قلبش کار می‌کند و از قلبش استفاده می‌کند و استفاده‌اش به این است که انسان زنده است، و لذا قلب همیشه بیدار است و انسان در همه حال از قلب بهره‌مند است.

قلب عالم، امام معصوم است، پس مطلب خیلی روشن و مسلم است که آثار و برکات امام معصوم همیشه تأثیر بر عالم و انسان‌ها دارد. بخواهیم و نخواهیم، غافل باشیم و نباشیم، کافر باشیم و نباشیم، شب باشد و روز باشد، امام معصوم همیشه و برای همه مایه و منشاء آثار خیر و برکات است، زیرا که قلب انسان اینگونه است، کافر و مسلمان ندارد، انسان بفهمد یا نفهمد، که در وجودش قلب هست برای کار قلب تأثیری ندارد، شکرگزار نعمت قلبش باشد یا نباشد، تشکر از قلبش بکند یا نکند، فرق نمی‌کند.

بنابراین، تأثیر تکوینی قلب در وجود انسان در همه حال برای همه‌کس هست، تأثیر تکوینی وجود امام معصوم هم در همه حال برای همه عالم خواهد بود، منتها از نورانیت تشریعی امام معصوم، مؤمنان می‌توانند بهره بگیرند. در یک قسمت از زیارت آل یاسین به امام زمان خطاب می‌کنیم و می‌گوییم:

«السلام علیک حین تقوم، السّلام علیک حین تقعد، السّلام علیک حین تقرء، السّلام علیک حین تصلیّ و تقنت، السّلام علیک حین ترکع و تسجد، السّلام علیک حین تهلّل و تکبّر، السّلام علیک حین تحمد و تستغفر، السّلام علیک حین تصبح و تمسی، السّلام علیک فی اللّیل إذا یغشی و النّهار إذا تجلّی.» [۳۶۵] «سلام بر تو درحالی‌که نماز می‌خوانی، سلام بر تو درحالی‌که در رکوع هستی، سلام بر تو درحالی‌که در سجده هستی، سلام بر تو در شب، سلام بر تو در روز ...»

بالاخره در تمام حالات، تو منبع برکات برای این عالم هستی، شب و روز ندارد.


خواب و مرگ

حال که صحبت از خواب پیش آمد جمله‌ای از خواب خدمت شما عرض کنم و آن اینکه شما هیچ وقت از خواب غفلت نکنید، خواب برادر مرگ است:

«النوم اخ الموت» قرآن کریم می‌فرماید:

اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها. [۳۶۶]

بعضی‌ها در خواب روحشان گرفته می‌شود و بعضی‌ها روحشان گرفته نمی‌شود، فرق خواب و بیداری فقط کار قلب است هیچ‌چیز دیگر نیست.

ما وقتی می‌خواهیم بخوابیم با چه اطمینانی از کجا مطمئنیم که بیدار خواهیم شد، احتمال دارد که خواب همان و مردن همان، بنابراین نباید هرگز با غفلت به خواب رفت، وقتی انسان می‌خواهد بمیرد و جانش را به جان آفرین تحویل بدهد می‌آیند دورش را می‌گیرند و می‌گویند بگو خدا حق است، پیامبر حق است، قرآن حق است. حال که ما می‌خواهیم بخوابیم و خواب هم برادر کوچک مرگ است، چرا خودمان نگوییم خدا حق است، استغفر الله نگوییم؟ آیاتی از قرآن یا دعایی بخوانیم و بخوابیم، آیا باید بیایند و به ما بگویند؟ از کجا من مطمئن هستم که وقتی خوابیدم بیدار خواهم شد، چرا در حال مردن دور مرا بگیرند و هی بگویند:

بگو «اشهد ان لا اله الا الله» آیا من هم بتوانم بگویم، ناتوانم بگویم، خدا می‌داند. حالا که می‌خواهم بخوابم خودم بگویم: این هم برادر مرگ است فرقش فقط این است که قلب انسان کار می‌کند.

قرآن فرموده است آنها که آدم‌های مجرمی هستند بعد از اینکه مردند از خدا می‌خواهند:

حَتَّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ.[۳۶۷] خدایا، مرا برگردان تا عمل‌های خوبی انجام دهم. پرده که از چشمشان برداشته شد می‌فهمند که چه خبر بوده و در عمرشان چه کرده‌اند، پشیمان می‌شوند می‌گویند خدایا، این‌بار ما را برگردان، می‌دانیم چه‌کار کنیم، اما دیگر برگشت ندارند.

همین حرف را ما در خواب می‌گوییم وقتی خوابیدیم زبان حال ما این است که خدایا، ما را برگردان، نکند که برنگردم؛ وقتی بیدار شدیم مثل این است که دوباره زنده شدیم و خداوند ما را برگردانده پس باید بیشتر مراقب نفس و حال خود باشیم، در روایت خیلی سفارش شده که انسان در موقع خواب محاسبه نفس کند چند دقیقه به خودش بیاید و بگوید: از صبح تا این لحظه چه کردم، چه گفتم، چه شنیدم، کجا رفتم، چه خواندم، چه کاری از من سر زد، چه خطایی، چه صوابی، توجه به خدا بکند یک مقداری ذکر خدا بگوید، قرآن بخواند، خوب است که سوره‌های مسبّحات [۳۶۸] را بخواند.

قلب انسان این اهمیت را دارد و امام معصوم هم در عالم همان اهمیت قلب را دارد که انسان غافل از امام معصوم، انسانی است که: بَلْ هُمْ أَضَلُّ.[۳۶۹]

انسان نباید که از وجود و ارزش وجودی خودش غافل شود، نباید از غفلت هم، غفلت کرد.

گاهی انسان از غفلت خود، غفلت دارد که این خیلی خطرناک است. انسانی که متوجه باشد گاهی غافل است یا همیشه غافل است، بالاخره بیدار می‌شود.

گاهی انسان توجه به غفلت خودش نمی‌کند و تا نهایت در حال غفلت می‌ماند.

اهداف اخلاق

اشاره

اهداف اخلاق را می‌توان در سه محور بیان کرد:

۱. هدف دنیوی

۲. هدف اخروی

۳. هدف الاهی

گاهی انسان از اینکه می‌خواهد صاحب کمالات، فضایل و ارزش‌های انسانی و متخلق به اخلاق حسنه بشود هدفش این است که به اهداف دنیوی برسد.

بعضی هدفشان از مراعات کمالات و فضایل و مراقبت‌ها این است که به بهشت بروند و به عذاب جهنم مبتلا نشوند.

بعضی که بسیار کم هستند هدفشان از رسیدن به کمالات این است که به خدا بپیوندند، آنچه در کلمات انبیا و ادیان الاهی و اسلام و قرآن برای اخلاق اهدافی تعیین شده بین این دو هدف اخیر است.

هدف اول: هدف اوّل از اخلاق، در بیانات انبیا و در قرآن و در کلمات ائمه معصومین یافت نمی‌شود.

شرح اهداف سه‌گانه

بعضی‌ها، می‌خواهند عادل، سخی و اهل گذشت و مثلا، صاحب انفاق و خدمات باشند، و نیز می‌خواهند به دیگران اعتماد داشته باشند بدبین نباشند بدگمان نباشند چرا؟ همه اینها برای اینکه در بین مردم و جامعه یک وجهه مقبولی پیدا کنند و در میان مردم محترم باشند و مردم به آنها احترام و اعتماد کنند و در میان مردم از آنها به عظمت یاد شود، در میان مردم نفوذ داشته باشند، بعد از حیات خودش در میان مردم نامش زنده بماند، این اهداف دنیوی است، اگر آمیخته به گناه و خلاف شرع نباشد خلاف و گناه هم نیست و افراد فراوان پیدا شده و می‌شوند که این قبیل فضایل و ارزش‌ها را صرفا به خاطر اینکه وجهه‌ای در جامعه پیدا کنند مراعات می‌کنند این هدف مادّی است.

هدف دوم: این است که کاری با دنیا ندارد، حالا مقامی پیدا کند یا نکند، وجهه پیدا کند یا نکند، این فضایل اخلاقی را که عقل انسان، وجدان، فطرت انسان درک می‌کند، بزرگان گفته‌اند، دین و قرآن تبین کرده و اسلام نشان داده، می‌خواهد داشته باشد، عمل کند، متخلق به اخلاق اللهی و اسلامی باشد، زیرا که خداوند وعده بهشت داده است، این هم یک نوع هدفی است. این هدف در قرآن توصیه شده مطلوب و خوب است.

انواع عبادت از دیدگاه علی

امیر مؤمنان علیه السّلام در نهج البلاغه می‌فرماید که: افراد در عبادت سه نوع‌اند:

«بعضی خدا را به خاطر طمع بهشت و بعضی بجهت ترس از جهنم عبادت می‌کنند؛ بعضی به خاطر خدا، خدا را عبادت می‌کنند»

برای اینکه محبوب خدا باشند و با خداوند معیت خاص پیدا کرده و به معیت خاص خداوند نایل شوند:

بَلی مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ وَ اتَّقی فَإِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ [۳۷۰]

وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ. [۳۷۱]

بسیاری از افراد و یا اکثر قریب به اتفاق از قبیل نوع او و دوم هستیم؟ واقعش این است که از جهنم می‌ترسیم، از آتش می‌ترسیم که نماز می‌خوانیم و تقوا را مراعات می‌کنیم و یا طمع بهشت را داریم، این شامل حال اکثریت و نزدیک به اتفاق مردم است، و این یک نوع تجارت و داد و ستد است، البته خوب و مورد قبول خدای متعال است، اشکالی ندارد، در آیات قرآن هم به این مسئله زیاد اشاره شده است مانند:

إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ.[۳۷۲]

خداوند از مؤمنان مال و جانشان را می‌طلبد و مشتری مال مؤمنان است که در عوض بهشت بدهد؛ لذا این خوب است، قرآن نیز این را امضا کرده. منتها این برای عموم مردم خوب است، داد و ستد، بده و بستان است إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مشتری خداست در مقابل این بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ خوب خداوند هم وعده‌اش حق است وعده که داد، جنت را می‌دهد.

یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ. [۳۷۳]

در راه خدا جهاد می‌کنند دشمنان و کفار را می‌کشند گاهی خودشان هم شهید می‌شوند این‌جا نیز بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ را خداوند عمل خواهد کرد.

وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ.

خداوند بهشت را که وعده داده یک وعده حقی است و خداوند سبحان عمل می‌کند خداوند این وعده را در تورات و انجیل و قرآن گفته است.

وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ. «۱»


ببینید که لفظ بیع هم آمده است امیر مؤمنان هم در همان خطبه فرموده که اینها از ترس جهنم و به خاطر طمع بهشت عبادت می‌کنند، اینها تاجرند إِنَّ اللَّهَ اشْتَری پشت سر این است.

اگر شما به عهدتان وفا کنید خدا به عهدش وفا می‌کند عهدش چیست؟

فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ. [۳۷۴] با خدا خرید و فروش کرده‌اید، ما شما را بشارت می‌دهیم: بشارت باد به شما به آن بیع و معامله‌ای که با خدا کردید خداوند سبحان وعده خودش را عمل خواهد کرد.

ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ [۳۷۵]

این را خداوند تصدیق و امضا کرده و به آن دعوت و روی آن تأکید هم کرده است، مثل آیه:

قُلْ یا عِبادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ إِنَّما یُوَفَّی الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ [۳۷۶]

خداوند سبحان در مقابل عبادت و تقوای شما برای شما حسنه نوشت در آیات دیگری هم هست که

الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ.[۳۷۷]

کسانی که عبادت و تقوا دارند اینها وارث فردوس‌اند، فردوس اعلی عبارت دیگری از بهشت است. این قبیل آیات در قرآن فراوان است.

بنابراین، همان‌طور که امیر مؤمنان فرمود، بعضی هستند. عبادت را برای بهشت انجام می‌دهند، قرآن هم گفته عبادت کنید خدا بهشت می‌دهد.

هدف سوم برای اخلاق و عبادت این است که اخلاق و عبادات فقط برای خدا باشد و توجه به غیر خدا از نظر این انسانها مزاحم و راهزن بوده و وسیله اخلاص و صعود که نیست، بلکه غالبا وسیله غفلت هم خواهد بود.

«الدنیا مزرعة الاخرة».

دنیا کشتزار آخرت است، ولی برای انسان‌هایی که در مرتبه پائین‌تر قرار دارند نه برای انسان کامل، برای انسان کامل دنیا وسیله غفلت است، چون او برای خدا عبادت می‌کند، نه برای بهشت، بهشت غیر خداست.

برای کسانی که راه افتاده‌اند مراحل کمال را طی کرده‌اند اهل ایمان، اسلام، تقوا و عبادت هستند، خیلی خوب است، بهشت برای آنها هدف است، خوب هم هست؛ ولی برای انسان‌های تکامل یافته بهشت رهزن، و موجب غفلت است، چون توجه به بهشت برای اینها شرک بحساب می‌آید.

در مناجات شعبانیة امام امیر المؤمنین علیه السّلام اینگونه با ذات اقدس الاهی راز و نیاز می‌کند:

«إلهی ... و إن أدخلتنی النّار أعلمت أهلها أنّی أحبّک.»

«خدایا، اگر مرا به جهنم هم که ببری در جهنم به اهل جهنم اعلام خواهم کرد که تو را دوست دارم» [۳۷۸] این هم یک مرحله از عبادت و هدف عبادت، در قرآن هم آیات زیادی در این خصوص آمده است:

إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ. [۳۷۹]

خطاب این آیه شریفه به انسان‌هایی است که در مرتبه پایین قرار دارند و فکر می‌کنند مالک جان و مال خویش هستند و بر این اساس.

با خدا می‌خواهند داد و ستد کنند. ما چه داریم که با خدا داد و ستد کنیم.

مالک عالم هستی

اینکه گفته می‌شود من جان خودم در راه خدا دادم، این جان را از کجا آورده است، مگر این جان مال من است که با خدا داد و ستد کنم؟ جان، مال، فرزند، مقام، از کجا آمده است، ما چه داریم که طرف معامله قرار بگیریم، بگوییم خدایا، بگیر، بده.

ما چیزی از خود نداریم که با خدا معامله کنیم، همه چیز از او و از آن اوست، عبادت، توجه به اللّه هم از توفیقات الاهی است، لذا انسان چیزی ندارد که طرف معامله خدا قرار بگیرد.

وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ وَ لا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لا حَیاةً وَ لا نُشُوراً. [۳۸۰]

این آیه درباره کفار است و ظاهر آیه این است که آنها غیر خدا را مورد عبادت قرار می‌دهند که غیر خدا لا یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ.[۳۸۱]

غیر خدا، چیزی را نمی‌توانند خلق بکنند چون خودشان مخلوقند.

غیر خدا هرچه هست مخلوق خداست، لازم نیست فقط کافر را مورد خطاب قرار داده و بگوییم: ای کافر، ای بت‌پرست، تو این بت را که عبادت می‌کنی کاری از آن ساخته نیست، ملاک را باید ملاحظه کرده و بدست آورد، ملاک چیست؟ چون مخلوق است و من هم مخلوقم، آن چیزی از خود ندارد و کاری از دستش برنمی‌آید چون مخلوق است من هم چون مخلوقم چیزی از خود ندارم و کاری از من ساخته نیست.

ما مالک زندگی و مرگ خود نیستیم

وَ لا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً. [۳۸۲]

انسان‌ها نسبت به نفسشان مالک هیچ چیزی نیستند، نه می‌توانند جلوی ضرر را بگیرند و نه می‌توان منفعت را جلب بکنند

وَ لا یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لا حَیاةً [۳۸۳]

نه مالک حیات خودشان هستند، نه موتشان در اختیارشان است، چه کسی می‌تواند جلوی مرگش را بگیرد، کدام انسان به مرگ و حیات خودش مالکیتی دارد؟ آیه شریفه می‌فرماید:

وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ. [۳۸۴]

هرچه نعمت در اختیار شماست از خداوند است. ما هرچه داریم هرچه می‌بینیم هرچه لمس می‌کنیم هرچه احساس می‌کنیم غیر از نعمت خدا، چیزی هست؟ هرچه در وجود و در اطراف ماست، نعمت خداست. ما چیزی از خودمان نداریم همه چیز نعمت خداست در قرآن می‌فرماید: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.[۳۸۵]

در کلمات قصار مولی امیر مؤمنان، هست که فرمود: [۳۸۶]

«إنّ قولنا: «إنّا للّه» إقرار علی أنفسنا بالملک، قولنا: «و إنّا إلیه راجعون» إقرار علی أنفسنا بالهلک».

یعنی إنّا للّه اشاره به این است که ما هیچ چیز از خودمان نداریم و مملوک حقّ هستیم.

إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ

اعتراف به این است که ما هیچ و پوچ بوده و در معرض هلاک و تباه هستیم.

کُلُّ شَیْ‌ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ. [۳۸۷]

تمام عالم نابود است مگر، وجه الاهی، این اعتراف صریح به این است که ما هیچ هستیم و هیچ نداریم، از این قبیل آیات در قرآن زیاد است از جمله این آیه شریفه:

قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی ضَرًّا وَ لا نَفْعاً إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ. [۳۸۸]

پیامبر! به مردم بگو که من مالک هیچ چیز برای خودم، نیستم هرچه که خدا بخواهد همان است من چیزی از خودم ندارم، اختیار دار ضرر و نفعی برای خویش نیستم.

لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی* مالک نفس خودم هم نیستم. مثلا وقتی قلب خوابید چه کسی می‌تواند جلویش را بگیرد به این آیه شریفه دقت شود:

قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ. [۳۸۹]

چه کسی روزی شما را از آسمان و زمین می‌دهد، چه کسی مالک شنوایی و بینایی شماست.

وَ مَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ مَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ. [۳۹۰]

چه کسی مدبّر امر است، وحدت تدبیری که بر این عالم حاکم است از کجاست، طبیعیون منشا عالم را از ماده می‌دانند به ازلی و ابدی بودن آن اعتقاد دارند، بر فرض محال اگر این مطلب درست باشد وحدت تدبیر از کجا و از کیست؟

وحدت تدبیر در عالم

در این عالم، تدبیر در جریان است، و تدبیر هم تدبیر واحد است. اجزاء عالم روی حساب و کتاب و متناسب با هم هستند، در این عالم هیچ چیز از هیچ چیز بیگانه نیست، همه اینها نشان از این دارد که بر این عالم وحدت تدبیر حاکم است این وحدت تدبیر از کجاست؟

این وحدت تدبیر نشانه حکمت و علم است، نشانه تدبیر عقلانی است. ماده و لو ازلی باشد، تدبیر ندارد.

حالا بحث ما این نیست بحث ما این است که:

أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ. [۳۹۱]

چه کسی مالک شنوایی و بینایی شماست.

آنکه گفته می‌شود فلانی در راه خدا جانش را داد، درست است؛ ولی جانی نداشته که بدهد، مگر جان را از کجا آورده.

أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ.[۳۹۲]

آنکه مالک اجابت دعای مضطّر است، هم او مالک گوش و چشم، نفس و هستی شماست.

این مربوط به انسان‌های کامل است، تعداد محدودی در عالم مثل انبیا و ائمه معصومین هستند و غیر از ائمه معصومین دیگران هم به طور نادر هستند که به مرتبه‌ای از این مقامات می‌رسند.

مظهر همه اینها حضرت بقیة اللّه ارواحناه فداه است، آن شمع‌هایی که در اطراف این خورشید بی‌پایان می‌سوزند چه کسانی و چه تعدادی هستند نمی‌دانیم.

خدا توفیق بدهد که ما آن شمع‌ها را زیارت کنیم به خورشید که نمی‌رسیم.

خوب این هم یکی از اهداف عبادت و تقوا و اخلاق.

به‌هرحال، به کسی که می‌خواهد به خاطر کسب عزّت و قدرت و موقعیت مشروع در بین مردم تقوا داشته باشد باید گفت: شما که می‌خواهید عزت پیدا کنید مگر قرآن نخوانده‌اید:

فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً [۳۹۳]

عزّت، همه‌اش مال خداست. کجایی، به کجا می‌روی در کجا و از کجا و از کی عزت می‌طلبی، ما خیال می‌کنیم اگر همه مردم مثلا مرید ما باشند این عزّت است.

اینها خوب است، اگر وسیله خدمت باشد، و لیکن همین وسیله خدمت، وسیله غفلت هم می‌شود، عزت واقعی مال خداست. باید خدا بگوید: ای یار من، خوش آمدی، او باید بگوید:

یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً؛ [۳۹۴]

ای نفس آرامش یافته، خشنود و خداپسند به سوی پروردگارت بازگرد، و در میان بندگان من درآی، و در بهشت من داخل شو. أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً [۳۹۵]

قدرت هم مال خداست.

عبادت برای بهشت

چه زیباست، انسان به خاطر عشق به ذات مقدس عبادت کند، ولی این برای همگان میسر نیست، لذا اگر خدا توفیق دهد که انسان به خاطر بهشت عبادت کند باز هم خوب است، ما از ترس جهنم و عذاب و آتش می‌خواهیم در ماه رمضان روزه بگیریم.

معلوم می‌شود، اگر تقوای کم رنگی در وجود ما، و در بیشتر عبادت‌های ما پیدا شود به خاطر خوف از جهنم است. اگر به خاطر طمع بهشت است چرا اعمال مستحبه را به جا نمی‌آوریم، چرا احسان مستحب نمی‌کنیم، چرا عبادت مستحب نداریم، چرا اذکار مستحب را نمی‌گوییم، چرا نماز شب نمی‌خوانیم، از خوف جهنم صبح از خواب بیدار می‌شویم نماز می‌خوانیم اگر به طمع بهشت است، چه بهتر نصف شب هم بیدار شویم، اگر انسان به طمع بهشت هم نماز بخواند عبادت کند تقوا داشته باشد خیلی خوب است.

معیّت با خدا

أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ[۳۹۶] معیت بر دو نوع است:

- معیت خدا به صورت عام:

هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ. [۳۹۷]

- معیت خاص:

أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ [۳۹۸]

تا عبودیت نباشد عندیّت پیدا نمی‌شود، عندیّت از طریق عبودیت بدست می‌آید، تا عبد خدا نباشد عند ربک نمی‌شود، اگر عبودیت باشد، یقین هم هست.

وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ [۳۹۹]

علم، یقین و فرقان، بر مبنای تقوا، عبادت و اخلاق بوجود می‌آید، یقین همان علم است، علم همان روشنایی و نورانیت است، آن علمی که انسان را به ضلالت، ظلم، جنایت، تسلط و غارت می‌کشاند- که دنیای امروز پر از همین تاریکی‌هاست- آن علم نیست آن تاریکی ظلمت و ضلالت واقعی است.

گمان می‌کنیم که علم است، خیر، علم نور است، راه رسیدن به آن هم عبادت و تقواست:

وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ

عبادت کن تا یقین حاصل کنی، یا اینکه:

وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ عَلِیمٌ. [۴۰۰] تقوا داشته باشید تا خداوند شما را عالم کند یا اینکه:

وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا [۴۰۱]

وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً. [۴۰۲]

کسانی که راه افتادند خدا هم توفیق می‌دهد. خودش فرموده:

وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا. [۴۰۳]

خدا راه را باز می‌کند و دست را می‌گیرد.

وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ. [۴۰۴]

خدا چه نوع روزی را می‌رساند

هرکس تقوا داشته و به خدا توکّل کند، خدای سبحان او را کافی بوده و روزی او را می‌رساند و راه نجات را به می‌نمایاند. خدا روزی او را می‌رساند، مفسرین هم تعبیر می‌کنند که: «خدا روزی رسان است و روزی را می‌رساند» یعنی آیا مراد رزق مادّی است؟ همه می‌دانیم که راه رسیدن به نان کار است، تا حتّی حیوانات هم این مسئله را می‌دانند آیا وسیله رسیدن به رزق و روزی مادّی تقوا است؟

مسلّم اینطور نیست، بسیاری از مردم بی‌دین و بی‌تقوا وضع مالی و امکانات رفاهیشان. بمراتب بهتر از اهل تقوا و دیانت است، از آن گذشته خداوند رازق متعال وعده روزی را به همه جانداران و جنبدگان داده است:

وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُها. [۴۰۵]

البته، اگر آیه «و یرزقه» به این صورت معنا شود غلط نیست، این ظاهر آیه است، اگر قدری به عمق آیه توجه شود، روزی انسان تکامل یافته غیر از این خواهد بود و آن روزی است که با شأن انسان متناسب است.

وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.

مراد آن روزی است که مناسب انسان بوده و مقصود روزی بدن نیست، زیرا که انسان غیر از بدن است. این روزی بدون اتکای به خدا و بدون توحید و تقوا به دست نمی‌آید، این روزی همان فرقان است، همان نورانیت است همان یقین و اطمینان است که: وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ [۴۰۶]

إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً [۴۰۷]

وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا. [۴۰۸]

بالاخره

الدّنیا مزرعة الآخرة

درست است. باید انسان این‌جا برای آخرت کار کند، انسان مسلمان در این دنیا کار می‌کند تا در آخرت به بهشت برسد، باید هم اینطور باشد، ولی یک جور دیگری هم هست امام امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:

«الدّنیا دار ممرّ لا دار مقرّ، و النّاس فیها رجلان: رجل باع فیها نفسه فأوبقها، و رجل ابتاع نفسه فأعتقها».[۴۰۹]

«الدّنیا دار ممرّ إلی دار مقرّ». [۴۱۰]

این دنیا گذرگاه است خانه مجازی و عبور است باید برای خانه ابدی و همیشگی توشه‌ای ذخیره کرد، نباید خود را به دنیا فروخت و باید خویشتن را از قید و بند دنیا آزاد کرد.

امام سجاد علیه السّلام فرمود:

«و لست أوصیکم بالدّنیا، فإنّکم بها مستوصون، و علیها حریصون، و بها مستمسکون، إنّ الدّنیا دار ممرّ، و الآخرة دار مقرّ، فخذوا من ممرّکم لمقرّکم، و أخرجوا من الدّنیا قلوبکم قبل أن تخرج منها أبدانکم.»[۴۱۱]

امام فرمود قبل از آنکه بدن شما از دنیا خارج شود قلبتان را از دنیا رها کرده و خارج ساخته و آزاد گردانید و بهترین وسیله توشه تقوا است:

وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی [۴۱۲]

حضرت موسی می‌فرماید:

رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها. [۴۱۳]

خدایا، مرا از این قریه‌ای که اهلش ظالم است نجات بده، حضرت موسی چه می‌خواست، درست است که حضرت موسی از دست آن مردم ناراحت بود، ظالم کافر و بت‌پرست بودند، هرچه می‌گفت گوش نمی‌کردند و بد تعبیر می‌کردند، جنگ اعصاب درست می‌کردند، گفت خدایا، مرا از این‌جا نجات بده، ولی خدا به انسان عقل، پا، چشم داده از خدا خواستن نمی‌خواهد، خودت از این روستا و شهر خارج شو.

هذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها؛ [۴۱۴]

یعنی، این دنیائی که گذرگاه است اهل آن ظالم و همه جوانبش مایه غفلت است، یعنی انسان وقتی از این گذرگاه می‌گذرد و از این گذرگاه عبور می‌کند همه ظالم و رهزن‌اند از هر طرف اسباب ظلمت و ضلالت احاطه کرده، هوای نفس و شیطان و اسباب انحراف و غفلت.

دنیا که همه غیر خداست، هرچه در دنیا هست و رنگ دنیا دارد می‌خواهد انسان را برباید، ظلم از این بدتر؟ مظاهر دنیا همه ظالمند. ما را از این‌جا و از اینها نجات بده، یعنی ما را سالم از این‌جا بیرون ببر، از این گذرگاه سالم عبور کنیم تا به نور برسیم. رَبَّنا أَخْرِجْنا*

آیه شریفه می‌فرماید:

وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً. [۴۱۵]

اخرجنا، یعنی محل خروج را به ما نشان بده، تا از این همه حمله‌های غفلت‌آمیز و حمله‌های شرک‌آلود، که تمام وجود و تمام اندام مرا گرفته، همه‌اش برای غیر خداست، بیرون بروم و نجات پیدا کنم و پیامبران ما را در حد اعلا به این دعوت می‌کنند. [۴۱۶]«۳»

پیامبر می‌فرماید: من به خدا دعوت می‌کنم، این آیه ظاهرش این است که دعوت به راه خدا به عبادت خدا به تقوا به اخلاق و به اینکه در راه خدا حرکت کنیم، درست هم است این تفسیر به همان مرحله دوم خواهد بود، ولی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ یعنی، هرچه در وجود تو غیر خدا هست بیرون کن تا همه وجود تو را نور الاهی بگیرد.

غفلت از خویشتن

یکی از شاخه‌های غفلت که مایه همه گمراهی‌ها و بیراهه رفتن‌هاست، غفلت از خویشتن است. شناخت نفس، خودش به معنای بیداری است.

«من عرف نفسه فقد عرف ربّه».

نفرموده است: (من علم نفسه فقد علم اللّه) علم نیست، شناخت و معرفت است.

خودشناسی مایه حکمت و شناخت خداوند است، غفلت از نفس، غفلت از خداست و یکی از اصول و ریشه‌های بیراهه رفتن‌هاست. روایتی از امام موسی بن جعفر علیهما السّلام است که می‌فرماید:

«یا هشام إنّ العاقل رضی بالدّون من الدّنیا مع الحکمة و لم یرض بالدّون من الحکمة مع الدّنیا». [۴۱۷]

شخص عاقل به حداقل از امکانات دنیوی، در صورت حصول علم و حکمت، خشنود است. اگر عاقل دارای علم و حکمت باشد توجهی به امکانات دنیا نخواهد داشت، و به حداقل امکانات دنیای مادی راضی و خشنود است، و عاقل اگر علم و حکمت نداشته باشد از مرفه‌ترین زندگی ناراضی خواهد بود.

حکمت هم به هر کسی اعطا نمی‌شود، حکیم بودن زمینه لازم دارد.

خداوند در قرآن عده‌ای را به عنوان حکیم معرفی کرده است: قرآن، لقمان، ابراهیم، داود علیهم السّلام، پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله اینها همه حکیم هستند، اصولا یکی از وظایف پیامبران بیان حکمت بوده است.

هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ. [۴۱۸]

این آیه شریفه در قرآن در سه مورد بیان شده است، یعنی پیامبران آمده‌اند تا در تزکیه انسان‌ها کوشش کنند و ضمن تفسیر قرآن به مردم حکمت بیاموزند.

بنابراین، حکمت غیر از تزکیه است، تزکیه مقدمه برای حکمت است. اگر به کسی حکمت عنایت بشود خیر کثیری به او داده شده است.

وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً. [۴۱۹]

و به لقمان این حکمت داده شده است:

وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ.[۴۲۰]

یکی از فروعات و شاخه‌ها و آثار حکمت، معرفت نفس است، که انسان خویشتن را خوب بشناسد و از خود بپرسد من کیستم؟

چیستم، محاسبه نفس کند. محاسبه نفس یکی از موضوعاتی است که در روایات هم آمده است.

باید شناخت و معرفت حاصل کرد که ما چیستیم، کجا هستیم، چه کاره‌ایم، می‌فهمم، فهمیدن من چیست؟ این فهمیدن من از کجا آمده، می‌شنوم، شنود من چیست؟ این شنود را چه کسی داده است، چگونه می‌شنوم، از کجا آمده‌ام، این من کجاست، کیست، آیا برای همیشه هست؟ اگر برای همیشه هست چرا؟ اگر برای همیشه هست چگونه باید باشد؟ درباره نفس هزاران سؤال پیش می‌آید.

انسان با غیر انسان فرقش چیست؟

یکی از بهترین راه‌هایی که انسان می‌تواند راه علم و بینش، نجات، حکمت و معرفت را روبروی خود بگشاید «سؤال» است. از خودش سؤال کند. در بحث مناظره هم یکی از بهترین راه‌ها سؤال است. شما توجه می‌فرمایید که خداوند در قرآن بسیاری از معارف بلند را به صورت سؤال مطرح کرده است. جوابش را از ما و از فطرت ما می‌خواهد. چون قرآن مطابق با فطرت است: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً. [۴۲۱] گمان می‌کنید که ما شما را عبث بازیچه و بیهوده خلق کردیم؟

جواب اینها چیست، جواب ندارد؟ در آیات دیگر مسائل مختلفی هست که به صورت سؤال است. جواب را به عهده عقل و فطرت گذاشته، آدم حکیم، عاقل خویشتن‌شناس، آدمی که خودشناسی پیدا کرده، روان‌شناسی صحیحی پیدا کرده، برای او جوابش روشن است و جواب می‌دهد، قسمتی از سئوال‌ها چنین است:

أَ فِی اللَّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ [۴۲۲]

أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْ‌ءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ. [۴۲۳]

آیا درباره خدای خالق شکّی وجود دارد؟ آیا اینها خیال می‌کنند خودشان، خودشان را خلق کرده‌اند؟ آیا شما بدون علت، بدون مبدا و خالق، خلق شده‌اید؟

یا خودتان، خودتان را، خلق کرده‌اید؟ کسی که عاقل است می‌خواهد خود را بشناسد سؤال از خود می‌کند.

قرآن سؤال‌هایی از ما می‌کند سؤال‌ها تکان‌دهنده و هشدار دهنده است. آیا انسان واقعا نباید از خودش سؤال کند که من از کجا آمده‌ام؟ من خودم که خودم را خلق نکردم؛ خودبخود هم که خلق نشدم بدون علت که نمی‌شود؛ پس علت کیست؟ کجاست؟

چرا مرا خلق کرده است؟

أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ شَهِیدٌ. [۴۲۴]

در شناخت خداوند این برای شما کافی نیست که خداوند بر همه شاهد و در همه مشهود است؟ کجا هست که خدا نیست؟ کجا را شما می‌نگرید که خدا را نمی‌بینید؟ امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود:

«ما رأیت شیئا إلّا و رأیت اللّه قبله». [۴۲۵]

یعنی، هیچ چیزی را من ندیدم مگر که خدا را قبل از آن دیدم. کجا هست که خدا نیست؟ از این قبیل سؤال‌های هشداردهنده، بیدارگر زیاد است.

به‌هرحال یکی از راه‌هایی که انسان را به معرفت نفس، حکمت، نورانیت و بینش خاصی که بتواند حقایق عالم را تا حدی خوب بشناسد، می‌رساند سؤال است.

خودشناسی هم از راه سؤال قابل کشف و حصول است، قرآن هم از این راه می‌خواهد ما را بیدار کند، و جواب را هم بر عهده ما گذاشته، و از ما و از فطرت پاک ما که همه این سؤالها را جواب می‌دهد و دقیق هم جواب می‌دهد خواسته است. همه اینها شاخه‌هایی از حکمت‌اند. وقتی انسان به نفس خودش برگردد می‌فهمد این نفس گاهی سرکش است، گاهی رام است، گاه پشیمان و گاه نورانی است: إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی. [۴۲۶]

نفس سرکش است، انسان را همیشه به سوی رذالت، جنگ، خودبینی، غرور و خودبزرگ‌بینی دعوت می‌کند، همیشه می‌خواهد انسان را به بیراهه بکشد.

همیشه نفس می‌خواهد انسان را غافل نگهدارد، این نفس اماره است، انسان نباید غفلت کند و عنان اختیار را به دست نفس اماره بسپارد، انسان باید همیشه تسلیم خدا و در پناه خدا باشد، در نهایت اگر انسان بخواهد به جایی هم برسد باید تسلیم باشد، و اگر به مقام تسلیم رسیدیم به همه جا رسیده‌ایم و اسلام جز تسلیم چیز دیگری نیست. «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ». [۴۲۷]

همه این عبادت‌ها، ذکرها و دعاها برای این است که آن حالت تسلیم در ما بوجود آید، وقتی ما در مقابل خداوند تسلیم شدیم و به حق رسیدیم، همه تاریکی‌ها را کنار گذاشته‌ایم، در مقابل غیر خدا هرگز تسلیم نخواهیم شد.

نفسی که همیشه سرکش است مشابه قلب مختوم است، قلبی که مهر گمراهی به آن خورده است هرگز راه هدایت را نمی‌یابد.

نشانه‌های هدایت و آیات هدایت‌گر قرآن و تذکر و نصیحت هم اثر منفی خواهد داشت:

وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً. [۴۲۸]

در مباحث گذشته بیان شد که قرآن کتاب هدایت برای همه انسان‌هاست ولی نسبت به کسانی که در آنها زمینه تأثیر وجود دارد، اثر می‌گذارد؛ ولی در کسانی که قلب مختوم دارند و روزنه‌ای باقی نگذاشتند که نور به آن قلب بتابد تأثیری نخواهد گذاشت.

خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ. [۴۲۹]

چنین شخصی کور است:

وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی [۴۳۰]

کسی که در این دنیا کور باشد در آخرت هم کور خواهد بود.

در آیات دیگر می‌فرماید:

وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً* قالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیاتُنا فَنَسِیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسی [۴۳۱]

اینها که در آخرت کور هستند می‌گویند خدایا ما که در دنیا کور نبودیم، جواب می‌آید شما کور بودید حقایق را نمی‌دیدید، آن بینش و بصیرتی که شایسته انسان است این چشم ظاهری و چشم سر نیست، بلکه چشم دل و بصریت باطن است:

لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها.[۴۳۲]

قلب دارد، نمی‌فهمد، زیرا که یاد و ذکر خدا در آن نیست، و به طور کلی غفلت بر آن غلبه کرده روزنه نور را بسته، نور هم که به آن بتابد بدتر می‌شود:

فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً [۴۳۳]

وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً. [۴۳۴]

پیامبر هم اگر بر این آدم‌ها قرآن بخواند اثری نخواهد داشت، تا چه رسد به دیگران، قساوت، قلب اینها را گرفته است، اگر بر ایشان استغفار کنی یا نکنی مساوی است، تأثیری ندارد، زیرا که قلبشان زنگار زده است:

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً.[۴۳۵]

مثل سنگ است و یا از سنگ هم سخت‌تر.

نفس امّاره، قلب مختوم همه مثل هم هستند و خطرناک‌اند، نگذاریم نفس ما به این‌جا برسد، غفلت نباید کرد و هر انحرافی به سبب غفلت ماست هر چیزی می‌تواند سبب غفلت ما باشد، باید در هر لحظه مواظب و مراقب حال خویشتن باشیم که هیچ چیزی موجب غفلت ما نسبت به خداوند و رابطه ما با خداوند نشود. گاهی کارهای خیر هم موجب غفلت می‌شود.

اگر انسان توجه به خدا داشته باشد، نفسش به آنجا نمی‌رسد، نفسش می‌شود نفس لوامه، نفس بیدارگر، نفس هشداردهنده، نفسی که انسان را ملامت می‌کند، وجدانی که انسان را می‌خواهد بیدار کند، اگر اشتباه یا غفلت کرد، آن وجدان بیدار او را هشدار می‌دهد.

اگر می‌خواهید که نفس لوامه پیدا کنید، در شبانه‌روز یک وقتی را، خلوت کنید، به ویژه در شب خلوت کردن بسیار مفید است، و در آن خلوتگاه به خودتان فکر کنید آن وقت معلوم می‌شود که نفس لوامه چگونه مانع از وساوس شیطان می‌شود:

وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی [۴۳۶] این همان نفس لوامه است، کسی که از خدا ترس و خشیت دارد، نفس خودش را از هوس‌ها بازمی‌دارد. این پیرو همان سؤال‌هایی است که در خلوت شب انسان از خود باید بکند، همان‌طور که قرآن این سؤال‌های دلنشین را می‌کند، خودت هم از خودت سؤال کن چه کردم؟ چه دیدم؟ چه شنیدم؟ چه خواندم؟ چه اظهارنظر کردم؟ چه نوشتم با چه کسی روبرو شدم چه ...؟

در این صورت عنایت خداوند شامل حال انسان می‌شود و روزبه‌روز بیدارتر می‌شود:

لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ* وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ. [۴۳۷]

البته، در این حال و مقام، انسان نباید توقف کند، و لو اینکه به این مقام رسیدن، مقام بلندی است و خداوند به انسان توفیق عنایت کند که به این مقام برسد که همیشه وجدان بیدارگر داشته باشد، و لیکن بالاتر از این هم هست و راه ادامه دارد، یک مقام بالاتر که برای ما، فوق مقامات است نفس مطمئنه است. نفس که آرامش پیدا کرد، مطمئنه می‌شود. این نفس مطمئنه پس از همه مراحل است.

این مقام خوبی است که انسان وجدان بیدارگری داشته باشد، و لیکن بیشتر باید خود را تربیت و تزکیه کرد تا به مرحله‌ای رسید که همیشه به یاد خدا بود.

یاد خداست که مایه آرامش دل‌هاست. غایت و هدف از همه عبادات ما، ذکر خداست، ذکر و یاد خدا مقام بلندی است و خیلی هم لذت بخش است.

دعای کمیل که شب‌های جمعه خوانده می‌شود کلمه به کلمه این دعا معارف بلندی است، در این دعا و در دعاهای دیگر چند فقره راجع به ذکر است و آن اینکه از خدا می‌خواهیم که ما را با ذکر خود مأنوس کرده و حلاوت دعا را به ما عنایت کند تا لذت ذکر خدا را بچشیم.

«و ان تلهمنی ذکرک، و اجعل لسانی بذکرک لهجا و قلبی بحبّک متیّما»[۴۳۸]

«الهی فالهمنا ذکرک فی الخلاء و الملاء و اللّیل و النّهار، و الإعلان و الإسرار، و فی السّرّاء و الضّرّاء، و آنسنا بالذّکر الخفیّ». [۴۳۹] «الهی و الهمنی و لها بذکرک الی ذکرک». [۴۴۰]

«و استغفرک من کلّ لذّة بغیر ذکرک». [۴۴۱]

حتی نماز هم برای ذکر است و هدف نهائی از عبادات ذکر و قرب او است.

وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی [۴۴۲]

نماز برای یاد خداست، نماز می‌خوانیم که از غفلت نجات پیدا کنیم. ایمان برای این است که از غفلت از خدا نجات پیدا کنیم.

حضرت امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود:

«العلم حیاة و الإیمان نجاة». [۴۴۳]

در دعای عرفه هست که:

«الهی ارزقنی حلاوة ذکرک». [۴۴۴]

از طریق نماز و دعاست که ذکر خدا در دلها جای می‌گیرد. یعنی، انسان باید عادت کند که همیشه در حضور خدا باشد؛ وقتی که همیشه در حضور خدا شد، نفس مطمئنه بدست می‌آید که:

أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ [۴۴۵]

این قلب مطمئن همان نفس مطمئن است.

یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً. [۴۴۶]

ما همیشه دعوت به ذکر شدیم خداوند مهربان ما را در هر حال دعوت به ذکر کرده و از غفلت بر حذر کرده و نسبت به آن هشدار داده:

وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ

وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلِینَ[۴۴۷]

خدای خودت را، همیشه به یاد داشته باش، غافل مباش، به یاد خدا بودن شب و روز هم ندارد همیشه به یاد خدا باید بود.

یاد خدا، ذکر خدا، با داد و فریاد نمی‌شود، بلکه با متانت و وقار و آرامش باید باشد ذکر و عبادت و تسبیح، با شعار و اذان و تبلیغ تفاوت دارد.

وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ [۴۴۸]

شعائر اسلامی همیشه باید در جامعه با عظمت و شکوه خاصّی مطرح باشند و این خود از مظاهر أسباب تقوا است، اذان را باید بلند گفت، نماز جمعه که مثلا یکی از شعائر اسلامی است باید با شرایط صحیح و با شکوه اقامه شود، اینها که جنبه علامت برای وجود اسلام دارند باید آشکار انجام بگیرد.

ولی ذکر خدا غیر از آن است، ذکر خدا باید در دل و خلوت باشد

وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً

آن هم با خضوع و خشوع و با حالت تضرع باید باشد.

اگر کسی تسبیحی در دست گیرد لا اله الا الله بگوید عیبی ندارد و مطلوب هم است، ولی راه ذکر حقیقی این نیست، ذکر هم فقط این نیست که با زبان گفته شود، با زبان گفتن خودش مقدمه و وسیله است که انسان عادت کند، قلبش، نفس و دلش آشنا با این أذکار بشود، چون اولیا و انبیا با زبان هم که لا اله الا الله نگویند تمام وجودشان سبحان الله است.

غفلت از خدا موجب غفلت از نفس می‌شود

وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ [۴۴۹]

از آنها نباشید که خدا را فراموش می‌کنند که موجب فراموشی خویشتنشان می‌گردند، این افراد از خدا و نفس شناخت ندارند، و از خدا غافل‌اند. این موجب می‌شود که از خویشتن هم غافل شوند، اینها که به الله معرفت پیدا نکردند، خدا را فراموش کردند توجه به خویشتن را هم از دست می‌دهند؛ یعنی آن نفس شایسته انسان در اینها نیست، نفس شایسته انسان آن است که نسبت به خودش تذکر داشته باشد، یعنی از خودش غفلت نداشته باشد که، کی هست و کجا هست و چه می‌کند و به کجا می‌رود و از کجا آمده است. معرفت نفس و معرفت خداوند پیدا کند، البته این غیر از آن آیه است:

قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ [۴۵۰]

اینها فقط همتشان این است که به نفسشان برسند این مرحله بدتری است، یعنی اینها گروهی هستند که آن نفس شایسته انسانی را از بین برده‌اند، و از خدا هم غافل‌اند. چون از خدا غافل‌اند از خویشتن انسانی خود هم غافل‌اند؛ همیشه دنبال خویشتن حیوانی‌اند، و دنبال خویشتن طبیعی هستند، بخورند و بخوابند، درس هم که می‌خوانند برای خوردن است برای خوابیدن است، درس می‌خواند که مسکن پیدا کند، درس می‌خواند که پول پیدا کند بخورد، همه چیزش برای خوردن و خوابیدن است، و تمام همّ و غمّش این است که این خویشتن حیوانی و خویشتن طبیعی تأمین شود.

وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ [۴۵۱]

یک عده‌ای هستند که مثل اینکه انسان نیستند، همان‌طور که سایر موجودات همّ و غمّشان این است که بالاخره شکمش پر شود و خواسته‌های حیوانیشان تأمین شود.

حیوانات غرایزی دارند می‌خواهند تأمین شوند، شکم دارند که باید پر شود.

گاهی گرگ است که غیر از شکم، یک درنده خویی هم دارد که خوشش می‌آید گوسفند را مثلا خفه کند، گرسنه هم نباشد برای خفه کردن وارد گله می‌شود و از خفه کردن و کشتن لذّت می‌برد، درنده‌خو است، درندگی غیر از درنده‌خوئی است.

شیر بزرگوار است و خیلی وقار و عزت نفس دارد. ما باید عزت نفس را از شیر یاد بگیریم، شیر تا گرسنه نباشد حمله نمی‌کند و دنبال آب و نان نمی‌رود.

این حالت بسیار مطلوبی است، در روایات هست تا گرسنه و تشنه نشدید سعی کنید چیزی نخورید؛ این سخن یعنی چه؟ بشنویم و رد شویم؟ به عمق و باطن مسئله باید پی برد. تشنگی و گرسنگی یک نوع مریضی است و دوای آن یک لیوان آب یا یک مقدار نان است. آیا دوا را انسان همیشه می‌خورد؟ شما حاضرید که در حال سلامتی شربت سینه بخورید؟ مسلّم حاضر نیستید، نان هم دوای درد گرسنگی است.

تا تشنه نشده‌ای آب نخور، از روی هوس، برای لذت، آب نخور، برای رفع تشنگی آب بخور، آن وقت می‌فهمی که نفس لوامه، یعنی چه، و این هم با یک روز و دو روز حاصل نمی‌شود باید کار کرد.

طبیعی است انسان باید آب و نان و غذا در حدی که رفع گرسنگی بشود باید بخورد، تا نیازهای مادی بدن رفع گردد، و به اصطلاح ویتامین‌های بدن تأمین شود و بدن سالم بماند، و لیکن یک عده این‌طور نیستند فقط به خویشتن طبیعی توجه دارند و خویشتن انسانی را فراموش کردند و به تعبیر دیگر، خدا را فراموش کردند و بعد خویشتن انسانی خود را فراموش کردند، ولی همین‌ها دنبال خویشتن حیوانی‌اند. این است که خداوند سبحان ما را همیشه به خویشتن شناسی و معرفت نفس دعوت می‌کند.

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ [۴۵۲]

هیچ وقت از نفس خودتان غفلت نکنید انسان موجودی ابدی است و باید به کمال برسد.

باید سیری در انفس کرد تا تزکیه نفس حاصل گردد. کسانی که همیشه دنبال خویشتن حیوانی و طبیعی‌اند، همان‌هایی هستند که اهل دنیا بوده و معرفت به حقایق، و توجه به حیات انسانی ندارند، در عالم حیوانات، یک حیوان کامل زنده‌ای هستند، ولی در عالم انسان‌ها مرده محسوب می‌شوند. این از ویژگی‌های اهل دنیاست، و از دنیا فقط خوردن و خوابیدن و شهوترانی و مردن را می‌فهمند و همیشه دنبال گمان هستند، یقین و علم ندارند. قرآن از قول اینها نقل می‌کند:

ما هِیَ إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما یُهْلِکُنا إِلَّا الدَّهْرُ. [۴۵۳]

برای انسان فقط همین زندگی دنیا است، به دنیا آمدیم بخوریم و مال دنیا جمع کنیم، و یا به جاه و مقام فکر می‌کنند.

اینها توجهی به عالم حقیقت ندارند، توجهی به واقعیت انسان ندارند، توجهی به حقایق الاهی و حقایق عالم ندارند می‌گویند: ما خود به خود به دنیا آمدیم تا بخوریم و بخوابیم و تمام شویم، و لیکن اساس فکر و عمل اینها روی یقین نیست، روی علم و معرفت نیست، اینها دنبال گمان و خیالات هستند.

وَ ما لَهُمْ بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ [۴۵۴]

آنها با ظن و گمان زندگی می‌کنند و در جهل مرکب‌اند، و خیال می‌کنند که خوب عمل می‌کنند.

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا* الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً [۴۵۵]

آیا خبر بدهم به تو از کسانی که در خسران‌اند، اینها کسانی هستند که سعیشان در دنیا فقط برای دنیاست و اینها همیشه بر این گمانند که کارهایشان کار نیکی است.

وَ إِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ [۴۵۶]

شیطان عمل اینها را در مقابل چشم اینها زیبا جلوه می‌دهد و اینها فکر می‌کنند کار خوبی می‌کنند.

ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ [۴۵۷]

اینها از آگاهی و شناخت و معرفت همین‌قدر برخوردارند پیرو ظن و گمانند و معلوم است که گمان و گمان‌گرا از حق و حقیقت بی‌نصیب خواهد بود.

فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیاةَ الدُّنْیا [۴۵۸]

وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً. [۴۵۹] در روایت هست که «العلم حیاة» اینها حیات انسانی ندارند، اینها پیرو گمان و خیال هستند ظن و گمان هم که از حق و حقیقت و حقایق چیزی به دست آدم نمی‌دهد.

إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً.[۴۶۰]

بنابراین، اینان را که از ذکر خدا غافل‌اند رها کن، اینها غیر از دنیا چیزی را اراده نکرده و نمی‌خواهند، نتیجه کار و هدف اینها همین است.

إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ یَضِلُّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ [۴۶۱]

آن وقت در مقابل اینها، آدم‌های خدایی که خداوند به آنان عنایت دارد و توفیق می‌دهد در اثر همان ذکرها، تزکیه‌ها، محاسبه نفس‌ها سؤال‌ها از نفس، غافل نشدن‌ها، خداوند انسان را توفیق می‌دهد که:

حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ [۴۶۲]

خداوند دوست داشت برای شما ایمان را، و ایمان را در مقابل قلب شما زینت داد، یعنی آن گروه‌گروه شیطان‌اند و این گروه گروه رحمان هستند، آن راه شیطان و این راه رحمان است، اثرش هم این است که وقتی با آنها از خدا صحبت می‌کنی مشمئز می‌شوند:

وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ. [۴۶۳] و در مقابل این، در سوره انفال است که:

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً [۴۶۴]

هرچه پیش اینها از خدا و تزکیه صحبت می‌شود، نشاط پیدا می‌کنند و وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ* قلبشان نشاط پیدا می‌کند و یک حالت بلند عرفانی پیدا می‌کنند.

این است که اینان حلاوت ذکر خدا را احساس می‌کنند، وقتی آیات الاهی برای اینها خوانده می‌شود ایمانشان زیاد می‌شود، و لیکن آن عده:

وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً [۴۶۵]

خداوند ان شاء الله توفیق معرفت نفس را عطا کند و از خودمان غافل نباشیم.


پانویس

  1. مراد از خلق در این‌جا معنای لغوی آن است و به معنای مردم نیست.
  2. سوره قلم، آیه ۴.
  3. سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
  4. سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
  5. سوره نور، آیه ۴۵.
  6. سوره حدید، آیه ۳.
  7. سوره فصّلت، آیه ۵۴.
  8. سوره هود، آیه ۱۱۲.
  9. سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
  10. سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
  11. سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
  12. سوره فتح، آیه ۲۹.
  13. سوره آل عمران، آیه ۱۶۴.
  14. مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۱۸۷.
  15. سوره هود، آیه ۷ و سوره ملک، آیه ۲.
  16. سوره احزاب، آیه ۴۱.
  17. سوره اعراف، آیه ۱۷۹.
  18. بحار الانوار، ج ۴۶، ص ۲۱۶، حدیث ۶ و ج ۹۹، ص ۲۵۸، حدیث ۳۶.
  19. سوره طه، آیه ۱۲۶- ۱۲۴.
  20. سوره اسراء، آیه ۷۲.
  21. سوره مدثر، آیه ۳۸.
  22. سوره هود، آیه ۱۱۲.
  23. اصول کافی، ج ۲، ص ۷۶، حدیث ۷، باب الطاعة و التقوا.
  24. همان.
  25. . رجال کشّی، شماره ۳۷۰، ص ۴۲۹.
  26. اصول کافی، ج ۲، ص ۷۶، حدیث ۷.
  27. اصول کافی، ج ۲، ص ۷۶، حدیث ۷.
  28. سوره حجرات، آیه ۱۳.
  29. سوره مائده، آیه ۲۷
  30. سوره بقره، آیه ۲.
  31. سوره واقعه، آیه ۷۹.
  32. سوره طلاق، آیه ۲.
  33. سوره انفال، آیه ۲۹.
  34. بحار الانوار، ج ۶۹، ص ۴۰۶، حدیث ۱۱۴.
  35. سوره بقره، آیه ۲۰.
  36. سوره حدید، آیه ۴.
  37. بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۱۳۹، حدیث ۶.
  38. بحار الانوار، ج ۶۹، ص ۴۰۶، حدیث ۱۱۴.
  39. سوره بقره، آیه ۱۹۴.
  40. سوره انبیاء، آیه ۳۰.
  41. سوره بقره، آیه ۷.
  42. سوره بقره، آیه ۱۰.
  43. سوره بقره، آیه ۶.
  44. سوره اسراء، آیه ۸۲.
  45. سوره بقره، آیه ۱۰.
  46. سوره بقره، آیه ۱۰.
  47. سوره بقره، آیه ۷.
  48. سوره بقره، آیه ۱۸۵.
  49. سوره انبیاء، آیه ۱۰۷.
  50. سوره بقره، آیه ۲.
  51. سوره توبه، آیه ۴.
  52. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۲۸، حدیث ۱.
  53. سوره احزاب، آیه ۷۲.
  54. سوره حشر، آیه ۲۱.
  55. سوره رعد، آیه ۱۱.
  56. سوره محمد، آیه ۱۰.
  57. سوره انفال، آیه ۵۳.
  58. سوره رعد، آیه ۱۱.
  59. سوره اسراء، آیه ۳۶.
  60. سوره شمس، آیه ۸.
  61. سوره الشمس، آیه ۷ و ۸.
  62. سوره الانسان، آیه ۳.
  63. مفضل یکی از بزرگان اصحاب امام صادق علیه السّلام و صاحب کتاب توحید مفضّل است، جناب مفضّل در آن کتاب حدیثی بسیار مفصّل درباره توحید و نشانه‌های آن، از طریق سیر آفاقی، از امام صادق علیه السّلام نقل کرده است.
  64. عن مفضّل بن عمر قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیه السّلام، فذکرنا الأعمال فقلت أنّا: ما أضعف عملی، فقال: «مه، استغفر اللّه»، ثمّ قال لی: «إنّ قلیل العمل مع التّقوی خیر من کثیر العمل بلا تقوی». اصول کافی، ج ۲، ص ۷۶، حدیث ۷، باب الطاعة و التقوا.
  65. سوره مائده، آیه ۲۷.
  66. عن الصادق علیه السّلام قال: «من أخرجه اللّه من ذلّ المعصیة إلی عزّ التقوی، أغناه اللّه بلا مال، و أعزّه بلا عشیرة، و آنسه بلا بشر». بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۲۸۹، حدیث ۲۲. و نیز امام حسن مجتبی فرمود: «إذا أردت عزّا بلا عشیرة، و هیبة بلا سلطان، فاخرج من ذلّ معصیة اللّه إلی عزّ طاعة اللّه عزّ و جلّ». بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۱۳۹، حدیث ۶.
  67. کسی از امام حسین و یا از امام زین العابدین علیهما السّلام درخواست موعظه کرد: «أنا رجل عاص و لا اصبر عن المعصیة، فعظنی بموعظة»، گفت: مردی هستم گناهکار و در برابر گناه و معصیت صبر و استقامت و مقاومت ندارم. مرا موعظه کنید. امام علیه السّلام فرمود: «إفعل خمسة أشیاء و اذنب ما شئت، فأوّل ذلک: لا تأکل رزق اللّه و أذنب ما شئت، و الثّانی: أخرج من ولایة اللّه و اذنب ما شئت، و الثّالث: أطلب موضعا لا یراک اللّه و اذنب ما شئت، و الرّابع: إذا جاء ملک الموت لیقبض روحک فادفعه عن نفسک و اذنب ما شئت، و الخامس: اذا أدخلک مالک فی النّار فلا تدخل فی النّار و اذنب ما شئت». بحار الأنوار، ج ۷۸، ص ۱۲۶، ح ۷.
  68. از امام کاظم موسی بن جعفر علیه السّلام سئوال شد: الکبائر تخرج من الایمان؟ فقال: «نعم و ما دون الکبائر، قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: لا یزنی الزّانی و هو مؤمن، و لا یسرق سارق و هو مؤمن، و لا یسرق سارق و هو مؤمن». اصول کافی، ج ۲، ص ۲۸۴، باب الکبائر حدیث ۲۱ و ۱۶.
  69. عن أبی عبد اللّه الصادق علیه السّلام قال: «من زهّد فی الدنیا أثبت اللّه الحکمة فی قلبه، و أنطق بها لسانه و بصره عیوب الدنیا داءها و دواءها، و أخرجه من الدنیا سالما إلی دار السّلام». اصول کافی، ج ۲، ص ۱۲۸، باب ذمّ الدنیا و الزهد فیها حدیث ۱.
  70. دار السلام یکی از نام‌های قیامت و یا بهشت است.
  71. آیه اول: سوره احزاب، آیه ۷۲: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا»
  72. آیه دوم: سوره حشر، آیه ۲۱: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ».
  73. سوره نور، آیه ۵۲.
  74. قال الصادق علیه السّلام: «خف اللّه کأنّک تراه، و إن کنت لا تراه فإنّه یراک، فإن کنت تری أنّه لا یراک فقد کفرت، و إن کنت تعلم أنّه یراک ثمّ برزت له بالمعصیة فقد جعلته من أهون النّاظرین علیک». اصول کافی، ج ۲، باب الخوف و الرجاء، ص ۶۷، حدیث ۲.
  75. قال الصادق علیه السّلام: ألمؤمن بین مخافتین: ذنب قد مضی لا یدری ما صنع اللّه فیه، و عمر قد بقی لا یدری ما
  76. سوره بقره، آیه ۲۵۶. «فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لَا انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ».
  77. سوره النحل (۱۶)، آیه (۳۶).
  78. سوره بقره، آیه ۲۱.
  79. سوره بقره، آیه ۲۲.
  80. سوره بقره، آیه ۲۱- ۲۲.
  81. این حدیث از پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و از امام صادق و از امام عسگری علیهما السّلام نقل شده است: «الشرک فی النّاس أخفی من دبیب النّمل علی المسح الأسود فی اللّیلة المظلمة». (خصال باب الثلاثة، حدیث ۱۵۱، تحف العقول، ص ۴۸۷)
  82. قال أمیر المؤمنین علی علیه السّلام: «إنّ قوما عبدوا اللّه رغبة فتلک عبادة التّجار، و إنّ قوما عبدوا اللّه رهبة فتلک عبادة العبید، و إنّ قوما عبدوا اللّه شکرا فتلک عبادة الأحرار» نهج البلاغه، فیض حکمة ۲۲۹ و صبحی ۲۳۷.
  83. سوره توبه، آیه ۱۱۱.
  84. سوره زمر، آیه ۱۰.
  85. مثلا در سخنان بزرگان معروف است: «الدّنیا مزرعة الآخرة» و قرآن می‌فرماید: وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی سوره بقره، آیه ۱۹۷. و نیز در قرآن آمده است: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ. سوره نحل، آیه ۹۶.
  86. از حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است: «الدّنیا حرام علی أهل الآخرة، و الآخرة حرام علی أهل الدّنیا، و هما معا حرامان علی أهل اللّه». «عوالی اللئالی، ج ۴، ص ۱۱۹، حدیث ۱۹۰ و الجامع الصغیر، ج ۱، ص ۶۵۶، حدیث ۴۲۶۹.
  87. قال الامام الباقر علیه السّلام: «إنّ النّاس یعبدون للّه عزّ و جلّ علی ثلاثة أوجه، فطبقة یعبدونه رغبة فی ثوابه فتلک عبادة الحرصاء و هو الطمع، و آخرون یعبدونه فرقا من النّار فتلک عبادة العبید و هی الرّهبة، و لکنّی أعبده حبّا له عزّ و جلّ فتلک عبادة الکرام و هو الأمن». خصال باب الثلاثه، ص ۱۸۸، حدیث ۲۵۹.
  88. سوره قمر، آیه ۵۵.
  89. سوره بقره، آیه ۱۵۶.
  90. . قال امیر المؤمنین علی علیه السّلام: «إنّ قولنا: «إنّا للّه» إقرار علی أنفسنا بالملک، و قولنا: «و إنّا إلیه راجعون» إقرار علی أنفسنا بالهلک». نهج البلاغه، فیض حکمة ۹۵ و صبحی ۹۹.
  91. سوره اعراف، آیه ۱۸۸.
  92. سوره انفال، آیه ۷۴.
  93. سوره عنکبوت، آیه ۶۹.
  94. قال الکاظم علیه السّلام: «إنّ العاقل رضی بالدون من الدّنیا مع الحکمة، و لم یرض بالدون من الحکمة مع الدّنیا، فکذلک ربحت تجارتهم». اصول کافی، ج ۱ (العقل و الجهل)، ص ۱۷، حدیث ۱۲.
  95. سوره بقره، آیه ۲۶۹.
  96. سوره رعد، آیه ۲۸.
  97. سوره فاطر، آیه ۸.
  98. سوره انعام، آیه ۴۳.
  99. قال امیر المؤمنین علی علیه السّلام: «نبّه بالتفکّر قلبک». اصول کافی، ج ۲، باب التفکر، ص ۵۴، حدیث ۱.
  100. دو آیه به عنوان نمونه ذکر می‌کنیم: الف: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ. سوره آل عمران، آیه ۱۹۱- ۱۹۰. ب: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ». سوره انفال، آیه ۲۲.
  101. تفکّر ساعة خیر من عبادة ستّین سنة». بحار الانوار، ج ۶۹، ص ۲۹۳.
  102. قال الکاظم موسی بن جعفر علیهما السّلام: «لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کلّ یوم فإن عمل حسنا استزاد اللّه، و إن عمل سیّئا استغفر اللّه منه و تاب إلیه». اصول کافی، ج ۲، باب محاسبة العمل، حدیث ۲، ص ۴۵۳.
  103. «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» سوره فصّلت آیه ۵۳. و آیه: «خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ، «إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ». سوره نحل، آیه ۴- ۱۱. و آیه: «فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ، خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ، یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ». سوره طارق، آیه ۵- ۷. و آیه: «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلًا وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» سوره غافر، آیه ۶۷.
  104. کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ سوره ص، آیه ۲۹.
  105. «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ». سوره مزّمل، آیه ۲۰.
  106. قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: «ثم یقال له: إقرأ و ارقه، فکلّما قرء آیة صعد درجة». اصول کافی، ج ۲، باب فضل حامل القرآن، حدیث ۳، ص ۶۰۳. و قال الامام موسی بن جعفر علیهما السّلام: فإنّ درجات الجنّة علی قدر آیات القرآن، یقال له: إقرأ و ارق، فیقرأ ثمّ یرقی». همان، حدیث ۱۰، ص ۶۰۶.
  107. سوره اعراف، آیه ۲۰۴.
  108. ألصّبر صبران: صبر علی البلاء حسن جمیل، و أفضل الصّبرین الورع عن المحارم. (اصول کافی، ج ۲، باب الصبر، ص ۹۱، حدیث ۱۴).
  109. سوره مؤمنون، آیه ۳.
  110. سوره قصص، آیه ۵۵.
  111. سوره مؤمنون، آیه ۳.
  112. بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۱۳۳، حدیث ۴۳.
  113. سوره غافر، آیه ۶۰.
  114. سوره بقره، آیه ۲۶۹.
  115. سوره بقره، آیه ۱۱۲.
  116. سوره حدید، آیه ۲۳.
  117. سوره لقمان، آیه ۲۲.
  118. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۲۵، حدیث ۵. و بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۹۵، حدیث ۵۷، ۵۸.
  119. سوره ممتحنه، آیه ۴:
  120. سوره احزاب، آیه ۲۱
  121. سوره بقره، آیه ۱۴۳.
  122. سوره حدید، آیه ۲۵.
  123. سوره المدثّر، آیه ۳۸.
  124. غرر الحکم آمدی باب راء، حدیث ۵۲۵۹.
  125. اصول کافی، ج ۲، باب حسن الخلق، ص ۱۰۱، حدیث ۱۲.
  126. بحار الانوار، ج ۷۱، ص ۳۹۴، حدیث ۶۳.
  127. سوره مؤمنون، آیه ۱۴.
  128. سوره إسراء، آیه ۷۰.
  129. سوره تین، آیه ۴.
  130. بحار الانوار، ج ۲، ص ۳۲، حدیث ۲۲.
  131. سوره روم، آیه ۳۰.
  132. سوره انعام، آیه ۷۰.
  133. سوره ابراهیم، آیه ۳.
  134. سوره یونس، آیه ۷.
  135. سوره اسراء، آیه ۴۴.
  136. سوره حدید، آیه ۱.
  137. سوره حشر، آیه ۱.
  138. سوره اسراء، آیه ۴۴.
  139. سوره مائده، آیه ۵۴.
  140. سوره الملک، آیه ۱۴.
  141. سوره توبه، آیه ۴.
  142. سوره توبه، آیه ۷.
  143. سوره حجرات، آیه ۱۳.
  144. سوره توبه، آیه ۷.
  145. سوره حدید، آیه ۴.
  146. اصول کافی، ج ۲، ص ۳۵۲، حدیث ۷، و تفسیر المحیط الاعظم، ج ۱، ص ۳۴۰ و ج ۳، ص ۱۱۹.
  147. تفسیر المحیط الاعظم، ج ۱، ص ۲۱۴ و ص ۴۴۱، و ج ۲، ص ۴۵۳.
  148. سوره احزاب، آیات ۷۰- ۷۱.
  149. سوره مائده، آیه ۲۷.
  150. سوره احزاب، آیه ۷۱.
  151. سوره طلاق، آیه ۳.
  152. سوره هود، آیه ۶.
  153. مفاتیح الجنان، دعای مکارم الاخلاق.
  154. سوره طلاق، آیات ۲- ۳.
  155. سوره مریم، آیه ۷۲.
  156. سوره آل عمران، آیه ۱۳۲.
  157. سوره آل عمران، آیه ۱۲۰.
  158. سوره آل عمران، آیه ۱۸۶.
  159. سوره یونس، آیات ۶۳- ۶۴.
  160. مثنوی هفت اورنگ (سبحة الابرار)، ج ۱، ص ۶۴۴، نشر میراث مکتوب.
  161. سوره طارق، آیه ۹.
  162. سوره غافر، آیه ۱۹.
  163. سوره ق آیه ۱۶.
  164. سوره حدید، آیه ۳.
  165. اصول کافی، ج ۲، ص ۶۷، حدیث ۲.
  166. بحار الانوار، ج ۴۶، ص ۱۳۴، حدیث ۲۵ و ج ۴۰، ص ۱۵۳، حدیث ۵۴.
  167. سوره زمر، آیه ۴۲.
  168. سوره انسان، آیه ۲۱.
  169. اصول کافی، ج، ص ۲۴۰- ۲۴۱، حدیث ۵- ۲.
  170. سوره نور، آیه ۵۲.
  171. سوره مائده، آیه ۲۷.
  172. سوره طه، آیه ۱۴.
  173. «الصلاة معراج المؤمن»، بحار الانوار، ج ۸۲، ص ۳۰۳ و ج ۸۴، ص ۲۵۵.
  174. «الصلاة قربان کلّ تقیّ»، نهج البلاغه، فیض حکمة ۱۳۱ و صبحی ۱۳۶، و عیون اخبار الرضا علیه السّلام، ج ۲، ص ۷، حدیث ۱۶.
  175. سوره عنکبوت، آیه ۴۵.
  176. سوره إسراء، آیه ۸۲.
  177. سوره ماعون، آیه ۴- ۵.
  178. سوره نور، آیه ۵۲.
  179. سوره نور، آیه ۵۱.
  180. سوره فاطر، آیه ۱۰.
  181. اصول کافی، ج ۲، باب محاسبة العمل، حدیث ۲.
  182. مصباح الشریعة، باب ۴۱.
  183. مصباح الشریعة، باب ۲۷.
  184. همان
  185. بحار الانوار، ج ۲، ص ۴۸، حدیث ۶ و اصول کافی، ج ۲، ص ۱۱۳، حدیث ۱.
  186. بحار الانوار، ج ۲، ص ۴۸، حدیث ۶ و اصول کافی، ج ۲، ص ۱۱۳، حدیث ۱.
  187. سوره شعرا، آیه ۸۹.
  188. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۶، حدیث ۵.
  189. سوره مائده، آیه ۵۴.
  190. تفسیر المحیط الاعظم، ج ۱، ص ۳۲۴.
  191. سوره انعام، آیه ۷۶.
  192. خصال باب الثلاثه، ص ۱۸۸، حدیث ۲۵۹.
  193. اصول کافی، ج ۲، باب العبادة، ص ۸۳، حدیث ۳.
  194. نهج البلاغه، فیض حکمت ۲۲۹ و صبحی ۲۳۷.
  195. سوره حدید، آیه ۴.
  196. سوره طه، آیه ۱۴.
  197. بحار الانوار، ج ۹۲، ص ۲۶۷، حدیث ۱۶.
  198. اصول کافی، ج ۲، ص ۵۹۸، حدیث ۲، باب فضل القرآن، و ص ۲۱۶، حدیث ۲ از باب سلامة الدین.
  199. بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۲۱، حدیث ۶.
  200. سوره النجم، آیه ۴۲.
  201. سوره طلاق، آیه ۲- ۳.
  202. سوره احزاب، آیه ۲۱.
  203. سوره انعام، آیه ۷۹.
  204. سوره فجر، آیه ۲۷- ۲۸.
  205. سوره فصّلت، آیه ۵۳.
  206. بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۲۱، حدیث ۶.
  207. مصباح الشریعة، باب ۴۱.
  208. مفاتیح الجنان.
  209. بحار الأنوار، ج ۷۷، ص ۲۲.
  210. بحار الانوار، ج ۷۸، ص ۱۸۹، حدیث ۴۴، و نیز از حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است: من عمل بما یعلم ورّثه اللّه علم ما لم یعلم، بحار الانوار، ج ۴۰، ص ۱۲۸.
  211. سوره تغابن، آیه ۱۱.
  212. سوره انفال، آیه ۲۹.
  213. اصول کافی، ج ۱، کتاب العقل و الجهل، ص ۲۳، حدیث ۱۵.
  214. بحار الانوار، ج ۲۲، ص ۳۲۶، حدیث ۲۸.
  215. نهج البلاغه صبحی، خطبه ۱۹۳ و فیض ۱۸۴.
  216. سوره نحل، آیه ۱۲۸.
  217. نهج البلاغه، عبده خطبه شماره ۱۸۶ و صبحی ۱۹۳ و فیض ۱۸۴.
  218. امام صادق علیه السّلام: «التقوی: «أن لا یفقدک اللّه حیث أمرک، و لا یراک حیث نهاک». بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۸۵، حدیث ۸. و نیز از امام صادق علیه السّلام معنای مروّت را سئوال کردند، فرمود: (أن) لا یراک اللّه حیث نهاک، و لا یفقدک من حیث أمرک». تحف العقول، ص ۳۵۹.
  219. امّا آیات از قبیل: وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ، سوره مؤمنون، آیه ۳. و: إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ، سوره قصص، آیه ۵۵. و: وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً، سوره فرقان، آیه ۷۲. و اما روایات مثل: أمیر المؤمنین علیه السّلام: «کلّ کلام لیس فیه ذکر فهو لغو». أمیر المؤمنین علیه السّلام: «تکلّم بما یعنیک و دع ما لا یعنیک». حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله: «من حسن اسلام المرء ترکه ما لا یعنیه». بحار الانوار، ج ۷۱، باب السکوت، حدیث ۱۰ و ۴ و ۲، ص ۲۷۴.
  220. «عجبت من عبد لا یدری أنّی راض عنه أم ساخط علیه و هو یضحک». بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۲۲.
  221. نهج البلاغه، خطبه همّام.
  222. سوره فجر، آیه ۲۷- ۲۸.
  223. سوره إسراء، آیه ۷۲.
  224. سوره بقره، آیه ۲
  225. سوره إسراء، آیه ۸۲.
  226. سوره بقره، آیه ۶.
  227. سوره إسراء، آیه ۸۲.
  228. سوره ص، آیه ۴۶.
  229. سوره ص، آیات ۸۲- ۸۳.
  230. سوره بقره، آیه ۷.
  231. سوره توبه، آیه ۸۷.
  232. سوره محمد، آیه ۲۴.
  233. سوره بقره، آیه ۸۱.
  234. سوره بقره، آیه ۸۱.
  235. سوره بقره، آیه ۶.
  236. سوره حشر، آیه ۹.
  237. سوره آل عمران، آیه ۹۲.
  238. سوره رعد، آیه ۱۶.
  239. سوره مریم، آیه ۳۰.
  240. سوره ص، آیه ۴۱.
  241. سوره ص، آیه ۴۴.
  242. سوره ص، آیه ۴۶.
  243. سوره ص، آیه ۴۸.
  244. سوره ص، آیه ۳۰.
  245. سوره اسراء، آیه ۱.
  246. سوره فرقان، آیه ۱.
  247. سوره نجم، آیه ۱۰.
  248. سوره ذاریات، آیه ۵۶.
  249. سوره ذاریات، آیه ۵۶.
  250. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۷، حدیث ۴.
  251. سوره فصلت، آیه ۵۳.
  252. سوره مومنون، آیه ۱۱۶.
  253. سوره یونس، آیه ۳۲.
  254. ألا کلّ شی‌ء ما خلا اللّه باطل‌و کلّ نعیم لا محالة زائل (از لبید شاعر معاصر رسول خدا)
  255. سوره بقره، آیه ۲۶.
  256. سوره قصص، آیه ۸۸.
  257. سوره حدید، آیه ۳.
  258. سوره ص، آیه ۲۶.
  259. سوره نساء، آیه ۱۰۵.
  260. سوره طلاق، آیه ۱.
  261. سوره لقمان، آیه ۱۳.
  262. سوره طلاق، آیه ۱.
  263. اصول کافی، ج ۲، ص ۱۷، حدیث ۴: «و اللّه ما عبد اللّه بشی‌ء أفضل من أداء حقّ المؤمن».
  264. بحار الانوار، ج ۷۴، ص ۲۲۲، حدیث ۵.
  265. بحار الانوار، ج ۷۴، ص ۲۲۳، حدیث ۸.
  266. بحار الانوار، ج ۶۸، باب حقوق الإخوان.
  267. خصال، أبواب خمسین، ج ۲، ص ۵۶۴، و تحف العقول، ص ۲۵۵ و بحار الانوار، ج ۷۴، ص ۲.
  268. سوره اسراء، آیه (۳۶).
  269. به این مطلب در سوره یس آیه (۶۵) اشاره شده است.
  270. سوره یس، آیه ۶۵.
  271. بحار الانوار، ج ۷۴، ص ۱۵۱، باب حق الجار، حدیث ۸.
  272. اصول کافی، ج ۱، ص ۱۱، حدیث ۳.
  273. سوره غافر، آیه ۶۰.
  274. سوره الرحمن، آیه ۲۹.
  275. بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۴۰۰، حدیث ۲۳.
  276. بحار الانوار، ج ۱، ص ۲۲۵.
  277. همان
  278. جامع الاسرار، ص ۵۱۳.
  279. این مضمون در روایات زیادی وارد شده است از جمله در کتاب اصول کافی، ج ۱، باب علم.
  280. سوره انبیاء، آیه ۳۰.
  281. الجامع الصغیر، ج ۲، ص ۱۹۲، حدیث ۵۷۱۱.
  282. سوره انفال، آیه ۳۴.
  283. سوره انفال، آیه ۳۴.
  284. سوره تغابن، آیه ۱۱.
  285. بحار الانوار، ج ۱، ص ۲۲۵.
  286. بحار الانوار، ج ۱، ص ۲۲۵.
  287. همان
  288. اصول کافی، ج ۱، ص ۱۱، حدیث ۳.
  289. سوره انسان، آیه ۲۱.
  290. سوره یوسف، آیه ۱۰۶.
  291. اصول کافی، ج ۱، ص ۲۰، حدیث ۱۴.
  292. سوره شمس، آیات (۷ و ۸).
  293. بحار الانوار، ج ۹۲، ص ۱۷۷، حدیث ۲.
  294. در دعای جوشن کبیر و در قرآن آمده است.
  295. سوره غافر، آیه ۶۰.
  296. سوره قصص، آیه ۵۶.
  297. سوره عنکبوت، آیه ۶۹.
  298. سوره انفال، آیه ۲۹.
  299. سوره هود، آیه ۶۱.
  300. سوره قدر، آیه ۱.
  301. بحار الانوار، ج ۹۲، ص ۲۶۷، حدیث ۱۶.
  302. اصول کافی، ج ۲، ص ۶۰۳، ح ۳، باب فضل حامل القرآن.
  303. بحار الانوار، ج ۹۲، ص ۹۱، حدیث ۳۷.
  304. مثنوی، نسخه قونیه، دفتر سوم، ص ۴۶۷، یادآوری این نکته لازم است که این ابیات شرح حدیث رسول اللّه است که فرمود: «للقرآن ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة البطن».
  305. سوره سجده، آیه ۷.
  306. سوره مؤمنون، آیه ۱۴.
  307. سوره زمر، آیه ۱۸.
  308. سوره زمر، آیه ۲۳.
  309. بحار الانوار، ج ۹۲، ص ۹۱، حدیث ۳۷.
  310. سوره فصلت، آیه ۳۳.
  311. وسائل الشیعة، ج ۴، ص ۸۲۶، حدیث ۱۲.
  312. سوره صف، آیه ۱.
  313. بحار الانوار، ج ۴۰، ص ۲۰۰، حدیث ۲.
  314. سوره بقره، آیه ۱۸۹.
  315. بحار الانوار، ج ۴۰، ص ۲۰۲، حدیث ۷.
  316. بحار الانوار، ج ۸، ص ۱۸۶، حدیث ۱۵۲.
  317. بحار الانوار، ج ۹۲، ص ۱۹۸، حدیث ۸.
  318. بحار الانوار، ج ۷، ص ۲۶۸، حدیث ۳۴.
  319. سوره مجادله، آیه ۱.
  320. سوره طه، آیه ۷۵.
  321. سوره آل عمران، آیه ۱۶۳.
  322. سوره نساء، آیه ۱۴۵
  323. سوره یس، آیات ۱ و ۲.
  324. سوره بقره، آیه ۲۶۹.
  325. سوره إسراء، آیه ۱۰۵.
  326. سوره إسراء، آیه ۹.
  327. سوره فصلّت، آیه (۴۲).
  328. سوره فصلت، آیه ۳۹.
  329. سوره اسراء، آیه ۳۹.
  330. بحار الانوار، ج ۴۰، ص ۲۰۰، حدیث ۲.
  331. سوره بقره، آیه ۹.
  332. سوره بقره، آیه ۵۷.
  333. سوره آل عمران، آیه ۱۱۷.
  334. سوره إسراء، آیه ۷.
  335. سوره بقره، آیه ۹.
  336. سوره مدثر، آیه ۳۸.
  337. سوره بقره، آیه ۱۹۳.
  338. همان
  339. سوره یوسف، آیه ۵۳.
  340. سوره بقره، آیه ۱۹۳.
  341. سوره شمس، آیه ۹.
  342. سوره اعلی، آیه ۱۴.
  343. سوره نازعات، آیه ۴۰.
  344. سوره حشر، آیه ۹.
  345. سوره بقره، آیه ۱۲۰.
  346. اصول کافی، ج ۱، ص ۱۶۹، حدیث ۳.
  347. اصول کافی، ج ۱، ص ۱۷۹، حدیث ۱۲.
  348. اصول کافی، ج ۱، ص ۱۷۹، حدیث ۱۰.
  349. سوره ابراهیم، آیه ۳۴ و سوره نمل، آیه ۱۸.
  350. سوره لقمان، آیه ۲۷.
  351. سوره قمر، آیه ۵۰.
  352. سوره یس، آیه ۸۲.
  353. سوره احزاب، آیه ۴.
  354. جامع الاخباری، ص ۵۱۸، حدیث ۱۴۶۸، و بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۲۵، حدیث ۲۷.
  355. سوره اعراف، آیه ۱۷۹.
  356. سوره شعرا، آیات ۱۹۴- ۱۹۳.
  357. سوره بقره، آیه ۱۹۳.
  358. همان
  359. سوره انفال، آیه ۲.
  360. تفسیر المحیط الأعظم، ج ۱، ص ۲۵۶.
  361. سوره رعد، آیه ۲۸.
  362. سوره طه، آیه ۱۴.
  363. سوره حجر، آیه ۹۹.
  364. سوره حدید، آیه ۲۷.
  365. مفاتیح الجنان.
  366. سوره زمر، آیه ۴۲.
  367. سوره مؤمنون، آیات ۹۹ و ۱۰۰.
  368. سوره‌هایی که با کلمات سبح لله یا یسبح لله ما فی السموات شروع می‌شود را مسبّحات می‌گویند مانند: (سوره حدید، سوره حشر، سوره صفّ، سوره تغابن، سوره اعلی، و سوره جمعه).
  369. سوره اعراف، آیه ۱۷۹.
  370. سوره آل عمران، آیه ۷۶.
  371. سوره بقره، آیه ۱۹.
  372. سوره توبه، آیه ۱۱۱.
  373. همان
  374. همان
  375. همان
  376. سوره زمر، آیه ۱۰.
  377. سوره مؤمنون، آیه ۱۱.
  378. مفاتیح الجنان مناجات شعبانیة، و بحار الانوار، ج ۹۴، ص ۹۸.
  379. سوره توبه، آیه ۱۱۱.
  380. سوره فرقان، آیه ۳.
  381. همان
  382. همان
  383. همان
  384. سوره نحل، آیه ۵۳.
  385. سوره بقره، آیه ۱۵۶.
  386. نهج البلاغه فیض کلمات قصار ۹۵ و صبحی ۹۹.
  387. سوره قصص، آیه ۸۸.
  388. سوره یونس، آیه ۴۹.
  389. سوره یونس، آیه ۳۱.
  390. سوره یونس، آیه ۳۱.
  391. همان
  392. سوره نمل، آیه ۶۲.
  393. سوره نساء، آیه ۱۳۹.
  394. سوره فجر، آیات ۲۸ و ۲۷.
  395. سوره بقره، آیه ۱۶۵.
  396. سوره بقره، آیه ۱۹۴.
  397. سوره حدید، آیه ۴.
  398. سوره بقره، آیه ۱۹۴.
  399. همان
  400. سوره بقره، آیه ۲۸۲.
  401. سوره شورا، آیه ۵۲.
  402. سوره کهف، آیه ۶۵.
  403. سوره عنکبوت، آیه ۶۹.
  404. سوره طلاق، آیه ۳.
  405. سوره هود، آیه ۶.
  406. سوره بقره، آیه ۲۸۲.
  407. سوره انفال، آیه ۲۹.
  408. سوره عنکبوت، آیه ۶۹.
  409. نهج البلاغه، حکمت ۱۲۸.
  410. بحار الانوار، ج ۷۳، ص ۱۳۰.
  411. بحار الانوار، ج ۷۸، ص ۱۴۷، حدیث ۷.
  412. سوره بقره، آیه ۱۹۷.
  413. سوره نساء، آیه ۷۵.
  414. همان
  415. سوره طلاق، آیه ۲.
  416. سوره یوسف، آیه ۱۰۸.
  417. اصول کافی، ج ۱، ص ۱۷.
  418. سوره جمعه، آیه ۲.
  419. سوره بقره، آیه ۲۶۹.
  420. سوره لقمان، آیه ۱۲.
  421. سوره مؤمنون، آیه ۱۱۵.
  422. سوره ابراهیم، آیه ۱۰.
  423. سوره طور، آیه ۳۵.
  424. سوره فصلت، آیه ۵۳.
  425. علم الیقین، ص ۴۹.
  426. سوره یوسف، آیه ۵۴.
  427. سوره آل عمران، آیه ۱۹.
  428. سوره إسراء، آیه ۸۲.
  429. سوره بقره، آیه ۷.
  430. سوره إسراء، آیه ۷۲.
  431. سوره طه، آیه ۱۲۶، ۱۲۴.
  432. سوره اعراف، آیه ۱۷۹.
  433. سوره بقره، آیه ۱۰.
  434. سوره إسراء، آیه ۸۲.
  435. سوره بقره، آیه ۷۴.
  436. سوره نازعات، آیه ۴۰- ۴۱.
  437. سوره قیامت، آیه ۱- ۲.
  438. دعای کمیل.
  439. مناجات الذاکرین.
  440. مناجات شعبانیه.
  441. مناجات الذاکرین.
  442. سوره طه، آیه ۱۴.
  443. غرر الحکم، ج ۱، ص ۵۲، حدیث ۱۸۵.
  444. مصباح المتهجد،
  445. سوره رعد، آیه ۲۸.
  446. سوره فجر، آیه ۲۷ و ۲۸.
  447. سوره اعراف، آیه ۲۰۵.
  448. سوره حج، آیه ۳۲.
  449. سوره حشر، آیه ۱۹.
  450. سوره آل عمران، آیه ۱۵۴.
  451. همان
  452. سوره مائده، آیه ۱۰۵.
  453. سوره جاثیه، آیه ۲۴.
  454. همان
  455. سوره کهف، آیه ۱۰۳- ۱۰۴.
  456. سوره انفال، آیه ۴۸.
  457. سوره نجم، آیه ۳۰.
  458. سوره نجم، آیه ۲۹.
  459. سوره نجم، آیه ۲۸.
  460. سوره نجم، آیه ۲۸.
  461. سوره انعام، آیه ۱۱۷.
  462. سوره حجرات، آیه ۷.
  463. سوره زمر، آیه ۴۵.
  464. سوره انفال، آیه ۲.
  465. سوره إسراء، آیه ۸۲.
بازگشت به کتب منکر اخلاقی