فرهنگ مصادیق:نگاهی به استقلال سیاسی از منظر قرآن-دانشنامه موضوعی قرآن
نویسنده: خلیل منصوری
محتویات
مقدمه
یکی از مهمترین موضوعاتی که در نظام بین الملل در عرصه حاکمیت سیاسی از دیرباز مطرح بوده مقوله استقلال یا وابستگی سیاسی حاکمیتها و دولتها است. تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل دولت اسلامی یعنی در دوران جنگ سرد و نظام دو قطبی هیچ قدرت سیاسی نبود که مدعی باشد از استقلال سیاسی برخوردار است. زیرا دولتها ناگزیر بودند یا به بلوک شرق و یا به بلوک غرب وابسته باشند تا حق حیات سیاسی و حاکمیت داشته باشند یکی از جلوههای عظمت انقلاب اسلامی و تشکیل نظام اسلامی همین بود که با اقتدار کامل شعار نه شرقی و نه غربی را سر میداد و الگوی نظام حکومتی خود را بدون اتکا و تقلید از آموزههای غربی و شرقی و با تکیه بر مبانی و ارزشهای دینی و ملی بومی طراحی نمود. نگارنده مطالب حاضر به تشریح جایگاه، نقش و چگونگی تحقق استقلال سیاسی از نگاه قرآن پرداخته و ریشهها و مبانی این نوع اندیشه و رویکرد الهی و انسانی را از زوایای مختلف تبیین میکند. اینک با هم آن را از نظر میگذرانیم.
زمینههای سلطه طلبی
گرایش به سلطه جویی در سرشت انسان نهفته است؛ زیرا گرایش به استخدام و بهره برداری و بهره کشی از دیگران جزو ذاتیات و یا لوازم ذات و ماهیت انسانی است؛ (نگاه کنید به المیزان، علامه طباطبایی(ره) برخلاف دیگر مفسران و اندیشمندان علوم اجتماعی که قایل به اجتماعی و مدنی بالطبع بودن انسان هستند براین باور است که انسان در طبیعت خود موجودی است که میکوشد دیگران را به استخدام خود درآورد. از این رو گرایش وی به اجتماع و جامعه امری ذاتی و از لوازم ذات و ماهیت نیست تا گفته شود که انسان موجودی اجتماعی در طبیعت و ذات خود است. گرایش به اجتماع از آن رو در انسان وجود دارد که انسان میکوشد برای به استخدام درآوردن دیگران در اجتماع زندگی کند بنابراین گرایش انسان به اجتماع جزو لوازم مستخدم بودن انسان است) این گرایش انسانی در دولتها به خوبی تجلی مییابد. در حقیقت اوج سلطه جویی سرشت انسانی در نهادی نمایان میشود که دولت نامیده میشود. از این رو، دولتها به طور طبیعی با بهره گیری از قدرت مشروع و یا نامشروع خود، میکوشند تا دیگران را به اطاعت و التزام وادار سازند. در حقیقت قوانین بشری بیش از آن که حافظ منافع مردم باشد حافظ منافع دولت و دولتمردان در الزام دیگران به اطاعت است. در مقابل هرگاه در جوامع امروزی سخن از آزادی به میان آید، به معنای آزادی از قوانین سفت و سختی است که منافع دولت را در برابر منافع فردی و اجتماعی مردم (در برابر دولت) به خطر میاندازد. بنابراین هرچه دولتها قوی تر و قدرتمندتر شوند و تمرکز قدرت افزایش یابد، به همان اندازه از آزادی کاسته میشود و مردم با محدودیتهای بیشتری رو به رو میشوند. برخی بر پایه این استدلال بر این باورند که در گذشته به جهت عدم تمرکز قدرت و فقدان دولتهای قدرتمند، آزادی به مفهوم جدید آن، مسئله مردم و جوامع بشری نبود؛ زیرا دولتها از ابزارهای کافی ولازم برای چیرگی بر جامعه و مردم برخوردار نبود. دولتهای متمرکز وقدرتمند شاهنشاهی و امپراتوری نهایت توان و سلطه و چیرگی شان این بود که بر امیران محلی و رؤسای قبایل حکم رانی کنند و فرمان دهند و اطاعت بخواهند. آن چه مسئله جوامع دیروز یعنی پیش از پدیداری دولتهای جدید بود، مسئله آزادی به معنای بردگی و رقیت بود که تن ایشان رابه بند میکشید. در دولتهای مدرن و جدید مسئله آزادی به مفهوم رهایی از سلطهای که به طور مشروع و قانونی افکار و اندیشهها و رفتار فردی را تحت کنترل درآورده است و فرد را از همه لحاظ به زنجیر کشیده و برده و بنده کرده است. در بردگی و بندگی نوین، آن چه از افراد جامعه و ملتها گرفته میشود آزادی افکار و اندیشه و رفتار فردی است به گونهای که تنها نیز به تبعیت گرفتار رقیت و بندگی و بردگی میگردد. از این رو، آن چه مسئله مردم در زمان حاضر است، آزادی به معنای غیر از آزادی در معنای دیروز است. بنابراین نمیتوان و نمیبایست در گذشته در پی ردگیری وشناسایی پیشینه تاریخی مباحث آزادی و آزادی خواهی به معنای امروزین بود.
هرچند واژگان همان واژگان دیروز است ولی مفهوم غیر از آن چیزی است که در گذشته میفهمیدند و میجستند.
استقلال در معنا و مفهوم امروزین آن نیز چنین داستانی دارد. اگر در گذشته از استقلال دولتها و جوامع و ملتها سخن به میان میآمد، غیر مفهومی است که امروز ما آن را میفهمیم و در پی آن هستیم.
استقلال، ارزشی انسانی
استقلال از ارزشهای انسانی است. هیچ کسی دوست ندارد که تحت سیطره و سلطه دیگری باشد. هرکسی میکوشد تا خود دیگری را به استخدام خود در آورد نه آن که تحت استخدام دیگری باشد و دیگری بر او چیره و سلطه و سیادت داشته باشد. از این رو، برای هر انسانی استقلال همانند آزادی امری ارزشی است. استقلال همانند آزادی مسئله اجتماع و جامعه است و اگر به فرد ارتباط مییابد به اعتبار ارتباط اجتماعی فرد است. از این رو، استقلال چه در حوزه مرتبط با افراد جامعه و چه مرتبط با دولت نسبت به دولتهای دیگر از ارزشهای مهم و حساس و عامل عزت و سربلندی است. هرکس به جهت نفس استخدام خواهی و استخدام گریزی میکوشد تا مستقل باشد و وابستگی خود را نسبت به دیگری کاهش و از میان بردارد. به این معنا که بتواند تقدیر سرنوشت فردی (دربرابر جامعه) و جمعی (در برابر دولتهای دیگر) خود را در اختیار داشته باشد و تحت استخدام و سلطه دیگری نباشد. بنابراین برای هر فرد انسانی و یا جامعه انسانی استقلال به عنوان یک ارزش مطرح است و از آن پاسداری میکند و برای کسب آن تلاش مینماید.
تضادهایی که به جهت روحیه استقلال خواهی انسان و یا جامعه در برابر روحیه و ماهیت استخدام جویی انسان پدیدار میگردد موجب میشود تا انسان به گونهای با خرد فردی و جمعی خود با این تضاد کنار آید. راهکارهایی که انسان برای جمع میان این دو انگیزه و عامل اصلی یافته است این است که تا آن اندازهای که توان دارد از استقلال خود و جامعه وابسته به آن، پاسداری نماید و کوتاه نیاید. بنابر این در حد ضرورت و اضطرار برخی از منافع را برای کسب منافع عالی و بلندتر فدا میکند. اگر از آزادی خود کوتاه میآید و یا در جامعه به گونهای استخدام دیگری را میپذیرد از این روست. با این همه میکوشد تا از حد ضرورت و اضطرار فراتر نرود. مصلحت سنجی انسان این گونه است که اطاعت و استخدام و زور و چیرگی و وابستگی را د رحد ضرورت بپذیرد و در بیشتر آن مبارزه و مخالفت نماید. بنابر این وقتی سخن از ارزش استقلال و یا آزادی و دیگر مسایلی از این دست میگویند مراد از آن نسبی است نه مطلق. به این معنا که میکوشد تا به طور نسبی و در حد توان از استقلال و آزادی خود دفاع نماید و از آن پاسداری نماید. انسان برای آن که در جامعه زندگی کند ناچار است که چنین واکنشی از خود نشان دهد و درحد امکان کوتاه بیاید. از این روست که وقتی این اضطرار کاهش مییابد و یا فرصت برای اقتدار و چیرگی و برتری فراهم میآید به سرعت انسان و فرد به سوی افزایش آزادی و استقلال حرکت میکند و به سخنی به سوی آن لیز میخورد بدون آن که عاملی بیرونی او را تحت فشار قرار دهد؛ زیرا عامل درونی و ماهوی و ذاتی برای این حرکت و لیز خوردن به اندازه کافی قوی و تواناست. این فطرت استقلال خواهی و آزادی جویی انسان است که وی را از پای بندی به قوانینی باز میدارد که خود و یا دیگری به مصلحت و ضرورت وضع و جعل کرده است.
از این جاست که اندیشمندان علوم روان شناسی و اجتماعی بر این باورند که فقدان استقلال فردی و یا جمعی نشانهای از ذلت و زبونی است و وجود آن عامل عزت و سربلندی انسانها و جوامع میباشد. [۱]
به هر حال گرایش طبعی انسان به استخدام دیگری از سویی و گریز از بردگی از طرف دیگر موجب میشود که میل به استقلال در فطرت آنان وجود داشته باشد. همین امر فطری در گستره وسیع تری (دولت و جوامع) نیز خود را نشان میدهد. انسان و جوامع انسانی خواهان استقلال میباشند؛ زیرا از نظر ایشان استقلال یک ارزش انسانی است که میبایست از آن پاسداری کرد. یعنی امری است که در انسان وجود دارد و دیگری و دیگران (جوامع دیگر) میکوشند آن را از انسان سلب کنند بنابر این تلاش انسان تنها در راستای حفظ و پاسداری امر و ارزشی است که آن را دارا میباشد.
در نظر انسان و جوامع فقدان و از دست دادن استقلال فردی و یا جمعی به معنای وابستگی و از دست دادن اقتدار و سلطه انسان بر خود و یاجامعه خودی است. اگر فرد و یا جامعهای استقلال خود را از دست دهد پذیرفته است که بخشی از وجودش (مستخدم بودن) و نیز منافع خود را از دست بدهد و در اختیار دیگران بگذارد بدون آن که به منفعت و یا منافع عالی تر و یا برتری دست یابد. انسان چنان که گفته شد در یک صورت حاضر است تا از برخی از آن چه داراست چشم پوشی کند که به منافع و مصالح بالاتری دسترسی یابد، چنان که با پذیرش اجتماع و همکاری با دیگران (نفی بخشی از استقلال و آزادی و قدرت استخدام دیگری) میکوشد تا به منافعی که از همکاری و اجتماع عاید او میشود، دست یابد.
حوزه معنایی و گستره مفهومی استقلال
از مطالب پیش گفته دانسته شد که واژه استقلال در معانی چند و مفاهیم گستردهای به کار رفته است. بنابر این نمیتوان آن را محدود به مباحث مرتبط به دولتها دانست. با این همه آن چه در این جا مدنظر ماست تنها بخشی از مفهوم و معنای چند و گسترده آن است. به این معنا که تنها به بخشی که مرتبط به علوم سیاسی و دانشهای مرتبط با آن و مباحث دولت هاست پرداخته خواهد شد.
استقلال در واژه شناسی به معنای اندک شمردن وحمل کردن آمده است. کاربرد دیگری که برای این واژه یافت میشود و مهم و اساسی است، معنایی است که در مجمع البحرین (ج ۳ ص ۱۵۱۰) آمده است. در آن جا بیان شده است که پرداختن به کاری بدون مشارکت دیگران یکی از معانی واژه استقلال است.
در اصطلاح دانش سیاسی با توجه به این کاربرد اخیر این واژه در معنایی به کار میرود که در حقیقت همین مفهوم را به صورت کار ویژه دولتها نشان میدهد. از این رو در کاربرد علوم سیاسی، استقلال را به جدا بودن حاکمیت یک کشور از دیگر کشورها از نوع سلطه و سیادت خارجی تعریف کردهاند. [۲] برخی دیگر با توجه به مساله آزادی در تعریف استقلال گفتهاند: استقلال، همان آزادی اراده ملی برای اداره امور داخلی و خارجی خود از دست دیگران است که از خلال سازمان سیاسی دولت پدیدار میشود. [۳]
به نظر میرسد که تعریف نخست که استقلال را درجدایی حاکمیت از غیر دانسته است، توجه به اصل حاکمیت مهم جلوه کرده است و سه مولفه جدایی و حاکمیت و دیگر به عنوان مولفههای اصلی شناسایی شدهاند. در مفهوم حاکمیت، مولفههای اصلی و اساسی ای که ذکر میشود، اقتدار مشروع، انحصار قدرت برتر و مرزهای جغرافیایی و قانون و شناسایی از سوی دیگران است که میتواند تاکیدی بر مساله استخدام باشد. جدایی نیز مفهوم، گریز از سلطه غیر را میرساند که یکی از مولفههای طبیعی استقلال ردگیری شده بود. دیگری نیز بیان دیگری از هر فرد و جمعی است که میکوشد تا این اقتدار و استقلال و استخدام را از میان بردارد و یا خدشه دار سازد. بنابراین همه مولفههایی که برای مفهوم استقلال گفته شده در این تعریف نیز به عنوان مولفه استقلال سیاسی مدنظر گرفته شده است.
در تعریف دوم، مولفههای چهارگانهای چون آزادی و اراده ملی و اداره و دیگری مطرح شده است. آزادی اراده جمعی جامعه از نفوذ دیگری برای اداره امور خود چیزی است که در این تعریف مدنظر قرار گرفته است. در این تعریف آن چه مهم دیده شده است آزادی از دیگری است. به این معنا که استقلال چیزی است که آزادی اراده جمعی را به همراه دارد. این نیز تعریفی در خور توجه است و با مولفههایی که ما دربارهٔ استقلال بیان داشتهایم نوعی هماهنگی دارد. با این تفاوت که در این جا استقلال با آزادی به گونهای یکی دانسته شده است؛ با این تفاوت که آزادی در این جا دربارهٔ اراده جمعی برای اداره جامعه است و در آزادی فردی مرتبط به اراده فرد در برابر دیگری و جامعه است. در حقیقت در استقلال و آزادی آن چه اهمیت مییابد اراده آزاد فرد و یا جامعه (دولت) در برابر اراده دیگری (فرد یا جامعه و دولت) است. بنابراین تفاوت میان آزادی و استقلال دیده نشده است.
نگاه قرآن به استقلال سیاسی
استقلال جنبههای مختلف و متعددی دارد؛ زیرا اراده دیگری میتواند در حوزههای فکری و فرهنگی و اقتصادی و نظامی و مانند انسان و یا دولت تاثیرگذار باشد و آن را محدود سازد. از این رو در مقابل فرد و دولت میکوشد در همه زمینهها به استقلال ولو نسبی آن دست یابد.
آیات بسیاری مسلمانان را به عنوان یک امت از وابستگی به دیگری (امت و ملتهای دیگر) باز داشته است. البته در مفهوم قرآن چون مرزبندی برپایه اعتقادات و عقیده میباشد ما با مفهوم دولت قومی و یا ملی مواجه نیستم. بنابراین آن چه از استقلال سیاسی دولت اسلامی گفته میشود برپایه مرزهای اعتقادی است. دولت اسلامی شامل هر جایی است که امت در آن به سر میبرند و دارای حاکمیت و اقتدار سیاسی هستند. بنابراین میان امت و دولت عموم و خصوص مطلق است. به این معنا، ممکن است که امت در جایی حضور داشته باشد که دولت اسلامی حضور ندارد؛ ولی هر جایی که دولت اسلامی حضور دارد امت اسلام وجود دارد و صاحب اقتدار و حاکمیت است.
آیاتی که امت و دولت را به استقلال و گریز از وابستگی میخواند، آیاتی هستند که دربارهٔ ویژگیهای امت نمونه بیان شده است. به این معنا که قرآن به صراحت سخن از استقلال سیاسی به میان نیاورده است ولی آیات بسیاری به ویژگیهایی برای امت شاهد و نمونه اشاره میکند که بیانگر معنا و مفهوم استقلال سیاسی به معنا و مفهومی است که اکنون در علوم سیاسی از آن سخن به میان میآید.
از جمله این واژگان و مفاهیم و ویژگیهای آیات میتوان به مساله عزت مسلمانان [۴] نفی سبیل کافران [۵] نپذیرفتن سلطه و سرپرستی کافران [۶] عدم گرایش و اعتماد به کافران [۷] پیروی نکردن از اهل کتاب و مشرکان [۸] و روی پای خود ایستادن [۹] نداشتن دوستی و ارتباط صمیمی با مشرکان [۱۰] و دیگر آیات مشابه اشاره کرد. [۱۱].
استقلال سیاسی به معنای این است که دولت دیگری بر دولت اسلامی سلطه و چیرگی نداشته و نتواند اراده خود را بر امت و دولت اسلامی تحمیل نماید. به ویژه این که در نگره قرآن هیچ انسانی بر انسان دیگری حق ولایت و سلطه سرپرستی ندارد و تنها خداوند به عنوان مالک و خالق و رب انسان از چنین حقی برخوردار میباشد. [۱۲] اگر برای انسانی حاکمیتی به عنوان حاکمیت طولی بیان شده است تنها در ارتباط با افرادی است که به حکم صریح و روشن سلطه داده شده و اطاعت و پیروی از آنان لازم شمرده شده است. [۱۳] از این رو قرآن ولایتهای غیرالهی را مردود دانسته و از آن به ولایت طاغوت یاد کرده است.
روشهایی که قرآن برای حفظ و پاسداری استقلال دولت و امت اسلامی بیان میکند عبارتند از: پذیرش انحصاری مدیریت دولت اسلامی [۱۴]؛ مشروط کردن پیمان با کافران [۱۵] هوشیاری در برابر توطئههای دشمنان [۱۶] و نیز هوشیاری در برابر مساله پیمان شکنی [۱۷]
البته میتوان آیات بسیار دیگری را به توجه به مضامین و مفاهیم مرتبط یافت که روشهای دیگری را نیز بیان میدارد که در حوصله این نوشتار نیست.
پانویس
- ↑ اندیشههای فقه سیاسی امام خمینی ص 483
- ↑ فرهنگ علوم سیاسی، آقا بخشی، ص ۱۵۴
- ↑ فرهنگ علوم سیاسی، علی بابایی ج ۲ ص ۴۵ و ۴۶
- ↑ نساء آیه ۱۳۹ و فاطر آیه ۱۰ و منافقون آیه ۸
- ↑ نساء آیه ۱۴۱
- ↑ مائده آیه ۵۱ و ۵۲
- ↑ هود آیه ۱۱۳
- ↑ آل عمران آیه ۱۴۹ و مائده آیه ۴۹
- ↑ فتح آیه ۲۹
- ↑ آل عمران آیه ۱۱۸ و مائده آیه ۵۷
- ↑ بقره آیه ۱۰۵ و ۱۰۹ و آل عمران آیه ۱۱۸ تا ۱۲۰ و نیز توبه آیه 8
- ↑ شورا آیه ۹ و نیز انعام آیه ۶۲
- ↑ نساء آیه ۵۹ و ۶۴
- ↑ آل عمران آیه ۲۸ و نیز توبه آیه ۲۳
- ↑ نساء آیه ۱۴۱ و انفال آیه ۶۱ و توبه آیه ۴ و نیز ممتحنه آیه ۸
- ↑ آل عمران آیه ۱۲۰ و نیز نساء آیه ۸۹
- ↑ ممتحنه آیه ۱ و ۲ و نیز توبه آیه 8







