کتابخانه:علم اخلاق اسلامی ج3 بخش دوم
|
| |
| نویسنده |
مهدی نراقی ترجمه: دکتر سید جلال الدین مجتبوی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | حکمت |
| محل انتشارات | تهران |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۷ |
| قطع | وزیری |
| شابک | ۹۷۸-۹۶۴-۵۶۱۶-۳۱-۹ |
محتویات
- ۱ فضیلت رضا
- ۲ آیا دعا با رضا منافات دارد
- ۳ راه تحصیل رضا
- ۴ حزن (اندوه)
- ۵ بی اعتمادی
- ۶ توکل
- ۷ ناسپاسی (کفران): و ضد آن سپاسگزاری و شکر است
- ۷.۱ فضیلت شکر
- ۷.۲ شکر گزاری نعمتی است که شکرش واجب است
- ۷.۳ مدارک باز شناختن آنچه محبوب خداست از آنچه مکروه اوست
- ۷.۴ اقسام نعمتها و لذتها
- ۷.۵ آگاهی و بیدار باش
- ۷.۶ خوردن
- ۷.۷ = غذا اگر از روی میل و رغبت نباشد سودی ندارد
- ۷.۸ = آماده کردن غذا به هزاران اسباب نیاز دارد
- ۷.۹ نعمتهای خدا در آفرینش فرشتگان برای انسان
- ۷.۱۰ اسباب مانع شکرگزاری
- ۷.۱۱ راه تحصیل سپاسگزاری
- ۷.۱۲ تندرستی بهتر از بیماری است
- ۸ جزع: بی تابی و ناشکیبائی
- ۹ صبر
- ۱۰ فسق
- ۱۱ مقصد دوم: نماز
- ۱۲ راه تحصیل معانی باطنی
- ۱۲.۱ اسرار نماز
- ۱۲.۲ وقت
- ۱۲.۳ آداب نماز
- ۱۲.۴ آداب نمازگاه
- ۱۲.۵ رو به قبله کردن
- ۱۲.۶ قیام
- ۱۲.۷ تکبیرات
- ۱۲.۸ نیت
- ۱۲.۹ تکبیرة الاحرام
- ۱۲.۱۰ دعای استفتاح
- ۱۲.۱۱ استعاذه: (پناه بردن به خدا از شیطان)
- ۱۲.۱۲ قرائت
- ۱۲.۱۳ رکوع
- ۱۲.۱۴ سجود
- ۱۲.۱۵ تشهد
- ۱۲.۱۶ سلام دادن
- ۱۲.۱۷ تابیدن انوار بر نماز گزار بقدر صفای اوست
- ۱۲.۱۸ آنچه سزاوار امام جماعت است
- ۱۲.۱۹ آنچه در نماز جمعه و عیدین شایسته است
- ۱۳ مقصد پنجم: روزه
- ۱۴ مقصد ششم: حج
- ۱۴.۱ غرض از ایجاد انسان
- ۱۴.۲ حاجیان را سزاوار چیست
- ۱۴.۳ میقات
- ۱۴.۴ آنچه در میقات سزاوار است
- ۱۴.۵ آنچه بهنگام دخول مکه سزاوار است
- ۱۴.۶ آنچه بهنگام طواف سزاوار است
- ۱۴.۷ آنچه هنگام استلام حجر سزاوار است
- ۱۴.۸ سعی
- ۱۴.۹ وقوف در عرفات
- ۱۴.۱۰ مشعر
- ۱۴.۱۱ سنگ انداختن و ذبح قربانی
- ۱۴.۱۲ آنچه زائر هنگام دخول مدینه منوره باید بجا آورد
- ۱۵ پانویس
فضیلت رضا
رضا به قضای الهی برترین مقامات دین و شریفترین مراتب مقربان و عظیمترین درهای رحمت خداست، و هر که از آن در داخل شود به بهشت درآید.خدای سبحان میفرماید:
رضی الله عنهم و رضوا عنه [۱]
«خدا از ایشان خشنود است و ایشان از خدا خشنودند» .
و روایت است که: «پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از گروهی از اصحاب خود پرسید:
شما چه کسانی هستید؟ گفتند: مؤمنانیم، فرمود: نشان ایمان شما چیست؟ گفتند:
در بلا صبر کنیم، و هنگام فراخی و نعمت شکر گزاریم، و در موارد قضا رضا دهیم، فرمود: به خدای کعبه قسم مؤمنانند» ، و در خبری دیگر است که فرمود: «حکیمانند و عالمانند و نزدیک است از عظمت فقه ایشان که انبیاء باشند» .
و نیز از آن حضرت روایت است که: «چون خدا بندهای را دوست دارد او را مبتلا میسازد، پس اگر شکیبائی نمود او را بر میگزیند، و اگر خشنود شد به مرتبه برگزیدگان خاص میرساند» .
و فرمود: «از دل خویش به خدا رضا دهید تا به ثواب فقر خود دست یابید» .
و فرمود: «چون روز قیامت شود، خدای تعالی گروهی از امتم را بال و پر آفریند تا از گورهای خود به بهشت پرند، و در آنجا هر گونه بخواهند تمتع و تنعم نمایند، ملائکه به آنان گویند: آیا جایگاه حساب را دیدید؟ گویند از حساب چیزی ندیدیم، گویند: آیا از صراط گذشتید؟ گویند: ما صراطی ندیدیم، گویند: دوزخ را دیدید؟ گویند: ما چیزی ندیدیم.فرشتگان گویند: از امت کهاید؟ گویند: از امت محمد صلی الله علیه و آله، گویند: شما را به خدا بگوئید اعمالتان در دنیا چه بود؟ گویند:
دو خصلت در ما بود، و خداوند به فضل و رحمت خود ما را به این مرتبه رسانید، گویند: آن دو خصلت چیست؟ گویند: یکی آنکه در خلوت از خدای تعالی شرم داشتیم که معصیت کنیم، و دیگر آنکه به اندکی که ما را داده بود راضی و خرسند بودیم، فرشتگان گویند: حق است شما را این مرتبه » .
امام صادق علیه السلام فرمود: «خداوند به عدل و حکمت و علم خود آرامش و راحت و شادی را در یقین و خشنودی از خدای تعالی قرار داد، و غم و اندوه را همراه شک و ناخشنودی ساخت » .
روایت است که: «موسی علیه السلام عرض کرد: پروردگارا مرا به امری راه نمای که خشنودی تو در آن است، خدای تعالی فرمود: خشنودی من در خشنودی تو به قضای من است » .
و نیز روایت است که: «بنی اسرائیل به وی علیه السلام گفتند: از خدای خود بپرس آن چیست که هر گاه بجا آوریم از ما خشنود میشود؟ موسی علیه السلام گفت: بار خدایا!
شنیدی آنچه را بنی اسرائیل گفتند، وحی آمد: ای موسی! به آنان بگو از من خشنود باشند تا از آنها خشنود باشم » . [۲]
و حضرت سید الساجدین علیه السلام فرمود: «الصبر و الرضا راس طاعة الله، و من صبر و رضی عن الله فیما قضی علیه فیما احب او کره، لم یقض الله عز و جل له فیما احب او کره الا ما هو خیر له » «صبر و رضا سر همه طاعات است، و هر که شکیبائی کند و از خدا در آنچه برای او مقدر کرده، خواه دوست داشته یا دوست نداشته باشد، خشنود باشد، خدای عز و جل برای او در آنچه دوست دارد یا دوست ندارد مقدر نمیکند مگر آنچه خیر اوست » .
و فرمود: «الزهد عشرة اجزاء، اعلی درجة الزهد ادنی درجه الورع، و اعلی درجة الورع ادنی درجة الیقین، و اعلی درجة الیقین ادنی درجة الرضا» «زهد را ده درجه است، برترین درجه زهد فروترین درجه ورع است، و بالاترین درجه ورع پستترین درجه یقین است، و بلندترین درجه یقین پائینترین درجه رضاست » .
و امام باقر علیه السلام فرمود: «احق خلق الله ان یسلم لما قضی الله عز و جل من عرف الله عز و جل، و من رضی بالقضاء اتی علیه القضاء و عظم الله اجره » «سزاوارترین مخلوق به گردن نهادن به حکم خدای عز و جل کسی است که خدای عز و جل را بشناسد، و هر که به قضاء راضی باشد قضاء بر او در آید و خدا پاداش او را بزرگ سازد» .
و امام صادق علیه السلام فرمود: «اعلم الناس بالله ارضاهم بقضاء الله » «داناترین مردم به خدا خشنودترین آنهاست به حکم خدا» .
و فرمود: «خدای عز و جل میفرماید: بنده مؤمنم را به هیچ سو نمیگردانم مگر اینکه برایش خیر است، پس باید به قضای من خشنود باشد، و بر بلای من صبر ورزد، و نعمتهایم را سپاس گزارد تا او را ای محمد نزد خود از صدیقان بنویسم » .
و فرمود: «از مرد مسلمان در شگفتم که خدا هیچ امری برای او مقدر نمیکند مگر اینکه خیر اوست، اگر او را با قیچیها ببرند برایش خیر است، و اگر مشرق و مغرب زمین را مالک شود باز خیر اوست » .
و فرمود: «از آنچه خدای عز و جل به موسی بن عمران علیه السلام وحی فرمود این بود که: ای موسی بن عمران! من هیچ مخلوقی محبوبتر نزد خودم از بنده مؤمنم نیافریدهام، و من او را گرفتار میسازم به آنچه برای او خیر است، و عافیت میدهم به آنچه خیر اوست، و آنچه از او باز میگیرم خیر او در آن است، و من به آنچه صلاح بنده من است داناترم، پس باید بر بلای من صبر نماید، و نعمتهایم را سپاس گزارد، و به قضایم راضی باشد، تا او را به نزد خود از صدیقان بنویسم، هنگامی که به رضای من عمل کند و از امر من اطاعت نماید» .
از آن حضرت پرسیدند: مؤمن به چه چیز شناخته میشود؟ فرمود: «به گردن نهادن به حکم خدا، و رضا در آنچه بر او وارد میشود از شادی و خوشایندی یا ناخشنودی و ناخوشایندی » .
و امام کاظم علیه السلام فرمود: «ینبغی لمن عقل عن الله الا یستبطئه فی رزقه و لا - یتهمه فی قضائه » [۳] «هر که به خدا معرفت دارد سزاوار است که روزی دادن خدا را دیر و کند نشمارد و او را در حکم و تقدیرش متهم نکند» .
رضای خدا
از بعضی اخبار که ذکر شد آشکار است که: رضای خدای سبحان از بنده متوقف بر رضای بنده از خدای تعالی است، پس از فوائد و ثمرات رضای بنده به قضاء خدا رضای خدای سبحان از اوست، و این بزرگترین سعادتها در دو جهان است، و هیچ نعمتی در بهشت والاتر از آن نیست، چنانکه خدای سبحان میفرماید:
«...و مساکن طیبة فی جنات عدن و رضوان من الله اکبر» [۴]
«...و مسکنهای پاکیزه در بهشتهای جاوید و پاینده، و خشنودی خدا [از همه اینها] بزرگتر است » .
و در حدیث است که: «خداوند در بهشت بر مؤمنان تجلی میکند، و به آنان میفرماید: بخواهید از من، میگویند: رضای تو را میخواهیم پروردگارا!» ، پس اینکه بعد از تجلی خشنودی او را خواستار شدند دلیل است بر اینکه رضای او از هر چیز برتر است.و در تفسیر قول خدای تعالی: «و لدینا مزید» (و نزد ما بیشتر هست) وارد شده است که در وقت مزید سه تحفه از نزد پروردگار عالمیان باری بهشتیان میرسد که در بهشت مانند آنها نیست:
اول - هدیه خدا، که مثل آن نزد ایشان در بهشت چیزی نیست، و این است که خدای تعالی میفرماید:
«فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین » [۵]
«هیچ کس نمیداند چه پاداشها برای ایشان پنهان و پوشیده شده است که دیدهها را روشن میکند» .
دوم: سلام از جانب پروردگارشان بر ایشان، که بر هدیه فزونی و برتری دارد، و این است قول خدای تعالی:
«سلام قولا من رب رحیم » [۶]
«سلامی [برای آنها] که گفتاری از پروردگار مهربان است » .
سوم: خدای تعالی به ایشان میفرماید: «من از شما راضیم » ، و این از هدیه و سلام برتر است، و این است قول خدای تعالی: «و رضوان من الله اکبر» [۷]: یعنی خشنودی خدا از نعمتهائی که دارند بزرگتر است.
و معنی رضای خدا از بنده به معنی محبت اوست، و در آخرت سبب دوام نظر و تجلی میشود در نهایت آنچه از لقاء و مشاهده متصور است، و از اینرو در بهشت بالاتر از آن مرتبهای نیست، و اهل بهشت آن را برترین آرمان و غایت همه غایتها میدانند.
رد انکار تحقق رضا
بعضی از مردم امکان تحقق رضا و خشنودی را در انواع بلا و آنچه مخالف هوای نفس است انکار نمودهاند، و گفتهاند آنچه در این دو مورد در توان آدمی است: صبر است نه رضا و خشنودی.اما این سخن از جهت انکار محبت است، زیرا بعد از ثبوت امکان دوستی خدا و غرق شدن قصد و اندیشه به او لزوم رضا به افعال محبوب پوشیده و پنهان نیست، و این خشنودی از دو جهت است.
اول - اینکه استغراق در دوستی موجب از میان رفتن احساس درد میگردد، تا آنجا که امر دردناک بر او وارد میشود ولی درد آن را ادراک نمیکند، و زخمی به او میرسد و درد آن را در نمییابد، و این استبعادی ندارد، چنانکه رزمندهای که سرگرم جنگ است، و کسی که در حال شدت غضب یا ترس است، گاهی زخمی خورد و احساس نکند، و چون خون را دید بر زخم ملتفت گردد، بلکه کسی که در کار مهمی میدود گاهی خاری در پای او خلد که به سبب دل مشغولی درد آن را نیابد.
راز مطلب این است که: دل هر گاه غرق در امری باشد، امور دیگر را ادراک نمیکند، پس عاشقی که هم و اندیشه او غرق مشاهده معشوق یا محبت او باشد، گاهی اموری بر او وارد میشود که اگر عشق او نبود از آن دردمند میشد، ولی به سبب استیلاء محبت بر دل او ادراک درد و غم نمیکند، و این وقتی است که از غیر دوست بر او وارد شود، چه جای آنکه از دوست او برسد.و شکی نیست که دوستی خدای تعالی از هر محبتی شدیدتر است، و مشغولی دل به او عظیمترین دل مشغولیهاست، زیرا جمال و جلال حضرت ربوبیت با هیچ جمال و جلالی قابل قیاس نیست، پس کسی که چیزی از آن بهره یافت، چنان بیهوش و مدهوش گردد که آنچه بر او وارد شود در نیابد.
دوم - آنکه استغراق در محبت به حدی نرسد که احساس و ادراک درد نکند، ولیکن به آن الم راضی و راغب و به عقل خویش خواستار آن باشد، و اگر چه به طبع خود ناخوش دارد، مانند کسی که از رگزن حجامت و رگزدن خواهد، که درد آن را ادراک میکند، و لیکن به آن راضی و راغب است.پس دوست خالص خدا چون بلائی از جانب خدا به او رسد و به یقین بداند که ثوابی که برای او ذخیره میشود از آنچه از دست میدهد برتر است به آن خشنود و راغب گردد، و آن را دوست دارد و خدا را بر آن سپاس گزارد.این در صورتی است که نظر او به ثواب و اجری باشد که بر ابتلا به مصیبتها و بلاها میدهند، و بسا غلبه دوستی به حدی رسد که بهره محب و لذت و ابتهاج او در مراد و رضای محبوب باشد نه در چیزی دیگر، پس مراد و رضای محبوب نزد او دوست داشتنی و مطلوب است، و این همه در دوستی مخلوق مشاهد و محسوس است، تا چه رسد به محبت خالق و جمال ازلی و ابدی که اگر با دیده بصیرت عاری از لغزش و خطا ادراک شود نهایتی برای کمال آن متصور نیست.و دلهای اهل بصیرت چون در پهنه جمال و جلال او بایستد از ملاحظه هیبت جلال او بیخود گردند و از مشاهده لطف جمال او حیران شوند.
و حکایات دوستان و محبان که در کتابها مسطور و در زبانها مذکور است بر این مطلب گواه است.عالم محبت را عجایبی است که هر که مزه آن نچشید آن را نشناخت.روایت است که: «اهل مصر چهار ماه غذائی نداشتند مگر مشاهده جمال یوسف صدیق علیه السلام که هر گاه گرسنه میشدند به روی او مینگریستند، و ملاحظه جمال او آنان را از احساس درد گرسنگی مشغول میکرد» ، بلکه آنچه در قرآن است از این رساتر است، که زنان چنان محو جمال او شدند که دستهای خود را بریدند و درد آن را احساس نکردند. روایت است که: «عیسی علیه السلام به مردی نابینا و ابرص (پیس) و مفلوج بگذشت، که گوشت تنش از جذام فرو ریخته بود، و میگفت: شکر خدائی را که مرا از بلاهائی که بسیاری از مردم بدان گرفتارند عافیت داد! عیسی علیه السلام گفت: ای مرد! کدام بلاست که تو را از آن عافیت داد؟ گفت: ای روح الله! من از کسی که در دل وی آن معرفت نیافرید که در دل من آفرید بهترم، گفت: راست گفتی! دستت را بده، دست وی بمالید و درست اندام و نیکو چهره گردید، و خداوند بیماریهای وی ببرد، و مدتی مصاحب عیسی بود و با وی عبادت میکرد» .
آیا دعا با رضا منافات دارد
بدان که دعا منافی و مخالف رضا نیست، و همچنین است کراهت گناهان و دشمن داشتن اهل آن و بریدن و گسستن اسباب آن، و کوشش در دفع و ازاله آن بوسیله امر به معروف و نهی از منکر، و گریختن از شهری که در آن معاصی شایع و آشکار شده است، گروهی از اهل بطالت (بیکاری) و غرور پنداشتهاند که همه اینها مخالف رضاست، زیرا هر چه رد کردن آن به دعا قصد شود و انواع گناهان و تبهکاری و فجور و کفر از قضا و قدر خداوند است، و برای مؤمن واجب است که به آن راضی و خشنود باشد.و گاهی سکوت بر منکرات را یکی از مقامات رضا شمردهاند، و آن را خوشخویی و حسن خلق نامیدهاند، و این همه جهل و غفلت است از اسرار و نکتههای باریک شریعت.
اما دعاء، شکی نیست که از جانب شریعت به آن ماموریم، و دعاهای انبیاء و ائمه بسیار است، و حال آنکه ایشان در بالاترین مقامات رضا بودند، و آیات و اخبار در امر به دعاء و در فوائد آن و عظمت ستایش آن هم پشت و متواترند، و خدای سبحان بندگان دعا کننده را ستوده است، آنجا که میفرماید:
«و یدعوننا رغبا و رهبا»[۸]
«و با امید و بیم ما را میخوانند» . و میفرماید:
«ادعونی استجب لکم » [۹]
«بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را» .
و میفرماید:
«اجیب دعوة الداع اذا دعان »[۱۰]
«دعوت خواننده را هنگامی که مرا بخواند پاسخ میگویم » .
و آن موجب صفای باطن، و خشوع دل، و دقت و باریکی نظر، و روشنی نفس و تابش و جلوه آن است.و خدای تعالی آن را کلید کشف نهفتهها و سبب پیاپی شدن لطف و احسان قرار داده است.و آن قویترین اسباب برای سرازیر شدن خیرات و برکات از مبادی عالیه است.
اگر گفته شود: رنجها و سختیها و بلاهائی که بر بنده وارد میشود به قضاء و قدر الهی است، و آیات و اخبار گویای رضا به قضاء خدا به نحو مطلق است، و آماده شدن با دعا برای رد کردن آن خلاف رضاست، گوئیم: خدای سبحان با حکمت شگرف خود، اشیاء و امور را بر سبب ساختن و از پس یکدیگر فرا کردن آنها ایجاد کرده است، پس مسببات را به اسباب مربوط ساخت، و بعضی را در پی بعضی فرا کرد و برخی را سبب و واسطه برای برخی دیگر قرار داد، و او مسبب الاسباب (سبب ساز) است.و قدر عبارت است از حصول و تحقق خارجی موجودات از اسباب معین به حسب اوقات آنها بر طبق آنچه در قضاء الهی است.و قضاء عبارت است از ثبوت صورتهای همه اشیاء در عالم عقلی بر وجه کلی مطابق عنایت الهی موسوم به عنایت اولی.و عنایت عبارت است از احاطه تام و تمام علم خدای تعالی به کل موجودات، پس نسبت قضاء به عنایت مثل نسبت قدر است به قضاء.
و از جمله اسباب برای بعضی از امور دعا و تصدق و امثال اینهاست، و همچنانکه نوشیدن آب سببی است که سبب ساز برای برطرف کردن تشنگی فرا کرده، و اگر تشنه آب نیاشامد عطش او باقی میماند تا به هلاک وی بیانجامد، و آشامیدن شربت مسهل سبب دفع اخلاط زیان آور میشود، و اگر بیمار نیاشامد بر حال خود باقی میماند، و همین طور در دیگر اسباب، همچنین دعا سببی است که خدای تعالی برای دفع و رفع بلاها فرا کرده، و اگر آدمی دعا نکند بلا فرود میآید و دفع نمیگردد.
و اگر گفته شود: اگر در علم خدای تعالی و در قضاء از پیش مقدر او این است که مثلا زید خدا را میخواند یا هنگام گرفتاری به فلان بلا صدقه میدهد، و آن بلا برای دعا یا صدقه دفع میشود، و چنین نیز بشود، و اگر در علم و قضاء مقدر است که او دعا نمیکند و صدقه نمیدهد و مبتلا به آن بلا میگردد، و او هم دعا نکند و صدقه ندهد و گرفتاریش دفع نشود، و خلاصه: اگر آنچه عنایت کلی و قضاء ازلی به آن تعلق گرفته است مقتضای آن در خارج و عالم تقدیر حاصل میشود، اگر خیر خیر و اگر شر شر، پس سعی و کوشش بنده چه فایدهای دارد؟
گوئیم: این از جمله شبهههای جبریون است که میپندارند بنده در فعل خود و نفی اختیار از خود مجبور است، و دخالت و اثری در این مطلب ندارد که دعا مخالف و متناقض با رضا نیست و دعا از جمله اسبابی است که خدای تعالی برای حصول مسببات آنها مرتب ساخته است، مانند زناشوئی برای تحصیل فرزند، و خوردن و آشامیدن برای دفع گرسنگی و تشنگی، و پوشیدن جامه برای دفع گرما و سرما، و غیر اینها.و جواب این شبهه و امثال آن در جای خود مذکور است.
و اما بد و ناپسند شمردن معاصی و مکروه داشتن آنها و دوری از گناهکاران، و گریختن از شهری که در آن گناه شایع است، خداوند بندگان خود را به آن فرمان داده و رضا و خشنودی به آن را نکوهش کرده و میفرماید:
«و رضوا بالحیاة الدنیا و اطمانوابها» [۱۱]
«و زندگی دنیا را پسندیده و به آن آرام گرفتهاند» .
و میفرماید:
«رضوا بان یکونوا مع الخوالف و طبع الله علی قلوبهم » [۱۲]
«پسند کردند که با زنان [در خانهها] باشند و خداوند بر دلهاشان مهر نهاد» .
و در بعضی اخبار است: «هر که عمل زشتی را دید و آن را پسندید و به آن رضا داد چنانست که آن را مرتکب شده » .و در خبری دیگر است: «اگر بندهای را در مشرق بکشند و کسی در مغرب به آن رضا دهد در قتل وی شریک است » .و در خبری دیگر است: «بنده در وقت عمل بد و ناپسندی حضور ندارد ولی مانند گناه صاحب آن بر اوست » .پرسیدند این چگونه است؟ فرمود: «خبر آن بزه به او میرسد و وی آن را میپسندد و به آن رضا میدهد» .
و اما درباره دشمنی با کافران و تبهکاران و اهل فسق، و زشت و ناپسند شمردن عمل آنان، آنچه از شواهد قرآن و سنت رسیده بی شمار است.خدای سبحان میفرماید:
«لا یتخذ المؤمنون الکافرین اولیاء» [۱۳] «مؤمنان کافران را دوست نگیرند» .
و میفرماید:
«یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود و النصاری اولیآء»[۱۴]
«ای کسانی که ایمان دارید! یهود و نصاری را دوست مگیرید» .
و در خبر است: «خداوند از هر مؤمنی پیمان گرفته که هر منافقی را دشمن دارد» .
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «محکمترین دستاویزهای ایمان حب و بغض برای خداست » .و قسمتی از شواهد این مطلب پیش از این در باب دوستی و دشمنی در راه خدا و برای خدا ذکر شد.
و اگر گفته شود: معاصی اگر به قضاء و قدر الهی نباشد و قوعش محال و طعن در توحید است، و اگر مطلقا به قضاء خدا باشد کراهت و دشمنی آن کراهت قضاء خداست، و آیات و اخبار به وجوب رضا به قضاء خدا آشکار و مصرح است، و این تناقض است، پس راه جمع این دو چگونه است؟ و جمع بین رضا و کراهت در یک چیز از چه طریق حاصل میشود؟
گوئیم: نزد بعضی از حکماء روشن و معلوم است که: شروری که در جهان هست، از گناهان و غیر آن، از عدمهاست نه از موجودات، و بنابر این متعلق اراده خدای تعالی و داخل در قضاء او نیست.و در نظر بعضی دیگر از ایشان شرور بالعرض داخل در قضاء اوست نه بالذات، و در کراهت آنچه بالذات در قضاء خدای تعالی نیست ضرر ندارد، و به نظر بعضی دیگر از آنان: شروراند کند و باعث خیرات بسیارند، و بنابراین سزاوار است که ذاتا مکروه باشند، و از این حیث از قضاء خدا و متعلق رضا شمرده نمیشوند.
تحقیق مطلب این است که: اوصاف سه گانه برای شرور موجود در عالم ثابت است: یعنی شرور به اعدام بر میگردند و بالعرض داخل در قضاء خدای تعالی هستند و اندکند و باعث خیرات بسیارند.و به این بیان وجه جمع روشنتر و ظاهرتر است.اما ابو حامد غزالی را در این مورد وجه جمع دیگری است که تشنه را سیراب نمیکند و دردمند را بهبود نمیبخشد.
و اگر گفته شود: دشمنی گناهکاران موقوف بر ثبوت اختیار برای آنان و داشتن قدرت بر ترک معاصی است، و اثبات این مطلب مشکل است، گوئیم: اشکالی در آن نیست، زیرا بدیهی است که بندگان در افعال خود نوعی اختیار دارند و این حکم ثابت است، بخصوص در آنچه متعلق به تکلیف است.و این مساله جای چون و چرا نیست.پس بهتر است سخن را کوتاه کرد و به آداب شرع آراسته شد، و به آنچه از عترت پاک رسیده رجوع نمود.و ما آنچه را که درباره این مساله میتوان گفت در کتاب خود به نام «جامع الافکار» یاد کردهایم.
راه تحصیل رضا
راه تحصیل رضا این است که: بداند که آنچه خدای سبحان برای او حکم کرده همان به حال او اصلح است، اگر چه فهم او به دریافت مصلحتهای نهانی کوتاه باشد، علاوه بر اینکه ناخشنودی و کراهت سودی ندارد و قضاء را دگرگون نمیکند.زیرا آنچه مقدر است میشود و آنچه مقدر نیست نمیشود، و با حسرت گذشته و اندیشه آینده وقت خود را بیهوده تباه میسازد، و پی آمد ناخشنودی برایش میماند.پس سزاوار است که دوستی خالق چنان او را محو و بیخود گرداند که احساس درد و رنج نکند، همچنانکه عاشق شیدا چنین است و با علم به بزرگی ثواب تحمل درد و رنج آن را آسان سازد - چنانکه بیمار و بازرگان سختی حجامت و سفر را تحمل میکنند - پس امر خود را به خدا واگذارد، که خدا به بندگان خویش بیناست.
تسلیم (گردن نهادن)
بدان که تسلیم، که تفویض (واگذاشتن) نیز نامیده میشود، به معنی رضا نزدیک است، بلکه فوق رضا و خشنودی است، زیرا عبارت است از ترک خواهشها در اموری که بر او وارد میشود، و واگذاشتن همه آنها به خدا، با قطع کلی تعلق خویش به آنها، به این معنی که طبع او به چیزی از آنها تعلق نداشته باشد.پس آن بالاتر از رضاست، زیرا در مرتبه رضا افعال خدا موافق طبع اوست، پس طبع ملحوظ و منظور است، و در مرتبه تسلیم طبع و موافقت و مخالفت آن بکلی به خدای سبحان واگذار شده است، و بالاتر از مرتبه توکل نیز هست، زیرا توکل، چنانکه خواهد آمد، عبارت است از اعتماد در امور خویش به خدا، و آن به منزله وکیل نمودن خداست در امور خود، و گوئی خدا را به مثابه وکیل خود قرار داده است، پس تعلق او به امور خود باقی است، ولی در مرتبه تسلیم قطع کلی علاقه از امور متعلق به خویش است. و از آنهاست:
حزن (اندوه)
حزن و اندوه عبارت است از حسرت بردن و دردمند شدن به سبب فقدان محبوبی یا از دست رفتن مطلوبی.و آن نیز، مانند اعتراض و انکار، مترتب بر کراهت از مقدرات الهی است.
و فرق [اعتراض با حزن] این است که: کراهت در اعتراض شدیدتر از کراهت در حزن است، چنانکه ضد کراهت - یعنی محبت در ضد آن دو - به عکس این است، یعنی ظهور آن در سرور و شادی که ضد حزن و اندوه است شدیدتر است از ظهور آن در رضا و خشنودی که ضد اعتراض است.زیرا رضا بازداشتن نفس از جزع در حوادث وارده است بدون کراهت و شادی، و سرور عبارت است از منع نفس از جزع در آن حوادث با ابتهاج و شکفتگی.پس سرور و شادی در شرافت فوق رضاست، چنانکه حزن و اندوه در پستی و رذالت تحت اعتراض است.
و سبب حزن، شدت رغبت در خواهشهای طبیعی و میل به مقتضیات دو قوه غضب و شهوت و توقع بقاء امور جسمانی است.
و علاج اندوه این است که: بداند که هر چه در عالم کون و فساد است از حیوانات و نباتات و جمادات و کالاها و اموال در معرض فنا و زوال اند، و هیچ چیز در دنیا نیست که قابل بقا و دوام باشد، و آنچه پاینده و بر دوام است امور عقلانی و کمالات نفسانی فراتر از حیطه زمان و حوزه مکان و تصرف اضداد و راه یافتن فساد است.
و چون این را به یقین دانست خیالات فاسد و آرزوهای باطل از نفس او زایل میشود و دلبستگی او به اسباب دنیوی گسسته میگردد و با تمام وجود به تحصیل کمالات عقلی روی میآورد، و به سعادتهای حقیقی که موجب اتصال به جواهر نورانی و جاودانی و مجاورت انوار قدسی و پاینده است توجه میکند، و بدین سان به مقام بهجت و سرور میرسد، و از غم و اندوه عالم کجی و ناراستی فارغ میشود، چنانکه در کتاب الهی به این مرتبه اشاره شده است:
«الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون » [۱۵]
«بدانید که دوستان خدا را نه بیمی است و نه اندوهگین میشوند» .
و در اخبار داود علیه السلام است: «ای داود! دوستان مرا به دل مشغولی و غم دنیا چکار؟ که این حالت لذت و شیرینی مناجات را از دل آنان میبرد، دوستان ویژه من روحانیانند که غمگین نمیشوند» .
خلاصه آنکه: دوستی امور فنا پذیر و دلبستگی به آنچه در معرض زوال است خلاف مقتضای عقل است، و روا نیست که خردمند به وجود امور فانی شاد و دلخوش شود یا از زوال آن اندوهگین گردد.
سید اوصیاء امیر مؤمنان - که هزاران درود و ثنا بر او باد - میفرماید:
«علی را با زیور دنیا چکار؟ و چگونه شاد شوم به لذتی که فانی میشود، و نعمتی که باقی نمیماند؟ !» بلکه سزاوار است که به آنچه هست خود را خرسند کند، و غم آنچه نیست نخورد، و به آنچه بر او وارد میشود از خیر و شر خشنود باشد.و در اخبار رسیده است که: «خدای تعالی به حکمت و جلال خود آسانی و شادی را در رضا و یقین قرار داد» ، و هر که به موجود خشنود باشد و اندوه مفقود نخورد، به ایمنی فایز و کامیاب گردد که هیچ نگرانی و تشویشی در آن نیست و سروری که هیچ غمی با آن نه، و فرحی دور از حسرت و یقینی خالی از حیرت.
و طالب سعادت چگونه خود را خرسند میکند که از دیگر طبقات مردم پست تر باشد، که هر گروهی به آنچه دارد شاد است (کل حزب بما لدیهم فرحون)، چنانکه بازرگان به تجارت خود خشنود است و کشتکار به کشت خود، بلکه آنان که به کارهای زشت و ناروا مشغولند به شغل خود دلشادند، با اینکه آنچه در واقع و نفس الامر سبب و موجب شادمانی است جز برای اهل سعادت و کمال فراهم نیست، و آنچه دیگران از آن لذت مییابند توهم محض و مجرد خیال است.پس طالب سعادت باید به کمالات حقیقی و سعادات ابدی که خود دارد شادمان باشد، و بر فقدان آرایشهای دنیوی و کالای مادی اندوهناک نگردد، و خطاب خداوند به پیامبر خود صلی الله علیه و آله و سلم را به یاد آورد:
«و لا تمدن عینیک الی ما متعنا به ازواجا منهم زهرة الحیاة الدنیا لنفتنهم فیه و رزق ربک خیر و ابقی »[۱۶] «دیدگان خود را مدوز به آنچه به گروههائی از آنها بهره دادهایم و مایه رونق زندگی دنیاست، تا درباره آن امتحانشان کنیم که روزی پروردگارت بهتر و پایاتر است » .
و هر که احوال اصناف مردم را به دقت بنگرد در مییابد که شادی هر گروهی به چیزی است، که شکفتگی و نشاط و استواری و پایداری و نظام امر او به آن است، چنانکه کودکان را شادمانی به بازی و تهیه اسباب آن است، ولیکن شادی به آن نزد کسی که از مرحله کودکی گذشته زشت و ناشایسته است.و کسانی که از مرحله کودکی گذشتهاند بعضی نشاطشان به درهم و دینار است، و بعضی به ملک و عقار، و گروهی به پیروان و یاران، و دستهای به زنان و فرزندان، و طایفهای به پیشه و صنعت خود، و قومی به حسب و نسب خویش، و جمعی به جاه و منصب، و برخی به نیروی جسمانی، و فرقهای به جمال صورت، و جماعتی به کمالات دنیوی: مانند خط و شعر و آواز خوش، و طبابت و علوم غریبه و امثال اینها، تا برسد به کسانی که جز به کمالات نفسانی و ریاستهای معنوی شاد نمیشوند.و اینان نیز مختلفند، بعضی نهایت فرح و سرورشان به عبادت و مناجات است، و بعضی دیگر به عرفت حقایق اشیاء، تا برسد به کسانی که شادمانی ایشان جز به انس با حضرت ربوبی و استغراق در دریای انوار جمال او نیست، و دیگر مراتب نزد آنان سایهای زوال پذیر و خیالی باطل است.و شکی نیست که عاقل میداند که آنچه سزاوار است که به آن شاد و مسرور شود حصول این مرتبه است و دیگر امور مانند سرابی است که تشنه آن را آب پندارد.پس عاقل نباید به فقدان آنها اندوهگین و به وجود آنها شاد گردد.
نکته دیگر این است که: کسی که تامل کند در مییابد که اندوه امری وجودی یا لازم نیست، بلکه امری است اختیاری که در نفس آدمی به سبب گزینش بد او پدید میآید.زیرا هر چه از دست شخصی برود و برای آن محزون گردد بسیاری از مردم نیز آن را ندارند، و چه بسا هرگز در تمام عمر خود نداشتهاند، و با وجود این از نبود آن حزن و اندوهی ندارند، بلکه شاد و خرسندند، و اگر حزن و اندوه لازمه فقدان این امر بود باید هر که فاقد آن است محزون و اندوهگین باشد، و حال آنکه چنین نیست.و همچنین هر حزن و اندوهی که به سبب مصیبتی روی میدهد بعد از مدتی زایل میشود و به شادی و سرور مبدل میگردد، و اگر غم و اندوه از فقدان چیزی لازم آن بود هرگز زوال نمیپذیرفت.
و عجب از عاقل که از فقد امور دنیوی محزون گردد با اینکه میداند دنیا خانه فانی است، و زیور و زینت آن در میان مردم در گردش است، و دوام و بقاء آن برای هیچ کس ممکن نیست، و همه اسباب دنیوی امانت خداست که به نوبت به مردمان منتقل میشود.و مثل آن مانند عطردانی است که در مجلسی میان اهل آن مجلس به نوبت دور گردانند، که هر یک از آنان در لحظه بهره گیرد و سپس به دیگری دهد.و کسی که به بقاء کالای دنیوی طمع ورزد مانند کسی است که در تملک عطردان و اختصاص آن به خود هنگامی که نوبت بهره گیری به او رسد طمع کند، و چون از او باز ستانند اندوهگین شود.مال و اهل و فرزندان جز امانتها نیست و ناگزیر روزی باید امانتها را رد کند.پس عاقل نباید برای رد امانت غمگین و محزون شود، علاوه بر اینکه حزن و اندوه برای رد آن ناسپاسی نعمت است.
زیرا پائینترین مراتب شکر این است که امانت را با خوشحالی و طیب خاطر به صاحب آن رد نماید، بخصوص وقتی که پست تر - یعنی چیزهای پلید دنیوی - را باز پس میدهد، و شریفتر - یعنی نفس و کمالات علمی و عملی آن - باقی میماند.پس سزاوار است که هر عاقلی دل به امور فانی نبندد تا به سبب فقد آن محزون نشود.سقراط گفته است: «من هرگز محزون نگشتهام، زیرا هرگز چیزی را چنان دوست نداشتهام که به از دست شدن آن غمگین شوم، و هر که خواهد که چیزی نبیند که او را ناخوش آید نباید به چیزی دل بندد که بیم فقدان آن هست » .
و از آنهاست:
بی اعتمادی
یا کم اعتمادی در امور خود بر خداوند، و اطمینان و وثوق به وسائط، و نظر داشتن به آنها.و سبب آن یا ضعف یقین است یا ضعف نفس یا هر دو.و این صفت از جمله رذائل دو قوه عاقله و غضب است.و شکی نیست در اینکه از مهلکات بزرگ و منافی ایمان بلکه شعبهای از شرک است.و از اینرو در نکوهش آن آیات و اخبار رسیده است، خدای سبحان میفرماید:
«ان الذین تدعون من دون الله عباد امثالکم »[۱۷]
«کسانی را که غیر از خدا میخوانید بندگانی هستند مانند شما» .
و میفرماید:
«ان الذین تعبدون من دون الله لا یملکون لکم رزقا فابتغوا عند الله الرزق و اعبدوه » [۱۸]
«کسانی که سوای خدا میپرستید روزی شما در دست آنها نیست، پس روزی را از نزد خدا بخواهید و او را بپرستید» .
و میفرماید:
«و لله خزائن السماوات و الارض و لکن المنافقین لا یفقهون » [۱۹]
«خزائن آسمانها و زمین از خداست و لیکن منافقان فهم نمیکنند» .
و در اخبار داود علیه السلام است: «هیچ بندهای از بندگان من دست به دامن هیچ یک از خلق من نزد که من بدانم نیت وی همین است، مگر اینکه اسباب و وسائل آسمانها را از دستش ببرم، و زمینی را که در زیر پای اوست بر او خشمگین گردانم، و به هر وادی که هلاک شود باک ندارم » .
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من اعتز بالعبید اذله الله » «هر که به واسطه بردگان عزت جوید خدایش ذلیل کند» .
نقل شده است که «در تورات نوشته است: کسی که اعتماد او به انسانی مثل خود باشد ملعون است » .پس سزاوار مؤمن این است که این صفت ناشایسته خالی و خلاص شود و به اکتساب ضد آن، یعنی توکل، پردازد، که شرح آن خواهد آمد.
پیوست
توکل - فضیلت توکل - درجات توکل - سعی و کوشش منافاتی با توکل ندارد - اسبابی که سعی و توسل به آنها منافی توکل نیست - «با توکل زانوی اشتر ببند» - درجات مردم در توکل - گمان سست و ضعیف - راه تحصیل توکل.
توکل
توکل اعتماد و اطمینان دل در همه امور بر خداست، و به عبارت دیگر:
سپردن و حواله کردن بنده همه کارهای خود را به پروردگار است، و به دیگر سخن:
توکل بیزاری از هر قوه و قدرتی و اعتماد و تکیه بر حول و قوه الهی است.و آن موقوف است بر اعتقاد جازم به اینکه در عالم هستی فاعلی جز خدا نیست و هیچ کس را قوه و قدرتی نیست مگر به واسطه او، و تمامی علم و قدرت کفایت امور بندگان او راست، و به هر یک از بندگان عطوفت و عنایت و رحمت تمام دارد، و فوق علم او علمی نیست، و فراتر از عنایت او عنایتی نه.پس کسی که این اعتقاد را داشته باشد البته دل او به خدا اعتماد دارد و بس، و به غیر او و حتی به خود التفات نمیکند.و کسی که این حالت را در خود نیابد، علت آن آیا ضعف یقین است یا ضعف نفس، و بیماریش به سبب استیلاء ترس و اضطرابش به واسطه غلبه اوهام بر اوست. زیرا نفس ضعیف در پی و هم مضطرب میشود، و بی آنکه در یقین او کاستی باشد پیروی و هم میکند، مثل نا آرامی و اضطراب وی از خوابیدن با مرده در گور یا در یک بستر، با اینکه یقین دارد که بدن او اکنون جمادی است که هیچ زیانی به او نمیرساند، پس نباید از آن بترسد و بگریزد، چنانکه از دیگر جمادات نمیگریزد.و همچنین کسی که ضعیف النفس است هر گاه مثلا مشغول خوردن عسل باشد اگر دیگری نزد او گوید این عسل شبیه غائط است، بسا طبع او به علت ضعف نفس نفرت میکند و از خوردن عسل دست بر میدارد، با اینکه یقین دارد که آن عسل است و ربطی به آن چیز پلید ندارد.
پس توکل تمام نیست مگر به قوت یقین و قوت قلب با هم، زیرا سکون و آرامش دل به این هر دو حاصل میشود.و آرامش دل چیزی است و یقین چیزی دیگر.پس بسا یقینی که اطمینان و آرامش با آن نیست، چنانکه خدای تعالی میفرماید:
اولم تؤمن؟ قال: بلی! و لکن لیطمئن قلبی » [۲۰]
«مگر ایمان نداری؟ گفت: چرا! ولیکن برای آنکه دلم آرام گیرد» .
[ابراهیم علیه السلام] درخواست داشت که زنده کردن مرده را با چشم خود ببیند تا یقین در خیال او ثابت گردد، که نفس پیرو خیال است و به آن آرام میگیرد، و در آغاز به یقین آرامش و اطمینان نمییابد تا آنکه به مرتبه نفس مطمئنه برسد، و این در دایت حال میسر نمیشود.و بسا مطمئنی که یقین ندارد، مانند صاحبان آئینها و مذهبهای باطل.زیرا یهودی به یهودیت خود اطمینان قلب دارد، و همچنین نصرانی، و حال آنکه برای آنها یقینی نیست، و تنها از گمان پیروی میکنند و دنبال خواهشهای نفسانی اند.
و چون توکل به یقین و قوت قلب بستگی دارد، و به ضعف یکی از آن دو از میان میرود، روشن میشود که توکل از فضائل متعلق به دو قوه عاقله و غضبیه با هم است، و ضد آن - یعنی عدم توکل - از رذائل یکی از آن دو یا هر دو خواهد بود.
و در باب توحید دانستی که ستون توکل و آنچه بر آن بنا شده مرتبه سوم توحید است، و آن این است که برای بنده تابش نور حق ظاهر و آشکار شود، به اینکه فاعلی جز او نیست، و ما سوای او از اسباب و وسائط مسخر و مقهور قدرت ازلی اوست.پس بر طالب توکل لازم است که این مرتبه از توحید را تحصیل کند تا توکل برای وی حاصل شود.و نیز دانستی که مرتبه دوم آن - یعنی توحید اعتقادی - چون تقویت گردد چه بسا حال توکل را پدید آورد، اما توکل چنانکه شایسته است موقوف بر مرتبه سوم آن است.
فضیلت توکل
توکل یکی از منزلهای راهروان و یکی از مقامات خدا پرستان بلکه برترین درجات اهل یقین است، و از اینرو در ستایش و فضیلت و در ترغیب به آن از کتاب و سنت بسی شواهد رسیده است، خدای تعالی میفرماید:
و علی الله فتوکلوا ان کنتم مؤمنین [۲۱]
«اگر ایمان دارید پس به خدا توکل کنید» .
و میفرماید:
و علی الله فلیتوکل المؤمنون[۲۲]
«و مؤمنان باید به خدا توکل کنند» .
و میفرماید:
ان الله یحب المتوکلین [۲۳]
«خدا متوکلان را دوست دارد» .
و میفرماید:
و من یتوکل علی الله فهو حسبه[۲۴]
«و هر که بر خدا توکل کند خدا وی را بس است » .
و میفرماید:
و من یتوکل علی الله فان الله عزیز حکیم [۲۵]
«و هر که بر خدا توکل کند خداوند نیرومندی بی همتا و داوری داناست » .
یعنی عزیزی که هر که به او پناه برد ذلیل و زبون نشود، و حکیمی که از تدبیر آن که بر او توکل کند کوتاهی ننماید. و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من انقطع الی الله کفاه الله کل مؤونة، و رزقه من حیث لا یحتسب، و من انقطع الی الدنیا و کله الله الیها» «هر که به سوی خدا منقطع شود (خاص خدا گردد) خدا همه امور و حاجات او را کفایت میکند، و از جائی که گمان ندارد روزیش میدهد، و هر که به دنیا منقطع شود (خاص دنیا گردد) خدا او را به دنیا وا میگذارد» .
و فرمود: «من سره ان یکون اغنی الناس، فلیکن بما عند الله اوثق منه بما فی یده » «هر که دوست دارد بی نیازترین مردم باشد باید اعتمادش به آنچه نزد خداست بیشتر باشد از اعتماد به آنچه در دست خود اوست » .
و فرمود: «لو انکم تتوکلون علی الله حق توکله، لرزقتم کما ترزق الطیور، تغدو خماصا و تروح بطانا» «اگر بر خدا توکل کنید چنانکه حق توکل اوست هر آینه روزی مییابید چنانکه مرغان روزی مییابند، هر بامداد با شکمهای تهی و گرسنه از آشیانههای خود بر میپرند و شبانگاه با شکمهای پر و سیر باز میآیند»
و از حضرت علی بن الحسین علیهما السلام روایت است که فرمود: «روزی از خانه بیرون رفتم تا به این دیوار رسیدم، بر آن تکیه کردم، در این موقع مردی را دیدم که دو جامه سفید پوشیده رویاروی من به من نگاه میکند، پس گفت: ای علی بن الحسین!
چرا تو را غمگین و محزون میبینم؟ آیا برای دنیاست؟ خداوند نیکوکار و بدکار را روزی میدهد.گفتم: برای این محزون نیستم، و آنچه گفتی درست است.گفت:
پس آیا برای آخرت است؟ آن وعدهای است راست که پادشاه قاهر و قادر در آن حکم میکند.گفتم: چنین است که می گوئی، و حزن من برای این هم نیست.
گفت: پس اندوه تو از چیست؟ گفتم: از فتنه پسر زبیر و گرفتاری مردم در آن میترسیم.خندید و گفت: ای علی بن الحسین! آیا هیچ کس را دیدهای که خدا را بخواند و خدا او را اجابت نکند؟ گفتم: نه! گفت: آیا کسی را دیدهای که بر خدا توکل کند و خدا او را کفایت نکند؟ گفتم: نه! گفت: آیا کسی را دیدهای که از خدا چیزی بخواهد و به او ندهد؟ گفتم: نه! ...سپس از نظر من غایب شد» ، و شاید او حضر بود - بر پیامبر ما و بر او درود باد.
و امام صادق علیه السلام فرمود: «خدا به داود وحی فرمود: هیچ یک از بندگانم به من پناهنده نشود و به احدی از مخلوقات توجه نکند، که بدانم نیت او همین است، و آنگاه آسمانها و زمین و هر که در آنهاست با او نیرنگ بازند، مگر اینکه راه بیرون شدن از میان آنها را به او مینمایم » .
و فرمود: «ان الغنی و العز یجولان، فاذا ظفرا بموضع التوکل اوطنا» «بی نیازی و عزت در گردشند، و چون به جایگاه توکل رسند وطن گیرند» .
و فرمود: «من اعطی ثلاثا لا یمنع ثلاثا: من اعطی الدعاء اعطی الاجابة، و من اعطی الشکر اعطی الزیادة، و من اعطی التوکل اعطی الکفایة.ثم قال: اتلوت کتاب الله - عز و جل - «و من یتوکل علی الله فهو حسبه » ، و قال: «لئن شکرتم لازیدنکم » ، و قال: «ادعونی استجب لکم » ؟» «هر که را سه چیز دادند سه چیز از او باز نگرفتند: هر که را دعا دادند اجابت هم دادند، و هر که را سپاسگزاری دادند، فزونی بخشیدند، و هر که را توکل دادند او را کفایت کردند، سپس فرمود: آیا کتاب خدای عز و جل را خواندهای: «هر که بر خدا توکل کند خدا او را بس است » ، و فرمود: «اگر شکر کنید شما را فزونی دهم » ، و فرمود: «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم » ؟» و فرمود: «ایما عبد اقبل قبل ما یحب الله - تعالی - اقبل الله قبل ما یحب، و من اعتصم بالله عصمه الله، و من اقبل الله قبله و عصمه، لم یبال لو سقطت السماء علی الارض، او کانت نازلة نزلت علی اهل الارض فتشملهم بلیة، کان فی حزب الله بالتقوی من کل بلیة، الیس الله - تعالی - یقول: «ان المتقین فی مقام امین » ؟ «هر بندهای که به آنچه خدای تعالی دوست دارد روی آورد خدا به آنچه او را دوست دارد روی آورد، و هر که به خدا پناه برد و از او نگاهداری خواهد خدا او را پناه دهد و نگاهدارد، و کسی که خدا به او رو آورد و او را نگاهدارد باکی برای او نیست اگر آسمان بر زمین افتد یا بلائی بر اهل زمین فرود آید و همه را فرو گیرد، او به سبب تقوایش در حزب خداست و از هر بلائی محفوظ است، مگر نه این است که خدای تعالی میفرماید: «براستی پرهیزکاران در جایگاه ایمن اند» ؟» و فرمود: «خدای تعالی میفرماید: به عزت و جلال و مجد و رفعتم بر عرشم سوگند! که امید هر که را که به غیر من امیدوار باشد قطع میکنم، و او را نزد مردم جامه ذلت و خواری میپوشانم، و او را از درگاه قرب خود میرانم و دور میکنم، آیا در سختیها و شدائد به غیر من امیدوار است و حال آنکه شدائد به دست من است؟
و در خانه غیر مرا میکوبد با آنکه کلید همه درهای بسته نزد من است؟ و در خانه من برای هر که مرا بخواند باز است، پس کیست که در بلاها و گرفتاریها به من امید داشته باشد و من او را به آن واگذارم؟ و کیست که در کار بزرگی به من امیدوار گشته و من امیدش را قطع کرده باشم؟ آرزوهای بندگانم را در نزد خود محفوظ میدارم، اما آنها به نگاهداشت من راضی نشدند، آسمانها را از کسانی که از تسبیح من خسته و ملول نمیشوند پر کردم، و آنان را فرمودم که درها را میان من و بندگانم نبندند، ولی بندگان به قول من اعتماد نکردند، آیا کسی که بلائی از بلاهای من بر او وارد شود نمیداند که جز من و به اذن من کسی آن را از او برنمی دارد؟
پس چرا از من رو گردان است؟ به جود خود آنچه را سؤال نکرده به او میدهم، سپس آن را از او میگیرم و او باز گرداندن آن را از من نمیخواهد و از غیر من میخواهد، آیا نمیبیند که من پیش از سؤال کردن عطا میکنم؟ پس آیا وقتی از من سؤال کرد به سائل خود پاسخ نمیگویم؟ آیا من بخیلم و بندهام مرا بخیل میداند؟ یا جود و کردم ندارم؟ یا عفو و رحمت در دست من نیست؟ یا من محل آرزوها و امیدها نیستم؟
چه کسی جز من میتواند آنها را قطع کند؟ آیا امیدواران نمیترسند که به غیر من امید دارند؟ اگر همه اهل آسمانها و زمینم به من امیدوار باشند، و هر یک از آنها را به اندازهای که همه امید دارند بدهم به قدر ذرهای از مملکتم کم نمیشود، و چگونه کم شود مملکتی که من سرپرست آن هستم؟ پس بدا به حال نومیدان از رحمت من!
و بدا به حال کسانی که مرا نافرمانی کنند و پروای من ندارند!»[۲۶]
درجات توکل
توکل در ضعف و قوت سه درجه دارد:
اول - آنکه حال او در حق خدا و اعتماد و وثوق به عنایت و سرپرستی و کفالت او همچون حال وی نسبت به وکیل خود باشد، و این ضعیفترین درجه توکل است، و وقوع آن بسیار است و مدتی دراز دوام دارد، و منافی با اصل تدبیر و اختیار نیست، بلکه چه بسا بسیاری از تدبیرات به سعی و کوشش و اختیار او تحقق مییابد، بلی با بعضی از تدبیرات منافات دارد، مانند توکل بر وکیل خود در خصومت و داوری، زیرا در این مورد [همه توجهش به وکیل است و انتظار دارد تا وکیل چه میکند و] تدبیر خود را از غیر جهت وکیل ترک میکند، و لیکن تدبیری را که وکیل وی به آن اشاره نموده رها نمیکند، و همچنین تدبیری را که از عادت و روش وکیل بر او معلوم شده باشد با اینکه صریحا نگفته است.
دوم - آنکه حال او با خدا حال کودک با مادر خود باشد، زیرا طفل جز مادر نمیشناسد، و جز به او پناه نمیبرد، و جز به او اعتماد ندارد.چون او را ببیند به دامن وی آویزد، و اگر در غیاب او امری روی نماید نخستین چیزی که بر زبانش میگذرد ای مادر! است.
فرق بین این دو درجه آنست که صاحب این مرتبه چنان در توکل خود غرق است که به توکل خود نیز التفات ندارد، بلکه التفاتش تنها به کسی است که بر او توکل کرده (یعنی وکیل)، و در دلش برای غیر او جائی نیست.اما در آن اول توکل به کسب و اختیار و تکلف است، و از توکل خود غافل نیست و به آن التفات دارد، و بدین سان تنها به کسی که بر او توکل کرده توجه ندارد.و این مرتبه کمتر از اولی وقوع و دوام دارد.زیرا حصول آن فقط برای خواص است، و نهایت دوام آن یکی دو روز است، و با تدبیرات منافات دارد، مگر تدبیر پناه جستن به خدا و دعا و زاری نمودن، همچون تدبیر کودک در آویختن به مادر خود فقط.
سوم - که بالاترین درجات است، این است که آدمی در حرکات و سکنات خود در پیشگاه خدا مانند مرده باشد در دست مرده شوی، یعنی خود را میت بیند و قدرت ازلی را حرکت دهنده خویش بداند چنانکه مرده شوی مرده را حرکت میدهد.چنین شخصی نفس خویش را تقویت کرده و به مرتبه سوم از توحید رسیده است.و فرق بین او و دوم این است که دومی دعا و تضرع را ترک نمیکند چنانکه کودک به مادر خود پناه میبرد و فریاد میکند و به دامن او میآویزد و دنبالش میرود، ولی این چه بسا دعا و سؤال را از راه وثوق به کرم و عنایت خدا رها کند، و این مانند کودکی است که میداند اگر مادر را نخواند مادر او را میجوید، و اگر به دامن مادر نیاویزد مادر او را در آغوش میکشد، و اگر شیر نخواهد به او میدهد.
و از این گونه است توکل ابراهیم خلیل علیه السلام هنگامی که در منجنیق نهاده شد تا به آتش افکنده شود، و روح الامین به او اشاره نمود که نجات و خلاصی خود را از خدای سبحان بخواه.گفت: «علم او به حال من از سؤالم بسنده است » .اما این کمیاب است و به ندرت اتفاق میافتد، و آن مرتبه صدیقان است و هر گاه یافت شود دوامش بیش از زردی از ترس یا سرخی از شرم نیست، و آن مادامی که باقی است منافی تدبیرات است، زیرا صاحب آن همچون مبهوت و حیران است.
اما توکل بنده بر خدا گاهی در همه امور خود است، و گاهی در بعضی از آنهاست.و درجات آن به حسب بیشی و کمی امور کسی که در آنها توکل میکند مختلف است.
امام کاظم علیه السلام درباره این قول خدای تعالی:
«و من یتوکل علی الله فهو حسبه » [۲۷]
«و هر که بر خدا توکل کند خدا او را بس است » ، فرمود: «توکل بر خدا درجات دارد، از جمله اینکه در همه امور خود بر خدا توکل کنی، پس هر چه درباره تو بکند از او راضی هستی، و می دانی که خیر و فضل خود را از تو فروگذار نکند و حکم آن مختص اوست، پس با واگذاردن این به خدا بر او توکل کن، و به او در آن و در غیر آن اعتماد کن » .
و شاید دیگر درجات توکل این است که آدمی در بعضی از امور خود نه همه آنها بر خدا توکل کند، و تعداد درجات در این صورت به حسب بیشی و کمی امور کسی است که در آنها توکل میکند.
کوشش منافی توکل نیست
اموری که بر بندگان وارد میشود: ۱- یا از قدرت و دست رسی آنان بیرون است، به این معنی که برای جلب یا دفع آنها اسباب ظاهری قطعی یا ظنی نیست، یا برای جلب و دفع آنها اسبابی هست لیکن بنده توانائی تحصیل آنها را ندارد.
مقتضای توکل در این قسم آنست که سعی در چاره جوئیها و تدبیرات پنهانی را ترک نماید و آن را به رب الارباب واگذارد، و اگر در تغییر آن به حیله و تکلف بیندیشد از توکل بیرون رفته است.
۲- یا از قدرت آنان بیرون نیست، بدین معنی که برای آنها اسباب قطعی یا ظنی هست که تحصیل آنها و دستیابی به جلب یا دفع آنها ممکن است.پس سعی در چنین موردی منافی توکل نیست بشرط آنکه وثوق و اعتماد او به خدا باشد نه به اسباب.پس کسی که میپندارد که معنی توکل ترک کسب و فعل بدنی و رها کردن تدبیر عقلی و فکری و افتادن بر زمین است همچون جامه استعمال شده و افکنده شده، حقیقت را نشناخته و از آن دور گشته است، زیرا این عمل در شرع اقدس حرام است.و شارع انسان را به جستجوی روزی به اسبابی که خدا وی را به آن هدایت فرموده از کشاورزی یا بازرگانی یا صنعتگری و غیر اینها که حلال باشد مکلف ساخته است، و نیز به باقی داشتن نسل از راه زناشوئی امر نموده، و وی را فرمان داده که اشیاء زیان آور را با توسل به اسباب معین از خویشتن دفع کند. و همان گونه که عبادات اموری است که خدای تعالی بندگان خود را به کوشش در آنها امر کرده، تا بدان وسیله برای ایشان تقرب به او و سعادتهای خانه آخرت حاصل شود، همچنین طلب روزی حلال و دفع ضرر و بیماری از خود و اهل و عیال اموری است که خدای تعالی آنان را امر فرموده، تا بواسطه آنها به عبادات و آنچه به تقرب و سعادت رهنمون است دست یازند.و لیکن خدای سبحان آنان را همچنین مکلف ساخته که جز به او اطمینان نکنند و به اسباب اعتماد ننمایند، همچنانکه تکلیف فرموده است که بر اعمال نیک خود تکیه و توکل نکنند، بلکه بر فضل و رحمت او تکیه نمایند.
پس معنی توکلی که در شریعت به آن امر شده است: اعتماد قلبی بر خدا در همه امور، و بریدن و انقطاع از غیر اوست.و منافاتی با تحصیل اسباب وقتی آدمی به آنها اطمینان نیابد ندارد بلکه آرامش وی باید به خدای سبحان باشد نه به اسباب و در نفس خود روا بداند که خدا مطلوب او را از آنجا که گمان ندارد میرساند نه اسبابی که خود آنها را تحصیل کرده، و باور داشته باشد که ممکن است خدا این اسباب را از مسببات آنها قطع کند.
اسبابی که سعی و توسل به آنها منافی توکل نیست
اسبابی که تحصیل و دست یازیدن به آنها منافاتی با توکل ندارد، اسبابی است قطعی یا ظنی که ارتباط قطعی یا ظنی مسببات به آنها به تقدیر و مشیت خداوند ارتباطی است مستمر و پیاپی که تخلف از آنها ممکن نیست، خواه برای جلب نفع یا دفع ضرر یا برای بر طرف کردن آفتی مورد انتظار باشد، مانند دست دراز کردن به غذا برای رساندن به دهان، و توشه برداشتن برای سفر، و سرمایه اندوختن برای تجارت، و آمیزش برای حصول فرزندان، و سلاح برداشتن برای دفع دشمن، و پس انداز کردن برای حال درماندگی و اضطرار، و مداوا نمودن برای برطرف ساختن بیماری، و نگاهداشتن خود از خواب در گذرگاه سیل و جایگاه درندگان و زیر دیوار کج، و بستن در، و بستن زانوی شتر، و ترک راهی که وجود دزدان یا درندگان در آن قطعی یا احتمالی باشد...و امثال اینها.
و اما پیروی اسباب موهوم، مانند برده داری، و فال بد، و پی گیری بسیار در تدبیرها و نکتههای باریک، و چاره جوئی و حیله اندیشی برای تبدیل و تغییر، باطل کننده توکل است، زیرا اینها نزد خردمندان اسباب نیستند، و خدای تعالی به تحصیل آنها امر نفرموده، بلکه از آنها نهی شده، و آنچه به آن امر شده آهستگی و سهل انگاری در طلب [روزی] و پافشاری نکردن است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «روح الامین در جان من دمید که: هیچ نفسی نمیمیرد تا روزی خود را بتمامی فرا گیرد، پس از خدای تعالی بپرهیزید و در طلب روزی آهستگی نمائید و آسانگیر باشید» .و فرمود: «هر که به سفر دریا پرداخت در طلب روزی آهستگی و آرامی ننمود» .
و امام صادق علیه السلام فرمود: «طلب معیشت تو باید بالاتر از روش شخص بیکار و کمتر از جستجوی حریصی باشد که به دنیای خود خشنود و مطمئن شده است، و لیکن نفس خود را از این حال به مرتبه شخص منصف و خویشتن دار فرود آر، تا آن را از مقام سست عنصر ناتوان برتر بری، و آنچه را که نیاز ضروری توست بدست آوری، کسانی که به آنها مال داده شده ولی سپاس نمیگزارند مالی ندارند» .
و فرمود: «هر گاه در دکانت را باز کردی و بساط خود را گستردی، آنچه بر عهده توست انجام دادهای » .
«با توکل زانوی اشتر ببند»
بدان که تحصیل اسباب قطعی و ظنی توکل را باطل نمیکند، با اینکه خداوند قادر است که بدون آنها نیز مطلوب آدمی را عطا فرماید، زیرا خدای سبحان مسببات را به اسباب بسته، و اشیاء و امور را جز به اسباب پدید نمیآورد.
و از اینرو هنگامی که مرد اعرابی شتر خود را رها کرد و گفت: «توکلت علی الله » ، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ببند و توکل کن » .
و حضرت صادق علیه السلام فرمود: «خداوند برای بندگان خود مقرر فرموده که مطالب خود را از او به اسبابی که برای آنها آماده ساخته و به تحصیل آنها امر کرده بجویند» .خدای تعالی میفرماید:
«خذوا حذرکم » [۲۸]
«احتیاط و پاس خویش نگهدارید» .
و در کیفیت نماز خوف میفرماید:
«و لیاخذوا حذرهم و اسلحتهم » [۲۹]
«و احتیاط و آمادگی خویش بدارند، و سلاح خود برگیرند» .
و میفرماید:
«و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل » [۳۰]
«هر چه توانید از نیرو [و ساز و برگ جنگ] و اسبان بسته برای [پیکار] آنان آماده سازید» . و به موسی فرمود:
«فاسر بعبادی لیلا» [۳۱]
«بندگان مرا شبانه [از مصر بیرون] ببر» .و پناه جستن به شب برای پنهان بودن از چشم دشمنان و دفع ضرر است.
و در اسرائیلیات آمده است که: «موسی بن عمران علیه السلام را بیماریی پدید آمد، بنی اسرائیل نزد او آمدند و ناخوشی او را شناختند و گفتند: اگر فلان دارو را مصرف کنی شفا یابی، موسی گفت: مداوا نمیکنم تا خدا مرا بی دوا بهبود بخشد.پس بیماری او دراز شد، و خدا به او وحی فرمود: به عزت و جلالم سوگند! ترا عافیت نمیدهم تا به دوائی که گفتهاند درمان کنی.پس به آنان گفت: به داروئی که گفتید مرا معالجه کنید.او را مداوا کردند و بهبود یافت.پس حالت اعتراض گونهای در دل وی پدید آمد، خدای تعالی به او وحی فرستاد: خواستی حکمت مرا به توکل خود باطل کنی، چه کسی غیر از من داروها و منفعتها را در گیاهان و چیزها نهاد؟ » و روایت است که: «زاهدی ترک شهر و آبادی کرده و در قله کوهی اقامت گزید و گفت: از هیچ کس چیزی نمیخواهم تا خدا روزی مرا بفرستد.پس یک هفته نشست، و نزدیک به مرگ رسید، گفت: پروردگارا! اگر مرا زنده میداری روزی مرا برسان، و گرنه جانم بستان.خدای تعالی به او وحی فرمود: به عزت و جلالم سوگند! روزی به تو نمیدهم تا به شهر و آبادی در آیی و میان مردم بنشینی.
پس به شهر آمد و مقیم شد، یکی برای او غذا آورد، و دیگری آب، خورد و آشامید.
ولی در دل گرفت که چرا خدا چنین کرد، خداوند به او وحی فرمود: میخواستی به زهد خود در دنیا حکمت مرا از میان ببری، نمی دانی که من این را که بنده خود را به دست بندگان خود روزی رسانم دوستتر دارم تا به دست قدرت خود روزی دهم؟»
درجات مردم در توکل
درجات مردم - چنانکه دانستی - در توکل به حسب تفاوت مراتب آنان در قوت و ضعف یقین و در قوت و ضعف توحید مختلف است:
یکی درجه کسی است که ایمان و یقین او به کمال رسیده، به طوری که وثوق و اعتماد او به اسباب بکلی سلب شده، و با تمام هستی خود به پروردگار یگانه حق روی آورده و جز او مؤثری نمیبیند، و هرگز به غیر او نظر ندارد، و دلش به عنایت او چنان مطمئن و آرام است که حتی این احتمال به خاطرش نمیگذرد که پروردگار او را به غیر واگذارد، و هیچگاه او را اضطرابی پدید نمیآید.برای چنین کسی باکی نیست که از اسباب قطعی یا ظنی بکلی روی برتابد، زیرا خدای سبحان او را حفظ و حراست میکند و امورش را به صلاح میآورد، و روزی او را از جائی که گمان ندارد میرساند، خواه اسباب را تحصیل و کسب نماید یا نه، بلی بسا سبب و کسب را برای اطاعت و پیروی امر خدا رها نکند، لیکن وثوق و اعتماد او فقط به خداست نه به سبب وسعی و کسب.و حکایاتی که از بعضی از کاملان اولیاء نقل کردهاند که بی زاد و توشه به اعتماد بر خدا در بیابانهائی که مردم در آنها گام نمینهادند مسافرت میکردهاند، و روزی ایشان میرسیده، و از درندگان پر زیان احتراز نمیکردهاند، یا نسبت به اهل اقتدار و پادشاهان به اعتماد بر خدا بی ترس و باک سخنان درشت و ناهموار میگفتهاند، و خدای سبحان آنان را نجات میداده، این مخصوص کاملان در توکل است.
امام صادق علیه السلام فرمود: «خدای عز و جل ابا دارد که روزی مؤمنان را جز از جایی که گمان ندارند برساند» .و این را مخصوص مؤمنان قرار داد، زیرا کمال ایمان مقتضی آنست که صاحب آن به اسباب وثوق و اعتماد نکند و تنها بر خدای عز و جل توکل نماید.و کمال ایمان ویژه صاحب علم نهان از انبیاء و اولیاء است، و این فضل خداست که به هر که بخواهد میدهد.
و دیگر درجه کسی است که قوت ایمان و یقین او به حدی نرسیده که اسباب و وسائط از نظر وی غایب ماند، و التفات او تنها به جناب حق باشد.چنین کسی نباید از اسباب روی برتابد و آن را ترک نماید، زیرا مثل او این گمان را ندارد که بدون وسائط وی را به مقصد برساند: یعنی توکل او بر خدا و یقین به او - سبحانه - به آن درجه از قوت نرسیده است.
گمان سست و ضعیف
بعضی از مردم گمان میکنند که: حق توکل این است که آدمی به اسباب نهانی بس کند و به اسباب ظاهر دست نیازد، مثل آنکه در بیابانهائی که مردم بی زاد و توشه نمیروند سفر کند، بعد از آنکه خود را بر گرسنگی یک هفته یا نزدیک به آن راضی کرده باشد، به طوری که آن را بدون دلتنگی و اضطراب نفس و پریشانی خاطر و سستی در ذکر خدا صبر و تحمل کند، و بعد از آنکه در روزی خود به گیاه و هر چه دست دهد خرسند باشد، و دل بر آن نهاده باشد که اگر گرسنه بمیرد برای او در آخرت بهتر است.
و مثل آنکه در مسجد یا خانه بنشیند و کسب را ترک نماید، و یکسره به عبادت و فکر و ذکر پردازد، و همه وقت خویش را صرف آن کند، به نحوی که به مردمی که در انتظار وی اند و کسی که وارد شده و چیزی برای او آورده توجه و اعتنا نکند، بلکه در صبر و توکل بر خدا قویدل باشد.
این خطای محض است، زیرا کسی که با نفس خود مجاهده میکند و آن را خرسند ساخته که بر گرسنگی یک هفته شکیبا باشد، و میتواند با گیاه بسر برد، اسباب برای او هویدا و آشکار گردیده است.اما بی نیازی یکی از دو توانگری است.و اگر اعتمادش - در این حال - بر صبر و توانائی بر گیاهخواری است، پس توکل کجاست؟ و اگر اعتمادش تنها به خداست، پس باید در شهر خویش با اسباب اقامت کند، چنانکه خداوند در شرع امر فرموده است.و اما به اختیار دل بر مرگ نهادن عقلا ممنوع و شرعا حرام است، خدای سبحان میفرماید:
«و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة » [۳۲]
«و خود را به دست خویش به هلاکت میفکنید» .
و اما خانه نشین رها کننده کسب و کار، که خدا را بدون جستجوی روزی عبادت میکند، او نیز متابعت امر خدا را ترک کرده است. امام صادق علیه السلام فرمود:
«کسی که خوراک او را میدهد در عبادت از او بالاتر است » .و بسا که مانند او سربار مردمند، زیرا حال او پیام آور سختی و ناامیدی و بلکه دستخوش خواری و ذلت است.و بالجمله نهان و آشکار بودن اسباب تاثیر و دخالتی در توکل ندارد، بعد از آنکه بیان شد که معنای توکل اعتماد و وثوق فقط به خداست نه به اسباب، و بنابراین وجود و فقدان اسباب و ظهور و خفاء آنها یکسان است.
راه تحصیل توکل
راه تحصیل صفت توکل - بعد از تقویت توحید و اعتقاد به اینکه همه امور مستند به خدای سبحان است و برای دیگری دخالتی در آنها نیست - این است که آیات و اخبار مذکور را که دلالت بر فضیلت و ستایش آن دارد و این را که توکل باعث رستگاری و کفایت امور اوست به یاد آورد، سپس متذکر شود که خدای تعالی او را از نیستی به هستی آورده و خلعت وجود به او پوشانیده، و آنچه را بدان نیازمند بوده برای وی آماده ساخته است، و او به بندگان خود از مادر به فرزند خود مهربانتر است، و کفایت اهل توکل را تعهد و ضمانت نموده، پس محال است که بعد از این او را ضایع و مهمل گذارد و مهمات او را کفایت نکند، و آنچه بدان نیاز دارد به او نرساند، و آنچه به وی آزار و زیان میرساند از او دفع نکند، زیرا خدای سبحان از عجز و نقص و خلف وعده و سهو پاک و منزه است.
و سزاوار است که حکایاتی را به یاد آورد که مشتمل بر شگفتیهای صنع خدا در رساندن روزی به بندگان و دفع بلاها و بدیها از بعضی از ایشان است، و سرگذشتهایی را متذکر شود که متضمن عجایب قهر الهی در تباه کردن اموال توانگران و خوار ساختن قدرتمندان است، و چه بسا بندگانی که مال و سرمایهای نداشتند و خداوند به آسانی به آنها روزی میرساند، و چقدر مالدارانی که ثروت و سرمایه از کف دادند یا اموال آنها به دزدی رفت و تهی دست و بینوا شدند، و بسی نیرومند صاحب خدم و حشم و شوکت و سطوت که بی سببی آشکار عاجز و خوار و زبون گشتند، و بسا ذلیل و ناتوانی که قوت و استیلا یافتند.
و هر که در این مطلب تامل کند میداند که امور به دست قدرت خداوند است، پس باید بر او وثوق و اعتماد کند.و ملاک این است که بداند که امور اگر به قدرت خدای سبحان بی دخالت اسباب و وسائط باشد، پس توکل نکردن بر او و اعتماد به دیگری نهایت جهل است، و اگر برای غیر خدای سبحان از وسائط و اسباب دخالت و تاثیری هست، پس توکل از جمله اسباب کفایت امور و بر آمدن حاجات است.زیرا اخبار و حکایات و تجربه گواهند بر اینکه هر که بر خدا توکل کرد و به سوی او منقطع شد خداوند امور و حاجات او را کفایت میکند.و همان گونه که نوشیدن آب سبب برطرف شدن تشنگی میگردد، و خوردن طعام سبب دفع گرسنگی میشود، همچنین توکل سببی است که مسبب الاسباب برای بر آمدن حاجات و مقاصد و کفایت امور و مهمات مرتب ساخته است.
و نشانه حصول توکل این است که دل او مضطرب نشود و سکون و آرامش خود را به سبب فقدان اسباب نفع و پدید آمدن اسباب ضرر از دست ندهد.پس اگر سرمایه اش به دزدی رفت یا تجارتش زیان کرد، یا یکی از امور او باز داشته شد و معوق ماند، راضی و خشنود باشد و آرامش و اطمینان خاطر وی متزلزل نگردد، بلکه سکون و آرام دل او قبل و بعد از آن پدیده یکسان باشد.زیرا کسی که به چیزی آرام نگیرد از زوال آن نگران و مضطرب نشود، و هر که به سبب فقدان چیزی آشفته و پریشان گردد به وجود آن آرام دل و اطمینان خاطر یابد.
و از آنهاست:
ناسپاسی (کفران): و ضد آن سپاسگزاری و شکر است
شکر - فضیلت شکر - شکر خود نعمتی است که شکرش واجب است - مدارک شناختن و تمیز آنچه خدا دوست و خوش دارد از آنچه کراهت و ناخوش دارد - اقسام نعمتها و لذتها - خوردن غذا اگر از روی میل و اشتها نباشد سودی ندارد - شگفتیهای خوردنیها - نیاز حاضر کردن خوراک به هزاران اسباب - مسخر کردن خدا تاجران را برای فراهم ساختن طعام - نعمتهای خدا در آفریدن فرشتگان برای انسان - اسباب مانع شکر - راه تحصیل شکر - تندرستی بهتر از بیماری است.
پس از آنکه حقیقت شرک را شناختی، و دانستی که متعلق به کدام قوه است، با سنجش و مقایسه ماهیت کفران و رذیلت بودن آن را خواهی دانست.
پس می گوئیم: شکر عبارت است از شناخت نعمت منعم، و شاد بودن به آن، و عمل کردن به مقتضای آن شادی به وسیله در دل داشتن خیر منعم و ستودن او و بکار بردن نعمت در طاعت او. اما شناخت، این است که بدانی که همه نعمتها از خداست، و منعم حقیقی اوست، و وسائط مسخر از جانب اوست، و اگر کسی به تو نیکی کند چنین دانی که خدا او را مسخر تو فرموده و در دل او اعتقاد و ارادتی انداخته که خواهی نخواهی آن نیکی را به تو رساند.و هر که این را فهمید یکی از ارکان شکر خدا را حاصل نموده، و بسا که همین را شکر نامند، و این شکر و سپاس قلبی است.چنانکه روایت است که: «موسی در مناجات خود گفت: خدایا! آدم را به دست قدرت خود آفریدی، و در بهشت خویش جای دادی، و حوا را همسر او ساختی، تو را چگونه شکر کرد؟ فرمود: دانست که اینها از من است، و همین معرفت او شکر است » .
اما این معرفت بالاتر از تقدیس و فوق بعضی از مراتب توحید است، و این دو در آن داخلند.زیرا تقدیس، تنزیه خدای سبحان از صفات نقص است، و توحید اعتراف به این است که مقدسی غیر از او نیست، و این معرفت همان یقین است به اینکه هر چه در عالم است از او موجود است، و همه چیز نعمت اوست، و آن معرفت علاوه بر تقدیس و توحید شامل شناخت کمال قدرت و یگانگی در فعل است، و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «کسی که گفت: سبحان الله، او را ده حسنه باشد، و هر که گفت: لا اله الا الله، او را بیست حسنه باشد، و کسی که گفت: الحمد لله: او را حسی حسنه باشد» .سبحان الله: کلمهای است که دلالت بر تقدیس میکند، و لا اله الا الله: کلمهای است که بر توحید دلالت دارد، و الحمدلله: کلمهای است که دلالت بر این معرفت دارد که نعمتها از خدای واحد حق است.و گمان نکنی که این حسنات در برابر جنباندن زبان به این کلمات بدون بستگی دل به معانی آنهاست، بلکه آن حسنات به ازاء اعتقاد به معانی آنهاست که این معارف از ابواب ایمان و یقین شمرده شده است.
و اما رکن دیگر شکر، شاد بودن به نعمتهای منعم همراه با خضوع و تواضع است.بلکه همان گونه که خود معرفت شکر قلبی است، شادی به نعمت منعم نیز شکر قلبی است، و بخصوص وقتی شکر خواهد بود که شادی او به منعم یا نعمت نه از این جهت باشد که آن نعمت و مالی است که وسیله کامرانی و لذت او در دنیاست، بلکه از این حیث که بواسطه آن میتواند به قرب منعم برسد و در جوار رحمت او قرار گیرد و به وجه کریم او بر دوام نظر کند.و نشانه این آنست که از نعمت و مال دنیا شاد نشود مگر به آنچه کشتزار آخرت و مددکار تحصیل آن باشد، و از هر نعمتی که او را از یاد خدا باز دارد و سرگرم کند و مانع راه حق شود غمگین و محزون گردد، زیرا او نعمت را نه برای خود آن بلکه برای این میخواهد که وی را به جوار منعم و قرب و لقاء او برساند.
و اما رکن سوم، عمل کردن به موجب شادی حاصل از معرفت منعم است، و آن عبارت است از قیام به آنچه مقصود و محبوب منعم است، و به دل و زبان و جوارح تعلق دارد.اما متعلق به دل، قصد خیر و در دل داشتن آن است برای همه خلق.و اما متعلق به زبان، اظهار شکر خدا به حمد و ثنای اوست.و اما متعلق به جوارح، بکار بردن نعمتهای خداست در طاعت او، و خودداری و پرهیز ز استعمال آنها در معصیت او، حتی از جمله شکر چشمها این است که هر عیبی که از مسلمانی بیند بپوشاند و ندیده انگارد، و از جمله شکر گوشها آنست که هر عیبی که از مسلمانی شنود پنهان دارد و نشنیده پندارد، اینها و امثال اینها از جمله شکر نعمت اعضاء است.
بلکه گفتهاند: هر که نعمت چشم را کفران کند و در آنچه برای آن آفریده شده بکار نبرد کفران نعمت خورشید را نیز کرده، زیرا دیدن با آن میسر میگردد، و هر آینه دیدگان برای دیدن آنچه در دین و دنیای آدمی سودمند است و نگاهداشت وی از آنچه به او زیان میرساند خلق شده است.بلکه مراد از آفرینش آسمان و زمین و خلقت دنیا و اسباب آن این است که مردمان بوسیله آنها برای وصول به خدا مدد جویند، و رسیدن به او جز به محبت او و انس به او در دنیا و دوری از دنیا و فریفتگی و لذات و دلبستگیهای آن امکان پذیر نیست، و هیچ انسی جز به دوام ذکر و هیچ محبتی جز به معرفتی که به دوام فکر حاصل میشود میسر نیست، و ذکر و فکر جز به بقاء بدن ممکن نیست، و بدن جز به خاک و آب و هوا و آتش پایدار نیست، و این تمام نمیشود جز به آفرینش زمین و آسمان و دیگر چیزها و این همه برای بدن است، و بدن مرکب نفس است، و نفسی که به خدا باز میگردد نفس مطمئنه است به سبب طول عبادت و معرفت.پس هر که چیزی را در غیر طاعت خدا بکار برد نعمت خدا را در همه اسبابی که برای اقدام به آن معصیت از آنها ناگزیر است کفران نموده است.
و چون حقیقت شکر را شناختی، حقیقت کفران را نیز با مقایسه خواهی شناخت، که آن عبارت است از جهل به اینکه نعمتها از خداست، یا ناشادی به منعم و نعمت از این جهت که او را به قرب خدا میرساند، یا بکار نبردن نعمت در آنچه منعم دوست و خوش دارد، یا بکار بردن آن در آنچه مکروه و ناخوش دارد.
از آنچه گفتیم معلوم شد که حقیقت شکر مرکب از سه امر است، و لیکن گاهی شکر بر هر یک از آنها اطلاق میشود، چنانکه امام صادق علیه السلام فرمود:
«شکر کل نعمة، و ان عظمت، ان تحمد الله » «شکر هر نعمتی، اگر چه بزرگ باشد، این است که خدا را ستایش کنی و سپاس گوئی » .
و فرمود: «شکر النعم اجتناب المحارم و تمام الشکر قول الرجل: الحمد لله رب العالمین ««شکر نعمتها اجتناب از محرمات است، و تمامی شکر این است که آدمی بگوید: «سپاس و ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است » .
شخصی از آن حضرت علیه السلام پرسید: «هل للشکر حد اذا فعله العبد کان شاکرا؟ قال: نعم! قیل: ما هو؟ قال: یحمد الله علی کل نعمة علیه فی اهل و مال، و ان کان فیما انعم علیه فی ماله حق اداه، و منه قوله - جل و عز - :
«سبحان الذی سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین » [۳۳] و منه قوله - تعالی - :
«رب انزلنی منزلا مبارکا و انت خیر المنزلین » [۳۴]و قوله تعالی - :
«رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا» [۳۵]
«آیا شکر را حدی است که چون بنده بجا آورد شاکر باشد؟ فرمود: آری!
گفت: آن چیست؟ فرمود: خدا را بر هر نعمتی که به او در خانواده و مال داده ستایش کند و سپاس گوید، و اگر در مالی که به او داده حقی باشد بپردازد.و از این باب است سخن خدای جل و عز: «پاک و منزه است آن که این را رام ما کرد که ما تاب و توان آن نداشتیم » .و نیز از این باب است قول خدای تعالی: «پروردگارا! مرا فرود آورد فرود آوردن با برکتی که تو بهترین فرو آورندگانی » .و گفتار او:
«پروردگارا! در آور مرا در آوردنی براستی، و بیرون بر مرا بیرون بردنی براستی، و برای من از نزد خویش حجتی قوی و یاری کننده قرار ده » . و فرمود: «کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اذا ورد علیه امر یسره، قال: الحمد لله علی هذه النعمة، و اذا ورد علیه امر یغتم به، قال: الحمد لله علی کل حال » .
«رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را هر گاه امری رخ مینمود که شادمان میشد، میفرمود:
خدا را بر این نعمت شکر، و چون امری پیش میآمد که غمگین میگشت، میفرمود:
خدا را در هر حال شکر» .
و فرمود: «در بامداد و شامگاه ده مرتبه بگو: اللهم ما اصبحت بی من نعمة او عافیة فی دین او دنیا، فمنک وحدک لا شریک لک، لک الحمد و لک الشکر بها علی یا رب، حتی ترضی و بعد الرضا» «خدایا! هر نعمت یا سلامتی که در دین یا دنیا دارم از تست، تو یکتا و بی شریکی، پروردگارا! ستایش و سپاس مر ترا برای آنچه به من دادی، تا خشنود شوی و بعد از این نیز» ، که اگر چنین گویی، سپاس نعمتهایی را که خدا در آن روز و آن شب به تو داده گزاردهای » .و در روایتی آمده است که:
«نوح علیه السلام هر بامداد این را میگفت، و از اینرو بنده شکور (بسیار سپاسگزار نامیده شد» .
و فرمود: «هر گاه یکی از شما نعمت خدا را به یاد آرد، برای شکر خدا رخسار خود را بر خاک نهد، و اگر سوار است فرود آید و چهره خویش بر خاک گذارد، و اگر از بیم خودنمائی و شهرت نتواند فرود آید رخسار خود را بر کوهه (بلندی) زین گذارد، و اگر نتواند صورت خود را بر کف دست نهد، سپس خدا را بر نعمتی که به او داده حمد کند» .
روایت است که: «ستور (چهار پای سواری) امام صادق علیه السلام گم شد، فرمود:
اگر خدا آن را به من باز گرداند، خدا را چنانکه سزاوار است سپاس میگزارم، راوی گوید: چندان نگذشت که آن را آوردند، فرمود: الحمد لله.شخصی گفت:
قربانت گردم! مگر نفرمودی حق شکر خدا را میگزارم؟ فرمود: مگر نشنیدی که گفتم: الحمد لله؟» [۳۶]
و شکر به زبان برای اظهار رضا و خشنودی از خداست، و از این جهت به آن امر شده است.و پیشینیان چون به هم میرسیدند احوال یکدیگر میپرسیدند، و نیتشان این بود که اظهار شکر خدا کنند تا هر یک از سپاسگزار و پرسنده به اجر برسد.
روایت است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مردی فرمود: چگونه صبح کردی؟
عرض کرد: به خیر.دوباره پرسید، و وی همان پاسخ را داد، بار سوم همان را پرسید، گفت: به خیر، حمد میکنم خدا را و سپاس میگزارم او را، فرمود: این را از تو میخواستم » .
آگاهی: شکی نیست که جزء اول شکر - یعنی شناخت نعمتهای الهی - به قوه عاقله تعلق دارد و از فضائل آن است.و جزء دوم - یعنی شادی نفس - اگر از نعمتهای عقلی و روحانی باشد نیز به عاقله متعلق است، و اگر برای رسیدن به نعمت غلبه و استیلا مثلا بر دشمن ستمگر باشد، به قوه غضبیه تعلق دارد، و اگر از نعمت مال و فرزندان باشد، متعلق به قوه شهویه است.و جزء سوم - یعنی عمل به مقتضای شادی حاصل از معرفت منعم - از ثمرات محبت منعم و بیم از زوال نعمت اوست.و بنابراین معلوم میشود که: سپاس و ناسپاسی از متعلقات قوای سه گانه است، شکر از فضائل آن قواست هنگامی که با یکدیگر هماهنگ باشند، و کفران از رذائل آنهاست.
فضیلت شکر
شکر برترین مقامات نیکان و عمده توشه مسافران به عالم نور است، و آن موجب دفع بلا و باعث افزونی نعمتهاست.و از اینرو به آن بسیار ترغیب شده است، و خداوند آن را وسیلهای برای زیادتی نعمت قرار داده است.خدای سبحان میفرماید:
ما یفعل الله بعذابکم ان شکرتم و آمنتم »[۳۷]
«خدا به عذاب شما چه کار دارد، اگر سپاس دارید و ایمان داشته باشید» .
و میفرماید:
لئن شکرتم لازیدنکم [۳۸]
«اگر سپاس دارید نعمت شما را افزون میکنم » .
و میفرماید:
فاذکرونی اذکرکم و اشکروا لی و لا تکفرون [۳۹] «مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم، و مرا سپاس دارید و ناسپاسی نکنید» .
و میفرماید:
و سنجزی الشاکرین [۴۰]
«و سپاسگزاران را پاداش خواهیم داد» .
و از آنجا که شکر غایت فضائل و مقامات است، هر کسی نمیتواند به آن نائل شود، بلکه وصول به آن جز برای یگانههایی از رهروان کامل میسر نیست. و از اینرو پروردگار جهانیان میفرماید:
و قلیل من عبادی الشکور[۴۱]
«و اندکی از بندگان من سپاسگزارند» .
و در شرف و فضیلت آن همین بس که یکی از صفات خداوندی است، چنانکه خدای سبحان میفرماید:
و الله شکور حلیم » [۴۲]
«و خدا سپاسدار و بردبار است » .
و آن نخستین و واپسین سخن اهل بهشت است، چنانکه خدای تعالی میفرماید:
و قالوا الحمد لله الذی صدقنا وعده [۴۳]
«و گویند: سپاس و ستایش خدای را که وعده خود با ما راست گردانید» .
و میفرماید:
و آخر دعواهم ان الحمد لله رب العالمین »[۴۴]
«و آخرین خواندنشان این است که: سپاس و ستایش سزاوار پروردگار جهانیان است » .
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «الطاعم الشاکر، له من الاجر کاجر الصائم المحتسب، و المعافی الشاکر، له من الاجر کاجر المبتلی الصابر، و المعطی الشاکر، له من الاجر کاجر المحروم القانع » «خورنده شکر گزار اجرش مانند اجر روزه داری است که به ثواب خدا چشم دارد، و تندرست سپاسگزار اجرش مثل اجر بیمار صبور است، و غنی شکر گزار اجرش مانند اجر محروم قانع است » .
و فرمود: «نعمتها همچون رمندگان وحشی اند، پس آنها را با شکرگزاری دربند کنید» .
و فرمود: «روز قیامت منادی ندا میکند: حمد کنان برخیزند! پس گروهی برخیزند! آنگاه پرچمی برای آنان نصب میکنند و ایشان به بهشت در میآیند.
پرسیدند: حمد کنان کیستند؟ فرمود: کسانی که خدا را در هر حال سپاس میگزارند» .
و امام سجاد علیه السلام فرمود: «ان الله - سبحانه - یحب کل عبد حزین، و یحب کل عبد شکور» «خدای سبحان هر بنده غمگینی را دوست دارد، و هر بنده سپاسگزاری را دوست دارد» .
و امام باقر علیه السلام فرمود: «کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عند عائشة لیلتها، فقالت: یا رسول الله! لم تتعب نفسک و قد غفر الله لک ما تقدم من ذنبک و ما تاخر؟ فقال:
یا عائشة! الا اکون عبدا شکورا؟ ...قال: و کان یقوم علی اطراف اصابع رجلیه، فانزل الله - تعالی - : «طه! ما انزلنا علیک القرآن لتشقی » «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد عائشه بود در شبی که نوبت او بود، عائشه گفت: یا رسول الله! چرا خود را [در عبادت] به رنج و تعب میافکنی و حال آنکه خدا گناهان گذشته و آینده تو را آمرزیده است؟ فرمود: «ای عائشه! آیا بنده سپاسگزار نباشم؟ ...» و گفت: آن حضرت [شبها] بر انگشتان پاهای خود میایستاد [و عبادت میکرد]، تا خدای تعالی این آیه را فرستاد: «طه! ما قرآن را بر تو نفرستادیم که به رنج افتی » .
و امام صادق علیه السلام فرمود: «ما انعم الله علی عبد من نعمة فعرفها بقلبه و حمد الله ظاهرا بلسانه، فتم کلامه، حتی یؤمر له بالمزید» «هیچ نعمتی خدا به بندهای نداد که آن نعمت را در دل بشناسد و در ظاهر به زبان خدا را سپاس و ستایش کند، و سخنش تمام شود، مگر اینکه برای او به فزونی امر شود» .
و فرمود: «ثلاث لا یضر معهن شی ء: الدعاء عند الکرب، و الاستغفار عند الذنب، و الشکر عند النعمة » [۴۵]«سه چیز است که با وجود آنها هیچ چیز زیان نمیرساند: «دعا بهنگام گرفتاری و بلا، و استغفار در وقت گناه، و سپاسگزاری در موقع نعمت » .
و فرمود: «در هر نفسی از نفسهای تو شکری بر تو لازم است، بلکه هزار شکر یا بیشتر.و پستترین مرتبه شکر دیدن نعمت از جانب خدای تعالی است و غیر او را علت حقیقی و مستقل ندانستن، و رضا به داده او دادن، و اینکه نعمت او را وسیله معصیت او نکنی و بواسطه نعمت او با اوامر و نواهی او مخالفت نورزی.
پس در هر حال خدا را بندهای سپاسگزار باش، تا در همه حال خدا را پروردگاری کریم بیابی.و اگر نزد خدای تعالی عبادتی افضل از شکر در هر حال میبود که بندگان با اخلاص او به آن عبادت میکنند آن لفظ را برای ایشان بر میگزید، پس چون شکر از همه برتر است آن را در میان عبادتها تخصیص داد، و اهل آن را نیز مخصوص گردانید و فرمود: «و قلیل من عبادی الشکور» «و اندکی از بندگان من سپاسگزارند» .و تمام شکر اعتراف به زبان درون، و خضوع برای خدا به عجز از رسیدن به فروترین مرتبه شکر اوست، زیرا توفیق برای سپاسگزاری خود نعمت تازهای است که شکر آن واجب است، و قدر و ارزش آن بزرگتر و برتر است از نعمتی که برای آن توفیق شکر یافته، پس بر هر شکری شکر بالاتر از شکر اول بر تو لازم است و همچنین تا بی نهایت.و اعتراف نمودن به اینکه مستغرق در نعمتهای اوست و از رسیدن به غایت شکر او کوتاه دست و ناتوان است.و کجا شکر بنده به نعمت خدا میرسد و کار او (شکر گزاری) با کار خدا (نعمت دادن) برابر میشود و حال آنکه بنده ضعیفی است که هرگز توانائی و نیروئی جز بواسطه خدای عز و جل ندارد، و خدا از طاعت بنده بی نیاز است و بر افزودن نعمتها همیشه تواناست، پس خدا را بر این اصل بندهای سپاسگزار باش تا امور عجیب ببینی (فزونی نعمتها)» [۴۶]
و همان گونه که شکر و سپاس نجات دهنده و رساننده انسان به سعادت ابدی و افزونی نعمت در دنیاست، ضد آن - یعنی کفران و ناسپاسی - از مهلکات و کشاننده آدمی به شقاوت همیشگی و عقوبت دنیا و سلب نعمتهاست، خدای سبحان میفرماید:
فکفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف [۴۷]
«نعمتهای خدا را کفران کردند پس خدا به آنان جامه گرسنگی و بیم پوشانید» (یعنی طعم گرسنگی چشانید و جامه ترس پوشانید) .
و میفرماید:
ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم [۴۸]
«خدا آنچه [از نعمت] نزد گروهی است نمیگرداند تا [هنگامی که] آنان آنچه را که در نفسهایشان است دگرگون نمایند» .
امام صادق علیه السلام فرمود: «آن را که به تو نعمت داد سپاس گزار، و به کسی که از تو سپاسگزاری نمود نعمت ده، زیرا که هر گاه شکر کنی نعمتها زوال نپذیرد، و چون ناسپاسی کنی پایدار نماند.سپاسگزاری موجب افزونی نعمتها و ایمنی از دگرگونی است » .
شکر گزاری نعمتی است که شکرش واجب است
از آنجا که حقیقت شکر عبارت است از شناخت اینکه همه نعمتها از خداست همراه با صرف نعمتها در جهت محبت و رضای خدا، پس شکر هر نعمتی این است که آن را از جانب خدا بدانی و در راهی که او دوست دارد مصرف کنی.و شکی نیست که این معرفت و این بکار بردن نیز نعمتی از خداست، چون همه آنچه به اختیار ما درآمده نعمتی است از جانب خدا، زیرا اعضاء و جوارح ما و قدرت و اراده و انگیزههای ما و رساندن معارف به ما، و دیگر اموری که اسباب حرکات ماست، بلکه خود حرکات ما از خداست.بنابراین، شکر هر نعمتی خود نعمت دیگری است از خدا که محتاج به شکر دیگر است، یعنی بداند که این شکر نیز نعمتی است از خدای سبحان، پس به آن شاد شود و به مقتضای فرح خود عمل کند.و این معرفت و شادی محتاج به سپاسگزاری دیگری است، و همچنین تا بی نهایت.پس، از شکر در هر حال گزیری نیست، و ممکن نیست که سلسله شکر به آنچه دیگر شکری نخواهد منتهی شود.پس غایت شکر بنده این است که بداند از ادای حق شکر خدای تعالی عاجز است، زیرا شناختن عجز خود نتیجه شناختن همه نعمتها حتی شکر وی از خداست، و این است نهایت آنچه برای بنده ممکن است.گواه این معنی این روایت است که: «خدای عز و جل به موسی علیه السلام وحی فرمود: ای موسی!
حق شکر مرا بجا آور.گفت: پروردگارا! چگونه حق شکر تو را بجای آرم و حال آنکه هیچ شکری نیست که به آن تو را شکر کنم مگر آنکه آن نیز نعمتی از تست؟ فرمود: ای موسی! اکنون مرا شکر کردی که دانستی این هم از من است » .
و با عبارتی دیگر: «و شکر من نعمتی دیگر از تست، که شکر آن بر من واجب است، پس فرمود: چون این را دانستی مرا شکر کردی » .و در خبری دیگر است: «چون دانستی که نعمتها از من است، از همین سپاسگزاری تو راضی شدم » .
روایت است که: «حضرت سجاد علیه السلام چون آیه و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها «اگر بخواهید نعمتهای خدا را بشمارید از عهده شماره کردن آنها بر نیائید» قرائت میکرد می فرمود: منزه است آن که در هیچ یک از معرفت نعمتهای خود مرتبهای همانند معرفت به تقصیر از معرفت قرار نداد! چنانکه در هیچ مرتبهای از معرفت ادراک خود بالاتر از علم به اینکه نمیتوان او را ادراک کرد قرار نداد» پس شکر خدای تعالی همان اعتراف عارفان به تقصیر از معرفت شکر اوست، و معرفت ایشان را به این تقصیر شکر قرار داد، چنانکه علم عارفان را به اینکه او را ادراک نمیکنند ایمان قرار داد، که خود میدانست که استطاعت بندگان بیش از این نیست، زیرا هیچ یک از مخلوقات به منتهای عبادت او نمیرسد، پس چگونه میتوان به منتهای عبادت او که نهایت و کیفیتی ندارد رسید؟ برتر است خدا از این گمان، برتری بسیار.
و ابو الحسن علیه السلام فرمود: «من حمد الله علی النعمة فقد شکره، و کان الحمد لله افضل من تلک النعمة » «هر که خدا را بر نعمتی سپاس و ستایش کند، او را شکر نموده، و سپاس و ستایش خدا برتر از آن نعمت است » ، یعنی حمد و سپاس نعمتی ست بالاتر از آن نعمت، و شکری دیگر میطلبد.
مدارک باز شناختن آنچه محبوب خداست از آنچه مکروه اوست
چون دانستی که شکر عبارت است از بکار بردن و صرف نعمتهای خدا در آنچه دوست دارد، و کفران عبارت است از نقیض آن - یعنی ترک استعمال نعمتها در آنچه دوست دارد یا استعمال آنها در آنچه مکروه دارد - ، ناگزیر باید آنچه را که خشنودی و رضای الهی در آنهاست و آنچه مکروه و خلاف رضای اوست شناخت، و چیزهائی را که محبوب اوست از چیزهائی که مکروه اوست جدا کرد، تا بتوان ادای شکر و ترک کفران نمود، که این دو متوقف بر شناخت آن دو و جدا کردن آنهاست، و برای این بازشناسی دو راه هست:
یکی - شرع، که راه کشف جمیع محبوبات و مکروهات الهی است، که از اول به واجبات و مستحبات و از دوم به محرمات و مکروهات تعبیر میشود.و چنین معرفتی موقوف است بر شناخت همه احکام شرع در همه افعال بندگان، پس هر که بر حکم شرع در همه افعال خود مطلع نباشد، نمیتواند حق شکر الهی را بجا آورد.
و دیگر - عقل و نظر کردن به دیده پند گرفتن، زیرا عقل فی الجمله میتواند بعضی از حکمتها را در بعضی از موجودات دریابد، که خدای سبحان چیزی را در جهان نیافرید مگر اینکه در آن حکمتهای بسیار هست، و تحت هر حکمتی مقصود و مصلحتی است، و این مقصود و مصلحت همان محبوب خدای تعالی است.پس هر کس چیزی را به نحوی بکار برد که به مقاصد مطلوب و به جهتی که برای آن آفریده شده رهنمون شود هر آینه نعمتهای خدای تعالی را سپاسگزاری نموده، و اگر چیزی را چنان بکار برد که به مقصود از آن نرساند یا در جهتی استعمال کند غیر از آن که برای آن خلق شده، نعمت خدای را ناسپاسی کرده است.
اما عقل نمیتواند حکمتهای مطلوب هر چیزی را بشناسد، زیرا حکمتهای مقصود از اشیاء یا آشکار است یا پنهان.اما آشکار و هویدا: مانند حکمت پدید آمدن شب و روز از وجود خورشید، و حکمت انتشار مردم و آرمیدن آنها در وجود شب و روز، و حکمت شکافته شدن زمین به انواع گیاهان در وجود ابر و نزول باران، و حکمت بینائی در چشم، و گرفتن و حمله کردن در دست، و راه رفتن در پا، و حصول فرزندان و بقاء نسل در آلات تناسل و خلق شهوت، و حکمت جویدن و آسیا کردن در آفرینش دندانها و امثال اینها.و اما حکمتهای پنهان: مانند حکمتهائی که در خلقت ستارگان ثابت و سیار هست، و اختصاص هر یک به اندازه معین و جای خاص، و حکمتهائی که در برخی از اعضاء درونی حیوان است، از رودهها و زهره و کلیه و رگها و اعصاب و عضلات، و آنچه در آنهاست از تجویفها (میان تهی بودنها) و پیچیدگی و درهم شدن و کژ و خم شدن و نازکی و ستبری و غیر اینها.
این حکمتها و امثال اینها را هر کسی نمیشناسد، و آن هم که میشناسد جز اندکی از بسیار نمیشناسد.زیرا همه اجزاء جهان، آسمانش و ستارگانش، و آنچه در آنهاست از وضع و حرکت و اختصاص هر یک، و عناصر چهارگانه آتش و هوا و آب و خاک، و دریاها و کوهها و بادها، و معادن و نباتات و حیوانات، هیچ ذرهای از ذرات جهان خالی نیست از حکمتهای بسیار از ده تا هزار یا بیشتر، و اندکی از این حکمتها آشکار و ظاهر است و بیشتر آنها باریک و پنهان است، و بعضی در ظهور و خفاء متوسط اند و اهل تفکر در آفرینش آسمانها و زمین آنها را میشناسند، و بیشتر حکمتها چنان باریک و دقیق است که بجز آفریننده و موجد آنها کسی راه به شناختن آنها ندارد.
اما موجودات عالم، غیر از انسان، از مجردات و مادیات و روحانیات و جسمانیات همه بر وفق حکمت روانند، و ذوات و اجزاء و متعلقات آنها بدانسان به کارند که مقتضای مصلحت مقصود از آنهاست.و اما انسان، از آنجا که دارای اختیار و صاحب گزینش است، گاهی اشیاء را بر خلاف حکمت و مصلحتی که مقصود از آنهاست بکار میبرد و از اینرو نعمت خدای سبحان را کفران میکند.
پس کسی که دیگری را با دست خود بزند نعمت خدا را در دست ناسپاسی کرده، زیرا دست برای این خلق شده که وی بتواند از خود دفع زیان و آزار کند، و آنچه به او سود میرساند بگیرد، نه اینکه دیگری را اذیت و هلاک کند.و کسی که به نامحرم نگاه کند نعمت چشم را کفران نموده، زیرا چشم برای دیدن چیزهائی آفریده شده که در دین و دنیای او سودمند باشد و از آنچه به او زیان میرساند باز داشته شود.
و کسی که سیم و زر اندوزد و آنها را حبس کند نعمت خدا را در آنها ناسپاسی نموده، زیرا این دو سنگهائی است که در خود آنها نفعی نیست، و خدای تعالی آنها را آفریده تا در معامله و معاوضه و سنجش میان اموال ناهمگون ملاک و داور باشند.پس از این جهت با ارزش و گرانقدرند و گرنه در خود آنها مقصودی نیست، و نسبت آنها به دیگر اموال یکسان است.پس کسی که مالک آنهاست گوئی همه چیز دارد نه مانند کسی که مالک جامهای است که جز جامه مالک چیزی نیست.
و اگر به غذائی محتاج باشد بسا که صاحب طعام به جامه رغبتی نداشته باشد، زیرا این در ذات خود برای او مقصود نیست، بر خلاف سیم و زر، که این دو از حیث صورت ظاهر گوئی چیزی نیستند، و از حیث معنی گوئی همه چیزند.و نسبت این گونه چیزها به اشیاء مختلف یکسان است - وقتی صورت ویژهای که بخصوص به آن مقیدند نداشته باشند - مانند آئینه که رنگی ندارد و از هر رنگی حکایت میکند، و همچون حرف که بخودی خود معنائی ندارد، بلکه باعث ظهور معانی در غیر خود است، همچنین ست سیم و زر، با اینکه در خود آنها غرض و مقصودی نیست وسیله هر غرض و مقصودی اند.پس حکمت در آفرینش آن دو این است که میان اموال به عدالت داوری کنند، و مقادیر مختلف بواسطه آنها شناخته شوند، و اشیاء ناهمگون و متباین را با آنها بسنجند، و بوسیله آنها به دیگر اموال راه یابند.
پس لازم است که آن دو را برای دست به دست گشتن رها و روان کنند، تا بوسیله آنها یکسانی در تبادل کالا و اشیاء و منافع مختلف حاصل شود.پس هر که آنها را حبس نماید به آنها ستم کرده، و حکمتی را که در آن دو هست نادیده گرفته، و نعمت خدا را درباره آنها کفران نموده، و مانند کسی است که حاکم مسلمین را در زندان کند.و کسی که آن دو را نیندوزد و زاید بر ما یحتاج را تصرف نکند و در راه خدا انفاق کند، هموست که آنها را بر وفق حکمت بکار برده و نعمت خدا را درباره آنها سپاس داشته است.و چون بیشتر مردم از خواندن سطور الهی که بر صفحات آن دو در فایده و حکمت آنها با خط الهی که به حرف و صوت نیست نوشته شده ناتوان و عاجزند، خدای تعالی آنان را با این گفتار خود خبر میدهد:
و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم[۴۹]
«کسانی که زر و سیم را گنج مینهند و آن را در راه خدا خرج نمیکنند، آنان را به عذابی دردناک مژده بده » .
و از آنچه درباره وجه حکمت در آن دو گفتیم معلوم میشود که هر که ظروف طلا و نقره سازد این دو نعمت را کفران کرده، و همچنین هر که در آنها معامله ربوی کند این نعمت را ناسپاسی و به آن ستم کرده، زیرا آن دو برای غیر خود خلق شدهاند نه برای خودشان (که از خود آنها سود ببرند)، زیرا غرض از خلق آنها خود آنها نیست و چون در عین آنها سوداگری کنند آن دو را بر خلاف وضع حکمت بکار بردهاند.
و همچنین حکمت در آفرینش خوراکها این است که غذای مردم باشد، پس سزاوار نیست که آنها را از جهت خود بگردانند و در دست نگاهدارند، بلکه باید از دست بی نیاز بیرون آید و به نیازمند برسد.و از اینرو در شریعت از احتکار و معامله ربوی در طعامها نهی شده، زیرا این موجب انحراف آنها از حکمتی است که مقصود از آنهاست.
و چون این را دانستی، جمیع کردار و گفتار و حرکات و سکنات خود را بر آن قیاس کن، پس هر فعلی که از تو سر میزند یا شکر است یا کفران و بیرون از این دو نیست، مثلا اگر به دست راست استنجا کنی نعمت هر دو دست را ناسپاسی کردهای، زیرا خداوند دو دست آفریده و یکی را قویتر ساخته، و قویتر چون رجحان دارد باید آن را افضل داشت، و برتر داشتن ناقص عدول از عدل است.و این تفضیل به این است که قویتر را صرف افعال شریف نمائی، مانند برداشتن قرآن و خوردن طعام، و ضعیفتر را به کارهای ست بگماری، مانند ازاله نجاست، پس هر که خلاف این کند از عدل عدول کرده و حکمت را باطل و نعمت را کفران نموده است.
و همچنین اگر هنگام قضای حاجت رو به قبله باشی، نعمت خدا را در آفرینش جهات و وسعت عالم کفران کردهای، زیرا خداوند جهات را متعدد و گسترده آفریده و بعضی از جهات را بر بعضی شرافت داده به اینکه خانه خویش را در آن جهت قرار داده است.پس سزاوار است که در افعال شریف، مانند نماز و نشستن برای ذکر و غسل و وضوء، رو بدان کنند، نه افعال پست مثل قضای حاجت و انداختن آب دهان.
پس هر که بسوی قبله قضای حاجت کند یا آب دهان اندازه به آن ستم کرده و نعمت خدا را ناسپاسی نموده است.
و همچنین اگر کسی شاخ درختی را بدون حاجتی مهم و غرضی صحیح بشکند، نعمت خدا را در آفرینش درختان و در خلق ست خود کفران کرده، اما دست، برای اینکه بیهوده خلق نشده بلکه برای طاعتی معین آفریده شده.و اما درخت، زیرا خدای تعالی آن را آفریده و برای آن رگها قرار داده و آب را به سوی آن روان ساخته، و در آن قوه غذا خوردن و نمو آفریده تا به مرتبهای برسد که بندگان او از آن سود برند، پس شکستن آن پیش از آنکه به منتهای نمو برسد، نه برای امری که نفع بندگان خدا در آن باشد، مخالف حکمت و عدول از عدالت است.بلی اگر غرض درستی در میان باشد شکستن آن جایز است.زیرا درخت و حیوان را خداوند فدای اغراض انسان کرده، و همه آنها فانی و نابود میشوند، پس فدا کردن پست تر در بقای شریفتر به عدل نزدیکتر است تا تباه کردن همه آنها.و خدای تعالی به این معنی اشاره فرموده:
و سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الارض... [۵۰]
«و آنچه را که در آسمانها و زمین است رام شما کرد...» .
باری، افعالی که متصف به کفران و ناسپاسی اند، بعضی موجب نقصان قرب به خدا و پستی منزلت میشود و برخی انسان را یکسره از حدود قرب به عالم بعد که افق شیاطین است میراند.و از اینرو در زبان فقه بعضی مکروه غیر ممنوع شمرده شده، با اینکه همه آنها عدول از عدل و کفران نعمت و نقصان از درجهای است که به قرب الهی میرساند، زیرا مورد خطاب در آنها عوام اند که مرتبه آنها به درجه چهارپایان نزدیک است، و در ظلماتی [مثل جهل و دنیا طلبی] فرو رفتهاند که امثال این ظلمتها نسبت به آنها چندان ظهور نمیکند، زیرا همه معاصی ظلمت است، لیکن بعضی بالاتر از بعضی دیگر و برخی در جنب برخی دیگر ناچیز و نابود است.
و از این جهت میبینی که هر گاه بنده کارد آقای خود را بدون اذن وی بکار ببرد او را عتاب میکند، و لیکن اگر با این کارد عزیزترین فرزند خود را بکشد دیگر برای استعمال بی اجازه کارد حکمی و مجازاتی باقی نمیماند.و از این رو صاحبدلان و اهل معرفت جمیع این مکروهات را ممنوع و حرام میشمارند، و در کمترین آدابی که انبیاء و اولیاء رعایت میکردند سهل انگاری نمیکنند، حتی نقل شده است که: «یکی از ایشان خروارها گندم گرد آورد تا تصدق کند، از سبب آن پرسیدند گفت: یکبار به سهو نخست پای چپ در پا افزار کردم، خواستم آن را به صدقه جبران کنم » .
اقسام نعمتها و لذتها
نعمت عبارت است از هر خیر و لذت و سعادتی، بلکه هر مطلوب و گزیدهای.
و آن بر دو گونه است:
۱- آنچه لذاته مطلوب است نه برای غیر آن، و فوق آن غایتی دیگر نیست.
این گونه نعمت مخصوص به سعادت اخروی است که بی پایان است، یعنی لذت نظر به وجه الله، و سعادت لقاء او، و دیگر لذات بهشت از بقائی که فنا ندارد، و شادی و سروری که در آن غم نیست، و علمی که جهل با آن نیست، و غنائی که فقر از پی ندارد و غیر اینها.این نوع نعمت برای رسیدن به غایتی دیگر نیست، بلکه لذاته مطلوب است، و نعمت حقیقی و لذت واقعی است.و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «عیشی (زندگانی خوشی) نیست مگر عیش آخرت » .و غالب این نعمت و سعادت و قویتر و شریفتر آن لذت و بهجت عقلی است نه جسمانی - چنانکه این معنی پوشیده و پنهان نیست - و تنها عقل آن را ادراک میکند، و برای گوش و چشم و بویائی و شکم و دامن حظ و بهرهای در آن نیست.
۲- آنچه برای غیر آن قصد شود، یعنی برای غایتی خواسته شود که آن لذاته مطلوب است، خواه این غیر بخودی خود مطلوب باشد یا نه.و این بر چهار قسم است:
قسم اول - که نزدیکترین و خاصترین است: فضائل نفسی است که در این کتاب ذکر شد، و جامع علم و عفت و شجاعت و عدالت است، و با اینکه خود اینها موجب لذت اند، همچنین وسیلهاند برای نعمتی که آن غایت غایات است بدون وساطت وسیلهای دیگر.و به این دلیل گفتیم: آنها نزدیکترین و خاصترین وسائل اند.و شریفترین آنها علم است، و اشرف افراد علم: علم به خدا و صفات او و ملائکه و رسولان اوست، و علم به احوال جهان دیگر، و علم رفتار که راجع به علم اخلاق است، زیرا این علم بدون وساطت چیزی دیگر به سعادت حقیقی رهنمون میشود، و دیگر علوم از این حیث مقصودند که وسائل رسیدن به این علم اند.و این فضائل در دنیا و آخرت لذت آور و سودمندند، یعنی به راحت هر دو سرا رهنمون میشوند، و در همه احوال نیکو و زیبا و پسندیدهاند.و ضد آنها - یعنی جهل و اخلاق بد - در دو جهان الم انگیز و مطلقا زشت است.و سایر صفات جامع این اوصاف نیست.زیرا خوردن طعامهای نیکو و لذیذ هر چند موجب لذت و نفع یعنی راحت و خوشی در زمان حال است، و لیکن به مال زیان میرساند، و ترک شهوتها به عکس این است.
اما لذت معرفت و فضائل اخلاقی جاویدان و همراه آدمی است و هیچگاه زایل نمیشود، نه در دنیا و نه در آخرت، و عقلی است یعنی تنها عقل آنها را ادراک میکند نه دیگر حواس.و اما لذتهای دیگر، در بعضی از آنها انسان و بعضی از حیوانات شریکند، مانند لذت غلبه و استیلا که در شیر و پلنگ نیز یافت میشود.
و در برخی دیگر انسان و سایر حیوانات مشترکند مانند لذت شکم و فرج که پستترین لذات است، و از این جهت همه حیوانات حتی کرمها و حشرات در آن شریکند.و هر که از این لذت فراتر رفت لذت غلبه و استیلا گریبانگیر او میشود، و اگر از آن هم فراتر رفت به لذات عقلی ارتقا مییابد، و لذت معرفت برای او نزدیکترین لذتها میگردد، بخصوص لذت معرفت خدا و شناخت صفات و افعال او، و این مرتبه صدیقان است، و هنگامی به درجه کمال میرسد که حب ریاست از دل بیرون رود، که آخرین چیزی که از سرهای صدیقان بیرون میرود حب ریاست و جاه است، و از اینرو بکلی ریشه کن کردن آن، به نحوی که دیگر احساس نشود، تقریبا از توانائی بشر خارج است.
بلی بسا که لذت معرفت چنان بر احوال آدمی غلبه کند که احساس لذت جاه و ریاست پدید نیاید، و لیکن این حالت دوام ندارد، بلکه دستخوش سستی و ضعف میشود، و به حالت بشری باز میگردد.و بنابراین، دلها بر چهار گونه است: دلی که جز خدا دوست نمیگیرد، و جز به او شاد و خوش نمیگردد، و شادمانی او جز به افزونی معرفت و تفکر درباره او نیست، و جز به حب و انس او آرامش نمییابد.
و دلی که اغلب احوال او انس به خدا و لذت بردن از معرفت و تفکر درباره اوست، و لیکن در برخی اوقات و احوال به اوصاف بشری باز میگردد.و دلی که در اغلب احوال به جاه و ریاست و مال و دیگر شهوات بدنی لذت میجوید، و در بعضی اوقات از علم و معرفت و حب خدا و انس به او لذت میبرد.و دلی که از لذت معرفت و معنی انس به خدا بی خبر و تهی است، و لذت او به ریاستها و شهوتهاست.
قسم اول
هر چند وجودش ممکن است لیکن بسیار نادر و کمیاب است.
و دوم، نیز نادر است.و راز ندرت این دو قسم این است که: کسی که لذات او منحصر است به معرفت خدا و حب و انس او، یا این گونه لذت بر او غلبه دارد، از پادشاهان آخرت است، و پادشاهان کم اند نه بسیار.پس همچنانکه در دنیا پادشاهی و استیلا به ندرت رخ مینماید و بیشتر مردم فروترند، همچنین است پادشاهی آخرت از آنرو که دینا آئینه آخرت است.زیرا دنیا عالم شهادت است و آخرت عالم غیب است، و عالم شهادت تابع عالم غیب است، چنانکه صورت در آئینه تابع صورت ناظر در آئینه است، و آن هر چند در مرتبه دوم وجود است، لیکن در امر دیدار در رتبه اول است، زیرا تو صورت خود را نخست در آئینه میبینی، سپس خود را میبینی، پس بواسطه صورتی که در آئینه هست صورت خود را که قائم به تست به طور ثانوی و بر سبیل شباهت و محاکاة میشناسی.پس تابع در وجود در دیدن و شناختن متبوع میگردد، و متاخر متقدم میشود.و این نوع انعکاس و واژگونی ضرورت این عالم است.و همچنین عالم ملک و شهادت از عالم غیب و ملکوت حکایت میکند، و از مردم کسانی هستند که در آئینه عالم شهادت جز به نظر عبرت نمینگرند، و در چیزی از عالم ملک نظر نمیکنند مگر اینکه آن را گذرگاهی به عالم ملکوت میدانند، و عبور آنان عبرت نامیده شده است، و مردم نیز به آن امر شدهاند، چنانکه خدای تعالی میفرماید:
فاعتبروا یا اولی الابصار [۵۱] «پس عبرت گیرید ای بینایان و صاحبان نظر!» و از آنان بعضی نابینا و بی بصیرند و پند و عبرت نمیگیرند، و در عالم ملک و شهادت محبوسند، و بزودی درهای جهنم به روی آنان گشوده خواهد شد.و اما سوم، بیشتر مردم از این گونهاند.و اما چهارم، از باده دنیا سرمستند، از آنرو که بیشتر مردم از ادراک لذت علم کوتاه دست و ناتوانند، یا به سبب نچشیدن آن، که هر که نچشید نشناخت و مشتاق نشد، زیرا شوق فرع ذوق است، و این یا بواسطه کوتاهی فطرت آنهاست و [یا به سبب] متصف نشدن به صفتی که از علم لذت میجوید، همچون کودک شیر خواری که لذت عسل را درنمی یابد، و جز به شیر لذت نمیبرد، حیات درونی آنها نیز همانند طفل است.و یا به علت بیماری دل یا مرگ آن به سبب پیروی شهوات، مثل بیماری که لذت شیرینی را ادراک نمیکند، یا مردهای که از ادراک ساقط شده، آنها نیز بواسطه پیروی شهوات همانند بیماران یا مردگانند.
قسم دوم
فضائل بدنی: و آن چهار چیز است: تندرستی، و قوت، و طول عمر، و جمال.
قسم سوم
نعمتهای بیرون از تن که با تن نسبتی دارند: و عبارتند از مال، و جاه، و اهل، و بزرگی تبار و خویشان
قسم چهارم
اسبابی که از جهتی با فضائل نفسی مناسبت دارد، و به نعمتهای توفیقی تعبیر میشود، و عبارتند از: هدایت و رشد الهی، و توفیق صواب و سداد از جانب خدا، و تایید او.
و این چهار قسم نعمت بعضی به بعضی دیگر بستگی دارد تا منتهی شود به سعادتی که لذاته مطلوب است.و این بستگی یا بر سبیل لزوم و ضرورت است، مانند بستگی سعادت آخرت به فضائل نفسی و بدنی، و بستگی فضائل نفسانی به تندرستی، یا بر سبیل نفع و کمک، مانند بستگی فضائل نفسی و بدنی به نعمتهای خارج از بدن.و وجه مددکار و نافع بودن این فضائل در تحصیل علم و تهذیب اخلاق و تندرستی روشن و آشکار است. و مددکار بودن جمال در کسب فضائل نفسانی و بدنی بر این مبناست که زشت رو ناپسند و نکوهیده است، و طبعها از او نفرت دارد، پس حاجات صاحب جمال به اجابت نزدیکتر است، و جاه و منزلتش در دلها وسیعتر است. و همچنین غالبا جمال بر فضیلت نفس دلالت دارد، زیرا چون نور نفس تمام و کامل شود پرتو افشانیش به بدن میرسد.و از اینرو هوشیاران در معرفت مکارم نفس بر هیئت بدن تکیه و اعتماد کردهاند.اما مقصود ما از جمال آنچه برانگیزنده شهوت است نیست، که این صفت زنان است، بلکه منظور ما پاک و بری بودن از عیوب و کم و زیادی است، و نیز راست بودن قامت همراه با اعتدال در گوشت و هماهنگی اعضاء و تناسب خلقت چهره است، چنانکه دلها از نگاه کردن به وی نفرت نگیرد.
و اما احتیاج فضائل جسمانی و خارجی به نعمتهای توفیقی، برای این است که مراد از توفیقی هماهنگی و الفت بین اراده بنده و قضا و قدر الهی است، بشرط آنکه مراد و مقصود سعادت باشد، و به عبارت دیگر: روی آوردن و توجیه اسباب است به سوی مطلوب.
و اما هدایت را مراتبی است: مرتبه اول: هدایت عامه، و آن ارائه راه خیر و شناساندن آن است.و مرتبه دوم: هدایت خاصه، و آن افاضات پیاپی است که از جانب خدا بر بعضی بندگان، با توجه به مجاهده ایشان، وارد میشود.و مرتبه سوم:
هدایت مطلقه، و آن نوری است که در عالم نبوت و ولایت میتابد، و به توسط این نور به آنچه عقل را بدان راه نیست هدایت میشود.و بستگی تحصیل هر خیر و فضیلتی به مساعدت قضا و قدر، و به شناخت راه خیر، ظاهر و هویداست.
و اما رشد، مراد از آن عنایت الهی است، که به انسان هنگامی که به مقاصد خویش روی آورد مدد میرساند، و او را بر آنچه صلاح وی در آن است تقویت میکند، و از آنچه تباهی او در آن است باز میدارد، و این امر از باطن است.و به عبارت دیگر: رشد هدایتی است که انگیزه و محرک به سوی سعادت است.و احتیاج تحصیل خیر و سعادت به آن از مفهوم آن روشن است. و اما تسدید (توفیق صواب و سداد)، عبارت است از توجیه حرکات به سوی مطلوب و آسان شدن آنها بر او، تا بزودی به مقصود برسد.پس هدایت شناخت صرف است، و رشد بیدار کردن انگیزه است تا به حرکت در آید، و تسدید کمک و یاری کردن به وسیله تحریک اعضاء است به سوی صواب و سداد.و وجه کمک بودن تسدید در طلب خیر نیز از خود معنای آن روشن و واضح است.
و اما تایید، جامع همه اینهاست، زیرا عبارت است از تقویت امر او با بصیرت، پس از این جهت گوئی از درون است، و به سبب نیرو و صلابت و مساعدت اسباب از بیرون است.و عصمت به این نزدیک است، و آن عبارت است از امری الهی که بواسطه آن در باطن آدمی مانعی پدید میآید، و بدان وسیله انسان بر جستجوی خیر و دوری از شر تقویت میشود، تا جایی که همچون مانعی درونی و غیر محسوس میگردد که از شر باز میدارد.و همین است مراد از برهان پروردگار در قول او - تعالی - :
و لقد همت به و هم بها لو لا ان رای برهان ربه [۵۲]
«وی (آن زن) آهنگ یوسف کرد و یوسف، اگر برهان پروردگار خویش نمیدید، آهنگ وی میکرد» .
آگاهی و بیدار باش
بدان که نعمتهای اخروی، که بخودی خود غایات مطلوب هستند، و تفصیل آنها و اسباب آنها و آنچه وجود آنها به آن بستگی دارد، تا منتهی شود به مسبب الاسباب، درک آنها ممکن نیست، و عقول بشری از فهم اندکی از آنها قاصر است تا چه رسد به بسیار آنها.
و اما آن وسائل چهارگانه نعمتهایی است که هر یک از آنها نیز به چهار قسم منقسم میشود، که مجموع آنها شانزده قسم میگردد، و هر یک از این شانزده قسم اسبابی را میطلبد، و آن اسباب اسبابی دیگر را، تا سرانجام منتهی شود به مسبب - الاسباب و موجد کل.و کسی که تفکر کند میداند که هر یک از آنها متوقف است بر نعمتها و اسباب دیگری که بهم پیوسته و از حد شمار بیرون است. مثلا تحقق نعمت تندرستی که از نعمتهای واقع در مرتبه متاخر است موقوف است بر اسباب و نعمتهایی از جمله نعمت غذا خوردن، که شمردن اسباب آن هر چند ممکن نیست، لیکن ما به بعضی از آنها به اجمال نه استقصاء (بر شمردن دقیق) اشاره میکنیم تا بقیه بر آن قیاس شود.پس می گوئیم:
نعمت غذا خوردن متوقف است بر ادراک و شناختن غذا و اسباب آن، و بر میل و رغبت به آن و اراده و عزم خوردن، و بر قدرت تحصیل غذا و اسباب آن، و بر وجود غذائی که توان خورد، و بر اصلاح آن بعد از یافت شدن، و بر اسبابی که آن را به هر انسانی برساند، و بر اسباب جویدن و جذب و هضم و دفع و دیگر افعال درونی تا جزو بدن شود، و بر فرشتگانی که بر افعال مذکور گماشته شدهاند.و ما اینها را در چند فصل به اجمال و اشاره یاد میکنیم:
خوردن
خوردن بستگی دارد نخست به ادراک و شناخت غذای خوردنی به اینکه آن را ببیند و لمس کند و ببوید و بچشد، زیرا تا هنگامی که آن را ندیده است تمیز و طلب آن ممکن نیست، و اگر لمس نکند نمیتواند بعضی از اوصافی را که لازمه خوردن است بفهمد، و چون آن را نبوید آنچه را بوی آن ناخوش است از آنچه خوش است تشخیص نمیدهد، و بسا که تحصیل آن موقوف بر بوئیدن آن است، بخصوص برای بعضی از حیوانات، و اگر نچشد نمیفهمد که با او سازگار و موافق است یا ناسازگار و مخالف، و از اینرو آشکار است که خوردن متوقف است بر آفرینش حواس ادراک کننده ظاهری، پس خدای سبحان این حواس را آفرید، و نیز اسبابی را که خلق این حواس بستگی به آنها دارد و بی پایان است، و ما متعرض بیان آنها نمیشویم.و بعد از ادراک غذا - بنابر آنچه گفتیم - ناگزیر باید قوهای دیگر باشد که اوصاف غذائی را که قبلا چشیده در خاطر خود نگهدارد و چون بار دیگر آن را ببیند سازگار یا ناسازگار بودن آن را بفهمد، و این قوه همان حس مشترک است که همه محسوسات در آن جمع میشوند، چنانکه وقتی مثلا چیز زردی را خوردی و آن را تلخ و مخالف طبع خود یافتی و دور انداختی، هر گاه دوباره ببینی، اگر حس مشترک نباشد مادام که نچشی نمی دانی که تلخ است، زیرا چشم زردی را میبیند و تلخی را ادراک نمیکند، و چشایی تلخی را ادراک میکند نه زردی را، پس ناگزیر حاکمی باید باشد که زردی و تلخی با هم نزد او گرد آیند، تا وقتی زردی را دید حکم کند که تلخ است، و از باز خوردن آن خودداری نماید.و آفرینش این قوه - یعنی حس مشترک - موقوف است بر اسباب و نعمتهایی که شمارش آنها ممکن نیست.
اما اگر ادراک و فهمیدن انسان منحصر بود به حواس ظاهر و حس مشترک، که در آن با دیگر حیوانات اشتراک دارد، ناقص بود. زیرا چهار پا چیزی را میخورد که اکنون لذت بخشد ولی در آینده زیان آور و موجب بیماری و مرگ است، که احساس او فقط به چیز حاضر است، و راهی به ادراک پیامدها ندارد.
پس تمیز صلاح و فساد عواقب امور به قوه دیگری بستگی دارد.بنابراین خدا عقل را برای انسان آفرید که بواسطه آن سود و زیان آینده خوراکها را دریابد، و با آن چگونگی پختن و ترکیب آنها و آماده ساختن اسباب آنها را بفهمد، و بوسیله عقل از آن خوردنی که سبب تندرستی است سود برد، و این پستترین فایدههای عقل و کمترین حکمتهای آن است، زیرا حکمتها و فایدههایی که بر آن مترتب است از حد شمار افزون است، و بزرگترین حکمتهای موجود در آن معرفت خدا و شناخت صفات و افعال اوست.و عقل بمنزله سلطان در کشور تن است، و حواس پنجگانه مانند جاسوسها و خبر پژوهان و گماشتگان در نواحی کشور است، که هر یک به امر خاصی گماشته شده است.پس یکی از رنگها خبر میدهد و دیگری از آوازها و دیگری از بوها و دیگری از مزهها و دیگری از گرما و سرما و درشتی و همواری و نرمی و سختی.پس این خبر پژوهان و کارآگهان خبرها را از اطراف کشور بدست میآورند و به حس مشترک میسپارند، و این حس در پیشگاه مغز، همانند صاحب نامهها و خبرها بر درگاه پادشاه، نشسته و گفتهها و نوشتههای رسیده از نواحی کشور را جمع میکند و بر آن مهر نهاده و به عقل میسپارد، زیرا کار او جز گرفتن و حفظ آنها نیست، و اما شناخت حقایقی که در آنها هست به او واگذار نشده است.
و لکن وقتی به دل عاقل که امیر و پادشاه است راه یابد آنها را سر به مهر میسپارد، و پادشاه آنها را پژوهش و کاوش میکند و بر اسرار کشور آگاه میشود، و به احکام شگفت آوری حکم میکند که بر شمردن آنها ممکن نیست، و به حسب احکام و مصالحی که برای او پدید آمده است سپاهیان - یعنی اعضاء - را در جستجو یا گریز یا تکمیل تدبیرهایی که برای او پدیدار شده به حرکت در میآورد.اما درک شگفتیهای عقل و اسبابی که آفرینش آن موقوف بر آنهاست در توانائی بشر نیست. این است ادراکات و اسبابی که خوردن متوقف بر آنهاست.
= غذا اگر از روی میل و رغبت نباشد سودی ندارد
چون غذا ادراک و شناخته شد، مادامی که خواهش و میل و رغبتی به آن نباشد فایده نمیبخشد.زیرا اگر میل به آن نباشد ادراک آن به هر حس و قوهای بیهوده و هیچکاره است.مگر نمیبینی که بیمار غذا را میبیند و میفهمد که بهترین چیزها برای اوست، و لیکن میل و رغبتی به آن ندارد و بدان دست نمییازد، و بینایی و ادراک آن معطل و مهمل میماند؟ پس خوردن بستگی دارد به میل به موافق، که «خواهش و اشتها» نامیده میشود، و نفرت از مخالف، که «کراهت » نامیده میشود.از اینرو خدا گرسنگی و خواهش طعام را آفرید و بر انسان مسلط کرد مثل طلبکاری که او را ناچار سازد تا وام خویش باز گیرد، و اگر این خواهش بعد از فرا گرفتن قدر حاجت آرام نشود در خوردن زیاده روی کند و خویشتن را به هلاکت افکند، پس هنگام سیری کراهت از طعام را آفرید تا آن را ترک نماید، و آدمی را مانند کشت قرار نداد که هر گاه آب در بیخ و بن آن روان باشد به خودش میکشد تا تباه گردد، و از این جهت محتاج به شخصی است که غذای او را بقدر حاجت معین کند، گاهی آن را آب دهد و گاهی قطع کند.
اما تنها میل و خواهش، تا انگیزهای برای برداشتن و خوردن غذا نباشد، بسنده نیست.پس خدای تعالی در آدمی اراده - یعنی بر انگیخته شدن نفس به برداشتن و خوردن طعام - را آفرید.و بسا که احتیاج به قوه غضب نیز باشد تا ایذاء کننده و مخالف و کسی را که میخواهد غذای او را بگیرد دفع نماید.و برای هر یک از شهوت و کراهت و اراده و غضب اسبابی است که شمارش آنها ممکن نیست.
اما مجرد ادراک و شناخت و میل و رغبت و اراده غذا، مادامی که جستجو و گرفتن بالفعل آن بوسیله آلات جستن و برداشتن تحقق نیابد، فایده ندارد.پس چه بسا زمین گیری که چیزی را که دور از اوست ادراک میکند و به آن شوق و میل و اراده دارد، لیکن چون پاندارد رفتن به سوی آن برایش ممکن نیست، یا به سبب نداشتن دست یا فلج بودن یا عذری دیگر نمیتواند آن را بردارد و بخورد.پس ناگزیر باید آلات و اعضائی برای حرکت و قدرتی بر حرکت در این آلات وجود داشته باشد تا حرکت آنها به مقتضای خواهش و طلب باشد.از اینرو خدای تعالی برای تو اعضائی آفرید که ظاهر آنها را میبینی و اسرار آنها را نمیشناسی.بعضی از آنها برای جستجوی غذاست، مانند پا برای انسان و بال برای پرندگان و چهار دست و پا برای چهار پایان.و برخی آلت دفع موذی و دفع مانع طلب غذاست، مانند شاخ برای بعضی از حیوانات و دندانها برای پارهای دیگر و چنگال برای برخی دیگر، و برای انسان اسلحه آفرید که بجای آن آلت است.و بعضی از آنها آلت بر گرفتن غذا برای خوردن است، مانند دست در انسان.و برای هر یک از این اعضاء اسباب و حکمتهای بی شمار است، و اندکی از این حکمتها و شگفتیها در باب تفکر ذکر شد.
شگفتیهای خوردنیها
عمده آنچه خوردن به آن بستگی دارد و اصل و ملاک آن است، غذاهای خوردنی است، و در آفرینش آنها عجایب بسیار و بی شمار و اسباب بی نهایت است.
و عدد غذاها و خوراکها چنان از حد افزون است که شمارش آنها ممکن نیست، تا چه رسد به بیان شگفتیها و اسباب آنها.و ما همه را میگذاریم، و از جمله آنها یکدانه گندم برمی گیریم و بعضی از اسباب و حکمتها و عجایب آن را بیان میکنیم.پس می گوئیم:
خداوند در دانه گندم قوهای آفرید که بدان وسیله غذا بگیرد همچنانکه در تو آفرید.زیرا که فرق نبات با تو در حس و حرکت است نه در خوردن، که گیاه به آب غذا را به خود میکشد.و ما متعرض ذکر آلات نبات در کشیدن غذا به خود نمیشویم، بلکه به اندکی از کیفیت غذا خوردن دانه اشاره میکنیم، و می گوئیم:
دانه به هر چیزی غذا نمیخورد، بلکه خوردن آن موقوف است بر زمینی که در آن آب باشد.و باید زمین سست و دارای خلل و فرج باشد که هوا داخل آن شود، پس اگر آن دانه را در زمین سخت و صلب بریزند به سبب فقدان هوا نمیروید.و هوا به خودی خود به سوی آن حرکت نمیکند، پس باید اسباب حصول باد در میان باشد تا هوا به حرکت در آید و در خاک به قهر و جبر نفوذ کند، و به این معنی اشاره دارد قول خدای تعالی:
و ارسلنا الریاح لواقح [۵۳]
«و بادها را بارور کنان فرستادیم » و این باروری نتیجه ازدواج میان هوا و آب و خاک است [۵۴] .اما این امر در رویانیدن آن در سرمای زیاد کافی نیست و به حرارت بهار و تابستان نیاز دارد.پس این چهار سبب است که رویش دانه گندم به آنها محتاج است.و آب ناگزیر باید از دریاها و رودخانهها و چشمهها و نهرها و جویها به زمین زراعت کشیده شود، پس بنگر که چگونه خدا این همه را آفرید.و چون بسیاری از زمینها بلند است که آب چشمهها و کاریزها به آن نمیرسد، خداوند ابرهای متراکم پر آب را آفرید، و بادها را بر آنها گماشت تا آنها را به اطراف عالم از بلندیها و پستیها برانند، و بقدر حاجت بهنگام بهار و پائیز بر زمینها ببارند.و کوهها را آفرید تا آبهای آنها محافظت شود و بتدریج قدر نیاز از چشمهها بیرون آید، و اگر یکباره آنها بیرون میآمد شهرها را به زیر آب فرو میبرد و کشت و چهارپایان را تباه میساخت.و نعمتهای خدای تعالی و شگفتیهای صنع و حکمت او در ابرها و دریاها و کوهها و بارانها را نمیتوان بر شمرد.
و اما حرارت، چون ممکن نیست از آب و زمین که هر دو سردند پدید آید، خداوند خورشید را آفرید، و آن را رام کرد، و با وجود دوری از زمین آن را به تناوب سبب حرارت گردانید تا گرما و سرما بهنگام نیاز حاصل شود.و این از کمترین حکمتهای بی شمار خورشید است.
اما نباتات وقتی از زمین سر بر میآورند و بلند میشوند در میوههای آنها سختی و صلابتی هست و به رطوبتی نیاز دارند که آنها را نرم کند، پس خداوند ماه را آفرید و در آن خاصیت تر و نرم کردن قرار داد، چنانکه شب هنگام چون سر خود را برهنه کنی برای تو روشن و آشکار میشود، زیرا بر سر تو رطوبتی را که به «زکام » تعبیر میشود چیره میسازد، پس ماه به سبب خاصیت تر و نرم کردن میوهها را میرساند و نرم میگرداند، و آنها را به تقدیر آفریدگار حکیم رنگین میسازد.واین نیز کمترین فواید و حکمتهای ماه است، و حکمتها و فواید آن را نمیتوان شمار کرد، بلکه هر ستارهای در آسمان برای فواید بسیار مسخر شده که قوای بشری برای بر شمردن آنها بسنده نیست.و همان طور که در اعضاء بدن عضوی وجود ندارد که بی فایده باشد، همچنین عضوی در بدن عالم نیست که فایده یا فواید بسیار نداشته باشد.و کل جهان مانند یک شخص است، و یکایک اجسام آن مانند اعضاء آن است، و تفاوت آنها مانند تفاوت اندامهای بدن است، و شرح آن در توانائی بشر نیست، و همه آنها مسخر خدای سبحان و آثار قدرت کامله او و تراوشهایی از دریاهای عظمت آشکار اوست، و حال آنکه بخودی خود جز عدمهای محض نیستند.پس صاحبدلانی که خدا را میشناسند و دوستدار او هستند، چون به ملکوت آسمانها و زمین و آفاق و انفس و حیوانات و نباتات مینگرند، به آنها جز از این جهت که آثار قدرت پروردگارشان و تراوشهای صفات اوست نظر نمیکنند، و تفکر و سعی ایشان در دیده ور شدن بر عجایب و حکمتهای آنهاست، و شادمانی و شیفتگی و مهر قلبی آنان برای این است.
همان گونه که کسی که عالمی را دوست دارد پیوسته شیفته بدست آوردن تصانیف اوست، و با افزایش وقوف بر عجایب علم او بر مهر او میافزاید، همچنین است درباره عجایب صنع خدا، که همه جهان، بلکه جمیع مصنفان و دلهای بندگان نیز، تصنیف اوست. پس اگر از تصنیفی به شگفت آمدی، از مصنف تعجب مکن، بلکه از کسی به شگفت آی که آن مصنف را برای آن تالیف تسخیر فرموده و او را بدان راه نموده و توفیق نصیب کرده و به دیگران شناسانده است، همان طور که چون عروسکهای شعبده باز را میبینی که بلند و پست میشود و حرکات موزون و متناسب میکند، از بازیچههای او تعجب مکن، که آنها را به حرکت در آوردهاند نه اینکه خود متحرکند، و لیکن از مهارت آن شعبده باز که آنها را با روابط باریک و دقیقی که از چشمها پنهان است به حرکت درمی آورد به شگفت آی. از آنچه گفتیم معلوم شد که غذای نبات جز به آب و هوا و خورشید و ماه و ستارگان تمام نمیشود، و حرکات آنها جز به فرشتگان آسمانی که آنها را به حرکت درآورند کامل نمیگردد، و همچنین اسباب به هم پیوسته است تا به مسبب الاسباب و غایت کل منتهی شود، و ما را راهی به فهمیدن تفصیلها و استنباط شگفتیهای حکمتها و مصلحتهای دقیق و باریک آنها نیست.
= آماده کردن غذا به هزاران اسباب نیاز دارد
آنچه از زمین میروید، و از حیوانات حاصل میشود، خائیدن و خوردن آن به همان صورت ممکن نیست، بلکه در هر یک ناگزیر باید به اصلاح و پاک کردن و پختن و ترکیب نمودن پرداخت، بعضی را دور افکند و پارهای را نگهداشت، و دیگر اعمالی که بیشمار است، و اصلاح هر یک از طعامها موقوف است بر امور ویژه بسیار، و بر شمردن آنها در هر طعامی به درازا میکشد.پس گرده نانی را میگیریم و به بعضی از آنچه نیاز دارد تا گرده نان شود و شایسته خوردن گردد مینگریم، زیرا بیان همه آنچه بدان نیازمند است تا یک گرده نان شود ممکن نیست، پس می گوئیم:
نخستین چیزی که این گرده نان به آن بستگی دارد زمین است، سپس افکندن تخم در آن، سپس گاو نری که آن را شیار کند و آلات شخم، آنگاه پاک کردن زمین از خس و خار، و رسیدگی به آب دادن تا آن دانه بسته شود و هنگام درو فرا رسد، سپس درو کردن و دسته کردن و پاک و صاف نمودن، سپس آسیا کردن و پس از آن خمیر کردن و آنگاه نان پختن.و بنگر در شمار این افعال، و به یاد آور دیگر افعالی را که ذکر نکردیم، سپس شمار اشخاصی را که به این امور میپردازند متذکر شو، و نیز عدد آلاتی که به آنها نیاز هست از آهن و چوب و سنگ و غیر اینها.و به کارهای صنعتگران در ساختن و اصلاح آلات کشاورزی و گندم پاک کردن و آسیا کردن و نان پختن از تجارت و آهنگری و امثال اینها نظر کن، و احتیاج هر یک را به آلات بسیار به یاد آر.آنگاه ملاحظه کن که چگونه خدای سبحان میان دلهای این صنعتگران و تعمیر کاران الفت و همسازی برقرار کرده، و بر آنها انس و محبت را مسلط ساخته، تا گرد هم آیند و شهرها و آبادیها بسازند، و خانههای خود را در کنار یکدیگر ترتیب دهند، و بازارها و کاروانسراها و امثال اینها بنا کنند.و اگر آراء ایشان متفرق بود و خوی و طبع آنان مانند سرشت و طبیعت وحوش از یکدیگر متنفر بود پراکنده میشدند و دوری میکردند و از یکدیگر منتفع نمیشدند.
و چون در طبع و طینت انسان خشم و عداوت و حسد و طمع و همچشمی و انحراف از حق بود، چه بسا محبت بین بعضی برای مال و کالا از میان میرفت و بر سر اسباب دنیوی به ایذای یکدیگر پرداخته و درباره آن رقابت و همچشمی میکردند، و بسا که به ناسازی و رمیدگی و رویارو شدن منجر میشد، پس خدا پیامبران را با شریعت و قوانین فرستاد تا مردم هنگام کشمکش و تنازع به آنها رجوع کنند و نزاع از میان برخیزد.سپس علماء را که وارثان پیغمبرانند برای حفظ شریعت و علم به آن جانشین ایشان ساخت. و فرمانروایان مقتدر را بر انگیخت تا مردم را اگر اراده تخلف از شریعت نمایند قهرا بر آن وا دارند.و هیبت و بیم آنان را در دل مردم افکند و اصلاح حال بندگان را به ایشان نمود تا رئیسان و قاضیان و حاکمان و زندان و بازار ترتیب دهند و خلق را به قانون شرع و عدل ناگزیر سازند، و آنان را به الفت و تعاون وادارند و از پراکندگی و دشمنی با یکدیگر باز دارند.پس اصلاح حال رعایا و اهل صنعت و پیشه به سلاطین است، و اصلاح سلاطین به علماء و اصلاح علماء به انبیاء و اصلاح انبیاء به ملائکه و اصلاح ملائکه به ملائکه بالاتر، تا منتهی شود به حضرت ربوبیت که سرچشمه هر نظام و خاستگاه هر حسن و جمال و منشا هر ترتیب و تالیف است.
و از آنچه گفتیم معلوم شد که: هر که پژوهش و کاوش کند میداند که یک گرده نان برای خوردن اصلاح نمیپذیرد مگر بواسطه عمل هزاران هزار ملائکه و اهل صنعت و حرفه از آدمیان.
رام کردن خدا بازرگانان را برای فراهم ساختن غذا
اما همه طعامها در هر جایی یافت نمیشود، زیرا برای هر یک شرایطی مخصوص هست که ممکن نیست در همه جا یافت شود، و مردمان در روی زمین پراکندهاند، و بعضی از خوردنیها که به آنها نیازمندند از آنان دور است، و میان ایشان و آن طعامها بیابانها و دریاها فاصله است، پس خدای تعالی تجار را مسخر ساخت و بر آنان حرص مال و آز سود را مسلط گردانید، تا سختیها و رنجها را تحمل کنند، و در پیمودن بیابانها و دریاها پذیرای خطرها شوند، و خوراکها و ما یحتاج مردم را از شرق به غرب و از غرب به شرق ببرند.پس دیده بصیرت بگشا و ببین که چگونه خداوند ساختن کشتیها و کشتیرانی و سوار شدن در آنها را به آنان آموخت، و چگونه حیوانات بارکش را آفرید، و شتران را برای حمل و نقل و سواری در بیابانها و کوهستانها رام ساخت، تا تن به بارهایی گران داده و بر گرسنگی و تشنگی صبر نمایند، و اسبان را و کیفیت سرعت سیر و حرکت آنها را، و خران را و صبر بر زحمت و تعب آنها را که بارها را به مقصد میرسانند، و بنگر که چگونه خداوند ما یحتاج کشتیها و این حیوانات را از اسباب و غذا، تا حدی که نمیتوان آنها را برشمرد، خلق فرمود.
نعمتهای خدا در آفرینش فرشتگان برای انسان
اما مجرد وجود و حضور غذا و اصلاح آن تا هنگامی که خورده نشود و جزء بدن نگردد فایدهای ندارد.و این بسته است به کارهای بسیار، و نیازمند است به اسباب بی شمار، از جویدن و جذب و هضم معدی و کبدی و غیر اینها از افعالی که هر یک محتاج به اسباب بسیار است.و ما به اندکی از چگونگی آن در باب تفکر اشاره کردیم (به آن رجوع نمائید) .و در اینجا به نمونهای از نعمت خدا در آفرینش ملائکه اشاره میکنیم، و می گوئیم:
کثرت ملائکه نه به حدی است که تصور تفصیلی یا اجمالی آن ممکن باشد.
و ایشان را طبقات و اصنافی است: از آن جمله: طبقات فرشتگان زمینی.و از جمله:
ملائکه آسمانی.و یک صنف: حاملان عرش عظیم، و صنفی دیگر: مسلسلین (فرشتگان پیاپی و به هم پیوسته)، و طبقهای دیگر مهیمنین (نگاهبانان و مراقبان) ...
و غیر اینها که نه نام ایشان را شنیدهایم و نه از کار آنان خبر داریم، و جز خدای سبحان به ایشان احاطه ندارد.و هیچ یک از ساختههای خداوند در زمین و آسمان از فرشته یا فرشتگانی که به آن گماشته شدهاند خالی نیست.پس بنگر که خداوند چگونه آنان را بر آنچه مربوط است به غذا خوردن که سخن ما در آن است گمارده، و این از جمله افعال خداوندی، از وحی به پیامبران و هدایت و ارشاد و غیر اینهاست، که برشمردن همه آنها در توان بشر نیست.پس می گوئیم: هر جزء از بدن تو بلکه هر یک از اجزاء نبات غذا نمیخورند مگر اینکه فرشتگانی که تعداد آنها را نمیتوان بیان کرد به آن گماشته شدهاند.
بیان مطلب: معنی غذا خوردن این است که بخشی از غذا جای آن جزء را که از بدن تلف شده بگیرد.و این موقوف است بر حرکات و تغییرات و دگرگونیهائی برای غذا تا جزئی از بدن شود، مانند جذب و هضم و گوشت و استخوان شدن.و معلوم است که غذا و خون و گوشت اجسامی هستند که قدرت و معرفت و اختیاری ندارند تا بخودی خود حرکت و تغییر کنند، و مجرد طبع در گوناگون شدن آنها کافی نیست، همچنانکه گندم بخودی خود آرد و خمیر و نان نمیشود مگر بواسطه صنعتگران، و اهل صنعت در باطن همان فرشتگانند، چنانکه صنعتگران در ظاهر اهل شهرند.پس غذا، بعد از گذاشتن در دهان تا هنگامی که خون گردد از فرشتگانی چند ناگزیر است، و ما متعرض بیان و تعداد آنها نیستیم، و می گوئیم: پس از آنکه خون شد تا آنکه جزء بدن گردد، محتاج به هفت فرشته است، زیرا ناچار است از فرشتهای که خون را به گوشت و استخوان رساند، که خون بخودی خود حرکت نمیکند، و فرشتهای دیگر ضرور است تا غذا را در کنار گوشت نگهدارد، و فرشته سومی باید که صورت خون را از آن بگیرد، و چهارم تا صورت گوشت و استخوان و رگ و پی را به آن بپوشاند، و پنجم تا مواد زائد را دفع کند، و ششم تا آنچه را صفت گوشتی پیدا کرده به گوشت سابق بچسباند، و آنچه را صفت استخوانی کسب نموده به استخوان متصل سازد، و آنچه را رگ و پی شده به آنها بپیوندد تا جدا و منفصل نباشند، و ناگزیر است از فرشته هفتمی تا مقدار لازم را در اینها مراعات کند و اشکال هر یک را به مطابق آنها پیوند دهد، و به هر عضوی آنچه مناسب و لایق و محتاج است برساند.
مثلا اگر برای بینی کودک آنچه مناسب ران اوست جمع آید بینی او بزرگ میشود و تجویف (میان تهی بودن) آن از میان میرود و صورتش زشت میگردد، بلکه فرشتهای باید تا به پلک چشم با آن نازکی و به ران با آن ستبری و به حدقه با آن صفا و به استخوان با آن صلابت آنچه مناسب و در خور هر یک از حیث اندازه و شکل است برساند، و غذا را به عدل تقسیم کند، و گرنه هیئت و خلقت آدمی تباه و زشت میشد و بعضی جاها نازک و برخی ضعیف میگشت.پس مراعات این هندسه به فرشتهای واگذار شده است.و زنهار تا نپنداری که خون به طبیعت خود شکل خود را میسازد، که هر که این امور را به طبع احاله کند جاهل است و نمیداند چه میگوید.زیرا اگر از طبیعت قوه بی شعور را اراده کند و بگوید: هر یک از این افعال موکول به قوهای است که شعور ندارد، می گوئیم: این خود دلیل است بر عظمت خدا و حکمت و قدرت او، چه شکی نیست که آنچه شعور ندارد بخودی خود نمیتواند هیچ فعلی بجا آورد، تا چه رسد به اینکه افعال متین و استوار و محکمی که مشتمل بر حکمتهای باریک و دقیق و مصالح آشکار و پنهان است انجام دهد.پس اینها شرایط ناقصی است برای ایجاد بیواسطه این افعال از جانب خدای سبحان، یا بواسطه شماری از این قوا از ملائکه.
و به هر تقدیر، اشخاص هفتگانه از مخلوق خدای سبحان مسخر در باطن توست که به این افعال گماشته شدهاند، و در کار تو مشغولند، و تو در خواب در استراحتی، و به غفلت در رفت و آمدی، و آنان غذا را در درون تو برای جذب آماده و اصلاح میکنند و تو را خبری از ایشان نیست.و همچنین بر هر جزئی از اجزاء بدن تو فرشتگانی موکلند، تا آنجا که بعضی از اجزاء - مانند چشم و قلب - به بیش از صد فرشته نیازمندند.و این فرشتگان زمینی از فرشتگان آسمانی به ترتیبی معین مدد میگیرند که جز خدا به کنه آن احاطه ندارد، و مدد ملائکه آسمانی از حاملان عرش است، و منعم جمیع آنان به تایید و تسدید و هدایت، خدای مهیمن قدوس است که در ملک و ملکوت و عزت و جبروت یکتاست.و هر که بخواهد اجمالا کثرت ملائکه آسمانها و زمینها و گیاهان و حیوانات و ابرها و هوا و دریاها و کوهها و بارانها و غیر اینها را بداند باید به اخباری که از ائمه - علیهم السلام رسیده مراجعه نماید.
پس هر فعلی از افعال هفتگانه مذکور باید به فرشتهای واگذار شده باشد و ممکن نیست که همه آنها به یک فرشته تفویض شده باشد، چنانکه یک فرد انسان نمیتواند هفت عمل درباره گندم، مانند آرد کردن و جدا ساختن نخاله و دفع فضله از آن و ریختن آب بر آن و خمیر کردن و پاره نمودن و گرد کردن و نازک ساختن و چسباندن به تنور، را انجام دهد.زیرا فرشته تک صفت است و در او آمیختگی و ترکیب از اجزاء متضاد نیست، پس هر یک از ایشان فعلی یگانه دارد، چنانکه در قول خدای تعالی به آن اشاره شده است:
و ما منا الا له مقام معلوم [۵۵]
«هیچ کس از ما [فرشتگان] نیست مگر مقامی معین دارد» .
و از اینرو، میان فرشتگان حسد و همچشمی نیست.و مثال ایشان در تعیین مرتبه هر یک و عدم مزاحمت یکدیگر مانند حواس پنجگانه است، و نه مانند انسان که پذیرنده کارهای مختلف میشود، و سبب این امر اختلاف صفات و انگیزههای اوست، زیرا آدمیان چون تک صفتی نیستند تک فعلی نیز نیستند، و از اینرو میبینی که آدمی گاهی طاعت خدا میکند و گاه دیگر عصیان میورزد، و حال آنکه ملائکه چنین نیستند، بلکه سرشت ایشان بر طاعت نهاده شده و معصیت درباره آنان متصور نیست، و هر یک را طاعتی خاص و معین است.پس راکع ایشان همواره راکع است و ساجدشان همیشه ساجد، و قائمشان پیوسته قائم است، در افعال ایشان اختلاف و ضعف و سستی نیست و برای هر یک مقامی معلوم و معین است.
و چون عدد فرشتگان زمینی را که از ملائکه آسمانی در بعضی از افعال تنها غذا خوردن استمداد میکنند دانستی، سایر افعال غذا خوردن و دیگر اعمال باطنی و ظاهری خود را بر آن قیاس کن.و آنگاه همه صناعات الهی و افعالی را که در عوالم جبروت و ملکوت و عالم ملک و شهادت از آسمانها و زمین و آنچه میان و زیر و بالای آنهاست رخ میدهد به اجمال بر آنها قیاس کن و بدان که شمار فرشتگانی که بر اینها گماشته شدهاند نامتناهی است، و در حالی که طبقات و انواع ملائکه را نمیتوان برشمرد، چگونه میتوان تعداد افراد آن طبقات را معلوم کرد؟
و چون دانستی که هر نعمتی بر نعمتهای پیاپی بسیار که خدا آفریده و بعضی به بعضی دیگر اتصال و ارتباط دارند موقوف است روشن و آشکار میشود که:
هر که یک نعمت را کفران کند همه نعمتها را ناسپاسی کرده، مثلا اگر کسی به نامحرمی نظر کند، با گشودن چشم نعمت خدا را در پلکها کفران نموده، و چون پلکها به چشم و چشم به سر و سر به همه بدن بسته است و برپائی بدن به غذاست و غذا به آب و زمین و هوا و ابر و باران و خورشید و ماه و ستارگان و آسمانها بسته است، و کار کرد اینها به فرشتگان محتاج است، و همه اینها مانند یک شخص است که بعضی به بعضی دیگر بسته و مربوط است همچون بستگی و ارتباط اعضاء بدن به یکدیگر، پس آن شخص هر نعمتی را که موجود است از ثری تا ثریا ناسپاسی کرده، و در این هنگام هیچ جماد و نبات و حیوان و آب و هوا و ستاره و فلک و ملکی نیست مگر اینکه او را لعنت میکنند.و از اینرو در اخبار وارد شده است که: «جایگاهی که مردم در آن گرد آیند، چون پراکنده شوند یا آنان را لعنت میکند یا برای ایشان آمرزش میخواهد» .و نیز وارد شده است که: «فرشتگان بر گناهکاران لعنت میکنند» . و در خبر است: «هر چیزی، حتی ماهیان در دریا، برای عالم استغفار میکنند» .و امثال این اخبار که به مقصود دلالت میکند بیرون از شمار است، و این همه اشاره است به اینکه گناهکار در یک چشم بهمزدن بر جمیع ملک و ملکوت جنایت میکند.
و همه آنچه گفتیم تنها به بخشی از خوراک و خوردن مربوط است، پس غیر آن را در نظر بگیر.آنگاه تامل کن که آیا برای کسی ممکن است که از عهده شکر برآید؟ و حال آنکه خدا را در هر چشم بهمزدنی بر بنده نعمتهای بسیار و بیرون از شمار است؟ و از جمله: در هر نفسی که فرو رود و بر آید دو نعمت هست، زیرا با بیرون آمدن آن دود سوخت و سوز درون آدمی خارج میشود، و اگر خارج نشود هلاک میگردد، و با فرو رفتن آن هوای لطیف به درون میرود، و اگر داخل نشود کار قلب گسیخته و منقطع میگردد و مرگ در پی خواهد بود.و چون هر شبانه روز بیست و چهار ساعت است، و در هر ساعتی نزدیک هزار نفس هست، پس در هر ساعتی هزار شکر لازم است، و چون این را در نظر بگیری و دیگر نعمتها را بر آن قیاس کنی، در هر شبانه روز برای تو هزاران هزار نعمت در هر جزء از اجزاء بدن تو، بلکه در هر جزء از اجزاء عالم، موجود است که نمیتوان آنها را برشمرد، و از اینرو خدای تعالی میفرماید:
و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها [۵۶]
«و اگر بخواهید نعمتهای خدا را بشمارید شماره کردن آن نتوانید» .
و روایت است که: «هر که نعمتهای خدا را در خوردن و آشامیدن خود نشناسد، علمش کم و عذابش آماده است » .پس شخص بصیر دیده خود در عالم بر چیزی نیفکند، و خاطر خویش به موجودی متوجه نسازد، مگر اینکه به تحقیق میداند که خدا را در آن بر او نعمتی است.و از اینرو موسی بن عمران علیه السلام گفت:
«خدایا! تو را چگونه شکر کنم و حال آنکه تو را بر من در هر موی تنم دو نعمت است: یکی اینکه بیخ آن را نرم ساختی، و دیگر آنکه سر آن را ستردی » .
اسباب مانع شکرگزاری
سببی که مانع اکثر مردم از شکر گزاری است: یا کوتاهی معرفت ایشان است به این که همه نعمتها از خدای سبحان است، یا کمی معرفت و احاطه آنان به اصناف و افراد نعمتهاست، یا جهل آنهاست به حقیقت شکر و استعمال نعمت در تمام کردن حکمتی که مراد از آن نعمت است، و گمانشان به اینکه حقیقت شکر تنها گفتن الحمد لله یا الشکر لله است، یا غفلت ناشی از غلبه شهوت و استیلای شیطان است که به فکر شکر گزاری نمیافتند، چنانکه در دیگر فضائل و طاعات چنین است، یا بعضی چیزها را به سبب عام و شامل بودن برای همه مردم و در جمیع حالات نعمت نمیشمارند.و از این جهت جمله نعمتها را سپاس نمیدارند، زیرا همه خلق از آنها برخوردارند و همواره در دسترس ایشان است.بنابراین یک فرد آن را مخصوص به خود نمیداند و نعمت نمیشمارند، بخصوص که به آنها الفت گرفته و عادت کردهاند و خلاف آن را تصور نمیکنند، و میپندارند که هر انسانی لازم است بر این احوال باشد، و از اینرو میبینی که خدا را بر نعمت هوا و آب و سلامت چشم و گوش و امثال اینها شکر نمیکنند.و حال آنکه اگر اینها را باز گیرند بیچاره و نابود میشوند، چنانکه اگر هوا از ایشان قطع شود یا در حمامی که هوای آن داغ باشد و یا در چاهی که هوای قابل تنفس نداشته باشد گرفتار آیند، میمیرند.پس اگر کسی به چیزی از اینها مبتلا شود و سپس نجات یابد، چه بسا قدر آن نعمت را بداند و خدا را شکر کند.و همچنین شخص بینا اگر کور شود سپس بینائی خود را باز یابد آن را نعمت میشمارد و در مقام شکر برمی آید، ولی اگر به کوری گرفتار نگردد و پیوسته بینا باشد از شکر گزاری غافل میماند.و این از غایت نادانی است، زیرا شکر آنان موقوف است بر سلب نعمت و سپس بازگشت آن در زمانی دیگر، و حال آنکه نعمتی که همواره هست به شکر گزاری سزاوارتر است.و چون رحمت خدا گسترده است که همه خلق را در جمیع احوال فرا میگیرد نادانان آن را نعمت نمیشمارند.و مثل آنان مانند بنده بدی است که اگر او را نزنند گردنکشی کند و سپاسگزاری را ترک نماید، و اگر در غالب اوقات زده شود و ساعتی او را نزنند شکر آقای خود را بجا آورد.
و هر که تامل کند میداند که نعمت خدا بر او در شربت آبی هنگام تشنگی از پادشاهی همه زمین بهتر و برتر است، چنانکه منقول است که: «یکی از علما بر یکی از پادشاهان وارد شد در حالی که در دست وی کوزه آبی بود و میخواست بیاشامد، پس به آن عالم گفت: مرا پندی ده.گفت: اگر این آشامیدنی را از تو باز گیرند و به تو ندهند مگر به بذل همه اموال و پادشاهی، که اگر ندهی همچنان تشنه بمانی، آیا میدهی؟ گفت: آری! گفت: پس چگونه به این پادشاهی شاد میشوی که از یک جرعه آب کمتر است!» به علاوه، هر بندهای اگر در حال خویش به دقت بنگرد، در مییابد که او را از جانب خدا نعمت یا نعمتهای بسیار است که مخصوص اوست و هیچ کس با او در آنها شریک نیست، یا اندکی از مردم با او انبازند، یا در عقل، یا در خلق و خو، یا در ورع و تقوی، یا دین، یا در صورت و شخص وی، یا اهل و فرزندان، یا مسکن و شهر او، یا دوستان و نزدیکان، یا عزت و جاه، یا طول عمر و تندرستی، یا غیر اینها از آنچه محبوب اوست.بلکه می گوئیم: اگر کسی به هیچ یک از اینها مخصوص نباشد، شکی نیست که در نفس خود معتقد است که در بعضی از اینها بر دیگر مردم اختصاص و برتری دارد، چنانکه بیشتر مردم بر این باورند که خردمندترین مردم یا خوشخوترین ایشانند، با اینکه در واقع چنین نیست.و از اینرو از کمی عقل شکایتی ندارند و حال آنکه از کمی مال شکایت میکنند، و از خدا نمیخواهند که به آنها عقل عطا فرماید در صورتی که افزونی مال را خواستارند، و از غیر خود عیوب و رفتاری میبینند که آنها را ناپسند و مذموم میشمارند، و لیکن اینها را درباره خود گمان نمیکنند.
و بالجمله: هر کس در نفس خویش از دوست داشتنیها و صفات کمال چیزی گمان میبرد که در غیر خود نمیبیند، هر چند مطابق با واقع نباشد.و از این جهت اگر او را مخیر کنند که مال او را بگیرند و آنچه ویژه دیگران است به او بدهند راضی نمیشود. بلکه بیشتر مردم چنین اند که هیچ یک راضی نمیگردد که در جمیع صفات و افعال دین و دنیا مثل شخص دیگری باشد.بلکه اگر به او اختیار دهند و بگویند: مخیری که مثل هر کسی از مردم که میخواهی باشی، جز خویشتن نمیگزیند.و به این معنی اشاره دارد قول خدای سبحان:
کل حزب بما لدیهم فرحون [۵۷]
«هر گروهی به آنچه نزد ایشان است شادند» .
و چون چنین است، پس چرا بر اینها (قطع نظر از نعمتهای عام) خدا را شکر نمیکند؟ و اگر برای کسی از نعمتهای خدا چیزی نبود مگر امنیت و تندرستی و روزی، نعمت درباره او عظیم است و از عهده شکر آن بر نمیآید.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«من اصبح آمنا فی سربه، معافی فی بدنه، و عنده قوت یومه، فکانما خیرت له الدنیا بحذافیرها» «هر که در راه (یا جماعت) خود ایمن است، و تنش سالم است، و قوت روز خویش دارد، گوئی سراسر دنیا از آن اوست » .
و اگر احوال مردم را بررسی کنی، میبینی که شکایت ایشان از چیزهای دیگر (غیر از این سه چیز) است، با اینکه رنج و وبال ایشان است.بلکه اگر برای انسان نعمتی بجز ایمان نباشد که بوسیله آن به نعمت و آسایش پاینده و دارائی عظیم میرسد، سزاوار است که آن نعمت را بزرگ شمارد و عمر خود را در شکر گزاری صرف نماید.
بلکه عاقل باید بجز معرفت و یقین و ایمان به چیزی شاد نگردد.و از علما کسانی را میشناسیم که اگر همه آنچه تحت تسلط و تصرف پادشاهان روی زمین از شرق و غرب است، از اموال و پیروان و یاران و شهرها و کشورها به او بدهند و در عوض یک صدم از علم و معرفت او را بگیرند نمیگیرد، زیرا امیدوار است که نعمت علم او را به قرب خدای تعالی در آخرت برساند.بلکه اگر همه اینها را بجای لذت علم در دنیا، و نیل به آنچه در آخرت امید دارد، به او بدهند نمیگیرد و به آن راضی و خرسند نمیشود، زیرا میداند که علم دائم و پاینده است، و امری است پایدار که به دزدی و غارت نمیرود، و پاک و صافی است که بر خلاف لذات دنیا تیرگی و کدورتی در آن نیست.
راه تحصیل سپاسگزاری
راه تحصیل شکر گزاری به چند امر است:
اول - معرفت و تفکر در صنایع الهی و انواع نعمتهای ظاهری و باطنی و عمومی و خصوصی او.
دوم - نظر کردن به پائین تر از خود در امر دنیا و به بالاتر از خود در امر دین.
سوم - حضور در گورستان و یاد آوری این که مردگان بیش از همه چیز دوست دارند و از خدا میخواهند که به دنیا برگردانده شوند و متحمل ریاضت و مشقت عبادتها گردند تا در آخرت از عذاب رهائی یابند یا بر ثواب آنان افزوده شود و درجاتشان بالاتر رود. پس باید خود را از ایشان بینگارد که دعای او به اجابت رسیده و به دنیا باز گشته است، پس بقیه عمر خود را صرف اموری کند که مردگان برای آن خواستار بازگشت به دنیا هستند.
چهارم - بعضی از آنچه را که در ایام عمر بر او روی داده از مصیبتهای بزرگ و بیماریهای صعب که به سبب آنها گمان هلاک خود میبرد به یاد آورد، و چنین فرض کند که هلاک شده، و زندگانی و نعمتهای کنونی خود را غنیمت شمارد، و خدا را بر آن شکر کند، و از آنچه بر او وارد میشود و مخالف طبع اوست رنجور و اندوهگین نگردد.
پنجم - در هر مصیبت و بلائی از مصائب و بلاهای دنیا شکر کند که مصیبتی بزرگتر از آن به او نرسیده، و مصیبتی در دین بر او وارد نشده است.و از اینرو عیسی علیه السلام در دعای خود گفت: «خدایا مصیبت مرا در دینم قرار مده!» و مردی به یکی از اهل معرفت گفت: «دزدی به خانه من آمد و کالای مرا برگرفت » گفت:
«خدا را شکر کن که اگر بجای آن دزد شیطان به خانه دل تو میآمد و ایمان و توحید تو را تباه میساخت، چه میکردی؟» و نیز از این جهت که هر مصیبتی عقوبت گناهی است که از او سرزده، هر گاه این عقوبت به او برسد از عقوبت آخرت نجات مییابد، چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر گاه بنده گناهی کند و سختی یا بلائی در دنیا به او رسد خدا کریمتر از آن است که دوباره او را عذاب کند» .و این معنی به طرق متعدد از ائمه ما علیهم السلام نیز وارد شده، پس باید خدا را بر این عقوبت زودرس و عدم تاخیر آن به آخرت شکر کند.و از این حیث که این مصیبت بر او نوشته شده که البته به او میرسد باید شکر کند که آمد و از آن آسوده شد.
و از اینرو که ثواب آن مصیبت بالاتر از خود آن است (چنانکه در باب صبر و بزرگی ثواب ابتلا به مصائب دنیا خواهد آمد) و آن پاداش بهره او شده باید خدا را سپاس دارد.و نیز از این جهت که هر مصیبتی محبت دنیا و میل به آن را در دل میکاهد، و شوق به آخرت و لقای خدای سبحان را میافزاید.زیرا شک نیست که هر که نعمتهای دنیا بر وفق مراد او باشد، بدون آمیختگی به بلا و مصیبتی، این باعث میشود که دلش به دنیا آرامش و اطمینان پیدا کند و به آن انس گیرد، تا جائی که دنیا برای او مانند بهشت گردد، و هنگام مرگ به سبب جدائی و مفارقت از آن بلا و حسرت او عظیم شود، و حال آنکه اگر مصائب بر او فرود میآمد دلش از دنیا کنده و سرد میشد و به آن انس نمیگرفت، و دنیا برای او چون زندان میگردید، و نجات او از آن مانند رهائی از زندان بود.و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر» «دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است » .پس رنجها و مصیبتها و سختیهای دنیا موجب برکنده شدن نفس از آن و التفات به عالم اصلی خود و آرزومندی نمودن به خروج از دنیا و رغبت به لقاء الله و آنچه در آخرت برای اهل آن آماده شده میگردد.
و اگر بگوئی: غایت آنچه در بلا و مصیبت تصور میشود این است که بر آن صبر کنند، و اما شکر گزاری بر آن متصور نیست، زیرا شکر کردن لازمه نعمت و شادی است، و بلا و مصیبت مستلزم درد و اندوه است، پس چگونه بر آن شکر کرده میشود؟ و بنابراین صبر و شکر بر یک امر جمع نمیشوند، که صبر لازمه بلا و رنج است، و شکر همراه نعمت و فرح، و چگونه در مصیبتها و بلاهای دنیوی حکم به جمع آن دو میکنید؟
می گوئیم: هر یک از نعمت و بلا به مطلق و مقید تقسیم میشود: نعمت مطلق مانند سعادت اخروی و علم و ایمان و اخلاق حسنه در دنیا، و نعمت مقید در دنیا - یعنی آنچه از جهتی نعمت و صلاح است و از جهتی بلا و فساد - مانند مال که از جهتی دین را اصلاح میکند و از جهتی آن را تباه میسازد.و بلای مطلق، مثل شقاوت اخروی و کفر و جهل و اخلاق بد و گناهان در دنیا، و بلای مقید، مانند مصائب دنیا، از فقر و ترس و بیماری و دیگر اقسام رنجها و محنتها، که اگر چه در دنیا بلا بشمار میروند، و لیکن در آخرت نعمت اند.و با دیده تحقیق، خالی از کفاره گناه یا ریاضت نفس یا افزونی تجرد یا بالا رفتن درجه نیست.
پس به ازاء نعمت مطلق باید شکر مطلق کرد، و اجتماع صبر با آن معنی ندارد، و صبری که با آن جمع میشود منافاتی با آن ندارد، چنانکه بیان آن خواهد آمد.
و بر بلای مطلق و صبر امر نشده است، زیرا صبر کردن به کفر و معصیت معنی ندارد، بکله بی صبری بر آن و سعی در ترک آن واجب است.و اما بلای مقید است که صبر و شکر در مورد آن جمع میشوند، و اجتماع آنها در یک جهت نیست تا اجتماع دو ضد لازم آید، بلکه این صبر از جهت غمگین شدن و درد و رنج در دنیاست، و این شکر از این حیث است که به سعادت اخروی و آنچه ذکر شد رهنمون میگردد.
و اگر بر جهتی شریف و والا صبر نکند، و بر جهتی که خیر او در آن است شکر نگزارد، بلائی مطلق میگردد که ترک آن بوسیله بازگشت به صبر و شکر لازم است.و اما نعمت مقید، مانند مال و ثروت، اگر به بهبود دین رهنمون شود نعمت مطلق است که شکر آن واجب است، و محل صبر نیست، و اگر منجر به تباهی دین گردد بلای مطلق است که ترک آن واجب است، و اگر به بلای دنیا بکشاند، مثل اینکه مال او سبب هلاک فرزندان و فساد مزاج وی شود، و یا از دست رفتن آن مال باعث گرفتاری به بعضی از مصائب دنیوی گردد، در حکم بلای مقید است.
در باب صبر خواهد آمد که: صبر گاهی بر طاعت است و گاهی بر معصیت، و در این هر دو شکر و صبر تحقق مییابد، زیرا شکر - چنانکه دانستی - این است که نعمت را از خدا بشناسی و به آن شاد باشی، و نعمت را در جهت حکمت مقصود از آن صرف کنی، و صبر - چنانکه خواهد آمد - پایداری انگیزه دین، یعنی عقل نظری، در مقابل انگیزه هوای نفس، یعنی قوه شهویه است.و شکی نیست که در بجا آوردن طاعت و ترک گناه ثابت مذکور تحقق مییابد، زیرا انگیزه دین برای حکمت دفع انگیزه هوی آفریده شده، و ادای طاعت و ترک معصیت همان صرف نعمت در جهت مقصود است.و تو آگاهی که اگر چه شکر و صبر در این طاعت و ترک این معصیت تحقق یافته است، لیکن آنچه بر آن صبر میشود همین طاعت و ترک همین معصیت است، زیرا صبر در واقع بر اینهاست، و اما شکر نسبت به انگیزه دین است، یعنی عقلی که باعت این طاعت و ترک این معصیت شده، پس مورد شکر انگیزه دین است نه خود طاعت و ترک معصیت.و اختلاف است که متعلق صبر و شکر چیست، زیرا فعل صبر همان پایداری و مقاومت است، و آن عین طاعت و ترک معصیت است، و فعل شکر همان صرف نعمت در مقصود حکمت است، و آن نیز عین طاعت و ترک معصیت است.
و نیز میتوان گفت که: هر که این طاعت را بجا آورده و این معصیت را ترک نموده، میداند که آن دو از خداست و به آن شاد است، و طاعت دیگری برای شکر آن بجا میآورد.و بنابر این دو متعلق شکر و صبر در این طاعت و ترک این معصیت، یعنی مورد شکر و مورد صبر، یکی میشوند، زیرا این دو خود این طاعت و ترک این معصیت است، و تنها فعل آن دو مختلف است، چه فعل صبر همین طاعت و ترک همین گناه است، و فعل شکر حمد کردن یا طاعتی دیگر است.
تندرستی بهتر از بیماری است
از آنچه در فضیلت بلای دنیا و منتهی شدن به سعادت ابدی ذکر شد گمان مکن که بلا و مصیبت بهتر از سلامت و عافیت در دنیاست، بلکه با وجود همه آنچه گفتیم عافیت در دنیا بهتر از بلا و مصیبت است، پس زنهار از خدا طلب بلا و مصیبت در دنیا نکنی، که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در دعای خود از بلای دنیا و بلای آخرت به خدا پناه میجست، و او و پیامبران و اوصیاء علیهم السلام میگفتند: «ربنا آتنا فی الدنیا حسنة، و فی الآخرة حسنة » «بار خدایا در دنیا به ما نیکوئی ده، و در آخرت نیز نیکوئی عطا کن » ، و از شماتت دشمنان و بدی قضا به خدا پناه میبردند.و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمود: «سلوا الله العافیة، فما اعطی عبد افضل من العافیة الا الیقین » «از خدا عافیت طلب کنید، که به هیچ بندهای بجز یقین چیزی برتر از عافیت عطا نشده است » ، و مراد از یقین عافیت دل از جهل و شک است، که آن بالاتر و شریفتر از عافیت بدن است.و در دعای خود صلی الله علیه و آله میگفت: «و عافیت را دوستتر دارم » .
و بالجمله: این مطلب روشنتر از آنست که نیازی به شاهد و دلیل داشته باشد.
زیرا بلا تنها وقتی نعمت میگردد که در دنیا و آخرت چیزی بیشتر از آن حاصل شود، و امید ثواب آخرت در آن باشد، و موجب تجرد نفس و بریدن و گسستن از دنیا و میل به آخرت گردد.پس باید از خداوند تمام نعمت را در دنیا و ثواب را در آخرت، و کناره گیری و دوری از خانه فریب و باز گشتن و رو نمودن به خانه جاوید را طلب کرد، که او قادر است همه اینها را عطا فرماید.
و آنچه از بعضی عرفا نقل شده که مصیبت و بلا را میخواستند، چنانکه یکی از ایشان گفته است: «دوست دارم که پلی بر دوزخ باشم که خلق بر من بگذرند و جملگی نجات یابند، و من در آتش باشم » و سمنون محب گفته: «و لیس لی فی سواک حب، فکیفما شئت فاختبرنی » «مرا در غیر تو حبی نیست، پس هر گونه خواهی مرا بیازما» ، از راه غلبه محبت است، به طوری که محب در دل خود گمان میکند که بلا را دوست دارد.و این حالتی است که او را فرو گرفته و حقیقتی ندارد.زیرا هر که از جام محبت جرعهای کشید مست میشود، و هر که مست شد گفتارش گشادگی و فراخی مییابد، و چون مستی برطرف شد میفهمد که آنچه بر او غلبه داشت حالتی بود که حقیقت ندارد.
پس هر چه از این گونه سخنان بشنوی کلام عاشقان و از فرط محبت است، و شنیدن گفتار عاشقان هر چند لذت میبخشد و لیکن اعتماد را نشاید.و منقول است که «جفت فاخته از او کام میخواست و او مانع میشد، گفت: چه چیز تو را از من مانع میشود، که اگر بخواهی ملک سلیمان را زیر و زبر کنم بخاطر تو چنین میکنم » ؟
سلیمان علیه السلام این را شنید و او را طلبید و بر این گفته عتاب نمود، گفت: «ای پیغمبر خدا کلام عاشقان حکایت کردنی نیست » .و نقل شده است که: «سمنون محب بعد از آنکه بیت مذکور را گفت، به بیماری قبض و درد شکم گرفتار شد.پس فریاد میزد و بی تابی مینمود، و از خدا عافیت میخواست، و از گفته خود اظهار پشیمانی میکرد، و بر در مکتب خانهها میگشت و به کودکان میگفت: برای عموی دروغگوی خود دعا کنید» .پس، اینکه بلا نزد بعضی از دوستداران محبوبتر از عافیت است، برای این است که میدانند رضای محبوب در آن است، و اینکه رضای محبوب نزد ایشان محبوبتر و لذت بخش تر از عافیت است این تنها هنگام شیفتگی و جوشش محبت است، و پایدار و بر دوام نیست.
با وجود این، بدان که ظاهر بعضی از اخباری که در باب صبر خواهد آمد دلالت دارد بر اینکه: در بهشت درجاتی عالی هست که کسی بدانها نمیرسد مگر به مصائب دنیوی و صبر و شکر بر آنها، و این را ابتلای بزرگان نوع انسان، از انبیاء و اولیاء، به مصیبتهای بزرگ در دنیا تایید میکند، و نیز وارد شده است که «بزرگترین بلاها بر انبیاء و سپس بر اولیاء و بعد بر هر که مرتبه اش بیشتر و بالاتر است گماشته شده است » .و بنابر این، آشکار است که اصلح بودن هر یک از بلا و عافیت نسبت به اختلاف حالات و مراتب مردمان مختلف میشود.پس هر که صاحب نفس قوی و در بلا صابر و شاکر باشد، و بلا او را از ذکر و فکر و حضور قلب و انس به خدا و طاعات و رو آوردن به آنها باز ندارد، و باعث کاهش دوستی خدا نشود، بلا در بعضی اوقات برای او بهتر است، زیرا به ازاء آن در آخرت به درجات عالی میرسد که بدون آن نمیتوان به آنها رسید.و هر که ضعیف النفس باشد و گرفتاری او به مصیبتها موجب بی تابی و جزع یا کفران و ناسپاسی گردد، یا او را از آنچه ذکر شد باز دارد، عافیت در حق وی شایسته تر است، و چه بسا بلا او را از رسیدن به مراتب عالی مانع شود، پس شکی نیست که عافیت و نبودن بلا برای او بهتر و برتر است.
چنانکه شخص بینائی که با توسل به چشم خود به عجایب صنع الهی پی میبرد، و بدان وسیله به معرفت خدا واصل میشود، و با دیدگان خود به مطالعه علوم و نگارش کتابهای بسیار در انواع علوم توانا میگردد، و آثار علمی او با گذشت روزگار باقی میماند و مردم همواره از دانشهای او بهره مند میشوند، و بسا که با چشم خود به بالاترین درجات معرفت و قرب و حب و انس و استغراق میرسد، و اگر چشم نداشت به هیچ یک از اینها نمیرسید، پس شکی نیست که وجود بینائی برای مثل او از عدم آن برتر و شایسته تر است، و گرنه باید رتبه شعیب مثلا - که در میان پیغمبران، نابینا بود - بالاتر از موسی و ابراهیم و... علیهم السلام باشد، زیرا وی بر نابینائی صبر کرد، و موسی بر آن صبر نکرد، و باید کمال انسان در این باشد که نه سر داشته باشد و نه دست و پائی و مثل تکهای گوشت بر تختهای رها شود.و این سخنی است باطل، زیرا هر یک از اعضاء وسیله و آلتی است در دین، و با نبود آن پایهای از دین از دست میرود.و دلیل این مطلب اخباری است که وارد شده که:
«هر چه از بلا یا عافیت یا نعمت یا محنت بر مؤمن وارد شود، خیر و صلاح اوست » و در حدیثی قدسی رسیده است که: «صلاح بعضی از بندگان من نیست مگر فقر و بیماری، پس همان را به ایشان میدهم، و بعضی را صلاح نیست مگر غنی و تندرستی، پس همان را به ایشان عطا میکنم » .و بدین گونه میتوان میان اخبار عافیت و اخبار بلا جمع کرد.
و از آنهاست:
جزع: بی تابی و ناشکیبائی
و آن عبارت است از رها ویله کردن انگیزههای هوای خود [در مصیبت و بلا] به فریاد کشیدن و بر گونه خود زدن و گریبان دریدن، یا دلتنگ شدن و ملول گشتن و نالیدن و بی قراری نمودن.و آن اگر چه از نتایج کوچکی و ضعف نفس است که فقط از رذائل قوه غضبیه بشمار میرود، لیکن چون ضد آن صبر است، و آن را اقسامی است که بعضی از آنها از متعلقات قوه شهویه است - چنانکه بیان آن میآید - از اینرو ما آن را تنها در متعلقات قوه غضب ذکر نکردیم، بلکه در اینجا نیز یاد میکنیم.
جزع و بی تابی در مصائب از مهلکات است، زیرا در حقیقت انکار قضای خدا و اکراه و ناخشنودی نسبت به حکم و فعل اوست، و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«الجزع عند البلاء تمام المحنة » «تمام محنت هنگام بلا بی تابی و ناشکیبائی کردن است » .
و فرمود: «پاداش بزرگ با بلای بزرگ است، و چون خدا مردمی را دوست دارد ایشان را مبتلا میسازد، پس هر که راضی شد خدا از او راضی است، و هر که ناخشنود گشت خدا از او ناخشنود است » .
و در خبر قدسی است: «هر که به قضای من خشنود نگردد، و بر نعمتهای من شکر نکند، و بر بلای من صبر ننماید، پس پروردگاری سوای من بجوید» .
و روایت است که: «زکریا چون از کافران گریخت، و در میان درختی پنهان شد، از جای او مطلع شده اره آوردند و درخت را اره کردند.تا اره به سر زکریا رسید، نالهای بر کشید، پس خداوند به او وحی فرمود: ای زکریا! اگر نالهای دیگر از تو بلند شود نامت را از دفتر انبیاء محو میکنم! پس زکریا علیه السلام انگشت خویش گزید تا او را دو نیم کردند» .
و بالجمله: خردمند میداند که بی تابی کردن در مصائب سودی ندارد، زیرا آنچه مقدر شده است میشود، و جزع آن را نمیگرداند. و شکی نیست که بعد از گذشت مدتی جزع را ترک میکند، پس از همان آغاز ترک کند تا اجرش ضایع نشود. منقول است که: «پسر یکی از بزرگان درگذشت، شخصی مجوسی او را دلداری داد و گفت: سزاوار است که عاقل امروز آن کند که جاهل بعد از پنج روز میکند.
گفت: این سخن را به نام او بنویسید» .
و امام صادق علیه السلام فرمود: «صبر و شکیبائی نور و صفای درون بندگان را ظاهر میکند، و جزع و ناشکیبائی ظلمت و وحشت باطن آنان را آشکار میسازد.همه کس ادعای صبر میکند و ثبات نمیورزند در نزد آن مگر فروتنان، و هر کسی جزع را انکار میکند و [بهنگام نزول بلا] بر منافقان ظاهرتر است.زیرا که نزول بلا از راستگو و دروغگو خبر میدهد.و معنی صبر هر چیزی است که تلخ مزه باشد، و آنچه از روی اضطراب باشد صبر نامیده نمیشود، و معنی جزع اضطراب دل است همراه اندوه شخص و دگرگونی در رنگ و حال.و هر مصیبتی که بر کسی فرود آید و آنکس در آغاز آن حادثه از فروتنی و بازگشت و تضرع به خدای تعالی خالی باشد چنین کسی ناشکیباست نه شکیبا.و صبر در اول تلخ است و در آخر شیرین است، هر که از پایان آن [که شیرینی است] داخل صبر شود هر آینه [از آغاز به شیرینی] داخل شده، و هر که از اول صبر [که تلخی است] داخل آن شود [هر چند در آن وقت بر او ناگوار است بزودی از تلخی آن] خارج میشود.و هر که قدر صبر را شناخت بر آنچه از آن صبر باید کرد شکیبائی ندارد، خدای تعالی در داستان موسی و خضر علیهما السلام میفرماید:
فکیف تصبر علی ما لم تحط به خبرا : و چگونه شکیبائی توانی کرد بر چیزی که به آگاهی و دانش آن نرسیدهای؟ پس هر که از روی کراهت شکیبائی نمود، و به مردم شکایت نکرد، و بی تابی و جزع و پرده دری ننمود، از فضیلت صبر و ثواب آن بطور عام برخودار است، و بهره او همانست که خدای عز و جل فرمود:
و بشر الصابرین شکیبایان را مژده ده: یعنی به آمرزش و بهشت.و هر که بهنگام رسیدن بلا آن را پذیرا شود، و با آرامش دل و وقار تن شکیبا باشد، او از خواص است، و نصیب او آنست که خدای عز و جل فرمود:
ان الله مع الصابرین : خدا با شکیبایان است »[۵۸]
صبر
صبر - مراتب صبر - اقسام صبر - فضیلت صبر - صبر بر شادی و فراخی - اختلاف مراتب صبر در ثواب - راه تحصیل صبر - همراهی و وابستگی صبر و شکر - قانون کلی در معرفت فضائل - برتری صبر بر شکر.
ضد جزع و بی تابی، صبر و شکیبائی است، و آن عبارت است از ثبات و آرامش نفس در سختیها و بلاها و مصائب، و پایداری و مقاومت در برابر آنها، به طوری که از گشادگی خاطر و شادی و آرامشی که پیش از آن حوادث داشت بیرون نرود، و زبان خود را از شکایت و اعضاء خود را از حرکات ناهنجار نگاهدارد.و این همان صبر بر مکروه و ناخوشایند است که ضد آن جزع است.و صبر اقسام دیگر نیز دارد با نامهای خاص که فضائل دیگر شمرده میشود: مانند صبر در جنگها، که از انواع شجاعت است، و ضد آن جبن و ترسوئی است.و صبر در فرو خوردن خشم، که حلم نامیده میشود و ضد آن غضب است.و صبر در مشقتها و دشواریها، مانند عبادت، و ضد آن فسق یعنی خروج از عبادتهای شرعی است.و صبر بر شهوت شکم و دامن و دیگر لذات پست و زشت، و آن عفت است، و قول خدای سبحان به آن اشاره دارد:
و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی، فان الجنة هی الماوی[۵۹]
«و اما هر که از ایستادن در پیشگاه [عظمت و جلال و عدل] پروردگارش ترسید و خویشتن را از هوای نفس بازداشت، بهشت جای اوست » .
و ضد آن از و شره است.و صبر از زاید بر حاجت در زندگانی، و آن زهد است.و ضد آن حرص است.و صبر در راز پوشی، و ضد آن فاش و آشکار کردن است.و دو صبر اول، مانند صبر بر مکروه از فضائل قوه غضب است.و چهارم، از نتایج محبت و خشیت (بیم از عظمت و مهابت) است.و بقیه از فضائل قوه شهوت است - چنانکه بیان آن میآید.و از اینجا معلوم میشود که: هر که صبر را بطور مطلق از فضائل قوه شهویه یا قوه غضبیه میشمارد مراد وی بعضی از اقسام آن است.
از این بیان آشکار است که: اکثر اخلاق ایمانی داخل صبر است.و از اینرو هنگامی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از ایمان پرسیدند، فرمود: «آن صبر است، زیرا آن بیشتر اعمال ایمان و شریفترین آنهاست » ، همچنانکه فرمود: «حج عزم است » [۶۰]و مطلق صبر به این شناخته میشود که عبارت است از مقاومت نفس با هوای خود، و به عبارت دیگر: آن پایداری و ثبات انگیزه دین در مقابله با انگیزه هوی و هوس است.
و مراد از انگیزه دین، عقل نظری است که به راه خیر و صلاح رهنمون است، و عقل عملی که احکام نظری را که راهنما و رساننده به رستگاری است روان و اجرا میکند.
و مراد از انگیزه هوی، قوه شهوت است که از اطاعت عقل بیرون است.و جنگ و کشمکش همواره بین این دو انگیزه برپاست، و رزم و پیکار پیوسته میان آنها برقرار است، و دل آدمی میدان این ستیزه و نزاع است، و مدد انگیزه دین از فرشتگان است که به حزب الله نظر دارند، و مدد انگیزه هوی از شیاطین است که به دشمنان خدا یاری میرسانند، پس اگر انگیزه دین با کمک و امداد ملائکه ثبات قدم ورزید تا انگیزه هوی مقهور شد، حزب الله غالب میگردد و به صابران میپیوندد، و اگر سست و ضعیف شد تا جائی که انگیزه هوی با کمک شیاطین چیزه گشت و بر دفع آن صبر و پایداری ننمود، به پیروان شیاطین ملحق میشود.و عمده چیزی که انگیزه دین را ثابت و پایدار میسازد نیروی معرفت است، یعنی یقین به اینکه هوای نفس دشمن راهزن وصول به خدا و ضد اسباب سعادتهای دنیا و آخرت است.
اما انگیزه دین یا انگیزه هوی را بکلی سرکوب و مقهور میکند به طوری که دیگر نیروی ستیزه و نزاع برایش باقی نماند، که در این صورت صبر دوام پیدا میکند، و نفس در مقام آرامش و اطمینان استقرار مییابد، و از پس پردههای جمال مطلق به خطاب:
یا ایتها النفس المطمئنة! ارجعی الی ربک راضیة مرضیة
سر افراز میگردد، و در گروه صدیقان پیشگام در میآید، و به طریق بندگان شایسته خدا راه مییابد.یا انگیزه هوی غلبه میکند و انگیزه دین را مغلوب میسازد که دیگر نیروی پیکار برایش نماند، و از مجاهده و مقاومت مایوس گردد، که در این هنگام نفس شریف ملکوتی را که سر خدا و امانت اوست به حزب شیطان تسلیم میکند.مثل او مانند کسی است که عزیزترین فرزندان خود را که به همه کمالات آراسته باشد به دست خویش به دشمنان کافر تسلیم کند تا او را در حضور او بکشند و به آتش بسوزانند، بلکه حال او - آشکارا - به مراتب از چنین شخصی بدتر است.
و اگر برای هیچ یک از دو طرف غلبه کامل حاصل نشود، بلکه میان آنها نزاع و کشاکش باشد، گاهی این غالب شود و زمانی آن، چنین نفسی در مقام مجاهده است تا یکی از انگیزهها غلبه کند و در حزب الله یا حزب شیطان داخل گردد.و غلبه یکی از دو انگیزه بر دیگری یا در همه مقتضیات است یا در بعضی از آنها، و از این دو قسم سه حال بیرون میآید:
اول - آنکه انگیزه دین بر جمیع شهوات در همه اوقات غالب باشد.
دوم - آنکه انگیزه هوی بر انگیزه دین در جمیع شهوات در همه اوقات غلبه کند.
سوم - آنکه غلبه یکی بر دیگری در بعضی از آنها و در بعضی اوقات باشد نه در همه.
و در کتاب الهی به اهل حالت اول چنین اشاره شده است:
یا ایتها النفس المطمئنة...تا آخر آیه [۶۱]
«ای نفس با آرامش...» و به حالت دوم با این قول:
و لکن حق القول منی لاملان جهنم من الجنة و الناس اجمعین [۶۲]
«و لیکن این گفتار از من حقا مقرر است که دوزخ را از پریان و آدمیان جملگی پر میکنم » .
و به حالت سوم با این گفتار:
خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا عسی الله ان یتوب علیهم [۶۳]
«کردار نیک و شایسته را با کردار بد و خطا آمیختند، شاید خدا توبه آنان را بپذیرد» .
مراتب صبر
صبر و شکیبائی بر مکروه و ناخوشایند و عبادتهای سخت و دشوار و ترک شهوات، اگر به آسانی صورت پذیرد صبر حقیقی است، و اگر به رنج و تکلف باشد صبر مجازی است.و چون تقوا را دوام بخشد و اعتقاد به سرانجام نیک را تقویت کند، صبر آسان میشود و تعب و مشقتی نخواهد بود، چنانکه خدای سبحان میفرماید:
فاما من اعطی و اتقی، و صدق بالحسنی، فسنیسره للیسری [۶۴] «و اما آن که بدهد [آنچه بایست داد] و بپرهیزد [از آنچه بایست پرهیزید] و [کلمه و وعده] نیکو را باور دارد، پس زودا که راه او [در این جهان، راه طاعت و در آن جهان، راه بهشت] را آسان کنیم » .
و هر گاه صبر آسان شد و ملکه راسخ و ثابت گشت مقام رضا را در پی میآورد، و چون مقام رضا دوام یافت موجب مقام محبت میگردد، و همچنانکه مقام محبت بالاتر از مقام رضاست، همچنین مقام رضا بالاتر از مقام صبر است.و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «خدا را با رضا و خشنودی عبادت کنید، و اگر نتوانستید پس در صبر بر آنچه مکروه و ناخوش دارید خیر بسیار است » .یکی از عارفان گفته است:
«اهل صبر سه مقام دارند: اول: ترک شکایت، و این درجه تائبان است.دوم: خشنودی از آنچه مقدر است، و این درجه زاهدان است. سوم: دوست داشتن هر چه مولایش میکند، و این درجه صدیقان است » .و گویا این انقسام، مخصوص صبر بر مکروه از مصیبتها و رنجهاست.
اما انگیزه صبر
۱- یا اظهار ثبات و اطمینان دل در نزد مردم است، تا نزد ایشان پسندیده و ستوده باشد، چنانکه نقل شده است که معاویه در بیماری مرگ خود اظهار گشادگی و خوشروئی مینمود و ناله و شکایت نمیکرد و میگفت:
و تجلدی للشامتین اریهم. انی لریب الدهر لا اتزعزع «نیرومندی و چابکی نمودن من برای شماتت کنندگان از آنروست که به آنان بنمایم که من از حوادث زمانه و گردش روزگار متزلزل نمیگردم » .
و این صبر عوام است، که همین ظاهر زندگی دنیا را میشناسند و از آخرت غافلند.
۲- یا امید ثواب و رحمت و نیل به درجات عالی در خانه آخرت، و این صبر زاهدان و پرهیزکاران است، و اشاره به این صبر است که خدای تعالی میفرماید:
انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب [۶۵]
«مزد و پاداش شکیبایان بتمامی و بیحساب داده میشود» .
۳- یا لذت و بهجت یافتن به ورود مکروه از جانب خدای سبحان.زیرا هر چه از دوست میرسد دوست داشتنی است، و محب مشتاق التفات محبوب است، و از آن شادمان میشود، هر چند او را به رنج و گرفتاری بیازماید، و این صبر عارفان است، و به این صبر اشاره دارد که میفرماید:
و بشر الصابرین، الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون، اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمة (بقره، ۱۵۵- ۱۵۷)
«و شکیبایان را نوید ده، آنان که چون مصیبتی به ایشان رسد گویند: ما از آن خداوندیم و به سوی او بازگشت میکنیم، درودها و رحمت پروردگارشان بر ایشان باد!» و در روایات وارد شده است که امام محمد باقر علیه السلام به جابر بن عبد الله انصاری - که بیماریها و ناخوشیها او را فرو گرفته و ضعف و سستی پیری بر او چیره شده بود - فرمود: «حال خود را چگونه مییابی؟» گفت: در حالی هستم که فقر را از غنی و بیماری را از تندرستی و مرگ را از زندگانی دوستتر دارم.امام علیه السلام فرمود:
«اما ما اهل بیت آنچه از جانب خدا از فقر و غنی و بیماری و صحت و مرگ و زندگی بر ما وارد شود همان را دوستتر داریم » .پس جابر برخاست و میان دو چشم آن حضرت را بوسید و گفت: راست فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که به من فرمود:
«ای جابر! یکی از فرزندان مرا که همنام من است، و حقیقت علوم را میشکافد، درک خواهی کرد» .
دنباله: اقسام صبر
صبر به اعتبار حکم بر پنج قسم است: صبر از شهوات و خواهشهای حرام و صبر بر سختی و مشقت عبادتهای واجب، واجب است، و بر صبر بر بعضی مکروهات و ادای مستحبات مستحب است، و صبر بر اذیتی که تحمل آن حرام است حرام است، مانند صبر بر بریدن دست خود یا دست فرزند خود، یا صبر بر قصد حریم او به شهوتی که ممنوع است، و صبر بر اذیتی که به جهتی که در شرع مکروه است به او میرسد. از اینجا معلوم میشود که هر صبری پسندیده نیست، بلکه بعضی از انواع آن ستوده و بعضی نکوهیده است، و مقررات شرع محکم و استوار است، پس آنچه را نیکو شمرده نیکوست، و آنچه را زشت دانسته زشت است.
فضیلت صبر
صبر یکی از منازل و مراحل رهروان دین و از مقامات اهل توحید است.
و بواسطه آن بنده در صف مقربان بارگاه الهی در میآید، و به جوار پروردگار عالمیان و اصل میشود.و خداوند بیشتر درجات و خیرات را به صبر نسبت داده، و آن را در هفتاد و چند جای از قرآن یاد کرده است.و خدا صابران را به او صافی وصف نموده است، چنانکه میفرماید:
و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا» [۶۶]
«و چون شکیبایی کردند، از آنان پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت میکردند» .
و میفرماید:
و تمت کلمة ربک الحسنی علی بنی اسرائیل بما صبروا[۶۷] «و وعده نیکوی پروردگارت بر بنی اسرائیل به سبب شکیبائیی که کردند انجام شد» .
و میفرماید:
و لنجزین الذین صبروا اجرهم باحسن ما کانوا یعملون[۶۸]
«و پاداش کسانی را که شکیبائی کردهاند بهتر از آنچه عمل کردهاند میدهیم » .
و میفرماید:
اولئک یؤتون اجرهم مرتین بما صبروا [۶۹]
«به اینان برای آن شکیبائی که کردند دو بار مزد دهند» .
پس هر فضیلت و اجری به اندازه و حساب است مگر صبر، و از اینرو میفرماید:
انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب [۷۰]
«و پاداش شکیبایان بتمامی و بیحساب داده میشود» .
و صابران را وعده داده که با ایشان است، چنانکه میفرماید:
و اصبروا ان الله مع الصابرین [۷۱]
«و شکیبائی کنید که خدا با شکیبایان است » .
و نصرت و یاری را به صبر بسته است، و میفرماید:
بلی ان تصبروا و تتقوا و یاتوکم من فورهم هذا یمددکم ربکم بخمسة آلاف من الملائکة مسومین [۷۲]
«آری، اگر شکیبائی و پرهیزکاری پیشه کنید و آنان بسرعت (یا از خشم و هیجان خویش) به شما تازند پروردگارتان شما را به پنج هزار فرشته که به نشانه [جنگ] آراستهاند یاری خواهد کرد» .
و درودها و رحمت و هدایت را برای صابران جمع کرده و فرموده است:
اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئک هم المهتدون [۷۳]
«درودها و رحمت پروردگارشان بر آنان باد و ایشان ره یافتگانند» .
و آیاتی که درباره مقام صبر وارد شده بسیار است، و اخباری که در ستایش آن رسیده بی شمار است.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «الصبر نصف الایمان » «صبر یک نیمه ایمان است » .
و فرمود: «کمتر چیزی که به شما دادهاند یقین است و صبر، و هر که بهرهای از این هر دو دارد، گو باک مدار از آنچه از نماز شب و روزه روز از او فوت شود، و اگر بر آنچه هستید [از فقر و بی چیزی] صبر کنید دوستتر دارم از آنکه هر یک از شما برابر جمیع عمل شما بیاورد، و لیکن میترسم که پس از من راه دنیا بر شما گشوده شود تا آنکه یکدیگر را انکار کنید، و اهل آسمان شما را منکر شوند، پس هر که صبر کند و مزد و ثواب چشم دارد به تمام ثواب خود دست یافته است » ...
سپس این آیه را خواند: «ما عندکم ینفد و ما عند الله باق »[۷۴]
«آنچه نزد شماست سر آید و آنچه نزد خداست پاینده است » .
و فرمود: «صبر گنجی از گنجهای بهشت است » .
و فرمود: «برترین کارها آنست که بر جانها دشوار و ناخوشایند است » .و شکی نیست که صبر چیزی است که جانها آن را خوش ندارد، و از اینرو گفتهاند: صبر تلخ است.و فرمود: «در صبر بر ناگوارها و ناخوشایندها خیر بسیار است » .
و فرمود: «الصبر من الایمان بمنزلة الراس من الجسد، و لا جسد لمن لا راس له، و لا ایمان لمن لا صبر له » «صبر نسبت به ایمان همانند سر است نسبت به تن، هر که سر ندارد تن ندارد، و هر که صبر ندارد ایمان ندارد» .
از او صلی الله علیه و آله درباره ایمان پرسیدند، فرمود: «الصبر و السماحة » «صبر است و گذشت » .
و فرمود: «هیچ بندهای هرگز دو جرعهای ننوشید که نزد خدا دوستتر باشد از جرعه غیظ و خشمی که به حلم و بردباری بدل نماید و جرعه مصیبتی که در آن شکیبائی کند، و هیچ قطره خونی بر زمین نریخت که در نزد خدای تعالی دوستتر باشد از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود، و قطره اشکی که در سیاهی شب از چشم بنده بریزد در حالی که در سجده باشد و جز خدا دیگری او را نبیند، و هیچ بندهای دو گامی برنداشت که نزد خدای تعالی دوستتر باشد از گامی که برای نماز واجب بردارد و گامی که برای صله رحم بردارد» .
و روایت است که: «خدای تعالی به داود علیه السلام وحی فرمود: ای داود! در اخلاق از من پیروی کن، و از اخلاق من یکی آنست که من صبورم » .
و روایت است که: «مسیح به حواریون گفت: نیابید آنچه دوست دارید تا صبر کنید بر آنچه کراهت دارید» .
و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هیچ بنده مؤمنی نیست که مصیبتی به او رسد و بگوید - چنانکه خدا آن را فرموده - : انا لله و انا الیه راجعون (ما از خدائیم و به او باز میگردیم » ، بار خدایا در این مصیبت به من اجر بده و بهتر از آنچه از دست دادهام به من کرامت فرما، مگر اینکه خدا چنین میکند» .
و فرمود: «خدای عز و جل فرمود: هر گاه مصیبتی به بنده خود در بدن یا مال یا فرزند او متوجه سازم، پس او با صبر نیکو آن را پذیرا شود، شرم میکنم از اینکه در قیامت ترازوئی برای او برپا کنم یا دفتر عمل او را بگشایم » .[۷۵]
و فرمود: «صبر بر سه قسم است: صبر بهنگام مصیبت، و صبر بر [مشقت] طاعت، و صبر کردن از گناه، پس هر که بر صیبت شکیبا باشد تا آن را با صبر نیکو و اگر داند، خداوند برای او سیصد درجه مینویسد، که میان هر درجه تا درجه دیگر مانند فاصله آسمان و زمین باشد، و هر که بر طاعت شکیبائی کند خداوند برای او ششصد درجه مینویسد که میان هر درجه تا درجه دیگر فاصله میان درون زمین تا عرش باشد، و هر که بر مصیبت صبر کند خداوند برای او نهصد درجه مینویسد که فاصله میان هر درجه تا درجه دیگر به اندازه فاصله میان قعر زمین تا منتهای عرش باشد» .
و فرمود: «سیاتی علی الناس زمان لا ینال الملک فیه الا بالقتل و التجبر، و لا الغنی الا بالغصب و البخل، و لا المحبة الا باستخراج الدین و اتباع الهوی، فمن ادرک ذلک الزمان فصبر علی الفقر و هو یقدر علی الغنی، و صبر علی البغضة و هو یقدر علی المحبة، و صبر علی الذل و هو یقدر علی العز، آتاه الله ثواب خمسین صدیقا ممن صدق بی » «بزودی زمانی بر مردم آید که پادشاهی جز بوسیله کشتن و ستمگری بدست نیاید، و ثروت جز با غصب و بخل پیدا نشود، و دوستی جز بوسیله بیرون آمدن از دین و پیروی هوی و هوس حاصل نشود، پس هر که آن زمان را دریابد و بر فقر صبر کند، با آنکه بر تحصیل ثروت توانائی داشته باشد، و بر دشمنی صبر کند با آنکه بر دوستی [از راه نادرست] توانا باشد، و بر ذلت صبر کند و حال آنکه بتواند عزت بدست آورد، خدا ثواب پنجاه صدیق از کسانی که مرا تصدیق نمودهاند به او بدهد» . [۷۶]
و فرمود: «خدای تعالی به جبرئیل فرمود: پاداش کسی که هر عضو شریف (مانند چشم) او را از او بگیرم چیست؟ عرض کرد: تو را تنزیه میکنم! ما را علمی جز آنچه به ما آموختهای نیست.فرمود: پاداش او جاودان ماندن در خانه کرامت من و نظر کردن به جمال من است » .
و به مردی که گفت: مالم از دست رفت و تنم بیمار شد، فرمود: «در بندهای که مال او نرود و تن او بیمار نشود خیری نیست، خداوند چون بندهای را دوست دارد مبتلا و گرفتارش کند، و هر گاه گرفتارش کرد شکیبائی دهد» .
و فرمود: «مرد را نزد خدای تعالی درجهای است که به هیچ عملی بدان نرسد تا تن او به بلائی مبتلا شود و بدین سبب به آن مرتبه برسد» .
و فرمود: «هر گاه خدا به بندهای اراده خیر فرماید، و بخواهد او را پاک و صافی گرداند، بلا را بر او روان میسازد و فرو میریزد، پس هنگامی که او را بخواند، فرشتگان گویند: آوازی آشناست، و چون دوباره دعا کند و گوید: یا رب!
خدای تعالی فرماید: بندهام! اجابت باد تو را و یاری میدهم تو را! چیزی از من نخواستی مگر اینکه به تو عطا کردم، یا برای تو بهتر از آن را بالا بردم، و برتر از آن را برای تو نزد خود ذخیره ساختم.پس چون روز قیامت عمل کنندگان، اهل نماز و روزه و صدقه و حج، را بیاورند و اعمالشان را با ترازو بسنجند آنگاه اهل بلا را بیاورند، که نه ترازویی برای آنان برپا کنند و نه دفتر و نامهای از ایشان بگشایند، اجر و پاداش را بر آنان فرو ریزند، همچنانکه بلا بر آنان فرو ریخته میشد، اهل عافیت و تندرستی در دنیا وقتی ثوابی را که به اهل بلا میدهند می بینند آرزو کنند که کاش تن آنان را با قیچیها پاره پاره میکردند، و چنین است قول خدای تعالی:
انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب » : «پاداش شکیبایان را به تمامی و بیحساب میدهند» .
و فرمود: «وقتی مردی را دیدید که هر چه دوست دارد خدا به او میدهد و او مشغول معصیت خداست بدانید که این استدراج [۷۷] است..سپس این آیه را خواند:
فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شی ء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون [۷۸]
«و چون آنچه را بدان پندشان داده بودند [و به آن مامور بودند] به فراموشی سپردند درهای همه چیز را بر آنان گشودیم تا بدانچه به آنها داده شده بود شادمان گشتند ناگاه آنان را گرفتیم و یکباره نومید شدند» .
و روایت است که: «یکی از پیامبران به خدا شکایت کرد و گفت: پروردگارا، بنده مؤمن تو را اطاعت میکند و از معصیت تو دوری مینماید دنیا را بر او تنگ میکنی و او را دستخوش بلا میسازی، و بنده کافر تو را اطاعت نمیکند و بر گناهان جرات مینماید بلا را از او بر کنار میداری و دنیا را بر او میگسترانی! پس خدای تعالی به او وحی فرستاد که: بندگان از من و بلا از من است، و همه تسبیح و حمد من میکنند، و مؤمن گاهی گناهانی دارد.پس دنیا را از او جدا میکنم و بلا را بر او میگمارم، که کفاره گناهان او شود تا مرا ملاقات کند، و پاداش نیکیهای او را به وی بدهم، و گاهی کافری حسناتی دارد، پس روزی او را فراخ میگردانم و بلا را از او برکنار میسازم، که در دنیا پاداش او را داده باشم تا در قیامت جزای بدیهای او را بدهم » [۷۹]
و از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خدای عز و جل میفرماید: من دنیا را میان بندگانم پاره پاره و تقسیم کردهام، پس هر که از آن به من قرضی دهد به هر یکی ده تا هفتصد برابر و آنچه خواهم عطا کنم، و هر که قرضی به من ندهد و چیزی از او به ناخواه بگیرم، سه خصلت به او بدهم که اگر یکی از آنها را به فرشتگانم بدهم از من خشنود شوند.آنگاه امام صادق علیه السلام قول خدای عز و جل را خواند:
الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا: انا لله و انا الیه راجعون، اولئک علیهم صلوات من ربهم ، پس این یکی از سه خصلت است، و «رحمة » دوم آنها، و «اولئک هم المهتدون » سوم آنهاست.سپس امام فرمود: این برای کسی است که خدا چیزی را از او به ناخواه و بر خلاف میلش گرفته باشد» .
و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «ایمان بر چهار ستون ساخته شده است: یقین، و صبر، و جهاد، و عدل » .
و فرمود: «الصبر صبران: صبر عند المصیبة حسن جمیل، و احسن من ذلک الصبر عند ما حرم الله - عز و جل - علیک » «صبر بر دو گونه است.صبر هنگام مصیبت که نیکو و زیباست، و بهتر از این صبر درباره چیزی است که خدای - عز و جل - آن را بر تو حرام کرده است » .
و فرمود: «الصبر و حسن الخلق و البر و الحلم من اخلاق الانبیاء» «صبر و خوشخوئی و نیکی و بردباری از اخلاق پیامبران است » .
و فرمود: ایما رجل حبسه السلطان ظلما فمات، فهو شهید، و ان ضربه فمات، فهو شهید» «هر مردی را که سلطان به ستم حبس کند و بمیرد، او شهید است، و اگر او را بزند تا بمیرد، او شهید است »[۸۰] و فرمود: «میخواهید شما را از امید بخشترین آیه در کتاب خدا خبر دهم؟» گفتند: آری! پس این آیه را خواند:
و ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر [۸۱] «هر مصیبتی به شما رسد برای کار کرد دستهای شماست، و از بسیاری در گذرد» .
پس مصائب در دنیا به سبب کسب گناهان است، و اگر خدا او را در دنیا عقوبت کرد خدا کریمتر از آن است که دوباره او را عذاب کند، و اگر در دنیا از او در گذشت خدا کریمتر از آن است که در قیامت او را عذاب کند» .
و امام باقر علیه السلام فرمود: «الجنة محفوفة بالمکاره و الصبر، فمن صبر علی المکاره فی الدنیا دخل الجنة.و جهنم محفوفة باللذات و الشهوات، فمن اعطی نفسه لذتها و شهوتها دخل النار» «گرداگرد بهشت را ناخوشایندها و شکیبائی فرا گرفته، پس هر که در دنیا بر ناگواریها صبر کند به بهشت درآید.و گرداگرد دوزخ را لذتها و شهوتها فرا گرفته، پس هر که هر لذت و شهوتی را که دلش بخواهد به خود رساند به دوزخ رود» .
و فرمود: «مروة الصبر فی حال الفاقة و الحاجة و التعفف و الغنی، اکثر من مروة الاعطاء» «جوانمردی صبر در حال فقر و نیازمندی و خویشتن داری و پارسائی نمودن و توانگری[۸۲] ، بیشتر از جوانمردی بخشش است » .
و فرمود: «لما حضرت ابی علی بن الحسین علیهما السلام الوفاة، ضمنی الی صدره، ثم قال: یا بنی! اوصیک بما اوصانی به ابی حین حضرته الوفاة، و بما ذکر ان اباه اوصاه به، قال: یا بنی اصبر علی الحق و ان کان مرا» «چون وفات پدرم علی بن الحسین علیهما السلام فرا رسید، مرا به سینه خود چسبانید، و آنگاه فرمود: پسرم! تو را به چیزی سفارش میکنم که پدرم بهنگام وفات به من سفارش کرد، و به آنچه پدرم یاد کرد که پدرش او را به آن سفارش کرده بود، فرمود:
پسرم! بر حق شکیبا باش هر چند تلخ باشد» .
و امام صادق علیه السلام فرمود: «اذا دخل المؤمن فی قبره، کانت الصلاة عن یمینه، و الزکاة عن یساره، و البر مطل علیه، و یتنحی الصبر ناحیة.فاذا دخل علیه الملکان اللذان یلیان مساءلته، قال الصبر للصلاة و الزکاة و البر:
دونکم صاحبکم، فان عجزتم عنه فانا دونه » «چون مؤمن داخل قبر خود شود، نماز در طرف راست او و زکات در طرف چپ او باشد، و نیکی و احسان بر او سایه افکند، و صبر در کناری قرار گیرد.پس چون دو فرشتهای که برای سؤال از او گماشته شدهاند بر او داخل شوند، صبر به نماز و زکات و نیکوکاری گوید: مواظب صاحب خود باشید و او را دریابید، و اگر شما درمانده شدید من او را دریابم » .
و فرمود: «چون روز قیامت شود، گروهی از مردم برخیزند و به سوی بهشت روند و در آن را بزنند، به آنان گفته شود: شما کیستید؟ گویند: ما اهل صبریم، به ایشان گویند: بر چه صبر کردید؟ گویند: بر طاعت خدا صبر میکردیم و از معصیت خدا خودداری میکردیم، خدای تعالی فرماید: راست گفتند! ایشان را به بهشت در آورید.و این همان قول خدای تعالی است:
انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب .
و فرمود: «من ابتلی من المؤمنین ببلاء فصبر علیه، کان له مثل اجر الف شهید» «هر مؤمنی که به بلائی گرفتار شود و بر آن شکیبائی ورزد، برای او مثل اجر هزار شهید خواهد بود» .
و فرمود: «ان الله - عز و جل - انعم علی قوم فلم یشکروا، فصارت علیهم و بالا، و ابتلی قوما بالمصائب فصبروا، فصارت علیهم نعمة » «خدای عز و جل به مردمی نعمت عطا فرمود و آنها سپاس نداشتند، پس و بال آنان شد، و مردمی را به مصیبتها گرفتار ساخت و صبر کردند، پس بر آنها نعمت شد» .
و فرمود: «من لا یعد الصبر لنوائب الدهر یعجز» «هر که صبر را برای حوادث روزگار آماده نساخت، ناتوان و پریشان گردد» .
و فرمود: «ان من صبر صبر قلیلا، و ان من جزع جزع قلیلا...ثم قال: علیک بالصبر فی جمیع امورک، فان الله - عز و جل - بعث محمد صلی الله علیه و آله و سلم فامره بالصبر و الرفق، فقال:
«و اصبر علی ما یقولون و اهجرهم هجرا جمیلا[۸۳]» .
«هر که صبر کند صبر او در زمانی اندک است و هر که بی تابی نماید بی تابی او در زمانی اندک است (هر دو بزودی سرآیند) ... سپس فرمود: پس بر تو باد به صبر در همه امور، که خدای عز و جل محمد صلی الله علیه و آله و سلم را مبعوث کرد و به صبر و مدارا امر فرمود، و به او فرمود:
«بر آنچه میگویند شکیبا باش و از آنان ببر بریدنی نیکو» .
و حضرت ابو الحسن امام کاظم علیه السلام به یکی از اصحاب خود فرمود: «ان تصبر تغتبط، و الا تصبر یقدر الله مقادیره، راضیا کنت ام کارها» [۸۴] «اگر شکیبا باشی بر تو رشک برند (یا شادمان شوی)، و اگر صبر نکنی خدا مقدرات خود را جاری خواهد کرد، خواه تو خشنود باشی یا ناخشنود» .
و اخبار در فضیلت صبر بر بلا و بزرگی ثواب و اجر آن بی شمار است.و از اینرو بود که پارسایان و بزرگان خواستار آن بودند، تا آنجا که نقل شده است که: یکی از ایشان به نزد پسر بیمار خود آمد و گفت: پسرم! اگر تو در ترازوی [اعمال] من باشی دوستتر دارم که من در ترازوی [اعمال] تو باشم (یعنی اگر من بر مصیبت تو صبر کنم دوستتر دارم که تو بر مصیبت من صبر کنی) گفت: پدر!
اگر آنچنانکه تو میخواهی باشد دوستتر دارم از آن که خود میخواهم باشد» .
و یکی دیگر از ایشان گفته است: «سی سال است روشنی چشم من رفته است، و هیچ کس از آن آگاه نیست » .
صبر بر شادی و خوشی
هر چه برای بنده در دنیا پدید آید، یا با خواهش و هوای نفس او سازگار است یا سازگار نیست، بلکه او را ناخوش و ناگوار آید، در هر یک از این دو حال به صبر نیازمند است.زیرا آنچه موافق خواهش و طبع اوست، مانند تندرستی و گشادگی و فراخی اسباب دنیوی، و نیل به جاه و مال و کثرت فرزندان و پیروان، هر گاه صبر و خویشتن داری نکند، و خود را از فرو رفتن در آن و فریب خوردن به آن نگاه ندارد، سرکشی و طغیان میکند و در شادی و خوشی از حد میگذرد (که انسان چون خود را بی نیاز دید طغیان میورزد ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی و یکی از بزرگان گفته است: «مؤمن بر بلا صبر میکند، و بر عافیت جز بنده صدیق (راستی پیشه) صبر نمیکند» .و یکی از اهل معرفت گفته است: (صبر بر عافیت از صبر بر بلا سخت تر و دشوارتر است » .و از اینرو بود که چون دنیا بر صحابه پیامبر فراخی و گشادگی نمود و تنگی معاش برطرف شد، گفتند: «ما به رنج و سختی مبتلا شدیم و صبر کردیم، و به فتنه خوشی و فراخی امتحان شدیم و توان صبر بر آن نداریم » .و از این جهت خدای سبحان میفرماید:
یا ایها الذین آمنوا لا تلهکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکر الله[۸۵]
«ای کسانی که ایمان آوردهاید مالها و فرزندانتان شما را از یاد خدا مشغول نسازد» . و میفرماید:
ان من ازواجکم و اولادکم عدوا لکم [۸۶]
«برخی از زنان و فرزندانتان دشمن شما هستند» .
و معنی صبر بر متاع دنیا: این است که به آن میل و اطمینان نکند، و بداند که آن به عاریت به او سپرده شده و بزودی از او پس گرفته خواهد شد، پس در تنعم و تلذذ (به ناز و نعمت زیستن و لذت یافتن) فرو نرود، و بر کسانی از برادران مؤمن خود که آن را ندارند ننازد، و حقوق الهی را در مال خود رعایت نماید و حق خدائی را در بدن خود با کمک به خلق بجا آورد، و در مقام و منصب خود به مظلومان مدد رساند، و همچنین در دیگر نعمتهائی که خدا به او عطا فرموده است.
و راز اینکه شکیبائی بر متاع دنیا از صبر بر بلا دشوارتر است: این است که در این صبر مجبور بر ترک چیزهای لذیذ دنیا یست بلکه برای بهره مندی از آنها قدرت دست یافتن دارد، بخلاف بلا که او را اختیاری نیست و قدرت دفع آن را ندارد، پس صبر بر آن آسانتر است.و از اینرو میبینی که گرسنه هر گاه بر غذا دسترسی ندارد بر صبر نمودن تواناتر است تا هنگامی که بر آن دست مییابد.
و اما آنچه موافق خواهش و طبع او نیست، بر سه گونه است:
اول - آنچه به اختیار و قدرت بنده است، مانند طاعات و معاصی.اما صبر بر طاعات از اینرو دشوار است که طبع آدمی از آنها میرمد، و قهر و غلبه را میخواهد - چنانکه دلیل آن میآید.و با وجود این بعضی از عبادات از جهت کسالت و برخی از راه بخل بر او گران است، و بعضی به هر دو جهت، مانند حج و جهاد، پس هیچ طاعتی خالی از دشواری و مشقتی نیست و از اینرو باید بر آن صبر کرد، و با وجود این اهل طاعت در حالات سه گانه که به سبب آن صعوبت و گرانی بیشتر میشود محتاج به صبر است، زیرا پیش از عمل در تصحیح نیت و اخلاص و پاک کردن آن از آلودگی به ریا به آن نیاز دارد، و در حالت عمل نیز باید بکوشد که از یاد خدا غافل نشود، و در هیچ یک از وظایف و آداب آن خلل پدید نیاید، و بر این امر تا فراغ و بعد از فراغ از آن پایداری نماید، تا عجب و خود بینی به او راه نیابد و ریا و خودنمائی پدیدار نگردد.و نهی از باطل کردن عمل و تباه ساختن صدقات بواسطه منت و آزار به این گونه صبر بر میگردد. اما صبر و خودداری از معاصی از این جهت دشوار است که همه آنها از خواهشهای نفس است، و صبر کردن از گناهانی که به آنها الفت گرفته و معتاد شده سخت تر و مشکلتر است، زیرا عادت مانند طبیعت پنجم است، و از اینرو میبینی که هر معصیتی که شایع و تکرار شد آدمی آن را کمتر زشت و ناپسند میشمرد، چنانکه پوشیدن جامه ابریشمی را بیشتر بعید و ناروا میداند از گشودن زبان در طول روز در عرض و آبروی مردم، با اینکه غیبت - چنانکه در اخبار آمده است - از زنا بدتر است.پس چون عادت به خواهش نفس بپیوندد، دو لشکر از سپاه شیطان در برابر لشکر خدائی پشت به یکدیگر میدهند، و از اینرو ترک آن دشوارتر میشود.
و معصیتی که ارتکاب آن آسانتر است صبر و خودداری از آن دشوارتر است، مانند گناهان زبان از غیبت و دروغ.و اگر معصیت مشتمل باشد بر آنچه مقتضی طبع آدمی است از برتری جوئی و غلبه، مانند سخنانی که موجب رد و نفی شخص دیگر و طعن و عیب کردن اوست، و متضمن ستایش و ثنای خود به تصریح با تعریض و کنایه باشد، صبر از آنها دشوارتر است.زیرا در این مورد - که ارتکاب آن آسان است و به آن الفت گرفته و معتاد گردیده است - دو خواهش نفس در آن به یکدیگر اضافه شده:
یکی نفی کمال از غیر خود، و دیگری اثبات آن برای خود.و میل نفس به چنین معصیتی در نهایت کمال است، زیرا به وسیله آن آنچه مقتضی طبع آدمی از تفوق و برتری جوئی است تمام و کامل میشود، پس صبر از آن در غایت دشواری و صعوبت است.
از آنچه گفته شد معلوم میشود که: بیشتر گناهانی که شایع و منتشر میشود از زبان سر میزند.پس هر کسی باید در حفظ زبان خود بکوشد و هر سخنی که میخواهد بگوید ابتدا در آن بیندیشد، اگر گناهی در آن نبود بگوید و گرنه آن را ترک کند، و اگر قدرت بر این نداشت و زبانش در گفتگوها به اطاعت او نبود باید عزلت و تنهائی گزیند و از سخن گفتن با مردم کناره گیرد تا زبان به اختیار و اطاعت او در آید.و چون دشواری و آسانی صبر در یکایک گناهان به اختلاف انگیزه آن گناهان از لحاظ قوت و ضعف متفاوت است، هر طالب سعادتی باید بداند که انگیزه نفس او به کدام معصیت شدیدتر است، پس سعی او در ترک آن باید بیشتر باشد. و چون حرکت فکر به جنبش اندیشهها و وسوسهها بسیار آسانتر از حرکت زبان به سخنان زشت است، صبر و خودداری از آن اصلا ممکن نیست مگر آنکه بر دل آدمی یک فکر دینی و خدائی غلبه کند و آن را غرق خود سازد و همه فکرهای آن یک فکر گردد.و بیشتر اندیشهها و افکار آدمی یاد گذشته است که به آن دسترسی نیست، یا درباره آینده است که ناچار تنها آنچه مقدور وست حاصل تواند شد.
و هر کدام که باشد تصوری باطل و ضایع کردن وقت است.زیرا وسیله کمال جوئی بنده دل اوست.پس هر گاه دل لحظهای از یاد خدا که به انس به او رهنمون میشود، یا فکری که به معرفت به خدا میرسد، و بوسیله معرفت محبت خدا بهره او میگردد، غافل شود، مغبون و محروم است.
دوم - آنچه حصول آن در قدرت آدمی نیست، و لیکن بر دفع آن از راه مکافات قدرت دارد، چنانکه اگر از دیگری اذیتی به کردار یا گفتار به او رسد، یا در جان یا مال بر او جنایتی رفته باشد، حصول اذیت و جنایت اگر چه به اختیار خود به او نرسیده لیکن قدرت بر تشفی از راه مکافات و انتقام از موذی یا جنایتکار دارد، و صبر بر این به ترک مکافات است و در گذشتن از او.و این گاهی واجب میشود، و گاهی فضیلت است، و آن بالاترین مراتب صبر است.و از این جهت خدای تعالی به پیامبر خود صلی الله علیه و آله و سلم چنین خطاب فرمود:
فاصبر کما صبر اولوا العزم من الرسل [۸۷]
«پس شکیبا باش چنانکه پیغمبران اولوا العزم (صاحبان ثبات) شکیبائی کردند» . و فرمود:
و اصبر علی ما یقولون و اهجرهم هجرا جمیلا[۸۸]
«بر آنچه میگویند شکیبا باش و از آنان ببر، بریدنی نیکو» .
و فرمود:
و دع اذاهم و توکل علی الله [۸۹]
«و آزار آنان را واگذار (بر آزار آنها شکیبا باش) و بر خدا توکل کن » .و فرمود:
و لتسمعن من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و من الذین اشرکوا اذی کثیرا و ان تصبروا و تتقوا فان ذلک من عزم الامور[۹۰]
«و از کسانی که پیش از شما کتاب داده شدهاند و از آنان که [برای خدا] انباز گرفتهاند سخنان ناهنجار و آزار دهنده بسیار میشنوید، و اگر شکیبائی و پرهیزکاری پیشه کنید هر آینه اینها از استوارترین کارهاست » .
و فرمود:
و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خیر للصابرین [۹۱]
«و اگر مکافات میکنید مکافات همچنان کنید که با شما کردهاند (نه بیش)، و اگر شکیبائی کنید برای صابران بهتر است » .
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «صل من قطعک، و اعط من حرمک، و اعف عمن ظلمک » «با آنکه از تو بریده بپیوند، و به آنکه تو را بی بهره ساخته عطا کن، و از آنکه با تو ستم کرده در گذر» .
و روایت است که: «آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم مالی را میان اصحاب خود تقسیم کرد، یکی از اعراب گفت: در این سمت خدا را ملاحظه نکرد، چون این خبر به رسو الله رسید رخسارش سرخ شد، سپس فرمود: خدا رحمت کند برادرم موسی را، بیش از این اذیت دید و صبر کرد» .
سوم - آنچه مطلقا برای بنده در آن قدرتی و اختیاری نیست، مانند مصبیتها و بلاها.و صبر بر آن در نهایت دشواری و صعوبت است، و این مرتبه صبر جز به سرمایه صدیقان (راستی پیشگان) حاصل نمیشود، و رسیدن به آن متوقف بر یقین تام است.و از اینرو پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در دعای خود میگفت: «اسالک من الیقین ما یهون علی مصائب الدنیا» «خداوندا از تو یقینی را مسالت میکنم که همه مصیبتهای دنیا را بر من آسان کند» .و برخی از اخبار وارده در فضیلت این گونه صبر ذکر شد.
و از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم، روایت است که: «خدای تعالی فرمود: هر گاه بنده خود را به بلائی (مرضی) مبتلا سازم و او صبر کند، و به عیادت کنندگان خود از من شکایت نکند، گوشت او را به گوشتی بهتر و خون او را به خونی بهتر بدل سازم، پس اگر او را شفا دادم شفا میدهم در حالی که گناهی برای او نباشد، و اگر او را میراندم به سوی رحمت خود میبرم » .
و فرمود: «من اجلال الله و معرفة حقه: الا تشکو و جعک، و لا تذکر مصیبتک »
«از بزرگداشت خدا و شناخت حق او این است که: درد خود را شکایت نکنی، و مصیبت خود را ذکر نکنی » .
و فرمود: «من ابتلی فصبر، و اعطی فشکر، و ظلم فغفر، اولئک لهم الامن و هم مهتدون » «هر که مبتلا شود و صبر کند، و عطایش دهند و سپاس گزارد، و ستم بیند و ببخشد، آنان ایمن و ره یافتهاند» .
و فرمود: «خدای تعالی به جبرئیل فرمود: پاداش کسی که هر عضو شریف (مثلا چشم) او را از وی بگیرم چیست؟ عرض کرد: منزهی تو! ما را علمی جز آنچه به ما آموختهای نیست.فرمود: پاداش او جاودان ماندن در خانه کرامت من و نظر کردن به جمال وجه من است » .
و داود علیه السلام گفت: «پروردگارا! پاداش اندوهناکی که بر مصیبتها برای خشنودی تو صبر میکند چیست؟ فرمود: پاداش او آنست که او را جامه امان پوشانم و هرگز آن را از او باز نگیرم » .
و به فرزند خود سلیمان - علیهما السلام - فرمود: «تقوای مؤمن را سه دلیل است: در آنچه به آن نرسیده نیکو توکل کند، و در آنچه به آن رسیده نیکو خشنودی نماید، و در آنچه از دست داده نیکو صبر کند» .
و روایت است که: «هر که به مرگ سه فرزند مبتلا شود، هرگز به جهنم نرود» .
دنباله اختلاف مراتب صبر در ثواب
چون صبر بر عافیت به معنی ترک خواهشهای حرام و فرو نرفتن در آنهاست، پس آن به صبر از معصیت بر میگردد.و بنابراین صبر بر سه قسم است: صبر بر مصائب و حوادث، و صبر بر طاعت، و صبر از معصیت.و خبر نبوی که ذکر شد صراحت دارد که ثواب نوع اول کمتر است، و نوع دوم وسط میان آنهاست.و از بعضی اخبار فهمیده میشود که ثواب نوع اول بیشتر است.ابو حامد غزالی قسم اول را ترجیح داده و بعضی از متاخرین اصحاب ما به خبر نبوی تصریح کردهاند.
و قسم دوم نیز به این دلیل ترجیح داده شده که از ابن عباس روایت است که گفت:
«صبر در قرآن بر سه وجه است: صبر بر ادای واجبات الهی، و این را سیصد درجه است، و صبر از حرامهای خدای تعالی، و آن را ششصد درجه است، و صبر بر مصیبت هنگامی که نخستین بار روی آورد، و آن را نهصد درجه است » .و نیز به این دلیل که مؤمن بر صبر از حرامها قدرت دارد، و اما صبر بر بلای الهی مقدور نیست مگر به سرمایه صدیقان، زیرا که آن بر نفس دشوار و سخت است.
به نظر من: قول به اینکه یکی از آن دو مطلقا ثوابش بیشتر است نادرست است، زیرا قول به اینکه صبر و خودداری از سخن دروغ یا پوشیدن جامه ابریشمین در یک لحظه ثوابش بیشتر است از صبر بر مرگ بسیاری از عزیزترین فرزندان بعید مینماید، و همچنین قول به اینکه صبر بر گم شدن درهمی ثوابش بیشتر است از خودداری از گناهان، و باز گرفتن نفس از لذیذترین لذات و شهوات با وجود قدرت داشتن بر آنها بعیدتر است، پس نظر درست این است که: هر یک از اقسام سه گانه صبر هر گاه بر نفس دشوارتر و سخت تر باشد ثوابش بیشتر است از آنچه آسانتر است، زیرا ثابت و مسلم شده است که برترین اعمال شاقترین و دشوارترین آنهاست، و بدین وسیله میان اخبار جمع و هماهنگی حاصل میشود.
فصل ۷۹: راه تحصیل صبر
راه تحصیل صبر: تقویت انگیزه دین و تضعیف انگیزه هوی و هوس است.
امر اول به چند چیز حاصل میشود:
اول - آنکه در اخبار و احادیثی بیندیشد که در فضیلت صبر و فرجام نیک آن در دنیا و آخرت وارد شده است، و بداند که ثواب صبر بر مصیبت بیش از آنچیزی است که از دست او رفته، و به سبب پاداش آن مورد رشک خواهد بود، زیرا چیزی را از دست داده که حتی در مدت زندگی دنیا با او باقی نمیماند، و چیزی را بدست آورده که بعد از مردن جاودانه خواهد ماند، پس برای صبر در مدت کوتاه گذرا پاداش او جاویدان و پایا خواهد بود و در عوض نتیجه و سود نزدیک و زایل شدنی فایده و غایت دائم و باقی بهره او خواهد شد.و کسی که چیز پست و کم ارزشی را فدای چیز عالی و نفیس میکند، نباید به سبب از دست رفتن آن چیز پست اکنون اندوهگین گردد.
دوم - آنکه کمی و کوتاهی زمان مصیبت دنیوی و رهائی نزدیک خود را از آن و باقی بودن اجر صبر آن را به یاد آورد.
سوم - آنکه بداند که جزع و بی تابی کاری است زشت و به دین و دنیای او زیان میرساند، و هیچ فایدهای ندارد جز اینکه ثواب را باطل و ضایع میکند و آدمی را گرفتار عقاب میسازد، چنانکه امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «اگر صبر کنی آنچه مقدر ست خواهد شد و تو اجر میبری، و اگر بی تابی نمائی آنچه مقدر است خواهد شد و برای تو بار گناه و عقوبت خواهد بود» .
چهارم - آنکه عادت و خو کند که انگیزه دین را به تدریج بر انگیزه هوی غلبه دهد و آن را بر زمین افکند، تا لذت پیروزی را دریابد، و در این کشتی گیری و با هم در آویختن انگیزه دین را نیرومند سازد.زیرا عادت کردن و ممارست نمودن به کارهای سخت و دشوار قوائی را که آن اعمال از آنها سر میزند تقویت میکند.
و از اینرو نیروی کارگرانی که کارهای سخت و دشوار انجام میدهند - مانند باربران و کشاورزان - بر نیروی کسانی که آنها را رها میکنند افزون میشود.پس هر که نفس خود را به مخالفت هوی و هوس عادت و خو دهد تا هر جا که بخواهد بر آن چیره میگردد.
و اما امر دوم: یعنی تضعیف هوی، همانا به مجاهده و ریاضت است از روزه و گرسنگی و بریدن از اسباب بر انگیزنده شهوت مانند نگاه کردن به جائی که گمان آن میرود و تخیل آن، و همچنین به فرو نشاندن آن به خواهشهای مباح بشرط آنکه از اندازه مشروع بیرون نرود.
تتمه
هر گاه گفته شود: اگر مراد از صبر در مصائب این است که آدمی در دل از مصیبت کراهت نداشته باشد، و این در اختیار وی نیست، زیرا انسان ناچار به کراهت است، پس چگونه میتوان به درجه صبر در مصائب رسید؟
گویم: هر که به خدا و اسرار حکمت و قضاء و قدر او شناسا باشد، و یقین بداند که هر امری از تنگی یا فراخی که از خدا صادر میشود و به بندگان او میرسد، و هر امر ناخوشایند یا خوشایندی همه بر وفق حکمت و مصلحت بالذات است، و آنچه شر بشمار میرود امری است عرضی که جدا کردن خیر مطلوب از آن ممکن نیست، هر گاه به این مطلب یقین داشته باشد نفس او برای صبر آماده میشود و در غم و اندوه با هوای خود مقاومت میکند، و به قضاء و قدر الهی خشنود میشود، و سینه اش به مواقع و موارد حکمتهای او گشاده میگردد، و یقین میکند که قضاء او جز به خیر نمیکشاند.و امیر مؤمنان علیه السلام به این نکته اشاره کرده و میفرماید:
«اطرح عنک واردات الهموم بعزائم الصبر و حسن الیقین » «اندوههائی را که بر تو وارد میشود با اراده و قصد شکیبائی و نیک باوری و یقین [به خدای تعالی] از خود دور کن » .
و هر که به این درجه برسد از هر چه بر او وارد میشود لذت میبرد، و از ثروتی که از میان نمیرود بهره مند میگردد، و به عزتی که زوال نمیپذیرد تایید میشود، و در کشور جاودانی سیر میکند، و به قضاء سرمدی بالا میرود.اما آنچه بنده را از مقام صابران بیرون میبرد بی تابی و جزع کردن و گریبان دریدن و بر گونهها زدن و شکایت بسیار نمودن و اظهار دلتنگی و اندوه کردن و تغییر لباس و خوراک دادن و امثال اینهاست، و این همه اموری است اختیاری که باید از آنها اجتناب کند و به قضاء الهی خشنودی نماید، و همواره بر این خوی باقی بماند، و باور داشته باشد که آنچه از دست او رفته سپرده و امانت نزد او بوده و از او پس گرفته شده.و اما سوختن دل و روان شدن اشک او را از مرتبه صابران بیرون نمیبرد، زیرا اینها مقتضای بشریت است.و از اینرو هنگامی که ابراهیم فرزند پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درگذشت اشک از جشمان آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم سرازیر شد، شخصی عرض کرد: آیا ما را از این کار نهی نمیفرمودید؟ فرمود: «این مهربانی و ترحم است، و خدا به بندگان دل رحم خود رحمت و مهربانی میکند» .و فرمود:
«چشم اشک میریزد، و دل میسوزد، و سخنی نمیگوید که خدا را به خشم و ناخشنودی آورد» .بلکه اینها نیز انسان را از مقام رضا بیرون نمیبرد، زیرا کسی که به رگ زدن و حجامت کردن اقدام میکند به آن راضی است، با اینکه به سبب آن ناگزیر دردمند میشود.آری، از کمال صبر آنست که مصائب خود را پوشیده دارد، زیرا وارد شده است که پوشیده داشتن مصیبت و درد و صدقه گنجینههای نیکی است.و در بسیاری از اخبار شکایت نکردن از امراض و مصائب ستایش شده است.
امام باقر علیه السلام فرمود: «صبر نیکو، صبری است که در آن شکایت به مردم نباشد» .و در بعضی از اخبار است که: «شکایت آنست که بگویی: به چیزی مبتلا شدم که هیچ کس مبتلا نشد، و آنچه به من رسید به احدی نرسید.و اما اینکه بگویی دیشب بیدار بودم، و امروز تب دارم، و مانند اینها، شکایت نیست » .و امام صادق علیه السلام فرمود:
«هر که شبی را به درد و رنج [که جای شکایت است] بگذراند و آن را قبول کند، و شکر خدا را بجا آورد، مانند کسی است که صت سال عبادت کند» ، شخصی پرسید:
قبول آن چیست؟ فرمود: «بر آن صبر کند و از حالی که در آن بود خبر ندهد، و چون صبح شود خدا را بر آنچه بر او گذشت حمد کند» .
تتمیم همبستگی صبر و شکر
بدان که در افضل بودن هر یک از صبر و شکر بر دیگری اختلاف شده، و هر گروهی یکی از آن دو را بر دیگری ترجیح داده است.و ظاهرا ترجیح یکی بر دیگری وجهی ندارد، زیرا آن دو همراه و همبستهاند و از یکدیگر جدا و منفک نمیشوند.صبر بر طاعت و بر معصیت همان شکر است، از آنرو که بجا آوردن طاعت و ترک معصیت شکرگزاری است، چنانکه در باب شکر گذشت.و صبر بر سختیها و مصیبتها مستلزم شکر است، چنانکه گفتیم که شدائد و مصائب دنیوی متضمن نعمتهایی است، پس صبر بر این شدائد مستلزم شکر آن نعمتهاست، و صبر بر مصائب همانا خودداری از جزع و بی تابی است برای بزرگداشت خدای سبحان، و این عین شکر گزاری است، زیرا بزرگداشت خدا مانع از عصیان و نافرمانی است، و سپاسگزار نفس خود را از ناسپاسی با وجود میل به آن باز میدارد، و این همان صبر از معصیت است.و همچنین، توفیق صبر و خودداری از جزع نعمتی است که شکیبا آن را سپاس میدارد، پس هر صبری مستلزم شکر است، و بالعکس.
و بالجمله: شکی نیست که هر یک از صبر و شکر مستلزم دیگری است، و اجتماع بلکه اتحاد آن دو در طاعت و ترک معصیت امری است آشکار، چنانکه بیان آن گذشت.و در بلای محدود دنیوی هنگامی که صبر در آن تحقق یابد شک نیست که از تصور نعمتهای همراه آن، از ثواب اخروی و دل بر کندن از دنیا و رغبت به آخرت، جدا و منفک نمیشود، پس این را همواره شکر میگزارد، زیرا این نعمتها را از خدا میداند، همچنانکه بلا را از خدا میداند، و به نعمتها شاد میگردد، و به مقتضای شادمانی خود خدا را حمد میکند.و در نعمت محدود، مثل مال، هر گاه برای تحصیل دین به آن توسل جوید، شکی نیست که همان گونه که شکر در آن تحقق دارد صبر نیز در آن هست.زیرا انفاق و بذل مال در راه تحصیل دین باز داشتن نفس است از آنچه دوست دارد و به آن مایل است، و ثبات و پایداری انگیزه دین است در مقابل انگیزه هوی.و در بلای مطلق، مانند کفر و جهل، تحقق شکر یا صبر در آن بی معنی است، و در نعمت مطلق مانند سعادت آخرت و علم و حسن اخلاق، همچنانکه شکر در آنها تحقق دارد صبر نیز متحقق است.زیرا تحصیل سعادت و علم و اخلاق فاضله و پایداری بر آنها از مقاومت کردن با هوی و بازداشتن نفس از آنچه بدان میل دارد جدا و منفک نیست.و شکر آنها مستلزم منع نفس از کفران، یعنی صبر بر معصیت، است.حتی شکر دو چشم با نظر به عجایب صنع الهی مستلزم صبر و خودداری از غفلت و خواب و نظر به آنچه نفس به آن میل و گرایش دارد از نگاه کردن به غیر محارم و امثال آن است.
اگر گفته شود: در اینکه هر یک از صبر و شکر مستلزم دیگری است شک نیست، لیکن سخن در این است که هر گاه اتحاد میان آن دو در یک فعل تحقق نداشته باشد، چنانکه در فعل طاعت و ترک معصیت صبر و شکر متحدند، بلکه یکی مستلزم دیگری باشد که موجب تحقق دو جهت صبر و شکر گردد، کدام یک از این دو جهت افضل است؟ مثل اینکه کسی به مصیبتی دنیوی گرفتار شود و صبر کند، به این معنی که بداند که آن از خداست و نفس خود را از جزع و بی تابی باز دارد، و شکر نیز بگزارد، به این معنی که بداند که نعمتهای همراه آن از ثواب اخروی و غیر آن از خداست، و به آن شادمان شود، و به مقتضای شادی خود به حمد خدایا طاعتی دیگر پردازد، در این حال آیا جهت صبر افضل است یا جهت شکر؟
گوئیم: تامل میرساند که هر صبری عین شکر است، و بالعکس.پس دو جهت مختلف میان آن دو تحقق ندارد تا ترجیح میان آن دو متصور باشد.زیرا صبر بر بلا، بازداشتن نفس است از جزع و بی تابی برای بزرگداشت خدا.و این عین شکر است، زیرا هر اعت خدای سبحان شکر است، و در شکر بر نعمتهای مطلق نفس از کفران و ناسپاسی منع میشود، و این همان صبر از معصیت است.
و اگر بگویی: پس بنابراین، صبر و شکر در یک محل و به یک جهت جمع میشوند، و حال آنکه گفته شد که آن دو متضادند، زیرا صبر همراه و ملازم درد و رنج است و شکر همراه و ملازم شادی و فرح است، و گفتی که اجتماع صبر و شکر در محل واحد از دو جهت متغایر میباشد نه از جهت واحد.
گوئیم: امتناع اتحاد آن دو تنها در صبر و شکر بر چیزی است که در عین حال هم نعمت و هم بلاست زیرا ممکن نیست که صبر بر فوت فرزند - یعنی خودداری از جزع - عین شکر بر نعمت باشد.زیرا مرگ فرزند نعمت نیست، بلکه مستلزم نعمت است.پس شکر بر امر لازم و صبر بر امر ملزوم است، پس دو جهت صبر و شکر مختلفند و بنابراین اتحادی در میان نیست.و آنچه ما درباره اتحاد گفتیم تنها شکر و صبر بر نعمت و ترک معصیت یا بر بلا و طاعت است.و ادعا کردیم که هر که نعمتی بدو رسید و آن را از خدا دانست و شکر کرد و به آن شادمانی نمود، و به مقتضای شادی عمل کرد یعنی حمد الهی یا طاعتی دیگر بجا آورد، این شکر عین صبر و خودداری از معصیت (یعنی کفران و ناسپاسی) یا صبر بر طاعتی است که حمد کردن و غیره باشد.همچنین است هر که به بلائی مبتلا شود و بر آن بواسطه خودداری از جزع و بی تابی صبر کند.پس این صبر همان شکر به اداء طاعتی است که زرگداشت خدا بوسیله خودداری از بی تابی یا از معصیتی است که همان جزع و اضطراب باشد.و این اتحاد و همانی در هر صبر و شکری صادق و جاری است، و شکری که از روی صبر از این جهت نباشد تحقق ندارد، و بالعکس.و اصلا بین آن دو تضاد و غیریتی نیست، و استلزام و اختلاف جهت فقط در صبر بر بلا و شکر بر نعمتهائی است که مستلزم آن است، و در اینجا اتحاد آن دو ممکن نیست زیرا با هم تضاد دارند.و در این صورت، صبر و شکر که به سبب اختلاف جهت از یکدیگر متمایزند از حیث ملاحظه اعتبار سابق عین یکدیگرند، پس ترجیح یکی بر دیگری نیز با وجود اختلاف جهت ممکن نیست.
و اگر گفته شود: شناخت نعمتها از خدا داخل در حقیقت شکر است، و داخل در صبر نیست، پس به این دلیل شکر باید برتر از صبر باشد.
گوئیم: در شق اول، یعنی در صورت همانی و اتحاد، شناخت نعمت داخل در صبر است، و در شق دوم و در صورت استلزام، ناخت بلا از خدا داخل در صبر میشود.پس همچنانکه شکر گزار نعمت دو چشم را از خدا میبیند، همچنین شکیبا بلا را از خدا میداند، پس آن دو در معرفت مساوی اند.اما جمیع آنچه در فرق بین صبر و شکر گفته شد تنها هنگامی است که حقیقت صبر خودداری باشد از شکایت در بلا با وجود کراهت و دردمندی، [۹۲] و بنابراین رضا و خشنودی بالاتر از آن است، قطع نظر از اینکه صبر نیز شکر است، و شکر بالاتر از رضاست، زیرا صبر با تالم و رضا ممکن است به سبب چیزی باشد که نه درد و رنجی در آن است و نه شادی و فرحی، و شکر ممکن نیست مگر بر محبوبی که به آن شاد شود، و اگر در مفهوم صبر کراهت و تالم اعتبار نشود، رضا و شکر یکی از درجات آن میگردد، زیرا حال بنده در محبت ممکن است به مرتبهای برسد که از بلا دردمند نشود یا به آن شادمان گردد، از آنرو که آن را از محبوب خود میبیند.و در این صورت، ترک شکایت در بلا با وجود کراهت صبر است، و بدون آن رضاست، و با شادمانی به آن شکر است.
آگاهی قانون کلی در شناخت فضائل
بدان که معیار و قانون کلی در شناخت فضائل اعمال و احوال و ترجیح بعضی بر بعضی دیگر در نزد صاحبدلان این است که: عمل هر چه تاثیرش در اصلاح دل و تصفیه و تطهیر آن از آلودگیهای دنیا بیشتر باشد، و هر اندازه آمادگی آن برای معرفت خدا و پرده برداری از جلال ذات و صفات و افعال او نیرومندتر باشد.برتر است.و بنابراین قانون، اگر اتحاد و همانی و تلازم میان صبر و شکر نباشد، لازم است که میان درجات صبر و شکر و ترجیح یکی از آن دو موازنه و تعادل برقرار باشد، زیرا هر یک از آن دو را درجات مختلفی در روشنگری دل و تصفیه آن هست، و سبب این اختلاف چند چیز است:
یکی - اختلاف بین اقسام نعمتها و اقسام بلاء
و دیگر - اختلاف مراتب معرفت و فرح که همراه شکر است، و اختلاف طاعتی که از لحاظ دشواری و آسانی در هر یک از آن دو مؤثر است.چه بسا بعضی از درجات صبر از جهت روشنگری یا اصلاح دل از بعض درجات شکر شدیدتر و بیشتر است، و بسا که امر در بعضی دیگر از درجات آن دو عکس این است.زیرا اعمال و احوالی که تحت هر یک از آن دو مندرج است بسیار است، و به اختلاف آنها - بسیاری و کمی - درجات آن دو مختلف میشود.
از امور و احوالی که تحت عنوان شکر مندرج است: حیای بنده است از پیاپی درآمدن نعمتهای خدا بر او، و معرفت او به کوتاهی از شکر، و عذر خواهی او از کمی شکر، و اعتراف او به اینکه آن نعمتها را خدای تعالی بدون استحقاق وی به او عطا فرموده، و علم وی به اینکه شکر گزاری نیز نعمتی است از نعمتها و بخششهای خدا، و فروتنی و تذلل نیکوی او به سبب آن نعمتها، و اعتراض نکردن و ادب ورزیدن در پیشگاه منعم و برخورد با نعمتها به حسن قبول، و کوچک آنها را بزرگ شمردن، و واسطهها را سپاس داشتن، به دلیل گفتار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم:
«من لم یشکر الناس لم یشکر الله » «هر که مردم را سپاس نگزارد، خدا را شکر نکرده است » .
و امام سجاد علیه السلام فرمود: «سپاسگزار ترینتان برای خدا سپاسگزارترین شماست برای مردم » .و فرمود: «خدای تعالی در قیامت به بندهای از بندگان خود میفرماید: آیا فلانی را شکر نمودی؟ گوید: بلکه تو را پروردگارا شکر کردم!
میفرماید: اگر او را شکر ننمودی مرا نیز شکر نکردی » . و امام صادق علیه السلام فرمود: «اشکر من انعم علیک، و انعم علی من شکرک » «هر که تو را نعمتی داد سپاس دار، و هر که تو را سپاس داشت نعمت بخش » .
و شکی نیست که هر قدر این احوال در شکر گزاری افزون شود، و مدتش دراز باشد، فضیلتش بیشتر خواهد بود.آوردهاند که: «مردی خواستار دختر عموی خود بود، و او نیز خواهان وی بود.پس ازدواج آنها سرگرفت، و مرد در شب زفاف به همسر خود گفت: بیا امشب را برای شکر گزاری خدا که ما را به هم رسانید زنده داری کنیم، زن گفت: آری! و تمام آن شب را نماز گزاردند، و هیچ یک به همسر خود نپرداخت.و چون شب دوم رسید، همان را گفتند و سراسر شب را نماز گزاردند...
و هشتاد سال هر شب چنین کردند بدون آنکه همخوابه شوند» .و آشکار است که این شکر به مراتب از صبر آن دو بر بلای زوبت برتر است، اگر میانشان جمع و وصلی حاصل نشده باشد.
تتمیم: فضیلت صبر بر شکر
بعضی از اخبار دلالت دارد بر این که: صبر از شکر برتر و ثواب آن بیشتر است.چنانکه روایت شده است که: «شکرگزارترین اهل زمین را در روز قیامت آورند و خدا پاداش سپاسگزاران را به وی عطا فرماید.و شکیباترین اهل زمین را آورند و به وی گویند: آیا راضی هستی که همانند این سپاسگزار تو را پاداش دهیم؟
گوید: آری پروردگارا! خدای تعالی فرماید: نه! به او نعمت دادم پس شکر گزارد، و تو را مبتلا ساختم پس صبر نمودی، پاداش تو را مضاعف میکنم! آنگاه چند برابر پاداش سپاس گزاران به وی عطا فرماید» .و مثل گفتار امام علیه السلام: «الطاعم الشاکر بمنزلة الصائم الصابر» «خورنده شکر گزار مانند روزه دار شکیباست » و این دلالت میکند بر این که صبر از شکر افضل است، زیرا مشبه به (آنچه یا آنکه چیزی یا کسی را به آن تشبیه کنند) از مشبه (مانند شده) در مرتبه بالاتر است.و مانند قول امام باقر علیه السلام: «مروة الصبر فی حال الحاجة و الفاقة و التعفف و الغنی، اکثر من مروة الاعطاء» «جوانمردی صبر در حال فقر و حاجت و عفت ورزی و آبروداری و بی نیازی نمودن از جوانمردی بخشیدن بیشتر است » .
و قول خدای تعالی:
«انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب » آن را تایید میکند.
و سزاوار است که در امثال این اخبار دو قید در نظر باشد:
یکی - قید مراتب صبر و شکر، و مراد این است که بعضی از مراتب صبر از برخی مراتب شکر برتر است.و در این شکی نیست، زیرا هر که عزیزترین فرزندان خود را از دست بدهد و به فقر و بیماری مبتلا شود، و با وجود این صبر کند و جزع و بی تابی ننماید، او البته افضل است از کسی که مال زیادی به او داده شده، و بگوید:
خدا را شکر، الحمد لله، بدون اینکه عمل دیگری از طاعات بجا آورد.
و دیگر - این قید که آن اخبار خارج از این تصور عموم مردم است که میان صبر و شکر جدائی است، زیرا عامه مردم از خودداری از جزع بهنگام بلا چیزی جز صبر نمیفهمند، و توجه ندارند که این خودداری نوعی عبادت است که برای بزرگداشت خدا حاصل شده است، و این عین شکر است.و همچنین از حمد کردن و اشتغال به نماز بهنگام رسیدن نعمت چیزی جز شکر نمیفهمند، و توجه ندارند که این عمل باز داشتن نفس از کفران و ناسپاسی است، و این عین شکر است.
و از آنهاست:
فسق
و آن عبارت است از بیرون رفتن از طاعت مبدا حقیقی و عبادت او.و ضد آن طاعت است، و آن به بزرگی یاد کردن خدای تعالی و خضوع برای او بوسیله بجا آوردن انواع عبادات مقرر در شریعت است.و عمده عبادات موظف در شرع عبارتند از: طهارت و نماز و ذکر و دعا و تلاوت قرآن و روزه و حج، و زیارت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام و جهاد در راه خدا، و اداء حقوق معروف که شامل زکات و خمس و صدقه مستحبی و غیر اینهاست.و این عبادات اخیر - یعنی اداء اقسام حق معروف - قبلا گفته شد.و جهادی که به دعوت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یا امام معصوم علیه السلام باشد در این زمان یافت نمیشود. بنابراین به بعضی از اسرار و نکتهها و آداب باطنی که متعلق به بقیه است در چند مقصد و یک خاتمه اشاره میکنیم.و اما آداب و احکام و شرائط ظاهری آنها در کتابهای فقه مذکور است.
مقصد اول: طهارت
حقیقت طهارت - آنچه در طهارت برای مؤمن سزاوار است - زایل کردن چرکها - آداب گرمابه - سر ازاله چرکها.
طهارت و نظافت مهمترین امور برای عبادت است.زیرا طهارت ظاهر وسیله حصول طهارت باطن است، و اگر اولی حاصل نشود، دومی حاصل نخواهد شد.و از اینرو در ستایش آن آیات و اخبار وارد شده است، خدای سبحان میفرماید:
فیه رجال یحبون ان یتطهروا و الله یحب المطهرین [۹۳]
«در آن [مسجد] مردانی هستند که دوست دارند پاکیزه شوند و خدا پاکیزه کاران را دوست دارد» .
و میفرماید:
ما یرید الله لیجعل علیکم من حرج و لکن یرید لیطهرکم[۹۴]
«خدا نمیخواهد برای شما تنگی پدید کند، و لیکن میخواهد شما را پاک کند» .
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «بنی الدین علی النظافة » «دین بر پاکیزگی بنیاد شده » .
و فرمود: «الطهور [۹۵]نصف الایمان » «پاکی یک نیمه ایمان است » .
و فرمود: «مفتاح الصلاة الطهور» «کلید نماز پاکی است » .
و فرمود: «بئس العبد القاذورة » «چه بد است بنده چرکین » .و فرمود:
«هر که جامه در بر کند باید آن را پاکیزه دارد» .
و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «پاکیزه داشتن جامه غم و اندوه را میبرد، و برای نماز باید پاک باشد» .و برای پاکی چهار مرتبه است:
اول - پاک ساختن ظاهر از حدثها (که وضو را باطل کند) و پلیدیها و نجاستها و چیزهای زائد.
دوم - پاک کردن اعضاء و جوارح از گناهان و بزهها و پی آمدهای آنها.
سوم - پاک نمودن نفس از اخلاق نکوهیده و رذائل.
چهارم - پاک ساختن دل از هر چه جز خدای تعالی است، و این طهارت پیامبران و صدیقان است.
و طهارت در هر مرتبهای نصف آن عملی است که در آن مرتبه است، زیرا غایت قصوی در عمل دل آن است که جلال و عظمت خدا برایش آشکار گردد، و برای وی معرفت تام و تمام و حب و انس حاصل شود.و حصول این ممکن نیست مادام که هر چه جز خداست از دل بیرون نرود، و از اینرو خدای تعالی فرمود:
قل الله ثم ذرهم[۹۶]
«بگو خدا سپس آنان را واگذار» .زیرا خدا و غیر او در یک دل نگنجد:
و ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه [۹۷] «خدا برای هیچ مردی دو دل در درون وی ننهاده » .
و پاک ساختن اندرون از غیر خدا یک نیمه عمل دل است، و نیمه دیگر تابیدن نور حق است در آن.و کمال مطلوب در عمل دل آباد کردن آن است به اخلاق پسندیده و عقاید حقه و مشروع.و نفس آدمی به این صفات متصف نمیشود تا از ضد آنها یعنی اخلاق نکوهیده و عقاید فاسده پاک نگردد.پس تطهیر نفس از اینها یک نیمه کار است و نیمه دیگر آراستن آن به فضائل و عقاید درست و صحیح است.
و اما مقصود از عمل اعضاء و جوارح آباد کردن آنهاست به طاعات.و این ممکن نیست تا آنکه از گناهان و معاصی پاک شود.پس این تطهیر نصف عمل اعضاء و جوارح است، و نصف دیگر آباد ساختن آنهاست به طاعات.و همچنین است طهارت از حدث و خبث (که در مرتبه اول یاد شد) .و همین است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «پاکیزگی یک نیمه ایمان است » .و مراد این است که: پاک ساختن ظاهر و اعضاء و جوارح و دل درون از نجاستها و پلیدیها و گناهان و اخلاق پست و زشت و از غیر خدا نصف ایمان است، و نصف دیگر آن آباد ساختن آنهاست به پاکیزگی و طاعات و اخلاق عالی و غرق شدن در دیدار جمال و جلال حق.و گمان نکنی که مراد آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم مجرد تطهیر ظاهر از نجاسات به ریختن آب نصف ایمان است هر چند اعضاء و جوارح به پلیدیهای معاصی ناپاک و دل به نجاستهای اخلاق بد و نکوهیده آلوده و نفس به غیر خدا تیره و تار باشد.بنابراین تا آدمی از طهارت دل از اخلاق ناپسندیده و آراستن آن به صفات پسندیده فارغ نشود به پاکی دل از غیر خدا نمیرسد و به آباد ساختن آن به معرفت خدا نائل نمیگردد و جلال و عظمت او برایش کشف و آشکار نمیشود.و وصول به این مرتبه میسر نیست مگر به طهارت اعضاء و جوارح از معاصی و عمارت آنها به طاعات، و به این مرتبه نمیرسد مگر به ازاله پلیدی و نجاست از ظاهر و آباد ساختن آن به پاکی و پاکیزگی.
حقیقت طهارت
طهارت ظاهر یا از خبث (پلیدی و نجاست) است یا از حدث (که ازاله آن به وضو و غسل و تیمم است) یا از زیادیها و کثافتهای تن، و احکام ظاهر که به آنها تعلق دارد از واجب و حرام و مستحب و مکروه در کتابهای فقه به تفصیل ذکر شده است.
و اما آداب باطن برای طهارت خبث و ازاله آن در وقت نیاز به تخلی این است که نقص و حاجت و پلیدی درون و پستی حال خود و این را که اندرون وا آکنده از پلیدیها و خود حامل نجاستهاست به یاد آورد، و استراحت خود را بهنگام بیرون کردن آنها و آرامش دل را از چرک و ریم آنها، و آمادگی خویش را برای عبادات و مناجات متذکر شود، و بداند که اخلاق مذمومی که در باطن اوست نجاستهای درونی و پلیدیهای نهانی است که اگر از خود دور کند نفس او راحت میشود و دلش از ازاله چرکهای آنها مطمئن میگردد، و شایستگی کمر بستن بر بساط خدمت و اهلیت قرب و وصول به حریم عزت پروردگار را به هم میرساند.
پس همان گونه که در بیرون کردن نجاستهای ظاهری برای راحت کوتاه مدت دنیوی سعی میکند، سزاوار است که در اخراج پلیدیهای باطنی و نجاستهای درونی که در عمق وجود او فرو رفته و مطلقا تباه کننده است بکوشد تا روح و بدن او در دنیا و آخرت برای همیشه استراحت کند.
امام صادق علیه السلام فرمود: «مستراح را از آنرو مستراح نامند که در آنجا نفس از سنگینی نجاسات به استراحت میافتد و از خالی شدن قاذورات و پلیدیها آسایش مییابد.و مؤمن در آن وقت عبرت میگیرد که عاقبت زبده بهرهها و لذات دنیا این است، پس به سبب رو گرداندن از آنها و ترک آنها راحت میشود، و نفس و دل او از اشتغال به آنها فارغ و آسوده میگردد، و همچنانکه از گرد آوردن نجاست و غائط و پلیدی ننگ دارد از بدست آوردن و جمع کردن مال و متاع دنیا عار دارد و امتناع میکند.و در نفس خود بیندیشد که چگونه گاهی بزرگوار و گرامی و گاهی خوار و زبون میگردد، و بداند که چنگ در زدن به قناعت و تقوا موجب راحت دنیا و آخرت است.زیرا که راحت و آسایش در سهل گرفتن دنیا و دست برداشتن از بهره گیری از آن، و در دوری کردن از جاست حرام و شبهه است.پس بر نفس خود در کبر و بزرگی فروشی را بعد از آنکه [معایب] آن (نفس) را شناخت میبندد، و از گناهان میگریزد، و در تواضع و ندامت و حیا را میگشاید، و برای رسیدن به سرانجام نیک و قرب درگاه الهی در بجا آوردن اوامر و دوری کردن از نواهی او میکوشد، و نفس خود را در زندان بیم و شکیبائی و خودداری از خواهشها زندانی میکند، تا آن گاه که به امان خدای تعالی در خانه پایدار واصل گردد، و طعم خشنودی و رضای او را بچشد، که آنچه قابل اعتماد است همین است، و غیر او هیچ است » [۹۸] و آدمی باید تامل کند که آنچه از غائط و نجاست از او دفع شده همان چیزی است که پیش از این خواهش آن را داشت و خوراکهای لذیذی بود که در طلب آنها حرص میورزید، و هر چه لذیذتر بود گندگی و بدبوئی آن بیشتر.پس چیزی که عاقبت آن این باشد، باید از اینکه آن را از حرام بدست آورد و به سبب آن تا ابد در عذاب باشد بپرهیزد.
آنچه در طهارت برای مؤمن سزاوار است
برای هر مؤمنی سزاوار است که هنگام طهارت از حدث (یعنی در وقت وضو و غسل) توجه داشته باشد که تکلیف به آنها برای دخول در عبادات و مناجات با آفریدگار یکتا از آن جهت است که اعضائی که امر به شستن آنها شده مباشر امور دنیوی بوده و در تیرگیهای طبیعت فرو رفته بودهاند، و از اهلیت ایستادن در پیشگاه خدای سبحان و اشتغال به عبادات او بیرون رفتهاند.پس به شستن آنها امر شده تا از آن تیرگیها و کدورتها پاک شود و شایسته مناجات گردد.
و شکی نیست که مجرد شستن اعضاء، آنها را از چرکهای دنیوی و آلایشهای جسمانی پاک نمیکند تا دل خود را از اخلاق نکوهیده و دلبستگیهای دنیا پاک نگرداند و عزم بازگشت به خدا نکند و از دنیا و خواهشهای آن نگسلد.پس در وقت طهارت باید دل او از صفات ناشایست و شهوات پلید پاک شود، و جازم باشد بر اینکه اعضاء خود را که خدمتکاران او هستند از شهوات دنیا باز گیرد تا نورانیت و طهارت دل به آن اعضاء سرایت کند.و در وضو اولا به شستن رو امر شده، که مجمع بیشتر حواس ظاهر و اکثر اسباب و انگیزههای مطالب دنیاست تا با روی دل به خدا توجه کند و از چرکها و آلودگیها خالی باشد، و ثانیا به شستن دستها امر شده زیرا که دستها مباشر بیشتر امور دنیوی و خواهشهای طبیعی است که مانع از رو آوردن به آخرت است، و ثالثا به مسح پاها، که اکثر مطالب دنیوی و مقاصد طبیعی بواسطه آنها حاصل میشود.پس به پاک ساختن همه آنها امر شد تا آماده دخول در عبادات گردد. و در غسل امر به شستن همه بدن شد، زیرا پستترین حالات انسان که بستگی شدید به شهوات دارد حالت آمیزش و وقاع است، و در آن حالت جمیع بدن دخالت دارد.و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «زیر هر مؤمنی جنابتی است » .
پس چون همه بدن او در آن وقت از مرتبه برین دور است و در لذات پست گرفتار و غرق است، شستن آن از مهمترین مطالب شرعی است، تا شایستگی رو آوردن به جهت شریف و دخول در عبادت عالی را داشته باشد.و در تیمم، هنگامی که شستن به آب میسر نباشد، به مسح اعضاء رئیسه به خاک پست امر شده است.
و چون دل رئیس و اعظم جوارح و اعضاء است، و همه اعضاء در اموری که آدمی را از حق تعالی دور میکند خدمتکار اویند، و نیز موضع نظر خدای سبحان است، چنانکه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «خداوند به صورتهای شما نمینگرد، بلکه به دلهایتان نظر میکند» ، پس دل را از تطهیر بهره بیشتر و نصیب کاملتر است.پس پاک ساختن دل از رذائل و آنچه مانع درک فضائل است، از تطهیر اعضاء ظاهر در نزد خردمند دانا اولی است.
و چون پاک ساختن آن از اخلاق بد و زشت و آراستن آن به اوصاف نیکو و زیبا به سبب فرو رفتن در محبت دنیای دون ممکن نیست، باید در مقام شکستن و حقیر ساختن آن برآید و با تازیانه ذلت و خواری آن را براند، همچنانکه هنگام عذر داشتن از شستن به آب در مقام شکستگی و فروتنی اعضاء را خاک مالی میکند، تا شاید پروردگار بر تواضع و شکستگی او رحم نماید، و پرتوی از نور تابان خود به وی عطا فرماید، که خدا نزد شکسته دلان است، چنانکه در حدیث وارد شده است.پس از این اشارات و مانند آنها به آنچه موجب اقبال توست فرا آی و اهمال گذشته را تدارک نمای.
و آنچه در سر طهارت ذکر شد، میتوان - با زیادتی - از گفتار مولانا امام صادق علیه السلام در «مصباح الشریعة » استنباط کرد که فرمود: «چون خواستی طهارت نمائی و وضو سازی، به آب رو آور چنانکه به رحمت خدا رو میآوری، که خدای تعالی آب را کلید نزدیکی به جانب خویش و وسیله مناجات خود و دلیل و راهنما به سوی بساط خدمت خود قرار داده و همچنانکه رحمت خدا گناهان بندگان را پاک میکند همچنین آب نجاستهای ظاهر را پاک میسازد نه غیر آب، خدای تعالی میفرماید:
و هو الذی ارسل الریاح بشرا بین یدی رحمته و انزلنا من السماء ماء طهورا [۹۹] «اوست که بادها را بشارتی پیش از رحمت خویش (باران) فرستاد و از آسمان آبی پاک و پاک کننده فرو فرستادیم » .
و میفرماید:
و جعلنا من الماء کل شی ء حی افلا یؤمنون[۱۰۰] «و هر چیز زندهای را از آب آفریدیم، آیا [با وجود این] ایمان نمیآورند» .
پس همچنانکه هر چیزی از نعمتهای دنیا را به آب زنده کرد، همچنین به رحمت و فضل خویش حیات دلها را به طاعات و عبادات قرار داد.و در صفا و نازکی و لطافت آب و پاکی و وفور آن و نفوذ کردن و آمیختن آن در هر چیز و به هر چیز بیندیش.و آن را در تطهیر اعضائی که خدا به پاک ساختن آنها امر فرموده است بکار بر.و آداب آن را در واجبات و سنتها بجای آر.زیرا که تحت هر یک از آنها فایدههای بسیار است، پس چون حرمت آنها را نگاهداشتی چشمههای فوائد آن برای تو بزودی و آسانی شکافته و ظاهر میگردد.پس معاشرت تو با خلق خدای تعالی مانند امتزاج آب با چیزها باشد، که حق هر چیزی را ادا میکند و از حقیقت خود بیرون نمیرود، و به سخن رسول اکرم صلی الله علیه و آله توجه کن که میفرماید: «مثل مؤمن خالص و کامل مانند آب است » .و صفا و پاکی تو با خدای تعالی در همه طاعات باید همچون صفا و پاکی آب باشد در وقتی که آن را از آسمان فرود آورد و پاک و پاک کننده نامید، و دل خود را هنگام طهارت اعضاء و جوارح به آب با تقوا و یقین پاک ساز» .[۱۰۱] و از اسراری که در طهارت و تخصیص بعضی از اعضاء به تطهیر در وضو امر شده، اشارهای است که مولای ما حضرت رضا علیه السلام فرمود: «هر آینه به وضو امر شده تا بنده هنگامی که در پیشگاه پروردگار به مناجات میایستد پاکیزه باشد، و امر او را اطاعت کند، و از چرکها و نجاست پاک باشد، علاوه بر این که با این طهارت کسالت از میان میرود و خواب طرد میشود و دل برای قیام در پیشگاه خدای متعال پاک و پاکیزه میگردد.و این برای صورت و دستها و سر و پاها واجب است، از آنرو که این اعضاء و جوارح بنده در وقت ایستادن او در نزد خدای سبحان ظاهر و آشکار میشود، زیرا به روی به سجده میافتد، و به دست خویش دعا و سؤال میکند، و به سر خود رکوع و سجود را پذیرا میشود، و با پاهای خویش میایستد و مینشیند.و تنها در جنابت به غسل امر شده نه در تخلی [و امثال آن]، زیرا جنابت ناشی از نفس آدمی است، و چیزی است که از همه بدن بیرون میرود، و تخلیه ناشی از نفس انسان نیست، بلکه غذائی است که از دری داخل میشود و از دری خارج میگردد» . [۱۰۲]
ازاله چرکها و پلیدیها
سزاوار است که بنده مؤمن بدن خود را از چرکها و پلیدیهای آن پاک کند، موهای زائد را بسترد و ناخنهای دستها و پاها را بگیرد، و چرکهای موی سر و صورت را با شستن و شانه کردن بر طرف سازد، و چرکی را که در گوش جمع میشود پاک سازد، و چرک دندانها و دهان را با مسواک و مضمضه زایل کند و رطوبتهای جمع شده در بینی را با استنشاق دفع نماید، و چرک دستها و سر انگشتان و بن ناخنها را بخصوص هنگام غذا خوردن و بعد از آن بشوید، و چرکهائی را که در همه بدن مجتمع میگردد از ترشح عرق و غبار راه با رفتن به گرمابه پاک سازد.
آداب گرمابه
سزاوار است که هر که داخل حمام میشود حرارت آتش جهنم را به یاد آورد، و خود را ساعتی در آنجا محبوس ببیند و حبس در جهنم را با آن قیاس کند و از آن به خدا پناه برد.امام صادق علیه السلام فرمود: «چون داخل آب گرم حمام شوی بگو: از جهنم به خدا پناه میبرم و بهشت را مسالت میکنم، و تا وقت بیرون آمدن از آب گرم آن را تکرار کن » . و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «چه خانه خوبی است حمام، چرک را میبرد و آتش دوزخ را به یاد میآورد» .و این اشاره است به اینکه عاقل باید لحظهای از یاد آخرت غافل نگردد، که سرانجام قرارگاه او آنجاست.پس باید در هر چه میبیند از آب یا آتش یا غیر اینها پند و اندرزی برای او باشد، که آدمی در هر چیزی به حسب همت خود نظر میکند.چنانکه بزاز هر گاه داخل خانهای معمور و مفروش شود به فرش و پرده و مانند اینها مینگرد و در ارزش و قیمت آنها تامل میکند، و بافنده و درزی چون داخل آن شود به جامهها نظر دارد و به چگونگی بافت و دوخت آنها توجه میکند، و نجار هر وقت داخل آن شود درها و پنجرهها و قفسهها را ملاحظه میکند و در چگونگی ساختن آنها میاندیشد، و بناء چون داخل شود به دیوارها و سقف و چگونگی بنائی و محکمی و استقامت آن فکر میکند.همچنین سالک راه آخرت به چیزی نظر نمیکند مگر اینکه پند و عبرتی برای آخرت میگیرد، پس چون ظلمتی را ببیند به یاد تاریکی لحد افتد، و چون به آتشی بنگرد اندیشه جهنم کند، و اگر ماری به نظر آید متذکر افعیهای دوزخ شود، و اگر صدای ترسناکی بشنود به یاد نفخه صور افتد، و چون چهره هولناکی به نظر او آید نکیر و منکر و آتشبانان جهنم را یاد آورد، و اگر کسانی را مشغول محاسبه بیند به فکر محاسبه آخرت افتد، و چون کلمه رد یا قبول بشنود رد و قبول بعد از حساب آخرت را یاد آورد.و اگر چیز نیکو و مطلوبی را ببیند یاد نعمتهای بهشت کند...
و همچنین.
تتمه: سر ازاله چرکها و پلیدیها
راز ازاله چرکها و پلیدیهای مذکور از ظاهر بدن این است که موجب روشنی دل و گشادگی سینه و طرد شیطان میشود.زیرا آنها تیرگیها و تاریکیهائی است که مانع از نورانیت و تجرد است، و فرشتگان از آنها رمیده و مشمئز و شیاطین به آنها راغب و مایلند.و هر که در احکام و آدابی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آورده تامل کند و او را بصیرتی نکته سنج باشد میداند که هیچ چیز از آنها خالی از حکمتی نیست، حتی آنچه از آن حضرت در آداب و حرکات و افعال و اقوال صادر شده، از ترتیب خاص یا تخصیص به شماره معین یا آغاز کردن از جای ویژه یا تعیین یکی از چیزهای همانند، البته متضمن حکمتها یا حکمتی است.مثلا اگر کاری را از عضوی که راست و چپ دارد آغاز میکرد دلیل آن این است که راست اشرف و افضل است، چنانکه روایت شده است که آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم هنگام ناخن گرفتن از مسبحه (سبابه یا انگشت شهادت) دست راست (که شریفترین انگشت است) شروع میکرد و به شست (انگشت بزرگ) راست پایان میداد، یعنی از سبابه تا انگشت کوچک راست و سپس از انگشت کوچک چپ تا شست راست.و همچنین دیگر آداب و تخصیصاتی که وارد شده، که خالی از حکمتی نیست، هر چند عقل ما از فهم و ادراک بیشتر آنها کوتاه و ناتوان باشد.
مقصد دوم: نماز
حقیقت نماز - حضور قلب - دفع اشکال - شرایط نماز - راه تحصیل معانی باطنی - اسرار نماز - وقت - آداب نماز - آداب نمازگاه - رو به قبله کردن - قیام - تکبیرات - نیت - تکبیرة الاحرام - دعای استفتاح - (آغاز کردن نماز) - استعاذه (پناه بردن به خدا از شیطان) - قرائت - رکوع - سجود - تشهد - سلام دادن - تابیدن نور بر نماز گزار بقدر صفای باطن اوست - آنچه سزاوار امام جماعت است - آنچه در نماز جمعه و عیدین شایسته است - آنچه مؤمن هنگام ظهور آیات (خسوف و کسوف و غیره) باید بجا آورد.
بدان که نماز معجونی است آسمانی و ترکیبی است الهی که از اجزاء بسیار مرکب است، و این اجزاء در فضیلت و اهتمام به آنها متفاوتند، بعضی از آنها بمنزله روح است و بعضی بمثابه اعضاء رئیسه و بعضی در حکم دیگر اعضاء.
توضیح مطلب این است که: انسان - مثلا - چون حقیقتی است مرکب از اجزاء معین، موجودی کامل نمیباشد مگر به معنی باطنی که همان روح است، و اعضاء محسوسی که بعضی در درون او و بعضی در ظاهرند.و این اعضاء در مراتب مختلفند، زیرا بعضی از آنها چیزی است که به عدم آنها انسان نیز معدوم میشود و به زوال آنها زندگی نیز زایل میگردد، مانند قلب و مغز و کبد و معده و امثال اینها.
و بعضی دیگر چیزی است که اگر چه به نبودن آنها اصل زندگی از میان نمیرود، لیکن تمامیت انسان از میان میرود و ناقص میگردد، مانند دست و پا و چشم و امثال اینها.و بعضی دیگر چیزی است که با بر طرف شدن آن زیبائی بر طرف میشود، مانند دو ابرو و ریش و مژگان و امثال اینها، و بعضی دیگر چیزی است که با زوال آن تمامیت و کمال حسن زایل میشود نه اصل آن، مانند کمانی بودن ابرو، و تناسب خلقت، و سیاهی مو، و آمیختگی سفیدی و سرخی رو، و امثال اینها.
همچنین نماز حقیقتی است مرکب، و صورتی است که شرع از امور متفاوت نگارش و تصویر کرده و ما را به اکتساب آن امر نموده.و روح آن: نیت و قصد قربت و حضور قلب و اخلاص است، و اعمال ارکانی آن: از تکبیرة الاحرام و رکوع و سجود و قیام بمنزله اعضاء رئیسه است که به ترک آنها نماز تماما از میان میرود، و تحقق و صحت آن بدون آنها ممکن نیست.و سایر اعمال واجب آن: از فاتحه و سوره و ذکر رکوع و دو سجده و طمانینه در آنها و تشهد و سلام دادن و غیر اینها از اعمال واجب که نماز به ترک آنها از روی عمد نه سهو باطل میشود، و اینها بمنزله دست و پا و آلات تناسل و غیر اینهاست، که به زوال آنها زندگانی گاهی از دست میرود و گاهی نمیرود.و اعمال مندوب و مطابق سنت و آداب مستحب: از قنوت و دعای افتتاح و تکبیرات بیشتر علاوه بر تکبیرة الاحرام، و تعوذ (پناه گرفتن، اعوذ بالله گفتن)، و زائد بر قدر واجب در تشهد و سلام، و غیر اینها که نماز به ترک آنها از روی عمد یا سهو باطل نمیشود، و لیکن از حسن و کمال و فزونی اجر و ثواب بیرون میرود، و بمنزله ابروان و کمانی بودن آنها و ریش و مژگان و تناسب خلقت و غیر اینهاست که با از دست رفتن بعضی از آنها حسن بر طرف میشود و با از دست رفتن برخی کمال حسن از میان میرود، و آدمی به سبب این نقصها زشت روی و نکوهیده و نامرغوب میگردد.
و چون این را دانستی: ای دوست من بدان که نماز تو مایه قربت و هدیه و تحفهای است که به پیشگاه پادشاه پادشاهان میبری، مانند هدیهای که کسی برای پادشاهی میبرد تا بدان وسیله به وی تقرب جوید.و این تحفه به خدای تعالی عرضه میشود و در روز «عرض اکبر» آن را به تو بر میگردانند، پس در نیکو و زیبا ساختن یا بد و زشت نمودن آن اختیار به دست توست.و هر که آن را چنان که بدان مامور است بجا آرد و اعمال واجب و مندوب و شرایط ظاهری و باطنی آن را مراعات کند، و اخلاص و حضور قلب داشته باشد، مانند کسی است که بنده صحیح بخلقت تمام جوان زیبای عاقل کاملی را به پادشاهی هدیه برد.و هر که بر اعمال ظاهری اقتصار نماید و از حضور و توجه و قصد قربت و اخلاص غافل شود، همچون کسی است که بنده مرده بی روحی را به پادشاهی پیشکش کند.و هر که عمدا چیزی از واجبات آن را ترک نماید، مانند کسی است که بنده کشته شدهای را هدیه برد، و هر که بر اقل آنچه توان کرد بسنده کند مانند کسی است که بنده زنده کور یا کر یا گنگ یا دست و پا بریده یا پیر یا زشترو یا مجروح یا امثال اینها را هدیه نماید.
پس ای غافل بیدار شو و با خود بیندیش که اگر به نزد پادشاهی از پادشاهان دنیا، بلکه به نزد کسی که از وی به مراتب پست تر است از امرا و حکام، تحفهای بری، چگونه در خوبی و زیبائی آن سعی و کوشش میکنی تا مورد قبول افتد، پس ای مغرور تو را چه افتاده که از نیکو ساختن هدیه و تحفه خود به پادشاه پادشاهان که آغاز تو از او و بازگشت تو به سوی اوست غفلت و سهل انگاری میکنی؟ ! و حال آنکه وارد شده است که: هر نمازی را که انسان رکوع و سجود آن را درست بجا نیاورد نخستین خصم صاحب آن در روز عرض اکبر خواهد بود، و خواهد گفت: «خدا تو را ضایع کند چنانکه مرا ضایع کردی » .
حقیقت نماز
ما درباره آنچه متعلق به ظاهر نماز است از اجزاء و شرایط و احکام بحثی نداریم، زیرا بیان آن بر عهده علم فقه است.پس در اینجا به معانی باطنی که حیات نماز به آنها بسته است و به اسرار و آداب نهانی که به اجزاء و شرایط ظاهری آن تعلق دارد اشاره میکنیم تا بنده بهنگام نماز آنها را در نظر بگیرد و مراعات نماید.
پس می گوئیم: معانی باطنی که روح نماز و حقیقت آن هستند هفت چیز است:
اول - اخلاص و قصد قربت و خالی بودن آن از آلودگی به ریا، که تفصیل آن گفته شد.
دوم - حضور قلب: و آن عبارت است از فارغ ساختن دل از غیر آنچه به آن مشغول است (یعنی نماز) و سخن او در آن است، تا اینکه بداند چه میکند و چه میگوید، بدون آنکه فکر او به جای دیگر رود.پس مادامی که فکر از غیر آنچه در آن است (یعنی نماز) منصرف است، و در دل او یاد نماز هست و از آن غفلت نمیکند حضور قلب حاصل است.و حضور قلب آگاهی به رو آوردن و توجه به نماز و گاهی به خشوع دل تعبیر میشود.زیرا خشوع در نماز دو نوع است: یکی خشوع دل، و آن عبارت است از اینکه آدمی جمیع حواس خود را متوجه نماز سازد و همه اندیشه و همت او نماز باشد، به نحوی که جز معبود در دل او نباشد.و دیگری خشوع جوارح، و آن عبارت است از اینکه چشم خود را به زیر افکند، و به چیز دیگر التفات ننماید، و با چیزی بازی نکند، و دهن دره و خمیازه نکشد، و انگشتان پای خود را رو به قبله بدارد.و بالجمله: حرکتی برای غیر نماز نکند و چیزی از مکروهات مرتکب نشود و اینها را گاهی به خضوع تعبیر کردهاند.
سوم - فهمیدن معنی آنچه میگوید: و این امری است غیر از حضور قلب.
زیرا ممکن است کسی حضور قلب داشته باشد ولی معنی لفظ را نفهمد.پس مراد از فهمیدن این است که دل او علم به معنی لفظ داشته باشد.و این مقامی است که حال مردم در آن متفاوت است، زیرا مردم در فهمیدن معانی قرآن و تسبیحات مشترک و یکسان نیستند، چه بسا معانی لطیفی که بعضی از نماز گزاران در اثنای نماز میفهمند که هرگز پیش از آن به خاطرشان خطور نکرده و دیگری آن را نمیفهمد.و از این جهت است که نماز از کار زشت و ناپسند باز میدارد، زیرا نماز گزار اموری را میفهمد که ناگزیر مانع از کار زشت و ناپسند است.
چهارم - تعظیم: و آن امری است غیر از حضور قلب و فهمیدن.زیرا آدمی بسا غیر خود را مخاطب قرار میدهد در حالی که دلش حاضر است و معنی لفظ را میفهمد ولی او را بزرگ نمیدارد. پنجم - هیبت: و آن افزون بر تعظیم است، و عبارت است از ترسی که به سبب عظمت پدید میآید، زیرا کسی که ترس و بیمی ندارد ترسان و بیمناک نامیده نمیشود.و هر خوفی را هیبت و مهابت نمیگویند، بلکه خوفی است که به سبب بزرگداشت حاصل میشود.
ششم - امیدواری: و شکی نیست که آن امری است علاوه بر آنچه ذکر شد.
چه بسا کسی که پادشاهی را تعظیم کند و از او ترس و هیبت داشته باشد ولی امیدی به نیکی و احسان او نداشته باشد.و حال آنکه بنده باید بواسطه نماز خود به ثواب الهی امیدوار باشد، چنانکه به سبب تقصیر خود از عقاب او ترسان است.
هفتم - حیا: و سبب آن آگاهی به تقصیر و یاد آوری گناه است، و این زائد بر تعظیم و خوف و رجاء است، زیرا تصور اینها غیر از مفهوم حیاء است و ممکن است بدون تذکر تقصیر و ارتکاب گناه باشد.
حضور قلب
این که امور مذکور روح نماز و حقیقت آن و مقصود اصلی از آن هستند امری است واضح و آشکار.زیرا غرض اصلی از عبادات و طاعات پالایش نفس و روشن و صافی کردن آن است، پس هر عملی که تاثیر آن در صفا دادن و روشن ساختن دل بیشتر باشد برتر است.و شکی نیست در اینکه آنچه موجب صفا و جلای نفس و تجرد و زدودگی آن از کدورتها میشود جز امور مذکور نیست، و خود حرکات ظاهری چندان مدخلیتی در آنها ندارد، و چگونه حضور قلب و خشوع روح نماز نباشد و کمال نماز به آن بسته نباشد و حال آنکه نماز گزار در نماز و دعای خود در مقام مناجات با پروردگار است؟ و شک نیست که سخنی که از روی غفلت سر زند مناجات نیست.و همچنین کلام آشکار ساختن آنچیزی است که در ضمیر آدمی است، و این جز با حاضر بودن دل ممکن نیست، پس کسی که با دل غافل میگوید:
اهدنا الصراط المستقیم خواستار چیست؟ و نیز شک نیست که مقصود از قرائت و اذکار همانا ثنا و حمد و تضرع و دعاست، و مخاطب خدای تعالی است، پس هر گاه دل بنده با پرده غفلت پوشیده باشد و او را نبیند و مشاهده نکند، بلکه از مخاطب غافل باشد، و زبان خویش به حکم عادت بجنباند، این چقدر از مقصود نماز که برای پاک و روشن ساختن دل و تجدید یاد خدا و رسوخ ایمان تشریع شده دور است!
این حکم قرائت و ذکر است. و اما مقصود از رکوع و سجود جز تعظیم نیست، و تعظیم الهی چگونه با غفلت جمع میشود، و عمل چون از تعظیم بیرون رود چه میماند بجز خم کردن پشت و جنبانیدن سر، و این عمل چندان مشقتی ندارد تا مقصود امتحان باشد، چنانکه در اعمال حج و دادن مال در زکات، و خودداری از خواهشها در روزه مشقت وجود دارد.پس مجرد این حرکات سبک و آسان چگونه ستون دین و فاصله میان کفر و اسلام و سر همه عبادات است، و تاریک عمدی آن محکوم به قتل میشود؟ و چون حضور قلب و خشوع و خشیت مقصود کلی از نماز است، آیات و اخبار بسیار در ترغیب بر آنها و فضیلت و ستایش اهل آنها و مذمت غفلت و دل مشغولی در امور دنیا و وسوسههای باطل در حال نماز رسیده است، و نیز اخبار دلالت دارد که انبیاء و اوصیاء و بزرگان اولیاء به هنگام اشتغال در نماز در نهایت توجه و خشوع و خوف بودند.خدای سبحان میفرماید:
الذین هم فی صلاتهم خاشعون[۱۰۳]
«[مؤمنان] کسانی هستند که در نماز خود ترسان و خاشع اند» .
و میفرماید:
و اقم الصلاة لذکری [۱۰۴]
«نماز را برای یاد کردن من بپا کن » .
و غفلت ضد یاد کردن است، پس هر که در نماز خود غافل باشد بپا کننده نماز برای یاد او نیست.و میفرماید:
و لا تکن من الغافلین [۱۰۵]
«و از غافلان مباش » .
و میفرماید:
فویل للمصلین، الذین هم عن صلاتهم ساهون [۱۰۶]
«و ای بر آن نمازگزاران، که از نماز خود غافلند» .
آنان را با آنکه نماز گزارند بر غفلت از نماز مذمت میکند، نه برای اینکه نماز را ترک میکنند.
و میفرماید:
لا تقربوا الصلاة و انتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون[۱۰۷] «در حال مستی و بیهوشی نزدیک نماز مشوید تا بفهمید چه می گوئید» . و گفتهاند: مراد بیهوشی از کثرت هم و غم دنیاست، و گفتهاند: از محبت دنیا، و اگر بر ظاهر آن حمل شود بیدار باش بر مستی دنیاست، زیرا علت را بیان کرده و فرموده است: تا بدانید چه می گوئید.و چه بسا نمازگزاری که شراب نیاشامیده و حال آنکه در نماز خود نمیداند چه میگوید.و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من صلی رکعتین، لم یحدث فیهما نفسه بشی ء من الدنیا، غفر له ما تقدم من ذنبه » . «هر که دو رکعت نماز کند که در آن دو رکعت چیزی از امور دنیا به خاطر خود نگذارند گناهان گذشته او آمرزیده است.» و فرمود: «هر گاه نماز واجب بجا آوری، در آن وقت مانند کسی نماز کن که با آن وداع میکند و میترسد که دیگر به نماز باز نگردد» .
و فرمود: «خدا به نمازی نظر نمیکند که در آن دل مرد با بدن او حاضر نباشد (در جای دیگر باشد) .
و فرمود: «نماز واجب شد، و به حج و طواف امر شد، و مناسک اعلام گشت تا یاد خدا بپا شود، پس چون در دل تو برای آن که یاد او مقصود و مطلوب است عظمت و هیبتی نباشد، ارزش ذکر تو چیست؟ !» .
از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود: «خدای تبارک و تعالی میفرماید: نماز را از کسی میپذیرم که برای عظمت من فروتنی کند، و نفس خود را از خواهشهای آن باز دارد، و روز خود را به یاد من شام کند، و بر خلق من تکبر و بزرگی ننماید، و گرسنه را سیر کند، و برهنه را بپوشاند، و بلا رسیده را رحم کند، و غریب را جای دهد، پس چنین شخصی نور او مانند خورشید میدرخشد، برای او در تاریکیها روشنی و در نادانی دانائی قرار میدهم، و او را به عزت خود حمایت میکنم، و به فرشتگان خویش محافظت مینمایم، چون مرا بخواند او را اجابت میکنم، و چون از من سؤال نماید به او عطا میکنم.مثل او در نزد من مانند باغهای بهشت است که میوههایش نمیپوسد و حالش دگرگون نمیشود [۱۰۸] »
و در اخبار موسی علیه السلام آمده است: «ای موسی، چون مرا یاد کنی در حالی یاد کن که اعضاء تو به لرزه آید، و به هنگام یاد من فروتن و آرامیده باش.و چون مرا یاد کنی زبان خود را در پشت دل خود بدار.و چون در حضور من بایستی مانند بنده ذلیل بایست، و با دلی ترسان و زبانی راست گفتار با من مناجات کن » .و به وی علیه السلام وحی فرمود: «به عاصیان امت خود بگو: مرا یاد نکنند، که من سوگند یاد کردهام که هر که مرا یاد کند او را یاد کنم، و چون گناهکاران مرا یاد کنند من به لعنت آنان را یاد کنم » .
و در حدیث قدسی وارد شده است: «من نماز هر نماز گزاری را قبول نمیکنم، بلکه نماز کسی را قبول میکنم که برای عظمت من فروتنی کند، و بر بندگان من بزرگی ننماید، و فقیر گرسنه را به خاطر من سیر کند» .
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «خوشا آنکه عبادت و دعا را برای خدا خالص سازد، و به آنچه دو چشم او میبیند مشغول نشود، و یاد خدا را به آنچه دو گوش او میشنود از یاد نبرد، و به سبب آنچه خدا به دیگری عطا فرموده تنگدل و اندوهگین نگردد» .
و امام صادق علیه السلام فرمود: «امید و بیم در دلی جمع نمیشود مگر آنکه بهشت برای او واجب میشود، پس هر گاه نماز کنی روی دل خود را به سوی خدای عز و جل کن، که هیچ بنده مؤمنی نیست که در نماز و دعای خود روی دل به سوی خدای عز و جل کند مگر اینکه خدا دلهای مؤمنان را رو به او کند، و با دوست داشتن ایشان او را در رسیدن به بهشت یاری و تایید نماید» .
و امام باقر علیه السلام فرمود: «نماز بنده گاهی نصف و گاهی ثلث و گاهی ربع و گاهی خمس آن بالا میرود، و بالا نمیرود مگر آنچه دل او رو به آن کند، و امر به نمازهای نافله برای اینست که آنچه را که از فریضه (به علت عدم حضور قلب) کاستهاند برای آنان تمام کند» .
و روایت است که: «صدای آه کشیدن و نالیدن ابراهیم خلیل علیه السلام تا یک میل راه شنیده میشد، و در وقت نماز تپش دل او مانند آواز جوش دیگ شنیده میشد» .
و همچنین از کانون سینه سرور ما رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین صدایی شنیده میشد.
یکی از همسران آن حضرت گفته است: «پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم با ما سخن میگفت و ما با او سخن میگفتیم، همینکه وقت نماز میرسید، گوئی ما را نمیشناخت و ما او را نمیشناختیم » .
و امیر مؤمنان علیه السلام چون به وضو گرفتن آغاز میکرد، رنگ رخسارش از خوف خدا دگرگون میشد.و چون وقت نماز میرسید متزلزل و رنگارنگ میشد، شخصی به آن حضرت عرض کرد: تو را چه روی میدهد یا امیر المؤمنین؟ فرمود:
«هنگام ادای امانتی است که خدا آن را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه نمود و همه از برداشتن آن ابا کردند و از آن ترسیدند، و انسان آن را برداشت » .و روایت است که: «پیکانی در پای آن حضرت علیه السلام فرو رفت و بیرون آوردن آن [به سبب شدت درد] ممکن نبود.فاطمه علیها السلام فرمود: آن را در حال نماز بیرون آورید.زیرا در آن حالت احساس نمیکند که بر او چه میگذرد.پس در حال نماز آن را بیرون کشیدند و آن حضرت دردی احساس نکرد» .و صدیقه فاطمه علیها السلام از خوف خدا در نماز به تتابع نفس (نفس نفس زدن) میافتاد.و حضرت امام حسن علیه السلام چون از وضوی خود فارغ میشد رنگ رخسارش دگرگون میگشت، و چون از علت آن پرسیدند، فرمود: «بر کسی که بخواهد به حضور صاحب عرش در آید حق است که رنگ او دگرگون شود» .
و امام علی بن الحسین علیهما السلام هر گاه وضو میساخت رنگش دگرگون میشد، و چون از علت آن پرسیدند، فرمود: «من اراده ایستادن در حضور پادشاهی بزرگ دارم » .و ابو حمزه ثمالی گوید: «آن حضرت را دیدم نماز میگزارد.ردای حضرت از کتف او افتاد، آن را رها کرد تا از نماز فارغ شد، من از آن رویداد پرسیدم، فرمود: وای بر تو! آیا نمی دانی در پیشگاه که بودم؟ به خدا سوگند این مرا از آن مشغول داشت! آیا نمی دانی که نماز بنده قبول نمیشود مگر آنکه دل او متوجه باشد؟ گفتم: ای فرزند رسول خدا، پس ما هلاک شدیم.فرمود: نه چنین است!
خدا این را با نوافل تمام میکند» .و روایت شده است که: «چون آن حضرت به نماز میایستاد رنگش دگرگون میشد، و چون به سجده میرفت سر بر نمیداشت تا عرق میکرد» .و نیز روایت شده است که: «چون آن حضرت به نماز میایستاد گویی مانند ساق درختی بود که حرکت نمیکند مگر آنکه باد آن را حرکت دهد» . از مولای ما حضرت صادق علیه السلام از حالتی که هنگام نماز او را روی میداد که بیهوش بر زمین میافتاد پرسیدند، فرمود: «پیوسته آیات قرآن را تکرار میکنم تا به حالی میرسم که گویی آن را رویاروی از کسی که آنها را نازل فرموده میشنوم » . [۱۰۹]
و گفتهاند: زبان امام علیه السلام در آن حال مانند درخت طور بود هنگامی که گفت: «انی انا الله » .
یکی از بزرگان را از چگونگی نمازش پرسیدند، گفت: «چون وقت نماز در آید، وضو میسازم و به جائی که میخواهم نماز گزارم میروم، و مینشینم تا اعضاء و جوارحم آرام گیرد، سپس به نماز میایستم، و کعبه را میان ابروان خود قرار میدهم، و صراط را در زیر گام خود میبینم، و بهشت را در طرف راست، و جهنم را در طرف چپ، و فرشته مرگ را در پشت سر به نظر میآورم، و پندارم که این آخرین نماز من است.پس میان امید و بیم قرار میگیرم، و تکبیرة الاحرام میگویم، و قرآن را شمرده قرائت میکنم، و با فروتنی رکوع میکنم، و با خشوع به سجده میروم، و بر سرین چپ مینشینم، و پشت قدم چپ را فرش میسازم و قدم راست را بر ابهام قرار میدهم، و با اخلاص نماز را تمام میکنم، و نمیدانم که نمازم قبول شده یا نه » .
و با توجه به آنچه از کیفیت نماز انبیاء و اولیاء دانستی و آنگاه نماز خود و نماز مردم را ملاحظه کردی، پی میبری که: مردم در نماز خویش بر چند قسم اند:
۱- غافلانی که نماز خویش به پایان میبرند در حالی که یک لحظه حضور قلب ندارند.
۲- کسانی که در بخشی از نماز خود غفلت و در بخشی دیگر حضور قلب دارند، و اینها نیز به حسب کمی یا زیادی حضور و غفلت و فزونی یکی بر دیگری مختلفند، و مراتب آنها نامتناهی است.
۳- آنان که نماز خود تمام میکنند و دلشان لحظهای غایب نیست، بلکه در همه نماز خود حضور قلب دارند.و بسا همه همت و اندیشه ایشان نماز است، بطوری که آنچه پیش رویشان میگذرد احساس نکنند، چنانکه مولای ما امیر مؤمنان علیه السلام بیرون کشیدن پیکان از پای مبارک را احساس نکرد.
یکی از اینان مدتی به نماز جماعت حاضر شد و نشناخت که بر راست و چپ وی کیست.و گروهی بودند که بهنگام نماز رخسارشان زرد میشد و شانهها و سینه شان به لرزه میآمد.این همه دور نیست، که بالاتر از اینها از کسانی دیده میشود که مشغول امر دنیا یا ترسان از پادشاهان دنیااند، با ضعف و عجزی که این پادشاهان دارند و پستی بهره هائی که از آنها حاصل میشود.بسیار اتفاق افتاده که کسی به حضور پادشاه یا وزیری رود و با او درباره امری سخن گوید و بیرون آید، و اگر از او بپرسند چه کسانی اطراف او بودند یا رنگ جامه پادشاه چه بود نمیتواند خبری از آن بدهد، زیرا اندیشه و خاطر او چنان به پادشاه مشغول بوده که از جامه وی یا حاضران خبر ندارد.
و لکل درجات مما عملوا[۱۱۰]
«و همه را از آنچه کردند مرتبه هاست (هر کسی را به اندازه عمل وی درجه باشد)» .
پس بهره هر کس از نماز خویش به اندازه خوف و خشوع و تعظیم اوست.
زیرا نظر گاه خداوند دلهاست نه ظاهر حرکات.و از اینرو یکی از صحابه گفته است:
«مردم در قیامت همانند وضع و هیئت خود در نماز، از آرامیدن و قرار گرفتن، و اینکه نماز برای آنان نعمت و لذت و بهجت است محشور میشوند، پس ملحوظ و معتبر حال دل است نه حال شخص » .و لذا گفتهاند: «صورتها را در سرای آخرت از صفات دلها بسازند، و نجات نمییابد:
الا من اتی الله بقلب سلیم[۱۱۱]
«مگر آن که با دلی پاک و رسته سوی خدا بیاید» .
آگاهی: دفع اشکال
اگر گفته شود: آنچه از اخبار مذکور مستفاد میشود این است که نماز غافل پذیرفته نیست مگر به اندازهای که حضور قلب داشته باشد، و حال آنکه فقها حضور قلب را شرط صحت نماز نمیدانند مگر در نیت و تکبیرة الاحرام، پس این دو مطلب چگونه سازگارند؟ .
میگوییم: فرق است میان قبول و کفایت کردن در انجام تکلیف، زیرا مراد از قبول در عبادت نزدیکی و قرب بنده است به خدا، و حصول ثواب آخرت، و آنچه کفایت میکند این است که بنده تکلیف را بجا آورد، اگر چه ثوابی بر آن مترتب نباشد و او را به خدا نزدیک نکند.و مردم در برداشتن بار تکلیف مختلفند، زیرا تکلیف بقدر توانائی و طاقت است، و تکلیف کردن همه مردم به حضور قلب در همه نماز ممکن نیست، که این را بجز اندکی قدرت ندارند.و چون شرط فرا گرفتن حضور قلب در همه نماز بالضروره ممکن نیست، راهی نمیماند مگر این شرط که کلمه حضور قلب را ولو در یک لحظه بتوان بر آن اطلاق کرد، و سزاوارترین لحظه لحظه تکبیر و توجه است، پس تکلیف به این مقدار اقتصار میشود.و با این وصف، ما امیدواریم که غافل در همه نماز خود مثل حال کسی که نماز را بکلی ترک میکند نباشد، زیرا وی فی الجمله و ظاهرا قدم در راه انجام تکلیف نهاده و یک لحظه دل را حاضر کرده و چگونه چنین نباشد و حال آنکه کسی که بفراموشی با حدث نماز گزارد نماز او نزد خدا باطل است و لیکن به حسب فعلش و به اندازه قصور و عذرش مزدی بیابد؟
خلاصه آنکه: روی آوردن دل و حضور قلب روح نماز است، و کمترین چیزی که از این روح باقی میماند حضور بهنگام تکبیر است، که کم شدن از آن موجب هلاک است، و بقدر افزونی آن روح در اجزاء نماز گسترش مییابد، و بسازندهای که جنبش و حرکتی ندارد و نزدیک است به مرده، پس نماز کسی که در همه آن غافل است مگر در حال تکبیر، زنده بی حرکت است.
شرایط نماز
بدان که برای معانی باطنی مذکور اسبابی است که بدون آنها حاصل و متحقق نمیشود.
اما حضور قلب: سبب آن اهتمام (همت و توجه داشتن) به نماز است.زیرا که هر کسی تابع همت و قصد و دلبستگی به چیزی و کاری است، و دل او حاضر نیست مگر در آنچه مقصود اوست و به آن اهتمام دارد، و مادامی که به امری دل بسته و به آن توجه و اهتمام دارد خواه ناخواه دل او در آن حاضر است و به آن التفات دارد، پس این برای او طبیعی است و او رام و مسخر آن است.و دل هر گاه در نماز حاضر نباشد بیکار و معطل نیست، بلکه به یکی از امور دنیا اشتغال دارد.پس برای حضور قلب در نماز چاره و علاجی نیست مگر صرف همت به آن، و همت به آن صرف نشود مگر اینکه آدمی یقین کند که آخرت بهتر و پاینده تر است، و وسیله رسیدن به آن نماز است.و هر گاه به این توجه و التفات، علم به حقارت و خواری دنیا افزوده شود، از مجموع آن حضور قلب در نماز حاصل میشود.و چون انگیزه و سبب حاضر بودن دل در امری اهتمام و اعتنا به شان و اهمیت آن است، از اینرو هر گاه به حضور یکی از پادشاهان دنیا بلکه یکی از بزرگان روی، از کسانی که قدرت بر سود و زیان تو ندارند، میبینی که دل تو حاضر و متوجه اوست.و چون دل تو به هنگام مناجات با پادشاه پادشاهان که ملک و ملکوت و سود و زیان به دست قدرت اوست حاضر نمیشود، گمان مبر که سببی غیر از ضعف ایمان و یقین داشته باشد.پس باید در تقویت یقین و ایمان کوشید.
و اما فهم معانی آنچه میگوید: سبب آن - بعد از حضور دل - مداومت فکر و توجه ذهن به دریافتن معنی است.و علاج آن همان علاج حضور دل است، به اینکه روی به فکر و ذکر آورد، و در رفع خاطرهها و اندیشه هائی که دل را مشغول و خاطر را پریشان میسازد به وسیله قطع مادتهای آن بکوشد، یعنی از اسبابی که خاطر به آنها تعلقی دارد دل بر کند.زیرا هر که چیزی را دوست یا دشمن دارد یا از چیزی میترسد، آنرا بسیار یاد میکند و تا آن مادتها منقطع نگردد خاطرهها بر طرف نشود، و یاد محبوب و مبغوض و خوفناک ناگزیر به دل هجوم آورد.و از اینرو میبینی که کسی که غیر خدا را دوست دارد یا دلش به دشمنی کسی مشغول یا از او بیمناک است، نماز او از این اندیشهها و خیالات پاک و صافی نیست.
و اما تعظیم: حالتی است که از دو معرفت حاصل میشود: یکی معرفت جلال و عظمت خدا، زیرا هر که به عظمت او معتقد نیست نفس را به بزرگداشت او وانمی دارد، و این معرفت از اصول ایمان است.و دیگر: معرفت حقارت و ذلت نفس و دانستن اینکه بنده مسخر و در تحت قدرت پروردگار است و از سود و زیان خویش ناتوان.و از این دو معرفت فروتنی و تواضع و خشوع حاصل میشود که آن را تعظیم گویند.و مادامی که معرفت حقارت نفس با معرفت جلال پروردگار آمیخته نشود حالت تعظیم و خشوع پدید نیاید، زیرا کسی که خود را از غیر بی نیاز میانگارد و بر خود اعتماد دارد ممکن است صفات عظمت و جلال و قدرت و کمال را درباره غیر بشناسد ولی نسبت به او خاشع و فروتن نباشد، زیرا معرفت نیاز و حقارت نفس همراه آن نیست.
و اما هیبت و ترس: حالتی است که از شناختن قدرت خدای تعالی و حشمت و مهابت و نفوذ مشیت او نتیجه میشود، و معرفت به اینکه او چنان بی نیاز است که اگر اولین و آخرین را هلاک سازد ذرهای نقصان به ملک او راه نیابد، و تذکر مصائب و انواع بلا که به انبیاء و اولیاء رسیده با آنکه دفع آنها ممکن بوده است.و هر اندازه علم به خدا و به صفات و افعال او افزوده میگردد خشیت و یبت بیشتر میشود. و اما امید و رجاء: سبب آن شناختن لطف و کرم خدای تعالی و انعام عام و لطایف صنع اوست، و دانستن اینکه وعده او به بهشت برای نماز گزاران راست است.و چون یقین به وعده و معرفت به لطف او حاصل شد، امید برانگیخته میشود.
و اما حیاء: سبب آن دانستن تقصیر است در عبادت، و علم آدمی به عجز از ادای حق بزرگ خداوند.و آنچه این آگاهی را تقویت میکند معرفت عیبهای نفس و آفتهای آن و شناخت کمی اخلاص و پلیدی باطن و میل به بهرههای زودگذر دنیوی در همه کارهاست، و نیز علم به آنچه مقتضی جلال و عظمت الهی است و اینکه او بر پنهانیها و رازها و خیالات دل هر چند هم دقیق و نهان باشد مطلع است.و این معرفتها هر گاه از روی یقین حاصل شد، بالضروره حالتی پدید آید که آن را حیاء نامند.
راه تحصیل معانی باطنی
بدان که راه تحصیل معانی باطنی مذکور، یعنی حضور قلب و فهم معنی سخن و تعظیم و هیبت و امید و حیاء، همانا تحصیل اسباب این معانی است، و اسباب آنها را شناختی.و راه تحصیل این اسباب به دو امر است: اول - معرفت خدا و شناختن جلال و عظمت او و استناد همه امور به او، و دانستن اینکه او به ذرات عالم و به اسرار و پنهانیهای بندگان عالم است.و لازم است که این معرفت یقینی باشد تا اثر بر آن مترتب شود.زیرا آدمی تا به امری یقین حاصل نکند، آماده طلب آن یا گریز از آن نمیشود.و این معرفت گذرگاه است برای رسیدن به ایمان.و شکی نیست که این معرفت موجب حصول معانی مذکور و اسباب آنهاست.زیرا مؤمن هنگام مناجات با پروردگار خود البته حضور قلب دارد، و میفهمد چه میگوید و چه میخواهد، و او را بزرگ میدارد، و از او بیمناک است، و به او امید دارد، و از تقصیر خود شرمنده است.
دوم - فراغ دل و خالی بودن آن از مشغلههای دنیا.زیرا جدا شدن و غفلت مؤمن عارف، که به خدا و جلال و عظمت او یقین دارد، و از معانی مذکور در نماز خود مطلع است، سببی جز پریشانی فکر و پراکندگی خاطر و غیبت دل از مناجات و غفلت از نماز ندارد.و مؤمن را از نماز غافل و مشغول نمیکند مگر اندیشههای فاسد و خاطرههای پلید.پس دوای حضور قلب، دفع همه آن خاطرهها و خیالات باطل است، که چیزی دفع نمیشود مگر به دفع سبب آن.
و سبب وارد شدن خاطرهها، یا امری است بیرونی، یا امری باطنی.
اما بیرونی: آنست که به چشم یا گوش رسد.زیرا آن چیز گاهی اندیشه او را برباید تا دنبال آن رود و در آن تصرف کند و سپس از آن به فکر دیگر کشانده شود و همین طور پی درپی.پس دیدن یا شنیدن سبب اندیشیدن است، و بعضی از آن اندیشهها سبب بعضی دیگر شود.و هر که مرتبه او قوی و همت او عالی باشد، آنچه بر حواس او گذرد وی را مشغول نکند.و لیکن ضعیف ناچار فکرش پریشان گردد.
پس علاج آن: قطع این اسباب است به اینکه چشم را بر هم نهد یا در خانه تاریک نماز گزارد، یا پیش خود چیزی که او را مشغول کند نگذارد، و در نماز نزدیک دیوار بایستد تا میدان دیدش وسیع نباشد، و در گذرگاه مردم و جایهای نقشدار و رنگین و عمارتهای عالی نماز نکند.و از اینرو بود که اهل عبادت در خانه تاریک و کوچکی که وسعت آن بقدر جای سجود بیش نبود نماز میگزاردند، تا اندیشه آنان مجتمع تر باشد.و اقویا در مسجدها حاضر میشدند و چشمها فرو میخواباندند و از جایگاه سجده نمیگذراندند، چنانکه به آن امر شده است، و کمال نماز را در این میدانستند که کسی را که بر راست و چپ ایشان باشد نشناسند.
و اما اسباب باطنی: شدیدتر و دشوارتر است.زیرا کسی که قصدهای او پراکنده باشد، و اندیشههای وی در وادیهای دنیا متفرق شود، فکر او در یک فن منحصر نشود بلکه پیوسته از این طرف به آن طرف میرود، و چشم بر هم نهادن فایدهای نمیبخشد، زیرا چیزی که پیش از آن در دل افتاده مشغول کردن را بسنده است.و علاج آن این است که:
نفس را به قهر به فهم آنچه میخواند باز گرداند، و دل را به نماز از غیر آن مشغول کند، و مددکار او در این راه آنست که پیش از تکبیرة الاحرام آماده شود به این نحو که به یاد آخرت افتد، و اهمیت و مکانت ایستادن در پیشگاه خدای تعالی، و هول روز قیامت و حساب را به یاد آورد، و پیش از آنکه داخل نماز شود دل خود را از مهمات دنیوی خالی و فارغ کند، و دل مشغولیی که خاطر او بدان التفات کند باقی نگذارد، این است راه تسکین اندیشهها. و اگر افکار او بواسطه این داروی آرام بخش سکون و آرامش نیابد، او را نجات نمیبخشد مگر مسهلی قوی که ماده و ریشه مرض را از اعماق رگها بکند، و آن اینست که در اموری که باعث مشغولی دل و مانع از حضور قلب است نظر کند.
و شک نیست که این به مهمات او بر میگردد، و اینها به سبب شهوات او مهم شده است، پس باید نفس خود را به بازداشتن از شهوات و قطع آن علایق عقوبت کند.زیرا هر چه او را از نماز مشغول کند ضد دین اوست و لشکر ابلیس دشمن اوست، و نگاه داشتن آن زیانبارتر از بیرون راندن آن است، و به بیرون کردن آن نجات مییابد.
اینست داروئی که ماده مرض را از بن میکند، و جز آن سود ندارد.پس آنچه بر سبیل نرمی و مدارا به تسکین و بازگشت به فهم ذکر گفته شد تنها در شهوتهای ضعیف و اندیشهای که جز حواشی دل را مشغول نمیکند سودمند است.و اما با شهوت قوی تنگ گیرنده تسکین سود ندارد، بلکه پیوسته میان تو و آن کشاکش باشد، و سپس بر تو غلبه کند و همه نمازت در کشمکش بگذرد.و مثال این مانند مردی است که در زیر درختی بخواهد با آسودگی خاطر فکر کند، و آواز گنجشکان وی را مشوش سازد، و او پیوسته گنجشکان را به چوبی بپراند و به فکر خود باز گردد، و گنجشکان باز آیند، و او باز آنها را به چوب براند، وی را گویند:
این هرگز منقطع نشود، اگر خلاص خواهی درخت را بر کن.همچنین است درخت شهوت، چون شاخه بر آرد و شاخهها اطراف را فرا گیرد، اندیشهها سوی آن گراید چنانکه گنجشکان سوی درخت، و مگس سوی کثافت، و دفع آن به درازا کشد، که مگس را چندانکه برانی باز آید و بدین سبب مگس را به تازی ذباب گویند (ذب: رانده شد، و آب: باز آمد)، و همچنین است خاطرهها و اندیشهها.
و این شهوتها بسیار است و کم کسی از آنها خالی باشد، و همه آنها تحت یک اصل مجتمعند، و آن دوستی دنیاست، و دوستی دنیا سر همه خطاها و گناهان و اساس نقصان و سرچشمه هر فساد است.و هر که در باطن او دوستی دنیا باشد تا به چیزی از آن میل کند نه برای توشه گرفتن از آن و استعانت بر آخرت، نباید طمع داشته باشد که لذت مناجات در نماز برای او صافی و خالص شود. زیرا هر که به دنیا شاد شد به خدا و مناجات او شاد نباشد، و همت آدمی با آن چیزی است که به آن شاد و دلخوش است، پس اگر مایه شادی و دلخوشی او دنیا باشد همت او ناگزیر متوجه همان خواهد بود.و لیکن - با وجود این - باید دست از مجاهده بر ندارد و دل را به نماز باز گرداند و اسباب مشغول کننده را کم کند، و این است داروی آن، و به سبب تلخی آن طبعها از آن رمیده، و بیماری مزمن شده، و درد بی درمان گشته، تا حدی که بزرگان کوشیدند دو رکعت نماز گزارند که در دل ایشان هیچ از امور دنیا نگذرد و نتوانستند.پس امثال ما را در آن طمع نتواند بود، ای کاش ثلث یا ربع نماز ما از وسوسهها سالم و بر کنار باشد، تا از جمله کسانی باشیم که عمل شایسته را با کار بد در آمیختند (خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا) .
و بالجمله: همت دنیا و همت آخرت در دل مانند آبی است که در قدحی ریزند که در آن سر که باشد، و به اندازه آنچه آب در آن داخل شود ناچار سرکه بیرون آید، و هر دو جمع نشوند.
و همه آنچه گفته شد در اندیشهها و خاطره هائی است که متعلق به امور مهم دنیاست، که هر گاه این امور از دل بیرون آید، آن اندیشهها و خاطرهها نیز خارج شود.و گاهی افکار و خواطر از جمله وسوسههای باطل و خیالات فاسد است، بدون آنکه به کاری دنیوی مربوط باشد، و بنده را در خطور و عدم خطور آنها اختیاری نیست، و امر در اینها دشوارتر است، هر چند ریشه کنی دوستی دنیا و خواهشهای آن از دل مدخلیتی بسیار در زوال آنها دارد، زیرا ماده این وسوسهها نیز یا دوستی مال و دوستی جاه یا دوستی یکی دیگر از خواهشهای دنیوی است، و تفصیل گفتار در آنها و راه علاج آنها در بحث وسوسهها گذشت
اسرار نماز
در تحصیل هر یک از شروط نماز و افعال و ارکان آن اسرار و اشاراتی است که مؤمن خواستار آخرت نباید از آنها غافل گردد، و ما در اینجا آنها را یاد میکنیم:
اما اذان: چون بانگ مؤذن بشنوی، یاد هول ندای قیامت را در دل حاضر کن، و با باطن و ظاهر برای اجابت و شتافتن آماده شو، که شتابندگان این ندا را در روز «عرض اکبر» به لطف خواهند خواند، پس این ندا را بر دل خود عرضه کن، اگر دل را از شادی و سرور پریابی، و آن را از رغبت و شتاب به سوی آن آکنده بینی، بدان که روز قیامت ندای بشارت و رستگاری به تو خواهد رسید، و از اینرو سرور پیامبران فرمود: «ارحنا یا بلال » «ای بلال ما را راحت ساز!» یعنی ما را به ندای نماز از رنج [دنیا] برهان، زیرا روشنی چشم او در نماز بود.
و هر یک از فرازها و کلمات اذان را ملاحظه کن که آغاز و پایان آن نام خداست، و این اشاره به آنست که خدا جل جلاله اول و آخر و ظاهر و باطن است، و هنگام شنیدن تکبیر دل خود را آماده تعظیم او ساز، و دنیا و مافیها را کوچک شمار تا در تکبیر خود راست گفتار باشی، و چون «لا اله الا الله » را بشنوی هر معبودی غیر از خدا را از خاطر خود بزدای و نابود انگار.و چون نام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شنوی به ادب باش و با اخلاص به رسالت او شهادت ده و بر او و آل او صلوات فرست.و هنگام گفتن حی علی الصلاة و حی علی الفلاح و حی علی خیر العمل نفس خود را بر انگیز و در دل خود به یاد آر که نماز باعث رستگاری و بهترین اعمال است.و سپس به تکبیر و تعظیم خدا باز گرد و همچنانکه با آن آغاز کردی با آن به پایان بر.و خدا را مبدا و معاد خود دادن و پایداری و قوام خویش را به او و اعتماد خود را بر قوه و قدرت او شناس، که هیچ قوه و قدرتی نیست مگر به واسطه خداوند والای بزرگ.
وقت
و چون وقت نماز آید، بدان که این وقتی است که خداوند برای تو قرار داده تا در آن به خدمت او بایستی، و تامل کن که در پیشگاه او و برای نیل به طاعت او ایستادهای، و باید در دل تو سرور و نشاط پدید آید، و بر رخسار تو بهجت و خرمی ظاهر گردد، زیرا نماز سبب قرب تو و وسیله رستگاری و دستیابی به خیر توست.پس با طهارت و پاکیزگی آماده شو، و جامه در خور مناجات در بر کن، چنانکه وقتی پیش پادشاهی از پادشاهان دنیا میروی مهیا میشوی، و با آرامش و وقار و بیم و امید با او دیدار کن، و عظمت و جلال خدا و قدرت و کمال نامتناهی او را به یاد آر، و نقصان قدر و مرتبه خویش و بی قابلیتی خود را برای ایستادن به خدمت او و کوتاهی در ادای وظایف طاعت او را متذکر شو.
آداب نماز
چون به طهارت در جایگاه خود، که ظرف دورتر توست، و در جامه، که پوشش نزدیکتر توست، و تن، که پوست نزدیک توست، در آمدی، از طهارت مغز و ذات خود، و آن دل توست، غافل مباش و به توبه و پشیمانی بر قصوری که کردهای در تطهیر آن بکوش و عزم ترک را مصمم باش، و باطن خویش را که نظر گاه پروردگار توست پاک ساز.
و چون زشتیهای تن خود را از دیدگان خلق به جامه پوشاندی، پس رسوائیهای پنهان خود را که جز پروردگارت بر آنها مطلع نیست به خاطر آر، و پوشاندن آنها را از نفس خود بخواه، و یقین بدان که هیچ چیز از خداوند پوشیده و پنهان نیست، و وسیله پوشاندن و کفاره آن ترس و پشیمانی و شرم است، و فایده احضار آن در دل این است که لشکرهای ترس و پشیمانی و شرم از کمینگاههای آن بر انگیخته شود و نفس تو بدان رام و مطیع گردد و دل تو از خجالت فروتنی نماید، و در پیشگاه خدای تعالی بایستی، ایستادن بنده گناهکار بدکردار گریخته، که پشیمان شده به مولای خود باز گشته در حالی که از ترس و شرم سر بر نیارد.
امام صادق علیه السلام فرمود: «آراستهترین لباس برای مؤمن لباس تقواست، و نرمترین جامه جامه ایمان است، خدای تعالی میفرماید:
و لباس التقوی ذلک خیر [۱۱۲] «و جامه پرهیزکاری، این بهتر است » . و اما لباس ظاهر، نعمتی است از جانب خدای تعالی که آدمیزادگان عورتهای خویش بدان بپوشند، و این لباس کرامتی است که خداوند بدان وسیله فرزندان آدم را مخصوص گردانیده، و آن لباس مؤمنان را آلتی است برای ادای واجباتی که بر آنان مقرر فرموده.و بهترین لباس آن است که تو را از خدای عز و جل مشغول نگرداند، بلکه به ذکر و شکر و طاعت او نزدیک سازد، و تو را به خود بینی و ریا و خود آرائی و فخر فروشی و تکبر و بزرگ منشی نکشاند، که اینها از آفات دین و موجب سنگدلی است.پس هر گاه جامه خویش را میپوشی، پوشش رحمت خدا را درباره گناهانت به یاد آر، و باطن خود را به صدق و راستی بپوشان چنانکه ظاهر خود را به لباس پوشانی، و باطن تو باید در پرده راستین هیبت و ظاهر تو در پوشش طاعت باشد.و با دیده عبرت به فضل خدای عز و جل بنگر که چگونه برای پوشاندن عورت ظاهر اسبابی که لباس باشد آفرید، و درهای توبه و انابه را برای پوشاندن عورت باطن که گناه و اخلاق بد باشد گشود.و هیچ کس را [به سبب اطلاعی که از کارهای بد او داری] رسوا مکن که خدا بزرگتر از آن را بر تو پوشانده.
و مشغول اصلاح و بر طرف کردن عیب خود باش و از حال و کار دیگران که ربطی به تو ندارد دست بردار.و از پرداختن به کار دیگری که سبب تباهی و نابودی عمر توست بر حذر باش.و چنین نباشد که با سرمایه تو دیگری سود برد (یعنی دیگری به عمل تو از عذاب نجات یابد، مثلا با غیبتی که تو از دیگری بکنی) و خود هلاک و معذب گردی، که فراموشی گناهان از بزرگترین عقوبتهای الهی در دنیا و بالاترین اسباب عذاب در آخرت است.و مادام که بنده به طاعت خدای تعالی مشغول و در پی شناختن عیوب نفس خویش است، و آنچه را که مایه عیب و زشتی در دین خدای عز و جل است ترک میکند از آفات بر کنار است، و در دریای رحمت الهی فرو رفته و به جواهر فایدههای حکمت و بیان دست مییابد.و مادام که از گناهان خود غافل و از عیوب نفس خویش جاهل باشد و به نیرو و قدرت خود تکیه کند هرگز رستگار نخواهد شد[۱۱۳]»
آداب نمازگاه
هر گاه به جایگاه نماز خود فرا آمدی، بخاطر آر که در پیشگاه پادشاه پادشاهان ایستادهای و میخواهی با او سخن گوئی و تضرع نمائی و رضای او بدست آری و نظر رحمت او را کسب کنی.پس مکان شایستهای مانند مسجدهای شریف و مشهدهای مطهر، در صورت امکان، اختیار کن.زیرا که خدای تعالی این جایگاهها را محل اجابت و موضع نزول رحمت و فیوضات خود قرار داده است، بر مثال محضر پادشاهان که آن را وسیله نیل مقاصد و مطالب قرار میدهند.پس با آرامش و وقار داخل شو و مراقب باش که در حال فروتنی و خشوع باشی.
امام صادق علیه السلام فرمود: «هر گاه به در مسجد رسیدی بدان که در خانه پادشاه عظیم الشانی را قصد کردهای که جز پاکان نباید بر فرش و بساط او پا گذارند، و برای نشستن جز صدیقان رخصت ندارند، پس ترسان باش از اینکه پا بر فرش و بساط گذاری چنانکه از پادشاه میترسی، که اگر غافل باشی از خطر عظیم ایمن نیستی، و بدان که خداوند بر هر چه از عدل و فضل درباره تو بخواهد رفتار کند قادر و تواناست.پس اگر خدا با تو مهربانی کند و بر تو ترحم و تفضل نماید اندک طاعت تو را قبول فرماید، و به آن طاعت کم ثواب بسیار بخشد، و اگر از تو صدق و اخلاص فراخور استحقاق خود خواهد و از روی عدل با تو رفتار کند، در حجاب باشی و طاعت تو هر چند بسیار باشد مردود خواهد بود.و او هر چه خواهد همان کند و به عجز و تقصیر و شکستگی و فقر خود در پیشگاه او اعتراف نما، که تو برای عبادت او و انس به او رو به او آوردهای و اسرار خود را بر او عرضه کن، و بدان که نهان و آشکار هیچ کس بر او پوشیده نیست.و بر در خانه او مانند نیازمندترین بندگان او باش.و دل خود را از هر شاغلی که تو را از پروردگارت محجوب سازد خالی کن، که او قبول نمیکند مگر عملی را که پاکیزه و خالص باشد.و بنگر که نام تو از کدام دفتر بیرون خواهد آمد، پس اگر شیرینی مناجات او را چشیدی و از گفتگو با او لذتی یافتی، و از جام رحمت و کرامت او بواسطه حسن اقبال او بر تو و قبول و اجابت دعای تو جرعهای نوشیدی، شایستگی خدمت او داری، به درون مسجد رو که تو را اذن و امان است، و گرنه به همان در مسجد بایست ایستادن کسی که چاره کار نداند و امید و آرزویش بر باد رفته و عمرش بسر آمده.پس اگر خدای عز و جل از دل تو بداند که به راستی به او پناه بردهای نظر رافت و عطوفت به تو خواهد کرد، و به آنچه دوست داری و راضی هستی توفیق خواهد داد، که او کریم است و کرامت را برای بندگان بیچارهای دوست دارد که به او پناه برده و بر آستان او ایستاده و خشنودی او را خواستارند.خدای تعالی میفرماید:
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء[۱۱۴]
«یا آن که درمانده را هنگامی که او را بخواند پاسخ گوید، و رنج و بدی را از او باز دارد؟»[۱۱۵]
رو به قبله کردن
و اما رو به قبله آوردن (استقبال)، گردانیدن ظاهر روی توست از دیگر جهات به سوی خانه خدا.و این اشاره به آنست که باید روی دل را از ما سوی الله بگردانی و به خدا رو کنی، که این اعمال ظاهر تحریک باطن است بر آنچه مناسب آن است، پس ضبط جوارح و ساکن و ثابت داشتن آنها در یک جهت برای این است که بر دل ستم نکند، زیرا هر گاه جوارح به جهتهای متعدد التفات کند دل نیز به تبع آنها به اشیاء متعدد توجه نماید، پس خداوند به گردانیدن آنها به سوی خانه خود امر فرمود تا دل صاحب خود را به یاد آرد و به او توجه کند، و همچنانکه اعضاء بر یک جهت ثابت است دل نیز به سوی خدا ثابت باشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «خدای تعالی مادام که نماز گزار [به غیر خدا] التفات ننماید به او توجه میکند» .و این التفات شامل التفات دل نیز میشود، و همچنانکه حفظ سر و چشم از التفات به جهات واجب است، همچنین پاسداری دل و درون از التفات به غیر خدا و غیر نماز واجب است، پس اگر به غیر خدا و غیر نماز التفات نمود، یادآوری کن که خدا بر او مطلع است، و چه زشت است که مناجات کننده از مناجات خود و آنچه در حین مناجات میگوید غافل باشد، بخصوص وقتی که با پادشاه پادشاهان سخن میگوید.و در دل خود فروتنی و خشوع داشته باش، که رهائی از التفات ظاهر و باطن نتیجه و ثمره خشوع است، و هر گاه باطن فروتن و خاشع باشد ظاهر نیز چنین خواهد بود، و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وقتی نماز - گزاری را دید که با ریش خود بازی میکند، فرمود: «این شخص اگر دل او خاشع بود اعضاء او نیز خاشع بود، که رعیت به فرمان سرپرست و حاکم است » ، و در دعا آمده است: «خدایا حاکم و رعیت را اصلاح کن » ، و مراد قلب و جوارح است.
و بالجمله: هر مؤمنی برای نماز باید روی خود را به خانه خدا و روی دل خویش را به صاحب خانه بگرداند، و همچنانکه به سوی خانه رو نمیکند مگر به گرداندن از غیر آن، همچنین توجه روی دل به خدا نخواهد بود مگر به خالی شدن از ما سوی الله، و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «چون بنده به نماز ایستد، و رغبت و دل او به خدا باشد مانند روزی که از مادر متولد شده از نماز بیرون آید» .و فرمود:
«آیا کسی که روی خود را در نماز میگرداند نمیترسد که خدا روی او را چون روی خر کند؟ !» گفتهاند: این نهی از رو گرداندن از خدا و ملاحظه عظمت او در حال نماز است، زیرا کسی که به راست و چپ التفات کند از خدا و مطالعه انوار جلال و کبریای او غافل است، و کسی که چنین باشد غفلت او ادامه مییابد، و روی دل او مانند روی دل خر میگردد که از تعقل امور عالی و فهم معارف محروم است.
امام صادق علیه السلام فرمود: «هر گاه رو به قبله آوردی، از دنیا و هر چه در آن است و از مردم و آنچه بدان مشغولند مایوس شو (یا آنها را فراموش کن)، و دل خود را از هر چه تو را از خدای تعالی مشغول میسازد خالی کن، و عظمت خدای عز و جل را با دیده بصیرت ببین، و ایستادن خود را در پیشگاه او به خاطر آر، خدای تعالی میفرماید:
هنالک تبلو کل نفس ما اسلفت و ردوا الی الله مولاهم الحق [۱۱۶]
«در آن هنگام هر کسی از هر چه از پیش کرده آگاه گردد، و به سوی خدا، مولای حقیقی خویش، باز گردانده شوند» . و به قدم بیم و امید بایست » [۱۱۷]
قیام
اما قیام، ایستادن تن و دل است در پیشگاه خدای سبحان.پس باید سرت که بالاترین اعضاء توست به زیر و فرو افکنده و با گردن ج باشد، و این سرافکندگی تنبیهی است برای دل که در حال تواضع و تذلل و انکسار باشد، و از تکبر و ریاست بیزاری جوید.و در اینجا باید اهمیت ایستادن در حضرت الهی و هول روز حساب و در معرض پرسش بودن را متذکر شوی، و به یاد آوری که در این وقت در حضور خداوند ایستادهای و او بر تو مطلع است، پس ایستادن تو در پیشگاه او باید در خور عظمت و جلال او باشد، و اگر از معرفت کنه جلال او عاجزی مالک ملک و ملکوت را فروتر از یکی از پادشاهان عصر خود مگردان و لا اقل در حضور او چنان بایست که در حضور پادشاه زمان خود میایستی، یا در حضور مردی صالح از نزدیکان خود یا کسی که میخواهی تو را به صلاح بشناسد، که در این حال دست و پای تو آرمیده و اعضاء تو خاشع و همه اجزاء تو ساکن است، از بیم آنکه آن عاجز مسکین تو را به قلت خشوع نسبت دهد.
و بالجمله: فروتنی و خشوع و شرمساری و انفعال، مقتضای طبع آدمی در حضور کسی است از اهل دنیا که وی را بزرگ میشمارد، پس چگونه در پیشگاه پادشاه پادشاهان در نزد کسی که او را میشناسد مقتضی نباشد؟ و هر که در حضور غیر خدا خاشع باشد و در حضور خدا چنین نباشد، این از کوتاهی معرفت وی نسبت به جلال خداوند و قصور اطلاع او بر درون و ضمیر خود و نشانه عدم تدبر او در گفتار خدای متعال است:
الذی یراک حین تقوم، و تقلبک فی الساجدین [۱۱۸]
«آن [خدائی] که تو را میبیند آنگاه که بر میخیزی، و گشتن تو را [نیز] در میان سجده کنان (نماز گزاران)» .
پس زیانکار باد کسی که مدعی معرفت خدا و علم به عظمت و جلال او و محبت او و خشیت از اوست، و با وجود این یکی از بندگان مسکین او که قدرت بر سود و زیانی ندارد شرم میکند، و از خدا شرم نمیکند، و از مردم میترسد و از او نمیترسد.
تکبیرات
و اما هنگامی که تکبیر گوئی، سزاوار است که عظمت و جلال خدا و حقارت و ذلت خویش را در جنب عظمت او به خاطر آوری، و کوتاهی خود را از قیام به وظایف خدمت او متذکر شوی.و چون گوئی: «اللهم انک انت الملک الحق » «خدایا توئی پادشاه بحق » ، عظمت ملک او و قدرت عام و استیلای او را بر همه عوالم به یاد آر، و سپس ذلت و انکسار خود را متذکر شو.و چون گوئی: «لبیک و سعدیک! و الخیر فی یدیک، و الشر لیس الیک » «اجابت باد تو را، اینک من و فرمان تو! همه خیرات در دست توست، و شر و بدی را در ساحت تو راه نیست » ، خود را در پیشگاه او به نظر در آور، و با یقین باش که او از خود تو به تو نزدیکتر است، سخن تو را میشنود و دعای تو را پاسخ میگوید، و بدان که خیر دنیا و آخرت به دست اوست نه به دست غیر او، و او خیر محض است و از شر و بدی منزه.و چون گوئی: «عبدک و ابن عبدیک، منک و بک و لک و الیک » «من بنده و بنده زاده توام، هستی من از تو و قوام من به توست، از آن توام و به تو باز میگردم » ، اعتراف کردهای که بنده اوئی و او پروردگار و آفریدگار و مالک و ایجاد کننده توست، و تو اثر و فعل اوئی، وجود تو از او و قوام تو به او مالکیت تو برای او و بازگشت تو به اوست، پس تو از اوئی و او تو را وانخواهد گذاشت و رحمت خود را از تو دریغ نخواهد داشت، پس نفس ضعیف و عاجز خود را بر آستانه او بیفکن، و امور دنیا و آخرت خود را به او واگذار، و در مقاصد خود جز بر او اعتماد مکن، و در ذهن خود در وقت گفتن این فقرات و کلماتی که زبان تو به آن گویاست این گونه حقایق را حاضر کن، و از آنها به اسرار و دقایقی که بر تو گشوده میشود بالا رو، و خود را از اینکه به پرتگاه وسوسهها و هوای فاسد افتی نگاهدار، و فیض را از عالم اعلی بگیر.
نیت
و اما نیت، حقیقت آن قصد انجام فعل یعنی نماز در امتثال امر خدا و جستن قرب او و امید ثواب و بیم عقاب اوست.پس باید در خلوص آن بکوشی که به غرض دنیوی آلوده و فاسد نشود.و حقیقت اخلاص و آنچه به آن متعلق است به تفصیل درجای خود بیان شد، و سزاوار است که در اینجا لطف عظیم و منت او را بر خود به یاد آوری، که تو را با بی ادبی تو و بسیاری گناه تو اجازه مناجات داد.و قدر مناجات او را در نفس خود بزرگ شمار.و بنگر که با که و چگونه و به چه مناجات میکنی، و در این مقام پیشانی تو باید غرق عرق خجالت شود، و شانهها و سینه تو از هیبت به لرزه آید و چهره ات از بیم و خشیت زرد گردد.
تکبیرة الاحرام
و چون تکبیرة الاحرام گوئی، به یاد آر که معنی آن این است که: خدای تعالی بزرگتر از آنست که وصف کرده شود، یا از هر چیزی بزرگتر است، یا از اینکه به حواس ادراک شود یا به قیاس با آدمیان بزرگتر است.پس به نهایت عظمت و جلال او بیندیش که ایجاد و اختراع غیر او مستند به اوست، و اوست که همه اشیاء را از کتم عدم به عرصه وجود آورده است.و باید دل تو به این یقین کند بطوری که آنچه را بر زبان میآوری تکذیب نکند، پس اگر در دل تو چیزی بزرگتر از خدای تعالی باشد، خدا گواهی دهد که دروغگوئی، اگر چه این سخن (الله اکبر) صدق است، چنانکه بر دروغ منافقان گواهی داده است درباره این گفتارشان که: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم رسول خداست.و اگر هوای تو از امر خدای تعالی بر تو غالبتر است، و تو آن را از خدا و فرمان او بیشتر مطیع باشی، پس آن را خدای خود گرفتهای و بزرگ داشتهای، و سخن تو (الله اکبر) به مجرد زبان است، و دل با آن موافق نیست، و اگر توبه و استغفار و حسن ظن به کرم و عفو خدای تعالی در میان نباشد خطر بس بزرگ است.
امام صادق علیه السلام فرمود: «چون تکبیر گوئی هر چه را که میان آسمانهای برین و زمینهای فرو دین است در جنب بزرگواری و کبریائی خدا کوچک شمار، که خدای تعالی با آگاهی بر دل بندهای که زبانش تکبیر میگوید و دلش از حقیقت بزرگداشت او غافل و خدشه دار است، میگوید: ای دروغگو آیا مرا میفریبی؟ به عزت و جلالم سوگند! تو را از شیرینی یاد خود محروم میکنم، و از نزدیکی خود و شادی به مناجات خود دور میسازم » [۱۱۹]پس در مدت نماز دل خود را بنگر، اگر شیرینی نماز را مییابی و در نفس خود از آن سرور و بهجت ملاحظه میکنی، و دل تو به مناجات او شاد است و از سخن گفتن با او لذت میبرد، بدان که خدای تعالی تو را در تکبیرت راست گفتار میشناسد، و اگر از لذت مناجات بی بهره و از شیرینی عبادت محرومی، بدان که خدای تعالی تو را دروغگو شناخته و از درگاه خود رانده و از آستانه خویش دور ساخته، پس بر خود مانند زن فرزند مرده گریه کن، و پیش از آنکه حسرت بزرگ تو را دریابد به علاج پرداز.
دعای استفتاح
و اما دعای استفتاح، اول کلمات آن این است: «وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض » «روی خود را به جانب آن که آسمانها و زمین را آفریده است کردم » ، و معلوم است که در اینجا مراد روی دل است نه روی ظاهر، زیرا خدای سبحان از مکان و جهت منزه است تا روی ظاهر به او شود.پس مراد و مدعای تو این است که روی دل خود را به سوی خالق آسمانها و زمین کردهای، زنهار که در آغاز مناجات سخن تو دروغ باشد، زیرا اگر دل تو متوجه آرزوهای خود و همت و فکرش در خانه و بازار باشد، یا در پرتگاه وسوسهها بیفتد، یا غافل باشد، متوجه خدا نخواهد بود، و تو در نخستین سخن خود با پروردگار خویش دروغگو خواهی بود.پس بکوش که دل خود را از غیر او خالی کنی، هر چند بر دوام نتوانی، تا لااقل در آغاز گفتار دروغزن نباشی.
و چون گوئی: «حنیفا مسلما» ، در خاطرات آید که مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبان وی در امان باشند.و اگر چنین نباشی دروغگو خواهی بود، پس بکوش تا عزم آن داشته باشی که در آینده چنین باشی، و بر احوال گذشته پشیمان شوی.
و چون گوئی: «و ما انا من المشرکین » ، شرک خفی را به خاطر آر، که آن هم داخل در شرک است، که شرک بر اندک و بسیار اطلاق میشود.پس اگر در جزئی از عبادت خود غیر خدا را قصد کنی، و ستایش مردم و طلب منزلت در دل آنها را بخواهی، مشرک و در کلام خود دروغزن باشی.پس این شرک را از نفس خود بزدای، و در دل خود شرمگین باش که خود را به نفی شرک موصوف کردهای و در واقع متصف به آنی.
و چون گوئی.و محیای و مماتی لله رب العالمین » «زندگانی و مرگ من برای پروردگار عالمیان است » ، بدان که این سخن بندهای است که خود را هیچ انگارد و خدا را صاحب وجود داند، از خود فانی و به پروردگار باقی باشد، و برای خود قدرت و قوتی نبیند، بلکه حیات و بقای خود را از خدای تعالی بداند.و حرکات و سکناتش جز برای خدای تعالی نباشد.پس گوینده این کلام، هر گاه برای نفس خویش در اصل قوت و اثری ببیند، یا صدور فعل او، از خشنودی یا خشم یا ایستادن یا نشستن یا رغبت به زندگی یا ترس از مرگ، برای امور دنیا باشد، دروغگوست.
استعاذه: (پناه بردن به خدا از شیطان)
و چون گوئی: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم » ، باید بدانی که شیطان دشمنترین دشمنان توست، و در کمین است که دل تو را از خدا بگرداند از آنرو که با تو بر مناجات با خدا و سجده او حسد میبرد، با آنکه خود به سبب ترک سجده ملعون شده و رانده درگاه الهی گردیده است.و سزاوار است که پناه بردن تو به خدا مجرد گفتار نباشد، مانند کسی که درندهای یا دشمنی قصد او کرده تا او را بدرد یا بکشد، و او گوید: از تو به این دژ محکم پناه میبردم، در حالی که بر جای خود ایستاده باشد، که این سخن مادام که حرکت نکند و به درون قلعه نرود سودی برای او ندارد.همچنین پناه بردن به خدا از شر شیطان مادام که دوستی شیطان را ترک نکند و آنچه را که خدا دوست دارد بجا نیاورد فایده نبخشد.پس کسی که شهوات را که خوشایند و محبوب شیطان و ناخوشایند و مکروه رحمان است پیروی کند مجرد گفتار او را سود ندهد، و گفتار او باید همراه عزم بر پناه گرفتن به حصن خدا از شر شیطان باشد، و حصن او لا اله الا الله است، که فرموده است: «لا اله الا الله » حصنی، و من دخل حصنی امن من عذابی » .و دخول در حصن لا اله الا الله نیز بمجرد گفتن نیست، بلکه اذعان قلبی و یقین قطعی است به اینکه هر معبودی غیر او باطل است، و هر چیزی از او و برای او و قائم به او و به سوی اوست، و هیچ مؤثری در وجود جز او نیست. و متحصن به توحید کسی است که معبودی جز خدا ندارد، و اما کسی که هوای خود را به خدائی گیرد، او در میدان شیطان است نه در حصن خدا.و از مکرها و کیدهای شیطان این است که تو را در نماز به اندیشه آخرت و تدبیر کارهای نیک مشغول کند تا از حضور قلب و فهم آنچه میخوانی باز مانی، پس بدان که هر چه تو را از رو آوردن به خدا و از فهم معانی قرآن و اذکار مشغول کند وسواس است، زیرا حرکت زبان مقصود نیست، بلکه مقصود معانی است.
قرائت
و چون گویی: «بسم الله الرحمن الرحیم » ، نیت تبرک کن که به نام او به خواندن کلام خدا آغاز میکنی، و در اینجا مراد از اسم صاحب اسم (مسمی نامیده شده) است، و معنای آن این است که: همه چیزها و کارها به خداوند است، و به همین جهت انحصار «الحمد لله » به دنبال میآید، که مراد به حمد شکر است و شکر بر نعمتهاست، زیرا همه نعمتها از خدا و منحصر به اوست، پس کسی که نعمتی را از غیر خدا میبیند، یا به شکر و حمد غیر خدای سبحان را قصد کند نه از این جهت که او مسخر از جانب خداست، در بسم الله گفتن و حمد کردن او به اندازه التفات او به غیر خدای سبحان نقصان هست.
و چون گوئی: «الرحمن الرحیم » ، انواع لطف و احسان او را به نظر آر، تا رحمت او برای تو روشن گردد، و امید تو به آن برانگیخته شود.
و چون گوئی: «مالک یوم الدین » ، در دل خود بزرگداشت و بیم را برانگیز، اما بزرگداشت: زیرا ملک و ملک تنها از آن اوست، و اما بیم: به سبب هول روز جزاء و حساب که او مالک آن است.
آنگاه به گفتن «ایاک نعبد» اخلاص تازه کن، و با گفتن «ایاک نستعین » به عجز و نیازمندی و نداشتن قوت و قدرت اعتراف نما.و براستی بدان که طاعت جز به یاری و مدد او میسر نشده، و منت او راست، که تو را توفیق طاعت بخشیده و به عبادت خود گماشته و اهل مناجات خود گردانیده، و اگر از توفیق محرومت میساخت با شیطان از راندگان درگاه بودی.و بدان که اعانت جز از او نیست، و غیر او توان یاری هیچ کس ندارد.
و چون گوئی: «اهدنا الصراط المستقیم » بدان که باید مهمترین حاجتهای خود را بخواهی، و آن هدایت به راه حق است که تو را به جوار خدا برد، و به خشنودی خود رساند، و به مجاورت کسانی که بر ایشان نعمت هدایت بخشیده از پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان واصل گرداند، نه آنان که خدا بر آنان خشم گرفته از کافران و گمراهان، از یهودان و ترسایان و صابیان.
و چون فاتحه را بدین سان خواندی، امید که از کسانی باشی که خداوند در حق ایشان، چنانکه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خبر داده، میفرماید: «نماز را میان خود و بندهام دو نیم کردم، نیمی برای من و نیمی برای بنده من.بنده گوید: الحمد لله رب العالمین، خدای عز و جل فرماید: بنده من مرا ستایش کرد و ثنا گفت.و این معنی «سمع الله لمن حمده است...» تا آخر حدیث.
و اگر تو را از نماز بهرهای نباشد مگر لذت یاد خدا در جلال و عظمت او این غنیمت تو را بس! و چگونه باشد وقتی که امید ثواب و فضل او به آن افزوده شود.و همچنین باید حقایق را از سورهای که بعد از فاتحه میخوانی بفهمی و بیرون آوری، و از امر و نهی و وعد و عید و مواعظ و اخبار پیامبران و یاد منت و احسان او غافل مشو، که هر یک را حقی است.حق امر و نهی عزم [بر فرمانبری] است، و حق وعد امید است، و حق و عید بیم است، و حق موعظه پنده گرفتن است، و حق اخبار پیامبران عبرت آموختن است، و حق یاد منت شکر است.و این معانی به حسب درجات فهم است، و فهم بر اندازه علم و صفای ذهن، و درجات این از شمار بیرون است.و نماز کلید دلهاست، و اسرار کلمات در آن کشف و آشکار میشود.این حق قرائت است، و حق اذکار و تسبیحات نیز.
و بدان که مردم در قرائت بر سه گونهاند: بعضی زبان را میجنبانند و دلشان غافل است، و بعضی زبان را حرکت میدهند و دلشان پیرو زبان است، یعنی میشنود و میفهمد که گوئی از غیر میشنود، و این درجه اصحاب یمین است.و بعضی دلشان نخست به معانی پیشی میجوید و سپس زبان در خدمت دل در میآید و ترجمان آن است.و فرق است میان آنکه زبان ترجمان دل باشد یا معلم آن، و زبان مقربان ترجمان دل ایشان است.
سپس باید هیئت قرائت را رعایت کنی و به ترتیل خوانی و شتاب نکنی، تا تامل در آن آسانتر باشد، و آواز و آهنگ خود را در آیه رحمت و عذاب، و وعد و وعید، و تمجید و تعظیم دگرگون سازی.یکی از ایشان چون به مانند این آیه میرسید:
ما اتخذ الله من ولد و ما کان معه من اله [۱۲۰]
«خدا هیچ فرزندی نگرفته و با او هیچ خدائی نیست » .
آواز خود پست میکرد، چنانکه کسی از ذکر چیزی شرم دارد.و روایت است که: «صاحب قرآن را در قیامت گویند: بخوان و برتر آی، و هر آیهای بخواند درجهای بالاتر رود» .
رکوع
و اما در رکوع، باید ذکر عظمت و کبریای خدای تعالی تازه کنی، و دستهای خود را به جهت تعظیم و تکبیر او بلند گردانی، و این را نشانه آن سازی که دست عقول و اوهام از رسیدن به جلال و عظمت او کوتاه است و از عقاب او به عفو او پناه گیری و زینهار خواهی، و به قصد تعظیم او و اظهار ذل و فروتنی خود سر بر رکوع فرود آری، و در نرم ساختن دل و تجدید خشوع بکوشی، و ذلت خود و عزت او و ضعف خود و قوت او و عجز خود و قدرت او و پستی خود و علو او در دل آری، و بر اقرار و اعتراف آوردن آن در دل از زبان یاری جوئی، و او را تسبیح گوئی و به عظمت او گواهی دهی، که او از هر بزرگی بزرگتر است، و این را در دل خود مکرر کنی تا عظمت و جلال او در دلت راسخ شود، سپس از رکوع سر برداری به امید آنکه بر تو رحم آرد، و این امید را در نفس خود به گفتن «سمع الله لمن حمده » : یعنی خدا کسی را که حمد و شکر او کرد اجابت فرماید، مؤکد گردانی، سپس شکر را، که متقاضی افزایش است، در پی آن آری و بگویی:
الحمد لله رب العالمین ، آنگاه بر اظهار فروتنی و خشوع خود و تعظیم و بزرگداشت او افزائی و گوئی: «اهل الکبریاء و العظمة و الجود و الجبروت » .
صدوق - رضوان الله علیه - روایت کرده است که: «از امیر مؤمنان علیه السلام درباره کشیدن گردن در حال رکوع پرسیدند، فرمود: معنی آن این است: به تو ایمان آوردم اگر چه گردنم را بزنی » . حضرت صادق علیه السلام فرمود: «هیچ بندهای رکوع حقیقی برای خدا نمیکند مگر اینکه خدا به نور و بهاء خود او را زینت میبخشد، و او را در سایه بزرگواری و کبریای خود جای میدهد، و بر او جامه برگزیدگان خود را میپوشاند.و رکوع اول است و سجود دوم.پس هر که اول را بجا آورد شایستگی دوم را به هم میرساند.
در رکوع ادب است و در سجود قرب، و هر که ادب را نیکو نکند شایسته قرب نشود.پس رکوع کن رکوع کسی که در دل خود برای خدای عز و جل فروتن و خاشع است، و خود را خاکسار و بیمناک تحت قدرت و سیطره او میبیند.اعضاء و جوارح تو باید برای او افتاده و خاضع باشد افتادگی و تواضع ترسناک و اندوهگین که میترسد از فایدهای که نصیب اهل رکوع است محروم شود. (نقل کردهاند که: ربیع بن خثیم به یک رکوع شب را به روز میآورد، و چون صبح میشد: ناله دردناک میکشید و میگفت: آه! مخلصان پیش افتادند و راه بر ما بریده شد) .و پشت خود را در وقت رکوع هموار و برابر ساز تا رکوع خود را درست بجا آورده باشی، و بخاطر آر که به یاری و مدد او رکوع میکنی نه به نیروی خود.و از دل خود وسوسهها و نیرنگها و کیدهای شیطان را دور کن، که خدا بندگان خود را به اندازه فروتنی و تواضعشان بالا میبرد.و راه بردن ایشان به فروتنی و خضوع و خشوع بقدر آگاهی آنان به ظمت خداوند است »[۱۲۱]
سجود
و چون اراده سجود کردی باز در دل خود نهایت ذلت و عجز و انکسار را به یاد آر، زیرا سجود بالاترین درجه فروتنی است، و عزیزترین اعضاء خود را که روی است به پستترین چیزها که خاک است بگذار و میان پیشانی و خاک حایلی منه، بلکه بر زمین سجده کن که به خضوع نزدیکتر و بر ذلت گویاتر است.و چون نفس خود را در مقام خواری و خاکساری داشتی و بر خاک افتادی، بدان که آن را در جای مناسب خود نهادهای و فرع را به اصل باز رساندهای، که تو از خاکی و به آن باز میگردی.و در این هنگام عظمت خدا را در دل خود تازه کن و بگو: «سبحان ربی الاعلی و بحمده » ، و به تکرار مؤکد ساز، زیرا اثر یک بار سجده ضعیف است، پس اگر دل تو نرم و پاک شد، امید تو باید به رحمت پروردگار صادق باشد، که رحمت او به محل ذلت و ضعف میشتابد نه به محل تکبر و خود بینی.پس سر از سجده بردار و تکبیر گوی و از گناهان خود آمرزش خواه، و حاجت خود درخواست کن، و تواضع را به تکرار مؤکد گردان، و بار دوم به سجده رو همچون سجده اول.
از مولای ما امیر مؤمنان علیه السلام از معنی سجده اول پرسیدند فرمود: «معنی آن این است: خدایا ما را از خاک آفریدی » ، یعنی از زمین، و معنی سر برداشتن این است:
«و از آن ما را بیرون آوردی » .و سجده دوم اشاره به این است: «و به آن ما را باز میگردانی » ، و سر برداشتن از آن اشاره به این است: «و از آن بار دیگر ما را بیرون میآوری » . و مولای ما امام صادق علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند هرگز زیانکار نیست هر که حق سجود را بجا آورد هر چند در مدت عمر یک بار باشد.و رستگار نیست هر که با پروردگار خود خلوت کند در چنین حالی و مانند کسی باشد که با خود خدعه و فریب کند، [یعنی] از سجودش و از آنچه خدای تعالی برای سجود کنندگان آماده ساخته از انس به خدا در دنیا و راحت آخرت در حال غفلت و بازی باشد.و هیچگاه از [رحمت] خدای تعالی دور نیست هر که در حال سجود به او تقرب نماید، و از رحمت الهی دور است هر که سجود او از روی ادب نیست، و حرمت مولای خود را ضایع کند به اینکه در حال سجود دل به غیر او بندد.پس خدا را از روی فروتنی و تواضع و ذلت سجده کن، سجود کسی که میداند از خاکی که خلق بر آن پا مینهند آفریده شده، و از نطفهای که هر کس آن را پلید و نجس میشمارد ترکیب یافته، و نبوده و پدید آمده، و خداوند سجودی را که به دل و جان و روح باشد سبب نزدیکی به خود قرار داده، پس هر که نزدیکی او را میخواهد باید از غیر او دوری نماید، آیا نمیبینی که آن که در حال سجود است جمیع اشیاء از او پنهانند و همه دیدنیها از او پوشیده است؟ خدای تعالی توجه باطنی را نیز همین گونه میخواهد.
پس هر که در نماز به چیزی غیر از خدای تعالی دل ببندد، او نمازی را که وسیله تقرب الهی است وسیله تقرب به غیر فهمیده، و از آنچه مراد الهی از نماز اوست دور افتاده.خدای تعالی میفرماید:
ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه «خداوند در درون هیچ مردی دو دل نیافرید» .رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «خدای عز و جل میفرماید: هر گاه بر دل بندهای مطلع شوم و بدانم که در آن طاعت مرا با اخلاص برای من و برای جستن رضای من دوست میدارد، خودم کار او را راست کنم و تدبیر او را به عهده گیرم، و هر که در نماز خود مشغول به غیر من باشد از استهزاء - کنندگان است، و نامش در دفتر زیانکاران نوشته میشود» [۱۲۲]
تشهد
چون برای تشهد نشستی - بعد از این افعال دقیق و اسرار عمیق که مشتمل بر امور مهم است - از آن بترس و بیم و شرم داشته باش که آنچه انجام دادهای مطابق با صورت واقع نباشد، و وظایف و شرایط آن حاصل نشده باشد، و در دفتر قبول اعمال نوشته نشود.پس دست خود را از فواید آن خالی پندار، و به مبدا و اصل دین، یعنی کلمه توحید و حصن خدا که هر که در آن در آید ایمن شود باز گرد، و اگر وسیله و دستاویزی دیگر نداری به آن چنگ زن، و به وحدانیت پروردگار گواهی ده، و در دل خود رسول بزرگوار و پیامبر بزرگ او را حاضر کن و به رسالت او گواهی ده، و بر او و آل او صلوات فرست، و عهد و پیمان خدا را به اعاده دو کلمه شهادت تازه گردان، و بدین وسیله اساس مراتب عبادت را استوار ساز، که این دو نخستین وسائل و اساس فضائل است، و به رسول خدا با درود فرستادن بر او توسل جوی، و امید ده درود از او داشته باش - چنانکه در خبر وارد شده است - که اگر یکی از آنها به تو برسد رستگار جاوید خواهی بود.
امام صادق علیه السلام فرمود: «تشهد حمد و ثنای الهی است.پس در نهانخانه دل بنده او باش، و در فعل تشهد برای او فروتنی و خضوع نما، چنانکه در گفتار دعوی بندگی او داری.و راستی گفتار را به صفای دل بپیوند، که تو را بنده خود آفرید و فرمان داد که او را به دل و زبان و جوارح عبادت کنی، و بندگی خود و پروردگاری او را محقق داری، و بدان که پیشانی [یعنی سلطه و اختیار] همه خلایق و مهمات آنان به دست قدرت اوست، که ایشان را هیچ نفس زدن و نظر کردن نیست مگر به قدرت و مشیت او، و آنان از آوردن کمترین چیزی و از کردن کمترین کاری در مملکت او ناتوانند مگر به اذن و اراده او.خدای عز و جل میفرماید:
و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرة سبحان الله و تعالی عما یشرکون [۱۲۳]
«و پروردگار تو هر چه بخواهد میآفریند و بر میگزیند، اختیار به دست آنها نیست، خداوند از آنچه شرک آورند منزه و برتر است » .
پس خدا را بندهای سپاسگزار باش به گفتار و دعوی، و راستی گفتار زبان را به صفای دل بپیوند.چون خدای عز و جل تو را آفریده و اراده و مشیت او پیش از اراده و مشیت توست، اراده تو باید موافق اراده او باشد، و بندگی خود را در رضا به حکمت و مصلحت او قرار ده و عبادت تو باید ادای اوامر او باشد، و او تو را فرمان داده که بر پیامبرش محمد صلی الله علیه و آله و سلم صلوات فرستی، پس نماز خدا را به صلوات بر پیغمبر و اطاعت خدا را به اطاعت پیغمبر و شهادت به توحید را به شهادت رسالت وصل کن.و ملاحظه کن که برکات شناخت پیغمبر و رعایت حرمت او از دستت بیرون نرود که اگر معرفت پیغمبر و مراعات حرمت او از تو فوت شود از فایده و ثواب درود آن حضرت و استغفار و شفاعت او محروم خواهی شد، پس اگر بخواهی اوامر و نواهی الهی را بجا آری و از سنن و آداب شرع بهرهای داشته باشی باید از شناخت پیغمبر و رعایت حرمت او غافل مباشی، و به مرتبه جلیل آن حضرت نزد خدای عز و جل دانا و شناسا باشی » [۱۲۴]
سلام دادن
و چون از تشهد فارغ شدی، حضرت سید المرسلین را در دل حاضر کن، و ملائکه مقربین و دیگر پیغمبران خدا و ائمه علیهم السلام و فرشتگان نگاهبان بر خود که اعمال تو را بر میشمارند همه را به خاطر آر.پس اول بر پیامبر خود سلام کن که افضل کل است و واسطه هدایت و ایمان توست و بگو: «السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته » .سپس بر خود و همه بندگان صالح خدا سلام گوی: «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین » .و آنگاه به جمیع ایشان توجه نما و چنین سلام فرست: «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته » .و زبان تو نباید بدون حضور مخاطب در ذهن تو به خطاب گشوده شود، که از بیهوده گویان و بازیگران باشی، و چگونه خطاب از کسی شنیده شود که قصد آن نکرده، و اگر فضل الهی چنین گفتاری را به عنوان اصل واجب کافی شمارد، از درجات قبول دور و از مرتبه قرب و وصول ساقط است.و اگر در نماز امامت جماعتی را داری، در سلام خود ایشان بخصوص آنان را که تقدم دارند قصد کن، و ایشان نیز سلام را به تو برگردانند، و چون چنین کنید وظیفه سلام را ادا کردهاید، و سزاوار مزید اکرام الهی شدهاید.
امام صادق علیه السلام فرمود: «معنی سلام در عقب هر نماز، امان و ایمنی است، یعنی هر که امر خدا و سنت پیغمبر او را صلی الله علیه و آله و سلم از روی فروتنی و خشوع بجا آورد، از بلای دنیا ایمن و از عذاب آخرت دور است.و سلام نامی است از نامهای خدای تعالی که در میان خلایق به امانت سپرده است تا معنای آن را در معاملات و امانتها و در مقام انصاف و راست نمودن مصاحبت و درست کردن معاشرت میان خود مراعات کنند.پس اگر میخواهی سلام را بجای خود قرار دهی، و به مقتضای معنای آن عمل کنی، از خدای تعالی بترس تا دین و دل و عقل تو سالم باشد و ظلمت و تیرگی گناهان آنها را آلوده و چرکین نسازد، و نگهبانان تو از آزار و ملالت و وحشتی که به سبب رفتار بد تو با آنان پدید میآید به سلامت باشند، و سپس با دوست خود [چنان رفتار کن که از تو ایمن باشد] و پس از آن با دشمن خود [رعایت عدل و انصاف را فرو مگذار] .و هر گاه آن که نزدیکتر است از آزار کسی ایمن و سالم نباشد آن که دورتر است بطریق اولی ایمن و سالم نخواهد بود، و هر که سلام را این چنین در جای خود ننهد او را سلام و اسلام و تسلیمی نخواهد بود، و در سلام خود کاذب است، هر چند آن را در میان مردم فاش و آشکار کند» [۱۲۵]
تابیدن انوار بر نماز گزار بقدر صفای اوست
بدان که خالی کردن نماز از آفات و خالص ساختن آن برای خدا و ادای آن با شروط و آدابی که ذکر شد، از حضور قلب و خشوع و تعظیم و هیبت و حیاء، سبب حصول انوار در دل است، و این انوار کلید در علوم و معارف باطنی است که بر هر نماز گزاری به اندازه صفای نفس او از تیرگیهای دنیا گشوده میشود، و این به کمی و بسیاری و قوت و ضعف و پیدائی و پنهانی اختلاف مییابد، و نیز نسبت به آنچه از علوم کشف و هویدا میشود تفاوت پیدا میکند، برای بعضی برخی از صفات و جلال خداوند آشکار میشود، و برای بعضی دیگر بخشی از عجایب افعال او، و برای بعضی قسمتی از نکتههای علوم رفتار، و برای بعضی چیزی دیگر.و اولویت ظهور فیض برای هر شخصی آنچیزی است که در اندیشه و طلب آن است.
و آنچه ما از افاضات عالم بالا بر نمازی که خالص برای خدا و دارای شروط مذکور باشد گفتیم پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در سخن خود به آن اشاره فرموده است: «هر گاه بنده به نماز بر خیزد، خدا پرده میان خود و بنده خود را بر میدارد، و رو به او میآورد، و فرشتگان از دوش او تا آسمان بایستند، با او نماز کنند، و بر دعای او آمین گویند، و از اطراف آسمان بر سر او نیکوئی نثار میشود، و منادیی ندا کند: اگر نماز گزار بداد با که مناجات میکند التفات به غیر نمی کد.و درهای آسمان برای نماز گزاران گشوده شود، و خدا به صدق نماز گزار با ملائکه مباهات فرماید» .و رفع حجاب و گشوده شدن درهای آسمان کنایه است از افاضه علوم باطنی بر او. در تورات آمده است: «ای فرزند آدم، از اینکه در پیشگاه من به نماز و گریه بایستی عاجز مباش، که من آن خدائی هستم که به دل تو نزدیکم، و نور مرا در نهان میبینی » .و وارد شده است که: «بنده چون دو رکعت نماز بگزارد، ده صف از فرشتگان که هر صفی ده هزار باشد از او به شگفت آیند، و خداوند به او بر صد هزار فرشته مباهات فرماید» .و این بدان جهت است که بنده در نماز میان ایستادن و نشستن و رکوع و سجود و ذکر به زبان و غیر اینها جمع میکند، و حال آنکه هیچ یک از ملائکه این نوع عبادت جامع را ندارد، بلکه این افعال بر آنها پخش شده است، بعضی تا قیامت در حال قیامند و رکوع نکنند، و بعضی در حال سجدهاند و تا قیامت سر بر نیارند، و همچنین آنها که در رکوع و در قعودند، زیرا قرب و مرتبهای که به ملائکه داده شده ملازم آنهاست و همواره بر یک حالت اند، زیاد و کم نشود، و از مرتبهای به مرتبه دیگر بالا نروند، و در افزایش بر آنها بسته است، و از اینرو گفتند:
و ما منا الا له مقام معلوم[۱۲۶]
«هیچ یک از ما (فرشتگان) نیست مگر مقامی معلوم دارد» ، بر خلاف انسان، که ترقی درجات دارد، و در اصناف کمالات دگرگونی و تحول میپذیرد، و کلید فزونی درجات نماز است.خدای سبحان میفرماید:
قد افلح المؤمنون، الذین هم فی صلاتهم خاشعون [۱۲۷]
«براستی که مؤمنان رستگار شدند، آنان که در نماز خود خشوع دارند» ، و بدین گونه ایشان را به نمازی مخصوص، یعنی نماز مقرون به خشوع، ستود، سپس اوصاف رستگاران به نماز را بر شمرد، و در پایان فرمود:
و الذین هم علی صلواتهم یحافظون[۱۲۸]
«و کسانی که بر نمازهای خویش نگهبان باشند» ، سپس درباره نتیجه و ثمره آن صفات میفرماید:
اولئک هم الوارثون الذین یرثون الفردوس هم فیها خالدون [۱۲۹]
«آنان وارثانند، که بهشت برین را به ارث میبرند و در آن جاویدانند» .
ایشان را در آغاز به رستگاری و در پایان به وراثت بهشت وصف فرمود.پس نمازگزاران وارثان بهشت برین اند، و وارثان بهشت برین نور الهی را که به دل نزدیک است مشاهده میکنند.و هر عاقلی میداند که مجرد حرکت زبان و اعضاء، با غفلت دل، او را به چنین درجهای نمیرساند.
آنچه سزاوار امام جماعت است
امام جماعت باید در میان مردم به فزونی صفای دل و رو آوردن به خدا و خشوع و خضوع و دیگر شرایط باطنی ویژگی و امتیاز داشته باشد، زیرا او پیشوای ایشان است و نفوس آن جماعت را به سوی خدا میکشاند، پس بسیار زشت است که دل او در نماز غافل یا در وادی وسوسههای باطل باشد، و بعضی از مامومین او با دل حاضر خدای سبحان را تعظیم کنند، و از این بدتر و ناپسندتر آنکه التفات دل او به کسانی که در پشت او هستند از مردمی که نمیتوانند به او سود و زیانی برسانند بیشتر باشد از التفات دل به صاحب ملک که بر همه احاطه دارد و تنها به اراده او عوالم علوی و سفلی و ملک و ملکوت پدید آمدهاند.آیا از دانای نهانیها شرم نمیکند که خود را به عنوان پیشوای امت سرور رسولان صلی الله علیه و آله و سلم میگمارد، و در جای رسولان خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اوصیای راشدین او میایستد و از ایشان نیابت میکند، و حال آنکه دل او از ضعیفان عوام که به او اقتدا نمودهاند بیشتر دگرگون و متاثر میشود تا از عظمت و جلال الهی؟ ! و آیا از خدا خجالت نمیکشد که حالش به زیادی و کمی مامومین تفاوت میکند؟
پس هر امام جماعتی باید خود را بیازماید، اگر این صفات پلید در او نبود امامت کند و گرنه ترک نماید و خود را به هلاکت نیفکند، و این از آنجا شناخته میشود که شادی او به امامت دیگری از امثال و قرآن مانند شادی او به امامت خودش باشد، بلکه اگر قصد و خوشحالی او تنها برپائی سنت و احیاء رسوم شریعت است باید شادی و اهتمام او به امامت دیگری بیش از امامت خودش باشد، زیرا هم مقصود حاصل میشود و هم از فسادهای احتمالی به سلامت خواهد بود.و نیز سزاوار است که انگیزه و محرک او به رفتن مسجد امامت جماعت نباشد مگر به قصد قربت و امید ثواب، پس اگر در بعضی از گوشههای دل او انگیزهای از حب شهرت و منزلت در دلها باشد، یا بخواهد به چیزی که باعث انتظام معاش اوست برسد، پس وای بر او که خود را هلاک ساخته، و از کسانی است که گمراهند و دیگران را گمراه میکنند و خود و دیگران را به هلاکت میافکنند!
آنچه در نماز جمعه و عیدین شایسته است
کسی که به نماز جمعه و دو عید (فطر و قربان) حاضر میشود باید به یاد آورد که این روزها شریف و عظیم و عیدهای مبارک و کریم است که خداوند آنها را مخصوص این امت ساخته و اوقات گرانقدر برای بندگان خود قرار داده تا در آنها به درجه قرب برسند و از عذاب او دور گردند، و آنان را ترغیب فرموده که در این روزها به کارهای شایسته رو آورند، و آنچه در بقیه روزها و ماهها کوتاهی و اهمال کردهاند تلافی نمایند.و باید به نماز مخصوص این روزها اهتمام ورزد و آماده لقاء الله و ایستادن در پیشگاه او شود، و مستعد خدمت در حضرت او وفوز سخن گفتن با او گردد.پس باید بعد از ادای وظایف ظاهری، از پاکیزگی و بکار بردن بوی خوش و کوتاه کردن موی سر و لب و چیدن ناخن و امثال اینها، در خالص ساختن نیت و حضور قلب و خشوع و زاری و تضرع به درگاه الهی در نماز بکوشد.و باید دل خویش در عیدین آماده و حاضر کند برای بهره گیری از جوائز و برخورداری از رحمت و فیض بردن از مواهب در آن دو عید بر کسی که روزه و قربانی او قبول شده و به ظایف آن دو عید قیام کرده، و نیز خجالت و شرم زیان و زبونی رد و طرد اعمال و خسران معامله خود را متذکر شود، که بعد از آن چه حسرتی خواهد داشت وقتی رستگاران کامیاب شوند و سبقت جویان پیشی گیرند و مخلصان نجات یابند و او از نومیدان و زیانکاران باشد. فصل ۱۰۴: آنچه مؤمن هنگام کسوف و خسوف باید بجا آورد.
چون آیات، یعنی کسوف و خسوف و زلزله و امثال اینها، پدیدار شود هر مؤمنی باید به فکر هول آخرت و زلزله آن و گرفتن خورشید و ماه و تاریکی عرصه قیامت و بیم خلایق و ترس آنان از باز خواست و عقوبت و درماندگی آن روز افتد، پس در نماز آیات دعا وزاری و تضرع کند، و خضوع و خشوع و هیبت و خوف نماید، که از این سختیها نجات یابد و روشنی پس از تاریکی باز گردد و با او بر لغزش و خطا مسامحه شود.و سزاوار است که شکسته نفس و سرافکنده و شرمسار از تقصیر باشد، و به دل عظمت و جلال خداوند را یاد کند.و بالجمله: حصول خوف و خشیت، و تضرع وزاری نمودن، و رو آوردن به نماز و خشوع هنگام ظهور این آیات از شعار اهل ایمان است.حضرت سید الساجدین علیه السلام فرمود: «از پیدائی کسوف و خسوف ترس و بیم ندارند مگر کسانی که از شیعیان ما باشند، در این حال به خدا پناه جویند و استغاثه کنند و به او باز گردند» .و حضرت رضا علیه السلام فرمود: «برای کسوف نماز قرار داده شد، زیرا از آیات خدای تعالی است، و آدمی نمیداند برای رحمت پدید میآید یا برای عذاب، و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دوست داشت که امت او بهنگام آن به آفریدگار مهربان پناه جویند و استغاثه کنند، تا شر آن را بگرداند و آنان را مکروهی نرسد، چنانکه از قوم یونس علیه السلام هنگامی که به خدای تعالی تضرع نمودند بگردانید.
انی بخوان، و هر گاه به آیات وعد وعید رسیدی لحظهای درنگ کن، و در امثال و مواعظ آن بیندیش، و بپرهیز از اینکه حروف آن را چنانکه باید ادا نکنی و حدود آن را ضایع گذاری » [۱۳۰] ۴- حضور قلب، و ترک سخن گفتن با خود (حدیث نفس) و وسوسهها و خاطرههای نفسانی: و این نتیجه بزرگداشت است، زیرا کسی که چیزی را بزرگ میداند، کلام باشد یا غیر آن، خوشدلی و انس او به همان است و از آن غفلت نمیکند.و شکی نیست در اینکه قرآن مشتمل بر چیزی است که دل به آن انس میگیرد و نفس به آن شاد میشود، بشرط آنکه تلاوت کننده اهل آن باشد.
۵- تدبر [در معانی قرآن] : و آن علاوه بر حضور قلب است، زیرا خواننده قرآن بسا که در غیر قرآن تفکر نمیکند و لیکن تنها گوش او تلاوت را میشنود بدون تدبر در معانی آن، و حال آنکه مقصود از تلاوت قرآن تدبر در آن در باطن است، خدای سبحان میفرماید:
افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها م[۱۳۱]
«آیا در این قرآن نمیاندیشند یا بر دلها قفلهاست » ؟
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «لا خیر فی عبادة لا فقه فیها، و لا فی قراءة لا تدبر فیها» «در عبادتی که از روی فهم و دانش نباشد چیزی نیست، و نه در قرائتی که تامل و تدبری در آن نیست » .و اگر نتواند تدبر و تفکر کند مگر اینکه آیه را تکرار کند، تکرار کند.و از اینرو بزرگان آیات را بسیار تکرار میکردهاند تا در آن تدبر کنند، و بسا بوده که در یک آیه مدتی دراز درنگ میکردهاند.و یکی از ایشان گفته است: «من در هر جمعهای قرائت قرآن را به پایان میبرم، و در هر ماهی و در هر سالی نیز ختم میکنم، و سی سال است که تلاوتی را آغاز کردهام که تاکنون فارغ نشدهام!» ، و این بر حسب درجات تدبر و بررسی آن است.
۶- تفهم (در یافتن معنی به درنگ و تامل) : و آن این است که از هر آیهای معنی فراخور آن بر او روشن شود، زیرا قرآن مشتمل است بر ذکر صفات و افعال خدای تعالی، و ذکر بهشت و دوزخ و احوال عالم دیگر، و ذکر احوال پیغمبران، و احوال تکذیب کنان و اینکه چگونه هلاک شدند، و ذکر احکام و اوامر و نواهی الهی و غیر اینها، مانند این آیه:
لیس کمثله شی ء و هو السمیع البصیر [۱۳۲]
«هیچ چیز همانند او نیست و او شنوا و بیناست » .
و مانند این قول خدای تعالی:
الملک القدوس السلام...
تا آخر آیه [۱۳۳] و غیر اینها.
پس باید در معانی این اسماء و صفات تامل کند، تا اسرار نهفته در آنها برای او کشف و آشکار شود، و این اسرار منکشف نمیگردد مگر برای کسانی که در فهم کتاب خدا تایید شوند.امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هیچ رازی به من نگفته است که از مردم پوشیده داشته باشد مگر اینکه خدای عز و جل بندهای را در کتاب خود فهمی دهد» [۱۳۴]
و اگر آیاتی را تلاوت کند که در آنها افعال ذکر شده باشد، یعنی آیاتی که از آفرینش آسمانها و زمین و فرشتگان و ستارهها و کوهها و حیوان و نبات و ابر و باران و بادها و غیر اینها حکایت شده است، باید از آنها عظمت و جلال خداوند را بفهمد، زیرا هر فعلی بر فاعل دلالت میکند، و عظمت خلقت دلیل بر عظمت خالق است.و سزاوار است که در فعل فاعل را ببیند نه فعل را، زیرا هر که حق تعالی را شناخت او را در هر چیزی دید، از آنرو که هر چیزی از او وقائم به او و به سوی او و برای اوست.پس او در عین وحدت کل هستی است، و هر که او را در هر آنچه میبیند نبیند چنانست که گوئی او را نشناخته، و هر که او را شناخت میداند که هر چیزی غیر از او باطل و بی حقیقت است، و هر چیزی بجز ذات او فانی است، زیرا قطع نظر از واجب تعالی و ایجاد او، ذات و وجودی موجود نیست، بلکه عدم محض است.پس ذات هر چیزی و وجود و ثبات و بقای او بواسطه خدای والا و بزرگ است.و هر گاه تلاوت کننده آیهای بخواند که بر چیزی از عجایب صنع و شگفتیهای فعل او دلالت داشته باشد باید در آنها تامل کند و از آنها به شگفتترین عجایب، یعنی صفتی که این شگفتیها از آن صادر میشود، بالا رود.
و چون وصف بهشت و جهنم و دیگر احوال آخرت را شنید، متذکر گردد که آنچه در این عالم است از نعمتها و بلاها نسبتی به آنچه در عالم آخرت است ندارد، و از آن به عظمت خدای تعالی پی ببرد و در باطن به سوی او منقطع شود، تا او را از عقوبتهای آن عالم نجات بخشد و به نعمتها و لذتهای آن برساند.و چون احوال پیغمبران علیهم السلام از تکذیب و ضرب و قتل ایشان را شنید، از آن صفت بی نیازی خدای تعالی از رسولان و مردمان را دریابد، که اگر جمیع ایشان هلاک میشدند اثری در ملک او نداشت.و چون به آیات نصرت و یاری ایشان در امر رسالت رسید، قدرت خدا و اراده او برای نصرت حق را بفهمد.و اما از احوال تکذیب کنان و عقوبتها و انواع عذاب آنان، ترس و بیم از مهابت و عقوبت او را در دل آورد، و بداند که غفلت و بی ادبی کرده، و از مهلتی که یافته مغرور شده، و چه بسا عذاب او را دریابد، و همچنین هر گاه آیات وعد و وعید و امر و تهدید را شنید.و فهم کامل قرآن و احاطه به معانی آن ممکن نیست، زیرا آن را نهایتی نیست، و:
لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین «هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه در کتابی روشن است » .
قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی [۱۳۵]
«بگو اگر دریا مرکب برای کلمات پروردگار من باشد دریا تمام شود پیش از آنکه سخنان پروردگارم تمام گردد» .
و هر بندهای را بقدر استعداد و به اندازه فهم و صفای دل و باطن او بهرهای از آن است.
۷- خالی و فارغ شدن از موانع فهم قرآن: و اینها عبارتند از:
تقلید و تعصب برای مذهبی خاص، زیرا این بمنزله پردهای است برای آئینه نفس که از تابیدن آنچه غیر معتقد اوست در آن جلوگیری میکند، و جمود به تفسیر ظاهر قرآن، به این گمان که غیر از آن تفسیر به رای است که ارتکاب آن جایز نیست، و صرف همت و فکر و فهم به تحقیق حروف و دیگر اموری که میان قاریان متداول است، زیرا همه تامل را مقصور بر این کردن مانع از کشف و آشکار شدن معانی قرآن است، و اصرار بر گناهان ظاهری و باطنی، و پیروی شهوات که باعث تاریکی دل و موجب محرومیت از کشف اسرار و حقایق آن و تابیدن انوار معارف حقه است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر گاه امت من دینار و درهم را بزرگ شمرند، شکوه و مهابت اسلام از دل آنها میرود، و چون امر به معروف را ترک کنند، از برکت وحی محروم شوند» .و خدای تعالی انابت (بازگشت به سوی خدا) را شرط فهم و تذکر قرار داده و فرموده است:
تبصرة و ذکری لکل عبد منیب [۱۳۶]
«بینشی و پندی برای هر بنده توبه گر است » .
و میفرماید:
و ما یتذکر الا من ینیب [۱۳۷]
«و پند نمیگیرد مگر کسی که [به سوی خدا] باز گردد» .
و میفرماید: انما یتذکر اولوا الالباب [۱۳۸] «فقط خردمندان پند میگیرند» .
۸- تخصیص: و آن این است که چنان بیندیشد که او مقصود هر خطابی است که در قرآن است، از امر و نهی و وعد و وعید، حتی اگر قصههای پیشینیان را بخواند و بشنود یقین کند که مقصود از آن عبرت گرفتن است نه محض حکایت و قصه خوانی.و هیچ قصهای در قرآن نیست مگر اینکه ترتیب و روش آن فایدهای برای پیغمبر و امت او دارد، و از اینرو خدای سبحان میفرماید: ما نثبت به فؤادک[۱۳۹]
«تا دلت را بدان بر جای و استوار بداریم » .
زیرا همه قرآن هدایت و شفا و رحمت و نور و موعظه و راهنمای بصیرت برای عالمیان است.پس هر که آن را بخواند خواندن او باید مانند قرائت بنده نامه و فرمان مولای خود باشد که به او نوشته که آن را بفهمد و به مقتضای آن عمل کند.یکی از بزرگان گفته است: «این قرآن نامه هائی است که از جانب پروردگار عز و جل ما با عهد و پیمان او به ما رسیده است، تا در نمازها آنها را تدبر کنیم، و در خلوتها در آنها تامل کنیم، و در طاعات آنها را بوسیله سنتهای پیروی شده اجرا کنیم » .
۹- تاثر: و آن این است که دل او به آثار آیات گوناگون متاثر شود، و به حسب فهم هر آیه حالی پیدا کند، از خوف و حزن و بیم و شادی و بهجت و امید و دلتنگی و گشادگی.و اگر آیه رحمت و وعده آمرزش شنید، شاد و خوشحال گردد که گوئی از شدت شکفتگی و بهجت پرواز میکند، و چون وصف بهشت را شنید، شوق به آن در دلش بر انگیخته شود، و چون به وصف دوزخ رسد از شدت ترس بدنش به لرزه آید، و چون صفات و اسماء خدا و نعوت جلال او را شنید فروتنی و خضوع نماید و متذکر عظمت و کبریای او شود، و هر گاه به سخن کافران رسید که بر خدا محال است از فرزند گرفتن و امثال آن، آواز خود فرو آرد و در دل از زشتی گفتار آنان شرمسار گردد...و بر همین قیاس درباره سایر آیات.و هر گاه معرفت تمام و کامل شد، خشیت بر دل غالب میشود، و در غالب آیات قرآن تنگ شدن و تضیق مصداق هست، زیرا ذکر مغفرت و رحمت را نمیبینی مگر همراه شرطهائی که ست بیشتر مردم از رسیدن به آن کوتاه است، و از اینرو در میان خائفان کسانی بودند که هنگام شنیدن آیات وعید از ترس صیحه میزدند، و گاهی قالب تهی میکردند.و بالجمله: مقصود اصلی از تلاوت قرآن حصول این حالتها در دل و عمل به آن است، و گر نه جنباندن زبان کار آسانی است.و حق تلاوت قرآن این است که زبان و عقل و دل انباز باشند.سهم زبان ادا کردن صحیح حروف و شمرده خواندن است، و بهره عقل ادراک معانی است، و بهره دل پند گرفتن و تاثر به حالات مذکور است.پس زبان واعظ دل و عقل مترجم و دل پند گیرنده است.
۱۰- ترقی: و آن این است که حال او در ترقی باشد تا کلام را از خدای تعالی بشنود، نه از نفس خویش.و قرائت را سه درجه است:
اول - و آن درجه پائین تر است، این است که بنده خود را چنان تصور کند که در حضور خدای تعالی ایستاده و قرآن میخواند، و خداوند به او نظر میکند و از او میشنود، و بر این تقدیر حال او تملق و سؤال و تضرع و زاری است.
دوم - آنکه در دل چنان ببیند که گوئی پروردگار به لطف و کرم خود به او خطاب میکند و به احسان و انعام خود با او سخن میگوید، و مقام او هیبت و حیا و تعظیم و گوش فرا دادن است.
سوم - آنکه در کلام متکلم را و در کلمات صفات را ببیند، و به خود و تلاوت خود التفات نکند، و نه حتی به نعمتی که به او تعلق گرفته است، بلکه همه همت و فکر او مقصور و منحصر بر صاحب کلام باشد، که گوئی چنان مستغرق مشاهده اوست که پروای غیر ندارد.و این درجه مقربان و صدیقان است، و دو درجه پیشین مرتبه اصحاب یمین است، و آنچه غیر از اینهاست مرتبه غافلان است.
و حضرت سید الشهداء - ارواحنا فداه - از بالاترین درجه (درجه سوم) خبر داده و فرموده است: «آن که برای بندگان خود در کتاب خود، بلکه در هر چیزی، تجلی کرد و خود را در خطاب خویش، بلکه در هر نوری، به ایشان نمود» .
و امام صادق علیه السلام به همین درجه اشاره دارد آنجا که فرموده است: «به خدا قسم که خدای عز و جل در کلام خود برای خلق خود تجلی کرده است! و لیکن او را نمیبینند» .و روایت است که: «آن حضرت را در نماز حالتی روی داد که بیهوش افتاد، چون به هوش آمد در باره آن پرسیدند، فرمود: پیوسته آیه را بر قلب خود تکرار کردم تا آن را از صاحب کلام شنیدم، و جسم را طاقت مشاهده قدرت او نماند» .
و اگر کسی به این درجه رسید شکفتگی و بهجت او شدت مییابد، و شیرینی و لذت تلاوت او عظیم خواهد شد.یکی از حکیمان گفته است: «من قرآن میخواندم و حلاوتی نمییافتم، تا آنکه آن را به گونهای تلاوت کردم که گویا از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میشنوم که بر یاران خود میخواند، سپس به مقامی بالاتر ترقی کردم، و آن را به نحوی خواندم که گویا از جبرئیل میشنیدم که بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم القاء میکرد، در این هنگام چنان لذت و نعمتی یافتم که از آن صبر نتوانم کرد» .
و حذیفه گفت: «اگر دلها پاک گردد، از خواندن قرآن سیر نمیشود» .و این بدان جهت است که دلهای پاک از کلام به مشاهده صاحب کلام، بلکه به توحید خالص، ترقی میکند، بدین سان که در هر چیزی جز خدا نبیند، زیرا اگر غیر او را ببیند، نه از این حیث که از او و برای او و بواسطه او و به سوی اوست، مشرک به شرک خفی است.
۱۱- تبری: و آن این است که از قدرت و قوت خود بری و بیزار شود و خود را به دیده رضا و پاکی ننگرد.پس چون آیاتی بخواند که در آنها از نیکان ستایش شده و به آنان وعده نیک داده شده، خود را در آن مقام نبیند و در زمره ایشان نینگارد، بلکه اهل صدق و یقین را از آنان شمارد و شوق نماید که خدا او را بدیشان پیوندد.
و هر گاه آیات وعید و مذمت گناهکاران را بخواند، خود را به نظر آورد، و از ترس و بیم بینگارد که مخاطب اوست.مولای ما امیر مؤمنان علیه السلام به این معنی اشاره دارد که در وصف متقین میفرماید: «و چون به آیهای برخوردند که در آن بیم دادن و تهدید است، گوشهای دل خود را بر آن میگشایند، و چنان پندارند که بانگ فریاد و غرش دوزخ به گوشهای ایشان میرسد» . و چون قاری خود را در قرائت مقصر دید، همین سبب تقرب او خواهد شد.
زیرا هر که در عین قرب بعد دید، به او لطف شده که بواسطه خوف او را به درجه بالاتری از درجات قرب رسانند، و هر که در عین بعد قرب دید، گرفتار مکر ایمنی شده که او را به درجهای فروتر از درجات بعد میکشانند.و هر گاه خود را به چشم رضا دید، به نفس خود محجوب و در پرده است.و اگر از حد التفات و توجه به خود فراتر رفت و در قرائت بجز خدای تعالی مشاهده نکرد، راز ملکوت به حسب احوال او برایش کشف میشود، پس چون آیات رحمت و امید را بخواند و حالت شکفتگی و انبساط در او پدید آید و صورت بهشت برای او هویدا گردد، آن را چنان مشاهده میکند که گویی به چشم میبیند، و اگر خوف بر او غلبه کرد، جهنم برایش پدیدار میشود، تا جائی که انواع عذاب آن را میبیند، و این برای آنست که کلام خدای عز و جل مشتمل است بر آسان گیری و لطف، و شدت و سختگیری، و مایه امید و ترس است، و این به حسب اوصاف او یعنی رحمت و لطف یا قهر و سخت گرفتن و انتقام است.
پس به اعتبار مشاهده کلمات و صفات، دل در حالات مختلف تغییر میکند، و به حسب هر حالتی مستعد کشف چیزی میشود که مناسب آن حالت باشد، چون محال است که حال شنونده یکسان و شنیده مختلف باشد، زیرا در آن، سخن خشنودی و خشم و سخن انعام و انتقام اوست، و سخن جباری متکبر است که از هیچ چیز باک ندارد، و گفتار نعمت دهنده مشفق و مهربان است که هیچ کس را مهمل نگذارد.
مقصد پنجم: روزه
بدان که اجر روزه عظیم و ثواب آن بسیار است، و آیات و اخباری که دلالت بر فضیلت آن دارد بی شمار و چنان معروف و مشهور است که نیازی به ذکر آنها نیست، پس در اینجا به بعضی از امور باطنی آن اشاره میکنیم:
آنچه سزاوار روزه دار است
روزه دار را سزاوار این است که چشم خویش از هر چه نگاه کردن به آن حرام یا مکروه است یا دل را از یاد خدای تعالی مشغول میسازد فرو نهد، و زبان را از همه آفاتی که ذکر آنها گذشت نگاه دارد، و گوش را از هر چه شنیدن آن حرام یا مکروه است و شکم خود را از غذای حرام و شبهه ناک باز دارد، و دیگر اعضاء و جوارح خود را از امور ناستوده و مکروه محافظت نماید.و درباره همه این شرطها برای آنکه ثواب کامل بر روزه مترتب شود اخبار بسیار وارد شده است.و نیز سزاوار است که هنگام افطار از حلال بقدری نخورد که معده او پر شود، زیرا خدای عز و جل هیچ ظرفی را بیشتر از شکم پر اگر چه از حلال باشد دشمن ندارد، که سر روزه داری قهر و غلبه بر دشمن خدا و شکستن شهوت و هوی است تا نفس بر پرهیزکاری و تقوا تقویت شود، و از حضیض لذات نفس حیوانی به اوج شباهت به فرشتگان روحانی ترقی کند، و این چگونه حاصل میشود هر گاه روزه دار هنگام افطار آنچه را که در روز نخورده تدارک و تلافی کند، بخصوص وقتی که غذاهای رنگارنگ بر آن افزوده شود، چنانکه عادت مردم این عصر است، و چه بسا در ماه رمضان خوراکهائی خورده میشود که در چند ماه صرف نمیشود.و شک نیست که چون معده از چاشتگاه تا شام خالی باشد اشتهای آن افزونتر و رغبت آن بیشتر است، و آنگاه از طعامهای رنگارنگ میخورد و لذت میبرد، و چون آنچه از چاشت تا شام میخورد در شب میخورد لذت آن بیشتر و قوت آن افزونتر میگردد، و شهوات او برانگیخته میشود که اگر به عادت خود گذاشته میشد آرام و راکد میماند، پس آنچه مقصود از روزه است، یعنی ضعیف ساختن قوای شهویه که وسیلههای شیطان است، حاصل نمیشود.پس ناچار باید خوراک را کم کند، و در تمام شب همان غذائی را بخورد که در شبهای غیر روزه میخورد، بی آنکه خوراک روز خود را به آن بیفزاید، تا از روزه خود سودی ببرد.
خلاصه آنکه، روح روزه و راز پوشیده آن و غرض اصلی از آن: تشبه است به یکی از اخلاق الهی، یعنی بی نیازی و وارستگی از هر چیزی، و اقتدار به فرشتگان در خودداری از شهوات بقدر امکان، و این فقط با کم کردن خوراک نسبت به غیر وقت روزه حاصل میشود، و تنها تاخیر خوردن و هنگام شب دو چندان خوردن هیچ نتیجه و سودی ندارد.و نیز اگر سر روزه آنچیزی باشد که از بعضی از ظواهر معلوم است، یعنی توانگران درد گرسنگی را دریابند و از آن به سختی حال فقیران و بینوایان برسند، و این درک و فهم آنان را به مواسات با فقرا در اموال و روزی بر انگیزد، این نیز بدون کم خوردن حاصل نمیشود.
انی بخوان، و هر گاه به آیات وعد وعید رسیدی لحظهای درنگ کن، و در امثال و مواعظ آن بیندیش، و بپرهیز از اینکه حروف آن را چنانکه باید ادا نکنی و حدود آن را ضایع گذاری »[۱۴۰]
۴- حضور قلب، و ترک سخن گفتن با خود (حدیث نفس) و وسوسهها و خاطرههای نفسانی: و این نتیجه بزرگداشت است، زیرا کسی که چیزی را بزرگ میداند، کلام باشد یا غیر آن، خوشدلی و انس او به همان است و از آن غفلت نمیکند.و شکی نیست در اینکه قرآن مشتمل بر چیزی است که دل به آن انس میگیرد و نفس به آن شاد میشود، بشرط آنکه تلاوت کننده اهل آن باشد.
۵- تدبر [در معانی قرآن] : و آن علاوه بر حضور قلب است، زیرا خواننده قرآن بسا که در غیر قرآن تفکر نمیکند و لیکن تنها گوش او تلاوت را میشنود بدون تدبر در معانی آن، و حال آنکه مقصود از تلاوت قرآن تدبر در آن در باطن است، خدای سبحان میفرماید:
ا فلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها[۱۴۱]
«آیا در این قرآن نمیاندیشند یا بر دلها قفلهاست » ؟
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «لا خیر فی عبادة لا فقه فیها، و لا فی قراءة لا تدبر فیها» «در عبادتی که از روی فهم و دانش نباشد چیزی نیست، و نه در قرائتی که تامل و تدبری در آن نیست » .و اگر نتواند تدبر و تفکر کند مگر اینکه آیه را تکرار کند، تکرار کند.و از اینرو بزرگان آیات را بسیار تکرار میکردهاند تا در آن تدبر کنند، و بسا بوده که در یک آیه مدتی دراز درنگ میکردهاند.و یکی از ایشان گفته است: «من در هر جمعهای قرائت قرآن را به پایان میبرم، و در هر ماهی و در هر سالی نیز ختم میکنم، و سی سال است که تلاوتی را آغاز کردهام که تاکنون فارغ نشدهام!» ، و این بر حسب درجات تدبر و بررسی آن است.
۶- تفهم (در یافتن معنی به درنگ و تامل) : و آن این است که از هر آیهای معنی فراخور آن بر او روشن شود، زیرا قرآن مشتمل است بر ذکر صفات و افعال خدای تعالی، و ذکر بهشت و دوزخ و احوال عالم دیگر، و ذکر احوال پیغمبران، و احوال تکذیب کنان و اینکه چگونه هلاک شدند، و ذکر احکام و اوامر و نواهی الهی و غیر اینها، مانند این آیه:
لیس کمثله شی ء و هو السمیع البصیر[۱۴۲]
«هیچ چیز همانند او نیست و او شنوا و بیناست » .
و مانند این قول خدای تعالی:
الملک القدوس السلام...
تا آخر آیه [۱۴۳] و غیر اینها.
پس باید در معانی این اسماء و صفات تامل کند، تا اسرار نهفته در آنها برای او کشف و آشکار شود، و این اسرار منکشف نمیگردد مگر برای کسانی که در فهم کتاب خدا تایید شوند.امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هیچ رازی به من نگفته است که از مردم پوشیده داشته باشد مگر اینکه خدای عز و جل بندهای را در کتاب خود فهمی دهد» [۱۴۴]
و اگر آیاتی را تلاوت کند که در آنها افعال ذکر شده باشد، یعنی آیاتی که از آفرینش آسمانها و زمین و فرشتگان و ستارهها و کوهها و حیوان و نبات و ابر و باران و بادها و غیر اینها حکایت شده است، باید از آنها عظمت و جلال خداوند را بفهمد، زیرا هر فعلی بر فاعل دلالت میکند، و عظمت خلقت دلیل بر عظمت خالق است.و سزاوار است که در فعل فاعل را ببیند نه فعل را، زیرا هر که حق تعالی را شناخت او را در هر چیزی دید، از آنرو که هر چیزی از او وقائم به او و به سوی او و برای اوست.پس او در عین وحدت کل هستی است، و هر که او را در هر آنچه میبیند نبیند چنانست که گوئی او را نشناخته، و هر که او را شناخت میداند که هر چیزی غیر از او باطل و بی حقیقت است، و هر چیزی بجز ذات او فانی است، زیرا قطع نظر از واجب تعالی و ایجاد او، ذات و وجودی موجود نیست، بلکه عدم محض است.
پس ذات هر چیزی و وجود و ثبات و بقای او بواسطه خدای والا و بزرگ است.و هر گاه تلاوت کننده آیهای بخواند که بر چیزی از عجایب صنع و شگفتیهای فعل او دلالت داشته باشد باید در آنها تامل کند و از آنها به شگفتترین عجایب، یعنی صفتی که این شگفتیها از آن صادر میشود، بالا رود.و چون وصف بهشت و جهنم و دیگر احوال آخرت را شنید، متذکر گردد که آنچه در این عالم است از نعمتها و بلاها نسبتی به آنچه در عالم آخرت است ندارد، و از آن به عظمت خدای تعالی پی ببرد و در باطن به سوی او منقطع شود، تا او را از عقوبتهای آن عالم نجات بخشد و به نعمتها و لذتهای آن برساند.و چون احوال پیغمبران علیهم السلام از تکذیب و ضرب و قتل ایشان را شنید، از آن صفت بی نیازی خدای تعالی از رسولان و مردمان را دریابد، که اگر جمیع ایشان هلاک میشدند اثری در ملک او نداشت.و چون به آیات نصرت و یاری ایشان در امر رسالت رسید، قدرت خدا و اراده او برای نصرت حق را بفهمد.و اما از احوال تکذیب کنان و عقوبتها و انواع عذاب آنان، ترس و بیم از مهابت و عقوبت او را در دل آورد، و بداند که غفلت و بی ادبی کرده، و از مهلتی که یافته مغرور شده، و چه بسا عذاب او را دریابد، و همچنین هر گاه آیات وعد و وعید و امر و تهدید را شنید.و فهم کامل قرآن و احاطه به معانی آن ممکن نیست، زیرا آن را نهایتی نیست، و:
لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین «هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه در کتابی روشن است » .
قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی [۱۴۵]
«بگو اگر دریا مرکب برای کلمات پروردگار من باشد دریا تمام شود پیش از آنکه سخنان پروردگارم تمام گردد» .
و هر بندهای را بقدر استعداد و به اندازه فهم و صفای دل و باطن او بهرهای از آن است.
۷- خالی و فارغ شدن از موانع فهم قرآن: و اینها عبارتند از:
تقلید و تعصب برای مذهبی خاص، زیرا این بمنزله پردهای است برای آئینه نفس که از تابیدن آنچه غیر معتقد اوست در آن جلوگیری میکند، و جمود به تفسیر ظاهر قرآن، به این گمان که غیر از آن تفسیر به رای است که ارتکاب آن جایز نیست، و صرف همت و فکر و فهم به تحقیق حروف و دیگر اموری که میان قاریان متداول است، زیرا همه تامل را مقصور بر این کردن مانع از کشف و آشکار شدن معانی قرآن است، و اصرار بر گناهان ظاهری و باطنی، و پیروی شهوات که باعث تاریکی دل و موجب محرومیت از کشف اسرار و حقایق آن و تابیدن انوار معارف حقه است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر گاه امت من دینار و درهم را بزرگ شمرند، شکوه و مهابت اسلام از دل آنها میرود، و چون امر به معروف را ترک کنند، از برکت وحی محروم شوند» .و خدای تعالی انابت (بازگشت به سوی خدا) را شرط فهم و تذکر قرار داده و فرموده است:
تبصرة و ذکری لکل عبد منیب [۱۴۶] «بینشی و پندی برای هر بنده توبه گر است » .
و میفرماید:
و ما یتذکر الا من ینیب [۱۴۷]
«و پند نمیگیرد مگر کسی که [به سوی خدا] باز گردد» .
و میفرماید:
انما یتذکر اولوا الالباب[۱۴۸]
«فقط خردمندان پند میگیرند» .
۸- تخصیص: و آن این است که چنان بیندیشد که او مقصود هر خطابی است که در قرآن است، از امر و نهی و وعد و وعید، حتی اگر قصههای پیشینیان را بخواند و بشنود یقین کند که مقصود از آن عبرت گرفتن است نه محض حکایت و قصه خوانی.و هیچ قصهای در قرآن نیست مگر اینکه ترتیب و روش آن فایدهای برای پیغمبر و امت او دارد، و از اینرو خدای سبحان میفرماید: ما نثبت به فؤادک [۱۴۹]
«تا دلت را بدان بر جای و استوار بداریم » .
زیرا همه قرآن هدایت و شفا و رحمت و نور و موعظه و راهنمای بصیرت برای عالمیان است.پس هر که آن را بخواند خواندن او باید مانند قرائت بنده نامه و فرمان مولای خود باشد که به او نوشته که آن را بفهمد و به مقتضای آن عمل کند.یکی از بزرگان گفته است: «این قرآن نامه هائی است که از جانب پروردگار عز و جل ما با عهد و پیمان او به ما رسیده است، تا در نمازها آنها را تدبر کنیم، و در خلوتها در آنها تامل کنیم، و در طاعات آنها را بوسیله سنتهای پیروی شده اجرا کنیم » .
۹- تاثر: و آن این است که دل او به آثار آیات گوناگون متاثر شود، و به حسب فهم هر آیه حالی پیدا کند، از خوف و حزن و بیم و شادی و بهجت و امید و دلتنگی و گشادگی.و اگر آیه رحمت و وعده آمرزش شنید، شاد و خوشحال گردد که گوئی از شدت شکفتگی و بهجت پرواز میکند، و چون وصف بهشت را شنید، شوق به آن در دلش بر انگیخته شود، و چون به وصف دوزخ رسد از شدت ترس بدنش به لرزه آید، و چون صفات و اسماء خدا و نعوت جلال او را شنید فروتنی و خضوع نماید و متذکر عظمت و کبریای او شود، و هر گاه به سخن کافران رسید که بر خدا محال است از فرزند گرفتن و امثال آن، آواز خود فرو آرد و در دل از زشتی گفتار آنان شرمسار گردد...و بر همین قیاس درباره سایر آیات.و هر گاه معرفت تمام و کامل شد، خشیت بر دل غالب میشود، و در غالب آیات قرآن تنگ شدن و تضیق مصداق هست، زیرا ذکر مغفرت و رحمت را نمیبینی مگر همراه شرطهائی که ست بیشتر مردم از رسیدن به آن کوتاه است، و از اینرو در میان خائفان کسانی بودند که هنگام شنیدن آیات وعید از ترس صیحه میزدند، و گاهی قالب تهی میکردند.و بالجمله: مقصود اصلی از تلاوت قرآن حصول این حالتها در دل و عمل به آن است، و گر نه جنباندن زبان کار آسانی است.و حق تلاوت قرآن این است که زبان و عقل و دل انباز باشند.سهم زبان ادا کردن صحیح حروف و شمرده خواندن است، و بهره عقل ادراک معانی است، و بهره دل پند گرفتن و تاثر به حالات مذکور است.پس زبان واعظ دل و عقل مترجم و دل پند گیرنده است.
۱۰- ترقی: و آن این است که حال او در ترقی باشد تا کلام را از خدای تعالی بشنود، نه از نفس خویش.و قرائت را سه درجه است:
اول - و آن درجه پائین تر است، این است که بنده خود را چنان تصور کند که در حضور خدای تعالی ایستاده و قرآن میخواند، و خداوند به او نظر میکند و از او میشنود، و بر این تقدیر حال او تملق و سؤال و تضرع و زاری است.
دوم - آنکه در دل چنان ببیند که گوئی پروردگار به لطف و کرم خود به او خطاب میکند و به احسان و انعام خود با او سخن میگوید، و مقام او هیبت و حیا و تعظیم و گوش فرا دادن است.
سوم - آنکه در کلام متکلم را و در کلمات صفات را ببیند، و به خود و تلاوت خود التفات نکند، و نه حتی به نعمتی که به او تعلق گرفته است، بلکه همه همت و فکر او مقصور و منحصر بر صاحب کلام باشد، که گوئی چنان مستغرق مشاهده اوست که پروای غیر ندارد.و این درجه مقربان و صدیقان است، و دو درجه پیشین مرتبه اصحاب یمین است، و آنچه غیر از اینهاست مرتبه غافلان است.
و حضرت سید الشهداء - ارواحنا فداه - از بالاترین درجه (درجه سوم) خبر داده و فرموده است: «آن که برای بندگان خود در کتاب خود، بلکه در هر چیزی، تجلی کرد و خود را در خطاب خویش، بلکه در هر نوری، به ایشان نمود» .
و امام صادق علیه السلام به همین درجه اشاره دارد آنجا که فرموده است: «به خدا قسم که خدای عز و جل در کلام خود برای خلق خود تجلی کرده است! و لیکن او را نمیبینند» .و روایت است که: «آن حضرت را در نماز حالتی روی داد که بیهوش افتاد، چون به هوش آمد در باره آن پرسیدند، فرمود: پیوسته آیه را بر قلب خود تکرار کردم تا آن را از صاحب کلام شنیدم، و جسم را طاقت مشاهده قدرت او نماند» .
و اگر کسی به این درجه رسید شکفتگی و بهجت او شدت مییابد، و شیرینی و لذت تلاوت او عظیم خواهد شد.یکی از حکیمان گفته است: «من قرآن میخواندم و حلاوتی نمییافتم، تا آنکه آن را به گونهای تلاوت کردم که گویا از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میشنوم که بر یاران خود میخواند، سپس به مقامی بالاتر ترقی کردم، و آن را به نحوی خواندم که گویا از جبرئیل میشنیدم که بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم القاء میکرد، در این هنگام چنان لذت و نعمتی یافتم که از آن صبر نتوانم کرد» .
و حذیفه گفت: «اگر دلها پاک گردد، از خواندن قرآن سیر نمیشود» .و این بدان جهت است که دلهای پاک از کلام به مشاهده صاحب کلام، بلکه به توحید خالص، ترقی میکند، بدین سان که در هر چیزی جز خدا نبیند، زیرا اگر غیر او را ببیند، نه از این حیث که از او و برای او و بواسطه او و به سوی اوست، مشرک به شرک خفی است.
۱۱- تبری: و آن این است که از قدرت و قوت خود بری و بیزار شود و خود را به دیده رضا و پاکی ننگرد.پس چون آیاتی بخواند که در آنها از نیکان ستایش شده و به آنان وعده نیک داده شده، خود را در آن مقام نبیند و در زمره ایشان نینگارد، بلکه اهل صدق و یقین را از آنان شمارد و شوق نماید که خدا او را بدیشان پیوندد.
و هر گاه آیات وعید و مذمت گناهکاران را بخواند، خود را به نظر آورد، و از ترس و بیم بینگارد که مخاطب اوست.مولای ما امیر مؤمنان علیه السلام به این معنی اشاره دارد که در وصف متقین میفرماید: «و چون به آیهای برخوردند که در آن بیم دادن و تهدید است، گوشهای دل خود را بر آن میگشایند، و چنان پندارند که بانگ فریاد و غرش دوزخ به گوشهای ایشان میرسد» .
و چون قاری خود را در قرائت مقصر دید، همین سبب تقرب او خواهد شد.
زیرا هر که در عین قرب بعد دید، به او لطف شده که بواسطه خوف او را به درجه بالاتری از درجات قرب رسانند، و هر که در عین بعد قرب دید، گرفتار مکر ایمنی شده که او را به درجهای فروتر از درجات بعد میکشانند.و هر گاه خود را به چشم رضا دید، به نفس خود محجوب و در پرده است.و اگر از حد التفات و توجه به خود فراتر رفت و در قرائت بجز خدای تعالی مشاهده نکرد، راز ملکوت به حسب احوال او برایش کشف میشود، پس چون آیات رحمت و امید را بخواند و حالت شکفتگی و انبساط در او پدید آید و صورت بهشت برای او هویدا گردد، آن را چنان مشاهده میکند که گویی به چشم میبیند، و اگر خوف بر او غلبه کرد، جهنم برایش پدیدار میشود، تا جائی که انواع عذاب آن را میبیند، و این برای آنست که کلام خدای عز و جل مشتمل است بر آسان گیری و لطف، و شدت و سختگیری، و مایه امید و ترس است، و این به حسب اوصاف او یعنی رحمت و لطف یا قهر و سخت گرفتن و انتقام است.
پس به اعتبار مشاهده کلمات و صفات، دل در حالات مختلف تغییر میکند، و به حسب هر حالتی مستعد کشف چیزی میشود که مناسب آن حالت باشد، چون محال است که حال شنونده یکسان و شنیده مختلف باشد، زیرا در آن، سخن خشنودی و خشم و سخن انعام و انتقام اوست، و سخن جباری متکبر است که از هیچ چیز باک ندارد، و گفتار نعمت دهنده مشفق و مهربان است که هیچ کس را مهمل نگذارد.
درجات روزه
روزه را سه درجه است:
اول - روزه عموم: و آن نگاهداشت شکم و فرج است از شهوترانی، و این گونه روزه بیش از رهائی از حکم مجازات و خلاصی از عذاب فایده نمیبخشد.
دوم - روزه خواص: و آن علاوه بر نگاهداشت مذکور، باز داشتن چشم و گوش و زبان و دست و پا و دیگر جوارح است از گناهان، و بر این روزه ثوابهائی که صاحب شرع به آن وعده داده مترتب میگردد.
سوم - روزه خواص خواص: و آن علاوه بر دو نگاهداشت مذکور، محافظت دل است از همتهای فرو مایه و اخلاق پست و اندیشههای دنیوی، و باز داشت آن از هر چه جز خداست، و گشادن این روزه آنست که درباره غیر خدا و روز آخرت بیندیش، و حاصل این روزه رو آوردن است با تمام حقیقت همت به خدا و رو گردانیدن از غیر خدا، و چنگ در زدن به معنی قول خدای تعالی:
قل الله ثم ذرهم
«بگو خدا، و بگذارشان » .و این درجه مخصوص پیغمبران و صدیقان و مقربان است، و نتیجه و ثمره این روزه رسیدن به دیدار و لقاء الهی است و کامیابی و فوز به آنچه هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر دل هیچ کس خطور نکرده.
و مولای ما حضرت صادق علیه السلام به این نوع روزه اشاره دارد که میفرماید:
«پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: روزه سپر و پوششی است از آفتهای دنیا، و مانع عذاب آخرت است، پس هر گاه قصد روزه کردی نیت کن که به روزه خود نفس را از خواهشهای آن بازداری، و همت و اندیشه را از پیروی شیاطین جدا کنی، و نفس خود را [از جهت ارتکاب گناهان] بمنزله بیمار انگار، و همان گونه که بیمار جسمانی به امید بهبود میل به خوردنی و آشامیدنی نمیکند تو نیز با عمل روزه و به برکت آن هر لحظه امید و انتظار شفای بیماری عصیان و گناهان داشته باش، و باطن خود را از هر تیرگی و غفلت و ظلمتی که تو را از معنی اخلاص برای خدا خالی و جدا میسازد پاک کن.رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود که خدای تعالی میفرماید: روزه برای من و مختص به من است و من ثواب در خور آن را خواهم داد.و روزه خواهش نفس و شهوت طبع را می میراند، و در آن صفا و جلای دل و پاکی اعضاء و جوارح و آبادانی ظاهر و باطن است، و موجب شکر گزاری بر نعمتهای الهی و نیکی و احسان به فقیران است، و باعث افزونی تضرع و خشوع و نرم دلی و گریه و پناه بردن به خداست، و سبب شکستن شهوت و سبکی حساب قیامت و دو چندان شدن حسنات است.و فواید روزه بی شمار است، و آنچه ذکر کردیم برای هر خردمندی که توفیق عمل دارد کافی است »[۱۵۰]
تتمیم
هر که ماه رمضان را خالص برای خدا و تقرب به او روزه بدارد، و باطن خود را از اخلاق نکوهیده پاک سازد، و ظاهر خود را از معاصی و گناهان نگاهدارد، و از حرام اجتناب نماید، و بجز حلال نخورد، و در خوردن زیاده روی نکند، و بر نمازهای نافله و ادعیه و دیگر آدابی که در این ماه سنت شده مواظبت نماید، به مقتضای اخبار متواتر لایق و در خور مغفرت و رهائی از عذاب آخرت میگردد.
پس اگر از عوام باشد، صفای نفسی پیدا میکند که دعایش بر آورده و روا میشود، و اگر از اهل علم و معرفت باشد، امید است که شیطان بر گرد دل او نگردد، و برخی از اسرار ملکوت برای او کشف شود، بخصوص در شب قدر، که در آن شب اسرار منکشف میگردد، و انوار قدسی بر دلهای پاک میتابد، و ملاک عمده در رسیدن به این موهبت کم خوردن است تا جائی که درد گرسنگی را احساس کند، زیرا هر که بین قلب و سینه خود توبرهای از طعام قرار دهد، از عوالم انوار محجوب و ممنوع است، و محال است که چیزی از اسرار برای او آشکار گردد.
مقصد ششم: حج
بدان که حج از بزرگترین ارکان و مبانی دین و عمده چیزهائی است که بنده را به پروردگار عالمیان نزدیک میسازد، و آن مهمترین تکالیف الهی و دشوارترین عبادات بدنی و برترین آنهاست، و عبادت بزرگی است که با فقدان آن دین نابود میشود، و تارک آن در زیانکاری آشکار با یهودان و نصاری برابر است.و اخباری که در فضیلت آن و مذمت تارک آن رسیده بسیار و در کتب اخبار مذکور است، و احکام و شرایط ظاهری آن وظیفه فقهاست، و ما در اینجا به اسرار پوشیده و نهانی و اعمال باریک و دقیق و آداب باطنی آن که صاحبدلان از آنها بحث کردهاند اشاره میکنیم:
غرض از ایجاد انسان
بدان که غرض اصلی از ایجاد و آفرینش انسان معرفت خدا و وصول به محبت و انس اوست، و این بستگی دارد به صفا و تجرد نفس. پس هر چه نفس صافی تر و تجرد آن بیشتر باشد، انس و محبت او به خدا شدیدتر و بالاتر است.و صفای نفس و تجرد آن موقوف است بر دوری از شهوات، و باز داشتن آن از لذات، و گسستن و دل کندن از اندک متاع دنیوی، و به حرکت در آوردن اعضاء و جوارح و بکار بردن آنها برای خدا در اعمال سخت و دشوار، و پیوسته به یاد خدا بودن و دل را به او متوجه ساختن.و از اینرو عبادات مشتمل بر این امور تشریع شده، زیرا بعضی از عبادات انفاق و بذل مال است که موجب گسستن از مال و متاع دنیاست، مانند زکات و خمس و صدقات، و بعضی دیگر متضمن خودداری از شهوات و لذات است مثل روزه، و بعضی مشتمل بر یاد خدا و متوجه ساختن دل به او و بکار بردن اعضاء در عبادات است، مانند نماز، و در میان آنها حج مشتمل بر همه این امور است با زیادتی، زیرا در آن است: جدائی و ترک وطن، و مشقت تن، و انفاق اموال، و قطع آرزوها، و تحمل سختیها، و تجدید عهد و پیمان الهی، و حضور در مشعرها، و دیدار شعائر، و تحقق مداومت یاد خدا در اعمال آن، و رو آوردن به او به انواع طاعات و عبادات، با وجود اینکه اعمال آن اموری است که مردم به آنها انس نگرفتهاند، و عقول به معانی و اسرار آنها راه نمییابند، مانند زدن سنگریزه و دویدن بین صفا و مروه بر سبیل تکرار، چه بوسیله این گونه اعمال کمال بندگی و عبودیت ظاهر میشود، زیرا که سایر عبادات اعمال و افعالی هستند که وجه و دلیل آنها را عقل میفهمد و نفس به آنها میل میکند و طبع به آنها انس میگیرد.و اما بعضی از اعمال حج، مانند سنگ انداختن و دویدن، برای نفس لذتی و برای طبع انسی در آنها نیست، و عقل به فهمیدن معانی و اسرار آنها راهی ندارد، پس بجا آوردن آنها محض اطاعت امری است که فرمانبرداری آن واجب است، و در این مقام عقل بر کنار و معزول است و نفس و طبع را بدان میل و انسی نیست، زیرا هر چه عقل معنی و دلیل آن را دریابد طبع به آن میل میکند، و این میل برای فرمان بردن مددکار خواهد بود، پس کمال بندگی و اطاعت ظاهر و هویدا نمیشود، و از اینرو پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بخصوص در حج فرمود: «خدایا تو را به حج حقا برای بندگی و رقیت اجابت کردم!» ، و این را درباره سایر عبادات نفرمود.
پس چنین عبادتی - که عقل به معنی و وجه و دلیل آن نرسد - در پاکسازی نفس و گردانیدن آن از مقتضای طبع به بندگی محض رساترین انواع عبادت است.
و تعجب بعضی از مردم از این افعال عجیب ناشی از جهل به اسرار تعبد و بندگی است، و این است سر وضع و قرار داد حج، با وجود دلالت هر یک از اعمال آن بر بعضی از احوال آخرت، یا برخی اسرار دیگر - چنانکه خواهد آمد - مثل اینکه اهل عالم در جایگاهی گرد آیند که در آنجا نزول وحی و هبوط جبرئیل و دیگر فرشتگان مقرب بر رسول مکرم و پیش از وی بر خلیل معظم او - که بر هر دو بهترین درود و سلام باد - مکرر شده است، بلکه آن مکان پیوسته مرجع و منزل جمیع پیغمبران، از آدم تا خاتم، و فرودگاه وحی و محل نزول دستههای فرشتگان بوده است.
و در آنجا سید و سرور فرستادگان الهی صلی الله علیه و آله متولد شده و قدم شریف او و دیگر انبیاء به بیشتر آن سرزمین رسیده، و از اینرو «بیت عتیق » (نخستین یا کهنترین خانه) نامیده شده است، و خدای تعالی آن را با نسبت دادن به خود شرف بخشید، و برای عبادت بندگان خود برپا داشت، و اطراف آن را برای بزرگداشت امر خود حرم خانه خویش قرار داد، و عرفات را همچون میدانی بر آستان و درگاه حرم خود ساخت، و با تحریم شکار و کندن درخت آن بر حرمت خانه خود تاکید فرمود، و آن را بمانند پایتخت پادشاهان مقرر داشت، تا زیارت کنندگان از راههای دور ژولیده مو و غبار آلود قصد آن کنند، و برای صاحب خانه تواضع و فروتنی و به درگاه جلال و عزت و عظمت او تضرع و زاری نمایند، با اعترافشان که او منزه است از اینکه خانهای وی را در بر گیرد یا در شهری جای گیرد.
و شکی نیست که اجتماع در چنین جایگاهی، علاوه بر فوایدی که در آنست از حصول الفت و مصاحبت مردمان، و مجاورت بزرگان و نیکانی که از شهرها و سرزمینها آمدهاند، و همدستی همتها و اندیشهها، و یاری و هماهنگی نفوس بر تضرع و زاری و دعا برای سرعت اجابت درخواستها، و یاد کردن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و بزرگداشت او و نزول وحی بر او و نهایت کوشش و اهتمام او در بلند کردن کلمة الله و نشر و ترویج احکام دین او، سبب نرم دلی و صفا و جلای نفس خواهد شد.
و چون حج بزرگترین تکلیفهای الهی برای این امت است، آن را بمنزله رهبانیت در آئینهای پیشین قرار داد، زیرا امتهای گذشته وقتی قصد عملی میکردند که دشوارترین تکلیف بر نفس است، از خلق کناره میکردند و از خانمان خود جدا میشدند و به سر کوهها میرفتند، و دور شدن از مردم را به طلب انس به خدا و صافی و خالص شدن برای او در جمیع حرکات و سکنات بر میگزیدند، پس لذات حاضر را ترک میکردند، و ریاضتهای سخت و دشوار را به طمع آخرت بر خود لازم میگردانیدند، و خداوند در کتاب خود ایشان را ستوده، و میفرماید:
ذلک بان منهم قسیسین و رهبانا و انهم لا یستکبرون [۱۵۱]
«این بدان سبب است که در میان آنان دانایان و راهبان (دیر نشینان و تارکان دنیا) هستند و ایشان گردن کشی نکنند» .
و میفرماید:
و رهبانیة ابتدعوها ما کتبناها علیهم الا ابتغاء رضوان الله [۱۵۲]
«و رهبانیت (دیر نشینی و ترک دنیا) را از خودشان در آوردند، ما آن را بر آنان ننوشتیم [و این را نمیخواستند] مگر برای طلب خشنودی خدا» و چون این روش کهنه شد و بر افتاد، و مردم به پیروی از شهوات رو آوردند، و از مداومت عبادت خدای تعالی رو گرداندند و از آن گریختند، خدای تعالی از بطن بطحا محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بر انگیخت تا طریق آخرت را زنده کند، و شیوه و سنت رسولان را در سلوک آن تجدید فرماید.و چون اهل ادیان از او درباره رهبانیت و سیاحت در دین او پرسیدند، فرمود: «ابدلنا بالرهبانیة الجهاد، و التکبیر علی کل شرف - یعنی الحج - ، و ابدلنا بالسیاحة الصوم » «جهاد، و تکبیر گفتن بر هر بلندی - یعنی حج - ما را بدل رهبانیت است، و روزه ما را بدل سیاحت است » .پس خداوند بر این امت انعام فرمود به اینکه حج را رهبانیت ایشان گردانید، و آن به ازاء بزرگترین تکالیف و طاعات در ادیان سابق است.
حاجیان را سزاوار چیست
هر که قصد حج کند هنگام توجه به سوی حج باید چند امر را مراعات نماید:
اول - نیت خود را برای خدا خالص گرداند، به نحوی که هیچ یک از اغراض دنیوی آن را آلوده نسازد، و انگیزه او بر توجه به حج جز امتثال امر خدا و رسیدن به ثواب او و رهائی از عذاب او نباشد.پس باید بسیار احتیاط و حذر کند از اینکه در پنهانیهای دل او نیت و انگیزهای دیگر باشد، از خودنمائی و احتراز از مذمت مردم و فاسق انگاشتن ایشان او را بسبب نرفتن حج، یا ترس از فقر و تلف شدن اموال اگر حج را ترک کند، زیرا که مشهور است: «هر که حج نکند به فقر و ادبار گرفتار میشود» ، یا قصد تجارت یا کاری داشته باشد، که همه اینها عمل را از اخلاص و قصد قربت بیرون میبرد، و مانع از فایده و ثوابی که وعده داده شده میگردد، و چه احمق است کسی که این همه اعمال دشوار را که بواسطه آنها میتوان تحصیل سعادت جاودانی کرد تحمل کند ولی به سبب خیالات فاسد جز زیان و خسران سودی نبرد.پس باید بکوشد که عزم و نیت خود را برای خدا خالص سازد، و از شائبه ریا و سمعه دور گردد، و به یقین بداند که از قصد و عمل او چیزی قبول نمیشود مگر آنچه خالص باشد، و از بدترین زشتیها آنست که قصد خانه پادشاه و حرم او نماید و مقصود غیر او باشد.باید عزم را در نفس خویش تصحیح کند، و تصحیح آن به اخلاص است و اخلاص به اجتناب از ریا و سمعه. دوم - آنکه به سوی خدای تعالی توبه و بازگشت کند توبهای خالص، و مظلمه هائی که از مردم بر گردن اوست رد کند و ذمه خود پاک سازد، و دل از همه علایق بر کند و متوجه خدا شود، و تصور کند که از این سفر بر نخواهد گشت، و وصیت خود را درباره اهل و فرزندان خود بنویسد، و آماده سفر آخرت شود، که این سفر مقدمه آن سفر است، و قرارگاه در آنجا و بازگشت بدان است.و باید در وقت آماده شدن از این تذکر غفلت نکند، و بهنگام قطع علایق برای سفر حج قطع علایق برای سفر آخرت را یاد کند.
سوم - در نفس خود متذکر قدر و عظمت خانه و قدر و عظمت صاحب خانه گردد، و بداند که اهل و اولاد و وطن را ترک نموده و از یار و دیار جدا شده و عزم امری عظیم الشان و رفیع القدر کرده: و آن زیارت خانه خداست که آن را خانه ثواب و بازگشت مردم قرار داده، پس این سفر او همانند سفرهای دنیا نیست.و باید به یاد آورد که چه امری اراده کرده، و رو به چه جائی آورده، و قصد زیارت که را دارد، و بداند که متوجه زیارت پادشاه پادشاهان و از جمله زائران اوست که دعوت او را اجابت کردهاند، و با تشویق او مشتاق شدهاند، و این سفر را خواسته است و ایشان به جان و دل پذیرفتهاند و علایق را قطع کردهاند و خلایق را ترک نمودهاند و به خانه رفیع القدر و عظیم الشان خدا روی آوردند، که به دیدن خانه از دیدار خداوند خانه ایشان را تسلیتی باشد تا آنگاه که به نهایت آرزوی خود برسند و سعادت نظر به جمال مولایشان روی نماید.پس باید در دل خود اهمیت سفر و عظمت خانه و جلالت صاحب خانه را متذکر شود، و شرط تعظیم بجا آورد، و بر این نیت باشد که اگر نرسید و مرگ در راه فرا رسد به دیدار پروردگار میرود چنانکه وعده فرموده است (و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله) چهارم - آنکه نفس خود را از هر چه دل او را مشغول و خاطر او را در راه یا مقصود پریشان میکند از معامله یا مانند آن خالی و فارغ سازد تا همت و اندیشه او تنها برای خدا باشد و دل او مطمئن بوده و متوجه یاد خدا و بزرگداشت شعائر او گردد، و در هر حرکت و سکونی متذکر آخرت و احوال مناسب آن باشد.
پنجم - اینکه توشه سفر او از حلال باشد و در آن وسعت و فراخی دهد و نیکوی آن را بردارد، و از بذل و انفاق آن ناخشنود نباشد، بلکه خوشحالی و دلشادی نماید، زیرا انفاق در راه حج خرج کردن در راه خداست، و یک درهم آن هفتصد درهم پاداش یابد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «از بزرگواری مرد این است که چون برای سفر بیرون رود توشه او نیکو باشد» .و حضرت سجاد علیه السلام هر گاه به حج سفر میفرمود، از بهترین زاد، از لوزینه (نوعی شیرینی که با بادام میسازند) و خشکبار و شیرینی جات، توشه بر میگرفت.و حضرت صادق علیه السلام فرمود: «وقتی مسافرت میکنید، توشه دان بر گیرید و نیکوترین خوردنیها در آن بنهید» .و در روایتی است که: «این را در زیارت امام حسین علیه السلام خوش نداشت » .
بلی سزاوار است که انفاق به میانه روی باشد نه تنگ گرفتن و نه اسراف، و مراد از اسراف آنست که انواع خوردنیهای مرغوب و لذیذ را مصرف نماید چنانکه عادت اهل خوشگذرانی است.و اما بذل کردن مال بسیار به کسانی که استحقاق دارند اسراف نیست که هیچ خیری در اسراف نیست و هیچ اسرافی در خیر نیست.
و نیز سزاوار است که در این سفر از هر زیان و مصیبتی که در مال و بدن به او رسد خشنود و خرسند باشد، که آن از نشانههای قبول حج اوست، و از میان رفتن مال در راه حج هر درهم آن هفتصد درهم در راه خدا به حساب آید، و مصیبت در راه حج بمنزله سختیها و شدائد در طریق جهاد است، پس هر اذیت و نقصانی که در راه حج به او برسد برای او ثوابی دارد، و چیزی از آن نزد خدا ضایع و گم نمیشود.
ششم - آنکه خوش خلقی نماید، و سخن خود را نیکو و خوش سازد، و فروتن باشد، و از بد خلقی و درشت گوئی و سخنان زشت و لغو و کارهای ناشایست و ستیزه و جدال پرهیز کند.رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «حج مبرور (مقبول) پاداشی جز بهشت ندارد» .پس نباید به رفیقان و همسفران خود اعتراض کند بلکه باید با آنها نرمی و همواری کند و با رهروان خانه خدا فروتنی نماید، و حسن خلق را پیشه سازد، و حسن خلق همین نیست که از آزار دیگران خودداری کند بلکه اذیت دیگران را تحمل نماید، و گفتهاند: سفر را از آنرو سفر نامیدهاند که اخلاق مردان را آشکار میگرداند.
هفتم - آنکه ژولیده موی و گرد آلود باشد، و خود را زینت و آرایش نکند و به اسباب تفاخر و خودنمائی و برتری جوئی مایل نشود، تا نام وی در میان متکبران ننویسند و از دفتر ضعیفان و مسکینان نزدایند، و اگر تواند پیاده رود، خصوصا بین مشعرها (از مکه به عرفات و از عرفات به مشعر و از مشعر به منی) .و در خبر است:
«افضل عبادات پیاده رفتن [بین مشاعر] است » .و سزاوار است که انگیزه پیاده روی کم کردن خرج نباشد، بلکه رنج بردن و ریاضت کشیدن در راه خدا باشد، و اگر مقصود او صرفه و تقلیل خرج با وجود توانگری باشد، سواری افضل است.و همچنین برای کسی که پیاده روی باعث ضعیف و بد خلقی و قصور در عمل و عبادت میشود سواری بهتر است.و در خبر است: «سواری را برای شما دوستتر دارم، که در این حال نیروی دعا و عبادت بیشتر است » .و حضرت حسن بن علی علیهما السلام با کاروانیان پیاده میرفت.و چون مرکبی برای سوار شدن حاضر شود، باید در دل خود خدای تعالی را بر تسخیر چهارپایان شکر گزارد، که رنج بار را میکشند و مشقت او را کم میکنند.و باید با مرکب مدارا نماید و باری را که طاقت ندارد بر او تحمیل نکند.
میقات
چون از وطن خود بیرون رود، و داخل بیابان گردد، و متوجه میقات (وعده گاه، جای احرام بستن حاجیان) شود، و راههای دشوار و گردنهها و گریوهها را مشاهده کند، باید بیرون رفتن از دنیا هنگام مرگ و رفتن به وعده گاه روز قیامت و اهوال و باز خواستهای آن را به یاد آورد، و از نگرانی و تشویش راهزنان ترس و بیم نکیر و منکر، و از درندگان بیابانها و مارها و کژدمهای آن مارها و کژدمها و کرمهای گور را متذکر شود، و از تنهائی و جدائی از خانواده و نزدیکان خود تنهائی و وحشت قبر و اندوه و دلگیری آن را به خاطر آورد، و باید از این ترسها که در اعمال و اقوال وی هست توشهای برای ترسهای گور فراهم کند.
آنچه در میقات سزاوار است
و چون به میقات رسد و جامه احرام پوشد، باید به یاد پوشیدن کفن افتد و متذکر زمانی شود که او را به آن خواهند پیچید، و ناگزیر با آن جامه خدا را ملاقات خواهد کرد، پس همچنانکه خانه خدا را دیدار نمیکند مگر به هیئتی که بر خلاف عادت اوست، همچنین خدا را بعد از مرگ ملاقات نمیکند مگر در پوششی که مخالف پوشش دنیاست، و این جامه شبیه است به آن جامه، زیرا همانند کفن دوخته نیست.و چون احرام بست و تلبیه (لبیک اللهم لبیک) گفت، باید بداند که احرام و تلبیه اجابت ندای خداوند است، و باید به قبول شدن آن امیدوار و از رد شدن آن ترسناک باشد، که مبادا جواب آید: لا لبیک و لا سعدیک! پس باید میان خوف و رجا سرگشته و متردد باشد، و از قدرت و قوت خود نومید و بیزار، و به فضل و کرم الهی واثق و امیدوار، زیرا وقت تلبیه آغاز عمل حج است، و آن محل خطر است.
روایت است که: «حضرت علی بن الحسین علیهما السلام چون احرام بست و بر مرکب سوار شد، رخسارش زرد گشت و لرزه بر وی افتاد و نتوانست تلبیه گوید.
پرسیدند: چرا لبیک نمی گوئی؟ فرمود: میترسم که پروردگارم گوید: لا لبیک و لا سعدیک! پس چون تلبیه گفت بیهوش شد و از مرکب در افتاد، و پیوسته این حال وی را فرو میگرفت تا از حج فارغ گردید» .
و چون در میقات آواز مردمان از روی بیم و امید به تلبیه بلند شود باید به یاد آرد که این اجابت ندای خدای تعالی است، که فرموده است:
و اذن فی الناس بالحج یاتوک... [۱۵۳]
«و مردم را ندای حج در ده تا سوی تو آیند...» و از این ندا باید ندای خلق را بهنگام دمیدن صور و بر آمدن ایشان را از گور، و جمع شدن آنان را در عرصات قیامت که اجابت ندای پروردگار است، یاد کند که بعضی مقبول و مقرب و بعضی مردود و مطرودند، و در آغاز کار همانند حاجیان در میقات میان بیم و امیدند، که نمیدانند اتمام حج و قبول آن برای ایشان میسر میشود یا نه.
آنچه بهنگام دخول مکه سزاوار است
در وقت دخول مکه سزاوار است متذکر شود که: به حرمی در آمده است که هر که داخل آن شود در امن و امان است، و امید داشته باشد که به دخول آن از عقاب الهی ایمن گردد، و در دل نگران و مضطرب باشد که مبادا صلاحیت قرب و قبول نداشته باشد و با دخول در حرم نومید و بی بهره و مستحق غضب گردد، و باید امید او در همه اوقات غالب آید، زیرا شرف خانه عظیم است و صاحب خانه کریم و رحمت او عام، و فیوضات فرا میرسد و حق زیارت کننده منظور میشود و پناهنده رانده نمیگردد.
و چون چشم او به خانه افتد، باید عظمت خانه را در دل آرد، و چنان تصور کند که گویا خداوند خانه را میبیند، و امیدوار شود که لقاء خود را روزی او کند چنانکه دیدار خانه خود روزی کرد، و خدا را شکر گزارد که او را به خانه خود رسانید و در زمره مهمانان خود در آورد، و به یاد آرد که در قیامت همه خلایق امید و آرزوی دخول بهشت دارند، سپس منقسم شوند: بعضی اذن دخول یابند و بعضی را باز گردانند، همانند انقسام حاجیان که بعضی را قبول کنند و بعضی را رد نمایند.
آنچه بهنگام طواف سزاوار است
و هنگام طواف باید دل خود را از تعظیم و محبت و خوف و رجا آکنده سازد، و بداند که در حال طواف شبیه است به فرشتگان مقرب بر گرد عرش، و بداند که مقصود طواف دل است به یاد خداوند خانه، نه مجرد طواف تن به خانه، تا آغاز و انجام آن به ذکر او باشد، چنانکه آغاز و پایان طواف به خانه است.پس حقیقت طواف همانا طواف دل است به حضرت ربوبیت، و خانه نمودار ظاهر است در عالم مشهود برای آن حضرت که به چشم دیده نشود و از عالم غیب است، و عالم ملک و شهادت نردبانی است به عالم ملکوت و غیب برای کسی که در بر او گشادهاند.و آنچه رسیده است که بیت معمور در آسمان در مقابل خانه کعبه است و طواف فرشتگان به آن مانند طواف آدمیان است به این خانه، شاید اشاره به این مشابهت باشد، و چون مرتبه بیشتر مردم از مثل آن طواف قاصر است، ایشان را به تشبه به فرشتگان به اندازه امکان امر فرمودند، و وعده دادند که هر که خود را به قومی شبیه سازد از آنان است (من تشبه بقوم فهو منهم) .
آنچه هنگام استلام حجر سزاوار است
سزاوار است که هنگام بسودن و بوسیدن حجر الاسود متذکر شود که آن بجای دست راست خداست در زمین، و اشاره است به اینکه بندگان با حضرت الهی بیعت میکنند.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «رکن را ببوسید که آن بمثابت دست است خدا در میان خلق است که با آن بندگان مصافحه میکنند همانند مصافحه بنده با آقا یا دخیل کسی با کسی، و برای کسی که وفا نماید گواهی میدهد» ، و مراد آن حضرت صلی الله علیه و آله از رکن: حجر الاسود است، زیرا آن سنگ در آن رکن نهاده شده است، و به دست راست تشبیه شده از آنرو که واسطه میان بندگان در نیل و وصول و اظهار دوستی و خشنودی است، مانند دست راست هنگام مصافحه.
و امام صادق علیه السلام فرمود: «خدای تبارک و تعالی چون از بندگان خود عهد و پیمان گرفت به حجر الاسود فرمود که آن را فرو برد، و از اینرو در نزد آن میگویند:
امانت خود را ادا کردم و به پیمان خویش وفا نمودم، تا به نگاهداشت پیمان و وفاداری من شهادت دهی » .و فرمود: «رکن یمانی دری است از درهای بهشت که از روزی که خدا آن را گشوده هرگز نبسته است » .و فرمود: «رکن یمانی در مخصوص ماست که به بهشت گشوده میشود و در آن نهری است از بهشت که اعمال بندگان را در آن میافکنند» ، گفتهاند: تشبیه به در بهشت بدان جهت است که استلام آن وسیلهای است برای رسیدن به بهشت، و به نهر، از آنرو که به آن گناهان پاک میشود. و باید نیت آدمی در استلام و چسبیدن به مستجار بلکه بسودن هر جزئی از خانه، طلب قرب باشد از روی محبت و شوق به خانه و خداوند خانه، و تمسک و تبرک به بسودن آن، و امیدواری به اینکه بدان وسیله از آتش دوزخ محفوظ و ایمن باشد.و در آویختن به پردههای کعبه نیت او باید اصرار در طلب مغفرت و امان - خواستن باشد، چنانکه تقصیر کاری در جامه کریمی آویزد و زاری کند تا او را ببخشاید، و چنین ظاهر گرداند که پناهی نیست مگر بدو، و پناهگاهی نیست مگر عفو و کرم او، و دست از دامن او بر ندارد تا ببخشد و امان عطا فرماید.
سعی
سعی میان صفا و مروه در کنار خانه، آمد و شد بنده را ماند به در خانه پادشاه برای اظهار اخلاص در خدمت، و امید به نظر رحمت، چنانکه کسی در بارگاه پادشاه رود و بیرون آید، و نداند که پادشاه در حق وی از قبول و رد چه حکم فرماید، پس پیوسته آمد و شد میکند به این امید که اگر بار اول رحمت ننمود بار دیگر ترحم فرماید، و هنگام رفت و آمد خود باید آمد و شد خود میان دو کفه ترازو [در عرصات قیامت] را یاد کند که نظر او به رجحان و نقصان [آن] است، و خود مردد است میان عذاب و غفران.
وقوف در عرفات
و اما وقوف در عرفات، از ازدحام خلق و بلند شدن صداها و اختلاف زبانها و متابعت فرقهها از پیشوایان خود در آمد و شد در مشاعر: عرصات قیامت و اهوال آن را یاد کند، و پراکندگی مردمان را که حیران و سرگردانند، و فراهم آمدن امتها را با پیغمبران و امامان خود، و اقتدای هر امتی به پیامبر خود، و چشم داشت شفاعت از پیغمبران، و تحیر آنان در آن مکان میان رد و قبول.و چون به این فکر افتاد باید به درگاه خدای تعالی تضرع و زاری نماید که حج او را قبول کند و او را در زمره رستگاران و مرحومان محشور سازد.
و سزاوار است که امید اجابت داشته باشد، که آن روز شریف است و موقف عظیم، و آدمیان از اقطار زمین در آنجا جمعند، و دلها به سوی خدای سبحان منقطع است، و همتها بر دعا و سؤال همداستان، و درون بندگان بر زاری و ناله همیار، و دستها به حضرت الهی بلند، و چشمها بر در فیض و کرم او دوخته، و گردنها به لطف و احسان او کشیده، و البته این موقف از نیکان و صالحان و صاحبدلان و متقیان خالی نیست، بلکه ظاهر آنست که طبقات ابدال و اوتاد زمین در آنجا حاضرند، پس دور نیست که رحمت ذو الجلال بواسطه دلهای عزیز و نفوس پاک شریف به همه خلایق برسد، و گمان مبر که ایشان را نومید کند، وسعیشان را ضایع گرداند، و بر غریبی آنان و دوری و انقطاعشان از اهل و وطن رحم نکند، که دریای رحمت وسیعتر از آنست که در چنین حالتی بخل و تنگی کند، و از اینرو وارد شده است که: بزرگترین گناه آنست که آدمی در عرفات حاضر شود و گمان کند که خدا او را نیامرزیده.
مشعر
و چون از عرفات بر گردد و داخل مشعر شود، باید به یاد آرد که خدای سبحان دوباره او را اذن دخول حرم داده، زیرا مشعر داخل در حرم است و عرفات خارج از آن، پس باید از دخول حرم بعد از خروج از آن تفال زند که خدای سبحان او را خلعت قرب و قبول پوشانیده، و از عذاب خود پناه داده و ایمن ساخته، و در زمره بهشتیان قرار داده.
سنگ انداختن و ذبح قربانی
و چون به منی آید و متوجه رمی جمرات گردد، باید که مقصود از آن فرمانبرداری و امتثال امر الهی و اظهار بندگی و تشبه به ابراهیم خلیل علیه السلام باشد، که در این جا ابلیس بر او پدیدار گردید تا حج او را باطل سازد، و خدای تعالی او را فرمود تا سوی آن لعین سنگ اندازد و او را براند و امیدش را منقطع گرداند.و سزاوار است که قصد کند که سنگریزهها را بر روی شیطان میاندازد و پشت او را میشکند و او را خوار میسازد.
و چون ذبح قربانی کند، یاد آورد که آن ذبح اشاره به این است که به سبب حج بر شیطان و نفس اماره غالب گشتم و آنان را کشتم، و استحقاق رحمت و غفران الهی یافتم، و از اینرو وارد شده است که: به هر جزئی از قربانی جزئی از او از آتش دوزخ آزاد میگردد. پس باید در توبه و بازگشت از اعمال زشت بکوشد، تا حال او از سابق بهتر شود، و فی الجمله شیطان و نفس اماره را براستی خوار و ذلیل کرده باشد، و در عمل خود دروغزن نباشد.و از اینرو وارد شده است که: علامت قبول حج آنست که حال او بعد از حج بهتر از سابق گردد.و در خبر است که: علامت قبول حج ترک معاصی سابق است، و بدل کردن همنشینان بد و ناشایسته به همنشینان نیک و شایسته، و مجالس لهو و غفلت به مجالس ذکر و آگاهی.
تتمیم: اسرار حج
از مولای ما حضرت صادق علیه السلام روایتی رسیده است که متضمن عمده اسرار و دقایق حج است، و ما به ذکر آن سخنان شریف تبرک می جوئیم:
فرمود: «چون اراده حج کنی، دل خود را از هر چه آن را از خدای عز و جل مشغول میکند و پرده میان تو و او میگردد خالی کن، و همه امور خود را به آفریدگار خود واگذار، و در جمیع حرکات و سکنات خود به خدا توکل داشته باش، و گردن تسلیم و رضا به حکم و قضا و قدر او نه، و دست از دنیا و استراحت و خلق بردار، و حقوق مردم را که بر ذمه توست ادا کن، و بر توشه (زاد) و مرکب (راحله) و یاران و نیرو و جوانی و مال خود اعتماد مکن، و بترس از اینکه این همه دشمن و وبال تو شوند، زیرا هر که ادعا کند که از خدای خود راضی و خشنودم و اعتمادش به غیر او باشد، آن غیر دشمن و وبال او گردد، تا بداند که هیچ کس را قدرت و قوت و چارهای نیست مگر به نگهداری و توفیق خدای تعالی.و آماده سفر شو مانند آماده شدن کسی که امید برگشتن ندارد، و با رفیقان نیکو رفتار کن، و اوقات نمازهای واجب و سنتهای رسول خدا صلی الله علیه و آله را رعایت کن، و آنچه بر تو لازم است از ادب و بردباری و شکیبائی و شکر و مهربانی و سخاوت بجای آر و از ایثار و بذل توشه در همه اوقات دریغ مدار.و به آب توبه خالص گناهان خود را شست و شو ده، و جامه صدق و صفا و خضوع و خشوع در بر کن، و از هر چه تو را از یاد خدای عز و جل باز میدارد و از اطاعت او مانع میگردد احرام بند (یعنی بر خود حرام کن)، و ندای الهی را لبیک اجابت گو اجابتی پاک و خالص برای خدای عز و جل، و به ریسمان محکم او چنگ زن، و در دل خود با فرشتگان در حول عرش طواف کن چنانکه با مسلمین در دور خانه طواف میکنی، و در وقت هر وله از خواهشهای نفس خود بگریز.و از قدرت و قوت خود بیزار باش، و چون به منی رسی از غفلت و لغزشهای خود بیرون رو، و آنچه برای تو حلال نیست و استحقاق آن نداری آرزو مکن، و در عرفات به خطا و تقصیر خود اعتراف کن، و عهد و پیمان یگانگی خدا را که نزد توست تازه ساز، و قرب او طلب کن، و در مزدلفه (مشعر) از خدا پروا دار، و چون به کوه مشعر بالا روی بالا رفتن روح را به ملاء اعلی به خاطر آر، و بهنگام قربانی حلقوم هوی و هوس و طمع را ببر، و در وقت انداختن سنگریزهها (جمرات) خواهشهای نفسانی و پستی و دنائت و رفتار و کردار نکوهیده و ناپسند را از خود بینداز، و در هنگام سر تراشیدن عیوب ظاهری و باطنی خود را بتراش و بر طرف کن، و چون در حرم داخل شوی در امان و حفظ و حراست الهی داخل شو و از متابعت نفس خود بگذر، و خانه را زیارت کن در حالی که در دل خود عظمت و بزرگواری صاحب خانه را جا داده و ثابت کرده باشی و به جلال و سلطنت او شناسا باشی، و در استلام حجر به قسمت الهی خشنود و راضی باش، و به جهت عزت او فروتنی نما، و در طواف وداع از هر چه غیر خداست وداع کن، و در وقوف بر صفا روح و دل خود را از چرکها و تیرگیها برای لقاء الهی صاف کن، و در مروه خدا را از مروت غافل مباش که از اوصاف خود فانی شوی، و بر شروط حج خود مستقیم و پایدار باش و به عهد و پیمانی که با پروردگار خود بستهای وفا کن و بر آن تا روز قیامت ثابت قدم باش.
و بدان که خدای تعالی حج را واجب نکرد و از میان همه طاعات آن را به خود مخصوص نگردانید چنانکه میفرماید:
و لله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا [۱۵۴]
«و خدای راست بر مردم زیارت آن خانه هر که تواند و راهی به آن یابد» ، و پیغمبر او صلی الله علیه و آله هیچ سنت و عملی را در اثنای مدت مناسک حج به ترتیب آن مقرر نفرمود مگر برای آمادگی و اشاره به مرگ و احوال قبر و زنده شدن مردگان و احوال قیامت، و بیان احوالی که بهشتیان و دوزخیان پیش از دخول بهشت و جهنم دارند به مشاهده کردن مناسک حج از آغاز تا انجام، البته برای خردمندان »[۱۵۵]
خاتمه: زیارت مشاهد: (اشاره به بعضی از امور باطنی در زیارت مشاهد)
بدان که نفوس قوی و قدسی، بخصوص نفوس پیغمبران و امامان علیهم السلام چون از بدنهای شریف خود رحلت نمودند و از آنها مجرد گشتند، و به عالم تجرد بالا رفتند، و نهایت احاطه و استیلا بر این عالم حاصل کردند، امور این عالم در نزد ایشان ظاهر و منکشف میگردد، و ایشان را توانائی و امکان تاثیر و تصرف در مواد این جهان خواهد بود، پس هر که به جهت زیارت ایشان نزد قبورشان حاضر شود بر او آگاهی و اطلاع دارند، بخصوص که مقابرشان محضر ارواح مقدس و والای ایشان و جایگاه حضور اشباح برزخی و نورانی ایشان است، پس در آنجا حاضرند،
بل احیاء عند ربهم یرزقون [۱۵۶]
«بلکه زندگانند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند» .
و به آنچه خداوند از فضل و کرم خود به ایشان داده است شادمانند، پس به زائران قبور خود و حاضران آرامگاه خویش علم و اطلاع تام دارند، و سؤال و توسل و تضرع و درخواست شفاعت را میشنوند، و نسیم الطاف ایشان بر آنان میوزد، و تراوشهای انوارشان بر آنان فرو میریزد، و از خدا در روا شدن حاجات و بر آمدن مطالب و آمرزش گناهان و برطرف شدن گرفتاری و اندوهشان شفاعت میکنند.این است راز اینکه زیارت پیغمبر و ائمه علیهم السلام مستحب مؤکد است، علاوه بر اینکه زیارت ایشان پیوند با ایشان و نیکی در حق ایشان و اجابت ایشان است، و باعث سرور ایشان و تجدید عهد ولایت و احیای امر و بلند آوازه کردن کلمه ایشان و سرکوب و خاموش ساختن دشمنانشان است.و پوشیده نیست که هر یک از این امور اجر عظیم و ثواب بسیار دارد.و چگونه زیارت ایشان بهترین مایه تقرب و شریفترین طاعات نباشد، و حال آنکه زیارت مؤمن - تنها از این جهت که مؤمن است - اجر بزرگ و ثواب بسیار دارد، و در شریعت پاک تاکید و ترغیب بسیار به آن شده است، و از اینرو زندگان به زیارت مردگان خود میروند، و این طریقه چنان میان ایشان متعارف است که سنتی طبیعی بشمار میرود، و نیز جلالت مؤمن در نزد خدا و ثواب پیوند با او و احسان به او و شاد ساختن او ثابت شده است.
و چون حال مؤمن از این جهت که مؤمن است چنین است، پس چه گمان میکنی درباره کسی که خدا او را از هر خطائی محفوظ داشته و از پلیدی و گناه پاک و مطهر ساخته، و او را بر همه خلایق برگزیده و برانگیخته، و حجت بر عالمیان قرار داده، و او را پیشوای مؤمنان و مقتدای مسلمانان پسندیده، و بخاطر او آسمانها و زمینها را آفریده، و او را صراط و راه و دیده بان و دلیل خود قرار داده، و دری که از آن در آیند، و نوری که از آن روشنی گیرند، و امین کشور خود، و ریسمانی که مایه پیوند میان او و بندگان اوست، از رسولان و پیامبران و امامان و اولیاء.
و اما اخباری که در فضیلت زیارت پیغمبر و ائمه علیهم السلام وارد شده بسیار و بی شمار است.رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هر که قبر مرا بعد از وفات من زیارت کند، مانند کسی است که در حیات من بسوی من هجرت کند، پس اگر این را نتوانید به من سلام فرستید، که سلام شما به من میرسد» .و به امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
«یا ابا الحسن، خدای تعالی قبر تو و قبر فرزندان تو را خانهای از خانههای بهشت و عرصهای از عرصههای آن قرار داده است، و دلهای برگزیدگان بندگان خود را مایل به شما ساخته، تا خواری و اذیت در راه شما را تحمل کنند، و قبور شما را آباد سازند، و برای تقرب به خدا و دوستی رسول او به زیارت آنها آیند.یا علی، آنان به شفاعت من مخصوصند و بر حوض من وارد میشوند، و ایشانند زائران من و همسایگان من فردا در بهشت.یا علی، هر که قبرهای ایشان را تعمیر و نگهداری کند، مانند کسی است که سلیمان پسر داود را بر ساختن بیت المقدس یاری کرده است، و هر که قبور شما را زیارت کند معادل است با هفتاد حج بعد از حجة الاسلام (حج واجب)، و از گناهانش بیرون آید تا بازگشت از زیارت شما مانند روزی که از مادر متولد شده، بشارت باد تو را، و بشارت ده دوستان خود را به نعمتهایی که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به خاطر هیچ انسانی خطور نکرده، و لیکن اراذل و اشرار مردم زیارت کنندگان قبور شما را سرزنش میکنند، چنانکه زن بدکار را سرزنش میکنند، ایشانند بدترین امت من، که شفاعت من به آنها نمیرسد، و بر حوض من وارد نمیشوند» [۱۵۷]
و امام صادق علیه السلام فرمود: «اگر یکی از شما در عمر خود حج کند و حسین بن - علی علیهما السلام را زیارت نکند حقی از حقوق رسول الله صلی الله علیه و آله را فرو گذاشته، زیرا حق حسین علیه السلام فریضهای است از جانب خدا که بر هر مسلمانی واجب است » .
و حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: «هر امامی را عهدی است در گردن دوستان و شیعیانش، و از وفای کامل و ادای نیکوی عهد زیارت قبور ایشان است، پس هر که ایشان را از روی رغبت زیارت و تصدیق کند، ائمه او شفیعان او در روز قیامت خواهند بود» .
و اخبار در فضیلت زیارت پیغمبر و امامان معصوم، بخصوص زیارت سید الشهداء و ابی الحسن الرضا - که بهترین درود و ثنا بر ایشان باد - و فضیلت زیارت آن دو بزرگوار بر حج و عمره و جهاد[۱۵۸] بیش از حد شمار و در کتابهای زیارت مذکور است، و در اینجا نیازی به ذکر آنها نیست.
آنچه زائر هنگام دخول مدینه منوره باید بجا آورد
چون فضیلت زیارت ایشان و راز آن را شناختی و بزرگی قدر و جلالت شان ایشان را دانستی، سزاوار است که در هنگام دخول در شهرها و مرقدهای منور و مشهدهای مکرم ایشان تواضع و فروتنی و شکستگی نمائی، و در دل خود عظمت و جلال ایشان را حاضر کنی، و حق عظیم و سعی ایشان در ارشاد مردم و بلند آوازه کردن کلمة الله را بشناسی و متذکر شوی.
پس چون به نزدیک مدینه منوره رسی، و چشم تو بر دیوارهای آنجا افتد، به یاد آر که این شهری است که خدا برای پیغمبر خود صلی الله علیه و آله و سلم برگزیده، و هجرت او را بسوی آن قرار داده، و در این شهر است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم واجبات و سنتهای پروردگار خود را مقرر و بر پا داشته، و با دشمنان او جهاد کرده، و دین او را در آنجا آشکار ساخته، و تا هنگام وفات در آنجا ساکن بوده و خداوند خاک پاک او را در آنجا قرار داده است.
و هنگام رفت و آمد در کوچه و بازار آن گامهای همایون رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را در خاطر خود صورت بند، و به یاد آر که هیچ موضعی نیست مگر اینکه جای قدم گرامی اوست، پس پای خود بر آن منه مگر آهسته و آرام و با ترس و بیم، و متذکر باش راه رفتن و گامزدن آن حضرت را در کوچههای آن، و سکینه و وقار او را، و خضوع و تواضع او را درباره عظمت پروردگار، و آنچه را که خداوند از معرفت عظیم و ذکر رفیع خود به قلب نورانی او سپرده، تا آنجا که نام او را با نام خود قرین ساخته، و کلام عزیز خود را بر او نازل فرموده، و روح الامین و دیگر فرشتگان مقرب را بر او فرود آورده، و عمل هر که را که حرمت او نگاه ندارد، و لو به بلند ساختن آواز خود بالای آواز او، باطل گرداند.و یاد آور نعمت و منت بزرگ خدا را بر کسانی که شرف صحبت او دریافتند و به سعادت دیدار جمال او و شنیدن سخنان دلنشین او نائل شدند، و تاسف خور از اینکه این نعمت بزرگ نصیب تو نگشت، و به درگاه الهی تضرع کن که از صحبت آن حضرت در آخرت محروم نشوی، و به اجابت این دعای خود امیدوار باش، از آنرو که خدا ایمان را روزی تو ساخته و تو را از وطن خود با شوق و محبت برای زیارت او روانه و گسیل کرده.
و چون به مسجد آن حضرت در آمدی، به یاد آر که نخستین موضعی که فرائض الهی در آن بپا داشته شده آنجاست، و آن جایگاه افضل خلق خدا در حیات و ممات است.و بسیار امیدوار باش که خداوند به دخول خاشعانه تو در آن مکان مقدس بر تو رحم کند، و چقدر شایسته آن مکان است که خواستار خشوع از دل هر مؤمنی باشد.
و چون به زیارت او آمدی، سزاوار است که در پیشگاه او خاضع و خاشع و با پروا بایستی، و او را در حالی که زنده میانگاری زیارت کنی، و به قبر او نزدیک مشوی مگر چنانکه نزدیک آن بزرگوار در حالی که زنده است میروی، زیرا میان ممات و حیات او فرقی نیست، و اگر در دل خود پریشانی و پراکندگی بیابی ایمانت تمام نیست، و باید بدانی که او به حضور و ایستادن و زیارت تو عالم است، و سلام و صلوات تو به او میرسد.پس صورت بزرگوار او را در خیال خود مصور ساز، و چنان تصور کن که در مقابل تو بر تخت عظمت نشسته، و رتبه عظیم او را در دل خود حاضر کن، و در روایتی وارد شده است که: خدای تعالی فرشتهای را بر قبر او گماشته تا سلام هر یک از امت او را که بر او درود فرستد به او برساند.و این در حق کسی است که نزد قبر او حاضر نیست، پس چگونه خواهد بود نسبت به کسی که خانواده و وطن خود را ترک کرده و به شوق دیدار او بیابانها پیموده، و به مشاهده مشهد منور او قانع و خرسند گشته، زیرا از مشاهده طلعت نورانی و جمال تابناک و چهره بزرگوار او محروم است، و خود آن حضرت صلی الله علیه و آله فرموده: «هر که یک بار بر من درود فرستد، ده بار بر او درود میفرستم » .و این پاداش برای سلام و درود فرستادن به زبان است، پس چگونه خواهد بود هر گاه خویشتن برای زیارت او حاضر باشد؟
و چون از زیارت او فارغ شوی، به نزد منبر رو و دست خود را بر آن بکش، و دو دستگیره آن را (که بشکل انار است) بگیر، و روی و چشم خود را بر آنها بسای، و به خدا تضرع و زاری کن و حاجت خود را مسالت نما، و بالا رفتن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را بر منبر تصور کن، و در دل خود طلعت نورانی او را مصور ساز، که حضرت بر منبر ایستاده، و مسلمانان از مهاجران و انصار به جمال مبارک او چشم دوخته، و او با فصیحترین کلمات و عبارات خدا را ستایش و سپاس میگوید، و مردم را بر طاعت او بر میانگیزد، و از خدا درخواست کن که در قیامت تو را از او جدا نکند و در جوار او جای دهد و منزلی نزدیک خانه او عطا فرماید.
پانویس
- ↑ مائده، ۱۲۲، توبه، ۱۰۱، مجادله، ۲۲، بینه، ۸
- ↑ این احادیث را با «احیاء العلوم » : ۴/۲۹۵- ۲۹۶ تصحیح کردیم
- ↑ این احادیث را با «اصول کافی » ج ۲، باب رضا به قضاء، و با «سفینة البحار» : ۱/۵۲۴ تصحیح کردیم
- ↑ توبه، ۷۳
- ↑ سجده، ۱۷
- ↑ یس، ۵۸
- ↑ توبه، ۷۳
- ↑ انبیاء، ۹۰
- ↑ مؤمن، ۶۰
- ↑ بقره، ۱۸۶
- ↑ یونس، ۷
- ↑ توبه، ۹۴
- ↑ آل عمران، ۲۸
- ↑ مائده، ۵۱
- ↑ یونس، ۶۲
- ↑ طه، ۱۳۱
- ↑ اعراف، ۱۹۳
- ↑ عنکبوت، ۱۷
- ↑ منافقون، ۷
- ↑ بقره، ۲۶۰
- ↑ مائده، ۲۳
- ↑ آل عمران، ۱۲۲، مائده، ۱۲، توبه، ۵۲، ابراهیم، ۱۱، مجادله، ۱۰، تغابن، ۱۳
- ↑ آل عمران، ۱۵۹
- ↑ طلاق، ۳
- ↑ انفال، ۵۰
- ↑ این احادیث را با «اصول کافی » : ج ۲، باب واگذاردن امور به خدا و توکل بر او، و با «بحار» : باب توکل و تفویض و رضا: مج ۱۵: ۲/۱۵۳ چاپ امین الضرب تصحیح کردیم.علامه مجلسی - قدس سره - در جای مذکور، در حدیث پنجم، تحقیقی دقیق و بیانی لطیف دارد که ذکر آن در اینجا نمیگنجد، هر که بخواهد میتواند به آنجا مراجعه کند.!
- ↑ طلاق، ۳
- ↑ نساء، ۷۰
- ↑ نساء، ۱۰۱
- ↑ انفال، ۶۱
- ↑ دخان، ۲۳
- ↑ بقره، ۱۹۵
- ↑ زخرف، ۱۳
- ↑ مؤمنون، ۲۹
- ↑ اسراء، ۸۰
- ↑ این روایت را، که در نسخههای «جامع السعادات » اختلاف داشت، با «اصول کافی » : ج ۲- باب شکر، و با «وافی » : ۳/۳۲۴- باب شکر، تصحیح کردیم
- ↑ نساء، ۱۴۶
- ↑ ابراهیم، ۷
- ↑ بقره، ۱۵۲
- ↑ آل عمران، ۱۴۵
- ↑ سباء، ۱۳
- ↑ تغابن، ۱۷
- ↑ زمر، ۷۴
- ↑ یونس، ۱۰
- ↑ این احادیث را با «اصول کافی » : ج ۲، باب شکر، و با «بحار» مج ۱۵: ۲/۱۳۲- ۱۳۵ باب شکر، تصحیح کردیم.!
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ششم، و با «سفینة البحار» ۱/۷۱۰، تصحیح کردیم
- ↑ نحل، ۱۱۱
- ↑ رعد، ۱۲
- ↑ توبه، ۳۵
- ↑ جاثیه، ۱۲
- ↑ حشر، ۲
- ↑ یوسف، ۲۴
- ↑ حجر، ۲۲
- ↑ با اینکه آیه فوق الذکر را بعضی از مفسران معاصر اشاره به تلقیح گیاهان بوسیله بادها و افشاندن گردههای نطفه نر و بارور ساختن گیاهان گرفتهاند و آن را از دلائل اعجاز علمی قرآن شمردهاند، به قرینه ما بعد آیه فانزلنا من السماء ماء فاسقینا کموه میتوان گفت که تلقیح بادها برای باریدن باران است.گوئی ابرها بوسیله بادها آمیزش میکنند و باردار میشوند و فرزندان خود یعنی دانههای باران را به زمین فرو میفرستند.اما مؤلف بزرگوار تعبیر آمیزش میان هوا و آب و خاک را بکار برده که سبب باروری یعنی روئیدن گیاهان و دادن محصول و میوه است.م.!
- ↑ صافات، ۱۶۴
- ↑ ابراهیم، ۳۴، نحل، ۱۸
- ↑ مؤمنون، ۵۴، روم، ۳۲
- ↑ حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب صبر، و با «بحار» : باب صبر و آسانی بعد از سختی، مج ۱۵: ۲/۱۴۳ تصحیح کردیم
- ↑ نازعات، ۴۰- ۴۱
- ↑ زیرا عزم مهمترین عمل حج و به یک معنی شامل بیشتر اعمال حج است، و این از باب تسمیه شی ء به اسم اظهر افراد و مصادیق آن است.م.!
- ↑ فجر، ۲۷- ۲۸
- ↑ سجده، ۱۳
- ↑ توبه، ۱۰۳
- ↑ لیل، ۵- ۷
- ↑ زمر، ۱۰
- ↑ سجده، ۲۴
- ↑ اعراف، ۱۳۶
- ↑ نحل، ۹۶
- ↑ قصص، ۵۴
- ↑ زمر، ۱۰
- ↑ انفال، ۴۷
- ↑ آل عمران، ۱۲۵
- ↑ بقره، ۱۵۷
- ↑ نحل، ۹۶
- ↑ این احادیث را با «احیاء العلوم » : ۴/۵۳، کتاب صبر، تصحیح کردیم
- ↑ این روایت و ما قبل آن را با «اصول کافی » : باب صبر، و «وافی » : ۳/۳۲۱- ۳۲۳، باب صبر، تصحیح کردیم.!
- ↑ فراوان دادن نعمت در وقت معصیت و اندک اندک گرفتار ساختن او به عذاب و عقوبت.!
- ↑ انعام، ۴۴
- ↑ این چهار حدیث را با «احیاء العلوم » ۴/۱۱۴، باب صبر، تصحیح کردیم.!
- ↑ این سه روایت را با «اصول کافی » باب صبر، و با «وافی » : ۳/۳۲۱- ۳۲۳، باب صبر، تصحیح کردیم.
- ↑ شوری، ۳۰
- ↑ یعنی در حال ثروتمندی، رنج صبر را تحمل کردن، و یا در عین صبر، بی نیازی نمودن.!
- ↑ مزمل، ۱۰
- ↑ احادیثی را که از اهل بیت - علیهم السلام - در باب صبر وارد شده با «اصول کافی » باب صبر، و با «وافی » کتاب صبر، تصحیح کردیم.!
- ↑ منافقون، ۹
- ↑ تغابن، ۱۴
- ↑ احقاف، ۳۵
- ↑ مزمل، ۱۰
- ↑ احزاب، ۴۸
- ↑ آل عمران، ۱۸۶
- ↑ نحل، ۱۲۶
- ↑ استاد بشر محقق طوسی - قدس سره - در تعریف صبر گفته است: «صبر خودداری از جزع و بی تابی هنگام پیشامد مکروه است، و آن درون را از اضطراب و نا آرامی و زبان را از شکایت و اعضاء را از حرکات غیر عادی باز میدارد...» .!
- ↑ توبه، ۱۰۸
- ↑ مائده، ۶
- ↑ یجوز ان یکون بفتح الطاء و ضمها، و المراد بهما التطهر. (النهایة، ابن اثیر) .!
- ↑ انعام، ۹۱
- ↑ احزاب، ۴
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » ، باب نهم، و با «مستدرک الوسائل » : ۱/۳۷- ۳۸، کتاب طهارت، تصحیح کردیم.!
- ↑ فرقان، ۴۸
- ↑ انبیاء، ۳۰
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » ، باب دهم، و با «مستدرک » : ۱/۵۱- ۵۲، کتاب طهارت، تصحیح کردیم.!
- ↑ این روایت را علامه مجلسی در «بحار» : ۱۸/۵۶، باب علل وضو و ثواب آن و عقاب ترک آن از «عیون و علل » شیخ المحدثین صدوق نقل کرده، و جز در جای مذکور (بحار الانوار) نشانی از آن نیافتم، و چون با نسخههای «جامع السعادات » ، خطی و چاپی، اختلاف بسیار دارد از «بحار» نقل شد.!
- ↑ مؤمنون، ۲
- ↑ طه، ۱۴
- ↑ اعراف، ۲۰۴
- ↑ ماعون، ۴- ۵
- ↑ نساء، ۴۳
- ↑ این حدیث در «بحار الانوار» : ۱۸/۱۹۶، باب آداب نماز، روایت شده، نسخههای «جامع السعادات » اختلاف زیادی در آن دارند، و ما با محل مذکور از «بحار - الانوار» تصحیح کردیم.!
- ↑ احادیث وارده در نماز را با «بحار الانوار» : ۱۸/۱۶۹- ۲۰۲ باب آداب نماز، تصحیح کردیم.!
- ↑ انعام، ۱۳۲، احقاف، ۱۹
- ↑ شعرا، ۸۹
- ↑ اعراف، ۲۵
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۷ تصحیح کردیم.!
- ↑ نمل، ۶۲
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۱۲، تصحیح کردیم.!
- ↑ یونس، ۳۰
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۱۳، تصحیح کردیم.!
- ↑ شعراء، ۲۱۸- ۲۱۹
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۱۳، تصحیح کردیم.!
- ↑ مؤمنون، ۹۲
- ↑ این حدیث را با باب ۱۵ از «مصباح الشریعة » و با «بحار الانوار» : ۱۸/۳۵۶، باب رکوع و آداب آن از کتاب نماز و با «مستدرک » : ۱/۳۲۵، تصحیح کردیم.!
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۱۶، و با «بحار الانوار» : ۱۸/۳۶۳، باب سجود و آداب آن، تصحیح کردیم.
- ↑ قصص، ۸۸
- ↑ حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۱۷، و با «بحار الانوار» : ۱۸/۴۰۳، باب تشهد و احکام آن، تصحیح کردیم.!
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۱۸، تصحیح کردیم.!
- ↑ صافات، ۱۶۴
- ↑ مؤمنون، ۱- ۲
- ↑ مؤمنون، ۹
- ↑ مؤمنون، ۱۰- ۱۱
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۱۴، تصحیح کردیم.!
- ↑ حمد (ص)، ۲۴
- ↑ شوری، ۱۱
- ↑ حشر، ۲۳
- ↑ این روایت از «احیاء العلوم » از طریق عامه نقل شده است.م!
- ↑ کهف، ۱۰۹
- ↑ ق، ۸
- ↑ مؤمن، ۱۳
- ↑ رعد، ۲۱، زمر، ۹
- ↑ هود، ۱۲۰
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۱۴، تصحیح کردیم.!
- ↑ محمد (ص)، ۲۴
- ↑ شوری، ۱۱
- ↑ حشر، ۲۳
- ↑ این روایت از «احیاء العلوم » از طریق عامه نقل شده است.م!
- ↑ کهف، ۱۰۹
- ↑ ق، ۸
- ↑ مؤمن، ۱۳
- ↑ رعد، ۲۱، زمر، ۹
- ↑ هود، ۱۲۰
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۲۰، و با «مستدرک » : ۱/۵۸۹- ۵۹۰ کتاب روزه، تصحیح کردیم.!
- ↑ مائده، ۸۲
- ↑ حدید، ۲۷
- ↑ حج، ۲۷
- ↑ آل عمران، ۹۷
- ↑ این حدیث را با «مصباح الشریعة » ، باب ۲۲، تصحیح کردیم.
- ↑ آل عمران، ۱۶۹
- ↑ این حدیث را با «مستدرک الوسائل » : ۲/۱۹۵- ۱۹۶، کتاب حج، ابواب مزار و آنچه مربوط به آن است، تصحیح کردیم.
- ↑ بدیهی است که مراد این نیست که زیارت ایشان جای این اعمال واجب را میگیرد، بلکه مقصود توصیه و تاکید در زیارت ایشان است.م.!







