کتابخانه:دو چهرگان
|
| |
| نویسنده | محمد حسینی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۷۷/۱۱/۲۴ |
| قطع | وزیری |
محتویات
- ۱ مقدّمه
- ۲ فصل اول معنای نفاق و خطر آن
- ۳ =ائمه هدی در مقابل نفاق
- ۴ فصل دوم نفاق از دیدگاه قرآن کریم
- ۴.۱ توجه قرآن به مسأله نفاق
- ۴.۲ منافقان در سوره بقره
- ۴.۳ منافق در ادعای ایمان دروغ گوست
- ۴.۴ منافق در مقام خدعه
- ۴.۵ بیماری روحی منافقان
- ۴.۶ منافق و ادعای اصلاح طلبی
- ۴.۷ منافقان جاهلانی مغرور و سفیهانی نادان
- ۴.۸ منافق جاسوس و مسخره گر است
- ۴.۹ منافق جاسوس و مسخره گر است
- ۴.۱۰ سرگردانی منافق
- ۴.۱۱ منافق در سوره منافقون
- ۴.۱۲ منافقان دروغ گویانند
- ۴.۱۳ سوگندهای دروغین سپر بلای منافقان
- ۴.۱۴ سوگندهای دروغین سپر بلای منافقان
- ۴.۱۵ قیافه جذاب و گفتار جادویی منافق
- ۴.۱۵.۱ چوبهایی نصب شده
- ۴.۱۵.۲ غرور و تکبر منافق
- ۴.۱۵.۳ منافق بخشیده نمیشود
- ۴.۱۵.۴ باور غلط منافق
- ۴.۱۵.۵ ذلت و خواری منافق
- ۴.۱۵.۶ منافق دولت و سرپرست مؤمن نمیشود
- ۴.۱۵.۷ با منافقان معاشرت نکنید
- ۴.۱۵.۸ منافق یار و یاور ندارد
- ۴.۱۵.۹ منافق در عبادت و طاعت الهی کسل است
- ۴.۱۵.۱۰ منافق حیران و سرگردان است
- ۴.۱۵.۱۱ منافق به زشتی امر و از خیرات نهی میکند
- ۴.۱۵.۱۲ اشتراک عذاب منافقان با کفّار
- ۴.۱۵.۱۳ عذاب مخصوص
- ۵ فصل سوم نفاق و منافقان از دیدگاه روایات اهل بیت(علیهم السلام)
- ۵.۱ نفاق در تواضع
- ۵.۲ منافق خائن است
- ۵.۳ خطر منافق دانا
- ۵.۴ منافق در دین فقیه نمیشود
- ۵.۵ منافق حیران است
- ۵.۶ منافق بی غیرت است
- ۵.۷ دنیا و آخرت منافق
- ۵.۸ حیله گر مسلمان نیست
- ۵.۹ گریه مصلحتی
- ۵.۱۰ منافقان در نهج البلاغه
- ۵.۱۱ دستور احتیاطی
- ۵.۱۲ گمراهان سقوط دهنده
- ۵.۱۳ احوال رنگارنگ منافقان
- ۵.۱۴ صیّادان بی رحم
- ۵.۱۵ مریضان آراسته چهره
- ۵.۱۶ مخفی روندگان پوشش دار
- ۵.۱۷ درد بی درمان
- ۵.۱۸ حسودان آسایش دیگران
- ۵.۱۹ افزایندگان بلا
- ۵.۲۰ قطع کنندگان امید
- ۵.۲۱ گریههای دروغین
- ۵.۲۲ ثناگویان معامله گر
- ۵.۲۳ گدایان پُررو
- ۵.۲۴ رسواکنندگانِ عیب جو
- ۵.۲۵ حاکمان ستمگر
- ۵.۲۶ باطل گویان حق کش
- ۵.۲۷ دزدان کلیددار و چراغ در دست
- ۵.۲۸ زاهدان حریص و طمعکارانِ نفیس
- ۵.۲۹ شبهه افکنان مزخرف گو
- ۵.۳۰ هموارکنندگان راه ضلالت
- ۵.۳۱ امت شیطان و شعلههای سوزان
- ۵.۳۲ اصول و فروع نفاق
- ۵.۳۳ منافقان در کلام امام سجاد(ع)
- ۵.۳۴ امّا علائم و اوصاف
- ۵.۳۵ هر بیماری علتی دارد
- ۵.۳۶ عوامل نفاق
- ۶ فصل پنجم نـفـاق و سـیـاسـت
- ۷ فصل ششم نـفـاق اجـتـمـاعـی
- ۷.۱ جامعه انسانی در راه وحدت و تکامل
- ۷.۲ ضرر قشری گری
- ۷.۳ هدف پیامبران الهی
- ۷.۴ سعادت و خیر جوامع انسانی
- ۷.۵ خطر جدّی
- ۷.۶ این همه لجام گسیختگی چرا؟
- ۷.۷ نتیجه نهایی
- ۷.۸ منافق در لباس علم
- ۷.۹ روشن فکری و نفاق
- ۷.۱۰ پیروان مسلک کشف رذایل
- ۷.۱۱ مسلک چاپلوسان, حسودان و متکبران
- ۷.۱۲ اجتماع و بنیاد خانواده
- ۷.۱۳ محبت در قرآن و روایات
- ۷.۱۴ زمینههای اختلاف در خانواده
- ۷.۱۵ دستوری از قرآن کریم
- ۷.۱۶ عذاب دنیوی منافق
- ۷.۱۷ مجازات شرعی منافق
- ۷.۱۸ عذاب اخروی منافق
- ۷.۱۹ وظیفه مردم در برابر منافقان
- ۸ فصل نهم درمـان نـفـاق
- ۹ کتاب نامه
- ۱۰ پانویس
مقدّمه
در میان نابسامانیهای اخلاقی امروز بشر, صفت (نفاق) از همه, مخرب تر و نمایان تر است, به گونهای که در تمام زوایای حیات انسانی ریشه دوانده, و بر همه مسائل اخلاقی تأثیر گذارده است, و بنا بر گفته عالم الهی, شهید مطهری(ره), (عصر امروز را از لحاظ اخلاقی, میتوان عصر نفاق و دورویی نامید[۱].) صفت رذیله و آفت و بلای خطرناکی که جامعه انسانی را مورد تهاجم قرارداده, آن را به حضانت و پستی کشانده, زنده گی سالم و صلح آمیز بشر را با فتنه و آشوب همراه کرده است. آفتی خانمان سوز, چه در دایره دین و ایمان و چه در محدوده اجتماع, که با از بین بردن صفا و ساده گی زندگی انسان ها, ضربههای مهلک و کشندهای را بر آنان وارد ساخته است, و هر زمان که آدمی, زیرک تر و آگاه تر گردیده و توانسته به واقعیاتی دست یابد, نفاق و دورویی او بیشتر چهره نموده و حیله و فریب او افزون تر گردیده است و به جای حرکت در مسیر کمال, به کمک کشف حقایق و نیل به واقعیات, هرچه بیشتر, قوای حیوانی او تقویت شده و سیر نزولی و قهقرایی داشته است. بسیار کم بودهاند افرادی که حقیقت خویش را گم نکرده و با استفاده از آگاهی و شناخت, بر درجات و فضایل انسانی خویش بیفزایند, و از دام رذایل اخلاقی و امیال نفسانی رهایی یابند .
هرچند منشأ نفاق, کمال خواهی انسان دانسته شده که در میان موجودات با اوصافی خاص (از جمله: قدرت بر ظاهرسازی و وارونه جلوه دادن واقعیات[۲]) ممتاز گردیده است امّا این تصنع و ظاهرسازی, در خدمت توانایی وسیع تری است که در همه افراد بشر موجود بوده و خطری به مراتب بالاتر از خطر درنده گی حیوانات برای آنان به وجود آورده, که اجتماع آنان را شدیداً تهدید میکند; زیرا آسیب و خطر وحوش, هرچند هم زیاد باشد, اما در مقایسه با خطر و زیانی که عقل و دانش انسان,هدایت آن را بر عهده داشته باشد, بسیار ناچیز است که تاریخ زندگی بشر, خود گواه صادقی بر این ادعا است .
شکست عقل در برابر شهوت و امیال نفسانی انسان, موجب رسوایی و فترت معنوی و روحی او گردیده, و بیشتر همّ و غمّش متوجه مسائل ظاهری و مادّی گردیده است و از عوالم نورانی فوق طبیعت, غافل و بی خبر مانده, و طمع به جاه و مقام و شهرتهای فانی و افتخارات خیالی, چشم حقیقت بین او را کور کرده است. او دانش را طلب میکند, امّا از ثمره آن بی بهره است[۳]; خوب سخن میگوید, امّا از درک خیر و شر آن, ناتوان است; ظاهری زیبا و آراسته و زبانی گویا دارد, امّا باطنش زشت و خاموش است; با دانشی جاهلانه, خودکشی کرده و از نظر گوشت و استخوان فربه میگردد, اما در عقیده و ایمان نحیف و ناتوان است; هر روز قالبی و رنگی عوض میکند; کمبود وسیله و استفاده از ابزار پیش پاافتاده را نقص میداند, اما در اموری که به سرنوشت او مربوط است و خواه ناخواه رو به سوی آن در حرکت است, هرگز نقص و کمبودی مشاهده نمیکند .
وضع انسان امروزی, آن قدر نابسامان است که گویا شیطان بر فکر و اندیشه او حکومت میکند و کمتر کسی یافت میشود که هدف و غایتی واقعی و حقیقی را دنبال کند .
انسانهای امروزی, به مسافران کاروانی میمانند که قافله سالارشان, آنان را به سوی بدبختی و گمراهی سوق میدهد و در درّههای هولناک رذایل حیوانی سقوطشان میدهد .
آدمی, مانده که از کدام نقص و کمبود و خیانت سخن بگوید؟ از دانشمندان دورویی که با شعار نوگرایی و روشنفکری به جنگ با فطرت پاک و عقیده سالم تودهها آمدهاند, فریاد کند یا از آنان شکوه کند که با گفتاری حق به جانب به جامعه خیانت میکنند و با سخن حق به ترویج باطل پرداخته و به تبلیغ فرهنگهای بی اصل و ریشه ضد دینی اقدام میکنند؟ شاید در جستجوی صدق و صفا و خوبی, باید به سراغ عدّهای که در میان اجتماع ناشناخته و یا مطرود شدهاند, رفت و در سیمای ساده و بی آلایش آنان انسانیت را مطالعه و از قلب پاکشان حقیقت را مطالبه کرد. آنان که وارثان به حق, پیشگامان ایمان و اسلامند, و در هیاهو و زرق و برق دنیای امروزی, ایمان و عقیده خود را حفظ کردهاند. ذوق و شوق نسبت به دین و عقیده را باید در نهاد آنان جستجو کرد که با مشاهده آنان, به راستی و درستی سخن تاریخ درباره علاقه و عشق مسلمانان جان باختهای که همچون پروانه, گرد شمع دین و قرآن به گردش درآمده و جان را در طبق اخلاص گذاشتهاند, پی خواهیم برد .
در مسلمانان مجو آن ذوق و شوق آن یقین, آن رنگ وبو, آن ذوق و شوق
عالمان از علم قرآن بی نیاز صوفیان, درنده گرگ مو دراز
هرچه اندر خانقاهانهای وهوست کو جوانمردی, که صهبا در کدوست
هم مسلمانان افرنگی مآب چشمه کوثر بجویند از سرآب
بی خبر از سرّ دینند این همه اهل کینند, اهل کینند, این همه
خیر و خوبی بر خواص آمد حرام دیدهام صدق و صفا را در عوام[۴]
البته در این میان, همواره عدهای بسیار اندک در کنار انسان کامل و مصلح جهانی(عج) بوده و هستند که حق و عدالت, به یمن وجود آنان برپا است و آسمان و زمین به برکت حیات آنان پابرجا است. ایشان همان دانشمندان واقعی اند که در عین صعود بر قلههای رفیع علم و معنویت و عرفان, و عروج از ثری به ثریای ملکوتیِ دانش و معرفت, ساده گی و بی آلایشی خود را از دست ندادهاند و خلف صالح و شایستهای برای حکمای الهی و فقهای صمدانی سلف, همچون شیخ الرئیس, شیخ طوسی, سیّدمرتضی, علامه حلّی, علامه مجلسی, صدرالمتألهین شیرازی, شیخ انصاری و صاحب جواهر ـ اعلی اللّه مقامهم شریف ـ و مصداق واقعی (اِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ[۵]) و (اَلْعُلَماءُ حکامٌ عَلی الملوکِِ[۶]) هستند.
آنان که بیش از هزارسال است بنده گان خدا را بدون هیچ گونه شائبه دنیوی و با ظاهر و باطنی یک سان به سوی معبود, هدایت کرده و موجب تحسین عرش نشینان و مباهات حضرت حق ـ جل ثنائه ـ و انبیا و ائمه معصومین(ع) گردیدهاند; چراکه اینان پس از انبیا و اوصیا مفسران و مترجمان واقعی وحی و وارثان به حق و شایسته آنان و کارشناسان دینند, و اگر سخنی باق یی است, سخن آنان است که برگرفته از کلام حق و وحی الهی است. آنان که با ریاضتهای علمی و عملی, فکر هزارساله برای جهانیان نموده و افتخار حوزههای مقدس علمیه گردیدهاند, و این مراکز مقدس را در علوم الهی و انسانی, از سایر مراکز علمی و تحقیقی جهان جلوتر برده و برتری بخشیدهاند, و ابتدای کار آنان نهایت تلاش سایرین است; زیرا همه علوم تجربی و صنعتی, مقدمه این علوم و معارف بلندند و این ثمره بزرگ و مبارک به دست نیامده مگر در سایه نیت قصد الهی و انگیزه انسانی آنان, برخلاف عدهای عالم نما و مدعی دانش, که گویا بر معصیت اعتکاف[۷] کردهاند, زبان نمیگشایند مگر بر باطل و سخن نمیگویند مگر به دروغ; امّا آن فرزان گان وارسته, به وظیفه اصلی و مهم خویش, که همان تعلیم انسانها و تزکیه نفوس است, عمل کردهاند و در کارشان هیچ نقطه سیاه و خیانت و حیلهای وجود ندارد .
از آن جا که این همه آثار شوم و عواقب وخیم نفاق که در هر زمانی وجود داشته و در عصر حاضر نیز به اوج خود رسیده, سزاوار غفلت و سرسری گرفتن نیست, لذا با توجه به اهمیّت موضوع, بر آن شدم مطالبی درباره مسأله (نفاق) گردآوری کنم تا غیر از تذکر برای خود ـ ان شاءاللّه ـ نفعی نیز به دیگران برساند. این مطالب را در هشت فصل و یک خاتمه, مرتب کردم و ثواب آن را به ارواح پاک شهدای راه حق و عدالت هدیه نمودم که امید است مقبول درگاه حق تعالی قرارگیرد. (والعاقبة للمتقین) .
سیّدمحمد حسینی
فصل اول معنای نفاق و خطر آن
معنای نفاق
(نفاق) به کسر نون در لغت به معنای راه مخفی و پنهان است و (نافقاء) راهی است مخفیانه که موش صحرایی برای رسیدن به لانه اش ایجاد میکند. لانه این حیوان, دو راه دارد, یکی آشکار به نام (قاصعاء) و دیگری مخفی که آن را (نافقاء) مینامند و در موقع خطر از آن استفاده میکند و هیچ حیوانی غیر از خودش از آن اطّلاع ندارد[۸] البته (نافقاء) و (قاصعاء) را لانه ظاهر و پنهان این حیوان نیز گفتهاند که در هنگام خطر به لانه مخفی پناهنده میشود[۹]. این معنا (راه مخفی) که نزد لغویان, مشهور است, ریشه قرآنی دارد:
(فَاِنِ اسْتَطَعْتَ اَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی الاَرْضِ اَوْ سُلَّماً فِی السَّمآءِ …[۱۰];
اگر میتوانی (نقبی) در زمین, یا نردبانی در آسمان بجویی …) در این آیه شریفه نَفَق به معنای نَقْب آمده است. نَقْب کانال و راه زیرزمینی تنگی است در سطح زمین که برای استتار یا فرار از دست دشمن ایجاد میگردد .
به هرحال این معنای لغوی با معنای مصطلح و مشهور (نفاق), ارتباط و پیوستگی دارد, و منافق را بدین دلیل منافق میگویند که همواره گریزگاهی برای فرار از خطر دارد; زیرا نفاق در اصطلاح, عبارت است از مخالفت درون با برون و ظاهر با باطن آدمی که با نیّت فساد و معصیّت یا فتنه و آشوب شکل میگیرد. منافق یعنی کسی که با زبان چیزی را بگوید, ولی نیت واقعی خود را مخفی دارد تا به دیگران زیان و آسیب برساند[۱۱] .
نفاق و جایگاه آن
محور کمالات آدمی بر پایه عدالت و میانه روی است. انسان چه در طرف افراط (تندروی) و چه در طرف تفریط (کندروی), از دایره فضیلت خارج و به رذایل و خصلتهای ناپسند متصف میگردد .
هر قوهای از قوای سه گانه آدمی (عاقله و شهویه و غضبیه) که از حدّ معمول خود خارج شود (عقب بماند یا بیش از حد افزایش یابد) زمینه هلاکت و بدبختی انسان را فراهم آورده و او را از طریق سعادت منحرف خواهد کرد .
از سوی دیگر, هریک از این قوای سه گانه, دارای اجناس و انواعی است که هریک از این اجناس نیز به نوبه خود دارای لوازم و شؤونی بوده و مجموعه کاملی از اوصاف اخلاقی (فضایل و رذایل) را به وجود آورده و انسانها را در اخلاق و رفتار از هم جدا و متمایز میسازد و طبعاً در این میان, جایگاه (نفاق) و (منافق) نیز روشن و مشخص میگردد .
با توجه به دو نکته بالا (یکی این که محور کمالات اخلاقی بر پایه عدالت و میانه روی است و دیگری وجود انواع و لوازمی برای هریک از قوای سه گانه مذکور) میتوان گفت که نفاق, گاهی از لوازم قوه شهویه و زمانی از لوازم قوه غضبیه به حساب میآید. اگر منشأ نفاق, ترس باشد و آدمی به علت وجود این خوی ناپسند و مذموم, مجبور به نفاق و متصف به دورویی شود, این از لوازم و تبعات قوه غضبیه, در جانب تفریط است, که انسان منافق به علت ضعف و یا ازبین رفتن غضب و جوش و خروش درونی اش ـ که لازمه حیات هر موجودی است و در انسان به اندازهای که از حدّ اعتدال خارج نشود, نیازی جدّی و ضروری است ـ دچار نفاق و ظاهرسازی میگردد .
و اگر علّت نفاق, مقام طلبی و رسیدن به قدرت و ریاست دنیوی باشد, از لوازم قوه غضبیه, اما در جانب افراط و زیاده روی است. و اگر جاه و مقام, امیال جنسی و یا طلب ثروت, موجب پیدایش نفاق شود, از آثار قوه شهویه در جانب افراط و زیاده روی است که درنهایت, هر شخص حریص و طمّاعی به آن دچار میگردد[۱۲] .
گفتنی است این که چه عواملی در پیدایش نفاق مؤثر است و نفاق از لوازم کدام قوا به شمار میآید, ضابطهای کلی ندارد, بلکه امری نسبی بوده و به اعتبار و لحاظ بستگی دارد; کما این که بسیاری از مسائل اخلاقی در این جهت مشترکند[۱۳]; زیرا میتوان به یک اعتبار, نفاق را از لوازم قوه عاقله در جهت افراط به حساب آورد و آن را نوعی (جربزه) نام نهاد و از جهتی نیز میتوان آن را به حماقت و نادانی انسان که از تفریط در قوه عاقله است, مربوط دانست .
رابطه نفاق با سایر رذایل اخلاقی
نفاق با بسیاری از رذایل اخلاقی, از جهات مختلفی مرتبط است. از میان رذایل و اوصاف زشتی همچون: غیبت, کبر, دروغ, عجب, غرور, حسادت, حرص, حب جاه و مقام و ریا, رابطه نفاق با (ریا) و (دروغ) بیش از همه جلب توجه میکند, هرچند که تمام رذایل اخلاقی به گونهای با هم ارتباط دارند; زیرا آدمی هرچه از دایره فضایل دورشود, و از ویراستن قوای سه گانه (تعقل, غضب و شهوت) غافل مانده و نتواند اخلاق خود را آن گونه که مطلوب شرع و عقل است, تعدیل کند, غبار سیاهی و گناه بر لوح سفید و پاک نفسش مینشیند و او را هرچه بیشتر به سوی قبایح و رذایل اخلاقی سوق میدهد; لذا با تکرار یک عمل زشت ممکن است زمینه ارتکاب سایر اعمال زشت نیز فراهم گردد .
اکنون با توجه به این نکته, رابطه ریا و دروغ با نفاق را بررسی میکنیم:
رابطه نفاق با ریا
علل و عواملی که زمینه ساز به وجود آمدن صفت ریا هستند, میتوانند در پیدایش نفاق نیز مؤثر باشند; چون در تعریف ریا آمده است: (طلب منزلت و احراز جاه و مقام در دل مردم به وسیله خصال نیک و اوصاف شایسته یا آنچه دارای اثر و نتیجه خیر باشد.)[۱۴] به همین دلیل, ریا از اصناف طلب جاه و مقام شمرده شده و از لوازم قوه غضبیه, در جانب افراط به حساب آمده است[۱۵] .
شخص ریاکار, خواهان به دست آوردن جاه و مقامی در میان مردم و جلب قلوب آنان به وسیله انجام اعمال شرعی و امور نیک عقلی و ممدوح عرفی است که همه این امور میتواند متعلق نفاق و دورویی و منشأ پیدایش آن گردد; زیرا شخص ریاکار این دسیسهها را وسیله و پلی برای رسیدن به اغراض و مقاصد خویش قرارمی دهد, ولی درواقع هدفی جز به استهزا و مسخره گرفتن اعمال شرعی و اوصاف پسندیده عقلی و عرفی ندارد; چگونه استهزا نباشد درحالی که اعمال شرعی برای تقرب به خداوند و ترتب ثواب وضع گردیدهاند و باید به این قصد و نیّت انجام شوند, اما در شخص ریاکار این نیّت و قصد هرگز وجود ندارد. از این رو, کاری را انجام میدهد که مخالف نیت شوم او است. همین حکم عیناً در عرف مردم نیز جاری است; یعنی عقلا کسی را که بخواهد با انجام کارهای نیک و پسندیده معمول میان آنان, استفادههای شخصی ببرد به طوری که قراردادها و اعمال شایسته عقلایی را جز برای اهداف مخصوصی به کار نبرد, و مصالح عمومی را فدای مصلحت شخصی نماید, خصوصاً اگر هدف پستی داشته باشد, منافقی ریاکار و خائنی دورو به حساب میآورند و او را خیانت کار به جامعه خود قلمداد میکنند. بنابر این, با توجه به تعریف ریا و نفاق میتوان رابطه آن دو را این گونه خلاصه کرد:
الف) در بعضی موارد ممکن است نفاق بدون ریا وجود داشته باشد; مثل جایی که آدمی کافر و یا مسلمان متمایل به کفر باشد و بنا بر عللی همچون: ترس, منافع مادی و یا جاسوسی در میان مسلمانان, به داشتن ایمان و پای بندی به شریعت تظاهر کند, و یا مسلمانی باشد که قصدش تنها جلب منافع مادی و دست یابی به مال و ثروت باشد نه جاه طلبی و استیلا بر دیگران .
ب) در مواردی ممکن است ریا بدون نفاق وجود داشته باشد و آن در جایی است که شخص صرفاً قصد کسب وجههای در میان مردم و احراز جاه و مقام و استیلای بر مردم را داشته باشد, چه در جامعه دینی باشد و چه غیردینی .
پ) در مواردی نیز هم ریا وجود دارد و هم نفاق, و آن در جایی است که شخص قصد برتری و ریاست بر جامعه را داشته, اما در ظاهر, اعمالی پسندیده و مخالف باور خود و مردم انجام دهد, خواه در جامعه دینی باشد و یا غیردینی, و خواه این شخص, کافر باشد یا مشرک و یا مسلمان[۱۶] .
رابطه نفاق با دروغ
راه و روش و مبنای منافق در اعمال و رفتارش بر دروغ استوار و پی ریزی گردیده است, جوهره منافق با دروغ آمیخته و خمیرمایه ذاتی او با دروغ عجین گشته است. محور اصلی در کارهای منافق, دروغ او است. منافق یا مرتکب دروغ گفتاری میشود و یا دروغ عملی .
دروغ گفتاری عبارت است از آن که شخص سخنی را به زبان آورد که برخلاف واقع باشد و دروغ عملی آن است که فعل و کار منافق مخالف منویات باطنی باشد که این دو, خود ریشه در صفت رذیله نفاق دارد; چراکه لازمه نفاق, وارونه جلوه دادن واقعیات است. شاید اولین صفتی که قرآن کریم منافقان را با آن معرفی میکند, دروغ گویی و نادرستی آنان است, آن جا که میفرماید:
(إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُواْ نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ واللّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقینَ لَکاذِبُونَ[۱۷];
چون منافقان نزد تو آیند, گویند: گواهی میدهیم که تو واقعاً پیامبر خدایی و خدا [هم] میداند که تو واقعاً پیامبر او هستی, و خدا گواهی میدهد که مردم دوچهره سخت دروغ گو اند) .
و این صفت نیز همانند سایر اوصاف و خصلتهای منافقان از بیماری دل آنان سرچشمه میگیرد;
به عبارت دیگر میتوان دروغ منافق را این گونه بررسی کرد که, دروغ یا صفت خبر است و یا صفت مخبر. دروغی که صفت خبر باشد, تضاد و ناهمخوانی سخن با واقع است; مثل این که خبر از آمدن شخصی داده شود درحالی که کسی نیامده باشد, و دروغی که وصف مخبر است, تضاد و مخالفت گفتار با عقیده مخبر است; مثل سخن منافقان که به نبوت حضرت رسول(ص) شهادت میدادند, حال آن که این شهادت, خبری مخالف با اعتقاد درونی آنان بود[۱۸] .
گاهی نفاق با دروغ مخبری جمع میشود; یعنی مخالفت نهان و آشکار به وسیله دروغی که وصف خبردهنده باشد تحقق مییابد و به نفاق متصف میشود, درحالی که اصل خبر, صحیح و درست است; مثل همان خبر منافقان از نبوت حضرت رسول(ص) که خبری درست و مطابق واقع است, امّا با اعتقاد منافقان ناهم آهنگ است .
گاهی نیز ممکن است انسان, دروغ گو بوده, اما منافق نباشد; مانند جایی که شخص مطلبی را به گمان این که درست است, بگوید, اما درواقع چنین نباشد. در این جا دروغ خبری هست, ولی نفاق نیست; همانند جریان مباهله ی حضرت رسول(ص) با مسیحیان نجران که گفتار آنان با واقع مطابقت نداشت, اما منافق هم نبودند .
گفتنی است که تمام آیات مربوط به نفاق, شامل دروغ نیز میشود .
هر کتمانی نفاق نیست
نفاق, مطلق مخالفت ظاهر و باطن یا نهان و آشکار نیست تا هر شخصی که بنابر مصالحی ظاهرش خلاف باطن و درونش باشد, متصف به نفاق و دورویی گردد, بلکه نفاق مخالفت گفتار با رفتار آدمی است که با سوءنیت و قصد زیان و فساد و فتنه همراه باشد. لذا هر عملی که این دو شرط را دارا باشد, با نفاق توأم خواهد بود. بنابراین, یکی از مخفی کاریهایی که در برابر نفاق قرارمی گیرد, مسأله (تقیّه) است. تقیّه نیز نوعی کتمان است, امّا کتمانی درست, به جا و لازم که در ریشه و هدف, با نفاق فرق دارد. نفاق, اظهار ایمان و پنهان کردن کفر است, اما تقیه اظهار کفر و مخفی کردن ایمان است و لذا نقطه مقابل نفاق به حساب میآید. به بیان دیگر, نفاق و تقیه, تفاوتی ماهوی و جوهری دارند و دو ذات جداگانه و متفاوتند که در هدف نیز با هم فرق دارند. هدف منافق, افساد, خراب کاری, استیلا و حکومت بر دیگران و مقاصدی از این قبیل است, امّا تقیه با هدفی اصلاحی و خیرخواهانه انجام میگیرد. لذا هر نهان کاری که با این هدف انجام گیرد, از دایره نفاق خارج بوده و فاعل آن را نمیتوان منافق نامید .
انواع نفاق
نفاق را میتوان به سه نوع کلی تقسیم کرد:
نفاق در ایمان
در این نوع, انسان خود را مسلمان معرفی میکند و از مؤمنان به شمار میآورد, اما در باطن, کافر یا مشرک بوده و یا دچار ضعف در ایمان است و تمایل شدیدی به کفر و الحاد دارد. ضربه و زیان این نوع از نفاق, بیشتر متوجه اصل اسلام بوده و چنین شخصی با اعمال مرموز خویش در صدد براندازی حکومت اسلامی است; همچون منافقان زمان حضرت رسول(ص), چه آنان که هرگز به اسلام ایمان نیاوردند و چه آنان که ایمان آوردند, ولی بعدها مرتد شدند و برای حفظ مصالح خویش, به اسلام تظاهر میکردند .
نفاق در عبادت
در این نوع از نفاق ممکن است که انسان واقعاً مسلمان باشد, اما خداوند را به قصد قربت و رسیدن به ثواب, اطاعت و عبادت نکند, بلکه با تظاهر به اطاعت و عبادت و زهد و ورع, به دنبال دست یابی به موقعیتی اجتماعی یا ریاست و مقامهای عالی است .
نفاق در معاشرتهای اجتماعی
این نوع از نفاق, عام و فراگیر بوده و در تمام جوامع انسانی به چشم میخورد. در این نوع, انسان بر اساس مصالح و منافع شخصی و دنیادوستی, با هرکس به میل و سلیقه او سخن میگوید و اعمال و رفتارش را طبق ذوق اشخاص تنظیم میکند, با کافر, کافر است و با مؤمن, مؤمن. هرکسی که به طریقی به دوست, خانواده و اجتماع خویش خیانت کند و با آنها برخوردی دوگانه داشته باشد, دچار این نوع از نفاق است .
چنین نفاقی بدترین نوع نفاق بوده و پس از نفاق در ایمان, شدیدترین عقوبت را به دنبال دارد. اگر آدمی در حضور مردم, خصوصاً مردم مسلمان, به گونهای رفتار کند و در غیاب آنان و خلاف آن را انجام دهد, یا زبان به ناسزا و کشف عیوب آنان بگشاید و آبرویشان را در میان مردم ببرد, بزرگترین ظلم و خیانت را در حقّ آنان مرتکب شده است .
حق الناس, خصوصاً حق برادر مؤمن, به اندازهای مهم است که حضرت سجاد(ع) در بخشی از دعای روز دوشنبه میفرماید:
(وَاَسْئَلُکَ فی مَظالِمِ عِبادِکَ عِنْدی, فَاَیُّما عَبْدٍ مِنْ عَبیدِکَ اَوْ اَمَةٍ مِنْ اِمائِکَ کانَتْ لَهُ قِبَلی مَظْلِمَةٌ ظَلَمْتُها اِیّاهُ فی نَفْسِهِ اَوْ فی عِرْضِهِ اَوْ فی مالِهِ اَوْ فی اَهْلِهِ وَوَلَدِهِ اَوْ غیبَةٌ اغْتَبْتُهُ بِها اَوْ تَحامُلٌ عَلَیْهِ بِمَیْلٍ اَو هَویً اَوْ اَنَفَةٍ اَوْ حَمِیَّةٍ اَوْ رِیاءٍ اَوْ عَصَبِیَّةٍ, غائِباً کانَ اَوْ شاهِداً وحَیّاً کانَ اَوْ مَیِّتاً فَقَصُرَتْ یَدی وَضاقَ[۱۹]…;
خدایا! از تو میخواهم یاری ام کنی تا ستمهایی که بر بندگانت روا داشتهام و حقّهایی را که از آنان بر گردنم هست و ظلمهایی که بر آنان نمودهام, در جان یا آبرو یا مال و یا اهل و اولادشان, همه را جبران کنم, و بدگوییهایی که از آنان نمودهام یا باری که بر دوش آنان نهادهام, چه به سبب بدخُلقی و یا خواهش نفسم یا بزرگ سری یا رشک و یا خودنمایی و تعصب, چه غایب باشند یا حاضر, زنده باشند یا مرده که دستم از ادای حقوق آنان کوتاه است, همه را جبران کنم …) در هرحال, نفاق و دورویی با بندگان خدا و ضربه بر جان و مال و آبروی آنان, ستمی نابخشودنی و موجب خشم خالق یگانه است .
کلامی نورانی از امام خمینی(ره)
حضرت امام خمینی(ره) در کتاب شریف (اربعین حدیث) آن جا که مراتب نفاق و دورویی را بیان میکنند, برخی از مراتب آن را مربوط به ذات و جوهره نفاق در اصلِ ملکه شدن آن میدانند و برخی دیگر را متعلق فساد آن به شمار میآورند, میفرمایند:
(آنچه که به ذات و گوهره نفس مربوط میشود, مثل تمام ملکات خبیثه و رذایل اخلاقی و اوصاف ناشایست, که نفس در دار تدبیر و جمع ملکات اخلاقی متصف به آن میشود و اوصافی که باعث میگردند فصل اخیر او را, چه شیطانی و چه حیوانی یا سبعی یا ملکی, تشکیل دهد, جمع آوری مینماید, که یکی از ملکاتی که در دنیا نمیتوان آن را به حقیقت آن تشخیص داد, صفت زشت دورویی است, که در آخرت به صورت شیطانی حیّال و مکار بروز میکند. اگر کسی در تمام حرکات و سکنات و معاشرتهای عرفی و منافع شخصی, صداقت و راستی و همت و مردانه گی را زیر پا نهد و دورنگ و دوچهره باشد, به حسب شدت و ضعف, از مراتب نفاق در ذات و گوهر او به حساب آمده که در (یوم تبلی السرائر) چهره واقعی اش نمودار خواهد گردید)[۲۰] آن گاه در بیان مراتب نفاق بر اساس متعلق فسادِ آن میفرمایند:
(و نیز [نفاق] به حسب متعلق فِساد آن فرق دارد; زیرا که گاهی نفاق کند در دین خدا. و گاهی در ملکات حسنه و فضائل اخلاق و گاهی در اعمال صالحه و مناسک الهیه و گاهی در امور عادیه و متعارفات عرفیه, و همین طور گاهی نفاق کند با رسول اللّه صلی الله علیه وآله و ائمه هدی(علیهم السلام) و گاهی با اولیا و علما و مؤمنین و گاهی با مسلمانان و یا سایر بندگان خدا از روی ملل دیگر. البته اینها که ذکرشد, در زشتی و وقاحت و قباحت فرق دارند, اگرچه تمام آنها در اصل خباثت و زشتی شرکت دارند و شاخ و برگ یک شجره خبیثه هستند.[۲۱]) در این کلام نورانی, شؤون و مراتب و متعلق نفاق به خوبی بیان گردیده است .
خطر منافقان
بزرگترین و خطرناکترین دشمنان, چه در مجموعه اعتقادات دینی و مذهبی و چه در ناحیه معاشرتهای اجتماعی, دشمنی است که نقابی از دوستی و محبت بر چهره زده و لباسی از دوستی و ملّی گرایی به تن کرده, شعارش, شعار تودههای مردم و معتقدان به یک مسلک و روش معلوم باشد, اما در زیر این نقاب و لباس ظاهری, خنجری زهرآلود و کشنده را پنهان کرده باشد و همواره مترصد فرصتی مناسب, برای عملی کردن مقاصد و اغراض پلید و شوم خود است. زبان گویا و قیافه جذابش, باطن خبیث و شیطانی او را از چشم همگان پوشیده داشته و شناسایی آن را مشکل میسازد .
خطر عمومی نفاق
منافق در هر جامعهای که زندگی کند, عنصر فساد و تباهی و باعث انحطاط و سقوط آن جامعه است .
نفاق در جوامع غیردینی
خطر منافق در جوامع غیرمذهبی, خیانت به هم نوعان و حیله با دوستان و هم کیشان است. او آنچه را که مخالف با اخلاق عرف و قراردادهای معمول بین آنان است, مرتکب میشود و هیچ نیروی درونی و ملامت وجدانی, مانع از کارهای قبیح و ناشایست او نیست .
نفاق در جوامع دینی
نفاق در جوامع دینی و مذهبی نیز خطری را بزرگ تر از خطر کفر و الحاد به وجود آورده, و ضرباتی به مراتب سخت تر و سهمگین تر را بر پیکر این جوامع وارد میسازد; زیرا خطر کفر, هرچند هم بزرگ باشد, اما به علّت رویارویی و آشکاربودنش, به اندازه دشمنانی که پردهای از اعتقادات دینی بر روی افکار و اهداف خود کشیدهاند نیست .
تاریخ انبیا و ضربات نفاق
با نگاهی اجمالی به زندگی رهبران بزرگ دینی و راهنمایان بشری, صدق این مدعا به آسانی آشکار میشود که چه بسیار بودهاند پیام آوران الهی که در مسیر دعوت الهی و انجام رسالت خویش پس از گذشتن از تمام موانع و مشکلات با مانع نفاق روبه رو شده و نتوانستند کاری از پیش ببرند, به طوری که اگر به مدد وحی و اخبار غیبی نبود, در همان قدمهای نخست شکست میخوردند و از اتمام رسالت الهی خویش عاجز میماندند. حتی بعضی از این رهبران الهی با وجود تأئیدات غیبی و قدرتهای معنوی, در دعوت خویش شکست خوردند و نفاق دشمنان, آنان را از ادامه کارشان بازداشت تا جایی که برخی با توطئه و دسیسههای منافقان, جان پاک خویش را از دست دادند. آنان انسانهایی عادی نبودند, بلکه انسانهایی برجسته و فوق العاده بودند که معجزه و یاری ملائک, پشتیبان دعوتشان بود, ولی با این همه, عنصر نفاق, آنان را این گونه به زحمت انداخته و مانع کارشان گردیده بود .
حضرت نوح(ع) پس از ۹۵۰سال زندگانی در میان قوم خود و دعوت آنان به توحید, سرانجام از سماجت قوم نادان خویش به ستوه آمده, به درگاه الهی عرض میکند:
(رَبِّ إِنّی دَعَوْتُ قَوْمی لَیْلاً ونَهاراً فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعائی إِلاّ فِراراً وإِنّی کُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فی ءاذانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَأَصَرُّوا واسْتَکْبَروُا اسْتِکْباراً[۲۲];
پروردگارا, من قوم خود را شب و روز دعوت کردم, و دعوت من جز بر گریزشان نیفزود, و من هربار که آنان را دعوت کردم تا ایشان را بیامرزی, انگشتانشان را در گوش هایشان کردند و ردای خویش به سر کشیدند و اصرار ورزیدند و هرچه بیشتر بر کبر خود افزودند) .
خستگی حضرت نوح(ع) و لبریز شدن کاسه صبرش, از دست مردمی کافر و مشرک یک رنگ بود که دشمنی آنان مشخص و آشکار بود و مشکل حضرت نوح(ع) تنها بی ایمانی آنان بود .
اما حضرت یوسف(ع) از دست منافقان زمان خویش خون دل بسیار خورد و به بلاها و مصیبتهای فراوان دچارگشت. برادران یوسف(ع) که به شأن و مقام حضرتش پی بردند و از آینده درخشان او آگاه شدند, حسادت و بدی باطنشان, آنان را به مقابله و دشمنی با آن حضرت واداشت; لذا در صدد نابودی ایشان برآمدند. از این رو, نزد پدر وجههای خیرخواهانه و دلسوزانه به خود گرفته و خود را حامی و دوست دار یوسف(ع) معرفی کردند, ولی درواقع, کمر به نابودی, آن حضرت بسته بودند .
تاریخ زندگانی حضرت عیسی(ع) نیز نشان میدهد که این پیامبر اولوا العزم الهی پس از آن همه معجزات از قبیل: زنده کردن مرده گان, شفای نابینایان, با جاسوسی منافقی که خود را یکی از حواریون و فداییان حضرت عیسی(ع) معرفی کرد, نقشه قتل ایشان تهیه میشود .
پس از آن, در زندگانی نبی گرامی اسلام(ص) نیز وجود منافقان را مانعی بزرگ در روند دعوت الهی ایشان مییابیم و پیامبری که (رحمةٌ للعالمین) است, چه بسیار مورد آزار و اذیّت دوست نماهای حیله گر و منافق قرارمی گیرد .
ما شک نداریم که نطفه نفاق در زمان حیات نبی گرامی اسلام(ص) از همان ابتدا در مکه مکرّمه بسته شد و باعث تمام بدبختیهای مسلمانان از زمان رحلت حضرت(ص) تا به امروز گردید که در بحث علل و عوامل نفاق, به این موضوع با عنوان (رازی بزرگ) اشاره خواهیم کرد .
توجه قرآن به خطر نفاق
خطر نفاق, آن قدر مهم و قابل توجه است که خداوند در قرآن کریم اهمیّت آن را با تأکید بسیار به پیامبر بزرگ اسلام(ص) چنین تذکر میدهد:
(هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللّهُ[۲۳];
خودشان دشمنند, از آنان بپرهیز, خدا بکشدشان) .
هرچند این خطاب متوجه شخص حضرت رسول(ص) است, اما وظیفه مسلمانان را در برابر منافقان در همه زمانها مشخص میکند و همین یک آیه, برای پی بردن به اهمیّت خطر نفاق, کافی است; زیرا خطر نفاق, محدود به زمان صدر اسلام یا منافقان مدینه و یا افرادی همچون عبدالله ابن ابی و… عامری و دیگران نمیشود تا از خطر و خدعه آنان ایمن و آسوده خاطر باشیم. شاید بعضی گمان کنند که چون دوران صدر اسلام سپری گردیده, دیگر منافقی وجود ندارد و بحث از نفاق و دوری از آنان لغو و بیهوده است, و احیاناً اگر منافقی هم در این زمان یافت شود, خطر او به اندازه خطر آن گروه نخواهد بود; زیرا اولاً تمام تاکید و سفارشهای قرآن, در مورد همان حزب و طائفه دوران حضرت رسول(ص) بوده و شأن نزول آیات شریفه قرآنی, تنها همان موارد مخصوص است که آنها هم با رازگشایی و افشاگری قرآن, رسوا شدند و برای همیشه از صفحه تاریخ محو گردیدند; و ثانیاً بشر امروز دشمنی به نام منافق ندارد; زیرا انسان امروزی, زیرک و باهوش تر از انسانهای گذشته است و دشمنان پنهانی را با زیرکی و فطانت شناسایی میکند و آنان را از بین میبرد و یا به طریقی خود را از دست آنان رهایی م یی بخشد .
اما این سخن از خام اندیشی و خوش باوری آدمی نشأت میگیرد; زیرا درست است که بشر امروزی از ساده اندیشی و بی آلایشی گذشته بیرون آمده و به اصطلاح, متمدن و زیرک تر گردیده است, اما دشمنانش نیز, خصوصاً دشمنان پنهانی او, به مراتب قوی تر و حیله گرتر از پیش شدهاند. اگر در گذشته, دشمن از سلاحهای محدود و مشخصی برای ضربه زدن و خراب کاری استفاده میکرد, اما امروزه سلاحهای متعدد و حیلههای تازهای در دست دارد. امروزه حربههای علمی و سیاسی و حتی اقتصادی, از جمله تیرهای بی صدایی هستند که قلبها را میشکافند, عقلها را میدزدند و حریفان را به شکست میکشانند. چه شکستی بدتر از این که آدمی از واقعیت به دور افتد و از حقیقت غافل بماند؟ چه شکستی بالاتر از این که آدمی از شناخت حق, محروم شود, پوچ و بی هویّت گردد و به زندگی حیوانی راضی شود .
اساساً این عصر, عصر نفاق و دورویی است. هرچه بر زیرکی و دانش آدمی افزوده گردد و زندگی او مدرن تر شود, نادانی و رذایل اخلاقی او نیز مدرن تر و افزوده تر خواهد شد و نفاق هم یکی از آن رذایل اخلاقی خانمان سوز است که با ساده گی, پاکی, راستی و بی آلایشی سر سازش ندارد .
علامه شهید مرتضی مطهری(ره) در این باره میفرماید:
(چرا قرآن کریم این همه روی مسئله نفاق و منافقین تکیه کرده است؟ خصوصاً که در کتب آسمانی قبل, یا اسمی از منافقین نیست یا اگر هست, بسیار کم است. این تکیه و تأکید برای این است که بشر هر چه بدوی تر بوده و به اصطلاح هرچه از تمدن دورتر بوده است و هرچه در درجات پایین تر زندگی میکرده است, از صراحت بیشتری برخوردار بوده است و هرچه در درون داشته از فکر و احساسات و عواطف و از رغبتها و بی میلیها و هرچه داشته ظاهر میکرده است و هرچه پیشرفته تر شده قدرتش بر تصنع, که نفاق نوعی از آن است, بیشتر بوده و هست[۲۴]) .
در مورد دین و اعتقادات و آنچه درباره محدودیت منافقان در زمان حضرت رسول(ص) بیان شد نیز مطلب همین است. اگر خطر منافقان, محدود به منافقان صدر اسلام بوده, پس چرا روند پیشرفت اسلام پس از رحلت حضرت رسول(ص) معکوس شد؟ هرچند که منافقان صدر اسلام نقشههای خود را عملی کردند و فرمایشات و سفارشات پیامبر گرامی اسلام(ص) را وارونه جلوه دادند و خانه وحی را مسدود و ریسمان الهی را قطع کردند, اما نباید غافل بود که منافقانی در این زمان هستند که به مراتب زیرک تر و تیزهوش تر از منافقان صدر اسلام در حوزه اسلامی مشغول خدعه و توطئه علیه مسلمانان و مانع پیشرفت احکام دین و مذهبند .
=ائمه هدی در مقابل نفاق
در ادامه بازگویی خطر نفاق از زبان تاریخ, به دوران زندگانی حضرت علی(ع) و فرزندان پاک و معصوم آن حضرت که میرسیم, نفاق را بزرگترین مانع خلافت و حکومت آن بزرگواران مییابیم, به گونهای که جریان نفاق و وجود منافقان, کار آن ریسمانهای محکم الهی را با شکست مواجه ساخته و از ادامه حرکت و پیشرفت بازداشته است .
امیرالمؤمنین(ع) مجبور میشود ۲۵سال در خانه سکوت کرده و برای حفظ اصل نظام با عدّهای منافق مدارا نماید, و فرزند عزیز و بزرگوارش, حضرت سیّدالشهدا(ع) همراه با عدهای از اهل بیت و یاران خود در صحرای کربلا با خنجر زهرآلود نفاق به درجه رفیع شهادت نایل آید و مظلومانه در آن صحرای سوزان ذبح گردد. سایر ائمه اطهار(ع) نیز از حق الهی خویش محروم گردند و همچون ستارگان آسمان در زمین پراکنده شوند و در اطراف و اکناف سرزمینهای اسلامی مظلومانه و غریبانه به شهادت برسند, و این همه به دست کسانی انجام شد که خود را از امّت پیامبر اسلام(ص) معرفی میکردند و در ظاهر به احکام دین و دستورات قرآن متعبد بودند .
بیشتر رنجها و مصیبتهایی که بر حضرت علی(ع) واردشد, از سوی همین منافقان کوردل و تیره روز بود که باعث گمراهی و فریب مردم آن زمان میگردیدند, درحالی که حضرت رسول(ص) در زمان حیات و رسالت خویش با این مشکل مواجه نبودند .
شهید مطهری(ره) در مقایسه دوران زندگی حضرت رسول(ص) با دوران زندگانی حضرت علی(ع) میفرماید:
(در زمان پیغمبر(ص) تازه نطفه نفاق و منافقین بسته میشد, ولی علی(ع) از اول با منافقین طرف بود. پیغمبر(ص) با ابوسفیان طرف است, ابوسفیانی که کفرش صریح است, کفرش روشن است.
ابوسفیان چه میگوید؟ ابوسفیانی که (اُعْلُ هُبَل) میگوید, زنده باد هبل میگوید, روشن است که (اعل هبل) با (لااله الاالله) نمیتواند بجنگد, اما معاویه همان ابوسفیان است, هدف و مقصد, همان هدف و مقصد اوست, اما شعار علی(ع) را از علی گرفته است; یعنی شعارش همان شعار علی(ع) است و در مواقعی داغ تر …[۲۵]) .
در زمان امام حسین(ع) نیز کسانی که در روز عاشورا و صحرای کربلا جمع شدند و پسر پیامبرشان را به شهادت رساندند و اهل بیت مکرم او را به اسارت بردند, همان افراد نادانی بودند که آلت دست عدهای منافق سودجو و ریاست طلب قرارگرفتند که از همان ابتدا با تظاهر به مسلمان بودن, قصد و آرزوی رسیدن به قدرت و حکومت را داشتند. آنان با شعارهای اسلامی و حربه و سپر قراردادن قرآن, به جنگ اسلام و قرآن ناطق آمده و او را به شهادت رساندند. عمرسعد, که پدرش یکی از پیشگامان در گرویدن به نبی گرامی اسلام(ص) بود, در روز تاسوعا سپاهیانش را با عنوان (لشکر خدا) مخاطب ساخته و آنان را با بشارت به بهشت, علیه حضرت اباعبدالله(ع) تحریک و تشویق میکند, (و به تعبیر شهید مطهری(ره) (وقتی مقدس, احمق شود, این جور از آب درمی آید, یک عده قلیلی منافق توانستند از تودههای مسلمانان جاهل و احمق, لشکری انبوه علیه پسر پیامبر(ص) به وجود بیاورند[۲۶]) .
ایشان در جای دیگر میفرماید:
(خود امام حسین(ع) متوجه نفاق و دورویی مردم عراق و کوفه بوده … و در روز عاشورا خطاب به لشکریان عبیدالله بن زیاد میفرماید: شما ما را دعوت کردید و آمدیم … وخَشثتم علینا ناراً, قد اَجَّحْناها علی عَدُوِّنا وَعَدُوِّکُمْ; آتشی که ما برای نابودی دشمن شما و خود برافروختیم, شما این آتش را علیه خود ما به کار میبرید. سَلَلْتُم عَلَیْنا سَیْفاً لَنا فی ایمانِکُمْ; شمشیری که ما به دست شما دادیم (که شمشیر ایمان و اسلام است) با همان شمشیر میخواهید ما را بکشید[۲۷]) .
در تاریخ سایر ملتها نیز هرجا منافقی وجود داشته, توانسته است شکست و خواری مردم را فراهم آورده و آنان را به اجانب فروخته و جامعه ملّی و فرهنگ خودی را با دسیسهها و حیلههای گوناگون از بین برده و از درون پوچ و بی محتوا سازد. این افراد, همواره با شعار اصلاح و تجددگرایی, پیش آمده و مانع از درک حقیقت از سوی مردم شدهاند و چه بسیار بودهاند کسانی که کورکورانه از آنان تبعیّت کرده و مفتون سخنان آنها گشته و افسار اندیشه خویش را به دست آنان سپردهاند, بدون این که خود تحلیل و تعقلی کنند تا خیروشر و راه سعادت و شقاوت را از هم جدا کنند. وجود بسیاری از جریانات زمان ما خود, دلیلی بر این همه حیله و توطئه است .
مطالب این فصل را با نقل سخنی از استاد, آیت الله جعفر سبحانی درباره اهمیّت خطر نفاق و دشواری شناخت منافقان به پایان میبریم; ایشان میفرمایند:
(… در برابر این دسته[۲۸], دشمنانی هم هستند نقابدار و ناشناخته, دوست نمایانی که در درون, درنده تر از گرگ و هر وحشی بیابانی اند, آنان که در سنگر دوستی, از پشت خنجر میزنند, به ظاهر دوست و غمخوارند, اما در باطن, دشمنانی خوشحال; اصرار میورزند که امین و رازدارند, ولی درواقع خائن و جاسوسند و از اسرار زندگی و نقاط ضعف و قوت (مردم مسلمان) باخبرند. پرهیز از چنین دشمنان ناشناخته, بسیار مشکل و احیاناً محال میباشد[۲۹]) .
فصل دوم نفاق از دیدگاه قرآن کریم
توجه قرآن به مسأله نفاق
حضرت حق ـ جل ثنائه ـ در سیزده سوره از سورههای قرآن کریم[۳۰], رفتار و اخلاق منافقان را نکوهش کرده و خطر جدّی و توطئههای شیطانی آنان را به مؤمنان گوشزد نموده است. در سوره مبارکه (توبه) و (منافقین) بیش از سایر سورهها آنان را تهدید کرده و پرده از چهره کثیف و باطن آلوده شـان برداشته اسـت .
توجه قرآن به مسأله منافقان تا آن جاست که یک سوره مستقل را به نام و درباره آنان نازل فرموده است. شاید شدیدترین لحنی که در قرآن کریم وجود دارد, در مورد مسأله نفاق و منافقان باشد; زیرا هرگاه اسلام در برابر آنان قرارگرفته, ضربات سخت و جبران ناپذیری را از سوی آنان متحمل گشته است و روشن است که اگر گروهی در تاروپود جامعه رسوخ کرده و با مسلمانان پیوند خویشاوندی داشته باشند, به هنگام دشمنی به راحتی میتوانند بزرگترین ضربات را بر پیکر جامعه اسلامی وارد آورند و در مسیر حرکت و پیشرفت آن, مانع ایجاد کنند .
اگر انسان از دشمن خویش اطلاع و شناختی نداشته و او را در لباس دوست ببیند, با داشتن بزرگترین قدرت نیز در برابر او شکست خواهد خورد. لذا سزاوار است که خداوند, مؤمنان را از ماهیت و ضمیر ناپاک منافقان, آگاه گرداند و آنان را متوجه خطر این (موش صفتان) سازد تا برای همیشه, خود را در معرض حیله و خدعه آنان بدانند و از خطر و زیان آنان غافل نباشند. اینک پای سخن وحی مینشینیم تا داستان خنجربه دستان در تاریکی را بشنویم .
منافقان در سوره بقره
قرآن کریم, در سوره بقره, مردم را به سه گروه تقسیم میکند:
متقین
متقین کسانی هستند که به غیب ایمان دارند, نماز را که بزرگترین مظهر عبودیت الهی است, به پا داشته و خداوند بزرگ را عبادت میکنند, زکات اموال خویش را میپردازند و به آنچه بر حضرت محمد(ص) نازل شده است, ایمان دارند, به پیامبران قبل از او نیز معتقد بوده و آخرت را قبول دارند. آنان هدایت شده و در طریق مستقیمند که این هدایت, موهبتی است خدایی که شامل آنان گردیده و برای همیشه مورد عنایت و عطوفت حضرت حق ـ جل اسمه ـ قراردارند .
کفّار و مشرکان
کفار و مشرکان, افرادی هستند که به خاطر مردن دل هایشان, ایمان در قلبهای آنان رسوخ نمیکند, و به علت لجاجت و انکار حقیقت, که امیدی برای هدایت آنان باقی نمیگذارد, بر قلب هایشان مهر خورده و بر چشم و گوششان, حجاب و پردهای انداخته شده است که از درک سخن حق عاجزند.
منافقان
منافقان انسانهای ضعیف النفس و ترسویی هستند که نه قدرت مبارزه با جریان حاکم بر جامعه را دارند و نه شجاعت پای بندی به عقیده مردم مسلمان را, افراد بی ایمان و دوچهرهای که علاوه بر داشتن اوصاف کفّار و مشرکان, خصلتهایی شیطانی و اوصاف حیوانی خاصی دارند که آنان را از گروه ملحدان و کفّار بدتر قرار داده است, آنان که برای جلب منفعت شخصی و رسیدن به ریاست یا ترس از رسوایی, خود را به پیکره جامعه مسلمانان و مؤمنان متصل کرده و به اسلام و ایمان, تظاهر میکنند. قرآن کریم چنین افرادی را این گونه معرفی میکند:
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَقُولُ ءَامَنَّا بِاللّهِ وَبِالْیَوْمِ الأَخِرِ وَماهُمْ بِمُؤْمِنینَ) (یُخادِعُونَ اللّهَ وَالَّذینَ ءامَنُوا وَمایَخْدَعُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَما یَشْعُروُنَ) (فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَلَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ) (وَإِذا قیلَ لَهُمْ لاتُفْسِدوُا فیِ الأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ) (أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدوُنَ وَلکِنْ لایَشْعُروُنَ) (وَإِذا قیلَ لَهُمْ ءَامِنُوا کَما ءَامَنَ النّاسُ قالُوا أَنُؤْمِنُ کَما ءَامَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَلکِنْ لایَعْلَمُونَ) (وَإِذا لَقُوا الَّذینَ ءَامَنُوا قالُوا ءَامَنّا وَإِذا خَلَوْا إِلی شَیاطینِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَکُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ) (اَللّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَیمُدُّهُمْ فی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ) (أُولئکَ الَّذینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدی فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَما کانُوا مُهْتَدینَ) (مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمّا أَضاءَتْ ماحَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَکَهُمْ فی ظُلُماتٍ لایُبْصِروُنَ) (صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لایَرْجِعُونَ) (أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ فیهِ ظُلُماتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فی ءاذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَاللّهُ مُحیطٌ بِالْکافِرینَ) (یَکادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ کُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فیهِ وَإِذا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قامُوا وَلَوْ شاءَ اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وأَبْصارِهِمْ إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ)[۳۱](و برخی از مردم میگویند: (ما به خدا و روز بازپسین ایمان آوردهایم) ولی گروندگان [راستین] نیستند .
با خدا و مؤمنان نیرنگ میبازند, ولی جز بر خویشتن نیرنگ نمیزنند, و نمیفهمند .
در دل هایشان مرضی است, و خدا بر مرضشان افزود, و به [سزای] آنچه به دروغ میگفتند, عذابی دردناک [در پیش] خواهند داشت .
و چون به آنان گفته شود: در زمین فساد مکنید, میگویند: ما خود اصلاحگریم .
به هوش باشید که آنان فسادگرانند, لیکن نمیفهمند .
و چون به آنان گفته شود: همان گونه که مردم ایمان آوردند, شما هم ایمان بیاورید, میگویند: آیا همان گونه که کم خردان ایمان آوردهاند, ایمان بیاوریم؟ هشدار, که آنان همان کم خردانند, ولی نمیدانند .
و چون به کسانی که ایمان آوردهاند برخورد کنند, میگویند: ایمان آوردیم و چون با شیطانهای خود خلوت کنند, میگویند: (درحقیقت ما با شماییم, ما فقط [آنان را] ریشخند میکنیم) .
خدا [است که] ریشخندشان میکند, و آنان را در طغیانشان فرومی گذارد تا سرگردان شوند .
همین کسانند که گمراهی را به [بهای] هدایت خریدند, درنتیجه دادوستدشان سود[ی به بار] نیاورد, و هدایت یافته نبودند .
مَثَل آنان, همچون مثل کسانی است که آتشی افروختند, و چون پیرامون آنان را روشنایی داد, خدا نورشان را برد, و در میان تاریکیهایی که نمیبینند, رهایشان کرد .
کرند, لالند, کورند, بنابراین به راه نمیآیند .
ییا چون [کسانی که در معرض] رگباری از آسمان ـ که در آن تاریکیها و رعدوبرقی است ـ [قرار گرفتهاند], از [نهیب] آذرخش [و] بیم مرگ سر انگشتان خود را در گوش هایشان نهند, ولی خدا بر کافران احاطه دارد .
نزدیک است که برق, چشمانشان را برباید, هرگاه که بر آنان روشنی بخشد, در آن گام زنند, و چون راهشان را تاریک کند, [بر جای خود] بایستند, و اگر خدا میخواست, شنوایی و بینایی شان را برمی گرفت, که خدا بر همه چیز تواناست.)[۳۲]
منافق در ادعای ایمان دروغ گوست
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَقُولُ ءَامَنّا باللّهِ وبِالْیَوْمِ اùخِرِ …)[۳۳] بیشتر مفسران, این آیه را نازل شده در شأن عبدالله بن ابی و دوستانش که از منافقان مدینه بودند, میدانند. عدهای[۳۴]نیز غصب کننده گان حکومت و ولایت علوی(ع) را مشمول این آیه دانستهاند که به علّت داشتن بیماریهای روحی نفاق و بغض و کینه, خصوصاً هنگام انتصاب امیرالمؤمنین علی(ع) از جانب پیامبر گرامی اسلام(ص) به امر خلافت, دشمنی و عداوت آنان افزایش یافت, و آنان را در گمراهی و سیاهی قلوبشان برای همیشه نگه داشت .
البته این احتمال نیز بعید نیست که آیه, هردو گروه (منافقان مدینه و غاصبان حق اهل بیت) را شامل شود; کما این که تمام آیات مربوط به نفاق, شامل همه منافقان در تمام اعصار و قرون میشود.
خصوصاً این که در این آیه, به (من الناس) تعبیر شده و این, محدود به افراد یا زمان خاصی نیست.
بنابراین, فرق ندارد که این گروه, از اوّل کافر بوده و تا آخر عمر نیز بر کفر باقی بمانند و پردهای از ایمان و اعتقاد به خدا بر چهره خویش کشیده باشند, یا این که نخست واقعاً مسلمان شده, اما بعد مرتد گردند و برای حفظ مصالحی ارتداد خویش را ظاهر نکنند, که البته خطر این گروه, برای مسلمانان, بیشتر از گروه اول است. چون مسلمانان نسبت به آنها مطمئن و دل آرام ترند و اعتماد بیشتری به آنان دارند و غافل از حیله و نفاق آنان, متحمل خسارات و زیانهای شدیدی میگردند .
عدهای از مفسران[۳۵], با استدلال به این آیه فرمودهاند که (ایمان مجرد لفظ و قول نیست) و بدین طریق, کسانی را که ایمان را مجرد لفظ و ادای شهادت زبانی میدانند, رد میکنند .
منافق در مقام خدعه
(یُخادِعُونَ اللّهَ وَالَّذینَ امَنُوا …)[۳۶] خدعه, نوعی نیرنگ و حیله است که شخص به کمک آن, در دستیابی افراد به هدف و مقصد خویش اختلال به وجود آورده و با عملی که در ظاهر, خوشایند باشد, آنان را فریب داده و از مقصودشان بازمی دارد[۳۷] .
و یا عبارت است از تظاهر به چیزی که برخلاف باطن و درون آدمی باشد[۳۸] و به بیان دیگر, خدعه یعنی پنهان کردن. صندوق خانه را نیز از این جهت (مَخْدَع) میگویند که محل پنهان کردن اشیا است[۳۹] .
این که آدمی باطن زشت خود را نیکو جلوه دهد تا اطمینان و اعتماد دیگران را جلب و آنان را فریب دهد, از اوصاف بارز و مشخص منافق است. بنابراین, معنای (خدعه) با معنای (نفاق) نزدیکی بسیار داشته و گویا برای یک معنا وضع شدهاند .
پس از روشن شدن معنای خدعه, این سؤال به ذهن میرسد که معنای این قسمت از آیه شریفه که میفرماید: خدعه منافقان, به خودشان برمی گردد, چیست و چگونه ممکن است حیله و خدعه افراد به خودشان برگشته و درواقع, خود را گول بزنند؟ مفسران هریک به گونهای به این سؤال جواب گفتهاند که ما دو مورد از آنها را بیان میکنیم .
نظر علامه شعرانی(ره)
(اگر کسی بگوید: چگونه ممکن میشود شخصی خود را فریب دهد, چون خدعه به معنای اخفای حقیقت است و هرکس برای خود, حقیقتش ظاهر است؟ گوییم: در انسان قوای مختلف خلق شده; مانند: عقل و شهوت و غضب, و همین طور که منافقین شهوت دارند, عقل نیز دارند و اگر نداشتند خداوند آنها را مکلف نمیفرمود, و چون عقل در باطن به آنها بگوید: باید در معجزات و ادله پیغمبر نظرکرد شاید قیامت و بهشت و دوزخ صحیح باشد و گرفتار عذاب شویم, فوراً قوه شهویه به منازعه برخاسته و این خاطره را از دل محو میکند و لذایذ دنیا را جلوه میدهد, این است که منافقین فریب آن را میخورند, پس قوه شهویه با عقل آنها خدعه کرده و صحیح است بگوییم خودشان خود را فریب میدهند و ملتفت نمیشوند. عاقبت وخیم خدعه, عذاب الیم است در قیامت; چون خدعه دروغ گویی است و دروغ معصیّت بزرگ است[۴۰])
نظر شهید مطهری(ره)
مرحوم شهید مطهری(ره) در ذیل این سؤال که چرا خداوند در قرآن (یخادعون اللّه) فرموده و (یخدعون اللّه) نفرموده است, میفرماید:
(یخدعون اللّه, یعنی خدا را فریب میدهند, ولی خدا را نمیتوان فریب داد و محال است و لذا میفرماید: یخادعون اللّه, با خدا مخادعه میکنند. مخادعه که از باب مفاعله است, یکی از معانی اش این است که آنان در صدد خدعه با خداوند برمی آیند; یعنی در مقام آن هستند که بر خدا نیرنگ زنند[۴۱]) ایشان سپس در پاسخ به این سؤال که چرا نمیشود خداوند را فریب داد, میفرماید:
(هیچ گاه حقیقت و واقعیت را نمیشود فریب داد, و هرکس که به فکر فریب دادن حقایق بیفتد, درواقع خودش را فریب داده است … در این جا نیز مسلمانان را میتوان گول زد و با آنها از در نیرنگ واردشد, ولی هیچ گاه بر خداوند که عین حق و حقیقت است نمیتوان نیرنگ زد و درحقیقت خودشان را گول زدهاند … در جمله (یخادعون اللّه) ممکن است احتمال دیگری نیز بدهیم و آن این که منافقان هیچ گاه به فکر فریب دادن خداوند نبودهاند; زیرا اگر آنان به خدا معتقد نبودند, که به این فکر نمیافتادند و اگر معتقد هم بودند باز هیچ گاه شخص معتقد به خداوند فکر نمیکند که بتوان خدا را فریب داد[۴۲]) با توجه به فرمایشات دو علاّمه شهیر و رأی سایر مفسران میتوان این گونه نتیجه گرفت که:
خدعه خداوند ـ جلّ ذکره ـ نسبت به منافقان و اهل باطل, همان واگزاردن آنان به خودشان و اسیری آنها در چنگال امیال نفسانی و قوای شهوانی است که به دلیل دوری از رحمت و هدایت الهی, از معرفت و درک حقیقت عقب افتاده و در گمراهی و ضلالت غوطه ور میشوند و نتیجه اعمال چنین افراد نادانی که جز جلوی چشم خود را نمیبینند و ورای ادراکات ظاهری, چیزی را قبول ندارند و به دانش محدود خویش مغرورند, به خودشان برگشته و باعث هلاکت آنان میگردد .
بیماری روحی منافقان
(فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً …) خداوند در این آیه, منافقان را چنین معرفی میکند که آنان قلبی بیمار دارند و پروردگار عالم همواره بر این بیماری میافزاید .
منظور از قلب در آیه شریفه, به نظر مفسران[۴۳], قلب صنوبری که در بدن, نقش تلمبه خانه خون را بر عهده دارد, نیست که چه بسا اهل نفاق از این لحاظ از سلامتی کامل برخوردار باشند, بلکه منظور از مرض قلبی, همان بیماری روحی و شک و تردید آنان نسبت به شریعت و احکام قرآن و دین است و یا منظور, حقد و کینه نسبت به پیامبر(ص) و مؤمنین و ولایت علوی(ع) است که موجب ضلالت و گمراهی و مهرخوردن بر قلب آنان شده است[۴۴] .
اگرچه خداوند این بیماری روحی منافقان را افزایش میدهد, اما عامل اصلی این عمل و عذاب الهی, خود آنان هستند. به بیان واضح تر, ازدیاد این مرض, نتیجه عمل منافقان است; چراکه آنان پس از دریافت دلایل روشن و براهین آشکار الهی, آگاهانه و با انتخاب خود, راه نفاق و ضلالت را درپیش گرفته و به آن راضی گشتهاند وگرنه خداوندِ بنده نواز, منزه از آن است که بخواهد بدون هیچ دلیلی عدّهای را در گمراهی رهاسازد و بر گمراهی آنان افزوده و بر قلب هایشان مُهر بزند .
خداوند بنده خود را آفریده و خواهان هدایت و سعادت و کمال او است و سر دشمنی و خصومت و ستم به او را ندارد; زیرا ساحت مقدس کبریایی حق, از این نواقص, پاک و منزه است. بلکه گمراهی تبعی و عارضی است که از عدم پذیرش و قبول هدایت الهی بوجود میآید .
منافق و ادعای اصلاح طلبی
(وَإِذا قیلَ لَهُمْ لاتُفْسِدوُا فیِ الاَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ)[۴۵]و هنگامی که به منافقان گفته شود که عمل بد انجام ندهید و در زمین فساد نکنید, پاسخ میدهند که ما مصلح و خیرخواه مردم هستیم, و آنچه را شما فساد مینامید, نزد ما اصلاح و خوبی است .
مفسران در ذیل این آیه شریفه فرمودهاند: منافقان با این رفتار و گفتار, خود را از رویارویی با گروه مؤمنان و کافران درامان نگه میدارند و به گمان این که عملشان در بستر خوبی و نیکی رشد یافته است, آن را چیزی جز اصلاح نمیپندارند. همچنین ممکن است دلیل این ادعا نادانی و غوطه وری منافقان در اعمال پست و افعال قبیحشان باشد. کسی که همواره در گناه و فساد و خراب کاری به سر برده و فساد, با ذاتش عجین گشته است, دیگر آن اعمال را خراب کاری و فساد نمیداند که درواقع این تصور, جهلی است که لباس علم و خیرخواهی پوشانده است .
منافقان جاهلانی مغرور و سفیهانی نادان
(وَاِذا قیلَ لَهُمْ ءامِنُوا کَما ءامَنَ النّاسُ قالُوا أَنُؤْمِنُ کَما ءامَنَ السُّفَهاءُ …)[۴۶]منافق همیشه خود را از طبقه روشن فکر و بافرهنگ جامعه معرفی میکند و خداپرستان و موحّدان واقعی را بی فرهنگ و جاهل به حساب میآورد. او میپندارد که اگر کسی بتواند امیال شهوانی و دنیای حیوانی خویش را سیاست و تدبیر کند, دارای رأی و اندیشهای قوی و نوآور است و اگر از فضایل انسانی بی بهره باشد, نقصی بر او وارد نیست .
دلیل این پندار واهی چیزی نیست مگر این که غرور و کبری که منافق اسیر آن است, او را از درک واقعیت دور و غافل ساخته است و بدین جهت نمیتواند خیر و شر یا سود و زیان واقعی خود را بشناسد. کسی که به امید رسیدن به منفعتی ناچیز, منفعت بسیاری را از دست بدهد و به همان سود اندک مغرور گردد, درواقع او است که سزاوار اتصاف به جهالت و سفاهت است .
منافق تاجری زیان کار است که مصلحت عظمی و سود زیاد ایمان و دین داری را به منافع اندک و زودگذر دنیا فروخته است. او که برای شانه خالی کردن از بنده گی خداوند و طاعت و عبادت الهی, عمل مؤمنان را عبث و بی فایده میداند و نتیجهای بر آن مترتب نمیبیند, جاهلی است که تنها دنیا و متعلقات آن را میبیند و از درک ورای آن عاجز و ناتوان است .
منافق جاسوس و مسخره گر است
(وَاِذا لَقُوا الَّذینَ ءامَنُوا قالُوا ءامَنّا …)[۴۷] منافقان چون میدیدند که اسلام دست آنان را از آمال و آرزوهایشان کوتاه کرده و شهرت و ریاست و هیبت ظاهری و خیالی آنان را از بین برده است و از سوی دیگر, به خاطر ترس و وحشتی که از رویارویی با مسلمانان داشتند و نمیتوانستند آشکارا به مبارزه برخیزند, ناچار در خلوت با کفّار دست به توطئه میزدند و اسرار مسلمانان را برای کفّار فاش میکردند, اما زمانی که با مؤمنان روبه رو میشدند, خود را مؤمن معرفی نموده و با قسمهای شدید, خود را در زمره آنان به حساب میآوردند .
کار منافقان استهزا و مسخره کردن مؤمنان بود; زیرا به اربابان خود میگفتند: (ما با شما هستیم و درواقع مسلمانان را مسخره و ریشخند میکنیم), درحالی که ریشخند و مسخره کردن, حربه و مسلک نادانان و نابخردان است و از جهالت نشأت میگیرد, وگرنه انسان عاقل در برخورد با دشمن سعی میکند او را از طریق استدلال و موعظه و یا مجادله درست, به سوی واقعیت رهنمون گردیده و او را نسبت به حقیقت, آگاه سازد .
انبیا و اوصیا(ع) نیز در تبلیغ معارف الهی و هدایت به سوی خداوند, از همین سه عنصر بهره میجستهاند و تنها آن گاه که مجبور میشدند, دست به شمشیر برده و با سخت گرفتن بر دشمن, سخن حق را به او فهمانده یا وجود فتنه گر و فاسدش را از بین میبردند .
در ذیل تفسیر این آیه شریفه, توجه خواننده گان ارجمند را به فرمایشی از علامه شعرانی(ره) درباره ریشه تمسخر و نیز علامت مسخره کننده جلب میکنم .
(چهارم از صفات قبیحه منافقین, استهزاء و سخریه است و این علامت بزرگ جهالت میباشد; زیرا بر فرض که مؤمنین به خطا رفته باشند, باید با دلیل و موعظه, آنها را برگردانند نه سخریه. حضرت پیغمبر(ص) و مؤمنین صدر اوّل هرگز کفّار را مسخره نمیکردند, و از این جا معلوم میشود که کشتن بهتر از مسخره کردن است و مسخره سلاح عاجز جاهل است .
عاقبت این عمل زشت منافقین آن است که خداوند, آنها را مسخره و استهزا میکند و آنها را در طغیان و کفر باقی میگذارد[۴۸]) آن گاه در پاسخ به این اشکال که اگر سخریه سلاح عاجز جاهل است, پس استهزای خداوند به چه معنا است, میفرمایند:
(غرض خداوند بیان نتیجه استهزاء است; چون استهزاءکننده میخواهد طرف خود را ذلیل و شرمنده کند, خداوند آنها را ذلیل و شرمنده مینماید, نه آن که واقعاً استهزاء کند, و بر سبیل مقابله به مثل, لفظ استهزاء را برای ذلیل کردن استعاره آورده; مثل این که در قرآن وارد است: فَاعْتَدوُا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مااعْتَدی عَلَیکُمْ; یعنی اگر کسی بر شما ظلم کند, به مثل آن که بر شما ظلم کرده شما هم بر او ظلم کنید; با آن که اگر مظلوم به مثل آن که ستم دیده, تقاص کند, ظلم نیست و اسمش را در این آیه ظلم گذاشته به جهت مماثلت لفظی چنان که مماثلت در مقدار و کیف شرط است[۴۹])
منافق جاسوس و مسخره گر است
(وَاِذا لَقُوا الَّذینَ ءامَنُوا قالُوا ءامَنّا …)[۵۰] منافقان چون میدیدند که اسلام دست آنان را از آمال و آرزوهایشان کوتاه کرده و شهرت و ریاست و هیبت ظاهری و خیالی آنان را از بین برده است و از سوی دیگر, به خاطر ترس و وحشتی که از رویارویی با مسلمانان داشتند و نمیتوانستند آشکارا به مبارزه برخیزند, ناچار در خلوت با کفّار دست به توطئه میزدند و اسرار مسلمانان را برای کفّار فاش میکردند, اما زمانی که با مؤمنان روبه رو میشدند, خود را مؤمن معرفی نموده و با قسمهای شدید, خود را در زمره آنان به حساب میآوردند .
کار منافقان استهزا و مسخره کردن مؤمنان بود; زیرا به اربابان خود میگفتند: (ما با شما هستیم و درواقع مسلمانان را مسخره و ریشخند میکنیم), درحالی که ریشخند و مسخره کردن, حربه و مسلک نادانان و نابخردان است و از جهالت نشأت میگیرد, وگرنه انسان عاقل در برخورد با دشمن سعی میکند او را از طریق استدلال و موعظه و یا مجادله درست, به سوی واقعیت رهنمون گردیده و او را نسبت به حقیقت, آگاه سازد .
انبیا و اوصیا(ع) نیز در تبلیغ معارف الهی و هدایت به سوی خداوند, از همین سه عنصر بهره میجستهاند و تنها آن گاه که مجبور میشدند, دست به شمشیر برده و با سخت گرفتن بر دشمن, سخن حق را به او فهمانده یا وجود فتنه گر و فاسدش را از بین میبردند .
در ذیل تفسیر این آیه شریفه, توجه خواننده گان ارجمند را به فرمایشی از علامه شعرانی(ره) درباره ریشه تمسخر و نیز علامت مسخره کننده جلب میکنم .
(چهارم از صفات قبیحه منافقین, استهزاء و سخریه است و این علامت بزرگ جهالت میباشد; زیرا بر فرض که مؤمنین به خطا رفته باشند, باید با دلیل و موعظه, آنها را برگردانند نه سخریه. حضرت پیغمبر(ص) و مؤمنین صدر اوّل هرگز کفّار را مسخره نمیکردند, و از این جا معلوم میشود که کشتن بهتر از مسخره کردن است و مسخره سلاح عاجز جاهل است .
عاقبت این عمل زشت منافقین آن است که خداوند, آنها را مسخره و استهزا میکند و آنها را در طغیان و کفر باقی میگذارد[۵۱]) آن گاه در پاسخ به این اشکال که اگر سخریه سلاح عاجز جاهل است, پس استهزای خداوند به چه معنا است, میفرمایند:
(غرض خداوند بیان نتیجه استهزاء است; چون استهزاءکننده میخواهد طرف خود را ذلیل و شرمنده کند, خداوند آنها را ذلیل و شرمنده مینماید, نه آن که واقعاً استهزاء کند, و بر سبیل مقابله به مثل, لفظ استهزاء را برای ذلیل کردن استعاره آورده; مثل این که در قرآن وارد است: فَاعْتَدوُا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مااعْتَدی عَلَیکُمْ; یعنی اگر کسی بر شما ظلم کند, به مثل آن که بر شما ظلم کرده شما هم بر او ظلم کنید; با آن که اگر مظلوم به مثل آن که ستم دیده, تقاص کند, ظلم نیست و اسمش را در این آیه ظلم گذاشته به جهت مماثلت لفظی چنان که مماثلت در مقدار و کیف شرط است[۵۲])
سرگردانی منافق
(مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراً …)[۵۳]خداوند حالات منافقان را در این آیات با ذکر دو مثال به خوبی بیان کرده است .
مثال اول
منافق همچون کسی است که بخواهد در بیابانی تاریک آتشی روشن کند تا اطراف خود را دیده و به وسیله روشنایی آن, راه خویش را بیابد و به مقصد برسد, امّا ناگهان بادی شدید وزیده و آتش را خاموش میکند و دوباره او را در تاریکی فروبرده و دچار سرگردانی و ترس میسازد .
شاید وجه تشابه این مثال با اوضاع و احوال منافقان از این جهت باشد که منافقان در برخورد ظاهری خویش با مردم مسلمان, توفیق و سعادتی شامل حالشان گشته و جرقهای در دل آنان زده میشود, اما هنگام خلوت با شیاطین و اربابان کافر و ملحد خویش, که پیشتازان وادی گمراهی اند, این جرقه ناپایدار از بین رفته و خاموش میشود و دوباره راه شقاوت و گمراهی را درپیش گرفته و در بدبختی فرو میروند .
برخی از مفسران[۵۴], منظور از آتش و نوری را که در آیه, به آن اشاره رفته است, نقشههای فریب کارانه پیروان باطل میدانند, نه نور و روشنایی حق (که بعضی دیگر از مفسران بر این باورند); زیرا (به نظر دسته اول) اندیشه اهل باطل پرتوی از اندیشه کلی الهی و عقل اصیل فطری و حقیقت است; لذا فکر و اندیشه باعث هدایت میگردد, اما این اندیشه گاهی در طریق ضلالت و گمراهی صرف میشود و با کمک آن, دست به توطئه چینی زده و به پیشرفتهایی نایل میگردد, این پیشرفتها دوامی نداشته و به افول و خاموشی میگراید; همانند آتشی که لحظهای زبانه میکشد, اما بی درنگ به وسیله باد خاموش میشود .
علاّمه شعرانی(ره) در ذیل این آیه شریفه میفرماید: (منافقان به محض این که نور هدایت فی الجمله در قلبشان تجلی نمود, فی الجمله رغبتی به ایمان برای آنها حاصل میشود اما نفس امّاره و اخلاق و عادات ناپسند که در آنها پیدا شده, غلبه کرده, آن نور را خاموش میگرداند و آنها در تاریکی و جهالت باقی میمانند[۵۵])
مثال دوم
(اَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ فیهِ ظُلُماتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ …)[۵۶] منافق, همانند کسی است که دچار رگباری از باران توأم با ظلمت و تاریکی شده باشد, آن چنان تاریکی و ظلمتی که نتواند جلوی پای خویش را ببیند و نتواند اشیای پیرامون خود را از هم تشخیص دهد, شدت رگبار او را وادار به فرار میکند, اما در تاریکی نمیگذارد قدم از قدم بردارد .
رعد و صاعقه هول انگیز, او را دچار وحشت نموده و چون نوری نمییابد, میخواهد از برق آسمان استفاده کند, اما آن هم لحظهای بیش نیست و دوامی ندارد و همین که بخواهد یک قدم بردارد, برق خاموش میگردد .
منافقان با ظاهرسازی و حیله گری, سعی دارند اوضاع را به نفع خویش تغییر داده و از جریانهای موجود که مخالف ایده و عقیده آنان است, بهترین استفاده را ببرند .
این حیله گری و ظاهرسازی را میتوان همان نور ناپایدار و برق زودگذر آسمانی دانست که تا مدتی کوتاه به کمک آن, اوضاع و احوال را به نفع خویش مرتب نموده و استفاده میبرند, اما به زودی دچار حیله و مکری بزرگ تر میگردند که آنان را در اعمالشان مشوش و سرگردان و مضطرب و ذلیل میسازد و آن, حیله و مکری است که بالاتر از آن در تصور احدّی نمیگنجد, حیله خداوند که میفرماید:
(وَمَکَروُا مَکْراً وَمَکَرْنا مَکْراً وَهُمْ لایَشْعُروُنَ[۵۷];
و دست به نیرنگ زدند و [ما نیز] دست به نیرنگ زدیم و خبر نداشتند) .
(أَفَأَمِنُوا مَکْرَ اللّهِ فَلا یَأْمَنُ مَکْرَاللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِروُنَ[۵۸];
آیا از مکر خدا خود را ایمن دانستند [با آن که] جز مردم زیان کار [کسی] خود را از مکر خدا ایمن نمیداند) .
(وَمَکَروُا وَمَکَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ[۵۹];
و [دشمنان] مکر ورزیدند و خدا [در پاسخشان] مکر در میان آورد و خداوند بهترین مکرانگیزان است) .
مراد از حیله و مکر الهی, همان ثمره و نتیجه حیله است, که قبلاً مشابه آن در بحث (استهزای الهی) از علاّمه شهیر, شعرانی(ره) نقل شد .
علامه شعرانی در ذیل این تمثیل و تشبیه قرآنی میفرماید:
(منافقین هم گاهی سخن حق, مانند برق, چشم بصیرت آنها را به راه آخرت بینا میکند ولیکن تا میروند مؤمن حقیقی شوند, باز تاریکیها غلبه نموده, اثر آن سخن حق را از دل ایشان محو میکند و متحیر میمانند[۶۰]) ییکی از شیوههای تبلیغاتی منافقان, حق جلوه دادن سخن و عملشان است. آنان با گفتار و قیافهای حق به جانب در میان مردم نفوذ کرده و کسانی را که از درک و تشخیص واقعیت عاجزند, با خود همراه نموده تا شاید چند صباحی بتوانند با فریفتن این عدّه, نیتهای شیطانی خویش را عملی سازند, اما از آن جا که باطل همیشه طفیلی و بی بنیان است و از عدم حضور پرفروغ حق, نام و آوازهای به دست میآورد, با تابش چهره تابناک حق, مضمحل و نابود گشته, به خاموشی و سردی میگراید. نفوذ و پیشرفت آنان بیشتر به خاطر ارتباط و انتساب غیرواقعی و حیله گرانه به نور حق, و قرارگرفتن در پس پرده حقیقت است; لذا تا اندک زمانی میتوانند نیتها و مقاصد خویش را عملی سازند و دیری نمیپاید که چهره شان آشکار و نیات پلیدشان بر همگان روشن میگردد .
منافق در سوره منافقون
(إِذا جائَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّکَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ یَعْلَمُ اِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقینَ لَکاذِبُونَ) .
(اتَّخَذوُا أَیْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ اِنَّهُمْ ساءَ ماکانُوا یَعْمَلُونَ) .
(ذلِکَ بِأَنَّهُمْ ءَامَنُوا ثُمَّ کَفَروُا فَطُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لایَفْقَهُونَ) .
(وَإِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وإِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللّهُ اَنّی یُؤْفَکُونَ) (وَإِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَکْبِروُنَ) .
(سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ اَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ اِنَّ اللّهَ لایَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ) .
(هُمُ الَّذینَ یَقُولُونَ لاتُنْفِقُوا عَلی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتّی یَنْفَضُّوا وَلِلّهِ خَزائنُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَلکِنَّ الْمُنافِقینَ لایَفْقَهُونَ) .
(یَقُولُونَ لَئنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْهَا الأَذَلَّ وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنینَ وَلکِنَّ الْمُنافِقینَ لایَعْلَمُونَ)[۶۱] .
(چون منافقان نزد تو آیند, گویند: گواهی میدهیم که تو واقعاً پیامبر خدایی; و خدا [هم] میداند که تو واقعاً پیامبر او هستی, و خدا گواهی میدهد که مردم دوچهره سخت دروغ گویند) .
(سوگندهای خود را [چون] سپری بر خود گرفته و [مردم را] از راه خدا بازداشتهاند. راستی که آنان چه بد میکنند) .
(این بدان سبب است که آنان ایمان آورده, سپس به انکار پرداختهاند و در نتیجه بر دل هایشان مهر زده شده و [دیگر] نمیفهمند) .
(و چون آنان را ببینی, هیکل هایشان تو را به تعجب وامی دارد و چون سخن گویند, به گفتارشان گوش فرامی دهی, گویی آنان شمعکهایی پشت بر دیوارند [که پوک شده و در خور اعتماد نیستند] هر فریادی را به زیان خویش میپندارند, خودشان دشمنند, از آنان بپرهیز, خدا بکشدشان تا کجا [از حقیقت] انحراف یافتهاند!) .
(و چون بدیشان گفته شود: بیایید تا پیامبر خدا برای شما آمرزش بخواهد, سرهای خود را برمی گردانند, و آنان را میبینی که تکبّرکنان روی برمی تابند) .
(برای آنان یک سان است, چه برایشان آمرزش بخواهی یا برایشان آمرزش نخواهی, خدا هرگز ایشان را نخواهد بخشود, خدا فاسقان را راهنمایی نمیکند) .
(آنان کسانی اند که میگویند: به کسانی که نزد پیامبر خدایند انفاق مکنید تا پراکنده شوند; و حال آن که گنجینههای آسمانها و زمین از آنِ خداست, ولی منافقان درنمی یابند) .
(میگویند: اگر به مدینه برگردیم, قطعاً آن که عزّتمندتر است, آن زبون تر را از آن جا بیرون خواهد کرد. و[لی] عزّت از آنِ خدا و از آنِ پیامبر و از آنِ مؤمنان است, لیکن این دورویان نمیدانند[۶۲]) .
منافقان دروغ گویانند
(اِذا جَائَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّکَ لَرَسُولُ اللّهِ …)[۶۳] ییکی از اوصاف بارز و آشکار منافقان, دروغ گویی آنان است. دروغ لازمه جدانشدنی دورویی و نفاق است .
اگر شخص منافق, حقیقت را بپذیرد و بخواهد دست از نفاق و دورویی بردارد, اولین گام در این مسیر, دست برداشتن از دروغ است .
منافقان خدمت پیامبر اسلام(ص) آمده و زبان به تعریف و تمجید از ایشان میگشودند و شهادت به رسالت و نبوت حضرتش میدادند, درحالی که در این گفتار و شهادت, دروغ میگفتند و به خیال شیطانی خویش پیامبر(ص) را فریب میدادند. خداوند نیز درون آنان را با تاکیدهای بسیار, بر پیامبر(ص) آشکار ساخت و آنان را دروغ گو معرفی کرد .
دروغ, خلاف جلوه دادن واقعیت است. این دوگانه گی یا در خبردادن از واقع است و یا در خبر از اعتقاد خبردهنده, که اوّلی به دروغ خبری و دومی به دروغ مخبری معروف است .
دروغ خبری آن است که انسان اشتباهاً یا به علّت عدم درک درست از واقع, خبری بدهد. در این صورت, خبر, دروغ محسوب میشود, اما خبردهنده, منافق و دوچهره نخواهد بود; مثل بسیاری از مطالب علمی که به دلیل ناآگاهی و یا اشتباه, نقل میشود و دروغ عمدی به حساب نمیآید; امّا اگر دروغ در مورد اعتقاد خبردهنده باشد و شخص آگاهانه سخنی را به زبان آورد که مخالف عقیده و اعتقاد او باشد, این سخن, دروغی است عمدی که تشخیص آن دشوار است; زیرا در این مورد, سخن درباره اعتقاد مخبر است که دست یابی به آن به مراتب سخت تر از دست یابی به یک واقعه خارجی است .
خداوند در این آیه کریمه, منافقان را دروغ گو معرفی میکند, درحالی که سخن آنان مطابق واقع است; چون واقعیت این است که حضرت محمد(ص) پیامبر خدا است و هیچ دروغ و خلاف واقعی در آن وجود ندارد; اما آنچه که قرآن کریم, به عنوان صفتی زشت برای منافقان از آن یاد کرده است, نوع دوم از دروغ است; یعنی منافقان با این که اعتقادی به رسالت و نبوت حضرت رسول(ص) نداشتند, اما بر آن شهادت دادند و در ظاهر, آن را قبول کردند, اما در واقع, قبول ظاهری خویش را نزد پیامبر(ص) ابراز مینمودند نه اعتقاد خود را .
از این رو, قرآن کریم با تاکید بسیار بر این نوع از دروغ, خطر آن را به مؤمنان گوشزد کرده و آنان را از خطر آن برحذر میدارد .
علاّمه طباطبائی(ره) درباره تاکید قرآن کریم بر این نوع از دروغ و شهادت دروغین, میفرماید: (آیه وَاللّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ, با این که وحی و خطاب قرآن به رسول گرامی اسلام, کافی در تثبیت نبوت آن حضرت میباشد, اما این تصریح, تاکیدی است که قرینهای بر کذب و دروغ منافقان میباشد[۶۴]) بنابراین, اگر کسی بخواهد از واقعهای خبردهد, برای این که به دامان دروغ نیفتد و خبر خلاف واقع ندهد, لازم است از اصل واقعه آگاهی کافی داشته باشد. مفسّر بزرگ, ملامحسن فیض کاشانی درباره شهادت به دروغ, در ذیل این آیه شریفه میفرماید:
(شهادت, خبری است از روی آگاهی; زیرا از مشهود, که به معنای حضور و اطلاع است, گرفته شده است; اما منافقان چون علم و یقین به نبوت حضرت رسول(ص) ندارند, و مشهود آنان نیست, در شهادتشان دروغ گو و کاذبند[۶۵]) .
ایشان همچنین از اصول کافی نقل میکند که: امام کاظم(ع) انکارکننده ولایت علوی و وصیّ نبوی را منافق میداند و او را فاسق و ظالم معرفی میکند[۶۶] .
سوگندهای دروغین سپر بلای منافقان
(اِتَّخَذوُا اَیْمانَهُم جُنَّةً …)[۶۷] منافقان برای این که دیگران را نسبت به خود, خوش بین سازند و جان خویش را از خطر مصون نگه دارند و نیز برای ایجاد مانع بر سر راه نفوذ دین, سوگندهای شدیدی را سپر قرارداده و با آن, اهداف خود را عملی میکنند .
علامه طباطبائی(ره) درباره قسم و حقیقت آن میفرماید:
(قسم ایجاد ربط خاص است بین خبر یا انشا و بین چیز دیگری که دارای شرافت و منزلت باشد, به طوری که بطلان یا دروغ بودن خبر یا انشا مستلزم بطلان آن چیز شریف است[۶۸]) منافقان به مقدسترین موضوعاتی که در دایره دین موجود بوده و نزد مسلمانان از شرافت و منزلت خاصی برخوردار است, تمسک جسته و از آن بهره میگیرند و با سوگند به ذات باری یا جان پیامبر(ص), خود را از آتش غضب مؤمنان محفوظ میدارند .
علامه طباطبائی(ره) درباره (اَیْمان) و (جنة) و سپر قرارگرفتن سوگند میفرماید:
(اَیْمان جمع یَمین, به معنای قسم و جنّه به ضم جیم, یعنی سپر و سپر در آیه معنای مجازی آن, موردنظر بوده است; یعنی هر چیزی که بتوان خود را به وسیله آن محفوظ نگه داشت[۶۹]) ایشان همچنین درباره (فَصَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ) میفرماید:
(صدُّ, به ضم دال, به دو معنا میآید: یکی جلوگیری کردن و یکی هم اعراض کردن و گاهی هم به معنای برگرداندن است[۷۰]) منافق خود از دین روی گردان است و از تبلیغ آن جلوگیری میکند و نیز با اعمال فریب کارانه اش مردم را از راه هدایت و صلاح برمی گرداند و از دین و تعالیم دینی دور میسازد .
سوگندهای دروغین سپر بلای منافقان
(اِتَّخَذوُا اَیْمانَهُم جُنَّةً …)[۷۱] منافقان برای این که دیگران را نسبت به خود, خوش بین سازند و جان خویش را از خطر مصون نگه دارند و نیز برای ایجاد مانع بر سر راه نفوذ دین, سوگندهای شدیدی را سپر قرارداده و با آن, اهداف خود را عملی میکنند .
علامه طباطبائی(ره) درباره قسم و حقیقت آن میفرماید:
(قسم ایجاد ربط خاص است بین خبر یا انشا و بین چیز دیگری که دارای شرافت و منزلت باشد, به طوری که بطلان یا دروغ بودن خبر یا انشا مستلزم بطلان آن چیز شریف است[۷۲]) منافقان به مقدسترین موضوعاتی که در دایره دین موجود بوده و نزد مسلمانان از شرافت و منزلت خاصی برخوردار است, تمسک جسته و از آن بهره میگیرند و با سوگند به ذات باری یا جان پیامبر(ص), خود را از آتش غضب مؤمنان محفوظ میدارند .
علامه طباطبائی(ره) درباره (اَیْمان) و (جنة) و سپر قرارگرفتن سوگند میفرماید:
(اَیْمان جمع یَمین, به معنای قسم و جنّه به ضم جیم, یعنی سپر و سپر در آیه معنای مجازی آن, موردنظر بوده است; یعنی هر چیزی که بتوان خود را به وسیله آن محفوظ نگه داشت[۷۳]) ایشان همچنین درباره (فَصَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ) میفرماید:
(صدُّ, به ضم دال, به دو معنا میآید: یکی جلوگیری کردن و یکی هم اعراض کردن و گاهی هم به معنای برگرداندن است[۷۴]) منافق خود از دین روی گردان است و از تبلیغ آن جلوگیری میکند و نیز با اعمال فریب کارانه اش مردم را از راه هدایت و صلاح برمی گرداند و از دین و تعالیم دینی دور میسازد .
قیافه جذاب و گفتار جادویی منافق
(وَإِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ اَجْسامُهُمْ …)[۷۵] منافق همیشه سعی میکند با ظاهری آراسته و سخنانی فریبنده با مردم روبه رو شود و سخن بگوید. لذا وضع ظاهری اش منظم و سخنانی دلنشین دارد و آداب و سنن مذهبی و اجتماعی را موبه مو و با دقت بسیار مراعات میکند .
چوبهایی نصب شده
(کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ …)[۷۶]خُشُب, جمع خشبه, به معنای چوب است. بعضی میگویند: خشبه چوبی است که مدتها بر دیوار یا هر ستون دیگری تکیه زده و گل ولای, اطرافش را گرفته و آن را بر جایش محکم کرده است, ولی از درون, موریانه آن را خورده و از بین برده است. این, تشبیه به جایی مثال برای منافق است; زیرا آلودگیهای حیله و فریب, او را در راه باطل محکم و استوار نموده و درون کثیف و نکبت بارش را پوچ و تهی کرده است .
(مُسَنَّدَة) اسم مفعول از مصدر (تسنید), یعنی تکیه داده شده, و منظور از (یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ) این است که منافق از باب (الخائن خائف) به خاطر خیانتها و جنایتهای مخفی و حیلههای خانمان سوز, همواره در دلهره و ترس به سر میبرد و هرجا آوازی علیه معاصی و منکرات بلند میشود, آن را بر زیان خود میداند و گمان میکند که درون او آشکار شده است .
غرور و تکبر منافق
(وَاِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا …)[۷۷] آنچه منافقان را بی چاره کرده و آنان را به وادی هلاکت افکنده است, غرور و تکبری است که از نادانی و لجاجت آنان سرچشمه میگیرد. وقتی به آنان گفته میشود که اگر دشمنی پنهان خود را کنار گذاشته و از مخالفت با حق و مردم مؤمن, دست بردارید, با دعای پیامبر(ص) و حاکم اسلامی, مورد رحمت حق قرارمی گیرید, مغرورانه شانههای تکبر را بالابرده و از پذیرش این موعظه, سرباز میزنند. آنان از دعا و آمرزش و مغفرت, متنفر و بی زارند; درست همانند رهبرشان ابلیس که وقتی به او گفته شد: در برابر قدرت خلاقیّت حق که در آدم تجلّی کرده است, سجده کن, مغرورانه از این امر, سرپیچید و با قیاس کردن خود با آدم, مورد لعن و نفرین همیشگی حق قرارگرفت و از رحمت واسعه حضرتش دور شد .
منافق بخشیده نمیشود
(سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ …)[۷۸] منافق خود را از بخشش و رحمت الهی دورساخته است, به طوری که اگر پیامبر خدا نیز برای او از خداوند آمرزش بخواهد, مورد عنایت و لطف حق قرار نمیگیرد و فیض الهی (به یک معنا) شامل حالش نمیگردد; زیرا چون تا قابل, لیاقت قبول را نداشته باشد, فیض و رحمت از جانب فاعل شامل وی نمیگردد. منافق نیز با لجاجت و پافشاری بر گمراهی, لیاقت دریافت رحمت الهی را از دست داده است .
باور غلط منافق
(هُمُ الَّذینَ یَقُولُونَ لاتُنْفِقُوا عَلی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ …)[۷۹]افرادی که از درک واقعیات و حقایق به دور باشند, همواره نسبت به مسائل, باور غلطی پیدا میکنند, استدلالهایی که برای رسیدن به واقعیات میآورند, چون از اساس, نادرست است, نمیتواند آنان را به حقایق رسانده تا از آن, نتیجهای درست بگیرند. انسان دوچهره و یا هر شخصی که نخواهد حق را بپذیرد, با محدود شدن دیدش در مسائل مادّی و طبیعی, از ماورای آن بی خبر و غافل میماند. لذا تنها به آنچه که محسوس بوده و با طبیعت در رابطه است, اعتقاد دارد. منافق نمیتواند باور کند که ثروت و تمام خزاین آسمانها و زمین, ملک خدای یگانه است. لذا گمان میکند که اگر جلوی انفاق و کمک به مسلمانان را بگیرد, آنان ضعیف و بی چاره شده و خدا نیز نمیتواند از طریق دیگر, روزی آنان را فراهم سازد .
ذلت و خواری منافق
(لَئنْ رَجَعْنا اِلَی الْمَدینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْهَا الأَذَلَّ …)[۸۰] انسان گاهی نمیتواند کارها و نیتهای خویش را در پرده نگه دارد, کاسه صبرش لب ریز شده و آنچه در درون دارد, بازگو میکند. خدا نیز اگر بخواهد منافق را رسوا کند, خود منافق را وسیله رسوایی او قرارمی دهد, تاب و تحمل پرده پوشی را از او میگیرد و او را با دست خودش ذلیل و خوار میسازد .
داستان عبدالله ابی نیز حاکی از همین مطلب است. او به خاطر عصبانیت و بغض شدید نسبت به مسلمانان و نیز داشتن عقدههای روانی, سرانجام, درون خویش را آشکار ساخت و قسم خورد که اگر به مدینه بازگشت, پیامبر و مسلمانان را از آن جا بیرون کرده و آنان را خوار و ذلیلانه آواره سازد, غافل از این که هرکس عزت بخواهد, باید خدای واحد را از عمق جان بپذیرد که همه عزتها نزد او است .
در ادامه این بحث, آیاتی را که اوصاف منافقان را برشمرده و نیز دستوراتی را که به مؤمنان در رابطه با معاشرت با منافقان داده شده, بیان میکنیم و به ذکر آیات و ترجمه آنها اکتفا مینماییم .
منافق دولت و سرپرست مؤمن نمیشود
در سوره نساء به مؤمنان دستور داده میشود که منافقان را دولت و سرپرست خود نگیرند; چون آنان با مؤمنان سر عناد داشته و آرزوی شکست و خواری آنان را در سر میپرورانند:
(فَلا تَتَّخِذوُا مِنْهُمْ أَوْلِیاءَ[۸۱];
پس زنهار, از میان ایشان برای خود, دوستانی اختیار مکنید) .
اما منافقان, کفّار و مشرکان را ولی و سرپرست خود میدانند و گمان میکنند که بدین ترتیب, به عزت و سرافرازی دست خواهند یافت, درحالی که این, خیال باطلی است; زیرا هر عزت و سرافرازی که آدمی خواهان آن باشد, با نزدیک شدن به حضرت حق ـ جل ثنانه ـ حاصل میگردد:
(اَلَّذینَ یَتَّخِذوُنَ الْکافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دوُنِ الْمُؤْمِنینَ أَیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعاً[۸۲]
آنان که غیر از مؤمنان, کافران را دوستان [خود] میگیرند, آیا سربلندی را نزد آنان میجویند؟ [این خیالی خام است] چراکه عزّت, همه از آن خداست) .
با منافقان معاشرت نکنید
(فَلا تَقْعُدوُا مَعَهُمْ حَتّی یَخُوضُوا فی حَدیثٍ غَیْرِهِ إِنَّکُمْ اِذاً مِثْلُهُمْ[۸۳]
با آنان منشینید تا به سخنی غیر از آن (استهزا و سخره خدا و مؤمنان) درآیند; چراکه در این صورت شما هم مثل آنان خواهید بود) .
منافق یار و یاور ندارد
(وَما لَهُمْ فِی الأَرْضِ مِنْ وَلِیٍّ وَلانَصیرٍ[۸۴];
و در روی زمین یار و یاوری نخواهند داشت) .
این از تعبیرهای ظریف و لطیف قرآن درباره منافقان است که: خیال میکنند با خدعه و حیله علیه مسلمانان میتوانند کفّار و مشرکان را یاور خویش گردانند و نمیفهمند که همین کفار و مشرکان, روزی بلای جان آنان میگردند .
منافق در عبادت و طاعت الهی کسل است
(وَإِذا قامُوا إِلَی الصَّلوةِ قامُوا کُسالی یُراؤُنَ النّاسَ وَلایَذْکُروُنَ اللّهَ إِلاّ قَلِیلاً[۸۵];
برای خواندن نماز, با کسالت برخیزند. با مردم ریا میکنند و خدا را جز اندکی یاد نمیکنند) .
این آیه بیشتر متوجه افراد دوچهرهای است که در دین و ایمان ناقص هستند و هنوز به حقانیّت دین اسلام پی نبردهاند .
منافق حیران و سرگردان است
(مُذَبْذَبینَ بَیْنَ ذَلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَلا إِلی هؤُلاءِ وَمَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبیلاً[۸۶];
[منافقان] میان آن [دو گروه] دودلند, نه با اینانند نه با آنان, و هرکه را خدا گمراه کند, هرگز راهی برای (نجات) او نخواهی یافت) .
منظور از دو گروه, مؤمنان و کفار هستند که گاهی منافق از کفّار نیز ناامید میشود و چون پناهگاهی نمییابد, حیران و سرگردان با اضطراب و دلهره در گمراهی باقی میماند .
منافق به زشتی امر و از خیرات نهی میکند
(اَلْمُنافِقُونَ وَالْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ یَأْمُروُنَ بِالْمُنْکَرِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْروُفِ[۸۷];
مردان و زنان دوچهره, همانند یکدیگرند, به کار ناپسند وامی دارند و از کار پسندیده بازمی دارند) .
اشتراک عذاب منافقان با کفّار
قرآن کریم در آیاتی منافقان و کفّار را به علّت هم جبهه بودن, به عذاب مشترک وعده میدهد که در آن جاودانهاند و مورد لعن و نفرین الهی قرار دارند .
(إِنَّ اللّهَ جامِعُ الْمُنافِقینَ وَالْکافِرینَ فی جَهَنَّمَ جَمیعاً[۸۸];
خداوند, منافقان و کافران را همگی در دوزخ گرد خواهد آورد) .
(وَیُعَذِّبَ الْمُنافِقینَ وَالْمُنافِقاتِ وَالْمُشْرِکینَ وَالْمُشْرِکاتِ الظّانّینَ بِاللّهِ ظَنَّ السَّوْءِ[۸۹];
و [تا] مردان و زنان نفاق پیشه و مردان و زنان مشرک را که به خدا گمان بد بردهاند, عذاب کند) .
همان طور که از این آیات استفاده میشود, منافقان محدود به مردان نیستند, بلکه زنان منافق نیز وجود دارند. که بسان مردان منافق و دوچهره زیان رسانندهاند .
عذاب مخصوص
منافقان از این جهت که تظاهر به اسلام میکنند و با این کار باعث فریب و فتنه و آشوب در جامعه مسلمانان میگردند, خطر آنان برای مردم مسلمان, بیش تر و دردناک تر از خطر کفّار است. از این رو, خداوند علاوه بر عذاب مشترک آنان با کفّار, عذابی سخت تر و دردناک تر, یعنی پایینترین جای جهنم را برای آنان مهیا کرده است .
(إِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ اùóسْفَلِ مِنَ النّارِ وَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصیراً[۹۰];
همانا منافقان ر پایینترین درجات دوزخند, و هرگز برای آنان یاوری نخواهی یافت) .
فصل سوم نفاق و منافقان از دیدگاه روایات اهل بیت(علیهم السلام)
در این فصل, احادیثی نورانی از اهل بیت عصمت و طهارت(ع) را برای بهتر شناختن منافقان نقل میکنیم; چراکه اهل بیت(ع) خزاین علوم الهی, آیات تقوا و امامان هدایتند, و سرچشمه تمام دانشها نزد آنان است و برای آگاهی و شناخت نسبت به هر مسأله, سخن آن انوار الهی و معادن حکمت, ما را بس است .
نفاق در تواضع
قال رسول اللّه(ص): (مازادَ خُشُوعُ الْجَسَدِ عَلی ما فِی الْقَلْبِ فَهُوَ عِنْدَنا مُنافِقٌ[۹۱];
اگر خشوع ظاهری بدن بر خشوع باطنی قلب غلبه داشته باشد, نزد ما انبیا و ائمه, از نفاق به حساب میآید.) بعضی انسانها رفتارهای منافقانه را از آداب معاشرت اجتماعی میدانند; رفتارهایی همچون خضوع ظاهری, آرام سخن گفتن, با وقار راه رفتن, در هنگام شنیدن مواعظ و دستورات اخلاقی, آهی عمیق از دل کشیدن; درحالی که واقعا اثر خیری که از این رفتارهای پسندیده حاصل میشود, موردنظر نبوده, بلکه اهداف دیگری, همچون احترام پیدا کردن در میان مردم و یا تقلید کورکورانه از عمل دیگران, آنان را به انجام این اعمال کشانده است. چنین اشخاصی در باطن خود, بنده هوی و هوس و غلام حلقه به گوشامیال و خواهشهای نفسانی خویش هستند و اگر کسی که از نظر معنوی در مقام بالاتر است, به ایشان بگوید که این عملِ منافقان و دورویان است, تعجب کرده و او را به سفاهت و بی خردی متهم میکنند .
منافق خائن است
قال رسول اللّه(ص): (آیَةُ الْمُنافِقِ ثَلاثٌ, إِذا حَدَّثَ کَذِبَ, وَإِذا وَعَدَ أَخْلَفَ, وَإِذائْتُمِنَ خانَ[۹۲];
منافق را سه نشانه است: سخن به دروغ میگوید, از وعده تخلف مینماید و در امانت خیانت میکند) .
منافق برای این که رازش فاش نشود, مجبور به خلاف جلوه دادن واقعیات است, و چون به مسائل دینی و انسانی پای بند نیست, اعمال خلاف وجدان انجام میدهد, در امانت خیانت و به وعده و قول خویش وفا نمیکند .
خطر منافق دانا
قال رسول اللّه(ص): (أَخْوَفُ ماأَخافُ عَلی§ اُمَّتی کُلُّ مُنافِقٍ عَلیمَ اللِّسانِ[۹۳];
بیش از هرچیز از منافق دانا بر امتم بیم دارم) .
منافق اگر به راه و روش حیله و فریب خدعه آگاه باشد, بیشتر میتواند ضربه بزند و با آگاهی او در کار خود, خطر جدّی تری از سوی او مردم را تهدید میکند .
منافق در دین فقیه نمیشود
قال رسول اللّه(ص): (خَصْلَتانِ لایَکونانِ فی مُنافِق: حُسْنُ سَمْتٍ ولافقُه فی الدّینِ[۹۴];
دو خصلت در منافق جمع نمیشود: نام نیک و دانایی در دین) .
با توجه به این حدیث شریف, شاید بتوان گفت که دانایی در روایت قبلی, همان آگاهی از انواع حیلهها و فریبها است. منافق میداند که چگونه سر عدهای را کلاه بگذارد و آنان را دور خود جمع کرده و هیاهوی علمی به راه اندازد و مطلبی را که به اندازه خاشاکی ارزش ندارد, در قالب الفاظ زیبا بریزد, مردم نادان نیز خوششان آمده, او را دانشمند به حساب میآورند, و یا با یادگرفتن کلیاتی از معارف و اصول دینی, به جنگ دین برمی خیزد و از اعتقادات دینی, برای کوبیدن دین استفاده میکند .
منافق حیران است
قال رسول اللّه(ص): (مَثَلُ المنافِقِ کَمَثَلِ الشّاةِ العائِرَةِ بَیْنَ الغَنَمَیْنِ[۹۵];
حکایت منافق, همچون بز حیران در میان دو گله است) .
شخص منافق همچون بز فراری و گوسفند جامانده از گله خود که در میان گلههای دیگر بیفتد و با آنها آشنایی نداشته باشد, سرگردان و گیج است. چگونه حیران نباشد, درحالی که آرامش مردم را با فتنه و نیرنگ به هم میزند و هیچ دوست و رفیقی برای خود باقی نمیگذارد .
منافق بی غیرت است
قال رسول اللّه(ص): (اَلْغَیْرَةُ مِنَ الإیمانِ وَالْمِذاءُ من النّفاقِ
غیرتمندی از ایمان است و بی بندوباری از نفاق و دورویی است) .
منافق, بی بندوبار ولات منش و به دنبال هوی و هوس بوده و بر شهوت رانی حریص است .
دنیا و آخرت منافق
قال رسول اللّه(ص): (مَنْ کانَ لَهُ وَجْهانِ فی الدُّنیا کان له یومَ القیامةِ لِسانانِ من نارٍ انسانی که در دنیا دورو و دوزبان باشد, در قیامت دوزبان از آتش دارد) .
حیله گر مسلمان نیست
قال رسول الله(ص): (لَیْسَ مِنّا مَنْ ماکَرَ مُسْلِماً
کسی که با مسلمانان حیله و مکر کند, از ما نیست) .
گریه مصلحتی
قال رسول اللّه(ص): (المنافقُ یَمْلِکُ عَیْنَیْه یَبکی کَما یَشاءُ
منافق بر دیدگان خود مسلط است, هر موقع بخواهد گریه میکند) .
منافق به دروغ خود را در غم و حزن مردم شریک میکند و بر مصائب آنان اشک میریزد تا بیشتر بتواند نظرها را به سوی خود جلب کند .
منافقان در نهج البلاغه
در این جا خطبه شریف و بلیغ امیرمؤمنان علی(ع) را که در بیان اوصاف منافقان ایراد فرموده است, نقل میکنیم. حضرت امیر در این خطبه, منافقان را به بهترین وجه معرفی میکنند. از این رو, اگر کسی بخواهد این انسانهای بدبخت و تیره روز را بشناسد, کافی است در این سخنان گهربار, که مافوق سخن مخلوق است, دقت کند, سخنانی که در کمال ایجاز, پرده از چهره کثیف و پلید آنان برداشته و مؤمنان را از معاشرت با آنان برحذر داشته و از خطر حیله شان آگاه کرده است .
حضرت در این خطبه میفرمایند:
(… اُوصیکُمْ عِبادَاللّهِ بِتَقْوَی اللّهِ وَاُحَذِّرُکُمْ اَهْلَ النِّفاقِ, فَاِنَّهُمُ الضّالُّونَ الْمُضِلُّونَ وَالزّالُّونَ الْمُزِلُّونَ, یَتَلَوَّنُونَ أَلْواناً, وَیَفْتَنوُّنَ افْتِناناً, وَیَعْمِدوُنَکُمْ بِکُلِّ عِمادٍ وَیَرْصُدُونَکُمْ بِکُلِّ مِرْصادٍ, قُلُوبُهُمْ دَوِیَّةٌ, وَصِفاحُهُمْ نَقِیَّةٌ, یَمْشُونَ الْخَفاءَ وَیَدِبُّونَ الضَّراءَ, وَصْفُهُمْ دَواءٌ, وَذِکْرُهُمْ شِفاءٌ وَفِعْلُهُمُ الدّاءُ الْعَیاءُ, حَسَدَةُ الرَّخاءِ, وَمُؤَکِّدُو الْبَلاءِ, وَمُقَنِّطُو الْرَّجاءِ, لَهُمْ بِکُلِّ طَریقٍ صَریعٌ وَاِلی کُلِّ قَلْبٍ شَفیعٌ وَلِکُلِّ شَجْوٍ دُمُوعٌ, یَتَقارَضُونَ الثَّناءَ, وَیَتَراقَبُونَ الْجَزاءَ, اِنْ سَأَلُواْ أَلْحَفُوا, وَاِنْ عَذَلُوا کَشَفُوا, وَاِنْ حَکَموُا أَسْرَفُوا, قَدْ أَعَدُّوا لِکُلِّ حَقٍّ باطِلاً ولِکُلِّ قائِمٍ مائِلاً,وَلِکُلِّ حَیٍّ قاتِلاً ولِکُلِّ بابٍ مِفْتاحاً, وَلِکُلِّ لَیْلٍ مِصْباحاً, یَتَوَصَّلُونَ اِلَی الطَّمَعِ بِالْیَأْسِ لِیُقیمُوا بِهِ اَسْواقَهُمْ, وَ یُنَـفِّقُوا بِهِ اَعْلاقَهُمْ, یَقُولُونَ فَیُشَبِّهُونَ, وَیَصِفُونَ فَیُمَوِّهُونَ, قَدْ هَوَّنـُوا الطَّریقَ وَاَضْلَعُوا الْمَضیقَ, فَهُمْ لُمَةُ الشَّیْطانِ, وَحُمَةُ النِّیرانِ ساُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ, اَلا اِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِروُنَز) .
(بندگان خدا, شما را به ترس از خدا میخوانم و از (مکر و حیله) منافقان میترسانم, که آنان گمراهند و گمراه کننده, خطاکارند و به خطاکاری وادارنده, پی درپی رنگ میپذیرند و راهی را نپیموده راه دیگری میگیرند, هر وسیلتی را برای گمراهیتان میگزینند, و از هرسو به سر راهتان مینشینند (در هر کمین گاهی به کمین نشستهاند), درونشان بیمار است و برونشان پاک, پوشیده میروند, چون خزندهای زیانمند و زهرناک, وصفشان داروست و گفتارشان بهبود جان و کردارشان درد بی درمان, رشک بران راحت (دیگران) (به خوشی و راحتی دیگران حسد و رشک میورزند) و افزاینده بلای مردمان, و نومیدکننده امیدواران .
در هر راه, یکی را به خاک هلاک افکندهاند, و به هر دلی راهی بردهاند (و به هر قلبی رخنه کردهاند), و بر هر اندوهی اشکها ریختهاند (و در غم و اندوه دیگران سیلاب اشک دروغین جاری میکنند) و ثنای هم را به (معامله) سلف فروختهاند و چشم در پی پاداش یکدیگر دوختهاند (از دیگران ستایش و تمجید میکنند و در انتظار اجر و مزد آنند) اگر بخواهند [در خواستهای خود] اصرار میورزند و اگر ملامت کنند, پرده دری کنند (اگر بر عیب کسی آگاه گردند یا بخواهند فردی را ملامت کنند, او را رسوا گردانند) و اگر داوری کنند اسراف ورزند, برابر هر حقی, باطلی دارند, و برابر هر راستی, مایلی (برای هر راه راست و آیین درستی, راه انحراف و آیین نادرستی به وجود میآورند) و برای هر زندهای قاتلی, و برای هر در, کلیدی گشاینده, و برای هر شب, چراغی تاریکی زاینده .
به هنگام طمع, خود را نومید کنند تا بازار خویش بیارایند, و بر لبای کالاشان بیفزایند (برای رونق و گرم نگه داشتن بازار و نفیس جلوه دادن متاع خود, از مال و ثروت دیگران خود را بی نیاز میدارند و اظهار بی میلی و بی رغبتی میکنند) .
سخن میگویند و برخلاف حق تقریر میکنند (با سخن حق مآبانه خویش در قلوب مردم شبهه ایجاد میکنند) و می ستایند و تزویر میکنند. راه (باطل) را (بر پیروان خود) آسان مینمایند و (آنان را) در پیچ و خمهایش سرگردان (راه منحرف و باطل را هموار ساخته و آن را آسان جلوه میدهند و طریق الهی را کج نموده, سخت نشان میدهند) یاران شیطانند و زبانههای آتش سوزان, آنان پیروان شیطانند و بدانید که پیروان شیطان زیانکارانند) .
دستور احتیاطی
(احذرکم اهل النّفاق) امام(ع) پس از سفارش به تقوای الهی و پرهیزکاری, خطر منافقان را یادآور میشوند و به مسلمانان روش برخورد با آنان را, که همان رعایت احتیاط و برحذربودن از آنان است, یادآور میشوند .
تحذیر امام(ع) هر سه نوع نفاق (نفاق در ایمان, نفاق در طاعت و عبادت الهی و نفاق در معاشرت با مردم) را شامل میشود و متناسب با هریک از این مراتب و درجات, دستور احتیاطی لازم را ارائه میکند .
گمراهان سقوط دهنده
(الضّالون المضّلون, الزّالّون المزلّون) منافقان, کسانی هستند که از راه مستقیم و صراط الهی, به راه باطل رفته و منحرف گردیدهاند و یا گمراهانی اند که با شبهههای باطل و القائات شیطانی, بندگان خدا را از مسیر حق, منحرف میسازند و راه مستقیم را منحرف و کج مینمایانند .
احوال رنگارنگ منافقان
(یتلونون الوانا ویفتنون افتنانا) رفتار و سخن منافق, همیشه بر یک حال و رنگ ثابت و پایدار نیست, بلکه بر اساس نیّتها و اغراض فاسدی که دارد, رنگ عوض میکند و شیوهای متناسب با آن را در پیش میگیرد .
صیّادان بی رحم
(یعمدونکم بکلّ عماد ویرصدونکم بکل مرصاد) عماد یعنی چیزی که زیان برساند که شامل هر حیله و مکری میشود که شخص منافق میخواهد به وسیله آن, به جامعه انسانی و دینی, زیان و آسیب برساند .
مرصاد یعنی آماده نشستن در کمین گاه و همواره مراقب دشمن بودن. حیله و کید منافقان, همواره برای زیان رساندن آماده است, و به بیان دیگر, (یَعدّون المکائد); یعنی حیلهها را علیه دشمنان خود ـ که مسلمانان یا تمام جامعه انسانی باشد ـ آماده میکنند .
مریضان آراسته چهره
(قلوبهم دویّة وصفاحهم نقیة) قلب منافق به خاطر بیماری نفاق, همواره مریض و روح و روان او همیشه بیمار و کسل است. بیماری او به علت انحراف از حق و میل به باطل به وجود میآید .
منافقان قیافههایی نیکو و صورتهایی آراسته دارند, آن گونه که آدمی را به خود جذب میکنند, اما ضمیری علیل و زشت داشته و مبتلا به بیماریهایی همچون کینه, حسد, مکر و خدعه, غرور, تکبر و سایر بیماریهای روحی هستند .
مخفی روندگان پوشش دار
(یمشون الخفاء ویدبّون الضّراء) (ضراء) نام درختی است که شکارچی برای شکارکردن, زیر آن پنهان میشود و در این جا کنایه از این است که منافق همچون صیّادی بی رحم, مخفیانه و بدون این که کسی متوجه او شود, حرکت میکند تا باطل را حق جلوه دهد و انسانها را به مسیر باطل کشانده و منحرف سازد .
درد بی درمان
(وصفهم دواء, وقولهم شفاء, وفعلهم الدّاء العیاء) (عیاء) مرضی است که طبیبان از درمان آن ناتوان مانده باشند. انسان دورو با آراستن ظاهر خود به خیرات و انسان دوستی, مردم را به نیکی و تقوا دعوت میکند, اما در نهان, اعمال گمراهان و منحرفان را مرتکب میشود, و این, بیماری درمان ناپذیر او به شمار آمده است .
حسودان آسایش دیگران
(حسدة الرّخاء) منافقان بر نعمت و آسایش دیگران حسد میبرند و بر نعمتهای الهی که به مؤمنان ارزانی شده, غمناکند; همان طور که در این آیه شریفه نیز به این بیماری اشاره شده است که:
(اِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَاِنْ تُصِبْکُمْ سَیِّئَةٌ یَفْرَحُوا بِها[۹۶];
اگر به شما خوشی برسد آنان را بدحال میکند و اگر به شما بدی رسد بدان شاد میشوند.)
افزایندگان بلا
(مؤکّدو البلاء) اگر بلا و مصیبتی بر مردم فرود آید, منافقان با اعمال زشت و شیطانی خویش, همچون: جاسوسی, تشویق زورگویان, سعایت و نمّامی, بر سختی بلا میافزایند .
قطع کنندگان امید
(مقنطو الرجاء) منافق, امید امیدواران را به ناامیدی مبدل میکند. (رجاء) در این جا با حذف مضاف, به معنای (اهل رجاء) (امیدواران) آمده است. منافق امور نزدیک و قریب الوقوع را دور و انجام ناپذیر جلوه میدهد و با طرح شبهه در اصول دین, مخصوصاً توحید و افعال الهی, وعدههای خالق یکتا را دروغ و انجام نشدنی معرفی میکند .
گریههای دروغین
(لهم بکل طریق صریع, والی کل قلب شفیع, ولکل شجوٍ دموع) (صرعی) یعنی هلاکت, و (طریق) در این جا یعنی هر مقصدی که منافقان قصد میکنند و یا حیلهای که برای آن, میکشند .
منافق در هر دعوتی که دارد یا راهی که نشان میدهد, عدهای را به هلاکت میرساند. این هلاکت, چیزی نیست مگر انحراف فرهنگی و القائات شیطانی که باعث سقوط افراد میگردد و آنان را از راه حقیقت منحرف میسازد .
(شفیعٌ) یعنی جفت کننده و منافق با اظهار محبت و چرب زبانی, مردم را به سوی خود جذب کرده و آنان را دوست و همدم خود میگرداند. و نیز رابطه دوستی برقرار میکند تا بین آنان فتنه انگیزی نماید. و در یک کلام, منافق ظاهراً دوست همه مردم و درواقع دشمن همه آنان است .
(شَجْوٍ) یعنی حزن و اندوه. منافق در غم و مصیبت مردم, در ظاهر اشک میریزد, گرچه خود, دشمن مصیب زدگان باشد و این همدردی نیست مگر برای عوام فریبی جهت نیل به اهداف فاسد خویش .
ثناگویان معامله گر
(یتقارضون الثناء ویتراقبون الجزاء) منافقان از یکدیگر تمجید و تعریف میکنند و مزد و پاداش آن را با مدح متقابل دریافت مینمایند .
گدایان پُررو
(ان سألوا ألحفوا) (اَلْحَفوا) یعنی با اصرار و پافشاری زیاد, چیزی را درخواست میکنند .
رسواکنندگانِ عیب جو
(وان عذلوا کشفوا) (عذلٌ) یعنی ملامت کردن. منافقان اگر از سوی کسی ملامت شوند, در ملأ عام و آشکارا عیبهای ملامت کننده را بازگو میکنند و در هر مجلسی از او عیب جویی نموده و آبرویش را میریزند; چراکه خیرخواه مردم نیستند که عیب هر شخص را در خلوت و تنها به خود او تذکر دهند .
حاکمان ستمگر
(وان حکموا أسرفوا) اگر منافقان به حکومت برسند و یا بر مسند قضاوت بنشینند, ستم و طغیان میکنند و طبق امیال نفسانی و شهوانی خویش حکم صادر مینمایند و از عدالت که شریفترین ملکات انسانی است, خارج میگردند .
باطل گویان حق کش
(قد اعدّوا لکل حق باطلا) منافقان در برابر حق, ایجاد شبهه میکنند و با پوشاندن لباس حق بر باطل, در صدد سرکوبی و ازبین بردن حقند, غافل از این که حق همیشه ثابت و استوار بوده و از بین رفتنی نیست .
دزدان کلیددار و چراغ در دست
(ولکلّ قائم مائلا, ولکل حی قاتلا, ولکل باب مفتاحا, ولکل لیلٍ مصباحا) (حی) یعنی هر چیزی که حیات و زندگی آدمی وابسته به آن بوده و تکیه گاه جامعه دینی و اجتماع انسانی باشد; مثل معارف و اندیشههای الهی و افکار دینی .
(مفتاح) استعاره است; یعنی منافق برای هر دری کلیدی از حیله و فریب آماده دارد .
(لیل) نیز در این جا استعاره است برای هر کار سخت و دشوار; یعنی منافق برای هر کار مشکل و ظلمانی, که همچون سیاهی شب, خیمه برپا کرده باشد, چراغی در پیش پای خود دارد .
(مصباح) کنایه است از هر فکر و اندیشه باطلی که منافق هنگام به تنگنا و مخمصه افتادن, از آن استفاده میکند و از مهلکه میگریزد .
زاهدان حریص و طمعکارانِ نفیس
(یتوصلون الی الطمع بالیاس, لیقیموا به اسواقهم وینفقوا به اعلاقهم) (طمع) در این جا به معنای زهد و بی رغبتی به دنیا آمده است. منافق با فریب کاری, خود را بی نیاز از دنیا معرفی میکند تا در میان مردم, ارزش و احترام پیدا کند. درواقع او دنیا را برای رسیدن به دنیا ترک کرده است .
بعضی از شارحان, (اسواق) را کنایه از حالات گوناگون منافقان دانستهاند که به کمک آن با مردم معامله میکنند و بازار خود را گرم نگه میدارند. (اعلاق) جمع (علق) است و به کالای گران بها گفته میشود که در این جا کنایه از اندیشههای باطل و رفتار زشت منافقان است که به گمان خودشان, کالایی نفیس و ارزشمند میباشد .
شبهه افکنان مزخرف گو
(یقولون فیشبهون ویصفون فیموّهون) منافقان با سخنان باطل آراسته به حق, آدمیان را گمراه و منحرف ساخته و خود را به آن متّصف کرده و اهداف خود را عملی میسازند .
هموارکنندگان راه ضلالت
(قد هوّنوا الطریق واضلعوا المضیق) (هَونوا) یعنی منافقان راه ضلالت و گمراهی را سهل و آسان معرفی میکنند, و خوب میدانند که برای رسیدن به مقاصد شوم خویش در چه راهی که به هدف نزدیک تر باشد, گام بردارند .
(اضلعوا المضیق) یعنی راه تنگ و کج را کج تر میکنند تا افرادی که در این راه قراردارند, نتوانند از آن خارج شده و خود را نجات دهند .
امت شیطان و شعلههای سوزان
(فهم لمة الشیطان وحمة النیران) منافقان یاران شیطانند. یکی از معانی شیطان, فتنه گری است که منافقان در شرارت و فتنه گری نیز از شیطان تبعیت میکنند .
(حمه) یعنی زهر کشنده که به شعلههای سوزان آتش تشبیه شده است و در این جا منظور, اعمال زهرآگین و کشنده منافقان در همه عرصههای اجتماعی و دینی است. آن گاه حضرت علی(ع) خطبه خود را با این آیه به پایان میبرند:
(اولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ اَلا اِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ [۹۷];
آنان گروه و دسته شیطانند, آگاه باشید که گروه شیطان, گمراه و زیان کارند)[۹۸] .
اصول و فروع نفاق
قال علی(ع): (النِّفاقُ عَلی اَرْبَعِ دعائمٍ, علی الهوی والهوینا والحفیظةِ والطَّمَعِ[۹۹];
نفاق بر چهار پایه استوار است: هوی و هوس, سهل انگاری در امر دین, خشم و غضب, طمع و حرص) .
آن گاه حضرت (ع) برای هریک از این اصول چهارگانه, فروعاتی را ذکر میفرمایند .
فروع هوی و هوس
الف) ظلم و ستم (بغی);
ب) تجاوز و زورگویی (عدوان);
پ) شهوت رانی (الشهوة);
ت) سرکشی (الطغیان) .
فروع سهل انگاری (هوینا)
الف) مغرورشدن به رحمت الهی و غافل ماندن از حیله شیطان (الغرة);
ب) آرزوهای بی جا و خیالهای فاسد (الامل);
پ) ترس و بیم از غیر خداوند (الهیبة);
ت) تعلل در کار (المماطله) .
فروع خشم و غضب (حفیظة)
الف) خودبزرگ بینی (الکبر);
ب) افتخارات بی جا (الفخر);
پ) حمیت (الحمیة);
ت) تعصب و غیرت بی جا (العصبیة) .
فروع حرص و طمع
الف) شادکامی و خودپسندی (اَلْفَرح وَالْمَرح);
ب) سرسختی (اللجاجة);
پ) زیاده طلبی (التکاثر) .
منافقان در کلام امام سجاد(ع)
قال علی بن الحسین(ع): (اِنَّ المُنافِق یَنْهی ولایُنْهی, ویأمر بما لایأتی, واذا قام الی الصلوة اعترض
همانا منافق (از کارهای زشت) نهی میکند, ولی خود از آنها دست نمیکشد, و به آنچه خود عمل نمیکند, فرمان میدهد و چون به نماز میایستد اعتراض میکند) .
از حضرتش سؤال شد که اعتراض در نماز به چه معنا است, فرمود:
(اَلاِلْتِفاتُ وَاِذا رَکَعَ رَبَضَ;
(در نماز) مدام به راست و چپ برمی گردد (و رو به قبله نمیماند, که شاید منظور, عدم حضور قلب در نماز باشد) و پس از رکوع, خود را به زمین میاندازد (یعنی رکوع و سجود نماز را درست انجام نمیدهد)) .
حضرت در ادامه میفرمایند:
(یُمسی وهَمُّهُ الْعِشاءُ وهُوَ مُفْطِرُ ویُصْبِحُ وهَمُّهُ النّوم ولم یَشهر اِنْ حدَّثک کَذَّبکَ واِنْ ائْتَمنتَهُ خانکَ واِنْ غِبْتَ اغتابَکَ وان وَعَدَکَ اَخْلَفکَ;
روز را به شب میرساند درحالی که غم و همش, جز خوردن شام چیزی نیست با این که روزه هم نبوده است, و در روز, همتش خوابیدن است با این که شب بیدار نبوده, اگر خبری برای تو آورد, دروغ میگوید, در امانت خیانت میکند, در غیاب تو از تو غیبت و بدگویی مینماید, و به وعده وفا نمیکند) .
و در روایتی دیگر میفرمایند:
(المنافقُ اِذا رَکَعَ رَبَضَ, واذا سَجَدَ نَقَر, واذا جَلَسَ شَغَرَ;
منافق پس از رکوع, خود را به زمین میاندازد (قیام و آرامشی ندارد) و هنگام سجده نوک (منقار) به زمین میزند (یعنی همچون کلاغی که دانه برچیند, سجده را بسیار کوتاه به جا میآورد) و چون برای تشهد جلوس کند, همچون سگی است که روی دم نشسته باشد) .
منافق, بدترین بنده خدا
امام باقر(ع) فرمودند:
(بِئْسَ العبد عبد یکون ذا وجهین وذا لسانین یطری أخاه شاهداً ویأکله غائباً, ان اعطی حسده وان ابتلی خذله;
چه بد بندهای است آن که دورو و دوزبان باشد, در برابر برادر (مؤمنش) از او تمجید و تعریف میکند و در غیابش با بدگویی, او را (از بین برده) و [مثل این که] میخورد. اگر نفعی به او (برادر) رسد, حسادت میورزد و اگر به بلایی مبتلا گردد, او را خوار و ذلیل میکند) .
منافقِ طعنه زن
همچنین حضرت باقر(ع) در حدیثی فرمودند:
(بِئْسَ العبدُ عبدٌ هُمَزَةٌ لُمَزَةٌ یُقْبِلُ بِوَجْهٍ ویُدْبِرُ بِآخَرَ;
چه بد بندهای است آن که عیب جو و هرزه زبان باشد, از یک سو به مردم رومی آورد (خوش رفتاری میکند) و از سوی دیگر, رو برمی گرداند (بدرفتاری میکند)) .
چهل علامت از منافق
با دقت در آیات و روایات نقل شده, و با توجه به این که منافقان, درست نقطه مقابل انسانهای مؤمن و متقی اند و اوصاف و خصلتهای آنان مقابل اوصاف و خصلتهای مؤمنان است, لذا در یک جمع بندی کلی, چهل علامت از منافقان را به اختصار ذکر میکنیم .
امّا علائم و اوصاف
۱. اهل نفاق متظاهرند, به گونهای که تظاهر از بارزترین اوصاف آنان است و از مؤمنان, بیشتر اظهار ایمان میکنند;
۲. در ایمان به اصول دین و اعتقادات مذهبی, دروغ گو بوده و به هیچ یک از آنها پای بند نیستند, اگر هم باشند, این پای بندی به قدری ضعیف است که مانع آنان از ارتکاب اعمال زشت نمیگردد;
۳. اعمال آنان صوری و ظاهری است که جز فریب دیگران, هدف دیگری ندارند; زیرا عمل, فرع اعتقاد است و آنان اعتقاد و ایمانی ندارند تا بخواهند عملی درست انجام دهند;
۴. منافقان دوست یکدیگر و کفّارند و ملحدان را به سرپرستی و رهبری خویش انتخاب میکنند; ۵. به کارهای زشت فرمان داده و از کارهای پسندیده جلوگیری میکنند;
۶. فاسق و بدکارند و در جامعه, فساد و آشوب برپا میکنند;
۷. هم و غم آنان شکم بوده و از هواهای نفسانی پیروی میکنند;
۸. نسبت به مال و ثروت دنیا حریصند;
۹. نادان و معلم جهّال و بی خردانند;
۱۰. ظاهرشان آراسته, اما باطنی تاریک و آلوده دارند;
۱۱. چاپلوس و تملّق گویند و تعارفات دروغ و تأییدات پیوسته دارند;
۱۲. حیران و سرگردانند;
۱۳. قلبی سخت دارند که موعظه در آن اثر نمیکند;
۱۴. متکبّر و مغرورند و به عقل و دانش خود میبالند و دیگران را بی عقل و سفیه میشمارند;
۱۵. به همه کس امیدوارند جز خداوند و از هرکس میترسند جز از خداوند;
۱۶. دین را اسیر دنیا قرار میدهند و دنیا و دین را برای رسیدن به دنیا ترک میکنند;
۱۷. اهل آرزوهای دراز و خیالهای باطل و اوهام شیطانی اند;
۱۸. دوست دارند از آنان تعریف و تبلیغ و تمجید گردد;
۱۹. در طاعت و عبادت الهی کسل و تنبلند;
۲۰. اهل خوش گذرانی و عیش ونوش و لهو و لعبند و بر لذات حیوانی حریص و مصرّند;
۲۱. در سیاست, نفاق و مکر و حیله به کار میبرند;
۲۲. دروغ گو, عیب جو, کینه توز و غیبت کنندهاند;
۲۳. ترسو هستند;
۲۴. سفیه و احمقند;
۲۵. دشنام دهنده و هتّاک هستند;
۲۶. بدخلق و سخت گیرند;
۲۷. عزّت و سرافرازی را در گناه و معصیّت میدانند;
۲۸. به عدالت و انصاف قضاوت نمیکنند;
۲۹. از خدا ناراضی اند;
۳۰. نادانان, آنان را دانشمند میپندارند;
۳۱. سخن چینند;
۳۲. بدگمانند;
۳۳. رفت وآمد و نشست وبرخاستشان با اغنیا و ستمگران است;
۳۴. شهوتشان بر حیا و شرمشان فزونی دارد;
۳۵. ناز و غمزه بسیار دارند;
۳۶. ادعای اصلاح طلبی میکنند و خراب کاری نزد آنان اصلاح و خیرخواهی است;
۳۷. خود را بافرهنگ و روشنفکر قلمداد میکنند;
۳۸. دنبال هیاهو و جار و جنجالند;
۳۹. بی عقل و بی منطقند و سخنشان بیش از عملشان است;
۴۰. خدعه گر و استهزاکنندهاند;
تمام اوصافی را که در این جا برای منافقان ذکرشد, میتوان از آیات قرآنی و نیز روایات ائمه اطهار(ع) استفاده و استخراج کرد .
هر بیماری علتی دارد
ناگفته پیدا است که برای هر بیماری و دردی, علتی خاص وجود دارد که با شناخته شدنش, درمان آن, آسان میگردد و همان گونه که بیماریهای جسمی دارای علتی مخصوص هستند, بیماریهای روحی نیز از علت و منبعی خاص سرچشمه میگیرند و سلامت روان انسان را به مخاطره انداخته و آن را بیمار میسازند; مثلاً در میان بیماریهای جسمانی, پرخوری موجب ابتلا به سوءهاضمه, فربهی مفرط, رسوب چربی در رگها و اطراف قلب و کبد میگردد و کلیهها را از فعالیت بازمی دارد که عدم فعالیت کلیهها اثرهای زیان باری بر روی قلب میگذارد و باعث بالارفتن فشارخون, تصلب شرایین و در نهایت, سکته قلبی میشود. بدین ترتیب, چندین بیماری از یک علت که پرخوری است, ناشی میشود. در بیماریهای روحی نیز ممکن است یک عامل, منشأ بیماریهای روحی و معنوی متعددی باشد; مثلاً بیماری دروغ را میتوان نتیجه حرص در دست یابی به خواستههای دنیوی و یا احساس ذلّت و حقارت انسان دانست که مبتلا شدن به آن, پیامدهای زیان باری, همچون فساد, فتنه, آبروریزی و گناه را به همراه خواهد داشت .
و یا علّت بیماری روانی بخل را میتوان ترس از فقر و محتاج دیگران شدن و یا عدم اطمینان انسان نسبت به تقدیر رزق و روزی از سوی خداوند دانست .
اگر درست اندیشه شود, وجود رذایل اخلاقی و اوصاف قبیح حیوانی را میتوان نتیجه دوری انسان از فطرت پاک الهی و سقوط از مقام بلند انسانی او دانست, نه این که دوری از رحمت الهی را به امور ضد اخلاقی استناد داده و آن را نتیجه ابتلا به چنین بیماریهایی بدانیم, بلکه آنچه در مرحله اول قراردارد, عدم شناخت و معرفت آدمی نسبت به جایگاه والای خود در میان سایر موجودات است. اگر انسان واقعاً به این نکته دست یابد و آن را با تمام وجود احساس کند و دل خود را با عشق الهی روشن سازد, هرچند که امور طبیعی و قوای حیوانی, او را بر انجام اعمال این چنینی دعوت کند, امّا قدرتی فوق طبیعی, او را از ارتکاب آن اعمال, بازخواهد داشت و به مسیر درست و راه سعادت رهنمون خواهد شد .
عوامل نفاق
بیماری نفاق و دورویی, همانند سایر اوصاف زشت و خصلتهای مذموم, از اسباب و عوامل خاصی نشأت میگیرد .
این که گفته میشود: (سبب و عامل مخصوص), سایر عواملی را که در ایجاد نفاق نقش داشته, نفی نمیکند; زیرا مقصود نهایی از بررسی علل و عوامل بیماری ها, یافتن ارتباط و پیوستگی این عوامل و سیر آنها به سوی یک عامل و علت اساسی است که با شناسایی و درمان آن, علل دیگر نیز درمان خواهند شد .
عامل اصلی نفاق: بیماری روحی
مطالب فوق درواقع مقدمهای بود برای بیان این مطلب که عامل اصلی و واقعی در پیدایش نفاق, بیماری روحی انسان است که با دقت و تأمل در آیات و روایات میتوان این عامل را شناسایی کرد .
در بخش آیات, بیان شد که منافق به واسطه بیماری روحی, مقدمات هلاکت خود را با دست خویش فراهم آورده و با انتخابی نادرست, خود را به پرتگاه گمراهی میافکند. افراد جاهل و نادان همواره با تکبر و غروری که ناشی از بی خبری و ناآگاهی آنان از واقعیات و حقایق است, از برنامه سعادت خویش شانه خالی میکنند و با پافشاری بر آنچه که خیر و صلاحشان در آن نیست, بلکه برعکس, موجبات شقاوت و سقوط آنان را فراهم میآورد, روح حقیقت جویی و خداخواهی و فطرت انسان دوستی خویش را از بین میبرند, که با ادامه این روند, سیاهی قلب آنان افزون گشته و همچون سنگی که چیزی در آن نفوذ نمیکند, از هدایت و نجات محروم میگردند .
همان گونه که گذشت, خداوند درباره منافقان میفرماید:
(فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَلَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ[۱۰۰];
در دل هایشان مرضی است و خدا بر مرضشان افزود; و به [سزای] آنچه به دروغ میگفتند, عذابی دردناک [در پیش] خواهند داشت) .
این ازدیاد مرض ممکن است همان اصرار آنان بر گناه یا آنچه که به خاطر عدم آگاهی کافی, آن را مصلحت خویش میدانند, باشد که به همین دلیل, هیچ موعظه و نصیحت و یا استدلالی را نمیپذیرند تا به گمراهی خود پی ببرند, و نتیجه قهری آن نیز ادامه دادن به مسیر انحرافی و غرق شدن در این دریای ظلمانی است .
علامه شهید مرتضی مطهری(ره) در بیان علل و عوامل بیماریهای روحی از نظر قرآن کریم و نیز بیان علل بیماری نفاق, در ذیل آیه ذکرشده میفرماید:
(خداوند در این جمله, ریشه مطلب را بیان میفرماید. ریشه مطلب, بیماری دل است, آنها دچار بیماریهای روحی و روانی هستند, بیماریهای دل را قرآن کریم در موارد مختلف, گاه و بیگاه به بعضی از آنها اشاره فرموده است. بیماری استکبار, بیماریهای تعصب نسبت به عقائد کهنه, بیماریهای پیروی از نیاکان, بیماری پیروی از کبرا و بزرگان; نمونه هائی از بیماریهای روح است که نمیگذارد انسان زیر بار حقیقت برود! همان طور که فسق و فجور و آلودگی ها, یک نوع ناآمادگی در انسان ایجاد میکند … … اینها بیمارانی هستند که علی الدوام, خداوند بر بیماریهای آنها میافزاید; زیرا همان قانونی که در جسم انسان هست, در روح انسان نیز وجود دارد. اگر کسی بیماری تن داشته باشد و به طبیب مراجعه کند, ولی با طبیب لج نموده و سفارشات او را زیر پا نهد و با او منافقانه رفتار نماید, اثرش قهراً ازدیاد بیماری است[۱۰۱]) .
عوامل فرعی
الف) آرزوی قدرت
ییکی دیگر از علل مؤثر در ایجاد بیماری نفاق, ریاست طلبی و آرزوی مقام و حکومت و استیلای بر دیگران است. شخص منافق, برای دست یابی به اهداف استعماری خویش به تقویت نظام موجود و قدرت حاکمه پرداخته و با مردم هم صدا و هم شعار میگردد و عمل و رفتار آنان را تأئید میکند, حتی ممکن است در این راه, دچار لطماتی نیز بگردد .
این شخص, به صورتی بسیار مرموز و مخفیانه, با نفوذ در هستههای محوری و مراکز بسیار مهم حکومتی, و هم نوایی مشفقانه و خیرخواهانه با مردم و شعار اصلاح طلبی, جلو آمده و به سوی هدف پیشروی میکند. این نوع از نفاق, معمولاً در برابر قدرتهای حاکم, قد علم میکند و از توانایی آنان در جهت افزایش قدرت خویش استفاده مینماید .
چنین اشخاصی با احتیاط و مراقبتهایی که در جوانب مختلف کار خود اعمال میکنند, در صدد آنند که رازشان فاش نشود. از این رو, با نفوذ گام به گام, ریشههای اصلی قدرت و رگهای حیاتی حکومت را به دست میگیرند, آن گاه در صورتی که عامل ترس و وحشت که (به عنوان سومین عامل به آن اشاره خواهیم کرد) در وجودشان نباشد, قدرت حاکم را واژگون کرده و آرزوی به قدرت رسیدنشان که آن را در پشت پرده نهان داشتند, آشکار میگردد; و اما در صورتی که در صدد براندازی نظام نباشند, همچون انگلی که حیات خود را وابسته به اجتماع بزرگ دینی و جامعه ملّی بداند, به پیکره حکومت چسبیده و از حیات آن, در راه رسیدن به اهداف خویش استفاده میکند; زیرا وقتی میبیند منافع و خواستههایش به وسیله مردم و قدرت حاکم, تأمین میگردد, دیگر نیازی به مبارزه نهان و آشکار و تحمّل مشکلات آن ندارد .
وقتی آحاد مردم در سایه عقیدهای واحد و وجود زمینههای رشد و عوامل پیشرفت و تکامل, آینده نویدبخشی را انتظار میکشند, همین مسأله میتواند عاملی برای عملی کردن مقاصد شوم منافقان و پلی برای رسیدن آنان به اهداف پلیدشان باشد .
صاحب تفسیر المیزان(ره) در این باره میفرماید:
(معلوم است اثر نفاق در همه جا واژگون کردن امور و انتظار بلا برای مسلمانان و اسلام و فاسدکردن جامعه دینی نیست; این آثار نفاقی است که از ترس و طمع به خیر نشأت گرفته باشد, اما نفاقی که ما احتمالش را دادیم, اثرش این است که تا میتواند اسلام را تقویت نموده و به تنور داغی که اسلام برای ایشان داغ کرده, نان بچسبانند و به همین منظور و برای داغ تر کردن آن, مال خود را فدای آن میکنند تا بدین وسیله, امورشان نظم یافته و آسیای مسلمانان به نفع شخصی آنان به چرخش درآید[۱۰۲]) .
خطر بزرگی که همواره از سوی منافقان, جوامع دینی را تهدید کرده و در تاریخ اسلام, نمونههای بسیاری از آن یافت میشود, بیشتر, نشأت گرفته از نوع نفاق بوده است .
در تاریخ صدر اسلام و دوران پربرکت رسالت, همین منافقان, خود را به عنوان یاران پیامبر گرامی اسلام(ص) جازده و برای تبلیغ احکام و شریعت محمدی(ص) فعالیت میکردند و در جنگها شمشیر به دست میگرفتند تا در سایه این دین الهی به اهداف خود دست یابند. اینان پس از دوران رسالت نیز جای پای خود را محکم تر کردند و با کناررفتن صالحان و انسانهای وارسته, افسار حکومت را به دست گرفته و یکّه تاز میدان شدند .
رازی بزرگ
در این نوع از نفاق, راز بزرگی نهفته است که از اختلاف نظر مفسران و دانشمندان اسلامی درباره وجود نفاق در صدر اسلام و ابتدای دعوت پیامبر اسلام(ص) در مکه مکرمه, آشکار است .
عدهای از مفسران, ریشه نفاق, در میان مسلمانان صدر اسلام را به دو عامل, ترس از اظهار هویت و طمع به مال اندوزی, دانستهاند و فرمودهاند: تا پیش از هجرت حضرت رسول(ص) عده مسلمانان , بسیار اندک بود; لذا از قدرت نظامی یا مالی کافی برخوردار نبودند تا کسی از آنان ترس و واهمهای داشته باشد یا به اموال آنان چشم طمع بدوزد. از این رو, تا زمانی که حضرت رسول(ص) در مکّه مکرمه بودند, خبری از نفاق و منافقان نبود, ولی پس از هجرت حضرت به مدینه, نطفه نفاق در آن جا بسته شد و منافقان در جامعه مسلمانان رخنه کردند .
برخی دیگر از مفسران, از جمله, علامه طباطبائی(ره) معتقدند که ریشه نفاق در تاریخ اسلام را نمیتوان منحصر در این دو علت دانست, بلکه جریانهای زمان حیات حضرت رسول(ص) و وقایعی که پس از رحلت آن حضرت, در جامعه مسلمانان پدیدار گشت, شاهد گویایی است بر این که نفاق از همان نخست در میان مسلمانان ریشه دوانده بود و عدهای برای رسیدن به آرزوهای خود, از جمله, استفاده از قدرت مسلمانان در آینده, در ظاهر مسلمان شدند, اما درواقع به همان عقاید الحادی و کفرآمیز خویش پای بند بودند .
جناب علامه طباطبائی(ره) در این باره میفرماید:
(این دلیل درست نیست که منشأ نفاق, منحصر در ترس و طمع به خیر (مال اندوزی) باشد تا بگوییم هرجا مخالفان, نیرومند شدند و یا زمام امور به دست آنان افتاد, از ترس نیروی آنان و به امید خیری که از ایشان به انسان برسد, (عدهای مخفیانه دشمن آنان شوند) و نفاق بورزند, و اگر گروه مخالف, چنان قدرتی و چنین خیری نداشت, انگیزهای برای نفاق پیدا نمیشد, بلکه منافقان بسیاری را میبینیم که در جوامع بشری, دنبال هر دعوتی میروند و دور هر ناکِس و ناعقلی را میگیرند, بدون این که از مخالف خود, هر قدر هم که نیرومند باشد, پروایی بکنند و حتی اشخاصی را مییابیم که در مقام مخالفت با مخالفان خود برمی آیند و عمری را با خطر میگذرانند[۱۰۳]) درواقع اگر غیر از این بود که منافقان در سایه قدرت اسلام میخواستند به آرزوها و قدرت احتمالی در آینده برسند, هیچ انگیزه دیگری در مسلمان شدن خود نداشتند; حتی پس از هجرت حضرت رسول(ص) اگر امر دایر بود بین ترس خروج مخفیانه از مدینه, آنان خروج نهانی را ترجیح داده و از مدینه به سرزمینهای کفر فرار میکردند و یا به بهانههای دیگر, از نزد مسلمانان رفته و خود را از وحشت و ترس نجات میدادند, کما این که عدهای از منافقان مدینه, چنین کردند .
عامل ترس و وحشت ـ همان گونه که صاحب تفسیر المیزان(ره) فرمودهاند ـ بیشتر در کسانی بود که در فتح مکّه, لشکر بزرگ و قدرت مند مسلمانان را دیدند و شمشیرهای برهنه در بالای سرشان آنان را به اسلام آوردن وادار کرد .
بیشتر وقایع و فجایع بزرگ و ضربههای سنگینی که پس از رحلت حضرت رسول(ص) بر جامعه اسلامی و مسلمانان وارد آمد و تا این زمان مسلمانان تاوان آن همه جنایت را در سراسر دنیا پس دادهاند, زیر سر عدهای یاور دروغین حضرت رسول(ص) بود که در مکّه مسلمان شدند و همراه حضرتش به مدینه هجرت کردند .
چگونه است که پس از رحلت پیامبر(ص) تا زمان حکومت پنج ساله حضرت علی(ع) دیگر خبری از نفاق و منافقان نبود و به تعبیر لطیف علامه طباطبائی(ره) منافقان یک دفعه, مسلمان واقعی شدند و دست از نفاق برداشتند؟! اگر واقعاً چنین بود, این باید از معجزههای آن دوران پرآشوب به شمار آمده و به حکومت رسیدگان پس از حضرت رسول(ص) و قبل از مولای متقیان(ع) نزد خداوند بیشتر از خود نبی اکرم(ص) ارزش و منزلت داشته باشند که این گونه امور برای آنان اصلاح شود!! ییا این که منافقان با سردمداران حکومت و خلفای وقت سازش کرده و چون حاکمان را از خود دیده, ساکت ماندند و هریک به آرزوهای حکومتی و مالی خویش رسیدند .
اما میبینیم با آغاز حکومت حضرت علی(ع) دوباره آن مکاید و توطئهها و کشمکشها از سر گرفته میشود; زیرا علی بن ابی طالب(ع) نمیخواست به منافقان باج داده و بخشی از حکومت را به آنان بسپارد. ابوسفیان پس از رحلت نبی گرامی اسلام(ص) وقتی که نمیتواند جایگاهی را به چنگ آورد و از سوی دیگر, ابوبکر, خلیفه و رئیس حکومت گردیده و عمربن خطّاب با پشتیبانیهای بی دریغ, زمینه تصاحب حکومت در آینده را برای خود آماده میکند, ابن عباس را نزد حضرت علی(ع) فرستاده و ایشان را در مبارزه برای دست یابی به حکومت, تشویق میکند, اما حضرت بدون کوچکترین انفعال و اثرپذیری از ابوسفیان و اعتماد بر سخنان او میفرماید:
(أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَناحٍ, اَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَراحَ, هذا ماءٌ آجِنٌ وَلُقْمَةٌ یَغَصُّ بِها آکِلُها …(۱);
که هرکه با یاوری برخاست رستگاری بیند وگرنه گردن نهد و آسوده نشیند که (خلافت بدین سان همچون) آبی بدمزه و نادلپذیر است, و لقمهای گلوگیر) .
حضرت با این بیان به او میفهماند که تو نمیتوانی یار و یاور من باشی, لذا امام(ع) تنها و غریب, ظاهراً تسلیم منافقان گردید و با آنان مدارا نمود(۱) .
شهید مطهری(ره) درباره امکان وجود نفاق بین اصحاب مهاجر حضرت رسول(ص) و احتمال این که نطفه نفاق در همان ابتدای دعوت پیامبر(ص) بسته شد, میفرماید:
(طرز پیشرفت این دعوت طوری بود که اشخاص زیرک حس کردند که این جریان شکست ناپذیر است, و با توجه به مجموعه شرائط و اوضاع حس کردند که این دسته رشد پیدا خواهد کرد, ما از کجا میتوانیم نفی کنیم چنین اشخاصی با چنین شامّه قوی و تیزی نبودهاند و از همان ابتدا خودشان را سهیم و شریک نکردهاند برای این که در آینده سهیم باشند؟ .
بدین ترتیب, دلیل قاطع و یقین آوری که ایمان حقیقی و واقعی همه اصحاب و یاران حضرت رسول(ص) را اثبات کند, در دست نیست و این که همه افرادی که به پیامبر ایمان آوردهاند, با ایمانی راسخ و عقیدهای کامل بودهاند, سخن گزافی است که اثبات آن بر عهده مدعی آن است. همواره افراد تیزهوشی هستند که زیرکانه از مسائل جزئی و جریانات کوچک, تحلیلها و آینده نگریهای درستی را ارائه میدهند; البته همه این پیش بینیهای درست را نیز نمیتوان از ذکاوت اندیشه و جولان فکری آنان دانست, بلکه ممکن است آن قدر در این امور ورزیده و کارکشته شده باشند که فوراً از تنظیم و ترتیب و ربط بین وقایع, آینده را تشخیص دهند; مثل همان عقل و اندیشهای که کسانی چون معاویه از آن بهره مند بودند و علی(ع) آن را نه عقل سالم که شیطنت و خباثت نفس به حساب آورد .
ب) ترس
عامل سوم که آن نیز نقش مهم و تعیین کنندهای در پیدایش نفاق میتواند داشته باشد, ترس از جریان حاکم و قدرت و شوکت آن است. این نوع از نفاق هم در امور مملکتی و حکومتی و هم در شؤون اخلاقی شخصی به وجود میآید. چنین شخصی به علت ناتوانی در مبارزه با نظام مقتدر حاکم, مجبور به تسلیم ظاهری میگردد و چون جرأت ندارد آشکارا به ستیزه برخیزد, در نهان, مقدمات سرنگونی مردم و حکومتشان را فراهم میآورد و اگر توانایی مبارزه را نیز داشته باشد, اما وقتی ببیند که مبارزه بی پرده, دیرتر به نتیجه میرسد و منجر به تلفات و خسارات سنگین برای او میگردد, ناچار راه مبارزه مخفیانه را در پیش میگیرد. این نوع از نفاق در بعضی جوانب و با حربههای مقدسی که به مخیله بسیاری نمیآید, مخالفت خود را علنی نموده و بغض درونی خویش را آشکار میسازد و با دادن رنگ و لعاب طهارت به کارهای خویش, همگان را از پی بردن به واقعیت آن, دور میکنند. اموری از قبیل نظریههای علمی و حتی نظریههایی که با پشتوانهای از قرآن و روایت همراه است, امور سیاسی و حربههای اقتصادی را میتوان حربههایی برای این نوع از نفاق دانست .
همچنین جاسوسانی که در میان ملتها به نفع اجانب فعالیت میکنند و یا همه کسانی که به طریقی به اجتماع خیانت میکنند, زیرمجموعهای از این عامل به شمار میآیند, که همیشه در ترس و دلهره زندگانی را سپری میکنند و هرجا آوازی بلند شود, آن را به زیان خویش میپندارند. (یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ[۱۰۴]). امّا آنچه مربوط به شؤونات شخصی منافق است عدم توانایی بر تعدیل قوه غضبیه است .
پ) طمع به مال اندوزی
ییکی دیگر از عواملی که به عنوان ریشه نفاق میتوان از آن نام برد, طمع به مال اندوزی و حرص در جمع آوری ثروت و سرمایه است .
منافق بدین وسیله از بازار مسلمانان به نفع خویش استفاده برده, کسب وکار خود را رونق میبخشد, و تا زمانی که از بازار آنان منفعتی ببرد, به مردم علاقه نشان داده, و به آنان محبت میورزد و حامی حکومت آنان خواهد بود و اگر سرمایه و ثروتی هم داشته باشد, آن را به جریان میاندازد و در اختیار بازار مسلمانان قرارمی دهد تا از این راه نیز سودی عاید خویش سازد .
فرق این نوع از نفاق با نوع دوم ممکن است از این جهت باشد که در این نوع, براندازی حکومت و سرنگونی نظام احتمالاً از برنامههای پنهانی منافق به شمار نمیرود. در صورت به دست آوردن فرصت, نقشههای خود را عملی ساخته و موانعی را که نظام مخالف, سر راهش ایجاد کرده, با سرنگونی آن از بین برده و راه رسیدن به اهداف خود را هموارتر میسازد. شاید افرادی که دنبال این عوامل میروند, طرفداران حکومتهای سرمایه داری و سودجوییهای اقتصادی از سرمایههای توده مردم باشند; زیرا سرمایههای شرکتی و خصوصی و ثروتهایی که از این طریق به دست میآورند, آنان را کافی نبوده, لذا خواهان حکومت سرمایداری اند و آن را جواب گوی حس سرمایه خواهی و مال اندوزی خود میدانند. افرادی که همواره با کوشش برای در دست گرفتن نبض جوامع و رگ حیاتی آن ها, همت خود را به کار گرفتهاند تا از راه ثروت, عدهای را به بردگی گرفته و مطیع و فرمان بردار خود سازند تا هم حس ریاست طلبی خود را ارضا کنند و هم آرزوهای اقتصادی خویش را تحقق بخشند. اما در نوع دوم, چنین هدفی متصوّر نیست. از این رو, همه توان منافق در تقویت نظام موجود صرف میشود تا از آن, در جهت دست یابی به اهداف پلید خود استفاده برد و شاید هیچ قدرت دیگری را شایسته برآوردن اهداف خود نداند و برای همین تا پای جان, آن را یاری و حمایت میکند .
ت) نادانی
علتهای اساسی در بروز این نوع نفاق, دو چیز است: نادانی مردم و زیرکی شیطانی منافق.
حضرت رسول(ص) در روایتی میفرمایند:
(من از هیچ کس به اندازه منافق دانا بر امت خویش ترسان و بیمناک نیستم)[۱۰۵] .
البته چنین منافقی, خود جاهل است که مصلح و راهنمای بی خردان گردیده و به تشویقها و سیایشهای کودکانه آنان, خود را دانشمند به حساب میآورد; زیرا فردی که در اعتقاد و معرفت به مرحله بالایی برسد, با تحمل مشکلات و ریاضتهای علمی و عملی میتواند خود را از چنگال رذایل اخلاقی و امیال نفسانی نجات دهد و اگر بخواهد دانشمند واقعی و مستبصر و بینا شود, باید دست از لجاجت و تکیه بر اندوختههای ناچیز خویش برداشته و از (فرحین بما عندهم)[۱۰۶] نباشد. منافقی که راه و چاه حیله و خدعه را بشناسد و بداند که چگونه با عدهای که از خود, استقلال فکری ندارند, رفتار کند و آنان را به پیمودن مسیر خویش دعوت نماید, خطر او جدّی تر و شاید بدتر از سایر منافقان است; زیرا راهنمایی او را علم و اندیشه به عهده گرفته است و او نیز بر این اساس, هدایت گر دیگران گردیده است و هرجا علم در خدمت حیله قرارگیرد, خطرات بسیار جدّی و قابل توجهی به بار خواهد آورد .
عامل تمام دسته بندیها و گروه گراییهایی که در میان ملتهای جهان, اعم از دینی و غیردینی, به وجود آمده, دانشمندان منحرفی بودهاند که وحدت جوامع را بر هم زده و خواستهاند مردم آن گونه که آنان میاندیشند, حرکت کنند و حکومت تشکیل دهند. اندیشههای فسادانگیز خود را اصلاح طلبی و نوآوری معرفی میکنند و به تعبیر قرآن وقتی به آنان گفته میشود که به راه حق بازگردید, و افساد نکنید و بندگان خدا را گمراه نسازید, میگویند: ما مصلح و خیرخواه مردم هستیم .
(وَاِذا قیلَ لَهُمْ لاتُفْسِدوُا فِی الأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ[۱۰۷]) اثر این عامل, سرگردانی مردم به وسیله ارمغانهای منافقان و اضطراب و حیرانی خود منافقان است که سرابها را واقعیت معرفی میکنند, اما دل نزد آن سرابها و این مدعیان دروغین واقعیت, آرام نمیگیرد. در روایتی حضرت علی(ع) میفرمایند:
(اَلْجَهْلُ مَعْدِنُ الشَّرِّ[۱۰۸];
نادانی سرچشمه هر شر و فسادی است) .
و این, خود دلیل روشنی است بر این که بیشتر فتنه گریها و شرارتهای منافقان, ناشی از نادانی و عدم شناخت آنان است .
ث) عقده روانی و کمبود شخصیتی (حقارت)
کسانی که در جامعه خویش از منزلت و تشخّص اجتماعی برخوردار بودهاند, اما به دست سرنوشت, از مقام و منزلت خویش به زیر کشیده شده و با سایر مردم عادی جامعه هم تراز و یا حتی خوار و ذلیل گردیدهاند عقده روحی و کینه توزی در جانشان شعله میکشد, به گونهای که به ایستادگی در برابر جریانهای مخالف وادار میشوند و اگر نتوانند آشکارا و علنی به مبارزه برخیزند, به جبهه گیری و مخالفت مخفیانه دست میزنند .
تاریخ, بسیاری از کسانی را که به این نوع از نفاق دچار بودهاند, به خوبی معرفی کرده است. عبدالله ابی, رهبر منافقان مدینه را میتوان یکی از نمونههای این گونه نفاق به حساب آورد او که خود را برای پادشاهی و نشستن بر تخت سلطنت آماده کرده بود, با طلوع فجر اسلام و هجرت نبی گرامی اسلام(ص) به مدینه, در رسیدن به سلطنت, ناکام ماند و همین ناکامی, او را دچار عقدههای روحی کرد و به سردسته گی توطئه گران و منافقان مدینه تبدیل نمود و چون توان مبارزه آشکار را نداشت, مصلحت را در نفاق و سازش خیانتکارانه دید .
در نظام جمهوری اسلامی ایران نیز وجود چنین منافقانی, خسارتهای جبران ناپذیری را بر پیکره نظام و امت اسلامی وارد کرد. عدهای که خانوادههای آنان ریشه پاک و اصالتی نداشتند, عدهای که برای خود شخصیتی قائل نبودند و طعنهها و تحقیرهای اجتماعی, کاسه صبرشان را لبریز کرده بود, به دام نفاق افتادند و در برابر مردم و نظام اسلامی ایستادند; زیرا گمان میکردند که از این راه, شخصیت ازدست رفته خویش را به دست میآورند .
فصل پنجم نـفـاق و سـیـاسـت
فرق سیاست با نفاق
برای این که برداشت درستی از کلمه (سیاست) داشته, و فرق آن با نفاق مشخص گردد, لازم است نخست, هردو اصطلاح را تعریف کنیم .
در فصل اول, معنای نفاق چنین بیان شد: (مخالفت درون و برون, یا ظاهر و باطن آدمی, با هدف حیله و فریب دیگران) که نیازی به توضیح دوباره آن نیست .
تعریف سیاست
تعریفهایی که تاکنون برای سیاست ارائه شده, بنابر اعتقاد علمای آن, هنوز کامل و جامع نیست و (هر تعریفی از سیاست, ارزش نسبی دارد و تمام تعاریف و مفاهیمی که از سیاست هست دربردارنده پارهای از حقیقت [آن] است[۱۰۹]), لذا به نظر میآید که تعاریف انجام شده مفهوم سیاست را پیچیده تر و دشوارتر نموده است و معمولاً آنچه در تعریف سیاست گفته شده برگرفته از معانی لغوی آن یعنی حکم راندن, ریاست کردن, اداره و تدبیر کردن, عدالت و تنبیه… است .
در منابع فلسفی و اخلاق نظری, سیاست, بخشی از حکمت[۱۱۰] عملی به حساب آمده و در ردیف علم اخلاق قرار گرفته که دارای دو قسم است: سیاست مُدُن و سیاست منزل. و در مرحله دوم, دانشی است که به جنبههای عملی خیر و سعادت بپردازد و آدمیان را بدان رهنمون سازد; زیرا حکمت و معرفت, آدمی را به حقایق اشیا, آگاه ساخته و به خیرات میرساند و تا زمانی که در منزل, تدبیر و تعلق باشد, باید برنامه سعادت و سلوک به سوی کمال واقعی را تهیه و تنظیم کند تا در سایه این طرح و برنامه به خیر و صلاح واقعی خود دست یابد .
از مقایسه معانی لغوی و تعریفهایی که برای (سیاست) ارائه شده است میتوان نتیجه گرفت که سیاست, تدبیر و اداره کردن جامعه انسانی است, به گونهای که بتوان خیر و صلاح انسانها را تضمین کرد و تک تک آحاد جامعه را به سعادت (دینی و دنیایی) رساند .
پس تدبیرهای منافقانه را نمیتوان در قلمرو سیاست دانست و آن دو را از یک مقوله به حساب آورد. چون نیرنگ و تزویر با رشد و سعادت جامعه انسانی ناهماهنگ است و مانع وصول مردم به مقاصد خیرخواهانه میشوند اما سیاست خیرخواهانه همان است که مردم را به سوی سعادت سوق میدهد و زمینههای رشد و تکامل آنها را فراهم میآورد .
سیاست و تقدس رسالت
آنچه در سیاست, مهم و حائزاهمیّت بسیار و به دیگر سخن, محور و نقطه ثقل دایره سیاست است, گسترش قسط و عدل و زمینه سازی برای رسیدن انسان به سعادت و کمال است و این مهم انجام نمیگیرد مگر با ظهور حق و خشکاندن ریشه باطل که سیاست مداران واقعی و اندیشمندان خیرخواه, آن را یافته و از عمق جان پذیرفتهاند .
ظهور واقعی حق و ریشه کن شدن باطل, زمانی محقق میشود که انسان قوانین ناقص و نارسا را یا از صحنه سیاست, کنار بگذارد و یا تدریجاً آنها را کامل کند که برای دست یابی به این هدف, باید از اندیشههای باطل و حق نمای خود دست برداشته و به قانونهای آسمانی دست نخورده و تحریف نشده و مدرن, که در هر زمان نیازهای متفاوت او را برآورده میسازد, ملتزم شود .
انسان باید بداند که پس از شکست تمام قوانینی که خود وضع نموده و با آن به اداره جوامع بشری پرداخته است, راهی ندارد جز این که به قوانین الهی روی آورده و دستورات آسمانی ناب را سرمایه قانون گزاری خویش قراردهد, و بر اندوختههای کم مایه و بی ریشهای که از طبیعت مفسده انگیز خود برگرفته, تکیه نکند و از شکستهای پی درپی خویش در طول تاریخ عبرت گرفته به فطرت الهی خود برگردد تا راه کمال و سعادت واقعی را دریابد .
اگر محور تدابیر حکام و سیاستمداران, نسخههای نورانی وحی و دستورات و قوانین الهی باشد, دیگر نوبت به مفسدهها و نارواییهایی که بسیاری آن را از لوازم تدبیر و سیاست میدانند, نمیرسد. از این جا روشن میشود حکومتی که برنامه اش اصلاح جامعه و تنظیم امر معاش و معاد مردم نباشد و جامعه را در بستر عدالت و واقع گرایی و حقیقت جویی هدایت نکند, به رسالت خود عمل ننموده و دنبال سعادتی پنداری و موهوم رفته که شایسته یک حکومت ایده آل و کمال خواه نیست. آنچه در اصل, برنامه چنین حاکمان و سیاستمدارانی است, خروج از تدبیر درست و اداره مصلحانه است; زیرا اینان از اجرای برنامه جامعی که سعادت دینی و دنیایی مردم جامعه را تأمین کند, عاجز ماندهاند .
اگر مهمترین برنامه یک سیاستمدار, پیوند بین عمل و اخلاق انسانی و دینی در جامعه نباشد, از رسالت مقدس سیاست و تدبیر آگاهانه و اصلاحی, خارج گردیده و به حیله, جامه سیاست بر تن کرده است; زیرا سعادت و تکامل را بر پایه عقاید باطل و اندیشههای خام و تراوش شده از ذهن بشری و محدود خویش تفسیر نموده است .
اندیشه توحیدی در سیاست
هر حکومتی که بر پایه اندیشه الهی و عقیده توحیدی اداره گردد, میتواند حکم کلی سعادت و خیرات واقعی را جامه عمل پوشانده و آن را به مردم معرفی کند, وگرنه, سیاستهای حیله گرانه و منافقانهای که در نهایت, پرده از چهره سیاستمداران دروغین خود برخواهد داشت, جز ایجاد و ترویج فساد و به هم ریختن امور انسانها چیز دیگری را به همراه نخواهد داشت. سیاستهایی که زمینه قتل و غارت را در جوامع فراهم آورد, و به دنبال تسلط طبقهای ممتاز از جامعه بر دیگران باشد, از تدبیرها و مدیریتهای متمدن دینی به دور بوده و بر اساس امیال نفسانی و هواهای شیطانی پایه ریزی و شکل گرفته است .
این سخن که در سایه حاکمیت قوانین الهی میتوان افراد جامعه را به سوی برآوردن نیازهای مادّی و معنوی خود هدایت کرد, مسألهای است وجدانی که فطرت پاک و سلیم آدمی بدان حکم میکند و نباید آن را سخنی جدید و ادعایی تازه تلقی کرد .
تاریخ جهان, خود دلیل روشنی است بر صدق این مدعا که چگونه تدبیر کامل دینی در سایه اندیشههای ناب و پیشرفته الهی, که فهم و ادراک شیاطین را بدان دست رسی نیست و از خیال و اوهام آنها بیرون است, توانسته اجتماعات مردمی را بهتر از سایر مسلکها اداره کند; چراکه عقل در برابر دین و شریعت قرارندارد تا گمان شود که دین تدبیری ناقص داشته و از اداره حکومت جهانی عاجز است و تنها به درد مسائل معنوی میخورد, بلکه یکی از خدمت گزاران واقعی و جنود مجهز دین که نمیتوان آن را از جوهره دین جدا کرد, عقل و تدبیرهای عقلی است .
هرجا که عقل, چراغی را برای ره یابی انسان روشن ساخته, به دستور دین و عقاید و اندیشههای دینی بوده است و در جزئیترین امور زندگی مادّی بشر, فرمان دین برای عقل محرز و مسلّم است .
اساس دین بر پایه پذیرش عقل و اندیشههای منطقی پایه گزاری شده و چنین نیست که تمام مسائل آن, خارق العاده و بالاتر از درک عقل باشد, بلکه به کمک مسائلی که مورد پذیرش عقل بوده است, انسان را متقاعد به قبول قدرت مافوق طبیعی کرده و در زندگی و سیر دائمی او به سوی کمال, از افقی بالا دستورات لازم را به عقل او داده و او را راهنمایی کرده است. لذا اشکال کنندگان بر مدیریتهای دینی اگر میخواهند اشکالهای خویش را که خود, ناتوان از حل آن هستند, به دست عالمان دینی که سوار بر مرکب عقلند و از منبع غنیّ دین و اندیشههای ناب توحیدی, عقلها را هدایت میکنند, حل نموده و گره از معضلات علمی خود بگشایند, این کار به جایی است; زیرا طرح اشکالها و ایرادهای درست, به دور از اغراض شیطانی, باعث حل مسائل پیچیده علمی و اعتقادی و پیشرفت بشر میگردد; اما کسانی که با غرضهای نفسانی به ایراد شبهههایی میپردازند که لباس حق بر تن آنها پوشانده و با لعابی علمی به بازار آوردهاند, تا با القای چنین شبهههایی به اهداف شخصی خویش دست یابند, انسانهایی نادانند که سروش دلنواز فطرت خود را بی پاسخ گذاشته و به سینه دلیلهای قاطع عقلان یی و ضمیر حقیقت جوی خود, با غروری هلاک کننده دست رد زده, و با پیروی افراط آمیز از شکها و سوءظنهای ذهن تاریک خود, شعلههای سرکش افکار و امیال حیوانی خویش را شعله ور نمودهاند .
اگر این گروه, مدیریتهای بی هیاهوی دینی را در کوچکترین محافل اجتماعی و تودههای مردمی, به کار میبستند, زمینه انجام اعمال رسواکننده خانوادگی و اجتماعی را فراهم نمیآورند و زندگانی را با القاء شبهات برخود و دیگران تلخ نمینمودند .
دین با استفاده از دو منبع عقل و وحی, رسالت مقدس خود را در هدایت و راهنمایی تودهها به سوی سعادت واقعی انجام داده و هر خیر و برکتی به وسیله این دو لشکر مجهز و همیشه آماده دین به دست میآید[۱۱۱]; زیرا همان طور که قبلاً نیز اشاره شد, هر عقل و اندیشهای چون پرتوی از عقل کلی الهی و حقیقت ثابت روحانی است, از نورانیّتی مخصوص برخوردار بوده و راه گشای صاحب خود است, اما چون همه این قدرت و توانایی را ندارند تا خود را در مسیر نسیم فیوضات دین قرار دهند, نوعاً از این سعادتها محروم هستند .
علاوه بر اینکه اشکال و ایرادهای درست نیز از عقل دینی سرچشمه میگیرد, که خود از الطاف الهی است تا بدین وسیله, چهره تابناک دین و توان علمی دانشمندان دینی, بر همگان آشکار گردد و کسانی که تاکنون به قدر عقول مردم سخن میگفتند, از این پس نیز میتوانند با فراهم شدن شرایط, چون تحرکی در عقلها دیدهاند, برای حفاظت آنها از افراطها و تفریط ها, با بهره گیری از استدلالها و برهانهای عقلی, آنها را در راه راست نگاه دارند .
بنابراین, اگر ایرادها و اشکالهای به جا و درستِ عقیدتی نبود, بسیاری از معارف ناب اسلامی روشن نمیشد و درواقع, بشر به شناخت واقعی (به اندازه توان خویش) از خالق یگانه موفق نمیگشت .
فایده
اگر کسی با آگاهی و یقین بگوید که (دین سیاست و تدبیر لازم را برای اداره جوامع انسانی ندارد), علاوه بر این که شناخت کافی از دین ندارد, راه رفتهای را که شعاردهندگان (جدایی دین از سیاست) رفتهاند, پیموده است. اینان یا نمیفهمند یا نمیخواهند بفهمند که (شریعت عاری از سیاست, همانند جسد بدون روح است[۱۱۲]) .
حکیم الهی, صدرالمتألهین به نقل از افلاطون مینویسد:
(مبدأ شریعت, نهایت سیاست, و غایت سیاست, اطاعت از شریعت است, و سیاست برای شریعت مانند بندهای است برای مولایش که از او اطاعت کند. افعال سیاست, افعالی جزئی, زوال پذیر و محتاج به استکمالند و بقای استکمال آنها به وسیله شریعت خواهد بود; اما افعال شریعت, افعالی کلی اند که تمام و بی نیاز از سیاستند; و اما از جهت انفعال و تأثیرپذیری, امر شریعت امری است لازم ذات مأمور (چیز دیگری غیر از ذات او نیست و چون لازم ذات شیء, غیرقابل تبدیل است, پس آنچه لازم شریعت است, غیرقابل تبدیل و تغییر است) ولی امر سیاست, عَرضَی و برای منظور دیگری است (که شریعت و رسیدن به واقعیّت دین باشد)[۱۱۳] .
همان گونه که ملاحظه میکنید فرق بین شریعت و سیاست, که درواقع به رابطه آنها منتهی میشود, در کلام این حکیم الهی خلاصه شده و جای هیچ اشکالی باقی نمیگذارد .
سیاست واقعی در کلام امیرالمؤمنین(ع)
فرق بین سیاستهای خیرخواهانه و تدابیر منافقانه را میتوان در کلام امیرالمؤمنین علی(ع) یافت.
حضرت, در پاسخ به این پرسش که (عقل چیست؟) میفرمایند:
(العقلُ ماعُبِدَ به الرَّحْمِنُ ویکتسبُ به الجنِانُ;
عقل آن است که آدمی به وسیله آن (حکومت و رهبری اش) خداوند منّان را عبادت و بندگی میکند و به سعادت بهشت نائل میگردد) .
پرسیده شد: پس آنچه که در معاویه هست, چیست؟ حضرت فرمودند:
(تِلْکَ النَّکْری§ والشَّیْطَنةُ[۱۱۴];
آن حیله و شیطنت است) .
عارف و حکیم الهی, صدرالمتالهین(ره) در شرح این روایت شریف میفرماید:
(عقل دارای معانی متعددی است که بر بعضی به اشتراک و بر بعضی دیگر به تشکیک دلالت دارد.) [۱۱۵] آن گاه هریک از این معانی را به تفصیل توضیح داده و میفرماید:
(معنای چهارم از معانیی که عقل به اشتراک بر آنها دلالت دارد, معنایی است که نزد جمهور مردم از عقل به حساب میآید, ولی نزد اهل معرفت از دایره عقل (صحیح) و اندیشه (سالم) خارج است; زیرا عامه مردم و آن کس را که سرعت فهم و حورت رویه داشته باشد و فکرش را در امور مادی و اغراض دنیوی به کار بگیرد, عاقل میپندارند, گرچه طبق هوی و هوس و نفس اماره خود, اندیشه و عمل کند; اما اهل حق, چون عقل را اندیشه الهی و تدبیر خیرخواهانه با ذکاوت ذهن و سرعت فهم, دانستهاند با روش و مسلک گروه اول مخالف بوده و اسم دیگری بر آن گذاشتهاند, که نکری و شیطنت یا حیله و فریب کاری است[۱۱۶]) منظور امام(ع) از نکری و شیطنت, همان نیرنگها و توطئههای منافقانه معاویه است که نفس پلید و آلوده او بدان امر میکند و منظور از عقل, به تعبیر شهید مطهری(ره), نیروی معنوی و اندیشهای است که انسان را به سعادت و کمال رهنمون میگردد و محور کارش تکیه بر نفس مطمئنه و آرام شده از دست شیاطین و بدخواهان دارد .
حضرت علی(ع) در جای دیگر, معاویه را حیله گر و دغبل باز و تدابیر او را منافقانه و بدخواهانه خوانده و میفرمایند:
(وَاللّهِ ما مُعاوِیةُ بِأَدْهی مِنّی وَلکِنَّه یَغْدِرُ وَیَفْجُرُ وَلَوْلا کِراهیةُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ اَدْ هَی النّاسِ[۱۱۷]
به خدا سوگند, معاویه زیرک تر از من نیست, اما شیوه او پیمان شکنی و گنه کاری است. اگر پیمان شکنی ناخوشایند نبود, زیرک تر از من کس نبود) .
آنچه میتوان از این دو روایت شریف نتیجه گرفت تا فرق بین سیاستمداران حقیقی و سیاستمداران حیله گر و دغل باز, آشکار گردد, ضرورت توجه به رسالت سنگین و هدف مقدسی است که یک حاکم قدرتمند باید داشته باشد. حاکم واقعی و سیاستمدار خیرخواه با اداره خردمندانه جامعه, به دنبال تحقق بخشیدن به عدالت اجتماعی و به سعادت رساندن آحاد مردم بوده و حکومتش را بر اساس دستورات عقل سلیم, و سیاستش را با الهام از فرامین محکم و استوار توحیدی, پی ریزی کرده و هدفی مقدس و والا را دنبال میکند که همان شناخت معبود و فراخوانی به عبودیت الهی است; اما حاکم حیله گر, با به کارگیری تدابیر منافقانه, به دنبال تبعیضهای اجتماعی و طبقه بندیهای ظالمانهای است که عقل شیطانی و میل شهوانی اش به او آموخته است. مقصد او بندگی شیطان و عبودیت نفس اماره و نهایت همتش تسلط بر دیگران و سیراب کردن حس مقام خواهی و ریاست طلبی خویش است .
و جان کلام این که, جامعه انسانها بر اساس اندیشههای الهی و مدیریتهای خیرخواهانه و انسان دوستانه دینی میتواند به سعادت و کمال واقعی دست یابد و به آرزوی دیرینه خویش که عدالت و مساوات فراگیر است, رسیده و به هدف مقدسی که برای آن آفریده شده, واصل گردد .
مصلحت و عدالت در سیاست
ییکی از تعریفهایی که برای سیاست شده, (عدالت) است. بنابراین, سیاست یعنی عدالت; زیرا سیاستی که بر پایه ستم قرارگیرد, از معنای واقعی اش دور شده و باید آن را به گونهای معنی کرد که با ظلم و عدالت, سازگار باشد, اما اجتماع این دو, محال و انجام نشدنی است .
شأن و مرتبه عدالت, آن قدر بزرگ و والا است که خداوند منان آخرین هدف پیامبران خویش را قیام به عدالت و گسترش قسط و مساوات معرفی کرده است .
(لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَاَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ[۱۱۸];
به راستی [ما] پیامبران خود را با دلایل آشکار روانه کردیم و با آنان کتاب و ترازو را فرود آوردیم تا مردم به انصاف برخیزند) .
به تعبیر بعضی از بزرگان[۱۱۹], عدالت یک ناموس الهی است که نمیتوان آن را ساده گرفت و هرکس که بتواند, و قدرت داشته باشد باید آن را اجرا کند و تمام شؤون زندگی مردم را بر پایه و محور عدالت تنظیم نماید .
در اجرای عدالت, مصلحت اندیشی, خروج از محور عدالت بوده و موجب قربانی شدن آن به پای مصلحت و تصورات غلط زمام دار بی لیقات است, زمام دارانی که برای حکمرانی چند روزه, تنها چیزی که در نظرشان نیست, رسیدگی به حال رعیّت و اجرای حدود الهی و برقراری مساوات دینی در جامعه است, آنان که امتیازهای عمومی را به یک طبقه خاص محدود کرده و با تبعیضهای گوناگون, زمینه پیشرفت یک قشر مورد توجه خود را فراهم آورده و آنان را بر دیگران برتری میدهند .
هرچند اجرای عدالت کامل و در تمام جوانب, تا پیش از قیام مصلح کل(عج) شعاری بیش نیست, اما قیام برای رسیدن به آن, برای حکّام و سیاستمداران, واجب شرعی و لازم عقلی است .
اگر عدالت فدای مصلحت شود و دید حاکمان در جنبه ظاهری حکومت محدود گردد, از رسیدن به اهدافی که در هر حکومت, از ارزش خاصی برخوردار است و جامعه باید به سوی آن حرکت کند, بازخواهند ماند .
از مهمترین برنامههای پیامبران الهی, نگهبانی از حقوق مردم و حکمرانی به عدالت و مساوات بوده است. خداوند خطاب به حضرت داوود میفرماید:
(یا داوُودُ, إِنّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الاَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَلاتَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ[۱۲۰];
ای داوود, ما تو را در زمین, خلیفه [و جانشین] گردانیدیم پس میان مردم, به حق داوری کن, و از هوس پیروی مکن که تو را از راه خدا به در کند. درحقیقت, کسانی که از راه خدا به در میروند به [سزای] آن که روز حساب را فراموش کردهاند, عذابی سخت خواهند داشت) .
حاکم حیله گر, در اجرای عدالت ناتوان بوده و شعار عدالت خواهی و اصلاح طلبی او عوام فریبی بیش نیست که با این شعار, به اهداف و اغراض پلید خویش نائل میگردد .
علی(ع) و عدالت
استاد شهید مطهری(ره) درباره عدالت حضرت علی(ع) در حکومت, میفرماید:
(تبعیض و رفیق بازی و دهانها را با لقمههای بزرگ بستن, همواره ابزار لازم سیاست قلمداد شده است, اکنون مردی زمامدار کشتی سیاست را ناخداست که دشمن این ابزار است و ایده اش مبارزه با این سیاست بازیها (و حیلههای حکومتی) است. لذا موقعی که از او میخواستند خود را از دست و زبان مردم به وسیله بستن دهان هایشان با لقمههای چرب نجات دهد, میفرمود:
(اَتَأْمُروُنی اَنْ اَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فیمَنْ وُلِّیتُ عَلَیْهِ واللّهِ ما اَطُورُ بِهِ ماسَمَرَ سَمیرٌ وَما اَمَّ نَجْمٌ فِی السَّماءِ نَجْماً لَوْ کانَ الْمالُ لی لَسَوَّیْتُ بَیْنَهُم فَکَیْفَ وَاِنَّمَا الْمالُ مالُ اللّهِ[۱۲۱];
از من میخواهید که پیروزی را به قیمت ناعدالتی و جور و تبعیض به دست آورم, از من میخواهید که عدالت را به پای حیله و فریب و (سیادت و آقایی) قربانی نمایم؟ خیر, سوگند به ذات خدا که تا دنیا دنیاست, چنین کاری نخواهم کرد و به گرد چنین عملی نخواهم گشت, علی و تبعیض؟ من و پایمال کردن عدالت؟ من مال شخصی خود را در تقسیم تبعیض نگذاشتم چه رسد که مال, مال خداست و من امانت دار خدا هستم[۱۲۲]) .
روشن است که حضرت علی(ع) و حکومت علوی این گونه است و انتظاری غیر از این نمیتوان از ایشان داشت, او که از ابتدا انقلابی بود و تا آخر انقلابی ماند و لحظهای از فکر اجرای حدود الهی خارج نگردید و به تمام مدعیان مدیریتهای درست و شعاردهندگان عدالت اجتماعی فهماند که آنچه میتواند سعادت همه مردم و همه جوامع را فراهم آورد, حکومتی است که بر پایه قرآن و وحی پی ریزی شده باشد و بهترین حکمرانان جامعه بشری, انبیای الهی و اوصیای پاک آنان هستند, و بعد هم کسانی که به این حلقه نزدیک تر بوده و در علوم و معارف دنباله رو آنان باشند, آنان که در طوفانهای سخت و آزمایشهای دشوار, خود را نبازند و دچار دسیسهها و حیلههای شیطانی نگردند. حضرت علی(ع) به همه حکمرانان میآموزند که نباید در قلمرو حکومتی آنان به احدی ظلم شود; همچنین آنان باید با بینش وسیع و پشتوانهای از کمال, به اداره جامعه بپردازند; زیرا امور اجرایی تا پشتوانهای از کمال نداشته باشد, صاحب کمال نمیگردد[۱۲۳] و آن, متابعت از شریعت و اتصال به معارف الهی است .
حکمرانان بیش از همه, به علت اهمیّت کارشان, در لبه خطر و پرتگاه قراردارند, و بیشتر از همه مورد بازخواست الهی قرار میگیرند و با دقت به اعمال و رفتار آنان رسیدگی میشود و هنگام حضور در محضر سریع الحساب, از کوچکترین عملشان سؤال خواهد شد, همان طور که اجر و پاداش آنان نیز مضاعف و چندبرابر است .
این فصل را با سخنی از شهید مطهری(ره) درباره دیدگاه حضرت علی(ع) در حکومت, که مبیّن فرق بین حاکم عادل و حاکم حیله گر و ظالم دوچهره است, به پایان میبریم:
(از نظر علی(ع) آن اصلی که میتواند تعادل اجتماع را حفظ کند و همه را راضی نگه دارد, به پیکر اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد, عدالت است. ظلم و جور و تبعیض قادر نیست حتی روح خود ستمگر و روح آن کسی [را] که به نفع او ستمگری میشود, راضی و آرام نگه دارد تا چه رسد به ستم دیدگان و پایمال شدگان. عدالت, بزرگ راهی است که همه را میتواند در خود بگنجاند و بدون مشکل عبور دهد; اما ظلم و جور کوره راهی است که حتی خود ستمگر را به مقصد نمیرساند[۱۲۴])
فصل ششم نـفـاق اجـتـمـاعـی
جامعه انسانی در راه وحدت و تکامل
آنچه جامعه شناسان درباره خوی اجتماعی بودن انسان میگویند, این است که انسانها بر اساس رابطه اجتماعی, هدف و غرض واحدی را دنبال میکنند که باعث وحدت بین افراد میگردد. وجود آداب و سنن, محور اساسی در گرد آمدن عدّهای نزد هم بوده و باعث تجمع طیفهای مخصوصی میگردد که بر اساس تنوع عقاید و کشمکشهای افراد و نزاع بین آنان حاصل میآید .
اختلاف عقیدهها خود موجب نظم و انتظام مخصوص میگردد که در نهایت به تدوین قانون میانجامد که بر اساس دیدگاههای جدید, رو به تکامل رفته و با آشکارشدن اشتباهات و نواقص آن, هر روز, کامل تر از قبل میگردد .
اکنون, برای مشخص شدن این که در میان تمام مسلکها و عقاید موجود, که هریک, گروهی را به خود فراخوانده و باعث مجموعههای متمایز از هم گردیده, کدام مسلک صحیح تر و کدام عقیده درست تر و به واقعیت نزدیک تر است, باید به سراغ ثمره و نتیجه عملی آنها در میان جوامع و میزان موفقیت آنها رفت. یک عقیده ممکن است برای زمانی کوتاه عدهای را مطیع خود گرداند و معتقدانی پیدا کند, اما با ظاهرشدن پوچی و بی محتوایی اش, پیروان آن از گرد او پراکنده شده و به سراغ مسلکی دیگر رفته تا فطرت حقیقت جوی خویش را پاسخ گفته و سیراب سازند. این حرکت آن قدر ادامه مییابد و در راه تکامل خود به پیش میرود تا به صورتی منظم و قانون کلی و جامع درآید و پراکندگی انسانها را به وحدتی اجتماعی تبدیل کند و همه اختلافها را از بین برده و همگان را به سعادت واقعی برساند .
ضرر قشری گری
ظاهربینی و قشری گری, ریشه بسیاری بدبختیهای بشر گردیده و زمینه نابسامانیها و عصیان گریهای گوناگون را فراهم آورده است; زیرا انسانی که در فکر و عقیده, ظاهربین بوده و امور را طبق فکر سطحی و اندیشه نارسای خویش بسنجد, بی تردید در نتیجه گیری به حقیقت نخواهد رسید و از آن دور خواهد ماند; آن گاه, قوانین و مقرراتی نیز که وضع میکند جواب گوی اداره کلی و همه جانبه جامعه نیست و به جای ایجاد وحدت, باعث تفرقه و پراکندگی بیشتر میگردد .
دید ظاهری و عدم ژرف نگری که متأسفانه انسانهای امروز به آن مبتلا هستند, قدرت تشخیص و شناخت واقعی را از آدمی سلب نموده, او را در گرداب اضطراب و سرگردانی رها میسازد; روح و فطرت سالم انسانی همیشه متوجه واقعیت است و با رسیدن به حقیقت آرام میگردد; اما, ظاهربینی و تکیه بر امور مادّی آرام بخش نیست; دید ظاهری همان دید شرک آلود است و اسیرکردن عقل به دست امیال شهوانی و خواستهای نفسانی که همواره دشمن انسان بوده و راهزن او میباشد. این روش از کهنه به نو آمده و پیشرفته تر شده و به تعبیر علامه طباطبایی ـ رحمةالله علیه ـ (تمدن جدید از رویه بت پرستی بَدَوی تألیف یافته, ولی چیزی که هست, از حال فردی به صورت اجتماعی درآمده و از مرحله سادگی به مرحله دقت فنی رسیده است.)[۱۲۵]
هدف پیامبران الهی
هدف همه پیامبران الهی این بوده است که بشر از ظاهربینی به عمق نگری و از اندیشههای خام به افکار عمیق ره یابد. آنان خواستهاند که انسان به حقیقت جهان پی ببرد و از خیر کثیری که از این ناحیه, شامل حالش میگردد, بهره مند شود, معارف الهی را به خوبی درک کند و اخلاق انسانی را در جامعه اش حاکم سازد تا جامعه به وحدت همه جانبه دست یابد. پیامبران خدایی, که راهنمای عقلها و اندیشهها بوده و خود, رئیس عقلا و متفکرانند, عبادت و یکتاپرستی را ضامن اتحاد و سعادت جوامع میدانند. دین به انسان میآموزد که دنباله رو حقیقت باشد تا از سرگردانی و حیرانی نجات یابد که آن نیز در سایه عبودیت الهی به دست خواهد آمد, و نیز به دنبال کسب مکارم اخلاق و پاکیزه ساختن نفس خویش باشد تا به نتیجه بزرگی که خیر کثیر است, دست یابد .
مفسر کبیر قرآن, علامه طباطبایی در این باره میفرماید:
(اسلام معتقد است که جز با مکارم اخلاق و پاکیزه ساختن نفس از هرگونه صفت پست, معارف بلند انسانی و الهی محفوظ نمیماند .
اسلام عقیده دارد, زندگی دنیا جز کسب معارف الهی که همه آنها منحل به توحید میگردد, نفع دیگری ندارد و بالاخره اسلام میگوید: این اخلاق تمام نخواهد شد و به کمال نخواهد رسید جز با یک زندگی صالح که متکی بر عبادت خداوند باشد, زندگانی که در برابر مقتضای ربوبیّت خداوندگاری, خاضع و خاشع باشد. هدفی که اجتماع بشری بر مبنای آن به وجود میآید و به واسطه آن وحدت پیدا میکند, توحید و یکتاپرستی است[۱۲۶])
سعادت و خیر جوامع انسانی
اگر جامعه انسانی بر فطرت سالم الهی خویش اداره شود و از افراط و تفریطهای مکاتب انحرافی و ساخته افکار بشر برحذر باشد, و از اندیشههای روشن فکرمآبانهای که با نام تمدن و دانش, دام شکار او گردیده, رها شود و زندگانی خویش را بر پایه عقل سلیم و فکر توحیدی که انبیای الهی آوردهاند, تنظیم کند و از دانش بدون غروری که باعث هلاکت او است, تبعیّت نماید, راه خیر و صلاح و سعادت را برای همه افراد جامعه, هموار میسازد .
خطر جدّی
خطری که جوامع انسانی را تهدید میکند و موجب خشم مصلحان و مردان الهی گردیده و به مبارزه با آن واداشته است, این است که انسانها خود را از قید وبند دین رها ساخته و ارمغانهای نورانی انبیای الهی و اندیشههای معنوی را به کناری گذاشتهاند و به ارمغانهای سیاه و شیطانی روی آورده و تمام سعادت خویش را در برخورداری از جلوههای فریبای زندگی مادی جستجو میکنند. انسان امروزی قربانی تبلیغات سوء و تیرهای زهرآگین افکار و عقایدی است که رابطه او را با افکار نورانی و منبع کمال و حقیقت الهی قطع کرده و آینه فطرت الهی اش را سیاه و کدر نموده است, با تکیه بر دانش و تکنولوژی, خود را از معارف و دانش الهی مستغنی پنداشته و گمان میکند که راه صواب و درستی را در پیش گرفته است .
این همه لجام گسیختگی چرا؟
این همه لجام گسیختگی و اوصاف حیوانی در برخی از جوامع انسانی, ارمغان اندیشههای دانشمندان به اصطلاح, بشردوستی است که دانش را به رسوایی کشاندهاند و به تعبیر روشنفکر مجاهد, سیدقطب, فرهنگ برهنگی, ارمغان آنان است; چراکه همگی, خود را دانشمند و بافرهنگ معرفی کرده و گذشتگان را نادان و خرافه پرست پنداشتهاند.[۱۲۷]
نتیجه نهایی
آنچه میتوان از این بحث کوتاه نتیجه گرفت, این است که یکی از عوامل و عللی که مانع وحدت جوامع انسانی و حرکت عمومی آنها به سوی منبع سعادت و خیرات واقعی و رهایی از سعادتهای پنداری و شعارهای به ظاهر تمدنی گردیده, وجود منافقانی است که در تمام زمینههای حیات بشری با نفوذ شیطانی خود, انسانها را به وادی تباهی و هلاکت کشانده و به سوی گردابهای گمراهی سوق دادهاند, منافقانی که دشمن اندیشههای الهی بوده و همچون سامری با جلوههایی از هنرهایی که باید در خدمت عقل قرارگیرد, کمر به زدودن افکار نوظهور بستهاند, مدعیان دروغینی که از واقعیت بهرهای نبرده و از حقیقت به دور ماندهاند, دورویانی که باعث گمراهی بسیاری از انسانها خصوصاً نسل کنونی گردیده و مقدمات نابودی آنان را فراهم کردهاند. اگر ادعا شود که نسل کنونی بشر از جهاتی گمراهترین نسلها است, ادعایی گزاف و دور از واقعیت نخواهد بود; چراکه مربیان و مرشدانی گمراه تر از خود, ناخدای کشتی آنان گردیدهاند .
سیّدقطب درباره این خطر بزرگ چنین هشدار میدهد:
(نسل حاضر بشریت اگر بگوییم گمراهترین نسل هاست گزاف نگفتهایم; زیرا این نسل با در دست داشتن نیروی علم, گمراه تر و در راه به کار بردن آن در طریق شر, تواناتر است. وضع نسل جدید, عیناً مثل اتم شکافته شدهای است که هسته آن نابود شده و الکترونها دیوانه وار از یکدیگر گسیخته و آزاد شدهاند و با یکدیگر در تصادم و برخوردند و به هرچه برسند, آن را خورد و نابود مینمایند [۱۲۸]) به عقیده سیدقطب, هسته مرکزی حیات بشری, عقاید و افکار الهی و معنویت بوده که به دست بتهایی قوی تر و گمراه تر از فراعنه و بربرها در شرف نابودی است. مرتکب شدن هر گناه و عمل حیوانی, بیش از پیش, بشر امروزی را طغیان گر ساخته است .
بیشتر مردم, به گمان خود به دنبال تحصیل دانش میروند تا جوامع انسانی را اصلاح کرده و سروسامان بخشند. آنان به فکر ترقی جامعهاند, اما برای ترقی خود, قدمی برنداشته و دل نمیسوزانند .
حوادث هر جامعه, زاییده شخصیّت افراد آن است و تا آحاد مردم خود را اصلاح و تهذیب نکنند, نه تنها نمیتوانند جامعه را اصلاح کنند, بلکه آن را بیش از پیش به فساد و نابودی میکشانند; ترقی و پیشرفت, تنها در جنبههای مادی محدود نمیشود تا هرکس که از آن برخوردار است, از سعادت واقعی نیز برخوردار باشد .
(یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیوةِ الدُّنْیا وَهُمْ عَنِ الأخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ[۱۲۹];
از دنیا جز ظاهری نمیدانند و از آخرت [به کلی] غافلند) .
بلکه تکامل جامعه مرهون خودسازی و اصلاح شخصیت افراد است و جامعه به دست چنین افرادی, اصلاح و تکامل مییابد .
منافق در لباس علم
زمانی دانش به حال بشر سودمند است که با تهذیب و تزکیه و رفع نواقص و رذایل اخلاقی همراه باشد. اینکه نبی گرامی اسلام(ص) میفرمایند:
آن خوف و ترس بسیار سختی که بر امتم دارم از جانب منافق (دانا) است:
(اخوف ما اخاف علی امّتی کل منافق علیم اللسان)[۱۳۰] از این رو است که اگر علم و دانش با تهذیب و تزکیه نفس همراه نباشد, زیان و ضررش بسیار بیش تر از (نادانی و جهالت) است; چرا که با حیلههای شیطانی, راه و چاه ضربه و زیان را شناخته و مانع پیشرفت حرکت اجتماع میشود; چون منافق آن عقل و نورانیتی که او را به بندگی الهی و اصلاح امور بندگان میخواند به پای شهوت و هواهای نفسانی ذبح نموده و او را اسیر هوا و خواهشهای نفسانی کرده است. در ذیل همین روایت از نبی مکرم اسلام(ص) سؤال شد: چگونه ممکن است منافق عالم و دانا باشد؟ فرمود: (عالم اللسان, و جاهل القلب و العمل)[۱۳۱]یعنی زبانش در (ظاهر) سالم و گویا است; امّا در باطن, قلبش مریض و عملش ناقص است که این مرض قلب و نقصان عمل همان نادانی آن دو به شمار میرود و ناشی از عدم عقل و اندیشه سالم او است; چون جهل گاهی مقابل علم است و زمانی مقابل عقل. منافق ـ اگر قاری قرآن هم باشد ـ با پوششی از (علم القرآن) به جنگ قرآن و دین میآید تا آن را از بین ببرد که به تعبیر نبوی(ص) مَثَل قرائت قرآن منافق: (مَثَل الریحانة ریحها طیّب و طعمها مرٌّ;[۱۳۲] مثل گل ریحانهای است که ظاهرش (به سبب خود قرائت قرآن) زیبا است; امّا (باطن) و طعمش تلخ و زهرآلود است .
چه بسیارند علمای منافق و غیرعاقلی که آفت خطرناک جامعه بوده و مضر به حال بشر گردیدهاند و از عنوان مقدس علم در جهت پیشبرد مطامع پلید خویش استفاده میبرند, عدهای را پیرامون خود جمع میکنند و با به تن کردن لباس دانشمندان واقعی و سردادن شعار آنان, مردم را میفریبند .
این قبیل شبه عالمان هستند که منابع غنی علمی و دست مایههای تحقیقی گران بهایی عالمان واقعی و حکمای حقیقی را در اختیار نا اهلان قرار میدهند و به جای سپاس گذاری به انهدام فرهنگ آنان همت میگمارند و فرزانگان بی ادّعا را بی اطلاع و عقب مانده میانگارند و دانشمندان محق مسلمان را به کهنه گویی متهم مینمایند .
درحالی که مسلمین در گذشته دارای چنان عظمت و شکوهی بودند که دانشمندان غربی هنگامی که میخواستند در کلاسهای درس حاضر شوند, لباس ویژه دانشمندان مسلمان را به تن میکردند, چراکه مظهر علم و دانش تلقی میشدند; اما دیری نپایید که جریان برعکس شد و افتخار و سعادت منحصر و محدود به راه و روش غربی گردید و آن همه علوم و معارف و میراث عظیم گذشته به همراه اخلاق والای انسانی به فراموشی سپرده شد, یا همه افتخارات گذشته به نحوی به تمدن غربی منتسب گردید.
درحالی که حتی امروزه نیز صدها دانشمند برخاسته از کشورهای اسلامی و شرقی نقش بسیار حائزاهمیتی در رشد و شکوفایی علم و دانش و صنعت و تکنیک ایفا میکنند و حتی در کشورهای مغرب زمین نیز حضور بسیار فعالی دارند, اما از آنان کمتر یاد میشود .
روشن فکری و نفاق
اصطلاح روشنفکری ازجمله ساختههای دست استعمار غرب است که برای بی محتوا جلوه دادن فرهنگ مردم ما به وسیله عدهای تحصیل کرده مغرض, به ارمغان آورده شده است. تا آن جا که, هرکس که برای تحصیل به کشورهای غربی سفر کرده باشد, روشنفکر نامیده شده و دیگران, متحجر و ناآگاه و عقب مانده قلمداد میشوند. (البته بعضی از تحصیل کردگان متعهد نیز هستند که خیانتها و جنایتهای تاریک اندیشانی را که نور فکرشان را در ضمن این تحصیلها و مسافرتها از دست دادهاند, برملا ساختهاند). گرچه سخنان این قبیل روشنفکرنمایان, کهنه و منسوخ شده, اما عدهای میخواهند آنها را تازه و زنده جلوه دهند و با آب وتاب و لعابی فریبنده, به خورد دیگران بدهند. این دوچهرگان با آشنایی با فرهنگ اصیل خودی و آگاهی از راههای نفوذ در این فرهنگ و با رنگ گرفتن از اندیشههای غربی, به ترویج این فکر همت گمارده و با عناوینی تازه در کمین نسل نو نشستهاند و مانند علف هرزهای که با سرعت سر از خاک درمی آورد, بدون ریشه و ساقهای محکم, منافقانه و مغرورانه خدمات علمی گذشتگان و مردم این مرز و بوم را نادیده میگیرند و علم را تنها همان میدانند که از غرب گرفت ه شده و تنها تمدن ایده آل را تمدن غربی معرفی نموده و با شعار (روشنفکری) عدهای را فریب میدهند .
• نشنیدهای که زیر چنار کدو نبیپرسید از آن چنار که تو چند ساله ایخندید از او کدو که: (من از تو به بیست روزاو را چنار گفت که: (امروز ای کدوفردا که بر من و تو وزد باد مهرگان
• بر رست و بر دوید بر به روز بیست؟گفتا: (دویست باشد و اکنون زیادتی)برتر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست؟)با تو مرا هنوز نه هنگام داوری استآن گه شود پدید که از ما دو مرد کیست.)[۱۳۳] نمونهای از این روشن گریها را در تحلیلهای روانی (فروید) و هم دستانش مییابیم که معتقداند آدمی جهت فرار از دام نفاق و دو رویی و سرکوفت نخوردن روحیه و روانش, باید علناً خواستههای شهوانی و امیال جنسی خود را ارضا نماید و موانع دینی و مذهبی را از سر راه برداشته آشکارا خواستههای نفسش را پاسخ گوید, چرا که فروید معتقد است فضیلت هر چه باشد دروغ است, زور و مکر است و به عقیده او انسان چیزی جز نیروی جنس غالب نیست که این عقیده هواخواهان بسیاری را در میان عالم نماها ـ خصوصاً اروپاییان ـ پیدا نمود. این مسلک ـ که همان مسلک کشف رذایل و قبائح است ـ با حربه قرار دادن یک فضیلت اخلاقی, یعنی (دوری از نفاق و دوچهرگی) تبلیغ و تعریف میشود وبه تعبیر سیّدقطب(ره) او را از حیوانی که از نجاست و کثافات خویش در خلوت, مشمئز و بی زار است پست تر قرار داده است[۱۳۴] آری, این رهبر مسلک کشف رذایل با کلام حق را اراده باطل نموده است .
این سخن فروید و پیروان او مانند آن است که کسی بخواهد برای فرار از باران شدید و سیل, به رودخانه پناهنده شود. دین, هم نفاق را محکوم مینماید و هم منافق را مجازات میکند و هم قاطعانه جلوی اظهار بی حیاییها و بی شرمیهای حیوان گونه آدمی را میگیرد. مدعیان روان شناسی هنوز نتوانستهاند انسان, این موجود همه بعدی را شناخته تا از خصوصیات روان او خبر دهند. بنابراین, او را موجودی یک بعدی معرفی کردهاند; و این بدان دلیل است که شناخت واقعی هر چیز, نیازمند یافتن حدود حقیقی و شناسایی ماهیّت آن, بر پایه ادلّه قطعی است; به بیان دیگر, معرِّف, در مقام تعریف یک چیز, باید آگاهی کامل از معرَّف (شئ مورد تعریف) داشته باشد. بنابراین, با اطلاعات ناقص, نمیتوان ادعا کرد که تعریف ارائه شده, کامل و دربرگیرنده همه ابعاد و خصوصیات شیئ تعریف شده است .
از سوی دیگر, انسان موجودی عجیب, پیچیده و با ابعادی حیرت آور و ناشناخته است. سالها بلکه قرنها دانشمندان خواستهاند تعریفی کامل از ماهیت او ارائه دهند و حد و فصل واقعی او را بیان کنند, اما آنچه که تاکنون اذعان نمودهاند, این است که انسان موجودی فوق تصور بوده و تعریف (حیوان ناطق) نمیتواند پرده از کنه وجودی او بردارد. انسان در وسعت استعداد و آمادگی برای پذیرش علوم الهی و کمال واقعی, در میان همه مخلوقات, بی نظیر است, و با قدرت فوق العادهای که دارد میتواند بسیاری از اسرار عالم آفرینش را کشف و به مقامات عالیه کمال صعود کند. انسان, دارای ظرفیتی است که هرچه از علوم و معارف آفرینش را فراگیرد, بر ظرفیتش افزوده میگردد .
بنابراین, موجودی با این عظمت را کسی میتواند معرفی کند که احاطه کامل و شناخت کافی از ماهیت, اسرار و ظرافتهای وجودی او داشته باشد, و سود و زیان, عوامل سعادت و شقاوت و تواناییهایش را بشناسد که چنین شناختی نیز ممکن نیست مگر به کمک وحی الهی و الهامات غیبی. بنابراین, بی انصافی است که به دنبال شناسایی این موجود نورانی از طریق افکار سیاه عدّهای از مدعیان (روان شناسی) برویم و این گونه او را متهم کرده, و فطرت و ذات او را معصیّت کار و خواهان مفاسد بدانیم و همسان حیوانات قراردهیم .
پیروان مسلک کشف رذایل
عدهای آگاهانه یا ناآگاهانه از مسلک کشف رذایل و علنی شدن قبایح اخلاقی طرفداری نموده و به دنبال ترویج آن در جامعه ما هستند که به عبارتی همان شبیخون فرهنگی است, اراذل و اوباشی که به خیال خام خود, حامیان صدق وی صفا و یک رنگی اند و حیا و شرم را از صدق و صفا نمیدانند. آنان برای دزدیدن اندیشه جوانان پاک دل, به کمین نشسته و رسیدن به تکامل دروغین را به آنان وعده میدهند, و از اصالت و عظمت فرهنگ دینی و ملّی خویش تهی میگردانند .
دیگران وعدهای علمی و تمدنی را با روشی نو ارائه میدهند, اما بعضی با اوهام و خیال بافی, جلوی این نوگراییها را میگیرند; چراکه نوگرایی در حیطه و مرز معرفتی خود انسان یافت میشود و نوپردازی از شناخت حقیقی نسبت به خود و حقیقت جهان حاصل میآید و هرکس این گونه باشد, همواره نوپرداز و مبتکر نظریات نو و معارف ناب است, اما فردی که در کسب اولیّات معرفتی, ناتوان است و تشخیص درستی از واقعیتهای جهان و انسان ندارد, چگونه میتواند در این باره, نظریات نو ارائه دهد؟ اگر با شعار احیای فکر دینی بخواهد لباس معرفتی بپوشد و از روش تغییر معرفتی, سود جوید و لکههای سیاه نادانی را با سخنانی سحرآمیز بشوید, تحولی اساسی و ریشهای را لازم دارد, که خوب درک کند و نیز موجودیّت خویش را بشناسد, آن گاه سخن از تجرد به میان آورد.
آنان که این همه, دم از نوگرایی میزنند و جامعه انسانی را با افکار جدید خویش به پرتگاه هلاکت میکشانند و دانش را در خدمت امیال نفسانی خویش قرارداده و عقل را تابع آن ساختهاند و ادعای شناختن روان آدمی را دارند و خود را استاد روحی انسانها میدانند, نیازمند آنند که از محضر اساتید و دانشمندان خاموش اما هنرنما و بی ادّعا این سوی کره خاکی نیز استفاده برده و در برابر آنان زانوی شاگردی به زمین بزنند تا از زندان مجهولات کشنده خویش آزاد گردند .
کسی منکر این نیست که عالمان غربی در زمینه علوم تجربی و صنعتی, به پیشرفتهای چشم گیری دست یافته, اما نکته مهم این است که این علوم نمیتواند ارزش معرفتی داشته و مقتضی پرده برداری از واقعیّت و نیل به حقایق (انسانی و الهی شدن) گردند. علومی که به قول بزرگان حکمت و معرفت, جز مقدمه بودن برای علوم انسانی و الهی و راحتی زندگی مادّی, ارزش دیگری ندارند, سزاوار معطلی اندیشههای صاحب نبوغ و بلندی همچون ابوعلی سینا و صدرالمتألهین شیرازی نیستند. اینان باید اندیشه انبیای الهی و اوصیای معصوم آنان را دنبال کرده و پرده از حقایق گفتار آنان بردارند که این, کاری مشکل و بسیار پیچیده و طاقت فرسا است و در حدّ توان دانشمندان معمولی نیست. چرا که چشمه سیراب کننده بندگان الهی همین علوم الهی است و راهنمایانی اینگونه را میطلبد .
مسلک چاپلوسان, حسودان و متکبران
نوعی دیگر از نفاق به خود شخص برمی گردد که به واسطه نقص در ایمان و نارسایی عمل او به وجود میآید; مثلاً عدهای برای باقی ماندن بر تخت ریاست و عنوان خود, نظر مسؤولان بالاتر را به خود جلب میکنند و همواره به چاپلوسی و تعریف و تمجید از آنان مشغولند. امیرمؤمنان, علی(ع) درباره چنین افرادی میفرمایند:
(کَثْرَةُ الْوِفاقِ نِفاقٌ[۱۳۵] کَثْرَةُ الْخِلافِ شِقاقٌٌ[۱۳۶];
همراهی بسیار با اشخاص نفاق ایجاد میکند (و دوری دوستی میآورد) و بسیاری مخالفت باعث کینه توزی میشود .
عدهای نیز دوستی ظاهری خویش را در برخورد و سخن گفتن, نشان میدهند, اما در نهان از مردم, متنفر بوده و خواهان خیر و صلاح برای آنان نیستند و اگر خیری به دیگران برسد, غمناک و محزون میشوند. این مسلک حسودانی است که به خداوند منّان و بخشنده, گمان بد دارند و بخشش نعمت به دیگران را سلب نعمت از خود میدانند .
عدهای دیگر نیز روش تحقیرآمیز دارند و آن را از آداب معاشرت اجتماعی به حساب میآورند و درواقع, چنین رفتاری را برای بالابردن وجهه اجتماعی خویش انتخاب کردهاند. از حضرت رسول(ص) نقل است که فرمودند:
(مَنْ خالَفَ سَریرَتُهُ عَلانیَتَهُ فَهُو مُنافِقٌ کائِناً مَنْ کانَ[۱۳۷]; وَحیثُ کانَ وَ فی ایّ زمنٍ کان, وعَلی ایِّ رتبة کان;
هرکس ظاهرش با باطنش هماهنگ نباشد, منافق است, هرکس که میخواهد باشد در هر رتبه و زمانی که باشد.) هریک از این انواع سه گانه نفاق, درمانی خاص دارد که در خاتمه کتاب به آن اشاره خواهد شد .
اجتماع و بنیاد خانواده
خانواده کانون محبت و آرامش انسان بوده و مجموعهای است که رابطه بین اعضای آن و طرز برخوردها و چگونگی تربیت و پرورش آنان نقش مهم و تعیین کنندهای را در ساختار جامعه, بر عهده دارد; زیرا جامعه بشری مجموعهای از خانوادهها است .
همان گونه که قبلاً نیز بیان شد, بعضی از جامعه شناسان, حوادث و اتفاقات جامعه و سعادت و تکامل و یا شقاوت و بدبختی آن را وابسته به چگونگی آموزش و پرورش افراد آن جامعه میدانند. از این رو, به خانواده که جمع کننده افرادی معدود با مشخصات شناخته شده است, توجه بسیار کردهاند .
محبت در قرآن و روایات
خداوند در قرآن کریم, محیط خانه را محیط آرامش و محبت معرفی کرده و میفرماید:
(وَمِنْ ءایاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فی ذلِکَ لأ§یاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّروُنَ[۱۳۸];
و از نشانههای او این که از [نوع] خودتان همسرانی برای شما آفرید تا بدانها آرام گیرید و میانتان دوستی و رحمت نهاد. آری, در این [نعمت] برای مردمی که میاندیشند, قطعاً نشانههایی است) .
امام صادق(ع) دین را چیزی جز محبت نمیداند و محبت را جوهره و خلاصه دین معرفی کرده و میفرمایند:
(هَلِ الدّینُ اِلاّ الْحُبّ[۱۳۹];
آیا دین چیزی جز محبت است؟) .
بنابراین, باید خانواده را از همان نخست, بر پایه محبت و آرامش و صفا و صمیمیّت بنانهاد تا زندگی دوام داشته و اعضای خانواده در سایه این مهر و الفت, به سعادت دینی و دنیایی خویش نایل آیند .
زمینههای اختلاف در خانواده
عوامل بسیاری را میتوان برای اختلاف و دوگانگی در خانواده برشمرد که هریک, نیازمند بحث و بررسی دقیق است, اما در این جا به اشارهای کوتاه به برخی از آنها اکتفا میکنیم .
۱. عدم توجه به معیارهای شرعی; (چه معیارهای نقلی که آیات و روایات باشند و چه معیارهای عقلی و منطقی) که درواقع همین یک عامل, همه عوامل دیگر را نیز دربر میگیرد; زیرا ما به عنوان یک انسان متدین و معتقد به دستورات روشنگر و حیات بخش اسلام, مسائل را دنبال و حلّ وفصل میکنیم .
۲. عدم هم شأنی و هم کفوبودن افراد (زن و شوهر);
۳. سستی و ضعف بینشهای عرفی و معاشرتهای اجتماعی;
۴. عدم صدق و راستی;
۵. توقعات بی جا;
۶. حسرت خوردن به زندگی دیگران;
۷. نداشتن گذشت و سعه صدر;
۸. گمان بد نسبت به یکدیگر;
۹. دوچهرگی و حیله .
ریشه همه این عوامل, پیروی از امیال نفسانی و اسارت در زندان شهوتهای جنسی است که فروغ عقل, در تنازع با آنها به خاموشی و افول میگراید و هم چون اسیری, بنده شهوت و غضب میشود. از مولای متقیان, علی(ع) نقل شده است که:
(زَوالُ العَقْلِ بَیْنَ دَواعِی الشَّهْوَةِ وَالْغَضَبِ[۱۴۰];
در تنازع و کشاکش بین خواستههای شهوت و غضب, عقل آدمی تیره و تار میگردد و فروغ و نورانیت خود را از دست میدهد) .
و در جای دیگر میفرمایند:
(قَدْ اَحْرقَتِ الشهواتُ عقلَه واَماتَتْ قلبَه واَولَهَتْ عَلَیْها نَفْسَه[۱۴۱];
تمایلات نفسانی و شهوتها خرمن عقل آدمی را آتش زده و او را کشته و واله و شیدای نفس میگرداند) .
عامل نهم که عامل مورد نظر ما در این بحث است, از جمله عواملی است که در خرابی و ویرانی بنیان خانواده, نقش مؤثر و مهمی دارد. آنچه در بروز اختلاف خانوادگی به واسطه این عامل میتواند نقش داشته باشد, دو عامل است که درباره هردو به اختصار, مطالبی بیان میشود:
الف) نفاق و عوامل درون خانواده;
ب) نفاق و عوامل خارج از خانواده .
نفاق و عوامل درون خانواده, شامل دورویی اعضای خانواده, اعم از والدین و فرزندان است که هرکدام در جای خود مهم بوده و آشوب برانگیز و کارسازند. برخی از عوامل درونی که میتواند باعث دوچهرگی اعضای خانواده نسبت به یکدیگر گردد, عبارت است از:
بدخلقی زن و شوهر با یکدیگر و یا با فرزندان و برعکس
این عامل مهمی است که موجب ناآرامی و خشونت در خانواده میگردد و اعضا راه فرار از این ناآرامی و آشوب را در دورویی و نفاق با یکدیگر میبینند. از طرفی اگر خانوادهای آبرومند و برخوردار از احترام اجتماعی باشد و جدایی یا جاروجنجال را خلاف شأن اجتماعی خود بدانند و نخواهند دیگران از این نابسامانی آگاه شوند, ناچارند دست به دامان دورویی و نفاق زده و بدین طریق, خود را از دست این ناهنجاری آسوده سازند. امّا این آسودگی موجب فراهم آمدن آتش سوزناک در میان خانواده است که به تعبیر مولی الموحّدین(ع) خراب کننده اخلاق است (النفاق شین الاخلاق)[۱۴۲] .
عدم صدق و راستی
ییکی دیگر از عوامل درونی, دروغ گویی افراد خانواده به یکدیگر است که بیشتر از سوی فرزندان نسبت به والدین صورت میگیرد. اگر والدین از همان ابتدا نسبت به تربیت و تعلیم فرزندان خود, جدّی نباشند و آن را مهم نشمارند, و بعدها با سخت گیری بخواهند فرصتهای ازدست رفته را جبران کنند, با این رفتار خود, ناخودآگاه, فرزندان خود را به دروغ گویی و دورویی وا میدارند; زیرا فرزندان تنها راه رهایی از سخت گیریهای والدین را تطبیق رفتار ظاهری خود با خواستههای آنان میبینند. البته این عامل و تأثیرات آن, ممکن است در رفتار خود والدین نیز وجود داشته باشد که ریشه در تربیت خانوادگی آنان و مسائل دیگر دارد.
تمایلات جنسی در خارج از حریم خانواده
این عامل, ریشه در فزون طلبی امیال نفسانی اعضای خانواده, خصوصاً والدین دارد. از جمله این امیال, علاقه و محبّت و دل بستن به عشق و محبت دیگران است که به صورت حسرتی برای آنان زمینه ساز دورویی نسبت به دیگر اعضای خانواده میگردد, و بروز آن بیشتر در مواردی است که هریک از زوجین, بدون میل قلبی تن به ازدواج با همسر خود داده باشد و هنوز دل آنان در بند محبت به دیگری است و به عللی نمیتوانند این مسأله را بروز دهند. این عامل, بیشتر با دل سردی و بی توجهی به زندگی همراه است. البته عوامل دیگری نیز در به وجود آمدن این مشکل, موثر است, از قبیل:
عدم پای بندی افراد به مسائل شرعی و خودباختگی در برابر دیگران .
سازگاری تحمیلی
ییکی دیگر از عواملی که به بروز نفاق درونی در خانواده کمک میکند, سازگاری تحمیلی اعضای خانواده با یکدیگر است. ممکن است بین والدین و فرزندان و یا خود والدین اختلاف پیش آید, اما هریک با اندیشه درست خویش, مدارا و سازگاری با اعضای خانواده را بر کشمکش و یا طلاق و جدایی ترجیح میدهد. آنچه که این عامل را از عامل اوّل متمایز میسازد, مصلحت تربیت فرزندان و دلسوزی به حال آنان است .
و اما عوامل خارج از خانواده, بیشتر یا از سوی فامیل و نزدیکان به وجود میآید و یا از سوی دوستان بدخواه و حسود, خصوصاً اگر در اعضای خانواده, زمینههای پذیرش تحریکات دیگران وجود داشته باشد. ایجاد اختلاف و تحریکات خارجی از یک سو و عواملی همچون اجبار عاقلانه و حفظ وجهه اجتماعی خانواده از سوی دیگر را میتوان در ایجاد دوچهرگی و نفاق در خانواده مؤثر دانست .
دستوری از قرآن کریم
قرآن کریم برای حلّ اختلافی که احتمالاً بین زن و شوهر به وجود میآید دستور میدهد که هریک از آن دو, نمایندهای از جانب خویش انتخاب کنند تا نمایندگان بین آنان به گونهای خیرخواهانه داوری و نزاع آنان را حل وفصل نمایند .
نکته قابل دقت و تأمل در این دستور, این است که توافق و سازگاری و اراده خیرخواهانه داشتن, هم از جانب زن و شوهر ممکن است تصور شود, و هم از جانب نمایندگان, و این, اشعاری است بر این که زن وشوهر یا نمایندگان تا چه اندازه خواهان اصلاح و توافق هستند و از نفاق و دورویی به دورند . این مطلب از مرجع ضمیر در (یریدا) و (بینهما) در آیه شریفه:
(وَإِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَحَکَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ یُریدا اِصْلاحاً یُوَفِّقِ اللّهُ بَیْنَهُما إِنَّ اللّهَ کانَ عَلیماً خَبیراً[۱۴۳]) استفاده میشود. اگر ضمیر در (یریدا) و (بینهما) به داورها و نمایندگان برگردد, معنای آیه چنین است:
(و اگر از جدایی میان آن دو [زن و شوهر] بیم دارید پس داوری از خانواده آن [شوهر] و داوری از خانواده آن [زن] تعیین کنید. اگر (آن دو داور) سر سازگاری دارند, خداوند میان آن دو (داور) سازگاری خواهد داد. آری, خدا دانای آگاه است) .
و این, خود میتواند دلیلی بر وجود نفاق و دوچهرگی به واسطه عوامل بیرون از خانواده باشد .
و اگر ضمیرهای مذکور, به زن و شوهر برگردد, معنای آیه چنین است:
(و اگر از جدایی میان آن دو (زن و شوهر) بیم دارید پس داوری از خانواده آن (شوهر) و داوری از خانواده آن (زن) تعیین کنید. اگر آن دو (زن و شوهر) با هم سر سازگاری دارند, خداوند میان آن دو (زن و شوهر) سازگاری خواهد داد. آری, خدا دانا و آگاه است) .
و این, بر وجود نفاق در درون خانه دلالت دارد .
عذاب دنیوی منافق
خداوند در قرآن کریم به پیامبر(ص) دستور میدهد که بر کفّار و منافقان سخت بگیر و با آنان جهاد و مبارزه کن و آنان را به عذاب دنیوی, که شمشیر و تیغ مؤمنان است, گرفتار نما و بیش از این با این عناصر پلید و فاسد مدارا مکن که عذاب سخت آخرت (آتش جهنم) برای آنان مهیا است:
(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفّارَ وَالْمُنافِقینَ وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَمَأْویهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصیرُ[۱۴۴];
ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنان سخت بگیر, و جایگاهشان دوزخ است و چه بدسرانجامی است) .
منافق همانند شمشیری دولبه, همواره با مسلمانان و اجتماع انسانی در حال جنگ و ستیز است, عقاید و مقدسات مردم را سپر قرارداده و مخفیانه از انجام آنچه موجب ضرر و زیان آنان است, فروگذار نمیکند, افراد نادان را وسیله نیل به مقاصد شوم خود یافته و آنان را در راه رسیدن به هدف خویش به کار میگمارد. خطر منافقان, به اندازهای است که خود پیامبر(ص) از خطر آنان بر امت خویش بیمناک بوده و آن را از همه خطرات, بزرگ تر و سخت تر معرفی میفرمایند. مولای متقیان علی(ع) در نامهای به محمدبن ابی بکر مینویسند:
(رسول خدا(ص) فرمودند: اِنّی لااَخافُ عَلی اُمَّتی مُؤْمِناً وَلامُشْرِکاً; اَمَّا الْمُؤْمِنُ, فَیَمْنَعُهُ اللّهُ بِایمانِهِ وَاَمَّا الْمُشِرُک, فَیَقْمَعُهُ اللّهُ بِشِرْکِهِ, وَلکِنّی اَخافُ عَلَیْکُمْ کُلَّ مُنافِقِ الْجَنانِ عالِمِ اللِّسَانِ, یَقُولُ ماتَعْرِفُونَ وَیَفْعَلُ ماتُنْکِرُونَ
من بر امتم نه از مؤمن هراسانم و نه از مشرک; زیرا مرد باایمان را خدا به خاطر ایمان وی بازمی دارد, و مشرک را به خاطر شرک او از پای درمی آورد; لیکن من بر شما از مرد دورویی میترسم که (به حکم شرع) دانا است. او چیزی میگوید که آن را نیکو میشمارید و کاری میکند که آن را ناپسند میدارید. لذا این قوم سزاوار عذاب دردناک و برخوردی جدّی و انقلابی اند) .
خداوند در قرآن کریم, عذاب محاربان و منافقان را که علیه مسلمانان دست به اسلحه برده و آنان را ارعاب میکنند, چنین بیان میکند:
(إِنَّما جَزاؤُا الَّذینَ یُحارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَیَسْعَوْنَ فِی الأَرْضِ فَساداً أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدیهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِنْ خِلافٍ أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الأَرْضِ ذلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا[۱۴۵];
سزای کسانی که با [دوستداران] خدا و پیامبر او میجنگند و در زمین به فساد و فتنه میکوشند, جز این نیست که کشته شوند یا بر دار آویخته گردند یا دست و پایشان در خلاف جهت یکدیگر بریده شود, یا از آن سرزمین تبعید گردند, این رسوایی آنان در دنیاست) .
مجازات شرعی منافق
اهل نفاق, اگر دشمنی و عداوت خود را ظاهرسازند و علیه مسلمانان آشکارا به جنگ و مبارزه برخیزند, حکم بغات و محاربان را دارند. قرآن دستور قتل و تبعید محاربان را صادر فرموده است که این حکم, شامل تمام طاغیان و فسادکنندگانی که در جامعه اسلامی رعب و وحشت ایجاد میکنند نیز میشود. این, مجازات شرعی آنان است که به تشخیص حاکم و رهبر حکومت اسلامی به میزان جنایات آنان شامل حالشان گشته و با اجازه حاکم شرع اجرا میگردد .
میزان حدّ, نوع جنایت, چگونگی ثبوت جنایت و میزان ترس و وحشتی که باعث اجرای حدّ میگردد, در کتابهای فقهی بیان شده است .
نکته قابل ذکر , این است که منافق گاهی از طریق مبارزه منفی به ایجاد فساد و فتنه دست میزند و بدون این که دست به سلاح ببرد, باعث ناامنی در عقیده و اعتقاد مردم میگردد, و فسادی که در آیه ۳۳ از سوره مائده بدان اشاره شده است, از راههای دیگر توسط منافق به وجود میآید. اما آیا این نوع از نفاق نیز همان حکم نفاق نوع اول را دارد یا نه؟ برای پاسخ درست به این پرسش باید به کتابهای فقهی و به اهل نظر در این زمینه مراجعه کرد .
عذاب اخروی منافق
در ادامه آیه ۳۳ از سوره مائده, که حکم فقهی و عذاب دنیوی منافقان را بیان فرموده, به جایگاه ابدی و اخروی آنان نیز اشاره شده است:
(وَلَهُمْ فِی الأخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ;
و در آخرت عذابی بزرگ خواهند داشت) .
در سوره توبه, آیه۷۲ نیز به این عذاب اخروی اشاره شده است. عذاب اخروی منافقان, بسیار سخت تر از عذاب دنیوی آنان است و آتشی که در قیامت, منافق با آن سوزانده و عذاب میشود, با اوصافی همچون: (آتشی که دلها را میگدازد), (عَذابٌ مُقیمٌ), (عَذابٌ أَلیمٌ) و (عَذابٌ عَظیمٌ) در قرآن توصیف گردیده است و جایگاه آنان نیز با (بِئْسَ الْمَصیر) و (فِی الدَّرْکِ الأَسْفَلِ مِنَ النّارِ[۱۴۶]) متصف شده است و در نهایت, آنان چون در دنیا کروکور و لال بودند, در آخرت نیز این گونه محشور خواهند شد; زیرا: (وَمَنْ کانَ فی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الأخِرَةِ أَعْمی وَأَضَلُّ سَبیلاً[۱۴۷];
و هرکه در این [دنیا] کور[دل] باشد در آخرت [هم] کور[دل] و گمراه تر خواهد بود) .
وظیفه مردم در برابر منافقان
اگر منافقان دشمنی و عداوت خود را آشکار نکرده و پنهانی به کارشکنی و جاسوسی و ترویج فساد و فتنه مشغول باشند, از اجرای احکام و حدود شرعی یادشده, محفوظ میمانند; اما مردم نسبت به آنان وظایفی دارند که خود باید به آنها عمل کنند. ازجمله این وظایف, میتوان به برخورد هوشیارانه, دوری از معاشرت با آنان و با دقت و احتیاط مراقب حال آنان بودن, اشاره کرد. مسلمانان باید به گونهای با آنان رفتار کنند که در میان اجتماع, خوار و ذلیل گردند تا زمینههای فتنه گری و فساد آنان از بین برود. همچنین آگاهان و قدرتمندان باید چهره کثیف و روباه صفتانه آنان را آشکار و مردم را از مقاصد شوم و پلیدشان آگاه سازند. و برنامه مراقبت و احتیاط را که همان برنامه قرآن و پیامبر(ص) در برابر منافقان است, به کار بندند .
فصل نهم درمـان نـفـاق
درمان نفاق
از آن جا که برای هر بیماری و دردی, درمانی مخصوص به خود وجود دارد, لذا در این جا نیز بحثی کوتاه درباره درمان نفاق مطرح میکنیم .
همان طور که در فصل قبل (فصل هشتم) تا حدودی به درمان نفاق اشاره شد, معالجه نفاق گاهی به دست عامل خارجی بوده و تسکین درد به عهده دیگران و وظیفه سایرین است و آن با داغ کردن و یا قطع عضو فاسد ممکن خواهد بود که شامل نفاقی است که آشکارا در مقابل مردم قرارگیرد و باعث رعب و وحشت آنان گردد و زمینههای فساد و تباهی و فتنه و آشوب را در جامعه فراهم آورد .
نوع دوم نیز هوشیاری و مراقبت همه جانبه مردم را طلب میکند که منافق را از صحنه فعالیت خارج کرده و او را با رسوایی به تسلیم و شکست میکشانند .
درمان نوع دیگری از نفاق به خود شخص مبتلا برمی گردد. این عمل, گرچه دشوار و نیازمند تمرین و ممارست و ریاضت است, اما اگر انسان نیک بیندیشد و به عواقب سوء آن فکر کند درخواهد یافت که هم باعث رنج و زحمت خود گردیده و زمینه هلاکت خویش را و هم موجبات ضرر و زیان دیگران را فراهم آورده است و هم خود را در دنیا به حزن و غم و سرگردانی مبتلا ساخته و آخرت خویش را از دست داده و موجبات خشم خداوند را فراهم نموده است .
این نوع درمان بیشتر در مورد افراد ناقص الایمانی که نادانی باعث ابتلای آنان به نفاق گردیده جریان دارد, و حتی در مورد افرادی که مدعی دانایی و آگاهی اند, میتواند صادق باشد. به هرحال اگر چنین شخصی, توانایی و ویژگیهای نهفته در خود را بازیابد و بداند که با کمک اراده, هر کاری را که خارج از توان او نباشد, میتواند انجام داده و با تمرین و ممارست, بر آن فائق آید, خیلی زود به درمان این رذیله شوم موفق میشود; چون هرچه هست, در خود انسان است, دردش از ناحیه خود او به وجود میآید و درمانش نیز به دست خود او است. اگر خود و توان خود را بشناسد, انجام کارها بر او آسان میگردد و بر هر امری که دشوار آید, پیروز میشود; ولی اگر خود را نشناسد و از قدرت شگرف خود غافل باشد, به آسانی تسلیم و مغلوب بیماریها میگردد .
این آگاهی, یا نادانی انسان به خویش آن قدر مهم است که امیرالمؤمنین, علی(ع) دراین باره میفرمایند:
(أَفْضلُ الحِکْمَةِ مَعْرِفَةُ الاِنْسانِ نَفْسَه[۱۴۸];
بزرگترین حکمتها برای انسان شناختن نفس خویش است) .
و در جای دیگر میفرمایند:
(اَعْظَمُ الجَهْلِ جَهْلُ الاِنْسانِ اَمْرَ نَفْسِهِ[۱۴۹];
بزرگترین نادانی ها, نادانی و جهل انسان به خودی خود است) .
و در نظمی که به حضرتش منسوب است میفرمایند:
•اَتَزْعَمُ اَنّکَ جِرْمٌ صَغِیرٌوَاَنْتَ الْکِتابُ المُبینُ الَّذیَدوائُکَ فیکَ وَما تُشْعُرُ
•وَفیکَ انْطَوَی الْعالَمُ الاَکْبَرُبـِاَحـْرُفِـهِ تُـظْهَرُ المُضْمَـرُوَ دائُکَ مِنْکَ وَما تَبْصُرُ
یعنی:
(ای انسان, خیال میکنی که شیء حقیر و کوچکی هستی, درحالی که عالم بزرگ تری در وجود تو پیچیده است. تو آن کتاب آشکاری هستی که با یک یک حرفهایش سرّی ظاهر میگردد. دردت از خودت است درحالی که به آن بینا نیستی و همچنین دوای دردهایت نیز در خود تو است, اما خود نمی دانی) .
•ای نسخه اسرار الهی که توییبیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست
•وی آینه همای شاهی که توییاز خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
علاج نفاق از کلام امام خمینی(ره)
حضرت امام خمینی(ره) در کتاب شریف اخلاقی و عرفانی خویش, (اربعین حدیث), درمان نفاق را از دو طریق ممکن میدانند و آن دو را به همگان سفارش میکنند:
۱- تفکر در مفاسدی که مترتب بر این رذیله است, چه در دنیا و چه در آخرت. در دنیا اگر مردم, آدمی را به نفاق و دورویی بشناسند و او به این صفت زشت معرفی گردد, از انظار مردم افتاده و رسوای خاص و عام میگردد و پیش همه اقران و امثال بی آبرو میشود, و او را از مجالس خود طرد میکنند. در آخرت نیز هرچه را در این عالم از انظار مردم پوشانده بود در آن جا ظاهر شده و نمیتواند آن را مستور کند و با دو زبان از آتش محشور میشود و با منافقان و شیاطین معذّب میگردد .
۲( جدیّت و کوشش در مقام عمل برای دورشدن از این صفت زشت, که انسان مدتی در عمل خود مواظبت کند و مراقب حرکات و سکنات خود باشد و افعال و اقوال خود را در ظاهر و باطن یک سان نماید و تظاهرات و تدلیسات را عملاً کنار گذارد و از خداوند منان در خلال این احوال, توفیق طلب کند که او را بر نفس امّاره و هواهای آن مسلط گرداند و در این اقدام و علاج با او همراهی فرماید[۱۵۰]
خداوند, همه ما را برای اصلاح اعمال و رفتارمان کمک و یاری فرماید و از خطر هواهای نفس و امیال آن نجات دهد و به حکمت و معرفت مزین و آراسته سازد .
(والحمدللّه رب العالمین) ۱۵شعبان ۱۴۱۶هـ.ق . قم ـ حوزه علمیه
کتاب نامه
۱. قرآن کریم: ترجمه محمدمهدی فولادوند, دارالقرآن الکریم .
۲. آشنایی با قرآن: شهید مرتضی مطهری, جلد ۲, انتشارات صدرا, ۱۳۶۹ـ۱۳۷۲هـ.ش .
۳. اربعین, امام خمینی(ره): چاپ دوم, مرکز نشر فرهنگی رجاء, ۱۳۶۸هـ.ش .
۴. اصول کافی: کلینی, دارالتعارف المطبوعات, بیروت: ۱۴۱۱هـ.ق .
۵. بحارالانوار: محمدباقر مجلسی, المکتبة الاسلامیه, تهران: ۱۳۸۶هـ.ق .
۶. ترجمه تفسیر المیزان: سیدمحمدباقر موسوی همدانی, دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه), قم: ۱۳۶۷هـ.ش .
۷. : آیةالله مکارم شیرازی, چاپ سوم, بنیاد علمی و فکری علامه طباطبایی, نشر فرهنگی رجاء, ۱۳۶۶هـ.ش .
۸. ترجمه نهج البلاغه: دکتر سیدجعفر شهیدی, چاپ هفتم, شرکت انتشارات علمی فرهنگی, ۱۳۷۴هـ.ش .
۹. تفسیر صافی: فیض کاشانی, (چاپ خطی) اسلامیه, ۱۳۶۲هـ.ش .
۱۰. تفسیر مختصر مجمع البیان: محمدباقر ناصری, چاپ دوم, مؤسسه نشر اسلامی (وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه), قم .
۱۱. تفسیرالمیزان: محمدحسین طباطبایی, مؤسسه الاعلمی, بیروت: ۱۳۹۴هـ.ق .
۱۲. تفسیر نمونه: آیةاللّه مکارم شیرازی و دیگران, دارالکتب الاسلامیه, ۱۳۵۳هـ.ش .
۱۳. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال: شیخ صدوق, مکتبة الصدوق, ۱۳۹۱هـ.ق .
۱۴. جامع السعادات: ملامحمد مهدی نراقی, جامعة النجف الدینیه, ۱۳۸۳هـ.ق./۱۹۶۳م .
۱۵. الحدیث: مرتضی فرید, چاپ سوم, دفتر نشر فرهنگ اسلامی, ۱۳۶۶هـ.ش .
۱۶. روابط اجتماعی در اسلام: محمدحسن طباطبایی, بنیاد فرهنگی امام رضا, ۱۳۶۰هـ.ش .
۱۷. سیری در نهج البلاغه: شهید مرتضی مطهری, چاپ هفتم, صدرا, ۱۳۶۹هـ.ش .
۱۸. شرح اصول کافی: صدرالمتألهین شیرازی, مکتبة المحمودی, ۱۳۹۱هـ.ق .
۱۹. شرح منظومه حکمت: ملاهادی سبزواری, علمیه اسلامیه .
۲۰. شرح نهج البلاغه: ابن ابی الحدید, دارالمکتبة الحیاة, بیروت: ۱۹۷۹م .
۲۱. : میثم بحرانی, مرکز نشرمکتب اعلام اسلامی .
۲۲. : هاشم خویی, چاپ چهارم, مکتبة الاسلامیه .
۲۳. شواهد الربوبیه: ملاصدرا, ترجمه دکتر جواد صالح, چاپ اول, سروش, ۱۳۶۶ .
۲۴. صفة النفاق و ذمّ المنافق: ابی بکر الفریانی, بیروت, لبنان .
۲۵. غررالحکم و دررالکلم: عبدالواحد آمدی, تهران .
۲۶. فرد و اجتماع: سیدقطب, (ترجمه سیّدغلامرضا سعیدی), کانون انتشارات تهران ـ ۱۳۴۶ .
۲۷. کلیات اقبال: علامه اقبال لاهوری, ۱۳۴۳هـ.ش .
۲۸. مبانی سیاست: عبدالحمید ابوالحمد, چاپ سوم, انتشارات طوس, ۱۳۶۵هـ.ش .
۲۹. مجله میراث جاویدان: شماره۹, سازمان اوقاف و امور خیریه, ۱۳۷۴هـ.ش .
۳۰. مسئله نفاق: شهید مرتضی مطهری, چاپ حزب جمهوری اسلامی .
۳۱. مصباح الشریعه: منسوب به امام صادق, مؤسسة الاعلمی, بیروت: ۱۴۰۰هـ.ق./۱۹۸۰م .
۳۲. مفردات الفاظ قرآن: ابوالقاسم راغب اصفهانی, چاپ دوم, مرتضوی, ۱۳۶۲هـ.ش .
۳۳. منافقان یا دوست نماها: جعفر سبحانی, توحید ـ قیام, قم: ۱۳۵۳هـ.ش .
۳۴. میزان الحکمه: محمد محمدی ری شهری, مکتبة الاعلمی الاسلامی, ۱۴۰۵هـ.ق .
۳۵. نهج البلاغه: علینقی فیض الاسلام .
۳۶. : صبحی صالح, دارالهجرت, ۱۴۱۲هـ.ق .
۳۷نهج الفصاحه: ابوالقاسم پاینده (گردآورنده), چاپ شانزدهم, سازمان انتشارات جاویدان, ۱۳۶۱هـ.ش .
پانویس
- ↑ مرتضی مطهری, مسأله نفاق, ص۱۴
- ↑ مرتضی مطهری, آشنایی با قرآن, ج۲, ص۸۳ .
- ↑ بهره و فایده علوم صنعتی و تجربی در راحتی انسان و رفاه زندگی دنیایی او بسیار چشم گیر و غیرقابل انکار است. امّا بسنده کردن به این مقدار, مخالف رسالت واقعی علم که نورانیت باطن و هدایت یابی آدمی است میباشد
- ↑ دیوان اقبال لاهوری, ص۳۸۶ .
- ↑ از بندگان خدا تنها دانایانند که از او میترسند فاطر(۳۵) آیه ۲۸ ین آیه به مقام والای دانشمندان در شناخت و معرفت خداوند هستی بخش و منزلت معنوی و رفیع آنان دلالت دارد .
- ↑ قال الصادق(ع): (الملوک حکام علی الناس والعلماء حکام علی الملوک; پادشاهان بر مردم, حکمران و فرمانروا هستند, ولی دانشمندان بر ملوک و پادشاهان) و این به جنبه قدرت و هیبت و شوکت دنیایی علما اشاره دارد (بحارالانوار, ج۱, روایت۹۲, ص۱۸۳)
- ↑ این اصطلاح, بخشی از کلام حضرت علی(ع) است که میفرمایند: (وَاعلَمُوا رَحِمَکُمُ اللّهُ أَنَّکُمْ فِی زَمانٍ القائِلُ فیهِ بِالحَقِّ قلیلٌ وَاللِّسانُ عَنِ الصِّدْقِ کَلیلٌ, وَاللَّازِمُ لِلْحَقِّ ذَلیلٌ, اَهْلُهُ مُعتَکِفونَ عَلَی الْعِصیان مصطلحون علی الإذهانِ, فَتّاهُمْ عارمٌ, وشائبهم آثم, وعالمهم منافق, وقارنهُمْ مماذقٌ, لایُعَظِّمُ صغیرَهُمْ کبیرَهُمْ وَلا یَعُونُ غنیُهُم فقیرَهم; بدانید خدایتان بیامرزد! شما در زمانی به سر میبرید که گوینده حق اندک است در آن, و زبان در گفتن راست ناتوان. آنان که با حقند, خوارند و مردم به نافرمانی (خدا) گرفتار, و سازش با یکدیگر را پذیرفتار, جوانشان بدخو و پیرشان گنهکار, عالمشان دو رو, قاری شان سودجو, نه خردشان سالمند را حرمت نهند و نه توان گرشان مستمند را کمک دهد). (نهج البلاغه, صبحی صالح, خطبه۲۳۳)
- ↑ همچنین (نِفاق) به کسر نون, جمع نفقه, در مسائل مالی نیز به کار رفته است. (نَفاق) به فتح نون یعنی رونق گرفتن خریدوفروش یا رواج بازار, مثلاً (نَفَقَ البیعُ) یعنی تجارت رونق گرفت و معامله رایج شد
- ↑ گفته شده: این حیوان, خود را به رنگ محیطی که در آن زندگی میکند درمی آورد و وجه تسمیه آن به (نافق الیربوع), همین تطبیق با رنگهای مختلف محیط زندگی اوست .
- ↑ انعام(۶) آیه ۳۵
- ↑ در کتاب (لسان العرب), ج۱۰, ص۳۵۹ آمده است: به کاربردن لفظ منافق برای افراد دوچهره و بی ایمان, مخصوص قرآن کریم و دوران پس از اسلام بوده و پیش از آن زمان, چنین کاربردی نداشته است .
- ↑ برای آگاهی بیش تر ر.ک: ملامحمدمهدی نراقی, جامع السعادات, ج۱, ص۶۴ـ۷۲ و ج۲, ص۴۱۱
- ↑ مثلاً در شمارش انواع و لوازم قوا در کتابهای اخلاقی اختلاف است, بعضی انواع قوه عادله را ۲۱مورد و بعضی کم تر و بعضی بیش تر میدانند (برای آگاهی بیش تر ر.ک: جامع السعادات)
- ↑ جامع السعادات, ج۲, ص۳۷۳
- ↑ در این مبحث نیز به کتاب شریف جامع السعادات ج ۲ مراجعه شود
- ↑ در جامع السعادات رابطه آن دو بدین گونه بیان شده است: (اگر نفاق در ایمان و مباشرت با مردم باشد, چه قصد جاه و مقام داشته و یا نداشته باشد, نسبت به ریا عام مطلق است و اگر نفاق مخصوص مخالفت ظاهر و باطن (همراه با نیّت سوء) باشد, رابطه اش با ریا, عام و خاص من وجه است.) (ج۲, ص۴۱۱)
- ↑ منافقون(۶۳) آیه۱
- ↑ در فصل دوم, توضیح دیگری درباره دروغ منافقان میآید
- ↑ مفاتیح الجنان, دعای روز دوشنبه
- ↑ اربعین حدیث, ص۱۳۴
- ↑ همان, ص۱۳۵
- ↑ نوح(۷۱) آیه ۵ ـ ۷
- ↑ منافقون(۶۳) آیه۴
- ↑ مسأله نفاق, ص۱۳
- ↑ مسأله نفاق, ص۲۴
- ↑ مسأله نفاق, ص۲۹
- ↑ همان, ص۳۰و۳۱
- ↑ منظور از این دسته, کفّار و مشرکان است که از آنان به دشمنان شناخته شده تعبیر فرموده است
- ↑ جعفر سبحانی, منافقان یا دوست نماها, ص۹
- ↑ بقره, آل عمران, نساء, مائده, انفال, توبه, عنکبوت, احزاب, فتح, حدید, حشر, منافقین و تحریم
- ↑ بقره(۲) آیه۸ ـ۲۰
- ↑ به نقل از ترجمه محمدمهدی فولادوند
- ↑ بقره(۲) آیه۸
- ↑ ملامحسن فیض کاشانی, تفسیر صافی, ج۱, ص۶۰
- ↑ محمدباقر ناصری, مختصر مجمع البیان, ج۱, ص۲۱
- ↑ بقره(۲) آیه۹
- ↑ مفردات راغب اصفهانی, ص۱۴۳; علامه طباطبایی, تفسیر المیزان, ج۱, ص۵۴
- ↑ المنجد
- ↑ اقتباس از رساله مرحوم شعرانی, مجله میراث جاویدان, شماره۹, بهار۱۳۷۴
- ↑ مجله میراث جاویدان, شماره۹
- ↑ آشنائی با قرآن, تفسیر سوره بقره, ج۲, ص۱۵۲و۱۵۳
- ↑ همان, ص۱۵۳و۱۵۴
- ↑ در تفسیر نمونه چند معنا برای قلب ذکرشده از جمله: الف) عقل و درک; ب) روح و جان; پ) مرکز عواطف (جهت اطلاع بیش تر ر.ک: تفسیر نمونه, ج۱, ص۵۴)
- ↑ تفسیر صافی, ج۱, ص۶۱
- ↑ بقره(۲) آیه۱۱
- ↑ همان, آیه۱۳
- ↑ همان, آیه۱۴
- ↑ مجله میراث جاویدان, شماره۹
- ↑ همان جا
- ↑ بقره(۲) آیه۱۶
- ↑ منظومه حکمت, ص۳۲۹و۳۳۰ (چاپ خطی)
- ↑ بقره(۲) آیه۱۷
- ↑ آشنایی با قرآن, تفسیر سوره بقره, ج۲, ص۱۲۲و۱۲۳
- ↑ مجله میراث جاویدان, شماره۹
- ↑ بقره(۲) آیه۱۹
- ↑ نمل(۲۷) آیه۵۰
- ↑ اعراف(۷) آیه۹۹
- ↑ آل عمران(۳) آیه۵۴
- ↑ مجله میراث جاویدان, شماره۹
- ↑ منافقون(۶۳) آیه۱ـ ۸
- ↑ ترجمه از محمدمهدی فولادوند
- ↑ منافقون(۶۳) آیه۱
- ↑ تفسیر المیزان, ج۱۹, ص۲۷۹; ترجمه تفسیر المیزان, آیةالله مکارم شیرازی, ص۵۶۲
- ↑ ملامحسن فیض کاشانی, تفسیر صافی, ج۲ (جزء۴), ص۷۰۲
- ↑ همان, ص۷۰۵
- ↑ منافقون(۶۳) آیه۲
- ↑ تفسیر المیزان, ج۶, ص۲۲۳
- ↑ تفسیر المیزان, ج۱۹, ص۲۷۹; ترجمه تفسیر المیزان, محمدباقر موسوی, ص۴۷۰
- ↑ همان, ج ۱۹, ص ۲۷۹
- ↑ منافقون(۶۳) آیه۳
- ↑ تفسیر نمونه, ج اول, ص۵۳و۵۴
- ↑ ترجمه تفسیر المیزان, ج۱۹, ص۲۸۰, ص۵۶۵
- ↑ منافقون(۶۳) آیه۴
- ↑ همان, آیه۵
- ↑ همان, آیه۶
- ↑ همان, آیه۷
- ↑ همان, آیه۸
- ↑ نساء(۴) آیه۸۹
- ↑ همان, آیه۱۳۹
- ↑ همان, آیه۱۴۰
- ↑ توبه(۹) آیه۷۴
- ↑ نساء(۴) آیه۱۴۲
- ↑ همان, آیه۱۴۳
- ↑ توبه(۹) آیه۶۷
- ↑ نساء(۴) آیه۱۴۰
- ↑ فتح(۴۸) آیه۶
- ↑ نساء(۴) آیه۱۴۵
- ↑ اصول کافی, ج۲, صفت نفاق و منافقین, ص۳۷۸
- ↑ نهج الفصاحه, ص۲
- ↑ همان, ص۲۰
- ↑ میزان الحکمه, ج۱۰, ص۱۶۱; نهج الفصاحه, ص۳۰۳
- ↑ نهج الفصاحه, ص۵۶۲
- ↑ نهج الفصاحه, ص۴۳۳
- ↑ بحارالانوار, ج۷۵, ص۲۰۴
- ↑ شیخ صدوق, ثواب الاعمال و عقاب الاعمال, ص۳۲۰
- ↑ آل عمران(۳) آیه ۱۲۰ .
- ↑ مجادله(۵۸) آیه۱۹
- ↑ در توضیح این خطبه شریف از شرحهای ابن ابی الحدید و میثم بحرانی و هاشمی خویی استفاده شده است
- ↑ اصول کافی, ج۲, ص۳۷۵و۳۷۶
- ↑ )بقره(۲) آیه۱۰
- ↑ آشنایی با قرآن, تفسیر سوره بقره, ج۲, ص۱۵۵
- ↑ تفسیر المیزان, ج ۱۹, ص ۲۸۹ و ترجمه سیّدمحمدباقر موسوی همدانی, ص ۴۸۷
- ↑ تفسیر المیزان, ج۱۹, ص۲۸۹ و ترجمه تفسیر المیزان, محمدباقر موسوی همدانی, ص۴۸۶
- ↑ ترجمه دکتر سیّدجعفر شهیدی
- ↑ مسأله نفاق, ص۸و۹ (بخش دوم, تفسیر سوره منافقون)
- ↑ منافقون(۶۳) آیه۴
- ↑ متن این روایت را در فصل آخر به طور کامل خواهیم آورد
- ↑ اقتباس از آیه شریفه: (کلّ حزب بما لَدَیْهم فَرِحون; هر دستهای به آنچه نزدشان بود دل خوش کردند.) مؤمنون(۲۳) آیه ۵۳
- ↑ بقره(۲) آیه۱۱
- ↑ غررالحکم, حدیث ۶۵۸
- ↑ عبدالحمید ابوالحمد, مبانی سیاست, ج۱, ص۹; مؤلف بعد از نقل تعاریف قدیم و جدید درباره سیاست و کامل ندانستن آن ها, چارچوبی برای شناختن تعریف سیاست ارائه میدهد و میگوید: (سیاست علمی است که همه اشکال روابط قدرت را در زمان و مکانهای گونه گون برمی رسد و جهت و چگونگی اعمال این قدرت را مینمایاند) (ج۱, ص۹) .
- ↑ برگرفته از استاد جوادی آملی در درس تفسیر
- ↑ صدرالمتألهین, شواهد الربوبیه (ترجمه دکترجواد مصلح), مشهد پنجم, شاهد دوم, اشراق چهارم, بحث نبوات و منامات, ص۴۹۶
- ↑ شواهد الربوبیه, ترجمه دکترجواد مصلح, ص۴۹۶
- ↑ اصول کافی, ج۱, ص۵۴ (کتاب العقل والجهل)
- ↑ صدرالمتألهین, شرح اصول کافی, ص۱۸و۱۹
- ↑ همان جا
- ↑ نهج البلاغه صبحی صالح, خطبه۲۰۰
- ↑ حدید(۵۷) آیه۲۵
- ↑ مقصود, آیت الله جوادی آملی ـ دام ظله العالی ـ است
- ↑ ص(۳۸) آیه۲۶
- ↑ مرا فرمان میدهید تا پیروزی را بجویم به ستم کردن درباره آن که والی اویم؟ به خدا که نپذیرم تا جهان سرآید و ستارهای در آسمان پیِ ستارهای برآید. اگر مال از آنِ من بود همگان را برابر میداشتم (که چنین تقسیم سزاست) تا چه رسد که مال, مال خدا است. (نهج البلاغه, ترجمه دکتر شهیدی, خطبه۱۲۶) .
- ↑ مرتضی مطهری, سیری در نهج البلاغه, ص۱۱۶و۱۱۷
- ↑ برگرفته از فرمایشات علامه شهیر, آیةالله جوادی آملی
- ↑ سیری در نهج البلاغه, ص۱۱۳; برای مطالعه بیش تر ر.ک: آیةالله جوادی آملی, اخلاق کارگزاران
- ↑ روابط اجتماعی در اسلام, ص۳۳
- ↑ همان, ص۵۱و۵۲
- ↑ سیّدقطب, فرد و اجتماع, ص۱۵۳ـ۱۶۹
- ↑ فرد و اجتماع, ص۱۵۶
- ↑ روم(۳۰) آیه۷
- ↑ ابوبکر فریانی, صفة النفاق و ذم المنافق, ص ۳۵
- ↑ همان, ص ۳۶
- ↑ همان, ص ۴۲
- ↑ دیوان حکیم ناصر خسرو قبادیانی, ص ۱۴۳
- ↑ فرد و اجتماع, ص ۱۵۵ ـ ۱۵۸
- ↑ غررالحکم و دررالکلم, ج۲, ص۵۶۱
- ↑ مصباح الشریعه, ص۱۴۶
- ↑ روم(۳۰) آیه۲۱
- ↑ مرتضی فرید, الحدیث, ج۲, ص۵۶
- ↑ همان, ج۲, ص۲۰۸
- ↑ الحدیث, ج۲, ص۲۰۸
- ↑ غرر و درر آمدی, حکمت ۷۸۵, ص ۲۷
- ↑ نساء(۴) آیه۳۵
- ↑ توبه(۹) آیه۷۳
- ↑ مائده(۵) آیه۳۳
- ↑ منافقان ـ در فروترین درجات جهنمند - نساء (۴) آیه ۱۴۵
- ↑ اسراء(۱۷) آیه۷۲
- ↑ غرر الحکم, ج ۱, ص ۲۳۲
- ↑ همان, ج ۱, ص ۲۳۳
- ↑ اربعین حدیث, ص۱۳۶و۱۳۷







