کتابخانه:گامی در مسیر (خودسازی)

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۴۱ توسط User11 (نظرات | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
گامی در مسیر (خودسازی)
مشخصات کتاب
Gami dar masir-mohadesi.jpg
نویسنده جواد محدثی
زبان فارسی
ناشر دفتر تبلیغات اسلامی
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۷۹
قطع رقعی
شابک ۹۶۴-۴۲۴-۷۲۶-۴
دانلود PDF

محتویات

پیشگفتار

«چگونه ؟ »

این نخستین سؤالی است که برای همه آنان که در پی «کمال اخلاقی ، «خودسازی و «سعادت ابدی اند و می‌خواهند به فلسفه و راز خلقت انسان وبعثت رسولان دست یابند ، مطرح است .

«چگونه می‌توان به کمال انسانی رسید ؟ » .

خوب شدن ، پاک زیستن ، سالک راه حق گشتن ، از باتلاق ابتذال و پوچی وگناه برآمدن برای همه میسر است ، و گرنه از ما نمی‌خواستند که رهپوی راه انبیاو اولیا و عارفان واصل شویم .

وقتی هدف و مقصدی را به ما نشان می‌دهند ، پس راهی هم برای رفتن ورسیدن هست . این «راه و «راهنما» را باید شناخت و گام در راه نهاد ،

«گامی در مسیر» !

وقتی «بهشت را در چشم انداز ما قرار می‌دهند و ما را به آن فرامی خوانند ، پس می‌توان بهشتی شد و از دوزخ رست .

«جوانی ، هم بهترین فصل رسیدن به «خودباوری و «خداباوری و«اصلاح نفس است ، هم خطرناک‌ترین دوران که پرتگاه‌ها و لغزشگاه‌های بسیاری سر راه است و دزدان ایمان و رهزنان دل در کمین اند و غفلت ، آدمی راتا قعر جهنم و دوزخ ابدی می‌برد .

ولی . . . آینه دل جوانان ، شفاف است و خلق و خویی تربیت پذیرتر دارند . این نقطه قوت را باید قدر دانست و از آن بهره گرفت .

پیر ما ، امام خمینی قدس سره می‌فرماید :

«روح جوانان لطیف است و انعطاف پذیر ، و آن قدر که در پیران حب نفس و حب دنیاست ، در جوانان نیست . جوان می‌تواند با آسانی نسبی ، خود رااز شر نفس اماره رها سازد و به معنویات گرایش پیدا کند» . (۱) .

راستی . . . «چگونه می‌توان خودساخته و مهذب شد» و در «جهاد اکبر»پیروز گشت و از میدان مبارزه با نفس و آزمون انتخاب راه حق در جدال «عقل و نفس ، سربلند بیرون آمد ؟ و همچون عارفان به دیدگاهی برتر از دنیا وحیاتی آزاد از سلطه ابلیس و فریب شیطان رسید ؟

داشتن بصیرت و بینشی درست و ژرف ، تحلیل روشن تری از هستی به مامی دهد .

شناختن میدان‌های لغزش و زمینه‌های غفلت و گناه در ذهن و زندگی ، پیمودن این مسیر را آسان تر می‌کند .

تصحیح رابطه با خود» ، با «خدا» با «مردم ، گام دیگری در این سیر ومسیر است .

از یاد نبردن «فرجام کار» ، توجه به بایدها و نبایدها ، درک رابطه «عمل و«پاداش ، و باور داشتن اینکه «آخرت ما در همین دنیا و با «کیفیت عمل ماساخته می‌شود ، نیز مؤثر است و بخش دیگری از بعد عرفانی یک مؤمن موحدرا تامین می‌کند .

به هر حال ، دوست داریم قدم در راه بگذاریم و از جایی شروع کنیم .

آنچه با شما خوانندگان صاحبدل در این نوشته گفتگو می‌کنیم ، گشت وگذاری در همین وادی است . این کتاب ، یک سلسله مباحث نظری و مدون ومبرهن نیست و شیوه عقلی و نقلی و استدلالی به کار گرفته نشده است ، بلکه بازبان دل ، زبان آشنای فطرت و با صفای باطن جوانان سخن می‌گوییم ، بی آنکه بخواهیم از ارزش مباحث عقلی و برهانی بکاهیم .

باز هم از امام امت قدس سره شاهد بیاوریم :

«لسان دعوت انبیاعلیهم السلام و اولیاء خلص «سلام الله علیهم لسان فلسفه وبرهان رایج نیست ، بلکه آنان با جان و دل مردم کار دارند و نتایج براهین را به قلب بندگان خدا می‌رسانند و آنان را از درون جان و دل هدایت می‌کنند» . (۲) .

در خلال مباحث این کتاب ، «دفتر دل را می‌گشاییم و با شما «همدلی و«همزبانی می‌کنیم . با این زبان راحت تر ، خودمانی تر و بی پرده تر می‌توان حرف زد .

امید است که تا پایان این «مسیر» ، بتوانیم «همگام و «همراه باشیم .

اما کتاب حاضر : این اثر ، مجموعه بازنگری شده سلسله مقالاتی است که با عنوان ثابت گامی در مسیر» ، در مدت بیش از سه سال (از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۷۸ش) درصفحه «جوانان روزنامه جمهوری اسلامی ، به صورت هفتگی چاپ می‌شد .

جهت گیری مقالات ، جوانان بودند و هدف ، آن بود که این مخاطبان عزیز ، با زبانی ساده ، با معارف والا و ژرف مکتب در زمینه خودسازی و سلوک وعرفان آشنا شوند . از این رو ، با آنکه محتوای این نوشته‌ها عمدتا معارفی برگرفته از آیات قرآن و احادیث معصومین علیهم السلام و معارف دین بود ، اما در زبان وقالب استفاده شده ، اصولی همچون : کوتاهی مقالات ، تنوع موضوعات ، روانی و سادگی قلم ، لحن صمیمی و خودمانی و به کار گرفتن کمتر متن عربی آیه وحدیث مراعات می‌شد .

وقتی بنا شد که این نوشته‌ها به صورت کتاب مستقل منتشر شود ، برخی بازنگری‌های تکمیلی و بهینه سازی متن انجام گرفت . در تدوین آن سلسله نوشته‌های کوتاه به صورت حاضر ، نکات زیر اعمال شده است :

۱ - دسته بندی و تنظیم آن مقالات از نظر محتوا ، در پنج محور جداگانه ، که فصول پنجگانه این کتاب را تشکیل می‌دهند .

۲ - ادغام و به هم در آمیختن هر دو سه مقاله که در آن سلسله نوشتار ، موضوع واحد یا نزدیک به هم داشت . از این رو ، تعداد آن ۱۳۵ متن روزنامه‌ای ، به ۵۶ مقاله حاضر تبدیل شده است .

۳ - مستندسازی برخی از مطالب و جملات ، بر اساس آیات و روایات ، که اغلب در پاورقی‌ها آمده است . در این زمینه به حداقل کار اکتفا شد ، والا اگرمستندات قرآنی و حدیثی همه محتواهای مقالات در پاورقی می‌آمد ، حجم اثربسیار بیش از این می‌شد و با توجه به مخاطبان جوان ، نیازی هم به بیش از این مقدار نبود .

امید است که این اثر و این مباحث ، برای جوانان شیفته تهذیب نفس وعلاقه مند به تربیت روحی و اخلاقی خویش ، «گامی در مسیر» باشد و درپیمودن این راه که چندان هم آسان و بی خطر نیست ، مفید افتد و زمینه سازبرداشتن گام‌هایی بلند در آفاق عرفان و اخلاق باشد .

قم - جواد محدثی - بهمن ۱۳۷۸ ش

پی نوشتها

۱) از نامه عرفانی امام راحل قدس سره به حاج احمد آقا خمینی که با نام «جلوه‌های رحمانی منتشر شده است ، ص ۴۲ .

۲) همان ، ص ۳۸ .

هستی ، در نگاه عارفانه

در این بخش ، آنچه را به «نگاه ، «دید» و شناخت «خود» و «هستی مربوط می‌شود ، می‌خوانید . چنین نگاهی عرفانی به هستی و حیات ، زمینه ساز سلوک معنوی و پایه حیات ارزشی به شمار می‌آید . نقش شناخت را در انگیزه آفرینی وجهت دهی اعمالمان از یاد نبریم .

افق روشن

یک سؤال بزرگ و جدی ، همیشه پیش روی صاحبدلان بوده است ، وآن اینکه :

«من کیستم ، کجایم و به کجا می‌روم ؟ » .

و تو ، اگر صاحبدلی ،

اگر به ژرفای حیات و هستی اندیشیده‌ای ،

و اگر از «سطح ، به «عمق ، راه برده‌ای ،

حتما به این «سؤال بزرگ هم فکر کرده‌ای ،

زندگی یک «راه است ، و . . . هر راه ، مقصدی دارد که باید به آن رسید .

هیچ اندیشیده‌ای که در پرواز به سوی «هدف خلقت ، چه عاملی به تونیرو می‌بخشد و با کدام بال می‌توانی به سوی آن «افق روشن پرواز کنی ؟ و چه چیزی بال پروازت را می‌شکند ؟ . . .

اگر «موانع را نشناسی ، چگونه می‌توانی از آنها عبور کنی ؟

اگر «استعداد» و «توان خویش را محاسبه نکنی ، با کدام طرح و برنامه در «راه معنی گام خواهی نهاد ؟

برخی چیزها ، حرکت تو را شتاب می‌بخشد ، و برخی خصلتها مانع حرکت می‌شود .

از عطر «خداجویی تا عفونت «خودخواهی فاصله زیادی است .

انسان نیز در این میانه ، در گرو یک «انتخاب به این یا آن می‌رسد و ازلذت آن یا رنج این برخوردار می‌شود .

در یکی «طراوت روح است ، در دیگری «افسردگی جان !

اصلا بیا قدمی در دنیای تو در توی دل و جهان شگفت روح و روان بزنیم . «نفس هزار چهره ، چه دامهایی که پیش پای ما نگسترده است وابلیس وسوسه گر چه نقشه‌ها که برایمان نکشیده است .

می دانی «نفس اماره چیست ؟

همان که سر دو راهی «دل و «دین ، وسوسه می‌کند تا خواسته دلت رابر فرموده دین ترجیح دهی ،همان که به «خوشی امروز» فرا می‌خواند و . . . «فردای نیامده را ازذهنت بیرون می‌کند و اگر بتواند ، تو را پای دیوار «حاشا» می‌نشاند و به کامت زهرابه «تردید» می‌ریزد ! . . .

آیا نمی‌خواهی «هجرتی در درون داشته باشی ؟

برای «سیر آفاق و انفس ، گامی دیگر و عصایی دیگر و تن پوشی دیگرلازم است .

آیا مهیایی ؟

در جستجوی راز بقا

زیستن در دامن رنجها و پذیرفتن محرومیتها ، برای رسیدن به آسایش و برخورداری است .

رنج دنیا ، راحت آخرت را در پی دارد ، و . . . محرومیت دنیوی ، نعمت و رفاه آخرت را ، ولی ، برای آنان که آن مرحله را باور داشته باشند و آگاهانه و انتخابگرانه ، «نقد دنیا» را فدای آخرت کنند .

وگرنه ، کم نیستند کسانی که رنج دو جهان و عذاب دو سرا را خواهندداشت و محرومیت هر دو مرحله را خواهند چشید : «خسر الدنیا و الآخره .

برای زیستن در دامن رنجها و تحمل ابتلاءات ، باید منطق داشت . قیچی کردن باور از آخرت ، مشکلی را حل نمی‌کند و بحران اندیشه راافزونتر می‌سازد .

این زندگی به جایی بند نیست ، گاهی مثل شکستن ساقه‌ای در طوفان ، غرق شدن قایقی در دریای مواج ، مرگ راه گم کرده‌ای در کویر خشک ،

پژمردن گلی در دستهای یک کودک ، سوختن و دود شدن مشتی زباله ، ترکیدن یک حباب بر روی آب است . گاهی ورق کتاب زندگی ، به تعبیر «صائب تبریزی ، «به نسیم مژه برهم زدنی نابود است .

آنکه زندگی را ، نوعی جان کندن تدریجی می‌داند ،[۱]اگر خدا را در زندگی و عقیده به معاد را برای پس از زندگی نداشته باشد ، راست می‌گوید .

زندگی بدون اعتقاد به خدا و معاد ، جهنمی است که انسان در آن می‌سوزد و زندانی است که انسان ، گرفتار عذاب پیوسته است ، و مرگی است به نام زندگی .

ولی همه اینگونه نمی‌بینند و نمی‌شناسند .

اقبال لاهوری می‌گوید :

مذهب زنده دلان ، خواب پریشانی نیست از همین خاک ، جهان دگری ساختن است

تنها «آخرت گرایی است که به «حس خلود» که در نهاد و عمق فطرت ماست پاسخ می‌دهد و معمای حیات و «راز بقا» را برای ما کشف می‌کند .

نقد اندیشان ماده گرا و دنیاباور ، از حل این معما عاجزند و از «وسعت وجود» و «عمق هستی بی خبرند .

وقتی آب برکه‌ای ، غیر از چهره آشکارش ، عمقی هم دارد ، وقتی سطح زمین ، غیر از این پوسته ، ژرفای ناپیدایی هم دارد ، و . . . وقتی گستره خاک و پهنه محیط ، تنها همین «پیرامون ما نیست ، بلکه افقهای دور دست تری هم دارد که با این چشم ، دیدنی نیست ، چرا در«مجموعه هستی و «کل آفرینش ، چنین نباشد ؟

ما هم «جهان غیب داریم ، هم «غیب جهان .

هستی ، تنها همین نیست که به چشم می‌بینیم و با حس ، ادراک می‌کنیم . آنچه را همکه می‌بینیم و حس می‌کنیم ، باز همه حقیقت اشیاءنیست . در ورای این «عالم محسوس ، عوالمی وجود دارد ، نامرئی ونامحسوس ، که همان غیب جهان است . و در عمق این «جهان فیزیکی هم حقیقت نابی هست ، فراتر از ماده ، که «متا فیزیک نام دارد و «جهان غیب !

آن «نادیدنی‌ها را با چشم و نگاهی دیگر باید دید ، با «چشم دل .

و آن «ناشنیدنی‌ها را نیز باید با «گوش جان شنید .

رسولان الهی ، که پیام آورانی از آن جهان اند ، آمده‌اند تا چشم و گوش بشر را به همین حقایق بگشایند . آمده‌اند تا به «دید» انسان ، هم «وسعت ببخشند ، هم «دقت ، هم «عمق .

فقط پیش پای خود را نبینیم ، که آفاق گسترده تری هم هست .

فقط سطح و ظاهر را نشناسیم ، که عمق و ژرفایی هم هست .

در معبد هستی

خستگی تن به چیزی زایل می‌شود ،

و خستگی روح ، به چیز دیگر !

«آب ، تشنگی جسم را از بین می‌برد و «اشک ، تشنگی روح و جان را .

«نیایش ، ضروری‌ترین نیاز زندگی است .

بندگی خدا ، انسان را از بند بندگی بندگان می‌رهاند و به عزت وبی نیازی می‌رساند .

خواجه عبدالله انصاری گوی :

«الهی ! چون در تو نگرم ، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر ،

و چون در خود نگرم ، از جمله خاکسارانم و خاک بر سر . »

وقتی که در پیشگاه خدا می‌ایستی و چهره بر خاک نیاز می‌گذاری وقامت غرور را در «محراب خضوع در هم می‌شکنی و تازیانه کرنش براندام خود نمایی فرود می‌آوری ، شایستگی «عبادت می‌یابی .

تا بنده نشوی ، «آزاد» نخواهی شد !

شگفتا که در آستان خدا ، هر که خاضعتر و بنده تر است ، مقرب تر وکاملتر است .

تو ، سراپا نیازی ، و «او» ، قدرت مطلق است و هستی آفرین .

رابطه «تو» و «او» ، چه می‌تواند باشد ، جز بندگی ؟

جهان ، محراب وسیع نیاز است و همه کائنات ، حتی درختان و صنوبرهاو گلها ، نیایشگران «معبد هستی .

تو در کجای این مجموعه ستایشگران و نیایشگرانی ؟

وقتی همه ذرات عالم بر مدار «حق می‌چرخند ، وقتی به عبادت می‌ایستی هماهنگ همه جهان شده‌ای .

«فطرت ، ما را به سوی خدا می‌خواند .

زبان فطرت ما اگر تجلی و ظهور یابد ، همان «عبادت می‌شود .

روزی چند بار در «چشمه بندگی روح را شستشو می‌دهی و نهال فطرت را «آبیاری می‌کنی . پس . . . باید بهتر از این شوی !

هر کس به زبان و لهجه‌ای سخن می‌گوید ،

یک «زبان مشترک و فراگیر و همه فهم هم وجود دارد که نیازمندمترجم هم نیست ، و اگر با آن زبان با مردم صحبت شود همه می‌فهمند ، همه آن پیام را روشن و آشنا می‌یابند; اهل هر کجا و از هر نژاد که باشند .

آن زبان مشترک ، «زبان فطرت است ،

همان که در عمق وجود هر کس وجود دارد ، همان که می‌گوید : خوبی بهتر از بدی و وفا بهتر از نیرنگ و صداقت برتر از دروغ است ، همان میل به پرستش و نیایش ، همان نوع دوستی و لذت بردن ازخدمت به مردم و یاری کردن مظلوم و نجات درماندگان ، همان که در بحرانها تو را به یک تکیه گاه ، متوجه می‌سازد و در یاس هاو ناکامی‌ها ، چراغ امید را در دلت زنده و روشن نگاه می‌دارد ، همان که وقتی یک روح بلند را می‌بینی ، به تعظیمت وا می‌دارد و چون خطا و خلافی از تو سر زد ، «احساس شرمندگی را بر شاخه وجودت می‌رویاند .

این همان «فطرت است و زبانش زبان یکدلی ، یک رویی ، زلالی وبی رنگی است .

خداوند ، ما را بر پاکی و خوبی سرشته است و با همین «زبان فطرت هم با ما سخن می‌گوید ، زبانی آشنا که اگر به عمق دل و وجدانمان برگردیم ، دعوت و ندای خدا را مانوس و آشنا می‌بینیم و می‌یابیم .

خیلی از اینها که بدی می‌کنند ، «بد» نیستند . اصلا هیچ کس ذاتا بدنیست ، بدی را ما پدید می‌آوریم و فطرت پاک خدایی را می‌آلاییم . لجن پراکنی شیطان و وسوسه انگیزی ابلیس ، چراغ فطرت را کم سو یا خاموش می‌سازد .

اگر گوش به وسوسه شیطان دهیم ، زبان فطرت نیز گنگ می‌شود .

خدا با ما با همان زبان که ما را سرشته است سخن می‌گوید و امیدمان می‌دهد که : «ای کسانی که بر خویش بدی و اسراف کرده‌اید ، از رحمت خدامایوس نشوید ، که او گناهان را می‌آمرزد .[۲]

این چیست جز مخاطب قرار دادن همان فطرت ؟ !

اگر شرایط محیط و جامعه بد است ، چرا فطرت را بیالاییم ؟ آیا بهترنیست که محیط را دگرگون سازیم و «فضای فطری بیافرینیم ؟ . . .

زبان فطرت را از یاد نبریم .

معبر عشق خدا

از «بینایی تا «بینش ، فاصله بسیار است ، همچنان که فاصله «چشم تا «دید» ، زیاد است .

«بصیرت ، تیزبین تر از «بصر» است ، گاهی آنان که چشم ندارند ، بیناترند . «دیده از هر که گرفتند ، بصیرت دادند» . حتی «دل ، بهتر از«دیده می‌بیند و می‌شناسد ، ولی . . . به شرط آنکه «چشم دل را غبارنگرفته باشد .

آن وقت ، «نگاه از نگریستن لذت می‌برد ، چرا که در چشم اندازش جلوه‌های دیگری پیدا می‌شود . به قول هاتف اصفهانی :

«چشم دل باز کن که «جان بینی آنچه نادیدنی است ، آن بینی معبر «عشق خدا» ، از کجا گشوده می‌شود ؟ باید چشم انداز بصیرت تو ، بالاتر و وسیعتر از ماده و ظاهر باشد . حتی اگر خدا را دوست می‌داری ، نه به خاطر خودت باشد ، بلکه به خاطر او باشد . او که کانون همه خوبیها وزیباییهاست .

وقتی که هستی تو ، عطیه و هدیه خداست ، وقتی که غرق نعمتهای اویی ، مگر می‌توانی دوستش نداشته باشی ؟

میان عاشق و معشوق ، حبیب و محبوب ، دوست و دوستدار ، باید نوعی سنخیت و شباهت باشد .

محبت یک طرفه به سامان نمی‌رسد . «چه خوش بی ، مهربانی هردوسر بی . . . »

عشق ، اگر عاشق را به همسویی و همسانی و همرنگی با محبوب نرساند ، نمی‌پاید . و . . . اصلا از کجا که عشق باشد ؟ یک ادعاست ، یا هوس !

دل ، اسیر عشق کیست و چیست ؟

خداوند به موسی علیه السلام وحی کرد : «آن کس که گمان می‌کند محبت مرا دردل دارد ، ولی شبها تا صبح می‌خوابد ، دروغ می‌گوید . مگر نه اینکه هردوستی ، خلوت با دوستش را می‌خواهد ؟ ای موسی ! خشوع قلب و خضوع بدن و اشک دیدگانت را به من هدیه کن ، آنگاه مرا نزدیک خود خواهی یافت . . . » .

این ، محک شناخت عشق خداست .

عاشق کیست و عاشق نما کدام است ؟ . . .

وقتی کاه جان ما ، مجذوب کهربای جانان شد ، آنگاه ، «خدا» رامی بینیم ، نه «خود» را ، و رضای «او» را می‌طلبیم ، نه «خویش را .

این ، اوج خداجویی و عرفان است و رسیدن به «آزادگی و نهایت بندگی .

وقتی همه کارها برای خود و در جهت «خود محوری باشد ، اینجا نه توحید ، که شرک و نه اخلاص ، که عجب و طمع ، حاکم گشته است . « خود» ، یک چاه است .

گاهی یوسف روح و جانت در آن اسیر می‌ماند و زندانی می‌گردد . بایداین یوسف گرفتار را از آن چاه بیرون آورد و «عزیز»ش ساخت .[۳]

آیا تا به حال ، «هجرت در خویش کرده‌ای ؟

قرآن ، هم «هجرت آفاقی و هم «هجرت انفسی را مطرح کرده است . هجرت از خود و در درون خویش ، یعنی هجرت از ظلمت به نور ، هجرت از«سیئات به «حسنات ، از «ریا» به «خلوص ، از «معصیت به «طاعت ، از «خود» به «خدا» .

باید «خدا محور» بود ، تا بت «نفس قدرت پیدا نکند و شیطانک‌هایی چون خودخواهی ، خودپسندی ، خودبینی ، خودستایی ، خودنمایی ، خودپرستی و . . . در «کعبه دل حضور نیابند .

اینها اگر در جان رخنه کنند و بر ساقه روح برویند ، دیگر جایی برای خدا» ، «ایثار» ، «خلوص ، «تسلیم و «تواضع نمی‌ماند .

باید «خود» را فراموش کرد تا «خدا» را یافت .

حضرت امام قدس سره فرمود :

« . . . و آن چاهی که از همه عمیق تر است ، چاه نفسانیت است .

کیست که نخواهد «عزیز مصر وجود» شود و «سلطان سریر شهود» ، آن چنان که «شیخ بهایی فرمود ؟ ![۴]

آینه فطرت

انسان ، آفریده خداست; خدای خیر و کمال و جمال .

از خدا ، جز «خیر» بر نیاید . پس این شر و تباهی موجود در انسانها ازکجا و از چیست ؟

درست است که انسان ، برگزیده خدا و مسجود فرشتگان و امانت دارالهی است ، ولی اگر به «فطرت ، پشت کند ، اگر بعد خاکی را بر بعد افلاکی غلبه دهد ، اگر در سر دو راهی نفس و خدا ، فرمان دل خویش را به شیطان بسپارد ، همان خواهد بود که فرشتگان هم به خداوند اعتراض کردند که آدمیزاد ، تباهی آفرین و خونریز است !

مسیری را طی می‌کنیم ، به درازای «از اویی و «به سوی اویی . عصای دستمان در پیمودن این را ، «حسن انتخاب است و رهتوشه ما ، توجه به «هدف .

فطرت خداجو و خدایاب را همه داریم ، بشرطی که آن را زیر گرد و غبارنفس پرستی دفن نکنیم .

تو ، در پی چشمه نور و روشنایی می‌شتابی ، تو در «نیستان وجود» ، نفیرفراق سر می‌دهی و سرود شوق می‌خوانی تا به اصل خویش برسی .

اگر این فطرت را بشناسی و بیابی و آن را باور کنی و بارور سازی ، به خدامی رسی و به مقام «قرب نایل می‌شوی . وگرنه ، وقتی با دو دست طغیان و «عصیان ، آن فطرت نورانی را به گل و لای «فساد» بیالایی ، اگر بالا هم بروی ، پایینی ! اگر پیش هم بروی به سوی دوزخ است و اگرقدرت هم بیابی قدرت بر گناه و فساد است و خدا نکند که چنین شود !

دست یافتن به آن «اوج ، در سایه «فروتنی است .

رسیدن به «قرب ، نتیجه بیدار ساختن «فطرت در همه عمر است . قلبهای آماده و متواضع ، بهتر و راحت تر جلوه گاه معرفت حق و ظهوربندگی می‌گردد .

صیقل خوردن جان ، در سایه «پروا پیشگی و «خداترسی است . گل فطرت هم در این بوستان می‌شکفد و مشام دل و جان را معطر می‌سازد .

آنکه چهره جان را در «چشمه ذکر» می‌شوید ، اهل «صفا» می‌شود .

و . . . «غفلت ، آیینه دل را تیره می‌سازد .

کدام خشت تیره ، تا کنون جلوه گاه فروغ خورشید بوده است ؟ . . .

خورشید ، در آیینه روشن و شفاف است که انعکاس می‌یابد .

گاهی دنیا را به سان یک «زندان می‌بینی و خود را در «غریب آباد»این جهان ، گرفتار وحشت و تنهایی .

این ، نشان چیست ؟

شاید جرقه‌ای از روح عطشناک توست که به جهانی برتر و والاتر ، ابدی و جاودانه ، نامحدود و بی پایان وابسته است . حس می‌کنی که در این «جا» ، به همه خواسته‌هایت نمی‌رسی ، دل و جانت اشباع نمی‌شود ، عشقی داری که دنیا پاسخگوی آن نیست و گمشده‌ای داری که در اینجا نمی‌یابی !

«احساس غربت در این جهان ، بازتابی از آن بعد ابدیت خواهی وحس خلود و جاودانه طلب در روح توست .

می‌بینی که در کاروان بشری ، یکایک به کام مرگ می‌افتند ، همه عمرها پایان می‌یابد ، انرژیها تمام می‌شود . خورشید ، به سردی می‌گراید ، نسلها و نسلها برای مردن به دنیا می‌آیند و برای واگذاشتن و رفتن ، می‌سازند و آباد می‌کنند ، ثروتها می‌اندوزند و با دست تهی از جهان می‌روند .

راستی . . . چیست فلسفه این آمدن‌ها و رفتن‌ها ؟

آیا «خلعت خلقت را برای چه می‌پوشیم ؟

از کجا آمده‌ایم ؟ . . . و به کجا می‌رویم ؟ و آمدنمان بهر چه بوده است ؟ این مساله بزرگ و حیاتی ، هزاران سال است که اندیشه انسانهای بسیاری را به خود مشغول ساخته است .

«فرزانگان ، با جدیت به این موضوع می‌اندیشند ، تا جواب آن را دریابند . ولی . . . غافلان یا متغافلان ، چون از دریافت و شناخت جواب درست ناتوان می‌مانند ، صورت مساله را پاک می‌کنند و این سؤال عمده را از ذهن خویش می‌زدایند و گاهی به «پوچ گرایی و «نیهیلیسم می‌گرایند .

تنها عقیده به «معاد» است که می‌تواند به زندگی ، معنا بخشد وزیستن‌ها را جهت دار سازد . منکران رستاخیز و نشور ، خیلی زود به پوچی می‌رسند . آنان که زندگی را فقط میان دو پرانتز «ولادت تا مرگ خلاصه می‌بینند ، از تفسیر حیات ، عاجزند .

کششی که به سوی دنیای برتر از این دنیا داری ، نشان بیداری فطرت است .

نگذار این سؤال ، بی پاسخ بماند ! . . .

شناخت گنج وجود

دهان ، تنها مجرای غذا و هوا نیست .

وقتی نام محبوبی چون «خدا» از آن بر می‌آید ، وقتی زبان به تلاوت «وحی الهی قداست می‌یابد ، این دهان گشوده به حق و تلاوتگر «آیات خدا» ، باید همچنان پاک ومقدس بماند .

روح آرام یافته در سایه سار عبادت ، جسمی بی آلایش می‌طلبد و دست و پای دور از گناه و زبانی پاکیزه از دشنام و دروغ .

تو که می‌خواهی زلال و پاک شوی ، تو که دوست داری همچون سپیده و باران ، با طراوت گردی ، و همچون چشمه خورشید» ، گرم باشی و نور افشان ، پس به شناخت «گنج وجود» بپرداز .

چرا در گستره هستی ، وجود غبار گرفته و به فراموشی سپرده‌ای گردیم ؟ ما که می‌توانیم بدرخشیم ، با «ایمان ، ماندگار شویم ، با «عبودیت ، و . . . آزاد شویم ، از «تعلقات !

پس چرا «اسارت خاک و «حقارت گناه و «بندگی طمع ؟

به جای آنکه روح ، در خدمت جسم باشد ، اگر جسم و تن ، مرکب شود وروح و خرد ، «سوار» ، آنگاه جز در «ساحل بیداری و «خانه پاکی فرودنخواهد آمد .

برگ برگ درختان هم به یاد او زمزمه می‌کنند .

چرا انسان ، از «طبیعت ، عقب تر بماند ؟ !

«پس سیر گلستانها ، از آن چه کس باشد ؟ » .

پیوند خلق و خالق ، از قطره دریا می‌سازد و از هیچ ، همه !

قطره دریاست اگر با دریاست ور نه آن قطره و دریا ، دریاست

کاش بیش از آنکه از «خلق حساب می‌بریم ، از «خالق حساب می‌بردیم !

شاید بتوانیم سیمای واقعی خود را از مردم بپوشانیم و عمری «نقش بازی کنیم ، ولی از خدا که نمی‌توانیم ! . . .

بندگان خدا ، نه پاداش دهنده‌اند ، نه عقوبت کننده . حساب ما باپروردگارمان است ، او که از نهان و آشکار و درون و بیرونمان آگاه است ، اوکه همه جهان ، محضر اوست و اهل معصیت ، در «محضر» او ، عصیان می‌کنند و چه زشت و شرم آور !

وقتی انسانها ، در انجام یک خلاف ، از یک ناظر بی طرف و حتی ازحضور یک کودک هم شرم کرده ، حساب می‌برند ، سبک شمردن خداست که او را به حساب نمی‌آورند .

آیا اگر خدا بداند و بفهمد و ببیند (که می‌داند و می‌بیند) مایه خجلت وشرم نیست ؟ !

به دنبال «خدا فراموشی ، «خود فراموشی است ، و در پی خودفراموشی ، باختن زندگی و سوختن جاودانه در دوزخ عقوبت .

کسی که خود را فراموش کند ، چگونه انتظار «رشد» و فلاح و رستگاری و تزکیه می‌تواند داشته باشد ؟

«خود آگاهی ، کیمیای گرانبهایی است که تضمین کننده رستگاری انسان است .

باید لحظه‌ای اندیشید :

در طاعت خدایی یا در نافرمانی او ؟

بنده‌ای یا آزاد !

هرگز مباد ، که خدا تو را در حال انجام حرام ببیند ! خدایی که دیده نمی‌شود ، ولی می‌بیند ، خدایی که هیچ جا نیست ، ولی همه جا حضور دارد ، خدایی که حتی نگاه‌های تو را می‌بیند و نیتهای تو را می‌فهمد و از انگیزه و محرک نگاه‌هایت هم خبر ندارد !

و چه غافلانه می‌چرند ، برخی از خود فراموشان ، در دشت مسموم گناه !

من تماشای تو می‌کردم و غافل بودم .

کز تماشای تو ، جمعی به تماشای منند !

و این ، حال و روز همه کسانی است که می‌پندارند زرنگند و هوشیار ، که خطا و خلاف می‌کنند و رد پایی بر جای نمی‌گذارند .

روزی که «اسناد الهی رو شود ، معلوم می‌گردد که چه کسی چه کاره است .

و . . . آن روز ، چه «آبرو»هایی که بر خاک رسوایی می‌ریزد !

شرم و حیا هم خوب چیزی است; البته شرم از گناه در محضر دوست وپیش چشم بینای او .

شرمی عاقلانه و حکیمانه است ، شرمی هم جاهلانه و احمقانه .

آنچه در منابع دینی از آن به عنوان «حیای عقل و «حیای حمق یادشده ، اشاره به این دو گونه شرم است .

شرم از سؤال کردن و آموختن ، موجب می‌شود در جهل بمانیم .

اینگونه خجالت کشیدن هم ، نابخردانه است و مانع رشد علمی و عقلی می‌شود .

ولی . . . نوعی خجالت کشیدن ، مانع فساد و تباهی و بد فرجامی است . آری ، شرم از گناه و زشتی !

خدای ستار العیوب ، در خلوت و جلوت و تنهایی و جمع ، با ماست و ازضمیر و ظاهر ما ، از سر و علن ما ، از گفتار و نیات ما آگاه است .

فرشتگان الهی که مامور ثبت و ضبط اعمالند (کرام الکاتبین) آنان هم زودتر از همه ، از نیک و بد ما مطلع می‌شوند . شرم از خدا ، شرم از فرشتگان رقیب و عتید» ، شرم از خویش و وجدان خویش ، عامل باز دارنده از فروافتادن در لجنزار گناه است .

بزرگان دین ، از «حیا» با عناوینی همچون : پوشش زیبا ، کلید نیکیها ، جامه عیب پوش ، سر رشته مکارم ، پدید آورنده عفاف ، نشانه دینداری ، نام برده‌اند .

در حدیث است : از ضرب المثلهای انبیای پیشین ، جز این سخن مردم چیزی نمانده است که : «هرگاه بی شرم شدی ، هر چه خواهی کن ! » .

یعنی شرم و خجالت ، سد دفاعی و خاکریز مستحکمی در برابر گناه است . این ، همان «شرم مقدس است ، که قطره‌ای از آن ، شعله‌های سرکش شهوت و معصیت و نفسانیات و هوسها را فرو می‌نشاند .

امام سجادعلیه السلام فرمود :

«از خدا بترس ، که بر تو تواناست ، و از او حیا کن ، که به تو نزدیک است . »[۵]

در کاوش از گنج وجود ، هر چه وقت بگذاریم ، می‌ارزد . بدون این شناخت ، با دستانی تهی از حکمت و قلب‌هایی بی فروغ بینایی زندگی خواهیم کرد .

و چه وحشتناک است حیات در ظلمت و زیستن در جهالت !

سپاس ، نشانه معرفت

سپاس بر نعمت و نیکی ، نشانه «وجدان بیدار» است .

تا «نعمت را نشناسی و به صاحب نعمت ، «معرفت پیدا نکنی ، زبان سپاس و حالت شکر پیدا نخواهی کرد .

پس ، اولین گام برای ورود به مرحله «شاکران ، نعمت شناسی است .

احساس انسانی و شعور بشری و عاطفه و وجدان ، حکم می‌کند که ازنعمت دهنده ، سپاسگزار باشی . چشمی حقیقت بین و نعمت شناس لازم است تا انسان ، خود را غرق نعمتها ببیند . زبانی شاکر و قدر شناس باید ، تاحق احسانها را ادا کند .

وقتی من و تو ، براحتی در مقابل نیکی و احسان همنوعان خود ، به سپاس و تشکر می‌پردازیم ، حق سپاس الهی بر ما پیشتر و بیشتر است ، آن هم پیوسته و لحظه به لحظه .

به قول سعدی : «هر نفسی که فرو می‌رود ، ممد حیات است و چون برمی آید ، مفرح ذات; پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب ! » .

براستی هم «از دست و زبان که برآید ، کز عهده شکرش به در آید ؟ » .

«سپاس زبانی یک مرحله است ، «شکر عملی مرحله بالاتر .

وقتی همه قدرت و توانایی جسمی و فکری ما موهبت الهی است ، شکرعملی آن ، بکارگیری این نعمت در مسیر رضای صاحب نعمت است .

چه بسیار کسانی که با نعمت‌های خدادادی ، «گناه می‌کنند و آنچه راکه باید وسیله «طاعت گردد ، ابزار «عصیان می‌سازند . چه ناسپاسی بزرگی !

کسانی هم هستند که اگر از چشم و گوش و دست و پایشان معصیتی سر زند ، شرمگین و سرافکنده می‌شوند و از اینکه «داشته هایشان غرورآفریده و مایه غفلت گشته است ، تازیانه وجدان عذابشان می‌دهد .

کمترین عقوبت الهی برای ناسپاسان ، از کف رفتن نعمت است .

این محنتی که می‌کشم از تنگی قفس کفران نعمتی است که در باغ کرده‌ام

سپاس خدا ، نشانه و سند حقشناسی و صداقت در ادعای «خدا دوستی است .

با روی گردانی از صاحب نعمت خویش ، سند بی معرفتی خویش راامضا نکنیم و با خدای خود ، صادق و رو است باشیم و برای او که در«خدایی کامل است ، ما هم «بنده خوب باشیم .

صداقت ، گوهر نفیس و کمیابی است .

راست گفتن ، راست بودن ، غل و غش نداشتن ، ادعا را با عمل یکی ساختن ، باطن را با ظاهر ، گفتار را با رفتار یگانه کردن ، اینها نشانه‌هایی از«صدق است .

صداقت و یکرنگی خصلت ارزشمندی است ، با خدا ، با مردم ، با دوست ، با همسر ، با فرزندان ، با همکاران ، ...حتی با «خود» .

به خود دروغ گفتن و خود را فریب دادن ، نامردی است . خدا را هم نمی‌توان فریفت و برای او نقش بازی کرد !

مدعی «خود دوستی هم ، باید به زیان خود کار نکند و با دست خود ، عاقبت و سرنوشت خود را خراب نسازد ، سرنوشت و سرانجامی که به دنیاختم نمی‌شود و «آخرت هم سهمی از آن دارد ، سهمی مهمتر و اساسی تر !

اگر با خودمان صادق باشیم ، «گناه نمی‌کنیم ، چرا که گناه ، پرونده ما رابرای «روز حساب سنگین می‌کند و پاسخگویی ما را بر عملکردمان دشوارتر می‌سازد .

خدا از چه کسانی راضی است ؟

چه کسانی را می‌پسندد و دوست دارد ؟

افراد «محبوب در نظر خداوند چه کسانی اند ؟ آیا تا به حال به اینهااندیشیده‌ایم ؟ !

اگر در «محبت خدا» صداقت داریم ، باید در جلب رضایت و پسند اوبکوشیم . وگرنه . . .

در قلمرو دل

دنیای شگفت و اسرارآمیز دل ونقش اثرگذار آن در زندگی وضرورت مراقبت از حالات قلبی وروحی را در این بخش می‌خوانید . قلمرو دل‌ها ، دنیایی است هم آشنا ، هم غریب و مهجور که شناخت آن ضروری است و نورافشانی به راه آن ، ضروری تر .

مثل آینه

چرا همیشه به فکر درمان جسم ؟

مگر «جان بیمار نمی‌شود که مداوایش کنیم ؟

خدا ، بیش از «برون ، به «درون می‌نگرد و بیش از «قال ، به «حال .

او مشتری دلهای با صفاست ، دلهایی بی کینه و حسد ، بی غرور و خودپسندی .

دل نیز کور می‌شود ، همچون دیده .

دل نیز کدر می‌شود و غبار آلود ، مثل آیینه غبار گرفته .

دل نیز سخت می‌شود ، همانند سنگ .

دل نیز بسته و قفل می‌گردد ، همچون درب .

اگر سنگدلان ، کور دلان ، بیمار دلان و تیره دلان ، ندانند که دچار چه آفت و گرفتار چه دردی هستند ، این خود ، بزرگترین درد و بیماری است !

گاهی دل ، بت خانه می‌شود ، و تو می‌پنداری که خدا در خانه دلت جای گرفته است .

گاهی دل ، بیمار می‌گردد و حتی لذیذترین معارف وحی و نکته‌های عبرت و «هدایت هم در کام جان ، مزه نمی‌کند و گرانبهاترین گوهرهانیز ، به مزاج آن نمی‌سازد .

چه می‌توان کرد با دلی که هیچ زاویه‌ای از آن ، پذیرای نور حقیقت نیست ؟ !

همانطور که خانه را از غبار و آلودگی پاک می‌کنی و مرتب می‌سازی تاپذیرای مهمان عزیزی باشی ، خانه دل را هم باید از «ریا» و «گناه ، گردگیری کنی .

چند مشت «آب توبه ، صورت جان را جلا می‌دهد و دیده دل راشفاف می‌سازد .

دلهای زنگار گرفته ، نمی‌تواند آینه‌ای باشد که «نور یقین در آن انعکاس یابد .

وقتی دست و لباس چرک را می‌شوییم ، چرا «دل آلوده را تطهیرنکنیم ؟

و . . . چه دنیای شگفتی است این «دنیای دل !

اگر «امیر» آن نباشی ، «اسیر» ش خواهی شد .

و اگر «خدا» را مهمانش نسازی ، «شیطان آن را اشغال خواهد کرد .

آنچه در «دل و «اندیشه جای می‌گیرد و جزو باورها و دیدگاه‌های انسان می‌گردد ، اغلب از راه «دیدن و «شنیدن است .

اگر قلب ، خانه‌ای باشد که جایگاه عقیده است ، «چشم و «گوش ، دوپنجره است که از بیرون ، محتواها و مفاهیم و مضامینی را وارد این خانه می‌سازد .

پس برای داشتن «درون مایه‌های متعالی و سالم ، باید به کنترل ومراقبت از این دو دریچه و روزنه پرداخت .

«دربانی دل یعنی این .

آنچه می‌خوانیم و می‌شنویم و مشاهده می‌کنیم ، در دل و ذهن ما اثرمی گذارد .

کتابچه دل ما ، از واژه‌ها و تعبیراتی مثل دیده‌ها و شنیده‌ها نگاشته می‌شود . خمیر مایه محتوای این کتاب درونی ، از همین مسموعات ومشاهدات تشکیل می‌گردد .[۶]

وقتی «چشم و «گوش و به تعبیر دیگر آنچه می‌بینیم و می‌شنویم ، در شکل دهی فکر و اخلاق و شخصیت و باورهای ما تا این حد مؤثر است ، آیا رواست که این دو پنجره ، بی حفاظ و مراقبت در برابر هر سخن و صحنه و نوشته و فیلم و صدا و . . . باز باشد ؟

عارفان بزرگ ، نسبت به آنچه بر دل وارد می‌شود و آنچه بر ذهن‌ها القاءمی گردد ، مراقبت داشته‌اند

و یکی از عوامل رسیدن به آن رشد روحی ومعنوی را «نگهبانی دل دانسته‌اند . تعبیرشان این بوده است که ما «بواب قلب و دربان دلمان بوده‌ایم که به این جا رسیده‌ایم .

کیست که به صفای باطن خود علاقه داشته باشد ، اما نسبت به واردات قلبی بی توجه باشد ؟

و کیست که به سلامت فکری خود اهتمام ورزد ، اما حفاظت و کنترلی نسبت به آنچه در معرض چشم و گوش او قرار می‌گیرد ، نداشته باشد ؟

مراقب درها و پنجره‌هایی باشیم که به روی دلمان باز می‌شود ! . . .

حفاظت از حریم دل

هم نور و نسیم ، از رخنه‌ها و روزنه‌ها عبور می‌کند ،

هم غبار و گرد و خاک ! کسی که در اندیشه پاک نگهداشتن دل خویش از وسوسه‌های شیطان و هوای نفس و آلایشهای دنیا زدگی و خدا فراموشی است ، باید رخنه‌های ورود این آلودگی‌ها را به قلب خود ببندد .

سیلاب ، از کمترین شکاف ، نفوذ می‌کند و خانه‌ای را ویران می‌سازد .

غبار و دود و هوای آلوده ، از منفذهای کوچک نیز عبور می‌کند و فضا ودیوار را تیره و آلوده می‌کند .

بارانی که بر سقف خانه‌ای می‌بارد ، وجود کمترین شکاف و ترک درپشت بام ، موجب چکه کردن آب و گاهی فرو ریختن سقف می‌شود .

باید دل را نسبت به ورود «هوس ، عایق بندی کرد .

در بستن منافذ و شکافها و رخنه‌هایی که از آنها انگیزه‌های گناه به خانه دل راه می‌یابد ، هرچه دقت و محکم کاری شود ، خوب است .

مال دوستی ، جاه طلبی ، شکمبارگی ، حرص و طمع ، هر کدام می‌تواندمثل رخنه‌ای ، «غبار حرام و «دود گناه را به درون زندگیها وارد

کند . شهوت سیری ناپذیر ، رخنه گاه ابلیس در «حریم قلب و آشیانه ساختن وماوا گرفتن در آن است .

کسی که نتواند «تمنیات خود را کنترل کند و بر خواسته‌های دل مهاربزند ، در برابر هجوم سیلاب ، مصون نیست .

کسی می‌تواند در مقابل «هجوم فرهنگی مقاومت کند که به سددفاعی «تزکیه نفس مجهز باشد .

خود سازی ، از این رهگذر بر هر جوان ضروری است . هر چند به محدودسازی خویش می‌انجامد ، ولی «مصونیت ، ثمره آن است ، میوه‌ای شیرین و سعادت آفرین .

فیض کاشانی که از کارشناسان روح و جان آدمی است و «نفس شناس چیره دستی است ، می‌گوید :

«درگیری بین سپاه فرشتگان و شیاطین و کشمکشی که در میان این دودر میدان قلب بر پاست ، تا وقتی است که قلب ، دریچه خود را به روی یکی از این دو نیرو بگشاید . . . )[۷].

اگر قلب را همچون قلعه‌ای بدانی ، شیطان هم دشمنی است که برای ورود به آن می‌کوشد .

فرشتگان نگهبان این قلعه‌اند . اما . . . وقتی با «جنودابلیس همکاری و همراهی کنی و دل را برای ورودشان مهیا سازی ، دیگرفرشتگان نگهبان آن نخواند بود ، چرا که تو و دشمن با هم ساخته‌اید و کاردل را ساخته‌اید ! . . .

علاء بن زیاد گفته است : «قلب ، مثل خانه‌ای است که دزدی از آن می‌گذرد . اگر چیزی باشد بر می‌دارد ، وگرنه می‌رود . قلب خالی از هوای هم هرگز مورد نفوذ و دستبرد شیطان قرار نمی‌گیرد . »[۸]

کدام قلعه است که همچون دلهای ما ، رها و بی حفاظ است ؟

کدام خانه مثل قلوب ما ، این چنین بی در و پیکر است ؟

چه کنترل و نظارتی بر ورود و خروجهای قلبمان داریم ؟

اگر غفلت زده و بی خیال باشیم ، دشمن جان خدایی ما ، هوشیار و بیداراست و تارا جگر .

آیا راه‌های ورود و عبور شیطان به دلهایمان را بسته‌ایم ؟

آیا خانه دلمان را از کالاهای هوس برانگیز ابلیس ، مانند حرص ، حسد ، غضب ، تکبر ، طمع ، شتاب ، بخل ، تعصب ، بدگمانی ، دنیازدگی ، شکمبارگی و . . . خالی کرده‌ایم تا از گزند «عبور سارقانه اش مصون باشیم ؟

اگر درونی غیر مهذب و قلبی غیرمصفا داریم ، چه تضمینی است که نفس اماره طمع به لغزاندن ما نبندد ؟

هم «نفحه رحمانی بر گوش جانمان می‌دمد ، هم «نفثه شیطانی ، تاگوش جانمان شنوای کدام «دعوت باشد ![۹]و ما به کدام یک از دو حریف عقل و نفس ، میدان دهیم .

اگر «عقل را مشاور خودت کنی ، حریف «نفس می‌شوی . وگرنه ، این دشمن درونی و خانگی ، خیلی قوی تر از تو را به خاک نشانده است .

اگر حیله‌های نفس را نشناسی ، چگونه می‌خواهی بر آن غلبه کنی ؟

اگر خود را آزاد در اختیار وسوسه‌های نفس قرار دهی ، چگونه امید داری که از زنجیرهای اسارتش در امان بمانی ؟

وقتی نتوانی بر مرکب چموش «غضب مهار بزنی ، با مغز بر زمینت می‌کوبد . وقتی قوه «شهوت را در کنترل نداشته باشی ، رسوایت می‌سازد ! اگر دل را از حسد ، ریا ، عجب ، خود خواهی ، تکبر ، بد گمانی و حرص ، پاک کنی ، شیطان از کدام راه می‌تواند وارد قلعه قلبت شود ؟

اینها هر کدام ، گذرگاه پیدا و پنهان رخنه ابلیس به درون توست .

گاهی «تکبر» ، نمی‌گذارد در مقابل «حق ، تسلیم شوی .

گاهی هم «خود پسندی ، مانع می‌شود که «عیب خود را ببینی و ازتذکر و هشدار یک دلسوز و خیر خواه ، بهره بگیری .

کسی که خاری را در چشم دیگران می‌بیند ، اما درختی را در دیده خویش نمی‌بیند ، گرفتار «کوردلی است . این محصول همان «حب نفس و «خود خواهی است .

آرایش ظاهر برای «مردم ، چه سود خواهد داشت ؟ وقتی که خودت وخدایت می‌دانید که در باطن چه خبر است !

آنکه روحیه «تواضع دارد ، حرف حق را می‌پذیرد ، از انتقاد استقبال می‌کند ، نصیحت خیر خواهانه یک وست خوب یا مربی دلسوز را به دیده منت می‌گذارد و سپاسگزار او می‌شود .

چه کسی گفته که ما بهترین و بی عیب‌ترین هستیم ؟

چرا بی شکیبی و تحمل ناپذیری و کم ظرفیتی نشان دهیم که «راه خیر» را به روی خودمان ببندیم ؟ !

کیست که بی نیاز از «تذکر» باشد ؟

دریای دل ، زورق زیاد

آشفتگی «درون ، «بیرون را هم آشفته می‌سازد .

«قرار درونی هم ، آرامش بیرونی پدید می‌آورد و سکون و اطمینان دل ، به هیئت ظاهری هم سنگینی و وقار می‌بخشد .

اگر «دریا» باشی ، با افتادن هر «سنگ حادثه‌ای ، موج بر نمی‌داری ومتلاطم نمی‌شوی .

لنگر باور و یقین ، یکی از عوامل آرامش بخش و قرار آفرین است .

راه زندگی را با چه طی می‌کنی ؟

اگر روی دو پای «بیم و «امید» راه می‌سپاری ، امیدی هست که با«حفظ تعادل ، راه را به سلامت به مقصد برسانی و آنجا «قرار» بگیری و«استقرار» بیابی .

«خشیت چیست و «خشوع کدام است ؟

یکی از همسران حضرت رسول صلی الله علیه وآله می‌گوید :

پیامبر با ما مشغول گفتگو می‌شد . همین که هنگام نماز می‌رسید ، چنان به خدا مشغول می‌شد که گویی ما را نمی‌شناسد ![۱۰]

آری . . . «رنگ رخساره خبر می‌دهد از سر ضمیر» .

کشتی دل وقتی در ساحل «ایمان لنگر انداخته باشد ، دیگر هیچ طوفانی آن را این سو و آن سو نمی‌برد و به تلاطم نمی‌کشاند .

باید کوشید که «دریا دل شد و در دریای دل ، «بادبان دعا» برافراشت ، بر «زورق یاد» نشست و برای مصونیت از هجوم موجها و تلاطم این دریااز «لنگر یقین بهره گرفت .

کسی که از داروی آرام بخش «یاد خدا» بهره نگیرد ، چگونه می‌تواند از«خشوع و خضوع و «حضور» ، بهره مند گردد ؟ !

هیهات ! . . . که این گهرها را ارزان نمی‌دهند .

برای غواصی در اقیانوس معرفت ، باید شناگری ماهر بود ، بی هراس نهنگ و موج دریا ، تا به آن گوهر رسید و جرعه‌ای از آن «شراب طهور»نوشید .

. . . این گنج ، به رنجش می‌ارزد .

اگر سر انگشت لطف خدا ، تار جان ما را بنوازد ، دلمان آهنگ ابدیت ونوای جاودانگی خواهد داشت . اما امان از روزی که میدان تاخت و تازشیطان و ملعبه دست هوس گردد . آنگاه ، با موسیقی هوس ، بزم ابلیس راگرم می‌کند و شراب غفلت در جام گناه می‌ریزد .

قلمرو قلب ، هم می‌تواند «مهبط نور» باشد ، هم «جولانگاه شیطان . تعیین آن نیز با خود انسان است . کسی که دل را در اختیار صالحات بگذارد و چراغ شوق به خیر و عشق به پاکیها و خوبیهارا در «خانه دل برافروزد ، «حسنات و «صالحات ، جریان زلال و نابی می‌شود که از درون جوشیده ، به بیرون ، به اندام ، به چشم و دست و زبان جاری می‌شود .

وقتی دل پاک و خدایی بر دست و دیده تاثیر گذاشت ، حرکات انسان همه معنوی و الهی و به رنگ رضای خدا می‌شود .

این ، ثمره تزکیه اخلاق و تصفیه درون است که از برکات شب بیداری‌ها و سحر خیزی‌ها و تهجدهاست .

نجوای شبانه و نیایشهای سحر گاهان ، فرصت شستشوی روح و جان است . مبادا خواب غفلت ، «دیده دل را فراگیرد و «چشم درون از تماشای زیباییهای معنوی هستی در لحظه‌های سراسر نور و حضور ، کور باشد !

در «کویر آباد هستی ، همت و اراده جوان آگاه است که می‌تواند جهانی خرم از ایمان و صفا پدید آورد . انسان ، باغبان این مزرعه پر طراوت حیات است . چرا غفلت از خودسازی ؟

کسی که دنیای تودرتو و شگفت «دل را سیر نکند و «نفس هزارچهره و هزار دام را نشناسد ، با هر نقابی که به چهره نفس ببیند ، فریب تازه‌ای می‌خورد و دل او به دام نفس می‌افتد .

این نیز مرحله‌ای از «خودشناسی است .

آنان که خود را بهتر بشناسند ، راحت تر از «خود» می‌رهند و به «خدا»می‌رسند و از سر چشمه کمال انسانی و معرفت ناب ، می‌چشند و سیراب می‌شوند .

این است معنای «معرفه النفس انفع المعارف[۱۱].

سودمندترین شناخت‌ها ، شناخت «خود» است .

و اگر «امروز» نشناسیم ، «فردا» بسیار دیر است!

تا زمزم یقین

اگر رونده یک راه و پیرو یک مکتبی ،

اگر معتقد به یک مرام و آیین و مبلغ یک ایده و ارزشی ، حتمی‌ترین وضروری‌ترین سرمایه تو برای ادامه راه و برنامه ، «یقین است ، یقین به درستی راهی که می‌روی و اصالت باوری که به آن دل بسته‌ای .

اگر «گوهر یقین داشته باشی ، پرشتاب تر حرکت می‌کنی و مصمم ترگام برمی داری و حرف این و آن و بروز این مشکل و آن مانع ، تو را درپیمودن راه ، سست و متزلزل نمی‌کند .

درخت تناور دین باوری ، از ریشه یقین تغذیه می‌شود و سیراب می‌گردد .

کسی که گوهر باورهای تو را برباید ، تو را از رفتن هم بازمی دارد .

کافی است که خوره «شک به عقایدت بیفتد ، و شبهه‌ای در باورهای دینی ات پیدا شود ، بنای افراشته زندگی و جهتگیری تو نیز در هم فرومی ریزد .

بی جهت نیست که دشمن ، به فکر «شبهه آفرینی و ایجاد شک وتردید در باورها و «مساله دار» ساختن جوانان بر می‌آید ! . . .

«یقین ، درخت طیب و طاهری است که از آن ، میوه شیرین «عمل صالح می‌روید .

همین عقیده به «مبدا و معاد» را حساب کن ، تا چه اندازه در درون جان و عمق باورهایت ریشه دارد و تا چه حد یک سری «معلومات ذهنی و«تکرار زبانی است ؟

اینجاست که «یقینی بودن عقیده ، آشکار می‌شود .

راستی . . . باید به «کیفیت عمل اندیشید ، یا به «کمیت ؟

امام صادق علیه السلام فرموده است :

«عمل اندک و پیوسته ، همراه با یقین ، از عمل زیاد ، اما بدون یقین نزدخداوند ، برتر است .[۱۲]

کسی که جانش از حرارت یقین گرم نشود ، گرفتار سردی یاس و تردیدمی شود .

موریانه اعمال یعنی همین !

«باور» را باید پاس داشت . ولی چگونه ؟ . . . با «عمل .

وقتی «سرمایه‌ای به کار و تولید زده نشود ، نه تنها بازدهی ندارد ، بلکه برای صاحب مال ، «زیان هم محسوب می‌شود .

ایمان و یقین و باور ، سرمایه عمل است . اگر طبق باورهایت عمل واقدام نکنی ، آنچه هم داری سست می‌شود و ریشه اش می‌پوسد .

چرا «اضطراب و «شک را با «عمل درمان نمی‌کنی ؟

شهید مطهری فرموده است :

«شک ، گذرگاه خوبی است ولی توقفگاه خوبی نیست .

آری . . . باید از «پل شک بسرعت خود را به «ساحل یقین برسانی .

از آموزش امام علی علیه السلام استفاده کنیم تا یقین ما به شک مبدل نگردد . چاره اش ، «عمل در هنگام یقین است . آن حضرت می‌فرماید :

«علم خود را جهل و یقین خود را شک قرار ندهید ، وقتی دانستید ، عمل کنید و هنگام یقین اقدام نمایید» .[۱۳] چرا باید بی آنکه عطش روحمان را در «زمزم یقین سیراب کنیم ، سراغ «سراب شک برویم ؟

بی جهت نیست که گاهی نه شوری در سر است ، نه امیدی در دل ، نه توانی برای رفتن ، نه اراده‌ای برای تصمیم ! لابد پای باورمان لنگ شده است ! . . .

خواجه عبدالله انصاری گفته است :

«یکی چهل سال علم آموزد ، چراغی نیفروزد . و دیگری حرفی نخوانده ، دل خلقی بسوزاند ! یکی سیراب اما در غرقاب و دیگری محتاج به نیم قطره آب . . . » .

اگر در برخی روایات آمده است که «یقین ، کمترین چیزی است که میان بندگان تقسیم شده است[۱۴]، ناظر به آفتهایی است که سر راه باورمان وجود دارد .

اگر باورهایت «ویروس شک بگیرد ، چگونه ویروس زدایی می‌کنی ؟

با «اهل یقین ، بیشتر دمخور و مانوس باش ! . . .

آنچه از تو سر می‌زند ، ریشه در باورها و یقین‌های تو دارد .

آنچه شاکله وجودی تو را تشکیل می‌دهد ، «اخلاق توست .

اخلاق ، پیش از آنکه یک رفتار خارجی باشد ، یک «ساخت درونی و«بافت قلبی است .

می‌گویی نه ؟ یکایک رفتارها و برخوردهایت را زیر ذره بین «محاسبه بگذار و آنها را تجزیه و تحلیل کن . به چه نتیجه‌ای می‌رسی ؟

نمودهای بیرونی رفتار ، «ریشه باطنی دارد و اعمال و حرکات وسکنات تو ، از آن می‌روید ، هم چنانکه ساقه و شاخه و برگ و بار ، از «ریشه تغذیه می‌شود ، ریشه‌ای که زیر خاک است و پنهان از چشم .

چگونه می‌توان شاهد بود که «حسنات و «صالحات ، همچون یک جریان زلال ، از چشمه درون بجوشد و بر اندام ظاهری و اعمال بیرونی جریان یابد ؟

می‌گویند : چشمه باید از خود ، آب داشته باشد ، و گرنه با آب ریختن ، چشمه درست نمی‌شود .

حرف درستی است ، وقتی قلبا به کاری عقیده داری و پای بند یک ایده و مرام هستی ، نیازی نیست که کاری را بر خود ، تحمیل کنی ، به خصوص کارهای نیک را .

چرا که رفتار نیکو و خصال شایسته ات ، میوه همان «نهال درون است . در غیر این صورت ، آنچه می‌کنی ، جزء خلق و خوی خودت نیست ،

بلکه چیزی تصنعی و بدلی است ، مثل شاخه سبزی که به درخت خشک ، وصل کنند ، مثل میوه‌ای که به یک درخت بی ثمر بیاویزند .

با این ظاهرسازی و تظاهر ، که را می‌توان فریفت ، و . . . تا کی ؟

وقتی طوفان شهوت‌ها بوزد ،وقتی سیلاب حادثه‌ها جاری شود ، وقتی تندباد جاذبه‌های دروغین و جلوه‌های پوچ از راه برسد ، چیست وکیست که بتواند در برابرش بایستد ؟ جز چیزی و کسی که ریشه دار و استوارباشد ؟ کسی که «فضایل اخلاقی را در خویش به صورت «ملکه راسخه در آورده باشد ، توان ایستادن دارد .

و گرنه . . . بیم آن می‌رود که آنچه هم هست ، دستخوش امواج و طوفانهاگردد و غارتگران از تو «هیچ بر جای نگذارند !

چه جای غرور و خوش خیالی ؟ !

مگر این همه تاراج شده یغمازده را نمی‌بینی ؟

آیا مطمئنی آنچه «امروز» داری ، «فردا» هم در اختیار توست ؟

ببینیم و . . . تعریف کنیم !

چشم و گوش و دل

اگر راه تغذیه جسمی ، «دهان است ، تغذیه «روح و «فکر» ، از راه خواندن ، شنیدن ، دیدن ، انس داشتن ، معاشرت ، کتاب و فیلم ، دوست و معلم و پدر و مادر است . « ارتباط ، در ساختار فکر و فرهنگ انسان اثر می‌گذارد ، تا با چه کسی مرتبط شوی و ظرف دل را در اختیار کدام منبع «تغذیه فکری بگذاری .

برخی ، با شعر و قصه خواندن و مطالعات ادبی ، تغذیه می‌شوند ، بعضی هم ، با شعر سرودن ، قصه نوشتن و آفرینشهای هنری ، دیگران را تغذیه می‌کنند .

براحتی نمی‌توان جان و روح را در اختیار هر فرآورده فکری و فرهنگی گذاشت ، چون گاهی مسمومیت روحی پیدا می‌کنیم .

براحتی هم نمی‌توان نوشت و پخش کرد و در اختیار مردم گذاشت ، چون مسؤولیت دارد .

هم «مسموم شدن ، جای ملامت و مؤاخذه دارد ، که چرا سهل انگاری و بی دقتی ؟ !

هم «سم پاشیدن و «مسموم ساختن ، قابل پیگرد و پیگیری است ، که مگر اندیشه و روان و ذهن مردم ، امانت نیست ؟ چرا خیانت به این امانتها ؟

اگر در روز حشر ، در یکی از ایستگاه‌های بازرسی ، راه را بر صاحبان قلم و «بیان ببندند که : «چه نوشتید ، و چرا نوشتید ؟ » آیا جواب دارند ؟

یا اگر از خوانندگان آثار و شنوندگان گفتار بپرسند : «چه را خواندید ، و چراخواندید ؟ » پاسخی دارند ؟

راستی که ما نسبت به «چشم و «گوش و «دل خویش مسؤولیت داریم :

«ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسؤولا» .[۱۵]

پاسخگویی به آنچه با سرمایه «عمر» و «جوانی کرده‌ایم ، کار چندان ساده‌ای هم نیست .

هر کس ، حساب خودش را بهتر می‌داند و نبض قلبش را در دست دارد .

به تعبیر مولایمان علی علیه السلام :

«قلب ، شگفت‌ترین چیزی است که در انسان است . . . » .[۱۶]

می‌توان گفت که قلب ، جامع اضداد است .

صفات گوناگون و حالات متضادی دارد ، جای مهر و کین ، عشق و نفرت ، محبت و عداوت ، باور و انکار ، شک ویقین و . . . است ، خانه اضطراب و اطمینان ، بیم و امید ، ترس و شجاعت ، وحشت و انس است ، و چه می‌دانیم ده‌ها صفات گونه گون که خاستگاه ، نهانگاه و جایگاه آنها دل است .

این خانه ، نیازمند «مراقبت است . اگر «محاسبه‌ای در کار نباشد ، مامن بیگانه می‌گردد . امید بیجا به طغیانش می‌کشد ، نومیدی از تلاش بازش می‌دارد ، خشم و غضب ، آن رابه تندی و خشونت وا می‌دارد و رضامندی و پسند ، آن را به محافظه کاری وخویشتن داری می‌کشد !

بیماری قلب ، پنهان است و مرضش بی نشان .

به همین جهت ، بیمار دلان کمتر در پی مداوای مرضهای کشنده قلب و میراننده دل اند و گاهی «دل مردگی را بیماری به حساب نمی‌آورند تا به مداوا برخیزند .[۱۷]

طب ابدان ، روز به روز در حال پیشرفت است و پزشکان جسم ، هر روزبیشتر و حاذق تر می‌شوند; اما طبیبان روح کمیاب تر می‌شوند و درمان روان ضعیف تر می‌شود و این یک «فاجعه بشری است ! . . .

غفلت از تصفیه درون و درمان روح ، سقوط آور است و انسان را به مرزحیوانات نزدیکتر می‌سازد .

بسته شدن دریچه دل به روی حکمت و معرفت ، آدمی را به قساوت ، دنیازدگی ، بی خیالی ، بی تعهدی ، بیدردی ، خودآرایی و خودنمایی ، خودمحوری و خودخواهی و حسادت می‌کشاند .

آیا «آخرت فراموشی ، «خدافراموشی و «خودفراموشی چه ریشه‌ای دارد ، جز دل مردگی ؟ و آیا مرگ دل ، پیامدی جز بی تقوایی دارد ؟[۱۸]

گاهی دل ، در جوانان هم پیر و فرسوده است ، و گاهی قلب ، در پیران هم زنده است و نبض خدایی اش می‌زند !

باید در پی «قلب سلیم بود .

حجاب چهره جان

علم و دانش ، «اندیشه را قانع می‌کند و . .

. «عرفان ، روح و جان را سیراب می‌سازد .

معلم اینگونه «معرفت‌ها خداست و زمینه ساز این تعلیم الهی ، «طهارت دل است و «تقوا» ، علمی که با زیاد خواندن و نوشتن و تعلیم وتعلم نیست ، بلکه یک «نور» و «روشنایی است ، از مقوله «یقین ، که بررواق جان می‌تابد ، جانی که پاک و زلال باشد .

امواج حکمت و معرفت ، همه جا پراکنده است ، ولی دلی آن را درمی یابد که دستگاه گیرنده اش قوی و سالم باشد و از کدورت گناه و زنگارغفلت و گرد و غبار خودخواهی و غرور ، پاک باشد .

در کار فرستنده حق ، عیبی نیست هر عیب و نقیصه‌ای ز گیرنده ماست

هر یک از رذائل اخلاقی ، حجابی در برابر تابش آن نور است .

دلها همچون ظروفی اند که تا وقتی پر از «آب باشند ، جایی برای هوا» باقی نمی‌ماند .

قلبی که مشغول است ولی نه به یاد خدا ، پر است ، ولی نه از یقین واطمینان ، گرفتار است ولی نه در بند محبت پروردگار . طبیعی است که چنین قلبی نتواند جلوه گاه معرفت و «آینه حق نما باشد .

مضایقه‌ای از سوی پروردگار نیست ، این ماییم که باید «جان را ازسرداب تنگ و تاریک و نمناک و سرد خودخواهیها ، هوسرانیها ، تکبرها ، ریاها ، دنیادوستیها ، شهرت طلبی‌ها و . . . بیرون کشیم و در پشت بام تواضع و «تسلیم ، بر روی بند «زهد» و «اخلاص بگستریم ، تا فروغ معرفه الله بر آن بتابد ، گرم شود و «تطهیر» گردد .

اگر کوتاهی است ، از «ما»ست نه «او» .

اگر نقصی هست ، از «مخلوق است ، نه «خالق !

ماییم که صورت دل و چهره جان را با غباری از رذایل و حجابی ازغفلت می‌پوشانیم ، و گرنه . . . خورشید ، تابان است و روز ، آشکار !

تا قلب ، «تزکیه و «تهذیب نشود ، نورانیت آن معرفت غیردرسی درآن نمی‌تابد .

مگر می‌توان خواستار «شهود» بود و دل را آینه نساخت ؟

تا علم ، دست صاحبش را نگیرد و او را در «راه عمل ، پا به پا پیش نبردو «سلوک عملی به او نیاموزد ، جز باری بر دوش نیست .

خاصیت علم ، آن است که «خشیت و «فروتنی آورد .[۱۹]

شرکت در کلاس درس و حضور در مدرسه ، قدم نهادن در جایی است که رهاورد آن «تواضع است . و اگر چنین نشد ، اینگونه علم ، نه تنها«راهنما» نیست ، بلکه به «بیراهه می‌کشاند و علم به «حجاب تبدیل می‌شود .

راستی ، «حجاب شدن علم یعنی چه ؟

کسی که محفوظات ذهنی و مشتی اصطلاحات را مایه فخر و مباهات خود بشمارد ، «مغرور» است .

کسی که به جای «تعبد» در پیشگاه «وحی و «حکم الله ، بخواهد هرچیز را با سرانگشت علوم و اصطلاحات ، حل و فصل کند و تنهافهمیده‌های خودش را «حجت بشمارد ، او نه «خداپرست ، بلکه «علم پرست است و نه مطیع «امر دین ، بلکه پیرو «فهم خویش است .

کسی که به خاطر اصطلاحات علمی ، چنان مغرور و متکبر شود که ازآموختن هر چیز تازه طفره رود و خود را از «آموختن بی نیاز بداند ، و ازقبول هر تذکر و نقد ، سر باز زند ، این نیز

به گونه‌ای دیگر در علم و دانش رابه روی خود بسته است . چگونه علم ، «حجاب می‌شود ؟ جز از این راه‌ها ؟

تعلم ، ایجاد حق می‌کند و «حق استاد» از بزرگترین حقوق است .

کسی که حاضر نباشد در مقابل معلم ، کوچکی و تواضع و ادب و احترام نشان دهد ، گرفتار همان حجاب است .

کسی که به خاطر دانشی که دارد ، خود را برتر از همه بپندارد و به دیگران بی اعتنایی کند و حرمت پدر و مادر را نگاه ندارد ، او هم به نوع دیگری گرفتار «حجاب علم شده است .

علم ، نورانیت درونی است ، نه حفظ کردن مشتی اصطلاحات علمی ![۲۰]

هر اندازه که سواد و دانش ، برای انسان «معرفت آورد ، به همان اندازه ارزنده است ، معرفت به خدا ، به خود ، به حق ، به وظایف بندگی ، به حقوق دیگران . . .

اینهاست نورانیت علم . اگر علم به تهذیب نفس آراسته نشود ، کاری ازآن ساخته نیست و آلودگی درونی ، غبار چهره جان می‌گردد .

طعم محبت

«عشق ، اکسیری است که دلها را قیمتی می‌سازد .

هر عضوی ، عیب خاص خود را دارد .

چشم معیوب ، نابیناست و گوش معیوب ناشنوا .

عیب دست و پا ، کج بودن و فلج بودن است ، اما عیب «دل ، تهی بودن از «محبت است .

محبت ، دل را مقدس و با ارزش می‌سازد ، اما کدام محبت و عشق نسبت به چه چیز و چه کس ؟

خانه دل ، باید در اختیار محبتی قرار گیرد که محبوب ، ارزش عشق ورزیدن و دل دادن و جان باختن و از خود گذشتن را داشته باشد .

این کلام ، شعر و توصیف نیست ، حقیقت زندگی و حقیقت دینداری است .

اسلام ، «مکتب حب و آیین «عشق ورزی است ، اما نسبت به آنکه بیرزد .

اگر «معرفت ، پایه «محبت باشد ، محبوب برتر ، محرم راز و انیس دل می‌شود .

«دل سرا پرده محبت اوست . . . »

کسی عاشق خدا می‌شود که خدا را بشناسد ، خوبیها ، احسانها ، نوازشها ، بزرگواریها و نعمتهایش را بشناسد .

و گرنه ، از جان بی معرفت ، چه انتظاری برای «عشق خدا» داشتن و«محبوب برین را برگزیدن ؟ !

قلب سلیم از کدورتهای خودخواهی و غرور ، می‌تواند بستری برای استقرار «محبت عارفانه باشد .

دلی که پر از تمنیات شیطانی و عشق به کامجوییهای حیوانی باشد ، دیگر ظرفیتی برای عشق پاک و آسمانی نخواهد داشت .

اگر کسی راست بگوید که عاشق خدا و اولیاء الله است ، این عشق صادق او را می‌سازد و می‌پرورد و پیراسته و آراسته می‌کند و به همسویی وهم خطی و همگامی و همدلی با محبوب می‌کشاند .

اما . . . کجاست آن عشق صادق ، و آن صداقت در عشق ؟ !

دلی که طعم محبت خدا و اولیاء را بچشد ، محال است که جایگزین دیگری برای آن برگزیند .

این سخن امام سجادعلیه السلام در «مناجات محبین است که :

«خدایا کیست که طعم شیرین محبتت را چشید و جز تو محبوب دیگری برگزید . . . »[۲۱].

گرچه عشق ، کمی بدنام و متهم شده است ، ولی اگر «معشوق ، شایسته و ارزنده باشد و عشق ، «صادق و راستین ، می‌تواند سازنده انسان وزلال کننده روح و بالا برنده جان باشد .

عشق ، به همرنگی و همراهی می‌کشاند . و ایثار و گذشت و فداکاری می‌آورد .

عشق ، رها کردن «خود» و خواسته‌ها و پسندهای خود ، در پای «اراده محبوب و «پسند معشوق می‌آموزد .

ولی . . . تا آن محبوب و دلبر ، چه و که باشد .

سخن از «محبت خدا» بسیار گفته می‌شود ، ولی این گوهر نفیس کجا ونزد چه کسی است ؟

اولیاء الهی ، پیوسته از خدا ، این عشق را خواسته و آرزو کرده‌اند .

راستی ! . . . چه لذتی دارد که انسان هم عاشق خدا باشد ، هم معشوق او . هم حبیب باشد ، هم محبوب ، محبت دوجانبه و از دو سو (یحبهم ویحبونه) .[۲۲]

اگر ذره‌ای از آتش این عشق در خرمن جان افتد ، می‌سوزاند و خاکسترمی کند و از عاشق ، سلب جهت کرده ، عقربه دل و جانش را رو به سوی معشوق می‌گرداند .

امام عارفان و عاشقان ، حضرت سجادعلیه السلام در «مناجات محبین می‌فرماید : « خدایا ! از تو محبت دوستدارانت را می‌خواهم و عشق هر کاری که مرا به قرب تو برساند . می‌خواهم که عشق خودت را نزد من محبوب تر از جزخودت قرار دهی ، عشقم را به تو ، رهنمای به سوی رضوانت قرار دهی واشتیاقم را به تو ، عامل ترک گناه سازی . خدایا ! . . . منت نه ، به من بنگر ، با چشم دوستی و نگاه عاشقانه مرا بنگر ، از من روی بر مگردان . . . » .[۲۳]

آیا عشقی که انسان را به «رضای الهی بکشاند و شوقی که از«عصیان باز دارد ، سازنده نیست ؟ !

خدایا ، جرقه‌ای از این آتش در جانمان بیفکن ، تا بسوزیم و بسازیم و به مقام «رضا» برسیم و «قرار» بگیریم .

«رضا» ، ثمره محبت است . «محبت هم میوه درخت یقین است .

از برجسته‌ترین خصال اخلاقی و سلوک روحی ، «رضا» است .

آنکه در پس جلوه‌های ظاهری دنیا و صحنه‌های مشهود و علل واسباب پیدا ، به تدبیر و اراده‌ای پنهان هم عقیده دارد و «مشیت الهی رادر ورای تقدیرات می‌بیند ، نسبت به آنچه پیش می‌آید ، با خوش بینی برخورد می‌کند .

صاحب «رضا» از آرامش روحی و طمانینه برخوردار است .

کسی هم که به زمین و زمان و خدا و خلق خدا بدبین است و به دیده عدم رضا» می‌نگرد ، پیوسته در رنج و حزن و اندوه است .

آنکه «یقین و «محبت دارد ، «رضا» هم دارد ، حتی از رنج و بلا ، «لذت هم می‌برد .

این دیگ ز خامی است که در جوش و خروش است چون پخته شد و لذت دم دید ، خموش است

ریشه بسیاری از افسردگیها و غصه‌ها ، کمبود یا نبود ایمان و یقین وعشق به حیات و حیات آفرین است . این کاستی ، سبب می‌شود آدمی خودرا از کائنات ، «طلبکار» بداند و چون چرخش روزگار به کام دل و بر وفق مرادش نباشد ، زبان به گلایه و شکوه بگشاید .

اولیاء خدا راحت جسم و جان را در گوهر «رضا» می‌جستند .

به فرموده مولایمان علی علیه السلام : «ارض ، تسترح[۲۴]!

راضی باش ، تا راحت و آسوده شوی .

در معیشت و رزق و روزی هم ، آنکه به قسمت خدایی رضا باشد ، آسوده دل و راحت است .

آنکه راضی نیست ، اندوه‌های جانکاه دارد .

ثمره قلبی و آثار مشهود و محسوس رضا ، راحتی جسم و جان است واین کلام حضرت صادق علیه السلام است .

چه دارویی ثمربخش تر از «رضا» ، برای غم زدایی سراغ دارید ؟

به فرموده امام علی علیه السلام :

«الرضا ینفی الحزن .[۲۵]

رضامندی ، اندوه را می‌زداید .

بندگی خدا کردن و به ولایت او گردن نهادن و محبت او را در عمق جان داشتن و به وعده‌ها و گفته‌های حضرت حق ، باور و یقین داشتن ، بوستان وجودمان را از گلهای «رضا» خرم می‌سازد .

و اگر «او» از انسان راضی باشد و چیزی را برای وی بپسندد ، چه لذتی بالاتر از رضامندی به رضای حق ؟ !

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

مشکل کمبود ایمان

عقیده‌ای که در زندگی نقش نداشته باشد ، تنها «دانستن است ، نه باورداشتن .

دانستن هم به تنهایی کارساز نیست .

پشتوانه «ایمان است که «علم را تاثیر گذار می‌کند .

اگر عقیده به خدای «دانا ، بینا ، شنوا» ، ما را به دوری از گناه و پرهیز ازپستی وادار نکند ، پس چه فرقی است میان «خدا باور» و «خدانشناس ؟

بشر عادت دارد که «محسوس را بیشتر باور کند تا معقولات نامحسوس و حقایق نامرئی و نامشهود را . پیامبران نیز همین مشکل را بامردم «ظاهربین داشتند .

چرا جلوه‌های حقیقت ، برای حضرت علی علیه السلام چنان روشن است که می‌فرماید :

«اگر پرده‌ها کنار رود ، بر یقینم افزوده نمی‌شود» ؟[۲۶]

و چرا آن دیگری می‌گوید اگر خدا را در آزمایشگاه یا

زیر چاقوی جراحی نبینم ، نمی‌پذیرم ؟ !

آن «ایمان به غیب است و این «مادی گری .

مشکل جوانان ما ، امروز ، ضعف اطلاعات دینی و معلومات مذهبی نیست ، چون «معلومات ، خیلی کارساز نیست ، از این جهت هم چندان کمبود نیست . آنچه کمبود داریم ، «ایمان مذهبی است .

شیاطین جن و انس نیز همین گوهر را هدف غارت و شبیخون قرارداده‌اند . اگر «باور» آسیب ببیند ، رفتارها آسیب دیده است ، چون هر کس به گونه‌ای عمل می‌کند که باور کرده است .

خدا باوری ، خداترسی می‌آورد .

ایمان به معاد و حساب قیامت ، محصولی جز تقوا و تعهد ندارد .

پس ، گام مهم ، تقویت بنیان عقیده و ایمان است .

ظرف دلها اگر با ایمان و یقین پر شود ، محل نزول برکات الهی است ، واگر با تردیدها و هواها و بی قیدی‌ها انباشته گردد ، پایگاه و جایگاه شیطان خواهد شد .

در پاکسازی این «پایگاه و افشاندن بذر ایمان ، در این «مزرعه ، خودشما نیز سهمی دارید و نقشی .

تزکیه نفوس و تقویت تعقل و بالا بردن سطح درک و دید ، بر عهده کیست ؟ خودتان یا دیگران ؟ یعنی خودتان در این زمینه مسؤولیتی ندارید ؟

«کتاب ، یکی از ابزار تجهیز خویش به بینش و باور است .

«علم و عمل نیز دو بال پرواز است ، یکی پشتوانه است ، دیگری چاشنی تاثیرگذارنده و پیش برنده .

«آموختن ، و پیوسته معلومات جدید فراگرفتن و در جریان دیدگاه‌های نو و دانشهای جدید و تجربه‌های موفق دیگران قرار گرفتن ، ضرورت توفیق در امر خودسازی است . هیچ لحظه نباید احساس کنیم که ازآموختن بی نیازیم ، چه آموزش نکات علمی ، چه شیوه‌های عملی و تجربی و چه معارف دینی و سلوک اخلاقی و عرفانی .

وقتی راه و مسیر رشد و تعالی ، باز است و طولانی ، چرا قناعت به اندک وناچیز ؟

افزون طلبی در دانش و تجربه ، یک ارزش است .

و قناعت در علم و کسب فضیلت نیز ، یک ضدارزش .

خدا نکند که برداشتنی‌ها را گذاشته باشیم و بگذاشتنی‌ها را برداشته باشیم !

درس بزرگ «رهایی از تعلقات را اگر نیاموخته باشیم ، پیوسته مشکل خواهیم داشت و هر قدم دامی و هر لحظه خطری ما را تهدید می‌کند و«مال به عنوان یک لغزشگاه ، سر راهمان کمین خواهد زد .

ریشه بعضی لغزشها و گناهان ، «مسائل اقتصادی است .

«تقوای مالی یعنی اینکه نسبت به ثروت و مال ، انسان حسابگر باشدکه «از کجا می‌آید» و «به کجا می‌رود» .

چه بسیار کسانی که برای لقمه نانی به گناه می‌افتند ، یا برای افزایش ثروت خویش ، مرز «حرام را زیر پا می‌گذارند ، و به «منطقه ممنوعه اقتصادی قدم می‌نهند .

حرام خواری ، اسراف ، طمع ، کسب حرام ، درآمدهای نامشروع ، رشوه وربا ، کم کاری و تقلب ، قاچاق فروشی و احتکار ، گرانفروشی و اجحاف درمعامله و . . . ده‌ها از اینگونه لغزشگاه‌ها ، همه معلول تن دادن و دل سپردن به «نفس سیری ناپذیر» است .

مگر شکم ، چه قدر گنجایش دارد ؟

مگر عمر دنیوی ما چه اندازه است ؟

آزاد ، کسی است که از بندگی شکم آزاد باشد .

تکاثر و ثروت اندوزی ، به «تفاخر» می‌انجامد و تفاخر به تکبر واستکبار .

اسارت شکم نیز ، انسان را ذلیل می‌سازد .

بدهکاری به شکم ، بهتر از بدهکار بودن به مردم است . آیا نخوردن ومدیون شکم بودن ، به حریت و آزادگی نزدیکتر نیست ؟ !

آنکه اسیر شکم و شهوت است ، با چه رویی مدعی آزادگی است ؟

مگر می‌توان با شکم پر و سیری مفرط ، به «مناجات نیمه شب برخاست ؟

انس با خلوت شب ، گوهری است که هرگز به برخورداران مرفه و تن پروران مشغول به عیش و نوش نمی‌دهند .

حتی آنان که در پی «حال عبادت و «خشوع در نیایش اند ، سعی می‌کنند که به قول سعدی ، اندرون از طعام ، خالی داشته باشند تا در آن نورمعرفت بینند .

زیستن برای خوردن نیست . بلکه خوردن برای زیستن ، و زیستن برای تلاش و عبادت و خدمت است .

بزرگان گفته‌اند :

حکمت وعلم ، در گرسنگی قرار داده شده ، وجهل و معصیت در سیری .

این ، به معنای دفاع از فقر نیست ، بلکه گامی برای کنترل نفس و کم خوری و قناعت است ، تا به «گناه اقتصادی نیفتند» .

آنچه ارزش است ، «کف نفس اختیاری است .

خودسازی

در این قسمت که عمده‌ترین بخش این مجموعه است ، گام به گام بادستورالعمل‌های دین ، برگرفته ازروح آیات و روایات ، راه خودسازی و مسیر «تهذیب نفس را طی می‌کنیم . رشد دادن به بعد الهی و فطری وجود خودمان ، هدف اصلی این بخش است .

چشمی دیگر و نگاهی دیگر

از کجا می‌توان «خود» را شناخت ؟

آلودگی‌های درونی و ضعف‌های نفسانی چیست ؟

اگر «تکبر» ، نمی‌گذارد در برابر «حق ، سر تسلیم فرود آوری ،اگر «دل ، رضا نمی‌دهد که «عدالت را ، آنجا که به زیان توست بپذیری ، درونی ناسالم و تصفیه نشده داری .

اگر سراغ نقطه ضعف‌های مردم می‌گردی تا روزی به رخ آنان بکشی وپیش دیگران تحقیرشان کنی ، گرفتار نوعی خودپسندی و تفاخری .

چرا به خدا و «محبت خدا» میدان ندهیم که دلمان را در اختیار داشته باشد ؟ « محبت ، اکسیری دگرگون کننده است ، مس وجود را طلا می‌کند ، بخیلان را بخشنده می‌سازد و ترسوها را شجاع ، و خستگان را نشاطمی بخشد ،دست بسته را به کرم می‌گشاید ، پای خسته را ، «رفتن می‌آموزد ، و . . . چشم خواب گرفته را ، از شب تا سحر بیدار نگه می‌دارد .

آیا طعم شیرین «عشق به خدا» را چشیده‌ای ؟

آیا برای نجوا با خدا ، شب‌ها بیداری کشیده‌ای ؟

فداکاری‌ها ، فرزند عشق‌ها و محبت هاست .

تا این علاقه ، نسبت به چه باشد !

«محبت هم ، فرزند «معرفت و شناخت است .

محبت بی معرفت ، در تاریکی راه رفتن است و عشق بی «فداکاری ، فقط یک ادعاست !

راستی . . . چگونه می‌توان عاشق خدا شد و از «حب نفس رها گشت ؟ و . . . نسخه «محبت خدا» را چه کسی می‌نویسد ؟

هرگاه «زیبایی را تنها در «چهره نجستی و «جمال را فقط در «تن خلاصه نکردی ، می‌توانی امیدوار باشی .

«جمال باطنی ، مقوله‌ای است ، فراتر از چشم سر . و «زیبایی معنوی چشمی می‌طلبد که از سطح به عمق نفوذ کند و از ظاهر به باطن و از«محسوس به «معنی .

از کجا بشناسیم که گرفتار «حب نفس هستیم یا نه ؟

بعضی‌ها خود را «بی عیب می‌پندارند ، در حالی که بی عیب ، خداست .

برخی‌ها خویشتن را «واجد کمالات می‌دانند ، در صورتی که «کمال مطلق پروردگار است .

کسی که تحمل یک «انتقاد» را ندارد و از یک «تذکر» می‌رنجد ، کسی که عیب‌هایی را که در دیگران است ، اگر در خودش باشد ، آن راعیب نمی‌شناسد ، بلکه شاید فضیلت هم بداند و دفاع کند . اینها همه ، ازنشانه‌های «خودخواهی است .

راستی که عشق به هر چیز ، انسان را کر و کور می‌سازد ، حتی عشق به خود !

از سخنان امام امت است که :حب نفس ، تمام عیوب انسان را به خود می‌پوشاند» .

خود را کامل و بی نقص دانستن ، بزرگترین نقص و عیب است . شگفتاکه همه به این عیب دچاریم !

«خدا» را تنها در زبان گفتن ، ولی دل را خالی از خدا کردن ، اگر نوعی نفاق نیست ، پس چیست ؟

خدا ، در کجای وجود ما جاری است ؟ بر زبان ، یا در دل و جان ؟

وقتی می‌گوییم «الله اکبر» ، یعنی خداوند را برتر و بزرگتر و مهمتر از هرچیز و هر کس می‌دانیم . آیا دلمان ، گواه زبانمان است ؟

وای . . .که اگر روزی بخواهند از دل‌ها و درون‌ها برای گفته‌های زبان وجلوه‌های برون «استشهاد» بگیرند ، گرفتار چه غربتی خواهیم شد !

مشکل اینجاست که گاهی کار ، بر خود انسان هم مشتبه می‌شود .

خسارتی بالاتر از این نیست که عمری گرفتار «ریا» باشیم و خود راخالص و صالح بدانیم .

آینه ، نباید دروغ بگوید ! آینه وجود خود باشیم و سیمای خویش راآنگونه که هست ببینیم .

شکوفاندن گل وجود

کشمکش «طوفان و «گل ، قدیمی است .

آن می‌خواهد پرپر کند ، این می‌خواهد بشکفد و بروید .

«زندگی ، از کشمکش میان این دو شکل می‌گیرد .

قصه «جوانی و «زمان ، همان قصه طوفان و گل است و جوان ، غنچه‌ای است که می‌خواهد گل بشود و به ثمر بنشیند و بالنده گردد .

البته بیش از خزان زمستان و وزیدن طوفان ، باید از «دلمردگی و«یاس ترسید ، که نمی‌گذارد «گل جوانی شکوفا شود .

زمستان را نگاه کنید . . . وقتی شلاق بادهای سوزناکش را می‌چرخاند ، وقتی برف‌های سنگینش ، مزرعه‌ها و گلستان‌ها را می‌پوشاند ، هر چند درظاهر ، سیطره و حاکمیت دارد ، اما آن «حیات نهفته در دل «دانه‌ها و آن روح جاری در گیاهان و ساقه‌ها و شاخه‌ها ، بزودی از دل بذرها و تنه درخت‌ها بیرون می‌زند و فریاد بر می‌آورد که : «من هستم ، من آمده‌ام . . . » .

«بهار» ، رستاخیزی است که حیات را از «گور طبیعت بیرون می‌آورد و«شکفتن را به همه خفتگان در بستر غفلت و سستی می‌آموزد .

شایسته‌ترین شاگرد مکتب بهار ، «جوان است . درسی که جوان از بهارمی گیرد ، «شکوفاندن گل وجود»، با نسیم اراده و انتخاب است .

گلی که در بهار می‌روید و می‌شکفد ، «رمز حیات در همه انسانهاست .

گل و بهار ، چه تقصیر دارند ، اگر انسان‌ها این «پیام را نفهمند ؟ !

اگر بذر و دانه ، از اسارت خاک می‌رهد و برای تنفس در فضای باز وبهره گرفتن از خورشید ، سر بر می‌آورد ، چرا جوان ، خود را از قید و بندعادتهای بد نرهاند و این آزادی و آزادگی متعالی را تمرین و تجربه نکند ؟ !

بهار ، جوانان آگاه را در کلاس «روییدن و «نو شدن می‌نشاند .

بهار ، بستر شکفتن و فصل رویاندن «بذر وجود» است .

از خامی به پختگی باید رسید و از افسردگی به نشاط .

چرا این همه شتاب در بستر سراب ؟

همچنان که یک درخت عظیم ، به صورت «بالقوه در یک دانه نهفته است ،

همچنان که خرمن‌های طلایی گندم ، در دل بذرها خفته است و باید درمسیر کشت و تربیت و آبیاری و آفت زدایی و مراقبت قرار گیرد و به ثمربرسد و به بار بنشیند ، در نهاد انسان نیز ، به صورت بالقوه ، «استعداد» کمال و رشد و معنویت نهفته است . خداوند نیز ، پیامبر درون و برون را برای باروری و بالندگی همان استعداد ، برانگیخته است .

غضب و شهوت ، امری است قابل تعدیل و کنترل . حرص و طمع رامی توان به بند کشید ، بخل و حسد را می‌توان درمان کرد ، دنیازدگی وتعلقات را می‌توان کاست ، نفس سرکش را می‌توان رام کرد و از دام ابلیس گریخت .

می‌توان به جای همه ترسها ، تنها «ترس از خدا» را قرار داد ، زیستن در میان دو حالت «خوف و «رجا» عملی است .

با «مراقبه و «محاسبه می‌توان بر اعمال و رفتار خود نظارت داشت ومی توان از نیمه راه فساد برگشت .

می‌توان از «پل توبه به «وادی رحمت عبور کرد .

پس پای طلب و بازوی همت و پنجه اراده کجا به کار می‌آید ؟ !

خصلت‌های نیک و بد ، همچون دو «هوو» هستند ، و مثل دو کفه ترازو ، هر چه از این کاسته شود ، به دیگری افزوده می‌گردد و هر کدام را تقویت کنی ، دیگری را تضعیف کرده‌ای . چرا وجود خودت را مجموعه‌ای از صفات نیک نسازی که برای زشتی‌ها جایی نماند ؟

کسی که بتواند زنجیره‌ای از «فضایل اخلاقی را در جان خویش پدیدآورد ، نفس وسوسه گر نمی‌تواند به «قلعه قلوب رخنه کند و فساد بیافریند .

اصلاح قلب ، به اصلاح فکر و عمل می‌انجامد ، فساد قلب نیز ، همه چیزرا به تباهی می‌کشد .

کسی که صلاح و سعادت خویش را خواستار باشد ، نمی‌پسندد که نفاق و ریا و هوی ، همه دل را تیره کند و این مزرعه «صلاح خیز» را خارستانی زشت یا کویری توان سوز سازد ! . . .

خودسازی

در جدول بزرگ و پرخانه خودسازی ، «ادب جایگاه خاصی دارد .

گاهی حرف‌ها و عمل‌های انسان با هم ناسازگار است .

ظاهر و باطن نیز ، گاهی یکسان نیست . نامش را هر چه بگذارید ، اززشت‌ترین حالات و صفات انسان است . شاید هم نوعی «نفاق !

برخورد با مردم ، این گونه اشکالات اخلاقی را آشکار می‌سازد ، میزان پای بندی هر کس به «حق ، «عدل و «انصاف ، در همان بزنگاه‌های حساس و تضاد منافع روشن می‌شود .

«خودساخته کیست ؟

آنکه بر خصلت‌های ناپسند و رذیله‌های اخلاقی و نفاق در رفتار و ریای در عمل ، چیره شده باشد و خود را «تربیت کرده باشد .

یک باغبان ، بوستانی سرسبز و گلخانه‌ای پرگل ، تربیت می‌کند و پدیدمی آورد و یک کشاورز نمونه ، بیشترین برداشت را از زمین و زراعت خویش دارد .

ولی . . . باغبان دل و جان ، چگونه باید به «تربیت نفس بپردازد ، تا بذروجود ، هدر نرود و آفت نگیرد ؟

خودسازی ، به نحوی که مطلوب عقل و شرع و وجدان باشد ، در فرهنگ دینی با عنوان «تادیب نفس از آن یاد می‌شود .

«هر که خود تربیت خود نکند ، انسان نیست .

مگر همیشه باید به دیگران تذکر داد ؟ خودمان محتاج تریم . کیست که ادعا کند بی نیاز از «تذکر» است ؟

امیرمؤمنان علیه السلام ، در یک جا به آنان که در مقام معلم و مربی و مبلغ اند ، توصیه می‌فرماید که معلم و مؤدب نفس خویش باشند . در جایی هم نمونه و نشانه‌ای از این تادیب نفس و خودسازی را پرهیز از آنچه برای دیگران ناشایست می‌شماریم ، می‌داند :

«کفاک ادبا لنفسک اجتناب ما تکرهه من غیرک[۲۷].

این حرف را سعدی هم در گلستان به این صورت آورده است : « لقمان را گفتند : ادب از که آموختی ؟ گفت : از بی ادبان ! هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد ، ترک آن را بر خود ، لازم دیدم .

اگر کاری بد است ، از همه بد است ، چه ما و چه دیگران .

سفارش مولایمان را از یاد نبریم که :

«آنچه را از دیگران نمی‌پسندی ، خودت هم بپرهیز ! » .

و این ، به گفتن آسان است و در عمل ، بسی دشوار ! تا انسان «نفس مهذب و جان تربیت شده‌ای نداشته باشد ، نمی‌تواند چنین باشد و چنین کند . « جان ، گاهی از راه رام کردن «جسم ، کمال می‌پذیرد .

«روح هم بامهارخواسته‌های «نفس ، اوج می‌گیرد . وایستادن درمقابل خواسته‌های «دل ، که جهاد اکبر است ، عقل را سلطان اقلیم وجود و حاکم برتمنیات وشهوات می‌سازد . این راه ، دشواراست و صعب العبور وپرسنگلاخ .

راه معنی همین است ، و گرنه راه حیوانیت ، آسان و هموار است و سرازیرو سهل الوصو و پرجاذبه .

دست و پنجه نرم کردن با «هوای نفس ، آدمی را قوی می‌سازد . یافتن تقوا (این گوهر قیمتی و کمیاب) از همین رهگذر فراهم می‌آید .

«عفت را باید از رهگذر کنترل‌های مداوم چشم و نگاه ، نگاه داشت .

«شجاعت را از راه درگیری‌های سخت با دشمن و درافتادن با خطرات و استقبال از صحنه‌های هول و هراس و میدان‌های جانبازی و فداکاری باید همچون شمعی روشن و فروزان داشت .

رها کردن چشم ، در چراگاه هر نگاه ، عفت سوز است ، چرا که «نگاه اگربی مهار باشد ، «گناه می‌چرد و بستن دست از داد و دهش و گشودن آن به روی هر مال و ثروتی که در «دسترس است ، آن را کج ، بار می‌آورد وانسان‌های «کج دست ، روی سعادت نمی‌بینند .

فراراز صحنه‌های خطرهم ، شمع شجاعت و دلیری را خاموش می‌سازد .

برای سلامت روح و عافیت جان و تقویت صفات نیک ، باید تمرین وممارست داشت ، آنگونه که برای نشاط جسم و تلاش بدنی لازم و سودمنداست .

آیا مدعیان قدرت و توانمندی ، حریف نفس خویش می‌شوند ؟[۲۸].

دلیر جوانمرد ، آن است که به خواسته‌های شیطانی و وسوسه‌های دل ، شجاعانه «نه بگوید .

این «نفی ، خیلی «اثبات‌ها را در پی دارد .

خود فراموشان

فراز و نشیب‌های زندگی بسیار است و همه ، سراسر «درس است ، اگرچشم و گوشی گشاده داشته و اهل «عبرت باشیم .

گاهی «خدا فراموشی ، ریشه در «خود فراموشی دارد .

و گاهی نیز ، خود فراموشی ، نتیجه فراموش کردن خداست :

«نسوا الله فانساهم انفسهم [۲۹] .

کسی که پس از رسیدن به «ثروت ، دوران فقر خویش را از یاد می‌برد ، و دست یافتن به «مقام ، او را از «خود» بیگانه می‌سازد ، آنکه پس از گمنامی به «شهرت می‌رسد ، و پس از ضعف ، «قدرت می‌یابد ، اگر دوران و شرایط فقر ، ضعف و گمنامی خود را فراموش کند ، آن ثروت و مقام و آوازه و قدرت ، برای او «دام می‌شود و از خدا غافلش می‌سازد .

از یاد بردن این که : «کیستم ؟ » ، «که بودم ؟ » ، «کجایم ؟ » ، «به کجامی روم ؟ » ، «چگونه باید باشم ؟ » ، «چه باید بکنم ؟ » ، «هدفم چیست ؟ » ، «چه می‌خواستم ؟ » ، «چه باید بخواهم ؟ » و . . . ده‌ها از این گونه سؤالها ، نشانه نوعی «خود فراموشی است . همین غفلت و نسیان هاست که به «گناه ، «تکبر» ، «غرور» ، «طغیان ، «تباهی و «دنیازدگی می‌کشاند .

کسی که «بنده بودن خدا را از یاد ببرد ، «رب بودن خدا را هم از یادمی برد .

کسی که ولایت مولا» را فراموش کند ، «عبودیت خود» را هم فراموش خواهد کرد . کسی هم که فکر کند آزاد است ، بندگی نخواهد کرد .

یاد «بندگی خویش ، یاد «ربوبیت خدا» هم هست . و . . . «یاد خدا» ، یادآور «بندگی ما» خواهد شد .

با این حال ، فکر می‌کنید فاصله «خود فراموشی تا «خدا فراموشی چه قدر است ؟ ! و اصلا این «خود»ی که این همه مهم است و غفلت از آن هستی سوز ، چیست ؟

غیر از «خود طبیعی ، که به جنبه فیزیکی و اعضا و اندام و جسم مامربوط می‌شود ، و غیر از «خود اجتماعی ، که جایگاه ما را در جامعه و در ارتباط با مردم و محیط پیرامون و زندگی شخصی و اجتماعی و صنفی ما مشخص می‌سازد ، یک «خود انسانی هم داریم ، که موقعیت ما را به عنوان یک انسان در مجموعه هستی نشان می‌دهد .

شناخت این «خود» ، هم لازمتر ، هم سودمندتر است .

ساختن این «خود» نیز ، هم دشوارتر ، هم سعادت آورتر است .

خیلی‌ها خود طبیعی و خود صنفی و اجتماعی خویش را می‌شناسند ، اما در زمینه آن «خود برتر» ، یا غافلند ، یا خود را به غفلت می‌زنند و ازاندیشه و تلاش درباره آن طفره می‌روند و حاضر نیستند بیندیشند که درکجای «دستگاه خلقت قرار دارند .

این که می‌گوییم باید «خود» را شناخت ، شامل مجموعه «استعداد»هاو زمینه‌های «رشد» نیز می‌شود . مواهب الهی و نعمتهایی که ما را احاطه کرده است نیز ، در همین محدوده قرار می‌گیرد .

شناخت «کرامت انسان و«ارزش وجودی نیز ، جزو همین قلمرو است .

آنکه موهبت‌ها و استعدادهای خود را نشناسد ، از «گنج وجود» بی بهره می‌ماند و آنکه ارزش و قیمت خویش را نداند ، خود را ارزان می‌فروشد وآنکه از «بعد الهی و «خلیفه اللهی خود بی خبر شد ، تن به پستی و گناه وحقارت می‌دهد .

شرط نخست سودبردن در یک داد و ستد ، توجه به بهای متاع و کالای خویش است; تا آن را ارزان نفروشی و به زیان ، معامله نکنی .

پیشوایان دین ، «بهای وجود» تو را همسنگ با «بهشت دانسته‌اند ونظرشان کارشناسانه است .

امام جوادعلیه السلام فرموده است :

«ارزش وجود شما بهشت است و شما قیمتی جز بهشت ندارید ، آگاه باشید که خود را جز به بهشت نفروشید»[۳۰].

یعنی خود را به هر چه که کمتر از بهشت باشد بفروشی ، زیان کرده‌ای .

خود را با هر چه مبادله کنی ، برای خویش در همان حد قیمت گذاری کرده‌ای .

اگر دنیا را «تجارتخانه اولیاء الهی دانسته‌اند ، ارزش وجود نفیس انسان را هم گوشزد کرده‌اند ، تا خام و بی تجربه و بی خبر از قیمت ، به بازارنرود و کلاهی به گشادی دنیا بر سر «وجود ملکوتی او نگذارند .

وقتی که می‌تواند خود را اخروی کند ، چرا دنیوی ؟ !

و اگر می‌تواند فراتر از فرشته رود ، چرا فروتر و پست تر از حیوان ؟ !

تعبیر «بل هم اضل [گمراه تر از چهارپایان] که قرآن درباره اینگونه افراد می‌گوید ، چندان هم بیراهه نیست .

وقتی نتوانی سرمایه‌های وجودی خود را به بهره وری برسانی و روز به روز از سرمایه خرج کنی ، بی آنکه نفعی به دست آوری ، سرانجام روزی همه سرمایه خرج می‌شود و تهیدست از این بازار ، باز خواهی گشت .

اگر «خود» را فراموش نکرده باشی و «بهای وجود» را بشناسی ، خود رازیرا قیمت نمی‌فروشی !

گوهر اخلاص

«گوهرشناسی کار هر کس نیست . شناخت «عمل مخلصانه ، واقعادشوار است .

امام صادق علیه السلام یکی از نشانه‌ها و معیارهای آن را چنین بیان فرموده است : « عمل خالص ، آن است که نخواهی جز خدا ، کسی تو را بر آن بستاید»[۳۱].

گاهی در سویدای درونت ، در اعماق دلت ، نیت و انگیزه‌ای است که خودت هم به سختی متوجه آن می‌شوی .

همان نیت پنهان ، گاهی عمل را تباه می‌سازد و خرمن را به آتش می‌کشد .

انسان‌های وارسته ، چنان روح بلندی دارند که جز «تقرب به خدا»عامل دیگری آنان را به کار ، به ویژه کارهای عبادی و صالحات ، برنمی انگیزد . « گدای کوی تو ، از هشت خلد ، مستغنی است .

اسیر قید تو ، از هر دو عالم ، آزاد است[۳۲].

آیا عارف تر و عاشق تر از «علی می‌شناسی ؟ اخلاص و راه و رسم بندگی هم باید از این امام عاشقان آموخت .

عبادت ، برای رسیدن به نعمت‌های بهشت ، عبادت تاجران سوداگراست و امید عطا و ثواب داشتن ، دکانداری است و عبادت به خاطر دوری ازآتش ، کار بردگان ترسو است .

این است عبادت عارفان عاشق . این همان است که علی علیه السلام فرمود : «کسانی خداوند را نه بدان امید ، و نه روی این ترس ، بلکه از روی سپاس و شکر پرستیدند که این عبادت آزادگان است[۳۳].

خالص کردن عبادت ، کار اولیاء خداست .

به یاد آوریم ، روزی را که خداوند خواهد فرمود :

«من ، تو را بودم .

تو که را بودی ؟ . . . » .

چه کمیاب است «گوهر اخلاص !

و چه فراوان است کالاهای «ریایی در بازار اعمال !

وقتی مزد و پاداش را خدا می‌دهد ، چرا کار برای دیگران ؟

تصفیه کردن «عمل از انگیزه‌های غیرالهی ، کاری دشوار است[۳۴]، ولی لازم و کارساز . بدون آن ، چه امیدی به اجر خدایی ؟

دیده‌ای که بعضی «انفاق می‌کنند ، تا سخاوتمند به شمار آیند ، «نماز»می‌خوانند ، تا آدم خوبی شناخته شوند ، به جبهه می‌روند ، تا انقلابی به شمارآیند ، به نیازمندان ، سیلزدگان و صندوق‌های امداد ، کمک می‌کنند ، تاکسب اعتبار کنند ، می‌نویسند ، تا مشهور شوند ، درس می‌خوانند ، تا دانش ومعلومات خود را به رخ این و آن بکشند .

صد تای اینها به یک قاز نمی‌ارزد .

آیا دوست داری به خاطر «کار نیک ، ستایشت کنند ؟

آیا واقعا برای تو مهم است که بدانند فلان کار شایسته را انجام داده‌ای ، یا چندان فرقی نمی‌کند ؟ !

رد پای «ریا» را که ظریف تر از اثر پای مورچه بر سنگی سخت در شبی تاریک است ، همین جاها می‌توان پیدا کرد . اینجاست که آدم می‌فهمد«اخلاص ، واقعا یک گوهر کمیاب است و ارزنده .

آیا تو حاضری از بازار ، یک «کالای معیوب و «جنس خراب رابخری ؟

کارهای ریایی ، همان اجناس خراب است .

خدا که مشتری اعمال ماست ، جز «متاع خوب نمی‌خرد . پس . . . چرا ریا ؟

از هیچ تا همه

انسان ، گاهی از «هیچ به «همه می‌رسد ، و گاهی از همه به «هیچ !

خوب محض است ، شر محض می‌گردد .

منحرف است ، به حقیقت می‌رسد و صالح می‌شود .

عالم و داناست ، اما «غرور علمی او را بر زمین می‌زند .

گنهکار و عاصی است ، اما «توبه ، او را «عبد صالح می‌سازد .

اینها همه ممکن و شدنی است و از انسان بعید نیست که هرگونه تحولی را در خود ایجاد کند .

این نکته ، از یک سو امیدوار کننده و الهام بخش است ، از سویی هم خطرناک و لغزاننده ، تا انسان چگونه از امانت «انتخاب استفاده کند !

چه دلهای سنگی که یکباره همچون موم ، نرم شده است ، و چه دیده‌های خشک و جامد ، که با یاد خدا و تاثیر موعظه ، متاثر شده و به اشک نشسته و چشمه سار خوف و خشیت گشته است .

تضمینی نیست که یک انسان نیک ، تا ابد نیکو بماند .

چنان هم نیست که یک فرد تبهکار و زشتخو ، تا پایان در تباهی وآلودگی باقی بماند و درهای هدایت و رشد ، به رویش بسته باشد . مگر نه اینکه پیامبران آمده‌اند تا بدان را خوب کنند و بردگان هوس و بندگان دنیارا ، صاحبان خرد و سروران آخرت سازند ؟

کجاست که «برده‌ها را «آزاد» می‌سازد ؟

انسان که کمتر از حیوانات نیست ! وقتی سگ و طوطی و اسب و مار وباز شکاری تحول پذیرند ، انسان که اشرف مخلوقات و مورد تکلیف الهی است ، چرا نباشد ؟ . . . که هست ! دل انسان سخت تر از سنگ و فولاد که نیست ، پس می‌تواند شکل پذیر باشد .

اگر به تربیت جان و تصفیه دل بپردازیم ، می‌توانیم خود را از «چاه بردگی تا «اوج برازندگی بالا بکشیم .

نقش محیط ، «مربی ، «تذکر» و «تفکر» را نمی‌توان انکار کرد ، چرابه «تربیت خود» کمتر می‌پردازیم ؟

تربیت پخته کند هر خام را نیک سازد بخت بد فرجام را

وا رهاند مرد را از بندگی مغز و معنی می‌دهد بر زندگی

خوشا آنان که تربیت پذیرند و پند نیوش ! . . .

انسان ، در گیر و دار دو جاذبه قرار دارد : «الهی و «نفسانی . « نفس ، به گناه و پیروی از هوس‌ها و عمل به خواسته دل می‌خواند ، و . . . «خدا» ، به ترک هوای نفس و تمایلات حیوانی .

از هر کدام اطاعت کنی ، باید دیگری را نافرمانی کنی و به هر یک نزدیک شوی ، از دیگری دور می‌گردی . مقتضای بندگی ، اطاعت فرمان خداست و تسلیم امر و اراده «مولی بودن .

اگر «بنده‌ایم ، طاعتمان باید . و اگر «مطیع مولاییم ، اطاعت و تسلیم ، باید در عمل و زندگی آشکار شود . و گرنه ، چه فرقی میان آنکه «مولا» نداردو آنکه مولایش خداست ؟

نداشتن روحیه عبودیت و بندگی و تسلیم ، نشان چیست ؟ و گستاخی وجرات بر گناه ، دلیل چیست ؟ آنچه انسان را به «معصیت می‌کشد ، «غفلت است . فراموش کردن بندگی خود و ولایت پروردگار . « گناه ، معلول لحظات غفلت انسان و «خدا فراموشی است . وقتی عقل ، مغلوب نفس اماره شود ، محصولی جز گناه به بار نمی‌آورد . کسی تن به گناه می‌دهد و دل به معصیت می‌سپارد که از عواقب آن نیز غافل باشد ، یا بی خبر .

مگر نه این که دوزخ ، فرجام گنهکاران است ؟ پس چرا نافرمانی؟

امام باقرعلیه السلام می‌فرماید :

«شگفتا از کسی که از ترس بیماری ، از غذا پرهیز می‌کند ، اما از ترس آتش ، از معصیت ناپرهیزکار است ! » .

راستی هم شگفتا ! . . .

اما آنکه به عبودیت خود و ربوبیت خالق ، معترف است ، خود را در قیدطاعت مقید می‌داند و در بند «بندگی خدا» حس می‌کند ، نه یله و رها که هرچه می‌خواهد بکند و هر چه می‌خواهد بگوید و هرگونه که می‌خواهد باشد ! مگر می‌توان خدا را عالم و بصیر و شاهد و حاضر و ناظر دید و گناه کرد ؟

در لحظه گناه ، شعله ایمان در دل فروکش می‌کند و گاهی هم به خاموشی می‌رسد .

. . . این چراغ را ، روشن نگه داریم .

بیماری‌های اخلاقی

گرچه بعضی از روی علم و عمد ، بد می‌کنند و سراغ معصیت می‌روند;اما عده‌ای نیز ناآگاهانه به سراغ بدی می‌روند و چون خوبی‌ها رانمی شناسند ، در پی آن نمی‌روند .

اگر آنجا پند و هشدار سودمند است ، اینجا تذکر و تعلیم ، مفید است .

رذایل چیست تا از آنها بپرهیزیم ؟

فضایل کدام است ، تا به آنها آراسته شویم ؟

به جستجوی متون دینی و رهنمودهای قرآنی ، حدیثی می‌رویم ، آنگاه با کتاب دل و نفسمان تطبیق می‌کنیم . تعالیم وحی می‌گوید : خصلت‌ها وعملهایی همچون : ترس ، حقارت نفس ، خود کم بینی ، دون همتی ، شتابزدگی ، بدگمانی ، بد دهانی ، عصبانیت ، انتقام جویی ، تندخویی ، بدرفتاری ، کینه توزی ، خودپسندی ، تکبر ، حق پوشی ، تعصب ، لجاجت ، قساوت قلب ، حسد و . . زشت است و از رذایل محسوب می‌گردد .

اگر می‌خواهید در مقایسه لوح ضمیر خود با این خصال ناپسند ، فهرست کاملتری داشته باشید ، بر موارد بالا این‌ها را هم بیفزایید : غیبت ، استهزای دیگران ، خودخواهی ، شایعه پراکنی ، جاه طلبی ، ریاکاری ، ناسپاسی ، حیله گری ، دنیادوستی ، طمع ، دو رویی ، دروغگویی ، مردم آزاری ، قطع رحم ، دو به هم زنی ، سخن چینی ، بخل ، حرص .

شناخت دردها نیمی از درمان است و برای خودشناسی و ارزیابی وضعیت روحی و اخلاقی خویش ، لیست کاملتری از این آفات لازم است .

اوراق «پرونده دل را باید ورق زد و صفحه به صفحه در جستجوی این آفتها بود . هر جا یافتیم ، بی درنگ آن «اوراق سیاه را باید «پاکسازی کنیم ، و گرنه به جا ماندن این رذایل در پرونده ما ، روزی کار به دستمان می‌دهد و رسوایمان می‌سازد .

کدام یک از این دردها خطرناکتر است تا زودتر به مداوا بپردازیم ؟

آن سوی صفحه دل را هم مرور کنیم ، البته با حدیثی از پیامبر خطاب به مولاعلیه السلام که فرمود : « از اخلاق مؤمنان ، حضور در نماز است و شتاب در پرداخت زکات ، اطعام به مسکینان ، دست نوازش بر سر یتیمان کشیدن ، پاکسازی درون ، اگرسخن گوید به دروغ نپردازد ، چون وعده دهد تخلف نکند ، اگر امانتدارشود خیانت نکند ، حرف که می‌زند صادق باشد ، راهب شب و شیر روز ، روزه دار شب خیز و متهجد ، که آزارش به همسایه نمی‌رسد و بر زمین ، متواضعانه راه می‌رود و . . . » .

این هم فهرست کوتاهی از برخی فضایل .

مکتب ، تنها «انسان‌های خوب را به عنوان «الگو» معرفی نمی‌کند ، بلکه خصلت‌های نیک را هم بر می‌شمارد و به آنها فرا می‌خواند و تنها ازانسان‌های بد ، نکوهش نمی‌کند ، بلکه اوصاف زشت را هم معرفی می کندو از آنها پرهیز می‌دهد . از آن نمونه‌ها باید «الهام گرفت و از این نمونه ها«عبرت !

پیمودن وادی سیر و سلوک ، هم سخت است ، هم آسان !

ذکر و ختومات و چله نشینی و عزلت گزینی و اوراد نمی‌خواهد . مهم ، «عمل است ، طبق آنچه «مولی می‌گوید .

این است که هم سهل است و هم ممتنع ، هم راحت و هم دشوار . اگرکسی خویش را «بنده بداند و به مقتضای بندگی ، «اطاعت از صاحب خود کند ، صدها مرحله از سلوک را پیموده است . ولی . . . همین یک گام ، یعنی «مطیع بودن دشوار است و نیازمند اراده‌هایی استوار و عزمهایی آهنین .

رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود : « در دنیا دو حکیم فرزانه بودند که سالی یک بار همدیگر را می‌دیدند ، درهر نوبت نیز ، یکی آن دیگری را موعظه می‌کرد . در یکی از این دیدارهایکی به آن دیگر گفت : مرا موعظه کن ، موعظه‌ای جامع و موجز ، چون نمی‌توانم مانع عبادت تو شوم . گفت : برادرم ! دقت کن که خداوند ، در آنجاکه نهی کرده ، تو را نبیند و آنجا که دستور داده ، تو را غایب نبیند»[۳۵].

همین . آری همین . جمله‌ای کوتاه است ، ولی جهانی حکمت و پند درآن نهفته است .

انجام واجبات و ترک محرمات ، عبارت دیگری از همین دستورالعمل سازندگی و خودسازی است که در برخی احادیث آمده و برای پرهیزکارترین انسان شدن ، بر همین دو کلمه تاکید شده است .

اگر همه جهان را چشم و گوش بدانیم ، اگر خود را در حصاری ازدستگاه‌های ضبط کننده و فیلمبردار احساس کنیم ، و اگر خود را «بنده بدانیم ، نتیجه همان خواهد بود که حضرت رسالت فرمود . آنجا که امراوست ، غایب نبودن و آنجا که نهی اوست ، حاضر نبودن . «در خانه اگر کس است ، یک حرف بس است ! » .

آنکه «خلاف می‌کند ، حتی اگر «جریمه آن را هم بپردازد ، شکستن حرمت «قانون با پرداخت جریمه جبران نمی‌شود . « گناه ، یک تخلف از قانون خدا به شمار می‌آید . « توبه هم به عنوان راهی برای محو «عواقب کیفری آن قرار داده شده است . ولی آثار روحی گناه بر فرد و پیامدهای منفی آن بر جامعه ، باتوبه جبران نمی‌شود .

ممکن است کسی که دچار یک سانحه تصادف یا سوختگی شده ، بامراجعه فوری به پزشک ، سلامت خود را باز یابد و از مرگ نجات یابد ، ولی آثار آن بر چهره و اعضای او ، گاهی تا آخر عمر هم باقی است .

آیا رعایت احتیاط و پیشگیری از بروز آتش سوزی یا حادثه ، بهترنیست ؟ !

همچنان که در امور درمانی ، رعایت بهداشت و پیشگیری از ابتلا ، هم بهتر از معالجه است و هم آسانتر و کم خرج تر ، در امور معنوی و روحی هم پرهیز از گناه ، هم آسان تر و هم مقرون به صرفه تر از توبه است .

آثار گناه ، بر چهره روح و جان باقی می‌ماند .

چه بسا گاهی هم فرصت یا توفیق «توبه به دست نمی‌آید و آنکه توبه از گناه را به «آینده موکول می‌کند ، حادثه‌ای ، اجلی ، غفلتی ، آن آینده را ازدست او می‌گیرد .

اگر خیلی هم اهل جمع آوری «ثواب و انجام «مستحبات نیستیم ، دست کم این هنر را از خود نشان دهیم که خلاف و گناه نکنیم .

کدام یک در سرانجام و سرنوشت ما مؤثرتر است ؟ ترک گناه یا کسب ثواب ؟ پیامبر خدا به امام علی علیه السلام فرموده است :

هر که از حرام‌های خدا پرهیز کند ، از پرهیزکارترین مردم است [۳۶].

انگیزه پروری

شوق عمل ، ریشه در شناخت «ارزش و «پاداش آن دارد .

کسی که در کار خویش ، سست و بی نیت و فاقد انگیزه می‌شود ، یا کارش بی ارزش است ، یا به ارزش کار خود توجه ندارد ، یا از اجر و ثواب آن غافل است .

همه انتظار دارند که نسبت به کاری که می‌کنند ، «تشویق شوند . تقدیردیگران ، نقش «شوق انگیزی و «انگیزه پروری دارد .

اگر آن مشوق ، خدا باشد ، نیت قوی تر می‌شود . اگر پاداش دهنده ، پروردگار تو باشد ، انگیزه‌ای برتر تو را به تلاش وا می‌دارد .

مرز میان اخلاص و ریا همین جاست . به خاطر چه کسی کار می‌کنی ؟ انتظار مزد و اجر از که داری ؟ دانستن و آگاه شدن چه کسی برایت مهم است ؟

اینکه انبیا ، هرگز از دعوت و ارشاد و جهاد خسته نمی‌شدند ، چون جز ازخدا انتظار پاداش و تقدیر نداشتند (ان اجری الا علی الله) [۳۷].

اینکه اولیای الهی ، نیتی قوی و اراده‌ای خلل ناپذیر در راه اهداف خویش داشتند و دارند ، چون چشم بینای خدا را در همه حال ، حاضر و ناظرخویش می‌دیدند . پس چه جای خستگی یا به ستوه آمدن یا از دست دادن انگیزه و سست شدن در عمل ؟ !

به محتوای ارزشی کار خویش چه قدر شناخت و عقیده داری ؟

محتوای کار تو می‌تواند بزرگترین مشوق تو باشد .

وقتی اهل باطل در راه خویش ، اصرار و پشت کار دارند ، تو در راه «حق چرا بی حال و بی انگیزه باشی ؟

وقتی پیروان شیطان ، پیوسته در حال جذب نیرو برای شیطانند ، چراپیروان رحمان در جذب نیرو برای اردوی ایمان و جبهه خیر و صلاح ، کوشانباشند ؟

اگر به راه مقدس خویش ، عاشق باشی ، از تهمت جنون نمی‌ترسی .

اگر به حقانیت راه و مرام و مسیر خود اطمینان داشته باشی ، اتحادنیروهای مخالف ، باید عزم تو را جزم تر و انگیزه ات را قوی تر سازد ، نه آنکه تو را از کار بیندازد !

هر چه صف شیطان منسجم تر شود ، تو نیز صف رحمانیان رامنسجم تر و «تلاش رحمانی خویش را قوی تر و گسترده تر ساز . نبرد حق و باطل از قدیم بوده ، تا آخر هم خواهد بود . تو اگر سرباز اردوی حقی ، به تقویت انگیزه بپرداز ، و به تصفیه آن . «که . . . راه پرخطر است و حرامیان درپیش ! » .

محک ارزیابی عملها «نیت است .

شاید شکل کار و صورت ظاهر عمل ، زیبا باشد ، اما اگر نیتی که در ورای آن نهفته ، زشت باشد ، کار را هم زشت می‌کند .

نفاق و ریا و تظاهر ، ریشه در همین دارد ، آرایش بیرون و آلایش درون ! از سوی دیگر ، میان نیت تا عمل ، گاهی فرسنگها فاصله است .

چنان نیست که هرگاه تصمیم گرفتی ، موفق به عمل شوی و نیت وانگیزه را از آن مرحله ، به مرحله اجرا برسانی . هزار مانع و رادع در کار است . تردیدها ، دو دلی‌ها و وسوسه‌ها سدی به وجود می‌آورد ، میان «تصمیم و«عمل . این ، آفتی است که حتی در نیت‌های خوب و انگیزه‌های مقدس نیز پیش می‌آید .

به همان اندازه که تاکید شده بی فکر و تدبیر ، کاری نکنید که پشیمان می‌شوید ، سفارش کرده‌اند که وقتی به مرحله «یقین رسیدید ، «عمل و«اقدام کنید[۳۸]و میدان را برای «شک آفرینی وسوسه گران و خناسان خالی نگذارید .

هم باید نیت‌ها و انگیزه‌ها را سالم و صالح و خدایی ساخت ، هم در کارخیر و راه حق و برنامه‌های مثبت ، تردید به خود راه نداد و امروز و فردا نکرد ، که از نیت تا عمل ، حفره‌های خطرناک و لحظه‌های یاس آور ، بسیار است .

جمال درونی

کسی می‌تواند در خلق و خوی ، «خداگونه شود ، که خدا را بشناسد وصفات جمال و کمال او را بداند .

خدا ، «جمال مطلق است . و تو ، وقتی می‌توانی به خدا نزدیک شوی که صفات زیبای او را داشته باشی ، آنچه در اوست ، در خود نیز فراهم آوری وآنچه در خدای سبحان نیست ، خود را منزه و پیراسته سازی .

چهره «جان و سیمای «درون را چگونه می‌آرایی ؟

مگر نه آنکه در چهره زیبا ، هم چشم و ابرو ، هم روی و موی ، هم لب ودندان و . . . باید «زیبایی داشته باشد تا یک «چهره زیبا» فراهم آید ؟

«جمال باطن نیز همین گونه است . ایجاد تعادل و توازن در خصلت هاو حالت‌ها و رفتارهای اخلاقی ، شرط تحقق «جمال معنوی است .

وقتی «غضب ، در کنترل تو باشد و اراده ات بر آن مسلط گردد ، نام شجاعت می‌گیرد ، که یک ارزش اخلاقی است و حد فاصل «ترس و«تهور» است .

نیروی شهوت و غریزه جنسی هم ، چون با مهار «تقوا» کنترل شود ، «عفت پدید می‌آید .

و اگر خرج کردن مال ، نه به «اسراف کشیده شود و نه به «بخل ، حدمتعادلی است که «سخاوت نامیده می‌شود .

آیا خصلتهایت در «مرز اعتدال است ، یا روی خط افراط و تفریط ؟

چهره ، با «آرایش ، زیبا می‌شود و با «آلایش ، زشت می‌گردد . سیمای باطن نیز با «فضایل ، آراسته می‌شود و با «رذایل ، آلوده ! خودت می‌توانی این آراستگی یا آلودگی را فراهم آوری .

انتخاب تو ، نقش عمده‌ای ایفا می‌کند .

در وجود تو ، میدانی است که سپاه حسینی و یزیدی در نبردی پیوسته‌اند .

و تو در این میانه ، می‌توانی «حر» باشی ، گسسته از جنود ابلیس وپیوسته به جناح حق .

تغییر خصلت و رفتار ، محال نیست ، هر چند مشکل است .

و می‌توانی . . . چرا که جوانی . نیروی اراده جوانی را دست کم مگیر . . .

کار هر کس ، پای فکر و باور او نوشته می‌شود .

برای عمل ،دانایی و علم ، «معیار» است و اگر کسی با داشتن علم ودانستن نیک و بد ، اسیر چنگ گناه شود ، یا در «روشنایی علم او شک می‌کنند ، یا در عقیده مندی او به «دانسته‌ها و «آموخته‌هایش .

حکیم سنایی غزنوی گفته است :

نکند «دانا» مستی ، نخورد «عاقل ، می

در ره «پستی ، هرگز ننهد «دانا» ، پی

چه خوری چیزی ، کز خوردن آن چیز ، تو را «نی

چنان «سرو» نماید به نظر ، «سرو» ، چو «نی

گر کنی بخشش ، گویند که «می‌کرد ، نه او

ور کنی عربده ، گویند که «او» کرد ، نه می

حساب عملکردها و آگاهی‌ها را نیز این چنین ارزیابی می‌کنند و نتیجه افکار و باورها را در «آینه عمل به مشاهده و قضاوت می‌نشینند ، آنگونه که «عقل را با «میخوارگی در تضاد می‌بینند ، دینداری و گناه را هم با هم ناسازگار می‌دانند . و این ، قضاوتی است درست !

عمل ، آینه درون نماست و داوری‌ها بر مبنای عمل مشهود آدمیان است .

اگر ریشه «درخت معصیت را نسوزانیم و نخشکانیم ، پیوسته جوانه می‌زند و شاخ و برگ می‌افزاید . ریشه عصیان ، «غفلت است و ریشه طاعت ، «ذکر» . کسی که در ظلمتکده دل ، چراغ ایمان بر می‌افروزد و قلب را با شعله «یاد» و «یقین روشن و گرم می‌سازد ، حتما از آفت غفلت رسته است و به میوه «خداباوری رسیده است .

آنکه می‌داند حسابی هست و کتابی ، دوزخی و قیامتی ، خدای بصیر وخبیری ، نامه اعمال و گواهی اعضایی ، و حسرت و رسوایی فردایی ، این گونه «بی خیال نمی‌شود .

جرات بر گناه ، کمتر از خود گناه نیست !

در جستجوی راهنما

پیمودن راه با «راهنما» نشانه معرفت و هوشمندی است .

تنها در موضوع تدریس ، مطالعه ، نویسندگی ، سخنرانی ، حفظ کردن ، هنرآموزی ، خوشنویسی ، شنا و . . . نیست که آموختن «شیوه ، انسان را باصرف وقت و نیروی کمتر ، زودتر به مقصود می‌رساند ،

بلکه برای دست یافتن به اهداف و رسیدن به خواسته‌ها ، «روشمندی راهی میان بر است ، حتی در سلوک روحی و مسائل معنوی هم ، روش وشیوه کارساز است .

بی جهت نیست که طالبان کمال ، برای رسیدن به کمال و معنویت نیز ، دنبال یک «الگو» ، «مرشد» و «راهنما»یند ، تا روش انسان شدن و تهذیب نفس را به آنان بیاموزد ، یا از او بیاموزند .

نقش راهنما ، آن است که انسان در پیچ و خم این راه گم نشود و خسته نگردد . این را که «بزرگان ، از چه راه و چگونه رفته‌اند ، تا به مقصدرسیده‌اند ؟ » در شرح حال وارستگان ، پاکان و صالحان می‌توان خواند ، یاشنید .

زندگینامه صالحان و عالمان ، از همین جا ارزش می‌یابد که در نشان دادن «راه ، نقش دارد و به جویندگان و پویندگان راه معنی ، هم «جهت رانشان می‌دهد ، هم شیوه رفتن و رسیدن را می‌آموزد . معنای «اسوه ، همین پیشاهنگی و پیشتازی در رسیدن به وارستگیهاست . «تاسی به اسوه‌ها ، ضامن تحقق این آرمان والاست .

اگر قرآن ، پیامبر اسلام و حضرت ابراهیم و برخی شایستگان را با نام ونشان یاد کرده و آنان را «اسوه نامیده است ، از این رهگذر است

، تا راه سلوک ، بی رونده و بی چراغ راهنما نباشد .

البته نه هر که مدعی شد و مرید جمع کرد ، همان «راهنما»ست !

گر چه «طی این مرحله ، بی همرهی خضر» نباید کرد ، ولی باید مواظب رهزنان عقاید و قداست‌ها و مقدسات هم بود ! اگر عمل‌ها طبق «حجت خداپسند» نباشد ، در ترازوی محاسبه ، بی وزن و مقدار خواهد بود و آن را به بهایی نخواهند خرید .

آیا تا به حال ، «دادگاهی شده‌ای و مورد اتهام قرار گرفته‌ای ؟

ایستادن در مقام یک «متهم و انتظار یک «حکم و داوری ، بسیارسخت است ، ولی برای کسی که بی گناه است ، ترسی نیست .

«حجت ، چیزی است که در محکمه ، بر ضد متهم اقامه می‌کنند تامحکومش کنند ، یا متهم در دفاع از خویش ، اقامه و به آن استناد می‌کند ، تا«تبرئه گردد .

متهمی که نداند چه اسناد ، مدارک ، حرف‌ها و شواهدی را در دادگاه علیه او طرح خواهند کرد ، در دفاع از خویش و رد اتهامات هم ناتوان خواهد بود واگر نتیجه محاکمه ، محکومیت او باشد ، چندان هم دور از انتظار نیست .

شناخت «حجتهای الهی برای حضور در دادگاه قیامت ، سودمند است ، و داشتن جواب مناسب در مورد این شواهد و حجتها ، لازم !

به تعبیر امام کاظم علیه السلام :

«خداوند ، «عقل را در وجود انسان ، به عنوان حجت باطنی و «پیامبردرون قرار داده است[۳۹].

از این رو تکلیفمان نسبت به سفیهان ، سنگین تر است .

پیامبران و امامان و اوصیای الهی نیز «حجت‌های آشکار»ند .

دین ، وحی ، قرآن ، حدیث ، امر و نهی امامان ، فتوا و حکم فقها ، عمل وسلوک صالحان ، جوانان پاک ، ثروتمندان انفاق گر ، قدرتمندان عادل ، زیبارویان عفیف ، نام آوران متعبد و متعهد ، نوابغ خداشناس ، هنرمندان باایمان ، همه و همه جزء حجتهای الهی اند .

نمی‌توان گفت : «نمی‌شد ! » ، چرا که خداوند ، کسانی را که با داشتن ثروت و جمال و جوانی و شهرت و اقتدار ، پای از «راه خدا» کنار نگذاشتند ومتقی زیستند ، به رخ ما می‌کشد و می‌گوید : «پس چرا اینان توانستند ؟ »این مفهوم همان «لله الحجه البالغه است .

ما باید فکری به حال خودمان کنیم . روزی به ما خواهند گفت :

اگر نمی‌دانستی ، چرا نیاموختی ؟

و اگر می‌دانستی ، چرا بد کردی و بیراهه رفتی ؟ !

هم باید تلاش کرد ، هم باید جهت را شناخت ، هم باید بر اساس میزان عمل کرد ، تا به «هدف نزدیک شد و با تقویت ایمان ، دشت عمل را از صالحات ، سرسبز و خرم نمود .

ایمان ، در سایه پیوند با خدا و انس با آفریدگار تقویت می‌شود . سری که در آستان رفیع خدا بر خاک سجده گاه فرود آید ، در برابر بزرگترین قدرت‌های غیرالهی ، کوچکترین احساس ضعف و ترس نمی‌کند . این منبع نیرو و قدرت را نباید دست کم گرفت .

منبع تغذیه روح و جان جوانان چیست و کجاست ؟ آنان که رابطه شان باخدا قطع است ، در زندگی به چه کسی تکیه می‌کنند و در بن بست‌ها به کدام دریچه باز و راه عبور ، امید می‌بندند ؟ . . . جز خدا ؟

حتی در میدان جنگ و سنگر مبارزه هم ، چاشنی واقعی سلاح ، «ایمان است ، نه «باروت ، و تغذیه اصلی خط نبرد ، از «توکل است ، نه ازسلاح و مهمات !

زیباترین حالت یک نیروی انقلابی و متعهد هم آن است که در برابردشمنان ، همچون کوه ، با صلابت و استوار و نستوه بایستد و در برابر «الله ، خاکی و فروتن و افتاده باشد ، که گفته‌اند :

در کوی ما شکسته دلی می‌خرند و بس بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است .

آن پیشانی که هنگام سجود بر خاک می‌نهی ، بلندترین پیشانی است .

آن دو دست پرنیاز که در «قنوت ، به سوی خدا می‌گیری ، بی نیازترین دستهاست .

آن قامت ، که در برابر عظمت کبریایی خدا خم می‌کنی ، استوارترین قامتهاست .

از نمازت ، قدرت روحی می‌گیری و از نیازت ، به بی نیازی روحی می‌رسی .

صورتی که از اشک ، خیس شود و سجاده‌ای که از سرشک دیدگان مرطوب گردد ، بسیار قیمتی است .

چه عیبی دارد که شبستان جانمان را همیشه «یاد خدا» روشن سازد ؟ وچه می‌شود که فضای خانه و خوابگاه و آسایشگاه و پادگان و اداره و مدرسه و محل کار و سنگر مقاومت ، از یاد خدا و عطر نماز و تلاوت آیات ، معطر وخوشبو باشد .

روح بندگی و نیایش ، جوان را زیباتر از آنچه هست ، می‌سازد .

گرچه اقتضای جوانی ، «تلاش و «تحرک است ، ولی «جهت داشتن این تلاش‌ها مهم تر از خود تحرک و تکاپوست .

جوانی ، آغاز زندگی است و اگر حادثه و مانعی پیش نیاید ، راهی دراز و پراز «نیاز» در پیش است ، نیاز به برنامه و طرح ،نیاز به مشاوره و تجربه ، نیازبه راهنما و الگو ، به ایمان و امید ، به عشق و شوق .

آنچه به روندگان نوپا ، انگیزه و امید می‌دهد ، مطالعه شرح حال انسان‌های بزرگ و موفق است .

آنچه تجربه می‌دهد ، هم بهره گیری از نظرات راه رفتگان است ، هم درگیر شدن با سختی‌ها و مشکلات و نهراسیدن از اقدام و داشتن شهامت تصمیم همراه با تدبیر و آینده نگری .

آنچه به تلاش‌های زندگی ، «ارزش می‌دهد ، جهت سالم ، سودمند ، پاک و خدایی آنهاست .

عمل در «مدار حق و سرعت در «مسیر بندگی وقدرت در «راه خوب و تلاش برای «خدمت به خلق ، از ویژگی‌های یک زندگی موفق و خداپسند است .

جوانی یک «سرمایه است .

اگر آن را خرج می‌کنیم ، باید به «سودآوری آن نیز توجه داشته باشیم و . . . اگر به سود ، توجه داریم ، سودهای اصلی تر ، زیادتر ، ماندگارتر را که به حیات ابدی ما مربوط می‌شود ، در نظر بگیریم .

آنچه از دست می‌دهیم و آنچه به دست می‌آوریم ، باید تناسبی قابل قبول داشته باشد .

فرزانگان ، هیچ گاه سرمایه را در جایی که سودی نداشته باشد به کارنمی اندازند و حسابگری را گام نخست موفقیت می‌شمارند .

آیا قبول داریم که «جوانی ما نیز یک «سرمایه است ؟ این سرمایه راچگونه باید حفظ کرد و به مرحله «سودرسانی رساند ؟

دستور زبان عرفان

کسب عرفان و معنویت هم برای خود دستوری دارد .

در بسیاری از الفاظ و اصطلاحات در علوم مختلف ، غیر از معنایی که به صورت عادی از آنها فهمیده می‌شود ، مفاهیم دیگری هم می‌توان فهمید .

از خود همین «دستور زبان نمونه بیاوریم .

دستور زبان ، برای تصحیح «گفتار» و «نوشتار» است . ولی . . . آیانمی شود از آن در تصحیح «کردار» هم کمک گرفت ؟

دستور زبان برای شناخت روش صحیح کاربرد واژه‌ها و ساختار کلمات و تنظیم جملات است .

برای «عمل صحیح چه معیار و دستوری وجود دارد ؟ ناهنجاری و غلط در کردار و معاشرت را با کدام دستور باید شناخت ؟

تازه ، درستی گفته و نوشته هم تنها به «بعد ادبی آن منحصر نیست . درست بودن سخن در «مضمون و محتوا» هم شرط کمال و زیبایی آن است .

دستور زبان به ما می‌آموزد که «فعل و «فاعل باید هماهنگ باشد . بین «ضمایر» و «اشخاص هم باید تناسب وجود داشته باشد . ولی . . . آیارفتار ما فعل به حساب نمی‌آید ؟ و آیا حالات درونی ما جزء ضمایر نیست ؟ ناهماهنگی میان ظاهر و ضمیر ما آیا «غلط دستوری نیست ؟ « نهاد» ما چگونه ساخته می‌شود ؟

برای «مستقبل خود چه کرده‌ایم و «ماضی ما چگونه بوده است ؟

در کفتار روزمره ما چه قدر «حرف اضافه است ؟ اصلا در «صفت و«فعل به چه چیزی و چه کسی «اضافه شده‌ایم ؟

آیا فعل‌هایی که از ما سر می‌زند «لازم است ؟ «معلوم است ؟ «مجهول است ؟

آیا هیچ تمرین می‌کنیم که «فعل‌های مجهول را به «معلوم تبدیل کنیم ؟

من غیر از خدای متعال ، هیچ «اول شخص مفرد»ی نمی‌شناسم . شماچطور ؟

چگونه می‌شود از «من‌ها ، «ما» ساخت و مفردها را به «جمع تبدیل کرد ؟

بسیاری از ما کارهایی مشابه انجام می‌دهیم . «ماده افعال ما گاهی مشترک و مثل هم است ، اما کدام «شناسه است که ماهیت ارزشی کارهای ما را تعیین می‌کند ؟ شاید آن شناسه ، «نیت باشد !

اگر کارها و نیت‌ها را از «مرکب شدن با خدا و ریا در آوریم و همان ساده خالص باشیم ، بهتر است . اگر «خدا» را پیشوند و پسوند همه فعل‌ها و صفات و ترکیبات خود سازیم ، زندگی مان «ادبی تر» می‌شود .

می‌بینید که «دستور زبان کاربردهای دیگر و بیشتری هم دارد ! . . .

هم «آرایش عمل لازم است ، هم پیرایش آن . آرایش به اخلاص ونیت الهی و پیرایش از ریا و عجب و غرور . در این صورت ، گل‌های معنویت و اخلاق ، در بوستان جان می‌روید و زبان فطرت ، گویاتر می‌شود و ندای حق جویی جان آدمی ، بهتر شنیده می‌شود .

بذری که در شوره زار افشانده شود ، هدر می‌رود . شربتی هم که در جام آلوده ریخته شود ، تباه می‌شود .

پس ، ابتدا باید زمین را آماده بذرافشانی ساخت و جام و ظرف را ازآلودگی‌ها پیراست . « دل نیز یک مزرعه است ، برای کاشتن «نهال فضیلت و افشاندن بذر حقیقت . « جان نیز ، ظرفی است که می‌توان «شراب معرفت در آن ریخت .

آنچه علمای اخلاق و اساتید سلوک ، با عنوان «تخلیه و «تحلیه ازآن یاد می‌کنند ، اشاره به همین پیرایش دل و جان از «رذائل ، سپس آرایش آن به «فضایل است .

مریدی از استاد و شیخ خود پرسید : آیا استغفار کنم ، یا خدا را تسبیح بگویم ؟

گفت لباسی که چرکین است ، احتیاجش به صابون ، بیشتر از عطر وگلاب و بوی خوش است !

و براستی که چنین است . روح و نفس را اول باید از «زنگار گناه و«موانع معرفت و صفات ناپسند پیراسته و پاک ساخت ، تا لیاقت آن را یابدکه به فضیلت‌ها و کمالات آراسته گردد ، هر چند «تهذیب نفس از عیوب ، خودش مرتبه‌ای از کمال است !

این که گفته‌اند : «آیینه شو ، جمال پری طلعتان طلب . نیز اشاره‌ای به همین حقیقت است .

اگر «دانش در دل‌های ناپاک قرار گیرد ، «تیغ دادن در کف زنگی مست است . اگر «علم ، در قلوب غیر مهذب وارد شود ، به جای کمال آفرینی ، «وبال آفرین می‌شود و اگر «قدرت به دست افراد غیر«خودساخته بیفتد ، به ستم آلوده می‌شوند .

اگر پیش از آن که انسان از «بندگی دنیا» برهد ، دنیا به او روی آورد ، «آخرت را از دست می‌دهد . و اگر پیش از آن که دل را از «سلطه ابلیس آزاد سازد ، به مقام و عنوان و شهرت و ریاست برسد ، زمین می‌خورد .

عطر زدن به جامه کثیف ، نقاشی بر لوح آلوده ، آراستن سیمای کسی که درونی آلوده دارد ، همه و همه ، نقش زدن بر آب و نوشتن بر هواست .

باید در نگارش خط باور و یقین بر لوح دل نیز «روش آموخت و«دستور زبان عرفان و تهذیب را فراگرفت و به کار بست !

نگارندگان خط باور

برخی می‌بینند ، برخی به دیگران «دید» و «بینش می‌دهند .

بعضی می‌روند ، بعضی دیگران را «رفتن و رسیدن می‌آموزند .

کسانی می‌پرند ، کسان دیگر «پرواز» می‌آموزند و دیگران را برای طیران ، تجهیز می‌کنند . خوشا به حالشان !

و مگر «تعلیم و تربیت کاری جز این است ؟

معلم و مربی ، اگر به عظمت کار خود واقف باشد ، هرگز آن را بامعیارهای حقوق و مزایا و دستمزد و پایه مقایسه نمی‌کند .

اما ناگفته نماند که تربیت دیگران ، پیش نیازی همچون «خودسازی می‌طلبد .

آنکه می‌خواهد «رشد» دهد ، باید خودش «رشید» باشد .

آنکه می‌خواهد «هادی گردد ، باید پیش از آن «مهدی شده باشد .

معلمان ، در لوح دل شاگردان «خط باور» می‌نگارند و «نقش عقیده ترسیم می‌کنند .

مربی خداباور ، بهتر می‌تواند «خداباوری را در مزرعه دل‌ها بکارد ومعلم خداترس ، در ایجاد «تقوا» و «پرهیزکاری موفق تر است . تهیدست وتهی دل ، چه دارد که بدهد ؟ ! « ایمان جوانان ، مدیون تلاش فرهنگی و مؤمنانه مربیان و معلمانی است که جرعه‌ای از «کوثر باور» و جرقه‌ای از «شعله یقین را به کام و جان جوانان می‌رسانند . گامشان استوارتر باد . . .

ولی برخی هم بر لوح دل جوانان ، «خط غلط می‌کشند و در کام اندیشه آنان «زهر شبهه می‌چکانند . اینجاست که باید هشیار بود که مسموم نشدو از خط بد سرمشق نگرفت .

سلامت و عیب هر چیزی با یک «معیار» سنجیده می‌شود .

حتی دستگاه‌ها و ابزار صنعتی و فرآورده‌های غذایی و محصولات مصرفی مردم ، باید در یک حد و سطح قابل قبولی باشد که به آن استاندارد» گفته می‌شود .

اگر یک «کالا» ، یا یک ماده غذایی ، آن بایستگی‌های لازم را نداشته باشد و برای سلامتی جامعه مضر باشد ، آن را از بازار و کارخانه جمع آوری ومحو می‌کنند ، هر چند خسارت مالی به بار آورد ، چون که جان مردم عزیزترو پربهاتر از اینهاست .

آیا «فکر» و «روح ، نیاز به مواظبت ندارد ؟ مسمومیت‌های فکری وآلودگیهای اخلاقی و بیماریهای روحی از چه راهی پدید می‌آید ؟

همان طور که به نام «آزادی ، نمی‌توان به هر کس اجازه داد که هرکالایی را با هر شرایطی تولید کند و به مردم عرضه نماید و سلامت وبهداشت و امنیت و آسایش جامعه را به خطر اندازد ، به بهانه آزادی هم نمی‌توان با افکار ، اعتقادات ، اخلاق ، سنت‌ها و باورهای مردم بازی کرد ویک نسل را دچار «انحراف فکری یا «یاس از آینده یا «فساد اخلاقی ساخت .

این نوع آزادی ، یعنی آزادی اشاعه ویروس بیماری و مواد مخدر وسلاح‌های کشتار جمعی و گمراهی عمومی ! . . . « نظارت چیز خوبی است . هرکس و هر جا که خود را از «نگاه ناظر» و«قضاوت داور» دور ببیند ، زمینه لغزش یا انحراف یا سوء استفاده از قدرت وموقعیت و نعمت ، پیدا می‌شود .

بپذیریم که هر حرف ، هر نوشته ، هر فیلم ، هر رابطه ، هر غذا و . . . هر فکر ، قابل اطمینان نیست .توجه به «استاندارد»ها ، حتی در مسایل فکری و روحی و اخلاقی هم ضروری است .

گل جوانی

از بهار باید «الهام گرفت و از پاییز ، «عبرت !

جوانی ، زیباترین گل بهاری است که در بوستان عمر می‌شکفد .

کسی که «نقد جوانی را رایگان از کف بدهد ، کوله باری از «حسرت راتا دامنه قیامت بردوش خواهد کشید .

اگر چشم ، دریای هوس شود ، قایق گناه در آن حرکت می‌کند .

دریغ ! اگر عمر ، در خواب و غفلت بگذرد !

برای مقاومت در برابر سیل «تهاجم فرهنگی ، باید سد ایمان زد و ازمرز عقیده و عفاف ، نگهبانی کرد . « خود» باختگان در برابر فرهنگ بیگانه ، براحتی «خدا» را هم می‌بازند .

جوانان آگاه و با فرهنگ ، آرامش روح را در زندگی آمیخته به معنویت وخداجویی می‌یابند و زندگی منهای خدا را تکرار بی روح لحظه‌ها و هفته هامی دانند . خواهران عفیف ، مظهر نجابت شیعه و وارث خون شهیدانند که رسالت تعهد و تقوا بردوش دارند . «حجاب را ، نه زندانی که در آن محبوس باشند ، بلکه قلعه و دژی می‌شناسند که از ورود غارتگران و مهاجمان جلوگیری می‌کند .

سیراب از «کوثر عفاف اند و آسوده در «سایه سار حجاب .

راستی . . . از یادگاران هزاران شهید خفته به خون ، چه انتظاری است ، جزوفای به پیمان و پاسداری از رمت خون و پای بندی به «میثاق ؟ !

از جوان جامعه ما انتظار است سروی ریشه دوانده در اعماق تاریخ وفرهنگ ریشه دار «خویشتن باشد ، نه هرزه گیاهی روییده در مزبله بیگانگان .

آیا غرور «مسلمانی اجازه می‌دهد «عروسک کوکی غرب باشیم ؟ . . .

از نخستین روز تکلیف ، تا پایان عمر ، انسان بار امانتی را بر دوش می‌کشد که هر لحظه امکان افتادن و شکستن آن هست .

به قول حافظ : «آسمان بار امانت نتوانست کشید . . . »

اینکه صاحب «عقل و «انتخاب هستیم ، از یک سو مایه مباهات است ، از سوی دیگر تکلیف را سنگین و وظیفه را حساس می‌سازد .

انتخابگری انسان ، تعیین کننده «سرانجام و «سرنوشت اوست واین عقل و خرد است که در راه «بهترین ، او را یاری و راهنمایی می‌کند . تاچه اندازه به این «راه نمایی اهمیت دهیم ، یا نسبت به آن کم توجه

باشیم و بی اعتنا .

ما ، یک عمر ، بار حساس و شکستنی شیشه بردوش می‌کشیم . تنها بردوش گرفتن این بار ، افتخارآمیز نیست; بلکه اگر سالم و بی حادثه آن را به مقصد» رساندیم و این «شیشه امانت نشکست ، آنگاه پیروزیم وشایسته تبریک و تقدیر .

لحظه لحظه عمر ما ، همراه با همین «انتخاب هاست .

این ، همان بر دوش گرفتن و حمل و تحمل بار شیشه است و هروسوسه شیطان ، هر خواسته «نفس اماره ، هر پاسخ مثبت به «هوس ، می‌تواند سنگی باشد که این بار شیشه را پیش از رسیدن به مقصد ، بشکند .

محموله ، هر چه ظریف تر ، شکستنی تر و قیمتی تر باشد ، در حمل و نقل آن و رساندنش به مقصد ، هوشیاری و مواظبت بیشتری لازم است .

به تعبیر قرآن ، ظلوم و جهول بودن انسان ، موجب شد این بار امانت رابه دوش بکشد ، باری که آسمان‌ها و کوه‌ها و زمین از پذیرش مسؤولیت آن ابا کردند و بیمناک شدند و انسان آن را پذیرفت[۴۰].

غیر از امانت الهی ، امانت مردمی و مسؤولیت اجتماعی نیز همین حالت را دارد . کسی که به مقام و مسؤولیتی برگزیده یا منصوب می‌شود ، اگرتا پایان توانست به وظایف عمل خویش کند و بار را سالم به مقصد برساند ، جای «تبریک است .

از تبریک اول کار چه سود ، اگر سالم به پایان نرسد ؟

هر کس «قدر» خود را نشناسد ، چه انتظاری از دیگران دارد که قدرشناس او باشند ؟

قیمت تو ، بسیار بالاتر از آن است که به «حقارت و «دنائت تن دهی وخود را به دوزخ بفروشی . « اراده ، موهبت خدایی است که در «اختیار» توست . به اندازه «بدبودن ، قدرت و استعداد «خوب شدن داری ، بلکه بیشتر . پس چرا بدی راانتخاب کنی ؟

بیشتر از سستی ، می‌توانی جدی و مصمم باشی ، پس چرا بی حالی ؟

به همان اندازه که گنج ، رنج می‌طلبد ، «انسان شدن هم تمرین وتلاش می‌طلبد . راه باطن هم نیازمند نور و روشنایی است .

در خانه دلت ، چه شمعی روشن کرده‌ای که در فروغ آن «راه را بیابی وبه «بیراهه نیفتی ؟

برای «پرورش روح ، ممارست و تمرین لازم است . برای «رسیدن ، باید فاصله‌ها را کم کرد ، فاصله خواستن تا هدف را ، فاصله خودخواهی تاخداجویی را ، فاصله «ایمان تا «عمل را ، گفتار تا کردار را .

برای رویش و شکوفایی ، «ریشه لازم است و آبیاری و تغذیه و نور وحرارت ، ریشه در حکمت و معنویت ، آبیاری عقیده و باور ، تغذیه فکر و روح ، نور بصیرت و بینش ، حرارت عشق و شوق .

نفسانیات ، نهر عفن و رودخانه لجن باری است که باید پلی از «عفاف و «تقوا» بر روی آن زد و گذشت ، تا به ساحل «فلاح رسید .

بهشت ، آن سوی رود خروشان گناه است .

کسی به «بهشت می‌رسد که از «جهنم بگذرد !

گذشتن از جهنم ، یعنی گذر از دروغ ، حسد ، ریا ، تکبر ، نفاق ، ظلم ، غفلت و . . . شهوت !

نگذاریم «گل جوانی ، در برابر «طوفان‌های شیطانی پرپر شود .

بهار عمرمان را با پاییز حسرت و ندامت ، بی رنگ و افسرده نسازیم .

شبهات و شهوات

هم «خلا ف کری و هم «نیاز جنسی لغزشگاهی سر راه جوانان است .

یکی مسایل فکر و اندیشه را مهم نمی‌شمارد ، یکی هم در همین زمینه گرفتار «شبهه یا «انحراف است .

مشکلات جنسی نیز برای نسل جوان می‌تواند مایه انحراف از مسیرفطرت گردد .

قلم‌های مسموم ، گاهی به «القاء شبهه می‌پردازند ، دلهای بیمار نیز ، به تحریک شهوات مشغولند . در این میان ، جوانانند که در معرض آسیب قرار می‌گیرند و اگر «راه صواب و «شیوه معقول را نیابند ، به بیراهه کشیده می‌شوند .

آنان که می‌خواهند برای جوانان دل بسوزانند و برنامه بریزند وطرح‌های اصولی اجرا کنند ، باید در این دو میدان به برنامه ریزی و تامین وجهت دهی و برآوردن نیازها بپردازند .

مشکل شبهات به «اعتقاد» بر می‌گردد ، مشکل شهوات به غریزه جنسی از یک سو و زمینه‌های کشش به سوی گناه و ارضای ناسالم این نیرو از سوی دیگر .

پس ، کار فکری فرهنگی از یک سو ، سالم سازی محیط و تسهیل ازدواج از سوی دیگر ، ضروری است .

خود جوانان نیز مسؤولند . جوان ، اگر به غنای فکری و گسترش مطالعات دینی و آشناتر شدن با مبانی عقیدتی خویش نپردازد ، تضمینی برای سالم ماندن در برابر «ترکش شبهه نیست . و اگر به تقویت ایمان واراده و تسلط بر «هوای نفس و «تعدیل غرایز» و کنترل امیال نفسانی نپردازد ، تامینی در برابر «ویروس گناه و «طغیان شهوت ندارد .

در میدان «شبهات ، نیروی اندیشه و تفکر و علم ، چاره ساز است و درعرصه «شهوات ، قدرت تقوا و نیروی اراده .

این است که «دین و «دانش ، دو بازوی نیرومند و دو بال پروازند . هرکدام ضعیف باشد ، جوان ما آسیب پذیر می‌شود .

جوان ، هم باید به قدرت دانش مجهز باشد ، هم به نیروی ایمان ، تا نه گرفتار دام شیطان‌های آشکار و نهان شود ، نه از رسیدن به هدف در زندگی بازماند . در این راه ، «چراغ بصیرت لازم دارد ، تا در پیچ و خم‌های راه زندگی گم نشود و به بیراهه نرود .

کم نیستند «ظاهر الصلاح‌های بد دل و آلوده جان . کسانی را هم که بود» و «نمود»شان متفاوت و گاهی متناقض است می‌شناسی . « گناه ، یک بیماری روحی و آفت درونی است . ولی اگر کسی این بیماری را حس نکند ، نه به فکر درمان می‌افتد ، نه در پی پزشک می‌رود .

ممکن است انسان عمری «خلاف کند و خود را «متخلف نداند . امانتیجه فرق نمی‌کند . خلافکار ، مجرم است و عوارض و عواقب تخلف را هم باید بپذیرد .

شیطان ، عادت دارد که روی دردهای درونی و بیماری‌های روحی واخلاقی انسان سرپوش بگذارد ، تا انسان به فکر اصلاح و مداوا نیفتد .

مگر از دشمن ، جز این انتظار است ؟

«اغوا» ، «تزیین ، «تدلیس ، «تلبیس و «تعمیه ، از کارهای ابلیس است . ممکن است یک ریاکار ، سال‌ها به خاطر مردم عمل و عبادت کند ، ولی خود را از اهل اخلاص بداند .

مگر کسی که بدی‌های خود را توجیه می‌کند و برای گناه ، یک مستمسک می‌جوید ، جز این است که در دام همین فریب شیطان است ؟

تفاوت «درد جسم و «بیماری روح همین است که عوارض ونشانه‌های آن ، مشهود و محسوس است ، ولی علایم و عوارض این ، پنهان و نامرئی . اما در دراز مدت آدم را از پا در می‌آورد ، از درون می پوساند ویکباره انسان فرو می‌افتد ، آنگاه معلوم می‌گردد که این «بنیان ، از مدت هاپیش «فرسوده بوده است ، بی آنکه آشکار باشد .

آیا این خطر ، جدی نیست ؟

فصل جوانی ، دوران مناسبی برای این «پاکسازی درون است ، تادرخت وجود ، از درون نپوسد و پیش از موعد ، نیفتد !

غلبه بر شبهات ، با بینش و دانش ، غلبه بر شهوات با ایمان و تقوا .

معاصر با زمان

کسی که قانون حرکت‌ها و تحولات را بداند و با «سنت‌های طبیعت وتاریخ ، آشنا باشد ، می‌تواند به جای «محکوم زمان شدن ، «حاکم برزمان گردد .

کسی که «شناگری می‌داند ، بر آب و موج ، مسلط است . کسی که شنانمی داند ، مغلوب آب می‌گردد . به همین راحتی ، آشنایی و ناآشنایی با قانون آب و روش تسلط بر امواج و مهارت در «شنا» ، مرگ و حیات یک انسان رارقم می‌زند .

اگر برای بهره گیری از عنصر «زمان ، برنامه و هدف و شیوه داشته باشی ، بر زمان چیره می‌شوی ، و گرنه مغلوب و محکوم و شکسته و شکست خورده می‌گردی .

چگونه می‌توان زمان را امتداد داد ؟ یا آن را مهار کرد ؟

باید از هر دقیقه قرنی ساخت قرن را در دقیقه گنجایند

یا که با شیوه مهار زمان جبر را هم به زیر بال کشید

شب و روز ، دو مرکب برای سوار شدن و راه زندگی را طی کردن است .

به تعبیر رسول صلی الله علیه وآله : «اللیل و النهار مطیتان حال ، این مرکب ، یا چموش و سرکش و افسار گسیخته است ، که سوارش را بر زمین می‌زند ، یا رام و در اختیار است و با اراده سوار ، راه می‌سپارد .

راستی . . . چرا گاهی بر یک جامعه ، یک قرن می‌گذرد ، ولی معادل یک سال هم به شمار نمی‌رود ، و گاهی جماعت و ملتی ، ره صد ساله را یک شبه می‌روند ؟ ! گاهی فاصله «عمر فلکی و «عمر عملی انسان‌ها خیلی زیاد است !

بهره گرفتن از استعداد و توان نهفته در فرصت و زمان ، چه برای یک فرد یا برای جامعه ، برکت آور است و زمان را بارورتر می‌سازد .

اگر جلوتر از زمان نیستیم ، دست کم ، معاصر زمان خویش باشیم . عقب تر از زمان چرا ؟ !

تا چه حد می‌توان به «هدف رسید ؟

میزان تحقق اهداف و آرمان‌ها و ثمر دادن نهال‌های کاشته شده درزمین دل‌ها و مزرعه اندیشه‌ها ، بستگی به خود ما دارد .

خداوند ، ما را «چشم دیدن و «گوش شنیدن و قلب «فهمیدن عطاکرده است ، و . . . بالی به قدرت «همت برای طیران در فضای «خواستن .

در کلاسی به وسعت «نیاز» و با شوقی به حرارت ایمان ، می‌خواهیم نسلی باشیم و نسلی بپروریم : خدا باور ، دین شناس ، آگاه دل ، پاک رفتار ، راست گفتار ، درست اندیش ، دریا دل ، ثابت قدم و در یک کلمه «مسلمان !

این ، همتی بلند و هدفی والاست و در خور این آرمان ، تلاشی عظیم لازم است .

اگر غفلت کنیم ، آنچه از دست می‌رود «فرصت و «نیرو» و زمینه است و اینها سرمایه‌های ماست و باید به سودآوری و بهره گیری بیانجامد . « راه کدام است و «هدف کجاست ؟

جاذبه‌های جنبی و صحنه‌های فرعی ، ما را به خود مشغول نکند !

مشکلات ، از جدیتمان نکاهد و به «تردید»مان نیفکند و گام ما راسست نسازد و امیدمان را نسوزاند .

بزرگان و بلنداندیشان ، به تناسب اهداف متعالی خود ، تلاشی شایسته ودر خور داشته و دارند .

دریغا که انسان ، بذر پوچ بپاشد ، یا مزرعه روییده را آتش بزند .

اگر بتوانیم ، به دیگران ، «بال پرواز» بدهیم .

و گرنه ، خود از پرواز نمانیم .

اگر چه خداوند به «نیت خوب هم پاداش می‌دهد ، اما اگر آن نیت وتصمیم به مرحله عمل برسد ، پاداشی بیشتر دارد .

پس ، در انجام کار نیک ، نباید تردید و دودلی داشت و از امروز به فرداانداخت . شیطان ، برای امروز تا فردا ، هزار نقشه می‌کشد و هزار دام می‌گسترد ، تا «نیت را برگرداند و تصمیم به مرحله «عمل نرسد .

سرعت در نیکوکاری و پرهیز از تاخیر انداختن «عمل صالح ، راه را بروسوسه‌های شیطانی می‌بندد و ابلیس را در نقشه خود ، ناکام می‌گذارد .

اگر قرآن کریم ، از کسانی که «یسارعون فی الخیرات[۴۱]اند به نیکی یادمی کند ، رازش در همین نکته نهفته است که با تاخیر ، زمینه ترک عمل رافراهم نمی‌سازند .

تردید و بی حوصلگی و تنبلی را برای کارهایی نگهداریم که خلاف وگناه و موجب ناخشنودی پروردگار است . در آنچه نیکوست ، «سرعت عمل ، «گریز از تردید» و بی اعتنایی به وسوسه شیطان ، بر ایمان توفیق می‌آورد .

عشق و شور و شوق را هم برای «صالحات ذخیره کنیم .

بعضی‌ها وقتی غش می‌کنند ، به طرف گناه و نفسانیات و هوس‌ها غش می‌کنند ، و اگر لیز می‌خورند ، به مت حرام لیز می‌خورند . آیا این است صداقت در انتخاب راه ؟

میان تصمیم و نیت بر بدی و گناه ، تا انجام آن ، تا می‌توانیم فاصله بیندازیم و این فاصله را با تردیدها ، عاقبت اندیشی‌ها ، فکر عذاب و آخرت و ترس از نافرمانی خدا پرکنیم . به توصیه حضرت امیرعلیه السلام :

اگر به تاخیر می‌اندازید ، گناه را و اگر جلو می‌اندازید ، توبه را جلو اندازید[۴۲].

اما . . . میان تصمیم خیر تا عمل به آن ، مجالی برای هیچ فاصله ودودلی و تاخیر ندهیم ، که گاهی تاخیر ، به تعطیل می‌انجامد !

نگاه

چشم ، دریچه‌ای به دنیای قلب است .

«دیدن و «نظر» ، خواستن دل را در پی دارد[۴۳].

با این حساب ، باید به آنچه در «چشم انداز» ما قرار می‌گیرد ، حساس باشیم . دیدنی‌ها ، چه خوب و چه بد ، گرایش ما را به سوی خود «جذب می‌کند و ما اغلب ، مجذوب چیزی می‌شویم که می‌بینیم .

اگر به افق دور دست بنگریم ، «وسعت دید» پیدا می‌کنیم و اگر فقط به جلوی پای خود نگاه کنیم ، «نقد اندیش و «حاضر گرا» و «تنگ نظر»می‌شویم .

آنچه به صورت تصویر ، فیلم ، منظره ، خط ، تابلو ، چهره و . . . در برابر دیدما قرار می‌گیرد ، به درون و روح و فکر ما نفوذ می‌کند .

درست است که می‌توان از کتاب تاریخ ، با زندگی گذشتگان آشنا شد واز سرانجام آنان «عبرت گرفت ، ولی چرا در قرآن کریم ، آن همه تاکیداست که : بروید ، بگردید ، ببینید و عبرت بگیرید ؟ ! چون در «دیدن ، اثری است که در خواندن و شنیدن نیست . « نگاه حرام چرا آن همه نکوهیده است ، چون دل را هم به دنبال حرام می‌کشد .

نگاه به چهره عالم ، نگاه به در خانه عالم ، نگاه به کعبه ، نگاه به صفحه قرآن چرا عبادت است و ثواب دارد ؟ چون این نگاه ، جلوه‌هایی از معنویت وپاکی و حق را به درون انسان منتقل می‌کند .

عارفان ، مراقب چشم و نگاه خویشند . به حرام نمی‌نگرند ، تا تیرگی وسیاهی از روزنه «نگاه ناپاک به «خانه دل نفوذ نکند .

وقتی دل ، از راه چشم تغذیه می‌شود ، چرا «غذای حرام به آن بدهیم ؟

زنی زیبا از گذرگاهی عبور کرد . حضرت علی علیه السلام و جمعی هم نشسته بودند . یکی از حاضران ، با چشم و نگاه آن زن را تعقیب کرد . حضرت او رانکوهش کرد و فرمود :

همین گونه نگاه‌هاست که شهوت جنسی را بر می‌انگیزد . . .[۴۴]برای طهارت درون ، دیده را پاک نگاه داریم و بر این پنجره ، دیدبانی کنیم .

هر کس نقطه یا نقاط ضعفی دارد . نقطه ضعف برخی هم «شهوت و«مسایل جنسی است .

آنکه نتواند این غریزه را تحت کنترل خویش آورد ، گاهی آبروی یک عمر را در یک «لحظه و با یک «نگاه می‌بازد .

بسیارند افراد ضعیف النفسی که چون اراده‌ای قوی ندارند ، مغلوب شهوت می‌شوند و معصیت‌هایی از «نگاه حرام و «چشم چرانی گرفته ، تا ارتباطهای نامشروع و فسق و فجور و . . . را مرتکب می‌شوند ، والبته که بعد از آن هم به خاطر رسوایی ، پشیمان می‌شوند .

ولی . . . مگر آبروی ریخته ، قابل جمع کردن است ؟

کشتن نفس و سرکوب غرایز ، اسلامی و شرعی نیست ، ولی مهار آن ، هم شدنی است ، هم مطلوب دین . این همان است که با «عفاف از آن یادمی شود و تقویت نیروی تقوا ، مهاری است بر سرکشی نفس و لجامی است بر طغیان غرایز .

حتی روزه گرفتن ، طغیان و فوران نیروی شهوت را کاهش می‌دهد . و ازپرخوری و شکمبارگی نیز ، جز شدت و صولت «قوه شهویه برنیاید .

اگر نیروی جنسی در اختیار و مهار انسان نباشد ، همچون مرکبی چموش و حیوانی لجام گسیخته ، سوار را بر زمین می‌زند و اگر این غریزه ، تعدیل شده و در مسیر صحیح و طبیعی به کار گرفته نشود ، مزرعه عمرانسان چراگاه شیاطین پیدا و پنهان می‌شود .

گاهی نگاه ، اولین گام یک «راه اشتباه است .

کسی که نگاه‌هایش را تحت اختیار نداشته باشد ، در سراشیبی غیرقابل کنترل قرار می‌گیرد . اگر در احادیث ، نگاه را تیری از تیرهای ابلیس شمرده‌اند ، از این رهگذر است[۴۵].

اسیران نگاه ، فراوانند .

آنکه نتواند حریف پلک‌های خویش شود و آن را بر روی حرام و نارواببندد ، چگونه ادعای اراده و خودساختگی دارد ؟ !

شیطان ، پیوسته دل‌های جوانان را هدف تیر نگاه قرار می‌دهد . آنچه این تیرها را می‌شکند ، «عفاف است . و آنچه سپر در برابر هجوم شهوت است ، «تقوا»ست .

مسند نشین قناعت

چه کسی آزاد است و چه کسی اسیر ؟

گاهی زندان و زنجیر ، بر دست و پاست و «جسم را به بند کشیده است ، گاهی هم روح و فکر ، در زندان خصلت‌های بد و عادات شوم و اعمال ناپسند ، زندانی است .

اسارت جسم ، پا را از رفتن و اندام را از جابجایی و تحرک باز می‌دارد . اما . . . روح اسیر و فکر گرفتار ، از طیران و پرواز در فضاهای بازتری محروم می‌شود .

به قول سعدی ، اگر انسان از «پای بند شهوت به درآید ، طیران آدمیت را هم شاهد خواهد بود ، که پر اوج تر از طیران مرغ است[۴۶].

بنده شکم و شهوت ، اسیری گرفتار است ، هرچند خود را «آزاد» پندارد . « معتاد» ، زندانی یک عادت شوم است ، دنیاپرست ، اسیر ثروت اندوزی است ، طمعکار ، در قید و بند مال و منال ، زندانی است .

آزاده کسی است که از دام تمنیات رها باشد و مالک دنیا و ثروت باشد ، نه مملوک و برده آن .

با این معیار و مقیاس ، بسیاری از آزادان اسیرند ، و بسیاری از اسیران ، آزاده‌اند . گرفتار هر چه باشی ، اسیر و برده آنی .

حضرت علی علیه السلام فرمود :

«العبد حر ان قنع ، الحر عبد ان طمع[۴۷].

«بنده ، اگر اهل «قناعت باشد ، آزاد است و آزاد ، اگر اهل «طمع باشد ، برده است . آنکه از سرمایه قناعت برخوردار است ، بر «افزون خواهی و تمایلات سیری ناپذیر خود مهار می‌زند . نمی‌خواهد ، تا به خاطر «خواستن ، به ذلت نیفتد .

ولی گرفتاران بیماری طمع ، سیری نمی‌شناسند ، چرا که دنیا دریایی است با آب شور ، که هر چه بیشتر جمع کنند ، تشنه تر می‌شوند . آزمندان ، چون مهار بر «خواسته‌های خویش نمی‌زنند ، طمع و حرص ، آنان را به ذلت و خواری و حقارت و بردگی می‌کشد ، تا به آنچه می‌خواهند ، برسند ، ازهر راه و به هر صورت که باشد ! . . .

آنکه مسندنشین کاخ قناعت است ، آزاد است[۴۸].

آنکه گرفتار حرص و آز و افزون طلبی است ، همیشه برده و گرفتار است .

چه بسیارند آزادان گرفتار ! و توانگران فقیر ! این آزادگی و گرفتاری ، یاتوانگری و فقر ، به اراده و ارادت انسان باز می‌گردد .

داشتن «عزم و «اراده ، در سعادت هر کس نقش دارد ، و در سعادت و کمال «جوانان ، بیشتر !

زندگی ، همچون حرکت در مسیری است پرسنگلاخ و پرنشیب و فراز ، با طوفان‌هایی که می‌وزد و موج‌هایی که بر می‌خیزد و موانعی که راه را بر مامی بندد و حرکت را کند می‌سازد .

تقویت عزم و اراده هم ، برنامه و تمرین می‌خواهد .

«روزه و رمضان ، فرصتی و برنامه‌ای برای همین هدف است .

گرچه به ظاهر ، نوعی کنترل و محدودیت در خوراک و لذائذ و . . . است ، لیکن از رهگذر همین کنترل‌ها ، هم فکر و اخلاق و عمل ، سالم می‌ماند ، هم اراده جوان تقویت می‌شود و با «داشتن و نخوردن و «خواستن و مهاربر خواسته‌ها زدن ، نیروی عزم و تصمیم ، افزایش می‌یابد .

سرعت گیرهای خیابان‌ها و گذرگاه‌ها ، یا تعیین حداکثر سرعت دررانندگی ، گرچه ابتدا به نظر انسان تلخ و دشوار می‌آید ، ولی فرجام آن ، «سلامتی است و جلوگیری از «خطر» و بروز «حادثه !

«روزه نیز ، روح را پاک ، اراده را قوی ، جسم را تندرست و دل را خاشع می‌سازد . آیا اینها ارزش اندکی است ؟

کلام الهی در قرآن که بر فریضه روزه تاکید دارد ، محور عمده آثار وبرکات آن را «تقوا» می‌شمارد . (لعلکم تتقون)[۴۹].

و مگر تقوا ، چیزی جز خویشتن داری از معصیت و پرهیز از گناه ، درسایه ایمان استوار است ؟

«تقویت اراده را به عنوان درسی از رمضان و روزه ، از یاد نبریم .

کیمیای «خویشتن بانی

امانتداری ، کاری است دشوار ! وجود و نفس ، امانتی در دست ماست . وظیفه داریم در رشد دادن وبالنده ساختن آن بکوشیم .

مگر نه آنکه حفظ کردن «تن و «جسم از آفت‌ها ، بیماری‌ها وآسیب‌ها بر عهده ماست ؟ «جان و «روح نیز چنین است .

من و تو مسؤولیم تا نگهبان جان و پاسبان نفس و روان خود باشیم ، تا«خوره گناه در جانمان نیفتد و بیماری «مفاسد اخلاقی دامنگیر روحمان نشود . این ، همان «تقوا» است .

تقوا ، هم فرد را از سقوط در دامن تباهی‌ها و آلودگی‌ها نگه می‌دارد ، هم جامعه‌ای را که در آن به سر می‌بریم .

تقوا به معنای حفظ و نگهداری است ، نگهداری غرایز از طغیان ، نگهداری نفس از عصیان ، نگهداری زبان ، از دروغ و تهمت و افترا و یاوه هاو بیهوده گوییها ، نگهداری چشم از دیدن حرام‌ها و نگاه‌های ناپاک ، نگهداری دست ، از ستم و تعدی ، نگهداری دل ، از هوس و نگهداری مغز وفکر ، از اندیشه‌های شیطانی .

تقوا ، نوعی «ترمز» است ، قدرت تسلط بر خویش و نیروی حاکمیت برنفس است ، «خویشتن بانی و «خودپایی است ، کنترل نفس و مالک خودبودن است .

تقوا ، هم سلاح و سپر است ، هم چراغ راه و مشعل راهنما . هم دژحفاظت است ، هم مرکب راهوار در زیر پای انسان‌های «خود ساخته .

تقوا ، در دل آتش رفتن و نسوختن است ،از آب گذشتن است و خیس نشدن ،

به قول اقبال لاهوری : « زندگی در صدف خویش ، گهر ساختن است در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است

آیا می‌توانی در معرض گناه قرار بگیری و گناه نکنی ؟ !

آیا قدرت رعایت حدود الهی را در خلوت‌ها و دور از نظر مردم داری ؟

تقوا ، در سایه ایمان به خدا و یاد او و شناخت موقعیت خود در رابطه باخدا و هستی به دست می‌آید .

تقوا به انسان ، کیمیای «ذکر» می‌بخشد . و هر کس «ذاکر» بود ، گناه نمی‌کند . آنکه گناه می‌کند ، «غافل است !

بی نیاز کسی است که «گنج تقوا» دارد . این گنج ، انسان را به «مالکیت نفس می‌رساند و از «بردگی نفس می‌رهاند .

چه کسی «مالک خویش است ؟ و . . . چه کسی «برده نفس ؟

عنان دل و جانت و مهار خواسته‌هایت به دست کیست ؟ «عقل ، یا«نفس ؟ «دل ، یا «دین ؟ باید «مالک بود ، تا «امیر» شد !

کسی که بداند پیامد گناه ، دوزخ الهی است ، گناه نمی‌کند .

و آنکه به پاداش نیکوی خدا چشم امید بسته باشد ، در کسب رضای آفریدگار می‌کوشد .

کسی هم که «محبت خدا» را در دل داشته باشد ، او را نافرمانی نمی‌کند ، چرا که عشق و محبت ، دوستدار را با دوست ، همدل و همرنگ و همراه وهماهنگ می‌کند . دوست خدا هم هرگز از فرمان و خواسته محبوب دلش سر نمی‌پیچد ، مگر آنکه در ادعای عاشقی دروغ گفته باشد !

اگر هیچ یک از این سه را نداشته باشی ، یعنی نه بیمی که از نافرمانی وعقوبت ، هراسناکت کند ، نه امیدی که به طاعت و اطاعت وادارت سازد و نه محبتی که به محبوب ، پیوندت دهد ، با کدام عامل ، می‌خواهی از چنگ ابلیس بگریزی ؟ !

حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه ، در خطبه‌ای از «متقین یاد می‌کند وصفاتشان را بر می‌شمارد . پرواپیشگان و پارسایان کیانند ؟

آنان که : خشوع در عبادت ، ایمان در یقین ، میانه روی ، شکیبایی ، نشاطدر عبادت ، خشوع و خشیت دل ، قناعت نفس ، فروخوردن خشم ، روی آوردن به نیکی‌ها ، سپاس در هنگام نعمت ، صبر در گرفتاری و مصیبت و . . . داشته باشند . اینها خصال صاحبان «تقوا»ست .

انسان بی تقوا ، همچون ماشینی بی ترمز در سراشیبی راه زندگی گام می‌زند که هر لحظه احتمال سقوطش می‌رود ، یا برخوردش به کوه .

کسی که بر تمایلات و هوسهایش مهار بزند ، با «نور تقوا» هم راه رابهتر می‌بیند ، هم بی خوف و هراس پیش می‌رود .

اگر به «عقل میدان دهی ، دست‌های «هوس را می‌بندد .

اما . . . اگر دست هوا و هوس را بازگذاری ، عقل را به بند می‌کشد .

تو که نمی‌خواهی عقلت اسیر نفست شود ؟ . . . پس ، «تقوا» ! «تقوا» !

برای آنکه به یک «بیماری واگیر» مبتلا نشوی ، چه می‌کنی ؟

از خانه بیرون نمی‌آیی ؟ . . . یا واکسن ضد آن بیماری را می‌زنی ؟

چه باید کرد که در برابر گناه ، «مصونیت یافت ؟ پرهیز از معاشرت‌های اجتماعی و حضور در جامعه ؟ یا تقویت اراده و ایمان قلبی و «یاد خدا» درهمه حال ؟

آنکه همیشه با انزوا و کنج عزلت به جنگ گناه می‌رود ، آسیب پذیراست . ولی کسی که «خودساخته است ، ایمانش او را حتی در شلوغ‌ترین محیط و آلوده‌ترین شرایط هم نگاه می‌دارد .

لال ، اگر غیبت نکند و تهمت نزند ، هنر نیست ، چرا که زبان غیبت واتهام و دروغ ندارد . اما زبان داشتن و یاوه نگفتن ، دست داشتن تعدی نکردن ، پاداشتن و بیراهه نرفتن ، چشم داشتن و به حرام نگاه نکردن ، جوان بودن و چشم و گوش و دل را به حرام نیالودن ، اینهاست که آدم را برتراز فرشته می‌سازد . این همان «تقوای ستیز» است .

«پاک بودن در جوانی شیوه پیغمبری است ورنه هر گبری به پیری می‌شود پرهیزکار»

آیا شده است که از خارستان گناه بگذری ولی خار معصیتی به پایت نخلد ؟

آیا از راه لجن آلود و مسیر آلوده عبور کرده‌ای ، با این پروا و پرهیز که جامه ات و پایت را نیالایی ؟

این همان «تقوا» است !

«تقوای ستیز» ، پروا پیشگی کسی است که در قلب کشمکش‌های اجتماعی و فکری و سیاسی تلاش می‌کند و در صحنه حاضر است ، ولی خویشتن دار

باقی می‌ماند و به شیطان سواری نمی‌دهد .

تو هستی و عمری درگیری با «دشمن نفس زمان ، همه عمر است ، و مکان ، همه جا اگر خود را نسازی و تربیت نکنی ، پیوسته از شیطان‌های درون و برون زمین خواهی خورد .

کسی که نتواند بر مرکب چموش «نفس اماره لجام بزند ، پیوسته درمعرض سقوط است .

تقوا در تو شجاعت و نیرویی می‌آفریند که می‌توانی حریف نفس خویش شوی و مالک خواسته‌های دلت گردی[۵۰]و مهار نفس را در اختیارداشته باشی .

و . . . دریغا باختن به نفس !

لحظه دشوار انتخاب

«انتخاب ، دشوارترین لحظات برای انسان است .

وقتی «لحظه انتخاب فرا می‌رسد ، وسوسه‌ها و تردیدها هم سراغ تومی آیند ، و آن «جلوه‌ای را که در یک «برق معنویت دیده‌ای ، از نظر ونگاهت محو می‌سازند .

«چگونه بودن یکی از همین انتخاب‌های دشوار ، ولی سرنوشت سازاست .

شخصیت تو ، گاهی در گرو همین تصمیم‌ها و برگزیدنهاست . این تویی که خمیرمایه «هستی خود را ، با دو دست «انتخاب خویش ، شکل می‌دهی و می‌سازی .

کی می‌خواهی به «بودن خویش ، شکل مطلوب بدهی ؟ !

تا کی امروز و فردا ؟ آیا نمی‌خواهی به کاروانی که به سوی سعادت می‌رود ، بپیوندی ؟ وسوسه‌های شیطان را کنار بگذار ، به آنچه «ماندگار»است بیندیش ، به آنچه «می‌ارزد» ، دل ببند . ارزش تو را عشق‌ها ومحبتهایت تعیین می‌کند . تا به چه چیزی دل ببندی ! . . .

بیا یک شب ، در خلوت خویش ، رو به آینه حقیقت‌ها بنشین و با خودت ، بی واسطه و بی ریا حرف بزن . تو کیستی ؟ چیستی ؟

کجایی ؟ چه می‌کنی ؟ چگونه‌ای ؟ با که ای ؟ اسیری یا آزاد ؟ وارسته‌ای یا وابسته ؟

«دیده و این همه خشک ؟

نفس و این همه سرد ؟

ما و این «بی دردی ؟

کاروان رفته و ما از پی آن .

گرد این قافله را می‌بینیم ! . . . هیهات ! » .

فکر می‌کنی فاصله اسارت تا آزادگی چند گام است ؟ مهم ، «تصمیم است و «خواستن و گفتن یک «نه به صلابت کوه ، به همه وسوسه‌های دل و خواهش‌های نفس و دوستان بی منطق و بی خیال .

در این «نه گفتن ، خیلی برکت‌ها نهفته است . انسان که نبایدسرنوشت و سعادت خود را به پسند این و آن وابسته کند . به امتحانش می‌ارزد ! . . .

وقتی لباس‌های تن ، مانع شناگری است ، وقتی کفش‌های سنگین ، مانع دویدن است ،وقتی بار سنگین ، گام رفتن را سست تر و کندتر می‌سازد ، روشن است که در سلوک معنوی ، سبکبالی و رهایی از قید و بندهای روحی شرط نخستین «رفتن و رسیدن است ، که گفته‌اند :

در شط حادثات ، برون آی از لباس .

کاول «برهنگی است ، که شرط «شناوری است .

این رهایی از تعلقات ، همان «زهد» است که در فرهنگ دینی مطرح است . «زهد» ، انسان را از درون آزاد می‌کند . انسان زاهد ، اهل مبارزه هم می‌تواند باشد . آنکه از درون ، «آزاد» نیست ، اهل مبارزه هم نیست ، یا اگرهم مبارزه کند ، به پایان رساندن برای او مشکل است .

زهد ، به معنای چهره زرد و تن رنجور و تهیدستی و بی حالی نیست . ممکن است کسی همه اینها را داشته باشد ، ولی «حرص و «آز» ، او را به ذلت بکشد . نیز ممکن است کسی در عین دارایی و توانگری ، دلبسته به داشته‌ها نباشد . آن «داشته ، چه مال و ثروت باشد ، چه شغل و مقام اجتماعی ، چه جمال و شهرت و نام ، چه علاقه به خانه و زندگی و در یک کلمه . . . «دنیا» !

دلبسته به این آب و گلیم و خجلیم وا مانده ز راه و منزلیم و خجلیم

عمری است بدون یک قدم پیشروی در خط مقدم دلیم و خجلیم

راستی که عبور از «خط مقدم دل و شکستن «خاکریز نفس ، روح واراده‌ای می‌خواهد ، رها از تعلق و اسارت .

اگر به خاطر نداشتن ، غمگین نشوی ، پارسایی .

و اگر به خاطر داشتن ، مغرور نگردی ، «زاهد»ی !

«زهد» ، تکیه گاه بزرگی است که انسان را آزاده و رها می‌سازد . پیمودن مسیر پر سنگلاخ زندگی ، دشوار است ، ولی همت‌های بلند ، آسان کننده آن است و میوه چنین همت و آزادگی ، «ایثار» است .

به قول خواجه عبدالله انصاری :

«دل به «خلق مبند ، که خسته گردی دل به «خدا» بند ، که «رسته گردی ! . . . » .

و . . . حرف ، همین است ! در محبت و عشق ، وابسته به خدا شدن ، وارستگی می‌آورد و انسان را آزاد می‌سازد . تنها همین جاست که «بندگی ، مایه «آزادگی می‌شود .

هر کس به هر چه که محبت داشته باشد ، در کمند آن گرفتار می‌شود .

باید دید که به چه چیز عشق ورزی و در چه کمندی می‌افتی و گرفتارکدام

دام می‌گردی ؟

«خدا» ، یا «خود» ؟ «خالق ، یا «خلق ؟ «عقل یا «هوس ؟ . . .

اگر به خدا هم عشق بورزی ، گرفتار خدا می‌شوی و اسیر کمند محبت اومی گردی . . . و چه گرفتاری زیبا و کمند مقدسی ![۵۱].

بنده خدا شدن ، انسان را از بنده همه بندگی‌ها و از بندگی همه بندهامی رهاند . «خداپرستی ، آزادی بخش است و «عبودیت او ، «حریت می‌آورد .

یکی اسیر شکم و شهوت و شهرت می‌گردد ،

یکی گرفتار دام خانه و خادم و زن و فرزند است .

وابسته به هر چه که باشی به همان قیمت می‌ارزی .

«وابسته و «دلبسته به خدا باش ، تا از همه تعلقات دنیوی «وارسته شوی .

«تا کی و چند ، اسارت در خویش ؟

می‌توانی که گریبان برهانی از نفس ،

می‌توانی ز «خود» آزاد شوی ، به خداوند رسی . »

خوشا کسی که ز دام «تعلقات آزاد باشد ![۵۲].

اگر این وابستگی‌ها اسیرت کند ، تو را از پیمودن افق‌های وسیع هستی و معراج‌های بزرگ و بلند ، باز می‌دارد . آنگاه ، این «اسارت را با چه می‌توانی جبران کنی ؟

حافظ ، خود را غلام همت کسی می‌شمارد که «زهر چه رنگ تعلق پذیرد ، آزاد است .

وارستگی از دلبستگی‌ها ، انسان را چنان قوی و بلند همت می‌سازد که می‌تواند براحتی از «دنیا» و حتی از «جان بگذرد .

زاهدان راستین ، پیشگامان «فداکاری اند ، چون دلبستگی شان کمتراست .

آنکه اسیر دنیا و ثروت و راحت و عافیت است و پایش در پوست گردوی تعلقات بسته شده است ، چگونه می‌تواند بال افشان و سبکبال ، به سوی معبود و ابدیت

و بهشت ، پر کشد ؟ ! . . .

وارستگی ، گام نخست «آزادگی است .

توبه ، باز یافتن خود

وقتی پای اراده به سنگ حادثه می‌خورد وقتی سر جوانی بر دامن ندامت می‌افتد

وقتی چشم دل ، از دیدن چهار قدم آن طرف تر از «حالا» و چهار وجب بالاتر از «زمین کور می‌شود ،

وقتی جوان ، بازیچه سرانگشتان ابلیس می‌شود و نورانیت خود را باتندباد گناه ، خاموش می‌سازد ،

اینجاست که از «توبه ، کارهای بسیاری می‌آید ، کارهایی معجزه آسا !

شب‌ها و سحرهای رمضان ، یک «فرصت است ، فرصتی برای خالص شدن ، خوب شدن ، گذشته را جبران کردن ، برای آینده پاک زیستن وخدایی بودن و سواری به شیطان ندادن و مطیع شیطان نشدن را ، برنامه ریزی کردن .

بی شک ، اگر غفلت کنیم ، گوهری نفیس به نام «روح و «خرد» ، زیردست و پای خشن «نفس اماره تباه و خراب می‌شود .

ما ، یک «خود الهی و «فطرت توحیدی هم داریم .

نگذاریم زیر لایه‌های ضخیم غفلت و غرور و پرده‌های تیره عصیان ولذت پرستی ، نابود شود . گناه ، دل را سیاه می‌کند و آینده و آخرت را ، تباه . وقتی راه توبه باز است و می‌توان بر «پرونده گناه ، خطی از پوزش خواهی و استغفار کشید ، چراراضی شویم که آن پرونده سیاه ، قطورتر شود و کار اصلاح ، دشوارتر ؟ !

چه کسی را قول عمر جاوید و طولانی داده‌اند ، که «توبه را برای آخرعمر نگهدارد ؟

«چند گویی که به پیری رسم و توبه کنم ؟ » اگر قبل از پیری ، فرصت گذشت و نتوانستیم با توبه ، «خود گمشده را پیدا کنیم ،

چه ؟

توبه ، شستشوی جان و پاکسازی دل است و زیباترین تو به هم «توبه جوان است !

وقتی هیچ روزنه امیدی به روی انسان باز نباشد ، آغاز سقوط است .

انسان به امید زنده است ، هر چند «غرور» هم آفت است .

مسیر تکامل را در زندگی باید با دو بال «بیم و «امید» پیمود . کسی که بخشی از فرصت‌ها را در تباهی سپری کرده است ، نباید از رسیدن به چشمه روشنی و نقطه پاکی مایوس شود .

گنهکارانی که گرفتار یاس از رحمت الهی می‌شوند ، در دام «گناه مضاعف گرفتار شده‌اند .

وقتی خدای مهربان و رؤوف ، خودش دعوت به «توبه کرده و تائبان راوعده «آمرزش داده است ، دیگر چرا نومیدی ؟

کسی به بن بست می‌رسد که «در توبه به رویش باز نباشد . امید به بازیابی سعادت ، پای انسان را به سوی خیر و نیکی و خوب شدن و پاک زیستن می‌کشاند .

هم باید دست از خلاف کشید ، هم خلاف‌های گذشته را جبران کرد . هم نفی ، هم اثبات ، هم ترک ، هم جبران و تدارک .

وقتی می‌توانی با «صالحات ، بر زخم «سیئات مرهم بگذاری و بایک تکان روحی ، گرد و غبار غفلت را از چهره جان بزدایی و بارهای سنگین گناه را بر زمین نهاده ، سبک بال و سبک بار شوی و به «خانه تکانی دل بپردازی ، چرا این همه تاخیر و مسامحه و سهل انگاری ؟ !

دوست داری که بندها را از پایت بگشایی و سبک شوی ،

می‌خواهی برای پیمودن «راه خیر» ، نیرو بگیری ،

می‌خواهی جان خویش را صیقل دهی تا آینه‌ای گردد روشن و شفاف ، که نور خدا در آن بتابد و بتوانی مسیر و راه و هدف زندگی را روشن و بی غبارببینی . چه «خواستن خجسته و مبارکی ! یقینا اگر بخواهی ، می‌توانی . مثل بسیاری از آنان که با یک اراده و تصمیم ، خود را از باتلاق گناه نجات دادند و به سایه سار امن «عبودیت قدم گذاشتند .

حالا که می‌توانی ، چرا از این توان استفاده نکنی ؟

وقتی بارت سنگین تر شود ، وقتی قدم‌ها در باتلاق ، بیشتر فرو رود ، وقتی چهره جان را غبار غفلت ، بیشتر فرا بگیرد ، شاید دیگر امکان نجات نباشد . شاید دیر شود و آنگاه . . . چه حسرت‌ها و ندامت‌های جبران ناپذیر !

در رفتارها و خصلت‌های «انسان ، زمینه فساد و صلاح و خیر و شر ، تامرزهای توصیف ناپذیر ، وجود دارد .

خداوند ، «راه فلاح و «چاه فجور» را به او نمایانده است ،[۵۳]و این خوداوست که باید در این میان ، از راه و چاه و از فلاح و فجور ، یکی را برگزیند .

آری . . . آدم ، موجود عجیبی است ! مرز سقوط و هبوطش ، پایین تر ازحیوانات درنده است ، و اوج عروج و کمالش ، تا مرز فراتر از فرشتگان !

می‌تواند با توبه ، به فطرت الهی خویش رجوع کند و با عصیان ، گوهروجودی خویش را بیالاید وزیر خروارها لجن و گل و لای تباهی دفن کند .

دعای «عاقبت به خیری ، دعایی بزرگ و عمیق است . در انسان ، هرتحولی امکان پذیر است . از این رو انسان در سایه انتخاب ، از «هیچ به همه می‌رسد ، یا از

همه چیز به هیچ !

چه دلهای سنگی که یکباره چون موم ، نرم می‌شود ،

چه دیده‌های خشک و جامدی که چشمه سار خوف و خشیت می‌گردد ،

و چه «قلوب قاسیه‌ای که با حرارت «ذکر» و «شوق نرم و گرم می‌شود .

چنان نیست که یک تبهکار ، تا پایان در تباهی و آلودگی بماند و تغییر وتحولی نیابد ، پس قدرت انتخاب و نیروی اراده چه می‌شود ؟

مگر پیامبران نیامده‌اند تا خوبان را خوب تر و بدان را خوب کنند وفطرت خداجوی انسان را بیدار سازند و «بندگان دنیا» و «بردگان هوس راصاحبان خرد و سروران آخرت کنند و از بردگان ، آزاده بسازند ؟ !

نه قلب تو ، سخت تر از سنگ است ،

نه «تذکر» و «تفکر» و حساب و انتخاب ، بی تاثیر است ،

و نه راه سعادت ، به روی خطاکار ، بسته است !

امانت داری از «انتخاب که ودیعه الهی است و گزینش راه و عمل منطبق با «رضای او» ، افق‌های بازتری را پیش روی انسان می‌گشاید و«بن بست‌ها را می‌شکند ؟

حال که چنین است ، «تا کی و چند ، اسارت در خویش ؟ » .

در انتهای کوچه نومیدی

در انتهای کوچه «نومیدی ، دری باز می‌شود ، به نام «توبه .

ورود به این منطقه ، تنها یک مجوز و برگ عبور می‌خواهد ، آن هم عبارت است از «تنبه و «آگاهی .

گاهی کسانی چنان آلوده می‌شوند که از خود هم شرمگین می‌شوند وعذاب وجدان آرامشان نمی‌گذارد و «نفس لوامه ، مدام تازیانه نکوهش وسرزنش بر روح آنان فرود می‌آورد .

ولی . . . آیا هیچ راهی برای بازگشت نیست ؟ چرا !

راستی ، جز «آب تطهیر» ، چه چیزی می‌تواند «آسیاب توبه را به حرکت درآورد ؟ پاکسازی دل از وسوسه‌های شیطانی ، پاکسازی نیت ازهوای نفس و خودخواهی ، پاکسازی زبان از آلودگی‌های گفتاری ، تطهیرنگاه از آنچه نباید و نشاید .

مگر می‌توان با زبان آلوده ، ذکر پاک «استغفار» گفت ؟

مگر بر دل ناپاک و غیرمصفا ، «کبوتر پشیمانی گذر می‌کند تا به ما بال زدن در هوای ملکوت را بیاموزد ؟

امام سجادعلیه السلام به درگاه خداوند عرضه می‌دارد :

«خدایا ! اگر توبه ، عبارت از پشیمانی است ، من از پشیمان‌ترین پشیمانانم[۵۴].

گاهی بذر گناه ، در زمین دل می‌روید و نهال معصیت ، در مزرعه زندگی جان می‌گیرد . اگر آن نهال را از ریشه برنیاوری ، پیوسته آزارت می‌دهد وروزی به سیه روزی می‌نشاند .

«تا ریشه به جاست ، درد ، درمان نشود . »

وقتی آتش پشیمانی بر دل افتاد و آن را سوزاند ، نور ایمان قلب را چون آینه می‌سازد ، جلوه گاه جمال محبوب .

وقتی شعله محبت محبوب فروزان شد و سرکشید ، در خانه دل جایی برای «اغیار» نمی‌ماند .

توبه صادقانه و نصوح یعنی همین : آفت زدایی کلی و ریشه کنی مایه فساد در دل ، و طرد وسوسه‌های شیطانی ، آنچنان که امید بازگشت نداشته باشد و اگر برگردد ، جایی برای فرود نیابد .

چرا به فکر نگهبانی از قلعه دل نیستیم ؟ ! باید راه ورود شیطان را به دل بست و از گناهان ، چه کوچک و چه بزرگ ، پرهیز کرد .

کوچکی و بزرگی ، «نسبی است .

قدرت و ضعف نیز چنین است . به قول سعدی :

«گربه در گرفتن موش ، شیر است ، ولی در مصاف پلنگ ، موش است .

انسان‌های کوچک و بزرگ نیز همین حالت را دارند . علم و کمال ، یاگناه و خطا هم ، در یک مقایسه ، کوچک و بزرگ می‌شود .

آیا چیزی به نام «گناه کوچک وجود دارد ؟ تا آن را با چه بسنجی !

«صغایر» و «کبایر» ، در مقایسه با هم ، کوچک و بزرگند ، ولی در برابرخدا که مولا و رب و سر رشته دار و ولی نعمت ماست ، هر گناهی بزرگ است و هر صغیره‌ای «کبیره محسوب می‌شود . «ابن معتز» (متوفای قرن ۳) در شعر زیبایی به مفهوم «تقوا» و ارتباط آن با پرهیز از آلودگی به گناه ، چنین اشاره کرده است :

«همه گناهان را ، چه کوچک چه بزرگ ، واگذار ،

که این ، همان «تقوا»ست .

و از گناه بپرهیز ، همچون کسی که از خارستانی می‌گذرد و از خارها حذرمی کند ، و . . . هیچ گناهی را کوچک مشمار ، چرا که کوه‌ها از ریگ‌ها و سنگ ریزه‌ها پدید آمده است[۵۵].

و این ، همان داستان پدید آمدن نهر از قطرات باران و پیدایش دریا ازبه هم پیوستن نهرهاست : «قطره قطره جمع گردد ، وآنگهی دریا شود» .

حال ، آیا می‌توان قطره را کوچک شمرد ، اگر به دریا تبدیل شود ؟

و آیا می‌توان «گناه را کوچک به شمار آورد ، اگر نتیجه اش عذاب وشقاوت باشد ؟

هر چند خود گناه ، کوچک و ناچیز باشد ، ولی وقتی نسبت به فرمان خدای بزرگ ، گستاخی و جرات نافرمانی پیش آید ، همان گناه صغیر ، کبیرمی شود .

گناهان صغیره ، بزرگ‌های کوچک نمایند ، و کوچک‌های بزرگند .

مبادا کوچکی گناه ، مغرورمان کند و همین جرقه‌های بظاهر بی مقدار وناچیز ، دوزخی شعله ور و دریایی از آتش برایمان فراهم آورد و راه‌ها را به رویمان ببندد !

کسی هنر ترک «گناه کبیره دارد ، که از گناهان ریز و ناچیز هم پرهیزکند . پرهیز از صغایر ، میدانی برای تمرین «ترک کبایر» است .

«گناه ، یکی از چیزهایی است که کم آن نیز بسیار است ، مثل همان جرقه شعله افروز .

بن بست گناه را با «توبه بگشاییم .

بازگشت به فطرت

فراخوانی به «متن فطرت و پرهیز «حاشیه گناه ، دعوتی آشناست .

کسانی که در مسیر زندگی ، «بیراهه می‌روند ، روزی به «بن بست خواهند رسید و سر شعورشان به سنگ ندامت خواهد خورد ، ولی به چه قیمتی ؟

وقتی به جای «عروج ، در حال «هبوط و «سقوط اند ، وقتی به جای «فلاح و «صلاح ، در مسیر «خسران قدم بر می‌دارند ، هر جا که بفهمند و هر روز که آگاه شوند و هر لحظه که فطرت خدایی ووجدان زلالشان بیدار شود و برگردند ، سود کرده‌اند و «جلوی ضرر را از هرجا که بگیرند نفع است . این همان توبه مقدس است .

توبه ، دست یافتن به «خود آگاهی انسانی است که موجب رجعت به سوی «فطرت است . توبه ، سبب می‌شود که از خویشتن ، نقبی به سوی خدا بزنی و دری به روی روشنایی جان بگشایی .

اینجاست که حکمت به سراغ تو می‌آید و دست تو را گرفته و نجات می‌بخشد و به پاکی بازمی گرداند .

توبه ، بازگشت از «عصیان است به «طاعت ، از «اسیری نفس به امیری نفس ، از «فجور» به «تقوا» ، از «غفلت به «ذکر» ، از «سیئات به حسنات ، از «خود محوری به «خدا محوری ، توبه وقتی تحقق می‌پذیرد که «چشم دل باز شود و «زشتی گناه وفرجام تلخ معصیت و هوسبازی را ببیند ، بیدار شود ، پشیمان گردد و به فکرجبران ضایعات گذشته بیفتد .

می‌بینی که توبه ، تنها یک «لفظ نیست ، یک انقلاب درونی است ، شوراندن شخصیت انسانی و فطرت الهی ، علیه شخصیت پلید اجتماعی وهویت مسخ شده انسانی است ، از خود ، «انسان جدید» ساختن است; با چهره‌ای روشن و درونی پاک .

اگر «اراده ، که گوهر ارزش آفرین وجود آدمی است ، در این میدان به کار نیاید ، پس برای کجا و چه زمانی است ؟

این است که خدا ، توبه کنندگان را دوست می‌دارد .

توبه یعنی استفاده بهینه ، از نعمتی که خدا در اختیارت نهاده است ، بازگشت به فطرت و بازیابی لحظات مقدس در قلمرو کمال و خودسازی .

جهان ، آینه الهی است . هستی ، گفته‌ها و کرده‌های ما را ثبت می‌کند .

خداوند نیز ، به سخن ، کار و نیت ما آگاه است و فرشتگانی هم کارهای نیک و بد ما را می‌نویسند[۵۶].

چنین نیست که فراموش شدگانی بی حساب و کتاب باشیم !

حال که چنین است ، چرا خود ، از خویش حساب نکشیم و پرونده صفات ، حالات ، اعمال و افکار خویش را نگشاییم و به بررسی ننشینیم ؟ !

عیب دیگران را دیدن ، ولی عیب خود را ندیدن ، نشانه کور دلی است ، نه بصیرت و تیز هوشی !

فرزانگان سالک ، در شبانه روز ، ساعتی هم به خود می‌پردازند و از خودحساب می‌کشند . این همان «محاسبه است که از گامهای اولیه خودسازی و سلوک به شمار می‌رود .

آری . . . مطالعه کارنامه هر روز ! بازبینی فیلم عملکرد خویش ، در ساعات آخر شب ! اینکه امروز ، از لحظه چشم گشودن از خواب ، تا دوباره چشم بستن به روی زندگی ، چه کردی ؟ چه گفتی ؟ کجا رفتی ؟ با که بودی ؟ چگونه برخورد کردی ؟ عملهای مثبت و منفی تو چه بود ؟ خنده‌ها و خشمها وکینه ورزی‌ها و محبتهایت از کجا و از چه سرچشمه می‌گرفت ؟ !

براستی که طبق حدیث امام علی علیه السلام : «تصفیه و پاکسازی عمل ، ازعمل دشوارتر است ! »[۵۷].

اینگونه «خودشناسی است که سودمندترین معارف و شناختهاست .

کسی که از فضیحت و رسوایی زشتکاریهای دنیا می‌ترسد ، از رسوایی آخرت باید هراسانتر باشد ، آنجا که همه نهانها آشکار می‌شود !

کسی که از خود حساب می‌کشد ، می‌تواند بار خود را سبکتر کند و برای حضور در آن روز «محاکمه بزرگ ، با پرونده روشنتر قدم به عرصات بگذارد .

پاکدلان ، قصور و ضعفهای عبادی خویش را با «نوافل جبران می‌کنند و اهل «استغفار» و «توبه‌اند . این پنجره گشوده به روی خطاکاران ، غنیمت است; تا این پنجره بازاست ، باید راهی از آن به سوی «افقهای پاک یافت .

نگذاریم که موریانه غفلت ، بنای دینداری ما را از درون بپوساند وبفرساید !

نماز ، تکیه گاه روح

خضوع در برابر «عظمت در سرشت انسان نهفته است .

«نیایش در پیشگاه معبود ، برای بشر ، فطری است و لذت روحی وآرامش روانی در سایه نیایش و نجوا و دعاست .

اما . . . سر را پیش کسی باید خم کرد که عظمت راستین و قدرت بی کران داشته باشد . در مقابل کسی باید به خاک افتاد و خاکساری کرد که سررشته دار نظام هستی است .

رمزی از این افتادگی و خضوع ، «نماز» است ، فروتنی و نیاز خواهی وسپاس ، در برابر عظیم‌ترین سرچشمه قدرت و دانایی و حکمت و بینایی ، یعنی «خدا» .

آن یگانه معبود ، تکیه گاه یگانه انسان است در میدانهای کارزار ، و امیدمجاهدان است در صحنه‌های خونین «جهاد» ، و الهام بخش مقاومت وصبر است در تندباد حوادث و هجوم مشکلات ، و پناه درماندگان است درگرفتاریها ، و مونس انسان است در تنهایی‌های زندگی و غربت روح !

به توصیه قرآن ، باید از «صبر» و «نماز» ، استعانت جست : «و استعینوابالصبر و الصلاه[۵۸].

آنکه از نماز ، بیگانه باشد ، چگونه می‌تواند با روحی استوار ، در شداید وخطرها از خود پایمردی و استواری نشان دهد ؟

آنچه پیش و بیش از «پا» می‌ایستد ، «دل است !

اینکه در گرفتاریها و درماندگیها سراغ «دعا» می‌رویم ، نشانه کشش روحی ما به سوی قدرتی است که در هستی ، «توانای مطلق است و ازورای علل و اسباب ظاهری ، می‌تواند «گره گشایی کند . و اینکه در مواقع اضطرار و نیاز ، دست به سوی خدای بی نیاز بر می‌آوریم و انتظار «اجابت داریم ، دلیل فطری بودن «دعا»ست .

آیه «امن یجیب . . . »[۵۹]، توسل به قدرت بی پایان خداست . «جواب خدا»بر «دعای ما» ، حتمی است ، اگر خواستن و طلب ، از عمق جان بر آید نه ازنوک زبان !

بزرگی ما نیز ، در سایه کوچکی ما در آستان آن «بزرگ بی همتا» ست .

آنان که روح دعا و شوق نیایش ندارند ، پوششی و غباری بر فطرتشان قرار گرفته است . وگرنه ، کدام نیازمندی است که در برابر «بی نیاز مطلق ، زبان به حمد و ثنا نگشاید و حل مشکلات و رفع نیاز را از او نخواهد ؟

آنچه روح نیایش و دعا را در انسان پدید می‌آورد ، اینهاست :

درک بی نیازی «خدا» و نیاز «بنده ،

درک کمال خدا و نقص خویش ،

شناخت عظمت پروردگار و حقارت مخلوق .

هر که به اینها بی توجه باشد ، «روحیه دعا» هم نخواهد یافت .

بدون نیایش هم ، زندگی در گردونه تکرار و گرداب پوچی قرار می‌گیرد .

«دعا» ، انسان را با خدا مرتبط می‌سازد ، معرفت خدایی را می‌افزاید ، موجب آراستگی به اخلاق الهی می‌شود ، روح را با صفا و جان را لطیف می‌کند ، هوای نفس و غرور و تکبر را می‌شکند ، دل را با صحبت محبوب ، مانوس می‌کند ، نیازهای برتر را به انسان نیایشگر تلقین می‌کند ، ابلیس رااز چرخیدن بر گرد انسان دور می‌سازد .

ولی ، همه و همه آنجاست که «نیایش ، حرف دل انسان و برخاسته ازروح عبودیت و احساس بندگی و نیاز در برابر «معبود» باشد و مضمون دعا ، خواسته جان آدمی باشد ، نه تکرار سرد واژه‌ها و جملاتی بر زبان .

در آستان بندگی ، انسان «آرامش می‌یابد و در سایه سار عبادت و دعا ، به «سکون نفس و «اطمینان خاطر» می‌رسد .

در طوفان اضطرابها ، باید بر «زورق دعا» نشست و بادبان «توسل برافراشت .

تنها مست شراب نیست که از خود و جهان «بی خود» می‌شود ،

«مست قدرت ، «مست ثروت و سرمست رفاه و عیش و نوش نیزهمین حالت را دارد .

وقتی که «مال ، چشم بصیرت را بست ، وقتی که «قدرت ، گوش را از شنیدن حق محروم ساخت ، و . . . آنگاه که «رفاه و «بی دردی ، انسان را از آنچه در جامعه می‌گذرد ، غافل و بی خبر کرد ، بسیاری از عوارض دیگر سراغ او می‌آید .

در این صورت است که آدمها «عوض می‌شوند ، یا «آدم عوضی می‌شوند .

دلهای سنگی و سینه‌های تهی از «آه و «سوز» ، رهاورد چنین زندگیهای فاقد معنویت است . اینها ، حتی در مسجد و معبد هم ، بدون دل حاضر می‌شوند . تنها جسمشان را می‌آورند و دلشان «غایب است . در نماز ، تنها «تن را حاضر ساختن و «جان را واگذاشتن ، آن نیست که خداوند خواسته است .

وقتی در «نماز» ، دل و فکرت ، در اندیشه کار و زندگی و خانه و اداره و . . . است ، دیگر در «نماز» ، «حضور» نداری . خدا می‌گویی ، ولی خدا نمی‌جویی !

شگفت نیست سرمستان دنیا و باده غرور ، از عبادت تنها اسکلتی دارندو از نماز و نیاز ، تنها حضور جسم ، نه «حضور قلب !

اگر گفته‌اند : در نماز رو به پنجره باز عکس و نقش و نگار ، یا رو به سنگ قبر نماز نخوان - که مکروه است - همه برای آن است که هنگام نیایش ونیاز و نماز ، «حاضر» باشی . مگر می‌توان در حال نماز ، مقام و جایگاه خود رادانست و شناخت و نلرزید و رنگ نباخت ؟ !

غفلت ، معلول عدم معرفت است . کسی که شناخت ، دل می‌دهد و ازنیایش و دعا لذت می‌برد و هر لحظه شوقش برای گفتگو و خلوت با آن محبوب دلهای عارفان بیشتر می‌شود .

یا «معرفت کم است ، یا «ادعا» بی پایه است !

کاش چند مشت از «آب بیداری به صورت بزنیم ، تا این «خواب غفلت از چشم و سر بگریزد ، کاش ! . . .

زمان گمشده

مثل برخی سرزمینهای کشف نشده ، وقتها و زمانهای اسرارآمیز وکشف نشده‌ای هم وجود دارد ، حد اقل برای بخشی از مردم .

بخشهایی از «زمان هم گاهی ناشناخته می‌ماند .

اوقات شب و روز را به چند قسمت تقسیم کرده‌ای و با کدام یک مانوس تری ؟ با شب یا روز ؟ یا با لحظه‌ای که نه غوغا و روشنایی اول شب رادارد ، و نه جنب و جوش و سر و صدای روز را ؟

وقت «صبح ، یکی از همین گونه زمانهای ناشناخته است ، لحظه‌ای است که نه شب است ، نه روز . (از سر زدن سپیده تا بر آمدن خورشید) .

این لحظات پر رمز و راز ، آرام ، نسیم وار و عطرآگین ، جان می‌دهد برای خلوت و «تلاوت و «سجود» . مبادا که در خواب باشی ! . . .

ساعتی است رؤیایی . ساعتی از ساعتهای بهشت و ساعات آخرت است ، از ساعتهای ملکوت است که به رنگ فرشته است و به بوی عرفان ، نامش «سحر» ! که مرغان حق نیز در آن ، بانگ بیداری سر می‌دهند و ذکرخدا می‌گویند .

براستی که «خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر» نیست !

در فصل رمضان ، ساعتی از این «زمان گمشده را درک می‌کنی و ازبستر و خواب ، کناره می‌گیری و زبان به نیایش می‌گشایی و دل به خدامی سپاری . ولی . . . چرا فقط در رمضان ؟

سحرگاه هر روز در هر ماه ، همین نشئه و نشاط را دارد . می‌توانی امتحان کنی . رمضان تنها تمرینی است برای انس و عادت به سحرخیزی و تهجد .

شب برای خواب و استراحت ، روز هم برای کار و تلاش و درس . ولی «وقت سحر» را مبادا که گم کنی !

این «ساعت بهشتی ، می‌تواند همه ساعات دیگرت را هم به رنگ وبوی ملکوت در آورد .

اگر این زمان گم شده و فراموش شده را پیدا کنی ؟ دولتی یافته‌ای جاودانه !

بزرگان به هر جا که رسیده‌اند ، از «سحر خیزی رسیده‌اند . تهجد ونماز ، نور چشم عارفان سالک بوده است و تنفس در هوای معنوی سپیده دم ، به دلها حیات بخشیده است . « نماز» ، زمزمه‌ای است که تو را به خدا دعوت می‌کند .

دلت را آرامش می‌بخشد و اضطرابها را فرو می‌نشاند .

نماز ، پاسخ به ندای ابراهیم و محمدصلی الله علیه وآله است .

هماهنگی و همراهی و همصدایی با همه کائنات است که پیوسته بازبان فطرت و با زبان خاموش ، تسبیح گوی خدایند .

«قبله و «کعبه ، رمز وحدتها و یکپارچگی هاست .

«وضو» که می‌گیری ، همراه دست و رو ، دل و جانت هم پاک می‌شود .

رو به «قبله که می‌ایستی ، خانه توحید و کعبه مقدس ، تو را جذب می‌کند و به عمق تاریخ موحدان می‌برد و دوش به دوش پیامبران قرارمی گیری .

نمازت ، نشانه بندگی و فروتنی و اطاعت است .

«رکوع تو ، رمز خضوع در برابر آفریدگار است .

«سجود» ، نزدیکترین حالت یک عبد به درگاه خالق خویش است .

با «حمد» ، خدا را بر نعمتهایش سپاس می‌گویی ، با «تسبیح خدا را از عیب و نقص ، دور می دانی .

با «صلوات ، بر رسول خدا محمد مصطفی صلی الله علیه وآله تهنیت و درودمی گویی ، با «سلام نماز ، به همه صالحان و شایستگان و فرشتگان ، سلام می‌دهی .

نماز ، سپاس یک بنده به درگاه آفریدگار خویش است .

نماز ، ستون دین است و هر که به نماز بی اعتنایی کند ، دین او کامل نیست و «قبولی نماز» ، معیار قبولی عبادتهای دیگر است .

اهل نماز دلی با صفا و جانی پاک و روحی آرام دارند . . و با عبودیتی که در پیشگاه خداوند دارند ، سندی بر حق شناسی خویش ارائه می‌دهند . چه خوش است پیوستن به این جمع خدا خواه و پاک جان !

ما ، زندگی و هستی خود را مدیون خداییم .

غرق در نعمتهای اوییم ، اگر دیده «نعمت شناس داشته باشیم !

نفسی که می‌کشیم ، غذایی که می‌خوریم ، عقل و ادراک و احساسی که داریم ، ایمان و اندیشه‌ای که ما را به تلاش وا می‌دارد ، امیدی که به آینده داریم ، تندرستی و قوای جسمی ما و بسیاری موهبتها و برخورداری‌های دیگر ، همه از عطاهای خداست . عطاهایی که شایسته اش نیستیم ونعمتهایی که نه توفیق شکرش را داریم ، نه توان سپاس را . « نماز» ، یکی از برنامه‌های «سپاس نعمت است .

روزی پنج نوبت ، ما را در آستان صاحب نعمت و عظمت می‌نشاند ، تاشیطان در اسیر ساختن ما طمع نکند .

نماز ، نردبان تعالی روح به ملکوت معنویت است فرد نماز خوان ، بیمه شده الهی است و جامعه اهل نماز ، از بسیاری فسادها و تبهکاری‌ها مصون است .

در جامعه خدایی ، نباید نماز در غربت باشد . آنکه در دنیا نماز را از غربت در آورد ، در آخرت گرفتار غربت نخواهد شد .

هر کس در زندگی به چیزی دل می‌بندد و امیدوار می‌شود و تکیه می‌کند . «خدا» ، تکیه گاه و امید یک مسلمان است و نماز ، چیزی جز تکیه و امید و خواهش و عرض نیاز به آن «ذات بی نیاز» نیست .

زندگی ، بی «یاد خدا» تاریک است ، و انسان ، بدون تکیه گاه ، هراسان !

شعبانیه

«دعا» ، شستشوی دل در چشمه یقین است .

«نیایش ، عطرآگین ساختن جان ، به بوی خوش «یاد» است .

نماز ، هم «دعا» ست ، هم «ذکر خدا» ست .

«شعبان هم ، ماه دعا و ذکر و یاد و توجه و عبادت و استغفار است .

هر شبانه روز پنج نوبت ، چراغ دل قامت به نوری می‌افرازد ، تا فارغ ازحجابها ، جلوه‌های آشکار یار را در وسعت آفرینش به تماشا برخیزد و سفرمعنویت و عرفان را ، رهتوشه‌ای بایسته فراهم آورد .

«مناجات شعبانیه ، سهمی از این رهتوشه دارد که امامان بر خواندن آن استمرار داشته‌اند .

از روشنایی تا روشنایی ، پنج نوبت بلور نازک دل در خود می‌شکند تا درسایه عطوفت بی مرز محبوب ، پیوند گیرد و آینه تجلی نور خدا شود .

خوان رحمت الهی در ماه شعبان گسترده تر است ، و «مناجات ، وسیله حضور در کنار این مائده معنوی است .

نمازگزاران و متهجدان و نیایشگران ، در محرابی می‌ایستند که همه عارفان و سالکان و پیامبران و امامان ، مقیم و معتکف آن بوده‌اند .

اهل دعا ، پیمانه از بحر بیکران رحمت خدا می‌کشند و مستان سرخوش باده‌های سحر گاهی و شبهای پر ستاره و روشن از تهجد و سجودند .

آنکه به «نماز» می‌ایستد و به «دعا» می‌نشیند ، بر سفره رزق روح نشسته است و روزی رحمت و استجابت در محراب عبودیت او نازل می‌شود .

«مناجات شعبانیه ، درخواست «روشنایی دل از خدایی است که هم نور» است ، هم فروغ آفرین .

شعبانیه ، گامی در زدودن «حجاب از چهره «جان است ، تا جلوه ربوبی ، در این آینه بهتر انعکاس یابد و «نجوا» ی او در «ضمیرهای روشن به گوش دل رسد .

در مناجات شعبانیه ، با امامان معصوم همنوا می‌شویم تا همه ایام عمررا در سایه نیایش «مبارک گردانیم .

«برکت ، خیر و نیکی ماندگار و پایدار در یک چیز است .

«مبارک بودن یک روز یا یک ماه یا یک مکان و ساعت و لحظه ، به سرشاری آن از اینگونه نیکی‌های جاودانه است .

شعبان و رمضان از همین رو «مبارک است .

آنان که در این ماه‌ها ، دست نیکی به سوی دیگران دراز می‌کنند و گام یاری به سوی منزل محرومان بر می‌دارند و زبان خیرخواهی به نفع مستمندان می‌گشایند ، در همین دنیا بار سفر آخرت خویش را می‌بندند وبرای آن «روز نیاز» ، ذخیره سازی می‌کنند .

به قول صائب تبریزی : ای رهروی که خیر به مردم رسانده‌ای آسوده رو ، که بار تو بر دوش مردم است

باری ، ایام ما با عبادت و عمل صالح ما «مبارک می‌شود و اگر به غفلت و سستی بگذرد ، «بی برکت خواهد شد .

شب زنده داری‌های عابدان ، اشکهای شب بیداران ، استغفارهای متهجدان ، «یا رب ، یارب سحر خیزان ، نجوای خالصانه دعا خوانان ، همه و همه جلوه‌هایی از «برکت است که در ساعات و لحظات این ماه مبارک نهفته است .

کاش چراغ «ذکر» و شمع «یاد» در شبستان همه دلها روشن شود وظلمت گناه و غفلت ، از زاویه همه قلوب ، زدوده گردد .

کاش کاهش چشمگیر خطاها و تخلفات و شکایتها و نزاعها که در این ماه‌ها جلوه گر است ، تا ماه‌های دیگر هم دامن بگستراند و همه ایام ، در«طهارت و «آرامش ، مانند شعبان و رمضان گردد .زیانکار ، کسی است که رمضان بگذرد و او در «کوره روزه نگذارد و پاک نشود .

خسران زده کسی است که ماه مغفرت بر او بگذرد و غفران الهی شامل حالش نشود و حالش تحول نیابد .

مگر ما چه قدر فرصت «تجدید دیدار» با «فطرت داریم ؟

مگر در طول سال ، چند «شب قدر» داریم ؟

ماهی جان در دریای «یاد خدا» ست که حیات می‌یابد . و گرنه دلهای جدا از خدا ، مشتی گوشت است ، سخت تر از سنگ ! . . .

رمضان ، فرصت شکوفایی

اگر وجود خود را به زمینی تشبیه کنیم ، تهذیب نفس و اخلاق ، همچون زدودن علفهای هرزه و شاخ و برگهای آفت گرفته از مزرعه و باغ زندگی است .

آراستگی به کمالات معنوی نیز ، مثل شکفتن غنچه و به برگ و بارنشستن آن است .

دریغ از غنچه‌ای که نشکفته پرپر شود ، و . . . شاخه‌ای که به بار ننشسته ، بشکند !

گاهی موعظه و حکمت ، بذر این «مزرعه وجود» است ، گاهی تنبه و بیداری ، زمینه ساز شکفتن «گل کمال است ، گاهی قرار گرفتن در مدار یک روح قوی و جاذبه عرفانی ، انسان را بالامی کشد و از خاک به افلاک می‌برد .

گاهی هم ، مجلس و محفل با شور و حالی ، فطرت را گرم و روشن وشکوفا می‌سازد و انس با خدا را فراهم می‌آورد .

«رمضان ، مجموعه‌ای از همه این زمینه‌ها و عوامل و فرصتی برای شکفتن است .

هم بهار قرآن و موسم نیایش و راز و نیاز است ، هم فصل حضور در میعادگاه‌های معنویت بار مساجد و نمازها ومجالس قرائت و دعا و حال و حضور و احیاست ، هم موسم نشستن بر مائده تقوا و عفاف و بهره مندی از ضیافت خدا وقرآن است[۶۰].

هم ذخیره سازی عمل صالح و حسنات ، و هم زدودن آثار سیئات و توبه از گناهان و پاکی از رذایل .

اگر تلاش در مسیر «خودسازی ، تکلیف مادام العمر هر یک از ماست ، این وظیفه در «ماه خدا» دو چندان می‌شود و رها شدگان از دام ابلیس ونجات یافتگان از چنگ عادات زشت و زندان «هوای نفس نیز در این موسم خدایی بیش از فرصتها و مناسبتهای دیگرند .

«جوان ، در مناسبترین دوران عمر خویش است ، تا جلوه‌های ملکوت را در زندگی نشان دهد و در پی ره یافتگان سلوک و نوشندگان از چشمه توبه و تزکیه رود .

و . . . «رمضان ، بهترین فرصت برای شکوفایی است .

«خودسازی برای جوان ، که در فصل شکل گیری شخصیت انسانی خویش است ، یک «ارزش است .

رمضان ، الگویی برای جوانان است ، تا در سایه آن به «چگونه بودن و«چگونه زیستن مورد نظر مکتب ، ست یابند .

الگو ، همیشه شخص نیست ، گاهی هم یک «برنامه است .

روزه و رمضان ، یک برنامه الگو برای جوانان است ، که هم «نظم دقیق در زندگی را می‌آموزد ، هم «سحر خیزی و نشاط سحرگاهی را تمرین می‌دهد ، هم سلامتی جسمی را تضمین می‌کند ، هم مشارکت در کارهای خیر و همراهی با سحر خیزان با صفا را دارد ، هم توبه و دعا و نیایش و انس با قرآن و حضور در مجالس قرآن و دین شناسی و آموختن احکام را واردزندگی انسان می‌کند .

در رمضان ، بیش از اوقات دیگر ، روزه دار در پی عمل «طبق وظیفه ومراعات «صحت عمل و «درستی عبادت است .

رمضان یک الگو و سرمشق است ، برای اینکه ثابت کند «می‌شود» .

آری ، می‌شود بر نفس اماره غلبه کرد ، می‌توان حرص و آز و شهوت رامهار زد ، می‌شود به خاطر «خدا» ، از خواسته‌های «خود» ، چشم پوشید ، می‌شود با تقویت اراده و تصمیم جدی ، حتی ساعتی پیش از اذان صبح بیدار شد و با شب و سحر و ستاره و افق و اذان و نماز اول وقت ، انس گرفت .

رمضان تمرینی برای «می توان و دلیلی برای اثبات «می‌شود» است .

از امساک این ماه و معنویت این فصل ، توشه و الگویی برای همه سال بگیریم و درسها را تکرار کنیم .

اینگونه ، رمضان را به «الگوی معنوی تبدیل کنیم .

«رمضان ، بهار معنویت و عرفان و موسم بازگشت به سرشت پاک وفطرت خدایی و پر گشودن در فضای نیایش و عبودیت و شکوفایی گل رحمت در بوستان جان است .

روزه ، آزمون سراسری «اخلاص بندگان است[۶۱].

آنان که طول سال ، در اسارت «شکم و «شهوت اند و همواره اسیر«نفس و گرفتار «مادیات اند ، در این فصل از دام نفسانیات رها می شوندو از کمند «تعلقات آزاد می‌گردند .

می‌گویید نه ؟ سری به منزلگاه دلتان در صبح و شام رمضان بزنید . می‌بینید که پاکیزه تر از روزهای دیگر و منزه تر از حالات دیگر است .

روزه ، رهاننده انسان از «خود» و رساننده او به «خدا»ست .

این را دعاهای «افتتاح و «سحر» و «ابو حمزه می‌گوید ، و سحرهای پر برکت و سرشار از نور و افطارهای آمیخته به معنویت و جلسات دعا وقرائت قرآن و زمزمه و نیایش و شبهای احیاء و «لیله القدر» .

کیست که بر سفره مولا بنشیند و گرسنه برخیزد ؟ ! مگر نه اینکه این ماه ضیافه الله با مغفرتهای الهی و نفحات رحمانی گره خورده است ؟

حتی آنان که «اطعام می‌کنند و اهل «احسان اند ، به نوا می‌رسند ونوایشان همان دست یافتن به رتبه والای «قبول است .

رمضان ، ضیافت نور و «مائده تقوا» و دعوتی است به باز یافتن «خودگمشده .

دریغ ، اگر از این مهمانی ، تهیدست بر گردیم !

دمسازی با فرشتگان رحمت از یک سو ، همنوایی با بینوایان و مساکین از سوی دیگر و یادآوری عطش و گرسنگی روز رستاخیز از دیگر سو ، به رمضان و روزه ، مایه «ذکر» می‌بخشد و در سایه این «یاد» ، روزه دار ازغفلت می‌رهد .

گاهی وارد کردن یک «شوک ، انسان را تکان می‌دهد و حس و حرکتی جدید ، پدید می‌آورد .

وقتی روزه می‌گیری ، «گرسنگی را لمس و حس می‌کنی .

نه آن گرسنگی که هر روز ، وقت ظهر و شام ، به تو دست می‌دهد و چندلحظه بعد ، سر سفره یا کنار میز غذا می‌نشینی و خود را سیر می‌کنی ، بلکه چشیدن ساعتهای مدید گرسنگی و اینکه مجبوری تحمل کنی ونمی توانی خواسته دل و اشتهای درونت را فوری پاسخ دهی .

محروم نیستی ، ولی محرومیت می‌کشی .

اما کسانی هم هستند که مدام در محرومیت اند و از غذایی چرب و گرم ، بی نصیب ! آیا در روزهای رمضان ، به یاد رنج پیوسته آنان می‌افتی ؟ یا آنکه هنگام سحر ، آن قدر ذخیره سازی می‌کنی که تا غروب ، گرسنه نشوی وسطری از رنجنامه «بینوایان را نخوانی ؟ !

سوره) «هل اتی در باره ایثار خاندانی نازل شد که روزه بودند ، اماهنگام افطار ، غذای خود را به مسکین و یتیم و اسیر دادند و با «آب افطارکردند و این فداکاری ، سه روز تکرار شد ، تا سوره انسان «هل اتی علی الانسان . . . » نازل شد .

اگر روزه ات نتواند «حس همدردی تو را بیدار کند و تو را به یاد فقرایی بیندازد که سفره شان خالی و جیبشان تهی است ، پس چه امساک و صوم ورمضانی ؟ . . .

آیا شده است که روزی جمعی را برای «افطار» سر سفره ات بنشانی که بینوا و تهیدست اند ، نه فقط آنان که وضعشان خوب است و اگر به خانه توهم نیایند ، افطار خانه خودشان رو به راه است ؟

یک چشم بگردان ، میان فامیل ، دوستان ، همسایگان ، همنوعان ، آیاچنین کسانی را می‌شناسی که دعوت کنی و سر سفره کرم و بزرگواری خودت بنشانی و از سیر کردن شکم‌های گرسنه ، لذت ببری ؟

برای اهل دل ، «غذا دادن بیش از «غذا خوردن لذت بخش است .

باری . . . «رمضان تمام می‌شود و به آخر می‌رسد .

به همین راحتی و سرعت و شتاب !

گرچه فکر می‌کنیم چه قدر طول می‌کشد ، ولی دقت که بکنیم ، می‌بینیم خیلی زود می‌گذرد .

رمضان و سپری شدن ، یک نمونه است .

عمرها ، جوانی‌ها ، فرصت‌ها ، قدرت‌ها و نشاطها نیز به همین سرعت می‌گذرد . یک نگاه کافی است که «شتاب عمر» را نشانمان دهد .

جوان با ایمان ، در روزهای آخر ، می‌اندیشد که محصول من از این گرسنگی و تشنگی چه بود و چه به دست آوردم و چه تغییری کردم ؟

این سؤال ، در مورد مجموعه عمر و زندگی هم قابل طرح است .

ما با روزگار ، در حال «داد و ستد» یم . او از ما «عمر» و «جوانی می‌گیرد . ما از آن چه گرفته‌ایم و می‌گیریم ؟ آیا حساب سود و زیانمان را کرده‌ایم ؟

«غرق آوازیم و بلبل رفته است . . . » .

ما هم ، غرق جوانی هستیم و غافلیم که عمر ، چه پر شتاب می‌گذرد . لحظه‌ها ، پرشتاب تر از ابرهای گذرا ، از آسمان عمرمان کوچ می‌کنند . پایان خط کجاست ؟ به انتهای فرصت چند روز ، یا چند سال مانده است ؟ نمی‌دانیم; ولی حتمی است .

رمضان ، برنامه‌ای برای «خودسازی و «تحول است . آیا خود راساختیم و متحول شدیم ؟

مکتب هم ، یک «رمضان مادام العمر»برای ماست . بنای شخصیت معنوی و انسانی ما در سایه مکتب و آموزش‌های «وحی شکل می‌گیرد .

در کجای زمان ایستاده‌ایم ؟ کیستیم

و به کجا می‌رویم ؟

خط رابطه

چه موهبتی بالاتر از اینکه «کلام خدا» در اختیار توست ؟

خداوند ، با تو هم صحبت می‌کند ، برای تو هم «پیام می‌فرستد ، تو هم اگر بخواهی ، می‌توانی همچون حضرت موسی ، «کلیم خدا» شوی . چگونه ؟ . . . با خواندن «نماز» و «قرآن .

وقتی با طهارت جسم و جان ، با نورانیت وضو و با «نیت قرب ، به نمازمی ایستی ، و آنگاه که با دهانی پاک ، دلی روشن ، ضمیری خداجوی و قلبی خاشع ، به «تلاوت می‌پردازی ، در هر دو حال ، کلیم خدا شده‌ای .

آنجا تو با «او» سخن می‌گویی ، اینجا ، او با «تو» سخن می‌گوید .

وقتی به نماز قامت می‌بندی ، چنین تصور کن که در پیشگاه و محضرآن رب جلیل و خدای هستی آفرین ایستاده‌ای و نیازت را با آن بی نیاز درمیان می‌گذاری .

وقتی به تلاوت مشغولی ، چنان تصور کن که جبرئیل امین ، از سوی خدا ، این کلمات را هم اینک بر تو نازل می‌کند و تو شنونده سروش آسمانی و وحی خدایی هستی .

آهنگ دلنشین ، بر زیبایی قرائت می‌افزاید ،[۶۲] اما هرگز مباد ، که شیوه تلاوت و اسلوب قرائت ، تو را از معنی و توجه به پیامهای آیات ، باز دارد .

بکوش تا «الفاظ ، حجاب «معانی نشود ، و «کیفیت ، فدای «کمیت نگردد .

«قرآن ، گنجینه معارف خدایی است و «قرائت ، کلید گشایش این گنج است . مگر می‌شود کسی گنجینه‌ای را بگشاید ولی ننگرد که در آن چیست و به چه کاری می‌آید ؟

«نماز» ، وسیله ارتباط با خالق است .

مگر زیبنده است که کسی نمازبخواند ، اما رشته ارتباط با معبود ، همچنان گسسته بماند ؟

وقتی می‌توان دل را در «چشمه یاد» شستشو داد ، چرا ماندن در تیرگی غفلت ؟ !

وقتی می‌توان با «تلاوت و «عبادت ، با خدا انس گرفت ، چرا دوری ومهجوری ؟ !

او ، خواستار «وصل است ، ما چرا «قطع کنیم ؟ . . .

نشاط «روح ، جسم را هم با نشاط می‌سازد .

تاثیر حالات روحی و درونی بر حالات جسم و ظاهر ، بسیار جدی است . اثر ظاهر بر باطن نیز در جای خود محل تامل است .

شادابی و طراوت جوانان ، بخشی هم به روحیه ، قوا ، غرایز و نیروهای نهفته در جوان باز می‌گردد . اگر جوانی افسرده دل و گرفته خاطر شد ، توان وتحرک ظاهری و اجتماعی خویش را از دست می‌دهد .

آنان که سحرخیز و متهجدند و «خواب را بر دیده خود راه نمی‌دهند و«بی حالی را از خود طرد می‌کنند ، از نیروی روحی ایمان و محبت به محبوب و معبود برخوردارند .

این «عشق برتر» ، خواب و تنبلی را فراری می‌دهد .

انس با «یاد محبوب ، میزان تحمل و ظرفیت انسان را نسبت به بی خوابی و بیدار ماندن و نیایش شب و استغفار سحر و بهره گیری ازلحظات ملکوتی «سحر» ، می‌افزاید . عشق به خدا ، لحظات خلوت نیمه شب و صبحدم را ، برای «شب زنده داری ، دوست داشتنی و لذت بخش می‌سازد .

«المستغفرین بالاسحار»[۶۳]، ویژگی بندگان عارف و عاشق است که از«فیض سحر» بهره مندند .

یکی از راه‌های کسب این توفیق ، «زود خوابیدن ، برای «زودبرخاستن است . آنان که تا دیر وقت و تا ساعتی از نیمه شب گذشته ، همچنان در شب نشینی و گردش و گفتگو و تماشای فیلم و مسابقات ورزشی به سر می‌برند ، روشن است که توفیق «سحرخیزی ندارند .

جسم نیز استراحت و آسایش می‌طلبد ، تا بتواند بار روح را بکشد .

نباید «مدیون جسم بود . این بدهکاری به بدن ، سبب می‌شود نتوانیم از این مرکب ، برای «سفر شبانه و «اسراء معنوی استفاده کنیم .

خوشا نسیم لطیف و نوازشگر و بیدارگر صبحدم !

و دریغا از محرومیت از این نعمت روح بخش و شادابی آفرین .

نگویید «نمی‌شود ! » ،

اگر بخواهید ، خیلی از این «نمی‌شود»ها «می‌شود» .

مشق و سرمش

از نشانه‌های غنای هر مکتب ، معرفی «الگو» برای پیروان خویش است .

«اسوه جویی هم ، نشان بالندگی فکر و اهداف یک انسان است .

نتیجه آنکه : هر که در پی الگو و اسوه است ، «کمال جو» ست .

هر آیینی هم برای پیروان خود سرمشق معرفی کند ، «کامل است .

خوشحالیم که مکتب ما با صدای بلند و رسا ، از سپیده دم طلوع خورشید دین تا به امروز و همیشه ، اعلام کرده است که «اهل بیت ، اسوه کمالجویان و حق طلبان اند .

«علی و «فاطمه ، از این خورشیدهای فروزان در «منظومه اهل بیت اند که قرنهاست تاریخ را به زیر بال پرفروغ خویش کشیده‌اند و الهام بخش اهل دل اند .

آن که می‌خواهد «عبودیت ، بر زندگانی اش سایه عفاف و پاکی نگهبان باشد ، آنکه می‌خواهد در مکتب فضایل ، نمونه و سرمشق دیگران باشد ، آنکه می‌خواهد در خانه ، در جامعه ، با فرزندان ، با همسر ، با پدر و مادر ، نسبت به دین خدا ، نسبت به وضعیت مردم ، نسبت به سرنوشت جامعه ونظام سیاسی ، آنگونه باشد که خدا می‌خواهد و دین می‌پسندد ، به «فاطمه و «علی بنگرد ، و به زهد و علم و ساده زیستی و نیایش شب و تربیت فرزندو دفاع از ولایت و جهاد در راه حق ، تا مرز شهادت ، که جلوه‌هایی گونه گون از شخصیت آن «بانوی نور» است .

«علی و «زهرا» را باید به نسل امروز و فردا شناساند .

آنکه «فاطمه را بشناسد ، دچار «فقر هویت و «کمبود الگو» نخواهدشد و آنکه «علی شناس شود ، اسوه‌ای خداپسند را شناخته است .

آنکه «زهرای اطهر» را الگوی خود قرار دهد ، امواج فرهنگهای بیگانه وبی ریشه ، او را به این سو و آن سو نخواهد برد .

فاطمه ، الگویی برای همه و همیشه است .

از نگاه در این «آینه عفاف غفلت نکنیم و از روی این سرمشق ، مشق بنویسیم .

علی علیه السلام ، سرمشق دیگری برای پویندگان راه خداست ، الگویی در همه حال برای هر نیکی و پاکی ، اسوه‌ای کامل و جامع برای سلوک ناب ، که قطب نمای عرفان است .

راه معنویت ، پرفراز و نشیب ، پر خوف و خطر و پر از وسوسه‌های شیطانی است . «جهاد با نفس می‌طلبد و غلبه بر خواهشهای دل وتمناهای نفس سیری ناپذیر !

«سحر» ، جلوه گاه نور و حضور است و همدم مردان خدا .

آنکه خواب را در دیده می‌شکند و بستر نرم و گرم را به عشق رکوع وسجود و به شوق نماز و نیاز ترک می‌کند ، گامی در مسیر تزکیه برداشته است .

بی حالی در دعا یک بیماری است . اگر به فکر درمان ضعفهای روحی وجبران کاستیهای معنوی هستیم ، دارالشفایی بهتر از «معبد نیاز» و«عبادت و نماز» نیست .

کجایند نیایشگران شبهای رازگویی با محبوب و نجوا با برترین کریم ؟

مقتدای احیاگران شبهای قدر ، امام علی علیه السلام است ، آن چشمه روشن حقیقت ! معجون «اشک و «آهن ، پیشتاز جبهه جهاد و عرفان ، اقیانوس کران ناپیدای عظمت و نیکی .

آنکه نگاهش روشنتر از سپیده بود ، کلامش جوشانتر از چشمه ، علمش ، ژرف تر از اقیانوس ، استقامتش عظیم تر از کوه ، مهرش پناه درماندگان وقهرش در هم کوبنده ستمگران و منافقان و . . . در همان حال ، قلبی خاشع وچشمی اشکبار و زبانی ذاکر و تنی لرزان از خشیت و خوف خدا داشت .

شبهای کوفه ، شاهد نجواهای شبانه و عاشقانه مولا بود . و علی علیه السلام ، عبد همیشه معتکف در آستان عبودیت و محراب عبادت !

آنان که می‌خواهند «معمار جان خویش باشند ، در هندسه وجود از امیرمؤمنان باید نقشه و الگو بگیرند .

اگر راه سلوک ، دشوار است و نیازمند «راهنما» ، علی علیه السلام همان راهنمای خبیر و راه رفته بصیری است که سالکان را به «مقصد» می‌رساند .

اگر پای رفتن داشته باشیم و عزم رسیدن !

پیر جوانان و جوان پیران

الگویابی ، نیاز همیشگی ما در پیمودن «راه معنی است . امام عزیز ، یکی از این الگوهاست .

امام امت قدس سره معمار مدینه انقلاب بود .

و . . . پیش از آن ، معمار مدینه دل و کشور جان خویش .

از ویژگی‌هایش ، رهایی از تعلقات و دل نبستن به ناپایدارها و دست یافتن به گوهر «هب لی کمال الانقطاع[۶۴]بود ، که او را از اسارت این خاکدان رها ساخته بود .

با ما هم که بود ، دل و جان در گرو آخرت داشت .

سرانجام ، جان افلاکی اش از جسم خاکی به جوار حق پر گشود و ما را به ماتم نشاند و داغ غمش بر دلها نشست و سوز هجرانش به آتشمان کشید .

شخصیت جامعش الگوی «چگونه بودن بود .

نماز عشق و نافله شب را به حماسه روز و عطر جهاد می‌آمیخت و درکام فرزندان بسیجی اش می‌ریخت .

شگفت مردی بود ، آن پیرمرد برنا دل ، آن پیر جوانان و جوان پیران !

نوحی بود که موجها را می‌شکست و امت را نجات می‌بخشید .

ایوبی بود صبرآموز ، ابراهیمی بود بت شکن ، عیسایی بود جان بخش ، حسینی بود شهادت آموز ! . . .

در سایه کرامتش ، دین حق جان گرفت و اسلام عزیز درخشید و عزت مسلمان جان گرفت . علمدار اسلام ناب بود و زبان رسای قرآن و عزت شیعی و فرهنگ علوی .

اگر امروز ، عده‌ای آن سوی «خندق ولایت به توطئه مشغولند ، برای انتقام از ضربتی است که از «تیغ حیدری این فرزند علی علیه السلام خورده‌اند .

ما همچنان در سوگ قافله سالار رهایی ، سیه پوشیم و در غم آن یوسف به سفر رفته چشم انتظار «فرج شیعه به افق آینده می‌نگریم .

امت ، هنوز هم داغدار کوچ شبانه اوست ، هنوز هم سر بر دیوار غم می‌نهد و چو شمع ، آرام آرام می‌سوزد . دلها هنوز هم محشری پرغوغا ازکلام عطرآگین اوست .

امت هنوز هم وفادار «ولایت و عهد بسته با «مولا» ست .

یاد آن حاضر عصر غیبت و آن بار یافته به حضور ، آن سراسر نور ، آن زمینه ساز ظهور ، هرگز از لوح دلها محو نخواهد شد . نامش ، چراغ راه ما ویادش نیرو بخش امت است .

ما ، میراث دار نهضتی عظیم هستیم که یادگار آن عزیز جاودانه است . بار سنگین حفظ انقلاب و پاسداری از خون شهیدان بر دوش ما سنگینی می‌کند . وارثان خط انبیا و شهدا را ، چه رسالتی بزرگتر از «مرزبانی ارزشهای الهی است ؟

چه کسانی ، تکلیف سپردن این پرچم مقدس و نظام الهی را به صاحب اصلی اش بر دوش دارند ؟

غم ، همدم بی کسی است ، اما نه کنون محتاج به بررسی است ، اما نه کنون آن روز که انقلاب ، تعطیل شود هنگام مرخصی است ، اما نه کنون اگر «خالصان ، میدان را خالی بگذارند ، «ریاکاران صحنه گردان می‌شوند .

اگر متعهدان درد آشنا از صحنه حضور «غایب باشند ، فرصت طلبان بیمار دل ، خود را بر خواست مردم و سرنوشت دین و انقلاب ، تحمیل می‌کنند .

وقتی «خودیها» کنار روند ، «بیگانه‌ها» میدان دار می‌شوند و حق رامنزوی می‌سازند . «قلب ما نیز چنین است که اگر از فضایل تهی شود ، رذایل جای آن را می‌گیرد و اگر عقل را «حاکم وجود» نسازیم ، نفس وهوس ، فرماندار دل و جان ما می‌گردد .

در صحنه اجتماع نیز همین گونه است .

کسی که در برابر «گناه بی تفاوت باشد ، «عارف نیست .

آنکه نسبت به وضعیت جامعه احساس مسؤولیت نکند ، بویی از دیانت نبرده است ، هر چند دائم در رکوع و سجود باشد !

عرفان ناب اسلامی ، در متن جامعه است ، نه در حاشیه و انزوا .

جوانانی که شوق وصال و عشق سلوک دارند و خود را از تبار رسول الله می‌دانند و از سلسله «آل علی و پرورده «مکتب عاشورا» می‌شناسند ، هرگز به «مرگ تدریجی ارزشها» رضا نمی‌دهند و سکوت نمی‌کنند .

تکلیف «امر به معروف و نهی از منکر» به عهده کیست ؟

مگر سیدالشهداعلیه السلام آن عارف انقلابی و زاهد حماسه ساز و انقلابی سالک ، قیام خود را عمل به این «فریضه معرفی نکرد ؟

حیات بخشیدن به این فریضه ، هم سازندگی اجتماعی است ، هم خودسازی و «سلوک انقلابی .

امام امت قدس سره ، پیری نشسته بر تارک زمان بود که به جوانان عصرخویش ، الگوی مبارزه و مشق عرفان داد و راه دفاع از اسلام را آموخت وسهمی عظیم در احیای معارف دین داشت .

راستی . . . احیای این واجب و عمل به آن ، وظیفه کیست ؟

سلوک اجتماعی

سلوک اجتماعی

اغلب موضوعات این بخش ، مسایل مرتبط با دیگران و نحوه برخورداخلاقی شایسته با مردم است . مسیر تربیت نفس و رسیدن به کمال ، از میان مردم می‌گذرد . اینهارا نیز بخشی از سیر و سلوک معنوی به شمار آوریم و درتصحیح رفتار اجتماعی و شیوه معاشرت خود بکوشیم .

آیین همرهی

آنجا که رفتن و پیمودن یک «راه ، نیازمند «همراه است ، باید این همراه را شناخت ، تا بهتر ما را به «مقصد» برساند .

زندگی ، یک راه است ، دوستانمان هم ، همراهان .

اما ، باید دید که تا مقصد ، همراد ، یا رفیق نیمه راهند ؟

آیا بازوی پرتوان مایند ، در عمل و صحنه‌های زندگی ؟

یا دست دشمنان اند ، خنجر به دست و در انتظار فرصت ؟

دور و بری هایتان را خوب نگاه کنید ، نه با دید رفاقت و دوستی (که چشم واقع بین را کور می‌کند) بلکه به دیده ارزیابی و در میزان و ترازوی دقت نظر .

نمی‌توان «اثرپذیری انسان را از معاشران و هم صحبتان انکار کرد . حشر و نشر با صالحان و نیکان ، سازنده است ، نشست و برخاست بافاسدان شرور و انسان‌های فرومایه و حقیر ، ویرانگر است و تباهی آفرین .

لوح دل صاف است و صفحه ضمیر ، روشن و تصویرپذیر .

نشستن‌ها و حرف زدن‌های پوچ و بی محتوا و غیبت و شوخی‌های نامناسب ، گرچه خواسته «دل است ، اما دشمن «عقل است . کنترل زبان از بیهوده گویی و گوش از بیهوده شنوی ، گرچه دشوار است ، اما نوعی جهاد ومبارزه است . بی جهت نیست که حضرت رسول صلی الله علیه وآله ، مبارزه با نفس را«جهاد اکبر» نامید و پیروزی در این میدان را پهلوانی دانست !

«نفس ، بعد لجنی و هوس‌ها را تقویت می‌کند و گوش سپردن به فرمان خرد ، حرکت در سربالایی و پیمودن قله هاست ، سخت ، اماافتخارآفرین !

انتخاب دوست شایسته و همدم پاک ، گامی در جلوگیری از هرزگی‌ها وبیهودگی هاست .

کسی که به «سعادت خویش دل بسته است ، دل به دوستان هرجایی نمی‌بندد و می‌کوشد تا همراه خیرخواه را از رفیق نیمه راه و بدخواه بازشناسد .

آیا «دوست و «دوست نما» را می‌شناسی ؟

به «داود طائی گفتند : چرا از مردم کناره گرفته ، گوشه عزلت برگزیده‌ای ؟

گفت : چه کنم با جماعتی که گناهانم را از من پنهان و پوشیده می‌دارند !

شگفتا ! . . . کسی اگر عیوب خویش را از دیگران بشنود خرسند می‌شود ، دیگری رنجیده . یکی به استقبال نقادان می‌رود و انتقاد را به عنوان یک هدیه می‌پذیرد ، دیگری از آن گریزان است و ناراحت می‌شود .

اگر کسی ما را متوجه عقربی گزنده یا سگی هار کند ، یا آلودگی لباس وچهره مان را به ما بگوید ، از او سپاسگزار می‌شویم و ممنون . ولی چرا اگرضعف‌های اخلاقی یا خطاهای اجتماعی مان را بگویند ، می‌رنجیم ؟

مگر این نیز ، مایه بی آبرویی نیست ؟ که هست !

مگر برطرف ساختن آن ، ما را به کمال و جمال نمی‌رساند ؟ که می‌رساند ! پس این رنجیدگی از چیست ؟

بگذاریم دیگران میدان و مجالی یابند تا ما را به خودمان بهتربشناسانند . ما نیازمند این گونه معرفت و «خودشناسی هستیم .

عاقلانه آن است که انسان عیب خویش را از دیگری بشنود و آن رابرطرف سازد . آن دیگری چه دوست باشد ، چه دشمن ! دشمن ، چون به چشم عداوت می‌نگرد ، عیب‌ها را هم بهتر می‌بیند .

ولی دوست ، گاهی دوستانه می‌گذرد و نادیده می‌گیرد ، یا به پاس حرمت دوستی ، از گفتن عیوب ما پرهیز می‌کند .

شما از کدام دوست بیشتر خوشتان می‌آید ؟ آنکه عیبتان را از شمامی پوشاند ؟ یا آنکه صادقانه و از روی حسن نیت به شما می‌گوید ؟

کدام یک به «آینه شبیه تر است و ما تا چه حد به آینه عشق می‌ورزیم ؟ و تا چه حد ، آینه عیب نما را می‌شکنیم ؟

هر چه که در دیگران «بد» است ، اگر در ما هم باشد ، بد است .

درس بزرگی لقمان به ما داده که گفته است : ادب را از بی ادبان آموخته ، هر چه که از کارشان ناپسند یافته ، خود از آن پرهیز کرده است ! . . .

آینه باشیم و آینه‌ها را دوست بداریم و با آینه‌ها دوست شویم .

گاهی «خود» ، تبدیل به یک «بت می‌شود . نتیجه آن ، بروزخصلت‌هایی همچون : خودخواهی ، خودپرستی ، خودبینی ، خودپسندی ، خودرایی ، خودمحوری و خودستایی است .

اگر «نفس ، کنترل و مراقبت نشود ، سر از این طغیان و عصیان درمی آورد . آنگاه نمی‌توان حریفش شد و مهارش کرد و به راهش آورد .

این که انسان فقط و فقط خودش را قبول داشته باشد و به فکر و نظر وتشخیص دیگران هیچ ارزشی قائل نباشد (خود رایی و خود محوری) ، یااینکه خود را از هر عیب و خطا مصون بداند و هر انتقادی را هر چنددلسوزانه و دوستانه ، حمل بر غرض ورزی دیگران کند (خودپسندی وخودبینی) ، اینها نشانه‌هایی از همان بت شدن نفس است ، که آدمی را ازپذیرش هر پند و موعظه و نقد و ارشاد ، محروم می‌سازد و چنین کسی خودرا بی نیاز از هر راهنمایی و تذکر می‌شناسد .

«مشورت ، یکی از راه‌های شکستن این بت است .

«پندپذیری و «قبول نقد» ، گام دیگری در این بت شکنی است .

احترام به دیگران و دوری از تکبر ، همدردی با مردم در گرفتاری‌ها ، تن دادن به کارهای جمعی و همکاری ، احتمال اشتباه در فکر و عمل خوددادن ، پرهیز از جزم اندیشی و مطلق سازی نسبت به خود ، گفتن نمی‌دانم آنجا که چیزی را نمی‌دانیم ، خود را دانای همه چیز و کارشناس همه مسائل ندانستن و . . . اینها هم راه‌ها یا نشانه‌های نجات از«خودپرستی است .

شنیدن انتقاد از دیگران ، اگر چه تلخ و سنگین است ، ولی اگر بجا باشدو شنونده به کارگیرد و خویش را اصلاح کند ، هم شیرین است ، هم عملی است شجاعانه[۶۵].

«آینه چون عیب تو بنمود راست «خود» شکن ، آیینه شکستن خطاست

و . . . این «خودشکنی ، کمتر از «بت شکنی نیست !

میوه درخت دانش

درخت را از میوه اش می‌شناسند .

درخت‌های بی میوه هم ، دست کم سایه‌ای دارد و اگر هم خشک شودهیزمی است برای سوزاندن و گرم شدن .

درخت تو گر بار دانش بگیرد .

به زیر آوری چرخ نیلوفری را .

علم ، پوستی دارد و مغزی . پوسته اش ، همین فورمول‌ها ، قانون‌ها واصطلاحات است . مغزش ، «تواضع ، «ادب ، «بندگی و . . . «معرفت !

کدام عاقل فرزانه حاضر است عمر را صرف گردآوری بادام بی مغز وگردوی پوک کند ؟ آن علمی که «نور»به حساب آمده و با مشیت الهی در دل‌های مستعدجای می‌گیرد ، مجموعه این دانستنی‌ها و اصطلاحات نیست . روشنایی دل و صفای باطن و معرفت و بصیرت ، جلوه‌ای از آن «نورانیت علم است . علم‌هایی هم هست که «کدورت خاطر» و «قساوت قلب و «تکبر» و«غرور» می‌آورد .

درختی که پربارتر باشد ، شاخه‌هایش سر به زیرتر است . این ، همان فروتنی است که از «بار دانش سرچشمه می‌گیرد و اگر جز این باشد ، جهل و غرور است ، اما با نمای فریبنده علم و عقل !

میان یادگیری مشتی «اصطلاحات در هر دانش و فنی ، و رسیدن به آدمیت و «کمال انسانی ، فاصله بسیار است .

کم نیستند «دانشمندان نادان !

اگر علم ، «معرفت نیاورد ، درخت دانش خشکیده و بی ثمر است .

چه سود ، اگر آنکه در مسیر «دانش قرار دارد ، حق علم و معلم و تعلیم را نشناسد ؟

جوانان که در این راهند ، به آموختن این فنون شایسته ترند ، تا «زینت دانش را به «گوهر ادب بیارایند .

کرامت انسان به «علم است ، اما . . . دانشی که در درون دانشور هم روشنایی پدید آورد و «چراغ راه شود و «نیروی رفتن !

هر چیزی آفتی دارد . یکی از آفات علم هم «غرور» است .

آفت زدگان بوستان دانش قابل ترحم اند .

یکی بر مرکب غرور ثروت و قدرت سوار می‌شود ، دیگری بر مرکب شهرت و ریاست ، یکی هم سوار بر مرکب دانش می‌شود و می‌تازد و گرد وغبار راه می‌اندازد و به دیگران بی اعتنایی می‌کند و خود را «برترین می‌شمارد و از هر نقد و انتقاد و تذکری بر می‌آشوبد و خویشتن را مصون ازخطا و ایمن از اشتباه می‌پندارد .

این ، آن علمی نیست که در دل «خشیت بیافریند و دانشور را به خدانزدیکتر سازد .

تعلیم دین ما این است که : تواضع و نرمش داشته باشید ، هم نسبت به کسی که از او چیز آموخته‌اید ، هم نسبت به کسی که به او دانش می‌آموزید . یعنی فروتنی هم در برابر «استاد» ، هم «شاگرد»[۶۶].

اگر جز این باشد ، نه شاگرد ، توفیق فیض آموختن بیشتر می‌یابد ، نه استاد در قلب شاگردانش جای می‌گیرد .

رعایت «حق استاد» ، نخستین نشانه «ادب علم آموزی است ، وبرخورداری از تواضع و خاکساری و گم نکردن خویش ، نشانه دیگری ازلیاقت «معلمی است .

تا می‌توان مغز داشت ، چرا پوکی و پوچی ؟

سخن و سکوت

«زبان ، یا کلید بهشت است ، یا دوزخ !

شگفتا از کارسازی مهم این قطعه گوشت در دهان !

چه بسیار «حق‌هایی که ناحق می‌شود ، با یک «شهادت دروغ . و چه ناحق‌هایی لباس حق می‌پوشد ، با یک اعتراف نابجا .

بازی با آبروی دیگران خطرناک است . چه حیثیت‌هایی که با یک غیبت و تهمت بر باد می‌رود و دیگر بازگشتی نیست و آبروی ریخته برخاک ، جمع شدنی نیست .

چه دوستیهایی که با یک کلمه به دشمنی و جدایی مبدل می‌شود ،

چه «کلمه‌هایی که رمز ناسپاسی و کفران است و موجب «سلب نعمت می‌گردد و نقمت و عذاب می‌آورد[۶۷] .

آنان که بر گفته‌های نا بجای خویش پشیمان می‌شوند ، بسیارند; ولی چه سود ؟ تیر رها شده از کمان بازگشتنی نیست و «حرف همان تیر است و «دهان همان کمان . چرا ایمان انسان با یک کلمه نسنجیده و یک نسبت ناروا بسوزد و خاکستر شود و بر باد برود ؟

«عاقل ، می‌اندیشد و سخن می‌گوید ، «بی خرد» می‌گوید و آنگاه به تامل می‌نشیند[۶۸]. به قول «بزرگمهر» حکیم :

«اندیشه کردن که «چه بگویم ؟ » ، به از پشیمانی خوردن که «چراگفتم ؟ » .

این زبان کوچک ، اگر به رضای خدا بچرخد ، «نعمت بزرگ است و اگربه ناحق حرکت کند ، «وسیله نقمت است .

زبان بی گناه است . ماییم که آن را به گناه وا می‌داریم .

اینکه گفته‌اند : «کلام اگر نقره باشد ، «سکوت طلاست ، برای کسی است که نتواند مالک زبان و اختیاردار گفتار خویش باشد . برای چنین کسی ، همان بهتر که دم فرو بندد و خموشی گزیند ، تا زبان سرخ ، سرسبزش را به باد ندهد .

به همان اندازه که گفتار نیکو ، ارشاد ، نصیحت ، حقگویی ، مطلوب وپسندیده است ، حرفهای بیهوده و گفتار بی محتوا و سخنان نسنجیده ولغویات و لهویات ، منفور و نکوهیده است .

البته گاهی هم سکوت ، «خیانت است و سخن ، «وظیفه . ولی . . . کجا ؟ موقع شناسی بسیار مهم است . مهمتر از اصل گفتار ، آن است که «کجا چه بگوییم ؟ » .

هم گفتن سخن شایسته و دفاع از مظلوم و دفع یک تهمت ، «عبادت است ، هم سکوت از بیهوده گویی و پرهیز از کلام بی ریشه و قول بی تحقق .

بسیاری پشیمان می‌شوند که چرا گفتند ؟ ولی ندامت بر «سخن ناگفته کمتر است . چرا مهاری بر گفته‌ها نزنیم ؟

«سخن ، چون تیری است از کمان پرتاب می‌شود .

«عمل ، چون گلوله‌ای است که از سلاح رها می‌گردد و . . . بی شک ، به جایی برخورد خواهد کرد . کنترل «گفتار» و «کردار» ، گامی است مهم درخودسازی و سلوک . «اول اندیشه ، وانگهی گفتار . . . »

تا سخنی نگفته‌ای ، گفتار در اختیار توست . اما همین که تیر از کمان جست و سخن از دهان رست ، نتایج و پیامدهایش از اختیار تو بیرون است [۶۹].

چاره ، لحظه‌ای درنگ پیش از گفتار است . تامل در اینکه چه می‌خواهی بگویی و چرا ؟ انگیزه ات چیست و پیامد سخن کدام است وتاثیر مثبت و منفی آن چگونه است ؟ نفس آدمی ، میل به سرکشی و طغیان دارد . اگر بتوانی با قدرت اراده و اختیارت ، مهاری بر سرکشی آن بزنی وزبان را در اختیار خود داشته باشی ، از بسیاری «عواقب سوء» و«پشیمانیهای بی ثمر» نجات خواهی یافت ، وگرنه همچون مرکبی چموش بر زمینت خواهد زد !

«مهار نفس ، گاهی به پیشگیری قبلی است ، گاهی به کنترل بعدی .

گاهی باید درد ایجاد شده را درمان کرد ، گاهی هم باید از ایجاد بیماری پیشگیری نمود .

آیا شده است که خود را بر غفلتها و حرفهای بی حساب و برخوردهای نسنجیده ملامت کنی و حسرت بخوری ؟ خود این ، مرحله‌ای از «بیداری وجدان است ، می‌توانی تقویتش کنی ، تا آنجا که آینده را پیشاپیش بنگردو نتیجه هر سخن را بسنجد و پیش از رخ دادن صحنه حسرتبار ، از وقوع آن جلوگیری کند .

چگونه توان در آینه «کنون ، تصویر «آینده را دید و اگر زشت است ، ازآن پیشگیری کرد ؟

«نفس مهار شده ، آینه جان را شفاف تر می‌سازد . و «نفس رها» ، همین روز را هم تیره می‌سازد .

کیست که از ورای گرد و غبار نفسانیات ، بتواند سیمای «عقلانیت راببیند ؟

چه زشت است ، بردگی نفس ، و . . . چه نیکوست ، رهایی از سلطه ابلیس ووسوسه‌هایش ! . . .

شعله عمل سوز

کوچک شمردن گناه ، یکی از گناهان بزرگ است .

زبان ، یکی از اعضایی است که بیشترین گناه را مرتکب می‌شود وکمترین بار گناه را حاضر است بر عهده بگیرد . شاید هم از این رو که براده‌های سخن و «ترکشهای گفتار» را جزو اعمال به شمار نمی‌آورد ، تااز عواقب آن پرهیز و پروا کند .

گاهی با چشم می‌توان حرف زد ، حرف نوازشگر یا دشنام آمیز .

گاهی با حرکت دست می‌توان سخن گفت ، گاهی اشاره چشم و ابرو ، گویاتر از خیلی حرفهاست .

پس «غیبت را نمی‌توان در بدگویی زبانی و تحقیر کلامی پشت سردیگری خلاصه کرد . گاهی همین اشارات و حرکات و چشمک‌ها و اداها وتقلید صداها و رفتارها نیز ، همان تاثیر «غیبت کلامی را دارد .

مگر می‌توان به بهانه «طنز» ، مؤمنی را غیبت کرد ، یا به اسم برنامه شاد ، با «آبرو» و «حیثیت کسی یا کسانی بازی کرد ؟ فلسفه تحریم غیبت ، از یک سو حفظ شخصیت یک مؤمن است ، از سوی دیگر نگهداری خویشتن از رذیله خودخواهی و خودپسندی و عجب . هر کاری که موجب هتک حرمت و استهزای یک فرد آبرومند و شریف شود ، یا به انسان احساس «خود برتر بینی بدهد ، ناپسند است .

مجالس و محافل ، وقتی به غیبت آراسته شود ، یعنی به گناه آلوده شده است . و چه اشتباه است که «آلایش را با «آرایش عوضی بگیریم ! و چه زشت است و خطرناک ، که انسان با «رضای مخلوق ، موجب «خشم خالق گردد و برای «پسند مردم ، به «معصیت خدا» روی آورد .

آنکه غیبت می‌کند ، یا به نیت ستایش از خویش است ، یا ریشه درحسد دارد ، یا از غرور و تکبر سرچشمه می‌گیرد ، یا برای جلب توجه این وآن است ، یا برای فرو نشاندن خشم است ، یا بدگمانی عامل آن است ، یاهمرنگی با جماعت ، یا پذیرفتن بی تحقیق یک حرف و خبر . . . یا هم صرفایک شوخی و مزاح است و خوش بودن و خنداندن .

ولی . . . آنچه در این میان بر باد می‌رود ، «آبرو»ست . و آنچه بر جای می‌ماند ، و بال گناه بر دوش و در نامه اعمال «غیبت کننده است ، که جز باقلم «رضایت طرف ، از کارنامه عمل حک و اصلاح نمی‌شود .

اگر کسی کاستیهای خویش را در نظر آورد ، به افشای عیوب دیگران نمی‌پردازد .

در بعضی غیبت ، بصورت یک «عادت در می‌آید .

ترک اعتیاد به غیبت ، مشکل است ، ولی «غیر ممکن نیست .

دریغا که با آتش زبان و شعله غیبت ، خرمن طاعات و صالحات خویش را سوزانده ، خاکستر کنیم ، دریغ !

گناهان برخاسته از زبان بسیار است و هر گناهی گوشه‌ای از دل را سیاه و صفحه‌ای از «نامه اعمال را تباه می‌سازد .

بیچاره کسی که حریف زبان خویش نباشد .

آنگاه هر روز یک فرزند نا مشروع به او تحویل می‌دهد که نتیجه بذرافشانی ابلیس در سرزمین دل است . گناهانی همچون : دروغ ، تهمت ، سخن چینی ، فحش ، جدل ، خود ستایی ، باطل سرایی ، تحریف حقیقت ، کتمان حق ، افشای راز ، مردم آزاری ، تحقیر و استهزا ، تند خویی وپرخاشگری ، قسم دروغ ، شهادت ناحق ، وعده‌های کذب و . . . همه زاده زبانهای لجام گسیخته و بی مهار است .

همه این گناهان هم ، به ذائقه نفس ، خوش است و مطلوب نفس حیوانی ماست . ولی . . . بستن دهان به هنگام طغیان نفس ، نقشه‌های ابلیس را نقش بر آب می‌کند . به قول صائب تبریزی :

نیست درمان ، مردم کج بحث را جز خامشی ماهی لب بسته ، خون در دل کند قلاب را البته که لال بودن و سخن نگفتن هنر نیست !

هنر آن است که زبان آزاد داشته باشی ، اما بر گفتارت حاکم و مسلطباشی و هر سخنی را که بر ذهن و زبانت آمد ، نگویی .

تا چه حد ، زبان در اختیار توست ؟ و تا چه حد تو در اسارت زبانی ؟

پرگویان حراف ، بیشتر اشتباه می‌کنند و عافیت هم در «کم گویی وگزیده گویی است . به قول خواجه نصیر طوسی :

«از حکیمی پرسیدند : چرا استماع تو ، از نطق ، زیاده است ؟

گفت : زیرا مرا دو گوش داده‌اند و یک زبان ، یعنی دو چندان که می‌گویی ، می شنو»[۷۰].

نابخردان ، نسنجیده می‌گویند و حرفشان خلق آزار است و بی مایه و چه نیکو سخنی است کلام سقراط :

«اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آرند ، بهتر که سخن گویی وخاموشت کنند !»[۷۱].

این جهان ، جهان محاسبه است ، آن جهان بیشتر ! و خداوند ، دقیقترین حسابگر است . آیا می‌پندارید حساب تنها نسبت به اعمال است ؟

«حرفها» هم جز و «عملها»ست .

پس حساب شده تر زبان بگشاییم ، که پاسخگویی بر این همه سخن بسیار دشوار است !

نقادی خویشتن

کیست که بی عیب باشد ؟ و کیست که خود را بی عیب بداند ؟

آیا شگفت نیست ؟ . . . چشمی که در دیگران صدها عیب می‌بیند ، عیوب خویش را یا نمی‌بیند ، یا نمی‌خواهد ببیند . این «حب نفس است که چنین کوردلی برای آدمی پدید می‌آورد .

کلامحبت چنین است و علاقه مندی به هر چیز ، انسان را «کر» و «کور»می‌کند تا ضعفها و عیوب آن را نبیند و نشنود .

حضرت رسول صلی الله علیه وآله فرمود : «خوشا آنکه پرداختن به عیوبش ، او را ازعیوب دیگران باز دارد» .

با نگاه و دیده‌ای که به نقادی و ارزیابی دیگران و حرفها خصلتها وعملکردشان می‌پردازی ، به خویش هم بنگر . اگر آنچه را در دیگران ، ناپسند و زشت می‌شماری ، در خودت نبود ، خدا را شاکر باش . و الا اگر همان عیب و نقص را خود داشتی . . .

راستی ، داستان طعنه زدن سیر به پیاز را در شعر «پروین اعتصامی خوانده‌ای ؟[۷۲].

عادت کرده‌ایم که عیب خود را نبینیم ، یا برای آن محملی پیدا کنیم . این گریز از واقعیت است . شجاع کسی است که با صراحت آینه ، صادقانه برخورد کند و خود را فریب ندهد و سر وجدان خویش کلاه نگذارد !

بزرگان ، دشمنی را که عیب تو را بگوید ، بهتر

از دوستی دانسته‌اند که آن را پنهان سازد .[۷۳]چرا این کار را خودمان نکنیم ؟

تشکیل یک جلسه جدی و محرمانه برای «انتقاد از خویش چه عیبی دارد ؟ انسان عیب دار اگر به چاره بیندیشد و بیمار به فکر درمان بیفتد ، بهتراز پرده پوشی بر عیوب و کتمان درد است .

بد ، بد است ، چه از ما و چه از دیگران .

و . . . عیب هم ، زشت است ، چه در ما و چه در دیگران .

هم چشم گشودن به روی «عیب خویش فضیلت است ،

هم چشم بستن به روی «عیب دیگران .

به فرموده حضرت رسول صلی الله علیه وآله : انسان آن قدر عیب دارد که پرداختن به آنها او را مشغول به خود سازد و به عیبجویی دیگران نپردازد ! اما دشواری کار در اینجاست که انسان عیب خود را هنر می‌بیند و توجیه گر ضعفها وکاستیهای خویش است .

راستی . . . چه باید کرد ؟

نشست و برخاست با خبرگان عیب شناس و بصیر که حساس و دقیقند ، می‌تواند آینه‌ای باشد که کاستیهای ما را به ما بنماید . اگر اهل دقت باشیم ، گاهی اشاره‌ها ، کنایه‌ها ، نگاه‌ها و برخوردهای اهل نظر و محاسبه ، حامل پیام است و می‌تواند «خط بدهد .

چه عیب دارد که از دوستانمان بخواهیم عیوب ما را به ما تذکر دهند ؟

نه از روی کین ، بلکه با انگیزه تذکر و خیرخواهی ،

نه به قصد ویران کردن ، بلکه با هدف ساختن ،

نه پیش دیگران و به قصد رسواسازی ، بلکه خصوصی ، در گوشی ، برادرانه ، دلسوزانه و اصلاحگرانه !

نه به عنوان ضربه ، بلکه به صورت «هدیه . آنگونه که امام صادق علیه السلام می‌پسندید و توصیه می‌فرمود .

اینجاست که «جهادی عظیم لازم است و گذشتی فداکارانه از دوسوی : یکی آنکه تذکر می‌دهد ، دیگری آنکه تذکر می‌شنود .

جز انسانهای با شهامت ، کسی حاضر نمی‌شود که خویشتن را درمعرض نگاه‌های نقاد و کنجکاو قرار دهد و نتیجه را هم ، هر چه بودبپذیرد ! و جز انسانهای ارزشی ، کسی حاضر نمی‌شود که به قصه خدمت به دوست ، بدون مجامله و کتمان و مداهنه ، خطاهای دوست صمیمی اش رابگوید .

راستی که یافتن چنین دوستانی دشوار است ، و «تداوم دوستی با این اوصاف ، دشوارتر !

دشمن کیست ؟

«دشمن شناسی ، یکی از ضروری‌ترین شناخت هاست ، ولی دشمنی کردن با دشمن و دشمن دانستن او و هوشیاری در مقابل دشمنی‌هایش ازآن ضروری تر است .

دشمن ، تنها آن نیست که به خاک میهن ما تجاوز کند ، یا نقشه قتل ونابودی ما را بکشد ، یا اموال ما را بدزدد .

آنکه «گوهر یقین را می‌رباید و به جای آن «تردید» و «شک تحویلمان می‌دهد ، دشمن ماست .

آنکه «احساس مسؤولیت را از ما می‌گیرد و در عوض ، «بی خیالی تزریق می‌کند ، دشمن است .

آنکه «توکل ما را غارت می‌کند و بذر «بی اعتمادی به وعده‌های خداو پیغمبر را در مزرعه جانمان می‌پاشد ، دشمنی دیگر است .

دشمن ، دشمن است . دوست پنداشتن دشمن و ناتوان و ناچیز شمردن آن ، غفلت آور است و موجب خنجر خوردن از پشت می‌شود .

از دشمن صریح و رویاروی کمتر ضرر می‌بینیم ، تا دشمن پنهان و دور رو[۷۴].

آنکه آشکارا خود را دشمن معرفی می‌کند ، کم خطرتر از دشمنی است که شعار دوستی می‌دهد و دشمنی خود را پوشیده می‌دارد و نقاب دوستی وخیرخواهی به چهره می‌زند[۷۵].

هم شناخت دشمن ضروری است ، هم آشنایی با شگردها و شیوه‌های دشمنی اش .

در حدیث است از قول امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود :

«بزرگترین دشمن ، دشمنی است که مکر و کید خویش را بیشتر پنهان سازد»[۷۶].

و آیا با «تسویلات نفس و «وسوسه‌ها»ی آن آشنایید ؟

با دشمن نفس ، صلح کردن ننگ است چون در همه حال ، با خرد در جنگ است

هر چند سخن ز آشتی می‌گوید خصمی است که آتش بس او نیرنگ است

ساده لوح کسی است که به تمنیات بی پایان و سیری ناپذیر و نامحدود«نفس و خواسته‌های «دل ، سخاوتمندانه «آری بگوید !

«نفس اماره ، یک دشمن داخلی و خانگی است ، از آن غافل نشویم !

نفس ، گاهی انسان را از بالاترین مرتبه بر زمین می‌زند و نعمت را به نقمت و عامل «عروج را به وسیله «سقوط تبدیل می‌کند و مقام وشهرت را دامی برای صید انسان می‌سازد .

دست یافتن ، به «مقام ، همیشه موجب خوشحالی نیست .

گاهی کسانی که «بالا» می‌روند ، شدیدتر زمین می‌خورند و آسیب می‌بینند .

آنکه نتواند «خود» را در پیچ و خم جاذبه‌ها ، لغزشگاه‌ها ، هوس‌ها ووسوسه‌ها حفظ کند و خود را نساخته باشد ، هر چه «بالاتر» رود ، سقوطش هلاکت بارتر و شکننده تر است .

حضرت امام قدس سره فرمود :

«خدا نکند قبل از آنکه انسان خودش را بسازد ، دنیا به او روی آورد . »

و چه سخن شگفت و هشدار دهنده و سازنده‌ای !

گاهی برای بعضی‌ها ، کنار بودن از صحنه مقامها ، مسؤولیتها و ریاستهامفیدتر و خوش عاقبت تر است ، زیرا اگر مطرح و مشهور شوند ، ظرفیت شهرت و «مقام را ندارند و «خود» را گم می‌کنند ، بخصوص اگر ره صدساله را یکشبه طی کرده باشند و عنوان و نام و آوازه‌ای را که دیگران به طور طبیعی از رهگذر یک عمر تلاش و رنج و فداکاری به دست می‌آورند ، اینان در «جوانی و آغاز راه و بدون طی آن مراحل کسب کرده باشند . به نوعی «دولت مستعجل و میوه زودرس و شکفتن نابهنگام !

سعدی گوید : «هر چه زود بر آید ، دیر نپاید . »

این اشاره ، به همان سرنگونی فواره است و فرودی که در پی هر فرازاست و سقوط و هبوطی که پس از «عروج بیجا» و «صعود بی هنگام دیده می‌شود .

این که نام و عنوان انسان بر سر زبانها بیفتد ، برای حاشیه نشینان وناظران ، وسوسه انگیز است و برای ناموران ، جاده‌ای لغزنده و سکویی بر لب یک پرتگاه . . .

چه اصراری به مطرح بودن و مشهور شدن ؟ آفات و خطرات آن رانمی بینید ؟

گمنامی نعمتی است که تنها گرفتاران «شهرت و دردسرها و عوارض معروف شدن به ارزش آن واقفند .

بیچاره آنان که شب و روز در تلاشند تا مشهور شوند .

یک جرعه حکمت

آن گونه که یک باغبان ، بوستانهای سرسبز و گلهای شاداب تربیت می‌کند ،

و آن گونه که یک کشاورز نمونه ، مزرعه خود را به بهترین صورت مطلوب در می‌آورد ،

و آن سان که یک اسب سوار ، اسب خودش را به حرکتهای مناسب و بجاو انعطاف پذیری در مواقع مختلف و لازم ، عادت می‌دهد ،

انسان هم باید به عنوان باغبان دل و جان ، به «تربیت خویش بپردازد .

آنچه در فرهنگ دینی ما به نام «تادیب نفس مطرح است ، همین ادب کردن و تربیت خویشتن است .

مگر همیشه باید به دیگران تذکر داد ؟ خودمان که محتاج تریم .

مگر همیشه باید به کار و رفتار این و آن دقت کرد و خوب و بد راشناخت و تذکر داد و داوری کرد ؟ خودمان هم بی نیاز از تذکر یا «ارزیابی خویش نیستیم .

به یک نمونه از روشهای تعلیمی و خودسازی از زبان حضرت علی علیه السلام دقت کنیم که فرمود : «کفاک ادبا لنفسک اجتناب ما تکرهه من غیرک[۷۷].

برای نشان دادن اینکه خودت را ادب و تربیت کرده‌ای ، همین کافی است که از آنچه در دیگران بد و ناپسند می دانی ، اجتناب و پرهیز کنی . عجبا ! . . . این حرف را سعدی هم به بیانی دیگر ، از قول لقمان حکیم چنین آورده است :

«لقمان را گفتند : ادب از که آموختی ؟

گفت : از بی ادبان ! هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد ، ترک آن را برخودم لازم دیدم . »[۷۸].

حال ، می‌توانیم به خودمان نمره و امتیاز بدهیم :

آیا واقعا از آنچه در دیگران زشت و ناپسند می‌دانیم ، پرهیز می‌کنیم ؟ مثلا اگر کسی به ما بی اعتنایی کند ، یا پشت سر ما حرف بزند ، یا نوبت ما راغصب کند ، ناراحت می‌شویم و اگر در ایام امتحان یا هنگام مطالعه ، کسی مزاحم ما شود ، او را بی فرهنگ و بی تعهد می‌دانیم .

خودمان چگونه‌ایم ؟ . . . آیا مواظبیم که نسبت به دیگران بی احترامی وبی اعتنایی و غیبت و حق کشی و مزاحمت نداشته باشیم ؟

مراعات این ، نشانه «ادب از دیدگاه حضرت علی علیه السلام است .

اگر صفتی ناپسند است ، در همه و از همه زشت است ، حتی اگر در خودما باشد .

مگر ما با دیگران چه فرقی داریم ؟

برخورد «کریمانه با دیگران ، مرتبه‌ای والاتر از کمال روحی را نشان می‌دهد ونشانه عظمت روحی وهمت بلنداست واین یک هنر بزرگ است .

هنر آن نیست که بدی را با بدی ، تندی را با تندی و خشونت را بارفتاری خشن تر ، پاسخ دهی .

اگر «ظرفیت روح و «کرامت نفس داشتی و توانستی پرخاشها وخشونتهای دیگران را با «متانت و «نرمش جواب دهی ، آنگاه لذت پیروزی بدون لشگر و یاور را خواهی چشید و عقب نشینی حریف راخواهی دید .

امام سجادعلیه السلام از خدا توفیق می‌طلبد که در برابر نیرنگ بازی وفریبکاری دیگران ، خیرخواهانه برخورد کند و با آنان که کناره گیری وجدایی پیش می‌گیرند ، احسان و نیکی کند و به محروم کنندگان بخشش کند ، با قطع رحم کنندگان صله رحم داشته باشد ، نسبت به کسانی که او را«غیبت می‌کنند ، یاد نیکو داشته باشد و به جای افشای عیوبشان ، خوبیهایشان را بازگوید ، از خوبی‌ها تشکر کند و از بدیها چشم بپوشد . . .[۷۹].

این ، همان برخورد «کریمانه است که هنر مردان بزرگ و روحهای متعالی و جانهای پاک شده از غرور و منیت است و روح معاشرت زیبا درجامعه مکتبی است .

اگر کسی به تو بی مهری و بی اعتنایی کرد ، یا از تو به احترام یاد نکرد ، یاخوبیهای تو را نادیده گرفت ، هم می‌توانی بی اعتنایی و بی حرمتی وناسپاسی کنی ، که همان «مقابله به مثل است و از همه کس بر می‌آید ، هم می‌توانی ضعف و خطای او را نادیده بگیری ، احترام کنی ، خوبیهایش را بگویی و تقدیر کنی ، که این رفتار ، «برخورد کریمانه و یک «هنر» است .

این است که مانند یک تابلوی هنری ، جاودانه می درخشدوماندگاراست .

منزل واپسین

منزل واپسین

در کنار عقیده به «مبدا» ، باورداشت «معاد» ، عمده‌ترین عامل سازنده است . در این بخش ، نگاه شفاف و روشن تری داریم به ادامه مسیر حیات و واپسین منزل هستی ، که مرحله برداشت از کشت و کار دنیوی است . همین باور است که زندگی‌ها را معنی می‌دهد وحیات را هدفدار می‌سازد و ازپوچی می‌رهاند .

کامیابی عمر

کوتاهی یا بلندی عمر ، هیچ یک به تنهایی نشان «ناکامی یا«کامیابی نیست .

عمر انسان ، یعنی مجموعه‌ای از نیروها ، عملها ، امکانات ، نیت‌ها وخصلتها که در برهه‌ای از زمان ، از انسان سر می‌زند ، عمر یعنی «فرصت عمل ، «میدان تلاش ، «امکانات وجودی .

عمر هر کس ، سیر و حرکتی است به سوی مقصد و هدفی در زندگی .

اینکه قطار عمر ، با چه سرعتی حرکت کند و چه مدت در راه باشد ، مهم نیست . مهمتر از اصل حرکت ، جهت و سمت و سوی حرکت است .

گرچه «عمر طولانی ، خواسته و آرزوی همه است ، ولی اگر نهایت آن به سقوط و دوزخ و عذاب باشد ، چه ؟

اگر عملکرد عمر ، هیزم بیشتری برای دوزخ ابدی فراهم کند ، چه ؟

اگر در لحظه لحظه عمر ، بار گناه بیشتر شود ، چه ؟ آیا اینجا هم «طول عمر» مطلوب است ؟

در دید فرزانگان ، عمری که به سراشیبی جهنم می‌رود ، هر چه کوتاهترباشد ، بهتر است ، چون وزر و بال و گناه کمتری به بار می‌آورد .

حضرت زین العابدین علیه السلام در دعای «مکارم الاخلاق چنین نیایش می‌کند :

«خدایا ! . . . اگر عمرم در مسیر طاعت تو صرف می‌شود ، عمرم را طولانی بگردان ، و اگر عمرم چراگاه شیطان است ، پیش از آنکه بر من خشم بگیری ، جانم را بگیر . »[۸۰].

این هم نوعی آینده نگری و مال اندیشی است .

نیرویی که در دست و پا و چشم و گوش و زبان داری ، خرد ، هوش و استعدادی که در درونت نهفته است ، عاطفه ، محبت و دوست داشتنی که بعد لطیف روح تو را می‌سازد ، همه و همه «امانت است .

با این ودیعه‌های الهی چه باید کرد ، تا صاحب اصلی امانت ، ما را«امین بشناسد و لایق استمرار این امانت داری بداند ؟

«تندرستی هم نعمتی است ، که تا گذرت به بیمارستان نیفتد وبستری نشوی ، قدرش را نمی دانی فراغت هم موهبت دیگری است که اغلب افراد ، تا مشغول و گرفتارنشوند ، سرمایه بودن آن را نمی‌دانند .

«زندگی هم یک نعمت است ، نعمت حیات !

آنان که در یک حادثه ، یا به صورت طبیعی جان می‌بازند ، آنان که از مرحله جوانی ، به سالخوردگی و از کار افتادگی می‌رسند ، آنان که هر چه می‌دوند نمی‌رسند و هر چه می‌کوشند ، آرامش و آسایش نمی‌یابند ، همه یک «فرصت را از دست می‌دهند .

چرا تا این فرصتهاهست ، ناشناخته است و چون از دست می‌رود ، قدرش معلوم می‌شود ؟

این نیز یکی از رازهای زندگی و اسرار خلقت است و معمای شگفت دنیا و عمر و زندگی را انسان‌های معدودی می‌توانند بگشایند .

ولی . . . هدف وحی و بعثت و ادیان ، آن بوده که همه در سایه نورانیت ایمان ، موفق به گشودن این راز و کشف این معما شوند .

این که کودکان به سرعت جوان می‌شوند و جوانان به سرعت ، این بهاررا خزان زده می‌بینند و به فصل میان سالی و سپس پیری می‌رسند ، از آن آسان‌های دشوار» است ، معمای سختی است ، اما «آسمان نما» !

جوانی یک جاده بی انتها نیست !

پلی است برای عبور ، که هیچ کس را درنگ در آن نیست .

اما چه کسانی همین مفهوم به ظاهر ساده ولی دشوار را درک می‌کنند ؟

«غفلت از گذران عمر» ، دلیل همین نشناختن راز و ناگشوده بودن این معماست . عمرمان اگر همچون یک مسابقه باشد ، فرصت‌ها پاسی است که به ما می‌دهند ، به شرط آنکه آن را خراب نکنیم .

بگذشت زمان ، دست به کاری نزدی برگردن لحظه‌ها مهاری نزدی

صد توپ زدی تمام را کردی «اوت صد «پاس گرفته ، «آبشار»ی نزدی

ما همه از سرمایه داران بزرگیم و سرمایه ما نیز ، همین «عمر» است .

بیشترین خسران و زیان آدمی به جهت نشناختن و سود نبردن از آن است . یک لحظه غفلت ، آن را به تاراج تباهی می‌دهد ، بیهوده از کف می‌رود و چه حسرت‌ها که در آینده بر آن می‌خوریم .

خدا چرا به «عصر» قسم خورده است ؟

آیا تشبیه کنندگان وقت و فرصت به «طلا» ، جفا نکرده‌اند ؟ عمر کجا وطلا کجا ؟ اگر قدر این کیمیا را بدانیم ، برتر از طلاست و اگر قدر نشناسیم ، بی ارزش تر از سنگ و کلوخ می‌شود .

آب رفته ، اگر به جوی برگردد و تیر رها شده اگر به کمان برگردد ، سخن گفته شده نیز ، اگر به دهان باز گردد ، عمر رفته هم برمی گردد .

ولی . . . نه عمر به ما باز می‌گردد ، نه آب رفته

به جوی ، نه تیر رها شده به کمان و نه سخن به دهان !

چه گریزانند و فراری ، این فرصت‌های چموش و ناآرام ، مگر آنکه رامشان کنی و تحت اختیار بگیری . اگر قلب و چشم و گوش و دست وزبان ، نیازمند کنترل است ، وقت و فرصت ، بیشتر !

ما همه رفتنی هستیم و دنیا مسافرخانه موقت ما رهگذران است .

باید جامه عاریت حیات را بر زمین نهاده ، از این «اقامتگاه موقت بساط را جمع کرده ، به مرحله «آخرت قدم گذاریم . آیا برای آن لحظه وداع ، فکری کرده‌ایم ؟

دیروز ، کودکی بودیم ، به بازیچه مشغول .

و اگر امروز ، جوانی باشیم غافل ، فردای پیری و شکستگی و ضعف وبی حوصلگی چه خواهیم بود ؟ !

نه می‌توان چرخش نوار عمر را متوقف کرد ، نه زمان را می‌توان ازحرکت باز داشت . فرزانه خردمند ، کسی است که با حرکت و گذشت زمان وچرخش سریع نوار عمر ، بیشترین بهره‌ها را ببرد .

تا می‌توان بر زمان چیره شد ، چرا مغلوب زمان شویم ؟

درد بشریت امروز ، بی خیالی نسبت به آینده ابدی خویش است ، یعنی نقد اندیشی و «آخرت فراموشی .

از گذشت زمان ، از فرار فرصت‌ها ، از روز شدن شب و شب شدن روز ، ازدیروز شدن امروز ، از پارسال گشتن امسال ، باید «عبرت گرفت .

باید از ظاهر دنیا با دیده بصیرت به حقیقت جهان نگریست ، تا«آینده ما به حسرت «گذشته صرف نشود ، و «امروز» ما به امید «فردا» . . .

عبور از پل «دنیا

دنیا ، «ریل بلند و قدیمی است که قطار «زمان از آن می‌گذرد . ما

هم «مسافر»یم ، از روستای دنیا ، به شهر آخرت !

شگفتا که از یاد می‌بریم مسافر بودن خویش را و مبدا و مقصد را ومسیر و توشه راه را ، که ناگهان قطار می‌ایستد و ما را در اولین ایستگاه آخرت پیاده می‌کند .

حسرت از آن کسانی است که بی توشه به این سفر آمده‌اند و کوپه قطاررا که «مقر موقت است ، «منزلگاه دائمی می‌پندارند .

راستی . . . مگر دنیا جز این است ؟

پلی است که باید از آن گذشت .

مسافرخانه‌ای است موقت ، و وطن اصلی انسان جای دیگر است[۸۱].

انسان ، این نی بریده از نیستان ، روزگار وصل خویش را باید در «جنات عدن ، در «بهشت رضوان ، در «جوار حق جستجو کند ، نه در این خاکدان تیره .

اگر دنیا مزرعه است ، محصول آن در آخرت به دست می‌آید .

دنیا یک «امکان و «فرصت و یک «زمینه است که در اختیار مردم گذاشته شده ، تا برای «انسان شدن ، برای تعالی روح و رشد معنوی و برای عبودیت از آن استفاده شود .

آیا ایوان مدائن ، آیینه عبرت نیست ؟

آیا قصرهای قیصرها و کاخ‌های خسروها و خاقان‌ها و کسری‌ها ، سندبردگی دنیا نیست ؟

البته که مردم فرزند دنیایند و فرزند را نباید بر محبت مادر ، ملامت کرد ! ولی . . . هنر در رهاشدن از جاذبه این محبت و قرار گرفتن در مدار محبت قوی تر است . « تو کاخ دیدی و من خفتگان در دل خاک ،

تو نقش قدرت و من نعش ناتوان دیدم .

تو تاج دیدی و من تخت رفته بر تاراج ،

تو عاج دیدی و من مشت استخوان دیدم .

تو سکه دیدی و من در رواج سکه ، سکوت ،

تو حلقه ، من به نگین نام بی نشان دیدم .

تو آزمندی فرعون و من نیاز حکیم . . . »

بالاخره اینکه بندگی پول و بردگی هوس و غلامی دنیا ، در شان انسان نیست ، انسانی که برتر از زر و سیم و عزیزتر از قدرت و شهرت است .

وقتی انسان به بهشت می‌ارزد ، چرا خود را به کمتر از آن بفروشد ؟ مگرمفهوم «ان الانسان لفی خسر . . . » جز این است ؟ چرا ذوب شدن و آب شدن و فرورفتن در کویر ؟ . . .

عیسای مسیح علیه السلام فرموده است :

«دنیا را پروردگار خود نگیرید ، تا دنیا هم شما را بنده خود نسازد» .

راستی . . . دنیا برای تو آفریده شده است ، یا تو برای دنیا ؟ یعنی کدام یک باید خرج دیگری شود ؟ تا «هدف چه باشد !

اینکه «دنیا» خوب است یا بد ، نکوهیده است یا پسندیده ، بسته به این است که دنیا را چه بدانی و برای چه بخواهی !

اگر دنیا ، وسیله رشد تو گردد و از آن همچون نردبانی برای ترقی روح ، سکویی برای پرواز ، ابزاری برای عمل آخرت استفاده کنی ، بسیار هم ارزنده است .

اما اگر دنیا و تعلقاتش حجاب روحت گردد ، بند پا و زنجیر دستت شود ، باری بر دوشت گردد و تو را از حرکت و رشد باز دارد ، اینجاست که دنیا ، نکوهیده و زشت می‌شود و اسارت آور و برده ساز ، که باید به هر قیمتی ازچنگش برهی و از کمندش آزاد گردی .

امیر مؤمنان علیه السلام در نامه‌ای به سلمان فارسی ، دنیا را چون ماری خوش خط و خال می‌داند ، با زهری کشنده ، که عاقلان از آن می‌گریزند و کودکان به سویش جذب می‌شوند[۸۲].

امام صادق علیه السلام دنیا را همچون آب دریا می‌داند که تشنه ، هر چه از آن بیشتر بنوشد ، تشنه تر می‌شود تا آنکه هلاک گردد .

اگر این گونه دنیا را بشناسی ، دنیا را وسیله «خودسازی خواهی ساخت ، نه خود را فدای «دنیا سازی !

از قدیم گفته‌اند که : دنیا عجوزه‌ای است که عروس هزار داماد است ، همه را ناکام گذاشته و به کسی هم وفا نکرده است .

با این حساب ، دنیا پلی است که باید از آن گذشت ، مقصد ، آن سوی رودخانه است ! در سایه ناپایدار این دنیا نباید به «استراحت پرداخت .

تو از دنیا عزیزتر و ارجمندتری . اگر قیمت خویش را بشناسی هرگز خودرا به دنیا نخواهی فروخت . بهای تو بسیار بیش از این دنیاست و اگر خود راجز به «بهشت بفروشی ، باخته‌ای ! این کلام اولیاء الهی است ، نه توصیف قلمی نویسنده .

اگر دنیا را بفروشی تا «دین به دست آوری ، در هر دو سود برده‌ای .

ولی اگر دین را برای دنیا بفروشی ، در هر دو زیان کرده‌ای . دنیا که برایت ماندگار نیست ، آخرت را هم باخته‌ای ، پس چه چیز داری ؟ . . .

باری . . . دنیا «مسافرخانه است ، نه اقامتگاه دائمی !

قطعی‌ترین آینده

هیچ چیز به اندازه «مرگ ، برای آینده انسان ، قطعی نیست !

شگفت اینکه از هیچ چیز هم به اندازه مرگ ، «غافل نیستیم .

دو موش سیاه و سفید ، یعنی شب و روز ، پیوسته در حال جویدن ریسمانی هستند که ما از آن ، در چاهی آویزان شده‌ایم که به «گور» منتهی می‌شود .

این ریسمان ، «عمر» ماست . و . . . شب و روز ، پیوسته در حال کاستن وفرسودن آنند .

«جوانی ، بهاری زودگذر است . عمرها خیلی زود می‌گذرد ، به سرعت ابرهای آسمان !

درست است که باید به زندگی «امیدوار» باشیم و هر کس به «امید»زنده است ، ولی غفلت از این آینده حتمی و قطعی هم کار خردمندان نیست . وقتی مرگ فرا برسد ، نه از پزشک کاری ساخته است ، نه دارو ودرمان و طلسم و جادو و جنبل کارساز است و نه مهلتی برای تدارک وجبران .

«ای که دستت می‌رسد ! کاری بکن .

پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار ! » .

و این «کار» ، می‌تواند خدمت به مردم و میهن باشد ، یا تلاش روز ونیایش شب ، یا فعالیت عملی و آموزشی ، یا روشنگری اجتماعی ، یاخودسازی اخلاقی ، یا ذخیره سازی «عمل صالح برای روز نیاز .

به فرموده مولایمان علی علیه السلام :

«مجهز و آماده و گوش به زنگ باشید ! ندای کوچ ، در داده‌اند ،

این قدر به دنیا دل نبندید و توشه آخرت برگیرید ،

گردنه‌هایی سخت و منازلی هولناک در پیش دارید ،

مرگ در چند قدمی شماست ، با چنگالی آماده !

وابستگی‌های دنیایی را قطع کنید و ره توشه تقوا بردارید»[۸۳].

مرگ ، دریچه ورود به دنیایی بزرگتر و شکستن حصار تنگ و محدوددنیاست . پس از آن ، نه فرصت بازگشتی است ، نه مهلت عملی !

آخرت وبهشت ، خانه‌ای است که با آن را دو دست «ایمان و «عمل می‌سازی ودر آن ساکن می‌شوی .

هر کار و گام و تلاش تو ، بخشی از «آینده ات را می‌سازد .

تو ، یا معمار بهشت خویشتنی ، یا هیزم کش دوزخ خویش .

مرگ ، لحظه «مهر خوردن به پرونده اعمال است . . . پس نباید از آن غافل بود !

وقتی حادثه در کمین است ، «غفلت گناه بزرگی است . خطر و حادثه درچند قدمی است . حادثه‌ای حتمی و تردیدناپذیر ! دیر یا زود ، بخواهیم یانخواهیم ، بگریزیم یا بمانیم ، گریبان ما را خواهد گرفت .

مهم آن است که غافلگیر نشویم و آمادگی برخورد و رویارویی با آن راداشته باشیم .

بناست بی خبر و ناگهانی ما را به مسافرت دور و دراز و برگشت ناپذیرببرند . در این سفر ، عبور از گذرگاه‌های خطرناک و گردنه‌های سخت وپاسگاه‌های تفتیش و بازرسی در پیش است . هیچ ایستگاه و مهمانسرا وبازار و قهوه خانه و پارک و چشمه‌ای هم در سر راه نیست . هر کس بایدآذوقه و ره توشه و وسایل سفر و استراحت خود را با خود بردارد .

آیا آماده سفرید ؟ !

از سختی‌های این راه طولانی و دشوار ، کسی خبر داده است که آن سوی «دیوار مرگ را هم می‌دید و از دوره برزخ و قیامت خبر داشت ، یعنی حضرت علی علیه السلام که می‌فرمود : اگر پرده‌ها کنار رود ، بر یقین من چیزی افزوده نخواهد شد . همین امام بزرگ ، هر شب پس از نماز عشا ، در کوفه ومیان مردم چنین ندا سر می‌داد تا همه مسجدیان بشنوند :

«ای مردم ! . . .

آماده و مجهز باشید ! ندای کوچ سرداده‌اند . این همه به دنیاچسبیدن برای چیست ؟ با بهترین ره توشه‌ها آماده کوچ باشید . راهتان به سوی معاد و گذرتان بر «صراط است . هراسی بزرگ و منزلگاه‌هایی مخوف بر سر راه است که حتما باید از آنها بگذرید . . . »[۸۴].

امام علی علیه السلام فرمان «آماده باش داده است . کجایند سربازان و پیروان آن امام ؟

از پیامبر خداصلی الله علیه وآله پرسیدند : هوشمندترین و زیرک‌ترین مؤمنان کیست ؟ فرمود :

«آن که بیشتر به یاد مرگ باشد و برای آن آماده تر باشد» [۸۵].

آنچه ما را از «مرگ می‌ترساند ، خرابی خانه آخرت است . آنچه سبب چنگ زدن و چسبیدن به این «دنیا»ست ، احساس «تهیدستی در «روزمحاسبه است .

وقتی راوی ، از امام سؤال می‌کند که «چرا از مرگ می‌ترسم ؟ » حضرت پاسخ می‌دهد :

«چون برای آن دنیا چیزی نفرستاده‌ای و خانه آخرت خالی است و هیچ کس دوست ندارد از خانه آباد ، به ویرانه کوچ کند ! » .

وقتی آخرت ، بازتاب اعمال دنیاست و مردم در قیامت ، محصول زراعت دنیا را «برداشت می‌کنند ، ترس کسانی که در «فصل کشت ، چیزی برای آن روز نکاشته و بذری نیفشانده‌اند ، طبیعی است !

عده‌ای مشتاق هجرت از این خاکدان به سرای جاویدند .

عده‌ای را هم کشان کشان و به زور ، می‌برند .

انبیا آمده‌اند تا شوق رفتن و جذبه کوچ به آن خانه و منزل را در دل هاپدید آورند ، رفتنی عاشقانه و امیدوار ، نه ترسان و به زور !

اگر «آن جهانی باشی و برای «آن جهان کار کرده باشی و بدانی که نعیم

مقیم و «خلد برین چشم به راه توست ، بی صبرانه در انتظار آن لحظه موعود» خواهی بود ، آنگونه که علی علیه السلام مشتاق رفتن بود وحسین علیه السلام هر چه به آن لحظه نزدیک تر می‌شد ، چهره اش شاداب تر وبرافروخته تر می‌شد .

شهیدان ، با روحیه «شهادت طلبی به این مرحله می‌رسند که احساس می‌کنند «جامه تن بر «اندام روح آنان تنگ است و «ماندن را زیر آوارمادیات ماندن می‌شمارند ، از این رو شوق پرواز دارند . «جان عزم رحیل کرد ، گفتم که مرو ! گفتا : چه کنم ؟ خانه فرو می‌ریزد ! » .

و . . . خدا نکند که زیر آوار جاذبه‌های ناپایدار دنیا «مدفون شویم .

از تنگنای دنیا ، تا وسعت آخرت

خواست‌ها و آرزوهای کوچک ، در برابر «آرمان‌های بزرگ ، رنگ می‌بازد و حقیر جلوه می‌کند .

مثل یک برکه آب ، که در برابر اقیانوس ، چیزی به شمار نمی‌آید ، یا یک باغچه کوچک ، که در مقابل جنگلی بزرگ ، بسیار ناچیز است .

انسان‌ها هم از نظر روح و فکر و ایده و آرمان چنین اند .

اگر بخواهیم مشکلات کوچک ، ما را از پای در نیاورد و اراده هایمان راسست نکند ، راهی جز طرح «آرمان‌های بزرگ نیست . اگر افکار بلند را به جوانانمان القا کنیم ، به این زودی اسیر اندیشه‌ها و هوس‌های حقیرنمی شوند .

گرایش به ارزش‌ها هم نسبی است . هر چه ارزشهای متعالی تر ، طرح والقا شود ، آنچه بی ارزش یا کم ارزش است ، در نظرها حقیر می‌آید . کسی که فقط پیش پای خود را بنگرد ، از «آینده نگری و «آفاق ابدی محروم می‌شود . کسی هم که تنها به «لذت امروز» بیندیشد ، هرگز برای رسیدن

به لذت و نعمت ابدی تلاش نمی‌کند .

اینکه نهایت دید بعضی‌ها «دنیا»ست و در مقابل ، بعضی‌ها هم به چشم انداز وسیع و بی نهایتی همچون «آخرت چشم می‌دوزند و دنیا باهمه فریباییها و جاذبه‌هایش نمی‌تواند برای آنان دام و بند شود ، ریشه درهمین نگرش دارد . تا انسان چه عینکی به چشم خود زده باشد ، نزدیک بین یا دوربین ![۸۶].

پیامبران مبعوث شده‌اند تا این «وسعت دید» را به انسان‌ها ببخشند وبه تعبیر دیگر : آمده‌اند تا مردم را از «تنگنای دنیا» به «وسعت آخرت بکشانند و به چشم‌های نزدیک بین ، دید و بینشی عطا کنند که افقهای دورتر را ، پس از مرگ را ، آخرت را ، بهشت و دوزخ را هم بتواند ببیند .

برای آنکه حقیر و اسیر نشویم ، باید «آرمان بزرگ و «همت والا»داشته باشیم .

اندیشیدن به «سود» و محاسبه «منافع ، نشانه خردمندی است ، امااگر سود کم با سود زیاد رقابت کند و منافع محدود و گذرا با منافع نامحدود وبی پایان در تعارض قرار گیرد ، خردمندی در اینجاست که خود را نشان می‌دهد .

آنکه «منفعت فعلی و اندک را بر «منافع بی شمار در آینده ترجیح دهد ، خردمند نیست . و آنکه «لذت و راحت ابدی را بر «لذت گذران کنونی برتری دهد ، عاقل تر است .

کار دنیا و آخرت نیز از همین مقوله است . داشتن یک زندگی ارزشی وتقوایی ، هر چند سخت و محدود کننده است و اغلب با تمایلات نفسانی ماناسازگار است ، ولی اگر این شیوه ، که با «مهار نفس و کنترل تمنیات وتمایلات همراه است ، «اجر بی پایان و «نعمت ابدی و «رضای الهی رادر پی داشته باشد ، می‌ارزد و معامله‌ای پرسود است .

از آن طرف ، اگر کامجویی‌های حرام ، بهره مندی‌های ناروا ، درآمدهای نامشروع ، زندگی گناه آلود و پرداختن به عیش و لذت نفسانی ، حتی درهمه عمر - که بالاخره محدود است و «خط پایان دارد - رنج ابدی و عذاب جاودانگی آخرت را در پی داشته باشد ، آیا می‌ارزد ؟

«عاقل آن است که اندیشه کند پایان را» .

از این جهات ، «دنیا» و «آخرت اصلا قابل مقایسه نیستند . کودکانه است اگر انسان برای «خوشی موقت دنیا» ، «عذاب ابدی آخرت را برای خود فراهم کند .

ولی . . . همه کودک راهیم و کودکانه کار می‌کنیم ، اگر به سرانجام گناه نیندیشیم و به خاطر خواسته «خود» ، «خدا» را از خویش ناراضی کنیم .

«رضایت حق ، برترین گوهری است که می‌توان به دست آورد .

گاهی برای کسب «رضای او» باید به نفس خویش «نه بگوییم و این یک مبارزه دشوار است ، «جهاد اکبر» است .

ولی به خاطر آثار و پیامدهایش می‌ارزد ،

آری ، رسیدن به «رضای الهی ! . . .

تبدیل «دنیا» به «آخرت

آخرت ، میوه درختی است که در دنیا می‌کاری .

تلخی دوزخ ، یا شیرینی بهشت ، هر دو رهاورد «نیت و «کار» تو در این جهان است .

دوستان آخرتت هم در همین دنیا برگزیده می‌شوند .

اینجا با هر کس و هر گروه که پرواز کرده باشی ، آنجا هم با همان هامحشور می‌شوی . پس «دوست گزینی در دنیا ، ثمره آن دنیایی هم دارد . آخرتت را هم در همین دنیا و با همین دنیا باید بسازی . مهندس و کارگرش خودت هستی . فکر ، اراده ، تصمیم

، عمل و . . . ابزار دنیوی تو برای ساختن آتیه‌ای است که تو سازنده آنی !

نسبت این جهان به سرای جاودان آخرت ، همچون رحم مادر نسبت به عرصه پهناور گیتی است .

اینجا ، دوره «مقدماتی را طی می‌کنیم ، تا به آن مرحله «نهایی راه پیدا کنیم .

تو اگر بخواهی ، می‌توانی حتی «دنیا» را تبدیل به «آخرت کنی و«مادیات را به «معنویات مبدل سازی . فقط باید «جهت و «نیت درست باشد . به فرموده مراد و پیرمان ، حضرت امام قدس سره : «اگر انسان ساخته شود ، همه چیز به صورت «معنویت در می‌آید . . . » .

این ، برای کسانی فراهم است که به «لقاءالله امید و ایمان و باور داشته باشند و دنیا را ابزار ساختن آخرت سازند . و الا . . . آن کس که با قیچی ماده گرایی و دنیااندیشی ، ارتباط دنیا و آخرت را قطع می‌کند و نسبت به معاد و ابدیت آن جهان و «جنت و نار» و «بهشت و دوزخ بی اعتقاد وبی اعتناست ، در کپسول سیاه و عفن «دنیا» می‌ماند و می‌گندد .

اقبال لاهوری می‌گوید :

«مذهب زنده دلان ، خواب پریشانی نیست ، از همین خاک ، جهان دگری ساختن است ! » .

باید محدوده دنیا را به نامحدودی آخرت ، پیوند زد و از این ظلمتکده ، نقبی به «روز» زد ، تا زندگی سرشار از فوز و فلاح گردد .

برای ربط دنیا و آخرت ، در پی کدام «حلقه باید بود و به کدام «رشته باید چنگ زد ؟ . . .

خانه آخرت در همین دنیا ساخته می‌شود . معمار آن نیز خودمانیم ومصالح آن نیز عمل‌های ماست . «طاعت و «عصیان ، سرنوشت ما را در آخرت رقم می‌زند و جایگاه مارا در بهشت یا دوزخ تعیین می‌کند .

گاهی از عوامل «پیدا» ، بیشتر از عوامل «پنهان حساب می‌بریم . وهمین ، مایه بسیاری از خطاها و لغزش‌ها می‌شود .

اگر در محفلی که گرم صحبتی ، ضبط صوتی جلوی تو بگذارند تاحرفهایت را ضبط کنند ، یا دوربین عکاسی و فیلمبرداری را مشاهده کنی که از چهره و رفتارت عکس و فیلم می‌گیرد ، فوری سخن خود را ، یا قیافه وحرکاتت را کنترل و جمع و جور می‌کنی ، چرا که از ضبط شدن حرفی ناروا یاحالتی ناشایست ، بیمناکی .

این ، همان حساب بردن از حسابگر ظاهر و چشم آشکار است .

اما چشم بصیر و بینای آنکه خلوت‌ها را هم می‌بیند ، و گوش شنوای آن خدای سمیعی که «نجوا»ها را هم می‌شنود و علم بی انتهای آفریدگاری که حتی از «سر درون و «نیت قلبی هم خبر دارد و «نامه نانوشته را هم می‌خواند ، چه می‌شود و چرا به محاسبه نمی‌آید ؟

عقیده به «مبدا» و «معاد» و باورداشتن خدای «سمیع و بصیر» ، که سرلوحه دعوت همه انبیاست ، مهمترین نقش تربیتی و سازندگی را دارد . خانه دنیا که در آن به طور موقت ، عمر می‌گذرانیم ، نه بی صاحب است ، نه بی حساب و کتاب ، و نه بی ناظر و مراقب !

خداوند ، صاحبخانه است ، ما نیز ، مسافری که رو به «آخرت نهاده‌ایم .

شاید در قیامت ، سخت‌ترین حالت ، لحظه‌ای باشد که «نامه عمل وپرونده کاری را به دست انسان بدهند و ببیند که سراسر سیاه ، گناه ، خطا ، هوس ، عصیان ، خودکامگی ، غفلت ، ستم ، تضییع حقوق دیگران ، قصور درانجام تکلیف ، دروغ و بهتان است .

مگر می‌توان به آخرت و محاسبه آن روز بزرگ و بهشت و دوزخ معتقدبود ، و باز هم غافل و بی خیال ، زندگی را «بازیچه پنداشت و با «سرنوشت ابدی خود بازی کرد ؟ !

این ترس و وحشت ، برای گرفتارانی است که پایشان در «باتلاق فساد» فرومانده و دامن جان و روحشان به گل و لای معصیت آلوده است .

وگرنه . . . «آن را که حساب پاک است ، از محاسبه چه باک است ؟ » .

خوشا آنان که آخرتشان بهتر از دنیایشان است ، و . . . باطنشان بهتر از ظاهرشان و عملشان بهتر از حرفشان !

(پایان)

پانویس

  1. زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم
  2. زمر ، آیه ۵۳ .
  3. ای یوسف کنعانی ! از بهر چه در چاهی ؟ از چاه برآور سر ، کاین بانگ جرس باشد .
  4. تا چند به تربیت بدین قانع به خزف ، ز در عدنی صد ملک ، ز بهر تو چشم به راه‌ای یوسف مصر ، برآ از چاه تا والی مصر وجود شوی سلطان سریر شهود شوی
  5. خف الله لقدرته علیک ، و استحی منه لقربه منک ، (بحارالانوار ، ج ۶۸ ، ص ۳۳۶) .
  6. امام علی علیه السلام : القلب مصحف البصر (دل کتاب چشم است) . میزان الحکمه ، ج ۸ ، ص ۲۱۲ .
  7. محجه البیضاء ، ج ۳ ، ص ۳۲ .
  8. همان ، ص ۳۳ .
  9. ما من مؤمن الا و لقلبه اذنان فی جوفه : اذن ینفث فیها الوسواس الخناس ، و اذن ینفث فیها الملک ، فیؤید الله المؤمن بالملک . (میزان الحکمه ، ج ۸ ، ص ۲۲۶
  10. سنن النبی ، علامه طباطبایی ، ص ۲۵۱ .
  11. غرر الحکم ، ج ۶ ، ص ۱۴۸ (چاپ دانشگاه) .
  12. ان العمل الدائم القلیل علی الیقین افضل عندالله من العمل الکثیر علی غیریقین (میزان الحکمه ، ج ۱۰ ، ص ۷۷۶) .
  13. نهج البلاغه ، حکمت ۲۶۶ .
  14. لم یقسم بین الناس اقل من الیقین (اصول کافی ، ج ۲ ، ص ۵۲) .
  15. اسراء ، آیه ۳۶ .
  16. نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۱۰۵ .
  17. احی قلبک بالموعظه . . . (همان ، نامه ۳۱) .
  18. من قل ورعه مات قلبه . . . (همان ، حکمت ۳۴۹) .
  19. انما یخشی الله من عباده العلماء . (فاطر ، آیه ۲۸) .
  20. هو نور یقع الله فی قلب من یرید الله تعالی ان یهدیه (بحارالانوار ، ج ۱ ، ص ۲۲۵) .
  21. الهی ! من ذا الذی ذاق حلاوه محبتک فرام منک بدلا . . . (مفاتیح الجنان ، ص ۱۲۴) .
  22. مائده ، آیه ۵۴ .
  23. مفاتیح الجنان ، ص ۱۲۴ ، مناجات خمس عشره ، مناجات نهم .
  24. غررالحکم ، ج ۲ ، ص ۱۷۱ (چاپ دانشگاه) .
  25. همان ، ج ۱ ، ص ۱۱۲ .
  26. لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا (غررالحکم) .
  27. نهج البلاغه ، صبحی صالح ، حکمت ۴۱۲ .
  28. آن نیست شجاعت که گلو چاک کنی مردانگی آنجاست که دل پاک کنی وقتی که به باشگاه تقوا رفتی ای کاش حریف نفس را خاک کنی (نویسنده)
  29. حشر ، آیه ۱۹ .
  30. لیس لابدانکم ثمن الا الجنه الا فلا تبیعوها الا بها . (تحف العقول)
  31. العمل الخالص الذی لا ترید انح یحمدک علیه احد الا الله عز و جل(محجه البیضاء ، ج ۸ ، ص ۱۲۸) .
  32. حافظ
  33. نهج البلاغه ، صبحی صالح ، حکمت ۲۳۴ .
  34. تصفیه العمل اشد من العمل (امام علی علیه السلام) .
  35. انظر ان لا یراک الله حیث نهاک و لا یفقدک حیث امرک (العلم و الحکمه فی الکتاب و السنه ، ری شهری ، ص ۹۹) .
  36. من ورع عن محارم الله فهو من اورع الناس (وسائل الشیعه ، ج ۱۱ ، ص ۱۹۵) .
  37. یونس ، آیه ۷۲ .
  38. لا تجعلوا علمکم جهلا و یقینکم شکا ، اذا علمتم فاعملوا و اذا تیقنتم فاقدموا (نهج البلاغه ، صبحی صالح ، حکمت ۲۷۴) .
  39. و اما الباطنه فالعقول (کافی ، ج ۱ ، ص ۱۶) .
  40. انا عرضنا الامانه علی السموات . . . (احزاب ، آیه ۷۲) .
  41. آل عمران ، آیه ۱۱۴ .
  42. لا تکن ممن . . . ان عرضت له شهوه اسلف المعصیه و سوف التوبه(نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۱۴۲) .
  43. هر آنچه دیده بیند ، دل کند یاد (بابا طاهر) .
  44. نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۴۱۲ .
  45. امام صادق علیه السلام : ایاکم و النظر ، فانه سهم من سهام ابلیس (وسائل الشیعه ، ج ۱۴ ، ص ۶۰) .
  46. طیران مرغ دیدی ؟ تو ز پای بند شهوت به در آی ، تا ببینی طیران آدمیت .
  47. غررالحکم .
  48. ما محو تجلی الهیم آسوده ز حب مال و جاهیم همواره به مسند قناعت در کشور فقر ، پادشاهیم .
  49. بقره ، آیه ۱۸۳ .
  50. امام علی علیه السلام : من ملک شهوته کان تقیا (غرر الحکم) .
  51. و قلوبهم معلقه بمحبتک (مفاتیح الجنان ، مناجات المحبین ، ص ۱۲۵)
  52. ای سرو پای بسته ، به آزادگی مناز آزاده من ، که از همه عالم بریده‌ام .
  53. فالهمها فجورها و تقواها (شمس ، آیه ۸۸) .
  54. الهی ! ان کان الندم علی الذنب توبه فانی و عزتک من النادمین . . . (مناجات التائبین ، مفاتیح الجنان ، ص ۱۱۸) .
  55. خلی الذنوب صغیرها و کبیرها فهو التقی و احذرکماش فوق ارض الشوک ، یحذر ما یری .لا تحقرن صغیره ، ان الجبال من الحصی .
  56. و ان علیکم لحافظین ، کراما کاتبین . (انفطار ، آیه ۱۱) .
  57. تصفیه العمل اشد من العمل (الحیاه ، ج ۱ ص ۲۷۸) .
  58. بقره ، آیه ۴۵ .
  59. نمل ، آیه ۶۲ .
  60. دعیتم فیه الی ضیافه الله (پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله) .
  61. و الصیام ابتلاء لاخلاص الخلق (نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۲۴۴) .
  62. پیامبر اکرم : «حسنوا القرآن باصواتکم فان الصوت الحسن یزید القرآن حسنا» (وسائل الشیعه ، ج ۴ ، ص ۸۵۹) .
  63. آل عمران ، آیه ۱۷ .
  64. تعبیری عرفانی در «مناجات شعبانیه .
  65. امام صادق علیه السلام : «احب اخوانی الی من اهدی الی عیوبی .
  66. امام صادق علیه السلام : «تواضعوا لمن تعلمونه العلم و تواضعوا لمن طلبتم منه العلم (اصول کافی ، ج ۱ ، ص ۳۶) .
  67. رب کلمه سلبت نعمه و جلبت نقمه . (نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۳۷۳) .
  68. لسان العاقل وراء قلبه وقلب الاحمق وراء لسانه . (نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۳۹) .
  69. مضمون کلام حضرت علی علیه السلام : «الکلام فی وثاقک مالم تتکلم ، فاذا تکلمت به صرت فی وثاقه . (نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۷۳۷
  70. امثال و حکم ، دهخدا ، ج ۳ ، ص ۱۳۳۲ .
  71. رهنمون ، غلامحسین ذوالفقاری ، ص ۴۴۷ .
  72. سیر ، یک روز طعنه زد به پیاز که تو مسکین چه قدر بد بویی گفت از عیب خویش بی خبری زین ره ، از خلق ، عیب می‌جویی
  73. از صحبت دوستی به رنجم کاخلاق بدم حسن نماید کو دشمن شوخ چشم دانا تا عیب مرا به من نماید ؟
  74. در شناخت منافقین ، به «سوره منافقون رجوع شود . نیز به خطبه ۱۸۵ نهج البلاغه درتوصیف منافقان .
  75. اخاف علیکم کل منافق الجنان عالم اللسان ، یقول ما تعرفون و یفعل ماتنکرون . (نهج البلاغه ، صبحی صالح ، نامه ۲۷ ، به نقل از پیامبر اکرم
  76. اکبر الاعداء اخفاهم مکیده (الحیاه ، ج ۱ ص ۱۳۳) .
  77. نهج البلاغه ، صحبی صالح ، حکمت ۴۱۲ .
  78. گلستان سعدی
  79. دعای مکارم الاخلاق ، صحیفه سجادیه ، دعای ۲۰ .
  80. دعای ۲۰ صحیفه سجادیه : «عمرنی ما کان عمری بذله فی طاعتک ، فاذا کان عمری مرتعا للشیطان فاقبضنی الیک . . . » .
  81. من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم .
  82. مثل الدنیا مثل الحیه ، لین مسها ، قاتل سمها (نهج البلاغه ، صبحی صالح ، نامه ۶۸) .
  83. تجهزوا رحمکم الله فقد نودی فیکم بالرحیل . . . (نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، خطبه ۱۹۵) .
  84. بحارالانوار ، ج ۶۸ ، ص ۲۶۳ .
  85. همان ، ص ۲۶۷ .
  86. فرموده امام علی علیه السلام چنین است : «انما الدنیا منتهی بصر الاعمی ، لایبصر مماوراءها شیئا و البصیر ینفذها بصره و یعلم ان الدار وراءها . . . » (نهج البلاغه ، صبحی صالح ، خطبه ۱۳۳)