کتابخانه:گامی در مسیر (خودسازی)
|
| |
| نویسنده | جواد محدثی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | دفتر تبلیغات اسلامی |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۷۹ |
| قطع | رقعی |
| شابک | ۹۶۴-۴۲۴-۷۲۶-۴ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ پیشگفتار
- ۲ هستی ، در نگاه عارفانه
- ۳ در قلمرو دل
- ۴ خودسازی
- ۴.۱ چشمی دیگر و نگاهی دیگر
- ۴.۲ شکوفاندن گل وجود
- ۴.۳ خودسازی
- ۴.۴ خود فراموشان
- ۴.۵ گوهر اخلاص
- ۴.۶ از هیچ تا همه
- ۴.۷ بیماریهای اخلاقی
- ۴.۸ انگیزه پروری
- ۴.۹ جمال درونی
- ۴.۱۰ در جستجوی راهنما
- ۴.۱۱ دستور زبان عرفان
- ۴.۱۲ نگارندگان خط باور
- ۴.۱۳ گل جوانی
- ۴.۱۴ شبهات و شهوات
- ۴.۱۵ معاصر با زمان
- ۴.۱۶ نگاه
- ۴.۱۷ مسند نشین قناعت
- ۴.۱۸ کیمیای «خویشتن بانی
- ۴.۱۹ لحظه دشوار انتخاب
- ۴.۲۰ توبه ، باز یافتن خود
- ۴.۲۱ در انتهای کوچه نومیدی
- ۴.۲۲ بازگشت به فطرت
- ۴.۲۳ نماز ، تکیه گاه روح
- ۴.۲۴ زمان گمشده
- ۴.۲۵ شعبانیه
- ۴.۲۶ رمضان ، فرصت شکوفایی
- ۴.۲۷ خط رابطه
- ۴.۲۸ مشق و سرمش
- ۴.۲۹ پیر جوانان و جوان پیران
- ۵ سلوک اجتماعی
- ۶ منزل واپسین
- ۷ پانویس
پیشگفتار
«چگونه ؟ »
این نخستین سؤالی است که برای همه آنان که در پی «کمال اخلاقی ، «خودسازی و «سعادت ابدی اند و میخواهند به فلسفه و راز خلقت انسان وبعثت رسولان دست یابند ، مطرح است .
«چگونه میتوان به کمال انسانی رسید ؟ » .
خوب شدن ، پاک زیستن ، سالک راه حق گشتن ، از باتلاق ابتذال و پوچی وگناه برآمدن برای همه میسر است ، و گرنه از ما نمیخواستند که رهپوی راه انبیاو اولیا و عارفان واصل شویم .
وقتی هدف و مقصدی را به ما نشان میدهند ، پس راهی هم برای رفتن ورسیدن هست . این «راه و «راهنما» را باید شناخت و گام در راه نهاد ،
«گامی در مسیر» !
وقتی «بهشت را در چشم انداز ما قرار میدهند و ما را به آن فرامی خوانند ، پس میتوان بهشتی شد و از دوزخ رست .
«جوانی ، هم بهترین فصل رسیدن به «خودباوری و «خداباوری و«اصلاح نفس است ، هم خطرناکترین دوران که پرتگاهها و لغزشگاههای بسیاری سر راه است و دزدان ایمان و رهزنان دل در کمین اند و غفلت ، آدمی راتا قعر جهنم و دوزخ ابدی میبرد .
ولی . . . آینه دل جوانان ، شفاف است و خلق و خویی تربیت پذیرتر دارند . این نقطه قوت را باید قدر دانست و از آن بهره گرفت .
پیر ما ، امام خمینی قدس سره میفرماید :
«روح جوانان لطیف است و انعطاف پذیر ، و آن قدر که در پیران حب نفس و حب دنیاست ، در جوانان نیست . جوان میتواند با آسانی نسبی ، خود رااز شر نفس اماره رها سازد و به معنویات گرایش پیدا کند» . (۱) .
راستی . . . «چگونه میتوان خودساخته و مهذب شد» و در «جهاد اکبر»پیروز گشت و از میدان مبارزه با نفس و آزمون انتخاب راه حق در جدال «عقل و نفس ، سربلند بیرون آمد ؟ و همچون عارفان به دیدگاهی برتر از دنیا وحیاتی آزاد از سلطه ابلیس و فریب شیطان رسید ؟
داشتن بصیرت و بینشی درست و ژرف ، تحلیل روشن تری از هستی به مامی دهد .
شناختن میدانهای لغزش و زمینههای غفلت و گناه در ذهن و زندگی ، پیمودن این مسیر را آسان تر میکند .
تصحیح رابطه با خود» ، با «خدا» با «مردم ، گام دیگری در این سیر ومسیر است .
از یاد نبردن «فرجام کار» ، توجه به بایدها و نبایدها ، درک رابطه «عمل و«پاداش ، و باور داشتن اینکه «آخرت ما در همین دنیا و با «کیفیت عمل ماساخته میشود ، نیز مؤثر است و بخش دیگری از بعد عرفانی یک مؤمن موحدرا تامین میکند .
به هر حال ، دوست داریم قدم در راه بگذاریم و از جایی شروع کنیم .
آنچه با شما خوانندگان صاحبدل در این نوشته گفتگو میکنیم ، گشت وگذاری در همین وادی است . این کتاب ، یک سلسله مباحث نظری و مدون ومبرهن نیست و شیوه عقلی و نقلی و استدلالی به کار گرفته نشده است ، بلکه بازبان دل ، زبان آشنای فطرت و با صفای باطن جوانان سخن میگوییم ، بی آنکه بخواهیم از ارزش مباحث عقلی و برهانی بکاهیم .
باز هم از امام امت قدس سره شاهد بیاوریم :
«لسان دعوت انبیاعلیهم السلام و اولیاء خلص «سلام الله علیهم لسان فلسفه وبرهان رایج نیست ، بلکه آنان با جان و دل مردم کار دارند و نتایج براهین را به قلب بندگان خدا میرسانند و آنان را از درون جان و دل هدایت میکنند» . (۲) .
در خلال مباحث این کتاب ، «دفتر دل را میگشاییم و با شما «همدلی و«همزبانی میکنیم . با این زبان راحت تر ، خودمانی تر و بی پرده تر میتوان حرف زد .
امید است که تا پایان این «مسیر» ، بتوانیم «همگام و «همراه باشیم .
اما کتاب حاضر : این اثر ، مجموعه بازنگری شده سلسله مقالاتی است که با عنوان ثابت گامی در مسیر» ، در مدت بیش از سه سال (از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۷۸ش) درصفحه «جوانان روزنامه جمهوری اسلامی ، به صورت هفتگی چاپ میشد .
جهت گیری مقالات ، جوانان بودند و هدف ، آن بود که این مخاطبان عزیز ، با زبانی ساده ، با معارف والا و ژرف مکتب در زمینه خودسازی و سلوک وعرفان آشنا شوند . از این رو ، با آنکه محتوای این نوشتهها عمدتا معارفی برگرفته از آیات قرآن و احادیث معصومین علیهم السلام و معارف دین بود ، اما در زبان وقالب استفاده شده ، اصولی همچون : کوتاهی مقالات ، تنوع موضوعات ، روانی و سادگی قلم ، لحن صمیمی و خودمانی و به کار گرفتن کمتر متن عربی آیه وحدیث مراعات میشد .
وقتی بنا شد که این نوشتهها به صورت کتاب مستقل منتشر شود ، برخی بازنگریهای تکمیلی و بهینه سازی متن انجام گرفت . در تدوین آن سلسله نوشتههای کوتاه به صورت حاضر ، نکات زیر اعمال شده است :
۱ - دسته بندی و تنظیم آن مقالات از نظر محتوا ، در پنج محور جداگانه ، که فصول پنجگانه این کتاب را تشکیل میدهند .
۲ - ادغام و به هم در آمیختن هر دو سه مقاله که در آن سلسله نوشتار ، موضوع واحد یا نزدیک به هم داشت . از این رو ، تعداد آن ۱۳۵ متن روزنامهای ، به ۵۶ مقاله حاضر تبدیل شده است .
۳ - مستندسازی برخی از مطالب و جملات ، بر اساس آیات و روایات ، که اغلب در پاورقیها آمده است . در این زمینه به حداقل کار اکتفا شد ، والا اگرمستندات قرآنی و حدیثی همه محتواهای مقالات در پاورقی میآمد ، حجم اثربسیار بیش از این میشد و با توجه به مخاطبان جوان ، نیازی هم به بیش از این مقدار نبود .
امید است که این اثر و این مباحث ، برای جوانان شیفته تهذیب نفس وعلاقه مند به تربیت روحی و اخلاقی خویش ، «گامی در مسیر» باشد و درپیمودن این راه که چندان هم آسان و بی خطر نیست ، مفید افتد و زمینه سازبرداشتن گامهایی بلند در آفاق عرفان و اخلاق باشد .
قم - جواد محدثی - بهمن ۱۳۷۸ ش
پی نوشتها
۱) از نامه عرفانی امام راحل قدس سره به حاج احمد آقا خمینی که با نام «جلوههای رحمانی منتشر شده است ، ص ۴۲ .
۲) همان ، ص ۳۸ .
هستی ، در نگاه عارفانه
در این بخش ، آنچه را به «نگاه ، «دید» و شناخت «خود» و «هستی مربوط میشود ، میخوانید . چنین نگاهی عرفانی به هستی و حیات ، زمینه ساز سلوک معنوی و پایه حیات ارزشی به شمار میآید . نقش شناخت را در انگیزه آفرینی وجهت دهی اعمالمان از یاد نبریم .
افق روشن
یک سؤال بزرگ و جدی ، همیشه پیش روی صاحبدلان بوده است ، وآن اینکه :
«من کیستم ، کجایم و به کجا میروم ؟ » .
و تو ، اگر صاحبدلی ،
اگر به ژرفای حیات و هستی اندیشیدهای ،
و اگر از «سطح ، به «عمق ، راه بردهای ،
حتما به این «سؤال بزرگ هم فکر کردهای ،
زندگی یک «راه است ، و . . . هر راه ، مقصدی دارد که باید به آن رسید .
هیچ اندیشیدهای که در پرواز به سوی «هدف خلقت ، چه عاملی به تونیرو میبخشد و با کدام بال میتوانی به سوی آن «افق روشن پرواز کنی ؟ و چه چیزی بال پروازت را میشکند ؟ . . .
اگر «موانع را نشناسی ، چگونه میتوانی از آنها عبور کنی ؟
اگر «استعداد» و «توان خویش را محاسبه نکنی ، با کدام طرح و برنامه در «راه معنی گام خواهی نهاد ؟
برخی چیزها ، حرکت تو را شتاب میبخشد ، و برخی خصلتها مانع حرکت میشود .
از عطر «خداجویی تا عفونت «خودخواهی فاصله زیادی است .
انسان نیز در این میانه ، در گرو یک «انتخاب به این یا آن میرسد و ازلذت آن یا رنج این برخوردار میشود .
در یکی «طراوت روح است ، در دیگری «افسردگی جان !
اصلا بیا قدمی در دنیای تو در توی دل و جهان شگفت روح و روان بزنیم . «نفس هزار چهره ، چه دامهایی که پیش پای ما نگسترده است وابلیس وسوسه گر چه نقشهها که برایمان نکشیده است .
می دانی «نفس اماره چیست ؟
همان که سر دو راهی «دل و «دین ، وسوسه میکند تا خواسته دلت رابر فرموده دین ترجیح دهی ،همان که به «خوشی امروز» فرا میخواند و . . . «فردای نیامده را ازذهنت بیرون میکند و اگر بتواند ، تو را پای دیوار «حاشا» مینشاند و به کامت زهرابه «تردید» میریزد ! . . .
آیا نمیخواهی «هجرتی در درون داشته باشی ؟
برای «سیر آفاق و انفس ، گامی دیگر و عصایی دیگر و تن پوشی دیگرلازم است .
آیا مهیایی ؟
در جستجوی راز بقا
زیستن در دامن رنجها و پذیرفتن محرومیتها ، برای رسیدن به آسایش و برخورداری است .
رنج دنیا ، راحت آخرت را در پی دارد ، و . . . محرومیت دنیوی ، نعمت و رفاه آخرت را ، ولی ، برای آنان که آن مرحله را باور داشته باشند و آگاهانه و انتخابگرانه ، «نقد دنیا» را فدای آخرت کنند .
وگرنه ، کم نیستند کسانی که رنج دو جهان و عذاب دو سرا را خواهندداشت و محرومیت هر دو مرحله را خواهند چشید : «خسر الدنیا و الآخره .
برای زیستن در دامن رنجها و تحمل ابتلاءات ، باید منطق داشت . قیچی کردن باور از آخرت ، مشکلی را حل نمیکند و بحران اندیشه راافزونتر میسازد .
این زندگی به جایی بند نیست ، گاهی مثل شکستن ساقهای در طوفان ، غرق شدن قایقی در دریای مواج ، مرگ راه گم کردهای در کویر خشک ،
پژمردن گلی در دستهای یک کودک ، سوختن و دود شدن مشتی زباله ، ترکیدن یک حباب بر روی آب است . گاهی ورق کتاب زندگی ، به تعبیر «صائب تبریزی ، «به نسیم مژه برهم زدنی نابود است .
آنکه زندگی را ، نوعی جان کندن تدریجی میداند ،[۱]اگر خدا را در زندگی و عقیده به معاد را برای پس از زندگی نداشته باشد ، راست میگوید .
زندگی بدون اعتقاد به خدا و معاد ، جهنمی است که انسان در آن میسوزد و زندانی است که انسان ، گرفتار عذاب پیوسته است ، و مرگی است به نام زندگی .
ولی همه اینگونه نمیبینند و نمیشناسند .
اقبال لاهوری میگوید :
مذهب زنده دلان ، خواب پریشانی نیست از همین خاک ، جهان دگری ساختن است
تنها «آخرت گرایی است که به «حس خلود» که در نهاد و عمق فطرت ماست پاسخ میدهد و معمای حیات و «راز بقا» را برای ما کشف میکند .
نقد اندیشان ماده گرا و دنیاباور ، از حل این معما عاجزند و از «وسعت وجود» و «عمق هستی بی خبرند .
وقتی آب برکهای ، غیر از چهره آشکارش ، عمقی هم دارد ، وقتی سطح زمین ، غیر از این پوسته ، ژرفای ناپیدایی هم دارد ، و . . . وقتی گستره خاک و پهنه محیط ، تنها همین «پیرامون ما نیست ، بلکه افقهای دور دست تری هم دارد که با این چشم ، دیدنی نیست ، چرا در«مجموعه هستی و «کل آفرینش ، چنین نباشد ؟
ما هم «جهان غیب داریم ، هم «غیب جهان .
هستی ، تنها همین نیست که به چشم میبینیم و با حس ، ادراک میکنیم . آنچه را همکه میبینیم و حس میکنیم ، باز همه حقیقت اشیاءنیست . در ورای این «عالم محسوس ، عوالمی وجود دارد ، نامرئی ونامحسوس ، که همان غیب جهان است . و در عمق این «جهان فیزیکی هم حقیقت نابی هست ، فراتر از ماده ، که «متا فیزیک نام دارد و «جهان غیب !
آن «نادیدنیها را با چشم و نگاهی دیگر باید دید ، با «چشم دل .
و آن «ناشنیدنیها را نیز باید با «گوش جان شنید .
رسولان الهی ، که پیام آورانی از آن جهان اند ، آمدهاند تا چشم و گوش بشر را به همین حقایق بگشایند . آمدهاند تا به «دید» انسان ، هم «وسعت ببخشند ، هم «دقت ، هم «عمق .
فقط پیش پای خود را نبینیم ، که آفاق گسترده تری هم هست .
فقط سطح و ظاهر را نشناسیم ، که عمق و ژرفایی هم هست .
در معبد هستی
خستگی تن به چیزی زایل میشود ،
و خستگی روح ، به چیز دیگر !
«آب ، تشنگی جسم را از بین میبرد و «اشک ، تشنگی روح و جان را .
«نیایش ، ضروریترین نیاز زندگی است .
بندگی خدا ، انسان را از بند بندگی بندگان میرهاند و به عزت وبی نیازی میرساند .
خواجه عبدالله انصاری گوی :
«الهی ! چون در تو نگرم ، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر ،
و چون در خود نگرم ، از جمله خاکسارانم و خاک بر سر . »
وقتی که در پیشگاه خدا میایستی و چهره بر خاک نیاز میگذاری وقامت غرور را در «محراب خضوع در هم میشکنی و تازیانه کرنش براندام خود نمایی فرود میآوری ، شایستگی «عبادت مییابی .
تا بنده نشوی ، «آزاد» نخواهی شد !
شگفتا که در آستان خدا ، هر که خاضعتر و بنده تر است ، مقرب تر وکاملتر است .
تو ، سراپا نیازی ، و «او» ، قدرت مطلق است و هستی آفرین .
رابطه «تو» و «او» ، چه میتواند باشد ، جز بندگی ؟
جهان ، محراب وسیع نیاز است و همه کائنات ، حتی درختان و صنوبرهاو گلها ، نیایشگران «معبد هستی .
تو در کجای این مجموعه ستایشگران و نیایشگرانی ؟
وقتی همه ذرات عالم بر مدار «حق میچرخند ، وقتی به عبادت میایستی هماهنگ همه جهان شدهای .
«فطرت ، ما را به سوی خدا میخواند .
زبان فطرت ما اگر تجلی و ظهور یابد ، همان «عبادت میشود .
روزی چند بار در «چشمه بندگی روح را شستشو میدهی و نهال فطرت را «آبیاری میکنی . پس . . . باید بهتر از این شوی !
هر کس به زبان و لهجهای سخن میگوید ،
یک «زبان مشترک و فراگیر و همه فهم هم وجود دارد که نیازمندمترجم هم نیست ، و اگر با آن زبان با مردم صحبت شود همه میفهمند ، همه آن پیام را روشن و آشنا مییابند; اهل هر کجا و از هر نژاد که باشند .
آن زبان مشترک ، «زبان فطرت است ،
همان که در عمق وجود هر کس وجود دارد ، همان که میگوید : خوبی بهتر از بدی و وفا بهتر از نیرنگ و صداقت برتر از دروغ است ، همان میل به پرستش و نیایش ، همان نوع دوستی و لذت بردن ازخدمت به مردم و یاری کردن مظلوم و نجات درماندگان ، همان که در بحرانها تو را به یک تکیه گاه ، متوجه میسازد و در یاس هاو ناکامیها ، چراغ امید را در دلت زنده و روشن نگاه میدارد ، همان که وقتی یک روح بلند را میبینی ، به تعظیمت وا میدارد و چون خطا و خلافی از تو سر زد ، «احساس شرمندگی را بر شاخه وجودت میرویاند .
این همان «فطرت است و زبانش زبان یکدلی ، یک رویی ، زلالی وبی رنگی است .
خداوند ، ما را بر پاکی و خوبی سرشته است و با همین «زبان فطرت هم با ما سخن میگوید ، زبانی آشنا که اگر به عمق دل و وجدانمان برگردیم ، دعوت و ندای خدا را مانوس و آشنا میبینیم و مییابیم .
خیلی از اینها که بدی میکنند ، «بد» نیستند . اصلا هیچ کس ذاتا بدنیست ، بدی را ما پدید میآوریم و فطرت پاک خدایی را میآلاییم . لجن پراکنی شیطان و وسوسه انگیزی ابلیس ، چراغ فطرت را کم سو یا خاموش میسازد .
اگر گوش به وسوسه شیطان دهیم ، زبان فطرت نیز گنگ میشود .
خدا با ما با همان زبان که ما را سرشته است سخن میگوید و امیدمان میدهد که : «ای کسانی که بر خویش بدی و اسراف کردهاید ، از رحمت خدامایوس نشوید ، که او گناهان را میآمرزد .[۲]
این چیست جز مخاطب قرار دادن همان فطرت ؟ !
اگر شرایط محیط و جامعه بد است ، چرا فطرت را بیالاییم ؟ آیا بهترنیست که محیط را دگرگون سازیم و «فضای فطری بیافرینیم ؟ . . .
زبان فطرت را از یاد نبریم .
معبر عشق خدا
از «بینایی تا «بینش ، فاصله بسیار است ، همچنان که فاصله «چشم تا «دید» ، زیاد است .
«بصیرت ، تیزبین تر از «بصر» است ، گاهی آنان که چشم ندارند ، بیناترند . «دیده از هر که گرفتند ، بصیرت دادند» . حتی «دل ، بهتر از«دیده میبیند و میشناسد ، ولی . . . به شرط آنکه «چشم دل را غبارنگرفته باشد .
آن وقت ، «نگاه از نگریستن لذت میبرد ، چرا که در چشم اندازش جلوههای دیگری پیدا میشود . به قول هاتف اصفهانی :
«چشم دل باز کن که «جان بینی آنچه نادیدنی است ، آن بینی معبر «عشق خدا» ، از کجا گشوده میشود ؟ باید چشم انداز بصیرت تو ، بالاتر و وسیعتر از ماده و ظاهر باشد . حتی اگر خدا را دوست میداری ، نه به خاطر خودت باشد ، بلکه به خاطر او باشد . او که کانون همه خوبیها وزیباییهاست .
وقتی که هستی تو ، عطیه و هدیه خداست ، وقتی که غرق نعمتهای اویی ، مگر میتوانی دوستش نداشته باشی ؟
میان عاشق و معشوق ، حبیب و محبوب ، دوست و دوستدار ، باید نوعی سنخیت و شباهت باشد .
محبت یک طرفه به سامان نمیرسد . «چه خوش بی ، مهربانی هردوسر بی . . . »
عشق ، اگر عاشق را به همسویی و همسانی و همرنگی با محبوب نرساند ، نمیپاید . و . . . اصلا از کجا که عشق باشد ؟ یک ادعاست ، یا هوس !
دل ، اسیر عشق کیست و چیست ؟
خداوند به موسی علیه السلام وحی کرد : «آن کس که گمان میکند محبت مرا دردل دارد ، ولی شبها تا صبح میخوابد ، دروغ میگوید . مگر نه اینکه هردوستی ، خلوت با دوستش را میخواهد ؟ ای موسی ! خشوع قلب و خضوع بدن و اشک دیدگانت را به من هدیه کن ، آنگاه مرا نزدیک خود خواهی یافت . . . » .
این ، محک شناخت عشق خداست .
عاشق کیست و عاشق نما کدام است ؟ . . .
وقتی کاه جان ما ، مجذوب کهربای جانان شد ، آنگاه ، «خدا» رامی بینیم ، نه «خود» را ، و رضای «او» را میطلبیم ، نه «خویش را .
این ، اوج خداجویی و عرفان است و رسیدن به «آزادگی و نهایت بندگی .
وقتی همه کارها برای خود و در جهت «خود محوری باشد ، اینجا نه توحید ، که شرک و نه اخلاص ، که عجب و طمع ، حاکم گشته است . « خود» ، یک چاه است .
گاهی یوسف روح و جانت در آن اسیر میماند و زندانی میگردد . بایداین یوسف گرفتار را از آن چاه بیرون آورد و «عزیز»ش ساخت .[۳]
آیا تا به حال ، «هجرت در خویش کردهای ؟
قرآن ، هم «هجرت آفاقی و هم «هجرت انفسی را مطرح کرده است . هجرت از خود و در درون خویش ، یعنی هجرت از ظلمت به نور ، هجرت از«سیئات به «حسنات ، از «ریا» به «خلوص ، از «معصیت به «طاعت ، از «خود» به «خدا» .
باید «خدا محور» بود ، تا بت «نفس قدرت پیدا نکند و شیطانکهایی چون خودخواهی ، خودپسندی ، خودبینی ، خودستایی ، خودنمایی ، خودپرستی و . . . در «کعبه دل حضور نیابند .
اینها اگر در جان رخنه کنند و بر ساقه روح برویند ، دیگر جایی برای خدا» ، «ایثار» ، «خلوص ، «تسلیم و «تواضع نمیماند .
باید «خود» را فراموش کرد تا «خدا» را یافت .
حضرت امام قدس سره فرمود :
« . . . و آن چاهی که از همه عمیق تر است ، چاه نفسانیت است .
کیست که نخواهد «عزیز مصر وجود» شود و «سلطان سریر شهود» ، آن چنان که «شیخ بهایی فرمود ؟ ![۴]
آینه فطرت
انسان ، آفریده خداست; خدای خیر و کمال و جمال .
از خدا ، جز «خیر» بر نیاید . پس این شر و تباهی موجود در انسانها ازکجا و از چیست ؟
درست است که انسان ، برگزیده خدا و مسجود فرشتگان و امانت دارالهی است ، ولی اگر به «فطرت ، پشت کند ، اگر بعد خاکی را بر بعد افلاکی غلبه دهد ، اگر در سر دو راهی نفس و خدا ، فرمان دل خویش را به شیطان بسپارد ، همان خواهد بود که فرشتگان هم به خداوند اعتراض کردند که آدمیزاد ، تباهی آفرین و خونریز است !
مسیری را طی میکنیم ، به درازای «از اویی و «به سوی اویی . عصای دستمان در پیمودن این را ، «حسن انتخاب است و رهتوشه ما ، توجه به «هدف .
فطرت خداجو و خدایاب را همه داریم ، بشرطی که آن را زیر گرد و غبارنفس پرستی دفن نکنیم .
تو ، در پی چشمه نور و روشنایی میشتابی ، تو در «نیستان وجود» ، نفیرفراق سر میدهی و سرود شوق میخوانی تا به اصل خویش برسی .
اگر این فطرت را بشناسی و بیابی و آن را باور کنی و بارور سازی ، به خدامی رسی و به مقام «قرب نایل میشوی . وگرنه ، وقتی با دو دست طغیان و «عصیان ، آن فطرت نورانی را به گل و لای «فساد» بیالایی ، اگر بالا هم بروی ، پایینی ! اگر پیش هم بروی به سوی دوزخ است و اگرقدرت هم بیابی قدرت بر گناه و فساد است و خدا نکند که چنین شود !
دست یافتن به آن «اوج ، در سایه «فروتنی است .
رسیدن به «قرب ، نتیجه بیدار ساختن «فطرت در همه عمر است . قلبهای آماده و متواضع ، بهتر و راحت تر جلوه گاه معرفت حق و ظهوربندگی میگردد .
صیقل خوردن جان ، در سایه «پروا پیشگی و «خداترسی است . گل فطرت هم در این بوستان میشکفد و مشام دل و جان را معطر میسازد .
آنکه چهره جان را در «چشمه ذکر» میشوید ، اهل «صفا» میشود .
و . . . «غفلت ، آیینه دل را تیره میسازد .
کدام خشت تیره ، تا کنون جلوه گاه فروغ خورشید بوده است ؟ . . .
خورشید ، در آیینه روشن و شفاف است که انعکاس مییابد .
گاهی دنیا را به سان یک «زندان میبینی و خود را در «غریب آباد»این جهان ، گرفتار وحشت و تنهایی .
این ، نشان چیست ؟
شاید جرقهای از روح عطشناک توست که به جهانی برتر و والاتر ، ابدی و جاودانه ، نامحدود و بی پایان وابسته است . حس میکنی که در این «جا» ، به همه خواستههایت نمیرسی ، دل و جانت اشباع نمیشود ، عشقی داری که دنیا پاسخگوی آن نیست و گمشدهای داری که در اینجا نمییابی !
«احساس غربت در این جهان ، بازتابی از آن بعد ابدیت خواهی وحس خلود و جاودانه طلب در روح توست .
میبینی که در کاروان بشری ، یکایک به کام مرگ میافتند ، همه عمرها پایان مییابد ، انرژیها تمام میشود . خورشید ، به سردی میگراید ، نسلها و نسلها برای مردن به دنیا میآیند و برای واگذاشتن و رفتن ، میسازند و آباد میکنند ، ثروتها میاندوزند و با دست تهی از جهان میروند .
راستی . . . چیست فلسفه این آمدنها و رفتنها ؟
آیا «خلعت خلقت را برای چه میپوشیم ؟
از کجا آمدهایم ؟ . . . و به کجا میرویم ؟ و آمدنمان بهر چه بوده است ؟ این مساله بزرگ و حیاتی ، هزاران سال است که اندیشه انسانهای بسیاری را به خود مشغول ساخته است .
«فرزانگان ، با جدیت به این موضوع میاندیشند ، تا جواب آن را دریابند . ولی . . . غافلان یا متغافلان ، چون از دریافت و شناخت جواب درست ناتوان میمانند ، صورت مساله را پاک میکنند و این سؤال عمده را از ذهن خویش میزدایند و گاهی به «پوچ گرایی و «نیهیلیسم میگرایند .
تنها عقیده به «معاد» است که میتواند به زندگی ، معنا بخشد وزیستنها را جهت دار سازد . منکران رستاخیز و نشور ، خیلی زود به پوچی میرسند . آنان که زندگی را فقط میان دو پرانتز «ولادت تا مرگ خلاصه میبینند ، از تفسیر حیات ، عاجزند .
کششی که به سوی دنیای برتر از این دنیا داری ، نشان بیداری فطرت است .
نگذار این سؤال ، بی پاسخ بماند ! . . .
شناخت گنج وجود
دهان ، تنها مجرای غذا و هوا نیست .
وقتی نام محبوبی چون «خدا» از آن بر میآید ، وقتی زبان به تلاوت «وحی الهی قداست مییابد ، این دهان گشوده به حق و تلاوتگر «آیات خدا» ، باید همچنان پاک ومقدس بماند .
روح آرام یافته در سایه سار عبادت ، جسمی بی آلایش میطلبد و دست و پای دور از گناه و زبانی پاکیزه از دشنام و دروغ .
تو که میخواهی زلال و پاک شوی ، تو که دوست داری همچون سپیده و باران ، با طراوت گردی ، و همچون چشمه خورشید» ، گرم باشی و نور افشان ، پس به شناخت «گنج وجود» بپرداز .
چرا در گستره هستی ، وجود غبار گرفته و به فراموشی سپردهای گردیم ؟ ما که میتوانیم بدرخشیم ، با «ایمان ، ماندگار شویم ، با «عبودیت ، و . . . آزاد شویم ، از «تعلقات !
پس چرا «اسارت خاک و «حقارت گناه و «بندگی طمع ؟
به جای آنکه روح ، در خدمت جسم باشد ، اگر جسم و تن ، مرکب شود وروح و خرد ، «سوار» ، آنگاه جز در «ساحل بیداری و «خانه پاکی فرودنخواهد آمد .
برگ برگ درختان هم به یاد او زمزمه میکنند .
چرا انسان ، از «طبیعت ، عقب تر بماند ؟ !
«پس سیر گلستانها ، از آن چه کس باشد ؟ » .
پیوند خلق و خالق ، از قطره دریا میسازد و از هیچ ، همه !
قطره دریاست اگر با دریاست ور نه آن قطره و دریا ، دریاست
کاش بیش از آنکه از «خلق حساب میبریم ، از «خالق حساب میبردیم !
شاید بتوانیم سیمای واقعی خود را از مردم بپوشانیم و عمری «نقش بازی کنیم ، ولی از خدا که نمیتوانیم ! . . .
بندگان خدا ، نه پاداش دهندهاند ، نه عقوبت کننده . حساب ما باپروردگارمان است ، او که از نهان و آشکار و درون و بیرونمان آگاه است ، اوکه همه جهان ، محضر اوست و اهل معصیت ، در «محضر» او ، عصیان میکنند و چه زشت و شرم آور !
وقتی انسانها ، در انجام یک خلاف ، از یک ناظر بی طرف و حتی ازحضور یک کودک هم شرم کرده ، حساب میبرند ، سبک شمردن خداست که او را به حساب نمیآورند .
آیا اگر خدا بداند و بفهمد و ببیند (که میداند و میبیند) مایه خجلت وشرم نیست ؟ !
به دنبال «خدا فراموشی ، «خود فراموشی است ، و در پی خودفراموشی ، باختن زندگی و سوختن جاودانه در دوزخ عقوبت .
کسی که خود را فراموش کند ، چگونه انتظار «رشد» و فلاح و رستگاری و تزکیه میتواند داشته باشد ؟
«خود آگاهی ، کیمیای گرانبهایی است که تضمین کننده رستگاری انسان است .
باید لحظهای اندیشید :
در طاعت خدایی یا در نافرمانی او ؟
بندهای یا آزاد !
هرگز مباد ، که خدا تو را در حال انجام حرام ببیند ! خدایی که دیده نمیشود ، ولی میبیند ، خدایی که هیچ جا نیست ، ولی همه جا حضور دارد ، خدایی که حتی نگاههای تو را میبیند و نیتهای تو را میفهمد و از انگیزه و محرک نگاههایت هم خبر ندارد !
و چه غافلانه میچرند ، برخی از خود فراموشان ، در دشت مسموم گناه !
من تماشای تو میکردم و غافل بودم .
کز تماشای تو ، جمعی به تماشای منند !
و این ، حال و روز همه کسانی است که میپندارند زرنگند و هوشیار ، که خطا و خلاف میکنند و رد پایی بر جای نمیگذارند .
روزی که «اسناد الهی رو شود ، معلوم میگردد که چه کسی چه کاره است .
و . . . آن روز ، چه «آبرو»هایی که بر خاک رسوایی میریزد !
شرم و حیا هم خوب چیزی است; البته شرم از گناه در محضر دوست وپیش چشم بینای او .
شرمی عاقلانه و حکیمانه است ، شرمی هم جاهلانه و احمقانه .
آنچه در منابع دینی از آن به عنوان «حیای عقل و «حیای حمق یادشده ، اشاره به این دو گونه شرم است .
شرم از سؤال کردن و آموختن ، موجب میشود در جهل بمانیم .
اینگونه خجالت کشیدن هم ، نابخردانه است و مانع رشد علمی و عقلی میشود .
ولی . . . نوعی خجالت کشیدن ، مانع فساد و تباهی و بد فرجامی است . آری ، شرم از گناه و زشتی !
خدای ستار العیوب ، در خلوت و جلوت و تنهایی و جمع ، با ماست و ازضمیر و ظاهر ما ، از سر و علن ما ، از گفتار و نیات ما آگاه است .
فرشتگان الهی که مامور ثبت و ضبط اعمالند (کرام الکاتبین) آنان هم زودتر از همه ، از نیک و بد ما مطلع میشوند . شرم از خدا ، شرم از فرشتگان رقیب و عتید» ، شرم از خویش و وجدان خویش ، عامل باز دارنده از فروافتادن در لجنزار گناه است .
بزرگان دین ، از «حیا» با عناوینی همچون : پوشش زیبا ، کلید نیکیها ، جامه عیب پوش ، سر رشته مکارم ، پدید آورنده عفاف ، نشانه دینداری ، نام بردهاند .
در حدیث است : از ضرب المثلهای انبیای پیشین ، جز این سخن مردم چیزی نمانده است که : «هرگاه بی شرم شدی ، هر چه خواهی کن ! » .
یعنی شرم و خجالت ، سد دفاعی و خاکریز مستحکمی در برابر گناه است . این ، همان «شرم مقدس است ، که قطرهای از آن ، شعلههای سرکش شهوت و معصیت و نفسانیات و هوسها را فرو مینشاند .
امام سجادعلیه السلام فرمود :
«از خدا بترس ، که بر تو تواناست ، و از او حیا کن ، که به تو نزدیک است . »[۵]
در کاوش از گنج وجود ، هر چه وقت بگذاریم ، میارزد . بدون این شناخت ، با دستانی تهی از حکمت و قلبهایی بی فروغ بینایی زندگی خواهیم کرد .
و چه وحشتناک است حیات در ظلمت و زیستن در جهالت !
سپاس ، نشانه معرفت
سپاس بر نعمت و نیکی ، نشانه «وجدان بیدار» است .
تا «نعمت را نشناسی و به صاحب نعمت ، «معرفت پیدا نکنی ، زبان سپاس و حالت شکر پیدا نخواهی کرد .
پس ، اولین گام برای ورود به مرحله «شاکران ، نعمت شناسی است .
احساس انسانی و شعور بشری و عاطفه و وجدان ، حکم میکند که ازنعمت دهنده ، سپاسگزار باشی . چشمی حقیقت بین و نعمت شناس لازم است تا انسان ، خود را غرق نعمتها ببیند . زبانی شاکر و قدر شناس باید ، تاحق احسانها را ادا کند .
وقتی من و تو ، براحتی در مقابل نیکی و احسان همنوعان خود ، به سپاس و تشکر میپردازیم ، حق سپاس الهی بر ما پیشتر و بیشتر است ، آن هم پیوسته و لحظه به لحظه .
به قول سعدی : «هر نفسی که فرو میرود ، ممد حیات است و چون برمی آید ، مفرح ذات; پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب ! » .
براستی هم «از دست و زبان که برآید ، کز عهده شکرش به در آید ؟ » .
«سپاس زبانی یک مرحله است ، «شکر عملی مرحله بالاتر .
وقتی همه قدرت و توانایی جسمی و فکری ما موهبت الهی است ، شکرعملی آن ، بکارگیری این نعمت در مسیر رضای صاحب نعمت است .
چه بسیار کسانی که با نعمتهای خدادادی ، «گناه میکنند و آنچه راکه باید وسیله «طاعت گردد ، ابزار «عصیان میسازند . چه ناسپاسی بزرگی !
کسانی هم هستند که اگر از چشم و گوش و دست و پایشان معصیتی سر زند ، شرمگین و سرافکنده میشوند و از اینکه «داشته هایشان غرورآفریده و مایه غفلت گشته است ، تازیانه وجدان عذابشان میدهد .
کمترین عقوبت الهی برای ناسپاسان ، از کف رفتن نعمت است .
این محنتی که میکشم از تنگی قفس کفران نعمتی است که در باغ کردهام
سپاس خدا ، نشانه و سند حقشناسی و صداقت در ادعای «خدا دوستی است .
با روی گردانی از صاحب نعمت خویش ، سند بی معرفتی خویش راامضا نکنیم و با خدای خود ، صادق و رو است باشیم و برای او که در«خدایی کامل است ، ما هم «بنده خوب باشیم .
صداقت ، گوهر نفیس و کمیابی است .
راست گفتن ، راست بودن ، غل و غش نداشتن ، ادعا را با عمل یکی ساختن ، باطن را با ظاهر ، گفتار را با رفتار یگانه کردن ، اینها نشانههایی از«صدق است .
صداقت و یکرنگی خصلت ارزشمندی است ، با خدا ، با مردم ، با دوست ، با همسر ، با فرزندان ، با همکاران ، ...حتی با «خود» .
به خود دروغ گفتن و خود را فریب دادن ، نامردی است . خدا را هم نمیتوان فریفت و برای او نقش بازی کرد !
مدعی «خود دوستی هم ، باید به زیان خود کار نکند و با دست خود ، عاقبت و سرنوشت خود را خراب نسازد ، سرنوشت و سرانجامی که به دنیاختم نمیشود و «آخرت هم سهمی از آن دارد ، سهمی مهمتر و اساسی تر !
اگر با خودمان صادق باشیم ، «گناه نمیکنیم ، چرا که گناه ، پرونده ما رابرای «روز حساب سنگین میکند و پاسخگویی ما را بر عملکردمان دشوارتر میسازد .
خدا از چه کسانی راضی است ؟
چه کسانی را میپسندد و دوست دارد ؟
افراد «محبوب در نظر خداوند چه کسانی اند ؟ آیا تا به حال به اینهااندیشیدهایم ؟ !
اگر در «محبت خدا» صداقت داریم ، باید در جلب رضایت و پسند اوبکوشیم . وگرنه . . .
در قلمرو دل
دنیای شگفت و اسرارآمیز دل ونقش اثرگذار آن در زندگی وضرورت مراقبت از حالات قلبی وروحی را در این بخش میخوانید . قلمرو دلها ، دنیایی است هم آشنا ، هم غریب و مهجور که شناخت آن ضروری است و نورافشانی به راه آن ، ضروری تر .
مثل آینه
چرا همیشه به فکر درمان جسم ؟
مگر «جان بیمار نمیشود که مداوایش کنیم ؟
خدا ، بیش از «برون ، به «درون مینگرد و بیش از «قال ، به «حال .
او مشتری دلهای با صفاست ، دلهایی بی کینه و حسد ، بی غرور و خودپسندی .
دل نیز کور میشود ، همچون دیده .
دل نیز کدر میشود و غبار آلود ، مثل آیینه غبار گرفته .
دل نیز سخت میشود ، همانند سنگ .
دل نیز بسته و قفل میگردد ، همچون درب .
اگر سنگدلان ، کور دلان ، بیمار دلان و تیره دلان ، ندانند که دچار چه آفت و گرفتار چه دردی هستند ، این خود ، بزرگترین درد و بیماری است !
گاهی دل ، بت خانه میشود ، و تو میپنداری که خدا در خانه دلت جای گرفته است .
گاهی دل ، بیمار میگردد و حتی لذیذترین معارف وحی و نکتههای عبرت و «هدایت هم در کام جان ، مزه نمیکند و گرانبهاترین گوهرهانیز ، به مزاج آن نمیسازد .
چه میتوان کرد با دلی که هیچ زاویهای از آن ، پذیرای نور حقیقت نیست ؟ !
همانطور که خانه را از غبار و آلودگی پاک میکنی و مرتب میسازی تاپذیرای مهمان عزیزی باشی ، خانه دل را هم باید از «ریا» و «گناه ، گردگیری کنی .
چند مشت «آب توبه ، صورت جان را جلا میدهد و دیده دل راشفاف میسازد .
دلهای زنگار گرفته ، نمیتواند آینهای باشد که «نور یقین در آن انعکاس یابد .
وقتی دست و لباس چرک را میشوییم ، چرا «دل آلوده را تطهیرنکنیم ؟
و . . . چه دنیای شگفتی است این «دنیای دل !
اگر «امیر» آن نباشی ، «اسیر» ش خواهی شد .
و اگر «خدا» را مهمانش نسازی ، «شیطان آن را اشغال خواهد کرد .
آنچه در «دل و «اندیشه جای میگیرد و جزو باورها و دیدگاههای انسان میگردد ، اغلب از راه «دیدن و «شنیدن است .
اگر قلب ، خانهای باشد که جایگاه عقیده است ، «چشم و «گوش ، دوپنجره است که از بیرون ، محتواها و مفاهیم و مضامینی را وارد این خانه میسازد .
پس برای داشتن «درون مایههای متعالی و سالم ، باید به کنترل ومراقبت از این دو دریچه و روزنه پرداخت .
«دربانی دل یعنی این .
آنچه میخوانیم و میشنویم و مشاهده میکنیم ، در دل و ذهن ما اثرمی گذارد .
کتابچه دل ما ، از واژهها و تعبیراتی مثل دیدهها و شنیدهها نگاشته میشود . خمیر مایه محتوای این کتاب درونی ، از همین مسموعات ومشاهدات تشکیل میگردد .[۶]
وقتی «چشم و «گوش و به تعبیر دیگر آنچه میبینیم و میشنویم ، در شکل دهی فکر و اخلاق و شخصیت و باورهای ما تا این حد مؤثر است ، آیا رواست که این دو پنجره ، بی حفاظ و مراقبت در برابر هر سخن و صحنه و نوشته و فیلم و صدا و . . . باز باشد ؟
عارفان بزرگ ، نسبت به آنچه بر دل وارد میشود و آنچه بر ذهنها القاءمی گردد ، مراقبت داشتهاند
و یکی از عوامل رسیدن به آن رشد روحی ومعنوی را «نگهبانی دل دانستهاند . تعبیرشان این بوده است که ما «بواب قلب و دربان دلمان بودهایم که به این جا رسیدهایم .
کیست که به صفای باطن خود علاقه داشته باشد ، اما نسبت به واردات قلبی بی توجه باشد ؟
و کیست که به سلامت فکری خود اهتمام ورزد ، اما حفاظت و کنترلی نسبت به آنچه در معرض چشم و گوش او قرار میگیرد ، نداشته باشد ؟
مراقب درها و پنجرههایی باشیم که به روی دلمان باز میشود ! . . .
حفاظت از حریم دل
هم نور و نسیم ، از رخنهها و روزنهها عبور میکند ،
هم غبار و گرد و خاک ! کسی که در اندیشه پاک نگهداشتن دل خویش از وسوسههای شیطان و هوای نفس و آلایشهای دنیا زدگی و خدا فراموشی است ، باید رخنههای ورود این آلودگیها را به قلب خود ببندد .
سیلاب ، از کمترین شکاف ، نفوذ میکند و خانهای را ویران میسازد .
غبار و دود و هوای آلوده ، از منفذهای کوچک نیز عبور میکند و فضا ودیوار را تیره و آلوده میکند .
بارانی که بر سقف خانهای میبارد ، وجود کمترین شکاف و ترک درپشت بام ، موجب چکه کردن آب و گاهی فرو ریختن سقف میشود .
باید دل را نسبت به ورود «هوس ، عایق بندی کرد .
در بستن منافذ و شکافها و رخنههایی که از آنها انگیزههای گناه به خانه دل راه مییابد ، هرچه دقت و محکم کاری شود ، خوب است .
مال دوستی ، جاه طلبی ، شکمبارگی ، حرص و طمع ، هر کدام میتواندمثل رخنهای ، «غبار حرام و «دود گناه را به درون زندگیها وارد
کند . شهوت سیری ناپذیر ، رخنه گاه ابلیس در «حریم قلب و آشیانه ساختن وماوا گرفتن در آن است .
کسی که نتواند «تمنیات خود را کنترل کند و بر خواستههای دل مهاربزند ، در برابر هجوم سیلاب ، مصون نیست .
کسی میتواند در مقابل «هجوم فرهنگی مقاومت کند که به سددفاعی «تزکیه نفس مجهز باشد .
خود سازی ، از این رهگذر بر هر جوان ضروری است . هر چند به محدودسازی خویش میانجامد ، ولی «مصونیت ، ثمره آن است ، میوهای شیرین و سعادت آفرین .
فیض کاشانی که از کارشناسان روح و جان آدمی است و «نفس شناس چیره دستی است ، میگوید :
«درگیری بین سپاه فرشتگان و شیاطین و کشمکشی که در میان این دودر میدان قلب بر پاست ، تا وقتی است که قلب ، دریچه خود را به روی یکی از این دو نیرو بگشاید . . . )[۷].
اگر قلب را همچون قلعهای بدانی ، شیطان هم دشمنی است که برای ورود به آن میکوشد .
فرشتگان نگهبان این قلعهاند . اما . . . وقتی با «جنودابلیس همکاری و همراهی کنی و دل را برای ورودشان مهیا سازی ، دیگرفرشتگان نگهبان آن نخواند بود ، چرا که تو و دشمن با هم ساختهاید و کاردل را ساختهاید ! . . .
علاء بن زیاد گفته است : «قلب ، مثل خانهای است که دزدی از آن میگذرد . اگر چیزی باشد بر میدارد ، وگرنه میرود . قلب خالی از هوای هم هرگز مورد نفوذ و دستبرد شیطان قرار نمیگیرد . »[۸]
کدام قلعه است که همچون دلهای ما ، رها و بی حفاظ است ؟
کدام خانه مثل قلوب ما ، این چنین بی در و پیکر است ؟
چه کنترل و نظارتی بر ورود و خروجهای قلبمان داریم ؟
اگر غفلت زده و بی خیال باشیم ، دشمن جان خدایی ما ، هوشیار و بیداراست و تارا جگر .
آیا راههای ورود و عبور شیطان به دلهایمان را بستهایم ؟
آیا خانه دلمان را از کالاهای هوس برانگیز ابلیس ، مانند حرص ، حسد ، غضب ، تکبر ، طمع ، شتاب ، بخل ، تعصب ، بدگمانی ، دنیازدگی ، شکمبارگی و . . . خالی کردهایم تا از گزند «عبور سارقانه اش مصون باشیم ؟
اگر درونی غیر مهذب و قلبی غیرمصفا داریم ، چه تضمینی است که نفس اماره طمع به لغزاندن ما نبندد ؟
هم «نفحه رحمانی بر گوش جانمان میدمد ، هم «نفثه شیطانی ، تاگوش جانمان شنوای کدام «دعوت باشد ![۹]و ما به کدام یک از دو حریف عقل و نفس ، میدان دهیم .
اگر «عقل را مشاور خودت کنی ، حریف «نفس میشوی . وگرنه ، این دشمن درونی و خانگی ، خیلی قوی تر از تو را به خاک نشانده است .
اگر حیلههای نفس را نشناسی ، چگونه میخواهی بر آن غلبه کنی ؟
اگر خود را آزاد در اختیار وسوسههای نفس قرار دهی ، چگونه امید داری که از زنجیرهای اسارتش در امان بمانی ؟
وقتی نتوانی بر مرکب چموش «غضب مهار بزنی ، با مغز بر زمینت میکوبد . وقتی قوه «شهوت را در کنترل نداشته باشی ، رسوایت میسازد ! اگر دل را از حسد ، ریا ، عجب ، خود خواهی ، تکبر ، بد گمانی و حرص ، پاک کنی ، شیطان از کدام راه میتواند وارد قلعه قلبت شود ؟
اینها هر کدام ، گذرگاه پیدا و پنهان رخنه ابلیس به درون توست .
گاهی «تکبر» ، نمیگذارد در مقابل «حق ، تسلیم شوی .
گاهی هم «خود پسندی ، مانع میشود که «عیب خود را ببینی و ازتذکر و هشدار یک دلسوز و خیر خواه ، بهره بگیری .
کسی که خاری را در چشم دیگران میبیند ، اما درختی را در دیده خویش نمیبیند ، گرفتار «کوردلی است . این محصول همان «حب نفس و «خود خواهی است .
آرایش ظاهر برای «مردم ، چه سود خواهد داشت ؟ وقتی که خودت وخدایت میدانید که در باطن چه خبر است !
آنکه روحیه «تواضع دارد ، حرف حق را میپذیرد ، از انتقاد استقبال میکند ، نصیحت خیر خواهانه یک وست خوب یا مربی دلسوز را به دیده منت میگذارد و سپاسگزار او میشود .
چه کسی گفته که ما بهترین و بی عیبترین هستیم ؟
چرا بی شکیبی و تحمل ناپذیری و کم ظرفیتی نشان دهیم که «راه خیر» را به روی خودمان ببندیم ؟ !
کیست که بی نیاز از «تذکر» باشد ؟
دریای دل ، زورق زیاد
آشفتگی «درون ، «بیرون را هم آشفته میسازد .
«قرار درونی هم ، آرامش بیرونی پدید میآورد و سکون و اطمینان دل ، به هیئت ظاهری هم سنگینی و وقار میبخشد .
اگر «دریا» باشی ، با افتادن هر «سنگ حادثهای ، موج بر نمیداری ومتلاطم نمیشوی .
لنگر باور و یقین ، یکی از عوامل آرامش بخش و قرار آفرین است .
راه زندگی را با چه طی میکنی ؟
اگر روی دو پای «بیم و «امید» راه میسپاری ، امیدی هست که با«حفظ تعادل ، راه را به سلامت به مقصد برسانی و آنجا «قرار» بگیری و«استقرار» بیابی .
«خشیت چیست و «خشوع کدام است ؟
یکی از همسران حضرت رسول صلی الله علیه وآله میگوید :
پیامبر با ما مشغول گفتگو میشد . همین که هنگام نماز میرسید ، چنان به خدا مشغول میشد که گویی ما را نمیشناسد ![۱۰]
آری . . . «رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر» .
کشتی دل وقتی در ساحل «ایمان لنگر انداخته باشد ، دیگر هیچ طوفانی آن را این سو و آن سو نمیبرد و به تلاطم نمیکشاند .
باید کوشید که «دریا دل شد و در دریای دل ، «بادبان دعا» برافراشت ، بر «زورق یاد» نشست و برای مصونیت از هجوم موجها و تلاطم این دریااز «لنگر یقین بهره گرفت .
کسی که از داروی آرام بخش «یاد خدا» بهره نگیرد ، چگونه میتواند از«خشوع و خضوع و «حضور» ، بهره مند گردد ؟ !
هیهات ! . . . که این گهرها را ارزان نمیدهند .
برای غواصی در اقیانوس معرفت ، باید شناگری ماهر بود ، بی هراس نهنگ و موج دریا ، تا به آن گوهر رسید و جرعهای از آن «شراب طهور»نوشید .
. . . این گنج ، به رنجش میارزد .
اگر سر انگشت لطف خدا ، تار جان ما را بنوازد ، دلمان آهنگ ابدیت ونوای جاودانگی خواهد داشت . اما امان از روزی که میدان تاخت و تازشیطان و ملعبه دست هوس گردد . آنگاه ، با موسیقی هوس ، بزم ابلیس راگرم میکند و شراب غفلت در جام گناه میریزد .
قلمرو قلب ، هم میتواند «مهبط نور» باشد ، هم «جولانگاه شیطان . تعیین آن نیز با خود انسان است . کسی که دل را در اختیار صالحات بگذارد و چراغ شوق به خیر و عشق به پاکیها و خوبیهارا در «خانه دل برافروزد ، «حسنات و «صالحات ، جریان زلال و نابی میشود که از درون جوشیده ، به بیرون ، به اندام ، به چشم و دست و زبان جاری میشود .
وقتی دل پاک و خدایی بر دست و دیده تاثیر گذاشت ، حرکات انسان همه معنوی و الهی و به رنگ رضای خدا میشود .
این ، ثمره تزکیه اخلاق و تصفیه درون است که از برکات شب بیداریها و سحر خیزیها و تهجدهاست .
نجوای شبانه و نیایشهای سحر گاهان ، فرصت شستشوی روح و جان است . مبادا خواب غفلت ، «دیده دل را فراگیرد و «چشم درون از تماشای زیباییهای معنوی هستی در لحظههای سراسر نور و حضور ، کور باشد !
در «کویر آباد هستی ، همت و اراده جوان آگاه است که میتواند جهانی خرم از ایمان و صفا پدید آورد . انسان ، باغبان این مزرعه پر طراوت حیات است . چرا غفلت از خودسازی ؟
کسی که دنیای تودرتو و شگفت «دل را سیر نکند و «نفس هزارچهره و هزار دام را نشناسد ، با هر نقابی که به چهره نفس ببیند ، فریب تازهای میخورد و دل او به دام نفس میافتد .
این نیز مرحلهای از «خودشناسی است .
آنان که خود را بهتر بشناسند ، راحت تر از «خود» میرهند و به «خدا»میرسند و از سر چشمه کمال انسانی و معرفت ناب ، میچشند و سیراب میشوند .
این است معنای «معرفه النفس انفع المعارف[۱۱].
سودمندترین شناختها ، شناخت «خود» است .
و اگر «امروز» نشناسیم ، «فردا» بسیار دیر است!
تا زمزم یقین
اگر رونده یک راه و پیرو یک مکتبی ،
اگر معتقد به یک مرام و آیین و مبلغ یک ایده و ارزشی ، حتمیترین وضروریترین سرمایه تو برای ادامه راه و برنامه ، «یقین است ، یقین به درستی راهی که میروی و اصالت باوری که به آن دل بستهای .
اگر «گوهر یقین داشته باشی ، پرشتاب تر حرکت میکنی و مصمم ترگام برمی داری و حرف این و آن و بروز این مشکل و آن مانع ، تو را درپیمودن راه ، سست و متزلزل نمیکند .
درخت تناور دین باوری ، از ریشه یقین تغذیه میشود و سیراب میگردد .
کسی که گوهر باورهای تو را برباید ، تو را از رفتن هم بازمی دارد .
کافی است که خوره «شک به عقایدت بیفتد ، و شبههای در باورهای دینی ات پیدا شود ، بنای افراشته زندگی و جهتگیری تو نیز در هم فرومی ریزد .
بی جهت نیست که دشمن ، به فکر «شبهه آفرینی و ایجاد شک وتردید در باورها و «مساله دار» ساختن جوانان بر میآید ! . . .
«یقین ، درخت طیب و طاهری است که از آن ، میوه شیرین «عمل صالح میروید .
همین عقیده به «مبدا و معاد» را حساب کن ، تا چه اندازه در درون جان و عمق باورهایت ریشه دارد و تا چه حد یک سری «معلومات ذهنی و«تکرار زبانی است ؟
اینجاست که «یقینی بودن عقیده ، آشکار میشود .
راستی . . . باید به «کیفیت عمل اندیشید ، یا به «کمیت ؟
امام صادق علیه السلام فرموده است :
«عمل اندک و پیوسته ، همراه با یقین ، از عمل زیاد ، اما بدون یقین نزدخداوند ، برتر است .[۱۲]
کسی که جانش از حرارت یقین گرم نشود ، گرفتار سردی یاس و تردیدمی شود .
موریانه اعمال یعنی همین !
«باور» را باید پاس داشت . ولی چگونه ؟ . . . با «عمل .
وقتی «سرمایهای به کار و تولید زده نشود ، نه تنها بازدهی ندارد ، بلکه برای صاحب مال ، «زیان هم محسوب میشود .
ایمان و یقین و باور ، سرمایه عمل است . اگر طبق باورهایت عمل واقدام نکنی ، آنچه هم داری سست میشود و ریشه اش میپوسد .
چرا «اضطراب و «شک را با «عمل درمان نمیکنی ؟
شهید مطهری فرموده است :
«شک ، گذرگاه خوبی است ولی توقفگاه خوبی نیست .
آری . . . باید از «پل شک بسرعت خود را به «ساحل یقین برسانی .
از آموزش امام علی علیه السلام استفاده کنیم تا یقین ما به شک مبدل نگردد . چاره اش ، «عمل در هنگام یقین است . آن حضرت میفرماید :
«علم خود را جهل و یقین خود را شک قرار ندهید ، وقتی دانستید ، عمل کنید و هنگام یقین اقدام نمایید» .[۱۳] چرا باید بی آنکه عطش روحمان را در «زمزم یقین سیراب کنیم ، سراغ «سراب شک برویم ؟
بی جهت نیست که گاهی نه شوری در سر است ، نه امیدی در دل ، نه توانی برای رفتن ، نه ارادهای برای تصمیم ! لابد پای باورمان لنگ شده است ! . . .
خواجه عبدالله انصاری گفته است :
«یکی چهل سال علم آموزد ، چراغی نیفروزد . و دیگری حرفی نخوانده ، دل خلقی بسوزاند ! یکی سیراب اما در غرقاب و دیگری محتاج به نیم قطره آب . . . » .
اگر در برخی روایات آمده است که «یقین ، کمترین چیزی است که میان بندگان تقسیم شده است[۱۴]، ناظر به آفتهایی است که سر راه باورمان وجود دارد .
اگر باورهایت «ویروس شک بگیرد ، چگونه ویروس زدایی میکنی ؟
با «اهل یقین ، بیشتر دمخور و مانوس باش ! . . .
آنچه از تو سر میزند ، ریشه در باورها و یقینهای تو دارد .
آنچه شاکله وجودی تو را تشکیل میدهد ، «اخلاق توست .
اخلاق ، پیش از آنکه یک رفتار خارجی باشد ، یک «ساخت درونی و«بافت قلبی است .
میگویی نه ؟ یکایک رفتارها و برخوردهایت را زیر ذره بین «محاسبه بگذار و آنها را تجزیه و تحلیل کن . به چه نتیجهای میرسی ؟
نمودهای بیرونی رفتار ، «ریشه باطنی دارد و اعمال و حرکات وسکنات تو ، از آن میروید ، هم چنانکه ساقه و شاخه و برگ و بار ، از «ریشه تغذیه میشود ، ریشهای که زیر خاک است و پنهان از چشم .
چگونه میتوان شاهد بود که «حسنات و «صالحات ، همچون یک جریان زلال ، از چشمه درون بجوشد و بر اندام ظاهری و اعمال بیرونی جریان یابد ؟
میگویند : چشمه باید از خود ، آب داشته باشد ، و گرنه با آب ریختن ، چشمه درست نمیشود .
حرف درستی است ، وقتی قلبا به کاری عقیده داری و پای بند یک ایده و مرام هستی ، نیازی نیست که کاری را بر خود ، تحمیل کنی ، به خصوص کارهای نیک را .
چرا که رفتار نیکو و خصال شایسته ات ، میوه همان «نهال درون است . در غیر این صورت ، آنچه میکنی ، جزء خلق و خوی خودت نیست ،
بلکه چیزی تصنعی و بدلی است ، مثل شاخه سبزی که به درخت خشک ، وصل کنند ، مثل میوهای که به یک درخت بی ثمر بیاویزند .
با این ظاهرسازی و تظاهر ، که را میتوان فریفت ، و . . . تا کی ؟
وقتی طوفان شهوتها بوزد ،وقتی سیلاب حادثهها جاری شود ، وقتی تندباد جاذبههای دروغین و جلوههای پوچ از راه برسد ، چیست وکیست که بتواند در برابرش بایستد ؟ جز چیزی و کسی که ریشه دار و استوارباشد ؟ کسی که «فضایل اخلاقی را در خویش به صورت «ملکه راسخه در آورده باشد ، توان ایستادن دارد .
و گرنه . . . بیم آن میرود که آنچه هم هست ، دستخوش امواج و طوفانهاگردد و غارتگران از تو «هیچ بر جای نگذارند !
چه جای غرور و خوش خیالی ؟ !
مگر این همه تاراج شده یغمازده را نمیبینی ؟
آیا مطمئنی آنچه «امروز» داری ، «فردا» هم در اختیار توست ؟
ببینیم و . . . تعریف کنیم !
چشم و گوش و دل
اگر راه تغذیه جسمی ، «دهان است ، تغذیه «روح و «فکر» ، از راه خواندن ، شنیدن ، دیدن ، انس داشتن ، معاشرت ، کتاب و فیلم ، دوست و معلم و پدر و مادر است . « ارتباط ، در ساختار فکر و فرهنگ انسان اثر میگذارد ، تا با چه کسی مرتبط شوی و ظرف دل را در اختیار کدام منبع «تغذیه فکری بگذاری .
برخی ، با شعر و قصه خواندن و مطالعات ادبی ، تغذیه میشوند ، بعضی هم ، با شعر سرودن ، قصه نوشتن و آفرینشهای هنری ، دیگران را تغذیه میکنند .
براحتی نمیتوان جان و روح را در اختیار هر فرآورده فکری و فرهنگی گذاشت ، چون گاهی مسمومیت روحی پیدا میکنیم .
براحتی هم نمیتوان نوشت و پخش کرد و در اختیار مردم گذاشت ، چون مسؤولیت دارد .
هم «مسموم شدن ، جای ملامت و مؤاخذه دارد ، که چرا سهل انگاری و بی دقتی ؟ !
هم «سم پاشیدن و «مسموم ساختن ، قابل پیگرد و پیگیری است ، که مگر اندیشه و روان و ذهن مردم ، امانت نیست ؟ چرا خیانت به این امانتها ؟
اگر در روز حشر ، در یکی از ایستگاههای بازرسی ، راه را بر صاحبان قلم و «بیان ببندند که : «چه نوشتید ، و چرا نوشتید ؟ » آیا جواب دارند ؟
یا اگر از خوانندگان آثار و شنوندگان گفتار بپرسند : «چه را خواندید ، و چراخواندید ؟ » پاسخی دارند ؟
راستی که ما نسبت به «چشم و «گوش و «دل خویش مسؤولیت داریم :
«ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسؤولا» .[۱۵]
پاسخگویی به آنچه با سرمایه «عمر» و «جوانی کردهایم ، کار چندان سادهای هم نیست .
هر کس ، حساب خودش را بهتر میداند و نبض قلبش را در دست دارد .
به تعبیر مولایمان علی علیه السلام :
«قلب ، شگفتترین چیزی است که در انسان است . . . » .[۱۶]
میتوان گفت که قلب ، جامع اضداد است .
صفات گوناگون و حالات متضادی دارد ، جای مهر و کین ، عشق و نفرت ، محبت و عداوت ، باور و انکار ، شک ویقین و . . . است ، خانه اضطراب و اطمینان ، بیم و امید ، ترس و شجاعت ، وحشت و انس است ، و چه میدانیم دهها صفات گونه گون که خاستگاه ، نهانگاه و جایگاه آنها دل است .
این خانه ، نیازمند «مراقبت است . اگر «محاسبهای در کار نباشد ، مامن بیگانه میگردد . امید بیجا به طغیانش میکشد ، نومیدی از تلاش بازش میدارد ، خشم و غضب ، آن رابه تندی و خشونت وا میدارد و رضامندی و پسند ، آن را به محافظه کاری وخویشتن داری میکشد !
بیماری قلب ، پنهان است و مرضش بی نشان .
به همین جهت ، بیمار دلان کمتر در پی مداوای مرضهای کشنده قلب و میراننده دل اند و گاهی «دل مردگی را بیماری به حساب نمیآورند تا به مداوا برخیزند .[۱۷]
طب ابدان ، روز به روز در حال پیشرفت است و پزشکان جسم ، هر روزبیشتر و حاذق تر میشوند; اما طبیبان روح کمیاب تر میشوند و درمان روان ضعیف تر میشود و این یک «فاجعه بشری است ! . . .
غفلت از تصفیه درون و درمان روح ، سقوط آور است و انسان را به مرزحیوانات نزدیکتر میسازد .
بسته شدن دریچه دل به روی حکمت و معرفت ، آدمی را به قساوت ، دنیازدگی ، بی خیالی ، بی تعهدی ، بیدردی ، خودآرایی و خودنمایی ، خودمحوری و خودخواهی و حسادت میکشاند .
آیا «آخرت فراموشی ، «خدافراموشی و «خودفراموشی چه ریشهای دارد ، جز دل مردگی ؟ و آیا مرگ دل ، پیامدی جز بی تقوایی دارد ؟[۱۸]
گاهی دل ، در جوانان هم پیر و فرسوده است ، و گاهی قلب ، در پیران هم زنده است و نبض خدایی اش میزند !
باید در پی «قلب سلیم بود .
حجاب چهره جان
علم و دانش ، «اندیشه را قانع میکند و . .
. «عرفان ، روح و جان را سیراب میسازد .
معلم اینگونه «معرفتها خداست و زمینه ساز این تعلیم الهی ، «طهارت دل است و «تقوا» ، علمی که با زیاد خواندن و نوشتن و تعلیم وتعلم نیست ، بلکه یک «نور» و «روشنایی است ، از مقوله «یقین ، که بررواق جان میتابد ، جانی که پاک و زلال باشد .
امواج حکمت و معرفت ، همه جا پراکنده است ، ولی دلی آن را درمی یابد که دستگاه گیرنده اش قوی و سالم باشد و از کدورت گناه و زنگارغفلت و گرد و غبار خودخواهی و غرور ، پاک باشد .
در کار فرستنده حق ، عیبی نیست هر عیب و نقیصهای ز گیرنده ماست
هر یک از رذائل اخلاقی ، حجابی در برابر تابش آن نور است .
دلها همچون ظروفی اند که تا وقتی پر از «آب باشند ، جایی برای هوا» باقی نمیماند .
قلبی که مشغول است ولی نه به یاد خدا ، پر است ، ولی نه از یقین واطمینان ، گرفتار است ولی نه در بند محبت پروردگار . طبیعی است که چنین قلبی نتواند جلوه گاه معرفت و «آینه حق نما باشد .
مضایقهای از سوی پروردگار نیست ، این ماییم که باید «جان را ازسرداب تنگ و تاریک و نمناک و سرد خودخواهیها ، هوسرانیها ، تکبرها ، ریاها ، دنیادوستیها ، شهرت طلبیها و . . . بیرون کشیم و در پشت بام تواضع و «تسلیم ، بر روی بند «زهد» و «اخلاص بگستریم ، تا فروغ معرفه الله بر آن بتابد ، گرم شود و «تطهیر» گردد .
اگر کوتاهی است ، از «ما»ست نه «او» .
اگر نقصی هست ، از «مخلوق است ، نه «خالق !
ماییم که صورت دل و چهره جان را با غباری از رذایل و حجابی ازغفلت میپوشانیم ، و گرنه . . . خورشید ، تابان است و روز ، آشکار !
تا قلب ، «تزکیه و «تهذیب نشود ، نورانیت آن معرفت غیردرسی درآن نمیتابد .
مگر میتوان خواستار «شهود» بود و دل را آینه نساخت ؟
تا علم ، دست صاحبش را نگیرد و او را در «راه عمل ، پا به پا پیش نبردو «سلوک عملی به او نیاموزد ، جز باری بر دوش نیست .
خاصیت علم ، آن است که «خشیت و «فروتنی آورد .[۱۹]
شرکت در کلاس درس و حضور در مدرسه ، قدم نهادن در جایی است که رهاورد آن «تواضع است . و اگر چنین نشد ، اینگونه علم ، نه تنها«راهنما» نیست ، بلکه به «بیراهه میکشاند و علم به «حجاب تبدیل میشود .
راستی ، «حجاب شدن علم یعنی چه ؟
کسی که محفوظات ذهنی و مشتی اصطلاحات را مایه فخر و مباهات خود بشمارد ، «مغرور» است .
کسی که به جای «تعبد» در پیشگاه «وحی و «حکم الله ، بخواهد هرچیز را با سرانگشت علوم و اصطلاحات ، حل و فصل کند و تنهافهمیدههای خودش را «حجت بشمارد ، او نه «خداپرست ، بلکه «علم پرست است و نه مطیع «امر دین ، بلکه پیرو «فهم خویش است .
کسی که به خاطر اصطلاحات علمی ، چنان مغرور و متکبر شود که ازآموختن هر چیز تازه طفره رود و خود را از «آموختن بی نیاز بداند ، و ازقبول هر تذکر و نقد ، سر باز زند ، این نیز
به گونهای دیگر در علم و دانش رابه روی خود بسته است . چگونه علم ، «حجاب میشود ؟ جز از این راهها ؟
تعلم ، ایجاد حق میکند و «حق استاد» از بزرگترین حقوق است .
کسی که حاضر نباشد در مقابل معلم ، کوچکی و تواضع و ادب و احترام نشان دهد ، گرفتار همان حجاب است .
کسی که به خاطر دانشی که دارد ، خود را برتر از همه بپندارد و به دیگران بی اعتنایی کند و حرمت پدر و مادر را نگاه ندارد ، او هم به نوع دیگری گرفتار «حجاب علم شده است .
علم ، نورانیت درونی است ، نه حفظ کردن مشتی اصطلاحات علمی ![۲۰]
هر اندازه که سواد و دانش ، برای انسان «معرفت آورد ، به همان اندازه ارزنده است ، معرفت به خدا ، به خود ، به حق ، به وظایف بندگی ، به حقوق دیگران . . .
اینهاست نورانیت علم . اگر علم به تهذیب نفس آراسته نشود ، کاری ازآن ساخته نیست و آلودگی درونی ، غبار چهره جان میگردد .
طعم محبت
«عشق ، اکسیری است که دلها را قیمتی میسازد .
هر عضوی ، عیب خاص خود را دارد .
چشم معیوب ، نابیناست و گوش معیوب ناشنوا .
عیب دست و پا ، کج بودن و فلج بودن است ، اما عیب «دل ، تهی بودن از «محبت است .
محبت ، دل را مقدس و با ارزش میسازد ، اما کدام محبت و عشق نسبت به چه چیز و چه کس ؟
خانه دل ، باید در اختیار محبتی قرار گیرد که محبوب ، ارزش عشق ورزیدن و دل دادن و جان باختن و از خود گذشتن را داشته باشد .
این کلام ، شعر و توصیف نیست ، حقیقت زندگی و حقیقت دینداری است .
اسلام ، «مکتب حب و آیین «عشق ورزی است ، اما نسبت به آنکه بیرزد .
اگر «معرفت ، پایه «محبت باشد ، محبوب برتر ، محرم راز و انیس دل میشود .
«دل سرا پرده محبت اوست . . . »
کسی عاشق خدا میشود که خدا را بشناسد ، خوبیها ، احسانها ، نوازشها ، بزرگواریها و نعمتهایش را بشناسد .
و گرنه ، از جان بی معرفت ، چه انتظاری برای «عشق خدا» داشتن و«محبوب برین را برگزیدن ؟ !
قلب سلیم از کدورتهای خودخواهی و غرور ، میتواند بستری برای استقرار «محبت عارفانه باشد .
دلی که پر از تمنیات شیطانی و عشق به کامجوییهای حیوانی باشد ، دیگر ظرفیتی برای عشق پاک و آسمانی نخواهد داشت .
اگر کسی راست بگوید که عاشق خدا و اولیاء الله است ، این عشق صادق او را میسازد و میپرورد و پیراسته و آراسته میکند و به همسویی وهم خطی و همگامی و همدلی با محبوب میکشاند .
اما . . . کجاست آن عشق صادق ، و آن صداقت در عشق ؟ !
دلی که طعم محبت خدا و اولیاء را بچشد ، محال است که جایگزین دیگری برای آن برگزیند .
این سخن امام سجادعلیه السلام در «مناجات محبین است که :
«خدایا کیست که طعم شیرین محبتت را چشید و جز تو محبوب دیگری برگزید . . . »[۲۱].
گرچه عشق ، کمی بدنام و متهم شده است ، ولی اگر «معشوق ، شایسته و ارزنده باشد و عشق ، «صادق و راستین ، میتواند سازنده انسان وزلال کننده روح و بالا برنده جان باشد .
عشق ، به همرنگی و همراهی میکشاند . و ایثار و گذشت و فداکاری میآورد .
عشق ، رها کردن «خود» و خواستهها و پسندهای خود ، در پای «اراده محبوب و «پسند معشوق میآموزد .
ولی . . . تا آن محبوب و دلبر ، چه و که باشد .
سخن از «محبت خدا» بسیار گفته میشود ، ولی این گوهر نفیس کجا ونزد چه کسی است ؟
اولیاء الهی ، پیوسته از خدا ، این عشق را خواسته و آرزو کردهاند .
راستی ! . . . چه لذتی دارد که انسان هم عاشق خدا باشد ، هم معشوق او . هم حبیب باشد ، هم محبوب ، محبت دوجانبه و از دو سو (یحبهم ویحبونه) .[۲۲]
اگر ذرهای از آتش این عشق در خرمن جان افتد ، میسوزاند و خاکسترمی کند و از عاشق ، سلب جهت کرده ، عقربه دل و جانش را رو به سوی معشوق میگرداند .
امام عارفان و عاشقان ، حضرت سجادعلیه السلام در «مناجات محبین میفرماید : « خدایا ! از تو محبت دوستدارانت را میخواهم و عشق هر کاری که مرا به قرب تو برساند . میخواهم که عشق خودت را نزد من محبوب تر از جزخودت قرار دهی ، عشقم را به تو ، رهنمای به سوی رضوانت قرار دهی واشتیاقم را به تو ، عامل ترک گناه سازی . خدایا ! . . . منت نه ، به من بنگر ، با چشم دوستی و نگاه عاشقانه مرا بنگر ، از من روی بر مگردان . . . » .[۲۳]
آیا عشقی که انسان را به «رضای الهی بکشاند و شوقی که از«عصیان باز دارد ، سازنده نیست ؟ !
خدایا ، جرقهای از این آتش در جانمان بیفکن ، تا بسوزیم و بسازیم و به مقام «رضا» برسیم و «قرار» بگیریم .
«رضا» ، ثمره محبت است . «محبت هم میوه درخت یقین است .
از برجستهترین خصال اخلاقی و سلوک روحی ، «رضا» است .
آنکه در پس جلوههای ظاهری دنیا و صحنههای مشهود و علل واسباب پیدا ، به تدبیر و ارادهای پنهان هم عقیده دارد و «مشیت الهی رادر ورای تقدیرات میبیند ، نسبت به آنچه پیش میآید ، با خوش بینی برخورد میکند .
صاحب «رضا» از آرامش روحی و طمانینه برخوردار است .
کسی هم که به زمین و زمان و خدا و خلق خدا بدبین است و به دیده عدم رضا» مینگرد ، پیوسته در رنج و حزن و اندوه است .
آنکه «یقین و «محبت دارد ، «رضا» هم دارد ، حتی از رنج و بلا ، «لذت هم میبرد .
این دیگ ز خامی است که در جوش و خروش است چون پخته شد و لذت دم دید ، خموش است
ریشه بسیاری از افسردگیها و غصهها ، کمبود یا نبود ایمان و یقین وعشق به حیات و حیات آفرین است . این کاستی ، سبب میشود آدمی خودرا از کائنات ، «طلبکار» بداند و چون چرخش روزگار به کام دل و بر وفق مرادش نباشد ، زبان به گلایه و شکوه بگشاید .
اولیاء خدا راحت جسم و جان را در گوهر «رضا» میجستند .
به فرموده مولایمان علی علیه السلام : «ارض ، تسترح[۲۴]!
راضی باش ، تا راحت و آسوده شوی .
در معیشت و رزق و روزی هم ، آنکه به قسمت خدایی رضا باشد ، آسوده دل و راحت است .
آنکه راضی نیست ، اندوههای جانکاه دارد .
ثمره قلبی و آثار مشهود و محسوس رضا ، راحتی جسم و جان است واین کلام حضرت صادق علیه السلام است .
چه دارویی ثمربخش تر از «رضا» ، برای غم زدایی سراغ دارید ؟
به فرموده امام علی علیه السلام :
«الرضا ینفی الحزن .[۲۵]
رضامندی ، اندوه را میزداید .
بندگی خدا کردن و به ولایت او گردن نهادن و محبت او را در عمق جان داشتن و به وعدهها و گفتههای حضرت حق ، باور و یقین داشتن ، بوستان وجودمان را از گلهای «رضا» خرم میسازد .
و اگر «او» از انسان راضی باشد و چیزی را برای وی بپسندد ، چه لذتی بالاتر از رضامندی به رضای حق ؟ !
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
مشکل کمبود ایمان
عقیدهای که در زندگی نقش نداشته باشد ، تنها «دانستن است ، نه باورداشتن .
دانستن هم به تنهایی کارساز نیست .
پشتوانه «ایمان است که «علم را تاثیر گذار میکند .
اگر عقیده به خدای «دانا ، بینا ، شنوا» ، ما را به دوری از گناه و پرهیز ازپستی وادار نکند ، پس چه فرقی است میان «خدا باور» و «خدانشناس ؟
بشر عادت دارد که «محسوس را بیشتر باور کند تا معقولات نامحسوس و حقایق نامرئی و نامشهود را . پیامبران نیز همین مشکل را بامردم «ظاهربین داشتند .
چرا جلوههای حقیقت ، برای حضرت علی علیه السلام چنان روشن است که میفرماید :
«اگر پردهها کنار رود ، بر یقینم افزوده نمیشود» ؟[۲۶]
و چرا آن دیگری میگوید اگر خدا را در آزمایشگاه یا
زیر چاقوی جراحی نبینم ، نمیپذیرم ؟ !
آن «ایمان به غیب است و این «مادی گری .
مشکل جوانان ما ، امروز ، ضعف اطلاعات دینی و معلومات مذهبی نیست ، چون «معلومات ، خیلی کارساز نیست ، از این جهت هم چندان کمبود نیست . آنچه کمبود داریم ، «ایمان مذهبی است .
شیاطین جن و انس نیز همین گوهر را هدف غارت و شبیخون قراردادهاند . اگر «باور» آسیب ببیند ، رفتارها آسیب دیده است ، چون هر کس به گونهای عمل میکند که باور کرده است .
خدا باوری ، خداترسی میآورد .
ایمان به معاد و حساب قیامت ، محصولی جز تقوا و تعهد ندارد .
پس ، گام مهم ، تقویت بنیان عقیده و ایمان است .
ظرف دلها اگر با ایمان و یقین پر شود ، محل نزول برکات الهی است ، واگر با تردیدها و هواها و بی قیدیها انباشته گردد ، پایگاه و جایگاه شیطان خواهد شد .
در پاکسازی این «پایگاه و افشاندن بذر ایمان ، در این «مزرعه ، خودشما نیز سهمی دارید و نقشی .
تزکیه نفوس و تقویت تعقل و بالا بردن سطح درک و دید ، بر عهده کیست ؟ خودتان یا دیگران ؟ یعنی خودتان در این زمینه مسؤولیتی ندارید ؟
«کتاب ، یکی از ابزار تجهیز خویش به بینش و باور است .
«علم و عمل نیز دو بال پرواز است ، یکی پشتوانه است ، دیگری چاشنی تاثیرگذارنده و پیش برنده .
«آموختن ، و پیوسته معلومات جدید فراگرفتن و در جریان دیدگاههای نو و دانشهای جدید و تجربههای موفق دیگران قرار گرفتن ، ضرورت توفیق در امر خودسازی است . هیچ لحظه نباید احساس کنیم که ازآموختن بی نیازیم ، چه آموزش نکات علمی ، چه شیوههای عملی و تجربی و چه معارف دینی و سلوک اخلاقی و عرفانی .
وقتی راه و مسیر رشد و تعالی ، باز است و طولانی ، چرا قناعت به اندک وناچیز ؟
افزون طلبی در دانش و تجربه ، یک ارزش است .
و قناعت در علم و کسب فضیلت نیز ، یک ضدارزش .
خدا نکند که برداشتنیها را گذاشته باشیم و بگذاشتنیها را برداشته باشیم !
درس بزرگ «رهایی از تعلقات را اگر نیاموخته باشیم ، پیوسته مشکل خواهیم داشت و هر قدم دامی و هر لحظه خطری ما را تهدید میکند و«مال به عنوان یک لغزشگاه ، سر راهمان کمین خواهد زد .
ریشه بعضی لغزشها و گناهان ، «مسائل اقتصادی است .
«تقوای مالی یعنی اینکه نسبت به ثروت و مال ، انسان حسابگر باشدکه «از کجا میآید» و «به کجا میرود» .
چه بسیار کسانی که برای لقمه نانی به گناه میافتند ، یا برای افزایش ثروت خویش ، مرز «حرام را زیر پا میگذارند ، و به «منطقه ممنوعه اقتصادی قدم مینهند .
حرام خواری ، اسراف ، طمع ، کسب حرام ، درآمدهای نامشروع ، رشوه وربا ، کم کاری و تقلب ، قاچاق فروشی و احتکار ، گرانفروشی و اجحاف درمعامله و . . . دهها از اینگونه لغزشگاهها ، همه معلول تن دادن و دل سپردن به «نفس سیری ناپذیر» است .
مگر شکم ، چه قدر گنجایش دارد ؟
مگر عمر دنیوی ما چه اندازه است ؟
آزاد ، کسی است که از بندگی شکم آزاد باشد .
تکاثر و ثروت اندوزی ، به «تفاخر» میانجامد و تفاخر به تکبر واستکبار .
اسارت شکم نیز ، انسان را ذلیل میسازد .
بدهکاری به شکم ، بهتر از بدهکار بودن به مردم است . آیا نخوردن ومدیون شکم بودن ، به حریت و آزادگی نزدیکتر نیست ؟ !
آنکه اسیر شکم و شهوت است ، با چه رویی مدعی آزادگی است ؟
مگر میتوان با شکم پر و سیری مفرط ، به «مناجات نیمه شب برخاست ؟
انس با خلوت شب ، گوهری است که هرگز به برخورداران مرفه و تن پروران مشغول به عیش و نوش نمیدهند .
حتی آنان که در پی «حال عبادت و «خشوع در نیایش اند ، سعی میکنند که به قول سعدی ، اندرون از طعام ، خالی داشته باشند تا در آن نورمعرفت بینند .
زیستن برای خوردن نیست . بلکه خوردن برای زیستن ، و زیستن برای تلاش و عبادت و خدمت است .
بزرگان گفتهاند :
حکمت وعلم ، در گرسنگی قرار داده شده ، وجهل و معصیت در سیری .
این ، به معنای دفاع از فقر نیست ، بلکه گامی برای کنترل نفس و کم خوری و قناعت است ، تا به «گناه اقتصادی نیفتند» .
آنچه ارزش است ، «کف نفس اختیاری است .
خودسازی
در این قسمت که عمدهترین بخش این مجموعه است ، گام به گام بادستورالعملهای دین ، برگرفته ازروح آیات و روایات ، راه خودسازی و مسیر «تهذیب نفس را طی میکنیم . رشد دادن به بعد الهی و فطری وجود خودمان ، هدف اصلی این بخش است .
چشمی دیگر و نگاهی دیگر
از کجا میتوان «خود» را شناخت ؟
آلودگیهای درونی و ضعفهای نفسانی چیست ؟
اگر «تکبر» ، نمیگذارد در برابر «حق ، سر تسلیم فرود آوری ،اگر «دل ، رضا نمیدهد که «عدالت را ، آنجا که به زیان توست بپذیری ، درونی ناسالم و تصفیه نشده داری .
اگر سراغ نقطه ضعفهای مردم میگردی تا روزی به رخ آنان بکشی وپیش دیگران تحقیرشان کنی ، گرفتار نوعی خودپسندی و تفاخری .
چرا به خدا و «محبت خدا» میدان ندهیم که دلمان را در اختیار داشته باشد ؟ « محبت ، اکسیری دگرگون کننده است ، مس وجود را طلا میکند ، بخیلان را بخشنده میسازد و ترسوها را شجاع ، و خستگان را نشاطمی بخشد ،دست بسته را به کرم میگشاید ، پای خسته را ، «رفتن میآموزد ، و . . . چشم خواب گرفته را ، از شب تا سحر بیدار نگه میدارد .
آیا طعم شیرین «عشق به خدا» را چشیدهای ؟
آیا برای نجوا با خدا ، شبها بیداری کشیدهای ؟
فداکاریها ، فرزند عشقها و محبت هاست .
تا این علاقه ، نسبت به چه باشد !
«محبت هم ، فرزند «معرفت و شناخت است .
محبت بی معرفت ، در تاریکی راه رفتن است و عشق بی «فداکاری ، فقط یک ادعاست !
راستی . . . چگونه میتوان عاشق خدا شد و از «حب نفس رها گشت ؟ و . . . نسخه «محبت خدا» را چه کسی مینویسد ؟
هرگاه «زیبایی را تنها در «چهره نجستی و «جمال را فقط در «تن خلاصه نکردی ، میتوانی امیدوار باشی .
«جمال باطنی ، مقولهای است ، فراتر از چشم سر . و «زیبایی معنوی چشمی میطلبد که از سطح به عمق نفوذ کند و از ظاهر به باطن و از«محسوس به «معنی .
از کجا بشناسیم که گرفتار «حب نفس هستیم یا نه ؟
بعضیها خود را «بی عیب میپندارند ، در حالی که بی عیب ، خداست .
برخیها خویشتن را «واجد کمالات میدانند ، در صورتی که «کمال مطلق پروردگار است .
کسی که تحمل یک «انتقاد» را ندارد و از یک «تذکر» میرنجد ، کسی که عیبهایی را که در دیگران است ، اگر در خودش باشد ، آن راعیب نمیشناسد ، بلکه شاید فضیلت هم بداند و دفاع کند . اینها همه ، ازنشانههای «خودخواهی است .
راستی که عشق به هر چیز ، انسان را کر و کور میسازد ، حتی عشق به خود !
از سخنان امام امت است که :حب نفس ، تمام عیوب انسان را به خود میپوشاند» .
خود را کامل و بی نقص دانستن ، بزرگترین نقص و عیب است . شگفتاکه همه به این عیب دچاریم !
«خدا» را تنها در زبان گفتن ، ولی دل را خالی از خدا کردن ، اگر نوعی نفاق نیست ، پس چیست ؟
خدا ، در کجای وجود ما جاری است ؟ بر زبان ، یا در دل و جان ؟
وقتی میگوییم «الله اکبر» ، یعنی خداوند را برتر و بزرگتر و مهمتر از هرچیز و هر کس میدانیم . آیا دلمان ، گواه زبانمان است ؟
وای . . .که اگر روزی بخواهند از دلها و درونها برای گفتههای زبان وجلوههای برون «استشهاد» بگیرند ، گرفتار چه غربتی خواهیم شد !
مشکل اینجاست که گاهی کار ، بر خود انسان هم مشتبه میشود .
خسارتی بالاتر از این نیست که عمری گرفتار «ریا» باشیم و خود راخالص و صالح بدانیم .
آینه ، نباید دروغ بگوید ! آینه وجود خود باشیم و سیمای خویش راآنگونه که هست ببینیم .
شکوفاندن گل وجود
کشمکش «طوفان و «گل ، قدیمی است .
آن میخواهد پرپر کند ، این میخواهد بشکفد و بروید .
«زندگی ، از کشمکش میان این دو شکل میگیرد .
قصه «جوانی و «زمان ، همان قصه طوفان و گل است و جوان ، غنچهای است که میخواهد گل بشود و به ثمر بنشیند و بالنده گردد .
البته بیش از خزان زمستان و وزیدن طوفان ، باید از «دلمردگی و«یاس ترسید ، که نمیگذارد «گل جوانی شکوفا شود .
زمستان را نگاه کنید . . . وقتی شلاق بادهای سوزناکش را میچرخاند ، وقتی برفهای سنگینش ، مزرعهها و گلستانها را میپوشاند ، هر چند درظاهر ، سیطره و حاکمیت دارد ، اما آن «حیات نهفته در دل «دانهها و آن روح جاری در گیاهان و ساقهها و شاخهها ، بزودی از دل بذرها و تنه درختها بیرون میزند و فریاد بر میآورد که : «من هستم ، من آمدهام . . . » .
«بهار» ، رستاخیزی است که حیات را از «گور طبیعت بیرون میآورد و«شکفتن را به همه خفتگان در بستر غفلت و سستی میآموزد .
شایستهترین شاگرد مکتب بهار ، «جوان است . درسی که جوان از بهارمی گیرد ، «شکوفاندن گل وجود»، با نسیم اراده و انتخاب است .
گلی که در بهار میروید و میشکفد ، «رمز حیات در همه انسانهاست .
گل و بهار ، چه تقصیر دارند ، اگر انسانها این «پیام را نفهمند ؟ !
اگر بذر و دانه ، از اسارت خاک میرهد و برای تنفس در فضای باز وبهره گرفتن از خورشید ، سر بر میآورد ، چرا جوان ، خود را از قید و بندعادتهای بد نرهاند و این آزادی و آزادگی متعالی را تمرین و تجربه نکند ؟ !
بهار ، جوانان آگاه را در کلاس «روییدن و «نو شدن مینشاند .
بهار ، بستر شکفتن و فصل رویاندن «بذر وجود» است .
از خامی به پختگی باید رسید و از افسردگی به نشاط .
چرا این همه شتاب در بستر سراب ؟
همچنان که یک درخت عظیم ، به صورت «بالقوه در یک دانه نهفته است ،
همچنان که خرمنهای طلایی گندم ، در دل بذرها خفته است و باید درمسیر کشت و تربیت و آبیاری و آفت زدایی و مراقبت قرار گیرد و به ثمربرسد و به بار بنشیند ، در نهاد انسان نیز ، به صورت بالقوه ، «استعداد» کمال و رشد و معنویت نهفته است . خداوند نیز ، پیامبر درون و برون را برای باروری و بالندگی همان استعداد ، برانگیخته است .
غضب و شهوت ، امری است قابل تعدیل و کنترل . حرص و طمع رامی توان به بند کشید ، بخل و حسد را میتوان درمان کرد ، دنیازدگی وتعلقات را میتوان کاست ، نفس سرکش را میتوان رام کرد و از دام ابلیس گریخت .
میتوان به جای همه ترسها ، تنها «ترس از خدا» را قرار داد ، زیستن در میان دو حالت «خوف و «رجا» عملی است .
با «مراقبه و «محاسبه میتوان بر اعمال و رفتار خود نظارت داشت ومی توان از نیمه راه فساد برگشت .
میتوان از «پل توبه به «وادی رحمت عبور کرد .
پس پای طلب و بازوی همت و پنجه اراده کجا به کار میآید ؟ !
خصلتهای نیک و بد ، همچون دو «هوو» هستند ، و مثل دو کفه ترازو ، هر چه از این کاسته شود ، به دیگری افزوده میگردد و هر کدام را تقویت کنی ، دیگری را تضعیف کردهای . چرا وجود خودت را مجموعهای از صفات نیک نسازی که برای زشتیها جایی نماند ؟
کسی که بتواند زنجیرهای از «فضایل اخلاقی را در جان خویش پدیدآورد ، نفس وسوسه گر نمیتواند به «قلعه قلوب رخنه کند و فساد بیافریند .
اصلاح قلب ، به اصلاح فکر و عمل میانجامد ، فساد قلب نیز ، همه چیزرا به تباهی میکشد .
کسی که صلاح و سعادت خویش را خواستار باشد ، نمیپسندد که نفاق و ریا و هوی ، همه دل را تیره کند و این مزرعه «صلاح خیز» را خارستانی زشت یا کویری توان سوز سازد ! . . .
خودسازی
در جدول بزرگ و پرخانه خودسازی ، «ادب جایگاه خاصی دارد .
گاهی حرفها و عملهای انسان با هم ناسازگار است .
ظاهر و باطن نیز ، گاهی یکسان نیست . نامش را هر چه بگذارید ، اززشتترین حالات و صفات انسان است . شاید هم نوعی «نفاق !
برخورد با مردم ، این گونه اشکالات اخلاقی را آشکار میسازد ، میزان پای بندی هر کس به «حق ، «عدل و «انصاف ، در همان بزنگاههای حساس و تضاد منافع روشن میشود .
«خودساخته کیست ؟
آنکه بر خصلتهای ناپسند و رذیلههای اخلاقی و نفاق در رفتار و ریای در عمل ، چیره شده باشد و خود را «تربیت کرده باشد .
یک باغبان ، بوستانی سرسبز و گلخانهای پرگل ، تربیت میکند و پدیدمی آورد و یک کشاورز نمونه ، بیشترین برداشت را از زمین و زراعت خویش دارد .
ولی . . . باغبان دل و جان ، چگونه باید به «تربیت نفس بپردازد ، تا بذروجود ، هدر نرود و آفت نگیرد ؟
خودسازی ، به نحوی که مطلوب عقل و شرع و وجدان باشد ، در فرهنگ دینی با عنوان «تادیب نفس از آن یاد میشود .
«هر که خود تربیت خود نکند ، انسان نیست .
مگر همیشه باید به دیگران تذکر داد ؟ خودمان محتاج تریم . کیست که ادعا کند بی نیاز از «تذکر» است ؟
امیرمؤمنان علیه السلام ، در یک جا به آنان که در مقام معلم و مربی و مبلغ اند ، توصیه میفرماید که معلم و مؤدب نفس خویش باشند . در جایی هم نمونه و نشانهای از این تادیب نفس و خودسازی را پرهیز از آنچه برای دیگران ناشایست میشماریم ، میداند :
«کفاک ادبا لنفسک اجتناب ما تکرهه من غیرک[۲۷].
این حرف را سعدی هم در گلستان به این صورت آورده است : « لقمان را گفتند : ادب از که آموختی ؟ گفت : از بی ادبان ! هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد ، ترک آن را بر خود ، لازم دیدم .
اگر کاری بد است ، از همه بد است ، چه ما و چه دیگران .
سفارش مولایمان را از یاد نبریم که :
«آنچه را از دیگران نمیپسندی ، خودت هم بپرهیز ! » .
و این ، به گفتن آسان است و در عمل ، بسی دشوار ! تا انسان «نفس مهذب و جان تربیت شدهای نداشته باشد ، نمیتواند چنین باشد و چنین کند . « جان ، گاهی از راه رام کردن «جسم ، کمال میپذیرد .
«روح هم بامهارخواستههای «نفس ، اوج میگیرد . وایستادن درمقابل خواستههای «دل ، که جهاد اکبر است ، عقل را سلطان اقلیم وجود و حاکم برتمنیات وشهوات میسازد . این راه ، دشواراست و صعب العبور وپرسنگلاخ .
راه معنی همین است ، و گرنه راه حیوانیت ، آسان و هموار است و سرازیرو سهل الوصو و پرجاذبه .
دست و پنجه نرم کردن با «هوای نفس ، آدمی را قوی میسازد . یافتن تقوا (این گوهر قیمتی و کمیاب) از همین رهگذر فراهم میآید .
«عفت را باید از رهگذر کنترلهای مداوم چشم و نگاه ، نگاه داشت .
«شجاعت را از راه درگیریهای سخت با دشمن و درافتادن با خطرات و استقبال از صحنههای هول و هراس و میدانهای جانبازی و فداکاری باید همچون شمعی روشن و فروزان داشت .
رها کردن چشم ، در چراگاه هر نگاه ، عفت سوز است ، چرا که «نگاه اگربی مهار باشد ، «گناه میچرد و بستن دست از داد و دهش و گشودن آن به روی هر مال و ثروتی که در «دسترس است ، آن را کج ، بار میآورد وانسانهای «کج دست ، روی سعادت نمیبینند .
فراراز صحنههای خطرهم ، شمع شجاعت و دلیری را خاموش میسازد .
برای سلامت روح و عافیت جان و تقویت صفات نیک ، باید تمرین وممارست داشت ، آنگونه که برای نشاط جسم و تلاش بدنی لازم و سودمنداست .
آیا مدعیان قدرت و توانمندی ، حریف نفس خویش میشوند ؟[۲۸].
دلیر جوانمرد ، آن است که به خواستههای شیطانی و وسوسههای دل ، شجاعانه «نه بگوید .
این «نفی ، خیلی «اثباتها را در پی دارد .
خود فراموشان
فراز و نشیبهای زندگی بسیار است و همه ، سراسر «درس است ، اگرچشم و گوشی گشاده داشته و اهل «عبرت باشیم .
گاهی «خدا فراموشی ، ریشه در «خود فراموشی دارد .
و گاهی نیز ، خود فراموشی ، نتیجه فراموش کردن خداست :
«نسوا الله فانساهم انفسهم [۲۹] .
کسی که پس از رسیدن به «ثروت ، دوران فقر خویش را از یاد میبرد ، و دست یافتن به «مقام ، او را از «خود» بیگانه میسازد ، آنکه پس از گمنامی به «شهرت میرسد ، و پس از ضعف ، «قدرت مییابد ، اگر دوران و شرایط فقر ، ضعف و گمنامی خود را فراموش کند ، آن ثروت و مقام و آوازه و قدرت ، برای او «دام میشود و از خدا غافلش میسازد .
از یاد بردن این که : «کیستم ؟ » ، «که بودم ؟ » ، «کجایم ؟ » ، «به کجامی روم ؟ » ، «چگونه باید باشم ؟ » ، «چه باید بکنم ؟ » ، «هدفم چیست ؟ » ، «چه میخواستم ؟ » ، «چه باید بخواهم ؟ » و . . . دهها از این گونه سؤالها ، نشانه نوعی «خود فراموشی است . همین غفلت و نسیان هاست که به «گناه ، «تکبر» ، «غرور» ، «طغیان ، «تباهی و «دنیازدگی میکشاند .
کسی که «بنده بودن خدا را از یاد ببرد ، «رب بودن خدا را هم از یادمی برد .
کسی که ولایت مولا» را فراموش کند ، «عبودیت خود» را هم فراموش خواهد کرد . کسی هم که فکر کند آزاد است ، بندگی نخواهد کرد .
یاد «بندگی خویش ، یاد «ربوبیت خدا» هم هست . و . . . «یاد خدا» ، یادآور «بندگی ما» خواهد شد .
با این حال ، فکر میکنید فاصله «خود فراموشی تا «خدا فراموشی چه قدر است ؟ ! و اصلا این «خود»ی که این همه مهم است و غفلت از آن هستی سوز ، چیست ؟
غیر از «خود طبیعی ، که به جنبه فیزیکی و اعضا و اندام و جسم مامربوط میشود ، و غیر از «خود اجتماعی ، که جایگاه ما را در جامعه و در ارتباط با مردم و محیط پیرامون و زندگی شخصی و اجتماعی و صنفی ما مشخص میسازد ، یک «خود انسانی هم داریم ، که موقعیت ما را به عنوان یک انسان در مجموعه هستی نشان میدهد .
شناخت این «خود» ، هم لازمتر ، هم سودمندتر است .
ساختن این «خود» نیز ، هم دشوارتر ، هم سعادت آورتر است .
خیلیها خود طبیعی و خود صنفی و اجتماعی خویش را میشناسند ، اما در زمینه آن «خود برتر» ، یا غافلند ، یا خود را به غفلت میزنند و ازاندیشه و تلاش درباره آن طفره میروند و حاضر نیستند بیندیشند که درکجای «دستگاه خلقت قرار دارند .
این که میگوییم باید «خود» را شناخت ، شامل مجموعه «استعداد»هاو زمینههای «رشد» نیز میشود . مواهب الهی و نعمتهایی که ما را احاطه کرده است نیز ، در همین محدوده قرار میگیرد .
شناخت «کرامت انسان و«ارزش وجودی نیز ، جزو همین قلمرو است .
آنکه موهبتها و استعدادهای خود را نشناسد ، از «گنج وجود» بی بهره میماند و آنکه ارزش و قیمت خویش را نداند ، خود را ارزان میفروشد وآنکه از «بعد الهی و «خلیفه اللهی خود بی خبر شد ، تن به پستی و گناه وحقارت میدهد .
شرط نخست سودبردن در یک داد و ستد ، توجه به بهای متاع و کالای خویش است; تا آن را ارزان نفروشی و به زیان ، معامله نکنی .
پیشوایان دین ، «بهای وجود» تو را همسنگ با «بهشت دانستهاند ونظرشان کارشناسانه است .
امام جوادعلیه السلام فرموده است :
«ارزش وجود شما بهشت است و شما قیمتی جز بهشت ندارید ، آگاه باشید که خود را جز به بهشت نفروشید»[۳۰].
یعنی خود را به هر چه که کمتر از بهشت باشد بفروشی ، زیان کردهای .
خود را با هر چه مبادله کنی ، برای خویش در همان حد قیمت گذاری کردهای .
اگر دنیا را «تجارتخانه اولیاء الهی دانستهاند ، ارزش وجود نفیس انسان را هم گوشزد کردهاند ، تا خام و بی تجربه و بی خبر از قیمت ، به بازارنرود و کلاهی به گشادی دنیا بر سر «وجود ملکوتی او نگذارند .
وقتی که میتواند خود را اخروی کند ، چرا دنیوی ؟ !
و اگر میتواند فراتر از فرشته رود ، چرا فروتر و پست تر از حیوان ؟ !
تعبیر «بل هم اضل [گمراه تر از چهارپایان] که قرآن درباره اینگونه افراد میگوید ، چندان هم بیراهه نیست .
وقتی نتوانی سرمایههای وجودی خود را به بهره وری برسانی و روز به روز از سرمایه خرج کنی ، بی آنکه نفعی به دست آوری ، سرانجام روزی همه سرمایه خرج میشود و تهیدست از این بازار ، باز خواهی گشت .
اگر «خود» را فراموش نکرده باشی و «بهای وجود» را بشناسی ، خود رازیرا قیمت نمیفروشی !
گوهر اخلاص
«گوهرشناسی کار هر کس نیست . شناخت «عمل مخلصانه ، واقعادشوار است .
امام صادق علیه السلام یکی از نشانهها و معیارهای آن را چنین بیان فرموده است : « عمل خالص ، آن است که نخواهی جز خدا ، کسی تو را بر آن بستاید»[۳۱].
گاهی در سویدای درونت ، در اعماق دلت ، نیت و انگیزهای است که خودت هم به سختی متوجه آن میشوی .
همان نیت پنهان ، گاهی عمل را تباه میسازد و خرمن را به آتش میکشد .
انسانهای وارسته ، چنان روح بلندی دارند که جز «تقرب به خدا»عامل دیگری آنان را به کار ، به ویژه کارهای عبادی و صالحات ، برنمی انگیزد . « گدای کوی تو ، از هشت خلد ، مستغنی است .
اسیر قید تو ، از هر دو عالم ، آزاد است[۳۲].
آیا عارف تر و عاشق تر از «علی میشناسی ؟ اخلاص و راه و رسم بندگی هم باید از این امام عاشقان آموخت .
عبادت ، برای رسیدن به نعمتهای بهشت ، عبادت تاجران سوداگراست و امید عطا و ثواب داشتن ، دکانداری است و عبادت به خاطر دوری ازآتش ، کار بردگان ترسو است .
این است عبادت عارفان عاشق . این همان است که علی علیه السلام فرمود : «کسانی خداوند را نه بدان امید ، و نه روی این ترس ، بلکه از روی سپاس و شکر پرستیدند که این عبادت آزادگان است[۳۳].
خالص کردن عبادت ، کار اولیاء خداست .
به یاد آوریم ، روزی را که خداوند خواهد فرمود :
«من ، تو را بودم .
تو که را بودی ؟ . . . » .
چه کمیاب است «گوهر اخلاص !
و چه فراوان است کالاهای «ریایی در بازار اعمال !
وقتی مزد و پاداش را خدا میدهد ، چرا کار برای دیگران ؟
تصفیه کردن «عمل از انگیزههای غیرالهی ، کاری دشوار است[۳۴]، ولی لازم و کارساز . بدون آن ، چه امیدی به اجر خدایی ؟
دیدهای که بعضی «انفاق میکنند ، تا سخاوتمند به شمار آیند ، «نماز»میخوانند ، تا آدم خوبی شناخته شوند ، به جبهه میروند ، تا انقلابی به شمارآیند ، به نیازمندان ، سیلزدگان و صندوقهای امداد ، کمک میکنند ، تاکسب اعتبار کنند ، مینویسند ، تا مشهور شوند ، درس میخوانند ، تا دانش ومعلومات خود را به رخ این و آن بکشند .
صد تای اینها به یک قاز نمیارزد .
آیا دوست داری به خاطر «کار نیک ، ستایشت کنند ؟
آیا واقعا برای تو مهم است که بدانند فلان کار شایسته را انجام دادهای ، یا چندان فرقی نمیکند ؟ !
رد پای «ریا» را که ظریف تر از اثر پای مورچه بر سنگی سخت در شبی تاریک است ، همین جاها میتوان پیدا کرد . اینجاست که آدم میفهمد«اخلاص ، واقعا یک گوهر کمیاب است و ارزنده .
آیا تو حاضری از بازار ، یک «کالای معیوب و «جنس خراب رابخری ؟
کارهای ریایی ، همان اجناس خراب است .
خدا که مشتری اعمال ماست ، جز «متاع خوب نمیخرد . پس . . . چرا ریا ؟
از هیچ تا همه
انسان ، گاهی از «هیچ به «همه میرسد ، و گاهی از همه به «هیچ !
خوب محض است ، شر محض میگردد .
منحرف است ، به حقیقت میرسد و صالح میشود .
عالم و داناست ، اما «غرور علمی او را بر زمین میزند .
گنهکار و عاصی است ، اما «توبه ، او را «عبد صالح میسازد .
اینها همه ممکن و شدنی است و از انسان بعید نیست که هرگونه تحولی را در خود ایجاد کند .
این نکته ، از یک سو امیدوار کننده و الهام بخش است ، از سویی هم خطرناک و لغزاننده ، تا انسان چگونه از امانت «انتخاب استفاده کند !
چه دلهای سنگی که یکباره همچون موم ، نرم شده است ، و چه دیدههای خشک و جامد ، که با یاد خدا و تاثیر موعظه ، متاثر شده و به اشک نشسته و چشمه سار خوف و خشیت گشته است .
تضمینی نیست که یک انسان نیک ، تا ابد نیکو بماند .
چنان هم نیست که یک فرد تبهکار و زشتخو ، تا پایان در تباهی وآلودگی باقی بماند و درهای هدایت و رشد ، به رویش بسته باشد . مگر نه اینکه پیامبران آمدهاند تا بدان را خوب کنند و بردگان هوس و بندگان دنیارا ، صاحبان خرد و سروران آخرت سازند ؟
کجاست که «بردهها را «آزاد» میسازد ؟
انسان که کمتر از حیوانات نیست ! وقتی سگ و طوطی و اسب و مار وباز شکاری تحول پذیرند ، انسان که اشرف مخلوقات و مورد تکلیف الهی است ، چرا نباشد ؟ . . . که هست ! دل انسان سخت تر از سنگ و فولاد که نیست ، پس میتواند شکل پذیر باشد .
اگر به تربیت جان و تصفیه دل بپردازیم ، میتوانیم خود را از «چاه بردگی تا «اوج برازندگی بالا بکشیم .
نقش محیط ، «مربی ، «تذکر» و «تفکر» را نمیتوان انکار کرد ، چرابه «تربیت خود» کمتر میپردازیم ؟
تربیت پخته کند هر خام را نیک سازد بخت بد فرجام را
وا رهاند مرد را از بندگی مغز و معنی میدهد بر زندگی
خوشا آنان که تربیت پذیرند و پند نیوش ! . . .
انسان ، در گیر و دار دو جاذبه قرار دارد : «الهی و «نفسانی . « نفس ، به گناه و پیروی از هوسها و عمل به خواسته دل میخواند ، و . . . «خدا» ، به ترک هوای نفس و تمایلات حیوانی .
از هر کدام اطاعت کنی ، باید دیگری را نافرمانی کنی و به هر یک نزدیک شوی ، از دیگری دور میگردی . مقتضای بندگی ، اطاعت فرمان خداست و تسلیم امر و اراده «مولی بودن .
اگر «بندهایم ، طاعتمان باید . و اگر «مطیع مولاییم ، اطاعت و تسلیم ، باید در عمل و زندگی آشکار شود . و گرنه ، چه فرقی میان آنکه «مولا» نداردو آنکه مولایش خداست ؟
نداشتن روحیه عبودیت و بندگی و تسلیم ، نشان چیست ؟ و گستاخی وجرات بر گناه ، دلیل چیست ؟ آنچه انسان را به «معصیت میکشد ، «غفلت است . فراموش کردن بندگی خود و ولایت پروردگار . « گناه ، معلول لحظات غفلت انسان و «خدا فراموشی است . وقتی عقل ، مغلوب نفس اماره شود ، محصولی جز گناه به بار نمیآورد . کسی تن به گناه میدهد و دل به معصیت میسپارد که از عواقب آن نیز غافل باشد ، یا بی خبر .
مگر نه این که دوزخ ، فرجام گنهکاران است ؟ پس چرا نافرمانی؟
امام باقرعلیه السلام میفرماید :
«شگفتا از کسی که از ترس بیماری ، از غذا پرهیز میکند ، اما از ترس آتش ، از معصیت ناپرهیزکار است ! » .
راستی هم شگفتا ! . . .
اما آنکه به عبودیت خود و ربوبیت خالق ، معترف است ، خود را در قیدطاعت مقید میداند و در بند «بندگی خدا» حس میکند ، نه یله و رها که هرچه میخواهد بکند و هر چه میخواهد بگوید و هرگونه که میخواهد باشد ! مگر میتوان خدا را عالم و بصیر و شاهد و حاضر و ناظر دید و گناه کرد ؟
در لحظه گناه ، شعله ایمان در دل فروکش میکند و گاهی هم به خاموشی میرسد .
. . . این چراغ را ، روشن نگه داریم .
بیماریهای اخلاقی
گرچه بعضی از روی علم و عمد ، بد میکنند و سراغ معصیت میروند;اما عدهای نیز ناآگاهانه به سراغ بدی میروند و چون خوبیها رانمی شناسند ، در پی آن نمیروند .
اگر آنجا پند و هشدار سودمند است ، اینجا تذکر و تعلیم ، مفید است .
رذایل چیست تا از آنها بپرهیزیم ؟
فضایل کدام است ، تا به آنها آراسته شویم ؟
به جستجوی متون دینی و رهنمودهای قرآنی ، حدیثی میرویم ، آنگاه با کتاب دل و نفسمان تطبیق میکنیم . تعالیم وحی میگوید : خصلتها وعملهایی همچون : ترس ، حقارت نفس ، خود کم بینی ، دون همتی ، شتابزدگی ، بدگمانی ، بد دهانی ، عصبانیت ، انتقام جویی ، تندخویی ، بدرفتاری ، کینه توزی ، خودپسندی ، تکبر ، حق پوشی ، تعصب ، لجاجت ، قساوت قلب ، حسد و . . زشت است و از رذایل محسوب میگردد .
اگر میخواهید در مقایسه لوح ضمیر خود با این خصال ناپسند ، فهرست کاملتری داشته باشید ، بر موارد بالا اینها را هم بیفزایید : غیبت ، استهزای دیگران ، خودخواهی ، شایعه پراکنی ، جاه طلبی ، ریاکاری ، ناسپاسی ، حیله گری ، دنیادوستی ، طمع ، دو رویی ، دروغگویی ، مردم آزاری ، قطع رحم ، دو به هم زنی ، سخن چینی ، بخل ، حرص .
شناخت دردها نیمی از درمان است و برای خودشناسی و ارزیابی وضعیت روحی و اخلاقی خویش ، لیست کاملتری از این آفات لازم است .
اوراق «پرونده دل را باید ورق زد و صفحه به صفحه در جستجوی این آفتها بود . هر جا یافتیم ، بی درنگ آن «اوراق سیاه را باید «پاکسازی کنیم ، و گرنه به جا ماندن این رذایل در پرونده ما ، روزی کار به دستمان میدهد و رسوایمان میسازد .
کدام یک از این دردها خطرناکتر است تا زودتر به مداوا بپردازیم ؟
آن سوی صفحه دل را هم مرور کنیم ، البته با حدیثی از پیامبر خطاب به مولاعلیه السلام که فرمود : « از اخلاق مؤمنان ، حضور در نماز است و شتاب در پرداخت زکات ، اطعام به مسکینان ، دست نوازش بر سر یتیمان کشیدن ، پاکسازی درون ، اگرسخن گوید به دروغ نپردازد ، چون وعده دهد تخلف نکند ، اگر امانتدارشود خیانت نکند ، حرف که میزند صادق باشد ، راهب شب و شیر روز ، روزه دار شب خیز و متهجد ، که آزارش به همسایه نمیرسد و بر زمین ، متواضعانه راه میرود و . . . » .
این هم فهرست کوتاهی از برخی فضایل .
مکتب ، تنها «انسانهای خوب را به عنوان «الگو» معرفی نمیکند ، بلکه خصلتهای نیک را هم بر میشمارد و به آنها فرا میخواند و تنها ازانسانهای بد ، نکوهش نمیکند ، بلکه اوصاف زشت را هم معرفی می کندو از آنها پرهیز میدهد . از آن نمونهها باید «الهام گرفت و از این نمونه ها«عبرت !
پیمودن وادی سیر و سلوک ، هم سخت است ، هم آسان !
ذکر و ختومات و چله نشینی و عزلت گزینی و اوراد نمیخواهد . مهم ، «عمل است ، طبق آنچه «مولی میگوید .
این است که هم سهل است و هم ممتنع ، هم راحت و هم دشوار . اگرکسی خویش را «بنده بداند و به مقتضای بندگی ، «اطاعت از صاحب خود کند ، صدها مرحله از سلوک را پیموده است . ولی . . . همین یک گام ، یعنی «مطیع بودن دشوار است و نیازمند ارادههایی استوار و عزمهایی آهنین .
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود : « در دنیا دو حکیم فرزانه بودند که سالی یک بار همدیگر را میدیدند ، درهر نوبت نیز ، یکی آن دیگری را موعظه میکرد . در یکی از این دیدارهایکی به آن دیگر گفت : مرا موعظه کن ، موعظهای جامع و موجز ، چون نمیتوانم مانع عبادت تو شوم . گفت : برادرم ! دقت کن که خداوند ، در آنجاکه نهی کرده ، تو را نبیند و آنجا که دستور داده ، تو را غایب نبیند»[۳۵].
همین . آری همین . جملهای کوتاه است ، ولی جهانی حکمت و پند درآن نهفته است .
انجام واجبات و ترک محرمات ، عبارت دیگری از همین دستورالعمل سازندگی و خودسازی است که در برخی احادیث آمده و برای پرهیزکارترین انسان شدن ، بر همین دو کلمه تاکید شده است .
اگر همه جهان را چشم و گوش بدانیم ، اگر خود را در حصاری ازدستگاههای ضبط کننده و فیلمبردار احساس کنیم ، و اگر خود را «بنده بدانیم ، نتیجه همان خواهد بود که حضرت رسالت فرمود . آنجا که امراوست ، غایب نبودن و آنجا که نهی اوست ، حاضر نبودن . «در خانه اگر کس است ، یک حرف بس است ! » .
آنکه «خلاف میکند ، حتی اگر «جریمه آن را هم بپردازد ، شکستن حرمت «قانون با پرداخت جریمه جبران نمیشود . « گناه ، یک تخلف از قانون خدا به شمار میآید . « توبه هم به عنوان راهی برای محو «عواقب کیفری آن قرار داده شده است . ولی آثار روحی گناه بر فرد و پیامدهای منفی آن بر جامعه ، باتوبه جبران نمیشود .
ممکن است کسی که دچار یک سانحه تصادف یا سوختگی شده ، بامراجعه فوری به پزشک ، سلامت خود را باز یابد و از مرگ نجات یابد ، ولی آثار آن بر چهره و اعضای او ، گاهی تا آخر عمر هم باقی است .
آیا رعایت احتیاط و پیشگیری از بروز آتش سوزی یا حادثه ، بهترنیست ؟ !
همچنان که در امور درمانی ، رعایت بهداشت و پیشگیری از ابتلا ، هم بهتر از معالجه است و هم آسانتر و کم خرج تر ، در امور معنوی و روحی هم پرهیز از گناه ، هم آسان تر و هم مقرون به صرفه تر از توبه است .
آثار گناه ، بر چهره روح و جان باقی میماند .
چه بسا گاهی هم فرصت یا توفیق «توبه به دست نمیآید و آنکه توبه از گناه را به «آینده موکول میکند ، حادثهای ، اجلی ، غفلتی ، آن آینده را ازدست او میگیرد .
اگر خیلی هم اهل جمع آوری «ثواب و انجام «مستحبات نیستیم ، دست کم این هنر را از خود نشان دهیم که خلاف و گناه نکنیم .
کدام یک در سرانجام و سرنوشت ما مؤثرتر است ؟ ترک گناه یا کسب ثواب ؟ پیامبر خدا به امام علی علیه السلام فرموده است :
هر که از حرامهای خدا پرهیز کند ، از پرهیزکارترین مردم است [۳۶].
انگیزه پروری
شوق عمل ، ریشه در شناخت «ارزش و «پاداش آن دارد .
کسی که در کار خویش ، سست و بی نیت و فاقد انگیزه میشود ، یا کارش بی ارزش است ، یا به ارزش کار خود توجه ندارد ، یا از اجر و ثواب آن غافل است .
همه انتظار دارند که نسبت به کاری که میکنند ، «تشویق شوند . تقدیردیگران ، نقش «شوق انگیزی و «انگیزه پروری دارد .
اگر آن مشوق ، خدا باشد ، نیت قوی تر میشود . اگر پاداش دهنده ، پروردگار تو باشد ، انگیزهای برتر تو را به تلاش وا میدارد .
مرز میان اخلاص و ریا همین جاست . به خاطر چه کسی کار میکنی ؟ انتظار مزد و اجر از که داری ؟ دانستن و آگاه شدن چه کسی برایت مهم است ؟
اینکه انبیا ، هرگز از دعوت و ارشاد و جهاد خسته نمیشدند ، چون جز ازخدا انتظار پاداش و تقدیر نداشتند (ان اجری الا علی الله) [۳۷].
اینکه اولیای الهی ، نیتی قوی و ارادهای خلل ناپذیر در راه اهداف خویش داشتند و دارند ، چون چشم بینای خدا را در همه حال ، حاضر و ناظرخویش میدیدند . پس چه جای خستگی یا به ستوه آمدن یا از دست دادن انگیزه و سست شدن در عمل ؟ !
به محتوای ارزشی کار خویش چه قدر شناخت و عقیده داری ؟
محتوای کار تو میتواند بزرگترین مشوق تو باشد .
وقتی اهل باطل در راه خویش ، اصرار و پشت کار دارند ، تو در راه «حق چرا بی حال و بی انگیزه باشی ؟
وقتی پیروان شیطان ، پیوسته در حال جذب نیرو برای شیطانند ، چراپیروان رحمان در جذب نیرو برای اردوی ایمان و جبهه خیر و صلاح ، کوشانباشند ؟
اگر به راه مقدس خویش ، عاشق باشی ، از تهمت جنون نمیترسی .
اگر به حقانیت راه و مرام و مسیر خود اطمینان داشته باشی ، اتحادنیروهای مخالف ، باید عزم تو را جزم تر و انگیزه ات را قوی تر سازد ، نه آنکه تو را از کار بیندازد !
هر چه صف شیطان منسجم تر شود ، تو نیز صف رحمانیان رامنسجم تر و «تلاش رحمانی خویش را قوی تر و گسترده تر ساز . نبرد حق و باطل از قدیم بوده ، تا آخر هم خواهد بود . تو اگر سرباز اردوی حقی ، به تقویت انگیزه بپرداز ، و به تصفیه آن . «که . . . راه پرخطر است و حرامیان درپیش ! » .
محک ارزیابی عملها «نیت است .
شاید شکل کار و صورت ظاهر عمل ، زیبا باشد ، اما اگر نیتی که در ورای آن نهفته ، زشت باشد ، کار را هم زشت میکند .
نفاق و ریا و تظاهر ، ریشه در همین دارد ، آرایش بیرون و آلایش درون ! از سوی دیگر ، میان نیت تا عمل ، گاهی فرسنگها فاصله است .
چنان نیست که هرگاه تصمیم گرفتی ، موفق به عمل شوی و نیت وانگیزه را از آن مرحله ، به مرحله اجرا برسانی . هزار مانع و رادع در کار است . تردیدها ، دو دلیها و وسوسهها سدی به وجود میآورد ، میان «تصمیم و«عمل . این ، آفتی است که حتی در نیتهای خوب و انگیزههای مقدس نیز پیش میآید .
به همان اندازه که تاکید شده بی فکر و تدبیر ، کاری نکنید که پشیمان میشوید ، سفارش کردهاند که وقتی به مرحله «یقین رسیدید ، «عمل و«اقدام کنید[۳۸]و میدان را برای «شک آفرینی وسوسه گران و خناسان خالی نگذارید .
هم باید نیتها و انگیزهها را سالم و صالح و خدایی ساخت ، هم در کارخیر و راه حق و برنامههای مثبت ، تردید به خود راه نداد و امروز و فردا نکرد ، که از نیت تا عمل ، حفرههای خطرناک و لحظههای یاس آور ، بسیار است .
جمال درونی
کسی میتواند در خلق و خوی ، «خداگونه شود ، که خدا را بشناسد وصفات جمال و کمال او را بداند .
خدا ، «جمال مطلق است . و تو ، وقتی میتوانی به خدا نزدیک شوی که صفات زیبای او را داشته باشی ، آنچه در اوست ، در خود نیز فراهم آوری وآنچه در خدای سبحان نیست ، خود را منزه و پیراسته سازی .
چهره «جان و سیمای «درون را چگونه میآرایی ؟
مگر نه آنکه در چهره زیبا ، هم چشم و ابرو ، هم روی و موی ، هم لب ودندان و . . . باید «زیبایی داشته باشد تا یک «چهره زیبا» فراهم آید ؟
«جمال باطن نیز همین گونه است . ایجاد تعادل و توازن در خصلت هاو حالتها و رفتارهای اخلاقی ، شرط تحقق «جمال معنوی است .
وقتی «غضب ، در کنترل تو باشد و اراده ات بر آن مسلط گردد ، نام شجاعت میگیرد ، که یک ارزش اخلاقی است و حد فاصل «ترس و«تهور» است .
نیروی شهوت و غریزه جنسی هم ، چون با مهار «تقوا» کنترل شود ، «عفت پدید میآید .
و اگر خرج کردن مال ، نه به «اسراف کشیده شود و نه به «بخل ، حدمتعادلی است که «سخاوت نامیده میشود .
آیا خصلتهایت در «مرز اعتدال است ، یا روی خط افراط و تفریط ؟
چهره ، با «آرایش ، زیبا میشود و با «آلایش ، زشت میگردد . سیمای باطن نیز با «فضایل ، آراسته میشود و با «رذایل ، آلوده ! خودت میتوانی این آراستگی یا آلودگی را فراهم آوری .
انتخاب تو ، نقش عمدهای ایفا میکند .
در وجود تو ، میدانی است که سپاه حسینی و یزیدی در نبردی پیوستهاند .
و تو در این میانه ، میتوانی «حر» باشی ، گسسته از جنود ابلیس وپیوسته به جناح حق .
تغییر خصلت و رفتار ، محال نیست ، هر چند مشکل است .
و میتوانی . . . چرا که جوانی . نیروی اراده جوانی را دست کم مگیر . . .
کار هر کس ، پای فکر و باور او نوشته میشود .
برای عمل ،دانایی و علم ، «معیار» است و اگر کسی با داشتن علم ودانستن نیک و بد ، اسیر چنگ گناه شود ، یا در «روشنایی علم او شک میکنند ، یا در عقیده مندی او به «دانستهها و «آموختههایش .
حکیم سنایی غزنوی گفته است :
نکند «دانا» مستی ، نخورد «عاقل ، می
در ره «پستی ، هرگز ننهد «دانا» ، پی
چه خوری چیزی ، کز خوردن آن چیز ، تو را «نی
چنان «سرو» نماید به نظر ، «سرو» ، چو «نی
گر کنی بخشش ، گویند که «میکرد ، نه او
ور کنی عربده ، گویند که «او» کرد ، نه می
حساب عملکردها و آگاهیها را نیز این چنین ارزیابی میکنند و نتیجه افکار و باورها را در «آینه عمل به مشاهده و قضاوت مینشینند ، آنگونه که «عقل را با «میخوارگی در تضاد میبینند ، دینداری و گناه را هم با هم ناسازگار میدانند . و این ، قضاوتی است درست !
عمل ، آینه درون نماست و داوریها بر مبنای عمل مشهود آدمیان است .
اگر ریشه «درخت معصیت را نسوزانیم و نخشکانیم ، پیوسته جوانه میزند و شاخ و برگ میافزاید . ریشه عصیان ، «غفلت است و ریشه طاعت ، «ذکر» . کسی که در ظلمتکده دل ، چراغ ایمان بر میافروزد و قلب را با شعله «یاد» و «یقین روشن و گرم میسازد ، حتما از آفت غفلت رسته است و به میوه «خداباوری رسیده است .
آنکه میداند حسابی هست و کتابی ، دوزخی و قیامتی ، خدای بصیر وخبیری ، نامه اعمال و گواهی اعضایی ، و حسرت و رسوایی فردایی ، این گونه «بی خیال نمیشود .
جرات بر گناه ، کمتر از خود گناه نیست !
در جستجوی راهنما
پیمودن راه با «راهنما» نشانه معرفت و هوشمندی است .
تنها در موضوع تدریس ، مطالعه ، نویسندگی ، سخنرانی ، حفظ کردن ، هنرآموزی ، خوشنویسی ، شنا و . . . نیست که آموختن «شیوه ، انسان را باصرف وقت و نیروی کمتر ، زودتر به مقصود میرساند ،
بلکه برای دست یافتن به اهداف و رسیدن به خواستهها ، «روشمندی راهی میان بر است ، حتی در سلوک روحی و مسائل معنوی هم ، روش وشیوه کارساز است .
بی جهت نیست که طالبان کمال ، برای رسیدن به کمال و معنویت نیز ، دنبال یک «الگو» ، «مرشد» و «راهنما»یند ، تا روش انسان شدن و تهذیب نفس را به آنان بیاموزد ، یا از او بیاموزند .
نقش راهنما ، آن است که انسان در پیچ و خم این راه گم نشود و خسته نگردد . این را که «بزرگان ، از چه راه و چگونه رفتهاند ، تا به مقصدرسیدهاند ؟ » در شرح حال وارستگان ، پاکان و صالحان میتوان خواند ، یاشنید .
زندگینامه صالحان و عالمان ، از همین جا ارزش مییابد که در نشان دادن «راه ، نقش دارد و به جویندگان و پویندگان راه معنی ، هم «جهت رانشان میدهد ، هم شیوه رفتن و رسیدن را میآموزد . معنای «اسوه ، همین پیشاهنگی و پیشتازی در رسیدن به وارستگیهاست . «تاسی به اسوهها ، ضامن تحقق این آرمان والاست .
اگر قرآن ، پیامبر اسلام و حضرت ابراهیم و برخی شایستگان را با نام ونشان یاد کرده و آنان را «اسوه نامیده است ، از این رهگذر است
، تا راه سلوک ، بی رونده و بی چراغ راهنما نباشد .
البته نه هر که مدعی شد و مرید جمع کرد ، همان «راهنما»ست !
گر چه «طی این مرحله ، بی همرهی خضر» نباید کرد ، ولی باید مواظب رهزنان عقاید و قداستها و مقدسات هم بود ! اگر عملها طبق «حجت خداپسند» نباشد ، در ترازوی محاسبه ، بی وزن و مقدار خواهد بود و آن را به بهایی نخواهند خرید .
آیا تا به حال ، «دادگاهی شدهای و مورد اتهام قرار گرفتهای ؟
ایستادن در مقام یک «متهم و انتظار یک «حکم و داوری ، بسیارسخت است ، ولی برای کسی که بی گناه است ، ترسی نیست .
«حجت ، چیزی است که در محکمه ، بر ضد متهم اقامه میکنند تامحکومش کنند ، یا متهم در دفاع از خویش ، اقامه و به آن استناد میکند ، تا«تبرئه گردد .
متهمی که نداند چه اسناد ، مدارک ، حرفها و شواهدی را در دادگاه علیه او طرح خواهند کرد ، در دفاع از خویش و رد اتهامات هم ناتوان خواهد بود واگر نتیجه محاکمه ، محکومیت او باشد ، چندان هم دور از انتظار نیست .
شناخت «حجتهای الهی برای حضور در دادگاه قیامت ، سودمند است ، و داشتن جواب مناسب در مورد این شواهد و حجتها ، لازم !
به تعبیر امام کاظم علیه السلام :
«خداوند ، «عقل را در وجود انسان ، به عنوان حجت باطنی و «پیامبردرون قرار داده است[۳۹].
از این رو تکلیفمان نسبت به سفیهان ، سنگین تر است .
پیامبران و امامان و اوصیای الهی نیز «حجتهای آشکار»ند .
دین ، وحی ، قرآن ، حدیث ، امر و نهی امامان ، فتوا و حکم فقها ، عمل وسلوک صالحان ، جوانان پاک ، ثروتمندان انفاق گر ، قدرتمندان عادل ، زیبارویان عفیف ، نام آوران متعبد و متعهد ، نوابغ خداشناس ، هنرمندان باایمان ، همه و همه جزء حجتهای الهی اند .
نمیتوان گفت : «نمیشد ! » ، چرا که خداوند ، کسانی را که با داشتن ثروت و جمال و جوانی و شهرت و اقتدار ، پای از «راه خدا» کنار نگذاشتند ومتقی زیستند ، به رخ ما میکشد و میگوید : «پس چرا اینان توانستند ؟ »این مفهوم همان «لله الحجه البالغه است .
ما باید فکری به حال خودمان کنیم . روزی به ما خواهند گفت :
اگر نمیدانستی ، چرا نیاموختی ؟
و اگر میدانستی ، چرا بد کردی و بیراهه رفتی ؟ !
هم باید تلاش کرد ، هم باید جهت را شناخت ، هم باید بر اساس میزان عمل کرد ، تا به «هدف نزدیک شد و با تقویت ایمان ، دشت عمل را از صالحات ، سرسبز و خرم نمود .
ایمان ، در سایه پیوند با خدا و انس با آفریدگار تقویت میشود . سری که در آستان رفیع خدا بر خاک سجده گاه فرود آید ، در برابر بزرگترین قدرتهای غیرالهی ، کوچکترین احساس ضعف و ترس نمیکند . این منبع نیرو و قدرت را نباید دست کم گرفت .
منبع تغذیه روح و جان جوانان چیست و کجاست ؟ آنان که رابطه شان باخدا قطع است ، در زندگی به چه کسی تکیه میکنند و در بن بستها به کدام دریچه باز و راه عبور ، امید میبندند ؟ . . . جز خدا ؟
حتی در میدان جنگ و سنگر مبارزه هم ، چاشنی واقعی سلاح ، «ایمان است ، نه «باروت ، و تغذیه اصلی خط نبرد ، از «توکل است ، نه ازسلاح و مهمات !
زیباترین حالت یک نیروی انقلابی و متعهد هم آن است که در برابردشمنان ، همچون کوه ، با صلابت و استوار و نستوه بایستد و در برابر «الله ، خاکی و فروتن و افتاده باشد ، که گفتهاند :
در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است .
آن پیشانی که هنگام سجود بر خاک مینهی ، بلندترین پیشانی است .
آن دو دست پرنیاز که در «قنوت ، به سوی خدا میگیری ، بی نیازترین دستهاست .
آن قامت ، که در برابر عظمت کبریایی خدا خم میکنی ، استوارترین قامتهاست .
از نمازت ، قدرت روحی میگیری و از نیازت ، به بی نیازی روحی میرسی .
صورتی که از اشک ، خیس شود و سجادهای که از سرشک دیدگان مرطوب گردد ، بسیار قیمتی است .
چه عیبی دارد که شبستان جانمان را همیشه «یاد خدا» روشن سازد ؟ وچه میشود که فضای خانه و خوابگاه و آسایشگاه و پادگان و اداره و مدرسه و محل کار و سنگر مقاومت ، از یاد خدا و عطر نماز و تلاوت آیات ، معطر وخوشبو باشد .
روح بندگی و نیایش ، جوان را زیباتر از آنچه هست ، میسازد .
گرچه اقتضای جوانی ، «تلاش و «تحرک است ، ولی «جهت داشتن این تلاشها مهم تر از خود تحرک و تکاپوست .
جوانی ، آغاز زندگی است و اگر حادثه و مانعی پیش نیاید ، راهی دراز و پراز «نیاز» در پیش است ، نیاز به برنامه و طرح ،نیاز به مشاوره و تجربه ، نیازبه راهنما و الگو ، به ایمان و امید ، به عشق و شوق .
آنچه به روندگان نوپا ، انگیزه و امید میدهد ، مطالعه شرح حال انسانهای بزرگ و موفق است .
آنچه تجربه میدهد ، هم بهره گیری از نظرات راه رفتگان است ، هم درگیر شدن با سختیها و مشکلات و نهراسیدن از اقدام و داشتن شهامت تصمیم همراه با تدبیر و آینده نگری .
آنچه به تلاشهای زندگی ، «ارزش میدهد ، جهت سالم ، سودمند ، پاک و خدایی آنهاست .
عمل در «مدار حق و سرعت در «مسیر بندگی وقدرت در «راه خوب و تلاش برای «خدمت به خلق ، از ویژگیهای یک زندگی موفق و خداپسند است .
جوانی یک «سرمایه است .
اگر آن را خرج میکنیم ، باید به «سودآوری آن نیز توجه داشته باشیم و . . . اگر به سود ، توجه داریم ، سودهای اصلی تر ، زیادتر ، ماندگارتر را که به حیات ابدی ما مربوط میشود ، در نظر بگیریم .
آنچه از دست میدهیم و آنچه به دست میآوریم ، باید تناسبی قابل قبول داشته باشد .
فرزانگان ، هیچ گاه سرمایه را در جایی که سودی نداشته باشد به کارنمی اندازند و حسابگری را گام نخست موفقیت میشمارند .
آیا قبول داریم که «جوانی ما نیز یک «سرمایه است ؟ این سرمایه راچگونه باید حفظ کرد و به مرحله «سودرسانی رساند ؟
دستور زبان عرفان
کسب عرفان و معنویت هم برای خود دستوری دارد .
در بسیاری از الفاظ و اصطلاحات در علوم مختلف ، غیر از معنایی که به صورت عادی از آنها فهمیده میشود ، مفاهیم دیگری هم میتوان فهمید .
از خود همین «دستور زبان نمونه بیاوریم .
دستور زبان ، برای تصحیح «گفتار» و «نوشتار» است . ولی . . . آیانمی شود از آن در تصحیح «کردار» هم کمک گرفت ؟
دستور زبان برای شناخت روش صحیح کاربرد واژهها و ساختار کلمات و تنظیم جملات است .
برای «عمل صحیح چه معیار و دستوری وجود دارد ؟ ناهنجاری و غلط در کردار و معاشرت را با کدام دستور باید شناخت ؟
تازه ، درستی گفته و نوشته هم تنها به «بعد ادبی آن منحصر نیست . درست بودن سخن در «مضمون و محتوا» هم شرط کمال و زیبایی آن است .
دستور زبان به ما میآموزد که «فعل و «فاعل باید هماهنگ باشد . بین «ضمایر» و «اشخاص هم باید تناسب وجود داشته باشد . ولی . . . آیارفتار ما فعل به حساب نمیآید ؟ و آیا حالات درونی ما جزء ضمایر نیست ؟ ناهماهنگی میان ظاهر و ضمیر ما آیا «غلط دستوری نیست ؟ « نهاد» ما چگونه ساخته میشود ؟
برای «مستقبل خود چه کردهایم و «ماضی ما چگونه بوده است ؟
در کفتار روزمره ما چه قدر «حرف اضافه است ؟ اصلا در «صفت و«فعل به چه چیزی و چه کسی «اضافه شدهایم ؟
آیا فعلهایی که از ما سر میزند «لازم است ؟ «معلوم است ؟ «مجهول است ؟
آیا هیچ تمرین میکنیم که «فعلهای مجهول را به «معلوم تبدیل کنیم ؟
من غیر از خدای متعال ، هیچ «اول شخص مفرد»ی نمیشناسم . شماچطور ؟
چگونه میشود از «منها ، «ما» ساخت و مفردها را به «جمع تبدیل کرد ؟
بسیاری از ما کارهایی مشابه انجام میدهیم . «ماده افعال ما گاهی مشترک و مثل هم است ، اما کدام «شناسه است که ماهیت ارزشی کارهای ما را تعیین میکند ؟ شاید آن شناسه ، «نیت باشد !
اگر کارها و نیتها را از «مرکب شدن با خدا و ریا در آوریم و همان ساده خالص باشیم ، بهتر است . اگر «خدا» را پیشوند و پسوند همه فعلها و صفات و ترکیبات خود سازیم ، زندگی مان «ادبی تر» میشود .
میبینید که «دستور زبان کاربردهای دیگر و بیشتری هم دارد ! . . .
هم «آرایش عمل لازم است ، هم پیرایش آن . آرایش به اخلاص ونیت الهی و پیرایش از ریا و عجب و غرور . در این صورت ، گلهای معنویت و اخلاق ، در بوستان جان میروید و زبان فطرت ، گویاتر میشود و ندای حق جویی جان آدمی ، بهتر شنیده میشود .
بذری که در شوره زار افشانده شود ، هدر میرود . شربتی هم که در جام آلوده ریخته شود ، تباه میشود .
پس ، ابتدا باید زمین را آماده بذرافشانی ساخت و جام و ظرف را ازآلودگیها پیراست . « دل نیز یک مزرعه است ، برای کاشتن «نهال فضیلت و افشاندن بذر حقیقت . « جان نیز ، ظرفی است که میتوان «شراب معرفت در آن ریخت .
آنچه علمای اخلاق و اساتید سلوک ، با عنوان «تخلیه و «تحلیه ازآن یاد میکنند ، اشاره به همین پیرایش دل و جان از «رذائل ، سپس آرایش آن به «فضایل است .
مریدی از استاد و شیخ خود پرسید : آیا استغفار کنم ، یا خدا را تسبیح بگویم ؟
گفت لباسی که چرکین است ، احتیاجش به صابون ، بیشتر از عطر وگلاب و بوی خوش است !
و براستی که چنین است . روح و نفس را اول باید از «زنگار گناه و«موانع معرفت و صفات ناپسند پیراسته و پاک ساخت ، تا لیاقت آن را یابدکه به فضیلتها و کمالات آراسته گردد ، هر چند «تهذیب نفس از عیوب ، خودش مرتبهای از کمال است !
این که گفتهاند : «آیینه شو ، جمال پری طلعتان طلب . نیز اشارهای به همین حقیقت است .
اگر «دانش در دلهای ناپاک قرار گیرد ، «تیغ دادن در کف زنگی مست است . اگر «علم ، در قلوب غیر مهذب وارد شود ، به جای کمال آفرینی ، «وبال آفرین میشود و اگر «قدرت به دست افراد غیر«خودساخته بیفتد ، به ستم آلوده میشوند .
اگر پیش از آن که انسان از «بندگی دنیا» برهد ، دنیا به او روی آورد ، «آخرت را از دست میدهد . و اگر پیش از آن که دل را از «سلطه ابلیس آزاد سازد ، به مقام و عنوان و شهرت و ریاست برسد ، زمین میخورد .
عطر زدن به جامه کثیف ، نقاشی بر لوح آلوده ، آراستن سیمای کسی که درونی آلوده دارد ، همه و همه ، نقش زدن بر آب و نوشتن بر هواست .
باید در نگارش خط باور و یقین بر لوح دل نیز «روش آموخت و«دستور زبان عرفان و تهذیب را فراگرفت و به کار بست !
نگارندگان خط باور
برخی میبینند ، برخی به دیگران «دید» و «بینش میدهند .
بعضی میروند ، بعضی دیگران را «رفتن و رسیدن میآموزند .
کسانی میپرند ، کسان دیگر «پرواز» میآموزند و دیگران را برای طیران ، تجهیز میکنند . خوشا به حالشان !
و مگر «تعلیم و تربیت کاری جز این است ؟
معلم و مربی ، اگر به عظمت کار خود واقف باشد ، هرگز آن را بامعیارهای حقوق و مزایا و دستمزد و پایه مقایسه نمیکند .
اما ناگفته نماند که تربیت دیگران ، پیش نیازی همچون «خودسازی میطلبد .
آنکه میخواهد «رشد» دهد ، باید خودش «رشید» باشد .
آنکه میخواهد «هادی گردد ، باید پیش از آن «مهدی شده باشد .
معلمان ، در لوح دل شاگردان «خط باور» مینگارند و «نقش عقیده ترسیم میکنند .
مربی خداباور ، بهتر میتواند «خداباوری را در مزرعه دلها بکارد ومعلم خداترس ، در ایجاد «تقوا» و «پرهیزکاری موفق تر است . تهیدست وتهی دل ، چه دارد که بدهد ؟ ! « ایمان جوانان ، مدیون تلاش فرهنگی و مؤمنانه مربیان و معلمانی است که جرعهای از «کوثر باور» و جرقهای از «شعله یقین را به کام و جان جوانان میرسانند . گامشان استوارتر باد . . .
ولی برخی هم بر لوح دل جوانان ، «خط غلط میکشند و در کام اندیشه آنان «زهر شبهه میچکانند . اینجاست که باید هشیار بود که مسموم نشدو از خط بد سرمشق نگرفت .
سلامت و عیب هر چیزی با یک «معیار» سنجیده میشود .
حتی دستگاهها و ابزار صنعتی و فرآوردههای غذایی و محصولات مصرفی مردم ، باید در یک حد و سطح قابل قبولی باشد که به آن استاندارد» گفته میشود .
اگر یک «کالا» ، یا یک ماده غذایی ، آن بایستگیهای لازم را نداشته باشد و برای سلامتی جامعه مضر باشد ، آن را از بازار و کارخانه جمع آوری ومحو میکنند ، هر چند خسارت مالی به بار آورد ، چون که جان مردم عزیزترو پربهاتر از اینهاست .
آیا «فکر» و «روح ، نیاز به مواظبت ندارد ؟ مسمومیتهای فکری وآلودگیهای اخلاقی و بیماریهای روحی از چه راهی پدید میآید ؟
همان طور که به نام «آزادی ، نمیتوان به هر کس اجازه داد که هرکالایی را با هر شرایطی تولید کند و به مردم عرضه نماید و سلامت وبهداشت و امنیت و آسایش جامعه را به خطر اندازد ، به بهانه آزادی هم نمیتوان با افکار ، اعتقادات ، اخلاق ، سنتها و باورهای مردم بازی کرد ویک نسل را دچار «انحراف فکری یا «یاس از آینده یا «فساد اخلاقی ساخت .
این نوع آزادی ، یعنی آزادی اشاعه ویروس بیماری و مواد مخدر وسلاحهای کشتار جمعی و گمراهی عمومی ! . . . « نظارت چیز خوبی است . هرکس و هر جا که خود را از «نگاه ناظر» و«قضاوت داور» دور ببیند ، زمینه لغزش یا انحراف یا سوء استفاده از قدرت وموقعیت و نعمت ، پیدا میشود .
بپذیریم که هر حرف ، هر نوشته ، هر فیلم ، هر رابطه ، هر غذا و . . . هر فکر ، قابل اطمینان نیست .توجه به «استاندارد»ها ، حتی در مسایل فکری و روحی و اخلاقی هم ضروری است .
گل جوانی
از بهار باید «الهام گرفت و از پاییز ، «عبرت !
جوانی ، زیباترین گل بهاری است که در بوستان عمر میشکفد .
کسی که «نقد جوانی را رایگان از کف بدهد ، کوله باری از «حسرت راتا دامنه قیامت بردوش خواهد کشید .
اگر چشم ، دریای هوس شود ، قایق گناه در آن حرکت میکند .
دریغ ! اگر عمر ، در خواب و غفلت بگذرد !
برای مقاومت در برابر سیل «تهاجم فرهنگی ، باید سد ایمان زد و ازمرز عقیده و عفاف ، نگهبانی کرد . « خود» باختگان در برابر فرهنگ بیگانه ، براحتی «خدا» را هم میبازند .
جوانان آگاه و با فرهنگ ، آرامش روح را در زندگی آمیخته به معنویت وخداجویی مییابند و زندگی منهای خدا را تکرار بی روح لحظهها و هفته هامی دانند . خواهران عفیف ، مظهر نجابت شیعه و وارث خون شهیدانند که رسالت تعهد و تقوا بردوش دارند . «حجاب را ، نه زندانی که در آن محبوس باشند ، بلکه قلعه و دژی میشناسند که از ورود غارتگران و مهاجمان جلوگیری میکند .
سیراب از «کوثر عفاف اند و آسوده در «سایه سار حجاب .
راستی . . . از یادگاران هزاران شهید خفته به خون ، چه انتظاری است ، جزوفای به پیمان و پاسداری از رمت خون و پای بندی به «میثاق ؟ !
از جوان جامعه ما انتظار است سروی ریشه دوانده در اعماق تاریخ وفرهنگ ریشه دار «خویشتن باشد ، نه هرزه گیاهی روییده در مزبله بیگانگان .
آیا غرور «مسلمانی اجازه میدهد «عروسک کوکی غرب باشیم ؟ . . .
از نخستین روز تکلیف ، تا پایان عمر ، انسان بار امانتی را بر دوش میکشد که هر لحظه امکان افتادن و شکستن آن هست .
به قول حافظ : «آسمان بار امانت نتوانست کشید . . . »
اینکه صاحب «عقل و «انتخاب هستیم ، از یک سو مایه مباهات است ، از سوی دیگر تکلیف را سنگین و وظیفه را حساس میسازد .
انتخابگری انسان ، تعیین کننده «سرانجام و «سرنوشت اوست واین عقل و خرد است که در راه «بهترین ، او را یاری و راهنمایی میکند . تاچه اندازه به این «راه نمایی اهمیت دهیم ، یا نسبت به آن کم توجه
باشیم و بی اعتنا .
ما ، یک عمر ، بار حساس و شکستنی شیشه بردوش میکشیم . تنها بردوش گرفتن این بار ، افتخارآمیز نیست; بلکه اگر سالم و بی حادثه آن را به مقصد» رساندیم و این «شیشه امانت نشکست ، آنگاه پیروزیم وشایسته تبریک و تقدیر .
لحظه لحظه عمر ما ، همراه با همین «انتخاب هاست .
این ، همان بر دوش گرفتن و حمل و تحمل بار شیشه است و هروسوسه شیطان ، هر خواسته «نفس اماره ، هر پاسخ مثبت به «هوس ، میتواند سنگی باشد که این بار شیشه را پیش از رسیدن به مقصد ، بشکند .
محموله ، هر چه ظریف تر ، شکستنی تر و قیمتی تر باشد ، در حمل و نقل آن و رساندنش به مقصد ، هوشیاری و مواظبت بیشتری لازم است .
به تعبیر قرآن ، ظلوم و جهول بودن انسان ، موجب شد این بار امانت رابه دوش بکشد ، باری که آسمانها و کوهها و زمین از پذیرش مسؤولیت آن ابا کردند و بیمناک شدند و انسان آن را پذیرفت[۴۰].
غیر از امانت الهی ، امانت مردمی و مسؤولیت اجتماعی نیز همین حالت را دارد . کسی که به مقام و مسؤولیتی برگزیده یا منصوب میشود ، اگرتا پایان توانست به وظایف عمل خویش کند و بار را سالم به مقصد برساند ، جای «تبریک است .
از تبریک اول کار چه سود ، اگر سالم به پایان نرسد ؟
هر کس «قدر» خود را نشناسد ، چه انتظاری از دیگران دارد که قدرشناس او باشند ؟
قیمت تو ، بسیار بالاتر از آن است که به «حقارت و «دنائت تن دهی وخود را به دوزخ بفروشی . « اراده ، موهبت خدایی است که در «اختیار» توست . به اندازه «بدبودن ، قدرت و استعداد «خوب شدن داری ، بلکه بیشتر . پس چرا بدی راانتخاب کنی ؟
بیشتر از سستی ، میتوانی جدی و مصمم باشی ، پس چرا بی حالی ؟
به همان اندازه که گنج ، رنج میطلبد ، «انسان شدن هم تمرین وتلاش میطلبد . راه باطن هم نیازمند نور و روشنایی است .
در خانه دلت ، چه شمعی روشن کردهای که در فروغ آن «راه را بیابی وبه «بیراهه نیفتی ؟
برای «پرورش روح ، ممارست و تمرین لازم است . برای «رسیدن ، باید فاصلهها را کم کرد ، فاصله خواستن تا هدف را ، فاصله خودخواهی تاخداجویی را ، فاصله «ایمان تا «عمل را ، گفتار تا کردار را .
برای رویش و شکوفایی ، «ریشه لازم است و آبیاری و تغذیه و نور وحرارت ، ریشه در حکمت و معنویت ، آبیاری عقیده و باور ، تغذیه فکر و روح ، نور بصیرت و بینش ، حرارت عشق و شوق .
نفسانیات ، نهر عفن و رودخانه لجن باری است که باید پلی از «عفاف و «تقوا» بر روی آن زد و گذشت ، تا به ساحل «فلاح رسید .
بهشت ، آن سوی رود خروشان گناه است .
کسی به «بهشت میرسد که از «جهنم بگذرد !
گذشتن از جهنم ، یعنی گذر از دروغ ، حسد ، ریا ، تکبر ، نفاق ، ظلم ، غفلت و . . . شهوت !
نگذاریم «گل جوانی ، در برابر «طوفانهای شیطانی پرپر شود .
بهار عمرمان را با پاییز حسرت و ندامت ، بی رنگ و افسرده نسازیم .
شبهات و شهوات
هم «خلا ف کری و هم «نیاز جنسی لغزشگاهی سر راه جوانان است .
یکی مسایل فکر و اندیشه را مهم نمیشمارد ، یکی هم در همین زمینه گرفتار «شبهه یا «انحراف است .
مشکلات جنسی نیز برای نسل جوان میتواند مایه انحراف از مسیرفطرت گردد .
قلمهای مسموم ، گاهی به «القاء شبهه میپردازند ، دلهای بیمار نیز ، به تحریک شهوات مشغولند . در این میان ، جوانانند که در معرض آسیب قرار میگیرند و اگر «راه صواب و «شیوه معقول را نیابند ، به بیراهه کشیده میشوند .
آنان که میخواهند برای جوانان دل بسوزانند و برنامه بریزند وطرحهای اصولی اجرا کنند ، باید در این دو میدان به برنامه ریزی و تامین وجهت دهی و برآوردن نیازها بپردازند .
مشکل شبهات به «اعتقاد» بر میگردد ، مشکل شهوات به غریزه جنسی از یک سو و زمینههای کشش به سوی گناه و ارضای ناسالم این نیرو از سوی دیگر .
پس ، کار فکری فرهنگی از یک سو ، سالم سازی محیط و تسهیل ازدواج از سوی دیگر ، ضروری است .
خود جوانان نیز مسؤولند . جوان ، اگر به غنای فکری و گسترش مطالعات دینی و آشناتر شدن با مبانی عقیدتی خویش نپردازد ، تضمینی برای سالم ماندن در برابر «ترکش شبهه نیست . و اگر به تقویت ایمان واراده و تسلط بر «هوای نفس و «تعدیل غرایز» و کنترل امیال نفسانی نپردازد ، تامینی در برابر «ویروس گناه و «طغیان شهوت ندارد .
در میدان «شبهات ، نیروی اندیشه و تفکر و علم ، چاره ساز است و درعرصه «شهوات ، قدرت تقوا و نیروی اراده .
این است که «دین و «دانش ، دو بازوی نیرومند و دو بال پروازند . هرکدام ضعیف باشد ، جوان ما آسیب پذیر میشود .
جوان ، هم باید به قدرت دانش مجهز باشد ، هم به نیروی ایمان ، تا نه گرفتار دام شیطانهای آشکار و نهان شود ، نه از رسیدن به هدف در زندگی بازماند . در این راه ، «چراغ بصیرت لازم دارد ، تا در پیچ و خمهای راه زندگی گم نشود و به بیراهه نرود .
کم نیستند «ظاهر الصلاحهای بد دل و آلوده جان . کسانی را هم که بود» و «نمود»شان متفاوت و گاهی متناقض است میشناسی . « گناه ، یک بیماری روحی و آفت درونی است . ولی اگر کسی این بیماری را حس نکند ، نه به فکر درمان میافتد ، نه در پی پزشک میرود .
ممکن است انسان عمری «خلاف کند و خود را «متخلف نداند . امانتیجه فرق نمیکند . خلافکار ، مجرم است و عوارض و عواقب تخلف را هم باید بپذیرد .
شیطان ، عادت دارد که روی دردهای درونی و بیماریهای روحی واخلاقی انسان سرپوش بگذارد ، تا انسان به فکر اصلاح و مداوا نیفتد .
مگر از دشمن ، جز این انتظار است ؟
«اغوا» ، «تزیین ، «تدلیس ، «تلبیس و «تعمیه ، از کارهای ابلیس است . ممکن است یک ریاکار ، سالها به خاطر مردم عمل و عبادت کند ، ولی خود را از اهل اخلاص بداند .
مگر کسی که بدیهای خود را توجیه میکند و برای گناه ، یک مستمسک میجوید ، جز این است که در دام همین فریب شیطان است ؟
تفاوت «درد جسم و «بیماری روح همین است که عوارض ونشانههای آن ، مشهود و محسوس است ، ولی علایم و عوارض این ، پنهان و نامرئی . اما در دراز مدت آدم را از پا در میآورد ، از درون می پوساند ویکباره انسان فرو میافتد ، آنگاه معلوم میگردد که این «بنیان ، از مدت هاپیش «فرسوده بوده است ، بی آنکه آشکار باشد .
آیا این خطر ، جدی نیست ؟
فصل جوانی ، دوران مناسبی برای این «پاکسازی درون است ، تادرخت وجود ، از درون نپوسد و پیش از موعد ، نیفتد !
غلبه بر شبهات ، با بینش و دانش ، غلبه بر شهوات با ایمان و تقوا .
معاصر با زمان
کسی که قانون حرکتها و تحولات را بداند و با «سنتهای طبیعت وتاریخ ، آشنا باشد ، میتواند به جای «محکوم زمان شدن ، «حاکم برزمان گردد .
کسی که «شناگری میداند ، بر آب و موج ، مسلط است . کسی که شنانمی داند ، مغلوب آب میگردد . به همین راحتی ، آشنایی و ناآشنایی با قانون آب و روش تسلط بر امواج و مهارت در «شنا» ، مرگ و حیات یک انسان رارقم میزند .
اگر برای بهره گیری از عنصر «زمان ، برنامه و هدف و شیوه داشته باشی ، بر زمان چیره میشوی ، و گرنه مغلوب و محکوم و شکسته و شکست خورده میگردی .
چگونه میتوان زمان را امتداد داد ؟ یا آن را مهار کرد ؟
باید از هر دقیقه قرنی ساخت قرن را در دقیقه گنجایند
یا که با شیوه مهار زمان جبر را هم به زیر بال کشید
شب و روز ، دو مرکب برای سوار شدن و راه زندگی را طی کردن است .
به تعبیر رسول صلی الله علیه وآله : «اللیل و النهار مطیتان حال ، این مرکب ، یا چموش و سرکش و افسار گسیخته است ، که سوارش را بر زمین میزند ، یا رام و در اختیار است و با اراده سوار ، راه میسپارد .
راستی . . . چرا گاهی بر یک جامعه ، یک قرن میگذرد ، ولی معادل یک سال هم به شمار نمیرود ، و گاهی جماعت و ملتی ، ره صد ساله را یک شبه میروند ؟ ! گاهی فاصله «عمر فلکی و «عمر عملی انسانها خیلی زیاد است !
بهره گرفتن از استعداد و توان نهفته در فرصت و زمان ، چه برای یک فرد یا برای جامعه ، برکت آور است و زمان را بارورتر میسازد .
اگر جلوتر از زمان نیستیم ، دست کم ، معاصر زمان خویش باشیم . عقب تر از زمان چرا ؟ !
تا چه حد میتوان به «هدف رسید ؟
میزان تحقق اهداف و آرمانها و ثمر دادن نهالهای کاشته شده درزمین دلها و مزرعه اندیشهها ، بستگی به خود ما دارد .
خداوند ، ما را «چشم دیدن و «گوش شنیدن و قلب «فهمیدن عطاکرده است ، و . . . بالی به قدرت «همت برای طیران در فضای «خواستن .
در کلاسی به وسعت «نیاز» و با شوقی به حرارت ایمان ، میخواهیم نسلی باشیم و نسلی بپروریم : خدا باور ، دین شناس ، آگاه دل ، پاک رفتار ، راست گفتار ، درست اندیش ، دریا دل ، ثابت قدم و در یک کلمه «مسلمان !
این ، همتی بلند و هدفی والاست و در خور این آرمان ، تلاشی عظیم لازم است .
اگر غفلت کنیم ، آنچه از دست میرود «فرصت و «نیرو» و زمینه است و اینها سرمایههای ماست و باید به سودآوری و بهره گیری بیانجامد . « راه کدام است و «هدف کجاست ؟
جاذبههای جنبی و صحنههای فرعی ، ما را به خود مشغول نکند !
مشکلات ، از جدیتمان نکاهد و به «تردید»مان نیفکند و گام ما راسست نسازد و امیدمان را نسوزاند .
بزرگان و بلنداندیشان ، به تناسب اهداف متعالی خود ، تلاشی شایسته ودر خور داشته و دارند .
دریغا که انسان ، بذر پوچ بپاشد ، یا مزرعه روییده را آتش بزند .
اگر بتوانیم ، به دیگران ، «بال پرواز» بدهیم .
و گرنه ، خود از پرواز نمانیم .
اگر چه خداوند به «نیت خوب هم پاداش میدهد ، اما اگر آن نیت وتصمیم به مرحله عمل برسد ، پاداشی بیشتر دارد .
پس ، در انجام کار نیک ، نباید تردید و دودلی داشت و از امروز به فرداانداخت . شیطان ، برای امروز تا فردا ، هزار نقشه میکشد و هزار دام میگسترد ، تا «نیت را برگرداند و تصمیم به مرحله «عمل نرسد .
سرعت در نیکوکاری و پرهیز از تاخیر انداختن «عمل صالح ، راه را بروسوسههای شیطانی میبندد و ابلیس را در نقشه خود ، ناکام میگذارد .
اگر قرآن کریم ، از کسانی که «یسارعون فی الخیرات[۴۱]اند به نیکی یادمی کند ، رازش در همین نکته نهفته است که با تاخیر ، زمینه ترک عمل رافراهم نمیسازند .
تردید و بی حوصلگی و تنبلی را برای کارهایی نگهداریم که خلاف وگناه و موجب ناخشنودی پروردگار است . در آنچه نیکوست ، «سرعت عمل ، «گریز از تردید» و بی اعتنایی به وسوسه شیطان ، بر ایمان توفیق میآورد .
عشق و شور و شوق را هم برای «صالحات ذخیره کنیم .
بعضیها وقتی غش میکنند ، به طرف گناه و نفسانیات و هوسها غش میکنند ، و اگر لیز میخورند ، به مت حرام لیز میخورند . آیا این است صداقت در انتخاب راه ؟
میان تصمیم و نیت بر بدی و گناه ، تا انجام آن ، تا میتوانیم فاصله بیندازیم و این فاصله را با تردیدها ، عاقبت اندیشیها ، فکر عذاب و آخرت و ترس از نافرمانی خدا پرکنیم . به توصیه حضرت امیرعلیه السلام :
اگر به تاخیر میاندازید ، گناه را و اگر جلو میاندازید ، توبه را جلو اندازید[۴۲].
اما . . . میان تصمیم خیر تا عمل به آن ، مجالی برای هیچ فاصله ودودلی و تاخیر ندهیم ، که گاهی تاخیر ، به تعطیل میانجامد !
نگاه
چشم ، دریچهای به دنیای قلب است .
«دیدن و «نظر» ، خواستن دل را در پی دارد[۴۳].
با این حساب ، باید به آنچه در «چشم انداز» ما قرار میگیرد ، حساس باشیم . دیدنیها ، چه خوب و چه بد ، گرایش ما را به سوی خود «جذب میکند و ما اغلب ، مجذوب چیزی میشویم که میبینیم .
اگر به افق دور دست بنگریم ، «وسعت دید» پیدا میکنیم و اگر فقط به جلوی پای خود نگاه کنیم ، «نقد اندیش و «حاضر گرا» و «تنگ نظر»میشویم .
آنچه به صورت تصویر ، فیلم ، منظره ، خط ، تابلو ، چهره و . . . در برابر دیدما قرار میگیرد ، به درون و روح و فکر ما نفوذ میکند .
درست است که میتوان از کتاب تاریخ ، با زندگی گذشتگان آشنا شد واز سرانجام آنان «عبرت گرفت ، ولی چرا در قرآن کریم ، آن همه تاکیداست که : بروید ، بگردید ، ببینید و عبرت بگیرید ؟ ! چون در «دیدن ، اثری است که در خواندن و شنیدن نیست . « نگاه حرام چرا آن همه نکوهیده است ، چون دل را هم به دنبال حرام میکشد .
نگاه به چهره عالم ، نگاه به در خانه عالم ، نگاه به کعبه ، نگاه به صفحه قرآن چرا عبادت است و ثواب دارد ؟ چون این نگاه ، جلوههایی از معنویت وپاکی و حق را به درون انسان منتقل میکند .
عارفان ، مراقب چشم و نگاه خویشند . به حرام نمینگرند ، تا تیرگی وسیاهی از روزنه «نگاه ناپاک به «خانه دل نفوذ نکند .
وقتی دل ، از راه چشم تغذیه میشود ، چرا «غذای حرام به آن بدهیم ؟
زنی زیبا از گذرگاهی عبور کرد . حضرت علی علیه السلام و جمعی هم نشسته بودند . یکی از حاضران ، با چشم و نگاه آن زن را تعقیب کرد . حضرت او رانکوهش کرد و فرمود :
همین گونه نگاههاست که شهوت جنسی را بر میانگیزد . . .[۴۴]برای طهارت درون ، دیده را پاک نگاه داریم و بر این پنجره ، دیدبانی کنیم .
هر کس نقطه یا نقاط ضعفی دارد . نقطه ضعف برخی هم «شهوت و«مسایل جنسی است .
آنکه نتواند این غریزه را تحت کنترل خویش آورد ، گاهی آبروی یک عمر را در یک «لحظه و با یک «نگاه میبازد .
بسیارند افراد ضعیف النفسی که چون ارادهای قوی ندارند ، مغلوب شهوت میشوند و معصیتهایی از «نگاه حرام و «چشم چرانی گرفته ، تا ارتباطهای نامشروع و فسق و فجور و . . . را مرتکب میشوند ، والبته که بعد از آن هم به خاطر رسوایی ، پشیمان میشوند .
ولی . . . مگر آبروی ریخته ، قابل جمع کردن است ؟
کشتن نفس و سرکوب غرایز ، اسلامی و شرعی نیست ، ولی مهار آن ، هم شدنی است ، هم مطلوب دین . این همان است که با «عفاف از آن یادمی شود و تقویت نیروی تقوا ، مهاری است بر سرکشی نفس و لجامی است بر طغیان غرایز .
حتی روزه گرفتن ، طغیان و فوران نیروی شهوت را کاهش میدهد . و ازپرخوری و شکمبارگی نیز ، جز شدت و صولت «قوه شهویه برنیاید .
اگر نیروی جنسی در اختیار و مهار انسان نباشد ، همچون مرکبی چموش و حیوانی لجام گسیخته ، سوار را بر زمین میزند و اگر این غریزه ، تعدیل شده و در مسیر صحیح و طبیعی به کار گرفته نشود ، مزرعه عمرانسان چراگاه شیاطین پیدا و پنهان میشود .
گاهی نگاه ، اولین گام یک «راه اشتباه است .
کسی که نگاههایش را تحت اختیار نداشته باشد ، در سراشیبی غیرقابل کنترل قرار میگیرد . اگر در احادیث ، نگاه را تیری از تیرهای ابلیس شمردهاند ، از این رهگذر است[۴۵].
اسیران نگاه ، فراوانند .
آنکه نتواند حریف پلکهای خویش شود و آن را بر روی حرام و نارواببندد ، چگونه ادعای اراده و خودساختگی دارد ؟ !
شیطان ، پیوسته دلهای جوانان را هدف تیر نگاه قرار میدهد . آنچه این تیرها را میشکند ، «عفاف است . و آنچه سپر در برابر هجوم شهوت است ، «تقوا»ست .
مسند نشین قناعت
چه کسی آزاد است و چه کسی اسیر ؟
گاهی زندان و زنجیر ، بر دست و پاست و «جسم را به بند کشیده است ، گاهی هم روح و فکر ، در زندان خصلتهای بد و عادات شوم و اعمال ناپسند ، زندانی است .
اسارت جسم ، پا را از رفتن و اندام را از جابجایی و تحرک باز میدارد . اما . . . روح اسیر و فکر گرفتار ، از طیران و پرواز در فضاهای بازتری محروم میشود .
به قول سعدی ، اگر انسان از «پای بند شهوت به درآید ، طیران آدمیت را هم شاهد خواهد بود ، که پر اوج تر از طیران مرغ است[۴۶].
بنده شکم و شهوت ، اسیری گرفتار است ، هرچند خود را «آزاد» پندارد . « معتاد» ، زندانی یک عادت شوم است ، دنیاپرست ، اسیر ثروت اندوزی است ، طمعکار ، در قید و بند مال و منال ، زندانی است .
آزاده کسی است که از دام تمنیات رها باشد و مالک دنیا و ثروت باشد ، نه مملوک و برده آن .
با این معیار و مقیاس ، بسیاری از آزادان اسیرند ، و بسیاری از اسیران ، آزادهاند . گرفتار هر چه باشی ، اسیر و برده آنی .
حضرت علی علیه السلام فرمود :
«العبد حر ان قنع ، الحر عبد ان طمع[۴۷].
«بنده ، اگر اهل «قناعت باشد ، آزاد است و آزاد ، اگر اهل «طمع باشد ، برده است . آنکه از سرمایه قناعت برخوردار است ، بر «افزون خواهی و تمایلات سیری ناپذیر خود مهار میزند . نمیخواهد ، تا به خاطر «خواستن ، به ذلت نیفتد .
ولی گرفتاران بیماری طمع ، سیری نمیشناسند ، چرا که دنیا دریایی است با آب شور ، که هر چه بیشتر جمع کنند ، تشنه تر میشوند . آزمندان ، چون مهار بر «خواستههای خویش نمیزنند ، طمع و حرص ، آنان را به ذلت و خواری و حقارت و بردگی میکشد ، تا به آنچه میخواهند ، برسند ، ازهر راه و به هر صورت که باشد ! . . .
آنکه مسندنشین کاخ قناعت است ، آزاد است[۴۸].
آنکه گرفتار حرص و آز و افزون طلبی است ، همیشه برده و گرفتار است .
چه بسیارند آزادان گرفتار ! و توانگران فقیر ! این آزادگی و گرفتاری ، یاتوانگری و فقر ، به اراده و ارادت انسان باز میگردد .
داشتن «عزم و «اراده ، در سعادت هر کس نقش دارد ، و در سعادت و کمال «جوانان ، بیشتر !
زندگی ، همچون حرکت در مسیری است پرسنگلاخ و پرنشیب و فراز ، با طوفانهایی که میوزد و موجهایی که بر میخیزد و موانعی که راه را بر مامی بندد و حرکت را کند میسازد .
تقویت عزم و اراده هم ، برنامه و تمرین میخواهد .
«روزه و رمضان ، فرصتی و برنامهای برای همین هدف است .
گرچه به ظاهر ، نوعی کنترل و محدودیت در خوراک و لذائذ و . . . است ، لیکن از رهگذر همین کنترلها ، هم فکر و اخلاق و عمل ، سالم میماند ، هم اراده جوان تقویت میشود و با «داشتن و نخوردن و «خواستن و مهاربر خواستهها زدن ، نیروی عزم و تصمیم ، افزایش مییابد .
سرعت گیرهای خیابانها و گذرگاهها ، یا تعیین حداکثر سرعت دررانندگی ، گرچه ابتدا به نظر انسان تلخ و دشوار میآید ، ولی فرجام آن ، «سلامتی است و جلوگیری از «خطر» و بروز «حادثه !
«روزه نیز ، روح را پاک ، اراده را قوی ، جسم را تندرست و دل را خاشع میسازد . آیا اینها ارزش اندکی است ؟
کلام الهی در قرآن که بر فریضه روزه تاکید دارد ، محور عمده آثار وبرکات آن را «تقوا» میشمارد . (لعلکم تتقون)[۴۹].
و مگر تقوا ، چیزی جز خویشتن داری از معصیت و پرهیز از گناه ، درسایه ایمان استوار است ؟
«تقویت اراده را به عنوان درسی از رمضان و روزه ، از یاد نبریم .
کیمیای «خویشتن بانی
امانتداری ، کاری است دشوار ! وجود و نفس ، امانتی در دست ماست . وظیفه داریم در رشد دادن وبالنده ساختن آن بکوشیم .
مگر نه آنکه حفظ کردن «تن و «جسم از آفتها ، بیماریها وآسیبها بر عهده ماست ؟ «جان و «روح نیز چنین است .
من و تو مسؤولیم تا نگهبان جان و پاسبان نفس و روان خود باشیم ، تا«خوره گناه در جانمان نیفتد و بیماری «مفاسد اخلاقی دامنگیر روحمان نشود . این ، همان «تقوا» است .
تقوا ، هم فرد را از سقوط در دامن تباهیها و آلودگیها نگه میدارد ، هم جامعهای را که در آن به سر میبریم .
تقوا به معنای حفظ و نگهداری است ، نگهداری غرایز از طغیان ، نگهداری نفس از عصیان ، نگهداری زبان ، از دروغ و تهمت و افترا و یاوه هاو بیهوده گوییها ، نگهداری چشم از دیدن حرامها و نگاههای ناپاک ، نگهداری دست ، از ستم و تعدی ، نگهداری دل ، از هوس و نگهداری مغز وفکر ، از اندیشههای شیطانی .
تقوا ، نوعی «ترمز» است ، قدرت تسلط بر خویش و نیروی حاکمیت برنفس است ، «خویشتن بانی و «خودپایی است ، کنترل نفس و مالک خودبودن است .
تقوا ، هم سلاح و سپر است ، هم چراغ راه و مشعل راهنما . هم دژحفاظت است ، هم مرکب راهوار در زیر پای انسانهای «خود ساخته .
تقوا ، در دل آتش رفتن و نسوختن است ،از آب گذشتن است و خیس نشدن ،
به قول اقبال لاهوری : « زندگی در صدف خویش ، گهر ساختن است در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
آیا میتوانی در معرض گناه قرار بگیری و گناه نکنی ؟ !
آیا قدرت رعایت حدود الهی را در خلوتها و دور از نظر مردم داری ؟
تقوا ، در سایه ایمان به خدا و یاد او و شناخت موقعیت خود در رابطه باخدا و هستی به دست میآید .
تقوا به انسان ، کیمیای «ذکر» میبخشد . و هر کس «ذاکر» بود ، گناه نمیکند . آنکه گناه میکند ، «غافل است !
بی نیاز کسی است که «گنج تقوا» دارد . این گنج ، انسان را به «مالکیت نفس میرساند و از «بردگی نفس میرهاند .
چه کسی «مالک خویش است ؟ و . . . چه کسی «برده نفس ؟
عنان دل و جانت و مهار خواستههایت به دست کیست ؟ «عقل ، یا«نفس ؟ «دل ، یا «دین ؟ باید «مالک بود ، تا «امیر» شد !
کسی که بداند پیامد گناه ، دوزخ الهی است ، گناه نمیکند .
و آنکه به پاداش نیکوی خدا چشم امید بسته باشد ، در کسب رضای آفریدگار میکوشد .
کسی هم که «محبت خدا» را در دل داشته باشد ، او را نافرمانی نمیکند ، چرا که عشق و محبت ، دوستدار را با دوست ، همدل و همرنگ و همراه وهماهنگ میکند . دوست خدا هم هرگز از فرمان و خواسته محبوب دلش سر نمیپیچد ، مگر آنکه در ادعای عاشقی دروغ گفته باشد !
اگر هیچ یک از این سه را نداشته باشی ، یعنی نه بیمی که از نافرمانی وعقوبت ، هراسناکت کند ، نه امیدی که به طاعت و اطاعت وادارت سازد و نه محبتی که به محبوب ، پیوندت دهد ، با کدام عامل ، میخواهی از چنگ ابلیس بگریزی ؟ !
حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه ، در خطبهای از «متقین یاد میکند وصفاتشان را بر میشمارد . پرواپیشگان و پارسایان کیانند ؟
آنان که : خشوع در عبادت ، ایمان در یقین ، میانه روی ، شکیبایی ، نشاطدر عبادت ، خشوع و خشیت دل ، قناعت نفس ، فروخوردن خشم ، روی آوردن به نیکیها ، سپاس در هنگام نعمت ، صبر در گرفتاری و مصیبت و . . . داشته باشند . اینها خصال صاحبان «تقوا»ست .
انسان بی تقوا ، همچون ماشینی بی ترمز در سراشیبی راه زندگی گام میزند که هر لحظه احتمال سقوطش میرود ، یا برخوردش به کوه .
کسی که بر تمایلات و هوسهایش مهار بزند ، با «نور تقوا» هم راه رابهتر میبیند ، هم بی خوف و هراس پیش میرود .
اگر به «عقل میدان دهی ، دستهای «هوس را میبندد .
اما . . . اگر دست هوا و هوس را بازگذاری ، عقل را به بند میکشد .
تو که نمیخواهی عقلت اسیر نفست شود ؟ . . . پس ، «تقوا» ! «تقوا» !
برای آنکه به یک «بیماری واگیر» مبتلا نشوی ، چه میکنی ؟
از خانه بیرون نمیآیی ؟ . . . یا واکسن ضد آن بیماری را میزنی ؟
چه باید کرد که در برابر گناه ، «مصونیت یافت ؟ پرهیز از معاشرتهای اجتماعی و حضور در جامعه ؟ یا تقویت اراده و ایمان قلبی و «یاد خدا» درهمه حال ؟
آنکه همیشه با انزوا و کنج عزلت به جنگ گناه میرود ، آسیب پذیراست . ولی کسی که «خودساخته است ، ایمانش او را حتی در شلوغترین محیط و آلودهترین شرایط هم نگاه میدارد .
لال ، اگر غیبت نکند و تهمت نزند ، هنر نیست ، چرا که زبان غیبت واتهام و دروغ ندارد . اما زبان داشتن و یاوه نگفتن ، دست داشتن تعدی نکردن ، پاداشتن و بیراهه نرفتن ، چشم داشتن و به حرام نگاه نکردن ، جوان بودن و چشم و گوش و دل را به حرام نیالودن ، اینهاست که آدم را برتراز فرشته میسازد . این همان «تقوای ستیز» است .
«پاک بودن در جوانی شیوه پیغمبری است ورنه هر گبری به پیری میشود پرهیزکار»
آیا شده است که از خارستان گناه بگذری ولی خار معصیتی به پایت نخلد ؟
آیا از راه لجن آلود و مسیر آلوده عبور کردهای ، با این پروا و پرهیز که جامه ات و پایت را نیالایی ؟
این همان «تقوا» است !
«تقوای ستیز» ، پروا پیشگی کسی است که در قلب کشمکشهای اجتماعی و فکری و سیاسی تلاش میکند و در صحنه حاضر است ، ولی خویشتن دار
باقی میماند و به شیطان سواری نمیدهد .
تو هستی و عمری درگیری با «دشمن نفس زمان ، همه عمر است ، و مکان ، همه جا اگر خود را نسازی و تربیت نکنی ، پیوسته از شیطانهای درون و برون زمین خواهی خورد .
کسی که نتواند بر مرکب چموش «نفس اماره لجام بزند ، پیوسته درمعرض سقوط است .
تقوا در تو شجاعت و نیرویی میآفریند که میتوانی حریف نفس خویش شوی و مالک خواستههای دلت گردی[۵۰]و مهار نفس را در اختیارداشته باشی .
و . . . دریغا باختن به نفس !
لحظه دشوار انتخاب
«انتخاب ، دشوارترین لحظات برای انسان است .
وقتی «لحظه انتخاب فرا میرسد ، وسوسهها و تردیدها هم سراغ تومی آیند ، و آن «جلوهای را که در یک «برق معنویت دیدهای ، از نظر ونگاهت محو میسازند .
«چگونه بودن یکی از همین انتخابهای دشوار ، ولی سرنوشت سازاست .
شخصیت تو ، گاهی در گرو همین تصمیمها و برگزیدنهاست . این تویی که خمیرمایه «هستی خود را ، با دو دست «انتخاب خویش ، شکل میدهی و میسازی .
کی میخواهی به «بودن خویش ، شکل مطلوب بدهی ؟ !
تا کی امروز و فردا ؟ آیا نمیخواهی به کاروانی که به سوی سعادت میرود ، بپیوندی ؟ وسوسههای شیطان را کنار بگذار ، به آنچه «ماندگار»است بیندیش ، به آنچه «میارزد» ، دل ببند . ارزش تو را عشقها ومحبتهایت تعیین میکند . تا به چه چیزی دل ببندی ! . . .
بیا یک شب ، در خلوت خویش ، رو به آینه حقیقتها بنشین و با خودت ، بی واسطه و بی ریا حرف بزن . تو کیستی ؟ چیستی ؟
کجایی ؟ چه میکنی ؟ چگونهای ؟ با که ای ؟ اسیری یا آزاد ؟ وارستهای یا وابسته ؟
«دیده و این همه خشک ؟
نفس و این همه سرد ؟
ما و این «بی دردی ؟
کاروان رفته و ما از پی آن .
گرد این قافله را میبینیم ! . . . هیهات ! » .
فکر میکنی فاصله اسارت تا آزادگی چند گام است ؟ مهم ، «تصمیم است و «خواستن و گفتن یک «نه به صلابت کوه ، به همه وسوسههای دل و خواهشهای نفس و دوستان بی منطق و بی خیال .
در این «نه گفتن ، خیلی برکتها نهفته است . انسان که نبایدسرنوشت و سعادت خود را به پسند این و آن وابسته کند . به امتحانش میارزد ! . . .
وقتی لباسهای تن ، مانع شناگری است ، وقتی کفشهای سنگین ، مانع دویدن است ،وقتی بار سنگین ، گام رفتن را سست تر و کندتر میسازد ، روشن است که در سلوک معنوی ، سبکبالی و رهایی از قید و بندهای روحی شرط نخستین «رفتن و رسیدن است ، که گفتهاند :
در شط حادثات ، برون آی از لباس .
کاول «برهنگی است ، که شرط «شناوری است .
این رهایی از تعلقات ، همان «زهد» است که در فرهنگ دینی مطرح است . «زهد» ، انسان را از درون آزاد میکند . انسان زاهد ، اهل مبارزه هم میتواند باشد . آنکه از درون ، «آزاد» نیست ، اهل مبارزه هم نیست ، یا اگرهم مبارزه کند ، به پایان رساندن برای او مشکل است .
زهد ، به معنای چهره زرد و تن رنجور و تهیدستی و بی حالی نیست . ممکن است کسی همه اینها را داشته باشد ، ولی «حرص و «آز» ، او را به ذلت بکشد . نیز ممکن است کسی در عین دارایی و توانگری ، دلبسته به داشتهها نباشد . آن «داشته ، چه مال و ثروت باشد ، چه شغل و مقام اجتماعی ، چه جمال و شهرت و نام ، چه علاقه به خانه و زندگی و در یک کلمه . . . «دنیا» !
دلبسته به این آب و گلیم و خجلیم وا مانده ز راه و منزلیم و خجلیم
عمری است بدون یک قدم پیشروی در خط مقدم دلیم و خجلیم
راستی که عبور از «خط مقدم دل و شکستن «خاکریز نفس ، روح وارادهای میخواهد ، رها از تعلق و اسارت .
اگر به خاطر نداشتن ، غمگین نشوی ، پارسایی .
و اگر به خاطر داشتن ، مغرور نگردی ، «زاهد»ی !
«زهد» ، تکیه گاه بزرگی است که انسان را آزاده و رها میسازد . پیمودن مسیر پر سنگلاخ زندگی ، دشوار است ، ولی همتهای بلند ، آسان کننده آن است و میوه چنین همت و آزادگی ، «ایثار» است .
به قول خواجه عبدالله انصاری :
«دل به «خلق مبند ، که خسته گردی دل به «خدا» بند ، که «رسته گردی ! . . . » .
و . . . حرف ، همین است ! در محبت و عشق ، وابسته به خدا شدن ، وارستگی میآورد و انسان را آزاد میسازد . تنها همین جاست که «بندگی ، مایه «آزادگی میشود .
هر کس به هر چه که محبت داشته باشد ، در کمند آن گرفتار میشود .
باید دید که به چه چیز عشق ورزی و در چه کمندی میافتی و گرفتارکدام
دام میگردی ؟
«خدا» ، یا «خود» ؟ «خالق ، یا «خلق ؟ «عقل یا «هوس ؟ . . .
اگر به خدا هم عشق بورزی ، گرفتار خدا میشوی و اسیر کمند محبت اومی گردی . . . و چه گرفتاری زیبا و کمند مقدسی ![۵۱].
بنده خدا شدن ، انسان را از بنده همه بندگیها و از بندگی همه بندهامی رهاند . «خداپرستی ، آزادی بخش است و «عبودیت او ، «حریت میآورد .
یکی اسیر شکم و شهوت و شهرت میگردد ،
یکی گرفتار دام خانه و خادم و زن و فرزند است .
وابسته به هر چه که باشی به همان قیمت میارزی .
«وابسته و «دلبسته به خدا باش ، تا از همه تعلقات دنیوی «وارسته شوی .
«تا کی و چند ، اسارت در خویش ؟
میتوانی که گریبان برهانی از نفس ،
میتوانی ز «خود» آزاد شوی ، به خداوند رسی . »
خوشا کسی که ز دام «تعلقات آزاد باشد ![۵۲].
اگر این وابستگیها اسیرت کند ، تو را از پیمودن افقهای وسیع هستی و معراجهای بزرگ و بلند ، باز میدارد . آنگاه ، این «اسارت را با چه میتوانی جبران کنی ؟
حافظ ، خود را غلام همت کسی میشمارد که «زهر چه رنگ تعلق پذیرد ، آزاد است .
وارستگی از دلبستگیها ، انسان را چنان قوی و بلند همت میسازد که میتواند براحتی از «دنیا» و حتی از «جان بگذرد .
زاهدان راستین ، پیشگامان «فداکاری اند ، چون دلبستگی شان کمتراست .
آنکه اسیر دنیا و ثروت و راحت و عافیت است و پایش در پوست گردوی تعلقات بسته شده است ، چگونه میتواند بال افشان و سبکبال ، به سوی معبود و ابدیت
و بهشت ، پر کشد ؟ ! . . .
وارستگی ، گام نخست «آزادگی است .
توبه ، باز یافتن خود
وقتی پای اراده به سنگ حادثه میخورد وقتی سر جوانی بر دامن ندامت میافتد
وقتی چشم دل ، از دیدن چهار قدم آن طرف تر از «حالا» و چهار وجب بالاتر از «زمین کور میشود ،
وقتی جوان ، بازیچه سرانگشتان ابلیس میشود و نورانیت خود را باتندباد گناه ، خاموش میسازد ،
اینجاست که از «توبه ، کارهای بسیاری میآید ، کارهایی معجزه آسا !
شبها و سحرهای رمضان ، یک «فرصت است ، فرصتی برای خالص شدن ، خوب شدن ، گذشته را جبران کردن ، برای آینده پاک زیستن وخدایی بودن و سواری به شیطان ندادن و مطیع شیطان نشدن را ، برنامه ریزی کردن .
بی شک ، اگر غفلت کنیم ، گوهری نفیس به نام «روح و «خرد» ، زیردست و پای خشن «نفس اماره تباه و خراب میشود .
ما ، یک «خود الهی و «فطرت توحیدی هم داریم .
نگذاریم زیر لایههای ضخیم غفلت و غرور و پردههای تیره عصیان ولذت پرستی ، نابود شود . گناه ، دل را سیاه میکند و آینده و آخرت را ، تباه . وقتی راه توبه باز است و میتوان بر «پرونده گناه ، خطی از پوزش خواهی و استغفار کشید ، چراراضی شویم که آن پرونده سیاه ، قطورتر شود و کار اصلاح ، دشوارتر ؟ !
چه کسی را قول عمر جاوید و طولانی دادهاند ، که «توبه را برای آخرعمر نگهدارد ؟
«چند گویی که به پیری رسم و توبه کنم ؟ » اگر قبل از پیری ، فرصت گذشت و نتوانستیم با توبه ، «خود گمشده را پیدا کنیم ،
چه ؟
توبه ، شستشوی جان و پاکسازی دل است و زیباترین تو به هم «توبه جوان است !
وقتی هیچ روزنه امیدی به روی انسان باز نباشد ، آغاز سقوط است .
انسان به امید زنده است ، هر چند «غرور» هم آفت است .
مسیر تکامل را در زندگی باید با دو بال «بیم و «امید» پیمود . کسی که بخشی از فرصتها را در تباهی سپری کرده است ، نباید از رسیدن به چشمه روشنی و نقطه پاکی مایوس شود .
گنهکارانی که گرفتار یاس از رحمت الهی میشوند ، در دام «گناه مضاعف گرفتار شدهاند .
وقتی خدای مهربان و رؤوف ، خودش دعوت به «توبه کرده و تائبان راوعده «آمرزش داده است ، دیگر چرا نومیدی ؟
کسی به بن بست میرسد که «در توبه به رویش باز نباشد . امید به بازیابی سعادت ، پای انسان را به سوی خیر و نیکی و خوب شدن و پاک زیستن میکشاند .
هم باید دست از خلاف کشید ، هم خلافهای گذشته را جبران کرد . هم نفی ، هم اثبات ، هم ترک ، هم جبران و تدارک .
وقتی میتوانی با «صالحات ، بر زخم «سیئات مرهم بگذاری و بایک تکان روحی ، گرد و غبار غفلت را از چهره جان بزدایی و بارهای سنگین گناه را بر زمین نهاده ، سبک بال و سبک بار شوی و به «خانه تکانی دل بپردازی ، چرا این همه تاخیر و مسامحه و سهل انگاری ؟ !
دوست داری که بندها را از پایت بگشایی و سبک شوی ،
میخواهی برای پیمودن «راه خیر» ، نیرو بگیری ،
میخواهی جان خویش را صیقل دهی تا آینهای گردد روشن و شفاف ، که نور خدا در آن بتابد و بتوانی مسیر و راه و هدف زندگی را روشن و بی غبارببینی . چه «خواستن خجسته و مبارکی ! یقینا اگر بخواهی ، میتوانی . مثل بسیاری از آنان که با یک اراده و تصمیم ، خود را از باتلاق گناه نجات دادند و به سایه سار امن «عبودیت قدم گذاشتند .
حالا که میتوانی ، چرا از این توان استفاده نکنی ؟
وقتی بارت سنگین تر شود ، وقتی قدمها در باتلاق ، بیشتر فرو رود ، وقتی چهره جان را غبار غفلت ، بیشتر فرا بگیرد ، شاید دیگر امکان نجات نباشد . شاید دیر شود و آنگاه . . . چه حسرتها و ندامتهای جبران ناپذیر !
در رفتارها و خصلتهای «انسان ، زمینه فساد و صلاح و خیر و شر ، تامرزهای توصیف ناپذیر ، وجود دارد .
خداوند ، «راه فلاح و «چاه فجور» را به او نمایانده است ،[۵۳]و این خوداوست که باید در این میان ، از راه و چاه و از فلاح و فجور ، یکی را برگزیند .
آری . . . آدم ، موجود عجیبی است ! مرز سقوط و هبوطش ، پایین تر ازحیوانات درنده است ، و اوج عروج و کمالش ، تا مرز فراتر از فرشتگان !
میتواند با توبه ، به فطرت الهی خویش رجوع کند و با عصیان ، گوهروجودی خویش را بیالاید وزیر خروارها لجن و گل و لای تباهی دفن کند .
دعای «عاقبت به خیری ، دعایی بزرگ و عمیق است . در انسان ، هرتحولی امکان پذیر است . از این رو انسان در سایه انتخاب ، از «هیچ به همه میرسد ، یا از
همه چیز به هیچ !
چه دلهای سنگی که یکباره چون موم ، نرم میشود ،
چه دیدههای خشک و جامدی که چشمه سار خوف و خشیت میگردد ،
و چه «قلوب قاسیهای که با حرارت «ذکر» و «شوق نرم و گرم میشود .
چنان نیست که یک تبهکار ، تا پایان در تباهی و آلودگی بماند و تغییر وتحولی نیابد ، پس قدرت انتخاب و نیروی اراده چه میشود ؟
مگر پیامبران نیامدهاند تا خوبان را خوب تر و بدان را خوب کنند وفطرت خداجوی انسان را بیدار سازند و «بندگان دنیا» و «بردگان هوس راصاحبان خرد و سروران آخرت کنند و از بردگان ، آزاده بسازند ؟ !
نه قلب تو ، سخت تر از سنگ است ،
نه «تذکر» و «تفکر» و حساب و انتخاب ، بی تاثیر است ،
و نه راه سعادت ، به روی خطاکار ، بسته است !
امانت داری از «انتخاب که ودیعه الهی است و گزینش راه و عمل منطبق با «رضای او» ، افقهای بازتری را پیش روی انسان میگشاید و«بن بستها را میشکند ؟
حال که چنین است ، «تا کی و چند ، اسارت در خویش ؟ » .
در انتهای کوچه نومیدی
در انتهای کوچه «نومیدی ، دری باز میشود ، به نام «توبه .
ورود به این منطقه ، تنها یک مجوز و برگ عبور میخواهد ، آن هم عبارت است از «تنبه و «آگاهی .
گاهی کسانی چنان آلوده میشوند که از خود هم شرمگین میشوند وعذاب وجدان آرامشان نمیگذارد و «نفس لوامه ، مدام تازیانه نکوهش وسرزنش بر روح آنان فرود میآورد .
ولی . . . آیا هیچ راهی برای بازگشت نیست ؟ چرا !
راستی ، جز «آب تطهیر» ، چه چیزی میتواند «آسیاب توبه را به حرکت درآورد ؟ پاکسازی دل از وسوسههای شیطانی ، پاکسازی نیت ازهوای نفس و خودخواهی ، پاکسازی زبان از آلودگیهای گفتاری ، تطهیرنگاه از آنچه نباید و نشاید .
مگر میتوان با زبان آلوده ، ذکر پاک «استغفار» گفت ؟
مگر بر دل ناپاک و غیرمصفا ، «کبوتر پشیمانی گذر میکند تا به ما بال زدن در هوای ملکوت را بیاموزد ؟
امام سجادعلیه السلام به درگاه خداوند عرضه میدارد :
«خدایا ! اگر توبه ، عبارت از پشیمانی است ، من از پشیمانترین پشیمانانم[۵۴].
گاهی بذر گناه ، در زمین دل میروید و نهال معصیت ، در مزرعه زندگی جان میگیرد . اگر آن نهال را از ریشه برنیاوری ، پیوسته آزارت میدهد وروزی به سیه روزی مینشاند .
«تا ریشه به جاست ، درد ، درمان نشود . »
وقتی آتش پشیمانی بر دل افتاد و آن را سوزاند ، نور ایمان قلب را چون آینه میسازد ، جلوه گاه جمال محبوب .
وقتی شعله محبت محبوب فروزان شد و سرکشید ، در خانه دل جایی برای «اغیار» نمیماند .
توبه صادقانه و نصوح یعنی همین : آفت زدایی کلی و ریشه کنی مایه فساد در دل ، و طرد وسوسههای شیطانی ، آنچنان که امید بازگشت نداشته باشد و اگر برگردد ، جایی برای فرود نیابد .
چرا به فکر نگهبانی از قلعه دل نیستیم ؟ ! باید راه ورود شیطان را به دل بست و از گناهان ، چه کوچک و چه بزرگ ، پرهیز کرد .
کوچکی و بزرگی ، «نسبی است .
قدرت و ضعف نیز چنین است . به قول سعدی :
«گربه در گرفتن موش ، شیر است ، ولی در مصاف پلنگ ، موش است .
انسانهای کوچک و بزرگ نیز همین حالت را دارند . علم و کمال ، یاگناه و خطا هم ، در یک مقایسه ، کوچک و بزرگ میشود .
آیا چیزی به نام «گناه کوچک وجود دارد ؟ تا آن را با چه بسنجی !
«صغایر» و «کبایر» ، در مقایسه با هم ، کوچک و بزرگند ، ولی در برابرخدا که مولا و رب و سر رشته دار و ولی نعمت ماست ، هر گناهی بزرگ است و هر صغیرهای «کبیره محسوب میشود . «ابن معتز» (متوفای قرن ۳) در شعر زیبایی به مفهوم «تقوا» و ارتباط آن با پرهیز از آلودگی به گناه ، چنین اشاره کرده است :
«همه گناهان را ، چه کوچک چه بزرگ ، واگذار ،
که این ، همان «تقوا»ست .
و از گناه بپرهیز ، همچون کسی که از خارستانی میگذرد و از خارها حذرمی کند ، و . . . هیچ گناهی را کوچک مشمار ، چرا که کوهها از ریگها و سنگ ریزهها پدید آمده است[۵۵].
و این ، همان داستان پدید آمدن نهر از قطرات باران و پیدایش دریا ازبه هم پیوستن نهرهاست : «قطره قطره جمع گردد ، وآنگهی دریا شود» .
حال ، آیا میتوان قطره را کوچک شمرد ، اگر به دریا تبدیل شود ؟
و آیا میتوان «گناه را کوچک به شمار آورد ، اگر نتیجه اش عذاب وشقاوت باشد ؟
هر چند خود گناه ، کوچک و ناچیز باشد ، ولی وقتی نسبت به فرمان خدای بزرگ ، گستاخی و جرات نافرمانی پیش آید ، همان گناه صغیر ، کبیرمی شود .
گناهان صغیره ، بزرگهای کوچک نمایند ، و کوچکهای بزرگند .
مبادا کوچکی گناه ، مغرورمان کند و همین جرقههای بظاهر بی مقدار وناچیز ، دوزخی شعله ور و دریایی از آتش برایمان فراهم آورد و راهها را به رویمان ببندد !
کسی هنر ترک «گناه کبیره دارد ، که از گناهان ریز و ناچیز هم پرهیزکند . پرهیز از صغایر ، میدانی برای تمرین «ترک کبایر» است .
«گناه ، یکی از چیزهایی است که کم آن نیز بسیار است ، مثل همان جرقه شعله افروز .
بن بست گناه را با «توبه بگشاییم .
بازگشت به فطرت
فراخوانی به «متن فطرت و پرهیز «حاشیه گناه ، دعوتی آشناست .
کسانی که در مسیر زندگی ، «بیراهه میروند ، روزی به «بن بست خواهند رسید و سر شعورشان به سنگ ندامت خواهد خورد ، ولی به چه قیمتی ؟
وقتی به جای «عروج ، در حال «هبوط و «سقوط اند ، وقتی به جای «فلاح و «صلاح ، در مسیر «خسران قدم بر میدارند ، هر جا که بفهمند و هر روز که آگاه شوند و هر لحظه که فطرت خدایی ووجدان زلالشان بیدار شود و برگردند ، سود کردهاند و «جلوی ضرر را از هرجا که بگیرند نفع است . این همان توبه مقدس است .
توبه ، دست یافتن به «خود آگاهی انسانی است که موجب رجعت به سوی «فطرت است . توبه ، سبب میشود که از خویشتن ، نقبی به سوی خدا بزنی و دری به روی روشنایی جان بگشایی .
اینجاست که حکمت به سراغ تو میآید و دست تو را گرفته و نجات میبخشد و به پاکی بازمی گرداند .
توبه ، بازگشت از «عصیان است به «طاعت ، از «اسیری نفس به امیری نفس ، از «فجور» به «تقوا» ، از «غفلت به «ذکر» ، از «سیئات به حسنات ، از «خود محوری به «خدا محوری ، توبه وقتی تحقق میپذیرد که «چشم دل باز شود و «زشتی گناه وفرجام تلخ معصیت و هوسبازی را ببیند ، بیدار شود ، پشیمان گردد و به فکرجبران ضایعات گذشته بیفتد .
میبینی که توبه ، تنها یک «لفظ نیست ، یک انقلاب درونی است ، شوراندن شخصیت انسانی و فطرت الهی ، علیه شخصیت پلید اجتماعی وهویت مسخ شده انسانی است ، از خود ، «انسان جدید» ساختن است; با چهرهای روشن و درونی پاک .
اگر «اراده ، که گوهر ارزش آفرین وجود آدمی است ، در این میدان به کار نیاید ، پس برای کجا و چه زمانی است ؟
این است که خدا ، توبه کنندگان را دوست میدارد .
توبه یعنی استفاده بهینه ، از نعمتی که خدا در اختیارت نهاده است ، بازگشت به فطرت و بازیابی لحظات مقدس در قلمرو کمال و خودسازی .
جهان ، آینه الهی است . هستی ، گفتهها و کردههای ما را ثبت میکند .
خداوند نیز ، به سخن ، کار و نیت ما آگاه است و فرشتگانی هم کارهای نیک و بد ما را مینویسند[۵۶].
چنین نیست که فراموش شدگانی بی حساب و کتاب باشیم !
حال که چنین است ، چرا خود ، از خویش حساب نکشیم و پرونده صفات ، حالات ، اعمال و افکار خویش را نگشاییم و به بررسی ننشینیم ؟ !
عیب دیگران را دیدن ، ولی عیب خود را ندیدن ، نشانه کور دلی است ، نه بصیرت و تیز هوشی !
فرزانگان سالک ، در شبانه روز ، ساعتی هم به خود میپردازند و از خودحساب میکشند . این همان «محاسبه است که از گامهای اولیه خودسازی و سلوک به شمار میرود .
آری . . . مطالعه کارنامه هر روز ! بازبینی فیلم عملکرد خویش ، در ساعات آخر شب ! اینکه امروز ، از لحظه چشم گشودن از خواب ، تا دوباره چشم بستن به روی زندگی ، چه کردی ؟ چه گفتی ؟ کجا رفتی ؟ با که بودی ؟ چگونه برخورد کردی ؟ عملهای مثبت و منفی تو چه بود ؟ خندهها و خشمها وکینه ورزیها و محبتهایت از کجا و از چه سرچشمه میگرفت ؟ !
براستی که طبق حدیث امام علی علیه السلام : «تصفیه و پاکسازی عمل ، ازعمل دشوارتر است ! »[۵۷].
اینگونه «خودشناسی است که سودمندترین معارف و شناختهاست .
کسی که از فضیحت و رسوایی زشتکاریهای دنیا میترسد ، از رسوایی آخرت باید هراسانتر باشد ، آنجا که همه نهانها آشکار میشود !
کسی که از خود حساب میکشد ، میتواند بار خود را سبکتر کند و برای حضور در آن روز «محاکمه بزرگ ، با پرونده روشنتر قدم به عرصات بگذارد .
پاکدلان ، قصور و ضعفهای عبادی خویش را با «نوافل جبران میکنند و اهل «استغفار» و «توبهاند . این پنجره گشوده به روی خطاکاران ، غنیمت است; تا این پنجره بازاست ، باید راهی از آن به سوی «افقهای پاک یافت .
نگذاریم که موریانه غفلت ، بنای دینداری ما را از درون بپوساند وبفرساید !
نماز ، تکیه گاه روح
خضوع در برابر «عظمت در سرشت انسان نهفته است .
«نیایش در پیشگاه معبود ، برای بشر ، فطری است و لذت روحی وآرامش روانی در سایه نیایش و نجوا و دعاست .
اما . . . سر را پیش کسی باید خم کرد که عظمت راستین و قدرت بی کران داشته باشد . در مقابل کسی باید به خاک افتاد و خاکساری کرد که سررشته دار نظام هستی است .
رمزی از این افتادگی و خضوع ، «نماز» است ، فروتنی و نیاز خواهی وسپاس ، در برابر عظیمترین سرچشمه قدرت و دانایی و حکمت و بینایی ، یعنی «خدا» .
آن یگانه معبود ، تکیه گاه یگانه انسان است در میدانهای کارزار ، و امیدمجاهدان است در صحنههای خونین «جهاد» ، و الهام بخش مقاومت وصبر است در تندباد حوادث و هجوم مشکلات ، و پناه درماندگان است درگرفتاریها ، و مونس انسان است در تنهاییهای زندگی و غربت روح !
به توصیه قرآن ، باید از «صبر» و «نماز» ، استعانت جست : «و استعینوابالصبر و الصلاه[۵۸].
آنکه از نماز ، بیگانه باشد ، چگونه میتواند با روحی استوار ، در شداید وخطرها از خود پایمردی و استواری نشان دهد ؟
آنچه پیش و بیش از «پا» میایستد ، «دل است !
اینکه در گرفتاریها و درماندگیها سراغ «دعا» میرویم ، نشانه کشش روحی ما به سوی قدرتی است که در هستی ، «توانای مطلق است و ازورای علل و اسباب ظاهری ، میتواند «گره گشایی کند . و اینکه در مواقع اضطرار و نیاز ، دست به سوی خدای بی نیاز بر میآوریم و انتظار «اجابت داریم ، دلیل فطری بودن «دعا»ست .
آیه «امن یجیب . . . »[۵۹]، توسل به قدرت بی پایان خداست . «جواب خدا»بر «دعای ما» ، حتمی است ، اگر خواستن و طلب ، از عمق جان بر آید نه ازنوک زبان !
بزرگی ما نیز ، در سایه کوچکی ما در آستان آن «بزرگ بی همتا» ست .
آنان که روح دعا و شوق نیایش ندارند ، پوششی و غباری بر فطرتشان قرار گرفته است . وگرنه ، کدام نیازمندی است که در برابر «بی نیاز مطلق ، زبان به حمد و ثنا نگشاید و حل مشکلات و رفع نیاز را از او نخواهد ؟
آنچه روح نیایش و دعا را در انسان پدید میآورد ، اینهاست :
درک بی نیازی «خدا» و نیاز «بنده ،
درک کمال خدا و نقص خویش ،
شناخت عظمت پروردگار و حقارت مخلوق .
هر که به اینها بی توجه باشد ، «روحیه دعا» هم نخواهد یافت .
بدون نیایش هم ، زندگی در گردونه تکرار و گرداب پوچی قرار میگیرد .
«دعا» ، انسان را با خدا مرتبط میسازد ، معرفت خدایی را میافزاید ، موجب آراستگی به اخلاق الهی میشود ، روح را با صفا و جان را لطیف میکند ، هوای نفس و غرور و تکبر را میشکند ، دل را با صحبت محبوب ، مانوس میکند ، نیازهای برتر را به انسان نیایشگر تلقین میکند ، ابلیس رااز چرخیدن بر گرد انسان دور میسازد .
ولی ، همه و همه آنجاست که «نیایش ، حرف دل انسان و برخاسته ازروح عبودیت و احساس بندگی و نیاز در برابر «معبود» باشد و مضمون دعا ، خواسته جان آدمی باشد ، نه تکرار سرد واژهها و جملاتی بر زبان .
در آستان بندگی ، انسان «آرامش مییابد و در سایه سار عبادت و دعا ، به «سکون نفس و «اطمینان خاطر» میرسد .
در طوفان اضطرابها ، باید بر «زورق دعا» نشست و بادبان «توسل برافراشت .
تنها مست شراب نیست که از خود و جهان «بی خود» میشود ،
«مست قدرت ، «مست ثروت و سرمست رفاه و عیش و نوش نیزهمین حالت را دارد .
وقتی که «مال ، چشم بصیرت را بست ، وقتی که «قدرت ، گوش را از شنیدن حق محروم ساخت ، و . . . آنگاه که «رفاه و «بی دردی ، انسان را از آنچه در جامعه میگذرد ، غافل و بی خبر کرد ، بسیاری از عوارض دیگر سراغ او میآید .
در این صورت است که آدمها «عوض میشوند ، یا «آدم عوضی میشوند .
دلهای سنگی و سینههای تهی از «آه و «سوز» ، رهاورد چنین زندگیهای فاقد معنویت است . اینها ، حتی در مسجد و معبد هم ، بدون دل حاضر میشوند . تنها جسمشان را میآورند و دلشان «غایب است . در نماز ، تنها «تن را حاضر ساختن و «جان را واگذاشتن ، آن نیست که خداوند خواسته است .
وقتی در «نماز» ، دل و فکرت ، در اندیشه کار و زندگی و خانه و اداره و . . . است ، دیگر در «نماز» ، «حضور» نداری . خدا میگویی ، ولی خدا نمیجویی !
شگفت نیست سرمستان دنیا و باده غرور ، از عبادت تنها اسکلتی دارندو از نماز و نیاز ، تنها حضور جسم ، نه «حضور قلب !
اگر گفتهاند : در نماز رو به پنجره باز عکس و نقش و نگار ، یا رو به سنگ قبر نماز نخوان - که مکروه است - همه برای آن است که هنگام نیایش ونیاز و نماز ، «حاضر» باشی . مگر میتوان در حال نماز ، مقام و جایگاه خود رادانست و شناخت و نلرزید و رنگ نباخت ؟ !
غفلت ، معلول عدم معرفت است . کسی که شناخت ، دل میدهد و ازنیایش و دعا لذت میبرد و هر لحظه شوقش برای گفتگو و خلوت با آن محبوب دلهای عارفان بیشتر میشود .
یا «معرفت کم است ، یا «ادعا» بی پایه است !
کاش چند مشت از «آب بیداری به صورت بزنیم ، تا این «خواب غفلت از چشم و سر بگریزد ، کاش ! . . .
زمان گمشده
مثل برخی سرزمینهای کشف نشده ، وقتها و زمانهای اسرارآمیز وکشف نشدهای هم وجود دارد ، حد اقل برای بخشی از مردم .
بخشهایی از «زمان هم گاهی ناشناخته میماند .
اوقات شب و روز را به چند قسمت تقسیم کردهای و با کدام یک مانوس تری ؟ با شب یا روز ؟ یا با لحظهای که نه غوغا و روشنایی اول شب رادارد ، و نه جنب و جوش و سر و صدای روز را ؟
وقت «صبح ، یکی از همین گونه زمانهای ناشناخته است ، لحظهای است که نه شب است ، نه روز . (از سر زدن سپیده تا بر آمدن خورشید) .
این لحظات پر رمز و راز ، آرام ، نسیم وار و عطرآگین ، جان میدهد برای خلوت و «تلاوت و «سجود» . مبادا که در خواب باشی ! . . .
ساعتی است رؤیایی . ساعتی از ساعتهای بهشت و ساعات آخرت است ، از ساعتهای ملکوت است که به رنگ فرشته است و به بوی عرفان ، نامش «سحر» ! که مرغان حق نیز در آن ، بانگ بیداری سر میدهند و ذکرخدا میگویند .
براستی که «خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر» نیست !
در فصل رمضان ، ساعتی از این «زمان گمشده را درک میکنی و ازبستر و خواب ، کناره میگیری و زبان به نیایش میگشایی و دل به خدامی سپاری . ولی . . . چرا فقط در رمضان ؟
سحرگاه هر روز در هر ماه ، همین نشئه و نشاط را دارد . میتوانی امتحان کنی . رمضان تنها تمرینی است برای انس و عادت به سحرخیزی و تهجد .
شب برای خواب و استراحت ، روز هم برای کار و تلاش و درس . ولی «وقت سحر» را مبادا که گم کنی !
این «ساعت بهشتی ، میتواند همه ساعات دیگرت را هم به رنگ وبوی ملکوت در آورد .
اگر این زمان گم شده و فراموش شده را پیدا کنی ؟ دولتی یافتهای جاودانه !
بزرگان به هر جا که رسیدهاند ، از «سحر خیزی رسیدهاند . تهجد ونماز ، نور چشم عارفان سالک بوده است و تنفس در هوای معنوی سپیده دم ، به دلها حیات بخشیده است . « نماز» ، زمزمهای است که تو را به خدا دعوت میکند .
دلت را آرامش میبخشد و اضطرابها را فرو مینشاند .
نماز ، پاسخ به ندای ابراهیم و محمدصلی الله علیه وآله است .
هماهنگی و همراهی و همصدایی با همه کائنات است که پیوسته بازبان فطرت و با زبان خاموش ، تسبیح گوی خدایند .
«قبله و «کعبه ، رمز وحدتها و یکپارچگی هاست .
«وضو» که میگیری ، همراه دست و رو ، دل و جانت هم پاک میشود .
رو به «قبله که میایستی ، خانه توحید و کعبه مقدس ، تو را جذب میکند و به عمق تاریخ موحدان میبرد و دوش به دوش پیامبران قرارمی گیری .
نمازت ، نشانه بندگی و فروتنی و اطاعت است .
«رکوع تو ، رمز خضوع در برابر آفریدگار است .
«سجود» ، نزدیکترین حالت یک عبد به درگاه خالق خویش است .
با «حمد» ، خدا را بر نعمتهایش سپاس میگویی ، با «تسبیح خدا را از عیب و نقص ، دور می دانی .
با «صلوات ، بر رسول خدا محمد مصطفی صلی الله علیه وآله تهنیت و درودمی گویی ، با «سلام نماز ، به همه صالحان و شایستگان و فرشتگان ، سلام میدهی .
نماز ، سپاس یک بنده به درگاه آفریدگار خویش است .
نماز ، ستون دین است و هر که به نماز بی اعتنایی کند ، دین او کامل نیست و «قبولی نماز» ، معیار قبولی عبادتهای دیگر است .
اهل نماز دلی با صفا و جانی پاک و روحی آرام دارند . . و با عبودیتی که در پیشگاه خداوند دارند ، سندی بر حق شناسی خویش ارائه میدهند . چه خوش است پیوستن به این جمع خدا خواه و پاک جان !
ما ، زندگی و هستی خود را مدیون خداییم .
غرق در نعمتهای اوییم ، اگر دیده «نعمت شناس داشته باشیم !
نفسی که میکشیم ، غذایی که میخوریم ، عقل و ادراک و احساسی که داریم ، ایمان و اندیشهای که ما را به تلاش وا میدارد ، امیدی که به آینده داریم ، تندرستی و قوای جسمی ما و بسیاری موهبتها و برخورداریهای دیگر ، همه از عطاهای خداست . عطاهایی که شایسته اش نیستیم ونعمتهایی که نه توفیق شکرش را داریم ، نه توان سپاس را . « نماز» ، یکی از برنامههای «سپاس نعمت است .
روزی پنج نوبت ، ما را در آستان صاحب نعمت و عظمت مینشاند ، تاشیطان در اسیر ساختن ما طمع نکند .
نماز ، نردبان تعالی روح به ملکوت معنویت است فرد نماز خوان ، بیمه شده الهی است و جامعه اهل نماز ، از بسیاری فسادها و تبهکاریها مصون است .
در جامعه خدایی ، نباید نماز در غربت باشد . آنکه در دنیا نماز را از غربت در آورد ، در آخرت گرفتار غربت نخواهد شد .
هر کس در زندگی به چیزی دل میبندد و امیدوار میشود و تکیه میکند . «خدا» ، تکیه گاه و امید یک مسلمان است و نماز ، چیزی جز تکیه و امید و خواهش و عرض نیاز به آن «ذات بی نیاز» نیست .
زندگی ، بی «یاد خدا» تاریک است ، و انسان ، بدون تکیه گاه ، هراسان !
شعبانیه
«دعا» ، شستشوی دل در چشمه یقین است .
«نیایش ، عطرآگین ساختن جان ، به بوی خوش «یاد» است .
نماز ، هم «دعا» ست ، هم «ذکر خدا» ست .
«شعبان هم ، ماه دعا و ذکر و یاد و توجه و عبادت و استغفار است .
هر شبانه روز پنج نوبت ، چراغ دل قامت به نوری میافرازد ، تا فارغ ازحجابها ، جلوههای آشکار یار را در وسعت آفرینش به تماشا برخیزد و سفرمعنویت و عرفان را ، رهتوشهای بایسته فراهم آورد .
«مناجات شعبانیه ، سهمی از این رهتوشه دارد که امامان بر خواندن آن استمرار داشتهاند .
از روشنایی تا روشنایی ، پنج نوبت بلور نازک دل در خود میشکند تا درسایه عطوفت بی مرز محبوب ، پیوند گیرد و آینه تجلی نور خدا شود .
خوان رحمت الهی در ماه شعبان گسترده تر است ، و «مناجات ، وسیله حضور در کنار این مائده معنوی است .
نمازگزاران و متهجدان و نیایشگران ، در محرابی میایستند که همه عارفان و سالکان و پیامبران و امامان ، مقیم و معتکف آن بودهاند .
اهل دعا ، پیمانه از بحر بیکران رحمت خدا میکشند و مستان سرخوش بادههای سحر گاهی و شبهای پر ستاره و روشن از تهجد و سجودند .
آنکه به «نماز» میایستد و به «دعا» مینشیند ، بر سفره رزق روح نشسته است و روزی رحمت و استجابت در محراب عبودیت او نازل میشود .
«مناجات شعبانیه ، درخواست «روشنایی دل از خدایی است که هم نور» است ، هم فروغ آفرین .
شعبانیه ، گامی در زدودن «حجاب از چهره «جان است ، تا جلوه ربوبی ، در این آینه بهتر انعکاس یابد و «نجوا» ی او در «ضمیرهای روشن به گوش دل رسد .
در مناجات شعبانیه ، با امامان معصوم همنوا میشویم تا همه ایام عمررا در سایه نیایش «مبارک گردانیم .
«برکت ، خیر و نیکی ماندگار و پایدار در یک چیز است .
«مبارک بودن یک روز یا یک ماه یا یک مکان و ساعت و لحظه ، به سرشاری آن از اینگونه نیکیهای جاودانه است .
شعبان و رمضان از همین رو «مبارک است .
آنان که در این ماهها ، دست نیکی به سوی دیگران دراز میکنند و گام یاری به سوی منزل محرومان بر میدارند و زبان خیرخواهی به نفع مستمندان میگشایند ، در همین دنیا بار سفر آخرت خویش را میبندند وبرای آن «روز نیاز» ، ذخیره سازی میکنند .
به قول صائب تبریزی : ای رهروی که خیر به مردم رساندهای آسوده رو ، که بار تو بر دوش مردم است
باری ، ایام ما با عبادت و عمل صالح ما «مبارک میشود و اگر به غفلت و سستی بگذرد ، «بی برکت خواهد شد .
شب زنده داریهای عابدان ، اشکهای شب بیداران ، استغفارهای متهجدان ، «یا رب ، یارب سحر خیزان ، نجوای خالصانه دعا خوانان ، همه و همه جلوههایی از «برکت است که در ساعات و لحظات این ماه مبارک نهفته است .
کاش چراغ «ذکر» و شمع «یاد» در شبستان همه دلها روشن شود وظلمت گناه و غفلت ، از زاویه همه قلوب ، زدوده گردد .
کاش کاهش چشمگیر خطاها و تخلفات و شکایتها و نزاعها که در این ماهها جلوه گر است ، تا ماههای دیگر هم دامن بگستراند و همه ایام ، در«طهارت و «آرامش ، مانند شعبان و رمضان گردد .زیانکار ، کسی است که رمضان بگذرد و او در «کوره روزه نگذارد و پاک نشود .
خسران زده کسی است که ماه مغفرت بر او بگذرد و غفران الهی شامل حالش نشود و حالش تحول نیابد .
مگر ما چه قدر فرصت «تجدید دیدار» با «فطرت داریم ؟
مگر در طول سال ، چند «شب قدر» داریم ؟
ماهی جان در دریای «یاد خدا» ست که حیات مییابد . و گرنه دلهای جدا از خدا ، مشتی گوشت است ، سخت تر از سنگ ! . . .
رمضان ، فرصت شکوفایی
اگر وجود خود را به زمینی تشبیه کنیم ، تهذیب نفس و اخلاق ، همچون زدودن علفهای هرزه و شاخ و برگهای آفت گرفته از مزرعه و باغ زندگی است .
آراستگی به کمالات معنوی نیز ، مثل شکفتن غنچه و به برگ و بارنشستن آن است .
دریغ از غنچهای که نشکفته پرپر شود ، و . . . شاخهای که به بار ننشسته ، بشکند !
گاهی موعظه و حکمت ، بذر این «مزرعه وجود» است ، گاهی تنبه و بیداری ، زمینه ساز شکفتن «گل کمال است ، گاهی قرار گرفتن در مدار یک روح قوی و جاذبه عرفانی ، انسان را بالامی کشد و از خاک به افلاک میبرد .
گاهی هم ، مجلس و محفل با شور و حالی ، فطرت را گرم و روشن وشکوفا میسازد و انس با خدا را فراهم میآورد .
«رمضان ، مجموعهای از همه این زمینهها و عوامل و فرصتی برای شکفتن است .
هم بهار قرآن و موسم نیایش و راز و نیاز است ، هم فصل حضور در میعادگاههای معنویت بار مساجد و نمازها ومجالس قرائت و دعا و حال و حضور و احیاست ، هم موسم نشستن بر مائده تقوا و عفاف و بهره مندی از ضیافت خدا وقرآن است[۶۰].
هم ذخیره سازی عمل صالح و حسنات ، و هم زدودن آثار سیئات و توبه از گناهان و پاکی از رذایل .
اگر تلاش در مسیر «خودسازی ، تکلیف مادام العمر هر یک از ماست ، این وظیفه در «ماه خدا» دو چندان میشود و رها شدگان از دام ابلیس ونجات یافتگان از چنگ عادات زشت و زندان «هوای نفس نیز در این موسم خدایی بیش از فرصتها و مناسبتهای دیگرند .
«جوان ، در مناسبترین دوران عمر خویش است ، تا جلوههای ملکوت را در زندگی نشان دهد و در پی ره یافتگان سلوک و نوشندگان از چشمه توبه و تزکیه رود .
و . . . «رمضان ، بهترین فرصت برای شکوفایی است .
«خودسازی برای جوان ، که در فصل شکل گیری شخصیت انسانی خویش است ، یک «ارزش است .
رمضان ، الگویی برای جوانان است ، تا در سایه آن به «چگونه بودن و«چگونه زیستن مورد نظر مکتب ، ست یابند .
الگو ، همیشه شخص نیست ، گاهی هم یک «برنامه است .
روزه و رمضان ، یک برنامه الگو برای جوانان است ، که هم «نظم دقیق در زندگی را میآموزد ، هم «سحر خیزی و نشاط سحرگاهی را تمرین میدهد ، هم سلامتی جسمی را تضمین میکند ، هم مشارکت در کارهای خیر و همراهی با سحر خیزان با صفا را دارد ، هم توبه و دعا و نیایش و انس با قرآن و حضور در مجالس قرآن و دین شناسی و آموختن احکام را واردزندگی انسان میکند .
در رمضان ، بیش از اوقات دیگر ، روزه دار در پی عمل «طبق وظیفه ومراعات «صحت عمل و «درستی عبادت است .
رمضان یک الگو و سرمشق است ، برای اینکه ثابت کند «میشود» .
آری ، میشود بر نفس اماره غلبه کرد ، میتوان حرص و آز و شهوت رامهار زد ، میشود به خاطر «خدا» ، از خواستههای «خود» ، چشم پوشید ، میشود با تقویت اراده و تصمیم جدی ، حتی ساعتی پیش از اذان صبح بیدار شد و با شب و سحر و ستاره و افق و اذان و نماز اول وقت ، انس گرفت .
رمضان تمرینی برای «می توان و دلیلی برای اثبات «میشود» است .
از امساک این ماه و معنویت این فصل ، توشه و الگویی برای همه سال بگیریم و درسها را تکرار کنیم .
اینگونه ، رمضان را به «الگوی معنوی تبدیل کنیم .
«رمضان ، بهار معنویت و عرفان و موسم بازگشت به سرشت پاک وفطرت خدایی و پر گشودن در فضای نیایش و عبودیت و شکوفایی گل رحمت در بوستان جان است .
روزه ، آزمون سراسری «اخلاص بندگان است[۶۱].
آنان که طول سال ، در اسارت «شکم و «شهوت اند و همواره اسیر«نفس و گرفتار «مادیات اند ، در این فصل از دام نفسانیات رها می شوندو از کمند «تعلقات آزاد میگردند .
میگویید نه ؟ سری به منزلگاه دلتان در صبح و شام رمضان بزنید . میبینید که پاکیزه تر از روزهای دیگر و منزه تر از حالات دیگر است .
روزه ، رهاننده انسان از «خود» و رساننده او به «خدا»ست .
این را دعاهای «افتتاح و «سحر» و «ابو حمزه میگوید ، و سحرهای پر برکت و سرشار از نور و افطارهای آمیخته به معنویت و جلسات دعا وقرائت قرآن و زمزمه و نیایش و شبهای احیاء و «لیله القدر» .
کیست که بر سفره مولا بنشیند و گرسنه برخیزد ؟ ! مگر نه اینکه این ماه ضیافه الله با مغفرتهای الهی و نفحات رحمانی گره خورده است ؟
حتی آنان که «اطعام میکنند و اهل «احسان اند ، به نوا میرسند ونوایشان همان دست یافتن به رتبه والای «قبول است .
رمضان ، ضیافت نور و «مائده تقوا» و دعوتی است به باز یافتن «خودگمشده .
دریغ ، اگر از این مهمانی ، تهیدست بر گردیم !
دمسازی با فرشتگان رحمت از یک سو ، همنوایی با بینوایان و مساکین از سوی دیگر و یادآوری عطش و گرسنگی روز رستاخیز از دیگر سو ، به رمضان و روزه ، مایه «ذکر» میبخشد و در سایه این «یاد» ، روزه دار ازغفلت میرهد .
گاهی وارد کردن یک «شوک ، انسان را تکان میدهد و حس و حرکتی جدید ، پدید میآورد .
وقتی روزه میگیری ، «گرسنگی را لمس و حس میکنی .
نه آن گرسنگی که هر روز ، وقت ظهر و شام ، به تو دست میدهد و چندلحظه بعد ، سر سفره یا کنار میز غذا مینشینی و خود را سیر میکنی ، بلکه چشیدن ساعتهای مدید گرسنگی و اینکه مجبوری تحمل کنی ونمی توانی خواسته دل و اشتهای درونت را فوری پاسخ دهی .
محروم نیستی ، ولی محرومیت میکشی .
اما کسانی هم هستند که مدام در محرومیت اند و از غذایی چرب و گرم ، بی نصیب ! آیا در روزهای رمضان ، به یاد رنج پیوسته آنان میافتی ؟ یا آنکه هنگام سحر ، آن قدر ذخیره سازی میکنی که تا غروب ، گرسنه نشوی وسطری از رنجنامه «بینوایان را نخوانی ؟ !
سوره) «هل اتی در باره ایثار خاندانی نازل شد که روزه بودند ، اماهنگام افطار ، غذای خود را به مسکین و یتیم و اسیر دادند و با «آب افطارکردند و این فداکاری ، سه روز تکرار شد ، تا سوره انسان «هل اتی علی الانسان . . . » نازل شد .
اگر روزه ات نتواند «حس همدردی تو را بیدار کند و تو را به یاد فقرایی بیندازد که سفره شان خالی و جیبشان تهی است ، پس چه امساک و صوم ورمضانی ؟ . . .
آیا شده است که روزی جمعی را برای «افطار» سر سفره ات بنشانی که بینوا و تهیدست اند ، نه فقط آنان که وضعشان خوب است و اگر به خانه توهم نیایند ، افطار خانه خودشان رو به راه است ؟
یک چشم بگردان ، میان فامیل ، دوستان ، همسایگان ، همنوعان ، آیاچنین کسانی را میشناسی که دعوت کنی و سر سفره کرم و بزرگواری خودت بنشانی و از سیر کردن شکمهای گرسنه ، لذت ببری ؟
برای اهل دل ، «غذا دادن بیش از «غذا خوردن لذت بخش است .
باری . . . «رمضان تمام میشود و به آخر میرسد .
به همین راحتی و سرعت و شتاب !
گرچه فکر میکنیم چه قدر طول میکشد ، ولی دقت که بکنیم ، میبینیم خیلی زود میگذرد .
رمضان و سپری شدن ، یک نمونه است .
عمرها ، جوانیها ، فرصتها ، قدرتها و نشاطها نیز به همین سرعت میگذرد . یک نگاه کافی است که «شتاب عمر» را نشانمان دهد .
جوان با ایمان ، در روزهای آخر ، میاندیشد که محصول من از این گرسنگی و تشنگی چه بود و چه به دست آوردم و چه تغییری کردم ؟
این سؤال ، در مورد مجموعه عمر و زندگی هم قابل طرح است .
ما با روزگار ، در حال «داد و ستد» یم . او از ما «عمر» و «جوانی میگیرد . ما از آن چه گرفتهایم و میگیریم ؟ آیا حساب سود و زیانمان را کردهایم ؟
«غرق آوازیم و بلبل رفته است . . . » .
ما هم ، غرق جوانی هستیم و غافلیم که عمر ، چه پر شتاب میگذرد . لحظهها ، پرشتاب تر از ابرهای گذرا ، از آسمان عمرمان کوچ میکنند . پایان خط کجاست ؟ به انتهای فرصت چند روز ، یا چند سال مانده است ؟ نمیدانیم; ولی حتمی است .
رمضان ، برنامهای برای «خودسازی و «تحول است . آیا خود راساختیم و متحول شدیم ؟
مکتب هم ، یک «رمضان مادام العمر»برای ماست . بنای شخصیت معنوی و انسانی ما در سایه مکتب و آموزشهای «وحی شکل میگیرد .
در کجای زمان ایستادهایم ؟ کیستیم
و به کجا میرویم ؟
خط رابطه
چه موهبتی بالاتر از اینکه «کلام خدا» در اختیار توست ؟
خداوند ، با تو هم صحبت میکند ، برای تو هم «پیام میفرستد ، تو هم اگر بخواهی ، میتوانی همچون حضرت موسی ، «کلیم خدا» شوی . چگونه ؟ . . . با خواندن «نماز» و «قرآن .
وقتی با طهارت جسم و جان ، با نورانیت وضو و با «نیت قرب ، به نمازمی ایستی ، و آنگاه که با دهانی پاک ، دلی روشن ، ضمیری خداجوی و قلبی خاشع ، به «تلاوت میپردازی ، در هر دو حال ، کلیم خدا شدهای .
آنجا تو با «او» سخن میگویی ، اینجا ، او با «تو» سخن میگوید .
وقتی به نماز قامت میبندی ، چنین تصور کن که در پیشگاه و محضرآن رب جلیل و خدای هستی آفرین ایستادهای و نیازت را با آن بی نیاز درمیان میگذاری .
وقتی به تلاوت مشغولی ، چنان تصور کن که جبرئیل امین ، از سوی خدا ، این کلمات را هم اینک بر تو نازل میکند و تو شنونده سروش آسمانی و وحی خدایی هستی .
آهنگ دلنشین ، بر زیبایی قرائت میافزاید ،[۶۲] اما هرگز مباد ، که شیوه تلاوت و اسلوب قرائت ، تو را از معنی و توجه به پیامهای آیات ، باز دارد .
بکوش تا «الفاظ ، حجاب «معانی نشود ، و «کیفیت ، فدای «کمیت نگردد .
«قرآن ، گنجینه معارف خدایی است و «قرائت ، کلید گشایش این گنج است . مگر میشود کسی گنجینهای را بگشاید ولی ننگرد که در آن چیست و به چه کاری میآید ؟
«نماز» ، وسیله ارتباط با خالق است .
مگر زیبنده است که کسی نمازبخواند ، اما رشته ارتباط با معبود ، همچنان گسسته بماند ؟
وقتی میتوان دل را در «چشمه یاد» شستشو داد ، چرا ماندن در تیرگی غفلت ؟ !
وقتی میتوان با «تلاوت و «عبادت ، با خدا انس گرفت ، چرا دوری ومهجوری ؟ !
او ، خواستار «وصل است ، ما چرا «قطع کنیم ؟ . . .
نشاط «روح ، جسم را هم با نشاط میسازد .
تاثیر حالات روحی و درونی بر حالات جسم و ظاهر ، بسیار جدی است . اثر ظاهر بر باطن نیز در جای خود محل تامل است .
شادابی و طراوت جوانان ، بخشی هم به روحیه ، قوا ، غرایز و نیروهای نهفته در جوان باز میگردد . اگر جوانی افسرده دل و گرفته خاطر شد ، توان وتحرک ظاهری و اجتماعی خویش را از دست میدهد .
آنان که سحرخیز و متهجدند و «خواب را بر دیده خود راه نمیدهند و«بی حالی را از خود طرد میکنند ، از نیروی روحی ایمان و محبت به محبوب و معبود برخوردارند .
این «عشق برتر» ، خواب و تنبلی را فراری میدهد .
انس با «یاد محبوب ، میزان تحمل و ظرفیت انسان را نسبت به بی خوابی و بیدار ماندن و نیایش شب و استغفار سحر و بهره گیری ازلحظات ملکوتی «سحر» ، میافزاید . عشق به خدا ، لحظات خلوت نیمه شب و صبحدم را ، برای «شب زنده داری ، دوست داشتنی و لذت بخش میسازد .
«المستغفرین بالاسحار»[۶۳]، ویژگی بندگان عارف و عاشق است که از«فیض سحر» بهره مندند .
یکی از راههای کسب این توفیق ، «زود خوابیدن ، برای «زودبرخاستن است . آنان که تا دیر وقت و تا ساعتی از نیمه شب گذشته ، همچنان در شب نشینی و گردش و گفتگو و تماشای فیلم و مسابقات ورزشی به سر میبرند ، روشن است که توفیق «سحرخیزی ندارند .
جسم نیز استراحت و آسایش میطلبد ، تا بتواند بار روح را بکشد .
نباید «مدیون جسم بود . این بدهکاری به بدن ، سبب میشود نتوانیم از این مرکب ، برای «سفر شبانه و «اسراء معنوی استفاده کنیم .
خوشا نسیم لطیف و نوازشگر و بیدارگر صبحدم !
و دریغا از محرومیت از این نعمت روح بخش و شادابی آفرین .
نگویید «نمیشود ! » ،
اگر بخواهید ، خیلی از این «نمیشود»ها «میشود» .
مشق و سرمش
از نشانههای غنای هر مکتب ، معرفی «الگو» برای پیروان خویش است .
«اسوه جویی هم ، نشان بالندگی فکر و اهداف یک انسان است .
نتیجه آنکه : هر که در پی الگو و اسوه است ، «کمال جو» ست .
هر آیینی هم برای پیروان خود سرمشق معرفی کند ، «کامل است .
خوشحالیم که مکتب ما با صدای بلند و رسا ، از سپیده دم طلوع خورشید دین تا به امروز و همیشه ، اعلام کرده است که «اهل بیت ، اسوه کمالجویان و حق طلبان اند .
«علی و «فاطمه ، از این خورشیدهای فروزان در «منظومه اهل بیت اند که قرنهاست تاریخ را به زیر بال پرفروغ خویش کشیدهاند و الهام بخش اهل دل اند .
آن که میخواهد «عبودیت ، بر زندگانی اش سایه عفاف و پاکی نگهبان باشد ، آنکه میخواهد در مکتب فضایل ، نمونه و سرمشق دیگران باشد ، آنکه میخواهد در خانه ، در جامعه ، با فرزندان ، با همسر ، با پدر و مادر ، نسبت به دین خدا ، نسبت به وضعیت مردم ، نسبت به سرنوشت جامعه ونظام سیاسی ، آنگونه باشد که خدا میخواهد و دین میپسندد ، به «فاطمه و «علی بنگرد ، و به زهد و علم و ساده زیستی و نیایش شب و تربیت فرزندو دفاع از ولایت و جهاد در راه حق ، تا مرز شهادت ، که جلوههایی گونه گون از شخصیت آن «بانوی نور» است .
«علی و «زهرا» را باید به نسل امروز و فردا شناساند .
آنکه «فاطمه را بشناسد ، دچار «فقر هویت و «کمبود الگو» نخواهدشد و آنکه «علی شناس شود ، اسوهای خداپسند را شناخته است .
آنکه «زهرای اطهر» را الگوی خود قرار دهد ، امواج فرهنگهای بیگانه وبی ریشه ، او را به این سو و آن سو نخواهد برد .
فاطمه ، الگویی برای همه و همیشه است .
از نگاه در این «آینه عفاف غفلت نکنیم و از روی این سرمشق ، مشق بنویسیم .
علی علیه السلام ، سرمشق دیگری برای پویندگان راه خداست ، الگویی در همه حال برای هر نیکی و پاکی ، اسوهای کامل و جامع برای سلوک ناب ، که قطب نمای عرفان است .
راه معنویت ، پرفراز و نشیب ، پر خوف و خطر و پر از وسوسههای شیطانی است . «جهاد با نفس میطلبد و غلبه بر خواهشهای دل وتمناهای نفس سیری ناپذیر !
«سحر» ، جلوه گاه نور و حضور است و همدم مردان خدا .
آنکه خواب را در دیده میشکند و بستر نرم و گرم را به عشق رکوع وسجود و به شوق نماز و نیاز ترک میکند ، گامی در مسیر تزکیه برداشته است .
بی حالی در دعا یک بیماری است . اگر به فکر درمان ضعفهای روحی وجبران کاستیهای معنوی هستیم ، دارالشفایی بهتر از «معبد نیاز» و«عبادت و نماز» نیست .
کجایند نیایشگران شبهای رازگویی با محبوب و نجوا با برترین کریم ؟
مقتدای احیاگران شبهای قدر ، امام علی علیه السلام است ، آن چشمه روشن حقیقت ! معجون «اشک و «آهن ، پیشتاز جبهه جهاد و عرفان ، اقیانوس کران ناپیدای عظمت و نیکی .
آنکه نگاهش روشنتر از سپیده بود ، کلامش جوشانتر از چشمه ، علمش ، ژرف تر از اقیانوس ، استقامتش عظیم تر از کوه ، مهرش پناه درماندگان وقهرش در هم کوبنده ستمگران و منافقان و . . . در همان حال ، قلبی خاشع وچشمی اشکبار و زبانی ذاکر و تنی لرزان از خشیت و خوف خدا داشت .
شبهای کوفه ، شاهد نجواهای شبانه و عاشقانه مولا بود . و علی علیه السلام ، عبد همیشه معتکف در آستان عبودیت و محراب عبادت !
آنان که میخواهند «معمار جان خویش باشند ، در هندسه وجود از امیرمؤمنان باید نقشه و الگو بگیرند .
اگر راه سلوک ، دشوار است و نیازمند «راهنما» ، علی علیه السلام همان راهنمای خبیر و راه رفته بصیری است که سالکان را به «مقصد» میرساند .
اگر پای رفتن داشته باشیم و عزم رسیدن !
پیر جوانان و جوان پیران
الگویابی ، نیاز همیشگی ما در پیمودن «راه معنی است . امام عزیز ، یکی از این الگوهاست .
امام امت قدس سره معمار مدینه انقلاب بود .
و . . . پیش از آن ، معمار مدینه دل و کشور جان خویش .
از ویژگیهایش ، رهایی از تعلقات و دل نبستن به ناپایدارها و دست یافتن به گوهر «هب لی کمال الانقطاع[۶۴]بود ، که او را از اسارت این خاکدان رها ساخته بود .
با ما هم که بود ، دل و جان در گرو آخرت داشت .
سرانجام ، جان افلاکی اش از جسم خاکی به جوار حق پر گشود و ما را به ماتم نشاند و داغ غمش بر دلها نشست و سوز هجرانش به آتشمان کشید .
شخصیت جامعش الگوی «چگونه بودن بود .
نماز عشق و نافله شب را به حماسه روز و عطر جهاد میآمیخت و درکام فرزندان بسیجی اش میریخت .
شگفت مردی بود ، آن پیرمرد برنا دل ، آن پیر جوانان و جوان پیران !
نوحی بود که موجها را میشکست و امت را نجات میبخشید .
ایوبی بود صبرآموز ، ابراهیمی بود بت شکن ، عیسایی بود جان بخش ، حسینی بود شهادت آموز ! . . .
در سایه کرامتش ، دین حق جان گرفت و اسلام عزیز درخشید و عزت مسلمان جان گرفت . علمدار اسلام ناب بود و زبان رسای قرآن و عزت شیعی و فرهنگ علوی .
اگر امروز ، عدهای آن سوی «خندق ولایت به توطئه مشغولند ، برای انتقام از ضربتی است که از «تیغ حیدری این فرزند علی علیه السلام خوردهاند .
ما همچنان در سوگ قافله سالار رهایی ، سیه پوشیم و در غم آن یوسف به سفر رفته چشم انتظار «فرج شیعه به افق آینده مینگریم .
امت ، هنوز هم داغدار کوچ شبانه اوست ، هنوز هم سر بر دیوار غم مینهد و چو شمع ، آرام آرام میسوزد . دلها هنوز هم محشری پرغوغا ازکلام عطرآگین اوست .
امت هنوز هم وفادار «ولایت و عهد بسته با «مولا» ست .
یاد آن حاضر عصر غیبت و آن بار یافته به حضور ، آن سراسر نور ، آن زمینه ساز ظهور ، هرگز از لوح دلها محو نخواهد شد . نامش ، چراغ راه ما ویادش نیرو بخش امت است .
ما ، میراث دار نهضتی عظیم هستیم که یادگار آن عزیز جاودانه است . بار سنگین حفظ انقلاب و پاسداری از خون شهیدان بر دوش ما سنگینی میکند . وارثان خط انبیا و شهدا را ، چه رسالتی بزرگتر از «مرزبانی ارزشهای الهی است ؟
چه کسانی ، تکلیف سپردن این پرچم مقدس و نظام الهی را به صاحب اصلی اش بر دوش دارند ؟
غم ، همدم بی کسی است ، اما نه کنون محتاج به بررسی است ، اما نه کنون آن روز که انقلاب ، تعطیل شود هنگام مرخصی است ، اما نه کنون اگر «خالصان ، میدان را خالی بگذارند ، «ریاکاران صحنه گردان میشوند .
اگر متعهدان درد آشنا از صحنه حضور «غایب باشند ، فرصت طلبان بیمار دل ، خود را بر خواست مردم و سرنوشت دین و انقلاب ، تحمیل میکنند .
وقتی «خودیها» کنار روند ، «بیگانهها» میدان دار میشوند و حق رامنزوی میسازند . «قلب ما نیز چنین است که اگر از فضایل تهی شود ، رذایل جای آن را میگیرد و اگر عقل را «حاکم وجود» نسازیم ، نفس وهوس ، فرماندار دل و جان ما میگردد .
در صحنه اجتماع نیز همین گونه است .
کسی که در برابر «گناه بی تفاوت باشد ، «عارف نیست .
آنکه نسبت به وضعیت جامعه احساس مسؤولیت نکند ، بویی از دیانت نبرده است ، هر چند دائم در رکوع و سجود باشد !
عرفان ناب اسلامی ، در متن جامعه است ، نه در حاشیه و انزوا .
جوانانی که شوق وصال و عشق سلوک دارند و خود را از تبار رسول الله میدانند و از سلسله «آل علی و پرورده «مکتب عاشورا» میشناسند ، هرگز به «مرگ تدریجی ارزشها» رضا نمیدهند و سکوت نمیکنند .
تکلیف «امر به معروف و نهی از منکر» به عهده کیست ؟
مگر سیدالشهداعلیه السلام آن عارف انقلابی و زاهد حماسه ساز و انقلابی سالک ، قیام خود را عمل به این «فریضه معرفی نکرد ؟
حیات بخشیدن به این فریضه ، هم سازندگی اجتماعی است ، هم خودسازی و «سلوک انقلابی .
امام امت قدس سره ، پیری نشسته بر تارک زمان بود که به جوانان عصرخویش ، الگوی مبارزه و مشق عرفان داد و راه دفاع از اسلام را آموخت وسهمی عظیم در احیای معارف دین داشت .
راستی . . . احیای این واجب و عمل به آن ، وظیفه کیست ؟
سلوک اجتماعی
سلوک اجتماعی
اغلب موضوعات این بخش ، مسایل مرتبط با دیگران و نحوه برخورداخلاقی شایسته با مردم است . مسیر تربیت نفس و رسیدن به کمال ، از میان مردم میگذرد . اینهارا نیز بخشی از سیر و سلوک معنوی به شمار آوریم و درتصحیح رفتار اجتماعی و شیوه معاشرت خود بکوشیم .
آیین همرهی
آنجا که رفتن و پیمودن یک «راه ، نیازمند «همراه است ، باید این همراه را شناخت ، تا بهتر ما را به «مقصد» برساند .
زندگی ، یک راه است ، دوستانمان هم ، همراهان .
اما ، باید دید که تا مقصد ، همراد ، یا رفیق نیمه راهند ؟
آیا بازوی پرتوان مایند ، در عمل و صحنههای زندگی ؟
یا دست دشمنان اند ، خنجر به دست و در انتظار فرصت ؟
دور و بری هایتان را خوب نگاه کنید ، نه با دید رفاقت و دوستی (که چشم واقع بین را کور میکند) بلکه به دیده ارزیابی و در میزان و ترازوی دقت نظر .
نمیتوان «اثرپذیری انسان را از معاشران و هم صحبتان انکار کرد . حشر و نشر با صالحان و نیکان ، سازنده است ، نشست و برخاست بافاسدان شرور و انسانهای فرومایه و حقیر ، ویرانگر است و تباهی آفرین .
لوح دل صاف است و صفحه ضمیر ، روشن و تصویرپذیر .
نشستنها و حرف زدنهای پوچ و بی محتوا و غیبت و شوخیهای نامناسب ، گرچه خواسته «دل است ، اما دشمن «عقل است . کنترل زبان از بیهوده گویی و گوش از بیهوده شنوی ، گرچه دشوار است ، اما نوعی جهاد ومبارزه است . بی جهت نیست که حضرت رسول صلی الله علیه وآله ، مبارزه با نفس را«جهاد اکبر» نامید و پیروزی در این میدان را پهلوانی دانست !
«نفس ، بعد لجنی و هوسها را تقویت میکند و گوش سپردن به فرمان خرد ، حرکت در سربالایی و پیمودن قله هاست ، سخت ، اماافتخارآفرین !
انتخاب دوست شایسته و همدم پاک ، گامی در جلوگیری از هرزگیها وبیهودگی هاست .
کسی که به «سعادت خویش دل بسته است ، دل به دوستان هرجایی نمیبندد و میکوشد تا همراه خیرخواه را از رفیق نیمه راه و بدخواه بازشناسد .
آیا «دوست و «دوست نما» را میشناسی ؟
به «داود طائی گفتند : چرا از مردم کناره گرفته ، گوشه عزلت برگزیدهای ؟
گفت : چه کنم با جماعتی که گناهانم را از من پنهان و پوشیده میدارند !
شگفتا ! . . . کسی اگر عیوب خویش را از دیگران بشنود خرسند میشود ، دیگری رنجیده . یکی به استقبال نقادان میرود و انتقاد را به عنوان یک هدیه میپذیرد ، دیگری از آن گریزان است و ناراحت میشود .
اگر کسی ما را متوجه عقربی گزنده یا سگی هار کند ، یا آلودگی لباس وچهره مان را به ما بگوید ، از او سپاسگزار میشویم و ممنون . ولی چرا اگرضعفهای اخلاقی یا خطاهای اجتماعی مان را بگویند ، میرنجیم ؟
مگر این نیز ، مایه بی آبرویی نیست ؟ که هست !
مگر برطرف ساختن آن ، ما را به کمال و جمال نمیرساند ؟ که میرساند ! پس این رنجیدگی از چیست ؟
بگذاریم دیگران میدان و مجالی یابند تا ما را به خودمان بهتربشناسانند . ما نیازمند این گونه معرفت و «خودشناسی هستیم .
عاقلانه آن است که انسان عیب خویش را از دیگری بشنود و آن رابرطرف سازد . آن دیگری چه دوست باشد ، چه دشمن ! دشمن ، چون به چشم عداوت مینگرد ، عیبها را هم بهتر میبیند .
ولی دوست ، گاهی دوستانه میگذرد و نادیده میگیرد ، یا به پاس حرمت دوستی ، از گفتن عیوب ما پرهیز میکند .
شما از کدام دوست بیشتر خوشتان میآید ؟ آنکه عیبتان را از شمامی پوشاند ؟ یا آنکه صادقانه و از روی حسن نیت به شما میگوید ؟
کدام یک به «آینه شبیه تر است و ما تا چه حد به آینه عشق میورزیم ؟ و تا چه حد ، آینه عیب نما را میشکنیم ؟
هر چه که در دیگران «بد» است ، اگر در ما هم باشد ، بد است .
درس بزرگی لقمان به ما داده که گفته است : ادب را از بی ادبان آموخته ، هر چه که از کارشان ناپسند یافته ، خود از آن پرهیز کرده است ! . . .
آینه باشیم و آینهها را دوست بداریم و با آینهها دوست شویم .
گاهی «خود» ، تبدیل به یک «بت میشود . نتیجه آن ، بروزخصلتهایی همچون : خودخواهی ، خودپرستی ، خودبینی ، خودپسندی ، خودرایی ، خودمحوری و خودستایی است .
اگر «نفس ، کنترل و مراقبت نشود ، سر از این طغیان و عصیان درمی آورد . آنگاه نمیتوان حریفش شد و مهارش کرد و به راهش آورد .
این که انسان فقط و فقط خودش را قبول داشته باشد و به فکر و نظر وتشخیص دیگران هیچ ارزشی قائل نباشد (خود رایی و خود محوری) ، یااینکه خود را از هر عیب و خطا مصون بداند و هر انتقادی را هر چنددلسوزانه و دوستانه ، حمل بر غرض ورزی دیگران کند (خودپسندی وخودبینی) ، اینها نشانههایی از همان بت شدن نفس است ، که آدمی را ازپذیرش هر پند و موعظه و نقد و ارشاد ، محروم میسازد و چنین کسی خودرا بی نیاز از هر راهنمایی و تذکر میشناسد .
«مشورت ، یکی از راههای شکستن این بت است .
«پندپذیری و «قبول نقد» ، گام دیگری در این بت شکنی است .
احترام به دیگران و دوری از تکبر ، همدردی با مردم در گرفتاریها ، تن دادن به کارهای جمعی و همکاری ، احتمال اشتباه در فکر و عمل خوددادن ، پرهیز از جزم اندیشی و مطلق سازی نسبت به خود ، گفتن نمیدانم آنجا که چیزی را نمیدانیم ، خود را دانای همه چیز و کارشناس همه مسائل ندانستن و . . . اینها هم راهها یا نشانههای نجات از«خودپرستی است .
شنیدن انتقاد از دیگران ، اگر چه تلخ و سنگین است ، ولی اگر بجا باشدو شنونده به کارگیرد و خویش را اصلاح کند ، هم شیرین است ، هم عملی است شجاعانه[۶۵].
«آینه چون عیب تو بنمود راست «خود» شکن ، آیینه شکستن خطاست
و . . . این «خودشکنی ، کمتر از «بت شکنی نیست !
میوه درخت دانش
درخت را از میوه اش میشناسند .
درختهای بی میوه هم ، دست کم سایهای دارد و اگر هم خشک شودهیزمی است برای سوزاندن و گرم شدن .
درخت تو گر بار دانش بگیرد .
به زیر آوری چرخ نیلوفری را .
علم ، پوستی دارد و مغزی . پوسته اش ، همین فورمولها ، قانونها واصطلاحات است . مغزش ، «تواضع ، «ادب ، «بندگی و . . . «معرفت !
کدام عاقل فرزانه حاضر است عمر را صرف گردآوری بادام بی مغز وگردوی پوک کند ؟ آن علمی که «نور»به حساب آمده و با مشیت الهی در دلهای مستعدجای میگیرد ، مجموعه این دانستنیها و اصطلاحات نیست . روشنایی دل و صفای باطن و معرفت و بصیرت ، جلوهای از آن «نورانیت علم است . علمهایی هم هست که «کدورت خاطر» و «قساوت قلب و «تکبر» و«غرور» میآورد .
درختی که پربارتر باشد ، شاخههایش سر به زیرتر است . این ، همان فروتنی است که از «بار دانش سرچشمه میگیرد و اگر جز این باشد ، جهل و غرور است ، اما با نمای فریبنده علم و عقل !
میان یادگیری مشتی «اصطلاحات در هر دانش و فنی ، و رسیدن به آدمیت و «کمال انسانی ، فاصله بسیار است .
کم نیستند «دانشمندان نادان !
اگر علم ، «معرفت نیاورد ، درخت دانش خشکیده و بی ثمر است .
چه سود ، اگر آنکه در مسیر «دانش قرار دارد ، حق علم و معلم و تعلیم را نشناسد ؟
جوانان که در این راهند ، به آموختن این فنون شایسته ترند ، تا «زینت دانش را به «گوهر ادب بیارایند .
کرامت انسان به «علم است ، اما . . . دانشی که در درون دانشور هم روشنایی پدید آورد و «چراغ راه شود و «نیروی رفتن !
هر چیزی آفتی دارد . یکی از آفات علم هم «غرور» است .
آفت زدگان بوستان دانش قابل ترحم اند .
یکی بر مرکب غرور ثروت و قدرت سوار میشود ، دیگری بر مرکب شهرت و ریاست ، یکی هم سوار بر مرکب دانش میشود و میتازد و گرد وغبار راه میاندازد و به دیگران بی اعتنایی میکند و خود را «برترین میشمارد و از هر نقد و انتقاد و تذکری بر میآشوبد و خویشتن را مصون ازخطا و ایمن از اشتباه میپندارد .
این ، آن علمی نیست که در دل «خشیت بیافریند و دانشور را به خدانزدیکتر سازد .
تعلیم دین ما این است که : تواضع و نرمش داشته باشید ، هم نسبت به کسی که از او چیز آموختهاید ، هم نسبت به کسی که به او دانش میآموزید . یعنی فروتنی هم در برابر «استاد» ، هم «شاگرد»[۶۶].
اگر جز این باشد ، نه شاگرد ، توفیق فیض آموختن بیشتر مییابد ، نه استاد در قلب شاگردانش جای میگیرد .
رعایت «حق استاد» ، نخستین نشانه «ادب علم آموزی است ، وبرخورداری از تواضع و خاکساری و گم نکردن خویش ، نشانه دیگری ازلیاقت «معلمی است .
تا میتوان مغز داشت ، چرا پوکی و پوچی ؟
سخن و سکوت
«زبان ، یا کلید بهشت است ، یا دوزخ !
شگفتا از کارسازی مهم این قطعه گوشت در دهان !
چه بسیار «حقهایی که ناحق میشود ، با یک «شهادت دروغ . و چه ناحقهایی لباس حق میپوشد ، با یک اعتراف نابجا .
بازی با آبروی دیگران خطرناک است . چه حیثیتهایی که با یک غیبت و تهمت بر باد میرود و دیگر بازگشتی نیست و آبروی ریخته برخاک ، جمع شدنی نیست .
چه دوستیهایی که با یک کلمه به دشمنی و جدایی مبدل میشود ،
چه «کلمههایی که رمز ناسپاسی و کفران است و موجب «سلب نعمت میگردد و نقمت و عذاب میآورد[۶۷] .
آنان که بر گفتههای نا بجای خویش پشیمان میشوند ، بسیارند; ولی چه سود ؟ تیر رها شده از کمان بازگشتنی نیست و «حرف همان تیر است و «دهان همان کمان . چرا ایمان انسان با یک کلمه نسنجیده و یک نسبت ناروا بسوزد و خاکستر شود و بر باد برود ؟
«عاقل ، میاندیشد و سخن میگوید ، «بی خرد» میگوید و آنگاه به تامل مینشیند[۶۸]. به قول «بزرگمهر» حکیم :
«اندیشه کردن که «چه بگویم ؟ » ، به از پشیمانی خوردن که «چراگفتم ؟ » .
این زبان کوچک ، اگر به رضای خدا بچرخد ، «نعمت بزرگ است و اگربه ناحق حرکت کند ، «وسیله نقمت است .
زبان بی گناه است . ماییم که آن را به گناه وا میداریم .
اینکه گفتهاند : «کلام اگر نقره باشد ، «سکوت طلاست ، برای کسی است که نتواند مالک زبان و اختیاردار گفتار خویش باشد . برای چنین کسی ، همان بهتر که دم فرو بندد و خموشی گزیند ، تا زبان سرخ ، سرسبزش را به باد ندهد .
به همان اندازه که گفتار نیکو ، ارشاد ، نصیحت ، حقگویی ، مطلوب وپسندیده است ، حرفهای بیهوده و گفتار بی محتوا و سخنان نسنجیده ولغویات و لهویات ، منفور و نکوهیده است .
البته گاهی هم سکوت ، «خیانت است و سخن ، «وظیفه . ولی . . . کجا ؟ موقع شناسی بسیار مهم است . مهمتر از اصل گفتار ، آن است که «کجا چه بگوییم ؟ » .
هم گفتن سخن شایسته و دفاع از مظلوم و دفع یک تهمت ، «عبادت است ، هم سکوت از بیهوده گویی و پرهیز از کلام بی ریشه و قول بی تحقق .
بسیاری پشیمان میشوند که چرا گفتند ؟ ولی ندامت بر «سخن ناگفته کمتر است . چرا مهاری بر گفتهها نزنیم ؟
«سخن ، چون تیری است از کمان پرتاب میشود .
«عمل ، چون گلولهای است که از سلاح رها میگردد و . . . بی شک ، به جایی برخورد خواهد کرد . کنترل «گفتار» و «کردار» ، گامی است مهم درخودسازی و سلوک . «اول اندیشه ، وانگهی گفتار . . . »
تا سخنی نگفتهای ، گفتار در اختیار توست . اما همین که تیر از کمان جست و سخن از دهان رست ، نتایج و پیامدهایش از اختیار تو بیرون است [۶۹].
چاره ، لحظهای درنگ پیش از گفتار است . تامل در اینکه چه میخواهی بگویی و چرا ؟ انگیزه ات چیست و پیامد سخن کدام است وتاثیر مثبت و منفی آن چگونه است ؟ نفس آدمی ، میل به سرکشی و طغیان دارد . اگر بتوانی با قدرت اراده و اختیارت ، مهاری بر سرکشی آن بزنی وزبان را در اختیار خود داشته باشی ، از بسیاری «عواقب سوء» و«پشیمانیهای بی ثمر» نجات خواهی یافت ، وگرنه همچون مرکبی چموش بر زمینت خواهد زد !
«مهار نفس ، گاهی به پیشگیری قبلی است ، گاهی به کنترل بعدی .
گاهی باید درد ایجاد شده را درمان کرد ، گاهی هم باید از ایجاد بیماری پیشگیری نمود .
آیا شده است که خود را بر غفلتها و حرفهای بی حساب و برخوردهای نسنجیده ملامت کنی و حسرت بخوری ؟ خود این ، مرحلهای از «بیداری وجدان است ، میتوانی تقویتش کنی ، تا آنجا که آینده را پیشاپیش بنگردو نتیجه هر سخن را بسنجد و پیش از رخ دادن صحنه حسرتبار ، از وقوع آن جلوگیری کند .
چگونه توان در آینه «کنون ، تصویر «آینده را دید و اگر زشت است ، ازآن پیشگیری کرد ؟
«نفس مهار شده ، آینه جان را شفاف تر میسازد . و «نفس رها» ، همین روز را هم تیره میسازد .
کیست که از ورای گرد و غبار نفسانیات ، بتواند سیمای «عقلانیت راببیند ؟
چه زشت است ، بردگی نفس ، و . . . چه نیکوست ، رهایی از سلطه ابلیس ووسوسههایش ! . . .
شعله عمل سوز
کوچک شمردن گناه ، یکی از گناهان بزرگ است .
زبان ، یکی از اعضایی است که بیشترین گناه را مرتکب میشود وکمترین بار گناه را حاضر است بر عهده بگیرد . شاید هم از این رو که برادههای سخن و «ترکشهای گفتار» را جزو اعمال به شمار نمیآورد ، تااز عواقب آن پرهیز و پروا کند .
گاهی با چشم میتوان حرف زد ، حرف نوازشگر یا دشنام آمیز .
گاهی با حرکت دست میتوان سخن گفت ، گاهی اشاره چشم و ابرو ، گویاتر از خیلی حرفهاست .
پس «غیبت را نمیتوان در بدگویی زبانی و تحقیر کلامی پشت سردیگری خلاصه کرد . گاهی همین اشارات و حرکات و چشمکها و اداها وتقلید صداها و رفتارها نیز ، همان تاثیر «غیبت کلامی را دارد .
مگر میتوان به بهانه «طنز» ، مؤمنی را غیبت کرد ، یا به اسم برنامه شاد ، با «آبرو» و «حیثیت کسی یا کسانی بازی کرد ؟ فلسفه تحریم غیبت ، از یک سو حفظ شخصیت یک مؤمن است ، از سوی دیگر نگهداری خویشتن از رذیله خودخواهی و خودپسندی و عجب . هر کاری که موجب هتک حرمت و استهزای یک فرد آبرومند و شریف شود ، یا به انسان احساس «خود برتر بینی بدهد ، ناپسند است .
مجالس و محافل ، وقتی به غیبت آراسته شود ، یعنی به گناه آلوده شده است . و چه اشتباه است که «آلایش را با «آرایش عوضی بگیریم ! و چه زشت است و خطرناک ، که انسان با «رضای مخلوق ، موجب «خشم خالق گردد و برای «پسند مردم ، به «معصیت خدا» روی آورد .
آنکه غیبت میکند ، یا به نیت ستایش از خویش است ، یا ریشه درحسد دارد ، یا از غرور و تکبر سرچشمه میگیرد ، یا برای جلب توجه این وآن است ، یا برای فرو نشاندن خشم است ، یا بدگمانی عامل آن است ، یاهمرنگی با جماعت ، یا پذیرفتن بی تحقیق یک حرف و خبر . . . یا هم صرفایک شوخی و مزاح است و خوش بودن و خنداندن .
ولی . . . آنچه در این میان بر باد میرود ، «آبرو»ست . و آنچه بر جای میماند ، و بال گناه بر دوش و در نامه اعمال «غیبت کننده است ، که جز باقلم «رضایت طرف ، از کارنامه عمل حک و اصلاح نمیشود .
اگر کسی کاستیهای خویش را در نظر آورد ، به افشای عیوب دیگران نمیپردازد .
در بعضی غیبت ، بصورت یک «عادت در میآید .
ترک اعتیاد به غیبت ، مشکل است ، ولی «غیر ممکن نیست .
دریغا که با آتش زبان و شعله غیبت ، خرمن طاعات و صالحات خویش را سوزانده ، خاکستر کنیم ، دریغ !
گناهان برخاسته از زبان بسیار است و هر گناهی گوشهای از دل را سیاه و صفحهای از «نامه اعمال را تباه میسازد .
بیچاره کسی که حریف زبان خویش نباشد .
آنگاه هر روز یک فرزند نا مشروع به او تحویل میدهد که نتیجه بذرافشانی ابلیس در سرزمین دل است . گناهانی همچون : دروغ ، تهمت ، سخن چینی ، فحش ، جدل ، خود ستایی ، باطل سرایی ، تحریف حقیقت ، کتمان حق ، افشای راز ، مردم آزاری ، تحقیر و استهزا ، تند خویی وپرخاشگری ، قسم دروغ ، شهادت ناحق ، وعدههای کذب و . . . همه زاده زبانهای لجام گسیخته و بی مهار است .
همه این گناهان هم ، به ذائقه نفس ، خوش است و مطلوب نفس حیوانی ماست . ولی . . . بستن دهان به هنگام طغیان نفس ، نقشههای ابلیس را نقش بر آب میکند . به قول صائب تبریزی :
نیست درمان ، مردم کج بحث را جز خامشی ماهی لب بسته ، خون در دل کند قلاب را البته که لال بودن و سخن نگفتن هنر نیست !
هنر آن است که زبان آزاد داشته باشی ، اما بر گفتارت حاکم و مسلطباشی و هر سخنی را که بر ذهن و زبانت آمد ، نگویی .
تا چه حد ، زبان در اختیار توست ؟ و تا چه حد تو در اسارت زبانی ؟
پرگویان حراف ، بیشتر اشتباه میکنند و عافیت هم در «کم گویی وگزیده گویی است . به قول خواجه نصیر طوسی :
«از حکیمی پرسیدند : چرا استماع تو ، از نطق ، زیاده است ؟
گفت : زیرا مرا دو گوش دادهاند و یک زبان ، یعنی دو چندان که میگویی ، می شنو»[۷۰].
نابخردان ، نسنجیده میگویند و حرفشان خلق آزار است و بی مایه و چه نیکو سخنی است کلام سقراط :
«اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آرند ، بهتر که سخن گویی وخاموشت کنند !»[۷۱].
این جهان ، جهان محاسبه است ، آن جهان بیشتر ! و خداوند ، دقیقترین حسابگر است . آیا میپندارید حساب تنها نسبت به اعمال است ؟
«حرفها» هم جز و «عملها»ست .
پس حساب شده تر زبان بگشاییم ، که پاسخگویی بر این همه سخن بسیار دشوار است !
نقادی خویشتن
کیست که بی عیب باشد ؟ و کیست که خود را بی عیب بداند ؟
آیا شگفت نیست ؟ . . . چشمی که در دیگران صدها عیب میبیند ، عیوب خویش را یا نمیبیند ، یا نمیخواهد ببیند . این «حب نفس است که چنین کوردلی برای آدمی پدید میآورد .
کلامحبت چنین است و علاقه مندی به هر چیز ، انسان را «کر» و «کور»میکند تا ضعفها و عیوب آن را نبیند و نشنود .
حضرت رسول صلی الله علیه وآله فرمود : «خوشا آنکه پرداختن به عیوبش ، او را ازعیوب دیگران باز دارد» .
با نگاه و دیدهای که به نقادی و ارزیابی دیگران و حرفها خصلتها وعملکردشان میپردازی ، به خویش هم بنگر . اگر آنچه را در دیگران ، ناپسند و زشت میشماری ، در خودت نبود ، خدا را شاکر باش . و الا اگر همان عیب و نقص را خود داشتی . . .
راستی ، داستان طعنه زدن سیر به پیاز را در شعر «پروین اعتصامی خواندهای ؟[۷۲].
عادت کردهایم که عیب خود را نبینیم ، یا برای آن محملی پیدا کنیم . این گریز از واقعیت است . شجاع کسی است که با صراحت آینه ، صادقانه برخورد کند و خود را فریب ندهد و سر وجدان خویش کلاه نگذارد !
بزرگان ، دشمنی را که عیب تو را بگوید ، بهتر
از دوستی دانستهاند که آن را پنهان سازد .[۷۳]چرا این کار را خودمان نکنیم ؟
تشکیل یک جلسه جدی و محرمانه برای «انتقاد از خویش چه عیبی دارد ؟ انسان عیب دار اگر به چاره بیندیشد و بیمار به فکر درمان بیفتد ، بهتراز پرده پوشی بر عیوب و کتمان درد است .
بد ، بد است ، چه از ما و چه از دیگران .
و . . . عیب هم ، زشت است ، چه در ما و چه در دیگران .
هم چشم گشودن به روی «عیب خویش فضیلت است ،
هم چشم بستن به روی «عیب دیگران .
به فرموده حضرت رسول صلی الله علیه وآله : انسان آن قدر عیب دارد که پرداختن به آنها او را مشغول به خود سازد و به عیبجویی دیگران نپردازد ! اما دشواری کار در اینجاست که انسان عیب خود را هنر میبیند و توجیه گر ضعفها وکاستیهای خویش است .
راستی . . . چه باید کرد ؟
نشست و برخاست با خبرگان عیب شناس و بصیر که حساس و دقیقند ، میتواند آینهای باشد که کاستیهای ما را به ما بنماید . اگر اهل دقت باشیم ، گاهی اشارهها ، کنایهها ، نگاهها و برخوردهای اهل نظر و محاسبه ، حامل پیام است و میتواند «خط بدهد .
چه عیب دارد که از دوستانمان بخواهیم عیوب ما را به ما تذکر دهند ؟
نه از روی کین ، بلکه با انگیزه تذکر و خیرخواهی ،
نه به قصد ویران کردن ، بلکه با هدف ساختن ،
نه پیش دیگران و به قصد رسواسازی ، بلکه خصوصی ، در گوشی ، برادرانه ، دلسوزانه و اصلاحگرانه !
نه به عنوان ضربه ، بلکه به صورت «هدیه . آنگونه که امام صادق علیه السلام میپسندید و توصیه میفرمود .
اینجاست که «جهادی عظیم لازم است و گذشتی فداکارانه از دوسوی : یکی آنکه تذکر میدهد ، دیگری آنکه تذکر میشنود .
جز انسانهای با شهامت ، کسی حاضر نمیشود که خویشتن را درمعرض نگاههای نقاد و کنجکاو قرار دهد و نتیجه را هم ، هر چه بودبپذیرد ! و جز انسانهای ارزشی ، کسی حاضر نمیشود که به قصه خدمت به دوست ، بدون مجامله و کتمان و مداهنه ، خطاهای دوست صمیمی اش رابگوید .
راستی که یافتن چنین دوستانی دشوار است ، و «تداوم دوستی با این اوصاف ، دشوارتر !
دشمن کیست ؟
«دشمن شناسی ، یکی از ضروریترین شناخت هاست ، ولی دشمنی کردن با دشمن و دشمن دانستن او و هوشیاری در مقابل دشمنیهایش ازآن ضروری تر است .
دشمن ، تنها آن نیست که به خاک میهن ما تجاوز کند ، یا نقشه قتل ونابودی ما را بکشد ، یا اموال ما را بدزدد .
آنکه «گوهر یقین را میرباید و به جای آن «تردید» و «شک تحویلمان میدهد ، دشمن ماست .
آنکه «احساس مسؤولیت را از ما میگیرد و در عوض ، «بی خیالی تزریق میکند ، دشمن است .
آنکه «توکل ما را غارت میکند و بذر «بی اعتمادی به وعدههای خداو پیغمبر را در مزرعه جانمان میپاشد ، دشمنی دیگر است .
دشمن ، دشمن است . دوست پنداشتن دشمن و ناتوان و ناچیز شمردن آن ، غفلت آور است و موجب خنجر خوردن از پشت میشود .
از دشمن صریح و رویاروی کمتر ضرر میبینیم ، تا دشمن پنهان و دور رو[۷۴].
آنکه آشکارا خود را دشمن معرفی میکند ، کم خطرتر از دشمنی است که شعار دوستی میدهد و دشمنی خود را پوشیده میدارد و نقاب دوستی وخیرخواهی به چهره میزند[۷۵].
هم شناخت دشمن ضروری است ، هم آشنایی با شگردها و شیوههای دشمنی اش .
در حدیث است از قول امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود :
«بزرگترین دشمن ، دشمنی است که مکر و کید خویش را بیشتر پنهان سازد»[۷۶].
و آیا با «تسویلات نفس و «وسوسهها»ی آن آشنایید ؟
با دشمن نفس ، صلح کردن ننگ است چون در همه حال ، با خرد در جنگ است
هر چند سخن ز آشتی میگوید خصمی است که آتش بس او نیرنگ است
ساده لوح کسی است که به تمنیات بی پایان و سیری ناپذیر و نامحدود«نفس و خواستههای «دل ، سخاوتمندانه «آری بگوید !
«نفس اماره ، یک دشمن داخلی و خانگی است ، از آن غافل نشویم !
نفس ، گاهی انسان را از بالاترین مرتبه بر زمین میزند و نعمت را به نقمت و عامل «عروج را به وسیله «سقوط تبدیل میکند و مقام وشهرت را دامی برای صید انسان میسازد .
دست یافتن ، به «مقام ، همیشه موجب خوشحالی نیست .
گاهی کسانی که «بالا» میروند ، شدیدتر زمین میخورند و آسیب میبینند .
آنکه نتواند «خود» را در پیچ و خم جاذبهها ، لغزشگاهها ، هوسها ووسوسهها حفظ کند و خود را نساخته باشد ، هر چه «بالاتر» رود ، سقوطش هلاکت بارتر و شکننده تر است .
حضرت امام قدس سره فرمود :
«خدا نکند قبل از آنکه انسان خودش را بسازد ، دنیا به او روی آورد . »
و چه سخن شگفت و هشدار دهنده و سازندهای !
گاهی برای بعضیها ، کنار بودن از صحنه مقامها ، مسؤولیتها و ریاستهامفیدتر و خوش عاقبت تر است ، زیرا اگر مطرح و مشهور شوند ، ظرفیت شهرت و «مقام را ندارند و «خود» را گم میکنند ، بخصوص اگر ره صدساله را یکشبه طی کرده باشند و عنوان و نام و آوازهای را که دیگران به طور طبیعی از رهگذر یک عمر تلاش و رنج و فداکاری به دست میآورند ، اینان در «جوانی و آغاز راه و بدون طی آن مراحل کسب کرده باشند . به نوعی «دولت مستعجل و میوه زودرس و شکفتن نابهنگام !
سعدی گوید : «هر چه زود بر آید ، دیر نپاید . »
این اشاره ، به همان سرنگونی فواره است و فرودی که در پی هر فرازاست و سقوط و هبوطی که پس از «عروج بیجا» و «صعود بی هنگام دیده میشود .
این که نام و عنوان انسان بر سر زبانها بیفتد ، برای حاشیه نشینان وناظران ، وسوسه انگیز است و برای ناموران ، جادهای لغزنده و سکویی بر لب یک پرتگاه . . .
چه اصراری به مطرح بودن و مشهور شدن ؟ آفات و خطرات آن رانمی بینید ؟
گمنامی نعمتی است که تنها گرفتاران «شهرت و دردسرها و عوارض معروف شدن به ارزش آن واقفند .
بیچاره آنان که شب و روز در تلاشند تا مشهور شوند .
یک جرعه حکمت
آن گونه که یک باغبان ، بوستانهای سرسبز و گلهای شاداب تربیت میکند ،
و آن گونه که یک کشاورز نمونه ، مزرعه خود را به بهترین صورت مطلوب در میآورد ،
و آن سان که یک اسب سوار ، اسب خودش را به حرکتهای مناسب و بجاو انعطاف پذیری در مواقع مختلف و لازم ، عادت میدهد ،
انسان هم باید به عنوان باغبان دل و جان ، به «تربیت خویش بپردازد .
آنچه در فرهنگ دینی ما به نام «تادیب نفس مطرح است ، همین ادب کردن و تربیت خویشتن است .
مگر همیشه باید به دیگران تذکر داد ؟ خودمان که محتاج تریم .
مگر همیشه باید به کار و رفتار این و آن دقت کرد و خوب و بد راشناخت و تذکر داد و داوری کرد ؟ خودمان هم بی نیاز از تذکر یا «ارزیابی خویش نیستیم .
به یک نمونه از روشهای تعلیمی و خودسازی از زبان حضرت علی علیه السلام دقت کنیم که فرمود : «کفاک ادبا لنفسک اجتناب ما تکرهه من غیرک[۷۷].
برای نشان دادن اینکه خودت را ادب و تربیت کردهای ، همین کافی است که از آنچه در دیگران بد و ناپسند می دانی ، اجتناب و پرهیز کنی . عجبا ! . . . این حرف را سعدی هم به بیانی دیگر ، از قول لقمان حکیم چنین آورده است :
«لقمان را گفتند : ادب از که آموختی ؟
گفت : از بی ادبان ! هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد ، ترک آن را برخودم لازم دیدم . »[۷۸].
حال ، میتوانیم به خودمان نمره و امتیاز بدهیم :
آیا واقعا از آنچه در دیگران زشت و ناپسند میدانیم ، پرهیز میکنیم ؟ مثلا اگر کسی به ما بی اعتنایی کند ، یا پشت سر ما حرف بزند ، یا نوبت ما راغصب کند ، ناراحت میشویم و اگر در ایام امتحان یا هنگام مطالعه ، کسی مزاحم ما شود ، او را بی فرهنگ و بی تعهد میدانیم .
خودمان چگونهایم ؟ . . . آیا مواظبیم که نسبت به دیگران بی احترامی وبی اعتنایی و غیبت و حق کشی و مزاحمت نداشته باشیم ؟
مراعات این ، نشانه «ادب از دیدگاه حضرت علی علیه السلام است .
اگر صفتی ناپسند است ، در همه و از همه زشت است ، حتی اگر در خودما باشد .
مگر ما با دیگران چه فرقی داریم ؟
برخورد «کریمانه با دیگران ، مرتبهای والاتر از کمال روحی را نشان میدهد ونشانه عظمت روحی وهمت بلنداست واین یک هنر بزرگ است .
هنر آن نیست که بدی را با بدی ، تندی را با تندی و خشونت را بارفتاری خشن تر ، پاسخ دهی .
اگر «ظرفیت روح و «کرامت نفس داشتی و توانستی پرخاشها وخشونتهای دیگران را با «متانت و «نرمش جواب دهی ، آنگاه لذت پیروزی بدون لشگر و یاور را خواهی چشید و عقب نشینی حریف راخواهی دید .
امام سجادعلیه السلام از خدا توفیق میطلبد که در برابر نیرنگ بازی وفریبکاری دیگران ، خیرخواهانه برخورد کند و با آنان که کناره گیری وجدایی پیش میگیرند ، احسان و نیکی کند و به محروم کنندگان بخشش کند ، با قطع رحم کنندگان صله رحم داشته باشد ، نسبت به کسانی که او را«غیبت میکنند ، یاد نیکو داشته باشد و به جای افشای عیوبشان ، خوبیهایشان را بازگوید ، از خوبیها تشکر کند و از بدیها چشم بپوشد . . .[۷۹].
این ، همان برخورد «کریمانه است که هنر مردان بزرگ و روحهای متعالی و جانهای پاک شده از غرور و منیت است و روح معاشرت زیبا درجامعه مکتبی است .
اگر کسی به تو بی مهری و بی اعتنایی کرد ، یا از تو به احترام یاد نکرد ، یاخوبیهای تو را نادیده گرفت ، هم میتوانی بی اعتنایی و بی حرمتی وناسپاسی کنی ، که همان «مقابله به مثل است و از همه کس بر میآید ، هم میتوانی ضعف و خطای او را نادیده بگیری ، احترام کنی ، خوبیهایش را بگویی و تقدیر کنی ، که این رفتار ، «برخورد کریمانه و یک «هنر» است .
این است که مانند یک تابلوی هنری ، جاودانه می درخشدوماندگاراست .
منزل واپسین
منزل واپسین
در کنار عقیده به «مبدا» ، باورداشت «معاد» ، عمدهترین عامل سازنده است . در این بخش ، نگاه شفاف و روشن تری داریم به ادامه مسیر حیات و واپسین منزل هستی ، که مرحله برداشت از کشت و کار دنیوی است . همین باور است که زندگیها را معنی میدهد وحیات را هدفدار میسازد و ازپوچی میرهاند .
کامیابی عمر
کوتاهی یا بلندی عمر ، هیچ یک به تنهایی نشان «ناکامی یا«کامیابی نیست .
عمر انسان ، یعنی مجموعهای از نیروها ، عملها ، امکانات ، نیتها وخصلتها که در برههای از زمان ، از انسان سر میزند ، عمر یعنی «فرصت عمل ، «میدان تلاش ، «امکانات وجودی .
عمر هر کس ، سیر و حرکتی است به سوی مقصد و هدفی در زندگی .
اینکه قطار عمر ، با چه سرعتی حرکت کند و چه مدت در راه باشد ، مهم نیست . مهمتر از اصل حرکت ، جهت و سمت و سوی حرکت است .
گرچه «عمر طولانی ، خواسته و آرزوی همه است ، ولی اگر نهایت آن به سقوط و دوزخ و عذاب باشد ، چه ؟
اگر عملکرد عمر ، هیزم بیشتری برای دوزخ ابدی فراهم کند ، چه ؟
اگر در لحظه لحظه عمر ، بار گناه بیشتر شود ، چه ؟ آیا اینجا هم «طول عمر» مطلوب است ؟
در دید فرزانگان ، عمری که به سراشیبی جهنم میرود ، هر چه کوتاهترباشد ، بهتر است ، چون وزر و بال و گناه کمتری به بار میآورد .
حضرت زین العابدین علیه السلام در دعای «مکارم الاخلاق چنین نیایش میکند :
«خدایا ! . . . اگر عمرم در مسیر طاعت تو صرف میشود ، عمرم را طولانی بگردان ، و اگر عمرم چراگاه شیطان است ، پیش از آنکه بر من خشم بگیری ، جانم را بگیر . »[۸۰].
این هم نوعی آینده نگری و مال اندیشی است .
نیرویی که در دست و پا و چشم و گوش و زبان داری ، خرد ، هوش و استعدادی که در درونت نهفته است ، عاطفه ، محبت و دوست داشتنی که بعد لطیف روح تو را میسازد ، همه و همه «امانت است .
با این ودیعههای الهی چه باید کرد ، تا صاحب اصلی امانت ، ما را«امین بشناسد و لایق استمرار این امانت داری بداند ؟
«تندرستی هم نعمتی است ، که تا گذرت به بیمارستان نیفتد وبستری نشوی ، قدرش را نمی دانی فراغت هم موهبت دیگری است که اغلب افراد ، تا مشغول و گرفتارنشوند ، سرمایه بودن آن را نمیدانند .
«زندگی هم یک نعمت است ، نعمت حیات !
آنان که در یک حادثه ، یا به صورت طبیعی جان میبازند ، آنان که از مرحله جوانی ، به سالخوردگی و از کار افتادگی میرسند ، آنان که هر چه میدوند نمیرسند و هر چه میکوشند ، آرامش و آسایش نمییابند ، همه یک «فرصت را از دست میدهند .
چرا تا این فرصتهاهست ، ناشناخته است و چون از دست میرود ، قدرش معلوم میشود ؟
این نیز یکی از رازهای زندگی و اسرار خلقت است و معمای شگفت دنیا و عمر و زندگی را انسانهای معدودی میتوانند بگشایند .
ولی . . . هدف وحی و بعثت و ادیان ، آن بوده که همه در سایه نورانیت ایمان ، موفق به گشودن این راز و کشف این معما شوند .
این که کودکان به سرعت جوان میشوند و جوانان به سرعت ، این بهاررا خزان زده میبینند و به فصل میان سالی و سپس پیری میرسند ، از آن آسانهای دشوار» است ، معمای سختی است ، اما «آسمان نما» !
جوانی یک جاده بی انتها نیست !
پلی است برای عبور ، که هیچ کس را درنگ در آن نیست .
اما چه کسانی همین مفهوم به ظاهر ساده ولی دشوار را درک میکنند ؟
«غفلت از گذران عمر» ، دلیل همین نشناختن راز و ناگشوده بودن این معماست . عمرمان اگر همچون یک مسابقه باشد ، فرصتها پاسی است که به ما میدهند ، به شرط آنکه آن را خراب نکنیم .
بگذشت زمان ، دست به کاری نزدی برگردن لحظهها مهاری نزدی
صد توپ زدی تمام را کردی «اوت صد «پاس گرفته ، «آبشار»ی نزدی
ما همه از سرمایه داران بزرگیم و سرمایه ما نیز ، همین «عمر» است .
بیشترین خسران و زیان آدمی به جهت نشناختن و سود نبردن از آن است . یک لحظه غفلت ، آن را به تاراج تباهی میدهد ، بیهوده از کف میرود و چه حسرتها که در آینده بر آن میخوریم .
خدا چرا به «عصر» قسم خورده است ؟
آیا تشبیه کنندگان وقت و فرصت به «طلا» ، جفا نکردهاند ؟ عمر کجا وطلا کجا ؟ اگر قدر این کیمیا را بدانیم ، برتر از طلاست و اگر قدر نشناسیم ، بی ارزش تر از سنگ و کلوخ میشود .
آب رفته ، اگر به جوی برگردد و تیر رها شده اگر به کمان برگردد ، سخن گفته شده نیز ، اگر به دهان باز گردد ، عمر رفته هم برمی گردد .
ولی . . . نه عمر به ما باز میگردد ، نه آب رفته
به جوی ، نه تیر رها شده به کمان و نه سخن به دهان !
چه گریزانند و فراری ، این فرصتهای چموش و ناآرام ، مگر آنکه رامشان کنی و تحت اختیار بگیری . اگر قلب و چشم و گوش و دست وزبان ، نیازمند کنترل است ، وقت و فرصت ، بیشتر !
ما همه رفتنی هستیم و دنیا مسافرخانه موقت ما رهگذران است .
باید جامه عاریت حیات را بر زمین نهاده ، از این «اقامتگاه موقت بساط را جمع کرده ، به مرحله «آخرت قدم گذاریم . آیا برای آن لحظه وداع ، فکری کردهایم ؟
دیروز ، کودکی بودیم ، به بازیچه مشغول .
و اگر امروز ، جوانی باشیم غافل ، فردای پیری و شکستگی و ضعف وبی حوصلگی چه خواهیم بود ؟ !
نه میتوان چرخش نوار عمر را متوقف کرد ، نه زمان را میتوان ازحرکت باز داشت . فرزانه خردمند ، کسی است که با حرکت و گذشت زمان وچرخش سریع نوار عمر ، بیشترین بهرهها را ببرد .
تا میتوان بر زمان چیره شد ، چرا مغلوب زمان شویم ؟
درد بشریت امروز ، بی خیالی نسبت به آینده ابدی خویش است ، یعنی نقد اندیشی و «آخرت فراموشی .
از گذشت زمان ، از فرار فرصتها ، از روز شدن شب و شب شدن روز ، ازدیروز شدن امروز ، از پارسال گشتن امسال ، باید «عبرت گرفت .
باید از ظاهر دنیا با دیده بصیرت به حقیقت جهان نگریست ، تا«آینده ما به حسرت «گذشته صرف نشود ، و «امروز» ما به امید «فردا» . . .
عبور از پل «دنیا
دنیا ، «ریل بلند و قدیمی است که قطار «زمان از آن میگذرد . ما
هم «مسافر»یم ، از روستای دنیا ، به شهر آخرت !
شگفتا که از یاد میبریم مسافر بودن خویش را و مبدا و مقصد را ومسیر و توشه راه را ، که ناگهان قطار میایستد و ما را در اولین ایستگاه آخرت پیاده میکند .
حسرت از آن کسانی است که بی توشه به این سفر آمدهاند و کوپه قطاررا که «مقر موقت است ، «منزلگاه دائمی میپندارند .
راستی . . . مگر دنیا جز این است ؟
پلی است که باید از آن گذشت .
مسافرخانهای است موقت ، و وطن اصلی انسان جای دیگر است[۸۱].
انسان ، این نی بریده از نیستان ، روزگار وصل خویش را باید در «جنات عدن ، در «بهشت رضوان ، در «جوار حق جستجو کند ، نه در این خاکدان تیره .
اگر دنیا مزرعه است ، محصول آن در آخرت به دست میآید .
دنیا یک «امکان و «فرصت و یک «زمینه است که در اختیار مردم گذاشته شده ، تا برای «انسان شدن ، برای تعالی روح و رشد معنوی و برای عبودیت از آن استفاده شود .
آیا ایوان مدائن ، آیینه عبرت نیست ؟
آیا قصرهای قیصرها و کاخهای خسروها و خاقانها و کسریها ، سندبردگی دنیا نیست ؟
البته که مردم فرزند دنیایند و فرزند را نباید بر محبت مادر ، ملامت کرد ! ولی . . . هنر در رهاشدن از جاذبه این محبت و قرار گرفتن در مدار محبت قوی تر است . « تو کاخ دیدی و من خفتگان در دل خاک ،
تو نقش قدرت و من نعش ناتوان دیدم .
تو تاج دیدی و من تخت رفته بر تاراج ،
تو عاج دیدی و من مشت استخوان دیدم .
تو سکه دیدی و من در رواج سکه ، سکوت ،
تو حلقه ، من به نگین نام بی نشان دیدم .
تو آزمندی فرعون و من نیاز حکیم . . . »
بالاخره اینکه بندگی پول و بردگی هوس و غلامی دنیا ، در شان انسان نیست ، انسانی که برتر از زر و سیم و عزیزتر از قدرت و شهرت است .
وقتی انسان به بهشت میارزد ، چرا خود را به کمتر از آن بفروشد ؟ مگرمفهوم «ان الانسان لفی خسر . . . » جز این است ؟ چرا ذوب شدن و آب شدن و فرورفتن در کویر ؟ . . .
عیسای مسیح علیه السلام فرموده است :
«دنیا را پروردگار خود نگیرید ، تا دنیا هم شما را بنده خود نسازد» .
راستی . . . دنیا برای تو آفریده شده است ، یا تو برای دنیا ؟ یعنی کدام یک باید خرج دیگری شود ؟ تا «هدف چه باشد !
اینکه «دنیا» خوب است یا بد ، نکوهیده است یا پسندیده ، بسته به این است که دنیا را چه بدانی و برای چه بخواهی !
اگر دنیا ، وسیله رشد تو گردد و از آن همچون نردبانی برای ترقی روح ، سکویی برای پرواز ، ابزاری برای عمل آخرت استفاده کنی ، بسیار هم ارزنده است .
اما اگر دنیا و تعلقاتش حجاب روحت گردد ، بند پا و زنجیر دستت شود ، باری بر دوشت گردد و تو را از حرکت و رشد باز دارد ، اینجاست که دنیا ، نکوهیده و زشت میشود و اسارت آور و برده ساز ، که باید به هر قیمتی ازچنگش برهی و از کمندش آزاد گردی .
امیر مؤمنان علیه السلام در نامهای به سلمان فارسی ، دنیا را چون ماری خوش خط و خال میداند ، با زهری کشنده ، که عاقلان از آن میگریزند و کودکان به سویش جذب میشوند[۸۲].
امام صادق علیه السلام دنیا را همچون آب دریا میداند که تشنه ، هر چه از آن بیشتر بنوشد ، تشنه تر میشود تا آنکه هلاک گردد .
اگر این گونه دنیا را بشناسی ، دنیا را وسیله «خودسازی خواهی ساخت ، نه خود را فدای «دنیا سازی !
از قدیم گفتهاند که : دنیا عجوزهای است که عروس هزار داماد است ، همه را ناکام گذاشته و به کسی هم وفا نکرده است .
با این حساب ، دنیا پلی است که باید از آن گذشت ، مقصد ، آن سوی رودخانه است ! در سایه ناپایدار این دنیا نباید به «استراحت پرداخت .
تو از دنیا عزیزتر و ارجمندتری . اگر قیمت خویش را بشناسی هرگز خودرا به دنیا نخواهی فروخت . بهای تو بسیار بیش از این دنیاست و اگر خود راجز به «بهشت بفروشی ، باختهای ! این کلام اولیاء الهی است ، نه توصیف قلمی نویسنده .
اگر دنیا را بفروشی تا «دین به دست آوری ، در هر دو سود بردهای .
ولی اگر دین را برای دنیا بفروشی ، در هر دو زیان کردهای . دنیا که برایت ماندگار نیست ، آخرت را هم باختهای ، پس چه چیز داری ؟ . . .
باری . . . دنیا «مسافرخانه است ، نه اقامتگاه دائمی !
قطعیترین آینده
هیچ چیز به اندازه «مرگ ، برای آینده انسان ، قطعی نیست !
شگفت اینکه از هیچ چیز هم به اندازه مرگ ، «غافل نیستیم .
دو موش سیاه و سفید ، یعنی شب و روز ، پیوسته در حال جویدن ریسمانی هستند که ما از آن ، در چاهی آویزان شدهایم که به «گور» منتهی میشود .
این ریسمان ، «عمر» ماست . و . . . شب و روز ، پیوسته در حال کاستن وفرسودن آنند .
«جوانی ، بهاری زودگذر است . عمرها خیلی زود میگذرد ، به سرعت ابرهای آسمان !
درست است که باید به زندگی «امیدوار» باشیم و هر کس به «امید»زنده است ، ولی غفلت از این آینده حتمی و قطعی هم کار خردمندان نیست . وقتی مرگ فرا برسد ، نه از پزشک کاری ساخته است ، نه دارو ودرمان و طلسم و جادو و جنبل کارساز است و نه مهلتی برای تدارک وجبران .
«ای که دستت میرسد ! کاری بکن .
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار ! » .
و این «کار» ، میتواند خدمت به مردم و میهن باشد ، یا تلاش روز ونیایش شب ، یا فعالیت عملی و آموزشی ، یا روشنگری اجتماعی ، یاخودسازی اخلاقی ، یا ذخیره سازی «عمل صالح برای روز نیاز .
به فرموده مولایمان علی علیه السلام :
«مجهز و آماده و گوش به زنگ باشید ! ندای کوچ ، در دادهاند ،
این قدر به دنیا دل نبندید و توشه آخرت برگیرید ،
گردنههایی سخت و منازلی هولناک در پیش دارید ،
مرگ در چند قدمی شماست ، با چنگالی آماده !
وابستگیهای دنیایی را قطع کنید و ره توشه تقوا بردارید»[۸۳].
مرگ ، دریچه ورود به دنیایی بزرگتر و شکستن حصار تنگ و محدوددنیاست . پس از آن ، نه فرصت بازگشتی است ، نه مهلت عملی !
آخرت وبهشت ، خانهای است که با آن را دو دست «ایمان و «عمل میسازی ودر آن ساکن میشوی .
هر کار و گام و تلاش تو ، بخشی از «آینده ات را میسازد .
تو ، یا معمار بهشت خویشتنی ، یا هیزم کش دوزخ خویش .
مرگ ، لحظه «مهر خوردن به پرونده اعمال است . . . پس نباید از آن غافل بود !
وقتی حادثه در کمین است ، «غفلت گناه بزرگی است . خطر و حادثه درچند قدمی است . حادثهای حتمی و تردیدناپذیر ! دیر یا زود ، بخواهیم یانخواهیم ، بگریزیم یا بمانیم ، گریبان ما را خواهد گرفت .
مهم آن است که غافلگیر نشویم و آمادگی برخورد و رویارویی با آن راداشته باشیم .
بناست بی خبر و ناگهانی ما را به مسافرت دور و دراز و برگشت ناپذیرببرند . در این سفر ، عبور از گذرگاههای خطرناک و گردنههای سخت وپاسگاههای تفتیش و بازرسی در پیش است . هیچ ایستگاه و مهمانسرا وبازار و قهوه خانه و پارک و چشمهای هم در سر راه نیست . هر کس بایدآذوقه و ره توشه و وسایل سفر و استراحت خود را با خود بردارد .
آیا آماده سفرید ؟ !
از سختیهای این راه طولانی و دشوار ، کسی خبر داده است که آن سوی «دیوار مرگ را هم میدید و از دوره برزخ و قیامت خبر داشت ، یعنی حضرت علی علیه السلام که میفرمود : اگر پردهها کنار رود ، بر یقین من چیزی افزوده نخواهد شد . همین امام بزرگ ، هر شب پس از نماز عشا ، در کوفه ومیان مردم چنین ندا سر میداد تا همه مسجدیان بشنوند :
«ای مردم ! . . .
آماده و مجهز باشید ! ندای کوچ سردادهاند . این همه به دنیاچسبیدن برای چیست ؟ با بهترین ره توشهها آماده کوچ باشید . راهتان به سوی معاد و گذرتان بر «صراط است . هراسی بزرگ و منزلگاههایی مخوف بر سر راه است که حتما باید از آنها بگذرید . . . »[۸۴].
امام علی علیه السلام فرمان «آماده باش داده است . کجایند سربازان و پیروان آن امام ؟
از پیامبر خداصلی الله علیه وآله پرسیدند : هوشمندترین و زیرکترین مؤمنان کیست ؟ فرمود :
«آن که بیشتر به یاد مرگ باشد و برای آن آماده تر باشد» [۸۵].
آنچه ما را از «مرگ میترساند ، خرابی خانه آخرت است . آنچه سبب چنگ زدن و چسبیدن به این «دنیا»ست ، احساس «تهیدستی در «روزمحاسبه است .
وقتی راوی ، از امام سؤال میکند که «چرا از مرگ میترسم ؟ » حضرت پاسخ میدهد :
«چون برای آن دنیا چیزی نفرستادهای و خانه آخرت خالی است و هیچ کس دوست ندارد از خانه آباد ، به ویرانه کوچ کند ! » .
وقتی آخرت ، بازتاب اعمال دنیاست و مردم در قیامت ، محصول زراعت دنیا را «برداشت میکنند ، ترس کسانی که در «فصل کشت ، چیزی برای آن روز نکاشته و بذری نیفشاندهاند ، طبیعی است !
عدهای مشتاق هجرت از این خاکدان به سرای جاویدند .
عدهای را هم کشان کشان و به زور ، میبرند .
انبیا آمدهاند تا شوق رفتن و جذبه کوچ به آن خانه و منزل را در دل هاپدید آورند ، رفتنی عاشقانه و امیدوار ، نه ترسان و به زور !
اگر «آن جهانی باشی و برای «آن جهان کار کرده باشی و بدانی که نعیم
مقیم و «خلد برین چشم به راه توست ، بی صبرانه در انتظار آن لحظه موعود» خواهی بود ، آنگونه که علی علیه السلام مشتاق رفتن بود وحسین علیه السلام هر چه به آن لحظه نزدیک تر میشد ، چهره اش شاداب تر وبرافروخته تر میشد .
شهیدان ، با روحیه «شهادت طلبی به این مرحله میرسند که احساس میکنند «جامه تن بر «اندام روح آنان تنگ است و «ماندن را زیر آوارمادیات ماندن میشمارند ، از این رو شوق پرواز دارند . «جان عزم رحیل کرد ، گفتم که مرو ! گفتا : چه کنم ؟ خانه فرو میریزد ! » .
و . . . خدا نکند که زیر آوار جاذبههای ناپایدار دنیا «مدفون شویم .
از تنگنای دنیا ، تا وسعت آخرت
خواستها و آرزوهای کوچک ، در برابر «آرمانهای بزرگ ، رنگ میبازد و حقیر جلوه میکند .
مثل یک برکه آب ، که در برابر اقیانوس ، چیزی به شمار نمیآید ، یا یک باغچه کوچک ، که در مقابل جنگلی بزرگ ، بسیار ناچیز است .
انسانها هم از نظر روح و فکر و ایده و آرمان چنین اند .
اگر بخواهیم مشکلات کوچک ، ما را از پای در نیاورد و اراده هایمان راسست نکند ، راهی جز طرح «آرمانهای بزرگ نیست . اگر افکار بلند را به جوانانمان القا کنیم ، به این زودی اسیر اندیشهها و هوسهای حقیرنمی شوند .
گرایش به ارزشها هم نسبی است . هر چه ارزشهای متعالی تر ، طرح والقا شود ، آنچه بی ارزش یا کم ارزش است ، در نظرها حقیر میآید . کسی که فقط پیش پای خود را بنگرد ، از «آینده نگری و «آفاق ابدی محروم میشود . کسی هم که تنها به «لذت امروز» بیندیشد ، هرگز برای رسیدن
به لذت و نعمت ابدی تلاش نمیکند .
اینکه نهایت دید بعضیها «دنیا»ست و در مقابل ، بعضیها هم به چشم انداز وسیع و بی نهایتی همچون «آخرت چشم میدوزند و دنیا باهمه فریباییها و جاذبههایش نمیتواند برای آنان دام و بند شود ، ریشه درهمین نگرش دارد . تا انسان چه عینکی به چشم خود زده باشد ، نزدیک بین یا دوربین ![۸۶].
پیامبران مبعوث شدهاند تا این «وسعت دید» را به انسانها ببخشند وبه تعبیر دیگر : آمدهاند تا مردم را از «تنگنای دنیا» به «وسعت آخرت بکشانند و به چشمهای نزدیک بین ، دید و بینشی عطا کنند که افقهای دورتر را ، پس از مرگ را ، آخرت را ، بهشت و دوزخ را هم بتواند ببیند .
برای آنکه حقیر و اسیر نشویم ، باید «آرمان بزرگ و «همت والا»داشته باشیم .
اندیشیدن به «سود» و محاسبه «منافع ، نشانه خردمندی است ، امااگر سود کم با سود زیاد رقابت کند و منافع محدود و گذرا با منافع نامحدود وبی پایان در تعارض قرار گیرد ، خردمندی در اینجاست که خود را نشان میدهد .
آنکه «منفعت فعلی و اندک را بر «منافع بی شمار در آینده ترجیح دهد ، خردمند نیست . و آنکه «لذت و راحت ابدی را بر «لذت گذران کنونی برتری دهد ، عاقل تر است .
کار دنیا و آخرت نیز از همین مقوله است . داشتن یک زندگی ارزشی وتقوایی ، هر چند سخت و محدود کننده است و اغلب با تمایلات نفسانی ماناسازگار است ، ولی اگر این شیوه ، که با «مهار نفس و کنترل تمنیات وتمایلات همراه است ، «اجر بی پایان و «نعمت ابدی و «رضای الهی رادر پی داشته باشد ، میارزد و معاملهای پرسود است .
از آن طرف ، اگر کامجوییهای حرام ، بهره مندیهای ناروا ، درآمدهای نامشروع ، زندگی گناه آلود و پرداختن به عیش و لذت نفسانی ، حتی درهمه عمر - که بالاخره محدود است و «خط پایان دارد - رنج ابدی و عذاب جاودانگی آخرت را در پی داشته باشد ، آیا میارزد ؟
«عاقل آن است که اندیشه کند پایان را» .
از این جهات ، «دنیا» و «آخرت اصلا قابل مقایسه نیستند . کودکانه است اگر انسان برای «خوشی موقت دنیا» ، «عذاب ابدی آخرت را برای خود فراهم کند .
ولی . . . همه کودک راهیم و کودکانه کار میکنیم ، اگر به سرانجام گناه نیندیشیم و به خاطر خواسته «خود» ، «خدا» را از خویش ناراضی کنیم .
«رضایت حق ، برترین گوهری است که میتوان به دست آورد .
گاهی برای کسب «رضای او» باید به نفس خویش «نه بگوییم و این یک مبارزه دشوار است ، «جهاد اکبر» است .
ولی به خاطر آثار و پیامدهایش میارزد ،
آری ، رسیدن به «رضای الهی ! . . .
تبدیل «دنیا» به «آخرت
آخرت ، میوه درختی است که در دنیا میکاری .
تلخی دوزخ ، یا شیرینی بهشت ، هر دو رهاورد «نیت و «کار» تو در این جهان است .
دوستان آخرتت هم در همین دنیا برگزیده میشوند .
اینجا با هر کس و هر گروه که پرواز کرده باشی ، آنجا هم با همان هامحشور میشوی . پس «دوست گزینی در دنیا ، ثمره آن دنیایی هم دارد . آخرتت را هم در همین دنیا و با همین دنیا باید بسازی . مهندس و کارگرش خودت هستی . فکر ، اراده ، تصمیم
، عمل و . . . ابزار دنیوی تو برای ساختن آتیهای است که تو سازنده آنی !
نسبت این جهان به سرای جاودان آخرت ، همچون رحم مادر نسبت به عرصه پهناور گیتی است .
اینجا ، دوره «مقدماتی را طی میکنیم ، تا به آن مرحله «نهایی راه پیدا کنیم .
تو اگر بخواهی ، میتوانی حتی «دنیا» را تبدیل به «آخرت کنی و«مادیات را به «معنویات مبدل سازی . فقط باید «جهت و «نیت درست باشد . به فرموده مراد و پیرمان ، حضرت امام قدس سره : «اگر انسان ساخته شود ، همه چیز به صورت «معنویت در میآید . . . » .
این ، برای کسانی فراهم است که به «لقاءالله امید و ایمان و باور داشته باشند و دنیا را ابزار ساختن آخرت سازند . و الا . . . آن کس که با قیچی ماده گرایی و دنیااندیشی ، ارتباط دنیا و آخرت را قطع میکند و نسبت به معاد و ابدیت آن جهان و «جنت و نار» و «بهشت و دوزخ بی اعتقاد وبی اعتناست ، در کپسول سیاه و عفن «دنیا» میماند و میگندد .
اقبال لاهوری میگوید :
«مذهب زنده دلان ، خواب پریشانی نیست ، از همین خاک ، جهان دگری ساختن است ! » .
باید محدوده دنیا را به نامحدودی آخرت ، پیوند زد و از این ظلمتکده ، نقبی به «روز» زد ، تا زندگی سرشار از فوز و فلاح گردد .
برای ربط دنیا و آخرت ، در پی کدام «حلقه باید بود و به کدام «رشته باید چنگ زد ؟ . . .
خانه آخرت در همین دنیا ساخته میشود . معمار آن نیز خودمانیم ومصالح آن نیز عملهای ماست . «طاعت و «عصیان ، سرنوشت ما را در آخرت رقم میزند و جایگاه مارا در بهشت یا دوزخ تعیین میکند .
گاهی از عوامل «پیدا» ، بیشتر از عوامل «پنهان حساب میبریم . وهمین ، مایه بسیاری از خطاها و لغزشها میشود .
اگر در محفلی که گرم صحبتی ، ضبط صوتی جلوی تو بگذارند تاحرفهایت را ضبط کنند ، یا دوربین عکاسی و فیلمبرداری را مشاهده کنی که از چهره و رفتارت عکس و فیلم میگیرد ، فوری سخن خود را ، یا قیافه وحرکاتت را کنترل و جمع و جور میکنی ، چرا که از ضبط شدن حرفی ناروا یاحالتی ناشایست ، بیمناکی .
این ، همان حساب بردن از حسابگر ظاهر و چشم آشکار است .
اما چشم بصیر و بینای آنکه خلوتها را هم میبیند ، و گوش شنوای آن خدای سمیعی که «نجوا»ها را هم میشنود و علم بی انتهای آفریدگاری که حتی از «سر درون و «نیت قلبی هم خبر دارد و «نامه نانوشته را هم میخواند ، چه میشود و چرا به محاسبه نمیآید ؟
عقیده به «مبدا» و «معاد» و باورداشتن خدای «سمیع و بصیر» ، که سرلوحه دعوت همه انبیاست ، مهمترین نقش تربیتی و سازندگی را دارد . خانه دنیا که در آن به طور موقت ، عمر میگذرانیم ، نه بی صاحب است ، نه بی حساب و کتاب ، و نه بی ناظر و مراقب !
خداوند ، صاحبخانه است ، ما نیز ، مسافری که رو به «آخرت نهادهایم .
شاید در قیامت ، سختترین حالت ، لحظهای باشد که «نامه عمل وپرونده کاری را به دست انسان بدهند و ببیند که سراسر سیاه ، گناه ، خطا ، هوس ، عصیان ، خودکامگی ، غفلت ، ستم ، تضییع حقوق دیگران ، قصور درانجام تکلیف ، دروغ و بهتان است .
مگر میتوان به آخرت و محاسبه آن روز بزرگ و بهشت و دوزخ معتقدبود ، و باز هم غافل و بی خیال ، زندگی را «بازیچه پنداشت و با «سرنوشت ابدی خود بازی کرد ؟ !
این ترس و وحشت ، برای گرفتارانی است که پایشان در «باتلاق فساد» فرومانده و دامن جان و روحشان به گل و لای معصیت آلوده است .
وگرنه . . . «آن را که حساب پاک است ، از محاسبه چه باک است ؟ » .
خوشا آنان که آخرتشان بهتر از دنیایشان است ، و . . . باطنشان بهتر از ظاهرشان و عملشان بهتر از حرفشان !
(پایان)
پانویس
- ↑ زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم
- ↑ زمر ، آیه ۵۳ .
- ↑ ای یوسف کنعانی ! از بهر چه در چاهی ؟ از چاه برآور سر ، کاین بانگ جرس باشد .
- ↑ تا چند به تربیت بدین قانع به خزف ، ز در عدنی صد ملک ، ز بهر تو چشم به راهای یوسف مصر ، برآ از چاه تا والی مصر وجود شوی سلطان سریر شهود شوی
- ↑ خف الله لقدرته علیک ، و استحی منه لقربه منک ، (بحارالانوار ، ج ۶۸ ، ص ۳۳۶) .
- ↑ امام علی علیه السلام : القلب مصحف البصر (دل کتاب چشم است) . میزان الحکمه ، ج ۸ ، ص ۲۱۲ .
- ↑ محجه البیضاء ، ج ۳ ، ص ۳۲ .
- ↑ همان ، ص ۳۳ .
- ↑ ما من مؤمن الا و لقلبه اذنان فی جوفه : اذن ینفث فیها الوسواس الخناس ، و اذن ینفث فیها الملک ، فیؤید الله المؤمن بالملک . (میزان الحکمه ، ج ۸ ، ص ۲۲۶
- ↑ سنن النبی ، علامه طباطبایی ، ص ۲۵۱ .
- ↑ غرر الحکم ، ج ۶ ، ص ۱۴۸ (چاپ دانشگاه) .
- ↑ ان العمل الدائم القلیل علی الیقین افضل عندالله من العمل الکثیر علی غیریقین (میزان الحکمه ، ج ۱۰ ، ص ۷۷۶) .
- ↑ نهج البلاغه ، حکمت ۲۶۶ .
- ↑ لم یقسم بین الناس اقل من الیقین (اصول کافی ، ج ۲ ، ص ۵۲) .
- ↑ اسراء ، آیه ۳۶ .
- ↑ نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۱۰۵ .
- ↑ احی قلبک بالموعظه . . . (همان ، نامه ۳۱) .
- ↑ من قل ورعه مات قلبه . . . (همان ، حکمت ۳۴۹) .
- ↑ انما یخشی الله من عباده العلماء . (فاطر ، آیه ۲۸) .
- ↑ هو نور یقع الله فی قلب من یرید الله تعالی ان یهدیه (بحارالانوار ، ج ۱ ، ص ۲۲۵) .
- ↑ الهی ! من ذا الذی ذاق حلاوه محبتک فرام منک بدلا . . . (مفاتیح الجنان ، ص ۱۲۴) .
- ↑ مائده ، آیه ۵۴ .
- ↑ مفاتیح الجنان ، ص ۱۲۴ ، مناجات خمس عشره ، مناجات نهم .
- ↑ غررالحکم ، ج ۲ ، ص ۱۷۱ (چاپ دانشگاه) .
- ↑ همان ، ج ۱ ، ص ۱۱۲ .
- ↑ لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا (غررالحکم) .
- ↑ نهج البلاغه ، صبحی صالح ، حکمت ۴۱۲ .
- ↑ آن نیست شجاعت که گلو چاک کنی مردانگی آنجاست که دل پاک کنی وقتی که به باشگاه تقوا رفتی ای کاش حریف نفس را خاک کنی (نویسنده)
- ↑ حشر ، آیه ۱۹ .
- ↑ لیس لابدانکم ثمن الا الجنه الا فلا تبیعوها الا بها . (تحف العقول)
- ↑ العمل الخالص الذی لا ترید انح یحمدک علیه احد الا الله عز و جل(محجه البیضاء ، ج ۸ ، ص ۱۲۸) .
- ↑ حافظ
- ↑ نهج البلاغه ، صبحی صالح ، حکمت ۲۳۴ .
- ↑ تصفیه العمل اشد من العمل (امام علی علیه السلام) .
- ↑ انظر ان لا یراک الله حیث نهاک و لا یفقدک حیث امرک (العلم و الحکمه فی الکتاب و السنه ، ری شهری ، ص ۹۹) .
- ↑ من ورع عن محارم الله فهو من اورع الناس (وسائل الشیعه ، ج ۱۱ ، ص ۱۹۵) .
- ↑ یونس ، آیه ۷۲ .
- ↑ لا تجعلوا علمکم جهلا و یقینکم شکا ، اذا علمتم فاعملوا و اذا تیقنتم فاقدموا (نهج البلاغه ، صبحی صالح ، حکمت ۲۷۴) .
- ↑ و اما الباطنه فالعقول (کافی ، ج ۱ ، ص ۱۶) .
- ↑ انا عرضنا الامانه علی السموات . . . (احزاب ، آیه ۷۲) .
- ↑ آل عمران ، آیه ۱۱۴ .
- ↑ لا تکن ممن . . . ان عرضت له شهوه اسلف المعصیه و سوف التوبه(نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۱۴۲) .
- ↑ هر آنچه دیده بیند ، دل کند یاد (بابا طاهر) .
- ↑ نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۴۱۲ .
- ↑ امام صادق علیه السلام : ایاکم و النظر ، فانه سهم من سهام ابلیس (وسائل الشیعه ، ج ۱۴ ، ص ۶۰) .
- ↑ طیران مرغ دیدی ؟ تو ز پای بند شهوت به در آی ، تا ببینی طیران آدمیت .
- ↑ غررالحکم .
- ↑ ما محو تجلی الهیم آسوده ز حب مال و جاهیم همواره به مسند قناعت در کشور فقر ، پادشاهیم .
- ↑ بقره ، آیه ۱۸۳ .
- ↑ امام علی علیه السلام : من ملک شهوته کان تقیا (غرر الحکم) .
- ↑ و قلوبهم معلقه بمحبتک (مفاتیح الجنان ، مناجات المحبین ، ص ۱۲۵)
- ↑ ای سرو پای بسته ، به آزادگی مناز آزاده من ، که از همه عالم بریدهام .
- ↑ فالهمها فجورها و تقواها (شمس ، آیه ۸۸) .
- ↑ الهی ! ان کان الندم علی الذنب توبه فانی و عزتک من النادمین . . . (مناجات التائبین ، مفاتیح الجنان ، ص ۱۱۸) .
- ↑ خلی الذنوب صغیرها و کبیرها فهو التقی و احذرکماش فوق ارض الشوک ، یحذر ما یری .لا تحقرن صغیره ، ان الجبال من الحصی .
- ↑ و ان علیکم لحافظین ، کراما کاتبین . (انفطار ، آیه ۱۱) .
- ↑ تصفیه العمل اشد من العمل (الحیاه ، ج ۱ ص ۲۷۸) .
- ↑ بقره ، آیه ۴۵ .
- ↑ نمل ، آیه ۶۲ .
- ↑ دعیتم فیه الی ضیافه الله (پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله) .
- ↑ و الصیام ابتلاء لاخلاص الخلق (نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۲۴۴) .
- ↑ پیامبر اکرم : «حسنوا القرآن باصواتکم فان الصوت الحسن یزید القرآن حسنا» (وسائل الشیعه ، ج ۴ ، ص ۸۵۹) .
- ↑ آل عمران ، آیه ۱۷ .
- ↑ تعبیری عرفانی در «مناجات شعبانیه .
- ↑ امام صادق علیه السلام : «احب اخوانی الی من اهدی الی عیوبی .
- ↑ امام صادق علیه السلام : «تواضعوا لمن تعلمونه العلم و تواضعوا لمن طلبتم منه العلم (اصول کافی ، ج ۱ ، ص ۳۶) .
- ↑ رب کلمه سلبت نعمه و جلبت نقمه . (نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۳۷۳) .
- ↑ لسان العاقل وراء قلبه وقلب الاحمق وراء لسانه . (نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۳۹) .
- ↑ مضمون کلام حضرت علی علیه السلام : «الکلام فی وثاقک مالم تتکلم ، فاذا تکلمت به صرت فی وثاقه . (نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۷۳۷
- ↑ امثال و حکم ، دهخدا ، ج ۳ ، ص ۱۳۳۲ .
- ↑ رهنمون ، غلامحسین ذوالفقاری ، ص ۴۴۷ .
- ↑ سیر ، یک روز طعنه زد به پیاز که تو مسکین چه قدر بد بویی گفت از عیب خویش بی خبری زین ره ، از خلق ، عیب میجویی
- ↑ از صحبت دوستی به رنجم کاخلاق بدم حسن نماید کو دشمن شوخ چشم دانا تا عیب مرا به من نماید ؟
- ↑ در شناخت منافقین ، به «سوره منافقون رجوع شود . نیز به خطبه ۱۸۵ نهج البلاغه درتوصیف منافقان .
- ↑ اخاف علیکم کل منافق الجنان عالم اللسان ، یقول ما تعرفون و یفعل ماتنکرون . (نهج البلاغه ، صبحی صالح ، نامه ۲۷ ، به نقل از پیامبر اکرم
- ↑ اکبر الاعداء اخفاهم مکیده (الحیاه ، ج ۱ ص ۱۳۳) .
- ↑ نهج البلاغه ، صحبی صالح ، حکمت ۴۱۲ .
- ↑ گلستان سعدی
- ↑ دعای مکارم الاخلاق ، صحیفه سجادیه ، دعای ۲۰ .
- ↑ دعای ۲۰ صحیفه سجادیه : «عمرنی ما کان عمری بذله فی طاعتک ، فاذا کان عمری مرتعا للشیطان فاقبضنی الیک . . . » .
- ↑ من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم .
- ↑ مثل الدنیا مثل الحیه ، لین مسها ، قاتل سمها (نهج البلاغه ، صبحی صالح ، نامه ۶۸) .
- ↑ تجهزوا رحمکم الله فقد نودی فیکم بالرحیل . . . (نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، خطبه ۱۹۵) .
- ↑ بحارالانوار ، ج ۶۸ ، ص ۲۶۳ .
- ↑ همان ، ص ۲۶۷ .
- ↑ فرموده امام علی علیه السلام چنین است : «انما الدنیا منتهی بصر الاعمی ، لایبصر مماوراءها شیئا و البصیر ینفذها بصره و یعلم ان الدار وراءها . . . » (نهج البلاغه ، صبحی صالح ، خطبه ۱۳۳)







