کتابخانه:وهابیان تکفیری

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۶ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۳۵ توسط Jalal (نظرات | مشارکت‌ها) (علما ونهی از تکفیر: اصلاح املا)

پرش به: ناوبری، جستجو
وهابیان تکفیری
مشخصات کتاب
Vahabiyon-takfiri-rezvani.jpg
نویسنده علی‌اصغر رضوانی
زبان فارسی
ناشر نشرمشعر
محل انتشارات تهران
تاریخ نشر ۱۳۹۰
شابک ۹۷۸-۹۶۴-۵۴۰-۳۱۶-۲
دانلود PDF

محتویات

دیباچه

تاریخ اندیشه اسلامی همراه فراز و فرودها و آکنده از تحول و دگرگونی‌ها و تنوع برداشت‌ها و نظریه‌هاست. در این تاریخ پرتحول، فرقه‌ها و مذاهب گوناگون و با انگیزه‌ها و مبانی مختلفی ظهور نموده و برخی از آنان پس از چندی به فراموشی سپرده شده‌اند و برخی نیز با سیر تحول همچنان در جوامع اسلامی نقش‌آفرینند. در این میان، فرقه وهابیت را سیر و سرّ دیگری است؛ زیرا این فرقه با آنکه از اندیشه استواری در میان صاحب‌نظران اسلامی برخوردار نیست، بر آن است تا اندیشه‌های نااستوار و متحجرانه خویش را به سایر مسلمانان تحمیل نموده و خود را تنها میدان‌دار اندیشه و تفکر اسلامی بقبولاند.
از این‌رو، شناخت راز و رمزها و سیر تحول و اندیشه‌های این فرقه کاری است بایستۀ تحقیق که استاد ارجمند جناب آقای علی‌اصغر رضوانی با تلاش پیگیر و درخور تقدیر به زوایای پیدا و پنهان این تفکر پرداخته و با بهرهِ‌مندی از منابع تحقیقاتی فراوان به واکاوی اندیشه‌ها و نگرش‌های این فرقه پرداخته است.
ضمن تقدیر و تشکر از زحمات ایشان، امید است این سلسله تحقیقات موجب آشنایی بیشتر با این فرقه انحرافی گردیده و با بهره‌گیری از دیدگاه‌های اندیشمندان و صاحب‌نظران در چاپ‌های بعدی بر ارتقای کیفی این مجموعه افزوده شود.
انه ولی التوفیق / مرکز تحقیقات حج / گروه کلام و معارف.

پیشگفتار

در طول تاریخ اسلام؛ افراد و فرقه‌ها و گروه‌هایی بوده‌اند که مخالفان خود از دیگر مذاهب و فرقه‌های اسلامی را تکفیر و با کوچک‌ترین عاملی آنان را از دین اسلام خارج کرده و حکم به وجوب قتل آنان می‌دادند. شروع این پدیده نامیمون دینی از خوارج آغاز شده و هم‌اکنون در دو قرن اخیر در وهابیان تجلّی پیدا کرده است. اینک جا دارد این موضوع را مورد بحث و بررسی قرار دهیم.

ایمان در لغت

«ایمان» در لغت به معنای تصدیق وسکون واطمینان نفس است، واز ماده «امن» می‌باشد.
خلیل بن احمد می‌گوید: ایمان؛ یعنی تصدیق نمودن ومؤمن؛ یعنی تصدیق‌کننده. واصل آن از ماده «أمن» ضدّ خوف است. [۱]
از کلمات ابن منظور در «لسان العرب» استفاده می‌شود که ایمان دو استعمال دارد: یکی ضدّ کفر، ودیگری تصدیق، ضدّ تکذیب. [۲]
این کلمه با لام متعدی می‌شود مثل: (وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا) ؛ «تو هرگز سخن ما را باور نخواهی کرد» . [۳]
ونیز مثل: (فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ) ؛ «و لوط به او [ \ ابراهیم] ایمان آورد». [۴]
همان‌گونه که با باء نیز متعدی می‌گردد مثل: (آمَنَّا بِما أَنْزَلْتَ) ؛ «به آنچه نازل کرده‌ای ایمان آوردیم». [۵]

ایمان در اصطلاح

در اصطلاح، ایمان به معنای تصدیق قلبی است با اقرار به زبان، لذا عمل جزء آن نیست، بلکه شرط کمال ایمان است.
این معنا مؤیّد مرجئه - که قائل هستند عمل اهمیتی ندارد - نیست، بلکه هدف از این تعریف آن است که بگوید: آنچه انسان را از کفر به ایمان متحوّل کرده وحکم به احترام جان ومالش می‌دهد تصدیق قلبی است، در صورتی که با اقرار به زبان در صورت امکان مقرون گردد. امّا آنچه که انسان را از جهنم نجات می‌دهد تصدیق توأم با عمل است. وشاهد این مطلب که عمل جزء ایمان نیست، آیات وروایات است:
۱. خداوند متعال عمل صالح را عطف بر ایمان کرده است، آنجا که می‌فرماید: (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ) ؛ «همانا کسانی که ایمان آورده وعمل صالح به‌جای آورده‌اند.» (بقره: ۲۷۷). و می‌دانیم که مقتضای عطف، مغایرت بین معطوف ومعطوف علیه است. واگر عمل داخل در ایمان باشد در اینجا تکرار لازم می‌آید.
۲. همچنین می‌فرماید: (وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ) ؛ «اما آن کسی که کارهای شایسته انجام دهد، در حالیکه مومن باشد».[۶] که از این آیه نیز مغایرت بین عمل وایمان در مفهوم استفاده می‌شود.
۳. ونیز خداوند متعال می‌فرماید: (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الأُْخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ). [۷]
هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند. آنها را آشتی دهید؛ و اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کند، با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد.
مشاهده می‌نماییم که در این آیه خداوند مؤمن را بر گروه معصیت‌کار وظالم اطلاق کرده است.
۴. ودر آیه دیگری می‌فرماید : (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ) ؛ «ای کسانیکه ایمان آورده‌اید! از خدا بپرهیزید و با صادقان باشید». [۸] در این آیه خداوند مؤمنین را به تقوای الهی؛ یعنی انجام واجبات وترک محرمات امر نموده است.
۵. از برخی آیات نیز استفاده می‌شود که محلّ ایمان قلب است. خداوند می‌فرماید : (أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الإیمان)؛ «آنان کسانی هستند که خدا ایمان را به صفحۀ دل‌هایشان نوشته است». [۹]
در جایی دیگر می‌فرماید : (وَ لَمَّا یَدْخُلِ الإِْیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ) ؛ «و هنوز ایمان در دل‌هایتان داخل نشده است». [۱۰]
۶. بخاری به سند خود از رسول خدا (ص) نقل کرده که در روز خیبر فرمود: «به طور حتم پرچم را به دست کسی می‌سپارم که او خدا ورسول را دوست دارد وخداوند به دست او فتح وپیروزی قرار خواهد داد» .
عمر بن خطّاب گفت:
هیچ زمان به مانند آن وقت امارت را دوست نداشتم. انتظار می‌کشیدم که پیامبر (ص) مرا صدا زند. رسول‌خدا (ص) علی بن ابی طالب علیه السلام را خواست، آن‌گاه پرچم را به او داد وفرمود: پیش برو وبه چیزی توجّه نکن تا اینکه خداوند به دست تو فتح وپیروزی حاصل کند. علی علیه السلام مقداری حرکت کرد، سپس متوقف شد وصدا زد: ای رسول خدا (ص) ! تا کجا با آنان بجنگم؟ پیامبر (ص) فرمود: با آنان قتال کن تا شهادت به وحدانیت خدا ونبوت من دهند. واگر این‌چنین کردند خون واموالشان محفوظ خواهد بود.[۱۱]
۷. شیخ صدوق (ره) به سند صحیح از امام صادق علیه السلام نقل می‌کند که فرمود: «شهادت به وحدانیت خدا ونبوت پیامبر (ص) واقرار به طاعت ومعرفت امام، کمتر چیزی است که انسان را به ایمان می‌رساند». [۱۲]
ولی وهابیان عمل به ارکان را جزو ایمان می‌دانند. ابن عثیمین می‌گوید: «الایمان: الاقرار بالقلب و النطق باللسان، و العمل بالجوارح [۱۳] ؛ «ایمان عبارت است از اقرار به قلب و نطق به زبان و عمل به جوارح» .

ایمان، یقین جازم

از آیات قرآن استفاده می‌شود که ایمان یقین جازم است ودر آن گمان راه ندارد؛ خداوند متعال می‌فرماید: (إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً) ؛ «گمان، هرگز انسان را از حقّ بی‌نیاز نمی‌سازد». [۱۴]
ونیز می‌فرماید: (إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ) ؛ «آنها تنها از گمان پیروی می‌نمایند» . [۱۵]
و می‌فرماید: (إِنْ هُمْ إِلاَّ یَظُنُّونَ) ؛ «بلکه تنها حدس می‌زنند (و گمانی بی‌پایه دارند) !» [۱۶]
و می‌فرماید: (إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ) ؛ «چرا که بعضی از گمان‌ها گناه است». [۱۷]
و می‌دانیم که هرگز کسی را بر ایمان توبیخ نمی‌کنند، پس ایمان گمان نیست بلکه یقین جازم است.
ونیز می‌فرماید: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا) [۱۸]
مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که به خدا ورسولش ایمان آورده‌اند، سپس هرگز شکّ وتردیدی به خود راه ندادند.
ونیز می‌فرماید: (فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ) ؛ «پس بدان که معبودی جز «الله» نیست». [۱۹]

فرق ایمان و معرفت

خداوند متعال می‌فرماید: (وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ) ؛ «وآن را از روی ظلم و سرکشی انکار کردند، در حالی که در دل به آن یقین داشتند!» [۲۰]
اینکه نفسش یقین دارد پس معرفت قلبی دارد واینکه انکار می‌کند پس بی‌ایمان می‌باشد، در نتیجه: ایمان غیر از معرفت است.

عمل، شرط کمال در ایمان

از آیات قرآن استفاده می‌شود که ایمان تصدیق قلبی است با اقرار به زبان، ولی عمل جزء آن نیست بلکه شرط کمال ایمان و مستلزم آن است:
۱. خداوند متعال می‌فرماید: (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ) ؛ «کسانی که ایمان آوردند واعمال صالح انجام دادند». [۲۱]
۲. ونیز می‌فرماید : (وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ) ؛ «وآن کس که کارهای شایسته انجام دهد، در حالی که مؤمن باشد». [۲۲]
۳. ونیز می‌فرماید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ). [۲۳]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید، وبا صادقان باشید.
۴. ونیز می‌فرماید: (أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الإیمان) ؛ «آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دل‌هایشان نوشته». [۲۴]
۵. ونیز می‌فرماید: (وَ لَمَّا یَدْخُلِ الإِْیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ) ؛ «امّا هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است». [۲۵]
۶. خداوند متعال می‌فرماید: (إِنَّما یُؤْمِنُ بِآیاتِنَا الَّذِینَ إِذا ذُکِّرُوا بِها خَرُّوا سُجَّداً وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ). [۲۶]
تنها کسانی که به آیات ما ایمان می‌آورند که هر وقت این آیات به آنان یادآوری شود به سجده می‌افتند تسبیح وحمد پروردگارشان را بجا می‌آورند، وتکبّر نمی‌کنند.
۷. ونیز می‌فرماید: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ). [۲۷]
مؤمنان، تنها کسانی هستند که هرگاه نام خدا برده شود، دل‌هاشان ترسان می‌گردد.

ایمان، قابل زیاده ونقصان

خداوند متعال می‌فرماید: (وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیماناً). [۲۸]
وهنگامی که آیات او بر آنها خوانده می‌شود، ایمانشان فزون‌تر می‌گردد.
ونیز می‌فرماید: (لِیَزْدَادُوا إِیماناً مَعَ إِیمانِهِمْ) ؛ «تا ایمانی بر ایمانشان بیفزایند» . [۲۹]
و می‌فرماید: (لَیْسَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ). [۳۰]
بر کسانی که ایمان آورده واعمال صالح انجام داده‌اند، گناهی در آنچه خورده‌اند نیست؛ (و نسبت به نوشیدن شراب، قبل از نزول حکم تحریم، مجازات نمی‌شوند؛) اگر تقوا پیشه کنند، وایمان بیاورند، واعمال صالح انجام دهند؛ سپس تقوا پیشه کنند وایمان آورند؛ سپس تقوا پیشه کنند ونیکی نمایند. وخداوند، نیکوکاران را دوست می‌دارد.
محمّد بن اسماعیل بخاری در عصر و زمانی زندگی می‌کرد که اهل حدیث به سرکردگی احمد بن حنبل ظهور کرده و فکر تکفیری اوج گرفته و شایع بود، و از آنجا که او مخالف با این فکر و عقیده بود لذا در صحیح خود عملا به مقابله با این پدیده پرداخت، و در صحیح خود بابی را بدین منظور تحت عنوان «زیادة الایمان و نقصانه» منعقد نمود تا اثبات کند که مسلمان را تا حدّ امکان نباید از دین اسلام خارج کرده و متصف به کفر نمود، بلکه باید مسلمان را به دو طبقه کامل و ناقص تقسیم کرد؛ زیرا ایمان، زیاده و نقصان می‌پذیرد. او برای اثبات مدعای خود به روایاتی تمسک کرده از آن جمله؛ به سندش از انس نقل کرده که پیامبر (ص) فرمود:
یخرج من النار من قال: لا اله الاّ الله و فی قلبه وزن شعیرة من خیر، و یخرج من النار من کان فی قلبه وزن بُرّة من خیر، و یخرج من النار من قال: لا اله الاّ الله و فی قلبه وزن ذرة من خیر.[۳۱]
خارج می‌شود از آتش [دوزخ] کسی که بگوید لا اله الاّ الله در حالی که در قلبش به اندازه جُوی از خیر باشد. و خارج می‌شود از آتش کسی که در قلبش به اندازه گندمی از خیر باشد. و خارج می‌شود از آتش کسی که بگوید: لا اله الاّ الله در حالی که در قلبش به اندازه ذره‌ای از خیر باشد.

زیاده و نقصان ایمان نزد اهل سنت

بسیاری از علمای اهل سنت معتقدند که ایمان دارای مراتبی است و زیاده و نقصان می‌پذیرد و لذا نباید کسانی را که در حدّ اعلای از ایمان نیستند از ایمان خارج کرده و داخل در کفر نمود.
۱. بیهقی در تفسیر آیه: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ). [۳۲]
مؤمنان، تنها کسانی هستند که هرگاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان می‌گردد؛ وهنگامی که آیات او بر آنها خوانده می‌شود، ایمانشان فزونتر می‌گردد؛ وتنها بر پروردگارشان توکل دارند.
می‌گوید: فاخبر انّ المؤمنین هم الذین جمعوا هذه الاعمال التی بعضها یقع فی القلب و بعضها باللسان و بعضها بهما و سائر البدن، و بعضها بهما او بأحدهما او بالمال. و فیما ذکر الله من هذه الاعمال تنبیه علی ما لم یذکره و اخبر بزیادة ایمانهم. . .
وفی کل ذلک دلالة علی انّ هذه الاعمال و ما نبه بها علیه من جوامع الایمان، و انّ الایمان یزید و ینقص، و اذا قبل الزیادة قبل النقصان.[۳۳]
پس خبر داده که مؤمنان همان کسانی هستند که این اعمال را جمع نموده‌اند؛ اعمالی که برخی از آنان در قلب واقع شده و برخی بر زبان جاری می‌شود و برخی نیز مربوط به هر دو و دیگر اعضای بدن است، و برخی نیز مربوط به هر دو یا یکی از آن دو یا به مال می‌باشد. و در آنچه خداوند از این اعمال ذکر کرده تنبیهی است بر آنچه ذکر نکرده و به زیادی ایمان آنان خبر داده است. . .
و در تمام آنچه که ذکر شد دلالتی است بر اینکه این اعمال و آنچه به آن بر آنها آگاهی داده از جوامع ایمان است، و اینکه ایمان قابل زیادی و نقصان می‌باشد، و اگر زیادتی می‌پذیرد پس قابل نقصان نیز می‌باشد.
ابن تیمیه در این باره می‌گوید:
والناس فی حبّ الله یتفاوتون ما بین افضل الخلق محمد و ابراهیم، الی ادنی الناس درجة مثل من کان فی قلبه ذرة من ایمان، و ما بین هذین الحدّین من الدرجات ما لایحصیه الاّ ربّ الأرض و السماوات. فقد اخبر الصادق المصدوق الذی لایجاوز فیما یقول: انّ الواحد من بنی آدم یکون خیراً من ملء الأرض من الأدمیین. و اذا کان الواحد منهم افضل من الملائکة، و الواحد منهم شرّاً من البهائم کان التفاضل فیهم اعظم من تفاضل الملائکة. [۳۴]
همانا مردم در مورد محبت خدا متفاوتند؛ برخی همچون برتر خلایق محمّد و ابراهیم، تا پایین‌ترین مردم از حیث درجه، مثل کسی که در قلبش ذره‌ای از ایمان است. و ما بین این دو حد درجاتی است که تنها پروردگار زمین و آسمان‌ها می‌تواند آن را شماره کند. پس به طور قطع صادق تصدیق شده که در آنچه می‌گوید تجاوز نمی‌کند خبر داده که یکی از افراد بنی آدم بهتر می‌شود از تمام مردم روی زمین، و اگر یکی از آنها از فرشتگان برتر می‌شود، و یکی از آنها از چهارپایان بدتر می‌شود پس تفاضل در آنها بالاتر از تفاضل فرشتگان است.
او همچنین می‌گوید: فاذا کان العبد یفعل بعض المأمورات و یترک بعضها کان معه من الایمان بحسب ما فعله، و الایمان یزید و ینقص، و یجتمع فی العبد ایمان و نفاق.[۳۵]
پس اگر بنده برخی از واجبات را انجام دهد و برخی را ترک نماید ایمانش به اندازه‌ای است که انجام داده، و ایمان قابل زیادی و نقصان است، و در بنده ایمان و نفاق جمع می‌شود.
او نیز در شرح آیه (هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِیمانِ) ؛ «آنها در آن هنگام، به کفر نزدیک‌تر بودند تا به ایمان». [۳۶] می‌گوید:
فقد کان قبل ذلک فیهم نفاق مغلوب، فلمّا کان یوم احد غلب نفاقهم فصاروا الی الکفر اقرب.[۳۷]
قبل از آن در بین آنها نفاق مغلوب بود، ولی روز احد که شد نفاقشان غلبه پیدا کرده و غالب شد و لذا به کفر نزدیک‌تر شدند.

امکان کفر بعد از ایمان

خداوند متعال می‌فرماید: (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ ازْدَادُوا کُفْراً). [۳۸]
کسانی که ایمان آوردند، سپس کافر شدند، باز هم ایمان آوردند، ودیگربار کافر شدند، سپس بر کفر خود افزودند.
ونیز می‌فرماید: (یاأَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا إِن تُطِیعُوا فَرِیقاً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ یَرُدُّوکُم بَعْدَ إِیمانِکُمْ کافِرِینَ). [۳۹]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید! اگر از گروهی از اهل کتاب، (که کارشان نفاق‌افکنی وشعله‌ور ساختنِ آتش کینه وعداوت است) اطاعت کنید، شما را پس از ایمان، به کفر باز می‌گردانند.

فرق بین اسلام وایمان

غالب استعمال «اسلام» در مقابل شرک است.
خداوند متعال می‌فرماید: (قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلاَتَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ). [۴۰]
بگو: من مأمورم که نخستین مسلمان باشم؛ و (خداوند به من دستور داده که) از مشرکان نباش.
ونیز می‌فرماید: (ما کانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیّاً وَلاَ نَصْرَانِیّاً وَلکِن کانَ حَنِیفاً مُسْلِماً وَما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ). [۴۱]
ابراهیم نه یهودی بود ونه نصرانی؛ بلکه موحّدی خالص ومسلمان بود؛ وهرگز از مشرکان نبود.
وغالب استعمال ایمان در مقابل کفر می‌باشد:
خداوند متعال می‌فرماید: (وَمَن یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالاِیمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَآءَ السَّبِیلِ). [۴۲]
کسی که کفر را به جای ایمان بپذیرد، از راه مستقیم (عقل وفطرت) گمراه شده است.
ونیز می‌فرماید: (هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِیمانِ) ؛ «آنها در آن هنگام، به کفر نزدیک‌تر بودند تا به ایمان». [۴۳]
ولی اسلام به معانی دیگری نیز آمده است؛

اسلام در مقابل ایمان

خداوند متعال می‌فرماید: (قالَتِ الأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الإِْیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ). [۴۴]
عرب‌های بادیه‌نشین گفتند: ایمان آورده‌ایم. بگو: شما ایمان نیاورده‌اید، ولی بگویید اسلام آورده‌ایم، امّا هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است.

تسلیم زبانی وتصدیق قلبی

خداوند متعال می‌فرماید: (اَلَّذِینَ آمَنُوا بِ-ایاتِنا وَکانُوا مُسْلِمِینَ) ؛ «همان کسانی که به آیات ما ایمان آوردند وتسلیم بودند». [۴۵]

تسلیم، وراء تصدیق قلبی

خداوند متعال می‌فرماید: (فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً). [۴۶]
به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داوری طلبند؛ وسپس از داوری تو، در دل خود احساس ناراحتی نکنند؛ وکاملاً تسلیم باشند.
ونیز می‌فرماید: (إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِ‌ّ الْعالَمِینَ). [۴۷]
در آن هنگام که پروردگارش به او گفت: اسلام بیاور! (و در برابر حق، تسلیم باش! او فرمان پروردگار را، از جان ودل پذیرفت؛ و) گفت: در برابر پروردگار جهانیان، تسلیم شدم.

اموری که ایمان به آنها واجب است

همان‌گونه که در معنای اصطلاحی ایمان اشاره شد: تصدیق به قلب با اقرار به زبان، دو رکن اساسی ایمان است. حال ببینیم که متعلَّق ایمان چیست؟ وبه چه اموری باید تصدیق قلبی داشته باشیم؟
تصدیق قلبی بر دوگونه است: یکی اینکه اجمالا آنچه را که پیامبر اسلام (ص) به آن خبر داده، تصدیق نماییم. ومورد دیگر اموری است که باید به تفصیل تصدیق کنیم؛ از قبیل:
۱. وجود خداوند متعال وتوحید او واینکه او مثل وهمتایی ندارد.
۲. توحید در خالقیّت واینکه برای عالم خالقی به جز او نیست.
۳. توحید در ربوبیّت وتدبیر واینکه برای عالم مدبّری بالاستقلال، جز او نیست.
۴. توحید در عبادت واینکه معبودی غیر از او نیست.
۵. نبوت پیامبر اسلام (ص) .
۶. معاد وروز جزا.

کفر در لغت

«کفر» در لغت به معنای ستر وپوشاندن است. وکشاورز را نیز کافر می‌گویند؛ زیرا دانه را در خاک پنهان می‌سازد. خداوند متعال می‌فرماید: (کَمَثَلِ غَیْث أَعْجَبَ الْکُفّارَ نَباتُهُ). [۴۸]
همانند بارانی که محصولش، کشاورزان را در شگفتی فرو می‌برد.

کفر در اصطلاح

و در اصطلاح: کفر به معنای ایمان نیاوردن به چیزی است که از شأنش ایمان آوردن به آن است؛ مثل عدم ایمان به خدا وتوحید ونبوت پیامبر اسلام (ص) وروز قیامت.
۱. ابن حجر عسقلانی می‌گوید:
الکفر فی الشرع هو جحد المعلوم من دین الاسلام بالضرورة الشرعیة.[۴۹]
کفر در شرع به معنای انکار چیزی است که از دین اسلام به ضرورت شرعی معلوم است.
۲. ابن تیمیه می‌گوید: «الکفر فی اصطلاح الشرع ضدّ الایمان»[۵۰]؛ «کفر در اصطلاح شرع ضد ایمان است» .
۳. استاد حسن هضیبی می‌گوید:
الکفر فی الشرع هو صفة من جحد شیئاً مما افترض الله تعالی الایمان به بعد قیام الحجة و بلوغ الحق.[۵۱]
کفر در شرع، صفت کسی است که انکار کرده چیزی را که خداوند متعال ایمان بر آن را واجب کرده بعد از قیام حجت و رسیدن حق.
۴. ابن الوزیر می‌گوید:
انّ اصل الکفر هو التکذیب المتعمد لشیء من کتب الله تعالی المعلومة او لأحد من رسله علیهم السلام او لشیء مما جاؤا به، اذا کان ذلک الأمر المکذب به معلوماً بالضرورة من الدین.[۵۲]
همانا اصل کفر به معنای تکذیب عمدی چیزی است از کتاب‌های خداوند متعال که معلوم است، یا برای یکی از رسولان او علیهم السلام یا برای چیزی از آنچه آورده‌اند، در صورتی که آن امر تکذیب شده به ضرورت از دین معلوم باشد.
۵. قاضی ایجی می‌گوید:
کفر خلاف ایمان است وآن نزد ما عبارت است از تصدیق نکردن پیامبر (ص) در برخی از اموری که علم حاصل شده که از جانب پیامبر (ص) رسیده است. [۵۳]
۶. ابن میثم بحرانی می‌گوید: «کفر عبارت است از انکار صدق پیامبر (ص) وانکار چیزی که علم داریم از جانب پیامبر (ص) رسیده است» . [۵۴]
۷. فاضل مقداد نیز می‌گوید: «کفر در اصطلاح عبارت است از انکار چیزی که علم ضروری حاصل شده که از جانب پیامبر (ص) است» .[۵۵]
۸. سید یزدی (ره) به اموری که رسول خدا (ص) به آن خبر داده اشاره کرده، می‌فرماید:
کافر کسی است که منکر الوهیت یا توحید یا رسالت یا یکی از ضروریات دین شود، با توجّه به اینکه ضروری است، به طوری که انکارش به انکار رسالت منجر شود.[۵۶]

وجه تسمیه کافر به کفر

در وجه تسمیه کافر و اتصاف او به صفت «کفر» توجیهاتی ذکر شده است.
برخی می‌گویند:
سمّی الکافر کافراً؛ لانّه ستر نعم الله عزوجل و نعمه: آیاته الدالة علی توحیده. و النعم التی سترها الکافر هی الآیات التی ابانت لذوی التمییز انّ خالقها واحد لا شریک له، و کذا ارساله الرسل بالآیات المعجزة و الکتب المنزلة و البراهین الواضحة، نعمة منه ظاهرة، فمن لم یصدق بها و ردّها فقد کفر نعمة الله‌ای سترها و حجبها عن نفسه.[۵۷]
کافر را کافر نامیده‌اند به جهت آنکه نعمت‌های خداوند عزوجل را پوشانده است. و نعمت‌های او همان آیاتی است که دلالت بر توحیدش دارد. و نعمت‌هایی که کافر آنها را پوشانده همان آیاتی است که برای صاحبان تمییز [عقل و خرد] روشن شده که خالق آنها یکی است و شریک و همتایی ندارد، و نیز فرستادن رسولان با نشانه‌های اعجازآمیز و کتاب‌های نازل شده و براهین واضحه، نعمتی از او که آشکار است، پس هرکس که آن را تصدیق نکند و ردّ نماید به طور حتم نعمت خدا را کافر شده یعنی پوشانده و از نفسش محجوب کرده است.

مفهوم «کفر» در قرآن کریم

اصل «کفر» به معنای پوشاندن چیزی است به نحوی که دیده نشود و اگر به زارع کافر گفته می‌شود به جهت آن است که او دانه را در خاک مستور می‌سازد.
خداوند متعال می‌فرماید: (کَمَثَلِ غَیْث أَعْجَبَ الْکُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرّاً ثُمَّ یَکُونُ حُطاماً). [۵۸]
همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرو می‌برد، سپس خشک می‌شود به‌گونه‌ای که آن را زرد رنگ می‌بینی؛ سپس تبدیل به کاه می‌شود.
و نیز در مورد تکفیر گناهان به کار می‌رود که به معنای پوشیده شدن آنهاست.
خداوند متعال می‌فرماید: (وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْکِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَکَفَّرْنا عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ) [۵۹] ؛ «اگر اهل کتاب ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند گناهان آنان را می‌بخشیم» .
و نیز در مورد پوشاندن الفت و مودّت سابق به کار رفته است.
قبیله اوس و خزرج زمانی به یاد نزاع‌های جاهلی خود افتادند و لذا بر روی یکدیگر شمشیر کشیدند، در آن هنگام بود که خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: (وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلی عَلَیْکُمْ آیاتُ اللَّهِ وَ فِیکُمْ رَسُولُهُ). [۶۰]
و چگونه ممکن است شما کافر شوید، با اینکه (در دامان وحی قرار گرفته‌اید، و) آیات خدا بر شما خوانده می‌شود، وپیامبر او در میان شماست؟ !
و نیز می‌فرماید: (یَوْمَ الْقِیامَةِ یَکْفُرُ بَعْضُکُم بِبَعْض) ؛ «سپس روز قیامت از یکدیگر بیزاری می‌جویید» . [۶۱]
و نیز از قول شیطان می‌فرماید: (إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ). [۶۲]
من نسبت به شرک شما درباره خود، که از قبل داشتید، (و اطاعت مرا هم‌ردیف اطاعت خدا قرار دادید) بیزار وکافرم! مسلّماً ستمکاران عذاب دردناکی دارند!

انواع کفر از نظر قرآن

در آیات قرآن که سخن از کفر به میان آمده آن را بر دو نوع اطلاق نموده است؛

خروج از ملت اسلام

خداوند متعال می‌فرماید: (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوَآءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَیُؤْمِنُونَ). [۶۳]
کسانی که کافر شدند، برای آنان تفاوت نمی‌کند که آنان را (از عذاب الهی) بترسانی یا نترسانی؛ ایمان نخواهند آورد.
طبری در تفسیر این آیه می‌گوید:
واما معنی الکفر فی الآیة فانّه الجحود، و ذلک انّ الأحبار من یهود المدینة جحدوا نبوة محمد (ص) و ستروه عن الناس، و کتموا امره و هم یعرفونه کما یعرفون ابناءهم. و اصل الکفر عند العرب: تغطیة الشیء. . . فکذلک الأحبار من الیهود غطّوا امر محمد (ص) و کتموه عن الناس مع علمهم بنبوته و وجود صفته فی کتبهم.[۶۴]
و اما معنای کفر در این آیه به معنای جحود و انکار است، و دلیل آن اینکه دانشمندان از یهود مدینه نبوت محمّد (ص) را انکار کرده و از مردم مخفی داشتند و امر او را مکتوم نمودند، و حال آنکه او را می‌شناختند آن‌گونه که فرزندانشان را می‌شناختند، و اصل کفر نزد عرب پوشاندن چیزی است. پس همچنین است دانشمندان از یهود که امر محمّد (ص) را پوشانده و آن را از مردم کتمان نمودند با آگاهی آنان به نبوت او و وجود صفت او در کتاب‌هایشان.
ونیز می‌فرماید: (وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لآِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ). [۶۵]
و (یاد کن) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده وخضوع کنید! همگی سجده کردند؛ جز ابلیس که سرباز زد، وتکبر ورزید، (و به خاطر نافرمانی وتکبرش) از کافران شد.
ومی‌فرماید:
(أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْراهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ قالَ أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ قالَ إِبْراهِیمُ فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ). [۶۶]
آیا ندیدی (و آگاهی نداری از) کسی] \ نمرود [ که با ابراهیم در باره پروردگارش محاجه وگفتگو کرد؟ زیرا خداوند به او حکومت داده بود؛ (و بر اثر کمی ظرفیت، از باده غرور سرمست شده بود؛) هنگامی که ابراهیم گفت: خدای من آن کسی است که زنده می‌کند و می‌می‌راند. او گفت: من نیز زنده می‌کنم و می‌می‌رانم!
(و برای اثبات این کار ومشتبه‌ساختن بر مردم دستور داد دو زندانی را حاضر کردند، فرمان آزادی یکی وقتل دیگری را داد) ابراهیم گفت: خداوند، خورشید را از افق مشرق می‌آورد؛ (اگر راست می‌گویی که حاکم بر جهان هستی تویی،) خورشید را از مغرب بیاور! (در اینجا) آن مرد کافر، مبهوت ووامانده شد. وخداوند، قوم ستمگر را هدایت نمی‌کند.
ومی‌فرماید:
(لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ یُهْلِکَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِی الأَرض جَمِیعاً وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الأَرض وَ ما بَیْنَهُما یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ). [۶۷]
آنها که گفتند: «خدا، همان مسیح بن مریم است» ، به‌طور مسلّم کافر شدند؛ بگو: اگر خدا بخواهد مسیح بن مریم ومادرش وهمه کسانی را که روی زمین هستند هلاک کند، چه کسی می‌تواند جلوگیری کند؟ (آری،) حکومت آسمان‌ها وزمین، وآنچه میان آن دو قرار دارد از آن خداست؛ هر چه بخواهد، می‌آفریند؛ (حتّی انسانی بدون پدر، مانند مسیح؛) واو، بر هر چیزی تواناست.
ومی‌فرماید: (لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللهَ ثالِثُ ثَلاثَة وَما مِنْ إِله إِلاَّ إِلهٌ وَاحِدٌ وَإِن لَّمْ یَنتَهُوا عَمّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ). [۶۸]
آنها که گفتند: خداوند، یکی از سه خداست. (نیز) به‌یقین کافر شدند؛ معبودی جز معبود یگانه نیست؛ واگر از آنچه می‌گویند دست بر ندارند، عذاب دردناکی به کافران آنها (که روی این عقیده ایستادگی کنند) ، خواهد رسید.
ومی‌فرماید: (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِیَصُدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ فَسَیُنْفِقُونَها ثُمَّ تَکُونُ عَلَیْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ یُغْلَبُونَ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلی جَهَنَّمَ یُحْشَرُونَ). [۶۹]
آنها که کافر شدند، اموالشان را برای بازداشتن (مردم) از راه خدا خرج می‌کنند؛ آنان این اموال را (که برای به دست آوردنش زحمت کشیده‌اند، در این راه) مصرف می‌کنند، امّا مایه حسرت واندوهشان خواهد شد؛ وسپس شکست خواهند خورد؛ و (در جهان دیگر) کافران همگی به سوی دوزخ گردآوری خواهند شد.
ومی‌فرماید: (إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُما فِی الْغارِ إِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلی وَ کَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیا وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ). [۷۰]
اگر او را یاری نکنید، خداوند او را یاری کرد؛ (و در مشکل‌ترین ساعات، او را تنها نگذاشت؛) آن هنگام که کافران او را (از مکّه) بیرون کردند، در حالی که دوّمین نفر بود (و یک نفر بیشتر همراه نداشت) ؛ در آن هنگام که آن دو در غار بودند، واو به همراه خود می‌گفت: غم مخور، خدا با ماست! در این موقع، خداوند سکینه (و آرامش) خود را بر او فرستاد؛ وبا لشکرهایی که مشاهده نمی‌کردید، او را تقویت نمود؛ وگفتار (و هدف) کافران را پایین قرار داد، (و آنها را با شکست مواجه ساخت؛) وسخن خدا (و آیین او) ، بالا (و پیروز) است؛ وخداوند عزیز وحکیم است!
ومی‌فرماید:
(وَ سِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلی جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّی إِذا جاؤُها فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیاتِ رَبِّکُمْ وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقاءَ یَوْمِکُمْ هذا قالُوا بَلی وَ لکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَی الْکافِرِینَ). [۷۱]
و کسانی که کافر شدند گروه گروه به سوی جهنّم رانده می‌شوند؛ وقتی به دوزخ می‌رسند، درهای آن گشوده می‌شود ونگهبانان دوزخ به آنها می‌گویند: آیا رسولانی از میان شما به سویتان نیامدند که آیات پروردگارتان را برای شما بخوانند واز ملاقات این روز شما را بر حذر دارند؟ ! می‌گویند: آری، (پیامبران آمدند وآیات الهی را بر ما خواندند، وما مخالفت کردیم!) ولی فرمان عذاب الهی بر کافران مسلّم شده است.

عدم خروج از ملت اسلام

در قرآن کریم گاهی کلمه کفر در مورد دیگر غیر از خروج از ملت اسلام به کار رفته است.
خداوند متعال می‌فرماید: (فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَاشْکُرُوا لِی وَلاَتَکْفُرُونِ). [۷۲]
پس به یاد من باشید، تا به یاد شما باشم! وشکر مرا گویید و (در برابر نعمت‌هایم) کفران نکنید.
مفسران بسیاری کفر در این آیه را به معنای پوشاندن نعمت دانسته‌اند نه تکذیب آیات الهی.[۷۳]
قرطبی در معنای آن می‌گوید:
والمعنی: لاتجحدوا احسانی الیکم، ولاتکفروا نعمتی وأیادی.[۷۴]
و معنا این است: انکار نکنید احسان مرا به شما و کفر نورزید به نعمت‌ها و عنایات من.
ونیز می‌فرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا فَرِیقاً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ یَرُدُّوکُمْ بَعْدَ إِیمانِکُمْ کافِرِینَ * وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلی عَلَیْکُمْ آیاتُ اللَّهِ وَ فِیکُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ). [۷۵]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید! اگر از گروهی از اهل کتاب، (که کارشان نفاق‌افکنی وشعله‌ور ساختنِ آتش کینه وعداوت است) اطاعت کنید، شما را پس از ایمان، به کفر بازمی‌گردانند. و چگونه ممکن است شما کافر شوید، با اینکه (در دامان وحی قرار گرفته‌اید، و) آیات خدا بر شما خوانده می‌شود، وپیامبر او در میان شماست؟ ! (بنابر این، به خدا تمسّک جویید!) وهر کس به خدا تمسّک جوید، به راهی راست، هدایت شده است.
با مراجعه به سبب نزول آیه استفاده می‌شود که کفر در این آیه به معنای ارتداد و خروج از ملت اسلام نیست، بلکه مقصود به آن عمل به اخلاق و اعمال کافران است که با اخلاق و اعمال اسلام سازگاری ندارد.[۷۶]
ونیز از زبان حضرت سلیمان علیه السلام می‌فرماید: (قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ). [۷۷]
(امّا) کسی که دانشی از کتاب (آسمانی) داشت گفت: پیش از آنکه چشم بر هم زنی، آن را نزد تو خواهم آورد! وهنگامی که (سلیمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت وپابرجا دید گفت: این از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را بجا می‌آورم یا کفران می‌کنم؟ ! وهر کس شکر کند، به نفع خود شکر می‌کند؛ وهر کس کفران نماید (بزیان خویش نموده است، که) پروردگار من، غنی وکریم است!
مقصود به کفر در این آیه عدم شکرگزاری بر نعمت‌ها و فضل الهی است نه به معنای تکذیب، همان‌گونه که شوکانی، طبرانی و صابونی در تفاسیرشان ذیل این آیه به آن اشاره کرده‌اند.

قرآن ونهی از تکفیر مسلمانان

خداوند متعال می‌فرماید: (وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً) ؛ «به کسی که اظهار صلح واسلام می‌کند نگویید: مسلمان نیستی». [۷۸]
در این آیه، خداوند متعال مسلمانان را از نسبت دادن کفر به دیگران به بهانه‌های مختلف، نهی کرده است.

پیامبر (ص) ونهی از تکفیر

۱. ابن عمر از رسول خدا (ص) نقل کرده که فرمود:
أیُّها امْرئٍ قَالَ لأِخیهِ یا کافرُ فَقْد باءَ بِها أحَدُهما، إنْ کانَ کَمَا قَالَ وَ إلاّ رَجعتُ علیه.[۷۹]
هرگاه کسی که به برادرش بگوید: ای کافر یکی از این دو حالت بر اوست، اگر نسبت درست باشد که هیچ وگرنه به خودش باز می‌گردد.
۲. ابن مسعود از رسول خدا (ص) نقل کرده که فرمود:
ما من مسلمین إلاّ وبینهما ستر من الله فإذا قال أحدهما لصاحبه کلمة هجر خرق ستر الله، وإذا قال یا کافر فقد کفر أحدهما.[۸۰]
هیچ دو مسلمانی نیست جز آنکه بینشان ستری از جانب خداوند است، وچون یکی از آن دو به رفیقش کلمه زشتی بگوید ستر الهی را پاره کرده است وچون بگوید: ای کافر یکی از آن دو کافرند.
۳. عمران بن حصین از رسول خدا (ص) نقل کرده که فرمود: إذا قال الرجل لأخیه یا کافر فهو کقتله. [۸۱]
هرگاه کسی به برادر دینی خود بگوید: ای کافر مثل آن است که او را به قتل رسانده باشد.
۴. از انس نقل شده که رسول خدا (ص) فرمود:
من صلّی صلاتنا واستقبل قبلتنا واکل ذبیحتنا فذلک المسلم الّذی له ذمة الله وذمة رسوله، فلا تُخفروا الله فی ذمته.[۸۲]
هر کس که نماز ما را به جای آورد ورو به قبله ما نماز گذارد واز ذبیحه ما استفاده کند او مسلمانی است که در ذمه خدا ورسولش می‌باشد. لذا نباید نسبت به کسی که در ذمه خداست حیله نمود.
۵. ونیز نقل کرده که رسول خدا (ص) فرمود:
امرت ان اقاتل الناس حتّی یقولوا لا إله إلاّ الله، فإذا قالوها وصلّوا صلاتنا واستقبلوا قبلتنا واکلوا ذبیحتنا فقد حرمت علینا دماؤهم واموالهم إلاّ بحقها وحسابهم علی الله.[۸۳]
من مأمورم که با مردم بجنگم تا معتقد به توحید شوند، وچون چنین اعتقادی پیدا کردند ونماز ما را به جای آورده ورو به قبله ما نماز گذارند واز ذبیحه ما استفاده نمایند، بر ماست که از خون‌ها و اموالشان به جز در موارد حقّ محافظت نماییم وحساب آنها با خداست.
۶. ونیز حمید نقل کرده که گفت: میمون بن سیاه از انس بن مالک سؤال کرد:
یا أباحمزه! ما یحرم دم العبد وماله؟ قال: من شهد أن لا إله إلاّ الله واستقبل قبلتنا وصلّی صلاتنا واکل ذبیحتنا فهو المسلم، له ما للمسلم وعلیه ما علی المسلم.[۸۴]
ای ابوحمزه! چه چیز باعث حرمت خون بنده ومالش می‌شود؟ گفت: هر کس که شهادت به وحدانیت خدا داده ورو به قبله ما بایستد ونماز ما را بخواند واز ذبیحه ما استفاده کند او مسلمان است واحکام مسلمانان بر او بار می‌شود.
ابن حجر در تعلیقه خود بر حدیث اوّل از انس می‌گوید:
من صلّی صلاتنا. . . الحدیث: وفیه انّ امور الناس محمولة علی الظاهر، فمن اظهر شعار الدین أجْرِیَتْ علیه احکام اهله ما لم یظهر منه خلاف ذلک. [۸۵]
معنای حدیث این است که امور مردم حمل بر ظاهر می‌شود. لذا هر کس شعار دین را اظهار کند احکام اهل دین بر او جاری می‌گردد مادامی که خلاف آن از او ظاهر نگردد.
۷. از پیامبر (ص) نقل شده که فرمود:
. . . و من دعا رجلا بالکفر او قال عدواً لله، و لیس کذلک، إلاّ حار علیه أی رجع الکفر علیه.[۸۶]
. . . کسی که مردی را به کفر بخواند یا کسی را به عنوان دشمن خدا صدا زند در حالی که چنین نباشد، کفر بر او باز می‌گردد.
۸. از عمر بن خطاب نقل شده که جبرئیل علیه السلام از پیامبر (ص) درباره اسلام سؤال کرد. حضرت فرمود:
الإسلام ان تشهد ان لا إله إلاّ الله و انّ محمداً رسول الله و تقیم الصلاة و تؤتی الزکاة و تصوم رمضان و تحج البیت ان استطعت إلیه سبیلا. قال: صدقت. قال: فعجبنا له یسأله و یصدقه.
قال: فاخبرنی عن الإیمان؟ قال: ان تؤمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الآخر و تؤمن بالقدر خیره و شرّه. قال: صدقت.
قال: فاخبرنی عن الإحسان؟ قال: ان تعبد الله کأنّک تراه فان لم‌تکن تراه فانّه یراک. . . [۸۷]
اسلام آن است که شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمّد از جانب خدا دهی، و نماز را برپا داشته و زکات بپردازی و روزه ماه رمضان را به جای آورده و حج خانه خدا را انجام دهی، اگر راه برای تو هموار بود. جبرئیل گفت: راست گفتی. او گفت: ما تعجب کردیم از اینکه جبرئیل از پیامبر (ص) می‌پرسید و سپس او را تصدیق می‌کرد. جبرئیل گفت: خبر بده مرا از ایمان؟ گفت: اینکه به خدا و فرشتگان و کتاب‌ها و رسولان خدا و روز قیامت ایمان آوری، و به قدر خیر و شرش ایمان داشته باشی. جبرئیل گفت: خبر بده مرا از احسان؟ گفت: اینکه خدا را عبادت کنی گویا تو را می‌بیند و اگر تو او را مشاهده نمی‌کنی [بدانی] که او تو را می‌بیند. . .
۹. بخاری نیز مثل این روایت را از ابوهریره در کتاب «الایمان» باب «سؤال جبریل النبی (ص) عن الایمان و الاسلام و الاحسان» نقل کرده است. [۸۸]
۱۰. عبدالله بن عمر می‌گوید: از پیامبر (ص) شنیدم که می‌فرمود:
بنی الإسلام علی خمس: شهادة أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمداً رسول الله، و أقام الصلاة و ایتاء الزکاة و الحج و صوم رمضان. [۸۹]
اسلام بر پنج چیز استوار است: گواهی بر وحدانیت خدا، و رسالت محمّد (ص) از جانب او و برپایی نماز و پرداختن زکات و [انجام] حج و روزه ماه رمضان.
۱۱. بخاری به سندش از ابن عباس نقل کرده که گفت:
انّ وفد عبد القیس لمّا اتوا النبی (ص) قال: من القوم؟ أو من الوفد؟ قالوا: ربیعة. قال: مرحباً بالقوم أو بالوفد غیر خزایا ولا ندامی. قالوا: یا رسول الله! انّا لانستطیع ان تأتیک إلاّ فی الشهرالحرام و بیننا و بینک هذا الحی من کفار مضر، فمُرنا بامر فصل نُخبر به من ورائنا و ندخل به الجنة. . . امرهم بالإیمان بالله وحده. قال: اتدرون ما الإیمان بالله وحده؟ قالوا: الله و رسوله اعلم. قال: شهادة أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمداً رسول الله، و أقام الصلاة و ایتاء الزکاة و صیام شهر رمضان و ان تعطوا من المغنم الخمس. . . [۹۰]
همانا جماعت عبدالقیس چون خدمت پیامبر (ص) رسیدند حضرت فرمود: این قوم کیستند؟ یا فرمود: این قافله کیست؟ عرض کردند: قوم ربیعه. حضرت فرمود: مرحبا به این قوم یا گروه، خوار و پشیمان نباشید. عرض کردند: ای رسول خدا! ما نمی‌توانیم جز در ماه حرام نزد شما بیاییم، و بین ما و بین تو این قبیله از کفار مضر است، ما را به امری دستور ده که فاصله [بین حق و باطل] باشد، تا به دیگران که پشت سر ما هستند [و خدمت شما نرسیده‌اند] خبر دهیم و با آن وارد بهشت گردیم. . . حضرت آنان را به ایمان به خدای یگانه دستور داد، و فرمود: آیا می‌دانید که ایمان به خدای یگانه چیست؟ گفتند: خدا و رسولش داناتر است. فرمود: گواهی به وحدانیت خدا و اینکه محمّد رسول خداست، و برپایی نماز و پرداخت زکات و روزه ماه رمضان، و اینکه از غنائم خمس بپردازید. . .
۱۲. از ابن عباس نقل شده که گفت: رسول خدا (ص) به معاذ بن جبل هنگام فرستادن او به سوی یمن فرمود:
انک ستأتی قوماً اهل کتاب، فإذا جئتم فادعهم إلی أن یشهدوا أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمداً رسول الله، فإن هم اطاعوا لک بذلک فأخبرهم انّ الله قد فرض علیهم خمس صلوات فی کلّ یوم و لیلة، فان هم اطاعوا لک بذلک فاخبرهم انّ الله قد فرض علیهم صدقة تؤخذ من اغنیائهم فترد علی فقرائهم. . .[۹۱]
تو به زودی به سوی قومی از اهل کتاب روانه می‌شوی، چون نزد آنان آمدی دعوت کن آنها را به گواهی به وحدانیت خدا و اینکه محمّد فرستاده اوست، و اگر آنان تو را در این دعوت اطاعت کردند خبر بده به اینکه خداوند بر آنان پنج وعده نماز در شبانه روز واجب کرده است، و چون تو را در این امر اطاعت کردند خبر بده آنان را به اینکه خداوند صدقه‌ای بر ایشان واجب کرده که از ثروتمندان گرفته و به فقیران داده می‌شود. . .
۱۳. عبیدالله بن عدی بن خیار می‌گوید:
انّ رجلا من الأنصار حدّثه انّه أتی النبی (ص) فی مجلس فسارّه یستأذنه فی قتل رجل من المنافقین. فجهر رسول الله (ص) فقال:
الیس یشهد أن لا إله إلاّ الله؟ فقال الأنصاری: بلی یا رسول الله، ولا شهادة له. فقال: ألیس یشهد انّ محمداً رسول الله (ص) ؟ قال: بلی، ولا شهادة. قال: أو لیس یصلّی؟ قال: بلی، ولا صلاة له. قال: أولئک الذین نهی الله عن قتلهم. [۹۲]
همانا مردی از انصار این مطلب را گفت که به خدمت پیامبر (ص) در مجلسی رسیده و مخفیانه از حضرت درباره کشتن مردی از منافقین اذن خواست. حضرت به طور آشکارا فرمود: آیا او گواهی به وحدانیت خدا نمی‌دهد؟ مرد انصاری گفت: آری ای رسول خدا ولی گواهی او بی‌فایده است. حضرت فرمود: آیا او گواهی به رسالت محمّد از جانب خدا نمی‌دهد؟ عرض کرد: آری ولی گواهی او بی‌فایده است. حضرت فرمود: آیا او نماز نمی‌گذارد؟ عرض کرد: آری، ولی نماز او بی‌فایده است. حضرت فرمود: او و امثالش کسانی هستند که خداوند از کشتن آنها نهی فرموده است.
۱۴. بخاری به سندش از انس نقل کرده که گفت:
کان رسول الله (ص) إذا غزا قوماً لم یُغْزِ حتّی یُصبِح، فإذا سمع اذاناً أمسک، و ان لم یسمع اذاناً اغار بعد ما یصبح. فنزلنا خیبر لیلا.[۹۳]
رسول خدا (ص) چون با قومی می‌خواست بجنگد جنگ را شروع نمی‌کرد تا صبح شود، و چون صدای اذان را می‌شنید دست از جنگ برمی‌داشت، و اگر صدای اذان را نمی‌شنید بعد از صبح حمله را شروع می‌کرد و ما شبانه وارد بر خیبر شدیم.
از این روایت استفاده می‌شود از آنجا که اذان نشانۀ اسلام و مسلمانی بوده و با مسلمان نباید جنگید، لذا پیامبر اسلام (ص) به مجرد شنیدن صدای اذان از بین مردم محل، دست از جنگ می‌کشید.
۱۵. مسلم نیز از انس نقل کرده که گفت:
کان رسول الله (ص) یُغیر إذا طلع الفجر، و کان یستمع الأذان، فان سمع اذاناً امسک و إلاّ اغار. فسمع رجلا یقول: الله اکبر الله اکبر، فقال رسول الله (ص) علی الفطرة. ثم قال: أشهد أن لا إله إلاّ الله، أشهد أن لا إله إلاّ الله. فقال رسول الله (ص) : خرجت من النار. فنظروا فإذا هو راعی معزی.[۹۴]
رسول خدا (ص) هرگاه فجر طلوع می‌کرد حمله را شروع می‌نمود، و به اذان گوش فرا می‌داد و چون صدای اذان را می‌شنید دست می‌کشید وگرنه حمله می‌کرد. از مردی شنید که می‌گوید: الله اکبر الله اکبر. رسول خدا (ص) فرمود: مطابق فطرت. آن‌گاه گفت: اشهد ان لا اله الاّ الله، اشهد ان لا اله الاّ الله. رسول خدا (ص) فرمود: از آتش [دوزخ] خارج شدی. نگاه کردند دیدند چوپان بزهاست.
۱۶. از عبدالله بن عمر نقل شده که گفت:
بعث النبی (ص) خالد بن الولید إلی بنی‌جذیمة فدعاهم إلی الإسلام فلم یحسنوا ان یقولوا: اسلمنا، فجعلوا یقولون: صبأنا، صبأنا، فجعل خالد یقتل منهم و یأسر، و دفع إلی کل رجل منّا اسیره، حتّی إذا کان یوم امر خالد ان یقتل کل رجل منّا اسیره. فقلت: والله لا اقتل اسیری و لایقتل رجل من اصحابی اسیره حتّی قدمنا علی النبی (ص) ، فذکرناه فرفع النبی (ص) یدیه فقال: أللّهم انّی ابرأ ممّا صنع خالد مرتین.[۹۵]
پیامبر (ص) خالد بن ولید را به سوی قبیله بنی جذیمه فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت کند، ولی آنان نتوانستند به خوبی بگویند: ما اسلام آوردیم و شروع کردند به گفتن: تسلیم شدیم تسلیم شدیم. خالد شروع به کشتن و اسیر گرفتن از آنها نمود و به هر یک از ما اسیری داد، تا اینکه روز فرا رسید و خالد دستور داد هر یک از ما اسیر خود را به قتل برساند. من گفتم: به خدا سوگند اسیرم را به قتل نمی‌رسانم و هیچ یک از اصحاب من نباید اسیرش را به قتل برساند تا بر پیامبر (ص) وارد شویم. قصه را به حضرت عرض کردیم، او دست‌هایش را بالا برد و دو بار عرض کرد: بارالها! من از کاری که خالد کرده بیزارم.
۱۷. عصام مزنی می‌گوید:
کان النبی (ص) إذا بعث السریة یقول: إذا رأیتم مسجداً أو سمعتم منادیاً فلاتقتلوا احداً. [۹۶]
پیامبر (ص) هرگاه لشکری را می‌فرستاد می‌فرمود: چون مسجدی مشاهده کردیده یا از منادی [اذان] را شنیدید کسی را به قتل نرسانید.
۱۸. عبادة بن صامت از رسول خدا (ص) نقل کرده که فرمود:
من شهد أن لا إله إلاّ الله وحده لا شریک له و أنّ محمداً عبده و رسوله، و أنّ عیسی عبدالله و رسوله و کلمته القاها إلی مریم و روح منه، و انّ الجنة حق و النار حق ادخله الله الجنة علی ما کان من العمل.[۹۷]
هرکس شهادت به وحدانیت خداوندی دهد که شریکی برای او نیست، و اینکه محمّد بنده او و رسولش می‌باشد، و اینکه عیسی بنده خدا و رسول او و کلمه اوست که آن را به مریم القا نموده و روح او است، و اینکه بهشت و دوزخ حق می‌باشد خداوند او را وارد بهشت می‌کند با هر عملی که انجام داده است.
۱۹. از انس بن مالک نقل شده که رسول خدا (ص) فرمود:
ثلاث من اصل الإیمان: الکف عمّن قال: لا إله إلاّ الله لانکفّره بذنب ولا نخرجه من الإسلام بعمل. . .[۹۸]
سه عمل از اصل ایمان است: دست کشیدن از کسی که شهادت به وحدانیت خدا داده است، و ما او را به جهت گناه تکفیر نمی‌کنیم، و او را به جهت هیچ کاری از اسلام خارج نمی‌نماییم. . .
۲۰. ابوهریره می‌گوید:
قیل: یا رسول الله! من اسعد الناس بشفاعتک یوم القیمة؟ قال رسول الله (ص) : لقد ظننت یا أباهریرة ان لایسألنی عن هذا الحدیث أحد اول منک، لمّا رأیت من حرصک علی الحدیث. اسعد الناس بشفاعتی من قال: لا إله إلاّ الله خالصاً من قلبه و نفسه.[۹۹]
عرض شد: ای رسول خدا! چه کسی در روز قیامت به شفاعت شما سعادتمندتر خواهد بود؟ رسول خدا (ص) فرمود: ای ابوهریره! من گمان نمودم کسی از این حدیث قبل از تو سؤال نکند، چون حرص تو بر حدیث را مشاهده کردم، کسی به سعادت شفاعت من خواهد رسید که از روی اخلاص، قلب و نفسش لا إله الاّ الله بگوید.
از مجموعه این روایات استفاده می‌شود که برای ورود در اسلام که موجب حفظ جان و مال و ناموس افراد می‌شود تنها اقرار به شهادتین کافی است و بر ما وظیفه نیست که از نیت افراد تفتیش و تجسس نماییم و با توجیهات واهی آنان را تکفیر کرده و خونشان را بریزیم، خصوصاً آنکه همه سخن از اسلام و ایمان و توحید دارند، و اعمالی که انجام می‌دهند خلاف توحید و ایمان نمی‌دانند.

نهی برخی از صحابه از تکفیر

۱. ابویعلی در «مسند» وطبرانی در «معجم کبیر» نقل کرده‌اند:
انّ رجلا سأل جابراً: هل کنتم تدعون احداً من اهل القبلة مشرکاً؟ قال معاذ الله. ففزع لذلک. قال: هل کنتم تدعون احداً منهم کافراً؟ قال: لا.[۱۰۰]
شخصی از جابر سؤال کرد: آیا شما فردی که رو به قبله نماز می‌خواند را مشرک می‌خوانید؟ جابر گفت: پناه بر خدا. او از این مطلب تعجب نمود. دوباره پرسید: آیا شما یکی از اهل قبله را کافر می‌نامید؟ گفت: هرگز.
۲. ابویعلی از یزید رقاشی نقل کرده که به انس بن مالک گفت:
یا اباحمزةَ! انّ ناساً یشهدون علینا بالکفر والشرک؟ قال: أولئک شرّ الخلق والخلیقة. [۱۰۱]
ای ابوحمزه! برخی از مردم بر ما گواهی به کفر وشرک می‌دهند؟ او گفت: آنان بدترین مردم هستند.
۳. سیره و روش امام علی بن ابی‌طالب علیه السلام با خوارج بهترین درس برای ما می‌باشد. حضرت علی علیه السلام در ابتدا خودش با آنان مناظره و گفت‌وگو کرد و سپس ابن عباس را برای مناظره با آنان فرستاد. حضرت شبهات آنان را گوش داد و با حجت و برهان آنها را پاسخ داد. لذا تعداد بسیاری که بنابر نقلی دو هزار نفر بودند به راه راست برگشته و از افکار غلو و افراطی‌گری دست برداشتند.
حضرت علی علیه السلام به آنان فرمود:
انّ لکم علینا ثلاثاً: ألاّ نمنعکم فیئاً مادامت ایدیکم معنا. و ألاّ نمنعکم مساجد الله، وَ ألاّ نبدأکم بالقتال حتّی تبدؤنا. [۱۰۲]
همانا برای شما بر عهده ما سه چیز است؛ اینکه شما را از سهم بیت‌المال دور نکنیم مادامی که دست‌های شما با ما می‌باشد. و اینکه شما را از مساجد خدا منع نکنیم، و اینکه با شما شروع به جنگ نکنیم تا شما شروع کننده به جنگ باشید.
آری، هنگامی که خوارج از حدود فکر تجاوز کرده و دست به اقدامات عملی زدند و خون ریخته و هتک حرمت محارم کرده و راه‌ها را بر مردم بسته و ناامن کرده و در زمین فساد نمودند، حضرت علی علیه السلام به جهت جلوگیری از تجاوزات آنان به مقابله پرداخت.

علما ونهی از تکفیر

۱. از احمد بن حنبل نقل شده که می‌گفت:
انّ الإیجاب والتحریم والثواب والعقاب والتکفیر والتفسیق هو إلی الله ورسوله، لیس لأحد فی هذا حکم وانّما علی الناس ایجاب ما اوجبه الله ورسوله، وتحریم ما حرّمه الله ورسوله، وتصدیق ما اخبر الله به ورسوله.[۱۰۳]
ایجاب وتحریم وثواب وعقاب وتکفیر وتفسیق تنها از ناحیه خدا ورسول اوست وکسی نمی‌تواند در این امور حکم کند، آری بر مردم است آنچه را خداوند ورسولش واجب کرده واجب کنند وآنچه را خدا ورسولش حرام نموده حرام نمایند وآنچه را خداوند ورسولش به آن خبر داده تصدیق نمایند.
۲. طحاوی می‌گوید:
هم أهل القبلة ولا نشهد علیهم بکفر ولا بشرک ولا بنفاق ما لم‌یظهر منهم شیء من ذلک، ونذر سرائرهم إلی الله تعالی؛ وذلک لأنّا قد أمرنا بالحکم الظاهر ونهینا عن الظنّ واتباع مالیس لنا به من علم.[۱۰۴]
آنان اهل قبله هستند وما بر ضدّشان شهادت به کفر وشرک ونفاق نمی‌دهیم مادامی که از آنان چیزی از این امور ظاهر نگردد، واعتقاد قلبی آنان با خدای متعال است؛ زیرا ما مأمور به حکم ظاهریم واز گمان وپیروی غیر علم نهی شده‌ایم.
۳. غزالی می‌گوید:
والّذی ینبغی ان یمیل المحصل الیه: الاحتراز من التکفیر ما وجد إلیه سبیلا؛ فانّ استباحة الدماء والأموال من المصلّین إلی القبلة المصرحین بقول: [لا إله إلاّ الله، محمّد رسول الله] خطأ، والخطأ فی ترک الف کافر فی الحیاة اهون من الخطأ فی سفک محجمة من دم مسلم.[۱۰۵]
انسان تحصیل کرده باید میل به پرهیز از تکفیر داشته باشد مادامی که توجیهی برای عمل دیگران وجود دارد؛ زیرا مباح کردن خون‌ها واموال نمازگزاران به سوی قبله که تصریح به شهادتین دارند اشتباه است، واشتباه در ترک هزار کافر در حیات آسان‌تر از خطا در ریختن خون یک فرد مسلمان است.
۴. ابن بطین می‌گوید:
وبالجملة فیجب علی من نصح نفسه ان لا یتکلم فی هذه المسألة إلاّ بعلم وبرهان من الله، ولیحذر من اخراج رجل من الإسلام لمجرد فهمه واستحسان عقله؛ فانّ اخراج رجل من الإسلام أو ادخاله فیه اعظم أمور الدین. . .[۱۰۶]
خلاصه اینکه واجب است بر کسی که دلسوز خود است اینکه در این مسأله به جز با علم وبرهان از جانب خدا سخن نگوید، وباید برحذر باشد از بیرون کردن شخصی از اسلام به مجرد فهم وحَسَن شمردن عقلش؛ زیرا بیرون کردن شخصی از اسلام یا وارد کردن در آن بزرگ‌ترین امور دین است. . .
۵. ابن حزم می‌گوید:
ذهبت طائفة إلی انه لا یُکفَّر ولا یفسَّق مسلم بقول قال فی اعتقاد أو فتیا، وانّ کل من اجتهد فی شیء من ذلک فدان بما رأی انّه الحقّ؛ فانّه مأجور علی کل حال، ان اصاب فأجران وان اخطأ فأجر واحد. وهذا قول ابن ابی‌لیلی وابی‌حنیفة والشافعی وسفیان الثوری وداود بن علی، وهو قول کل من عرفنا له قولا فی هذه المسألة من الصحابة لا نعلم منهم خلافاً فی ذلک اصلا.[۱۰۷] اگر اعتقاد یا فتوای خاصی دارد، واینکه هر کس در مسأله‌ای اجتهاد کرده وبه این نتیجه رسیده که آن، حقّ است، او به هر حال مأجور می‌باشد؛ اگر به واقع رسیده دو اجر دارد وگرنه دارای یک اجر است. واین، قول ابن ابی‌لیلی وابوحنیفه وشافعی وسفیان ثوری وداود بن علی وهر کسی از صحابه است که قول او را در این مسأله شناخته‌ایم، ودر آن اختلافی از آنها نمی‌بینیم.
۷. تقی الدین سبکی می‌گوید:
انّ الإقدام علی تکفیر المؤمنین عسرٌ جداً، وکل من کان فی قلبه إیمان یستعظم القول بتکفیر اهل الأهواء والبدع، مع قولهم: لا إله إلاّ الله، محمّد رسول الله؛ فانّ التکفیر امر هائل عظیم الخطر. . . [۱۰۸]
اقدام به تکفیر مؤمنان جداً دشوار است، وهر کس در قلبش ایمان است تکفیر اهل هواهای نفسانی وبدعت‌ها را سخت می‌شمارد، در صورتی که شهادتین می‌گویند؛ زیرا تکفیر، مسأله‌ای مهم ودارای خطری بزرگ است. . .
۷. سیّد محمّد رشید رضا می‌گوید:
انّ من اعظم ما بلیت به الفرق الإسلامیة رمی بعضهم بعضاً بالفسق والکفر مع انّ قصد الکلّ الوصول للحق بما بذلوا جهدهم لتأییده واعتقاده والدعوة الیه، والمجتهد وان اخطأ معذور. [۱۰۹]
از عظیم‌ترین مصائبی که فرقه‌های اسلامی به آن مبتلا هستند نسبت فسق وکفر به یکدیگر است با اینکه قصد همه رسیدن به حقّ به مقدار کوششی است که به جهت تأیید واعتقاد ودعوت به آن انجام داده‌اند، ومجتهد گرچه خطا کرده مأجور است.
۸. دکتر طاها جابر فیاض علوانی استاد فقه واصول دانشگاه محمّدبن سعود می‌گوید:
بدأنا نری شباباً ینتسبون إلی السلفیة وآخرین ینتسبون إلی اهل الحدیث وفریقاً ینتسبون إلی المذهبیة وآخرین یدّعون اللامذهبیة، وبین هؤلاء وأولئک تتبادل الاتهامات المختلفة من التکفیر والتفسیق والنسبة إلی البدعة والإنحراف والعمالة والتجسس ونحو ذلک، ممّا لا یلیق بمسلم ان ینسب اخاه الیه بحال، فضلا عن ان یُعلنه للناس بکلّ ما لدیه من وسائل، غافلین أو متغافلین عن انّ ما یتعرض له الإسلام من محاولات استئصال اخطر علی الأمة من تلک الإختلافات. . . [۱۱۰]
ملاحظه می‌کنیم جوانانی را که خود را به سلفیه نسبت داده وعده‌ای دیگر خود را به اهل حدیث نسبت می‌دهند وبرخی دیگر انتساب به مذهبی‌گری دارند وبعضی ادعای لامذهبی می‌کنند، وبین این افراد اتهامات مختلف از قبیل تکفیر وتفسیق ونسبت به بدعت وانحراف واجیر دشمن بودن وجاسوسی و امثال این امور مبادله می‌شود که هرگز مصلحت نیست مسلمان به برادر خود چنین نسبتی در هیچ یک از احوال دهد، تا چه رسد به اینکه به طور علنی با هر وسیله‌ای که در دست دارد این اتهامات را بین مردم منتشر سازد، در حالی که غافل بوده یا خود را به غفلت زده است که ضرر این‌گونه امور بر اسلام ومسلمانان از این اتهامات واختلافات بیشتر است. . .
۹. محمّد بن علوی مالکی می‌گوید:
لقد ابتلینا بجماعة تخصصت فی توزیع الکفر والشرک واصدار الأحکام بالألقاب واوصاف لا یصح ولا یلیق ان تطلق علی مسلم یشهد أن لا إله إلاّ الله وأنّ محمّداً رسول الله. . .[۱۱۱]
ما مبتلا به گروهی شده‌ایم که متخصص در توزیع کفر وشرک وصادر کردن احکام با القاب واوصافی است که هرگز صحیح ولایق مسلمانی نیست که شهادتین می‌گوید. . .
او همچنین می‌گوید:
یخطئ کثیر من الناس - اصلحهم الله - فی فهم حقیقة الأسباب التی تخرج صاحبها عن دائرة الإسلام و توجب علیه الحکم بالکفر، فتراهم یسارعون إلی الحکم علی المسلم بالکفر لمجرد المخالفة حتّی لم یبق من المسلمین علی وجه الأرض إلاّ قلیل. و نحن نلتمس لهولاء العذر تحسیناً للظنّ و نقول: لعلّ نیّتهم حسنة من دافع واجب الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر، و لکن فاتهم انّ واجب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر لابدّ فی ادائه من الحکمة و الموعظة الحسنة، و إذا اقتضی الأمر المجادلة یجب ان تکون هی احسن، کما قوله تعالی: (ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ) ، وذلک ادعی إلی القبول و اقرب للحصول علی المأمول، و مخالفته خطأ و حماقة.
وإذا دعوت مسلماً یصلّی و یؤدّی فرائض الله و یجتنب محارمه و ینشر دعوته و یشید مساجده و یقیم معاهده، إلی أمر تراه حقاً و یراه هو علی خلافک، و الرأی فیه بین العلماء مختلف قدیماً اقراراً و انکاراً، فلم یطاوعک فی رأیک، فرمیته بالکفر لمجرد مخالفته لرأیک فقد قارفت عظیمة نکراء، و اتیت امراً إداً، نهاک عنه الله و دعاک إلی الأخذ فیه بالحکمة و الحسنی. [۱۱۲]
بسیاری از مردم - که خداوند آنان را اصلاح کند - در فهم حقیقت اسبابی که صاحبش را از دائره اسلام خارج می‌کند و موجب حکم به کفر بر او می‌گردد، به خطا می‌روند، و شما آنان را مشاهده می‌کنید که در حکم کردن بر مسلمان به کفر به مجرد مخالفت سرعت می‌نمایند، به حدی که جز اندکی از مسلمانان در روی زمین باقی نمی‌ماند. و ما به جهت حسن ظن برای‌آنان عذر می‌تراشیم و می‌گوییم: شاید نیت آنان پاک باشد و به انگیزه وجوب امر به معروف و نهی از منکر دست به این کار زده‌اند، ولی نمی‌دانند که ادای تکلیف امر به معروف و نهی از منکر باید از روی حکمت و موعظه حسنه باشد، و اگر این تکلیف به مجادله کشید باید به نحو احسن باشد آن‌گونه که خداوند متعال فرمود: (دعوت کن به راه پروردگارت با حکمت و موعظه حسنه و به نحو احسن با آنان جدال کن) و این در پذیرش حق مؤثرتر و به حصول نتیجه نزدیک‌تر است، و مخالفت با آنان اشتباه و حماقت می‌باشد.
و هرگاه مسلمانی را که نماز می‌گذارد و واجبات الهی را انجام می‌دهد و از محارم اجتناب می‌کند و دعوت خدا را منتشر کرده و مساجدش را بنا می‌سازد و عهدهای او را برپا می‌کند، به امری دعوت کردی که تو آن را حق می‌پنداری ولی او آن را بر خلاف رأی تو می‌داند - که رأی علما از قدیم در اقرار و انکار مختلف است - و رأی تو را نپذیرفت، اگر تو او را به کفر نسبت دهی به مجرد اینکه با رأی تو مخالفت کرده مرتکب گناه بزرگی شده‌ای، و کار ناشایست انجام داده‌ای که خداوند تو را از آن نهی کرده و دعوت به پیگیری حکمت و کار نیک نموده است.
وی همچنین می‌گوید:
فاتضح لنا ممّا سبق من نصوص الکتاب و السنة، و اقوال الصحابة و من سار علی طریق السلف من العلماء المتقدمین و المتأخرین، انّ الحکم علی المسلم بالخروج عن دین الإسلام أو الدخول فی الکفر لاینبغی ان یُقْدِم علیه مسلم یؤمن بالله و الیوم الآخر إلاّ ببرهان اوضح من شمس النهار، و حتّی من ثبت لنا کفره ببرهان واضح فرأینا منه کفراً بواحاً، فانّا نحکم علیه بالکفر مع احتیاط و تحرز فی اللفظ، فلانتعدی الإطلاق الذی اطلقه الکتاب و السنة و لانتعدی منهج السلف فی التکفیر، فقد کانوا یعرضون ما ظهر من الناس علی ما جاء فی الکتاب و السنة؛ فان وجدوا فیهما اطلاق الکفر اطلقوه، و ان لم یجدوا توقفوا و حکموا علی القائل أو الفاعل بالخطأ و الذنب العظیم. ثم انّه یستفسر هذا القائل أو الفاعل عن مراده؛ فان اتضح انّه یرید الکفر حکم علیه به، و إلاّ اکتفی بإطلاق الخطأ أو المخالفة أو الفسق علیه دون التکفیر الإعتقادی.[۱۱۳]
برای ما ازآنچه گذشت از نصوص قرآن و سنت و اقوال صحابه و کسانی که از علمای پیشین و متأخرین از طریق سلف پیروی کرده‌اند واضح شد که حکم کردن بر مسلمان به خروج از دین اسلام یا دخول در کفر سزاوار نیست مؤمن به خدا و روز قیامت دست به اقدام آن زند، مگر با برهانی که از خورشید در روز روشن‌تر است، و حتّی کسی که برای ما کفرش به برهان واضح ثابت شده و از او کفر صریح مشاهده کردیم باید با احتیاط حکم به کفر او نماییم و از هر لفظی احتراز جوییم و از اطلاقاتی که قرآن و سنت به کار برده تعدی ننماییم، و از روش سلف در تکفیر تجاوز نکنیم، زیرا سلف آنچه از مردم ظاهر می‌شد بر قرآن و سنت عرضه می‌کردند و اگر در قرآن و سنت اطلاق کفر را بر آن مورد می‌یافتند اطلاق می‌کردند، و اگر نمی‌یافتند توقف می‌کردند و بر گوینده یا انجام دهنده، حکم به اشتباه و گناه بزرگ می‌نمودند. پس از آن گوینده یا انجام‌دهنده پرسیده می‌شود که مقصودش چیست؛ پس اگر به طور واضح گفت که مقصودش کفر است بر او حکم می‌شود، وگرنه به اطلاق خطا و مخالفت یا فسق بر او اکتفا می‌گردد، نه آنکه او را تکفیر اعتقادی نمایند.
۱۰. محمّد قطب دربارۀ تکفیر مسلمانان می‌گوید:
شغلت هذه القضیة اکبر مساحة من الخلاف والجدل بین الفرق المختلفة. . . وذهب فیها الناس إلی حدّ التطرف من الجهتین؛ فقال بعضهم: من قال: لا إله إلاّ الله فهو مؤمن ولو لم یعمل عملا واحداً من اعمال الإسلام. وقال آخرون: انّ الأصل فی الناس الیوم الکفر مالم یثبت عکس ذلک. الأوّلون یحکمون علی الناس بالنیّة وحدها دون العمل، والآخرون یحکمون بالعمل وحده بصرف النظر عن النیة، ووقف آخرون فی مواقف مختلفة بین هذا الطرف وذاک. . .[۱۱۴]
این قضیه بیشترین سهم را در اختلاف ومجادله بین فرقه‌های مختلف داشته است. . . ومردم در این باره از هر دو طرف به حدّ تندروی رفته‌اند؛ برخی می‌گویند: هرکس کلمه توحید را بر زبان جاری سازد گرچه هیچ عملی از اعمال اسلام را انجام ندهد مؤمن است. وعده‌ای دیگر می‌گویند: اصل در مردم امروز کفر است مگر آنکه عکس آن ثابت شود. دسته اوّل تنها حکم به نیت می‌کنند نه عمل، ولی دسته دوم تنها حکم به عمل می‌کنند صرف نظر از نیت. وعدّه‌ای دیگر در مواقف مختلف بین این دو دسته توقف کرده‌اند. . .
وهابیان در تقسیم‌بندی سید قطب در دستۀ دوم هستند که به افراطگری متهمند.

خطر تکفیر

شوکانی می‌گوید:
قال العلماء: و باب التکفیر باب خطر و لا نعدل بالسلامة شیئاً.[۱۱۵]
علما گفته‌اند: و باب تکفیر بابی خطرناک است و هرگز آن را با سلامت و صلح معاوضه نمی‌کنیم.
ابوحامد غزالی می‌گوید:
کفّ لسانک عن اهل القبلة ما امکنک ماداموا قائلین: لا إله إلاّ الله، محمد رسول الله، غیر مناقضین لها، و المناقضة تجویز الکذب علی رسول الله (ص) ؛ فانّ التکفیر فیه خطر و السکوت لاخطر فیه.[۱۱۶]
زبانت را از اهل قبله آن مقدار که می‌توانی باز دار مادامی که گوینده لا إله الاّ الله و محمّد رسول الله هستند، و آن را نقض ننموده‌اند، و نقض آن به تکذیب بر رسول خدا است؛ زیرا در تکفیر خطر بزرگی است و در سکوت خطری نمی‌باشد.
وی همچنین در این باره می‌گوید: «مهما حصل من تردد فالوقف فیه عن التکفیر أولی»[۱۱۷] «هرچه که تردد حاصل شود توقف در آن از تکفیر اولی است» .

افراط در تکفیر نزد غزالی

ابوحامد غزالی می‌گوید:
کل فرقة تکفر مخالفها و تنسب إلیه تکذیب الرسول (ص) : فالحنبلی یکفر الأشعری زاعماً انّه کذب الرسول اثبات الفوق لله تعالی، و فی الاستواء علی العرش. و الأشعری یکفره زاعماً انّه مشبه و کذب الرسول (ص) فی انّه لیس کمثله شیء. و الأشعری یکفر المعتزلی زاعماً انّه کذب الرسول (ص) فی جواز رؤیة الله تعالی، و فی اثبات العلم و القدرة و الصفات له. و المعتزلی یکفر الأشعری زاعماً انّ اثبات الصفات تکثیر للقدماء و تکذیب للرسول (ص) فی التوحید. و هذا کلّه غلو و اسراف فی التکفیر.[۱۱۸]
هر فرقه‌ای مخالفش را تکفیر می‌کند و به او نسبت تکذیب پیامبر (ص) می‌دهد، مثل اینکه حنبلی، اشعری را تکفیر می‌کند به گمان اینکه او با اثبات فوقیت برای خداوند متعال و در استوای بر عرش پیامبر (ص) را تکذیب کرده است.
و اشعری حنبلی را تکفیر می‌کند به گمان اینکه او پیامبر (ص) را تکذیب کرده؛ زیرا خدا را تشبیه به خلق نموده و حال آنکه همانند او موجودی نیست.
و اشعری معتزلی را تکفیر می‌کند به گمان اینکه او پیامبر (ص) را تکذیب کرده در جواز رؤیت باری تعالی، و در اثبات علم و قدرت و صفات برای او.
و معتزلی اشعری را تکفیر می‌کند به گمان اینکه اثبات صفات موجب تکثیر قدما و تکذیب پیامبر (ص) در توحید است.
همه اینها غلو و اسراف در تکفیر است.
وی همچنین می‌گوید:
من اشدّ الناس غلواً و اسرافاً طائفة من المتکلمین کفّروا عوام المسلمین و زعموا انّ من لایعرف الکلام بمعرفتهم ولم یعرفوا العقائد الشرعیة بأدلتهم التی حرروها فهو کافر. فهؤلاء ضیّقوا رحمة الله الواسعة علی عباده اولا و جعلوا الجنة وقفاً علی شرّذمة یسیرة من المتکلمین، ثم جهلوا ما تواتر من السنة ثانیاً. . .[۱۱۹]
و از تندروترین مردم در غلو و اسراف‌کاری طائفه‌ای از متکلمان‌اند که عوام مسلمانان را تکفیر نموده و گمان کرده‌اند که هرکس همانند آنان به کلام معرفت پیدا نکند و عقائد شرعی را با ادله‌ای که آنان تحریر کرده‌اند نشناسد او کافر است. آنان رحمت واسعه الهی را اولاً بر بندگان تضییق کرده و بهشت را وقف دسته‌ای کوچک از متکلمان نموده‌اند، و ثانیاً جاهل به سنت متواترند. . .

وجوب نظر و تأمل در تکفیر

ابوحامد غزالی در این باره می‌گوید:
انّ النظر فی التکفیر یتعلق بامور؛ الأمر الأول: انّ النص الشرعی الذی عدل به عن ظاهره هل یحتمل التأویل أم لا؟ فان احتمل التأویل فهل هو قریب أم بعید؟ و معرفة ما یقبل التأویل و مالایقبل التأویل لیس بالهیّن، بل لایستقلّ به إلاّ الماهر الحاذق فی علم اللغة العارف بأصولها ثمّ بعادة العرب فی الإستعمال.
الأمر الثانی: هل النص المتروک متواتر أم آحاد أم علیه اجماع؟ و لایستقلّ بادراک ذلک إلاّ الباحثون عن کتب التواریخ و احوال القرون و کتب الأحادیث و احوال الرجال. أما الإجماع فادراکه من اغمض الأشیاء.
الأمر الثالث: هل المنکر وصله التواتر و الإجماع أم لا؟
الأمر الرابع: النظر فی دلیله الباعث له علی مخالفة الظاهر أهو علی شرط البرهان أم لا؟ فانّ البرهان ان کان قاطعاً رخص فی التأویل و ان کان بعیداً؛ فإذا لم یکن قاطعاً لم یرخص فی تأویل سابق إلی الفهم.
الأمر الخامس: النظر فی انّ ذکر تلک المقالة هل یعظم ضررها فی الدین أم لا؟ فانّ ما لایعظم ضرره فی الدین فالأمر فیه اسهل، و ان کان القول شنیعاً و ظاهر البطلان. و المقصود: انّه لاینبغی ان یکفر بکلّ هذیان و ان کان ظاهر البطلان. [۱۲۰]
مناقشه در صدور تکفیر به اموری تعلق می‌گیرد؛ امر اول: اینکه نص شرعی که عدول شده به آن از ظاهرش آیا احتمال تأویل در آن می‌رود یا نمی‌رود؟ اگر احتمال تأویل داده می‌شود، آیا قریب است یا بعید؟ و شناخت آنچه قبول تأویل می‌کند و آنچه قبول تأویل نمی‌کند آسان نیست، بلکه تنها شخص ماهر کاردان در علم لغت و عارف به اصول علم لغت و عادت عرب در استعمال به آن مطلع است.
امر دوم: آیا نصی که ترک شده خبر متواتر است یا خبر واحد یا بر آن اجماع می‌باشد؟ و آن را درک نمی‌کند، مگر کسانی که در کتاب‌های تاریخ و احوال قرن‌ها و کتاب‌های احادیث و احوال رجال تفحص و جستجو می‌نمایند. اما اجماع، پس درک آن از دشوارترین کارهاست.
امر سوم: آیا به منکر بودن به حد، تواتر و اجماع رسیده یا نرسیده؟
امر چهارم: نظر در دلیلش باید کرد، دلیلی که موجب مخالفت با ظاهر شده، آیا شرط برهان را دارد یا ندارد؟ زیرا اگر برهان قاطع باشد رخصت در تأویل داده شده اگرچه دور باشد. ولی اگر قاطع نباشد رخصت در تأویل سابق به فهم داده نشده است.
امر پنجم: نظر در اینکه ذکر آن گفتار آیا ضرر عظیمی در دین دارد یا ندارد؟ زیرا آنچه که ضرر عظیمی در دین ندارد امر در آن آسان‌تر می‌باشد، گرچه گفته شنیع بوده و در ظاهر باطل است و مقصود این است که سزاوار نیست که با هر هذیانی کسی را تکفیر کرد گرچه در ظاهر باطل باشد.
با توجه به این شرایط نمی‌توان گفتار هر کسی را حمل بر کفرگویی نموده و وی را تکفیر کرد.

عوامل ظهور فکر تکفیری افراطی

فکر تکفیری افراطی عوامل گوناگونی دارد:

جهل

یکی از عوامل داخلی پیدایش فکر تکفیری جهل به قرآن و آیات و روایات پیامبر (ص) و ائمه معصومین علیهم السلام و حتی کلمات علما و دانشمندان صاحب‌نظر است، و این جهل باعث می‌شود که هرکسی که هم عقیده او نیست را تکفیر کرده و حکم به قتل او بنماید، و آن را به اجرا بگذارد.
ابوحامد غزالی می‌گوید:
والمبادرة إلی التکفیر انّما تغلب علی طباع من یغلب علیهم الجهل.[۱۲۱]
و مبادرت ورزیدن به تکفیر غلبه بر طبع‌هایی دارد که جهل بر آنها حاکم است.
وی همچنین می‌گوید:
فإذا رأیت الفقیه الذی بضاعته مجرد الفقه یخوض فی التکفیر و التضلیل فاعرض عنه ولا تشغل به قلبک و لسانک؛ فانّ التحدی بالعلوم غریزة بالطبع، لایصبر عنه الجهال، و لأجله کثر الخلاف بین الناس.[۱۲۲]
هرگاه مشاهده کردی فقیهی را که بضاعتش تنها فقه است و در تکفیر و نسبت گمراهی‌دادن [به مردم] فرو رفته از او اعراض کن، و قلب و زبانت را به آن مشغول نکن؛ زیرا مبارزه طلبی با علوم غریزی طبع است و جاهلان بر آن صبر ندارند، و بدین جهت است که اختلاف بین مردم بسیار است.
محمّد بن علوی مالکی می‌گوید:
من اعظم الفتن التی بلینا بها ممّن یدعی السلفیة، و هم ابعد الناس عن حقائقها و آدابها مایظهر علی الساحة الیوم من کتب و محاضرات تشغل الناس و اکثرهم من العوام، تشغلهم بمباحث عویصة و مشکلة فی العقیدة، مباحث زلت فیها الأقدام، و ضلت فیها الأفهام، و ما ثبت فیها إلاّ الأئمة الأعلام. . .[۱۲۳]
و از بزرگ‌ترین فتنه‌ها که ما به آن مبتلا شده‌ایم از کسانی است که ادعای سلفی‌گری دارند، در حالی که آنان دورترین مردم از حقایق و آداب سلفیت هستند، چیزی است که امروزه در جامعه از کتاب‌ها و سخنرانی‌ها ظاهر شده و مردم را که اکثر آنها عوام‌اند به خود مشغول کرده است، و آنان را به مباحثی مشکل و مشکلاتی در عقیده مشغول ساخته‌اند، مباحثی که قدم‌ها در آن به لغزش افتاده و فهم‌ها در آن گمراه شده و به جز پیشوایان بلندقدر در آن ثابت قدم نبوده‌اند. . .
وی همچنین می‌گوید:
فاشتغال العوام بمسائل العقیدة العلمیة التی تحتاج إلی اهلیة من اعظم الآفات، و هو من المثیرات للفتن، فیجب دفعهم و منعهم من ذلک. . .
قال العلماء: و لیس المراد بالعوام السوقیة و الأجلاف من اهل السواد فقط، بل فی معنی العوام الأدیب و النحوی و الفیلسوف و المتکلم، بل کل عالم سوی المتجردین لعلم السباحة فی بحار المعرفة، القاصرین اعمارهم علیه، الصارفین وجوههم عن الدنیا و الشهوات، المعرضین عن المال و الجاه و الخلق و سائراللذات، المخلصین لله تعالی فی العلوم و الأعمال، القائمین بجمیع حدود الشریعة و آدابها فی القیام بالطاعات و ترک المنکرات، المفرغین قلوبهم بالجملة عن غیرالله، المستحقرین للدنیا بل للآخرة فی جنب محبة الله تعالی، فهؤلاء هم اهل المعرفة و الأهلیة، و هم مع ذلک کله علی خطر عظیم یهلک من العشرة تسعة إلی ان یسعد واحد منهم بالمعرفة و الفقه و الدین و الفتح المبین.[۱۲۴]
پس اشتغال عوام به مسائل عقیده علمی، که احتیاج به اهلیت دارد از بزرگ‌ترین آفات است، و از جمله اموری است که فتنه‌ها را بر می‌انگیزاند، پس دفع آنها و منعشان [از وارد شدن در این امور] واجب می‌باشد. . .
علما گفته‌اند: مقصود به عوام تنها بازاری‌ها و افراد ساده از عموم مردم نیست، بلکه در معنای عوام است ادیب و نحوی و فیلسوف و متکلم، بلکه هر عالمی، غیر از کسانی که در دریاهای معرفت و علم غوطه‌ور شده و به تجرد رسیده و عمر خود را در آن صرف کرده‌اند و روی خود را از دنیا و شهوات برگردانده، و از مال و جاه و خلق و دیگر لذت‌ها اعراض نموده و در علوم و اعمال اخلاص برای خداوند متعال داشته و به تمام حدود شریعت و آداب آن در قیام به طاعات و ترک منکرات قیام نموده، و قلوب خود را به طور کلی از غیر خدا فارغ کرده، و دنیا بلکه آخرت را در کنار محبت خداوند متعال حقیر دانسته‌اند. اینها همان اهل معرفت و اهلیتند، ولی آنان در عین حال و با تمام آنچه درباره آنان گفته شد در برابر خطر بزرگی هستند که از هر ده نفر نه نفر هلاک می‌شوند و تنها یک نفر از آنها به جهت معرفت و فقه و دین و فتح آشکاری که برای او می‌شود به سعادت می‌رسد.

تعصب

بین تعصب و تصلب دینی فرق است، اگر انسان به حق رسید باید بر حق پافشاری داشته باشد، ولی تعصب دینی مذموم است، به اینکه گمان‌ها و اوهام خود را حق دانسته بدون آنکه از مجاری صحیح آنها را به دست آورده باشد و هرچه که دیگران می‌گویند را اوهام و باطل بداند و در نتیجه همه را تکفیر کرده و خود را مسلمان پنداشته و دست به قتل و کشتار مخالفان خود بزند، این کار به طور حتم مورد مذمت خدا و رسول بوده و عقل نیز آن را محکوم می‌نماید.

اکتفا به مطالعه کتب

یکی از مشکلات اساسی که باعث تکفیر دیگران می‌گردد اکتفا به مطالعه قرآن و سنت و تکیه بر برداشت‌های شخصی است بدون آنکه ابزار لازم برای رسیدن به این درجه را به دست آورده باشد و از افکار بزرگان دین و متخصصان اسلامی استفاده کند که این امر عامل بزرگی در رسیدن به فکر تکفیری افراطی است.

عجب و خودبزرگ‌بینی

یکی دیگر از عوامل داخلی تکفیر خودبزرگ‌بینی و اعجاب به خود و اعمال و علم خویش است.
محمّد بن علوی مالکی در این باره می‌گوید:
من الظواهر الواضحة التی تمیز بها هؤلاء المکفرون للمسلمین أوقل: هؤلاء المسارعون إلی تکفیر کل من یخالفهم او یعارضهم فیما یرون او یعتقدون؛ من الظواهر التی لاتنکر، اعجابهم بانفسهم و اعمالهم. و العُجب هو بدایة خطیرة لأقبح خُلق نهی عنه الإسلام و حذّر منه، انّه الکبر الذی تمیز به أول کافر فی الخلق و هو ابلیس حیث رأی انّه خیرٌ من آدم و أُعْجِب بعمله، و کان له فیه رصید کبیر و اجتهاد عظیم.[۱۲۵]
از امور ظاهر و واضحی که تکفیری‌های مسلمانان به آن شناخته می‌شوند، یا بگو: آن کسانی که در تکفیر هرکس که مخالف آنان یا معارض با آنها در رأی یا اعتقادند؛ از پدیده‌هایی که جای انکار نیست، عُجب آنان نسبت به خود و اعمالشان می‌باشد. و عجب همان شروع خطرناکی است برای قبیح‌ترین صفتی که اسلام از آن نهی کرده و مردم را از آن برحذر داشته است. عُجب همان کِبری است که اولین کافر در بین مخلوقات به آن شناخته شد که همان ابلیس (شیطان) باشد، آنجا که خود را از آدم برتر دید و به عمل خود عجب نمود، و کمینگاه به دام افتادن شیطان همین صفت و تلاش بزرگش در همین جهت بود.
وی همچنین در ادامه می‌گوید:
وهذا العُجب هو الذی دعاه إلی رؤیة نفسه فقال: (أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ) و إلی احتقار آدم و الاستهانة به فقال: (وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ) فتکبّر و کان من الکافرین کما قال تعالی: (وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لآِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ) .[۱۲۶]
و این عُجب همان صفتی است که او را به خودبینی کشاند و گفت: (من از او برترم، مرا از آتش آفریدی) ، و به حقیر شمردن آدم و اهانت به او کشاند. سپس گفت: (او را از گِل آفریدی) ، پس او تکبر کرد و از کافران شد همان‌گونه که خداوند متعال فرمود: (و یادآور زمانی را که به فرشتگان گفتیم: بر آدم سجده کنید، پس همه سجده کردند به جز شیطان که سر باز زده و تکبر ورزید، و او از کافران بود) .
بدین جهت است که متکبّر دشمن خدا شمرده شده و خداوند او را دوست ندارد آنجا که در قرآن می‌فرماید: (إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ) ؛ «او مستکبران را دوست نمی‌دارد!». [۱۲۷]
ونیز می‌فرماید: (إِنَّ اللهَ لا یُحِبُّ مَنْ کانَ مُخْتالاً فَخُوراً). [۱۲۸]
زیرا خداوند، کسی را که متکبر وفخر فروش است، (و از ادای حقوق دیگران سرباز می‌زند) ، دوست نمی‌دارد.
ومی‌فرماید: (کَذلِکَ یَطْبَعُ اللهُ عَلی کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ) ؛ «این‌گونه خداوند بر دل هر متکبّر جبّاری مُهر می‌نهد!». [۱۲۹]
ومی‌فرماید: (سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ). [۱۳۰]
به‌زودی کسانی را که در روی زمین به ناحق تکبّر می‌ورزند، از (ایمان به) آیات خود، منصرف می‌سازم!
ومی‌فرماید: (إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ). [۱۳۱]
کسانی که از عبادت من تکبّر می‌ورزند به زودی با ذلّت وارد دوزخ می‌شوند!
ابوهریره از رسول خدا (ص) نقل کرده که فرمود:
یقول الله تعالی: الکبریاء ردائی و العظمة إزاری، فمن نازعنی واحداً منها القیته فی جهنم ولا ابالی. [۱۳۲]
خداوند متعال می‌فرماید: کبریایی ردای من و عظمت لباس من است، پس هرکه با من در یکی از آنها نزاع کند او را در دوزخ افکنم و باکی هم ندارم.
مسلم به سندش از عبدالله بن مسعود نقل کرده که رسول خدا (ص) فرمود:
لایدخل النار أحد فی قلبه مثقال حبة من إیمان، ولا یدخل الجنة أحد فی قلبه مثقال حبة خردل من کبریاء. [۱۳۳]
داخل دوزخ نمی‌شود کسی که در قلبش به اندازه حبه‌ای از ایمان باشد، و داخل بهشت نمی‌شود کسی که در قلبش به اندازه حبه ارزنی از تکبّر باشد.
کبر و تکبر و عجب گرچه جایگاهش در قلب است، ولی دارای علاماتی در ظاهر است که بر آن دلالت می‌کند از جمله:

الف) علاقه به پیشتاز بودن و صدرنشینی

متکبر می‌خواهد جلودار همه بوده و از اینکه کسی سخنانش را ردّ کند ناراحت می‌شود و انتقاد را نمی‌پذیرد و دیگران را خوار و ضعیف می‌شمرد.

ب) تزکیه نفس و ستایش بر خود

از پیامبر (ص) نقل شده که فرمود: ألا لا فضل لعربی علی عجمی ولا لعجمی علی عربی، ولالأسود علی احمر، ولا لأحمر علی أسود إلاّ بالتقوی.[۱۳۴]
آگاه باشید! هرگز افتخاری برای عرب بر عجم، و عجم بر عرب، و سیاه بر قرمز و قرمز بر سیاه نیست، مگر به تقوا.
عُجب آن قدر مذموم است که خداوند متعال می‌فرماید: (وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً). [۱۳۵]
ودر روز حنین (نیز یاری نمود) ؛ در آن هنگام که فزونی جمعیّتتان شما را مغرور ساخت، ولی (این فزونی جمعیّت) هیچ به دردتان نخورد.
ونیز در ردّ کفار به جهت اعجابشان نسبت به دیوارها و شوکتشان می‌فرماید: (وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللهِ فَأَتاهُمُ اللهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا). [۱۳۶]
گمان نمی‌کردید آنان خارج شوند، وخودشان نیز گمان می‌کردند که دِژهای محکمشان آنها را از عذاب الهی مانع می‌شود؛ امّا خداوند از آنجا که گمان نمی‌کردند به سراغشان آمد.
و نیز در مورد عجب در عمل می‌فرماید: (وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً) ؛ «با این حال، می‌پندارند کار نیک انجام می‌دهند!». [۱۳۷]
از فتنه‌های این امت، عُجب در رأی خطایی است. از پیامبر (ص) نقل شده که فرمود:
فإذا رأیت شحاً مطاعاً و هوی متبعاً و دنیا مؤثرة و اعجاب کل ذی برأیه فعلیک بخاصة نفسک.[۱۳۸]
هرگاه بخل و حرص اطاعت شده و هوای [نفس] پیروی گشته و اعجاب هر صاحب اجرتی در رأی خودش را مشاهده کردی پس بر تو باد به اصلاح خصوصیات نفسانی و اخلاقی خود.

آثار تکفیر

فکر تکفیری در جامعه آثاری را بر جای می‌گذارد که به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:
۱. حکم به مباح بودن خون و جان افرادی که تکفیر شده‌اند، و لذا دست به اقدام عملی زده و افراد تکفیر شده، کشته می‌شوند.
۲. به غارت بردن اموال افراد تکفیر شده.
۳. هتک حرمت نسبت به نوامیس افراد تکفیر شده از آن جهت که شخص کافر عقدش باطل شده و سلطه‌ای بر همسر و دختران خود ندارد.
۴. خارج شدن اولاد او از سلطه‌اش.
۵. از بین رفتن سلطه او در جامعه اسلامی در صورتی که حاکم باشد.
۶. وجوب محاکمه در برابر محکمه قضای اسلامی به جهت اجرای حدّ مرتد برای او.
۷. عدم اجرای احکام مسلمانان برای بعد از مرگ او، از غسل و کفن و دفن و ارث.
۸. حکم به طرد از رحمت الهی بعد از مرگ و خلود در جهنم.
۹. ضرر رساندن به جامعه و ایجاد ناامنی در آن، به جای اصلاح و پیشرفت.
۱۰. جلوگیری کردن از شرکت در امور نظام اجتماعی و وجوب ترک وظایف حکومتی از آن جهت که باعث تقویت حکومت کفر می‌شود.
۱۱. ترک دشمن خارجی و مشغول شدن به مبارزه با حکومت کفر و افراد پشتیبان از آن.
۱۲. رها کردن اصلاح جامعه و کار مثبت نکردن و به جای آن تکفیر و حکم به قتل کردن.
۱۳. ایجاد اختلاف و دو دستگی در جامعه.
۱۴. بیزار کردن مردم از اصل دین و بد جلوه دادن آن.
۱۵. استفاده ابزاری کفار و دشمنان اسلام از این‌گونه افراد به جهت ضربه زدن به اسلام و مشوّه ساختن چهره واقعی آن.

علاج فکر تکفیری

برای برداشتن و از بین بردن فکر تکفیری افراطی به راه حل‌هایی اشاره می‌شود:

ریشه‌کن ساختن اسباب تکفیر

یکی از راه‌های علاج یک درد در فرد یا جامعه آن است که اسباب پدید آمدن آن را خشکاند و نابود نمود، و مهم‌ترین اسباب پدید آمدن فکر تکفیری حکم به غیر ما انزل الله، و پشتیبانی از افکار انحرافی و مطالعه بدون استاد در کتاب‌ها خصوصاً کتاب‌های مخالفان است که در مرحله اول این موضوعات باید اصلاح شود تا فکر تکفیری از افراد جامعه زدوده گردد.
سید قطب خطاب به دولت مصر می‌گوید:
یجب ان یستقر فی اذهاننا بوضوح انّه لایمکن القضاء علی التطرف إلاّ بازالة اسبابه الحقیقیة الدافعة إلیه، أی باستجابة الحکام لأمر الله لهم ان یحکموا بما انزل الله أو فی أقل القلیل الکف عن المعاملة الوحشیة التی یعاملون بها الذین یطالبون بتحکیم شریعة الله. و انّ کل مذبحة تقام للمسلمین فی الأرض هی وقود جدید للتطرف یمتدّ إلی ما شاء الله.[۱۳۹]
واجب‌است که در اذهان ما به طور آشکار استقرار یابد که نمی‌توان افراطگری را از بین برد، مگر با زایل کردن اسباب حقیقی آن، که افراد را به این فکر کشانده است، یعنی به اجابت کردن حاکمان امر الهی را، به اینکه حکم به ما انزل الله کرده و یا حدّاقلّش دست از اعمال وحشیانه‌ای بردارند که با افرادی انجام می‌دهند که درخواست پیاده‌شدن شریعت خدا را دارند. و اینکه هر قربانگاهی که برای مسلمانان در روی زمین برپا می‌شود هیزم جدیدی است برای افراطی‌گری و تا آنجا که خدا بخواهد ادامه می‌یابد.

گفت‌وگوی آزاد

از جمله امور مهم برای برطرف کردن فکر تکفیری افراطی از جامعه، گفت‌وگوی رو در رو و آزاد با این‌گونه افراد است.
شیخ الازهر جاد الحق در این باره می‌گوید: «علاج التطرف بالمعایشة و الحوار لا بالمحاضرات»[۱۴۰]؛ «علاج تندروی در معاشرت و گفت‌وگوست نه برپایی نشست‌ها» .
ونیز از تعدادی علمای الازهر نقل شده که گفته‌اند: انّما العلاج الأمثل هو ما یسمّی بالحوار، وهو ما اتبعه الرسل فی دعوة اقوامهم.[۱۴۱] همانا بهترین علاج چیزی است که به آن گفت‌وگو می‌گویند، و آن کاری است که رسولان در دعوت اقوامشان از آن پیروی کردند.
از اعضای ندوة العلماء نقل شده که گفته‌اند: «الحوار مع الشباب افضل طریق لتصحیح ما یعتقدونه»[۱۴۲]؛ «گفت‌وگو با جوانان بهترین راه برای تصحیح اعتقادات آنان است» .

پر کردن خلأ فرهنگی جامعه

فکر تکفیری افراطی در بین جوامع و افراد و جوانانی رسوخ می‌کند که ذهن‌های آنان خالی بوده و دست نخورده است و هرگز از فرهنگ ناب و خط اعتدال اطلاعی ندارند. لذا گسترش فرهنگ اصیل اسلامی در سطوح مختلف جامعه خصوصاً جوانان تأثیر بسزایی در جلوگیری و نفوذ فکر تکفیری در جامعه دارد.
عبداللطیف فاید از شخصیت‌های مصر می‌گوید:
سبب التطرف غیاب الثقافة الاسلامیة فی الجامعات. لذلک فانّ اتحاد الجامعات العربیة قد اصدر توصیة فی المؤتمر المنعقد عام ۱۹۷۸م بتدریس مناهج الثقافة الاسلامیة لکلّ الکلیات العملیة و النظریة.[۱۴۳]
سبب افراطگری غایب شدن فرهنگ اسلامی در دانشگاه‌هاست. لذا اتحاد دانشگاه‌های عربی بیانیه‌ای در کنفراسی در سال ۱۹۷۸م صادر کرد مبنی بر تدریس روش‌های فرهنگ اسلامی برای تمام دانشکده‌های عملی و نظری.
شیخ الازهر جاد الحق درباره افراطگری و اسباب و علاج آن می‌گوید:
العنایة بالتربیة الدینیة مطلوبة فی المدارس و الجامعات لعلاج هذه الظاهرة.[۱۴۴]
عنایت به تربیت دینی در مدارس و دانشگاه‌ها به جهت علاج فکر تکفیری مطلوب است.

احترام به تخصص

یکی دیگر از راه‌های علاج فکر تکفیری در جامعه، احترام به نظر متخصص در امور دین و شریعت است، و حکم به کفر و ارتداد و فسق و گناه از امور شرعی است. از این رو باید در آن به علمای متخصص رجوع کرد و بدون تخصص و علم و یقین نباید وارد آن شد.
بنابراین گفته شده: التدین للمسلمین جمیعاً، و لکن بیان الأحکام و الحلال و الحرام لأهل الإختصاص به و هم العلماء.[۱۴۵]
دینداری وظیفه تمام مسلمانان است، ولی بیان احکام و حرام و حلال گفتن مختص به اهل تخصص است که علما می‌باشند.
دکتر یوسف قرضاوی می‌گوید:
ولا یجوز ان یکون علم الشریعة کلا مباحاً لکلّ هب و درج من الناس بدعوی انّ الإسلام لیس حکراً علی فئة من الناس.[۱۴۶]
جایز نیست که علم شریعت همگی برای هر طبقه از مردم مباح باشد به ادعای اینکه اسلام بر گروهی از مردم احتکار نشده است.
خداوند متعال اقوامی را این‌گونه نصیحت می‌کند: (وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ). [۱۴۷]
اگر آن را به پیامبر وپیشوایان - که قدرت تشخیص کافی دارند - بازگردانند، از ریشه‌های مسائل آگاه خواهند شد.
ابن قیم جوزیه می‌گوید:
انّ الافتاء فی دین الله امانة، و قد تحدث العلماء عن ثقلها و خطورة شأنها، فینبغی ان یقدر للأمر قدره.[۱۴۸]
همانا فتوا دادن در دین خدا امانتی است، و علما از اهمیت و سنگینی شأن آن سخن گفته‌اند. لذا سزاوار است که برای آن، قدر و اندازه‌ای فرض شود.
دکتر یوسف قرضاوی در نصیحت خود به افراطگرایان می‌گوید:
فینبغی ان یدرک اصحاب الظاهرة انّ لطلب العلم أبواباً، کما انّ له آداباً، و انّ للعلم الشرعی ادوات لم یتوفروا علی تحصیلها، و اصولا لم یتمرسوا بمعرفتها و استیعابها، و فروعاً و مکملات لاتسعفهم اوقاتهم ولا اعمالهم ان یتفرغوا لها. . . و انّه لا غنی لمن یرید ان یفهم الکتاب و السنة عن تفسیر المفسرین و شرح الشراح، و فقه الفقهاء، ممّن خدموا الکتاب و السنة، و اصّلوا الأصول، و فرّعوا الفروع، و خلفوا لنا تراثاً عریضاً لایعرض إلاّ جاهل او مغرور.[۱۴۹]
باید اصحاب ظاهرگرایی (آنان که به ظاهر حدیث اخذ نموده و اهل اجتهاد نیستند) بدانند که طلب علم ابوابی دارد، همان‌گونه که برای آن آدابی است، و نیز برای علم شرعی ادواتی است که بر آنها دسترسی پیدا نکرده‌اند، و اصولی دارد که به شناخت و فراگیری آنها ممارست نیافته‌اند، و فروع و تکمیلی‌هایی دارد که اوقات و اعمال آنها فرصت نداده تا مشغول آن گردند. . . و اینکه هرکس می‌خواهد قرآن و سنت را بفهمد بی‌نیاز از تفسیر مفسران و شرح شارحان و فقه فقیهان نیست؛ از کسانی که به قرآن و سنت خدمت کرده و اصول را تأسیس نموده و به فروع پرداخته‌اند، و برای ما از خود میراث گرانبهایی بر جای گذاشته‌اند که جز جاهل و یا مغرور از آنها اعراض نمی‌کند.

برپایی کرسی نقد افکار

یکی دیگر از راه کارهای جلوگیری از پدیدۀ پیدایش و گسترش فکر تکفیری افراطی، برپایی کرسی نقد افکار و مناظره در ملأ عام با استفاده از وسایل ارتباط جمعی است، تا همگان گفته‌ها و برداشت‌های مختلف را شنیده و سخن بهتر را برگزینند، و در ضمن، سخن ناصواب از صواب جدا شده و باطل نقد گشته و ابطال گردد.

بالا بردن سطح عقلانیت در جامعه

یکی دیگر از راه کارهای برخورد با دیدگاه‌ها و عملکرد افراطی در جامعه بالا بردن سطح عقلانیت در جامعه است. مردم را باید توجیه کرد که مصالح اهمّ و مهمّ وجود دارد که باید در نظر گرفته شده و سپس قضاوت نمود. همه باید بدانند که هرکس اگر مخالف خود را از آن جهت که افکارش با او موافق نیست تکفیر کرده و به قتل برساند دیگر مسلمانی نخواهد بود، و همه به دست هم کشته خواهند شد. از جانب دیگر از کجا حرف آنها صحیح و حرف دیگر مسلمانان همه باطل و ناصحیح است؟ از کجا که حرف آنها باطل نباشد؟ !

تحلیل صحیح از سیره پیامبر (ص)

تکفیری‌ها باید ابعاد و زوایای مختلف از سیره پیامبر (ص) را در نظر بگیرند. آنها باید ملاحظه کنند که پیامبر (ص) هرکس را که شهادتین بر زبان جاری می‌ساخت می‌پذیرفت، حتی منافقان را نیز در بین اصحاب خود داشت همانان که خداوند درباره آنان می‌فرماید: (لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ) ؛ «تو از آنان آگاهی نداری ولی ما آنان را می‌شناسیم». [۱۵۰]
افرادی همراه پیامبر (ص) بودند که حضرت از عملکرد آنان ناراضی بود و به آنان تذکر می‌داد ولی حکم به قتل یا تکفیر آنان نمی‌نمود و حتی کسانی بودند که نسبت‌های ناروا همچون بی‌عدالتی به پیامبر (ص) دادند و برخی خواستند او را به قتل برسانند ولی پیامبر (ص) مانع از انجام آن شد و در برخی موارد فرمود: شاید او نماز می‌خواند.

تحلیل صحیح از آیات قهر و غضب و جهاد

افراد تندرو و خشونت‌طلب و تکفیری یک‌سو نگرند و تنها آیاتی را می‌خوانند و مورد توجه قرار می‌دهند که دلالت بر قهر و غضب و جهاد دارد و آنها را بر مسلمانان تطبیق می‌کنند در حالی که نمی‌دانند این‌گونه آیات مربوط به مشرکان است. وانگهی در رتبه سابق احتیاج به تبلیغ گروهی برای دین و ابلاغ احکام آن در سطح جامعه است، و این‌گونه افراد آیات دیگر را مورد توجه قرار نمی‌دهند که نهی از اکراه و اجبار دارد.
خداوند متعال می‌فرماید: (لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ). [۱۵۱]
در قبول دین، اکراهی نیست. (زیرا) راه درست از راه انحرافی، روشن شده است.
ونیز می‌فرماید: (إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً). [۱۵۲]
ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس!
ونیز می‌فرماید: (فَذَکِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ * لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ). [۱۵۳]
پس تذکّر ده که تو فقط تذکّر دهنده‌ای! تو سلطه‌گر بر آنان نیستی که (بر ایمان) مجبورشان کنی.

جوانان و خطر تکفیرگرایی

با مشاهده گروه‌های تکفیری پی برده می‌شود که بسیاری از پیروان آنان جوانانی هستند که عالم و فقیه نبوده و در کاری که وارد شده‌اند خبرویت ندارند، بلکه عموماً افرادی عاطفی و احساسی هستند؛ لذا این‌گونه افراد هنگامی که با عوامل بیرونی به ظاهر تکفیر مواجه می‌شوند شدیداً به فکر تکفیری روی می‌آورند. و بدین جهت وظیفه علما و مسئولان و معتمدان جامعه است تا با برخورد عاقلانه با آنان و توجیه و تحلیل عقلانی مسایل، حالت اعتدال را در آنان زنده نمایند.
زیرا اینان یا جاهل‌اند و یا تنها به مطالعه برخی از کتاب‌ها خصوصاً کتاب‌های افراد تندرو وهابیت پرداخته و یا با افراد افراطی آنان در ارتباط هستند. لذا درصدد تکفیر دیگران برآمده و تنها خود را بر حق می‌دانند و به این هم اکتفا نکرده و دست به ترور و قتل و غارت سایر مسلمانان می‌زنند با این عنوان که الآن عصر جاهلیت است که دوباره بازگشته است. این موضوعی است که گویا رسول خدا (ص) از قرن‌ها قبل آن را پیش‌بینی کرده است.
بخاری به سندش از امام علی علیه السلام نقل کرده که فرمود:
إذا حدثتکم عن رسول الله (ص) فلأَن أَخِرَّ من السماء احبّ إلی من ان اکذب علیه، و إذا حدّثتکم فیما بینی و بینکم؛ فانّ الحرب خدعة. سمعت رسول الله (ص) یقول: یأتی فی آخر الزمان قوم حدثاء الأسنان، سفهاء الأحلام، یقولون من خیر قول البریة، یمرقون من الإسلام کما یمرق السهم من الرَمیة، لایجاوز ایمانهم حناجرهم، فأینما لقیتموهم فاقتلوهم، فانّ قتلهم اجر لمن قتلهم یوم القیامة.[۱۵۴]
هرگاه برای شما حدیثی از رسول خدا (ص) نقل می‌کنم اگر از آسمان سقوط نمایم برای من بهتر است از آنکه بر او دروغ ببندم، و چون برای شما حدیث گویم بین خودم و شماست، و به طور حتم جنگ خدعه و نیرنگ است. از رسول خدا (ص) شنیدم که می‌فرمود: در آخرالزمان قومی پیدا خواهند شد با سنی کم و فکری سفیهانه، و از بهترین گفتار مرد روزگار سخن می‌گویند، از اسلام خارج می‌شوند همان‌گونه که تیر از کمان خارج می‌شود و ایمان از حنجره آنان تجاوز نمی‌کند، هر کجا که آنان را یافتید به قتل رسانید؛ چرا که کشتن آنها اجری است در روز قیامت برای کسانی که آنان را به قتل می‌رسانند.

فکر تکفیری و مقابله پیامبر (ص) با آن

از تاریخ و کتب حدیث استفاده می‌شود که برخی از صحابه فکر تکفیری داشتند، و پیامبر (ص) با فکر آنان مخالف بوده و از اقدام عملی آنان بر اساس تکفیر جلوگیری کرده است. اینک به نمونه‌هایی از آنان اشاره می‌کنیم:

خالد بن ولید

ابوسعید خدری می‌گوید:
بعث علی [ علیه السلام ] إلی النبی (ص) بذهیبة فقسمها بین الأربعة: الأقرع بن حابس الحنظلی ثم المجاشعی، و عیینة بن بدرالفزاری و زید الطائی، ثم احد بنی نبهان و علقمة بن عُلاثة العامری، ثم احد بنی کلاب، فغضبت قریش و الأنصار، قالوا: یعطی صنادید أهل نجد و یدعنا! قال: انّما أتألفهم. فاقبل رجل غائر العینین، مشرف الوجنتین، ناتئ الجبین، کث اللحیة، محلوق، فقال: اتق الله یا محمد! فقال: من یطع الله ان عصیت، أیأمننی الله علی أهل الأرض فلا تأمنونی. فسأله رجل قتله، احسبه خالد بن الولید، فمنعه، فلمّا ولی قال: انّ من ضئضئ هذا -أو فی عقب هذا - قوماً یقرؤن القرآن لایجاوز حناجرهم، یمرقون من الدین مروق السهم من الرمیة، یقتلون أهل الإسلام، و یَدَعون أهلَ الأوثان، لئن انا ادرکتهم لأقتلنهم قتل عاد. [۱۵۵]
علی [ علیه السلام ] برای پیامبر (ص) قطعه کوچکی از طلا فرستاد و حضرت آن را بین چهار نفر تقسیم کرد: اقرع بن حابس حنظلی سپس مجاشعی، و عیینة بن بدر فزاری، و زید طائی، سپس یکی از بنی نبهان و علقمة بن علاثه عامری، سپس یکی از بنی‌کلاب. قریش و انصار [از این تقسیم] غضبناک شده و گفتند: به گردن کشان اهل نجد می‌دهد و ما را رها می‌کند؟ حضرت فرمود: من [با این کار] باعث تألیف [قلوب] آنان می‌شوم. پس مردی چشم فرو رفته و گونه‌ها برافروخته، پیشانی برآمده، با محاسنی پرپشت، و سری تراشیده آمد و گفت: ای محمد! تقوا پیشه کن. حضرت فرمود: چه کسی خدا را اطاعت می‌کند اگر من نافرمانی کنم؟ آیا خداوند مرا بر اهل زمین امین قرار داده، ولی شما مرا امین نمی‌دانید؟ ! شخصی که گمانم خالد بن ولید بود از حضرت تقاضا کرد تا او را به قتل برساند، حضرت از آن جلوگیری کرد و چون او پشت نمود پیامبر (ص) فرمود: بر طرفداری او قومی خارج می‌شوند که قرآن تلاوت می‌کنند، ولی از حنجره آنان نمی‌گذرد، آنان از دین خارج می‌شوند آن‌گونه که تیر از کمان بیرون می‌آید، آنان اهل اسلام را به قتل می‌رسانند و بت‌پرستان را رها می‌کنند و اگر من آنان را درک کنم همانند قوم عاد به قتل می‌رسانم.

عمربن خطاب

جابر بن عبدالله می‌گوید:
أتی رجل رسول الله بالجِعرانة منصَرَفَه من حنین و فی ثوب بلال فضة، و رسول الله (ص) یَقبض منها یعطی الناس. فقال: یا محمد! اعدل. قال: ویلک! و من یعدل إذا لم اکن اعدل؟ لقد خِبتَ و خسرتَ ان لم اکن اعدل. فقال عمر بن الخطاب: دعنی یا رسول‌الله فاقتل هذا المنافق. فقال: معاذ الله ان یتحدث الناس إنّی اقتل اصحابی، انّ هذا و اصحابه یقرءون القرآن لایجاوز حناجرهم، یمرقون منه کما یمرق السهم من الرمیة. [۱۵۶]
مردی در جعرانه خدمت رسول خدا (ص) آمد هنگامی که از حنین باز می‌گشت، در آن وقت در لباس بلال نقره بود و رسول خدا (ص) از آن مشت مشت بر می‌داشت و به مردم می‌داد. آن مرد گفت: ای محمد! به عدالت رفتار کن. حضرت فرمود: وای برتو! چه کسی به عدالت رفتار می‌کند اگر من به عدالت رفتار ننمایم؟ تو زیان و خسران دیدی اگر من به عدالت رفتار نکنم. عمر بن خطاب گفت: بگذار تا من این منافق را به قتل رسانم. حضرت فرمود: پناه می‌برم به خدا از اینکه مردم بگویند من اصحابم را به قتل رسانده‌ام، همانا این مرد و اصحابش قرآن را تلاوت می‌کنند ولی از حنجره آنان تجاوز نمی‌کند، و از دین خارج می‌شوند همان‌گونه که تیر از کمان خارج می‌شود.

خوارج، تکفیری‌های صدر اسلام

شهرستانی در تعریف «خوارج» می‌نویسد:
کل من خرج علی الإمام الحق الذی اتفقت الجماعة علیه یسمّی خارجیاً.[۱۵۷]
هر کس بر امام به حق که جماعت بر او اتفاق کرده خروج کند خارجی نامیده می‌شود.
دکتر عمر عبدالله کامل درباره خوارج می‌نویسد:
فالمراد منهم هنا طائفة و جماعة مخصوصة کان أول خروجهم علی أمیرالمؤمنین و رابع الخلفاء الراشدین سیدنا علی بن أبی‌طالب [علیه السلام]، و قد بیّن لنا القرآن الکریم هویّتهم و فضحت السنة النبویة المطهرة فرقهم و مسالکهم التی یسلکونها فی تضلیل الأمة. . .[۱۵۸]
مراد از آنها طایفه و جماعتی مخصوص هستند که اول خروجشان بر امیرمؤمنان و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین، سرور ما علی بن ابی‌طالب [ علیه السلام ] بوده است. و قرآن کریم برای ما هویت آنان را تبیین کرده و سنت نبوی مطهر فرقه‌ها و مسلک‌های آنان را که در گمراه‌کردن امت می‌پیمایند مفتضح نموده است. . .

صفات خوارج

با مطالعه تاریخ خوارج پی به وجود صفاتی در آنان می‌بریم که منشأ خروج آنان از اسلام شده است، صفاتی که در وهابیان امروز نیز مشاهده می‌کنیم. اینک به برخی از این صفات اشاره کرده و با وهابیان این عصر مقایسه می‌کنیم:

طعن و اعتراض به امامان عادل

از جمله خصوصیات خوارج طعن زدن و اعتراض نمودن به امامان عادل است همان‌گونه که ذوالخویصره به رسول خدا (ص) اعتراض کرده و گفت: عدالت پیشه کن. و نیز خوارج به حضرت علی علیه السلام طعن وارد کرده و او را بر توبه وادار نمودند.
و ما در مورد وهابیان کنونی مشاهده می‌کنیم که آنان هنوز بر حضرت علی علیه السلام به سبب جنگ‌هایش ایراد گرفته و بر او انتقاد می‌کنند.

سوء ظن

یکی دیگر از خصوصیات خوارج سوء ظن به مؤمنان است همان‌گونه که ذوالخویصره در تقسیم بیت‌المال سوء ظن پیدا کرده و نیز خوارج به عملکرد حضرت علی علیه السلام در صلح با معاویه سوءظن پیدا نمودند، وهابیان امروز نیز به تمام مسلمانان سوءظن داشته و آنان را که بر غیر عقیده‌شان باشند به کفر و فسق نسبت می‌دهند، و هرگز فعل آنان را حمل بر صحت نمی‌کنند.

مبالغه در عبادت

از پیامبر (ص) نقل شده که فرمود: یخرج قوم من امتی؛ یقرؤون القرآن، لیس قرائتکم إلی قرائتهم بشیء، و لا صلاتکم إلی صلاتهم بشیء، و لاصیامکم إلی صیامهم بشیء.[۱۵۹]
گروهی از امتم خروج می‌کنند، آنان قرآن تلاوت می‌کنند و قرائت شما در برابر قرائت آنها چیزی به حساب نمی‌آید، و نیز نماز و روزه شما در برابر نماز و روزه آنها چیزی نیست.
این حال را در وهابیان حاضر نیز مشاهده می‌نماییم، همان‌گونه که خوارج عصر حضرت علی علیه السلام چنین بودند.

شدت بر مسلمانان

خوارج به غلظت و جفاکاری و قساوت بر مسلمانان شناخته شده‌اند. لذا بسیاری از مخالفان خود را به قتل رسانده و اموال آنان را به غارت می‌بردند.
از پیامبر (ص) نقل شده که در مورد این صفت خوارج فرمود: «یقتلون أهل الإسلام و یدعون أهل الأوثان»[۱۶۰]؛ «آنان اهل اسلام را می‌کشند و بت‌پرستان را رها می‌سازند» .
همان‌گونه که این خصوصیت را نیز در وهابیان امروز مشاهده می‌کنیم. آنان و طرفداران آنان در عراق و پاکستان و افغانستان و ایران مسلمانان را با بمب‌گذاری می‌کشند، ولی تا به حال شنیده نشده یک صهیونیست را کشته باشند.

کم‌خردی

از خصوصیات خوارج این بود که آنان کم‌خرد و کم‌فهم و کج‌فهم بودند. لذا آیاتی را که مربوط به کفار و مشرکان است آنها را حمل بر مؤمنان و مسلمانان می‌نمودند.
ابن حجر در شرح این جمله از حدیث «یقرؤون القرآن لایجاوز حناجرهم» ؛ «قرآن می‌خوانند ولی از حنجره‌های آنها تجاوز نمی‌کند» .
از نووی نقل کرده که می‌گوید:
المراد انّهم لیس لهم فیه حظّ إلاّ مروره علی لسانهم، لایصل إلی حلقومهم، فضلا عن ان یصل إلی قلوبهم؛ لانّ المطلوب تعقله و تدبّره و وقوعه فی القلب. قلت: و هو مثل قوله فیهم أیضاً: (لایجاوز ایمانهم حناجرهم) ، ای ینطقون بالشهادتین و لایعرفونها بقلوبهم.[۱۶۱]
مراد آن است که آنان در قرآن بهره‌ای جز مرور دادن بر زبانشان ندارند، و قرآن به حلقوم آنان نمی‌رسد تا چه رسد به اینکه به قلب‌هایشان بنشیند؛ زیرا هدف تعقّل و تدبّر قرآن و به دل نشستن آن در قلب است. می‌گویم: مثل همین گفتار است که فرمود: (ایمان آنان از حنجره‌هایشان تجاوز نمی‌کند) ؛ یعنی آنان نطق به شهادتین می‌کنند ولی با قلب به آن معرفت ندارند.
از نافع نقل شده که گفت:
انّ ابن عمر کان إذا سئل عن الحرورة قال: یکفرون المسلمین و یستحلون دماءهم و اموالهم، و ینکحون النساء فی عِددهم، تأتیهم المرأة فینکحها الرجل منهم و لها زوج، فلا اعلم احداً احق بالقتال منهم.[۱۶۲]
چون از عبدالله بن عمر درباره حروره [که یکی از فرقه‌های خوارج بوده] سؤال می‌شد می‌گفت: آنان مسلمانان را تکفیر کرده و خون‌ها و اموالشان را حلال می‌شمارند، و با زن‌های مسلمانان در حال عدّه نکاح می‌کنند. زنی نزد آنها می‌آید و یکی از آنها با او نکاح می‌کند در حالی که آن زن شوهر دارد. پس کسی را سزاوارتر به کشتن از آنها نمی‌دانم.

خوارج وتکفیر مسلمانان

البانی می‌گوید: فانّ مسألة التکفیر عموماً -لا للحکّام فقط بل وللمحکومین أیضاً- هی فتنة عظیمة قدیمة تبنتها فرقة من الفرق الاسلامیة القدیمة وهی المعروفة ب-(الخوارج) .[۱۶۳]
مسأله تکفیر به طور عموم، نه تنها برای حاکمان، بلکه برای محکومان نیز فتنه بزرگ وقدیمی است که فرقه‌ای از فرقه‌های اسلامی قدیمی آن را بنا کرده که موسوم به خوارج است.
امین حاج محمّد احمد می‌گوید:
ظاهرة التکفیر من اوائل البدع الّتی ظهرت فی الإسلام علی ید الخوارج، وکان ذلک فی النصف الأول من القرن الهجری الأوّل؛ فقد خرجوا علی الإمام علی بعد التحکیم الّذی حدث بعد موقعة صفّین، فقد انطلقوا إلی آیات قرآنیة نزلت فی الکفار ففصّلوها حسب اهوائهم علی کبار ائمة المسلمین. فقد کفروا امیرالمؤمنین علی بن أبی‌طالب [ علیه السلام ]. . .[۱۶۴]
مسأله تکفیر از بدعت‌های اولیه‌ای است که در نیمه اوّل قرن اوّل هجری در اسلام به توسط خوارج ظاهر شده است، آنان کسانی بودند که بعد از واقعه صفین وقضیه تحکیم بر امام علی علیه السلام خروج کرده وآیاتی را که در شأن کفار نازل شده بود تفصیل داده وبر حسب هواهای نفسانی خود، بر بزرگان امامان مسلمانان تطبیق نمودند، وبر این اساس امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب [ علیه السلام ] را تکفیر کردند. . .
وی همچنین می‌گوید: ومن ترهات الخوارج الّتی اخذوها علی الإمام علی انّه حکّم الرجال ولا حُکم إلاّ لله. . .[۱۶۵]
از حرف‌های زشت خوارج که بر ضدّ امام علی علیه السلام به کار بردند اینکه او مردان را حَکَم قرار داده است در حالی که حکومتی به جز برای خدا نیست. . .

تکرار ظهور خوارج

به ابوبرزه اسلمی گفته شد:
هل سمعت رسول الله (ص) یذکر الخوارج؟ فقال: نعم سمعت رسول الله (ص) بأذنی و رأیته بعینی، أتی رسول الله (ص) بمال فقسمه، فأعطی من علی یمینه و من علی شماله، ولم یعط من ورائه شیئاً. فقام رجل من ورائه فقال: یا محمد! ما عدلت فی القسمة -رجل اسوط مطموم الشعر علیه ثوبان ابیضان- فغضب رسول الله غضباً شدیداً و قال: (والله لاتجدون بعدی رجلا هو اعدل منّی) . ثم قال: (یخرج فی آخر الزمان قوم کأنّ هذا منهم، یقرؤون القرآن لایجاوز تراقیهم، یمرقون من الإسلام کما یمرق السهم من الرمیة، سیماهم التحلیق، لایزالون یخرجون حتّی یخرج آخرهم مع المسیح الدجال، فإذا لقیتموهم فاقتلوهم هم شرّ الخلق و الخلیقة. [۱۶۶]
آیا از رسول خدا (ص) شنیده‌ای که یادی از خوارج کند؟ گفت: آری از رسول خدا (ص) با دو گوشم شنیدم و با دو چشمانم دیدم که مالی را برای حضرت آوردند و او آن را تقسیم کرد و به کسانی که طرف راست و چپ او بودند داد و به پشت سری‌هایش چیزی نداد. مردی سیاه رو و پر مو که دو لباس سفید پوشیده بود از پشت سر حضرت برخاست و گفت: ای محمد! در تقسیم به عدالت رفتار نکردی؟ ! رسول خدا (ص) به شدت غضبناک شد و فرمود: (به خدا سوگند! بعد از من کسی را عادل‌تر از من نخواهید یافت) . سپس فرمود: در آخرالزمان قومی خروج می‌کنند گویا این مرد از آنان است؛ قرآن می‌خوانند، ولی از گلوی آنان تجاوز نمی‌کند، آنان از اسلام خارج می‌شوند همان‌گونه که تیر از کمان خارج می‌شود، و نشانه آنها تراشیدن [موی سر] است. آنان دائماً در حال خروج از دینند تا آخر آنها با مسیح دجال خروج کند، چون آنها را مشاهده کردید به قتل رسانید؛ چرا که آنان بدترین افراد خلق و مخلوقاتند.
هیثمی به سندش از رسول خدا (ص) نقل کرده که فرمود:
یخرج من امتی قوم یسیئون الأعمال، یقرؤون القرآن لایجاوز حناجرهم. قال یزید: لااعلمه إلاّ انّه قال: یحقر احدکم عمله إلی عملهم، یقتلون أهل الإسلام، فإذا خرجوا فاقتلوهم، إذا خرجوا فاقتلوهم، ثم إذا خرجوا فاقتلوهم. فطوبی لمن قتلهم و طوبی لمن قتلوه، کلّما طلع منهم قرن قطعه الله عزّوجلّ. فردد ذلک رسول الله (ص) عشرین مرّة و أنا اسمع.[۱۶۷]
از بین امتم قومی خارج می‌شوند که اعمال بد انجام می‌دهند؛ قرآن می‌خوانند، ولی از حنجره‌های آنان تجاوز نمی‌کند. یزید گفت: نمی‌دانم جز آنکه او فرمود: عمل یکی از شما کنار عمل آنها حقیر و کوچک جلوه می‌کند. آنان اهل اسلام را می‌کشند، و چون خروج کردند آنان را به قتل برسانید. چون خروج کردند آنان را به قتل برسانید. باز اگر خروج کردند آنان را به قتل برسانید. خوشا به حال کسی که آنان را به قتل برساند، و خوشا به حال کسی که آنان او را به قتل رسانند، و هر زمان که از آنها شاخی طلوع کند خداوند عزّوجلّ آن را خواهد شکست. رسول خدا (ص) این مطلب را بیست بار تکرار کرد و من آن را می‌شنیدم.
عبدالله بن عمرو بن عاص می‌گوید: سمعت رسول الله (ص) یقول: سیخرج اناس من امتی قبل المشرق، یقرؤون القرآن لایجاوز تراقیهم، کلّما خرج منهم قرن قطع حتّی یخرج الدجال فی بقیتهم. [۱۶۸]
از رسول خدا (ص) شنیدم که می‌فرمود: زود است که مردانی از امتم از ناحیه مشرق خروج کنند، آنان قرآن می‌خوانند ولی از گلوهایشان تجاوز نمی‌کند؛ و چون شاخی از آنها خروج کند شکسته شود تا دجال در میان بقیه آنها خروج نماید.
ابوجعفر فراء از موالیان حضرت علی علیه السلام می‌فرماید:
شهدت مع علی علی النهر، فلمّا فرغ عن قتلهم قال: اطلبوا المخدج، فطلبوه فلم یجدوه، و امر ان یوضع علی کل قتیل قصة فوجدوه فی وهدة فی منتقع ماء، رجل اسود منتن الریح، فی موضع یده کهیئة الثدی علیه شعریات، فلمّا نظر الیه قال: صدق الله و رسوله، فسمع أحدی بنیه امّا الحسن او الحسین یقول: الحمدلله الذی اراح محمداً (ص) من هذه العصابة. فقال: لو لم یبق من امة محمد (ص) إلاّ ثلاثة لکان احدهم علی رأی هؤلاء انّهم لفی اصلاب الرجال و ارحام النساء.[۱۶۹]
با علی علیه السلام در کنار نهر حاضر بودم، و چون حضرت از کشتن آنها فارغ شد فرمود: (مخدج) را دنبال کنید. گشتند و او را نیافتند، حضرت دستور داد تا بر هر کشته‌ای کسی گذاشته شود و او را در چاله‌ای یافتند که آب گندیده در آن جمع شده بود، او مردی سیاه چهره و با بوی بد بود، و در موضع دستش همانند پستانی بود با موهایی. و چون حضرت به او نظر کرد فرمود: خدا و رسولش راست گفته‌اند. پس از یکی از دو فرزندش حسن یا حسین علیهما السلام شنید که می‌گوید: ستایش خدایی را سزاست که محمد (ص) را از این جماعت راحت نمود. حضرت فرمود: اگر از امت محمد (ص) تنها سه نفر باقی مانده باشد یکی از آنها بر عقیده آنان‌اند، آنان در صلب‌های مردان و رحم‌های زنان می‌باشند.

تکفیری‌های قرن چهارم

  1. ترتیب العین، ص ۵۶.
  2. لسان العرب، ج ۱۳، ص ۲۱.
  3. (یوسف: ۱۷).
  4. (عنکبوت: ۲۶).
  5. (آل‌عمران: ۵۳).
  6. (طه: ۱۱۲).
  7. (حجرات: ۹).
  8. (توبه:۱۱۹).
  9. (مجادله: ۲۲).
  10. (حجرات: ۱۴).
  11. صحیح بخاری، ج۱، ص۱۰، کتاب الایمان؛ صحیح مسلم، ج۷، ص۱۷، باب ۷ فضائل علی.
  12. بحارالأنوار، ج ۶۶، ص ۱۶ به نقل از معانی الأخبار صدوق.
  13. فتاوی العقیده، ابن عثیمین، ص ۷۹.
  14. (یونس: ۳۶).
  15. (انعام: ۱۱۶).
  16. (جاثیه: ۲۴).
  17. (حجرات: ۱۲).
  18. (حجرات: ۱۵).
  19. (محمّد: ۱۹).
  20. (نمل: ۱۴).
  21. (بقره: ۲۷۷).
  22. (طه: ۱۱۲).
  23. (توبه:۱۱۹).
  24. (مجادله: ۲۲).
  25. (حجرات: ۱۴).
  26. (سجده: ۱۵).
  27. (انفال: ۲).
  28. (همان).
  29. (فتح: ۴).
  30. (مائده: ۹۳).
  31. صحیح بخاری، ج۱، صص ۱۷ و ۱۸، کتاب الایمان، چاپ قاهره، ۱۳۷۸ه.
  32. (انفال:۲).
  33. الاعتقاد علی مذهب السلف، اهل السنة و الجماعة، بیهقی، صص ۷۹ و ۸۰.
  34. مجموع الفتاوی، ج۷، ص۵۶۸.
  35. همان، صص ۶۱۶ و ۶۱۷.
  36. (آل‌عمران: ۱۶۷).
  37. مجموع الفتاوی، ج۷، ص ۳۰۴.
  38. (نساء: ۱۳۷).
  39. (آل‌عمران: ۱۰۰).
  40. (انعام: ۱۴).
  41. (آل‌عمران: ۶۷).
  42. (بقره: ۱۰۸).
  43. (آل عمران: ۱۶۷).
  44. (حجرات: ۱۴).
  45. (زخرف: ۶۹).
  46. (نساء:۶۵).
  47. (بقره: ۱۳۱).
  48. (حدید: ۲۰).
  49. فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، ج۱۰، ص ۴۶۶، مکتبة الریاض.
  50. مجموع فتاوی ابن تیمیه، ج۷، ص ۶۳۹.
  51. دعاة لا قضاة، هضیبی، ص ۶۱، دار السلام بیروت، چاپ دوم، ۱۳۹۸ ه-.
  52. ایثار الحق علی الخلق، محمد بن مرتضی یمانی، مشهور به ابن الوزیر، ص ۴۱۵، چاپ الآداب و المؤید، مصر، سال ۱۳۱۸.
  53. المواقف، ۳۸۸.
  54. قواعد المرام، ص ۱۷۱.
  55. ارشاد الطالبین، ص ۴۴۳.
  56. العروة الوثقی، کتاب الطهارة، مبحث النجاسات.
  57. معجم مقاییس اللغة، ج۵، ص ۱۹۱، مفردات راغب، ص ۴۳۵.
  58. (حدید: ۲۰).
  59. (مائده: ۶۵).
  60. (آل‌عمران: ۱۰۱).
  61. (عنکبوت: ۲۵).
  62. (ابراهیم: ۲۲).
  63. (بقره: ۶).
  64. تفسیر جامع البیان، طبری، ج۱، ص ۱۰، دار الفکر، بیروت.
  65. (بقره: ۳۴).
  66. (بقره: ۲۵۸).
  67. (مائده: ۱۷).
  68. (مائده: ۷۳).
  69. (انفال: ۳۶).
  70. (توبه: ۴۰).
  71. (زمر: ۷۱).
  72. (بقره: ۱۵۲).
  73. تفسیر قرطبی، ج۲، ص۱۲۲، فتح القدیر، شوکانی، ج۱، ص۱۵۷.
  74. همان.
  75. (آل عمران: ۱۰۰ و ۱۰۱).
  76. تفسیر طبری، ج۳، ص ۵، اسباب النزول، نیشابوری، ص ۸۵، چاپ دار زهران، قاهره، سال ۱۴۰۴ه، فتح القدیر، شوکانی، ج۱، صص ۳۶۷ و ۳۶۸.
  77. (نمل: ۴۰).
  78. (نساء:۹۴).
  79. صحیح مسلم، کتاب الایمان، رقم ۷۱.
  80. مجمع الزوائد، ج ۱۲، ص ۷۶.
  81. همان، ج ۸، ص ۷۶.
  82. صحیح بخاری، کتاب الصلاة؛ باب فضل استقبال القبلة، رقم ۳۹۱.
  83. همان، رقم ۳۹۲.
  84. همان، رقم ۳۹۳.
  85. فتح الباری، ج ۱، ص ۴۹۷.
  86. مختصر صحیح مسلم، حافظ منذری، ج۱، ص ۱۹۰.
  87. سنن ابی‌داود، ج ۲، ص ۴۱۲.
  88. صحیح بخاری، ج۱، ص ۱۸.
  89. همان، ص ۸؛ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۳۴.
  90. صحیح بخاری، ج۱، ص۱۹؛ صحیح مسلم، ج۱، ۳۵.
  91. صحیح بخاری، ج ۱، صص ۱۱ و ۱۲؛ صحیح مسلم، ج۱، ص ۳۸.
  92. مسند شافعی، ج۱، ص ۱۳، مسند احمد، ج۵، ص ۴۳۲.
  93. صحیح بخاری، ج۴، ص۵.
  94. صحیح مسلم، ج۲، ص ۴.
  95. صحیح بخاری، ج ۵، ص۱۰۷.
  96. مسند احمد، ج۳، ص ۴۴۸.
  97. صحیح بخاری، ج۴، ص ۱۳۹؛ صحیح مسلم، ج۱، ص ۴۳.
  98. سنن ابوداود، ج۳، ص ۸.
  99. صحیح بخاری، ج۱، ص ۳۳.
  100. مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۰۷.
  101. مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۰۷.
  102. البدایة و النهایة، ج۷، صص ۲۸۲ و ۲۸۵.
  103. مجموع الفتاوی، ج ۵، ص ۵۵۴.
  104. العقیدة الطحاویة، ص ۴۲۷.
  105. الاقتصاد فی الاعتقاد، ص ۱۵۷.
  106. رسالة الکفر، ص ۲۱.
  107. الفِصَل، ج ۳، ص ۲۴۷.
  108. الیواقیت والجواهر، ص ۵۸ به نقل از او.
  109. المنار، ج ۷، ص ۴۴.
  110. التحذیر من المجازفة بالتکفیر، محمّد بن علوی مالکی، صص ۶ و ۷ به نقل از او.
  111. التحذیر من المجازفة بالتکفیر، ص ۸.
  112. التحذیر من المجازفة بالتکفیر، ص ۳۱.
  113. التحذیر من المجازفة بالتکفیر، صص ۳۹ و ۴۰.
  114. واقعنا المعاصر، ص ۴۳۹.
  115. نیل الأوطار، شوکانی، ج۷، ص ۳۵۳.
  116. فیصل التفرقة بین الاسلام و الزندقة، ابوحامد غزالی، ص ۸۵.
  117. همان، ص ۹۰.
  118. فیصل التفرقة بین الاسلام و الزندقة، ص ۴۹.
  119. فیصل التفرقة بین الاسلام و الزندقة، ص ۹۷.
  120. فیصل التفرقة بین الاسلام و الزندقة، صص ۹۱ - ۹۵.
  121. فیصل التفرقة بین الاسلام و الزندقة، ص ۹۰.
  122. همان، ص ۹۵.
  123. التحذیر من المجازفة بالتکفیر، ص ۵۲.
  124. التحذیر من المجازفة بالتکفیر، ص ۵۴.
  125. التحذیر من المجازفة بالتکفیر، ص ۵۵.
  126. التحذیر من المجازفة بالتکفیر، ص ۵۶.
  127. (نحل: ۲۳).
  128. (نساء: ۳۶).
  129. (غافر: ۳۵).
  130. (اعراف: ۱۴۶).
  131. (غافر: ۶۰).
  132. سنن ابن ماجه، ج۲، ص ۱۳۹۸.
  133. صحیح مسلم، ج۱، ص ۶۵.
  134. مجمع الزوائد، ج۳، ص ۲۶۶.
  135. (توبه:۲۵).
  136. (حشر: ۲).
  137. (کهف: ۱۰۴).
  138. المعجم الکبیر، ج ۲۲، ص ۲۲۰.
  139. واقعنا المعاصر، محمد قطب، ص ۵۲۲.
  140. جریدة الجمهوریة، تاریخ ۲/۴/۱۹۹۲م.
  141. بیان للناس، جامعة الازهر، ص ۴۱.
  142. مجله حریتی، تاریخ ۱۲/۱۴/۱۹۹۲م.
  143. جریدة الجمهوریة، تاریخ ۱۸/۱۰/۱۹۹۱م.
  144. همان، تاریخ ۲/۴/۱۹۹۲م.
  145. ردّ المفتی علی کتیب الفریضة الغائبة فی الفتاوی الاسلامیة، ج۱۰، ص ۳۷۳۵.
  146. الصحوة الاسلامیة بین الجحود و التطرف، یوسف قرضاوی، ص ۲۰۳.
  147. (نساء: ۸۳).
  148. اعلام الموقعین، ابن قیم جوزیه، ج۱، ص ۱۱.
  149. الصحوة الاسلامیة بین الجحود و التطرف، یوسف قرضاوی، صص ۲۰۶ و ۲۰۷.
  150. (توبه: ۱۰۱).
  151. (بقره: ۲۵۶).
  152. (انسان: ۳).
  153. (غاشیه:۲۱ و۲۲).
  154. صحیح البخاری، کتاب المناقب.
  155. صحیح بخاری، ح۳۳۴۴ و ۴۶۶۷؛ صحیح مسلم، ح۱۰۶۴.
  156. صحیح مسلم، ح۱۰۶۳.
  157. الملل و النحل، شهرستانی، ص ۱۰۵.
  158. المتطرفون خوارج العصر، عمر عبدالله کامل، صص ۲۹ و ۳۰.
  159. صحیح مسلم، ح ۱۰۶۶.
  160. صحیح بخاری، ح ۳۳۴۴ و ۴۶۶۷.
  161. فتح الباری، ج ۱۲، ص۲۹۳.
  162. الاعتصام، ج ۲، ص ۱۸۳.
  163. فتنة التکفیر، ص ۱۴.
  164. ظاهرة التکفیر، ص ۹.
  165. ظاهرة التکفیر، ص ۱۲.
  166. سنن نسایی، ج ۷، ص ۱۹۹؛ جامع الاصول، ج۱۰، صص ۹۱ و ۹۲.
  167. مجمع الزوائد، ج ۶، ص ۲۲۹.
  168. مسند احمد، ح ۶۸۸۵.
  169. مجمع الزوائد، ج ۶، ص ۲۴۵.