فرهنگ مصادیق:امامت اصل دینی یا یکی از اصول مذهب؟

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
امامت اصل دینی یا یکی از اصول مذهب؟

مقدمه

امامت، صرفا نظریه اى تئوریک نیست، بلکه باورى در میان باورها و عقاید دینى مسلمانان است؛ البته باورى که در تفسیر آن، اختلاف و مواضع گوناگون به وجود آمده است.
اختلاف در تعیین مصداق امامت، اولین نزاع بین مسلمانان، بلافاصله پس از رحلت پیامبر گرامى اسلام 6بود که رفته رفته از مصداق، فراتر رفت و به ویژه به دلیل مباحثى که شیعیان مطرح کردند، به صورت اختلاف در مفهوم سازى، چیستى امامت و حقیقت و منزلت آن درآمد و به صورت مسأله اى اعتقادى مطرح شد.
پیش از تحلیل مسأله امامت (حقیقت، تعیین مصداق، شرایط و ...) باید نکته اى را یادآور شویم که به اصطلاح فیلسوفان علم، مى توان آن را مسأله اى از معرفت درجه دوم و مربوط به مسأله امامت و امام شناسى دانست و آن، این است که بحث از امامت، از نظر معرفتى، از موضوعات متعلق به دانش کلام است یا فقه؟ به عبارت دیگر، اعتقاد به امامت، اساسا از اصول دین است یا فروع آن؟ جایگاه مسأله در منظومه معرفت دینى،کجاست؟ اگر از اصول عقاید است، آیا از اصول دین اسلام به شمار مى رود؛ به گونه اى که یکى از ارکان و مقوّمات اندیشه اسلامى تلقّى گردد، یا از اصول مذهب مى باشد؟
این مسأله، مبانى و لوازمى دارد. یکى از عمده ترین مبانى این مسأله، تصویر فرد از اهمیت و منزلت امامت است. بر مبناى یک تصویر، امامت، از فروع است و بر مبناى تصویر دیگر، از اصول. «1» یکى از لوازم مسأله، تلقى ما از منکر امامت است. بر مبناى اصل انگارى امامت، منکر آن، در واقع، یکى از مقوّمات را انکار کرده است؛ در حالى که بر مبناى فرع انگارى، چنین استلزامى نیست. همچنین، یکى از آثار این مسأله، نحوه ارتباط فرد با امام است.
این که آیا امامت، از اصول دین یا مذهب و یا از فروع آن است، به لحاظ منطقى، مسبوق بر شناخت مفاهیمى همچون «مراد از دین»، «مقصود از مذهب» و «تمایز مفهومى و حقیقى اصول و فروع» است به همین دلیل، پیش از گزارش آراى دانشمندان در پاسخ به مسأله و تحلیل آنها، اشاره به تمایز اساسى دین و مذهب و اصل و فرع، ضرورى است:

تمایز دین و مذهب

دو واژه دین و مذهب، تابع قاعده «إذا اجتمعا افترقا و إذا افترقا اجتمعا» است. زمانى که هر دو با هم به کار رود، معمولا دو معناى مختلف دارد، اما در کاربردهاى جداگانه به معناى واحد به کار مى رود.

مفهوم شناسى دین

«دین» در لغت «2» به معناى جزاء، طاعت، حکم، شأن، عادت، عبادت، حساب و غیر آن است و در اصطلاح، با تعابیر زیر آمده است:
1. «کلّ ما یدعو إلیه نبیّنا محمد6» «3»
2. «اسم لجمیع ما تعبد اللّه به خلقه و أمرهم بالقیام به». «4»
3. «وضع إلهىّ سائق لذوى العقول باختیارهم المحمود إلى ما هو خیر بالذات». «5»
4. «وضع إلهىّ سائق لذوى العقول باختیارهم المحمود إلى ما هو خیر بالذات قلبیا کان أو قالبیا.» «6»
5. «وضع إلهىّ سائق لذوى العقول باختیارهم إیّاه الصلاح فى الحال و الفلاح فى المئال.» «7»
6. «الشریعه الإلهیّه المعتمد على الرساله السماویّه.» «8»
7. «مجموع التکالیف الّتى یدین بها عباد اللّه.» «9»
8. «نحو سلوک فى الحیاه الدنیا یتضمّن صلاح الدنیا بما یوافق الکمال الأخرویّ.» «10»
9. «طریقه اجتماعیّه جعلها اللّه على عاتق الناس.» «11»
مجموعه تعاریفى که براى دین آمده است، به سه گروه خاص، عام و اعم، قابل تقسیم مى باشد که در بالا تنها به دو دسته اوّل اشاره شده است. مراد از تعاریف خاص، آن دسته از تعاریف است که تنها ناظر به دین اسلام است و منظور از تعاریف عام، تعاریفى است که به همه ادیان الهى اشاره دارد، و مقصود از تعاریف اعم، تعاریفى است که ناظر به دین به صورت کلّى؛ یعنى اعم از ادیان الهى و غیر الهى است.
تعاریف یاد شده، همه در الهى بودن دین، مشترک است و وجه تمایز آنها این است که در برخى به هر دو بعد دین (معنوى و مادى) اشاره شده و در برخى دیگر، تنها به بیان چهره مذهبى یا دنیوى دین بسنده شده است.

مفهوم شناسى مذهب

«مذهب» در لغت به معناى روش، عقیده و طریقه است و در اصطلاح، عقیده اى است که صاحب آن، همواره در مسیر دین دارى، بدان پاى بند است. «12» به تعبیر دیگر، مذهب، روش خاصى در فهم مسائل اعتقادى است «13» و یا راهى است که امّت، بعد از پیامبر 6در برداشت از دین، برگزیدند. «14»
از اینجا فرق دین و مذهب نیز روشن مى گردد؛ زیرا طبق تعاریف فوق، مذهب، نوعى عقیده، روش و تلقى است که نسبت به دین صورت مى گیرد. بنا بر این، تا دینى نباشد، مذهبى نیز نخواهد بود. پس مذهب، فرع بر دین است. «15»

تمایز اصل و فرع

دو واژه اصل و فرع، معانى لغوى و اصطلاحى فراوانى دارد و در مقابل یکدیگر به کار مى رود؛ مثلا در اصطلاح علوم عقلى، اصل و فرع، قاعده اى کلى است و آنچه از آن تفریع گردد، به کار برده مى شود. معناى اصل و فرع در اینجا، از نسبت خاص امرى با باورهاى دینى یا مذهبى حکایت دارد؛ مانند اصطلاحات ذاتى دین و عرضیات آن، گوهر دین و غیر آن. به همین دلیل، اصل و فرع را نباید با این اصطلاحات درآمیخت.
وقتى نسبت به مجموعه نظام مند باورهاى دینى، از اصل و فرع، سخن به میان مى آید، مراد این است که باور خاص در این نظام، چه جایگاهى دارد؟ آیا در ریشه آن است یا در تنه و یا شاخ و برگها؟ درخت بدون شاخه نیز درخت است، ولى درختى ناقص و درخت بدون ریشه، قوام و ماندگارى ندارد. هر اندیشه اى که ماندگارى و پایدارى درخت معرفت دینى، به آن باشد، اندیشه اى از اصول است، و الّا از فروعات به شمار مى رود. بنا بر این، اصول، ارکان و مقوّمات نظام باورهاى دینى است؛ به همین دلیل، در معرفت دینى مسلمانان، توحید، اصل است.
مراد از اصول دین، باورهایى است که جزو ماهیت دین به شمار مى رود «16» و به همین دلیل،ملاک اسلام و کفر است؛ معتقد به آن، مسلمان و منکر آن، کافر محسوب مى شود. و مراد از اصول مذهب، اعتقاداتى است که جزو ماهیت دین نیست و دین، بدون آنها فرو نمى ریزد، اما این اندیشه، جزو عقیده و روش خاصى در تلقى دین است که مذهب خوانده مى شود.
بر اساس توضیح مفاهیم اصل، فرع، دین و مذهب، پرسش اساسى تحقیق حاضر را در سه گزینه عمده مى توان جست:
1. آیا امامت، از اصول دین و جزو ماهیت دین است؟
2. آیا امامت، از اصول مذهب (شیعه) است؟
3. آیا امامت، به طور کلى از مسائل فروع دین و مذهب است؟
دانشمندان مسلمان، در این مسأله، سه دیدگاه عمده دارند که در واقع، هر کدام، یکى از سه گزینه یاد شده را برگزیده اند.

فرع انگارى امامت

اشاعره و معتزله، بر این باورند که امامت و مباحث مربوط به آن، از موضوعات علم فقه است و طرح مباحث امامت در اواخر کتب کلامى، نه به دلیل کلامى بودن آن، بلکه صرفا براى رعایت عادتى است که از دیرباز در این باره جارى بوده، وگرنه جایگاه اصلى طرح آن، علم فقه است.
اغلب علمای اهل سنت قائل به فرع بودن امامت در مباحث دینی هستند. «17»آنها طرح بحث امامت در مباحث اعتقادی را این گونه توجیه می¬نمایند: «عادت بر این بوده است که آن را در اواخر کتب کلامى مى آوردند ... ما صحیح ندانستیم که با نیاوردن آن در این کتاب، خرق عادت کنیم.» «18»

نقد اندیشه فرع انگارى امامت

اندیشه فوق، چنان که از گفتار برخى از قائلان به این نظریه بر مى آید «19»، مبتنى بر نظریه اى دیگر است که اشاعره و معتزله در باب ضرورت امامت اتخاذ کرده اند. آنان در مسأله ضرورت امامت، بر این گمانند که نصب و تعیین امام، در شرع بر مردم واجب است. بنا بر این، از دیدگاه آنان، تعیین و برگزیدن امام، فعلى از افعال مکلّفان است، و چون افعال مکلّفان، موضوع علم فقه است، پس مباحث امامت نیز مربوط به علم فقه مى باشد. لیکن از آنجا که ادله شرعى وجوب امامت، در جاى خود، نقد و به آن پاسخ داده شده است، نظریه فرع انگارى امامت نیز که بر آن مبتنى است، معتبر نخواهد بود.
همچنین این نظریه، مبتنى بر تصویرى خاص از منزلت، نقش و اهمیت امامت است.این تصویر، همان گونه که در مقاله «منزلت امامت ...» بیان شد، دیدگاه تحویلى نگرانه و مبتنى بر مغالطه کنه و وجه است. «20»

امامت، بمثابه یک اصل دینى

بیشتر اندیشمندان امامیه اعم از متقدمین و متأخرین و معاصرین، و شمارى از عالمان اشعرى، امامت را از اصول دین دانسته اند و بر این باورند که اعتقاد به امامت، لازم است و انکار آن، موجب کفر مى گردد.«21»
البته چنان که گذشت، نظریه فوق، اختصاص به شیعه امامیه ندارد، بلکه این دیدگاه در میان عالمان اهل سنت نیز نظر عدّه اى را به خود جلب کرده است؛ قاضى بیضاوى «22» و علامه اسروشنى «23» از جمله کسانى اند که امامت را جزو اصول شمرده اند.

ادلّه دیدگاه دوم

دلایلى که در این باب اقامه شده است، به چهار دسته «آیات»، «روایات»، «اجماع» و «ضرورت» قابل تقسیم است:

الف) آیات

کسانى که امامت را جزو اصول دین مى دانند، به آیات فراوانى، از جمله به آیات زیراستدلال کرده اند:
1. «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِکُمْ» «24» خلاصه استدلال به این آیه شریفه، چنین است که استفهام موجود در آن، نمى تواند حقیقى باشد؛ زیرا پرسش حقیقى، مستلزم جهل پرسشگر است. از این رو، باید آن را استفهام توبیخى یا انکارى دانست. «25» و چنان که ارباب ادب گفته اند، پرسش توبیخى یا انکارى، در موردى به کار مى رود که آنچه به پرسش، فراخوانده مى شود، قطعا جامه عمل بپوشد. بنا بر این، مخاطبان آیه شریفه (صحابه) به طور قطع، پس از رحلت آن حضرت، از دین عدول کرده، به رسم جاهلیت بر خواهند گشت. به همین سبب، در آیه، از لفظ ماضى «انقلبتم» استفاده شده است تا تحقق حتمى آن را گوشزد نماید.
پیداست که صحابه، نه از اعتقاد به توحید و نبوت دست برداشته بودند و نه از باور داشتن به روز واپسین. پس مراد از «انقلاب» که در آیه شریفه، از آن سخن رفته است، عدول از چیزى دیگر است و آن، چیزى جز پشت پا زدن به مسأله امامت و رهبرى، بدان سان که نبى اکرم 6طرح آن را ریخته بود، نیست؛ زیرا به اتفاق نظر همه، هیچ حادثه دیگرى در صدر اسلام رخ نداده است که موجب بازگشت عمومى به حالت پیش از اسلام شود. بنا بر این، اگر انکار امامت، به منزله ترک دین به شمار مى آید، به طور قطع، امامت باید اصلى از اصول دین باشد. «26»
البته این مطلب، با نزول آیه در جنگ احد، از آن حیث که برخى از مسلمانان، تصمیم به ارتداد گرفته بودند، منافاتى ندارد؛ زیرا آنچه سبب نزول آیه شریفه در جنگ احد شده است، نمى تواند مانع از صراحت آیه در باره بازگشت آنان به حالت پیش از اسلام شود؛ چرا که در جنگ احد، مردم گمان کردند که رسول خدا6کشته شده است، در حالى که آیه شریفه، علاوه بر کشته شدن، مرگ را نیز یادآور مى شود. «27»
در نقد مطالب فوق باید گفت که در این استدلال، مغالطه «أخذ ما لیس بعله علّه» دیده مى شود؛ زیرا دلیل یاد شده، اعم از مدعاست؛ چرا که چنان که خواهد آمد، ارتداد، همان سان که با انکار اصلى از اصول دین، حاصل مى شود، با انکار فرعى از فرعیات ضرورى اسلام نیز تحقق مى یابد. بنا بر این، به صرف این که انکار امامت، موجب ارتداد مى شود، نمى توان لزوما به این نتیجه رسید که امامت، از اصول دین است. برای اثبات اصل بودن مسأله امامت باید دلیلی دیگر اقامه نمود.
2. «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ، بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ.» «28» به حکم این آیه شریفه، ابلاغ و عدم ابلاغ دین، به ابلاغ و عدم ابلاغ امامت منوط است و هر آنچه ابلاغ و عدم ابلاغ دین، متوقف بر آن باشد، از اصول دین خواهد بود، پس امامت، از اصول دین است. «29»
روایات فراوانى که از طریق فریقین «30» وارد شده، به وضوح بیانگر این واقعیت است که آیه یاد شده، درباره ولایت و خلافت حضرت امیر 7، تعیین جانشینى براى پیامبر 6 و سرنوشت آینده اسلام و مسلمانان نازل شده است. بنا بر این، مطابق روایات مربوط، مفاد آیه فوق، چنین خواهد شد: «اى پیامبر! آنچه از سوى پروردگارت درباره ولایت و امامت على7 بر تو نازل شده، به مردم برسان، و اگر چنین نکنى، رسالت او را نگذارده اى.».
طبق این آیه شریفه، به این نکته مهم دست مى یابیم که ابلاغ و عدم ابلاغ دین، منوط به ابلاغ و عدم ابلاغ امامت است (مقدمه اول). از سوى دیگر، یکى از ویژگیهاى اصول دین، این است که نفى و اثبات آن، مستلزم نفى و اثبات دین باشد؛ پس هر چیزى که نفى و اثبات آن، موجب نفى و اثبات دین گردد، از اصول دین خواهد بود (مقدمه دوم). حال که مقدمات استدلال، تمام است؛ در نتیجه آن نیز نباید تردید روا داشت؛ یعنى باید پذیرفت که امامت از اصول دین است.
نقد و بررسى استدلال به آیه تبلیغ (برای اثبات کفر منکر امامت) هر چند که استدلال به آیه فوق براى تحکیم اعتقاد یک شیعه مفید است(و اثبات ولایت مولی الموحدین امام علی 7بسیار مفید و خدشه ناپذیر است، لکن کسی که اصل بودن امامت را قبول ندارد را نمى توان ملزم به قبول نماید؛ زیرا او مى تواند بگوید رد امامت منجر به کفر نمی¬شود اگر چه مسأله ای بسیار مهم در دین اسلام است.) بعلاوه او می-تواند آن را مصادره به مطلوب تلقى کند و بگوید: تمام بودن مقدمه اوّل آن، بر این فرض استوار است که آنچه تبلیغ آن در آیه شریفه، مورد تأکید قرار گرفته است، امامت و ولایت حضرت امیر 7است، در صورتى که این فرض، خود، اول کلام است؛ چرا که گرچه برخى از اندیشه وران اشعرى و معتزلى، روایاتى را که در آن شأن نزول آیه، امامت و خلافت حضرت امیر 7دانسته شده است، در مکتوبات خویش آورده اند، لکن در مقام ردّ و قبول، برخى از آنها روایات مربوط را از اساس، ضعیف، جعلى و غیر قابل اعتماد تلقى کرده اند و برخى دیگر، هر چند روایات یاد شده را پذیرفته اند و نزول آیه را درباره على 7مسلّم انگاشته اند، اما در این که دلالت بر مسأله ولایت و خلافت کند، تردید نشان داده اند.

ب) روایات

روایاتى که در این زمینه آمده است، به چند دسته عمده، قابل تقسیم است: دسته اى از این روایات، در مقام توصیف و تمجید مقام منیع امامت و ولایت است؛ مانند: «بنى الإسلام على خمس؛ على الصلاه و الصوم و الزکات و الحجّ و الولایه و لم یناد بشى ء کما نودى بالولایه.» «31»
دسته دیگر، مخالفان و منکران امامت را معرفى مى کند که این دسته، خود به دو بخش تقسیم مى شود: در بخشى از این روایات، از مخالفان و منکران امامت، به عنوان کافر و در بخش دیگر، به عنوان مرتد، یاد شده است که در ذیل، از هر کدام، نمونه هایى را یادآور مى شویم:

روایاتى که بیانگر کفر مخالفان است

الف) «من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میته جاهلیّه.» «32» این حدیث، از رسول اکرم 6با تعابیر مختلف نقل شده است.
ب) «من أصبح من هذه الأمّه لا إمام له، أصبح ضالا تائها و إن مات على هذه الحاله مات میته کفر و نفاق.» «33»
ج) از امام صادق 7روایت شده است که فرمود: «من عرفنا کان مؤمنا و من أنکرنا کان کافرا.» «34»
د) رسول اکرم 6خطاب به یکى از اصحاب مى فرماید: «یا حذیفه! إنّ حجه اللّه بعدى علیک علىّ بن أبى طالب. الکفر به کفر باللّه و الشرک به شرک باللّه و الشکّ فیه شکّ فى اللّه و الإلحاد فیه إلحاد فى اللّه ...» «35»

روایات دال بر ارتداد مخالفان

الف) در صحیح بخارى، به طرق مختلف، از پیامبر اسلام 6نقل شده است که حضرت فرمود:
یرد علىّ یوم القیمه رهط من أصحابى فیجلون عن الحوض، فأقول یا ربّ أصحابى، فیقول إنّک لا علم لک بما أحدثوا بعدک، إنّهم ارتدّوا على أدبارهم القهقرى. «36»
ب) در صحیح مسلم، در حدیثى از عایشه مى خوانیم که پیامبر اکرم 6فرمود:
إنّى على الحوض أنتظر من یرد علىّ منکم، فو اللّه لیقتطعنّ دونى رجال فلأقولنّ، أى ربّى منّى و من أمّتی. فیقول إنّک لا تدرى ما أحدثوا بعدک؟ ما زالوا یرجعون على أعقابهم. «37»
ج) امام باقر 7در این باره مى فرماید: مخاطبان آیه شریفه «مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ ...» کسانى اند که منصب امامت را غصب کرده اند. «38»

خلاصه استدلال به روایات

بر اساس روایات فوق، انکار امامت، موجب کفر و ارتداد مى شود و هر آنچه انکار آن، چنین باشد، از اصول دین است. بنا بر این، امامت از اصول دین است.
در مقام اثبات مقدمه اول مى توان گفت که این مقدمه، برگرفته از همان روایات دال بر کفر یا ارتداد مخالفان است. لذا تمام بودن آن، بستگى تام به تمامیّت آن روایات دارد و چون تمام بودن روایات مزبور، مفروض است، بنا بر این، در تمام بودن مقدمه اوّل، نیز نباید تردید کرد. مقدمه دوم نیز روشن است؛ زیرا این مقدمه به یکى از ویژگى هاى اصول دین اشاره دارد و چنان که پیش از این یادآور شدیم، یکى از ویژگى ها و معیارهاى اصول دین، ملاک بودنش در تعیین اسلام و کفر است؛ یعنى باورمندى به آن، نشانه مسلمانى و عدم پایبندی نسبت به آن، علامت کفر است. هر دو مقدمه استدلال، تمام است و نباید در نتیجه آن تردید روا داشت. پس امامت از اصول دین است.

ارزیابى روایات

بدون تردید، این گونه روایات، اهمیّت و ضرورت امامت و ولایت را بیان مى کند؛ همچنان که اهمیّت نماز، روزه، حجّ و جهاد نیز از این روایات، قابل استنباط است. لکن در دلالت آنها بر این که امامت جزو اصول دین است، جاى بسى تأمل است؛ زیرا اگر بناست که امامت با استناد به همین روایات، از اصول دین شمرده شود، نماز، روزه و ...که در روایات یاد شده، از آنها هم به عنوان پایه دین نام برده شده است نیز باید از اصول دین محسوب گردد؛ چرا که هر چند نسبت به مسأله امامت، سفارش بیشترى شده، امّا در این که بر هر یک از امور مزبور، اطلاق پایه دین شده است، مشترکند و صرف اهمیّت دادن بیشتر شارع نسبت به مسأله امامت، موجب نمى شود که تنها امامت از اصول دین به شمار آید. به همین دلیل، برخى از محققان با این که امامت را از اصول دین مى دانند، اما از استدلال به روایات فوق خوددارى کرده، مى گویند:
لا یستفاد ذلک من تلک الأخبار الدالّه على أن بنى الإسلام على خمس و لا یلزم من أهمّیّتها فى نظر الشارع، صیرورتها ضروریّه. «39»

نقد استدلال به روایات کفر مخالفان

این نقد، مبتنى بر دو مقدمه است:
1. بر اساس روایتى که از امام صادق 7نقل شده است. «کفر» در قرآن، معانى مختلفى دارد که متّصف شدن به برخى از معانى آن، موجب خروج از دین است؛ همچون انکار ربوبیّت و معاد (که آن را کفر جحودى گویند) و برخى دیگر، نه تنها با اسلام، منافات ندارد، بلکه با آن، قابل جمع است. از این قبیل است، کفر به معناى ناسپاسى در برابر شکر و یا کفر به معناى ترک اوامر الهى در برابر اطاعت. «40» گفتنى است که کفر در روایات نیز به معانى فوق به کار رفته است. «41»
2. از آیات «42» و روایات «43» استفاده مى شود که نسبت میان اسلام و ایمان، عام و خاص مطلق است. بدین معنى که هر مؤمنى مسلمان است، ولى هر مسلمانى، الزاما مؤمن نیست. بنا بر این، کفر مقابل اسلام نیز غیر از کفر مقابل ایمان است و نسبت میان این دو، عکس نسبت اسلام و ایمان است؛ یعنى هر کفر مقابل اسلام، کفر مقابل ایمان هم هست، و لکن هر کفر مقابل ایمان، کفر مقابل اسلام نخواهد بود. بنا بر این، کفر مقابل ایمان، با اسلام منافات ندارد.
با توجه به نکات فوق، پاسخ استدلال به روایات یاد شده، روشن مى شود؛ زیرا این استدلال، در صورتى تمام است که پیشتر، دو مطلب به اثبات رسیده باشد: یکى این که دلالت روایات بر مدّعا (کفر مخالفان) تمام باشد و دیگر این که معارض نداشته باشد؛ در حالى که هر دو مطلب، قابل مناقشه است؛ زیرا اولا، دلالت روایات فوق بر مدّعا، مخدوش است؛ چرا که روایات، در صورتى مثبت مدّعاست که واژه کفر در آنها به معناى در برابر اسلام به کار رفته باشد، در حالى که در هیچ یک از روایات مربوط، چنین نیست، بلکه واژه کفر، بیشتر در معناى مقابل ایمان به کار رفته است، نه مقابل اسلام، و چنان که گذشت، کفر به این معنى، نه تنها با اسلام منافات ندارد، بلکه با آن قابل جمع است. پس دلالت روایات بر مدّعا، تمام نیست.
پاسخ فوق را گروه زیادى از اندیشمندان متأخر و معاصر امامیّه مطرح کرده اند:
صاحب جواهر مى گوید:آنچه از اخبار زیادی وارد شده است از کفر منکران امامت علی 7حمل بر کفر در برابر ایمان می¬شود. «44»

شیخ انصارى رحمه اللّه، با این که امامت را از اصول دین مى داند، با نسبت دادن کفر به مخالفان، به شدت مخالفت کرده، در پاسخ کسانى که براى اثبات کفر مخالفان، به روایات استناد کرده اند، مى نویسد:آنچه از مجموع اخبار و کلمات در این باب استفاده می¬شود، کفر در برابر ایمان است نه کفر در برابر اسلام، و کفر در برابر ایمان اخص از کفر در برابر ایمان است.«45»
مرحوم حکیم در مستمسک و مرحوم امام خمینی; دیدگاهی همانند دیدگاه شیخ انصاری دارند:«46»
چنان که ملاحظه شد، دلالت روایات فوق بر مدّعا، تمام نیست.
ثانیا، بر فرض که مشکل دلالى روایات مزبور، منتفى باشد، بازهم تمسّک به آنها از جهت دیگرى مخدوش است؛ زیرا در برابر آنها روایات متعدد و معتبرى وجود دارد که بر اسلام حقیقى مخالفان، به شرط عدم جحد و عناد دلالت مى کند و در حقیقت، مى تواند حاکم و مفسّر روایات مورد بحث باشد. «47»
به تعبیر دیگر، ما با دو دسته روایات مواجه هستیم که یکى بر کفر مطلق مخالفان دلالت دارد و دیگرى بر کفر مقیّد به نصب و عناد و جمع هر دو دسته، به این است که روایات مطلق را حمل بر روایات مقیّد کنیم. بنا بر این، روایات، اشاره به کفر کسانى خواهد داشت که از روى جحد و عناد، با مسأله امامت مخالفت مى کنند، نه مطلق مخالفان.
از جمله روایاتى که بر اسلام مخالفان به شرط عدم جحد و عناد، دلالت دارد، روایات زیر است:
1. در اصول کافى روایت مشروحى در این زمینه وارد شده است که خلاصه آن چنین است:
سه نفر از اصحاب امام صادق 7به نامهاى هاشم صاحب البرید، ابو خطاب و محمد بن مسلم، درباره مخالفان امامت، اختلاف نظر داشتند. هاشم معتقد بود که جاهلان و منکران امامت، کافرند، ولى ابو خطاب، در کفر مخالفان، وجود حجت را شرط مى دانست و محمد بن مسلم، افزون بر آن، تحقق انکار و جحد را نیز معتبر مى شمرد. نزاع این سه نفر، در ایّام حجّ، نزد امام صادق 7کشیده شد و امام 7ضمن گوشزد کردن اعتقاد مخالفان به توحید و نبوت و انجام اعمال عبادى، با اظهار تعجب مکرّر و گفتن سبحان اللّه، آنان را از نسبت دادن کفر به جاهلان مسأله امامت، بر حذر داشت و تلویحا نظر محمد بن مسلم را تأیید فرمود. «48»
2. در بحار الانوار، گفت و گوى مشروحى از حضرت امیر 7با اشعث بن قیس آمده است که امام در بخشى از آن، ضمن تشریح سیاستهاى خود در حوادثى که بعد از رحلت پیامبر 6 تا آن زمان رخ داده بود، در پاسخ اشعث از هلاکت غیر شیعه مى فرماید:
و ما هلک من الأمیّه إلّا الناصبین و المکاثرین (المکابرین) و الجاحدین و المعاندین.فأمّا من تمسّک بالتوحید و الإقرار بمحمّد 6و الإسلام و لم یخرج من الملّه و لم یظاهر علینا الظلمه و لم ینصب علینا العداوه و شکّ فى الخلافه و لم یعرف أهلها و ولاتها و لم یعرف لنا ولایه ... فإنّ ذلک مسلم مستضعف یرجى له رحمه اللّه. «49»

نقد استدلال به روایات ارتداد مخالفان

استدلال به این روایتها نیز از جهات ذیل، قابل مناقشه است:
1. روایتهاى فوق، در صورتى مثبت ارتداد مخالفان است که واژه ارتداد، در آنها به مفهوم اصطلاحى آن (خروج از دین) به کار رفته باشد. در حالى که ارتداد در روایات مورد بحث، قابل حمل بر معناى مصطلح آن نیست؛ زیرا لازمه اش خروج بیشتر مسلمانان از حوزه دین است؛ چرا که بسیارى از مسلمانان، امامت را به آن شکل که امامیّه مطرح کرده اند، نمى پذیرند.
این مطلب (لازم)، نه تنها مخالف اصل و مستلزم حرج است، بلکه با اجماعى که بر عدم احتراز امامان شیعه و اصحاب آنان از هرگونه معاشرت با مخالفان، منعقد است نیز نمى سازد. «50»
از این رو، برخى از ژرف اندیشان معاصر امامیّه، احتمال دیگرى را مطرح کرده اند و چنین گفته اند:احتمال دارد مراد از ارتداد مردم، شکستن عهد و پیمان ولایت باشد و لو ظاهرا و از روی تقیه، نه ارتداد از اسلام. «51»
ناگفته پیداست که صرف وجود چنین احتمالى، کافى است که در اعتبار استدلال فوق، تردید راه یابد.
2. بر فرض که از احتمال فوق، صرف نظر کرده، ارتداد را به ارتداد از اصل اسلام تفسیر کنیم، بازهم روایات، دلالت بر ارتداد همه مخالفان ندارد؛ زیرا چنان که گذشت، در پاره اى از این روایات، سبب ارتداد، غصب حق آل محمد 6معرفى شده است.
بنا بر این، مى توان احتمال داد که روایتهاى فوق، به ارتداد کسانى اشاره دارد که با آگاهى، خلافت و به تبع آن، حق آل محمد 6را غصب کرده اند و ناگفته پیداست که عموم مردم، در آن نقشى نداشته اند تا به ارتداد متّصف شوند.
3. این روایات، همانند روایات پیشین، معارض با اخبارى است که اسلام مخالفان راتأیید مى کند «52» و بنا به قاعده اصولى، در صورت عدم رجحان یکى از دو طرف، مرجع، عمومات یا اصل خواهد بود و چنان که گذشت، مفاد عمومات و اصول، اسلام مخالفان است. «53»
4. دلیل فوق، اعم از مدّعاست؛ چرا که ارتداد، همان سان که با انکار اصلى از اصول دین، تحقق مى یابد، با انکار فرعى از ضروریات دین نیز حاصل مى شود. بنا بر این، از این که انکار امامت، موجب ارتداد مى شود، لزوما نمى توان به این نتیجه رسید که امامت از اصول دین است.
از آنچه گذشت، معلوم شد که با تمسّک به آیات و روایات یاد شده، نمى توان اثبات کرد که امامت از اصول دین است؛ چرا که نتیجه استدلالهاى مزبور حد اکثر، اثبات کفر، یا ارتداد مخالفان است و این مقدار، هر چند که براى اثبات مدّعا، لازم به نظر مى رسد، کافى نیست. افزون بر آن، باید اثبات گردد که هر چیزى که انکار آن، موجب کفر یا ارتداد گردد، از اصول دین است؛ و چنان که ملاحظه شد، این مطلب، اثبات نشد.
ج) اجماع و نقد آن
گفتیم که برخى از اندیشمندان امامیّه در این باره که امامت، یکى از اصول دین است ادعاى وجود اجماع کرده اند «54»، لیکن این ادّعا، از چند منظر به تأمّل بیشترى نیازمند است:
1. ادعاى اجماع، به دو نحو قابل تصوّر است: نخست این که این اجماع، مورد قبول همه فرق اسلامى باشد و دیگر این که تنها امامیّه، مدّعى چنین اجماعى باشد. اجماع در اینجا، در صورتى مثبت مدّعاست (جزو اصول دین بودن امامت) که فرض اوّل، قابل اثبات باشد، در حالى که این فرض، نه مدّعى دارد و نه اثبات مى شود؛ چرا که مخالفان امامت که اکثریّت را تشکیل مى دهند، منکر چنین اجماعى هستند.
فرض دوم(تنها امامیه مدعی چنین اجماعی باشند)، هر چند که قابل اثبات است، لیکن نمى تواند مثبت مدّعا(امامت جزو اصول دین است) باشد؛ زیرا نتیجه این فرض، جزو اصول مذهب بودن امامت است؛ چون انعقاد اجماع بر جزو اصول دین بودن امامت، امرى نزد فرقه خاص(امامیه)، اصل بودن آن را تنها نزد همان فرقه(امامیه) اثبات خواهد کرد.
2. استدلال به اجماع مستلزم دور است؛ زیرا حجیّت اجماع از منظر امامیّه، نه به نفس اجماع، بلکه به سبب ملازمه آن با قول معصوم 7است. پس آنچه از این دیدگاه، حجّت محسوب مى شود، همان قول معصوم 7است که در هر اجماعى، مفروض انگاشته مى شود.
برخى از فقهاى بلند آوازه امامى گفته اند: «فلو خلا المائه من فقهائنا من قوله علیه السّلام لما کان حجّه و لو حصل فى اثنین کان قولهما حجّه.» «55» بنا بر این، در هر اجماعى، اولا وجود معصوم 7و سپس حجیّت قول وى، مفروض گرفته مى شود، در حالى که مخالفان، نه تنها حجیّت قول وى، بلکه وجود او را نیز انکار مى کنند. پس استدلال به این اجماع، در حقیقت، اثبات اصل بودن امامت، با قول امام مى باشد که دور است. «56»
د) ضرورت امامت و نقد آن
یکى دیگر از دلایل مدّعیان کفر مخالفان امامت، ادّعاى ضرورت «57» در مسأله امامت است.
خلاصه استدلال، چنین است: امامت حضرت على 7از جانب خدا و توسط پیامبر اسلام 6به مناسبتهاى گوناگون: از جمله، در جریان غدیر خم، اعلام شده و نقل متواتر این مطلب، آن را به سر حدّ ضرورت رسانده است. بنا بر این، انکار آن، در حقیقت، انکار یکى از ضروریات دین اسلام است که منجر به کفر مى شود.
پاسخ، این است که اولا، امامت به معنایى که نزد امامیّه مطرح است، از ضروریات دین محسوب نمى شود؛ زیرا ضروریات دین، امورى است که نزد همه فرق اسلامى و تمام طبقات مسلمانان، بدیهى باشد «58» و امامتى که شیعه مدّعى آن است، نه تنها ازضروریات نیست، بلکه عدّه زیادى، خلاف آن را از ضروریات مى پندارند. «59»
ثانیا این دلیل، به یک اعتبار اعم، و به اعتبار دیگر، اخص از مدّعاست. اعم بودن آن، از این روست که ضرورت، وصف انحصارى اصول دین نیست، بلکه برخى از امور فرعى نیز متّصف به ضرورت مى شود؛ مانند وجوب نماز، روزه و ... که از ضروریات دین اسلام به شمار مى رود.بنابراین، از صرف اتّصاف مسأله اى به ضرورت، لزوما نمى توان اصل بودن آن را نتیجه گرفت.
اما اخص بودن آن، از این نظر است که امامت به معناى یاد شده، نه نزد همه، بلکه تنها نزد امامیّه از ضروریّات است؛ زیرا آنچه نزد همه از ضروریات محسوب مى شود، ولایت به معناى محبّت است، امّا ولایت به معناى امامت و خلافت، فقط نزد شیعه، مسلّم است. «60»

امامت، به منزله اصل در مذهب

این نظریه را مى توان بازسازى و ترمیم نظریه دوم دانست. انگیزه طرح دیدگاه فوق، پاسخ به اشکال معروفى است که دامنگیر نظریه جزو اصول دین انگاشتن امامت بوده است.
اشکال، چنین است که لازمه تلقى امامت به عنوان اصلى از اصول دین، خروج اکثر فرق اسلامى از حوزه اسلام و دین است؛ در حالى که این لازم، به دلایلى که گذشت، پذیرفتنى نیست. براى حل این معضل، راه حل هایى ارائه شده است که از جمله، نظریه جزو اصول مذهب دانستن امامت است.

سه راه حل در این باره، قابل طرح است:

اسلام واقعى و ظاهرى

برخى با تقسیم اسلام به اسلام واقعى و ظاهرى، به حل مسأله پرداخته و گفته اند: از آنجاکه مخالفان، منکر یک اصل دینى (امامت) هستند، نمى توانند مسلمان واقعى باشند، و از سوى دیگر، چنان که گذشت، طبق پاره اى از آیات و روایات و سیره امامان معصوم شیعه و اصحاب آنان و فقهاى امامیه، مخالفان امامت، مسلمان تلقى شده اند. بنا بر این، چاره اى نیست جز این که گفته شود مخالفان، مسلمانند، لکن اسلامشان، ظاهرى است و در ترتّب احکام اسلامى، همین مقدار، کافى است. «61»

اصول اسلام و اصول ایمان

برخى دیگر کوشیده اند تا با فرق گذاشتن میان اصول اسلام و اصول ایمان، به پاسخ مسأله دست یابند. باور آنان بر این است که اصول دین، به دو بخش است: بخشى از آن، اصول اسلام و بخش دیگر، اصول ایمان را تشکیل مى دهد. توحید، نبوت و معاد، از قسم اوّل و امامت و عدل، از قسم دوم است. سپس مى گویند: آنچه ملاک اسلام و کفر است، اصول اسلام است، نه اصول ایمان. بنا بر این، چون مخالفان امامت، اصول اسلام را باور دارند، مسلمانند. «62»

اصول دین و اصول مذهب

سومین پاسخى که به مشکل فوق داده شده است، این است که اصول اعتقادى (نه اصول دین) به دو دسته تقسیم مى شود: دسته اى، از اصول دین است؛ مانند: توحید، نبوت و معاد، و دسته دیگر، از اصول مذهب؛ نظیر اصل امامت. بنا بر این، انکار امامت، نه انکار اصلى از اصول دین، بلکه انکار اصلى از اصول یک مذهب خاص (شیعه) است و چنان که یادآور شدیم، انکار چنین اصلى، موجب کفر نمى شود.
این پاسخ را مى توان تقریر دیگرى از راه حل دوم دانست؛ زیرا همان گونه که گذشت، کسانى که امامت را از اصول مذهب انگاشته اند، روایاتى را که دال بر کفر مخالفان امامت است، حمل بر کفر مقابل ایمان کرده اند «63»، و این، بیانگر آن است که امامت از منظر آنان، از اصول ایمان است. بنا بر این، فرقى میان اصول مذهب و اصول ایمان وجود ندارد، بلکه دو تعبیر از یک واقعیّت است.
در هر صورت، این نظریه، نخستین بار، در میان متفکران متأخر امامیّه مطرح شد و رفته رفته، توجه بسیارى را جلب کرد. بر اساس این طرز تفکر، امامت، نه از اصول دین و نه از فروع آن، بلکه از اصول مذهب است. تا آنجا که مؤلف آگاهى دارد، میرزاى قمى (متوفى 1231) جزو نخستین کسانى است که نظریّه یاد شده را کشف و ترویج کرده است. وى در رساله فارسى خود به نام «اصول دین» مى گوید:
بدان که اصول دین، سه چیز است: توحید، نبوت و معاد، امّا عدل و امامت، از اصول مذهب است، پس هر که منکر یکى از سه چیز اوّل بشود، کافر و نجس ... امّا اگر اقرار به آن سه داشته باشد و منکر عدل و امامت باشد، کافر نیست؛ لیکن شیعه هم نیست ... «64»
پس از صاحب قوانین، تعدادى از شاگردان و معاصران وى نیز این نظریه را پذیرفتند و از آن جمله است: «مولا محمد ابراهیم کرباسى» «65» (متوفى 1262) و شیخ جعفر استرآبادى «66» (متوفى 1263).
عده اى از متفکران معاصر امامیّه نیز امامت را از اصول مذهب مى دانند که به برخى از آنها اشاره مى شود:
1. محمد حسین کاشف الغطاء از اعاظم و مفاخر دانشمندان شیعه در قرن حاضر، در کتاب گرانسنگ اصل الشیعه و اصولها فرموده است:
اسلام و ایمان، مترادف و به معناى اعم که اساس آن را سه اصل توحید، نبوت و معاد تشکیل مى دهد، به کار مى رود ... لیکن شیعه امامیه، اعتقاد به امامت را به آنها افزوده است. بنا بر این، کسى که به امامت، به همان معنایى که در نزد شیعه مطرح است، باور داشته باشد، از نظر آنان، مؤمن به معناى اخص کلمه (شیعه) است؛ نه این که منکر اصل امامت، به کلّى از اسلام، خارج باشد. «67»
2. علامه امینى، محقق ژرف اندیش و پرتلاش شیعه در کتاب ارزشمند الغدیر، ضمن نقل و نقد برخى از اعتراضات ابن تیمیه بر مذهب شیعه، امامت را از اصول مذهب شیعه دانسته است. «68»
3. حکیم فرزانه و مفسّر بزرگ معاصر، علامه طباطبایى نیز امامت را از اصول دین ندانسته است. ایشان در تفسیر وزین المیزان، ذیل تفسیر آیه شریفه «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَهِ رَبِّهِ أَحَداً» «69»، اصول دین را در سه اصل توحید، نبوت و معاد، منحصر دانسته است:
این آیه، آخرین آیه سوره است که غرض از بیان سوره را خلاصه مى کند و در آن، اصول سه گانه دین را که توحید، نبوت و معاد است؛ جمع کرده است. «70»
4. فقیه، محقق و اسلام شناس نامدار شیعه در قرن حاضر، استاد شهید مرتضى مطهرى در کتاب ارزشمند عدل الهى، اعتقاد به امامت را از نشانه هاى شیعه بودن دانسته و آن را جزو اصول این مذهب به شمار آورده است:
عدل، به تنهایى علامت اشعرى نبودن شمرده مى شد. عدل و امامت، توأمان، علامت تشیع بود. این است که گفته مى شد اصول دین اسلام، سه چیز و اصول مذهب شیعه نیز همان سه چیز است بعلاوه اصل عدل و امامت. «71»
5. امام خمینى، متفکر بزرگ و احیاگر دین در عصر حاضر نیز از جمله کسانى است که امامت را در شمار اصول مذهب مى داند. ایشان در کتاب الطهاره، ضمن بیان احکام مخالفان، به تفسیر ماهیّت اسلام پرداخته، چنین مى گوید:
ماهیّت اسلام، چیزى جز گواهى دادن به وحدانیّت خداوند و رسالت پیامبر و اعتقاد به معاد نیست و غیر از این امور، هیچ چیزى دیگر، از جمله، اعتقاد به ولایت ائمّه :در ماهیّت اسلام دخالت ندارد. بنا بر این، امامت از اصول مذهب است، نه اصول دین. «72»
6. حضرت آیه اللّه آقا میرزا جواد تبریزى، یکى دیگر از بزرگان شیعه، پس از بیان این مطلب که معرفت اصول اعتقادى، بر هر مکلفى واجب عینى است و اعتقاد به آنها باید ازروى یقین باشد، مى گوید:
برخى از اصول عقاید؛ نظیر توحید، نبوت خاصه و معاد جسمانى، از اصول دین و برخى دیگر؛ مانند عدل و امامت از اصول مذهب است ... کسى که اصول دین را باور نداشته باشد، از دین اسلام، خارج است، امّا اگر به اصول دین اعتقاد داشته باشد، ولى اصول مذهب را نپذیرد، از اسلام خارج نیست، بلکه تنها از مذهب شیعه خارج خواهد بود. «73»
بدین ترتیب، موافقان و مخالفان اصل امامت، هر دو، مسلمان و به حکم آیه شریفه «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ ...» برادر یکدیگرند و انکار اصل امامت، اگر از روى تعصب و عناد نباشد، ضررى به مسلمان بودن مخالف نمى زند. امّا در عین حال، اعتقاد به امامت به معنایى که گذشت، داراى فواید و برکاتى است که در صورت فقدان آن، خسارتهاى زیانبار و جبران ناپذیرى به جوامع اسلامى وارد مى شود؛ زیرا اعتقاد به امامت، یعنى باور داشتن به این که پیامبر اسلام 6 به دستور صریح خداوند، اوصیا و جانشینان خویش را تعیین و به مردم، شناسانده است و آنان کسانى اند که همچون شخص پیامبر 6ملکه عصمت و علم خداداد دارند و تمام احکام الهى را مى دانند و به همین دلیل، تبیین احکام دین و تفسیر واقعى کتاب و سنت و نیز سرپرستى جوامع اسلامى در هر زمان، به آنها سپرده شده است. بنا بر این، امامت یعنى الگوى کامل و منحصر به فردى براى انتظام بخشیدن به امور دینى و دنیوى، و ناگفته پیداست که از دست دادن چنین الگویى، ضایعه اى اسفناک و جبران ناپذیر است.

منبع

اقتباس از کتاب: امامت پژوهی(بررسی دیدگاهای امامیه، معتزله، اشاعره)تالیف جمعی از نویسندگان، ص 101-124،ناشر دانشگاه علوم اسلامی رضوی.

پانویس

منبع: پورتال اهل‌بیت(ع) - تاریخ برداشت:95/02/23
بازگشت به انکار امامت