فرهنگ مصادیق:امامت اصل دینی یا یکی از اصول مذهب؟
محتویات
- ۱ مقدمه
- ۲ تمایز دین و مذهب
- ۳ مفهوم شناسی دین
- ۴ مفهوم شناسی مذهب
- ۵ تمایز اصل و فرع
- ۶ فرع انگاری امامت
- ۷ نقد اندیشه فرع انگاری امامت
- ۸ امامت، بمثابه یک اصل دینی
- ۹ ادلّه دیدگاه دوم
- ۱۰ ب) روایات
- ۱۱ روایاتی که بیانگر کفر مخالفان است
- ۱۲ روایات دال بر ارتداد مخالفان
- ۱۳ خلاصه استدلال به روایات
- ۱۴ ارزیابی روایات
- ۱۵ نقد استدلال به روایات کفر مخالفان
- ۱۶ نقد استدلال به روایات ارتداد مخالفان
- ۱۷ امامت، به منزله اصل در مذهب
- ۱۸ سه راه حل در این باره، قابل طرح است
- ۱۹ منبع
- ۲۰ پانویس
مقدمه
امامت، صرفا نظریهای تئوریک نیست، بلکه باوری در میان باورها و عقاید دینی مسلمانان است؛ البته باوری که در تفسیر آن، اختلاف و مواضع گوناگون به وجود آمده است.
اختلاف در تعیین مصداق امامت، اولین نزاع بین مسلمانان، بلافاصله پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بود که رفته رفته از مصداق، فراتر رفت و به ویژه به دلیل مباحثی که شیعیان مطرح کردند، به صورت اختلاف در مفهوم سازی، چیستی امامت و حقیقت و منزلت آن درآمد و به صورت مسألهای اعتقادی مطرح شد.
پیش از تحلیل مسأله امامت (حقیقت، تعیین مصداق، شرایط و ...) باید نکتهای را یادآور شویم که به اصطلاح فیلسوفان علم، میتوان آن را مسألهای از معرفت درجه دوم و مربوط به مسأله امامت و امام شناسی دانست و آن، این است که بحث از امامت، از نظر معرفتی، از موضوعات متعلق به دانش کلام است یا فقه؟ به عبارت دیگر، اعتقاد به امامت، اساسا از اصول دین است یا فروع آن؟ جایگاه مسأله در منظومه معرفت دینی،کجاست؟ اگر از اصول عقاید است، آیا از اصول دین اسلام به شمار میرود؛ به گونهای که یکی از ارکان و مقوّمات اندیشه اسلامی تلقّی گردد، یا از اصول مذهب میباشد؟
این مسأله، مبانی و لوازمی دارد. یکی از عمدهترین مبانی این مسأله، تصویر فرد از اهمیت و منزلت امامت است. بر مبنای یک تصویر، امامت، از فروع است و بر مبنای تصویر دیگر، از اصول.[۱]
یکی از لوازم مسأله، تلقی ما از منکر امامت است. بر مبنای اصل انگاری امامت، منکر آن، در واقع، یکی از مقوّمات را انکار کرده است؛ در حالی که بر مبنای فرع انگاری، چنین استلزامی نیست. همچنین، یکی از آثار این مسأله، نحوه ارتباط فرد با امام است.
این که آیا امامت، از اصول دین یا مذهب و یا از فروع آن است، به لحاظ منطقی، مسبوق بر شناخت مفاهیمی همچون «مراد از دین»، «مقصود از مذهب» و «تمایز مفهومی و حقیقی اصول و فروع» است به همین دلیل، پیش از گزارش آرای دانشمندان در پاسخ به مسأله و تحلیل آنها، اشاره به تمایز اساسی دین و مذهب و اصل و فرع، ضروری است:
تمایز دین و مذهب
دو واژه دین و مذهب، تابع قاعده «إذا اجتمعا افترقا و إذا افترقا اجتمعا» است. زمانی که هر دو با هم به کار رود، معمولا دو معنای مختلف دارد، اما در کاربردهای جداگانه به معنای واحد به کار میرود.
مفهوم شناسی دین
«دین» در لغت[۲] به معنای جزاء، طاعت، حکم، شأن، عادت، عبادت، حساب و غیر آن است و در اصطلاح، با تعابیر زیر آمده است:
۱. «کلّ ما یدعو إلیه نبیّنا محمد صلی الله علیه و آله و سلم»[۳]
۲. «اسم لجمیع ما تعبد اللّه به خلقه و أمرهم بالقیام به».[۴]
۳. «وضع إلهیّ سائق لذوی العقول باختیارهم المحمود إلی ما هو خیر بالذات».[۵]
۴. «وضع إلهیّ سائق لذوی العقول باختیارهم المحمود إلی ما هو خیر بالذات قلبیا کان أو قالبیا».[۶]
۵. «وضع إلهیّ سائق لذوی العقول باختیارهم إیّاه الصلاح فی الحال و الفلاح فی المئال.»[۷]
6. «الشریعه الإلهیّه المعتمد علی الرساله السماویّه.»[۸]
۷. «مجموع التکالیف الّتی یدین بها عباد اللّه.»[۹]
۸. «نحو سلوک فی الحیاه الدنیا یتضمّن صلاح الدنیا بما یوافق الکمال الأخرویّ.»[۱۰]
۹. «طریقه اجتماعیّه جعلها اللّه علی عاتق الناس.»[۱۱]
مجموعه تعاریفی که برای دین آمده است، به سه گروه خاص، عام و اعم، قابل تقسیم میباشد که در بالا تنها به دو دسته اوّل اشاره شده است. مراد از تعاریف خاص، آن دسته از تعاریف است که تنها ناظر به دین اسلام است و منظور از تعاریف عام، تعاریفی است که به همه ادیان الهی اشاره دارد، و مقصود از تعاریف اعم، تعاریفی است که ناظر به دین به صورت کلّی؛ یعنی اعم از ادیان الهی و غیر الهی است.
تعاریف یاد شده، همه در الهی بودن دین، مشترک است و وجه تمایز آنها این است که در برخی به هر دو بعد دین (معنوی و مادی) اشاره شده و در برخی دیگر، تنها به بیان چهره مذهبی یا دنیوی دین بسنده شده است.
مفهوم شناسی مذهب
«مذهب» در لغت به معنای روش، عقیده و طریقه است و در اصطلاح، عقیدهای است که صاحب آن، همواره در مسیر دین داری، بدان پای بند است. به تعبیر دیگر، مذهب، روش خاصی در فهم مسائل اعتقادی است[۱۲] و یا راهی است که امّت، بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در برداشت از دین، برگزیدند.[۱۳]
از اینجا فرق دین و مذهب نیز روشن میگردد؛ زیرا طبق تعاریف فوق، مذهب، نوعی عقیده، روش و تلقی است که نسبت به دین صورت میگیرد. بنا بر این، تا دینی نباشد، مذهبی نیز نخواهد بود. پس مذهب، فرع بر دین است.[۱۴]
تمایز اصل و فرع
دو واژه اصل و فرع، معانی لغوی و اصطلاحی فراوانی دارد و در مقابل یکدیگر به کار میرود؛ مثلا در اصطلاح علوم عقلی، اصل و فرع، قاعدهای کلی است و آنچه از آن تفریع گردد، به کار برده میشود. معنای اصل و فرع در اینجا، از نسبت خاص امری با باورهای دینی یا مذهبی حکایت دارد؛ مانند اصطلاحات ذاتی دین و عرضیات آن، گوهر دین و غیر آن. به همین دلیل، اصل و فرع را نباید با این اصطلاحات درآمیخت.
وقتی نسبت به مجموعه نظام مند باورهای دینی، از اصل و فرع، سخن به میان میآید، مراد این است که باور خاص در این نظام، چه جایگاهی دارد؟ آیا در ریشه آن است یا در تنه و یا شاخ و برگها؟ درخت بدون شاخه نیز درخت است، ولی درختی ناقص و درخت بدون ریشه، قوام و ماندگاری ندارد. هر اندیشهای که ماندگاری و پایداری درخت معرفت دینی، به آن باشد، اندیشهای از اصول است، و الّا از فروعات به شمار میرود. بنا بر این، اصول، ارکان و مقوّمات نظام باورهای دینی است؛ به همین دلیل، در معرفت دینی مسلمانان، توحید، اصل است.
مراد از اصول دین، باورهایی است که جزو ماهیت دین به شمار میرود[۱۵] و به همین دلیل،ملاک اسلام و کفر است؛ معتقد به آن، مسلمان و منکر آن، کافر محسوب میشود. و مراد از اصول مذهب، اعتقاداتی است که جزو ماهیت دین نیست و دین، بدون آنها فرو نمیریزد، اما این اندیشه، جزو عقیده و روش خاصی در تلقی دین است که مذهب خوانده میشود.
بر اساس توضیح مفاهیم اصل، فرع، دین و مذهب، پرسش اساسی تحقیق حاضر را در سه گزینه عمده میتوان جست:
۱. آیا امامت، از اصول دین و جزو ماهیت دین است؟
۲. آیا امامت، از اصول مذهب (شیعه) است؟
۳. آیا امامت، به طور کلی از مسائل فروع دین و مذهب است؟
دانشمندان مسلمان، در این مسأله، سه دیدگاه عمده دارند که در واقع، هر کدام، یکی از سه گزینه یاد شده را برگزیدهاند.
فرع انگاری امامت
اشاعره و معتزله، بر این باورند که امامت و مباحث مربوط به آن، از موضوعات علم فقه است و طرح مباحث امامت در اواخر کتب کلامی، نه به دلیل کلامی بودن آن، بلکه صرفا برای رعایت عادتی است که از دیرباز در این باره جاری بوده، وگرنه جایگاه اصلی طرح آن، علم فقه است.
اغلب علمای اهل سنت قائل به فرع بودن امامت در مباحث دینی هستند.[۱۶] آنها طرح بحث امامت در مباحث اعتقادی را این گونه توجیه مینمایند: «عادت بر این بوده است که آن را در اواخر کتب کلامی میآوردند ... ما صحیح ندانستیم که با نیاوردن آن در این کتاب، خرق عادت کنیم.»[۱۷]
نقد اندیشه فرع انگاری امامت
اندیشه فوق، چنان که از گفتار برخی از قائلان به این نظریه بر میآید[۱۸]، مبتنی بر نظریهای دیگر است که اشاعره و معتزله در باب ضرورت امامت اتخاذ کردهاند. آنان در مسأله ضرورت امامت، بر این گمانند که نصب و تعیین امام، در شرع بر مردم واجب است. بنا بر این، از دیدگاه آنان، تعیین و برگزیدن امام، فعلی از افعال مکلّفان است، و چون افعال مکلّفان، موضوع علم فقه است، پس مباحث امامت نیز مربوط به علم فقه میباشد. لیکن از آنجا که ادله شرعی وجوب امامت، در جای خود، نقد و به آن پاسخ داده شده است، نظریه فرع انگاری امامت نیز که بر آن مبتنی است، معتبر نخواهد بود.
همچنین این نظریه، مبتنی بر تصویری خاص از منزلت، نقش و اهمیت امامت است.این تصویر، همان گونه که در مقاله «منزلت امامت ...» بیان شد، دیدگاه تحویلی نگرانه و مبتنی بر مغالطه کنه و وجه است.[۱۹]
امامت، بمثابه یک اصل دینی
بیشتر اندیشمندان امامیه اعم از متقدمین و متأخرین و معاصرین، و شماری از عالمان اشعری، امامت را از اصول دین دانستهاند و بر این باورند که اعتقاد به امامت، لازم است و انکار آن، موجب کفر میگردد.[۲۰]
البته چنان که گذشت، نظریه فوق، اختصاص به شیعه امامیه ندارد، بلکه این دیدگاه در میان عالمان اهل سنت نیز نظر عدّهای را به خود جلب کرده است؛ قاضی بیضاوی[۲۱] و علامه اسروشنی[۲۲] از جمله کسانی اند که امامت را جزو اصول شمردهاند.
ادلّه دیدگاه دوم
دلایلی که در این باب اقامه شده است، به چهار دسته «آیات»، «روایات»، «اجماع» و «ضرورت» قابل تقسیم است:
الف) آیات
کسانی که امامت را جزو اصول دین میدانند، به آیات فراوانی، از جمله به آیات زیراستدلال کردهاند:
۱. «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ»[۲۳] خلاصه استدلال به این آیه شریفه، چنین است که استفهام موجود در آن، نمیتواند حقیقی باشد؛ زیرا پرسش حقیقی، مستلزم جهل پرسشگر است. از این رو، باید آن را استفهام توبیخی یا انکاری دانست.[۲۴] و چنان که ارباب ادب گفتهاند، پرسش توبیخی یا انکاری، در موردی به کار میرود که آنچه به پرسش، فراخوانده میشود، قطعا جامه عمل بپوشد. بنا بر این، مخاطبان آیه شریفه (صحابه) به طور قطع، پس از رحلت آن حضرت، از دین عدول کرده، به رسم جاهلیت بر خواهند گشت. به همین سبب، در آیه، از لفظ ماضی «انقلبتم» استفاده شده است تا تحقق حتمی آن را گوشزد نماید.
پیداست که صحابه، نه از اعتقاد به توحید و نبوت دست برداشته بودند و نه از باور داشتن به روز واپسین. پس مراد از «انقلاب» که در آیه شریفه، از آن سخن رفته است، عدول از چیزی دیگر است و آن، چیزی جز پشت پا زدن به مسأله امامت و رهبری، بدان سان که نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم طرح آن را ریخته بود، نیست؛ زیرا به اتفاق نظر همه، هیچ حادثه دیگری در صدر اسلام رخ نداده است که موجب بازگشت عمومی به حالت پیش از اسلام شود. بنا بر این، اگر انکار امامت، به منزله ترک دین به شمار میآید، به طور قطع، امامت باید اصلی از اصول دین باشد.[۲۵]
البته این مطلب، با نزول آیه در جنگ احد، از آن حیث که برخی از مسلمانان، تصمیم به ارتداد گرفته بودند، منافاتی ندارد؛ زیرا آنچه سبب نزول آیه شریفه در جنگ احد شده است، نمیتواند مانع از صراحت آیه در باره بازگشت آنان به حالت پیش از اسلام شود؛ چرا که در جنگ احد، مردم گمان کردند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کشته شده است، در حالی که آیه شریفه، علاوه بر کشته شدن، مرگ را نیز یادآور میشود.[۲۶]
در نقد مطالب فوق باید گفت که در این استدلال، مغالطه «أخذ ما لیس بعله علّه» دیده میشود؛ زیرا دلیل یاد شده، اعم از مدعاست؛ چرا که چنان که خواهد آمد، ارتداد، همان سان که با انکار اصلی از اصول دین، حاصل میشود، با انکار فرعی از فرعیات ضروری اسلام نیز تحقق مییابد. بنا بر این، به صرف این که انکار امامت، موجب ارتداد میشود، نمیتوان لزوما به این نتیجه رسید که امامت، از اصول دین است. برای اثبات اصل بودن مسأله امامت باید دلیلی دیگر اقامه نمود.
۲. «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ.»[۲۷]
به حکم این آیه شریفه، ابلاغ و عدم ابلاغ دین، به ابلاغ و عدم ابلاغ امامت منوط است و هر آنچه ابلاغ و عدم ابلاغ دین، متوقف بر آن باشد، از اصول دین خواهد بود، پس امامت، از اصول دین است.[۲۸]
روایات فراوانی که از طریق فریقین[۲۹] وارد شده، به وضوح بیانگر این واقعیت است که آیه یاد شده، درباره ولایت و خلافت حضرت امیر علیه السلام ، تعیین جانشینی برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سرنوشت آینده اسلام و مسلمانان نازل شده است. بنا بر این، مطابق روایات مربوط، مفاد آیه فوق، چنین خواهد شد: «ای پیامبر! آنچه از سوی پروردگارت درباره ولایت و امامت علی علیه السلام بر تو نازل شده، به مردم برسان، و اگر چنین نکنی، رسالت او را نگذاردهای.».
طبق این آیه شریفه، به این نکته مهم دست مییابیم که ابلاغ و عدم ابلاغ دین، منوط به ابلاغ و عدم ابلاغ امامت است (مقدمه اول). از سوی دیگر، یکی از ویژگیهای اصول دین، این است که نفی و اثبات آن، مستلزم نفی و اثبات دین باشد؛ پس هر چیزی که نفی و اثبات آن، موجب نفی و اثبات دین گردد، از اصول دین خواهد بود (مقدمه دوم). حال که مقدمات استدلال، تمام است؛ در نتیجه آن نیز نباید تردید روا داشت؛ یعنی باید پذیرفت که امامت از اصول دین است.
نقد و بررسی استدلال به آیه تبلیغ (برای اثبات کفر منکر امامت)
هر چند که استدلال به آیه فوق برای تحکیم اعتقاد یک شیعه مفید است(و اثبات ولایت مولی الموحدین امام علی علیه السلام بسیار مفید و خدشه ناپذیر است، لکن کسی که اصل بودن امامت را قبول ندارد را نمیتوان ملزم به قبول نماید؛ زیرا او میتواند بگوید رد امامت منجر به کفر نمیشود اگر چه مسألهای بسیار مهم در دین اسلام است.) بعلاوه او می-تواند آن را مصادره به مطلوب تلقی کند و بگوید: تمام بودن مقدمه اوّل آن، بر این فرض استوار است که آنچه تبلیغ آن در آیه شریفه، مورد تأکید قرار گرفته است، امامت و ولایت حضرت امیر علیه السلاماست، در صورتی که این فرض، خود، اول کلام است؛ چرا که گرچه برخی از اندیشه وران اشعری و معتزلی، روایاتی را که در آن شأن نزول آیه، امامت و خلافت حضرت امیر علیه السلامدانسته شده است، در مکتوبات خویش آوردهاند، لکن در مقام ردّ و قبول، برخی از آنها روایات مربوط را از اساس، ضعیف، جعلی و غیر قابل اعتماد تلقی کردهاند و برخی دیگر، هر چند روایات یاد شده را پذیرفتهاند و نزول آیه را درباره علی علیه السلام مسلّم انگاشتهاند، اما در این که دلالت بر مسأله ولایت و خلافت کند، تردید نشان دادهاند.
ب) روایات
روایاتی که در این زمینه آمده است، به چند دسته عمده، قابل تقسیم است: دستهای از این روایات، در مقام توصیف و تمجید مقام منیع امامت و ولایت است؛ مانند: «بنی الإسلام علی خمس؛ علی الصلاه و الصوم و الزکات و الحجّ و الولایه و لم یناد بشی ء کما نودی بالولایه.»[۳۰]
دسته دیگر، مخالفان و منکران امامت را معرفی میکند که این دسته، خود به دو بخش تقسیم میشود: در بخشی از این روایات، از مخالفان و منکران امامت، به عنوان کافر و در بخش دیگر، به عنوان مرتد، یاد شده است که در ذیل، از هر کدام، نمونههایی را یادآور میشویم:
روایاتی که بیانگر کفر مخالفان است
الف) «من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میته جاهلیّه.»[۳۱] این حدیث، از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با تعابیر مختلف نقل شده است.
ب) «من أصبح من هذه الأمّه لا إمام له، أصبح ضالا تائها و إن مات علی هذه الحاله مات میته کفر و نفاق.»[۳۲]
ج) از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود: «من عرفنا کان مؤمنا و من أنکرنا کان کافرا.»[۳۳]
د) رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به یکی از اصحاب میفرماید: «یا حذیفه! إنّ حجه اللّه بعدی علیک علیّ بن أبی طالب. الکفر به کفر باللّه و الشرک به شرک باللّه و الشکّ فیه شکّ فی اللّه و الإلحاد فیه إلحاد فی اللّه ...»[۳۴]
روایات دال بر ارتداد مخالفان
الف) در صحیح بخاری، به طرق مختلف، از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که حضرت فرمود:
یرد علیّ یوم القیمه رهط من أصحابی فیجلون عن الحوض، فأقول یا ربّ أصحابی، فیقول إنّک لا علم لک بما أحدثوا بعدک، إنّهم ارتدّوا علی أدبارهم القهقری.[۳۵]
ب) در صحیح مسلم، در حدیثی از عایشه میخوانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
إنّی علی الحوض أنتظر من یرد علیّ منکم، فو اللّه لیقتطعنّ دونی رجال فلأقولنّ، أی ربّی منّی و من أمّتی. فیقول إنّک لا تدری ما أحدثوا بعدک؟ ما زالوا یرجعون علی أعقابهم.[۳۶]
ج) امام باقر علیه السلام در این باره میفرماید: مخاطبان آیه شریفه «مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ ...» کسانی اند که منصب امامت را غصب کردهاند.[۳۷]
خلاصه استدلال به روایات
بر اساس روایات فوق، انکار امامت، موجب کفر و ارتداد میشود و هر آنچه انکار آن، چنین باشد، از اصول دین است. بنا بر این، امامت از اصول دین است.
در مقام اثبات مقدمه اول میتوان گفت که این مقدمه، برگرفته از همان روایات دال بر کفر یا ارتداد مخالفان است. لذا تمام بودن آن، بستگی تام به تمامیّت آن روایات دارد و چون تمام بودن روایات مزبور، مفروض است، بنا بر این، در تمام بودن مقدمه اوّل، نیز نباید تردید کرد. مقدمه دوم نیز روشن است؛ زیرا این مقدمه به یکی از ویژگیهای اصول دین اشاره دارد و چنان که پیش از این یادآور شدیم، یکی از ویژگیها و معیارهای اصول دین، ملاک بودنش در تعیین اسلام و کفر است؛ یعنی باورمندی به آن، نشانه مسلمانی و عدم پایبندی نسبت به آن، علامت کفر است. هر دو مقدمه استدلال، تمام است و نباید در نتیجه آن تردید روا داشت. پس امامت از اصول دین است.
ارزیابی روایات
بدون تردید، این گونه روایات، اهمیّت و ضرورت امامت و ولایت را بیان میکند؛ همچنان که اهمیّت نماز، روزه، حجّ و جهاد نیز از این روایات، قابل استنباط است. لکن در دلالت آنها بر این که امامت جزو اصول دین است، جای بسی تأمل است؛ زیرا اگر بناست که امامت با استناد به همین روایات، از اصول دین شمرده شود، نماز، روزه و ...که در روایات یاد شده، از آنها هم به عنوان پایه دین نام برده شده است نیز باید از اصول دین محسوب گردد؛ چرا که هر چند نسبت به مسأله امامت، سفارش بیشتری شده، امّا در این که بر هر یک از امور مزبور، اطلاق پایه دین شده است، مشترکند و صرف اهمیّت دادن بیشتر شارع نسبت به مسأله امامت، موجب نمیشود که تنها امامت از اصول دین به شمار آید. به همین دلیل، برخی از محققان با این که امامت را از اصول دین میدانند، اما از استدلال به روایات فوق خودداری کرده، میگویند:
لا یستفاد ذلک من تلک الأخبار الدالّه علی أن بنی الإسلام علی خمس و لا یلزم من أهمّیّتها فی نظر الشارع، صیرورتها ضروریّه.[۳۸]
نقد استدلال به روایات کفر مخالفان
این نقد، مبتنی بر دو مقدمه است:
۱. بر اساس روایتی که از امام صادق علیه السلام نقل شده است. «کفر» در قرآن، معانی مختلفی دارد که متّصف شدن به برخی از معانی آن، موجب خروج از دین است؛ همچون انکار ربوبیّت و معاد (که آن را کفر جحودی گویند) و برخی دیگر، نه تنها با اسلام، منافات ندارد، بلکه با آن، قابل جمع است. از این قبیل است، کفر به معنای ناسپاسی در برابر شکر و یا کفر به معنای ترک اوامر الهی در برابر اطاعت.[۳۹] گفتنی است که کفر در روایات نیز به معانی فوق به کار رفته است.[۴۰]
۲. از آیات[۴۱] و روایات[۴۲] استفاده میشود که نسبت میان اسلام و ایمان، عام و خاص مطلق است. بدین معنی که هر مؤمنی مسلمان است، ولی هر مسلمانی، الزاما مؤمن نیست. بنا بر این، کفر مقابل اسلام نیز غیر از کفر مقابل ایمان است و نسبت میان این دو، عکس نسبت اسلام و ایمان است؛ یعنی هر کفر مقابل اسلام، کفر مقابل ایمان هم هست، و لکن هر کفر مقابل ایمان، کفر مقابل اسلام نخواهد بود. بنا بر این، کفر مقابل ایمان، با اسلام منافات ندارد.
با توجه به نکات فوق، پاسخ استدلال به روایات یاد شده، روشن میشود؛ زیرا این استدلال، در صورتی تمام است که پیشتر، دو مطلب به اثبات رسیده باشد: یکی این که دلالت روایات بر مدّعا (کفر مخالفان) تمام باشد و دیگر این که معارض نداشته باشد؛ در حالی که هر دو مطلب، قابل مناقشه است؛ زیرا اولا، دلالت روایات فوق بر مدّعا، مخدوش است؛ چرا که روایات، در صورتی مثبت مدّعاست که واژه کفر در آنها به معنای در برابر اسلام به کار رفته باشد، در حالی که در هیچ یک از روایات مربوط، چنین نیست، بلکه واژه کفر، بیشتر در معنای مقابل ایمان به کار رفته است، نه مقابل اسلام، و چنان که گذشت، کفر به این معنی، نه تنها با اسلام منافات ندارد، بلکه با آن قابل جمع است. پس دلالت روایات بر مدّعا، تمام نیست.
پاسخ فوق را گروه زیادی از اندیشمندان متأخر و معاصر امامیّه مطرح کردهاند:
صاحب جواهر میگوید: آنچه از اخبار زیادی وارد شده است از کفر منکران امامت علی علیه السلام حمل بر کفر در برابر ایمان میشود.[۴۳]
شیخ انصاری رحمه اللّه، با این که امامت را از اصول دین میداند، با نسبت دادن کفر به مخالفان، به شدت مخالفت کرده، در پاسخ کسانی که برای اثبات کفر مخالفان، به روایات استناد کردهاند، مینویسد:آنچه از مجموع اخبار و کلمات در این باب استفاده میشود، کفر در برابر ایمان است نه کفر در برابر اسلام، و کفر در برابر ایمان اخص از کفر در برابر ایمان است.[۴۴]
مرحوم حکیم در مستمسک و مرحوم امام خمینی; دیدگاهی همانند دیدگاه شیخ انصاری دارند:[۴۵]
چنان که ملاحظه شد، دلالت روایات فوق بر مدّعا، تمام نیست.
ثانیا، بر فرض که مشکل دلالی روایات مزبور، منتفی باشد، بازهم تمسّک به آنها از جهت دیگری مخدوش است؛ زیرا در برابر آنها روایات متعدد و معتبری وجود دارد که بر اسلام حقیقی مخالفان، به شرط عدم جحد و عناد دلالت میکند و در حقیقت، میتواند حاکم و مفسّر روایات مورد بحث باشد.[۴۶]
به تعبیر دیگر، ما با دو دسته روایات مواجه هستیم که یکی بر کفر مطلق مخالفان دلالت دارد و دیگری بر کفر مقیّد به نصب و عناد و جمع هر دو دسته، به این است که روایات مطلق را حمل بر روایات مقیّد کنیم. بنا بر این، روایات، اشاره به کفر کسانی خواهد داشت که از روی جحد و عناد، با مسأله امامت مخالفت میکنند، نه مطلق مخالفان.
از جمله روایاتی که بر اسلام مخالفان به شرط عدم جحد و عناد، دلالت دارد، روایات زیر است:
۱. در اصول کافی روایت مشروحی در این زمینه وارد شده است که خلاصه آن چنین است:
سه نفر از اصحاب امام صادق علیه السلام به نامهای هاشم صاحب البرید، ابو خطاب و محمد بن مسلم، درباره مخالفان امامت، اختلاف نظر داشتند. هاشم معتقد بود که جاهلان و منکران امامت، کافرند، ولی ابو خطاب، در کفر مخالفان، وجود حجت را شرط میدانست و محمد بن مسلم، افزون بر آن، تحقق انکار و جحد را نیز معتبر میشمرد. نزاع این سه نفر، در ایّام حجّ، نزد امام صادق علیه السلام کشیده شد و امام علیه السلام ضمن گوشزد کردن اعتقاد مخالفان به توحید و نبوت و انجام اعمال عبادی، با اظهار تعجب مکرّر و گفتن سبحان اللّه، آنان را از نسبت دادن کفر به جاهلان مسأله امامت، بر حذر داشت و تلویحا نظر محمد بن مسلم را تأیید فرمود.[۴۷]
۲. در بحار الانوار، گفت و گوی مشروحی از حضرت امیر علیه السلام با اشعث بن قیس آمده است که امام در بخشی از آن، ضمن تشریح سیاستهای خود در حوادثی که بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا آن زمان رخ داده بود، در پاسخ اشعث از هلاکت غیر شیعه میفرماید:
و ما هلک من الأمیّه إلّا الناصبین و المکاثرین (المکابرین) و الجاحدین و المعاندین.فأمّا من تمسّک بالتوحید و الإقرار بمحمّد صلی الله علیه و آله و سلم و الإسلام و لم یخرج من الملّه و لم یظاهر علینا الظلمه و لم ینصب علینا العداوه و شکّ فی الخلافه و لم یعرف أهلها و ولاتها و لم یعرف لنا ولایه ... فإنّ ذلک مسلم مستضعف یرجی له رحمه اللّه.[۴۸]
نقد استدلال به روایات ارتداد مخالفان
استدلال به این روایتها نیز از جهات ذیل، قابل مناقشه است:
۱. روایتهای فوق، در صورتی مثبت ارتداد مخالفان است که واژه ارتداد، در آنها به مفهوم اصطلاحی آن (خروج از دین) به کار رفته باشد. در حالی که ارتداد در روایات مورد بحث، قابل حمل بر معنای مصطلح آن نیست؛ زیرا لازمه اش خروج بیشتر مسلمانان از حوزه دین است؛ چرا که بسیاری از مسلمانان، امامت را به آن شکل که امامیّه مطرح کردهاند، نمیپذیرند.
این مطلب (لازم)، نه تنها مخالف اصل و مستلزم حرج است، بلکه با اجماعی که بر عدم احتراز امامان شیعه و اصحاب آنان از هرگونه معاشرت با مخالفان، منعقد است نیز نمیسازد.[۴۹]
از این رو، برخی از ژرف اندیشان معاصر امامیّه، احتمال دیگری را مطرح کردهاند و چنین گفتهاند:احتمال دارد مراد از ارتداد مردم، شکستن عهد و پیمان ولایت باشد و لو ظاهرا و از روی تقیه، نه ارتداد از اسلام.[۵۰]
ناگفته پیداست که صرف وجود چنین احتمالی، کافی است که در اعتبار استدلال فوق، تردید راه یابد.
۲. بر فرض که از احتمال فوق، صرف نظر کرده، ارتداد را به ارتداد از اصل اسلام تفسیر کنیم، بازهم روایات، دلالت بر ارتداد همه مخالفان ندارد؛ زیرا چنان که گذشت، در پارهای از این روایات، سبب ارتداد، غصب حق آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم معرفی شده است.
بنا بر این، میتوان احتمال داد که روایتهای فوق، به ارتداد کسانی اشاره دارد که با آگاهی، خلافت و به تبع آن، حق آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم را غصب کردهاند و ناگفته پیداست که عموم مردم، در آن نقشی نداشتهاند تا به ارتداد متّصف شوند.
۳. این روایات، همانند روایات پیشین، معارض با اخباری است که اسلام مخالفان راتأیید میکند[۵۱] و بنا به قاعده اصولی، در صورت عدم رجحان یکی از دو طرف، مرجع، عمومات یا اصل خواهد بود و چنان که گذشت، مفاد عمومات و اصول، اسلام مخالفان است.[۵۲]
۴. دلیل فوق، اعم از مدّعاست؛ چرا که ارتداد، همان سان که با انکار اصلی از اصول دین، تحقق مییابد، با انکار فرعی از ضروریات دین نیز حاصل میشود. بنا بر این، از این که انکار امامت، موجب ارتداد میشود، لزوما نمیتوان به این نتیجه رسید که امامت از اصول دین است.
از آنچه گذشت، معلوم شد که با تمسّک به آیات و روایات یاد شده، نمیتوان اثبات کرد که امامت از اصول دین است؛ چرا که نتیجه استدلالهای مزبور حد اکثر، اثبات کفر، یا ارتداد مخالفان است و این مقدار، هر چند که برای اثبات مدّعا، لازم به نظر میرسد، کافی نیست. افزون بر آن، باید اثبات گردد که هر چیزی که انکار آن، موجب کفر یا ارتداد گردد، از اصول دین است؛ و چنان که ملاحظه شد، این مطلب، اثبات نشد.
ج) اجماع و نقد آن
گفتیم که برخی از اندیشمندان امامیّه در این باره که امامت، یکی از اصول دین است ادعای وجود اجماع کردهاند،[۵۳] لیکن این ادّعا، از چند منظر به تأمّل بیشتری نیازمند است:
۱. ادعای اجماع، به دو نحو قابل تصوّر است: نخست این که این اجماع، مورد قبول همه فرق اسلامی باشد و دیگر این که تنها امامیّه، مدّعی چنین اجماعی باشد. اجماع در اینجا، در صورتی مثبت مدّعاست (جزو اصول دین بودن امامت) که فرض اوّل، قابل اثبات باشد، در حالی که این فرض، نه مدّعی دارد و نه اثبات میشود؛ چرا که مخالفان امامت که اکثریّت را تشکیل میدهند، منکر چنین اجماعی هستند.
فرض دوم(تنها امامیه مدعی چنین اجماعی باشند)، هر چند که قابل اثبات است، لیکن نمیتواند مثبت مدّعا(امامت جزو اصول دین است) باشد؛ زیرا نتیجه این فرض، جزو اصول مذهب بودن امامت است؛ چون انعقاد اجماع بر جزو اصول دین بودن امامت، امری نزد فرقه خاص(امامیه)، اصل بودن آن را تنها نزد همان فرقه(امامیه) اثبات خواهد کرد.
۲. استدلال به اجماع مستلزم دور است؛ زیرا حجیّت اجماع از منظر امامیّه، نه به نفس اجماع، بلکه به سبب ملازمه آن با قول معصوم علیه السلام است. پس آنچه از این دیدگاه، حجّت محسوب میشود، همان قول معصوم علیه السلام است که در هر اجماعی، مفروض انگاشته میشود.
برخی از فقهای بلند آوازه امامی گفتهاند: «فلو خلا المائه من فقهائنا من قوله علیه السّلام لما کان حجّه و لو حصل فی اثنین کان قولهما حجّه.»[۵۴] بنا بر این، در هر اجماعی، اولا وجود معصوم علیه السلام و سپس حجیّت قول وی، مفروض گرفته میشود، در حالی که مخالفان، نه تنها حجیّت قول وی، بلکه وجود او را نیز انکار میکنند. پس استدلال به این اجماع، در حقیقت، اثبات اصل بودن امامت، با قول امام میباشد که دور است.[۵۵]
د) ضرورت امامت و نقد آن
یکی دیگر از دلایل مدّعیان کفر مخالفان امامت، ادّعای ضرورت[۵۶] در مسأله امامت است.
خلاصه استدلال، چنین است: امامت حضرت علی علیه السلام از جانب خدا و توسط پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به مناسبتهای گوناگون: از جمله، در جریان غدیر خم، اعلام شده و نقل متواتر این مطلب، آن را به سر حدّ ضرورت رسانده است. بنا بر این، انکار آن، در حقیقت، انکار یکی از ضروریات دین اسلام است که منجر به کفر میشود.
پاسخ، این است که اولا، امامت به معنایی که نزد امامیّه مطرح است، از ضروریات دین محسوب نمیشود؛ زیرا ضروریات دین، اموری است که نزد همه فرق اسلامی و تمام طبقات مسلمانان، بدیهی باشد[۵۷] و امامتی که شیعه مدّعی آن است، نه تنها ازضروریات نیست، بلکه عدّه زیادی، خلاف آن را از ضروریات میپندارند.[۵۸]
ثانیا این دلیل، به یک اعتبار اعم، و به اعتبار دیگر، اخص از مدّعاست. اعم بودن آن، از این روست که ضرورت، وصف انحصاری اصول دین نیست، بلکه برخی از امور فرعی نیز متّصف به ضرورت میشود؛ مانند وجوب نماز، روزه و ... که از ضروریات دین اسلام به شمار میرود.بنابراین، از صرف اتّصاف مسألهای به ضرورت، لزوما نمیتوان اصل بودن آن را نتیجه گرفت.
اما اخص بودن آن، از این نظر است که امامت به معنای یاد شده، نه نزد همه، بلکه تنها نزد امامیّه از ضروریّات است؛ زیرا آنچه نزد همه از ضروریات محسوب میشود، ولایت به معنای محبّت است، امّا ولایت به معنای امامت و خلافت، فقط نزد شیعه، مسلّم است.[۵۹]
امامت، به منزله اصل در مذهب
این نظریه را میتوان بازسازی و ترمیم نظریه دوم دانست. انگیزه طرح دیدگاه فوق، پاسخ به اشکال معروفی است که دامنگیر نظریه جزو اصول دین انگاشتن امامت بوده است.
اشکال، چنین است که لازمه تلقی امامت به عنوان اصلی از اصول دین، خروج اکثر فرق اسلامی از حوزه اسلام و دین است؛ در حالی که این لازم، به دلایلی که گذشت، پذیرفتنی نیست. برای حل این معضل، راه حلهایی ارائه شده است که از جمله، نظریه جزو اصول مذهب دانستن امامت است.
سه راه حل در این باره، قابل طرح است
اسلام واقعی و ظاهری
برخی با تقسیم اسلام به اسلام واقعی و ظاهری، به حل مسأله پرداخته و گفتهاند: از آنجاکه مخالفان، منکر یک اصل دینی (امامت) هستند، نمیتوانند مسلمان واقعی باشند، و از سوی دیگر، چنان که گذشت، طبق پارهای از آیات و روایات و سیره امامان معصوم شیعه و اصحاب آنان و فقهای امامیه، مخالفان امامت، مسلمان تلقی شدهاند. بنا بر این، چارهای نیست جز این که گفته شود مخالفان، مسلمانند، لکن اسلامشان، ظاهری است و در ترتّب احکام اسلامی، همین مقدار، کافی است.[۶۰]
اصول اسلام و اصول ایمان
برخی دیگر کوشیدهاند تا با فرق گذاشتن میان اصول اسلام و اصول ایمان، به پاسخ مسأله دست یابند. باور آنان بر این است که اصول دین، به دو بخش است: بخشی از آن، اصول اسلام و بخش دیگر، اصول ایمان را تشکیل میدهد. توحید، نبوت و معاد، از قسم اوّل و امامت و عدل، از قسم دوم است. سپس میگویند: آنچه ملاک اسلام و کفر است، اصول اسلام است، نه اصول ایمان. بنا بر این، چون مخالفان امامت، اصول اسلام را باور دارند، مسلمانند.[۶۱]
اصول دین و اصول مذهب
سومین پاسخی که به مشکل فوق داده شده است، این است که اصول اعتقادی (نه اصول دین) به دو دسته تقسیم میشود: دستهای، از اصول دین است؛ مانند: توحید، نبوت و معاد، و دسته دیگر، از اصول مذهب؛ نظیر اصل امامت. بنا بر این، انکار امامت، نه انکار اصلی از اصول دین، بلکه انکار اصلی از اصول یک مذهب خاص (شیعه) است و چنان که یادآور شدیم، انکار چنین اصلی، موجب کفر نمیشود.
این پاسخ را میتوان تقریر دیگری از راه حل دوم دانست؛ زیرا همان گونه که گذشت، کسانی که امامت را از اصول مذهب انگاشتهاند، روایاتی را که دال بر کفر مخالفان امامت است، حمل بر کفر مقابل ایمان کردهاند،[۶۲] و این، بیانگر آن است که امامت از منظر آنان، از اصول ایمان است. بنا بر این، فرقی میان اصول مذهب و اصول ایمان وجود ندارد، بلکه دو تعبیر از یک واقعیّت است.
در هر صورت، این نظریه، نخستین بار، در میان متفکران متأخر امامیّه مطرح شد و رفته رفته، توجه بسیاری را جلب کرد. بر اساس این طرز تفکر، امامت، نه از اصول دین و نه از فروع آن، بلکه از اصول مذهب است. تا آنجا که مؤلف آگاهی دارد، میرزای قمی (متوفی ۱۲۳۱) جزو نخستین کسانی است که نظریّه یاد شده را کشف و ترویج کرده است. وی در رساله فارسی خود به نام «اصول دین» میگوید:
بدان که اصول دین، سه چیز است: توحید، نبوت و معاد، امّا عدل و امامت، از اصول مذهب است، پس هر که منکر یکی از سه چیز اوّل بشود، کافر و نجس ... امّا اگر اقرار به آن سه داشته باشد و منکر عدل و امامت باشد، کافر نیست؛ لیکن شیعه هم نیست ...[۶۳]
پس از صاحب قوانین، تعدادی از شاگردان و معاصران وی نیز این نظریه را پذیرفتند و از آن جمله است: «مولا محمد ابراهیم کرباسی»[۶۴] (متوفی 1262) و شیخ جعفر استرآبادی[۶۵] (متوفی 1263).
عدهای از متفکران معاصر امامیّه نیز امامت را از اصول مذهب میدانند که به برخی از آنها اشاره میشود:
۱. محمد حسین کاشف الغطاء از اعاظم و مفاخر دانشمندان شیعه در قرن حاضر، در کتاب گرانسنگ اصل الشیعه و اصولها فرموده است:
اسلام و ایمان، مترادف و به معنای اعم که اساس آن را سه اصل توحید، نبوت و معاد تشکیل میدهد، به کار میرود ... لیکن شیعه امامیه، اعتقاد به امامت را به آنها افزوده است. بنا بر این، کسی که به امامت، به همان معنایی که در نزد شیعه مطرح است، باور داشته باشد، از نظر آنان، مؤمن به معنای اخص کلمه (شیعه) است؛ نه این که منکر اصل امامت، به کلّی از اسلام، خارج باشد.[۶۶]
۲. علامه امینی، محقق ژرف اندیش و پرتلاش شیعه در کتاب ارزشمند الغدیر، ضمن نقل و نقد برخی از اعتراضات ابن تیمیه بر مذهب شیعه، امامت را از اصول مذهب شیعه دانسته است.[۶۷]
۳. حکیم فرزانه و مفسّر بزرگ معاصر، علامه طباطبایی نیز امامت را از اصول دین ندانسته است. ایشان در تفسیر وزین المیزان، ذیل تفسیر آیه شریفه «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»،[۶۸] اصول دین را در سه اصل توحید، نبوت و معاد، منحصر دانسته است:
این آیه، آخرین آیه سوره است که غرض از بیان سوره را خلاصه میکند و در آن، اصول سه گانه دین را که توحید، نبوت و معاد است؛ جمع کرده است.[۶۹]
۴. فقیه، محقق و اسلام شناس نامدار شیعه در قرن حاضر، استاد شهید مرتضی مطهری در کتاب ارزشمند عدل الهی، اعتقاد به امامت را از نشانههای شیعه بودن دانسته و آن را جزو اصول این مذهب به شمار آورده است:
عدل، به تنهایی علامت اشعری نبودن شمرده میشد. عدل و امامت، توأمان، علامت تشیع بود. این است که گفته میشد اصول دین اسلام، سه چیز و اصول مذهب شیعه نیز همان سه چیز است بعلاوه اصل عدل و امامت.[۷۰]
۵. امام خمینی، متفکر بزرگ و احیاگر دین در عصر حاضر نیز از جمله کسانی است که امامت را در شمار اصول مذهب میداند. ایشان در کتاب الطهاره، ضمن بیان احکام مخالفان، به تفسیر ماهیّت اسلام پرداخته، چنین میگوید:
ماهیّت اسلام، چیزی جز گواهی دادن به وحدانیّت خداوند و رسالت پیامبر و اعتقاد به معاد نیست و غیر از این امور، هیچ چیزی دیگر، از جمله، اعتقاد به ولایت ائمّه: در ماهیّت اسلام دخالت ندارد. بنا بر این، امامت از اصول مذهب است، نه اصول دین.[۷۱]
6. حضرت آیه اللّه آقا میرزا جواد تبریزی، یکی دیگر از بزرگان شیعه، پس از بیان این مطلب که معرفت اصول اعتقادی، بر هر مکلفی واجب عینی است و اعتقاد به آنها باید ازروی یقین باشد، میگوید:
برخی از اصول عقاید؛ نظیر توحید، نبوت خاصه و معاد جسمانی، از اصول دین و برخی دیگر؛ مانند عدل و امامت از اصول مذهب است ... کسی که اصول دین را باور نداشته باشد، از دین اسلام، خارج است، امّا اگر به اصول دین اعتقاد داشته باشد، ولی اصول مذهب را نپذیرد، از اسلام خارج نیست، بلکه تنها از مذهب شیعه خارج خواهد بود.[۷۲]
بدین ترتیب، موافقان و مخالفان اصل امامت، هر دو، مسلمان و به حکم آیه شریفه «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ...»[۷۳] برادر یکدیگرند و انکار اصل امامت، اگر از روی تعصب و عناد نباشد، ضرری به مسلمان بودن مخالف نمیزند. امّا در عین حال، اعتقاد به امامت به معنایی که گذشت، دارای فواید و برکاتی است که در صورت فقدان آن، خسارتهای زیانبار و جبران ناپذیری به جوامع اسلامی وارد میشود؛ زیرا اعتقاد به امامت، یعنی باور داشتن به این که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به دستور صریح خداوند، اوصیا و جانشینان خویش را تعیین و به مردم، شناسانده است و آنان کسانی اند که همچون شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ملکه عصمت و علم خداداد دارند و تمام احکام الهی را میدانند و به همین دلیل، تبیین احکام دین و تفسیر واقعی کتاب و سنت و نیز سرپرستی جوامع اسلامی در هر زمان، به آنها سپرده شده است. بنا بر این، امامت یعنی الگوی کامل و منحصر به فردی برای انتظام بخشیدن به امور دینی و دنیوی، و ناگفته پیداست که از دست دادن چنین الگویی، ضایعهای اسفناک و جبران ناپذیر است.
منبع
اقتباس از کتاب: امامت پژوهی (بررسی دیدگاهای امامیه، معتزله، اشاعره) تالیف جمعی از نویسندگان، ص ۱۰۱-۱۲۴،ناشر دانشگاه علوم اسلامی رضوی.
پانویس
- ↑ براى آگاهى بيشتر از تفسيرهاى گوناگون از منزلت و اهميت امامت، ر. ك: کتاب امامت پژوهی (بررسی دیدگاه اماميه، معتزله و اشاعره)، مقاله «منزلت امامت نزد متكلمان اماميه، معتزله و اشاعره».
- ↑ خليل بن احمد فراهيدى، كتاب العين، ج 8، ص 73؛ اسماعيل بن حماد جوهرى، الصحاح فى اللغة و العلوم، ج 5، ص 2118؛ راغب اصفهانى، المفردات، ص 175؛ محمد بن يعقوب فيروزآبادى، القاموس المحيط، ج 4، ص 225؛ طريحى، مجمع البحرين، ج 6، ص 251.
- ↑ سيد مرتضى، الحدود و الحقايق، ص 160.
- ↑ شيخ طوسى، التبيان فى تفسير القرآن، ج 3، ص 434.
- ↑ تفتازانى، شرح عقائد النسفى، ج 1، ص 6.
- ↑ ايوب حسينى كفوى، الكليات، ص 168.
- ↑ محمد على تهانوى، موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج 1، ص 814.
- ↑ محمد حسين ميلانى، معجم الكلام، ص 130.
- ↑ رشيد رضا، المنار، ج 3، ص 275.
- ↑ سيد محمد حسين طباطبايى (علامه طباطبايى)، الميزان فى تفسير القرآن، ج 2، ص 130.
- ↑ همان، ج 4، ص 122.
- ↑ على اكبر دهخدا، لغتنامه، ج 40، ص 67.
- ↑ جمال الدين صاحب الامرى، سبيل النجاة، ص 4.
- ↑ همان.
- ↑ امام خمينى، كتاب الطهاره، ج 3، ص 322 و 323.
- ↑ امام الحرمين جوينى، الارشاد، ص 245.-ابو حامد محمد غزالى، الاقتصاد فى الاعتقاد، ص 234.-جرجانى، شرح المواقف، ج 8، ص 344.-تفتازانى، شرح المقاصد، ج 5، ص 232.-مقدمه ابن خلدون، ص 193.
- ↑ سيف الدين آمدى، غاية المرام فى علم الكلام، ص 363.
- ↑ تا آنجا كه نگارنده آگاهى دارد، متكلمان معتزلى، در اين باره، سخن صريحى ندارند، ليكن چون آنها نيز مانند اشاعره، قائل به وجوب شرعى نصب امامند، پس امامت از منظر آنان نيز جزو فروع است.
- ↑ سيف الدين آمدى، غاية المرام، ص 363.
- ↑ شيخ صدوق، الهداية، ص 27-شيخ مفيد، اوائل المقالات، ص 7 -سيد مرتضى، رسائل شريف مرتضى، ج 1، ص 165 و 166-شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج 1، 335-مقدس اردبيلى، الحاشيه على الالهيّات، ص 178- 179-تسترى، احقاق الحق، ج 2، ص 305-عبد الرزاق لاهيجى، گوهر مراد، ص 467-ملا صالح مازندرانى، شرح اصول كافى، ج 2، ص 15-يوسف بحرانى، الحدائق الناضرة، ج 5، ص 175-محمد مهدى نراقى، انيس الموحدين، ص 137-محمد حسن نجفى، جواهر الكلام، ج 6، ص 56-شيخ انصارى، كتاب الطهارة، ج 2، ص 352-ملا هادى سبزوارى، رسائل حكيم سبزوارى، ص 277-محمد حسن مظفر، دلائل الصدق، ج 2، ص 10-محمد رضا مظفر، عقائد الاماميّة، ص 65-سيد ابو القاسم خويى، التنقيح فى شرح عروة الوثقى، ج 2، ص 84-تسترى، احقاق الحق، ج 2، ص 494-محمد تقى مصباح يزدى، راهنماشناسى، ج 2، ص 414.
- ↑ قاضى بيضاوى، المنهاج، (به نقل از احقاق الحق، ج 2، ص 307).
- ↑ ابو الفتوح الاسروشنى، فصول الاسروشنى (به نقل از احقاق الحق).
- ↑ آل عمران/ 144.
- ↑ گفتنى است كه همزه استفهام، در موارد ديگر نيز كاربرد دارد، ولى آنچه مناسب آيه فوق به نظر مىرسد، همان است كه گفته شد.
- ↑ محمد حسن مظفر، دلائل الصدق، ج 2، ص 10؛ تسترى، احقاق الحق (تعليقه)، ج 2، ص 296.
- ↑ محمد حسن مظفر، دلائل الصدق، ج 2، ص 10.
- ↑ مائده/ 3.
- ↑ تسترى، احقاق الحق (تعليقه)، ج 2، ص 297.
- ↑ على بن احمد واحدى نيشابورى، اسباب النزول، ص 150؛ فخرالدین رازى، التفسير الكبير، ج 12،ص 49؛ على بن محمد بن صباغ، الفصول المهمّة فى معرفة احوال الائمّة ص 27؛ جلال الدين عبد الرحمن سيوطى، الدرّ المنثور فى التفسير المأثور، ج 2، ص 298؛ محمد بن على شوكانى، فتح الغدير، ج 3، ص 57؛ شهاب الدين سيد محمود آلوسى بغدادى، روح المعانى فى تفسير القرآن، ج 6، ص 172؛ سليمان قندوزى، ينابيع المودّة، ص 120.
- ↑ كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 18.
- ↑ نور الدين هيثمى، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 5، ص 218؛ علامه مجلسى، بحار الانوار، ج 23، ص 77؛ علامه امينى، الغدير، ج 10، ص 360.
- ↑ كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 260.
- ↑ شيخ انصارى، كتاب الطهارة، ج 2، ص 352.
- ↑ همان.
- ↑ صحيح بخارى، ج 8، ص 148.
- ↑ همان، ج 7، ص 66.
- ↑ علامه مجلسى، بحار الانوار، ج 1، ص 577.
- ↑ شيخ انصارى، كتاب الطهارة، ج 2، ص 353.
- ↑ كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 389.
- ↑ امام خمينى، كتاب الطهارة، ج 3، ص 220.
- ↑ حجرات/ 14.
- ↑ شيخ انصارى، كتاب الطهارة، ج 2، ص 353.
- ↑ محمد حسن نجفى، جواهر الكلام، ج 6، ص 60.
- ↑ شيخ انصارى، كتاب الطهارة، ج 2، ص 352.
- ↑ سيد محسن حكيم، مستمسك عروة الوثقى، ج 1، ص 394-امام خمينى، كتاب الطهارة، ج 3، ص 320.
- ↑ همان.
- ↑ كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 401؛ محمد بن الحسن الحر العاملى، وسائل الشيعة، ج 1، ص 21.
- ↑ علامه مجلسى، بحار الانوار، ج 29، ص 471.
- ↑ بهاء الدين محمد بن الحسن اصفهانى، الفاضل الهندى، كشف اللثام عن قواعد الاحكام، ج 1، ص 410؛ امام خمينى، كتاب الطهارة، ج 3، ص 119؛ سيد ابو القاسم خويى، التنقيح، ج 3، ص 77.
- ↑ امام خمينى، كتاب الطهارة، ص 329 و 330.
- ↑ همان، ج 3، ص 321.
- ↑ محمد حسن قدردان قراملكى، «نظريه جدا انگارى امامت از اصول دين»، نامه مفيد، سال چهارم، شماره 2.
- ↑ سيد مرتضى، الانتصار، ص 231؛ شيخ طوسى، تلخيص الشافى، ج 4، ص 131؛ شيخ مفيد، اوائل المقالات، ص 7.
- ↑ محقق حلى، المعتبر فى شرح المختصر، ج 1، ص 31.
- ↑ محمد حسن قدردان قراملكى، «نظريّه جدا انگارى امامت از اصول دين»، نامه مفيد، سال چهارم، شماره 2.
- ↑ علامه حلّى، شرح فصّ الياقوت (به نقل از الحدائق الناضرة، ج 5، ص 175).
- ↑ امام خمينى، كتاب الطهارة، ج 3، ص 325.
- ↑ محمد حسن نجفى، جواهر الكلام، ج 6، ص 62؛ شيخ انصارى، كتاب الطهارة، ج 2، ص 353؛ سيد محسن حكيم، المستمسك، ج 1، ص 395؛ سيد ابو القاسم خويى، التنقيح، ج 3، ص 86؛ امام خمينى، كتاب الطهارة، ج 3، ص 325.
- ↑ شيخ انصارى، كتاب الطهارة، ج 2، ص 353؛ سيد ابو القاسم خويى، التنقيح؛ امام خمينى، كتاب الطهارة، ج 3، ص 325.
- ↑ سيد ابو القاسم خويى، التنقيح، ج 3، ص 84- 85.
- ↑ تسترى، احقاق الحق (تعليقه)، ج 2، ص 294.
- ↑ امام خمينى، كتاب الطهارة، ج 3، ص 320.
- ↑ ميرزا ابو القاسم قمى، اصول دين (نسخه خطى، كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى، شماره 8208)، ذيل مقدمه.
- ↑ جعفر استرآبادى، براهين قاطعة فى شرح تجريد العقائد الساطعة (نسخه خطى، كتابخانه آستان قدس رضوى، شماره 7467)، ذيل بيان موضوع علم.
- ↑ همان.
- ↑ محمد حسين كاشف الغطاء، اصل الشيعة و اصولها، ص 126.
- ↑ علامه امينى، الغدير، ج 3، ص 152.
- ↑ كهف/ 110.
- ↑ علامه طباطبايى، الميزان، ج 13، ص 405.
- ↑ مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 1، ص 97.
- ↑ امام خمينى، كتاب الطهارة، ج 3، ص 323 و 327.
- ↑ ميرزا جواد تبريزى، صراط النجاة، ج 3، ص 415.
- ↑ حجرات؛ آیه 10







