کتابخانه:صبر از دیدگاه اسلام ج1
|
| |
| نویسنده | حسین انصاریان |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | دار العرفان |
| تاریخ نشر | ۹۴/۱۲/۰۵ |
| قطع | وزیری |
| شابک | ۹۷۸-۹۶۴-۲۹۳۹-۵۹-۶ |
صبر از ديدگاه اسلام نويسنده: استاد انصاريان موضوع: سيرى در معارف اسلامى 32 زبان: فارسى تعداد جلد: 1 ناشر: انتشارات دارالعرفان مكان چاپ: قم
محتویات
- ۱ سخن ناشر
- ۲ پيش گفتار مؤلف
- ۳ صبر، راه رسيدن به رستگارى
- ۴ مراحل سه گانه صبر
- ۵ گناه بزرگ بدبينى «2»
- ۶ ارزش صبر راه رسيدن به الطاف پروردگار
- ۷ مقام صبر رسول خدا ص صابرترين انسان 3
- ۸ صبر جهت دار سفارش امام حسين ع به ياران
- ۹ تقسيمات صبر منافع دنيايى و اخروى صبر
- ۱۰ گنج صبر توجه به گنج حقيقى
- ۱۱ گوهر صبر ظاهر و باطن صادقان و متقين
- ۱۲ راه صبر سه عنصر معنوى در اسلام
- ۱۳ حقيقت صبر و امر به آن
- ۱۴ حقايق شش گانه دست يابى به مغفرت خداوند
- ۱۴.۱ توبه خاص هر گناه
- ۱۴.۲ توبه مشروب فروش
- ۱۴.۳ اهتمام همه جانبه در توبه دادن گنهكار
- ۱۴.۴ بهشت در قبال طاعت «3»
- ۱۴.۵ شكر گزارى در برابر نعمات الهى
- ۱۴.۶ قضا و رضا، نقشه صحيح زندگى
- ۱۴.۷ صبر در كنار بلا
- ۱۴.۸ علاقه پروردگار به دعاى بندگان
- ۱۴.۹ ارزش وجودى پرورش يافتگان دين
- ۱۴.۱۰ ارزش و مقام انسان
- ۱۴.۱۱ گناه، نابود كننده ارزشهاى معنوى
- ۱۴.۱۲ خبر شهادت حضرت ابى عبدالله الحسين (ع)
- ۱۴.۱۳ ارزش و مقام انسان
- ۱۴.۱۴ حال مؤمن صبور بعد از مرگ
- ۱۵ آيين مهرمهر و محبت پيامبر اسلام (ص)
- ۱۶ اسوه صبرمظلوميّت امام حسن مجتبى (ع)
- ۱۷ عظمت صبر معناى حقيقى صبر
- ۱۸ حلال و طيب جدايى از خواستههاى نامشروع
- ۱۹ على (ع) عبد مصلح شخصيت و تواضع ابن فهد حلى
- ۲۰ انتخاب برترهدايت انسان، اختيار يا جبر
سخن ناشر
در جهان پرتلاطم امروز، آيات پرشور الهى و كلام روحبخش معصومين و زمزم لايزال معارف شيعه مرهم جانهاى خسته و سيراب كننده تشنگان هدايت و رهايى جويندگان از ظلمتهاى نفس است. عالمان دينى و عارفان حقيقى غواصان اين اقيانوس بيكران معرفتاند كه گوهرهاى ناب علوم قرآن و اهلبيت (ع)را به دست آورده و به مشتاقان حقيقت عرضه مىنمايند.
در اين ميان، كرسى منبر و خطابه رسانه ديرپا و سازندهاى است كه از ديرباز زمينه ارتباط و انتقال معارف دينى و مكارم اخلاقى را ميان عالمان و متعلمان فراهم كرده است و عالمان آگاه و هاديان دلسوز، كه عمر خويش را صرف تتبع و تحقيق در آثار علمى شيعه نمودهاند، عباد اللّه را به مصداق كريمانه «ادع الى سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه»، با كلام نغز و لطيف خود به راه سعادت دعوت كردهاند.
مجموعه حاضر، كه با عنوان «سيرى در معارف اسلامى» در مجلدات مختلف و موضوعات متنوع در اختيار خوانندگان محترم قرار مىگيرد، مجموعه مباحث عالمانه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استاد حسين انصاريان، مدظله العالى، است كه يكى از عالمان برجسته و ميراثداران گوهر سخن در زمان خويش است كه استوارى كلام و لطافت بيان نافذشان بر اهل نظر پوشيده نيست.
اين گنجينه ارزشمند حاصل نيم قرن مجاهدت علمى و تبليغى حضرت استاد جهت نشر و ترويج فرهنگ غنى شيعه بر كرسى بحث ونظر مىباشد كه به منظور پربارتر ساختن محتواى تبليغ دينى در جامعه و استفاده بيشتر طلاب محترم علوم دينى به زيور طبع آراسته مىشود.
در اين مجموعه گرانقدر، تلاش شده است با تكيه بر ويرايشى روشمند و دقيق- كه شرح آن در يادداشت ويراستار آمده است- ساختار هنرمندانه مباحث و سبك استاد در ارائه سخن از بين نرود، تا ضمن نشرفرهنگ انسان ساز آل اللّه (ع)شيوه منحصر به فرد استاد در تبيين معارف دينى نيز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.
مجلّدى كه اكنون تقديم خوانندگان گرامى مىشود سى و دومين اثر از اين مجموعه سترگ و دربردارنده 29 گفتار در باب صبر از ديدگاه اسلام مىباشد كه مربوط به سخنرانىهاى استاد در ماه رمضان 1385 در مسجد امير تهران و دهه آخر ذى القعده 1362 در حسينيه كاشمريهاى مشهد است.
اين مكتوب، علاوه بر در برداشتن متن سخنرانى كه لاجرم سبك و سياق متن را نيز گفتارى مىسازد، از فوايد زير خالى نيست:
- عنوان بندى مناسب و تفكيك مطالب و موضوعات.
- استخراج مصادر آيات و روايات و ارائه مطالب متنوع ديگر در پىنوشت.
- ذكر نام مستقل براى هر بحث (در انتخاب نام هر مجلد و نيز هر گفتار غلبه موضوع مدنظر بوده است، نه انطباق كامل موضوع و محتوا)
- مجموعه متنوع فهرستها و ...
در پايان، با اميد به اين كه اين اثر مورد رضايت حضرت حق و اهل بيت عصمت و طهارت (ع)و مقبول نظر مبلغان دينى قرار گيرد، لازم است از استاد انصاريان، دامت بركاته، كه اين فرصت مغتنم را در اختيار قرار دادند سپاسگزارى نماييم.
مركز علمى تحقيقاتى دارالعرفان
پيش گفتار مؤلف
«الْحَمدُ لِلّهِ وَ الصَّلاه على رَسُولِ اللّه وَ عَلى آلِهِ آل اللّه»
پايه گذار منبر و جلسات سخنرانى براى رشد و هدايت جامعه وجود مبارك پيامبر اسلام (ص) بود. ارزش تبليغ دين از طريق منبر و جلسات تا جايى بود كه خود رسول اكرم (ص) تا روز پايان عمرشان با كمال اخلاص به بيان معارف دين پرداختند و در اين راه زحمات سنگينى را متحمل شدند. پس از پيامبر، وجود مقدس اميرمؤمنان (ع) اداى اين تكليف الهى به عهده گرفتند كه بخشى از سخنرانىهاى آن حضرت در كتاب بىنظير نهج البلاغه موجود است.
امامان معصوم، به ويژه حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام نيز تا جايى كه فرصت در اختيارشان قرار گرفت و مزاحمتى از جانب حكمرانان بنى اميه و بنىعباس برايشان پيش نيامد اين مهم را به صورت بيان معارف الهى و رشتههاى مختلف علوم به صورتى كه حجت تا قيامت بر همگان تمام باشد به عهده گرفتند و ديگران را كه مورد اعتمادشان در علم و عمل بودند به اين مسأله تشويق كردند.
عالمان مخلص و باعمل شيعه براى حفظ دين خدا و تبليغ معارف الهيه بر اساس قرآن و فرهنگ اهل بيت قرن به قرن تا به امروز كه سال 1387 هجرى شمسى است اين جايگاه عظيم را حفظ كردند؛ شخصيتهايى چون شيخ مفيد، شيخ صدوق، شيخ طوسى، علامه محمدباقر مجلسى، شيخ جعفر شوشترى و در قرن معاصر بزرگانى چون آيت اللّه العظمى بروجردى، آيت اللّه سيدعلى نجف آبادى، آيت اللّه حاج ميرزا على شيرازى، آيت اللّه حاج ميرزا على هستهاى، آيت اللّه حاج ميرزا على فلسفى تنكابنى و ... با داشتن مقام مرجعيت و مقام علمى بسيار بالا در ماه رمضان و محرم و صفر به منبر مىرفتند و از اين طريق دِين خود را به قرآن و اهل بيت ادا مىكردند.
اين جانب حسين انصاريان كه ساليانى از عمرم را در شهر مقدس قم، اين آشيانه اهل بيت، نزد بزرگانى از مراجع و اساتيد مشغول تحصيل بودهام، بر اساس وظيفهاى كه احساس مىكردم رو به جانب تبليغ و تأليف آوردم و در اين راه، فقط توفيق حق رفيق راهم بود. در زمينه تبليغ بيش از شش هزار سخنرانى در نزديك به پانصد موضوع مختلف بر پايه قرآن و روايات اهل بيت و تاريخ صحيح و نكاتى از حيات پاكان و اولياى الهى پرداختهام و اميدوارم تا لحظات پايان عمر هم چنان توفيق اداى اين وظيفه را از جانب حق داشته باشم.
مؤسسه دارالعرفان، كه در شهر قم در جهت نشر معارف قرآنى و فرهنگ اهل بيت (ع)كارهاى مهمى را در سطح جهانى انجام مىدهد، بنا گذاشت متن اين سخنرانىها به صورت مكتوب درآيد تا در اختيار طلاب حوزهها و دانشجويان و مردم علاقمند قرار گيرد و اين مجموعه كه احتمالًا حدود دويست جلد خواهد شد در آينده منبعى براى مبلغان شيعه قرار گيرد. من پس از سپاس از حضرت حق لازم مىدانم به خاطر تحقق اين مهم از دو فرزندم و جناب آقاى پيمان تشكر كنم و از خوانندگان، به خصوص مبلغان گرامى، درخواست دعا نمايم. حال، اين شما و اين اثر اسلامى كه فقط لطف و رحمت حق سبب ظهورش شد.
فقير: حسين انصاريان
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
خداوند در قرآن، نزديك به يكصد و سه مرتبه در موارد گوناگون صبر را به عنوان مسألهاى واجب و لازم در زندگى انسان مطرح كرده است.
در لغت عرب، كلمه صبر به معناى «خود نگاهداشتن» يا «كفّ نفس» است. خود نگاهداشتن در حريم دين پروردگار، براى اين است كه انسان دچار خسارت، زيان و ضرر در دنيا و آخرت نشود. باقى ماندن در حريم الهى بايد آزادانه و به اختيار خود انسان باشد. در اين صورت است كه انسان از زيانها و خسارتها در امان مىماند؛ زيرا هجوم خسارتها و زيانها در فضاى بيرون از حريم حق صورت مىگيرد.
انسان در حريم حق، در سايه قدرت، لطف، نظر، محبت و رحمت خدا است، پس دچار زيان و ضرر نمىشود، چون هيچ خطرى توان ورود به حريم حق را ندارد. اين حريم، الى الابد مصون و محفوظ از هر خطر و خسارتى است.
از آنجا كه صبر به معناى حفظ خود در حريم حق است، روايات و معارف الهى، بعد از آيات قرآن كريم، از روزه ماه مبارك رمضان به صبر تعبير كردهاند. چرا؟ علت آن واضح است، چون حالات روزه، در حقيقت خوددارى از بسيارى از حلالهاى خدا به امر پروردگار است.
خوددارى از حلالها از ارزش بسيار بالايى برخوردار است؛ زيرا طبيعت بدن اقتضا دارد كه بخورد، بياشامد و راه شهوات حلال بر او باز باشد و در مواقع مختلفى در آب فرو رود و از آن استفاده نمايد، ولى پروردگار عالم از بندگان مؤمن خويش خواسته است كه در ماه مبارك رمضان از اين حلالها خوددارى كنند. اين خوددارى، صبر است.
همچنين از بندگان خود خواسته است كه در كنار خوددارى از اين حلالها، هميشه، هر لحظه و همه جا از حرامها نيز خوددارى كنند. چون در ماه مبارك رمضان، از جانب پروردگار، توان انسان براى خوددارى از حرامها زياد مىشود و اين صبر، بسيار مهمّ است. به همين خاطر از روزه تعبير به «صبر» شده است، لذا در سوره مباركه بقره پروردگار مىفرمايد:
«وَ اسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوهِ» «1» روايات، كلمات اهل تحقيق و سلوك و مفسرين بزرگ، صبر را در اين آيه به معناى روزه گرفتهاند؛ زيرا روزه يكى از بهترين و زيباترين كلاسهاى پروردگار مهربان عالم است كه انسان به اختيار خودش، زير نظر پروردگار، صبر را تمرين مىكند كه شايد تا پايان ماه مبارك رمضان، در برابر بسيارى از حلالها و حرامها، به آن تقوايى كه مورد نظر پروردگار عالم است، كه كليد گشايش همه مشكلات است، برسد. «2»
صبر، راه رسيدن به رستگارى
مسأله صبر، خوددارى و تقوا به صورتهاى مختلف بيان شده است؛ در اين زمينه اهل دل، آيهاى به كار گرفتهاند كه در پايان اين آيه، مسأله «فلاح» مطرح است، كه اگر كسى به آن نزديك شود، در حقيقت خودش را به انبيا، ائمه طاهرين (ع)و اولياى الهى رسانده است. چه بسا با طىّ مسيرى كه اين آيه شريفه بيان مىكند، انسان به يكى از اولياى الهى تبديل شود:
«يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» «3» كه اگر كسى در اين مسير حركت كند، صد در صد به فلاح خواهد رسيد، يعنى وقتى پروردگار مىفرمايد: «لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» اميد واقعى و صد در صد را به بندگانش نويد مىدهد.
فلاح به اين معنا است كه انسان همه موانع رسيدن به مقصود اعلى را برطرف كند و جاده را از موانع، سدّها و بندها پاك كند كه مرحلهاى از آن به وسيله روزه امكان دارد و در اين صورت به مقام فلاح خواهد رسيد.
__________________________________________________
(1)- بقره 45: 2؛ «از صبر و نماز براى حل مشكلات خود و پاك ماندن از آلودگىها و رسيدن به رحمت حق كمك بخواهيد.»
(2)- الكافى: 4/ 63، باب ما جاء فى فضل الصوم و الصائم؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) فِى قَوْلِ اللَّهِ عز و جل وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ قَالَ الصَّبْرُ الصِّيَامُ وَ قَالَ إِذَا نَزَلَتْ بِالرَّجُلِ النَّازِلَهُ وَ الشَّدِيدَهُ فَلْيَصُمْ فَإِنَّ اللَّهَ عز و جل يَقُولُ وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ يَعْنِى الصِّيَامَ.»
(3)- آل عمران 200: 3؛ «اى اهل ايمان! [در برابر حوادث] شكيبايى كنيد، و ديگران را هم به شكيبايى واداريد، و با يكديگر [چه در حال آسايش چه در بلا و گرفتارى] پيوند و ارتباط برقرار كنيد و از خدا پروا نماييد تا رستگار شويد.»
مراحل سه گانه صبر
در اين آيه، با كمك روايات، اين گونه تفسير مىشود كه صبر داراى سه مرحله است؛
نخست: صبر در مقابل تلخىها و ناگوارىها كه اميرالمؤمنين (ع) در دعاى كميل مىفرمايند:
«قَليلٌ مَكْثُه وَ يَسيرٌ بَقائُه» «1»
مدت تلخىها و ناگوارىها براى انسان كوتاه و قابل تحمل است و انسان اين مدت كوتاه را خيلى زود از دست مىدهد و خوبى آن به همين است.
مثلًا در ماه مبارك رمضان، مدت تلخىِ گرسنگى، تشنگى، خوددارى از شهوات حلال و فرو رفتن در آب، بسيار كم است. انسان سى روز در برابر تلخىها و ناگوارىها بايد صبر كند؛ يعنى خود را در حريم خدا حفظ نمايد كه حريم خدا در اين ماه، روزه گرفتن است.
شخص نبايد براى فرار از گرسنگى، تشنگى، شهوت و ديگر لذتها مرتكب عمل حرام شود و صبر خود را بشكند. يك ماه صبر كند كه به دنبال اين صبر در برابر تلخىها، شيرينىِ رضايت و رحمت خدا و ساخته شدن سپر در مقابل عذاب جهنم را كسب كرده باشد كه فرمود:
«الصوم جُنّه» «2»
روزه در روايات به سپر تعبير شده است؛ يعنى محال است كه روزهداران مؤمن به عذاب قيامت مبتلا شوند، چون پوششى دارند كه عذاب قيامت، قدرت ورود به آن و زخمى كردنش را ندارد و با هجوم عذاب جهنم نيز شكسته نمىشود.
__________________________________________________
(1)- اقبال الاعمال: 708.
(2)- الكافى: 2/ 18، باب دعائم الاسلام، حديث 5.
اين سپر، به امر و ساخت پروردگار است كه عليه آتش دوزخ ساخته شده است، لذا دوزخ، با همه قدرت و توانى كه دارد، نمىتواند اين سپر را بشكند. صبر موجب مىشود كه انسان از غضب خدا و عذاب دوزخ در امان باشد و اگر در اين حريم بماند، در امان خواهد ماند. «1»
گناه بزرگ بدبينى «2»
بدبينى در اسلام حرام بوده، عامل اصلى آن، خيالات انسان و سخنان دروغ ديگران است كه عليه ديگرى مىگويند تا او بدبين شود. خدا در قرآن مجيد مىفرمايد:
به حرف ديگران در مرحله نخست گوش ندهيد، چون اگر همه جا به گوش باشيم، دچار بيمارى:
«سَمَّعُونَ لِلْكَذِبِ» «3»
__________________________________________________
(1)- الكافى: 1/ 48، باب النوادر؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) نِعْمَ وَزِيرُ الْاءِيمَانِ الْعِلْمُ وَ نِعْمَ وَزِيرُ الْعِلْمِ الْحِلْمُ وَ نِعْمَ وَزِيرُ الْحِلْمِ الرِّفْقُ وَ نِعْمَ وَزِيرُ الرِّفْقِ الصَّبْرُ.»
الكافى: 1/ 32، باب صفه العلم و فضله و فضل العلماء؛ «عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ الْكَمَالُ كُلُّ الْكَمَالِ التَّفَقُّهُ فِى الدِّينِ وَ الصَّبْرُ عَلَى النَّائِبَهِ وَ تَقْدِيرُ الْمَعِيشَهِ.» الكافى: 2/ 87، باب الصبر؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ الصَّبْرُ مِنَ الْاءِيمَانِ بِمَنْزِلَهِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذَا ذَهَبَ الرَّأْسُ ذَهَبَ الْجَسَدُ كَذَلِكَ إِذَا ذَهَبَ الصَّبْرُ ذَهَبَ الْاءِيمَانُ.» الكافى: 2/ 60، باب الرضا بالقضاء؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ رَأْسُ طَاعَهِ اللَّهِ الصَّبْرُ وَ الرِّضَا عَنِ اللَّهِ فِيمَا أَحَبَّ الْعَبْدُ أَوْ كَرِهَ وَ لَا يَرْضَى عَبْدٌ عَنِ اللَّهِ فِيمَا أَحَبَّ أَوْ كَرِهَ إِلَّا كَانَ خَيْراً لَهُ فِيمَا احَبَّ أَوْ كَرِهَ.»
(2)- الفقيه: 4/ 409، حديث 5889؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لِعَلِىٍّ (ع) يَا عَلِىُّ لَا تُشَاوِرَنَّ جَبَاناً فَإِنَّهُ يُضَيِّقُ عَلَيْكَ الْمَخْرَجَ وَ لَا تُشَاوِرَنَّ بَخِيلًا فَإِنَّهُ يَقْصُرُ بِكَ عَنْ غَايَتِك وَ لَا تُشَاوِرَنَّ حَرِيصاً فَإِنَّهُ يُزَيِّنُ لَكَ شَرَّهَا وَ اعْلَمْ أَنَّ الْجُبْنَ وَ الْبُخْلَ وَ الْحِرْصَ غَرِيزَهٌ يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ.»
وسائل الشيعه: 16/ 264، باب 38، حديث 21524؛ «قَالَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ (ع) مُجَالَسَهُ الْأَشْرَارِ تُوجِبُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْأَخْيَار.»
(3)- مائده 41: 5؛ «آنان فوق العاده شِنواى دروغاند با آنكه مىدانند دروغ است.»
خواهيم شد و هر دروغى را باور مىكنيم و نسبت به اطرافيان، همسايگان و علماى خود بدبين مىشويم و هر دروغى را باور مىكنيم.
اين بدبينى فيوضاتى كه از طريق مردم و خدا به شما مىرسد، از بين مىبرد.
گوش دادن به حرف مردم بدون تحقيق و حقيقت مسأله را به دست نياوردن، موجب بدبينى است كه آن نيز حرام است. خداوند مىفرمايد:
اگر ديگران مطالبى براى شما نقل كردند، قبول نكنيد، چون نبايد بدبين شويد،
بلكه «فَتَبَيَّنُواْ» «1» انسان، گوش، عقل و درايت دارد و بايد تحقيق كند. علاوه بر اين، اگرچه مطلب صحيح باشد، بايد گذشت داشت، چون انسان هميشه در معرض اشتباه است. به خود بگويد: او نيز مانند بقيه مردم دچار اشتباه شده و شايد توبه و استغفار كرده و خدا خواسته است كه آبروى او را حفظ كند، پس ما نيز بخشش داشته باشيم.
سعدى استادى به نام شهاب الدين سهروردى «2»- معروف به شيخ اشراق- داشته است كه شخصيت باسواد، حكيم و متخلّق به اخلاق بود. روزگارى با هم به سفر دريايى رفته بودند. در كشتى نيز شاگرد خويش را تربيت و نصيحت مىكرده است.
همه جاى عالم براى انسانهاى الهى كلاس درس است. امكان ندارد عمر خود را ضايع كنند، بلكه يا در حال درس گرفتن هستند، يا در حال درس دادن. حتى كسانى كه انسانهاى معمولى هستند، در حد ظرفيت خود، در حال درس گرفتن و درس دادن هستند.
__________________________________________________
(1)- حجرات 6: 49؛ «خبرش را بررسى و تحقيق كنيد.»
(2)- سهروردى ابوحفص عمر: حكيم، صوفى، فقيه، شافعى و محدث 539- 632 ه-. ق ملقب به شيخ الاسلام در سهرورد زنجان به دنيا آمد. وى نزد عمويش ابونجيب سهروردى فقه و وعظ و تصوف آموخت و در بصره با شيخ ابومحمد بن عبد مصاحب بود. سپس به بغداد مسافرت كرد و در آنجا سرسلسله عرفا شد. به صحبت عبدالقادر گيلانى رسيد. وى مؤسس فرقه عرفانى سهرورديه بود و هر سال به سفر مكه و مدينه مىرفت و بيشتر عمويش را به وعظ اشتغال داشت. او در بغداد درگذشت و در ورديه آن شهر به خاك سپرده شده. از آثار مشهور وى «عوارف المعارف» در آداب سير و سلوك عارفان است كه مشارب ذوقى اهل طريقت را با رسوم اهل شريعت درآميخته و با آيات و روايات و اخبار و اقوال بزرگان از عرفان مزين ساخته است. اين كتاب شهرت و اعتبار بسيارى كسب كرد و از بهترين كتابهاى درسى خانقاهى شد. بر اين كتاب تعليقه و حاشيهها نوشتهاند و احاديث آن را استخراج كردهاند. وى كتاب را در سفر مكه نوشته و اسماعيل بن عبد مؤمن و ظهير الدين بزغش آن را را به فارسى ترجمه كردهاند. از ديگر آثار وى رشف النصايح الايمانيه، كشف الفايح اليونانيه، رساله السير و الطير، بهجه الاسرار فى مناقب الغوثيه، نخبه البيان فى تفسير القرآن، جذب القلوب الى مواصله المحبوب؛ رساله اعلام الهدى و عقيده ارباب التقى؛ ديوان اشعار است. (فرهنگ فارسى معين: 5/ 830)
يكى از پرقيمتترين شعرهاى سعدى، اين شعر است كه در كتاب «گلستان» آمده است: مقامات مردى ز مردى شنو
نه از سعدى، از سهروردى شنومرا شيخ داناى مرشد شهاب
دو اندرز فرمود بر روى آبيكى آن كه در نفس خودبين مباش
يكى آن كه بر خلق بدبين مباش «1» شانههاى خود را بالا نيانداز! منيّت نداشته باش! تو فقير و نيازمند آفريده شدهاى. خداوند متعال شاهد تو است. براى زندگى به خيلى چيزها نياز دارى؛ گداى هوا، آب، برف، باران، آب دريا، زمين و آسمان هستى. از زمانى كه در رحم مادر بودى، اين گدايى شروع شد و وقتى كه وارد قيامت مىشويم، گداى شفاعت و بهشت هستيم، پس گدا بايد سر خود را پايين بياندازد.
انسان نسبت به همه بايد حسن ظنّ داشته باشد و همه را خوب و پاك بداند، مگر اين كه گناهى از آنها ثابت شود، كه بعد از ثابت شدن گناه نيز در درون خود بگويد: اين شخص خطاكار اهل نماز و روزه است، حتما توبه كرده يا مىكند و خدا او را مىبخشد، پس چرا من بخشش نداشته باشم و آبروى او را در بين مردم ببرم؟
بدبينى انوشيروان به بوذرجمهر
انوشيروان «2» به بوذرجمهر «3» كه مردى عالم و بزرگوار بود، بدبين شد. به مأمورين خود دستور داد تا بوذرجمهر را دستگير كنند، لباس پشمينه زبر و آزاردهندهاى به او بپوشانند و در اتاق تنگ و تاريكى زندانى كنند. به دست و پايش زنجير ببندند و در شبانه روز، مقدارى نان و نمك و كوزهاى آب به او بدهند.
__________________________________________________
(1)- سعدى شيرازى.
(2)- خسرو اول كه در تاريخ به لقب انوشروان معروف است او عادت و آيين و شمايل نيكوئى داشت، دوران او درخشانترين دوره عهد ساسانى است چون عدل و داد در آن دوره بهتر شد و فرقه ى مزدكى سركوب شدند و در داخل صلح برقرار شد. در روايات شرقى خسرو اول نمونه دادگسترى و جوانمردى ورحمت است و مولفان عرب و ايرانى حكايات بسيارى در وصف جد و جهد او براى حفظ عدالت نقل كردهاند. لغت نامه دهخدا: 6/ 464، كلمه «انوشيروان»
(3)- بزرگمهر كه معرب آن بزرجمهر است، حكيم بزرگوارى است كه سالها وزارت انوشيروان ساسانى را بر عهده داشت و بحكمت وتدبير مشهور بود. داستانهاى زيادى در خردمندى وى گفتهاند: از جمله مىگويند: وقتى پادشاه هند شطرنج را نزد پادشاه ايران فرستاد او توانست رموز آن را كشف كند و در برابر آن بازى نرد را كشف كرد رساله پند نامه بزرگمهر پسر بختگان به او منسوب است. (لغت نامه دهخدا: 8/ 1036، كلمه «بزرگمهر»)
همچنين اجازه ندارد با كسى ملاقات كند. به زندانبانها گفت: هر عكس العملى نشان داد، به من گزارش دهيد. او را بىتقصير زندانى كردند. چون سه گونه زندانى وجود دارد؛ اول اين كه كسى جرمى كرده باشد، دوم اين كه به خاطر تهمت، در عين پاكى به زندان افتاده باشد، مانند حضرت يوسف (ع) و سوم اين كه كسى دچار زندان هواى نفس خود شده باشد.
بوذرجمهر جزء زندانيان بىگناه بود. كسى كه شخص بىگناه را زندانى كند، مرتكب گناه بزرگى مىشود. كسى كه گزارش غلط در حق شخص بىگناه مىدهد، او نيز گناه بزرگى مرتكب مىشود.
پيغمبر (ص) مىفرمايد: گزارش دهنده دروغ گو، دستگير كننده شخص بىگناه و كسى كه شخص بىگناهى را زندانى مىكند، هر سه ملعون هستند؛ يعنى خداوند رحمتش را از آنها قطع مىكند. «1» آزردن ياران خدا گناه بسيار بزرگى است. اگر شخص بىگناهى زندانى شود، چه دلها كه به خاطر او غمگين شده و اشكها كه براى مظلوميت او جارى مىشود.
اينها گناهانى است كه به حساب گزارش دهنده و دستگير كننده و كسى كه ظالم است و بىگناه را به زندان مىاندازد، نوشته مىشود.
مدتى گذشت، انوشيروان هر چه منتظر ماند، هيچ گونه عكس العملى از بوذرجمهر گزارش نشد. به مأمورين زندان گفت: حرفى نمىزند؟ گفتند: نه.
معروف است كه چند ماه در غل و زنجير، با قرص نان و نمك سپرى كرد و عكس العملى نشان نداد.
__________________________________________________
(1)- مستدرك الوسائل: 9/ 99، باب 125، حديث 10335؛ «جَامِعُ الْأَخْبَارِ، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) أَنَّهُ قَالَ مَنْ آذَى مُومِناً فَقَدْ آذَانِى وَ مَنْ آذَانِى فَقَدْ آذَى اللَّهَ وَ مَنْ آذَى اللَّهَ فَهُوَ مَلْعُونٌ فِى التَّوْرَاهِ وَ الْاءِنْجِيلِ وَ الزَّبُورِ وَ الْفُرْقَانِ وَ فِى خَبَرٍ آخَرَ فَعَلَيْهِ لَعْنَهُ اللَّهِ وَ الْمَلَائِكَهِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ.»
انوشيروان چند نفر را مأمور كرد كه نزد بوذرجمهر بروند و ببينند به چه علت اين گونه آرام است و چرا تقاضاى عفو و تخفيف نمىكند؟ تا بعد از اين كه با او گفتگو كردند، به او گزارش دهند. آنها به زندان آمدند و به بوذرجمهر گفتند: رنگ رخسار و شادابى چهره تو با گذشته فرقى نكرده و نشان مىدهد كه امنيت خاطر دارى، آيا تقاضايى دارى؟
كسانى كه گرفتار مىشوند، گرفتارى بر عقل و خرد آنها اثر نامطلوب مىگذارد، گفتند: در اين زندان تنگ و تاريك اذيت نمىشويد؟ بوذرجمهر گفت:
مىدانيد كه من حكيم و طبيب هستم. براى خودم در اين زندان دوايى درست كردهام كه اين دوا از چند جزء تركيب شده و هر روز از آن استفاده مىكنم، لذا بسيار خوش و راحت هستم و امنيت خاطر دارم.
گفتند: آيا تركيبات اين دارو را براى ما نيز مىگويى؟ گفت: بله، تركيبات اين دارويى كه من استفاده مىكنم، تشكيل شده از اين عناصر است:
1- توكل
اول: توكل. اعتماد و تكيه درونى من به پروردگارى است كه كريم است. در باطن خود، با پروردگار مأنوس هستم. كسى كه با او انس بگيرد، اضطراب و نگرانى ندارد. وقتى كشتى پر باشد، از موج دريا در امان است، اما وقتى خالى باشد، امواج آن را واژگون مىكند.
پيغمبر (ص) مىفرمايند:
«انّى تارِكٌ فِيكُمْ الثَّقَلَيْنِ» «1»
من دو شىء گرانسنگ در ميان شما به امانت گذاشتهام:
«كتاب الله و عترتى»
__________________________________________________
(1)- مستدرك الوسائل: 3/ 355، باب 1، حديث 2.
هر كس با قرآن و اهلبيت (ع)مأنوس باشد، بر كشتى پربارى سوار شده است كه هر طوفانى در عالم بوزد، او از آنها سالم رد مىشود، مانند ميثم، رُشيد، مسلم، حبيب، زهير و قمر بنىهاشم.
توكل بر پروردگار كارساز بوده، كليد حل همه مشكلات است. در ماه مبارك رمضان با توكل كردن، گرسنگى و تشنگى آسان مىشود.
حضرت (ص) مىفرمايند:
خداوند بوى دهان روزهدار را دوست مىدارد و زمانى كه روزهدار در وقت افطار لقمه را برمىدارد و افطار مىكند، خداوند گناهانش را مىبخشد. اين كليد حل مشكل است. «1»
2- رضايت به قضاى پروردگار
اين جزء اول دارو بود. جزء دوم اين دارو، رضايت به قضاى پروردگار است.
قسمت ما اين گونه شد كه شصت سال آزاد بوديم، مدتى نيز در زندان، عمر خود را سپرى كنيم. مدتى كه آزادانه زندگى مىكردم، مسئوليتهاى عظيمى بر گردن من بود، كه اگر كوچكترين خطايى انجام مىدادم، اهل جهنم بودم. قسمت من اين بود كه مدتى در زندان راحت باشم، اينجا مكان خوبى است، چون مسئوليتى ندارم و بار مسئوليت بسيار سنگين است، پس به قضاى پروردگار راضى هستم.
حكايت على بن يقطين وابراهيم جمّال
__________________________________________________
(1)- الكافى: 4/ 64، حديث 13؛ «قَالَ أَوْحَى اللَّهُ عز و جل إِلَى مُوسَى (ع) مَا يَمْنَعُكَ مِنْ مُنَاجَاتِى فَقَالَ يَا رَبِّ أُجِلُّكَ عَنِ الْمُنَاجَاهِ لِخُلُوفِ فَمِ الصَّائِمِ فَأَوْحَى اللَّهُ عز و جل إِلَيْهِ يَا مُوسَى لَخُلُوفُ فَمِ الصَّائِمِ أَطْيَبُ عِنْدِى مِنْ رِيحِ الْمِسْكِ.»
نخست وزيرِ هارون- على بن يقطين «1»- كه مخفيانه شيعه شده بود و با وجود نخست وزيرى هارون، تقيه مىكرد، روزى به كنار حرم پيغمبر (ص) آمد. امام موسى بن جعفر عليهماالسلام او را به حرم راه نداد.
امام (ع) تا سه روز از ورود او به حرم ممانعت مىكردند. اشكهاى اين نخست وزير سرازير شد و به حضرت پيغام داد: چرا مرا به حرم راه نمىدهيد؟ حضرت فرمودند:
براى ابراهيم جمّال «2» در بغداد مشكلى به وجود آمد و او به مسند حكومت آمد. خدا براى حل مشكلات مردم اين مسند را به تو داده است، اما تو به او اجازه ورود ندادى، ما نيز تو را راه نمىدهيم؛ يعنى خدا تو را راه نمىدهد. بايد مانع را برطرف كنى، تا توفيق زيارت پيامبر (ص) نصيب تو شود.
گفت: آقا! چه بايد بكنم؟ امام (ع) فرمودند: به بغداد برو و رضايت ابراهيم جمّال را جلب كن، اگر او راضى شود، ما نيز تو را به حرم راه مىدهيم، چون قلب ما به قلب همه شيعيان وصل است.
گفت: چگونه از مدينه به بغداد بروم؟ حضرت فرمودند: در نيمه شب، كنار قبرستان بقيع، شترى آماده است، سوار مىشوى، او تو را به بغداد مىبرد. وقتى رضايت او را گرفتى، همين امشب، دوباره تو را به مدينه برمىگرداند.
نيمه شب، به اراده موسى بن جعفر عليهماالسلام كه «اراده الله» است، مركب بعد از چند ثانيه به درب خانه ابراهيم جمّال رسيد. نخست وزير از مركب پايين آمد، درب را زد، ابراهيم درب را باز كرد، گفت: من على بن يقطين، نخست وزير مملكت هستم. به خاطر تو دارم بدبخت مىشوم. من به مكه و از آنجا به مدينه رفتم، اما موسى بن جعفر عليهماالسلام مرا راه نداد. من صورتم را روى خاك مىگذارم، پاى خود را با كفش روى صورت من بگذار تا اين باد رياست از سر من بيرون رود كه اين باد مرا بيچاره مىكند:
__________________________________________________
(1)- على بن يقطين بن موسى كوفى بغدادى اسدى از صحابه جليل القدر امام كاظم (ع) واز دستياران حكومت عباسى بود كه در 124 ق در كوفه متولد شد و در بغداد سكنى گزيد و در دوران هارون الرشيد به مقام وزارت رسيد و دائما با امام در رابطه بود و طبق دستور امام به امور شيعيان رسيدگى مىكرد و امام رضايت خويش را از او ابراز كرد و بهشت را براى او ضامن شد و در حديثى فرمود: خداوند اوليائى دارد و ظالمان هم اوليائى دارند و خداوند بوسيله اولياء خود ظلم و ستم را دفع مىكند. وفات وى در سال 182 ق در زمانى كه امام در زندان بود اتفاق افتاد. (دائره المعارف تشيع: 11/ 437)
(2)- ابراهيم جمال از شيعيان زمان امام موسى بن جعفر (ع) بود و چون ساربان بود و على بن يقطين وزير بود، او را نپذيرفت اتفاقا در همان سال به حج مشرف شد و چون خواست به محضر امام كاظم عليه السلام شرفياب شود امام او را نپذيرفت، چون امام به علم امامت خود از عدم پذيرش ابراهيم توسط على بن يقطين اگاه شده بود. تحفه الأحباب: 343
«يَأَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ» «1» ابراهيم گفت: على بن يقطين! من از تو گذشتم و پاى خود را روى صورت تو نمىگذارم، چون تو انسان با شخصيت، بزرگوار و شيعه هستى.
گفت: والله! تا تو پا بر صورت من نگذارى، از در اين خانه نمىروم. نخست وزير، با اصرار او را وادار به اين كار كرد. با همان صورت و لباس خاك آلود سوار برشتر شد و در كنار قبرستان بقيع پياده شد ونيمه شب به در خانه موسى بن جعفر عليهماالسلام آمد. امام (ع) در را باز كرد، او را در آغوش گرفت و بوسيد، فرمود: وظيفه خود را خوب انجام دادى.
3- شكرگزارى نعمتهاى پرودگار
جزء سوم داروى من، شكر است. اين زندان از هر جهت جاى شكر دارد؛ چون بيرون از زندان جاى خالى من را احساس مىكنند و قدر مرا مىفهمند و خودم نيز قدر آزادى را مىفهمم. وقتى به وضع خودم توجه كنم، خدا را سپاس مىگويم.
4- داروى صبر
اما چهارمين جزء داروى من، صبر است. بعد از هر تلخيى، شيرينى وجود دارد.
__________________________________________________
(1)- فاطر 15: 35؛ «اى مردم! شماييد نيازمندان به خدا، و فقط خدا بىنياز و ستوده است.»
اگردر حريم بلا، ناگوارى، گرسنگى، تشنگى وممنوعيت از شهوات صبرنداشته باشم، هرگزبه شيرينىهاى بعدازتلخى نخواهم رسيد.
5- استقامت
پنجمين جزء داروى من، استقامت است. زندان بد است، چون تنگ، محدود، داراى كمبود و محروميت از ديدن خانواده است، ولى بدتر اين است كه آدم گرفتار بىدينى، فساد و اشرار شود. من زندان را تحمل مىكنم، چون نمىتواند به دين من آسيبى برساند.
6- اميد
ششمين جزء داروى من، اميد است؛ اميد به گشايش و آزادى. به واسطه اين دارو، در زندان هيچ گونه ناراحتيى ندارم. مأمورين مطالب را به انوشيروان گزارش دادند. انوشيروان فورا دستور آزادى بوذرجمهر را صادر كرد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
ارزش صبر راه رسيدن به الطاف پروردگار
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين
خداوند مهربان از باب مهر، محبت و لطفى كه به بندگانش دارد، خيرات و درجاتى را به طور كامل و جامع در دنيا و آخرت براى بندگانش قرار داده است كه براى رسيدن به آن، فقط به واسطه راهى كه خود او ترسيم كرده، ميسّر است.
براى هيچ سالك و حركت كنندهاى مانع، حجاب و سدّى از جانب پروردگار در مسير راه او قرار داده نمىشود و وقتى كه سالك اين راه را طى مىكند، در به دست آوردن خيرات و درجات، از جانب خداوند بخلى ورزيده نمىشود.
دقت در آيات و روايات
انسان را با اين واقعيت آشنا مىكند كه خداوند متعال، رسيدن به بخشى از اين خيرات و درجات را در گرو صبر قرار داده است؛ يعنى راه رسيدن به خيرات و درجات، صبر است.
اگر كسى جاده صبر را به درستى طى كند و سالك اين مسلك باشد، به آن خيرات و درجاتى كه در رابطه با صبر است خواهد رسيد و اين معنا را، تجربه تاريخ، حيات پاكان و صابران عالم ثابت كرده است.
لغت صبر كه در قرآن و روايات بسيار آمده است، حتى در روايات، باب ويژه و خاصى براى صبر دارند، به معناى اين است كه انسان تحت هر شرايطى و هر بخشى از زمان و در هر موقعيتى خود را در حريم محبت و قوانين حق نگاه بدارد و خود را تسليم فضاهاى بيرون از حريم حق نكند، گرچه اين صبر براى او تلخ، سنگين و ناگوار باشد، اما بعد از صبر در همه تلخىهاى دنيا، بنا به وعدهاى كه پروردگار مهربان عالم داده است، در آخرت با درجات و خيرات آن تلخىها را جبران مىكند.
مراحل سه گانه صبر «1»
در روايات براى صبر سه مرحله بيان كردهاند:
نخست، صبر بر گناهان است كه انسان، خود را در حريم حق نگهدارد و از اين حريم به جانب حريم شيطان قدم برندارد.
دوم: صبر در عبادت است كه تا آخر عمر، به طور پيوسته، در حريم واجبات الهى قرار بگيرد، كه اگر از اين حريم بيرون برود، وارد حريم گناه خواهد شد.
سوم: صبر در برابر ناگوارىها و تلخىها. از جمله تلخىها، گرسنگى، تشنگى و خوددارى از شهواتى كه خدا بر انسان حلال كرده است مىباشد كه به همين خاطر، از روزه ماه مبارك رمضان به صبر تعبير شده است.
يعنى يك ماه طول مىكشد تا شما اين جاده را طى كنيد، اما بعد از طى كردن جاده صبر و خويشتندارى به خيرات ودرجاتى كه در ارتباط با صبر خاص؛ يعنى روزه ماه مبارك رمضان است، خواهيد رسيد، كه بخشى از آن، مادى است؛ يعنى خير آن مادى است.
__________________________________________________
(1)- الكافى: 2/ 91، حديث 15؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) الصَّبْرُ ثَلَاثَهٌ صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِيبَهِ وَ صَبْرٌ عَلَى الطَّاعَهِ وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِيَهِ فَمَنْ صَبَرَ عَلَى الْمُصِيبَهِ حَتَّى يَرُدَّهَا بِحُسْنِ عَزَائِهَا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ ثَلَاثَمِائَهِ دَرَجَهٍ مَا بَيْنَ الدَّرَجَهِ إِلَى الدَّرَجَهِ كَمَا بَيْنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ وَ مَنْ صَبَرَ عَلَى الطَّاعَهِ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ سِتَّمِائَهِ دَرَجَهٍ مَا بَيْنَ الدَّرَجَهِ إِلَى الدَّرَجَهِ كَمَا بَيْنَ تُخُومِ الْأَرْضِ إِلَى الْعَرْشِ وَ مَنْ صَبَرَ عَنِ الْمَعْصِيَهِ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ تِسْعَمِائَهِ دَرَجَهٍ مَا بَيْنَ الدَّرَجَهِ إِلَى الدَّرَجَهِ كَمَا بَيْنَ تُخُومِ الْأَرْضِ إِلَى مُنْتَهَى الْعَرْشِ.»
اگر روزه داران در ماه مبارك رمضان، براى افطار كردن و سدّ جوع، نه براى سير شدن و در سحر ماه رمضان، نه به اندازه سير شدن بخورند، چون كه خداوند متعال، شكم پر را دوست ندارد؛ اما شكمى كه صاحبش آن را پر نمىكند و به معده فشار مضاعفى وارد نمىكند، چنين شكمى نزد پروردگار محبوب است.
اگر روزهدار تا پايان ماه مبارك رمضان، غذا خوردن خود را تنظيم كند، بسيارى از اختلالات خونى و عصبى او برطرف خواهد شد. رسول خدا (ص) مىفرمايند:
«صوموا تصحّوا» «1»
روزه بگيريد تا از بيمارىها در امان باشيد و به صحت بدنى برسيد كه اين موارد از بركات اين صبر خاص است.
ارزش صبر در آيات قرآن
براى بيان اين موضوع، آيات و رواياتى براى شما مطرح مىكنم كه خداوند متعال، پيغمبر (ص) و ائمه طاهرين: به خيرات و درجاتى كه از طريق صبر نصيب انسان مىشود اشاره فرمودهاند.
تركيب اين آيات و مطالب آن با يكديگر بسيار مهم است. انسان وقتى در اين آيات و روايات دقت مىكند، فكر مىكند كه در ارزشهاى اخلاقى، چيزى به اندازه صبر داراى ارزش نيست.
«وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّهً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُواْ وَ كَانُواْ بِايَتِنَا يُوقِنُونَ» «2» ما به بعضى از انسانها مقام پيشوايى داديم كه براى جامعه بشرى سرمشق باشند و انسانها با اقتدا به آنها، به كمالات برسند. چگونه اينان به درجه پيشوايى و امامت رسيدند؟ قرآن مجيد مىفرمايد:
__________________________________________________
(1)- مستدرك الوسائل: 8/ 7، باب 1، حديث 2.
(2)- سجده 24: 32؛ «و برخى از آنان را چون [در برابر مشكلات، سختىها و حادثههاى تلخ و شيرين] صبر كردند و همواره به آيات ما يقين داشتند، پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مىكردند.»
آنها به خاطر صبر و يقين به آيات خدا به چنين درجهاى رسيدهاند و عجيب است كه خداوند، يقين به آيات را بعد از صبر مطرح مىكند؛ يعنى صبر، زمينهساز يقين به آيات خدا است.
عبد وقتى به خاطر پروردگار، در برابر گناهان مىايستد و در كنار عبادات صبر مىكند و ترك عبادت نمىكند، پروردگار او را كمك مىكند كه به آيات خدا باور صد در صد پيدا كند.
ممكن است در بعضى از مواقع ترديد و شك داشته باشد، ولى اين صبر او را به نقطهاى مىرساند كه در باطن خود، نسبت به تمام قرآن و مطالب آن احساس يقين كند.
چه كسانى داراى يقين هستند؟ «1» در روايات ما فرمودند: اگر زنده زنده گوشت بدن آنها را قطعه قطعه كنند، دست از باورهاى خود برنمىندارند؛ زيرا معناى حقيقى دين را فهميدهاند.
«وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّهً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُواْ وَ كَانُواْ بِايَتِنَا يُوقِنُونَ»
اين افراد به مرتبهاى رسيدهاند كه نشان دهنده راه من به بندگان شدهاند؛ زيرا صبر و يقين به آيات را سرلوحه خود قرار دادهاند.
كسى كه در برابر اين سه واقعيت مهم، استقامت و صبر داشته باشد، با اعتماد به خدا، هادى و پيشوا مىشود و در روز قيامت، حجت را بر تمام انسانهاى بىدين تمام مىكند و به اذن پروردگار، آنها را به عذاب دوزخ محكوم مىكند.
خداوند مىفرمايد: چنين راهنما و پيشوايى را براى شما فرستادم كه شما مىتوانستيد با اقتداى به او، در راه من قرار بگيريد، ولى آن فرصت بسيار مهم را از دست دادهايد و اين بدن جز اين كه در آتش بسوزد، شايستگى ديگرى ندارد.
__________________________________________________
(1)- إرشاد القلوب إلى الصواب: 1/ 124؛ «قال الله تعالى- وَ الَّذِينَ يُومِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالآْخِرَهِ هُمْ يُوقِنُونَ فمدح الموقنين بالآخره يعنى المطمئنين بما وعد الله فيها من ثواب و توعد من عقاب كأنهم قد شاهدوا ذلك-.»
صبر، بهترين عامل رسيدن به كمال
بهترين عامل رسيدن به مقام هدايت و پيشوايى و زمينهساز يقين، صبر است. در روز قيامت، درجات و خيراتى كه به خاطر صبر و يقين به انسان مىدهند، فقط خداوند بر آن واقف است.
در كتاب شريف «كافى» نوشته شده است: وقتى ميت را در قبر مىگذارند و روح انسان وارد عالم برزخ مىشود، اولين برنامهاى كه در ابتداى ورود به عالم برزخ انجام مىشود اين است كه دو فرشته الهى براى سؤال و جواب بر روح انسان وارد مىشوند. «1» مگر خداوند بر احوالات و كارهاى خوب و بد انسان علم ندارد كه دو فرشته را براى سؤال و جواب مأمور مىكند؟ اين سؤالات براى رفع جهل نمىباشد، بلكه براى اتمام حجت بر مسافر وارد شده در عالم برزخ است، يا مىخواهد او را با پاسخهايى كه مىدهد، به اوج شرف و كرامت برساند كه حضرت مىفرمايند: بعد از پاسخ دادن، مأموران خدا عالىترين بستر راحت را به او هديه مىكنند و به او مىگويند: استراحت كن، تا در روز قيامت تو را صدا كنيم.
هنگامى كه او را صدا مىكنند، روز برپا شدن قيامت است، ممكن است پنجهزار سال در برزخ استراحت كرده باشد. او را صدا مىكنند، بيدار مىشود، مىبيند قيامت برپا شده است، بسيار خوشحال و شادمان مىشود كه به نقطه وصال كامل نايل شده است.
__________________________________________________
(1)- الكافى: 3/ 236، حديث 7؛ «عَنْ بَشِيرٍ الدَّهَّانِ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ يَجِىءُ الْمَلَكَانِ مُنْكَرٌ وَ نَكِيرٌ إِلَى الْمَيِّتِ حِينَ يُدْفَنُ أَصْوَاتُهُمَا كَالرَّعْدِ الْقَاصِفِ وَ أَبْصَارُهُمَا كَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ يَخُطَّانِ الْأَرْضَ بِأَنْيَابِهِمَا وَ يَطَئَانِ فِى شُعُورِهِمَا فَيَسْأَلَانِ الْمَيِّتَ مَنْ رَبُّكَ وَ مَا دِينُكَ قَالَ فَإِذَا كَانَ مُومِناً قَالَ اللَّهُ رَبِّى وَ دِينِىَ الْاءِسْلَامُ فَيَقُولَانِ لَهُ مَا تَقُولُ فِى هَذَا الرَّجُلِ الَّذِى خَرَجَ بَيْنَ ظَهْرَانَيْكُمْ فَيَقُولُ أَ عَنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ (ص) تَسْأَلَانِى فَيَقُولَانِ لَهُ تَشْهَدُ أَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ فَيَقُولُ أَشْهَدُ أَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ فَيَقُولَانِ لَهُ نَمْ نَوْمَهً لَا حُلُمَ فِيهَا وَ يُفْسَحُ لَهُ فِى قَبْرِهِ تِسْعَهَ أَذْرُعٍ وَ يُفْتَحُ لَهُ بَابٌ إِلَى الْجَنَّهِ وَ يَرَى مَقْعَدَهُ فِيهَا وَ إِذَا كَانَ الرَّجُلُ كَافِراً دَخَلَا عَلَيْهِ وَ أُقِيمَ الشَّيْطَانُ بَيْنَ يَدَيْهِ عَيْنَاهُ مِنْ نُحَاسٍ فَيَقُولَانِ لَهُ مَنْ رَبُّكَ وَ مَا دِينُكَ وَ مَا تَقُولُ فِى هَذَا الرَّجُلِ الَّذِى قَدْ خَرَجَ مِنْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْكُمْ فَيَقُولُ لَا أَدْرِى فَيُخَلِّيَانِ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الشَّيْطَانِ فَيُسَلِّطُ عَلَيْهِ فِى قَبْرِهِ تِسْعَهً وَ تِسْعِينَ تِنِّيناً لَوْ أَنَّ تِنِّيناً وَاحِداً مِنْهَا نَفَخَ فِى الْأَرْضِ مَا أَنْبَتَتْ شَجَراً أَبَداً وَ يُفْتَحُ لَهُ بَابٌ إِلَى النَّارِ وَ يَرَى مَقْعَدَهُ فِيهَا.»
طبق آيات قرآن، انسان از كسى كه در كنار او ايستاده است سؤال مىكند: چه مدت در عالم برزخ بوديم؟ او مىگويد: يك يا دو روز. برزخ را براى صابران قرار دادهاند كه اين برزخ در آنها هيچ گونه اثر نامطلوبى ندارد؛ يعنى انسان در آنجا فراق همسر، پسر، دختر، مال، مغازه، خانه، دوستان، عروس و داماد را احساس نمىكند، چون استراحتى كه به او مىدهند، استراحت مطلق فكرى، عصبى و باطنى است.
از انسان سؤال مىكنند:
«مَنْ رَبُّكَ و مَنْ نَبيُّكَ وَ مَنْ امامُكَ وَ ما قِبْلَتُكَ؟» «1»
حضرت مىفرمايند: قبل از اين كه در برزخ اين سؤالات شروع شود، نماز، روزه، زكات، حج، صدقه و خيرات او يك طرف و صبر در جانب ديگر او قرار مىگيرد.
صبر در برابر گناه، طاعت و ناگوارى، هر سه در روزه قرار دارد و به همين خاطر است كه در قرآن و روايات، پروردگار نمىفرمايد: «الصلوه لى»، «الحج لى»، «الزكوه لى» اما ارزش و منزلت روزه از همه عبادات بالاتر است، زيرا خداوند روزه را به ما واگذار نكرده است كه بگويد: «الصوم لكم» بلكه مىفرمايد: «الصوم لى» روزه مخصوص من است؛ گنجى است كه از باب محبت در اختيار شما مىگذارم و در روز قيامت، خودم به آن پاداش مىدهم: «و انا أجزى به». «2»
پاداش روزه در ارتباط با وجود مقدس حضرت حق است، چون اگر تمام غيب و شهود جمع شوند، نمىتوانند پاداش يك روز ماه رمضان را به شما بدهند.
يكى از زيباترين آيات قرآن را براى شما مطرح كنم. پروردگار مىفرمايد:
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 6/ 175، باب 7، حديث 1.
(2)- مستدرك الوسائل: 7/ 498، باب 1، حديث 7.
«مَا عِندَكُمْ يَنفَدُوَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ»
لباس، مال، ثروت، زمين، ملك، عمر، مقام، صندلى، رياست، وكالت و وزارت و هر چه در ارتباط با شما است از دست رفتنى است، اما آنچه در ارتباط با من است، مانند: احسان، رحمت، مغفرت، رضوان و بهشت، ابدى است و هرگز از دست رفتنى نيست.
بعد مىفرمايد:
«وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ» «1» پاداش كسانى كه صبر كردهاند و براى رسيدن به هدف خود كوشش كردهاند را بر پايه بهترين عملى كه همواره انجام مىدادهاند، به آنها مىدهيم؛ زيرا صبر، جاده است.
اما «ما عندالله» چيست؟ سرمايهها، رحمت، لطف، رضوان، بهشت، درجات و خيرات بىنهايت است. براى رسيدن به «ما عندالله» اين جاده را بايد طى كرد؛ در برابر گناهان خود را حفظ نماييم، از حريم حرمتهاى خدا بيرون نرويم و حرام را حلال نكنيم و در برابر سختىها، بلاها، مصايب و گرفتارىها صبور باشيم و با ديدن مصايب، زبان به كفرگويى نگشاييم.
خويشتن دارى در عبادت
كسانى كه در كنار عبادات، خويشتن دارى كردند و در حريم عبادات ماندند و در برابر ناگوارىها فرارى نشدند و آن را تحمل كردند، اين انسانهاى صابر، نزد من اين پاداش را دارند:
__________________________________________________
(1)- نحل 96: 16؛ «آنچه [از ثروت و مال] نزد شماست، فانى مىشود و آنچه [از پاداش و ثواب] نزد خداست، باقى مىماند، و قطعاً آنان كه [براى دينشان] شكيبايى ورزيدند، پاداششان را بر پايه بهترين عملى كه همواره انجام مىدادهاند، مىدهيم.»
«وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم»
صبر اين افراد، فوق العاده با ارزش است، ولى پاداشى كه من در قيامت به آنها خواهم داد، يقينا و قطعا از صبرى كه آنها انجام دادهاند، احسن و بهتر است.
اين آيه از غرايب آيات قرآن است. خداوند متعال سه مسأله را در آن مطرح مىكند كه حوصله، بردبارى، استقامت و صبر براى به دست آوردن آنها لازم است:
«أُوْلئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَيْنِ»
اينان بندگانى هستند كه دو پاداش به آنها عنايت مىشود. پاداش اول بهشت است. رضوان، امنيت خاطر، آرامش و ابدى شدن در بهشت است. همه اينها يك پاداش است.
پاداش دوم چيست و چرا به آنان داده مىشود؟ مىفرمايد:
«بِمَا صَبَرُواْ وَ يَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّيّئَهَ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ» «1» به خاطر اين كه اهل صبر بودند، از حريم الهى بيرون نرفتند و در مقابل بدىهايى كه ديگران به آنها روا داشتند، آنها را با خوبىهاى خود برطرف كردند.
صبر و شكيبايى سيد ابراهيم قزوينى «2»
__________________________________________________
(1)- قصص 54: 28؛ «اينان به علت صبرى كه [بر ايمان و عمل به قرآن] كردند و بدى [مردم] را با نيكى و خوبى خود دفع مىكنند و از آنچه به آنان روزى كردهايم، انفاق مىنمايند، دوبار پاداششان مىدهند.» (2)- أعيان الشيعه: 2/ 199؛ «السيد إبراهيم القزوينى، و قال السيد محمد إبراهيم.
توفى سنه 1150 و بضع كما فى نجوم السماء عن الشذور. و فى النجوم عن الشيخ على الحزين فى سوانح عمره عند ذكر من رآهم فى أثناء سفره قال: و من الأفاضل سيد العلماء الأمير محمد إبراهيم القزوينى جامع المعقول و المنقول من الأتقياء رايته فى دار السلطنه قزوين «انتهى» و هو غير السيد محمد إبراهيم بن محمد معصوم الحسينى القزوينى الآتى فى إبراهيم بن معصوم لأن ذلك توفى سنه 1145.
مرحوم آيت الله العظمى سيد ابراهيم قزوينى از بزرگترين عالمان شيعه است.
ايشان در نجف متولد شد. شخصيت بسيار فوق العادهاى است. زمانى كه تعداد شاگردان درسهاى مهم نجف به صد عدد نمىرسيده است، بيشترين علماى بزرگ شيعه را به عنوان شاگرد، در جلسه درس خود داشت.
ايشان اميرالمؤمنين (ع) را در خواب مىبيند كه به او مىفرمايند: بايد مقيم كربلا شويد. وظيفه شما اين است كه به كربلا برويد. از خواب بيدار مىشود. مىگويد:
من عالم هستم و خواب در اسلام حجت نيست، دليلى ندارد كه به خواب خود عمل نمايم. در دين اسلام، قرآن، فرهنگ اهلبيت (ع)و عقل سالم حجت است و خواب فقط براى انبيا و ائمه (ع)حجت بوده، اما براى ما حجت نيست.
مىگويد: شب دوم امام (ع) را در خواب مىبيند كه مىفرمايد: من به تو امر مىكنم كه به كربلا بروى. سيد دوباره بيدار مىشود و باز مىگويد: خواب كه حجت نيست. براى بار سوم اميرالمؤمنين (ع) را در خواب مىبيند، چهره حضرت نگران بود. مىفرمايد:
سيد ابراهيم! به تو امر كردم كه از اين شهر بيرون برو و مقيم كربلا شو. ايشان به كربلا مىآيد و منشأ آثار عجيبى مىشود. در كربلا اشرار، اهل دنيا و مفسد، عالم بىتقوايى را در برابر ايشان علم مىكنند و به افراد شيّاد و بىسواد پول مىدهند كه در درس او شركت كنند. با اين عمل مىخواستند حوزه با عظمت سيد ابراهيم را از بين ببرند تا ايشان از كربلا بيرون برود؛ زيراماندن ايشان در كربلا باعث تقويت دين و توبه بدكاران مىشد و دست اشرار از قدرت كوتاه مىگشت.
اشرار به خدمت سيد مىگويند: شما از فردا بايد در درس اين آقا شركت كنيد.
ايشان مىفرمايد: من درس، بحث و مطالعه دارم، مرا معاف كنيد. چون اگر مىخواست در آن درس شركت كند، جلسه گناه راتأييد مىكرد و اولياى خدا در اين گونه جلسات شركت نمىكنند.
گفت: من نمىتوانم شركت كنم. آن فرد و اشخاص همراه او كه از اشرار كربلا و يزيدى مسلك بودند، آن قدر زندگى را بر سيد ابراهيم سخت گرفتند كه سيد مجبور شد همه چيز را رها كند و از كربلا به حرم مبارك موسى بن جعفر عليهماالسلام در كاظمين پناهنده شود.
حاكم بغداد به خاطر شرارت آنها، لشكرى را به سوى كربلا روانه كرد و قصد داشت همه اشرار را دستگير و به بغداد بياورد تا آنها را اعدام و يا تبعيد كند. اشرار دستگير شدند، محور اسرا، آن عالم بىتقوا، منافق و مادىپرست بود كه دستگير شد.
سيد ابراهيم قزوينى در مسير رفتن به شهر كاظمين مشاهده مىكند كه تمام اشرار كربلا در غل و زنجير اسيرند و آنها را به طرف بغداد مىبرند. اين عالم دنياپرست از ميان اشرار به سيد ابراهيم سلام مىكند و مىگويد: من به شما بد كردم، مىخواستم آبروى شما را ببرم و من باعث شدم كه شما را از كربلا بيرون كنند.
سيد ابراهيم از نظاميان، عفو آن عالم را خواستار شد و گفت: اين شخص را از شما خريدارى مىكنم. تقاضاى خريد اسرا به گوش حاكم بغداد رسيد، او گفت:
اين آقا اعدامى است. طبق گزارشاتى كه به من دادند، اين آقا مزاحم سيد ابراهيم قزوينى شده است و بايد اعدام شود. گفتند: خود سيد پول فرستاده و مىخواهد ايشان را بخرد. گفت: من به احترام سيد، ايشان را آزاد مىكنم، ولى اين چه اخلاق حسنهاى است كه اين سيد بزرگوار دارند.
اين حكايت در آيه گنجانده شده است:
«أُوْلئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَيْنِبِمَا صَبَرُواْ»
به اينان دو پاداش مىدهم، چون هر سه مرحله صبر را دارا بودند، به خصوص در ماه مبارك رمضان، صبر در معصيت و طاعت داشتند و در مقابل ناراحتى گرسنگى و تشنگى و محدوديت، ايستادگى كردند.
«وَ يَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّيّئَهَوَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ»
بدى ديگران را با خوبىهاى خود دفع كردند و از آنچه به آنان روزى كردهايم، انفاق مىنمايند.
دورى اهل صبر از بخل
آخرآيه اين است كه اين صابران، اهل بخل نبودند.
اى محور دايره ملكوت يادى كن از افق ملكوت
اى بلبل گلزار جبروت سرگشته وادى ناسوت
تا چند در اين قفس خاكى در خطّه دين بزن قدمى
اى ماه افتاده در محاق از باده عشق خلاصى يافت
تا چند به پيروى طاغوت از حوت طبيعت صاحب حوت «1»
كلمه حوت در قرآن مجيد به معناى آن ماهى بزرگى است كه حضرت يونس (ع) را در دريا بلعيد و ايشان با توسل به پروردگار، از شكم ماهى نجات پيدا كرد. شعر «باده عشق» ترجمه آيه:
«سُبْحَنَكَ إِنّى كُنتُ مِنَ الظَّلِمِينَ» «2» مىباشد.
ارزش روزه ماه رمضان فقط نزد پروردگار معلوم است. اما آيا امكان دارد كه بر اين ارزش، ارزشى ديگر اضافه كرد؟ بله، همان طورى كه روايات ما بيان كردهاند. اگر عمل، حال، بدن، جان و دل آميخته با اشك بر حضرت ابى عبدالله (ع) شود، اضافه كردنِ ارزشى ديگر، امكان دارد. آن وقت «نُورٌ عَلَى نُورٍ» مىشود.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
__________________________________________________
(1)- شيخ محمد حسين اصفهانى معروف به كمپانى.
(2)- انبيا 87: 21؛ «تو از هر عيب و نقصى منزّهى، همانا من از ستمكارانم.»
مقام صبر رسول خدا ص صابرترين انسان 3
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
بر اساس آيات قرآن و رواياتى كه در معتبرترين كتابها نقل شده است، بسيارى از خيرات و درجات به وسيله صبر به دست مىآيد و به عبارت روشنتر؛ بخشى از خيرات و درجات، بعد از تحمل صبر نصيب انسان مىشود.
در حقيقت بين انسان و آن خيرات و درجات، جاده و طريقى همانند صبر قرار دارد كه اگر كسى اين راه را بپيمايد و سالك اين طريق باشد، طبق وعده پروردگار مهربان عالم، در دنيا و آخرت به آن خيرات و درجات خواهد رسيد.
وجود مبارك رسول خدا (ص)- كه خود ايشان در اين عالم، صابرترين انسان روزگار بودند- صبر را در سه مرحله تقسيم كردند؛ صبر بر تلخىها و ناگوارىها كه در مدت بيست و سه سال رسالت و نبوت براى حضرت وجود داشت، اما رسول خدا (ص) براى تخفيف اين ناگوارىها، از حريم حق قدم بيرون نگذاشتند و در برابر مسئوليتى كه بر عهده داشتند، موفق و پيروز شدند. دشمنان و به وجود آورندگان تلخىها و ناگوارىها، پيشنهادهايى به حضرت دادند، تا ايشان را از اين راه باز دارند، اما ايشان اين وعدهها را قبول نكردند؛ زيرا براى ايشان واضح بود كه آن خيرات و درجاتى كه خدا براى آن حضرت و امت او قرار داده است، فقط با صبر به دست مىآيد، لذا به سراغ راحتطلبى، استراحت و فرار از ناگوارىها نرفتند.
دشمنان به پيغمبر (ص) پيشنهاد بيشترين پول و زيباترين دختران عرب را داده بودند، به او گفتند: اگر قبول كنيد، رياست سيصد و شصت قبيله و بهترين دختران عرب را به تو مىدهيم، اما دست از دعوت، رسالت، نبوت و هدايت بردار.
ايشان به عموى بزرگوارشان- ابوطالب- فرمودند: به سردمداران مكه بگو: من راه خود را ادامه خواهم داد، حتى اگر ادامه اين راه به كشته شدن من بيانجامد.
پيامبر (ص) در راه تبليغ اسلام سختىهاى بسيارى را تحمل كردند و به خيرات شگفتآورى رسيدند. حضرت على (ع) گوشهاى از سختىهاى پيامبر (ص) را بيان مىكنند تا مشاهده كنيد كه ميوه شيرين درختِ تلخ صبر چقدر مهم است.
مُبلِّغ سرزمين يمن
شيعه و سنى روايتى از اميرالمؤمنين (ع) نقل كردهاند كه مردم يمن نامهاى را به محضر مبارك رسول خدا (ص) نوشته، از حضرت درخواست مُبلّغ دين كردند.
مردم آن سرزمين استقبال بسيارى از آن مُبلّغ كردند و آن چه را كه او براى آنها بيان مىكرد، با جان و دل مىپذيرفتند و نتيجه آن تبليغ، تربيت شخصيتهاى عظيمى همانند؛ كميل بن زياد نخعى «1» و عابس بن شبيب شاكرى «2» مىباشد و همه اينها، به بركت اين مُبلّغ در يمن بود.
يكى از شخصيتهاى والايى كه تحت تأثير اين تبليغات قرار گرفت، وجود مبارك مالك اشتر نخعى «3» است كه اميرالمؤمنين (ع) بعد از شهادت مالك در مسجد كوفه فرمودند: هيچ مادرى نمىتواند مانند مالك را به دنيا بياورد.
به خصوص در يمن، قبيلهاى به نام بنىشاكر، به واسطه تبليغ اين مبلِّغ تربيت شدند كه اميرالمؤمنين (ع) درآخر عمر مبارك خود فرمودند: اگر تعداد نفرات قبيله بنىشاكر هزار نفر بود، من با كمك آن هزار نفر، پرچم توحيد را در كل كره زمين برافراشته مىكردم.
وقتى پيغمبر (ص) نامه اهل يمن را مشاهده نمودند، اميرالمؤمنين (ع) را به عنوان مبلِّغ انتخاب كردند و فرمودند: على جان! شما بايد براى تبليغ دين اسلام به كشور يمن برويد. حضرت بايد خانه، زندگى، همسر و دو فرزندش را رها كند و براى تبليغ به يمن برود؛ يعنى بايد تلخى و ناگوارىهاى راه اين سفر و فراق خانواده را به تنهايى تحمل كند و صبر به خرج دهد. بايد با صبر، افق طلوع بخش عمدهاى از خيرات و درجات براى انسانها باشد.
__________________________________________________
(1)- كميل بن زياد نخعى يمنى، از خواص اصحاب اميرالمومنين كه در جنگ صفين با حضرت بود ودر كوفه سكونت گزيد ودر محبت اميرالمومنين سرسخت بود كه مورد تعقيب حجاج بن يوسف واقع شد و چندى متوارى بود وچون كميل شنيد حجاج حقوق قبيله او را قطع كرده است خودش را تسليم كرد و به دست حجاج كشته شد، دعاى شريف كميل را كه منسوب به اوست از اميرالمومنين فراگرفت. لغت نامه دهخدا: 30/ 212
(2)- عابس بن شبيب شاكرى از رجال نامدار كوفه و از مخلصين اميرالمؤمنين از قبيله بنى شاكر كه به شجاعت معروف بودهاند. فردى سخنور و شجاع كه از مكه به امام حسين (ع) پيوست و پس از رشادتهاى فراوان در كربلا به همراه غلامش شوذب به شهادت رسيد. دائره المعارف تشيع: 11/ 1
(3)- مالك بن حارث بن عبد يغوث نخعى معروف به اشتر، يكى از امراى بزرگ و شجاع بوده است كه شعر نيز مى سروده و در جنگ يرموك يك چشم خود را ازدست داد و در جنگهاى صفين و جمل همراه على (ع) بود، حضرت على اورا براى حكومت مصر تعيين كرد ولى در راه كشته شد آنگاه اميرالمومنين در باره او فرمود: خداى رحمت كند مالك را، او براى من آنچنان بود كه من براى پيامبر خدا (ص) بودم، وفاتش به سال 37 ق رخ داد. (لغت نامه دهخدا: 5/ 2630)
حضرت على (ع) اعلام آمادگى كردند. پيغمبر (ص) به خاطر اين كه ارزش و منزلت مبلِّغ را براى ديگران بيان كنند، اميرالمؤمنين (ع) را در آن گرماى پنجاه درجه، از مسجد تا بيرون شهر مدينه پياده بدرقه كردند.
كسانى كه در طول تاريخ، با روحانى واجد شرايط سر و كار داشتند؛ منافق، تودهاى، حرامخور، بىدين و گرفتار فساد زمان خود نشدند. اگر در هر دورهاى- به خصوص در اواخر دوران قاجاريه و بعد از آن- و در اين زمان، به اصل روحانيت حمله مىشود، به اين علت است كه دشمن مىداند تربيت شدگان روحانىِ معنوى و واجد شرايط، حمّال او نخواهند شد.
اگر همه تربيت شوند و در كنار روحانى واجد شرايط زندگى كنند، مشروب فروشان، قماربازها، حرامخورها، زناكارها و مفسدين نمىتوانند زمينه فساد را به وجود بياورند. دروغ، غيبت، تهمت و افترا ترويج پيدا نمىكند، چون همه اين موارد از ابزار دشمن است.
ارزش مبلّغ دين اسلام
انسان هدايتگر واجد شرايط آن قدر با ارزش است كه خاتم پيامبران (ص) و بزرگترين مخلوق پروردگار، كه داراى مقام «جمع الجمعى» است، با پاى پياده به بدرقه اميرالمؤمنين (ع) مىآيند. بعد او را در آغوش گرفته، مىفرمايد:
«لَانْ يَهْدِىَ اللّهُ بِكَ رَجُلًا واحداً خَيْرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَتْ عَلَيهِ الشَّمْسُ» «1»
على جان! وقتى مردم را با حلال و حرام دين آشنا كنى، اگر در اين سفر به واسطه تبليغ تو يك نفر هدايت شود، در پيشگاه خدا از آنچه كه آفتاب بر او طلوع و غروب مىكند، با ارزشتر است.
بسيارى از خيرات با صبر به دست مىآيد. رسول خدا (ص) جهان را با صبر كردن در برابر ناگوارىها هدايت كردهاند. ميلياردها نفر به بركت پيغمبر (ص) هدايت شدهاند و هدايت انسانها در پرونده پيغمبر (ص) بهتر است از آنچه كه آفتاب بر آن مىتابد و از آن غروب مىكند.
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 32/ 447، باب 12، حديث 394.
روايتى كه اغلب فقهاى شيعه قبول دارند و بعضى از آنها نيز در رسالههاى خود اين روايت را آوردهاند كه: اگر تعداد افراد نماز جماعت از ده نفر بگذرد، جنّ و انس نمىتوانند ثواب و پاداش آن را بنويسند. «1» از زمانى كه پيغمبر (ص) نماز جماعت را اقامه كردند، تا زمان حال، چقدر نماز جماعت خوانده شده است؟ پيغمبر (ص) به تنهايى در ثواب كل نمازهاى جماعت هزار و پانصد ساله شريك است.
تمام اين موارد، محصول صبر پيامبر (ص) است. پول، رياست بر سيصد و شصت قبيله و ازدواج با دختران زيبا را قبول نكرد، اما صبر بر ناگوارىها و تلخىها را قبول كرد تا خورشيد با صبر ايشان به شكلى طلوع كند كه ديگر غروب نخواهد كرد.
«هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلّهِ» «2»
صبر در ترويج دين
__________________________________________________
(1)- مستدرك الوسائل: 6/ 444، باب 1، تاكد استحبابها فى الفرائض، حديث 7184؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله أَ تَانِى جَبْرَئِيلُ مَعَ سَبْعِينَ أَلْفَ مَلَكٍ بَعْدَ صَلَاهِ الظُّهْرِ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ رَبِّكَ يُقْرِوكَ السَّلَامَ وَ أَهْدَى إِلَيْكَ هَدِيَّتَيْنِ لَمْ يُهْدِهِمَا إِلَى نَبِىٍّ قَبْلَكَ قُلْتُ مَا الْهَدِيَّتَانِ قَالَ الْوَتْرُ ثَلَاثُ رَكَعَاتٍ وَ الصَّلَاهُ الْخَمْسُ فِى جَمَاعَهٍ قُلْتُ يَا جَبْرَئِيلُ وَ مَا لِأُمَّتِى فِى الْجَمَاعَهِ قَالَ يَا مُحَمَّدُ إِذَا كَانَا اثْنَيْنِ كَتَبَ اللَّهُ لِكُلِّ وَاحِدٍ بِكُلِّ رَكْعَهٍ مِائَهً وَ خَمْسِينَ صَلَاهً وَ إِذَا كَانُوا ثَلَاثَهً كَتَبَ اللَّهُ لِكُلٍّ مِنْهُمْ بِكُلِّ رَكْعَهٍ سِتَّمِائَهِ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا أَرْبَعَهً كَتَبَ اللَّهُ لِكُلِّ وَاحِدٍ بِكُلِّ رَكْعَهٍ أَلْفاً وَ مِائَتَىْ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا خَمْسَهً كَتَبَ اللَّهُ لِكُلِّ وَاحِدٍ بِكُلِّ رَكْعَهٍ أَلْفَيْنِ وَ أَرْبَعَمِائَهِ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا سِتَّهً كَتَبَ اللَّهُ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بِكُلِّ رَكْعَهٍ أَرْبَعَهَ آلَافٍ وَ ثَمَانَمِائَهِ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا سَبْعَهً كَتَبَ اللَّهُ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بِكُلِّ رَكْعَهٍ تِسْعَهَ آلَافٍ وَ سِتَّمِائَهِ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا ثَمَانِيَهً كَتَبَ اللَّهُ تَعَالَى لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ تِسْعَهَ عَشَرَ أَلْفاً وَ مِائَتَىْ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا تِسْعَهً كَتَبَ اللَّهُ تَعَالَى لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بِكُلِّ رَكْعَهٍ سِتَّهً وَ ثَلَاثِينَ أَلْفاً وَ أَرْبَعَمِائَهِ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا عَشَرَهً كَتَبَ اللَّهُ تَعَالَى لِكُلِّ وَاحِدٍ بِكُلِّ رَكْعَهٍ سَبْعِينَ أَلْفاً وَ أَلْفَيْنِ وَ ثَمَانَمِائَهِ صَلَاهٍ فَإِنْ زَادُوا عَلَى الْعَشَرَهِ فَلَوْ صَارَتْ بِحَارُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ كُلُّهَا مِدَاداً وَ الْأَشْجَارُ أَقْلَاماً وَ الثَّقَلَانِ مَعَ الْمَلَائِكَهِ كُتَّاباً لَمْ يَقْدِرُوا أَنْ يَكْتُبُوا ثَوَابَ رَكْعَهٍ وَاحِدَهٍ يَا مُحَمَّدُ تَكْبِيرَهٌ يُدْرِكُهَا الْمُومِنُ مَعَ الْاءِمَامِ خَيْرٌ لَهُ مِنْ سِتِّينَ أَلْفَ حَجَّهٍ وَ عُمْرَهٍ وَ خَيْرٌ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا سَبْعِينَ أَلْفَ مَرَّهٍ وَ رَكْعَهٌ يُصَلِّيهَا الْمُومِنُ مَعَ الْاءِمَامِ خَيْرٌ مِنْ مِائَهِ أَلْفِ دِينَارٍ يَتَصَدَّقُ بِهَا عَلَى الْمَسَاكِينِ وَ سَجْدَهٌ يَسْجُدُهَا الْمُومِنُ مَعَ الْاءِمَامِ فِى جَمَاعَهٍ خَيْرٌ مِنْ عِتْقِ مِائَهِ رَقَبَهٍ.»
(2)- توبه 33: 9؛ «اوست كه پيامبرش را با هدايت و دين حق فرستاد، تا آن را بر همه اديان پيروز گرداند.»
وقتى خورشيد با صبر پيغمبر (ص) طلوع كند، ديگر غروب نخواهد كرد.
«وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ» «1» رسول من! اگر اخلاق، صبر، كرامت و آقايى تو نبود، مردم دور تو جمع نمىشدند. پروردگار نمىفرمايد: جمع شدن مردم دور پرچم اسلام به واسطه من بوده است، بلكه مىفرمايد: اخلاق، صبر، تحمل، نرمى، آقايى، كرامت و بزرگوارى تو، امتى به نام امت اسلام ايجاد كرده است. البته در اين امت، تعدادى نيز ريزش مىكنند و هم پياله يهودىها و مسيحيان بىخبر از حقايق و تودهاى مىشوند. اگر پيغمبر اكرم (ص) در روز قيامت، فقط سلمان را به خدا ارائه دهد و بفرمايد: مرا به نبوت برگزيدى، من اين انسان آتش پرست و زرتشتى را هدايت كردم، براى پيغمبر (ص) بهتر است از آنچه كه آفتاب بر او مىتابد و از آن غروب مىكند، تا چه رسد به اين كه ميليونها عالم، حكيم، فقيه، عابد، زاهد، خيّر، متدين و مطيع خدا به وسيله ايشان به وجود آمده است.
حضرت با صبر خويش به ما مىفرمايند: امت من بايد در حريم حق، در مقابل همه ناگوارىهاى ايستادگى نمايد. پول، مقام، رياست و دختران زيبا، شما را از حريم حق بيرون نبرند؛ زيرا ضرر خواهيد كرد.
پيامبر (ص) در بلا، طاعت و عبادت از صابرترين انسانهاى تاريخ بودهاند. ايشان در عبادت صبرى داشتند كه عاقبت خدا آيهاى را در قرآن نازل كرد. ما چنين گفتگويى را با هيچ پيغمبر و امامى از جانب خدا نداريم. ائمه (ع)از طريق قلب با پروردگار رابطه داشتند. اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه مىفرمايند:
خدا از طريق باطن با آنها مناجات مىكند. اما چنين پيشنهاد و حرفى را خدا به هيچ پيغمبر و امامى نزده است:
«طه* مَآ أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْءَانَ لِتَشْقَى» «2»
__________________________________________________
(1)- آل عمران 159: 3؛ «و اگر درشت خوى و سخت دل بودى از پيرامونت پراكنده مىشدند.»
(2)- طه 1: 20- 2؛ «طه* ما قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به مشقت و زحمت افتى.»
ما قرآن را بر تو نازل كرديم كه در عبادت، خود را به مشقت بياندازى؟ خدا به چه كسى گفت كه عبادات خود را كم كن؟ چه كار كرد كه خدا خودش گفت:
تخفيف بده؟ آن هم چه نوع عبادتى؟
حافظ زيبا فرموده:
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند
بر اثر صبر نوبت ظفر آيد «1» با صبر آدم پيروز مىشود و به درجات و خيرات مىرسد. انسان بايد قله صبر را فتح و اين جاده را طى كند. خداوند به پيامبر (ص) امر كرد:
«فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُواْ الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ» «2» از حريم حق بيرون نرو و خودت را تسليم غير نكن.
هميشه در مورد آيهاى در سوره هود مىفرمودند: اين آيه مرا پير كرد؛ يعنى به قدرى بار صبر آن سنگين است كه مرا پير كرد و آن آيه اين است كه خدا به من اعلام كرد:
«فَاسْتَقِمْ كَمَآ أُمِرْتَ» «3» از اين حريم بيرون نرو، چنان كه به تو دستور داده شده است و اين صبر مرا به پيرى مىكشاند، اما ارزش دارد.
__________________________________________________
(1)- حافظ شيرازى.
(2)- احقاف 35: 46؛ «پس صبر كن همان گونه كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند.»
(3)- هود 112: 11؛ «پس همان گونه كه فرمان يافتهاى ايستادگى كن.»
قرآن مجيد بخشى از خيراتى كه از درخت صبر سر مىزند بيان مىكند. از جمله «فَاصْبِروا» «1» مؤمنان! صبر كنيد؛ يعنى خود را در حريم حق نگهداريد و از اين دايره بيرون نرويد.
اگر بيرون برويد، تسليم شياطين خواهيد شد. آنها كه در اين حريم راه ندارند، اما بيرون از اين حريم، همه منتظرند كه شما صبر خود را از دست بدهيد و براى علاج ناگوارىها و رسيدن به لذتها- به خيال خود- از حريم حق بيرون برويد و آنها شما را به اسارت بگيرند و به هلاكت برسانند. در اين حريم خود را نگهداريد كه خدا با صابران است. خداوند همراه صابران است.
وقتى بچهاى به دنيا مىآيد، با سه نفر همراه است. اگر تنها باشد، بعد از چند ساعت مىميرد. وقتى پروردگار عالم هر بچهاى از نر و ماده را خلق مىكند، پدر و مادر را همراه او قرار مىدهد و مهربانى و محبت آنها را همنشين او قرار مىدهد.
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّبِرِينَ» «2» يعنى تنها زندگى نكنيد؛ زيرا توان شما به هيچ كس و هيچ چيزى نمىرسد.
كارى كنيد كه من همراه شما باشم. چه عملى را بايد انجام بدهيم كه پروردگار همراه ما باشد؟ در برابر گناه، ناگوارىها و در كنار عبادات صابر باشيد. اكنون كه ماه مبارك رمضان است، پروردگار با همه شما همراه است، چون كه شما در حال صبر هستيد؛ يعنى خود را از خوردن و آشاميدن و لذتهاى منع شده نگهداشتهايد و در حريم صبر از گناهان ماندهايد. به جاى گناه، در كنار ثواب قرار گرفتهايد. روزه نيز صبر است و خدا با شما صابران است.
معيّت پرودگار موجب مىشود كه در بسيارى از بلاها كه بر سر ما مىآمد، دنيا و آخرت را از دست مىداديم اما او نگذاشت. شما را در اين چند سال عمر، از افتادن در خيلى از لغزشها و چاهها حفظ كرده است.
__________________________________________________
(1)- اعراف 87: 7؛ «پس شما مؤمنان شكيبايى ورزيد.»
(2)- انفال 46: 8؛ «زيرا خدا با شكيبايان است.»
در قرآن مىخوانيم: خدا حفيظ است. خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد: «1» آسمانها را نگهداشتم كه نيافتند؛ ميلياردها سال است كه ميلياردها ستاره، ماه، خورشيد، سحابى و كهكشانها به وسيله خدا حفظ شده و فرو نمىريزد. اين حفاظتِ حافظ صابران است و براى صابران كارگشا است، چنان چه براى طفل به دنيا آمده، كانون مهرى مانند مادر و پدر خودش را قرار داده است.
بگذاريد قيامت شود و پردهها را بردارند و به ما نشان دهند كه ما هزاران بار بايد جهنمى مىشديم و او نگذاشته است. هزاران بار بايد دچار فساد مىشديم و نگذاشت. اين به بركت معيّت خداوند است:
«وَاصْبِرُواْ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّبِرِينَ» «2» از درون و برون صابران را حفظ مىكنم.
صبر و تحمل على (ع)
دين و فرهنگى كه ما داريم، محصول صبر اميرالمؤمنين (ع) است. اما صبر بسيار ناگوار است كه مىفرمايد:
«فصبرتُ و فى العين قَذَى وَ فى الحَلْقِ شَجَاً» «3»
من صبر كردم، اما مانند كسى كه تيغ تيز در چشمش بود و نمىتوانست بيرون بياورد و كسى كه استخوان تيزى در گلويش فرو رفته است، نه پايين مىرود و نه بيرون مىآيد.
__________________________________________________
(1)- رعد 2: 13؛ «اللَّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّمَوَ تِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِى لِأَجَلٍ مُّسَمًّى يُدَبّرُ الْأَمْرَ يُفَصّلُ الْأَيَتِ لَعَلَّكُم بِلِقَآءِ رَبّكُمْ تُوقِنُونَ»
(2)- انفال 46: 8؛ «و شكيبايى ورزيد؛ زيرا خدا با شكيبايان است.»
(3)- نهج البلاغه: خطبه 3.
كجا صبر كرد؟ آن وقتى كه فاطمه زهرا عليهاالسلام از مسجد برمىگردد، مىبيند كه همه اموال حكومتى و بيت المال را غارت كردهاند، زحمات پيغمبر (ص) را در معرض خطر قرار دادهاند. اشك ريزان درب اتاق را باز كرد، مىبيند اميرالمؤمنين (ع) دستش را روى زانوى خود قرار داده است و در گوشه اتاق نشسته است. در تمام اين نُه سال زندگى با حضرت على (ع) اولين و آخرين مرتبهاى بود كه با ايشان با صداى بلند صحبت مىكرد. هميشه به حضرت (ع) مىفرمود: يا اميرالمؤمنين! اما در اينجا صدا مىزند:
«يابنَ ابىطالِب عليك السلام اشْتَمَلْتَ شَمْلَهَ الجَنينَ وَ قَعَدْتَ حُجْرَهَ الظنين» «1»
مانند جنين در شكم مادر، خود را بستى و مانند تهمت خوردهها گوشه اتاق پنهان شدهاى؟
حضرت (ع) بلند شدند. لباسهاى رزم ايام جنگ احد و خندق را پوشيدند.
ذوالفقار را از نيام بيرون كشيده، فرمودند: دختر پيغمبر! راحت باش. دو سه قدم بيشتر دور نشده بود كه مؤذن داشت مىگفت: «اشهد ان لا اله الا الله»، دختر پيغمبر را صدا زد، فرمود: من آمادگى كامل دارم كه به جنگ دشمن بروم، اما جنگ اتفاق بيافتد، نتيجه آن، خاموش شدن چراغ خدا براى ابد در كره زمين خواهد بود.
صدا زد: على جان! من نيز مانند تو صبر و تحمل مىكنم. فقط به خاطر اين كه اين چراغ باقى بماند؛ از اين حريم بيرون نمىآيم.
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 43/ 148، باب 6، حديث 4؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 2/ 208.
اگر از اين حريم بيرون برويد و صبر خود را از دست بدهيد، آلوده، فاسد و گنهكار شده، هم رديف يهود و نصارى، گنهكار و مشرك مىشويد، پس ايستادگى و صبر كنيد.
«وَاصْبِرُواْ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّبِرِينَ»
يعنى تنها زندگى نكنيد. من همراه شما هستم. هر كس در دنيا وآخرت خداوند را همراه خود قرار دهد، در زندگى كمبودى نخواهد داشت.
ثروت با خدا بودن
اين روايت داراى سه بخش است و سه داستان دارد. داستان آخر آن اين است كه در مسير كوه طور، جوانى با ادب، آراسته و بزرگوار، به موسى بن عمران (ع) گفت: وقتى براى مناجات به كوه طور مىروى، به پروردگار عالم بگو: تو از بىكار خوشت نمىآيد و من بىكار نيستم، اما كارى كه در اين عالم نصيب من شده است، خرج روزمره مرا جواب نمىدهد و چرخ زندگى من نمىچرخد. من به يك پيراهن نياز دارم. به پروردگار عالم بگو: در كل اين خزانه مال و ثروت تو، اقلًا يك پيراهنكه به ما مىرسد. زمينهاى به وجود بياور كه پيراهنى به ما برسد. «1» موسى (ع) گفت: من از خداوند درخواست مىكنم. اگر انسان معرفت داشته باشد، هميشه خدا با اوست و احساس كمبود نمىكند. موسى (ع) داستان جوان را بيان كرد: خدايا! از ادب، وقار، وبزرگوارى اين جوان معلوم است كه دوست تو مىباشد و تو را مىشناسد. از تو يك پيراهن مىخواهد.
__________________________________________________
(1)- روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن: 18/ 235؛ «در خبر است كه يك روز موسى (ع) به مناجات مىرفت به خرابهاى بگزشت از آن جا نالهاى مىآمد. در آن جا رفت مردى را ديد برهنه بر سر خاك خفته خشتى زير سر گرفته بر او عورت پوشى بود مىناليد و در آن ناله چيزى مىگفت. موسى بنزديك او شد مىگفت: الهى ترى غربتى و وحدتى و تعرف فقرى و فاقتى.
موسى برفت و مناجات بكرد بگفت و بشنيد چون خواست تا برگردد حق تعالى گفت: يا موسى پيغام آن درويش بنگزاردى گفت: بار خدايا تو عالمترى حكايت وحدت و وحشت مىكرد و شكايت فقر و فاقه مىگفت. گفت برو او را از من سلام كن و بگو خدايت سلام مىكند و مىگويد: تو تنها نيستى كه من انيس تويم و تو غريب نئى كه من جليس تويم و تو درويش نئى كه من و كيل تويم موسى بيامد و بر بالين آن درويش بنشست و آن پيغام بگزارد. درويش گفت: يا كليم اللّه! مرا اين مايه است كه خداى تعالى، حديث من بشنود و آن را جواب دهد. آنگه نعرهاى بزد و جان بداد.»
خطاب رسيد: به او بگو كه خدا مىفرمايد: تو انسان پرتوقعى هستى. خجالت نكشيدى كه از من پيراهن مىخواهى؟ موسى (ع) عرض كرد: خدايا! مگر چه شده است؟ خطاب رسيد: به او بگو: زمانى كه خواستم محبت و عشق خودم را در دلها تقسيم كنم، دل تو را از عشق خودم پر كردم، آيا باز تو نيازمند هستى؟
مردم به قارون انسان نيازمند نمىگويند، اما قارون در فرهنگ من بسيار گدا و بدبخت است، تو در فرهنگ من بسيار ثروتمند هستى. هر كه خدا را دارد، همه چيز دارد.
وقتى وارد عالم آخرت مىشويد، خانه، زمين، كارخانه و زن و فرزند به فرياد انسان نمىرسند وتك و تنها مىشويد. غير از خدا حتى يك نفر هم نيست كه دست ما را بگيرد.
با صبر، مرا همراه خود كنيد و ما نتيجه اين معيّت را در زندگى ديدهايم. حضرت موسى (ع) جواب پروردگار را به آن جوان گفت. وقتى جوان آن جواب را شنيد، شروع به گريه كردن كرد و گفت: موسى! اشتباه كردم. اگر تا آخر عالم، دائماً بدن مرا زنده زنده قيچى كنند، گوشت بدنم را به خورد خودم بدهند، ديگر آه نخواهم كشيد. بلكه مىگويم: محبوب من، من كه همه چيز دارم. من كه خدا را دارم، پول قارون را مىخواهم چه كنم؟
ما خبر نداريم كه نزديك به اذان صبح كه بيدار مىشويم، همه خواب هستند، در گوشهاى پيشانى را روى خاك مىگذاريم و «يا رب العفو» مىگوييم، همين معيّت چه ارزش بالايى دارد؟ تمام جهان را به شما بدهند امايك روز روزه ماه رمضان را از شما بگيرند، والله ضرر كردهايد.
در ناگوارىها، حوادث و ظلمهاى مردم، اگر انسان صبر كند، بسيار زيبا است.
صبر كنيد كه خدا همراه، وكيل و رئيس شما باشد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
صبر جهت دار سفارش امام حسين ع به ياران
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
بنابر قرآن كريم و روايات، راه رسيدن به بخشى از خيرات، درجات و كمالات صبر است. صبر به معناى حفظ كردن خويش در حريم حضرت حق، دين و حلال و حرام است. مسأله صبر آن قدر با ارزش است كه پروردگار مهربان در بيان ويژگىهاى اهل ايمان دو بار در قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَ تَوَاصَوْاْ بِالصَّبْرِ» «1» از ويژگىهاى آنها اين است كه يكديگر را به ماندن در حريم حق و ماندن در كنار
برنامههاى الهى و مقررات پروردگار سفارش مىكنند.
در روز عاشورا، وجود مبارك حضرت سيد الشهدا (ع) در ميان همه مسائل الهى، هفتاد و دو نفر يار خود را به صبر سفارش كردند:
«صبراً بنى الكرام»
اى فرزندان آقايى، بزرگوارى، شرف، اصالت و كرامت، من شما را به صبر سفارش مىكنم. يعنى در اين حادثه بسيار تلخ و ناگوار، خود را در حريم الهى، دين و مقررات پروردگار كه يكى از آنها جهاد است و امروز بر عهده شما قرار گرفته است، نگاه بداريد و بدانيد كه كشته شدن شما به منزله پل عبور است كه از اين خانه محدود و محل تنگنا و پرمضيقه شما را عبور مىدهد و به جهان لقا و قرب وصال حضرت محبوب خواهيد رسيد.
انصافا اين بزرگواران از طلوع آفتاب، تا بعد از ظهر كه امام حسين (ع) به شهادت رسيدند، خود را جانانانه و عاشقانه در حريم الهى حفظ كردند و صبرى از خود نشان دادند كه بعضى از عرفا مىگويند: حقيقت صبر را از صبر خود شرمنده كردند. به خصوص به زنان، دختران و خواهران خود سفارش به صبر كردند كه بعد از شهادت ما، خود را در حريم خدا نگهداريد و براى كاستن از تلخى و بلاى اسارت، مبادا به دشمن متوسل شويد.
__________________________________________________
(1)- بلد 17: 90، عصر (103): 3؛ «يكديگر را به صبر و مهربانى سفارش كردهاند.»
اين سفارش را خواهران، دختران و زنان اصحاب در طول اسارت ايشان از كربلا به شام و از شام به مدينه رعايت كردند. تا جايى كه در شبها و روزهايى كه سختىها به اوج رسيد، براى يك بار از دشمن تقاضايى نكردند و اخلاق بالاتر اين كه، از دوست نيز تقاضايى نكردند.
با درد بسازيد كه مردان ره يار
با درد بسازند نخواهند دوا را «1»
مقام خلاده بنت اوس در بهشت
به وجود مبارك حضرت داود (ع) خطاب رسيد: «2» به خانه «خلاده بنت اوس» برو و از طرف پروردگار به اين زن با كرامت و بزرگوار بشارت بده كه در بهشت، در هر مقامى كه قرار دارى، اين زن همنشين تو خواهد بود؛ يعنى اين زن مقامى را به دست آورده بود كه قريب به مقام انبياى الهى بوده است.
حضرت داود (ع) به دنبال مأموريتى كه به او دادند، به خانه اين خانم مىآيد و به او مىگويد:
پروردگار عالم به تو بشارت بهشت را داده و فرموده: تو در بهشت، قرين، همنشين و جليس من هستى. مگر تو چه كار كردهاى؟ اين خانم به حضرت داود (ع) عرض كرد: مشابهت اسمى پيش نيامده است؟ شما درست درب اين خانه آمديد؟ من لياقت بهشت و همنشينى با تو را ندارم.
چقدر خوب است كه انسان كارهاى نيك خود را نبيند و چقدر خوب است كه انسان بدىهاى خود را ببيند. يعنى در طول عمر، غصه و رنج داشته، محزون باشد كه چرا در گذشته من اين كمبودها را پيدا كردم و چرا براى جبران اين كمبودها اقدام نكردم؟ اين نگاه معقولى است.
__________________________________________________
(1)- وحدت كرمانشاهى.
(2)- بحار الأنوار: 68/ 89، باب 62، حديث 42؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى دَاوُدَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ أَنَّ خَلَادَهَ بِنْتَ أَوْسٍ بَشِّرْهَا بِالْجَنَّهِ وَ أَعْلِمْهَا أَنَّهَا قَرِينَتُكَ فِى الْجَنَّهِ فَانْطَلَقَ إِلَيْهَا فَقَرَعَ الْبَابَ عَلَيْهَا فَخَرَجَتْ وَ قَالَتْ هَلْ نَزَلَ فِىَّ شَىْءٌ قَالَ نَعَمْ قَالَتْ مَا هُوَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَوْحَى إِلَىَّ وَ أَخْبَرَنِى أَنَّكِ قَرِينِى فِى الْجَنَّهِ وَ أَنْ أُبَشِّرَكِ بِالْجَنَّهِ قَالَتْ أَ وَ يَكُونُ اسْمٌ وَافَقَ اسْمِى قَالَ إِنَّكِ لَأَنْتِ هِىَ قَالَتْ يَا نَبِىَّ اللَّهِ مَا أُكَذِّبُكَ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا أَعْرِفُ مِنْ نَفْسِى مَا وَصَفْتَنِى بِهِ قَالَ دَاوُدُ (ع) أَخْبِرِينِى عَنْ ضَمِيرِكِ وَ سَرِيرَتِكِ مَا هُوَ قَالَتْ أَمَّا هَذَا فَسَأُخْبِرُكَ بِهِ أُخْبِرُكَ أَنَّهُ لَمْ يُصِبْنِى وَجَعٌ قَطُّ نَزَلَ بِى كَائِناً مَا كَانَ وَ لَا نَزَلَ ضُرٌّ بِى وَ حَاجَهٌ وَ جُوعٌ كَائِناً مَا كَانَ إِلَّا صَبَرْتُ عَلَيْهِ وَ لَمْ أَسْأَلِ اللَّهَ كَشْفَهُ عَنِّى حَتَّى يُحَوِّلَهُ اللَّهُ عَنِّى إِلَى الْعَافِيَهِ وَ السَّعَهِ وَ لَمْ أَطْلُبْ بِهَا بَدَلًا وَ شَكَرْتُ اللَّهَ عَلَيْهَا وَ حَمِدْتُهُ فَقَالَ دَاوُدُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فَبِهَذَا بَلَغْتِ مَا بَلَغْتِ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) وَ هَذَا دِينُ اللَّهِ الَّذِى ارْتَضَاهُ لِلصَّالِحِينَ.»
چون نگاه به خود و اعمال مثبت خود، غرور، كبر و منيّت مىآورد، تا جايى كه خدا در قرآن مجيد مىفرمايد: عدهاى به خاطر ديندارى به خدا منّت مىگذارند و با منّت به پروردگار مىگويند: ما مسلمان و متدين هستيم، كار خوب انجام دادهايم.
خدا در قرآن به پيغمبر (ص) خطاب مىكند كه به اينها بگو:
«لَّا تَمُنُّواْ عَلَىَّ إِسْلَمَكُم» «1» چه منّتى بر سر خدا مىگذاريد؟ در هيچ امرى به پروردگار عالم نمىتوانيد منّت داشته باشيد.
اين خانم معرفت بالايى داشت؛ زيرا اعمال مثبت خود را نمىديد و مىگفت:
من اصلًا به نظرم نمىرسد، چيزى كه مرا لايق بهشت و همنشينى با تو كند چيست.
اين مشابهت اسمى بوده است.
حضرت داود (ع) فرمودند: هيچ گونه مشابهت اسمى نبوده است، مرا درست فرستادهاند و تو همان «خلاده بن أوس» مورد نظر پروردگار مهربان عالم هستى. اما من سؤالى از تو دارم و آن اين است كه: مقدارى از اعمال و باطن خود را براى من بگو، تا بدانم كه در درون شما چه خبر است.
گفت: اى داود (ع)! من درونم نسبت به پروردگار آرام است. بلاهاى بسيارى به سر من آمده كه بسيار سنگين است، در معرض رنج، غصّه و آتش انواع بلاها و مصايب قرار گرفتم، اما از پروردگار عالم درخواست برداشتن بلا را نكردم و به پروردگار عالم گلايهاى نكردم. در مقابل خدا ساكت بودم. تغيير برنامه را از خدا در خواست نكردم و صبر كردم. حضرت داود (ع) فرمود: به خاطر همين خداوند متعال براى تو بهشت و همنشينى با من در بهشت را مقرر كرده است.
__________________________________________________
(1)- حجرات 17: 49؛ «بر من از اسلام آوردن خود منت نگذاريد.»
امام صادق (ع) اين جمله را اضافه مىكنند و مىفرمايند: اين مرحلهاى است كه خدا براى بندگان شايستهاش رقم زده است. اين اخلاق صالحين است كه از درد نزد خدا نمىنالند و دوا نيز نمىخواهند و خود را تسليم حضرت حق مىكنند.
ارزشهاى قيام امام حسين (ع)
وجود مبارك أبى عبدالله الحسين (ع) در شب عاشورا مىتوانستند دست مبارك خود را بلند كنند و بفرمايند: خدايا! بعد از اين همه سال حسين بودن، از تو تقاضايى دارم و آن اين است كه: تمام دشمنان مرا از بين ببرى تا بقيه عمر خود را با خانوادهام زندگى كنم و راحت بميرم. خدا نيز دعاى او را برنمىگرداند و مستجاب مىكرد.
از ويژگىهاى انسانهاى مؤمن، صبر است و به همديگر نيز صبر را سفارش مىكنند. قرآن مجيد در سى جزء، يكصد و چهارده سوره و بيش از شش هزار آيه، بالاترين مقام را براى صابران قرار داده است؛ يعنى آن چه خدا به صابران عطا كرده است، به هيچ طايفهاى در عالم عطا نمىكند. بارها اين آيه در قرآن تكرار شده است:
«وَبَشّرِ الصَّبِرِينَ» «1» بين من و صبر كنندگان؛ كسانى كه خود را در حريم الهى و دين نگه مىدارند، بشارتى است. اينها با نگهداشتن خود، به گناه آلوده نمىشوند، چون گناه خروج از حريم حق و مربوط به حريم شيطان است. آن كسى كه اهل گناه است، حزب شيطان است. كسى كه در فرار كردن و خوددارى از گناه است، در حريم حق و رفيق حضرت حق است. عبد، آشنا و محرم حضرت حق مىشود. اين معناى صبر است.
__________________________________________________
(1)- بقره 155: 2؛ «و صبر كنندگان را بشارت ده.»
كسانى كه خود را در حريم حق نگهدارند، سود اين نگهداشتن خود، آلوده نشدن به گناه است. حريم حق از عبادت موج مىزند. در حريم حق، بىكارى و سستى از عبادت وجود ندارد، بلكه انسان در عبادت فعّال است، يعنى خود را در كنار همه عبادات قرار مىدهد و از عبادت جدا نمىشود.
هميشه نماز، روزه، جهاد، زكات و اخلاق همراه او مىباشد؛ يعنى با همه حقايق، ارتباط عملى دارد. كسى كه در حريم حق است، عاشقانه اهل عبادت است و بىكار نيست.
جمعيتى در كنار مسجد كوفه نشسته بودند. اميرالمؤمنين (ع) وارد مسجد شدند و فرمودند: اينها چه كسانى هستند؟ گفتند: يا على! اينها اهل حق هستند.
فرمودند: اهل حق يعنى چه؟ گفتند: اينها هيچ كارى در اين عالم ندارند، شبها در خانه استراحت مىكنند و روزها اهل فكر، ذكر و ورد هستند.
حضرت فرمودند: زندگى آنها از كجا اداره مىشود؟ گفتند: عدهاى از مردم با علاقه زياد اينها را از نظر مادى اداره مىكنند. حضرت فرمودند: پس اينها با سگان كوفه چه فرقى دارند؟ آنها هم كارى ندارند و مردم نيز به سگها محبت دارند و استخوانها را جلوى آنها مىريزند. «1»
مراحل سه گانه صبر در روزه
حركت در حريم حق حتمى است و مركب اين حركت، عمل صالح است. اين آيه را ملاحظه كنيد:
«وَ الْعَمَلُ الصَّلِحُ يَرْفَعُهُ» «2»
__________________________________________________
(1)- اصل روايت پيدا نشد؛ مستدرك الوسائل: 11/ 220، باب وجوب التوكل على الله، حديث 12798؛ «الشَّيْخُ أَبُو الْفُتُوحِ الرَّازِىُّ فِى تَفْسِيرِهِ، عَنْ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع) أَنَّهُ مَرَّ يَوْماً عَلَى قَوْمٍ فَرَآهُمْ أَصِحَّاءَ جَالِسِينَ فِى زَاوِيَهِ الْمَسْجِدِ فَقَالَ (ع) مَنْ أَنْتُمْ قَالُوا نَحْنُ الْمُتَوَكِّلُونَ قَالَ (ع) لَا بَلْ أَنْتُمُ الْمُتَأَكِّلَهُ فَإِنْ كُنْتُمْ مُتَوَكِّلِينَ فَمَا بَلَغَ بِكُمْ تَوَكُّلُكُمْ قَالُوا إِذَا وَجَدْنَا أَكَلْنَا وَ إِذَا فَقَدْنَا صَبَرْنَا قَالَ (ع) هَكَذَا تَفْعَلُ الْكِلَابُ عِنْدَنَا قَالُوا فَمَا نَفْعَلُ قَالَ كَمَا نَفْعَلُ قَالُوا كَيْفَ تَفْعَلُ قَالَ (ع) إِذَا وَجَدْنَا بَذَلْنَا وَ إِذَا فَقَدْنَا شَكَرْنَا.»
(2)- فاطر 10: 35؛ «و عمل شايسته آن را بالا مىبرد.»
اين صبر، عمل صالح است. وقتى كه ناگوارىها به وجود مىآيند، اينها با كمال ميل، حوصله مىكنند. اين سه مرحله صبر؛ صبر در گناه، طاعت و ناگوارىها، در روزه ماه رمضان طرحريزى شده است؛ يعنى خداوند متعال عملى را بر شما واجب كرده است كه در اين عمل، صبر بر معصيت، طاعت و ناگوارىها وجود دارد. اين كه گرسنگى و تشنگى را تحمل مىكنيد، صبر در بلا است، اين كه در شب رمضان و روزه رمضان عبادت مىكنيد، صبر بر طاعت است و اين كه در خلوت و جلوت، با وجود فشار گرسنگى و تشنگى غذا نمىخوريد و روزه نگه مىداريد، صبر بر معصيت است.
روزه عبادتى فوق العاده كامل است. همه صبرها را در جرعه شيرين آن ريختهاند. خدا به پيغمبر (ص) مىفرمايد: حبيب من! از طرف من به صابران بشارت بده، چون اراده من تعلق نگرفته است كه خودم مستقيما با بندگان خوب، صابر، و مؤمنم حرف بزنم. البته خدا در روز قيامت با شما حرف مىزند.
شما در روز قيامت صداى پروردگار را مىشنويد؛ يعنى آن صدا را كه به گوش شما مىرسانند. والله! لذتش از همه نعمتهاى بهشت بيشتر است؛ چون آن صدا به روح، قلب و عقل شما لذت مىرساند.
قبل از اين كه قيامت برپا شود، فرموده كه من چگونه در قيامت با شما صحبت خواهم كرد. متن صحبت پروردگار اين است: وقتى شما را در بهشت قرار مىدهند، اين صدا را مىشنويد:
«سَلَمٌ قَوْلًا مّن رَّبّ رَّحِيمٍ» «1» بنده من! «رب رحيم» دارد به تو سلام مىكند. سلام معانى متعددى دارد، اما در اينجا مىفرمايد: «سَلَمٌ قَوْلًا» «2» سلام قول، گفتار و صدايى است كه از طرف من پروردگار به گوش شما مىخورد.
__________________________________________________
(1)- يس 58: 36؛ «با سلام [ى پرارزش و سلامتبخش] كه گفتارى از پروردگارى مهربان است.»
(2)- يس 58: 36؛ «با سلام [ى پرارزش و سلامتبخش] كه گفتارى از پروردگارى مهربان است.»
تجلى جمال محبوب بر حضرت موسى (ع)
مقدارى از اين لذت به موسى بن عمران (ع) رسيده بود كه چنان در باطن خود مدهوش محبوب شد كه درخواست تجلى جمال محبوب را كرد. او كه مىدانست پروردگار عالم را با چشم سر نمىشود ديد. او پيغمبر اولوالعزم بود كه حقايق براى او روشن است، پس درخواست جلوه جمال حضرت حق را در باطن كرد.
خطاب رسيد: به كوه نگاه كن. من جلوهاى به كوه مىكنم، اگر سر جايش ماند، تو نيز آماده آن جلوه باش. حضرت موسى بن عمران (ع) صورت خود را به جانب كوه برگرداند. خدا جلوه نور جمال ازلى را به كوه زد، كوه خاكستر شد و به باد رفت. حضرت موسى (ع) غش كرد.
اين مطالب در سوره مباركه اعراف است:
«خَرَّ مُوسَى صَعِقًا» «1» حضرت موسى (ع) بيهوش شد و مانند انسان مرده، در كوه طور افتاد. بعد كه به هوش آمد، براى اين تقاضايى كه كرده بود، طلب مغفرت كرد:
«قَالَ سُبْحَنَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ» «2» ولى به نظر بزرگان دين، اين جلوه در روز قيامت بر اهل ايمان خواهد شد، بدون اين كه بيهوشى و غش كردنى در كار باشد، بلكه شنيدن صدا و ديدن اين جلوه، دل انسان را الى الابد مست مىكند.
اى كاش امكان داشت اين مطالب را به ذهن نزديكتر كرد. روايتى براى شما بيان كنم، شايد گره اين بخش را باز كند. تمام اهل ايمان، منهاى مخلَصين زحمت مىكشند تا به بهشت برسند و مىرسند. در روز قيامت، خداوند متعال زيباترين منظره و خوشمزهترين نعمتها را كه فوق آن وجود ندارد، براى شما قرار مىدهد.
__________________________________________________
(1)- اعراف 143: 7؛ «موسى بىهوش شد.»
(2)- اعراف 143: 7؛ «گفت: تو منزّهى [از اينكه مشاهده شوى،] به سويت بازگشتم، و من [در ميان مردم اين روزگار] نخستين باور كننده [اين حقيقت كه هرگز ديده نمىشوى] هستم.»
خداوند در قرآن مىفرمايد:
در بهشت براى شما:
«تَلَذُّ الْأَعْيُنُ» «1» لذت نگاه در آنجا، لذت كاملى است. شما در دنيا به گل، گلستان، مرغزار، كوهسار و چشمه سار كه نگاه مىكنيد، لذت روحى روانى به شما دست مىدهد، در حالى كه اينها محدود و از بين رفتنى هستند، ولى در روز قيامت، بهشتى را مىنگريد كه جلوه محبت و لطف پروردگار است.
«فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنفُسُ» «2» هر چه بخواهيد براى شما فراهم است. هيچ چيزى نيست كه بگويند نمىشود.
شهداى كربلا با استقبال ملائكه و طبق روايات، با استقبال پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و تمام فرشتگانِ رحمت وارد محشر مىشوند و در كنار قبر اين هفتاد و دو نفر مىآيند. هر شهيدى كه از قبر برمىخيزد، پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام او را در آغوش مىگيرند. شما در آغوش حرام نرو، آغوشى به تو مىدهند كه ديگر بالاتر از آن آغوش نيست. انسان براى رسيدن به حقايق بايد گذشت داشته باشد.
اگر لذت ترك لذت بدانى
دگر لذت نفس لذت نخوانى «3»
__________________________________________________
(1)- زخرف 71: 43؛ «چشمها از آن لذّت مىبرد.»
(2)- زخرف 71: 43؛ «و در آنجا آنچه دلها مىخواهد.»
(3)- شيخ بهائى.
جوانهايى كه به طرف لذايذ دنيوى مىروند، آيا اين آغوش آلوده، پرميكرب، پليد، سازنده ايدز آغوش است، يا دوزخ دنياست؟
مقام شهداى كربلا در بهشت
اين هفتاد و دو نفر وارد محشر مىشوند. اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايند: شهداى كربلا به طور يقين در ميان اولين و آخرين، پرونده پرسش و پاسخ ندارند. انبيا (ع)را به دادگاه الهى دعوت مىكنند.
خداوند در قرآن مىفرمايد:
«وَلَنَسْلَنَّ الْمُرْسَلِينَ» «1» خدا در قيامت انبيا (ع)را به دادگاه مىكشاند. دادگاه حضرت عيسى (ع) را در آخر سوره مائده بيان كرده است. همه انبيا بايد حساب پس بدهند، اما حضرت على عليه السلام مىفرمايند: اين هفتاد و دو نفر هيچ گونه حساب و بازخواستى ندارند.
خطاب مىرسد: وارد بهشت شويد. صداى خدا را كه مىشنوند، غرق لذت مىشوند، اما حركت نمىكنند. خطاب مىرسد: چرا حركت نمىكنيد؟ بهشت منتظر و مشتاق شما است.
يك دو بيتى وقت مردن گفت افلاطون و مرد
حيف دانا مردن و صد حيف نادان زيستن
چرا حركت نمىكنيد؟ تمام دربهاى بهشت به روى شما باز است. ساختمان، قصر، كاخ، چشمه، رود و انواع نعمتها، تجلى جمال رحمت خدا است. اما اينان مىفرمايند: خدايا! تمام اين بهشتى كه ما داريم مىبينيم، بدون زيارت حضرت حسين (ع) براى ما لذتى ندارد. اجازه بدهيد وقتى كه ما به طرف بهشت مىرويم، مشاهده كنيم كه سرور ما امام حسين (ع) نيز دارد وارد مىشود.
__________________________________________________
(1)- اعراف 6: 7؛ «و از شخص پيامبران [درباره تبليغ دين] به طور يقين پرسش خواهيم كرد.»
بعضى جمالها در اين دنيا وجود دارد كه تماشاى آن، تماشاگر را مدهوش خود مىكند. وقتى زليخا در آن اتاق بزرگ كه دو درب داشت؛ دربى در شمال سالن و دربى در جنوب سالن. زنان دربارى را دعوت كرده بود، برابر همه ميوه و كارد گذاشته بود، حضرت يوسف (ع) را اجبار كرد كه از آن درب وارد شود و از درب ديگر بيرون برود.
مرد نامحرم در مجلس نامحرم نمىنشيند. مرد نامحرم جايى نمىنشيند كه نامحرم به او و او به نامحرم خيره شود. اجبار كرد كه از اين درب بيرون بيا، لحظهاى بايست تا به خوبى تو را ببيند و ارزيابى كنند و زيبايى تو را به دست بياورند، تا اين گونه مرا به خاطر عشق به تو ملامت و سرزنش نكنند.
اما همين مقدار نيز حضرت يوسف (ع) حاضر نبود بايستد. درب شمال سالن باز شد، به سرعت، بدون نگاه كردن به خانمها، از درب جنوب بيرون رفت. خداوند در قرآن مىفرمايد:
زنها لحظهاى كه حضرت يوسف (ع) را ديدند؛ يعنى به قدرى از ديدن اين قيافه غرق در لذت شده بودند كه به جاى ميوه، دست خود را بريدند.
اگر اين جمال در بهشت، در قلب شما تجلى كند، چه خواهد شد؟ كسى نمىتواند كيفيت آن را ارزيابى كند.
===گفتگوى غير مستقيم خدا با صابران===
حبيب من! چون در اراده من نيست كه در دنيا مستقيم با بندگان، رفيقان، عباد و صابران حرف بزنم و آنان صداى مرا بشنوند، لذا تو بين من و آنان واسطه شو.
از صداى سخن عشق نديدم خوشتر
يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند «1»
__________________________________________________
(1)- حافظ شيرازى.
«بَشّرِ الصَّبِرِينَ» صابرين چه كسانى هستند؟
«الَّذِينَ إِذَآ أَصَبَتْهُم مُّصِيبَهٌ قَالُواْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَيْهِ رَ جِعُونَ» «1» «مصيبه» يعنى حادثه و پيشامد. اين پيشامد گاهى پيشامد بلايى، معصيتى و طاعتى است. وجود ما از خداست. باغبان ما گفته است كه يازده ماه به اين زمين آب و غذا بده، حال همين باغبان گفته است: به اين زمينى كه براى من است، يك ماه آب و غذا نده. ما ملك خدا هستيم. خدا گفته است: ملك من! در اين يك ماه، آب و نان نخور. من، نوه، بچه، پول و همه اموالم ملك خدا هستيم.
ببينيد خدا چه آرامشى به ما مىدهد. ما گم و نابود نمىشويم، بلكه در پايان اين سفر به خدا مىرسيم، پس غصهاى نداريم.
اينها صابران هستند. حبيب من! اين بشارت را به اينان بده كه من، اين حقايق را براى شما قرار دادم:
«أُوْلئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَ تٌ مّن رَّبّهِمْ»
خدا در سوره احزاب به ما مىفرمايد:
«يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ صَلُّواْ عَلَيْهِ» «2» شما به پيغمبرم درود بفرستيد. ما مگر چقدر وزن داريم؟ وزن عقلى، معرفتى، عملى، روحى، روانى و عقلى ما مگر چقدر است؟ ارزش صلوات ما براى پيغمبر (ص)، هم وزن خودمان است. اما خدا مىفرمايد: من خودم به صابران صلوات مىفرستم. ارزش خدا و وزن صلواتش چقدر است؟ همه براى صابران است.
__________________________________________________
(1)- بقره 156: 2؛ «همان كسانى كه چون بلا و آسيبى به آنان رسد گويند: ما مملوك خداييم و يقيناً به سوى او بازمىگرديم.»
(2)- احزاب 56: 33؛ «اى اهل ايمان! بر او درود فرستيد.»
اين صلوات چيست؟ اگر مىخواست كه خودش معنى مىكرد. نمىدانيم چيست؟ مفسرين قرآن نيز نمىدانند چيست؟ نه. ائمه (ع)نيز براى ما نگفتند، چون به فهم ما نمىآيد كه براى ما بگويند.
مانند جلوه خدا در كوه طور كه به حضرت موسى (ع) فرمود: اگر كوه ماند، آن گاه توقع اين جلوه در قلبت را داشته باش. ما نمىدانيم يعنى چه؟
درود خدا بر روزه داران
خدا به روزهداران صلوات مىفرستد، چون هر سه مرحله صبر در آنان هست، ولى نمىدانيم ارزش اين صلوات چه مقدارى است:
«أُوْلئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَ تٌ مّن رَّبّهِمْ وَ رَحْمَهٌ»
«الرحمه» نيست، «رحمه» است؛ محدود نيست. رحمت من، آن هم رحمت ويژهاى كه قابل درك نيست، براى بندگان صابر من است.
«وَ أُوْلئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ» «1» بگو: من همه دربها را به روى شما باز كردم، شما جزء رهيافتگان به حريم من هستيد. «مهتدى»؛ هدايت شده، نه «هدى»، فرق مىكنند. «مهتدى» از باب ديگرى است كه يعنى شما رهيافتگان به حريم من هستيد.
كجا هستيد؟ ملائكه و همه انبيا (ع)رهيافتگان به حريم قدس او هستند و از طريق صبر كه همين روزه باشد، به حريم حضرت حق رهيافته هستيد. قبل از ماه مبارك رمضان، چركها، آلودگىها، در باطن و ظاهر ما بود كه تقصير خودمان بود.
__________________________________________________
(1)- بقره 157: 2؛ «آنانند كه درودها و رحمتى از سوى پروردگارشان بر آنان است و آنانند كه هدايت يافتهاند.»
اما در اين حريمى كه راه پيدا كرديم، ديگر از آن چركها و آلودگىها خبرى نيست.
چون شب اول ماه رمضان كه براى سحر بلند شديم، بدون اين كه لفظا توبه كنيم، خدا تمام آن چركها را پاك كرده است.
من دليل قرآنى دارم كه انسان بدون توبه نيز آمرزيده مىشود. البته گناهانى كه بين ما و خود خداست. در اين ايام ديگر نيازى ندارد با الفاظ، عشق بازى كنيم.
چون كه در اين حريم قرار گرفتيم، خيلى چيزها در اين حريم عاشقانه است، و لو موضوعى براى آن نباشد.
اگر چه هيچ گناهى نباشد، ولى خدا همين گريه و استغفار را دوست دارد. مگر پيغمبر (ص) گناه كرده بودند كه روزى هفتاد بار استغفار مىكردند؟ خدا دوست دارد كه صداى شما را بشنود و گريه و استغفار شما را مشاهده كند.
«وَ قَدْ اتَيْتُكَ يا الهى بَعدَ تَقْصِيرِى وَ اسرافى» «1»
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
__________________________________________________
(1)- إقبال الأعمال: 706 دعاى كميل.
تقسيمات صبر منافع دنيايى و اخروى صبر
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
صبر و استقامت، منافع دنيايى و آخرتى دارند. كتاب خدا به منافع دنيايى و آخرتى صبر اشاره كرده است. به دنبال آيات، روايات نيز در حقيقت به عنوان تفسير آيات قرآن، همين مسايل را به صورت گستردهاى توضيح دادهاند.
محال است كسى در فضاى صبر و نگهداشتن خود در حريم خدا و دين خدا قرار بگيرد و آن منافع وعده داده شده، نصيب او نشود. صبر و استقامت از منافعى كه دارند، نمىتوانند جدا باشند. افتراق بين صبر و استقامت، و منافع آن محال و غيرممكن است.
صبر نسبت به منافعش، مانند خورشيد نسبت به شعاعش است. چنانچه شعاع خورشيد از خورشيد جدا نيست و نمىتواند جدا باشد، منافع و بهرههاى صبر نيز نمىتواند از صبر جدا باشند.
وجود مبارك رسول خدا (ص) وقتى براى مردم از صبر سخن به ميان مىآوردند، به منافع والايى از صبر اشاره مىفرمودند. در يكى از سخنرانىهاى خود فرمودند:
«فالصبرُ على أربع شُعَب؛ على الشَّوقِ و الشَّفَق وَ الزهد و التَرَقُّب» «1»
صبر چهار رشته و شعاع دارد؛
نخست: اشتياق، شوق و رغبت.
شعاع دوم: ترس، واهمه و بيم.
شعاع سوم: زهد، بىرغبتى و بىميلى
شعاع چهارم: انتظار و اميد است.
بعد قسمت به قسمت اين تقسيمات را براى مستمعين توضيح دادند:
«فَمَن اشْتاقَ الى الجَنَّهِ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ» «2»
آن كسى كه اهل ايمان، معرفت و اهل باور است و يكى از باورهايش، بهشت پروردگار؛ يعنى پاداش نيكان و پاكان عالم است و اگر بهشت نبود، به تمام پاكان و نيكان ظلم شده بود و البته پروردگار عالم اهل ظلم نيست.
خدا بندگان را به بيگارى نمىكشاند. اگر به آيات قرآن كريم دقت كنيد، مىبينيد علنا پروردگار عالم حاضر نشده است كه خوبى خوبان و پاكى پاكان را به صورت پاياپاى مزد بدهد، بلكه پاداش نيكان و پاكان، اضافهتر از خوبىها و پاكىهاى آنان است. نمونه اين آيات نيز واقعا در قرآن كم نيست.
يكى از نمونههاى بسيار آشكار و روشن آن، اين است:
«مَن جَآءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا» «3» اگر بندهاى از بندگان من خوبى و نيكى ارائه دهد، من ده برابر آن، خوبى و نيكى او را جبران مىكنم. اگر مصلحت باشد كه ده برابر آن را در دنيا جبران مىكند و گر نه، نقد به او نمىپردازد و در علم خودش وعده مىگذارد كه من اين ده برابر را در قيامت به حتم به عبدم برمىگردانم.
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 65/ 383، باب 27، حديث 32.
(2)- بحار الأنوار: 65/ 382، باب 27، حديث 32.
(3)- انعام 160: 6؛ «هر كس كار نيك بياورد، پاداشش ده برابر آن است.»
فرض كنيد خوبىها و نيكىها در رابطه با اين عبد، ده برابر پاداش دارد، عبد از زمان تكليف تا زمان مرگ، هفتاد سال، ميليونها نيكى و خوبى انجام داده، ميليونها بار «لا اله الا الله»، «استغفر الله» و «لا حول و لا قوه الا بالله» گفته است، يا در ماه مبارك رمضان، چند مرتبه از اول تا آخر قرآن را قرائت كرده است، كه ثواب قرائت قرآن در اين ماه، غير از قرائت قرآن در ماههاى ديگر است.
حضرت رسول (ص) مىفرمايند: در ماه مبارك رمضان، هر حرفى از كلمات آيهاى كه بر زبان قارى قرآن جارى شود، ثواب يك ختم قرآن را دارد. «1» مثلًا «بسم الله الرحمن الرحيم» نوزده حرف است، انسان قرآن را باز مىكند كه از اول سوره مباركه فاتحه را بخواند، اولين آيه همين «بسم الله الرحمن الرحيم» است. ثواب آن نوزده حسنه بايد باشد، هر حسنهاى نيز مطابق كل قرآن ارزش دارد، اما همه اينها را ده برابر كنيد. حال هفتاد سال حسنه عبد را در قيامت مىخواهد ده برابر پاداش ابدى بدهد، فكر كنيد چه خواهد شد؟
خرج علم و عمل در راه رضاى خدا
ما در قرآن و روايات، حسنه پاياپاى نداريم. گاهى قرآن مجيد ده برابر حسنه را به هفتصد برابر تبديل كرده است. اين ديگر بستگى به ظرفيت وجودى آن عبد دارد. از آيات روشن قرآن است:
«الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَ لَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِى كُلّ سُنبُلَهٍ مّاْئَهُ حَبَّهٍ» «2»
__________________________________________________
(1)- روضه الواعظين: 2/ 345، مجلس فى ذكر فضل شهر رمضان، خطبه شعبانيه؛ «و من تلا فيه آيه من القرآن كان له مثل أجر من ختم القرآن فى غيره من الشهور.»
(2)- بقره 261: 2؛ «مَثَل آنان كه اموالشان را در راه خدا انفاق مىكنند، مانند دانهاى است كه هفت خوشه بروياند، در هر خوشه صد دانه باشد.»
در بعضى از مواقع انسان آبروى خود را خرج خدا مىكند. آبرو تعداد ندارد، بلكه يك كيفيت است. گاهى علم خود را خرج خدا مىكند، باز هم علم يك كيفيت است. ثواب هزينه كردن آبرو يا علم براى خدا، با عدد نشان داده نمىشود، چون عددى نيست. اما در اينجا مسأله مال است. در مال عدد مطرح است.
كسى كه يك درهم مال خود را در راه خدا هزينه كند، داستان اين يك درهم مانند داستان يك عدد دانه نباتى مىماند كه كشاورز مىكارد و اين دانه نباتى را به هفتصد دانه تبديل مىكند.
مىفرمايد: شما در طبيعت عالم ببينيد كه يك دانه، هفتصد دانه شد، پس باور كنيد كه من يك درهم شما را هفتصد برابر پاداش مىدهم. كسانى كه دين ندارند و كار خوب مىكنند، چون ايمان به قيامت و پروردگار ندارند، پاداش قيامتى ندارند، اما از عجايب پروردگار اين است كه پاداش نيكى بىدينان را در دنيا حساب مىكند و مىپردازد.
حكايت امام كاظم (ع) با كافر رياضت كشيده
كسى به مدينه آمد و به مردم مدينه گفت: من مىتوانم خبرهايى از زندگى شما بدهم. كسانى كه با او در ارتباط بودند، از او خبر مىخواستند و او خبر مىداد و درست مىگفت. اين موضوع را به خدمت مبارك موسى بن جعفر عليهما السلام اطلاع دادند كه: شخص بىدين و غير مسلمانى به مدينه آمده و از امور ما خبر مىدهد.
حضرت با او ملاقات كردند و در حضور مردم فرمودند: چه كار كردهاى كه به اين حال رسيدهاى كه به پنهان راه پيدا كردهاى؟
به حضرت عرض كرد: خيلى چيزها را مىخواستم، با خواستههايم مخالفت كردم و در مقابل خواستههاى خودم، صبر كردم و آن خواستهها را دنبال نكردم، اگر چه تلخ و سخت بود.
حضرت فرمودند: درست است كه چنين دانشى در محدوده رياضتهاى نفسى و مخالفت با خواهشها نصيب تو شده است. اين مسأله درستى است؛ چون خداى مهربان در اين عالم نيز اجر خوبى احدى را ضايع نمىكند، و لو با خدا نبوده، مخالف خدا باشند و خدا را قبول نداشته باشند.
پاداش عمل صالح دشمنان
شيعهاى، از يك خان عرب اهل سنت سيلى نابى خورد. روى زمين افتاد.
صورتش از سيلى خوردن درد آمده بود و بدنش از زمين خوردن. به او گفت: من كه زورم به تو نمىرسد، اما ما مولايى به نام اميرالمؤمنين (ع) داريم، به او شكايت مىكنم و او انتقام مرا از تو مىگيرد. گفت: همين الان برو، خيال مىكنى من از او مىترسم؟ او چهارصد سال است كه از دنيا رفته است، چگونه از من انتقام مىگيرد؟
اين بنده شيعه با دل صاف و پاك آمد، سه شب در حرم اميرالمؤمنين (ع) دعا كرد و گفت: تا انتقام مرا نگيرى، من از حريم تو بيرون نمىروم. گريه مىكرد.
آن خان در اطراف كوفه زندگى مىكرد. سه روز گذشت، شيعه مىبيند كه دعاى او مستجاب نشد و حرف خان ظالم اهل سنت دارد ثابت مىشود و گويا از دست حضرت كارى برنمىآيد.
كنار ضريح گريه كرد تا خوابش برد. محضر مبارك اميرالمؤمنين (ع) را درك كرد، به حضرت عرض كرد، حضرت فرمود: خداوند متعال به ما قدرت هر كارى را داده است، ولى من به اين خان سنّى ضربهاى در اين دنيا نخواهم زد، چون او حق خيلى مختصرى به گردن من دارد و از من طلبكار است. طلب طلبكار را بايد بدهند و آن اين است كه: روزى اين خان از كنار نخلستانهاى بيرون نجف در حال عبور بود، چشم او به گنبد من افتاد، دستش را روى سينه گذاشت و گفت: «السلام عليك يا على بن أبى طالب» يك كار خوب انجام داد، مزدش اين است كه او را ببخشى.
بيدار شد. با گرفتن جواب خود از حرم بيرون رفت. خان سوار اسب بود، گفت:
چه شد؟ شكايت كردى؟ آيا على توانست مرا بزند؟ گفت: من رفتم شكايت كردم، على (ع) فرمودند: من اين شخص را به اين علت نمىزنم كه به گردن من حق دارد و آن اين است كه روزى از كنار نخلستانها مىگذشت، با ديدن گنبد من، به من احترام كرده است.
خان از اسب پايين آمد. روى خاك نشست، گفت: كجا مىروى؟ من مىخواهم گريه كنم، دست مرا بگير و به حرم اميرالمؤمنين (ع) ببر، من مىخواهم شيعه و علوى شوم.
مشاهده كنيد كه يك حسنه چه پاسخى دارد.
دنباله حكايت امام كاظم (ع)
موسى بن جعفر عليهماالسلام به آن شخص پيشگو فرمود: در مقابل رياضتها و صبرى كه كردى، حق است كه چنين پاداشى را به تو بدهند. آيا علاقه دارى مسلمان شوى؟ گفت: نه، هيچ علاقهاى به مسلمان شدن ندارم، فرمود: با خواهش نفس مخالفت كن و مسلمان شو، تو كه تمرين مخالفت با هواى نفس دارى، باطن تو مىگويد مسلمان نشو، با اين باطن جهاد كن و مسلمان شو.
گفت: چشم. به دست موسى بن جعفر عليهماالسلام مسلمان شد. چند روزى كه آداب اسلام را ياد گرفت، كسى آمد به او گفت: يكى از آن خبرها را از زندگى من به من بده. هر چه فكر كرد، ديد هيچ خبرى نزد او نيست. به درب خانه موسى بن جعفر عليهماالسلام آمد و در زد، گفت: يابن رسول الله! آن زمانى كه بىدين بودم، مىتوانستم خبر از آينده بدهم، اما اكنون كه ديندار شدهام، خبرى نمىتوانم بدهم، پس مزد اين ديندارى ما چه شد؟
حضرت فرمود: دنيا گنجايش مزد مسلمان شدن تو را ندارد، پاداشى كه مىخواهند به تو بدهند، در اين دنيا نمىتوان به تو داد. گفت: صبر مىكنم تا در قيامت، پاداش مسلمان شدنم را از پروردگار عالم بگيرم.
ارزش خرج كردن در راه ابى عبدالله (ع)
پس ممكن است كه يك حسنه، هفتصد برابر پاداش داشته باشد. اگر مصلحت باشد، در دنيا عطا مىكنند، اما اگر مصلحت نباشد، پاداش آخرتى عطا مىكنند، الا يك حسنه را كه پروردگار به موسى بن عمران (ع) فرمود: بر عهدهام است، بندهام را از دنيا نمىبرم تا در همين دنيا چند برابر به او پاداش بدهم و آن اين است كه اگر كسى يك دينار براى حسين من (ع) خرج كند، تا از دنيا نرفته است، پاداش او را هفتاد برابر خواهم داد.
توقع نداشته باشيد كه اين هفتاد برابر، در مال انسان باشد. گاهى مىبينيد پولى را در راه حضرت سيد الشهدا و براى فرهنگ ابى عبدالله (ع) و جلسات ايشان خرج كرديد، اما خداوند متعال طور ديگرى جبران مىكند؛ مثلًا عمرهاى نصيب شما مىكند كه در ذهن شما نمىآمده و شما را كمك مىكند كه اين عمره را با اخلاص و حال انجام دهيد.
امام صادق (ع) مىفرمايند: اين عمره وقتى انجام گرفت، پاداش آن مطابق اين است كه ده بار سطح كره زمين را از طلا بچينيد و در راه خدا صدقه بدهيد. اين لطف حضرت حق است. «1» گاهى نيز آيات قرآن مجيد براى حسنه، عدد معلوم نمىكنند. مىفرمايد: شما اين كار خوب را انجام بده، پاداش آن،
«وَاللَّهُ يُضَعِفُ لِمَن يَشَآءُ» «2» نامعلوم است؛ آنچه خودم بخواهم، اضافه مىكنم. «3»
__________________________________________________
(1)- إرشاد القلوب: 1/ 145، الباب السادس و الأربعون من كلام أميرالمومنين والائمه عليهمالسلام؛ «بالإسناد مرفوعا عن الصادق (ع): ... و الحجه عند الله خير من بيت مملوء ذهبا لا بل خير من ملء الدنيا ذهبا و فضه ينفق فى سبيل الله.»
الكافى: 4/ 252، بَابُ فَضْلِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَهِ وَ ثَوَابِهِمَا، حديث 1؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (ع) حُجُّوا وَ اعْتَمِرُوا تَصِحَّ أَبْدَانُكُمْ وَ تَتَّسِعْ أَرْزَاقُكُمْ وَ تُكْفَوْنَ مَئُونَاتِ عِيَالِكُمْ وَ قَالَ الْحَاجُّ مَغْفُورٌ لَهُ وَ مَوْجُوبٌ لَهُ الْجَنَّهُ وَ مُسْتَأْنَفٌ لَهُ الْعَمَلُ وَ مَحْفُوظٌ فِى أَهْلِهِ وَ مَالِهِ.» الكافى: 4/ 253، بَابُ فَضْلِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَهِ وَ ثَوَابِهِمَا، حديث 4؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ آبَائِهِ (ع)قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) الْحَجَّهُ ثَوَابُهَا الْجَنَّهُ وَ الْعُمْرَهُ كَفَّارَهٌ لِكُلِّ ذَنْبٍ.»
(2)- بقره 261: 2؛ «و خدا براى هر كه بخواهد چند برابر مىكند.»
(3)- بحار الأنوار: 65/ 283، حديث 39؛ « [تفسير العياشى] عَنْ حُمْرَانَ عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ الْمُومِنَ لَهُ فَضْلٌ عَلَى الْمُسْلِمِ فِى شَىْءٍ مِنَ الْمَوَارِيثِ وَ الْقَضَايَا وَ الْأَحْكَامِ حَتَّى يَكُونَ لِلْمُومِنِ أَكْثَرُ مِمَّا يَكُونُ لِلْمُسْلِمِ فِى الْمَوَارِيثِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ قَالَ لَا هُمَا يَجْرِيَانِ فِى ذَلِكَ مَجْرًى وَاحِداً إِذَا حَكَمَ الْاءِمَامُ عَلَيْهِمَا وَ لَكِنَّ لِلْمُومِنِ فَضْلًا عَلَى الْمُسْلِمِ فِى أَعْمَالِهِمَا وَ مَا يَتَقَرَّبَانِ بِهِ إِلَى اللَّهِ قَالَ فَقُلْتُ أَ لَيْسَ اللَّهُ يَقُولُ مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ زَعَمْتُ أَنَّهُمْ مُجْتَمِعُونَ عَلَى الصَّلَاهِ وَ الزَّكَاهِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ مَعَ الْمُومِنِ قَالَ فَقَالَ أَ لَيْسَ اللَّهُ قَدْ قَالَ وَ اللّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ أَضْعَافاً كَثِيرَهً فَالْمُومِنُونَ هُمُ الَّذِينَ يُضَاعِفُ اللَّهُ لَهُمُ الْحَسَنَاتِ لِكُلِّ حَسَنَهٍ سَبْعِينَ ضِعْفاً فَهَذَا مِنْ فَضْلِهِمْ وَ يَزِيدُ اللَّهُ الْمُومِنَ فِى حَسَنَاتِهِ عَلَى قَدْرِ صِحَّهِ إِيمَانِهِ أَضْعَافاً مُضَاعَفَهً كَثِيرَهً وَ يَفْعَلُ اللَّهُ بِالْمُومِنِينَ مَا يَشَاءُ.»
برابرى جريمه گناه با گناه
اما در جريمه گناه چگونه است؟ خداوند مىفرمايد: جريمه گناه پاياپاى است.
آيا همه گناهان پاياپاى است؟ اگر كسى مؤمنى را بكشد، با نامحرمى زنا كند، عمرى شراب بخورد و يا نماز نخواند، پاداش اين گناه، مطابق با وزن خود گناه است؟ بله، حتى به اندازه يك ارزن نيز كيفر او را اضافه نمىكند.
خدا در قرآن مىفرمايد:
«وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا» «1» اگر بدى كرديد، كيفر بدى شما مطابق با بدى شماست.
مسأله ديگرى كه لازم است بدانيد اين است كه: ممكن است كسى كه از محلى رد مىشود، مىبيند اين محل نياز به مسجد، بيمارستان و يا مدرسه دارد، مخارج خانواده خود را ندارد، اما به قدرى باطن درستى دارد كه در درون خودش مىگويد:
الهى! اگر پول داشتم، در اينجا يك مسجد، پل، درمانگاه، مدرسه و يا كانون دينى به وجود مىآوردم، ولى افسوس كه پولى ندارم.
در قيامت كه پروندهاش را به او مىدهند، مىبيند كه ثواب همه اينها در نامه اعمال او موجود مىباشد. مىگويد: مولاى من! پرونده من با ديگرى اشتباه شده است؟ خطاب مىرسد: نه، آيا به ياد دارى كه فلان روز، از فلان محل رد شدى، ديدى كه آنجا نياز به مراكز خيريه دارد، به خود گفتى: اگر پول داشتم، مىساختم، من به نيت مثبت تو نيز پاداش مىدهم.
اما اگر كسى نيت گناه كند و از نيت بيرون نيايد، پروردگار عالم نيت گناه را كيفر نمىدهد. چه خداى مهربانى است و چه برخوردهاى زيبايى با عباد خويش دارد.
حتى نخواسته است كه بدان عالم نيز در اين عالم بدون اجر و مزد بمانند.
__________________________________________________
(1)- اسراء 7: 17؛ «و اگر بدى كنيد به خود بدى كردهايد.»
شوق؛ مرحله اوّل صبر
بخش اوّل صبر، شوق است. صبر ميوه و منفعت دارد. در فضاى ايمان است كه انسان مشتاق بهشت؛ يعنى پاداش بندگان مىشود. خدا كسى را به بيگارى نمىكشد:
«فَمَنِ اشْتاقَ الى الجَنَّهِ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ»
آن كسى كه در فضاى معرفت و ايمان، مشتاق بهشت است، بايد از خواستههاى نابجا، نامعقول و غيرمنطقيى كه همگى در لغت شهوت نهفته است، دست بكشد.
شهوت يعنى ميل. اشتها از شهوت است. كسى كه مشتاق بهشت است، بايد در برابر تمام خواستههاى نامعقول و غيرمنطقى صبر كند. زمانى كه در دامن اين خواستهها مىافتد، در حريم خدا بماند.
مردى به خانه امام صادق (ع) آمد، عرض كرد: يابن رسول الله! گرفتارى سختى براى من به وجود آمده است، مرا راهنمايى كنيد.
حضرت فرمودند: مشكل شما چيست؟ عرض كرد: يابن رسول الله! همسايه ديوار به ديوار ما كنيزى دارد كه كنيز بسيار زيبايى است، من اهل چشم چرانى نيستم، ناخودآگاه چشمم به اين كنيز افتاد، دلم را برده است و عاشق او شدم.
تكليف من چيست؟
بردگى بود، اما اسلام قوانينى را وضع كرد كه سفره بردگى در اين عالم جمع شود، ولى برههاى از زمان، اسرا را مىآوردند و به جهادگران مىدادند، اينها برده و كنيز مىشدند. اينها را خريد و فروش مىكردند و با خريدن كنيز، به صاحبش محرم مىشد.
يكى از دانشمندان خارجى مىگويد: اگر كل عالم به مشكل علمى، فكرى، اقتصادى، اجتماعى و خانوادگى دچار شوند و همه تصميم بگيرند كه نزد من بيايند و بگويند: درد ما را دوا كن، من يك دوا و كليد دارم كه به آنها مىدهم و به آنها مىگويم: درد خود را با اين كليد دوا كنيد و آن كليد «الله» است. او همه دردها را دوا و مشكلات را حل مىكند.
«وَ إِن يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَآدَّ لِفَضْلِهِ» «1» وقتى مىخواهم وارد زندگى تو شوم و به تو خير برسانم، اگر تمام عالم جمع شوند و نگذارند، نمىتوانند مانع خير رساندن من شوند.
امام صادق (ع) فرمودند: مشكل خود را نزد پروردگار ببر؛ از حالا به بعد اين گونه با خدا مناجات كن:
«اللهم أسئلك من فضلك» «2»
خدايا! من گداى احسان تو هستم، گرفتار شدهام و اين گرفتارى بر دوش من بسيار سنگينى مىكند. اين خلأ مرا با احسان خود پر كن.
«فَمَن اشْتاقَ الى الجَنَّهِ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ»
كسى كه واقعا مشتاق بهشت است، بايد از خواستههاى نامعقول بگذرد. اگر گذشت كند، به بهشت مىرود. اينها موانع بهشت هستند.
او در نمازها، در خواب و بيدارى اين گدايى را شروع كرد.
سعدى چقدر زيبا مىسرايد:
__________________________________________________
(1)- يونس 107: 10؛ «و اگر براى تو خيرى خواهد فضل و احسانش را دفع كنندهاى نيست.»
(2)- بحار الأنوار: 73/ 173، باب 35، حديث 4.
دست حاجت چو برى پيش خداوندى بر
كه رحيم است و كريم است و غفور است و ودود
كرمش نامتناهى نعمش بىپايان
هيچ خواهنده نرفت از در او بىمقصود «1»
خودش به بندگان خود پيغام داده است كه اى بندگان من! كدام گدا را سراغ داريد كه نزد من آمده باشد و من او را رد كرده باشم؟
بهره خدايى جوان متدين «2»
جوانى در خانه بود، همسايه او آمد و درب خانه را زد، گفت: جوان، تو متدين، باتربيت و خوب هستى، مىخواهم سفرى چند ماهه بروم. كنيزى دارم كه به او علاقه زيادى دارم، مىخواهم او را نزد تو به امانت بگذارم تا وقتى كه برگشتم، كنيز را از تو سالم تحويل بگيرم.
جوان به او گفت: ببخشيد، من ازدواج نكردهام و جوان ازدواج نكرده در معرض خطر است، من دقيقهاى نمىتوانم تحمل كنم. او را نزد پيرمرد نود ساله متدين ببر تا از او نگهدارى كند.
__________________________________________________
(1)- سعدى شيرازى.
همسايه به او گفت: آفرين بر تو اى جوان با ايمان. من اين كنيز را به تو مىبخشم.
قيمت كنيز دويست درهم مىباشد، به سفر مىروم و برمىگردم و يا پول آن را و يا دوباره خودش را از تو مىگيرم. با اين كه آن را به تو حلال كردم و مىتوانى مانند همسر شرعى، ايامى كه من نيستم، با او باشى.
«اللهم اسئلك من فضلك»
با خلوص نيت به درب خانه او برو، او مىداند كه پاداش استقامت و صبر تو را چگونه بدهد. اگر مصلحت باشد، پاداش تو را فورا مىدهد.
صاحب كنيز، كنيز را بخشيد و رفت. حاكم منطقه به دنبال كنيزى با شرايط ويژه مىگشت. به او خبر دادند كه اين شرايط در كنيزى است كه در اختيار اين جوان است. گفت: به هر قيمتى كه مىفروشد، از او خريدارى نماييد. آمدند و گفتند:
حاكم خريدار اين كنيز است.
بدون اين كه خود جوان قيمتى بگذارد، گفتند: كنيز را به قيمت دويست هزار دينار طلا خريدارى مىكنيم. گفت: ما اين پول را مىگيريم و بعد از خانوادهاى در مدينه براى تو دخترى مىگيريم كه زندگى تو سر پا شود.
كنيز را فروخت و آن پول فراوان را گرفت و دو ماه بعد صاحب كنيز آمد، گفت:
اى جوان! اگر كنيز را مىخواهى، قيمت آن را به من بپرداز، جوان آن پول فراوان را برداشت و گفت: اين پول كنيز تو است. آن مرد به اندازه دويست درهم از آن پولها برداشت و گفت: كنيز من اين مقدار ارزش داشته است.
پيغمبر (ص) مىفرمايند:
اگر بهشت، زن حلال، پول، خانه، رفيق خوب، مملكت خوب و حكومت خوب مىخواهيد، در حريم خدا صبر كنيد. خود را با گناه آلوده نكنيد. من همه چيز به شما مىدهم، ولى افسوس كه مردم كم با خدا معامله مىكنند. شايد ده درصد با خدا معامله دارند، اما نود درصد با شياطين معامله مىكنند.
سود كلانى نصيب معامله كنندگان با خدا مىشود، اما معامله كنندگان با شيطان ضرر و زيان زيادى مىكنند.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
گنج صبر توجه به گنج حقيقى
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
واقعيتى كه هميشه مورد توجه بسيارى از انسانها بوده، گنج است. گنج به مجموعهاى فراوان از ثروت اطلاق مىشود كه گاهى اين در خرابهها يافت مىشود و علتش اين بوده كه اين خرابهها قبلًا شهر و يا كشور بوده و محل خزانههاى حكومتهاى آن كشورهاى آباد بود و يا دفينههايى بود كه ثروتمندان براى خود فراهم كرده بودند و بر اثر حادثهها، زلزلهها و طوفانها، آن مناطق آباد خراب شد و چون گاهى- به خصوص كشاورزان- در بيابانهاى به جا مانده از آن شهرها و كشورهاى آباد، در حال زير و رو كردن زمين هستند، به اين دفينهها و گنجها برمىخورند.
اين براى انسان در طول تاريخ واقعيتى شده بود كه در خرابهها، بيابانها و مناطق ويران گاهى گنج وجود دارد و گاهى به دنبال به دست آوردن گنج، واقعا رنجها را تحمل مىكردند.
نابرده رنج گنج ميسر نمىشود
مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد «1»
كسانى كه به دنبال گنج بودند، يا گنج را مىيافتند، يا در مسير پيدا كردن گنج، اگر گنجى پيدا نمىكردند، به منافع ديگرى كمتر از گنج مىرسيدند. فرهنگ الهى اين گنج را در دو بخش بيان كرده است؛ نخست در بخش مادّى كه در رسالههاى عمليه نيز فقهاى بزرگ شيعه نوشتهاند: گنج ثروتى است كه ناگهان از خرابهاى، كويرى و بيابانى به دست مىآيد و اگر شيعه، گنجى را به دست آورد، طبق سوره مباركه انفال، خمس آن گنج بر او واجب است:
«وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مّن شَىْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ»
آيه شريفه ندارد «من الجهاد» كه بعضىها آيات قبل و بعد از اين آيه را دريافت نكرده، در مسأله دچار اشتباه شدهاند و مىگويند: خمس فقط به غنايم جنگى تعلق مىگيرد، در حالى كه خدا مىفرمايد: «أَنَّمَا غَنِمْتُم مّن شَىْءٍ» شىء؛ يعنى هر چيز گرانبها، كه غنايم جنگى نيز يكى از اشياى پرقيمت است. معدن، سود حاصله از كسب سالانه و گنج نيز از اشياء پر قيمت هستند.
__________________________________________________
(1)- سعدى شيرازى.
«مّن شَىْءٍ» اگر از چيزى غنيمت و بهرهاى نصيب شما شد:
«فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ» «1» پروردگار راه مصرف خمس را در آيه شريفه در شش بخش بيان كرده است كه خرج در غير از اين شش برنامه، بر هر فقيه و هر خمس دارى حرام است و هر فقيهى بنا بر فقاهت خودش و هر مؤمنى بنا بر ايمان خود، در هزينه كردن خمس از افراط و تفريط بايد بپرهيزند و در مصرف آن، جانب احتياط را كاملًا رعايت كنند.
اين حال و كار مردم مؤمن است.
اين گنج، گنج مادى است. ثروت متراكمى كه از خرابهها، كويرها و بيابانها به دست مىآيد كه يك پنجم آن خمس و مربوط به پروردگار عالم است، كه هم در دين او بايد هزينه شود و هم براى بندگان آبرودار محترمش كه خرج آنان با دخلشان در سال هماهنگ نشده است؛ يعنى رنج بردهاند، ولى خرج زندگى آنان بيش از درآمدشان بوده است. اگر از خاندان پيغمبر (ص) باشد، بخشى از اين واجب مالى به او مىرسد، آن هم در حدّ رفع مشكلات و نيازهايى كه دارد، نه بيشتر. چون نه قرآن اجازه مىدهد و نه فقيهان شيعه. مقدارى از اين مال نيز سهم عالمان ربّانى است كه واقعا در راه اسلام و تبليغ دين خدا زحمت مىكشند، درس مىخوانند، درس مىدهند و شاگرد؛ مفسّر، عالم و مبلّغ تربيت مىكنند. بنا به اذن پروردگار، پيغمبر صلى الله عليه وآله و ائمه طاهرين عليهم السلام براى آنها نيز بايد در حدّ احتياج، نه افراط وتفريط، هزينه شود.
__________________________________________________
(1)- انفال 41: 8؛ «و بدانيد هر چيزى را كه [از راه جهاد يا كسب يا هر طريق مشروعى] به عنوان غنيمت و فايده به دست آورديد [كم باشد يا زياد] يك پنجم آن براى خدا و رسول خدا (ص) و ...»
خواب شيخ محمد نهاوندى «1»
شيخ محمد نهاوندى، يكى از علماى بزرگ كه انسان برجستهاى بود و در علم و عمل و تقوا مشهور بود، نقل كردند كه: ايشان گفته است كه من نسبت به هزينه كردن اين مال الهى در زندگى خودم، با آن همه زحمتى كه براى دين مىكشيدم، دچار مشكل باطنى بودم كه واقعا چقدر حقّ من است كه از اين مال مصرف كنم؟ با وجود آن دانش و زحمتى كه براى دين مىكشيد و بىكار نبود، به سختى زندگى مىكرده است.
مىفرمايد: در عالم رؤيا ديدم كه وارد حرم وجود مبارك حضرت رضا (ع) شدم، ديدم حرم داراى وضع و حال و روشنايى خاصى مىباشد. سؤال كردم: امروز در حرم مطهر حضرت رضا (ع) خبر خاصى است؟ گفتند: بله. وجود مبارك امام زمان (ع) بالاى سر حضرت رضا (ع) نشستهاند و مشغول خواندن زيارت حضرت رضا (ع) هستند.
گفت: من بالاى سر حضرت آمدم، مراقب بودم كه زيارت حضرت تمام شود تا به محضر مقدس ايشان شرفياب شوم و مطلبم را بپرسم. زيارت ايشان تمام شد، زانوى ادب به محضر مبارك امام زمان (ع) زدم و عرض كردم: من در ماه چقدر حق دارم از پولى كه مربوط به شما است و طبق آيه قرآن واجب است كه مردم بپردازند، هزينه زندگى خود كنم؟ اصلًا حق دارم يا نه؟ و اگر حق دارم، چه مقدار حق دارم؟
امام عليه السلام فرمودند: شما در هر ماه از مال مربوط به ما، اين مقدار حق شرعى شما است كه خرج كنيد و اضافه از آن ممنوع است. ولى من به خواب خود اعتماد نكردم. خواب خوبى بوده است، سؤال فقهى كردم، امام زمان (ع) نيز با كمال محبت جوابم را دادند، اما به ما گفتهاند كه به خواب به عنوان دليل و حجت شرعى تكيه نكنيد.
__________________________________________________
(1)- ابن عبد الرحيم النهاوندى المذكور فى محله ولد فى النجف عام توجه والده إلى إيران 1291 و بعد ثلاث سنين جاءت به والدته إلى طهران وقت نزول والده بها، فتربى عنده إلى أن توفى والده، فاشتغل على المدرسين بها فى مدرسه الخان المروى التى كان والده مدرسا بها و هاجر إلى العراق فى نيف و عشرين و ثلاثمائه و حضر أبحاث شيخنا الخراسانى و غيره، و عاد إلى إيران بعد وفاتأخيه العالم الشيخ محمد حسن نزيل المشهد الرضوى حدود 1329 فنزل هو إلى المشهد فى مقام أخيه إلى أن حج حدود 1360 و زار العراق و رجع إلى المشهد إلى أن توفى بها خامس جمادى الأولى 1371 و طبع من تصانيفه تفسيره الملمع الموسوم نفحات الرحمن فى ثلاث مجلدات و له ضياء الابصار فى مباحث الخيار و سراج النهج فى مسائل العمره و الحج، و ديوان شعره و قد استكتبت منه قصيدته المستزاد فى رثاء الحسين الشهيد. الذريعه إلى تصانيف الشيعه: 9/ 1006
به خواب خوب گفتهاند تكيه نكنيد، چه رسد به خوابهايى كه اصل و ريشهاى ندارد. چند روزى گذشت، روزى در عالم بيدارى وارد حرم مبارك حضرت رضا (ع) شدم، حرم حال و هواى خاصى داشت، بدون توجه به آن خواب، سؤال كردم چه خبر است؟ گفتند: آيت الله العظمى بروجردى به مشهد مشرف شدهاند و بالاى سر حضرت (ع) مشغول زيارت هستند. خيلى خوشحال شدم. با اين كه خودم فقيه و عالم بودم و براى دين زحمت مىكشيدم، ولى گفتم: براى اين كه خيالم صد در صد از اين پول راحت شود كه در قيامت گرفتار نشوم، بروم بپرسم.
چون اگر كسى نپردازد و اگر كسى به ناحق بگيرد و اگر به ناحق بخورد، فرداى قيامت جواب خدا و پيغمبر صلى الله عليه و آله و همه سادات و زحمت كشندگان در راه دين را بايد بدهد، چون حقّ مشاعى و مشترك است.
لذا مرحوم آيت الله العظمى خويى «1» مىگفتند: كسانى كه خمس نمىدهند، ولى زمان سفر حج نزد روحانى مىروند و فقط خمس مخارج سفر حج خود را مىدهند و با آن پول خمس داده به حج مىروند، حج آنان باطل است.
__________________________________________________
(1)- مستدركات أعيان الشيعه: 7/ 16، السيد أبو القاسم الخوئى بن السيد على أكبر بن المير الهاشم، ولد سنه 1317 فى مدينه (خوى من اعمال آذربيجان و توفى سنه 1413 فى النجف الأشرف) هاجر والده إلى النجف فرافقه إليها و هو فى الثالثه عشره من عمره و ذلك فى حدود سنه 1330 و فى النجف انضم إلى الحلقات الدراسيه فى مراحلها المتعارف عليها، و كان من اساتذته فيها الميرزا محمد حسين النائينى و الشيخ محمد حسن الكمبانى و الشيخ آغا ضياء الدين العراقى و شيخ الشريعه الاصفهانى و الشيخ محمد جواد البلاغى و غيرهم.
و بعد وفاه السيد محسن الحكيم سنه 1389 انتهت اليه المرجعيه الدينيه فى النجف، و قلد فى ايران و العراق و دول الخليج و سوريا و لبنان و افغانستان و غيرها. و لم تشغله شئون المرجعيه عن التدريس و لا عن التأليف. بل نستطيع القول انه تميز فى التأليف عن غيره من كبار المراجع الذين استغرقت المرجعيه أوقاتهم فلم يكتبوا شيئا يبقى بعدهم سوى رسائلهم العمليه فى حين انه كان يستغل أوقات الفراغ ليكتب و يوف فاخرج للناس الكتب الآتيه: 1- أجود التقريرات فى أصول الفقه. 2- تقريرات الفقه. 3- الفقه الاستدلالى. 4- حاشيه على العروه الوثقى. 5- نفحات الاعجاز. 6- البيان فى تفسير القرآن. 7- المسائل المنتخبه- و هى مجموعه فتاواه. 8- معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواه (23 مجلدا). و قد كتب بخط يده عن موسوعه (معجم رجال الحديث) يقول: إن علم الرجال كان من العلوم التى اهتم بشأنه علماوا الأقدمون، و فقهاوا السابقون، و لكن أهمل امره فى الاعصار المتاخره حتى كأنه لا يتوقف عليه الاجتهاد، و استنباط الأحكام الشرعيه. لأجل ذلك عزمت على تأليف كتاب جامع كاف بمزايا هذا العلم، و طلبت من الله سبحانه ان يوفقنى لذلك فاستجاب بفضله دعوتى. كان يرعى الحوزات العلميه بالرواتب كحوزه النجف الأشرف، و حوزه كربلاء فى العراق و حوزات قم و مشهد و غيرها فى ايران و الحوزات و المعاهد الدينيه فى الهند و باكستان و قد اهتم بالعمل الموساتى، تشييدا و دعما. فقد امر بإنشاء «موسه الامام الخوئى الخيريه»، حيث قامت فى غضون عمرها القصير بمشاريع دينيه و ثقافيه و اجتماعيه فى لندن و نيويورك و بومباى و تايلند و الهند. فمن ذلك مدرسه دار العلم فى بانكوك (تايلاند) و مدرسه صاحب الزمان فى كهولنا بنغلادش و مدرسه أهل البيت فى هوكلى (البنغال الغربيه) و مدرسه أمير المونين فى الهند و مدرسه الامام الباقر فى بهيوندى (الهند) و المدرسه الايمانيه فى بنارس بالهند و الحوزه العلميه فى حيدرآباد. و وضع أساس مدينه متكامله للطلاب و لمدرسى الحوزه العلميه فى قم و هى اليوم مدينه شامخه باسم مدينه العلم و تقوم الموسات الخيريه الثلاث فى بريطانيا و فى الولايات المتحده و فى الهند بتأسيس المدارس و المعاهد و تقديم الخدمات الثقافيه.
مىفرمودند: اين پول مشاع است و تمام خمس مال بايد حساب شود. عدهاى ديگر از فقها نيز همين طور هستند، آنها نيز حج بدون خمس را قبول ندارند و مىگويند:
اين مال حق خدا، پيغمبر (ص) تمام سادات و همه خدمت گزاران واقعى به دين است. بايد انسان حقوق ديگران را بپردازد. اگر كسى خمس مال خود را نپردازد، اموال او حرام مخلوط به حلال است و با آن نمىتواند نماز بخواند و به حج برود.
بالاى سر حضرت رضا (ع) نشستم، چهره ملكوتى آيت الله العظمى بروجردى را تماشا كردم و لذت مىبردم، چون «النظر الى وجه العالم عباده» «1»
نگاه كردن به چهره عالم ربانى، واجد شرايط و خدمتگزار، عبادت است. چون او با ارزش است و چنانچه در روايات به ما ياد دادهاند، توهين كردن به عالم واجد شرايط، توهين به پروردگار است. نگاه كردن به قرآن، كعبه، درب خانه عالم ربانى و به صورت پدر و مادر نيز عبادت است.
كسانى كه آيت الله العظمى بروجردى را ديده بودند، ايشان در آن زمان، با اين كه هشتاد و هشت ساله بود، اما ذكر ركوع و سجود را سه تا هفت بار تكرار مىكردند. نماز عجيبى داشتند. كسانى كه ايشان را زيارت كرده بودند مىديدند كه سيماى ايشان غرق در روشنايى، نور و ضياى الهى بود و اگر در يك كلمه بخواهيم ايشان را توصيف كنيم، او مرد خدا بود. خودشان مىفرمودند: در تمام دوره عمر شريف خود، از خدا جدا زندگى نكردند.
__________________________________________________
(1)- وسائل الشيعه: 12/ 312، باب 166، حديث 16384؛ بحار الأنوار: 96/ 65، باب 5، حديث 46؛ «وَ رُوِىَ أَنَّ النَّظَرَ إِلَى الْكَعْبَهِ عِبَادَهٌ وَ النَّظَرَ إِلَى الْوَالِدَيْنِ عِبَادَهٌ وَ النَّظَرَ فِى الْمُصْحَفِ مِنْ غَيْرِ قِرَاءَهٍ عِبَادَهٌ وَ النَّظَرَ إِلَى وَجْهِ الْعَالِمِ عِبَادَهٌ وَ النَّظَرَ إِلَى آلِ مُحَمَّدٍ (ع) عِبَادَه.»
گفت: زيارت خواندن آيت الله العظمى بروجردى تمام شد، دقت كردم، ديدم جايى كه نشسته است و دارد زيارت مىخواند، همان جايى است كه در عالم رؤيا ديدم امام زمان (ع) نشسته بود و زيارت مىخواند.
آمدم و سلام كردم. مرحوم آيت الله العظمى بروجردى «1» مرا مىشناختند.
ايشان فرمودند: شما در ماه اين مقدار از مال خدا و پيغمبر (ص)- خمس- را مىتوانيد هزينه زندگى خود كنيد و اين مقدار حق شرعى شما است. مانند همان جملات و پولى كه امام زمان (ع) فرموده بودند، آيت الله العظمى بروجردى نيز به من فرمود.
يك گنج، گنج مادى است كه خمس دارد و يك گنج نيز گنج معنوى است كه ارزش گنج معنوى با گنج مادى قابل مقايسه نيست. گنج مادى در خرابه، بيابان، كوير و زير خانههاى قديمى پيدا مىشود، ولى جاى گنج معنوى نزد پروردگار است.
داستانى از گنج مادى و معنوى
حكايتى از گنج مادى و معنوى گفتهاند كه خيلى جالب است. من از مرحوم آيت اللّه العظمى آخوند ملاعلى معصومى همدانى «2» شنيدم. ايشان مىفرمودند:
__________________________________________________
(1)- شرح حال ايشان در كتاب تواضع و آثار آن در جلسه 12 آمده است.
(2)- آخوند ملا على همدانى، آيت اللّه معصومى 1312 ق/ 1273 ش- 1398 ق/ 1357 ش فقيه اصولى و از مراجع تقليد. در روستاى «درجزين» همدان زاده شد. تحصيلات مقدماتى را در همدان به انجام رساند. آنگاه به تهران رفت و نزد شيخ عبدالنبى نورى و آخوند هيدجى علوم عقلى را آموخت. در 1340 ق، كمى پس از تأسيس حوزه علميه قم به همت آيت اللّه حائرى يزدى، به قم رفت و در حوزه درس آيت اللّه حاضر گشت و از مكتب اخلاقى ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى نيز استفاضه نمود و همزمان خود نيز به تدريس پرداخت. در 1355 ق/ 1315 ش به همدان بازگشت و چند سال بعد مدرسه مخروبه آخوند ملا محمدحسين مجرم همدانى را بازسازى كرد و مدرسه آخوند و حوزه علميه همدان را بنياد نهاد و به دنبال آن كتابخانه غرب را تأسيس كرد و رونق و نشاط تازهاى به حيات علمى شهر همدان بخشيد. آخوند ملا على همدانى عمرش را يكسره در تدريس و تعليم و تأليف گذراند. برخى از آثارش عبارتند از: رساله در كلام نفسى، رساله در حالات ابوبصير صحابى، رساله اسرار الصلوه، رساله در اجتهاد و تقليد، رساله در عصير عنبى و زبيبى و تمرى، رساله اربعين حديثاً، حواشى بر انيس التجار و عروه الوثقى و تقريرات فقه و اصول آيت اللّه حائرى. دائره المعارف تشيع: 1/ 18
حدود بيست ساله بودم. بعد از حوزه همدان، براى ادامه تحصيل مرا راهنمايى كردند كه به تهران بيايم، گفتند: تهران اساتيد بسيار معتبرى در فقه، اصول، حكمت و عرفان دارد. ايشان مىفرمودند: وقتى در تهران بودم، از محضر دو استاد بهره فراوانى گرفتم و بعد به قم مشرف شدم و آنجا ادامه تحصيل دادم. كه البته به مرتبههاى بالاى علمى و حالى رسيدند. متخصصين در آن زمان، ايشان را از بسيارى از مراجع زمان بالاتر مىدانستند.
مطالب زيادى براى من فرمودند و من يادداشت كردم. ايشان در بيست سالگى در تهران، خدمت مرحوم آيت الله شيخ محمد رضا تنكابنى «1» و مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالنبى نورى براى تحصيل رسيد.
آخوند ملا على مىفرمودند: شيخ عبدالنبى براى خودم تعريف كردند كه: من جوان بودم و در مدرسه مروى تهران طلبه بودم، آن زمان نيز مدرسه مروى اساتيد بسيار فوق العادهاى داشت.
داستان ساختن اين مدرسه نيز داستان عجيبى بوده است. پول ساخت اين مدرسه و زمين آن را خان مروى هزينه كرد كه خان ثروتمندى در مرو خراسان بوده است كه بعد به تهران آمد. انسان پاك، پاك طينت، حلال خور و بزرگوارى بود كه از ثروت خود به خوبى استفاده مىكرد؛ مسجد با عظمت و مدرسه مروى فعلى را او ساخت.
روزى كه كلنگ اين مدرسه و مسجد را مىخواستند به زمين بزنند، از علما، فقها، بزرگان و شخصيتهاى با ايمان بازار تهران دعوت كردند. خان مروى كلنگ را روى دستش بلند كرد و گفت: هر كسى كه از شب اول تكليف تا كنون نماز شب او ترك نشده است بيايد اين كلنگ را بگيرد و براى افتتاح به زمين بزند. من چنين دستى مىخواهم كه كلنگ بزند. هيچ كس نيامد. خودش كلنگ را زد. يعنى يك خان، نماز شب او از اول تكليف ترك نشده بود.
__________________________________________________
(1)- شرح حال ايشان در كتاب عرفان در سوره يوسف، جلسه 20 آمده است.
اما خيلىها نماز واجب خود را عمدا نمىخوانند. خيلىها نماز صبح را بيدار نمىشوند، پيغمبر (ص) مىفرمايند: نماز خواندن بعضى مانند نوك زدن كلاغ به دانه مىباشد كه اسم نمازشان را بايد نماز كلاغى گذاشت؛ «1» يعنى به قدرى به نماز بىميل هستند و به زور نماز مىخوانند كه از تكبيره الاحرام تا سلام نماز، همه را در هم مىكنند و ادب نماز، موالات و ترتيب را رعايت نمىكنند.
شيخ عبدالنبى فرمودند: من در ايام جوانى در اين مدرسه طلبه بودم و هوس كردم كه به دنبال گنج بروم. پشت اتاق مدرسه پستويى بود كه طلبهها رختخواب، چراغ خوراكپزى و اثاث اضافه را در آنجا مىگذاشتند. من چند كتاب درباره علم كيميا و علوم قديمى جفر و رمل خريده بودم و به دنبال اين بودم كه از طريق اين كتابها به طلا دست پيدا كنم و يا مس را به طلا تبديل كنم.
از شهر نور مازندران، چند نفر از افراد آشنا به تهران آمدند و قصد عزيمت به مشهد را داشتند. من از آنها درخواست كردم كه اگر ممكن است، من نيز همراه شما به مشهد بيايم. آنها قبول كردند و گفتند: آماده شو، تو را همراه خود مىبريم.
گفتم: هزينه از تهران به مشهد رفتن چقدر است؟ به من گفتند: اين مقدار خرج سفر است. من ديدم دو ريال كم دارم.
به دوستان خود نگفتم كه من دو ريال كم دارم. گفتم مىرويم و قناعت مىكنيم، شايد مشكلى پيش نيايد. قناعت يك گنج است. كسانى كه قانع هستند، انسانهاى بسيار راحتى هستند. به لباس و كفش كهنه، نان و پنير، نان و دوغ قانع هستند.
قناعت روحيهاى است كه در هر كس باشد، در هيچ امر مادى، روحى و روانى باخت نمىكند.
نماينده حاكم بغداد به اهواز، نزد يعقوب ليث صفار آمد و گفت: خليفه مىگويد: به بغداد حمله نكنيد. يعقوب گفت: من حمله مىكنم و مردم را از شرّ شما ستمگران بنى عباس نجات مىدهم. البته گفت: من اكنون مريض هستم، اگر خوب شدم، شرّ شما ستمگران را كم خواهم كرد، اما اگر موفق نشدم و شكست خوردم، سفرهاى همراه يعقوب بود، آن را باز كرد، داخل آن نان و پياز بود، گفت:
__________________________________________________
(1)- ثواب الأعمال و عقاب الأعمال: 229؛ «عَنْ زُرَارَهَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ دَخَلَ رَجُلٌ مَسْجِداً فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَخَفَّفَ سُجُودَهُ دُونَ مَا يَنْبَغِى وَ دُونَ مَا يَكُونُ مِنَ السُّجُودِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) نَقَرَ كَنَقْرِ الْغُرَابِ لَوْ مَاتَ مَاتَ عَلَى غَيْرِ دِينِ مُحَمَّدٍ (ص).»
من آن وقت كه شهرستان زندگى مىكردم، با اين نان و پياز شكم خود را سير مىكردم، دوباره به سيستان برمىگردم و سر همين سفره، نان و پياز مىخورم و زندگى خود را مىگذرانم.
كسانى كه به شكم، شهوت، زمين و به امور مادى دلبستگى ندارند، راحت زندگى مىكنند، با همان نان و پنير قناعت مىكنند و خوش و شاد نيز هستند.
گفت: با قناعت تا سبزوار آمديم. به هم شهرىهاى خود گفتم: عالِمى در اين شهر به نام حاج ملاهادى سبزوارى زندگى مىكند. تا شما كارهاى خود را انجام مىدهيد و آماده مىشويد، من مىروم تا ايشان را زيارت كنم.
تقواى حاج ملا هادى سبزوارى «1»
حاجى سبزوارى خيلى مورد توجه بزرگان آن زمان بود. حتى در سفر ناصرالدين شاه به مشهد كه همه علماى سبزوار از او ديدن كردند، حاجى ديدن نكرد. ناصر الدين شاه گفت: چرا ايشان نيامد؟ گفتند: ايشان عادت ندارند به ديدن اهل حكومت بروند. گفت: پس ما به ديدن ايشان مىرويم. ظاهرا با اعتضاد السلطنه، عموى ناصر الدين شاه به خانه حاج ملاهادى آمدند. خانه حاجى نزديك به صد متر و با اتاقهاى كاه گلى بود كه آنها را گچ نكرده بودند. هنگام صرف ناهار سر سفره حاجى رسيدند، ديدند كه دو نان خشك با يك كاسه دوغ در مقابل ايشان بود. ناصر الدين شاه پرسيد: چه موقع ناهار ميل مىكنيد؟ فرمود: همين الان. گفت: ناهار شما چيست؟ فرمود: دوغ آسمانى. چون دوغى كه درست كرده بودند، كم مايه بود و رنگ كاسه را به خود گرفته بود، حاجى اسم آن را دوغ آسمانى گذاشته بود. گفت: اگر شكم تو با اين نان خشك و دوغ آسمانى سازگارى دارد، بخور. اما شكماعلى حضرت مگر با اين غذاها عادت دارد؟
__________________________________________________
(1)- شرح حال ايشان در كتاب حلال و حرام مالى، جلسه 28 بيان شده است.
اين شكم بىهنر پيچ پيچ
صبر ندارد كه بسازد به هيچ «1»
ملاقات حاجى سبزوارى با شيخ عبدالنبى
شيخ عبدالنبى مىگويد: درب خانه حاجى سبزوارى را زدم، خودشان در را باز كردند، گفتم: طلبهاى هستم، تهران درس مىخوانم و اهل نور مازندران هستم.
امكان دارد كه من چند دقيقه شما را ببينم؟ فرمود: تشريف بياوريد. تا جايى كه فرصت بود، خدمت اين مرد الهى نشستم و بعد گفتم: ما با همشهرىهاى خود به زيارت وجود مبارك حضرت رضا (ع) مىرويم.
حاجى با اين عظمتش كه در قرن سيزدهم، فيلسوف شهير دنيا بوده است، وصيت كرده بود كه جنازه مرا مقابل قبرستانى كه جاده مشهد از آن مىگذرد دفن كنيد تا زوّارى كه از آنجا رد مىشوند، گرد و غبار قاطر و اسب آنها روى قبر من بريزد، شايد به گرد و غبار زوّار امام هشتم (ع) خدا به من رحم كند. ما چه مىدانيم امام، عالم ربانى، فقيه جامع الشرايط و مؤمن واقعى كيستند و چه جايگاهى دارند؟
گفتم: آيا به من اجازه مىدهيد كه مرخص شوم؟ فرمود: بفرماييد. با آن وقار و عظمت تا درب حياط مرا بدرقه كردند و دو ريال به من دادند و فرمودند: اين كمبود خرج مسافرت تو، از پشت پستوى حجره بيرون بيا، كيمياى تو نزد امام صادق (ع) است، نه ميان كتابهايى كه مشغول خواندن آنها هستى و درب خانه را بست.
اگر گنج مىخواهى، نزد امام صادق (ع) برو. هميشه گنج، در فرهنگ شيعه، ولايت ائمه طاهرين و اطاعت از اين ذوات مقدسه پيدا مىشود. نظر رسول خدا (ص) را درباره صبر ببينيد. من اين تعبير پيغمبر (ص) را در هيچ يك از موارد اخلاقى نديدهام: مهر، فروتنى، تواضع، خشوع، خضوع، خاكسارى، كرامت، اين تعابير فقط درباره صبر آمده است:
__________________________________________________
(1)- سعدى شيرازى.
«الصبر كنزٌ من كنوز الجنه» «1»
صبر، خود را نگهداشتن در حريم توحيد، ايمان و حلال و حرام خدا، گنجى از گنجهاى بهشت است. هر كسى كه صبر دارد، زمين و خرابه وجودش از گنج خدا آباد و پر است.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
گوهر صبر ظاهر و باطن صادقان و متقين
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
__________________________________________________
(1)- مستدرك الوسائل: 2/ 425، باب 64، حديث 23.
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
در قرآن مجيد، از گروه با ارزشى به عنوان گروه صادقان و هم چنين از گروهى كه در پيشگاه پروردگار از كرامت ويژهاى برخوردار هستند، به عنوان گروه متقون ياد شده است.
صادقان گروهى هستند كه ظاهر و باطن آنها لبريز از ايمان، پاكى و پاكيزگى است. بين ظاهر و باطن آنها تفاوتى وجود ندارد و باطن و ظاهرى الهى دارند.
مايهاى در باطن دارند كه باطن آنان از آن مايه پر است. پروردگار در قرآن از آن مايه به ايمان و يقين تعبير مىكند؛ ظاهر آنها همان جلوه ايمان و يقين است كه عبارت از عمل صالح و اخلاق حسنه است. اين ويژگىها باعث شده است كه پروردگار عالم نام صادقان را بر آنها قرار داده است.
در رابطه با آنها به تمام مردان و زنان سفارش و امر مىكند كه همراه با صادقان باشيد. اگر بنا باشد در اين دنيا با دار و دسته و گروهى همراه باشيد، با صادقان همراه باشيد. «1» در آيهاى مىفرمايد: صدق داراى ثمر، نتيجه و منفعت است و يكى از ويژگىهاى روز قيامت اين است كه:
«هَذَا يَوْمُ يَنفَعُ الصَّدِقِينَ صِدْقُهُمْ» «2»
__________________________________________________
(1)- توبه 119: 9؛ «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»
(2)- مائده 119: 5؛ «اين روزى است كه راستان را راستى و صدقشان سود دهد.»
در آن روز، صادقان از صدق خود بهره كامل خواهند برد و روز قيامت براى آنها روز تنهايى، ترس، وحشت، اضطراب، نا امنى، سخت و مشكل نخواهد بود، بلكه نسيم قيامت براى آنها مانند نسيم بهار، خوشى و شادى آور است. فضاى آن، فضاى امن است. قلب آنها، در آرامش كامل است و همين طور كه وارد محشر مىشوند، در كمال خوشنودى، شادى، و رضايت از گذشتهشان وارد محشر مىشوند.
«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاعِمَهٌ* لّسَعْيِهَا رَاضِيَهٌ» «1» هر دو آيه در سوره مباركه غاشيه است كه نيمى از اين سوره بيان كننده اوضاع و احوال خوبان، پاكان و صادقان در روز قيامت است.
معرفى گروه متقين
و اما گروه ديگر، گروه متقون هستند كه درباره اهل تقوا فقط يك آيه را براى شما قرائت مىكنم، چون به نظر مىرسد كه در ميان آيات مربوط به اهل تقوا، بار معنوى اين آيه از همه آيات سنگينتر، با ارزشتر و بيشتر است.
پروردگار مهربان عالم درباره اهل تقوا مىفرمايد:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» «2»
__________________________________________________
(1)- غاشيه 8: 88- 9؛ «در آن روز چهرههايى شاداب و باطراوتاند* از تلاش و كوشش خود خشنودند.»
(2)- توبه 4: 9؛ «زيرا خدا پرهيزكاران را دوست دارد.»
من عاشق اهل تقوا هستم و اهل تقوا معشوق من هستند. برخلاف اين كه بايد بگوييم اهل تقوا عاشق هستند و خدا معشوق، ولى در قرآن مجيد مىفرمايد: خدا عاشق است و اهل تقوا معشوق.
بعد از شناخت صادقان و عظمت معنوى اهل تقوا، اين سؤال به وجود مىآيد كه صادقان چگونه در مدار صدق و اهل تقوا در فضاى تقوا قرار گرفتهاند؟ صريح آيات قرآن مجيد اين است كه اهل صدق، با طىّ منزل صبر به صدق رسيده و اهل تقوا نيز با سلوك در جاده صبر به تقوا رسيدهاند.
يكى از آياتى كه اين معنا را نشان مىدهد، آيه يكصد و هفتاد و هفت سوره مباركه بقره مىباشد:
«وَ الصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُوْلئِكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَ أُوْلئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ» «1» مردان و زنانى كه در مشكلات، سختىها و ناگوارىها كه شكلهاى مختلفى دارد؛ سختىهاى بدنى، مالى، اجتماعى، خانوادگى، عبادت، طاعت و سختىهاى تحمل تكاليف پروردگار، صبر كردند، خود را نباختند، از حريم پروردگار و قوانين و خواستههاى پروردگار بيرون نرفتند، با مشكل ديندارى ساختند، تا مشكل برطرف شد. با ديندارى با تكاليف ساختند تا مدت تكاليف به پايان رسيد و از دنيا رفتند. با رنجها و ناگوارىهاى روزگار با ديانت ساختند، تا ناگوارىها تمام و بلاها برطرف شد.
صبر در برابر مشكلات اقتصادى
«وَ الصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ»
«ضرّاء» را از «بأساء» جدا نقل مىكند، «ضرّاء» به معناى مشكل اقتصادى است. كارى نچرخيد و فقط به اندازه زندگى معمولى درآمد پيدا كردند و هر چه كوشيدند كه به اين زندگى گشايش بدهند، نشد. به خاطر كمبود مالى خود و خانوادهاش در رنج بودند. بسيار علاقه داشتند كه خانهاى خوب به دست بياورند، اما نشد و رنج و سختى اين تهيدستى را با ديندارى تحمل كردند.
__________________________________________________
(1)- بقره 177: 2؛ «و در تنگدستى و تهيدستى و رنج و بيمارى و هنگام جنگ شكيبايند؛ اينانند كه [در ديندارى و پيروى از حق] راست گفتند، و اينانند كه پرهيزكارند.»
با ديندارى تحمل كردند يعنى چه؟ يعنى مىتوانستند از اين خانه كوچك بيرون بروند و با مال حرام، خانه وسيعى در بهترين نقطه شهر تهيه كنند، به وسيله رشوه، غصب، دوز و كلك، فتنه، فساد و كلاه بردارى، زندگى بهترى داشته باشند، اما بر اين زندگى سخت صبر كردند و از حريم حلال و حرام خدا و حوزه حريم پروردگار بيرون نرفتند و «عبدالله» ماندند و سختى كشيدند.
چون رنجِ تهيدستى بسيار سنگين است، پروردگار جداگانه ذكر كرده است.
گاهى فشار زبان زن و فرزند و گاهى فشار زبان اقوام بر فشار اصل تهيدستى مىافزايد، ولى در مقابل سختىهاى زندگى صبر و تحمل كردند و كمبود ثروت خود را با حرام و فساد جبران نكردند.
«وَ الصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ»
كسانى كه در مقابله با دشمن، با هجوم فكرى رو به رو شدند، اما ايستادگى كردند و تسليم فرهنگ و شبيخون عقلى دشمن نشدند. اكنون در خانه و اتاقهاى اغلب مردم جهان، به خصوص مسلمانها، با اسلحهاى كه در طول تاريخ خطرناكتر از اين اسلحه نبوده، به نام ماهواره و اينترنت، به جنگ فكرى با مؤمنين آمده است، ولى متقين براى قبول فرهنگ اين دشمن، آغوش باز نكردند و اين نوعى صبر است.
حالت ديگر صبر، صبرى است كه جوانان شيعه و پاك لبنان در مقابل آلودهترين و بىرحمترين دشمن تاريخ كردند كه دشمن را ذليل و زمينگير كردند.
حدود شصت سال قبل، وقتى دشمن خيمهاش را در خانه مسلمانان برپا كرد؛ اسرائيل گفت: در آينده نزديك، جغرافياى مملكتم را از نيل تا فرات خواهم كرد، يعنى فلسطين، مصر، لبنان و عراق جزء اسرائيل مىشود، اين نقشه را حتى به ديوار كلاسهاى درس خود نيز زدهاند و معلمها درس مىدهند.
صابرتر بودن شيعيان از امامان معصوم
چند هزار شيعه صابر داريم؟ امام صادق (ع) مىفرمايند: ما چهارده نفر صابريم، اما شيعيان واقعى ما «اصبر» هستند، يعنى به مراتب از ما چهارده معصوم صبورتر هستند. «1» شيعيان واقعى صبرشان از ما بيشتر است. گفتند: يابن رسول الله! منظور شما از اين سخن چيست؟ چرا شيعيان صابرتر مىباشند؟ حضرت فرمودند: براى اين كه ما تمام بهشت و پاداشهاى صبر را كه پشت پرده عالم هست، مىبينيم و صبر مىكنيم، اما آنها نديده، صبر مىكنند. ما مىبينيم و صبر مىكنيم، ولى شيعيان ما فقط از زبان ما شنيدهاند و ما فقط به آنها خبر دادهايم، پس آنها صابرتر هستند.
«وَ الصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ»
واقعا اين آيه دشمن را ذليل كرد. وقتى اين عالم الهى و اين سيد صابر؛ سيد حسن نصرالله، قرار بود كه روز جمعه، در جشن پيروزى مسلمانان شيعه سخنرانى كند، اسرائيل پيغام داد كه من جايگاه ايشان را بمباران مىكنم، سيد حسن نيز به اسرائيل پيغام داد: ما نيز تمام اسرائيل را مانند جهنم مىكنيم.
خدا در قرآن مىفرمايد: همه اينها در نتيجه صبر است. ايستادگى، تسليم نشدن، فرار نكردن، با دشمن نساختن. اسرائيل ديگر نمىتواند بگويد: چند جوان بيشتر نيستند، چون همين جوانها با اسرائيل كارى كردند كه سرمايهدارهاى اسرائيل صحنه را خالى كردند و كسى ديگر براى زندگى به اسرائيل نمىآيد.
بلايى بر سر اسرائيل آوردند كه هنرپيشه مسيحى لبنانى بىحجاب، به كشورهاى عربى فرياد مىزند: من از همه دولتهاى عربى به خاطر كمال بىغيرتى و بىشرفى آنها تشكر مىكنم. چون دخالت نكردن آنها باعث شد كه اين جوانان بهتر شناخته شوند و در نتيجه شيعه بهتر شناحته شود.
__________________________________________________
(1)- الكافى: 2/ 93، حديث 25؛ «أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ إِنَّا صُبُرٌ وَ شِيعَتُنَا أَصْبَرُ مِنَّا قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ كَيْفَ صَارَ شِيعَتُكُمْ أَصْبَرَ مِنْكُمْ قَالَ لِأَنَّا نَصْبِرُ عَلَى مَا نَعْلَمُ وَ شِيعَتُنَا يَصْبِرُونَ عَلَى مَا لَا يَعْلَمُونَ.»
«وَ الصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُوْلئِكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَ أُوْلئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»
بندگان صادق من چنين كسانى هستند. كسى كه تحمل ندارد و در همان روز اول ماه رمضان، گرسنگى و تشنگى براى او ناگوار آمد و روزه خود را باطل كرد، چنين شخصى، مسلمان دروغين است.
كسى كه در مقابل فشار اقتصادى صبر نكند هوس خانه وسيع، ماشين صد ميليون تومانى، موبايل و امثال اينها را مىكند و خودش را به حرام، فتنهها و فسادها آلوده مىكند، اما مىگويد: من مسلمان هستم، قرآن مىگويد: تو دروغ مىگويى و صادق نيستى.
به بخيل مىگويد: تو كه از پرداخت مالى كه براى من است، در راه خدا و بندگان من دريغ مىكنى و باز هم مىگويى كه من مسلمان هستم، دروغگويى بيش نيستى.
«أُوْلئِكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَ أُوْلئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»
طبق قرآن، صابران با صدق و با تقوا هستند. گروهى كه در قيامت:
«هَذَا يَوْمُ يَنفَعُ الصَّدِقِينَ صِدْقُهُمْ»
و اهل تقوا گروهى هستند كه:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ»
منِ- خدا- عاشق آنها هستم.
البته در آيه ديگرى نيز عشق خود به صابران را به طور علنى اعلام كرده است:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَتِلُونَ فِى سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُم بُنْيَنٌ مَّرْصُوصٌ» «1» صابران مانند ساختمان ضد ضربه مىباشند.
چهار مرحله مختلف صبر
رسول خدا (ص) مىفرمايند: صبر، به صدق و تقوا منتهى مىشود. شما مىتوانيد چهار مرحله را در وجود صابران مشاهده كنيد:
«فالصبر على أربع شعب؛ على الشوق و الشفق و الزهد و الترقب»
صبرى كه شكفته شده از شوق، بيم و ترس، زهد، اميد و انتظار باشد.
اما صبر شكفته شده از شوق:
«فمن اشتاق الى الجنه سلا عن الشهوات» «2»
كسانى كه تمام خواستههاى غير منطقى را از خود دور مىكنند.
بيشتر گرفتارىهاى مردم دنيا و فساد آنها به خاطر اين است كه اسير خواستههاى غيرمعقول هستند. درون بيشتر مردم دنيا، درياى پرموجى از خواستههاى غيرمعقول است و سعى مىكنند كه براى رسيدن به اين خواستهها، خود و خواستهها را به جاى خدا قرار دهند. يعنى خواستهها را به جاى خدا برمىگزينند:
«أَفَرَءَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَيهُ» «3»
__________________________________________________
(1)- صف 4: 61؛ «خدا كسانى را دوست دارد كه صفزده در راه او جهاد مىكنند [و از ثابت قدمى] گويى بنايى پولادين و استوارند.»
(2)- بحار الأنوار: 65/ 382، باب 27، حديث 32.
(3)- جاثيه 23: 45؛ «پس آيا كسى كه معبودش را هواى نفسش قرار داده ديدى؟»
اما صابران، كسانى كه مشتاق رسيدن به بهشت خداوند هستند، پيغمبر (ص) مىفرمايند: در حوزه ايمان و باور «سلا عن الشهوات»؛ تمام خواستههاى نامعقول را كنار مىگذارند.
مال پاك و معقول مىخواهند. شهوت، يعنى ميل و خواستههاى درونى، اما صابران، شهوات را از حلال مىخواهند، اگر بدون زحمت و يا از حرام به سراغ آنان بيايد، آن را قبول نمىكنند، چون براى آنها قبول نكردن حرام بسيار آسانتر است.
تقواى اقتصادى صابران و متقين
مرحوم آيت الله العظمى آخوند خراسانى «1»، بيش از دويست مرجع تقليد تربيت كرده است. يكى از شاگردان مرحوم آخوند خدمت ايشان رسيد و به پول عراق، دو ريال، با احترام جلوى مرحوم آخوند گذاشت. آخوند فرمود: فرزندم! اين دو ريال چيست؟
دو ريال دو روز از زندگى را مىگذراند، ما اين پولها را خرج حوزهها مىكنيم تا مرجع تقليد، مفسر قرآن، مبلغ دين، عالم، دين نگهدار تربيت كنيم، اين دو ريال چيست؟ عرض كرد: استاد! حقوق من در اين ماه يك تومان است. در اين ماه ديدم كه دو ريال آن اضافه مىباشد، اين دو ريال حق من نيست، مىخواهم آن را پس بدهم. من طاقت جواب دادن خدا در قيامت را ندارم. «2» حلال خدا را پس مىزنند، چه برسد به حرام. اگر بخواهند حساب مالى ما را بررسى كنند، نود درصد درآمد و هزينه كردن ما مردود مىشود؛ چون در اسراف، تبذير، بخل، حرص و سهل انگارى هزينه مىكنيم.
تاجر پولدارى از بغداد به نجف آمد. محضر وجود مبارك مرجع تقليد خود، آخوند خراسانى رسيد. ايران چه چهرههاى عظيمى در علوم مختلف از قبيل عرفان، فقه، فلسفه، فيزيك، شيمى و رياضى داشته است. ايران هزار و پانصد سال در رشتههاى مختلف، در تحويل شخصيتهاى ناب از همه دنيا مسابقه را مىبرد، البته اگر حكومتهاى ستمگر حاكم بر اين مملكت ممانعت نمىكردند.
__________________________________________________
(1)- شرح حال ايشان در كتاب عرفان در سوره يوسف، جلسه 20 آمده است.
(2)- الكافى: 1/ 545، حديث 14؛ «أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ كُلُّ شَىْءٍ قُوتِلَ عَلَيْهِ عَلَى شَهَادَهِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَإِنَّ لَنَا خُمُسَهُ وَ لَا يَحِلُّ لِأَحَدٍ أَنْ يَشْتَرِىَ مِنَ الْخُمُسِ شَيْئاً حَتَّى يَصِلَ إِلَيْنَا حَقَّنَا.»
آن تاجر عبايى براى آخوند آورد. عبايى كه در ما طلبهها به عباى خاشيه معروف است، بافت عجيبى دارد، نگهدارى آن زحمت دارد، ولى عباى فوق العادهاى است. عرض كرد: آقا! اين عبا، صدقه، انفاق و از سهم امام نيست، شما مرا مىشناسيد، من مقلد شما هستم، من نزد شما حساب مالى دارم، اين عبا از پول خالص زحمت كشيده خودم است، به شما علاقه دارم، عبا را به شما هديه مىكنم، روى دوش خود بياندازيد، چون چند روز قبل به درس شما آمدم، ديدم عباى شما كهنه و وصلهدار است. شما مرجع تقليد چند ميليون شيعه و مؤمن هستيد، درست نيست كه روى دوش بزرگ شيعه، عباى كهنه و وصلهدار باشد.
مرحوم آخوند فرمودند: از محبت، و لطف شما بسيار ممنونم. عبا را قبول كردم.
تاجر بسيار خوشحال شد. وقتى تاجر از نجف رفت، مرحوم آخوند عبا را به يك روحانى داد و گفت: آن را در بازار، نزد فلان عبا فروش نجف بفروش، چون انسان صادق و بىدوز و كلكى است. قيمت واقعى آن را به تو مىگويد. يعنى در بين مردم كسانى هستند كه قيمت واقعى را نمىگويند و فاسد، كلاه بردار و متقلب هستند.
اينها به فرموده پيغمبر صلى الله عليه و آله بى دين هستند:
«ليس منا من غشّ مسلماً» «1»
كاسبى كه به امت من كلك بزند، از ما نيست. «2» گفت: اين عبا فروش راستگو است. پولش را نمىخواهم. برو به او بگو: اين عبا را بردار و در برابر آن چند عباى معمولى به ما بده. چون وقتى كه طلبه شدم، عباى من ساده بود، بعد كه مدرّس شدم، همين عبا بر دوش من بود، اكنون نيز كه آخوند خراسانىِ مرجع تقليد شدهام، با همين عبا هستم، چون عبا كه كارى نمىكند. آن عبا را با چهارده عبا عوض كرد و عباها را به طلبهها هديه كرد و فرمود:
__________________________________________________
(1)- وسائل الشيعه: 12/ 241، باب 137، حديث 16198.»
(2)- وسائل الشيعه: 17/ 282، باب 86، حديث 22528؛ «الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ (ع) فِى حَدِيثِ الْمَنَاهِى عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) أَنَّهُ قَالَ وَ مَنْ غَشَّ مُسْلِماً فِى شِرَاءٍ أَوْ بَيْعٍ فَلَيْسَ مِنَّا وَ يُحْشَرُ يَوْمَ الْقِيَامَهِ مَعَ الْيَهُودِ لِأَنَّهُمْ أَغَشُّ الْخَلْقِ.»
ما با همين عباى وصلهدار پاره زندگى مىكنيم، چون ملك الموت كه بيايد، به عبا نگاه نمىكند، او جان و پروندهام را مىخواهد. امّا طلبهها يك عبا را براى آخوند گذاشتند و روى دوش ايشان انداختند.
پيغمبر (ص) مىفرمايد: در فضاى ايمان و يقين، در برابر خواستههاى نامعقول صابر هستند و همه خواستههاى غيرمنطقى را از خود دور مىكنند و در شوق بهشت هستند و به آن نيز مىرسند. از حلال زياد نيز فرارى هستند، «فضلًا عن الحرام» «1» چه رسد به حرام.
فضيلت اميرالمؤمنين (ع) بر تمام انبيا
شخصى به اميرالمؤمنين (ع) عرض كرد: از خود تعريف كن؟ فرمود: اگر كسى از خودش تعريف كند، قبيح است. گفت: من تو را خوب نمىشناسم، دلم مىخواهد كه با زبان خودت، تو را بشناسم، چون امامشناسى واجب است. از چه كسى بپرسم كه اميرالمؤمنين على (ع) كيست؟ حضرت فرمود: خودت انبيا را با من مقايسه كن و ببين كه چه تفاوتهايى با انبيا خدا دارم؟
اين حديث بسيار مفصل است. «2» امام (ع) فرمود: خداوند همه نعمتهاى بهشت را به حضرت آدم (ع) حلال كرد، گفت: هر چه ميوه در اين باغِ آباد هست، از هر كجاى آن كه دوست دارى بخور، اما؛
__________________________________________________
(1)- كشف الغمه: 1/ 176؛ «فأعجب بهذه المكارم و الأفعال و القضايا التى هى غرر فى جبهات الأيام و الزهاده التى فاق بها جميع الأنام و الورع الذى حمله على ترك الحلال فضلا عن الحرام و العباده التى أوصلته إلى مقام وقف دونه كل الأقوام ..» (2)- بحار الأنوار: 26/ 321؛ « [معانى الأخبار] قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَجْسَادِ بِأَلْفَىْ عَامٍ فَجَعَلَ أَعْلَاهَا وَ أَشْرَفَهَا أَرْوَاحَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ فَاطِمَهَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْأَئِمَّهِ بَعْدَهُمْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ فَعَرَضَهَا عَلَى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَغَشِيَهَا نُورُهُمْ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لِلسَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ هَولَاءِ أَحِبَّائِى وَ أَوْلِيَائِى وَ حُجَجِى عَلَى خَلْقِى وَ أَئِمَّهُ بَرِيَّتِى مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَىَّ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ وَ لِمَنْ تَوَلَّاهُمْ خَلَقْتُ جَنَّتِى وَ لِمَنْ خَالَفَهُمْ وَ عَادَاهُمْ خَلَقْتُ نَارِى وَ مَنِ ادَّعَى مَنْزِلَتَهُمْ مِنِّى وَ مَحَلَّهُمْ مِنْ عَظَمَتِى عَذَّبْتُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ وَ جَعَلْتُهُ مَعَ
الْمُشْرِكِينَ فِى أَسْفَلِ دَرْكِ نَارِى وَ مَنْ أَقَرَّ بِوَلَايَتِهِمْ وَ لَمْ يَدَّعِ مَنْزِلَتَهُمْ مِنِّى وَ مَكَانَهُمْ مِنْ عَظَمَتِى جَعَلْتُهُ مَعَهُمْ فِى رَوْضَاتِ جَنَّاتِى وَ كَانَ لَهُمْ فِيهَا مَا يَشَاءُونَ عِنْدِى وَ أَبَحْتُهُمْ كَرَامَتِى وَ أَحْلَلْتُهُمْ جِوَارِى وَ شَفَّعْتُهُمْ فِى الْمُذْنِبِينَ مِنْ عِبَادِى وَ إِمَائِى فَوَلَايَتُهُمْ أَمَانَهٌ عِنْدَ خَلْقِى فَأَيُّكُمْ يَحْمِلُهَا بِأَثْقَالِهَا وَ يَدَّعِيهَا لِنَفْسِهِ دُونَ خِيَرَتِى فَأَبَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الْجِبَالُ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنَ ادِّعَاءِ مَنْزِلَتِهَا وَ تَمَنِّى مَحَلِّهَا مِنْ عَظَمَهِ رَبِّهَا فَلَمَّا أَسْكَنَ اللَّهُ عز و جل آدَمَ وَ زَوْجَتَهُ الْجَنَّهَ قَالَ لَهُمَا كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَهَ يَعْنِى شَجَرَهَ الْحِنْطَهِ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمِينَ فَنَظَرَ إِلَى مَنْزِلَهِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ فَاطِمَهَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْأَئِمَّهِ مِنْ بَعْدِهِمْ فَوَجَدَاهَا أَشْرَفَ مَنَازِلِ أَهْلِ الْجَنَّهِ فَقَالا يَا رَبَّنَا لِمَنْ هَذِهِ الْمَنْزِلَهُ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ ارْفَعَا رُءُوسَكُمَا إِلَى سَاقِ عَرْشِى فَرَفَعَا رُءُوسَهُمَا فَوَجَدَا اسْمَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ فَاطِمَهَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْأَئِمَّهِ بَعْدَهُمْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ مَكْتُوبَهً عَلَى سَاقِ الْعَرْشِ بِنُورٍ مِنْ نُورِ الْجَبَّارِ جَلَّ جَلَالُهُ فَقَالا يَا رَبَّنَا مَا أَكْرَمَ أَهْلَ هَذِهِ الْمَنْزِلَهِ عَلَيْكَ وَ مَا أَحَبَّهُمْ إِلَيْكَ وَ مَا أَشْرَفَهُمْ لَدَيْكَ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ لَوْلَاهُمْ مَا خَلَقْتُكُمَا هَولَاءِ خَزَنَهُ عِلْمِى وَ أُمَنَائِى عَلَى سِرِّى إِيَّاكُمَا أَنْ تَنْظُرَا إِلَيْهِمْ بِعَيْنِ الْحَسَدِ وَ تَتَمَنَّيَا مَنْزِلَتَهُمْ عِنْدِى وَ مَحَلَّهُمْ مِنْ كَرَامَتِى فَتَدْخُلَا بِذَلِكَ فِى نَهْيِى وَ عِصْيَانِى فَتَكُونا مِنَ الظّالِمِينَ قَالا رَبَّنَا وَ مَنِ الظَّالِمُونَ قَالَ الْمُدَّعُونَ لِمَنْزِلَتِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ قَالا رَبَّنَا فَأَرِنَا مَنَازِلَ ظَالِمِيهِمْ فِى نَارِكَ حَتَّى نَرَاهَا كَمَا رَأَيْنَا مَنْزِلَتَهُمْ فِى جَنَّتِكَ فَأَمَرَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى النَّارَ فَأَبْرَزَتْ جَمِيعَ مَا فِيهَا مِنْ أَلْوَانِ النَّكَالِ وَ الْعَذَابِ وَ قَالَ اللَّهُ عز و جل مَكَانُ الظَّالِمِينَ لَهُمُ الْمُدَّعِينَ لِمَنْزِلَتِهِمْ فِى أَسْفَلِ دَرَكٍ مِنْهَا كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها أُعِيدُوا فِيها وَ كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلُوا سِوَاهَا لِيَذُوقُوا الْعَذابَ يَا آدَمُ وَ يَا حَوَّاءُ لَا تَنْظُرَا إِلَى أَنْوَارِى وَ حُجَجِى بِعَيْنِ الْحَسَدِ فَأُهْبِطَكُمَا عَنْ جِوَارِى وَ أُحِلَّ بِكُمَا هَوَانِى فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِىَ لَهُما ما وُورِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَهِ إِلّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ وَ قاسَمَهُم خ إِنِّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحِينَ فَدَلّاهُما بِغُرُورٍ وَ حَمَلَهُمَا عَلَى تَمَنِّى مَنْزِلَتِهِمْ فَنَظَرَا إِلَيْهِمْ بِعَيْنِ الْحَسَدِ فَخُذِلَا حَتَّى أَكَلَا مِنْ شَجَرَهِ الْحِنْطَهِ فَعَادَ مَكَانَ مَا أَكَلَا شَعِيراً فَأَصْلُ الْحِنْطَهِ كُلِّهَا مِمَّا لَمْ يَأْكُلَاهُ وَ أَصْلُ الشَّعِيرِ كُلِّهِ مِمَّا عَادَ مَكَانَ مَا أَكَلَاهُ فَلَمَّا أَكَلَا مِنَ الشَّجَرَهِ طَارَ الْحُلِىُّ وَ الْحُلَلُ عَنْ أَجْسَادِهِمَا وَ بَقِيَا عُرْيَانَيْنِ وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّهِ وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَهِ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ فَ قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ قَالَ اهْبِطَا مِنْ جِوَارِى فَلَا يُجَاوِرُنِى فِى جَنَّتِى مَنْ يَعْصِينِى فَهَبَطَا مَوْكُولَيْنَ إِلَى أَنْفُسِهِمَا فِى طَلَبِ الْمَعَاشِ فَلَمَّا أَرَادَ اللَّهُ عز و جل أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمَا جَاءَهُمَا جَبْرَئِيلُ فَقَالَ لَهُمَا إِنَّكُمَا ظَلَمْتُمَا أَنْفُسَكُمَا بِتَمَنِّى مَنْزِلَهِ مَنْ فُضِّلَ عَلَيْكُمَا فَجَزَاوكُمَا مَا قَدْ عُوقِبْتُمَا بِهِ مِنَ الْهُبُوطِ مِنْ جِوَارِ اللَّهِ عز و جلإِلَى أَرْضِهِ فَاسْأَلَا رَبَّكُمَا بِحَقِّ الْأَسْمَاءِ الَّتِى رَأَيْتُمُوهَا عَلَى سَاقِ الْعَرْشِ حَتَّى يَتُوبَ عَلَيْكُمَا فَقَالا اللَّهُمَّ إِنَّا نَسْأَلُكَ بِحَقِّ الْأَكْرَمِينَ عَلَيْكَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ فَاطِمَهَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْأَئِمَّهِ إِلَّا تُبْتَ عَلَيْنَا وَ رَحِمْتَنَا فَتَابَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ فَلَمْ تَزَلْ أَنْبِيَاءُ اللَّهِ بَعْدَ ذَلِكَ يَحْفَظُونَ هَذِهِ الْأَمَانَهَ وَ يُخْبِرُونَ بِهَا أَوْصِيَاءَهُمْ وَ الْمُخْلَصِينَ مِنْ أُمَمِهِمْ فَيَأْبَوْنَ حَمْلَهَا وَ يُشْفِقُونَ مِنِ ادِّعَائِهَا وَ حَمَلَهَا الْاءِنْسَانُ الَّذِى قَدْ عُرِفَ فَأَصْلُ كُلِّ ظُلْمٍ مِنْهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عز و جل إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْاءِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.»
«وَ لَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَهَ» «1» فقط از اين درخت نخور. مىگويند: اين درخت يا گياه، گندم بوده است. خدا به حضرت آدم (ع) گفت: نخور، خورد، ولى بعد از حضرت آدم (ع) به تمام فرزندانش گفت: از آن بخوريد، ولى من در تمام عمرم نان جو خوردم. من حلال و آزاد بودم كه بخورم، اما نخوردم ولى حضرت آدم (ع) گياه ممنوعه را خورد. __________________________________________________
(1)- بقره 35: 2؛ «و به اين درخت نزديك نشويد.»
پيغمبر (ص) مىفرمايند: اين صبر، صبر شوق، عشق و رغبت است كه در فضاى ايمان و با چشم دل و كمك آيات قرآن، بهشت را مىبينند و مىفهمند كه بهشت رفتن، محصول قطع خواستههاى غيرمنطقى است: «سلا عن الشهوات».
صبر ديگر، صبر ترس و صبر انتظار است كه در جلسات بعد توضيح خواهم داد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
راه صبر سه عنصر معنوى در اسلام
تهران، مسجد اميرپ
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
برابر آيات قرآن، اسلام و مسلمان بودن مركب از سه حقيقت است. ساختمان اسلام از سه عنصر معنوى تركيب شده است و مسلمان حقيقى نيز همان سه تركيب را دارد.
بنا به آيات قرآن و روايات، مسلمان بايد اسلامش كامل باشد، تا بتواند با قدرت و كمالِ اسلامش، به لقا، قرب، پاداش حق، امنيت دنيا و آخرت برسد. عنصرى كه از آن تعبير به عنصر ريشهاى شده، عبارت از ايمان، اعتقاد و باور است كه امرى قلبى است. خود اين باور و اعتقاد نيز تركيبى از پنج حقيقت است؛ باور داشتن خدا، قيامت، فرشتگان، قرآن و همه انبيا و ائمه عليهمالسلام.
به دست آوردن اين باورها از دو راه امكان پذير است؛ تحصيل، استماع. راه ديگرى ندارد. انسان بايد سالها در كنار معلمان ربّانى تعليم دين ببيند، تحصيل دانش دينى و معرفت نمايد، فقيه در دين، يعنى دين شناس علمى شود، يا اين كه به فرموده قرآن مجيد: گوش خود را در شنيدن حقايق الهى از دهان پاكان هزينه كند؛ يا از انبيا و امامان عليهم السلام بشنود و يا از اولياى عالم و عارف به دين.
در متن معارف دين، براى فراهم كردن زمينه باور در قلب مردم، براهين، حجتها و مسائل علمى، يقينى است. اين باور براى انسان با خواندن يا شنيدن حاصل مىشود؛ يعنى به اين نقطه مىرسد كه وجود مقدس حضرت حق، قيامت، فرشتگان، پيامبران و قرآن مجيد را باور مىكند و سلامت باطن را در خود تحقق مىدهد. اين بخش، يك سوم از دين است كه در ارتباط با قلب است.
معامله عمل صالح با پروردگار
يك سوم ديگر دين، عمل صالح است؛ انجام واجبات، كارهاى مثبت، انجام عبادات و اعمال خوب كه تكليف انسان است نيز يك سوم دين است، كه معامله كردن انسان با پروردگار از طريق رفتارهاى مثبت، واجبات و عبادات انجام مىگيرد.
اگر در ارتباط با پروردگار و مردم، از انسان غير از اين عمل سر بزند، طبق آيات قرآن، معصيت و گناه است و تعابير قرآن در هر دو ناحيه نيز عجيب و لطيف است.
مثلًا در ارتباط با پروردگار، ذكر ركوع يا يك بار «سبحان ربى العظيم و بحمده» است يا سه بار «سبحان الله». اگر انسان با پروردگار عالم در رفتار عبادتى درست معامله نكند و از آن كم بگذارد، مثلًا در ركوع بگويد:
«سبحان ربى العظيم وبحمده»
«هاء» را نگويد، نماز او باطل است. يعنى يك «هاء» نيز در معامله با پروردگار بايد رعايت شود. در معامله با مردم نيز همين طور است، بايد روش و منش معامله با مردم مثبت، خير، نيك و خوب باشد. من از پياده رو رد شوم، به ديوار كاه گلى مواجه شوم، صاحبش را هم نمىشناسم، يك كاه از اين ديوار جدا مىكنم و بعد دور مىاندازم. نظر قرآن مجيد در مورد اين پر كاه چيست؟ آيا من مسئول هستم؟
من كار بد يا خلافى مرتكب شدهام؟ خدا در قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَ نَضَعُ الْمَوَ زِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَمَهِ فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْا» «1» كار خود خداوند است، چون فاعل «نضع»، «نحن» است كه در اين فعل پنهان است و مربوط به شخص پروردگار است.
مىفرمايد: ما ترازوهاى خود را بر اساس انصاف و عدالت در قيامت برپا مىكنيم. از زمان حضرت آدم (ع) تا آخرين فرد از نوع شما كه به دنيا آمد و روز قيامت برپا شد، به كسى كمترين ظلمى نخواهد شد.
اخلاق خدا غير از اخلاق ما است. خدا اين گونه نيست كه در قيامت، در برخورد با فرعون، نمرود، يزيد، شمر، شاه، كارتر، لنين، شارون و بوش عصبانى شود و بگويد: چون شما اين همه جنايت مرتكب شدهايد، من بيش از آن جنايات شما را جريمه مىكنم. خدا اين گونه نيست.
خدا كيفر گناهكاران را بر اساس گناهشان و پاداش خوبان را بر اساس كرم خود، غير از خوبى خوبان به آنها مىرساند؛ يعنى اگر هر نمازى از نظر مالى مثلًا صدهزار تومان مىارزد، پروردگار بزرگ عالم صد ميليارد تومان مىپردازد، ولى در كيفر بدكاران، مطابق بدى آنان جزا مىدهد.
جريان آن پر كاه در اين قسمت آيه معلوم است:
__________________________________________________
(1)- انبيا 47: 21؛ «و ترازوهاى عدالت را در روز قيامت مىنهيم و به هيچ كس هيچ ستمى نمىشود.»
«وَ إِن كَانَ مِثْقَالَ حَبَّهٍ مّنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا» «1» اگر وزن كار، عمل و رفتار شما با من، يا با مردم به اندازه دانه ارزن باشد، خود من او را در قيامت حاضر مىكنم، در ترازو گذاشته، محاسبه مىكنم و با شما برخورد مىكنم.
شما يك «ها» از نماز را نگفتيد. دقت نكرديد و يك جاى موضع وضو را به اندازه نوك سوزن آب نرسانديد، غسل كرديد، اما مانعى به اندازه سر سوزن روى دست و سينه شما بود كه قابل ديدن بود. همه اينها را به حساب مىكشم. معامله شما با پروردگار در عمل، بايد با عمل صالح باشد؛ يعنى عمل قابل قبول و رفتار و منش شما با مردم نيز بايد مثبت باشد.
اگر كسى بىعلت به كسى نگاه تند كرده باشد، در روز قيامت آن را محاسبه مىكنند. حتى در قيامت، كسى به عنوان تحقير كردن كسى، در مقابل ديده يك نفر ديگر، با ابروى خود اشاره تحقيرآميز كرده باشد، آن را حساب مىكنند. «2» اين آيات خيلى جالب است:
«وَ السَّمَآءَ رَفَعَهَا وَ وَضَعَ الْمِيزَانَ* أَلَّا تَطْغَوْاْ فِى الْمِيزَانِ» «3» مىفرمايد: تمام آسمانها و زمين بر اساس معيار و ميزان حق است و به شما سفارش مىكنم كه در اين فضا، با معيار و ميزان متحد شده، از موازين لازمى كه براى زندگى شما، در رابطه با خودم و مردم قرار دادهام، تجاوز نكنيد.
__________________________________________________
(1)- انبياء 47: 21؛ «و اگر [عمل خوب يا بد] هم وزن دانه خردلى باشد آن را [براى وزن كردن] مىآوريم.»
(2)- الكافى: 2/ 368، حديث 1؛ «قال رسول اللّه (ص): من نظر الى مون نظره ليخيفه بها اخافه اللّه يوم لا ظلّ الّا ظلّه.»
(3)- الرحمن 7: 55- 8؛ «و آسمان را برافراشت و [براى سنجش هر امر معنوى و مادى] ترازو نهاد؛* تا در [سنجيدن با] ترازو طغيان روا مداريد [و از مرز عدالت و انصاف مگذريد.].»
«وَ أَقِيمُواْ الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ»
چه در ارتباط با من و چه در ارتباط با بندگان من، انسانهاى با انصاف و عادلى باشيد، «وَ لَا تُخْسِرُواْ الْمِيزَانَ» «1» در ارتباط با من و بندگانم، كم نگذاريد.
وقتى بنده من از شما خريد مىكند، حتى اگر كافر، مشرك، بىدين و خلاف كار است، اگر از شما جنس خواست، با اندازهاى درست به او جنس بده و اگر مىخواهيد عبادت كنيد، عبادت شما بر اساس فقه باشد، كه ميزانِ پروردگار در عبادت است.
اخلاق؛ بخش سوم دين
اما بخش سوم دين، به تعبير قرآن و مجموعه عظيمى از روايات، اخلاق است؛ يعنى پاك بودن از پستىها و رذايل روانى.
من كه در بين مردم زندگى مىكنم، بخيل، حريص، مغرور، متكبر، بدبين و كينهاى نسبت به مردم نباشم. اسم اين را پيراستگى در اخلاق گذاشتهاند. در ميان مردم كه زندگى مىكنم، با محبت، مهربان، خاكسار، متواضع، فروتن، اهل دل، اهل صفا، صميميت و صدق باشم.
__________________________________________________
(1)- الرحمن 9: 55؛ «و ترازو را به عدالت برپا داريد و از ترازو مكاهيد.»
امير المؤمنين عليه السلام مىفرمايند: از هر بخشى از اين بخشهاى سه گانه كه كم داشته باشيد، از رحمت خدا كم خواهيد داشت. براى اين كه ظرفيت خود را از رحمت خدا پر كنيد، تا اين دنيا را ترك نكردهايد، تمام كمبودها را جبران كنيد؛ نمازهاى باطل را دوباره اعاده كنيد، روزههاى نگرفته را بگيريد، ظلمهايى كه به مردم كردهايد، از آن ظلمها خود را پاك كنيد؛ اگر مالى كه از مردم به ناحق نزد شما مانده است، آن را به صاحب آن برگردانيد. اگر پدر و مادر را از خود رنجيده خاطر كردهايد، برويد و از آنها رضايت بگيريد. اگر مردم را آزار دادهايد، برويد و حلاليت بطلبيد.
شيوه اسلام و مسلمانى اين است. اسلام با سه برنامه كامل است و ايمان نيز پنج بخش است: خدا، قيامت، فرشتگان، انبيا، قرآن. باور اينها يك مرحله از اسلام است، اما عمل صالح، عبادت، رفتار صحيح با مردم نيز بخش دوم اسلام و اخلاق نيز بخش سوم اسلام است.
تحليل ايمان در نهج البلاغه
از اميرالمؤمنين (ع) اين روايت را بشنويد كه از عجيبترين روايات شيعه است.
وقتى اميرالمؤمنين (ع) در «نهج البلاغه» ايمان را تحليل مىكنند، همين پنج حقيقتى است كه بايد به قلب باور داد و همين اعمال صالح و عبادات است كه نسبت به خدا و مردم انجام مىگيرد، اين ايمان است. اخلاق نيز پيراستگى از رذايل و آراستگى به فضايل است.
اما نظر اميرالمؤمنين (ع) در مورد صبر در اسلام و مسلمانى چيست؟
حضرت مىفرمايند:
«الصَّبْرُ مِنَ الايمان بِمَنْزَلَهِ الرَّأْسِ مِنَ الجَسَدِ وَ لا ايمانَ لِمَنْ لا صَبْرَ لَهُ» «1»
صبر در حوزه ايمان ظاهرى انسان است كه در عمل صالح و رفتار صحيح با مردم نمايان است، اين صبر نسبت به ايمان، مانند سر براى بدن است. بدن وقتى زنده و فعال است و عبادت كرده، از منابع طبيعت استفاده مىكند كه سر دارد. بعد حضرت مىفرمايند: بدنى كه سر ندارد، جسم صد در صد بىسود و بىارزش است. توقع بقاء ايمان و عمل را از كسى كه اهل حوصله، تحمل و صبر نيست، نداشته باشيد.
__________________________________________________
(1)- مستدرك الوسائل: 2/ 422، باب 64، حديث 11؛ نهج البلاغه: حكمت 82؛ «سُئِلَ عَمَّا لَا يَعْلَمُ أَنْ يَقُولَ لَا أَعْلَمُ وَ لَا يَسْتَحِيَنَّ أَحَدٌ إِذَا لَمْ يَعْلَمِ الشَّىْءَ أَنْ يَتَعَلَّمَهُ وَ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْاءِيمَانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لَا خَيْرَ فِى جَسَدٍ لَا رَأْسَ مَعَهُ وَ لَا فِى إِيمَانٍ لَا صَبْرَ مَعَهُ.»
اميرالمؤمنين (ع) اعلام مىكنند كه صبر، حافظ آن پنج حقيقت قلبى است.
انسان بىصبر، خدا، قيامت، فرشتگان، انبيا و قرآن را از دست مىدهد. چون وقتى بىطاقتى كنيد، براى دفع تلخىها، ناگوارىها، مصايب و كمبود مالى، به دشمن و يا به گناه پناه مىبريد و همه آن حقايق را از دست مىدهيد.
شخص بىصبر، نظر خدا نسبت به خودش را تعطيل مىكند. قيامت را از دست مىدهد و ديگر محشر آبادى نخواهد داشت. او در قيامت مورد شفاعت انبيا و فرشتگان نخواهد بود و از قرآن بهرهايى نصيب او نخواهد شد:
«وَ لا ايمانَ لِمَنْ لا صَبْرَ لَهُ»
صابران طبق اين گفتار اميرالمؤمنين (ع) اهل ايمان هستند، اهل ايمان يعنى كسانى كه خدا، قيامت، فرشتگان، انبيا و قرآن و قيامت و بهشت و جهنم را باور دارند.
دنيا جاى مصيبت، حادثه، بلا، گرفتارى و بيمارى است. محل كمبود و ورشكستگى و هزاران نوع بلا است. خدا در قرآن مىفرمايد: اينها را با مقام عبداللهى تحمل كنيد و براى خدا بنده بمانيد. فشار حوادث، شما را از حريم الهى بيرون نبرد. براى شكستن فشار حوادث، خود را به گناه و معصيت دچار نكنيد.
مبارزه با هواهاى نفسانى و ترس از خدا
رسول خدا (ص) در مورد صبر مىفرمايند: صبر صابران را در چهار موقع مىتوانيد ببينيد:
«فالصبر على أربع شعب»
صابران در چهار شعبه، صبر را خرج مىكنند. چون قيامت را باور دارند و در باور قيامت، بهشت و جهنم را لحاظ مىكنند و مشتاق بهشت هستند. همه بايد مشتاق بهشت باشند. بهشت، وعده قطعى خدا به خوبان عالم است. اما انسان مشتاق بهشت:
«سلا عن الشهوات»
از همه خواستههاى غيرمعقول، غيرمنطقى و غيرمشروع جدا زندگى مىكند.
وقتى به او سخت مىگذرد، صبر مىكند. رنج مىكشد، اما صبر را پيشه راه خود مىكند. مىبيند كه همه نوع گناه فراهم است، ظاهر گناهان نيز خيلى لذيذ است، ولى به خاطر اشتياق به بهشت، از گناه چشم مىپوشد و مىگذرد؛ با خواستههاى نامشروع زندگى نمىكند.
اما شعبه دوم صبر؛ صابران واقعا از دوزخ بيم دارند و مىترسند. انبيا نيز از دوزخ مىترسيدند:
«إِنّى أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» «1» ديگران مىخواستند به جهنم بروند، اما حضرت نوح عليه السلام مىفرمود: من از عذاب روز قيامت بر شما مىترسم.
خداوند در قرآن، در سوره نور، درباره اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا، حضرت مجتبى و امام حسين (ع)مىفرمايد:
__________________________________________________
(1)- اعراف 59: 7؛ «من قطعاً از عذاب روزى بزرگ بر شما مىترسم.»
«يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَرُ» «1» از روزى كه دلها و چشمها از ترس دگرگون بود، اينان با وجود معصوم بودن، از آن روز مىترسيدند.
بخش عمدهاى از مردم، بسيار شجاع هستند. از حضرت زهرا عليها السلام نترس تر هستند. به قدرى شجاع هستند كه اگر به آنها بگوييد: به واسطه گناهى كه داريد مىكنيد، عذاب در انتظار شما است، با حالت تمسخر، به شما، جهنم، قيامت و به خداى برپا كننده قيامت مىخندند. آيا شجاعت از اين بالاتر وجود دارد؟
نقل مىكنند، حضرت زهرا عليهاالسلام به اميرالمؤمنين (ع) عرض كرد: على جان! وقتى بند كفن مرا باز كردى و صورتم را روى خاك گذاشتى و روى قبرم را بستى، زود نرو.
كنار قبرم بنشين، با آن صداى ملكوتى، براى من قرآن بخوان كه من دچار وحشت برزخ نشوم. «2» اگر از قيامت نترسم، در همه چيز بىترمز هستم. ترس از قيامت؛ يعنى باور داشتن قيامت كه بهترين، قوىترين و نيرومندترين نگهدار باطنى انسان با ايمان در برابر گناهان است. نمىگذارد حتى انسان يك پر كاه از ديوار مردم جدا كند.
شخص بزرگوارى كسى را ديد كه با رنگ پريده و لاغر نشسته است، آمد سلام و احترام كرد، از او سؤال كرد: چه گرفتاريى داريد كه به خاطر آن گرفتارى، رنگ شما زرد و بدنتان لاغر است؟ گفت: بله، جديدا گرفتارى سختى براى من به وجود آمده است كه آرامش مرا برده است، گفت: گرفتارى شما چيست؟ گفت: تازه به شك افتادهام، تا ديروز منكر صد در صد بودم و اصلًا باور نداشتم، اما از ديروز به شك افتادهام كه آيا قيامت وجود دارد يا نه؟ همين شك مرا به اين روز انداخته است.
مگر امكان دارد كسى قيامت را باور داشته باشد و اين همه فساد از او صادر شود؟ مال مردم را بخورد؟ ظلم به ديگران كند؟ بدانيد مؤمن به قيامت، منظم و متين است. گرسنگى مىكشد، ولى صبر مىكند و خود را به حرام آلوده نمىكند.
__________________________________________________
(1)- نور 37: 34؛ « [و] پيوسته از روزى كه دلها و ديدهها در آن زير و رو مىشود، مىترسند.»
(2)- فاطمه الزهراء عليهاالسلام من المهد الى اللحد، القزوينى: 510.
تقواى شديد، با ترس از قيامت
شخصى به زيارت امام صادق (ع) آمد. امام به شدت عصبانى بود. عصبانى شدن، اخلاق خدا، انبيا و ائمه (ع)نيست. خشم خدا، انبيا و ائمه (ع)فقط در مورد دين است. هيچ كس امام (ع) را تا آن روز به آن حالت نديده بود؛ چشمها برافروخته و رنگ او سرخ شده بود.
فكر كردند كه خطر سنگين و مسأله عظيمى به وجود آمده است، چون اگر همه جهان جمع شوند و بخواهند امام را عصبانى كنند، نمىتوانند. عرض كرد: يابن رسول الله! چيزى شده است؟ فرمود: پيشامد بدى به وجود آمده است و آن اين است كه تو امروز درب خانهاى را زدى، كنيز او درب را باز كرد، چشم تو به طور اتفاقى به آن كنيز افتاد. «1» به او پيشنهاد رابطه برقرار كردن داده بود؟ پس چه شده بود؟ تو شيعه هستى؟
باور تو به روز قيامت چه شده است؟ كسى كه قيامت را باور دارد، چشم و گوش بد به هيچ چيز ندارد و شكم خود را با لقمه حرام پر نمىكند.
ائمه عليهم السلام قيامت را باور داشتند. خانمهايى كه بدحجاب هستند، روابط حرام را رعايت نمىكنند، اما گاهى سفره براى حضرات مىاندازند و نذر مىكنند، اينها نمىدانند كه حضرت زهرا عليهاالسلام از قيامت مىترسيده است؟ نمىدانند كه شب عاشورا ابى عبدالله (ع) يك چهارم شب را براى قيامت گريه مىكرده است؟ اين نذر و سفره براى چه كسى است؟
__________________________________________________
(1)- مستدرك الوسائل: 14/ 270، باب 81، باب تحريم النظر إلى النساء الأجانب؛ «أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) يَقُولُ كَانَ الْمَسِيحُ (ع) يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ إِلَى أَنْ قَالَ وَ إِيَّاكُمْ وَ النَّظِرَهَ فَإِنَّهَا تَزْرَعُ فِى قَلْبِ صَاحِبِهَا الشَّهْوَهَ وَ كَفَى بِهَا لِصَاحِبِهَا فِتْنَهً، الْخَبَرَ.»
الخرائج و الجرائح: 1/ 272، الباب السادس؛ بحار الأنوار: 46/ 248- 249، باب 5، حديث 40؛ «عَنْ أَبِى الصَّبَّاحِ الْكِنَانِىِّ قَالَ صِرْتُ يَوْماً إِلَى بَابِ أَبِى جَعْفَرٍ فَقَرَعْتُ الْبَابَ- فَخَرَجَتْ إِلَىَّ وَصِيفَهٌ نَاهِدٌ- فَضَرَبْتُ بِيَدِى عَلَى رَأْسِ ثَدْيِهَا- فَقُلْتُ لَهَا قُولِى لِمَوْلَاكِ إِنِّى بِالْبَابِ- فَصَاحَ مِنْ آخِرِ الدَّارِ ادْخُلْ لَا أُمَّ لَكَ- فَدَخَلْتُ وَ قُلْت وَ اللَّهِ مَا أَرَدْتُ رِيبَهً- وَ لَا قَصَدْتُ إِلَّا زِيَادَهً فِى يَقِينِى- فَقَالَ صَدَقْتَ لَئِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ هَذِهِ الْجُدْرَانَ تَحْجُبُ أَبْصَارَنَا- كَمَا تَحْجُبُ أَبْصَارَكُمْ إِذاً لَا فَرْقَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ- فَإِيَّاكَ أَنْ تُعَاوِدَ لِمِثْلِهَا.» بصائر الدرجات: 247، باب 11؛ «عَنْ مُرَازِمٍ قَالَ دَخَلْتُ الْمَدِينَهَ فَرَأَيْتُ جَارِيَهً فِى الدَّارِ الَّتِى نَزَلْتُهَا فَعَجَّبَتْنِى فَأَرَدْتُ أَنْ أَتَمَتَّعَ مِنْهَا فَأَبَتْ أَنْ تُزَوِّجَنِى نَفْسَهَا قَالَ فَجِئْتُ بَعْدَ الْعَتَمَهِ فَقَرَعْتُ الْبَابَ فَكَانَتْ هِىَ الَّتِى فَتَحَتْ لِى فَوَضَعْتُ يَدِى عَلَى صَدْرِهَا فَبَادَرَتْنِى حَتَّى دَخَلْتُ فَلَمَّا أَصْبَحْتُ دَخَلْتُ عَلَى أَبِى الْحَسَنِ (ع) فَقَالَ يَا مُرَازِمُ لَيْسَ مِنْ شِيعَتِنَا مَنْ خَلَا ثُمَّ لَمْ يَرُعْ قَلْبُهُ.»
اغلب بىحجابها اهل نماز و روزه نيستند و با هر نامحرمى راحت صحبت و شوخى دارند، اما سفره حضرت ابوالفضل مىاندازند، شما اين سفره را براى كدام ابوالفضل مىاندازيد؟ پسر اميرالمؤمنين (ع) همان كسى است كه مانند دو ناودان خون از دستان مباركش مىريخت و مىفرمود:
و الله ان قطعتم يمينى
انّى احامى ابدا عن دينى «1» دستم كه چيزى نيست، اگر قطعه قطعهام كنيد، من از دين دست برنمىدارم. اگر سفره را براى اين ابوالفضل مىاندازيد، بايد همانند او زندگى كنيد.
ترك محرمات از ترس عذاب
شعبه دوم صبر
«و مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النار رَجَعَ عن المحرمات» «2»
در مورد كسانى است كه از عذاب الهى و آتش دوزخ بيم و نگرانى دارند. مگر آتش را ديدهاند كه مىترسند؟ قرآن «كلام الله» و خبر پروردگار است. خدا توسط صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و دوازده امام (ع)مسأله آتش دوزخ را خبر داده است.
راوى مىگويد: در كوچه چند بچه آتش روشن كرده بودند و مشغول بازى كردن بودند. بر سكوى خانهاى كاهگلى، بچهاى چهارساله نشسته بود و خيره به اين آتش نگاه مىكرد و از گوشههاى چشمش اشك مىريخت.
آمدم و گفتم: اجازه بازى كردن به تو نمىدهند؟ گفت: اول سلام كن، بعد سؤال كن. سلام كردم، آن بچه جواب داد: اجازه بازى كردن به من مىدهند، اما مرا براى بازى كردن نيافريدهاند. گفتم: چرا گريه مىكنى؟ آيا آتش را نگاه مىكنى؟ گفت:
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 45/ 40، باب 37.
(2)- بحار الأنوار: 65/ 382، باب 27، حديث 32.
نمونهاى از آتش جهنم را مىبينم. اين نمونه مرا به وحشت انداخته و دارم گريه مىكنم، واى به اصل جهنم.
با خود گفتم: اين بچه چهار ساله چقدر با معرفت است. به او گفتم: اسم شما چيست؟ گفت: حسن بن على (ع)، فهميدم كه او امام عسكرى (ع) است كه نسبت به آتش روز قيامت، در سن چهارسالگى، اين گونه بود. «1» امام عسكرى (ع) شجاعتر است، يا مردم گناهكار؟
كارگرى كه در كشاورزى امام سجاد (ع) را كمك مىداد، مىگويد: بعد از ساعتى كه كارها انجام گرفت، در آن هواى گرم، ديدم امام زين العابدين (ع) بر روى زمين نشست و به تخته سنگى تكيه داد. زانوى خود را در بغل گرفت و با صداى بلند شروع به گريه كردن كرد. رو به روى ايشان نشستم، دلم سوخت، گفتم: چقدر گريه مىكنيد. رحمى به بدن خود و اين چشمان مبارك كنيد.
فرمودند: يعقوب عليه السلام دوازده پسر داشت، فقط يك پسر از نظرش غايب شد، مىدانست كه نمرده است و روزى گمشدهاش به او برمىگردد، اما آن قدر گريه كرد كه دو چشم او نابينا شد، من چگونه گريه نكنم، در حالى كه در كربلا، در نصف روز هجده نفر را از نزديكان خود را در مقابل چشمانم از دست دادم كه هيچ كدام از آنها ديگر برنمىگردند. «2»
__________________________________________________
(1)- أعلام الهدايه: 13/ 49؛ شرح احقاق الحق: 12/ 473؛ «روى أنّ بهلول مرّ بالحسن بن على العسكرى (ع) و هو واقف مع أترابه من الصبيان، يبكى، فظنّ ذلك الشخص أن هذا الصبىّ يبكى متحسّراً على ما فى أيدى أترابه، و لذا فهو لايشاركهم فى لعبهم، فقال له: أشترى لك ما تلعب به؟ فردّ عليه الحسن (ع): لا، ما للّعب خُلِقنا.
و بهر الرجل فقال له: لماذا خلقنا؟ فأجابه (ع): للعلم و العباده. فسأله الرجل: من اين لك هذا؟ فأجابه (ع) من قوله تعالى «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَكُمْ عَبَثًا» و بهت الرجل و وقف حائراً، و انطلق يقول له: ما نزل بك، و أنت صغير لاذنب لك؟!! فأجابه (ع): إليك عنّى، إنى رأيت والدتى توقد النار بالحطب الكبار، فلا تتقد إلّا بالصغار، و إنى أخشى أن أكون من صغار حطب جهنّم.
(2)- أعلام الدين: 300؛ بحار الأنوار: 75/ 161، باب 21؛ «إِذَا صَلَّى تَبَرَّزَ إِلَى مَكَانٍ خَشِنٍ يَتَخَفَّى وَ يُصَلِّى فِيهِ وَ كَانَ كَثِيرَ الْبُكَاءِ قَالَ فَخَرَجَ يَوْماً فِى حَرٍّ شَدِيدٍ إِلَى الْجِبَالِ لِيُصَلِّىَ فِيهِ فَتَبِعَهُ مَوْلًى لَهُ وَ هُوَ سَاجِدٌ عَلَى الْحِجَارَهِ وَ هِىَ خَشِنَهٌ حَارَّهٌ وَ هُوَ يَبْكِى فَجَلَسَ مَوْلَاهُ حَتَّى فَرَغَ فَرَفَعَ رَأْسَهُ فَكَأَنَّهُ قَدْ غَمَسَ رَأْسَهُ وَ وَجْهَهُ فِى الْمَاءِ مِنْ كَثْرَهِ الدُّمُوعِ فَقَالَ لَهُ مَوْلَاهُ يَا مَوْلَاىَ أَ مَا آنَ لِحُزْنِكَ أَنْ يَنْقَضِىَ فَقَالَ وَيْحَكَ إِنَّ يَعْقُوبَ نَبِىٌّ ابْنُ نَبِىٍّ كَانَ لَهُاثْنَا عَشَرَ وَلَداً فَغُيِّبَ عَنْهُ وَاحِدٌ مِنْهُمْ فَبَكَى حَتَّى ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ احْدَوْدَبَ ظَهْرُهُ وَ شَابَ رَأْسُهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَانَ ابْنُهُ حَيّاً يَرْجُو لِقَاءَهُ فَإِنِّى رَأَيْتُ أَبِى وَ أَخِى وَ أَعْمَامِى وَ بَنِى عَمِّى ثَمَانِيَهَ عَشَرَ مُقَتَّلِينَ صَرْعَى تَسْفِى عَلَيْهِمُ الرِّيحُ فَكَيْفَ يَنْقَضِى حُزْنِى وَ تَرْقَأُ عَبْرَتِى.»
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
حقيقت صبر و امر به آن
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
بعضى از مردم كم و بيش با معارف الهيه سر و كار دارند، تصور مىكنند كه صبر از اخلاق انبيا، اوليا و اهل ايمان است و ارتباطى با ملكوت عالم و با پروردگار مهربان ندارد و صبر تنها رشته اخلاقى با عظمتى است كه مورد محبت پروردگار و عنايت او است و از بندگان خواسته است كه با آراسته شدن به صبر، با اين رشته اخلاقى، بخشى از خير دنيا و آخرت خود را تأمين كنند.
اما بايد گفت: اين تصورى نادرست است. چرا كه وجود مبارك حضرت حق خودش نيز اهل صبر است و در حقيقت، صبر، اخلاق پروردگار است. به پيامبر بزرگوار خود، حضرت داود (ع) خطاب كرد:
«اوحى الله الى داود! تَخلَّقْ بِاخْلاقى فَانّى انا الصبور» «1»
اى داود! متخلق به اخلاق من شو و به اخلاق من آراسته شو. پروردگار نفرمود:
«صابر»، با اسم فاعل، بلكه حضرت حق با صفت مشبّهه يا صيغه مبالغه كلمه صبر را به كار گرفته است، در اين گفتار «فانّى انا الصبور» من خدايى هستم كه صبر جزء ذات من است و صبر من، صبرى بىاندازه است.
با همين صبر نيز بسيارى از بندگانش را نجات داده است و بر اساس صبر، به تمام گنهكاران و مفسدان مهلت داده، براى جريمه آنها، عجله و شتاب نكرده است. حتى خدا در قرآن مجيد فرموده است: گاهى بدكاران، مجرمان، آلودگان و پليدان نزد انبيا و پيغمبر عظيم الشأن اسلام (ع)مىآمدند و اصرار مىكردند كه اگر در حرفهاى خود راستگو هستى كه مجرم، آلوده و گناهكار كيفر دارد، به خداى خود بگو: اكنون ما را كيفر كند كه پروردگار درباره آنها مىفرمايد: اينها اهل استعجال هستند:
«وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ» «2» ولى پروردگار در مقابل گستاخى و شتاب ورزى اينها براى عذاب شدن، كرارا در قرآن مجيد به آنها پيغام داد: در عذاب شدن عجله نكنيد. من اين خواسته شما را قبول نمىكنم.
__________________________________________________
(1)- ارشاد القلوب: 1/ 127.
(2)- حج 47: 22؛ «و آنان از تو [از روى مسخره و ريشخند] شتاب در عذاب را درخواست مىكنند.»
اين صبور بودن پروردگار است كه با كسانى كه با او دشمنى كردند، آيات و انبيا را استهزاء كردند، در برابر دستورهايش تكبر كردند و باز مىگويند: اگر اين حرفها راست است، به پروردگارت بگو كه اكنون ما را عذاب كند، ولى خدا مىفرمايد:
به اينها بگو: من اين دعاى شما را مستجاب نمىكنم. شما به زندگى ادامه بدهيد، عذاب وقت معينى دارد كه در آن شتاب نمىكنم. درخواست شتاب در عذاب نكنيد. آن وقت معنايش اين است كه شما جرم را به نهايت برسانيد و ديگر اميدى به توبه كردن شما نباشد.
اما اكنون گناهان شما به نهايت نرسيده و اين اميد هست كه روزى بيدار و بينا شويد و توبه كنيد. شما كه در آينده ممكن است خوب شويد، من چرا الان شما را نابود كنم، صبر مىكنم، شايد خوب شويد و به جاى عذاب، بهشت را نصيب شما كنم. اين نمونهاى از صبر خدا است.
خداوند اهل عجله و شتاب نيست. به همين خاطر انبيا در مقابل فشارهايى كه از بدكاران متوجه آنها بود، صبور بودند و تحمل داشتند و مانند خود پروردگار، منتظر توبه تائبان و بازگشت گناهكاران بودند. نهصد و پنجاه سال تحمل پيغمبرى در برابر آن همه آزار و فشار، تحمل كمى نيست، بلكه شگفتانگيز است.
صبر و تحمل پروردگار
در روايات دارد «1» كه حضرت نوح (ع) صد سال مردم را به خدا، درستى، فضيلت، كرامت و عبادت دعوت كرد، اما به حرفهاى او گوش ندادند. صد سال كه تمام شد، عرض كرد: خدايا! تكليف من چيست؟ خطاب رسيد: هستههاى خرما را بكار، تا زمانى كه اين هستهها به محصول برسند، باز مردم را هدايت كن، تا محصول بدهد.
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار 11/ 339، باب 3، حديث 76؛ «أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ سَأَلَ نُوحٌ (ع) رَبَّهُ أَنْ يُنْزِلَ عَلَى قَوْمِهِ الْعَذَابَ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ أَنْ يَغْرِسَ نَوَاهً مِنَ النَّخْلِ فَإِذَا بَلَغَتْ فَأَثْمَرَتْ وَ أَكَلَ مِنْهَا أَهْلَكَ قَوْمَهُ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِمُ الْعَذَابَ فَغَرَسَ نُوحٌ النَّوَاهَ وَ أَخْبَرَ أَصْحَابَهُ بِذَلِكَ فَلَمَّا بَلَغَتِ النَّخْلَهُ وَ أَثْمَرَتْ وَ اجْتَنَى نُوحٌ مِنْهَا وَ أَكَلَ وَ أَطْعَمَ أَصْحَابَهُ قَالُوا لَهُ يَا نَبِىَّ اللَّهِ الْوَعْدُ] الْوَعْدَ [الَّذِى وَعَدْتَنَا فَدَعَا نُوحٌ رَبَّهُ وَ سَأَلَهُ الْوَعْدَ الَّذِى وَعَدَهُ فَأَوْحَى إِلَيْهِ أَنْ يُعِيدَ الْغَرْسَ ثَانِيَهً حَتَّى إِذَا بَلَغَ النَّخْلُ وَ أَثْمَرَ فَأَكَلَ مِنْهُ أَنْزَلَ عَلَيْهِمُ الْعَذَابَ فَأَخَبَرَ نُوحٌ عليه السلام أَصْحَابَهُ بِذَلِكَ فَصَارُوا ثَلَاثَ فِرَقٍ فِرْقَهٌ ارْتَدَّتْ وَ فِرْقَهٌ نَافَقَتْ وَ فِرْقَهٌ ثَبَتَتْ مَعَ نُوحٍ فَفَعَلَ نُوحٌ ذَلِكَ حَتَّى إِذَا بَلَغَتِ النَّخْلَهُ وَ أَثْمَرَتْ وَ أَكَلَ مِنْهَا نُوحٌ وَ أَطْعَمَ أَصْحَابَهُ قَالُوا يَا نَبِىَّ اللَّهِ الْوَعْدُ] الْوَعْدَ [الَّذِى وَعَدْتَنَا فَدَعَا نُوحٌ رَبَّهُ فَأَوْحَى إِلَيْهِ أَنْ يَغْرِسَ غَرْسَهُ الثَّالِثَهَ فَإِذَا بَلَغَ وَ أَثْمَرَ أَهْلَكَ قَوْمَهُ فَأَخْبَرَ أَصْحَابَهُ فَافْتَرَقُوا ثَلَاثَ فِرَقٍ فِرْقَهٌ ارْتَدَّتْ وَ فِرْقَهٌ نَافَقَتْ وَ فِرْقَهٌ ثَبَتَتْ مَعَهُ حَتَّى فَعَلَ نُوحٌ ذَلِكَ عَشْرَ مَرَّاتٍ وَ فَعَلَ اللَّهُ ذَلِكَ بِأَصْحَابِهِ الَّذِينَ يَبْقَوْنَ مَعَهُ فَيَفْتَرِقُونَ كُلُّ فِرْقَهٍ ثَلَاثَ فِرَقٍ عَلَى ذَلِكَ فَلَمَّا كَانَ فِى الْعَاشِرَهِ جَاءَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ الْخَاصِّ وَ الْمُومِنُونَ فَقَالُوا يَا نَبِىَّ اللَّهِ فَعَلْتَ بِنَا مَا وَعَدْتَ أَوْ لَمْ تَفْعَلْ فَأَنْتَ صَادِقٌ نَبِىٌّ مُرْسَلٌ لَا نَشُكُّ فِيكَ وَ لَوْ فَعَلْتَ ذَلِكَ بِنَا قَالَ فَعِنْدَ ذَلِكَ مِنْ قَوْلِهِمْ أَهْلَكَهُمُ اللَّهُ لِقَوْلِ نُوحٍ وَ أَدْخَلَ الْخَاصَّ مَعَهُ السَّفِينَهَ فَنَجَّاهُمُ اللَّهُ تَعَالَى وَ نَجَّى نُوحاً مَعَهُمْ بَعْدَ مَا صَفَوْا وَ ذَهَبَ الْكَدَرُ مِنْهُمْ.»
نخل خرما قوى و ماندنى است، هستههاى خرما را كاشت، نخل شد، محصول داد، از آن استفاده كردند، باز محصول داد، صد سال بعد، درختان از توان و قدرت افتاده بودند و محصول چندانى نداشتند، شد دويست سال، گفت: خدايا! اكنون تكليف من چيست؟
خطاب رسيد: تحمل و صبر كن. باز هسته آن خرماها را بكار، تا زمانى كه اين نخلها محصول مىدهند، مردم را هدايت كن. صد سال به صد سال، مرتب هستهها را كاشت و اين هستهها خرما شد و مردم هدايت نشدند. تا نهصد و پنجاه سال شد. خداوند مىفرمود: صبر و تحمل را پيشه راه خود كن، اگر در اين مدت يك نفر با من آشتى كند، ارزش دارد.
من براى عذاب كردن عجلهاى ندارم. اين ملت، نمىتوانند از دست من و از قدرت من فرار كنند و خود را پنهان كنند. اين ملت نمىتوانند مرا ناتوان كنند، ولى تو تحمل كن، شايد اين انسانها جريمه نشوند و بعد از نهصد و پنجاه سال، هدايت شوند.
بعد حضرت نوح (ع) گفت: اكنون تكليف من چيست؟ خطاب رسيد: زير نظر ما كشتى بساز، از زمين و آسمان آب خواهد ريخت. بعد از اين كه ساخت كشتى تمام شد، مردم را دعوت كن كه مؤمن شوند و بر كشتى سوار شوند تا نجات پيدا كنند. من هر مؤمنى را كه همراه تو در كشتى قرار بگيرد، نجات مىدهم، چون ديگر اميدى به توبه كردن اينان نيست.
بعد از نهصد و پنجاه سال فرمود: حالا وقت عذاب است. شصت، هفتاد، هشتاد سال، به گنهكاران حرفهاى، مجرمان، بدكاران، مخالفان با خود، مخالفان با پيغمبران و ائمه (ع)مهلت مىدهد تا توبه كنند و به جاى عذاب و نقمت، به نعمت و بهشت برسند.
به حضرت داود (ع) فرمود: متخلق به اخلاق من شو «أنّى انا الصبور»، در ذات من صبر هست و صبر من بىنهايت است. به قدرى بندگان از صبر خدا بهره بردند كه قابل محاسبه نيست.
حكايت جوان صالح و پيشنهاد عجيب
وجود مبارك موسى بن جعفر عليهماالسلام مىفرمايند: فردى جوان از بنىاسرائيل، با ادب، با وقار و داراى عمل صالح در خواب مىبيند كه به او گفتند: تو كه جوان هستى، ماتاپايان عمر، زندگيت را مىخواهيم دو بخش كنيم: بخشى غرق در نعمت و بخش ديگر را غرق در بلا، ندارى و محنت. كدام بخش را اول مىخواهى؟ انتخاب كن.
گفت: من حرفى ندارم، اما همسر بزرگوار، شايسته و باكرامتى دارم، اجازه بدهيد من با او مشورت كنم. گفتند: عيبى ندارد، با همسرت مشورت كن. «1» بعضى از زنان در عالم، عالىترين، بهترين و پرثمرترين نقش را در زندگى شوهران خود داشته و دارند. زنان الهى مسلك كه همه ظرافت، اخلاق و برنامههاى خود را به مسائل الهى گره زدهاند. اينان سبب سعادت، هدايت، نجات، آبادى دنيا و آخرت شوهران خود مىشوند و در دنيا و آخرت، موجب دل خوشى شوهران خود هستند.
__________________________________________________
(1)- مستدرك الوسائل: 12/ 368، باب 14، حديث 14321؛ «عَنْ أَبِى الْحَسَنِ مُوسَى (ع) قَالَ كَانَ فِى بَنِى إِسْرَائِيلَ رَجُلٌ صَالِحٌ وَ كَانَتْ لَهُ امْرَأَهٌ صَالِحَهٌ فَرَأَى فِى النَّوْمِ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ وَقَّتَ لَكَ مِنَ الْعُمُرِ كَذَا وَ كَذَا سَنَهً وَ جَعَلَ نِصْفَ عُمُرِكَ فِى سَعَهٍ وَ جَعَلَ النِّصْفَ الآْخَرَ فِى ضِيقٍ فَاخْتَرْ لِنَفْسِكَ إِمَّا النِّصْفَ الْأَوَّلَ وَ إِمَّا النِّصْفَ الآْخَرَ فَقَالَ الرَّجُلُ إِنَّ لِى زُوْجَهً صَالِحَهً وَ هِىَ شَرِيكَتِى فِى الْمَعَاشِ فَأُشَاوِرُهَا فِى ذَلِكَ فَتَعُودُ إِلَىَّ فَأُخْبِرُكَ فَلَمَّا أَصْبَحَ الرَّجُلُ قَالَ لِزَوْجَتِهِ رَأَيْتُ فِى النَّوْمِ كَذَا وَ كَذَا فَقَالَتْ يَا فُلَانُ اخْتَرِ النِّصْفَ الْأَوَّلَ وَ تَعَجَّلِ الْعَافِيَهَ لَعَلَّ اللَّهَ سَيَرْحَمُنَا وَ يُتِمُّ لَنَا النِّعْمَهَ فَلَمَّا كَانَ فِى اللَّيْلَهِ الثَّانِيَهِ أَتَى الآْتِى فَقَالَ مَا اخْتَرْتَ قَالَ النِّصْفَ الْأَوَّلَ فَقَالَ ذَلِكَ لَكَ فَأَقْبَلَتِ الدُّنْيَا عَلَيْهِ مِنْ كُلِّ وَجْهٍ وَ لَمَّا ظَهَرَتْ نِعْمَتُهُ قَالَتْ لَهُ زَوْجَتُهُ قَرَابَتُكَ وَ الْمُحْتَاجُونَ فَصِلْهُمْ وَ بِرَّهُمْ وَ جَارُكَ وَ أَخُوكَ فَهَبْهُمْ فَلَمَّا مَضَى نِصْفُ الْعُمُرِ وَ جَازَ حَدُّ الْوَقْتِ رَأَى الرَّجُلُ مِثْلَ الَّذِى رَآهُ أَوَّلًا فِى النَّوْمِ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَدْ شَكَرَ لَكَ ذَلِكَ وَ لَكَ تَمَامَ عُمُرِكَ سَعَهٌ مِثْلُ مَا مَضَى.»
زنهايى كه خداوند در قرآن مىفرمايد: در قيامت با همسر شايسته و فرزندان صالح خود، در بهشت، كنار يكديگر هستند:
«وَ مَن صَلَحَ مِنْ ءَابَاءِهِمْ وَ أَزْوَ جِهِمْ وَ ذُرّيَّتِهِمْ» «1» اين است كه رسول خدا (ص) وقتى اسم حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام را مىبردند، مىفرمودند:
«خَديجَهُ زَوْجَتى فِى الدُنْيا وَ الاخِرَهِ»
خديجه در دنيا و آخرت همسر من است؛ يعنى چقدر اين زن شايسته است كه جايگاه او در قيامت، در كنار پيغمبر اسلام (ص) است. «2» در قيامت، علاوه بر اين كه حضرت خديجه عليهاالسلام در كنار پيغمبر (ص) مىباشد، اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا، حسن و حسين، زينب كبرى و فرزندان امام حسين (ع)نيز در كنار هم جمع مىباشند.
اشتباه دخالت دادن عنصر شانس
وقتى تمام زنان عالم آفريده شدند، شانس خديجه شدن را در گِل همه آنان آميخت، اما بعضى از زنان به عاقبت خود پشت پا مىزنند. هيچ زنى نمىتواند بگويد: حضرت خديجه عليهاالسلام شانس داشت، اما من ندارم. هيچ جوانى نمىتواند بگويد: حضرت على اكبر (ع) شانس داشت، من ندارم. اين حرفها صد در صد دروغ و مخالف قرآن است.
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»
__________________________________________________
(1)- رعد 23: 13؛ «و پدران و همسران و فرزندان شايسته و درستكارشان.»
(2)- اصل روايت پيدا نشد، بحار الأنوار: 37/ 90، باب 50؛ «قال على: يَا مَعْشَرَ النَّاسِ أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى خَيْرِ النَّاسِ جَدّاً وَ جَدَّهً قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَإِنَّ جَدَّهُمَا مُحَمَّدٌ وَ جَدَّتَهُمَا خَدِيجَهُ بِنْتُ خُوَيْلِد.»
«الف و لام» در «الناس» به معناى «كل» است؛ آيه اين مىشود: «فطرت الله التى فطر كل الناس» من مرد و زن بىشانس نيافريدم.
«ذَ لِكَ الدّينُ الْقَيّمُ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» «1» اين كه مىگويند: ما بىشانس هستيم، چون از حقيقت خبر ندارند و الا همين دختران بىحجاب، دخترانى كه دنبال جوانهاى مردم هستند و اين شبنشينىها را تشكيل مىدهند و ساختمان دين را تخريب مىكنند، همه اينها در حد توان خود، شانس حضرت مريم عليهاالسلام شدن، در گِل وجودشان آميخته است.
حضرت خديجه، مريم و زينب كبرى (ع)از سرمايه شانس بهره بردارى كردند؟
اينها سرمايه شانس را به غارت آلودگىها دادند؟ و الا در عالم همه شانس دارند.
گفتند: مانعى ندارد. با همسرت مشورت كن. به همسرش گفت: چنين پيغامى به من دادند كه ما اين مدتى كه مىخواهيم در دنيا باشيم، نيمى در بلا و محنت و نيمى را در خوشى و نعمت، اختيار انتخاب را به خودم دادند كه كدام را اول انتخاب كنم.
به نظر مبارك شما چه مىرسد؟
زنان و شوهران گذشته عجيب به هم احترام مىگذاشتند و مايه آرامش خانه بودند. زنانى بودند كه شوهران چند ماه، در روزگارى كه ماشين اختراع نشده بود، سفر تجارتى مىرفتند، از ايران تاجرانى به اندونزى و چين مىرفتند، گاهى سفر آنها چند سال طول مىكشيد، اما همسران اينها در آرامش بودند كه زندگى به بهترين وجه اداره شود و پاكىها سر جاى خود بوده است.
__________________________________________________
(1)- روم 30: 30؛ «] پاىبند و استوار بر [سرشت خدا كه مردم را بر آن سرشته است باش براى آفرينش خدا هيچگونه تغيير و تبديلى نيست؛ اين است دين درست و استوار؛ ولى بيشتر مردم معرفت و دانش] به اين حقيقت اصيل] ندارند.»
ولى بخش عمدهاى از اين امنيت و سلامت در روزگار ما بهم خورده است. زنانى كه از مدار دين بيرون رفتهاند، حساب آنها روشن است، اما بعضى از زنان كه مدعى ديندارى هستند، براى شوهران خود مزاحم امنيت خاطر و رنج ساز هستند، چنانچه بعضى از شوهران، نابكار و ستمكار به خانواده هستند.
اين خانم خردمند و عاقل به شوهرش گفت: نيمه اول را در نعمت و ثروت قبول كن، تا نيمه دوم خدا بزرگ است. در نهايت، در بلا و نعمت بايد صبر كنيم، چون صابران اجر دارند و من زنى نيستم كه اگر بلا و محنت به ما رو كند، زندگى خود را از بين ببرم و بخواهم كه حتما طلا و جواهرات و بهترين زندگى را داشته باشم. من در محنت و بلا نيز با تو خواهم بود.
پاداش خدا به جوان صالح
امام هفتم (ع) مىفرمايند: شب دوم آن چهره نورانى دو مرتبه در عالم رؤيا به خواب اين مرد آمد. مرد جوان گفت: با همسرم مشورت كردم، نيمه اول را در نعمت و ثروت مىخواهم، گفت: پس از فردا منتظر باش، براى شما درياوار مال، نعمت و ثروت مىآيد.
روزگار عجيبى شد. به قول قديمىها دست به خاكستر مىزد، طلا مىشد. مرد مىدويد، آب و نان به دنبالش التماس مىكردند. عدهاى به دنبال آب و نان مىدوند، اما به آن نمىرسند. خدا نسبت به بعضىها مىفرمايد: به تمام دنيا مىگويم كه به دنبال بندهام برو و خودت را در اختيار بندهام قرار بده.
تمام دربها باز شد. آن خانم به مرد گفت: اى شوهر! شكم ما كه دو تا و يا بزرگتر از زمانى كه فقير بوديم نشده است، ما قبل از اين نعمت و ثروت نيز صبحها با نان و چايى و ظهر با آبگوشت، شبها نيز با نان و خيار و ماست سير مىشديم، الان نيز همان است، شكم ما نسبت به قبل فرقى نكرده و بدن ما نيز بزرگتر نشده است. هر كدام چند متر پارچه براى لباس مىخواستيم، الان نيز همان پارچه بدن ما را مىپوشاند. ما اكنون پول اضافه و ثروت زيادى داريم، من مصرّانه از تو مىخواهم كه هر چه قوم و خويش فقير داريم، برو آنها را بىنياز كن و به ديگران نيز كمك كن. گفت: چشم.
وقتى كه نيمه اول نعمت و ثروت تمام شد و از فردا بايد نعمت و ثروت را از آنها بگيرند. خدا وقتى مىخواهد نعمت و ثروت را از كسى بگيرد، در چشم بر هم زدن آن نعمت را مىگيرد.
من ثروتمندى را مىشناختم، گاهى در محلى كه منبر مىرفتم، مىديدم كه دو دستگاه ماشين گران قيمت به دنبال او مىآيند. اين دو ماشين از گرانترين ماشينهاى آن روزگار بود و راننده نيز مانند سرباز مىايستاد تا اين آقا بيايد و درب را برايش باز كند و او داخل ماشين شود.
يكى از علماى بسيار محترم شهرشان كه از چهرههاى برجسته علمى، خانوادگى و تربيتى و انسان بسيار بزرگوارى بود، با من تماس گرفت و گفت: اين بنده خدايى كه در فلان محله زندگى مىكند، ثروتش بىحساب است، مىخواهيم كه براى شهر ماكار خيرى انجام دهد، شما مىتوانيد وقتى از او بگيريد، من خودم از آنجا به ملاقات او مىآيم.
آن تاجر با روى باز گفت: من آن عالم، پدر و جدش را كاملًا مىشناسم، به او بگوييد: تشريف بياورند. اين سيد و عالم محترم به تهران آمد، ساعتى براى اين ثروتمند عجيب و غريب حرف زد، او نيز با كمال گشادهرويى گوش داد، وقتى كه حرفهاى عالم تمام شد، به آن عالم گفت: ما از اين پولها نداريم كه به ديگران بدهيم.
ولى براى جشن تولد وليعهد شاه به او ابلاغ كردند كه دو ميليون تومان براى جشن واريز كنيد، گفت: روى چشم، چهار ميليون واريز مىكنم. اما اگر خدا بخواهد، در كمتر از يك شب، تمام اين ثروت را از انسان مىگيرد. روزى ديدم اين شخص ثروتمند با گردن كج منتظر اتوبوس است. چند روز بعد خواهرزادهاش را ديدم، گفتم: اگر اشتباه نكنم، دايى تو را در صف اتوبوس ديدم. كسى كه دو ماشين، از گرانترين ماشينها در اختيارش بود، گفت: اشتباه نديدى، آن دايى من است، با آن غرور و كبر و ثروتش، چند روز قبل به من زنگ زد و گفت: دايى جان! اگر دو هزار تومان پول دارى، برايم بياور كه من محتاج هستم، امشب نان ندارم بخورم.
اين خانم عاقل به شوهرش گفت: نيمه اول را در نعمت قبول كن و بلا و نعمت را خدا داده است، اگر بنا باشد صبر كنيم، صبر مىكنيم.
نيمه اول تمام شد. گفت: اى زن! از فردا آماده هجوم محنت و بلا شو، گفت:
آماده هستم. دوباره آن چهره نورانى را در خواب ديد، گفت: فكر مىكنى فردا بلا و محنت مىخواهد شروع شود؟ خدا مىفرمايد: چون تو نعمتهاى مرا درست خرج كردى، كل بلاى نيمه دوم را از شما دفع كردم، اين نعمت و ثروت تا روز مرگ شما ادامه دارد.
صبر در طاعت و عبادت
صبر در طاعت و عبادت، به قدرى ارزش دارد كه اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايند:
«الصَبْرُ نِصْفُ الايمانِ» «1»
صبر، نصف همه باورها و اعمال صالح است. نه فقط خدا درسِ صبر را از عالم ملكوت به ما داده و نه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و اولياى الهى به ما سفارش صبر كردند، وجود مبارك ابى عبدالله (ع) در گودال قتلگاه را نيز سفارش به صبر دادند.
مىدانست كه صداى مباركش، با وجود بدن قطعه قطعه، به ما مىرسد، لذا فرمود:
«صبراً على بلائك»
بعضىها مىگويند: تا كجا بايد صبر كنيم؟ تا آنجايى كه حضرت ابى عبدالله (ع) صبر كرد.
__________________________________________________
(1)- مستدرك الوسائل: 2/ 425، باب 64، حديث 2.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
حقايق شش گانه دست يابى به مغفرت خداوند
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
وجود مقدس حضرت حق، شش برنامه را مطرح مىكنند كه ريشه اين شش برنامه در قرآن مجيد است و مىفرمايد: اگر شما بندگان من، بخواهيد به اين شش برنامه عمل نماييد و فوايد اين شش برنامه نصيب شما شود، شما نيز بايد در مقابل اين شش برنامه، برنامهاى داشته باشيد. در حقيقت، شش واقعيت از من و شش واقعيت نيز از شما است.
«المَغْفِرَهُ مِنّى وَ التَوبَهُ مِنكُم» «1»
آمرزش ويژه من است. من بايد بيامرزم، ببخشم، بگذرم و عفو كنم.
در صورتى كه شما براى من توبه بياوريد، چون مغفرت من در اين عالم فقط به زلف توبه گره مىخورد.
شما اگر گناه و معصيت كرديد، اگر توبه نكنيد، به مغفرت و آمرزش من دست پيدا نمىكنيد. مركب رساننده شما به مغفرت من، توبه است. آن نيز به وسيله توبه واقعى تحقق پيدا مىكند.
__________________________________________________
(1)- المواعظ العدديه: 492، باب 6، فصل 3 «احاديث قدسى»؛ «قال اللّه تعالى: يا عبادى ستّه منّى و ستّه منكم: المغفره منّى و التّوبه منكم، و الجنّه منّى و الطّاعه منكم، و الرّزق منّى و الشكر منكم، و القضاء منّى و الرّضاء منكم، و البلاء منّى و الصبر منكم، و الإجابه منّى و الدّعاء منكم.»
كلمه توبه و مشتقات توبه، مانند «تاب يتوب» به معناى گريه كردن نيست. كلمه گريه به عربى «بكاء» است.
توبه به معناى تكرار الفاظ بر زبان نيز نيست. تكرار الفاظ به زبان عربى «تكلّم» است. اهل لغت، اهل فن و تخصص، كلمه توبه را در كتابهاى لغت اينگونه معنا كردهاند، «تاب» يعنى «رجع»؛ يعنى برگشتن واقعى از گناه كه در اين برگشت، بايد رابطه انسان با گناه قطع شود.
بعد از اين كه رابطهاش با گناه قطع شد و تصميم واقعى گرفت كه گناه نكند، بايد ببيند آيا اين گناهى كه از آن بريده و قطع شده، از گناهانى است كه خلأ ايجاد كرده است، بايد آن خلأ را پر كند؛ مثلًا ده سال نماز را ترك كرده است، حال كه با ترك نماز قطع رابطه كرده و وارد نماز شده است، آيا اين ترك نماز، با توبه كامل است؟
فقه مىگويد: نه.
اينجا هم قطع از ترك نماز واجب است، كه يك جزء توبه است و هم جزء ديگرش كه ده سال نمازِ نخوانده را بايد قضا كند. تمام كه شد، نوبت مغفرت پروردگار مهربان عالم است. در روزه و حج نيز مانند همين است.
يا ظلم مالى كرده است، مثلًا ده، بيست، صد ميليون، مال مردم را خورده و علتش هم اين بوده كه دچار اخلاق زشت مال مردم خورى بوده است. وقتى تصميم مىگيرد مال مردم خورى را ترك كند و رابطهاش را با مال مردم خورى قطع كند. اين قدمهاى اول توبه در گناه است، اما هنوز مغفرت خدا را تحصيل نكرده است، براى تحصيل مغفرت بايد اموال مردم را تا دينار آخر، گرچه به قدر پر كاهى باشد و به فرموده رسول خدا (ص): گرچه نخ باقيمانده ته سوزنى باشد، بايد به صاحبانش برگرداند. «1»
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار 274 74، باب 1؛ «لَسَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ لِى قَبْلَ وَفَاتِهِ بِسَاعَهٍ مِرَاراً ثَلَاثاً يَا أَبَا الْحَسَنِ أَدِّ الْأَمَانَهَ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ فِيمَا قَلَّ وَ جَلَّ حَتَّى فِى الْخَيْطِ وَ الْمَخِيطِ.»
توبه خاص هر گناه
آمرزش من آماده است، ولى براى به دست آوردن آمرزش، توبه لازم است «1» و توبه گناهان با همديگر فرق مىكنند. بايد ديد اين گناهى كه من مرتكب شدهام، در رابطه با عبادت است؟ يا در رابطه با مال مردم؟ و يا در رابطه با حقوق مردم؟
همه اينها بايد كاملًا جبران شوند. يا اگر حاكم، مدير و يا قاضى دادگاهى، با علم و توجه به مسأله، بنا به دلايلى مانند عصبانى بودن از بدكاران، زمين و خانه كسى را مصادره كرده است و اكنون كه آرام شده و فهميده است كه گرچه بد بودند، اما به ناحق در مال مردم حكم داده است، توبه اين قاضى و يا حاكم به اين است كه برود مال را پس بگيرد و به صاحبش برگرداند و اگر ضررهايى متوجه مال شده، بايد همه آنها را پس بدهد. آن وقت است كه مغفرت خدا ظهور مىكند.
به قدرى پروردگار عالم عاشق توبه بندگان و هزينه كردن مغفرت خود است كه براى گنهكارانى كه توبه نمىكنند و مغفرت او را طلب نمىكنند، در قرآن فريادش بلند شده است:
«أَفَلَا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَيَسْتَغْفِرُونَهُ» «2»
__________________________________________________
(1)- لسان العرب: 1/ 233؛ «توب: التَّوْبهُ: الرُّجُوعُ من الذَّنْبِ. و فى الحديث: النَّدَمُ تَوْبهٌ. و التَّوْبُ مثلُه. و قال الأَخفش: التَّوْبُ جمع تَوْبهٍ مثل عَزْمهٍ و عَزْمٍ. و تابَ إلى اللّهِ يَتُوبُ تَوْباً و تَوْبهً و مَتاباً: أَنابَ و رَجَعَ عن المَعْصيهِ إلى الطاعهِ 000 فجاء بالتى، و ليس فيها أَلف تأْسيس، و تابَ اللّهُ عليه: وفَّقَه لَها. و رَجل تَوَّابٌ: تائِبٌ إلى اللّهِ. و اللّهُ تَوّابٌ: يَتُوبُ علَى عَبْدِه. و قوله تعالى: غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ، يجوز أَن يكون عَنَى به المَصْدَرَ كالقَول، و أَن يكون جمع تَوْبهٍ كَلَوْزهٍ و لَوْزٍ، و هو مذهب المبرد. و قال أَبو منصور: أَصلُ تابَ عادَ إلى اللّهِ و رَجَعَ و أَنابَ. و تابَ اللّهُ عليه أَى عادَ عليه بالمَغْفِره. و قوله تعالى: وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً؛ أَى عُودُوا إلى طَاعتِه و أَنيبُوا إليه. و اللّهُ التوَّابُ: يَتُوبُ على عَبْدِه بفَضْله إذا تابَ إليهِ من ذَنْبه. و اسْتَتَبْتُ فُلاناً: عَرَضْتُ عليهِ التَّوْبَهَ مما اقْتَرَف أَى الرُّجُوعَ و النَّدَمَ على ما فَرَطَ منه.»
المفردات: 169؛ «التَّوْبَهُ فى الشرع: ترك الذنب لقبحه و الندم على ما فرط منه، و العزيمه على ترك المعاوده، و تدارك ما أمكنه أن يتدارك من الأعمال بالأعمال بالإعاده، فمتى اجتمعت هذه الأربع فقد كملت شرائط التوبه. و تاب إلى اللّه، فذكر «إلى اللّه» يقتضى الإنابه، نحو: فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ [البقره/ 45] وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً [النور/ 13] أَ فَلا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ
[المائده/ 47] و تَابَ اللّه عليه، أى: قبل توبته، منه: لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِىِّ وَ الْمُهاجِرِينَ [التوبه/ 117] ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا [التوبه/ 118] فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ [البقره/ 187].»
(2)- مائده 74: 5؛ «آيا به سوى خدا بازنمىگردند، و از او درخواست آمرزش نمىكنند؟»
اين فرياد را از كجا مىفهميم؟ از حرف تحضيض كه در آيه شريفه به كار گرفته شده است. «أَفَلَا يَتُوبُونَ» چرا گناهكاران توبه نمىكنند؟ من مىخواهم آمرزشم را هزينه كنم. چرا برنمىگردند؟ از آلودگىها دست برنمىدارند و به پاكىها گرايش پيدا نمىكنند.
چرا از من طلب آمرزش نمىكنند؟ من آماده آمرزش و بخشش هستم. من خدايى هستم كه به انتظار توبه فرعون و آمرزيدن او بودم.
به همين دليل به موسى (ع) گفتم:
«اذْهَبَآ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى* فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيّنًا لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى» «1» اگر متذكر مىشد و قلبش نسبت به من فروتن مىشد، آمرزش او حتمى بود.
در اينجا وجود مبارك حضرت زين العابدين (ع) با اشك چشم به پروردگار عرض مىكند:
«فَما عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ البابِ بَعْدَ فَتْحِهِ» «2»
خدايا! چه چيزى باعث غفلت مردم است كه تو درى را به روى آنان به نام درب توبه باز كردى؟ و آنها بعد از عمرى، هنوز نيامدهاند كه از اين درب وارد شوند؟
چرا؟ تا چه زمانى مردم مىخواهند گناه كنند و اهل فساد باشند؟ مردم كه از گناه ضرر ديده، سود و منفعتى نديدند.
«أَفَلَا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَيَسْتَغْفِرُونَهُ»
__________________________________________________
(1)- طه 43: 20- 44؛ «هر دو به سوى فرعون برويد؛ زيرا او [در برابر خدا] سركشى كرده است.* پس با گفتارى نرم به او بگوييد، اميد است كه هوشيار شود و [آيين حق را بپذيرد] يا بترسد [و از سركشى باز ايستد.]»
(2)- بحار الأنوار: 91/ 142، باب 32، المناجاه الاولى مناجاه التائبين ليوم الجمعه.
نمىخواهند از من طلب مغفرت كنند؟ بر شما واجب است كه گناهكاران را با اين گونه آيات بيدار كنيد. «1»
توبه مشروب فروش
قبل از انقلاب در شهرى منبر مىرفتم جوانهاى آن شهر به من گفتند اينجا يك سالن دويست مترى است كه صاحبش به مردم اين شهر روزى دو الى سه كاميون مشروب مىفروشد وازطريق اين كاباره گمراه شدند، گفتم: آدرس اين كاباره را به من بدهيد، گفتند: با قدرت ساواك شاه مىخواهيد چه كاركنيد؟ گفتم شما محبت كنيد آدرسش رابدهيد، روى كاغذ آدرسش رانوشتند.
فردا ساعت ده صبح سوار تاكسى شدم وبه راننده تاكسى گفتم: مىخواهم به اين آدرس بروم، راننده تاكسى خيلى تعجب كرد و گفت: اشتباه نمىرويد؟ گفتم: نه، راهى كه دارم مىروم يقين دارم صراط مستقيم الهى است.
به راننده تاكسى گفتم: من يقين دارم كه راه را درست مىروم و راه، راه خداست، مىرويم، مىگوييم، قبول كردند، خوش به حال او، قبول نكردند، خدا به ما نمىگويد: چرا مال مرا خوردى اما براى من كارى نكردى.
آمد روبروى كاباره گفت: آقا اينجاست. گفتم: خداحافظ. كاباره كنار رودخانه بود، جاى باصفايى بود، دفتر روبه روى پلههاى ورودى بود، از پلهها كه پايين رفتم، مدير كاباره از دفترش بيرون آمد و گفت: آقا اشتباه آمديد. گفتم: نه من براى زيارت حضرت عالى آمدم. گفت: با اين لباس، شما هم مىخوريد؟ گفتم: بله، اما خداوند فرموده از سفره خودم بخوريد. از سفرهام كم نمىآيد.
اگر شراب اينجا را نمىخوريم، يقين داريم در قرآن به ما وعده داده:
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 67/ 55، باب 44؛ « [مصباح الشريعه] قَالَ الصَّادِقُ (ع) إِعْرَابُ الْقُلُوبِ عَلَى أَرْبَعَهِ أَنْوَاعٍ رَفْعٍ وَ فَتْحٍ وَ خَفْضٍ وَ وَقْفٍ فَرَفْعُ الْقَلْبِ فِى ذِكْرِ اللَّهِ وَ فَتْحُ الْقَلْبِ فِى الرِّضَا عَنِ اللَّهِ وَ خَفْضُ الْقَلْبِ فِى الاشْتِغَالِ بِغَيْرِ اللَّهِ وَ وَقْفُ الْقَلْبِ فِى الْغَفْلَهِ عَنِ اللَّهِ أَ لَا تَرَى أَنَّ الْعَبْدَ إِذَا ذَكَرَ اللَّهَ بِالتَّعْظِيمِ خَالِصاً ارْتَفَعَ كُلُّ حِجَابٍ كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ مِنْ قَبْلِ ذَلِك.»
«وَ سَقَيهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» «1» چرا شراب نجس؟ مگر ما خوك هستيم كه نجس بخوريم؟ ما نجاست خوار نيستيم.
گفتم: نه اشتباه نيامدم. گردنش را كج كرد و گفت: بفرماييد. آمدم داخل دفتر و كنار دست او نشستم. گفت: شما؟ گفتم: از بهترين دوستان شما هستم.
بنده خدا هر چه فكر كرد كه در عمرش دوست روحانى نداشته گفت: حالا فرمايشى داريد؟ من وقتى رفتم نمىدانستم به او چه بگويم؟ و از كجا شروع كنم؟
ولى وقتى او را ديدم، خود وجود او و قيافه او مرا راهنمايى كرد چه بگويم. ديدم موهاى سر و صورتش سفيد است.
گفتم: من اول بايد يك سؤال از شما بكنم بعد مطلبم را محضرتان عرض كنم.
گفتم: شما مسيحى هستيد؟ گفت: نه، براى چه؟ گفتم: اگر مسيحى باشيد، خداحافظى كنم بروم. يهودى هستيد؟ گفت: نه، يهودى هم نيستم. چون اين دو طايفه نجاست را پاك مىدانند، هم الكل نجس مىخورند، هم گوشت خوك مىخورند و هم ربامى خورند. مؤمن، نجس را نجس مىداند و پاك را هم پاك مىداند. نجس خور دين ندارد.
گفت: نه، من مسلمانم. ديگر راه كاملا براى من باز شد. گفتم: من يك جمله فقط از قول خدا اگر اجازه بدهى براى شما بگويم و بروم. با كمال ميل، بگوييد. همين روايت كار خودش را كرد، در يك شب مشروب فروشى تبديل به چلوكبابى اسلامى شد.
اهتمام همه جانبه در توبه دادن گنهكار
حضرت مسيح (ع) همسر نداشت، در سن جوانى خدا او را به طرف خودش برد. روزى از خانه زن بدكارهاى بيرون آمد، كسى او را ديد. حضرت او را صدا كرد، آمد، فرمود: مىدانى اين خانه براى كيست؟ گفت: بله، اين خانه زن بدكاره است و اينجا محل رفت و آمد زناكاران است.
__________________________________________________
(1)- انسان 21: 76؛ «و پروردگارشان باده طهور به آنان مىنوشاند.»
فرمود: مىدانى براى چه من به اينجا رفته بودم؟ چون آن مرد با خود گفته بود:
مسيح با اين سن، زيبايى و جوانى، اينجا چه مىكرد؟ حضرت فرمود: ذهن خود را پاك كن! چون ما دو نوع بيمار داريم؛ بيمارى كه از بيمارى خود خبر دارد و با پاى خود نزد طبيب مىرود و بيمارى كه از بيمارى خود خبر ندارد و بايد طبيب نزد او برود. اين خانم بيمارى بود كه من به عنوان طبيب بالاى سر او رفتم. از امروز به بعد، هيچ زناكارى را به خانه خود راه نمىدهد، چون توبه كرده است. «1» خيلىها هشتاد سال مال خدا را مىخورند و فقط براى شيطان كار مىكنند، ما به آنها مىگوييم كه لااقل در قيامت سرافكنده نباشيم. در دين ما دوست يعنى انسانى كه به دوست خود كرامت، علم، ادب و ارزشى اضافه كند و به او كمال بدهد. كسى كه از دوست خود اينها را كم مىكند، كثيفترين دشمن است.
البته با گنهكاران آرام حرف بزنيد و حرف خود را روى موج محبت بريزيد:
اگر من ناجوانمردم به كردار تو بر من چون جوانمردان گذر كن «2»
خطبههاى نماز جمعه، منبرها، سخنان بزرگان و ارشاد آمرين به معروف بايد روى موج عاطفه باشد و غرق عشق باشد. همه بايد متوجه علاج گنهكار باشند، نه اين كه دل اين و آن را خوش كنند. تمام هدف نمازها، خطبهها و منبرها بايد علاج اين بيماران باشد كه شياطين آنها را بيمار كردهاند.
__________________________________________________
(1)- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 7/ 18؛ «إنما قال دوار بطبه لأن الطبيب الدوار أكثر تجربه أو يكون عنى به أنه يدور على من يعالجه لأن الصالحين يدورون على مرضى القلوب فيعالجونهم و يقال إن المسيح رئى خارجا من بيت مومسه فقيل له يا سيدنا أ مثلك يكون هاهنا فقال إنما يأتى الطبيب المرضى. و المراهم الأدويه المركبه للجراحات و القروح و المواسم حدائد يوسم بها الخيل و غيرها. ثم ذكر أنه إنما يعالج بذلك من يحتاج إليه و هم أولو القلوب العمى و الآذان الصم و الألسنه البكم أى الخرس و هذا تقسيم صحيح حاصر لأن الضلال و مخالفه الحق يكون بثلاثه أمور إما بجهل القلب أو بعدم سماع المواعظ و الحجج أو بالإمساك عن شهاده التوحيد و تلاوه الذكر فهذه أصول الضلال و أما أفعال المعاصى ففروع عليها.»
(2)- سعدى شيرازى.
سعدى در «بوستان» مىگويد: شخصى مست بود، خانه را گم كرد. سحر كه خادم در مسجد را باز كرده بود تا مؤمنين به مسجد بيايند، مست در عالم مستى خيال كرد اين در خانه خود اوست. وارد مسجد شد. درشبستان نيز باز بود، خيال كرد اتاق خانهاش است، كنار محراب آمد و از مستى افتاد. نسيم سحر و نزديك اذان به مشامش خورد، اندك اندك داشت از مستى بيرون مىآمد. ديد اين اتاق، اتاق خودشان نيست و اينجا شكل ديگرى دارد. در اين گير و دار خادم رسيد و از بوى الكل دهان مست فهميد كه او مشروب خورده و خانه را گم كرده و اشتباهى به مسجد آمده است. لگدى به پهلوى او زد و او را بيرون كرد. «1» او ديگر به حال آمده بود.، نگاهى به محراب كرد و اشك ريخت. گفت: مرا نزن، مگر من به درب خانه تو آمدهام؟ اينجا خانه همان كسى است كه من معصيت او را كرده، خجالت زده او هستم، تو ديگر مرا نزن. من الان مىخواهم بلند شوم و از خدا عذرخواهى كنم.
پروردگار مىفرمايد: توبه از شما، آمرزش از من.
«أَفَلَا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَيَسْتَغْفِرُونَهُ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» «2» چرا توبه نمىكنيد؟ چرا از من طلب آمرزش نمىكنيد؟ مگر شك داريد؟ خودم را به شما معرفى مىكنم: من هم بسيار آمرزنده هستم و هم رحمت بىنهايت دارم.
بهشت در قبال طاعت «3»
__________________________________________________
(1)- الكافى: 6/ 403، حديث 8؛ «قِيلَ لِأَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع) إِنَّكَ تَزْعُمُ أَنَّ شُرْبَ الْخَمْرِ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا وَ السَّرِقَهِ فَقَالَ (ع) نَعَمْ إِنَّ صَاحِبَ الزِّنَا لَعَلَّهُ لَا يَعْدُوهُ إِلَى غَيْرِهِ وَ إِنَّ شَارِبَ الْخَمْرِ إِذَا شَرِبَ الْخَمْرَ زَنَى وَ سَرَقَ وَ قَتَلَ النَّفْسَ الَّتِى حَرَّمَ اللَّهُ عز و جل وَ تَرَكَ الصَّلَاهَ.»
(2)- مائده 74: 5؛ «آيا به سوى خدا بازنمىگردند، و از او درخواست آمرزش نمىكنند؟ و حال آنكه خدا بسيار آمرزنده ومهربان است.»
(3)- مستدرك: 11/ 259، باب 18، حديث 12931؛ «الْغُرَر، عَنْ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع) أَنَّهُ قَالَ لَيْسَ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ أَكْرَمُ عَلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ مِنَ النَّفْسِ الْمُطِيعَهِ لِأَمْرِهِ وَ قَالَ (ع) رَاكِبُ الطَّاعَهِ مَقِيلُهُ الْجَنَّهُ.»
دومين حقيقتى كه خدا مىفرمايد: بايد شما بدان توجه كنيد اين است:
«و الجَنَّهُ مِنّى وَ الطّاعَهُ مِنْكُم»
بهشت از من است، چون معمار بهشت غير از من كسى نيست. اين بهشت من نيز هشت بهشت است و پهناى آن، به پهناى همه آسمانها و زمين است. بهشت من آماده و موجود است. امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
كسى كه اعتقاد به وجود بهشت و جهنم ندارد، به پروردگار كافر شده است، چون قرآن نيز مىگويد: بهشت و جهنم هم اكنون موجود هستند.
بهشت از من است، اما بين بهشت من و شما فاصله زياد است. شما مركبى بايد به كار بگيريد تا به بهشت من برسيد و آن مركب، مركب طاعت است؛ به حرفهاى خداوند، انبيا و ائمه (ع)گوش داده و عمل كنيد، تا بهشت از آن شما شود.
«وَسَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَهٍ مّن رَّبّكُمْ وَجَنَّهٍ عَرْضُهَا السَّمَوَ تُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ» «1» متقين در اينجا يعنى مطيعين. اينها چه كسانى هستند؟ اهل طاعت:
«الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِى السَّرَّآءِ وَالضَّرَّآءِ» «2» كسانى كه مال پاك به دست آورده، در گشايش و تنگدستى نيز در راه خدا از مال گذشتند و در راه خدا هزينه كردند. چه كسانى مطيع خدا هستند؟
__________________________________________________
(1)- آل عمران 133: 2؛ «و به سوى آمرزشى از پروردگارتان و بهشتى كه پهنايش [به وسعتِ] آسمانها و زمين است بشتابيد؛ بهشتى كه براى پرهيزكاران آماده شده است.»
(2)- آل عمران 134: 2؛ «آنان كه در گشايش و تنگ دستى انفاق مىكنند.»
«وَالْكَظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الُمحْسِنِينَ» «1» كسانى كه هرگز نگذاشتند آتش عصبانيت آنها دامن كسى را بگيرد. كسانى كه از اقوام، داماد، عروس، برادر و كسانى كه به آنها بدى كردند، گذشت كردند. من عاشق اهل انفاق، خوش اخلاقى، گذشت، عفوكنندگان و نيكوكاران هستم.
بدون طاعت شما به بهشت نمىرسيد، چون بهشت با شما فاصله دارد. اين فاصله را بايد با طاعت كم كنيد، تا به بهشت برسيد. البته در هر جمله از اين شش جمله، هزار نكته باريكتر از مو وجود دارد. سالها بايد گوينده متخصص و فنّى اين جملات را بشكافد. خيلى حرف در اين جملات وجود دارد. كل قرآن، تورات، انجيل و صحف ابراهيم (ع) در اين شش جمله خلاصه شده است.
شكر گزارى در برابر نعمات الهى
سوم، از حقايق شش گانه اين است كه:
«وَ الرِّزْقُ مِنّى وَ الشُّكْرُ مِنْكُمْ»
ساختن روزى شما از هوا، زمين، دريا، صحرا، جنگل، زراعت، باغ و ميوه با من است. شما دغدغه روزى نداشته باشيد. ميلياردها سال است كه روزى موجودات را مىسازم. شما توان ساختن عدس، گندم و يك قطره آب و دانه برف را نداريد، اين كار تا قيامت كار من است، نه كار شما.
شما اين نعمتهاى مرا شكر كنيد. شكر چيست؟ «2» در آيهاى بيان مىكند:
__________________________________________________
(1)- آل عمران 134: 2؛ «و خشم خود را فرو مىبرند، و از [خطاهاىِ] مردم در مىگذرند؛ و خدا نيكوكاران را دوست دارد.»
(2)- بحار الأنوار 75/ 200، باب 23؛ « [كشف الغمه] قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ طَلْحَهَ قَالَ مَالِكُ بْنُ أَنَسٍ قَالَ جَعْفَرٌ (ع) يَوْماً لِسُفْيَانَ الثَّوْرِىِّ يَا سُفْيَانُ إِذَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْكَ بِنِعْمَهٍ فَأَحْبَبْتَ بَقَاءَهَا فَأَكْثِرْ مِنَ الْحَمْدِ وَ الشُّكْرِ عَلَى اللَّهِ قَالَ اللَّهُ عز و جل فِى كِتَابِهِ الْعَزِيزِ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ.»
«اعْمَلُواْ ءَالَ دَاوُدَ شُكْرًا» «1» شما تمام رزق مرا در مسيرهاى مثبت و پاك خرج كنيد، اين شكر است. نه اين كه چون بهترين غذاها را مىتوانى بخورى، روى تخت تكيه بدهى و بگويى: الهى شكر. اين شكر من نيست.
اين سخن، دروغ و مسخره كردن من است. شكر يعنى هزينه كردن روزىهاى من در جاده مثبت، كار خير، امور مثبت، عبادت، خدمت به مردم، درمانگاه، مسجد، بيمارستان مدرسه، يتيم، تهيه جهيزيه فقرا.
قضا و رضا، نقشه صحيح زندگى
چهارم، از حقايق شش گانه اين است كه:
«الْقَضاءُ مِنّى وَ الِّرضا مِنْكُمْ»
نقشه زندگى را من به شما مىدهم، چون هيچ كسى نمىتواند نقشه درست براى زندگى شما به شما بدهد. «2» «قضاء» در قرآن و روايات به معناى ارائه نقشه صحيح زندگى است. نه اين كه آجر از سقف رها شود و بر سرم بخورد، سرم شكاف بردارد و ده روز در بيمارستان بخوابم و بعد بگويم: قضا و قدر بوده، قضا و قدر نبوده، ساختمان اشتباه بنا شده، به پروردگار ربطى ندارد.
__________________________________________________
(1)- سبأ 13: 34؛ «اى خاندان داود! به خاطر سپاس گزارى [به فرمانها حق] عمل كنيد.»
(2)- تحف العقول عن آل الرسول (ص): 6 وصيته لأمير المونين (ع)؛ «يَا عَلِىُّ إِنَّ مِنَ الْيَقِينِ أَنْ لَا تُرْضِىَ أَحَداً بِسَخَطِ اللَّهِ وَ لَا تَحْمَدَ أَحَداً بِمَا آتَاكَ اللَّهُ وَ لَا تَذُمَّ أَحَداً عَلَى مَا لَمْ يُوتِكَ اللَّهُ فَإِنَّ الرِّزْقَ لَا يَجُرُّهُ حِرْصُ حَرِيصٍ وَ لَا تَصْرِفُهُ كَرَاهَهُ كَارِهٍ إِنَّ اللَّهَ بِحُكْمِهِ وَ فَضْلِهِ جَعَلَ الرَّوْحَ وَ الْفَرَحَ فِى الْيَقِينِ وَ الرِّضَا.»
هنگام عبور از خيابان دقت نكرده، موتور به او مىزند، استخوان پاى او مىشكند و مىگويد: قضا و قدر الهى بوده است. اشتباه با خودت بوده، بايد از روى خط كشى عابر پياده عبور مىكردى.
قضاء به معناى نقشه صحيح زندگى است. در قرآن آمده است:
«وَ قَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِيَّاهُ» «1» نمىگويد: «الله»، مىگويد: «ربّ» يعنى تدبير و تربيت كننده.
خدا حكم كرده، به شما نقشه داده، آن هم نقشه بندگى نسبت به او. پيامبر (ص) چگونه بندگى كرد كه به خاطر بندگى، اسم ايشان را در تشهد به صورت امر واجب، در كنار اسم خودش قرار داده است. امر كردم: ميلياردها نفر، صبح و ظهر و شب بگويند: «اشهد ان محمدا عبده و رسوله».
از عبادت نى توان الله شد
مىتوان موسى كليم الله شد «2»
به خدا قسم! حضرت زهرا، اميرالمؤمنين و انبيا (ع)با عبادت به اين مقامات رسيدهاند، اگر عبادات ما صحيح و خالصانه انجام بگيرد، ما نيز «ولىّ الله» مىشويم:
«أَلَا إِنَّ أَوْلِيَآءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَا هُمْ يَحْزَنُونَ» «3» نقشه صحيح زندگى دادن از من، رضايت و خشنودى به آن نقشه نيز از تو. نماز، قضاى من است، از نماز دلگير نشويد. از ماه رمضان به خاطر يك وعده نخوردن نفرت پيدا نكنيد، چون روزه ماه رمضان، قضاى من است. از پرداخت خمس و يك پنجم منفعت درآمد خود نفرت نداشته باشيد، چون خمس، قضاى من است. من نقشه مىدهم، شما نيز به نقشه من راضى باشيد.
__________________________________________________
(1)- اسراء 23: 17؛ «و پروردگارت فرمان قاطع داده است كه جز او را نپرستيد.»
(2)- مولوى.
(3)- يونس 62: 10؛ «آگاه باشيد! يقيناً دوستان خدا نه بيمى بر آنان است و نه اندوهگين مىشوند.»
اگر به قضاى من راضى نيستى:
«مَنْ لَمْ يَرْضَ بِقَضائِى فَلْيَطْلُبْ رَبّاً سِوائى» «1»
كسى كه از طرحهاى من راضى نيست، برود و خدايى غير از من پيدا كند. من با او كارى ندارم. فقط نانِ شكم او را مىدهم، اما در قيامت از همه چيز محروم است.
من قضا دارم، بايد به قضاى من كه به خير و مصلحت شما است، راضى باشيد.
صبر در كنار بلا
پنجم از حقايق شش گانه اين است كه:
«و البَلاءُ مِنّى وَ الصَّبْرُ مِنْكُم»
من شما را با چهره زيبا، هيكل، شهوت، پول، ثروت، فقر، حادثه، تلخىها، ناگوارىها، داغ بچه، بيمارى بدن و كم شدن پول آزمايش مىكنم. دعا نكنيد كه خدايا! مرا آزمايش نكن. آزمايش من حتمى است و براى همه هست. «2» شما در مقابل اين آزمايشهاى من، خود را ديندار نگهداريد، براى رفع تلخى اين آزمايشها به گناه، معصيت، فتنه، فساد و نا اميدى متوسل نشويد. صبر يعنى دين خود را نگهداريد و به حرام آلوده نشويد.
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 64/ 236، باب 12، حديث 54.
علاقه پروردگار به دعاى بندگان
اما قسم ششم چقدر عالى است. زمانش بيشتر در ماه مبارك رمضان است، چون پيغمبر (ص) فرمودند: خدا اين كار را در ماه رمضان بيشتر از زمانهاى ديگر انجام مىدهد. پيغمبر (ص) مىفرمايد: «اكثروا» اين كار را زياد انجام دهيد. «1» بخش ششم اين است:
«و الاجابَهُ مِنّى وَ الدُّعاءُ مِنْكُمْ»
بندگان من! جواب دادن به عهده من است، اما شما نيز بياييد و با من حرف بزنيد. من اين زبان و دهان را به خاطر خودم به شما دادهام كه شما با من حرف بزنيد، چون من ناله شما را دوست دارم.
گاهى عبد با سوز دل با او حرف مىزند، اشكى مىريزد كه ملائكه مقرب يقين مىكنند كه اشك روى صورتش خشك نشده، دعايش مستجاب است. دعا يقينا مستجاب مىشود. من به اين كلمات يقين صد در صد دارم، چون ديدهام و لمس كردهام.
__________________________________________________
(1)- الكافى: 8/ 7، كتاب الروضه: 2؛ «وَ قَالَ أَكْثِرُوا مِنْ أَنْ تَدْعُوا اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ مِنْ عِبَادِهِ الْمُومِنِينَ أَنْ يَدْعُوهُ وَ قَدْ وَعَدَ اللَّهُ عِبَادَهُ الْمُومِنِينَ بِالاسْتِجَابَهِ وَ اللَّهُ مُصَيِّرٌ دُعَاءَ الْمُومِنِينَ يَوْمَ الْقِيَامَهِ لَهُمْ عَمَلًا يَزِيدُهُمْ بِهِ فِى الْجَنَّهِ فَأَكْثِرُوا ذِكْرَ اللَّهِ مَا اسْتَطَعْتُمْ فِى كُلِّ سَاعَهٍ مِنْ سَاعَاتِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ فَإِنَّ اللَّهَ أَمَرَ بِكَثْرَهِ الذِّكْرِ لَهُ وَ اللَّهُ ذَاكِرٌ لِمَنْ ذَكَرَهُ مِنَ الْمُومِنِينَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَذْكُرْهُ أَحَدٌ مِنْ عِبَادِهِ الْمُومِنِينَ إِلَّا ذَكَرَهُ بِخَيْرٍ فَأَعْطُوا اللَّهَ مِنْ أَنْفُسِكُمُ الاجْتِهَادَ فِى طَاعَتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُدْرَكُ شَىْءٌ مِنَ الْخَيْرِ عِنْدَهُ إِلَّا بِطَاعَتِهِ وَ اجْتِنَابِ مَحَارِمِهِ الَّتِى حَرَّمَ اللَّهُ فِى ظَاهِرِ الْقُرْآنِ وَ بَاطِنِهِ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَالَ فِى كِتَابِهِ.»
الكافى: 2/ 467، باب فضل الدعاء و الحث عليه؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ مَنْ لَمْ يَسْأَلِ اللَّهَ عز و جل مِنْ فَضْلِهِ فَقَدِ افْتَقَر.»
«أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) يَقُولُ عَلَيْكُمْ بِالدُّعَاءِ فَإِنَّكُمْ لَا تَقَرَّبُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَا تَتْرُكُوا صَغِيرَهً لِصِغَرِهَا أَنْ تَدْعُوا بِهَا إِنَّ صَاحِبَ الصِّغَارِ هُوَ صَاحِبُ الْكِبَار.»
«قَالَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ (ع) أَحَبُّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ عز و جل فِى الْأَرْضِ الدُّعَاءُ وَ أَفْضَلُ الْعِبَادَهِ الْعَفَافُ قَالَ وَ كَانَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ (ع) رَجُلًا دَعَّا.»
اگر بخواهيد، به شما عنايت مىكنم. نگوييد: خدا مىداند كه من چه مىخواهم.
مىداند، اما مىخواهد صداى تو را بشنود. مىفرمايد: مىدانم چه مىخواهى، اما دوست دارم دهانت را باز كنى، دستت را دراز كنى، گردنت را كج كنى، اين حال بهترين حال عبادت است كه به ملائكهام بگويم: او را ببينيد، متكبر نيست. دعا مىكند، اشك مىريزد.
ملائكه فكر مىكنند كه اشك روى صورت او خشك نشده، دعايش مستجاب است، اما مىبينند، از استجابت دعا خبرى نشد، نگران مىشوند. مىبينند شرايط اجابت در او جمع است، پس چرا پروردگار جوابش را نمىدهد و مشكلش را حل نمىكند؟ عرض مىكنند: خدايا! مشكلى در اجابت دعاى بندهات هست؟
خطاب مىرسد: هيچ مشكلى در دل بنده من و گريهاش نيست. مىپرسند: پس چرا جواب او را نمىدهى؟ خطاب مىرسد: چون دوستش دارم، صداى او را نيز دوست دارم، اگر جواب بدهم، ديگر نزد من نمىآيد، دوست دارم هميشه مرا بخواند. «1» بايد معلم به ما ياد بدهد كه چه بگوييم و چگونه حرف بزنيم:
«فَبِعِزَّتِكَ يا سَيَّدِى وَ مَوْلاىَ اقْسِمُ صادِقاً لَئِنْ تَرَكْتَنِى ناطِقاً لَأَضِجَّنّ الَيْكَ بين أهلها ضجيج الآملين» «2»
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
مقام انسان صبر در برابر گناهان
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
__________________________________________________
(1)- عده الداعى و نجاح الساعى: 31؛ «عَنْ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع) رُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنِ الْعَبْدِ إِجَابَهُ الدُّعَاءِ لِيَكُونَ أَعْظَمَ لِأَجْرِ السَّائِلِ وَ أَجْزَلَ لِعَطَاءِ الآْمِلِ.»
«قال رسول اللَّهِ (ص): إنّ العبد ليدعو اللّه و هو يحبّه فيقول لجبرئيل: إقض لعبدى هذا حاجته و أخّرها، فإنّى احبّ أن لا أزال أسمع صوته.»
(2)- اقبال الاعمال: 708 دعاى كميل.
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
از حقايق نفيس نفسى كه قرآن مجيد بيش از صد آيه در رابطه با آن نازل فرموده است، حقيقت صبر است.
صبر به اين معنا است كه انسان خودش را در حريم حق، دين و ايمان حفظ كند و هزينه غير خدا نشود. معارف الهيه، تمام مواردى را كه لازم است انسان در آن صبر كند و خود را حفظ كند، بيان كردهاند.
از جمله صبر در برابر گناه كه تا آخر عمر هر كسى، به صورتهاى گوناگونى رخ نشان مىدهد و دلبرى آن نيز بسيار قوى است. خداوند مهربان، انبيا، ائمه طاهرين، اولياى الهى و دلسوزان، از مرد و زن خواستهاند: براى تأمين سلامت و سعادت دنيا و آخرت خود، در برابر هر گناهى، خود را حفظ كنيد و نگذاريد دامن پاك، فطرت، روح، نفس، باطن، ظاهر، دنيا و آخرت شما آلوده شود، چون هر آلودگى، حجابى بين شما و رحمت و فضل و احسان پروردگار است.
وجود مبارك حضرت زين العابدين (ع) در يكى از دعاهاى شريف خود گناه را به گونهاى ارزيابى مىكنند كه اگر گناهكاران اين ارزيابى حضرت را باور كنند، يقيناً از گناه دست برمىدارند، و اگر پاكدامنان به اين ارزيابى توجه داشته باشند، مىكوشند تا به گناه آلوده نشوند.
ارزيابى امام (ع) بر اساس بصيرت و علم است. آن بصيرت و علمى كه از خدا، رسول خدا، اميرالمؤمنين و حضرت سيدالشهداء (ع)به زين العابدين (ع) رسيده است. امام (ع) در اين ارزيابى، سه مسأله را در ارتباط با گناه كه از آثار گناه است، مطرح مىكنند. تجربه تاريخ گنهكاران نيز نشان داده است كه گنهكار، به اين سه بلا دچار خواهد شد:
«الهى! الْبَسَتْنِى الخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى» «1»
امام سجّاد (ع) مىفرمايند: خدايا! گناهان، معاصى و خطاها، ما را از ارزش واقعى خواهد انداخت. شما بدون گناه، نزد پروردگار مهربان عالم ارزشى داريد كه از خود حضرت حق، در تفاسير قرآن مجيد اين روايت را آوردهاند كه درباره جايگاه انسان نقل شده است:
«الانْسانُ سِرّى وَ انَا سِرُّهُ» «2»
پروردگار مىفرمايد: در اين عالم خلقت، انسان گنج پنهان من است و من نيز گنج پنهان درون انسان هستم.
به عبارت روشنتر: انسان براى من است و من نيز براى انسان هستم. انسان راز من و من راز انسان هستم. گناه، اين ارزش را نابود مىكند و روزگار انسان را به جايى مىكشاند كه پروردگارى كه انسان سرّ او و او سرّ انسان است، مىفرمايد:
«أُوْلئِكَ كَالأْنْعَمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» «3» اين جنس دو پا مانند چهارپايان است. يعنى ديگر ارتباطى با حريم و سرّ من نخواهد داشت، با اين كه انسان سرّ من و از من مىباشد و من نيز براى او مىباشم.
انسان اين ارزش را در پيشگاه مبارك خدا و انبياى خدا دارد.
ارزش وجودى پرورش يافتگان دين
رسول خدا (ص) بر اساس اين ملاك اعلام كردند:
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 91/ 142، باب 32، المناجاه الاولى، حديث 21.
(2)- منهاج النجاح فى ترجمه مفتاح الفلاح: مقدمه 2/ 91.
(3)- اعراف 179: 7؛ «آنان مانند چهارپايانند بلكه گمراهترند.»
«سلمانُ منّا اهل البيت» «1»
و الّا گوشت، پوست، استخوان، رگ، پى و خون سلمان را كه نفرمودند از ما اهلبيت است. پس به چه ملاكى سلمان از اهلبيت (ع)است؟ به چه ملاكى پروردگار جبرييل را مأمور مىكند كه سلام مرا به پيغمبر (ص) و چهار نفر ابلاغ كن؛ على، سلمان، ابوذر و مقداد؟ به چه ملاكى جبرييل به پيغمبر صلى الله عليه و آله عرض مىكند:
به اين غلام و برده بگو: بهشت من مشتاق تو است؟ اين ملاك، ملاك بدنى، مادى و ظاهرى است؟ «2» «ان الله لاينظر الى صوركم و لا الى اموالكم و لكن ينظر الى قلوبكم» «3»
خدا به قيافه و ثروت شما كارى ندارد. خدا باطننگر است، نه ظاهر نگر. اين ظاهر و ماديت را همه موجودات زمين دارند.
آن ملاكى كه باعث شده پيامبر اكرم (ص) اعلام كنند: «سلمان منّا اهل البيت» آن ارزش وجودى برخاسته از معنويت، معرفت، ايمان، عمل، اخلاص و كمال سلمان است.
انسان اين ارزش را در پيشگاه مبارك ائمه طاهرين (ع)دارد، تا جايى كه وقتى «ابان بن تغلب» «4» درب اتاق حضرت صادق (ع) را باز مىكند، امام (ع) در برابر ديد او تمام قد بلند مىشوند و به ابان مىفرمايند: بيا در كنار من بنشين. اجازه نمىدهند كه ابان بنشيند، به فرزند خود مىفرمايند:
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 11/ 313، باب 3، حديث 6. (2)- بحار الأنوار: 22/ 341، باب 10؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِنَّ الْجَنَّهَ لَأَشْوَقُ إِلَى سَلْمَانَ مِنْ سَلْمَانَ إِلَى الْجَنَّهِ وَ إِنَّ الْجَنَّهَ لَأَعْشَقُ لِسَلْمَانَ مِنْ سَلْمَانَ لِلْجَنَّهِ.» (3)- مستدرك الوسائل: 11/ 264، باب 20، حديث 6. (4)- من لايحضره الفقيه، ترجمه غفارى: 6/ 408، راويان احاديث كتاب و شناخت طريق موف به آنان، بنام خداوند بخشنده مهربان شرح المشيخه نويسنده كتاب محمّد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمّى رحمهالله گفته است:... و آنچه در آن از ابان بن تغلب كه كنيهاش ابو سعيد است نقل شده، پس آن را روايت كردهام از پدرم- رضى اللَّه عنه- از سعد بن عبد اللَّه از يعقوب بن يزيد از صفوان بن يحيى از ابى ايّوب از ابى على صاحب كلل از ابان بن تغلب، و او كندى و از اهل كوفه است، و در ايّام امام صادق (ع) از دنيا رفته است، و جميل بن درّاج در نزد امام صادق (ع) نام او را برد و آن حضرت گفت: خدايش رحمت كند آرى بخدا سوگند مرگ او دلم را بدرد آورد. و نيز به ابان بن عثمان فرمود: براستى كه أبان بن تغلب از من روايات بسيارى نقل كرده است، پس تو هر روايتى را كه او براى تو نقل كرده است آن را از من روايت كن. و او حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام را ديدار كرده و از آن دو امام روايت مىكند.
توضيح: «ابان بن تغلب ثقه و از بزرگان است، و در فقه و حديث و قراءت و ادب و لغت وارد و استاد است، و داراى كتابهائى است كه از جمله آنها غريب القرآن يعنى تفسير لغات مشكل قرآن و كتاب فضائل است، و قراءت معروفى دارد در نزد قرّاء مشهور و طريق موّف باو به ابو على صاحب كلل كه مجهول الحال است، ضعيف است، ولى طريق او بصفوان صحيح است، و چون صفوان از اصحاب اجماع است ميتوان اين طريق را باين جهت تصحيح نمود.»
برو زيرانداز و پشتى بياور، «1» زير پاى ابان پهن كن و پشتى بگذار. بعد به ابان مىفرمايند: حالا بنشين. ملاك اين ارزش در ابان، جز معرفت، پاكى و درستى ابان، چه بوده است؟
در كتابهاى قرن چهارم نوشتهاند: امام صادق (ع) وقتى خبر مرگ «عبدالله بن ابى يعفور» «2» را شنيدند، چنان گريه مىكردند كه شانههاى مباركشان مىلرزيد، بعد فرمودند: خدا «عبدالله بن ابى يعفور» را رحمت كند، «3» به محض ورودش به عالم بعد، خدا جايى به او مىدهد كه يك طرف آن به خانه پيغمبر (ص) و يك طرف به خانه جدم اميرالمؤمنين (ع) ويك طرف به خانه عمويم امام مجتبى (ع) ويك طرف به خانه جدم حضرت سيد الشهداء (ع) وصل است. ملاك اين مقام، پاكى، معرفت وكرامت نفس او بوده است.
__________________________________________________
(1)- اصل روايت پيدا نشد ولى روايتى به اين مضمون آمده است:
بحار الأنوار: 16/ 235، فى الرفق بأمته؛ «عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِىِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ هُوَ مُتَّكِىٌ عَلَى وِسَادَهٍ فَأَلْقَاهَا إِلَىَّ ثُمَّ قَالَ يَا سَلْمَانُ مَا مِنْ مُسْلِمٍ دَخَلَ عَلَى أَخِيهِ الْمُسْلِمِ فَيُلْقِى لَهُ الْوِسَادَهَ إِكْرَاماً لَهُ إِلَّا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ.»
(2)- ابو محمد از قبيله عبدالقيس از محدثان و فقهاى نامدار شيعه و از خواص اصحاب امام صادق (ع) شيخ ابوالعباس نجاشى وثاقت او را با تكرار كلمه ثقه تاكيد نموده است وى از قاريان و مفسران قران بوده است جمعى از محدثان معروف مانند عبدالله بن سنان و عبدالله بن مسكان و ابو جميله وابان بن عثمان و اسحاق بن عمار از او، حديث گرفتهاند. عبدالله با وجود علم سرشار و موقعيت ممتازى كه داشت از بيماريهاى جسمانى رنجور بود و در زمان امامت امام صادق (ع) به بيمارى طاعون از دنيا رفت. دايره المعارف تشيع: 11/ 78 (3)- من لايحضره الفقيه، ترجمه غفارى: 6/ 393، راويان احاديث كتاب و شناخت طريق موف به آنان.
و آنچه در آن از عبد اللَّه بن أبى يعفور آمده است، پس روايت كردهام آن را از احمد بن محمّد بن يحيى العطّار- رضى اللَّه عنه- از سعد بن عبد اللَّه، از احمد بن أبى- عبد اللَّه برقى از پدرش از محمّد بن ابى عمير از حمّاد بن عثمان از عبد اللَّه بن أبى- يعفور. توضيح: «عبد اللَّه بن ابى يعفور واقد يا وقدان عبدى به ولاء از اهل كوفه است و بسيار جليل القدر و مورد احترام امام صادق عليه السّلام است و رجاليّون او را از حواريان امام باقر و امام صادق دانستهاند، در زمان حضرت صادق از دنيا رفت و حضرتش براى او رحمت فرستاد و مدحش در روايات بسيار آمده است، و طريق موّف به او صحيح است.» مشكاه الأنوار فى غرر الأخبار: 65، الفصل الثالث فى آداب الشيعه؛ «عَنْ أَبِى أُسَامَهَ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) لِأُوَدِّعَهُ فَقَالَ لِى يَا زَيْدُ مَا لَكُمْ وَ لِلنَّاسِ قَدْ حَمَّلْتُمُ النَّاسَ عَلَىَّ وَ اللَّهِ مَا وَجَدْتُ أَحَداً يُطِيعُنِى- وَ يَأْخُذُ بِقَوْلِى إِلَّا رَجُلٌ وَاحِدٌ رَحِمَ اللَّهُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أَبِى يَعْفُورٍ فَإِنَّهُ أَمَرْتُهُ بِأَمْرٍ وَ أَوْصَيْتُهُ بِوَصِيَّهٍ فَاتَّبَعَ قَوْلِى وَ أَخَذَ بِأَمْرِى.»
ارزش و مقام انسان
انسان در نزد تمام فرشتگان نيز داراى ارزش است. ملائكه وقتى به حضرت آدم (ع) سجده كردند، يعنى به كل انسانها سجده كردند. براى اين كه فرشتگان عالم، على الخصوص فرشتگان عرش و حول عرش ارزش انسان را در پيشگاه خدا مىدانستند.
ما از عرش و حول عرش خبر نداريم. نمىدانيم كه عرش چه مقامى است و چه اشرافى به عالم دارد. امر معنوى است؟ امر مادى و معنوى است؟ بعضىها مىگويند: ممكن است مكان باشد. در هر صورت، هر چه هست و هر كجا هست، جايگاه فرشتگان مقرب پروردگار است و مقام بعد از عرش نيز مقام فرشتگانى است كه مادون فرشتگان مقرب هستند. در مورد آن مقام بعد از عرش، آيه هفتم سوره مباركه مؤمن را ببينيد كه پروردگار مىفرمايد:
«الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ» «1» فرشتگانى كه حامل عرش هستند و اين حمل و فرشتگانى كه در اطراف عرش هستند، براى ما روشن نيست. اين فرشتگان هم مؤمن دايم هستند و هم بنده عملى دايم پروردگار.
اينان مرتب به پروردگار عالم مىگويند:
«رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْءٍ رَّحْمَهً وَ عِلْمًا»
__________________________________________________
(1)- غافر 7: 40؛ «فرشتگانى كه عرش را حمل مىكنند و آنان كه پيرامون آن هستند.»
خدايا! تو با علم و رحمت خود، همه چيز را فرا گرفتى.
بعد مىگويند:
«فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا» «1» خدايا! ما فرشتگان مقرب از تو درخواست مىكنيم كه تمام بندگان توبه خواه خود را مورد آمرزش قرار بدهى.
گناه، نابود كننده ارزشهاى معنوى
اگر كسى از اين ارزش بيافتد، ميلياردها دعاگو و نگاه خدا، انبيا و همه امامان (ع)را از دست خواهد داد.
پروردگار در سوره آل عمران مىفرمايد:
«وَلَا يَنظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَمَهِ» «2» در قيامت به گناهكارانى كه آلودگى را به عالم بعد آوردهاند، ابدا نگاه نخواهم كرد. شما فكر كنيد كه در اين صورت شخص گناهكار به چه غربتى در آن عالم دچار مىشود.
«الانسانُ سِرّى و انَا سِرُّهُ»
وقتى است كه ارزشهاى او پابرجا باشد. امام چهارم عليه السلام مىفرمايند: گناه، اين ارزشها را از بين برده، انسان را ذليل مىكند.
__________________________________________________
(1)- غافر 7: 40؛ « [و مىگويند:] پروردگارا! از روى رحمت و دانش همه چيز را فرا گرفتهاى، پس آنان را كه توبه كردهاند و راه تو را پيروى نمودهاند بيامرز.»
(2)- آل عمران 77: 3؛ «و در قيامت به آنان نظر [لطف و رحمت] نمىنمايد.»
با از دست رفتن ارزش نزد پروردگار، پيغمبر (ص) و ائمه عليهمالسلام، انسان در دنيا نيز به غربت كامل دچار مىشود، يعنى تمام وسايل كمك دهنده معنوى از او گرفته مىشود.
در سوره مباركه يونس مىفرمايد:
«إِن يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرّ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ» «1» اى مردان و زنان! اگر در گناه كردن، بىادبى و بىتربيتى، كار به جايى برسد كه من به زندگى شما گرهاى بياندازم، در عالم كسى جز خود من نمىتواند اين گره را باز كند.
باز كردن اين گره منوط به اين است كه از تمام گناهان بيرون بيايى و دوباره به ارزش از دست رفته خود برگردى، تا من گره را باز كنم و الا تمام جادهها را به روى تو مىبندم و هيچ راه فرارى براى تو باز نمىگذارم.
مگر نبودند كسانى كه چنين گرههايى در زندگى آنها خورد؟ كسانى كه خدا حتى دل نزديكترين دوستان آنان را از آنها برگرداند. مگر نبود شاه كه به مصر، مراكش و پاناما رفت، گفتند: نمىتوانيم از تو محافظت كنيم. به آمريكا رفت كه سى و هفت سال، روزى چهار ميليون بشكه نفت به آنان داده بود، اما به او گفتند: نمىتوانيم از تو نگهدارى كنيم. سرطان گرفت، قوىترين طبيبان عالم را آوردند، آنها گفتند:
نمىتوانيم تو را معالجه كنيم، عاقبت به حالت نيمه جان او را به مصر آوردند، چند طبيب يهودى صهيونيسم و اسرائيلى دور او چرخيدند و از او پول گرفتند و گفتند:
تو را مداوا مىكنيم و عاقبت او را كشتند و در قبرستان كهنه و قديمى مصر دفن كردند و فقط چند سگ ولگرد دور قبر او پرسه مىزدند.
اگر گره به زندگى شما بياندازند، كسى نمىتواند آن گره را باز كند. قديمىها جمله زيبايى مىگفتند: «با خدا باش و پادشاهى كن» نه پادشاهى دربار و كاخ و تخت. اگر با خدا باشى، دلهاى يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر (ص) و دوازده
__________________________________________________
(1)- انعام 17: 6؛ «و اگر خدا تو را آسيب و گزندى رساند، كسى جز او برطرف كننده آن نيست.»
امام (ع) و تمام قلوب مؤمنين را با تو همراه خواهد كرد. تمام فرشتگان عرش را مسئول دعاى به تو خواهد كرد و تمام راهها را به روى تو باز خواهد گذاشت. «1» اگر خدا همه درهاى خير را باز بگذارد، زمينيان فتنهگر، حسود، كينهورز، شيطان پرست ودچار هواى نفس، ممكن است راه را به روى انسان ببندند و كارى كنند كه خير خدا به انسان نرسد؟
خدا در سوره يونس جواب اين مطلب را نيز داده است:
«وَ إِن يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَآدَّ لِفَضْلِهِ» «2» بخواهم خيرى به تو برسانم، اگر تمام عالم جمع شوند كه نگذارند، نمىتوانند و من خير را به تو مىرسانم. چون مالك، خدا است و عالم مالك ديگرى ندارد.
همچنين خدا قادر است و عالم قدرتمند ديگرى ندارد. رحمت و كرم خدا بىنهايت است و عالم، كرم و رحمتى بىنهايت غير از او ندارد.
صبر بسيار ارزش دارد. اگر همه در برابر گناهان صبر كنيم، نيرويى مانند خدا، انبيا، ائمه (ع)و فرشتگان با ما خواهند بود و تمام انبيا، ائمه (ع)و اولياى خدا از اين كه در زندگى ضرر كنند، كمترين نگرانيى نداشتند، چون مىدانستند كه ضرر كردن براى مؤمن محال است، آنچه براى مؤمن به وجود مىآيد، خير و خوبى است.
__________________________________________________
(1)- الكافى: 2/ 12؛ «أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ فِيكَ خَيْراً فَانْظُرْإِلَى قَلْبِكَ فَإِنْ كَانَ يُحِبُّ أَهْلَ طَاعَهِ اللَّهِ وَ يُبْغِضُ أَهْلَ مَعْصِيَتِهِ فَفِيكَ خَيْرٌ وَ اللَّهُ يُحِبُّكَ وَ إِنْ كَانَ يُبْغِضُ أَهْلَ طَاعَهِ اللَّهِ وَ يُحِبُّ أَهْلَ مَعْصِيَتِهِ فَلَيْسَ فِيكَ خَيْرٌ وَ اللَّهُ يُبْغِضُكَ وَ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ.»
(2)- يونس 107: 10؛ «و اگر براى تو خيرى خواهد فضل و احسانش را دفع كنندهاى نيست.»
خبر شهادت حضرت ابى عبدالله الحسين (ع)
حضرت ابى عبدالله الحسين (ع) در سحرگاه بيست و هفت رجب، وقتى صورتش را روى قبر پيغمبر (ص) گذاشت، گريه كرد و عرضه داشت: دلم نمىخواهد از كنار تو بروم.
خوابش برد. در حالى كه اشك روى صورت حضرت مانده بود، پيغمبر (ص) را ديد. البته خواب امام و پيغمبر با بيدارى آنان يكى است؛
«تَنامُ عَيْناىَ وَ لايَنامُ قَلْبِى» «1»
خواب براى آنها حجت است. پيغمبر (ص) را در خواب ديد، همديگر را در آغوش گرفتند. امام حسين (ع) گريه كرد و فرمود: نمىخواهم از نزد شما بروم، اما پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: حسين من!
«اخْرُجْ فَانَّ اللّه قَدْ شاءَ انْ يَراكَ قَتِيلًا» «2»
نزد من نمان، به سمت عراق برو. حسين من! خداى تو، براى حفظ دين و زحمات انبيا (ع)و من، شهادت را براى تو رقم زده است و مقامى در اين عالم براى تو قرار داده كه جز از طريق شهادت به آن مقام نخواهى رسيد.
اين سفر و كربلا براى او تلخ و سخت بود. چون به حضرت گفته بودند: حسين جان! سربالايى سنگينى به نام جهاد، شهادت، آتش گرفتن خيمهها و اسارت گرفتن زينب و بچهها در پيش دارى، اگر در اين سربالايى حركت كنى، به گنج ابدى مىرسى كه آن گنج مخصوص تو است و براى كس ديگرى نيست.
__________________________________________________
(1)- مستدرك الوسائل: 5/ 123، باب 35، حديث 6.
(2)- بحار الأنوار: 44/ 364، باب 37، حديث 2.
بالا رفتن از اين سربالايى تلخ است و نفس نفس زدن و خسته شدن دارد. شاميان و كوفيان بايد در طلا و نقره و آب خنك بغلتند و تو در اينجا با فرزند شش ماهه، بچههاى يك يا دو ساله از تشنگى بميريد.
اما امام (ع) فرمود:
«الهى رِضاً بِقَضائِكَ صَبْراً عَلى بَلائِكَ تَسْلِيماً لِامْرِكَ لامَعْبُودَ لِى سِواكَ» «1»
به هيچ چيز غير از خودت نظر ندارم. در عوض اين شهادت چه چيزى به او دادند؟ سه جمله از وجود مبارك امام زمان (ع) راجع به جايزه شهادت امام حسين (ع) تحليل كردهام كه فكر مىكنم آن سخنرانى از لطفهاى خاص پروردگار به من بوده، و در عمرم نسبت به حضرت ابى عبدالله الحسين (ع) بىنظير بوده است.
ارزش و مقام انسان
صبر به انسان ارزشى مىدهد كه انسان را حفظ مىكند. بىصبرى؛ يعنى به سوى بىارزشى حركت كردن. هر قدم و نقطهاى از آلودگى، يك قدم دور شدن از خدا، ائمه، انبيا و فرشتگان عرش است.
ارزش انسان به قدرى بالا است كه خدا زلف شما را با هر ملائكهاى گره نزده است، بلكه زلف شما را فقط به فرشتگان عرش و اطراف عرش گره زده است. بقيه فرشتگان در آن مقام نبودند كه زلف آنها را به شما گره بزنند.
__________________________________________________
(1)- ينابيع الموده لذوى القربى، القندوزى: 3/ 8.
بار ديگر از ملك پرّان شوم
آنچه اندر وهم نايد آن شوم «1»***
طيران مرغ ديدى تو ز پايبند شهوت
به در آى تا ببينى طيران آدمي
ترسد آدمى به جايى كه بجز خدا نبيند
بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت «2»
«مَن كَانَ يَرْجُواْ لِقَآءَ رَبّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَلِحًا وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَهِ رَبّهِ أَحَدَا» «3» فرشته كجا و انسان با ارزش كجا؟ اگر بعضى از روايات در كتابهاى بسيار قوى ما نباشد، انسان باور نمىكند كه مقام انسان تا اين حد بالا باشد. سعى من اين است كه مطالب خيلى بلند را نگويم و همچنين سعى من اين است كه دين را در آن حد عالى و تا آنجايى كه صد در صد به آن يقين دارم، براى مردم بگويم.
مرحوم كلينى «4» كار بسيار مهمى انجام داده است. او حدود هفده هزار روايت را در ده جلد به نام «اصول كافى» جمعآورى كرده است.
او در اول اين كتاب نوشته است: آن رواياتى كه بين خودم و پروردگار- كارى به علماى ديگر ندارم، كه بعضى از روايات كتاب مرا بررسى كنند و بگويند: به نظر ما اين روايت ضعيف است- و طبق قواعدى كه خودم به آن مطمئن بودم، رواياتى را كه بين خودم و خدا حجت بوده است كه ذكر آنها در قيامت مرا گرفتار نكند، در اين كتاب نوشتم. اين گونه از قيامت مىترسيدند. مگر هر قلمى را بايد برداشت و هر چيزى را نوشت و هر حرفى را زد؟ حسابرسى در آنجا عجيب دقيق است.
حال مؤمن صبور بعد از مرگ
__________________________________________________
(1)- ابن يمين.
(2)- سعدى شيرازى.
(3)- كهف 110: 18؛ «پس كسى كه ديدار [پاداش و مقام قرب] پروردگارش را اميد دارد، پس بايد كارى شايسته انجام دهد و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نكند.»
(4)- شرح حال ايشان در كتاب حلال و حرام مالى، جلسه 15 آمده است.
پيغمبر (ص) مىفرمايند: كسى را در روز قيامت مىآورند و به او مىگويند: هشت ميليون نفر را كشتهاى. به پروردگار مىگويد: هيچ كس نداند، تو مىدانى، من چاقو نيز تا به حال به دست نگرفتم. خداوند مىگويد: آن وقت كه در اروپا، آلمان و انگليس، يك كلمه از دهانت بيرون آمد، با آن يك كلمه تو، هشت ميليون نفر از بندگان مرا مانند برگ درخت روى زمين ريختند. يك كلمه حرف نيز حساب و كتاب دارد. «1» وقتى سنگ لحد را در قبر مىچينند و خاك روى قبر مىريزند، همسر، فرزند، عروس، داماد، عمو، دايى، عمه، خاله و رفيق، همگى به سوى خانههاى خود برمىگردند، پيغمبر (ص) مىفرمايند: بين ميّت و كسانى كه پشت كردند، از عالم برزخ حالت پنجره مانندى پيدا مىشود و مىبيند كه همه مىروند.
آن كسى كه ما را رها نمىكند، خداست. كسانى كه براى ما دغدغه دارند، انبيا، ائمه، اوليا و فرشتگان هستند. مىبيند كه همه رفتند. خطاب مىرسد:
«عَبْدِى! بَقيت فريداً، وَحِيداً فى لَحَدِكَ»
تو را تنها گذاشتند و رفتند؟ به تو رحمى كنم كه:
«فأَنَا رَحمِكَ اليوم رحمهً تَتَعَجَّبُ الخلائقُ منها» «2»
__________________________________________________
(1)- الكافى: 2/ 115، حديث 14؛ «جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِىُّ (ص) فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِى فَقَالَ احْفَظْ لِسَانَكَ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِى قَالَ احْفَظْ لِسَانَكَ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِى قَالَ احْفَظْ لِسَانَكَ وَيْحَكَ وَ هَلْ يَكُبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِى النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِم.»
(2)- تفسير منهج الصادقين فى إلزام المخالفين: 1/ 13، [سوره الفاتحه 1: آيات 1 تا 7]؛ «ابو سعيد خدرى از پيغمبر (ص) روايت كرده كه عيسى (ع) مىگفت كه «الرحمن رحمن الدنيا و الرحيم رحيم الآخره» و از تابعين صحابه منقولست كه او سبحانه رحمن است نسبت بجميع مردمان از مون و كافر و بر و فاجر به اين معنى كه خالق و رازق همه است و رحيم است بمونان باين وجه كه توفيق دهنده ايشان است در طاعت و عبادت و آمرزنده ذنوب ايشان و دهنده ثواب ايشان و رساننده ايشان بدرجات جنان و فريادرس ايشان در ظلمت قبر و حسرت قيامت و فزع نامه خواندن و خوف ميزان و صراط و نيران چنان كه در آثار آمده كه چون بنده مون را بقبر در آورند و سر قبر را استوار كرده دوستان و مصاحبان همه باز گردند و او را در كنج لحد تنگ و تاريك تنها بگذارند حق سبحانه و تعالى از روى لطف و بنده نوازى خطاب كند به او كه «عبدى بقيت فريدا وحيدا» اى بنده من در اين كنج لحد تنها مانده آن دوستان و ياران كه از براى ايشان در حق من عصيان ميكردى و رضاى ايشان را برضاى من اختيار ميكردى تو را اينجا تنها بگذاشتند «فانا رحمك اليوم رحمه تتعجب الخلائق منها» امروز تو را برحمت شامله خود بنوازم چنان كه همه خلايق از آن تعجب نمايند پس خطاب فرمايد بفرشتگان كه اى ملائكه من اين غريبى است بيكس و بىيار و از وطن و ديار خرد جدا افتاده و از همنشينان خود دور شده و الحال در اين كنج لحد مهمان منست آنچه مقدور شما ميشود بروى كرم و احسان نمائيد و درى از جنت بر او گشائيد و قبر او را موسع و منور سازيد و انواع رياحين و موايد نزد او حاضر كنيد و بعد از آن او را بمن واگذاريد كه بمقتضاى «اللَّه مونس كل وحيد» مونس و همنشين او خواهم بود تا روز قيامت.»
چنان خودم از تو پرستارى كنم كه تمام موجودات شگفت زده شوند. اين خدا را از دست ندهيم. خدا اين گونه است. هيچ كدام به داد ما نمىرسند.
پيامبر (ص) مىفرمايد: بعد فرشتههايى مىآيند و رختخوابى مانند رختخواب شب زفاف براى روح او پهن مىكنند. مىگويند: عمرى را براى خدا و انبيا، ائمه عليهمالسلام، قرآن، عبادت و كار خير دويدى، روزه گرفتى، نماز خواندى، خسته شدهاى، استراحت كن، تا موقعى كه بياييم و تو را بيدار كنيم.
چه وقت بيدارش مىكنند؟ وقتى كه قيامت برپا مىشود. چه وقت قيامت برپا مىشود؟ ممكن است ميليونها سال ديگر باشد، يا ده هزار سال ديگر، نمىدانيم.
اين عبارت از قرآن است: وقتى بيدارش مىكنند، شخص كنارى به او مىگويد:
چه مقدار در عالم برزخ بودى؟ فكر مىكند كه من چه موقع از دنيا رفتم؟ به او مىگويد: نمىدانم، فكر كنم يك ساعت يا نصف روز است كه من مردهام. «1» كيفيت اين استراحت را ببينيد.
خدا مىفرمايد: بنده من! درب قبرت را كه مىبندند و مىروند، به فرشتهاى امر مىشود- چون تو از فرشته بالاترى و بايد در قبر استراحت كنى- مىگويند: بر سر قبر برو و تا روز قيامت نماز بخوان و تسبيح بگو كه پرونده بنده من بسته نباشد.
ثواب كل آن نمازها را در پرونده بندهام منتقل كنيد.
__________________________________________________
(1)- بقره 259: 2؛ «أَوْ كَالَّذى مَرَّ عَلى قَرْيَهٍ وَ هِىَ خاوِيَهٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيى هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَهَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَهَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَهً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ»
بار ديگر از ملك پران شوم
آنچه در وهم نايد آن شوم «1»
اين يكى از نظرات حضرت زين العابدين (ع) در ارتباط با گناه است:
«الهى! الْبَسَتْنِى الخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى» «2»
گناه شما را بىارزش مىكند. در برابر گناه صبر كنيد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
آيين مهرمهر و محبت پيامبر اسلام (ص)
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
از روشهاى بسيار پسنديدهاى كه وجود مبارك رسول خدا (ص) در مردم رواج دادند و خود حضرت نيز در اجراى اين روش پيش قدم بودند و اين روش را با حوصله، محبت و بدون اتلاف وقت به كار مىگرفتند، به عيادت بيماران رفتن بود.
مردم قبل از بعثت وجود مبارك رسول خدا (ص) به خصوص در منطقه مكه و مدينه نسبت به همديگر، بىمهر، كينه ورز، متقلب و اهل فتنه بودند و گاهى با هم درگيرى، نزاع و برخوردهاى طولانى مدتى داشتند.
مىنويسند: زمانى كه پيغمبر (ص) مبعوث به رسالت شدند، از تاريخ اين درگيرىها و نزاعها بيش از صدسال مىگذشت. پدران با هم جنگيده بودند و همديگر را كشته بودند، آن نسل منقرض شده بود، جنگ به صورت ارث به فرزندان رسيده بود، آنها نيز كشته داده بودند و جنگ به نسل سوم رسيده بود.
__________________________________________________
(1)- ابن يمين.
(2)- بحار الأنوار: 91/ 142، باب 32، المناجاه الاولى مناجاه التائبين ليوم الجمعه، حديث 21.
علاوه بر نزاع، درگيرى، بىمحبتى و بىمهرى نسبت به يكديگر، تكبّر نيز داشتند و افراد، چهرههايى مطرود مردم بودند. اگر خانوادهاى سرپرستش را از دست مىداد و بچههاى او يتيم مىشدند، مورد نفرت آن مردم بودند و اين را نحس و عيب بزرگى مىدانستند و به يتيم با ديده حقارت نگاه مىكردند. به او كمك نمىكردند و از همان ابتداى يتيمى، ساختمان شخصيت او را مورد هجوم قرار مىدادند.
اگر- قبل از بعثت- يتيم گرسنهاى براى گرفتن كمك به مردم مكّه يا مدينه مراجعه مىكرد، با داد و فرياد و خشونت او را از خودشان مىراندند. يكى از دستورهاى مهم پروردگار به پيغمبر (ص) اين بود كه اگر كسى يتيم را از خود براند، او را بىدين معرفى مىكند و دستور مىدهد:
«وَ أَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» «1» «أَرَءَيْتَ الَّذِى يُكَذّبُ بِالدّينِ* فَذَ لِكَ الَّذِى يَدُعُّ الْيَتِيمَ» «2» حتى اخلاق مردان خشن، بىمحبت و بىمهر آن روزگار به زنان كه بايد كانون مهر و محبت باشند، سرايت كرده بود. به محض اين كه شوهر مىمرد، همسرش بچههاى يتيم را رها مىكرد و شوهر مىكرد و ديگر كارى به كار اين بچهها نداشت كه عاقبت اين بچههاى يتيم چه خواهد شد.
رسول خدا (ص) با روشهاى مختلف؛ عيادت بيمار، رعايت حال يتيم، يا از كار افتادگان و تهيدستان، شعله فطرى عشق و محبت به ديگران را روشن كردند و مردم را توجه مىدادند به اين كه اين قدمها الهى است:
__________________________________________________
(1)- ضحى 9: 93؛ «و اما [به شكرانه اين همه نعمت] يتيم را خوار و رانده مكن.»
(2)- ماعون 1: 107- 2؛ «آيا كسى كه همواره روز جزا را انكار مىكند، ديدى؟* همان كه يتيم را به خشونت و جفا از خود مىراند.»
يعنى مثلًا وقتى به عيادت بيمار مىرويد، در حقيقت به عيادت پروردگار مىرويد. يا اين كه وقتى به يتيم رسيدگى مىكنيد، «1» خدا را از خود خوشحال مىكنيد. اگر دستافتادهاى را مىگيريد، خداوند رحمتش را شامل حال شما مىكند. دو نفر كه به هم مىرسيد و دست مىدهيد، پروردگار عالم از شما شاد مىشود.
وقتى كه همديگر را در آغوش مىگيريد و به همديگر احترام مىكنيد، بعد كه جدا مىشويد، گناهان شما نيز از پرونده شما جدا مىشود؛ «2» يعنى تمام برنامههاى مهرورزى و هزينه كردن عاطفه نسبت به ديگران را عبادت و كار خدايى و داراى پاداش و اجر حساب كردند كه اگر اين شعله در دل امت سرد شود، همه نسبت به همديگر خشن و كينهدار مىشوند، چون مريض، يتيم، افتاده و تهيدست در مشكل خويش دست و پا خواهند زد و ديگران را نسبت به خويش مقصر خواهند ديد، لذا كينه يكديگر را به دل خواهند گرفت و اخلاق خشونتبارى را در اجتماع از خود بروز خواهند داد.
فداكارى پدر و مادر در حق فرزند
من واقعا نمىتوانم در قلب خودم بپذيرم كه اسلام با برپا كردن آسايشگاه براى پيرمردان و پيرزنان موافقت داشته باشد؛ كه مادرى، شصت سال براى فرزندش فداكارى كند، بعد خيلى راحت اين فرزند، او را در سنين پيرى كه كاملًا محتاج مراقبت، محبت و كمك فرزند خويش است، رها كند. «3» چون ما در تمام عالم، در ميان موجودات زنده، فداكارتر از مادر نداريم. البته بعضى از مادرها براثر كثرت گناه و شركت در مجالس معصيت، رشتههاى انسانيت در آنها خشك شده است و ديگر مادر نيستند و نمىتوانند مادر باشند.
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 8/ 18 0، حديث 137؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) مَنْ مَسَحَ يَدَهُ بِرَأْسِ يَتِيمٍ رِفْقاً بِهِ جَعَلَ اللَّهُ لَهُ فِى الْجَنَّهِ بِكُلِّ شَعْرَهٍ مَرَّتْ تَحْتيَدِهِ قَصْراً أَوْسَعَ مِنَ الدُّنْيَا بِمَا فِيهَا وَ فِيهَا مَا تَشْتَهِى الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ وَ ....»
(2)- الكافى: 2/ 182، حديث 17؛ «أَبِى عُبَيْدَهَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ إِذَا الْتَقَى الْمُومِنَانِ فَتَصَافَحَا أَقْبَلَ اللَّهُ بِوَجْهِهِ عَلَيْهِمَا وَ تَتَحَاتُّ الذُّنُوبُ عَنْ وُجُوهِهِمَا حَتَّى يَفْتَرِقَا.»
(3)- الكافى: 2/ 157، باب البر بالوالدين؛ «أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ قُلْتُ أَىُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ قَالَ الصَّلَاهُ لِوَقْتِهَا وَ بِرُّ الْوَالِدَيْنِ وَ الْجِهَادُ فِى سَبِيلِ اللَّهِ عز و جل.»
فداكارتر از مادر- با حفظ حيثيت مادرى- و دلسوزتر از پدر- با حفظ حيثيت پدرى- وجود ندارد. ممكن است مردى ازدواج كرده، بچه دار شده، ولى پست، بىمايه و لا ابالى است و هيچ رحمى به فرزندان خود نداشته باشد. او پدر نيست، بلكه اين شمرى كوچك، در كربلاى خانه است. اسلام چنين پدران و مادرانى را لعنت كرده است. «1» پدر؛ يعنى كانون دلسوزى، خيرخواهى، صبر و تحمل براى تأمين معيشت خانواده. عمرى عرق مىريزد، از آبرو مايه مىگذارد و از بدن هزينه مىكند، سرما و گرما را مىچشد، رنجها را به خود مىخرد، فريادها، ناسزاها، فحشهايى كه در فضاى كسب هست تحمل مىكند، دغدغههاى تربيت فرزندان را به جان مىخرد، براى اين كه فرزندانش راحت زندگى كنند و خوشبخت شوند، اما در روز درماندگى پدر و مادر، بچهها با محلى قرار داد ببندند و هر دو را دور بياندازند. اين چه جنايتى است كه غرب به شما تحميل كرده است؟
در همين سيماى جمهورى اسلامى ايران، گاهى گزارشگر به آسايشگاه مىرود و با اين مردان بزرگوار و زنان پاكدامن از كار افتاده مصاحبه مىكند، آنها به پهناى صورت اشك مىريزند كه اگر بچههاى ما، ما را مىبينند، به ما سرى بزنند. آيا اسلام اين وضع را قبول دارد؟ اگر قبول دارد كه بايد بگوييم اسلام دين خشونت و بىمهرى است.
اما ما هيچ مكتبى را در عالم برتر از مكتب اسلام و فرهنگ تشيع در عشق، مهر و محبت نداريم. اين فرهنگ، مستقيما فرهنگ حق است و معلّم اين فرهنگ نيز پيغمبر (ص) و معصومين (ع)هستند.
__________________________________________________
(1)- الكافى: 4/ 12، باب كفايه العيال و التوسع عليهم، حديث 9؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقَى كَلَّهُ عَلَى النَّاسِ مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ يَعُولُ»
رسول اكرم (ص) فرموده است: رانده و مطرود درگاه الهى است كسى كه بار زندگى خود را بر دوش دگران بيفكند و از دسترنج مردم امرار معاش نمايد. ملعون است ملعون است كسى كه زن و فرزند خود را بدون هزينه زندگى و مخارج واگذارد.
آنها به ما گفتهاند كه: لحظه به لحظه نگاه كردن به پدر و مادر، آب دادن به دست آنها، گذاشتن غذا در دهان آنان، حمام بردن، بوسيدن، احترام كردن، از عبادات خدا و اعمال داراى ارزش است. «1» به قدرى اين مسأله مهم است كه پروردگار در قرآن كرارا به آن اشاره مىفرمايد؛ در مورد پدر و مادر مىفرمايد:
«وَ قَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوَ لِدَيْنِ إِحْسَنًا» «2» آيا دور انداختن پدر و مادر و روانه كردن آنها به آسايشگاه، جنگ با قرآن نيست؟ همسر مىگويد: پدر و مادر خود را بيرون بيانداز، من تحمل آنها را ندارم.
به زن چه ربطى دارد؟ پروردگار مىفرمايد. پس صبر براى كجا است؟
پروردگار عالم صد و سه مرتبه در قرآن مسأله صبر را مطرح كرده است، يكى از اين صبرها، صبر در برابر رنجها، ناراحتىها، مشكلات و پيرى پدر و مادر است.
من اگر نسبت به تبليغ دين احساس مسئوليت نمىكردم، اگر كار زياد دينى بر عهدهام نبود، محال بود از كنار پدرم جدا شوم. چون اين كار بعد از عبادت خدا، بالاترين عبادت است.
اگر امكان دارد، منزلى براى هر دو نفر آنها اجاره كن، يا خانه قديمى آنها را تعمير كن، دست و پاى پدر و مادر را ببوس، هر روز به ديدن آنها برو، دور انداختن پدر و مادر كفر و خلاف قرآن است، ولى در جامعه ما حدود چهل سال است كه رسم شده، پدر و مادر را به آسايشگاه مىبرند و حتى به ديدن آنها نيز نمىروند. اين حركت كمال بىرحمى، بىمهرى است و خلاف خواسته و امر پروردگار است.
__________________________________________________
(1)- الجعفريات: 187، باب فى بر الوالدين؛ «قال رسول الله (ص) نظر الولد إلى والديه حبا لهما عباده.»
الجعفريات: 186، باب فى بر الوالدين؛ «قال رسول الله (ص) إياكم و دعوه الوالد فإنها ترفع فوق السحاب حتى ينظر الله تعالى إليها فيقول ارفعوها إلى حتى أستجيب له فإياكم و دعوه الوالد فإنها أحد من السيف.» الكافى: 2/ 159، باب البر بالوالدين، حديث 7؛ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) مَا يَمْنَعُ الرَّجُلَ مِنْكُمْ أَنْ يَبَرَّ وَالِدَيْهِ حَيَّيْنِ وَ مَيِّتَيْنِ يُصَلِّىَ عَنْهُمَا وَ يَتَصَدَّقَ عَنْهُمَا وَ يَحُجَّ عَنْهُمَا وَ يَصُومَ عَنْهُمَا فَيَكُونَ الَّذِى صَنَعَ لَهُمَا وَ لَهُ مِثْلُ ذَلِكَ فَيَزِيدَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِبِرِّهِ وَ صِلَتِهِ خَيْراً كَثِيراً.» الكافى: 2/ 162، باب البر بالوالدين، حديث 13؛ «عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ شُعَيْبٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) إِنَّ أَبِى قَدْ كَبِرَ جِدّاً وَ ضَعُفَ فَنَحْنُ نَحْمِلُهُ إِذَا أَرَادَ الْحَاجَهَ فَقَالَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَلِىَ ذَلِكَ مِنْهُ فَافْعَلْ وَ لَقِّمْهُ بِيَدِكَ فَإِنَّهُ جُنَّهٌ لَكَ غَداً.»
(2)- اسراء 23: 17؛ «و پروردگارت فرمان قاطع داده است كه جز او را نپرستيد، و به پدر و مادر نيكى كنيد.»
حق پدر و مادر بر فرزندان
شخصى به امام صادق (ع) عرض مىكند: مادرم در خانه مانده و ناتوان است.
نمىتواند راه برود. غذا در دهان او مىگذارم، لباسهايش را مىشويم، روزى كه مادرم آه مىكشد، من بسيار ناراحت مىشوم. مادر مىگويد: خيلى آرزو داشتم به مكه بروم، يابن رسول الله! براى او وسيله سفر، كجاوه، تشك و متكا را براى او فراهم كردم و از مدينه به مكه بردم. هنگام طواف او را بر دوش خود سوار كردم، هفت دور او را طواف دادم، نمازش را خواند، سعى صفا و مروه را انجام داد، چند كيلومتر مادرم را به دوش كشيدم، او را به مدينه بازگرداندم، مادرم از اين زيارت خوشحال شد. حال به خدمت شما آمدم تا بگويم: آيا حق مادرم ادا شده است؟
حضرت فرمودند: حق بيدارى يك شب او تا صبح نيز ادا نشده است. «1» به دين كه نگاه كنيد، دريايى از محبت در قوانين آن موج مىزند.
__________________________________________________
(1)- فى ظلال القرآن: 7/ 415؛ «حديثا عن رسول اللَّهِ (ص) جاء فيه: أنّ رجلا كان فى الطواف حاملا أمّه يطوف بها، فرأى النَّبِىُّ (ص) فسأله: هل أديت حقّها؟ فأجابه (ص): لا، و لا بزفره واحده.
و يقصد بالزفره الواحده الوجعه الواحده، أو الطلقه الواحده، التى تغشى الأم حين الولاده و الوضع. إذا أردنا نطلق العنان للقلم فى هذا المجال، فسيطول بنا المقام و نبتعد عن التّفسير، لكن- بصراحه- يجب أن نعترف بأنّ كل ما يقال فى هذا المجال فهو قليل، لأنّ الوالدين حق العيش و الحياه على الولد. فى نهايه هذه الفقره، أشير إلى أنّ الوالدين- فى بعض الأحيان- يقترحان على الأبناء أشياء غير منطقيه و حتى- غير شرعيه، طبعا فى مثل هذه الحالات لا تجب الطاعه، و لكن من الأفضل أن يتسم التعامل معهما بالهدوء و المنطق، و أن تتم عمليه الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر بأحسن وجه. أخيرا نختم الكلام بحديث.»
شخصى در عرفات به امام صادق (ع) عرض مىكند: من مسيحى بودم و مسلمان شدهام، «1» پدرم مرده است، اما خانوادهام، مادر، برادرها و خواهرهايم مسيحى هستند. من حاجى شدهام. آيا مىتوانم به خانه بروم و با آنها زندگى كنم؟
فرمود: آيا خانواده شما شرابخوار هستند؟ شراب نجس است و ضرر دارد، اسلام آن را حرام كرده است. اگر كسى از اين قانون دين خوشش نمىآيد، برود آندقدر بخورد تا سر از جهنم درآورد. مشروب كبد، سلولهاى مغز و اعصاب را از بين مىبرد، كليهها را از كار مىاندازد و خود شرابخوار و اطرافيان را به خاك سياه مىنشاند. «2» عرض كرد: يابن رسول الله! خانوادهام اهل مشروب نيستند. امام صادق (ع) فرمودند: آيا گوشت خوك مىخورند؟ گفت: نه، خانه ما در كوفه است و گوشت خوك نيست كه بخورند.
گوشت خوك حرام است، چرا؟ چون آثار زيانبارى دارد. بعضىها مىگويند:
زمانى آثار زيانبار داشت، اما اكنون دستگاهى درست كردهاند كه گوشت خوك را در حرارت و زمان معين قرار مىدهند، ميكروبهايش را مىكشند و ضررهاى آن را از بين مىبرند. ديگر چرا حرام است؟
اسلام مىگويد: همه خوراكىها، نه فقط در بدن شما اثر مىگذارد، بلكه در روح شما نيز اثر مىگذارد. آثار بىغيرت كردن گوشت خوك را با چه كارخانهاى مىخواهيد از بين ببريد؟ تحريك هيجانات شهوت حرام را از كجاى گوشت خوك مىخواهيد نابود كنيد؟
آن مسيحى عرض كرد: گوشت خوك نمىخورند. امام صادق (ع) فرمودند:
__________________________________________________
(1)- الكافى: 2/ 160، باب البر بالوالدين؛ «زَكَرِيَّا بْنِ إِبْرَاهِيمَ قَالَ كُنْتُ نَصْرَانِيّاً فَأَسْلَمْتُ وَ حَجَجْتُ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) فَقُلْتُ إِنِّى كُنْتُ عَلَى النَّصْرَانِيَّهِ وَ إِنِّى أَسْلَمْتُ فَقَالَ وَ أَىَّ شَىْءٍ رَأَيْتَ فِى الْاءِسْلَامِ قُلْتُ قَوْلَ اللَّهِ عز و جل ما كُنْتَ تَدْرِى مَا الْكِتابُ وَ لَا الْاءِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِى بِهِ مَنْ نَشاءُ فَقَالَ لَقَدْ هَدَاكَ اللَّهُ ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ اهْدِهِ ثَلَاثاً سَلْ عَمَّا شِئْتَ يَا بُنَىَّ فَقُلْتُ إِنَّ أَبِى وَ أُمِّى عَلَى النَّصْرَانِيَّهِ وَ أَهْلَ بَيْتِى وَ أُمِّى مَكْفُوفَهُ الْبَصَرِ فَأَكُونُ مَعَهُمْ وَ آكُلُ فِى آنِيَتِهِمْ فَقَالَ يَأْكُلُونَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ فَقُلْتُ لَا وَ لَا يَمَسُّونَهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ فَانْظُرْ أُمَّكَ فَبَرَّهَا فَإِذَا مَاتَتْ فَلَا تَكِلْهَا إِلَى غَيْرِكَ كُنْ أَنْتَ الَّذِى تَقُومُ بِشَأْنِهَا وَ لَا تُخْبِرَنَّ أَحَداً أَنَّكَ أَتَيْتَنِى حَتَّى تَأْتِيَنِى بِمِنًى.»
(2)- الكافى: 2/ 278، باب الكبائر؛ «أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) يَقُولُ مَنْ زَنَى خَرَجَ مِنَ الْاءِيمَانِ وَ مَنْ شَرِبَ الْخَمْرَ خَرَجَ مِنَ الْاءِيمَانِ وَ مَنْ أَفْطَرَ يَوْماً مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ مُتَعَمِّداً خَرَجَ مِنَ الْاءِيمَانِ.»
وقتى از مكه برگشتى، به همان خانه برو. در ظرف آنها غذا بخور، با مادرت همسفره شو. اسلام، دين مهر است.
اين رفتار اسلام با مسيحيان است، آنها به ما مىگويند: شما خشن هستيد، اما خودشان همه را مىكشند، خانهها را خراب مىكنند و به خانههاى مردم عراق و افغانستان و فلسطين مىريزند، جلوى چشم خانواده، اعضاى آن خانواده از پدر و بچه و زن حامله را مىكشند و بعد مىگويند: شما خشن هستيد. آيا ما خشن هستيم؟
اگر پاپ نيز اين حرف را بزند، مشروب و گوشت خوك، كلامى بهتر از اين از مغز او بيرون نمىدهد. وقتى رييس روحانى مسيحيان خوك بخورد و در كليساى روم شراب بخورد، بايد اين دروغها را بگويد.
محبت پيامبر (ص) به يهودى
اين پيغمبر ما (ص) بود كه با آن قدرت و توان، بعد از روز سوم كه از نماز برمىگشت، مىفرمايد: در مسير مسجد، شخصى يهودى خاكستر بر سر من مىريخت، سه روز است كه او را نمىبينم. به اصحاب خود نيز اين موضوع را نگفته بودند و زود به خانه رفته، لباسهاى خود را مىشست و حاضر نبود به مردم بگويد كه ببينيد اين يهودى با من چه مىكند.
پيامبر (ص) سنبل صبر، استقامت و حوصله بودند و سرشار از مهر، محبت و خدمت. انسانهاى عجول و شتابزده نمىتوانند «عبدالله» باشند. از پدر و مادر خود در خانه نگهدارى كنيد و آنها را از خود دور نكنيد و صبر را پيشه راه خود كنيد كه آن دو، كليد درهاى بهشت هستند، گرچه كافر باشند.
يك نفر به پيامبر (ص) عرض كرد: اين يهودى همسايه من است، آيا بر سر شما خاكستر مىريخت؟ فرمودند: بله.
گر بر سر نفس خود اميرى، مردى
ور بر ديگران خرده نگيرى، مردي
مردى نبود فتاده را پاى زدن
گر دست فتادهاى بگيرى، مردى «1»
اين يهودى اين گونه دوست داشته كه از ما پذيرايى كند، اما سه روز است كه از ما پذيرايى نكرده است. گفت: آقا! او مريض است. فرمود: ما در مدينه زندگى مىكنيم و لازم است كه به عيادت او برويم. «2» شما اسرائيلىها! صهيونيسمهاى آمريكا و اروپا! حداقل به خود زحمت مطالعه در روش پيغمبر ما را بدهيد، به ما ياد دادند كه به عيادت مريض هم كيش شما برويم.
خدا در قرآن فرموده است: زكات واجب به هشت سهم تقسيم مىشود، يك سهم آن را به مسيحى، يهودى و زرتشتى فقير بدهيد. چه خوب مزد هزار و پانصد ساله ما را، يهودىها و مسيحىها به ما دادند. بسيار عالى محبتهاى ما را تلافى كرديد.
شما به اسلام و اسلاميان جنايت كرديد و ما در ايران به يهوديان هم مسلك شما كمال محبت را كرديم. ما در كشور فرانسه هفت ميليون مسلمان داريم، اجازه نمىدهيد كه يك نفر به عنوان نماينده مسلمانان به مجلس شما برود، اما بيست هزار يهودى در كشور ما زندگى مىكنند و در مجلس ما نماينده دارند.
يهودىها در بازار ما مغازه دارند و مردم از آنها خريد مىكنند. بانكها به آنها وام مىدهند، مردم ايران به يهودىهاى اينجا بىاحترامى نكردند، اما شما يهودىهاى خارج از كشور ما، اين گونه جواب مسلمانان را مىدهيد؟
__________________________________________________
(1)- رودكى سمرقندى. (2)- أطيب البيان فى تفسير القرآن: 11/ 22، در ذيل سوره ص 38: آيه 71 «اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ» «صبر كن بر آنچه ميگويند و ياد كن بنده ما را داود كه صاحب قوه و قدرت بود بدرستى كه او بسوى ما رجوع مىكرد.»
اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ صبر بر تحمل اذيتهاى قوم و جسارت هاى آنها و اينكه در مقام تلافى و مخاصمه نباش كه دارد حضرتش خاكروبه و شكمبه شتر بر سرش مىريختند خود را تكان ميداد و هيچ نميگفت حتّى يك يهودى بود كه همه روزه اين معامله را ميكرد چند روزى شد كه نميكرد حضرت فرمود يك نفر بود روزها يادى از ما ميكرد چند روزى است كه تعطيل كرده گفتند مريض شده حضرت به عيادتش رفت مقابل صورتش نشست صورت برگردانيد حضرت برخاست آن طرف صورتش نشست تا سه مرتبه آن يهودى به شرف اسلام مشرف شد چون اين اخلاق را مشاهده كرد حتّى روزى كه عبا به گردنش انداختند و فشار دادند تا نفس حبس شد حمزه عموى حضرت از سفر آمد و با خبر شد آمد نزد آن حضرت كه كى اين معامله با شما كرده بروم تلافى كنم حضرت فرمود متعرّض نشو اگر بمن محبت دارى بشرف اسلام مشرف شو.
فرمود: آن يهودى در شهر ما مريض است و لازم است كه به عيادت او برويم؟
به خاطر حفظ جان پيامبر (ص) چند نفر به دنبال ايشان به راه افتادند. حضرت در زدند، پسر جوان آن يهودى آمد و درب را باز كرد. چشم او به رسول خدا (ص) افتاد، حضرت فرمود: پدر تو درون خانه است؟ جوان گفت: پدرم در بستر افتاده است، فرمود: برو به او بگو كه من به عيادت تو آمدهام. جوان به كنار رختخواب پدرش آمد، گفت: بىمروتِ بىرحم، آن كسى كه هر روز بر سر او خاكستر مىريختى، با آن قدرتش، به عيادت تو آمده است.
گفت: پسرم! لحاف را روى سر من بكش كه من او را نبينم، زيرا از صورت او خجالت مىكشم. بعد به او تعارف كن تا وارد خانه شود. پيغمبر (ص) كنار بستر او نشست.
پيامبر (ص) دستور دادهاند كه وقتى به عيادت بيمار مىرويد، دست روى پيشانى مريض بگذاريد، با او آرام حرف بزنيد و طلب شفا كنيد، از مريض بپرسيد كه چيزى كم ندارد. طبيب نمىخواهد.
پيغمبر اكرم (ص) دست مبارك خود را بردند كه لحاف را بلند كنند، يهودى لحاف را محكم گرفت، گفت: اول مرا مسلمان كن، بعد لحاف را از روى من كنار بزن. من خجالت مىكشم.
عيادت مريض، حال يتيم، مردم، يهودى، مسيحى، زرتشتى، پدر و مادر كافر و مشرك را رعايت كردن، رعايت مردم در فروش جنس، از مسلمات دين اسلام مىباشد.
اكثر مردم به اندازه يك قبر نيز نمىتوانند زمين بخرند و خانه درست كنند. مهر و محبت، عدالت و كرامت، رحم و مروت، مردانگى و جوانمردى كجا رفته است؟
رعايت همسر، اولاد، داماد، عروس، نوه، همسايه و مردم، روشهاى بسيار ريشه دار الهى است كه وجود مبارك رسول خدا (ص) به مردم انتقال دادند تا مردم در اين مدتى كه در دنيا زندگى مىكنند، همه با هم باشند، به هم اعتماد كنند، همديگر را دوست داشته باشند و به هم كمك كنند و حق هم ديگر را رعايت كنند.
«تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرّ وَ التَّقْوَى» «1» اسلام چه برنامههاى عاطفى و دقيقى دارد. تا دير نشده است، پدر و مادر پير خود را از آسايشگاه به خانه بياوريد. آنها در آنجا بر اثر تنهايى دق مىكنند، به مرگ طبيعى نمىميرند. آنها با عاق كردن شما نميرند. برويد و از كسانى كه پدر و مادرهاى آنها در آسايشگاهها مردند بپرسيد كه بعدها چه بلاهايى به سر پسران و دختران آنان آمده است.
خداوند چوب به جا مىزند
اگر مىزند بىصدا مىزند
محبت به حيوانات
ائمه (ع)به دنبال قرآن مجيد حركت مىكنند و راه رسيدن به بهشت را در صبر و راه ورود به جهنم را در بىصبرى قرار دادهاند. من كتابهاى حقوقى زيادى را خواندهام، به خدا قسم! هيچ رشته حقوقى در جهان توان اين را ندارد كه در مقابل حقوق اسلام عرض اندام كند.
چرا مردم با اين حقوق تربيت، منظم و مرتب نمىشوند؟ چرا هر روز فساد و ناامنى در دنيا بيشتر مىشود؟ مردم را به دين برگردانيد. زلف مردم را به خدا گره بزنيد. مردم را براى عمل به كتاب خدا آماده كنيد.
ائمه (ع)به حاجىها مىگفتند: وقتى به مكه مىرويد، مركب خود را بيشتر از قدرتش بار نكنيد.
مىفرمودند: منزل به منزل بار را پياده كنيد، آب و علف آنها را كامل بدهيد و به حيوانات بىزبان شلاق نزنيد و اگر مىخواهيد در خود مسجد الحرام، دور كعبه با مركب طواف كنيد. «2»
__________________________________________________
(1)- مائده 2: 5؛ «و يكديگر را بر انجام كارهاى خير و پرهيزكارى يارى نماييد.»
(2)- وسائل الشيعه: 11/ 51 542، باب استحباب دفن الدابه التى تكر، حديث 15489؛ «وَ فِى الْخِصَالِ عَنِ الْمُظَفَّرِ بْنِ جَعْفَرٍ الْعَلَوِىِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الطَّيَالِسِىِّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِى عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ (ع) فِى حَدِيثٍ أَنَّ عَلِىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ (ع) حَجَّ عَلَى نَاقَهٍ لَهُ عِشْرِينَ حَجَّهً فَمَا قَرَعَهَا بِسَوْطٍ فَلَمَّا نَفَقَتْ أَمَرَ بِدَفْنِهَا لِئَلَّا يَأْكُلَهَا السِّبَاعُ إِلَى أَنْ قَالَ وَ لَقَدْ كَانَ يَسْقُطُ مِنْهُ كُلَّ سَنَهٍ سَبْعُ ثَفِنَاتٍ مِنْ مَوَاضِعِ سُجُودِهِ لِكَثْرَهِ صَلَاتِهِ وَ كَانَ يَجْمَعُهَا فَلَمَّا مَاتَ دُفِنَتْ مَعَهُ وَ لَقَدْ بَكَى عَلَى أَبِيهِ الْحُسَيْنِ (ع) عِشْرِينَ سَنَهً.»
به امام باقر (ع) عرض كردند: شتر پدر شما از خانه به قبرستان بقيع رفته است، بر سر قبر پدر شما سر مىكوبد و اشك مىريزد. زين العابدين (ع) با اين شتر چند سفر به مكه رفته بودند و به قدرى به اين شتر محبت كرده بودند كه شتر ديگر تحمل شهادت و دورى از امام زين العابدين (ع) را نداشت. «1» گفتند: يابن رسول الله! با شتر چه كنيم؟ امام فرمودند: بگذاريد كنار قبر پدرم عقده دلش را خالى كند. او را ناراحت نكنيد. بعد آمدند، گفتند: آنقدر سر به قبر حضرت زد كه مرد، حضرت فرمودند: پايين قبر پدرم، شتر را دفن كنيد. بگذاريد كنار قبر پدرم راحت باشد.
كسى كه روحيه صبر ندارد، به قوانين اسلام عمل نمىكند، چون حوصلهاش را ندارد. به بعضىها مىگوييم: در نماز جماعت شركت كن، روزه بگير، مىگويد:
حوصله ندارم. به عيادت بيمار برو، مىگويد: ممكن است كه مريض شوم. به فقرا كمك كن، مىگويد: دولت كمك كند. از رسول خدا (ص) و ائمه (ع)نقل شده است:
در قيامت به هيچ بى رحمى رحم نخواهند كرد. «2»
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 27/ 270، باب 6، حديث 23؛ «أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ كَانَتْ لِعَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (ع) نَاقَهٌ قَدْ حَجَّ عَلَيْهَا اثْنَتَيْنِ وَ عِشْرِينَ حَجَّهً مَا قَرَعَهَا قَرْعَهً قَطُّ فَمَا فَجَأَتْنِى بَعْدَ مَوْتِهِ إِلَّا وَ قَدْ جَاءَنِى بَعْضُ الْمَوَالِى فَقَالُوا إِنَّ النَّاقَهَ قَدْ خَرَجَتْ فَأَتَتْ قَبْرَ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (ع) فَانْبَرَكَتْ عَلَيْهِ فَدَلَكَتْ بِجِرَانِهَا وَ هِىَ تَرْغُو فَقُلْتُ أَدْرِكُوهَا فَجِيئُونِى بِهَا قَبْلَ أَنْ يَعْلَمُوا بِهَا أَوْ يَرَوْهَا ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع) وَ مَا كَانَتْ رَأَتِ الْقَبْرَ قَطُّ.»
(2)- مستدرك الوسائل 9/ 55، باب 107، حديث 10183؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) مَنْ لَا يَرْحَمِ النَّاسَ لَا يَرْحَمْهُ اللَّهُ.»
اسوه صبرمظلوميّت امام حسن مجتبى (ع)
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
كلمه «حسن» و مشتقات اين كلمه مانند «حُسن، محسن، احسان، احسن»، در كتاب خدا زياد به كار گرفته شده است. در موارد گوناگون نيز به دنبال كتاب خدا به كار گرفته شده است.
علت حقيقى آن اين بوده كه وجود مبارك امام مجتبى (ع) از همه مصاديق زيبايى ملكى و ملكوتى برخوردار بودند. ابرهاى متراكم، سياه و ظلمانى فرهنگ و حكومت اموى، نگذاشت كه مردم از اين زيبايىهاى ملكى و ملكوتى در عالم وجود تا قيامت بهره كامل ببرند و اين زيبايىها ظهور كند و آشكار شود و فرهنگ اهلبيت (ع)در جامعه نشر پيدا كند.
ظلمى كه بر پدر امام مجتبى (ع) رفت تا جايى بود كه وجود مبارك اميرالمؤمنين (ع) را در پشت ابرهاى سياه حكومت و فرهنگ اموى پنهان كرد و چهرهاى غير از چهره الهى اميرالمؤمنين (ع) را با هزينه كردن پول و تبليغات زياد نشان مردم دادند كه مردم به راحتى، نود سال در خطبههاى نماز جمعه و قنوت نماز خود به اميرالمؤمنين (ع) ناسزا گفتن را واجب مىدانستند. همان ابرهاى متراكم و ظلمانى تبليغى و فرهنگى امويان، زيبايىهاى امام مجتبى (ع) را نيز پنهان كرد و حضرت را غير از آن كه بودند، نشان داد.
آنها چهره عادى و معموليى را همراه با انواع دروغها و تهمتهايى كه بر آن چهره نقاشى مىكردند، از منفورترين چهرهها و افراد جامعه مىكردند. از جمله در ميان مردم پخش كردند و به مردم باوراندند كه حضرت مجتبى (ع) با اين كه بيش از چهل و هفت سال در اين دنيا نبوده، با سيصد دختر ازدواج كرده بود. در حالى كه حضرت در مدينه خانهاى كاه گلى معمولى داشتند و مدينه نيز شهر كم جمعيتى بود و امام مجتبى (ع) در كمال زهد به سر مىبردند. فرهنگ امويان و عباسيان كارى كرد كه حضرت را با تشكيل دهندگان حرمسراها و شهوترانان عالم و افراطيان در غريزه جنسى يكى بدانند.
اگر ايشان با سيصد دختر ازدواج كرده باشند، حداقل بايد صد نفر آنها بچه دار مىشدند، چون هر سيصد دختر كه نازا و عقيم نبودند.
وجود مقدس ايشان در اين دنيا سه فرزند پسر از يك خانم با كرامت و بسيار بزرگوار داشتند؛ حسن بن حسن، قاسم بن حسن و عبدالله بن حسن و هر سه در روز عاشورا براى يارى حضرت سيدالشهداء (ع) شركت داشتند كه حسن بن حسن خيلى زخم خورد، ولى شهيد نشد، چون بعد از روز عاشورا او را در ميان كشتهها ديدند دارد نفس مىكشد، اهلبيت (ع)با خود برداشتند و به شام بردند و به مدينه برگرداندند.
اين حسن بن حسن فرزند بزرگ امام مجتبى (ع) همان بزرگوارى است كه با فاطمه دختر حضرت ابى عبدالله الحسين (ع) ازدواج كرد و از ازدواج اين زن و شوهر، نسل بسيار بابركت و عظيمى به وجود آمد، از جمله خاندان طباطبايى منطقه زواره و اردستان، خاندان طباطبايى بحرالعلوم، خاندان طباطبايى حكيم در عراق كه در اين هزار و پانصد سال از نسل حسن بن حسن مىباشند.
از اين زن و شوهر هزاران مرجع تقليد، مفسر قرآن، مبلغ دين، نويسنده، عارف و سالك به وجود آمده است. همراه با آثار عظيمى كه ذرّيّه اين زن و شوهر از خود بر جاى گذاشتند.
فرزند دوم حضرت امام حسن (ع) هم قاسم بن حسن است كه ازدواج نكرد و در سن ازدواج نبود، چون روزى كه امام مجتبى (ع) شهيد شد، ايشان سه ساله بود، و در كربلا سيزده ساله بود و در جنگ با دشمن نيز سنگباران و تيرباران شده، شهيد شد. فرزند سوم حضرت امام حسن (ع) نيز ده ساله بود كه پدر را به ياد نمىآورد، خيلى با عمو مأنوس بود كه أبى عبدالله (ع) سفارش او را به خواهر خويش كردند كه او را با خود به شام ببرند و به مدينه برگردانند كه از دست عمه فرار كرد و به ميان گودال قتلگاه آمد و صورتش را روى بدن خون آلود عمو گذاشت و عمو او را در آغوش گرفت كه يكى از قاتلان يزيدى آمد و در آغوش أبى عبدالله (ع) سر بچه را از بدن جدا كرد. فرزندان امام مجتبى (ع) چنين بودند.
مقصود دشمن از اتهام
ستمگران، ظالمان، پليدان، هواپرستان و دنياپرستان كه در هر روزگارى هستند و نسبت به اهل خدا حسادت مىورزند، اين چهره عظيم زهد، ورع، تقوا، علم، كرامت، فضيلت، ولايت و امامت را زير ابرهاى سياه تبليغات ناحق و باطل پنهان كردند. اين طرف از او چهره شهوتران، هواپرست ساختند.
اين گوشهاى از جنايت امويان درباره حضرت مجتبى (ع) است و وقتى كه اين گونه چهره را پنهان كنند، بقيه فضايل آشكار نمىشود. در تمام محافل مىنشينند و مىگويند: هزينه اين سيصد زن با ظلم و جور، بردن حق مردم و بيت المال تأمين مىشده است. تمام اين حرفها بعد از شهادت امام مجتبى (ع) زده شده است. اگر در زمان حيات او مىگفتند: با سيصد زن ازدواج كرده است كه محكوم مىشدند؛ زيرا امام خانهاى كاه گلى داشتند و با همسرى كه مادر اين سه بچه بود و همسر ديگرى كه قاتل امام شد زندگى مىكردند. اينها بنا داشتند چنان كه اميرالمؤمنين (ع) را زير ابرهاى متراكم تبليغات غلط پنهان كرده بودند، تا جايى كه مردم با جان و دل صد سال «قربه الى الله» على (ع) را لعن مىكردند، با امام مجتبى (ع) نيز همين معامله را بكنند. ده سال بعد تبليغات غلطى عليه امام حسين (ع) در كوفه كردند كه مردم واقعا براى رضاى خدا به كربلا آمدند و اين هفتاد و دو نفر را قطعه قطعه كردند كه در قيامت به بهشت بروند.
خدا در قرآن مىفرمايد: هر حرفى را باور نكنيد، چون مصداق:
«سَمَّعُونَ لِلْكَذِبِ» «1»
__________________________________________________
(1)- مائده 41: 5؛ «به شدت شنونده دروغند [با آنكه مىدانند دروغ است].»
شنونده دروغ نباشيد، چون همين حرفها شما را از خدا جدا مىكند.
پيدايش عقيدههاى مختلف با زبان
در اوايل دنيا كه كافر وجود نداشته است، چون زندگى در دنيا با پيغمبرى حضرت آدم (ع) شروع شد. با اين بزرگوارى كه خدا در قرآن مىفرمايد:
«إِنِّى جَاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِيفَهً» «1» اول كفر، شرك، كمونيسم، سوسياليست و كاپيتاليسم، نيروانا، بودائيسم و لائيك كه نبود، زندگى با دين، پاكى، درستى، عبادت، كرامت، پاكدامنى و تقوا شروع شده بود.
«كَانَ النَّاسُ أُمَّهً وَ حِدَهً» «2» اين آيه قرآن است، به تدريج زبانها به انحراف افتاد. آن روزگارى كه قلم و كاغذ نبود، در اين زمينه عهدهدار همه عقيدهها زبان بود. شروع به مكتب سازى كرد.
غزالى جمله زيبايى درباره زبان دارد. نمىدانم اين عبارت را خود غزالى بيان كرده است، يا از كسى ديگر نقل كرده. مىگويد:
«اللِّسانُ جِرْمُهُ صَغِيرٌ وَ جُرمُهُ كَبيرٌ وَ عَظيمِ»
__________________________________________________
(1)- بقره 30: 2؛ «به يقين جانشينى در زمين قرار مىدهم.»
(2)- بقره 213: 2؛ «مردم [در ابتداى تشكيل اجتماع] گروهى واحد و يك دست بودند [و اختلاف و تضادى در امور زندگى نداشتند].»
زبان عنصرى با جرم و حجمى سبك و كوچك است. اگر زبان را در ترازو بگذارند، چند گرم وزن دارد؟ اما اين زبان عالم را به آتش مىكشاند «1» و در مقابل خدا، تنها در عربستان سيصد و شصت خداى قلابى ساخت. در هندوستان تا كنون پانزده ميليون خدا ساخته است. فرهنگ لاييك، كمونيست، امپرياليسم و بوداييسم ساخته زبان است.
اين زبان، حضرت على (ع) را به گونهاى نشان داد كه مردم بر خود واجب ديدند كه در نمازها او را لعن كنند و امام مجتبى (ع) را از فتحعلى شاه و ناصر شاه قاجار و حرمسرا سازان شاهان تاريخ، زشتتر و پستتر نشان داد.
موج اين تبليغات بر شيعه نيز اثر گذاشت. شما حال و قلبى كه نسبت به أبى عبدالله (ع) داريد، آيا يك صدم آن را نسبت به حضرت مجتبى (ع) داريد؟
حضرت مجتبى (ع) چه كسى بود؟ حضرت (ع) ده سال امام واجب الاطاعه أبى عبدالله (ع) بوده است، يعنى امام حسين (ع) مأموم امام حسن (ع) بوده است.
بزرگوارى و عظمت امام مجتبى (ع)
چرا خدا اسم او را «حسن» گذاشت؟ چون هرچه در عالم ملك و ملكوت متصف به صفت حسن، محسن، احسان و احسن است، در وجود امام مجتبى (ع) جمع است.
نگويم آب و گل است آن وجود روحانى
بدين كمال نباشد جمال انساني
اگر تو آب و گلى همچنان كه ساير خلق
گل بهشت مخمّر به آب حيواني
وجود هر كه نگه مىكنم ز جان و جسد
مركب است و تو از فرق تا قدم جاني
به هر كه خوبتر اندر جهان نظر كردم
كه گويمش به تو ماند، تو بهتر از آنى «2»
__________________________________________________
(1)- الكافى: 2/ 11، حديث 16؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) يُعَذِّبُ اللَّهُ اللِّسَانَ بِعَذَابٍ لَا يُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنَ الْجَوَارِحِ فَيَقُولُ أَىْ رَبِّ عَذَّبْتَنِى بِعَذَابٍ لَمْ تُعَذِّبْ بِهِ شَيْئاً فَيُقَالُ لَهُ خَرَجَتْ مِنْكَ كَلِمَهٌ فَبَلَغَتْ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا فَسُفِكَ بِهَا الدَّمُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِبَ بِهَا الْمَالُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِكَ بِهَا الْفَرْجُ الْحَرَامُ وَ عِزَّتِى وَ جَلَالِى لَأُعَذِّبَنَّكَ بِعَذَابٍ لَا أُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنْ جَوَارِحِكَ.»
(2)- سعدى شيرازى.
حضرت مجتبى (ع) را بايد با قرآن، فرمايشهاى پيغمبر (ص) و اولياى الهى نگاه كنيم. ايشان را در اين حقيقت ببينم كه ده سال امام واجب الاطاعه حضرت أبى عبدالله الحسين (ع) بوده است. بدون اين كه توضيح، تفسير و شرح بدهم، يعنى جرأت ورود به توضيح آن را ندارم و بيشتر مردم نيز تحمل اين مسأله را ندارند. اسم حسين كه «ياء» اضافه دارد، اگر «ياء» را حذف كنيد، حسن مىشود، به خاطر اين است كه اسم مصغّر حسن است، تا ببينيد كه امام حسن (ع) كيست.
پاى عقل عالميان و هر مفسرى در اينجا لنگ است. حسين اسمى است كه خدا بر أبى عبدالله (ع) گذاشت، اما حسن اسمى است كه خدا روى امام مجتبى (ع) گذاشته است و حسين، مصغّر حسن است. يعنى اى انسانها! نسبت به اسم امام مجتبى (ع) توجه كنيد.
وقتى امام مجتبى (ع) در روز پانزدهم ماه رمضان به دنيا آمدند، تمام نمازهاى واجب دو ركعتى بود، يعنى پانزده سال پيغمبر (ص) همه نمازها را با مردم به صورت دو ركعتى مىخواندند. تا روز پانزدهم ماه رمضان آن سالى كه هنگام سحر حضرت مجتبى (ع) به دنيا آمدند، رسول خدا (ص) دو ركعت به نماز ظهر و دو ركعت به نماز عصر اضافه كردند و خدا امضا كرد كه فقط در سفر، نمازهاى چهار ركعتى، دو ركعتى شوند. به شكرانه ولادت امام مجتبى (ع) چهار ركعت به دو نماز واجب اضافه شد. سال بعد كه أبى عبدالله (ع) به دنيا آمد، پيغمبر (ص) يك ركعت به مغرب و دو ركعت به عشا اضافه كردند، يعنى سه ركعت، كه كمتر از امام مجتبى (ع) باشد، چون حسين، مصغّر حسن است. «1»
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 19/ 19 2، باب 8، حديث 45؛ «أقول قال فى المنتقى فى حوادث السنه الثانيه من الهجره فى هذه السنه تزوج على بن أبى طالب (ع) فاطمه (ع) بنت رسول اللَّهِ (ص) فى صفر لليال بقين منه و بنى بها فى ذى الحجه و قد روى أنه تزوجها فى رجب بعد مقدم رسول اللَّهِ (ص) المدينه بخمسه أشهر و بنى بها مرجعه من بدر و الأول أصح و روى عن بعض أهل التاريخ أن تزويجها كان فى شهر ربيع الأول من سنه اثنتين من الهجره و بنى بها فيها و ولدت الحسن (ع) فى هذه السنه و قيل بل ولد الحسن (ع) منتصف شهر رمضان من سنه ثلاث و الحسين (ع) فى سنه أربع و قيل كان بين ولاده الحسن (ع) و العلوق بالحسين (ع) خمسون ليله و ولد الحسينلليال خلون من شعبان سنه أربع من الهجره. و فى هذه السنه كانت سريه عبد الله بن جحش و فى هذه السنه حولت القبله إلى الكعبه كان النَّبِىُّ (ص) يصلى بمكه ركعتين بالغداه و ركعتين بالعشى فلما عرج به إلى السماء أمر بالصلوات الخمس فصارت الركعتان فى غير المغرب للمسافر و للمقيم أربع ركعات.»
كلمات «حسن، أحسن، احسان، محسن و حسين» كه ريشه در سه حرف «حاء و سين و نون» دارند، در كتاب خدا و معارف الهيه زياد استعمال شده است. به سراغ بعضى از آيات قرآن برويم تا از نظر قرآن و روايات ببينيم كه امام مجتبى (ع) كيست.
مظلوميت اهل بيت عليهمالسلام
او و پدرش مظلومترين مظلومان جهان مىباشند. مظلوميت أبى عبدالله الحسين (ع) اگر يك است، مظلوميت امام مجتبى (ع) نود و نه است و مظلوميت اميرالمؤمنين (ع) بىنهايت است.
چه ظلمى در عالم به اين خانواده شده است. بالاترين ظلم اين است كه شش ميليارد نفر به جاى اين كه به امام اقتدا كنند، شب و روز به شيطان اقتدا مىكنند. اين بالاترين ظلم است. شش ميليارد نفر تابع فرهنگهايى هستند كه دولتهاى جهان از ناحيه شكم، شهوت و عوامل خود به مردم ارائه مىدهند و مردم نيز مىپذيرند، اما فرهنگ اهلبيت (ع)در دنيا، در غربت كامل است.
مظلوميت اين است كه در مدينه و ايام حج، دو ميليون نفر در نماز جماعت شركت مىكنند، اما اين نماز با فرهنگ الهى و ائمه (ع)مطابق نيست، بلكه با فرهنگ ابوحنيفه، مالك و شافعى مطابق است كه دين آنان، دين بنىاميه است. اين مظلوميت است. «1» اميرالمؤمنين (ع) سخنرانى بسيار جالبى كردند كه همه گوش و هوشها را گرفته بود، يك نفر از وسط جمعيت بلند شد، اميرالمؤمنين (ع) سخنش را قطع كرد و فرمود: چه مىخواهى؟ گفت: على جان! به من ظلم شده است. تو امروز حاكم مملكت هستى و قدرت دارى كه اين ظلم را از من برطرف كنى؟
بر حاكم واجب است كه ظلم را برطرف و زندگى مردم را اداره كند و نگذارد ستمكار در جامعه سر بلند كند و ثروتمندان بىدين به خاطر اين كه ثروت دارند خون مردم را بمكند و به هر شكلى كه مىخواهند، اقتصاد را شكل بدهند. __________________________________________________
(1)- نهج الحق: 312؛ «و قد قال النَّبِىُّ (ص) من أعان على قتل امرئ مسلم و لو بشطر كلمه لقى الله يوم القيامه مكتوبا على جبهته آيس من رحمه الله و فيه عن ابن مسعود لكل شىء آفه و آفه هذا الدين بنو أميه.»
گفت: على جان! تو حاكم هستى، سخنرانى تو را مخصوصا قطع كردم كه بگويم كه به من ظلم شده است و من خودم قدرت دفع ظلم از خودم را ندارم.
اين حاكم او را رد نكرد. به او نگفت: خجالت نكشيدى كه سخنرانى ما را قطع كردى؟ حاكم به مأمور دولتش نگفت: اين بىتربيت را بيرون كنيد، تا بىادبى نكند.
بلكه تا گفت: اى حاكم! به من ظلم شده است، از صورت على (ع) اشك سرازير شد. از روى منبر به او گفت: چقدر به تو ظلم شده است؟ گفت: يك ظلم به من شده است.
در روايات ما ننوشتهاند كه چه ظلمى بوده است. گفت: يك ظلم به من شده است. حضرت فرمود: اما منِ حاكم كه دارم براى شما سخنرانى مىكنم، به عدد ريگهاى بيابان و دانه دانه پشم شترها و گوسفندان و بزهاى دنيا به من ظلم شده است.
اين ظلم هنوز ادامه دارد. هنوز به نام على (ع) مكتب سازى، جنايت و فرقه سازى مىشود. عدهاى زنا مىكنند و رابطه نامشروع برقرار مىكنند، ربا مىخورند، جنايت مىكنند و مىگويند: على (ع) در قيامت دست ما را مىگيرد. اين بدترين ظلم به اميرالمؤمنين (ع) است.
ظلم حكومتها به شيعه
قاضى دادگاه مدينه براى پروندهاى شاهد خواست. قاضى ابىليلى، قاضى بنى عباس بود. مظلوم پرونده از دادگاه بيرون آمد، به يكى از شيعيان ناب اميرالمؤمنين (ع) كه شيعه واقعى بود گفت: حق من دارد ضايع مىشود و به شاهد نياز دارم، آيا حاضر هستى به نفع من شهادت بدهى؟ گفت: بر من واجب است كه شهادت بدهم كه حقّ تو از بين نرود. كتمان شهادت از گناهان كبيره است و خدا به آن وعده عذاب داده است. كسى كه حقى را بداند، از او شهادت بخواهند و نرود شهادت بدهد، اهل جهنم است.
او را براى شهادت به دادگاه آورد، گفت: شاهد من اين آقا است. قاضى أبى ليلى گفت: عجب شاهدى آوردى، اين دادگاه در پاكى، تقوا، ورع و كرامت، چنين شاهدى را كمتر به چشم ديده است، اما شهادت او قابل قبول نيست؛ چون او شيعه است. دادگاه نمىتواند شهادت او را قبول كند، برو شاهد ديگرى بياور.
اين مظلوميت امام على (ع) و امام حسن (ع) است. شاهد در دادگاه مانند مادر داغديده شروع به گريه كرد. أبىليلى به او گفت: براى چه گريه مىكنى؟ گفت:
براى اين كه تو در مسند اين قضاوت هستى دارم اشك مىريزم. گفت: مگر من چه كسى هستم؟ گفت: تو دروغگو هستى. گفت: من چه دروغى گفتم؟ گفت: همين الان دروغ گفتى، تو به من گفتى كه شيعه هستم. سلمان، ابوذر، مقداد و عمار شيعه هستند. آيا مرا شيعه مىگويند؟ من از على (ع) خجالت مىكشم كه به من شيعه بگويند. من دوست على (ع) هستم، نه شيعه ايشان. «1» كسى كه صددرصد شيعه بود، ولى مىگفت: من شرم مىكنم كه بگويم شيعه هستم، اما بعضىها مشروب مىخورند، لاابالىگرى مىكنند، هر گناهى را علنا مىكنند و مىگويند: همه جرمهاى ما را به خاطر على (ع) مىبخشند. از كجا اين حرفها را در آوردهاند؟ نمىدانم.
معناى لغوى «حُسنى»
خداوند در قرآن مىفرمايد:
«وَ قُولُوا لِلْنَّاسِ حُسْنًا» «2»
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 65/ 156، باب 19، صفات الشيعه و أصنافهم و ذم، حديث 11؛ «وَ قِيلَ لِلصَّادِقِ ع إِنَّ عَمَّاراً الدُّهْنِىَّ شَهِدَ الْيَوْمَ عِنْدَ ابْنِ أَبِى لَيْلَى قَاضِىَ الْكُوفَهِ بِشَهَادَهٍ فَقَالَ لَهُ الْقَاضِى قُمْ يَا عَمَّارُ فَقَدْ عَرَفْنَاكَ لَا تُقْبَلُ شَهَادَتُكَ لِأَنَّكَ رَافِضِىٌّ فَقَامَ عَمَّارٌ وَ قَدِ ارْتَعَدَتْ فَرَائِصُهُ وَ اسْتَفْرَغَهُ الْبُكَاءُ فَقَالَ لَهُ ابْنُ أَبِى لَيْلَى أَنْتَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ وَ الْحَدِيثِ إِنْ كَانَ يَسُووكَ أَنْ يُقَالَ لَكَ رَافِضِىٌّ فَتَبَرَّأْ مِنَ الرَّفْضِ فَأَنْتَ مِنْ إِخْوَانِنَا فَقَالَ لَهُ عَمَّارٌ يَا هَذَا مَا ذَهَبْتَ وَ اللَّهِ حَيْثُ ذَهَبْتَ وَ لَكِنْ بَكَيْت عَلَيْكَ وَ عَلَىَّ أَمَّا بُكَائِى عَلَى نَفْسِى فَإِنَّكَ نَسَبْتَنِى إِلَى رُتْبَهٍ شَرِيفَهٍ لَسْتُ مِنْ أَهْلِهَا زَعَمْتَ أَنِّى رَافِضِىٌّ وَيْحَكَ لَقَدْ حَدَّثَنِى الصَّادِقُ (ع) أَنَّ أَوَّلَ مَنْ سُمِّىَ الرَّفَضَهَ السَّحَرَهُ الَّذِينَ لَمَّا شَاهَدُوا آيَهَ مُوسَى فِى عَصَاهُ آمَنُوا بِهِ وَ اتَّبَعُوهُ وَ رَفَضُوا أَمْرَ فِرْعَوْن.»
(2)- بقره 83: 2؛ «و با مردم با خوش زبانى سخن گوييد.»
«حُسنى» از ماده «حسن» گرفته شده است. اى بندگان من! وقتى با ديگران سخن مىگوييد؛ با شيعه، سنّى، يهودى، مشرك بىدين، لاييك، زرتشتى و مسيحى، با سخنى زيبا، استوار، حق، محكم و حكيمانه صحبت كنيد. نگذاريد زبان، شما را به انحراف بكشاند. در گفتار خود زيباگو باشيد.
كلمه «احسن»:
«وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مّمَّن دَعَآ إِلَى اللَّهِ» «1» «وَ مَن يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَى» «2» زيباترين گفتار در اين عالم، گفتار كسى است كه مردم را به خدا دعوت مىكند و گفتار چه كسى در اين عالم زيباتر از دعوت كننده به خدا است؟ زبانى كه زن، فرزند، داماد، عروس، رفيق و اجتماع را به خدا دعوت مىكند.
در سوره قصص آمده است كه متدينين زمان حضرت موسى (ع) به قارون گفتند:
«أَحْسِن كَمَآ أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ» «3» ثروت خود را در راه خير و احسان بكار بگير، چنان كه خدا آن را به تو احسان و عطا كرد.
__________________________________________________
(1)- فصلت 33: 41؛ «و خوش گفتارتر از كسى كه به سوى خدا دعوت كند و كار شايسته انجام دهد.»
(2)- لقمان 22: 31؛ «و هركس همه وجود خود را به سوى خدا كند در حالى كه نيكوكار باشد بىترديد به محكمترين دستگيره چنگ زده است.»
(3)- قصص 77: 28؛ «و نيكى كن همان گونه كه خدا به تو نيكى كرده است.»
حسن، مجمع تمام خوبىها
بخشى از روايتى را براى شما بيان مىكنم كه كلمه «حسن» در اين روايت به كار برده شده است. اين گفتار پيغمبر (ص) خطاب به اميرالمؤمنين (ع) مىباشد:
«سَبْعَهٌ مَنْ كُنَّ فِيه فَقَدِ اسْتَكَمَلَ حَقيقَهَ الايمانِ وَ ابْوابُ الجَنَّهِ مُفَتَّحَهٌ لَهُ» «1»
هفت چيز است كه اگر كسى انجام دهد، واقعيت ايمانش كامل مىشود و تمام درهاى بهشت بر او باز مىشود.
اولين مطلب: «من أحسن صلاته» كسى كه نماز خود را زيبا بجا بياورد، يعنى نماز را مطابق با رساله و نيت خالص انجام دهد.
روى اين حساب، قرآن و روايات ما را به رفتار، گفتار، عبادت، نيت، هدف و برنامههاى زيبا دعوت مىكنند. خدا نازيبايىها را قبول نمىكند، اما زيبايىها را به قيمت بهشت قبول مىكند و هر چه زيبايى در قرآن مىبينيد، انسان به آن دعوت شده است و خدا مىدانست كه در وجود امام مجتبى (ع) همه اينها جمع است كه وقتى روز پانزدهم ماه رمضان به دنيا آمد، پيغمبر (ص) منتظر شد كه خدا چگونه اين مولود را نام گذارى مىكند، جبرييل آمد و عرض كرد: او را «حسن» بناميد، يعنى مُلك و ملكوت اين مولود، زيبا است. «2»
__________________________________________________
(1)- الخصال: 2/ 345- 346؛ بحار الأنوار: 66/ 170، باب 32، حديث 12؛ «فِى وَصِيَّهِ النَّبِىِّ (ص) لِعَلِىٍّ (ع) يَا عَلِىُّ سَبْعَهٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ فَقَدِ اسْتَكْمَلَ حَقِيقَهَ الْاءِيمَانِ وَ أَبْوَابُ الْجَنَّهِ مُفَتَّحَهٌ لَهُ مَنْ أَسْبَغَ وُضُوءَهُ وَ أَحْسَنَ صَلَاتَهُ وَ أَدَّى زَكَاهَ مَالِهِ وَ كَفَّ غَضَبَهُ وَ سَجَنَ لِسَانَهُ وَ اسْتَغْفَرَ لِذَنْبِهِ وَ أَدَّى النَّصِيحَهَ لِأَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّهِ.»
(2)- بحار الأنوار: 43/ 315، باب 12؛ «فَقُلْتُ يَا أَخِى جَبْرَئِيلُ مَا رَأَيْتُ فِى الْأَشْجَارِ أَطْيَبَ وَ لَا أَحْسَنَ مِنْ هَاتَيْنِ الشَّجَرَتَيْنِ فَقَالَ لِى يَا مُحَمَّدُ أَ تَدْرِى مَا اسْمُ هَاتَيْنِ الشَّجَرَتَيْنِ فَقُلْتُ لَا أَدْرِى فَقَالَ إِحْدَاهُمَا الْحَسَنُ وَ الْأُخْرَى الْحُسَيْنُ فَإِذَا هَبَطْتَ يَا مُحَمَّدُ إِلَى الْأَرْضِ مِنْ فَوْرِكَ فَأْتِ زَوْجَتَكَ خَدِيجَهَ وَ وَاقِعْهَا مِنْ وَقْتِكَ وَ سَاعَتِكَ فَإِنَّهُ يَخْرُجُ مِنْكَ طِيبُ رَائِحَهِ الثَّمَرِ الَّذِى أَكَلْتَهُ مِنْ هَاتَيْنِ الشَّجَرَتَيْنِ فَتَلِدُ لَكَ فَاطِمَهَ الزَّهْرَاءَ ثُمَّ زَوِّجْهَا أَخَاكَ عَلِيّاً فَتَلِدُ لَهُ ابْنَيْنِ فَسَمِّ أَحَدَهُمَا الْحَسَنَ وَ الآْخَرَ الْحُسَيْنَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَفَعَلْتُ مَا أَمَرَنِى أَخِى جَبْرَئِيلُ فَكَانَ الْأَمْرُ مَا كَانَ فَنَزَلَ إِلَىَّ جَبْرَئِيلُ بَعْدَ مَا وُلِدَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَقُلْتُ لَهُ يَا جَبْرَئِيلُ مَا أَشْوَقَنِى إِلَى تَيْنِكَ الشَّجَرَتَيْنِ فَقَالَ لِى يَا مُحَمَّدُ إِذَا اشْتَقْتَ إِلَى الْأَكْلِ مِنْ ثَمَرَهِ تَيْنِكَ الشَّجَرَتَيْنِ فَشَمِّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ قَالَ فَجَعَلَ النَّبِىُّ (ص) كُلَّمَا اشْتَاقَ إِلَى الشَّجَرَتَيْنِ يَشَمُّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ يَلْثِمُهُمَا وَ هُوَ يَقُولُ صَدَقَ أَخِى جَبْرَئِيلُ (ع) ثُمَّ يُقَبِّلُ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ يَقُولُ يَا أَصْحَابِى إِنِّى أَوَدُّ أَنِّى أُقَاسِمُهُمَا حَيَاتِى لِحُبِّى لَهُمَا فَهُمَا رَيْحَانَتَاىَ مِنَ الدُّنْيَا فَتَعَجَّبَ الرَّجُلُ مِنْ وَصْفِ النَّبِىُّ (ص) لِلْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ فَكَيْفَ لَوْ شَاهَدَ النَّبِىُّ (ص) مَنْ سَفَكَ دِمَاءَهُمْ وَ قَتَلَ رِجَالَهُمْ وَ ذَبَحَ أَطْفَالَهُمْ وَ نَهَبَ أَمْوَالَهُمْ وَ سَبَى حَرِيمَهُمْ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَهُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَهِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون.»
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
عظمت صبر معناى حقيقى صبر
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
از عالىترين مسائلى كه از زمان حضرت آدم (ع) تا رسول بزرگوار اسلام (ص) در زبان وحى به عنوان امر، سفارش، موعظه و پند مطرح بوده است، مسأله با عظمت صبر است كه در همه موارد خطر، حافظ و نگهدار انسان از افتادن در خطر است.
اميرالمؤمنين (ع) نگاه بسيار مهمى از نظر معنا به صبر دارند، تا مردم دچار اشتباه نشوند، چون اسلام نمىگويد: سر خود را پايين بيانداز و هر كه بر سر تو زد، كارى به كار او نداشته باش. هر ظلمى كه به تو شد، به خدا واگذار كن و جواب او را نده.
يقينا اين معناى انحرافى و غلطى نسبت به صبر است، چون سكوت در مقابل ستم و خود را در معرض ذلّت قرار دادن، حرام است. عزّت مؤمن، بعد از عزّت پيغمبر (ص) و خدا است، چنان كه در قرآن مطرح است:
«لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» «1» مرحوم آيت الله العظمى بروجردى به مشكل كم پولى دچار شده بودند و براى حقوق حوزه علميه به ايشان پيشنهاد شد: از چند تاجر معروف تهران مبلغى قرض نمايند. ايشان جواب دادند: كارگردان من پروردگار است و من به وجود مبارك او حسن ظنّ دارم و تسليم خواسته او هستم.
از همين طريقى كه خدا در قرآن به مردم تكليف كرده است، ايشان تشخيص دادند كه به وسيله سهم امام (ع) مشكل حقوق حوزه علميه حل شود و حاضر نشدند عظمت مرجعيت و عزّت مؤمن را مورد هجوم قرار بدهند، حتى اگر قرض الحسنه باشد.
__________________________________________________
(1)- منافقون 8: 63؛ «در حالى كه عزت و اقتدار براى خدا و پيامبر او و مؤمنان است.»
عقيده ايشان اين بود كه اگر مردم از همديگر قرض نمايند، مشكلى ندارد، اما من كه در مقام مرجعيت و رهبرى جهان شيعه هستم، اگر بخواهم قرض بگيرم و بگويند: مرجع تقليد از مردم براى حقوق حوزه، پول قرض مىكند، اين ضربه به اسلام، عزّت مرجعيت و حوزه علميه و مؤمنين است و حتى ممنوع كردند كه اين كمبود مالى را به گوش آن چند تاجر برسانند.
روز بعد از آن قضيه فرمودند: همان گونه كه به پروردگار حسن ظن داشتم، از كويت پولى را- طبق خمس و همان آيه قرآن- براى من آوردهاند كه تا سه ماه حقوق حوزه را تأمين مىكند و يقين دارم كه خداوند تا آخر عمر نيز به خوبى كار ما را اداره خواهد كرد.
صبر به معناى تن دادن به ذلّت و چيزى نگفتن نيست. ما روايت فوق العاده پرقيمتى در ابواب مالى فقه داريم كه اين روايت را كتاب با عظمت «وسائل الشيعه» كه زير نظر آيت الله العظمى بروجردى در آن زمان به سبك پسنديدهاى در بيست جلد چاپ شد و اين كار از حسنات باقيات و صالحات مرحوم آيت الله العظمى بروجردى مىباشد، چون اين كتاب خيلى قديمى بود، چاپ سنگى بود و خط خوبى نداشت، اما چهارصد سال بود كه ابزار آراء و فتواى مراجع تقليد شيعه بود.
اين كتاب، اين روايت را از امام صادق (ع) نقل مىكند كه: اگر مال كسى را ببرند و او در صدد برگرداندن مال خود بربيايد، اگر بدهكار با طلبكار درگير شود و طلبكار به دست بدهكار كشته شود، «مات شهيداً»؛ زيرا براى احقاق حق مالى خود بوده است و رزمندهاى كه براى احقاق حق مالى، حق اسلام، حفظ مرزها و جغرافياى كشور جهاد كند، اگر كشته شود، شهيد بودن او حتمى است. «1»
__________________________________________________
(1)- مستدرك الوسائل: 11/ 9، بَاب 39، جَوَازِ قِتَالِ الْمُحَارِبِ وَ اللِّص، حديث 12517؛ «سَأَلْتُه ابى عبدالله (ع) عَنِ الرَّجُلِ يُقْتَلُ دُونَ مَالِهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) مَنْ قُتِلَ دُونَ مَالِهِ قُتِلَ شَهِيداً وَ لَوْ كُنْتُ أَنَا لَتَرَكْتُ لَهُ الْمَالَ وَ لَمْ أُقَاتِلْهُ.»
تا اين روايت را نديده باشيم، نمىشود باور كرد كه اگر در نزاع بين طلبكار و بدهكار، طلبكار كشته شود، «مات شهيداً».
صبر به معناى قبول ظلم، آزار، جنايت جنايتكاران و سكوت كردن و واگذار كردن كار به خدا نيست. صبر يعنى كوشيدن، براى اين كه دين و دنياى انسان از دستش نرود و خطرى متوجه انسان نشود. اين صبر است.
صبر؛ خاموش كردن آتش خشم
اميرالمؤمنين (ع) چقدر زيبا صبر را معنا كردهاند:
«الصَّبْرُ أَنْ يَحْتَمِلَ الرَّجُلَ ما يَنُوبُه وَ يَكْظِمَ ما يَغْضِبُه» «1»
اين معناى صبر است: صبر يعنى در برابر حوادث روزگار، براى حفظ دين و دفع تلخىها، قواعد الهى را تحمل نمايد و در مقابل آن چه كه انسان را عصبانى و خشمگين مىكند، كه اگر بخواهد خشم خود را اعمال كند، دچار ظلم، معصيت و گناه مىشود، هنوز آتش خشم برافروخته نشده، در باطن خود آن را خاموش كند.
در ارتباط با جمله دوم كه بسيار با ارزش است، مقدماتى را ذكر مىكنم.
مرحوم ملا احمد نراقى از شخصيتهاى كم نظير جامعه اسلامى است كه حقّ عظيمى به علم، فلسفه، حكمت، عرفان، فقه شيعه، مردم زمان خود و اهل ايمان تا به روز قيامت دارد. همين عظمت را نيز پدر بزرگوارشان، مرحوم ملامهدى نراقى داشتند. محوريت و جامعيت ايشان حدود دويست و پنجاه سال است كه نظيرش كم پيدا شده است.
اين پدر و پسر، فرزند و نوه مرد بىسواد نراقى بودند كه شغل مستخدمى داشته است. فرزندش ملامهدى كه مىخواست در اصفهان درس بخواند، از نراق نامهاى به اصفهان نوشت و به فرزندش مهدى گفت: با اين شغل و درآمدى كه من دارم، يقين بدان كه اگر تو بخواهى به مقامى علمى برسى، من خرجى تو را نمىتوانم بدهم.
__________________________________________________
(1)- غرر الحكم: 281، حكمت 6231.
در آن روزگار، واحد پول «عبّاسى» بوده است. حتى گفته بود: من يك عبّاسى نيز نمىتوانم به تو كمك كنم. او كه در سنّ چهارده سالگى بود، به پدر بزرگوارش مىگويد: من از شما توقع كمك ندارم، چون مىدانم شما نمىتوانيد به من كمك نماييد، چون از درون، پروردگار عالم اين جوان را به كسب حقايق هدايت مىكرد، لذا حاضر شد بدون كمك پدر، براى كسب علم، به اصفهان بيايد.
ملا مهدى وقتى وارد حوزه علميه اصفهان شد، در فقر كامل به سر مىبرد، اما ملا احمد وقتى طلبه شد، پدرش رييس كل علما و مردم شيعه بود. يعنى تمام علماى آن روزگار اصفهان، كاشان، مشهد و نجف، نسبت به ملامهدى كرنش داشتند.
صبر و زحمت تحصيل ملا مهدى نراقى «1»
ايام طلبگى ملا احمد در سختى نبوده است، اما ملا مهدى در سختى كامل بود و مىشود گفت: او مظهر صبر بوده است. مرحوم ملا مهدى با اين درخت صبر منافع بسيارى به جهان شيعه داده است و عزّت خود را در آن مشكلات عجيب حفظ كرد.
او وقتى وارد اصفهان شد، مدارس آباد اصفهان، مانند مدراس چهار باغ، خواجو، صدر و نيماورد، حجره نداشتند كه به او بدهند و كسى او را نمىشناخت.
__________________________________________________
(1)- احمد بن مهدى نراقى از اكابر دانشمندان و فقهاى شيعه قرن سيزدهم هجرى است وفات او بسال 1245 در نراق كاشان بوده است 0 تاليفات متنوع زيادى دارد از جمله معراج السعاده و طاقديس و مفتاح احكام، وى اشعار عرفانى زيادى سروده است.
محمد مهدى بن ابوذر نراقى كاشانى موصوف به خاتم مجتهدين از فقهاى شيعه و حكيم ورياضى دان واديب قرن دوازدهم هجرى كه در سال 1209 هجرى در نجف اشرف وفات يافت. از تاليفات اوست انيس المجتهدين در فقه و اصول، جامع السعادات و محرق القلوب. معارف ومعاريف: 10/ 112
او با پاى برهنه و لباس كهنه كه به نظر علماى متولى به چهره او نمىآمد كه در علوم حوزوى پيشرفت نمايد، وارد اصفهان شده بود.
دين به ما مىگويد: به ظاهر افراد نگاه نكنيد، چون درون انسان دريايى از جوشش و هيجانات روحى و فكرى است. به اين خيمه روى روح، قد و چهره سياه نگاه نكنيد، درون انسان را نگاه كنيد كه با جرقهاى كه انبيا و اولياى الهى به اين انبار بزنند، موجودى درست مىشود كه به عرش خدا مىرسد.
به مرحوم نراقى حجره ندادند. مدرسهاى را پيدا كرد كه نيمه ويرانه بود و بعضى از اتاقهاى او كه مقدارى قابل اعتماد بود و طلبههاى ساده و غريبه ساكن آن بودند.
مرحوم نراقى در يكى از اين اتاقها سكونت كرد و چون براى غذا پول نداشت، در وقت خلوت غروب يا صبح زود، به كوچههاى اصفهان مىرفت تا كسى او را نبيند، نان خشك، پوست هندوانه و خربزهاى كه مردم دور ريخته بودند را پنهانى جمع مىكرد و زير عبايش مىگرفت و به حجره مىآورد، پوست خربزه و هندوانهها را مىشست و تميز مىكرد و نان خشكها را آب مىپاشيد تا قابل خوردن شوند. چند سالى به اين شكل صبر كرد و درس خواند تا به اين مقام والاى عالم تشيع رسيد و دين را به ما منتقل كرد.
ايشان براى مطالعه درس، اول شب در يكى از دستشويىها كه چراغ موشى پردود در آن روشن بود مىآمد، در را مىبست و در توالت مىماند وايستاده درس مىخواند و مطالعه مىكرد.
ما زير قيمتىترين چراغها، روى فرش دستباف، با احترامى كه به ما مىگذارند، مىآييم دين و حلال و حرام خدا را به اين راحتى ياد مىگيريم و بهشت را به راحتى مىخواهيم به دست بياوريم و نمىدانيم كه اين دين را چگونه و با چه زحماتى به اينجا رساندهاند.
عزت نفس ملا مهدى نراقى
در اصفهان نيم متر برف آمد. روزها كتابها را برمىداشت و براى درس خواندن به مكان ديگر مىرفت، چون هيچ استادى در اين مدرسه خراب و سرد نمىآمد كه درس بدهد. هوا سرد بود، مدرسه فرو ريخته بود، خاك و گل از آن پايين مىآمد، احتمال ريزش سقف آن بسيار زياد بود و مرحوم نراقى به جاى ديگر مىرفت و درس مىگرفت و برمىگشت.
روزى بقال نزديك مدرسه او را صدا كرد، گفت: آقاى طلبه! مرحوم ملا مهدى برگشت و سلام كرد. بقال شخص با ادبى بود، خيلى محترمانه به او گفت: چند لحظه تشريف بياوريد. به نظر شما هوا سرد نيست؟ مرحوم نراقى گفت: چرا، خيلى سرد است. بقال گفت: شما با اين لباس كم، فكر نمىكنيد كه سرما بخوريد؟
گفت: به قدرى در فكر درس هستم كه تو مرا به فكر سرما انداختى. بقال گفت: من پالتويى دارم، اجازه بدهيد آن را به شما بدهم. ملا مهدى نراقى آن پالتو را گرفت و فردا پالتو را پس داد و گفت: برادر! يكبار من اين را به دوشم انداختم، ديدم نسبت به عزّت نفسم، احساس سنگينى كردم.
غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود
زهر چه رنگ تعلّق پذيرد آزاد است «1»
اين پدر، پسرى را تربيت كرد كه فوق العاده از خودش برتر بود.
زبان، خطرناكترين عضو بدن
جمله دوم اميرالمؤمنين (ع) در مورد صبر اين بود كه:
«يكظم ما يغضبه» «2»
حوادثى كه مىخواهد تو را خشمگين كند، نگذار كه آتش خشم تو بيرون بزند و تو را دچار ظلم، آزار و ضربه زدن به اطرافيان كند.
__________________________________________________
(1)- حافظ شيرازى.
(2)- غرر الحكم: 281، حكمت 6231.
فرماندار قبلى كاشان را عوض كردند و فرماندار جديدى به كاشان فرستادند. نزد اين فرماندار متكبر، عليه ملا احمد نراقى تبليغ سوء كردند كه وقتى فرماندار به كاشان رسيد، دلى مملو از كينه نسبت به رييس روحانيون شيعه پيدا كرده بود.
چقدر اسلام اصرار دارد كه بدون دليل و برهان به حرف ديگران گوش ندهيد و تا حق و باطل را با چشمان خود نديدهايد، باور نكنيد.
نود و هشت درصد مردم، تقواى زبانى ندارند و رسول خدا (ص) مىفرمايند:
اكثر اهل جهنم به خاطر زبان به جهنم مىروند. «1» دين اسلام بسيار به خواهران و برادران سفارش زبان را كرده است، چون پيغمبر (ص) از شرّ زبان نزديكترين مردان و زنان قوم و خويش خود تا روز رحلتش در امان نبود.
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در ايامى كه بعد از پدر زنده بودند، سر قبر پيامبر (ص) يك بار نيز نگفتند كه درب خانه ما را آتش زدند و مرا بين در و ديوار آزردند و حقّ شوهرم را پايمال كردند، بلكه هر وقت سر قبر پدر مىآمدند، با صداى بلند گريه كرده، مىفرمودند:
«شَمَتَ بى عَدُوِّى» «2»
پدر! ببين زبانها در حق ما چه مىكند؟
زبان آبرو مىبرد، به خاك سياه مىنشاند، مال، مقام و خانوادهها را به باد مىدهد، طلاق ايجاد مىكند، دلها را پركينه مىكند، تمام آن نيز بيهوده و به ناحق است.
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 68/ 287، باب 78، حديث 42؛ «وَ قَالَ (ص) طُوبَى لِمَنْ أَنْفَقَ فَضَلَاتِ مَالِهِ وَ أَمْسَكَ فَضَلَاتِ لِسَانِهِ وَ قَالَ (ص) إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى عِنْدَ لِسَانِ كُلِّ قَائِلٍ وَ قَالَ لَا يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَ لَا يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) رَاحَهُ الْاءِنْسَانِ فِى حَبْسِ اللِّسَانِ وَ قَالَ حَبْسُ اللِّسَانِ سَلَامَهُ الْاءِنْسَان.»
(2)- بحار الأنوار: 43/ 174، باب 7، حديث 15.
زبان عضو خطرناكى است كه اميرالمؤمنين (ع) در اين باره مىفرمايد: اى مردم! با زبان خود معامله سگ هار را داشته باشيد. بگذاريد در قفس دهان حبس باشد و اين دندانها و لبهاى شما بسته باشد كه اين سگ حمله نكند. «1» چون مىدرد، آتش مىزند و جگرها را پاره پاره مىكند. صداى ناله حضرت زهرا عليهاالسلام را درآورد. امام هشتم را زبان كشت:
«قَتَلَ اللهُ مَنْ قَتَلَكَ بِالايْدِى وَ الالْسُنِ» «2»
يابن رسول الله! قاتل تو زبان سوء ديگران بوده است.
فرماندار، با كينه سنگين وارد كاشان شد. حاكمان زمان قاجاريه در ايران كه من مىتوانم ادعا كنم بدترين پادشاهان ايران بودند، چون ايمان به خدا و تقوا كه نباشد، بهتر از اين نمىشوند. در زمان قاجاريه، فرمانداران ادعاى خدايى داشتند و بسيار متكبر بودند. فرماندار با دلى پر از كينه نسبت به مرحوم نراقى وارد كاشان شد. اين قاجارى مسلك، ريشه مغولى داشت، چون قاجاريه از تيره مغول و چين هستند كه دويست سال بر اين مملكت تسلط داشتند و يقين بدانيد ضربههايى كه به اين كشور زدند، تا پانصد سال ديگر نيز اگر هزار دولت اسلامى واقعى سر كار بيايد، نمىتواند آن را جبران كند.
__________________________________________________
(1)- من لا يحضره الفقيه: 4/ 389؛ «وصيه اميرالمومنين لمحمدبن حنفيه: وَ اعْلَمْ أَنَّ الْكَلَامَ فِى وَثَاقِكَ مَا لَمْ تَتَكَلَّمْ بِهِ فَإِذَا تَكَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فِى وَثَاقِهِ فَاخْزُنْ لِسَانَكَ كَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَكَ وَ وَرِقَكَ فَإِنَّ اللِّسَانَ كَلْبٌ عَقُورٌ فَإِنْ أَنْتَ خَلَّيْتَهُ عَقَرَ وَ رُبَّ كَلِمَهٍ سَلَبَتْ نِعْمَهً مَنْ سَيَّبَ عِذَارَهُ قَادَهُ إِلَى كُلِّ كَرِيهَهٍ وَ فَضِيحَهٍ ثُمَّ لَمْ يَخْلُصْ مِنْ دَهْرِهِ إِلَّا عَلَى مَقْتٍ مِنَ اللَّهِ عز و جل وَ ذَمٍّ مِنَ النَّاسِ قَدْ خَاطَرَ بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَغْنَى بِرَأْيِهِ وَ مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الآْرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإِ مَنْ تَوَرَّطَ فِى الْأُمُورِ غَيْرَ نَاظِرٍ فِى الْعَوَاقِبِ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِمُفْظِعَاتِ النَّوَائِبِ وَ التَّدْبِيرُ قَبْلَ الْعَمَلِ يُومِنُكَ مِنَ النَّدَمِ وَ الْعَاقِلُ مَنْ وَعَظَتْهُ التَّجَارِب.»
(2)- من لايحضره الفقيه: 2/ 604، باب زياره قبر الرضا ابى الحسن على بن موسى عليهماالسلام بطوس، حديث 3210.
براى شهر كاشان مشكلى به وجود آمد و تنها كسى كه مىتوانست مشكل را حل كند، وجود مبارك ملا احمد نراقى بود. ملا احمد نيز خبردار شد كه دل اين حاكم قاجارى را نسبت به او پر از كينه كردهاند. اما گفت: بگذار من ضرر كنم، ولى شهر دچار ضرر نشود. به خاطر خدا به طرف محل حكومت حاكم حركت كرد.
اين افراد به خدا وابسته بودند. عبا را روى سرش انداخته بود كه احدى او را نشناسد و كسى او را نبيند كه وارد دستگاه حكومت شده است و نگويند كه دربارى شده است، چون جلوى زبانها را نمىشود گرفت. او كسى است كه پوست خربزه افتاده در خيابان را خورد و نراقى شد، آيا دربارى مىشود؟
در تمام انبيا، حضرت موسى (ع) به خدا عرض كرد: من چگونه هستم؟ خدا فرمود: خيلى خوب هستى، گفت: كسى پشت سر من صحبت بد مىكند؟
پروردگار فرمود: فراوان. بعضى مردم مىگويند: اين پيغمبر (ع) بىسواد، مال مردمخور، زكات را مىگيرد و براى خود و خانوادهاش استفاده مىكند. گفت:
خدايا! تو كه مرا مىشناسى، جلوى زبانهاى مردم را بگير. خداوند فرمود: هر روز هزار برابر تو، پشت سر من ناسزا مىگويند، من جلوى آنها را نمىگيرم، به خاطر تو بگيرم؟ بگذار بگويند. پس من جهنم را براى چه كسانى آفريدهام؟
برخورد ملا احمد نراقى با فرماندار كاشان
ملا احمد عبا را روى سر انداخت تا كسى او را نشناسد. وارد ساختمان حكومت شد. نگهبانان ديدند يك روحانى وارد شد، جلوى او را نگرفتند. آمد درب سالن را باز كرد، ديد تعدادى نشستهاند. چهره حاكم پيدا بود. نراقى ديد جايى براى نشستن نيست. نزديك درب نشست.
حاكم با معاونش شطرنج بازى مىكرد و داد و فرياد مىكشيد و گاهى بلند مىخنديد. بين حاكم و معاونش در شطرنج بازى اختلاف افتاد. حاكم گفت: من برنده هستم، آن بيچاره با گردن كج گفت: قربان! به حضرت عباس من برنده هستم، قانون شطرنج اين را مىگويد. گفت: نه.
مرحوم نراقى سرش را بلند كرد و قواعد شطرنج را كامل توضيح داد و به حاكم گفت: حق با معاون است. از نظر قوانين شطرنج، او برنده است. حاكم نگاهى به ملا احمد كرد و گفت: اى شيخ! تو متخصص شطرنج بازى هستى؟ فرمود: من تا به حال دست به شطرنج نبردهام، چون دين به من اجازه نداده است. «1» امام زين العابدين (ع) مىفرمايند: شيعيان ما به سراغ شطرنج نروند، چون وقتى ما را نزد يزيد مىبردند، كنار سر بريده پدرم شطرنج بازى مىكردند.
گفت: نه، من دستى به شطرنج نبردهام و تا به حال شطرنج بازى نكردهام، اما مشكل علوم شطرنج، رياضى، فيزيك، اصول، فقه، نجوم و اسرار را مىتوانم حل كنم. حاكم گفت: حضرت عالى چه كسى هستيد؟ مرحوم نراقى بسيار خوش اخلاق و نرم بود. با اين كه قدرت داشت در سالن را باز كند، بر سر حاكم بزند و مردم كاشان را عليه او تحريك كند و حاكم را بزنند و از دروازه شهر بيرون كنند، اما كسانى كه اهل صبر باشند، عصبانى نمىشوند، با تحمل و حفظ عزت و دين خود، جاده صبر را طى مىكنند تا به نتيجه برسند و اگر به نتيجه نرساندند، خود به نتيجه الهى مىرسند.
گفت: اى شيخ! تو كيستى؟ خيلى آرام فرمود: اسم من احمد و لقبم نراقى است. بلند شد كه به دست و پاى ملا احمد بيفتد، ايشان فرمود: نيازى نيست، اين مردم مشكل دارند، من آمدم به شما بگويم تا مشكل مردم را براى رضاى خدا حل كنيد كه لااقل در روز قيامت درى به روى شما باز باشد، چون نجات دولتىها در روز قيامت بسيار سخت است. به فرياد مردم برسيد، شايد كفاره گناهان شما در روز قيامت باشد.
حاكم با لگد شطرنج را پرت كرد و به مرحوم نراقى گفت: اول مرا توبه بده، من بد كردم و مرا در حق شما به اشتباه انداختند. توبه كرد و تا زمانى كه او حاكم كاشان بود، در سايه معنويت مرحوم نراقى، مردم كاشان كمتر مشكل داشتند و راحت بودند.
__________________________________________________
(1)- من لايحضره الفقيه: 4/ 419؛ «قال الرضا (ع)، ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ صَبَّ فَضْلَتَهُ عَلَى مَا يَلِى الطَّسْتَ مِنَ الْأَرْضِ فَمَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِنَا فَلْيَتَوَرَّعْ عَنْ شُرْبِ الْفُقَّاعِ وَ اللَّعِبِ بِالشِّطْرَنْجِ وَ مَنْ نَظَرَ إِلَى الْفُقَّاعِ أَوْ إِلَى الشِّطْرَنْجِ فَلْيَذْكُرِ الْحُسَيْنَ (ع) وَ لْيَلْعَنْ يَزِيدَ وَ آلَ زِيَادٍ يَمْحُو اللَّهُ عز و جل بِذَلِكَ ذُنُوبَهُ وَ لَوْ كَانَتْ بِعَدَدِ النُّجُومِ.»
اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايند:
«الصَّبْرُ أَنْ يَحْتَمِلَ الرَّجُلَ ما يَنُوبُه وَ يَكْظِمَ ما يَغْضِبُه»
صبر؛ يعنى انسان در مقابل مشكلات و مضيقهها تحمل نمايد تا به نتيجه مطلوب برسد و وقتى كه آتش خشم برافروخته مىشود، فورا آن را خاموش كند كه با خشم او، زيان و ضررى به كسى وارد نشود. انسان دين، ايمان، كرامت و عزّت خود را مىتواند با صبر حفظ كند.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
حلال و طيب جدايى از خواستههاى نامشروع
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
مخالفانى كه در زمان همه انبيا (ع)در مقابل اين چهرههاى ملكوتى و الهى قرار داشتند، از مشركان، كافران و منافقان بودند كه علت مخالفت آنها فقط خواستههاى غيرمنطقى، غيرعقلى و نامشروع بود و اين كه فكر مىكردند كه جايگاه اجتماعى، سياسى و اقتصادى خود را از دست مىدهند.
همه انبيا براى صلاح، نجات، رشد و كمال انسانها، به دستور پروردگار از مردم خواستند كه از خواستههاى نامشروع، غيرعقلى و غيرمنطقى خود جدا شوند و جايگاه آلوده اقتصادى، اجتماعى و سياسى را رها كنند، تا به جاى اين خواستهها، خواستههايى معقول، متين و مشروع قرار گرفته شود و با از دست رفتن جايگاههاى باطل و شيطانى، جايگاههاى مثبت و الهى به دست بيايد.
يكى از جايگاههاى اقتصاديى كه مخالفان انبيا داشتند، ربا بود كه البته بعد از حضرت موسى بن عمران (ع) اين جايگاه خيلى قوت گرفت و عمر خود را ادامه داد كه در حدود صد و پنجاه سال قبل، اين جايگاه شيطانى از بانكهاى ربايى سر درآورد و حكومت خود را بر تمام جهان گستراند و نود و نه درصد سفرههاى مردم كل كره زمين را به خود آلوده كردند.
مردم كره زمين را به اسارت بانك ربايى گرفتند و ريشه بانك ربايى نيز در افكار و شعار صهيونيستهاى جهان بوده است.
انبياى خدا با مال حرام و نامشروع- به خاطر مصلحت خود انسان- مخالف بودند و الا با انسان مخالف نبودند، بلكه با رباخوار كه جنگ نداشتند، بخاطر پول حرامش بوده است.
تمام يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر (ع)دغدغه اصلاح مال و روش مردم از حرام خورى را داشتند. اين يكى از جايگاههاى اقتصادى مخالفان انبيا بوده است و كسانى كه در اين جايگاه بودند، به خاطر ثروت زيادى كه از ربا به دست مىآوردند، با انبيا سر آشتى نداشتند و دست رفاقت نمىدادند و مىگفتند: انبيا مىخواهند ما را از درآمد مالى محروم كنند. در حالى كه اين گونه نبود، چون كه انبيا مىخواستند آنها را از عذاب جهنم دور كنند، نه از ثروت.
سفارش انبيا (ع)به كسب و مقام حلال
انبيا در درجه اول مردم را به دامدارى تشويق مىكردند و اگر دامدارى در جامعهاى قوى شود، حداقل منفعت دام اين است كه بخشى از غذاى مردم را تأمين مىكند؛ با گوشت، لبنيات و پشم دامها، غذا، لباس، فرش و بقيه امور مورد نياز مردم تأمين مىشود. از دامدارى آباد، شايد صدها رشته كسب توليد شود.
پيامبران مردم را بعد از دامدارى، به كشاورزى تشويق كردند، چون آباد كردن زمين با بكار گرفتن باران، چشمهها، رودها، كاشتن محصولات همراه است كه تشويق انبيا به اين مسأله، فوق العاده بود و شغل برخى از پيغمبران كشاورزى و برخى دامدارى بود.
امااگركسى درمغازهاى بنشيند وبه هزاران نفرنيازمند مشكل دار، به صورت ربايى پول بدهد و آنها نيز نتوانند حتى اصل پول را برگردانند و رباخوار نيز وثيقه، خانه، زمين و طلاهاى زن و بچه آنها را غارت كند، انبيا اين را نمىپسنديدند.
بخش ديگر از درآمد كه انبيا خيلى به آن مصرّ بودند، بخش صنعت بود؛ شناخت معادن، يافتن و استخراج آن و تبديل مواد معدنى به ابزار زندگى. بخش ديگر، بخش تجارت؛ بيع، شراء و كسب بود.
انبيا مىفرمودند: اين مشاغل؛ يعنى دامدارى، كشاورزى، صنعت و تجارت، كسب مشروع، حلال و عبادت است، اما ربا، رشوه، اختلاس، غصب و دزدى حرام و خيانت است.
اين طايفهها با انبياء مخالف بودند، چون كه انبيا مىخواستند انسانها را از جايگاه اقتصاد نامشروع دور و در جايگاه كسب حلال قرار بدهند. كسانى كه جايگاه سياسى نامشروع داشتند و مقام، حق آنها نبود و به ناحق در آن پست قرار گرفته بودند نيز با انبيا مخالف بودند، چون ظالم، ياغى و سركش بودند و ملت را برده خود مىدانستند.
چنان چه در معارف اسلامى آمده است، وقتى سردار لشكر ايران، رستم فرخ زاد، «1» قبل از شروع جنگ به يكى از نمايندگان لشكر اسلام گفت: خانه شما مكه و مدينه مىباشد، چرا به كشور ما آمدهايد؟ گفت: جنگ ما براى آب و خاك و پول نيست، مردم ما را نگاه كن، ببين به يك پيراهن و نان خشك قانع هستند، ما نه براى پول و نه براى ثروت آمدهايم. اگر هدف ما را قبول كنيد، نه جنگى با شما داريم و نه خزانه و زمين شما را مىخواهيم. ما آمدهايم:
__________________________________________________
(1)- رستم فرخزاد: پسر سپاهبد فرخ هرمزد، سردار معروف و مدبر و دلير اواخر عهد ساسانى (مقتول 636 م) كه مورخان ارمنى پدر و پسر را «ايشخان» (شاهزاده) ياد كردهاند. در زمان سلطنت آزرميدخت، پدر رستم، فرخ هرمز مدعى سلطنت شد و ملكه را به زنى خواست. چون آزرميدخت نمىتوانست علناً مخالفت كند، در نهان وسايل قتل او را فراهم آورد. آنگاه رستم با سپاه خويش پيش راند و پايتخت را تصرف و آزرميدخت را خلع و كور كرد. در زمان يزدگرد سوم، رستم نايب السطنه حقيقى ايران محسوب مىگشت. وى كاملًا از خطر عظيمى كه در نتيجه حمله عرب به كشور ايران روى داده بود اطلاع داشت پس فرماندهى كل نيروى لشكرى را به عهده گرفت و در دفع دشمن جديد كوشش دليرانه كرد. با سپاهى بزرگ در پيرامون پايتخت حاضر شد. اما خليفه عمر پيشدستى كرد. در سال 636 م سپاه ايران در قادسيه- نزديك حيره- با سعد بن وقاص سردار عرب روبرو شد. جنگ سه روز طول كشيد و به شكست ايرانيان خاتمه يافت. رستم كه شخصاً حركات افواج را اداره مىكرد و درفش كاويان را در برابر خود نصب كرده بود كشته شد. (معارف و معاريف: 5/ 658)
«ادعوكم من عباده العباد الى عباده الله» «1»
تا به شما بگوييم كه خسرو پرويز، يزدگرد، اطرافيان، وكلا، وزرا و سرداران لشكر شما، تمام مردم ايران را به بردگى و بندگى گرفتهاند. اينها را رها كرده، آزاد باشند كه اهل خدا شوند.
تمام مردم دارند عرق مىريزند و زحمت مىكشند، شما دسترنج اينها را مىگيريد و خرج كاخ خسروپرويز و شب نشينىها و خرج عيش و نوش يزدگرد و اطرافيان آنها مىكنيد. اين پولها مال ملت است. شما چه حقى بر مردم داريد؟
چه كسى گفته است كه مردم ايران خانه نداشته باشند، آن وقت خسرو پرويز با شيرين خانم، اين دختر مسيحى كه از روم شرقى آمده تا در كاخ تيسفون زندگى كند و تاجى كه روى سر خسرو پرويز آويختند، بيست و پنج من طلا و نقره و الماس داشته باشد.
چرا وقتى خسرو پرويز قبل از رفتن به شكار، دوازده هزار نيرو مشكها را پر از آب و گلاب مىكنند كه در مسير اعلى حضرت بپاشند كه وقتى سم اسب آنها روى زمين مىخورد و بلند مىشود، گرد و غبار بلند نشود؟
چه كسى گفته است كه هر ايرانى براى ديدن اقوام خويش از مدائن و تيسفون نتواند تا شهر انبار كه چند فرسخ بيشتر فاصله نداشته است، برود، اما سفر بيهوده ييلاق و قشلاق درباريان با ميليونها پول تحقق پيدا كند.
انبيا مىفرمودند: ما براى اين آمدهايم كه مردم ايران را از بردگى براى شما نجات دهيم. ما با شما سر جنگ نداريم، بلكه با هواى نفس شما جنگ داريم. شما هواى نفس خود را رها كنيد و مانند ما شويد، مانند دو برادر شويم تا از جنگ كردن با شما صرف نظر كنيم.
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 21/ 285، باب 32.
رستم فرخ زاد گوش نداد و با لشكر اسلام جنگيد و كشته شد و يزدگرد نيز فرارى شد و در شهر «مرو» به دست آسيابانى كه به لباسهاى قيمتى او طمع كرده بود، كشته شد و مردم ايران بعد از شناخت قرآن، اسلام و به خصوص اهلبيت (ع)به دين اسلام رو كردند و تا به امروز كه هزار و پانصد سال گذشته است، در ميان ملتهاى اسلامى عالم، خدمتى كه اين ملت از طريق علم و دانش به دنياى اسلامذكردند، بىنظير است.
نظر نويسندگان منصف اروپايى در مورد تمدن اسلامى
اگر نود و نه نفر از اروپايىها بىانصاف هستند، ممكن است يك نفر آنها منصف باشد. اروپايىهاى منصف در كتابهاى خود نوشتهاند كه تمدن امروز جهان، محصول زحمات هزار ساله امت «محمد بن عبدالله (ص)» است.
اين حرف، از دانشمندان منصف اروپا است. سه منبع بسيار مفصل و گستردهاى را نام مىبرم. ببينيد كه نظر منصفان آنها نسبت به زحمات مردم و علماى مسلمان، براى پويا شدن اين تمدن چيست.
يك كتاب «تاريخ تمدن اسلام» اثر «گوستاو لوبون» فرانسوى، دوم: كتاب «تاريخ تمدن» جرجى زيدان مسيحى و سوم: سه جلد كتاب بسيار با ارزش «خورشيد اسلام در اروپا» است. در اين كتابها ذكر شده است كه نود درصد سهم اين برنامه گسترش تمدن در دنيا از ايرانىها است كه اگر ما اين سفره را پهن نمىكرديم، اروپا هنوز در وحشىگرى و بربريت بود.
علم را از ما گرفتند، البته زحمت كشيدند و آن را رشد دادند. با علم، ابزارى را ساختند و آنها را چماق كردند و سيصد سال بر سر تمام مسلمانها زدند. اين قدرشناسى اروپايىها از مسلمانها است.
انبيا با جايگاه سياسى غلط مخالف بودند و مىگفتند: معنى ندارد كسى در رياست با عواملش آقايى كند و بقيه بردگى. بدنه حكومت از مهمترين فرد تا آخرين فرد آن، بايد خادمان با ايمان، دلسوز، مخلص و معنوى براى تك تك ملت باشند.
اين جايگاه سياسى اسلام است.
سياست و عدالت خواهى على (ع)
حضرت على (ع) در اين جايگاه قرار مىگيرد و تا شب نوزدهم رمضان كه شمشير به فرقش فرود مىآيد، مىفرمايد: چگونه شب سير بخوابم، در حالى كه در ميان اين ملت، افرادى هستند كه شب را گرسنه سر به بالين مىگذارند. من اگر سير باشم، فرداى قيامت عذرى نزد خدا نخواهم داشت.
در جايگاه سياسى اسلام، حاكمى مانند اميرالمؤمنين (ع) با چند هزار جمعيت، در مسجد كوفه، تكبيره الاحرام نماز واجب را مىخواهد بگويد، هنوز نگفته، ناله زنى از درب مسجد به گوش او مىخورد، دست خويش را مىاندازد و از محراب برمىگردد، مىفرمايد: صاحب ناله جلو بيايد. مردم راه مىدهند، خانمى به نام «سوده» جلو مىآيد، به اميرالمؤمنين (ع) عرض مىكند:
فرماندارى كه به منطقه ما فرستادهاى، مىخواستى خدمتگزار باشد، اما ظالم از آب درآمده است. روى صندلى حكومت نشسته و با احساس قدرت، زمينهاى ما را مىگيرد، بهترين مغازهها را به زور از مردم مىگيرد و به نام خودش مىكند.
حضرت (ع) در جايگاه سياسى اسلام است، حرفهاى اين زن را گوش مىدادند و اشك از ديدگان مبارك ايشان جارى مىشد و از حالت ايستاده، بر روى زمين نشست و زانوى خويش را در آغوش گرفته و فرمود:
خدايا! تو شاهد هستى، من اين فرماندار را براى عدالت و گرفتن حق فرستادم و او دارد ستم مىكند، خدايا! تو به حساب من ننويس، صدا زد: قنبر! قلم و كاغذ بياور. به فرماندار نوشت: به محض ديدن نامه به كوفه بياكه اين خانم از من و تو نزد خدا شكايت نكند. «1»
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار 41/ 119، حديث 27؛ «كشف،] كشف الغمه [وَ مِنْ كِتَابِ ابْنِ طَلْحَهَ رُوِىَ أَنَّ سَوْدَهَ بِنْتَ عُمَارَهَ الْهَمْدَانِيَّهَ دَخَلَتْ عَلَى مُعَاوِيَهَ بَعْدَ مَوْتِ عَلِىٍّ فَجَعَلَ يُونِّبُهَا عَلَى تَحْرِيضِهَا عَلَيْهِ أَيَّامَ صِفِّينَ وَ آلَ أَمْرُهُ إِلَى أَنْ قَالَ مَا حَاجَتُكِ قَالَتْ إِنَّ اللَّهَ مُسَائِلُكَ عَنْ أَمْرِنَا وَ مَا افْتَرَضَ عَلَيْكَ مِنْ حَقِّنَا وَ لَا يَزَالُ يَتَقَدَّمُ عَلَيْنَا مِنْ قِبَلِكَ مَنْ يَسْمُو بِمَكَانِكَ وَ يَبْطِشُ بِقُوَّهِ سُلْطَانِكَ فَيَحْصُدُنَا حَصِيدَ السُّنْبُلِ وَ يَدُوسُنَا دَوْسَ الْحَرْمَلِ يَسُومُنَا الْخَسْفَ وَ يُذِيقُنَا الْحَتْفَ هَذَا بُسْرُ بْنُ أَرْطَاهَ قَدِمَ عَلَيْنَا فَقَتَلَ رِجَالَنَا وَ أَخَذَ أَمْوَالَنَا وَ لَوْ لَا الطَّاعَهُ لَكَانَ فِينَا عِزٌّ وَ مَنْعَهٌ فَإِنْ عَزَلْتَهُ عَنَّا شَكَرْنَاكَ وَ إِلَّا كَفَّرْنَاكَ فَقَالَ مُعَاوِيَهُ إِيَّاىَ تُهَدِّدِينَ بِقَوْمِكِ يَا سَوْدَهُ لَقَدْ هَمَمْتُ أَنْ أَحْمِلَكِ عَلَى قَتَبٍ أَشْوَسَ فَأَرُدَّكِ إِلَيْهِ فَيُنْفِذَ فِيكِ حُكْمَهُ فَأَطْرَقَتْ سَوْدَهُ سَاعَهً ثُمَّ قَالَتْ صَلَّى الْاءِلَهُ عَلَى رُوحٍ تَضَمَّنَهَا قَبْرٌ فَأَصْبَحَ فِيهِ الْعَدْلُ مَدْفُوناً قَدْ حَالَفَ الْحَقَّ لَا يَبْغِى بِهِ بَدَلًا فَصَارَ بِالْحَقِّ وَ الْاءِيمَانِ مَقْرُوناً فَقَالَ مُعَاوِيَهُ مَنْ هَذَا يَا سَوْدَهُ قَالَتْ هُوَ وَ اللَّهِ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ وَ اللَّهِ لَقَدْ جِئْتُهُ فِى رَجُلٍ كَانَ قَدْ وَلَّاهُ صَدَقَاتِنَا فَجَارَ عَلَيْنَا فَصَادَفْتُهُ قَائِماً يُصَلِّى فَلَمَّا رَآنِى انْفَتَلَ مِنْ صَلَاتِهِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَىَّ بِرَحْمَهٍ وَ رِفْقٍ وَ رَأْفَهٍ وَ تَعَطُّفٍ وَ قَالَ أَ لَكَ حَاجَهٌ قُلْتُ نَعَمْ فَأَخْبَرْتُهُ الْخَبَرَ فَبَكَى ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ أَنْتَ الشَّاهِدُ عَلَىَّ وَ عَلَيْهِمْ وَ أَنِّى لَمْ آمُرْهُمْ بِظُلْمِ خَلْقِكَ ثُمَّ أَخْرَجَ قِطْعَهَ جِلْدٍ فَكَتَبَ فِيهَا، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيِّنَهٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُومِنِينَ فَإِذَا قَرَأْتَ كِتَابِى هَذَا فَاحْتَفِظْ بِمَا فِى يَدِكَ مِنْ عَمَلِنَا حَتَّى يَقْدُمَ عَلَيْكَ مَنْ يَقْبِضُهُ مِنْكَ وَ السَّلَامُ ثُمَّ دَفَعَ الرُّقْعَهَ إِلَىَّ فَوَ اللَّهِ مَا خَتَمَهَا بَطِينٍ وَ لَا خَزَنَهَا فَجِئْتُ بِالرُّقْعَهِ إِلَى صَاحِبِهِ فَانْصَرَفَ عَنَّا مَعْزُولًا فَقَالَ مُعَاوِيَهُ اكْتُبُوا لَهَا كَمَا تُرِيدُ وَ اصْرِفُوهَا إِلَى بَلَدِهَا غَيْرَ شَاكِيَهٍ.»
كسانى با انبيا مخالف بودند كه در جايگاه سياسى، به ناحق و باطل قرار داشتند.
تمام گنهكاران حرفهاى نيز با انبيا مخالف بودند، چون كه انبيا براى حفظ اخلاق جامعه و عفت آن، جلوى لذتهاى بىمهار را مىگرفتند؛ زيرا طبع مردم لذتگرا است و گنهكار حرفهاى در جامعه، از ميكروب بدتر توليد مثل مىكند. گنهكاران با اين همه زحمات انبيا، وقتى بدون مزاحم وارد جامعه شوند، درصد بالايى از جامعه را به سرعت فاسد مىكنند.
اگر گرفتاران خواستههاى نامشروع و گنهكاران حرفهاى در هر بخشى؛ كسانى كه در جايگاههاى اقتصادى حرام مانند رباخورى بوده و هستند، سخت با انبيا مخالفت كرده و مىكنند.
تبليغ پيغمبر (ص) بيست و سه سال طول كشيد، بيست و دو سال عموى رباخوارش- عباس- از جايگاه ربا كنار نيامد و دائم عليه پيامبر (ص) دسيسه كرد، او با خرج كردن پول ربا و براى كشتن پيامبر (ص) نود فرسخ راه پيمود، ولى موفق نشد و اسير شد. پيغمبر (ص) مهربان عموى خويش، كسى كه نيت قتل او را داشت، دستور داد آزاد كردند و فرمود: كارى به كار او ندارم. دوباره به مكه برگشت و مشغول رباخورى شد. «1»
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار 73/ 34؛ «13- ف،] تحف العقول [خُطْبَهُ النَّبِىُّ (ص) فِى حَجَّهِ الْوَدَاعِ الْحَمْدُ لِلَّهِ نَحْمَدُهُ وَ نَسْتَعِينُهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ وَ نَتُوبُ إِلَيْهِ وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شُرُورِ أَنْفُسِنَا وَ مِنْ سَيِّئَاتِ أَعْمَالِنَا مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَلَا مُضِلَّ لَهُ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلا هادِىَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ أَحُثُّكُمْ عَلَى الْعَمَلِ بِطَاعَتِهِ وَ أَسْتَفْتِحُ اللَّهَ بِالَّذِى هُوَ خَيْرٌ أَمَّا بَعْدُ أَيُّهَا النَّاسُ اسْمَعُوا مِنِّى أُبَيِّنْ لَكُمْ فَإِنِّى لَا أَدْرِى لَعَلِّى لَا أَلْقَاكُمْ بَعْدَ عَامِى هَذَا فِى مَوْقِفِى هَذَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ دِمَاءَكُمْ وَ أَعْرَاضَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرَامٌ إِلَى أَنْ تَلْقَوْا رَبَّكُمْ كَحُرْمَهِ يَوْمِكُمْ هَذَا فِى شَهْرِكُمْ هَذَا فِى بَلَدِكُمْ هَذَا أَلَا هَلْ بَلَّغْتُ اللَّهُمَّ اشْهَدْ فَمَنْ كَانَتْ عِنْدَهُ أَمَانَهٌ فَلْيُودِّهَا إِلَى مَنِ ائْتَمَنَهُ عَلَيْهَا وَ إِنَّ رِبَا الْجَاهِلِيَّهِ مَوْضُوعٌ وَ إِنَّ أَوَّلَ رِبًا أَبْدَأُ بِهِ رِبَا الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ إِنَّ دِمَاءَ الْجَاهِلِيَّهِ مَوْضُوعَهٌ وَ إِنَّ أَوَّلَ دَمٍ أَبْدَأُ بِهِ دَمُ عَامِرِ بْنِ رَبِيعَهَ بْنِ الْحَارِثِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ إِنَّ مَآثِرَ الْجَاهِلِيَّهِ مَوْضُوعَهٌ غَيْرَ السِّدَانَهِ وَ السِّقَايَهِ وَ الْعَمْدُ قَوَدٌ وَ شِبْهُ الْعَمْدِ مَا قُتِلَ بِالْعَصَا وَ الْحَجَرِ وَ فِيهِ مِائَهُ بَعِيرٍ فَمَنْ زَادَ فَهُوَ مِنَ الْجَاهِلِيَّهِ.»
صبر در مقابل خواستههاى نامشروع
اگر هواپرستان و گنهكاران حرفهاى كه تمام خواستههايشان گناه بود، يا كسانى كه در جايگاه اقتصادى نامشروع بودند، در مقابل خواستههاى نامشروع خود ايستادگى و صبر مىكردند، همه مؤمن، اهل نجات، بهشت، درستكار، حلال خور و خادم به مردم مىشدند، اما صبر، مقاومت و ايستادگى نكردند و بر اثر اين صبر نكردن، وارد دوزخ شده، مردههاى آنان نيز وارد دوزخ و زندههاى فعلى آنان نيز بر اثر اثرات مال حرام آنها در آينده وارد جهنم مىشوند.
مردى از خراسان براى زيارت وجود مبارك امام صادق (ع) به مدينه آمد و اولين بارى بوده است كه مىخواست امام را ببيند. درب خانه امام (ع) به خدمتكار حضرت برخورد مىكند و به او مىگويد: در اين خانه چه كاره هستى؟ مىگويد:
نگهدارى از استران و اصطبل خانه حضرت به عهده من است. هنگامى كه امام مىخواهند به مسافرت بروند، من مركب ايشان را آماده مىكنم.
تاجر خراسانى به او مىگويد: آيا شغل خود را با من عوض مىكنى؟ خدمتكار مىگويد: كار تو چيست؟ مىگويد: من ايرانى هستم و شهر من خراسان است، زمين، مغازه و ملك دارم، همه آنها را به نام تو مىكنم، تو به خراسان برو، من در اين خانه مىمانم و براى امام صادق (ع) نوكرى مىنمايم.
گفت: صبر كن. مرد ساده دل به فكر فرو رفت. به محضر امام صادق (ع) آمد و عرض كرد: يابن رسول الله! اگر خيرى بر ما رو كرده باشد، شما جلوى آن خير را مىگيريد؟ «1»
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار 5/ 88، حديث 3؛ «] الخرائج و الجرائح] رُوِىَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْوَلِيدِ الْكِرْمَانِىِّ قَالَ... إِنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) كَانَ عِنْدَهُ غُلَامٌ يُمْسِكُ بَغْلَتَهُ إِذَا هُوَ دَخَلَ الْمَسْجِدَ فَبَيْنَمَا هُوَ جَالِسٌ وَ مَعَهُ بَغْلَهٌ إِذْ أَقْبَلَتْ رِفْقَهٌ مِنْ خُرَاسَانَ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ الرِّفْقَهِ هَلْ لَكَ يَا غُلَامٌ أَنْ تَسْأَلَهُ أَنْ يَجْعَلَنِى مَكَانَكَ وَ أَكُونَ لَهُ مَمْلُوكاً وَ أَجْعَلَ لَكَ مَالِى كُلَّهُ فَإِنِّى كَثِيرُ الْمَالِ مِنْ جَمِيعِ الصُّنُوفِ اذْهَبْ فَاقْبِضْهُ وَ أَنَا أُقِيمُ مَعَهُ مَكَانَكَ فَقَالَ أَسْأَلُهُ ذَلِكَ فَدَخَلَ عَلَى أَبِى عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ جُعِلْتُ فِدَاكَ تَعْرِفُ خِدْمَتِى وَ طُولَ صُحْبَتِى فَإِنْ سَاقَ اللَّهُ إِلَىَّ خَيْراً تَمْنَعُنِيهِ قَالَ أُعْطِيكَ مِنْ عِنْدِى وَ أَمْنَعُكَ مِنْ غَيْرِى فَحَكَى لَهُ قَوْلَ الرَّجُلِ فَقَالَ إِنْ زَهِدْتَ فِى خِدْمَتِنَا وَ رَغِبَ الرَّجُلُ فِينَا قَبِلْنَاهُ وَ أَرْسَلْنَاكَ فَلَمَّا وَلَّى عَنْهُ دَعَاهُ فَقَالَ لَهُ أُنْصِحُكَ لِطُولِ الصُّحْبَهِ وَ لَكَ الْخِيَارُ فَإِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامِ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) مُتَعَلِّقاً بِنُورِ اللَّهِ وَ كَانَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ (ع) مُتَعَلِّقاً بِرَسُولِ اللَّهِ وَ كَانَ الْأَئِمَّهُ مُتَعَلِّقِينَ بِأَمِيرِ الْمُومِنِينَ وَ كَانَ شِيعَتُنَا مُتَعَلِّقِينَ بِنَا يَدْخُلُونَ مَدْخَلَنَا وَ يَرِدُونَ مَوْرِدَنَا فَقَالَ الْغُلَامُ بَلْ أُقِيمُ فِى خِدْمَتِكَ وَ أُوثِرُ الآْخِرَهَ عَلَى الدُّنْيَا وَ خَرَجَ الْغُلَامُ إِلَى الرَّجُلِ فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ خَرَجْتَ إِلَىَّ بِغَيْرِ الْوَجْهِ الَّذِى دَخَلْتَ بِهِ فَحَكَى لَهُ قَوْلَهُ وَ أَدْخَلَهُ عَلَى أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) فَقَبِلَ وَلَاءَهُ وَ أَمَرَ لِلْغُلَامِ بِأَلْفِ دِينَارٍ ثُمَّ قَامَ إِلَيْهِ فَوَدَّعَهُ وَ سَأَلَهُ أَنْ يَدْعُوَ لَهُ فَفَعَلَ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِى لَوْ لَا عِيَالٌ بِمَكَّهَ وَ وُلْدِى سَرَّنِى أَنْ أُطِيلَ الْمُقَامَ بِهَذَا الْبَابِ فَأَذِنَ لِى وَ قَالَ لِى تُوَافِقُ غَمّاً ثُمَّ وَضَعْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ حَقّاً كَانَ لَهُ فَأَمَرَنِى أَنْ أَحْمِلَهَا فَتَأَبَّيْتُ وَ ظَنَنْتُ أَنَّ ذَلِكَ مَوْجِدَهٌ فَضَحِكَ إِلَىَّ وَ قَالَ خُذْهَا إِلَيْكَ فَإِنَّكَ تُوَافِقُ حَاجَهً فَجِئْتُ وَ قَدْ ذَهَبَتْ نَفَقَتُنَا شَطْرٌ مِنْهَا فَاحْتَجْتُ إِلَيْهِ سَاعَهً قَدِمْتُ مَكَّه.»
امامان منابع خير خدا هستند، آنها آمدند كه كل عالم را مجانى به خير برسانند.
اگر خدا خيرى براى من خواسته باشد، آيا شما جلوى آن را مىگيريد؟ فرمود: ابداً.
گفت: مردى اهل خراسان، ثروتمند، مىخواهد همه اموال خود را به من واگذار كند و من به خراسان بروم و او به جاى من در خانه شما بماند.
امام (ع) فرمودند: اگر مىخواهى بروى، برو. من مانع نمىشوم. آن مرد بسيار خوشحال شد، ولى امام (ع) بسيار ناراحت شد. نه ناراحت از اين كه خادم سادهاى مىرود و تاجر ثروتمندى به جاى او قرار مىگيرد. اينكه اسباب خوشحالى است.
امام (ع) از اين ناراحت شد كه سالها او را مىشناخت كه اين مرد ظرفيت آن زمينها و پولها را ندارد و در خراسان به قارون كوچك تبديل مىشود و به جهنم مىرود. ولى به امام (ع) گفت: بروم؟ امام فرمودند: برو.
مگر امامان ما به اين سرعت و به اين راحتى ما را رها مىكنند؟ ما بارها آنها را رها مىكنيم، اما آنها هرگز ما را رها نمىكنند. خادم به درب اتاق كه رسيد، خواست درب را باز كند و برود، امام صادق (ع) او را صدا كردند و فرمودند: بيا. او برگشت.
فرمودند: اى غلام، در روز قيامت، پيغمبر عظيم الشأن اسلام (ص) به دامن رحمت خدا وصل است و ما اهلبيت نيز به ذيل عنايت پيغمبر (ص) وصل هستيم، ما هر چه در اين عالم شيعه داريم، به ذيل عنايت ما وصل هستند، هر جا پيغمبر (ص) را ببرند، بقيه را نيز مىبرند، آيا تو نمىخواهى با ما بيايى؟ گفت: يابن رسول الله! آيا من به جهنم بروم؟ من اشتباه كردم، نفهميدم.
كسى كه زود بفهمد اشتباه كرده است، بايد او را تحسين كرد. چون اگر بعد از مردن بفهمد كه هفتاد سال اشتباه كرده است، ديگر فايدهاى ندارد.
بيرون آمد، به مرد خراسانى گفت: اگر تمام دنيا را به من بدهند، جاى خودم را به تو نمىدهم. زمين، پول و اموال را براى خودت نگهدار. اما اجازه گرفتهام كه به ملاقات امام صادق (ع) برويد. غلام با اين مرد خراسانى به خدمت امام (ع) آمدند.
مرد خراسانى مسائل خود را پرسيد و بعد رفت.
امام صادق (ع) فرمودند: تو نرفتى؟ گفت: نه، نمىروم. امام صادق (ع) هزار دينار به او دادند و فرمودند: اين پول نزد تو باشد. آن چيزى كه در قيامت به شما مىدهند را لحاظ كنيد. اگر دست خود را در دست ما بگذاريد، از ما جدا نخواهيد شد.
امام صادق (ع) مىداند كه اگراو به خراسان برود، ثروت ايمان او را مىكشد.
امام (ع) دغدغه دارد كه يكى از شيعيان به طرف دوزخ حركت كند.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
على (ع) عبد مصلح شخصيت و تواضع ابن فهد حلى
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
از دانشمندان كم نظير شيعه كه علاوه بر علم و دانش، در عمل نيز انسان كم نظيرى بوده است، وجود مبارك ابن فهد حلى است. از نظر دانش، عمل، عرفان، حال و عبادت چهره برجستهاى است كه نزد رجال علمى شيعه و فقهاى بزرگ و رده اول مكتب اهلبيت (ع)مقام والا و شايستهاى دارد.
ايشان در زمان خود، در حل مشكلات، سختىها و گرهگشايى از كار مردم، حرف اول را مىزد. نيازمند، گرفتار، دردمند و محتاجى به او مراجعه نمىكرد، مگر اين كه به او پاسخ مثبت مىداد. اگر خود او با مال، قدرت حل مشكل مردم را نداشت، از آبروى خودش مايه مىگذاشت و اين فكر را نمىكرد كه من با اين مقام، شخصيت و عظمت، شايسته نيست كه به كسى بگويم اين مقدار پول به من بدهيد كه من مشكل اين مؤمن را حل كنم.
در حالى كه در مقام با عظمتِ مرجعيت، علم، عمل و عرفان بود، آبروى خود را براى حل مشكل مردم مايه مىگذاشت و براى او سخت و سنگين نبود كه براى كمك به ديگران، به افراد پولدار بگويد: پولى به من بده. و يا كارى از دستش بربيايد و انجام ندهد و بگويد: به شخصيت من لطمه مىخورد. يعنى شخصيت و آبروى خود را لحاظ نمىكرد.
اين مرد الهى، ملكوتى، والا، اين مرجع عالىقدر و اين وجود مباركى كه عامل به علم بود و تا آخر عمر آبروى خود را براى مردم مايه گذاشت، كتابى به نام «التحصيل» دارد، اين روايت بسيار مهم را در اين كتاب نقل مىكند كه گفتار وجود مبارك پروردگار مهربان عالم است.
خصوصيات بندگان خاص خدا
از حضرت باقر (ع) نقل مىكند كه پروردگار مهربان عالم چهرهاى را معرفى مىكند كه اين چهرهها در دنيا و آخرت در رده اول بندگان پاك، خالص، با منفعت و با كرامت او هستند و خداوند متعال به اينان نظر خاص دارد. اگر به همه اهل ايمان نظر عام دارد، ولى به اين بزرگواران نگاه خاص دارد.
البته فرمايشهاى پروردگار را با اين مجال نمىتوان توضيح داد. اما كل مطلب را، بسيار بسيار مختصر ملاحظه كنيد كه متناسب با زمان و مكان لحاظ شده است.
شرح مفصل و تفسير آن را «انشاء الله» در كتابهايى كه اين روايت عنوان شده، خواهيد ديد.
«انَّ مِنْ أَغْبَطِ اوْلِيائِى عِنْدِى، عَبْداً مُؤمِناً ذا حَظٍّ مِنْ صَلاحٍ» «1»
صلاح همراه با مشتقاتش در كتاب خدا در موارد متعدد و مختلف ذكر شده است؛ «مصلح، مصلحون، اصلح، اصلحوا و اصلاحاً» كه البته در اينجا پروردگار عالم، خود ريشه «صلاح» را ذكر مىكند و مشتقاتش را نياورده است.
__________________________________________________
(1)- وسائل الشيعه: 1/ 77، باب 17، حديث 173.
وقتى پاى ريشه لغت در ميان باشد، تمام جوانب اين حقيقت در ريشه نمود و تجلى دارد. ديگر نيازى نيست كه دنبال مشتقات آن بگرديم. شما كلمات و الفاظ اين حديث قدسى را ببينيد كه چقدر پربار است.
كلمه «أغبط» و كلمه «عندى» عجيب و مورد توجه است كه مىفرمايد: نزد خود من، كارى به كار جهانيان ندارم كه در حق او چه نظر و نگاهى دارند، هر نظر و نگاهى مىخواهند داشته باشند، مثبت يا منفى.
ديگرى لغت «اولياء» است. تمام اينها مربوط به انسان است. حال معناى اين كلمات زيبا كه البته به قدرى بار اين كلمات از نظر معنوى سنگين است كه اگر با اجمال معنى شود، آن چيزى كه انسان مىخواهد، نصيبش نمىشود.
نيكوترين مسأله در اينجا مسأله حال است، كه البته اين حال، حال فرشتگان است، چون آن موجودى كه زمينى است، اصلًا در اين فضا قرار نمىگيرد.
نيكوحالترين عاشقان، دوستان و محبانم؛ پروردگار در اينجا كلمه «اولياء» را به «ياى نسبت» وصل كرده است. معلوم مىشود اينها نسبت به پروردگار عالم از معرفت جامع و شناخت لازم برخوردار هستند.
اگر كسى او را نشناسد و نسبت به او معرفت نداشته باشد، عاشق نمىشود.
عشق به امر مجهول، محال است. فشار شديدى به من بياورند كه آن كسى كه نمىشناسى و او را نديدهاى، حتما عاشق او شو. اصلًا دل در اين زمينه قدمى برنمىدارد، عاشق چه كسى بشود؟
انسان چيزى را كه مىخواهد عاشق شود، يا بايد با چشم سر ببيند، يا با چشم عقل درك كند و يا با قلب احساس كند. در زمينه خدا، چشم كارهاى نيست، آنچه در عاشقان خدا حرف اول را مىزند، عقل و قلب است. عقل به دنبال «علم بالله» رفته، خدا را يافته وشكى ندارد، قلب نيز او را احساس كرده، لذا از اوليا شده است.
بنده مؤمن واقعى
«انَّ مِنْ أَغْبَطِ اوْلِيائِى عِنْدِى، عَبْداً»
اولًا اين عاشق من، عبد و بنده واقعى من است. بنده واقعى كيست؟ قرآن مجيد بنده واقعى را، انسان صد در صد تسليم خدا مىداند كه تا آخر عمر، با خدا چون و چرا ندارد.
نمىگويد: نماز را مىخوانم، ولى كارى به خمس و زكات ندارم. روزه را مىگيرم، ولى حج واجب را نمىروم. به زيارت مىروم، اما به آيات صله رحم كار ندارم. كسانى كه اين گونه هستند، داراى دين پوك وپوچ هستند، بلكه بايد:
«إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبّ الْعَلَمِينَ» «1» اگر محبوب، از عبادت حرف بزند، عاشق مىگويد: روى چشم، حال آن عبادت مىخواهد، عملى، حالى، پولى و يا جانى باشد، عاشق مىگويد: آن چه كه پروردگار بخواهد. او عبد پروردگار است و فرمان خدا را تكه پاره نمىكند؛ نمىگويد: من اين مقدار را قبول دارم و اين مقدار را قبول ندارم. اين عبد خدا نيست، بلكه عبدِ هواى نفس خويش است و خيال مىكند كه عبد است.
«عبداً مؤمناً» كدام ايمان؟ آن ايمانى كه در سوره حجرات مىفرمايد:
«ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا» «2» اين عاشق من كه عبد مؤمن است و داراى نيكوترين حال است، در هيچ يك از حقايق الهيه شك ندارد.
__________________________________________________
(1)- بقره 131: 2؛ « [و ياد كنيد] هنگامى كه پروردگارش به او فرمود: تسليم باش. گفت: به پروردگار جهانيان تسليم شدم.»
(2)- حجرات 15: 49؛ «آن گاه [در حقّانيّت آنچه به آن ايمان آوردهاند] شك ننموده.»
صلاح ويژگى بنده مؤمن
اما احوالات بنده مؤمن چگونه است؟
اول: «ذا حَظٍّ مِنْ صَلاحٍ» كلمه «صلاح» ريشه لغت است كه به اين معناست كه او از همه شايستگىها برخوردار است؛ شايستگى عقلى، معرفتى، اخلاقى، روحى، ايمانى و عملى.
به قدرى برخوردارى او از شايستگى عقلى قوى است كه اصلًا خود عقل شده است. ديگر نمىشود گفت: اين عاقل است، بايد گفت: اين خود عقل است. عقل نور است. هيچ گاه در هجوم و حملاتى كه به نور مىشود، او از بين نمىرود و قطعه قطعه نمىشود.
«يُرِيدُونَ لِيُطْفِواْ نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَ هِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ» «1» تمام دكتران مىگويند: بىحس شدن يك طرف يا كل بدن عوارض سنگينى مانند كور شدن چشم، لال شدن زبان، كر شدن گوش، نابود شدن هوش، فراموش كردن آنچه را كه در دوره عمر در ذهن ثبت بوده است را به همراه دارد، اما عاشق من، از صلاح نصيب دارد وصلاح با او وحدت كامل دارد.
كمال صلاح اميرالمؤمنين (ع)
اگر صلاحيت عقلى دارد، خود عقل شده و اگر صلاحيت ايمانى دارد، خود ايمان شده است. اين تعبيرات را در روايات ملاحظه مىكنيم. خيلى واضح و روشن است كه اين عقل يا قلب است، يعنى كل وجود او عقل و قلب است. عقل نور است، شمشير به نور نمىتواند ضربه بزند، لذا وقتى فرق حضرت (ع) تا روى بينى شكافته مىشود، و تمام روابط مغز با اين شمشير زهرآلود بريده و رگها پاره مىشود، خون تمام جمجمه را فرا مىگيرد، حضرت با قبل از ضربه خوردنش فرقى نمىكند؛ نه كور مىشود، نه كر، نه لال، نه حافظه را از دست مىدهد و نه بدن را، چون عقل محض شده است.
__________________________________________________
(1)- صف 8: 61؛ «مىخواهند نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند در حالى كه خدا كامل كننده نور خود است.»
خيلى فوق العاده است كه مغز قطعه قطعه، رگها بريده، روابط بين مغز قطع شود و خون كل مغز را بگيرد، ولى فرياد بزند: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَهِ» «1»
اين جمله از كسى نيست كه ضربه مغزى خورده است. اين صداى عقل محض است. بعد هم فلج نشود، بچهها او را روى گليم بخوابانند، تا جلوى درب خانه او را ببرند، آنجا بفرمايد: مرا زمين بگذاريد، مىخواهم با پاى خودم بيايم كه دخترانم مرا به اين حال نبينند.
اين حرف آدمى كه ضربه مغزى خورده است، نيست. دو شب بعد، نزديك به شهادتش بفرمايد: حسن جان! حسين جان!
«اوصِيكُما وَ جَميعَ وُلِدى وَ اهْلى وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتابى بِتَقْوَى اللّهِ وَ نَظْمِ امْرِكُم، اللّه اللّه فِى القُرْآنِ لايَسْبِقُكُم بِالعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُم وَ اللّه اللّه فِى الصّلاهِ فَانَّها عَمُودُ دِينِكُم وَ اللّه اللّه فِى الجَهادِ بِأَمْوالِكُم وَ أَنْفُسِكُم وَ السَنَتْكُم فِى سبيل اللّه» «2»
اين حرفها براى كسى كه ضربه مغزى خورده باشد، نيست، چون كسى كه ضربه مغزى خورده باشد، لال مىشود، اما اين انسان، در كمال صلاح است.
شايد در اين روايت، خدا به اهل عالم مىخواهد حضرت على (ع) را معرفى كند كه ايشان در نيكوترين حال عشق من: «عبداً مؤمناً ذا صلاح» است.
بندگى و عبادت على (ع)
«أحسن عباده ربّه» حضرت على (ع) تمام عمر، بندگى مرا نيكو به جا آورد؛ نماز شبى بىحال و قدمى با كسالت نداشت. در عبادت من هرگز نگفت: من خسته هستم و مىخواهم بخوابم. بعد از پيغمبر (ص) كه «أحسن عباده ربّه» بود، نيكوتر از بندگى او، بندگيى نبود.
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 41/ 2، باب 99، حديث 4.
(2)- نهج البلاغه: نامه 47.
«أحسن عباده» به خاطر معرفت و خلوص است. ما نيز در حد خودمان آن معرفت و خلوص را داريم، اما واقعا معرفت و خلوص ما همسنگ معرفت و خلوص حضرت على (ع) است؟
از زمانى كه دست در دست پيغمبر (ص) گذاشت، تا شب بيست و سوم كه به شهادت رسيد، طبق آيات و روايات، لحظهاى در عباداتش بهشت و جهنم را لحاظ نكرد، بلكه از اول طوق بندگى را بر گردن خود انداخته بود و با تمام وجودش فقط خدا را مىخواست. بهشت در وجود على (ع) جايى پيدا نكرد تا خود را جا بدهد.
على (ع) حتى يك كارش را به خاطر بهشت انجام نداد.
بيست و سه ساله بود كه در ميدان كارزار، بزرگترين عباد را كرد؛ پيغمبر عظيم الشأن اسلام (ص) در حالى كه از شوق اشك مىريخت، فرياد زد:
«لَضَرْبَهُ عَلىٍّ يَوْمَ الخَنْدَقِ افْضَلُ مِنْ عِبادَهِ الثَقَلَيْنِ» «1»
اگر عبادت روز جنگ خندق على (ع) را در كفه ترازو بگذارند و عبادت كل جنّ و انس، از زمان حضرت آدم (ع) تا قيامت، ثقلين يعنى پرونده همه انبيا غير از پيغمبر (ص) را نيز در آن كفه ترازو بگذارند، عبادت على (ع) از كل عبادات آنان سنگينتر است.
اين روايت را تنها ما شيعيان نمىگوييم، بلكه روايتى است كه بزرگان علماى اهل سنت نيز نقل كردهاند. «2» كسانى كه با على (ع) سر و كار ندارند، آنها نيز اين حرفها را نوشتهاند. البته ما نيز خيلى با على (ع) سر و كار نداريم. چون اگر ما با على (ع) سر و كار داشتيم، اين وضع ما و اين همه فتنه و فساد نبود، اينها نشان مىدهد كه ما با على (ع) خيلى سر و كار نداريم.
__________________________________________________
(1)- اقبال الأعمال: 467.
(2)- شرح المقاصد فى علم الكلام، التفتازانى: 2/ 301؛ «و قال (ص) يوم الأحزاب لضربه على خير من عباده الثقلين.»
تأسى ائمه به امير المؤمنين در عبادت
امام باقر (ع) مىفرمايند: نيمه شب و سحر بود، مىخواستم به محضر پدر بزرگوارم، سيد ساجدين، امام زين العابدين (ع) برسم، جوان بودم، درب اتاق را باز كردم، ايشان در حال عبادت بود. من گوشه اتاق نشستم و ايشان را نگاه كردم و گريه كردم.
سالى دو بار پينه پيشانى حضرت را بايد قيچى كنند، زانوهايش پينه بسته، اشك از چشم ايشان نمىايستد، دلم سوخت. وقتى عبادت او تمام شد، به من فرمود: عزيز دلم! چرا گريه مىكنى؟ گفتم: دلم براى شما مىسوزد، فرمود: چرا؟
عرض كردم: چقدر عبادت، سجده و گريه مىكنيد؟
فرمود: كتابى روى اين طاقچه است، برو اين كتاب را بردار و بياور. رفتم آن كتاب را آوردم. فرمود: عزيز دلم! بنشين و مقدارى از آن را بخوان، در اين كتاب كيفيت عبادت جدم على (ع) نوشته شده است، اينها را بخوان و ببين آيا به عبادت من زيادتر است يا عبادت اميرالمؤمنين؟ «1»
افتخار آفرينى اميرالمؤمنين در ليله المبيت
از چهل قبيله، چهل نفر انتخاب شدند كه در خانه پيامبر (ص) بريزند ايشان را قطعه قطعه كنند. پيامبر (ص) به اميرالمؤمنين (ع) فرمود: خداوند به من امر كرده است كه بايد به مدينه مهاجرت كنى، ولى كسى بايد در رختخواب من بخوابد كه آنها خيال كنند من بيرون نرفتهام تا مرا دنبال كنند. «عبدا مؤمناً» وقتى پاى جان در ميان باشد، نبايد عقبنشينى كند.
__________________________________________________
(1)- الخرائج و الجرائح: 2/ 890؛ «عَنِ الْبَاقِرِ (ع) كَانَ أَبِى يُصَلِّى فِى الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَهِ أَلْفَ رَكْعَهٍ وَ كَانَتِ الرِّيحُ تُمِيلُهُ بِمَنْزِلَهِ السُّنْبُلَهِ وَ قَدْ بَلَغَ مِنَ الْعِبَادَهِ مَا لَمْ يَبْلُغْهُ أَحَدٌ وَ قَدِ اصْفَرَّ لَوْنُهُ مِنَ السَّهَرِ وَ رَمِضَتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْبُكَاءِ وَ دَبِرَتْ جَبْهَتُهُ وَ انْخَرَمَ أَنْفُهُ مِنَ السُّجُودِ وَ وَرِمَتْ سَاقَاهُ وَ قَدَمَاهُ مِنَ الْقِيَامِ فِى الصَّلَاهِ فَبَكَيْتُ حِينَ رَأَيْتُهُ بِتِلْكَ الْحَالِ فَالْتَفَتَ إِلَىَّ وَ قَالَ يَا بُنَىَّ أَعْطِنِى بَعْضَ الصُّحُفِ الَّتِى فِيهَا عِبَادَهُ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ فَأَعْطَيْتُهُ فَقَرَأَ فِيهَا يَسِيراً ثُمَّ تَرَكَهَا وَ قَالَ مَنْ يَقْوَى عَلَى عِبَادَهِ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع).»
گفت: يا رسول الله! اگر من در جاى شما بخوابم، شما به مدينه سالم مىرسيد؟ فرمود: بله، گفت: من يك جان دارم، آن را امشب فداى شما مىكنم، اى كاش هزار جان داشتم و با شما معامله مىكردم.
نگاه حضرت على (ع) به پيغمبر (ص)، نگاه به معلم و استاد بود، نه اينكه براى جلب نظر پيغمبر (ص) بخوابد. پيغمبر (ص) از مكه خارج شدند. در آن تاريكى شب، اين آيه نازل شد: «1» «وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ» «2» جان على (ع) را در مقابل مرضات خود خريدم، نه در مقابل بهشت، چون جان او با بهشت قابل مقايسه نيست. على (ع) و پيغمبر (ص) با هدايت ما بهشت ساز شدند.
عبادت پنهان عاشقان خدا
ويژگى ديگر: «وَ عَبَدَ اللّه فِى السريره» «3»
بايد عبادات پنهان عاشق مرا ببينيد.
اينها كه عبادت آشكارش بود، بياييد خلوت على (ع) با من را ببينيد. چنان كه در «نهج البلاغه» مطرح است، در آن خلوت، ببينيد على (ع) با من چگونه مناجات مىكند. چنان على (ع) و خدا عشق بازى مىكنند كه پيغمبر (ص) مىفرمايد:
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 19/ 39، باب 6؛ «وَ أَوْرَدَ الْغَزَالِىُّ فِى كِتَابِ إِحْيَاءِ الْعُلُومِ أَنَّ لَيْلَهَ بَاتَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَى فِرَاشِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ أَنِّى آخَيْتُ بَيْنَكُمَا وَ جَعَلْتُ عُمُرَ أَحَدِكُمَا أَطْوَلَ مِنْ عُمُرِ الآْخَرِ فَأَيُّكُمَا يُوثِرُ صَاحِبَهُ بِحَيَاتِهِ فَاخْتَارَ كُلٌّ مِنْهُمَا الْحَيَاهَ وَ أَحْبَاهَا فَأَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِمَا أَ فَلَا كُنْتُمَا مِثْلَ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ آخَيْتُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مُحَمَّدٍ فَبَاتَ عَلَى فِرَاشِهِ يَفْدِيهِ بِنَفْسِهِ وَ يُوثِرُهُ بِالْحَيَاهِ اهْبِطَا إِلَى الْأَرْضِ فَاحْفَظَاهُ مِنْ عَدُوِّهِ فَكَانَ جَبْرَئِيلُ عِنْدَ رَأْسِهِ وَ مِيكَائِيلُ عِنْدَ رِجْلَيْهِ وَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ يُنَادِى بَخْ بَخْ مَنْ مِثْلُكَ يَا ابْنَ أَبِى طَالِبٍ يُبَاهِى اللَّهُ بِكَ الْمَلَائِكَهَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عز و جل وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِوَ اللَّهُ رَوفٌ بِالْعِباد.»
(2)- بقره 207: 2؛ «و از مردم كسى است كه جانش را براى خشنودى خدا مىفروشد [مانند اميرالمؤمنين (ع)].»
(3)- وسائل الشيعه: 1/ 77، باب 17، حديث 173.
«على مع الحق و الحق مع على يدور حيثما دار» «1»
خدا و على (ع) دور هم مىگردند.
ز بوى زُلف تو مفتونم اى گل
ز رنگ روى تو دلخونم اى گلمن عاشق ز عشقت بىقرارم
تو چون ليلى و من مجنونم اى گل «2»***
چه خوش بى، مهربانى هر دو سر بى
كه يك سر مهربانى دردسر بي
اگر مجنون دل شوريدهاى داشت
دل ليلى از او شوريدهتر بى «3»
چنان خدا على (ع) را و على (ع) خدا را مىخواهد كه پاى هر عالم، حكيم و عارفى در فهم اين دو خواسته لنگ است.
عبادت خائفانه امير المؤمنين
بيست و سه ساله بود كه مسافرى به نام «ابودرداء» از بيرون مدينه وارد شهر مدينه شد. مدينه منطقه كشاورزى است و شب آن خيلى تاريك. آن زمان چراغى نبود. نزديك شهر، از ميان نخلستانهاى خرما صدايى كه جگر را آتش مىزد مىآمد. به طرف صدا رفت، نزديك شد، تاريك بود، جلوى پا ديده نمىشد.
مىگويد: ديدم شخصى در ميان نخلستان مىگويد: اگر در قيامت اين آيه را در حق من بخوانى و خطاب به فرشتگان كنى:
«خُذُوهُ فَغُلُّوهُ* ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ» «4»
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 10/ 432، باب 26، حديث 1.
(2)- باباطاهر همدانى.
(3)- باباطاهر همدانى.
(4)- حاقه 30: 69- 31؛ « [فرمان آيد] او را بگيريد و در غل و زنجيرش كشيد،* آن گاه به دوزخش دراندازيد.»
برويد او را بگيريد و به زنجيرهاى قيامت ببنديد و در جهنم بياندازيد، كه نمىخواهم او را ببينم. چه كسى مرا نجات مىدهد؟ «1»
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
انتخاب برترهدايت انسان، اختيار يا جبر
تهران، مسجد امير
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.
مسألهاى كه در مورد هدايت وجود دارد، اختيارى بودن آن است. يعنى انسانها در تمام دوران، در انتخاب راه هدايت مختار بودهاند، چون اگر اين هدايت اجبارى باشد، ارزشى نخواهد داشت و خلق جهنم در ازاى سوء انتخاب و بهشت، براى كسانى كه مسير هدايت را انتخاب كردند و در اين مسير صبر به خرج دادند، معنا نداشت.
__________________________________________________
(1)- أمالى الصدوق: 77- 78، المجلس الثامن عشر، حديث 9؛ «عُرْوَهَ بْنِ الزُّبَيْرِ قَالَ: كُنَّا جُلُوساً فِى مَجْلِسٍ فِى مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) فَتَذَاكَرْنَا أَعْمَالَ أَهْلِ بَدْرٍ وَ بَيْعَهَ الرِّضْوَان، فَقَالَ أَبُو الدَّرْدَاءِ يَا قَوْمُ أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِأَقَلِّ الْقَوْمِ مَالًا وَ أَكْثَرِهِمْ وَرَعاً وَ أَشَدِّهِمْ اجْتِهَاداً فِى الْعِبَادَهِ قَالُوا مَنْ؟ قَالَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍقَالَ:... فَوَ اللَّهِ إِنْ كَانَ فِى جَمَاعَهِ أَهْلِ الْمَجْلِسِ إِلَّا مُعْرِضٌ عَنْهُ بِوَجْهِهِ ثُمَّ انْتَدَبَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ فَقَالَ لَهُ يَا عُوَيْمِرُ لَقَدْ تَكَلَّمْتَ بِكَلِمَهٍ مَا وَافَقَكَ عَلَيْهَا أَحَدٌ مُنْذُ أَتَيْتَ بِهَا فَقَالَ أَبُو الدَّرْدَاءِ يَا قَوْمُ إِنِّى قَائِلٌ مَا رَأَيْتُ وَ لْيَقُلْ كُلُّ قَوْمٍ مِنْكُمْ مَا رَأَوْا شَهِدْتُ عَلِىَّ بْنَ أَبِى طَالِبٍ (ع) بِشُوَيْحِطَاتِ النَّجَّارِ وَ قَدِ اعْتَزَلَ عَنْ مَوَالِيهِ وَ اخْتَفَى مِمَّنْ يَلِيهِ وَ اسْتَتَرَ بِمُغِيلَاتِ النَّخْلِ فَافْتَقَدْتُهُ وَ بَعُدَ عَلَىَّ مَكَانُهُ فَقُلْتُ لَحِقَ بِمَنْزِلِهِ فَإِذَا أَنَا بِصَوْتٍ حَزِينٍ وَ نَغْمَهٍ شَجِىٍّ وَ هُوَ يَقُولُ إِلَهِى كَمْ مِنْ مُوبِقَهٍ حَمَلْتَ عَنِّى فَقَابَلْتَهَا بِنِعْمَتِكَ وَ كَمْ مِنْ جَرِيرَهٍ تَكَرَّمْتَ عَنْ كَشْفِهَا بِكَرَمِكَ إِلَهِى إِنْ طَالَ فِى عِصْيَانِكَ عُمُرِى وَ عَظُمَ فِى الصُّحُفِ ذَنْبِى فَمَا أَنَا مُومِّلٌ غَيْرَ غُفْرَانِكَ وَ لَا أَنَا بِرَاجٍ غَيْرَ رِضْوَانِكَ فَشَغَلَنِىَ الصَّوْتُ وَ اقْتَفَيْتُ الْأَثَرَ فَإِذَا هُوَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ (ع) بِعَيْنِهِ فَاسْتَتَرْتُ لَهُ فَأَخْمَلْتُ الْحَرَكَهَ فَرَكَعَ رَكَعَاتٍ فِى جَوْفِ اللَّيْلِ الْغَابِرِ ثُمَّ فَزِعَ إِلَى الدُّعَاءِ وَ الْبُكَاءِ وَ الْبَثِّ وَ الشَّكْوَى فَكَانَ مِمَّا بِهِ اللَّهَ نَاجَى أَنْ قَالَ إِلَهِى أُفَكِّرُ فِى عَفْوِكَ فَتَهُونُ عَلَىَّ خَطِيئَتِى ثُمَّ أَذْكُرُ الْعَظِيمَ مِنْ أَخْذِكَ فَتَعْظُمُ عَلَىَّ بَلِيَّتِى ثُمَّ قَالَ آهِ إِنْ أَنَا قَرَأْتُ فِى الصُّحُفِ سَيِّئَهً أَنَا نَاسِيهَا وَ أَنْتَ مُحْصِيهَا فَتَقُولُ خُذُوهُ فَيَا لَهُ مِنْ مَأْخُوذٍ لَا تُنْجِيهِ عَشِيرَتُهُ وَ لَا تَنْفَعُهُ قَبِيلَتُهُ يَرْحَمُهُ الْمَلَأُ إِذَا أُذِّنَ فِيهِ بِالنِّدَاءِ ثُمَّ قَالَ آهِ مِنْ نَارٍ تُنْضِجُ الْأَكْبَادَ وَ الْكُلَى آهِ مِنْ نَارٍ نَزَّاعَهٍ لِلشَّوَى آهِ مِنْ غَمْرَهٍ مِنْ مُلْهَبَاتِ لَظَى قَالَ ثُمَّ انْغَمَرَ فِى الْبُكَاءِ فَلَمْ أَسْمَعْ لَهُ حِسّاً وَ لَا حَرَكَهً فَقُلْتُ غَلَبَ عَلَيْهِ النَّوْمُ لِطُولِ السَّهَرِ أُوقِظُهُ لِصَلَاهِ الْفَجْرِ قَالَ أَبُو الدَّرْدَاءِ فَأَتَيْتُهُ فَإِذَا هُوَ كَالْخَشَبَهِ الْمُلْقَاهِ فَحَرَّكْتُهُ فَلَمْ يَتَحَرَّكْ وَ زَوَيْتُهُ فَلَمْ يَنْزَوِ فَقُلْتُ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ مَاتَ وَ اللَّهِ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ (ع) قَالَ فَأَتَيْتُ مَنْزِلَهُ مُبَادِراً أَنْعَاهُ إِلَيْهِمْ فَقَالَتْ فَاطِمَهُ (ع) يَا أَبَا الدَّرْدَاءِ مَا كَانَ مِنْ شَأْنِهِ وَ مِنْ قِصَّتِهِ فَأَخْبَرْتُهَا الْخَبَرَ فَقَالَتْ هِىَ وَ اللَّهِ يَا أَبَا الدَّرْدَاءِ الْغَشْيَهُ الَّتِى تَأْخُذُهُ مِنْ خَشْيَهِ اللَّهِ ثُمَّ أَتَوْهُ بِمَاءٍ فَنَضَحُوهُ عَلَى وَجْهِهِ فَأَفَاقَ وَ نَظَرَ إِلَىَّ وَ أَنَا أَبْكِى فَقَالَ مِمَّا بُكَاوكَ يَا أَبَا الدَّرْدَاءِ فَقُلْتُ مِمَّا أَرَاهُ تُنْزِلُهُ بِنَفْسِكَ فَقَالَ يَا أَبَا الدَّرْدَاءِ وَ لَوْ رَأَيْتَنِى وَ دُعِىَ بِى إِلَى الْحِسَابِ وَ أَيْقَنَ أَهْلُ الْجَرَائِمِ بِالْعَذَابِ وَ احْتَوَشَتْنِى مَلَائِكَهٌ غِلَاظٌ وَ زَبَانِيَهٌ فِظَاظٌ فَوَقَفْتُ بَيْنَ يَدَىِ الْمَلِكِ الْجَبَّارِ قَدْ أَسْلَمَنِى الْأَحِبَّاءُ وَ رَحِمَنِى أَهْلُ الدُّنْيَا لَكُنْتَ أَشَدَّ رَحْمَهً لِى بَيْنَ يَدَىْ مَنْ لَا تَخْفَى عَلَيْهِ خَافِيَهٌ فَقَالَ أَبُو الدَّرْدَاءِ فَوَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ ذَلِكَ لِأَحَدٍ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (ص).»
خداوند در همين راستا بارها در قرآن به اين موضوع اشاره كرده است، كه هدايت هرگز اجبارى نيست، «1» بلكه:
«فَلَوْ شَآءَ لَهَدَيكُمْ أَجْمَعِينَ» «2» اگر مىخواستم، تمام انسانها را در دايره هدايت قرار مىدادم. آن وقت ديگر مسألهاى به نام شرك، كفر، نفاق، لامذهبى، بىدينى، ضلالت و گمراهى وجود نداشت و از زمان حضرت آدم (ع) تا آخرين نفرى كه بنا است به دنيا بيايد، همه به صورت يكنواخت مؤمن مىشدند.
زيبايى آيه شريفه اين است كه با «لو» شروع شده است. اين حرف در ادبيات عرب معنايش اين است كه: مطلبى كه بعد از «لو» بيان مىشود، ممتنع است.
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 5/ 5، حديث 3؛ «عَنِ الْبَزَنْطِىِّ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ع) قَالَ فَقَالَ لِى اكْتُبْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى يَا ابْنَ آدَمَ بِمَشِيَّتِى كُنْتَ أَنْتَ الَّذِى تَشَاءُ وَ بِنِعْمَتِى أَدَّيْتَ إِلَىَّ فَرَائِضِى وَ بِقُدْرَتِى قَوِيتَ عَلَى مَعْصِيَتِى خَلَقْتُكَ سَمِيعاً بَصِيراً أَنَا أَوْلَى بِحَسَنَاتِكَ مِنْكَ وَ أَنْتَ أَوْلَى بِسَيِّئَاتِكَ مِنِّى لِأَنِّى لَا أُسْأَلُ عَمَّا أَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ قَدْ نَظَمْتُ جَمِيعَ مَا سَأَلْتَ عَنْهُ.»
و نيز در روايت آمده است: الكافى: 1/ 157، حديث 3؛ «عَنْ أَبِى الْحَسَنِ الرِّضَا (ع) قَالَ سَأَلْتُهُ فَقُلْتُ اللَّهُ فَوَّضَ الْأَمْرَ إِلَى الْعِبَادِ قَالَ اللَّهُ أَعَزُّ مِنْ ذَلِكَ قُلْتُ فَجَبَرَهُمْ عَلَى الْمَعَاصِى قَالَ اللَّهُ أَعْدَلُ وَ أَحْكَمُ مِنْ ذَلِكَ قَالَ ثُمَّ قَالَ قَالَ اللَّهُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَوْلَى بِحَسَنَاتِكَ مِنْكَ وَ أَنْتَ أَوْلَى بِسَيِّئَاتِكَ مِنِّى عَمِلْتَ الْمَعَاصِىَ بِقُوَّتِىَ الَّتِى جَعَلْتُهَا فِيكَ. سُئِلَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ (ع) عَنِ الْقَضَاءِ وَ الْقَدَرِ فَقَالَ لَا تَقُولُوا وَكَلَهُمُ اللَّهُ إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَتُوَهِّنُوهُ وَ لَا تَقُولُوا جَبَرَهُمْ عَلَى الْمَعَاصِى فَتُظَلِّمُوهُ وَ لَكِنْ قُولُوا الْخَيْرُ بِتَوْفِيقِ اللَّهِ وَ الشَّرُّ بِخِذْلَانِ اللَّهِ وَ كُلٌّ سَابِقٌ فِى عِلْمِ اللَّهِ. قَالَ الرِّضَا (ع) ثَمَانِيَهُ أَشْيَاءَ لَا تَكُونُ إِلَّا بِقَضَاءِ اللَّهِ وَ قَدَرِهِ النَّوْمُ وَ الْيَقَظَهُ وَ الْقُوَّهُ وَ الضَّعْفُ وَ الصِّحَّهُ وَ الْمَرَضُ وَ الْمَوْتُ وَ الْحَيَاهُ. رُوِىَ عَنْ عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِىِّ (ع) فِى رِسَالَتِهِ إِلَى أَهْلِ الْأَهْوَازِ فِى نَفْىِ الْجَبْرِ وَ التَّفْوِيضِ أَنَّهُ قَالَ رُوِىَ عَنْ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع) أَنَّهُ سَأَلَهُ رَجُلٌ بَعْدَ انْصِرَافِهِ مِنَ الشَّامِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُومِنِينَ أَخْبِرْنَا عَنْ خُرُوجِنَا إِلَى الشَّامِ أَ بِقَضَاءٍ وَ قَدَرٍ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ نَعَمْ يَا شَيْخُ مَا عَلَوْتُمْ تَلْعَهً وَ لَا هَبَطْتُمْ بَطْنَ وَادٍ إِلَّا بِقَضَاءٍ مِنَ اللَّهِ وَ قَدَرِهِ فَقَالَ الرَّجُلُ عِنْدَ اللَّهِ أَحْتَسِبُ عَنَائِى وَ اللَّهِ مَا أَرَى لِى مِنَ الْأَجْرِ شَيْئاً فَقَالَ عَلِىٌّ (ع) بَلَى فَقَدْ عَظَّمَ اللَّهُ لَكُمُ الْأَجْرَ فِى مَسِيرِكُمْ وَ أَنْتُمْ ذَاهِبُونَ وَ عَلَى مُنْصَرَفِكُمْ وَ أَنْتُمْ مُنْقَلِبُونَ وَ لَمْ تَكُونُوا فِى شَىْءٍ مِنْ حَالاتِكُمْ مُكْرَهِينَ.»
(2)- انعام 149: 6؛ «و اگر خدا مىخواست قطعاً همه شما را [به طور جبر] هدايت مىكرد.»
برنامه به صورت «اگر» مطرح است، ولى اين اگرى كه اصلًا اتفاق نخواهد افتاد.
براى اين كه مطلب روشنتر شود، آيه ديگرى كه «لو» دارد، ببينيم:
«لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَهٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا» «1» اگر در تمام آسمانها و زمين و عالم هستى، به جز «الله» معبود ديگرى وجود داشت، يعنى كارگردان هستى دو نفر بودند «لَفَسَدَتَا» خبرى از آسمان و زمين نبود و همه آنها فاسد و نابود شده بودند. پس ممتنع است كه عالم دو كارگردان داشته باشد، بلكه يك كارگردان دارد. آن هم:
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ* اللَّهُ الصَّمَدُ* لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ* وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدُ» «2» و «لا اله الا الله»، «وحده لا شريك له» است.
اگر كسى در كار خدا شريكى قائل باشد و اعتقاد او تا آخر عمر ادامه پيدا كند تا بميرد، خدا در قرآن مىفرمايد: الى الابد بخشيده نخواهد شد. چون كه در كنار خدا، به چيزى موهوم و غيرحقيقى اعتقاد پيدا كرده است. اعتقاد به چيزى كه وجود نداشته، ندارد و به وجود نخواهد آمد.
معنى اين اعتقاد اين است كه پروردگار در كارگردانى عاجز و ناتوان است و بايد شريك داشته باشد كه او را كمك كند و ناتوانى و ضعفش را جبران كند. اين اعتقاد بسيار بىپايه، باطل و سخيف است.
__________________________________________________
(1)- انبياء 22: 21؛ «اگر در آسمان و زمين معبودانى جز خدا بود بىترديد آن دو تباه مىشد.» (2)- اخلاص 1: 112- 4؛ «بگو: او خداى يكتاست؛* خداى بىنياز [همه موجودات هستى كه نيازمند و عين فقرند براى رفع نيازشان روى به او كنند و از حضرتش گدايى نمايند.]* نزاده، و زاييده نشده است،* و هيچ كس [در ذات و صفات] همانند و همتا و شبيه او نمىباشد.»
بىارزشى هدايت اجبارى
در رابطه با هدايت جامعه انسانى نيز پروردگار عالم در آيه شريفه «لو» به كار گرفته است:
«فَلَوْ شَآءَ لَهَدَيكُمْ أَجْمَعِينَ» «1» اگر مىخواستم، تمام انسانها را در مدار هدايت قرار مىدادم، آن وقت در كره زمين، غير از خير، درستى و سلامت نفس، هيچ چيز ديگرى پيدا نمىشد. اگر ميليونها سال نيز چراغ برمىداشتيد و سرگردان به دنبال يك گناه صغيره مىگشتيد، پيدا نمىكرديد.
اما چرا خدا اين كار را نكرد؟ چون اگر خود خدا براى هدايت بندگان وارد ميدان شود، اين هدايت، اجبارى مىشود و هدايت اجبارى، نه قبول مىشود و نه به كار گرفتنش، جنبه عبادت دارد و چون جنبه عبادت ندارد، ارزشى نخواهد داشت.
پس پاداش نيز ندارد.
آن وقت ديگر نيازى به زندگى دوم- آخرت- نداشتيم، چون ديگر پاداشى در كار نبود، آن وقت ما مانند همه حيوانات زنده روى زمين، عمر محدودى داشتيم، مىخورديم و مىخوابيديم و مىمرديم، بعد نابود مىشديم، اما منِ خدا زندگى شما را اين گونه طراحى نكردم.
نمىخواستم بندگانم مانند حيوانات باشند. من از اول اراده كردم كه براى شما دو زندگى قرار بدهم؛ حيات دنيا و حيات آخرت. از اول اراده كردم كه يك طرف حيات شما را مانند خودم، ابدى قرار بدهم و مىخواستم به خودم وصل باشيد.
من اين گونه طرح وجود شما را اراده كردم. اگر كسى از اين طرح من ناراضى است، خداى ديگر و طرح ديگرى را انتخاب كند، چون من از رأى و طرحم برنمىگردم. اين مطلب ريشه دار و مسأله مهم و دقيق، از طريق آيات قرآن بيشتر روشن مىشود.
بنابراين اگر هدايت اجبارى بود، آنچه كه اكنون مقرر است، ديگر مقرر نبود و ما حيوان منظمى مىشديم، بعد مىمرديم و تمام مىشد. روز قيامت، بهشت، بعثت انبيا، فعاليت عقل، علم و تمدن، هيچ چيزى نبود.
__________________________________________________
(1)- انعام 149: 6؛ «و اگر خدا مىخواست قطعاً همه شما را [به طور جبر] هدايت مىكرد.»
اگر اين گونه بود كه خيلى از ارزشها خلق نمىشد. اما اراده ما بر اين تعلق گرفت كه پذيرفتن هدايت را به صورت اختيارى قرار دهيم تا با اين اختيار و انتخاب هدايت به دست خودتان، اين هدايت داراى ارزش و اجر داشته باشد و به دنبالش برزخ نورانى و قيامت آباد و به دنبال آن نيز «عِيشَهٍ راضيَهٍ» «1» و به دنبال آن عمر ابدى داشته باشد. اينها محصول هدايت اختيارى است.
با ارزش بودن هدايت اختيارى
هدايت اختيارى سبب اين است كه خدا عدل را عضو جوششدار قرار بدهد، انبيا را مبعوث به رسالت كند، برزخ و قيامت را قرار بدهد، طرف دوم وجود شما را مانند خودش ابدى قرار بدهد و وجود شما شجره طيبه شود.
بنابراين آيات، لطايف و دقايق، بخش عمدهاى از كمالات و ارزشهاى حضرت على بن ابىطالب (ع) كسب و تحصيل خود حضرت بوده و به دست آورده خود ايشان است. به چه صورت؟ با هماهنگ كردن تمام باطن و ظاهر با خواستههاى پروردگار و نبوت پيغمبر اسلام (ص).
ولى اين انسان، در به دست آوردن اين ارزشها، دچار حسد بسيار سنگين حسودان مكه و مدينه و تاريخ شد. حسد حسودان از روزى شروع شد كه ايشان به دنيا آمد و هنوز هست و ادامه دارد تا پروردگار به عمر بشر در اين كره زمين خاتمه دهد و قيامت برپا شود. تا كنون در روزگار و عالم هستى كسى را نديدهام كه به اندازه حضرت مورد حسد و ظلم قرار گرفته باشد.
نوح پيغمبر (ع) نهصد و پنجاه سال ظلم ديد و از دنيا رفت، اما اصلًا در كره زمين از حضرت نوح (ع) حرفى نمىزنند. گاهى شيعه آيات مربوط به حضرت نوح (ع) را روى منبرها مىخواند و براى مردم توضيح مىدهد. اما اكنون، دشمنىهايى كه با اهلبيت (ع)خصوصا اميرالمؤمنين (ع) در جريان است، روز به روز بيشتر مىشود.
__________________________________________________
(1)- حاقه 21: 69؛ «پس او در يك زندگى خوش و پسنديدهاى است.»
تمام مؤسساتى كه مطلب در دنيا پخش مىكنند، در حد آن مركز، درياوار در اين مراكز خبرى جهان، از زمين و آسمان، عليه اميرالمؤمنين (ع) ظلم مىشود. او اول، وسط و آخر مظلوميت است. پيغمبر (ص) در زمان حيات خود كرارا چهره على (ع) را نگاه كرد و اشك ريخت و به او فرمود: بعد از من اين همه بلاها بر سر تو مىآيد. من فقط يك گوشهاش را براى شما مىگويم:
هدايت در پيروى از على (ع) «1»
پيغمبر اكرم (ص) طبق روايات درجه اول اهل تسنن و بعد روايات شيعه، بيست و سه سال، در مكه و مدينه، مىفرمود:
«يا على! انت وصيى و وزيرى و قاضى دَينى و خليفتى، لحمك لحمى و دمك دمى، سلمك سلمى و حربك حربى»
حدود هشتاد و پنج روايت جمع كردهام كه علماى اهل تسنن نيز نقل كردهاند، «2» كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود: بعد از من، تو خليفه من هستى.
__________________________________________________
(1)- الكافى: 1/ 193، حديث 4؛ «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اسْتِكْمَالُ حُجَّتِى عَلَى الْأَشْقِيَاءِ مِنْ أُمَّتِكَ مِنْ تَرْكِ وَلَايَهِ عَلِىٍّ وَ الْأَوْصِيَاءِ مِنْ بَعْدِكَ فَإِنَّ فِيهِمْ سُنَّتَكَ وَ سُنَّهَ الْأَنْبِيَاءِ مِنْ قَبْلِكَ وَ هُمْ خُزَّانِى عَلَى عِلْمِى مِنْ بَعْدِكَ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لَقَدْ أَنْبَأَنِى جَبْرَئِيلُ (ع) بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ.»
الكافى: 1/ 194، حديث 2؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) فِى قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراهِ وَ الْاءِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ إِلَى قَوْلِهِ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ قَالَ النُّورُ فِى هَذَا الْمَوْضِعِ عَلِىٌّ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ وَ الْأَئِمَّهُ (ع).»
(2)- السنن الكبرى، النسائى: 5/ 13- 114؛ مسند احمد، احمد بن حنبل: 1/ 331؛ تفسير الآلوسى، الآلوسى: 18/ 206؛ السيره النبويه، ابن كثير: 1/ 460؛ «رسول الله (ص) و هم يحسبون أنه نبى الله صلى الله عليه وسلم فجاء أبو بكر فقال يا نبى الله فقال على إن نبى الله (ص) قد ذهب نحو بئر ميمون فاتبعه فدخل معه الغار وكان المشركون يرمون عليا حتى أصبح وخرج بالناس فى غزوه تبوك فقال على أخرج معك فقال لا فبكى فقال أما ترضى أن تكون منى بمنزله هارون من موسى إلا أنك لست بنبى ثم قال أنت خليفتى يعنى فى كل مون من بعدى قال وسد أبواب المسجد غير باب على فكان يدخل المسجد وهو جنب وهو فى طريقه ليس له طريق غيره وقال من كنت وليه فعلى وليه.»
روايت با كمى تغيير عبارت در بحار الأنوار: 42/ 310، باب 128، حديث 10؛ تفسير فرات الكوفى: 154 آمده است.؛ «لَمْ تَخْلُ مِنِّى مَا دَامَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ حَيّاً فِى الدُّنْيَا بَقِيَّهٌ مِنْ بَعْدِى عَلِىٌّ فِى الدُّنْيَا عِوَضٌ مِنِّى بَعْدِى عَلِىٌّ كَجِلْدِى عَلِىٌّ لَحْمِى عَلِىٌّ عَظْمِى عَلِىٌّ كَدَمِى عَلِىٌّ عُرُوقِى عَلِىٌّ أَخِى وَ وَصِيِّى فِى أَهْلِى وَ خَلِيفَتِى فِى قَوْمِى وَ مُنْجِزُ عِدَاتِى وَ قَاضِى دَيْنِى قَدْ صَحِبَنِى عَلِىٌّ فِى مُلِمَّاتِ أَمْرِى وَ قَاتَلَ مَعِى أَحْزَابَ الْكُفَّارِ.»
هشتاد و پنج روايت، كم نيست. در معتبرترين كتابهاى آنها نوشته شده است.
خدا به كسانى كه اين روايات را جمع كردهاند، جزاى خير دهد، چون انصاف به خرج دادند. فرمود: بعد از من، تو جانشين من هستى، نه اين كه سى سال بعد از من، خليفه هستى، يعنى از زمانى كه من از دنيا رفتم، تا تو زنده هستى، خليفه من هستى. در گرماى پنجاه درجه كوير غدير خم پياده شد و فرمود:
گروههايى كه به طرف مدينه، شام، يمن و مصر رفتهاند سريع برويد آنها را برگردانيد. كسانى كه نيامدهاند، صبر مىكنيم تا برسند. چرا اين موضوع را در مكه نفرمود؟ كه اى صد هزار حاجى! امسال سال آخر عمر من است. آنها را نگه مىداشت و حرف خود را مىزد و معرفى مىكرد.
چون آيه انتخاب، در ميان جمع در غدير خم نازل شد كه پيغمبر (ص) فرمودند: «1» رفتهها را برگردانيد، بمانيد تا عقب ماندگان نيز به ما برسند. ظاهرا سه شبانه روز در آن بيابان بودند تا همه جمع شدند. اولين بارى بود كه در بين يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر، يكى منبر دو ساعته رفته بود. تمام منبرهاى حضرت نيز در اين بيست و سه ساله، چند دقيقهاى بوده است، حتى خطبههاى نماز جمعه حضرت (ص). ايشان دو ساعت صحبت كردند و بعد دست على (ع) را بلند كرده، معرفى كردند. بعد از بيست و سه سال، براى اولين بار بود كه حضرت دو ساعت صحبت مىكردند و نفرين كردند. اين امتياز پيغمبر (ص) ما است، من به سراغ آيات قرآن بروم كه براى شما ثابت بشود كه اين امتياز براى ايشان است:
__________________________________________________
(1)- الكافى: 1/ 289، بَابُ مَا نَصَّ اللَّهُ عز و جل وَ رَسُولُهُ عَلَى الْأَئِمَّهِ (ع) وَاحِداً فَوَاحِداً، حديث 4؛ «عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ أَمَرَ اللَّهُ عز و جل رَسُولَهُ بِوَلَايَهِ عَلِىٍّ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاهَ وَ يُوتُونَ الزَّكاهَ وَ فَرَضَ وَلَايَهَ أُولِى الْأَمْرِ فَلَمْ يَدْرُوا مَا هِىَ فَأَمَرَ اللَّهُ مُحَمَّداً (ص) أَنْ يُفَسِّرَ لَهُمُ الْوَلَايَهَ كَمَا فَسَّرَ لَهُمُ الصَّلَاهَ وَ الزَّكَاهَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ فَلَمَّا أَتَاهُ ذَلِكَ مِنَ اللَّهِ ضَاقَ بِذَلِكَ صَدْرُ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَ تَخَوَّفَ أَنْ يَرْتَدُّوا عَنْ دِينِهِمْ وَ أَنْ يُكَذِّبُوهُ فَضَاقَ صَدْرُهُ وَ رَاجَعَ رَبَّهُ عز و جل فَأَوْحَى اللَّهُ عز و جل إِلَيْهِ يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ فَصَدَعَ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ فَقَامَ بِوَلَايَهِ عَلِىٍّ (ع) يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ فَنَادَى الصَّلَاهَ جَامِعَهً وَ أَمَرَ النَّاسَ أَنْ يُبَلِّغَ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ قَالَ عُمَرُ بْنُ أُذَيْنَهَ قَالُوا جَمِيعاً غَيْرَ أَبِى الْجَارُودِ وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع) وَ كَانَتِ الْفَرِيضَهُ تَنْزِلُ بَعْدَ الْفَرِيضَهِ الْأُخْرَى وَ كَانَتِ الْوَلَايَهُ آخِرَ الْفَرَائِضِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عز و جل الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ اللَّهُ عز و جل لَا أُنْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هَذِهِ فَرِيضَهً قَدْ أَكْمَلْتُ لَكُمُ الْفَرَائِضَ.»
الكافى: 1/ 290، حديث 5 و 6؛ «عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ كُنْتُ عِنْدَهُ جَالِساً فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ حَدِّثْنِى عَنْ وَلَايَهِ عَلِىٍّ أَ مِنَ اللَّهِ أَوْ مِنْ رَسُولِهِ فَغَضِبَ ثُمَّ قَالَ وَيْحَكَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) أَخْوَفَ لِلَّهِ مِنْ أَنْ يَقُولَ مَا لَمْ يَأْمُرْهُ بِهِ اللَّهُ بَلِ افْتَرَضَهُ كَمَا افْتَرَضَ اللَّهُ الصَّلَاهَ وَ الزَّكَاهَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ فَرَضَ اللَّهُ عز و جل عَلَى الْعِبَادِ خَمْساً أَخَذُوا أَرْبَعاً وَ تَرَكُوا وَاحِداً قُلْتُ أَ تُسَمِّيهِنَّ لِى جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ الصَّلَاهُ وَ كَانَ النَّاسُ لَا يَدْرُونَ كَيْفَ يُصَلُّونَ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ (ع) فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ أَخْبِرْهُمْ بِمَوَاقِيتِ صَلَاتِهِمْ ثُمَّ نَزَلَتِ الزَّكَاهُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ أَخْبِرْهُمْ مِنْ زَكَاتِهِمْ مَا أَخْبَرْتَهُمْ مِنْ صَلَاتِهِمْ ثُمَّ نَزَلَ الصَّوْمُ فَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِذَا كَانَ يَوْمُ عَاشُورَاءَ بَعَثَ إِلَى مَا حَوْلَهُ مِنَ الْقُرَى فَصَامُوا ذَلِكَ الْيَوْمَ فَنَزَلَ شَهْرُ رَمَضَانَ بَيْنَ شَعْبَانَ وَ شَوَّالٍ ثُمَّ نَزَلَ الْحَجُّ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ (ع) فَقَالَ أَخْبِرْهُمْ مِنْ حَجِّهِمْ مَا أَخْبَرْتَهُمْ مِنْ صَلَاتِهِمْ وَ زَكَاتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ ثُمَّ نَزَلَتِ الْوَلَايَهُ وَ إِنَّمَا أَتَاهُ ذَلِكَ فِى يَوْمِ الْجُمُعَهِ بِعَرَفَهَ أَنْزَلَ اللَّهُ عز و جلالْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ كَانَ كَمَالُ الدِّينِ بِوَلَايَهِ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ (ع).»
حضرت نوح (ع) در نهايت حوصلهاش تمام شد و به خدا گفت:
«رَّبّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَفِرِينَ دَيَّارًا» «1» يك نفر را باقى نگذار و همه را نابود كن. خدا نيز نابود كرد.
اما بيست و سه سال، با هشتاد جنگى كه به او تحميل شد، بسيارى از ياران او را كشتند، دندان و پيشانيش را شكستند، گاهى عبا به دور گردنش مىپيچيدند و با چوب به جان او مىافتادند كه ابولهب مىگفت: برادر زاده من مرده است، چرا مرده را مىزنيد، رهايش كنيد.
ضلالت دشمنان و صبر اميرالمؤمنين (ع)
براى اولين بار بود كه پيغمبر (ص) در معرفى على (ع) زبانش به نفرين باز شد. در تمام حادثهها گفتند: نفرين كن، گفت: من پيغمبر نفرين نيستم، نفرين نمىكنم، من پيغمبر رحمت هستم. __________________________________________________
(1)- نوح 26: 71؛ «پروردگارا! هيچ يك از كافران را بر روى زمين باقى مگذار.»
اما بودن على (ع) در دين، قلب، پرونده، نمازها و روزهها، و جوامع. «1» چه داستانى است كه وقتى ايشان را معرفى كرد، فرمود:
«اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله»
خدايا! هر كس در زندگى، على (ع) را رها كند، او را در دنيا و آخرت ذليل كن.
خدايا! رها كننده على (ع) را رها كن. دشمن دشمنان على (ع) باش و هيچ محبتى را در حق دشمن على (ع) هزينه نكن. دو ماه و ده روز از آن جريان گذشت. نفاق مدينه، با همدستى يهود و مسيحيت مدينه، در حالى كه على (ع) پيغمبر (ص) را غسل مىداد، آنها مشغول تشكيل حكومت بودند، امير و خليفه انتخاب كردند و تمام جادهها را به روى على (ع) بستند. على (ع) و زهرا عليهاالسلام تنها شدند. امام هشتم (ع) مىفرمايد:
در كنار جدم دوازده نفر بيشتر نماندند، با جدم سيزده نفر، اينها در مقابل اين ملت نمىتوانستند كارى كنند. حضرت زهرا عليهاالسلام در مسجد گريه كرد، فرمود: همه در شب تاريك غارت مىكنند، اما در مدينه، در روز روشن همه چيز ما را به غارت بردند. تمام درها بسته شد. دو سال و چند ماه حاكم اول حكومت كرد، خيلى آرام، همه چيز سر جايش بود، كسى با او مخالفت نكرد. حدود يازده سال حاكم بعد حكومت كرد، كشور آرام، پولها پخش مىشد، ملت مىخوردند، خوش بودند، كارى به كار كسى نداشتند و حكومت هر بدعتى مىگذاشت مخالفت نمىكردند.
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 32/ 188، حديث 138؛ «كش،] رجال الكشى [عنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ قَالَ لَمَّا صُرِعَ زَيْدُ بْنُ صُوحَانَ رَحْمَهُ اللَّهِ عَلَيْهِ يَوْمَ الْجَمَلِ جَاءَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَحَتَّى جَلَسَ عِنْدَ رَأْسِهِ فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ يَا زَيْدُ قَدْ كُنْتَ خَفِيفَ الْمَئُونَهِ عَظِيمَ الْمَعُونَهِ قَالَ فَرَفَعَ زَيْدٌ رَأْسَهُ إِلَيْهِ ثُمَّ قَالَ وَ أَنْتَ فَجَزَاكَ اللَّهُ خَيْراً يَا أَمِيرَ الْمُومِنِينَ فَوَ اللَّهِ مَا عَلِمْتُكَ إِلَّا بِاللَّهِ عَلِيماً وَ فِى أُمِّ الْكِتَابِ عَلِيّاً حَكِيماً وَ إِنَّ اللَّهَ فِى صَدْرِكَ لَعَظِيمٌ وَ اللَّهِ مَا قَتَلْتُ مَعَكَ عَلَى جَهَالَهٍ وَ لَكِنِّى سَمِعْتُ أُمَّ سَلَمَهَ زَوْجَ النَّبِىِّ تَقُولُ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ فَكَرِهْتُ وَ اللَّهِ أَنْ أَخْذُلَكَ فَيَخْذُلَنِىَ اللَّهُ.»
بحار الأنوار: 16/ 9، حديث 27؛ «ع،] علل الشرائع [ل،] الخصال [قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَنَا أَشْبَهُ النَّاسِ بِآدَمَ (ع) وَ إِبْرَاهِيمُ (ع) أَشْبَهُ النَّاسِ بِى خَلْقُهُ وَ خُلُقُهُ وَ سَمَّانِىَ اللَّهُ مِنْ فَوْقِ عَرْشِهِ عَشَرَهَ أَسْمَاءٍ وَ بَيَّنَ اللَّهُ وَصْفِى وَ بَشَّرَنِى عَلَى لِسَانِ كُلِّ رَسُولٍ بَعَثَهُ إِلَى قَوْمِهِ وَ سَمَّانِى وَ نَشَرَ فِى التَّوْرَاهِ اسْمِى وَ بَثَّ ذِكْرِى فِى أَهْلِ التَّوْرَاهِ وَ الْاءِنْجِيلِ وَ عَلَّمَنِى كَلَامَهُ وَ رَفَعَنِى فِى سَمَائِهِ وَ شَقَّ لِى اسْمِى] اسْماً [مِنْ أَسْمَائِهِ فَسَمَّانِى مُحَمَّداً وَ هُوَ مَحْمُودٌ وَ أَخْرَجَنِى فِى خَيْرِ قَرْنٍ مِنْ أُمَّتِى وَ جَعَلَ اسْمِى فِى التَّوْرَاهِ أَحْيَدَ فَبِالتَّوْحِيدِ حَرَّمَ أَجْسَادَ أُمَّتِى عَلَى النَّارِ وَ سَمَّانِى فِى الْاءِنْجِيلِ أَحْمَدَ فَأَنَا مَحْمُودٌ فِى أَهْلِ السَّمَاءِ وَ جَعَلَ أُمَّتِىَ الْحَامِدِينَ وَ جَعَلَ اسْمِى فِى الزَّبُورِ ماح] مَاحِياً [مَحَا اللَّهُ عز و جل بِى مِنَ الْأَرْضِ عِبَادَهَ الْأَوْثَانِ وَ جَعَلَ اسْمِى فِى الْقُرْآنِ مُحَمَّداً فَأَنَا مَحْمُودٌ فِى جَمِيعِ] أَهْلِ [الْقِيَامَهِ فِى فَصْلِ الْقَضَاءِ لَا يَشْفَعُ أَحَدٌ غَيْرِى وَ سَمَّانِى فِى الْقِيَامَهِ حَاشِراً يُحْشَرُ النَّاسُ عَلَى قَدَمَىَّ وَ سَمَّانِىَ الْمُوقِفَ أُوقِفُ النَّاسَ بَيْنَ يَدَىِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ وَ سَمَّانِىَ الْعَاقِبَ أَنَا عَقِبُ النَّبِيِّينَ لَيْسَ بَعْدِى رَسُولٌ وَ جَعَلَنِى رَسُولَ الرَّحْمَهِ وَ رَسُولَ التَّوْبَهِ وَ رَسُولَ الْمَلَاحِمِ وَ الْمُقَفِّىَ قَفَّيْتُ النَّبِيِّينَ جَمَاعَهً وَ أَنَا الْقَيِّمُ الْكَامِلُ الْجَامِعُ وَ مَنَّ عَلَىَّ رَبِّى وَ قَالَ لِى يَا مُحَمَّدُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ فَقَدْ أَرْسَلْتُ كُلَّ رَسُولٍ إِلَى أُمَّتِهِ بِلِسَانِهَا وَ أَرْسَلْتُكَ إِلَى كُلِّ أَحْمَرَ وَ أَسْوَدَ مِنْ خَلْقِى وَ نَصَرْتُكَ بِالرُّعْبِ الَّذِى لَمْ أَنْصُرْ بِهِ أَحَداً وَ أَحْلَلْتُ لَكَ الْغَنِيمَهَ وَ لَمْ تَحِلَّ لِأَحَدٍ قَبْلَكَ وَ أَعْطَيْتُكَ وَ لِأُمَّتِكَ كَنْزاً مِنْ كُنُوزِ عَرْشِى فَاتِحَهَ الْكِتَابِ وَ خَاتِمَهَ سُورَهِ الْبَقَرَهِ وَ جَعَلْتُ لَكَ وَ لِأُمَّتِكَ الْأَرْضَ كُلَّهَا مَسْجِداً وَ تُرَابَهَا طَهُوراً وَ أَعْطَيْتُ لَكَ وَ لِأُمَّتِكَ التَّكْبِيرَ وَ قَرَنْتُ ذِكْرَكَ بِذِكْرِى حَتَّى لَا يَذْكُرَنِى أَحَدٌ مِنْ أُمَّتِكَ إِلَّا ذَكَرَكَ مَعَ ذِكْرِى فَطُوبَى لَكَ يَا مُحَمَّدُ وَ لِأُمَّتِكَ.»
حكومت مىگفت: دست بسته نماز بخوانيد، با اين كه زنده بودند و ديدند كه پيغمبر (ص) يك بار هم نمازش را دست بسته نخواند.
نماز شب ماه رمضان- تراويح- را چون شما مىفرماييد به جماعت بخوانيد، مىخوانيم. طواف نساء را از حج قران قيچى كنيم؟ چشم. يعنى تو از پيغمبر و قرآن بالاتر هستى. اگر خدا حكمى داده، ولى جنابعالى به حكم خدا رضايت ندارى، رضايت شما شرط است، خدا كيست؟ من هيچ جامعهاى را در تاريخ نديدهام كه تا اين حد پايبند به حكومتش باشد.
نوبت به سومى رسيد، سيزده سال حكومت كرد، خوردند و بردند، چند ناراضى پيدا شد، آن هم براى خدا؟ نه، به خانه سومى ريختند و او را كشتند.
اميرالمؤمنين (ع) فرياد مىزد: نكشيد، گوش ندادند، آب را قطع كردند، اميرالمؤمنين (ع) فرمود: حسن جان! حسين جان! مشك آب برداريد و به خانه سومى ببريد و آنها را از تشنگى درآوريد.
او كه كشته شد، به خانه على (ع) ريختند، گفتند: تو حاكم باش. گفت: من نمىخواهم. همان گونه كه قبل از من به سراغ آن سه نفر رفتيد، اكنون نيز كس ديگرى را پيدا كنيد. رهايم كنيد و فقط با من مشورت كنيد. من حكومت نمىخواهم. گفتند: نمىشود. گفت: خدايا! اگر حجت بر من تمام نبود، قبول نمىكردم.
حكومت را قبول كرد. سال اول، همان ملت، همان مردم، نه از روم شرقى، نه از گروه يهود و نصارى، عليه او جنگ جمل را بپا كردند. آتش جمل هنوز خاموش نشده بود كه جنگ صفين را شروع كردند. آتش صفين نيز خاموش نشده بود كه جنگ نهروان را بپا كردند. آتش نهروان خاموش نشده بود كه در محراب عبادت فرقش را شكافتند، آن وقت بود كه صدا زد:
«فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَهِ» «1»
به خداى كعبه راحت شدم.
صبر اولين و آخرين مظلوم عالم
آيا مظلومتر از او كسى هست؟ هم در دنيا و هم بعد از مرگش مظلوم بود. بيش از صد سال ائمه (ع)حاضر نشدند كه قبرش را حتى به نزديكان خود نشان بدهند.
چون خوارج به دنبال قبر مىگشتند كه جنازه را درآورند و آتش بزنند. با هيچ پيغمبر و امامى اين گونه معامله نشد.
در اين شصت و سه سال، ارزشهاى به دست آورده شده را در اوج تلخىها و ناگوارىها، با كمربند صبر نگهداشت. صبر از او خجالت مىكشيد و از تو شرم و حيا دارد.
چقدر براى او ايجاد مضيقه كردند، شب مرگ، چقدر خوشحال بود. چقدر شاد بود كه ديگر مىخواهد برود. هيچ حاكمى در عالم منبر نرفت كه اشك بريزد و به پروردگار بگويد: خدايا! اين مردم قلبم را مانند نمك در آب آب كردند. خدايا! داد مرا از اين مردم بگير.
حاكمان وقتى ببينند كه پايه صندلى و مقام آنها مىخواهد بلرزد، دستور سركوب مردم را مىدهند، ولى على (ع) اين گونه نبود، فقط به خدا گفت: مرا ببر. «2»
__________________________________________________
(1)- بحار الأنوار: 41/ 2، باب 99، حديث 4.
(2)- نهج البلاغه: خطبه 69؛ «فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا ذَا لَقِيتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الْأَوَدِ وَ اللَّدَدِ فَقَالَ ادْعُ عَلَيْهِمْ فَقُلْتُ أَبْدَلَنِى اللَّهُ بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدَلَهُمْ بِى شَرّاً لَهُمْ مِنِّى.»
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته







