کتابخانه:صبر از دیدگاه اسلام ج1

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۳۵ توسط Shirzad (نظرات | مشارکت‌ها) (اصلاح نویسه‌های عربی)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
صبر از دیدگاه اسلام
مشخصات کتاب
Sabr az didgahe eslam-ansariyan.jpg
نویسنده حسین انصاریان
زبان فارسی
ناشر دار العرفان
تاریخ نشر ۹۴/۱۲/۰۵
قطع وزیری
شابک ۹۷۸-۹۶۴-۲۹۳۹-۵۹-۶

صبر از ديدگاه اسلام‏ نويسنده: استاد انصاريان‏ موضوع: سيرى در معارف اسلامى 32 زبان: فارسى‏ تعداد جلد: 1 ناشر: انتشارات دارالعرفان‏ مكان چاپ: قم‏


محتویات

سخن ناشر

در جهان پرتلاطم امروز، آيات پرشور الهى و كلام روح‏بخش معصومين و زمزم لايزال معارف شيعه مرهم جان‏هاى خسته و سيراب كننده تشنگان هدايت و رهايى جويندگان از ظلمت‏هاى نفس است. عالمان دينى و عارفان حقيقى غواصان اين اقيانوس بيكران معرفت‏اند كه گوهرهاى ناب علوم قرآن و اهل‏بيت (ع)را به دست آورده و به مشتاقان حقيقت عرضه مى‏نمايند.

در اين ميان، كرسى منبر و خطابه رسانه ديرپا و سازنده‏اى است كه از ديرباز زمينه ارتباط و انتقال معارف دينى و مكارم اخلاقى را ميان عالمان و متعلمان فراهم كرده است و عالمان آگاه و هاديان دلسوز، كه عمر خويش را صرف تتبع و تحقيق در آثار علمى شيعه نموده‏اند، عباد اللّه را به مصداق كريمانه «ادع الى سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه»، با كلام نغز و لطيف خود به راه سعادت دعوت كرده‏اند.

مجموعه حاضر، كه با عنوان «سيرى در معارف اسلامى» در مجلدات مختلف و موضوعات متنوع در اختيار خوانندگان محترم قرار مى‏گيرد، مجموعه مباحث عالمانه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استاد حسين انصاريان، مدظله العالى، است كه يكى از عالمان برجسته و ميراث‏داران گوهر سخن در زمان خويش است كه استوارى كلام و لطافت بيان نافذشان بر اهل نظر پوشيده نيست.

اين گنجينه ارزشمند حاصل نيم قرن مجاهدت علمى و تبليغى حضرت استاد جهت نشر و ترويج فرهنگ غنى شيعه بر كرسى بحث ونظر مى‏باشد كه به منظور پربارتر ساختن محتواى تبليغ دينى در جامعه و استفاده بيشتر طلاب محترم علوم دينى به زيور طبع آراسته مى‏شود.

در اين مجموعه گرانقدر، تلاش شده است با تكيه بر ويرايشى روشمند و دقيق- كه شرح آن در يادداشت ويراستار آمده است- ساختار هنرمندانه مباحث و سبك استاد در ارائه سخن از بين نرود، تا ضمن نشرفرهنگ انسان ساز آل اللّه (ع)شيوه منحصر به فرد استاد در تبيين معارف دينى نيز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.

مجلّدى كه اكنون تقديم خوانندگان گرامى مى‏شود سى و دومين اثر از اين مجموعه سترگ و دربردارنده 29 گفتار در باب صبر از ديدگاه اسلام مى‏باشد كه مربوط به سخنرانى‏هاى استاد در ماه رمضان 1385 در مسجد امير تهران و دهه آخر ذى القعده 1362 در حسينيه كاشمريهاى مشهد است.

اين مكتوب، علاوه بر در برداشتن متن سخنرانى كه لاجرم سبك و سياق متن را نيز گفتارى مى‏سازد، از فوايد زير خالى نيست:

- عنوان بندى مناسب و تفكيك مطالب و موضوعات.

- استخراج مصادر آيات و روايات و ارائه مطالب متنوع ديگر در پى‏نوشت.

- ذكر نام مستقل براى هر بحث (در انتخاب نام هر مجلد و نيز هر گفتار غلبه موضوع مدنظر بوده است، نه انطباق كامل موضوع و محتوا)

- مجموعه متنوع فهرست‏ها و ...

در پايان، با اميد به اين كه اين اثر مورد رضايت حضرت حق و اهل بيت عصمت و طهارت (ع)و مقبول نظر مبلغان دينى قرار گيرد، لازم است از استاد انصاريان، دامت بركاته، كه اين فرصت مغتنم را در اختيار قرار دادند سپاسگزارى نماييم.

مركز علمى تحقيقاتى دارالعرفان‏

پيش گفتار مؤلف‏

«الْحَمدُ لِلّهِ وَ الصَّلاه على رَسُولِ اللّه وَ عَلى آلِهِ آل اللّه»

پايه گذار منبر و جلسات سخنرانى براى رشد و هدايت جامعه وجود مبارك پيامبر اسلام (ص) بود. ارزش تبليغ دين از طريق منبر و جلسات تا جايى بود كه خود رسول اكرم (ص) تا روز پايان عمرشان با كمال اخلاص به بيان معارف دين پرداختند و در اين راه زحمات سنگينى را متحمل شدند. پس از پيامبر، وجود مقدس اميرمؤمنان (ع) اداى اين تكليف الهى به عهده گرفتند كه بخشى از سخنرانى‏هاى آن حضرت در كتاب بى‏نظير نهج البلاغه موجود است.

امامان معصوم، به ويژه حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام نيز تا جايى كه فرصت در اختيارشان قرار گرفت و مزاحمتى از جانب حكمرانان بنى اميه و بنى‏عباس برايشان پيش نيامد اين مهم را به صورت بيان معارف الهى و رشته‏هاى مختلف علوم به صورتى كه حجت تا قيامت بر همگان تمام باشد به عهده گرفتند و ديگران را كه مورد اعتمادشان در علم و عمل بودند به اين مسأله تشويق كردند.

عالمان مخلص و باعمل شيعه براى حفظ دين خدا و تبليغ معارف الهيه بر اساس قرآن و فرهنگ اهل بيت قرن به قرن تا به امروز كه سال 1387 هجرى شمسى است اين‏ جايگاه عظيم را حفظ كردند؛ شخصيت‏هايى چون شيخ مفيد، شيخ صدوق، شيخ طوسى، علامه محمدباقر مجلسى، شيخ جعفر شوشترى و در قرن معاصر بزرگانى چون آيت اللّه العظمى بروجردى، آيت اللّه سيدعلى نجف آبادى، آيت اللّه حاج ميرزا على شيرازى، آيت اللّه حاج ميرزا على هسته‏اى، آيت اللّه حاج ميرزا على فلسفى تنكابنى و ... با داشتن مقام مرجعيت و مقام علمى بسيار بالا در ماه رمضان و محرم و صفر به منبر مى‏رفتند و از اين طريق دِين خود را به قرآن و اهل بيت ادا مى‏كردند.

اين جانب حسين انصاريان كه ساليانى از عمرم را در شهر مقدس قم، اين آشيانه اهل بيت، نزد بزرگانى از مراجع و اساتيد مشغول تحصيل بوده‏ام، بر اساس وظيفه‏اى كه احساس مى‏كردم رو به جانب تبليغ و تأليف آوردم و در اين راه، فقط توفيق حق رفيق راهم بود. در زمينه تبليغ بيش از شش هزار سخنرانى در نزديك به پانصد موضوع مختلف بر پايه قرآن و روايات اهل بيت و تاريخ صحيح و نكاتى از حيات پاكان و اولياى الهى پرداخته‏ام و اميدوارم تا لحظات پايان عمر هم چنان توفيق اداى اين وظيفه را از جانب حق داشته باشم.

مؤسسه دارالعرفان، كه در شهر قم در جهت نشر معارف قرآنى و فرهنگ اهل بيت (ع)كارهاى مهمى را در سطح جهانى انجام مى‏دهد، بنا گذاشت متن اين سخنرانى‏ها به صورت مكتوب درآيد تا در اختيار طلاب حوزه‏ها و دانشجويان و مردم علاقمند قرار گيرد و اين مجموعه كه احتمالًا حدود دويست جلد خواهد شد در آينده منبعى براى مبلغان شيعه قرار گيرد. من پس از سپاس از حضرت حق لازم مى‏دانم به خاطر تحقق اين مهم از دو فرزندم و جناب آقاى پيمان تشكر كنم و از خوانندگان، به خصوص مبلغان گرامى، درخواست دعا نمايم. حال، اين شما و اين اثر اسلامى كه فقط لطف و رحمت حق سبب ظهورش شد.

فقير: حسين انصاريان‏

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

خداوند در قرآن، نزديك به يكصد و سه مرتبه در موارد گوناگون صبر را به عنوان مسأله‏اى واجب و لازم در زندگى انسان مطرح كرده است.

در لغت عرب، كلمه صبر به معناى «خود نگاه‏داشتن» يا «كفّ نفس» است. خود نگاه‏داشتن در حريم دين پروردگار، براى اين است كه انسان دچار خسارت، زيان و ضرر در دنيا و آخرت نشود. باقى ماندن در حريم الهى بايد آزادانه و به اختيار خود انسان باشد. در اين صورت است كه انسان از زيان‏ها و خسارت‏ها در امان مى‏ماند؛ زيرا هجوم خسارت‏ها و زيان‏ها در فضاى بيرون از حريم حق صورت مى‏گيرد.

انسان در حريم حق، در سايه قدرت، لطف، نظر، محبت و رحمت خدا است، پس دچار زيان و ضرر نمى‏شود، چون هيچ خطرى توان ورود به حريم حق را ندارد. اين حريم، الى الابد مصون و محفوظ از هر خطر و خسارتى است.

از آنجا كه صبر به معناى حفظ خود در حريم حق است، روايات و معارف الهى، بعد از آيات قرآن كريم، از روزه ماه مبارك رمضان به صبر تعبير كرده‏اند. چرا؟ علت آن واضح است، چون حالات روزه، در حقيقت خوددارى از بسيارى از حلال‏هاى خدا به امر پروردگار است.

خوددارى از حلال‏ها از ارزش بسيار بالايى برخوردار است؛ زيرا طبيعت بدن اقتضا دارد كه بخورد، بياشامد و راه شهوات حلال بر او باز باشد و در مواقع مختلفى در آب فرو رود و از آن استفاده نمايد، ولى پروردگار عالم از بندگان مؤمن خويش خواسته است كه در ماه مبارك رمضان از اين حلال‏ها خوددارى كنند. اين خوددارى، صبر است.

همچنين از بندگان خود خواسته است كه در كنار خوددارى از اين حلال‏ها، هميشه، هر لحظه و همه جا از حرام‏ها نيز خوددارى كنند. چون در ماه مبارك رمضان، از جانب پروردگار، توان انسان براى خوددارى از حرام‏ها زياد مى‏شود و اين صبر، بسيار مهمّ است. به همين خاطر از روزه تعبير به «صبر» شده است، لذا در سوره مباركه بقره پروردگار مى‏فرمايد:

«وَ اسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوهِ» «1» روايات، كلمات اهل تحقيق و سلوك و مفسرين بزرگ، صبر را در اين آيه به معناى روزه گرفته‏اند؛ زيرا روزه يكى از بهترين و زيباترين كلاس‏هاى پروردگار مهربان عالم است كه انسان به اختيار خودش، زير نظر پروردگار، صبر را تمرين مى‏كند كه شايد تا پايان ماه مبارك رمضان، در برابر بسيارى از حلال‏ها و حرام‏ها، به آن تقوايى كه مورد نظر پروردگار عالم است، كه كليد گشايش همه مشكلات است، برسد. «2»

صبر، راه رسيدن به رستگارى‏

مسأله صبر، خوددارى و تقوا به صورت‏هاى مختلف بيان شده است؛ در اين زمينه اهل دل، آيه‏اى به كار گرفته‏اند كه در پايان اين آيه، مسأله «فلاح» مطرح است، كه اگر كسى به آن نزديك شود، در حقيقت خودش را به انبيا، ائمه طاهرين (ع)و اولياى الهى رسانده است. چه بسا با طىّ مسيرى كه اين آيه شريفه بيان مى‏كند، انسان به يكى از اولياى الهى تبديل شود:

«يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» «3» كه اگر كسى در اين مسير حركت كند، صد در صد به فلاح خواهد رسيد، يعنى وقتى پروردگار مى‏فرمايد: «لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» اميد واقعى و صد در صد را به بندگانش نويد مى‏دهد.

فلاح به اين معنا است كه انسان همه موانع رسيدن به مقصود اعلى را برطرف كند و جاده را از موانع، سدّها و بندها پاك كند كه مرحله‏اى از آن به وسيله روزه‏ امكان دارد و در اين صورت به مقام فلاح خواهد رسيد.

__________________________________________________

(1)- بقره 45: 2؛ «از صبر و نماز براى حل مشكلات خود و پاك ماندن از آلودگى‏ها و رسيدن به رحمت حق كمك بخواهيد.»
(2)- الكافى: 4/ 63، باب ما جاء فى فضل الصوم و الصائم؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) فِى قَوْلِ اللَّهِ عز و جل وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ قَالَ الصَّبْرُ الصِّيَامُ وَ قَالَ إِذَا نَزَلَتْ بِالرَّجُلِ النَّازِلَهُ وَ الشَّدِيدَهُ فَلْيَصُمْ فَإِنَّ اللَّهَ عز و جل يَقُولُ وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ يَعْنِى الصِّيَامَ.»
(3)- آل عمران 200: 3؛ «اى اهل ايمان! [در برابر حوادث‏] شكيبايى كنيد، و ديگران را هم به شكيبايى واداريد، و با يكديگر [چه در حال آسايش چه در بلا و گرفتارى‏] پيوند و ارتباط برقرار كنيد و از خدا پروا نماييد تا رستگار شويد.»
                       

مراحل سه گانه صبر

در اين آيه، با كمك روايات، اين گونه تفسير مى‏شود كه صبر داراى سه مرحله است؛

نخست: صبر در مقابل تلخى‏ها و ناگوارى‏ها كه اميرالمؤمنين (ع) در دعاى كميل مى‏فرمايند:

«قَليلٌ مَكْثُه وَ يَسيرٌ بَقائُه» «1»

مدت تلخى‏ها و ناگوارى‏ها براى انسان كوتاه و قابل تحمل است و انسان اين مدت كوتاه را خيلى زود از دست مى‏دهد و خوبى آن به همين است.

مثلًا در ماه مبارك رمضان، مدت تلخىِ گرسنگى، تشنگى، خوددارى از شهوات حلال و فرو رفتن در آب، بسيار كم است. انسان سى روز در برابر تلخى‏ها و ناگوارى‏ها بايد صبر كند؛ يعنى خود را در حريم خدا حفظ نمايد كه حريم خدا در اين ماه، روزه گرفتن است.

شخص نبايد براى فرار از گرسنگى، تشنگى، شهوت و ديگر لذت‏ها مرتكب عمل حرام شود و صبر خود را بشكند. يك ماه صبر كند كه به دنبال اين صبر در برابر تلخى‏ها، شيرينىِ رضايت و رحمت خدا و ساخته شدن سپر در مقابل عذاب جهنم را كسب كرده باشد كه فرمود:

«الصوم جُنّه» «2»

روزه در روايات به سپر تعبير شده است؛ يعنى محال است كه روزه‏داران مؤمن به عذاب قيامت مبتلا شوند، چون پوششى دارند كه عذاب قيامت، قدرت ورود به آن و زخمى كردنش را ندارد و با هجوم عذاب جهنم نيز شكسته نمى‏شود.

__________________________________________________

(1)- اقبال الاعمال: 708.
(2)- الكافى: 2/ 18، باب دعائم الاسلام، حديث 5.
                       

اين سپر، به امر و ساخت پروردگار است كه عليه آتش دوزخ ساخته شده است، لذا دوزخ، با همه قدرت و توانى كه دارد، نمى‏تواند اين سپر را بشكند. صبر موجب مى‏شود كه انسان از غضب خدا و عذاب دوزخ در امان باشد و اگر در اين حريم‏ بماند، در امان خواهد ماند. «1»

گناه بزرگ بدبينى «2»

بدبينى در اسلام حرام بوده، عامل اصلى آن، خيالات انسان و سخنان دروغ ديگران است كه عليه ديگرى مى‏گويند تا او بدبين شود. خدا در قرآن مجيد مى‏فرمايد:

به حرف ديگران در مرحله نخست گوش ندهيد، چون اگر همه جا به گوش باشيم، دچار بيمارى:

«سَمَّعُونَ لِلْكَذِبِ» «3»

__________________________________________________

(1)- الكافى: 1/ 48، باب النوادر؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) نِعْمَ وَزِيرُ الْاءِيمَانِ الْعِلْمُ وَ نِعْمَ وَزِيرُ الْعِلْمِ الْحِلْمُ وَ نِعْمَ وَزِيرُ الْحِلْمِ الرِّفْقُ وَ نِعْمَ وَزِيرُ الرِّفْقِ الصَّبْرُ.»

الكافى: 1/ 32، باب صفه العلم و فضله و فضل العلماء؛ «عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ الْكَمَالُ كُلُّ الْكَمَالِ التَّفَقُّهُ فِى الدِّينِ وَ الصَّبْرُ عَلَى النَّائِبَهِ وَ تَقْدِيرُ الْمَعِيشَهِ.» الكافى: 2/ 87، باب الصبر؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ الصَّبْرُ مِنَ الْاءِيمَانِ بِمَنْزِلَهِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذَا ذَهَبَ الرَّأْسُ ذَهَبَ الْجَسَدُ كَذَلِكَ إِذَا ذَهَبَ الصَّبْرُ ذَهَبَ الْاءِيمَانُ.» الكافى: 2/ 60، باب الرضا بالقضاء؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ رَأْسُ طَاعَهِ اللَّهِ الصَّبْرُ وَ الرِّضَا عَنِ اللَّهِ فِيمَا أَحَبَّ الْعَبْدُ أَوْ كَرِهَ وَ لَا يَرْضَى عَبْدٌ عَنِ اللَّهِ فِيمَا أَحَبَّ أَوْ كَرِهَ إِلَّا كَانَ خَيْراً لَهُ فِيمَا احَبَّ أَوْ كَرِهَ.»

(2)- الفقيه: 4/ 409، حديث 5889؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لِعَلِىٍّ (ع) يَا عَلِىُّ لَا تُشَاوِرَنَّ جَبَاناً فَإِنَّهُ يُضَيِّقُ عَلَيْكَ الْمَخْرَجَ وَ لَا تُشَاوِرَنَّ بَخِيلًا فَإِنَّهُ يَقْصُرُ بِكَ عَنْ غَايَتِك وَ لَا تُشَاوِرَنَّ حَرِيصاً فَإِنَّهُ يُزَيِّنُ لَكَ شَرَّهَا وَ اعْلَمْ أَنَّ الْجُبْنَ وَ الْبُخْلَ وَ الْحِرْصَ غَرِيزَهٌ يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ.»

وسائل الشيعه: 16/ 264، باب 38، حديث 21524؛ «قَالَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ (ع) مُجَالَسَهُ الْأَشْرَارِ تُوجِبُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْأَخْيَار.»

(3)- مائده 41: 5؛ «آنان فوق العاده شِنواى دروغ‏اند با آنكه مى‏دانند دروغ است.»
                       

خواهيم شد و هر دروغى را باور مى‏كنيم و نسبت به اطرافيان، همسايگان و علماى خود بدبين مى‏شويم و هر دروغى را باور مى‏كنيم.

اين بدبينى فيوضاتى كه از طريق مردم و خدا به شما مى‏رسد، از بين مى‏برد.

گوش دادن به حرف مردم بدون تحقيق و حقيقت مسأله را به دست نياوردن، موجب بدبينى است كه آن نيز حرام است. خداوند مى‏فرمايد:

اگر ديگران مطالبى براى شما نقل كردند، قبول نكنيد، چون نبايد بدبين شويد،

بلكه «فَتَبَيَّنُواْ» «1» انسان، گوش، عقل و درايت دارد و بايد تحقيق كند. علاوه بر اين، اگرچه مطلب صحيح باشد، بايد گذشت داشت، چون انسان هميشه در معرض اشتباه است. به خود بگويد: او نيز مانند بقيه مردم دچار اشتباه شده و شايد توبه و استغفار كرده و خدا خواسته است كه آبروى او را حفظ كند، پس ما نيز بخشش داشته باشيم.

سعدى استادى به نام شهاب الدين سهروردى «2»- معروف به شيخ اشراق- داشته است كه شخصيت باسواد، حكيم و متخلّق به اخلاق بود. روزگارى با هم به سفر دريايى رفته بودند. در كشتى نيز شاگرد خويش را تربيت و نصيحت مى‏كرده است.

همه جاى عالم براى انسان‏هاى الهى كلاس درس است. امكان ندارد عمر خود را ضايع كنند، بلكه يا در حال درس گرفتن هستند، يا در حال درس دادن. حتى كسانى كه انسان‏هاى معمولى هستند، در حد ظرفيت خود، در حال درس گرفتن و درس دادن هستند.

__________________________________________________

(1)- حجرات 6: 49؛ «خبرش را بررسى و تحقيق كنيد.»
(2)- سهروردى ابوحفص عمر: حكيم، صوفى، فقيه، شافعى و محدث 539- 632 ه-. ق ملقب به شيخ الاسلام در سهرورد زنجان به دنيا آمد. وى نزد عمويش ابونجيب سهروردى فقه و وعظ و تصوف آموخت و در بصره با شيخ ابومحمد بن عبد مصاحب بود. سپس به بغداد مسافرت كرد و در آنجا سرسلسله عرفا شد. به صحبت عبدالقادر گيلانى رسيد. وى مؤسس فرقه عرفانى سهرورديه بود و هر سال به سفر مكه و مدينه مى‏رفت و بيشتر عمويش را به وعظ اشتغال داشت. او در بغداد درگذشت و در ورديه آن شهر به خاك سپرده شده. از آثار مشهور وى «عوارف المعارف» در آداب سير و سلوك عارفان است كه مشارب ذوقى اهل طريقت را با رسوم اهل شريعت درآميخته و با آيات و روايات و اخبار و اقوال بزرگان از عرفان مزين ساخته است. اين كتاب شهرت و اعتبار بسيارى كسب كرد و از بهترين كتاب‏هاى درسى خانقاهى شد. بر اين كتاب تعليقه و حاشيه‏ها نوشته‏اند و احاديث آن را استخراج كرده‏اند. وى كتاب را در سفر مكه نوشته و اسماعيل بن عبد مؤمن و ظهير الدين بزغش آن را را به فارسى ترجمه كرده‏اند. از ديگر آثار وى رشف النصايح الايمانيه، كشف الفايح اليونانيه، رساله السير و الطير، بهجه الاسرار فى مناقب الغوثيه، نخبه البيان فى تفسير القرآن، جذب القلوب الى مواصله المحبوب؛ رساله اعلام الهدى و عقيده ارباب التقى؛ ديوان اشعار است. (فرهنگ فارسى معين: 5/ 830)
                       

يكى از پرقيمت‏ترين شعرهاى سعدى، اين شعر است كه در كتاب «گلستان» آمده است: مقامات مردى ز مردى شنو

نه از سعدى، از سهروردى شنومرا شيخ داناى مرشد شهاب‏

دو اندرز فرمود بر روى آبيكى آن كه در نفس خودبين مباش‏

يكى آن كه بر خلق بدبين مباش «1» شانه‏هاى خود را بالا نيانداز! منيّت نداشته باش! تو فقير و نيازمند آفريده شده‏اى. خداوند متعال شاهد تو است. براى زندگى به خيلى چيزها نياز دارى؛ گداى هوا، آب، برف، باران، آب دريا، زمين و آسمان هستى. از زمانى كه در رحم مادر بودى، اين گدايى شروع شد و وقتى كه وارد قيامت مى‏شويم، گداى شفاعت و بهشت هستيم، پس گدا بايد سر خود را پايين بياندازد.

انسان نسبت به همه بايد حسن ظنّ داشته باشد و همه را خوب و پاك بداند، مگر اين كه گناهى از آنها ثابت شود، كه بعد از ثابت شدن گناه نيز در درون خود بگويد: اين شخص خطاكار اهل نماز و روزه است، حتما توبه كرده يا مى‏كند و خدا او را مى‏بخشد، پس چرا من بخشش نداشته باشم و آبروى او را در بين مردم ببرم؟

بدبينى انوشيروان به بوذرجمهر

انوشيروان «2» به بوذرجمهر «3» كه مردى عالم و بزرگوار بود، بدبين شد. به‏ مأمورين خود دستور داد تا بوذرجمهر را دستگير كنند، لباس پشمينه زبر و آزاردهنده‏اى به او بپوشانند و در اتاق تنگ و تاريكى زندانى كنند. به دست و پايش زنجير ببندند و در شبانه روز، مقدارى نان و نمك و كوزه‏اى آب به او بدهند.

__________________________________________________

(1)- سعدى شيرازى.
(2)- خسرو اول كه در تاريخ به لقب انوشروان معروف است او عادت و آيين و شمايل نيكوئى داشت، دوران او درخشانترين دوره عهد ساسانى است چون عدل و داد در آن دوره بهتر شد و فرقه ى مزدكى سركوب شدند و در داخل صلح برقرار شد. در روايات شرقى خسرو اول نمونه دادگسترى و جوانمردى ورحمت است و مولفان عرب و ايرانى حكايات بسيارى در وصف جد و جهد او براى حفظ عدالت نقل كرده‏اند. لغت نامه دهخدا: 6/ 464، كلمه «انوشيروان»
(3)- بزرگمهر كه معرب آن بزرجمهر است، حكيم بزرگوارى است كه سالها وزارت انوشيروان ساسانى را بر عهده داشت و بحكمت وتدبير مشهور بود. داستانهاى زيادى در خردمندى وى گفته‏اند: از جمله مى‏گويند: وقتى پادشاه هند شطرنج را نزد پادشاه ايران فرستاد او توانست رموز آن را كشف كند و در برابر آن بازى نرد را كشف كرد رساله پند نامه بزرگمهر پسر بختگان به او منسوب است. (لغت نامه دهخدا: 8/ 1036، كلمه «بزرگمهر»)
                       

همچنين اجازه ندارد با كسى ملاقات كند. به زندانبان‏ها گفت: هر عكس العملى نشان داد، به من گزارش دهيد. او را بى‏تقصير زندانى كردند. چون سه گونه زندانى وجود دارد؛ اول اين كه كسى جرمى كرده باشد، دوم اين كه به خاطر تهمت، در عين پاكى به زندان افتاده باشد، مانند حضرت يوسف (ع) و سوم اين كه كسى دچار زندان هواى نفس خود شده باشد.

بوذرجمهر جزء زندانيان بى‏گناه بود. كسى كه شخص بى‏گناه را زندانى كند، مرتكب گناه بزرگى مى‏شود. كسى كه گزارش غلط در حق شخص بى‏گناه مى‏دهد، او نيز گناه بزرگى مرتكب مى‏شود.

پيغمبر (ص) مى‏فرمايد: گزارش دهنده دروغ گو، دستگير كننده شخص بى‏گناه و كسى كه شخص بى‏گناهى را زندانى مى‏كند، هر سه ملعون هستند؛ يعنى خداوند رحمتش را از آنها قطع مى‏كند. «1» آزردن ياران خدا گناه بسيار بزرگى است. اگر شخص بى‏گناهى زندانى شود، چه دل‏ها كه به خاطر او غمگين شده و اشك‏ها كه براى مظلوميت او جارى مى‏شود.

اين‏ها گناهانى است كه به حساب گزارش دهنده و دستگير كننده و كسى كه ظالم است و بى‏گناه را به زندان مى‏اندازد، نوشته مى‏شود.

مدتى گذشت، انوشيروان هر چه منتظر ماند، هيچ گونه عكس العملى از بوذرجمهر گزارش نشد. به مأمورين زندان گفت: حرفى نمى‏زند؟ گفتند: نه.

معروف است كه چند ماه در غل و زنجير، با قرص نان و نمك سپرى كرد و عكس‏ العملى نشان نداد.

__________________________________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 9/ 99، باب 125، حديث 10335؛ «جَامِعُ الْأَخْبَارِ، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) أَنَّهُ قَالَ مَنْ آذَى مُومِناً فَقَدْ آذَانِى وَ مَنْ آذَانِى فَقَدْ آذَى اللَّهَ وَ مَنْ آذَى اللَّهَ فَهُوَ مَلْعُونٌ فِى التَّوْرَاهِ وَ الْاءِنْجِيلِ وَ الزَّبُورِ وَ الْفُرْقَانِ وَ فِى خَبَرٍ آخَرَ فَعَلَيْهِ لَعْنَهُ اللَّهِ وَ الْمَلَائِكَهِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ.»
                       

انوشيروان چند نفر را مأمور كرد كه نزد بوذرجمهر بروند و ببينند به چه علت اين گونه آرام است و چرا تقاضاى عفو و تخفيف نمى‏كند؟ تا بعد از اين كه با او گفتگو كردند، به او گزارش دهند. آنها به زندان آمدند و به بوذرجمهر گفتند: رنگ رخسار و شادابى چهره تو با گذشته فرقى نكرده و نشان مى‏دهد كه امنيت خاطر دارى، آيا تقاضايى دارى؟

كسانى كه گرفتار مى‏شوند، گرفتارى بر عقل و خرد آنها اثر نامطلوب مى‏گذارد، گفتند: در اين زندان تنگ و تاريك اذيت نمى‏شويد؟ بوذرجمهر گفت:

مى‏دانيد كه من حكيم و طبيب هستم. براى خودم در اين زندان دوايى درست كرده‏ام كه اين دوا از چند جزء تركيب شده و هر روز از آن استفاده مى‏كنم، لذا بسيار خوش و راحت هستم و امنيت خاطر دارم.

گفتند: آيا تركيبات اين دارو را براى ما نيز مى‏گويى؟ گفت: بله، تركيبات اين دارويى كه من استفاده مى‏كنم، تشكيل شده از اين عناصر است:

1- توكل‏

اول: توكل. اعتماد و تكيه درونى من به پروردگارى است كه كريم است. در باطن خود، با پروردگار مأنوس هستم. كسى كه با او انس بگيرد، اضطراب و نگرانى ندارد. وقتى كشتى پر باشد، از موج دريا در امان است، اما وقتى خالى باشد، امواج آن را واژگون مى‏كند.

پيغمبر (ص) مى‏فرمايند:

«انّى تارِكٌ فِيكُمْ الثَّقَلَيْنِ» «1»

من دو شى‏ء گران‏سنگ در ميان شما به امانت گذاشته‏ام:

«كتاب الله و عترتى»

__________________________________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 3/ 355، باب 1، حديث 2.
                       

هر كس با قرآن و اهل‏بيت (ع)مأنوس باشد، بر كشتى پربارى سوار شده است كه هر طوفانى در عالم بوزد، او از آنها سالم رد مى‏شود، مانند ميثم، رُشيد، مسلم، حبيب، زهير و قمر بنى‏هاشم.

توكل بر پروردگار كارساز بوده، كليد حل همه مشكلات است. در ماه مبارك رمضان با توكل كردن، گرسنگى و تشنگى آسان مى‏شود.

حضرت (ص) مى‏فرمايند:

خداوند بوى دهان روزه‏دار را دوست مى‏دارد و زمانى كه روزه‏دار در وقت افطار لقمه را برمى‏دارد و افطار مى‏كند، خداوند گناهانش را مى‏بخشد. اين كليد حل‏ مشكل است. «1»

2- رضايت به قضاى پروردگار

اين جزء اول دارو بود. جزء دوم اين دارو، رضايت به قضاى پروردگار است.

قسمت ما اين گونه شد كه شصت سال آزاد بوديم، مدتى نيز در زندان، عمر خود را سپرى كنيم. مدتى كه آزادانه زندگى مى‏كردم، مسئوليت‏هاى عظيمى بر گردن من بود، كه اگر كوچك‏ترين خطايى انجام مى‏دادم، اهل جهنم بودم. قسمت من اين بود كه مدتى در زندان راحت باشم، اينجا مكان خوبى است، چون مسئوليتى ندارم و بار مسئوليت بسيار سنگين است، پس به قضاى پروردگار راضى هستم.

حكايت على بن يقطين وابراهيم جمّال‏

__________________________________________________

(1)- الكافى: 4/ 64، حديث 13؛ «قَالَ أَوْحَى اللَّهُ عز و جل إِلَى مُوسَى (ع) مَا يَمْنَعُكَ مِنْ مُنَاجَاتِى فَقَالَ يَا رَبِّ أُجِلُّكَ عَنِ الْمُنَاجَاهِ لِخُلُوفِ فَمِ الصَّائِمِ فَأَوْحَى اللَّهُ عز و جل إِلَيْهِ يَا مُوسَى لَخُلُوفُ فَمِ الصَّائِمِ أَطْيَبُ عِنْدِى مِنْ رِيحِ الْمِسْكِ.»
                       

نخست وزيرِ هارون- على بن يقطين «1»- كه مخفيانه شيعه شده بود و با وجود نخست وزيرى هارون، تقيه مى‏كرد، روزى به كنار حرم پيغمبر (ص) آمد. امام موسى بن جعفر عليهماالسلام او را به حرم راه نداد.

امام (ع) تا سه روز از ورود او به حرم ممانعت مى‏كردند. اشك‏هاى اين نخست وزير سرازير شد و به حضرت پيغام داد: چرا مرا به حرم راه نمى‏دهيد؟ حضرت فرمودند:

براى ابراهيم جمّال «2» در بغداد مشكلى به وجود آمد و او به مسند حكومت آمد. خدا براى حل مشكلات مردم اين مسند را به تو داده است، اما تو به او اجازه ورود ندادى، ما نيز تو را راه نمى‏دهيم؛ يعنى خدا تو را راه نمى‏دهد. بايد مانع را برطرف كنى، تا توفيق زيارت پيامبر (ص) نصيب تو شود.

گفت: آقا! چه بايد بكنم؟ امام (ع) فرمودند: به بغداد برو و رضايت ابراهيم‏ جمّال را جلب كن، اگر او راضى شود، ما نيز تو را به حرم راه مى‏دهيم، چون قلب ما به قلب همه شيعيان وصل است.

گفت: چگونه از مدينه به بغداد بروم؟ حضرت فرمودند: در نيمه شب، كنار قبرستان بقيع، شترى آماده است، سوار مى‏شوى، او تو را به بغداد مى‏برد. وقتى رضايت او را گرفتى، همين امشب، دوباره تو را به مدينه برمى‏گرداند.

نيمه شب، به اراده موسى بن جعفر عليهماالسلام كه «اراده الله» است، مركب بعد از چند ثانيه به درب خانه ابراهيم جمّال رسيد. نخست وزير از مركب پايين آمد، درب را زد، ابراهيم درب را باز كرد، گفت: من على بن يقطين، نخست وزير مملكت هستم. به خاطر تو دارم بدبخت مى‏شوم. من به مكه و از آنجا به مدينه رفتم، اما موسى بن جعفر عليهماالسلام مرا راه نداد. من صورتم را روى خاك مى‏گذارم، پاى خود را با كفش روى صورت من بگذار تا اين باد رياست از سر من بيرون رود كه اين باد مرا بيچاره مى‏كند:

__________________________________________________

(1)- على بن يقطين بن موسى كوفى بغدادى اسدى از صحابه جليل القدر امام كاظم (ع) واز دستياران حكومت عباسى بود كه در 124 ق در كوفه متولد شد و در بغداد سكنى گزيد و در دوران هارون الرشيد به مقام وزارت رسيد و دائما با امام در رابطه بود و طبق دستور امام به امور شيعيان رسيدگى مى‏كرد و امام رضايت خويش را از او ابراز كرد و بهشت را براى او ضامن شد و در حديثى فرمود: خداوند اوليائى دارد و ظالمان هم اوليائى دارند و خداوند بوسيله اولياء خود ظلم و ستم را دفع مى‏كند. وفات وى در سال 182 ق در زمانى كه امام در زندان بود اتفاق افتاد. (دائره المعارف تشيع: 11/ 437)
(2)- ابراهيم جمال از شيعيان زمان امام موسى بن جعفر (ع) بود و چون ساربان بود و على بن يقطين وزير بود، او را نپذيرفت اتفاقا در همان سال به حج مشرف شد و چون خواست به محضر امام كاظم عليه السلام شرفياب شود امام او را نپذيرفت، چون امام به علم امامت خود از عدم پذيرش ابراهيم توسط على بن يقطين اگاه شده بود. تحفه الأحباب: 343
                       

«يَأَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ» «1» ابراهيم گفت: على بن يقطين! من از تو گذشتم و پاى خود را روى صورت تو نمى‏گذارم، چون تو انسان با شخصيت، بزرگوار و شيعه هستى.

گفت: والله! تا تو پا بر صورت من نگذارى، از در اين خانه نمى‏روم. نخست وزير، با اصرار او را وادار به اين كار كرد. با همان صورت و لباس خاك آلود سوار برشتر شد و در كنار قبرستان بقيع پياده شد ونيمه شب به در خانه موسى بن جعفر عليهماالسلام آمد. امام (ع) در را باز كرد، او را در آغوش گرفت و بوسيد، فرمود: وظيفه خود را خوب انجام دادى.

3- شكرگزارى نعمت‏هاى پرودگار

جزء سوم داروى من، شكر است. اين زندان از هر جهت جاى شكر دارد؛ چون‏ بيرون از زندان جاى خالى من را احساس مى‏كنند و قدر مرا مى‏فهمند و خودم نيز قدر آزادى را مى‏فهمم. وقتى به وضع خودم توجه كنم، خدا را سپاس مى‏گويم.

4- داروى صبر

اما چهارمين جزء داروى من، صبر است. بعد از هر تلخيى، شيرينى وجود دارد.

__________________________________________________

(1)- فاطر 15: 35؛ «اى مردم! شماييد نيازمندان به خدا، و فقط خدا بى‏نياز و ستوده است.»
                       

اگردر حريم بلا، ناگوارى، گرسنگى، تشنگى وممنوعيت از شهوات صبرنداشته باشم، هرگزبه شيرينى‏هاى بعدازتلخى نخواهم رسيد.

5- استقامت‏

پنجمين جزء داروى من، استقامت است. زندان بد است، چون تنگ، محدود، داراى كمبود و محروميت از ديدن خانواده است، ولى بدتر اين است كه آدم گرفتار بى‏دينى، فساد و اشرار شود. من زندان را تحمل مى‏كنم، چون نمى‏تواند به دين من آسيبى برساند.

6- اميد

ششمين جزء داروى من، اميد است؛ اميد به گشايش و آزادى. به واسطه اين دارو، در زندان هيچ گونه ناراحتيى ندارم. مأمورين مطالب را به انوشيروان گزارش دادند. انوشيروان فورا دستور آزادى بوذرجمهر را صادر كرد.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

ارزش صبر راه رسيدن به الطاف پروردگار

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين‏

خداوند مهربان از باب مهر، محبت و لطفى كه به بندگانش دارد، خيرات‏ و درجاتى را به طور كامل و جامع در دنيا و آخرت براى بندگانش قرار داده است كه براى رسيدن به آن، فقط به واسطه راهى كه خود او ترسيم كرده، ميسّر است.

براى هيچ سالك و حركت كننده‏اى مانع، حجاب و سدّى از جانب پروردگار در مسير راه او قرار داده نمى‏شود و وقتى كه سالك اين راه را طى مى‏كند، در به دست آوردن خيرات و درجات، از جانب خداوند بخلى ورزيده نمى‏شود.

دقت در آيات و روايات‏

انسان را با اين واقعيت آشنا مى‏كند كه خداوند متعال، رسيدن به بخشى از اين خيرات و درجات را در گرو صبر قرار داده است؛ يعنى راه رسيدن به خيرات و درجات، صبر است.

اگر كسى جاده صبر را به درستى طى كند و سالك اين مسلك باشد، به آن خيرات و درجاتى كه در رابطه با صبر است خواهد رسيد و اين معنا را، تجربه‏ تاريخ، حيات پاكان و صابران عالم ثابت كرده است.

لغت صبر كه در قرآن و روايات بسيار آمده است، حتى در روايات، باب ويژه و خاصى براى صبر دارند، به معناى اين است كه انسان تحت هر شرايطى و هر بخشى از زمان و در هر موقعيتى خود را در حريم محبت و قوانين حق نگاه بدارد و خود را تسليم فضاهاى بيرون از حريم حق نكند، گرچه اين صبر براى او تلخ، سنگين و ناگوار باشد، اما بعد از صبر در همه تلخى‏هاى دنيا، بنا به وعده‏اى كه پروردگار مهربان عالم داده است، در آخرت با درجات و خيرات آن تلخى‏ها را جبران مى‏كند.

مراحل سه گانه صبر «1»

در روايات براى صبر سه مرحله بيان كرده‏اند:

نخست، صبر بر گناهان است كه انسان، خود را در حريم حق نگهدارد و از اين‏ حريم به جانب حريم شيطان قدم برندارد.

دوم: صبر در عبادت است كه تا آخر عمر، به طور پيوسته، در حريم واجبات الهى قرار بگيرد، كه اگر از اين حريم بيرون برود، وارد حريم گناه خواهد شد.

سوم: صبر در برابر ناگوارى‏ها و تلخى‏ها. از جمله تلخى‏ها، گرسنگى، تشنگى و خوددارى از شهواتى كه خدا بر انسان حلال كرده است مى‏باشد كه به همين خاطر، از روزه ماه مبارك رمضان به صبر تعبير شده است.

يعنى يك ماه طول مى‏كشد تا شما اين جاده را طى كنيد، اما بعد از طى كردن جاده صبر و خويشتن‏دارى به خيرات ودرجاتى كه در ارتباط با صبر خاص؛ يعنى روزه ماه مبارك رمضان است، خواهيد رسيد، كه بخشى از آن، مادى است؛ يعنى خير آن مادى است.

__________________________________________________

(1)- الكافى: 2/ 91، حديث 15؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) الصَّبْرُ ثَلَاثَهٌ صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِيبَهِ وَ صَبْرٌ عَلَى الطَّاعَهِ وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِيَهِ فَمَنْ صَبَرَ عَلَى الْمُصِيبَهِ حَتَّى يَرُدَّهَا بِحُسْنِ عَزَائِهَا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ ثَلَاثَمِائَهِ دَرَجَهٍ مَا بَيْنَ الدَّرَجَهِ إِلَى الدَّرَجَهِ كَمَا بَيْنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ وَ مَنْ صَبَرَ عَلَى الطَّاعَهِ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ سِتَّمِائَهِ دَرَجَهٍ مَا بَيْنَ الدَّرَجَهِ إِلَى الدَّرَجَهِ كَمَا بَيْنَ تُخُومِ الْأَرْضِ إِلَى الْعَرْشِ وَ مَنْ صَبَرَ عَنِ الْمَعْصِيَهِ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ تِسْعَمِائَهِ دَرَجَهٍ مَا بَيْنَ الدَّرَجَهِ إِلَى الدَّرَجَهِ كَمَا بَيْنَ تُخُومِ الْأَرْضِ إِلَى مُنْتَهَى الْعَرْشِ.»
                       

اگر روزه داران در ماه مبارك رمضان، براى افطار كردن و سدّ جوع، نه براى سير شدن و در سحر ماه رمضان، نه به اندازه سير شدن بخورند، چون كه خداوند متعال، شكم پر را دوست ندارد؛ اما شكمى كه صاحبش آن را پر نمى‏كند و به معده فشار مضاعفى وارد نمى‏كند، چنين شكمى نزد پروردگار محبوب است.

اگر روزه‏دار تا پايان ماه مبارك رمضان، غذا خوردن خود را تنظيم كند، بسيارى از اختلالات خونى و عصبى او برطرف خواهد شد. رسول خدا (ص) مى‏فرمايند:

«صوموا تصحّوا» «1»

روزه بگيريد تا از بيمارى‏ها در امان باشيد و به صحت بدنى برسيد كه اين موارد از بركات اين صبر خاص است.

ارزش صبر در آيات قرآن‏

براى بيان اين موضوع، آيات و رواياتى براى شما مطرح مى‏كنم كه خداوند متعال، پيغمبر (ص) و ائمه طاهرين: به خيرات و درجاتى كه از طريق صبر نصيب ‏انسان مى‏شود اشاره فرموده‏اند.

تركيب اين آيات و مطالب آن با يكديگر بسيار مهم است. انسان وقتى در اين‏ آيات و روايات دقت مى‏كند، فكر مى‏كند كه در ارزش‏هاى اخلاقى، چيزى به اندازه صبر داراى ارزش نيست.

«وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّهً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُواْ وَ كَانُواْ بِايَتِنَا يُوقِنُونَ» «2» ما به بعضى از انسانها مقام پيشوايى داديم كه براى جامعه بشرى سرمشق باشند و انسان‏ها با اقتدا به آنها، به كمالات برسند. چگونه اينان به درجه پيشوايى و امامت رسيدند؟ قرآن مجيد مى‏فرمايد:

__________________________________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 8/ 7، باب 1، حديث 2.
(2)- سجده 24: 32؛ «و برخى از آنان را چون [در برابر مشكلات، سختى‏ها و حادثه‏هاى تلخ و شيرين‏] صبر كردند و همواره به آيات ما يقين داشتند، پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مى‏كردند.»
                       

آنها به خاطر صبر و يقين به آيات خدا به چنين درجه‏اى رسيده‏اند و عجيب است كه خداوند، يقين به آيات را بعد از صبر مطرح مى‏كند؛ يعنى صبر، زمينه‏ساز يقين به آيات خدا است.

عبد وقتى به خاطر پروردگار، در برابر گناهان مى‏ايستد و در كنار عبادات صبر مى‏كند و ترك عبادت نمى‏كند، پروردگار او را كمك مى‏كند كه به آيات خدا باور صد در صد پيدا كند.

ممكن است در بعضى از مواقع ترديد و شك داشته باشد، ولى اين صبر او را به نقطه‏اى مى‏رساند كه در باطن خود، نسبت به تمام قرآن و مطالب آن احساس يقين كند.

چه كسانى داراى يقين هستند؟ «1» در روايات ما فرمودند: اگر زنده زنده گوشت بدن آنها را قطعه قطعه كنند، دست از باورهاى خود برنمى‏ندارند؛ زيرا معناى حقيقى دين را فهميده‏اند.

«وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّهً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُواْ وَ كَانُواْ بِايَتِنَا يُوقِنُونَ»

اين افراد به مرتبه‏اى رسيده‏اند كه نشان دهنده راه من به بندگان شده‏اند؛ زيرا صبر و يقين به آيات را سرلوحه خود قرار داده‏اند.

كسى كه در برابر اين سه واقعيت مهم، استقامت و صبر داشته باشد، با اعتماد به خدا، هادى و پيشوا مى‏شود و در روز قيامت، حجت را بر تمام انسانهاى بى‏دين تمام مى‏كند و به اذن پروردگار، آنها را به عذاب دوزخ محكوم مى‏كند.

خداوند مى‏فرمايد: چنين راهنما و پيشوايى را براى شما فرستادم كه شما مى‏توانستيد با اقتداى به او، در راه من قرار بگيريد، ولى آن فرصت بسيار مهم را از دست داده‏ايد و اين بدن جز اين كه در آتش بسوزد، شايستگى ديگرى ندارد.

__________________________________________________

(1)- إرشاد القلوب إلى الصواب: 1/ 124؛ «قال الله تعالى- وَ الَّذِينَ يُومِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالآْخِرَهِ هُمْ يُوقِنُونَ فمدح الموقنين بالآخره يعنى المطمئنين بما وعد الله فيها من ثواب و توعد من عقاب كأنهم قد شاهدوا ذلك-.»
                       

صبر، بهترين عامل رسيدن به كمال‏

بهترين عامل رسيدن به مقام هدايت و پيشوايى و زمينه‏ساز يقين، صبر است. در روز قيامت، درجات و خيراتى كه به خاطر صبر و يقين به انسان مى‏دهند، فقط خداوند بر آن واقف است.

در كتاب شريف «كافى» نوشته شده است: وقتى ميت را در قبر مى‏گذارند و روح انسان وارد عالم برزخ مى‏شود، اولين برنامه‏اى كه در ابتداى ورود به عالم برزخ انجام مى‏شود اين است كه دو فرشته الهى براى سؤال و جواب بر روح انسان وارد مى‏شوند. «1» مگر خداوند بر احوالات و كارهاى خوب و بد انسان علم ندارد كه دو فرشته را براى سؤال و جواب مأمور مى‏كند؟ اين سؤالات براى رفع جهل نمى‏باشد، بلكه براى اتمام حجت بر مسافر وارد شده در عالم برزخ است، يا مى‏خواهد او را با پاسخ‏هايى كه مى‏دهد، به اوج شرف و كرامت برساند كه حضرت مى‏فرمايند: بعد از پاسخ دادن، مأموران خدا عالى‏ترين بستر راحت را به او هديه مى‏كنند و به او مى‏گويند: استراحت كن، تا در روز قيامت تو را صدا كنيم.

هنگامى كه او را صدا مى‏كنند، روز برپا شدن قيامت است، ممكن است پنج‏هزار سال در برزخ استراحت كرده باشد. او را صدا مى‏كنند، بيدار مى‏شود، مى‏بيند قيامت برپا شده است، بسيار خوشحال و شادمان مى‏شود كه به نقطه‏ وصال كامل نايل شده است.

__________________________________________________

(1)- الكافى: 3/ 236، حديث 7؛ «عَنْ بَشِيرٍ الدَّهَّانِ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ يَجِى‏ءُ الْمَلَكَانِ مُنْكَرٌ وَ نَكِيرٌ إِلَى الْمَيِّتِ حِينَ يُدْفَنُ أَصْوَاتُهُمَا كَالرَّعْدِ الْقَاصِفِ وَ أَبْصَارُهُمَا كَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ يَخُطَّانِ الْأَرْضَ بِأَنْيَابِهِمَا وَ يَطَئَانِ فِى شُعُورِهِمَا فَيَسْأَلَانِ الْمَيِّتَ مَنْ رَبُّكَ وَ مَا دِينُكَ قَالَ فَإِذَا كَانَ مُومِناً قَالَ اللَّهُ رَبِّى وَ دِينِىَ الْاءِسْلَامُ فَيَقُولَانِ لَهُ مَا تَقُولُ فِى هَذَا الرَّجُلِ الَّذِى خَرَجَ بَيْنَ ظَهْرَانَيْكُمْ فَيَقُولُ أَ عَنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ (ص) تَسْأَلَانِى فَيَقُولَانِ لَهُ تَشْهَدُ أَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ فَيَقُولُ أَشْهَدُ أَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ فَيَقُولَانِ لَهُ نَمْ نَوْمَهً لَا حُلُمَ فِيهَا وَ يُفْسَحُ لَهُ فِى قَبْرِهِ تِسْعَهَ أَذْرُعٍ وَ يُفْتَحُ لَهُ بَابٌ إِلَى الْجَنَّهِ وَ يَرَى مَقْعَدَهُ فِيهَا وَ إِذَا كَانَ الرَّجُلُ كَافِراً دَخَلَا عَلَيْهِ وَ أُقِيمَ الشَّيْطَانُ بَيْنَ يَدَيْهِ عَيْنَاهُ مِنْ نُحَاسٍ فَيَقُولَانِ لَهُ مَنْ رَبُّكَ وَ مَا دِينُكَ وَ مَا تَقُولُ فِى هَذَا الرَّجُلِ الَّذِى قَدْ خَرَجَ مِنْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْكُمْ فَيَقُولُ لَا أَدْرِى فَيُخَلِّيَانِ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الشَّيْطَانِ فَيُسَلِّطُ عَلَيْهِ فِى قَبْرِهِ تِسْعَهً وَ تِسْعِينَ تِنِّيناً لَوْ أَنَّ تِنِّيناً وَاحِداً مِنْهَا نَفَخَ فِى الْأَرْضِ مَا أَنْبَتَتْ شَجَراً أَبَداً وَ يُفْتَحُ لَهُ بَابٌ إِلَى النَّارِ وَ يَرَى مَقْعَدَهُ فِيهَا.»
                       

طبق آيات قرآن، انسان از كسى كه در كنار او ايستاده است سؤال مى‏كند: چه مدت در عالم برزخ بوديم؟ او مى‏گويد: يك يا دو روز. برزخ را براى صابران قرار داده‏اند كه اين برزخ در آنها هيچ گونه اثر نامطلوبى ندارد؛ يعنى انسان در آنجا فراق همسر، پسر، دختر، مال، مغازه، خانه، دوستان، عروس و داماد را احساس نمى‏كند، چون استراحتى كه به او مى‏دهند، استراحت مطلق فكرى، عصبى و باطنى است.

از انسان سؤال مى‏كنند:

«مَنْ رَبُّكَ و مَنْ نَبيُّكَ وَ مَنْ امامُكَ وَ ما قِبْلَتُكَ؟» «1»

حضرت مى‏فرمايند: قبل از اين كه در برزخ اين سؤالات شروع شود، نماز، روزه، زكات، حج، صدقه و خيرات او يك طرف و صبر در جانب ديگر او قرار مى‏گيرد.

صبر در برابر گناه، طاعت و ناگوارى، هر سه در روزه قرار دارد و به همين خاطر است كه در قرآن و روايات، پروردگار نمى‏فرمايد: «الصلوه لى»، «الحج لى»، «الزكوه لى» اما ارزش و منزلت روزه از همه عبادات بالاتر است، زيرا خداوند روزه را به ما واگذار نكرده است كه بگويد: «الصوم لكم» بلكه مى‏فرمايد: «الصوم لى» روزه مخصوص من است؛ گنجى است كه از باب محبت در اختيار شما مى‏گذارم و در روز قيامت، خودم به آن پاداش مى‏دهم: «و انا أجزى به». «2»

پاداش روزه در ارتباط با وجود مقدس حضرت حق است، چون اگر تمام غيب‏ و شهود جمع شوند، نمى‏توانند پاداش يك روز ماه رمضان را به شما بدهند.

يكى از زيباترين آيات قرآن را براى شما مطرح كنم. پروردگار مى‏فرمايد:

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 6/ 175، باب 7، حديث 1.
(2)- مستدرك الوسائل: 7/ 498، باب 1، حديث 7.
                       
«مَا عِندَكُمْ يَنفَدُوَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ»

لباس، مال، ثروت، زمين، ملك، عمر، مقام، صندلى، رياست، وكالت و وزارت و هر چه در ارتباط با شما است از دست رفتنى است، اما آنچه در ارتباط با من است، مانند: احسان، رحمت، مغفرت، رضوان و بهشت، ابدى است و هرگز از دست رفتنى نيست.

بعد مى‏فرمايد:

«وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ» «1» پاداش كسانى كه صبر كرده‏اند و براى رسيدن به هدف خود كوشش كرده‏اند را بر پايه بهترين عملى كه همواره انجام مى‏داده‏اند، به آنها مى‏دهيم؛ زيرا صبر، جاده است.

اما «ما عندالله» چيست؟ سرمايه‏ها، رحمت، لطف، رضوان، بهشت، درجات و خيرات بى‏نهايت است. براى رسيدن به «ما عندالله» اين جاده را بايد طى كرد؛ در برابر گناهان خود را حفظ نماييم، از حريم حرمت‏هاى خدا بيرون نرويم و حرام را حلال نكنيم و در برابر سختى‏ها، بلاها، مصايب و گرفتارى‏ها صبور باشيم و با ديدن مصايب، زبان به كفرگويى نگشاييم.

خويشتن دارى در عبادت‏

كسانى كه در كنار عبادات، خويشتن دارى كردند و در حريم عبادات ماندند و در برابر ناگوارى‏ها فرارى نشدند و آن را تحمل كردند، اين انسان‏هاى صابر، نزد من‏ اين پاداش را دارند:

__________________________________________________

(1)- نحل 96: 16؛ «آنچه [از ثروت و مال‏] نزد شماست، فانى مى‏شود و آنچه [از پاداش و ثواب‏] نزد خداست، باقى مى‏ماند، و قطعاً آنان كه [براى دينشان‏] شكيبايى ورزيدند، پاداششان را بر پايه بهترين عملى كه همواره انجام مى‏داده‏اند، مى‏دهيم.»
                       
«وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم»

صبر اين افراد، فوق العاده با ارزش است، ولى پاداشى كه من در قيامت به آنها خواهم داد، يقينا و قطعا از صبرى كه آنها انجام داده‏اند، احسن و بهتر است.

اين آيه از غرايب آيات قرآن است. خداوند متعال سه مسأله را در آن مطرح مى‏كند كه حوصله، بردبارى، استقامت و صبر براى به دست آوردن آنها لازم است:

«أُوْلئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَيْنِ»

اينان بندگانى هستند كه دو پاداش به آنها عنايت مى‏شود. پاداش اول بهشت است. رضوان، امنيت خاطر، آرامش و ابدى شدن در بهشت است. همه اين‏ها يك پاداش است.

پاداش دوم چيست و چرا به آنان داده مى‏شود؟ مى‏فرمايد:

«بِمَا صَبَرُواْ وَ يَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّيّئَهَ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ» «1» به خاطر اين كه اهل صبر بودند، از حريم الهى بيرون نرفتند و در مقابل بدى‏هايى كه ديگران به آنها روا داشتند، آنها را با خوبى‏هاى خود برطرف كردند.

صبر و شكيبايى سيد ابراهيم قزوينى «2»


__________________________________________________

(1)- قصص 54: 28؛ «اينان به علت صبرى كه [بر ايمان و عمل به قرآن‏] كردند و بدى [مردم‏] را با نيكى و خوبى خود دفع مى‏كنند و از آنچه به آنان روزى كرده‏ايم، انفاق مى‏نمايند، دوبار پاداششان مى‏دهند.»
(2)- أعيان الشيعه: 2/ 199؛ «السيد إبراهيم القزوينى، و قال السيد محمد إبراهيم.

توفى سنه 1150 و بضع كما فى نجوم السماء عن الشذور. و فى النجوم عن الشيخ على الحزين فى سوانح عمره عند ذكر من رآهم فى أثناء سفره قال: و من الأفاضل سيد العلماء الأمير محمد إبراهيم القزوينى جامع المعقول و المنقول من الأتقياء رايته فى دار السلطنه قزوين «انتهى» و هو غير السيد محمد إبراهيم بن محمد معصوم الحسينى القزوينى الآتى فى إبراهيم بن معصوم لأن ذلك توفى سنه 1145.

مرحوم آيت الله العظمى سيد ابراهيم قزوينى از بزرگترين عالمان شيعه است.

ايشان در نجف متولد شد. شخصيت بسيار فوق العاده‏اى است. زمانى كه تعداد شاگردان درس‏هاى مهم نجف به صد عدد نمى‏رسيده است، بيشترين علماى بزرگ شيعه را به عنوان شاگرد، در جلسه درس خود داشت.

ايشان اميرالمؤمنين (ع) را در خواب مى‏بيند كه به او مى‏فرمايند: بايد مقيم كربلا شويد. وظيفه شما اين است كه به كربلا برويد. از خواب بيدار مى‏شود. مى‏گويد:

من عالم هستم و خواب در اسلام حجت نيست، دليلى ندارد كه به خواب خود عمل نمايم. در دين اسلام، قرآن، فرهنگ اهل‏بيت (ع)و عقل سالم حجت است و خواب فقط براى انبيا و ائمه (ع)حجت بوده، اما براى ما حجت نيست.

مى‏گويد: شب دوم امام (ع) را در خواب مى‏بيند كه مى‏فرمايد: من به تو امر مى‏كنم كه به كربلا بروى. سيد دوباره بيدار مى‏شود و باز مى‏گويد: خواب كه حجت نيست. براى بار سوم اميرالمؤمنين (ع) را در خواب مى‏بيند، چهره حضرت نگران بود. مى‏فرمايد:

سيد ابراهيم! به تو امر كردم كه از اين شهر بيرون برو و مقيم كربلا شو. ايشان به كربلا مى‏آيد و منشأ آثار عجيبى مى‏شود. در كربلا اشرار، اهل دنيا و مفسد، عالم بى‏تقوايى را در برابر ايشان علم مى‏كنند و به افراد شيّاد و بى‏سواد پول مى‏دهند كه در درس او شركت كنند. با اين عمل مى‏خواستند حوزه با عظمت سيد ابراهيم را از بين ببرند تا ايشان از كربلا بيرون برود؛ زيراماندن ايشان در كربلا باعث تقويت دين و توبه بدكاران مى‏شد و دست اشرار از قدرت كوتاه مى‏گشت.

اشرار به خدمت سيد مى‏گويند: شما از فردا بايد در درس اين آقا شركت كنيد.

ايشان مى‏فرمايد: من درس، بحث و مطالعه دارم، مرا معاف كنيد. چون اگر مى‏خواست در آن درس شركت كند، جلسه گناه راتأييد مى‏كرد و اولياى خدا در اين گونه جلسات شركت نمى‏كنند.

گفت: من نمى‏توانم شركت كنم. آن فرد و اشخاص همراه او كه از اشرار كربلا و يزيدى مسلك بودند، آن قدر زندگى را بر سيد ابراهيم سخت گرفتند كه سيد مجبور شد همه چيز را رها كند و از كربلا به حرم مبارك موسى بن جعفر عليهماالسلام در كاظمين پناهنده شود.

حاكم بغداد به خاطر شرارت آنها، لشكرى را به سوى كربلا روانه كرد و قصد داشت همه اشرار را دستگير و به بغداد بياورد تا آنها را اعدام و يا تبعيد كند. اشرار دستگير شدند، محور اسرا، آن عالم بى‏تقوا، منافق و مادى‏پرست بود كه دستگير شد.

سيد ابراهيم قزوينى در مسير رفتن به شهر كاظمين مشاهده مى‏كند كه تمام اشرار كربلا در غل و زنجير اسيرند و آنها را به طرف بغداد مى‏برند. اين عالم دنياپرست از ميان اشرار به سيد ابراهيم سلام مى‏كند و مى‏گويد: من به شما بد كردم، مى‏خواستم آبروى شما را ببرم و من باعث شدم كه شما را از كربلا بيرون كنند.

سيد ابراهيم از نظاميان، عفو آن عالم را خواستار شد و گفت: اين شخص را از شما خريدارى مى‏كنم. تقاضاى خريد اسرا به گوش حاكم بغداد رسيد، او گفت:

اين آقا اعدامى است. طبق گزارشاتى كه به من دادند، اين آقا مزاحم سيد ابراهيم قزوينى شده است و بايد اعدام شود. گفتند: خود سيد پول فرستاده و مى‏خواهد ايشان را بخرد. گفت: من به احترام سيد، ايشان را آزاد مى‏كنم، ولى اين چه اخلاق حسنه‏اى است كه اين سيد بزرگوار دارند.

اين حكايت در آيه گنجانده شده است:

«أُوْلئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَيْنِ‏بِمَا صَبَرُواْ»

به اينان دو پاداش مى‏دهم، چون هر سه مرحله صبر را دارا بودند، به خصوص در ماه مبارك رمضان، صبر در معصيت و طاعت داشتند و در مقابل ناراحتى گرسنگى و تشنگى و محدوديت، ايستادگى كردند.

«وَ يَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّيّئَهَ‏وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ»
                       

بدى ديگران را با خوبى‏هاى خود دفع كردند و از آنچه به آنان روزى كرده‏ايم، انفاق مى‏نمايند.

دورى اهل صبر از بخل‏

آخرآيه اين است كه اين صابران، اهل بخل نبودند.

اى محور دايره ملكوت‏ يادى كن از افق ملكوت

اى بلبل گلزار جبروت سرگشته وادى ناسوت

تا چند در اين قفس خاكى‏ در خطّه دين بزن قدمى‏

اى ماه افتاده در محاق‏ از باده عشق خلاصى يافت‏

تا چند به پيروى طاغوت از حوت طبيعت صاحب حوت «1»

كلمه حوت در قرآن مجيد به معناى آن ماهى بزرگى است كه حضرت يونس (ع) را در دريا بلعيد و ايشان با توسل به پروردگار، از شكم ماهى نجات پيدا كرد. شعر «باده عشق» ترجمه آيه:

«سُبْحَنَكَ إِنّى كُنتُ مِنَ الظَّلِمِينَ» «2» مى‏باشد.

ارزش روزه ماه رمضان فقط نزد پروردگار معلوم است. اما آيا امكان دارد كه بر اين ارزش، ارزشى ديگر اضافه كرد؟ بله، همان طورى كه روايات ما بيان كرده‏اند. اگر عمل، حال، بدن، جان و دل آميخته با اشك بر حضرت ابى عبدالله (ع) شود، اضافه كردنِ ارزشى ديگر، امكان دارد. آن وقت «نُورٌ عَلَى نُورٍ» مى‏شود.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

__________________________________________________

(1)- شيخ محمد حسين اصفهانى معروف به كمپانى.
(2)- انبيا 87: 21؛ «تو از هر عيب و نقصى منزّهى، همانا من از ستمكارانم.»
                       

مقام صبر رسول خدا ص صابرترين انسان 3

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

بر اساس آيات قرآن و رواياتى كه در معتبرترين كتاب‏ها نقل شده است، بسيارى‏ از خيرات و درجات به وسيله صبر به دست مى‏آيد و به عبارت روشن‏تر؛ بخشى از خيرات و درجات، بعد از تحمل صبر نصيب انسان مى‏شود.

در حقيقت بين انسان و آن خيرات و درجات، جاده و طريقى همانند صبر قرار دارد كه اگر كسى اين راه را بپيمايد و سالك اين طريق باشد، طبق وعده پروردگار مهربان عالم، در دنيا و آخرت به آن خيرات و درجات خواهد رسيد.

وجود مبارك رسول خدا (ص)- كه خود ايشان در اين عالم، صابرترين انسان روزگار بودند- صبر را در سه مرحله تقسيم كردند؛ صبر بر تلخى‏ها و ناگوارى‏ها كه در مدت بيست و سه سال رسالت و نبوت براى حضرت وجود داشت، اما رسول خدا (ص) براى تخفيف اين ناگوارى‏ها، از حريم حق قدم بيرون نگذاشتند و در برابر مسئوليتى كه بر عهده داشتند، موفق و پيروز شدند. دشمنان و به وجود آورندگان تلخى‏ها و ناگوارى‏ها، پيشنهادهايى به حضرت دادند، تا ايشان را از اين راه باز دارند، اما ايشان اين وعده‏ها را قبول نكردند؛ زيرا براى ايشان واضح بود كه آن خيرات و درجاتى كه خدا براى آن حضرت و امت او قرار داده است، فقط با صبر به دست مى‏آيد، لذا به سراغ راحت‏طلبى، استراحت و فرار از ناگوارى‏ها نرفتند.

دشمنان به پيغمبر (ص) پيشنهاد بيشترين پول و زيباترين دختران عرب را داده بودند، به او گفتند: اگر قبول كنيد، رياست سيصد و شصت قبيله و بهترين دختران عرب را به تو مى‏دهيم، اما دست از دعوت، رسالت، نبوت و هدايت بردار.

ايشان به عموى بزرگوارشان- ابوطالب- فرمودند: به سردمداران مكه بگو: من راه خود را ادامه خواهم داد، حتى اگر ادامه اين راه به كشته شدن من بيانجامد.

پيامبر (ص) در راه تبليغ اسلام سختى‏هاى بسيارى را تحمل كردند و به خيرات شگفت‏آورى رسيدند. حضرت على (ع) گوشه‏اى از سختى‏هاى پيامبر (ص) را بيان مى‏كنند تا مشاهده كنيد كه ميوه شيرين درختِ تلخ صبر چقدر مهم است.

مُبلِّغ سرزمين يمن‏

شيعه و سنى روايتى از اميرالمؤمنين (ع) نقل كرده‏اند كه مردم يمن نامه‏اى را به محضر مبارك رسول خدا (ص) نوشته، از حضرت درخواست مُبلّغ دين كردند.

مردم آن سرزمين استقبال بسيارى از آن مُبلّغ كردند و آن چه را كه او براى آنها بيان مى‏كرد، با جان و دل مى‏پذيرفتند و نتيجه آن تبليغ، تربيت شخصيت‏هاى‏ عظيمى همانند؛ كميل بن زياد نخعى «1» و عابس بن شبيب شاكرى «2» مى‏باشد و همه اين‏ها، به بركت اين مُبلّغ در يمن بود.

يكى از شخصيت‏هاى والايى كه تحت تأثير اين تبليغات قرار گرفت، وجود مبارك مالك اشتر نخعى «3» است كه اميرالمؤمنين (ع) بعد از شهادت مالك در مسجد كوفه فرمودند: هيچ مادرى نمى‏تواند مانند مالك را به دنيا بياورد.

به خصوص در يمن، قبيله‏اى به نام بنى‏شاكر، به واسطه تبليغ اين مبلِّغ تربيت شدند كه اميرالمؤمنين (ع) درآخر عمر مبارك خود فرمودند: اگر تعداد نفرات قبيله بنى‏شاكر هزار نفر بود، من با كمك آن هزار نفر، پرچم توحيد را در كل كره زمين برافراشته مى‏كردم.

وقتى پيغمبر (ص) نامه اهل يمن را مشاهده نمودند، اميرالمؤمنين (ع) را به عنوان مبلِّغ انتخاب كردند و فرمودند: على جان! شما بايد براى تبليغ دين اسلام به كشور يمن برويد. حضرت بايد خانه، زندگى، همسر و دو فرزندش را رها كند و براى تبليغ به يمن برود؛ يعنى بايد تلخى و ناگوارى‏هاى راه اين سفر و فراق خانواده را به تنهايى تحمل كند و صبر به خرج دهد. بايد با صبر، افق طلوع بخش عمده‏اى از خيرات و درجات براى انسان‏ها باشد.

__________________________________________________

(1)- كميل بن زياد نخعى يمنى، از خواص اصحاب اميرالمومنين كه در جنگ صفين با حضرت بود ودر كوفه سكونت گزيد ودر محبت اميرالمومنين سرسخت بود كه مورد تعقيب حجاج بن يوسف واقع شد و چندى متوارى بود وچون كميل شنيد حجاج حقوق قبيله او را قطع كرده است خودش را تسليم كرد و به دست حجاج كشته شد، دعاى شريف كميل را كه منسوب به اوست از اميرالمومنين فراگرفت. لغت نامه دهخدا: 30/ 212
(2)- عابس بن شبيب شاكرى از رجال نامدار كوفه و از مخلصين اميرالمؤمنين از قبيله بنى شاكر كه به شجاعت معروف بوده‏اند. فردى سخنور و شجاع كه از مكه به امام حسين (ع) پيوست و پس از رشادت‏هاى فراوان در كربلا به همراه غلامش شوذب به شهادت رسيد. دائره المعارف تشيع: 11/ 1
(3)- مالك بن حارث بن عبد يغوث نخعى معروف به اشتر، يكى از امراى بزرگ و شجاع بوده است كه شعر نيز مى سروده و در جنگ يرموك يك چشم خود را ازدست داد و در جنگهاى صفين و جمل همراه على (ع) بود، حضرت على اورا براى حكومت مصر تعيين كرد ولى در راه كشته شد آنگاه اميرالمومنين در باره او فرمود: خداى رحمت كند مالك را، او براى من آنچنان بود كه من براى پيامبر خدا (ص) بودم، وفاتش به سال 37 ق رخ داد. (لغت نامه دهخدا: 5/ 2630)
                       

حضرت على (ع) اعلام آمادگى كردند. پيغمبر (ص) به خاطر اين كه ارزش و منزلت‏ مبلِّغ را براى ديگران بيان كنند، اميرالمؤمنين (ع) را در آن گرماى پنجاه درجه، از مسجد تا بيرون شهر مدينه پياده بدرقه كردند.

كسانى كه در طول تاريخ، با روحانى واجد شرايط سر و كار داشتند؛ منافق، توده‏اى، حرام‏خور، بى‏دين و گرفتار فساد زمان خود نشدند. اگر در هر دوره‏اى- به خصوص در اواخر دوران قاجاريه و بعد از آن- و در اين زمان، به اصل روحانيت حمله مى‏شود، به اين علت است كه دشمن مى‏داند تربيت شدگان روحانىِ معنوى و واجد شرايط، حمّال او نخواهند شد.

اگر همه تربيت شوند و در كنار روحانى واجد شرايط زندگى كنند، مشروب فروشان، قماربازها، حرام‏خورها، زناكارها و مفسدين نمى‏توانند زمينه فساد را به وجود بياورند. دروغ، غيبت، تهمت و افترا ترويج پيدا نمى‏كند، چون همه اين موارد از ابزار دشمن است.

ارزش مبلّغ دين اسلام‏

انسان هدايت‏گر واجد شرايط آن قدر با ارزش است كه خاتم پيامبران (ص) و بزرگترين مخلوق پروردگار، كه داراى مقام «جمع الجمعى» است، با پاى پياده به بدرقه اميرالمؤمنين (ع) مى‏آيند. بعد او را در آغوش گرفته، مى‏فرمايد:

«لَانْ يَهْدِىَ اللّهُ بِكَ رَجُلًا واحداً خَيْرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَتْ عَلَيهِ الشَّمْسُ» «1»

على جان! وقتى مردم را با حلال و حرام دين آشنا كنى، اگر در اين سفر به واسطه تبليغ تو يك نفر هدايت شود، در پيشگاه خدا از آنچه كه آفتاب بر او طلوع و غروب مى‏كند، با ارزش‏تر است.

بسيارى از خيرات با صبر به دست مى‏آيد. رسول خدا (ص) جهان را با صبر كردن‏ در برابر ناگوارى‏ها هدايت كرده‏اند. ميلياردها نفر به بركت پيغمبر (ص) هدايت شده‏اند و هدايت انسان‏ها در پرونده پيغمبر (ص) بهتر است از آنچه كه آفتاب بر آن مى‏تابد و از آن غروب مى‏كند.

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 32/ 447، باب 12، حديث 394.
                       

روايتى كه اغلب فقهاى شيعه قبول دارند و بعضى از آنها نيز در رساله‏هاى خود اين روايت را آورده‏اند كه: اگر تعداد افراد نماز جماعت از ده نفر بگذرد، جنّ و انس‏ نمى‏توانند ثواب و پاداش آن را بنويسند. «1» از زمانى كه پيغمبر (ص) نماز جماعت را اقامه كردند، تا زمان حال، چقدر نماز جماعت خوانده شده است؟ پيغمبر (ص) به تنهايى در ثواب كل نمازهاى جماعت هزار و پانصد ساله شريك است.

تمام اين موارد، محصول صبر پيامبر (ص) است. پول، رياست بر سيصد و شصت قبيله و ازدواج با دختران زيبا را قبول نكرد، اما صبر بر ناگوارى‏ها و تلخى‏ها را قبول كرد تا خورشيد با صبر ايشان به شكلى طلوع كند كه ديگر غروب نخواهد كرد.

«هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلّهِ» «2»

صبر در ترويج دين‏

__________________________________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 6/ 444، باب 1، تاكد استحبابها فى الفرائض، حديث 7184؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله أَ تَانِى جَبْرَئِيلُ مَعَ سَبْعِينَ أَلْفَ مَلَكٍ بَعْدَ صَلَاهِ الظُّهْرِ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ رَبِّكَ يُقْرِوكَ السَّلَامَ وَ أَهْدَى إِلَيْكَ هَدِيَّتَيْنِ لَمْ يُهْدِهِمَا إِلَى نَبِىٍّ قَبْلَكَ قُلْتُ مَا الْهَدِيَّتَانِ قَالَ الْوَتْرُ ثَلَاثُ رَكَعَاتٍ وَ الصَّلَاهُ الْخَمْسُ فِى جَمَاعَهٍ قُلْتُ يَا جَبْرَئِيلُ وَ مَا لِأُمَّتِى فِى الْجَمَاعَهِ قَالَ يَا مُحَمَّدُ إِذَا كَانَا اثْنَيْنِ كَتَبَ اللَّهُ لِكُلِّ وَاحِدٍ بِكُلِّ رَكْعَهٍ مِائَهً وَ خَمْسِينَ صَلَاهً وَ إِذَا كَانُوا ثَلَاثَهً كَتَبَ اللَّهُ لِكُلٍّ مِنْهُمْ بِكُلِّ رَكْعَهٍ سِتَّمِائَهِ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا أَرْبَعَهً كَتَبَ اللَّهُ لِكُلِّ وَاحِدٍ بِكُلِّ رَكْعَهٍ أَلْفاً وَ مِائَتَىْ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا خَمْسَهً كَتَبَ اللَّهُ لِكُلِّ وَاحِدٍ بِكُلِّ رَكْعَهٍ أَلْفَيْنِ وَ أَرْبَعَمِائَهِ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا سِتَّهً كَتَبَ اللَّهُ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بِكُلِّ رَكْعَهٍ أَرْبَعَهَ آلَافٍ وَ ثَمَانَمِائَهِ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا سَبْعَهً كَتَبَ اللَّهُ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بِكُلِّ رَكْعَهٍ تِسْعَهَ آلَافٍ وَ سِتَّمِائَهِ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا ثَمَانِيَهً كَتَبَ اللَّهُ تَعَالَى لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ تِسْعَهَ عَشَرَ أَلْفاً وَ مِائَتَىْ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا تِسْعَهً كَتَبَ اللَّهُ تَعَالَى لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بِكُلِّ رَكْعَهٍ سِتَّهً وَ ثَلَاثِينَ أَلْفاً وَ أَرْبَعَمِائَهِ صَلَاهٍ وَ إِذَا كَانُوا عَشَرَهً كَتَبَ اللَّهُ تَعَالَى لِكُلِّ وَاحِدٍ بِكُلِّ رَكْعَهٍ سَبْعِينَ أَلْفاً وَ أَلْفَيْنِ وَ ثَمَانَمِائَهِ صَلَاهٍ فَإِنْ زَادُوا عَلَى الْعَشَرَهِ فَلَوْ صَارَتْ بِحَارُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ كُلُّهَا مِدَاداً وَ الْأَشْجَارُ أَقْلَاماً وَ الثَّقَلَانِ مَعَ الْمَلَائِكَهِ كُتَّاباً لَمْ يَقْدِرُوا أَنْ يَكْتُبُوا ثَوَابَ رَكْعَهٍ وَاحِدَهٍ يَا مُحَمَّدُ تَكْبِيرَهٌ يُدْرِكُهَا الْمُومِنُ مَعَ الْاءِمَامِ خَيْرٌ لَهُ مِنْ سِتِّينَ أَلْفَ حَجَّهٍ وَ عُمْرَهٍ وَ خَيْرٌ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا سَبْعِينَ أَلْفَ مَرَّهٍ وَ رَكْعَهٌ يُصَلِّيهَا الْمُومِنُ مَعَ الْاءِمَامِ خَيْرٌ مِنْ مِائَهِ أَلْفِ دِينَارٍ يَتَصَدَّقُ بِهَا عَلَى الْمَسَاكِينِ وَ سَجْدَهٌ يَسْجُدُهَا الْمُومِنُ مَعَ الْاءِمَامِ فِى جَمَاعَهٍ خَيْرٌ مِنْ عِتْقِ مِائَهِ رَقَبَهٍ.»
(2)- توبه 33: 9؛ «اوست كه پيامبرش را با هدايت و دين حق فرستاد، تا آن را بر همه اديان پيروز گرداند.»
                       

وقتى خورشيد با صبر پيغمبر (ص) طلوع كند، ديگر غروب نخواهد كرد.

«وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ» «1» رسول من! اگر اخلاق، صبر، كرامت و آقايى تو نبود، مردم دور تو جمع‏ نمى‏شدند. پروردگار نمى‏فرمايد: جمع شدن مردم دور پرچم اسلام به واسطه من بوده است، بلكه مى‏فرمايد: اخلاق، صبر، تحمل، نرمى، آقايى، كرامت و بزرگوارى تو، امتى به نام امت اسلام ايجاد كرده است. البته در اين امت، تعدادى نيز ريزش مى‏كنند و هم پياله يهودى‏ها و مسيحيان بى‏خبر از حقايق و توده‏اى مى‏شوند. اگر پيغمبر اكرم (ص) در روز قيامت، فقط سلمان را به خدا ارائه دهد و بفرمايد: مرا به نبوت برگزيدى، من اين انسان آتش پرست و زرتشتى را هدايت كردم، براى پيغمبر (ص) بهتر است از آنچه كه آفتاب بر او مى‏تابد و از آن غروب مى‏كند، تا چه رسد به اين كه ميليون‏ها عالم، حكيم، فقيه، عابد، زاهد، خيّر، متدين و مطيع خدا به وسيله ايشان به وجود آمده است.

حضرت با صبر خويش به ما مى‏فرمايند: امت من بايد در حريم حق، در مقابل همه ناگوارى‏هاى ايستادگى نمايد. پول، مقام، رياست و دختران زيبا، شما را از حريم حق بيرون نبرند؛ زيرا ضرر خواهيد كرد.

پيامبر (ص) در بلا، طاعت و عبادت از صابرترين انسان‏هاى تاريخ بوده‏اند. ايشان در عبادت صبرى داشتند كه عاقبت خدا آيه‏اى را در قرآن نازل كرد. ما چنين گفتگويى را با هيچ پيغمبر و امامى از جانب خدا نداريم. ائمه (ع)از طريق قلب با پروردگار رابطه داشتند. اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه مى‏فرمايند:

خدا از طريق باطن با آنها مناجات مى‏كند. اما چنين پيشنهاد و حرفى را خدا به هيچ پيغمبر و امامى نزده است:

«طه* مَآ أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْءَانَ لِتَشْقَى» «2»

__________________________________________________

(1)- آل عمران 159: 3؛ «و اگر درشت خوى و سخت دل بودى از پيرامونت پراكنده مى‏شدند.»
(2)- طه 1: 20- 2؛ «طه* ما قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به مشقت و زحمت افتى.»
                       

ما قرآن را بر تو نازل كرديم كه در عبادت، خود را به مشقت بياندازى؟ خدا به چه كسى گفت كه عبادات خود را كم كن؟ چه كار كرد كه خدا خودش گفت:

تخفيف بده؟ آن هم چه نوع عبادتى؟

حافظ زيبا فرموده:


صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند

بر اثر صبر نوبت ظفر آيد «1» با صبر آدم پيروز مى‏شود و به درجات و خيرات مى‏رسد. انسان بايد قله صبر را فتح و اين جاده را طى كند. خداوند به پيامبر (ص) امر كرد:

«فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُواْ الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ» «2» از حريم حق بيرون نرو و خودت را تسليم غير نكن.

هميشه در مورد آيه‏اى در سوره هود مى‏فرمودند: اين آيه مرا پير كرد؛ يعنى به قدرى بار صبر آن سنگين است كه مرا پير كرد و آن آيه اين است كه خدا به من اعلام كرد:

«فَاسْتَقِمْ كَمَآ أُمِرْتَ» «3» از اين حريم بيرون نرو، چنان كه به تو دستور داده شده است و اين صبر مرا به پيرى مى‏كشاند، اما ارزش دارد.

__________________________________________________

(1)- حافظ شيرازى.
(2)- احقاف 35: 46؛ «پس صبر كن همان گونه كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند.»
(3)- هود 112: 11؛ «پس همان گونه كه فرمان يافته‏اى ايستادگى كن.»
                       

قرآن مجيد بخشى از خيراتى كه از درخت صبر سر مى‏زند بيان مى‏كند. از جمله‏ «فَاصْبِروا» «1» مؤمنان! صبر كنيد؛ يعنى خود را در حريم حق نگهداريد و از اين دايره بيرون نرويد.

اگر بيرون برويد، تسليم شياطين خواهيد شد. آنها كه در اين حريم راه ندارند، اما بيرون از اين حريم، همه منتظرند كه شما صبر خود را از دست بدهيد و براى علاج ناگوارى‏ها و رسيدن به لذت‏ها- به خيال خود- از حريم حق بيرون برويد و آنها شما را به اسارت بگيرند و به هلاكت برسانند. در اين حريم خود را نگهداريد كه خدا با صابران است. خداوند همراه صابران است.

وقتى بچه‏اى به دنيا مى‏آيد، با سه نفر همراه است. اگر تنها باشد، بعد از چند ساعت مى‏ميرد. وقتى پروردگار عالم هر بچه‏اى از نر و ماده را خلق مى‏كند، پدر و مادر را همراه او قرار مى‏دهد و مهربانى و محبت آنها را همنشين او قرار مى‏دهد.

«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّبِرِينَ» «2» يعنى تنها زندگى نكنيد؛ زيرا توان شما به هيچ كس و هيچ چيزى نمى‏رسد.

كارى كنيد كه من همراه شما باشم. چه عملى را بايد انجام بدهيم كه پروردگار همراه ما باشد؟ در برابر گناه، ناگوارى‏ها و در كنار عبادات صابر باشيد. اكنون كه ماه مبارك رمضان است، پروردگار با همه شما همراه است، چون كه شما در حال صبر هستيد؛ يعنى خود را از خوردن و آشاميدن و لذت‏هاى منع شده نگهداشته‏ايد و در حريم صبر از گناهان مانده‏ايد. به جاى گناه، در كنار ثواب قرار گرفته‏ايد. روزه نيز صبر است و خدا با شما صابران است.

معيّت پرودگار موجب مى‏شود كه در بسيارى از بلاها كه بر سر ما مى‏آمد، دنيا و آخرت را از دست مى‏داديم اما او نگذاشت. شما را در اين چند سال عمر، از افتادن در خيلى از لغزش‏ها و چاه‏ها حفظ كرده است.

__________________________________________________

(1)- اعراف 87: 7؛ «پس شما مؤمنان شكيبايى ورزيد.»
(2)- انفال 46: 8؛ «زيرا خدا با شكيبايان است.»
                       

در قرآن مى‏خوانيم: خدا حفيظ است. خداوند در قرآن مجيد مى‏فرمايد: «1» آسمان‏ها را نگهداشتم كه نيافتند؛ ميلياردها سال است كه ميلياردها ستاره، ماه، خورشيد، سحابى و كهكشان‏ها به وسيله خدا حفظ شده و فرو نمى‏ريزد. اين حفاظتِ حافظ صابران است و براى صابران كارگشا است، چنان چه براى طفل به دنيا آمده، كانون مهرى مانند مادر و پدر خودش را قرار داده است.

بگذاريد قيامت شود و پرده‏ها را بردارند و به ما نشان دهند كه ما هزاران بار بايد جهنمى مى‏شديم و او نگذاشته است. هزاران بار بايد دچار فساد مى‏شديم‏ و نگذاشت. اين به بركت معيّت خداوند است:

«وَاصْبِرُواْ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّبِرِينَ» «2» از درون و برون صابران را حفظ مى‏كنم.

صبر و تحمل على (ع)‏

دين و فرهنگى كه ما داريم، محصول صبر اميرالمؤمنين (ع) است. اما صبر بسيار ناگوار است كه مى‏فرمايد:

«فصبرتُ و فى العين قَذَى وَ فى الحَلْقِ شَجَاً» «3»

من صبر كردم، اما مانند كسى كه تيغ تيز در چشمش بود و نمى‏توانست بيرون‏ بياورد و كسى كه استخوان تيزى در گلويش فرو رفته است، نه پايين مى‏رود و نه بيرون مى‏آيد.

__________________________________________________

(1)- رعد 2: 13؛ «اللَّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّمَوَ تِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِى لِأَجَلٍ مُّسَمًّى يُدَبّرُ الْأَمْرَ يُفَصّلُ الْأَيَتِ لَعَلَّكُم بِلِقَآءِ رَبّكُمْ تُوقِنُونَ»
(2)- انفال 46: 8؛ «و شكيبايى ورزيد؛ زيرا خدا با شكيبايان است.»
(3)- نهج البلاغه: خطبه 3.
                       

كجا صبر كرد؟ آن وقتى كه فاطمه زهرا عليهاالسلام از مسجد برمى‏گردد، مى‏بيند كه همه اموال حكومتى و بيت المال را غارت كرده‏اند، زحمات پيغمبر (ص) را در معرض خطر قرار داده‏اند. اشك ريزان درب اتاق را باز كرد، مى‏بيند اميرالمؤمنين (ع) دستش را روى زانوى خود قرار داده است و در گوشه اتاق نشسته است. در تمام اين نُه سال زندگى با حضرت على (ع) اولين و آخرين مرتبه‏اى بود كه با ايشان با صداى بلند صحبت مى‏كرد. هميشه به حضرت (ع) مى‏فرمود: يا اميرالمؤمنين! اما در اينجا صدا مى‏زند:

«يابنَ ابى‏طالِب عليك السلام اشْتَمَلْتَ شَمْلَهَ الجَنينَ وَ قَعَدْتَ حُجْرَهَ الظنين» «1»

مانند جنين در شكم مادر، خود را بستى و مانند تهمت خورده‏ها گوشه اتاق پنهان شده‏اى؟

حضرت (ع) بلند شدند. لباس‏هاى رزم ايام جنگ احد و خندق را پوشيدند.

ذوالفقار را از نيام بيرون كشيده، فرمودند: دختر پيغمبر! راحت باش. دو سه قدم بيشتر دور نشده بود كه مؤذن داشت مى‏گفت: «اشهد ان لا اله الا الله»، دختر پيغمبر را صدا زد، فرمود: من آمادگى كامل دارم كه به جنگ دشمن بروم، اما جنگ اتفاق بيافتد، نتيجه آن، خاموش شدن چراغ خدا براى ابد در كره زمين خواهد بود.

صدا زد: على جان! من نيز مانند تو صبر و تحمل مى‏كنم. فقط به خاطر اين كه اين چراغ باقى بماند؛ از اين حريم بيرون نمى‏آيم.

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 43/ 148، باب 6، حديث 4؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 2/ 208.
                       

اگر از اين حريم بيرون برويد و صبر خود را از دست بدهيد، آلوده، فاسد و گنهكار شده، هم رديف يهود و نصارى، گنهكار و مشرك مى‏شويد، پس ايستادگى و صبر كنيد.

«وَاصْبِرُواْ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّبِرِينَ»

يعنى تنها زندگى نكنيد. من همراه شما هستم. هر كس در دنيا وآخرت خداوند را همراه خود قرار دهد، در زندگى كمبودى نخواهد داشت.

ثروت با خدا بودن‏

اين روايت داراى سه بخش است و سه داستان دارد. داستان آخر آن اين است كه در مسير كوه طور، جوانى با ادب، آراسته و بزرگوار، به موسى بن عمران (ع) گفت: وقتى براى مناجات به كوه طور مى‏روى، به پروردگار عالم بگو: تو از بى‏كار خوشت نمى‏آيد و من بى‏كار نيستم، اما كارى كه در اين عالم نصيب من شده است، خرج روزمره مرا جواب نمى‏دهد و چرخ زندگى من نمى‏چرخد. من به يك پيراهن نياز دارم. به پروردگار عالم بگو: در كل اين خزانه مال و ثروت تو، اقلًا يك پيراهن‏كه به ما مى‏رسد. زمينه‏اى به وجود بياور كه پيراهنى به ما برسد. «1» موسى (ع) گفت: من از خداوند درخواست مى‏كنم. اگر انسان معرفت داشته باشد، هميشه خدا با اوست و احساس كمبود نمى‏كند. موسى (ع) داستان جوان را بيان كرد: خدايا! از ادب، وقار، وبزرگوارى اين جوان معلوم است كه دوست تو مى‏باشد و تو را مى‏شناسد. از تو يك پيراهن مى‏خواهد.

__________________________________________________

(1)- روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن: 18/ 235؛ «در خبر است كه يك روز موسى (ع) به مناجات مى‏رفت به خرابه‏اى بگزشت از آن جا ناله‏اى مى‏آمد. در آن جا رفت مردى را ديد برهنه بر سر خاك خفته خشتى زير سر گرفته بر او عورت پوشى بود مى‏ناليد و در آن ناله چيزى مى‏گفت. موسى بنزديك او شد مى‏گفت: الهى ترى غربتى و وحدتى و تعرف فقرى و فاقتى.

موسى برفت و مناجات بكرد بگفت و بشنيد چون خواست تا برگردد حق تعالى گفت: يا موسى پيغام آن درويش بنگزاردى گفت: بار خدايا تو عالمترى حكايت وحدت و وحشت مى‏كرد و شكايت فقر و فاقه مى‏گفت. گفت برو او را از من سلام كن و بگو خدايت سلام مى‏كند و مى‏گويد: تو تنها نيستى كه من انيس تويم و تو غريب نئى كه من جليس تويم و تو درويش نئى كه من و كيل تويم موسى بيامد و بر بالين آن درويش بنشست و آن پيغام بگزارد. درويش گفت: يا كليم اللّه! مرا اين مايه است كه خداى تعالى، حديث من بشنود و آن را جواب دهد. آنگه نعره‏اى بزد و جان بداد.»

خطاب رسيد: به او بگو كه خدا مى‏فرمايد: تو انسان پرتوقعى هستى. خجالت نكشيدى كه از من پيراهن مى‏خواهى؟ موسى (ع) عرض كرد: خدايا! مگر چه شده است؟ خطاب رسيد: به او بگو: زمانى كه خواستم محبت و عشق خودم را در دل‏ها تقسيم كنم، دل تو را از عشق خودم پر كردم، آيا باز تو نيازمند هستى؟

مردم به قارون انسان نيازمند نمى‏گويند، اما قارون در فرهنگ من بسيار گدا و بدبخت است، تو در فرهنگ من بسيار ثروتمند هستى. هر كه خدا را دارد، همه چيز دارد.

وقتى وارد عالم آخرت مى‏شويد، خانه، زمين، كارخانه و زن و فرزند به فرياد انسان نمى‏رسند وتك و تنها مى‏شويد. غير از خدا حتى يك نفر هم نيست كه دست ما را بگيرد.

با صبر، مرا همراه خود كنيد و ما نتيجه اين معيّت را در زندگى ديده‏ايم. حضرت موسى (ع) جواب پروردگار را به آن جوان گفت. وقتى جوان آن جواب را شنيد، شروع به گريه كردن كرد و گفت: موسى! اشتباه كردم. اگر تا آخر عالم، دائماً بدن مرا زنده زنده قيچى كنند، گوشت بدنم را به خورد خودم بدهند، ديگر آه نخواهم كشيد. بلكه مى‏گويم: محبوب من، من كه همه چيز دارم. من كه خدا را دارم، پول‏ قارون را مى‏خواهم چه كنم؟

ما خبر نداريم كه نزديك به اذان صبح كه بيدار مى‏شويم، همه خواب هستند، در گوشه‏اى پيشانى را روى خاك مى‏گذاريم و «يا رب العفو» مى‏گوييم، همين معيّت چه ارزش بالايى دارد؟ تمام جهان را به شما بدهند امايك روز روزه ماه رمضان را از شما بگيرند، والله ضرر كرده‏ايد.

در ناگوارى‏ها، حوادث و ظلم‏هاى مردم، اگر انسان صبر كند، بسيار زيبا است.

صبر كنيد كه خدا همراه، وكيل و رئيس شما باشد.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

صبر جهت دار سفارش امام حسين ع به ياران

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

بنابر قرآن كريم و روايات، راه رسيدن به بخشى از خيرات، درجات و كمالات صبر است. صبر به معناى حفظ كردن خويش در حريم حضرت حق، دين و حلال‏ و حرام است. مسأله صبر آن قدر با ارزش است كه پروردگار مهربان در بيان ويژگى‏هاى اهل ايمان دو بار در قرآن مجيد مى‏فرمايد:

«وَ تَوَاصَوْاْ بِالصَّبْرِ» «1» از ويژگى‏هاى آنها اين است كه يكديگر را به ماندن در حريم حق و ماندن در كنار

برنامه‏هاى الهى و مقررات پروردگار سفارش مى‏كنند.

در روز عاشورا، وجود مبارك حضرت سيد الشهدا (ع) در ميان همه مسائل الهى، هفتاد و دو نفر يار خود را به صبر سفارش كردند:

«صبراً بنى الكرام»

اى فرزندان آقايى، بزرگوارى، شرف، اصالت و كرامت، من شما را به صبر سفارش مى‏كنم. يعنى در اين حادثه بسيار تلخ و ناگوار، خود را در حريم الهى، دين و مقررات پروردگار كه يكى از آنها جهاد است و امروز بر عهده شما قرار گرفته است، نگاه بداريد و بدانيد كه كشته شدن شما به منزله پل عبور است كه از اين خانه محدود و محل تنگنا و پرمضيقه شما را عبور مى‏دهد و به جهان لقا و قرب وصال حضرت محبوب خواهيد رسيد.

انصافا اين بزرگواران از طلوع آفتاب، تا بعد از ظهر كه امام حسين (ع) به شهادت رسيدند، خود را جانانانه و عاشقانه در حريم الهى حفظ كردند و صبرى از خود نشان دادند كه بعضى از عرفا مى‏گويند: حقيقت صبر را از صبر خود شرمنده كردند. به خصوص به زنان، دختران و خواهران خود سفارش به صبر كردند كه بعد از شهادت ما، خود را در حريم خدا نگهداريد و براى كاستن از تلخى و بلاى اسارت، مبادا به دشمن متوسل شويد.

__________________________________________________

(1)- بلد 17: 90، عصر (103): 3؛ «يكديگر را به صبر و مهربانى سفارش كرده‏اند.»
                       

اين سفارش را خواهران، دختران و زنان اصحاب در طول اسارت ايشان از كربلا به شام و از شام به مدينه رعايت كردند. تا جايى كه در شب‏ها و روزهايى كه سختى‏ها به اوج رسيد، براى يك بار از دشمن تقاضايى نكردند و اخلاق بالاتر اين كه، از دوست نيز تقاضايى نكردند.

با درد بسازيد كه مردان ره يار

با درد بسازند نخواهند دوا را «1»

مقام خلاده بنت اوس در بهشت‏

به وجود مبارك حضرت داود (ع) خطاب رسيد: «2» به خانه «خلاده بنت اوس» برو و از طرف پروردگار به اين زن با كرامت و بزرگوار بشارت بده كه در بهشت، در هر مقامى كه قرار دارى، اين زن همنشين تو خواهد بود؛ يعنى اين زن مقامى را به دست آورده بود كه قريب به مقام انبياى الهى بوده است.

حضرت داود (ع) به دنبال مأموريتى كه به او دادند، به خانه اين خانم مى‏آيد و به او مى‏گويد:

پروردگار عالم به تو بشارت بهشت را داده و فرموده: تو در بهشت، قرين، همنشين و جليس من هستى. مگر تو چه كار كرده‏اى؟ اين خانم به حضرت داود (ع) عرض كرد: مشابهت اسمى پيش نيامده است؟ شما درست درب اين خانه آمديد؟ من لياقت بهشت و همنشينى با تو را ندارم.

چقدر خوب است كه انسان كارهاى نيك خود را نبيند و چقدر خوب است كه‏ انسان بدى‏هاى خود را ببيند. يعنى در طول عمر، غصه و رنج داشته، محزون باشد كه چرا در گذشته من اين كمبودها را پيدا كردم و چرا براى جبران اين كمبودها اقدام نكردم؟ اين نگاه معقولى است.

__________________________________________________

(1)- وحدت كرمانشاهى.
(2)- بحار الأنوار: 68/ 89، باب 62، حديث 42؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى دَاوُدَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ أَنَّ خَلَادَهَ بِنْتَ أَوْسٍ بَشِّرْهَا بِالْجَنَّهِ وَ أَعْلِمْهَا أَنَّهَا قَرِينَتُكَ فِى الْجَنَّهِ فَانْطَلَقَ إِلَيْهَا فَقَرَعَ الْبَابَ عَلَيْهَا فَخَرَجَتْ وَ قَالَتْ هَلْ نَزَلَ فِىَّ شَىْ‏ءٌ قَالَ نَعَمْ قَالَتْ مَا هُوَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَوْحَى إِلَىَّ وَ أَخْبَرَنِى أَنَّكِ قَرِينِى فِى الْجَنَّهِ وَ أَنْ أُبَشِّرَكِ بِالْجَنَّهِ قَالَتْ أَ وَ يَكُونُ اسْمٌ وَافَقَ اسْمِى قَالَ إِنَّكِ لَأَنْتِ هِىَ قَالَتْ يَا نَبِىَّ اللَّهِ مَا أُكَذِّبُكَ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا أَعْرِفُ مِنْ نَفْسِى مَا وَصَفْتَنِى بِهِ قَالَ دَاوُدُ (ع) أَخْبِرِينِى عَنْ ضَمِيرِكِ وَ سَرِيرَتِكِ مَا هُوَ قَالَتْ أَمَّا هَذَا فَسَأُخْبِرُكَ بِهِ أُخْبِرُكَ أَنَّهُ لَمْ يُصِبْنِى وَجَعٌ قَطُّ نَزَلَ بِى كَائِناً مَا كَانَ وَ لَا نَزَلَ ضُرٌّ بِى وَ حَاجَهٌ وَ جُوعٌ كَائِناً مَا كَانَ إِلَّا صَبَرْتُ عَلَيْهِ وَ لَمْ أَسْأَلِ اللَّهَ كَشْفَهُ عَنِّى حَتَّى يُحَوِّلَهُ اللَّهُ عَنِّى إِلَى الْعَافِيَهِ وَ السَّعَهِ وَ لَمْ أَطْلُبْ بِهَا بَدَلًا وَ شَكَرْتُ اللَّهَ عَلَيْهَا وَ حَمِدْتُهُ فَقَالَ دَاوُدُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فَبِهَذَا بَلَغْتِ مَا بَلَغْتِ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) وَ هَذَا دِينُ اللَّهِ الَّذِى ارْتَضَاهُ لِلصَّالِحِينَ.»
                       

چون نگاه به خود و اعمال مثبت خود، غرور، كبر و منيّت مى‏آورد، تا جايى كه خدا در قرآن مجيد مى‏فرمايد: عده‏اى به خاطر دين‏دارى به خدا منّت مى‏گذارند و با منّت به پروردگار مى‏گويند: ما مسلمان و متدين هستيم، كار خوب انجام داده‏ايم.

خدا در قرآن به پيغمبر (ص) خطاب مى‏كند كه به اين‏ها بگو:

«لَّا تَمُنُّواْ عَلَىَّ إِسْلَمَكُم» «1» چه منّتى بر سر خدا مى‏گذاريد؟ در هيچ امرى به پروردگار عالم نمى‏توانيد منّت داشته باشيد.

اين خانم معرفت بالايى داشت؛ زيرا اعمال مثبت خود را نمى‏ديد و مى‏گفت:

من اصلًا به نظرم نمى‏رسد، چيزى كه مرا لايق بهشت و همنشينى با تو كند چيست.

اين مشابهت اسمى بوده است.

حضرت داود (ع) فرمودند: هيچ گونه مشابهت اسمى نبوده است، مرا درست فرستاده‏اند و تو همان «خلاده بن أوس» مورد نظر پروردگار مهربان عالم هستى. اما من سؤالى از تو دارم و آن اين است كه: مقدارى از اعمال و باطن خود را براى من بگو، تا بدانم كه در درون شما چه خبر است.

گفت: اى داود (ع)! من درونم نسبت به پروردگار آرام است. بلاهاى بسيارى به سر من آمده كه بسيار سنگين است، در معرض رنج، غصّه و آتش انواع بلاها و مصايب قرار گرفتم، اما از پروردگار عالم درخواست برداشتن بلا را نكردم و به پروردگار عالم گلايه‏اى نكردم. در مقابل خدا ساكت بودم. تغيير برنامه را از خدا در خواست نكردم و صبر كردم. حضرت داود (ع) فرمود: به خاطر همين خداوند متعال براى تو بهشت و همنشينى با من در بهشت را مقرر كرده است.

__________________________________________________

(1)- حجرات 17: 49؛ «بر من از اسلام آوردن خود منت نگذاريد.»
                       

امام صادق (ع) اين جمله را اضافه مى‏كنند و مى‏فرمايند: اين مرحله‏اى است كه خدا براى بندگان شايسته‏اش رقم زده است. اين اخلاق صالحين است كه از درد نزد خدا نمى‏نالند و دوا نيز نمى‏خواهند و خود را تسليم حضرت حق مى‏كنند.

ارزش‏هاى قيام امام حسين (ع)‏

وجود مبارك أبى عبدالله الحسين (ع) در شب عاشورا مى‏توانستند دست مبارك خود را بلند كنند و بفرمايند: خدايا! بعد از اين همه سال حسين بودن، از تو تقاضايى دارم و آن اين است كه: تمام دشمنان مرا از بين ببرى تا بقيه عمر خود را با خانواده‏ام زندگى كنم و راحت بميرم. خدا نيز دعاى او را برنمى‏گرداند و مستجاب مى‏كرد.

از ويژگى‏هاى انسان‏هاى مؤمن، صبر است و به همديگر نيز صبر را سفارش مى‏كنند. قرآن مجيد در سى جزء، يكصد و چهارده سوره و بيش از شش هزار آيه، بالاترين مقام را براى صابران قرار داده است؛ يعنى آن چه خدا به صابران عطا كرده است، به هيچ طايفه‏اى در عالم عطا نمى‏كند. بارها اين آيه در قرآن تكرار شده است:

«وَبَشّرِ الصَّبِرِينَ» «1» بين من و صبر كنندگان؛ كسانى كه خود را در حريم الهى و دين نگه مى‏دارند، بشارتى است. اين‏ها با نگهداشتن خود، به گناه آلوده نمى‏شوند، چون گناه خروج از حريم حق و مربوط به حريم شيطان است. آن كسى كه اهل گناه است، حزب شيطان است. كسى كه در فرار كردن و خوددارى از گناه است، در حريم حق و رفيق حضرت حق است. عبد، آشنا و محرم حضرت حق مى‏شود. اين معناى صبر است.

__________________________________________________

(1)- بقره 155: 2؛ «و صبر كنندگان را بشارت ده.»
                       

كسانى كه خود را در حريم حق نگهدارند، سود اين نگهداشتن خود، آلوده نشدن به گناه است. حريم حق از عبادت موج مى‏زند. در حريم حق، بى‏كارى و سستى از عبادت وجود ندارد، بلكه انسان در عبادت فعّال است، يعنى خود را در كنار همه عبادات قرار مى‏دهد و از عبادت جدا نمى‏شود.

هميشه نماز، روزه، جهاد، زكات و اخلاق همراه او مى‏باشد؛ يعنى با همه حقايق، ارتباط عملى دارد. كسى كه در حريم حق است، عاشقانه اهل عبادت است و بى‏كار نيست.

جمعيتى در كنار مسجد كوفه نشسته بودند. اميرالمؤمنين (ع) وارد مسجد شدند و فرمودند: اين‏ها چه كسانى هستند؟ گفتند: يا على! اين‏ها اهل حق هستند.

فرمودند: اهل حق يعنى چه؟ گفتند: اين‏ها هيچ كارى در اين عالم ندارند، شب‏ها در خانه استراحت مى‏كنند و روزها اهل فكر، ذكر و ورد هستند.

حضرت فرمودند: زندگى آنها از كجا اداره مى‏شود؟ گفتند: عده‏اى از مردم با علاقه زياد اينها را از نظر مادى اداره مى‏كنند. حضرت فرمودند: پس اين‏ها با سگان كوفه چه فرقى دارند؟ آنها هم كارى ندارند و مردم نيز به سگ‏ها محبت دارند و استخوان‏ها را جلوى آنها مى‏ريزند. «1»

مراحل سه گانه صبر در روزه‏

حركت در حريم حق حتمى است و مركب اين حركت، عمل صالح است. اين آيه را ملاحظه كنيد:

«وَ الْعَمَلُ الصَّلِحُ يَرْفَعُهُ» «2»

__________________________________________________

(1)- اصل روايت پيدا نشد؛ مستدرك الوسائل: 11/ 220، باب وجوب التوكل على الله، حديث 12798؛ «الشَّيْخُ أَبُو الْفُتُوحِ الرَّازِىُّ فِى تَفْسِيرِهِ، عَنْ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع) أَنَّهُ مَرَّ يَوْماً عَلَى قَوْمٍ فَرَآهُمْ أَصِحَّاءَ جَالِسِينَ فِى زَاوِيَهِ الْمَسْجِدِ فَقَالَ (ع) مَنْ أَنْتُمْ قَالُوا نَحْنُ الْمُتَوَكِّلُونَ قَالَ (ع) لَا بَلْ أَنْتُمُ الْمُتَأَكِّلَهُ فَإِنْ كُنْتُمْ مُتَوَكِّلِينَ فَمَا بَلَغَ بِكُمْ تَوَكُّلُكُمْ قَالُوا إِذَا وَجَدْنَا أَكَلْنَا وَ إِذَا فَقَدْنَا صَبَرْنَا قَالَ (ع) هَكَذَا تَفْعَلُ الْكِلَابُ عِنْدَنَا قَالُوا فَمَا نَفْعَلُ قَالَ كَمَا نَفْعَلُ قَالُوا كَيْفَ تَفْعَلُ قَالَ (ع) إِذَا وَجَدْنَا بَذَلْنَا وَ إِذَا فَقَدْنَا شَكَرْنَا.»
(2)- فاطر 10: 35؛ «و عمل شايسته آن را بالا مى‏برد.»
                       

اين صبر، عمل صالح است. وقتى كه ناگوارى‏ها به وجود مى‏آيند، اين‏ها با كمال ميل، حوصله مى‏كنند. اين سه مرحله صبر؛ صبر در گناه، طاعت و ناگوارى‏ها، در روزه ماه رمضان طرح‏ريزى شده است؛ يعنى خداوند متعال عملى را بر شما واجب كرده است كه در اين عمل، صبر بر معصيت، طاعت و ناگوارى‏ها وجود دارد. اين كه گرسنگى و تشنگى را تحمل مى‏كنيد، صبر در بلا است، اين كه در شب رمضان و روزه رمضان عبادت مى‏كنيد، صبر بر طاعت است و اين كه در خلوت و جلوت، با وجود فشار گرسنگى و تشنگى غذا نمى‏خوريد و روزه نگه مى‏داريد، صبر بر معصيت است.

روزه عبادتى فوق العاده كامل است. همه صبرها را در جرعه شيرين آن ريخته‏اند. خدا به پيغمبر (ص) مى‏فرمايد: حبيب من! از طرف من به صابران بشارت‏ بده، چون اراده من تعلق نگرفته است كه خودم مستقيما با بندگان خوب، صابر، و مؤمنم حرف بزنم. البته خدا در روز قيامت با شما حرف مى‏زند.

شما در روز قيامت صداى پروردگار را مى‏شنويد؛ يعنى آن صدا را كه به گوش شما مى‏رسانند. والله! لذتش از همه نعمت‏هاى بهشت بيشتر است؛ چون آن صدا به روح، قلب و عقل شما لذت مى‏رساند.

قبل از اين كه قيامت برپا شود، فرموده كه من چگونه در قيامت با شما صحبت خواهم كرد. متن صحبت پروردگار اين است: وقتى شما را در بهشت قرار مى‏دهند، اين صدا را مى‏شنويد:

«سَلَمٌ قَوْلًا مّن رَّبّ رَّحِيمٍ» «1» بنده من! «رب رحيم» دارد به تو سلام مى‏كند. سلام معانى متعددى دارد، اما در اينجا مى‏فرمايد: «سَلَمٌ قَوْلًا» «2» سلام قول، گفتار و صدايى است كه از طرف من‏ پروردگار به گوش شما مى‏خورد.

__________________________________________________

(1)- يس 58: 36؛ «با سلام [ى پرارزش و سلامت‏بخش‏] كه گفتارى از پروردگارى مهربان است.»
(2)- يس 58: 36؛ «با سلام [ى پرارزش و سلامت‏بخش‏] كه گفتارى از پروردگارى مهربان است.»
                       

تجلى جمال محبوب بر حضرت موسى (ع)‏

مقدارى از اين لذت به موسى بن عمران (ع) رسيده بود كه چنان در باطن خود مدهوش محبوب شد كه درخواست تجلى جمال محبوب را كرد. او كه مى‏دانست پروردگار عالم را با چشم سر نمى‏شود ديد. او پيغمبر اولوالعزم بود كه حقايق براى او روشن است، پس درخواست جلوه جمال حضرت حق را در باطن كرد.

خطاب رسيد: به كوه نگاه كن. من جلوه‏اى به كوه مى‏كنم، اگر سر جايش ماند، تو نيز آماده آن جلوه باش. حضرت موسى بن عمران (ع) صورت خود را به جانب كوه برگرداند. خدا جلوه نور جمال ازلى را به كوه زد، كوه خاكستر شد و به باد رفت. حضرت موسى (ع) غش كرد.

اين مطالب در سوره مباركه اعراف است:

«خَرَّ مُوسَى صَعِقًا» «1» حضرت موسى (ع) بيهوش شد و مانند انسان مرده، در كوه طور افتاد. بعد كه به هوش آمد، براى اين تقاضايى كه كرده بود، طلب مغفرت كرد:
«قَالَ سُبْحَنَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ» «2» ولى به نظر بزرگان دين، اين جلوه در روز قيامت بر اهل ايمان خواهد شد، بدون اين كه بيهوشى و غش كردنى در كار باشد، بلكه شنيدن صدا و ديدن اين جلوه، دل انسان را الى الابد مست مى‏كند.

اى كاش امكان داشت اين مطالب را به ذهن نزديك‏تر كرد. روايتى براى شما بيان‏ كنم، شايد گره اين بخش را باز كند. تمام اهل ايمان، منهاى مخلَصين زحمت مى‏كشند تا به بهشت برسند و مى‏رسند. در روز قيامت، خداوند متعال زيباترين منظره و خوشمزه‏ترين نعمت‏ها را كه فوق آن وجود ندارد، براى شما قرار مى‏دهد.

__________________________________________________

(1)- اعراف 143: 7؛ «موسى بى‏هوش شد.»
(2)- اعراف 143: 7؛ «گفت: تو منزّهى [از اينكه مشاهده شوى،] به سويت بازگشتم، و من [در ميان مردم اين روزگار] نخستين باور كننده [اين حقيقت كه هرگز ديده نمى‏شوى‏] هستم.»
                       

خداوند در قرآن مى‏فرمايد:

در بهشت براى شما:

«تَلَذُّ الْأَعْيُنُ» «1» لذت نگاه در آنجا، لذت كاملى است. شما در دنيا به گل، گلستان، مرغزار، كوهسار و چشمه سار كه نگاه مى‏كنيد، لذت روحى روانى به شما دست مى‏دهد، در حالى كه اين‏ها محدود و از بين رفتنى هستند، ولى در روز قيامت، بهشتى را مى‏نگريد كه جلوه محبت و لطف پروردگار است.
«فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنفُسُ» «2» هر چه بخواهيد براى شما فراهم است. هيچ چيزى نيست كه بگويند نمى‏شود.

شهداى كربلا با استقبال ملائكه و طبق روايات، با استقبال پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و تمام فرشتگانِ رحمت وارد محشر مى‏شوند و در كنار قبر اين هفتاد و دو نفر مى‏آيند. هر شهيدى كه از قبر برمى‏خيزد، پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام او را در آغوش مى‏گيرند. شما در آغوش حرام نرو، آغوشى به تو مى‏دهند كه ديگر بالاتر از آن آغوش نيست. انسان براى رسيدن به حقايق بايد گذشت داشته باشد.

اگر لذت ترك لذت بدانى‏

دگر لذت نفس لذت نخوانى «3»

__________________________________________________

(1)- زخرف 71: 43؛ «چشم‏ها از آن لذّت مى‏برد.»
(2)- زخرف 71: 43؛ «و در آنجا آنچه دل‏ها مى‏خواهد.»
(3)- شيخ بهائى.
                       

جوان‏هايى كه به طرف لذايذ دنيوى مى‏روند، آيا اين آغوش آلوده، پرميكرب، پليد، سازنده ايدز آغوش است، يا دوزخ دنياست؟

مقام شهداى كربلا در بهشت‏

اين هفتاد و دو نفر وارد محشر مى‏شوند. اميرالمؤمنين (ع) مى‏فرمايند: شهداى كربلا به طور يقين در ميان اولين و آخرين، پرونده پرسش و پاسخ ندارند. انبيا (ع)را به دادگاه الهى دعوت مى‏كنند.

خداوند در قرآن مى‏فرمايد:

«وَلَنَسْلَنَّ الْمُرْسَلِينَ» «1» خدا در قيامت انبيا (ع)را به دادگاه مى‏كشاند. دادگاه حضرت عيسى (ع) را در آخر سوره مائده بيان كرده است. همه انبيا بايد حساب پس بدهند، اما حضرت على عليه السلام مى‏فرمايند: اين هفتاد و دو نفر هيچ گونه حساب و بازخواستى ندارند.

خطاب مى‏رسد: وارد بهشت شويد. صداى خدا را كه مى‏شنوند، غرق لذت مى‏شوند، اما حركت نمى‏كنند. خطاب مى‏رسد: چرا حركت نمى‏كنيد؟ بهشت منتظر و مشتاق شما است.

يك دو بيتى وقت مردن گفت افلاطون و مرد

حيف دانا مردن و صد حيف نادان زيستن‏

چرا حركت نمى‏كنيد؟ تمام درب‏هاى بهشت به روى شما باز است. ساختمان، قصر، كاخ، چشمه، رود و انواع نعمت‏ها، تجلى جمال رحمت خدا است. اما اينان مى‏فرمايند: خدايا! تمام اين بهشتى كه ما داريم مى‏بينيم، بدون زيارت حضرت حسين (ع) براى ما لذتى ندارد. اجازه بدهيد وقتى كه ما به طرف بهشت مى‏رويم، مشاهده كنيم كه سرور ما امام حسين (ع) نيز دارد وارد مى‏شود.

__________________________________________________

(1)- اعراف 6: 7؛ «و از شخص پيامبران [درباره تبليغ دين‏] به طور يقين پرسش خواهيم كرد.»
                       

بعضى جمال‏ها در اين دنيا وجود دارد كه تماشاى آن، تماشاگر را مدهوش خود مى‏كند. وقتى زليخا در آن اتاق بزرگ كه دو درب داشت؛ دربى در شمال سالن و دربى در جنوب سالن. زنان دربارى را دعوت كرده بود، برابر همه ميوه و كارد گذاشته بود، حضرت يوسف (ع) را اجبار كرد كه از آن درب وارد شود و از درب ديگر بيرون برود.

مرد نامحرم در مجلس نامحرم نمى‏نشيند. مرد نامحرم جايى نمى‏نشيند كه نامحرم به او و او به نامحرم خيره شود. اجبار كرد كه از اين درب بيرون بيا، لحظه‏اى بايست تا به خوبى تو را ببيند و ارزيابى كنند و زيبايى تو را به دست بياورند، تا اين گونه مرا به خاطر عشق به تو ملامت و سرزنش نكنند.

اما همين مقدار نيز حضرت يوسف (ع) حاضر نبود بايستد. درب شمال سالن باز شد، به سرعت، بدون نگاه كردن به خانم‏ها، از درب جنوب بيرون رفت. خداوند در قرآن مى‏فرمايد:

زن‏ها لحظه‏اى كه حضرت يوسف (ع) را ديدند؛ يعنى به قدرى از ديدن اين قيافه غرق در لذت شده بودند كه به جاى ميوه، دست خود را بريدند.

اگر اين جمال در بهشت، در قلب شما تجلى كند، چه خواهد شد؟ كسى نمى‏تواند كيفيت آن را ارزيابى كند.

===گفتگوى غير مستقيم خدا با صابران===‏

حبيب من! چون در اراده من نيست كه در دنيا مستقيم با بندگان، رفيقان، عباد و صابران حرف بزنم و آنان صداى مرا بشنوند، لذا تو بين من و آنان واسطه شو.

از صداى سخن عشق نديدم خوش‏تر

يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند «1»

__________________________________________________

(1)- حافظ شيرازى.
                       
«بَشّرِ الصَّبِرِينَ» صابرين چه كسانى هستند؟
«الَّذِينَ إِذَآ أَصَبَتْهُم مُّصِيبَهٌ قَالُواْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَيْهِ رَ جِعُونَ» «1» «مصيبه» يعنى حادثه و پيشامد. اين پيشامد گاهى پيشامد بلايى، معصيتى و طاعتى است. وجود ما از خداست. باغبان ما گفته است كه يازده ماه به اين زمين آب و غذا بده، حال همين باغبان گفته است: به اين زمينى كه براى من است، يك ماه آب و غذا نده. ما ملك خدا هستيم. خدا گفته است: ملك من! در اين يك ماه، آب و نان نخور. من، نوه، بچه، پول و همه اموالم ملك خدا هستيم.

ببينيد خدا چه آرامشى به ما مى‏دهد. ما گم و نابود نمى‏شويم، بلكه در پايان اين سفر به خدا مى‏رسيم، پس غصه‏اى نداريم.

اين‏ها صابران هستند. حبيب من! اين بشارت را به اينان بده كه من، اين حقايق را براى شما قرار دادم:

«أُوْلئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَ تٌ مّن رَّبّهِمْ»

خدا در سوره احزاب به ما مى‏فرمايد:

«يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ صَلُّواْ عَلَيْهِ» «2» شما به پيغمبرم درود بفرستيد. ما مگر چقدر وزن داريم؟ وزن عقلى، معرفتى، عملى، روحى، روانى و عقلى ما مگر چقدر است؟ ارزش صلوات ما براى‏ پيغمبر (ص)، هم وزن خودمان است. اما خدا مى‏فرمايد: من خودم به صابران صلوات مى‏فرستم. ارزش خدا و وزن صلواتش چقدر است؟ همه براى صابران‏ است.

__________________________________________________

(1)- بقره 156: 2؛ «همان كسانى كه چون بلا و آسيبى به آنان رسد گويند: ما مملوك خداييم و يقيناً به سوى او بازمى‏گرديم.»
(2)- احزاب 56: 33؛ «اى اهل ايمان! بر او درود فرستيد.»
                       

اين صلوات چيست؟ اگر مى‏خواست كه خودش معنى مى‏كرد. نمى‏دانيم چيست؟ مفسرين قرآن نيز نمى‏دانند چيست؟ نه. ائمه (ع)نيز براى ما نگفتند، چون به فهم ما نمى‏آيد كه براى ما بگويند.

مانند جلوه خدا در كوه طور كه به حضرت موسى (ع) فرمود: اگر كوه ماند، آن گاه توقع اين جلوه در قلبت را داشته باش. ما نمى‏دانيم يعنى چه؟

درود خدا بر روزه داران‏

خدا به روزه‏داران صلوات مى‏فرستد، چون هر سه مرحله صبر در آنان هست، ولى نمى‏دانيم ارزش اين صلوات چه مقدارى است:

«أُوْلئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَ تٌ مّن رَّبّهِمْ وَ رَحْمَهٌ»
«الرحمه» نيست، «رحمه» است؛ محدود نيست. رحمت من، آن هم رحمت ويژه‏اى كه قابل درك نيست، براى بندگان صابر من است.
«وَ أُوْلئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ» «1» بگو: من همه درب‏ها را به روى شما باز كردم، شما جزء ره‏يافتگان به حريم من هستيد. «مهتدى»؛ هدايت شده، نه «هدى»، فرق مى‏كنند. «مهتدى» از باب ديگرى است كه يعنى شما ره‏يافتگان به حريم من هستيد.

كجا هستيد؟ ملائكه و همه انبيا (ع)ره‏يافتگان به حريم قدس او هستند و از طريق صبر كه همين روزه باشد، به حريم حضرت حق ره‏يافته هستيد. قبل از ماه‏ مبارك رمضان، چرك‏ها، آلودگى‏ها، در باطن و ظاهر ما بود كه تقصير خودمان بود.

__________________________________________________

(1)- بقره 157: 2؛ «آنانند كه درودها و رحمتى از سوى پروردگارشان بر آنان است و آنانند كه هدايت يافته‏اند.»
                       

اما در اين حريمى كه راه پيدا كرديم، ديگر از آن چرك‏ها و آلودگى‏ها خبرى نيست.

چون شب اول ماه رمضان كه براى سحر بلند شديم، بدون اين كه لفظا توبه كنيم، خدا تمام آن چرك‏ها را پاك كرده است.

من دليل قرآنى دارم كه انسان بدون توبه نيز آمرزيده مى‏شود. البته گناهانى كه بين ما و خود خداست. در اين ايام ديگر نيازى ندارد با الفاظ، عشق بازى كنيم.

چون كه در اين حريم قرار گرفتيم، خيلى چيزها در اين حريم عاشقانه است، و لو موضوعى براى آن نباشد.

اگر چه هيچ گناهى نباشد، ولى خدا همين گريه و استغفار را دوست دارد. مگر پيغمبر (ص) گناه كرده بودند كه روزى هفتاد بار استغفار مى‏كردند؟ خدا دوست دارد كه صداى شما را بشنود و گريه و استغفار شما را مشاهده كند.

«وَ قَدْ اتَيْتُكَ يا الهى بَعدَ تَقْصِيرِى وَ اسرافى» «1»

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

__________________________________________________

(1)- إقبال الأعمال: 706 دعاى كميل.

تقسيمات صبر منافع دنيايى و اخروى صبر

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

صبر و استقامت، منافع دنيايى و آخرتى دارند. كتاب خدا به منافع دنيايى و آخرتى صبر اشاره كرده است. به دنبال آيات، روايات نيز در حقيقت به عنوان تفسير آيات قرآن، همين مسايل را به صورت گسترده‏اى توضيح داده‏اند.

محال است كسى در فضاى صبر و نگهداشتن خود در حريم خدا و دين خدا قرار بگيرد و آن منافع وعده داده شده، نصيب او نشود. صبر و استقامت از منافعى كه دارند، نمى‏توانند جدا باشند. افتراق بين صبر و استقامت، و منافع آن محال و غيرممكن است.

صبر نسبت به منافعش، مانند خورشيد نسبت به شعاعش است. چنانچه شعاع خورشيد از خورشيد جدا نيست و نمى‏تواند جدا باشد، منافع و بهره‏هاى صبر نيز نمى‏تواند از صبر جدا باشند.

وجود مبارك رسول خدا (ص) وقتى براى مردم از صبر سخن به ميان مى‏آوردند، به منافع والايى از صبر اشاره مى‏فرمودند. در يكى از سخنرانى‏هاى خود فرمودند:

«فالصبرُ على أربع شُعَب؛ على الشَّوقِ و الشَّفَق وَ الزهد و التَرَقُّب» «1»

صبر چهار رشته و شعاع دارد؛

نخست: اشتياق، شوق و رغبت.

شعاع دوم: ترس، واهمه و بيم.

شعاع سوم: زهد، بى‏رغبتى و بى‏ميلى

شعاع چهارم: انتظار و اميد است.

بعد قسمت به قسمت اين تقسيمات را براى مستمعين توضيح دادند:

«فَمَن اشْتاقَ الى الجَنَّهِ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ» «2»

آن كسى كه اهل ايمان، معرفت و اهل باور است و يكى از باورهايش، بهشت پروردگار؛ يعنى پاداش نيكان و پاكان عالم است و اگر بهشت نبود، به تمام پاكان و نيكان ظلم شده بود و البته پروردگار عالم اهل ظلم نيست.

خدا بندگان را به بيگارى نمى‏كشاند. اگر به آيات قرآن كريم دقت كنيد، مى‏بينيد علنا پروردگار عالم حاضر نشده است كه خوبى خوبان و پاكى پاكان را به صورت پاياپاى مزد بدهد، بلكه پاداش نيكان و پاكان، اضافه‏تر از خوبى‏ها و پاكى‏هاى آنان‏ است. نمونه اين آيات نيز واقعا در قرآن كم نيست.

يكى از نمونه‏هاى بسيار آشكار و روشن آن، اين است:

«مَن جَآءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا» «3» اگر بنده‏اى از بندگان من خوبى و نيكى ارائه دهد، من ده برابر آن، خوبى و نيكى او را جبران مى‏كنم. اگر مصلحت باشد كه ده برابر آن را در دنيا جبران مى‏كند و گر نه، نقد به او نمى‏پردازد و در علم خودش وعده مى‏گذارد كه من اين ده برابر را در قيامت به حتم به عبدم برمى‏گردانم.

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 65/ 383، باب 27، حديث 32.
(2)- بحار الأنوار: 65/ 382، باب 27، حديث 32.
(3)- انعام 160: 6؛ «هر كس كار نيك بياورد، پاداشش ده برابر آن است.»
                       

فرض كنيد خوبى‏ها و نيكى‏ها در رابطه با اين عبد، ده برابر پاداش دارد، عبد از زمان تكليف تا زمان مرگ، هفتاد سال، ميليون‏ها نيكى و خوبى انجام داده، ميليون‏ها بار «لا اله الا الله»، «استغفر الله» و «لا حول و لا قوه الا بالله» گفته است، يا در ماه مبارك رمضان، چند مرتبه از اول تا آخر قرآن را قرائت كرده است، كه ثواب قرائت قرآن در اين ماه، غير از قرائت قرآن در ماه‏هاى ديگر است.

حضرت رسول (ص) مى‏فرمايند: در ماه مبارك رمضان، هر حرفى از كلمات آيه‏اى كه بر زبان قارى قرآن جارى شود، ثواب يك ختم قرآن را دارد. «1» مثلًا «بسم الله الرحمن الرحيم» نوزده حرف است، انسان قرآن را باز مى‏كند كه از اول سوره مباركه فاتحه را بخواند، اولين آيه همين «بسم الله الرحمن الرحيم» است. ثواب آن نوزده حسنه بايد باشد، هر حسنه‏اى نيز مطابق كل قرآن ارزش دارد، اما همه اين‏ها را ده برابر كنيد. حال هفتاد سال حسنه عبد را در قيامت مى‏خواهد ده برابر پاداش ابدى بدهد، فكر كنيد چه خواهد شد؟

خرج علم و عمل در راه رضاى خدا

ما در قرآن و روايات، حسنه پاياپاى نداريم. گاهى قرآن مجيد ده برابر حسنه را به هفتصد برابر تبديل كرده است. اين ديگر بستگى به ظرفيت وجودى آن عبد دارد. از آيات روشن قرآن است:

«الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَ لَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِى كُلّ سُنبُلَهٍ مّاْئَهُ حَبَّهٍ» «2»

__________________________________________________

(1)- روضه الواعظين: 2/ 345، مجلس فى ذكر فضل شهر رمضان، خطبه شعبانيه؛ «و من تلا فيه آيه من القرآن كان له مثل أجر من ختم القرآن فى غيره من الشهور.»
(2)- بقره 261: 2؛ «مَثَل آنان كه اموالشان را در راه خدا انفاق مى‏كنند، مانند دانه‏اى است كه هفت خوشه بروياند، در هر خوشه صد دانه باشد.»
                       

در بعضى از مواقع انسان آبروى خود را خرج خدا مى‏كند. آبرو تعداد ندارد، بلكه يك كيفيت است. گاهى علم خود را خرج خدا مى‏كند، باز هم علم يك كيفيت است. ثواب هزينه كردن آبرو يا علم براى خدا، با عدد نشان داده نمى‏شود، چون عددى نيست. اما در اينجا مسأله مال است. در مال عدد مطرح است.

كسى كه يك درهم مال خود را در راه خدا هزينه كند، داستان اين يك درهم مانند داستان يك عدد دانه نباتى مى‏ماند كه كشاورز مى‏كارد و اين دانه نباتى را به هفتصد دانه تبديل مى‏كند.

مى‏فرمايد: شما در طبيعت عالم ببينيد كه يك دانه، هفتصد دانه شد، پس باور كنيد كه من يك درهم شما را هفتصد برابر پاداش مى‏دهم. كسانى كه دين ندارند و كار خوب مى‏كنند، چون ايمان به قيامت و پروردگار ندارند، پاداش قيامتى ندارند، اما از عجايب پروردگار اين است كه پاداش نيكى بى‏دينان را در دنيا حساب مى‏كند و مى‏پردازد.

حكايت امام كاظم (ع) با كافر رياضت كشيده‏

كسى به مدينه آمد و به مردم مدينه گفت: من مى‏توانم خبرهايى از زندگى شما بدهم. كسانى كه با او در ارتباط بودند، از او خبر مى‏خواستند و او خبر مى‏داد و درست مى‏گفت. اين موضوع را به خدمت مبارك موسى بن جعفر عليهما السلام اطلاع دادند كه: شخص بى‏دين و غير مسلمانى به مدينه آمده و از امور ما خبر مى‏دهد.

حضرت با او ملاقات كردند و در حضور مردم فرمودند: چه كار كرده‏اى كه به اين حال رسيده‏اى كه به پنهان راه پيدا كرده‏اى؟

به حضرت عرض كرد: خيلى چيزها را مى‏خواستم، با خواسته‏هايم مخالفت‏ كردم و در مقابل خواسته‏هاى خودم، صبر كردم و آن خواسته‏ها را دنبال نكردم، اگر چه تلخ و سخت بود.

حضرت فرمودند: درست است كه چنين دانشى در محدوده رياضت‏هاى نفسى و مخالفت با خواهش‏ها نصيب تو شده است. اين مسأله درستى است؛ چون خداى مهربان در اين عالم نيز اجر خوبى احدى را ضايع نمى‏كند، و لو با خدا نبوده، مخالف خدا باشند و خدا را قبول نداشته باشند.

پاداش عمل صالح دشمنان‏

شيعه‏اى، از يك خان عرب اهل سنت سيلى نابى خورد. روى زمين افتاد.

صورتش از سيلى خوردن درد آمده بود و بدنش از زمين خوردن. به او گفت: من كه زورم به تو نمى‏رسد، اما ما مولايى به نام اميرالمؤمنين (ع) داريم، به او شكايت مى‏كنم و او انتقام مرا از تو مى‏گيرد. گفت: همين الان برو، خيال مى‏كنى من از او مى‏ترسم؟ او چهارصد سال است كه از دنيا رفته است، چگونه از من انتقام مى‏گيرد؟

اين بنده شيعه با دل صاف و پاك آمد، سه شب در حرم اميرالمؤمنين (ع) دعا كرد و گفت: تا انتقام مرا نگيرى، من از حريم تو بيرون نمى‏روم. گريه مى‏كرد.

آن خان در اطراف كوفه زندگى مى‏كرد. سه روز گذشت، شيعه مى‏بيند كه دعاى او مستجاب نشد و حرف خان ظالم اهل سنت دارد ثابت مى‏شود و گويا از دست حضرت كارى برنمى‏آيد.

كنار ضريح گريه كرد تا خوابش برد. محضر مبارك اميرالمؤمنين (ع) را درك كرد، به حضرت عرض كرد، حضرت فرمود: خداوند متعال به ما قدرت هر كارى را داده است، ولى من به اين خان سنّى ضربه‏اى در اين دنيا نخواهم زد، چون او حق خيلى مختصرى به گردن من دارد و از من طلبكار است. طلب طلبكار را بايد بدهند و آن اين است كه: روزى اين خان از كنار نخلستان‏هاى بيرون نجف در حال عبور بود، چشم او به گنبد من افتاد، دستش را روى سينه گذاشت و گفت: «السلام عليك يا على بن أبى طالب» يك كار خوب انجام داد، مزدش اين است كه او را ببخشى.

بيدار شد. با گرفتن جواب خود از حرم بيرون رفت. خان سوار اسب بود، گفت:

چه شد؟ شكايت كردى؟ آيا على توانست مرا بزند؟ گفت: من رفتم شكايت‏ كردم، على (ع) فرمودند: من اين شخص را به اين علت نمى‏زنم كه به گردن من حق دارد و آن اين است كه روزى از كنار نخلستان‏ها مى‏گذشت، با ديدن گنبد من، به من احترام كرده است.

خان از اسب پايين آمد. روى خاك نشست، گفت: كجا مى‏روى؟ من مى‏خواهم‏ گريه كنم، دست مرا بگير و به حرم اميرالمؤمنين (ع) ببر، من مى‏خواهم شيعه و علوى شوم.

مشاهده كنيد كه يك حسنه چه پاسخى دارد.

دنباله حكايت امام كاظم (ع)‏

موسى بن جعفر عليهماالسلام به آن شخص پيشگو فرمود: در مقابل رياضت‏ها و صبرى كه كردى، حق است كه چنين پاداشى را به تو بدهند. آيا علاقه دارى مسلمان شوى؟ گفت: نه، هيچ علاقه‏اى به مسلمان شدن ندارم، فرمود: با خواهش نفس مخالفت كن و مسلمان شو، تو كه تمرين مخالفت با هواى نفس دارى، باطن تو مى‏گويد مسلمان نشو، با اين باطن جهاد كن و مسلمان شو.

گفت: چشم. به دست موسى بن جعفر عليهماالسلام مسلمان شد. چند روزى كه آداب اسلام را ياد گرفت، كسى آمد به او گفت: يكى از آن خبرها را از زندگى من به من بده. هر چه فكر كرد، ديد هيچ خبرى نزد او نيست. به درب خانه موسى بن جعفر عليهماالسلام آمد و در زد، گفت: يابن رسول الله! آن زمانى كه بى‏دين بودم، مى‏توانستم خبر از آينده بدهم، اما اكنون كه ديندار شده‏ام، خبرى نمى‏توانم بدهم، پس مزد اين ديندارى ما چه شد؟

حضرت فرمود: دنيا گنجايش مزد مسلمان شدن تو را ندارد، پاداشى كه مى‏خواهند به تو بدهند، در اين دنيا نمى‏توان به تو داد. گفت: صبر مى‏كنم تا در قيامت، پاداش مسلمان شدنم را از پروردگار عالم بگيرم.

ارزش خرج كردن در راه ابى عبدالله (ع)‏

پس ممكن است كه يك حسنه، هفتصد برابر پاداش داشته باشد. اگر مصلحت باشد، در دنيا عطا مى‏كنند، اما اگر مصلحت نباشد، پاداش آخرتى عطا مى‏كنند، الا يك حسنه را كه پروردگار به موسى بن عمران (ع) فرمود: بر عهده‏ام است، بنده‏ام را از دنيا نمى‏برم تا در همين دنيا چند برابر به او پاداش بدهم و آن اين است كه اگر كسى يك دينار براى حسين من (ع) خرج كند، تا از دنيا نرفته است، پاداش او را هفتاد برابر خواهم داد.

توقع نداشته باشيد كه اين هفتاد برابر، در مال انسان باشد. گاهى مى‏بينيد پولى را در راه حضرت سيد الشهدا و براى فرهنگ ابى عبدالله (ع) و جلسات ايشان خرج كرديد، اما خداوند متعال طور ديگرى جبران مى‏كند؛ مثلًا عمره‏اى نصيب شما مى‏كند كه در ذهن شما نمى‏آمده و شما را كمك مى‏كند كه اين عمره را با اخلاص و حال انجام دهيد.

امام صادق (ع) مى‏فرمايند: اين عمره وقتى انجام گرفت، پاداش آن مطابق اين است كه ده بار سطح كره زمين را از طلا بچينيد و در راه خدا صدقه بدهيد. اين لطف حضرت حق است. «1» گاهى نيز آيات قرآن مجيد براى حسنه، عدد معلوم نمى‏كنند. مى‏فرمايد: شما اين كار خوب را انجام بده، پاداش آن،

«وَاللَّهُ يُضَعِفُ لِمَن يَشَآءُ» «2» نامعلوم است؛ آنچه خودم بخواهم، اضافه مى‏كنم. «3»

__________________________________________________

(1)- إرشاد القلوب: 1/ 145، الباب السادس و الأربعون من كلام أميرالمومنين والائمه عليهم‏السلام؛ «بالإسناد مرفوعا عن الصادق (ع): ... و الحجه عند الله خير من بيت مملوء ذهبا لا بل خير من مل‏ء الدنيا ذهبا و فضه ينفق فى سبيل الله.»

الكافى: 4/ 252، بَابُ فَضْلِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَهِ وَ ثَوَابِهِمَا، حديث 1؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (ع) حُجُّوا وَ اعْتَمِرُوا تَصِحَّ أَبْدَانُكُمْ وَ تَتَّسِعْ أَرْزَاقُكُمْ وَ تُكْفَوْنَ مَئُونَاتِ عِيَالِكُمْ وَ قَالَ الْحَاجُّ مَغْفُورٌ لَهُ وَ مَوْجُوبٌ لَهُ الْجَنَّهُ وَ مُسْتَأْنَفٌ لَهُ الْعَمَلُ وَ مَحْفُوظٌ فِى أَهْلِهِ وَ مَالِهِ.» الكافى: 4/ 253، بَابُ فَضْلِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَهِ وَ ثَوَابِهِمَا، حديث 4؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ آبَائِهِ (ع)قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) الْحَجَّهُ ثَوَابُهَا الْجَنَّهُ وَ الْعُمْرَهُ كَفَّارَهٌ لِكُلِّ ذَنْبٍ.»

(2)- بقره 261: 2؛ «و خدا براى هر كه بخواهد چند برابر مى‏كند.»
(3)- بحار الأنوار: 65/ 283، حديث 39؛ « [تفسير العياشى‏] عَنْ حُمْرَانَ عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ الْمُومِنَ لَهُ فَضْلٌ عَلَى الْمُسْلِمِ فِى شَىْ‏ءٍ مِنَ الْمَوَارِيثِ وَ الْقَضَايَا وَ الْأَحْكَامِ حَتَّى يَكُونَ لِلْمُومِنِ أَكْثَرُ مِمَّا يَكُونُ لِلْمُسْلِمِ فِى الْمَوَارِيثِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ قَالَ لَا هُمَا يَجْرِيَانِ فِى ذَلِكَ مَجْرًى وَاحِداً إِذَا حَكَمَ الْاءِمَامُ عَلَيْهِمَا وَ لَكِنَّ لِلْمُومِنِ فَضْلًا عَلَى الْمُسْلِمِ فِى أَعْمَالِهِمَا وَ مَا يَتَقَرَّبَانِ بِهِ إِلَى اللَّهِ قَالَ فَقُلْتُ أَ لَيْسَ اللَّهُ يَقُولُ مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ زَعَمْتُ أَنَّهُمْ مُجْتَمِعُونَ عَلَى الصَّلَاهِ وَ الزَّكَاهِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ مَعَ الْمُومِنِ قَالَ فَقَالَ أَ لَيْسَ اللَّهُ قَدْ قَالَ وَ اللّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ أَضْعَافاً كَثِيرَهً فَالْمُومِنُونَ هُمُ الَّذِينَ يُضَاعِفُ اللَّهُ لَهُمُ الْحَسَنَاتِ لِكُلِّ حَسَنَهٍ سَبْعِينَ ضِعْفاً فَهَذَا مِنْ فَضْلِهِمْ وَ يَزِيدُ اللَّهُ الْمُومِنَ فِى حَسَنَاتِهِ عَلَى قَدْرِ صِحَّهِ إِيمَانِهِ أَضْعَافاً مُضَاعَفَهً كَثِيرَهً وَ يَفْعَلُ اللَّهُ بِالْمُومِنِينَ مَا يَشَاءُ.»
                       

برابرى جريمه گناه با گناه‏

اما در جريمه گناه چگونه است؟ خداوند مى‏فرمايد: جريمه گناه پاياپاى است.

آيا همه گناهان پاياپاى است؟ اگر كسى مؤمنى را بكشد، با نامحرمى زنا كند، عمرى شراب بخورد و يا نماز نخواند، پاداش اين گناه، مطابق با وزن خود گناه است؟ بله، حتى به اندازه يك ارزن نيز كيفر او را اضافه نمى‏كند.

خدا در قرآن مى‏فرمايد:

«وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا» «1» اگر بدى كرديد، كيفر بدى شما مطابق با بدى شماست.

مسأله ديگرى كه لازم است بدانيد اين است كه: ممكن است كسى كه از محلى رد مى‏شود، مى‏بيند اين محل نياز به مسجد، بيمارستان و يا مدرسه دارد، مخارج خانواده خود را ندارد، اما به قدرى باطن درستى دارد كه در درون خودش مى‏گويد:

الهى! اگر پول داشتم، در اينجا يك مسجد، پل، درمانگاه، مدرسه و يا كانون دينى به وجود مى‏آوردم، ولى افسوس كه پولى ندارم.

در قيامت كه پرونده‏اش را به او مى‏دهند، مى‏بيند كه ثواب همه اين‏ها در نامه اعمال او موجود مى‏باشد. مى‏گويد: مولاى من! پرونده من با ديگرى اشتباه شده است؟ خطاب مى‏رسد: نه، آيا به ياد دارى كه فلان روز، از فلان محل رد شدى، ديدى كه آنجا نياز به مراكز خيريه دارد، به خود گفتى: اگر پول داشتم، مى‏ساختم، من به نيت مثبت تو نيز پاداش مى‏دهم.

اما اگر كسى نيت گناه كند و از نيت بيرون نيايد، پروردگار عالم نيت گناه را كيفر نمى‏دهد. چه خداى مهربانى است و چه برخوردهاى زيبايى با عباد خويش دارد.

حتى نخواسته است كه بدان عالم نيز در اين عالم بدون اجر و مزد بمانند.

__________________________________________________

(1)- اسراء 7: 17؛ «و اگر بدى كنيد به خود بدى كرده‏ايد.»
                       

شوق؛ مرحله اوّل صبر

بخش اوّل صبر، شوق است. صبر ميوه و منفعت دارد. در فضاى ايمان است كه انسان مشتاق بهشت؛ يعنى پاداش بندگان مى‏شود. خدا كسى را به بيگارى نمى‏كشد:

«فَمَنِ اشْتاقَ الى الجَنَّهِ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ»

آن كسى كه در فضاى معرفت و ايمان، مشتاق بهشت است، بايد از خواسته‏هاى نابجا، نامعقول و غيرمنطقيى كه همگى در لغت شهوت نهفته است، دست بكشد.

شهوت يعنى ميل. اشتها از شهوت است. كسى كه مشتاق بهشت است، بايد در برابر تمام خواسته‏هاى نامعقول و غيرمنطقى صبر كند. زمانى كه در دامن اين خواسته‏ها مى‏افتد، در حريم خدا بماند.

مردى به خانه امام صادق (ع) آمد، عرض كرد: يابن رسول الله! گرفتارى سختى براى من به وجود آمده است، مرا راهنمايى كنيد.

حضرت فرمودند: مشكل شما چيست؟ عرض كرد: يابن رسول الله! همسايه ديوار به ديوار ما كنيزى دارد كه كنيز بسيار زيبايى است، من اهل چشم چرانى نيستم، ناخودآگاه چشمم به اين كنيز افتاد، دلم را برده است و عاشق او شدم.

تكليف من چيست؟

بردگى بود، اما اسلام قوانينى را وضع كرد كه سفره بردگى در اين عالم جمع شود، ولى برهه‏اى از زمان، اسرا را مى‏آوردند و به جهادگران مى‏دادند، اين‏ها برده و كنيز مى‏شدند. اين‏ها را خريد و فروش مى‏كردند و با خريدن كنيز، به صاحبش محرم مى‏شد.

يكى از دانشمندان خارجى مى‏گويد: اگر كل عالم به مشكل علمى، فكرى، اقتصادى، اجتماعى و خانوادگى دچار شوند و همه تصميم بگيرند كه نزد من بيايند و بگويند: درد ما را دوا كن، من يك دوا و كليد دارم كه به آنها مى‏دهم و به آنها مى‏گويم: درد خود را با اين كليد دوا كنيد و آن كليد «الله» است. او همه دردها را دوا و مشكلات را حل مى‏كند.

«وَ إِن يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَآدَّ لِفَضْلِهِ» «1» وقتى مى‏خواهم وارد زندگى تو شوم و به تو خير برسانم، اگر تمام عالم جمع شوند و نگذارند، نمى‏توانند مانع خير رساندن من شوند.

امام صادق (ع) فرمودند: مشكل خود را نزد پروردگار ببر؛ از حالا به بعد اين گونه با خدا مناجات كن:

«اللهم أسئلك من فضلك» «2»

خدايا! من گداى احسان تو هستم، گرفتار شده‏ام و اين گرفتارى بر دوش من بسيار سنگينى مى‏كند. اين خلأ مرا با احسان خود پر كن.

«فَمَن اشْتاقَ الى الجَنَّهِ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ»

كسى كه واقعا مشتاق بهشت است، بايد از خواسته‏هاى نامعقول بگذرد. اگر گذشت كند، به بهشت مى‏رود. اين‏ها موانع بهشت هستند.

او در نمازها، در خواب و بيدارى اين گدايى را شروع كرد.

سعدى چقدر زيبا مى‏سرايد:

__________________________________________________

(1)- يونس 107: 10؛ «و اگر براى تو خيرى خواهد فضل و احسانش را دفع كننده‏اى نيست.»
(2)- بحار الأنوار: 73/ 173، باب 35، حديث 4.
                       

دست حاجت چو برى پيش خداوندى بر

كه رحيم است و كريم است و غفور است و ودود

كرمش نامتناهى نعمش بى‏پايان‏

هيچ خواهنده نرفت از در او بى‏مقصود «1»

خودش به بندگان خود پيغام داده است كه اى بندگان من! كدام گدا را سراغ داريد كه نزد من آمده باشد و من او را رد كرده باشم؟

بهره خدايى جوان متدين «2»

جوانى در خانه بود، همسايه او آمد و درب خانه را زد، گفت: جوان، تو متدين، باتربيت و خوب هستى، مى‏خواهم سفرى چند ماهه بروم. كنيزى دارم كه به او علاقه زيادى دارم، مى‏خواهم او را نزد تو به امانت بگذارم تا وقتى كه برگشتم، كنيز را از تو سالم تحويل بگيرم.

جوان به او گفت: ببخشيد، من ازدواج نكرده‏ام و جوان ازدواج نكرده در معرض خطر است، من دقيقه‏اى نمى‏توانم تحمل كنم. او را نزد پيرمرد نود ساله متدين ببر تا از او نگهدارى كند.

__________________________________________________

(1)- سعدى شيرازى.
                       

همسايه به او گفت: آفرين بر تو اى جوان با ايمان. من اين كنيز را به تو مى‏بخشم.

قيمت كنيز دويست درهم مى‏باشد، به سفر مى‏روم و برمى‏گردم و يا پول آن را و يا دوباره خودش را از تو مى‏گيرم. با اين كه آن را به تو حلال كردم و مى‏توانى مانند همسر شرعى، ايامى كه من نيستم، با او باشى.

«اللهم اسئلك من فضلك»

با خلوص نيت به درب خانه او برو، او مى‏داند كه پاداش استقامت و صبر تو را چگونه بدهد. اگر مصلحت باشد، پاداش تو را فورا مى‏دهد.

صاحب كنيز، كنيز را بخشيد و رفت. حاكم منطقه به دنبال كنيزى با شرايط ويژه مى‏گشت. به او خبر دادند كه اين شرايط در كنيزى است كه در اختيار اين جوان است. گفت: به هر قيمتى كه مى‏فروشد، از او خريدارى نماييد. آمدند و گفتند:

حاكم خريدار اين كنيز است.

بدون اين كه خود جوان قيمتى بگذارد، گفتند: كنيز را به قيمت دويست هزار دينار طلا خريدارى مى‏كنيم. گفت: ما اين پول را مى‏گيريم و بعد از خانواده‏اى در مدينه براى تو دخترى مى‏گيريم كه زندگى تو سر پا شود.

كنيز را فروخت و آن پول فراوان را گرفت و دو ماه بعد صاحب كنيز آمد، گفت:

اى جوان! اگر كنيز را مى‏خواهى، قيمت آن را به من بپرداز، جوان آن پول فراوان را برداشت و گفت: اين پول كنيز تو است. آن مرد به اندازه دويست درهم از آن پول‏ها برداشت و گفت: كنيز من اين مقدار ارزش داشته است.

پيغمبر (ص) مى‏فرمايند:

اگر بهشت، زن حلال، پول، خانه، رفيق خوب، مملكت خوب و حكومت خوب مى‏خواهيد، در حريم خدا صبر كنيد. خود را با گناه آلوده نكنيد. من همه چيز به شما مى‏دهم، ولى افسوس كه مردم كم با خدا معامله مى‏كنند. شايد ده درصد با خدا معامله دارند، اما نود درصد با شياطين معامله مى‏كنند.

سود كلانى نصيب معامله كنندگان با خدا مى‏شود، اما معامله كنندگان با شيطان ضرر و زيان زيادى مى‏كنند.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

گنج صبر توجه به گنج حقيقى

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

واقعيتى كه هميشه مورد توجه بسيارى از انسان‏ها بوده، گنج است. گنج به مجموعه‏اى فراوان از ثروت اطلاق مى‏شود كه گاهى اين در خرابه‏ها يافت مى‏شود و علتش اين بوده كه اين خرابه‏ها قبلًا شهر و يا كشور بوده و محل خزانه‏هاى حكومت‏هاى آن كشورهاى آباد بود و يا دفينه‏هايى بود كه ثروتمندان براى خود فراهم كرده بودند و بر اثر حادثه‏ها، زلزله‏ها و طوفان‏ها، آن مناطق آباد خراب شد و چون گاهى- به خصوص كشاورزان- در بيابان‏هاى به جا مانده از آن شهرها و كشورهاى آباد، در حال زير و رو كردن زمين هستند، به اين دفينه‏ها و گنج‏ها برمى‏خورند.

اين براى انسان در طول تاريخ واقعيتى شده بود كه در خرابه‏ها، بيابان‏ها و مناطق ويران گاهى گنج وجود دارد و گاهى به دنبال به دست آوردن گنج، واقعا رنج‏ها را تحمل مى‏كردند.

نابرده رنج گنج ميسر نمى‏شود

مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد «1»

كسانى كه به دنبال گنج بودند، يا گنج را مى‏يافتند، يا در مسير پيدا كردن گنج، اگر گنجى پيدا نمى‏كردند، به منافع ديگرى كمتر از گنج مى‏رسيدند. فرهنگ الهى اين گنج را در دو بخش بيان كرده است؛ نخست در بخش مادّى كه در رساله‏هاى عمليه نيز فقهاى بزرگ شيعه نوشته‏اند: گنج ثروتى است كه ناگهان از خرابه‏اى، كويرى و بيابانى به دست مى‏آيد و اگر شيعه، گنجى را به دست آورد، طبق سوره مباركه انفال، خمس آن گنج بر او واجب است:

«وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مّن شَىْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ»

آيه شريفه ندارد «من الجهاد» كه بعضى‏ها آيات قبل و بعد از اين آيه را دريافت‏ نكرده، در مسأله دچار اشتباه شده‏اند و مى‏گويند: خمس فقط به غنايم جنگى تعلق‏ مى‏گيرد، در حالى كه خدا مى‏فرمايد: «أَنَّمَا غَنِمْتُم مّن شَىْ‏ءٍ» شى‏ء؛ يعنى هر چيز گران‏بها، كه غنايم جنگى نيز يكى از اشياى پرقيمت است. معدن، سود حاصله از كسب سالانه و گنج نيز از اشياء پر قيمت هستند.

__________________________________________________

(1)- سعدى شيرازى.
                       

«مّن شَىْ‏ءٍ» اگر از چيزى غنيمت و بهره‏اى نصيب شما شد:

«فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ» «1» پروردگار راه مصرف خمس را در آيه شريفه در شش بخش بيان كرده است كه خرج در غير از اين شش برنامه، بر هر فقيه و هر خمس دارى حرام است و هر فقيهى بنا بر فقاهت خودش و هر مؤمنى بنا بر ايمان خود، در هزينه كردن خمس از افراط و تفريط بايد بپرهيزند و در مصرف آن، جانب احتياط را كاملًا رعايت كنند.

اين حال و كار مردم مؤمن است.

اين گنج، گنج مادى است. ثروت متراكمى كه از خرابه‏ها، كويرها و بيابان‏ها به دست مى‏آيد كه يك پنجم آن خمس و مربوط به پروردگار عالم است، كه هم در دين او بايد هزينه شود و هم براى بندگان آبرودار محترمش كه خرج آنان با دخل‏شان در سال هماهنگ نشده است؛ يعنى رنج برده‏اند، ولى خرج زندگى آنان بيش از درآمدشان بوده است. اگر از خاندان پيغمبر (ص) باشد، بخشى از اين واجب مالى به او مى‏رسد، آن هم در حدّ رفع مشكلات و نيازهايى كه دارد، نه بيشتر. چون نه قرآن اجازه مى‏دهد و نه فقيهان شيعه. مقدارى از اين مال نيز سهم عالمان ربّانى است كه واقعا در راه اسلام و تبليغ دين خدا زحمت مى‏كشند، درس مى‏خوانند، درس مى‏دهند و شاگرد؛ مفسّر، عالم و مبلّغ تربيت مى‏كنند. بنا به اذن پروردگار، پيغمبر صلى الله عليه وآله و ائمه طاهرين عليهم السلام براى آنها نيز بايد در حدّ احتياج، نه افراط وتفريط، هزينه شود.

__________________________________________________

(1)- انفال 41: 8؛ «و بدانيد هر چيزى را كه [از راه جهاد يا كسب يا هر طريق مشروعى‏] به عنوان غنيمت و فايده به دست آورديد [كم باشد يا زياد] يك پنجم آن براى خدا و رسول خدا (ص) و ...»
                       

خواب شيخ محمد نهاوندى «1»

شيخ محمد نهاوندى، يكى از علماى بزرگ كه انسان برجسته‏اى بود و در علم و عمل و تقوا مشهور بود، نقل كردند كه: ايشان گفته است كه من نسبت به هزينه كردن اين مال الهى در زندگى خودم، با آن همه زحمتى كه براى دين مى‏كشيدم، دچار مشكل باطنى بودم كه واقعا چقدر حقّ من است كه از اين مال مصرف كنم؟ با وجود آن دانش و زحمتى كه براى دين مى‏كشيد و بى‏كار نبود، به سختى زندگى مى‏كرده است.

مى‏فرمايد: در عالم رؤيا ديدم كه وارد حرم وجود مبارك حضرت رضا (ع) شدم، ديدم حرم داراى وضع و حال و روشنايى خاصى مى‏باشد. سؤال كردم: امروز در حرم مطهر حضرت رضا (ع) خبر خاصى است؟ گفتند: بله. وجود مبارك امام‏ زمان (ع) بالاى سر حضرت رضا (ع) نشسته‏اند و مشغول خواندن زيارت حضرت رضا (ع) هستند.

گفت: من بالاى سر حضرت آمدم، مراقب بودم كه زيارت حضرت تمام شود تا به محضر مقدس ايشان شرفياب شوم و مطلبم را بپرسم. زيارت ايشان تمام شد، زانوى ادب به محضر مبارك امام زمان (ع) زدم و عرض كردم: من در ماه چقدر حق دارم از پولى كه مربوط به شما است و طبق آيه قرآن واجب است كه مردم بپردازند، هزينه زندگى خود كنم؟ اصلًا حق دارم يا نه؟ و اگر حق دارم، چه مقدار حق دارم؟

امام عليه السلام فرمودند: شما در هر ماه از مال مربوط به ما، اين مقدار حق شرعى شما است كه خرج كنيد و اضافه از آن ممنوع است. ولى من به خواب خود اعتماد نكردم. خواب خوبى بوده است، سؤال فقهى كردم، امام زمان (ع) نيز با كمال محبت جوابم را دادند، اما به ما گفته‏اند كه به خواب به عنوان دليل و حجت شرعى تكيه نكنيد.


__________________________________________________

(1)- ابن عبد الرحيم النهاوندى المذكور فى محله ولد فى النجف عام توجه والده إلى إيران 1291 و بعد ثلاث سنين جاءت به والدته إلى طهران وقت نزول والده بها، فتربى عنده إلى أن توفى والده، فاشتغل على المدرسين بها فى مدرسه الخان المروى التى كان والده مدرسا بها و هاجر إلى العراق فى نيف و عشرين و ثلاثمائه و حضر أبحاث شيخنا الخراسانى و غيره، و عاد إلى إيران بعد وفات‏أخيه العالم الشيخ محمد حسن نزيل المشهد الرضوى حدود 1329 فنزل هو إلى المشهد فى مقام أخيه إلى أن حج حدود 1360 و زار العراق و رجع إلى المشهد إلى أن توفى بها خامس جمادى الأولى 1371 و طبع من تصانيفه تفسيره الملمع الموسوم نفحات الرحمن فى ثلاث مجلدات و له ضياء الابصار فى مباحث الخيار و سراج النهج فى مسائل العمره و الحج، و ديوان شعره و قد استكتبت منه قصيدته المستزاد فى رثاء الحسين الشهيد. الذريعه إلى تصانيف الشيعه: 9/ 1006
                       

به خواب خوب گفته‏اند تكيه نكنيد، چه رسد به خواب‏هايى كه اصل و ريشه‏اى ندارد. چند روزى گذشت، روزى در عالم بيدارى وارد حرم مبارك حضرت رضا (ع) شدم، حرم حال و هواى خاصى داشت، بدون توجه به آن خواب، سؤال كردم چه خبر است؟ گفتند: آيت الله العظمى بروجردى به مشهد مشرف شده‏اند و بالاى سر حضرت (ع) مشغول زيارت هستند. خيلى خوشحال شدم. با اين كه خودم فقيه و عالم بودم و براى دين زحمت مى‏كشيدم، ولى گفتم: براى اين كه خيالم صد در صد از اين پول راحت شود كه در قيامت گرفتار نشوم، بروم بپرسم.

چون اگر كسى نپردازد و اگر كسى به ناحق بگيرد و اگر به ناحق بخورد، فرداى قيامت جواب خدا و پيغمبر صلى الله عليه و آله و همه سادات و زحمت كشندگان در راه دين را بايد بدهد، چون حقّ مشاعى و مشترك است.

لذا مرحوم آيت الله العظمى خويى «1» مى‏گفتند: كسانى كه خمس نمى‏دهند، ولى زمان سفر حج نزد روحانى مى‏روند و فقط خمس مخارج سفر حج خود را مى‏دهند و با آن پول خمس داده به حج مى‏روند، حج آنان باطل است.

__________________________________________________

(1)- مستدركات أعيان الشيعه: 7/ 16، السيد أبو القاسم الخوئى بن السيد على أكبر بن المير الهاشم، ولد سنه 1317 فى مدينه (خوى من اعمال آذربيجان و توفى سنه 1413 فى النجف الأشرف) هاجر والده إلى النجف فرافقه إليها و هو فى الثالثه عشره من عمره و ذلك فى حدود سنه 1330 و فى النجف انضم إلى الحلقات الدراسيه فى مراحلها المتعارف عليها، و كان من اساتذته فيها الميرزا محمد حسين النائينى و الشيخ محمد حسن الكمبانى و الشيخ آغا ضياء الدين العراقى و شيخ الشريعه الاصفهانى و الشيخ محمد جواد البلاغى و غيرهم.

و بعد وفاه السيد محسن الحكيم سنه 1389 انتهت اليه المرجعيه الدينيه فى النجف، و قلد فى ايران و العراق و دول الخليج و سوريا و لبنان و افغانستان و غيرها. و لم تشغله شئون المرجعيه عن التدريس و لا عن التأليف. بل نستطيع القول انه تميز فى التأليف عن غيره من كبار المراجع الذين استغرقت المرجعيه أوقاتهم فلم يكتبوا شيئا يبقى بعدهم سوى رسائلهم العمليه فى حين انه كان يستغل أوقات الفراغ ليكتب و يوف فاخرج للناس الكتب الآتيه: 1- أجود التقريرات فى أصول الفقه. 2- تقريرات الفقه. 3- الفقه الاستدلالى. 4- حاشيه على العروه الوثقى. 5- نفحات الاعجاز. 6- البيان فى تفسير القرآن. 7- المسائل المنتخبه- و هى مجموعه فتاواه. 8- معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواه (23 مجلدا). و قد كتب بخط يده عن موسوعه (معجم رجال الحديث) يقول: إن علم الرجال كان من العلوم التى اهتم بشأنه علماوا الأقدمون، و فقهاوا السابقون، و لكن أهمل امره فى الاعصار المتاخره حتى كأنه لا يتوقف عليه الاجتهاد، و استنباط الأحكام الشرعيه. لأجل ذلك عزمت على تأليف كتاب جامع كاف بمزايا هذا العلم، و طلبت من الله سبحانه ان يوفقنى لذلك فاستجاب بفضله دعوتى. كان يرعى الحوزات العلميه بالرواتب كحوزه النجف الأشرف، و حوزه كربلاء فى العراق و حوزات قم و مشهد و غيرها فى ايران و الحوزات و المعاهد الدينيه فى الهند و باكستان و قد اهتم بالعمل الموساتى، تشييدا و دعما. فقد امر بإنشاء «موسه الامام الخوئى الخيريه»، حيث قامت فى غضون عمرها القصير بمشاريع دينيه و ثقافيه و اجتماعيه فى لندن و نيويورك و بومباى و تايلند و الهند. فمن ذلك مدرسه دار العلم فى بانكوك (تايلاند) و مدرسه صاحب الزمان فى كهولنا بنغلادش و مدرسه أهل البيت فى هوكلى (البنغال الغربيه) و مدرسه أمير المونين فى الهند و مدرسه الامام الباقر فى بهيوندى (الهند) و المدرسه الايمانيه فى بنارس بالهند و الحوزه العلميه فى حيدرآباد. و وضع أساس مدينه متكامله للطلاب و لمدرسى الحوزه العلميه فى قم و هى اليوم مدينه شامخه باسم مدينه العلم و تقوم الموسات الخيريه الثلاث فى بريطانيا و فى الولايات المتحده و فى الهند بتأسيس المدارس و المعاهد و تقديم الخدمات الثقافيه.

مى‏فرمودند: اين پول مشاع است و تمام خمس مال بايد حساب شود. عده‏اى ديگر از فقها نيز همين طور هستند، آنها نيز حج بدون خمس را قبول ندارند و مى‏گويند:

اين مال حق خدا، پيغمبر (ص) تمام سادات و همه خدمت گزاران واقعى به دين است. بايد انسان حقوق ديگران را بپردازد. اگر كسى خمس مال خود را نپردازد، اموال او حرام مخلوط به حلال است و با آن نمى‏تواند نماز بخواند و به حج برود.

بالاى سر حضرت رضا (ع) نشستم، چهره ملكوتى آيت الله العظمى بروجردى را تماشا كردم و لذت مى‏بردم، چون‏ «النظر الى وجه العالم عباده» «1»

نگاه كردن به چهره عالم ربانى، واجد شرايط و خدمتگزار، عبادت است. چون‏ او با ارزش است و چنانچه در روايات به ما ياد داده‏اند، توهين كردن به عالم واجد شرايط، توهين به پروردگار است. نگاه كردن به قرآن، كعبه، درب خانه عالم ربانى و به صورت پدر و مادر نيز عبادت است.

كسانى كه آيت الله العظمى بروجردى را ديده بودند، ايشان در آن زمان، با اين كه هشتاد و هشت ساله بود، اما ذكر ركوع و سجود را سه تا هفت بار تكرار مى‏كردند. نماز عجيبى داشتند. كسانى كه ايشان را زيارت كرده بودند مى‏ديدند كه سيماى ايشان غرق در روشنايى، نور و ضياى الهى بود و اگر در يك كلمه بخواهيم ايشان را توصيف كنيم، او مرد خدا بود. خودشان مى‏فرمودند: در تمام دوره عمر شريف خود، از خدا جدا زندگى نكردند.

__________________________________________________

(1)- وسائل الشيعه: 12/ 312، باب 166، حديث 16384؛ بحار الأنوار: 96/ 65، باب 5، حديث 46؛ «وَ رُوِىَ أَنَّ النَّظَرَ إِلَى الْكَعْبَهِ عِبَادَهٌ وَ النَّظَرَ إِلَى الْوَالِدَيْنِ عِبَادَهٌ وَ النَّظَرَ فِى الْمُصْحَفِ مِنْ غَيْرِ قِرَاءَهٍ عِبَادَهٌ وَ النَّظَرَ إِلَى وَجْهِ الْعَالِمِ عِبَادَهٌ وَ النَّظَرَ إِلَى آلِ مُحَمَّدٍ (ع) عِبَادَه.»
                       

گفت: زيارت خواندن آيت الله العظمى بروجردى تمام شد، دقت كردم، ديدم جايى كه نشسته است و دارد زيارت مى‏خواند، همان جايى است كه در عالم رؤيا ديدم امام زمان (ع) نشسته بود و زيارت مى‏خواند.

آمدم و سلام كردم. مرحوم آيت الله العظمى بروجردى «1» مرا مى‏شناختند.

ايشان فرمودند: شما در ماه اين مقدار از مال خدا و پيغمبر (ص)- خمس- را مى‏توانيد هزينه زندگى خود كنيد و اين مقدار حق شرعى شما است. مانند همان جملات و پولى كه امام زمان (ع) فرموده بودند، آيت الله العظمى بروجردى نيز به من فرمود.

يك گنج، گنج مادى است كه خمس دارد و يك گنج نيز گنج معنوى است كه ارزش گنج معنوى با گنج مادى قابل مقايسه نيست. گنج مادى در خرابه، بيابان، كوير و زير خانه‏هاى قديمى پيدا مى‏شود، ولى جاى گنج معنوى نزد پروردگار است.

داستانى از گنج مادى و معنوى‏

حكايتى از گنج مادى و معنوى گفته‏اند كه خيلى جالب است. من از مرحوم آيت‏ اللّه العظمى آخوند ملاعلى معصومى همدانى «2» شنيدم. ايشان مى‏فرمودند:

__________________________________________________

(1)- شرح حال ايشان در كتاب تواضع و آثار آن در جلسه 12 آمده است.
(2)- آخوند ملا على همدانى، آيت اللّه معصومى 1312 ق/ 1273 ش- 1398 ق/ 1357 ش فقيه اصولى و از مراجع تقليد. در روستاى «درجزين» همدان زاده شد. تحصيلات مقدماتى را در همدان به انجام رساند. آنگاه به تهران رفت و نزد شيخ عبدالنبى نورى و آخوند هيدجى علوم عقلى را آموخت. در 1340 ق، كمى پس از تأسيس حوزه علميه قم به همت آيت اللّه حائرى يزدى، به قم رفت و در حوزه درس آيت اللّه حاضر گشت و از مكتب اخلاقى ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى نيز استفاضه نمود و همزمان خود نيز به تدريس پرداخت. در 1355 ق/ 1315 ش به همدان بازگشت و چند سال بعد مدرسه مخروبه آخوند ملا محمدحسين مجرم همدانى را بازسازى كرد و مدرسه آخوند و حوزه علميه همدان را بنياد نهاد و به دنبال آن كتابخانه غرب را تأسيس كرد و رونق و نشاط تازه‏اى به حيات علمى شهر همدان بخشيد. آخوند ملا على همدانى عمرش را يكسره در تدريس و تعليم و تأليف گذراند. برخى از آثارش عبارتند از: رساله در كلام نفسى، رساله در حالات ابوبصير صحابى، رساله اسرار الصلوه، رساله در اجتهاد و تقليد، رساله در عصير عنبى و زبيبى و تمرى، رساله اربعين حديثاً، حواشى بر انيس التجار و عروه الوثقى و تقريرات فقه و اصول آيت اللّه حائرى. دائره المعارف تشيع: 1/ 18
                       

حدود بيست ساله بودم. بعد از حوزه همدان، براى ادامه تحصيل مرا راهنمايى كردند كه به تهران بيايم، گفتند: تهران اساتيد بسيار معتبرى در فقه، اصول، حكمت و عرفان دارد. ايشان مى‏فرمودند: وقتى در تهران بودم، از محضر دو استاد بهره فراوانى گرفتم و بعد به قم مشرف شدم و آنجا ادامه تحصيل دادم. كه البته به مرتبه‏هاى بالاى علمى و حالى رسيدند. متخصصين در آن زمان، ايشان را از بسيارى از مراجع زمان بالاتر مى‏دانستند.

مطالب زيادى براى من فرمودند و من يادداشت كردم. ايشان در بيست سالگى در تهران، خدمت مرحوم آيت الله شيخ محمد رضا تنكابنى «1» و مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالنبى نورى براى تحصيل رسيد.

آخوند ملا على مى‏فرمودند: شيخ عبدالنبى براى خودم تعريف كردند كه: من جوان بودم و در مدرسه مروى تهران طلبه بودم، آن زمان نيز مدرسه مروى اساتيد بسيار فوق العاده‏اى داشت.

داستان ساختن اين مدرسه نيز داستان عجيبى بوده است. پول ساخت اين مدرسه و زمين آن را خان مروى هزينه كرد كه خان ثروتمندى در مرو خراسان بوده است كه بعد به تهران آمد. انسان پاك، پاك طينت، حلال خور و بزرگوارى بود كه از ثروت خود به خوبى استفاده مى‏كرد؛ مسجد با عظمت و مدرسه مروى فعلى را او ساخت.

روزى كه كلنگ اين مدرسه و مسجد را مى‏خواستند به زمين بزنند، از علما، فقها، بزرگان و شخصيت‏هاى با ايمان بازار تهران دعوت كردند. خان مروى كلنگ را روى دستش بلند كرد و گفت: هر كسى كه از شب اول تكليف تا كنون نماز شب او ترك نشده است بيايد اين كلنگ را بگيرد و براى افتتاح به زمين بزند. من چنين‏ دستى مى‏خواهم كه كلنگ بزند. هيچ كس نيامد. خودش كلنگ را زد. يعنى يك خان، نماز شب او از اول تكليف ترك نشده بود.

__________________________________________________

(1)- شرح حال ايشان در كتاب عرفان در سوره يوسف، جلسه 20 آمده است.
                       

اما خيلى‏ها نماز واجب خود را عمدا نمى‏خوانند. خيلى‏ها نماز صبح را بيدار نمى‏شوند، پيغمبر (ص) مى‏فرمايند: نماز خواندن بعضى مانند نوك زدن كلاغ به دانه مى‏باشد كه اسم نمازشان را بايد نماز كلاغى گذاشت؛ «1» يعنى به قدرى به نماز بى‏ميل هستند و به زور نماز مى‏خوانند كه از تكبيره الاحرام تا سلام نماز، همه را در هم مى‏كنند و ادب نماز، موالات و ترتيب را رعايت نمى‏كنند.

شيخ عبدالنبى فرمودند: من در ايام جوانى در اين مدرسه طلبه بودم و هوس كردم كه به دنبال گنج بروم. پشت اتاق مدرسه پستويى بود كه طلبه‏ها رختخواب، چراغ خوراك‏پزى و اثاث اضافه را در آنجا مى‏گذاشتند. من چند كتاب درباره علم كيميا و علوم قديمى جفر و رمل خريده بودم و به دنبال اين بودم كه از طريق اين كتاب‏ها به طلا دست پيدا كنم و يا مس را به طلا تبديل كنم.

از شهر نور مازندران، چند نفر از افراد آشنا به تهران آمدند و قصد عزيمت به مشهد را داشتند. من از آنها درخواست كردم كه اگر ممكن است، من نيز همراه شما به مشهد بيايم. آنها قبول كردند و گفتند: آماده شو، تو را همراه خود مى‏بريم.

گفتم: هزينه از تهران به مشهد رفتن چقدر است؟ به من گفتند: اين مقدار خرج سفر است. من ديدم دو ريال كم دارم.

به دوستان خود نگفتم كه من دو ريال كم دارم. گفتم مى‏رويم و قناعت مى‏كنيم، شايد مشكلى پيش نيايد. قناعت يك گنج است. كسانى كه قانع هستند، انسان‏هاى بسيار راحتى هستند. به لباس و كفش كهنه، نان و پنير، نان و دوغ قانع هستند.

قناعت روحيه‏اى است كه در هر كس باشد، در هيچ امر مادى، روحى و روانى باخت نمى‏كند.

نماينده حاكم بغداد به اهواز، نزد يعقوب ليث صفار آمد و گفت: خليفه‏ مى‏گويد: به بغداد حمله نكنيد. يعقوب گفت: من حمله مى‏كنم و مردم را از شرّ شما ستمگران بنى عباس نجات مى‏دهم. البته گفت: من اكنون مريض هستم، اگر خوب شدم، شرّ شما ستمگران را كم خواهم كرد، اما اگر موفق نشدم و شكست خوردم، سفره‏اى همراه يعقوب بود، آن را باز كرد، داخل آن نان و پياز بود، گفت:

__________________________________________________

(1)- ثواب الأعمال و عقاب الأعمال: 229؛ «عَنْ زُرَارَهَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ دَخَلَ رَجُلٌ مَسْجِداً فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَخَفَّفَ سُجُودَهُ دُونَ مَا يَنْبَغِى وَ دُونَ مَا يَكُونُ مِنَ السُّجُودِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) نَقَرَ كَنَقْرِ الْغُرَابِ لَوْ مَاتَ مَاتَ عَلَى غَيْرِ دِينِ مُحَمَّدٍ (ص).»
                       

من آن وقت كه شهرستان زندگى مى‏كردم، با اين نان و پياز شكم خود را سير مى‏كردم، دوباره به سيستان برمى‏گردم و سر همين سفره، نان و پياز مى‏خورم و زندگى خود را مى‏گذرانم.

كسانى كه به شكم، شهوت، زمين و به امور مادى دلبستگى ندارند، راحت زندگى مى‏كنند، با همان نان و پنير قناعت مى‏كنند و خوش و شاد نيز هستند.

گفت: با قناعت تا سبزوار آمديم. به هم شهرى‏هاى خود گفتم: عالِمى در اين شهر به نام حاج ملاهادى سبزوارى زندگى مى‏كند. تا شما كارهاى خود را انجام مى‏دهيد و آماده مى‏شويد، من مى‏روم تا ايشان را زيارت كنم.

تقواى حاج ملا هادى سبزوارى «1»

حاجى سبزوارى خيلى مورد توجه بزرگان آن زمان بود. حتى در سفر ناصرالدين شاه به مشهد كه همه علماى سبزوار از او ديدن كردند، حاجى ديدن نكرد. ناصر الدين شاه گفت: چرا ايشان نيامد؟ گفتند: ايشان عادت ندارند به ديدن اهل حكومت بروند. گفت: پس ما به ديدن ايشان مى‏رويم. ظاهرا با اعتضاد السلطنه، عموى ناصر الدين شاه به خانه حاج ملاهادى آمدند. خانه حاجى نزديك به صد متر و با اتاق‏هاى كاه گلى بود كه آنها را گچ نكرده بودند. هنگام صرف ناهار سر سفره حاجى رسيدند، ديدند كه دو نان خشك با يك كاسه دوغ در مقابل ايشان بود. ناصر الدين شاه پرسيد: چه موقع ناهار ميل مى‏كنيد؟ فرمود: همين الان. گفت: ناهار شما چيست؟ فرمود: دوغ آسمانى. چون دوغى كه درست كرده بودند، كم مايه بود و رنگ كاسه را به خود گرفته بود، حاجى اسم آن را دوغ آسمانى گذاشته بود. گفت: اگر شكم تو با اين نان خشك و دوغ آسمانى سازگارى دارد، بخور. اما شكم‏اعلى حضرت مگر با اين غذاها عادت دارد؟

__________________________________________________

(1)- شرح حال ايشان در كتاب حلال و حرام مالى، جلسه 28 بيان شده است.
                       

اين شكم بى‏هنر پيچ پيچ‏

صبر ندارد كه بسازد به هيچ «1»

ملاقات حاجى سبزوارى با شيخ عبدالنبى‏

شيخ عبدالنبى مى‏گويد: درب خانه حاجى سبزوارى را زدم، خودشان در را باز كردند، گفتم: طلبه‏اى هستم، تهران درس مى‏خوانم و اهل نور مازندران هستم.

امكان دارد كه من چند دقيقه شما را ببينم؟ فرمود: تشريف بياوريد. تا جايى كه فرصت بود، خدمت اين مرد الهى نشستم و بعد گفتم: ما با همشهرى‏هاى خود به زيارت وجود مبارك حضرت رضا (ع) مى‏رويم.

حاجى با اين عظمتش كه در قرن سيزدهم، فيلسوف شهير دنيا بوده است، وصيت كرده بود كه جنازه مرا مقابل قبرستانى كه جاده مشهد از آن مى‏گذرد دفن كنيد تا زوّارى كه از آنجا رد مى‏شوند، گرد و غبار قاطر و اسب آنها روى قبر من بريزد، شايد به گرد و غبار زوّار امام هشتم (ع) خدا به من رحم كند. ما چه مى‏دانيم امام، عالم ربانى، فقيه جامع الشرايط و مؤمن واقعى كيستند و چه جايگاهى دارند؟

گفتم: آيا به من اجازه مى‏دهيد كه مرخص شوم؟ فرمود: بفرماييد. با آن وقار و عظمت تا درب حياط مرا بدرقه كردند و دو ريال به من دادند و فرمودند: اين كمبود خرج مسافرت تو، از پشت پستوى حجره بيرون بيا، كيمياى تو نزد امام صادق (ع) است، نه ميان كتاب‏هايى كه مشغول خواندن آنها هستى و درب خانه را بست.

اگر گنج مى‏خواهى، نزد امام صادق (ع) برو. هميشه گنج، در فرهنگ شيعه، ولايت ائمه طاهرين و اطاعت از اين ذوات مقدسه پيدا مى‏شود. نظر رسول خدا (ص) را درباره صبر ببينيد. من اين تعبير پيغمبر (ص) را در هيچ يك از موارد اخلاقى نديده‏ام: مهر، فروتنى، تواضع، خشوع، خضوع، خاكسارى، كرامت، اين تعابير فقط درباره صبر آمده است:

__________________________________________________

(1)- سعدى شيرازى.
                       
«الصبر كنزٌ من كنوز الجنه» «1»

صبر، خود را نگهداشتن در حريم توحيد، ايمان و حلال و حرام خدا، گنجى از گنج‏هاى بهشت است. هر كسى كه صبر دارد، زمين و خرابه وجودش از گنج خدا آباد و پر است.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

گوهر صبر ظاهر و باطن صادقان و متقين

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

__________________________________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 2/ 425، باب 64، حديث 23.
                       

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

در قرآن مجيد، از گروه با ارزشى به عنوان گروه صادقان و هم چنين از گروهى كه در پيشگاه پروردگار از كرامت ويژه‏اى برخوردار هستند، به عنوان گروه متقون ياد شده است.

صادقان گروهى هستند كه ظاهر و باطن آنها لبريز از ايمان، پاكى و پاكيزگى است. بين ظاهر و باطن آنها تفاوتى وجود ندارد و باطن و ظاهرى الهى دارند.

مايه‏اى در باطن دارند كه باطن آنان از آن مايه پر است. پروردگار در قرآن از آن مايه به ايمان و يقين تعبير مى‏كند؛ ظاهر آنها همان جلوه ايمان و يقين است كه عبارت از عمل صالح و اخلاق حسنه است. اين ويژگى‏ها باعث شده است كه پروردگار عالم نام صادقان را بر آنها قرار داده است.

در رابطه با آنها به تمام مردان و زنان سفارش و امر مى‏كند كه همراه با صادقان باشيد. اگر بنا باشد در اين دنيا با دار و دسته و گروهى همراه باشيد، با صادقان همراه باشيد. «1» در آيه‏اى مى‏فرمايد: صدق داراى ثمر، نتيجه و منفعت است و يكى از ويژگى‏هاى روز قيامت اين است كه:

«هَذَا يَوْمُ يَنفَعُ الصَّدِقِينَ صِدْقُهُمْ» «2»

__________________________________________________

(1)- توبه 119: 9؛ «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»
(2)- مائده 119: 5؛ «اين روزى است كه راستان را راستى و صدقشان سود دهد.»
                       

در آن روز، صادقان از صدق خود بهره كامل خواهند برد و روز قيامت براى آنها روز تنهايى، ترس، وحشت، اضطراب، نا امنى، سخت و مشكل نخواهد بود، بلكه نسيم قيامت براى آنها مانند نسيم بهار، خوشى و شادى آور است. فضاى آن، فضاى امن است. قلب آنها، در آرامش كامل است و همين طور كه وارد محشر مى‏شوند، در كمال خوشنودى، شادى، و رضايت از گذشته‏شان وارد محشر مى‏شوند.

«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاعِمَهٌ* لّسَعْيِهَا رَاضِيَهٌ» «1» هر دو آيه در سوره مباركه غاشيه است كه نيمى از اين سوره بيان كننده اوضاع و احوال خوبان، پاكان و صادقان در روز قيامت است.

معرفى گروه متقين‏

و اما گروه ديگر، گروه متقون هستند كه درباره اهل تقوا فقط يك آيه را براى شما قرائت مى‏كنم، چون به نظر مى‏رسد كه در ميان آيات مربوط به اهل تقوا، بار معنوى اين آيه از همه آيات سنگين‏تر، با ارزش‏تر و بيشتر است.

پروردگار مهربان عالم درباره اهل تقوا مى‏فرمايد:

«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» «2»

__________________________________________________

(1)- غاشيه 8: 88- 9؛ «در آن روز چهره‏هايى شاداب و باطراوت‏اند* از تلاش و كوشش خود خشنودند.»
(2)- توبه 4: 9؛ «زيرا خدا پرهيزكاران را دوست دارد.»
                       

من عاشق اهل تقوا هستم و اهل تقوا معشوق من هستند. برخلاف اين كه بايد بگوييم اهل تقوا عاشق هستند و خدا معشوق، ولى در قرآن مجيد مى‏فرمايد: خدا عاشق است و اهل تقوا معشوق.

بعد از شناخت صادقان و عظمت معنوى اهل تقوا، اين سؤال به وجود مى‏آيد كه صادقان چگونه در مدار صدق و اهل تقوا در فضاى تقوا قرار گرفته‏اند؟ صريح آيات قرآن مجيد اين است كه اهل صدق، با طىّ منزل صبر به صدق رسيده و اهل تقوا نيز با سلوك در جاده صبر به تقوا رسيده‏اند.

يكى از آياتى كه اين معنا را نشان مى‏دهد، آيه يكصد و هفتاد و هفت سوره مباركه بقره مى‏باشد:

«وَ الصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُوْلئِكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَ أُوْلئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ» «1» مردان و زنانى كه در مشكلات، سختى‏ها و ناگوارى‏ها كه شكل‏هاى مختلفى دارد؛ سختى‏هاى بدنى، مالى، اجتماعى، خانوادگى، عبادت، طاعت و سختى‏هاى تحمل تكاليف پروردگار، صبر كردند، خود را نباختند، از حريم پروردگار و قوانين و خواسته‏هاى پروردگار بيرون نرفتند، با مشكل ديندارى ساختند، تا مشكل برطرف شد. با ديندارى با تكاليف ساختند تا مدت تكاليف به پايان رسيد و از دنيا رفتند. با رنج‏ها و ناگوارى‏هاى روزگار با ديانت ساختند، تا ناگوارى‏ها تمام و بلاها برطرف شد.

صبر در برابر مشكلات اقتصادى‏

«وَ الصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ»
«ضرّاء» را از «بأساء» جدا نقل مى‏كند، «ضرّاء» به معناى مشكل اقتصادى‏ است. كارى نچرخيد و فقط به اندازه زندگى معمولى درآمد پيدا كردند و هر چه كوشيدند كه به اين زندگى گشايش بدهند، نشد. به خاطر كمبود مالى خود و خانواده‏اش در رنج بودند. بسيار علاقه داشتند كه خانه‏اى خوب به دست بياورند، اما نشد و رنج و سختى اين تهيدستى را با ديندارى تحمل كردند.

__________________________________________________

(1)- بقره 177: 2؛ «و در تنگدستى و تهيدستى و رنج و بيمارى و هنگام جنگ شكيبايند؛ اينانند كه [در دين‏دارى و پيروى از حق‏] راست گفتند، و اينانند كه پرهيزكارند.»
                       

با ديندارى تحمل كردند يعنى چه؟ يعنى مى‏توانستند از اين خانه كوچك بيرون بروند و با مال حرام، خانه وسيعى در بهترين نقطه شهر تهيه كنند، به وسيله رشوه، غصب، دوز و كلك، فتنه، فساد و كلاه بردارى، زندگى بهترى داشته باشند، اما بر اين زندگى سخت صبر كردند و از حريم حلال و حرام خدا و حوزه حريم پروردگار بيرون نرفتند و «عبدالله» ماندند و سختى كشيدند.

چون رنجِ تهيدستى بسيار سنگين است، پروردگار جداگانه ذكر كرده است.

گاهى فشار زبان زن و فرزند و گاهى فشار زبان اقوام بر فشار اصل تهيدستى مى‏افزايد، ولى در مقابل سختى‏هاى زندگى صبر و تحمل كردند و كمبود ثروت خود را با حرام و فساد جبران نكردند.

«وَ الصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ»

كسانى كه در مقابله با دشمن، با هجوم فكرى رو به رو شدند، اما ايستادگى كردند و تسليم فرهنگ و شبيخون عقلى دشمن نشدند. اكنون در خانه و اتاق‏هاى اغلب مردم جهان، به خصوص مسلمان‏ها، با اسلحه‏اى كه در طول تاريخ خطرناك‏تر از اين اسلحه نبوده، به نام ماهواره و اينترنت، به جنگ فكرى با مؤمنين آمده است، ولى متقين براى قبول فرهنگ اين دشمن، آغوش باز نكردند و اين نوعى صبر است.

حالت ديگر صبر، صبرى است كه جوانان شيعه و پاك لبنان در مقابل آلوده‏ترين و بى‏رحم‏ترين دشمن تاريخ كردند كه دشمن را ذليل و زمين‏گير كردند.

حدود شصت سال قبل، وقتى دشمن خيمه‏اش را در خانه مسلمانان برپا كرد؛ اسرائيل گفت: در آينده نزديك، جغرافياى مملكتم را از نيل تا فرات خواهم كرد، يعنى فلسطين، مصر، لبنان و عراق جزء اسرائيل مى‏شود، اين نقشه را حتى به‏ ديوار كلاس‏هاى درس خود نيز زده‏اند و معلم‏ها درس مى‏دهند.

صابرتر بودن شيعيان از امامان معصوم‏

چند هزار شيعه صابر داريم؟ امام صادق (ع) مى‏فرمايند: ما چهارده نفر صابريم، اما شيعيان واقعى ما «اصبر» هستند، يعنى به مراتب از ما چهارده معصوم صبورتر هستند. «1» شيعيان واقعى صبرشان از ما بيشتر است. گفتند: يابن رسول الله! منظور شما از اين سخن چيست؟ چرا شيعيان صابرتر مى‏باشند؟ حضرت فرمودند: براى اين كه ما تمام بهشت و پاداش‏هاى صبر را كه پشت پرده عالم هست، مى‏بينيم و صبر مى‏كنيم، اما آنها نديده، صبر مى‏كنند. ما مى‏بينيم و صبر مى‏كنيم، ولى شيعيان ما فقط از زبان ما شنيده‏اند و ما فقط به آنها خبر داده‏ايم، پس آنها صابرتر هستند.

«وَ الصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ»

واقعا اين آيه دشمن را ذليل كرد. وقتى اين عالم الهى و اين سيد صابر؛ سيد حسن نصرالله، قرار بود كه روز جمعه، در جشن پيروزى مسلمانان شيعه سخنرانى كند، اسرائيل پيغام داد كه من جايگاه ايشان را بمباران مى‏كنم، سيد حسن نيز به اسرائيل پيغام داد: ما نيز تمام اسرائيل را مانند جهنم مى‏كنيم.

خدا در قرآن مى‏فرمايد: همه اين‏ها در نتيجه صبر است. ايستادگى، تسليم نشدن، فرار نكردن، با دشمن نساختن. اسرائيل ديگر نمى‏تواند بگويد: چند جوان بيشتر نيستند، چون همين جوان‏ها با اسرائيل كارى كردند كه سرمايه‏دارهاى‏ اسرائيل صحنه را خالى كردند و كسى ديگر براى زندگى به اسرائيل نمى‏آيد.

بلايى بر سر اسرائيل آوردند كه هنرپيشه مسيحى لبنانى بى‏حجاب، به‏ كشورهاى عربى فرياد مى‏زند: من از همه دولت‏هاى عربى به خاطر كمال بى‏غيرتى و بى‏شرفى آنها تشكر مى‏كنم. چون دخالت نكردن آنها باعث شد كه اين جوانان بهتر شناخته شوند و در نتيجه شيعه بهتر شناحته شود.

__________________________________________________

(1)- الكافى: 2/ 93، حديث 25؛ «أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ إِنَّا صُبُرٌ وَ شِيعَتُنَا أَصْبَرُ مِنَّا قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ كَيْفَ صَارَ شِيعَتُكُمْ أَصْبَرَ مِنْكُمْ قَالَ لِأَنَّا نَصْبِرُ عَلَى مَا نَعْلَمُ وَ شِيعَتُنَا يَصْبِرُونَ عَلَى مَا لَا يَعْلَمُونَ.»
                       

«وَ الصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُوْلئِكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَ أُوْلئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»

بندگان صادق من چنين كسانى هستند. كسى كه تحمل ندارد و در همان روز اول ماه رمضان، گرسنگى و تشنگى براى او ناگوار آمد و روزه خود را باطل كرد، چنين شخصى، مسلمان دروغين است.

كسى كه در مقابل فشار اقتصادى صبر نكند هوس خانه وسيع، ماشين صد ميليون تومانى، موبايل و امثال اين‏ها را مى‏كند و خودش را به حرام، فتنه‏ها و فسادها آلوده مى‏كند، اما مى‏گويد: من مسلمان هستم، قرآن مى‏گويد: تو دروغ مى‏گويى و صادق نيستى.

به بخيل مى‏گويد: تو كه از پرداخت مالى كه براى من است، در راه خدا و بندگان من دريغ مى‏كنى و باز هم مى‏گويى كه من مسلمان هستم، دروغگويى بيش نيستى.

«أُوْلئِكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَ أُوْلئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»

طبق قرآن، صابران با صدق و با تقوا هستند. گروهى كه در قيامت:

«هَذَا يَوْمُ يَنفَعُ الصَّدِقِينَ صِدْقُهُمْ»

و اهل تقوا گروهى هستند كه:

«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ»

منِ- خدا- عاشق آنها هستم.

البته در آيه ديگرى نيز عشق خود به صابران را به طور علنى اعلام كرده است:

«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَتِلُونَ فِى سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُم بُنْيَنٌ مَّرْصُوصٌ» «1» صابران مانند ساختمان ضد ضربه مى‏باشند.

چهار مرحله مختلف صبر

رسول خدا (ص) مى‏فرمايند: صبر، به صدق و تقوا منتهى مى‏شود. شما مى‏توانيد چهار مرحله را در وجود صابران مشاهده كنيد:

«فالصبر على أربع شعب؛ على الشوق و الشفق و الزهد و الترقب»

صبرى كه شكفته شده از شوق، بيم و ترس، زهد، اميد و انتظار باشد.

اما صبر شكفته شده از شوق:

«فمن اشتاق الى الجنه سلا عن الشهوات» «2»

كسانى كه تمام خواسته‏هاى غير منطقى را از خود دور مى‏كنند.

بيشتر گرفتارى‏هاى مردم دنيا و فساد آنها به خاطر اين است كه اسير خواسته‏هاى غيرمعقول هستند. درون بيشتر مردم دنيا، درياى پرموجى از خواسته‏هاى غيرمعقول است و سعى مى‏كنند كه براى رسيدن به اين خواسته‏ها، خود و خواسته‏ها را به جاى خدا قرار دهند. يعنى خواسته‏ها را به جاى خدا برمى‏گزينند:

«أَفَرَءَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَيهُ» «3»

__________________________________________________

(1)- صف 4: 61؛ «خدا كسانى را دوست دارد كه صف‏زده در راه او جهاد مى‏كنند [و از ثابت قدمى‏] گويى بنايى پولادين و استوارند.»
(2)- بحار الأنوار: 65/ 382، باب 27، حديث 32.
(3)- جاثيه 23: 45؛ «پس آيا كسى كه معبودش را هواى نفسش قرار داده ديدى؟»
                       

اما صابران، كسانى كه مشتاق رسيدن به بهشت خداوند هستند، پيغمبر (ص) مى‏فرمايند: در حوزه ايمان و باور «سلا عن الشهوات»؛ تمام خواسته‏هاى نامعقول را كنار مى‏گذارند.

مال پاك و معقول مى‏خواهند. شهوت، يعنى ميل و خواسته‏هاى درونى، اما صابران، شهوات را از حلال مى‏خواهند، اگر بدون زحمت و يا از حرام به سراغ آنان بيايد، آن را قبول نمى‏كنند، چون براى آنها قبول نكردن حرام بسيار آسان‏تر است.

تقواى اقتصادى صابران و متقين‏

مرحوم آيت الله العظمى آخوند خراسانى «1»، بيش از دويست مرجع تقليد تربيت كرده است. يكى از شاگردان مرحوم آخوند خدمت ايشان رسيد و به پول عراق، دو ريال، با احترام جلوى مرحوم آخوند گذاشت. آخوند فرمود: فرزندم! اين دو ريال چيست؟

دو ريال دو روز از زندگى را مى‏گذراند، ما اين پولها را خرج حوزه‏ها مى‏كنيم تا مرجع تقليد، مفسر قرآن، مبلغ دين، عالم، دين نگهدار تربيت كنيم، اين دو ريال چيست؟ عرض كرد: استاد! حقوق من در اين ماه يك تومان است. در اين ماه ديدم كه دو ريال آن اضافه مى‏باشد، اين دو ريال حق من نيست، مى‏خواهم آن را پس بدهم. من طاقت جواب دادن خدا در قيامت را ندارم. «2» حلال خدا را پس مى‏زنند، چه برسد به حرام. اگر بخواهند حساب مالى ما را بررسى كنند، نود درصد درآمد و هزينه كردن ما مردود مى‏شود؛ چون در اسراف، تبذير، بخل، حرص و سهل انگارى هزينه مى‏كنيم.

تاجر پولدارى از بغداد به نجف آمد. محضر وجود مبارك مرجع تقليد خود، آخوند خراسانى رسيد. ايران چه چهره‏هاى عظيمى در علوم مختلف از قبيل‏ عرفان، فقه، فلسفه، فيزيك، شيمى و رياضى داشته است. ايران هزار و پانصد سال در رشته‏هاى مختلف، در تحويل شخصيت‏هاى ناب از همه دنيا مسابقه را مى‏برد، البته اگر حكومت‏هاى ستمگر حاكم بر اين مملكت ممانعت نمى‏كردند.

__________________________________________________

(1)- شرح حال ايشان در كتاب عرفان در سوره يوسف، جلسه 20 آمده است.
(2)- الكافى: 1/ 545، حديث 14؛ «أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ كُلُّ شَىْ‏ءٍ قُوتِلَ عَلَيْهِ عَلَى شَهَادَهِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَإِنَّ لَنَا خُمُسَهُ وَ لَا يَحِلُّ لِأَحَدٍ أَنْ يَشْتَرِىَ مِنَ الْخُمُسِ شَيْئاً حَتَّى يَصِلَ إِلَيْنَا حَقَّنَا.»
                       

آن تاجر عبايى براى آخوند آورد. عبايى كه در ما طلبه‏ها به عباى خاشيه معروف است، بافت عجيبى دارد، نگهدارى آن زحمت دارد، ولى عباى فوق العاده‏اى است. عرض كرد: آقا! اين عبا، صدقه، انفاق و از سهم امام نيست، شما مرا مى‏شناسيد، من مقلد شما هستم، من نزد شما حساب مالى دارم، اين عبا از پول خالص زحمت كشيده خودم است، به شما علاقه دارم، عبا را به شما هديه مى‏كنم، روى دوش خود بياندازيد، چون چند روز قبل به درس شما آمدم، ديدم عباى شما كهنه و وصله‏دار است. شما مرجع تقليد چند ميليون شيعه و مؤمن هستيد، درست نيست كه روى دوش بزرگ شيعه، عباى كهنه و وصله‏دار باشد.

مرحوم آخوند فرمودند: از محبت، و لطف شما بسيار ممنونم. عبا را قبول كردم.

تاجر بسيار خوشحال شد. وقتى تاجر از نجف رفت، مرحوم آخوند عبا را به يك روحانى داد و گفت: آن را در بازار، نزد فلان عبا فروش نجف بفروش، چون انسان صادق و بى‏دوز و كلكى است. قيمت واقعى آن را به تو مى‏گويد. يعنى در بين مردم كسانى هستند كه قيمت واقعى را نمى‏گويند و فاسد، كلاه بردار و متقلب هستند.

اين‏ها به فرموده پيغمبر صلى الله عليه و آله بى دين هستند:

«ليس منا من غشّ مسلماً» «1»

كاسبى كه به امت من كلك بزند، از ما نيست. «2» گفت: اين عبا فروش راست‏گو است. پولش را نمى‏خواهم. برو به او بگو: اين عبا را بردار و در برابر آن چند عباى معمولى به ما بده. چون وقتى كه طلبه شدم، عباى من ساده بود، بعد كه مدرّس شدم، همين عبا بر دوش من بود، اكنون نيز كه‏ آخوند خراسانىِ مرجع تقليد شده‏ام، با همين عبا هستم، چون عبا كه كارى‏ نمى‏كند. آن عبا را با چهارده عبا عوض كرد و عباها را به طلبه‏ها هديه كرد و فرمود:

__________________________________________________

(1)- وسائل الشيعه: 12/ 241، باب 137، حديث 16198.»
(2)- وسائل الشيعه: 17/ 282، باب 86، حديث 22528؛ «الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ (ع) فِى حَدِيثِ الْمَنَاهِى عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) أَنَّهُ قَالَ وَ مَنْ غَشَّ مُسْلِماً فِى شِرَاءٍ أَوْ بَيْعٍ فَلَيْسَ مِنَّا وَ يُحْشَرُ يَوْمَ الْقِيَامَهِ مَعَ الْيَهُودِ لِأَنَّهُمْ أَغَشُّ الْخَلْقِ.»
                       

ما با همين عباى وصله‏دار پاره زندگى مى‏كنيم، چون ملك الموت كه بيايد، به عبا نگاه نمى‏كند، او جان و پرونده‏ام را مى‏خواهد. امّا طلبه‏ها يك عبا را براى آخوند گذاشتند و روى دوش ايشان انداختند.

پيغمبر (ص) مى‏فرمايد: در فضاى ايمان و يقين، در برابر خواسته‏هاى نامعقول صابر هستند و همه خواسته‏هاى غيرمنطقى را از خود دور مى‏كنند و در شوق بهشت هستند و به آن نيز مى‏رسند. از حلال زياد نيز فرارى هستند، «فضلًا عن الحرام» «1» چه رسد به حرام.

فضيلت اميرالمؤمنين (ع) بر تمام انبيا

شخصى به اميرالمؤمنين (ع) عرض كرد: از خود تعريف كن؟ فرمود: اگر كسى از خودش تعريف كند، قبيح است. گفت: من تو را خوب نمى‏شناسم، دلم مى‏خواهد كه با زبان خودت، تو را بشناسم، چون امام‏شناسى واجب است. از چه كسى بپرسم كه اميرالمؤمنين على (ع) كيست؟ حضرت فرمود: خودت انبيا را با من مقايسه كن و ببين كه چه تفاوت‏هايى با انبيا خدا دارم؟

اين حديث بسيار مفصل است. «2» امام (ع) فرمود: خداوند همه نعمت‏هاى‏ بهشت را به حضرت آدم (ع) حلال كرد، گفت: هر چه ميوه در اين باغِ آباد هست، از هر كجاى آن كه دوست دارى بخور، اما؛

__________________________________________________

(1)- كشف الغمه: 1/ 176؛ «فأعجب بهذه المكارم و الأفعال و القضايا التى هى غرر فى جبهات الأيام و الزهاده التى فاق بها جميع الأنام و الورع الذى حمله على ترك الحلال فضلا عن الحرام و العباده التى أوصلته إلى مقام وقف دونه كل الأقوام ..»
(2)- بحار الأنوار: 26/ 321؛ « [معانى الأخبار] قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَجْسَادِ بِأَلْفَىْ عَامٍ فَجَعَلَ أَعْلَاهَا وَ أَشْرَفَهَا أَرْوَاحَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ فَاطِمَهَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْأَئِمَّهِ بَعْدَهُمْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ فَعَرَضَهَا عَلَى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَغَشِيَهَا نُورُهُمْ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لِلسَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ هَولَاءِ أَحِبَّائِى وَ أَوْلِيَائِى وَ حُجَجِى عَلَى خَلْقِى وَ أَئِمَّهُ بَرِيَّتِى مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَىَّ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ وَ لِمَنْ تَوَلَّاهُمْ خَلَقْتُ جَنَّتِى وَ لِمَنْ خَالَفَهُمْ وَ عَادَاهُمْ خَلَقْتُ نَارِى وَ مَنِ ادَّعَى مَنْزِلَتَهُمْ مِنِّى وَ مَحَلَّهُمْ مِنْ عَظَمَتِى عَذَّبْتُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ وَ جَعَلْتُهُ مَعَ‏

الْمُشْرِكِينَ فِى أَسْفَلِ دَرْكِ نَارِى وَ مَنْ أَقَرَّ بِوَلَايَتِهِمْ وَ لَمْ يَدَّعِ مَنْزِلَتَهُمْ مِنِّى وَ مَكَانَهُمْ مِنْ عَظَمَتِى جَعَلْتُهُ مَعَهُمْ فِى رَوْضَاتِ جَنَّاتِى وَ كَانَ لَهُمْ فِيهَا مَا يَشَاءُونَ عِنْدِى وَ أَبَحْتُهُمْ كَرَامَتِى وَ أَحْلَلْتُهُمْ جِوَارِى وَ شَفَّعْتُهُمْ فِى الْمُذْنِبِينَ مِنْ عِبَادِى وَ إِمَائِى فَوَلَايَتُهُمْ أَمَانَهٌ عِنْدَ خَلْقِى فَأَيُّكُمْ يَحْمِلُهَا بِأَثْقَالِهَا وَ يَدَّعِيهَا لِنَفْسِهِ دُونَ خِيَرَتِى فَأَبَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الْجِبَالُ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنَ ادِّعَاءِ مَنْزِلَتِهَا وَ تَمَنِّى مَحَلِّهَا مِنْ عَظَمَهِ رَبِّهَا فَلَمَّا أَسْكَنَ اللَّهُ عز و جل آدَمَ وَ زَوْجَتَهُ الْجَنَّهَ قَالَ لَهُمَا كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَهَ يَعْنِى شَجَرَهَ الْحِنْطَهِ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمِينَ فَنَظَرَ إِلَى مَنْزِلَهِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ فَاطِمَهَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْأَئِمَّهِ مِنْ بَعْدِهِمْ فَوَجَدَاهَا أَشْرَفَ مَنَازِلِ أَهْلِ الْجَنَّهِ فَقَالا يَا رَبَّنَا لِمَنْ هَذِهِ الْمَنْزِلَهُ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ ارْفَعَا رُءُوسَكُمَا إِلَى سَاقِ عَرْشِى فَرَفَعَا رُءُوسَهُمَا فَوَجَدَا اسْمَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ فَاطِمَهَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْأَئِمَّهِ بَعْدَهُمْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ مَكْتُوبَهً عَلَى سَاقِ الْعَرْشِ بِنُورٍ مِنْ نُورِ الْجَبَّارِ جَلَّ جَلَالُهُ فَقَالا يَا رَبَّنَا مَا أَكْرَمَ أَهْلَ هَذِهِ الْمَنْزِلَهِ عَلَيْكَ وَ مَا أَحَبَّهُمْ إِلَيْكَ وَ مَا أَشْرَفَهُمْ لَدَيْكَ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ لَوْلَاهُمْ مَا خَلَقْتُكُمَا هَولَاءِ خَزَنَهُ عِلْمِى وَ أُمَنَائِى عَلَى سِرِّى إِيَّاكُمَا أَنْ تَنْظُرَا إِلَيْهِمْ بِعَيْنِ الْحَسَدِ وَ تَتَمَنَّيَا مَنْزِلَتَهُمْ عِنْدِى وَ مَحَلَّهُمْ مِنْ كَرَامَتِى فَتَدْخُلَا بِذَلِكَ فِى نَهْيِى وَ عِصْيَانِى فَتَكُونا مِنَ الظّالِمِينَ قَالا رَبَّنَا وَ مَنِ الظَّالِمُونَ قَالَ الْمُدَّعُونَ لِمَنْزِلَتِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ قَالا رَبَّنَا فَأَرِنَا مَنَازِلَ ظَالِمِيهِمْ فِى نَارِكَ حَتَّى نَرَاهَا كَمَا رَأَيْنَا مَنْزِلَتَهُمْ فِى جَنَّتِكَ فَأَمَرَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى النَّارَ فَأَبْرَزَتْ جَمِيعَ مَا فِيهَا مِنْ أَلْوَانِ النَّكَالِ وَ الْعَذَابِ وَ قَالَ اللَّهُ عز و جل مَكَانُ الظَّالِمِينَ لَهُمُ الْمُدَّعِينَ لِمَنْزِلَتِهِمْ فِى أَسْفَلِ دَرَكٍ‏ مِنْهَا كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها أُعِيدُوا فِيها وَ كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلُوا سِوَاهَا لِيَذُوقُوا الْعَذابَ يَا آدَمُ وَ يَا حَوَّاءُ لَا تَنْظُرَا إِلَى أَنْوَارِى وَ حُجَجِى بِعَيْنِ الْحَسَدِ فَأُهْبِطَكُمَا عَنْ جِوَارِى وَ أُحِلَّ بِكُمَا هَوَانِى فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِىَ لَهُما ما وُورِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَهِ إِلّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ وَ قاسَمَهُم خ إِنِّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحِينَ فَدَلّاهُما بِغُرُورٍ وَ حَمَلَهُمَا عَلَى تَمَنِّى مَنْزِلَتِهِمْ فَنَظَرَا إِلَيْهِمْ بِعَيْنِ الْحَسَدِ فَخُذِلَا حَتَّى أَكَلَا مِنْ شَجَرَهِ الْحِنْطَهِ فَعَادَ مَكَانَ مَا أَكَلَا شَعِيراً فَأَصْلُ الْحِنْطَهِ كُلِّهَا مِمَّا لَمْ يَأْكُلَاهُ وَ أَصْلُ الشَّعِيرِ كُلِّهِ مِمَّا عَادَ مَكَانَ مَا أَكَلَاهُ فَلَمَّا أَكَلَا مِنَ الشَّجَرَهِ طَارَ الْحُلِىُّ وَ الْحُلَلُ عَنْ أَجْسَادِهِمَا وَ بَقِيَا عُرْيَانَيْنِ وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّهِ وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَهِ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ فَ قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ قَالَ اهْبِطَا مِنْ جِوَارِى فَلَا يُجَاوِرُنِى فِى جَنَّتِى مَنْ يَعْصِينِى فَهَبَطَا مَوْكُولَيْنَ إِلَى أَنْفُسِهِمَا فِى طَلَبِ الْمَعَاشِ فَلَمَّا أَرَادَ اللَّهُ عز و جل أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمَا جَاءَهُمَا جَبْرَئِيلُ فَقَالَ لَهُمَا إِنَّكُمَا ظَلَمْتُمَا أَنْفُسَكُمَا بِتَمَنِّى مَنْزِلَهِ مَنْ فُضِّلَ عَلَيْكُمَا فَجَزَاوكُمَا مَا قَدْ عُوقِبْتُمَا بِهِ مِنَ الْهُبُوطِ مِنْ جِوَارِ اللَّهِ عز و جلإِلَى أَرْضِهِ فَاسْأَلَا رَبَّكُمَا بِحَقِّ الْأَسْمَاءِ الَّتِى رَأَيْتُمُوهَا عَلَى سَاقِ الْعَرْشِ حَتَّى يَتُوبَ عَلَيْكُمَا فَقَالا اللَّهُمَّ إِنَّا نَسْأَلُكَ بِحَقِّ الْأَكْرَمِينَ عَلَيْكَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ فَاطِمَهَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْأَئِمَّهِ إِلَّا تُبْتَ عَلَيْنَا وَ رَحِمْتَنَا فَتَابَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ فَلَمْ تَزَلْ أَنْبِيَاءُ اللَّهِ بَعْدَ ذَلِكَ يَحْفَظُونَ هَذِهِ الْأَمَانَهَ وَ يُخْبِرُونَ بِهَا أَوْصِيَاءَهُمْ وَ الْمُخْلَصِينَ مِنْ أُمَمِهِمْ‏ فَيَأْبَوْنَ حَمْلَهَا وَ يُشْفِقُونَ مِنِ ادِّعَائِهَا وَ حَمَلَهَا الْاءِنْسَانُ الَّذِى قَدْ عُرِفَ فَأَصْلُ كُلِّ ظُلْمٍ مِنْهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عز و جل إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْاءِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.»

«وَ لَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَهَ» «1» فقط از اين درخت نخور. مى‏گويند: اين درخت يا گياه، گندم بوده است. خدا به حضرت آدم (ع) گفت: نخور، خورد، ولى بعد از حضرت آدم (ع) به تمام فرزندانش گفت: از آن بخوريد، ولى من در تمام عمرم نان جو خوردم. من حلال و آزاد بودم كه بخورم، اما نخوردم ولى حضرت آدم (ع) گياه ممنوعه را خورد. ‏ __________________________________________________

(1)- بقره 35: 2؛ «و به اين درخت نزديك نشويد.»
                       

پيغمبر (ص) مى‏فرمايند: اين صبر، صبر شوق، عشق و رغبت است كه در فضاى ايمان و با چشم دل و كمك آيات قرآن، بهشت را مى‏بينند و مى‏فهمند كه بهشت رفتن، محصول قطع خواسته‏هاى غيرمنطقى است: «سلا عن الشهوات».

صبر ديگر، صبر ترس و صبر انتظار است كه در جلسات بعد توضيح خواهم داد.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

راه صبر سه عنصر معنوى در اسلام

تهران، مسجد اميرپ

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

برابر آيات قرآن، اسلام و مسلمان بودن مركب از سه حقيقت است. ساختمان اسلام از سه عنصر معنوى تركيب شده است و مسلمان حقيقى نيز همان سه تركيب‏ را دارد.

بنا به آيات قرآن و روايات، مسلمان بايد اسلامش كامل باشد، تا بتواند با قدرت و كمالِ اسلامش، به لقا، قرب، پاداش حق، امنيت دنيا و آخرت برسد. عنصرى كه از آن تعبير به عنصر ريشه‏اى شده، عبارت از ايمان، اعتقاد و باور است كه امرى قلبى است. خود اين باور و اعتقاد نيز تركيبى از پنج حقيقت است؛ باور داشتن خدا، قيامت، فرشتگان، قرآن و همه انبيا و ائمه عليهم‏السلام.

به دست آوردن اين باورها از دو راه امكان پذير است؛ تحصيل، استماع. راه ديگرى ندارد. انسان بايد سال‏ها در كنار معلمان ربّانى تعليم دين ببيند، تحصيل دانش دينى و معرفت نمايد، فقيه در دين، يعنى دين شناس علمى شود، يا اين كه به فرموده قرآن مجيد: گوش خود را در شنيدن حقايق الهى از دهان پاكان هزينه كند؛ يا از انبيا و امامان عليهم السلام بشنود و يا از اولياى عالم و عارف به دين.

در متن معارف دين، براى فراهم كردن زمينه باور در قلب مردم، براهين، حجت‏ها و مسائل علمى، يقينى است. اين باور براى انسان با خواندن يا شنيدن حاصل مى‏شود؛ يعنى به اين نقطه مى‏رسد كه وجود مقدس حضرت حق، قيامت، فرشتگان، پيامبران و قرآن مجيد را باور مى‏كند و سلامت باطن را در خود تحقق‏ مى‏دهد. اين بخش، يك سوم از دين است كه در ارتباط با قلب است.

معامله عمل صالح با پروردگار

يك سوم ديگر دين، عمل صالح است؛ انجام واجبات، كارهاى مثبت، انجام عبادات و اعمال خوب كه تكليف انسان است نيز يك سوم دين است، كه معامله كردن انسان با پروردگار از طريق رفتارهاى مثبت، واجبات و عبادات انجام مى‏گيرد.

اگر در ارتباط با پروردگار و مردم، از انسان غير از اين عمل سر بزند، طبق آيات قرآن، معصيت و گناه است و تعابير قرآن در هر دو ناحيه نيز عجيب و لطيف است.

مثلًا در ارتباط با پروردگار، ذكر ركوع يا يك بار «سبحان ربى العظيم و بحمده» است يا سه بار «سبحان الله». اگر انسان با پروردگار عالم در رفتار عبادتى درست معامله نكند و از آن كم بگذارد، مثلًا در ركوع بگويد:

«سبحان ربى العظيم وبحمده»

«هاء» را نگويد، نماز او باطل است. يعنى يك «هاء» نيز در معامله با پروردگار بايد رعايت شود. در معامله با مردم نيز همين طور است، بايد روش و منش معامله با مردم مثبت، خير، نيك و خوب باشد. من از پياده رو رد شوم، به ديوار كاه گلى مواجه شوم، صاحبش را هم نمى‏شناسم، يك كاه از اين ديوار جدا مى‏كنم و بعد دور مى‏اندازم. نظر قرآن مجيد در مورد اين پر كاه چيست؟ آيا من مسئول هستم؟

من كار بد يا خلافى مرتكب شده‏ام؟ خدا در قرآن مجيد مى‏فرمايد:

«وَ نَضَعُ الْمَوَ زِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَمَهِ فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْا» «1» كار خود خداوند است، چون فاعل «نضع»، «نحن» است كه در اين فعل پنهان است و مربوط به شخص پروردگار است.

مى‏فرمايد: ما ترازوهاى خود را بر اساس انصاف و عدالت در قيامت برپا مى‏كنيم. از زمان حضرت آدم (ع) تا آخرين فرد از نوع شما كه به دنيا آمد و روز قيامت برپا شد، به كسى كم‏ترين ظلمى نخواهد شد.

اخلاق خدا غير از اخلاق ما است. خدا اين گونه نيست كه در قيامت، در برخورد با فرعون، نمرود، يزيد، شمر، شاه، كارتر، لنين، شارون و بوش عصبانى شود و بگويد: چون شما اين همه جنايت مرتكب شده‏ايد، من بيش از آن جنايات شما را جريمه مى‏كنم. خدا اين گونه نيست.

خدا كيفر گناهكاران را بر اساس گناهشان و پاداش خوبان را بر اساس كرم خود، غير از خوبى خوبان به آنها مى‏رساند؛ يعنى اگر هر نمازى از نظر مالى مثلًا صدهزار تومان مى‏ارزد، پروردگار بزرگ عالم صد ميليارد تومان مى‏پردازد، ولى در كيفر بدكاران، مطابق بدى آنان جزا مى‏دهد.

جريان آن پر كاه در اين قسمت آيه معلوم است:

__________________________________________________

(1)- انبيا 47: 21؛ «و ترازوهاى عدالت را در روز قيامت مى‏نهيم و به هيچ كس هيچ ستمى نمى‏شود.»
                       
«وَ إِن كَانَ مِثْقَالَ حَبَّهٍ مّنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا» «1» اگر وزن كار، عمل و رفتار شما با من، يا با مردم به اندازه دانه ارزن باشد، خود من او را در قيامت حاضر مى‏كنم، در ترازو گذاشته، محاسبه مى‏كنم و با شما برخورد مى‏كنم.

شما يك «ها» از نماز را نگفتيد. دقت نكرديد و يك جاى موضع وضو را به اندازه نوك سوزن آب نرسانديد، غسل كرديد، اما مانعى به اندازه سر سوزن روى دست و سينه شما بود كه قابل ديدن بود. همه اين‏ها را به حساب مى‏كشم. معامله شما با پروردگار در عمل، بايد با عمل صالح باشد؛ يعنى عمل قابل قبول و رفتار و منش شما با مردم نيز بايد مثبت باشد.

اگر كسى بى‏علت به كسى نگاه تند كرده باشد، در روز قيامت آن را محاسبه مى‏كنند. حتى در قيامت، كسى به عنوان تحقير كردن كسى، در مقابل ديده يك نفر ديگر، با ابروى خود اشاره تحقيرآميز كرده باشد، آن را حساب مى‏كنند. «2» اين آيات خيلى جالب است:

«وَ السَّمَآءَ رَفَعَهَا وَ وَضَعَ الْمِيزَانَ* أَلَّا تَطْغَوْاْ فِى الْمِيزَانِ» «3» مى‏فرمايد: تمام آسمان‏ها و زمين بر اساس معيار و ميزان حق است و به شما سفارش مى‏كنم كه در اين فضا، با معيار و ميزان متحد شده، از موازين لازمى كه براى زندگى شما، در رابطه با خودم و مردم قرار داده‏ام، تجاوز نكنيد.

__________________________________________________

(1)- انبياء 47: 21؛ «و اگر [عمل خوب يا بد] هم وزن دانه خردلى باشد آن را [براى وزن كردن‏] مى‏آوريم.»
(2)- الكافى: 2/ 368، حديث 1؛ «قال رسول اللّه (ص): من نظر الى مون نظره ليخيفه بها اخافه اللّه يوم لا ظلّ الّا ظلّه.»
(3)- الرحمن 7: 55- 8؛ «و آسمان را برافراشت و [براى سنجش هر امر معنوى و مادى‏] ترازو نهاد؛* تا در [سنجيدن با] ترازو طغيان روا مداريد [و از مرز عدالت و انصاف مگذريد.].»
                       

«وَ أَقِيمُواْ الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ»

چه در ارتباط با من و چه در ارتباط با بندگان من، انسان‏هاى با انصاف و عادلى باشيد، «وَ لَا تُخْسِرُواْ الْمِيزَانَ» «1» در ارتباط با من و بندگانم، كم نگذاريد.

وقتى بنده من از شما خريد مى‏كند، حتى اگر كافر، مشرك، بى‏دين و خلاف كار است، اگر از شما جنس خواست، با اندازه‏اى درست به او جنس بده و اگر مى‏خواهيد عبادت كنيد، عبادت شما بر اساس فقه باشد، كه ميزانِ پروردگار در عبادت است.

اخلاق؛ بخش سوم دين‏

اما بخش سوم دين، به تعبير قرآن و مجموعه عظيمى از روايات، اخلاق است؛ يعنى پاك بودن از پستى‏ها و رذايل روانى.

من كه در بين مردم زندگى مى‏كنم، بخيل، حريص، مغرور، متكبر، بدبين و كينه‏اى نسبت به مردم نباشم. اسم اين را پيراستگى در اخلاق گذاشته‏اند. در ميان مردم كه زندگى مى‏كنم، با محبت، مهربان، خاكسار، متواضع، فروتن، اهل دل، اهل صفا، صميميت و صدق باشم.

__________________________________________________

(1)- الرحمن 9: 55؛ «و ترازو را به عدالت برپا داريد و از ترازو مكاهيد.»
                       

امير المؤمنين عليه السلام مى‏فرمايند: از هر بخشى از اين بخش‏هاى سه گانه كه كم داشته‏ باشيد، از رحمت خدا كم خواهيد داشت. براى اين كه ظرفيت خود را از رحمت خدا پر كنيد، تا اين دنيا را ترك نكرده‏ايد، تمام كمبودها را جبران كنيد؛ نمازهاى باطل را دوباره اعاده كنيد، روزه‏هاى نگرفته را بگيريد، ظلم‏هايى كه به مردم كرده‏ايد، از آن ظلم‏ها خود را پاك كنيد؛ اگر مالى كه از مردم به ناحق نزد شما مانده است، آن را به صاحب آن برگردانيد. اگر پدر و مادر را از خود رنجيده خاطر كرده‏ايد، برويد و از آنها رضايت بگيريد. اگر مردم را آزار داده‏ايد، برويد و حلاليت بطلبيد.

شيوه اسلام و مسلمانى اين است. اسلام با سه برنامه كامل است و ايمان نيز پنج بخش است: خدا، قيامت، فرشتگان، انبيا، قرآن. باور اين‏ها يك مرحله از اسلام است، اما عمل صالح، عبادت، رفتار صحيح با مردم نيز بخش دوم اسلام و اخلاق نيز بخش سوم اسلام است.

تحليل ايمان در نهج البلاغه‏

از اميرالمؤمنين (ع) اين روايت را بشنويد كه از عجيب‏ترين روايات شيعه است.

وقتى اميرالمؤمنين (ع) در «نهج البلاغه» ايمان را تحليل مى‏كنند، همين پنج حقيقتى است كه بايد به قلب باور داد و همين اعمال صالح و عبادات است كه نسبت به خدا و مردم انجام مى‏گيرد، اين ايمان است. اخلاق نيز پيراستگى از رذايل و آراستگى به فضايل است.

اما نظر اميرالمؤمنين (ع) در مورد صبر در اسلام و مسلمانى چيست؟

حضرت مى‏فرمايند:

«الصَّبْرُ مِنَ الايمان بِمَنْزَلَهِ الرَّأْسِ مِنَ الجَسَدِ وَ لا ايمانَ لِمَنْ لا صَبْرَ لَهُ» «1»


صبر در حوزه ايمان ظاهرى انسان است كه در عمل صالح و رفتار صحيح با مردم نمايان است، اين صبر نسبت به ايمان، مانند سر براى بدن است. بدن وقتى‏ زنده و فعال است و عبادت كرده، از منابع طبيعت استفاده مى‏كند كه سر دارد. بعد حضرت مى‏فرمايند: بدنى كه سر ندارد، جسم صد در صد بى‏سود و بى‏ارزش است. توقع بقاء ايمان و عمل را از كسى كه اهل حوصله، تحمل و صبر نيست، نداشته باشيد.

__________________________________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 2/ 422، باب 64، حديث 11؛ نهج البلاغه: حكمت 82؛ «سُئِلَ عَمَّا لَا يَعْلَمُ أَنْ يَقُولَ لَا أَعْلَمُ وَ لَا يَسْتَحِيَنَّ أَحَدٌ إِذَا لَمْ يَعْلَمِ الشَّىْ‏ءَ أَنْ يَتَعَلَّمَهُ وَ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْاءِيمَانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لَا خَيْرَ فِى جَسَدٍ لَا رَأْسَ مَعَهُ وَ لَا فِى إِيمَانٍ لَا صَبْرَ مَعَهُ.»
                       

اميرالمؤمنين (ع) اعلام مى‏كنند كه صبر، حافظ آن پنج حقيقت قلبى است.

انسان بى‏صبر، خدا، قيامت، فرشتگان، انبيا و قرآن را از دست مى‏دهد. چون وقتى بى‏طاقتى كنيد، براى دفع تلخى‏ها، ناگوارى‏ها، مصايب و كمبود مالى، به دشمن و يا به گناه پناه مى‏بريد و همه آن حقايق را از دست مى‏دهيد.

شخص بى‏صبر، نظر خدا نسبت به خودش را تعطيل مى‏كند. قيامت را از دست مى‏دهد و ديگر محشر آبادى نخواهد داشت. او در قيامت مورد شفاعت انبيا و فرشتگان نخواهد بود و از قرآن بهره‏ايى نصيب او نخواهد شد:

«وَ لا ايمانَ لِمَنْ لا صَبْرَ لَهُ»

صابران طبق اين گفتار اميرالمؤمنين (ع) اهل ايمان هستند، اهل ايمان يعنى كسانى كه خدا، قيامت، فرشتگان، انبيا و قرآن و قيامت و بهشت و جهنم را باور دارند.

دنيا جاى مصيبت، حادثه، بلا، گرفتارى و بيمارى است. محل كمبود و ورشكستگى و هزاران نوع بلا است. خدا در قرآن مى‏فرمايد: اين‏ها را با مقام‏ عبداللهى تحمل كنيد و براى خدا بنده بمانيد. فشار حوادث، شما را از حريم الهى بيرون نبرد. براى شكستن فشار حوادث، خود را به گناه و معصيت دچار نكنيد.

مبارزه با هواهاى نفسانى و ترس از خدا

رسول خدا (ص) در مورد صبر مى‏فرمايند: صبر صابران را در چهار موقع مى‏توانيد ببينيد:

«فالصبر على أربع شعب»

صابران در چهار شعبه، صبر را خرج مى‏كنند. چون قيامت را باور دارند و در باور قيامت، بهشت و جهنم را لحاظ مى‏كنند و مشتاق بهشت هستند. همه بايد مشتاق بهشت باشند. بهشت، وعده قطعى خدا به خوبان عالم است. اما انسان مشتاق بهشت:

«سلا عن الشهوات»

از همه خواسته‏هاى غيرمعقول، غيرمنطقى و غيرمشروع جدا زندگى مى‏كند.

وقتى به او سخت مى‏گذرد، صبر مى‏كند. رنج مى‏كشد، اما صبر را پيشه راه خود مى‏كند. مى‏بيند كه همه نوع گناه فراهم است، ظاهر گناهان نيز خيلى لذيذ است، ولى به خاطر اشتياق به بهشت، از گناه چشم مى‏پوشد و مى‏گذرد؛ با خواسته‏هاى نامشروع زندگى نمى‏كند.

اما شعبه دوم صبر؛ صابران واقعا از دوزخ بيم دارند و مى‏ترسند. انبيا نيز از دوزخ مى‏ترسيدند:

«إِنّى أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» «1» ديگران مى‏خواستند به جهنم بروند، اما حضرت نوح عليه السلام مى‏فرمود: من از عذاب روز قيامت بر شما مى‏ترسم.

خداوند در قرآن، در سوره نور، درباره اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا، حضرت مجتبى و امام حسين (ع)مى‏فرمايد:

__________________________________________________

(1)- اعراف 59: 7؛ «من قطعاً از عذاب روزى بزرگ بر شما مى‏ترسم.»
                       
«يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَرُ» «1» از روزى كه دلها و چشم‏ها از ترس دگرگون بود، اينان با وجود معصوم بودن، از آن روز مى‏ترسيدند.

بخش عمده‏اى از مردم، بسيار شجاع هستند. از حضرت زهرا عليها السلام نترس تر هستند. به قدرى شجاع هستند كه اگر به آنها بگوييد: به واسطه گناهى كه داريد مى‏كنيد، عذاب در انتظار شما است، با حالت تمسخر، به شما، جهنم، قيامت و به خداى برپا كننده قيامت مى‏خندند. آيا شجاعت از اين بالاتر وجود دارد؟

نقل مى‏كنند، حضرت زهرا عليهاالسلام به اميرالمؤمنين (ع) عرض كرد: على جان! وقتى بند كفن مرا باز كردى و صورتم را روى خاك گذاشتى و روى قبرم را بستى، زود نرو.

كنار قبرم بنشين، با آن صداى ملكوتى، براى من قرآن بخوان كه من دچار وحشت برزخ نشوم. «2» اگر از قيامت نترسم، در همه چيز بى‏ترمز هستم. ترس از قيامت؛ يعنى باور داشتن قيامت كه بهترين، قوى‏ترين و نيرومندترين نگهدار باطنى انسان با ايمان در برابر گناهان است. نمى‏گذارد حتى انسان يك پر كاه از ديوار مردم جدا كند.

شخص بزرگوارى كسى را ديد كه با رنگ پريده و لاغر نشسته است، آمد سلام و احترام كرد، از او سؤال كرد: چه گرفتاريى داريد كه به خاطر آن گرفتارى، رنگ شما زرد و بدنتان لاغر است؟ گفت: بله، جديدا گرفتارى سختى براى من به وجود آمده است كه آرامش مرا برده است، گفت: گرفتارى شما چيست؟ گفت: تازه به شك افتاده‏ام، تا ديروز منكر صد در صد بودم و اصلًا باور نداشتم، اما از ديروز به شك افتاده‏ام كه آيا قيامت وجود دارد يا نه؟ همين شك مرا به اين روز انداخته است.

مگر امكان دارد كسى قيامت را باور داشته باشد و اين همه فساد از او صادر شود؟ مال مردم را بخورد؟ ظلم به ديگران كند؟ بدانيد مؤمن به قيامت، منظم‏ و متين است. گرسنگى مى‏كشد، ولى صبر مى‏كند و خود را به حرام آلوده نمى‏كند.

__________________________________________________

(1)- نور 37: 34؛ « [و] پيوسته از روزى كه دل‏ها و ديده‏ها در آن زير و رو مى‏شود، مى‏ترسند.»
(2)- فاطمه الزهراء عليهاالسلام من المهد الى اللحد، القزوينى: 510.
                       

تقواى شديد، با ترس از قيامت‏

شخصى به زيارت امام صادق (ع) آمد. امام به شدت عصبانى بود. عصبانى شدن، اخلاق خدا، انبيا و ائمه (ع)نيست. خشم خدا، انبيا و ائمه (ع)فقط در مورد دين است. هيچ كس امام (ع) را تا آن روز به آن حالت نديده بود؛ چشم‏ها برافروخته و رنگ او سرخ شده بود.

فكر كردند كه خطر سنگين و مسأله عظيمى به وجود آمده است، چون اگر همه جهان جمع شوند و بخواهند امام را عصبانى كنند، نمى‏توانند. عرض كرد: يابن رسول الله! چيزى شده است؟ فرمود: پيشامد بدى به وجود آمده است و آن اين است كه تو امروز درب خانه‏اى را زدى، كنيز او درب را باز كرد، چشم تو به طور اتفاقى به آن كنيز افتاد. «1» به او پيشنهاد رابطه برقرار كردن داده بود؟ پس چه شده بود؟ تو شيعه هستى؟

باور تو به روز قيامت چه شده است؟ كسى كه قيامت را باور دارد، چشم و گوش بد به هيچ چيز ندارد و شكم خود را با لقمه حرام پر نمى‏كند.

ائمه عليهم السلام قيامت را باور داشتند. خانم‏هايى كه بدحجاب هستند، روابط حرام را رعايت نمى‏كنند، اما گاهى سفره براى حضرات مى‏اندازند و نذر مى‏كنند، اين‏ها نمى‏دانند كه حضرت زهرا عليهاالسلام از قيامت مى‏ترسيده است؟ نمى‏دانند كه شب‏ عاشورا ابى عبدالله (ع) يك چهارم شب را براى قيامت گريه مى‏كرده است؟ اين نذر و سفره براى چه كسى است؟

__________________________________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 14/ 270، باب 81، باب تحريم النظر إلى النساء الأجانب؛ «أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) يَقُولُ كَانَ الْمَسِيحُ (ع) يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ إِلَى أَنْ قَالَ وَ إِيَّاكُمْ وَ النَّظِرَهَ فَإِنَّهَا تَزْرَعُ فِى قَلْبِ صَاحِبِهَا الشَّهْوَهَ وَ كَفَى بِهَا لِصَاحِبِهَا فِتْنَهً، الْخَبَرَ.»

الخرائج و الجرائح: 1/ 272، الباب السادس؛ بحار الأنوار: 46/ 248- 249، باب 5، حديث 40؛ «عَنْ أَبِى الصَّبَّاحِ الْكِنَانِىِّ قَالَ صِرْتُ يَوْماً إِلَى بَابِ أَبِى جَعْفَرٍ فَقَرَعْتُ الْبَابَ- فَخَرَجَتْ إِلَىَّ وَصِيفَهٌ نَاهِدٌ- فَضَرَبْتُ بِيَدِى عَلَى رَأْسِ ثَدْيِهَا- فَقُلْتُ لَهَا قُولِى لِمَوْلَاكِ إِنِّى بِالْبَابِ- فَصَاحَ مِنْ آخِرِ الدَّارِ ادْخُلْ لَا أُمَّ لَكَ- فَدَخَلْتُ وَ قُلْت وَ اللَّهِ مَا أَرَدْتُ رِيبَهً- وَ لَا قَصَدْتُ إِلَّا زِيَادَهً فِى يَقِينِى- فَقَالَ صَدَقْتَ لَئِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ هَذِهِ الْجُدْرَانَ تَحْجُبُ أَبْصَارَنَا- كَمَا تَحْجُبُ أَبْصَارَكُمْ إِذاً لَا فَرْقَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ- فَإِيَّاكَ أَنْ تُعَاوِدَ لِمِثْلِهَا.» بصائر الدرجات: 247، باب 11؛ «عَنْ مُرَازِمٍ قَالَ دَخَلْتُ الْمَدِينَهَ فَرَأَيْتُ جَارِيَهً فِى الدَّارِ الَّتِى نَزَلْتُهَا فَعَجَّبَتْنِى فَأَرَدْتُ أَنْ أَتَمَتَّعَ مِنْهَا فَأَبَتْ أَنْ تُزَوِّجَنِى نَفْسَهَا قَالَ فَجِئْتُ بَعْدَ الْعَتَمَهِ فَقَرَعْتُ الْبَابَ فَكَانَتْ هِىَ الَّتِى فَتَحَتْ لِى فَوَضَعْتُ يَدِى عَلَى صَدْرِهَا فَبَادَرَتْنِى حَتَّى دَخَلْتُ فَلَمَّا أَصْبَحْتُ دَخَلْتُ عَلَى أَبِى الْحَسَنِ (ع) فَقَالَ يَا مُرَازِمُ لَيْسَ مِنْ شِيعَتِنَا مَنْ خَلَا ثُمَّ لَمْ يَرُعْ قَلْبُهُ.»

اغلب بى‏حجاب‏ها اهل نماز و روزه نيستند و با هر نامحرمى راحت صحبت و شوخى دارند، اما سفره حضرت ابوالفضل مى‏اندازند، شما اين سفره را براى كدام ابوالفضل مى‏اندازيد؟ پسر اميرالمؤمنين (ع) همان كسى است كه مانند دو ناودان خون از دستان مباركش مى‏ريخت و مى‏فرمود:

و الله ان قطعتم يمينى‏

انّى احامى ابدا عن دينى «1» دستم كه چيزى نيست، اگر قطعه قطعه‏ام كنيد، من از دين دست برنمى‏دارم. اگر سفره را براى اين ابوالفضل مى‏اندازيد، بايد همانند او زندگى كنيد.

ترك محرمات از ترس عذاب‏

شعبه دوم صبر

«و مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النار رَجَعَ عن المحرمات» «2»

در مورد كسانى است كه از عذاب الهى و آتش دوزخ بيم و نگرانى دارند. مگر آتش را ديده‏اند كه مى‏ترسند؟ قرآن «كلام الله» و خبر پروردگار است. خدا توسط صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و دوازده امام (ع)مسأله آتش دوزخ را خبر داده است.

راوى مى‏گويد: در كوچه چند بچه آتش روشن كرده بودند و مشغول بازى كردن بودند. بر سكوى خانه‏اى كاه‏گلى، بچه‏اى چهارساله نشسته بود و خيره به اين آتش نگاه مى‏كرد و از گوشه‏هاى چشمش اشك مى‏ريخت.

آمدم و گفتم: اجازه بازى كردن به تو نمى‏دهند؟ گفت: اول سلام كن، بعد سؤال‏ كن. سلام كردم، آن بچه جواب داد: اجازه بازى كردن به من مى‏دهند، اما مرا براى بازى كردن نيافريده‏اند. گفتم: چرا گريه مى‏كنى؟ آيا آتش را نگاه مى‏كنى؟ گفت:

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 45/ 40، باب 37.
(2)- بحار الأنوار: 65/ 382، باب 27، حديث 32.
                       

نمونه‏اى از آتش جهنم را مى‏بينم. اين نمونه مرا به وحشت انداخته و دارم گريه مى‏كنم، واى به اصل جهنم.

با خود گفتم: اين بچه چهار ساله چقدر با معرفت است. به او گفتم: اسم شما چيست؟ گفت: حسن بن على (ع)، فهميدم كه او امام عسكرى (ع) است كه نسبت‏ به آتش روز قيامت، در سن چهارسالگى، اين گونه بود. «1» امام عسكرى (ع) شجاع‏تر است، يا مردم گناهكار؟

كارگرى كه در كشاورزى امام سجاد (ع) را كمك مى‏داد، مى‏گويد: بعد از ساعتى كه كارها انجام گرفت، در آن هواى گرم، ديدم امام زين العابدين (ع) بر روى زمين نشست و به تخته سنگى تكيه داد. زانوى خود را در بغل گرفت و با صداى بلند شروع به گريه كردن كرد. رو به روى ايشان نشستم، دلم سوخت، گفتم: چقدر گريه مى‏كنيد. رحمى به بدن خود و اين چشمان مبارك كنيد.

فرمودند: يعقوب عليه السلام دوازده پسر داشت، فقط يك پسر از نظرش غايب شد، مى‏دانست كه نمرده است و روزى گمشده‏اش به او برمى‏گردد، اما آن قدر گريه كرد كه دو چشم او نابينا شد، من چگونه گريه نكنم، در حالى كه در كربلا، در نصف روز هجده نفر را از نزديكان خود را در مقابل چشمانم از دست دادم كه هيچ كدام از آنها ديگر برنمى‏گردند. «2»

__________________________________________________

(1)- أعلام الهدايه: 13/ 49؛ شرح احقاق الحق: 12/ 473؛ «روى أنّ بهلول مرّ بالحسن بن على العسكرى (ع) و هو واقف مع أترابه من الصبيان، يبكى، فظنّ ذلك الشخص أن هذا الصبىّ يبكى متحسّراً على ما فى أيدى أترابه، و لذا فهو لايشاركهم فى لعبهم، فقال له: أشترى لك ما تلعب به؟ فردّ عليه الحسن (ع): لا، ما للّعب خُلِقنا.

و بهر الرجل فقال له: لماذا خلقنا؟ فأجابه (ع): للعلم و العباده. فسأله الرجل: من اين لك هذا؟ فأجابه (ع) من قوله تعالى «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَكُمْ عَبَثًا» و بهت الرجل و وقف حائراً، و انطلق يقول له: ما نزل بك، و أنت صغير لاذنب لك؟!! فأجابه (ع): إليك عنّى، إنى رأيت والدتى توقد النار بالحطب الكبار، فلا تتقد إلّا بالصغار، و إنى أخشى أن أكون من صغار حطب جهنّم.

(2)- أعلام الدين: 300؛ بحار الأنوار: 75/ 161، باب 21؛ «إِذَا صَلَّى تَبَرَّزَ إِلَى مَكَانٍ خَشِنٍ يَتَخَفَّى وَ يُصَلِّى فِيهِ وَ كَانَ كَثِيرَ الْبُكَاءِ قَالَ فَخَرَجَ يَوْماً فِى حَرٍّ شَدِيدٍ إِلَى الْجِبَالِ لِيُصَلِّىَ فِيهِ فَتَبِعَهُ مَوْلًى لَهُ وَ هُوَ سَاجِدٌ عَلَى الْحِجَارَهِ وَ هِىَ خَشِنَهٌ حَارَّهٌ وَ هُوَ يَبْكِى فَجَلَسَ مَوْلَاهُ حَتَّى فَرَغَ فَرَفَعَ رَأْسَهُ فَكَأَنَّهُ قَدْ غَمَسَ رَأْسَهُ وَ وَجْهَهُ فِى الْمَاءِ مِنْ كَثْرَهِ الدُّمُوعِ فَقَالَ لَهُ مَوْلَاهُ يَا مَوْلَاىَ أَ مَا آنَ لِحُزْنِكَ أَنْ يَنْقَضِىَ فَقَالَ وَيْحَكَ إِنَّ يَعْقُوبَ نَبِىٌّ ابْنُ نَبِىٍّ كَانَ لَهُ‏اثْنَا عَشَرَ وَلَداً فَغُيِّبَ عَنْهُ وَاحِدٌ مِنْهُمْ فَبَكَى حَتَّى ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ احْدَوْدَبَ ظَهْرُهُ وَ شَابَ رَأْسُهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَانَ ابْنُهُ حَيّاً يَرْجُو لِقَاءَهُ فَإِنِّى رَأَيْتُ أَبِى وَ أَخِى وَ أَعْمَامِى وَ بَنِى عَمِّى ثَمَانِيَهَ عَشَرَ مُقَتَّلِينَ صَرْعَى تَسْفِى عَلَيْهِمُ الرِّيحُ فَكَيْفَ يَنْقَضِى حُزْنِى وَ تَرْقَأُ عَبْرَتِى.»
                       

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

حقيقت صبر و امر به آن

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

بعضى از مردم كم و بيش با معارف الهيه سر و كار دارند، تصور مى‏كنند كه صبر از اخلاق انبيا، اوليا و اهل ايمان است و ارتباطى با ملكوت عالم و با پروردگار مهربان ندارد و صبر تنها رشته اخلاقى با عظمتى است كه مورد محبت پروردگار و عنايت او است و از بندگان خواسته است كه با آراسته شدن به صبر، با اين رشته‏ اخلاقى، بخشى از خير دنيا و آخرت خود را تأمين كنند.

اما بايد گفت: اين تصورى نادرست است. چرا كه وجود مبارك حضرت حق خودش نيز اهل صبر است و در حقيقت، صبر، اخلاق پروردگار است. به پيامبر بزرگوار خود، حضرت داود (ع) خطاب كرد:

«اوحى الله الى داود! تَخلَّقْ بِاخْلاقى فَانّى انا الصبور» «1»

اى داود! متخلق به اخلاق من شو و به اخلاق من آراسته شو. پروردگار نفرمود:

«صابر»، با اسم فاعل، بلكه حضرت حق با صفت مشبّهه يا صيغه مبالغه كلمه صبر را به كار گرفته است، در اين گفتار «فانّى انا الصبور» من خدايى هستم كه صبر جزء ذات من است و صبر من، صبرى بى‏اندازه است.

با همين صبر نيز بسيارى از بندگانش را نجات داده است و بر اساس صبر، به تمام گنهكاران و مفسدان مهلت داده، براى جريمه آنها، عجله و شتاب نكرده‏ است. حتى خدا در قرآن مجيد فرموده است: گاهى بدكاران، مجرمان، آلودگان‏ و پليدان نزد انبيا و پيغمبر عظيم الشأن اسلام (ع)مى‏آمدند و اصرار مى‏كردند كه اگر در حرفهاى خود راستگو هستى كه مجرم، آلوده و گناهكار كيفر دارد، به خداى خود بگو: اكنون ما را كيفر كند كه پروردگار درباره آنها مى‏فرمايد: اين‏ها اهل استعجال هستند:

«وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ» «2» ولى پروردگار در مقابل گستاخى و شتاب ورزى اين‏ها براى عذاب شدن، كرارا در قرآن مجيد به آنها پيغام داد: در عذاب شدن عجله نكنيد. من اين خواسته شما را قبول نمى‏كنم.

__________________________________________________

(1)- ارشاد القلوب: 1/ 127.
(2)- حج 47: 22؛ «و آنان از تو [از روى مسخره و ريشخند] شتاب در عذاب را درخواست مى‏كنند.»
                       

اين صبور بودن پروردگار است كه با كسانى كه با او دشمنى كردند، آيات و انبيا را استهزاء كردند، در برابر دستورهايش تكبر كردند و باز مى‏گويند: اگر اين حرفها راست است، به پروردگارت بگو كه اكنون ما را عذاب كند، ولى خدا مى‏فرمايد:

به اين‏ها بگو: من اين دعاى شما را مستجاب نمى‏كنم. شما به زندگى ادامه بدهيد، عذاب وقت معينى دارد كه در آن شتاب نمى‏كنم. درخواست شتاب در عذاب نكنيد. آن وقت معنايش اين است كه شما جرم را به نهايت برسانيد و ديگر اميدى به توبه كردن شما نباشد.

اما اكنون گناهان شما به نهايت نرسيده و اين اميد هست كه روزى بيدار و بينا شويد و توبه كنيد. شما كه در آينده ممكن است خوب شويد، من چرا الان شما را نابود كنم، صبر مى‏كنم، شايد خوب شويد و به جاى عذاب، بهشت را نصيب شما كنم. اين نمونه‏اى از صبر خدا است.

خداوند اهل عجله و شتاب نيست. به همين خاطر انبيا در مقابل فشارهايى كه از بدكاران متوجه آنها بود، صبور بودند و تحمل داشتند و مانند خود پروردگار، منتظر توبه تائبان و بازگشت گناهكاران بودند. نهصد و پنجاه سال تحمل پيغمبرى در برابر آن همه آزار و فشار، تحمل كمى نيست، بلكه شگفت‏انگيز است.

صبر و تحمل پروردگار

در روايات دارد «1» كه حضرت نوح (ع) صد سال مردم را به خدا، درستى، فضيلت، كرامت و عبادت دعوت كرد، اما به حرفهاى او گوش ندادند. صد سال كه تمام شد، عرض كرد: خدايا! تكليف من چيست؟ خطاب رسيد: هسته‏هاى خرما را بكار، تا زمانى كه اين هسته‏ها به محصول برسند، باز مردم را هدايت كن، تا محصول بدهد.

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار 11/ 339، باب 3، حديث 76؛ «أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ سَأَلَ نُوحٌ (ع) رَبَّهُ أَنْ يُنْزِلَ عَلَى قَوْمِهِ الْعَذَابَ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ أَنْ يَغْرِسَ نَوَاهً مِنَ النَّخْلِ فَإِذَا بَلَغَتْ فَأَثْمَرَتْ وَ أَكَلَ مِنْهَا أَهْلَكَ قَوْمَهُ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِمُ الْعَذَابَ فَغَرَسَ نُوحٌ النَّوَاهَ وَ أَخْبَرَ أَصْحَابَهُ بِذَلِكَ فَلَمَّا بَلَغَتِ النَّخْلَهُ وَ أَثْمَرَتْ وَ اجْتَنَى نُوحٌ مِنْهَا وَ أَكَلَ وَ أَطْعَمَ أَصْحَابَهُ قَالُوا لَهُ يَا نَبِىَّ اللَّهِ الْوَعْدُ] الْوَعْدَ [الَّذِى وَعَدْتَنَا فَدَعَا نُوحٌ رَبَّهُ وَ سَأَلَهُ الْوَعْدَ الَّذِى وَعَدَهُ فَأَوْحَى إِلَيْهِ أَنْ يُعِيدَ الْغَرْسَ ثَانِيَهً حَتَّى إِذَا بَلَغَ النَّخْلُ وَ أَثْمَرَ فَأَكَلَ مِنْهُ أَنْزَلَ عَلَيْهِمُ الْعَذَابَ فَأَخَبَرَ نُوحٌ عليه السلام أَصْحَابَهُ بِذَلِكَ فَصَارُوا ثَلَاثَ فِرَقٍ فِرْقَهٌ ارْتَدَّتْ وَ فِرْقَهٌ نَافَقَتْ وَ فِرْقَهٌ ثَبَتَتْ مَعَ نُوحٍ فَفَعَلَ نُوحٌ ذَلِكَ حَتَّى إِذَا بَلَغَتِ النَّخْلَهُ وَ أَثْمَرَتْ وَ أَكَلَ مِنْهَا نُوحٌ وَ أَطْعَمَ أَصْحَابَهُ قَالُوا يَا نَبِىَّ اللَّهِ الْوَعْدُ] الْوَعْدَ [الَّذِى وَعَدْتَنَا فَدَعَا نُوحٌ رَبَّهُ فَأَوْحَى إِلَيْهِ أَنْ يَغْرِسَ غَرْسَهُ الثَّالِثَهَ فَإِذَا بَلَغَ وَ أَثْمَرَ أَهْلَكَ قَوْمَهُ فَأَخْبَرَ أَصْحَابَهُ فَافْتَرَقُوا ثَلَاثَ فِرَقٍ فِرْقَهٌ ارْتَدَّتْ وَ فِرْقَهٌ نَافَقَتْ وَ فِرْقَهٌ ثَبَتَتْ مَعَهُ حَتَّى فَعَلَ نُوحٌ ذَلِكَ عَشْرَ مَرَّاتٍ وَ فَعَلَ اللَّهُ ذَلِكَ بِأَصْحَابِهِ الَّذِينَ يَبْقَوْنَ مَعَهُ فَيَفْتَرِقُونَ كُلُّ فِرْقَهٍ ثَلَاثَ فِرَقٍ عَلَى ذَلِكَ فَلَمَّا كَانَ فِى الْعَاشِرَهِ جَاءَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ الْخَاصِّ وَ الْمُومِنُونَ فَقَالُوا يَا نَبِىَّ اللَّهِ فَعَلْتَ بِنَا مَا وَعَدْتَ أَوْ لَمْ تَفْعَلْ فَأَنْتَ صَادِقٌ نَبِىٌّ مُرْسَلٌ لَا نَشُكُّ فِيكَ وَ لَوْ فَعَلْتَ ذَلِكَ بِنَا قَالَ فَعِنْدَ ذَلِكَ مِنْ قَوْلِهِمْ أَهْلَكَهُمُ اللَّهُ لِقَوْلِ نُوحٍ وَ أَدْخَلَ الْخَاصَّ مَعَهُ السَّفِينَهَ فَنَجَّاهُمُ اللَّهُ تَعَالَى وَ نَجَّى نُوحاً مَعَهُمْ بَعْدَ مَا صَفَوْا وَ ذَهَبَ الْكَدَرُ مِنْهُمْ.»
                       

نخل خرما قوى و ماندنى است، هسته‏هاى خرما را كاشت، نخل شد، محصول داد، از آن استفاده كردند، باز محصول داد، صد سال بعد، درختان از توان و قدرت افتاده بودند و محصول چندانى نداشتند، شد دويست سال، گفت: خدايا! اكنون تكليف من چيست؟

خطاب رسيد: تحمل و صبر كن. باز هسته آن خرماها را بكار، تا زمانى كه اين نخل‏ها محصول مى‏دهند، مردم را هدايت كن. صد سال به صد سال، مرتب هسته‏ها را كاشت و اين هسته‏ها خرما شد و مردم هدايت نشدند. تا نهصد و پنجاه سال شد. خداوند مى‏فرمود: صبر و تحمل را پيشه راه خود كن، اگر در اين مدت يك نفر با من آشتى كند، ارزش دارد.

من براى عذاب كردن عجله‏اى ندارم. اين ملت، نمى‏توانند از دست من و از قدرت من فرار كنند و خود را پنهان كنند. اين ملت نمى‏توانند مرا ناتوان كنند، ولى تو تحمل كن، شايد اين انسان‏ها جريمه نشوند و بعد از نهصد و پنجاه سال، هدايت شوند.

بعد حضرت نوح (ع) گفت: اكنون تكليف من چيست؟ خطاب رسيد: زير نظر ما كشتى بساز، از زمين و آسمان آب خواهد ريخت. بعد از اين كه ساخت كشتى تمام شد، مردم را دعوت كن كه مؤمن شوند و بر كشتى سوار شوند تا نجات پيدا كنند. من هر مؤمنى را كه همراه تو در كشتى قرار بگيرد، نجات مى‏دهم، چون ديگر اميدى به توبه كردن اينان نيست.

بعد از نهصد و پنجاه سال فرمود: حالا وقت عذاب است. شصت، هفتاد، هشتاد سال، به گنهكاران حرفه‏اى، مجرمان، بدكاران، مخالفان با خود، مخالفان با پيغمبران و ائمه (ع)مهلت مى‏دهد تا توبه كنند و به جاى عذاب و نقمت، به نعمت و بهشت برسند.

به حضرت داود (ع) فرمود: متخلق به اخلاق من شو «أنّى انا الصبور»، در ذات من صبر هست و صبر من بى‏نهايت است. به قدرى بندگان از صبر خدا بهره بردند كه قابل محاسبه نيست.

حكايت جوان صالح و پيشنهاد عجيب‏

وجود مبارك موسى بن جعفر عليهماالسلام مى‏فرمايند: فردى جوان از بنى‏اسرائيل، با ادب، با وقار و داراى عمل صالح در خواب مى‏بيند كه به او گفتند: تو كه جوان هستى، ماتاپايان عمر، زندگيت را مى‏خواهيم دو بخش كنيم: بخشى غرق در نعمت و بخش ديگر را غرق در بلا، ندارى و محنت. كدام بخش را اول مى‏خواهى؟ انتخاب كن.

گفت: من حرفى ندارم، اما همسر بزرگوار، شايسته و باكرامتى دارم، اجازه بدهيد من با او مشورت كنم. گفتند: عيبى ندارد، با همسرت مشورت كن. «1» بعضى از زنان در عالم، عالى‏ترين، بهترين و پرثمرترين نقش را در زندگى‏ شوهران خود داشته و دارند. زنان الهى مسلك كه همه ظرافت، اخلاق و برنامه‏هاى‏ خود را به مسائل الهى گره زده‏اند. اينان سبب سعادت، هدايت، نجات، آبادى دنيا و آخرت شوهران خود مى‏شوند و در دنيا و آخرت، موجب دل خوشى شوهران خود هستند.

__________________________________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 12/ 368، باب 14، حديث 14321؛ «عَنْ أَبِى الْحَسَنِ مُوسَى (ع) قَالَ كَانَ فِى بَنِى إِسْرَائِيلَ رَجُلٌ صَالِحٌ وَ كَانَتْ لَهُ امْرَأَهٌ صَالِحَهٌ فَرَأَى فِى النَّوْمِ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ وَقَّتَ لَكَ مِنَ الْعُمُرِ كَذَا وَ كَذَا سَنَهً وَ جَعَلَ نِصْفَ عُمُرِكَ فِى سَعَهٍ وَ جَعَلَ النِّصْفَ الآْخَرَ فِى ضِيقٍ فَاخْتَرْ لِنَفْسِكَ إِمَّا النِّصْفَ الْأَوَّلَ وَ إِمَّا النِّصْفَ الآْخَرَ فَقَالَ الرَّجُلُ إِنَّ لِى زُوْجَهً صَالِحَهً وَ هِىَ شَرِيكَتِى فِى الْمَعَاشِ فَأُشَاوِرُهَا فِى ذَلِكَ فَتَعُودُ إِلَىَّ فَأُخْبِرُكَ فَلَمَّا أَصْبَحَ الرَّجُلُ قَالَ لِزَوْجَتِهِ رَأَيْتُ فِى النَّوْمِ كَذَا وَ كَذَا فَقَالَتْ يَا فُلَانُ اخْتَرِ النِّصْفَ الْأَوَّلَ وَ تَعَجَّلِ الْعَافِيَهَ لَعَلَّ اللَّهَ سَيَرْحَمُنَا وَ يُتِمُّ لَنَا النِّعْمَهَ فَلَمَّا كَانَ فِى اللَّيْلَهِ الثَّانِيَهِ أَتَى الآْتِى فَقَالَ مَا اخْتَرْتَ قَالَ النِّصْفَ الْأَوَّلَ فَقَالَ ذَلِكَ لَكَ فَأَقْبَلَتِ الدُّنْيَا عَلَيْهِ مِنْ كُلِّ وَجْهٍ وَ لَمَّا ظَهَرَتْ نِعْمَتُهُ قَالَتْ لَهُ زَوْجَتُهُ قَرَابَتُكَ وَ الْمُحْتَاجُونَ فَصِلْهُمْ وَ بِرَّهُمْ وَ جَارُكَ وَ أَخُوكَ فَهَبْهُمْ فَلَمَّا مَضَى نِصْفُ الْعُمُرِ وَ جَازَ حَدُّ الْوَقْتِ رَأَى الرَّجُلُ مِثْلَ الَّذِى رَآهُ أَوَّلًا فِى النَّوْمِ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَدْ شَكَرَ لَكَ ذَلِكَ وَ لَكَ تَمَامَ عُمُرِكَ سَعَهٌ مِثْلُ مَا مَضَى.»
                       

زنهايى كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: در قيامت با همسر شايسته و فرزندان صالح خود، در بهشت، كنار يكديگر هستند:

«وَ مَن صَلَحَ مِنْ ءَابَاءِهِمْ وَ أَزْوَ جِهِمْ وَ ذُرّيَّتِهِمْ» «1» اين است كه رسول خدا (ص) وقتى اسم حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام را مى‏بردند، مى‏فرمودند:
«خَديجَهُ زَوْجَتى فِى الدُنْيا وَ الاخِرَهِ»

خديجه در دنيا و آخرت همسر من است؛ يعنى چقدر اين زن شايسته است كه جايگاه او در قيامت، در كنار پيغمبر اسلام (ص) است. «2» در قيامت، علاوه بر اين كه حضرت خديجه عليهاالسلام در كنار پيغمبر (ص) مى‏باشد، اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا، حسن و حسين، زينب كبرى و فرزندان امام حسين (ع)نيز در كنار هم جمع مى‏باشند.

اشتباه دخالت دادن عنصر شانس‏

وقتى تمام زنان عالم آفريده شدند، شانس خديجه شدن را در گِل همه آنان آميخت، اما بعضى از زنان به عاقبت خود پشت پا مى‏زنند. هيچ زنى نمى‏تواند بگويد: حضرت خديجه عليهاالسلام شانس داشت، اما من ندارم. هيچ جوانى نمى‏تواند بگويد: حضرت على اكبر (ع) شانس داشت، من ندارم. اين حرف‏ها صد در صد دروغ و مخالف قرآن است.

«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»

__________________________________________________

(1)- رعد 23: 13؛ «و پدران و همسران و فرزندان شايسته و درست‏كارشان.»
(2)- اصل روايت پيدا نشد، بحار الأنوار: 37/ 90، باب 50؛ «قال على: يَا مَعْشَرَ النَّاسِ أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى خَيْرِ النَّاسِ جَدّاً وَ جَدَّهً قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَإِنَّ جَدَّهُمَا مُحَمَّدٌ وَ جَدَّتَهُمَا خَدِيجَهُ بِنْتُ خُوَيْلِد.»
                       

«الف و لام» در «الناس» به معناى «كل» است؛ آيه اين مى‏شود: «فطرت الله التى فطر كل الناس» من مرد و زن بى‏شانس نيافريدم.

«ذَ لِكَ الدّينُ الْقَيّمُ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» «1» اين كه مى‏گويند: ما بى‏شانس هستيم، چون از حقيقت خبر ندارند و الا همين دختران بى‏حجاب، دخترانى كه دنبال جوان‏هاى مردم هستند و اين شب‏نشينى‏ها را تشكيل مى‏دهند و ساختمان دين را تخريب مى‏كنند، همه اين‏ها در حد توان خود، شانس حضرت مريم عليهاالسلام شدن، در گِل وجودشان آميخته است.

حضرت خديجه، مريم و زينب كبرى (ع)از سرمايه شانس بهره بردارى كردند؟

اين‏ها سرمايه شانس را به غارت آلودگى‏ها دادند؟ و الا در عالم همه شانس دارند.

گفتند: مانعى ندارد. با همسرت مشورت كن. به همسرش گفت: چنين پيغامى به من دادند كه ما اين مدتى كه مى‏خواهيم در دنيا باشيم، نيمى در بلا و محنت و نيمى را در خوشى و نعمت، اختيار انتخاب را به خودم دادند كه كدام را اول انتخاب كنم.

به نظر مبارك شما چه مى‏رسد؟

زنان و شوهران گذشته عجيب به هم احترام مى‏گذاشتند و مايه آرامش خانه بودند. زنانى بودند كه شوهران چند ماه، در روزگارى كه ماشين اختراع نشده بود، سفر تجارتى مى‏رفتند، از ايران تاجرانى به اندونزى و چين مى‏رفتند، گاهى سفر آنها چند سال طول مى‏كشيد، اما همسران اين‏ها در آرامش بودند كه زندگى به بهترين وجه اداره شود و پاكى‏ها سر جاى خود بوده است.

__________________________________________________

(1)- روم 30: 30؛ «] پاى‏بند و استوار بر [سرشت خدا كه مردم را بر آن سرشته است باش براى آفرينش خدا هيچگونه تغيير و تبديلى نيست؛ اين است دين درست و استوار؛ ولى بيشتر مردم معرفت و دانش‏] به اين حقيقت اصيل‏] ندارند.»
                       

ولى بخش عمده‏اى از اين امنيت و سلامت در روزگار ما بهم خورده است. زنانى كه از مدار دين بيرون رفته‏اند، حساب آنها روشن است، اما بعضى از زنان كه مدعى ديندارى هستند، براى شوهران خود مزاحم امنيت خاطر و رنج ساز هستند، چنانچه بعضى از شوهران، نابكار و ستمكار به خانواده هستند.

اين خانم خردمند و عاقل به شوهرش گفت: نيمه اول را در نعمت و ثروت قبول كن، تا نيمه دوم خدا بزرگ است. در نهايت، در بلا و نعمت بايد صبر كنيم، چون صابران اجر دارند و من زنى نيستم كه اگر بلا و محنت به ما رو كند، زندگى خود را از بين ببرم و بخواهم كه حتما طلا و جواهرات و بهترين زندگى را داشته باشم. من در محنت و بلا نيز با تو خواهم بود.

پاداش خدا به جوان صالح‏

امام هفتم (ع) مى‏فرمايند: شب دوم آن چهره نورانى دو مرتبه در عالم رؤيا به خواب اين مرد آمد. مرد جوان گفت: با همسرم مشورت كردم، نيمه اول را در نعمت و ثروت مى‏خواهم، گفت: پس از فردا منتظر باش، براى شما درياوار مال، نعمت و ثروت مى‏آيد.

روزگار عجيبى شد. به قول قديمى‏ها دست به خاكستر مى‏زد، طلا مى‏شد. مرد مى‏دويد، آب و نان به دنبالش التماس مى‏كردند. عده‏اى به دنبال آب و نان مى‏دوند، اما به آن نمى‏رسند. خدا نسبت به بعضى‏ها مى‏فرمايد: به تمام دنيا مى‏گويم كه به دنبال بنده‏ام برو و خودت را در اختيار بنده‏ام قرار بده.

تمام درب‏ها باز شد. آن خانم به مرد گفت: اى شوهر! شكم ما كه دو تا و يا بزرگتر از زمانى كه فقير بوديم نشده است، ما قبل از اين نعمت و ثروت نيز صبح‏ها با نان و چايى و ظهر با آبگوشت، شب‏ها نيز با نان و خيار و ماست سير مى‏شديم، الان نيز همان است، شكم ما نسبت به قبل فرقى نكرده و بدن ما نيز بزرگتر نشده است. هر كدام چند متر پارچه براى لباس مى‏خواستيم، الان نيز همان پارچه بدن ما را مى‏پوشاند. ما اكنون پول اضافه و ثروت زيادى داريم، من مصرّانه از تو مى‏خواهم كه هر چه قوم و خويش فقير داريم، برو آنها را بى‏نياز كن و به ديگران نيز كمك كن. گفت: چشم.

وقتى كه نيمه اول نعمت و ثروت تمام شد و از فردا بايد نعمت و ثروت را از آنها بگيرند. خدا وقتى مى‏خواهد نعمت و ثروت را از كسى بگيرد، در چشم بر هم زدن آن نعمت را مى‏گيرد.

من ثروتمندى را مى‏شناختم، گاهى در محلى كه منبر مى‏رفتم، مى‏ديدم كه دو دستگاه ماشين گران قيمت به دنبال او مى‏آيند. اين دو ماشين از گرانترين ماشين‏هاى آن روزگار بود و راننده نيز مانند سرباز مى‏ايستاد تا اين آقا بيايد و درب را برايش باز كند و او داخل ماشين شود.

يكى از علماى بسيار محترم شهرشان كه از چهره‏هاى برجسته علمى، خانوادگى و تربيتى و انسان بسيار بزرگوارى بود، با من تماس گرفت و گفت: اين بنده خدايى كه در فلان محله زندگى مى‏كند، ثروتش بى‏حساب است، مى‏خواهيم كه براى شهر ماكار خيرى انجام دهد، شما مى‏توانيد وقتى از او بگيريد، من خودم از آنجا به ملاقات او مى‏آيم.

آن تاجر با روى باز گفت: من آن عالم، پدر و جدش را كاملًا مى‏شناسم، به او بگوييد: تشريف بياورند. اين سيد و عالم محترم به تهران آمد، ساعتى براى اين ثروتمند عجيب و غريب حرف زد، او نيز با كمال گشاده‏رويى گوش داد، وقتى كه حرفهاى عالم تمام شد، به آن عالم گفت: ما از اين پول‏ها نداريم كه به ديگران بدهيم.

ولى براى جشن تولد وليعهد شاه به او ابلاغ كردند كه دو ميليون تومان براى جشن واريز كنيد، گفت: روى چشم، چهار ميليون واريز مى‏كنم. اما اگر خدا بخواهد، در كمتر از يك شب، تمام اين ثروت را از انسان مى‏گيرد. روزى ديدم اين شخص ثروتمند با گردن كج منتظر اتوبوس است. چند روز بعد خواهرزاده‏اش را ديدم، گفتم: اگر اشتباه نكنم، دايى تو را در صف اتوبوس ديدم. كسى كه دو ماشين، از گران‏ترين ماشين‏ها در اختيارش بود، گفت: اشتباه نديدى، آن دايى من است، با آن غرور و كبر و ثروتش، چند روز قبل به من زنگ زد و گفت: دايى جان! اگر دو هزار تومان پول دارى، برايم بياور كه من محتاج هستم، امشب نان ندارم بخورم.

اين خانم عاقل به شوهرش گفت: نيمه اول را در نعمت قبول كن و بلا و نعمت را خدا داده است، اگر بنا باشد صبر كنيم، صبر مى‏كنيم.

نيمه اول تمام شد. گفت: اى زن! از فردا آماده هجوم محنت و بلا شو، گفت:

آماده هستم. دوباره آن چهره نورانى را در خواب ديد، گفت: فكر مى‏كنى فردا بلا و محنت مى‏خواهد شروع شود؟ خدا مى‏فرمايد: چون تو نعمت‏هاى مرا درست خرج كردى، كل بلاى نيمه دوم را از شما دفع كردم، اين نعمت و ثروت تا روز مرگ شما ادامه دارد.

صبر در طاعت و عبادت‏

صبر در طاعت و عبادت، به قدرى ارزش دارد كه اميرالمؤمنين (ع) مى‏فرمايند:

«الصَبْرُ نِصْفُ الايمانِ» «1»

صبر، نصف همه باورها و اعمال صالح است. نه فقط خدا درسِ صبر را از عالم ملكوت به ما داده و نه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و اولياى الهى به ما سفارش صبر كردند، وجود مبارك ابى عبدالله (ع) در گودال قتلگاه را نيز سفارش به صبر دادند.

مى‏دانست كه صداى مباركش، با وجود بدن قطعه قطعه، به ما مى‏رسد، لذا فرمود:

«صبراً على بلائك»

بعضى‏ها مى‏گويند: تا كجا بايد صبر كنيم؟ تا آنجايى كه حضرت ابى عبدالله (ع)‏ صبر كرد.

__________________________________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 2/ 425، باب 64، حديث 2.
                       

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

حقايق شش گانه دست يابى به مغفرت خداوند

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

وجود مقدس حضرت حق، شش برنامه را مطرح مى‏كنند كه ريشه اين شش برنامه در قرآن مجيد است و مى‏فرمايد: اگر شما بندگان من، بخواهيد به اين شش برنامه عمل نماييد و فوايد اين شش برنامه نصيب شما شود، شما نيز بايد در مقابل اين شش برنامه، برنامه‏اى داشته باشيد. در حقيقت، شش واقعيت از من و شش واقعيت نيز از شما است.

«المَغْفِرَهُ مِنّى وَ التَوبَهُ مِنكُم» «1»

آمرزش ويژه من است. من بايد بيامرزم، ببخشم، بگذرم و عفو كنم.

در صورتى كه شما براى من توبه بياوريد، چون مغفرت من در اين عالم فقط به زلف توبه گره مى‏خورد.

شما اگر گناه و معصيت كرديد، اگر توبه نكنيد، به مغفرت و آمرزش من دست پيدا نمى‏كنيد. مركب رساننده شما به مغفرت من، توبه است. آن نيز به وسيله توبه‏ واقعى تحقق پيدا مى‏كند.

__________________________________________________

(1)- المواعظ العدديه: 492، باب 6، فصل 3 «احاديث قدسى»؛ «قال اللّه تعالى: يا عبادى ستّه منّى و ستّه منكم: المغفره منّى و التّوبه منكم، و الجنّه منّى و الطّاعه منكم، و الرّزق منّى و الشكر منكم، و القضاء منّى و الرّضاء منكم، و البلاء منّى و الصبر منكم، و الإجابه منّى و الدّعاء منكم.»
                       

كلمه توبه و مشتقات توبه، مانند «تاب يتوب» به معناى گريه كردن نيست. كلمه گريه به عربى «بكاء» است.

توبه به معناى تكرار الفاظ بر زبان نيز نيست. تكرار الفاظ به زبان عربى «تكلّم» است. اهل لغت، اهل فن و تخصص، كلمه توبه را در كتاب‏هاى لغت اين‏گونه معنا كرده‏اند، «تاب» يعنى «رجع»؛ يعنى برگشتن واقعى از گناه كه در اين برگشت، بايد رابطه انسان با گناه قطع شود.

بعد از اين كه رابطه‏اش با گناه قطع شد و تصميم واقعى گرفت كه گناه نكند، بايد ببيند آيا اين گناهى كه از آن بريده و قطع شده، از گناهانى است كه خلأ ايجاد كرده است، بايد آن خلأ را پر كند؛ مثلًا ده سال نماز را ترك كرده است، حال كه با ترك نماز قطع رابطه كرده و وارد نماز شده است، آيا اين ترك نماز، با توبه كامل است؟

فقه مى‏گويد: نه.

اينجا هم قطع از ترك نماز واجب است، كه يك جزء توبه است و هم جزء ديگرش كه ده سال نمازِ نخوانده را بايد قضا كند. تمام كه شد، نوبت مغفرت پروردگار مهربان عالم است. در روزه و حج نيز مانند همين است.

يا ظلم مالى كرده است، مثلًا ده، بيست، صد ميليون، مال مردم را خورده و علتش هم اين بوده كه دچار اخلاق زشت مال مردم خورى بوده است. وقتى تصميم مى‏گيرد مال مردم خورى را ترك كند و رابطه‏اش را با مال مردم خورى قطع كند. اين قدم‏هاى اول توبه در گناه است، اما هنوز مغفرت خدا را تحصيل نكرده است، براى تحصيل مغفرت بايد اموال مردم را تا دينار آخر، گرچه به قدر پر كاهى باشد و به فرموده رسول خدا (ص): گرچه نخ باقيمانده ته سوزنى باشد، بايد به صاحبانش برگرداند. «1»

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار 274 74، باب 1؛ «لَسَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ لِى قَبْلَ وَفَاتِهِ بِسَاعَهٍ مِرَاراً ثَلَاثاً يَا أَبَا الْحَسَنِ أَدِّ الْأَمَانَهَ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ فِيمَا قَلَّ وَ جَلَّ حَتَّى فِى الْخَيْطِ وَ الْمَخِيطِ.»
                       

توبه خاص هر گناه‏

آمرزش من آماده است، ولى براى به دست آوردن آمرزش، توبه لازم است «1» و توبه گناهان با همديگر فرق مى‏كنند. بايد ديد اين گناهى كه من مرتكب شده‏ام، در رابطه با عبادت است؟ يا در رابطه با مال مردم؟ و يا در رابطه با حقوق مردم؟

همه اين‏ها بايد كاملًا جبران شوند. يا اگر حاكم، مدير و يا قاضى دادگاهى، با علم و توجه به مسأله، بنا به دلايلى مانند عصبانى بودن از بدكاران، زمين و خانه كسى را مصادره كرده است و اكنون كه آرام شده و فهميده است كه گرچه بد بودند، اما به ناحق در مال مردم حكم داده است، توبه اين قاضى و يا حاكم به اين است كه برود مال را پس بگيرد و به صاحبش برگرداند و اگر ضررهايى متوجه مال شده، بايد همه آنها را پس بدهد. آن وقت است كه مغفرت خدا ظهور مى‏كند.

به قدرى پروردگار عالم عاشق توبه بندگان و هزينه كردن مغفرت خود است كه براى گنهكارانى كه توبه نمى‏كنند و مغفرت او را طلب نمى‏كنند، در قرآن فريادش بلند شده است:

«أَفَلَا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَيَسْتَغْفِرُونَهُ» «2»

__________________________________________________

(1)- لسان العرب: 1/ 233؛ «توب: التَّوْبهُ: الرُّجُوعُ من الذَّنْبِ. و فى الحديث: النَّدَمُ تَوْبهٌ. و التَّوْبُ مثلُه. و قال الأَخفش: التَّوْبُ جمع تَوْبهٍ مثل عَزْمهٍ و عَزْمٍ. و تابَ إلى اللّهِ يَتُوبُ تَوْباً و تَوْبهً و مَتاباً: أَنابَ و رَجَعَ عن المَعْصيهِ إلى الطاعهِ 000 فجاء بالتى، و ليس فيها أَلف تأْسيس، و تابَ اللّهُ عليه: وفَّقَه لَها. و رَجل تَوَّابٌ: تائِبٌ إلى اللّهِ. و اللّهُ تَوّابٌ: يَتُوبُ علَى عَبْدِه. و قوله تعالى: غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ، يجوز أَن يكون عَنَى به المَصْدَرَ كالقَول، و أَن يكون جمع تَوْبهٍ كَلَوْزهٍ و لَوْزٍ، و هو مذهب المبرد. و قال أَبو منصور: أَصلُ تابَ عادَ إلى اللّهِ و رَجَعَ و أَنابَ. و تابَ اللّهُ عليه أَى عادَ عليه بالمَغْفِره. و قوله تعالى: وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً؛ أَى عُودُوا إلى طَاعتِه و أَنيبُوا إليه. و اللّهُ التوَّابُ: يَتُوبُ على عَبْدِه بفَضْله إذا تابَ إليهِ من ذَنْبه. و اسْتَتَبْتُ فُلاناً: عَرَضْتُ عليهِ التَّوْبَهَ مما اقْتَرَف أَى الرُّجُوعَ و النَّدَمَ على ما فَرَطَ منه.»

المفردات: 169؛ «التَّوْبَهُ فى الشرع: ترك الذنب لقبحه و الندم على ما فرط منه، و العزيمه على ترك المعاوده، و تدارك ما أمكنه أن يتدارك من الأعمال بالأعمال بالإعاده، فمتى اجتمعت هذه الأربع فقد كملت شرائط التوبه. و تاب إلى اللّه، فذكر «إلى اللّه» يقتضى الإنابه، نحو: فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ [البقره/ 45] وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً [النور/ 13] أَ فَلا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ‏

[المائده/ 47] و تَابَ اللّه عليه، أى: قبل توبته، منه: لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِىِّ وَ الْمُهاجِرِينَ [التوبه/ 117] ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا [التوبه/ 118] فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ [البقره/ 187].»
(2)- مائده 74: 5؛ «آيا به سوى خدا بازنمى‏گردند، و از او درخواست آمرزش نمى‏كنند؟»
                       

اين فرياد را از كجا مى‏فهميم؟ از حرف تحضيض كه در آيه شريفه به كار گرفته شده است. «أَفَلَا يَتُوبُونَ» چرا گناهكاران توبه نمى‏كنند؟ من مى‏خواهم آمرزشم را هزينه كنم. چرا برنمى‏گردند؟ از آلودگى‏ها دست برنمى‏دارند و به پاكى‏ها گرايش پيدا نمى‏كنند.

چرا از من طلب آمرزش نمى‏كنند؟ من آماده آمرزش و بخشش هستم. من خدايى هستم كه به انتظار توبه فرعون و آمرزيدن او بودم.

به همين دليل به موسى (ع) گفتم:

«اذْهَبَآ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى* فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيّنًا لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى» «1» اگر متذكر مى‏شد و قلبش نسبت به من فروتن مى‏شد، آمرزش او حتمى بود.

در اينجا وجود مبارك حضرت زين العابدين (ع) با اشك چشم به پروردگار عرض مى‏كند:

«فَما عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ البابِ بَعْدَ فَتْحِهِ» «2»

خدايا! چه چيزى باعث غفلت مردم است كه تو درى را به روى آنان به نام درب توبه باز كردى؟ و آنها بعد از عمرى، هنوز نيامده‏اند كه از اين درب وارد شوند؟

چرا؟ تا چه زمانى مردم مى‏خواهند گناه كنند و اهل فساد باشند؟ مردم كه از گناه ضرر ديده، سود و منفعتى نديدند.

«أَفَلَا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَيَسْتَغْفِرُونَهُ»

__________________________________________________

(1)- طه 43: 20- 44؛ «هر دو به سوى فرعون برويد؛ زيرا او [در برابر خدا] سركشى كرده است.* پس با گفتارى نرم به او بگوييد، اميد است كه هوشيار شود و [آيين حق را بپذيرد] يا بترسد [و از سركشى باز ايستد.]»
(2)- بحار الأنوار: 91/ 142، باب 32، المناجاه الاولى مناجاه التائبين ليوم الجمعه.
                       

نمى‏خواهند از من طلب مغفرت كنند؟ بر شما واجب است كه گناه‏كاران را با اين گونه آيات بيدار كنيد. «1»

توبه مشروب فروش‏

قبل از انقلاب در شهرى منبر مى‏رفتم جوان‏هاى آن شهر به من گفتند اينجا يك سالن دويست مترى است كه صاحبش به مردم اين شهر روزى دو الى سه كاميون‏ مشروب مى‏فروشد وازطريق اين كاباره گمراه شدند، گفتم: آدرس اين كاباره را به من‏ بدهيد، گفتند: با قدرت ساواك شاه مى‏خواهيد چه كاركنيد؟ گفتم شما محبت كنيد آدرسش رابدهيد، روى كاغذ آدرسش رانوشتند.

فردا ساعت ده صبح سوار تاكسى شدم وبه راننده تاكسى گفتم: مى‏خواهم به اين آدرس بروم، راننده تاكسى خيلى تعجب كرد و گفت: اشتباه نمى‏رويد؟ گفتم: نه، راهى كه دارم مى‏روم يقين دارم صراط مستقيم الهى است.

به راننده تاكسى گفتم: من يقين دارم كه راه را درست مى‏روم و راه، راه خداست، مى‏رويم، مى‏گوييم، قبول كردند، خوش به حال او، قبول نكردند، خدا به ما نمى‏گويد: چرا مال مرا خوردى اما براى من كارى نكردى.

آمد روبروى كاباره گفت: آقا اينجاست. گفتم: خداحافظ. كاباره كنار رودخانه بود، جاى باصفايى بود، دفتر روبه روى پله‏هاى ورودى بود، از پله‏ها كه پايين رفتم، مدير كاباره از دفترش بيرون آمد و گفت: آقا اشتباه آمديد. گفتم: نه من براى زيارت حضرت عالى آمدم. گفت: با اين لباس، شما هم مى‏خوريد؟ گفتم: بله، اما خداوند فرموده از سفره خودم بخوريد. از سفره‏ام كم نمى‏آيد.

اگر شراب اينجا را نمى‏خوريم، يقين داريم در قرآن به ما وعده داده:

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 67/ 55، باب 44؛ « [مصباح الشريعه‏] قَالَ الصَّادِقُ (ع) إِعْرَابُ الْقُلُوبِ عَلَى أَرْبَعَهِ أَنْوَاعٍ رَفْعٍ وَ فَتْحٍ وَ خَفْضٍ وَ وَقْفٍ فَرَفْعُ الْقَلْبِ فِى ذِكْرِ اللَّهِ وَ فَتْحُ الْقَلْبِ فِى الرِّضَا عَنِ اللَّهِ وَ خَفْضُ الْقَلْبِ فِى الاشْتِغَالِ بِغَيْرِ اللَّهِ وَ وَقْفُ الْقَلْبِ فِى الْغَفْلَهِ عَنِ اللَّهِ أَ لَا تَرَى أَنَّ الْعَبْدَ إِذَا ذَكَرَ اللَّهَ بِالتَّعْظِيمِ خَالِصاً ارْتَفَعَ كُلُّ حِجَابٍ كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ مِنْ قَبْلِ ذَلِك.»
                       
«وَ سَقَيهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» «1» چرا شراب نجس؟ مگر ما خوك هستيم كه نجس بخوريم؟ ما نجاست خوار نيستيم.

گفتم: نه اشتباه نيامدم. گردنش را كج كرد و گفت: بفرماييد. آمدم داخل دفتر و كنار دست او نشستم. گفت: شما؟ گفتم: از بهترين دوستان شما هستم.

بنده خدا هر چه فكر كرد كه در عمرش دوست روحانى نداشته گفت: حالا فرمايشى داريد؟ من وقتى رفتم نمى‏دانستم به او چه بگويم؟ و از كجا شروع كنم؟

ولى وقتى او را ديدم، خود وجود او و قيافه او مرا راهنمايى كرد چه بگويم. ديدم موهاى سر و صورتش سفيد است.

گفتم: من اول بايد يك سؤال از شما بكنم بعد مطلبم را محضرتان عرض كنم.

گفتم: شما مسيحى هستيد؟ گفت: نه، براى چه؟ گفتم: اگر مسيحى باشيد، خداحافظى كنم بروم. يهودى هستيد؟ گفت: نه، يهودى هم نيستم. چون اين دو طايفه نجاست را پاك مى‏دانند، هم الكل نجس مى‏خورند، هم گوشت خوك مى‏خورند و هم ربامى خورند. مؤمن، نجس را نجس مى‏داند و پاك را هم پاك مى‏داند. نجس خور دين ندارد.

گفت: نه، من مسلمانم. ديگر راه كاملا براى من باز شد. گفتم: من يك جمله فقط از قول خدا اگر اجازه بدهى براى شما بگويم و بروم. با كمال ميل، بگوييد. همين روايت كار خودش را كرد، در يك شب مشروب فروشى تبديل به چلوكبابى اسلامى شد.

اهتمام همه جانبه در توبه دادن گنهكار

حضرت مسيح (ع) همسر نداشت، در سن جوانى خدا او را به طرف خودش‏ برد. روزى از خانه زن بدكاره‏اى بيرون آمد، كسى او را ديد. حضرت او را صدا كرد، آمد، فرمود: مى‏دانى اين خانه براى كيست؟ گفت: بله، اين خانه زن بدكاره است و اينجا محل رفت و آمد زناكاران است.

__________________________________________________

(1)- انسان 21: 76؛ «و پروردگارشان باده طهور به آنان مى‏نوشاند.»
                       

فرمود: مى‏دانى براى چه من به اينجا رفته بودم؟ چون آن مرد با خود گفته بود:

مسيح با اين سن، زيبايى و جوانى، اينجا چه مى‏كرد؟ حضرت فرمود: ذهن خود را پاك كن! چون ما دو نوع بيمار داريم؛ بيمارى كه از بيمارى خود خبر دارد و با پاى خود نزد طبيب مى‏رود و بيمارى كه از بيمارى خود خبر ندارد و بايد طبيب نزد او برود. اين خانم بيمارى بود كه من به عنوان طبيب بالاى سر او رفتم. از امروز به بعد، هيچ زناكارى را به خانه خود راه نمى‏دهد، چون توبه كرده است. «1» خيلى‏ها هشتاد سال مال خدا را مى‏خورند و فقط براى شيطان كار مى‏كنند، ما به‏ آنها مى‏گوييم كه لااقل در قيامت سرافكنده نباشيم. در دين ما دوست يعنى انسانى كه به دوست خود كرامت، علم، ادب و ارزشى اضافه كند و به او كمال بدهد. كسى كه از دوست خود اينها را كم مى‏كند، كثيف‏ترين دشمن است.

البته با گنهكاران آرام حرف بزنيد و حرف خود را روى موج محبت بريزيد:

اگر من ناجوانمردم به كردار تو بر من چون جوانمردان گذر كن «2»

خطبه‏هاى نماز جمعه، منبرها، سخنان بزرگان و ارشاد آمرين به معروف بايد روى موج عاطفه باشد و غرق عشق باشد. همه بايد متوجه علاج گنهكار باشند، نه‏ اين كه دل اين و آن را خوش كنند. تمام هدف نمازها، خطبه‏ها و منبرها بايد علاج اين بيماران باشد كه شياطين آنها را بيمار كرده‏اند.

__________________________________________________

(1)- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 7/ 18؛ «إنما قال دوار بطبه لأن الطبيب الدوار أكثر تجربه أو يكون عنى به أنه يدور على من يعالجه لأن الصالحين يدورون على مرضى القلوب فيعالجونهم و يقال إن المسيح رئى خارجا من بيت مومسه فقيل له يا سيدنا أ مثلك يكون هاهنا فقال إنما يأتى الطبيب المرضى. و المراهم الأدويه المركبه للجراحات و القروح و المواسم حدائد يوسم بها الخيل و غيرها. ثم ذكر أنه إنما يعالج بذلك من يحتاج إليه و هم أولو القلوب العمى و الآذان الصم و الألسنه البكم أى الخرس و هذا تقسيم صحيح حاصر لأن الضلال و مخالفه الحق يكون بثلاثه أمور إما بجهل القلب أو بعدم سماع المواعظ و الحجج أو بالإمساك عن شهاده التوحيد و تلاوه الذكر فهذه أصول الضلال و أما أفعال المعاصى ففروع عليها.»
(2)- سعدى شيرازى.
                       

سعدى در «بوستان» مى‏گويد: شخصى مست بود، خانه را گم كرد. سحر كه خادم در مسجد را باز كرده بود تا مؤمنين به مسجد بيايند، مست در عالم مستى خيال كرد اين در خانه خود اوست. وارد مسجد شد. درشبستان نيز باز بود، خيال كرد اتاق خانه‏اش است، كنار محراب آمد و از مستى افتاد. نسيم سحر و نزديك اذان به مشامش خورد، اندك اندك داشت از مستى بيرون مى‏آمد. ديد اين اتاق، اتاق خودشان نيست و اينجا شكل ديگرى دارد. در اين گير و دار خادم رسيد و از بوى الكل دهان مست فهميد كه او مشروب خورده و خانه را گم كرده و اشتباهى به مسجد آمده است. لگدى به پهلوى او زد و او را بيرون كرد. «1» او ديگر به حال آمده بود.، نگاهى به محراب كرد و اشك ريخت. گفت: مرا نزن، مگر من به درب خانه تو آمده‏ام؟ اينجا خانه همان كسى است كه من معصيت او را كرده، خجالت زده او هستم، تو ديگر مرا نزن. من الان مى‏خواهم بلند شوم و از خدا عذرخواهى كنم.

پروردگار مى‏فرمايد: توبه از شما، آمرزش از من.

«أَفَلَا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَيَسْتَغْفِرُونَهُ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» «2» چرا توبه نمى‏كنيد؟ چرا از من طلب آمرزش نمى‏كنيد؟ مگر شك داريد؟ خودم را به شما معرفى مى‏كنم: من هم بسيار آمرزنده هستم و هم رحمت بى‏نهايت دارم.

بهشت در قبال طاعت «3»

__________________________________________________

(1)- الكافى: 6/ 403، حديث 8؛ «قِيلَ لِأَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع) إِنَّكَ تَزْعُمُ أَنَّ شُرْبَ الْخَمْرِ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا وَ السَّرِقَهِ فَقَالَ (ع) نَعَمْ إِنَّ صَاحِبَ الزِّنَا لَعَلَّهُ لَا يَعْدُوهُ إِلَى غَيْرِهِ وَ إِنَّ شَارِبَ الْخَمْرِ إِذَا شَرِبَ الْخَمْرَ زَنَى وَ سَرَقَ وَ قَتَلَ النَّفْسَ الَّتِى حَرَّمَ اللَّهُ عز و جل وَ تَرَكَ الصَّلَاهَ.»
(2)- مائده 74: 5؛ «آيا به سوى خدا بازنمى‏گردند، و از او درخواست آمرزش نمى‏كنند؟ و حال آنكه خدا بسيار آمرزنده ومهربان است.»
(3)- مستدرك: 11/ 259، باب 18، حديث 12931؛ «الْغُرَر، عَنْ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع) أَنَّهُ قَالَ لَيْسَ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ أَكْرَمُ عَلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ مِنَ النَّفْسِ الْمُطِيعَهِ لِأَمْرِهِ وَ قَالَ (ع) رَاكِبُ الطَّاعَهِ مَقِيلُهُ الْجَنَّهُ.»
                       

دومين حقيقتى كه خدا مى‏فرمايد: بايد شما بدان توجه كنيد اين است:

«و الجَنَّهُ مِنّى وَ الطّاعَهُ مِنْكُم»

بهشت از من است، چون معمار بهشت غير از من كسى نيست. اين بهشت من نيز هشت بهشت است و پهناى آن، به پهناى همه آسمان‏ها و زمين است. بهشت من آماده و موجود است. امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

كسى كه اعتقاد به وجود بهشت و جهنم ندارد، به پروردگار كافر شده است، چون قرآن نيز مى‏گويد: بهشت و جهنم هم اكنون موجود هستند.

بهشت از من است، اما بين بهشت من و شما فاصله زياد است. شما مركبى بايد به كار بگيريد تا به بهشت من برسيد و آن مركب، مركب طاعت است؛ به حرف‏هاى خداوند، انبيا و ائمه (ع)گوش داده و عمل كنيد، تا بهشت از آن شما شود.

«وَسَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَهٍ مّن رَّبّكُمْ وَجَنَّهٍ عَرْضُهَا السَّمَوَ تُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ» «1» متقين در اينجا يعنى مطيعين. اين‏ها چه كسانى هستند؟ اهل طاعت:
«الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِى السَّرَّآءِ وَالضَّرَّآءِ» «2» كسانى كه مال پاك به دست آورده، در گشايش و تنگدستى نيز در راه خدا از مال گذشتند و در راه خدا هزينه كردند. چه كسانى مطيع خدا هستند؟

__________________________________________________

(1)- آل عمران 133: 2؛ «و به سوى آمرزشى از پروردگارتان و بهشتى كه پهنايش [به وسعتِ‏] آسمان‏ها و زمين است بشتابيد؛ بهشتى كه براى پرهيزكاران آماده شده است.»
(2)- آل عمران 134: 2؛ «آنان كه در گشايش و تنگ دستى انفاق مى‏كنند.»
                       
«وَالْكَظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الُمحْسِنِينَ» «1» كسانى كه هرگز نگذاشتند آتش عصبانيت آنها دامن كسى را بگيرد. كسانى كه از اقوام، داماد، عروس، برادر و كسانى كه به آنها بدى كردند، گذشت كردند. من عاشق اهل انفاق، خوش اخلاقى، گذشت، عفوكنندگان و نيكوكاران هستم.

بدون طاعت شما به بهشت نمى‏رسيد، چون بهشت با شما فاصله دارد. اين فاصله را بايد با طاعت كم كنيد، تا به بهشت برسيد. البته در هر جمله از اين شش جمله، هزار نكته باريك‏تر از مو وجود دارد. سال‏ها بايد گوينده متخصص و فنّى اين جملات را بشكافد. خيلى حرف در اين جملات وجود دارد. كل قرآن، تورات، انجيل و صحف ابراهيم (ع) در اين شش جمله خلاصه شده است.

شكر گزارى در برابر نعمات الهى‏

سوم، از حقايق شش گانه اين است كه:

«وَ الرِّزْقُ مِنّى وَ الشُّكْرُ مِنْكُمْ»

ساختن روزى شما از هوا، زمين، دريا، صحرا، جنگل، زراعت، باغ و ميوه با من است. شما دغدغه روزى نداشته باشيد. ميلياردها سال است كه روزى موجودات را مى‏سازم. شما توان ساختن عدس، گندم و يك قطره آب و دانه برف را نداريد، اين كار تا قيامت كار من است، نه كار شما.

شما اين نعمت‏هاى مرا شكر كنيد. شكر چيست؟ «2» در آيه‏اى بيان مى‏كند:

__________________________________________________

(1)- آل عمران 134: 2؛ «و خشم خود را فرو مى‏برند، و از [خطاهاىِ‏] مردم در مى‏گذرند؛ و خدا نيكوكاران را دوست دارد.»
(2)- بحار الأنوار 75/ 200، باب 23؛ « [كشف الغمه‏] قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ طَلْحَهَ قَالَ مَالِكُ بْنُ أَنَسٍ قَالَ جَعْفَرٌ (ع) يَوْماً لِسُفْيَانَ الثَّوْرِىِّ يَا سُفْيَانُ إِذَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْكَ بِنِعْمَهٍ فَأَحْبَبْتَ بَقَاءَهَا فَأَكْثِرْ مِنَ الْحَمْدِ وَ الشُّكْرِ عَلَى اللَّهِ قَالَ اللَّهُ عز و جل فِى كِتَابِهِ الْعَزِيزِ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ.»
                       
«اعْمَلُواْ ءَالَ دَاوُدَ شُكْرًا» «1» شما تمام رزق مرا در مسيرهاى مثبت و پاك خرج كنيد، اين شكر است. نه اين كه چون بهترين غذاها را مى‏توانى بخورى، روى تخت تكيه بدهى و بگويى: الهى شكر. اين شكر من نيست. 

اين سخن، دروغ و مسخره كردن من است. شكر يعنى هزينه كردن روزى‏هاى من در جاده مثبت، كار خير، امور مثبت، عبادت، خدمت به مردم، درمانگاه، مسجد، بيمارستان مدرسه، يتيم، تهيه جهيزيه فقرا.

قضا و رضا، نقشه صحيح زندگى‏

چهارم، از حقايق شش گانه اين است كه:

«الْقَضاءُ مِنّى وَ الِّرضا مِنْكُمْ»

نقشه زندگى را من به شما مى‏دهم، چون هيچ كسى نمى‏تواند نقشه درست براى زندگى شما به شما بدهد. «2» «قضاء» در قرآن و روايات به معناى ارائه نقشه صحيح زندگى است. نه اين كه آجر از سقف رها شود و بر سرم بخورد، سرم شكاف بردارد و ده روز در بيمارستان‏ بخوابم و بعد بگويم: قضا و قدر بوده، قضا و قدر نبوده، ساختمان اشتباه بنا شده، به پروردگار ربطى ندارد.

__________________________________________________

(1)- سبأ 13: 34؛ «اى خاندان داود! به خاطر سپاس گزارى [به فرمان‏ها حق‏] عمل كنيد.»
(2)- تحف العقول عن آل الرسول (ص): 6 وصيته لأمير المونين (ع)؛ «يَا عَلِىُّ إِنَّ مِنَ الْيَقِينِ أَنْ لَا تُرْضِىَ أَحَداً بِسَخَطِ اللَّهِ وَ لَا تَحْمَدَ أَحَداً بِمَا آتَاكَ اللَّهُ وَ لَا تَذُمَّ أَحَداً عَلَى مَا لَمْ يُوتِكَ اللَّهُ فَإِنَّ الرِّزْقَ لَا يَجُرُّهُ حِرْصُ حَرِيصٍ وَ لَا تَصْرِفُهُ كَرَاهَهُ كَارِهٍ إِنَّ اللَّهَ بِحُكْمِهِ وَ فَضْلِهِ جَعَلَ الرَّوْحَ وَ الْفَرَحَ فِى الْيَقِينِ وَ الرِّضَا.»
                       

هنگام عبور از خيابان دقت نكرده، موتور به او مى‏زند، استخوان پاى او مى‏شكند و مى‏گويد: قضا و قدر الهى بوده است. اشتباه با خودت بوده، بايد از روى خط كشى عابر پياده عبور مى‏كردى.

قضاء به معناى نقشه صحيح زندگى است. در قرآن آمده است:

«وَ قَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِيَّاهُ» «1» نمى‏گويد: «الله»، مى‏گويد: «ربّ» يعنى تدبير و تربيت كننده.

خدا حكم كرده، به شما نقشه داده، آن هم نقشه بندگى نسبت به او. پيامبر (ص) چگونه بندگى كرد كه به خاطر بندگى، اسم ايشان را در تشهد به صورت امر واجب، در كنار اسم خودش قرار داده است. امر كردم: ميلياردها نفر، صبح و ظهر و شب بگويند: «اشهد ان محمدا عبده و رسوله».

از عبادت نى توان الله شد

مى‏توان موسى كليم الله شد «2»

به خدا قسم! حضرت زهرا، اميرالمؤمنين و انبيا (ع)با عبادت به اين مقامات رسيده‏اند، اگر عبادات ما صحيح و خالصانه انجام بگيرد، ما نيز «ولىّ الله» مى‏شويم:

«أَلَا إِنَّ أَوْلِيَآءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَا هُمْ يَحْزَنُونَ» «3» نقشه صحيح زندگى دادن از من، رضايت و خشنودى به آن نقشه نيز از تو. نماز، قضاى من است، از نماز دلگير نشويد. از ماه رمضان به خاطر يك وعده نخوردن‏ نفرت پيدا نكنيد، چون روزه ماه رمضان، قضاى من است. از پرداخت خمس و يك پنجم منفعت درآمد خود نفرت نداشته باشيد، چون خمس، قضاى من است. من نقشه مى‏دهم، شما نيز به نقشه من راضى باشيد.

__________________________________________________

(1)- اسراء 23: 17؛ «و پروردگارت فرمان قاطع داده است كه جز او را نپرستيد.»
(2)- مولوى.
(3)- يونس 62: 10؛ «آگاه باشيد! يقيناً دوستان خدا نه بيمى بر آنان است و نه اندوهگين مى‏شوند.»
                       

اگر به قضاى من راضى نيستى:

«مَنْ لَمْ يَرْضَ بِقَضائِى فَلْيَطْلُبْ رَبّاً سِوائى» «1»

كسى كه از طرح‏هاى من راضى نيست، برود و خدايى غير از من پيدا كند. من با او كارى ندارم. فقط نانِ شكم او را مى‏دهم، اما در قيامت از همه چيز محروم است.

من قضا دارم، بايد به قضاى من كه به خير و مصلحت شما است، راضى باشيد.

صبر در كنار بلا

پنجم از حقايق شش گانه اين است كه:

«و البَلاءُ مِنّى وَ الصَّبْرُ مِنْكُم»

من شما را با چهره زيبا، هيكل، شهوت، پول، ثروت، فقر، حادثه، تلخى‏ها، ناگوارى‏ها، داغ بچه، بيمارى بدن و كم شدن پول آزمايش مى‏كنم. دعا نكنيد كه خدايا! مرا آزمايش نكن. آزمايش من حتمى است و براى همه هست. «2» شما در مقابل اين آزمايش‏هاى من، خود را ديندار نگهداريد، براى رفع تلخى اين آزمايش‏ها به گناه، معصيت، فتنه، فساد و نا اميدى متوسل نشويد. صبر يعنى دين خود را نگهداريد و به حرام آلوده نشويد.

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 64/ 236، باب 12، حديث 54.


علاقه پروردگار به دعاى بندگان‏

اما قسم ششم چقدر عالى است. زمانش بيشتر در ماه مبارك رمضان است، چون پيغمبر (ص) فرمودند: خدا اين كار را در ماه رمضان بيشتر از زمان‏هاى ديگر انجام مى‏دهد. پيغمبر (ص) مى‏فرمايد: «اكثروا» اين كار را زياد انجام دهيد. «1» بخش ششم اين است:

«و الاجابَهُ مِنّى وَ الدُّعاءُ مِنْكُمْ»

بندگان من! جواب دادن به عهده من است، اما شما نيز بياييد و با من حرف بزنيد. من اين زبان و دهان را به خاطر خودم به شما داده‏ام كه شما با من حرف بزنيد، چون من ناله شما را دوست دارم.

گاهى عبد با سوز دل با او حرف مى‏زند، اشكى مى‏ريزد كه ملائكه مقرب يقين مى‏كنند كه اشك روى صورتش خشك نشده، دعايش مستجاب است. دعا يقينا مستجاب مى‏شود. من به اين كلمات يقين صد در صد دارم، چون ديده‏ام و لمس‏ كرده‏ام.

__________________________________________________

(1)- الكافى: 8/ 7، كتاب الروضه: 2؛ «وَ قَالَ أَكْثِرُوا مِنْ أَنْ تَدْعُوا اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ مِنْ عِبَادِهِ الْمُومِنِينَ أَنْ يَدْعُوهُ وَ قَدْ وَعَدَ اللَّهُ عِبَادَهُ الْمُومِنِينَ بِالاسْتِجَابَهِ وَ اللَّهُ مُصَيِّرٌ دُعَاءَ الْمُومِنِينَ يَوْمَ الْقِيَامَهِ لَهُمْ عَمَلًا يَزِيدُهُمْ بِهِ فِى الْجَنَّهِ فَأَكْثِرُوا ذِكْرَ اللَّهِ مَا اسْتَطَعْتُمْ فِى كُلِّ سَاعَهٍ مِنْ سَاعَاتِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ فَإِنَّ اللَّهَ أَمَرَ بِكَثْرَهِ الذِّكْرِ لَهُ وَ اللَّهُ ذَاكِرٌ لِمَنْ ذَكَرَهُ مِنَ الْمُومِنِينَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَذْكُرْهُ أَحَدٌ مِنْ عِبَادِهِ الْمُومِنِينَ إِلَّا ذَكَرَهُ بِخَيْرٍ فَأَعْطُوا اللَّهَ مِنْ أَنْفُسِكُمُ الاجْتِهَادَ فِى طَاعَتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُدْرَكُ شَىْ‏ءٌ مِنَ الْخَيْرِ عِنْدَهُ إِلَّا بِطَاعَتِهِ وَ اجْتِنَابِ مَحَارِمِهِ الَّتِى حَرَّمَ اللَّهُ فِى ظَاهِرِ الْقُرْآنِ وَ بَاطِنِهِ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَالَ فِى كِتَابِهِ.»

الكافى: 2/ 467، باب فضل الدعاء و الحث عليه؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ مَنْ لَمْ يَسْأَلِ اللَّهَ عز و جل مِنْ فَضْلِهِ فَقَدِ افْتَقَر.»

«أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) يَقُولُ عَلَيْكُمْ بِالدُّعَاءِ فَإِنَّكُمْ لَا تَقَرَّبُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَا تَتْرُكُوا صَغِيرَهً لِصِغَرِهَا أَنْ تَدْعُوا بِهَا إِنَّ صَاحِبَ الصِّغَارِ هُوَ صَاحِبُ الْكِبَار.»
«قَالَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ (ع) أَحَبُّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ عز و جل فِى الْأَرْضِ الدُّعَاءُ وَ أَفْضَلُ الْعِبَادَهِ الْعَفَافُ قَالَ وَ كَانَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ (ع) رَجُلًا دَعَّا.»
                       

اگر بخواهيد، به شما عنايت مى‏كنم. نگوييد: خدا مى‏داند كه من چه مى‏خواهم.

مى‏داند، اما مى‏خواهد صداى تو را بشنود. مى‏فرمايد: مى‏دانم چه مى‏خواهى، اما دوست دارم دهانت را باز كنى، دستت را دراز كنى، گردنت را كج كنى، اين حال بهترين حال عبادت است كه به ملائكه‏ام بگويم: او را ببينيد، متكبر نيست. دعا مى‏كند، اشك مى‏ريزد.

ملائكه فكر مى‏كنند كه اشك روى صورت او خشك نشده، دعايش مستجاب است، اما مى‏بينند، از استجابت دعا خبرى نشد، نگران مى‏شوند. مى‏بينند شرايط اجابت در او جمع است، پس چرا پروردگار جوابش را نمى‏دهد و مشكلش را حل نمى‏كند؟ عرض مى‏كنند: خدايا! مشكلى در اجابت دعاى بنده‏ات هست؟

خطاب مى‏رسد: هيچ مشكلى در دل بنده من و گريه‏اش نيست. مى‏پرسند: پس چرا جواب او را نمى‏دهى؟ خطاب مى‏رسد: چون دوستش دارم، صداى او را نيز دوست دارم، اگر جواب بدهم، ديگر نزد من نمى‏آيد، دوست دارم هميشه مرا بخواند. «1» بايد معلم به ما ياد بدهد كه چه بگوييم و چگونه حرف بزنيم:

«فَبِعِزَّتِكَ يا سَيَّدِى وَ مَوْلاىَ اقْسِمُ صادِقاً لَئِنْ تَرَكْتَنِى ناطِقاً لَأَضِجَّنّ الَيْكَ بين أهلها ضجيج الآملين» «2»

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

مقام انسان صبر در برابر گناهان

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

__________________________________________________

(1)- عده الداعى و نجاح الساعى: 31؛ «عَنْ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع) رُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنِ الْعَبْدِ إِجَابَهُ الدُّعَاءِ لِيَكُونَ أَعْظَمَ لِأَجْرِ السَّائِلِ وَ أَجْزَلَ لِعَطَاءِ الآْمِلِ.»
«قال رسول اللَّهِ (ص): إنّ العبد ليدعو اللّه و هو يحبّه فيقول لجبرئيل: إقض لعبدى هذا حاجته و أخّرها، فإنّى احبّ أن لا أزال أسمع صوته.»
(2)- اقبال الاعمال: 708 دعاى كميل.
                       

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

از حقايق نفيس نفسى كه قرآن مجيد بيش از صد آيه در رابطه با آن نازل فرموده است، حقيقت صبر است.

صبر به اين معنا است كه انسان خودش را در حريم حق، دين و ايمان حفظ كند و هزينه غير خدا نشود. معارف الهيه، تمام مواردى را كه لازم است انسان در آن صبر كند و خود را حفظ كند، بيان كرده‏اند.

از جمله صبر در برابر گناه كه تا آخر عمر هر كسى، به صورت‏هاى گوناگونى رخ نشان مى‏دهد و دلبرى آن نيز بسيار قوى است. خداوند مهربان، انبيا، ائمه طاهرين، اولياى الهى و دلسوزان، از مرد و زن خواسته‏اند: براى تأمين سلامت و سعادت دنيا و آخرت خود، در برابر هر گناهى، خود را حفظ كنيد و نگذاريد دامن پاك، فطرت، روح، نفس، باطن، ظاهر، دنيا و آخرت شما آلوده شود، چون هر آلودگى، حجابى بين شما و رحمت و فضل و احسان پروردگار است.

وجود مبارك حضرت زين العابدين (ع) در يكى از دعاهاى شريف خود گناه را به گونه‏اى ارزيابى مى‏كنند كه اگر گناهكاران اين ارزيابى حضرت را باور كنند، يقيناً از گناه دست برمى‏دارند، و اگر پاكدامنان به اين ارزيابى توجه داشته باشند، مى‏كوشند تا به گناه آلوده نشوند.

ارزيابى امام (ع) بر اساس بصيرت و علم است. آن بصيرت و علمى كه از خدا، رسول خدا، اميرالمؤمنين و حضرت سيدالشهداء (ع)به زين العابدين (ع) رسيده‏ است. امام (ع) در اين ارزيابى، سه مسأله را در ارتباط با گناه كه از آثار گناه است، مطرح مى‏كنند. تجربه تاريخ گنهكاران نيز نشان داده است كه گنهكار، به اين سه بلا دچار خواهد شد:

«الهى! الْبَسَتْنِى الخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى» «1»

امام سجّاد (ع) مى‏فرمايند: خدايا! گناهان، معاصى و خطاها، ما را از ارزش واقعى خواهد انداخت. شما بدون گناه، نزد پروردگار مهربان عالم ارزشى داريد كه از خود حضرت حق، در تفاسير قرآن مجيد اين روايت را آورده‏اند كه درباره جايگاه انسان نقل شده است:

«الانْسانُ سِرّى وَ انَا سِرُّهُ» «2»

پروردگار مى‏فرمايد: در اين عالم خلقت، انسان گنج پنهان من است و من نيز گنج پنهان درون انسان هستم.

به عبارت روشن‏تر: انسان براى من است و من نيز براى انسان هستم. انسان راز من و من راز انسان هستم. گناه، اين ارزش را نابود مى‏كند و روزگار انسان را به جايى مى‏كشاند كه پروردگارى كه انسان سرّ او و او سرّ انسان است، مى‏فرمايد:

«أُوْلئِكَ كَالأْنْعَمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» «3» اين جنس دو پا مانند چهارپايان است. يعنى ديگر ارتباطى با حريم و سرّ من نخواهد داشت، با اين كه انسان سرّ من و از من مى‏باشد و من نيز براى او مى‏باشم.

انسان اين ارزش را در پيشگاه مبارك خدا و انبياى خدا دارد.

ارزش وجودى پرورش يافتگان دين‏

رسول خدا (ص) بر اساس اين ملاك اعلام كردند:

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 91/ 142، باب 32، المناجاه الاولى، حديث 21.
(2)- منهاج النجاح فى ترجمه مفتاح الفلاح: مقدمه 2/ 91.
(3)- اعراف 179: 7؛ «آنان مانند چهارپايانند بلكه گمراه‏ترند.»
                       
«سلمانُ منّا اهل البيت» «1»

و الّا گوشت، پوست، استخوان، رگ، پى و خون سلمان را كه نفرمودند از ما اهل‏بيت است. پس به چه ملاكى سلمان از اهل‏بيت (ع)است؟ به چه ملاكى پروردگار جبرييل را مأمور مى‏كند كه سلام مرا به پيغمبر (ص) و چهار نفر ابلاغ كن؛ على، سلمان، ابوذر و مقداد؟ به چه ملاكى جبرييل به پيغمبر صلى الله عليه و آله عرض مى‏كند:

به اين غلام و برده بگو: بهشت من مشتاق تو است؟ اين ملاك، ملاك بدنى، مادى و ظاهرى است؟ «2» «ان الله لاينظر الى صوركم و لا الى اموالكم و لكن ينظر الى قلوبكم» «3»

خدا به قيافه و ثروت شما كارى ندارد. خدا باطن‏نگر است، نه ظاهر نگر. اين ظاهر و ماديت را همه موجودات زمين دارند.

آن ملاكى كه باعث شده پيامبر اكرم (ص) اعلام كنند: «سلمان منّا اهل البيت» آن ارزش وجودى برخاسته از معنويت، معرفت، ايمان، عمل، اخلاص و كمال سلمان است.

انسان اين ارزش را در پيشگاه مبارك ائمه طاهرين (ع)دارد، تا جايى كه وقتى‏ «ابان بن تغلب» «4» درب اتاق حضرت صادق (ع) را باز مى‏كند، امام (ع) در برابر ديد او تمام قد بلند مى‏شوند و به ابان مى‏فرمايند: بيا در كنار من بنشين. اجازه نمى‏دهند كه ابان بنشيند، به فرزند خود مى‏فرمايند:

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 11/ 313، باب 3، حديث 6.
(2)- بحار الأنوار: 22/ 341، باب 10؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِنَّ الْجَنَّهَ لَأَشْوَقُ إِلَى سَلْمَانَ مِنْ سَلْمَانَ إِلَى الْجَنَّهِ وَ إِنَّ الْجَنَّهَ لَأَعْشَقُ لِسَلْمَانَ مِنْ سَلْمَانَ لِلْجَنَّهِ.»
(3)- مستدرك الوسائل: 11/ 264، باب 20، حديث 6.
(4)- من لايحضره الفقيه، ترجمه غفارى: 6/ 408، راويان احاديث كتاب و شناخت طريق موف به آنان، بنام خداوند بخشنده مهربان شرح المشيخه‏ نويسنده كتاب محمّد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمّى رحمه‏الله گفته است:... و آنچه در آن از ابان بن تغلب كه كنيه‏اش ابو سعيد است نقل شده، پس آن را روايت كرده‏ام از پدرم- رضى اللَّه عنه- از سعد بن عبد اللَّه از يعقوب بن يزيد از صفوان بن يحيى از ابى ايّوب از ابى على صاحب كلل از ابان بن تغلب، و او كندى و از اهل كوفه است، و در ايّام امام صادق (ع) از دنيا رفته است، و جميل بن درّاج در نزد امام صادق (ع) نام او را برد و آن حضرت گفت: خدايش رحمت كند آرى بخدا سوگند مرگ او دلم را بدرد آورد. و نيز به ابان بن عثمان فرمود: براستى كه أبان بن تغلب از من روايات بسيارى نقل كرده است، پس تو هر روايتى را كه او براى تو نقل كرده است آن را از من روايت كن. و او حضرت باقر و حضرت صادق عليهماالسلام را ديدار كرده و از آن دو امام روايت مى‏كند.

توضيح: «ابان بن تغلب ثقه و از بزرگان است، و در فقه و حديث و قراءت و ادب و لغت وارد و استاد است، و داراى كتابهائى است كه از جمله آنها غريب القرآن يعنى تفسير لغات مشكل قرآن و كتاب فضائل است، و قراءت معروفى دارد در نزد قرّاء مشهور و طريق موّف باو به ابو على صاحب كلل كه مجهول الحال است، ضعيف است، ولى طريق او بصفوان صحيح است، و چون صفوان از اصحاب اجماع است ميتوان اين طريق را باين جهت تصحيح نمود.»

برو زيرانداز و پشتى بياور، «1» زير پاى ابان پهن كن و پشتى بگذار. بعد به ابان مى‏فرمايند: حالا بنشين. ملاك اين ارزش در ابان، جز معرفت، پاكى و درستى ابان، چه بوده است؟

در كتاب‏هاى قرن چهارم نوشته‏اند: امام صادق (ع) وقتى خبر مرگ «عبدالله بن ابى يعفور» «2» را شنيدند، چنان گريه مى‏كردند كه شانه‏هاى مباركشان مى‏لرزيد، بعد فرمودند: خدا «عبدالله بن ابى يعفور» را رحمت كند، «3» به محض ورودش به‏ عالم بعد، خدا جايى به او مى‏دهد كه يك طرف آن به خانه پيغمبر (ص) و يك طرف به خانه جدم اميرالمؤمنين (ع) ويك طرف به خانه عمويم امام مجتبى (ع) ويك طرف به خانه جدم حضرت سيد الشهداء (ع) وصل است. ملاك اين مقام، پاكى، معرفت وكرامت نفس او بوده است.


__________________________________________________

(1)- اصل روايت پيدا نشد ولى روايتى به اين مضمون آمده است:

بحار الأنوار: 16/ 235، فى الرفق بأمته؛ «عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِىِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ هُوَ مُتَّكِىٌ عَلَى وِسَادَهٍ فَأَلْقَاهَا إِلَىَّ ثُمَّ قَالَ يَا سَلْمَانُ مَا مِنْ مُسْلِمٍ دَخَلَ عَلَى أَخِيهِ الْمُسْلِمِ فَيُلْقِى لَهُ الْوِسَادَهَ إِكْرَاماً لَهُ إِلَّا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ.»

(2)- ابو محمد از قبيله عبدالقيس از محدثان و فقهاى نامدار شيعه و از خواص اصحاب امام صادق (ع) شيخ ابوالعباس نجاشى وثاقت او را با تكرار كلمه ثقه تاكيد نموده است وى از قاريان و مفسران قران بوده است جمعى از محدثان معروف مانند عبدالله بن سنان و عبدالله بن مسكان و ابو جميله وابان بن عثمان و اسحاق بن عمار از او، حديث گرفته‏اند. عبدالله با وجود علم سرشار و موقعيت ممتازى كه داشت از بيماريهاى جسمانى رنجور بود و در زمان امامت امام صادق (ع) به بيمارى طاعون از دنيا رفت. دايره المعارف تشيع: 11/ 78
(3)- من لايحضره الفقيه، ترجمه غفارى: 6/ 393، راويان احاديث كتاب و شناخت طريق موف به آنان.

و آنچه در آن از عبد اللَّه بن أبى يعفور آمده است، پس روايت كرده‏ام آن را از احمد بن محمّد بن يحيى العطّار- رضى اللَّه عنه- از سعد بن عبد اللَّه، از احمد بن أبى- عبد اللَّه برقى از پدرش از محمّد بن ابى عمير از حمّاد بن عثمان از عبد اللَّه بن أبى- يعفور. توضيح: «عبد اللَّه بن ابى يعفور واقد يا وقدان عبدى به ولاء از اهل كوفه است و بسيار جليل القدر و مورد احترام امام صادق عليه السّلام است و رجاليّون او را از حواريان امام باقر و امام صادق دانسته‏اند، در زمان حضرت صادق از دنيا رفت و حضرتش براى او رحمت فرستاد و مدحش در روايات بسيار آمده است، و طريق موّف به او صحيح است.» مشكاه الأنوار فى غرر الأخبار: 65، الفصل الثالث فى آداب الشيعه؛ «عَنْ أَبِى أُسَامَهَ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) لِأُوَدِّعَهُ فَقَالَ لِى يَا زَيْدُ مَا لَكُمْ وَ لِلنَّاسِ قَدْ حَمَّلْتُمُ النَّاسَ عَلَىَّ وَ اللَّهِ مَا وَجَدْتُ أَحَداً يُطِيعُنِى- وَ يَأْخُذُ بِقَوْلِى إِلَّا رَجُلٌ وَاحِدٌ رَحِمَ اللَّهُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أَبِى يَعْفُورٍ فَإِنَّهُ أَمَرْتُهُ بِأَمْرٍ وَ أَوْصَيْتُهُ بِوَصِيَّهٍ فَاتَّبَعَ قَوْلِى وَ أَخَذَ بِأَمْرِى.»

ارزش و مقام انسان‏

انسان در نزد تمام فرشتگان نيز داراى ارزش است. ملائكه وقتى به حضرت آدم (ع) سجده كردند، يعنى به كل انسان‏ها سجده كردند. براى اين كه فرشتگان عالم، على الخصوص فرشتگان عرش و حول عرش ارزش انسان را در پيشگاه خدا مى‏دانستند.

ما از عرش و حول عرش خبر نداريم. نمى‏دانيم كه عرش چه مقامى است و چه اشرافى به عالم دارد. امر معنوى است؟ امر مادى و معنوى است؟ بعضى‏ها مى‏گويند: ممكن است مكان باشد. در هر صورت، هر چه هست و هر كجا هست، جايگاه فرشتگان مقرب پروردگار است و مقام بعد از عرش نيز مقام فرشتگانى است كه مادون فرشتگان مقرب هستند. در مورد آن مقام بعد از عرش، آيه هفتم سوره مباركه مؤمن را ببينيد كه پروردگار مى‏فرمايد:

«الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ» «1» فرشتگانى كه حامل عرش هستند و اين حمل و فرشتگانى كه در اطراف عرش هستند، براى ما روشن نيست. اين فرشتگان هم مؤمن دايم هستند و هم بنده عملى دايم پروردگار.

اينان مرتب به پروردگار عالم مى‏گويند:

«رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْ‏ءٍ رَّحْمَهً وَ عِلْمًا»

__________________________________________________

(1)- غافر 7: 40؛ «فرشتگانى كه عرش را حمل مى‏كنند و آنان كه پيرامون آن هستند.»
                       

خدايا! تو با علم و رحمت خود، همه چيز را فرا گرفتى.

بعد مى‏گويند:

«فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا» «1» خدايا! ما فرشتگان مقرب از تو درخواست مى‏كنيم كه تمام بندگان توبه خواه خود را مورد آمرزش قرار بدهى.

گناه، نابود كننده ارزش‏هاى معنوى‏

اگر كسى از اين ارزش بيافتد، ميلياردها دعاگو و نگاه خدا، انبيا و همه امامان (ع)را از دست خواهد داد.

پروردگار در سوره آل عمران مى‏فرمايد:

«وَلَا يَنظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَمَهِ» «2» در قيامت به گناهكارانى كه آلودگى را به عالم بعد آورده‏اند، ابدا نگاه نخواهم كرد. شما فكر كنيد كه در اين صورت شخص گناهكار به چه غربتى در آن عالم دچار مى‏شود.
«الانسانُ سِرّى و انَا سِرُّهُ»

وقتى است كه ارزش‏هاى او پابرجا باشد. امام چهارم عليه السلام مى‏فرمايند: گناه، اين‏ ارزش‏ها را از بين برده، انسان را ذليل مى‏كند.

__________________________________________________

(1)- غافر 7: 40؛ « [و مى‏گويند:] پروردگارا! از روى رحمت و دانش همه چيز را فرا گرفته‏اى، پس آنان را كه توبه كرده‏اند و راه تو را پيروى نموده‏اند بيامرز.»
(2)- آل عمران 77: 3؛ «و در قيامت به آنان نظر [لطف و رحمت‏] نمى‏نمايد.»
                       

با از دست رفتن ارزش نزد پروردگار، پيغمبر (ص) و ائمه عليهم‏السلام، انسان در دنيا نيز به غربت كامل دچار مى‏شود، يعنى تمام وسايل كمك دهنده معنوى از او گرفته مى‏شود.

در سوره مباركه يونس مى‏فرمايد:

«إِن يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرّ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ» «1» اى مردان و زنان! اگر در گناه كردن، بى‏ادبى و بى‏تربيتى، كار به جايى برسد كه من به زندگى شما گره‏اى بياندازم، در عالم كسى جز خود من نمى‏تواند اين گره را باز كند.

باز كردن اين گره منوط به اين است كه از تمام گناهان بيرون بيايى و دوباره به ارزش از دست رفته خود برگردى، تا من گره را باز كنم و الا تمام جاده‏ها را به روى تو مى‏بندم و هيچ راه فرارى براى تو باز نمى‏گذارم.

مگر نبودند كسانى كه چنين گره‏هايى در زندگى آنها خورد؟ كسانى كه خدا حتى دل نزديكترين دوستان آنان را از آنها برگرداند. مگر نبود شاه كه به مصر، مراكش و پاناما رفت، گفتند: نمى‏توانيم از تو محافظت كنيم. به آمريكا رفت كه سى و هفت سال، روزى چهار ميليون بشكه نفت به آنان داده بود، اما به او گفتند: نمى‏توانيم از تو نگهدارى كنيم. سرطان گرفت، قوى‏ترين طبيبان عالم را آوردند، آنها گفتند:

نمى‏توانيم تو را معالجه كنيم، عاقبت به حالت نيمه جان او را به مصر آوردند، چند طبيب يهودى صهيونيسم و اسرائيلى دور او چرخيدند و از او پول گرفتند و گفتند:

تو را مداوا مى‏كنيم و عاقبت او را كشتند و در قبرستان كهنه و قديمى مصر دفن كردند و فقط چند سگ ولگرد دور قبر او پرسه مى‏زدند.

اگر گره به زندگى شما بياندازند، كسى نمى‏تواند آن گره را باز كند. قديمى‏ها جمله زيبايى مى‏گفتند: «با خدا باش و پادشاهى كن» نه پادشاهى دربار و كاخ و تخت. اگر با خدا باشى، دل‏هاى يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر (ص) و دوازده‏

__________________________________________________

(1)- انعام 17: 6؛ «و اگر خدا تو را آسيب و گزندى رساند، كسى جز او برطرف كننده آن نيست.»
                       

امام (ع) و تمام قلوب مؤمنين را با تو همراه خواهد كرد. تمام فرشتگان عرش را مسئول دعاى به تو خواهد كرد و تمام راه‏ها را به روى تو باز خواهد گذاشت. «1» اگر خدا همه درهاى خير را باز بگذارد، زمينيان فتنه‏گر، حسود، كينه‏ورز، شيطان پرست ودچار هواى نفس، ممكن است راه را به روى انسان ببندند و كارى كنند كه خير خدا به انسان نرسد؟

خدا در سوره يونس جواب اين مطلب را نيز داده است:

«وَ إِن يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَآدَّ لِفَضْلِهِ» «2» بخواهم خيرى به تو برسانم، اگر تمام عالم جمع شوند كه نگذارند، نمى‏توانند و من خير را به تو مى‏رسانم. چون مالك، خدا است و عالم مالك ديگرى ندارد.

همچنين خدا قادر است و عالم قدرتمند ديگرى ندارد. رحمت و كرم خدا بى‏نهايت است و عالم، كرم و رحمتى بى‏نهايت غير از او ندارد.

صبر بسيار ارزش دارد. اگر همه در برابر گناهان صبر كنيم، نيرويى مانند خدا، انبيا، ائمه (ع)و فرشتگان با ما خواهند بود و تمام انبيا، ائمه (ع)و اولياى خدا از اين كه در زندگى ضرر كنند، كمترين نگرانيى نداشتند، چون مى‏دانستند كه ضرر كردن براى مؤمن محال است، آنچه براى مؤمن به وجود مى‏آيد، خير و خوبى است.

__________________________________________________

(1)- الكافى: 2/ 12؛ «أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ فِيكَ خَيْراً فَانْظُرْإِلَى قَلْبِكَ فَإِنْ كَانَ يُحِبُّ أَهْلَ طَاعَهِ اللَّهِ وَ يُبْغِضُ أَهْلَ مَعْصِيَتِهِ فَفِيكَ خَيْرٌ وَ اللَّهُ يُحِبُّكَ وَ إِنْ كَانَ يُبْغِضُ أَهْلَ طَاعَهِ اللَّهِ وَ يُحِبُّ أَهْلَ مَعْصِيَتِهِ فَلَيْسَ فِيكَ خَيْرٌ وَ اللَّهُ يُبْغِضُكَ وَ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ.»
(2)- يونس 107: 10؛ «و اگر براى تو خيرى خواهد فضل و احسانش را دفع كننده‏اى نيست.»
                       

خبر شهادت حضرت ابى عبدالله الحسين (ع)‏

حضرت ابى عبدالله الحسين (ع) در سحرگاه بيست و هفت رجب، وقتى صورتش را روى قبر پيغمبر (ص) گذاشت، گريه كرد و عرضه داشت: دلم‏ نمى‏خواهد از كنار تو بروم.

خوابش برد. در حالى كه اشك روى صورت حضرت مانده بود، پيغمبر (ص) را ديد. البته خواب امام و پيغمبر با بيدارى آنان يكى است؛

«تَنامُ عَيْناىَ وَ لايَنامُ قَلْبِى» «1»

خواب براى آنها حجت است. پيغمبر (ص) را در خواب ديد، همديگر را در آغوش گرفتند. امام حسين (ع) گريه كرد و فرمود: نمى‏خواهم از نزد شما بروم، اما پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: حسين من!

«اخْرُجْ فَانَّ اللّه قَدْ شاءَ انْ يَراكَ قَتِيلًا» «2»

نزد من نمان، به سمت عراق برو. حسين من! خداى تو، براى حفظ دين و زحمات انبيا (ع)و من، شهادت را براى تو رقم زده است و مقامى در اين عالم براى تو قرار داده كه جز از طريق شهادت به آن مقام نخواهى رسيد.

اين سفر و كربلا براى او تلخ و سخت بود. چون به حضرت گفته بودند: حسين جان! سربالايى سنگينى به نام جهاد، شهادت، آتش گرفتن خيمه‏ها و اسارت گرفتن زينب و بچه‏ها در پيش دارى، اگر در اين سربالايى حركت كنى، به گنج ابدى مى‏رسى كه آن گنج مخصوص تو است و براى كس ديگرى نيست.

__________________________________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 5/ 123، باب 35، حديث 6.
(2)- بحار الأنوار: 44/ 364، باب 37، حديث 2.
                       

بالا رفتن از اين سربالايى تلخ است و نفس نفس زدن و خسته شدن دارد. شاميان و كوفيان بايد در طلا و نقره و آب خنك بغلتند و تو در اينجا با فرزند شش ماهه، بچه‏هاى يك يا دو ساله از تشنگى بميريد.

اما امام (ع) فرمود:

«الهى رِضاً بِقَضائِكَ صَبْراً عَلى بَلائِكَ تَسْلِيماً لِامْرِكَ لامَعْبُودَ لِى سِواكَ» «1»

به هيچ چيز غير از خودت نظر ندارم. در عوض اين شهادت چه چيزى به او دادند؟ سه جمله از وجود مبارك امام زمان (ع) راجع به جايزه شهادت امام حسين (ع) تحليل كرده‏ام كه فكر مى‏كنم آن سخنرانى از لطف‏هاى خاص پروردگار به من بوده، و در عمرم نسبت به حضرت ابى عبدالله الحسين (ع) بى‏نظير بوده است.

ارزش و مقام انسان‏

صبر به انسان ارزشى مى‏دهد كه انسان را حفظ مى‏كند. بى‏صبرى؛ يعنى به سوى بى‏ارزشى حركت كردن. هر قدم و نقطه‏اى از آلودگى، يك قدم دور شدن از خدا، ائمه، انبيا و فرشتگان عرش است.

ارزش انسان به قدرى بالا است كه خدا زلف شما را با هر ملائكه‏اى گره نزده است، بلكه زلف شما را فقط به فرشتگان عرش و اطراف عرش گره زده است. بقيه فرشتگان در آن مقام نبودند كه زلف آنها را به شما گره بزنند.

__________________________________________________

(1)- ينابيع الموده لذوى القربى، القندوزى: 3/ 8.

بار ديگر از ملك پرّان شوم‏

آنچه اندر وهم نايد آن شوم «1»***

طيران مرغ ديدى تو ز پايبند شهوت‏

به در آى تا ببينى طيران آدمي

ترسد آدمى به جايى كه بجز خدا نبيند

بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت «2»

«مَن كَانَ يَرْجُواْ لِقَآءَ رَبّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَلِحًا وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَهِ رَبّهِ أَحَدَا» «3» فرشته كجا و انسان با ارزش كجا؟ اگر بعضى از روايات در كتاب‏هاى بسيار قوى ما نباشد، انسان باور نمى‏كند كه مقام انسان تا اين حد بالا باشد. سعى من اين است كه مطالب خيلى بلند را نگويم و همچنين سعى من اين است كه دين را در آن حد عالى و تا آنجايى كه صد در صد به آن يقين دارم، براى مردم بگويم.

مرحوم كلينى «4» كار بسيار مهمى انجام داده است. او حدود هفده هزار روايت را در ده جلد به نام «اصول كافى» جمع‏آورى كرده است.

او در اول اين كتاب نوشته است: آن رواياتى كه بين خودم و پروردگار- كارى به علماى ديگر ندارم، كه بعضى از روايات كتاب مرا بررسى كنند و بگويند: به نظر ما اين روايت ضعيف است- و طبق قواعدى كه خودم به آن مطمئن بودم، رواياتى را كه بين خودم و خدا حجت بوده است كه ذكر آنها در قيامت مرا گرفتار نكند، در اين كتاب نوشتم. اين گونه از قيامت مى‏ترسيدند. مگر هر قلمى را بايد برداشت و هر چيزى را نوشت و هر حرفى را زد؟ حساب‏رسى در آنجا عجيب دقيق است.

حال مؤمن صبور بعد از مرگ‏

__________________________________________________

(1)- ابن يمين.
(2)- سعدى شيرازى.
(3)- كهف 110: 18؛ «پس كسى كه ديدار [پاداش و مقام قرب‏] پروردگارش را اميد دارد، پس بايد كارى شايسته انجام دهد و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نكند.»
(4)- شرح حال ايشان در كتاب حلال و حرام مالى، جلسه 15 آمده است.
                       

پيغمبر (ص) مى‏فرمايند: كسى را در روز قيامت مى‏آورند و به او مى‏گويند: هشت ميليون نفر را كشته‏اى. به پروردگار مى‏گويد: هيچ كس نداند، تو مى‏دانى، من چاقو نيز تا به حال به دست نگرفتم. خداوند مى‏گويد: آن وقت كه در اروپا، آلمان و انگليس، يك كلمه از دهانت بيرون آمد، با آن يك كلمه تو، هشت ميليون نفر از بندگان مرا مانند برگ درخت روى زمين ريختند. يك كلمه حرف نيز حساب و كتاب دارد. «1» وقتى سنگ لحد را در قبر مى‏چينند و خاك روى قبر مى‏ريزند، همسر، فرزند، عروس، داماد، عمو، دايى، عمه، خاله و رفيق، همگى به سوى خانه‏هاى خود برمى‏گردند، پيغمبر (ص) مى‏فرمايند: بين ميّت و كسانى كه پشت كردند، از عالم برزخ حالت پنجره مانندى پيدا مى‏شود و مى‏بيند كه همه مى‏روند.

آن كسى كه ما را رها نمى‏كند، خداست. كسانى كه براى ما دغدغه دارند، انبيا، ائمه، اوليا و فرشتگان هستند. مى‏بيند كه همه رفتند. خطاب مى‏رسد:

«عَبْدِى! بَقيت فريداً، وَحِيداً فى لَحَدِكَ»

تو را تنها گذاشتند و رفتند؟ به تو رحمى كنم كه:

«فأَنَا رَحمِكَ اليوم رحمهً تَتَعَجَّبُ الخلائقُ منها» «2»

__________________________________________________

(1)- الكافى: 2/ 115، حديث 14؛ «جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِىُّ (ص) فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِى فَقَالَ احْفَظْ لِسَانَكَ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِى قَالَ احْفَظْ لِسَانَكَ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِى قَالَ احْفَظْ لِسَانَكَ وَيْحَكَ وَ هَلْ يَكُبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِى النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِم.»
(2)- تفسير منهج الصادقين فى إلزام المخالفين: 1/ 13، [سوره الفاتحه 1: آيات 1 تا 7]؛ «ابو سعيد خدرى از پيغمبر (ص) روايت كرده كه عيسى (ع) مى‏گفت كه «الرحمن رحمن الدنيا و الرحيم رحيم الآخره» و از تابعين صحابه منقولست كه او سبحانه رحمن است نسبت بجميع مردمان از مون و كافر و بر و فاجر به اين معنى كه خالق و رازق همه است و رحيم است بمونان باين وجه كه توفيق دهنده ايشان است در طاعت و عبادت و آمرزنده ذنوب ايشان و دهنده ثواب ايشان و رساننده ايشان بدرجات جنان و فريادرس ايشان در ظلمت قبر و حسرت قيامت و فزع نامه خواندن و خوف ميزان و صراط و نيران چنان كه در آثار آمده كه چون بنده مون را بقبر در آورند و سر قبر را استوار كرده دوستان و مصاحبان همه باز گردند و او را در كنج لحد تنگ و تاريك تنها بگذارند حق سبحانه و تعالى از روى لطف و بنده نوازى خطاب كند به او كه «عبدى بقيت فريدا وحيدا» اى بنده من در اين كنج لحد تنها مانده آن دوستان و ياران كه از براى ايشان در حق من عصيان ميكردى و رضاى ايشان را برضاى من اختيار ميكردى تو را اينجا تنها بگذاشتند «فانا رحمك اليوم رحمه تتعجب الخلائق منها» امروز تو را برحمت شامله خود بنوازم چنان كه همه خلايق از آن تعجب نمايند پس خطاب فرمايد بفرشتگان كه اى ملائكه من اين غريبى است بيكس و بى‏يار و از وطن و ديار خرد جدا افتاده و از همنشينان خود دور شده و الحال در اين كنج لحد مهمان منست آنچه مقدور شما ميشود بروى كرم و احسان نمائيد و درى از جنت بر او گشائيد و قبر او را موسع و منور سازيد و انواع رياحين و موايد نزد او حاضر كنيد و بعد از آن او را بمن واگذاريد كه بمقتضاى «اللَّه مونس كل وحيد» مونس و همنشين او خواهم بود تا روز قيامت.»
                       

چنان خودم از تو پرستارى كنم كه تمام موجودات شگفت زده شوند. اين خدا را از دست ندهيم. خدا اين گونه است. هيچ كدام به داد ما نمى‏رسند.

پيامبر (ص) مى‏فرمايد: بعد فرشته‏هايى مى‏آيند و رختخوابى مانند رختخواب شب زفاف براى روح او پهن مى‏كنند. مى‏گويند: عمرى را براى خدا و انبيا، ائمه عليهم‏السلام، قرآن، عبادت و كار خير دويدى، روزه گرفتى، نماز خواندى، خسته شده‏اى، استراحت كن، تا موقعى كه بياييم و تو را بيدار كنيم.

چه وقت بيدارش مى‏كنند؟ وقتى كه قيامت برپا مى‏شود. چه وقت قيامت برپا مى‏شود؟ ممكن است ميليون‏ها سال ديگر باشد، يا ده هزار سال ديگر، نمى‏دانيم.

اين عبارت از قرآن است: وقتى بيدارش مى‏كنند، شخص كنارى به او مى‏گويد:

چه مقدار در عالم برزخ بودى؟ فكر مى‏كند كه من چه موقع از دنيا رفتم؟ به او مى‏گويد: نمى‏دانم، فكر كنم يك ساعت يا نصف روز است كه من مرده‏ام. «1» كيفيت اين استراحت را ببينيد.

خدا مى‏فرمايد: بنده من! درب قبرت را كه مى‏بندند و مى‏روند، به فرشته‏اى امر مى‏شود- چون تو از فرشته بالاترى و بايد در قبر استراحت كنى- مى‏گويند: بر سر قبر برو و تا روز قيامت نماز بخوان و تسبيح بگو كه پرونده بنده من بسته نباشد.

ثواب كل آن نمازها را در پرونده بنده‏ام منتقل كنيد.

__________________________________________________

(1)- بقره 259: 2؛ «أَوْ كَالَّذى مَرَّ عَلى قَرْيَهٍ وَ هِىَ خاوِيَهٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيى هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَهَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَهَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَهً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَديرٌ»
                       

بار ديگر از ملك پران شوم‏

آنچه در وهم نايد آن شوم «1»

اين يكى از نظرات حضرت زين العابدين (ع) در ارتباط با گناه است:

«الهى! الْبَسَتْنِى الخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى» «2»

گناه شما را بى‏ارزش مى‏كند. در برابر گناه صبر كنيد.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

آيين مهرمهر و محبت پيامبر اسلام (ص)

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

از روش‏هاى بسيار پسنديده‏اى كه وجود مبارك رسول خدا (ص) در مردم رواج دادند و خود حضرت نيز در اجراى اين روش پيش قدم بودند و اين روش را با حوصله، محبت و بدون اتلاف وقت به كار مى‏گرفتند، به عيادت بيماران رفتن بود.

مردم قبل از بعثت وجود مبارك رسول خدا (ص) به خصوص در منطقه مكه و مدينه نسبت به همديگر، بى‏مهر، كينه ورز، متقلب و اهل فتنه بودند و گاهى با هم درگيرى، نزاع و برخوردهاى طولانى مدتى داشتند.

مى‏نويسند: زمانى كه پيغمبر (ص) مبعوث به رسالت شدند، از تاريخ اين درگيرى‏ها و نزاع‏ها بيش از صدسال مى‏گذشت. پدران با هم جنگيده بودند و همديگر را كشته بودند، آن نسل منقرض شده بود، جنگ به صورت ارث به‏ فرزندان رسيده بود، آنها نيز كشته داده بودند و جنگ به نسل سوم رسيده بود.

__________________________________________________

(1)- ابن يمين.
(2)- بحار الأنوار: 91/ 142، باب 32، المناجاه الاولى مناجاه التائبين ليوم الجمعه، حديث 21.
                       

علاوه بر نزاع، درگيرى، بى‏محبتى و بى‏مهرى نسبت به يكديگر، تكبّر نيز داشتند و افراد، چهره‏هايى مطرود مردم بودند. اگر خانواده‏اى سرپرستش را از دست مى‏داد و بچه‏هاى او يتيم مى‏شدند، مورد نفرت آن مردم بودند و اين را نحس و عيب بزرگى مى‏دانستند و به يتيم با ديده حقارت نگاه مى‏كردند. به او كمك نمى‏كردند و از همان ابتداى يتيمى، ساختمان شخصيت او را مورد هجوم قرار مى‏دادند.

اگر- قبل از بعثت- يتيم گرسنه‏اى براى گرفتن كمك به مردم مكّه يا مدينه مراجعه مى‏كرد، با داد و فرياد و خشونت او را از خودشان مى‏راندند. يكى از دستورهاى مهم پروردگار به پيغمبر (ص) اين بود كه اگر كسى يتيم را از خود براند، او را بى‏دين معرفى مى‏كند و دستور مى‏دهد:

«وَ أَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» «1» «أَرَءَيْتَ الَّذِى يُكَذّبُ بِالدّينِ* فَذَ لِكَ الَّذِى يَدُعُّ الْيَتِيمَ» «2» حتى اخلاق مردان خشن، بى‏محبت و بى‏مهر آن روزگار به زنان كه بايد كانون مهر و محبت باشند، سرايت كرده بود. به محض اين كه شوهر مى‏مرد، همسرش بچه‏هاى يتيم را رها مى‏كرد و شوهر مى‏كرد و ديگر كارى به كار اين بچه‏ها نداشت كه عاقبت اين بچه‏هاى يتيم چه خواهد شد.

رسول خدا (ص) با روش‏هاى مختلف؛ عيادت بيمار، رعايت حال يتيم، يا از كار افتادگان و تهيدستان، شعله فطرى عشق و محبت به ديگران را روشن كردند و مردم را توجه مى‏دادند به اين كه اين قدم‏ها الهى است:

__________________________________________________

(1)- ضحى 9: 93؛ «و اما [به شكرانه اين همه نعمت‏] يتيم را خوار و رانده مكن.»
(2)- ماعون 1: 107- 2؛ «آيا كسى كه همواره روز جزا را انكار مى‏كند، ديدى؟* همان كه يتيم را به خشونت و جفا از خود مى‏راند.»
                       

يعنى مثلًا وقتى به عيادت بيمار مى‏رويد، در حقيقت به عيادت پروردگار مى‏رويد. يا اين كه وقتى به يتيم رسيدگى مى‏كنيد، «1» خدا را از خود خوشحال مى‏كنيد. اگر دست‏افتاده‏اى را مى‏گيريد، خداوند رحمتش را شامل حال شما مى‏كند. دو نفر كه به هم مى‏رسيد و دست مى‏دهيد، پروردگار عالم از شما شاد مى‏شود.

وقتى كه همديگر را در آغوش مى‏گيريد و به همديگر احترام مى‏كنيد، بعد كه جدا مى‏شويد، گناهان شما نيز از پرونده شما جدا مى‏شود؛ «2» يعنى تمام برنامه‏هاى مهرورزى و هزينه كردن عاطفه نسبت به ديگران را عبادت و كار خدايى و داراى پاداش و اجر حساب كردند كه اگر اين شعله در دل امت سرد شود، همه نسبت به همديگر خشن و كينه‏دار مى‏شوند، چون مريض، يتيم، افتاده و تهيدست در مشكل خويش دست و پا خواهند زد و ديگران را نسبت به خويش مقصر خواهند ديد، لذا كينه يكديگر را به دل خواهند گرفت و اخلاق خشونت‏بارى را در اجتماع از خود بروز خواهند داد.

فداكارى پدر و مادر در حق فرزند

من واقعا نمى‏توانم در قلب خودم بپذيرم كه اسلام با برپا كردن آسايشگاه براى پيرمردان و پيرزنان موافقت داشته باشد؛ كه مادرى، شصت سال براى فرزندش فداكارى كند، بعد خيلى راحت اين فرزند، او را در سنين پيرى كه كاملًا محتاج مراقبت، محبت و كمك فرزند خويش است، رها كند. «3» چون ما در تمام عالم، در ميان موجودات زنده، فداكارتر از مادر نداريم. البته بعضى از مادرها براثر كثرت گناه‏ و شركت در مجالس معصيت، رشته‏هاى انسانيت در آنها خشك شده است و ديگر مادر نيستند و نمى‏توانند مادر باشند.

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 8/ 18 0، حديث 137؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) مَنْ مَسَحَ يَدَهُ بِرَأْسِ يَتِيمٍ رِفْقاً بِهِ جَعَلَ اللَّهُ لَهُ فِى الْجَنَّهِ بِكُلِّ شَعْرَهٍ مَرَّتْ تَحْت‏يَدِهِ قَصْراً أَوْسَعَ مِنَ الدُّنْيَا بِمَا فِيهَا وَ فِيهَا مَا تَشْتَهِى الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ وَ ....»
(2)- الكافى: 2/ 182، حديث 17؛ «أَبِى عُبَيْدَهَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ إِذَا الْتَقَى الْمُومِنَانِ فَتَصَافَحَا أَقْبَلَ اللَّهُ بِوَجْهِهِ عَلَيْهِمَا وَ تَتَحَاتُّ الذُّنُوبُ عَنْ وُجُوهِهِمَا حَتَّى يَفْتَرِقَا.»
(3)- الكافى: 2/ 157، باب البر بالوالدين؛ «أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ قُلْتُ أَىُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ قَالَ الصَّلَاهُ لِوَقْتِهَا وَ بِرُّ الْوَالِدَيْنِ وَ الْجِهَادُ فِى سَبِيلِ اللَّهِ عز و جل.»
                       

فداكارتر از مادر- با حفظ حيثيت مادرى- و دلسوزتر از پدر- با حفظ حيثيت پدرى- وجود ندارد. ممكن است مردى ازدواج كرده، بچه دار شده، ولى پست، بى‏مايه و لا ابالى است و هيچ رحمى به فرزندان خود نداشته باشد. او پدر نيست، بلكه اين شمرى كوچك، در كربلاى خانه است. اسلام چنين پدران و مادرانى را لعنت كرده است. «1» پدر؛ يعنى كانون دلسوزى، خيرخواهى، صبر و تحمل براى تأمين معيشت خانواده. عمرى عرق مى‏ريزد، از آبرو مايه مى‏گذارد و از بدن هزينه مى‏كند، سرما و گرما را مى‏چشد، رنج‏ها را به خود مى‏خرد، فريادها، ناسزاها، فحش‏هايى كه در فضاى كسب هست تحمل مى‏كند، دغدغه‏هاى تربيت فرزندان را به جان مى‏خرد، براى اين كه فرزندانش راحت زندگى كنند و خوشبخت شوند، اما در روز درماندگى پدر و مادر، بچه‏ها با محلى قرار داد ببندند و هر دو را دور بياندازند. اين چه جنايتى است كه غرب به شما تحميل كرده است؟

در همين سيماى جمهورى اسلامى ايران، گاهى گزارشگر به آسايشگاه مى‏رود و با اين مردان بزرگوار و زنان پاكدامن از كار افتاده مصاحبه مى‏كند، آنها به پهناى صورت اشك مى‏ريزند كه اگر بچه‏هاى ما، ما را مى‏بينند، به ما سرى بزنند. آيا اسلام اين وضع را قبول دارد؟ اگر قبول دارد كه بايد بگوييم اسلام دين خشونت و بى‏مهرى است.

اما ما هيچ مكتبى را در عالم برتر از مكتب اسلام و فرهنگ تشيع در عشق، مهر و محبت نداريم. اين فرهنگ، مستقيما فرهنگ حق است و معلّم اين فرهنگ نيز پيغمبر (ص) و معصومين (ع)هستند.

__________________________________________________

(1)- الكافى: 4/ 12، باب كفايه العيال و التوسع عليهم، حديث 9؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقَى كَلَّهُ عَلَى النَّاسِ مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ يَعُولُ»

رسول اكرم (ص) فرموده است: رانده و مطرود درگاه الهى است كسى كه بار زندگى خود را بر دوش دگران بيفكند و از دسترنج مردم امرار معاش نمايد. ملعون است ملعون است كسى كه زن و فرزند خود را بدون هزينه زندگى و مخارج واگذارد.

آنها به ما گفته‏اند كه: لحظه به لحظه نگاه كردن‏ به پدر و مادر، آب دادن به دست آنها، گذاشتن غذا در دهان آنان، حمام بردن، بوسيدن، احترام كردن، از عبادات خدا و اعمال داراى ارزش است. «1» به قدرى اين مسأله مهم است كه پروردگار در قرآن كرارا به آن اشاره مى‏فرمايد؛ در مورد پدر و مادر مى‏فرمايد:

«وَ قَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوَ لِدَيْنِ إِحْسَنًا» «2» آيا دور انداختن پدر و مادر و روانه كردن آنها به آسايشگاه، جنگ با قرآن نيست؟ همسر مى‏گويد: پدر و مادر خود را بيرون بيانداز، من تحمل آنها را ندارم.

به زن چه ربطى دارد؟ پروردگار مى‏فرمايد. پس صبر براى كجا است؟

پروردگار عالم صد و سه مرتبه در قرآن مسأله صبر را مطرح كرده است، يكى از اين صبرها، صبر در برابر رنج‏ها، ناراحتى‏ها، مشكلات و پيرى پدر و مادر است.

من اگر نسبت به تبليغ دين احساس مسئوليت نمى‏كردم، اگر كار زياد دينى بر عهده‏ام نبود، محال بود از كنار پدرم جدا شوم. چون اين كار بعد از عبادت خدا، بالاترين عبادت است.

اگر امكان دارد، منزلى براى هر دو نفر آنها اجاره كن، يا خانه قديمى آنها را تعمير كن، دست و پاى پدر و مادر را ببوس، هر روز به ديدن آنها برو، دور انداختن پدر و مادر كفر و خلاف قرآن است، ولى در جامعه ما حدود چهل سال است كه رسم شده، پدر و مادر را به آسايشگاه مى‏برند و حتى به ديدن آنها نيز نمى‏روند. اين حركت كمال بى‏رحمى، بى‏مهرى است و خلاف خواسته و امر پروردگار است.

__________________________________________________

(1)- الجعفريات: 187، باب فى بر الوالدين؛ «قال رسول الله (ص) نظر الولد إلى والديه حبا لهما عباده.»

الجعفريات: 186، باب فى بر الوالدين؛ «قال رسول الله (ص) إياكم و دعوه الوالد فإنها ترفع فوق السحاب حتى ينظر الله تعالى إليها فيقول ارفعوها إلى حتى أستجيب له فإياكم و دعوه الوالد فإنها أحد من السيف.» الكافى: 2/ 159، باب البر بالوالدين، حديث 7؛ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) مَا يَمْنَعُ الرَّجُلَ مِنْكُمْ أَنْ يَبَرَّ وَالِدَيْهِ حَيَّيْنِ وَ مَيِّتَيْنِ يُصَلِّىَ عَنْهُمَا وَ يَتَصَدَّقَ عَنْهُمَا وَ يَحُجَّ عَنْهُمَا وَ يَصُومَ عَنْهُمَا فَيَكُونَ الَّذِى صَنَعَ لَهُمَا وَ لَهُ مِثْلُ ذَلِكَ فَيَزِيدَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِبِرِّهِ وَ صِلَتِهِ خَيْراً كَثِيراً.» الكافى: 2/ 162، باب البر بالوالدين، حديث 13؛ «عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ شُعَيْبٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) إِنَّ أَبِى قَدْ كَبِرَ جِدّاً وَ ضَعُفَ فَنَحْنُ نَحْمِلُهُ إِذَا أَرَادَ الْحَاجَهَ فَقَالَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَلِىَ ذَلِكَ مِنْهُ فَافْعَلْ وَ لَقِّمْهُ بِيَدِكَ فَإِنَّهُ جُنَّهٌ لَكَ غَداً.»

(2)- اسراء 23: 17؛ «و پروردگارت فرمان قاطع داده است كه جز او را نپرستيد، و به پدر و مادر نيكى كنيد.»
                       

حق پدر و مادر بر فرزندان‏

شخصى به امام صادق (ع) عرض مى‏كند: مادرم در خانه مانده و ناتوان است.

نمى‏تواند راه برود. غذا در دهان او مى‏گذارم، لباس‏هايش را مى‏شويم، روزى كه‏ مادرم آه مى‏كشد، من بسيار ناراحت مى‏شوم. مادر مى‏گويد: خيلى آرزو داشتم به مكه بروم، يابن رسول الله! براى او وسيله سفر، كجاوه، تشك و متكا را براى او فراهم كردم و از مدينه به مكه بردم. هنگام طواف او را بر دوش خود سوار كردم، هفت دور او را طواف دادم، نمازش را خواند، سعى صفا و مروه را انجام داد، چند كيلومتر مادرم را به دوش كشيدم، او را به مدينه بازگرداندم، مادرم از اين زيارت خوشحال شد. حال به خدمت شما آمدم تا بگويم: آيا حق مادرم ادا شده است؟

حضرت فرمودند: حق بيدارى يك شب او تا صبح نيز ادا نشده است. «1» به دين كه نگاه كنيد، دريايى از محبت در قوانين آن موج مى‏زند.

__________________________________________________

(1)- فى ظلال القرآن: 7/ 415؛ «حديثا عن رسول اللَّهِ (ص) جاء فيه: أنّ رجلا كان فى الطواف حاملا أمّه يطوف بها، فرأى النَّبِىُّ (ص) فسأله: هل أديت حقّها؟ فأجابه (ص): لا، و لا بزفره واحده.

و يقصد بالزفره الواحده الوجعه الواحده، أو الطلقه الواحده، التى تغشى الأم حين الولاده و الوضع. إذا أردنا نطلق العنان للقلم فى هذا المجال، فسيطول بنا المقام و نبتعد عن التّفسير، لكن- بصراحه- يجب أن نعترف بأنّ كل ما يقال فى هذا المجال فهو قليل، لأنّ الوالدين حق العيش و الحياه على الولد. فى نهايه هذه الفقره، أشير إلى أنّ الوالدين- فى بعض الأحيان- يقترحان على الأبناء أشياء غير منطقيه و حتى- غير شرعيه، طبعا فى مثل هذه الحالات لا تجب الطاعه، و لكن من الأفضل أن يتسم التعامل معهما بالهدوء و المنطق، و أن تتم عمليه الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر بأحسن وجه. أخيرا نختم الكلام بحديث.»

شخصى در عرفات به امام صادق (ع) عرض مى‏كند: من مسيحى بودم‏ و مسلمان شده‏ام، «1» پدرم مرده است، اما خانواده‏ام، مادر، برادرها و خواهرهايم مسيحى هستند. من حاجى شده‏ام. آيا مى‏توانم به خانه بروم و با آنها زندگى كنم؟

فرمود: آيا خانواده شما شراب‏خوار هستند؟ شراب نجس است و ضرر دارد، اسلام آن را حرام كرده است. اگر كسى از اين قانون دين خوشش نمى‏آيد، برود آن‏دقدر بخورد تا سر از جهنم درآورد. مشروب كبد، سلول‏هاى مغز و اعصاب را از بين‏ مى‏برد، كليه‏ها را از كار مى‏اندازد و خود شرابخوار و اطرافيان را به خاك سياه مى‏نشاند. «2» عرض كرد: يابن رسول الله! خانواده‏ام اهل مشروب نيستند. امام صادق (ع) فرمودند: آيا گوشت خوك مى‏خورند؟ گفت: نه، خانه ما در كوفه است و گوشت خوك نيست كه بخورند.

گوشت خوك حرام است، چرا؟ چون آثار زيانبارى دارد. بعضى‏ها مى‏گويند:

زمانى آثار زيانبار داشت، اما اكنون دستگاهى درست كرده‏اند كه گوشت خوك را در حرارت و زمان معين قرار مى‏دهند، ميكروب‏هايش را مى‏كشند و ضررهاى آن را از بين مى‏برند. ديگر چرا حرام است؟

اسلام مى‏گويد: همه خوراكى‏ها، نه فقط در بدن شما اثر مى‏گذارد، بلكه در روح شما نيز اثر مى‏گذارد. آثار بى‏غيرت كردن گوشت خوك را با چه كارخانه‏اى مى‏خواهيد از بين ببريد؟ تحريك هيجانات شهوت حرام را از كجاى گوشت خوك مى‏خواهيد نابود كنيد؟

آن مسيحى عرض كرد: گوشت خوك نمى‏خورند. امام صادق (ع) فرمودند:

__________________________________________________

(1)- الكافى: 2/ 160، باب البر بالوالدين؛ «زَكَرِيَّا بْنِ إِبْرَاهِيمَ قَالَ كُنْتُ نَصْرَانِيّاً فَأَسْلَمْتُ وَ حَجَجْتُ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) فَقُلْتُ إِنِّى كُنْتُ عَلَى النَّصْرَانِيَّهِ وَ إِنِّى أَسْلَمْتُ فَقَالَ وَ أَىَّ شَىْ‏ءٍ رَأَيْتَ فِى الْاءِسْلَامِ قُلْتُ قَوْلَ اللَّهِ عز و جل ما كُنْتَ تَدْرِى مَا الْكِتابُ وَ لَا الْاءِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِى بِهِ مَنْ نَشاءُ فَقَالَ لَقَدْ هَدَاكَ اللَّهُ ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ اهْدِهِ ثَلَاثاً سَلْ عَمَّا شِئْتَ يَا بُنَىَّ فَقُلْتُ إِنَّ أَبِى وَ أُمِّى عَلَى النَّصْرَانِيَّهِ وَ أَهْلَ بَيْتِى وَ أُمِّى مَكْفُوفَهُ الْبَصَرِ فَأَكُونُ مَعَهُمْ وَ آكُلُ فِى آنِيَتِهِمْ فَقَالَ يَأْكُلُونَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ فَقُلْتُ لَا وَ لَا يَمَسُّونَهُ فَقَالَ لَا بَأْسَ فَانْظُرْ أُمَّكَ فَبَرَّهَا فَإِذَا مَاتَتْ فَلَا تَكِلْهَا إِلَى غَيْرِكَ كُنْ أَنْتَ الَّذِى تَقُومُ بِشَأْنِهَا وَ لَا تُخْبِرَنَّ أَحَداً أَنَّكَ أَتَيْتَنِى حَتَّى تَأْتِيَنِى بِمِنًى.»
(2)- الكافى: 2/ 278، باب الكبائر؛ «أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) يَقُولُ مَنْ زَنَى خَرَجَ مِنَ الْاءِيمَانِ وَ مَنْ شَرِبَ الْخَمْرَ خَرَجَ مِنَ الْاءِيمَانِ وَ مَنْ أَفْطَرَ يَوْماً مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ مُتَعَمِّداً خَرَجَ مِنَ الْاءِيمَانِ.»
                       

وقتى از مكه برگشتى، به همان خانه برو. در ظرف آنها غذا بخور، با مادرت هم‏سفره شو. اسلام، دين مهر است.

اين رفتار اسلام با مسيحيان است، آنها به ما مى‏گويند: شما خشن هستيد، اما خودشان همه را مى‏كشند، خانه‏ها را خراب مى‏كنند و به خانه‏هاى مردم عراق و افغانستان و فلسطين مى‏ريزند، جلوى چشم خانواده، اعضاى آن خانواده از پدر و بچه و زن حامله را مى‏كشند و بعد مى‏گويند: شما خشن هستيد. آيا ما خشن هستيم؟

اگر پاپ نيز اين حرف را بزند، مشروب و گوشت خوك، كلامى بهتر از اين از مغز او بيرون نمى‏دهد. وقتى رييس روحانى مسيحيان خوك بخورد و در كليساى روم شراب بخورد، بايد اين دروغ‏ها را بگويد.

محبت پيامبر (ص) به يهودى‏

اين پيغمبر ما (ص) بود كه با آن قدرت و توان، بعد از روز سوم كه از نماز برمى‏گشت، مى‏فرمايد: در مسير مسجد، شخصى يهودى خاكستر بر سر من مى‏ريخت، سه روز است كه او را نمى‏بينم. به اصحاب خود نيز اين موضوع را نگفته بودند و زود به خانه رفته، لباس‏هاى خود را مى‏شست و حاضر نبود به مردم بگويد كه ببينيد اين يهودى با من چه مى‏كند.

پيامبر (ص) سنبل صبر، استقامت و حوصله بودند و سرشار از مهر، محبت و خدمت. انسان‏هاى عجول و شتابزده نمى‏توانند «عبدالله» باشند. از پدر و مادر خود در خانه نگهدارى كنيد و آنها را از خود دور نكنيد و صبر را پيشه راه خود كنيد كه آن دو، كليد درهاى بهشت هستند، گرچه كافر باشند.

يك نفر به پيامبر (ص) عرض كرد: اين يهودى همسايه من است، آيا بر سر شما خاكستر مى‏ريخت؟ فرمودند: بله.

گر بر سر نفس خود اميرى، مردى‏

ور بر ديگران خرده نگيرى، مردي

مردى نبود فتاده را پاى زدن‏

گر دست فتاده‏اى بگيرى، مردى «1»

اين يهودى اين گونه دوست داشته كه از ما پذيرايى كند، اما سه روز است كه از ما پذيرايى نكرده است. گفت: آقا! او مريض است. فرمود: ما در مدينه زندگى مى‏كنيم و لازم است كه به عيادت او برويم. «2» شما اسرائيلى‏ها! صهيونيسم‏هاى آمريكا و اروپا! حداقل به خود زحمت مطالعه در روش پيغمبر ما را بدهيد، به ما ياد دادند كه به عيادت مريض هم كيش شما برويم.

خدا در قرآن فرموده است: زكات واجب به هشت سهم تقسيم مى‏شود، يك سهم آن را به مسيحى، يهودى و زرتشتى فقير بدهيد. چه خوب مزد هزار و پانصد ساله ما را، يهودى‏ها و مسيحى‏ها به ما دادند. بسيار عالى محبت‏هاى ما را تلافى كرديد.

شما به اسلام و اسلاميان جنايت كرديد و ما در ايران به يهوديان هم مسلك شما كمال محبت را كرديم. ما در كشور فرانسه هفت ميليون مسلمان داريم، اجازه نمى‏دهيد كه يك نفر به عنوان نماينده مسلمانان به مجلس شما برود، اما بيست هزار يهودى در كشور ما زندگى مى‏كنند و در مجلس ما نماينده دارند.

يهودى‏ها در بازار ما مغازه دارند و مردم از آنها خريد مى‏كنند. بانك‏ها به آنها وام‏ مى‏دهند، مردم ايران به يهودى‏هاى اينجا بى‏احترامى نكردند، اما شما يهودى‏هاى خارج از كشور ما، اين گونه جواب مسلمانان را مى‏دهيد؟

__________________________________________________

(1)- رودكى سمرقندى.
(2)- أطيب البيان فى تفسير القرآن: 11/ 22، در ذيل سوره ص 38: آيه 71 «اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ»
«صبر كن بر آنچه ميگويند و ياد كن بنده ما را داود كه صاحب قوه و قدرت بود بدرستى كه او بسوى ما رجوع مى‏كرد.»

اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ صبر بر تحمل اذيت‏هاى قوم و جسارت هاى آنها و اينكه در مقام تلافى و مخاصمه نباش كه دارد حضرتش خاكروبه و شكمبه شتر بر سرش مى‏ريختند خود را تكان ميداد و هيچ نميگفت حتّى يك يهودى بود كه همه روزه اين معامله را ميكرد چند روزى شد كه نميكرد حضرت فرمود يك نفر بود روزها يادى از ما ميكرد چند روزى است كه تعطيل كرده گفتند مريض شده حضرت به عيادتش رفت مقابل صورتش نشست صورت برگردانيد حضرت برخاست آن طرف صورتش نشست تا سه مرتبه آن يهودى به شرف اسلام مشرف شد چون اين اخلاق را مشاهده كرد حتّى روزى كه عبا به گردنش انداختند و فشار دادند تا نفس حبس شد حمزه عموى حضرت از سفر آمد و با خبر شد آمد نزد آن حضرت كه كى اين معامله با شما كرده بروم تلافى كنم حضرت فرمود متعرّض نشو اگر بمن محبت دارى بشرف اسلام مشرف شو.

فرمود: آن يهودى در شهر ما مريض است و لازم است كه به عيادت او برويم؟

به خاطر حفظ جان پيامبر (ص) چند نفر به دنبال ايشان به راه افتادند. حضرت در زدند، پسر جوان آن يهودى آمد و درب را باز كرد. چشم او به رسول خدا (ص) افتاد، حضرت فرمود: پدر تو درون خانه است؟ جوان گفت: پدرم در بستر افتاده است، فرمود: برو به او بگو كه من به عيادت تو آمده‏ام. جوان به كنار رختخواب پدرش آمد، گفت: بى‏مروتِ بى‏رحم، آن كسى كه هر روز بر سر او خاكستر مى‏ريختى، با آن قدرتش، به عيادت تو آمده است.

گفت: پسرم! لحاف را روى سر من بكش كه من او را نبينم، زيرا از صورت او خجالت مى‏كشم. بعد به او تعارف كن تا وارد خانه شود. پيغمبر (ص) كنار بستر او نشست.

پيامبر (ص) دستور داده‏اند كه وقتى به عيادت بيمار مى‏رويد، دست روى پيشانى مريض بگذاريد، با او آرام حرف بزنيد و طلب شفا كنيد، از مريض بپرسيد كه چيزى كم ندارد. طبيب نمى‏خواهد.

پيغمبر اكرم (ص) دست مبارك خود را بردند كه لحاف را بلند كنند، يهودى لحاف را محكم گرفت، گفت: اول مرا مسلمان كن، بعد لحاف را از روى من كنار بزن. من خجالت مى‏كشم.

عيادت مريض، حال يتيم، مردم، يهودى، مسيحى، زرتشتى، پدر و مادر كافر و مشرك را رعايت كردن، رعايت مردم در فروش جنس، از مسلمات دين اسلام مى‏باشد.

اكثر مردم به اندازه يك قبر نيز نمى‏توانند زمين بخرند و خانه درست كنند. مهر و محبت، عدالت و كرامت، رحم و مروت، مردانگى و جوانمردى كجا رفته است؟

رعايت همسر، اولاد، داماد، عروس، نوه، همسايه و مردم، روش‏هاى بسيار ريشه دار الهى است كه وجود مبارك رسول خدا (ص) به مردم انتقال دادند تا مردم در اين مدتى كه در دنيا زندگى مى‏كنند، همه با هم باشند، به هم اعتماد كنند، همديگر را دوست داشته باشند و به هم كمك كنند و حق هم ديگر را رعايت كنند.

«تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرّ وَ التَّقْوَى» «1» اسلام چه برنامه‏هاى عاطفى و دقيقى دارد. تا دير نشده است، پدر و مادر پير خود را از آسايشگاه به خانه بياوريد. آنها در آنجا بر اثر تنهايى دق مى‏كنند، به مرگ طبيعى نمى‏ميرند. آنها با عاق كردن شما نميرند. برويد و از كسانى كه پدر و مادرهاى آنها در آسايشگاه‏ها مردند بپرسيد كه بعدها چه بلاهايى به سر پسران و دختران آنان آمده است.

خداوند چوب به جا مى‏زند

اگر مى‏زند بى‏صدا مى‏زند

محبت به حيوانات‏

ائمه (ع)به دنبال قرآن مجيد حركت مى‏كنند و راه رسيدن به بهشت را در صبر و راه ورود به جهنم را در بى‏صبرى قرار داده‏اند. من كتاب‏هاى حقوقى زيادى را خوانده‏ام، به خدا قسم! هيچ رشته حقوقى در جهان توان اين را ندارد كه در مقابل حقوق اسلام عرض اندام كند.

چرا مردم با اين حقوق تربيت، منظم و مرتب نمى‏شوند؟ چرا هر روز فساد و ناامنى در دنيا بيشتر مى‏شود؟ مردم را به دين برگردانيد. زلف مردم را به خدا گره بزنيد. مردم را براى عمل به كتاب خدا آماده كنيد.

ائمه (ع)به حاجى‏ها مى‏گفتند: وقتى به مكه مى‏رويد، مركب خود را بيشتر از قدرتش بار نكنيد.

مى‏فرمودند: منزل به منزل بار را پياده كنيد، آب و علف آنها را كامل بدهيد و به حيوانات بى‏زبان شلاق نزنيد و اگر مى‏خواهيد در خود مسجد الحرام، دور كعبه با مركب طواف كنيد. «2»

__________________________________________________

(1)- مائده 2: 5؛ «و يكديگر را بر انجام كارهاى خير و پرهيزكارى يارى نماييد.»
(2)- وسائل الشيعه: 11/ 51 542، باب استحباب دفن الدابه التى تكر، حديث 15489؛ «وَ فِى الْخِصَالِ عَنِ الْمُظَفَّرِ بْنِ جَعْفَرٍ الْعَلَوِىِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الطَّيَالِسِىِّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِى عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ (ع) فِى حَدِيثٍ أَنَّ عَلِىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ (ع) حَجَّ عَلَى نَاقَهٍ لَهُ عِشْرِينَ حَجَّهً فَمَا قَرَعَهَا بِسَوْطٍ فَلَمَّا نَفَقَتْ أَمَرَ بِدَفْنِهَا لِئَلَّا يَأْكُلَهَا السِّبَاعُ إِلَى أَنْ قَالَ وَ لَقَدْ كَانَ يَسْقُطُ مِنْهُ كُلَّ سَنَهٍ سَبْعُ ثَفِنَاتٍ مِنْ مَوَاضِعِ سُجُودِهِ لِكَثْرَهِ صَلَاتِهِ وَ كَانَ يَجْمَعُهَا فَلَمَّا مَاتَ دُفِنَتْ مَعَهُ وَ لَقَدْ بَكَى عَلَى أَبِيهِ الْحُسَيْنِ (ع) عِشْرِينَ سَنَهً.»
                       

به امام باقر (ع) عرض كردند: شتر پدر شما از خانه به قبرستان بقيع رفته است، بر سر قبر پدر شما سر مى‏كوبد و اشك مى‏ريزد. زين العابدين (ع) با اين شتر چند سفر به مكه رفته بودند و به قدرى به اين شتر محبت كرده بودند كه شتر ديگر تحمل شهادت و دورى از امام زين العابدين (ع) را نداشت. «1» گفتند: يابن رسول الله! با شتر چه كنيم؟ امام فرمودند: بگذاريد كنار قبر پدرم‏ عقده دلش را خالى كند. او را ناراحت نكنيد. بعد آمدند، گفتند: آنقدر سر به قبر حضرت زد كه مرد، حضرت فرمودند: پايين قبر پدرم، شتر را دفن كنيد. بگذاريد كنار قبر پدرم راحت باشد.

كسى كه روحيه صبر ندارد، به قوانين اسلام عمل نمى‏كند، چون حوصله‏اش را ندارد. به بعضى‏ها مى‏گوييم: در نماز جماعت شركت كن، روزه بگير، مى‏گويد:

حوصله ندارم. به عيادت بيمار برو، مى‏گويد: ممكن است كه مريض شوم. به فقرا كمك كن، مى‏گويد: دولت كمك كند. از رسول خدا (ص) و ائمه (ع)نقل شده است:

در قيامت به هيچ بى رحمى رحم نخواهند كرد. «2»

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 27/ 270، باب 6، حديث 23؛ «أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ كَانَتْ لِعَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (ع) نَاقَهٌ قَدْ حَجَّ عَلَيْهَا اثْنَتَيْنِ وَ عِشْرِينَ حَجَّهً مَا قَرَعَهَا قَرْعَهً قَطُّ فَمَا فَجَأَتْنِى بَعْدَ مَوْتِهِ إِلَّا وَ قَدْ جَاءَنِى بَعْضُ الْمَوَالِى فَقَالُوا إِنَّ النَّاقَهَ قَدْ خَرَجَتْ فَأَتَتْ قَبْرَ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (ع) فَانْبَرَكَتْ عَلَيْهِ فَدَلَكَتْ بِجِرَانِهَا وَ هِىَ تَرْغُو فَقُلْتُ أَدْرِكُوهَا فَجِيئُونِى بِهَا قَبْلَ أَنْ يَعْلَمُوا بِهَا أَوْ يَرَوْهَا ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع) وَ مَا كَانَتْ رَأَتِ الْقَبْرَ قَطُّ.»
(2)- مستدرك الوسائل 9/ 55، باب 107، حديث 10183؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) مَنْ لَا يَرْحَمِ النَّاسَ لَا يَرْحَمْهُ اللَّهُ.»
                       

اسوه صبرمظلوميّت امام حسن مجتبى (ع)

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

كلمه «حسن» و مشتقات اين كلمه مانند «حُسن، محسن، احسان، احسن»، در كتاب خدا زياد به كار گرفته شده است. در موارد گوناگون نيز به دنبال كتاب خدا به كار گرفته شده است.

علت حقيقى آن اين بوده كه وجود مبارك امام مجتبى (ع) از همه مصاديق زيبايى ملكى و ملكوتى برخوردار بودند. ابرهاى متراكم، سياه و ظلمانى فرهنگ و حكومت اموى، نگذاشت كه مردم از اين زيبايى‏هاى ملكى و ملكوتى در عالم وجود تا قيامت بهره كامل ببرند و اين زيبايى‏ها ظهور كند و آشكار شود و فرهنگ اهل‏بيت (ع)در جامعه نشر پيدا كند.

ظلمى كه بر پدر امام مجتبى (ع) رفت تا جايى بود كه وجود مبارك اميرالمؤمنين (ع) را در پشت ابرهاى سياه حكومت و فرهنگ اموى پنهان كرد و چهره‏اى غير از چهره الهى اميرالمؤمنين (ع) را با هزينه كردن پول و تبليغات زياد نشان مردم دادند كه مردم به راحتى، نود سال در خطبه‏هاى نماز جمعه و قنوت نماز خود به اميرالمؤمنين (ع) ناسزا گفتن را واجب مى‏دانستند. همان ابرهاى متراكم و ظلمانى تبليغى و فرهنگى امويان، زيبايى‏هاى امام مجتبى (ع) را نيز پنهان كرد و حضرت را غير از آن كه بودند، نشان داد.

آنها چهره عادى و معموليى را همراه با انواع دروغ‏ها و تهمت‏هايى كه بر آن چهره نقاشى مى‏كردند، از منفورترين چهره‏ها و افراد جامعه مى‏كردند. از جمله در ميان مردم پخش كردند و به مردم باوراندند كه حضرت مجتبى (ع) با اين كه بيش از چهل و هفت سال در اين دنيا نبوده، با سيصد دختر ازدواج كرده بود. در حالى كه‏ حضرت در مدينه خانه‏اى كاه گلى معمولى داشتند و مدينه نيز شهر كم جمعيتى بود و امام مجتبى (ع) در كمال زهد به سر مى‏بردند. فرهنگ امويان و عباسيان كارى كرد كه حضرت را با تشكيل دهندگان حرمسراها و شهوترانان عالم و افراطيان در غريزه جنسى يكى بدانند.

اگر ايشان با سيصد دختر ازدواج كرده باشند، حداقل بايد صد نفر آنها بچه دار مى‏شدند، چون هر سيصد دختر كه نازا و عقيم نبودند.

وجود مقدس ايشان در اين دنيا سه فرزند پسر از يك خانم با كرامت و بسيار بزرگوار داشتند؛ حسن بن حسن، قاسم بن حسن و عبدالله بن حسن و هر سه در روز عاشورا براى يارى حضرت سيدالشهداء (ع) شركت داشتند كه حسن بن حسن خيلى زخم خورد، ولى شهيد نشد، چون بعد از روز عاشورا او را در ميان كشته‏ها ديدند دارد نفس مى‏كشد، اهل‏بيت (ع)با خود برداشتند و به شام بردند و به مدينه برگرداندند.

اين حسن بن حسن فرزند بزرگ امام مجتبى (ع) همان بزرگوارى است كه با فاطمه دختر حضرت ابى عبدالله الحسين (ع) ازدواج كرد و از ازدواج اين زن و شوهر، نسل بسيار بابركت و عظيمى به وجود آمد، از جمله خاندان طباطبايى منطقه زواره و اردستان، خاندان طباطبايى بحرالعلوم، خاندان طباطبايى حكيم در عراق كه در اين هزار و پانصد سال از نسل حسن بن حسن مى‏باشند.

از اين زن و شوهر هزاران مرجع تقليد، مفسر قرآن، مبلغ دين، نويسنده، عارف و سالك به وجود آمده است. همراه با آثار عظيمى كه ذرّيّه اين زن و شوهر از خود بر جاى گذاشتند.

فرزند دوم حضرت امام حسن (ع) هم قاسم بن حسن است كه ازدواج نكرد و در سن ازدواج نبود، چون روزى كه امام مجتبى (ع) شهيد شد، ايشان سه ساله بود، و در كربلا سيزده ساله بود و در جنگ با دشمن نيز سنگباران و تيرباران شده، شهيد شد. فرزند سوم حضرت امام حسن (ع) نيز ده ساله بود كه پدر را به ياد نمى‏آورد، خيلى با عمو مأنوس بود كه أبى عبدالله (ع) سفارش او را به خواهر خويش كردند كه او را با خود به شام ببرند و به مدينه برگردانند كه از دست عمه فرار كرد و به ميان‏ گودال قتلگاه آمد و صورتش را روى بدن خون آلود عمو گذاشت و عمو او را در آغوش گرفت كه يكى از قاتلان يزيدى آمد و در آغوش أبى عبدالله (ع) سر بچه را از بدن جدا كرد. فرزندان امام مجتبى (ع) چنين بودند.

مقصود دشمن از اتهام‏

ستمگران، ظالمان، پليدان، هواپرستان و دنياپرستان كه در هر روزگارى هستند و نسبت به اهل خدا حسادت مى‏ورزند، اين چهره عظيم زهد، ورع، تقوا، علم، كرامت، فضيلت، ولايت و امامت را زير ابرهاى سياه تبليغات ناحق و باطل پنهان كردند. اين طرف از او چهره شهوت‏ران، هواپرست ساختند.

اين گوشه‏اى از جنايت امويان درباره حضرت مجتبى (ع) است و وقتى كه اين گونه چهره را پنهان كنند، بقيه فضايل آشكار نمى‏شود. در تمام محافل مى‏نشينند و مى‏گويند: هزينه اين سيصد زن با ظلم و جور، بردن حق مردم و بيت المال تأمين مى‏شده است. تمام اين حرفها بعد از شهادت امام مجتبى (ع) زده شده است. اگر در زمان حيات او مى‏گفتند: با سيصد زن ازدواج كرده است كه محكوم مى‏شدند؛ زيرا امام خانه‏اى كاه گلى داشتند و با همسرى كه مادر اين سه بچه بود و همسر ديگرى كه قاتل امام شد زندگى مى‏كردند. اين‏ها بنا داشتند چنان كه اميرالمؤمنين (ع) را زير ابرهاى متراكم تبليغات غلط پنهان كرده بودند، تا جايى كه مردم با جان و دل صد سال «قربه الى الله» على (ع) را لعن مى‏كردند، با امام مجتبى (ع) نيز همين معامله را بكنند. ده سال بعد تبليغات‏ غلطى عليه امام حسين (ع) در كوفه كردند كه مردم واقعا براى رضاى خدا به كربلا آمدند و اين هفتاد و دو نفر را قطعه قطعه كردند كه در قيامت به بهشت بروند.

خدا در قرآن مى‏فرمايد: هر حرفى را باور نكنيد، چون مصداق:

«سَمَّعُونَ لِلْكَذِبِ» «1»

__________________________________________________

(1)- مائده 41: 5؛ «به شدت شنونده دروغند [با آنكه مى‏دانند دروغ است‏].»
                       

شنونده دروغ نباشيد، چون همين حرفها شما را از خدا جدا مى‏كند.

پيدايش عقيده‏هاى مختلف با زبان‏

در اوايل دنيا كه كافر وجود نداشته است، چون زندگى در دنيا با پيغمبرى حضرت آدم (ع) شروع شد. با اين بزرگوارى كه خدا در قرآن مى‏فرمايد:

«إِنِّى جَاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِيفَهً» «1» اول كفر، شرك، كمونيسم، سوسياليست و كاپيتاليسم، نيروانا، بودائيسم و لائيك كه نبود، زندگى با دين، پاكى، درستى، عبادت، كرامت، پاكدامنى و تقوا شروع شده بود.
«كَانَ النَّاسُ أُمَّهً وَ حِدَهً» «2» اين آيه قرآن است، به تدريج زبان‏ها به انحراف افتاد. آن روزگارى كه قلم و كاغذ نبود، در اين زمينه عهده‏دار همه عقيده‏ها زبان بود. شروع به مكتب سازى كرد.

غزالى جمله زيبايى درباره زبان دارد. نمى‏دانم اين عبارت را خود غزالى بيان كرده است، يا از كسى ديگر نقل كرده. مى‏گويد:

«اللِّسانُ جِرْمُهُ صَغِيرٌ وَ جُرمُهُ كَبيرٌ وَ عَظيمِ»

__________________________________________________

(1)- بقره 30: 2؛ «به يقين جانشينى در زمين قرار مى‏دهم.»
(2)- بقره 213: 2؛ «مردم [در ابتداى تشكيل اجتماع‏] گروهى واحد و يك دست بودند [و اختلاف و تضادى در امور زندگى نداشتند].»
                       

زبان عنصرى با جرم و حجمى سبك و كوچك است. اگر زبان را در ترازو بگذارند، چند گرم وزن دارد؟ اما اين زبان عالم را به آتش مى‏كشاند «1» و در مقابل خدا، تنها در عربستان سيصد و شصت خداى قلابى ساخت. در هندوستان تا كنون پانزده ميليون خدا ساخته است. فرهنگ لاييك، كمونيست، امپرياليسم و بوداييسم ساخته زبان است.

اين زبان، حضرت على (ع) را به گونه‏اى نشان داد كه مردم بر خود واجب ديدند كه در نمازها او را لعن كنند و امام مجتبى (ع) را از فتحعلى شاه و ناصر شاه قاجار و حرمسرا سازان شاهان تاريخ، زشت‏تر و پست‏تر نشان داد.

موج اين تبليغات بر شيعه نيز اثر گذاشت. شما حال و قلبى كه نسبت به أبى عبدالله (ع) داريد، آيا يك صدم آن را نسبت به حضرت مجتبى (ع) داريد؟

حضرت مجتبى (ع) چه كسى بود؟ حضرت (ع) ده سال امام واجب الاطاعه أبى عبدالله (ع) بوده است، يعنى امام حسين (ع) مأموم امام حسن (ع) بوده است.

بزرگوارى و عظمت امام مجتبى (ع)‏

چرا خدا اسم او را «حسن» گذاشت؟ چون هرچه در عالم ملك و ملكوت متصف به صفت حسن، محسن، احسان و احسن است، در وجود امام مجتبى (ع) جمع است.

نگويم آب و گل است آن وجود روحانى‏

بدين كمال نباشد جمال انساني

اگر تو آب و گلى همچنان كه ساير خلق‏

گل بهشت مخمّر به آب حيواني

وجود هر كه نگه مى‏كنم ز جان و جسد

مركب است و تو از فرق تا قدم جاني

به هر كه خوبتر اندر جهان نظر كردم‏

كه گويمش به تو ماند، تو بهتر از آنى «2»

__________________________________________________

(1)- الكافى: 2/ 11، حديث 16؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) يُعَذِّبُ اللَّهُ اللِّسَانَ بِعَذَابٍ لَا يُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنَ الْجَوَارِحِ فَيَقُولُ أَىْ رَبِّ عَذَّبْتَنِى بِعَذَابٍ لَمْ تُعَذِّبْ بِهِ شَيْئاً فَيُقَالُ لَهُ خَرَجَتْ مِنْكَ كَلِمَهٌ فَبَلَغَتْ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا فَسُفِكَ بِهَا الدَّمُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِبَ بِهَا الْمَالُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِكَ بِهَا الْفَرْجُ الْحَرَامُ وَ عِزَّتِى وَ جَلَالِى لَأُعَذِّبَنَّكَ بِعَذَابٍ لَا أُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنْ جَوَارِحِكَ.»
(2)- سعدى شيرازى.
                       

حضرت مجتبى (ع) را بايد با قرآن، فرمايش‏هاى پيغمبر (ص) و اولياى الهى نگاه كنيم. ايشان را در اين حقيقت ببينم كه ده سال امام واجب الاطاعه حضرت أبى عبدالله الحسين (ع) بوده است. بدون اين كه توضيح، تفسير و شرح بدهم، يعنى جرأت ورود به توضيح آن را ندارم و بيشتر مردم نيز تحمل اين مسأله را ندارند. اسم حسين كه «ياء» اضافه دارد، اگر «ياء» را حذف كنيد، حسن مى‏شود، به خاطر اين است كه اسم مصغّر حسن است، تا ببينيد كه امام حسن (ع) كيست.

پاى عقل عالميان و هر مفسرى در اينجا لنگ است. حسين اسمى است كه خدا بر أبى عبدالله (ع) گذاشت، اما حسن اسمى است كه خدا روى امام مجتبى (ع) گذاشته است و حسين، مصغّر حسن است. يعنى اى انسان‏ها! نسبت به اسم امام مجتبى (ع) توجه كنيد.

وقتى امام مجتبى (ع) در روز پانزدهم ماه رمضان به دنيا آمدند، تمام نمازهاى واجب دو ركعتى بود، يعنى پانزده سال پيغمبر (ص) همه نمازها را با مردم به صورت دو ركعتى مى‏خواندند. تا روز پانزدهم ماه رمضان آن سالى كه هنگام سحر حضرت مجتبى (ع) به دنيا آمدند، رسول خدا (ص) دو ركعت به نماز ظهر و دو ركعت به نماز عصر اضافه كردند و خدا امضا كرد كه فقط در سفر، نمازهاى چهار ركعتى، دو ركعتى شوند. به شكرانه ولادت امام مجتبى (ع) چهار ركعت به دو نماز واجب اضافه شد. سال بعد كه أبى عبدالله (ع) به دنيا آمد، پيغمبر (ص) يك ركعت به مغرب و دو ركعت به عشا اضافه كردند، يعنى سه ركعت، كه كمتر از امام مجتبى (ع) باشد، چون حسين، مصغّر حسن است. «1»

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 19/ 19 2، باب 8، حديث 45؛ «أقول قال فى المنتقى فى حوادث السنه الثانيه من الهجره فى هذه السنه تزوج على بن أبى طالب (ع) فاطمه (ع) بنت رسول اللَّهِ (ص) فى صفر لليال بقين منه و بنى بها فى ذى الحجه و قد روى أنه تزوجها فى رجب بعد مقدم رسول اللَّهِ (ص) المدينه بخمسه أشهر و بنى بها مرجعه من بدر و الأول أصح و روى عن بعض أهل التاريخ أن تزويجها كان فى شهر ربيع الأول من سنه اثنتين من الهجره و بنى بها فيها و ولدت الحسن (ع) فى هذه السنه و قيل بل ولد الحسن (ع) منتصف شهر رمضان من سنه ثلاث و الحسين (ع) فى سنه أربع و قيل كان بين ولاده الحسن (ع) و العلوق بالحسين (ع) خمسون ليله و ولد الحسين‏لليال خلون من شعبان سنه أربع من الهجره. و فى هذه السنه كانت سريه عبد الله بن جحش و فى هذه السنه حولت القبله إلى الكعبه كان النَّبِىُّ (ص) يصلى بمكه ركعتين بالغداه و ركعتين بالعشى فلما عرج به إلى السماء أمر بالصلوات الخمس فصارت الركعتان فى غير المغرب للمسافر و للمقيم أربع ركعات.»
                       

كلمات «حسن، أحسن، احسان، محسن و حسين» كه ريشه در سه حرف «حاء و سين و نون» دارند، در كتاب خدا و معارف الهيه زياد استعمال شده است. به سراغ بعضى از آيات قرآن برويم تا از نظر قرآن و روايات ببينيم كه امام مجتبى (ع) كيست.

مظلوميت اهل بيت عليهم‏السلام‏

او و پدرش مظلوم‏ترين مظلومان جهان مى‏باشند. مظلوميت أبى عبدالله الحسين (ع) اگر يك است، مظلوميت امام مجتبى (ع) نود و نه است و مظلوميت اميرالمؤمنين (ع) بى‏نهايت است.

چه ظلمى در عالم به اين خانواده شده است. بالاترين ظلم اين است كه شش ميليارد نفر به جاى اين كه به امام اقتدا كنند، شب و روز به شيطان اقتدا مى‏كنند. اين بالاترين ظلم است. شش ميليارد نفر تابع فرهنگ‏هايى هستند كه دولت‏هاى جهان از ناحيه شكم، شهوت و عوامل خود به مردم ارائه مى‏دهند و مردم نيز مى‏پذيرند، اما فرهنگ اهل‏بيت (ع)در دنيا، در غربت كامل است.

مظلوميت اين است كه در مدينه و ايام حج، دو ميليون نفر در نماز جماعت شركت مى‏كنند، اما اين نماز با فرهنگ الهى و ائمه (ع)مطابق نيست، بلكه با فرهنگ ابوحنيفه، مالك و شافعى مطابق است كه دين آنان، دين بنى‏اميه است. اين مظلوميت است. «1» اميرالمؤمنين (ع) سخنرانى بسيار جالبى كردند كه همه گوش و هوش‏ها را گرفته بود، يك نفر از وسط جمعيت بلند شد، اميرالمؤمنين (ع) سخنش را قطع كرد و فرمود: چه مى‏خواهى؟ گفت: على جان! به من ظلم شده است. تو امروز حاكم مملكت هستى و قدرت دارى كه اين ظلم را از من برطرف كنى؟

بر حاكم واجب است كه ظلم را برطرف و زندگى مردم را اداره كند و نگذارد ستمكار در جامعه سر بلند كند و ثروتمندان بى‏دين به خاطر اين كه ثروت دارند خون مردم را بمكند و به هر شكلى كه مى‏خواهند، اقتصاد را شكل بدهند. __________________________________________________

(1)- نهج الحق: 312؛ «و قد قال النَّبِىُّ (ص) من أعان على قتل امرئ مسلم و لو بشطر كلمه لقى الله يوم القيامه مكتوبا على جبهته آيس من رحمه الله و فيه عن ابن مسعود لكل شى‏ء آفه و آفه هذا الدين بنو أميه.»
                       

گفت: على جان! تو حاكم هستى، سخنرانى تو را مخصوصا قطع كردم كه بگويم كه به من ظلم شده است و من خودم قدرت دفع ظلم از خودم را ندارم.

اين حاكم او را رد نكرد. به او نگفت: خجالت نكشيدى كه سخنرانى ما را قطع كردى؟ حاكم به مأمور دولتش نگفت: اين بى‏تربيت را بيرون كنيد، تا بى‏ادبى نكند.

بلكه تا گفت: اى حاكم! به من ظلم شده است، از صورت على (ع) اشك سرازير شد. از روى منبر به او گفت: چقدر به تو ظلم شده است؟ گفت: يك ظلم به من شده است.

در روايات ما ننوشته‏اند كه چه ظلمى بوده است. گفت: يك ظلم به من شده است. حضرت فرمود: اما منِ حاكم كه دارم براى شما سخنرانى مى‏كنم، به عدد ريگهاى بيابان و دانه دانه پشم شترها و گوسفندان و بزهاى دنيا به من ظلم شده است.

اين ظلم هنوز ادامه دارد. هنوز به نام على (ع) مكتب سازى، جنايت و فرقه سازى مى‏شود. عده‏اى زنا مى‏كنند و رابطه نامشروع برقرار مى‏كنند، ربا مى‏خورند، جنايت مى‏كنند و مى‏گويند: على (ع) در قيامت دست ما را مى‏گيرد. اين بدترين ظلم به اميرالمؤمنين (ع) است.

ظلم حكومت‏ها به شيعه‏

قاضى دادگاه مدينه براى پرونده‏اى شاهد خواست. قاضى ابى‏ليلى، قاضى بنى عباس بود. مظلوم پرونده از دادگاه بيرون آمد، به يكى از شيعيان ناب اميرالمؤمنين (ع) كه شيعه واقعى بود گفت: حق من دارد ضايع مى‏شود و به شاهد نياز دارم، آيا حاضر هستى به نفع من شهادت بدهى؟ گفت: بر من واجب است كه شهادت بدهم كه حقّ تو از بين نرود. كتمان شهادت از گناهان كبيره است و خدا به آن وعده عذاب داده است. كسى كه حقى را بداند، از او شهادت بخواهند و نرود شهادت بدهد، اهل جهنم است.

او را براى شهادت به دادگاه آورد، گفت: شاهد من اين آقا است. قاضى أبى‏ ليلى گفت: عجب شاهدى آوردى، اين دادگاه در پاكى، تقوا، ورع و كرامت، چنين شاهدى را كمتر به چشم ديده است، اما شهادت او قابل قبول نيست؛ چون او شيعه است. دادگاه نمى‏تواند شهادت او را قبول كند، برو شاهد ديگرى بياور.

اين مظلوميت امام على (ع) و امام حسن (ع) است. شاهد در دادگاه مانند مادر داغديده شروع به گريه كرد. أبى‏ليلى به او گفت: براى چه گريه مى‏كنى؟ گفت:

براى اين كه تو در مسند اين قضاوت هستى دارم اشك مى‏ريزم. گفت: مگر من چه كسى هستم؟ گفت: تو دروغگو هستى. گفت: من چه دروغى گفتم؟ گفت: همين الان دروغ گفتى، تو به من گفتى كه شيعه هستم. سلمان، ابوذر، مقداد و عمار شيعه هستند. آيا مرا شيعه مى‏گويند؟ من از على (ع) خجالت مى‏كشم كه به من شيعه بگويند. من دوست على (ع) هستم، نه شيعه ايشان. «1» كسى كه صددرصد شيعه بود، ولى مى‏گفت: من شرم مى‏كنم كه بگويم شيعه هستم، اما بعضى‏ها مشروب مى‏خورند، لاابالى‏گرى مى‏كنند، هر گناهى را علنا مى‏كنند و مى‏گويند: همه جرم‏هاى ما را به خاطر على (ع) مى‏بخشند. از كجا اين حرف‏ها را در آورده‏اند؟ نمى‏دانم.

معناى لغوى «حُسنى»

خداوند در قرآن مى‏فرمايد:

«وَ قُولُوا لِلْنَّاسِ حُسْنًا» «2»

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 65/ 156، باب 19، صفات الشيعه و أصنافهم و ذم، حديث 11؛ «وَ قِيلَ لِلصَّادِقِ ع إِنَّ عَمَّاراً الدُّهْنِىَّ شَهِدَ الْيَوْمَ عِنْدَ ابْنِ أَبِى لَيْلَى قَاضِىَ الْكُوفَهِ بِشَهَادَهٍ فَقَالَ لَهُ الْقَاضِى قُمْ يَا عَمَّارُ فَقَدْ عَرَفْنَاكَ لَا تُقْبَلُ شَهَادَتُكَ لِأَنَّكَ رَافِضِىٌّ فَقَامَ عَمَّارٌ وَ قَدِ ارْتَعَدَتْ فَرَائِصُهُ وَ اسْتَفْرَغَهُ الْبُكَاءُ فَقَالَ لَهُ ابْنُ أَبِى لَيْلَى أَنْتَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ وَ الْحَدِيثِ إِنْ كَانَ يَسُووكَ أَنْ يُقَالَ لَكَ رَافِضِىٌّ فَتَبَرَّأْ مِنَ الرَّفْضِ فَأَنْتَ مِنْ إِخْوَانِنَا فَقَالَ لَهُ عَمَّارٌ يَا هَذَا مَا ذَهَبْتَ وَ اللَّهِ حَيْثُ ذَهَبْتَ وَ لَكِنْ بَكَيْت عَلَيْكَ وَ عَلَىَّ أَمَّا بُكَائِى عَلَى نَفْسِى فَإِنَّكَ نَسَبْتَنِى إِلَى رُتْبَهٍ شَرِيفَهٍ لَسْتُ مِنْ أَهْلِهَا زَعَمْتَ أَنِّى رَافِضِىٌّ وَيْحَكَ لَقَدْ حَدَّثَنِى الصَّادِقُ (ع) أَنَّ أَوَّلَ مَنْ سُمِّىَ الرَّفَضَهَ السَّحَرَهُ الَّذِينَ لَمَّا شَاهَدُوا آيَهَ مُوسَى فِى عَصَاهُ آمَنُوا بِهِ وَ اتَّبَعُوهُ وَ رَفَضُوا أَمْرَ فِرْعَوْن.»
(2)- بقره 83: 2؛ «و با مردم با خوش زبانى سخن گوييد.»
                       
«حُسنى» از ماده «حسن» گرفته شده است. اى بندگان من! وقتى با ديگران سخن مى‏گوييد؛ با شيعه، سنّى، يهودى، مشرك بى‏دين، لاييك، زرتشتى و مسيحى، با سخنى زيبا، استوار، حق، محكم و حكيمانه صحبت كنيد. نگذاريد زبان، شما را به انحراف بكشاند. در گفتار خود زيباگو باشيد.

كلمه «احسن»:

«وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مّمَّن دَعَآ إِلَى اللَّهِ» «1» «وَ مَن يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَى» «2» زيباترين گفتار در اين عالم، گفتار كسى است كه مردم را به خدا دعوت مى‏كند و گفتار چه كسى در اين عالم زيباتر از دعوت كننده به خدا است؟ زبانى كه زن، فرزند، داماد، عروس، رفيق و اجتماع را به خدا دعوت مى‏كند.

در سوره قصص آمده است كه متدينين زمان حضرت موسى (ع) به قارون گفتند:

«أَحْسِن كَمَآ أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ» «3» ثروت خود را در راه خير و احسان بكار بگير، چنان كه خدا آن را به تو احسان و عطا كرد.

__________________________________________________

(1)- فصلت 33: 41؛ «و خوش گفتارتر از كسى كه به سوى خدا دعوت كند و كار شايسته انجام دهد.»
(2)- لقمان 22: 31؛ «و هركس همه وجود خود را به سوى خدا كند در حالى كه نيكوكار باشد بى‏ترديد به محكم‏ترين دستگيره چنگ زده است.»
(3)- قصص 77: 28؛ «و نيكى كن همان گونه كه خدا به تو نيكى كرده است.»
                       

حسن، مجمع تمام خوبى‏ها

بخشى از روايتى را براى شما بيان مى‏كنم كه كلمه «حسن» در اين روايت به كار برده شده است. اين گفتار پيغمبر (ص) خطاب به اميرالمؤمنين (ع) مى‏باشد:

«سَبْعَهٌ مَنْ كُنَّ فِيه فَقَدِ اسْتَكَمَلَ حَقيقَهَ الايمانِ وَ ابْوابُ الجَنَّهِ مُفَتَّحَهٌ‏ لَهُ» «1»

هفت چيز است كه اگر كسى انجام دهد، واقعيت ايمانش كامل مى‏شود و تمام درهاى بهشت بر او باز مى‏شود.

اولين مطلب: «من أحسن صلاته» كسى كه نماز خود را زيبا بجا بياورد، يعنى نماز را مطابق با رساله و نيت خالص انجام دهد.

روى اين حساب، قرآن و روايات ما را به رفتار، گفتار، عبادت، نيت، هدف و برنامه‏هاى زيبا دعوت مى‏كنند. خدا نازيبايى‏ها را قبول نمى‏كند، اما زيبايى‏ها را به قيمت بهشت قبول مى‏كند و هر چه زيبايى در قرآن مى‏بينيد، انسان به آن دعوت شده است و خدا مى‏دانست كه در وجود امام مجتبى (ع) همه اين‏ها جمع است كه وقتى روز پانزدهم ماه رمضان به دنيا آمد، پيغمبر (ص) منتظر شد كه خدا چگونه اين مولود را نام گذارى مى‏كند، جبرييل آمد و عرض كرد: او را «حسن» بناميد، يعنى مُلك و ملكوت اين مولود، زيبا است. «2»

__________________________________________________

(1)- الخصال: 2/ 345- 346؛ بحار الأنوار: 66/ 170، باب 32، حديث 12؛ «فِى وَصِيَّهِ النَّبِىِّ (ص) لِعَلِىٍّ (ع) يَا عَلِىُّ سَبْعَهٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ فَقَدِ اسْتَكْمَلَ حَقِيقَهَ الْاءِيمَانِ وَ أَبْوَابُ الْجَنَّهِ مُفَتَّحَهٌ لَهُ مَنْ أَسْبَغَ وُضُوءَهُ وَ أَحْسَنَ صَلَاتَهُ وَ أَدَّى زَكَاهَ مَالِهِ وَ كَفَّ غَضَبَهُ وَ سَجَنَ لِسَانَهُ وَ اسْتَغْفَرَ لِذَنْبِهِ وَ أَدَّى النَّصِيحَهَ لِأَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّهِ.»
(2)- بحار الأنوار: 43/ 315، باب 12؛ «فَقُلْتُ يَا أَخِى جَبْرَئِيلُ مَا رَأَيْتُ فِى الْأَشْجَارِ أَطْيَبَ وَ لَا أَحْسَنَ مِنْ هَاتَيْنِ الشَّجَرَتَيْنِ فَقَالَ لِى يَا مُحَمَّدُ أَ تَدْرِى مَا اسْمُ هَاتَيْنِ الشَّجَرَتَيْنِ فَقُلْتُ لَا أَدْرِى فَقَالَ إِحْدَاهُمَا الْحَسَنُ وَ الْأُخْرَى الْحُسَيْنُ فَإِذَا هَبَطْتَ يَا مُحَمَّدُ إِلَى الْأَرْضِ مِنْ فَوْرِكَ فَأْتِ زَوْجَتَكَ خَدِيجَهَ وَ وَاقِعْهَا مِنْ وَقْتِكَ وَ سَاعَتِكَ فَإِنَّهُ يَخْرُجُ مِنْكَ طِيبُ رَائِحَهِ الثَّمَرِ الَّذِى أَكَلْتَهُ مِنْ هَاتَيْنِ الشَّجَرَتَيْنِ فَتَلِدُ لَكَ فَاطِمَهَ الزَّهْرَاءَ ثُمَّ زَوِّجْهَا أَخَاكَ عَلِيّاً فَتَلِدُ لَهُ ابْنَيْنِ فَسَمِّ أَحَدَهُمَا الْحَسَنَ وَ الآْخَرَ الْحُسَيْنَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَفَعَلْتُ مَا أَمَرَنِى أَخِى جَبْرَئِيلُ فَكَانَ الْأَمْرُ مَا كَانَ فَنَزَلَ إِلَىَّ جَبْرَئِيلُ بَعْدَ مَا وُلِدَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَقُلْتُ لَهُ يَا جَبْرَئِيلُ مَا أَشْوَقَنِى إِلَى تَيْنِكَ الشَّجَرَتَيْنِ فَقَالَ لِى يَا مُحَمَّدُ إِذَا اشْتَقْتَ إِلَى الْأَكْلِ مِنْ ثَمَرَهِ تَيْنِكَ الشَّجَرَتَيْنِ فَشَمِّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ قَالَ فَجَعَلَ النَّبِىُّ (ص) كُلَّمَا اشْتَاقَ إِلَى الشَّجَرَتَيْنِ يَشَمُّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ يَلْثِمُهُمَا وَ هُوَ يَقُولُ صَدَقَ أَخِى جَبْرَئِيلُ (ع) ثُمَّ يُقَبِّلُ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ يَقُولُ يَا أَصْحَابِى إِنِّى أَوَدُّ أَنِّى أُقَاسِمُهُمَا حَيَاتِى لِحُبِّى لَهُمَا فَهُمَا رَيْحَانَتَاىَ مِنَ الدُّنْيَا فَتَعَجَّبَ الرَّجُلُ مِنْ وَصْفِ النَّبِىُّ (ص) لِلْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ فَكَيْفَ لَوْ شَاهَدَ النَّبِىُّ (ص) مَنْ سَفَكَ دِمَاءَهُمْ وَ قَتَلَ رِجَالَهُمْ وَ ذَبَحَ أَطْفَالَهُمْ وَ نَهَبَ أَمْوَالَهُمْ وَ سَبَى حَرِيمَهُمْ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَهُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَهِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون.»
                       

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

عظمت صبر معناى حقيقى صبر

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

از عالى‏ترين مسائلى كه از زمان حضرت آدم (ع) تا رسول بزرگوار اسلام (ص) در زبان وحى به عنوان امر، سفارش، موعظه و پند مطرح بوده است، مسأله با عظمت صبر است كه در همه موارد خطر، حافظ و نگهدار انسان از افتادن در خطر است.

اميرالمؤمنين (ع) نگاه بسيار مهمى از نظر معنا به صبر دارند، تا مردم دچار اشتباه نشوند، چون اسلام نمى‏گويد: سر خود را پايين بيانداز و هر كه بر سر تو زد، كارى به كار او نداشته باش. هر ظلمى كه به تو شد، به خدا واگذار كن و جواب او را نده.

يقينا اين معناى انحرافى و غلطى نسبت به صبر است، چون سكوت در مقابل ستم و خود را در معرض ذلّت قرار دادن، حرام است. عزّت مؤمن، بعد از عزّت پيغمبر (ص) و خدا است، چنان كه در قرآن مطرح است:

«لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» «1» مرحوم آيت الله العظمى بروجردى به مشكل كم پولى دچار شده بودند و براى حقوق حوزه علميه به ايشان پيشنهاد شد: از چند تاجر معروف تهران مبلغى قرض نمايند. ايشان جواب دادند: كارگردان من پروردگار است و من به وجود مبارك او حسن ظنّ دارم و تسليم خواسته او هستم.

از همين طريقى كه خدا در قرآن به مردم تكليف كرده است، ايشان تشخيص دادند كه به وسيله سهم امام (ع) مشكل حقوق حوزه علميه حل شود و حاضر نشدند عظمت مرجعيت و عزّت مؤمن را مورد هجوم قرار بدهند، حتى اگر قرض الحسنه باشد.

__________________________________________________

(1)- منافقون 8: 63؛ «در حالى كه عزت و اقتدار براى خدا و پيامبر او و مؤمنان است.»
                       

عقيده ايشان اين بود كه اگر مردم از همديگر قرض نمايند، مشكلى ندارد، اما من كه در مقام مرجعيت و رهبرى جهان شيعه هستم، اگر بخواهم قرض بگيرم و بگويند: مرجع تقليد از مردم براى حقوق حوزه، پول قرض مى‏كند، اين ضربه به اسلام، عزّت مرجعيت و حوزه علميه و مؤمنين است و حتى ممنوع كردند كه اين كمبود مالى را به گوش آن چند تاجر برسانند.

روز بعد از آن قضيه فرمودند: همان گونه كه به پروردگار حسن ظن داشتم، از كويت پولى را- طبق خمس و همان آيه قرآن- براى من آورده‏اند كه تا سه ماه حقوق حوزه را تأمين مى‏كند و يقين دارم كه خداوند تا آخر عمر نيز به خوبى كار ما را اداره خواهد كرد.

صبر به معناى تن دادن به ذلّت و چيزى نگفتن نيست. ما روايت فوق العاده پرقيمتى در ابواب مالى فقه داريم كه اين روايت را كتاب با عظمت «وسائل الشيعه» كه زير نظر آيت الله العظمى بروجردى در آن زمان به سبك پسنديده‏اى در بيست جلد چاپ شد و اين كار از حسنات باقيات و صالحات مرحوم آيت الله العظمى بروجردى مى‏باشد، چون اين كتاب خيلى قديمى بود، چاپ سنگى بود و خط خوبى نداشت، اما چهارصد سال بود كه ابزار آراء و فتواى مراجع تقليد شيعه بود.

اين كتاب، اين روايت را از امام صادق (ع) نقل مى‏كند كه: اگر مال كسى را ببرند و او در صدد برگرداندن مال خود بربيايد، اگر بدهكار با طلبكار درگير شود و طلبكار به دست بدهكار كشته شود، «مات شهيداً»؛ زيرا براى احقاق حق مالى خود بوده است و رزمنده‏اى كه براى احقاق حق مالى، حق اسلام، حفظ مرزها و جغرافياى كشور جهاد كند، اگر كشته شود، شهيد بودن او حتمى است. «1»

__________________________________________________

(1)- مستدرك الوسائل: 11/ 9، بَاب 39، جَوَازِ قِتَالِ الْمُحَارِبِ وَ اللِّص، حديث 12517؛ «سَأَلْتُه ابى عبدالله (ع) عَنِ الرَّجُلِ يُقْتَلُ دُونَ مَالِهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) مَنْ قُتِلَ دُونَ مَالِهِ قُتِلَ شَهِيداً وَ لَوْ كُنْتُ أَنَا لَتَرَكْتُ لَهُ الْمَالَ وَ لَمْ أُقَاتِلْهُ.»
                       

تا اين روايت را نديده باشيم، نمى‏شود باور كرد كه اگر در نزاع بين طلبكار و بدهكار، طلبكار كشته شود، «مات شهيداً».

صبر به معناى قبول ظلم، آزار، جنايت جنايتكاران و سكوت كردن و واگذار كردن كار به خدا نيست. صبر يعنى كوشيدن، براى اين كه دين و دنياى انسان از دستش نرود و خطرى متوجه انسان نشود. اين صبر است.

صبر؛ خاموش كردن آتش خشم‏

اميرالمؤمنين (ع) چقدر زيبا صبر را معنا كرده‏اند:

«الصَّبْرُ أَنْ يَحْتَمِلَ الرَّجُلَ ما يَنُوبُه وَ يَكْظِمَ ما يَغْضِبُه» «1»

اين معناى صبر است: صبر يعنى در برابر حوادث روزگار، براى حفظ دين و دفع تلخى‏ها، قواعد الهى را تحمل نمايد و در مقابل آن چه كه انسان را عصبانى و خشمگين مى‏كند، كه اگر بخواهد خشم خود را اعمال كند، دچار ظلم، معصيت و گناه مى‏شود، هنوز آتش خشم برافروخته نشده، در باطن خود آن را خاموش كند.

در ارتباط با جمله دوم كه بسيار با ارزش است، مقدماتى را ذكر مى‏كنم.

مرحوم ملا احمد نراقى از شخصيت‏هاى كم نظير جامعه اسلامى است كه حقّ عظيمى به علم، فلسفه، حكمت، عرفان، فقه شيعه، مردم زمان خود و اهل ايمان تا به روز قيامت دارد. همين عظمت را نيز پدر بزرگوارشان، مرحوم ملامهدى نراقى داشتند. محوريت و جامعيت ايشان حدود دويست و پنجاه سال است كه نظيرش كم پيدا شده است.

اين پدر و پسر، فرزند و نوه مرد بى‏سواد نراقى بودند كه شغل مستخدمى داشته است. فرزندش ملامهدى كه مى‏خواست در اصفهان درس بخواند، از نراق نامه‏اى به اصفهان نوشت و به فرزندش مهدى گفت: با اين شغل و درآمدى كه من دارم، يقين بدان كه اگر تو بخواهى به مقامى علمى برسى، من خرجى تو را نمى‏توانم بدهم.

__________________________________________________

(1)- غرر الحكم: 281، حكمت 6231.
                       

در آن روزگار، واحد پول «عبّاسى» بوده است. حتى گفته بود: من يك عبّاسى نيز نمى‏توانم به تو كمك كنم. او كه در سنّ چهارده سالگى بود، به پدر بزرگوارش مى‏گويد: من از شما توقع كمك ندارم، چون مى‏دانم شما نمى‏توانيد به من كمك‏ نماييد، چون از درون، پروردگار عالم اين جوان را به كسب حقايق هدايت مى‏كرد، لذا حاضر شد بدون كمك پدر، براى كسب علم، به اصفهان بيايد.

ملا مهدى وقتى وارد حوزه علميه اصفهان شد، در فقر كامل به سر مى‏برد، اما ملا احمد وقتى طلبه شد، پدرش رييس كل علما و مردم شيعه بود. يعنى تمام علماى آن روزگار اصفهان، كاشان، مشهد و نجف، نسبت به ملامهدى كرنش داشتند.

صبر و زحمت تحصيل ملا مهدى نراقى «1»

ايام طلبگى ملا احمد در سختى نبوده است، اما ملا مهدى در سختى كامل بود و مى‏شود گفت: او مظهر صبر بوده است. مرحوم ملا مهدى با اين درخت صبر منافع بسيارى به جهان شيعه داده است و عزّت خود را در آن مشكلات عجيب حفظ كرد.

او وقتى وارد اصفهان شد، مدارس آباد اصفهان، مانند مدراس چهار باغ، خواجو، صدر و نيماورد، حجره نداشتند كه به او بدهند و كسى او را نمى‏شناخت.

__________________________________________________

(1)- احمد بن مهدى نراقى از اكابر دانشمندان و فقهاى شيعه قرن سيزدهم هجرى است وفات او بسال 1245 در نراق كاشان بوده است 0 تاليفات متنوع زيادى دارد از جمله معراج السعاده و طاقديس و مفتاح احكام، وى اشعار عرفانى زيادى سروده است.

محمد مهدى بن ابوذر نراقى كاشانى موصوف به خاتم مجتهدين از فقهاى شيعه و حكيم ورياضى دان واديب قرن دوازدهم هجرى كه در سال 1209 هجرى در نجف اشرف وفات يافت. از تاليفات اوست انيس المجتهدين در فقه و اصول، جامع السعادات و محرق القلوب. معارف ومعاريف: 10/ 112

او با پاى برهنه و لباس كهنه كه به نظر علماى متولى به چهره او نمى‏آمد كه در علوم حوزوى پيشرفت نمايد، وارد اصفهان شده بود.

دين به ما مى‏گويد: به ظاهر افراد نگاه نكنيد، چون درون انسان دريايى از جوشش و هيجانات روحى و فكرى است. به اين خيمه روى روح، قد و چهره سياه نگاه نكنيد، درون انسان را نگاه كنيد كه با جرقه‏اى كه انبيا و اولياى الهى به اين انبار بزنند، موجودى درست مى‏شود كه به عرش خدا مى‏رسد.

به مرحوم نراقى حجره ندادند. مدرسه‏اى را پيدا كرد كه نيمه ويرانه بود و بعضى از اتاق‏هاى او كه مقدارى قابل اعتماد بود و طلبه‏هاى ساده و غريبه ساكن آن بودند.

مرحوم نراقى در يكى از اين اتاق‏ها سكونت كرد و چون براى غذا پول نداشت، در وقت خلوت غروب يا صبح زود، به كوچه‏هاى اصفهان مى‏رفت تا كسى او را نبيند، نان خشك، پوست هندوانه و خربزه‏اى كه مردم دور ريخته بودند را پنهانى جمع مى‏كرد و زير عبايش مى‏گرفت و به حجره مى‏آورد، پوست خربزه و هندوانه‏ها را مى‏شست و تميز مى‏كرد و نان خشك‏ها را آب مى‏پاشيد تا قابل خوردن شوند. چند سالى به اين شكل صبر كرد و درس خواند تا به اين مقام والاى عالم تشيع رسيد و دين را به ما منتقل كرد.

ايشان براى مطالعه درس، اول شب در يكى از دستشويى‏ها كه چراغ موشى پردود در آن روشن بود مى‏آمد، در را مى‏بست و در توالت مى‏ماند وايستاده درس مى‏خواند و مطالعه مى‏كرد.

ما زير قيمتى‏ترين چراغ‏ها، روى فرش دستباف، با احترامى كه به ما مى‏گذارند، مى‏آييم دين و حلال و حرام خدا را به اين راحتى ياد مى‏گيريم و بهشت را به راحتى مى‏خواهيم به دست بياوريم و نمى‏دانيم كه اين دين را چگونه و با چه زحماتى به اينجا رسانده‏اند.

عزت نفس ملا مهدى نراقى‏

در اصفهان نيم متر برف آمد. روزها كتاب‏ها را برمى‏داشت و براى درس خواندن‏ به مكان ديگر مى‏رفت، چون هيچ استادى در اين مدرسه خراب و سرد نمى‏آمد كه درس بدهد. هوا سرد بود، مدرسه فرو ريخته بود، خاك و گل از آن پايين مى‏آمد، احتمال ريزش سقف آن بسيار زياد بود و مرحوم نراقى به جاى ديگر مى‏رفت و درس مى‏گرفت و برمى‏گشت.

روزى بقال نزديك مدرسه او را صدا كرد، گفت: آقاى طلبه! مرحوم ملا مهدى برگشت و سلام كرد. بقال شخص با ادبى بود، خيلى محترمانه به او گفت: چند لحظه تشريف بياوريد. به نظر شما هوا سرد نيست؟ مرحوم نراقى گفت: چرا، خيلى سرد است. بقال گفت: شما با اين لباس كم، فكر نمى‏كنيد كه سرما بخوريد؟

گفت: به قدرى در فكر درس هستم كه تو مرا به فكر سرما انداختى. بقال گفت: من‏ پالتويى دارم، اجازه بدهيد آن را به شما بدهم. ملا مهدى نراقى آن پالتو را گرفت و فردا پالتو را پس داد و گفت: برادر! يكبار من اين را به دوشم انداختم، ديدم نسبت به عزّت نفسم، احساس سنگينى كردم.

غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود

زهر چه رنگ تعلّق پذيرد آزاد است «1»

اين پدر، پسرى را تربيت كرد كه فوق العاده از خودش برتر بود.

زبان، خطرناك‏ترين عضو بدن‏

جمله دوم اميرالمؤمنين (ع) در مورد صبر اين بود كه:

«يكظم ما يغضبه» «2»

حوادثى كه مى‏خواهد تو را خشمگين كند، نگذار كه آتش خشم تو بيرون بزند و تو را دچار ظلم، آزار و ضربه زدن به اطرافيان كند.

__________________________________________________

(1)- حافظ شيرازى.
(2)- غرر الحكم: 281، حكمت 6231.
                       

فرماندار قبلى كاشان را عوض كردند و فرماندار جديدى به كاشان فرستادند. نزد اين فرماندار متكبر، عليه ملا احمد نراقى تبليغ سوء كردند كه وقتى فرماندار به كاشان رسيد، دلى مملو از كينه نسبت به رييس روحانيون شيعه پيدا كرده بود.

چقدر اسلام اصرار دارد كه بدون دليل و برهان به حرف ديگران گوش ندهيد و تا حق و باطل را با چشمان خود نديده‏ايد، باور نكنيد.

نود و هشت درصد مردم، تقواى زبانى ندارند و رسول خدا (ص) مى‏فرمايند:

اكثر اهل جهنم به خاطر زبان به جهنم مى‏روند. «1» دين اسلام بسيار به خواهران و برادران سفارش زبان را كرده است، چون پيغمبر (ص) از شرّ زبان نزديك‏ترين مردان و زنان قوم و خويش خود تا روز رحلتش در امان نبود.

حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در ايامى كه بعد از پدر زنده بودند، سر قبر پيامبر (ص) يك بار نيز نگفتند كه درب خانه ما را آتش زدند و مرا بين در و ديوار آزردند و حقّ شوهرم را پايمال كردند، بلكه هر وقت سر قبر پدر مى‏آمدند، با صداى بلند گريه كرده، مى‏فرمودند:

«شَمَتَ بى عَدُوِّى» «2»

پدر! ببين زبان‏ها در حق ما چه مى‏كند؟

زبان آبرو مى‏برد، به خاك سياه مى‏نشاند، مال، مقام و خانواده‏ها را به باد مى‏دهد، طلاق ايجاد مى‏كند، دلها را پركينه مى‏كند، تمام آن نيز بيهوده و به ناحق‏ است.

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 68/ 287، باب 78، حديث 42؛ «وَ قَالَ (ص) طُوبَى لِمَنْ أَنْفَقَ فَضَلَاتِ مَالِهِ وَ أَمْسَكَ فَضَلَاتِ لِسَانِهِ وَ قَالَ (ص) إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى عِنْدَ لِسَانِ كُلِّ قَائِلٍ وَ قَالَ لَا يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَ لَا يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) رَاحَهُ الْاءِنْسَانِ فِى حَبْسِ اللِّسَانِ وَ قَالَ حَبْسُ اللِّسَانِ سَلَامَهُ الْاءِنْسَان.»
(2)- بحار الأنوار: 43/ 174، باب 7، حديث 15.
                       

زبان عضو خطرناكى است كه اميرالمؤمنين (ع) در اين باره مى‏فرمايد: اى مردم! با زبان خود معامله سگ هار را داشته باشيد. بگذاريد در قفس دهان حبس باشد و اين دندانها و لبهاى شما بسته باشد كه اين سگ حمله نكند. «1» چون مى‏درد، آتش مى‏زند و جگرها را پاره پاره مى‏كند. صداى ناله حضرت زهرا عليهاالسلام را درآورد. امام هشتم را زبان كشت:

«قَتَلَ اللهُ مَنْ قَتَلَكَ بِالايْدِى وَ الالْسُنِ» «2»

يابن رسول الله! قاتل تو زبان سوء ديگران بوده است.

فرماندار، با كينه سنگين وارد كاشان شد. حاكمان زمان قاجاريه در ايران كه من مى‏توانم ادعا كنم بدترين پادشاهان ايران بودند، چون ايمان به خدا و تقوا كه‏ نباشد، بهتر از اين نمى‏شوند. در زمان قاجاريه، فرمانداران ادعاى خدايى داشتند و بسيار متكبر بودند. فرماندار با دلى پر از كينه نسبت به مرحوم نراقى وارد كاشان شد. اين قاجارى مسلك، ريشه مغولى داشت، چون قاجاريه از تيره مغول و چين هستند كه دويست سال بر اين مملكت تسلط داشتند و يقين بدانيد ضربه‏هايى كه به اين كشور زدند، تا پانصد سال ديگر نيز اگر هزار دولت اسلامى واقعى سر كار بيايد، نمى‏تواند آن را جبران كند.

__________________________________________________

(1)- من لا يحضره الفقيه: 4/ 389؛ «وصيه اميرالمومنين لمحمدبن حنفيه: وَ اعْلَمْ أَنَّ الْكَلَامَ فِى وَثَاقِكَ مَا لَمْ تَتَكَلَّمْ بِهِ فَإِذَا تَكَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فِى وَثَاقِهِ فَاخْزُنْ لِسَانَكَ كَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَكَ وَ وَرِقَكَ فَإِنَّ اللِّسَانَ كَلْبٌ عَقُورٌ فَإِنْ أَنْتَ خَلَّيْتَهُ عَقَرَ وَ رُبَّ كَلِمَهٍ سَلَبَتْ نِعْمَهً مَنْ سَيَّبَ عِذَارَهُ قَادَهُ إِلَى كُلِّ كَرِيهَهٍ وَ فَضِيحَهٍ ثُمَّ لَمْ يَخْلُصْ مِنْ دَهْرِهِ إِلَّا عَلَى مَقْتٍ مِنَ اللَّهِ عز و جل وَ ذَمٍّ مِنَ النَّاسِ قَدْ خَاطَرَ بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَغْنَى بِرَأْيِهِ وَ مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الآْرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإِ مَنْ تَوَرَّطَ فِى الْأُمُورِ غَيْرَ نَاظِرٍ فِى الْعَوَاقِبِ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِمُفْظِعَاتِ النَّوَائِبِ وَ التَّدْبِيرُ قَبْلَ الْعَمَلِ يُومِنُكَ مِنَ النَّدَمِ وَ الْعَاقِلُ مَنْ وَعَظَتْهُ التَّجَارِب.»
(2)- من لايحضره الفقيه: 2/ 604، باب زياره قبر الرضا ابى الحسن على بن موسى عليهماالسلام بطوس، حديث 3210.
                       

براى شهر كاشان مشكلى به وجود آمد و تنها كسى كه مى‏توانست مشكل را حل كند، وجود مبارك ملا احمد نراقى بود. ملا احمد نيز خبردار شد كه دل اين حاكم قاجارى را نسبت به او پر از كينه كرده‏اند. اما گفت: بگذار من ضرر كنم، ولى شهر دچار ضرر نشود. به خاطر خدا به طرف محل حكومت حاكم حركت كرد.

اين افراد به خدا وابسته بودند. عبا را روى سرش انداخته بود كه احدى او را نشناسد و كسى او را نبيند كه وارد دستگاه حكومت شده است و نگويند كه دربارى شده است، چون جلوى زبان‏ها را نمى‏شود گرفت. او كسى است كه پوست خربزه افتاده در خيابان را خورد و نراقى شد، آيا دربارى مى‏شود؟

در تمام انبيا، حضرت موسى (ع) به خدا عرض كرد: من چگونه هستم؟ خدا فرمود: خيلى خوب هستى، گفت: كسى پشت سر من صحبت بد مى‏كند؟

پروردگار فرمود: فراوان. بعضى مردم مى‏گويند: اين پيغمبر (ع) بى‏سواد، مال مردم‏خور، زكات را مى‏گيرد و براى خود و خانواده‏اش استفاده مى‏كند. گفت:

خدايا! تو كه مرا مى‏شناسى، جلوى زبانهاى مردم را بگير. خداوند فرمود: هر روز هزار برابر تو، پشت سر من ناسزا مى‏گويند، من جلوى آنها را نمى‏گيرم، به خاطر تو بگيرم؟ بگذار بگويند. پس من جهنم را براى چه كسانى آفريده‏ام؟

برخورد ملا احمد نراقى با فرماندار كاشان‏

ملا احمد عبا را روى سر انداخت تا كسى او را نشناسد. وارد ساختمان حكومت شد. نگهبانان ديدند يك روحانى وارد شد، جلوى او را نگرفتند. آمد درب سالن را باز كرد، ديد تعدادى نشسته‏اند. چهره حاكم پيدا بود. نراقى ديد جايى براى نشستن نيست. نزديك درب نشست.

حاكم با معاونش شطرنج بازى مى‏كرد و داد و فرياد مى‏كشيد و گاهى بلند مى‏خنديد. بين حاكم و معاونش در شطرنج بازى اختلاف افتاد. حاكم گفت: من‏ برنده هستم، آن بيچاره با گردن كج گفت: قربان! به حضرت عباس من برنده هستم، قانون شطرنج اين را مى‏گويد. گفت: نه.

مرحوم نراقى سرش را بلند كرد و قواعد شطرنج را كامل توضيح داد و به حاكم‏ گفت: حق با معاون است. از نظر قوانين شطرنج، او برنده است. حاكم نگاهى به ملا احمد كرد و گفت: اى شيخ! تو متخصص شطرنج بازى هستى؟ فرمود: من تا به حال دست به شطرنج نبرده‏ام، چون دين به من اجازه نداده است. «1» امام زين العابدين (ع) مى‏فرمايند: شيعيان ما به سراغ شطرنج نروند، چون وقتى ما را نزد يزيد مى‏بردند، كنار سر بريده پدرم شطرنج بازى مى‏كردند.

گفت: نه، من دستى به شطرنج نبرده‏ام و تا به حال شطرنج بازى نكرده‏ام، اما مشكل علوم شطرنج، رياضى، فيزيك، اصول، فقه، نجوم و اسرار را مى‏توانم حل كنم. حاكم گفت: حضرت عالى چه كسى هستيد؟ مرحوم نراقى بسيار خوش اخلاق و نرم بود. با اين كه قدرت داشت در سالن را باز كند، بر سر حاكم بزند و مردم كاشان را عليه او تحريك كند و حاكم را بزنند و از دروازه شهر بيرون كنند، اما كسانى كه اهل صبر باشند، عصبانى نمى‏شوند، با تحمل و حفظ عزت و دين خود، جاده صبر را طى مى‏كنند تا به نتيجه برسند و اگر به نتيجه نرساندند، خود به نتيجه الهى مى‏رسند.

گفت: اى شيخ! تو كيستى؟ خيلى آرام فرمود: اسم من احمد و لقبم نراقى است. بلند شد كه به دست و پاى ملا احمد بيفتد، ايشان فرمود: نيازى نيست، اين مردم مشكل دارند، من آمدم به شما بگويم تا مشكل مردم را براى رضاى خدا حل كنيد كه لااقل در روز قيامت درى به روى شما باز باشد، چون نجات دولتى‏ها در روز قيامت بسيار سخت است. به فرياد مردم برسيد، شايد كفاره گناهان شما در روز قيامت باشد.

حاكم با لگد شطرنج را پرت كرد و به مرحوم نراقى گفت: اول مرا توبه بده، من‏ بد كردم و مرا در حق شما به اشتباه انداختند. توبه كرد و تا زمانى كه او حاكم كاشان‏ بود، در سايه معنويت مرحوم نراقى، مردم كاشان كمتر مشكل داشتند و راحت‏ بودند.

__________________________________________________

(1)- من لايحضره الفقيه: 4/ 419؛ «قال الرضا (ع)، ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ صَبَّ فَضْلَتَهُ عَلَى مَا يَلِى الطَّسْتَ مِنَ الْأَرْضِ فَمَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِنَا فَلْيَتَوَرَّعْ عَنْ شُرْبِ الْفُقَّاعِ وَ اللَّعِبِ بِالشِّطْرَنْجِ وَ مَنْ نَظَرَ إِلَى الْفُقَّاعِ أَوْ إِلَى الشِّطْرَنْجِ فَلْيَذْكُرِ الْحُسَيْنَ (ع) وَ لْيَلْعَنْ يَزِيدَ وَ آلَ زِيَادٍ يَمْحُو اللَّهُ عز و جل بِذَلِكَ ذُنُوبَهُ وَ لَوْ كَانَتْ بِعَدَدِ النُّجُومِ.»
                       

اميرالمؤمنين (ع) مى‏فرمايند:

«الصَّبْرُ أَنْ يَحْتَمِلَ الرَّجُلَ ما يَنُوبُه وَ يَكْظِمَ ما يَغْضِبُه»

صبر؛ يعنى انسان در مقابل مشكلات و مضيقه‏ها تحمل نمايد تا به نتيجه مطلوب برسد و وقتى كه آتش خشم برافروخته مى‏شود، فورا آن را خاموش كند كه با خشم او، زيان و ضررى به كسى وارد نشود. انسان دين، ايمان، كرامت و عزّت خود را مى‏تواند با صبر حفظ كند.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

حلال و طيب جدايى از خواسته‏هاى نامشروع

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

مخالفانى كه در زمان همه انبيا (ع)در مقابل اين چهره‏هاى ملكوتى و الهى قرار داشتند، از مشركان، كافران و منافقان بودند كه علت مخالفت آنها فقط خواسته‏هاى غيرمنطقى، غيرعقلى و نامشروع بود و اين كه فكر مى‏كردند كه جايگاه اجتماعى، سياسى و اقتصادى خود را از دست مى‏دهند.

همه انبيا براى صلاح، نجات، رشد و كمال انسان‏ها، به دستور پروردگار از مردم خواستند كه از خواسته‏هاى نامشروع، غيرعقلى و غيرمنطقى خود جدا شوند و جايگاه آلوده اقتصادى، اجتماعى و سياسى را رها كنند، تا به جاى اين خواسته‏ها، خواسته‏هايى معقول، متين و مشروع قرار گرفته شود و با از دست رفتن‏ جايگاه‏هاى باطل و شيطانى، جايگاه‏هاى مثبت و الهى به دست بيايد.

يكى از جايگاه‏هاى اقتصاديى كه مخالفان انبيا داشتند، ربا بود كه البته بعد از حضرت موسى بن عمران (ع) اين جايگاه خيلى قوت گرفت و عمر خود را ادامه داد كه در حدود صد و پنجاه سال قبل، اين جايگاه شيطانى از بانك‏هاى ربايى سر درآورد و حكومت خود را بر تمام جهان گستراند و نود و نه درصد سفره‏هاى مردم كل كره زمين را به خود آلوده كردند.

مردم كره زمين را به اسارت بانك ربايى گرفتند و ريشه بانك ربايى نيز در افكار و شعار صهيونيست‏هاى جهان بوده است.

انبياى خدا با مال حرام و نامشروع- به خاطر مصلحت خود انسان- مخالف بودند و الا با انسان مخالف نبودند، بلكه با رباخوار كه جنگ نداشتند، بخاطر پول حرامش بوده است.

تمام يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر (ع)دغدغه اصلاح مال و روش مردم از حرام خورى را داشتند. اين يكى از جايگاه‏هاى اقتصادى مخالفان انبيا بوده است و كسانى كه در اين جايگاه بودند، به خاطر ثروت زيادى كه از ربا به دست مى‏آوردند، با انبيا سر آشتى نداشتند و دست رفاقت نمى‏دادند و مى‏گفتند: انبيا مى‏خواهند ما را از درآمد مالى محروم كنند. در حالى كه اين گونه نبود، چون كه انبيا مى‏خواستند آنها را از عذاب جهنم دور كنند، نه از ثروت.

سفارش انبيا (ع)به كسب و مقام حلال‏

انبيا در درجه اول مردم را به دامدارى تشويق مى‏كردند و اگر دامدارى در جامعه‏اى قوى شود، حداقل منفعت دام اين است كه بخشى از غذاى مردم را تأمين مى‏كند؛ با گوشت، لبنيات و پشم دام‏ها، غذا، لباس، فرش و بقيه امور مورد نياز مردم تأمين مى‏شود. از دامدارى آباد، شايد صدها رشته كسب توليد شود.

پيامبران مردم را بعد از دامدارى، به كشاورزى تشويق كردند، چون آباد كردن زمين با بكار گرفتن باران، چشمه‏ها، رودها، كاشتن محصولات همراه است كه تشويق انبيا به اين مسأله، فوق العاده بود و شغل برخى از پيغمبران كشاورزى و برخى دامدارى بود.

امااگركسى درمغازه‏اى بنشيند وبه هزاران نفرنيازمند مشكل دار، به صورت‏ ربايى پول بدهد و آنها نيز نتوانند حتى اصل پول را برگردانند و رباخوار نيز وثيقه، خانه، زمين و طلاهاى زن و بچه آنها را غارت كند، انبيا اين را نمى‏پسنديدند.

بخش ديگر از درآمد كه انبيا خيلى به آن مصرّ بودند، بخش صنعت بود؛ شناخت معادن، يافتن و استخراج آن و تبديل مواد معدنى به ابزار زندگى. بخش ديگر، بخش تجارت؛ بيع، شراء و كسب بود.

انبيا مى‏فرمودند: اين مشاغل؛ يعنى دامدارى، كشاورزى، صنعت و تجارت، كسب مشروع، حلال و عبادت است، اما ربا، رشوه، اختلاس، غصب و دزدى حرام و خيانت است.

اين طايفه‏ها با انبياء مخالف بودند، چون كه انبيا مى‏خواستند انسان‏ها را از جايگاه اقتصاد نامشروع دور و در جايگاه كسب حلال قرار بدهند. كسانى كه جايگاه سياسى نامشروع داشتند و مقام، حق آنها نبود و به ناحق در آن پست قرار گرفته بودند نيز با انبيا مخالف بودند، چون ظالم، ياغى و سركش بودند و ملت را برده خود مى‏دانستند.

چنان چه در معارف اسلامى آمده است، وقتى سردار لشكر ايران، رستم فرخ زاد، «1» قبل از شروع جنگ به يكى از نمايندگان لشكر اسلام گفت: خانه شما مكه و مدينه مى‏باشد، چرا به كشور ما آمده‏ايد؟ گفت: جنگ ما براى آب و خاك و پول نيست، مردم ما را نگاه كن، ببين به يك پيراهن و نان خشك قانع هستند، ما نه براى پول و نه براى ثروت آمده‏ايم. اگر هدف ما را قبول كنيد، نه جنگى با شما داريم و نه‏ خزانه و زمين شما را مى‏خواهيم. ما آمده‏ايم:


__________________________________________________

(1)- رستم فرخزاد: پسر سپاهبد فرخ هرمزد، سردار معروف و مدبر و دلير اواخر عهد ساسانى (مقتول 636 م) كه مورخان ارمنى پدر و پسر را «ايشخان» (شاهزاده) ياد كرده‏اند. در زمان سلطنت آزرميدخت، پدر رستم، فرخ هرمز مدعى سلطنت شد و ملكه را به زنى خواست. چون آزرميدخت نمى‏توانست علناً مخالفت كند، در نهان وسايل قتل او را فراهم آورد. آنگاه رستم با سپاه خويش پيش راند و پايتخت را تصرف و آزرميدخت را خلع و كور كرد. در زمان يزدگرد سوم، رستم نايب السطنه حقيقى ايران محسوب مى‏گشت. وى كاملًا از خطر عظيمى كه در نتيجه حمله عرب به كشور ايران روى داده بود اطلاع داشت پس فرماندهى كل نيروى لشكرى را به عهده گرفت و در دفع دشمن جديد كوشش دليرانه كرد. با سپاهى بزرگ در پيرامون پايتخت حاضر شد. اما خليفه عمر پيشدستى كرد. در سال 636 م سپاه ايران در قادسيه- نزديك حيره- با سعد بن وقاص سردار عرب روبرو شد. جنگ سه روز طول كشيد و به شكست ايرانيان خاتمه يافت. رستم كه شخصاً حركات افواج را اداره مى‏كرد و درفش كاويان را در برابر خود نصب كرده بود كشته شد. (معارف و معاريف: 5/ 658)
                       

«ادعوكم من عباده العباد الى عباده الله» «1»

تا به شما بگوييم كه خسرو پرويز، يزدگرد، اطرافيان، وكلا، وزرا و سرداران لشكر شما، تمام مردم ايران را به بردگى و بندگى گرفته‏اند. اين‏ها را رها كرده، آزاد باشند كه اهل خدا شوند.

تمام مردم دارند عرق مى‏ريزند و زحمت مى‏كشند، شما دسترنج اين‏ها را مى‏گيريد و خرج كاخ خسروپرويز و شب نشينى‏ها و خرج عيش و نوش يزدگرد و اطرافيان آنها مى‏كنيد. اين پول‏ها مال ملت است. شما چه حقى بر مردم داريد؟

چه كسى گفته است كه مردم ايران خانه نداشته باشند، آن وقت خسرو پرويز با شيرين خانم، اين دختر مسيحى كه از روم شرقى آمده تا در كاخ تيسفون زندگى كند و تاجى كه روى سر خسرو پرويز آويختند، بيست و پنج من طلا و نقره و الماس داشته باشد.

چرا وقتى خسرو پرويز قبل از رفتن به شكار، دوازده هزار نيرو مشك‏ها را پر از آب و گلاب مى‏كنند كه در مسير اعلى حضرت بپاشند كه وقتى سم اسب آنها روى زمين مى‏خورد و بلند مى‏شود، گرد و غبار بلند نشود؟

چه كسى گفته است كه هر ايرانى براى ديدن اقوام خويش از مدائن و تيسفون نتواند تا شهر انبار كه چند فرسخ بيشتر فاصله نداشته است، برود، اما سفر بيهوده ييلاق و قشلاق درباريان با ميليون‏ها پول تحقق پيدا كند.

انبيا مى‏فرمودند: ما براى اين آمده‏ايم كه مردم ايران را از بردگى براى شما نجات دهيم. ما با شما سر جنگ نداريم، بلكه با هواى نفس شما جنگ داريم. شما هواى نفس خود را رها كنيد و مانند ما شويد، مانند دو برادر شويم تا از جنگ كردن با شما صرف نظر كنيم.

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 21/ 285، باب 32.
                       

رستم فرخ زاد گوش نداد و با لشكر اسلام جنگيد و كشته شد و يزدگرد نيز فرارى شد و در شهر «مرو» به دست آسيابانى كه به لباس‏هاى قيمتى او طمع كرده بود، كشته شد و مردم ايران بعد از شناخت قرآن، اسلام و به خصوص اهل‏بيت (ع)به دين اسلام رو كردند و تا به امروز كه هزار و پانصد سال گذشته است، در ميان ملت‏هاى اسلامى عالم، خدمتى كه اين ملت از طريق علم و دانش به دنياى اسلام‏ذكردند، بى‏نظير است.

نظر نويسندگان منصف اروپايى در مورد تمدن اسلامى‏

اگر نود و نه نفر از اروپايى‏ها بى‏انصاف هستند، ممكن است يك نفر آنها منصف باشد. اروپايى‏هاى منصف در كتاب‏هاى خود نوشته‏اند كه تمدن امروز جهان، محصول زحمات هزار ساله امت «محمد بن عبدالله (ص)» است.

اين حرف، از دانشمندان منصف اروپا است. سه منبع بسيار مفصل و گسترده‏اى را نام مى‏برم. ببينيد كه نظر منصفان آنها نسبت به زحمات مردم و علماى مسلمان، براى پويا شدن اين تمدن چيست.

يك كتاب «تاريخ تمدن اسلام» اثر «گوستاو لوبون» فرانسوى، دوم: كتاب «تاريخ تمدن» جرجى زيدان مسيحى و سوم: سه جلد كتاب بسيار با ارزش «خورشيد اسلام در اروپا» است. در اين كتاب‏ها ذكر شده است كه نود درصد سهم اين برنامه گسترش تمدن در دنيا از ايرانى‏ها است كه اگر ما اين سفره را پهن نمى‏كرديم، اروپا هنوز در وحشى‏گرى و بربريت بود.

علم را از ما گرفتند، البته زحمت كشيدند و آن را رشد دادند. با علم، ابزارى را ساختند و آنها را چماق كردند و سيصد سال بر سر تمام مسلمان‏ها زدند. اين قدرشناسى اروپايى‏ها از مسلمان‏ها است.

انبيا با جايگاه سياسى غلط مخالف بودند و مى‏گفتند: معنى ندارد كسى در رياست با عواملش آقايى كند و بقيه بردگى. بدنه حكومت از مهمترين فرد تا آخرين فرد آن، بايد خادمان با ايمان، دلسوز، مخلص و معنوى براى تك تك ملت باشند.

اين جايگاه سياسى اسلام است.

سياست و عدالت خواهى على (ع)‏

حضرت على (ع) در اين جايگاه قرار مى‏گيرد و تا شب نوزدهم رمضان كه شمشير به فرقش فرود مى‏آيد، مى‏فرمايد: چگونه شب سير بخوابم، در حالى كه در ميان اين ملت، افرادى هستند كه شب را گرسنه سر به بالين مى‏گذارند. من اگر سير باشم، فرداى قيامت عذرى نزد خدا نخواهم داشت.

در جايگاه سياسى اسلام، حاكمى مانند اميرالمؤمنين (ع) با چند هزار جمعيت، در مسجد كوفه، تكبيره الاحرام نماز واجب را مى‏خواهد بگويد، هنوز نگفته، ناله‏ زنى از درب مسجد به گوش او مى‏خورد، دست خويش را مى‏اندازد و از محراب برمى‏گردد، مى‏فرمايد: صاحب ناله جلو بيايد. مردم راه مى‏دهند، خانمى به نام‏ «سوده» جلو مى‏آيد، به اميرالمؤمنين (ع) عرض مى‏كند:

فرماندارى كه به منطقه ما فرستاده‏اى، مى‏خواستى خدمتگزار باشد، اما ظالم از آب درآمده است. روى صندلى حكومت نشسته و با احساس قدرت، زمين‏هاى ما را مى‏گيرد، بهترين مغازه‏ها را به زور از مردم مى‏گيرد و به نام خودش مى‏كند.

حضرت (ع) در جايگاه سياسى اسلام است، حرف‏هاى اين زن را گوش مى‏دادند و اشك از ديدگان مبارك ايشان جارى مى‏شد و از حالت ايستاده، بر روى زمين نشست و زانوى خويش را در آغوش گرفته و فرمود:

خدايا! تو شاهد هستى، من اين فرماندار را براى عدالت و گرفتن حق فرستادم و او دارد ستم مى‏كند، خدايا! تو به حساب من ننويس، صدا زد: قنبر! قلم و كاغذ بياور. به فرماندار نوشت: به محض ديدن نامه به كوفه بياكه اين خانم از من و تو نزد خدا شكايت نكند. «1»

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار 41/ 119، حديث 27؛ «كشف،] كشف الغمه [وَ مِنْ كِتَابِ ابْنِ طَلْحَهَ رُوِىَ أَنَّ سَوْدَهَ بِنْتَ عُمَارَهَ الْهَمْدَانِيَّهَ دَخَلَتْ عَلَى مُعَاوِيَهَ بَعْدَ مَوْتِ عَلِىٍّ فَجَعَلَ يُونِّبُهَا عَلَى تَحْرِيضِهَا عَلَيْهِ أَيَّامَ صِفِّينَ وَ آلَ أَمْرُهُ إِلَى أَنْ قَالَ مَا حَاجَتُكِ قَالَتْ إِنَّ اللَّهَ مُسَائِلُكَ عَنْ أَمْرِنَا وَ مَا افْتَرَضَ عَلَيْكَ مِنْ حَقِّنَا وَ لَا يَزَالُ يَتَقَدَّمُ عَلَيْنَا مِنْ قِبَلِكَ مَنْ يَسْمُو بِمَكَانِكَ وَ يَبْطِشُ بِقُوَّهِ سُلْطَانِكَ فَيَحْصُدُنَا حَصِيدَ السُّنْبُلِ وَ يَدُوسُنَا دَوْسَ الْحَرْمَلِ يَسُومُنَا الْخَسْفَ وَ يُذِيقُنَا الْحَتْفَ هَذَا بُسْرُ بْنُ أَرْطَاهَ قَدِمَ عَلَيْنَا فَقَتَلَ رِجَالَنَا وَ أَخَذَ أَمْوَالَنَا وَ لَوْ لَا الطَّاعَهُ لَكَانَ فِينَا عِزٌّ وَ مَنْعَهٌ فَإِنْ عَزَلْتَهُ عَنَّا شَكَرْنَاكَ وَ إِلَّا كَفَّرْنَاكَ فَقَالَ مُعَاوِيَهُ إِيَّاىَ تُهَدِّدِينَ بِقَوْمِكِ يَا سَوْدَهُ لَقَدْ هَمَمْتُ أَنْ أَحْمِلَكِ عَلَى قَتَبٍ أَشْوَسَ فَأَرُدَّكِ إِلَيْهِ فَيُنْفِذَ فِيكِ حُكْمَهُ فَأَطْرَقَتْ سَوْدَهُ سَاعَهً ثُمَّ قَالَتْ صَلَّى الْاءِلَهُ عَلَى رُوحٍ تَضَمَّنَهَا قَبْرٌ فَأَصْبَحَ فِيهِ الْعَدْلُ مَدْفُوناً قَدْ حَالَفَ الْحَقَّ لَا يَبْغِى بِهِ بَدَلًا فَصَارَ بِالْحَقِّ وَ الْاءِيمَانِ مَقْرُوناً فَقَالَ مُعَاوِيَهُ مَنْ هَذَا يَا سَوْدَهُ قَالَتْ هُوَ وَ اللَّهِ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ وَ اللَّهِ لَقَدْ جِئْتُهُ فِى رَجُلٍ كَانَ قَدْ وَلَّاهُ صَدَقَاتِنَا فَجَارَ عَلَيْنَا فَصَادَفْتُهُ قَائِماً يُصَلِّى فَلَمَّا رَآنِى انْفَتَلَ مِنْ صَلَاتِهِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَىَّ بِرَحْمَهٍ وَ رِفْقٍ وَ رَأْفَهٍ وَ تَعَطُّفٍ وَ قَالَ أَ لَكَ حَاجَهٌ قُلْتُ نَعَمْ فَأَخْبَرْتُهُ الْخَبَرَ فَبَكَى ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ أَنْتَ الشَّاهِدُ عَلَىَّ وَ عَلَيْهِمْ وَ أَنِّى لَمْ آمُرْهُمْ بِظُلْمِ خَلْقِكَ ثُمَّ أَخْرَجَ قِطْعَهَ جِلْدٍ فَكَتَبَ فِيهَا، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيِّنَهٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُومِنِينَ فَإِذَا قَرَأْتَ كِتَابِى هَذَا فَاحْتَفِظْ بِمَا فِى يَدِكَ مِنْ عَمَلِنَا حَتَّى يَقْدُمَ عَلَيْكَ مَنْ يَقْبِضُهُ مِنْكَ وَ السَّلَامُ ثُمَّ دَفَعَ الرُّقْعَهَ إِلَىَّ فَوَ اللَّهِ مَا خَتَمَهَا بَطِينٍ وَ لَا خَزَنَهَا فَجِئْتُ بِالرُّقْعَهِ إِلَى صَاحِبِهِ فَانْصَرَفَ عَنَّا مَعْزُولًا فَقَالَ مُعَاوِيَهُ اكْتُبُوا لَهَا كَمَا تُرِيدُ وَ اصْرِفُوهَا إِلَى بَلَدِهَا غَيْرَ شَاكِيَهٍ.»
                       

كسانى با انبيا مخالف بودند كه در جايگاه سياسى، به ناحق و باطل قرار داشتند.

تمام گنهكاران حرفه‏اى نيز با انبيا مخالف بودند، چون كه انبيا براى حفظ اخلاق جامعه و عفت آن، جلوى لذت‏هاى بى‏مهار را مى‏گرفتند؛ زيرا طبع مردم لذت‏گرا است و گنهكار حرفه‏اى در جامعه، از ميكروب بدتر توليد مثل مى‏كند. گنهكاران با اين همه زحمات انبيا، وقتى بدون مزاحم وارد جامعه شوند، درصد بالايى از جامعه را به سرعت فاسد مى‏كنند.

اگر گرفتاران خواسته‏هاى نامشروع و گنهكاران حرفه‏اى در هر بخشى؛ كسانى كه در جايگاه‏هاى اقتصادى حرام مانند رباخورى بوده و هستند، سخت با انبيا مخالفت كرده و مى‏كنند.

تبليغ پيغمبر (ص) بيست و سه سال طول كشيد، بيست و دو سال عموى رباخوارش- عباس- از جايگاه ربا كنار نيامد و دائم عليه پيامبر (ص) دسيسه كرد، او با خرج كردن پول ربا و براى كشتن پيامبر (ص) نود فرسخ راه پيمود، ولى موفق نشد و اسير شد. پيغمبر (ص) مهربان عموى خويش، كسى كه نيت قتل او را داشت، دستور داد آزاد كردند و فرمود: كارى به كار او ندارم. دوباره به مكه برگشت و مشغول رباخورى شد. «1»

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار 73/ 34؛ «13- ف،] تحف العقول [خُطْبَهُ النَّبِىُّ (ص) فِى حَجَّهِ الْوَدَاعِ الْحَمْدُ لِلَّهِ نَحْمَدُهُ وَ نَسْتَعِينُهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ وَ نَتُوبُ إِلَيْهِ وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شُرُورِ أَنْفُسِنَا وَ مِنْ سَيِّئَاتِ أَعْمَالِنَا مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَلَا مُضِلَّ لَهُ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلا هادِىَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ أَحُثُّكُمْ عَلَى الْعَمَلِ بِطَاعَتِهِ وَ أَسْتَفْتِحُ اللَّهَ بِالَّذِى هُوَ خَيْرٌ أَمَّا بَعْدُ أَيُّهَا النَّاسُ اسْمَعُوا مِنِّى أُبَيِّنْ لَكُمْ فَإِنِّى لَا أَدْرِى لَعَلِّى لَا أَلْقَاكُمْ بَعْدَ عَامِى هَذَا فِى مَوْقِفِى هَذَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ دِمَاءَكُمْ وَ أَعْرَاضَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرَامٌ إِلَى أَنْ تَلْقَوْا رَبَّكُمْ كَحُرْمَهِ يَوْمِكُمْ هَذَا فِى شَهْرِكُمْ هَذَا فِى بَلَدِكُمْ هَذَا أَلَا هَلْ بَلَّغْتُ اللَّهُمَّ اشْهَدْ فَمَنْ كَانَتْ عِنْدَهُ أَمَانَهٌ فَلْيُودِّهَا إِلَى مَنِ ائْتَمَنَهُ عَلَيْهَا وَ إِنَّ رِبَا الْجَاهِلِيَّهِ مَوْضُوعٌ وَ إِنَّ أَوَّلَ رِبًا أَبْدَأُ بِهِ رِبَا الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ إِنَّ دِمَاءَ الْجَاهِلِيَّهِ مَوْضُوعَهٌ وَ إِنَّ أَوَّلَ دَمٍ أَبْدَأُ بِهِ دَمُ عَامِرِ بْنِ رَبِيعَهَ بْنِ الْحَارِثِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ إِنَّ مَآثِرَ الْجَاهِلِيَّهِ مَوْضُوعَهٌ غَيْرَ السِّدَانَهِ وَ السِّقَايَهِ وَ الْعَمْدُ قَوَدٌ وَ شِبْهُ الْعَمْدِ مَا قُتِلَ بِالْعَصَا وَ الْحَجَرِ وَ فِيهِ مِائَهُ بَعِيرٍ فَمَنْ زَادَ فَهُوَ مِنَ الْجَاهِلِيَّهِ.»


صبر در مقابل خواسته‏هاى نامشروع‏

اگر هواپرستان و گنهكاران حرفه‏اى كه تمام خواسته‏هايشان گناه بود، يا كسانى كه در جايگاه اقتصادى نامشروع بودند، در مقابل خواسته‏هاى نامشروع خود ايستادگى و صبر مى‏كردند، همه مؤمن، اهل نجات، بهشت، درستكار، حلال خور و خادم به مردم مى‏شدند، اما صبر، مقاومت و ايستادگى نكردند و بر اثر اين صبر نكردن، وارد دوزخ شده، مرده‏هاى آنان نيز وارد دوزخ و زنده‏هاى فعلى آنان نيز بر اثر اثرات مال حرام آنها در آينده وارد جهنم مى‏شوند.

مردى از خراسان براى زيارت وجود مبارك امام صادق (ع) به مدينه آمد و اولين بارى بوده است كه مى‏خواست امام را ببيند. درب خانه امام (ع) به خدمتكار حضرت برخورد مى‏كند و به او مى‏گويد: در اين خانه چه كاره هستى؟ مى‏گويد:

نگهدارى از استران و اصطبل خانه حضرت به عهده من است. هنگامى كه امام‏ مى‏خواهند به مسافرت بروند، من مركب ايشان را آماده مى‏كنم.

تاجر خراسانى به او مى‏گويد: آيا شغل خود را با من عوض مى‏كنى؟ خدمتكار مى‏گويد: كار تو چيست؟ مى‏گويد: من ايرانى هستم و شهر من خراسان است، زمين، مغازه و ملك دارم، همه آنها را به نام تو مى‏كنم، تو به خراسان برو، من در اين خانه مى‏مانم و براى امام صادق (ع) نوكرى مى‏نمايم.

گفت: صبر كن. مرد ساده دل به فكر فرو رفت. به محضر امام صادق (ع) آمد و عرض كرد: يابن رسول الله! اگر خيرى بر ما رو كرده باشد، شما جلوى آن خير را مى‏گيريد؟ «1»

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار 5/ 88، حديث 3؛ «] الخرائج و الجرائح‏] رُوِىَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْوَلِيدِ الْكِرْمَانِىِّ قَالَ... إِنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) كَانَ عِنْدَهُ غُلَامٌ يُمْسِكُ بَغْلَتَهُ إِذَا هُوَ دَخَلَ الْمَسْجِدَ فَبَيْنَمَا هُوَ جَالِسٌ وَ مَعَهُ بَغْلَهٌ إِذْ أَقْبَلَتْ رِفْقَهٌ مِنْ خُرَاسَانَ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ الرِّفْقَهِ هَلْ لَكَ يَا غُلَامٌ أَنْ تَسْأَلَهُ أَنْ يَجْعَلَنِى مَكَانَكَ وَ أَكُونَ لَهُ مَمْلُوكاً وَ أَجْعَلَ لَكَ مَالِى كُلَّهُ فَإِنِّى كَثِيرُ الْمَالِ مِنْ جَمِيعِ الصُّنُوفِ اذْهَبْ فَاقْبِضْهُ وَ أَنَا أُقِيمُ مَعَهُ مَكَانَكَ فَقَالَ أَسْأَلُهُ ذَلِكَ فَدَخَلَ عَلَى أَبِى عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ جُعِلْتُ فِدَاكَ تَعْرِفُ خِدْمَتِى وَ طُولَ صُحْبَتِى فَإِنْ سَاقَ اللَّهُ إِلَىَّ خَيْراً تَمْنَعُنِيهِ قَالَ أُعْطِيكَ مِنْ عِنْدِى وَ أَمْنَعُكَ مِنْ غَيْرِى فَحَكَى لَهُ قَوْلَ الرَّجُلِ فَقَالَ إِنْ زَهِدْتَ فِى خِدْمَتِنَا وَ رَغِبَ الرَّجُلُ فِينَا قَبِلْنَاهُ وَ أَرْسَلْنَاكَ فَلَمَّا وَلَّى عَنْهُ دَعَاهُ فَقَالَ لَهُ أُنْصِحُكَ لِطُولِ الصُّحْبَهِ وَ لَكَ الْخِيَارُ فَإِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامِ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) مُتَعَلِّقاً بِنُورِ اللَّهِ وَ كَانَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ (ع) مُتَعَلِّقاً بِرَسُولِ اللَّهِ وَ كَانَ الْأَئِمَّهُ مُتَعَلِّقِينَ بِأَمِيرِ الْمُومِنِينَ وَ كَانَ شِيعَتُنَا مُتَعَلِّقِينَ بِنَا يَدْخُلُونَ مَدْخَلَنَا وَ يَرِدُونَ مَوْرِدَنَا فَقَالَ الْغُلَامُ بَلْ أُقِيمُ فِى خِدْمَتِكَ وَ أُوثِرُ الآْخِرَهَ عَلَى الدُّنْيَا وَ خَرَجَ الْغُلَامُ إِلَى الرَّجُلِ فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ خَرَجْتَ إِلَىَّ بِغَيْرِ الْوَجْهِ الَّذِى دَخَلْتَ بِهِ فَحَكَى لَهُ قَوْلَهُ وَ أَدْخَلَهُ عَلَى أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) فَقَبِلَ وَلَاءَهُ وَ أَمَرَ لِلْغُلَامِ بِأَلْفِ دِينَارٍ ثُمَّ قَامَ إِلَيْهِ فَوَدَّعَهُ وَ سَأَلَهُ أَنْ يَدْعُوَ لَهُ فَفَعَلَ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِى لَوْ لَا عِيَالٌ بِمَكَّهَ وَ وُلْدِى سَرَّنِى أَنْ أُطِيلَ الْمُقَامَ بِهَذَا الْبَابِ فَأَذِنَ لِى وَ قَالَ لِى تُوَافِقُ غَمّاً ثُمَّ وَضَعْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ حَقّاً كَانَ لَهُ فَأَمَرَنِى أَنْ أَحْمِلَهَا فَتَأَبَّيْتُ وَ ظَنَنْتُ أَنَّ ذَلِكَ مَوْجِدَهٌ فَضَحِكَ إِلَىَّ وَ قَالَ خُذْهَا إِلَيْكَ فَإِنَّكَ تُوَافِقُ حَاجَهً فَجِئْتُ وَ قَدْ ذَهَبَتْ نَفَقَتُنَا شَطْرٌ مِنْهَا فَاحْتَجْتُ إِلَيْهِ سَاعَهً قَدِمْتُ مَكَّه.»
                       

امامان منابع خير خدا هستند، آنها آمدند كه كل عالم را مجانى به خير برسانند.

اگر خدا خيرى براى من خواسته باشد، آيا شما جلوى آن را مى‏گيريد؟ فرمود: ابداً.

گفت: مردى اهل خراسان، ثروتمند، مى‏خواهد همه اموال خود را به من واگذار كند و من به خراسان بروم و او به جاى من در خانه شما بماند.

امام (ع) فرمودند: اگر مى‏خواهى بروى، برو. من مانع نمى‏شوم. آن مرد بسيار خوشحال شد، ولى امام (ع) بسيار ناراحت شد. نه ناراحت از اين كه خادم ساده‏اى مى‏رود و تاجر ثروتمندى به جاى او قرار مى‏گيرد. اين‏كه اسباب خوشحالى است.

امام (ع) از اين ناراحت شد كه سالها او را مى‏شناخت كه اين مرد ظرفيت آن زمين‏ها و پولها را ندارد و در خراسان به قارون كوچك تبديل مى‏شود و به جهنم مى‏رود. ولى به‏ امام (ع) گفت: بروم؟ امام فرمودند: برو.

مگر امامان ما به اين سرعت و به اين راحتى ما را رها مى‏كنند؟ ما بارها آنها را رها مى‏كنيم، اما آنها هرگز ما را رها نمى‏كنند. خادم به درب اتاق كه رسيد، خواست درب را باز كند و برود، امام صادق (ع) او را صدا كردند و فرمودند: بيا. او برگشت.

فرمودند: اى غلام، در روز قيامت، پيغمبر عظيم الشأن اسلام (ص) به دامن رحمت خدا وصل است و ما اهل‏بيت نيز به ذيل عنايت پيغمبر (ص) وصل هستيم، ما هر چه در اين عالم شيعه داريم، به ذيل عنايت ما وصل هستند، هر جا پيغمبر (ص) را ببرند، بقيه را نيز مى‏برند، آيا تو نمى‏خواهى با ما بيايى؟ گفت: يابن رسول الله! آيا من به جهنم بروم؟ من اشتباه كردم، نفهميدم.

كسى كه زود بفهمد اشتباه كرده است، بايد او را تحسين كرد. چون اگر بعد از مردن بفهمد كه هفتاد سال اشتباه كرده است، ديگر فايده‏اى ندارد.

بيرون آمد، به مرد خراسانى گفت: اگر تمام دنيا را به من بدهند، جاى خودم را به تو نمى‏دهم. زمين، پول و اموال را براى خودت نگهدار. اما اجازه گرفته‏ام كه به ملاقات امام صادق (ع) برويد. غلام با اين مرد خراسانى به خدمت امام (ع) آمدند.

مرد خراسانى مسائل خود را پرسيد و بعد رفت.

امام صادق (ع) فرمودند: تو نرفتى؟ گفت: نه، نمى‏روم. امام صادق (ع) هزار دينار به او دادند و فرمودند: اين پول نزد تو باشد. آن چيزى كه در قيامت به شما مى‏دهند را لحاظ كنيد. اگر دست خود را در دست ما بگذاريد، از ما جدا نخواهيد شد.

امام صادق (ع) مى‏داند كه اگراو به خراسان برود، ثروت ايمان او را مى‏كشد.

امام (ع) دغدغه دارد كه يكى از شيعيان به طرف دوزخ حركت كند.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

على (ع) عبد مصلح شخصيت و تواضع ابن فهد حلى

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ و صلّ على محمد و آله الطاهرين.

از دانشمندان كم نظير شيعه كه علاوه بر علم و دانش، در عمل نيز انسان كم نظيرى بوده است، وجود مبارك ابن فهد حلى است. از نظر دانش، عمل، عرفان، حال و عبادت چهره برجسته‏اى است كه نزد رجال علمى شيعه و فقهاى بزرگ و رده اول مكتب اهل‏بيت (ع)مقام والا و شايسته‏اى دارد.

ايشان در زمان خود، در حل مشكلات، سختى‏ها و گره‏گشايى از كار مردم، حرف اول را مى‏زد. نيازمند، گرفتار، دردمند و محتاجى به او مراجعه نمى‏كرد، مگر اين كه به او پاسخ مثبت مى‏داد. اگر خود او با مال، قدرت حل مشكل مردم را نداشت، از آبروى خودش مايه مى‏گذاشت و اين فكر را نمى‏كرد كه من با اين مقام، شخصيت و عظمت، شايسته نيست كه به كسى بگويم اين مقدار پول به من بدهيد كه من مشكل اين مؤمن را حل كنم.

در حالى كه در مقام با عظمتِ مرجعيت، علم، عمل و عرفان بود، آبروى خود را براى حل مشكل مردم مايه مى‏گذاشت و براى او سخت و سنگين نبود كه براى كمك به ديگران، به افراد پولدار بگويد: پولى به من بده. و يا كارى از دستش بربيايد و انجام ندهد و بگويد: به شخصيت من لطمه مى‏خورد. يعنى شخصيت و آبروى خود را لحاظ نمى‏كرد.

اين مرد الهى، ملكوتى، والا، اين مرجع عالى‏قدر و اين وجود مباركى كه عامل به علم بود و تا آخر عمر آبروى خود را براى مردم مايه گذاشت، كتابى به نام «التحصيل» دارد، اين روايت بسيار مهم را در اين كتاب نقل مى‏كند كه گفتار وجود مبارك پروردگار مهربان عالم است.

خصوصيات بندگان خاص خدا

از حضرت باقر (ع) نقل مى‏كند كه پروردگار مهربان عالم چهره‏اى را معرفى مى‏كند كه اين چهره‏ها در دنيا و آخرت در رده اول بندگان پاك، خالص، با منفعت و با كرامت او هستند و خداوند متعال به اينان نظر خاص دارد. اگر به همه اهل ايمان نظر عام دارد، ولى به اين بزرگواران نگاه خاص دارد.

البته فرمايش‏هاى پروردگار را با اين مجال نمى‏توان توضيح داد. اما كل مطلب‏ را، بسيار بسيار مختصر ملاحظه كنيد كه متناسب با زمان و مكان لحاظ شده است.

شرح مفصل و تفسير آن را «انشاء الله» در كتابهايى كه اين روايت عنوان شده، خواهيد ديد.

«انَّ مِنْ أَغْبَطِ اوْلِيائِى عِنْدِى، عَبْداً مُؤمِناً ذا حَظٍّ مِنْ صَلاحٍ» «1»

صلاح همراه با مشتقاتش در كتاب خدا در موارد متعدد و مختلف ذكر شده‏ است؛ «مصلح، مصلحون، اصلح، اصلحوا و اصلاحاً» كه البته در اينجا پروردگار عالم، خود ريشه «صلاح» را ذكر مى‏كند و مشتقاتش را نياورده است.

__________________________________________________

(1)- وسائل الشيعه: 1/ 77، باب 17، حديث 173.
                       

وقتى پاى ريشه لغت در ميان باشد، تمام جوانب اين حقيقت در ريشه نمود و تجلى دارد. ديگر نيازى نيست كه دنبال مشتقات آن بگرديم. شما كلمات و الفاظ اين حديث قدسى را ببينيد كه چقدر پربار است.

كلمه «أغبط» و كلمه «عندى» عجيب و مورد توجه است كه مى‏فرمايد: نزد خود من، كارى به كار جهانيان ندارم كه در حق او چه نظر و نگاهى دارند، هر نظر و نگاهى مى‏خواهند داشته باشند، مثبت يا منفى.

ديگرى لغت «اولياء» است. تمام اين‏ها مربوط به انسان است. حال معناى اين كلمات زيبا كه البته به قدرى بار اين كلمات از نظر معنوى سنگين است كه اگر با اجمال معنى شود، آن چيزى كه انسان مى‏خواهد، نصيبش نمى‏شود.

نيكوترين مسأله در اينجا مسأله حال است، كه البته اين حال، حال فرشتگان است، چون آن موجودى كه زمينى است، اصلًا در اين فضا قرار نمى‏گيرد.

نيكوحال‏ترين عاشقان، دوستان و محبانم؛ پروردگار در اينجا كلمه «اولياء» را به «ياى نسبت» وصل كرده است. معلوم مى‏شود اين‏ها نسبت به پروردگار عالم از معرفت جامع و شناخت لازم برخوردار هستند.

اگر كسى او را نشناسد و نسبت به او معرفت نداشته باشد، عاشق نمى‏شود.

عشق به امر مجهول، محال است. فشار شديدى به من بياورند كه آن كسى كه نمى‏شناسى و او را نديده‏اى، حتما عاشق او شو. اصلًا دل در اين زمينه قدمى‏ برنمى‏دارد، عاشق چه كسى بشود؟

انسان چيزى را كه مى‏خواهد عاشق شود، يا بايد با چشم سر ببيند، يا با چشم عقل درك كند و يا با قلب احساس كند. در زمينه خدا، چشم كاره‏اى نيست، آنچه در عاشقان خدا حرف اول را مى‏زند، عقل و قلب است. عقل به دنبال «علم بالله» رفته، خدا را يافته وشكى ندارد، قلب نيز او را احساس كرده، لذا از اوليا شده است.

بنده مؤمن واقعى‏

«انَّ مِنْ أَغْبَطِ اوْلِيائِى عِنْدِى، عَبْداً»

اولًا اين عاشق من، عبد و بنده واقعى من است. بنده واقعى كيست؟ قرآن مجيد بنده واقعى را، انسان صد در صد تسليم خدا مى‏داند كه تا آخر عمر، با خدا چون و چرا ندارد.

نمى‏گويد: نماز را مى‏خوانم، ولى كارى به خمس و زكات ندارم. روزه را مى‏گيرم، ولى حج واجب را نمى‏روم. به زيارت مى‏روم، اما به آيات صله رحم كار ندارم. كسانى كه اين گونه هستند، داراى دين پوك وپوچ هستند، بلكه بايد:

«إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبّ الْعَلَمِينَ» «1» اگر محبوب، از عبادت حرف بزند، عاشق مى‏گويد: روى چشم، حال آن عبادت مى‏خواهد، عملى، حالى، پولى و يا جانى باشد، عاشق مى‏گويد: آن چه كه پروردگار بخواهد. او عبد پروردگار است و فرمان خدا را تكه پاره نمى‏كند؛ نمى‏گويد: من اين مقدار را قبول دارم و اين مقدار را قبول ندارم. اين عبد خدا نيست، بلكه عبدِ هواى نفس خويش است و خيال مى‏كند كه عبد است.
«عبداً مؤمناً» كدام ايمان؟ آن ايمانى كه در سوره حجرات مى‏فرمايد:
«ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا» «2» اين عاشق من كه عبد مؤمن است و داراى نيكوترين حال است، در هيچ يك از حقايق الهيه شك ندارد.

__________________________________________________

(1)- بقره 131: 2؛ « [و ياد كنيد] هنگامى كه پروردگارش به او فرمود: تسليم باش. گفت: به پروردگار جهانيان تسليم شدم.»
(2)- حجرات 15: 49؛ «آن گاه [در حقّانيّت آنچه به آن ايمان آورده‏اند] شك ننموده.»
                       

صلاح ويژگى بنده مؤمن‏

اما احوالات بنده مؤمن چگونه است؟

اول: «ذا حَظٍّ مِنْ صَلاحٍ» كلمه «صلاح» ريشه لغت است كه به اين معناست كه او از همه شايستگى‏ها برخوردار است؛ شايستگى عقلى، معرفتى، اخلاقى، روحى، ايمانى و عملى.

به قدرى برخوردارى او از شايستگى عقلى قوى است كه اصلًا خود عقل شده است. ديگر نمى‏شود گفت: اين عاقل است، بايد گفت: اين خود عقل است. عقل نور است. هيچ گاه در هجوم و حملاتى كه به نور مى‏شود، او از بين نمى‏رود و قطعه قطعه نمى‏شود.

«يُرِيدُونَ لِيُطْفِواْ نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَ هِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ» «1» تمام دكتران مى‏گويند: بى‏حس شدن يك طرف يا كل بدن عوارض سنگينى مانند كور شدن چشم، لال شدن زبان، كر شدن گوش، نابود شدن هوش، فراموش كردن آنچه را كه در دوره عمر در ذهن ثبت بوده است را به همراه دارد، اما عاشق من، از صلاح نصيب دارد وصلاح با او وحدت كامل دارد.

كمال صلاح اميرالمؤمنين (ع)‏

اگر صلاحيت عقلى دارد، خود عقل شده و اگر صلاحيت ايمانى دارد، خود ايمان شده است. اين تعبيرات را در روايات ملاحظه مى‏كنيم. خيلى واضح و روشن است كه اين عقل يا قلب است، يعنى كل وجود او عقل و قلب است. عقل نور است، شمشير به نور نمى‏تواند ضربه بزند، لذا وقتى فرق حضرت (ع) تا روى بينى شكافته مى‏شود، و تمام روابط مغز با اين شمشير زهرآلود بريده و رگها پاره‏ مى‏شود، خون تمام جمجمه را فرا مى‏گيرد، حضرت با قبل از ضربه خوردنش فرقى نمى‏كند؛ نه كور مى‏شود، نه كر، نه لال، نه حافظه را از دست مى‏دهد و نه بدن را، چون عقل محض شده است.

__________________________________________________

(1)- صف 8: 61؛ «مى‏خواهند نور خدا را با دهان‏هايشان خاموش كنند در حالى كه خدا كامل كننده نور خود است.»
                       

خيلى فوق العاده است كه مغز قطعه قطعه، رگها بريده، روابط بين مغز قطع شود و خون كل مغز را بگيرد، ولى فرياد بزند: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَهِ» «1»

اين جمله از كسى نيست كه ضربه مغزى خورده است. اين صداى عقل محض است. بعد هم فلج نشود، بچه‏ها او را روى گليم بخوابانند، تا جلوى درب خانه او را ببرند، آنجا بفرمايد: مرا زمين بگذاريد، مى‏خواهم با پاى خودم بيايم كه دخترانم مرا به اين حال نبينند.

اين حرف آدمى كه ضربه مغزى خورده است، نيست. دو شب بعد، نزديك به شهادتش بفرمايد: حسن جان! حسين جان!

«اوصِيكُما وَ جَميعَ وُلِدى وَ اهْلى وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتابى بِتَقْوَى اللّهِ وَ نَظْمِ امْرِكُم، اللّه اللّه فِى القُرْآنِ لايَسْبِقُكُم بِالعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُم وَ اللّه اللّه فِى الصّلاهِ فَانَّها عَمُودُ دِينِكُم وَ اللّه اللّه فِى الجَهادِ بِأَمْوالِكُم وَ أَنْفُسِكُم وَ السَنَتْكُم فِى سبيل اللّه» «2»


اين حرف‏ها براى كسى كه ضربه مغزى خورده باشد، نيست، چون كسى كه ضربه مغزى خورده باشد، لال مى‏شود، اما اين انسان، در كمال صلاح است.

شايد در اين روايت، خدا به اهل عالم مى‏خواهد حضرت على (ع) را معرفى كند كه ايشان در نيكوترين حال عشق من: «عبداً مؤمناً ذا صلاح» است.

بندگى و عبادت على (ع)‏

«أحسن عباده ربّه» حضرت على (ع) تمام عمر، بندگى مرا نيكو به جا آورد؛ نماز شبى بى‏حال و قدمى با كسالت نداشت. در عبادت من هرگز نگفت: من خسته هستم و مى‏خواهم بخوابم. بعد از پيغمبر (ص) كه «أحسن عباده ربّه» بود، نيكوتر از بندگى او، بندگيى نبود.

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 41/ 2، باب 99، حديث 4.
(2)- نهج البلاغه: نامه 47.
                       

«أحسن عباده» به خاطر معرفت و خلوص است. ما نيز در حد خودمان آن معرفت و خلوص را داريم، اما واقعا معرفت و خلوص ما همسنگ معرفت و خلوص حضرت على (ع) است؟

از زمانى كه دست در دست پيغمبر (ص) گذاشت، تا شب بيست و سوم كه به شهادت رسيد، طبق آيات و روايات، لحظه‏اى در عباداتش بهشت و جهنم را لحاظ نكرد، بلكه از اول طوق بندگى را بر گردن خود انداخته بود و با تمام وجودش فقط خدا را مى‏خواست. بهشت در وجود على (ع) جايى پيدا نكرد تا خود را جا بدهد.

على (ع) حتى يك كارش را به خاطر بهشت انجام نداد.

بيست و سه ساله بود كه در ميدان كارزار، بزرگ‏ترين عباد را كرد؛ پيغمبر عظيم الشأن اسلام (ص) در حالى كه از شوق اشك مى‏ريخت، فرياد زد:

«لَضَرْبَهُ عَلىٍّ يَوْمَ الخَنْدَقِ افْضَلُ مِنْ عِبادَهِ الثَقَلَيْنِ» «1»

اگر عبادت روز جنگ خندق على (ع) را در كفه ترازو بگذارند و عبادت كل جنّ و انس، از زمان حضرت آدم (ع) تا قيامت، ثقلين يعنى پرونده همه انبيا غير از پيغمبر (ص) را نيز در آن كفه ترازو بگذارند، عبادت على (ع) از كل عبادات آنان سنگين‏تر است.

اين روايت را تنها ما شيعيان نمى‏گوييم، بلكه روايتى است كه بزرگان علماى‏ اهل سنت نيز نقل كرده‏اند. «2» كسانى كه با على (ع) سر و كار ندارند، آنها نيز اين‏ حرفها را نوشته‏اند. البته ما نيز خيلى با على (ع) سر و كار نداريم. چون اگر ما با على (ع) سر و كار داشتيم، اين وضع ما و اين همه فتنه و فساد نبود، اين‏ها نشان مى‏دهد كه ما با على (ع) خيلى سر و كار نداريم.

__________________________________________________

(1)- اقبال الأعمال: 467.
(2)- شرح المقاصد فى علم الكلام، التفتازانى: 2/ 301؛ «و قال (ص) يوم الأحزاب لضربه على خير من عباده الثقلين.»
                       

تأسى ائمه به امير المؤمنين در عبادت‏

امام باقر (ع) مى‏فرمايند: نيمه شب و سحر بود، مى‏خواستم به محضر پدر بزرگوارم، سيد ساجدين، امام زين العابدين (ع) برسم، جوان بودم، درب اتاق را باز كردم، ايشان در حال عبادت بود. من گوشه اتاق نشستم و ايشان را نگاه كردم و گريه كردم.

سالى دو بار پينه پيشانى حضرت را بايد قيچى كنند، زانوهايش پينه بسته، اشك از چشم ايشان نمى‏ايستد، دلم سوخت. وقتى عبادت او تمام شد، به من فرمود: عزيز دلم! چرا گريه مى‏كنى؟ گفتم: دلم براى شما مى‏سوزد، فرمود: چرا؟

عرض كردم: چقدر عبادت، سجده و گريه مى‏كنيد؟

فرمود: كتابى روى اين طاقچه است، برو اين كتاب را بردار و بياور. رفتم آن كتاب را آوردم. فرمود: عزيز دلم! بنشين و مقدارى از آن را بخوان، در اين كتاب كيفيت عبادت جدم على (ع) نوشته شده است، اين‏ها را بخوان و ببين آيا به عبادت من زيادتر است يا عبادت اميرالمؤمنين؟ «1»

افتخار آفرينى اميرالمؤمنين در ليله المبيت‏

از چهل قبيله، چهل نفر انتخاب شدند كه در خانه پيامبر (ص) بريزند ايشان را قطعه قطعه كنند. پيامبر (ص) به اميرالمؤمنين (ع) فرمود: خداوند به من امر كرده است كه بايد به مدينه مهاجرت كنى، ولى كسى بايد در رختخواب من بخوابد كه‏ آنها خيال كنند من بيرون نرفته‏ام تا مرا دنبال كنند. «عبدا مؤمناً» وقتى پاى جان در ميان باشد، نبايد عقب‏نشينى كند.

__________________________________________________

(1)- الخرائج و الجرائح: 2/ 890؛ «عَنِ الْبَاقِرِ (ع) كَانَ أَبِى يُصَلِّى فِى الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَهِ أَلْفَ رَكْعَهٍ وَ كَانَتِ الرِّيحُ تُمِيلُهُ بِمَنْزِلَهِ السُّنْبُلَهِ وَ قَدْ بَلَغَ مِنَ الْعِبَادَهِ مَا لَمْ يَبْلُغْهُ أَحَدٌ وَ قَدِ اصْفَرَّ لَوْنُهُ مِنَ السَّهَرِ وَ رَمِضَتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْبُكَاءِ وَ دَبِرَتْ جَبْهَتُهُ وَ انْخَرَمَ أَنْفُهُ مِنَ السُّجُودِ وَ وَرِمَتْ سَاقَاهُ وَ قَدَمَاهُ مِنَ الْقِيَامِ فِى الصَّلَاهِ فَبَكَيْتُ حِينَ رَأَيْتُهُ بِتِلْكَ الْحَالِ فَالْتَفَتَ إِلَىَّ وَ قَالَ يَا بُنَىَّ أَعْطِنِى بَعْضَ الصُّحُفِ الَّتِى فِيهَا عِبَادَهُ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ فَأَعْطَيْتُهُ فَقَرَأَ فِيهَا يَسِيراً ثُمَّ تَرَكَهَا وَ قَالَ مَنْ يَقْوَى عَلَى عِبَادَهِ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع).»
                       

گفت: يا رسول الله! اگر من در جاى شما بخوابم، شما به مدينه سالم مى‏رسيد؟ فرمود: بله، گفت: من يك جان دارم، آن را امشب فداى شما مى‏كنم، اى كاش هزار جان داشتم و با شما معامله مى‏كردم.

نگاه حضرت على (ع) به پيغمبر (ص)، نگاه به معلم و استاد بود، نه اينكه براى جلب نظر پيغمبر (ص) بخوابد. پيغمبر (ص) از مكه خارج شدند. در آن تاريكى شب، اين آيه نازل شد: «1» «وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ» «2» جان على (ع) را در مقابل مرضات خود خريدم، نه در مقابل بهشت، چون جان او با بهشت قابل مقايسه نيست. على (ع) و پيغمبر (ص) با هدايت ما بهشت ساز شدند.

عبادت پنهان عاشقان خدا

ويژگى ديگر: «وَ عَبَدَ اللّه فِى السريره» «3»

بايد عبادات پنهان عاشق مرا ببينيد.

اين‏ها كه عبادت آشكارش بود، بياييد خلوت على (ع) با من را ببينيد. چنان كه در «نهج البلاغه» مطرح است، در آن خلوت، ببينيد على (ع) با من چگونه مناجات مى‏كند. چنان على (ع) و خدا عشق بازى مى‏كنند كه پيغمبر (ص) مى‏فرمايد:

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 19/ 39، باب 6؛ «وَ أَوْرَدَ الْغَزَالِىُّ فِى كِتَابِ إِحْيَاءِ الْعُلُومِ أَنَّ لَيْلَهَ بَاتَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَى فِرَاشِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ أَنِّى آخَيْتُ بَيْنَكُمَا وَ جَعَلْتُ عُمُرَ أَحَدِكُمَا أَطْوَلَ مِنْ عُمُرِ الآْخَرِ فَأَيُّكُمَا يُوثِرُ صَاحِبَهُ بِحَيَاتِهِ فَاخْتَارَ كُلٌّ مِنْهُمَا الْحَيَاهَ وَ أَحْبَاهَا فَأَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِمَا أَ فَلَا كُنْتُمَا مِثْلَ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ آخَيْتُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مُحَمَّدٍ فَبَاتَ عَلَى فِرَاشِهِ يَفْدِيهِ بِنَفْسِهِ وَ يُوثِرُهُ بِالْحَيَاهِ اهْبِطَا إِلَى الْأَرْضِ فَاحْفَظَاهُ مِنْ عَدُوِّهِ فَكَانَ جَبْرَئِيلُ عِنْدَ رَأْسِهِ وَ مِيكَائِيلُ عِنْدَ رِجْلَيْهِ وَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ يُنَادِى بَخْ بَخْ مَنْ مِثْلُكَ يَا ابْنَ أَبِى طَالِبٍ يُبَاهِى اللَّهُ بِكَ الْمَلَائِكَهَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عز و جل وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ‏وَ اللَّهُ رَوفٌ بِالْعِباد.»
(2)- بقره 207: 2؛ «و از مردم كسى است كه جانش را براى خشنودى خدا مى‏فروشد [مانند اميرالمؤمنين (ع)‏].»
(3)- وسائل الشيعه: 1/ 77، باب 17، حديث 173.
                       
«على مع الحق و الحق مع على يدور حيثما دار» «1»

خدا و على (ع) دور هم مى‏گردند.

ز بوى زُلف تو مفتونم اى گل‏

ز رنگ روى تو دلخونم اى گلمن عاشق ز عشقت بى‏قرارم‏

تو چون ليلى و من مجنونم اى گل «2»***

چه خوش بى، مهربانى هر دو سر بى‏

كه يك سر مهربانى دردسر بي

اگر مجنون دل شوريده‏اى داشت‏

دل ليلى از او شوريده‏تر بى «3»

چنان خدا على (ع) را و على (ع) خدا را مى‏خواهد كه پاى هر عالم، حكيم و عارفى در فهم اين دو خواسته لنگ است.

عبادت خائفانه امير المؤمنين‏

بيست و سه ساله بود كه مسافرى به نام «ابودرداء» از بيرون مدينه وارد شهر مدينه شد. مدينه منطقه كشاورزى است و شب آن خيلى تاريك. آن زمان چراغى نبود. نزديك شهر، از ميان نخلستان‏هاى خرما صدايى كه جگر را آتش مى‏زد مى‏آمد. به طرف صدا رفت، نزديك شد، تاريك بود، جلوى پا ديده نمى‏شد.

مى‏گويد: ديدم شخصى در ميان نخلستان مى‏گويد: اگر در قيامت اين آيه را در حق من بخوانى و خطاب به فرشتگان كنى:

«خُذُوهُ فَغُلُّوهُ* ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ» «4»

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 10/ 432، باب 26، حديث 1.
(2)- باباطاهر همدانى.
(3)- باباطاهر همدانى.
(4)- حاقه 30: 69- 31؛ « [فرمان آيد] او را بگيريد و در غل و زنجيرش كشيد،* آن گاه به دوزخش دراندازيد.»
                       

برويد او را بگيريد و به زنجيرهاى قيامت ببنديد و در جهنم بياندازيد، كه نمى‏خواهم او را ببينم. چه كسى مرا نجات مى‏دهد؟ «1»

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏

انتخاب برترهدايت انسان، اختيار يا جبر

تهران، مسجد امير

رمضان 1385

الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين‏ وصلّ على محمد و آله الطاهرين.

مسأله‏اى كه در مورد هدايت وجود دارد، اختيارى بودن آن است. يعنى انسان‏ها در تمام دوران، در انتخاب راه هدايت مختار بوده‏اند، چون اگر اين هدايت اجبارى باشد، ارزشى نخواهد داشت و خلق جهنم در ازاى سوء انتخاب و بهشت، براى كسانى كه مسير هدايت را انتخاب كردند و در اين مسير صبر به خرج دادند، معنا نداشت.

__________________________________________________

(1)- أمالى الصدوق: 77- 78، المجلس الثامن عشر، حديث 9؛ «عُرْوَهَ بْنِ الزُّبَيْرِ قَالَ: كُنَّا جُلُوساً فِى مَجْلِسٍ فِى مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) فَتَذَاكَرْنَا أَعْمَالَ أَهْلِ بَدْرٍ وَ بَيْعَهَ الرِّضْوَان، فَقَالَ أَبُو الدَّرْدَاءِ يَا قَوْمُ أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِأَقَلِّ الْقَوْمِ مَالًا وَ أَكْثَرِهِمْ وَرَعاً وَ أَشَدِّهِمْ اجْتِهَاداً فِى الْعِبَادَهِ قَالُوا مَنْ؟ قَالَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ‏قَالَ:... فَوَ اللَّهِ إِنْ كَانَ فِى جَمَاعَهِ أَهْلِ الْمَجْلِسِ إِلَّا مُعْرِضٌ عَنْهُ بِوَجْهِهِ ثُمَّ انْتَدَبَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ فَقَالَ لَهُ يَا عُوَيْمِرُ لَقَدْ تَكَلَّمْتَ بِكَلِمَهٍ مَا وَافَقَكَ عَلَيْهَا أَحَدٌ مُنْذُ أَتَيْتَ بِهَا فَقَالَ أَبُو الدَّرْدَاءِ يَا قَوْمُ إِنِّى قَائِلٌ مَا رَأَيْتُ وَ لْيَقُلْ كُلُّ قَوْمٍ مِنْكُمْ مَا رَأَوْا شَهِدْتُ عَلِىَّ بْنَ أَبِى طَالِبٍ (ع) بِشُوَيْحِطَاتِ النَّجَّارِ وَ قَدِ اعْتَزَلَ عَنْ مَوَالِيهِ وَ اخْتَفَى مِمَّنْ يَلِيهِ وَ اسْتَتَرَ بِمُغِيلَاتِ النَّخْلِ فَافْتَقَدْتُهُ وَ بَعُدَ عَلَىَّ مَكَانُهُ فَقُلْتُ لَحِقَ بِمَنْزِلِهِ فَإِذَا أَنَا بِصَوْتٍ حَزِينٍ وَ نَغْمَهٍ شَجِىٍّ وَ هُوَ يَقُولُ إِلَهِى كَمْ مِنْ مُوبِقَهٍ حَمَلْتَ عَنِّى فَقَابَلْتَهَا بِنِعْمَتِكَ وَ كَمْ مِنْ جَرِيرَهٍ تَكَرَّمْتَ عَنْ كَشْفِهَا بِكَرَمِكَ إِلَهِى إِنْ طَالَ فِى عِصْيَانِكَ عُمُرِى وَ عَظُمَ فِى الصُّحُفِ ذَنْبِى فَمَا أَنَا مُومِّلٌ غَيْرَ غُفْرَانِكَ وَ لَا أَنَا بِرَاجٍ غَيْرَ رِضْوَانِكَ فَشَغَلَنِىَ الصَّوْتُ وَ اقْتَفَيْتُ الْأَثَرَ فَإِذَا هُوَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ (ع) بِعَيْنِهِ فَاسْتَتَرْتُ لَهُ فَأَخْمَلْتُ الْحَرَكَهَ فَرَكَعَ رَكَعَاتٍ فِى جَوْفِ اللَّيْلِ الْغَابِرِ ثُمَّ فَزِعَ إِلَى الدُّعَاءِ وَ الْبُكَاءِ وَ الْبَثِّ وَ الشَّكْوَى فَكَانَ مِمَّا بِهِ اللَّهَ نَاجَى أَنْ قَالَ إِلَهِى أُفَكِّرُ فِى عَفْوِكَ فَتَهُونُ عَلَىَّ خَطِيئَتِى ثُمَّ أَذْكُرُ الْعَظِيمَ مِنْ أَخْذِكَ فَتَعْظُمُ عَلَىَّ بَلِيَّتِى ثُمَّ قَالَ آهِ إِنْ أَنَا قَرَأْتُ فِى الصُّحُفِ سَيِّئَهً أَنَا نَاسِيهَا وَ أَنْتَ مُحْصِيهَا فَتَقُولُ خُذُوهُ فَيَا لَهُ مِنْ مَأْخُوذٍ لَا تُنْجِيهِ عَشِيرَتُهُ وَ لَا تَنْفَعُهُ قَبِيلَتُهُ يَرْحَمُهُ الْمَلَأُ إِذَا أُذِّنَ فِيهِ بِالنِّدَاءِ ثُمَّ قَالَ آهِ مِنْ نَارٍ تُنْضِجُ الْأَكْبَادَ وَ الْكُلَى آهِ مِنْ نَارٍ نَزَّاعَهٍ لِلشَّوَى آهِ مِنْ غَمْرَهٍ مِنْ مُلْهَبَاتِ لَظَى قَالَ ثُمَّ انْغَمَرَ فِى الْبُكَاءِ فَلَمْ أَسْمَعْ لَهُ حِسّاً وَ لَا حَرَكَهً فَقُلْتُ غَلَبَ عَلَيْهِ النَّوْمُ لِطُولِ السَّهَرِ أُوقِظُهُ لِصَلَاهِ الْفَجْرِ قَالَ أَبُو الدَّرْدَاءِ فَأَتَيْتُهُ فَإِذَا هُوَ كَالْخَشَبَهِ الْمُلْقَاهِ فَحَرَّكْتُهُ فَلَمْ يَتَحَرَّكْ وَ زَوَيْتُهُ فَلَمْ يَنْزَوِ فَقُلْتُ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ مَاتَ وَ اللَّهِ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ (ع) قَالَ فَأَتَيْتُ مَنْزِلَهُ مُبَادِراً أَنْعَاهُ إِلَيْهِمْ فَقَالَتْ فَاطِمَهُ (ع) يَا أَبَا الدَّرْدَاءِ مَا كَانَ مِنْ شَأْنِهِ وَ مِنْ قِصَّتِهِ فَأَخْبَرْتُهَا الْخَبَرَ فَقَالَتْ هِىَ وَ اللَّهِ يَا أَبَا الدَّرْدَاءِ الْغَشْيَهُ الَّتِى تَأْخُذُهُ مِنْ خَشْيَهِ اللَّهِ ثُمَّ أَتَوْهُ بِمَاءٍ فَنَضَحُوهُ عَلَى وَجْهِهِ فَأَفَاقَ وَ نَظَرَ إِلَىَّ وَ أَنَا أَبْكِى فَقَالَ مِمَّا بُكَاوكَ يَا أَبَا الدَّرْدَاءِ فَقُلْتُ مِمَّا أَرَاهُ تُنْزِلُهُ بِنَفْسِكَ فَقَالَ يَا أَبَا الدَّرْدَاءِ وَ لَوْ رَأَيْتَنِى وَ دُعِىَ بِى إِلَى الْحِسَابِ وَ أَيْقَنَ أَهْلُ الْجَرَائِمِ بِالْعَذَابِ وَ احْتَوَشَتْنِى مَلَائِكَهٌ غِلَاظٌ وَ زَبَانِيَهٌ فِظَاظٌ فَوَقَفْتُ بَيْنَ يَدَىِ الْمَلِكِ الْجَبَّارِ قَدْ أَسْلَمَنِى الْأَحِبَّاءُ وَ رَحِمَنِى أَهْلُ الدُّنْيَا لَكُنْتَ أَشَدَّ رَحْمَهً لِى بَيْنَ يَدَىْ مَنْ لَا تَخْفَى عَلَيْهِ خَافِيَهٌ فَقَالَ أَبُو الدَّرْدَاءِ فَوَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ ذَلِكَ لِأَحَدٍ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (ص).»
                       

خداوند در همين راستا بارها در قرآن به اين موضوع اشاره كرده است، كه هدايت هرگز اجبارى نيست، «1» بلكه:

«فَلَوْ شَآءَ لَهَدَيكُمْ أَجْمَعِينَ» «2» اگر مى‏خواستم، تمام انسان‏ها را در دايره هدايت قرار مى‏دادم. آن وقت ديگر مسأله‏اى به نام شرك، كفر، نفاق، لامذهبى، بى‏دينى، ضلالت و گمراهى وجود نداشت و از زمان حضرت آدم (ع) تا آخرين نفرى كه بنا است به دنيا بيايد، همه به صورت يكنواخت مؤمن مى‏شدند.

زيبايى آيه شريفه اين است كه با «لو» شروع شده است. اين حرف در ادبيات عرب معنايش اين است كه: مطلبى كه بعد از «لو» بيان مى‏شود، ممتنع است.

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 5/ 5، حديث 3؛ «عَنِ الْبَزَنْطِىِّ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ع) قَالَ فَقَالَ لِى اكْتُبْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى يَا ابْنَ آدَمَ بِمَشِيَّتِى كُنْتَ أَنْتَ الَّذِى تَشَاءُ وَ بِنِعْمَتِى أَدَّيْتَ إِلَىَّ فَرَائِضِى وَ بِقُدْرَتِى قَوِيتَ عَلَى مَعْصِيَتِى خَلَقْتُكَ سَمِيعاً بَصِيراً أَنَا أَوْلَى بِحَسَنَاتِكَ مِنْكَ وَ أَنْتَ أَوْلَى بِسَيِّئَاتِكَ مِنِّى لِأَنِّى لَا أُسْأَلُ عَمَّا أَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ قَدْ نَظَمْتُ جَمِيعَ مَا سَأَلْتَ عَنْهُ.»

و نيز در روايت آمده است: الكافى: 1/ 157، حديث 3؛ «عَنْ أَبِى الْحَسَنِ الرِّضَا (ع) قَالَ سَأَلْتُهُ فَقُلْتُ اللَّهُ فَوَّضَ الْأَمْرَ إِلَى الْعِبَادِ قَالَ اللَّهُ أَعَزُّ مِنْ ذَلِكَ قُلْتُ فَجَبَرَهُمْ عَلَى الْمَعَاصِى قَالَ اللَّهُ أَعْدَلُ وَ أَحْكَمُ مِنْ ذَلِكَ قَالَ ثُمَّ قَالَ قَالَ اللَّهُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَوْلَى بِحَسَنَاتِكَ مِنْكَ وَ أَنْتَ أَوْلَى بِسَيِّئَاتِكَ مِنِّى عَمِلْتَ الْمَعَاصِىَ بِقُوَّتِىَ الَّتِى جَعَلْتُهَا فِيكَ. سُئِلَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ (ع) عَنِ الْقَضَاءِ وَ الْقَدَرِ فَقَالَ لَا تَقُولُوا وَكَلَهُمُ اللَّهُ إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَتُوَهِّنُوهُ وَ لَا تَقُولُوا جَبَرَهُمْ عَلَى الْمَعَاصِى فَتُظَلِّمُوهُ وَ لَكِنْ قُولُوا الْخَيْرُ بِتَوْفِيقِ اللَّهِ وَ الشَّرُّ بِخِذْلَانِ اللَّهِ وَ كُلٌّ سَابِقٌ فِى عِلْمِ اللَّهِ. قَالَ الرِّضَا (ع) ثَمَانِيَهُ أَشْيَاءَ لَا تَكُونُ إِلَّا بِقَضَاءِ اللَّهِ وَ قَدَرِهِ النَّوْمُ وَ الْيَقَظَهُ وَ الْقُوَّهُ وَ الضَّعْفُ وَ الصِّحَّهُ وَ الْمَرَضُ وَ الْمَوْتُ وَ الْحَيَاهُ. رُوِىَ عَنْ عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِىِّ (ع) فِى رِسَالَتِهِ إِلَى أَهْلِ الْأَهْوَازِ فِى نَفْىِ الْجَبْرِ وَ التَّفْوِيضِ أَنَّهُ قَالَ رُوِىَ عَنْ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع) أَنَّهُ سَأَلَهُ رَجُلٌ بَعْدَ انْصِرَافِهِ مِنَ الشَّامِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُومِنِينَ أَخْبِرْنَا عَنْ خُرُوجِنَا إِلَى الشَّامِ أَ بِقَضَاءٍ وَ قَدَرٍ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ نَعَمْ يَا شَيْخُ مَا عَلَوْتُمْ تَلْعَهً وَ لَا هَبَطْتُمْ بَطْنَ وَادٍ إِلَّا بِقَضَاءٍ مِنَ اللَّهِ وَ قَدَرِهِ فَقَالَ الرَّجُلُ عِنْدَ اللَّهِ أَحْتَسِبُ عَنَائِى وَ اللَّهِ مَا أَرَى لِى مِنَ الْأَجْرِ شَيْئاً فَقَالَ عَلِىٌّ (ع) بَلَى فَقَدْ عَظَّمَ اللَّهُ لَكُمُ الْأَجْرَ فِى مَسِيرِكُمْ وَ أَنْتُمْ ذَاهِبُونَ وَ عَلَى مُنْصَرَفِكُمْ وَ أَنْتُمْ مُنْقَلِبُونَ وَ لَمْ تَكُونُوا فِى شَىْ‏ءٍ مِنْ حَالاتِكُمْ مُكْرَهِينَ.»

(2)- انعام 149: 6؛ «و اگر خدا مى‏خواست قطعاً همه شما را [به طور جبر] هدايت مى‏كرد.»
                       

برنامه به صورت «اگر» مطرح است، ولى اين اگرى كه اصلًا اتفاق نخواهد افتاد.

براى اين كه مطلب روشن‏تر شود، آيه ديگرى كه «لو» دارد، ببينيم:

«لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَهٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا» «1» اگر در تمام آسمان‏ها و زمين و عالم هستى، به جز «الله» معبود ديگرى وجود داشت، يعنى كارگردان هستى دو نفر بودند «لَفَسَدَتَا» خبرى از آسمان و زمين نبود و همه آن‏ها فاسد و نابود شده بودند. پس ممتنع است كه عالم دو كارگردان داشته باشد، بلكه يك كارگردان دارد. آن هم:
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ* اللَّهُ الصَّمَدُ* لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ* وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدُ» «2» و «لا اله الا الله»، «وحده لا شريك له» است.

اگر كسى در كار خدا شريكى قائل باشد و اعتقاد او تا آخر عمر ادامه پيدا كند تا بميرد، خدا در قرآن مى‏فرمايد: الى الابد بخشيده نخواهد شد. چون كه در كنار خدا، به چيزى موهوم و غيرحقيقى اعتقاد پيدا كرده است. اعتقاد به چيزى كه وجود نداشته، ندارد و به وجود نخواهد آمد.

معنى اين اعتقاد اين است كه پروردگار در كارگردانى عاجز و ناتوان است و بايد شريك داشته باشد كه او را كمك كند و ناتوانى و ضعفش را جبران كند. اين اعتقاد بسيار بى‏پايه، باطل و سخيف است.

__________________________________________________

(1)- انبياء 22: 21؛ «اگر در آسمان و زمين معبودانى جز خدا بود بى‏ترديد آن دو تباه مى‏شد.»
(2)- اخلاص 1: 112- 4؛ «بگو: او خداى يكتاست؛* خداى بى‏نياز [همه موجودات هستى كه نيازمند و عين فقرند براى رفع نيازشان روى به او كنند و از حضرتش گدايى نمايند.]* نزاده، و زاييده نشده است،* و هيچ كس [در ذات و صفات‏] همانند و همتا و شبيه او نمى‏باشد.»

بى‏ارزشى هدايت اجبارى‏

در رابطه با هدايت جامعه انسانى نيز پروردگار عالم در آيه شريفه «لو» به كار گرفته است:

«فَلَوْ شَآءَ لَهَدَيكُمْ أَجْمَعِينَ» «1» اگر مى‏خواستم، تمام انسان‏ها را در مدار هدايت قرار مى‏دادم، آن وقت در كره زمين، غير از خير، درستى و سلامت نفس، هيچ چيز ديگرى پيدا نمى‏شد. اگر ميليون‏ها سال نيز چراغ برمى‏داشتيد و سرگردان به دنبال يك گناه صغيره مى‏گشتيد، پيدا نمى‏كرديد.

اما چرا خدا اين كار را نكرد؟ چون اگر خود خدا براى هدايت بندگان وارد ميدان شود، اين هدايت، اجبارى مى‏شود و هدايت اجبارى، نه قبول مى‏شود و نه به كار گرفتنش، جنبه عبادت دارد و چون جنبه عبادت ندارد، ارزشى نخواهد داشت.

پس پاداش نيز ندارد.

آن وقت ديگر نيازى به زندگى دوم- آخرت- نداشتيم، چون ديگر پاداشى در كار نبود، آن وقت ما مانند همه حيوانات زنده روى زمين، عمر محدودى داشتيم، مى‏خورديم و مى‏خوابيديم و مى‏مرديم، بعد نابود مى‏شديم، اما منِ خدا زندگى شما را اين گونه طراحى نكردم.

نمى‏خواستم بندگانم مانند حيوانات باشند. من از اول اراده كردم كه براى شما دو زندگى قرار بدهم؛ حيات دنيا و حيات آخرت. از اول اراده كردم كه يك طرف حيات شما را مانند خودم، ابدى قرار بدهم و مى‏خواستم به خودم وصل باشيد.

من اين گونه طرح وجود شما را اراده كردم. اگر كسى از اين طرح من ناراضى است، خداى ديگر و طرح ديگرى را انتخاب كند، چون من از رأى و طرحم برنمى‏گردم. اين مطلب ريشه دار و مسأله مهم و دقيق، از طريق آيات قرآن بيشتر روشن مى‏شود.

بنابراين اگر هدايت اجبارى بود، آنچه كه اكنون مقرر است، ديگر مقرر نبود و ما حيوان منظمى مى‏شديم، بعد مى‏مرديم و تمام مى‏شد. روز قيامت، بهشت، بعثت انبيا، فعاليت عقل، علم و تمدن، هيچ چيزى نبود.

__________________________________________________

(1)- انعام 149: 6؛ «و اگر خدا مى‏خواست قطعاً همه شما را [به طور جبر] هدايت مى‏كرد.»
                       

اگر اين گونه بود كه خيلى از ارزش‏ها خلق نمى‏شد. اما اراده ما بر اين تعلق گرفت كه پذيرفتن هدايت را به صورت اختيارى قرار دهيم تا با اين اختيار و انتخاب هدايت به دست خودتان، اين هدايت داراى ارزش و اجر داشته باشد و به دنبالش برزخ نورانى و قيامت آباد و به دنبال آن نيز «عِيشَهٍ راضيَهٍ» «1» و به دنبال آن عمر ابدى داشته باشد. اين‏ها محصول هدايت اختيارى است.

با ارزش بودن هدايت اختيارى‏

هدايت اختيارى سبب اين است كه خدا عدل را عضو جوشش‏دار قرار بدهد، انبيا را مبعوث به رسالت كند، برزخ و قيامت را قرار بدهد، طرف دوم وجود شما را مانند خودش ابدى قرار بدهد و وجود شما شجره طيبه شود.

بنابراين آيات، لطايف و دقايق، بخش عمده‏اى از كمالات و ارزش‏هاى حضرت على بن ابى‏طالب (ع) كسب و تحصيل خود حضرت بوده و به دست آورده خود ايشان است. به چه صورت؟ با هماهنگ كردن تمام باطن و ظاهر با خواسته‏هاى پروردگار و نبوت پيغمبر اسلام (ص).

ولى اين انسان، در به دست آوردن اين ارزش‏ها، دچار حسد بسيار سنگين حسودان مكه و مدينه و تاريخ شد. حسد حسودان از روزى شروع شد كه ايشان به دنيا آمد و هنوز هست و ادامه دارد تا پروردگار به عمر بشر در اين كره زمين خاتمه دهد و قيامت برپا شود. تا كنون در روزگار و عالم هستى كسى را نديده‏ام كه به اندازه حضرت مورد حسد و ظلم قرار گرفته باشد.

نوح پيغمبر (ع) نهصد و پنجاه سال ظلم ديد و از دنيا رفت، اما اصلًا در كره زمين‏ از حضرت نوح (ع) حرفى نمى‏زنند. گاهى شيعه آيات مربوط به حضرت نوح (ع) را روى منبرها مى‏خواند و براى مردم توضيح مى‏دهد. اما اكنون، دشمنى‏هايى كه با اهل‏بيت (ع)خصوصا اميرالمؤمنين (ع) در جريان است، روز به روز بيشتر مى‏شود.

__________________________________________________

(1)- حاقه 21: 69؛ «پس او در يك زندگى خوش و پسنديده‏اى است.»
                       

تمام مؤسساتى كه مطلب در دنيا پخش مى‏كنند، در حد آن مركز، درياوار در اين مراكز خبرى جهان، از زمين و آسمان، عليه اميرالمؤمنين (ع) ظلم مى‏شود. او اول، وسط و آخر مظلوميت است. پيغمبر (ص) در زمان حيات خود كرارا چهره على (ع) را نگاه كرد و اشك ريخت و به او فرمود: بعد از من اين همه بلاها بر سر تو مى‏آيد. من فقط يك گوشه‏اش را براى شما مى‏گويم:

هدايت در پيروى از على (ع) «1»

پيغمبر اكرم (ص) طبق روايات درجه اول اهل تسنن و بعد روايات شيعه، بيست و سه سال، در مكه و مدينه، مى‏فرمود:

«يا على! انت وصيى و وزيرى و قاضى دَينى و خليفتى، لحمك لحمى و دمك دمى، سلمك سلمى و حربك حربى»

حدود هشتاد و پنج روايت جمع كرده‏ام كه علماى اهل تسنن نيز نقل كرده‏اند، «2» كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود: بعد از من، تو خليفه من هستى.

__________________________________________________

(1)- الكافى: 1/ 193، حديث 4؛ «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اسْتِكْمَالُ حُجَّتِى عَلَى الْأَشْقِيَاءِ مِنْ أُمَّتِكَ مِنْ تَرْكِ وَلَايَهِ عَلِىٍّ وَ الْأَوْصِيَاءِ مِنْ بَعْدِكَ فَإِنَّ فِيهِمْ سُنَّتَكَ وَ سُنَّهَ الْأَنْبِيَاءِ مِنْ قَبْلِكَ وَ هُمْ خُزَّانِى عَلَى عِلْمِى مِنْ بَعْدِكَ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لَقَدْ أَنْبَأَنِى جَبْرَئِيلُ (ع) بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ.»

الكافى: 1/ 194، حديث 2؛ «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) فِى قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراهِ وَ الْاءِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ إِلَى قَوْلِهِ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ قَالَ النُّورُ فِى هَذَا الْمَوْضِعِ عَلِىٌّ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ وَ الْأَئِمَّهُ (ع).»

(2)- السنن الكبرى، النسائى: 5/ 13- 114؛ مسند احمد، احمد بن حنبل: 1/ 331؛ تفسير الآلوسى، الآلوسى: 18/ 206؛ السيره النبويه، ابن كثير: 1/ 460؛ «رسول الله (ص) و هم يحسبون أنه نبى الله صلى الله عليه وسلم فجاء أبو بكر فقال يا نبى الله فقال على إن نبى الله (ص) قد ذهب نحو بئر ميمون فاتبعه فدخل معه الغار وكان المشركون يرمون عليا حتى أصبح وخرج بالناس فى غزوه تبوك فقال على أخرج معك فقال لا فبكى فقال أما ترضى أن تكون منى بمنزله هارون من موسى إلا أنك لست بنبى ثم قال أنت خليفتى يعنى فى كل مون من بعدى قال وسد أبواب المسجد غير باب على فكان يدخل المسجد وهو جنب وهو فى طريقه ليس له طريق غيره وقال من كنت وليه فعلى وليه.»

روايت با كمى تغيير عبارت در بحار الأنوار: 42/ 310، باب 128، حديث 10؛ تفسير فرات الكوفى: 154 آمده است.؛ «لَمْ تَخْلُ مِنِّى مَا دَامَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ حَيّاً فِى الدُّنْيَا بَقِيَّهٌ مِنْ بَعْدِى عَلِىٌّ فِى الدُّنْيَا عِوَضٌ مِنِّى بَعْدِى عَلِىٌّ كَجِلْدِى عَلِىٌّ لَحْمِى عَلِىٌّ عَظْمِى عَلِىٌّ كَدَمِى عَلِىٌّ عُرُوقِى عَلِىٌّ أَخِى وَ وَصِيِّى فِى أَهْلِى وَ خَلِيفَتِى فِى قَوْمِى وَ مُنْجِزُ عِدَاتِى وَ قَاضِى دَيْنِى قَدْ صَحِبَنِى عَلِىٌّ فِى مُلِمَّاتِ أَمْرِى وَ قَاتَلَ مَعِى أَحْزَابَ الْكُفَّارِ.»

هشتاد و پنج روايت، كم نيست. در معتبرترين كتاب‏هاى آنها نوشته شده است.

خدا به كسانى كه اين روايات را جمع كرده‏اند، جزاى خير دهد، چون انصاف به خرج دادند. فرمود: بعد از من، تو جانشين من هستى، نه اين كه سى سال بعد از من، خليفه هستى، يعنى از زمانى كه من از دنيا رفتم، تا تو زنده هستى، خليفه من هستى. در گرماى پنجاه درجه كوير غدير خم پياده شد و فرمود:

گروه‏هايى كه به طرف مدينه، شام، يمن و مصر رفته‏اند سريع برويد آنها را برگردانيد. كسانى كه‏ نيامده‏اند، صبر مى‏كنيم تا برسند. چرا اين موضوع را در مكه نفرمود؟ كه اى صد هزار حاجى! امسال سال آخر عمر من است. آنها را نگه مى‏داشت و حرف خود را مى‏زد و معرفى مى‏كرد.

چون آيه انتخاب، در ميان جمع در غدير خم نازل شد كه پيغمبر (ص)‏ فرمودند: «1» رفته‏ها را برگردانيد، بمانيد تا عقب ماندگان نيز به ما برسند. ظاهرا سه‏ شبانه روز در آن بيابان بودند تا همه جمع شدند. اولين بارى بود كه در بين يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر، يكى منبر دو ساعته رفته بود. تمام منبرهاى حضرت نيز در اين بيست و سه ساله، چند دقيقه‏اى بوده است، حتى خطبه‏هاى نماز جمعه حضرت (ص). ايشان دو ساعت صحبت كردند و بعد دست على (ع) را بلند كرده، معرفى كردند. بعد از بيست و سه سال، براى اولين بار بود كه حضرت دو ساعت صحبت مى‏كردند و نفرين كردند. اين امتياز پيغمبر (ص) ما است، من به سراغ آيات قرآن بروم كه براى شما ثابت بشود كه اين امتياز براى ايشان است:

__________________________________________________

(1)- الكافى: 1/ 289، بَابُ مَا نَصَّ اللَّهُ عز و جل وَ رَسُولُهُ عَلَى الْأَئِمَّهِ (ع) وَاحِداً فَوَاحِداً، حديث 4؛ «عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ أَمَرَ اللَّهُ عز و جل رَسُولَهُ بِوَلَايَهِ عَلِىٍّ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاهَ وَ يُوتُونَ الزَّكاهَ وَ فَرَضَ وَلَايَهَ أُولِى الْأَمْرِ فَلَمْ يَدْرُوا مَا هِىَ فَأَمَرَ اللَّهُ مُحَمَّداً (ص) أَنْ يُفَسِّرَ لَهُمُ الْوَلَايَهَ كَمَا فَسَّرَ لَهُمُ الصَّلَاهَ وَ الزَّكَاهَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ فَلَمَّا أَتَاهُ ذَلِكَ مِنَ اللَّهِ ضَاقَ بِذَلِكَ صَدْرُ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَ تَخَوَّفَ أَنْ يَرْتَدُّوا عَنْ دِينِهِمْ وَ أَنْ يُكَذِّبُوهُ فَضَاقَ صَدْرُهُ وَ رَاجَعَ رَبَّهُ عز و جل فَأَوْحَى اللَّهُ عز و جل إِلَيْهِ يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ فَصَدَعَ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ فَقَامَ بِوَلَايَهِ عَلِىٍّ (ع) يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ فَنَادَى الصَّلَاهَ جَامِعَهً وَ أَمَرَ النَّاسَ أَنْ يُبَلِّغَ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ قَالَ عُمَرُ بْنُ أُذَيْنَهَ قَالُوا جَمِيعاً غَيْرَ أَبِى الْجَارُودِ وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع) وَ كَانَتِ الْفَرِيضَهُ تَنْزِلُ بَعْدَ الْفَرِيضَهِ الْأُخْرَى وَ كَانَتِ الْوَلَايَهُ آخِرَ الْفَرَائِضِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عز و جل الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ اللَّهُ عز و جل لَا أُنْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هَذِهِ فَرِيضَهً قَدْ أَكْمَلْتُ لَكُمُ الْفَرَائِضَ.»

الكافى: 1/ 290، حديث 5 و 6؛ «عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ (ع) قَالَ كُنْتُ عِنْدَهُ جَالِساً فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ حَدِّثْنِى عَنْ وَلَايَهِ عَلِىٍّ أَ مِنَ اللَّهِ أَوْ مِنْ رَسُولِهِ فَغَضِبَ ثُمَّ قَالَ وَيْحَكَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) أَخْوَفَ لِلَّهِ مِنْ أَنْ يَقُولَ مَا لَمْ يَأْمُرْهُ بِهِ اللَّهُ بَلِ افْتَرَضَهُ كَمَا افْتَرَضَ اللَّهُ الصَّلَاهَ وَ الزَّكَاهَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ فَرَضَ اللَّهُ عز و جل عَلَى الْعِبَادِ خَمْساً أَخَذُوا أَرْبَعاً وَ تَرَكُوا وَاحِداً قُلْتُ أَ تُسَمِّيهِنَّ لِى جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ الصَّلَاهُ وَ كَانَ النَّاسُ لَا يَدْرُونَ كَيْفَ يُصَلُّونَ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ (ع) فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ أَخْبِرْهُمْ بِمَوَاقِيتِ صَلَاتِهِمْ ثُمَّ نَزَلَتِ الزَّكَاهُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ أَخْبِرْهُمْ مِنْ زَكَاتِهِمْ مَا أَخْبَرْتَهُمْ مِنْ صَلَاتِهِمْ ثُمَّ نَزَلَ الصَّوْمُ فَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِذَا كَانَ يَوْمُ عَاشُورَاءَ بَعَثَ إِلَى مَا حَوْلَهُ مِنَ الْقُرَى فَصَامُوا ذَلِكَ الْيَوْمَ فَنَزَلَ شَهْرُ رَمَضَانَ بَيْنَ شَعْبَانَ وَ شَوَّالٍ ثُمَّ نَزَلَ الْحَجُّ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ (ع) فَقَالَ أَخْبِرْهُمْ مِنْ حَجِّهِمْ مَا أَخْبَرْتَهُمْ مِنْ صَلَاتِهِمْ وَ زَكَاتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ ثُمَّ نَزَلَتِ الْوَلَايَهُ وَ إِنَّمَا أَتَاهُ ذَلِكَ فِى يَوْمِ الْجُمُعَهِ بِعَرَفَهَ أَنْزَلَ اللَّهُ عز و جلالْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ كَانَ كَمَالُ الدِّينِ بِوَلَايَهِ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ (ع).»

حضرت نوح (ع) در نهايت حوصله‏اش تمام شد و به خدا گفت:

«رَّبّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَفِرِينَ دَيَّارًا» «1» يك نفر را باقى نگذار و همه را نابود كن. خدا نيز نابود كرد.

اما بيست و سه سال، با هشتاد جنگى كه به او تحميل شد، بسيارى از ياران او را كشتند، دندان و پيشانيش را شكستند، گاهى عبا به دور گردنش مى‏پيچيدند و با چوب به جان او مى‏افتادند كه ابولهب مى‏گفت: برادر زاده من مرده است، چرا مرده را مى‏زنيد، رهايش كنيد.

ضلالت دشمنان و صبر اميرالمؤمنين (ع)‏

براى اولين بار بود كه پيغمبر (ص) در معرفى على (ع) زبانش به نفرين باز شد. در تمام حادثه‏ها گفتند: نفرين كن، گفت: من پيغمبر نفرين نيستم، نفرين نمى‏كنم، من پيغمبر رحمت هستم. __________________________________________________

(1)- نوح 26: 71؛ «پروردگارا! هيچ يك از كافران را بر روى زمين باقى مگذار.»
                       

اما بودن على (ع) در دين، قلب، پرونده، نمازها و روزه‏ها، و جوامع. «1» چه داستانى است كه وقتى ايشان را معرفى كرد، فرمود:

«اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله»

خدايا! هر كس در زندگى، على (ع) را رها كند، او را در دنيا و آخرت ذليل كن.

خدايا! رها كننده على (ع) را رها كن. دشمن دشمنان على (ع) باش و هيچ محبتى را در حق دشمن على (ع) هزينه نكن. دو ماه و ده روز از آن جريان گذشت. نفاق مدينه، با همدستى يهود و مسيحيت مدينه، در حالى كه على (ع) پيغمبر (ص) را غسل مى‏داد، آنها مشغول تشكيل حكومت بودند، امير و خليفه انتخاب كردند و تمام جاده‏ها را به روى على (ع) بستند. على (ع) و زهرا عليهاالسلام تنها شدند. امام هشتم (ع) مى‏فرمايد:

در كنار جدم دوازده نفر بيشتر نماندند، با جدم سيزده نفر، اين‏ها در مقابل اين‏ ملت نمى‏توانستند كارى كنند. حضرت زهرا عليهاالسلام در مسجد گريه كرد، فرمود: همه در شب تاريك غارت مى‏كنند، اما در مدينه، در روز روشن همه چيز ما را به غارت بردند. تمام درها بسته شد. دو سال و چند ماه حاكم اول حكومت كرد، خيلى آرام، همه چيز سر جايش بود، كسى با او مخالفت نكرد. حدود يازده سال حاكم بعد حكومت كرد، كشور آرام، پول‏ها پخش مى‏شد، ملت مى‏خوردند، خوش بودند، كارى به كار كسى نداشتند و حكومت هر بدعتى مى‏گذاشت مخالفت نمى‏كردند.

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 32/ 188، حديث 138؛ «كش،] رجال الكشى [عنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ قَالَ لَمَّا صُرِعَ زَيْدُ بْنُ صُوحَانَ رَحْمَهُ اللَّهِ عَلَيْهِ يَوْمَ الْجَمَلِ جَاءَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ‏حَتَّى جَلَسَ عِنْدَ رَأْسِهِ فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ يَا زَيْدُ قَدْ كُنْتَ خَفِيفَ الْمَئُونَهِ عَظِيمَ الْمَعُونَهِ قَالَ فَرَفَعَ زَيْدٌ رَأْسَهُ إِلَيْهِ ثُمَّ قَالَ وَ أَنْتَ فَجَزَاكَ اللَّهُ خَيْراً يَا أَمِيرَ الْمُومِنِينَ فَوَ اللَّهِ مَا عَلِمْتُكَ إِلَّا بِاللَّهِ عَلِيماً وَ فِى أُمِّ الْكِتَابِ عَلِيّاً حَكِيماً وَ إِنَّ اللَّهَ فِى صَدْرِكَ لَعَظِيمٌ وَ اللَّهِ مَا قَتَلْتُ مَعَكَ عَلَى جَهَالَهٍ وَ لَكِنِّى سَمِعْتُ أُمَّ سَلَمَهَ زَوْجَ النَّبِىِّ تَقُولُ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ فَكَرِهْتُ وَ اللَّهِ أَنْ أَخْذُلَكَ فَيَخْذُلَنِىَ اللَّهُ.»

بحار الأنوار: 16/ 9، حديث 27؛ «ع،] علل الشرائع [ل،] الخصال [قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَنَا أَشْبَهُ النَّاسِ بِ‏آدَمَ (ع) وَ إِبْرَاهِيمُ (ع) أَشْبَهُ النَّاسِ بِى خَلْقُهُ وَ خُلُقُهُ وَ سَمَّانِىَ اللَّهُ مِنْ فَوْقِ عَرْشِهِ عَشَرَهَ أَسْمَاءٍ وَ بَيَّنَ اللَّهُ وَصْفِى وَ بَشَّرَنِى عَلَى لِسَانِ كُلِّ رَسُولٍ بَعَثَهُ إِلَى قَوْمِهِ وَ سَمَّانِى وَ نَشَرَ فِى التَّوْرَاهِ اسْمِى وَ بَثَّ ذِكْرِى فِى أَهْلِ التَّوْرَاهِ وَ الْاءِنْجِيلِ وَ عَلَّمَنِى كَلَامَهُ وَ رَفَعَنِى فِى سَمَائِهِ وَ شَقَّ لِى اسْمِى‏] اسْماً [مِنْ أَسْمَائِهِ فَسَمَّانِى مُحَمَّداً وَ هُوَ مَحْمُودٌ وَ أَخْرَجَنِى فِى خَيْرِ قَرْنٍ مِنْ أُمَّتِى وَ جَعَلَ اسْمِى فِى التَّوْرَاهِ أَحْيَدَ فَبِالتَّوْحِيدِ حَرَّمَ أَجْسَادَ أُمَّتِى عَلَى النَّارِ وَ سَمَّانِى فِى الْاءِنْجِيلِ أَحْمَدَ فَأَنَا مَحْمُودٌ فِى أَهْلِ السَّمَاءِ وَ جَعَلَ أُمَّتِىَ الْحَامِدِينَ وَ جَعَلَ اسْمِى فِى الزَّبُورِ ماح‏] مَاحِياً [مَحَا اللَّهُ عز و جل بِى مِنَ الْأَرْضِ عِبَادَهَ الْأَوْثَانِ وَ جَعَلَ اسْمِى فِى الْقُرْآنِ مُحَمَّداً فَأَنَا مَحْمُودٌ فِى جَمِيعِ‏] أَهْلِ [الْقِيَامَهِ فِى فَصْلِ الْقَضَاءِ لَا يَشْفَعُ أَحَدٌ غَيْرِى وَ سَمَّانِى فِى الْقِيَامَهِ حَاشِراً يُحْشَرُ النَّاسُ عَلَى قَدَمَىَّ وَ سَمَّانِىَ الْمُوقِفَ أُوقِفُ النَّاسَ بَيْنَ يَدَىِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ وَ سَمَّانِىَ الْعَاقِبَ أَنَا عَقِبُ النَّبِيِّينَ لَيْسَ بَعْدِى رَسُولٌ وَ جَعَلَنِى رَسُولَ الرَّحْمَهِ وَ رَسُولَ التَّوْبَهِ وَ رَسُولَ الْمَلَاحِمِ وَ الْمُقَفِّىَ قَفَّيْتُ النَّبِيِّينَ جَمَاعَهً وَ أَنَا الْقَيِّمُ الْكَامِلُ الْجَامِعُ وَ مَنَّ عَلَىَّ رَبِّى وَ قَالَ لِى يَا مُحَمَّدُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ فَقَدْ أَرْسَلْتُ كُلَّ رَسُولٍ إِلَى أُمَّتِهِ بِلِسَانِهَا وَ أَرْسَلْتُكَ إِلَى كُلِّ أَحْمَرَ وَ أَسْوَدَ مِنْ خَلْقِى وَ نَصَرْتُكَ بِالرُّعْبِ الَّذِى لَمْ أَنْصُرْ بِهِ أَحَداً وَ أَحْلَلْتُ لَكَ الْغَنِيمَهَ وَ لَمْ تَحِلَّ لِأَحَدٍ قَبْلَكَ وَ أَعْطَيْتُكَ وَ لِأُمَّتِكَ كَنْزاً مِنْ كُنُوزِ عَرْشِى فَاتِحَهَ الْكِتَابِ وَ خَاتِمَهَ سُورَهِ الْبَقَرَهِ وَ جَعَلْتُ لَكَ وَ لِأُمَّتِكَ الْأَرْضَ كُلَّهَا مَسْجِداً وَ تُرَابَهَا طَهُوراً وَ أَعْطَيْتُ لَكَ وَ لِأُمَّتِكَ التَّكْبِيرَ وَ قَرَنْتُ ذِكْرَكَ بِذِكْرِى حَتَّى لَا يَذْكُرَنِى أَحَدٌ مِنْ أُمَّتِكَ إِلَّا ذَكَرَكَ مَعَ ذِكْرِى فَطُوبَى لَكَ يَا مُحَمَّدُ وَ لِأُمَّتِكَ.»

حكومت مى‏گفت: دست بسته نماز بخوانيد، با اين كه زنده بودند و ديدند كه پيغمبر (ص) يك بار هم نمازش را دست بسته نخواند.

نماز شب ماه رمضان- تراويح- را چون شما مى‏فرماييد به جماعت بخوانيد، مى‏خوانيم. طواف نساء را از حج قران قيچى كنيم؟ چشم. يعنى تو از پيغمبر و قرآن بالاتر هستى. اگر خدا حكمى داده، ولى جنابعالى به حكم خدا رضايت ندارى، رضايت شما شرط است، خدا كيست؟ من هيچ جامعه‏اى را در تاريخ نديده‏ام كه تا اين حد پايبند به حكومتش باشد.

نوبت به سومى رسيد، سيزده سال حكومت كرد، خوردند و بردند، چند ناراضى پيدا شد، آن هم براى خدا؟ نه، به خانه سومى ريختند و او را كشتند.

اميرالمؤمنين (ع) فرياد مى‏زد: نكشيد، گوش ندادند، آب را قطع كردند، اميرالمؤمنين (ع) فرمود: حسن جان! حسين جان! مشك آب برداريد و به خانه سومى ببريد و آنها را از تشنگى درآوريد.

او كه كشته شد، به خانه على (ع) ريختند، گفتند: تو حاكم باش. گفت: من نمى‏خواهم. همان گونه كه قبل از من به سراغ آن سه نفر رفتيد، اكنون نيز كس ديگرى را پيدا كنيد. رهايم كنيد و فقط با من مشورت كنيد. من حكومت‏ نمى‏خواهم. گفتند: نمى‏شود. گفت: خدايا! اگر حجت بر من تمام نبود، قبول‏ نمى‏كردم.

حكومت را قبول كرد. سال اول، همان ملت، همان مردم، نه از روم شرقى، نه از گروه يهود و نصارى، عليه او جنگ جمل را بپا كردند. آتش جمل هنوز خاموش نشده بود كه جنگ صفين را شروع كردند. آتش صفين نيز خاموش نشده بود كه‏ جنگ نهروان را بپا كردند. آتش نهروان خاموش نشده بود كه در محراب عبادت فرقش را شكافتند، آن وقت بود كه صدا زد:

«فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَهِ» «1»

به خداى كعبه راحت شدم.

صبر اولين و آخرين مظلوم عالم‏

آيا مظلوم‏تر از او كسى هست؟ هم در دنيا و هم بعد از مرگش مظلوم بود. بيش از صد سال ائمه (ع)حاضر نشدند كه قبرش را حتى به نزديكان خود نشان بدهند.

چون خوارج به دنبال قبر مى‏گشتند كه جنازه را درآورند و آتش بزنند. با هيچ پيغمبر و امامى اين گونه معامله نشد.

در اين شصت و سه سال، ارزش‏هاى به دست آورده شده را در اوج تلخى‏ها و ناگوارى‏ها، با كمربند صبر نگهداشت. صبر از او خجالت مى‏كشيد و از تو شرم و حيا دارد.

چقدر براى او ايجاد مضيقه كردند، شب مرگ، چقدر خوشحال بود. چقدر شاد بود كه ديگر مى‏خواهد برود. هيچ حاكمى در عالم منبر نرفت كه اشك بريزد و به پروردگار بگويد: خدايا! اين مردم قلبم را مانند نمك در آب آب كردند. خدايا! داد مرا از اين مردم بگير.

حاكمان وقتى ببينند كه پايه صندلى و مقام آنها مى‏خواهد بلرزد، دستور سركوب مردم را مى‏دهند، ولى على (ع) اين گونه نبود، فقط به خدا گفت: مرا ببر. «2»

__________________________________________________

(1)- بحار الأنوار: 41/ 2، باب 99، حديث 4.
(2)- نهج البلاغه: خطبه 69؛ «فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا ذَا لَقِيتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الْأَوَدِ وَ اللَّدَدِ فَقَالَ ادْعُ عَلَيْهِمْ فَقُلْتُ أَبْدَلَنِى اللَّهُ بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدَلَهُمْ بِى شَرّاً لَهُمْ مِنِّى.»
                       

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته‏