کتابخانه:حسد
|
| |
| نویسنده | سید باقر خسروشاهی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | بوستان کتاب قم |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۲۴ فروردین، ۱۳۹۳ |
| شابک | ۹۷۸-۹۶۴-۰۹-۱۴۶۲-۵ |
| دانلود | PDF] ) |
محتویات
- ۱ پيشگفتار
- ۲ مقدمه
- ۳ قرآن و حسد
- ۴ حسد(۱۰)
- ۵ حسد (۱)
- ۵.۱ حسودان دو دسته اند
- ۶ حسد(۱(
- ۷ حسد(۱)
- ۸ حسد
- ۹ =حسد(۱)
- ۱۰ حسد(۱)
- ۱۱ =حسد(۱)
- ۱۲ قرآن از حسد نكوهش مى كند(۱)
- ۱۳ قرآن از حسد نكوهش مى كند(۱)
- ۱۳.۱ حسد يهودى و نصارى
- ۱۳.۲ تفاوت اهل كتاب با قريش
- ۱۳.۳ انتظار بعثت پيغمبر(ص)
- ۱۳.۴ سلمان پارسى
- ۱۳.۵ پادشاه حبشه
- ۱۳.۶ پسر عموى خديجه(س)
- ۱۳.۷ كوشش در منحرف كردن مسلمانان
- ۱۳.۸ وسايل مختلف
- ۱۳.۹ مسلمانان اندلس
- ۱۳.۱۰ انجمن ضد اسلام
- ۱۳.۱۱ نطق كاردينال
- ۱۳.۱۲ خبر قرآن
- ۱۳.۱۳ ايمان و بى ايمانى
- ۱۳.۱۴ مسلمانان بدانند
- ۱۴ قرآن از حسد نكوهش مى كند(۱)
- ۱۵ قرآن از حسد نكوهش مى كند(۱)
- ۱۶ قرآن از حسد نكوهش مى كند(۵)
- ۱۷ قرآن پاكيزگان از حسد را مى ستايد (۱)
- ۱۸ راه نجات از گزند حسود در نظر قرآن (۱)
- ۱۹ نشانه هاى حسود(۱)
- ۲۰ نشانه هاى حسود (۵)
- ۲۱ ريشه هاى حسد(۱)
- ۲۲ ريشه هاى حسد(۲)
- ۲۳ عواملى كه در رشد حسد مؤثرند (۵)
- ۲۴ زيان هاى حسود (۱)
- ۲۵ زيان هاى اجتماعى حسد (۹)
- ۲۶ توارث حسد (۱۱)
- ۲۷ سرايت حسد (۱۲)
- ۲۸ بهداشت از حسد (۱)
- ۲۹ درمان حسد (۱)
- ۳۰ نبرد با فساد، حسد نيست (۸)
- ۳۱ پانویس
پيشگفتار
حضرت آيةاللَّه حاج سيدرضا صدر1 (1300 - 1373) فقيهى عالى مقام، حكيمى توانا، بقيةالسلف دودمانى عريق و مشهور به علم و تقوا و فقاهت، در مشهد مقدس متولد شد.
پس از فراگرفتن دروس مقدماتى در حوزه علميّه مشهد، همراه پدرِ بزرگوارش حضرت آيةاللَّه العظمى سيدصدرالدين صدر۱ - كه از مراجع آن زمان بود - به قم مهاجرت كرد. دروس سطح و همچنين دروس خارج فقه و اصول وفلسفه و عرفان را از محضر اساتيد بزرگ حوزه علميّه قم از جمله مرحوم والدشان و مرحوم آيةاللَّه العظمى حجت و مرحوم آية اللَّه العظمى امام خمينى(ره) بهره برده و در مدتى كوتاه در سايه تلاش و نبوغ خويش، در رديف برجستگان حوزه در آمد و به خاطر جامعيّت منحصر به فرد خويش بين اقران مشار بالبنان گرديد.
آن بزرگوار، در عين دارابودن مراتب عالى اجتهاد در حدّ مرجعيت و تدريس علوم حوزوى، بيانى شيوا و قلمى محكم و نثرى روان داشت و به علت اين آمادگى علمى و قلمى، توانست آثارى بس گرانبها در علوم مختلف از خود به جا گذارد؛ آثارى كه مى تواند الگوى بسيار مناسبى در ارائه علوم اسلامى در سطوح مختلف باشد.
توأم بودن اتقان مطلب با تقواى صاحب قلم، اگر همراه باژرف انديشى و امانت دارى در ارائه مطلب باشد، مى تواند اثرهاى بس گرانقدرى بيافريند و تشنگان حقيقت را از چشمه سار زلال معرفت سيراب گرداند، و ما در آثار باقى مانده علمى مرحوم آيةاللَّه صدر، اين چنين مشخصاتى را به وضوح مشاهده مى كنيم.
از خداوند متعال مسألت داريم كه توفيق عنايت فرمايد تا بتوانيم تمام آثار آن مرحوم را به نحو شايسته در اختيار حوزه هاى علميّه و امّت اسلامى قراردهيم.
زندگى نامه مشروح آيةاللَّه صدر در اولين شماره از سلسله آثار ايشان يعنى تفسير سوره حجرات آمده است.
در پايان از مسؤولان محترم مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم كه امكان انتشار اين آثار را فراهم مى كنند، تشكر مى كنم.
سيد باقر خسروشاهى
مقدمه
در آغاز جلد يكم نوشته شد كه چند سالى است در شب هاى پنج شنبه گروهى از آقايان فضلاى حوزه علميه قم به خانه اى مى آيند و كسى در مباحث اخلاقى واجتماعى سخن مى گويد و قطعاتى از اين دو مكتب بزرگ اسلامى را بيان مى دارد؛ سپس آن چه از آن ها به خاطرش مانده است و يا مطالب ديگرى كه پس از آن به نظرش مى رسد، مى نويسد.
موضوع سخن در جلد نخست، يكى از برجسته ترين صفات پسنديده بود كه هم خودش از صفات نيك به شمار مى رفت، و هم راه دارا شدن بيش تر به صفات نيك و كمالات روحى و افتخارات فردى و اجتماعى در دو جهان بود.
پس از آن كه سخن در استقامت، پايان يافت، به خاطر رسيد كه موضوع بحث دوم، يكى از نكوهيده ترين صفت ها قرار داده شود كه هم خود بسيار بسيار نكوهيده است، و هم ريشه بسيارى از صفات پليد مى باشد.
بنابراين، موضوع سخن در جلد دوم، درست نقطه مقابل موضوع سخن در جلد يكم مى باشد.
اين از پسنديده ترين صفت هاست و آن از ناپسندترين آن ها.
در جلد يكم از ستايش آن صفت و ترغيب به آراسته شدن به آن سخن رفت، و در جلددوم از نكوهش اين صفت و پيراسته شدن از آن، سخن مى رود.
استقامت براى اصلاح دنيا و آخرتِ فرد و جامعه سودمند، و نزد خرد و همه اديان، پسنديده و محبوب است، ولى حسد جز فساد دنيا وآخرت ثمرى ندارد و نزد خرد و همه اديان، ناپسند و منفور است.
بدبختانه بايد اقرار كنيم، هم چنان كه استقامت در ميان ما مسلمانان بسيار كم يافت مى شود، حسد در ميان ما فراوان است.
اكنون كه به خواست خداى بزرگ اين نوشته ها به چاپ مى رسد، به خاطر رسيد كه مقدمه اى برآن نگاشته شود؛ شايد سودى بيش تر داشته باشد.
روش بحث
كتاب هايى كه در اخلاق بحث مى كنند، بايد جورى باشند كه خواننده را به صفات خوب بخوانند و صفات بد را از وى برانند و او را بر انگيزند كه خود را به آن صفتِ نيك بيارايد و اين صفت زشت را از خويش بزدايد. در اين كتاب كوشش شده است كه اين راه نو در بحث اخلاقى گشوده شود. اميد است كه نگارنده توانسته باشد اين وظيفه را انجام دهد و اگر هم نتوانسته باشد، آرزومند است كه دانشمندان، نيروى خود را به كار اندازند، بلكه چنين كتاب هايى تحويل جامعه دهند، تا قدمى براى اصلاح برداشته شود.
بحث از حسد
حسد همان بد انديشى است و بس كه در نقطه مقابل خيرخواهى قرار دارد؛ چون بحث درباره آن، از نظر مكتب تربيتى و اخلاقى اسلام است -كه آن را بايد مكتب خيرخواهى و بشردوستى ناميد- لذا براى روشن شدن اين نكته، فصلى در سرآغاز بحث حسد، تقديم خواننده ارجمند مى شود.
آيين خيرخواهى و بشر دوستى
ايزد داناى توانا، آفريدگان خود را دوست مى دارد؛ چون ساخته او و مظهر ذات مقدس اويند. به همين علت است كه پدر و مادر فرزند را دوست مى دارند، ولى مهرِ آفريدگار به آفريده هاى خود بيش از مهر پدر و مادر به فرزند مى باشد؛ چون ذات پاكش، تمام علت آفريده هاست و آثار قدرت آفريدگار در آفريده هايش بيش از آثار قدرت پدر و مادر در فرزند است. آرى، دوستىِ سازنده نسبت به ساخته خود، امرى است طبيعى و فطرى.
در ميان آفريده هاى حقّ، انسان داراى برترى است، و كمال انسانيت، بالاترين كمالى است كه آفريده اى مى تواند بدان برسد.
مهر بى پايان آفريدگار، موجب شد كه اين آفريده عزيز را به خود وا نگذارد و در تربيت و تكميل او همت بگمارد؛ چنان چه پدر و مادر نيز با فرزند چنين مى كنند.
از اين رو معلمان مهربان و بزرگوارى را از جنس خود بشر براى تهذيب او فرستاد كه بشر، آنان را «پيغمبر» و دستورهاى آنان را دين مى نامد.
هر فردى در دوره زندگى خود، حالات گوناگونى در رشد دارد و بر طبق هر يك از حالات، آموزشگاه ويژه اى لازم دارد؛ دوره هاى تعليم ابتدايى، متوسطه و عالى، مدارسى هستند كه هر كدام براى تربيت او درحالى سودمند مى باشند.
جهان بشرى هم، چنين است كه در سير تكاملى خويش دوره هاى گوناگونى دارد؛ لذا آفريدگار مهربان، براى دوره هاى مختلف تكاملى بشر، مكتب هاى گوناگونى تأسيس كرده و معلم هاى بى شمارى فرستاده است. طبيعى است كه هميشه مكتب هاى نوين و اخير، عالى تر از مكتب هاى گذشته خواهد بود؛ زيرا انسان هرچه ترقى كند، مكتب مترقى ترى لازم دارد؛ به همين دليل در سير تكاملى اديان، اسلام عالى ترين مقام و ارجمندترين موقعيت را از نظر تربيت بشر داراست؛ پس اسلام كامل ترين مظهرِ مهر و رحمت حق و مكتب خير خواهى و بشر دوستى مى باشد و بس.
براى توضيح، نمونه اى چند از تعليمات اين مكتب مقدس را ذكر مى كنيم و اين به جز دستورهاى فقهى اسلام است.
رحمان و رحيم
ايزد مهربان، هنگامى كه مى خواهد در كتاب خود سخن آغاز كند، خود را به مهر، رحمت، بخشايندگى و بخشايش گرى معرفى مى كند و اين روش را در هر سوره اى از آغاز تاانجام قرآن ادامه مى دهد (البته جز در يك سوره).
پس بشر بايد بداند كه با حقيقت مهر و رحمت و شفقت، سر و كار دارد.
رحمةً للعالمين
خداوند متعال، در سوره انبياء پيغمبرش را به «رحمةً للعالمين» ملقب مى سازد و علت فرستادن پيغمبرش را چنين مى گويد: «ما تو را نفرستاديم، مگر براى مهر به جهانيان. (۱) »
برادرى
در سوره آل عمران، مسلمانان را مخاطب قرار داده، چنين مى گويد:
«همگى به رشته خدايى بياويزيد، و پراكنده نشويد و نعمت خداى را به ياد آوريد كه بايكديگر دشمن بوديد، خدا الفت را در دل هاى شما جا داد تا با هم برادر شديد.» (۲)
در سوره حجرات مى گويد:
«مردم با ايمان، با يك ديگر برادرند.» (۳)
دعوت به كردار نيك
در سوره آل عمران به مسلمانان مى گويد: «بايد دسته اى از شما به نيكوكارى دعوت كنند و به كردار نيك فرمان دهند و از رفتار زشت نهى كنند؛ رستگاران اينانند.» (۴)
زنده كردن يك تن
در سوره مائده مى فرمايد: «كسى كه يك تن را زنده كند، مانند آن است كه همه مردم را زنده كرده است.» (۵)
نبرد با ظلم
در سوره حجرات مى فرمايد: «اگر دو دسته از مسلمانان بجنگند، آن ها را اصلاح دهيد؛ اگر دسته اى به ديگرى ظلم كرد، با كسى كه ستم مى كند بجنگيد، تا به زير فرمان خدا برگردد.» (۶) گريز از اسباب تفرقه در همان سوره به مسلمانان مى فرمايد: «از بد گمانى دورى كنيد زيرا گناه است؛ ازجست وجو كردن بپرهيزيد و درباره هم، بدگويى مكنيد» (۷) . كسى كه قرآن را با تدبير مطالعه كند، صدها از اين نمونه را پيدا مى كند، كه خدا مسلمانان را به آنچه كه به سود بشر است، مى خواند و از آن چه به زيان بشر است، برحذر مى دارد. رسول خدا و جانشينان او(ع) رسول خدا(ص) در رفتار پسنديده اش نمونه كامل خيرخواهى و بشردوستى بود؛ انتقام و دشمنى در قاموس حضرتش راه نداشت؛ جز عفو، گذشت، مهر، بزرگوارى و احسان و نيكوكارى در تمام عمر، چيزى از او ديده نشد: آرى، «رحمةً للعالمين» بايد اين چنين باشد. جانشينان بزرگوارش نيز همين گونه بودند؛ اگر نامى از نيكوكارى برده مى شد، آغاز و انجام آن و ريشه وشاخه آن و معدن و مركز آن، آن ها بودند (۸) . من خواننده عزيز را به خواندن شرح حالات رسول خدا(ص) و جانشينانش(ع) توصيه مى كنم.
نيكى به پدر و مادر
«وقضى ربُّكَ ألاّ تَعْبُدُوا إلاَّ إيّاهُ وَ بِالوالِدَيْنِ إِحْساناً إمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الكِبَرَ أحَدُهُما أوْ كِلاهُما فلا تَقُل لَهُما أُفٍّ وَلا تَنهَرهُما. وقُل لَهُما قولاً كريماً وَاخْفضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرّحمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبّياني صَغيراً» (۹) .
پروردگارت حكم فرمود كه جز او را نپرستيد و به پدر و مادر خود نيكى كنيد. اگر پيش تو يكى از آن دو يا هردو به پيرى رسيدند، به آنان مگوى بيزارم و بر آن ها بانگ مزن و با نرمى سخن گوى و براى آن ها از روى مهر، كوچكى كن و بگوى پروردگارا آن دو را رحمت كن، چنان چه آنان مرا در خردى پروريدند.
اينك تفسير آيه كريمه را از امام صادق(ع) بشنويد:
«احسان آن است كه با آنان نيكو معاشرت كنى و آنان را ناگزير نكنى كه از تو در احتياجات خود چيزى بخواهند هرچند كه غنى باشند. آيا خدا نمى فرمايد: به نيكوكارى نخواهيد رسيد، تا آن چه را كه دوست مى داريد، بدهيد؟ إمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الكِبَرَ أحَدُهُما أوْ كِلاهُما فلا تَقُل لَهُما أُفّ وَلا تَنهَرهُما؛ اگر تو را به تنگ آوردند، به آنان مگوى بيزارم و اگر تو را زدند، بر ايشان بانگ مزن؛ وقُل لَهُما قولاً كريماً؛ اگر تو را زدند، بگو شما را خدا بيامرزد، اين سخن نرم و شيرين تو است؛ وَاخْفضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرّحمَةِ؛ ديدگان تو در هنگام نگريستن به آن ها بايد از مهر و عاطفه پر باشد و صداى تو از صداى آنان بلندتر نباشد و دستت را بالاى دست ايشان مگذار، و جلوى آن ها مرو (۱۰) ».
نيكى به پدر و مادر، پس از مرگ
مردى از امام هشتم(ع) مى پرسد: «اگر پدر و مادرم راه حق را نشناختند، باز هم براى آنان دعا كنم؟»
امام مى فرمايد: «براى آنان دعا كن و براى آنان در راه خدا صدقه بده و اگر آنان زنده باشند و به حق ايمان نياورده باشند با ايشان خوش رفتارى كن؛ زيرا رسول خدا(ص) فرمود: و خدا مرا به مهر فرستاده است، نه به بريدن و جدايى.» (۱۱)
امام پنجم(ع) مى فرمايد: «گاهى بنده با پدر و مادرش در زمان حيات نيكى مى كند ولى پس از مردن قرض آنان را نمى پردازد و بر ايشان طلب آمرزش نمى كند، خدا چنين كسانى را نسبت به پدر و مادر، نافرمان مى نويسد و گاه بنده با آن ها در زمان حيات نيكى نمى كند؛ ولى پس از مرگ قرض آنان را مى پردازد و از خدا براى آنان آمرزش مى جويد؛ خدا چنين كسى را نسبت به پدر و مادر، نيكوكار مى نويسد» (۱۲) .
نيكى به فرزند
امام چهارم(ع) مى فرمايد: «تو بايد بدانى كه درباره فرزندت مسؤولى، اگر نيكو تربيتش كنى، نزد خدا پاداش دارى و اگر بد تربيتش كنى ،كيفر مى بينى، پس وى را خوب پرورش ده و خدا را به او بشناسان» (۱۳) .
نيكى به برادر
امير المؤمنين(ع) مى فرمايد: «عذر برادرت را بپذير و اگر عذرى ندارد براى وى بجوى».
باز مى فرمايد: «كسى كه برادرش را در نهان پند دهد، زينتش كرده است و اگر آشكارا پنددهد، توهينش كرده است».
باز مى فرمايد: «خواهش برادرت را انجام بده، اگر چه او خواهش تو را انجام ندهد و با او بپيوند، اگر چه او از تو ببرد» (۱۴) .
نيكى به خويشان
امام باقر(ع) مى فرمايد: «ارتباط و نيكى با خويشان، رفتار انسان را پاكيزه مى كند و بلا را دفع مى كند و حساب را در روز رستخيز آسان مى سازد و مرگ را به تأخير مى اندازد» (۱۵) .
نيكى به همسايه
امام ششم(ع) از پدرش نقل مى كند كه: «در كتاب على(ع) خواندم كه رسول خدا(ص) فرمود: همسايه، مانند خود انسان است، نبايد به وى زيان برسد و نبايد گناهكار دانسته شود و احترام همسايه مانند احترام مادر مى باشد» (۱۶) .
امام پنجم از رسول(ع) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: «به من ايمان نياورده است كسى كه شب را به روز آورد و سير باشد؛ ولى همسايه اش گرسنه باشد» (۱۷) .
نيكى به دوست
امير المؤمنين(ع) مى فرمايد: «دوست، دوست نخواهد بود، تا هنگامى كه برادرش را در سه وقت نگهدارى كند: در بدبختى، در پشت سر و پس از مرگ» (۱۸) .
باز مى فرمايد: «كسى كه سخنِ، سخن چينى را بپذيرد، دوست را از دست داده است» (۱۹) .
باز مى فرمايد: «لغزش دوست را براى وقت جهش دشمن تحمل كن» (۲۰) .
نيكى به سالمندان
رسول خدا(ص): «پيرمردان را احترام كنيد، زيرا احترام آنان از احترام خدا ريشه مى گيرد» (۲۱) .
رسول خدا(ص): «اگر جوانى، پيرى را گرامى بدارد، خدا هنگام پيرى وا مى دارد كه او را گرامى بدارند».
رسول خدا(ص) مى فرمايد: «بركت با بزرگ ترهاى شماست» (۲۲) .
نيكى به خرد سالان
امام چهارم(ع) مى فرمايد: «حق كوچك تر آن است كه بر او ترحم كنى و پرورش و آموزشش دهى و از گناه او درگذرى و پوشيده دارى و زير بازويش را بگيرى» (۲۳) .
نيكى به مؤمن
امام ششم(ع): «مردم با ايمان برادرند؛ فرزندان يك پدر و مادرند؛ اگر رگ يكى از آنان زده شود، ديگران براى وى بيدارى مى كشند؛ آنان مانند يك پيكرند كه اگر نقطه اى از آن به درد آيد، همه پيكر احساس مى كند» (۲۴) .
نيكى به مسلمانان
رسول خدا(ص): «كسى كه در كارهاى مسلمانان همت نكند، مسلمان نيست» (۲۵) .
رسول خدا(ص): «عابدترين مردم، خيرخواه ترين و پاك دل ترينشان نسبت به همه مسلمانان است» (۲۶) .
امام ششم(ع): «مسلمان، برادر مسلمان است، وچشم و آيينه اوست؛ به وى خيانت نمى كند؛ او را گول نمى زند؛ بر او ستم روا نمى دارد؛ او را دروغگو نمى خواند؛ از او بدگويى نمى كند».
نيكى به بشر
رسول خدا(ص): «خلق، نيازمند خدايند؛ محبوب ترين خلق نزد خدا، كسى است كه براى نيازمندان خدا سودمند باشد، وآن كه خاندانى را شاد كند». (۲۷)
امام ششم(ع): «به خلق خدا، براى خدا، خيرخواهى كن؛ به عملى از اين بهتر، با خدا ملاقات نخواهى كرد». ونيز از رسول خدا(ص) نقل شده است كه فرمود: «بزرگ ترين مقام را در روز قيامت، نزد خدا كسى دارد كه بيش تر از ديگران در راه خدمت به خلق در روى زمين راه رفته باشد».
نيكى به حيوانات
رسول خدا(ص): «خدا همراهى و ملايمت را دوست مى دارد وآن را كمك مى كند؛ هنگامى كه چارپايى لاغر را در سفر سواريد، در جاهاى خوب فرودشان بياوريد؛ اگر زمين خشك زار است، آن ها را ببريد، و اگر سبزه زار است، رها سازيد». امام سجاد(ع)، چهل سفر، با شتر به مكه رفت و به او تازيانه اى ننواخت.
رسول خدا(ص): «چارپا بر صاحبش حقوقى دارد: هنگام پياده شدن نخست او را علف دهد؛ هنگام گذشتن از آب آبش دهد؛ به صورتش نزند؛ به جز در راه خدا سوارش نشود؛ بيش تر از طاقت بارش نكند و راهش نبرد».
رسول خدا(ص): «آغل گوسفندان را پاكيزه كنيد و آب بينى آن ها را پاك كنيد».
امام صادق(ع): «پست ترين گناهان سه چيز است؛ يكى از آن ها كشتن حيوانات بى زبان است» (۲۸) .
و نيز درباره خدمت به نباتات دستورهاى بسيار گران بها رسيده است.
برطرف كردن نياز مؤمن
امام صادق(ع): «كسى كه حاجتى از برادر مؤمنش برآورد، خدا در روز رستخيز، صد هزار حاجت او را برآورد كه نخستين آن ها بهشت است» (۲۹) .
امام باقر(ع): «خدا به موسى وحى فرستاد كه: ميان بندگان من كسانى هستند كه به واسطه كار نيك به من نزديك مى شوند و من آنان را در بهشت قرار مى دهم؛ موسى پرسيد: پروردگارا، آن كار نيك چيست؟ فرمود: كسى كه براى برطرف كردن احتياج برادر مؤمنش قدم بر دارد، خواه انجام بشود، خواه نشود» (۳۰) .
خدمت به بشر
امام كاظم(ع): «خدا بندگانى دارد كه در برطرف كردن احتياجات مردم كوشا هستند؛ اينان در روز رستاخيز از عذاب خدا در امانند» (۳۱) .
دلى را شاد كردن
امام باقر(ع): «لبخند مرد به چهره برادرش، كردار نيكى است و دور كردن رنج از او كردار نيكى است و محبوب ترين عبادت ها نزد خدا، دل مؤمنى را به دست آوردن و شاد كردن او است» (۳۲) .
نجاشى، استاندار خوزستان و فارس بود؛ يكى از كارمندانش خدمت امام ششم(ع) شرف ياب شد و از حضرتش براى نجاشى توصيه اى خواست. امام(ع) به نجاشى چنين مرقوم فرمود: «بسم اللّه الرحمن الرحيم؛ برادرت را شاد كن؛ خدا را شاد كرده اى». آن مرد نامه را برداشت و به سوى نجاشى آمد، هنگامى كه خلوت شد، نامه را به وى داد و گفت: نامه امام است. نجاشى نامه را بوسيد و بر ديده نهاد و پرسيد: حاجت تو چيست؟ مرد گفت: ده هزار درهم ماليات به گردن من است. نجاشى منشى را خواست و فرمان داد كه از طرف خودش پرداخته شود (۳۳) و آن گاه نجاشى پرسيد: شادت كردم؟ مرد گفت: آرى، سپس امر كرد كه به آن مرد اسبى، كنيزى، غلامى و صندوقى پر از لباس بدهند و هر بار از او مى پرسيد: آيا تو را خشنود كردم؟ مرد مى گفت: آرى؛ نجاشى بر عطا مى افزود، پس گفت: فرش اين اتاق را كه من بر آن نشسته بودم و تو نامه مولاى مرا به من دادى بردار و برو.
آن مرد نزد امام آمد و داستان را براى آن حضرت باز گفت. آقا از رفتار نجاشى خشنود شدند. مرد عرض كرد: «يابن رسول اللّه! گويا اين عمل نجاشى شما را خشنود كرد!» امام فرمود: «آرى به خدا سوگند او خدا و رسول خدا را خشنود كرد (۳۴) ».
سهل گرفتن با مردم
رسول خدا(ص): «خدا به من امر كرده است كه با مردم خوش رفتار باشم؛ چنان چه به انجام واجبات امر كرده است» (۳۵) .
امام پنجم(ع): «خدا يار است و همراه، و همراهى را دوست مى دارد و پاداش مى دهد؛ ولى به سخت گيرى نمى دهد» (۳۶) .
خوش اخلاقى با هم سفر
رسول خدا(ص): «از دو نفرى كه با هم مى باشند، كسى پيش خدا محبوب تر و پاداشش بزرگ تر است كه با رفيقش خوش اخلاق تر باشد» (۳۷) .
امير المؤمنين(ع) با مردى ذمّى (۳۸) هم سفر شد، او پرسيد: كجا مى روى؟ حضرت فرمود: كوفه. بر سر دوراهى كه رسيدند، امير المؤمنين(ع) به راه او رفت. ذمّى پرسيد: مگر تو نمى خواستى به كوفه بروى؟ على(ع) گفت: آرى. او گفت: پس چرا از اين راه مى آيى؟ اميرالمؤمنين(ع) فرمود: اين تكميل خوش اخلاقى با هم سفر است كه بايد هنگام جدايى، زمانى از او بدرقه شود. پيغمبر ما به ما چنين دستورى داده است. ذمّى پرسيد: پيغمبر شما چنين گفته است؟ على(ع) گفت: آرى. ذمّى گفت: پس كسانى كه از او پيروى كردند، بر اثر كردارهاى نيك او بوده است. تو گواه باش كه من بر دين او هستم؛ سپس با اميرالمؤمنين(ع) بازگشت و وقتى حضرتش را شناخت، مسلمان شد (۳۹) .
انصاف با خلق
رسول خدا(ص): «از بهترين رفتار، انصاف با مردم است» (۴۰) .
امام ششم(ع) معنى انصاف را چنين بيان مى كند: «آن چه براى خود مى خواهى براى مردم نيز بخواه» (۴۱) .
شتاب در نيكوكارى
رسول خدا(ص): «خدا آن نيكوكاريى را دوست مى دارد كه در آن شتاب باشد» (۴۲) .
امام ششم(ع): «هنگامى كه به كار نيكى تصميم گرفتى شتاب كن، زيرا تو نمى دانى پس از اين چه خواهد شد» (۴۳) .
بى نيازى از خلق وخوشرويى
امير المؤمنين(ع): «در دلت هميشه دو چيز باشد: نياز به خلق و بى نيازى؛ نياز به مردم در نرمى سخن و خوشرويى توست؛ بى نيازى از خلق در حفظ آبرو و بقاى عزت توست» (۴۴) .
امام ششم(ع): «اگر يكى بخواهد كه همه دعاهايش را خدا مستجاب كند، از همه خلق نوميد شود، وجز به خدا اميد نداشته باشد. هنگامى كه خدا اين حالت را در دل او يافت، هرچه بخواهد به او مى دهد» (۴۵) .
راستى و درستى
امام ششم(ع): «خلق را به غير زبان به كار خوب بخوانيد: به كوشش، به راستى و به خود دارى از گناه» (۴۶) .
باز مى فرمايد: «گول نمازها و روزه هايشان را نخوريد، چه، كسانى هستند كه اگر نماز و روزه را ترك كنند، وحشت مى كنند؛ ولى آنان را در دو چيز بيازماييد: راستگويى و خيانت نكردن در امانت» (۴۷) .
گذشت و فرو بردن خشم
امام باقر(ع): «هر كس در جايى كه خشم خود را مى تواند به كار گيرد، فرو برد، در روز رستاخيز، خداوند دلش را از آسايش و ايمان پر مى كند» (۴۸) .
امام ششم(ع): «سه چيز است كه از افتخارات دنيا و آخرت است: عفو از كسى كه به تو ستم كرده است؛ پيوند با كسى كه از تو بريده است و بردبارى در هنگامى كه از كسى نادانى ببينى» (۴۹) .
دعا براى ديگران
رسول خدا(ص): «هنگامى كه دعا مى كنيد، براى همه دعا كنيد؛ زيرا تأثيرش بيش تر است» (۵۰) .
امام صادق(ع): «دعاهاى مرد براى برادرش، در پشت سر، روزى را فراوان مى سازد و بلا را دفع مى كند» (۵۱) .
دعاهاى وارده در اسلام
كتاب هاى دعا را برداريد و از آغاز تا انجام آن را ملاحظه كنيد و دعاهايى را كه از پيشوايان اسلام رسيده است، بنگريد، مى بينيد دعايى نيست مگر آن كه در آن، خوشبختى و موفقيت ديگران از خدا خواسته شده است؛ اين دعاها را مسلمانان بخوانند و مضمونش را از خدا بخواهند.
اينك قطعاتى از دعاى كوچكى را گواه مى آوريم، و آن دعايى است كه در ماه رمضان پس از نمازهاى پنج گانه مى خوانند.
در اين دعا براى مردگان نيز آسايش خواسته شده است، لذا در آغاز مى گويد:
«اللهمَّ أدخِلْ على أهلِ القبورِ السُّرورَ؛ بار الها ! بر آن هايى كه در قبرند، شادى فرست».
سپس براى بشر خير و خوشى مى خواهد به طورى كه مسلمانان مى توانند آن ها را شعار قرار دهند، و ما به آن اشاره مى كنيم:
«اللهمَّ أغنِ كلَّ فقيرٍ؛ بار الها ! هر بينوايى را توانگر بفرما». (ثروت براى همه).
«اللهمَّ أشبِع كلَّ جائع؛ بار الها ! هر گرسنه اى را سير كن». (خوراك براى همه).
«اللهمَّ اكسُ كلَّ عُريانٍ؛ بار الها ! هر برهنه اى را بپوشان». (پوشاك براى همه).
«اللهمَّ اقضِ دينَ كلَّ مَدينٍ؛ بار الها ! قرض مقروضان را بپرداز». (كمك و همراهى براى همه).
«اللهمَّ فرِّجْ عن كلِّ مكروبٍ؛ بار الها ! پريشانى هر بى چاره اى را برطرف بفرما». (آسايش براى همه).
«اللهمَّ اشْفِ كلَّ مَريضٍ؛ بار الها ! بيماران را شفا ده». (درمان براى همه).
اين شعارها، جنبه عملى دارد و از تئورى محض، خارج است؛ زيرا از خدا انجام آن خواسته شده است، و او مى تواند انجام دهد.
آن چه هر كس دعا مى كند، محبوب اوست؛ پس اسلام بدين وسيله اين مقاصد عالى را محبوب مسلمانان قرار داده است.
تكرار، بهترين روش تلقين است؛ دانشمندان مى دانند كه تلقين به نفس، چه خواصّى دارد. اين دعا بلكه همه دعاهاى وارده در اسلام داراى خاصيت تلقينى نيز مى باشند؛ گذشته ازآن، روح خداپرستى را در مسلمانان تقويت مى كنند و خواننده و شنونده را به سوى خدا مى خوانند. ماه رمضان، زمان استجابت دعاست؛ پس از نمازهاى پنج گانه، زمان استجابت دعاست؛ روزه دار دعايش مستجاب مى شود؛ رو به قبله بودن، در استجابت دعا تأثير دارد؛ دعا كردن به ديگرى استجابت دعا را محقق مى سازد.
آيا خيرخواهى بالاتر از اين نمونه ها تصور مى شود؟
سپس قسمت هايى از اين دعاها را نسبت به مسلمانان، تكرار مى كند و در آخر آنان را به دعاى مخصوصى اختصاص مى دهد و آن اين است كه: «پروردگارا ! هر فسادى كه در امور مسلمانان مى باشد، اصلاح بفرما».
سرّ اختصاص اين دعا به مسلمانان نيز آشكار است.
اين نمونه هاى خيرخواهى، نسبت به آن چه در اسلام رسيده است، مانند نسبت قطره به درياست، و اگر كسى صدق اين دعوى را بخواهد، بايد به كتاب هاى معارف اسلامى رجوع كند؛ مخصوصاً كتاب اصول كافى و جلد پانزدهم بحارالأنوار. خدا مؤلف آن دو را غرق رحمت كند!
قم - سيد رضا صدر ۱ . آيه ۱۰۷. ________________________________________ ۲ . آيه ۱۰۳. ۳ . آيه ۱۰. ۴ . آيه ۱۰۴. ۵ . آيه ۳۲. ۶ . آيه ۹. ۷ . آيه ۱۲. ۸ . اقتباس از قطعه اى است از زيارت جامعه كبيره. ۹ . اسراء (۱۷) آيه ۲۳و ۲۴. ۱۰ . اصول كافى،ج ۲، ص ۱۵۷. ۱۱ . همان، ص ۱۵۹. ۱۲ . همان، ص ۱۶۳. ۱۳ . رساله حقوق. ۱۴ . سفينة البحار، (چاپ دو جلدى) ج ۱، ص ۵۵. ۱۵ . اصول كافى، ج ۲، ص ۱۵۱، ح ۴. ۱۶ . همان، ص ۶۶۶، ح ۲. ۱۷ . همان، ص ۶۶۸. ۱۸ . صبحى صالح، نهج البلاغه، حكمت ۱۳۴. ۱۹ . همان، حكمت ۲۳۹. ۲۰ . اصول كافى، ج ۲، ص ۱۶۵. ۲۱ . همان، ص ۶۵۸. ۲۲ . بحار الأنوار، ج ۷۲، ص ۱۳۷، ح ۴. ۲۳ . تحف العقول، ص ۲۷۰. ۲۴ . اصول كافى، ج ۲، ص ۱۶۵. ۲۵ . همان، ص ۱۶۳. ۲۶ . همان، ص ۱۶۳. ۲۷ . همان، ج ۲، ص ۱۲۰. ۲۸ . وسائل، ج ۲، ص ۲۰۳. ۲۹ . اصول كافى، ج ۲، ص ۱۹۲. ۳۰ . همان، ص ۱۹۶. ۳۱ . همان، ص ۱۹۶. ۳۲ . همان، ص ۱۸۸. ۳۳ . در اين جا جمله اى است كه درست معنايش دانسته نشد. ۳۴ . اصول كافى، ج ۲، ص ۱۹۰. ۳۵ . همان، ص ۱۱۶. ۳۶ . همان، ص ۱۱۹. ۳۷ . همان، ص ۶۶۹. ۳۸ . ذمّى: خداپرست غير مسلمانى است كه در پناه دولت اسلام باشد. ۳۹ . اصول كافى، ج ۲، ص ۶۶۹. ۴۰ . همان، ص ۱۴۴. ۴۱ . همان، ص ۱۴۵. ۴۲ . همان، ص ۱۴۲. ۴۳ . همان، ص ۱۴۲. ۴۴ . همان، ص ۱۴۹. ۴۵ . همان، ص ۱۴۸. ۴۶ . همان، ص ۱۰۵. ۴۷ . همان، ص ۱۰۴. ۴۸ . همان، ص ۱۱۰. ۴۹ . همان، ص ۱۰۷. ۵۰ . همان، ص ۴۸۷. ۵۱ . همان، ص ۵۰۷.
قرآن و حسد
بار خدايا !
۱- وَدَّ كَثيرٌ مِن أهْلِ الكِتابِ لَوْيرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِن عِنْدِ أنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْد ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحقُّ... (۱) . P . بقره (۲) آيه 109. P(2)
۲- إنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما أنْزَلْنا مِن الْبيّناتِ وَالهُدى مِنْ بعَدِ ما بَينَّاهُ لِلنَّاسِ في الكتاب أولئكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللّاعِنونَ (۳) . ۳- إنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ شَيْئاً و إن تُصِبْكُمْ سَيِّئةٌ يَفْرحُوا بِها و إنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا لايَضُرُّكُمْ كَيْدُهُم شَيْئاً إنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلونَ مُحيطٌ (۴) .
۴- وَلا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ به بَعْضَكُمْ عَلى بَعضٍ لِلرِّجالِ نَصيبٌ ممَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ وَاسْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِه إنَّ اللّهَ كان بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَليماً (۵) .
۵- اَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما اتيهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِه فَقَد اتَيْنا الَ إبراهيمَ الكِتابَ وَالحِكْمَةَ واتيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً (۶) .
۶- وَنَزَعْنا مافي صُدُورِهِم مِنْ غِلّ (۷) ....
۷- وَالَّذين جائوا مِنْ بَعْدِهِم يَقُولوُنَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ولإخْوانِنا الَّذينَ سَبَقُونا بِالإيمانِ وَلا تَجْعَلْ في قُلُوبِنا غِلاًّلِلَّذينَ آمَنوا رَبَّنا إنّكَ رَئُوفٌ رحيمٌ (۸) .
۸- وَمِن شَرِّ حاسِدٍ إذا حَسَدَ (۹) .
حسد(۱۰)
يكى از بيمارى هاى خطرناكى كه بسيارى گرفتار آنند و كمتر كسى يافت مى شود كه از آن پيراسته باشد، حسد است كه آن را به فارسى رشك مى گويند.
حسد، هم براى فرد زيان دارد و هم براى جامعه؛ و علماى اخلاق آن را يكى از نكوهيده ترين صفت ها شمرده اند، زيرا زيان حسد دو گونه است: از طرفى به حسود زيان مى رساند، و از طرفى كسى را كه به او حسد برده شده است، يعنى، محسود را در خطر نيستى و نابودى قرار مى دهد و بيشتر افراد هر جامعه اى، در يكى از اين دو موقعيت قرار دارند و هنگامى كه اكثر افراد جامعه اى در خطر قرار گرفتند ادامه حيات آن جامعه و بقاى آن بسيار بعيد به نظر مى رسد.
حسد چيست
گفته اند: حسد آرزومندى دور شدن نعمتى از كسى، و رسيدن آن به خود حسود است. قسمت دوم تعريف را نمى توان پذيرفت؛ زيرا گاه مى شود كه حسود خودش آن نعمت را دارد و با وجود آن، حسد مى ورزد، و گاه مى شود كه حسود زيان خويش، بلكه مرگ خود را مى خواهد، تا نعمت آن كس سلب شود. داستان هايى كه از حسودان شنيده شده است و يا رفتارهايى كه از آن ها ديده مى شود، بر سخن ما گواه مى باشد؛ پس حسد تنها همان بدخواهى وآرزومندى زوال نعمت است وبس.
حسد در هر طبقه اى هست
حسد در تمام طبقات موجود است و اختصاص به دسته اى مخصوص ندارد؛ هم در طبقات بالا يافت مى شود، و هم در طبقات پايين؛ گمان نرود كه طبقه عالى به واسطه برخوردارى از ناز و نعمت، پاكيزه از حسد هستند؛ بلكه گرفتاران اين بيمارى مهلك وخطرناك در اين دسته نيز فراوانند.
شايد يكى از علل آن كه ديكتاتورها، رجال و بزرگان كشور خود را نابود مى كنند، حسد آن ها باشد؛ چون نمى توانند ببينند به جز خودشان كسى ديگر، ثروتى يا شخصيتى و مقامى دارد -هر چند خودشان بالاتر از آن را داشته باشند- ولى بر همان اندازه اى كه ديگران دارند، رشك مى برند؛ گاهى رشك آن ها چنان طغيان مى كند كه رحم از دلشان مى رود و همه را از دم تيغ مى گذرانند و پس از آن كه همه را نابود كردند و نيروى اساسى كشور را ضعيف نمودند، خود نيز توانايى زيست كردن و مقاومت در برابر دشمنان را از دست مى دهند؛ لذا به سرانجامى شوم دچار مى شوند.
پس همان طور كه از زيردست به زبردست حسد مى شود، از بالا به پايين و از مهتر به كهتر نيز، بسيار است و از مساوى به مساوى نيز خواهد بود؛ بلكه اين گونه حسد فراوان است و بيشتر در ميان خويشان و دوستان اتفاق مى افتد.
حسد در سياستمداران و علما
در دو دسته از مردم حسد بسيار يافت مى شود: يكى رجال سياست و ديگر رجال علم.
فرقى كه هست، آن است كه حسودان دسته دوم از لحاظ موقعيتى كه دارند، نمى توانند دليرانه وآشكارا حسد خود را اعمال نمايند و به طور جدى از رقيب خرده گيرى يا انتقاد كنند؛ بلكه پيوسته منتظر فرصت مى باشند تا موقعى مناسب پيدا شود ومقصود خود را با اشاره يا طرز ديگرى عملى سازند، و گاه مى شود كه تقوى از آنان جلوگيرى كرده، خوددارى مى كنند وحسد خود را مى كوبند؛ ولى سياستمداران حسود، حسد خود را به طور آشكارا و دليرانه اعمال مى كنند و با شدتى هر چه تمام تر زبان انتقاد مى گشايند تا رقيب را خانه نشين كرده، از صحنه بيرون كنند و موقعيت خويشتن را مستحكم سازند.
منفى باف ها
بيش تر منفى باف ها از اين دسته مى باشند؛ چون كه خودشان شايستگى رسيدن به مقام عالى را ندارند و در اثر حسدى كه دارند از بودن قدرت در دست ديگران در رنجند و نمى توانند رقيبان خود را نيك نام و كام ياب ببينند؛ لذا دشنام مى دهند و از همه بدگويى مى كنند و براى گشودن عقده دل، از هيچ گونه تهمت و افترا خوددارى نمى كنند.
رقيبان آن ها هم اشخاص معين و محدودى نيستند؛ بلكه هر كس قدرتى به دست آورد و يا از كسى ذكر خيرى در حضور اينان بشود، آنان حسد مى برند و زبان را به انتقاد و بد گويى مى گشايند و اگر اهل قلم باشند با نيش آن، زهر خود را به او مى رسانند.
حسد ايمان را مى سوزاند
كتاب وسائل الشيعه از امام باقر و امام صادق(ع) روايت مى كند كه: «حسد ايمان را مى خورد؟ چنان چه آتش هيزم را مى خورد» (۱۱) زيرا كوچك ترين مرتبه اظهار حسد، بدگويى و غيبت است؛ غيبت، يعنى، آشكار ساختن نقاط سياه و ضعيف ديگران، و اسلام آن را از گناهان بزرگ شمرده است.
اگر حسود به وسيله غيبت و نشر نقاط ضعف، نتوانست به مقصد برسد، پا را بالاتر نهاده، تهمت مى زند و افترا مى بندد و به نشر اكاذيب و خبرهاى دروغين مى پردازد. اگر در اين مرحله هم موفقيتى به دست نياورد، به سوى جنايت و غارت مى رود و اگر از او ساخته نباشد و يا اقدام شخص خود را مصلحت نداند، ديگران را به اين كارها تحريك مى كند كه به مال يا به ناموس محسود، دست تعدى دراز كنند.
اگر در اين مرحله هم به مقصد نرسيد در مقام نابودى او بر مى آيد و به هر وسيله اى كه در دسترس او باشد در اين كار پافشارى مى كند، شايد بتواند به مقصد پليد خود برسد.
اگر در اين راه هم شكست خورد، جز سوختن وساختن وخود خورى، چاره اى ندارد. هميشه بايد از سوزش اين نيش درونى بر خود بپيچد و با همه بستيزد تا هنگامى كه مرگ گريبانش را بگيرد؛ پس حسود در تمام مراتب، جنايت پيشه و گناه كار است و گذشتن روزگار، حسدش را مى افزايد و گناهانش بيش تر مى شود و ايمانش كم تر مى گردد؛ آرى حسد ايمان را مى سوزاند، چنان چه آتش هيزم را مى سوزاند.
گاهى حسد به قدرى شديد مى شود كه حسود را به خودكشى وادار مى كند، وآن را دارويى سرد و گوارا براى زخم درونى اش مى پندارد. شايد شدت حسد او را طورى كر و كور بگرداند كه خودكشى خود را وسيله اى براى نابودى محسود گمان برد.
حسود نادان
در زمان هادى - چهارمين پادشاه عباسى- مردى با همسايه اش كه آدمى باشخصيت و معنون بود حسد مى ورزيد؛ هرچه كوشيد، نتوانست نعمت هاى او را از كفش بيرون كند و از اورنگ سعادت به زير آورد، تا اين كه روزى براى رسيدن به مقصود نقشه اى طرح كرد:
غلامى خريد و به وى گفت: پس از مرگ من آزاد هستى، و آن گاه به او سه هزار درهم داد و از او خواست كه نقشه احمقانه اش را اجرا كند:
نيم شبى غلام را از خواب بيدار كرد و به بالاى بام همسايه اش برد و كارد تيزى را كه آماده كرده بود به غلام داد و از او خواست كه سرش را ببرد؛ هر چند غلام ابا كرد سودى نبخشيد و در اثر اصرار زياد، بالاخره غلام تسليم تقاضاى او شد. حسود رو به قبله خوابيد و غلام چند رگ اصلى گردنش را بريد سپس او را به خود واگذاشت و رفت. حسود نادان تا صبح در خون مى غلطيد و از درد و رنج بر خود مى پيچيد تا جان داد.
مرد نادان آخرين نقشه اى كه براى نابودى همسايه خود كشيده بود اين بود كه با چنين وصفى تن به كشتن خويش دهد، تا همسايه اش را به جرم قتل وى دستگير كرده، اعدام كنند. همسايه بى چاره و بى گناه، دستگير گرديد و به زندان افكنده شد؛ ولى از آن جايى كه خدا يار مظلومان و بى گناهان است، سرانجام نقشه احمقانه مقتول نادان، فاش گرديد و مرد همسايه آزاد شد وخون آن سياه بخت به دست خودش به هدر رفت.
نابودى خويش و زيان ديگرى
در مَثَل است كه خر، مرگ خود را مى خواهد، تا به صاحبش زيان رسد!
نادانى خر چنين اقتضا مى كند كه براى انتقام، به زيان قطعى خويش تن دهد، تا زيانى مشكوك به صاحبش برسد! بسيار معامله عجيبى است! صددرصد به زيان خود ويك درصد به زيان ديگرى! نابودى قطعى خود را مى خواهد، تا نيش خارى در پاى ديگرى بخلد! حيات و هستى خود را مى فروشد، تا سرمويى از ديگرى كم شود.
حسود چنين است؛ زيرا رشك، چشم و گوشش را بسته است؛ شعورش را از ميان برده وادراكاتش را آلوده كرده است؛ نمى تواند درست فكر كند و تشخيص صحيح بدهد و براى رسيدن به هدف شوم خويش، نقشه اى صحيح طرح كند؛ لذا نقشه هايش در آغاز، خودش را مى سوزاند وسپس ديگرى را.
عجب اين جاست كه حسود بر اثر اختلال ادراك به چنين وضعيتى خشنود است؛ چون عقل سالم بر او حكومت نمى كند، تا دريابد كه نقشه نابودى خويش را كشيدن براى به دام انداختن ديگرى، خردمندانه نيست. و اين گونه فكر، نمونه اى از جنون و ديوانگى است.
سرّ حقيقى پيدايش اين گونه افكار در حسود آن است كه پس از آن كه از حسود، از آزار رسانيدن به ديگرى نوميد شد و ديد كارى از دستش ساخته نيست، مى خواهد به تصور آزار او -آرى فقط به تصور آزار ديگرى- دل خوش باشد؛ زيرا بر فرض هم منظورش عملى شود وآن ديگرى زيان بيند، در اين وقت حسود يا زنده نمى باشد ويا بر فرض زنده بودن، در حالى نيست كه بتواند لذت ببرد؛ زيرا خودش هم در اثر مبارزه ناتوان شده است؛ پس به همان تصور باطل دل خوش مى كند و نيش و سوزش درونى خود را به اين نوش داروى احمقانه، مرهم مى نهد و خود را موفق مى پندارد كه خود نوعى جنون است.
حسد و تقدير
رسول خدا(ص) فرمود:
«كادَ الحسدُ أن يغلبَ القَدَر (۱۲) ؛ تأثير حسد به حدى مى رسد كه نزديك مى شود تقدير را تغيير دهد.»
شايد مراد چنين باشد كه گاه حسد به قدرى آتش افروزى مى كند كه قَدَر الهى را تغيير مى دهد؛ زيرا همان طور كه قضاى الهى قابل تغيير نيست؛ قدر خدا قابل تغيير است؛ مثلاً حسود مى كوشد كه محسود را از نعمتى تهى دست كند و اگر در اين كار كام ياب گرديد، اگر بگوييم قدر را تغيير داده است، دور نرفته ايم.
فرض مى كنيم تقدير چنين بوده است كه آن شخص با چنين نعمتى زندگى كند، ولى حسود جلوگير شد كه مقدَّر، محقَّق شود، و نيز مى توان تغيير تقدير را در خود حسود تصوير كرد؛ مثلاً، قدر چنين بوده است كه او عمرى دراز با آسايش زندگى كند؛ ولى حسد، او را چنان در رنج انداخت كه بهره اش، مرگ تدريجى و عمر كوتاه گرديد.
خدا از حسود بيزار است
تأييد برمعنى نخست، روايت ديگرى است از رسول خدا(ص) كه مى فرمايد:
«قالَ اللّهُ عزَّوجَلّ لِموسى بنِ عمران: لا تَحسدنَّ النّاسَ على ما آتيتُهمْ مِنْ فَضلِى ولا تَمدّنَّ عَينَيكَ إِلى ذلكَ ولا تتّبعهُ نفسَك فإنَّ الحاسِدَ ساخِطٌ لِنعمتي صادٌّ لقسمى الَّذى قسمتُ بينَ عبادِى ومَنْ يَكُ كذلكَ فلَسْتُ منهُ وليسَ منّى (۱۳) ؛
خداى عزّوجل به موسى بن عمران فرمود بر آن چه من در اثر مهر خود به مردم داده ام، رشك مبر و چشمانت را به آن مدوز وخود را دنبال آن مينداز؛ زيرا كه حسود بر نعمت هاى من خشمگين است و از نصيبى كه براى بندگانم تعيين كرده ام، جلوگيرى مى كند، و هر كس چنين باشد، از من نيست و من از او نيستم.»
آرى كسى كه از نعمت دادن خدا به كسى خشمناك باشد و بخواهد رحمت الهى را بر بندگان سدّ كند، خداى بزرگ از او بيزار است و كسى كه خدا از او بيزار باشد، بدبخت ترين خلق خواهد بود.
حسد برادران
بسيار اتفاق مى افتد كه برادرى بر برادرش رشك مى ورزد و آن قدر مى كوشد تا برادر خود را نابود كند، وخودش را بى بال وپر سازد.
هابيل وقابيل، فرزندان حضرت آدم (على نبينا وآله و۷) بودند. هر دو به درگاه خدا قربانى كردند. نيت پاك هابيل موجب شد كه قربانى اش قبول شود و گمان پليد قابيل -كه مى پنداشت خدا را مى توان بازى داد- موجب شد كه قربانى اش رد شود؛ پس بر برادر، رشك برد و سر برادر، را آن قدر با سنگ كوفت تا جان داد.
قرآن مى فرمايد: «فأصبحَ مِن الخاسرين» (۱۴) قابيل از كرده پشيمان شد ولى هنگامى كه پشيمانى سودى نداشت. او تا دم مرگ با غم و اندوه دست به گريبان بود و جز سوختن و ساختن در آتش بدبختى چاره اى نداشت.
قابيل با اين جنايت فجيع، هم دين خود را از دست داد و هم دنياى خود را؛ درصورتى كه اگر پيش از آلوده كردن دست خود به جنايت، اندكى فكر مى كرد كه چرا قربانى برادرش هابيل در درگاه خدا پذيرفته شد و قربانى او مردود گرديد، پى مى برد كه علت پذيرفته شدن قربانى برادر، خلوص نيت بوده است؛ زيرا عزيزترين و گران بهاترين چيز خود را براى قربانى در راه خدا آماده كرده بود؛ ولى قابيل در فعل خود اخلاص نداشت و بى ارزش ترين چيز خود را براى قربانى آورده بود.
خدا را نمى توان گول زد؛ اگر قابيل بدين نكته پى مى برد، سرانجامِ خوشى مى داشت؛ ولى حسد او را از فكر صحيح بازداشت وخسر الدنيا والآخرة گرديد.
جلوگيرى حسد از تشخيص صحيح
حسد مجال تأمل و انديشه نمى دهد؛ زيرا اگر حسود بى چيز، كمى بينديشد و علت رسيدن به چيزى را كه به خاطر آن به ديگران حسد مى برد، دريابد، شايد خود او هم همت كند و بكوشد و بدان برسد؛ ولى چنان كه گفته شد، حسد افكارش را مختل كرده، نمى گذارد به طور صحيح فكر كند و راه را از چاه تمييز دهد؛ بلكه پيوسته او را مى سوزاند و او را برمى انگيزاند، تا كارى كند كه نزد خدا وخلق روسياه، و بدبخت دو جهان گردد.
حسد جانورى است گزنده كه در درون انسان جاى گزين مى شود و پيوسته دل را با نيش زهرآگين خود مى آزارد؛ چنان كه ترتيب اثرى به تمايلاتش داده شود، روزبه روز شديدتر وخطرناك تر و مسموم تر مى شود.
بار خدايا !
بار خدايا ! ما را از شر حسد نجات بده و به مسلمانانى كه بدين بيمارى گرفتارند، شفا عنايت فرما وآنان كه مبتلا نيستند و در خطر آن هستند، محفوظشان بدار كه بدين سم كشنده و خطرناك، مسموم نگردند.
بشر اگر باخدا باشد و در هر كار خدا را در نظربگيرد، خير دنيا و آخرت نصيب او خواهد شد؛ولى اگر از خدا دور شود، نابودى و عذاب اخروى در انتظار او خواهد بود.
خداى تعالى در سوره فلق به پيغمبر خود دستور مى دهد كه از شر حسودان به ذات پاك او پناه برد (۱۵) ؛ زيرا تنها اوست كه مى تواند شر حسودان را دفع كند.
مردمان شايسته وخدمت گزارى كه در ميان مسلمانان يافت مى شوند، مى توانند به اين جامعه بدبخت، خدمتى كنند و بارى از دوش آن بردارند؛ ولى بر آن ها حسد مى بريم وآن قدر مى كوشيم تا نابودشان سازيم؛ هر كدام پيروز شوند جامعه زيان كرده است، زيرا اگر حسود فاتح شود فاسد و پليدى بر آن جامعه حكم فرما شده است و اگر آن ديگرى پيروز شود، نيرويى كه بايد در راه اصلاح به كار رود، در راه دفاع شخصى به كار گرفته شده و يكى از ذخاير جامعه به هدر رفته است.
شايد هم پس از اين ديگر اوضاع و احوال براى خدمت گزارى او مساعد نباشد و نتواند كارى انجام دهد؛ بلكه شايد حسن نيت او هم از ميان رفته باشد و در اثر مبارزات، او هم مانند ديگران، فردى فاسد شده باشد و منافع جامعه را در خود متمركز ببيند؛ در نتيجه يك نسل، بلكه چندين نسل را بدبخت كند و به خاك سياه بنشاند.
تمام اين بدبختى بزرگ در اثر بدخواهى يكى دوتن حسود بوده است كه از آغاز، خار راه او شدند و نگذاشتند كه نيت پاكش باقى بماند و نيروى خود را به كار اندازد و خدمتى بكند.
________________________________________ ۱ . بقره (۲) آيه ۱۵۹. ۲ . آل عمران (۳) آيه ۱۲۰. ۳ . نساء (۴) آيه ۳۲. ۴ . نساء (۴) آيه ۵۴. ۵ . اعراف (۷) آيه ۴۳. ۶ . حشر (۵۹) آيه ۱۰. ۷ . فلق (۱۱۳) آيه ۵. ۸ شب پنج شنبه، چهارم ربيع الأول ۱۳۷۰ مطابق با بيست وسوم آذر ۱۳۲۹. ۹ . وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج ۱۱، ص ۲۹۲. ۱۰ . وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج ۱۱، ص ۲۹۲. ۱۱ . همان، ص ۲۹۳؛ اصول كافى، ج ۲، ص ۳۰۷. ۱۲ . مائدة (۵) آيه ۳۰. ۱۳ . فلق (۱۱۳).
حسد (۱)
حسودان دو دسته اند
مبتلايان به بيمارى مهلك حسد دو دسته اند:
۱. كسانى كه بر يك نعمت مخصوص حسد مى برند و آن بر حسب شخص حسود ويا محيطى كه در آن زندگى مى كند، مختلف مى باشد.
بيش تر موارد اين گونه حسد، جايى است كه ميان حاسد و محسود، جهت اشتراكى باشد، از قبيل خويشاوندى يا هم شهرى بودن يا باهم در رشته مخصوصى اشتغال داشتن يا رقابت در مقامى داشتن يا مورد احتياج بودن ومانند اين ها كه جهات ارتباط ميان مردم مى باشد؛ ولى گاهى هم كار پليدىِ حسود بالا مى گيرد و با نبودن هيچ گونه اشتراكى، حسد مى برد و بدخواهى مى كند.
راهنمايى اميرالمؤمنين(ع)
حضرت على(ع) مى فرمايند: «روزى، از آسمان، مانند قطرات باران مى آيد و به هر كس به اندازه اى كه نصيب اوست -چه زياد و چه كم- مى رسد. اگر يك تن از شما ديد كه برادرش در جهتى فزونى دارد، با او دشمن نشود؛ زيرا مسلمان تا موقعى كه از او كار زشتى سر نزده است كه از ذكرش در دهان ياوه گويان، شرمنده گردد، مانند قمارباز برنده اى است كه پى درپى مى برد و باخت ندارد. مسلمانى كه از خيانت پاكيزه باشد، چنين است كه پيوسته يكى از دو موفقيت در انتظار اوست: يا خدا او را به مهمانى مى خواند - كه پذيرايى خدايى بالاترين چيزهاست و يا روزى خدايى به وى مى رسد؛ در اين صورت او كسى است كه داراى فرزند و همسر و مال و منال است و معزّز و محترم مى باشد- و دين و شرافت خود را حفظ كرده است.» (۲)
اينك به ذكر چند مورد از موارد حسد اين دسته، مى پردازيم:
حسد بر جاه و جلال
نمونه كامل و فرد بارز حسد، رشك بردن بر جاه وجلال است؛ اين گونه حسود، از ديدن مقام شامخ ديگران رنج مى برد و با دارندگان آن، از در دشمنى داخل مى شود و به اين بسنده نمى كند؛ بلكه با هر كس كه آنان را به نيكى ياد كند، دشمن مى شود و طاقت شنيدن مدح و ستايش ديگران را ندارد؛ تا از كسى در حضور او تعريفى بشود، تكذيب مى كند و انتقاداتى چند از آن مى شمرد و يا مى گويد كه لياقت اين مقام را ندارد؛ اگر حسود رياكار باشد و خواسته باشد به صورت ظاهر از غيبت اجتناب كند، در موقع شنيدن تعريف، سكوت مى كند و با سكوت خود تعريف را باطل مى كند و يا مى گويد من نمى دانم و يا خبر ندارم؛ آن گاه در جايى كه مناسب بداند به طور كلى شروع به انتقاد مى كند كه تعريف كننده و هم چنين شنوندگان تعريف، خود به خود پى به بطلان آن سخن ببرند.
مولوى بلخى گويد:
ور حسد گيرد تو را ره در گلو، در حسد ابليس را باشد غلو؛ كو ز آدم ننگ دارد از حسد؛ با سعادت جنگ دارد از حسد. عقبه اى زين صعب تر در راه نيست؛ اى خنك آن كس حسد همراه نيست. اين حسد خانه حسد آمد بدان، كز حسد آلوده گردد خاندان. خانمان ها از حسد گردد خراب؛ باز شاهى، از حسد گردد غراب.
حسد بر ثروت
كسى كه در محيط مالى و زراعتى و تجارتى باشد و به طور كلى كسى كه فكرش پست باشد و پيوسته در امور مالى دور بزند، بر ثروت حسد مى برد و بدخواه كسى مى شود كه ثروتى دارد و آرزومند است كه ثروت از دستش برود. براى رسيدن بدين آرزو، از هيچ اقدامى فروگذار نمى كند بلكه مى كوشد كه مال او را از ميان ببرد.
در معاملات او را مغبون مى كند و به اصطلاح كلاه سرش مى گذارد، وى را به قماربازى ترغيب مى كند، يا وسايلى برمى انگيزد كه اموال او ضبط شود، يا اگر خودش قلدر باشد، ثروت او را غصب مى كند، ويا به مجالس عيش و نوش و باغ وبستانش مى خواند، يا او را در فكر انتخاب و نمايندگى مجلس شورا مى اندازد. يا چنان چه روش مالكين زورگو و ستم كار است، دستور مى دهد آب اندازند و قنات آن بى گناه را خراب كنند و يا محصول او را غارت كرده، به يغما ببرند، يا نقشه ديگرى مى كشد و او را به نام آن كه دنياى ديگرى را ببيند، در فكر سفر به دنياى غرب مى اندازد ويا به اقسام ديگر از بين بردن ثروت، متشبث مى شود كه در اين جهت همگى با هم شريك ومانند پول به دريا ريختن مى باشد.
ديگر از كارهايى كه اين گونه حسود انجام مى دهد، اين است كه مى گويد: ثروت ثروتمندان نامشروع است و همه از دزدى وكلاه بردارى به دست آمده است؛ من نمى گويم كه ثروت آنان همگى از راه حلال به دست آمده است؛ بلكه شايد بسيارى از ثروتمندان از طريق نامشروع ثروت پيدا كرده اند؛ ولى بايد گفت حمله عمومى به ثروتمندان از حسد سرچشمه مى گيرد.
پيدايش حزب كمونيست در جهان، از ميان اين دسته از حسودان بوده است. گمان نرود كه اين گونه حسودان بايد فقير باشند؛ بلكه بسيار ديده شده است كه حسود توانگر است ولى به قدرى پليد است كه نمى تواند ديگرى را ثروتمند ببيند.
حسد بر شجاعت
كسى كه در محيط زد وخورد ومبارزه، پرورش يابد، بر دليرى وشجاعت، حسد مى ورزد و با كسانى كه داراى اين غريزه عالى هستند بدخواهى مى كند و مى كوشد كه شهرت آن ها را به شجاعت، از ميان ببرد وآن ها را از شركت در مبارزات يا حضور در ميدان هاى نبرد باز دارد، و اگر در اين راه پيروزى نيافت، به قتل او همت مى گمارد، و او را در مهالكى بسيار خطرناك مى اندازد؛ از اين كارها كه نتيجه نگرفت، در فكر مسموم كردنش مى افتد ويا به وسيله قتل مخفى و ترور، مقصود خود را عملى مى سازد.
شَغاد برادر رستم
در داستان هاى باستانى چنين آورده اند: شَغاد برادر رستم بود و بر او رشك مى برد؛ لذا به قتل برادر نامدار همت گماشت؛ چاهى را پر از خنجر وتيغ و نيزه وسلاح هاى برنده نمود و روى آن را پوشانيد؛ تهمتن را با لطائف الحيل از آن جا عبور داد؛ رستم در آن چاه فرو افتاد و تيغ هاى تيز و خنجرهاى برنده بر تن او كارگر شد و در آن سيه چال آن قدر ماند، تا جان داد.
دشمنى خالد=
خالد بن وليد كه در محيط سپاهى گرى و يغماگرى عرب پرورش يافته بود و جز زدن و كشتن و بردن؛ نمى دانست، از فضيلت هاى امير المؤمنين(ع) دليرى آن حضرت را درك كرده بود و بر دلاورى آن حضرت رشك مى برد و حسد مى ورزيد فرصتى پيش آمد و غافل گيرانه عازم ترور آن حضرت گرديد. خليفه وقت (ابوبكر) نيز با او در اين تصميم هم پيمان بود. نقشه چنين بود كه هنگامى كه على(ع) در نماز جماعت سلام نماز را مى دهد، خالد بلافاصله جنايت خود را انجام دهد، ولى ابوبكر در حال نماز منصرف شد و در تشهد، پيش از آن كه سلام نماز را بگويد چنين گفت «يا خالدُ لا تفعل ما أمَرتُكَ؛ اى خالد آن چه به تو فرمودم، انجام مده!» سپس سلام نماز را گفت.
على(ع) به توطئه پى برد؛ جريان را از خالد پرسيد؛ خالد به ناچار تفصيل را گفت. على(ع) پرسيد: اگر ابوبكر از فرمان خود پشيمان نشده بود، تو به چنين كارى اقدام مى كردى؟ خالد گفت: آرى. (۳)
حسد بر دانش
كسانى كه در محيط تحصيلى و رشته علم ودانش قدم مى زنند، بر برترى علمى ديگران حسد مى برند و مى كوشند كه صيت علمى آن ها را از بين ببرند؛ يا اگر محصّلى را ديدند كه با جدّيت مشغول تحصيل است وآينده درخشانى دارد، براى او ايجاد موانع مى كنند، وسائل تفريح وعيش و عشرت را براى او فراهم مى كنند و او را با لطائف الحيل از تحصيل باز مى دارند.
اگر استادى در محيطى علمى باشد و روز به روز در اثر فكر و كار، ترقى علمى كند، او را به هجرت از محيط دانش وادار مى كنند و به محيط جهل مى فرستند؛ در فكر نمايندگى مجلس و پست هاى حساس مى اندازند، تا در پى آن برود و از درگاه دانش رانده شود.
شنيدم كه بيمارستانى، جراح فاضل و دانشمندى داشت كه پى درپى عمل جراحى مى كرد و دانشمندتر مى گرديد؛ وى را ترقى دادند و به مقامى بالاتر بردند تا در بيمارستان نماند؛ زيرا اگر در آن جا مى ماند، تخصصش در جراحى افزوده مى گشت و مقام شامخى را حائز مى شد.
حسد به صورت انتقاد علمى
گاهى در ميان اهل دانش، حسد به صورت انتقاد علمى ظهور مى كند؛ نظريات دانشمند ديگرى را مورد بحث قرار مى دهد و بر آن خرده مى گيرد، گاهى كار بالا گرفته و حسد اشتداد پيدا مى كند و نظريات علمى آن دانشمند، حقيقةً در نظر حسود، باطل و نادرست مى نمايد؛ در اين هنگام است كه سخنانى از دهانش بيرون مى آيد كه سزاوار مقام بزرگ دانشمندى، نمى باشد.
طبيبى از طبيب ديگر سخت بدگويى مى كرد؛ هنگامى كه آن طبيب از او گلايه كرد و گفت كه من از نيكى تو مى گويم و تو از من بد مى گويى او جواب مى دهد كه هر دو راست مى گوييم!
حسد بر قدرت
كسانى كه داراى نفوذ وقدرتى هستند، نمى گذارند كه در منطقه قدرت و نفوذشان، ديگرى صاحب قدرت باشد و نفوذى مانند نفوذ آن ها يا كم تر از آن در آن منطقه پيدا شود. به هر وسيله اى كه بتوانند، سعى مى كنند كه رقيب را نابود كرده، قدرتش را از بين ببرند؛ يا اگر تشخيص دادند كه كسى كم كم دارد قدرتى به دست مى آورد وشايد در آينده قدرتمندى متنفذ گردد، او را مى كوبند، و نوزاد را در حالتى كه هنوز جنين است، خفه مى كنند.
اينان براى حفظ قدرت خويش به هر دست آويزى متشبّث مى شوند: در ميان مردم ايجاد اختلاف و دو دستگى مى كنند؛ سران را به جان يك ديگر مى اندازند؛ مانع از رشد عقلى وعلمى جامعه مى شوند؛ از عمران و آبادى جلوگيرى مى كنند؛ از ارتباط مردم با قدرت هاى ديگر جلوگيرى مى كنند؛ حتى به جنايات دست مى زنند، تا قدرت خود را نگاه دارند.
اينان از هيچ گونه عمل ناپسندى براى حفظ قدرت رو گردان نيستند؛ سخن چينى را بزرگ ترين حربه خود مى دانند و آن را از فعاليت هاى پشت پرده مى شمارند و از شاهكارهاى سياسى خود مى پندارند، غافل از آن كه چنين روشى به پست ترين و نالايق ترين مردم اختصاص دارد.
پست ترين اين دسته از حسودان، كسانى هستند كه خود قدرتى ندارند و داراى نفوذى نيستند؛ ولى بر دارندگان قدرت و صاحبان نفوذ، رشك مى برند و بعضى از آنان چنين مى پندارند كه اگر آن دارنده قدرت نباشد، نفوذ از آنِ آن ها خواهد بود؛ لذا با او ستيز ودشمنى مى كنند، وآن را به صورت هاى مختلف -گاه زير پرده، گاه آشكارا- انجام مى دهند.
حسادت هاى جزئى
نالايق ترين مردم، حسودانى هستند كه بر چيزهاى جزئى و بى ارزش حسد مى ورزند.
اگر كسى بسيار بخوابد، بر او حسد مى برند؛ اگر كسى بيش تر از آنان غذا بخورد، بر او حسد مى برند؛ اگر كسى كمى فربه باشد، بر او حسد مى برند؛ اگر قدش بلند باشد، بر او حسد مى برند و حسد خود را به صورت انتقاد يا متلك يا فحش و بدگويى جلوه مى دهند و گاه به صورت نصيحت و خيرخواهى، رشك خود را آشكار مى كنند.
كار به جايى مى رسد كه دسته اى از مردم هنگامى كه مى خواهند به كسى اظهار علاقه كنند، به او مى گويند: چرا لاغر شده اى؟ چرا كم غذا مى خورى؟ شما كم خواب هستيد؟ گويا وظيفه اينان، جاسوسى خواب و خوراك وچاقى و پوشاك ديگران است.
اغلب اينان مردمى ناتندرست وضعيف المزاج مى باشند؛ پس بنابراين، راز حسد ايشان آشكارا خواهد بود.
حسد بر همه چيز
۲. اين دسته از حسودان - كه پليدتر و شريرتر از دسته نخستين هستند- حسودانى مى باشند كه بر همه نعمت ها حسد مى ورزند وحسدشان اختصاص به نعمت مخصوصى كه با آنان ارتباط داشته باشد ندارد؛ بلكه بر هر نعمت و سعادتى كه كسى دارا باشد، رشك مى برند: طبيب است، بر تاجر رشك مى برد؛ كارگر است، بر متنفذ سياسى حسد مى برد. اين دسته از حسودان آرزومندند كه هر كس داراى هر نعمتى است از كَفَش برود؛ هر چند خود حسود از آن نعمت بهره مند باشد، و زيان آن شخص را خواهان است؛ هر چند به زيان خودش تمام شود.
نظريه يك فيلسوف
خواجه نصير الدين طوسى - عليه - از كِنْدى -فيلسوف معروف عرب- نقل مى كند كه او گفته است: حسود، شريرترين مردم است؛ زيرا هر كس هر قدر هم پليد باشد، آرزومند است كه زيان به دشمنش برسد؛ ولى حسود آرزومند است كه هم به دشمن و هم به غير دشمن، زيان برسد؛ ولى نظر من آن است كه حسود ازين هم پست تر است. زيرا آرزومند رسيدن زيان به دوستش نيز مى باشد؛ بلكه بر كسى كه سال ها به وى نيكى كرده و از خوان بى دريغش بهره مند شده است، رشك مى برد.
حسد خويشان بر يك ديگر از اين قبيل است؛ زيرا نزديك ترين مردم به هم، خويشاوندان مى باشند و بدبختى هر كدام، بدبختى ديگرى است؛ ولى حسود پليد، اين چيزها را نمى فهمد؛ خواهان زوال نعمت از ديگرى است؛ هر چند نزديك ترين خويشان و بهترين دوستانش باشد.
داستانى از گلستان
سعدى مى گويد: پادشاهى پسرى داشت كه در وى آثار عقل و كياست آشكارا بود و دليرى اش به اندازه اى بود كه در نبردى كه سپاه دشمن، بى قياس و سپاهيان پدرش اندك بود، دشمن را شكست داد؛ ازين جهت بسيار مورد مهر پدر قرار گرفت. برادرانش بر وى حسد بردند و زهر در طعامش كردند. خواهرش از غرفه ديد و دريچه بر هم زد؛ پسر به فراست دريافت و گفت: «محال است كه هنرمندان بميرند؛ بى هنران جاى ايشان بگيرند.»
رشك نزديكان بر يك ديگر
رشك دختران بر دختران عمو و دايى و عمه و خاله، بسيار است و هم چنين رشك پسرعموها و پسردايى ها وپسرخاله ها وعمه ها، فراوان مى باشد؛ بلكه رشك خواهر بر خواهر و برادر بر برادر كم نيست. شنيدم در يكى از شهرهاى عراق، پدرى بر پسرش رشك مى ورزيد؛ بلكه دور نيست كه مادرى يافت شود كه بر دخترش حسد ورزد.
بارها شده است كه خاندانى بزرگ در اثر رشك افراد آن ها برهم، نابود شده و از ميان رفته است؛ زيرا هر يك از افراد آن، تيشه اى از حسد بر دست گرفته، به ريشه ديگرى مى زنند و در نتيجه ريشه خود را قطع مى كنند؛ لذا همگى نابود مى شوند.
در برابر، خاندان هايى كوچك به واسطه پاكدلى، به مقامات عالى و ارجمندى رسيده اند؛ زيرا تا يكى از ايشان به مقامى برسد، همه از او پشتيبانى مى كنند و در تثبيت وترفيع مقام او همت مى گمارند؛ او نيز دست يك يك آن ها را مى گيرد و به بالا مى برد؛ پس همه به مقامات عالى مى رسند.
اقليت متشكّل
اقليت هاى متشكّل به وسيله پشتيبانى اجزاى آن از يك ديگر، روز به روز مقام اجتماعى خود را افزون تر و محكم تر مى كنند؛ بلكه گاه مى شود كه زمام قدرت اكثريت را نيز در دست مى گيرند؛ ولى اكثريت هاى متفرق كه حسد، آنان را پراكنده كرده است، روز به روز تحليل مى روند و از مقام اجتماعى خود -كه رو به كاهش و در حال تزلزل است- محافظت نمى كنند.
از اين جهت است كه اين اكثريت ها هميشه توسرى خور آن اقليت ها هستند. از امثال يزدى است كه «آن ها دو نفر بودند وهمراه؛ ما ده نفر بوديم وتنها.»
ملل بسيارى در جهان بودند كه سربلندى داشتند؛ ولى چون صفت زشت حسد در آنان راه يافت، راه نيستى را پيش گرفتند و نيست شدند و اكنون كم ترين اثرى از آنان باقى نيست.
انحطاط مسلمانان
مسلمانان، تا موقعى كه داراى روحى پاك و روانى تابناك بودند، سربلندترين افراد بشر و ملل عالم به شمار مى آمدند؛ ولى حسد كار خود را كرد و در ميان ايشان ايجاد اختلاف كرد؛ آن وحدت و يگانگى از ميان رفت؛ آن فداكارى و از خود گذشتگى رخت بربست؛ ازين روست كه روز به روز، بلكه ساعت به ساعت ودقيقه به دقيقه به سرمنزل فنا و نيستى نزديك مى شوند.
مسلمانان چه بودند وچه شدند؟ چرا آن سان بودند وچرا اين سان شدند؟ دل پاك و متحد بودند، آن سان بودند؛ چرك دل شدند ومختلف، اين سان شدند؛ در خاك سياه نشستند؛ تخت وتاج و كلاه را باختند.
هنوز چند روزى نگذشته كه هشتاد ميليون عرب از جمعيتى بسيار اندك -كه ذليل ترين ملل به شمار مى آمدند- شكست خوردند.
حسد نگذاشت كه عرب ها با هم ائتلاف داشته باشند؛ آتش اختلاف، آن ها را دامن زد تا كار به جايى رسيد كه در برابر دشمن مشترك، به يك ديگر خيانت كردند وسرانشان رضايت بيگانگان را بر موفقيت خودى ترجيح دادند.
ديروز، اختلاف ميان سران عرب، اندلس را از دست مسلمانان خارج كرد؛ امروز اختلاف آن ها فلسطين را از چنگشان به در برد و تيرى در پهلوى جهان عرب جاى گرفت كه هر آن ممكن است تا قلب فرو نشيند. بار خدايا ! بر اين يك مشت مسلمان وامانده رحمتى فرما واين نيمه جانى را كه در آن ها مانده است، محفوظ بدار و آنان را راهنمايى كن و از گمراهى نجات بخش و حسد را كه سرچشمه نفاق است، از دل هاى آنان بيرون افكن؛ ايشان را اندكى به خود آور، تا هم چنان كه تو را فراموش كرده اند، دگرباره به ياد آورند و به سوى تو گرايند؛ پس در حال خويش بينديشند و بيمارى هاى خود را در يابند و در فكر درمان شوند.
________________________________________ ۱ شب پنج شنبه، يازدهم ربيع الأول ۱۳۷۰ مطابق با سى ام آذر ۱۳۲۹. ۲ . نهج البلاغه، خطبه ۲۳. ۳ . كتاب سليم بن قيس، ج ۲، ص ۸۷۱ .
حسد(۱(
فطرت خويشتن دوستى
يكى از صفاتى كه فطرى انسان، بلكه فطرى حيوانات نيز مى باشد، دوست داشتن خويشتن است كه آن را حب نفس نيز مى گويند. خويشتن دوستى، يكى از اساسى ترين غرايز حيوانى است و به انسان اختصاص ندارد.
مقصود از فطرى بودن صفت آن است كه در موقع نمايان شدن، هيچ گونه اراده اى كه ناشى از عقل و ادراك باشد، در آن مدخليّت ندارد؛ بلكه بدون توجه، آن چه كه از آثار آن صفت است، بروز مى كند و خود به خود رفتارى كه معلول آن مى باشد، انجام مى شود، و كارى كه بايد از آدمى سر بزند به انجام مى رسد؛ هر چند خود او نخواسته باشد.
غريزه جلب سود و دفع زيان
خويشتن دوستى، غريزه هايى چند مى زايد كه سراسر زندگى بشر با آن ها هم راه است.
يكى از آن ها غريزه جلب منفعت و ديگرى، غريزه دفع ضرر است؛ زيرا اين دو از لوازم خويشتن دوستى است؛ پس هر فردى از افراد بشر به حكم فطرت، بدون آن كه نيروى خرد وعقل در آن دخالت داشته باشد، داراى اين دو غريزه مى باشد؛ البتّه عقل در شناختن سود و زيان دخالت مى كند و براى كبراى فطرى، تعيين صغرى مى نمايد.
فطرت حبّ نفس - چنان چه اشاره شد - اختصاص به انسان ندارد وحيوانات هم خويشتن دوستى فطرى دارند.
زاييده هاى آن، يعنى، غريزه جلب منفعت و دفع ضرر نيز اختصاص به انسان ندارد؛ بلكه در حيوانات حكم فرماست، حتى كرم هاى خاكى نيز داراى اين دو غريزه هستند؛ چنان چه هنگامى كه با فشارى از خارج، تماس پيدا كنند، فوراً خود را جمع مى كنند و نيروى خود را متمركز كرده، آماده دفاع مى شوند؛ زيرا غريزه كرم از زيان آن فشار مى هراسد؛ ولى در برابر، اگر موقعيت ملايمى پيش آيد و مكان سودمندى پيدا كند، خود را باز نموده و به تغذيه مى پردازد.
گل هايى هستند كه هنگام شكفته شدن اگر به آن ها دستى بخورد، فوراً بسته مى شوند وحالت گريز يا دفاع به خود مى گيرند؛ ولى به طور كلى نمى توان در تمام نباتات به وجود اين غريزه -آن طور كه در انسان وحيوان موجود است- حكم كرد وشايد اين گل ها يكى از حلقه هاى اخير نباتى نزديك به حيوان باشند.
انسان و اين دو غريزه
دو غريزه «در پى سود شدن» و«از زيان گريختن» در انسان به طور كامل موجود است. محال است كه انسانى براى رسيدن به چيزى اقدام كند و بداند كه آن چيز براى او زيان دارد.
اين مَثَل مشهور است كه «كارد دسته خود را نمى برد» چنان چه محال است كه بشرى پى برد كه زيانى بدو متوجه است و در مقام دفاع برنيايد؛ بلكه از زيان هاى احتمالى نيز مى هراسد و از آن جلوگيرى مى كند. البتّه در تعيين مصاديق سود و زيان ميان افراد بشر، اختلاف بزرگى موجود است؛ ولى در دو اصل فطرى -جلب سود ودفع زيان- كوچك ترين اختلافى نيست.
اگر بگوييم حسود از اين دو اصل فطرى خارج مى باشد، گزافه نگفته ايم؛ زيرا در اثر پليدى و شرارتى كه داراست، به زيان خود نيز اقدام مى كند وخود را به آتشى كه به دست خود افروخته است، مى سوزاند وخاكستر مى كند. چه خوش گفت آن كه گفت: «كلُّ حاسدٍ عَدُوُّ نَفسِهِ وصَديقُ عَدوِّه؛ هر حسودى دشمن خود و دوست دشمنش مى باشد» با آن كه دشمن خود بودن و دوست دشمن شدن، بر خلاف فطرت انسانى است؛ پس حسود از انسانيت به دور است.
حسود تا كسى را داراى نعمتى ببيند، سوز و گدازش مى افزايد؛ زيرا زخمش التيام نمى پذيرد؛ چنان چه بعضى از حكما گفته اند: «الحسدُ جرحٌ لا يَبْرَأ».
غريزه آسايش دوستى
از غرايز ديگرى كه زاييده خويشتن دوستى است، غريزه آسايش خواهى است. انسان مى كوشد كه براى خود آسايش بيش ترى فراهم كند، خواه آسايش مكانى باشد، خواه آسايش زمانى يا به طور كلى آسايش روحى، بزرگ ترين مقصد هر يك از افراد بشر است.
حسود از اين غريزه هم به دور است؛ زيرا پيوسته براى خويش توليد ناراحتى مى كند وآسايش خود را برهم مى زند وشب و روز آرام ندارد؛ براى خود هرگونه زيانى را فراهم مى كند و از شدت ناراحتى گاه اقدام به خودكشى مى كند، و گاه اقدام به قتل محسود مى كند؛ در نتيجه خودش گرفتار مى شود و چاهى را كه براى ديگرى كنده است، خود در آن مى افتد و به كيفر رفتار پليد خود مى رسد.
زنى حسود
در كتابى خواندم كه در كرمان، زنى بود بسيار حسود، همسايه اى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند وبسيار شريف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مى برد و مى كوشيد كه اندكى از نعمت هاى آن مرد شريف را كم كند و نيك نامى او را از ميان ببرد؛ ولى كارى از پيش نمى برد و خواجه به حال خود باقى بود.
عاقبت روزى تصميم گرفت، كه خواجه را مسموم كند: حلوايى پخت و در آن زهرى بسيار ريخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ايستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خيراتى است. خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند. خواجه را بر آن دو، شفقت آمد. نان وحلوا را بديشان داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند وخوردند و فى الحال مردند.
خبر به حاكم شهر رسيد، وخواجه را دستگير كرد، هنگامى كه از وى بازجويى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شيون و زارى آغاز كرد و فرياد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، يكى فرزند او، و ديگرى برادر او بوده است.
خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از يكى دو روز مرد.
آرى خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. اين حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنايش را فداى حسد خويش كرد؛ تا زنده بود، پيوسته در عذاب بود و سرانجام جان خود را در راه حسد از دست داد و در جهان ديگر به آتش غضب الهى خواهد سوخت.
حسود انسان نيست
با ذكر اين چند نكته روشن شد كه اگر بگوييم حسود انسان نيست، راه دورى نرفته ايم؛ بلكه حسود از حيوانات و جانوران هم پست تر است؛ زيرا آنان در برابر زيان يا مى گريزند، ويا از خود دفاع مى كنند؛ ولى حسود زيان ها را به سوى خود مى كشاند و به اختيار، خود را در آتش مى اندازد.
دشمنى حسود
حسود شريرترين دشمنان است؛ زيرا هر دشمنى را با محبت ومهربانى مى توان رام نمود و مى توان با پوزش خواستن و خوشرويى، آرام ساخت، تا از دشمنى درگذرد و از در دوستى درآيد؛ ولى با حسود هر چه دوستى و مهربانى شود ومحبت نشان داده شود، دشمنى اش شديدتر و عنادش افزون تر وخطرناك تر مى گردد.
اگر ريشه دشمنى در ميان دو كس از ميان برود، دشمن، دوست مى شود و كينه اش از بن كنده مى شود؛ ولى كينه حسود ريشه اش از بن كندنى نيست؛ زيرا موجِد آن، وجود نعمت يا فضيلت در كسى است؛ پس تا نعمتى در محسودى يافت مى شود، حسود در دشمنى ثابت قدم است.
كسى به حسود خود گفت: چه كنم كه از دشمنى با من درگذرى؟
حسود پاسخ داد: مى خواهم روى زمين نباشى.
گاهى دشمنى حسود با كسى است كه هيچ گاه از او بدى نديده، بلكه هميشه از او به وى خوبى رسيده است. اين جاست كه آن پاك نهاد هر چه بيش تر نيكى كند، دشمنى آن حسود، افزوده تر مى گردد.
قاتل پادشاه روم
بر سزار - پادشاه روم - تنى چند حمله كردند كه او را بكشند. شاه يكى از دوستان نزديك خود را كه «بروتوس» نام داشت، در ميان آن ها ديد؛ گفت: بروتوس تو هم؟
بروتوس صميمى ترين دوستان سزار به شمار مى آمد و قيصر او را تا ساعت كشته شدن، از ياران خود مى دانست؛ ولى حسد، دوستى نمى داند؛ نيكى را نمى شناسد؛ خدمت گزارى را بلد نيست؛ ادا كردن حق را نمى فهمد؛ وفا را ياد نگرفته است؛ نمك را مى خورد و نمكدان را مى شكند؛ جز خانه خراب كردن، عزت و شرف را بر باد دادن، وآشيانه ها را برهم زدن، چيز ديگرى نمى خواهد؛ جز از نابودى كسان و ذلت بندگان خدا، لذتى بر او متصور نيست.
حسد بر بيگانگان
حسودان بر سه دسته اند: دسته نخستين كه شرارت و جنايتشان مانند عددشان از دو دسته ديگر كم تر است؛ حسودانى هستند كه تنها بر بيگانه حسد مى برند و با خودى كارى ندارند. اينان شريف ترين حسودانند و راه سعادت براى آن ها بازتر است؛ چون اين صفت پليد در آن ها ريشه ندوانيده و از بن كندن آن آسان است. دوستان وخويشان از اين دسته حسودان بدى نمى بيند؛ اين ها با خودى كارى ندارند. هم كيشان آن ها از دست آن ها در آسايشند و هم شهريانشان را نمى آزارند؛ با هم ميهنان خود ستيزه جويى نمى كنند؛ بلكه تمام بدى و دشمنى آن ها با بيگانگان است. شايد بعضى اين صفت را فضيلت پندارند. اين دسته بيش تر از افرادى تشكيل مى شوند كه تربيت عالى ندارند و داراى تعصب خانوادگى يا منطقه اى و مانند آن مى باشند. اينان هرچند خودشان از حسدشان زيان مى برند، ولى براى كسانشان سودمند هستند.
حسد بر خويش و بيگانه
دسته دوم كه شرارتشان از دسته نخست بيش است، حسودانى هستند كه خويش و بيگانه در نظرشان يك سان است و بد هر دو دسته را خواستارند.
اگر خويش سربلند شود، افسرده مى شوند و مى كوشند او را سرنگون سازند؛ و اگر بيگانه سربلند گردد، با او نيز چنان مى كنند. پيوسته با همه در ستيزند؛ همه را دزد وخائن وجنايت كار مى خوانند؛ بر دوست رشك مى برند و بر دشمن حسد مى ورزند؛ دوست و دشمن را نمى شناسند؛ با همه خلق خدا سر دشمنى دارند. هر كس داراى نعمتى باشد، با وى به جنگ در مى آيند و در اين انديشه مى روند كه آن نعمت را از كف او بيرون كنند.
حسد بر خويشان و نزديكان
سومين دسته كه بايد آن ها را شريرترين و پليدترين حسودان نام گذاشت، آنانى هستند كه بر خويشان حسد مى ورزند و بر دوستان رشك مى برند؛ با بيگانگان كارى ندارند وتمام سروكارشان با خودى است.
اين دسته، پست ترين و پليدترين افراد بشر هستند.
بيگانه اگر به بالاترين مقامات برسد، با او كارى ندارند؛ ولى اگر يكى از خويشان، مقام كوچكى را حائز گردد، يا نعمتى را دارا شود، نيروى خود را به كار مى اندازند كه آن مقام را از او بگيرند، يا آن نعمت را از وى بربايند.
اگر از بيگانه اى زيانى ببينند ويا بدترين اهانت ها را به آن ها بنمايد، چيزى نمى شمارند؛ ولى اگر نزديكى، پايش اندكى بلغزد، روزگارش را سياه و خانه اش را خراب مى كنند.
اين گونه افراد، خاندان ها را بر باد مى دهند وخانمان هاى خود و دوستان و هم كيشان خود را مى سوزانند. بدبختانه از اين گونه مردم در ميان مسلمانان بسيار است و دين اسلام هر چه زيان ديده از اين دسته بوده است.
پيشوايان اسلام از اين دسته رنج بسيار كشيده اند؛ بلكه اگر بگوييم يكى از بزرگ ترين علل انحطاط اجتماعى مسلمين اينان بوده و هستند، راه دورى نرفته ايم.
پسر عموى حضرت صادق(ع)
يكى از كسانى كه در برانگيختن منصور دوانيقى بر مسموم كردن حضرت صادق(ع) دخالت داشت، يكى از عموزادگان آن حضرت بود كه در دربار خلافت راه داشت. با آن كه خود منصور هم از بنى هاشم و از عمو زادگان آن حضرت به شمار مى رفت.
اميه همه بزرگان عرب را كنار گذاشت وتنها با حضرت هاشم دشمنى و ستيزه جويى نمود؛ با آن كه اميه ادعا مى كرد كه برادرزاده هاشم مى باشد.
اگر به دقت نگاه كنيم، اكنون از اين گونه حسد در ميان ما مسلمانان بسيار يافت مى شود. ما آن مقدار كه با خودمان حسد مى ورزيم و ستيزه جويى مى كنيم، با بيگانگان كارى نداريم. اگر آنان هستى ما را به يغما برند -چنان چه بردند- و اگر ناموس ما را بر باد دهند -چنان كه دادند- چيزى نمى شماريم؛ چنان كه نشمرديم. اگر آنان بر ما حكومت كنند، اهميتى نمى دهيم -چنان كه نداديم- ولى با خودمان هميشه سر دشمنى داريم.
شگفتى اين جاست كه براى خدمت به بيگانگان، به خودمان خيانت مى كنيم ومصالح خودمان را فداى مطامع بيگانگان مى نماييم.
دشمنى ما با خودمان بيش از دشمنى ما با بيگانگان است؛ بلكه با آنان دشمنى نداريم وهرچه دشمنى داريم با خودمان است. حاضر نيستيم كه يك تن از ما راه ارتقا وسربلندى را بپيمايد؛ ولى بيگانه اگر آقايى كند، مانعى ندارد؛ پس اگر سيلى خور بيگانگان شده باشيم، تقصير خودمان است وگرنه چهارصد ميليون مسلمان را هيچ قدرتى نمى تواند اسير كند، مگر به وسيله خيانت كارانى از خود ما.
مسلمان هاى خيانت كار
چند مسلمان خيانت كار هندى با هندوها ساختند و به برادران مسلمان خود خيانت كردند و روز حمله مسلمانان را در دهلى به تأخير انداختند، تا هندوها موفق شدند وآن قتل عام فجيع مسلمانان را در دهلى ايجاد كردند و فجايعى نسبت به نواميس مسلمانان مرتكب شدند كه تاريخ بشرى را سياه و ننگين ساختند.
عرب هايى در فلسطين، طوق بندگى يهود را بر گردن نهادند و داغ سازمان «هاگانا» را بر سينه زدند و بر برادران مسلمان خود تاختند و از هيچ گونه جنايتى نسبت به مسلمانان دريغ نكردند.
يكى از عرب هاى آواره و دربه در فلسطين، گفته بود كه چهار تن از فرزندانش را، يكى از همين عرب هاى بنده سازمان هاگانا كشته است!
در لبنان آن قدر كه ستيز و دشمنى و حسادت در ميان سران مسلمان با يك ديگر هست، گمان ندارم كه در ميان آن ها و سران مسيحى باشد؛ بلكه گاهى از مسيحى ها كمك مى گيرند و بر برادران مسلمان خود مى تازند. مسلمانان بسيارى هستند كه به نفع ديگران، در ميان برادران خود جاسوسى مى كنند.
هنگامى كه سپاه كفر، عزم تخليه ايران را كرد، چه بسيار خيانت كارانى بودند كه از آنان مى خواستند كه ايران را تخليه نكنند! خاك بر سر چنين مسلمانان پليدى كه روح پيغمبراسلام(ص) از ايشان بيزار است. اى كاش مسلمانان با حميّت و درست كار، دامن همّت به كمر مى زدند و دست به دست هم مى دادند واصلِ بزرگ فراموش شده اسلام -لَن يَجعَلَ اللّهُ لِلكافِرينَ على المُسلِمينَ سَبيلاً- را، به ياد برادرانشان مى آوردند وآنان را به مسلمانى نزديك مى كردند. اگر بگويم ما مسلمانان از مسلمانى دور شده ايم و جز اسمى از اسلام در ميان ما باقى نمانده است، سخن نادرستى نخواهد بود. ما بايد مسلمانى خود را اصلاح كنيم؛ زيرا هر عيب كه هست از مسلمانى ماست.
بار خدايا ! بر اين يك مشت مسلمان مصيبت كشيده، رحمت فرست، و ما را هدايت و راهنمايى فرما. ________________________________________ ۱ شب پنج شنبه، هيجدهم ربيع الاول ۱۳۷۰ مطابق با هفتم دى ماه ۱۳۲۹.
حسد(۱)
شهرت دوستى
طرز تفكر مردم درباره آراستن خويشتن به صفات پسنديده، دو گونه است:
دسته اى دوست دارند كه به نيكوكارى شهره شوند؛ هر چند حقيقتاً نيكوكار نباشند. تنها چيزى كه هدف آن ها است مشهور شدن به خوبى وشناخته شدن به صفات پسنديده است؛ هر چند كه خود در ته دل بدانند كه آن گونه كه مشهورند، نيستند.
كسانى دوست دارند كه مردم آنان را دانشمند بدانند؛ هر چند در واقع دانشمند نباشند، به شهره شدن به دانشمندى، بسنده مى كنند و در پى حقيقت دانشمندى نمى روند.
عده اى دوست مى دارند كه مردم ايشان را با حسن نيت بشناسند؛ هر چند در دل، حسن نيت نداشته باشند. بسيارى خواهان آنند كه مردم آن ها را با تقوا و پرهيزكار و پاك دامن و بافضيلت بدانند؛ هرچند كه اساساً با تقوا و پرهيزكارى و پاك دامنى و فضيلت آشنا نباشند.
شهره شدن به جوانمردى و فداكارى، آرزوى افراد بسيارى است؛ هرچند نسبت جوانمردى با آن ها، نسبت آب وآتش باشد.
اينان به چيزى كه دل خوش هستند و در پى آن روانند و براى رسيدن به آن هزاران رنج ومشقّت را بر خود هموار مى كنند، بلكه گاهى جان خود را در اين راه مى گذارند، همانا نامورى وشهرت است وبس، وچيزى كه از آن مى گريزند، گم نامى است.
كمال واقعى و فضيلت هاى حقيقى را طالب نبوده ونيستند، وتنها چيزى را كه طالبند، شهرت به فضيلت و كمال است. از حقيقت بد بودن نمى هراسند، و از تن دادن به جنايت كارى دريغ ندارند، ولى از شهره شدن به بدى و ناميده شدن به جنايت كارى مى گريزند.
افراد اين دسته در ميان تمام طبقات، از مرد و زن، بسيارند، وحتى بعضى از آنان اين روش را پسنديده مى شمارند، وآن را حفظ آبرو لقب مى دهند.
مكتب رياكارى
پيدايش مكتب رياكارى وعوام فريبى در جهان، در اثر همين حس شهرت طلبى بوده است؛ اين مكتب شاگردان بسيار و اساتيد بى شمار دارد؛ بلكه بعضى نخوانده ملا، و شاگردى نكرده، استاد هستند.
نشانه رياكاران، تناقضاتى است كه در رفتار و كردارشان موجود است و جلوه آشكار ايشان با روش پنهانى ايشان كاملاً مغايرت دارد وكسانى كه از كارهاى پشت پرده آنان آگاهى ندارند، گول مى خورند. يكى از پسران عمر، شراب خورده بود، و حدّ هم درباره اش اجرا شده بود؛ خبر كه به عمر رسيد، شديداً ابراز تنفر كرد و برخلاف قوانين اسلام دوباره حدّ را اجرا كرد؛ به طورى كه فرزندش زير تازيانه جان سپرد؛ در صورتى كه خودش گاه و بى گاه شراب مى نوشيد. (۲)
مسلك گاندى اين بود كه نبايد حتى به حيوانات گزندى برسد، ولى در برابر چشمش، هزاران مسلمان را كشتند وجلوگيرى نكرد. هنگامى كه فرياد اعتراض مسلمانان جهان برخاست كه اگر گاندى مخالف است، چرا روزه نمى گيرد، پس از آن كه پنج شبانه روز كشتار ادامه داشت و هندوهاى خون آشام سيراب شدند، در اين هنگام آقاى گاندى روزه گرفت!
شايد بعضى چنين پندارند كه استقلال ظاهرى هند در اثر زحمات او بوده است؛ ولى غافلند كه اين استقلال ها از نتيجه بيدارى عموم افراد ملت هاست، زيرا كه ده ها كشور ديگر نيز پس از جنگ، چنان استقلالى يافتند.
آيا اين دسته بهترند يا پيروان مكتب معاويه كه خوردن و بردن آشكارا دارند؟ نظر من آن است كه براى جامعه، دسته اول بهترند؛ چون از فحشا و منكر جلوگيرى مى شود، و از نظر خودشان، دسته دوم بهترند؛ چون اقلاً رياكارى ندارند.
حقيقت خواهى
از آن طرف دسته بسيار كوچكى، جوياى كمال واقعى و نيك بودن حقيقى هستند و دوست دارند كه صفات نيك را حقيقتاً دارا باشند؛ هر چند شهرت به آن راه پيدا نكنند يا مردم آنان را برخلاف آن بشناسند؛ تنها هدف اينان آراسته شدن به فضايل و پيراسته شدن از رذايل است، خواه كسى آن را بداند، خواه نداند.
دانشمندى را طالبند، هرچند مردم آن ها را نادان بخوانند؛ پاكدامنى و فضيلت را جويايند، هرچند دشمنان، آن ها را «لَصٌّ مِن لُصوصِ العَرَبِ» بگويند؛ هيچ وقت جلب نظر مردم، مورد توجه آن ها نيست و تمام منظور آنان، تنها حق وحقيقت است وبس؛ هرچند يك تن خريدار نداشته باشند.
زبان حال اينان اين است كه مى گويند: پروردگارا ! عبادت من براى آن است كه تو شايسته عبادتى؛ نه براى رفتن به بهشت، ويا گريختن از دوزخ.
امام سجاد(ع)
در مدينه خانواده هاى بى نوايى بودند كه عددشان از صد كم تر نبود و شبانه آذوقه آنان مى رسيد و نمى دانستند كه چه كسى آن را مى آورد؛ هنگامى كه امام سجاد(ع) از دنيا رفت، ديدند كه نيكوكارىِ شبانه، قطع شد.
آن حضرت شب هاى تاريك از خانه بيرون مى آمد و انبانى بر پشت، به در خانه هر بينوايى كه مى رسيد، آن را مى زد و به صاحب آن خانه مى داد. چهره را پوشانيده بود كه بينوايان او را نشناسند و پيوسته مى فرمود: «نيكوكارى نهانى، آتش خشم خدا را خاموش مى كند.»
زُهَرى، درشبى سرد و بارانى، امام سجاد(ع) را مى بيند كه بارى از آرد و هيزم برپشت گرفته و مى رود، زُهَرى مى گويد: يابن رسول اللّه، اين چيست؟ امام مى گويد: عزم سفرى دارم؛ توشه راه را مى برم در جايى محفوظ بگذارم.
زُهَرى مى گويد: اجازه بدهيد كه غلام من آن را بياورد. امام نمى پذيرد. زهرى مى گويد: خودم آن را بر دوش مى گيرم؛ چون مقام شما بالاتر از اين است.
امام مى فرمايد: ولى من مقام خود را بالاتر از اين نمى دانم كه چيزى را بر دوش ببرم كه راحتى سفر من در آن است و وسيله آسايش من در جايى است كه عزم رفتنش را دارم؛ تو را به خدا ! به سراغ كار خود برو و به من كارى نداشته باش. زهرى مى رود؛ پس از چند روزى امام را ملاقات مى كند واز تأخير سفر جويا مى شود؛ امام مى فرمايد: سفرى كه تو گمان كردى منظور نبود؛ بلكه مقصود، سفر مرگ بود كه براى آن آماده مى شدم.
هنگامى كه آن حضرت از دنيا رفت و مى خواستند پيكر نازنينش را غسل دهند، مى بينند كه پشت مباركش مانند زانوى شتر، پينه بسته است! كسانى علت را جويا مى شوند؛ در جواب مى شنوند كه جاى انبان هايى است كه شبانه بر پشت مى گرفت و به خانه فقرا و بينوايان مى برد.
حسد بر نامورى
حسودان نيز بر شهرت به مال و نامورى به فضايل، رشك مى برند و آرزومندند كه شهرت را از محسود بزدايند. از شهرت محسود به پاكى، در رنجند و دوستدار از بين بردن آن هستند. از پاكى و فضيلت محسود ناراحت نيستند؛ بلكه نامورى آن ها را به پاكى و فضيلت، نمى توانند ببينند.
اينان با حقيقت دشمنى ندارند؛ بلكه با شناسايى آن ستيز مى كنند و چيزى كه آن را خار چشم خود مى دانند، نيك نامى است، نه نيك بودن؛ لذا تمام كوشش خود را به كار مى برند كه آن شخص را از نيك نامى بيندازند و يك شخص عادى، جلوه دهند؛ بلكه اگر از دستشان برآيد بدنامش سازند؛ بر زيان او نشر اكاذيب كنند و از نقل فضايل و شايستگى هايش جلوگيرى نمايند.
دشمنان على(ع)
امير المؤمنين(ع) از دنيا رفت؛ ولى نامورى آن حضرت به فضايل و نيكى، باقى مانده، دشمنان آن حضرت را در رنج انداخته بود. آنان كوشيدند كه از ذكر فضايل و مناقب آن حضرت در مجالس و محافل جلوگيرى شود؛ سال ها بر سر منابر، گويندگان وخطبا را وادار كردند كه نسبت به آن حضرت سخنان ناروايى بگويند و اكاذيبى براى بدنام كردن آن حضرت نشر دهند؛ عده اى را پول مى دادند كه احاديثى از قول رسول خدا(ص) بر جرح آن حضرت جعل كنند. پول ها و هزينه هاى هنگفتى در اين راه صرف كردند؛ دوستان حضرت را مى كشتند و يا به زندان مى افكندند ويا تهديد مى كردند كه كلمه اى از محامد اوصاف و فضايل صفات آن حضرت بر زبان نياورند. بااين حال، چشمه خورشيد را نتوانستند گل اندود كنند و روز به روز در جهان، مقام على(ع) بالاتر مى رود.
حسد بر فضايل
همان طور كه مشك هر جا كه باشد، خود را معرفى مى كند، زيبايى را همه كس مى شناسد و احتياج به معرفى ندارد؛ فضيلت وزيبايى حقيقى در هر كس كه باشد، خود را آشكار مى كند.
پدرم مى فرمود: «حقيقت بهترين معرِّف خويش است.»
بنابراين فضيلت در هر كس باشد، موجب شناسايى او مى شود، اين جاست كه حسود بر فضيلت رشك مى برد و با كمالات و صفات پسنديده، دشمنى پيدا مى كند.
چنان كه حسود اگر بداند كه حسن، مثلاً محصّل خوبى است و ممكن است در آينده، دانشمندى عالى مقام شود، چنين مى انديشد كه او را از تحصيل باز دارد؛ با زبان دوستى به گوش او مى خواند كه تحصيل سودى ندارد، يا او را به وسيله تشكيل جلسات تفريحى و مشغول كردن به عيش وعشرت از تحصيل بازدارد، يا موانع ديگرى ايجاد مى كند، تا آن محصل را ول گرد و بى كار نمايد.
بيگانگان به وسايل بسيارى متشبث مى شوند، تا ملل شرق را از دانشمند شدن باز دارند و به هر راهى كه بتوانند، از ترقى علمى محصّلان ما جلوگيرى مى كنند؛ عده اى را به ورزش تشويق مى كنند؛ پيشاهنگى را رواج مى دهند؛ عده اى را به بازى كردن براى تئاتر ترغيب مى كنند؛ سطح كتب تعليماتى را پايين مى آورند؛ ساعات درس را كم مى كنند؛ تعطيلات سال را مى افزايند؛ سه ماه را به نام تابستان، پانزده روز را به نام نوروز، ده روز را به نام تعطيل زمستانى، روزى به نام جشن درخت كارى، روزى به نام جشن تأسيس دانشگاه، چندين روز به نام جمع اعانه، چندين روز به نام آماده شدن محصّل براى امتحان وعناوين ديگرى كه نام آن ها از خاطرم محو شده است، به اضافه تعطيلات عمومى دولتى، به اضافه تعطيلاتى به عنوان نام نويسى در اول سال، به ضميمه تعطيلات عصرها در بعضى از روزها، وتعطيلات فوق العاده اى كه گاه به عنوان بهداشت و جلوگيرى از سرايت امراض پيش مى كشند وشايد هم عناوين ديگرى به تعطيلات اضافه شود. اصولاً در كشورهاى شرق ارزش علم را از ميان برده اند؛ بلكه ارزش را تنها به گواهى نامه ها داده اند؛ لذا محصّلان ساده لوح آن قدر كه براى تحصيل گواهى نامه مى كوشند، براى تحصيل دانش، كوشش نمى كنند.
اگر محصّلى به كشورهاى آنان برود، وسايل بى سواد كردن او را به كار مى اندازند، تا فقط به گواهى نامه اكتفا كند، حتى اگر بر خلاف ميل آنان محصّلى تحصيلاتى كرد و مقامى از دانش را حائز شد، با تبليغات او را از مراجعت به كشورش منصرف مى كنند او را نزد خود نگاه مى دارند و اگر موافقت نكرد، نابودش مى كنند؛ چنان چه بسيارى از محصّلان ما در كشورهاى خارج در رودخانه يا دريا غرق شدند و يا مسموم گشتند ويا زير راه آهن رفتند و نام آن را خودكشى يا غرق در اثر شنا و قايق رانى، نهادند.
نعمتى كه خدا به محصّلان ما عطا كرده است، رقابت هاى سياسى است كه ميان آنان موجود است و هر كدام به دروغ دم از دوستى با شرق مى زنند؛ محصّلان حقيقى مى توانند از اين فرصت استفاده كنند.
حسد بر جوانمردى
اگر حسود تشخيص دهد كه كسى به واسطه كرم و جوانمردى محبوبيّت فوق العاده اى در جامعه پيدا كرده است، مى كوشد وى را از خدمت گزارى به مردم باز دارد. پيوسته بيهوده بودن يارى به خلق و اعانه به مردم را بر وى تلقين مى كند. زيان خدمت گزارى به بشر را به او بيان مى كند؛ مثلاً «سزاى نيكى بدى است» را بر او تكرار مى كند وتوضيح مى دهد كه جنس دو پا، از آغاز، كارش نمك خوردن و نمكدان شكستن بوده است؛ پس كَرَم دو زيان دارد، يكى كم بود مال و كم شدن شخصيت، وديگرى سزاى ناروا در برابر نيكى.
ولى جوانمردان به اين افسانه ها گوش نمى دهند و نقطه سپيد و روشنى كه در دل دارند، كار خود را مى كند و روشنايى مى دهد.
جوانمردى على(ع)
وقتى حُللى چند براى رسول خدا(ص) آورده بودند، آن حضرت آن ها را ميان حاضرين تقسيم كرد وحُلّه ها پايان يافت. در اين هنگام يكى از فقراى مهاجرين رسيد؛ ولى براى او حُلّه اى نمانده بود.
پيغمبر(ص) كه او را ديد، به حاضرين خطاب كرده، فرمود: كدام يك از شما اين مرد را بر خود مقدم مى دارد ونصيب خويش را به او مى دهد؟
على(ع) نصيب خود را پيش آورد، پيغمبر(ص) آن را گرفت و به مرد فقير داد؛ آن گاه رو به على(ع) كرده، چنين فرمود: خدا تو را در هر خيرى پيش قدم كند وسخاوت و جوانمردى در مال را به تو ارزانى دارد؛ تو رهبر مؤمنينى؛ ولى مال، راهبر ستم كاران است؛ ستمگران آنانند كه به تو رشك مى برند و بر تو ستم روا مى دارند وپس از من، حق تو را به تو نمى دهند. (۳)
حسد بر محبوبيّت
حسودى كه بر صاحب فضيلت و كمال رشك مى برد، و با او از در دشمنى درمى آيد، نه از جهت فضيلت و كمال اوست؛ بلكه از جهت محبوبيتى است كه در اثر فضيلت پيدا كرده است؛ حسود از اين محبوبيت ناراحت است.
زنان به خودى خود زيبايى را دوست مى دارند؛ ولى حسادت زيبايان حسود به هم ديگر از آن نظر است كه مبادا رقيب بيش تر در دل ها جاى پيدا كند!
اگر زيبايى سيرت وفضايل معنوى با زيبايى صورت و كمالات ظاهرى توأم شود، محبوبيت، چندين برابر خواهد بود؛ پس دشمنى حسود وستيز او نيز چندين برابر مى شود وبراى نابودى چنين كسى، بسيار خواهد كوشيد؛ هر چند نزديك ترين كسانش باشد.
برادران حضرت يوسف(ع)
برادران يوسف بر او حسد بردند؛ چون بيش تر از آن ها مورد مهر پدر قرار داشت؛ لذا تصميم به قتل يوسف گرفتند، با آن كه يوسف از همه آنان كوچك تر بود؛ ولى «لاوى» كه يكى از برادران بود، با اين نظر مخالفت كرد؛ لذا تصميمشان بر اين شد كه يوسف را براى هميشه از پدر دور كنند.
روزى خدمت حضرت يعقوب(ع) شرف ياب شدند، و از پدر خواستند كه اجازه دهد يوسف را همراه خود به گردش برند.
يعقوب(ع) فرمود: مى ترسم كه يوسف را گرگ بخورد.
آن ها گفتند كه ما بسياريم و هر كدام دليرى وشجاعت بى اندازه داريم و با تمام قوا يوسف را محافظت مى كنيم؛ چگونه گرگ مى تواند يوسف را بخورد! پس يعقوب(ع) اجازه داد.
يوسف را به بيابان بردند و در چاهى افكندند وپيراهن يوسف را خون آلود كرده، اشك ريزان نزد پدر بازگشتند و چنين گفتند: ما يوسف را بر سر اسباب هايمان گذاشتيم، و به بازى ومسابقه مشغول شديم و از يوسف غافل بوديم. دمى كه به خود آمديم، يوسف را گرگ دريده بود!
با شنيدن اين خبر، روزگار پيش چشم يعقوب پير، تيره شد وآه از نهادش برآمد و گريستن آغاز كرد.
يوسف را فروختند
برادران روز بعد بر سر چاه آمدند كه مبادا يوسف از چاه نجات يافته باشد و به شهر باز گردد و دروغشان آشكار گردد.
اتفاقاً گمانشان صحيح بود؛ زيرا كاروانى بر سر چاه رسيده بود و كاروانيان مى خواستند كه از چاه آب بكشند به جاى آب، يوسف بيرون آمد. آنان بسيار خشنود شدند؛ در اين هنگام برادران يوسف رسيدند و گفتند كه اين پسر از بردگان ما بوده و در اين چاه افتاده است.
سپس يوسف را از كاروانيان ستاندند و به كنارى بردند و به او گفتند اگر اقرار كنى كه برده ما هستى، زنده خواهى ماند، و گرنه كشته مى شوى؛ يوسف به ناچار پذيرفت.
آنگاه او را به كاروانيان فروختند وآنان با خود عهد كردند كه اين غلام زيبا و باكمال را، براى عزيز مصر ارمغان برند.
جنايت هاى حسد
آرى حسد است كه موجب چنين جنايت هايى مى شود؛ از طرفى، پدر پيرى را به روزگارى سياه مى اندازد، و او آن قدر مى گريد، تا چشمانش سفيد مى شود و از فزونى غم و اندوه، شب را از روز نمى شناسد. از طرفى، برادرى را كه جميع كمالات را داراست، و موجب افتخار و سربلندى خاندان است، به چاه هلاك مى اندازد، وسپس او را به غلامى و بردگى، به بيگانگان مى فروشد.
اى حسد، خاك بر سرت باد ! چه جنايت ها مرتكب شدى! وچه خاندان هايى را برباد دادى! وچه عزيزانى را ذليل كردى! تف بر تواى كه دشمنى ات را اندازه نيست و رحم و مهربانى را در تو راه نيست. آن قدر مى كوشى، تا موجود سودمند و شريفى را نيست و نابود كنى و درختى را كه همگان از آن بهره مند مى شوند، و در زير سايه اش مى خرامند، از ريشه بخشكانى! نه بر دشمن كنى رحمى نه بر دوست! نه خويشى مى شناسى نه بيگانه! همه را به آتش خود مى سوزانى و از نيش زهرآلودت به آنان مى چشانى! اى كاش ريشه ات از بن كنده مى شد و از جهان رخت برمى بستى؛ تا مردم دمى روى آسايش ببينند. اميدوارم بيايد آن كه ريشه ات را بكند، بلكه ريشه همه جنايات و رذايل را !
اشتداد حسد
حسد گاهى به قدرى شديد مى شود كه بغض خدا در دل حسود جاى مى گيرد و با آفريننده جهان و روزى دهنده جهانيان به ستيزه جويى برمى خيزد و دادگرى حق و عدل خداوندى را انكار مى كند. اين كار وقتى است كه حسود در حسد خود شكست خورده و هر چه كوشيده، به مقصد نرسيده و نتوانسته است كه نعمتى را از دست منعمى بيرون كند. اين وقت است كه سوزش درونى اش افزون مى گردد و زبان اعتراض بر پروردگار دادگر مى گشايد ومى گويد: چرا چنين نعمتى را بدو ارزانى كردى؟ او شايستگى و لياقت اين مقام را ندارد!
با نظاير اين سخنان، خود را بدبخت تر از بدبخت مى كند وسخط خداوندى را متوجه خود مى سازد؛ «خَسِرَ الدّنيا وَالاخِرةَ ذلكَ هُو الخُسرانُ المُبينُ» (۴)
گاه زبان درازى اش افزون تر مى شود و پرروتر و بى حياتر مى گردد؛ انكار ذات پاك خداوندى را مى كند و به منطق مادى معتقد مى شود و كافر مى گردد و در هنگام مرگ، پشيمان و بخت برگشته وسرافكنده، ازين جهان مى رود.
تا در اين جهان است، مى سوزد و در آن جهان نيز به كيفر كردارهاى زشت خود مى رسد و پى مى برد كه چگونه عدالت حقيقى در عالم، و نظارت واقعى بر عالميان برقرار است.
ابليس بر منزلت آدم(ع) نزد خدا، حسد برد و فرمان الهى را گردن ننهاد، بدبخت ترين موجود عوالم خلقت گرديد و روسياهى هميشگى را براى خود و پيروان دايمى اش خريد.
بار خدايا!
پروردگارا ! ما را از شر حسودان نگه دار. بار خدايا ! دل هاى ما را از حسد پاك و پاكيزه بفرما. بار الها ! مگذار اين صفت پليد، بر عقل ما مستولى شود و بر روح ما حكومت كند؛ ما كه از خود قدرتى نداريم؛ ما از خود هست و بودى نداريم؛ ما كه از خود نمودى نداريم؛ قدرت وتوانايى را تو به ما دادى؛ تو ما را هست كردى وگرنه ما نيست بوديم؛ نمود ما از توست؛ ظهور ما از توست؛ بلكه ما همه نشانه هاى تو هستيم.
آفريدگارا ! اين تضرّع هاى ما را به درگاهت، بپذير و بر اين يك مشت مسلمان بى چاره، رحم كن و ايشان را از در رحمتت نا اميد مگردان و دستشان را از دامان محمد وآل محمد(ص) كوتاه مكن.
________________________________________ ۱ شب پنج شنبه، بيست وپنجم ربيع الاول ۱۳۷۰ مطابق با چهاردهم دى ماه ۱۳۲۹. ۲ . الطبقات، ج ۳، ص ۲۵۷۲۳۰. موطأ مالك، ج ۲،ص ۸۹۴، ط مصر. ۳ . بحار الأنوار، ج ۳۶، ص ۶۰، ح ۳. ۴ . حج (۲۲) آيه ۱۱.
حسد
آيا حسد گناه است
حسد را بعضى گناه دانسته، از معاصى شمرده اند و شايد بعضى از روايات، اِشعارى بدان داشته باشد. كسانى اين سخن را نپذيرفته اند؛ زيرا معتقدند كه اگر مقصود از حسد، همان حالت روحى و باطنى باشد، كه اين در اختيار انسان نيست و شرط گناه بودن، اختيارى بودن است؛ و اگر مقصود كارهاى ناپسند و ناروايى است كه از حسود سر مى زند، از قبيل بدگويى و زيان رسانى و مانند آن كه آن ها به خودى خود، گناهند؛ هرچند از حسد برنخيزند.
نادرستى دليل
اين استدلال صحيح نيست؛ زيرا گاه رفتارى از حسد برمى خيزد كه به خودى خود گناه نيست؛ چه مانعى دارد كه از آن نظر كه از حسد سرچشمه گرفته است، حرام باشد؛ مانند دريغ كردن از كمك و همراهى؛ ياد ندادن مطالب علمى؛ لب فروبستن از مدح كسى كه شايستگى آن را دارد، و امثال اين ها؛ و اگر مقصود از حسد، يك حالت روحى نيز باشد، باز هم اشكالى در حرام بودن آن به نظر نمى رسد؛ زيرا برفرض بپذيريم كه گاهى پيدايش حالت هاى روحى در انسان تحت اختيارش نيست؛ شايد به ارث رسيده باشد؛ شايد اوضاع و احوال ومحيط آن را ايجاد كرده باشد؛ ولى نگاهدارى، و دور نكردن آن از خود، تحت اختيار مى باشد؛ يعنى برفرض اگر پيدايش آن حالت اختيارى نمى باشد؛ ولى بقايش اختيارى است؛ پس هر كس تا حدى مى تواند، روحيات خود را تغيير دهد.
كليد رمز
اگر خواسته باشيم، كليد رمز اين معما را پيدا كنيم و آن را به طور روشن بگشاييم، بايد بگوييم: حسد دو حالت روحى دارد كه يكى برخاسته از ديگرى است:
حالت نخستين، صفتى است كه از نظر روان شناسى با روح سرشته شده است و به تعبير فيلسوف، ملكه حسد ناميده مى شود. اين حالت، در رتبه مقدم بر ادراك چيزى است، و حب و بغض آن در روان موجود است؛ بلكه پيش از آن كه حسود متوجه شود كه داراى چنين صفتى است، اين حالت در او تحقق يافته و با روانش يگانگى پيدا كرده است. پيدايش اين حالت در حسود -اگرچه بدون توجه باشد- ولى با توجه، مى توان از بقا و استمرار آن جلوگيرى كرد و آن را از دل بركند و بيرون انداخت.
حالت دوم، از آثار حالت اول است و آن نيز صفتى است قلبى كه شخص در دل، بدخواه كسى باشد و براى او ناروا بخواهد؛ اگرچه برزبان نياورد و از اعضاى ديگر كارى سرنزند؛ بلكه آن، همان آرزوى قلبى به زوال نعمت ديگران است و بس.
پيدايش اين حالت روحى و نگاهدارى آن، تحت اختيار انسان است؛ پس گناه بودنش عقلاً اشكالى ندارد؛ زيرا بر فرض بپذيريم كه گاهى پيدايش آن در درون، بدون توجه و اختيار بوده است؛ ولى به طور قطع، بيرون كردن اين مهمان ناخوانده از سراى دل، اختيارى خواهد بود.
دل كه منزلگاه رحمان است و نزهتگاه حق پس تهى از خيل شيطان كن، كمال اين است و بس
حديث رفع
از رسول خدا(ص) روايت شده است كه حسد از امت من برداشته شده است (۲) ؛ يعنى اگر حسد به خودى خود سزاوار كيفر باشد و حسودان بايد بازخواست شوند، خداى تعالى به واسطه لطفى كه به رسول خود دارد، از امت آن حضرت بازخواست نمى كند، مادام كه از آنان گفتار يا رفتارى بر طبق حسد سر نزند.
شايد حسدى كه سزاوار بازخواست است، همان حالت روحى دوم باشد؛ يعنى اگر مسلمانى، در دل، بدخواه كسى بود واين بدخواهى در گفتار و رفتارش نمايان نشد، با اين كه باز خواست كردن از اين صفت در نظر خرد مانعى ندارد، ولى خداى بزرگ ازو بازخواست نمى كند و وى را به داشتن چنين روحى، كيفر نمى دهد؛ بلكه كيفر او وقتى است كه اين پليدى در گفتار يا رفتارش آشكار شود؛ و به اين نكته در ذيل روايت اشاره شده است.
حسود و رحمت خداى
مسلم است كه حسود مادام كه حسادت مى كند از رحمت خدا دور است، هرچند شب و روز عبادت كند؛ زيرا عبادت هاى حسود، رنگ حسد را دارد و كردارهاى نيك وى، زهرآلود است؛ پس در درگاه حضرت بارى تعالى مورد پسند نخواهد بود؛ ولى اگر كسى داراى روحى پاك و خالى از حسد باشد، و فقط واجبات را به جاى آورد و محرّمات را ترك كند، مورد عنايت حضرت حق خواهد شد؛ هرچند شب ها رإ؛ه ه به عبادت به روز نياورد و روزها را روزه نگيرد؛ اين وقت است كه لطف خدا، شامل حال او خواهد بود و از درياى بى كران رحمت پروردگار برخوردار خواهد شد.
مرد بهشتى و عبداللَّه بن عمرو
غزالى مى گويد: روزى رسول خدا(ص) با چند تن از ياران در مسجد نشسته بودند. آن حضرت فرمودند: اكنون كسى به مسجد خواهد آمد كه از اهل بهشت است. ياران چشم را به سوى در مسجد دوختند تا بدانند، بهشتى كيست. مردى از انصار وارد مسجد شد در حالى كه قطرات آب وضو از صورتش مى چكيد.
روز ديگر كه ياران در خدمتش در مسجد بودند، رسول خدا(ص) سخن ديروز را تكرار فرمود؛ پس همان مرد انصارى وارد مسجد شد. روز سوم باز داستان گذشته به همان ترتيب تكرار شد. عبداللّه بن عمرو بن عاص كه خود را زاهد و پرهيزكار مى دانست، به سراغ مرد انصارى رفت و بدو گفت كه من با پدرم ستيزه كرده ام و نذر كرده ام تا سه روز منزل پدرم نروم؛ آيا در اين سه روز از من ميهماندارى مى كنى؟ مرد انصارى پذيرفت.
عبداللّه مخصوصاً در شب مترصد بود، تا ببيند كه اين مرد، چگونه خدا را عبادت مى كند، و چه عبادتى مى كند كه رسول خدا(ص) درباره اش چنين فرموده است.
مرد انصارى، شب را تا صبح خوابيد. سپيده دم از جاى برخاست و دوگانه بهر يگانه به جاى آورد. عبداللّه در شگفت شد؛ زيرا مى ديد كه آن مرد بيش از مسلمانان ديگر، عبادتى انجام نمى دهد؛ پس چگونه رسول خدا(ص) درباره اش چنين فرموده است؟
شب دوم رسيد و مانند شب نخستين گذشت و تعجب عبداللّه بيش تر شد. سومين شب نيز مانند دو شب گذشته سپرى شد و عبداللّه اضافه اى در كميّت و كيفيت عبادت آن مرد نديد.
صبحگاهان عبداللّه به آن مرد گفت: ميان من وپدرم نزاعى نبوده است؛ ولى چون كه از رسول خدا(ص) درباره تو چنين سخنى شنيده بودم، خواستم رفتار تو را ببينم كه چگونه است و چه كرده اى و چه مى كنى كه بدين مقام رسيده اى؛ ولى اكنون تو را بسيار نمازخوان و پرعبادت نيافتم؛ به من بگو كه چه چيز تو را به چنين مقامى رسانيده است. مرد پاك نهاد جواب داد: چنان چه ديدى، من عبادتى ندارم، ولى بر هيچ يك از مسلمانان حسد نبردم و بر نعمت هايى كه دارند، رشك نورزيدم.
عبداللّه گفت: همين پاكى قلب توست كه تو را بدين مقام رسانيده است، و ما را بدان راهى نيست.
اشتباه عبداللّه
گمان من آن است كه عبداللّه اشتباه كرد؛ زيرا اگر بدون آن كه دروغى بگويد، تا گناهى مرتكب شود و سه شبانه روز، بار خود را بر دوش آن مرد بگذارد، علت بهشتى بودن مرد انصارى را، از خود رسول خدا(ص) مى پرسيد، آن حضرت بيان مى فرمود و نيازى به اين همه بازرسى و جست وجو نداشت. عبداللّه مى پنداشت كه بهشتى شدن فقط در اثر كثرت عبادت ظاهرى است، حال آن كه تا قلب پاك نباشد و نيت خالص نشود، عبادت ظاهرى چندان ارزشى ندارد.
اسلام قابل تجزيه نيست
شايد رسول خدا(ص) را ازين سخن، نظر اين بوده است كه مسلمانان به تهذيب باطن وتصفيه اخلاق بپردازند وتنها به ظاهر سازى اكتفا نكنند. ظاهر اگر راه تصفيه باطن نباشد، قيمتى ندارد. هنگامى كه ظاهر و باطن باهم تطبيق كردند، آن وقت مى توان گفت مسلمانى، وجود پيدا كرده است؛ زيرا مسلمان حقيقى و پيرو محمد و آل محمد(ص) قطعاً بهشتى است؛ نمى شود كسى دستورات اسلام را اطاعت كند و به بهشت نرود. مسلمان نماهايى كه به جهنم مى روند، يا اشتباه مى كنند و خيال مى كنند كه مطيع فرمان پيشوايان اسلام هستند؛ يا دروغ مى گويند. اسلام تجزيه بردار نيست. بيمارى كه دوا بخورد، ولى از آن چه زيان دارد و اثر دوا را خنثى مى كند، نپرهيزد، شفا نخواهد يافت.
عبداللّه را همان طور كه خودش گفت، نه به اين مقام راهى دارد، نه از اين نمد كلاهى. او گمان مى كرد كه اسلام، همان ظاهر است وبس؛ لذا دل را از بيمارى هاى روحى پاك نكرده بود، و حسد اولياى خدا در دلش باقى بود.
موقعى كه اميرالمؤمنين(ع) زمامدار مسلمانان گرديد، عبداللّه كناره گيرى كرد و از حق و حقيقت طرفدارى نكرد. هنگامى كه كار آن حضرت با معاويه به حكميت كشيد، عبداللّه به طمع زمامدارى در آن جا حاضر شد، به اميد آن كه پدرش او را براى خلافت تعيين كند؛ ولى نوميد شد و بازگشت. آرى اگر تعيين كننده خليفه مسلمانان عمرو عاص ها باشند، بايد معاويه ها به خلافت برسند و عبداللّه ها طمع در خلافت كنند.
گفته امام صادق(ع) درباره حسود
امام ششم(ع) مى فرمايد: «زيان حسد در آغاز به خود حسود مى رسد، سپس به كسى كه بر او رشك مى برد؛ مانند ابليس كه در اثر رشك بر آدم(ع)، براى خود بدبختى و روسياهى هميشگى بار آورد؛ ولى در برابر، برگزيدگى و رستگارى، نصيب آدم(ع) گرديد» آن گاه امام(ع) دستور كلى مى دهد و مى فرمايد: «پس محسود باش و حسود مباش؛ چرا كه كفه ترازوى عمل حسود، هميشه سبك و بى ارزش است؛ ولى محسود، به واسطه كارهاى خوبى كه از او سر مى زند، كفه ترازوى اعمال و كردارش، سنگين و پر ارزش مى شود. حسد ايمان را مى كُشد، و روح عبادت، ايمان است. عبادت بى ايمان، مانند جسم بى روح است كه جز بار بودن بر جامعه و آلودگى، ثمرى ندارد؛ پس حسود را عبادتى نيست تا كفه ترازوى عملش، سنگينى كند وعباداتش به سنجش درآيد».
سپس امام صادق(ع) مى فرمايد: «رزق بندگان ميان آن ها تقسيم شده است؛ پس حسد براى حسود، چه سودى دارد و بر محسود چه زيانى خواهد داشت؟» (۳)
سخن ارسطو
ابن ابى الحديد نقل مى كند: «از ارسطو پرسيدند كه چرا غم حسود از بيمار و دردمند افزون تر است؟
حكيم جواب داد: زيرا او مانند ساير مردم غم هايى دارد و از خوشبختى مردم نيز غمش افزوده مى گردد. خُبث طينت وپليدى سرشت در حسود، كم نظير و بى مانند است».
كسى كه سوختن و گداختن بندگان خدا، سرور و نشاطش باشد و ذلت و بى چارگى برادرانش، موجب فرح و انبساطش بشود، بالاترين شقاوت ها را داراست.
حسود به جاى محسود
گاهى زيانى كه حسود مى خواهد به كسى برسد، به خودش مى رسد و چاهى را كه براى افتادن ديگرى كنده است، خودش در آن مى افتد؛ اين جاست كه حقيقت سخن امام صادق(ع) روشن مى شود كه فرمود: «الحاسدُ مُضِرٌّ بِنَفْسِهِ، قَبلَ أنْ يَضرَّ بِالمَحسودِ (۴) ؛ حسود پيش از آن كه به ديگرى زيان برساند به خود زيان مى رساند.» (۵)
كلام على(ع)
«لِلّه دَرّ الحَسد فما أعَدَّله اَبْدَءَ بِصاحِبِهِ فَقَتَلَه (۶) ؛ خدا پدر حسد را بيامرزد، زيانى را كه آماده مى كند، از صاحبش شروع كرده و او را مى كشد.»
غزالى نقل مى كند: «پادشاهى نديمى داشت كه پيوسته با شاه همراه بود و او را پند مى داد و مى گفت: آن كه با تو نيكى كند، به وى نيكى كن و آن كه با تو بدى كند، به خود واگذار.
يكى از متملق هاى دربار، بر آن مرد شريف رشك برد و از او نزد شاه سخن چينى كرد وگفت: اين مرد مى گويد كه شاه، گنددهان دارد و گواه سخن آن است كه هنگام شرفيابى بينى خود را مى گيرد كه از گنددهان شاه، آسوده باشد. شهريار از اين سخن برآشفت و نقشه اى كشيد. هنگامى كه دربارى حسود از نزد شاه بيرون شد، يكسر به سراغ نديم رفت و او را به مهمانى، به منزل خود خواند و غذايى آماده نمود كه در آن سير مخلوط كرده بود؛ نديم از آن خورد،سپس به حضور شاه رفت و در پشت سر شاه ايستاد و پند خود را تكرار كرد.
شاه او را جلوتر خواند. نديم هنگامى كه به شاه نزديك شد، دست را بر بينى نهاد كه مبادا بوى سير، شاه را بيازارد؛ شاه گفته سخن چين به يادش آمد و وى را راستگو پنداشت. عادت شاه بر اين بود كه هنگامى كه به كسى صله اى يا جايزه اى عطا مى كرد، به خط خود حواله مى نوشت. شاه به يكى از كارگزاران نامه اى نوشت كه هنگامى كه اين نامه به دستت رسيد آورنده را سر ببر و پوست بكن و پوستش را از كاه پر كرده نزد من فرست!
نامه را سر بسته به نديم خيرخواه خود داد. او پنداشت، كه از طرف شاه عطيه اى به او عنايت شده است. وقتى كه از نزد شاه بيرون آمد، سخن چين دربارى را ملاقات كرد؛ گويا منتظر نتيجه بود؛ حال را جويا شد نديم گفت: شاه فلان امير را مأمور كرده كه به من جايزه اى بدهد.
سخن چين گفت: آن را به من ببخش. مرد پاكدل نامه را به وى داد؛ شايد خود را رهين احسان او مى دانست!
حسود سخن چين، نامه را نزد كارگزار برد. كارگزار مضمون نامه را بدو گفت. حسود سوگند خورد كه نامه به من مربوط نيست. كارگزار باور نكرد، و فرمان را اجرا كرد. روز ديگر، نديم پاكدل به عادت همه روزه نزد شاه شد و در جاى خود ايستاد وسخن خود را تكرار كرد: آن كه با تو نيكى كند به وى نيكى كن، و آن كه با تو بدى كند به خود واگذار.
شاه پرسيد: نامه را چه كردى؟
او گفت: به فلانى بخشيدم. شاه در عجب شد و گفت: آن مرد به من چنين گفته بود! مرد پاكدل تكذيب كرد وگفت: من هرگز چنين سخنى نگفته ام. شاه پرسيد: پس چرا بينى خود را گرفته بودى؟
نديم، داستان را بيان كرد. شاه گفت: راست مى گويى؛ بدخواه را به خود واگذار، به سزاى خويش خواهد رسيد. «مَنْ حَفرَ بِئراً لِأخيهِ، وَقَعَ فيهِ؛ هر كس بهر برادرش چاهى بكند، خودش در آن چاه خواهد افتاد».
كسى كه براى سوزانيدن كسى آتش بيفروزد، خودش در آن خواهد سوخت و به سزاى خويش خواهد رسيد؛ بد مكن كه بد بينى؛ چاه مَكَن كه خود افتى.
________________________________________ ۱ شب پنج شنبه. دوم ربيع الآخر ۱۳۷۰ مطابق با بيست و يكم دى ماه ۱۳۲۹. ۲ . بحار الأنوار، ج ۲، ص ۲۸۰. ۳ . سفينة البحار، ج ۱، ص ۵۹۸، ماده حسد. ۴ . همان، ص ۵۹۸. ۵ . اين جمله معنى ديگرى دارد كه بعداً به آن اشاره خواهد شد. ۶ . بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۴۱. در آنجا آمده: للّه درّ الحسد حيث بدأ بصاحبه فَقَتَلَهُ.
=حسد(۱)
بينايى و بينش
انسان داراى دو بينايى است: يكى بينايى حسى و ظاهرى، كه آن ديدن ديدنى ها با دو چشم و تميز دادن آن ها به وسيله رنگ ها از يك ديگر، و براى هر كدام نامى مخصوص نهادن است.
ديگرى بينايى معنوى است. كه آن بينش و بصيرت مى باشد و با اين وسيله است كه مى توان به حقايق اشيا پى برد وحق را از ناحق، و درست را از نادرست تشخيص داد.
بينش، ملاك ترقى وتكامل انسان است؛ هرچه بصيرت بيش تر شود. آگهى از حقايق، بيش تر خواهد بود و انسانيت كامل تر مى گردد. تفاضل و برترى ميان افراد انسان نيز در اثر افزايش بينش مى باشد.
ارزش انسان به آن نيست كه چشمش بهتر ببيند؛ يا گوشش بهتر بشنود؛ يا بازويش نيرومندتر باشد؛ يا جامه اش نوتر، يا رخساره اش زيباتر و اندامش رساتر باشد؛ يا سرايش مجلل تر و اتومبيلش عالى تر باشد، و يا فرمانش رواتر وقدرتش افزون تر و درندگى اش بيش تر باشد؛ بلكه ارزش انسان به آن است كه فهم و ادراك و دانش و بينش او از همگنان افزون تر باشد؛ چون حقيقت انسانيت به جز دريافت حقايق و پى بردن به راز موجودات، چيز ديگرى نيست وفضيلت و برتر بودن هر فردى از افراد انسان به انسانيت اوست نه به جهات ديگر.
كورى و كور باطنى
نابينايى نيز بر دو قسم است: يكى كورى آشكار، كه ديدگان از كار بيفتند و وظيفه خود را انجام ندهند و ديدنى ها ديده نشوند و نور از ظلمت و روشنايى از تاريكى متمايز نگردد.
ديگرى، كورى نهانى و نابينايى درونى است كه به سبب آن نتوان حقّ را از باطل جدا نمود و درست را از نادرست امتياز داد و نتوان حقايق اشيا را دريافت و صحيح را تشخيص داد.
كور باطنى، انواع مختلف دارد؛ گاهى كور باطن پى به حقيقت مى برد ونيك را از بد مى شناسد، ولى بر طبق تشخيص خود رفتار نمى كند، بلكه مى كوشد كه تشخيص خود را خراب كند و آن را غلط بشمارد.
جنايتى كرده و به زشتى و گناه بودن آن پى مى برد؛ ولى كورى باطنى او را وادار مى كند كه عللى بتراشد و خود را در اين جرم بى گناه بخواند. مى داند كه فلان شخص راستگو است ولى او را دروغگو مى خواند و به اعتقاد قلبى خود ترتيب اثر نمى دهد.
دانايى و دانش كسى را تشخيص مى دهد؛ ولى منكر فضل او مى شود. دلش باور مى كند كه ناصح، از پندگويى جز راهنمايى و سعادت او، نظرى ندارد؛ ولى پندهاى او را به كار نمى برد؛ بلكه با او ستيزه مى كند.
اين نوع كور باطنى، بدترين كورى ها مى باشد؛ حقيقت كور باطنى همين است وسرانجام آن نابودى و افتادن در سياه چال بدبختى و روسياه شدن در هر دو جهان مى باشد.
حسد و كور باطنى=
حسد از كورى درونى سرچشمه مى گيرد؛ زيرا حسد است كه از تشخيص صحيح جلوگيرى مى كند؛ يا فضيلت بندگان خدا را مى شناسد و منكر مى شود، پاك طينتى كسى را مى داند، ولى او را خبيث مى خواند؛ كسانى را به خدمت گزارى و پاكدامنى مى شناسد؛ ولى آنان را خيانت كار و آلوده مى خواند و مى كوشد كه با تيرهاى تهمت و افترا، آنان را ننگين و بدنام كند. مى داند كه آن شخص، با تقوى و پرهيزكار است؛ ليكن در نظر مردم، او را لاابالى و بى دين جلوه مى دهد.
نظر امام صادق(ع)
امام صادق(ع) مى فرمايد: «الحسدُ أَصلُهُ مِنْ عَمىِ القَلْبِ وَ جُحودِ فَضلِ اللّهِ تَعالى وَ هُما جِناحَانِ لِلكُفرِ وَ بِالحَسَدِ وَقَعَ ابنُ آدم فِي حَسرَةِ الأبدِ، وَهَلكَ مهلكاً لايَنجُو (۲) ؛
ريشه حسد، كورى دل و انكار نعمت هاى خداست و اين دو، بال هاى كفرند. آدمى از حسد در دريغ هميشگى شد و به هلاكتى افتاد كه او را رهايى نخواهد بود.»
انكار فضل خداى بزرگ و كورى دل، دو بالى هستند كه دارنده را به سوى كفر پرواز مى دهند؛ چنان چه خيرخواهى برادران و شكر خداى مهربان، بال هاى ايمان مى باشند ودارنده خود را به سرمنزل سعادت وخوشبختى پرواز مى دهند.
آرى حسود در حسرت هميشگى مى سوزد؛ زيرا نعمت هاى خدا، جاودانى وهميشگى است و اگر هم نعمتى از دست كسى برود، به ديگرى خواهد رسيد؛ يا نعمتى ديگر به او ارزانى خواهد شد.
خدا گر ببندد ز حكمت درى گشايد ز رحمت درِ ديگرى پس وقتى نخواهد آمد كه كسى داراى نعمتى نباشد، و روزى نخواهد رسيد كه حسود آسوده دل وخشنود زندگى كند؛ بلكه پيوسته در تب وتاب است وهميشه در عذاب است وحسرت دائمى از آن اوست.
كافران كور باطن
هنگامى كه رسول خدا(ص) كافران را به راه راست وحق وحقيقت دعوت مى كرد، بسيارى از كافران مى دانستند كه آن حضرت فرستاده خداست؛ ولى مخالفت مى كردند و دست از لجاج نمى كشيدند؛ زيرا حسد و كورى باطن مانع بود كه بر طبق تشخيص نهانى خود عمل كنند و از آن حضرت پيروى كرده، به آيين اسلام بگروند.
ابوجهل را گفتند كه تو از محمد(ص) جز راستى ديده اى؟ گفت: نه. گفتند: پس چرا به وى ايمان نمى آورى؟ گفت: هر موقعيتى كه نصيب فرزند عبد مناف شد، ما با آن ها برابرى كرديم؛ حال نمى شود كه در ميان آن ها پيغمبرى پيدا شود و در ميان فرزندان مخزوم، نباشد؛ پس نبايد سخنش را پذيرفت و بايد با وى به مبارزه برخاست.
داناى يهود
حَىّ بن اخطب از سران يهود بود و دژهاى خيبر تحت فرمانش بودند. پس از آن كه از سپاه اسلام شكست خورد و قلعه هاى خيبر يك به يك به دست سربازان رشيد رسول خدا(ص) گشوده شد، آن حضرت براى آن كه نسبت به آنان اظهار مهر بكند وتعصب يهودى گرى را از ميان ببرد وبه آن ها بفهماند كه همه افراد بشر در نظر اسلام يكسانند و بقيه يهودان را به اسلام جلب كند، صفيّه - دختر حىّ - را به همسرى خود درآورد و حكم بردگى را درباره او اجرا نكرد و زنى را كه بايد كنيز باشد، بانوى خانه خود قرار داد. صفيه كه ايمان آورده بود، روزى خدمت آن حضرت عرض كرد: هنگامى كه در آغاز پدرم وعمويم براى تحقيق خدمت شما شرفياب شدند و بازگشتند، پدرم از عمويم -كه از دانايان بزرگ يهود بود- پرسيد: درباره اين شخص (رسول خدا(ص)) چه مى گويى؟ آيا او را پيغمبر يافتى؟ عمويم جواب داد: او همان پيغمبرى است كه حضرت موسى مژده آمدن او را داده است. پدرم پرسيد: تكليف چيست؟ عمويم جواب داد: وظيفه ما مخالفت با وى ودشمنى با اوست و جز اين راه، راهى نيست!
حسد اين دانشمند يهودى و كورى باطنى اش او را بر آن داشت كه بر خلاف تصديق وجدانى خود عمل كند و با آن حضرت از در جنگ وستيز درآيد؛ تا در حسرت هميشگى بيفتد وجان خود و كسانش را در اين راه بگذارد و دودمان خود را بر باد دهد وبدبختى در جهان نصيبش گردد.
فرزندان اسرائيل
اسرائيل(ع) نواده حضرت ابراهيم(ع) است. واسماعيل(ع) پسر آن حضرت مى باشد.
فرزندان اسرائيل(ع) پيغمبرى را از آن خود مى دانستند وتوانايى ديدن آن را نداشتند كه پيغمبرى از فرزندان اسماعيل پيدا شود؛ لذا لجاج و عناد را پيشه خود ساختند و اين فضلى را كه خدا بر بندگان كرده بود و پيغمبرى را كه داراى كامل ترين فضايل انسانى است، فرستاده بود، منكر شدند. آنان در دل باور داشتند كه رسول خدا(ص) برحق است؛ ولى حسادت نمى گذاشت تسليم شوند. پيغمبرى آن حضرت، بر يهود به قدرى آشكارا بود كه بسيارى از آن ها قبل از بعثت، از آمدنش آگاه بودند و برگزيده شدن او را مى دانستند وبه ديگران خبر مى دادند. در جنگ ها خدا را به همان پيغمبرى كه برخواهد گزيد، سوگند مى دادند كه پيروزى را نصيب آن ها گرداند. كتاب آسمانى آن ها، خبر آمدن چنين پيغمبرى را به ايشان داده بود.
ستاره محمد(ص)
حسّان بن ثابت مى گويد: من كودكى هفت ساله بودم كه در مدينه شنيدم يك يهودى بر بالاى بام فرياد مى زند: ستاره محمد(ص) -پيغمبر آخر الزمان- طلوع كرد؛ در آن روز رسول خدا(ص) در مكه متولد شده بود.
حسادت و رشك، يهوديان را نمى گذاشت تا راه حق را بپيمايند وبا قلبى پاك، از دانسته هاى خود پيروى كنند؛ بلكه بيش تر در دشمنى با آن حضرت وجلوگيرى از پيشرفت اسلام پافشارى مى كردند.
يهوديان از سرسخت ترين دشمنان پيغمبر اسلام(ص) و اسلاميان بودند؛ زيرا دشمنى آنان از حسد برخاسته بود ودشمنيى كه از حسد برخيزد، اندازه ندارد.
دشمن نعمت خدا
رسول خدا(ص) فرمود: با نعمت هاى خدا دشمنى مكنيد. عرض شد: يا رسول اللّه(ص)، كيست كه با نعمت هاى خدا دشمنى كند؟ فرمود: كسانى كه بر مردم رشك مى ورزند (۳) .
دشمنى با منعم از جهت نعمتى كه دارد، دشمنى با نعمت است نه دشمنى با خود منعم. دشمنى با دانا، يا قدرتمند، يا توانگر از جهت دانشى است كه اولى دارد وقدرتى است كه دومى دارد و توانگريى است كه سومى دارد؛ پس در حقيقت دشمنى با آنان، دشمنى با خود آن ها نيست، بلكه دشمنى با دانش، يا قدرت، يا توانگرى است، ولى دشمنى، دامن دارندگان اين صفات را گرفته است؛ پس دشمنى حسود با ايشان نه از نظر ستمى است كه بر او روا داشته اند، يا تعدى است كه به او كرده اند، يا خيانتى است كه به جامعه نموده اند؛ بلكه براى همان نعمت هايى است كه دارا هستند. جرم آن ها دارايى آن هاست.
تفاوت مؤمن و منافق
در روايت آمده است: «المؤمن يغبط ولا يحسدُ، والمُنافقُ يحسدُ ولا يغبطُ (۴) ؛
مؤمن غبطه مى خورد؛ ولى رشك نمى برد، و منافق رشك مى برد ولى غبطه نمى خورد».
از آثار ايمان به خدا، پاك بودن از حسد است و مرد با ايمان، اگر ببيند كه خدا نعمتى را به كسى ارزانى داشته است، از خدا مى خواهد كه آن نعمت، بدو نيز ارزانى شود و اين غبطه خوردن مؤمن است كه در عين آن كه خواستار همين نعمت است، بدخواه دارنده آن نيست؛ پس دشمن نعمت نيست؛ ولى منافق، بدخواه دارنده نعمت است وآرزومند است كه آن نعمت از دست او برود؛ هر چند به دست خودش نيايد، و در حقيقت، دشمنى او، با خود نعمت است؛ چنان كه ذكر شد.
در اين جمله مباركه، مؤمن ومنافق برابر هم قرار داده شده است؛ پس اگر كسى ادعاى مسلمانى كند و در دل حسد داشته باشد و بدخواه كسى باشد، مؤمن نخواهد بود و بايد خود را جزء اهل ايمان به حساب نياورد؛ بلكه او منافق است. زيرا مؤمن رشك نمى برد. اگر از اين دو جمله قياسى تشكيل دهيم و صغراى آن را بيفزاييم، نتيجه مى دهد كه حسود مؤمن نيست؛ بلكه منافق مى باشد؛ چون ايمان و حسد با هم سازگارى ندارند؛ بلكه سر و كار حسد، با نفاق و دو رويى است كه در ظاهر بخندد واظهار دوستى كند؛ ولى در باطن، نيش خود را فرو برد.
دشمنى با دوست و دوستى
در نظر حسود، دوست وبيگانه يكى است؛ چون هر دو دارنده نعمت هستند؛ ولى بيش تر حسودان به قدرى پليدند كه با بيگانه كارى ندارند؛ تنها بر دوست حسد مى ورزند؛ هر چه بتوانند، در نابودى دوست مى كوشند؛ بر دشمنان به چشم بزرگى مى نگرند و بر دوستان به چشم حقارت وكوچكى نظر مى اندازند؛ با بيگانه دوستى مى كنند تا با خويش دشمنى كنند، به اجنبى تسليم مى شوند؛ ولى پاى بر فرق دوستان مى گذارند و با خصم هم آهنگ مى شوند تا بر يار بتازند و دمار از روزگارش برآورند.
خيانت معاويه
معاويه خود را باج گزار قيصر روم كرد تا زير بار امير المؤمنين(ع) -خليفه رسول خدا- نرود. معاويه نخستين زمامدار مسلمانان است كه به كفار خراج داد و اين نخستين لكه ننگى بود كه از طرف او بر دامان مسلمانان نشست وتاريخ پرافتخار آن ها را ننگين كرد. معاويه اين ذلت وخوارى را براى خود خريد، وتن به زير بار دشمنان اسلام داد وكريمه «وَلن يَجعلَ اللّهُ لِلكافرينَ عَلى المُؤمِنينَ سَبيلاً» (۵) را زير پاى نهاد، تا بر پاكيزه ترين فرد عالم بشريت بتازد و دستگاه حكومت خدايى را متزلزل كند.
معاويه، على(ع) را به خوبى مى شناخت ومى دانست كه او جانشين رسول(ص) است؛ ولى حسدش نگذاشت كه به اين باورش اعتراف كند، و اين لكه ننگ تا قيام قيامت از دامان او وخاندان اميّه، شستنى وپاك شدنى نيست.
تفو بر تو اى روزگار سفله پرور كه چنين پست فطرتان رذل را بر مردم چيره مى كنى وتقوى وپرهيزكارى مجسم وحقيقت عدالت ونمونه انسانيت، يعنى على(ع) را در حال عبادت به خاك و خون آغشته مى سازى!
مسلمان نماهاى خائن
خاك بر سر كسى كه براى ربودن نعمتى از دست برادرش، خود را -ولو به طور موقت- ذليل دست بيگانگان كند. خان هاى مسلمان نماى اندلس (اسپانيا) از كفار ودشمنان اسلام كمك مى گرفتند و بر يك ديگر مى تاختند؛ دست گدايى و دريوزگى به سوى بيگانگان دراز مى كردند، تا برادرى عزيز را ذليل كنند؛ بر هم حسد مى بردند ونمى توانستند عزت يك ديگررا ببينند؛ در نابودى هم مى كوشيدند وتيشه به ريشه خود مى زدند. كفار هم از قانون «جدايى بينداز و حكومت كن» استفاده كرده، آتش اختلاف را دامن مى زدند و زمينه را براى تصرف قطعى اندلس و ريشه كن كردن اسلام، آماده مى نمودند؛ تا به مقصود پليد خود رسيدند.
چرا دور مى رويم؟ مگر در اين زمان زمامدارانى در كشورهاى اسلام يافت نمى شوند كه براى حفظ موقعيت خود، نوكرى بيگانگان را مى پذيرند؛ با كفار دوستى مى كنند و با مسلمانان دشمنى؛ با بدان نيكند و با نيكان بدند ونزد خارها، گلى هستند و نزد گل ها خار! ولى اين ناپاكان بدانند كه نزد خاران نيز خوارند و روزى به سزاى كردار زشت خود خواهند رسيد؛ اين چرخ هميشه به كام آنان نمى گردد؛ روزى مى رسد كه مسلمانان سربلند شوند وعزت خود را از سرگيرند و كافران را بردگان درگاه خود كنند و به كيفر ستم هايى كه بر مسلمانان روا داشته اند، برسند؛
چو بد كردى، مباش ايمن ز آفات كه واجب شد طبيعت را مكافات
كيفر خيانت كاران
دشمنان اسلام بدانند، كه دوره ظلم و ستمگرى سپرى است، و از هم اكنون در سراشيبى نابودى و مرگ رهسپارند. طولى نخواهد كشيد كه سرانجام آن ها، فنا و نيستى خواهد بود.
مسلمان هاى خيانت كارى كه وسيله تسلط كفار بر برادران خود شدند و موجبات استعمار كشورهاى اسلامى را فراهم آوردند، زودتر از كافران به كيفر رسيده و مى رسند وكيفر كافران، شديدتر خواهد بود.
آنان كه مرده اند، در عذاب الهى غوطه ورند وآنان كه زنده اند و به خيانت خود ادامه مى دهند، إن شاء اللّه سزاى آن ها، كف دستشان نهاده خواهد شد و سرانجام، عذاب خدا جزايشان خواهد بود؛ اينان با پوزخند، مسلمانان را كوچك مى شمرند و با نظر حقارت نگاه مى كنند؛ ولى خداى مسلمانان بيدار است و انتقامش بزرگ، و بايد منتظر چنين روزى -كه بسيار نزديك است- باشند.
________________________________________ ۱ سخنرانى شب پنج شنبه، نهم ربيع الآخر سال ۱۳۷۰ مطابق با بيست وهشتم دى ماه ۱۳۲۹. ۲ . مصابح الشريعة، باب ۵۱، ص ۲۸۶. ۳ . المحجّة البيضاء، ج ۵، ص ۳۲۷. ۴ . همان، ص ۳۲۸. روايت از امام صادق(ع)است. ۵ . نساء (۴) آيه ۱۴۱.
حسد(۱)
حسود بى عرضه
بى چاره حسود! گاهى به قدرى ناتوان است كه هيچ كارى از او ساخته نيست و به كسى كه رشك مى برد، نمى تواند زيانى برساند؛ قدرتى ندارد كه در برابر او عرض اندام كند.
اين گونه حسود، جز سوزاندن خود ثمرى نمى برد. چنين كسى بيش تر در گوشه اى مى نشيند و پى در پى بد گويى و هتّاكى مى كند؛ بر بندگان خدا تهمت و افترا مى بندد؛ فضايل نيكوكاران و پاكدامنان را منكر مى شود، اگر محيط با او مساعدت نداشته باشد، ونتواند بر زبان چيزى بياورد، آتش درونى اش افروخته تر مى گردد و تيرگى در چهره اش آشكار شده، بلكه تا پشت گوش قرمز مى شود، ولى دم فرو مى بندد.
بيش تر منفى باف ها، از اين دسته حسودان به شمار مى آيند؛ اينان چندان خطر و زيانى بر محسود ندارند؛ بلكه زيان حسد آن ها صد درصد متوجه خود آن هاست؛ اينان را بايد به خود واگذاشت كه خودشان با آتش حسد خود بسوزند.
گمان دارم كه اگر محسود بزرگوارى كند و به اينان نيكى كند، كم كم از حسد پاك شوند؛ چون بعيد نيست كه اينان قابل تربيت باشند؛ آرى تحمل و بردبارى محسود، بى اندازه در دفع حسد حسود، مؤثر است.
حسود توانا
بدبخت، حسود تواناست كه نيرويى دارد و مى تواند آن چه بخواهد انجام دهد؛ اگر حسود مقتدر و زورمند شد، وجودش بسيار خطرناك مى شود و جهانى را به واسطه آن كه زور دارد، به آتش خود مى سوزاند. متملقين هم، كارهاى وى را پيش خودش نيك جلوه مى دهند وآن ها را انجام وظيفه يا اصلاح جامعه نام مى دهند.
حسود توانا، بزرگ ترين خطر را براى دارندگان نعمت دارد، نه بر بزرگ رحم مى كند، نه بر كوچك؛ نه بر پير، نه بر جوان؛ همه كس را با داس حسد درو مى كند؛ چون همه را مجرم مى داند و مقصرشان مى خواند؛ تقصير آنان اين است كه داراى نعمتى هستند.
شنيدم، مرحوم عبداللّه خان طهماسبى را در جبهه جنگ لرستان از سپاه خودى گلوله اى زدند وكشته شدنش را به حساب دشمن گذاشتند؛ زيرا او فرمانده بسيار لايقى بود و در حسن اداره سربازان، نظير نداشت.
حسود توانا تنها منحصر به گردن كلفتان نمى باشد؛ بلكه مقصود حسودى است كه كارى از او برآيد؛ هرچند بسيار كوچك باشد.
حسود لئيم
حسود گاه بر چيزى كه حسد مى برد، فاقد آن است؛ بى سواد است و نادان، ولى بر دانا رشك مى برد؛ فقير است وتهى دست ولى بر ثروتمندان رشك مى برد؛ ناشناس است و بى عنوان، ولى بر آبرومندان ومحترمان رشك مى برد و به طور خلاصه نعمتى را كه خود ندارد، از اين كه ديگران دارند ناراحت است. چنين حسودى را بايد حسود لئيم ناميد؛ زيرا به قدرى پست فطرت است كه چون خودش داراى نعمتى وفضيلتى نيست، نمى خواهد ديگرى هم دارا باشد.
چنين حسودى بيش تر در طبقه دوم وسوم يافت مى شود، مخصوصاً در خاندان هايى كه شخصيتى داشته و از دست داده اند. اين حسد بيش تر، از محروميت سرچشمه مى گيرد و اگر بدان چه از آن محروم است، برسد، اميد است كه حسدش برطرف گردد.
حسود شرير
حسود گاهى بر چيزى حسد مى ورزد كه خودش آن را دارد؛ ولى نمى تواند ببيند كه ديگرى بيش تر از او، دارا باشد؛ بلكه نمى تواند ببيند كه كسى كمتر از او هم دارا باشد. چنين حسدى بدترين اقسام حسد است و دارنده آن شريرترين مردم است.
حسد علما و رشك امرا بر يك ديگر از اين حسد است؛ ريشه دشمنى رجال سياست با يك ديگر، همين حسد است؛ منافسه ثروتمندان با هم از اين حسد است؛ ستم گرى زبردستان بر زيردستان لايق و هشيار خود كه مبادا در آينده، شريك مقام او شوند، از اين حسد است؛ دولت هاى استعمارى -كه زمامداران خدمت گزار دول ضعيف را مى كوبند، مبادا در آينده دولت هاى نيرومندى شوند- داراى اين صفت رذيله هستند؛ ما اين گونه حسودان را شرير مى ناميم.
بدبختى امروز
يكى از بدبختى هاى امروزه مسلمانان، آن است كه قدرت آن ها دست كسانى است كه نمى گذارند شايستگان ترقى كنند و به اندازه لياقتشان به مقامى برسند.
در شهرها، متنفذان محلى هستند كه مانع از رشد هم شهريان خود مى شوند و نمى گذارند كه ديگران راهى را طى كنند كه پايان آن، شخصيت اجتماعى باشد؛ لذا بيش تر شايستگى ها واستعدادهاى برجسته ظهور پيدا نمى كند و سرانجام به زير خاك مى رود، يا حسود قلدر آن ها را به زير خاك مى فرستد.
اين حسد از خودخواهى و حرص و شهوت احتكار مقام يا قدرت، سرچشمه مى گيرد و كوتاه فكرى نيز در آن اثرى بسزا دارد؛ زيرا رشد ديگران را مانع رشد خود مى داند و محيط عمل خود را محدود مى شمارد؛ غافل از آن است كه همان قدر كه ديگران بالا مى روند، او هم اگر بكوشد، مى تواند بالا رود؛ در نتيجه نسبت محفوظ مى ماند؛ ولى او مى خواهد تنبلى كند و بخورد و بخوابد و موقعيتش محفوظ بماند.
زيبايان حسود
زنان زيبا با آن كه خود، جمال و دلربايى دارند، بر زيبايى ديگرى حسد مى ورزند و با او دشمنى مى كنند؛ در صورتى كه اگر به جاى دشمنى با وى، در تربيت وحسن اخلاق خود بكوشند، از رقيب پيشى خواهند گرفت. يكى از علل اختلاف ميان دو زنى كه يك شوهر دارند، حسد آن دو بر هم مى باشد كه زندگى را بر خود وشوهر تلخ مى كنند؛ هر كدام مى كوشند كه ديگرى را از نظر شوهر بيندازد؛ از فتنه و سخن چينى شروع كرده تا به جادو و جنبل برسند، خواب وخوراك را بر خود حرام مى كنند و از اين كارها دست بر نمى دارند؛ در صورتى كه اگر به جاى اين اعمال، خود را اصلاح كنند و با خوش رويى شوهر را به خويش جلب كنند و كارى به كار ديگرى نداشته باشند، اميد موفقيت، بيش تر خواهد بود؛ اگر هر دو با يك ديگر دست خواهرى بدهند و با هم صميمى بشوند وخيالات پوچ و رقابت هاى بى ارزش را دور بيندازند، به حد اعلى از لذائذ زندگى بهره مند خواهند شد و هر دو شيرين كام خواهند بود.
در اثر حسادت جز با تلخ كامى سر و كار ندارند؛ هرچه بخورند و هر چه بياشامند، زهر مى شود و شب و روز غذاهاى مسموم مى خورند، وقدم به قدم به ناتوانى و مرگ نزديك مى شوند.
بدبختى اين جاست كه اگر زنى خواست با رقيب خود از در سازگارى درآيد، زنان ديگر وخويشان و بستگانش او را به دشمنى تحريك مى كنند: خبرهايى براى او مى آورند و سخنانى مى گويند كه رشك او را برانگيزاند؛ اينان دشمنان اويند كه خود را دوست مى پندارند؛ دوست كسى است كه از بدبختى و ناراحتى دوستش بكاهد نه آن كه بيفزايد.
بانوى خوش قلب
بانويى را مى شناسم كه قلبش چون آيينه، پاك است و زنگ حسد در آن جاى نگرفته است، به اندازه اى با رقيب خود، يعنى زن ديگر شوهرش، مهر ورزيد و بزرگوارى كرد كه رقيب را با آن كه سرسخت ترين دشمنانش بود، فريفته خود كرد.
شوهر را در شبهايى كه نوبت خودش بود، نزد او مى فرستاد؛ در صورتى كه فوق العاده شوهر را دوست مى داشت به طورى كه از جدايى اش آزار مى ديد شوهر هم او را از ديگرى خيلى بيش تر دوست مى داشت.
اين زن پاك دل بيش از حد، مراعات حقوق آن زن را كرد وآن قدر با او نيكى كرد و خيرخواهى نمود، تا او از دشمنى دست كشيد و با يك ديگر دوست شدند و هم اكنون به قدرى با خوشى و خرمى روزگار مى گذرانند كه گويى زندگى آن ها شهد خالص است. گمان نرود كه اين داستان خيالى است؛ به خدايى خدا، من، هم شوهر را مى شناسم و هم زن را.
خيرخواهى و نيكى، روح بزرگى مى خواهد. چشم پوشى از كارهاى زشت رقيب، نشانه عظمت روح و انسانيت كامل است. اين بانوى خوش قلب مقامش هزاران بار بالاتر از مردان حسود لئيم و شرير مى باشد.
زن اگر اندكى به خود آيد، مى تواند به مقامات عالى برسد، و رسيدن به كمالات روحى براى زن آسان تر از مرد خواهد بود؛ چون زن تشتّت فكرى مرد را ندارد.
بزرگ ترين مردم نزد خدا
امام صادق(ع) از جد بزرگوارش، رسول خدا(ص) روايت مى كند:
«إنَّ أعظَم الناسِ منزلةً عِنداللّهِ يومَ القيامةِ، أَمْشاهُمْ في أرْضِهِ بالنَصيحةِ لِخَلقِهِ (۲) ؛ بزرگ ترين مردم از نظر مقام وشخصيت نزد خدا در روز قيامت، كسى است كه در زمين براى خير و نيكى كردن به آفريده هاى خدا، راه روتر باشد».
خيرخواهى كردن به حيوانات ونباتات قيمت دارد، چه برسد به انسان؛ چه برسد به همسايه، چه برسد به هم خانه؛ چه برسد به كسى كه در خوشى و سعادت ودر بدبختى و بيچارگى با انسان شريك است؛ شايد بعضى نصيحت را پرچانگى و شهوت كلام بدانند، زهى تصور باطل! زهى خيال محال! غافل از آن كه نصيحت و خيرخواهى آن قدر كه در رفتار و خدمت گزارى به كسى است، در گفتار نمى باشد؛ آرى اگر كسى راهنمايى خواست، اين جاست كه گفتار و سخن، ارزش دارد و بايد گفت و راه را از چاه بنمود.
خدمت گزارى ونيكوكارى آن بانوى خوش قلب، حسودى را پاك، و موجودى زنگ زده را تابناك كرد؛ موجودى را كه بايد تا آخر عمر بسوزد و بسازد، تا آخر عمر خوشبخت وآسوده ساخت.
از سخنى كه امام صادق از جدش(ع) نقل مى كند، دانسته مى شود كه ملاك عظمت مقام نزد خدا، خدمت گزارى به مردم ونيكوكارى است، كه هرچه بيش تر شود، عظمت، نزد خدا افزون تر مى گردد.
ابن فَهْد
ابن فهد از دانشمندان نامى و فقهاى به نام مى باشد، كسى محفلى را در خواب ديد كه همه علماى بزرگ در آن جمعند ولى ابن فَهْد در آن ميان نيست؛ آن گاه محفلى ديگر را ديد كه پيمبران در آن جمعند و ابن فَهْد در آن جاست. در شگفت شد؛ پرسيد: چگونه اين دانشمند بزرگ به اين مقام رسيده است؟
گفتند: چون نفوذ خود ومقام اجتماعى اش را صرف خدمت گزارى به خلق كرد و اهتمامش در قضاى حوائج مسلمانان بود.
آرى؛ پيغمبران، زندگى و هستى خود را وقف خدمت به بشر كردند و بسيارى از آنان در اين راه جان دادند و رنج ها كشيدند و زجرها ديدند.
خداى مهربان آن ها را براى خدمت بشر برگزيده بود وآنان اين وظيفه را به خوبى انجام دادند.
بازگشت سخن
يكى از علل اختلافى كه ميان عروس و مادر شوهر رخ مى دهد، حسد مادر شوهر بر عروس است؛ مادر نمى تواند ببيند كه فرزندش از آن ديگرى شده است، يا به ديگرى نزديك تر از او مى باشد؛ غافل از آن كه همين رابطه ميان خود وشوهرش بوده است. مادر نمى تواند ببيند كه فرزندش ديگرى را دوست مى دارد؛ با آن كه محبت فرزند به همسر جور ديگر، و به مادر جور ديگر مى باشد. مادرهايى موجب شدند كه فرزندان آن ها، زنشان را طلاق گويند و موجوداتى را بدبخت كنند.
داستان يك بام و دو هوا را همه كس شنيده است؛ خواهر شوهران نيز گاهى دست كمى از مادرشوهر نمى آورند و در حسادت با زن برادر، كوتاهى نمى كنند.
عروس تازه اى كه وارد خانواده اى مى شود، با خود تصميم مى گيرد كه با همه افراد آن، دوست باشد و رضايت مادر شوهر و خواهران شوهر را به دست آورد، ولى آنان آن قدر آزارش مى دهند، تا به زبان آيد و گفت وگو آغاز شود؛ البته عروسانى هستند كه از روز اول، عزم ستيزه جويى را دارند؛ ولى در ميان زنان نجيب، اين گونه عروس كمياب مى باشد.
اختلاف زن هاى برادران از حسد ريشه مى گيرد و گاه مى شود كه اختلاف آن ها موجب اختلاف برادران مى گردد ودو تنى كه بايد بال هم باشند، وبال يك ديگر مى گردند. اختلاف ميان زن هاى دوستان يا دوتن شريك يا همسايگان از قبيل همين اختلاف حسدى است.
حسود دارا
گمان نرود كه حسود بايد فاقد چيزى باشد كه بر آن حسد مى برد؛ بلكه حسودان دارا اگر عددشان از حسودان فاقد بيش تر نباشد، كمتر نيست.
اغلب شخصيت هايى كه در يك محيط زندگى مى كنند، با يك ديگر حسد دارند؛ خواه هر دو در يك رتبه باشند، خواه در دو رتبه. بسيار شده است كه حسود بر پايين تر از خود در مقام و قدرت، حسد مى ورزد، قدرتمندانى كه متنفذان كشور را نابود مى كنند ونام آن را ايجاد امنيت يا تصفيه يا اصلاح جامعه مى گذارند، از اين دسته مى باشند، وحسود شرير به شمار مى آيند. از قديم گفته اند: دو پادشاه در اقليمى نگنجد، ولى ده درويش در گليمى بخسبند.
درويشان، وارسته از رشكند و روح ايثار و از خود گذشتن در آن ها موجود است؛ ولى دنياداران هرچه مقامشان بالاتر رود، رشكشان افزوده تر مى گردد.
كم تر شده كه دو شخصيت در منطقه اى باشند و با هم دوست گردند؛ خواه آن دو طبيب حاذقى باشند، يا تاجر سرمايه دارى يا نويسنده زبردستى، يا خطيب شهيرى، يا آخوند برجسته اى، يا خان متنفذى؛ تفاوت نمى كند، ميان ايشان شكر آب خواهد بود؛ در صورتى كه در آن جهت مشترك اگر با هم قدم بردارند و همكارى كنند وهر يك نقطه ضعف خود را به وسيله ديگرى ترميم نمايند، منافعشان سرشار وموفقيتشان بيش تر خواهد بود؛ ولى اگر هر كدام نقص ديگرى را آشكار كنند ونقطه ضعف رقيب را بگويند، نتيجه به زيان هر دو تمام خواهد شد.
شهيد اوّل
«ابن جماعة» قاضى القضاة سوريه بود، ودر عصر خود يكى از نامى ترين دانشمندان شافعى مذهب به شمار مى رفت؛ ولى بر دانشمند بزرگ عصر، محمد بن مكى -معروف به شهيد اوّل- حسد مى برد؛ زيرا نمى خواست جز خودش كسى به دانشمندى شناسائى شود، وديگرى به دانش شهرت پيدا كند، وچيزى كه دشمنى او را مى افزود، امامى بودن شهيد بود كه رهبر پيروان آل محمد(ص) به شمار مى رفت يا به اصطلاح امروز مرجع تقليد بود. شهرت دانشمندى شهيد، جهان اسلام را فراگرفته بود، و با آن كه آن عالم بزرگ در شام سكونت داشت، در ايران وعراق ارادتمندان بسيارى داشت.
خواجه على مؤيد سربدارى -آخرين پادشاه سربداران- آن عالم بزرگ را به سبزوار دعوت نمود، تا ايرانيان از خوان فضلش بهره مند شوند؛ ولى شهيد اين دعوت را نپذيرفت.
اين دانشمند بزرگ را مى توان بزرگ ترين عالم قرن هشتم ويكى از درخشنده ترين ستارگان دانش دانست؛ زيرا اغلب فضائل ومعلومات آن عصر را به طور اكمل دارا بود؛ حتى بعضى او را اعلم علماى اسلام و افقه فقهاى دين در دوره تاريخ شمرده اند. از نقاط مختلف شاگردان بسيارى گردش جمع شده، از خرمن فضائلش خوشه چينى مى كردند. تأليفات گران بهايى در فقه اسلامى از وى به يادگار مانده است. نظريات او، هنوز مورد توجه فقها مى باشد. اگر بدانيم كه عمر مباركش بيش از پنجاه و دو سال نبوده است، اعجاب ما به عظمت دانش اين مرد بزرگ افزوده مى گردد.
حسد ابن جماعة
ولى حسد ابن جماعة بيش از حدى بود كه به حساب آيد. او قاضى القضات بود -اگر پست وزارت دادگسترى و رياست ديوان كشور و مدعى العموم ديوان كشور در يك تن جمع شود، قاضى القضات مى شود؛ به اضافه آن كه پست هاى قضايى ارتش ومحكمه انتظامى ديوان كيفر نيز به او واگذار گردد - ابن جماعة مردى تنومند و بسيار درشت بود، به خلاف شهيد كه بسيار ريز وكوچك بود. رساله اى را به طور مجعول نوشتند كه در آن مطالبى -به نظر قضات- بر خلاف شريعت اسلام بود؛ وآن را به شهيد نسبت دادند؛ شهود و گواهان نيز شهادت دادند؛ كه آن رساله از نوشته هاى شهيد است.
بدون تحقيق ومحاكمه و بازپرسى، آن داناى بزرگ را گرفتند و به زندان افكندند ومدت ها در زندان نگاه داشتند. از پيامى كه شهيد به صورت شعر براى پادشاه فرستاده و بى گناهى خود را اثبات كرده بود، چنين پيداست كه در زندان با وى بد رفتارى مى شد و او را شكنجه مى دادند.
حسد ابن جماعة به اين اكتفا نكرد، شهيد را از زندان بيرون آوردند و دادگاهى صورى با حضور امير وقت تشكيل دادند؛ آن دانشمند بزرگ را با طرز اهانت بارى وارد جلسه نمودند، چون قاضى بدون تحقيق و بازپرسى حكم ارتداد شهيد را صادر كرده بود، شهيد با كمال شجاعت به اصل قضايى «الغائب على حجته» تمسك نمود؛ يعنى حكم غيابى ارزش قضايى ندارد، و بايد پس از حضور متهم به دفاع او توجه شود وبه دلائل او رسيدگى گردد.
قاضى اظهار داشت كه شهود گواهى داده اند. شهيد گفت: شهود را يك به يك جرح مى كنم و بطلان شهادت آن ها را اثبات مى كنم. گفتند: حكم قاضى قابل فسخ نيست.
شهيد كه حال را بدين منوال ديد ابن جماعة را مخاطب قرار داده، چنين گفت:
من مذهب شافعى دارم، و تو در اين عصر امام اين مذهب هستى؛ آن چه در مذهب شافعى رواست بر من حكم كن.
ابن جماعة گفت: حكم در مذهب شافعى آن است كه مرتد را يك سال به زندان افكنند سپس اگر توبه نمود آزادش كنند؛ اكنون تو يك سال در زندان مانده اى؛ بايد توبه كنى تا آزاد شوى.
شهيد از توبه كردن ابا كرد، زيرا اعتراف به جرم تلقى مى شد.
ابن جماعة ساعتى با شهيد به طور سرّى به گفت وگو پرداخت و گويا وعده داد اگر شهيد توبه كند، آزادش سازد. شهيد توبه كرد. اينك طبق مذهب شافعى بايد محاكمه پايان يافته، تلقى شود و متهم آزاد گردد؛ ولى حسد ابن جماعة نگذاشت؛ زيرا دستور داد كه شهيد را بر طبق قانون ديگرى محاكمه كنند. او قاضى برهان الدين را كه مالكى مذهب بود مخاطب قرار داده چنين گفت: اين شخص بر طبق مذهب من، ديگر جرمى ندارد، تو درباره او طبق مذهب خودت حكم كن.
قاضى برهان الدين از جاى برخاست وضو گرفت؛ دو ركعت نماز به جاى آورد؛ حكم قتل آن عالم بزرگ را صادر كرد. لباس آن داناى مظلوم را از تنش كندند و جامه مجرمان به وى پوشانيدند و سر مقدسش را از پيكرش جدا كردند، سپس نعش مباركش را به دار آويختند و سنگبارانش كردند؛ آن گاه جسدش را آتش زدند و خاكسترش را بر باد دادند.
روزگارا
خاك بر سر اين روزگار پليد كه جانى را مقام قضاوت مى دهد، و بى گناه را مجرم مى شناسد؛ سنگ را مى بندد و سگ را مى گشايد. در هيچ زمانى سابقه ندارد كه متهم را با دو قانون محاكمه كنند و بر فرض ثبوت جرم، با دو قانون كيفرش دهند و مجازاتش كنند.
اين دادگاه هاى فرمايشى كه محكوميت طبق دلخواه يك نفر است، از ننگين ترين كارهاى تاريخ مى باشد.
اى حسد، چه ستم ها كه نكردى! چه خاندان ها كه بر باد ندادى، چه آتش ها كه نيفروختى، چه جناياتى كه مرتكب نشدى، چه خرمن ها كه نسوختى، چه خانه ها كه ويران نكردى!
اف بر تو اى چرخ گردان! اى روزگار سفله پرور! گويا در تو هم حسد ريشه دوانيده است كه بدخواه پاكان هستى؟ آن قدر مى كوشى تا آنان را به خاك سياه بنشانى، ولى آلودگان وناپاكان را تخت و تاج و كلاه مى دهى؛ سگان را سير مى كنى و شيران را تشنه كام نگه مى دارى!
هر آن چه مى خواهى بكن وآنچه توانايى دارى بكوش؛ ولى به پاكان نمى توانى زيانى برسانى؛ بر فرض كه دستشان را از اين زندگى تلخ كوتاه كنى، آسايش و خوشبختى آن ها را افزودى و حيات بهترى را به ايشان نصيب كردى؛ زيرا در آن جهان در پذيرايى خداى قرار دارند ودر بهشت برين جاى گزيده اند، و بر تو لبخند مى زنند كه تو خواستى ما را بدبخت كنى؛ ولى خدا ما را خوشبخت قرار داد؛ تو تلخ كاممان كردى، ولى ما شيرين كام شديم؛ از زندگى آلوده و كثيف دنيا راحت شده، به آسايش ابدى رسيديم؛ به جاى معاشرت با بدسگالان جنايتكار، با مردان حق همنشين شديم؛ حوران بهشتى را به جاى ديوان دوزخى برگزيديم.
روزگارا ! هم اكنون بنگر كه چگونه جنايت كاران در عذاب خدا گرفتارند و به كيفر كردارهاى زشت خود رسيده اند. آن چه ستم كاران در اين جهان بكارند، در آن جهان مى دروند و سزاى خود را به وسيله عدل الهى مى بينند.
روزگارا ! اكنون درست نگاه كن و ببين كه ما كدام خوش بخت تريم. چند روز دنيا سپرى شد وهرچه بود گذشت. زندگى اين است، كه سپرى شدن ندارد، و گذشتنى برايش متصور نيست.
________________________________________ ۱ سخنرانى شب پنج شنبه شانزدهم ربيع الآخر سال ۱۳۷۰ مطابق با پنجم بهمن سال ۱۳۲۹. ۲ . بحار الأنوار، ج ۷۱، ص ۳۵۸.
=حسد(۱)
حسد در لباس دوستى
حسد گاهى به صورت دوستى و پندگويى خودنمايى مى كند. شهوت پندگويى در بسيارى از مردمان پرحرف و خود خواه موجود است. اينان از اين كار ممكن است يكى از چند هدف را داشته باشند: يكى آن كه غريزه پرحرفى خود را آرام كنند، و بدين وسيله تمايلات خود را عملى سازند؛ ديگر آن كه عظمت فكرى خود را برجسته كرده، نشان دهند كه به دقايق امور آشنايى دارند. اين دو جهت وقتى از پندگويى آشكار مى گردد كه هيچ گونه سابقه خيرخواهى از او ديده نشده و براى يك بار هم در عمل، اظهار مهرى نكرده باشد. اينان فضول هاى جامعه هستند.
عجب اينجاست كه اگر پندپذير در حضور، سخن آن ها را بپذيرد، و «چشم چشم» بگويد، غريزه آنان اقناع شده، از او خشنود مى شوند هر چند در عمل نقيض گفته هاى آنان را به كار برد؛ زيرا آنان تمام هدفشان سخنورى بوده است؛ كارى ندارند، كه آيا پندهاى آنان جامه عمل پوشيده است يا نه؟
هدف ديگرى كه پندگويان ممكن است داشته باشند، گول زدن پندپذير و جلب اعتماد اوست، كه بعداً مقاصدى كه دارند، انجام دهند؛ اين هم يكى از بزرگ ترين خيانت هاست.
پندگويى ونصيحت از روى حسد هم به همين منظور است كه حسود، خود را به زيور دوستى وصميميت مى آرايد، آن گاه به سراغ محسود مى رود، تا بدين وسيله او را به دام بيندازد؛ اين خود يك نوع رياكارى وعوام فريبى است.
حسد بر تقوا
اگر حسود بر پرهيزكارى و با تقوا بودن كسى، رشك برد -به خصوص اگر جوان باشد- مى كوشد كه اين درستى را از آن پاك سرشت بگيرد و به هر وسيله اى كه ممكن است، او را به كارهاى ناروا وادار كند.
به او مى گويد كه بايد خوش بود و از زندگى بهره برد؛ جوانى را نبايد بيهوده تلف كرد؛ بايد آزاد آمد وآزاد رفت؛ چرا از لذائذ جهان خود را محروم مى كنى؟ حيف است كه از آن ها دور باشى و طرفى نبندى! اين راهى را كه تو پيش گرفته اى وآن را پاكدامنى مى پندارى، ضعف نفسى بيش نيست. كسى چون تو نبايد اين قدر ترسو و جبون باشد؛ چند روزى كام دل گرفتن و در عيش وعشرت به سر بردن كه اهميتى ندارد. آدم نبايد اين قدر خشك باشد؛ من تو را آدم باحالى مى دانستم؛ گمان نمى كردم اين قدر خشك باشى! بايد در كارها شجاع بود. ببين ديگران همه كارى مى كنند وهيچ گونه زيانى هم نديده اند.
واين پاكدامنى وپرهيزكارى خيال است و واقعيت ندارد؛ اصولاً خوبى و بدى و حق و باطل، حقيقتى ندارد، جز يك سلسله عاداتى كه از پيشينيان به ما رسيده، چيز ديگرى نيست؛ آن هم مردمانى قلدر كه به نفع خودشان اين عادات را بر جامعه گذشتگان تحميل كرده اند؛ بايد اين بندها را گسيخت؛ اگر هم خيلى محافظه كار هستى، من وسيله را جورى فراهم مى كنم كه كسى آگاه نشود؛ جايى را در نظر مى گيرم كه پرنده اى پر نزند؛ به شهرستانى مسافرت مى كنيم كه كسى تو را نشناسد؛ تو چون وارد نيستى آن را بزرگ مى پندارى؛ اگر از گناه بودن آن مى هراسى، كه گفتم اين حرف ها چندان قيمتى ندارد؛ بر فرض هم كه خيلى خشك باشى، بعداً توبه خواهى كرد؛ در پيرى از گناه دورى كن، خدا هم از تو خواهد گذشت.
به وسيله اين سم پاشى ها، دختران پاك و پسران پاكيزه ما را به فحشا نزديك مى كنند و آلوده مى سازند.
كمتر كسى از بدكاران، از آغاز به خودى خود بدكار شده اند؛ بلكه بيش تر آن ها مردمانى پاك و درست كار بوده اند؛ ولى رفيقان ريايى، دوستان شهوت پرست، خويشان بى عار و سهل انگارى پدر و مادر، آنان را به سياه چالى بيفكند كه ديگر بيرون شدنى نيستند.
اخيراً وسيله ديگرى هم اضافه شده كه دختران معصوم ما را خطاكار كنند؛ وعده مسافرت به اروپا، يا آمريكا، تشكيل اردوى پيشاهنگى، شركت در مسابقات، مسافرت هاى دسته جمعى با مربيان -ولى چه مربيانى!- نشر مطبوعات مفسد اخلاق (به خصوص داستان هايى كه به نام داستان هاى اخلاقى نوشته مى شود) شركت در سينماها، نمايش ها، مجالس شب نشينى خانوادگى به ضميمه چيزهاى ديگرى كه يا من نمى دانم يا از گفتنش خوددارى مى كنم.
پاكانى كه مبتلا به رشوه خوارى شده، يا گرفتار اختلاس گرديده، يا دزد شده اند، همه در اثر همين دشمنان دوست نما بوده است وبس.
كسانى كه هستى خود را در مى گسارى؛ ترياك؛ قمار و نظاير اين ها از دست داده اند، ارمغانى بوده، كه دشمنان دوست نما به آن ها داده اند!
ثروتمندى را مى شناسم، كه دشمنان دوست نمايى داشت كه پيوسته گردش جمع مى شدند و او را به قمار وادار مى كردند، و از ثروت او آن چه مى توانستند، مى بردند، و آن نادان نمى فهميد كه تمام اين بازى ها براى سركيسه كردن اوست.
ديگرى را مى شناسم كه دوستان دروغين او را به فكر نمايندگى مجلس انداختند و او آن چه توانست در اين راه خرج كرد؛ در نتيجه تهى دست گرديد و به غارت رعايا و غصب اموال ديگران پرداخت.
حسد بر انسانيت و فروتنى
اگر حسود تشخيص دهد كه كسى محبوبيتى دارد، و آن بر اثر انسانيت و فروتنى اى است كه دارا مى باشد، بر تواضع او رشك مى برد و مى خواهد او را متكبر كند تا منفور جامعه گردد؛ از اين رو به او تلقين مى كند كه اين احترامى كه تو به مردم مى كنى، صلاح نيست و كار سبكى است و خودت را كوچك مى كنى؛ خوب است، قدرى سنگين تر از اين باشى و روش خود را با مردم تغيير دهى، تا بر شخصيت تو افزوده گردد، و اعتبارت بيش تر شود و عظمتت محفوظ بماند.
نبايد براى همه كس تواضع كرد زيرا مقام تو فوق اين ها است، واين رفتار از بزرگى و آقايى تو مى كاهد. اين گونه سخنان را هر متملقى به شخصيت هاى متنفذ مى گويد، تا خود را بدين وسيله به او نزديك كند؛ پذيرفتن اين پندها موجب مى شود كه متواضعى، متكبر شود و محبوبى، منفور و پاكدلى، پليد گردد.
مردمان بزرگ روح و قوى الاراده، گول اين سخنان و اين دوستان دغل باز را نمى خورند و تحت تأثير اطرافيان خود قرار نمى گيرند و فضيلت هايى را كه دارا هستند؛ به اين زودى از دست نمى دهند، و به روش خدا پسندانه ادامه مى دهند.
حسد بر فاطمه زهرا(س)
رسول خدا(ص) دخترش فاطمه(س) را بسيار دوست مى داشت، بسى به وى اظهار مهر مى فرمود، گاه از شدت علاقه، سينه فاطمه(س) را مى بوسيد؛ بعضى از زنان آن حضرت بر فاطمه(س) حسد مى بردند و نمى توانستند ببينند كه شوهرشان دختر خود را اين قدر دوست مى دارد. به آن حضرت عرض كردند:
«چنين كارهايى براى شما سبك است، زهرا(س) بزرگ شده است، بوسيدن دختر بزرگ خلاف قوانين و عادات است».
رسول خدا(ص) كه براى شكستن قوانين و عادات جاهلى برخاسته بود، به اين صلاح انديشى ها اعتنا نمى كرد، چون مى دانست كه از حسد سرچشمه مى گيرد.
پيش بينى رسول خدا(ص)
رسول خدا(ص) مسلمانان را پاك و پاكيزه تربيت كرده بود و روح فداكارى و ازخود گذشتگى را در آنان زنده فرموده بود. سرّ موفقيت مسلمانان در برابر سپاه كفر نيز همين بود.
آن حضرت حسد ورزيدن مسلمانان را پيش بينى مى فرمود و به آنان اعلام خطر مى كرد كه مبادا اين صفت پليد در آن ها راه يابد! آن حضرت دوست مى داشت كه مسلمانان هميشه، وارسته و پاكيزه از هر عيب و نقصى باشند؛ لذا روزى ياران خود را مخاطب قرار داده، چنين فرمود: «ألا إنّه قَدْ دَبَّ إلَيكُمْ داءُ الاُممِ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ هُوَ الْحَسَدُ لَيْسَ بِحَالِقِ الْشَعْرِ، لكِنَّهُ حالِقُ الدّينِ (۲) ؛
ياران من! آگاه باشيد مرضى كه مردم گذشته به آن گرفتار شدند و نابود گرديدند، اكنون به سوى شما روى آورده است و آن بيمارى، حسد است كه موى را نمى زدايد، ولى دين را مى ستاند.»
اساس اصلاحات فردى و اجتماعى، پيدايش ايمان است؛ اگر در جامعه اى ايمان حكم فرما گردد، آن جامعه گلستان خواهد شد؛ حسد ريشه ايمان را خشك مى كند و اميد اصلاح را از ميان مى برد. از كلمه داء الامم چنين استفاده مى شود كه حسد، مرض اجتماعى است و جامعه را مريض مى كند و به نابودى مى كشاند. اى كاش ما مسلمانان دستورهاى پيغمبر خودمان را به كار مى بستيم تا آقاى دنيا و آخرت مى شديم! پيغمبر اسلام(ص) از جنايات حسد در امت هاى گذشته آگاه بود و مى دانست كه حسد در آن ها چه كرده است، و اكنون مسلمانان در خطر آن قرار گرفته اند؛ چون حسد در ميان آن ها راه يافته است، لذا با اين سخن بزرگ طلايى، آن ها را آگاه وبيدار كرد، و آنان را ازاين خطر برحذر داشت؛ ولى بدبختانه مسلمانان از اين هشدار، هشيار نشدند و از خواب غفلت بيدار نگشتند؛ حسد در ميان آن ها نشو و ارتقا يافت و شد آن چه نبايد بشود!
اولين حسد بر على(ع)
هنگامى كه رسول خدا(ص) از مكه به مدينه هجرت مى فرمودند، در قبا چند روزى توقف كرد، تا على(ع) برسد و باهم وارد مدينه شوند. ابوبكر كه در خدمتش بود، عرض كرد: بيش ازين ماندن در قبا صلاح نيست، على شايد تا يك ماه ديگر هم نيايد؛ اهل مدينه چشم به راه شما هستند؛ بيش ازين نبايد در انتظار على باشيد. اما رسول خدا(ص) سخن ابوبكر را نپذيرفت.
ابوبكر مى خواست در خدمت رسول خدا(ص) بودن را به خود اختصاص دهد و به رخ اهل مدينه بكشد و نمى خواست على(ع) نيز داراى اين موقعيت بشود؛ همين كه سخنش در آن حضرت مؤثر نشد، قهر كرد و رسول خدا(ص) را در قبا تنها گذاشت، و خود به سوى مدينه شتافت.
پيغمبر(ص) آن قدر در قبا ماند، تا على(ع) كه خاندان آن حضرت را همراه داشت به قبا رسيد، آن گاه در ركاب آن حضرت از قبا حركت كرده، وارد مدينه شدند.
اين اولين حسدى است كه بر على(ع) ظهور كرد و اگر بگوييم نخستين حسدى است كه در اسلام خودنمايى كرده است راه دورى نرفته ايم. از كلام حكماست: «إياك والحسد فإنه يبين فيك؛ از حسد بپرهيزيد، زيرا در شما نمايان مى شود.»
آيا تنها گذاردن رسول خدا(ص) در قبا، و قهر كردن، و تنها رفتن به سوى مدينه، مخصوصاً كسى كه از مكه با آن حضرت بوده و در غار، يار بوده است، نشان دهنده نگرانى نيست؟
اين داستان از حسد، در آغاز اسلام بود؛ اينك به ذكر داستانى از زمان غيبت صغراى امام دوازدهم مى پردازيم.
حسد شَلْمَغانى
شلمغانى از كسانى بود كه مورد احترام شيعيان بود. نوشته هايى نيز در مذهب داشته است، شيعيان به نظر درستى و فضيلت به او مى نگريستند و مقامى مقدس و رفيع نزد همه داشت. شلمغانى آرزومند بود كه پس از محمد بن عثمان -دومين نايب ويژه حضرت ولى عصر (ارواحنا فداه)- به مقام نيابت ويژه برسد زيرا در ميان شيعيان، خود را بهترين كسى مى دانست كه شايستگى رسيدن به اين مقام را داشت، و كسى را از خود برتر نمى دانست.
هنگامى كه حسين بن روح از طرف ناحيه مقدسه بدان مقام منصوب شد، شلمغانى به عوض آن كه متوجه نقص خود شود و در فكر تهذيب و تكميل خود باشد، بر حسين بن روح حسد برد و خود را در دنيا وآخرت بدبخت و روسياه گردانيد. شلمغانى روز به روز از راه راست منحرف تر شد، به گمان آن كه حسين بن روح را رسوا مى سازد، خود، سراشيبى شوم نابودى و شقاوت را مى پيمود؛ سرانجام شقاوت او به حدى زياد شد كه وجوب عبادت را منكر شد؛ ازدواج با محارم را جايز دانست؛ نكاح مفضول را براى فاضل در مردان روا شمرد و گفت كه در مفضول ايلاج نور مى شود.
او خلق بسيارى را گمراه كرد و هنگامى كه لعنت نامه اى كه از طرف حسين بن روح صادر شده بود، به دستش رسيد، به مريدان گفت: «لعن؛ يعنى دورى از عذاب جهنم» آن گاه پيشانى بر خاك ماليد و به مريدان توصيه كرد كه اين راز را پنهان نگه دارند.
با اين حقه بازى ها و نيرنگ ها وعوام فريبى ها، بسيارى را به ضلالت انداخت تا توقيع مبارك مشعر بر لعن و بيزارى از او صادر شد. روزى در بغداد گفت: من با حسين بن روح مباهله مى كنم اگر تا موقعى كه دست من در دست اوست آتشى نيايد تا او را بسوزاند، آن چه درباره من مى گويد راست است.
دو روز بعد او را از طرف ابن مُقْلَه -نخست وزير خليفه وقت، راضى عباسى- گرفتند و به دار آويختند و جسد پليدش را سوزاندند و آتشى كه گفته بود حسين را مى سوزاند، خودش را سوزاند.
چراغى را كه ايزد برفروزد هر آن كس پف كند ريشش بسوزد يعنى ريشه اش بسوزد!
حسد، شلمغانى را خسر الدنيا والاخره كرد؛ هم در اين جهان سوخت و هم در آن جهان مى سوزد؛ نه تنها خود را سوزاند و بد داشت؛ بلكه كسانى هم كه از او پيروى كردند، به آتش او سوختند.
حسد بر مردگان (۳)
هنگامى كه آتش حسد افروخته مى گردد، نه تنها بر زنده، بلكه بر مرده نيز بايد گريست؛ زيرا هم زنده را مى سوزاند، و هم مرده را خاكستر مى كند.
از امثال معروف است كه كسى بر مرده چوب نمى زند، ولى حسود به قدرى خبيث و شرير است كه مردگان را نيز هدف تيرهاى مسموم خود قرار مى دهد، تنها حسود است كه بر خلاف سنن قضايى بشر، پرونده مردگان را نمى بندد و نيش زهرآگين خود را به آنان نيز فرو مى كند!
حسد بر آثار علمى
حسد بر مردگان، گاه به صورت انتقاد بر آثار علمى آن ها يا تأليفات گران بهايشان، يا نظريات دقيقشان جلوه مى كند. حسود مى كوشد كه آن ها را كم ارزش و بى مغز جلوه دهد، لذا در صدد ابطال نظريات علمى آن ها برمى آيد، و فساد آن ها را اثبات مى كند؛ گاهى به صورت جلوگيرى از نشر آثار مردگان رخ مى نمايد؛ گاهى به صورت نشريات دروغ و جعل اخبار و نشر اكاذيب ظهور مى كند؛ گاه انتساب كتاب گران بهايى را به مؤلفش منكر مى شود؛ گاه مى گويد اين نظريه دقيق علمى از آن او نيست، بلكه از كس ديگر است؛ گاه به فردى انتساب دزدى هاى علمى مى دهد، يا دزدى هاى شعرى را بيان مى كند.
نهج البلاغه امير المؤمنين(ع) كه انتخابى از آثار آن حضرت مى باشد و به دست شريف رضى -يكى از نوادگان آن حضرت- جمع آورى شده است، بيش از دويست سال در جهان اسلام پراكنده بود، و دوست و دشمن از خوان فضل و دانش على(ع) بهره مى بردند و علماى اعصار و امصار بر آن شرح ها نوشتند، و اغلب محققين از مدارك آن اطلاع داشتند، چنين بود و بود و جهان دانش اين اثر بزرگ را با ديده اعجاب و قبول پذيرفته بود؛ تا در قرن هفتم يكى از علماى ناصبى فلسطينى، منكر گرديد و حسدش بر على(ع) موجب شد كه نسبت جعل و وضع به گردآورنده نهج البلاغه بدهد.
هرچند دنياى دانش وجهان ادب سخن اين ياوه سرا را نپذيرفت، و تا كنون علماى اسلام و مسيحى و مستشرقين عالى مقام اين كتاب را اثر على(ع) مى دانند و هرچند من در مقام استدلال بر ابطال سخن اين اديب ناصبى نيستم؛ ولى مى خواهم بگويم كه حسد چه كارها مى كند، و پس از گذشتن قرن ها از شهادت على(ع) باز دست از دشمنى برنمى دارد.
اميدوارم برسد روزى كه به وسيله تكميل اختراعات، ما بتوانيم صداى شيواى على(ع) را از امواج هوا بگيريم و بشنويم؛ تا كور شود هر آن كه نتواند ديد و كر شود هر كه نتواند شنيد.
تذكر سودمند
در اينجا بايد سوء تفاهمى رفع بشود، و كسى گمان نكند كه هر دانشمندى كه نظريه دانشمندان ديگر را ابطال مى كند از حسد است، هرگز، چنين نيست؛ بلكه روش تحقيق علمى، انتقاد از نظريات علمى ديگران است. در مباحث علمى جز اشكال كردن و خرده گرفتن، و با نظر عدم اطمينان به سخنان علمى ديگران نگريستن، روش ديگرى پسنديده نيست؛ حسن ظن در همه جا خوب است جز در مورد نظريات علمى؛ هر فردى كه خود را اهل تحقيق و بحث مى داند، حق ندارد در نظريات علمى از دانشمندى ديگر تقليد كند؛ لذا فقها فتوى داده اند كه تقليد مجتهد از مجتهد ديگر جايز نيست؛ اگر تقليد در ميان دانشمندان راه يابد، درهاى ترقيات علوم بسته مى شود، و بشر براى هميشه در نادانى و گمراهى به سر خواهد برد، بدترين صفت ها براى دانشمند، تقليد، و پيروى كوركورانه از دانشوران ديگر است.
خداى بزرگ، نيروى فهم را به بشر عنايت فرمود، تا خود بفهمد وحقيقت مطالب را دريابد، نه آن كه طوطى وار از ديگران ياد بگيرد و همان را -ندانسته و نفهميده- بگويد.
شاگردان مكتب كمونيسم ازين قبيلند؛ همه مانند ماشين مى باشند؛ همه يك جور سخن مى گويند؛ همه يك سنخ الفاظ را بيان مى كنند؛ همه يك جور مى نويسند؛ هرچه رهبر آن ها به آن ها ديكته كند، همان را مى گويند و مى نويسند، بدون آن كه نيروى دريافت و فهم خود را به كار اندازند و بينديشند كه آيا اين سخن صحيح است يا باطل؛ اينان اصل مسلم «اول انديشه وآنگهى گفتار» را به اصل از بركردن وآنگهى گفتار! تبديل كرده اند. من وجدان خود آن ها را بهترين گواه اين سخن مى گيرم. چرا دور مى رويم، برادران اهل سنت و جماعت ما نيز در فقه اسلامى همين روش تقليد را پيش گرفته اند، وراه بحث و انتقاد را بسته اند؛ لذا از ترقيات علمى در فقه محروم شده اند، بر خلاف دانشمندان شيعه كه تقليد را به دور انداختند و راه اجتهاد و بحث را باز گذاردند؛ لذا فقه شيعه قوس صعودى را پيمود، و به جايى رسيده است كه آن را به طور كلى مى توان محققانه ترين و عالى ترين علم حقوق جهان گفت؛ با اين حال هنوز هم فقها دست از بحث و انتقاد برنداشته اند و به تحقيق و تدقيق ادامه مى دهند.
قضاوت درباره خود
از مطلب دور شديم، مقصود آن بود كه حسد گاهى بدين صورت جلوه مى كند؛ ولى نبايد به دانشمندى كه نظريات علمى ديگرى را تخطئه مى كند، بدگمان شد و گفت حسود است؛ بلكه به چنين كسانى بايد احترام گذاشت و رفتار آن ها را حمل بر فساد ننمود. مقصود خود آن دانشمند است، كه بايد خود را مطالعه كند، و افكار خود را دقيقاً بسنجد، تا پى برد كه اين ايرادى كه بر نظريه علمى ديگرى وارد مى كند، آيا از بحث و تحقيق برخاسته است، يا خداى نكرده از حسد ريشه گرفته است.
بهترين تشخيص دهنده حسد، خود شخص است، ديگران كمتر مى توانند پى برند؛ زيرا كارهايى كه از حسد برمى خيزد، دوپهلو است و نمى شود به طور قطع گفت از حسد برخاسته است؛ ولى خود انسان بهتر مى تواند درباره خود قضاوت كند كه اين كار او از حسد برخاسته است يا نه.
به طور كلى آن چه سابقاً گفته شد يا آن چه در آينده گفته خواهد شد، اگر در كسى مشاهده شد، نبايد به زودى حكم كرد كه او حسود است؛ اين سخنان همگى راجع به بيدار كردن خود انسان است كه هشيار شود و گول خودخواهى را نخورد و خود را پاكيزه از حسد نشمارد؛ بايد بينديشد كه مبادا سخنى بگويد يا كارى كند كه از حسد ريشه گرفته باشد، و اگر پى برد كه خداى ناكرده حسد در او ريشه دوانيده است، به زودى بر اصلاح و خودسازى همت گمارد، تا هم خويشتن را از خطر برهاند و هم ديگران را.
خوش بينى به ديگران
تا عملى مشكوك يا رفتارى دوپهلو از ديگران سرنزده است، نبايد به آنان سوءظن برد و قضاوت كرد كه او حسود است؛ بلكه به هر مسلمانى بايد با نظر خوش بينى نگريست، مگر خلاف آن روشن شود. دستور اساسى اسلام -كه براى حسن ارتباط مسلمانان با يك ديگر صادر شده است- همين است، كه مسلمانان بايد رفتارهاى برادران خود را حمل بر صحت و درستى كنند وآن ها را نادرست و فاسد نشمارند و به يك ديگر سوءِظن نداشته باشند. قرآن كريم مى فرمايد: «يَا أيُّهَا الَّذينَ آمَنوا اجتنِبُوا كَثيراً مِنَ الظّنِّ إنَّ بعضَ الظَّنَّ إثمٌ» (۴) .
«لَولا إذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ المؤمِنُونَ وَالمُؤمِناتُ بِأنْفُسِهِم خيراً» (۵) .
اين روش دقيق اسلام در اين باره احتياج به تفصيل در گفتار دارد كه -ان شاء اللّه- در آينده از آن سخن خواهيم گفت.
حسد بر عظمت
از موارد ديگرى كه زندگان بر مردگان رشك مى برند، عظمت وشخصيتى است كه از كسى به يادگار مانده است؛ حسود مى كوشد كه آن عظمت را از ميان ببرد و آن شخصيت را كوچك جلوه دهد؛ مثلاً اگر مردم مرگ كسى را بزرگ شمارند و از جنازه اش تجليل كنند و تشييع با عظمتى بنمايند، حسود بى تاب مى شود و در مقام جلوگيرى بر مى آيد بلكه تشييع را كوچك كند.
اگر تأثير شخصيت متوفّى به حدى است كه پى درپى براى او مجالس عزادارى و سوگوارى تشكيل مى شود، حسود آزرده مى گردد و مى كوشد با لطائف الحيلى از آن جلوگيرى كند؛ شايد يكى از علل جلوگيرى از مجالس عزادارى سيدالشهداء(ع)، حسد بر شكوه آن وجود مبارك باشد.
يكى از دوستانم كه ساكن مدينه است و به اين جا آمده بود، مى گفت: ما از دست هم شهريان خود نمى توانيم روضه خوانى كنيم؛ ما را مى آزارند، دشنام مى دهند و استهزا مى كنند.
اگر متوفّى تأثير شخصيتش به حدى باشد كه قبرش زيارت گاه مردم شود و هر كس از هر نقطه اى از جهان بيايد و در برابر قبرش سر تعظيم فرود آورد، دوستانش براى او گنبد و بارگاهى بنا كنند، حسود، بر آن مى شود كه آن بنا را خراب كند و آن آثار را محو گرداند و از آمدن مردم به زيارت آن قبر جلوگيرى كند. جان و مال زائرين را در معرض غارت و چپاول و يغما و تاراج قرار مى دهد، تا همگان از رفتن به زيارت او منصرف شوند.
متوكّل عباسى
متوكّل -پادشاه شهوت ران عباسى- از بس كه با سيدالشهدا(ع) دشمنى داشت، قبه مقدس آن حضرت را جورى خراب كرد كه اثرى از آن باقى نماند؛ سپس دستور داد كه آن جا را زراعت كنند تا محل قبر هم بر كسى معلوم نباشد.
كسانى را كه به زيارت آن حضرت مى رفتند، مى گرفت و مى كشت و يا به زندان مى افكند. آن چه نيرو داشت به كار برد، تا عظمت پسر على(ع) را از ميان بردارد؛ ولى خود را سيه روز كرد و نتوانست.
هنوز نام فرّخ امام حسين(ع) به عظمت، زنده است و روزبه روز در اين عصر -كه عصر انديشه و فكر است- سربلندتر و برجسته مى گردد. ولى متوكل خاك وخاكستر شده و اثرى از وى باقى نيست و گرفتار كيفر الهى است و سزاى اعمال خودش را مى بيند.
حسد بر افتخارات
از موارد ديگرى كه حسود زنده، بر مرده رشك مى برد، افتخاراتى است كه از او به يادگار مانده است. حسود بدسرشت بر آن مى شود، كه آن ها را نابود كند، به گمان آن كه آن افتخارات از متوفّى زائل مى شود؛ ولى غافل از آن كه حقيقتِ افتخار را نمى توان از ميان برداشت؛ زيرا افتخار موقعى نصيب كسى مى شود كه شايستگى آن را داشته باشد و چنين افتخارى از هيچ كس گرفتنى نيست. دارنده افتخار مى رود، ولى افتخارش مى ماند؛ شريف مى رود، ولى شرف مى ماند.
افتخارات، مدال هايى هستند كه از طرف ذات پروردگار به بندگان شايسته و نيكوكارش ارزانى شده است و تا خدا هست، مدال هايش باقى است و كسى را قدرت آن نيست كه نشان هاى افتخار الهى را از ميان ببرد.
حسودان هرچه بخواهند آن ها را نابود كنند، فروزان تر و نورانى تر مى گردد. فوت كردن، خاكستر آتش را برطرف مى كند و آن را درخشنده تر مى گرداند و گرمى اش بيش تر وتابنده تر مى گردد.
نام محمد(ص)
معاويه را گفتند: به چه چيزى فكر مى كنى؟
گفت: تا توانسته ام كوشيده ام كه آثار محمد(ص) را نابود كنم؛ ولى او كارى كرده است كه در برابر آن ناتوانم؛ او مردم را وادار كرده است كه هر شب و روز پنج بار نامش را بر سر گل دسته ها ببرند. هرچه مى انديشم، كه چگونه آن را محو كنم، راهى نمى يابم.
معاويه خود را محو كرد وخاندانش را به آتش خويش سوزانيد و دودمانش ننگين ترين دودمان هاى جهان گرديد، ولى نام محمد(ص) جاويدان است؛ تا جهان هست وخدا هست، رحمت حق به سوى او جارى است.
محمد(ص) هزاران افتخار دارد كه هر كدام از ديگرى برتر است و اين يكى از آن هاست. اما معاويه كور باطن بود و ديده بينا نداشت و افتخارات معنوى محمد(ص) را نمى ديد؛ لذا نيروى خود را متمركز كرده بود كه نام او را از مناره ها بردارد!
خانه على(ع)
يكى از افتخارات امير المؤمنين(ع) كه ساليان درازى بعد از آن حضرت، قد افراشته بود و خارى بود كه به چشم بدخواهان وحسودان مى رفت، خانه آن حضرت بود. خانه على(ع) پهلوى مسجد رسول خدا(ص) جاى داشت و درى به مسجد داشت. بر حسب فرمان الهى، رسول خدا(ص) در خانه هاى ديگران را به مسجد بست وتنها در خانه على را باز گذاشت.
پس از رسول خدا(ص) و اميرالمؤمنين(ع)، آن در به مسجد باز مى شد و فرزندان على(ع) از آن در به مسجد رفت و آمد مى كردند؛ اين افتخار على(ع) از يك سو چشم همه دوستانش را روشن مى كرد و برترى او را بر تمام ياران پيغمبر(ص) آشكارا نشان مى داد، ولى از سوى ديگر تيرى بود كه به چشم بدخواهان و دشمنان مى نشست.
بدسگالان پيوسته در اين انديشه بودند كه چگونه اين افتخار بزرگ فرزندان على(ع) را از ميان بردارند، و پى درپى در بهانه بودند كه مسلمانان را براى خراب كردن آن قانع كنند؛ ولى انديشه پليدشان به جايى نمى رسيد.
نوبت خلافت اموى به عبدالملك مروان -پادشاه سياستمدار وخون ريز اموى- رسيد و او راهى به فكرش آمد تا آن مقصود پليد را جامه عمل بپوشاند. عبد الملك به نام آن كه مى خواهد مسجد رسول خدا(ص) را بزرگ كند؛ خواست خانه على(ع) را ويران كند. فرزندان على(ع) كه در آن خانه بودند مقاومت كردند؛ ولى عبد الملك منصرف نشد و تصميم گرفت نواده هاى على(ع) را از خانه بيرون كند. حسن مثنّى فرزند امام حسن مجتبى(ع) را بسيار تازيانه زدند و بالاجبار او را از خانه بيرون كشيدند؛ ولى زيد فرزند امام سجاد(ع) در آن خانه ماند و از جاى خويش تكان نخورد تا خانه را خراب كردند.
عبدالملك با اين كار خود گمان كرد كه افتخار على(ع) را از ميان برد؛ در صورتى كه كاخ باعظمت افتخارات اميرالمؤمنين(ع) هنوز برپاست و تا قيام قيامت، سر افراز و برافراشته خواهد بود.
اكنون عبد الملك كجاست؟ خانه اش كجاست؟ افتخاراتش كجاست؟ دودمانش كجاست؟
حسد بر محبوبيت
از چيزهاى ديگرى كه موجب رشك حسود زنده، بر مرده مى شود، محبوب بودن فوق العاده اوست؛ البته در اين مورد بايد جهت اشتراكى ميان حسود زنده و محسود مرده باشد؛ هر چند حسودانى كه بدون جهت اشتراك نيز حسد مى ورزند، كم ياب نيستند.
اين گونه حسودان، هرگاه ببينند كه كسى مورد مهر و علاقه كسى است -هر چند مرده باشد و دستش از اين جهان كوتاه شده باشد- آتش درونى شان مى افروزد و او را بيش تر مى سوزاند و در پى آن مى شود كه محبوب را مبغوض سازد و از نظر دوستانش بيندازد؛ غافل از آن كه محبت بى جا بر دل نمى نشيند. نمى گويم محبت بى جا وجود ندارد؛ بلكه مى گويم محبت بى جا بسيار نيست.
مهرى كه در دل نشست در اثر نيكويى هايى است كه محبوب دارا بوده و -همان طور كه ذكر شد- نيكويى ها نابود نمى شود، پس معلول آن هم كه مهر و محبت باشد، نابود نخواهد شد.
خدا اگر كسى را دوست بدارد، دوستان نيز او را دوست خواهند داشت؛ حسود بخواهد يا نخواهد.
خدا به طور عموم آفريدگان خود را دوست مى دارد، پس اگر يكى از آنان را بيش تر دوست بدارد، در اثر فضائلى است كه دارا مى باشد؛ زيرا بندگان در نظر خدا يك سانند ومهر افزون ترى كه بر اين بنده شده است، علتى دارد. حسود بايد آن علت را بجويد و خود را بدان بيارايد، تا مورد مهر خداى قرار گيرد؛ نه آن كه با خواسته خدا ستيزه كند و خود را مورد سخط قرار دهد.
پيغمبر(ص) خديجه (س) را دوست مى داشت
مهر رسول خدا(ص) به خديجه(س)، نخستين همسر آن وجود مقدس، بسيار بوده؛ حتى پس از مرگ خديجه، تا وقتى كه آن حضرت زنده بود، اين مهر از دل بيرون نرفت و زنى ديگر نتوانست در جاى خديجه بنشيند. رسول خدا(ص) پيوسته از خديجه ياد مى كرد، و نيكى هاى او را مى شمرد و به ذكر فضائل و مناقب او مى پرداخت؛ كوچك ترين اثر و يادگارى كه از خديجه مى ديد، به ياد او مى افتاد و نسبت به او اظهار مهر مى كرد.
روزى خواهر خديجه به حضورش شرفياب شد؛ حضرت به ياد همسر عزيز و باوفايش افتاد و اشك در چشمان مقدسش حلقه زد.
حسد عايشه بر خديجه(س)
عايشه كه براى خود در ميان همسران رسول خدا(ص) امتيازاتى قائل بود، از مهر رسول(ص) به خديجه(س) ناراحت بود و درباره خديجه سخنان ناروايى مى گفت. با آن كه ازدواج رسول خدا(ص) با عايشه؛ مدت ها پس از مرگ خديجه بود و خديجه با عايشه رقابتى نداشت، ولى عايشه بر مهر پيغمبر(ص) به خديجه حسد مى برد.
روزى آن حضرت فضيلت هاى خديجه را ذكر مى كرد كه عايشه با گستاخى گفت: چقدر نام پيرزنى را كه سرخى هاى آرواره اش از ميان دو لب نمودار بوده (۶) ، تكرار مى كنى؟ خدا بهتر از او را (۷) به تو عنايت كرده است.
رسول خدا در حالى كه اشك در چشمانش حلقه بسته بود، فرمود: چنين نيست؛ به خدا سوگند كه بهتر از خديجه را به من عنايت نفرموده است.
مهر رسول خدا(ص) به خديجه آن قدر بود كه تا زمانى كه خديجه زنده بود، با آن كه رسول خدا(ص) جوان بود وخديجه سالمند، آن حضرت همسرى به جز خديجه اختيار نكرد.
عايشه اين نكته را مى دانست؛ ولى گستاخى كرد و آن سخن را بر زبان آورد و دل شوهر نازنين را آزرد؛ تا سزاوار چنان جواب دندان شكنى گرديد.
حسد بر نيك نامى
از چيزهاى ديگرى كه موجب رشك حسود بر متوفّى مى باشد، نيك نامى اوست، كه به پاكى و فضيلت شهره باشد؛ حسود مى كوشد، او را بدنام كند و شهرت جاويد او را از ميان ببرد.
به او نسبت هاى دروغ مى دهد؛ اعمال ناپسند و كردارهاى ناهنجارى بر او مى شمرد؛ اگر قدرت داشته باشد، زبان هاى مردم را مى بندد و اگر ثروتمند باشد، پول ها در اين راه خرج مى كند و اگر داراى هر دو باشد، هر دو را به مصرف مى رساند تا به مقصود پليد خود برسد.
سبّ على(ع) در منبرها
پس از شهادت امير المؤمنين(ع)، بنى اميه بسيار كوشيدند كه آن حضرت را بدنام كنند و نامورى آن وجود مقدس را به پاكى و فضيلت، از ميان ببرند. كسى حق نداشت كه فضائل على(ع) را بگويد، و هر كس مى گفت، راه مرگ را مى پيمود.
زبان هايى را اجير كرده بودند، كه از جانب رسول خدا(ص) احاديثى در نكوهش على(ع) جعل كنند، يا احاديث فضائل على را تغيير دهند، ضميمه اى به آن ها بكنند، يا به ديگران نسبت دهند.
خطبا وگويندگان ساليان دراز، در تمام كشورهاى اسلامى بر منبرها به على(ع) ناسزا مى گفتند و سبّ و لعن مى كردند. خوارج كه با على(ع) دشمن بودند، در اين راه با بنى اميه همكارى مى كردند.
كار به جايى رسيدكه از نسبت دادن هر گونه جنايتى به آن حضرت، دريغ نداشتند، و از خدا شرم نمى كردند و كودكان نورس را با چنين عقائدى پرورش مى دادند.
ولى حقيقت كار خود را مى كند؛ هرچه زمان بگذرد، و رشد فكرى بشر بيش تر شود، مقام على(ع) بالاتر مى رود.
دشنام و ناسزا به على(ع) ساليان دراز بر منبرها استمرار داشت، تا نوبت خلافت به عمر بن عبدالعزيز رسيد و او از نشر اكاذيب جلوگيرى كرد، و خواست اين لكه ننگ را از دامن بنى اميه بشويد، ولى شسته نشد.
او محبوب ترين شاهان اموى است، و هر مسلمانى او را بر ديگر امويان ترجيح مى دهد.
نيك نامى ثابت و متزلزل
نيك نامى اگر از روى حقيقت و درستى باشد، هيچ قدرتى نمى تواند آن را از ميان بردارد، هر چند آن قدرت داراى زمانى طولانى باشد؛ ولى نيك نامى هايى كه از تزوير و سالوس و عوام فريبى برمى خيزد، موقتى است و خودبه خود از ميان خواهد رفت؛ هرچند مخالفى در كار نباشد.
نيك نامى هايى كه از روى رياكارى باشد، مانند برفى است كه در زمستان روى رودخانه ها مى ريزد، آنى سفيد مى زند، وانگه آب مى شود، و از ميان مى رود.
حقيقت، خودش را در همه جا نشان مى دهد، و كسى نمى تواند از آن جلوگيرى كند؛ حقيقت ناپاكى نمايان مى شود، همان طور كه حقيقت پاكى آشكار مى گردد؛ «از كوزه همان برون تراود، كه در اوست».
________________________________________ ۱ سخنرانى شب پنج شنبه بيست وسوم ربيع الآخر سال ۱۳۷۰ مطابق با دوازدهم بهمن سال ۱۳۲۹. ۲ . المحجّة البيضاء، ج ۵، ص ۳۲۶. ۳ سخنرانى شب پنج شنبه اول جمادى الاولى سال ۱۳۷۰ مطابق با نوزدهم بهمن سال ۱۳۲۹. ۴ . حجرات (۴۹) آيه ۱۲: اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از بسيارى از گمان ها بپرهيزيد كه پاره اى از گمان ها گناه است. ۵ . نور (۲۴) آيه ۱۲: چرا هنگامى كه آن (بهتان) را شنيديد، مردان و زنان مؤمن گمان نيك به خود نبردند و نگفتند: «اين بهتانى آشكار است»؟ ۶ . مقصود ريختن دندان هاى خديجه است. ۷ . مقصود خود عايشه است.
قرآن از حسد نكوهش مى كند(۱)
خوددارى از بيان حقيقت
در پيش گفته شد: كه گاهى حسد به صورت خوددارى كردن از ذكر فضائل دارندگان فضيلت جلوه مى كند و حسود از بيان كمالات و برجستگى هاى پاكان دريغ دارد.
حسود اگر صفت نيك يا رفتار پسنديده اى، يا شرف خانوادگى در كسى سراغ داشته باشد، مى خواهد آن را مكتوم نگاه دارد و نگذارد كسى از آن آگاه شود.
فضيلت، خورشيدى است تابان كه دل ها را روشن مى كند؛ فضيلت، خود بهترين نماينده خويش است و نياز به معرفى ندارد؛ فضيلت مشكى است كه خودش مى بويد، هر چند كه عطار نگويد؛ مشك هر جا كه قدم نهد، آن جا را عطرآگين مى كند؛ آن كه بخواهد مشك را پنهان كند خود را مفتضح و رسوا مى نمايد.
حسد دانشمندان يهود
ابن عباس مى گويد: روزى تنى چند از ياران رسول خدا(ص) از دانشوران يهود خواستند كه نشانى هايى كه در كتاب آسمانى آن ها از رسول خدا(ص) بيان شده است، بگويند، بشارت ها را به مردم بدهند. ايشان آن ها را مكتوم داشتند، و نگفتند و از بيان آن به مسلمانان لب فرو بستند؛ در اين هنگام آيه فوق نازل شد.
طرفه آن است كه لعنت هايى كه از دهان خود آن ها (علماى يهود) هنگامى كه بدانديشان و ستمكاران را هدف قرار مى دهند بيرون مى آيد، خودشان را نيز فراخواهد گرفت؛ چون پنهان داشتن حقايق و بينات الهى، بدترين بد انديشى و ناجوانمردانه ترين ستمكارى است.
اصل بزرگ
قرآن در اين آيه كريمه، اصلى بزرگ بنياد نهاده و جهانيان را بدان راهنمايى كرده است؛ اصلى كه اساس سعادت و خوشبختى جامعه در آن مى باشد و آن اين است، كه كسى حق ندارد از بيان حقايق و ذكر فضائل و مناقب دارندگان آن ها، خوددارى كند؛ حقايق را بايد گفت و فضائل نيكوكاران را بايد ستود، تا مردم آرزومند دارا شدن آن ها بشوند.
فضيلت نزد خدا بسيار گران بها و پرارزش مى باشد؛ پس هركسى به مقدار توانايى اش بايد حق فضيلت را ادا كند. يكى از راه هاى ادا كردن حق فضيلت، ذكر آن و ستودن دارنده آن و تجليل و تكريم اوست.
خوددارى كردن از تمجيد خوبان، حسدى پليد و ستمى ناروا بر جامعه است، و ستودن خوبان و تعريف از نيكان، خدمت گزارى به جامعه است.
اقتضاى فطرت
فطرت بشر اقتضا مى كند كه هرچه را خوب ببيند، آن را بگويد و بستايد.
مادح خورشيد مدّاح خود است كه دو چشمم روشن ونامُرْمد (۳) است، انسان فضيلت را دوست مى دارد و به آن به ديده تقديس و احترام مى نگرد و در برابر آن خضوع مى كند؛ پس كسانى كه از بيان حق و ستايش فضائل دريغ مى كنند، برخلاف فطرت انسانيت قدم بر مى دارند؛ بنابراين حسود پليد، انسان نيست و از انسانيت دور است و او را بايد جانورى شمرد كه به صورت بشر درآمده است.
وظيفه پيروان قرآن
پيروان قرآن بايد اين اصل بزرگ آسمانى را -كه فطرت انسانى بر آن است- به كار بند و وظيفه پيروان قرآن است كه در ستايش فضيلت و دارندگان آن بكوشند و نگذارند كه حق پاكدلان وپاكيزگان پايمال شود.
اگر به دارندگان فضيلت با نظر احترام و تقديس نگريسته شود و هر مسلمانى در هر محفلى، به ذكر صفات پسنديده ايشان طب اللسان باشد، چيزى نمى گذرد، كه حكومت افاضل برقرار مى شود.
حكومت افاضل بهترين طرز حكومتى است كه تصوير شده است و اسلام آن را پايه سازمان هاى اجتماعى خود قرار داده است؛ در حكومت فضيلت، ظلم و تعدى رخت برخواهد بست و دست ستمگران كوتاه خواهد شد؛ دروغ و رياكارى و نفاق، جاى خود را به راستى ودرستى وصفا خواهد داد.
حكومت افاضل
حكومت افاضل كدام است؟ حكومت افاضل كه من از آن به زمامدارى خوبان تعبير مى كنم آن است كه قدرت اجتماع در دست دارندگان فضيلت باشد و ديگران را در به دست آوردن و به كار بردن آن، راهى نباشد.
خوبان هيچ وقت قدرت مردم را در منافع خصوصى خود صرف نمى كنند، بلكه قدرت ملى را به سود ملت به كار مى برند؛ آنان منفعت خصوصى ندارند، چون خود را از مردم جدا نمى دانند.
حسودى كه از بيان حقايق و ستايش خوبان خوددارى مى كند، جهانى را در بدبختى مى اندازد و سزاوار لعنت جهانيان مى گردد؛ زيرا چنين كسانند كه جامعه را خراب كرده اند؛ هر ظلم و تعدى در هر نقطه اى از جهان بشود در آن دخالت دارند. چرا ؟ چون از تشكيل حكومت افاضل جلوگيرى كرده اند و نگذاشته اند حكومت شهوترانى از ميان برود و به جاى آن حكومت عدالت بيايد.
ستايش پاكان
گفتيم كه ستودن خوبان خدمت گزارى به جامعه است. چرا ؟
زيرا يكى از راه هاى پرورش مردم به پاكى و آراستن آنان به صفات پسنديده و پيراستن از رذائل اخلاقى، ستودن پاكان و نيك مردان است.
شايد يكى از علل بنياد اين اصل بزرگ (ستودن خوبان) در دين اسلام همين باشد، كه در اثر اجراى آن كم كم همه مردم به فضائل و رادمردى پرورش يابند؛ زيرا هر كسى خود را دوست مى دارد، ودر اثر آن، ستوده شدن را خواهان است.
مخصوصاً، اگر دنبال نيكنامى و محبوبيت عمومى باشد، هنگامى كه ببينند فضيلت، ستاينده دارد وبراى دارنده اش هر كسى ارزش و احترام قائل است، مى كوشد كه خود را به فضيلت بيارايد، تا ستاينده پيدا كند، و داراى ارزش و احترام گردد.
اين فكر كم كم در همه رسوخ مى كند و شايد موقعى برسد كه اغلب انسان ها آراسته به فضائل و پيراسته از رذائل بشوند، و هدف انبيا و فلاسفه بزرگ و خردمندان، به تحقق نزديك شود.
شما اگر با خود قرار بگذاريد، كه هر فضيلتى را در هر كس ببينيد، پنهانش نكنيد و آن را بگوييد و دارنده اش را بستاييد و ديگران را از آن آگاه كنيد و با دوستان خود پيمان بنديد كه آن ها نيز چنين كنند و آن ها نيز با دوستان خودشان چنين پيمانى ببندند، چيزى نمى گذرد كه اين جهان پر خس و خاشاك، گلستانى مى شود كه همه گونه رياحين در آن خودنمايى كند وعطرش جاويدان و هميشگى باشد.
كسانى هستند كه جوياى نامند و براى رسيدن به شهرت كوشش ها مى كنند؛ سختى ها مى كشند؛ رنج ها مى برند؛ حتى گاه جان خود را در اين راه مى گذارند. اگر تشخيص بدهند كه بهترين وسيله براى رسيدن به شهرت و نامورى، داشتن فضيلت است، غريزه شهرت طلبى آنان را وا مى دارد كه در راه فضيلت قدم بردارند.
ترويج رذائل
ولى اگر حسد نگذارد و از ستودن فضيلت جلوگيرى شود و نيكى و خوبى از ميان برود، بدى و زشتى رواج مى يابد و فضائل به رذائل تبديل مى شود. اكنون بر همه آشكار است كه جهان امروز، چه شتر گاو پلنگى است.
درستى، پاكى، وفا، دوستى، بلكه تمام صفات پسنديده رو به نابودى است و دربرابر خيانت، ناپاكى، دورويى و مانند آن ها جاى آن را گرفته است؛ آرى اين يكى عار است و آن ديگرى افتخار.
ريشه بدبختى هاى امروز، فساد اخلاق عمومى است و سرچشمه اغلب مفاسد اخلاقى، حسد است. حسد مادر بيمارى هاى روحى و زاينده رذائل اخلاقى است، و رشك ريشه هر فضيلت را با داس بى رحمى قطع مى كند. مى گويند از امثال آلمانى است كه «حسود با چشم شاخ مى زند و از هنر عيب مى سازد».
زيان خودش
حسود با خوددارى كردن از ستايش خوبان، خودش هم زيان مى بيند؛ زيرا ممكن است در اثر ستودن نيكان، كم كم براى او يك نوع تلقين روحى پيدا شود و تحت تأثير قرار گيرد و به راه راست نزديك گردد و از چاه بدبختى بيرون آيد و به گلزار سعادت وخوشبختى برسد؛ ولى دريغ از ستايش پاكان او را بيش تر در سياه چال شقاوت نگاه مى دارد و روز به روز بر پليدى وبدبختى اش مى افزايد.
سخن پيغمبر(ص)
رسول خدا(ص) فرمود: «من سُئِلَ عَنْ عِلْمٍ فَكَتَمَهُ حَيْثُ يَجِبُ إظْهارُهُ وتَزُولُ غنهُ التَقِيَةُ جاءَ يَوْمَ القيامَةِ مُلْجَماً بِلِجامٍ مِنَ النّارِ؛ كسى كه از علمى پرسيده شود وجواب نگويد و در جايى كه آشكار كردنش لازم باشد و بيمى از گفتن جواب نباشد آن را پنهان نگاه دارد، روز رستاخيز مى آيد در حالى كه بر دهانش لگامى از آتش بسته شده است» (۴) .
سزاوار چنين كسى همين است. زيرا خودش به دهان خود لگام زده و خود را از زمره انسان خارج نموده و از پاسخ خوددارى كرده است.
دهان بندى كه در اين جهان به دهان خود زده است، در آن جهان به صورت آتش سوزانى بر دهانش قرار دارد؛ چون با بستن دهان خود در اين جهان، آتشى روشن كرده است و سفله گان را بر پاكان مسلط كرده است؛ اين آتش دامن خودش را مى گيرد و دهانش را لگام مى زند.
خوددارى اَنَس از گواهى
روزى چند تن از اصحاب رسول خدا(ص) در خدمت امير المؤمنين(ع) بودند حضرت آنان را سوگند داد كه هر كدام حديث غدير (مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىّ مَوْلاهُ) را از رسول خدا شنيده اند بيان كنند؛ دوازده تن از آن ها گواهى دادند و حقيقت را بيان كردند و گفتند كه ما اين حديث را از پيغمبر اكرم شنيده ايم؛ ولى انس ابن مالك از بيان حقيقت خوددارى كرد و گواهى نداد. حضرت امير(ع) به انس فرمود: تو چرا گواهى نمى دهى؟ انس عذر آورد كه: پير شده ام و فراموش كرده ام.
امير المؤمنين(ع) گفت: بارخدايا، اگر انس دروغ مى گويد، او را به دردى گرفتار كن كه نتواند پنهانش كند! انس در اثر نفرين على(ع) به پيسى مبتلا شد و اين بيمارى هميشه از سر و صورت و دست هاى او آشكار بود و نمى توانست آن را پنهان كند. زيد بن ارقم نيز از گواهى خوددارى كرد؛ او هم كور شد.
هر كس حق را پنهان كند، و از بيان فضيلت پاكان خوددارى كند، كيفر الهى در دنيا و آخرت در انتظار اوست. «أُولئكَ يلعنهم اللّهُ ويلعنهم اللّاعِنون» (۵) .
انس بيش تر از ديگران فضائل ومناقب على(ع) را مى دانست، ولى در اثر دشمنى، حتى يك حديث هم از آن حضرت نقل نكرد با آن كه احاديث بسيارى از صحابه ديگر نقل مى كند؛
از عبداللّه بن عباس -كه شاگرد على(ع) است- روايت مى كند، ولى از استاد روايت نمى كند؛ اين هم لياقت مى خواهد و هر خسى شايستگى آن را ندارد.
اگر حسودان آن چه درباره على(ع) از پيغمبر(ص) شنيده بودند، به ديگران مى گفتند و آن چه از پاكى و فداكارى على(ع) ديده بودند، نقل مى كردند و كتمان نمى كردند، جهان حقيقت و درستى، جانشين جهان خيانت و رياكارى مى شد.
________________________________________ ۱ سخنرانى شب پنج شنبه هشتم جمادى الاولى سال ۱۳۷۰ مطابق با بيست وششم بهمن سال ۱۳۲۹. ۲ . بقره (۲) آيه ۱۵۹. ۳ . چشم درد. ۴ . بحار الأنوار، ج ۲، ص ۷۲. ۵ . بقره (۲) آيه ۱۵۹.
قرآن از حسد نكوهش مى كند(۱)
حسد يهودى و نصارى
قرآن در اين آيه مباركه نيز حسد يهوديان و مسيحيان و دشمنى ايشان را با مسلمانان بيان مى كند و آن چه را كه از حسد آن ها نسبت به مسلمانان سرمى زند، تشريح مى كند:
«بسيارى از اهل كتاب (يهود و نصارى) پس از آن كه حق بر آن ها آشكار شد، دوست مى دارند كه شما مسلمانان را از ايمانى كه به خدا و رسول خدا(ص) آورده ايد، بازگردانند، و اين از حسدى است كه بر شما دارند».
حقيقت بر آن ها روشن شده بود و ايمان به رسول خدا(ص) را فضيلتى براى مسلمانان مى ديدند و مى كوشيدند كه اين نعمت از كف مسلمانان برود.
تفاوت اهل كتاب با قريش
يهوديان و مسيحيان از جهتى با كفار قريش تفاوت داشتند، قريش، بعثت رسول خدا(ص) را از كاهنين شنيده بودند و در آثار دينى خود نشانه اى نداشتند؛ چرا كه كيش آن ها بنيادى نداشت. در هيچ زمانى بت پرستى، دين حق شمرده نشده است؛ بت پرستى را پندار و واهمه بشر در جهان ايجاد كرده است و ارتباطى با خدا ندارد.
ولى دين يهود و مسيح، روزى از دين هاى خدايى شمرده مى شد و از مذاهب حقيقت پرستى به شمار مى آمد؛ اينان از مبعوث شدن رسول خدا(ص) آگاه بودند و در كتاب هاى آسمانى خود بشارتى داشتند؛ پيغمبرانشان آنان را از آمدن حضرتش آگاه كرده بودند؛ حتى علامات نژادى و اخلاقى و روحى و اجتماعى و پيشرفت هاى آن حضرت را خبر داده بودند. علماى يهود ومسيحى آن حضرت را مى شناختند و مى دانستند كه آن نشانى ها با نبى اكرم(ص) كاملاً تطبيق مى كند؛ حتى در زمان جوانى آن حضرت، قبل از بعثت مى دانستند كه پيغمبرى كه از جانب خدا مبعوث خواهد شد، همواست. در سفر شام راهب نصرانى آن حضرت را شناخت و بيان داشت كه او كسى است كه از طرف خدا برگزيده خواهد شد.
انتظار بعثت پيغمبر(ص)
اغلب ملل به واسطه بشارات روشنى كه بود، مى دانستند كه پيغمبرى با چنين صفاتى از طرف حق برانگيخته خواهد شد؛ و انتظار آمدنش را مى كشيدند؛ حتى قريش كه از فاسدترين مردم آن عصر بودند، از اين مطلب اطلاع داشتند.
اجداد و نياكان آن حضرت تا اسماعيل(ع) از پاكيزه ترين مردمان بودند و در نظر مردم احترامى به سزا داشتند. احترام آن ها از اين نظر بود كه مردم مى دانستند پيغمبرى از نسل اين مردان به وجود خواهد آمد كه خاتم پيغمبران و اشرف فرستادگان پروردگار خواهد بود، و تا جهان برپاست دين او پايدار است.
سلمان پارسى
پيش از بعثت آن حضرت، سلمان از ايران حركت كرد و راه شبه جزيره عربستان را پيش گرفت. شهر به شهر و كوى به كوى در پى آن حضرت مى گشت؛ سلمان چند نشانى از حضرتش مى دانست، و مدينه -مركز هجرتش- را مى شناخت.
سلمان در اين راه گرفتارى ها ديد؛ حتى برده اين و آن گرديد تا آزاد كرده رسول خدا(ص) شد، و به شرف دين مقدس اسلام نائل آمد.
پادشاه حبشه
نجاشى پادشاه حبشه ازين حقيقت آگاه بود. هنگامى كه جعفر بن ابى طالب -سفير كبير اسلام- را ملاقات كرد، و از ظهور رسول خدا(ص) آگاه شد، در نهان اسلام آورد و كشور خود را پناهگاه مسلمانان رنجديده و ستم كشيده قرار داد.
روميان نيز آگاه بودند كه پيغمبرى از طرف خدا فرستاده خواهد شد و قوانين و احكامى استوار خواهد آورد. روميان از ملل مسيحى آن زمان به شمار مى آمدند.
پسر عموى خديجه(س)
مردمان چيزفهم آن روز انتظار بعثت حضرتش را داشتند، و آرزومند بودند كه زنده بمانند و به دين مبين اسلام نائل شوند.
ورقة بن نوفل -پسر عموى خديجه- يكى از آنان بود، و سالها انتظار بعثت آن حضرت را مى كشيد. خديجه از لحاظ بزرگى سن، او را احترام مى كرد و عمو خطابش مى كرد. هنگامى كه بعثت آن حضرت را به آن پيرمرد دانشمند خبر داد، او خديجه را تشويق وتحريص به پيروى از آن حضرت كرد.
خديجه با آن كه بسيار ثروتمند بود، اين شوهر فقير را براى خود اختيار كرد، چون مى دانست كه او از لحاظ انسانيت، غنى ترين فرد است.
كفار قريش وجود مقدسش را در زمان جوانى، در بعضى از جنگ ها همراه مى بردند تا در اثر بركت قدومش، فتح و پيروزى نصيب آن ها شود.
همان طور كه روز نزد كعب بن اشرف (دانشمند بزرگ مسيحيان حجاز) و أياس بن اخطب (دانشمند يهود) روشن بود، پيامبرى آن حضرت نيز نزد آن ها روشن بود و تنها چيزى كه آنان را از ايمان آوردن و پيروى كردن بازمى داشت، همانا حسد بود؛ آرى حسد بود. يهوديان و مسيحيان نه تنها بر رسول خدا(ص) حسد مى بردند؛ بلكه برمسلمانان نيز حسد داشتند.
كوشش در منحرف كردن مسلمانان
آن ها به طرق مختلف و وسايل گوناگون مى كوشيدند كه مسلمانان را از اسلام منحرف كنند. خواستند حذيفه و عمار را مرتد سازند، ولى نتوانستند.
مسيحيان از آن زمان تا كنون مى كوشند كه اسلام را از مسلمانان بگيرند و آنان را ازين نعمت محروم كنند، تا مقاصد استعمارى خود را انجام دهند.
مؤثرترين نقشه اى كه پس از سال ها مطالعه و فكر، تنظيم كردند و تا حدى هم به نتيجه رسيدند، اين بود كه نخست مسلمانان را سست ايمان كنند، وآن گاه به سوى مذهب خودشان جذب كنند.
سست ايمان كردن را به وسيله انتشار فحشا و باده گسارى و تشكيل مجالس قمار و آوردن رقاصه هاى لخت در كاباره ها، و نشان دادن مانكن ها، عملى مى كنند، و به تحريك تمايلات جنسى جوانان مسلمان و تهييج شهوات آن ها اقدام مى نمايند؛ تا آنان را از راه راست و مكتب عفت اسلام دور سازند.
وسايل مختلف
براى سست كردن ايمان مسلمانان، وسايل گوناگونى به كار بردند. مدارسى به نام تعليم و تربيت و نشر معارف در شرق اسلامى ايجاد كردند؛ بيمارستان هايى به نام درمان بيماران بى بضاعت تأسيس كردند و به تبليغ مسيحيت در ميان كودكان و بيماران مسلمانان پرداختند.
گاهى به وسيله نشر كتاب هاى خوش چاپ و انتشار عكس هاى حضرت مريم و عيسى(ع) مقصود خود را به عمل نزديك ساختند؛ گاه به وسيله ارسال مبشرين و مبلغين به نقاط مختلف كشورهاى اسلامى براى به دام انداختن مسلمانان ساده لوح و بى اطلاع، خودنمايى كردند؛ گاه به وسيله تزريق فكر آزادى زنان در مغز مسلمانان شهوت پرست براى رسيدن به منظور خود قدم برداشتند. به هرحال از اقدام به هر وسيله اى كه در دسترس داشتند فروگذار نكردند، تا مسلمانان را مانند خودشان بكنند و از دين حقّ دور كرده، به كيشى نادرست، داخل سازند؛ يا به همان قسمت نخست بسنده مى كردند وخشنود بودند كه مسلمانان را از اسلام جدا كرده اند.
مسلمانان اندلس
كشور اندلس زمانى مركز تمدن عالى اسلام بود و بانگ «أشهدُ أنَّ مُحمَّداً(ص) رسول اللّه» از گلدسته هاى زيبا و مساجد عظيم آن جا به تمام اروپا طنين مى انداخت.
اكنون در آن كشور اثرى از مسلمانى نيست و سراسر آن را سپاه كفر فرا گرفته است. به وسايلى كه ذكر شد، مسلمانان آن جا را سست ايمان كردند و بين آن ها ايجاد شكاف وتفرقه نمودند تا جنگ هاى داخلى ميان اميران اندلس فراوان شد و نيروى اسلام ضعيف گرديد، كه ناگاه سپاه خون خوار مسيحيان بر مسلمانان تاختند و كشور اسلامى اندلس را تصرف كردند، و آن قدر جنايت كردند كه درندگان نمى كنند.
خبر ندارم آيا اثرى از اسلام در سيسيل باقى است يا نه. جزيره سيسيل در تاريخ اسلام «صِقِلِّيّة» ناميده مى شود و يكى از مراكز حساس كشور بزرگ و پهناور اسلام بود؛ ولى اكنون در تصرف دولت كفر است.
خوارزم كه داراى بزرگ ترين دانشگاه اسلامى بود و دانشمندانى مانند فخر رازى، تفتازانى، مير سيد شريف و مانند آن ها را پرورش داد، اكنون در چه حال است؟ آيا اثرى از اسلام و مسلمانى در آن جا هست؟
بخارا كجا رفت؟ سمرقند چه شد؟ تاشكند در چه حال است؟ قفقاز چه شد؟ دهلى كجاست؟ مدارا چه شد؟ كلكته در چه حال است؟ حيدرآباد در چه حال است؟ كشمير كجاست؟ آلبانى و صربستان چه شد؟ اى خدا، مراكش كجاست؟ الجزيره در چه حال است؟ جبل عامل كجاست؟
همه را سپاهيان دول مسيحى يا نوكران آن ها تصرف كردند.
انجمن ضد اسلام
در سپتامبر ۱۹۱۱ ميلادى، انجمنى از مسيحيان براى كوبيدن اسلام تشكيل شد. مهمترين چيزى كه بنا بود در انجمن، مورد بحث قرار گيرد دو موضوع بود: يكى يگانگى مسلمانان و ارتباط آن ها با يك ديگر؛ دوم مبارزه با اسلام با جميع روش هاى ممكن. هيئت هاى مبشرين مسيحى فرانسوى، هلندى، آلمانى، انگليسى، آمريكايى به وسيله ارسال نماينده، در آن انجمن شركت كردند؛ اين هيئت هاى تبشيرى براى نشر دين مسيح و نبرد با اسلام به وسيله سرمايه هاى كلانى كه جمع آورى شده بود و كاردينال زويمر رياست انجمن را به عهده گرفت و در نطق افتتاحيه خود چنين گفت:
نطق كاردينال
«گمان نرود كلمه عالم اسلام را مبلغين مسيحى از پيش خود جعل كرده اند بلكه حقيقتاً چنين عالمى موجود است. شماره مسلمانان از دويست ميليون بيش تر است و تبليغات در ميان آن ها احتياج به بودجه هنگفتى دارد؛ به ويژه به طورى كه مبلغين ما گزارش داده اند، اسلام در سواحل رود نيل و آفريقاى شرقى و نيجر و كنگو به سرعت در حال پيشرفت است. با آن كه خوشبختانه انتشار اسلام در هند به واسطه فعاليت ها و كوشش هاى هيئت هاى تبليغى هلندى وآلمانى به مانع برخورده است، ولى مسلمانان در عقايد خود ثابت قدم تر شده اند».
آن گاه زويمر از اين كه كشور «واداى» در آفريقا استقلال خود را از دست داده، تحت اشغال فرانسه درآمده است، اظهار خشنودى كرد و خدا را شكر نمود و گفت:
«اكنون مسلمان ها به جز سى و هفت ميليون و اندى، همگى تحت استيلاى حكومت هاى مسيحى قرار گرفته اند».
سپس زويمر، جهان مسيحيت و كليسا را مخاطب قرار داده چنين گفت: «بايد با اراده كافى و جدّيتى هرچه تمام تر در نبرد با اسلام كوشيد».
و نطق خود را بدين جمله پايان داد:
«اكنون خوشوقتى در اينجاست كه كشورهاى اسلامى، هر كدام با مشكلى روبه رو هستند: مراكش رو به انحطاط مى رود؛ ايران رو به انحلال مى رود؛ جزيرة العرب در حال ركود باقى است؛ چين را اهمال و خمودى گرفته است؛ جاوه هر روز رنگى به خود مى گيرد؛ اسلام در هند با سنگ ها وخارها روبه رو شده است؛ تمام اين ها مشكلاتى است كه اسلام براى نجات از آن ها احتياج به مسيح دارد».
خبر قرآن
اگر مسلمانان خبرى را كه قرآن به آن ها داده است (اهل كتاب دوست مى دارند شما را از دين برگردانند) به خاطر مى سپردند، به چنين روزگار سياه و شامى تيره نمى افتادند.
من نمى خواهم به مذهب مسيح(ع) خلاف ادب كرده باشم؛ ولى مسلمانان بدانند كه در دين مسيح قانونى براى تشكيلات و اداره اجتماعى نيست؛ ولى اين كشيش بى انصاف و اين حسود پليد، با كمال بى شرمى مى گويد كه مسلمانان براى اصلاح مشكلات خود احتياج به مسيح دارند!
البته وقتى مسلمانان به قوانين اسلام كه بهترين قانون جهان است، عمل نكنند، بايد دشمن اسلام چنين بگويد؛ روزگارى شهزادگان مسيحى، بردگان مسلمانان بودند؛ ولى حال كارشان به جايى رسيده است كه استثمارگر مسلمانان بشوند.
تفو بر تو اى چرخ گردون، تفو!
ايمان و بى ايمانى
آيا مى دانيد كه چرا آن روز چنان بودند؟ و چرا امروز چنين شده اند؟
قرآن جواب اين پرسش را مى دهد: «شما برتر از همه هستيد، اگر ايمان داشته باشيد».
آن روز كه مسلمانان ايمان داشتند، كارى از حسود پليد ساخته نبود؛ اما امروز بى ايمان شده اند، حسود همه كاره مى باشد.
من از اين انجمن، كه يكى از صدها انجمنى است كه بر ضد اسلام تشكيل شده است پرده برداشتم تا برادران من بدانند كه ما چقدر خوابيم و دشمنان ما چقدر بيدار؛ حتى از جزئيات زندگى ما و تحولاتى كه بر ما مى گذرد آگاهند و از يكايك آن به سود خود استفاده مى كنند.
مسلمانان بدانند
مسلمانان بدانند كه محال است كافرى از روى حقيقت و صفا با مسلمانى دوست گردد؛ پس اگر شنيديد يا ديديد كه كافرى به مسلمانى لبخندى زد و اظهار صداقت كرد، بى گمان بدانيد كه قصد غافل گيرى دارد و مى خواهد چيزى را از مسلمانان بربايد.
________________________________________ ۱ سخنرانى شب پنج شنبه پانزدهم جمادى الاولى سال ۱۳۷۰ مطابق با سوم اسفند سال ۱۳۲۹. ۲ . بقره (۲) آيه ۱۰۹.
قرآن از حسد نكوهش مى كند(۱)
دشمنى قريش و اهل كتاب
قرآن وقتى كه از دشمنى قريش با اسلام سخن مى گويد، لجاج و خودپسندى آن ها را مورد انتقاد قرار مى دهد. و هنگامى كه از دشمنى اهل كتاب سخن مى گويد از حسد و بدخواهى آن ها نكوهش مى كند.
بيش تر آياتى كه در نكوهش بت پرستان قريش است در مكه و آياتى كه در مذمت اهل كتاب است، در مدينه نازل شده است؛ زيرا رسول خدا(ص) پس از هجرت به مدينه با كارشكنى و مخالفت يهوديان و مسيحيان روبه رو شد. اين مطلب احتياج به توضيح مختصرى در كيفيت بسط دعوت آن حضرت، دارد.
توسعه دعوت اسلام
نخستين دمى كه پيغمبر اسلام به رسالت مبعوث شد، نزديك ترين كسان خود را به اسلام دعوت كرد، و آن ها دو تن بودند: يكى خديجه(س) همسر با وفايش، و ديگر على(ع) كه در خانه آن حضرت بود و در دامان آن حضرت پرورش يافته بود. اين دوتن به فوريت ايمان آوردند، و آن گاه زيد را -كه آزاد كرده آن حضرت بود و در خانه حضرتش بود- به اسلام دعوت فرمود، او هم مسلمان شد.
دعوت خويشان
پس از گذشت زمانى، رسول خدا(ص) پاى را فراتر نهاد و خويشان را به مهمانى دعوت كرد و آن ها را به دين مقدس اسلام خواند. سپس ديگران را به طور خصوصى و نهانى به اسلام دعوت فرمود؛ پس از چندى دعوت آشكار آغاز شد: همه قريش را به اسلام دعوت كرد. آن حضرت در مسجدالحرام و نقاط ديگرى كه مركز اجتماع قريش بود، مى ايستاد، و آنان را به خداى يگانه مى خواند؛ يا آيات قرآن را تلاوت مى فرمود.
دعوت عرب
نوبت به دعوت تمام عرب رسيد، آن حضرت نزد عشاير عرب مى رفت و آنان را دعوت مى فرمود؛ يا در بازارهاى عرب كه به طور ساليانه تشكيل مى شد، شركت مى كرد و دستجات عرب را كه از نقاط مختلف براى خريد و فروش گرد آمده بودند، به دين اسلام مى خواند؛ يا در ايام اجتماع عرب براى زيارت خانه خدا، دعوت خود را اعلام مى داشت. اهل مدينه ازين دعوت استقبال كردند و يكى يكى، دوتا دوتا، چندتا چندتا،، به مكه مى آمدند و اسلام مى آوردند. كم كم عدد مسلمانان در آن شهر رو به افزايش گذاشت، تا حدى كه اقليتى نيرومند تشكيل دادند. به فرمان پيامبر(ص)، مسلمانان ستم كشيده مكه به مدينه هجرت كردند، و آنان به مهاجرين ملقب شدند. چنان چه اهل مدينه لقب انصار گرفتند.
در اين هنگام، هجرت آن حضرت به مدينه رخ داد و آن جا مركز حكومت اسلام گرديد و پس از چند سالى شبه جزيره عربستان تحت نفوذ نيروى اسلام در آمد.
مسيحيان نجران (۳) نيز تسليم شدند و قرار شد كه ماليات اسلامى بپردازند.
دعوت جهان
دعوت اسلام عالم گير شد و پيغمبر دانا و مدبر اسلام در اين هنگام، ملل جهان را به اسلام دعوت فرمود: نامه هايى توسط نمايندگانى به سوى پادشاهان روم، مصر، ايران، حبشه و كشورهاى ديگر گسيل داشت و همه را به اسلام دعوت فرمود.
روبرو شدن با يهود
يهوديان در نقاط مختلف شبه جزيره عربستان سكونت داشتند و دسته اى از آنان در مدينه وحوالى آن سكونت گزيده بودند.
هجرت به مدينه موجب شد كه پيغمبر اسلام(ص) با يهود روبه رو شود و دشمن تازه اى بر دشمنان اسلام افزوده گردد.
اين موقعى بود كه دامنه اسلام تقريباً توسعه پيدا كرده بود و شهرت و نفوذ آن حضرت جزيرة العرب را فرا گرفته بود. يهوديان بر پيشرفت اسلام رشك مى بردند؛ زيرا آنان دين خود را دين حقّ مى دانستند و اكنون مى ديدند كه دين آن ها باطل شده است و دين حق، دين اسلام است؛ آن هم در توسعه و پيشرفت مى باشد.
چيز ديگرى كه موجب اشتداد حسد يهود شده بود، آن بود كه آن حضرت از فرزندان اسماعيل(ع) بود، زيرا يهود تمام افتخارات را ويژه خود مى دانستند و بر اين عقيده بودند كه پيغمبران همگى بايد از فرزندان اسرائيل(ع) باشند. پيدايش پيغمبرى از فرزندان اسماعيل(ع) -كه صيتش جهان را پر كرده- آن ها را مى آزرد.
فرزندان اسماعيل
قرآن در موارد بسيارى فرزندان اسماعيل(ع) يعنى رسول خدا(ص) و خاندانش را ستوده و آنان را به نيكى ياد كرده است؛ از جمله در همين آيه شريفه آن ها را مى ستايد، و رشك بد انديشان را نكوهش مى فرمايد.
آل ابراهيم همان فرزندان اسماعيلند -كه مراد محمد و آل محمد(ص) مى باشند- و قرآن از فرزندان اسحق (پسر ديگر ابراهيم(ع)) به بنى اسرائيل تعبير مى كند.
امام باقر(ع) درباره اين آيه فرمود:
«نَحْنُ الْناسُ، وَنَحْنُ المَحْسُودُونَ وَ فينا نَزَلَتْ (۴) ؛ مردم ما هستيم، و ماييم كه مورد حسد قرار گرفته ايم، و درباره ما اين آيه نازل شده است».
قرآن مى گويد: «آيا به واسطه نعمت هايى كه خداى به رسول خدا و دودمانش(ص) داده است بر آن ها حسد مى برند»؟
نعمت هاى خدا به آن ها كه موجب رشك گرديده است، همانا پيروزى، بزرگى، جلالت وعظمت بوده است.
اين سخن را قرآن به طور استفهام انكارى ادا مى كند؛ يعنى نبايد حسد ورزند.
با خدا دادگان ستيز مكن كه خدا داده را خدا داده است رسول خدا (ص) فرمود: «إن لِنِعَم اللَّه أعداء؛ (۵) نعمت هاى خدا دشمنانى دارد.» عرض شد: يا رسول اللّه(ص) دشمنان نعمت هاى خدا كيانند؟
آن حضرت همين آيه را تلاوت فرمود.
نعمت هاى دودمان ابراهيم(ع)
قرآن مى فرمايد: «ما به دودمان ابراهيم(ع) كتاب عنايت كرديم» يعنى به آنان، مقام پيغمبرى را ارزانى داشتيم؛ زيرا كتاب از لوازم پيغمبرى است؛ پس به اصطلاح اهل ادب، ذكر لازم و اراده ملزوم شده است؛ و نيز كتاب، نشانه دانش است. در ادامه مى فرمايد: «وحكمت عطا كرديم» مراد از حكمت، فهم و ادراك حقايق اشيا و تشخيص درست از نادرست، يا به تعبير ديگر روح داورى و قضاوت است كه پايه همه فضائل است. روح قضاوت عبارت است از داشتن ادراك حقيقى همراه با دانش و تقواى لازم. كسى كه اين سه صفت، يعنى فهم عالى، دانشمندى، پاكدامنى را دارا باشد صلاحيت قضاوت را دارد، و جز او كسى ديگر حق ندارد بر كرسى قضاوت بنشيند.
باز قرآن مى فرمايد: «ملك عظيم عنايت كرديم» ملك عظيم، يعنى سلطنت بزرگ كه فرمانروايى و پادشاهى بر جميع افراد بشر باشد. قرآن براى تأكيد دوباره، فعل «آتَيْنا» را در اين جا تكرار كرده است.
پس به حكم قرآن همه افراد بشر بايد فرمانبردار دودمان ابراهيم(ع) باشند؛ زيرا آنانند كه حقايق اشيا را مى دانند؛ آنانند كه دانشمندترين مردم هستند؛ آنانند كه پاكى وتقوا، ويژه آن هاست، وخدا اين صفات را به آن ها عنايت فرموده است.
پس «مَنْ أطاعَهُمْ فَقَدْ أطاعَ اللّهَ، وَمَنْ عَصاهُمْ فَقَدْ عَصَى اللّهَ؛ هركس آن ها را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده، هر كس فرمان آن ها را زير پاى نهد، فرمان خدا را زير پاى نهاده است».
چون آنان به جز خواسته هاى خدا، چيزى نمى گويند؛ لذا خدا آن ها را فرمان فرماى ملك و ملكوت قرار داده است.
آن ها در اثر اطاعت حضرت حقّ، و روى تمايلات پاى گذاردن و جاه طلبى و خودپسندى را از خود دور كردن، و در راه خدا همه گونه فشار و سختى و زجر و شكنجه و قتل و اسيرى ديدن، و آسايش را براى خدا، از خود سلب كردن، و در هيچ حالى از تبليغ احكام خدا فروگذار نكردن، و دست از جان و مال و زن و فرزند و حيثيت و احترام شستن، مورد الطاف خاصه حضرت حق قرار گرفتند، و به اين منصب بزرگ الهى نايل شدند.
اشتباه
بعضى از برادران اهل سنت ما چنين مى پندارند كه اسلام، مقامات معنوى و تهذيب مردم و بيان احكام را به آل محمد(ص) اختصاص داده است؛ ولى مقام فرمانروايى ظاهرى را به اختيار خود مسلمانان وا گذارده است؛ غافل از آن كه قرآن فرمانروا را تعيين مى كند.
فرمانرواى پاك
اين آيه شريفه فرمانروايى جهان را به آل محمد(ص) اختصاص داده است، همچنان كه بيان احكام را نيز به عهده ايشان گذارده است. فرمانروايى كه خداى تعيين مى كند، هزاران بار شايسته تر ازفرمانروايى است كه خود مردم تعيين مى كنند.
فرمانروايى كه خداى تعيين مى كند، اشتباه و خطا ندارد؛ حرص و آز ندارد؛ خودخواهى و خودپسندى ندارد؛ بخل و كينه ندارد؛ افراط و تفريط ندارد؛ نقص و عيبى ندارد؛ شهوت وغضبش در دستش اسير است؛ فكرش محيط است؛ تحت تأثير دوستى و دشمنى قرار نمى گيرد؛ عدل محض است؛ جز براى خدا نمى انديشد؛ جز براى اصلاح جامعه، قدمى بر نمى دارد؛ روحش پاك است؛ در مكتب خدايى درس خوانده؛ در دامان رسالت پرورش يافته است.
بريده و عمران
پس از وفات رسول خدا(ص) هنگامى كه ابوبكر، دم از خلافت زد، بريده (۶) نزد عمران (۷) رفت و گفت: «ديدى مردم آن چه را كه از پيغمبر(ص) شنيده بودند، فراموش كردند! به خاطر دارى، روزى كه رسول خدا(ص) در باغ بنى فلان تشريف داشتند، هر يك از مسلمانان كه به خدمتش مى رسيد و سلام مى كرد، آن حضرت پس از جواب به او مى فرمود: بر فرمانفرماى مسلمانان (اميرالمؤمنين) على بن ابى طالب(ع) سلام كن، همه فرمان رسول خدا را اطاعت كردند؛ مگر عمر كه خدمت آن حضرت عرض كرد اين منصبى كه به على داده شده، از طرف خداست، يا از طرف رسول خدا؟ آن حضرت فرمود: اين فرمانى است كه هم از طرف خدا صادر شده است و هم از طرف رسول او».
عمران جواب داد: «آرى، كاملاً به ياد دارم».
بريده گفت: «پس بايد نزد ابوبكر برويم و از او بپرسيم كه آيا پس از آن روز برخلاف اين مطلب از رسول خدا(ص) چيزى شنيده، و دستور ثانوى به او رسيده است كه حكم خدا را زير پا نهاده است».
استيضاح از ابوبكر
از جاى برخاستند، و نزد ابوبكر آمدند و فرمان رسول خدا(ص) را به يادش آوردند، وگفتند:
«به خاطر دارى كه در آن روز هر مسلمانى خدمت پيغمبر اكرم(ص) شرفياب شد، آن حضرت به او امر فرمود كه برفرمانرواى مسلمانان -على(ع)- سلام كند؛ يعنى على(ع) را فرمانده بزرگ خود بداند، و تو خود از كسانى بودى كه به على(ع) به عنوان فرمانفرماى مسلمانان سلام كردى و مراسم احترام را به جاى آوردى!»
ابوبكر گفت: «آرى به خاطر دارم».
بُرَيْده گفت: «پس هيچ مسلمانى حق ندارد، بر على(ع) فرمانروايى كند، پس از آن كه رسول خدا(ص) وى را فرمانفرماى مسلمانان كرده است. اگر در اين باره، رسول خدا(ص) به تو سخنى گفته و يا فرمان ديگرى صادر كرده است، بگوى». ابوبكر گفت: «نه به خدا، نه از رسول خدا(ص) فرمانى دارم و نه سخنى شنيده ام، ولى مسلمانان چنين خواستند، من هم با آن ها موافقت كردم».
بريده گفت: «به خدا سوگند كه تو چنين حقى ندارى، و مسلمانان نمى توانند بر خلاف گفته رسول خدا(ص) قدمى بردارند».
ابوبكر گفت: «بفرستم دنبال عمر تا بيايد».
شركت عمر در جلسه
عمر آمد، ابوبكر عمر را مخاطب قرار داده، گفت: «اين دو تن مرا در مطلبى استيضاح كردند، كه خود در آن حاضر و ناظر بودم» و داستان را براى عمر نقل كرد.
عمر گفت: «من هم در آن جريان حاضر بودم، ولى راه حل اين اشكال را مى دانيم».
بريده: «تو راه حل اين اشكال را مى دانى؟»
عمر: «آرى».
بريده: «چيست؟ بگوى».
عمر: «پيامبرى، و فرمانروايى در يك خاندان جمع نمى شود».
بريده: «خدا در قرآن بر خلاف اين فرموده، هر دو مقام را به اين خاندان عنايت كرده است» آن گاه آيه را تلاوت كرد:
«أمْ يَحسدونَ النّاسَ عَلى ما آتيهم اللّه من فَضلِهِ، فَقَد آتينا آلَ ابراهيمَ الكتابَ والحِكمةَ وآتيناهُم مُلْكاً عَظيماً؛ خدا به اين خاندان، هم نبوت عطا كرده است و هم فرمانروايى جهان را (۸) ».
عمر در خشم شد، به طورى كه چشمانش همچون دو شعله آتش گرديد و گفت: «شما دو تن مى خواهيد ميان مسلمانان اختلاف بيندازيد و ايجاد شكاف كنيد».
عمر تا زنده بود، بر اين دو تن خشمناك بود. با چنين دستاويزها، حق گويان را تهديد كردند و با زور دهان آن ها را بستند.
دشمنان امير المؤمنين(ع)
على(ع) در زمان رسول خدا(ص) حسودان و بد انديشانى داشت، كه پس از وفات رسول نگذاشتند فرمان الهى اجرا شود. ريشه دشمنى ها با على(ع) از دشمنى با پيغمبر(ص) سرچشمه مى گيرد؛ ولى به او زورشان نرسيد، حساب را با على(ع) تصفيه كردند و جامعه مسلمانان را تا قيام قيامت از بزرگ ترين سعادت ها محروم ساختند.
اين دشمنى به قدرى شديد بود كه چند روزى كه على(ع) زمام امور مسلمانان را در دست گرفت، مخالفان گوناگونى پيدا شدند:
عده اى از بيعت كناره گيرى كردند؛ عده اى به شورش برخاستند؛ عده اى در ميان سپاهيان اسلام ايجاد اختلاف كردند و....
بالاخره على(ع) را در محراب عبادت شهيد كردند و نگذاشتند كه ريشه فساد را بكند و درخت اصلاح و سعادت را آبيارى بكند، كه تا جهان باشد و جهانيان زنده باشند، از ميوه هاى خوشگوار آن درخت سرسبز، بهره مند گردند.
اينان نه تنها به على(ع) ستم كردند و نه تنها به نسل آن عصر، بلكه به تمام نسل هايى كه تا روز رستاخير بيايد، ستم روا داشتند، و همگان را به آتش فساد سوزانيدند.
اگر مى گذاشتند، على(ع) كاخ سعادتى را بنا مى كرد كه جهانيان براى هميشه رنگ ظلم را نبينند، آسايش و خرمى و صفا و برادرى در جهان حكم فرما مى شد؛ ستمگرى پيدا نمى شد؛ كسى در فكر تعدى نمى افتاد و بهشت در همين عالم تحقق مى يافت.
بذر دشمنى
اينان بذر دشمنى با على(ع) را در دل هاى فرزندان خود، و نسل هاى آينده نيز كاشتند؛ حتى پس از شهادت آن حضرت، نواصب پليد، از دشمنى دست بردار نبودند، وعداوت خود را به طرق مختلفى اظهار مى داشتند.
خوارج فضايل و مناقبى براى ديگران جعل مى كردند، تا فضايل على(ع) را تحت الشعاع قرار داده بلكه از ميان ببرند.
حبل الله
اسلام حقيقى و درست جز راه آل محمد(ص) -كه پرورش يافتگان مكتب جدّ بزرگوارشان مى باشند- راه ديگرى ندارد. خاندان رسول(ص) سرچشمه فضيلت و تقوى و دانش بوده اند؛ هر كه از آن ها پيروى كند، درى از حقّ بر رويش باز گردد و هر كه كينه توزى كند و از اوامرشان سربپيچد، در جهل و نادانى ابدالدهر بماند.
همان طور كه وجود مقدس رسول خدا(ص) مورد تيرهاى زهر آلود حسد يهوديان و مسيحيان قرار گرفت، همان طور دودمان پاكش مورد دشمنى نواصب پليد قرار گرفتند: همه را يا با شمشير كشتند و يا به زهر جفا شهيد كردند و يا در زندان ها محبوس كردند، در حالى كه در غل و زنجير بسته بودند.
دوستان آل محمد(ص)
دوستان آل محمد نيز ازين ستمگرى ها بى نصيب نبودند و پيوسته مورد شكنجه و كشتار قرار داشتند. امويان بيش از صد و پنجاه سال در عراق، قتلگاهى از دوستان على(ع) ايجاد كرده بودند؛ عمّال جنايت پيشه آن ها، يكى پس از ديگرى -زياد، ابن زياد، حَجّاج، يوسف بن عمر و نظاير اين جنايت كاران- از هيچ ظلمى دريغ نكردند. موقعى كه حَجّاج مرد، بيش از هزار تن را كشته بود و صد و سى هزار تن در زندانش بودند. زندان حَجّاج سقف نداشت و زندانى بى چاره، در زمستان از سرما و در تابستان از گرما مى سوخت. نوبت به سلطنت بنى عباس رسيد؛ اينان نيز در دشمنى با آل على(ع) كمتر از امويان نبودند. آن ها هزاران تن از فرزندان زهرا (سلام اللَّه عليها) را كشتند.
در هر نقطه اى از ايران مقبره اى ديده مى شود كه به يكى از فرزندان على(ع) انتساب دارد. آنان براى حفظ جان خود، بدين نقاط دورافتاده مى گريختند؛ ولى بالاخره با تيغ عباسيان كشته مى شدند.
________________________________________ ۱ سخنرانى شب پنج شنبه بيست و دوم جمادى الاولى سال ۱۳۷۰ مطابق با دهم اسفند سال ۱۳۲۹. ۲ . نساء (۴) آيه ۵۴. ۳ . نجران: بخشى از عربستان. ۴ . كافى، ج ۱، باب «إنَّ الأئمة هم الناس المحسودون...». ۵ . المحجة البيضاء، ج ۵، ص ۳۲۷. ۶. بُرَيْدَة بن حُصَيْب از قبيله اسلم است. هنگام هجرت رسول خدا(ص) به مدينه بر اثر تحريك كفار قريش بر سر راه آن حضرت آمد و قصد سوئى داشت؛ ولى پس از زيارت آن حضرت اسلام آورد و از جامه اش پرچمى براى آن حضرت درست كرد و با شصت تن از افراد عشيره اش در ركاب آن حضرت وارد مدينه شد. ۷. عِمْران بن حُصَيْن از قبيله خُزاعه است. افراد اين قبيله پيش از آن كه اسلام بياورند، از دوستان رسول خدا(ص) به شمار مى آمدند، عمران از فضلا و فقهاى اصحاب رسول خدا(ص) شمرده مى شد، و بعضى او را مستجاب الدعوة گفته اند؛ در فتح مكه پرچم خُزاعة در دست او بود. ۸ . نساء (۴) آيه ۵۴.
قرآن از حسد نكوهش مى كند(۱)
«إنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنةٌ تَسُؤْهُمْ وَإنْ تُصِبْكُمْ سَيّئةٌ يَفْرَحُوا بِها وَإنْ تَصِبرُوا وَتتَّقُوا لَا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيئاً إنّ اللّهَ بِما يَعْمَلوُنَ مُحيِطٌ؛ اگر شما را نعمتى نصيب شود، آنان را افسرده مى كند و اگر چشم زخمى به شما برسد، خرسند مى شوند، و اگر شما استقامت كنيد و پرهيزكار باشيد، حيله آن ها ضررى به شما نخواهد رسانيد؛ براى آن كه خدا به آن چه مى كنند داناست.» (۲)
بدخواهان مسلمانان
قرآن در اين آيه شريفه نيز از بدخواهان مسلمانان سخن مى گويد و شدت بدخواهى آنان را بيان مى كند.
«مسّ» ماليدن و ماليده شدن چيزى است به چيزى كه كمترين مراتب، تماس دو چيز مى باشد، و تنكير در «حسنة» شايد براى تحقير باشد؛ بنابراين، مقدار دشمنى آنان به خوبى معلوم مى شود كه اگر مسلمانان را كوچك ترين سودى يا موقعيتى نصيب شود و ارتباط آن بامسلمانان بسيار ضعيف باشد، بدخواهان از آن ناراحت و افسرده مى گردند.
«اصابة» رسيدن و خوردن چيزى است به چيزى كه از مسّ شديدتر و محكم تر مى باشد، و تنكير در «سيئة» به قرينه مقابله، شايد براى تعظيم باشد؛ بنابراين، شدت بدخواهى آنان با مسلمانان و مقدار خبث باطن و پليدى آن ها ظاهر مى شود؛ اگر صدمات ضعيفى بر مسلمانان رخ دهد، در آنان تأثيرى ندارد. خوشوقتى و سرور آن ها وقتى است كه فشارهاى سنگين و مصائب سخت و ناگوار بر مسلمانان فرود آيد، و ايشان را در هم خرد كند، اين وقت است كه بدخواهان خشنود مى شوند، و هرچه ضربت بر مسلمانان سنگين تر باشد، خشنودى آنان بيش تر خواهد بود.
نعمت هايى كه در مسلمانان بوده و حسودان را رنج مى داده است، شايد دوستى و يگانگى ميان آن ها، افزايش تعداد آن ها، فتوحات و پيروزى آن ها در جنگ ها و ايمان و خداپرستى آن ها بوده باشد.
و شايد هم بر طبق نكته اى كه از آيه شريفه استنباط شده، چيزهايى كمتر از اين ها بوده است؛ همين قدر كه مى ديدند مسلمانى ثروتمند است، ناراحت مى شدند؛ مسلمانى رشيد و دلاور است، مى سوختند؛ مسلمانى دانا وخردمند است، رنج مى بردند و شايد هم جزئى تر از اين ها چيزهايى بوده است كه حسودان را آزار مى داده است.
چشم زخم هايى كه به مسلمانان مى رسيده، آنان را در هم مى فشرده، و موجب خرسندى بدخواهان مى بوده است، شايد اختلافاتى بوده است كه ميانشان رخ مى داد و اتحادشان را بر هم مى زد، يا شكست هايى بوده است كه در جنگ ها نصيب مسلمانان مى گرديد، يا بى ايمانى ها و فسادهاى اخلاقى بوده است كه موجب مى شد در دنيا و آخرت بدبخت باشند.
بدخواهان مسلمانان، دستجات مختلفى بودند: بت پرستان، مشركان، يهوديان، منافقان و مسيحيان. چون از بدخواهى و دشمنى دو دسته اول تا حدى سخن رفت، اكنون به بيان بدخواهى دو دسته اخير مى پردازيم.
منافقان
منافقان، كسانى بودند كه به دروغ و روى مقاصدى پليد، اظهار اسلام كرده بودند و خود را به صورت ظاهر در زمره مسلمانان در آورده بودند.
دشمنى اينان در درجه اول با شخص رسول خدا و دودمانش(ص) و در درجه دوم با اسلام و مسلمانان بود. شايد قريب هفتاد آيه در قرآن باشد كه از منافقان و رفتار آن ها و بدخواهى آن ها سخن مى گويد.
در سوره بقره
دسته اى از مردم مى گويند: «ما به خدا و روز رستخيز ايمان آورده ايم؛ ولى ايمان نياورده اند. اينان خدا و مسلمانان را گول مى زنند؛ ولى در حقيقت جز خودشان را گول نمى زنند و لكن درك نمى كنند، در دل هاى آن ها ناپاكى است و ناپاكى آن ها را خدا افزود، و سزاى دروغ هايى كه مى گويند، شكنجه اى دردناك خواهد بود».
«وقتى به آن ها گفته مى شود، روى زمين فساد نكنيد، مى گويند: تنها ما مصلح هستيم و جز ما كس ديگرى مصلح نيست. آن ها بدانند كه آنانند كه مفسد روى زمينند؛ ولى خودشان نمى فهمند».
«وقتى به آن ها گفته مى شود، هم چنان كه مردم ايمان آورده اند، ايمان بياوريد، مى گويند: ما مانند بى شعوران ايمان بياوريم؟ آن ها بدانند كه بى شعور آن هايند ولى خودشان نمى فهمند».
«وقتى كه مسلمانان را ملاقات مى كنند، مى گويند: ما ايمان آورديم ولى وقتى با همكاران پليد خود خلوت مى كنند، مى گويند: ما با شما هستيم؛ ما فقط كارمان مسخره كردن (مسلمانان) است. خدا آن ها را مسخره مى كند، و آن ها را رها مى كند، تا در فسادشان بيش تر فرو روند. اينان كسانى بودند كه رستگارى را دادند، گمراهى را خريدند؛ ولى تجارت اين ها سودى نداد...» (۳) .
در سوره آل عمران پيش از آيه مورد بحث مى گويد:
«...وقتى شما را مى بينند، مى گويند: ما ايمان آورده ايم، ولى وقتى كه تنها شدند، انگشت هايشان را از روى خشم بر شما مى جوند؛ به آن ها بگو: در اثر همين خشمتان بميريد...» (۴) .
قرآن در جاهاى ديگر نيز از منافقان سخن مى گويد حتى در قرآن سوره اى است به نام سوره منافقان.
ضرباتى كه از ناحيه منافقان بر پيكر اسلام وارد شده است، اندازه ندارد، و يك نوع نبوده است. از ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان، و كوچك كردن مقام مقدس پيشواى اسلام، و كاشتن بذر دشمنى دودمان حضرتش در دل ها، و مسموم كردن افكار اسلاميان، و جاسوسى كردن و تحريك به شورش و طغيان، شروع شده، تا به همكارى با دشمنان اسلام، و توطئه براى در دست گرفتن حكومت، و انتقام از خاندان رسالت، و جعل احاديث و مانند اين ها ختم گرديده است.
همين قدر مى گويم اگر منافقان نبودند، اكنون حكومت اسلام -حكومت عدل- در تمام كره زمين تشكيل شده بود؛ پس اندازه ضرباتى كه از ناحيه آن ها بر اسلام وارد شده، معلوم مى شود.
نصارا
دشمنى نصارا با مسلمانان -به طورى كه قرآن مى گويد- كمتر از دشمنى يهوديان بوده است؛امّا چرا چنين بوده است؟ بماند، ولى در عين حال دشمنى كشيشان آن ها با وجود مقدس رسول خدا(ص) و اصل مذهب اسلام بسيار شديد بود، هر چند از دشمنى يهوديان كمتر است.
مسيحيان در هنگام ظهور اسلام در شبه جزيره عربستان قدرتى نداشتند، اقليت كوچكى هم كه بود، تسليم شد؛ لذا مانند يهوديان در زمان وجود مقدّس خاتم انبيا(ص) اظهار دشمنى و مخالفت نكردند؛ بلكه اظهار دشمنى آنان پس از وفات آن حضرت مى باشد.
نمونه اى از دشمنى آنان، در كتاب هاى آنان است، كتاب هايى كه بيش تر آن ها تا قرن بيستم نوشته شده است. در نوشته هايشان پى درپى تيرهاى فحش و افترا را به سوى پيغمبر اسلام(ص) و دين او پرتاب كرده اند. شايد يكى از منظورهايشان اين بوده است كه از مسلمان شدن مسيحيان جلوگيرى نمايند.
نمونه ديگرى از دشمنى آنان، حملات نظامى آن ها بر كشورهاى اسلام مى باشد، كه از آن جمله از جنگ هاى اتحاديه دول اروپا بر ضد اسلام كه در تاريخ به نام جنگ هاى صليبى ناميده مى شود، بايد نام برد.
جنگ هاى صليبى، دويست سال طول كشيد، و ملل مسيحى مغرب زمين با هم، براى دشمنى با اسلام متحد شدند، ولى شكست خوردند.
حملات آنان به مسلمانان افريقا وتركيه و كشورهاى بالكان و اسپانيا را نيز بايد به حساب آورد.
اتحاد با مغول
سپاهيان خونخوار مغول، كشورهاى اسلامى ايران و عراق و خوارزم و تركستان را تصرف كردند و به سوريا رسيدند. مسيحيان مغرب با مغول هاى شرق متحد شدند تا آخرين سنگر اسلام را -كه در آن عصر كشور مصر بود- از ميان بردارند؛ ولى خدا نخواست. لشكريان متحد كفر در برابر مردانگى و دليرى مسلمانان مصر شكست خوردند، وعقب نشستند.
نمونه ديگر
نمونه ديگرى از دشمنى آنان، دامن زدن آتش اختلاف در ميان مسلمانان است: سنى را با شيعى و عرب را با عجم دشمن و متنفر مى سازند، و به طور كلى آتش اختلاف مذهبى و ملى را افروخته تر مى كنند.
دروغ گويى در سياست و خيانت به زمامداران سابق كشورهاى اسلامى، يك نمونه ديگر از دشمنى آن ها مى باشد، چنان چه ترويج از فحشا و پشتيبانى از قدرتمندان ناپاك، و كوبيدن خدمت گزاران اسلام، نمونه اى ديگر مى باشد؛ ولى با تمام اين دشمنى ها، بحمداللّه اسلام هنوز در پيشرفت است. اقدامات آنان تنها كارى كه كرده است، جلوگيرى از سرعت آن است؛ ولى نتوانسته است از اصل پيشرفت اسلام جلوگيرى كند.
در هر سال دويست و پنجاه هزار نفر در افريقا -بر طبق آمار دقيقى كه در دست هست- مسلمان مى شوند. و اين در حالى است كه ما مسلمانان، دستگاه تبليغات صحيحى نداريم؛ پس اگر مى داشتيم چه مى شد!
تبليغات ما
در جهانى كه به چشم خود مى بينيم سخنان پوچ و بى مايه اى كه با روشى جالب تبليغ مى شود، خريدار پيدا مى كند، خريداران سخنان طلايى و پر مغز اسلام،چندين برابر خواهد بود، همه با دل و جان مى پذيرند؛ چون عصر ما، عصر فكر و عقل است و دين اسلام نيز دين فكر و عقل است.
اى كاش روش تبليغاتى كاملى مى داشتيم و مى توانستيم كه حرف هاى خودمان را به دنيا برسانيم تا آنان بفهمند كه ما چه مى گوييم.
چرا دور مى رويم؟ ما هنوز نتوانسته ايم حقايق اسلام را براى فرزندانمان بيان كنيم، تا چه رسد به ديگران! در ميان دانشجويان ما، چند تن يافت مى شوند كه از فلسفه اسلام اطلاع داشته باشند؟
آيا در ميان آن ها كسانى كه از مكتب ماترياليسم ديالكتيك اطلاع دارند، بيش ترند، يا كسانى كه از مكتب اسلام باخبرند؟ ديگران حرف هاى خودشان را ميان فرزندان ما پخش مى كنند و آنان را به حرف هاى نادرست خود معتقد مى سازند؛ ولى ما نتوانسته ايم آن ها را به حرف هاى درست خودمان آشنا كنيم! تقصير از كيست؟
در آخر آيه، قرآن راه مبارزه با حسود را بيان مى كند كه -إن شاء اللّه- ما از آن سخن خواهيم گفت.
قرآن از حسد نكوهش مى كند(۵)
«وَلا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَكُم عَلى بَعْضٍ لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمّا اكتَسَبُوا ولِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ وَ اسْألوُا اللّهَ مِنْ فِضلِه إِنَّ اللّهَ كانَ بِكلِّ شى ءٍ عَليماً» (۶)
آرزوى ناپسند
«برترى هايى را كه خداى به بعضى از شما نسبت به ديگرى داده است، آرزو نكنيد».
قرآن با اين دستور عالى، مى خواهد ريشه تعدى وتجاوز را قطع كرده، آن را براندازد.
ريشه تعدى آرزومند بودن به چيزى است كه ديگرى دارد، و اين آرزويى است ناپسند و حسدى است ناروا.
آرزو، آرزومند را وادار مى كند كه به دنبال انجام آرزويش برود؛ پس تجاوز به حقوق ديگران از اين جا پيدا مى شود؛ دزدى و غصب اموال مردم از آن ريشه مى گيرد؛ سرچشمه قتل و غارت، همين است وبس.
اگر آرزومند زن زيباى كسى بشود، در تعقيب ناموس مردم مى افتد و اگر به آرزو برسد، زنى را از جاده عفت خارج كرده، به منجلاب فحشا انداخته است و خودش را هم به ننگين ترين عمل آلوده كرده است.
شايد پيدايش آرزو تحت اختيار نباشد؛ مقصود آرزويى است كه در پى آن عمل مى باشد و گرنه آرزوهاى غير عملى، احمقانه و غير عقلانى است و مخاطب در آيه عقلا هستند كه نبايد در پى آرزوهاى ناپسند بروند و آن ها را بايد از خود دور كنند. و در اين جهت تفاوتى ميان زن و مرد نيست. زنان نيز نبايد آرزوى ناپسند داشته باشند، و در پى انجام شدن آن، قدم بردارند. آنان نبايد شوهران يك ديگر را آرزو كنند و شوهرى را از همسرش بربايند، اين بزرگ ترين پستى و نانجيبى مى باشد.
بهره هر كس
«براى مردان بهره اى است از آن چه اكتساب كردند و براى زنان بهره اى است از آن چه اكتساب كردند».
قرآن پس از آن كه از آرزوى ناپسند نهى فرمود، ملاك دارايى و دارندگى را بيان مى كند و آن كار و كوشش است. آرزوى خشك و خالى به درد نمى خورد؛ بايد كار كرد و كوشيد و چيزى به دست آورد.
هم مرد بايد كار كند و هم زن بايد بكوشد، و هر دو از دست رنج خود بهره ور گردند. مفت خوردن وخوابيدن و بى كار بودن و آرزو كردن، از مسلمانى به دور است.
قرآن پس از آن كه زن و مرد را با يك تعبير خطاب كرد، سپس تفصيل داد و زنان را در برابر مردان قرار داد، و براى هر كدام لفظ اكتساب را آورد.
شايد نكته تعبير، اين باشد كه در قسمت اول مردان و زنان يك حكم داشتند و آن، آرزو نكردن بود؛ ولى در قسمت دوم هر كدام شغلى خاص و وظيفه اى معين دارند. از نظر قرآن در كارهاى مردان، زنان شركتى ندارند و در كارهاى زنان، مردان شريك نيستند و اين امرى است طبيعى؛ زيرا هر كسى را بهر كارى ساختند و ذاتيات هر كدام و خصوصيات ساختمانى بدن هر دسته، اقتضاى كارى دارد.
جنس مرد خشن است و براى كارهاى سخت و سنگين آماده شده است و جنس زن لطيف و مهربان است و براى كارهاى نرم وملايم از قبيل پرستارى، بچه دارى، خانه دارى، دلربايى و مانند اين ها آماده شده است. بار خانه بر دوش زن و شوهر است و آن دو بايد به كمك يك ديگر آن بار را به منزل برسانند.
وظيفه زن و شوهر
وظيفه هر كدام را رسول خدا(ص) تعيين فرموده است.
وقتى على و فاطمه(ع) به خدمتش رسيدند و تقاضا كردند تا آن حضرت در كارهاى خانه، ميان آن دو حكم فرمايد، آن حضرت چنين قضاوت كرد: از در خانه به درون از آن زهرا(س) و از در خانه به بيرون از آن على(ع)، باشد.
پخت و پز، وتميز كردن خانه، شير دادن بچه و هر كارى كه مربوط به درون خانه مى شود، وظيفه زن است. نان آورى، خريدن احتياجات منزل، به مدرسه گذاردن كودك، رجوع به پزشك، و در هر چه احتياج به بيرون پيدا مى شود، وظيفه شوهر خواهد بود؛ البته اين حكم در مواقع اضطرار قابل تغيير است.
نكته قابل توجه
قرآن لفظ «نصيب» را نكره آورده است و شايد منظور اين باشد كه هر كس هرچه به دست آورد و استفاده كند، از آن او نيست؛ بلكه بايد مقدارى از آن را به فقرا و بينوايان بدهد، تا به وسيله خمس و زكات، تعديل طبقاتى برقرار شود و طبقه سوم به طبقه دوم تبديل گردد، و آسايش عمومى همه جهانيان را فرا گيرد. قرآن در عين آن كه نتيجه كار هر كس را به خودش اختصاص داده است، فقرا و بينوايان را در سود با او شريك كرده است؛ پس تنكير براى تعظيم خواهد بود. نصيب بزرگ از خودشان، كوچك از ديگران.
آرزوى پسنديده
«از فضل و احسان خدا بخواهيد».
قرآن پس از آن كه آرزوى ناپسند را بيان كرد، وگفت آن ديگرى را آرزو نكنيد، و مسلمانان را به كار و كوشش ترغيب كرد، مى گويد: از خدا بخواهيد؛ يعنى بكوشيد، و از خدا بخواهيد، كه كوششتان بى ثمر نشود؛ زيرا سود بردن و بهره گرفتن صد درصد در اثر كوشش به دست نمى آيد؛ چه بسا مردمانى كه پيوسته مى كوشند و چيزى به دست نمى آورند. موفقيت ها در جهان، به تنهايى معلول تدبير نيست؛ بلكه تقدير در آن مدخليت دارد؛ پس هم بايد كوشيد و هم از خدا خواست كه كوشش بى ثمر نشود. بيمار بايد هم نزد طبيب برود و دارو بخورد و هم از خدا بخواهد كه تشخيص پزشك را صحيح كند، و دوا فاسد نباشد، و اثر كند.
ولى امام صادق(ع) اين طور تفسير مى فرمايد: «لا يتمنّى الرجلُ امرأةَ الرجلِ ولا إبْنَتَهُ ولكن يتمنّى مثلها؛ (۷) آن ديگرى را آرزو نكنيد وليكن مانند آن را بخواهيد».
اين آرزو بر خلاف آن آرزو، بسيار پسنديده، و نشانه همت عالى است؛ زيرا دارنده آن، خواهان چيزهاى گران بها و ارجمند است.
آن، حسدى است ناپسند، و اين، غبطه اى است پسنديده؛
آن را خواستن بسيار نارواست، ولى مانند آن را خواستن بسيار رواست؛ آن زشت است و اين زيبا؛ آن پليدى و پستى است و اين بلند همتى و افتخار است.
ترقياتى كه نصيب هر كس شده است، چه در معنويات و چه در ماديات، در اثر غبطه به مقامات عالى بوده است. مؤمن بايد غبطه بخورد، و رشك نورزد. غبطه، خود را به كمال رسانيدن است، نه كمال را از ديگرى گرفتن؛ غبطه، هم براى خود خيرخواهى است و هم براى ديگران؛ هم سعادتمندى خودش را مى خواهد و هم سعادتمندى ديگران را؛ وجود چنين كسانى در هر جامعه اى موجب رشد و سعادت آن جامعه خواهدبود.
غبطه امام سجاد(ع)
وقتى فاطمه دختر امير المؤمنين(ع) نزد جابر رفت، و گفت: اى يار رسول خدا(ص)، ما به گردن شما حق هايى داريم: يكى آن كه اگر ببينيد يك تن از ما در اثر كوشش در عبادت، نزديك است از ميان برود، او را به خدا سوگند دهيد، تا جان خود را حفظ كند.
على بن الحسين(ع) تنها يادگار پدرش حسين(ع) است؛ در اثر عبادت آن قدر خود را به رنج انداخته؛ كه پيشانى و زانوها و كف دست هايش پينه بسته، و پيكرش آب شده است.
جابر به سوى خانه امام سجاد(ع) مى رود، و پس از استيذان داخل مى شود. امام(ع) را در محراب مشغول عبادت خدا مى بيند.
پس امام(ع) نسبت به جابر احترام مى كند و وى را نزد خود مى نشاند، و به آهستگى از حالش پرسش مى كند. جابر مى گويد:
يابن رسول اللّه(ص) مگر نمى دانيد كه خداى بهشت را براى شما و دوستان شما آفريده و آتش را براى دشمنان شما؟ پس چرا اين قدر خود را به رنج مى اندازيد؟
امام مى فرمايد: اى يار رسول خدا(ص) مگر نمى دانى كه خدا گذشته و آينده جدم رسول خدا(ص) را بيامرزيد؟ ولى جدم از عبادت حق دست برنداشت و آن قدر عبادت كرد، تا پايش آماس كرد.
خدمتش عرض كردند: يا رسول اللّه(ص) اين گونه عبادت مى كنى با آن كه خدا گذشته و آينده ات را آمرزيده است! فرمود: آيا بنده سپاسگذارى نباشم؟
جابر كه مى بيند اين گونه سخنان در امام تأثيرى ندارد، مى گويد: يابن رسول اللّه(ص) خودت را حفظ كن؛ زيرا تو از خاندانى هستى كه به وسيله آن ها دفع بلا مى شود و حاجت ها روا مى گردد و آسمان به جاى مى ماند.
امام مى فرمايد: من به روش پدر و مادرم ادامه مى دهم و از آنان پيروى مى كنم، تا هنگامى كه به ديدارشان نائل شوم.
جابر به حاضرين روى كرده، مى گويد: من، در ميان پيغمبر زادگان، كسى را مانند على بن الحسين(ع) سراغ ندارم، مگر يوسف، و به خدا سوگند كه فرزندان على بن الحسين(ع) از فرزندان يوسف بالاترند (۸) .
فضل خدا
امام صادق(ع) فرمود: «خداى روزى هاى بندگانش را ميان آن ها تقسيم كرده است و مقدار بسيارى زياده دارد كه تقسيم نكرده است، خداوند متعال فرموده: «از اين زياده هاى خدا بخواهيد» (۹) .
مهر خداوند با بندگان به حدى است كه پس از تقسيم روزى به قسمت عادلانه و طبق نظام اجتماع، اضافاتى از فضل خود به بندگان خواهد داد تا هم اضافه به آن ها برسد و هم نظام روزى به هم بخورد.
حال اين كه آن اضافه و فضل چيست، احتياج به بحث مفصلى دارد. از فضل خدا خواستن، همان دعا كردن است.
جمع و تقسيم و جمع
در آيه كريمه، يكى از محسنات بديعيه به كار رفته است، و آن جمع و تقسيم و جمع مى باشد.
در آغاز زن و مرد را در يك خطاب جمع كرده، آنان را به يك نظر نگريسته و مخاطب خود را عقلا قرار داده است، چون همه در آن حكم شريك هستند؛ سپس آنان را تقسيم كرده، و با توجه به اختلافى كه ميان وظايف زن و مرد مى باشد، براى مردان حكمى و براى زنان دستورى صادر كرده است.
دوباره آنان را در خطاب واحد جمع كرده، هر دو دسته را راهنمايى كرده است كه هر چه مى خواهند و آرزو دارند، از فضل خدا بخواهند و دست نياز جز به درگاه قادر بى نياز، دراز نكنند؛
دست حاجت كه برى نزد خداوندى بر، كه كريم است و رحيم است و غفور است و ودود
ايزد دانا
قرآن در آخر آيه مى گويد: «خدا بر همه چيز داناست».
ايزد دانا به همه علل و حقايق اشيا آگاه است و مى داند كه چه چيز براى چه كسى سودمند است و براى چه كسى زيان دارد و به عللى بعضى را بر ديگر برترى داده است و نعمتى را به يكى داده و به ديگرى نداده است.
گربه مسكين اگر پر داشتى، تخم گنجشك از زمين برداشتى! از طرفى چون احتياجات بشرى را مى داند، و از سنخيت زن و مرد با كار ويژه خود، آگاه است؛ لذا براى هر كدام وظيفه خاصى تعيين كرده است، تا اجتماع بشرى به نحو احسن اداره شود، و هر كس نصيب را ببرد و وظيفه اش را انجام دهد. و چون مى داند كه موفقيت بايد به وسيله جديت و كوشش پيدا شود و آرزوى تنها و اميد خالى، ارزش ندارد، لذا زن و مرد را به كار و كوشش ترغيب كرده است، با آن كه كوشش مرد جورى است و كوشش زن جورى ديگر؛ به كوشندگان نويد مى دهد كه بر تنبل ها وتن پروران پيشى خواهند گرفت.
كوشش اجتماعى، نتيجه اجتماعى دارد و كوشش فردى نتيجه فردى و اجتماعى؛ ولى تنبلى فردى، هم براى خودش زيان دارد و هم براى اجتماع، و از طرف ديگر چون راز موفقيت، التماس به درگاه خداوندى مى باشد و از خوان احسان او خواستن، راه وصول به مقصود و به ثمر رسيدن كوشش مى باشد، لذا مسلمانان را به اين نكته بزرگ راهنمايى كرده است؛ وانگهى موضوع فضل خدا كه از امام صادق(ع) نقل شده، روح يأس و بدبينى را از هر مسلمانى مى زدايد و روح اميد را در آن ايجاد مى كند و پيدايش روح اميد، راه موفقيت است؛ زيرا خدا در همه چيز فضل دارد و اضافات نزد او موجود است.
پس اين جمله مباركه در حكم تعليل براى هر سه دستور اساسى اى است كه آيه كريمه متضمن آن است.
________________________________________ ۱ اين گفتار بدون تاريخ است. ۲ . آل عمران (۳) آيه ۱۲۰. ۳ . بقره (۲) آيه ۱۶-۸. ۴ . آل عمران، (۳)آيه ۱۱۹. ۵ اين گفتار چون بعداً افزوده شده است، تاريخ ندارد. ۶ . نساء (۴) آيه ۳۲. ۷ . وسائل الشيعه، ج ۸ ، ص ۵۷۱. ۸ . امالى شيخ طوسى، چاپ مؤسسه بعثت، ص ۶۳۶. ۹ . تفسير نور الثقلين، ج ۱، ص ۴۷۵.
قرآن پاكيزگان از حسد را مى ستايد (۱)
«والذينَ جَاؤُوا مِنْ بَعدِهِمْ يَقولونَ رَبَّنا اِغْفِرْ لَنا ولِإخوانِنا الَّذينَ سَبَقُونا بالإيمانِ وَلا تَجْعَلْ فى غ قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا إنَّكَ رؤوفٌ رحيمٌ» (۲) .
قرآن مسلمانان را به سه دسته تقسيم مى كند، و همه را به نيكى ياد مى كند.
مهاجرين
نخستين دسته، مسلمانانى بودند كه در راه ايمان به خدا از ديار و مال و منال خود رانده شده، واز ياران و بستگان و خويشان خود چشم پوشيدند و به مدينه هجرت نمودند و در يارى رسول خدا(ص) جانبازى كردند. خدا آنان را به راستگويى ستوده است؛ زيرا به آن چه گفتند عمل كردند.
ولى هر مسلمان نمايى كه به مدينه هجرت كرد، داراى چنين فضيلتى نخواهد بود، چه، هجرتى قيمت دارد كه براى خدا باشد؛ هجرت براى رسيدن به مال و امارت و قدرت، قيمتى ندارد.
ستايش حقّ درباره كسانى است كه فقط براى خدا به مدينه هجرت كرده اند و همه چيز خود را از دست داده اند و دمى از يارى رسول فروگذارى نكرده اند.
هر كه براى خدا رنجى تحمل كند و زيانى ببيند و دست از يارى دين حق برندارد، شايسته ستايش الهى است.
انصار
دومين دسته، مسلمانانى بودند كه از مهاجرين مسلمان نگهدارى كردند و مهمان نوازى را به حد اعلا رسانيدند؛ اينان مسلمانان مدينه بودند كه شهر خود را هجرت گاه اسلام قرار دادند.
انصار از مهاجرين، خوب پذيرايى كردند، و با آنان از در صميميت و يگانگى در آمدند: خود از خانه بيرون رفتند و مهاجرين را در آن جاى دادند وپناهندگان را پناه شدند.
اگر رسول خدا(ص) مهاجرين را بيش تر مورد عنايت قرار مى داد، آنان آزرده نمى شدند؛ زيرا از بخل و حسد پاكيزه بودند، اينان از مال خود -با احتياجى كه داشتند- دست برداشته، صرف پناهندگان اسلام كردند. خدا چنين مردمى را رستگار ناميده است.
مسلمان كيست؟
مسلمان كسى است كه اگر ببيند مسلمانى بيچاره شده است، در چاره او بينديشد؛ يا اگر دردمند است در پى درمان او برآيد؛ اگر آشيانه اى ندارد براى او فراهم كند؛ هميشه خيرخواه مسلمانان باشد، و از برادرانش دست گيرى كند؛ چنين مسلمانى مورد خشنودى خدا خواهد بود.
دو سه سال قبل، مسلمانان پنجاب، چندين هزار مسلمان آواره و دربه در هند را منزل ومأوا دادند، و از آن ها دست گيرى نمودند و بيش از مقدار توانايى خود به آوارگان كمك كردند و از مصائب آن ها كاستند؛ خدايشان پاداش نيكو عنايت كند.
تابعين
دسته سوم كه موضوع سخن ماست، مسلمانانى بودند كه بعد از دو دسته نخست پيدا شدند؛ اينان قلبى پاك و روانى باصفا داشتند؛ خيرخواهى بربرادران شيوه هميشگى آن ها بوده است.
هرچه مى توانستند در خدمت گزارى مسلمانان مى كوشيدند و كوتاهى نمى كردند و دعاى خير -كه نمونه اى از خالص ترين خيرخواهى مى باشد- براى برادران خود مى نمودند.
دعاى پنهانى براى دوست، خالص ترين دوستى است؛ زيرا به هيچ وجه آلوده به اغراض نيست؛ چون كسى از آن آگاه نمى شود و انتظار پاداش در آن بى معنى است. اين گونه خيرخواهى و صميميت، جز از روانى پاك و بى آلايش برنمى خيزد.
قرآن، اين دسته از مسلمانان را بدين صفت عالى مى ستايد. اينان بسيار پاكدلند و بر برادران خود رشك نمى برند كه چرا اينان در ايمان و نعمت خدا از آن ها پيشند.
مردم خيرخواه
اينان مردمى خيرخواه هستند، درماندگان را دستگيرند، و نابينايان را عصا و ناتوانان را بال و كمك مى باشند؛ زيردستان شايسته را همراهى مى كنند تا زبردست شوند؛ اگر مسلمانى به راه كج رفته باشد، با زبان خوش به راه راست راهنمايى اش مى كنند؛ خدمت گزارى به مسلمانان شعار آن هاست؛ اگر به كسى خدمتى كنند، آن را ناچيز مى شمارند و فراموش مى كنند؛ انتظار پاداش ندارند؛ به ديگرى نمى گويند: «من چنين خدمتى كرده ام» ومنت نمى گذارند؛ كسى را وادار نمى كنند كه خدمت گزارى آنان را بگويد و يا بر منبرها ايشان را بستايد، و يا در روزنامه ها و كتاب ها بنويسد؛ خدمات ديگران را نسبت به خودشان، در نظر دارند و پيوسته بر زبان مى آورند؛ هر كمالى را در كسى ببينند، او را بدان مى ستايند و فضيلتش را به همه مردم مى شناسانند و بدان دلخوشند كه فضيلت را ستوده اند.
قرآن چنين انسان هايى را مى ستايد؛ سپس به دعايى كه آنان درباره خود مى كنند، اشاره مى كند كه اگر دقت كنيم، آن دعا نيز خيرخواهى مسلمانان است؛ دعا اين است:
«پروردگارا ! در دل هاى ما بر كسانى كه ايمان دارند، كينه و حسد قرار مده».
سپس دعا را بدين جمله پايان مى دهند تا زودتر به اجابت رسد:
«بار پروردگارا ! تو هستى كه بسيار مهربان و زود پذيرى».
قرآن در دو جاى ديگر در ستايش مردم با ايمان مى فرمايد: «ونَزَعْنا ما فى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ؛ يعنى ما آنچه زنگ در سينه هاى ايشان بود زدوديم. (۳) »
زنگى كه درون سينه جا دارد، شايد همان صفات رذيله حسد، بخل و مانند آن ها باشد.
سايه عرش خدا
امام صادق(ع) فرمود: «هنگامى كه موسى بن عمران(ع) با خداى مناجات مى كرد، مردى را ديد كه زير سايه عرش خدا جاى دارد؛ پرسيد: پروردگارا ! اين كه عرش تو بر او سايه انداخته است كيست؟ خدا فرمود: اين از كسانى است كه بر چيزهايى كه خدا از فضلش به مردم داده بود حسد نبرده است» (۴) . كسى كه دلش از حسد -يا به تعبير قرآن سينه اش- از زنگ حسد پاك باشد، زير سايه عرش خدا، جاى اوست، بالاى عرش خدا جاى اوست، بالاى عرش مقر فرمانروايى الهى است و زير عرش، نزديك ترين مقام به ساحت قدس ربوبى است. پس بالاترين مقام را پاكيزگان از حسد، دارا هستند. اكنون ما نيز همان دعايى را مى كنيم كه قرآن از قول پاكدلان ذكر مى كند؛ شايد دل هاى ما از حسد پاكيزه شود.
«ربَّنا اغفِرْ لَنا ولِإخوانِنا الذينَ سَبَقونا بِالإيمانِ ولا تَجعلْ في قلوبِنا غلاًّ للّذينَ آمَنوا ربَّنا إنّك رؤوفٌ رحيم» (۵) .
مطالعه خويش
اگر خودخواهى را به دور اندازيم و خود را تحت مطالعه قرار دهيم و ببينيم كه آيا صفات پسنديده اى كه در اين سه دسته از مسلمانان بود، در ما نيز موجود است؛ تا ماهم مورد ستايش پروردگار قرار بگيريم؟
آيا ما در راه ايمان به خدا از يار و مال و حيثيت و زن و فرزند دست مى كشيم؟
بسيارى تظاهر به خدا پرستى مى كنند، ولى وقت امتحان، دست از خدا شسته، جز خودپرستى چيز ديگر ندارند.
آيا، ما از برادران مسلمان خود دست گيرى مى كنيم؟ و آن ها را بر خود مقدم مى داريم؟
بسيارى از ما حقوق برادران و اموال مسلمانان را غصب مى كنند، و در راه رسيدن به مقصود از هيچ گونه حق كشى و پايمال كردن حقوق برادران، كوتاهى نمى كنند.
آيا ما خيرخواه برادران مسلمان خود هستيم وسعادت و خوشبختى را براى آن ها طالبيم؟
بيش تر افراد ما از سعادت و خوشى برادر و يا خواهر مسلمانش دلتنگ مى شود و مى كوشد كه آن نعمت را از كف او بربايد.
رسم امروز
امروز رسم شده است كه كسانى براى گرمى بازار خود تظاهر به خير خواهى براى مسلمانان كنند، و ادعا كنند كه از جان و دل، خدمت گزار مسلمانانند، اينان در هر طبقه اى هستند، اكنون روى سخن با آن هاست كه آيا واقعاً راست مى گويند و بر خودشان مطلب اشتباه نشده است؟
من از ايشان مى پرسم: آيا حاضرند اين خدماتى كه به عقيده خود انجام مى دهند، به نام كس ديگرى معروف شود؟ و در تاريخ به نام ديگرى ثبت شود و خود آن ها را جز خدا كسى نشناسد؟
آيا در برابر خدماتى كه به عقيده خود انجام داده اند، انتظار پاداش ندارند؟ آيا حقيقتاً به نيك نامى ديگران و برجستگى آن ها رشك نمى برند؟
اگر واقعاً چنين هستند كه خوشا به حالشان! زير سايه عرش خدا جايشان باد و جاى در حرم خدايشان باد؛ ولى اگر اين خدمات تبليغاتى است براى جلب مشترى و رواج بازار و سوارى گرفتن از مردم، پس واى به حال آن ها، بلكه صد واى به حال آن ها؛ زيرا بدبخت ترين مردم هستند؛ چون كه دروغ ورياكارى وفريب را سرمايه خود قرار داده اند.
روح بزرگ
مسلمانى كه به كسى كمك كند، به طورى كه هيچ كس آگاه نشود و هيچ اميد پاداشى نداشته باشد و آن را در مجالس ورد زبان قرار ندهد، داراى روحى بسيار بزرگ و پاك مى باشد. من به چنين كسى تبريك مى گويم. اگر تنى چند در ميان ما مسلمانان يافت شوند كه داراى اين گونه روح بزرگ و پاك باشند، چيزى نمى گذرد كه سرزمين اسلام گلستان خواهد شد.
اگر روزنه كوچكى ازين خلق به دل كسى باز شود، آن قدر نورافشانى بكند، تا تمام دل او را نورانى كند، و ديگران را از نورانيت خود بهره مند گرداند.
قاآنى
شاعر بزرگ عصر قاجار (قاآنى) قصيده اى سروده بود كه روز عيد در حضور شاه بخواند.
شعراى ديگر كه شعرى براى آن روز سروده بودند، مى آمدند و شعر خود را بر حكيم عرضه مى داشتند، اگر تصويب مى نمود، به حضور شاه مى خواندند. آن روز حكيم شعر آنان را نپسنديد و دستور داد كه قلم بردارند و بنويسند. همگى قلم برداشتند، حكيم انشا مى كرد، و آنان مى نوشتند؛ تا براى هر كدام قصيده اى بسيار عالى سرود، و هر يك از طرف شاه به جايزه بزرگى رسيدند.
حكيم به واسطه روح خيرخواهى نسبت به همكاران خود، هميشه محترم و معزّز بود. آن قدر مورد صلات و عطايا قرار گرفت كه كمتر شاعرى -حتى در عصر غزنوى- بدان پايه رسيده است.
كمالات نفسانى و خدمت گزارى به مردم، اثر خود را مى كند.
روزى محمدشاه به قتل حكيم، كمر بسته بود. شاعر توانا به سرودن چكامه اى خود را نجات داد؛ ولى حقيقت قصه اين است، كه پاك فطرتى او نجاتش داد؛ چون نيكوكارى اثر وضعى دارد و در مواقع خطر به كمك مى شتابد، وگرنه بسيار اتفاق افتاده است كه شاهان به لابه ها و زارى هاى بى چارگان ننگريسته اند و به لياقت و شايستگى شايستگان رحمى نكرده اند و جنايت خود را انجام داده اند.
دل زنده و صفاى درونى و روح پاك، بهترين نجات دهنده از خطرهاست.
در پايان به همه مسلمانان خاطر نشان مى كنيم، كه پيوسته خدا را با اين دعايى كه قرآن تعليم كرده، بخوانند، تا در دنيا و آخرت سرافراز باشند.
________________________________________ ۱ . حشر (۵۹) آيه ۱۰. ۲ سخنرانى شب پنج شنبه بيست و نهم جمادى الاولى سال ۱۳۷۰ مطابق با هفدهم اسفند ۱۳۲۹. ۳ . اعراف (۷) آيه ۴۳. ۴ . بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۵۵. ۵ . حشر (۵۹) آيه ۱۰.
راه نجات از گزند حسود در نظر قرآن (۱)
«ومِنْ شرِّ حاسدٍ إذا حَسَدَ» (۲) .
«وإن تَصبِروا وتتّقُوا لا يَضُرُّكُم كَيْدُهُمْ شَيئاً إنّ اللّهَ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطٌ» (۳) .
تبريك سه عيد
آغاز سال و ولادت امير المؤمنين(ع) و نخستين روز زمام دارى آن حضرت را - كه مى گويند مصادف با نوروز بوده است - حضور آقايان حضار تبريك تقديم مى كنم؛ اميدوارم در اين سال از هر جهت، از گذشته بهتر بشويم. بايد از خداى متعال پيوسته بخواهيم كه در هر تجديد سالى، ايمان ما را كامل تر و محكم تر گرداند.
اى كاش ايمان ما، هميشه رو به ترقى بود و پيوسته در آينده از گذشته افزون تر مى شد.
خدا نكند كه ايمان حالت توقف و ركود بگيرد؛ زيرا توقف، مقدمه تنزل، بلكه خود تنزل است. امير المؤمنين(ع) مى فرمايد: «تَبّاً لِمَنْ ساوى يَوماه (۴) ؛ واى به حال كسى كه دو روزش يك جور باشد».
يك جور بودن دو روز، تنزل است؛ چون تساوى امروز كه يك روز بر عمر افزوده شده است، با ديروز كه يك روز كمتر است، تساوى بيش تر با كمتر خواهد بود و هر بيش ترى كه با كمتر مساوى شود، بى گمان زيان كرده است.
موضوع سخن امشب، يافتن راه نجات از گزند حسود و كيفيت مبارزه با اوست.
قرآن بدين نكته اشاره كرده، و مسلمانان را بدان ارشاد فرموده است؛ براى توضيح ناگزير از ذكر مقدمه اى هستيم.
دشمن آشنا و ناشناس
نجات از شر دشمن و مبارزه با او، وقتى شناخته شود و نقشه اش فاش گردد، چندان دشوار نخواهد بود؛ زيرا دشمن شناخته شده، نمى تواند به لباس دوست درآيد و غافل گيرانه زيانى برساند؛ زيرا انسان پيوسته مراقب او مى باشد و نقشه هايش روشن است و پس از تأمل و مطالعه، خنثى كردن آن ها آسان خواهد بود.
بنابراين، دشمنى حسود، بسيار خطرناك مى باشد، چون دشمن ناشناس است و پيش از آن كه زيانى برساند، شناخته نمى شود؛ زيان رسانيدن، معرّف اوست.
اغلب مردم در زيان هايى كه از طرف حسودان به آن ها مى رسد، دچار غافل گيرى مى شوند؛ پس نجات از شر حسود دشوار است؛ چون خودش ناشناس و نقشه هايش روشن نيست، تا بتوان خنثى كرد.
چه بسا زيان هايى از طرف حسودى برسد؛ ولى معلوم نشود كه اين تيرها از كدام تركش بوده است. اضافه بر اين، حسود يكى دو تا نيست شايد يك نفر، صدها حسود داشته باشد كه هر كدام به شكلى در پى آزارش باشند.
حمله حسود نيز با يك سلاح نمى باشد؛ بلكه سلاح هاى مختلف دارد كه هر لحظه به شكلى در آيد؛ چنان چه سابقاً اشاره شد. از امثال انگليسى است كسى كه در برابر حسود طاقت بياورد و خونسرد باشد، خيلى خوش قلب است و يا از آهن ساخته شده است.
دژ پولادين
قرآن دژ پولادينى را نشان مى دهد كه هر كس بدان پناه برد، از خطر حملات حسود مصون خواهد ماند؛ بلكه تيرهاى حسود تيرهاى حسود، در اثر برخورد با دژ، بر مى گردد، و به جگر خودش خواهد نشست؛ پس كسى كه بدان دژ پناه برد، در عين دفاع، حمله نموده است.
در اين پناه گاه كسى غافل گير نمى شود و اگر شد، زيانى نمى بيند؛ چون هميشه زرهى آهنين بر تن دارد؛ اين دژ پولادين كجاست؟ اين زره آهنين چيست؟
از سخن قرآن در سوره فلق، چنين استفاده مى شود: «بايد از شر حسود به خدا پناه برد».
آرى ايمنى كامل از گزند حسود به وسيله پناه بردن به خداى محقق مى شود. اكنون بايد ديد، معنى پناه بردن به خدا چيست، و آيا گفتن اين جمله به زبان كفايت مى كند يا پناه بردن به خدا معنى ديگرى دارد، و بر فرض اين كه خواستيم به خدا پناه ببريم، آيا حضرتش پناه مى دهد و اگر پناه ندهد، چه بايد كرد تا ما را در ظل حمايتش نگه دارد تا از همه گزندها و زيان ها ايمن باشيم؟
خوب است از خود قرآن بپرسيم تا خودش راه را به ما نشان دهد.
قرآن در سوره آل عمران، پس از اشاره به كيد كافران حسود مى گويد:
«وَاِنْ تَصْبِرُوا وتَتَّقُوا لايَضُرُّكُم كَيدُهُم شَيْئاًاِنَّ اللّهَ بِمَا يَعمَلونَ مُحيطٌ؛ اگر شما (مسلمانان) استقامت كنيد و پرهيزكار باشيد، نيرنگ آن ها به شما زيانى نخواهد رسانيد؛ زيرا كه خداى به آن چه آنان مى كنند، آگاه است و احاطه دارد» (۵) .
خدا نيرنگ ها و دشمنى هاى آنان را مى داند، و مى داند كه چه چيز، شر بد انديشان را، از ميان مى برد.
استقامت و تقوا
استقامت و تقوا، پناهگاهى است كه قرآن مسلمانان را بدان راهنمايى كرده است كه اگر ايشان در اين پناه گاه داخل شوند، كيد كافران و حسودان به ايشان، اثرى نخواهد كرد.
مسلمانان تا موقعى كه در دژ پولادين استقامت و تقوا جاى داشتند، هيچ سلاحى بر آن ها كارگر نبود، و حتى كفار آنان را رويين تن مى پنداشتند.
يكى از نخست وزيران انگليس در صد سال پيش در مجلس شوراى آن كشور گفت:
تا قرآن در ميان مسلمانان است، ما نمى توانيم آن ها را استعمار كنيم! چرا؟ چون قرآن در ميان مسلمانان، يعنى ايمان، يعنى تقوا، يعنى استقامت، يعنى فداكارى، يعنى همه صفات كمال.
اين فضائل نمى گذاشت كه مسلمانان مستعمره ديگران بشوند؛ بلكه سيادت جهان را به آن ها داد، و كفار را برده آنان نمود.
قرآن را از ميان مسلمانان بردند؛ ايمان را بردند؛ تقوا را بردند؛ استقامت را بردند؛ علم را بردند؛ همه چيز را بردند؛ تا به مقصود خود رسيدند. كار به جايى رسيده است كه در وضعيت حاضر، مسلمانان در همه چيز به كافران احتياج دارند.
فساد اخلاق به طورى در جامعه مسلمانان حكم فرماست كه به اداره امور خود قادر نيستند، و بايد مستشاران و متخصصين كافر را بياورند تا كشورشان را اداره كنند.
در صورتى كه روزى بود كه يك وزير با تدبير مسلمان، مانند خواجه نظام الملك، معموره عالم را اداره مى كرد.
در آن زمان مسلمانان با ترقى زمان، ترقى مى كردند؛ بلكه ترقى زمان، معلول ترقى خود مسلمانان بود؛ ولى اكنون هرچه زمان ترقى كند (در صورتى كه ترقيش ترقى كفار است) مسلمانان ترقى نمى كنند. كسى گمان نكند، كه ترقى به لباس اتوكشيده و رقص راك اندرول و پيدا شدن زنان نيمه عريان در خيابان ها است؛ زهى تصور باطل! زهى خيال محال!
اگر مسلمانان حقيقتاً روى به خدا آورند و ايمان از دست رفته را به دست آورند؛ در كمتر از نيم قرن مترقى ترين ملل جهان خواهند شد.
اوس و خزرج
پيش از ظهور اسلام دو قبيله در شهر مدينه ساكن بودند؛ يكى به نام اوس و ديگرى به نام خزرج.
اين دو قبيله در اثر اختلاف با هم و جنگ هاى پيوسته، رو به نابودى مى رفتند و يهوديان تازه مهاجر ازين وضع استفاده مى كردند و نفوذ خود را مستحكم تر و ثروتشان را افزون تر مى نمودند. اين مهمانان، آتش اختلاف را ميان صاحب خانه ها دامن مى زدند و نمى گذاردند كه اوس و خزرج به صلح وصفا بگرايند.
يهوديان كم كم اغلب باغات و مزارع مدينه را مالك شدند و شهر را تحت نفوذ معنوى خود در آوردند. اما اسلام آمد و اوس و خزرج را با هم برادر كرد. اوسيان و خزرجيان دست از دشمنى برداشتند و زير پرچم اسلام با يك ديگر دوست صميمى و برادر شدند. نفوذ از دست رفته آن ها بازآمد و يهوديان دوباره تحت نفوذ قرار گرفتند و بالاخره آنان را از مدينه بلكه از شبه جزيره عربستان بيرون كردند.
شاس يهودى
روزى عده اى از اوسيان و خزرجيان گرد هم نشسته بودند و برادرانه و صميمانه با يك ديگر صحبت مى كردند.
شاس بن قيس يهودى -كه از دشمنان مسلمانان بود- رسيد. از اين يگانگى و صفا، آتش حسدش برافروخته شد و فكرى خطرناك به خاطرش آمد. شاس نزد آنان نشست و رشته سخن را به وقايع پيش از اسلام كشانيد و شعرهايى كه اوسيان و خزرجيان در جنگ هاى گذشته در ستايش خود و مذمت ديگرى گفته بودند، برايشان خواند و مسلمانان را به ياد روزگار كفر انداخت و اسلام را از يادشان برد. دشمنى ميان اوسيان و خزرجيان زنده شد، كم كم كار به سخنان زشت و دشنام رسيد؛ ولى شاس دست بردار نبود و به تحريك ادامه مى داد. كار از زبان گذشت؛ دست ها به سوى شمشير و خنجر رفت؛ در حالى كه شاس به تحريك ادامه مى داد. همگى آماده كشتار و قتل وغارت شدند و شاس بيش تر تحريك مى كرد.
خبر به رسول خدا(ص) رسيد. آن حضرت با چند تن از ياران بدان جا آمدند و مسلمانان را مورد عتاب قرار داده، فرمود:
«مى خواهيد به زمان كفر و جهالت بر گرديد در صورتى كه هنوز من در ميان شما هستم؟ خدا شما را به اسلام مشرّف فرمود و دوستى يك ديگر را در دل هاى شما قرارداد».
حضرت آن قدر موعظه و نصيحت فرمود، تا دوباره روح ايمان مسلمان ها زنده شد و آتشى كه شعله ور شده بود و نزديك بود، خاندان ها و دودمان هايى را برباددهد، خاموش شد؛ شمشيرهاى آخته، به غلاف بازگشت و مسلمانان از كرده خود پشيمان شدند و همگى توبه كردند و از خدا طلب عفو و آمرزش نمودند وبه خدمت رسول خدا بازگشتند، در اين هنگام بود كه اين آيه نازل شد:
«يا أيُّها الّذينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فرِيقاً مِنَ الّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ يَرُدُّوكُم بَعْدَ إيمانِكُم كافِرينَ؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر دسته اى (حسودان و مفسدين) از اهل كتاب را اطاعت كنيد، شما را از ايمانتان بر مى گردانند و كافر مى كنند» (۶) .
مسلمانان هميشه گرفتار شاس هايى بوده و هستند كه ميانشان ايجاد شكاف مى كردند. برادرى را تبديل به دشمنى مى نمودند؛ گاه به لباس سنى و شيعه قتلگاهى از مسلمانان ايجاد مى كردند؛ گاه به صورت بعضى مسايل مذهبى بازار عناد و لجاج را رونق مى دادند؛ گاه به صورت عرب و عجم، گاه به صورت ترك و فارس، گاه به صورت پنجابى و سندى و پاكستانى و هندى، و نظاير اين ها، ايجاد جدايى و تفرقه مى كردند.
«===شاس»هاى امروز===
امروز مسلمانان به جاى يك شاس، به شاس هاى بسيارى گرفتارند و ميان شاس ديروز و شاس امروز، تفاوت از زمين تا آسمان است.
شاس ديروز يك تن يهودى ذليل بود؛ بلكه در آن روز همه كافران ذليل بودند؛ نه نيرو داشتند و نه دانش؛ نه آقايى داشتند و نه ثروت؛ نه سلاح خطرناكى داشتند ونه قدرت؛ ونه نفوذى كه بتوانند مسلمانان را به طريقى بفريبند.
ولى شاس امروز به صورت دولت هاى مختلفى درآمده است كه نيرومند است؛ دانشمند است؛ ثروتمند است؛ داراى تدبير و نقشه هاى مرموزى است؛ در ايجاد اختلاف تواناتر و وسايلش آماده تر است.
لذاست كه شاس امروز، موفق شده است كه تا حدى مقاصد شوم خود را عملى كند؛ مسلمانان را به دسته جات مختلف تقسيم نمايد؛ در ميان ايشان چنان دشمنى ايجاد كند كه گويى از دين هاى مختلف هستند و قبله و پيغمبر و قرآنشان يكى نيست!
حيله شاس در مسلمانان آن روز با اندك غفلتى مؤثر افتاد، ولى وجود مقدس رسول خدا(ص) هشيارشان كرد، و چنگال هاى شاس پليد از دل هاى آنان كنده شد.
شاس امروز تشخيص داده است كه اگر بخواهد نفوذ خود را هميشگى سازد، بايد مسلمانان را بى ايمان كند و آن ها را از حصار تقوا و درستى بيرون آورد، و بدبختانه به اين نقشه شوم خود رسيد و نتيجه هم گرفت.
چاره درد
اگر مسلمانان بخواهند، از چنگال شاس ها و دشمنان اسلام نجات يابند، بايد همان دستور طلايى قرآن را به كار بندند:
«وَإنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لايَضُرُّكُم كَيدُهُم شَيْئاً اِنَّ اللّهَ بِمَا يَعمَلونَ مُحيطٌ» (۷) .
استقامت و تقوا، ضعيف را نيرومند مى كند؛ پراكندگان را متحد مى سازد؛ بى ارادگان را آهنين اراده مى كند؛ نقاط ضعف را بر مى دارد؛ درهاى حقايق و اسرار را باز مى كند؛ صميميت را ميان مسلمانان برقرار مى سازد و كافران را مى هراساند.
استقامت و تقوا، فرشتگان دربار حق را محافظ و ياور مسلمانان قرار مى دهد، و همه را در پناه خدا از همه خطرات منتظره و غير منتظره، مصون و محفوظ مى دارد.
________________________________________ ۱ سخنرانى شب پنج شنبه سيزدهم جمادى الآخر، سال ۱۳۷۰ مطابق با يكم فروردين ۱۳۳۰. ۲ . فلق (۱۱۳) آيه ۵. ۳ . آل عمران (۳) آيه ۱۲۰. ۴ . روايتى به اين مضمون از امام صادق(ع) در امالى شيخ صدوق، ص ۶۶۸ نقل شده است. ۵ . آل عمران (۳) آيه ۱۲۰. ۶ . آل عمران (۳) آيه ۱۰۰. ۷ . آل عمران (۳) آيه ۱۲۰.
نشانه هاى حسود(۱)
نكته قابل توجه
گفتار امشب در نشانه هاى حسود است و پيش از ورود در سخن، بايد اين نكته را تذكر دهم.
نشانه هايى كه ذكر مى شود، هر كدام به تنهايى تنها نشانه قطعى حسد نيستند، و مردمانى كه حسود نيستند، نيز داراى بعضى از اين صفات مى باشند؛ پس اگر نمونه اى از آن ها در كسى ديده شد، نبايد حكم كرد كه او حسود است؛ بلكه ذكر اين نشانه ها براى خود انسان است كه هرگاه يكى از آن ها را در خود يافت، خويشتن را تحت مطالعه قرار دهد كه آيا بدين بيمارى گرفتار شده است يا نه، و در صورتى كه بيمار است، در پى درمان برآيد تا هم خود را از سوختن در آتش حسد نجات دهد، و هم ديگران را.
انتقاد شديد
يكى از نشانه هاى حسود، آن است كه در انتقاد شديد است و بدگويى مى كند و هميشه خرده گيرى هاى او، از مقدارى كه شايسته است، افزون است؛ بلكه بزرگ ترين علت بدگويى، حسد است.
گاهى حسود با سكوت خود از كسى بدگويى مى كند؛ چنان چه اگر در حضورش از كسى بدگويى شد، او با سكوتش بدگويان را تأييد مى كند.
بدگويى هاى حسودان نيز باتوجه به وضعى كه دارند، مختلف مى باشد.
تملق در حضور
حسودان بدگو، دو دسته اند: دسته اى در حضور متملق و چاپلوسند و پشت سر بدگوى و مفترى.
امام صادق(ع) فرمود: «لقمان به فرزند خود گفت: حسود سه نشانه دارد پشت سر بدگويى مى كند؛ در حضور تملق مى گويد؛ در مصيبت شماتت مى كند.» (۲)
اين دسته اضافه بر حسد، نفاق و دورويى نيز دارند، و قبلاً گفته شد كه هنگامى كه حسد با بى عرضگى همراه باشد، بدين صورت جلوه مى كند.
بى شرمى
دسته ديگر، حسودانى هستند كه علاوه بر حسد، وقاحت و درندگى را نيز دارا هستند؛ اينان شرم نكرده، در حضور، بدگويى كرده، سخنان ناهنجار مى گويند؛ گويى حيا را نبوييده اند.
عجب اين جاست كه اين رفتار خود را پسنديده مى شمارند و آن را صراحت لهجه نام مى گذارند؛ در صورتى كه بايد اين صفت را بى حيايى نام نهاد.
آرى بى جهت آبروى بندگان خدا را بردن و نسبت به مردمى شريف بى احترامى روا داشتن، جز بى شرمى، چيز ديگرى نيست. اينان گاهى به صورت شوخى و استهزا و متلك گفتن، مقصود خود را انجام مى دهند. بدگويى ناپسند است، خواه در جلسه خصوصى باشد، خواه در مجالس بزرگ؛ خواه در روزنامه باشد، خواه به صورت بيانيه درآيد؛ قبيح به هر لباس كه درآيد، قبيح است.
كوتاهى در تعريف
نشانه ديگر حسود آن است كه در ستودن دارندگان فضيلت، كوتاهى مى كند، دمى كه سخن از پاكان و پرهيزكاران به ميان آيد، حسود لب فرومى بندد و از ستايش آنان خوددارى مى كند.
اگر حسود مجبور شود كسى را بستايد، به تعبير معروف، كم مى گذارد يعنى اگر مورد از لحاظ مدح شايسته ده باشد، حسود بيش از يك نمى گويد.
امير المؤمنين فرمود:
«الثَناءُ بِأكثَرَ مِنَ الِاستِحقاقِ مَلَقٌ والتقصيرُ عَن الِاستحقاقِ عَىٌ او حسَدٌ (۳) ؛ ستودن بيش تر از شايستگى تملق است و كمتر از شايستگى، ناتوانى در سخن، يا حسد است.»
باور نكردن فضيلت
بسيارى هستند كه فضايل ديگران را باور نمى كنند، اگر آخوند باشند، كسى را مجتهد يا عادل نمى شمارند؛ اگر سياستمدار باشند، كلمه خدمت گزار و ميهن دوست را درباره كسى استعمال نمى كنند؛ اگر بازارى باشند، كاسب و تاجرى را به درست كارى نمى شناسند و هم چنين در ساير طبقات اجتماع، از زن و مرد، و بزرگ و كوچك.
عجب اين جاست كه اين روش ناپسند خود را دليل پاكى خود مى دانند با آن كه سوء ظن به مردم، يكى از بدترين صفات است.
شماتت در مصيبت
نشانه ديگر حسود كه امام صادق(ع) از لقمان نقل فرموده است، شماتت در مصيبت است.
شماتت در مصيبت، شادمانى كردن از حادثه ناگوارى است كه براى كسى رخ دهد. حسود در اين هنگام شادمان مى شود؛ زيرا به مقصود خود -كه رنج ديگران است- رسيده است و همين معنى را قرآن درباره حسد اهل كتاب نسبت به مسلمانان بيان مى كند: «وَ إنْ تُصِبْكُمْ سَيّئةٌ يَفرَحُوابِها؛ اگر به شما زيانى برسد، آنان خشنود مى شوند.» (۴)
امام صادق(ع) به سفيان ثورى چنين فرمود: «پدرم مرا از رفاقت سه كس نهى كرده است: با كسى كه بر نعمتى رشك برد؛ با كسى كه در مصيبت ديگرى شادمان شود؛ با كسى كه سخن چينى كند.»
مصيبت زده را بايد ترحم كرد؛ دست گيرى و يارى نمود؛ در غمش شركت كرد و دردى از دلش برداشت.
فطرت انسانى اقتضا مى كند كه انسان از رنج ديگران رنجيده شود؛ ولى براى حسود پليد، رنج ديگران گنج است!
پليدترين مردم
پند معروفى را كه فطرت بشر آن را به صورت مثل در آورده است، به نظر بياوريد: «كسى بر مرده چوب نمى زند».
آرى، هيچ كس بى چارگان و بى نوايان را نمى آزارد؛ ولى حسود به روى آن ها دشنه مى كشد.
سگ هاى درنده به كسى كه دست و پايش بسته باشد گزندى نمى رسانند؛ مار گزنده به كسى كه خواب است، كارى ندارد؛ ولى حسود از سگ، درنده تر و از مار، گزنده تر است؛ از آزار رساندن به مصيبت زدگان و شماتت آن ها دست بردار نيست.
هنگامى كه كاروان مصيبت زده كربلا را به دربار ابن زياد وارد كردند -كاروانى كه مردانشان تشنه لب كشته شده اند و زنانشان به اسيرى درآمده اند- ابن زياد شماتت كرد و اظهار خشنودى نمود و به دختر اميرالمؤمنين(س) گفت: خدا را حمد مى كنم كه شما را رسوا كرد و دروغتان را آشكارا ساخت.
زينب(س) پاسخ داد: تنها بدكاران رسوا مى شوند و خيانت پيشگان دروغ مى گويند، و ما از آنان نيستيم. مرد پليد آرام نگرفت و به سخن ادامه داده، چنين گفت:
زينبا ! رفتار خدا را با برادر و خويشانت ديدى؟
دختر على(ع) فرمود: از خدا جز نيكى نديده ام.
اين مرد پليد با بانويى مصيبت زده، برادر كشته، فرزند كشته، داغ ديده، اموالش تاراج رفته و در بند اسيرى افتاده چنين مى گويد و اين گونه شماتت مى كند! تفو بر اين پستى و بدسرشتى!
ابن زياد به اين هم اكتفا نكرد. هنگامى كه بزرگى و دليرى زينب را ديد، فرمان قتل دختر على(ع) را صادر كرد؛ ولى زينب نهراسيد چون مرگ براى زينب شادمانى بود؛ مرگ او را از رنج و الم نجات مى داد؛ مرگ او را از هم سخن شدن با خسانى چون ابن زياد رهايى مى بخشيد؛ ليكن كسانى مانع شدند، و نگذاشتند كه زينب شهيد شود؛ ولى ابن زياد جنايت را به آخر رسانيد.
ناراحتى از خوشى ديگران
نشانى ديگر حسود آن است كه از ديدن خوشى، راحتى، زيبايى، ثروت و عظمت ديگران ناراحت مى شود، وبيش تر اوقاتش صرف غصه خوردن از موفقيت ديگران مى باشد.
اين سخن كه چرا فلان كس چيزى دارد، ورد زبان حسود است.
حسود هرچند زندگى راحتى داشته باشد، و سعادتمند و خوشبخت باشد، ولى از آسايش ديگرى افسرده خواهد شد؛ پس ثروتمندان و صاحبان مقامات عالى نپندارند كه حسد در آنان نيست، بلكه اگر در آنان حسدى باشد، بيش تر و شديدتر و شوم تر است، چنان چه در گذشته اشاره شد.
نشانه هاى حسود (۵)
سخن چينى
ديگر از نشانه هاى حسود، سخن چينى است. او در ميان مردم آتش افروزى مى كند و دوستى دوستان را به دشمنى تبديل مى كند و آنان را به جان يك ديگر مى اندازد؛ تا از هر طرف كه شود كشته، سود او باشد.
اين صفت نيز از پليدى و بدخواهى حسود ريشه مى گيرد، زيرا يكى از راه هاى بيرون آوردن نعمتى از دست كسى، جدا كردن دوستان او از اوست، و بهترين راه ايجاد شكاف ميان دو متحد، سخن چينى است. با سخن چينى، دودمانى نابود مى گردد؛ با سخن چينى مى توان شهرى را به آتش كشيد و ملتى را از ميان برداشت.
فرمايش امام صادق(ع)
مبغوض ترين شما نزد من رياست طلبانى هستند كه در پى سخن چينى مى باشند و بر برادران خود رشك مى برند. اينان از من نيستند و من از آن ها نيستم. دوستان من كسانى هستند كه به ولايت ما تسليم باشند و در هر قدمى از پى ما بيايند و در آن چه مربوط به ماست از ما پيروى كنند.
به خدا سوگند كه اگر يكى از شما به اندازه زمين، در راه خدا طلا صرف كند؛ ولى بر مؤمنى رشك برد و بدخواه وى باشد، آن زر، آتش كيفرش را افروخته تر مى كند (۶) .
امام صادق(ع) اشاره به روش شوم قدرتمندان جاه طلب مى كند كه به روش «جدايى بينداز و حكومت كن» عمل مى كنند و بدان وسيله مى خواهند رياست خود را حفظ كنند. مرده باد رياستى كه نردبان و حصار گرد آن، بدبختى ديگران باشد. پيروان آن حضرت بايد ازين مسلك به دور باشند، و آن را بگذارند براى ديگران.
دوستان آل محمد(ص) بايد در هر گامى از سَرْوَران محبوب خود پيروى كنند؛ يعنى بكوشند كه دوستى و صميميت را در ميان دوستان برقرار كنند و نگذارند ميان دو مؤمن، شكافى ايجاد شود.
قرآن مى گويد: «نعمت خدا را بر خودتان در نظر بگيريد؛ شما با يك ديگر دشمن بوديد، خدا دل هاى شما را (به وسيله اسلام) به هم نزديك كرد» (۷) .
پس كسانى كه دو مؤمن را از هم دور مى كنند، بر خلاف نعمت خدا و سنت اسلام قدم برمى دارند. اسلام دين صميميت و دوستى است.
اختلاف ميان مسلمانان، خواسته كفار است؛ پس اگر مسلمانى در اين راه قدم بردارد، از دشمنان اسلام پيروى كرده است، نه از كتاب خداوند، و نه از عترت رسول(ص)، و چنين كسى شايسته گداختن در آتش جهنم است؛ هر چند به اندازه زمين در راه حق، زر مصرف كند. اين درست مانند آن مى ماند كه كسى خانه اى را از بن ويران سازد و در عين حال خواسته باشد در آن نقشى بكشد. حسود هيزم كشى مى كند تا آتش دشمنى ميان دو كس زبانه كشد و هر دو را خاكستر كند.
مسعود سعد سلمان
مسعود از امرا و فضلاى عصر غزنوى بود. مى گويند سه ديوان شعر داشته: يكى به زبان فارسى و ديگرى به زبان عربى و سومين ديوان به زبان هندى.
در اثر شايستگى فوق العاده، از نزديكان پادشاه غزنوى شد و نزد وى مقامى بلند و منزلتى ارجمند يافت. بوالفرج نامى بر وى حسد برد و نزد شاه از وى سخن چينى كرد. مسعود به زندان افكنده شد و ساليان دراز در زندان ماند، تا شهريار غزنوى مرد و مسعود از زندان بيرون شد و خواست كه زندگى را از سر بگيرد؛ ولى چيزى نگذشت كه حسودان دگرباره كار خود را كردند، و شاه جديد را بر او بدبين ساختند.
مسعود بار ديگر به زندان افتاد و هشت سال ديگر در زندان ماند. ناله ها و سوز و گدازهايى كه در زندان داشته است به صورت قصيده هايى از وى باقى است.
سرانجام شوم
سخن چينى سرانجام شومى در پى دارد و به هر مقدار كه سخن چينى خطرناك باشد، سرانجام آن نيز خطرناك خواهد بود.
سخن چين بدبخت مى پندارد كه كسى از راز او آگاه نمى شود، غافل از آن كه كرده هاى او را همه مى بينند و به سخن چينى هايش آگاه مى شوند و بالاخره مزدش را كف دستش خواهند گذاشت.
كتاب كليله و دمنه را همه مى شناسند. كليله و دمنه، دو شغال بودند كه با جانوران بسيارى در بيشه اى تحت سلطنت شيرى قرار داشتند.
دمنه، جاه طلب و حيله گر و حسود بود و بر گاوى به نام «شتربه» كه از دوستان صميمى و بسيار نزديك شير شده بود رشك ورزيد، در صورتى كه اين دوستى را خود دمنه ايجاد كرده بود.
دمنه از «شتربه» نزد شير سخن چينى كرد و شير را بدو بدگمان ساخت و او را بر كشتن گاو برانگيخت. آن گاه نزد گاو رفت و وى را از شير ترساند و او را در اين فكر انداخت كه از بيم جان، مقاومت در برابر شير را در پيش گيرد.
اين دو دوست صميمى با بدگمانى بسيار شديد كه از چهره هر دو آشكار بود، يك ديگر را ملاقات كردند و هر دو، سخن دمنه را راست پنداشتند. جنگ خونينى ميان آن ها درگرفت و شير كار گاو را ساخت؛ ولى بلا فاصله سخت پشيمان شد و از اين كه با صميمى ترين دوستان خود چنين كرده است، در رنج درونى افتاد.
شير كم كم بر دمنه بدگمان گرديد، و او را به زندان افكند و دستور داد درباره او تحقيق كنند. سرانجام دانسته شد كه دمنه بر گاو رشك برده و به سخن چينى پرداخته است و ميان دو دوست صميمى چنان جدايى انداخته است كه به نابودى يكى و رنج درونى و هميشگى ديگرى انجاميد.
سرنوشت دمنه روشن بود: شير فرمان داد تا با فجيع ترين طرزى او را به قتل رساندند.
زود پذيرفتن بدگويى
از نشانه هاى ديگر حسود، آن است كه بدگويى را درباره مردم زودتر از فضيلت ها و نيكى هاى او مى پذيرد.
اگر در حضورش از كسى تعريف كنند، ناراحت مى شود و باور نمى كند و به لطائف الحيل در مقام نادرست جلوه دادن آن سخن برمى آيد؛ ولى اگر درباره كسى سخن ناروايى بشنود، زود تصديق مى كند و بر صحت آن گواه مى آورد. آرى حسود در مدح مردم ديرباور است و در قدح آن ها زودباور.
از نظر روان شناسى، اين حالت از همان غريزه بدخواهى ريشه مى گيرد.
چون ستوده شدن، نشانه خوشبختى و سعادت است، باور كردنش بر حسود ناگوار است؛ ولى چون مورد بدگويى قرار گرفتن، نشانه بدبختى كسى است، باور كردنش را دوست مى دارد.
خدا نكند كه سران و زمامداران، به بيمارى زود پذيرفتن بدگويى، مبتلا باشند كه بر زنده و مرده بايد گريست.
متملقان و اطرافيان، چنين خصلتى را در زمامدار پرورش مى دهند و او را يكى از خطرناك ترين موجودات، براى جامعه اى كه تحت قدرت اوست، قرار مى دهند.
يكى از علل عدم رشد جامعه هاى ما همين است. نمى گويم زمامداران ما همه از اين قبيل بوده و هستند؛ بلكه مى گويم اگر جامعه اى گرفتار زمامدارى فاسد گرديد، گذشته از آن كه رشد نمى كند، به عقب برمى گردد.
شدت انتقام
در موقع انتقام، شديد بودن و عفو و گذشت نداشتن و در هنگام توانايى، بى رحمى كردن، نشانى ديگر از نشانه هاى حسود است.
انصاف و شفقت و مهربانى در او وجود خارجى ندارد؛ در موقع قدرت، دوستى نمى شناسد؛ صغير و كبير نمى فهمد؛ اگر ديديد كه حسودى بر اوضاع مسلط شد و با اين حال بى رحمى نكرد، بدانيد كه تيغ خود را برّان دانسته و از روز مباداى خود ترسيده است.
در سابق ذكر شد كه پيدايش ملك كمونيسم از حسد ريشه گرفته است. كمونيست ها در انتقام، فوق العاده شديدند و رحم و شفقتى در وجودشان نيست.
فريادهاى انتقام، انتقام، از آنان پيوسته بلند است.
و اين درست مقابل روش و دستورهاى پيشوايان اسلام كه خيرخواهان بشرند، مى باشد.
عفو از صفات انسانى است؛ هر چه انسانيت كامل تر باشد، عفو بيش تر خواهد بود.
گمان دارم از سخنان پيغمبر(ص) است كه فرمود: «إذا ملكتَ فاسجح؛ هنگامى كه قدرت به دستت آمد، ملايمت پيشه كن».
پرسش از على(ع) در خواب
مردى امير المؤمنين(ع) را در خواب ديد و خدمتش عرض كرد:
قريش و بنى اميه در مكه با شما چه نكردند! آب و نان را به رويتان بستند؛ از استهزا و مسخره و شكنجه و آزار دريغ نكردند، تا به مدينه هجرت كرديد، آن گاه سردمدار دشمنانتان گرديدند؛ بزرگانتان را به خاك و خون كشيدند... ولى نوبت به شما كه رسيد و مكه را فتح كرديد، چه شد كه انتقام نكشيديد؛ بلكه گفتيد هر كس به خانه ابوسفيان برود در امان است؛ تا فاجعه كربلا براى فرزندت -حسين(ع)- پيدا شود؟
امير المؤمنين(ع) فرمود: اشعار ابن صيفى را در اين موضوع نشنيده اى؟ آن مرد گفت: نه! حضرت فرمود: از او بشنو.
از خواب بيدار مى شود و نزد ابن صيفى مى رود و خواب خود را مى گويد. ابن صيفى به گريه مى افتد و سوگند مى خورد كه آن ها را ديشب سروده و تا كنون براى كسى نخوانده و جايى ننوشته است؛ سپس شعرش را مى خواند:
«مَلِكْنا فَكانَ الْعَفّوُ مِنَّا سَجِيَّة فَلَمّا مَلِكتُمْ سالَ بِالدَّمِ أبْطَح وَ حَلَلْتُمْ قَتْلَ الأُسارى وَ طالَما غَدَوُنا عَلَى الأسرى فَنَعْفُو و نَصْفَح فَحَسْبُكُمْ هذا الْتَفاوُتِ بَيْنَنا وَكُلُّ إناءٍ بِالَّذى فيه يَنْضِحُ؛ قدرت به دست ما آمد؛ گذشت و بزرگوارى، سرشت ما بود؛ ولى هنگامى كه قدرت به شما رسيد، سيلاب خون راه افتاد.
شما كشتن اسيران را روا شمرديد؛ ولى ما از اسيران مى گذشتيم و گناهشان را مى بخشيديم.
همين تفاوت بس است ميان ما و شما؛ «از كوزه همان برون تراود كه در اوست.»
بزرگواران هنگامى كه خشمگين شوند و يا كسى را به زندان افكنند، نه براى انتقام است؛ بلكه براى تأديب و اصلاح است؛ قهرشان مهر است، مهرشان لطف است؛ هم در لطفشان عشق موجود است و هم در قهرشان مهر آشكار.
تندخويى
نشانه ديگر حسود، كج خلقى و تندخويى است؛ يا به تعبير امروز، بسيار عصبانى بودن است.
اضطراب درونى اش نمى گذارد كه آسايش روحى برايش پيدا شود و لبخندى بردهانش نقش بندد و با روى خوش با كسى ملاقات كند؛ زيرا از ديدن مردم ناراحت مى شود.
امام صادق(ع) به سفيان ثورى فرمود: «لاراحَةَ لِحَسُودٍ؛ (۸) حسود آسايش ندارد».
حسد در باطن، حسود را مى گزد و در ظاهر ديگران را. كسى نمى تواند با وى سخنى گويد؛ زيرا فوراً چون سگ وقى كرده، پاچه را مى گيرد. از هر كسى گله مند است. از همه توقع دارد؛ ولى خودش كوچك ترين بارى از دوش كسى برنمى دارد؛ اگر هم به كسى كمكى بكند، منظورش استثمار اوست كه چندين برابر از او كار بكشد.
خصلت انسانيت از حسود عصبانى رفته، به جاى آن، عقرب صفتى آمده است؛ فرقى كه با عقرب دارد، آن است كه نيش عقرب از ره كين نيست؛ ولى نيش حسود از ره كين است.
خود را بيازماييد
هركس خواسته باشد كه بداند رشك دارد يا نه، بايد خود را تحت مطالعه قرار دهد و به آن چه كه در اين دو گفتار گفته شد توجه كند، تا دريابد كه حالش چگونه است.
ميزان كلى در حسد آن است كه آن چه براى خود دوست مى دارد، براى ديگران دشمن دارد، و آن چه براى ديگران مى خواهد براى خويش نخواهد. ليكن پاكيزه از حسد بودن برخلاف اين است، كه هر چه براى خود مى خواهد، براى همه بخواهد، و هرچه براى ديگران نمى خواهد، براى خود هم نخواهد.
اينك نتيجه اين دو گفتار را به وسيله چند پرسش براى كسى كه بخواهد خود را آزمايش كند، ذكر مى كنيم:
۱- آيا از ديدن يا شنيدن خوشى، ثروت، زيبايى، رياست، اتومبيل گران بهاى كسى، ناراحت مى شويد؟
۲- آيا اگر از كسى بدگويى كنند، زود مى پذيريد؟
۳- آيا اگر از كسى تعريف و تمجيد كنند، ناراحت مى شويد؟
۴- اگر كسى را به فضيلتى شناختيد، آيا بر شما ناگوار است كه آن را تعريف كنيد؟
۵- اگر كسى كه او را پست تر از خود مى دانيد، از شما جلو بيفتد، ناراحت مى شويد؟
۶- آيا مردم شما را تندخو و عصبانى مى دانند؟
۷- آيا روبه روى بعضى اشخاص از آن ها ستايش مى كنيد و پشت سر آن ها بدگويى؟
۸- آيا اغلب مردم را نادرست و نالايق مى دانيد؟
۹- آيا از بدبختى و پيش آمدهاى ناگوار بعضى، خشنود مى شويد؟
۱۰- آيا سوءظن هاى اشخاص را به يك ديگر و بدگويى را به صاحبش اطلاع مى دهيد؟
۱۱- آيا حس انتقام در شما قوى است؟
۱۲- آيا در انتقاد شديد هستيد و اعصاب شما تحريك مى شود؟
۱۳- آيا مردم شما را سوءظنى مى خوانند؟
اگر در پاسخ هاى شما هيچ آرى نداشت، خوشا به حال شما ! و بدانيد كه يكى از نيكان هستيد، و اگر اكثريت جواب ها، آرى بود، درست و حسابى حسود هستيد، و در صورتى كه بتوانيد، جناياتى را مرتكب خواهيد شد؛ پس بكوشيد كه حسد خود را درمان كنيد.
اگر اقليت جواب ها آرى باشد، كمى رشك داريد. متوجه باشيد كه بيش تر نشود و بكوشيد كه دل خود را از اين زنگ پاك كنيد.
در صورتى كه يكى دو جواب آرى باشد، به طور قطع نمى توان گفت كه حسود هستيد؛ زيرا همان طور كه گفته شد، بعضى از اين نشانه ها به طور كلى اختصاص به حسود ندارد، و ممكن است در بى حسدان نيز يافت شود؛ يا به تعبير منطقى، اين علامت ها هر كدام به تنهايى لازم مساوى نيستند؛ بلكه لازم اعم مى باشند.
ولى كسى كه يكى دو جوابش، آرى بود، بر فرض حسود نباشد، خطر مبتلا شدن به آن را دارد؛ زيرا هر كدام از اين ها مقدميت براى حسد دارند؛ البته به استثناى پرسش نخست كه اگر جوابش آرى بود، حسد موجود است.
________________________________________ ۱ سخنرانى شب پنج شنبه بيستم جمادى الآخر، سال ۱۳۷۰ مطابق با هشتم فروردين سال ۱۳۳۰. ۲ . سفينة البحار، ج ۱، ص ۵۹۸، ماده حسد. ۳ . بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۹۵. ۴ . آل عمران (۳) آيه ۱۲۰. ۵ سخنرانى شب پنج شنبه بيست و هفتم جمادى الآخر سال ۱۳۷۰ مطابق با پانزدهم فروردين ۱۳۳۰. ۶ . سفينة البحار، ج ۱، ص ۶۰۰، ماده حسد. ۷ . آل عمران (۳) آيه ۱۰۳. ۸ . بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۵۲.
ريشه هاى حسد(۱)
خود پرستى
يكى از ريشه هاى حسد، عُجْب و خود پرستى است.
عُجْب به جز خويشتن دوستى است كه هر انسانى به حسب فطرت، داراى آن است و منشأ همه ترقيات است، و حب بقا و حب آسايش و حب تكامل و ترقى از آن برمى خيزد.
بلكه مراد از عجب، خودپسندى است، كه انسان همه چيز خود را پسنديده بداند و نقصى در آن قائل نشود و از رفتار و كردار خود خشنود باشد و خشنودى از زبان بلكه ساير اعضا و جوارحش آشكار گردد.
خود پرست، قبايح اعمال و رفتار ناپسنديده اش را مستحسن مى شمارد و خود را از ديگران برتر مى داند. پس اگر برترى يا موفقيتى براى ديگرى ببيند، بر وى ناگوار مى آيد. اين جاست كه حسد پيدا مى شود، و ريشه فاسد، ميوه فاسد مى دهد.
خوى پلنگى
مى گويند پلنگ بالاتر از خود را نمى تواند ببيند؛ ازين رو با ستاره سردشمنى دارد. بر قلل جبال مى رود و از آن جا با جستن، آهنگ ستاره مى كند، وليكن به دره پرت مى شود.
حسدى كه از خودپسندى ريشه گرفته است، حسود را پلنگ صفت مى سازد. چنين حسودى تنها با مقامات بالا و زبردستان كار دارد و با آنان ستيزه مى كند. با هركس كه از خود بالاتر ببيند، يا مردم او را بالاتر بشمارند، دشمن مى شود و همت مى گمارد كه او را بدراند.
رشك پنهان
حسدهاى پنهانى نيز از خودپسندى سرچشمه مى گيرد.
مقصود از حسد پنهانى، حسدى است كه در نيك نامان پيدا مى شود همان كسانى كه مردم آنان را پيراسته از خوى بد مى دانند. آنان با مردى فاسد به مبارزه برمى خيزند و مى پندارند كه با فساد مبارزه مى كنند، و كردار خود را قابل تحسين و تقديس مى شمارند؛ ولى اگر كنجكاو شويم و نظر را قدرى عميق تر نماييم، مى بينيم علت اصلى اين مبارزه حسد است؛ هرچند مبارزه با فساد باشد؛ زيرا كه او حقيقتاً ازاين نظر مبارزه نمى كند.
گواه بر اين سخن آن كه، مردمان فاسد بسيارند؛ ولى حسود نيك نام با آن ها كارى ندارد و با يك تن به مبارزه برمى خيزد؛ چون كه او داراى جهاتى است كه در سرّالسرّ مورد حسد نهانى اين مرد به اصطلاح خوب قرار گرفته است.
تأثير روحيات در تشخيص
روحيات اخلاقى در تشخيصات انسان، تأثيرى به سزا دارد؛ بلكه گاهى در روش دينى و اعتقادات مذهبى نيز تأثير مى كند؛ چنان چه نيكوكاران هر كدام به يك دسته از كارهاى نيك اقدام مى كنند؛ مسلمانان هر كدام با يك جور عبادتى از عبادات مستحب، سروكار دارند.
كسانى كه امر به معروف و نهى از منكر مى كنند، تنها به يك رشته از معروف ها و كردارهاى نيك امر مى كنند و يا فقط از يك صنف از كردارهاى ناپسند و حرام جلوگيرى مى كنند و به ساير محرمات و واجبات كارى ندارند.
بسيارى از نظريات علمى، قضايى و سياسى نيز چنين است كه معلول علل روحى و جهات خارجى است؛ ولى صاحبان آن ها مى پندارند كه حقيقت بينى آن ها موجب شده است كه چنين نظريه اى اتخاذ كنند؛ اين نكته در نظريات اقتصادى بعضى از دانشمندان غرب كاملاً آشكار است.
ريشه اختلاف نظر
اختلاف نظرى كه در روش هاى اشخاص براى رسيدن به هدف واحد پيدا مى شود، ازين جا سرچشمه مى گيرد و علل روحى دارد، كه اگر آن علل مرتفع شود، اختلاف نظرنيز مرتفع مى گردد.
علماى دين كه در كيفيت تبليغات و اصلاح وتهذيب جامعه اختلاف سليقه دارند، شايد در اثر اختلاف روحيات آن ها باشد، وگرنه راه حق و حقيقت يكى است.
براى فيلسوفى، برهانى قانع كننده است و براى فيلسوف ديگر قانع كننده نيست؛ شايد ريشه اختلاف اين باشد كه روحيات فيلسوف نخست با برهان و مطلبى كه برهان بر آن اقامه شده، سازگار بوده است و زود آن را فهميده و پذيرفته است.
رشك زنان
حسدى كه در زنان يافت مى شود، بيش تر از خودپرستى ريشه مى گيرد زيرا پيوسته با زنى كه از آنان برتر است دشمنى مى كنند؛ خواه برترى از لحاظ زيبايى باشد؛ خواه از نظر ثروت خواه از نظر مورد علاقه بودن شوهر، خواه از جهات ديگر. زنان حسود معمولاً با زنى كه نسبت به آن ها در درجه دوم قرار گرفته باشد كارى ندارند.
عسل ماريه
وقتى براى ماريه قِبْطيه -زوجه رسول خدا(ص)- عسلى هديه آورده بودند، حضرتش به حجره ماريه تشريف مى برد، و از آن تناول مى فرمود، اين كار بر عايشه گران آمد.
با حَفْصه متحد شد هنگامى كه خدمت آن حضرت شرف يابند، عرض كنند كه دهان شما بوى مَغافير (صمغ درختى است كه خوشبو نيست) مى دهد؛ يعنى زنبور عسل ماريه بر آن درخت نشسته، از آن خورده است و عسلش آن بوى را گرفته است؛ تا رسول خدا از رفتن به حجره ماريه منصرف شود.
طالوت
بسيارى از مردان كه خود پرستى دارند، ودر ضعف روحيه مانند زنانند نيز بدين حسد گرفتارند.
وقتى خدا طالوت را به فرمانروايى بنى اسرائيل برگزيد، اين انتخاب بر يهوديان گران آمد، كه چرا مرد فقيرى از آنان برتر شده و فرمانرواى يهود گرديده است؛ با آن كه خودشان از پيغمبرشان خواسته بودند كه از خدا بخواهد، فرمانروايى بر آن ها انتخاب كند.
حسد بر پيغمبر(ص)
پيش از آن كه رسول خدا(ص) به پيغمبرى مبعوث شود، كفار قريش با حضرتش دشمنى نداشتند وبا ديده احترام به وجود مقدسش مى نگريستند و آن حضرت را بسيار گرامى مى داشتند.
هنگامى كه آن بزرگوار به رسالت مبعوث شد، بر كافران گران آمد، پاره اى مى گفتند كه يتيم ابوطالب فقيرى بيش نيست، چرا او بايد پيغمبر بشود؟ چرا قرآن بر يكى از ثروتمندان نازل نشد؟
«وَ قالوُا لَوْلا نُزِّلَ هَذَا القُرآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَينِ عَظيمٍ» (۲) .
و گفتند: چرا اين قرآن بر مردى بزرگ از آن دو قريه نازل نشد.
از فرمان آن حضرت سرپيچى كردند؛ چون تحت فرمان يتيم ابوطالب بودن، برايشان گران بود.
حب انحصار
خود پرستى اگر به صورت رياست طلبى و شهرت دوستى درآيد، بسيار خطرناك مى شود.
خواسته چنين كسى آن است كه يگانه و منحصر باشد و كسى كه با او برابرى مى كند و يا محتمل است در آينده برابرى كند، نبايد زنده بماند و يا در جامعه حيثيتى داشته باشد؛ بايد بميرد؛ تبعيد شود، يا آبرويش برود و رسوا گردد.
خودپرست دوست دارد در آن مقامى كه هست، يگانه باشد؛ خواه سيادت و ثروت باشد، خواه شجاعت و سخاوت باشد، خواه دانشمندى و نيك نامى يا فضايل ديگر.
اگر خودپرست در مشرق سكونت داشته باشد و بشنود در مغرب كسى به صفت او موصوف است، بر او رشك مى برد و كينه اش را در دل مى گيرد؛ هرچند در تمام عمر با او تضاد منافعى نداشته باشد.
حسد شاه بر حاتم
نقل مى كنند كه شاهى شهرت حاتم را به سخاوت شنيد و بر وى حسد برد و تصميم به قتل او گرفت. مأمورى فرستاد كه حاتم را بكشد. مأمور نزديك ديار حاتم رسيد. در آن جا مردى را ديد و سراغ حاتم را از او گرفت.
مرد پرسيد: با حاتم چه كار دارى؟
فرستاده مقصود خود را بيان كرد. آن مرد گفت: اكنون خستگى سفر را از خود دور كن؛ سپس من حاتم را به تو نشان خواهم داد؛ و چند روزى از مأمور شاه پذيرايى كرد.
آن گاه بدو گفت: برويم تا حاتم را به تو نشان دهم.
از شهر خارج شدند، و راه خرابه اى دور افتاده را پيش گرفتند، آن مرد در ميان خرابه ايستاد و گفت: دست هاى مرا ببند، تا حاتم را به تو نشان دهم.
دست هايش بسته شد، و برقفا افتاد و گفت: من حاتم هستم! زود سر مرا جدا كن و براى شاه ببر؛ تا كسان من آگاه نشده اند، بتوانى از اين سرزمين بگريزى و از جايزه اى كه شاه براى تو آماده كرده است باز نمانى.
فرستاده از اين گونه جوانمردى كه در مدت عمر نديده بود، در عجب شد و از خيال پليد خود درگذشت.
خوش داشتن چاپلوسى
از خصوصيات خودپرستى آن است كه از ستايش هاى حضورى و تملق خوشش مى آيد: تو امروز در جهان يگانه هستى؛ تو دانشمندترين دانشمندانى؛ همه دانشوران، شاگرد دبستان تواند؛ تو شاه شاهانى؛ همه شاهان، گدايان در خانه تواند؛ تو پاكيزه ترين خدمت گزار كشورى؛ و مانند اين سخنان كه گاه به صورت شعر و گاهى به صورت نثر درباره قدرتمندان گفته مى شود.
متملقان كمونيست و چاپلوسان چين، براى استالين و چِيانْكايْشِك درجه اى تعيين كردند و آن را بالاترين درجات نظامى دانستند؛ يعنى آن دو را ژنراليسوس يا ژنراليسم قرار دادند؛ يعنى ژنرال ژنرال ها، يعنى سربازان شما همه ژنرالند.
همه متملقان و چاپلوسان، خودشان مى دانند كه دروغ مى گويند و شايد بعضى از خودپرستان بدانند كه دروغ مى شنوند؛ ولى به شنيدن دروغ، دل خوش مى كنند و برخود مى بالند.
ريشه هاى حسد(۲)
خود فروشى
دومين ريشه حسد، تكبر و خودفروشى است، و به عبارت ديگر بزرگى فروشى است.
اين صفت رذيله اگر در كسى يافت شود، دوست مى دارد كه خود را از ديگران برتر بيند و همه مردم زيردست او باشند؛ حتى در مرتبه خودش هم نمى خواهد كسى را بشناسد.
امام معصوم فرمود: «التكبُّر مع المتكبِّرِ عبادةٌ؛ تكبر كردن با متكبر، عبادت است».
متكبر بر بندگان خدا با نظر حقارت مى نگرد؛ چون مغزش بسيار كوچك و فكرش كوتاه مى باشد، هميشه بر مقام خود مى ترسد و بر موقعيت خويش بيم دارد، هر چه توانايى دارد، در حفظ وضعيت خود به كار مى برد. اگر احساس كند كه رقيبى پيدا كرده است و كسى به موقعيت او يا بالاتر رسيده است، بسيار مضطرب مى شود و در پى كوچك كردن او برمى آيد؛ اين وقت است كه ريشه مسموم يعنى تكبر، درخت زهر آلود حسد را بيرون مى دهد.
افراد شايسته و باعرضه، كمتر داراى تكبر هستند؛ بلكه تكبر بيش تر با نالايقى همراه مى باشد؛ لذا متكبر بر شايستگانى كه محتمل است موقعيت متكبر را متزلزل كنند رشك مى برد؛ چون موقعيت متكبر بر اثر شايستگى او نبوده است؛ بلكه در اثر قحطالرجال يا وراثت يا اوضاع و احوال خاص، مقامى محترم نصيبش گرديده است؛ لذا مقام خود را در برابر شايستگان در خطر مى بيند.
اين خصوصيت در ملل استعمارى -كه روزى به واسطه اوضاع و احوال ملل ديگر را استعمار كردند- بسيار موجود است؛ لذا اينان براى حفظ سيادت خود، از ترقى و تكامل ديگران جلوگيرى مى كنند.
كسى كه در اثر شايستگى به موقعيتى برسد، ديگران نمى توانند آن را از او بگيرند؛ زيرا آنان در هر جايى كه باشند، مى توانند مقامى را كه شايسته است، حائز شوند؛ لذا مردمان شايسته كمتر داراى تكبر و خودفروشى هستند؛ چون به قدرت روحى خود اعتماد دارند؛ پس احتياج ندارند كه آن را به رخ مردم بكشند؛ زيرا اين كار هنگام ترديد و شك است كه مبادا مردم او را شايسته ندانند؛ لذا متكبر پيوسته از خويش تعريف مى كند و عظمت هاى خود را نشان مى دهد و اين را از وسايل حفظ موقعيت خود مى پندارد.
متكبر احمق
متكبر گاهى احمق مى شود، و گمان مى كند كه موقعيتى كه به آن رسيده در اثر شايستگى بوده است.
اين اشتباه موجب مى شود كه به ديگران به نظر استخفاف بنگرد؛ تو گويى آنان را از جنس خود نمى داند؛ گويا از دماغ فيل افتاده است!
آرى چنين است؛ حيف است به او لقب انسان داده شود و از جنس بشر شمرده شود؛ زيرا او انسان صفت نيست؛ بلكه پيل صفت است.
نظر كفار به مسلمانان
متكبر اگر پول دار باشد، به فقرا به ديده حقارت مى نگرد و آنان را بسيار كوچك مى شمرد؛ گويى آن ها را بشر نمى داند.
كفار به مسلمانان با نظر حقارت مى نگريستند؛ چون مسلمانان فقير بودند وآنان ثروتمند. ثروتمندان و گردن كلفتان، دعوت اسلام را با رغبت نپذيرفتند؛ بلكه پس از قدرت اسلام روى مسلك دنبال قدرت رفتن يا از ترس، تسليم شدن، خود را مسلمان خواندند. اينان در آغاز با ديده استخفاف به مسلمانان مى نگريستند و ايشان را استهزا مى كردند.
قرآن از زبان كفار نقل مى كند كه: «أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللّهُ عَليهِمْ مِنْ بَيْنِنا؛ آيا اينانند كه خدا آن ها را از ما برتر دانسته است؟» (۴)
حسدى كه از كبر ريشه مى گيرد، بيش تر در مردان يافت مى شود؛ مخصوصاً در طبقه اى كه موفقيت ميراثى دارند، بسيار است.
دو ريشه
اگر حسد هم از كبر و هم از عُجْب ريشه بگيرد، حسودى خطرناك مى شود، اين گونه حسود به جز خودش هيچ كس را شايسته و لايق نمى داند و خود را ربّ النوع و فرزند آسمان مى شمارد.
فضايل دگران را منكر مى شود، اگر توانايى داشته باشد كارى مى كند كه اثرى از نام نيك براى كسى باقى نماند.
عنصرى و غضائرى
عنصرى سرآمد شاعران عصر غزنوى بود. شاعرى زبردست به نام غضائرى رازى پيدا شد و عنصرى پيدايش اين شاعر را خطرى براى خود پنداشت. در حضور سلطان محمود، ديوان شعر غضائرى را در آتش انداخت؛ به طورى كه تا به آخر سوخت و اثرى از ديوان شعر آن شاعر توانا بر جاى نماند.
بخل
سومين ريشه از ريشه هاى حسد، بخل است.
بخيل كسى است كه از همراهى كردن به ديگران و كمك رسانيدن به آن ها دريغ مى كند و خرج كردن براى او بسيار ناگوار است. بخل در هر چيزى كه قابل دادن به ديگرى باشد، يافت مى شود و اختصاص به مال ندارد.
حسدى كه از بخل پيدا مى شود، بيش تر در «خر بخيل ها» موجود است.
توضيح كلمه «خربخيل»
بخيل آن است كه از خير رسانيدن به ديگران دريغ مى كند، ولى خربخيل نه تنها چنين است، بلكه اگر ديگرى به ديگرى نيكى كند و خيرى برساند، ناراحت مى شود.
حسود بخيل از اين دسته مردم مى باشد؛ زيرا رسانيدن خيرى به كسى، براى هردو تن، سعادت و خوشبختى است؛ گيرنده خير كه آسايش و موفقيتى نصيبش مى شود، و دهنده خير كه فضيلت و بزرگواريش نمايان مى گردد؛ ولى حسود بخيل برهر دو رشك مى برد.
حسود بخيل از حسود خودخواه و حسود متكبر، پليدتر است؛ زيرا آن دو اگر زوال نعمتى از كسى خواستار بودند، از آن نظر بود كه آن را براى خود مى پنداشتند، و نعمت و موفقيت ديگران را به زيان خود مى دانستند؛ ولى حسود بخيل از اصلِ بودنِ نعمت ها در دست مردم، ناراحت است؛ هرچند بودن آن نعمت ها در دست مردم به زيان او نباشد، بلكه اگرچه به سود او هم باشد.
پس چه بسا درشكه چى حسود بر طبيب معالجش رشك برد يا ليسانسيه دانشگاهى بر شاگرد شوفرى كه او را به منزل مى رساند، حسد ورزد.
بخيل و آبگير
بخيلى به آبگيرى رسيد كه آب گوارايى داشت. از آن بياشاميد. هنگامى كه خواست از آن جا بگذرد، به خاطرش رسيد كه پس از او ديگران از آن آب گوارا خواهند نوشيد.
بخيل انديشيد كه به چه وسيله اى مانع استفاده ديگران از آن آب گردد. راهى به خاطرش نرسيد، جز آن كه در ميان آب، كثافت بريزد، و چنان هم كرد و آبى گوارا را آلوده و چركين ساخت.
اگر حسود بخيل در بلخ باشد بر داروغه شوشتر حسد مى برد. به هيچ نعمتى از نعمت هاى خدا كه به خلق ارزانى شده است، رضايت نمى دهد. پيوسته زبان اعتراضش باز است و جهان هستى را مورد استيضاح قرار مى دهد كه چرا او چنين دارد و چرا آن چنان؟ شگفتى اين جاست كه شايد اصلاً نگويد كه چرا من ندارم! يا صدور اين سخن از وى نسبتش با صدور آن، يك و صد مى باشد. گويى دشمنى بشر با سرشتش آميخته است.
حسد گوشه گيران
گوشه گيران و عزلت پيشگان نيز گاهى رشك مى برند و رشكى كه در آنان يافت مى شود، شايد پيش از اين گونه حسد باشد.
در اين طبقه بدبخت ترين مردمان يافت مى شوند؛ زيرا در اثر بى عرضگى و بى لياقتى نتوانستند مقامى در اجتماع پيدا كنند؛ لذا كناره گيرى اختيار كرده اند و مى گويند ما خودمان نخواستيم.
اينان نه خودشان موقعيتى دارند كه لذتى برند و نه از متنعم شدن ديگران خرسند مى شوند؛ پيوسته در غم و اندوه به سر مى برند؛ چون هميشه دارندگان نعمت، در جهان هستند. زبانشان پيوسته به بدگويى باز، و ذكر نقائص خلق نقل مجالس آن هاست.
نابودى هنرهاى پيشين
حسود بخيل، اگر دانشمند باشد، همان طور كه بر دانشمندان حسد مى برد، همان طور از تعليم معلومات نيز بخل دارد. شايد بسيارى از دانشمندان علوم غريبه و اربابان هنرهاى زيبا كه در گذشته در ايران بوده اند، به بخل گرفتار بوده اند؛ لذا آن علوم و صنايع از ميان رفت و جز يادگارهايى از آن ها باقى نماند.
بسيارى از معالجات مؤثرى كه در پزشكى ايران بود، در اثر همين بخل علمى از ميان رفته است و جز داستان هايى افسانه مانند، باقى نمانده است.
اينان براى نيك شمردن عمل خود، يا به تعبير ديگر، بخل علمى، به استدلالاتى پندارى متشبث مى شوند و مى گويند: ما آماده تعليم هستيم؛ ولى چون اين فنون، قيمتى است، قابليت تعليم شرط است و كسى كه قابل باشد، نيافته ايم. و مثل هايى در مقام تعريف اساتيدى كه سرّ نگو را به كسى نياموخته اند مى آورند.
يكى گفته است: سر دادم و پسر دادم؛ ولى سرّ ندادم. آيا اين منطق جز سخنى احمقانه است؟
يا استدلال مى كنند كه: اگر به كسى بياموزيم، نانمان بريده مى شود؛ لذا دردم مرگ مى گوييم.
دردم مرگ هم نمى گويند؛ در نتيجه علمى را نابود مى كنند.
اكنون هم اگر كسانى از اينان يافت شود، شايد بى بخل علمى نباشند.
غزالى و خيام
غزالى از دانشمندان بزرگ عصر خود بود براى حل مشكلى رياضى، نزد عمرخيام رفت؛ چون خيام از رياضى دانان بزرگ بود.
غزالى هرچه نشست، خيام جواب نگفت و مشكل را حل نكرد و به تشريح مباحث ديگر رياضى پرداخت كه غزالى را با آن ها كارى نبود. جلسه طول كشيد و خيام از جواب دريغ كرد، تا ظهر شد. اذان گو بانگ اللّه اكبر برداشت. غزالى گفت: «جاءالحق و زهق الباطل» و از جاى برخاست.
سه ريشه
اگر حسد حسودى از عُجب و كبر و بخل، ريشه گرفته باشد، مقدار لئامت و پليدى و پست فطرتى او را خدا مى داند.
خطر چنين شخصى از خطر درندگان وحشى، و گزندگان زهردار، بسيار بالاتر و قوى تر است و تهذيب و پاكيزه كردنش، بسيار دشوار و سخت مى باشد.
حرص و آز
چهارمين ريشه حسد، يعنى چهارمين صفتى كه مولد حسد مى باشد، حرص و طمع است.
طمع كار خواهان آن است كه همه چيز از آن او باشد. هر مقدار دارا باشد، باز هم آرزومند بيش تر است؛ غريزه حريص و آزمند، آرام گرفتنى نيست و پى درپى درصدد است كه بر آن بيفزايد.
هنگامى كه نتوانست غريزه افزايش طلبى را تسكين دهد، و هر چه مى خواهد به او بدهد؛ هر چند به وسيله دزدى و يغماگرى و تاراج باشد حسد، توليد مى شود و با دارندگان نعم به ستيزه برمى خيزد؛ آرى نزايد مار جز مار.
از حرص، حسد زاييده مى شود و اين مادر و فرزند، با يك ديگر همكارى مى كنند و در بى چاره كردن بشر هم قدم هستند؛ هرچه بخورند، سيرى ندارند؛ اگر همه جهان را در كامشان بريزى، باز هم مى خواهند و دم از زياده مى زنند!
از امثال امريكايى است كه: حسود و طمع كار، هرگز سير نمى شوند. اگر اين دو يكى شدند، ديگر در جهان چيزى نيست كه آن يك تن را سير كند؛ زيرا دو گرسنگى را كه باهم جمع كرديم، سيرى حاصل نمى شود. كسى قادر نبود يكى از آن دو را سير كند، واى به وقتى كه آن دو، يكى شوند.
اين چهار بيمارى، ريشه هاى اصلى حسد هستند، و شايد ريشه هاى ديگرى نيز باشد كه بر ما مجهول است.
بطلان فطرى بودن حسد
من تا كنون نتوانسته ام اين نظريه را كه مقدارى از حسد در هر بشرى فطرى و لازمه ذات اوست، بپذيرم. شايد آن ها كه به اين نظريه معتقدند، حسد را با حب ترقى و حب آسايش و حب منافع -به اشتباه- يك چيز پنداشته اند.
حسد كودكان هم دليل صحت اين نظريه نيست؛ زيرا نگرانى كودك را وقتى كه مادر، كودك ديگرى را در آغوش مى گيرد و به وى اظهار مهر مى كند، نمى توان نشانه حسد دانست؛ چون كودك، مادر را از آن خود مى داند، و مهر مادر را به ديگرى، تعدى و تجاوز به حق خود مى شمارد. بر فرض تسليم، باز اين دليل فطرى بدون حسد نمى شود؛ زيرا شايد حسد كودك، معلول وراثت از پدر يا مادر باشد، يا آن كه ريشه هاى حسد به دلايل ديگرى در نهادش تحقق يافته باشد.
سالمندان و كودكان
آرى در سالمندان گاهى حسد بسيار شديد مى شود؛ ولى اگر حسد در كودكان راه يافت، بسيار ضعيف است؛ زيرا نهال حسد در بزرگ ها رشد كرده است؛ ولى از طرفى اندازه خواسته هاى كودك، بيش تر از بزرگ است؛ زيرا كودك تناقض ميان تمايلات خود را درك نمى كند.
به هر حال تحقيق بيش تر در بحث فطرى بودن حسد، خارج از بحث خطابى ماست؛ از نظر علمى هم چندان سودى ندارد.
عواملى كه در رشد حسد مؤثرند (۵)
پس از آن كه بحث از ريشه هاى حسد پايان يافت، اكنون به ذكر عواملى كه در رشد حسد تأثير دارند، مى پردازيم.
عواملى كه ذكر مى شود، به قدرى در نموّ حسد مؤثرند كه گاه موجب پيدايش حسد مى شوند؛ چنان چه اگر اين عوامل تحقق نيابد، شايد ريشه هاى حسد خشك شود و اين نهال شوم از ثمر دادن باز ماند.
گاهى يكى از اين عوامل مذكور در رشد حسد تأثير دارند و گاه بيش تر از يكى؛ به هر حال هر چه عامل رشد بيش تر شود، درخت حسد زودتر تنومند و بيش تر بارورمى گردد.
ستم
يكى از عوامل رشد حسد، ظلم و تعدى است. ستم، آتش كينه ستم كش را بر ستمگر روشن مى سازد. ستم كارى ايجاد دشمنى مى نمايد و ستم ديده را منتظر روز انتقام قرار مى دهد و مظلوم فرصت مناسبى را انتظار مى كشد كه بتواند ستم كار زورمند را در هم شكند.
دشمنى با ظلم كه در دل مظلوم ايجاد مى شود، از پيشرفت هاى ظالم و موفقيت هاى او افسرده مى گردد؛ زيرا هرچه موفقيت ظالم بيش تر شود، روز انتقام -از نظر مظلوم- دورتر مى شود.
آرزوى مظلوم
اگر مظلوم از انتقام كشيدن ناتوان باشد و نتواند ستمى را كه ديده است، تلافى كند، منتظر انتقام هاى آسمانى مى شود و اگر روزگارى سخت براى حريف پيش آيد، آن را انتقام خود مى انگارد؛ اگر مؤمن باشد، آن را انتقام الهى مى نامد و اگر بى ايمان باشد، آن را دست انتقام طبيعت مى خواند و براى خود مقامى پندارى قائل مى شود: منم آن كسى كه خدا انتقام مرا گرفت؛ يا طبيعت بالاخره كار خود را كرد.
اگر ظالم پيوسته در ترقى باشد و كمتر ناكامى در زندگى داشته باشد، مظلوم تيره بخت، مظلوميت خود را چندين برابر مى بيند و زبان اعتراض به طبيعت و روزگار مى گشايد.
سود مظلوم در گذشت است
مظلوم اگر سرشت خدايى داشته باشد، از ستمى كه بر او رفته است، چشم مى پوشد و كسى را كه بر او ستم روا داشته است، مى بخشد و از انتقام و فرو نشانيدن آتش دل، خوددارى مى كند و بدى را جز به نيكى پاسخ نمى دهد.
عفو آن مقدارى كه به سود مظلوم است، معلوم نيست كه به سود ظالم باشد؛ زيرا مظلوم را از ناراحتى و سوختن هميشگى، رهايى مى دهد؛ در نتيجه بهتر مى تواند فكر كند و به مقاصد خود برسد و سلامتى خود را تأمين كند. اگر آن مقدار فكرى كه براى انتقام مى كند و نقشه هايى كه مى كشد، براى جلب منافع و موفقيت خويش بكند، به مراتب از انتقام سودمندتر خواهد بود. مظلوم با عفو، آسايش دو گيتى را براى خود مى خرد؛ زيرا هم از اين بزرگوارى لذت مى برد و هم رضاى خدا را براى خود به دست مى آورد و هم -چنان چه ذكر شد- قدم در راه موفقيت مى گذارد.
چه بسا كه در اين حال، ظالم از كرده خويش پشيمان شود و در مقام پوزش برآيد و آن چه ستم كرده است، جبران كند؛ ولى شايد در صورت عزم مظلوم بر انتقام، چنين احتمالى پيش نيايد؛ بلكه ممكن است ظالم براى جلوگيرى از انتقام مظلوم، در فكر ظلم ديگر و يا نابود كردن مظلوم بيفتد.
إن شاء اللّه ما در بحث بهداشت از حسد، از عفو سخن خواهيم گفت.
عدم موفقيت و اسرار آن
دومين عاملى كه موجب رشد حسد مى شود، عدم موفقيت در مقاصد است. بيش تر كسانى كه در رسيدن به مقصود موفق نمى شوند، به جاى آن كه دنبال كشف سرّ عدم موفقيت خود برآيند، بر كسانى كه به مقصود رسيده اند، رشك مى برند و كينه آنان را در دل مى گيرند.
دشمنى با كسانى كه در مقاصد خود پيروز شده اند و دوستى با آنان كه شكست خورده اند، نشانه بى عرضگى حسود است.
بى عرضه براى خود، شايستگى رسيدن به مقامات عاليه را نمى بيند، لذا برشايستگان رشك مى برد؛ آرزومند است همان طور كه خود به جايى نرسيده است؛ ديگران هم نرسند.
پس شايستگان نبايد از پيدايش حسود، آزرده شوند؛ زيرا چنين كمالاتى ملازم با داشتن حسود است؛ از امثال ايرلندى است كه «هر كس حسود ندارد، شهرت ندارد».
شهرت در اثر موفقيت پيدا مى شود و نود درصد موفقيت ها مرهون لياقت وشايستگى است. شايسته، هميشه دشمن دارد و اين دو با هم تناسب مستقيم دارند، هرچه شايستگى بيش تر شود، حسود بيش تر مى شود.
فكر در امور بيهوده
چنين كسانى اگر به جاى آن كه شب و روز غصه بخورند و رنج خود را از موفقيت ديگران بيفزايند، درباره خود بينديشند و راز عدم موفقيت خود را تشخيص دهند، وضع آن ها عوض خواهد شد و موفقيت را در بر خواهند گرفت. اينان بايد تغيير فكر دهند؛ تغيير اخلاق دهند؛ تغيير روش دهند.
تغيير فكر دهند؛ يعنى در چيزهايى كه براى آن ها سودى ندارد بلكه جز غم و اندوه بهره نمى برند، نينديشند. در آغاز براى خود هدفى در نظر بگيرند؛ البته هدفى كه عقلايى باشد؛ يعنى هدفى كه از نظر عقلا، رسيدن به آن با وضعى كه دارند و با محيطى كه در آن زندگى مى كنند، ممكن باشد؛ سپس در راه رسيدن به آن، نقشه بكشند و در پى آن قدم بردارند تا به مقصد برسند؛ چنان چه در جلد اول، در پيدايش استقامت ذكر شد.
سرّ عدم موفقيت بيش تر مردم، همان خوب فكر نكردن و به چيزهاى بى ارزش انديشيدن است.
تغيير اخلاق بدهد؛ يعنى در نواقص اخلاقى خود بينديشد، تا دريابد كه چه چيز در او مورد انتقاد است و چه خلقى در اوست كه موجب دور شدن پيروزى از اوست؛ آيا عصبانيت و تندخويى اوست؟ آيا تكبر اوست، و مانند اين ها، كه پس از مطالعه به نتيجه خواهد رسيد.
تغيير روش؛ اگر پرحرف و هرزه دراى است، آن را ترك كند؛ اگر سبك و جلف است، خود را تغيير دهد؛ اگر بى سواد است، در پى تحصيل دانش شود؛ اگر محيطى كه در آن زندگى مى كند با وى مساعد نيست، از آن محيط خارج شود.
به هر حال امور بسيارى است كه انسان پس از مطالعه بدان پى مى برد كه در عدم موفقيتش تأثير داشته اند.
تنبلى و تن پرورى
از اسرار ديگر عدم موفقيت تنبلى است. تن پرورى و آسايش طلبى در هر كسى يافت شود، او را به قعر چاه مذلت و خوارى سرنگون خواهد نمود. تنبل، حركت ندارد، و همه چيز در سايه حركت پيدا مى شود. جنبش، نخستين قدم پيشرفت است، و سستى نخستين قدم شكست.
روح خستگى ناپذيرى و حركت دائم، در هر كسى باشد، ترقياتش متوقف نخواهد بود. بسيارى از عقب افتادگان اگر قدرى تأمل كنند، پى مى برند كه از تن پرورى و سلامت دوستى، بى بهره نبوده اند.
شاعر ايرانى چه نيكو به زبان عربى سروده است:
حبُّ السَّلامَةِ يَثْني عَزْمَ صاحبِه عَنِ المَعالي وَ يُغْري الْمَرْءَ بِالْكَسِل فَإنْ جَنَحْتَ إلَيْها فَاتَّخِذْ نَفَقا فِي الْأرضِ أوْ سُلَّماً في الْجَوِّ فَاعْتَزِل وَ ذَرْ غَمارَ الْعُلى لِلْمُقْدِمينَ عَلى رُكُوبِها وَاقْتَنِعْ مِنْهُنَّ بالْبَلَل آسايش دوستى عزم را مى شكند، و مرد را به سوى اضمحلال مى كشاند. اگر آسايش را دوست مى دارى، بايد سوراخى در زمين كنده، در آن بروى و يا نردبانى گذارده، به آسمان بشوى و از جامعه كناره گيرى كنى و گرداب هاى عظمت و سربلندى را بگذارى براى كسانى كه براى سوار شدن آن ها همت مى گمارند؛ تو به همان ترشحاتى كه از جانب ايشان مى شود قناعت كن.
اتلاف وقت
ديگر از اسرار عدم موفقيت، بيهوده مصرف كردن وقت است. كسانى هستند كه اغلب اوقات خود را به ديد و بازديد با مردم مى گذرانند و آن را ادب اجتماعى مى پندارند. كسانى بيش تر از مقدار احتياج با هر كس سخن مى گويند و وقت خود را تلف مى كنند.
در مجالس انس و تفريح شركت كردن و يا كتاب هاى بى ارزش و روزنامه هاى بى فايده را خواندن و يا به واسطه مراعات ادب به پرحرفى هاى ديگران گوش دادن، نمونه اى از بيهوده گذرانيدن وقت است.
يك فرد شبانه روز مى آرمد، يا با عده اى از زنان و مردان بلهوس به عيش و عشرت مى پردازد و يا در كارهايى كه نه سود دنيا دارد و نه سود آخرت، وقت خود را تلف مى كند؛ چنين كسى نبايد انتظار داشته باشد در موفقيت، مانند كسى باشد كه شب و روز در پى كار است و اندكى وقت خود را تلف نمى كند.
محصّلى كه وقت خود را به تفريح مى گذراند هرگز در دانش، مانند محصلى كه شب را تا صبح در مطالعات علمى و عميق به سرمى برد، نخواهد بود.
پندار باطل
بعضى از عقب افتادگان چنين مى پندارند كه اگر شايسته اى را نابود كردند، ميدان به دست ايشان خواهد افتاد؛ لذا بر ضد او قدم برمى دارند و به سخن چينى -كه كار بى عرضه ترين مردم است- مى پردازند. اينان به قدرى ترسو هستند كه دليرى عرض اندام كردن را ندارند و به درگوشى صحبت كردن و يا نامه هاى بى امضا نوشتن و به اين سو و آن سو فرستادن و مانند اين كارها، اكتفا مى كنند؛ در صورتى كه اگر شايسته اى از ميدان به در رود، شايسته ديگرى جاى او را خواهد گرفت و نوبت به تنبلان و بى عرضگان نخواهد رسيد.
امير كبير
ميرزا تقى خان امير نظام، وزير بزرگ و باتدبير، از خوان سالارزادگى به بزرگ ترين مقامات عاليه رسيد و كشور بى سروسامان را چنان مرتب كرد، كه از تاريخى ترين مردان جهان به شمار آمد.
نالايقان بى عرضه بر او حسد بردند، و پى در پى از او، نزد شاه جوان سخن چينى كردند و آن قدر كوشيدند تا شاه را به آن مرد بزرگ، بدبين كردند تا دستش به خون آن وزير لايق آغشته گرديد!
چيزى كه به سخن چينان كمك مى كند، خشونتى است كه شايستگان دارند. آن ها چون اعتماد به درستكارى خويش دارند، چاپلوسى نمى كنند، و خدمت گزارى را بهترين راه موفقيت مى دانند. بى عرضه هاى متملق ازين نقطه ضعف استفاده كرده، بر حريف مى تازند؛ لذا كمتر ديده شده است كه گرداگرد متنفذى، جز مردمانى متملق، ديده شود.
آرزوى من
چقدر خوب بود كه صاحبان قدرت و نفوذ، ازين پست فطرتان نالايق، كناره گيرى مى كردند و هر كس كه اظهار فدويت كرد و ضد ديگران جاسوسى نمود، گرد خود راهش نمى دادند.
به جاى حسودان متملق، مردمانى پر كار و شايسته، نگاه مى داشتند، تا لكه ننگى بردامنشان ننشيند و نيك نامى براى آن ها جاويدان گردد.
زهر حسودان متملق بر صاحبان نفوذ، از زهر مار كبرى خطرناك تر است؛ زيرا كبرى يك تن را مسموم مى كند و اينان هم خود آن ها و هم خاندان آن ها و هم نيك نامى آن ها را مسموم مى كنند.
بى لياقتان در تملق قهرمانند؛ زيرا مى خواهند نقص شايستگى خود را، با تملق جبران كنند.
محيط كوچك
سومين عاملى كه در ايجاد حسد تأثير فراوان دارد، كوچكى محيط است. در محيط كوچك، منافع محدود، و بى كار بسيار، و خوش نشين بى شمار است؛ در آن جا تزاحم بقا بر سر چيزهاى بى ارزش، به شدت برقرار است.
كسانى كه در فكر پاكيزه كردن خود هستند و دنبال موفقيت هاى اجتماعى مى باشند، بايد از محيطهاى كوچك بگريزند و به سوى محيطهاى بزرگ قدم بردارند.
مَثَل محيط كوچك، مَثَل جام آبى است كه پنجاه تشنه لب به گردش باشند كه هركدام جام را بردارند، جنگ و ستيز رخ خواهد داد و اگر يكى جام را بنوشد، براى ديگران چيزى نخواهد ماند.
ولى مَثَل محيط بزرگ، مَثَل همان تشنه كامان است كه در كنار رودخانه اى باشند و اگر هر كدام هزاران جام بنوشند، ديگران التفاتى پيدا نخواهند كرد و انزجارى رخ نخواهد داد.
در محيط بزرگ منافع بى شمار است و تزاحم در منافع كمتر رخ مى دهد؛ از اين جهت فرموده اند: «عليكم بالسوادِ الأعظمِ؛ برويد در محيطهاى بزرگ».
شايستگان نبايد در محيطهاى كوچك بمانند؛ زيرا در برابر كوشش بسيار، سود كمى خواهند برد و اضافه بر آن، دشمنان بسيارى پيدا خواهند كرد؛ ولى در محيط بزرگ در برابر همان كوشش، سودهاى بسيار خواهند داشت و دشمنى يافت نخواهد شد.
در محيط بزرگ همه كار دارند و هر كسى در فكر خود مى باشد؛ لذا كسى را به كسى كارى نيست.
دوباره اين جمله طلايى را تكرار مى كنم «عليكم بالسواد الاعظم؛ به محيط بزرگ برويد.»
نگرانى هاى خانوادگى
نگرانى هايى كه در افراد يك خاندان پيدا مى شود در اثر كوچكى محيط است. رقابت هاى جوانان فاميل و دوشيزگان يك خاندان، معلول كوچكى محيط است. حسد برادران و خواهران بر يك ديگر به واسطه ازدياد محبت پدر يا مادر به يكى از آن ها، در محيطهاى كوچك پيدا مى شود.
اختلافاتى كه ميان زنانى كه يك شوهر دارند رخ مى دهد، از اين قبيل است كه هر يك مى خواهند دوستى شوهر را به خود بيش تر جلب كنند و هر كدام موفق شدند، حسد ديگرى برافروخته مى شود.
تهمت به ماريه
وقتى ماريه قبطيه، ابراهيم را براى رسول خدا(ص) آورد، عايشه بر او حسد برد و ابراهيم را از آن حضرت ندانست و او را به كسى كه از مصر به نام مابور، همراه ماريه آمده بود، نسبت داد.
على(ع) مأمور تحقيق و در نهايت كشتن مابور گرديد. مابور گريخت و على از پى او مى دويد. مابور به درختى پناه برد و از آن بالا رفت و از شدت ترس از بالاى درخت سرنگون شد. پيراهنش به درخت گير كرد وبه زمين افتاد و عورتش آشكار شد كه هيچ نشانه مردى نداشت.
ضعف ايمان
عامل چهارم كه اساسى ترين عوامل رشد حسد مى باشد، ضعف ايمان است. بدبختانه اين عامل اگر عمومى و همگانى نباشد، اكثريت قطعى را داراست. تمام زشتكارى هاى حسود، معلول ضعف ايمان مى باشد.
ايمان قوى ريشه حسد را خشك مى كند؛ ايمان نمى گذارد كه كسى بر برادران و خواهران مسلمانش بدخواهى كند؛ مرد باايمان كارش خيرخواهى است و بس.
فرمود: «المؤمنُ لا يحسدُ (۶) ؛ كسى كه ايمان دارد حسد نمى برد».
اگر ريشه هاى پنج گانه حسد در كسى جمع شود، ولى قوت ايمان داشته باشد، ريشه ها خشك خواهد شد و بارور نخواهد گرديد. بى ايمان نه تنها درخت حسد را آبيارى مى كند؛ بلكه تمام صفات رذيله را شاداب مى نمايد؛ عامل مؤثر همه فسادها و جنايت ها بى ايمانى است و بس.
در اثر ضعف ايمان مسلمانان است كه حكومت هاى فاسد بر مسلمانان حكومت مى كنند، جنگ هاى داخلى ميان آن ها در اثر ضعف ايمان بوده و هست. آيا سرانجام مسلمانان چه خواهد بود؟
________________________________________ ۱ شب پنج شنبه پنجم رجب سال ۱۳۷۰ مطابق با بيست و دوم فروردين سال ۱۳۳۰. ۲ . زخرف (۴۳) آيه ۳۱. ۳ شب پنج شنبه دوازدهم رجب سال ۱۳۷۰ مطابق با بيست و نهم فروردين سال ۱۳۳۰. ۴ . انعام (۶) آيه ۵۳. ۵ شب پنج شنبه نوزدهم رجب سال ۱۳۷۰ مطابق با پنجم ارديبهشت سال ۱۳۳۰. ۶ . بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۵۰. در آن جا روايت اين گونه آمده است: «عن أبي عبداللّه(ع): إنَّ المؤمنَ يغبط و لا يَحسد و المنافقَ يحسُد و لا يغبط.»
زيان هاى حسود (۱)
پس از آن كه سخن را در ريشه هاى حسد و عوامل مؤثر در رشد آن پايان داديم، اكنون به شرح شاخه هاى حسد و برهايى كه اين درخت پليد مى دهد، مى پردازيم.
زيان هايى كه در اثر حسد پيدا مى شود، بر دو گونه است: زيان هايى كه به خود حسود مى رسد و زيان هايى كه به اجتماع مى رسد.
زيان هاى حسود بسيار است؛ ولى ما به ذكر زيان هايى كه در درجه اول اهميت قرار دارد، اكتفا مى كنيم.
منفور شدن
يكى، منفور شدن و مبغوض گرديدن است؛ حسد، حسود را نزد مردم منفور مى سازد. حسود در جايى كه زيست مى كند، پليدى خود را بروز مى دهد، و مردم آن جا را از خود بيزار مى كند.
منفور شدن حسود، از لوازم طبيعى حسد مى باشد؛ زيرا حسود همه كس را با نيش زهرآلود خود مى گزد و بندگان خدا را مى آزارد. زخم زبان هاى حضورى و بدگويى هاى غيابى، مردم را از وى مى رنجاند.
هر كس مردم را دشمن بدارد، مردم او را دشمن مى دارند؛
چو تير انداختى بر طرف دشمن حذر كن كاندر آماجش نشستى مردم آزارى، عكس العمل دارد؛ كوچك ترين عكس العمل ها، مورد بغض و نفرت مردم قرار گرفتن است.
حسود آرزومند است كه مثلاً به وسيله بدگويى، كسى را بد كند و مورد نفرت قرار دهد؛ ولى خودش منفور مى شود. مى گويند از امثال يونانى است: حسود تيرى را كه به سوى ديگران پرتاب مى كند، به خودش برمى گردد.
فطرت بشر از شرير، بيزار است؛ شرير كسى است كه مى خواهد به ديگران شر برساند و بهترين مصداقش حسود مى باشد.
علماى اخلاق بالاتر از اين را گفته اند؛ آنان مى گويند كه هركس خشنود باشد كه به ديگرى شرى برساند -هرچند كه دشمن باشد- شرير است.
بزرگ ترين موفقيت ها در اثر محبوب شدن نزد مردم به دست مى آيد. خردمندان بشر، بيش تر در اين فكرند كه خود را محبوب كنند و در اين راه نقشه ها مى كشند؛ رنج ها تحمل مى كنند؛ ولى حسود براى منفور شدن خود مى كوشد!
حسود در اثر منفور شدن، پشتيبانى ندارد كه در موقع بدبختى و بى چارگى به كمكش بشتابد و نگذارد كه بيش از اين در بدبختى به سر برد؛ چه برسد كه بخواهد در راه ترقى و تعالى قدم بردارد.
فرمايش امام صادق(ع)
«الحاسدُ مُضِرٌّ بِنفسِهِ قبلَ أنْ يُضِرَّ بالمَحسودِ كَاِبْليس أوْرَثَ بِحَسدِهِ لِنَفْسِهِ اللعنَةَ و لِآدمَ الاجْتِباءَ والهُدى وَالْرَفْعَ الى محلِّ الحقايقِ والاصطفاءِ (۲) ؛
حسود پيش از آن كه زيانش به ديگرى برسد، به خود زيان مى رساند؛ مانند شيطان كه در اثر رشك بر آدم(ع)، دورى از رحمت خدا را خريد؛ ولى براى آدم سرافرازى و هدايت و برگزيده شدن از جانب خدا را فراهم كرد.
ابليس، خود را در آتش حسد سوزاند و براى هميشه از رحمت الهى دور شد و به جهنم رهسپار گرديد.
چه نيكو گفت آن كه گفت: «بهره حسود از مجالس مردم، مذمت است و خوارى؛ و از فرشتگان، لعنت است و نفرت؛ و هنگام مرگ، هراس است و سختى؛ و در روز رستاخيز، كيفر است و رسوايى!
ناراحتى هميشگى
ديگر از زيان هاى حسود، ناراحتى هميشگى است.
حسود پيوسته در سوز و گداز است و هميشه در اضطراب، اندوهناك است و غمگين، و ساعتى خوش برايش نيست. عقرب حسد، دمى از نيش زدن به قلب حسود خوددارى نمى كند.
گويند از امثال فرانسوى است كه: زنگ آهن را مى خورد، و رشك قلب را!
حسود از ديدن نعمت افراد در عذاب مى افتد و همان طور كه نعمت هاى خدا پايان ندارد، عذاب درونى و آشوب داخلى وى نيز پايان پذير نيست؛ شاعر عرب مى گويد:
إنّى لَأرْحَمُ حاسِدي لِفَرْطِ ما ضَمَّتْ صُدُوُرُهُم مِنَ الْأوْغار نَظَرُوا صَنيعَ اللّهِ بي فَعُيُونُهُم في جَنَّةٍ وَ قُلُوبُهُم في نار من به حسودان خود ترحم مى كنم؛ از بس سينه هايشان پر از آتش كينه است. آنان رفتارهاى خدا را با من مى بينند؛ پس ديده آن ها در بهشت است و دلشان در دوزخ.
شايد آتش به درون راه يافتن، سخت تر از به درون آتش افتادن باشد؛ همان آتش درونى، حسود را وادار مى كند كه خود را به آتش دوزخ بيفكند.
آسايش، شيرين كامى، خوش بودن، مفاهيمى است كه در حسود مصداق ندارد.
رسول خدا(ص) فرمود: «أقَلُّ الْناسِ لَذَةً الحَسُودُ (۳) ؛ حسود كم لذت ترين مردم است».
امام صادق(ع) فرمايش جد بزرگوارش را به عبارت ديگرى تفسير مى كند و مى فرمايد: «لا راحةَ لِحسودٍ» (۴) و در جاى ديگر مى فرمايد: «وَلا لِحَسُودٍ لَذَّةٌ (۵) ؛ آسايشى براى حسود نيست».
حسود ثروتمند و زورمند، كمتر از فقير ناتوان پاكدل، آسايش دارد.
چه بسيارند ثروتمندانى كه بر آسايش فقيران رشك مى برند.
حسود بدبخت در خواب هم ناراحت است؛ زيرا اين بيمارى روحى در خواب هايش نيز اثر مى گذارد.
باز هم امام صادق(ع) مى فرمايد: «لايَطْمَعَنَّ الحَسُودُ في راحَةِ الْقَلَبِ؛ حسود آرزوى آسايش درونى نداشته باشد» آرزو كردن چيزى كه رسيدن به آن محال است، غلط مى باشد.
ناتندرستى
ديگر از زيان هاى حسود، بيمارى و ناتندرستى مى باشد.
ناراحتى و پريشانى و اضطراب درونى كم كم حسود را به ناتوانى و ضعف مى كشاند و مزاجش را براى پذيرش امراض آماده مى كند.
حسد، خواب و خوراك را از حسود مى گيرد و به جاى آن، غم وغصه به وى مى دهد. نبودن آن دو، و بودن اين دو در او ايجاد ضعف و ناتوانى مى كند. نداشتن نشاط و تفريح و سرور، بر ناتوانيش مى افزايد؛ پس بيمارى روحى، بيمارى جسمى را مى زايد؛ عقل بيمار، بدن را هم بيمار مى كند.
امير المؤمنين(ع) فرمود: «صَحَةُ الْجَسَدِ مِنْ قِلَّةِ الحَسَدِ (۶) ؛ تندرستى از كمى رشك است».
رشك نمى گذارد، تن سالم بماند؛ رشك مانند خوره از تندرستى مى كاهد و حسود را لاغر اندام و زرد و ضعيف مى نمايد.
باز هم على(ع) مى گويد: «العَجَبُ لِغفْلَةِ الْحُسّادِ عَنْ سَلامَةِ الْاَجْسادِ؛ عجب است كه حسودان بر تندرستى ديگران رشك نمى برند».
اگر حسود بر سلامتى ديگران حسد ورزد، در فكر سلامتى خويش مى افتد و به ناچار در پى درمان بيمارى خود مى شود و آن را مى شناسد و پى مى برد كه رشك است كه او را بدين حال زار انداخته است.
اين رمز كه بر وى گشوده شده بر آن مى شود كه حسدش را چاره كند و تندرستى از دست رفته را باز آورد.
تشخيص غلط
ديگر از زيان هاى حسد، خطاى در تشخيص است. حسود نمى تواند ادراك صحيح داشته باشد؛ چشم انديشه اش كور و گوش فكرش كر است. حسود نمى تواند، هر چيزى را همان طور كه هست، تشخيص دهد؛ چنان كه از تشخيص زيبايى ها و محاسن ديگران عاجز است.
از تشخيص زشتى هاى كردار خود نيز ناتوان است و رفتار جسمانى خود را پسنديده مى پندارد.
ناتوانى جسمانى و بيمارى روحى در عقل تأثير مى كند و نمى تواند نيك را از بد بشناسد؛ پس حسود دو مانع براى تشخيص صحيح دارد:
يكى بيمارى روحى -كه آن را بيمارى عقل بايد نام گذاشت- ديگر، بيمارى بدنى؛ زيرا مى گويند «عقل سالم در بدن سالم است».
اين دو با هم تأثير و تأثر دارند: عقل بيمار، بدن را بيمار مى كند و بدن بيمار، عقل را.
از اين رو نمى تواند تشخيص سود و زيان و صلاح و فساد خود را بدهد و راه سعادت و خوشبختى خود را نمى شناسد.
ناراحتى و بيمارى، قدرت انديشيدن و فكر كردن را از وى سلب مى كند.
گاو نُه من شير
گاوى است افسانه اى كه روزانه نُه من شير مى دهد ولى پس از آن شيرها را با لگد مى ريزد.
اين خود يكى از ويژگى هاى حسود است كه اگر خدمات شايانى به كسى بكند كه قابل تقدير باشد و نيكى هايى از او به مردم سر بزند كه ارزش قدردانى و پاداش داشته باشد، حسدتمام آن ها را بى اثر مى كند و ارزش آن ها را مى برد.
رفتار حسود، خدمات او را از خاطرها محو مى كند؛ اگر هزاران نيكى به كسى كرده باشد، هنگامى كه به وى حسد مى ورزد، همه فراموش مى شود؛ بلكه سزاى نيكى هاى خود را بدى مى بيند.
وه چه خوش فرمود: «الحَسَدُ يَأكُل الحَسَناتِ كَما تَأكُلُ النار الْحَطَبَ» (۷) .
اگر مراد از حسنه نيكى باشد، ترجمه اش چنين است: رشك، نيكى هاى حسود را از ميان مى برد، هم چنان كه آتش هيزم را مى خورد.
نتيجه عصبانيت
گفتيم حسد، حسود را تندخو و عصبانى مى كند.
شما اگر به كسى هر خدمتى كرده باشيد به طورى كه وجدانش او را وظيفه مند كند كه مادام العمر خود را رهين احسان و نيكوكارى شما بداند، وقتى كه يك بار با وى تندخويى كرديد و عصبانى شديد -هرچند عصبانيت شما به حق باشد- تمام آثار نيكى شما از دلش بيرون مى رود.
اگر ديديد كه دوباره به سراغ شما آمد، يقين بدانيد كه از روى قدردانى نيامده است؛ بلكه هنوز از شما انتظاراتى دارد؛ پس هيچ كس از حسود عصبانى، امتنان ندارد و خدماتش نزد همه بى ارزش مى باشد.
همسر حسود از وى امتنانى ندارد؛ برادرش از او افسرده مى باشد؛ فرزندش خود را مرهون احسان او نمى بيند؛ پدر و مادرش از او خشنود نيستند؛ كسانش از او رنجيده مى باشند؛ دوستانش با او يك رنگ نخواهند بود؛ كسى در بلا و سختى از او دستگيرى نمى كند و به دادش نمى رسد؛ همه مى گويند «سزاوار همين بود»؛ پس بيچاره تر از حسود كسى نيست و بدبخت تر از او يافت نشود.
عبادت هاى حسود
ديگر از زيان هاى حسود، خرابى عبادت هاى اوست.
حسد، عبادت هايى را كه حسود به جاى آورده و شايسته پاداش الهى گرديده است، خراب مى كند؛ شايد مراد از حسنات در روايت بالا، ثوابى باشد كه خدا به پاداش كردارهاى نيك مى دهد.
همان طور كه حسنات، سيئات را از ميان مى برد، حسد -كه پليدى درونى است- حسنات را مى خورد.
حسود اگر شب ها را به زنده دارى بگذارند و روزها را روزه بگيرد، اگر حسدش سركوب نشده باشد، معلوم نيست كه سودى نصيبش شود و به درجات عاليه اى در بهشت برسد.
زشت كارى هاى حسود كه همه برخلاف فرمان الهى است، او را بنده اى گناه كار كرده است. چه گناهى از اين بالاتر است كه انسان آسايش برادر مسلمانش را دشمن بدارد و در پى نابود كردن آن برآيد؛ بدون آن كه آسايش او زيانى براى او داشته باشد؟
از رسول خدا(ص) نقل شده است كه فرمود: «به كسى كه جان محمد(ص) در دست اوست سوگند، شما به بهشت نخواهيد رفت تا ايمان بياوريد و ايمان نخواهيد آورد تا يك ديگر را دوست بداريد؛ آيا بگويم چه چيزى اين دوستى را ايجاد مى كند؟ سلام را در ميان خود رواج دهيد».
سلام، شعار اسلامى و نشانه دوستى است و موجد برقرارى صلح و صفا ميان مسلمانان است. آرى پيغمبر اسلام(ص)، موجد صلح است؛ ولى نه تنها صلح ظاهرى؛ بلكه صلح اساسى كه صلح دل هاست.
حسود خواهان جنگ و قتل و غارت و يغماگرى است.
حسود نبايد انتظار ثوابى داشته باشد؛ شايد ثواب هاى او را به كسانى كه از وى رنج ديده اند، بدهند؛ پس زحمت را او خواهد كشيد و نتيجه از آن ديگران خواهد بود؛ رنج انجام دادن را او برده است؛ ولى گنج ثوابش، نصيب ديگرى مى باشد! پس حسود در دنيا و آخرت روسياه است.
«خَسِرَ الدُّنْيا وَ الاخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الخُسْرانُ المُبينُ» (۸) .
بردن فضايل
ديگر از زيان هاى حسد، نابود كردن فضايل اخلاقى است.
حسد روح نورانى را تاريك و ظلمانى مى كند و صفات عاليه و كمالات نفسانيه را مى گيرد و در برابر، اضداد آن ها را مى دهد. وه كه چه معامله ننگينى!
گر كنى با بى حسد مكر و حسد، زان حسد دل را سياهى ها رسد ولى من از يك جهت با ملاى روم، مخالفم؛ زيرا معتقدم كه اگر كسى بر حسود هم حسد بورزد، باز دلش را سياهى هايى مى رسد؛ حسد بر هر كس و بر هر چيز باشد، سپيدى ها را مى برد و به جاى آن نقاط سياهى در دل مى گذارد.
احتمال سومى كه در معنى حسنات مى رود، همين است كه حسد، صفات نيك و فضايل اخلاقى را مى خورد؛ چنان كه آتش هيزم را مى خورد.
انسانيت انسان به داشتن فضايل اخلاقى است؛ هر چه فضايل اخلاقى كامل تر و بيش تر گردد، انسانيت كامل تر مى گردد و هرچه فضايل كمتر شود، انسانيت كمتر مى گردد؛ پس حسد انسانيت را از حسودمى گيرد و او را در زمره درندگان و گزندگان زهردار، قرار مى دهد.
كوتاهى عمر
ديگر از زيان هاى حسود، كوتاهى عمر است. حسود از دو نظر عمرش كوتاه مى شود: يكى اين كه ابتلاى به بيمارى ها ناتوانش مى كند، و او را براى پذيرايى هيولاى مرگ، آماده مى سازد؛ هر كس كه نيروى مقاومت بدنش در اثر بيمارى ها كاهش يابد، در برابر ميكرب هاى خطرناك توانايى دفاعيش بسيار ناچيز خواهد بود.
افسردگى درونى موجب تقويت مرض و تضعيف مزاج مى شود؛ موقعى كه چنگال هاى امراض خطرناك بر پيكرش بند شود، رهايى از آن ها بسيار دشوار مى شود، و روزبه روز بر فشار مرض مى افزايد تا سرانجام او را به مرگ مى كشاند.
شاعر عرب چه نيكو سرود:
اِصْبِرْ عَلى حَسَدِ الْحَسُودِ فإنّ صَبْرَكَ قاتِلُه كَالنارِتَأ كُلُ نَفسَها إنْ لَمْ تَجِدْ ما تأكُلُه در برابر حسد حسود، پايدارى كن؛ چون پايدارى تو كشنده اوست؛ مانند آتش كه هنگامى كه چيزى را نيافت، خودش را مى خورد؛ ولى به نظر من حسد از آتش سوزنده تر است؛ چون در همان موقع كه ديگرى را مى سوزاند؛ خود حسود را هم مى سوزاند؛ بلكه سوزندگى اش در ديگران است؛ زيرا در برابر زيان هايى كه به ديگران وارد كرده است، آن ها هم آرام نمى نشينند و مزدش را كف دستش مى گذارند.
حسود چوب هر دو سر طلايى است؛ هم از دست خود زيان مى بيند، هم از دست ديگران؛ هم از خويش مى كشد، هم از بيگانه؛ هم از دوست مى چشد، هم از دشمن.
تمام اين عوامل در تسريع مرگ او كمك مى كند و وى را ناكام و دل آزرده، از اين جهان مى برد.
اگر بگوييم حسد براى حسود، دو مرگ به ارمغان مى آورد، راه دورى نرفته ايم: يكى مرگ تدريجى است كه حسود هميشه مى ميرد و زنده مى شود و جان كندن و سوختن را عمر حساب مى كند؛ از امثال انگليسى است: از رشك فقط يك نتيجه عايد حسود مى شود و آن از بين رفتن تدريجى است.
مرگ دوم براى حسود، مرگ دفعى است كه مرگ تدريجى آن را تسريع مى كند.
دومين علتى كه موجب كوتاهى عمر حسود مى شود، اثر وضعى كردارهاى زشت و رفتارهاى شوم و بدكارى هاى اوست.
بندگان خدا را بى جهت آزردن و دل هاى آنان را با تيرهاى آتشين سوزانيدن و نعمت و آسايش را از آنان بريدن و زخم زبان برايشان روا داشتن و آن ها را در وقت بيچارگى شماتت كردن و مردمى را از حقّ حيات محروم كردن و اعراض مسلمانان را بر باد دادن، هر كدام به تنهايى موجب كوتاهى عمر است؛ چه برسد به كسى كه همه اين جهات در وى جمع باشد.
دست انتقام خدايى، حسود را آسوده نمى گذارد و به گور سياهش خواهد انداخت.
حسد بر امام هفتم(ع)
محمد بن اسماعيل بر عموى خود -امام هفتم، موسى بن جعفر(ع)- حسد مى ورزيد و آرزومند بود كه خود امام باشد. هنگامى كه عزم بغداد مى كند، با عموى ديگر خود -على بن جعفر- به حضور امام شرف ياب مى گردد.
محمد عرض مى كند: اگر سفارشى داريد بفرماييد. آن حضرت مى فرمايد: اى پسر برادر! از خدا بترس و دستت را به خون من آلوده مكن.
محمد مى گويد: هركس بر تو هر بدى بخواهد، خدا با او چنان كند؛ و آن گاه پرسش خود را تكرار مى كند.
حضرت موسى بن جعفر(ع) همان جواب را تكرار مى كند. محمد نيز نفرين خود را تكرار مى كند. براى بار سوم، محمد مى گويد: چون عزم بغداد دارم اگر سفارشى داريد بفرماييد. آن حضرت مى فرمايد كودكان مرا يتيم مكن. محمد نفرين خود را تكرار مى كند.
سپس از حضور امام مرخص مى شود. امام برادر خود -على بن جعفر- را به درون خانه مى برد و به وى كيسه اى را كه در آن صد دينار طلا بود، مى دهد و مى گويد: اين را به محمد بده تا كمك سفرش باشد؛ پس دومين كيسه را كه به همان مقدار داراى طلا بود، به برادر مى دهد و مى گويد: بده به محمد. سومين كيسه را نيز به على مى دهد كه به محمد بدهد. در دفعه چهارم، امام هفتم كيسه اى را مى آورد كه در آن سه هزار درهم بود و به على مى فرمايد: اين را هم بده به محمد. على خدمت برادر عرض مى كند:
شما كه مى دانيد محمد درباره شما سوءِنظر دارد؛ چرا با او اين همه محبت مى فرماييد؟ امام مى فرمايد: من با او نيكى مى كنم هرچند او خويشى را ببُرد.
محمد وارد بغداد مى شود. هارون را ملاقات مى كند و او را بر دشمنى موسى بن جعفر(ع) مى انگيزد و مى گويد:
ما يك كشور و دو خليفه نديده ايم؛ شما در اين جا خليفه هستيد يا موسى بن جعفر در مدينه؟ مردم از نقاط مختلف براى او پول مى آورند؛ زيرا او را خليفه رسول خدا(ص) مى دانند.
هارون از اين چاپلوسى خوشش مى آيد و امر مى كند كه صدهزار درهم به محمد بدهند.
خدا به گفتار محمد، در آغاز و كردارش در انجام ناظر بود.
محمد از پيش هارون بيرون آمد و به دردى مبتلا شد و پس از مدتى كوتاه مرد و از گرفتن درهم ها محروم گرديد و نفرينش گريبان خودش را گرفت و در آن جهان هم عذاب الهى را چشيده و مى چشد و كشيده و مى كشد.
نتايج حسد
اگر حسود داراى حسن خلق باشد، حسد، بدخلقش مى كند؛ ديگر نمى تواند با روى گشاده با كسى روبه رو شود. به ويژه اگر در حسدش به شكست مبتلا شود -چنان چه اغلب حسودان مى شوند- ديگر بدتر از بدتر شده است و هميشه اخمو و ترش روى و گزنده خواهد بود. كسى كه يك روى و يك رنگ باشد، حسد وى را دوروى و دورنگ خواهد كرد؛ زيرا مجبور است كه براى غافل گير كردن، روش دوستى پيش گيرد تا ناگهان ضربت خود را فرود آورد. از اين رو، دلش و زبانش دوگانه، و باطن و ظاهرش دورنگ مى شود.
حسد، لئامت مى آورد. لئامت، خوددارى از نيكى كردن به مردم است؛ اين درصورتى است كه حسد از بخل برنخاسته باشد؛ اگر از بخل برخاسته باشد، تحصيل حاصل خواهد بود. حسد، فداكارى را مى برد و به جاى آن خودپسندى مى آورد؛ زيرا فداكارى كردن، مستلزم سود بردن ديگران است و حسود را ازين نمد، كلاهى نيست. حسد، آدم را قاتل و جنايت كار بار مى آورد؛ زيرا يكى از طرق رسيدن به مقصد براى حسود، قتل نفس است؛ حسد، نمك به حرامى مى آورد و صفت قدردانى را از آدم مى گيرد و كارى مى كند كه به ولى نعمت خود خيانت كند و بزرگوارى هايى كه از او ديده است، ناديده انگارد؛ حسد انسان را دروغ گو كرده، حسود را نزد خدا و خلق رسوا مى سازد.
داستانى از قرآن
مردى از خوبان و دانشوران بنى اسرائيل، زنى را خواستگارى كرد. زن، با اين كه خواستگاران بسيارى داشت؛ ولى به خواستگارى آن مرد نيك، جواب مثبت داد. عموزاده آن مرد -كه او هم در زمره خواستگاران بود- بر آن مرد رشك برد و پنهانى وى را كشت و نعش او را نزد حضرت موسى(ع) آورد و قاتل را خواستار شد.
كسى از قاتل اطلاعى نداشت و هر چه بيش تر جستند، كمتر يافتند.
از جانب خدا فرمان رسيد كه اگر گاوى را بكشند و قطعه اى از آن را بر پيكر مقتول بزنند او زنده خواهد شد و قاتل خود را نشان خواهد داد.
يهوديان، بهانه گيرى كردند و خصوصيات گاو را خواستار شدند. خصوصيات آن نيز از طرف خدا بيان شد. ديگرباره رنگ گاو را جويا شدند؛ رنگ گاو نيز از طرف خداى بيان شد. در آخر گاو را كشتند و به دستور عمل كردند. مقتول زنده گرديد و قاتل خود را نشان داد و حسود جنايت كار دروغ گو رسوا شد.
حسود كه ضربت مى زند، بايد ضربتى نوش كند
در كتاب اعلام الناس آمده است: «وقتى ابن ابى ليلى قاضى، نزد منصور -پادشاه عباسى- شد، منصور گفت: نزد قضات داستان هاى جالبى مى آورند؛ از آن ها داستانى براى من بازگو. ابن ابى ليلى گفت: روزى پيرزنى گوژپشت نزد من آمد و مرا سوگند داد كه حقش را بگيرم و در برابر خصم تقويتش كنم. پرسيدم: خصم تو كيست؟ گفت: دختر برادرم. وى احضار شد؛ زنى بود بسيار زيبا كه گمان ندارم جز در بهشت، مانندش يافت شود. وى داستان خود و عمه اش را چنين حكايت كرد: پدرم از دنيا رفت و من كودكى يتيم بودم و در دامان اين عمه بزرگ شدم و عمه ام مرا نيكو تربيت كرد؛ سپس با رضايت خودم مرا به زرگرى تزويج كرد. من و شوهرم بسيار خوش بوديم و يك ديگر را بى نهايت دوست مى داشتيم. عمه ام بر اين زندگى خوش من حسد برد و دخترش را آراست و به چشم شوهرم جلوه داد، تا شوهرم خواستار او شد. عمه ام خواستگارى وى را پذيرفت مشروط بر آن كه اختيار من به دست او باشد. شوهرم قبول كرد و عمه ام مرا طلاق داد و من از منزل شوهرم بيرون رفتم. در اين وقت شوهر عمه ام در سفر بود. وقتى كه از سفر بازگشت، نزد من آمد تا مرا تسليت گويد. من هم خود را آراستم و نزد او جلوه دادم. او مرا خواست و از من تقاضاى ازدواج كرد. من هم پذيرفتم، مشروط بر آن كه اختيار عمه ام دست من باشد، او قبول كرد و ما ازدواج كرديم و عمه ام را طلاق دادم. روزگارى با هم گذرانديم تا از اين جهان رخت بربست؛ پس از گذشتن عده وفات، شوهر سابقم نزد من آمد و من هم خود را آراستم و زيبايى خود را بدو نمودم. هنگامى كه مرا ديد، گفت: تو مى دانى كه عزيزترين مردم نزد من بودى؛ اكنون مى خواهم زندگى را نو كنيم و از سر بگيريم. من بدين شرط كه اختيار دختر عمه ام دست من باشد، پذيرفتم و با شوهر پيشينم ازدواج كردم و دخترعمه ام را طلاق دادم. اكنون آيا من گناهى دارم و جز تلافى، به عمه ام ظلمى كرده ام؟
زيان هاى اجتماعى حسد (۹)
جلوگيرى از ترقى
يكى از زيان هاى اجتماعى حسد، مانع شدن از ترقى جامعه است.
حسد در هر جامعه اى يافت شود، نمى گذارد آن جامعه به سير خود در راه ترقى ادامه دهد و سير تكاملى جمعيت را از مسير اصلى خود منحرف مى كند.
رشد و ترقى هر جامعه، به وجود افراد شايسته بستگى دارد؛ هرچه افراد شايسته يك جامعه بيش تر شود، رشد آن بيش تر خواهد بود.
در هر جامعه اگر قدرت در دست شايستگان باشد، با سرعتى نا محدود در راه تكامل قدم برمى دارد و دقيقه به دقيقه به ذروه اعتلا نزديك مى شود. چنان چه حسد در يك جامعه راه يابد، حسودان نخواهند گذاشت افراد شايسته، قدرتى پيدا كنند و به جامعه خدمتى نمايند؛ حسودان خار راه شايستگان خواهند بود.
زمامداران آن جامعه، بر هم حسد مى ورزند و در زمين زدن و نابود كردن يك ديگر مى كوشند. زيان اين زد و خورد شخصى، در درجه اول به خود آن ها مى رسد و در درجه دوم به جامعه.
در هر جامعه اى كه زمامداران آن گرم زد و خورد باشند، ديگران مى آيند و زر را مى زنند و مى برند؛ يا در ميان آنان كسانى يافت مى شوند كه زر را دو دستى به ديگران تقديم مى كنند.
دوستى و صفا ميان افراد يك اجتماع و نظر اغماض به لغزش هاى يك ديگر و كوشش افراد در رفع نقائص هم و داشتن نظر خوش بينى به يك ديگر و نبودن سوءظن در ميان آن ها، موجب رشد و ترقى هر اجتماعى مى شود.
اگر در هر اجتماعى حسد حكومت كند، شايستگى ها را مى برد و افراد چنين جامعه اى پيوسته در تفحص و جست و جو، كه از يك ديگر نقطه ضعفى بگيرند، و برهم بتازند.
علت اساسى عدم رشد جامعه مسلمانان، همين است. سال هاست كه مسلمانان از بدبختى خود دم مى زنند و مى گويند كه به انحطاط جامعه خود پى برده ايم؛ ولى تا كنون رشد حقيقى نصيب آنان نگرديده است.
از هر گوشه اى از كشورهاى اسلامى، فرياد اصلاحات بلند است؛ ولى تا كنون كمتر يك اقدام عملى ديده شده است. پس علت عقب ماندگى چيست؟
اگر بگوييم علت، حسدى است كه در ميان مسلمانان برقرار است، دور نرفته ايم.
حسد نمى گذارد كه مسلمانان يك دل و يك زبان به سر برند و براى يك ديگر بال باشند؛ بلكه آنان را وبال هم قرار داده است.
اگر مسلمانان حسد را از خود دور كنند و در پى درمان دردهاى خود برآيند و نقاط ضعف يك ديگر را جبران كنند، از لغزش هاى برادران خود چشم پوشى نمايند؛ برادرى و مساوات را درباره هم روا بدارند؛ از پيشرفت ها و آسايش هاى يك ديگر خوشوقت گردند؛ بيگانگان را بر خويش ترجيح ندهند؛ در حفظ نواميس اسلام بكوشند؛ هر كدام به تنهايى تصميم بگيرند كه خود را آراسته و پيراسته كنند؛ و نگويند با يك گل بهار نمى شود و با پيراسته شدن يك تن -چون من- جامعه اصلاح نمى گردد. زيرا از يك گل، يك گل، يك گل، بهار مى شود، و جامعه از پيراسته شدن اين و آراسته گرديدن آن اصلاح مى گردد. و از خداى متعال بخواهند كه آن ها را در اين مقصود مقدس راهنمايى و يارى كند، بى گمان زمانى نمى گذرد كه جامعه مسلمانان مترقى ترين جوامع بشرى مى شود.
انحطاط و تنزل جامعه
دومين زيان اجتماعى حسد، انحطاط جامعه مترقى است.
رشك، جامعه مترقى را در پرتگاه زوال و نيستى قرار مى دهد. جامعه مترقى كدام است؟
جامعه مترقى و رشيد آن است كه از لحاظ دانش و فرهنگ و اخلاق و تدبير، غنى باشد و در اين چيزها دست احتياج به ديگران دراز نكند؛ بلكه ديگران، در علوم و معارف و اخلاق و فكر، به او نيازمند باشند.
هنگامى كه حسد در جامعه اى راه يافت، پليدى جايگزين خيرخواهى و پاك دامنى مى شود؛ هدف هاى فردى، آتش فتنه را روشن كرده، جانشين هدف هاى اجتماعى مى گردد.
اگر تك تك افراد جامعه بگويند كه چرا من رنج ببرم و ديگران سودش را؛ من بايد كارى كنم كه خودم همه سود آن را ببرم؛ مرا به ديگران چه كار؛ اين وقت است كه اركان جامعه متزلزل شده، ساعت به ساعت به سقوط نزديك مى گردد و از اوج ارتقا به حضيض نابودى سقوط مى كند.
جامعه هاى مترقى بسيارى بودند كه در عصر خود مقام اول را داشتند؛ ولى فساد اخلاق در آن ها رخنه كرد و رهسپار ديار نيستى شدند؛ چه حكومت هاى بزرگ و مقتدرى در جهان بودند كه در اثر اختلافات داخلى و ملوك الطوايفى -كه بيش تر از حسد ريشه مى گرفت- به نابودى و شومى افتادند.
چرا حكومت اسلامى در اندلس نابود گرديد؟ چرا حكومت فاطمى در مصر منقرض شد؟ چرا در عصر ما، استقلال حقيقى اغلب ملت هاى اسلامى، دستخوش طوفان شد؟ آيا جز در اثر فساد اخلاق بوده است؟
تكرار سخن رسول خدا(ص)
«ألا أنّه قَد دَبَّ إلَيْكُمْ داءُِ الْأُمَمِ مِنْ قَبلِكُمْ وَهُوَ الْحَسدُ، لَيْسَ بِحالقِ الشَّعْرِ لكِنَّهُ حالِقُ الدينِ؛ (۱۰) اى مسلمانان آگاه باشيد، همان بيمارى كه ملل پيش از شما را نابود كرد، به سوى شما روى آورده است؛ آن بيمارى حسد است كه موى را نمى زدايد؛ بلكه ايمان را مى برد».
جامعه اى كه مسلمانان داشتند، جامعه اى عالى و پيشرو بود؛ زيرا بنيان آن به دست رسول خدا(ص) افكنده شده بود؛ ولى حسد نگذاشت آن چه را كه رسول خدا(ص) فرموده بود، عمل كنند؛ بلكه آن چه را كه خود خواستند، كردند. اگر نقشه رسول خدا(ص) اجرا مى شد، در اندك زمانى، جهان به تصرف سپاهيان اسلام در مى آمد؛ ولى چون نقشه حضرتش را بر هم زدند، بيش از نيمه جهان به دستشان نيفتاد، و فتوحات اسلام بيش تر از سى سال ادامه پيدا نكرد؛ آن هم پس از چند قرن، از كفشان رفت.
حسد ايمان را از قلب مسلمانان زدود، ايمان كه رفت همه چيز رفت؛ زيرا آن چه آمده بود بر اثر ايمان آمده بود؛ علت كه برود، معلول به دنبالش خواهد رفت.
بار پروردگارا ! به لطف و كرمت سوگند، دوباره روح ايمان را در كالبدهاى مرده ما مسلمانان، زنده فرماى.
بار خدايا ! هر چه ما از بى ايمانى كشيده ايم بس است؛ لطفى فرما و نظر مرحمتى بيفكن؛ هرچند ما مقصريم، ولى تو درياى رحمتى؛ بار الها ! بر ما مگير و از خطاهاى ما در گذر.
از بين بردن هم كارى
سومين زيان اجتماعى حسد آن است كه همكارى را از ميان مردم مى برد و حس تعاون را مى كشد؛ كسى به كمك ديگرى بر نمى خيزد.
اين موضوع نيز يكى از بزرگ ترين زيان هاى اجتماعى است؛ زيرا موفقيت هر جامعه، بستگى به مقدار همكارى افراد آن با يك ديگر دارد؛ بلكه جامعه تشكيل نمى شود، مگر به وسيله وحدت و همكارى افراد.
جامعه اى كه افراد آن هم آهنگى نداشته باشند، جامعه نيست؛ بلكه افرادى هستند متشتت؛ زيرا وقتى به آن جامعه گفته مى شود، كه يگانگى داشته باشند؛ وقتى وحدت نباشد، جامعه نخواهد بود. وحدت افراد جامعه، عبارت از همكارى افراد آن در راه يك مقصود مى باشد؛ پس هر جامعه اى كه بخواهد پابرجا باشد، همكارى لازم دارد؛ جامعه دينى، همكارى در اجراى مقاصد دينى را لازم دارد؛ جامعه علمى و فرهنگى، همكارى علمى و فرهنگى لازم دارد؛ جامعه ارتشى، همكارى ارتشى لازم دارد و بدون همكارى هيچ جامعه اى وجود پيدا نمى كند.
پيكر انسان اعضاى گوناگون دارد؛ چون آن ها با هم يگانه هستند، انسانى يگانه تشكيل مى شود. اعضاى هر جامعه اى نيز بايد چنين كنند؛ يكى كار چشم را انجام دهد؛ يكى كار گوش را انجام دهد؛ يكى كار دست را انجام دهد و هم چنين هر كدام از اعضا، كارى انجام دهند و بارى از دوش بردارند و احتياجى از احتياجات را تأمين كنند؛ همه به دنبال يك كار نروند؛ بلكه هر كس فكر كند كه چه كارى از او ساخته است، يا كدام يك از كارهاى جامعه بر زمين مانده است، به سراغ انجام دادنش برود.
ولى حسد نمى گذارد همكارى برقرار شود؛ يكى دست بى پا مى شود؛ ديگرى زبان بى چشم و گوش؛ بلكه همه مى خواهند قلب جامعه باشند و وظيفه مغز را انجام دهند؛ ولى مغز بى دست و پا، و قلب بى چشم و گوش چه سودى دارد؟ آيا مغز بدون ساير اعضا و جوارح مى تواند زيست كند؟
آيا روح همكارى در ميان ما ايجاد نشده است؟ يا خودخواهى و حسد نمى گذارد كه همه با هم قدم برداريم؟ دو مطلب را بر اين سخن گواه مى آوريم:
اگر به مؤسسات تجارتى در بازار نظرى بيندازيد مى بينيد در ميان هر صدى نودوپنج آن ها به تنهايى كار مى كند؛ نسبت تجارت هاى انفرادى به تجارت هاى گروهى، نسبت ده به يك است.
در صورتى كه اگر يك نفر، انفرادى كار كند، صد تومان سود مى برد؛ ولى در صورت گروهى كار كردن، هر كدام هزار تومان مى برند.
هزاران قنات مخروبه و مزارع ويران در كشور ما موجود است، كه علت ويرانى آن ها، اشتراك ميان چند نفر مى باشد؛ گاه يكى از شركا عمداً در ويرانى مى كوشد تا سهم ديگران را بخرد.
راز موفقيت فرنگ
اين نقص، يعنى همكارى نداشتن با يك ديگر، شايد منحصر به ما مشرق زمينيان باشد؛ زيرا در مغرب زمينيان اثرى از آن سراغ ندارم.
اگر به مؤسسات تجارتى آن ها نظر اندازيم، كمتر مؤسسه اى را پيدا مى كنيم كه يك نفرى و به سرمايه يك تن اداره شود؛ بلكه اغلب كمپانى و چند نفرى كار مى كنند.
غربيان به اين راز موفقيت پى برده اند كه سود و موفقيت در همكارى است و يك دست صدا ندارد.
آيا آنان از آغاز چنين بوده اند يا اخيراً چنين شده اند؟
ولى ما مسلمانان با آن كه پايه دين ما روى همكارى گذاشته شده است، از آن غافليم و به هيچ وجه هم آهنگى و تعاون در ميان ما نيست.
فكر غلط
گذشته از آن كه افكار گوناگون، مانع از همكارى ميان ماست، هر كدام از مسلمانان جورى فكر مى كنند كه ديگران نمى پسندند و بايد گفت، ما انواع متعدد هستيم، نه افراد متعدد.
هر كسى فكر مى كند كه چرا من بكوشم، و ديگران سودش را ببرند؛ ولى اين حساب را نمى كند كه خودش نيز از كوشش ديگران بهره مند است.
بر فرض كه نتيجه كوشش شخصى او از نتيجه عمل هر فرد بيش تر باشد؛ ولى مجموع نتايج كوشش ديگران كه به وى مى رسد، به مراتب بيش از مقدارى است كه او به همكاران خود داده است.
حسود چشم تنگ، آن را مى بيند، ولى اين را نمى بيند.
هر دولتى كه سر كار مى آيد، برنامه اى تازه مى آورد، و بنيادى را كه از دولت های سابق به جاى مانده است، بر باد مى دهد.
نمايندگانى كه براى مجلس انتخاب مى شوند، از آغاز تا انجام دوره نمايندگى، در چند فراكسيون شركت مى كنند و در عين حال شايد بيش تر اوقات منفرد باشند.
دولت به خواسته هاى ملت توجه نمى كند، ملت با دولت همكارى نمى كند؛ دولتى كه بر طبق تمايل ملت قدم بردارد، كمتر تا كنون زمام امر را به دست گرفته است.
از موقعى كه پادشاه گذشته از اين كشور رفته است، هزاران حزب تأسيس شده و منحل گرديده است؛ چرا؟ زيرا هر كه حزبى تشكيل داده يا وارد حزبى شده است هدف، خودش بوده است و به ديگران كارى نداشته است. او مى خواست كه حزب، زير سايه او زندگى كند، نه او زير سايه حزب.
اگر مقاصد چنين كسى به وسيله حزب تأمين شود، ديگر به حزب كارى ندارد، و اگر حزب نتواند آن چه را كه او مى خواست به وى بدهد، باز هم به حزب كارى ندارد.
هر كه را كه بنگرى، جز خودش را شايسته نخست وزيرى نمى داند يا مى خواهد نماينده مجلس شود؛ چون اين دومقام مى تواند در هر كارى دخالت كند.
همه مى گويند كه اگر به حرف من گوش بدهند، مملكت اصلاح مى شود؛ ولى اينان هنوز تشخيص نداده اند كه در زير سايه همكارى، بهتر از تنهايى مى توان بهره برد.
اقدام هاى عمومى، همه كس را به تأييد انسان وا مى دارد؛ ولى اقدام هاى شخصى چنين نيست؛ بلكه ديگران را به مخالفت وادار مى كند.
اختلال امنيت
حسد، امنيت اجتماعى را بر هم مى زند، و نظام را مختل مى كند، ترور و آدم كشى را رواج مى دهد؛ غارت و يغماگرى، برقرار مى سازد و بالاخره حكومت قلدرى را ايجاد مى كند.
هنگامى كه اعتماد افراد به يك ديگر از ميان رفت و سوءظن جانشين آن گرديد، هر كس خار راه و مانع موفقيت ديگرى مى شود. اين حالت كم كم رو به فزونى مى نهد و خيانت رواج مى گيرد و امنيت اجتماعى از جان و مال مردم رخت برمى بندد.
همه خود را در خطر مى بينند، دستگاه حاكمه -كه بايد حافظ حقوق مردم باشد- به تعدى و رشوه خوارى مى پردازد، و مزاحمين خود را به زندان مى افكند و يا اعدام و تبعيد مى كند.
فقرا و بى چارگان در آتش مذلت مى سوزند؛ روز به روز در دل هايشان دشمنى با ثروتمندان افزوده مى گردد؛ سرمايه داران چون بر مال خود ايمنى ندارند، سرمايه خويش را به كار نمى اندازند؛ بلكه آن را از كشور خارج كرده، به عقيده خود به محيط امنى منتقل مى كنند! رشوه خوارى و توصيه بازى در دستگاه قضايى و ادارى رخنه مى كند؛ فقر عمومى و فقر علمى -كه معلول فقر اخلاقى است- بر كشور حكومت مى كند و راه براى ايجاد ديكتاتورى سرخ يا سياه باز مى شود.
خوب و خوبان
پنجمين زيان اجتماعى حسد آن است كه نيكوكاران را از نيكوكارى باز مى دارد و خدمت گزاران را از ميان مى برد؛ جامعه را فاقد مردمى شايسته و مؤسسات خيريه و يادگارهاى نيك و امور عام المنفعه مى نمايد؛ شايد مراد از حسنه در روايت (الحَسَدُ يَأْكُلُ الْحَسَناتِ...) اين معنى باشد؛ يعنى مردمان درست كار و كاردان و نيكوكار؛ چنان كه مى گويند «فلانٌ مِنْ حَسَناتِ الْدَهْرِ» يا مقصود يادگار نيك و مؤسسات خيريه و به طور كلى كارهايى كه مردم از آن ها آسايشى ببينند، باشد.
به هر حال هر يك از احتمالات پنج گانه باشد، مؤيد مقصود خواهد بود و شايد همه آن ها مراد باشند.
عجب اين جاست كه اگر نيكوكارى، قدم خيرى بردارد، بيمارستانى بسازد؛ پرورشگاهى تأسيس كند؛ مسجدى بنا كند؛ شهرى را لوله كشى كند؛ يا بخواهد كارهاى عام المنفعه انجام دهد، حسودان نمى گذارند و جلوگيرى مى كنند و اگر زورشان نرسيد، انتقاد مى كنند و مى گويند اگر به جاى اين كار، فلان كار مى شد، بهتر بود؛ يا مى گويند، مصرف اين كار از راه نامشروع است؛ يا مى گويند خرجش را ديگرى داده است؛ ولى اين شخص به نام خود كرده است؛ به هر حال، هر كسى طورى سخن مى گويد. به جاى آن كه قدردانى كنند، و سپاس گزار او باشند، آن قدر ناروا مى گويند و مى كوشند، تا نيكوكار را از نيكوكارى اش منصرف سازند، و يا اگر كارش به پايان رسيده است، آن را ويران كنند.
ويكتور هوگو در كتاب معروفش تشريح مى كند كه چگونه اين مردم ضد مرد نيكوكارى به نام مسيو مادلن -كه ساعتى از خدمت گزارى جامعه فروگذار نمى كرد- اقدام كردند تا اثبات شد كه او همان ژان والژان -دزد معروف- است؛ در نتيجه جامعه اى را از نيكوكارى مرد نيكوكارى محروم كردند.
حسد بر وزيران با تدبير
حسد حسن صبّاح بر خواجه نظام الملك، وى را برانگيخت تا كشور را از چنان وزير باتدبيرى محروم سازد و فتنه اسماعيليه را در ايران برپا كند؛ فتنه اى كه نظير آن را خوارج در زمان اميرالمؤمنين(ع) ايجاد كرده بودند؛ وامروز كمونيست ها در دنيا ايجاد كرده اند.
حسودان موجبات قتل قائم مقام فراهانى و ميرزا تقى خان اميركبير را فراهم آوردند و اقدامات اصلاحى آن ها را خنثى كردند و از ميان بردند و كشور را از نتايج خدمات آن ها براى هميشه محروم كردند.
بزرگ مردى را مى شناسم كه ساليان درازى است، بيمارستانى ساخته است كه هرسال هزاران بى نواى بيمار در آن درمان مى شوند؛ ولى پست فطرتان در عوض قدردانى او را به باد انتقام گرفته، استهزايش مى كنند، و حتى او را از ورود به ملك شخصى خود ممنوع كردند؛ چون جرمش اين است كه خدمتى به سزا انجام داده و كار نيكى كرده است.
مردم فرانسه براى آبه پير -كشيش نيكوكار خود- ارج قائلند و از وى بسيار ستايش و قدردانى مى كنند؛ ولى ما با آن كه امثال آبه پيرها و شايسته تر از او را بسيار داريم، به جاى قدردانى از آنان، با آن ها دشمنى مى كنيم!
توارث حسد (۱۱)
توارث
در بيمارى هايى كه بر تن عارض مى شود، تنها چند مرض معين است كه به ارث مى رسد؛ ولى بيمارى هاى روحى عموماً داراى اين خصوصيتند و از نياكان به فرزندان به ارث مى رسند.
قانون توارث صفات، يكى از مباحث مهم روان شناسى است؛ ولى براى ظهور صفات پدران در پسران، توارث، عليت تامه ندارد؛ بلكه فقط مقتضى مى باشد؛ اگر عوامل خارجى با توارث مخالفت نكند، صفت ارثى مى شود.
توارث اقتضايى، شدت و ضعف دارد. ممانعت عوامل خارجى نيز چنين است و اين حال در صفات حسنه و صفات رذيله يك سان است.
موافقت و مخالفت محيط
فرزندى كه صفات پسنديده را به ارث ببرد، اگر محيط پرورش او نيز طورى باشد كه با چنين صفاتى سازگار باشد، نمونه اى از بهترين دارندگان فضيلت خواهد شد.
فرزندى كه صفات رذيله را به ارث ببرد، و محيط پرورش نيز با آن ها تطبيق كند، چنين فرزندى نمونه شقاوت و پليدى خواهد بود. اگر محيط پرورش هر دو، با صفات ارثى مساعد نبود؛ بلكه متناقض بود، صفات ارثى از ميان مى رود و فرزند به رنگ محيط در مى آيد.
پاكيزگانى كه از آنان فرزندانى ناخلف به وجود آمده اند و ناپاكانى كه فرزندانى پاك و جوان مرد داشته اند، محيط پرورش، اولى را سياه بخت و دومى را سفيدبخت كرده است.
تأثير دو عامل
اگر ظهور صفتى در كسى، معلول دو عامل توارث و پرورش باشد، اين صفت در او قوى تر از كسى است كه پيدايش آن صفت در وى، معلول يك عامل است.
توارث نيز از دو ناحيه ممكن است: هم از ناحيه پدران، و هم از ناحيه مادران.
گاه پدر و مادر در صفات، يك رنگند؛ در اين موقع عامل توارث بسيار قوى مى گردد و گاه در صفات با هم مخالفند؛ در اين موقع عامل توارث ضعيف خواهد بود؛ قوت و ضعف صفات در پدر و مادر نيز در قوت و ضعف توارث تأثير دارد.
فرزندى كه داراى دو توارث متضاد باشد، اگر عامل پرورش با يكى از آن دو، موافقت داشته باشد، ميراث همان خواهد بود.
گاه عامل توارث به حدى نيرومند است كه محيط را -بر فرض كه متناقض با آن باشد- شكست مى دهد و صفات ارثى از فرزند بروز مى كند و اين، اغلب در موقعى است كه محيط تربيتى ضعيف باشد. گاه محيط پرورش به قدرى قوى است كه عامل توارث را شكست مى دهد؛ در اين صورت صفات اكتسابى در فرزند ظهور پيدا مى كند و صفات ارثى از ميان مى رود.
فرضيه ديگر
شايد توارث در خود صفات نباشد و منشأ ظهور صفات پدران و مادران در فرزندان، همانند بودن بافت ها و سلول هاى فرزند با پدر و مادر باشد.
شايد پيدايش علم قيافه در عرب قبل از اسلام بر اثر همين ماننده بودن اعضاى فرزند به پدر بوده است. امروز با تجزيه خون تا حدى پدر و فرزند را مى شناسند؛ دراين صورت همان چيزى كه موجب پيدايش صفات در پدر بوده است، همان نيز موجب پيدايش صفاتى مانند صفات پدر در فرزند مى شود. خصوصيات ساختمانى بدن پدر، موجب پيدايش صفات او بوده؛ همانند بودن خصوصيات ساختمانى پسر نيز صفاتى همانند آن ايجاد مى كند.
بنابر اين فرضيه توارث، در علل صفات مى باشد، نه در خود صفات، و مشابهت در علل، موجب مشابهت معلولات خواهد بود.
چيزى كه اين نظريه را باطل مى كند و نظريه نخستين را تأييد مى كند آن است كه صفاتى كه در پدر به طور اكتسابى پيدا شده است، نيز به فرزند به ارث مى رسد و مانند بقيه صفات موروثه، فطرى فرزند مى گردد. اگر ملاك در توارث همانند بودن اعضا باشد، اين گونه صفات نبايد به ارث برسد؛ زيرا خصوصيات ساختمانى بدن پدر، موجب پيدايش اين صفات نيست، تا ساختمان بدن فرزند، مانند آن را ايجاد كند.
اگر كسى بگويد كه خصوصيات ساختمانى بدن پدر، مناسب با اكتساب بود، وگرنه اكتساب ممكن نمى شد، به او مى گوييم كه ساختمان بدن بسيارى از مردم گوناگون است؛ اما همگى در اثر محيط خارجى يك رنگ مى شوند و به يك دسته از صفات موصوف مى گردند.
اضافه بر اين، چنين نظريه اى، باطل كننده اصل تربيت و پرورش مى باشد؛ ولى از نظر بحث ما، هر دو نظريه در مقام اثر، يكى هستند؛ زيرا منظور، اثبات پيدايش حسد در فرزندى است كه پدر و مادرش حسود بوده اند؛ علل پيدايش هرچه باشد، به سخن ما مربوط نيست. نكته ديگرى كه مورد نظر است، آن است كه فرزندان نپندارند كه اثر عامل توارث، صد درصد قطعى است، تا ديگر در فكر اصلاح خود نباشند؛ بلكه معمولاً تأثير عوامل خارجى، مانند تربيت و وضع محيط در انسان، بيش تر از عامل ميراث مى باشد.
فرزند مى تواند در زمره پاكان داخل شود و بيمارى خود را درمان كند و از پاك دلان به شمار آيد، و از پدر و مادر سعادتمندتر گردد؛ وگرنه حسد موروثى به طور فطرى در فرزند مى ماند و به تدريج رشد مى كند. بدبخت آن كسى است كه وضع اجتماعى اش با حسد سازگار باشد؛ در اين صورت ممكن است، فرزند خطرناك تر و پليدتر از پدر خود بشود.
هاشم و عبد شمس
هاشم مردى شايسته، توانا، درست كار، داراى جلالت و بزرگى و شرافت بود؛ پيوسته به كمك بيچارگان اشتغال داشت؛ بر اثر همين كمالات و فضايل، سيادت عرب با او شد.
عبد شمس برادر هاشم از اين شايستگى، بهره اى نداشت؛ به جاى آن كه افتخار كند كه چنين برادرى دارد و از سايه اين درخت برومند و بارهاى آن بهره مند شود، بر برادر حسد ورزيد؛
كارها كرد و فتنه ها برانگيخت؛ ناپاكى ها نشان داد تا هاشم را از سرورى بيندازد؛ ولى در برابر شايستگى هاشم، نتوانست كارى از پيش برد و بالاخره شكست خورد و ناتوان و رنجور شد و مرد.
حسد عبدشمس، به فرزندش «اميّه» به ارث رسيد؛ محيط پرورش عبد شمس -كه از ناپاك ترين محيطها به شمار مى رفت- اين ريشه پليد را در نهاد اميه آبيارى كرد؛ از آن طرف، پاكى، شايستگى، نيكوكارى و صفات پسنديده هاشم به فرزندش عبدالمطلب به ارث رسيد؛ محيط تربيتى هاشم -كه از پاكيزه ترين محيطها به شمار مى رفت- اين ريشه سعادت را در نهاد عبد المطلب آبيارى كرد.
اميه در آغاز با هاشم به ستيزه برخاست و شكست خورد و بر اثر آن از مكه به شام رفت و در آن جا ماند. پس از وفات هاشم، سيادت قريش و حجاز از آن فرزندش عبدالمطلب گرديد.
در اين هنگام اميه از شام به مكه بازگشت، و ستيزه جويى را با پسر هاشم آغاز كرد و حسادتش موجب شد كه با عبدالمطلب از در دشمنى درآيد. هرچه عبدالمطلب اصيل، باايمان، پايبند به عهد، پاك دامن و بزرگوار بود، در برابر، اميه، ناپاك، بى تقوا، پيمان شكن، هرزه و پست بود.
قريش، هم سوگند شده بودند كه از هر مظلوم و ستم ديده اى دفاع كنند و داد او را از ظالم و ستم كار بگيرند. اين سوگند در تاريخ به نام حلف الفضول ثبت شده است.
عاص بن وائل كه از گردن كلفتان قريش بود، از مردى غريب، جنسى خريد و از پرداختن بها سرپيچى كرد.
بنى هاشم جوانمردى كردند و آن قدر در يارى مرد غريب كوشيدند تا طلب خود را وصول كرد؛ ولى خاندان عبدشمس دوستى با عاص را در نظر گرفته، سوگند را شكستند و به يارى مرد غريب نشتافتند.
عبدالمطلب و حرب
اميّه هرچه مى خواست، با عبدالمطلب كينه توزى كرد و رشك ورزيد تا مرد.
حسد اميّه به فرزند ش حرب به ارث رسيد. محيط پرورش اموى اين صفت موروثه را تقويت كرد.
حرب نيز با عبدالمطلب به دشمنى برخاست؛ ولى نتوانست كارى از پيش ببرد؛ زيرا تقوا و درستى، ناپاكى و نادرستى را شكست داد.
در محاكمه اى كه ميان عبدالمطلب و حرب رخ داد، يكى از قضات عرب به نام نفيل بن عدى در آن قضاوت كرد و حق را به جانب عبد المطلب دانست.
قاضى پس از اعلام حكم، حرب را مخاطب قرار داده، چنين گفت:
«أبوُكَ مُعاهِرٌ وَ أبُوهْ عف وَذادَ الفيلَ عَنْ بَلَدٍ حَرامٍ؛ پدر تو بى ناموس بود و پدر او پاك دامن، و خودش از حمله فيلان به خانه خدا دفاع كرد».
در ميان فرزندان عبدالمطلّب دو تن از آن ها يكى به نام عبداللّه و ديگرى به نام ابوطالب در فضايل اخلاق و محاسن صفات ممتاز بودند. گويى ارث عبدالمطلب به اين دو رسيده بود و آنان بر آن افزوده بودند؛ اضافه بر اين، از تربيت عالى پدر نيز برخوردار بودند.
عبداللّه در زمان پدر، جوانمرگ شد و پدر پير را داغ دار كرد.
بزرگ ترين سرمايه بشريت، يعنى رسول خدا(ص) از عبداللّه به وجود آمد و حضرتش، قطع نظر از كمالات ارثى و فضايل نژادى، با عالى ترين پرورش ها، يعنى تربيت الهى و پرورش خدايى، پرورش يافت.
پس از عبدالمطلب سيادت عرب، به فرزند بزرگوارش -ابوطالب- رسيد؛ خدماتى كه اين مرد بزرگ در راه پيشرفت اسلام كرده است، بزرگ ترين نمونه از فداكارى و بزرگوارى به شمار مى رود.
رسول خدا سال وفات ابوطالب را «عامُ الحُزْن» يعنى سال غم نام نهاد.
از ابوطالب فرزندى به وجود آمد كه عالى ترين نمونه انسانيت بود؛ اين فرزند در دامن پيغمبر اسلام پرورش يافت و با تربيت پيغمبر قدم در راه تكامل گذارد و رسول خدا به او لقب اميرالمؤمنين داد.
محمد(ص) و ابوسفيان
از حرب نيز فرزندى به نام ابوسفيان كه نمونه اى از نادرستى، خيانت، جاه طلبى و پيمان شكنى بود، به وجود آمد و تربيت خانوادگى، اين صفات را در وى پابرجا و استوار كرد.
ابوسفيان بر رسول خدا(ص) حسد مى ورزيد، و با حضرتش آن قدر دشمنى و ستيز كرد كه يكى از بزرگ ترين خارهاى راه اسلام شمرده شد؛ سرانجام در فتح مكه در چنگال نيروى اسلام، گرفتار آمد.
مغز ابوسفيان، خداپرستى و حق پرستى را باور نمى كرد و منكر بود كه حقّ و حقيقتى در كار باشد.
او مى پنداشت كه رسول خدا(ص) مانندخودش در پى جاه طلبى و پول پرستى مى باشد؛ اسلامى، دينى و ايمانى، در كار نيست و اين ها همه وسيله رسيدن به جاه و مقام است!
موقعى كه به سپاهيان اسلام مى نگريست، به عباس -عموى پيغمبر(ص)- گفت: برادر زاده ات داراى سلطنتى عظيم شده است. عباس جواب داد: اين ها پيغمبرى و خداپرستى است؛ سلطنت نيست.
ابوسفيان به ظاهر اسلام آورد؛ ولى دشمنى با رسول خدا(ص) را در دل مى پروراند. در نبرد حُنَين ابتدا سپاهيان اسلام شكست خوردند و پا به گريز گذاشتند؛ ابوسفيان با خشنودى گفت: گمان ندارم گريختگان پيش از رسيدن به دريا بايستند؛ امروز سِحر باطل باشد و جادوگرى (اسلام) از ميان رفت.
ولى سپاهيان اسلام، به فرمان رسول خدا(ص) و كوشش سپهسالار بزرگ اسلام -اميرالمؤمنين(ع)- دست از گريز كشيدند، پيش از آن كه به دريا برسند؛ آرى پيش از آن كه به دريا برسند بازگشتند و خدا فتح و پيروزى را نصيب آن ها كرد.
ولى پيغمبر اسلام(ص)، ابوسفيان را مورد لطف قرار داد و از غنايم همين جنگ به او و پسرانش -معاويه و يزيد- بيش تر از ديگران عنايت فرمود؛ ولى حسود خودخواه و پليد بخيل، هر چه نيكى بيند، دشمنى اش افزوده مى گردد.
در مسجد رسول خدا(ص) نيز ابوسفيان از دشمنى با اسلام دست بردار نبود. در جنگ هاى اسلام با روم، هنگامى كه روميان پيش مى رفتند، با خشنودى و فرح فرياد مى زد: آفرين، آفرين بر شما اى روميان!
و هنگامى كه پيروزى با مسلمانان مى شد و روميان عقب نشينى مى كردند، با افسردگى و اندوه مى گفت: بيچاره روميان!
على(ع) و معاويه
معاويه پليدى را از پدر به ارث برده بود؛ تربيت ابوسفيانى نيز نهال پليدى را در نهاد معاويه، برومند كرده بود و او را قهرمان مبارزه با حق و حقيقت قرار داده بود؛ اضافه بر اين، معاويه سياستمدار زبردستى بود و نيرنگ و افسون را به خوبى مى دانست و در راه رسيدن به مقصود، از هيچ جنايتى دريغ نمى كرد.
معاويه با على(ع) -كه نمونه كامل تقوا و نماينده حقيقى گفتار و كردار و اخلاق و صفات رسول خدا(ص) بود- به مخالفت و معاندت پرداخت.
دشمنى ها و كينه توزى هاى معاويه با اميرالمؤمنين(ع) مشهور است. معاويه در آغاز زمامدارى اميرالمؤمنين(ع) طلحه و زبير را برانگيخت كه با آن حضرت از در پيمان شكنى و دشمنى در آيند؛ در نتيجه فاجعه جمل به وقوع پيوست. نمى گويم تمام علت اين فاجعه او بود؛ بلكه او هم در اين نقطه سياه، دست داشت.
سپس خودش مستقيماً به مبارزه پرداخت و فاجعه صفين رخ داد و سرانجام با نيرنگ عمروعاص به طور موقت از شكست قطعى نجات يافت.
هنگامى كه براى بار دوم اميرالمؤمنين(ع) عازم قطع ريشه فساد معاويه بود و مسلمانان در اثر غارت گرى ها از او متنفر شده بودند و در اين موقع زوال معاويه حتمى به نظر مى رسيد، آن حضرت به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
معاويه پس از شهادت آن حضرت نيز از دشمنى دست برنداشت؛ خطبا و ناطقان مزدور خود را وادار كرده بود كه بر منابر به آن حضرت ناسزا گويند و اين كار شوم ساليانى دراز حتى پس از مرگ معاويه ادامه پيدا كرد.
آن گاه معاويه با پسر بزرگ على(ع)، سبط اكبر رسول خدا(ص) و سرور بهشتيان از در دشمنى و معاندت درآمد و با پيمانى كه تمام مواد آن را زير پا گذاشت، خود را سلطان وقت خواند.
پيمان شكنى در مكتب معاويه، هم ارثى بود و هم اكتسابى و هم فكر نادرستش آن را سياست و زيركى تلقى مى كرد. معاويه به اين هم اكتفا نكرد؛ زنى را در خانه امام مجتبى(ع) تحريك كرد تا آن حضرت را مسموم كند و به اين مقصود شوم نيز موفق شد و آن حضرت به سراى ديگر شتافت و خود معاويه هم پس از چندى مرد.
حسين(ع) و يزيد
تاريخ تكرار شد؛ حسين(ع) پسر على(ع) و نواده رسول خدا(ص) با يزيد، پسر معاويه و نواده ابوسفيان روبه رو شدند.
سيدالشهدا(ع) نمونه كاملى از رسول خدا(ص)، اميرالمؤمنين(ع)، امام مجتبى(ع) و بقيه نياكان پاكش بود و سرچشمه فضيلت و پاك دامنى و نيكوكارى، دليرى و جوانمردى و فداكارى به شمار مى رفت.
يزيد هم نمونه اى كامل از معاويه، ابوسفيان و نياكان ناپاكش بود و سرچشمه پليدى، بى رحمى و كثافت به شمار مى رفت و بى شعورى را نيز در اثر باده گسارى به دست آورده بود. آرى مَثَل اعلاى حقّ و حقيقت با مَثَل اعلاى شقاوت و شهوت روبه رو شد.
يزيد از پدرانش بى شعورتر و بى تشخيص تر و با كردار پليدش، روى تاريخ را سياه كرد.
پس از شهادت سيدالشهدا(ع) يزيد نياكان بت پرست خود را ستود و خداپرستى را بازيچه دست بنى هاشم شمرد؛ آرى يزيد وارث معاويه و ابوسفيان بود.
يزيد آرزو مى كرد كه اى كاش نياكان من مى بودند و مى ديدند كه چگونه انتقام خود را از آل محمد گرفتم؛ يا به تعبير خودش چگونه قرض خود را ادا كردم.
يزيد پس از شهادت حسين(ع) نيز از دشمنى دست بردار نبود؛ سر بريده آن حضرت را در مجلس پيش روى خود نهاده بود و با خيزرانى كه در دست داشت بر لب و دندان آن وجود مقدس مى نواخت! جنايات يزيد از حد گذشت. او و پدرش و دودمانش، تاريخ اسلام را سياه كردند. جهان و زمان بيش از اين توانايى تحمل جنايات خاندان ابوسفيان را نداشت؛ لذا ريشه كن شدند و در آن جهان به عذاب گرفتار گرديدند و نتيجه اعمال خود را ديدند.
سلطنت به مروانيان رسيد؛ اينان از تيره هاى درجه دوم اموى بودند.
خاندان مروان نيز با سلاله رسول(ص) روبه رو شدند و تاريخ فضيلت و مردانگى از يك سوى و روزگار خيانت و پليدى از سوى ديگر، چندين مرتبه تكرار شد و مى شود و هم اكنون نيز (كه زمان پهلوى است) ادامه دارد.
اين بود نمونه اى از ميراث صفات پسنديده و توارث صفات رذيله و اگر صفات اقوام تاريخى را بنگريد و يا سلسله انساب مردم زمان خود را مطالعه كنيد، هزاران مصداق براى آن خواهيد يافت.
سرايت حسد (۱۲)
شرايط سرايت
بيمارى هاى واگير و مسرى در كيفيت سرايت، مختلفند؛ يكى به وسيله آميزش سرايت مى كند، ديگرى به وسيله خوراك، سومى به وسيله هوا، چهارم به وسيله حيوانات حامل ميكرب.
بنابراين، سرايت هر يك از اين بيمارى ها در شرايطى مخصوص و منوط به اوضاع و احوال معينى است.
بيمارى مسرى هر چند خطرناك باشد و ميكرب هرچه نيرومند باشد، در تمام شرايط سرايت نمى كند و سرايتش احتياج به وضع مخصوصى دارد.
ولى سرايت بيمارى هاى روحى نياز به شرايط خاصى ندارد. در هر اوضاع و احوالى، امكان سرايت براى آن ها متصور است.
كوچك ترين ارتباط و معاشرتى كه ميان دو تن باشد، كافى است كه مرضى از روحى پليد به روانى پاك سرايت كند و آن را آلوده سازد.
بيش تر كودكان و نوباوگان به خودى خود داراى روحى پاكيزه هستند و اگر مرضى هم به ارث برده باشند، چندان نيرومند نخواهد بود؛ ولى محيط پليد ومعاشرت با دوستان ناجنس آنان را آلوده مى كند. اين پرورش يافتگان، پرورش دهنده نسل آينده مى شوند؛ پس اين روش تكرار مى شود. آيندگان در اثر تربيت گذشتگان، نادرست بار مى آيند. ساليانى دراز، ملتى در بدبختى مى افتد و اگر ريشه را بنگريد در اثر چند تن پليد، محيط پاكى آلوده مى شود.
بيش تر كسانى كه ابتلا به بيمارى هاى روحى مانند حسد، رياكارى، نفاق، خودپسندى و مانند اين ها پيدا كرده اند در اثر سرايت و اكتساب بوده است. عامل توارث اگر از ناحيه عوامل خارجى تأييد نشود، چندان اثر نيرومندى به جاى نمى گذارد؛ بلكه اثر نيرومند، از عامل سرايت است.
عامل سرايت
سرايت بيمارى هاى روحى، نخست در اثر تربيت خانوادگى است. اخلاق پدر و رفتار مادر، تأثير كلى در روحيات فرزند دارد. در مرحله دوم به وسيله هم شاگردان و آموزگاران و دبيران خواهد بود.
سومين مرحله، دوستان و آشنايانند. جوانى پاكيزه دل با مردى پليد آشنا مى شود؛ كم كم آشنايى شدت پيدا مى كند و تبديل به دوستى مى شود؛ دوستى شدت پيدا مى كند و جوان بيش تر ساعات خود را با آن ناپاك به سر مى برد و روحيات زشت او در قلب پاك تأثير مى كند و ندانسته آن جوان پاك، تحت تأثير آن ناپاك قرار مى گيرد و خوش بينى بى جا و غفلت، پاكيزه اى را آلوده مى سازد.
اگر كسى در دوستى با ديگران، ملتفت و دورانديش باشد و غفلت نورزد، كمتر احتمال مبتلا شدن را دارد؛ زيرا بهترين وسيله براى جلوگيرى از سرايت بيمارى، متوجه بودن وغفلت نداشتن است. سرايت امراض روحى بسيار بسيار پنهانى و مرموز است و كمتر كسى ملتفت مى شود كه به مرضى دچار شده است؛ اضافه بر اين، خودخواهى نمى گذارد كه انسان، خود را معيوب بداند؛ زيرا همه مردم امراض روحى را عيب مى شمارند و خود را منزه مى پندارند.
سرايت از بالا
حسد گاهى از زبردست به زيردستان سرايت مى كند؛ يعنى اگر مركز قدرت داراى روحى پليد و روانى ناپاك باشد، پليدى و ناپاكى از بالا به پايين سرايت مى كند و زبردست بيمار، زيردستان را بيمار مى سازد. مردمانى پاك دل به مركز قدرت نزديك مى شوند؛ ولى مركز قدرتى كه پليد است، پليدى را به آنان سرايت مى دهد و از سياهدلان مى گرداند.
«زياد» از دوستان على(ع) بود و تا پايان زندگى آن حضرت دست از على(ع) برنداشت و پس از شهادت اميرالمؤمنين(ع) با امام مجتبى(ع) از در وفادارى درآمد؛ پس از آن كه معاويه قدرت را در دست گرفت، در پى جلب زياد شد و بدين مقصود موفق گرديد.
حسد معاويه بر محمد و آل محمد(ص) به زياد هم سرايت كرد، و با على(ع) و دوستانش دشمن گرديد.
دشمنى زياد با اميرالمؤمنين(ع) و شيعيانش -كه دوستان گذشته اش بودند- روزبه روز در افزايش بود و كار دشمنى او به جايى رسيد كه از پليدترين و نانجيب ترين دشمنان اميرالمؤمنين(ع) به شمار آمد. او به هر يك از دوستان على(ع) دست مى يافت، هرچند با يك ديگر دوست ديرين بودند، شكنجه اش مى كرد و به زندان مى انداخت و يا سر مى بريد.
زبردستى كه مركز قدرت باشد، ريشه درخت را مى ماند و اطرافيان مانند شاخه ها و ميوه هاى اويند؛ اگر ريشه فاسد گشت، ميوه گنديده مى گردد؛ از كوزه همان برون تراود كه در اوست؛ فساد ميوه، نشانه فساد ريشه است.
سرايت از پايين
گاهى سرايت از زيردست به زبردست مى شود و حسد از پايين به بالاسرايت مى كند. بسيارى از زمامداران شايد در آغاز، داراى روحى پاك بودند؛ ولى تملق وچاپلوسى اطرافيان، خودپرستى را در آنان ايجاد كرد، و مقام بالا از حسد پايين اثر پذيرفت.
زبردست و مركز قدرت اگر كمى خودخواه و نادان باشد، زيردستان مى توانند، كاملاً او را تحت تأثير قرار دهند و او را طبق تمايلات خودشان بگردانند و كارهاى زشت وناپسندى از او بكشند كه بدنامى اش از آن او باشد و آنان از خوشى موقت برخوردار شوند. اطرافيان براى آن كه چند روزى لذتى ببرند، اغلب جنايات را به وسيله مركز قدرت و يا به نام او انجام مى دهند.
زنانى، شوهران خود را تحت تأثير قرار مى دهند و آن ها را به هر سو كه مى خواهند، مى كشند و شوهر را بدبخت مى كنند.
برادرانى كه با يك ديگر بسيار دوست بودند و يك دل ويك زبان قدم برمى داشتند، هنگامى كه ازدواج مى كنند، رشك همسران آن ها موجب رنجيدگى ميان دو برادر مى شود و سرانجام به دشمنى مى انجامد.
زنان «پل رينو» و «دالاديه»، نخست وزيران فرانسه در جنگ جهانى دوم، با هم حسد ورزيدند و شوهرانشان را بر ضد يك ديگر تحريك كردند، تا هم آهنگى را در كابينه فرانسه برهم زدند و فرانسه شكست خورد و به روزگار سياهى افتاد.
ابولهب -عموى پيغمبر(ص)- شوهر ام جميل -خواهر ابوسفيان- بود. حسد اين زن بر رسول خدا و دشمنى او، به شوهرش سرايت كرد و ابولهب دشمن برادرزاده خود گرديد.
سرايت از مساوى به مساوى
سرايت در بيمارى هاى روحى از مساوى به مساوى، كمتر از دو قسم گذشته نيست و شايد هم بيش تر باشد.
چون اكثر مردم با مراكز قدرت سر و كارى ندارند. معاشرت ها بيش تر در ميان دوستانى است كه يك طبقه هستند و اين خصوصيت در همه اصناف موجود است. دوستى در ميان محصلان بيش تر بين هم كلاسان مى باشد. دوستى در ميان افسران بيش تر در كسانى است كه داراى يك درجه هستند و يا فاصله آن ها كم است.
بازاريان نيز چنين هستند؛ افراد روحانيت نيز اين گونه اند؛ سرمايه داران و بازرگانان و مالكان هم داراى همين خصوصيت مى باشند. سرايت امراض در ميان دسته جات مختلف، از مساوى به مساوى مى باشد.
سرايت به ضميمه توارث
گاه عامل سرايت و عامل توارث، با هم جمع مى شوند؛ يعنى كسى رشك و پليدى را، هم از نياكان به ارث مى برد و هم از عوامل خارجى اكتساب مى كند.
بهترين مصداق اين گونه مردم در تاريخ، مروانيان هستند؛ اينان رشك و پليدى را از نياى خود به ارث بردند و تربيت مروانى، اين نهال پليد را آبيارى كرد و از دودمان ابوسفيان نيز رشك و پليدى به آن ها سرايت كرد و مجسمه اى از ظلم و بيدادگرى و ناپاكى شدند. موقعى كه سلطنت اموى به دستشان افتاد، هرچه مى توانستند، با دودمان رسول خدا(ص) دشمنى كردند و از كشتن شيعيان آل محمد(ص) لذت مى بردند.
«حَجّاج» در كوفه از طرف مروانيان امير بود و از دوستان على(ع) قتل گاهى ايجاد كرده بود كه از هر طرف سيل خون جارى مى شد.
حَجّاج دستور مى داد تا نى را از وسط دو نيم كنند و دسته اى از آن ها را دور تا دور بدنهاى لخت و عريان دوستان اميرالمؤمنين(ع) مى بستند و آن گاه با فشار، نى ها را مى شكستند، به طورى كه خون فوران مى كرد.
امام سجاد(ع) را پس از سخت گيرى هاى پى درپى و ظلم هاى فراوان، مسموم كردند با آن كه حيات و هستى مروانيان، مرهون بزرگوارى آن حضرت بود.
موقعى كه اصحاب رسول خدا(ص) در مدينه بر ضد حكومت بيدادگرى اموى انقلاب كردند، مروانيان در آن جا بودند و همگى از زن و مرد، در خطر مرگ و اسارت از ناحيه انقلابيون قرار داشتند، امام سجاد(ع) آنان را نگهدارى كرد و از خطر نجات داد؛ ولى مروانيان پليدتر از اين بودند كه نيكى ها را به خاطر داشته باشند؛ نمك خوردن و نمكدان شكستن، از شيوه هاى ديرين امويان بود.
مروانيان امام باقر(ع) را نيز مسموم كردند. جنازه زيد -فرزند رشيد امام سجاد(ع)- را نيز پس از كشته شدن، از قبر بيرون آوردند و سرش را از تن جدا كردند و پيكرش را چهار سال بر سر دار آويختند و پس از آن، پايين آوردند و نعش را آتش زدند و سپس خاكسترش را به دريا ريختند!
يحيى -فرزند زيد- را در گرگان شهيد كردند؛ شهيد فخّ و كسانش را در مكه و مدينه كشتند و تا موقعى كه قدرت در دستشان بود، از ظلم و جور فروگذار نكردند. تا وقتى كه از تخت سرنگون شدند و به سرانجام شوم خود رسيدند.
________________________________________ ۱ شب پنج شنبه بيست و ششم رجب سال ۱۳۷۰ مطابق با دوازدهم ارديبهشت سال ۱۳۳۰. ۲ . مصباح الشريعة، باب ۵۱، ص ۲۸۵. ۳ . سفينة البحار، ج ۱، ص ۵۹۸، ماده حسد. ۴ . تصنيف غرر الحكم، ص ۳۰۰. ۵ . بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۵۲. ۶ . نهج البلاغه، حكمت ۲۵۶. ۷ . سفينة البحار، ج ۱، ص ۵۹۹، ماده حسد. ۸ . حج (۲۲) آيه ۱۱. ۹ شب پنج شنبه سوم شعبان سال ۱۳۷۰ مطابق با نوزدهم ارديبهشت سال ۱۳۳۰. ۱۰ . سفينة البحار، ج ۱، ص ۵۹۹، باب حسد. ۱۱ شب پنج شنبه دهم شعبان سال ۱۳۷۰ مطابق با بيست و ششم ارديبهشت سال ۱۳۳۰. ۱۲ شب پنج شنبه هفدهم شعبان سال ۱۳۷۰ مطابق با دوم خرداد سال ۱۳۳۰.
بهداشت از حسد (۱)
بهداشت چيست
مبارزه با بيمارى و امراض دو مرحله دارد: نخست بهداشت و سپس درمان.
بهداشت آن است كه پيش از آمدن مرض، اقداماتى كنند تا از پيدايش آن جلوگيرى شود و وسايلى به كار برند كه افراد را از گرفتار شدن به بيمارى نگه دارند. دستورهايى كه از طرف علماى بهداشت و پزشكان براى حفظ سلامتى داده مى شود، مانند ورزش هاى طبى، مقدار خوردن و آشاميدن، پاكيزگى و آلوده نبودن خوردنى و آشاميدنى و مانند اين ها، همگى براى حفظ سلامتى است.
وظيفه دولت است كه بهداشت مردم را از هر لحاظ تأمين كند و افراد ملتش را از خطر ابتلاى به بيمارى ها مصون دارد. اين كار را بهداشت همگانى مى ناميم و در برابر آن، بهداشت ويژه مى باشد.
بهداشت ويژه آن است كه هر كس به مقدار توانايى خود در حفظ سلامتى اش كوشا باشد و مراعات دستورهاى بهداشتى را بنمايد؛ مخصوصاً هنگامى كه بهداشت همگانى تأمين نباشد، بهداشت ويژه بسيار بسيار لازم خواهد بود.
اگر بهداشت همگانى تأمين باشد، افراد چندان نيازمند مراعات بهداشت خويش نيستند؛ ولى اگر محيط آلوده باشد و از بهداشت همگانى، جز در روزنامه ها خبرى نباشد، هر كس بايد نهايت كوشش خود را در مراعات بهداشت و حفظ تن درستى به كار ببرد تا مبادا گرفتار شود.
از نظر تأثير، بهداشت از درمان حساس تر است؛ زيرا بر فرض اين كه مريضى را درمان كردند، اگر بهداشت نباشد و محيط به امراض آلوده باشد، مريضى كه مصونيت پيدا نكرده، دوباره در خطر بيمارى قرار مى گيرد و به اصطلاح ممكن است پس بيفتد و اين بار مرض، خطرناك تر خواهد بود؛ چون نيروى دفاعى مزاج، كم شده و مريض كوفته و ناتوان تر گرديده است، و حتى بيمارى كه مصونيت يافته است، در خطر بيمارى ديگرى قرار مى گيرد و به دره مرگ سرازير مى شود.
بهداشت از حسد
مبارزه با بيمارى هاى روحى نيز دو مرحله دارد: نخست بهداشت و سپس درمان.
در بيمارى هاى جسمانى تذكر داده شد كه وقتى محيط آلوده باشد و بهداشت همگانى تأمين نگرديده باشد، افراد بايد بيش تر در بهداشت شخصى دقت كنند و در حفظ سلامتى خود بكوشند.
در بيمارى هاى روحى نيز اين نكته به طور دقيق بايد مراعات شود. هرگاه محيط اجتماعى، مادى و تاريك باشد و پليدى و صفات رذيله بر آن مستولى شود، به طورى كه همه افراد در خطر گرفتار شدن قرار گيرند، كسى كه مى خواهد روحش پاكيزه باشد و به صفات رذيله آلوده نگردد، بايد به طور دقيق بهداشت روحى را مراعات كند و با اشعه فكرى، خود را تحت مطالعه قرار دهد كه مبادا گرفتار آن گردد.
همه مى دانيم كه امروزه محيط اجتماعى، بسيار تيره وتار و حسودپرور است و دل هايى را كه همچون خورشيد درخشندگى دارند، چون قير سياه مى كند.
انسانى كه نخواهد به حسد دچار شود و بخواهد قلبش نورانى و شفاف بماند، بايستى مراعات بهداشت روحى را بنمايد و صد درصد متوجه باشد كه در اين دام نيفتد، كه رهايى از آن بسى دشوار خواهد بود.
بايد هر شب وقت خواب خود را تحت مطالعه قرار دهد و درون خود را بنگرد و ببيند كه آيا گرفتار پليدى شده است يا نه؟ نشانه هاى حسود را در نظر بگيرد و ببيند كه آيا در او وجود دارد يا نه؟
اگر نتيجه مطالعه، پيدايش بيمارى بود، فوراً در مقام پاكيزه كردن خويشتن برآيد و اين بيمارى را تا ريشه ندوانيده است، از ميان ببرد؛ زيرا چون هنوز مرض ضعيف است، درمانش آسان مى باشد. بايد آگاه باشد كه خودخواهى مانع از تشخيص مرض نگردد و اگر خودخواهى را داراست، آن را به دور اندازد؛ چون خودپسندى موجب مى شود كه خود را پاكيزه بداند.
دستورهاى بهداشتى
كسى كه بخواهد خود را از حسد محفوظ بدارد، بايد دستورهايى را انجام دهد كه ما آن را دستورهاى بهداشت از حسد مى ناميم. هم چنان كه بد، بد را مى زدايد خوب نيز، خوب را مى زايد.
كارهاى نيك در روح، نقاطى سفيد مى گذارد و بهترين راه براى حفظ خويش از آلوده شدن به بيمارى هاى روحى است.
كسى كه بخواهد پاكيزه بماند، بايد خود را به كردارهاى نيك بيارايد و از انجام هر خواسته دل بپرهيزد و تنها آن چه را كه خداپسند است، انجام دهد و به عبارت ديگر، دستورهاى بهداشت از حسد بر دو قسم است: مثبت و منفى. كارهايى را بايد بكند و كارهايى را بايد نكند، تا بتواند در اجتماع پاكيزه بماند و نگذارد لكه اى سياه بر دامانش بنشيند؛ زيرا اغلب محيطهاى زندگى بسيار مسموم است و دل هاى سالم را مسموم مى كند.
توقع نداشتن
يكى از دستورهاى بهداشتى حسد، آن است كه انسان از هيچ كس توقع نداشته باشد و خود را بدين صفتِ منفى بيارايد.
بسيارى هستند كه عزيز بى جهت مى باشند و از هر كس انتظار محبت و نيكى دارند؛ خواه خويش باشد و خواه بيگانه؛ خواه دوست باشد، خواه دوست نباشد.
از يكى انتظار كمك مالى دارند، از ديگرى انتظار احترام و تجليل، از سومى انتظار پست و مقام، از چهارمى انتظار خدمت و اطاعت و به طور كلى اين دسته، از هر كسى بر حسب موقعيتى كه دارد، توقع و انتظارى دارند.
اينان در همه اصناف مردم موجودند، هم در فقرا و بى نوايان يافت مى شوند؛ هم در توانگران، هم در روحانيان و هم در زيردستان هستند، هم در زبردستان، هم در دانشوران آشكارند، و هم در نادانان؛ اينان لوس هاى جامعه هستند.
اگر كسى به آنان خدمتى كند، قدردان نخواهند بود، و سپاسگزارى نمى كنند و آن را انجام وظيفه مى نامند؛ گويى مردم را مكلف مى دانند كه خدمت گزارشان باشند. اين انتظارات، بيش تر با عدم موفقيت روبه رو مى شوند؛ لذا كسى كه اين گونه باشد، از بيش تر مردم، نگران و گله مند است.
محروم شدن از اين گونه انتظارات، در دل توليد حسد و نگرانى و بدخواهى مى كند.
اين عزيزِ بى جهت بايد كمى بينديشد كه چرا بايد هر كسى نوكر من باشد؛ مگر من چه هستم؛ مگر من با ساير مردم چه تفاوتى دارم؛ اين انتظارات، بى جهت است و اين توقعات بى جاست و جزخودپسندى چيز ديگرى نيست؛ بايد اين حالت را از خود دور كنم و خود را به بى توقعى بيارايم.
اين انديشه صحيح، صدها مرتبه موفقيت و آسايش او را بيش تر خواهد كرد و در نظر مردم بزرگ خواهد شد و همه خدمت گزار او خواهند بود.
در اين وقت اگر از كسى نيكى بيند، در نظرش پرارزش و بزرگ جلوه مى كند و بسيار قدردان و سپاسگزار مى شود. محبوبيت او در دل ها جاى مى گيرد. همه خواهان ارتباط و معاشرت با او مى شوند؛ ولى كسى كه توقع داشته باشد، منفور و سربار جامعه مى گردد و مردم از ملاقاتش مى گريزند؛ زيرا از او بر دوش خود، سنگينى حس مى كنند.
از ديگران توقع نداشتن و بى طمع به مال و جاه ديگران بودن، تأثير فوق العاده اى در جلوگيرى از حسد دارد و نمى گذارد اين صفت شوم در دل راه يابد.
عفو و گذشت
دومين دستور از دستورهاى منفى بهداشت از حسد، عفو است.
عفو خصيصه اى است كه جز در دل هاى پاك يافت نمى شود و از ملكات فاضله اى است كه فقط پاكان بدان آراسته هستند.گذشت از صفات و لوازم انسانيت است؛ هر چه انسانيت كامل تر شود، گذشت بيش تر مى شود.
در برابر آن، حس انتقام قرار دارد كه از صفات حيوان و درندگى است؛ هر چه درندگى بيش تر باشد، حس انتقام شديدتر خواهد بود. درندگان از انتقام دست برنمى دارند، مگر آن كه بترسند و يا كوبيده شوند.
يكى از برترى هاى انسان بر حيوان، حس ترحم و عاطفه است؛ انسان داراى مهر است، ولى حيوان از اين دو به دور است. انسانيت اگر تكميل شود، همه موجودات مورد مهر قرار مى گيرند و گذشت دامنه دار مى شود.
انسان كامل بر دوست عاطفه دارد؛ بر دشمن عاطفه دارد؛ بر خويش عاطفه دارد؛ بر بيگانه عاطفه دارد؛ از گناه دشمن مى گذرد؛ گناه دوست را ناديده مى گيرد يا به قول حافظ، با دوستان به مروت رفتار مى كند و با دشمنان به مدارا مى گذراند.
انسان كامل جز نمونه اى از بزرگوارى و جوانمردى نيست؛ انسانيت، يعنى بزرگوارى و جوانمردى.
بگيريد؛ ببنديد؛ بزنيد؛ زندانى كنيد؛ بكشيد؛ پدرش را در بياوريد؛ نابودش كنيد و... در قاموس انسان كامل يافت نمى شود.
منطق انسان كامل، بخشيدن؛ گذشتن؛ پرورش دادن؛ محبت كردن؛ چشم پوشيدن؛ مهر ورزيدن و لبخند بر لب داشتن است.
گذشتن و عفو از بهترين صفات است و كسى كه آن را نداشته باشد، او را نمى توان بزرگوار ناميد؛ هرچند به صفات پسنديده ديگر آراسته باشد.
كسى كه عفو دارد، حسد نمى ورزد. عفو، سوزاننده شجره خبيثه حسد است. گذشت، منجلاب دل را تبديل به مرغزارى دلگشا مى كند. قدرت بر عفو، روحى بزرگ و توانا مى خواهد. روح هر چه كوچك تر باشد، آرزوى انتقام شديدتر خواهد بود و هر چه بزرگ تر باشد، عفو بيش تر خواهد بود.
عفو با نورانيت و پاكى تناسب مستقيم دارد و مقدار نورانيت هر كس را بايد از مقدار عفوش به دست آورد. عفو از صفات خدايى است؛ كسى كه الهى است، عفو دارد و انتقام از صفات ابليسى است؛ كسى كه شيطانى است، حس انتقام دارد؛ زيرا از روى انتقام تصميم بر گمراه كردن خلق گرفت.
اصل بزرگ
همان خدايى كه اصل اساسى و بزرگ «فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ، فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ ما اعْتَدى عَليْكُم (۲) ؛ هر كه بر شما تعدى كند، شما به همان مقدار بر او تعدى كنيد» را بنيان نهاد و با اين دستور، تلافى و انتقام را روا شمرد، همان خدا مى فرمايد: «واَنْ تَعفُوا أقربُ للتقوى (۳) ؛ اگر بگذريد و عفو كنيد، به پرهيزكارى نزديك تر است».
خدا عفو را از انتقام بالاتر شمرده است؛ ولى عفو كار هر كس نيست؛ مردى بزرگ بايد و روانى پاك.
هرجا كه مهر درخشنده عفو بتابد، شب پره حسد نمى تواند بازيگر ميدان شود.
عفو هنگام قدرت
زيبايى عفو وقتى است كه انسان قدرت تمام بر انتقام داشته باشد؛ اين وقت است كه گذشت حقيقى صورت مى گيرد و بزرگوارى نمايان مى شود.
حمزه -عموى رشيد و دلير رسول خدا(ص)- را به نامردى كشتند. هنگامى كه آن حضرت كنار جنازه عمو رسيد و پيكر حمزه را ديد، كه دست هاى جنايت كاران، بدنش را قطعه قطعه كرده بودند و نقطه اى سالم در آن نمانده بود؛ پهلو و شكم شكافته شده بود؛ جگر بيرون آورده شده، گوش و بينى بريده شده و انگشتان جدا شده بودند و پيشانى با ته نيزه سوراخ شده بود، تأثر بر پيامبر اكرم(ص) غلبه كرد و فرمود:
به خدا سوگند، هنگامى كه بر قريش غلبه كنم، با هفتاد نفرشان چنين كنم.
جبرئيل نازل شد، عرض كرد: آنان يك نفر تو را چنين كردند؛ چرا تو هفتاد نفر را مى خواهى چنين كنى؟ پيغمبر(ص) فرمود: من هم يك نفر را چنين خواهم كرد؛ جبرئيل عرض كرد اگر از آنان درگذرى بهتر است. حضرت فرمود: درگذشتم.
گذشت رسول خدا(ص)
فتح مكه رخ داد و رسول خدا(ص) با قدرتى فوق العاده بر مكه مسلط شد؛ قريش به زانو درآمد. حضرتش مى توانست به اشاره اى همه را نابود كند و انتقام خود را در حد اعلى بگيرد ولى حضرت چه كرد؟ با مهر و بزرگوارى رفتار كرد؛ حتى سپهسالار اسلام را كه فرياد زده بود، امروز روز انتقام است، عزل فرمود و به جاى او كسى را كه در بزرگوارى و مهربانى، شاگرد مكتبش بود، به فرماندهى گماشت و على(ع) سپهسالار سپاه اسلام شد.
از خون وحشى -كه به نامردى حمزه را كشته بود- درگذشت و از ابوسفيان -كه زننده نيزه بر پيشانى حمزه بود- درگذشت و خانه اش را پناهگاه قرار داد؛ از هند جگرخوار كه محرك اصلى بود، درگذشت؛ از تمام بدكاران قريش كه هزاران بار استهزايش كرده و سنگبارانش نموده بودند، درگذشت.
فرشته عفو، در جايى كه پا نهد، ديو انتقام را در آن جا راه نيست.
پيروى شاگرد از استاد
على(ع) دشمنان بسيارى داشت، از آن جمله عايشه بود. اين بانو در توطئه اى كه در اواخر حيات پيغمبر(ص) برضد جانشينى على(ع) تشكيل شده بود، شركت داشت. با آن كه رسول خدا(ص) توطئه كنندگان را در ضمن سپاهى مأمور جنگ كرد، تا پس از وفات براى خلافت على(ع) مزاحمى نباشد، عايشه به آنان خبر داد كه رسول خدا(ص) حالش خوب نيست و آنان را از رفتن با سپاه منصرف ساخت. آنان از فرمان رسول خدا(ص) سرپيچى كردند و در مدينه ماندند، و منظور خود را عملى ساختند و حق على(ع)، يعنى حق خدا و حق رسول خدا(ص) و حق مسلمانان گذشته و آينده را زير پا نهادند.
پس از كشته شدن عثمان، مسلمانان با على(ع) بيعت كردند.
عايشه در زمره توطئه كنندگان بر قتل عثمان بود و مردم را بدان تحريض مى كرد؛ هنگامى كه از كشته شدن عثمان آگاه شد، بسيار خشنود گرديد و اظهار فرح كرد؛ ولى وقتى كه فهميد على(ع) خليفه شده است، گفت: عثمان را مظلوم كشتند؛ به خدا از او خون خواهى خواهم كرد؛ در صورتى كه عايشه هيچ خويشى با عثمان نداشت.
بر ضد زمامدارى على(ع) آتشى روشن كرد كه خاموش نشد: واقعه جمل را ايجاد كرد كه دنبال آن واقعه صفين پيدا شد و سپس واقعه نهروان رخ داد؛ بلكه فاجعه كربلا نيز از آثار شوم واقعه جمل مى باشد؛ در نتيجه سير تاريخ عوض شد.
ولى على(ع) چه كرد؟
هنگامى كه سپاهيان على(ع) در واقعه جمل، حمله متقابل را آغاز كردند -كه به فتح كامل منتهى شد- على(ع) محمد بن ابوبكر را خواست و فرمود: خواهرت را درياب كه سپاه عصبانى است، من از گزند لشكر بر او مى ترسم.
محمد -سردار على(ع)- آمد و شخصاً محافظت عايشه را در وسط ميدان جنگ به عهده گرفت. پس از فتح، على(ع) از عايشه گذشت و با وى از در مهر درآمد و احترام كرد؛ اضافه بر اين به شفاعت عايشه، بسيارى از دشمنانش را كه در آن واقعه شركت داشتند عفو كرد و به عايشه و يارانش نيكى فرمود؛ در آخر عايشه را با دسته مجللى از زنان، رهسپار مدينه ساخت.
اين جوانمردى در تاريخ نظير ندارد، و جز از جوانمردى رسول خدا(ص) سرچشمه نمى گيرد.
دوست داشتن مردم
از دستورهاى مثبت بهداشت از حسد، دوست داشتن مردم و محبت خلق را در دل پروراندن است. اين صفت خود يكى از پاكيزه ترين صفات و شريف ترين روحيات است. اگر شما كسى را دوست داشته باشيد، سعادت او را دوست مى داريد و خيرخواه او مى شويد و همين دوست داشتن؛ موجب مى شود كه از موفقيت او دلتنگ نشويد، و بر مال يا مقامش حسد نورزيد.
دوستدار، ملاك موفقيت را لياقت نمى پندارد و هر نعمتى را بر محبوب خود شايسته مى شمارد.
بشر دوست، از خوشبختى انسان افسرده نمى شود چشم او چشم محبت خواهد بود و دست او، دست مهر؛ چون دلش آكنده از مهر و محبت مى باشد، پس حسد را در اين دل راهى نيست.
نمى گويم همه كس را مساوى دوست داشته باشيد؛ بلكه مى گويم همه را دوست داشته باشيد و همان طورى كه مردم با هم تفاوت دارند، دوستى شما نسبت به مردم تفاوت داشته باشد؛ شايستگان را بيش تر دوست بداريد؛ پاكان را پاكيزه تر دوست بداريد؛ خويشان و دوستان را صميمانه تر دوست بداريد و براى هر كسى در قلب خود جايى باز كنيد.
مى گويند: امروز مردم دوستى ميان عده اى از غربيان معمول شده است؛ اى كاش همگانى مى شد، و اى كاش اين را برنامه تعليم و تربيت همه قرار مى دادند.
خدمت گزارى
ديگر از دستورهاى مثبت بهداشت از حسد، خدمت گزارى به مردم است.
نيكى كردن و از ديگران رفع بدبختى نمودن و گره زندگى خلق را گشودن و خوش وخرمى براى افراد بشر خواستن، از پسنديده ترين و برترين صفت ها مى باشد.
خدمت گزارى به مردم وقتى ارزش دارد كه در آن انتظار پاداش نباشد؛ انتظار وكيل شدن يا وزير شدن در آن راه نيابد.
نيكى بر خلق وقتى گران بهاست كه آرزوى مقام پيشوايى در آن نباشد؛ آرزوى نيك نامى در آن نباشد؛ انتظار استفاده هاى ديگر در آن نباشد؛ انتظار تشكر و قدردانى در آن نباشد.
اگر يكى از اين انتظارات در آن باشد، آن را نمى توان خدمت گزارى نام نهاد؛ بلكه تجارت و داد و ستدى است كه بدين صورت درآمده است و خود پرستى موجب شده است كه سوداگرى استفاده جو، خود را خدمت گزار بداند و خويشتن را خادم ملت لقب بدهد و هر كس را مرهون احسان خود بشمارد.
نيكى كردن و منت گذاشتن، يكى از پست ترين صفت ها ست و آن را نبايد نيكوكارى ناميد؛ بلكه بايد آن را بردن آبروى مردم نام نهاد.
كسى كه مى خواهد خدمت گزار حقيقى باشد و سوداگر و خريدار نام و شهرت نباشد و محبوب جامعه شدن را در دل نپروراند، بايد به مردم نيكى كند؛ زيرا نيكوكارى خوب است و خدمت گزارى زيباست؛ زيرا فضيلت است؛ زيرا كردارى نيك است.
خدمت گزار حقيقى كسى است كه فضيلت فروش نباشد و نيكوكارى را در معرض بيع نياورد. خوبى را بايد ايجاد كند، به جهت آن كه كار خوبى است، نه به جهت چيز ديگر؛ چون چيزى بالاتر از خوبى نيست تا انسان خوبى را براى آن انجام دهد.
اگر چيزهايى كه داراى خوبى نيستند، به قصد خوبى انجام شوند، خوب مى شوند؛ ولى خود خوبى، هدف نمى خواهد؛ زيرا خودش هدف است. خردمندان همه چيز را براى خوبى مى آورند؛ پس خوبى را بايد براى خودش انجام داد.
براى خدا
تنها هدفى كه مى توان براى نيكوكارى و خدمت گزارى به مردم در نظر گرفت، همانا خداست و بس.
خدا خوب است و خوبى است؛ خوب بى پايان و خوبى نامتناهى است؛ پس خوبى براى خوبى انجام شده است و نيكويى براى نيكويى.
خدمت گزارى به خلق بايد براى خدا باشد و روح خدمت گزار بايد بزرگ تر از آن باشد كه از اين مردم كوچك، انتظار پاداش داشته باشد. او مقامش ارجمندتر از اين است كه جز خداى بزرگ، هدفى داشته باشد.
پاداش خدا، پاداش خدايى است و هزاران بار گران بهاتر از پاداشى است كه خلق مى تواند بدهد.
كجا مردم مى توانند به كسى كه عمرش را وقف خدمت گزارى كرده است، پاداش دهند؟ حداكثر مى توانند پول يا مقامى به وى بدهند؛ در صورتى كه خدمت گزار چندين برابر آن را به آن ها داده است، قبل از آن ها داده است و ارزش اين، خيلى بيش تر است، خدمت گزاران و نيكوكاران، سر و كارشان با خداى خويشتن است و جز خدا، كسى را شايستگى آن نيست كه به نيكوكاران پاداش دهد. لذتى كه نيكوكار از خدماتش مى برد، به وسيله ميليون ها ثروت به دست نمى آيد.
اثر وضعى
خدمت گزارى و نيكوكارى اثر وضعى دارد. نيكوكار چه بخواهد و چه نخواهد، آن آثار نصيب خود و دودمانش مى شود.
اثر وضعى، نورى است كه از چراغ نيكوكارى مى تابد؛ چراغ هر جا كه باشد، روشن مى كند. چه كسى بخواهد و چه نخواهد.
اثر وضعى، عطرى است كه گل نيكوكارى مى افشاند و تمايلات بشرى در اين عطرافشانى دخالتى ندارد. مشك هر كجا باشد، مى بويد؛ شاخ گل هر جا كه مى رويد، گل است.
خدمت گزار از نتايج خدمت گزارى اش بهره مند خواهد شد؛ هر چند دشمن، قوى باشد و بخواهد جلوگيرى كند؛ زيرا خدا كه نيرومندترين نيرومندان است، پشتيبان نيكوكاران و خدمت گزاران مى باشد.
خدمت گزارى كه موفق به اصلاح جامعه اى بشود، نخستين كسى كه از آن اصلاح بهره مند مى شود، خود او و دودمان اوست.
خدمت گزارى كه جامعه اى را از فقر و پريشانى نجات داد، نخستين كسى كه استفاده مى كند، خود او و خاندانش مى باشند كه ساليانى دراز از نتايج نيكوكارى ها برخوردار مى شوند.
همان طور كه كارهاى زشت، واكنش زشت دارد، كارهاى زيبا نيز واكنش زيبا دارد. واكنش كارهاى خوب و نيكو، خوب و نيكوست. بر فرض، خدمت گزار كوتاه نظر باشد و از خلق پاداش انتظار داشته باشد؛ بى گمان بداند كه به اين مقصود خواهد رسيد؛ زيرا هنوز مردمى هستند كه روحيه مردمى دارند و قدرشناس خدمت گزاران هستند. هنوز در ميان مردم، تشخيص دهنده درست از نادرست و پاك از ناپاك، بسيار است. هنوز كسانى هستند كه نمك به حرامى را زشت مى شمارند و قدردانى را زيبا مى دانند؛ پس هر كس سعادتى مى خواهد، بايد در راه نيكوكارى قدم بردارد بدون آن كه سخنى بر زبان بياورد و منتى بر كسى بگذارد؛ زيرا تجارتى است كه صد درصد سود است و هيچ گونه زيانى ندارد.
خدمت گزارى، خود به خود نمايان مى شود. نيازى به گفتن و اعلان كردن و مقاله نوشتن در جرايد و سخن گفتن در منابر و راديو ندارد.
نيكوكارى وخدمت گزارى، دل را پاكيزه مى كند و حصارى معطر بر گرد آن مى كشد كه در آن قلب نازنين، حسد راه نمى يابد.
خدمت گزار از رسيدن نعمتى به ديگران، خشنود مى شود؛ زيرا بار خود را به منزل رسيده مى بيند و نقصى را كه هر كس در زندگى دارد، بارى بر دوش خود مى داند كه وظيفه مند است آن بار را بردارد.
قدردانى
ديگر از دستورهاى مثبت بهداشت از حسد، قدردانى و سپاس گزارى است. شكر، چه از نعمت هاى آفريدگار باشد و چه از نيكى هاى آفريدگان، يكى از عالى ترين صفات پسنديده است. شكر راه موفقيت در دو گيتى است.
قدر دانى از خدمات و نيكى هاى مردم، سبب مى شود كه نيكوكارى چندين برابر افزوده گردد و كردار نيك در جهان مستقر شود و زشت كارى و پليدى و نادرستى از ميان برود.
قدردانى گاهى شخصى است؛ يعنى فردى از كسى كه به او خدمتى كرده است قدر دانى مى كند و گاهى اجتماعى است؛ يعنى جامعه از خدمت گزارانش قدر دانى مى كند.
اين صفت نيك اگر در فرد پيدا شود، محبوب همه خواهد بود و همه خدمت گزار او مى شوند؛ به سوى هر چيزى كه دست دراز كند، هزاران دست پشتيبان او خواهد بود و زودتر از هر كس به مقصود مى رسد؛پس قدردان و سپاسگزار، هم موفقيت دارد؛ هم كامياب است؛ هم محبوب مردم است؛ هم قدرت در دست اوست.
اگر اين صفت در جامعه باشد كه از خدمت گزارانش قدردانى كند، آن جامعه به زودى به ذروه ترقى و تعالى خواهد رسيد؛ زيرا صدها هزار خدمت گزار جانباز و فداكار براى هميشه پيدا مى كند؛ ولى بدبختانه قدردان، كمتر يافت مى شود، عده اى مى گويند ما قدردان هستيم ولى دروغ مى گويند يا اشتباه مى كنند.
قدردانى طرق مختلف دارد: كوچك ترين آن ها ذكر خدمات ونيكى ها، واظهار امتنان از نيكوكار در مجالس و محافل است. در اين باره سخن بسيار است كه مقام، گنجايش ندارد.
خشنودى از خوشبختى ديگران
ششمين چيزى كه از پيدايش حسد جلوگيرى مى كند، خشنود شدن از خوشبختى ديگران است.
اگر كسى داراى چنين غريزه اى باشد، از خطر آلوده شدن به حسد، آسوده است و كسى كه داراى آن نيست، مى تواند خود را بدان بيارايد.
پرورش دادن خويشتن بدين صفت پسنديده، چندان دشوار نيست. آدمى مى تواند خود را جورى تربيت كند كه از خوشحالى مردم، خوشحال شود و از بد حالى آن ها، بد حال گردد.
در آغاز باسخنانى به خود تلقين كند كه اين حالت به سود خودش مى باشد؛ مثلا بگويد از اين خيرى كه به او رسيده است، بار من سبك شد و من نيز مى توانم از آن بهره گيرم. در مواقع شنيدن اين خبر، اظهار خشنودى كند و بكوشد كه خشنودى خود را حقيقى كند.
اين موضوع نيز يكى از دستورهاى درمانى حسد مى باشد؛ چون خشنود شدن از رسيدن خيرى به ديگرى، نمونه پاكيزگى روح است و نخستين قدم براى پاكيزه شدن از پليدى ها و صفات خبيثه و اخلاق رذيله مى باشد.
دستور كلى
بسيار قرآن خواندن، تأثير عجيب و فوق العاده اى در پاكيزه نگاه داشتن و پاكيزه كردن روح دارد. حفظ سوره هاى قرآن، بلكه تمام قرآن، فوق العاده مؤثر است؛ زيرا شفا و رحمت براى مؤمنان است.
بسيار نماز خواندن نيز نورانيت فوق العاده اى مى آورد. مطالعه كردن فضايل ومناقب محمد وآل محمد(ص) و گفتن و شنيدن آن بسيار مؤثر است .
خواندن و مداومت بر ادعيه اى كه از امامان و اولياى خدا رسيده است و صحيفه سجاديه، بهترين داروى بهداشتى و درمانى از بيمارى هاى روحى است.
پيوسته به ياد خدا بودن و حضرت پروردگار را دائماً در پيش چشم ديدن، يكى از مؤثرترين قدم ها براى پاك ماندن و پاك شدن از شر حسد است؛ زيرا قلب مؤمن عرش رحمان است، و عرش رحمان منزلگاه شيطان نخواهد شد.
________________________________________ ۱ شب پنج شنبه بيست و چهارم شعبان سال ۱۳۷۰ مطابق با نهم خرداد سال ۱۳۳۰. ۲ . بقره (۲) آيه ۱۹. ۳ . بقره (۲) آيه ۲۳۷.
درمان حسد (۱)
خطر بيمارى روحى
تلفاتى كه بيمارى هاى روحى براى بشر دارد و خطراتى كه براى جوامع بشرى داشته، اگر بيش از خطرات و تلفات بيمارى هاى جسمانى نباشد، كمتر نيست؛ بلكه بيش تر است؛ ولى بشر از آن غافل است.
تلفات جنگ هايى را كه در تاريخ بشر رخ داده است، در نظر بگيريد؛ آيا آن ها بيش تر بوده است يا تلفات بيمارى ها و امراض؟
تلفات دو جنگ جهانى اخير، خواه آنانى كه در ميدان هاى جنگ هاى هوايى و زمينى و دريايى كشته شدند و خواه تيره بختانى كه در خانه هاى خود بر اثر بمباران ها از ميان رفتند و خواه آن هايى كه بر اثر امراض حاصله از جنگ مردند، از بيست ميليون نفر تجاوز مى كند.
چه پول هايى مصرف شد! چه آبادانى هايى از بين رفت! چه انسان هايى تلف شدند!
پيدايش كشتارهاى خونين در تاريخ از امراض روحى است؛ خودخواهى، جاه طلبى، حرص و حسد چند نفر مقتدر و زورمند موجب مى شود كه صدها هزار از افراد بشر به خاك هلاك بيفتند.
آرزوى جهان گشايى كه در سر قدرتمندان مى افتد، بر اثر ابتلا به بيمارى هاى روحى است؛ مبارزه هاى خونينى كه بشر با دعوت كنندگان به خدا نموده است، آيا جز بر اثر بيمارى هاى روح بوده است؟ قتل عام هايى كه دست هاى جنايت كار در تاريخ انجام داده است، آيا جز بر اثر پليدى روح بوده است؟
غفلت بشر
در اين صورت تعجب، از غفلت بشر است كه ساليانه ميليون ها پول صرف مطالعه در بيمارى هاى جسمانى و كشف درمان آن ها مى كند، و هزاران هزار تن به تعليم و تعلم علوم پزشكى جسمانى اشتغال دارند؛ ولى ابداً در فكر بيمارى هاى روحى نمى باشند.
روح بر تن، فرمانروايى دارد و خصوصيات روان در تن آشكار مى شود؛ چنان كه سلامتى روان در سلامتى بدن دخالت دارد، بيمارى روان نيز در بيمارى تن تأثير دارد؛ پس براى درمان بيمارى هاى جسمانى هم، بشر بايد در چاره بيمارى هاى روانى بينديشد.
غفلت بشر از بيمارى هاى روح، خود يك نوع بيمارى روحى است. تا كنون ديده نشده است كسى چنان كه از بيمارى هاى جسمانى اش شكايت مى كند، از بيمارى هاى روحى اش بنالد و در پى درمان آن ها برود.
اى كاش در كنار دانشكده هاى پزشكى، رشته اى براى مطالعه در امراض روان و درمان آن ها تأسيس مى شد و قدم هايى در اين راه برداشته مى شد.
سخن اميرالمؤمنين(ع)
«يَنبغي يَتداوَى الْمَرْءُ مِنْ أدواءِ الدُنيا كَما يَتداوي ذوو العلةِ وَيَحْتَمى مِنْ شَهَواتِها وَلَذّاتِها كَما يَحْتَمى المَريضُ؛ هر كس سزاوار است كه از بيمارى هاى دنيا درمان شود، چنان كه دردمندان درمان مى شوند، و از شهوت ها و لذات دنيا پرهيز كند؛ چنان كه بيمار پرهيز مى كند».
درمان در بيمارى هاى جسمانى بر دو پايه قرار دارد: يكى استعمال دارو و ديگرى پرهيز يا به تعبير امروز رژيم گرفتن. درمان بيمارى هاى روحى نيز چنين است؛ از چيزهايى بايد دورى كرد و به چيزهايى بايد نزديك شد.
كسى كه مى خواهد پزشك روان باشد، بايد نخست خود را درمان كند و روان خويش را از آلودگى پاكيزه سازد، آن گاه به درمان ديگران پردازد. روح مانند آب صاف و خوشگوارى است كه هر چه بر آن چيره شود، رنگ آن را به خود خواهد گرفت. اگر صفات رذيله بر او چيره شود، متعفن و گنديده مى شود و اگر صفات حسنه بر او چيره شود، معطر و شيرين گردد.
درمان بيمارى هاى روانى مانند تصفيه اى است كه از آب هاى آلوده و چركين كنند؛ بايد تمام وسايل تصفيه را به كار برند تا تمام كثافت ها و آلودگى هاى آب، برطرف گردد و ميكرب هاى آن كشته شود. آن گاه قدمى فراتر گذارند و آن آب تصفيه شده را به صورت شربتى گوارا و خوش بو در آورند.
پيراستن و آراستن
پس قدم نخست، پاكيزه كردن روح از آلودگى ها و پيراستن آن است. كثافات را بايد زدود و ميكرب هاى خبيثه را نابود كرد تا به صورت اول، يعنى تميز و پاكيزه درآيد.
اگر كسى تشخيص داد كه اندك حسدى دارد و نقطه سياهى در قلبش نشسته است، نبايد بگذارد كه اين نقطه، مانند بيمارى قانقاريا و خال، رو به افزايش گذارد و همه جا را گنديده و سياه كند؛ بلكه بايد در آغاز بكوشد كه بيش تر نشود؛ مبادا كارى كند كه كمكى به افزايش بيمارى هاى روحى باشد؛ كمك به افزايش بيمارى هاى روحى، همان انجام دادن تمايلات آن هاست؛ خواه تمايلات مثبت باشد، خواه منفى؛ سپس همت كند كه اين نوزاد شوم را در همان حالت جنينى خفه كند و اين نقطه سياه را پاك گرداند.
قدم دوم آراستن است؛ يعنى روح را آرايش كردن و زينت دادن. آرايش روح، صفات پسنديده و كمالات عاليه مى باشد كه بر اثر آن ها روح نورانيت و درخشندگى پيدا مى كند؛ معطر و خوشبو مى شود؛ و جهان را روشن و معطر مى سازد. چنين كسى بايد همت به درمان بيماران روحى بگمارد و از نورانيت خويش به ديگران بدهد.
وظيفه سرپرستان
پدر و مادر نبايد بگذارند كه در كودكان حسد رشد كند، اگر يكى از آن ها را بيش تر دوست مى دارند، نبايد طورى اظهار علاقه كنند كه حسد برادران وخواهران را برانگيزند.
اين خود خطراتى بزرگ در آينده براى آن ها خواهد داشت و شايد به همين وسيله تخم دشمنى ميان برادران و خواهران كاشته شود. پس مقصر بدبختى آن ها، پدر و مادر خواهند بود.
نبايد معلمان براى تربيت شاگردان حس رقابت را طورى در ميان آن ها بيدار كنند كه در دل آن ها ايجاد حسد شود؛ بلكه بايد بكوشند دوستى و هم گامى و روح كمك به يك ديگر را در ميان آن ها ايجاد كنند.
شوهرى كه بيش از يك زن دارد و يكى را بيش تر دوست مى دارد، نبايد در حضور ديگرى به وى اظهار علاقه كند، يا رفتارى كند كه افزونى علاقه را آشكار كند، تا حسد تحريك نشود و موجبات بدبختى خود و همسرانش، بلكه فرزندانش را فراهم نكند. بايد عدالت را در رفتار و كردار خود حفظ كند؛ هر چند در دل، يكى را بيش تر دوست مى دارد.
حسن بيمارى روحى آن است كه همان قدر كه به تمايلاتش ترتيب اثر داده نشود و ضربتى بر آن ها فرود آيد، فوراً رو به تحليل مى رود؛ رشد بيمارى روحى وقتى است كه به تمايلاتش ترتيب اثر داده شود. شايد درمان بيمارى روحى در دقيقه اى انجام شود و يك شبه ره صد ساله برود و شايد هم ساليانى دراز وقت بخواهد و لنگان لنگان به مقصد برسد.
اينك چند راه براى درمان حسد ذكر مى شود كه بعضى از آن ها براى بيمارى هاى روحى ديگر نيز سودمند است.
حسود بايد بداند
نخستين دستور، به تعبير پزشكان قديمى «معجون» و به تعبير پزشكان امروزى «فورمول» و به تعبير خودمان، تركيب و آميخته اى است از علم و عمل؛ يعنى دانستن چيزهايى، و انجام دادن كارهايى.
حسود، بايد بداند حسادت براى او سودى ندارد؛ نه مقامش را بالا مى برد؛ نه محبوبيتش را بيش تر مى سازد؛ نه زيباترش مى كند و نه محترم تر؛ نه دانشمندترش مى كند و نه ثروتمندتر؛ از امثال ايتاليايى است كه «حسادت هيچ وقت كسى را ثروتمند نمى سازد».
حسود، بايد بداند كه آن چه كه بر آن رشك مى برد، بر فرض از دست ديگرى بيرون بشود، معلوم نيست كه به دست او بيفتد؛ شايد سومى پيدا شود و آن را بزند و ببرد؛ رنج را او ببرد؛ ولى گنج را ديگرى.
بسيار مى شود كه حسودى براى بيرون بردن نعمتى از كف ديگرى مى كوشد، ولى هنگامى كه نعمت از چنگ او بيرون رفت، رقيبى تازه كار پيدا مى شود و آن را به چنگ مى آورد؛ پس رفتن به دنبال كارى كه نتيجه اش مشكوك است، خردمندانه نيست؛ بلكه احمقانه مى باشد و نيز حسود بايد بداند اگر اين كوششى كه در بيرون كردن نعمتى از چنگ كسى به كار مى برد، اگر براى رسيدن به مقصدى از مقاصد خودش به كار برد، به همان نتيجه يا بالاتر از آن خواهد رسيد. اگر حسود بر مقامى منحصر به فرد، حسد مى ورزد، چنان چه فعاليتى را در اين راه به كار برد و آن را در ترقى و تعالى خويش صرف كند، واجد مقام و موقعيتى خواهد شد كه كمتر از آن مقام نخواهد بود؛ بلكه بالاتر خواهد بود؛ در نتيجه به مقصود خواهد رسيد بدون آن كه جرمى مرتكب شده باشد. و نيز حسود بايد بداند كه حسد ورزيدن براى او زيان دارد و جز رنج و غم و بيمارى و اندوه و بالاخره مرگ ثمرى ندارد.
ناراحتى درونى براى هميشه آزارش مى دهد، و او را در تب و تاب نگه مى دارد و در زندگى برايش آسودگى باقى نمى گذارد. شاعر عرب چه نيكو سروده است:
«يا طالِبَ العَيْشِ فى أمْنٍ وَفى دَعَة مَحْضاً بِلا كَدِرٍ، صَفْواً بِلا رَنَق خَلِّصْ فُؤادَكَ مِنْ غِلٍّ وَ مِنْ حَسَد فَالغِلُّ فى الْقَلْبِ مِثْلُ الغُلِّ فى الْعُنُقِ؛ اى جوياى زندگانى بى خطر و آسوده اى كه تيرگى نداشته باشد، دلت را از تيرگى و حسد، پاكيزه كن؛ چون حقد و حسد در دل، همچون زنجير در گردن است»
بلكه زنگار دل، ناراحت كننده تر از زنجير گردن مى باشد، زنجير فقط اعضايى را كه با آن ها سرو كار دارد، ناراحت مى كند؛ ولى تيرگى حسد كه در دل است، همه اعضا و جوارح را ناراحت مى سازد. چشم حسود از ديدن، ناراحت مى شود و گوشش از شنيدن و مغزش از دانستن و فهميدن.
حسود بايد بداند كه حسد براى دين و دنيايش زيان دارد.
دشمنى با نعمت هاى خدا و ستيز با بهره مندان از نعمت خدا، بزرگ ترين بدبختى هاست. چنين كسى سزاوار خشم خدا مى باشد. اگر حسد شدت پيدا كند و با بى شعورى آميخته باشد، در خطر انكار عدل خداى خواهد بود.
بالاترين سعادت ها و بزرگ ترين خوشبختى ها، مورد عنايت حق قرار داشتن است. تمام پيغمبران و نيك مردان و خردمندان مى كوشند كه مورد لطف خدا قرار بگيرند؛ و بزرگ ترين شقاوت ها و بالاترين بدبختى ها، مورد خشم و سخط خدا قرار گرفتن است. حسود نادان با كوشش خود، خشم خدا را مى خرد و با دست خويش، چاه آتشى را مى كند كه خودش در آن مى افتد.
نعمتى را از كف كسى درآوردن، آيا جز ظلم و ستم است؟ ظالم و ستم كار، نزد همه عقلا منفور است؛ پس حسود مى كوشد كه خود را در زمره ستم كاران قرار دهد و خود را منفور خدا وخلق كند و كيفر خداى عادل را براى خويش آماده سازد.
از شما مى پرسيم آيا كوششى بى ثمر كردن، و هزاران زيان مالى به خويش رساندن و بى جهت همه كس را با خود دشمن ساختن و كسانى را آماده انتقام گرفتن -كه منتظر روزى باشند كه ضربت خود را فرود آورند- جز بى چارگى و بدبختى است؟ آيا بالاتر از اين بدبختى مى شود؟
حسود بايد بداند كه اغلب بدانديشان، در كار خود موفقيت پيدا نمى كنند. چه اگر موفق شوند، نبايد كسى در جهان داراى نعمتى باشد؛ چون هر كه نعمتى دارد، بدون بدانديش نيست؛ حتى خود حسود هم بدانديشان و حسودانى دارد!
حسودى كه در حسد خود موفق شود، بايد منتظر انتقام محسود باشد؛ چرا كه او پيوسته در كمين است كه هر جور كه بتواند، انتقام خود را از حسود بگيرد.
بعضى به آن، انتقام روزگار مى گويند؛ برخى دست انتقام طبيعت مى نامند؛ پاره اى آن را اثر وضعى مى خوانند؛ هر كدام باشد، مقصود يكى است و آن اين است كه گرداننده آسمان و زمين، اين جهان را ول نكرده است كه هر كس هرچه دلش بخواهد، بكند و بازخواست نشود و به حسابش نرسند.
هر چند از تعدى حسود، كسى آگاه نشود، حسابگر دقيق جهان آگاه است و كيفرش مى دهد؛ اگر امروز ندهد، فردا مى دهد؛ اگر فردا ندهد و چند روزى ستمگر را آزاد گذارد، پس فردا حسابش را مى رسد؛ پس حسود، بسيار بسيار تيره بخت خواهد بود؛ زيرا در حسدش چه موفق بشود، چه نشود، زيان مى بيند.
رشك ورزيدن، همچون تيرى است كه اگر به سوى دشمن رها شود، با همان شدتى كه به سوى دشمن مى رود، برمى گردد و بر چشم تيرانداز مى نشيند و كورش مى كند؛ با تير دومى كه مى اندازد، قلب خود را آماج قرار مى دهد؛ و با تير سوم، نقطه اى ديگر از پيكرش را مى درد؛ و با تيرهاى پى درپى، بدن خويش را قطعه قطعه مى كند، در حالى كه دشمنان ايستاده، به اين تيرانداز مى خندند كه چرا بر عقل خود نمى گريد!
حسود بايد بخواند
خواندن كتاب حسد بر هر كس لازم است. چه اگر خواننده حسود نباشد، از مبتلا شدن به حسد جلوگيرى مى كند و اگر حسود باشد، راه نجات از شر حسد را به وى نشان خواهد داد.
حسود خود را روسياه مى كند و محسود را روسپيد؛ زيرا محسود مظلوم مى شود و مظلوم مورد عنايت حق باشد و خدا در برابر نعمتى كه از او گرفته شده است، نعمتى ديگر به او ارزانى خواهد داشت.
محسود از جهت ديگر نيز روسپيدى دارد و آن اين است كه دشمن خود را هميشه در عذاب و سوزش مى بيند. او هيچ گاه آرزوى مرگ چنين دشمنى را نمى كند؛ بلكه خواستار است كه بماند و بسوزد.
حسد بر خلقت ها از قبيل زيبايى، خوش سخنى، آواز، طبع شعر، فرزند كسى بودن و مانند آن، احمقانه ترين كارهاست؛ زيرا موفقيت كه ندارد، بلكه فقط براى حسود سوختن و افروختن دارد.
حسود بايد انجام دهد
آن چه كه حسود در مقام عمل بايد انجام دهد، چيزى است كه در آغاز بر او بسيار تلخ و ناگوار مى باشد؛ البته دارو تلخ است ولى سرانجام شيرين دارد. حسود بايد آن چه را كه دلش مى خواهد نكند؛ مثلاً اگر دلش مى خواهد كه از كسى بد گويى كند و رسوايش سازد، دهان خود را ببندد و دندان بر جگر بگذارد و كلمه اى بر زبان نراند، اگر آزردن كسى را مى خواهد، او را نيازارد؛ اگر مى خواهد براى نابودى يا سر نگونى كسى به وسايلى متشبث شود، نشود، و به طور كلى خواسته دل را زير پا بگذارد.
من اين سخن را از خود نمى گويم؛ بلكه گفته رسول خدا(ص) است كه فرمود: «إذا حَسَدْتَ فَلا تَبَع (۲) ؛ هنگامى كه رشك ورزيدى، آن را نخواه و در پى آن مرو».
راهنمايى رسول خدا(ص)
آن حضرت راه رهايى از حسد را چنين بيان مى كند: «وَ يُنْجى مِنْهُ إنْ يَكُفَّ الْاِنْسانُ يَدَهُ وَ يَخْزنَ لِسانَه وَلا يَكُونُ ذاغَمْزٍ على أخيهِ؛ (۳) از حسد نجات پيدا مى شود در صورتى كه انسان دست خود را ببندد و زبان خود را نگه دارد و با چشم به سوى برادرش اشاره نكند».
حسود بايد از هر عضوى كه مى خواهد به وسيله آن زيان برساند، استفاده نكند و علت نام بردن اين سه عضو، شايد از اين جهت باشد كه اگر اين سه عضو تحت اختيار آيد، ديرى نخواهد پاييد كه بيمارى اش شفا خواهد يافت؛ چون اصول زيان رسانيدن، به وسيله يكى ازين سه عضو مى شود.
تسريع در علاج
اگر حسود بخواهد، بيمارى اش زودتر درمان پذيرد و زنگ حسادت را از دل بزدايد، نقيض دلخواهش رفتار كند و بر ضد تمايلات خويش قدم بردارد. اگر خواسته دل آن باشد كه كسى را به وسيله ذكر عيب ها و نقايصش رسوا سازد، نه تنها خاموشى گزيند؛ بلكه زبان خود را در مدح و ستايش او به كار برد.
اگر مى خواهد به كسى زيانى برساند، او را كمك و يارى مى كند. اگر در فكر تنزل مقام كسى است، در ترفيع او بكوشد. اگر تمايلات او در پى استهزا و مسخره كردن كسى است، از او احترام و تجليل كند و نزد ديگران او را بزرگ جلوه دهد و بدين روش ادامه دهد تا به زودى حسد ريشه كن شود.
اصالة الصحة
ديگر از دستورهاى درمانى حسد، حمل كردن كار هر كس بر صحيح بودن است. حمل فعل برادر مسلمان بر صحت، يكى از اساسى ترين اصول تهذيبى و اجتماعى اسلام است و بزرگ ترين راه براى ايجاد سعادت و خوشبختى براى هر جامعه بشرى است.
اين دستور، درست در نقطه مقابل حسد قرار دارد و از اقسام معالجه ضد به ضد است.
پليدى حسد، ايجاب مى كند، كه انسان به هر كس، سوءِظن بَرد؛ درباره هيچ كس فضيلتى نشناسد؛ براى كسى راستى گفتار و درستى كردار قائل نشود و اصالة الفساد را درباره هر كس به كار برد.
حسود اگر درست كارى هم از كسى ببيند كه نتواند انكار كند، خواهان آن است كه به وسيله اى، آن را بى ارزش كند. عوام فريبى و رياكاريش لقب مى دهد، يا حمل بر بى شعوريش مى كند، يا مى گويد: از ترس است، يا تصادف مى باشد.
درمان حسد، عمل كردن بر ضد اين حالات است كه با ديده خوش بينى به رفتار و گفتار مردم بنگرد و رفتار مشكوك هر كس را به درستى، حمل كند.
اصالة الصحه و خوش بينى عملى، دوستى وصميميت را ميان مسلمانان تضمين مى كند و هم آهنگى را در ميان ايشان بر قرار مى دارد.
بدبختانه اين اصل بزرگ اجتماعى در ميان مسلمانان فراموش شده است و نقيضش جاى آن را گرفته است؛ حتى جاى تأسف است كه مسلمانان به كافران حسن ظن دارند، ولى به خودشان بدگمانند.
نكته قابل ذكر اين كه راست و درست شمردن گفتار و رفتار، در مرحله معاشرت، با عدم اعتماد قلبى منافات ندارد و دو موضوع است كه هر كدام جاى مخصوصى دارد.
موضوع اصالة الصحه، رفتار خارجى ومعاشرت با مسلمانان است و موضوع زيرك بودن مؤمن كه «لا يُلْدَغُ الْمُؤمِنُ مِنْ جُحْرٍ مَرّتَيْن (۴) ؛ مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نمى شود» اعتماد قلبى است كه نبايد گول بخورد و بدون تحقيق، مال يا ناموسش را به دست كسى بسپارد.
حرارت ايمان
سومين درمان حسد، حرارت ايمان است؛ يعنى داغى در راه خدا و افروخته شدن براى خدا.
به وسيله حرارت، همه ميكرب ها را مى كشند. آن چه را كه مى خواهند از آلودگى پاك كنند، در حرارت صد درجه قرار مى دهند تا پاكيزه گردد. آهن زنگ زده را وقتى بخواهند، از زنگ پاك كنند در آتش مى گذارند. پنبه نسوز را وقتى كه مى خواهند از چرك پاكيزه كنند، به آتش مى افكنند.
عرب مى گويد: «آخَرُ الْدَواءِ الْكَىُّ؛ آخرين دارو، داغ كردن است» يعنى پس از آن كه در علاج مرضى از همه درمان ها نوميد شديد، بيمار را داغ كنيد، كه داغى سرآمد داروهاست. بيمارى رشك يا ميكرب روحى حسد، بايد به وسيله حرارت ايمان، داغ شود تا برطرف گردد و قلب زنگ زده، براق و درخشنده شود.
اگر داغى ايمان در قلبى راه يافت، به زودى چرك ها و زنگ هايش را مى زدايد، و آن را تميز و پاكيزه مى سازد.
سابقاً اشاره شد كه ضعف ايمان از عوامل رشد حسد است و در برابر آن، شدت ايمان، ريشه حسد را مى سوزاند و آن را خشك كرده، نابود مى سازد.
كسى كه حرارت ايمان داشته باشد، از ديدن هتك نواميس الهى و شكستن حرم هاى خدا متأثر مى شود و مى سوزد و با خود بنا مى گذارد كه براى خدا قدم بردارد و براى دين فداكارى كند. چنين كسى هدفش دين خواهد بود و بس. دين را وسيله كسب ثروت، كسب شهرت يا آقايى، نفوذ و محبوبيت قرار نمى دهد، خدمت گزارى به دين را براى خدا مى خواهد نه براى خود.
بهترين سعادتى كه يك مسلمان مى تواند به آن برسد، خدمت گزارى به دين براى خداست؛ البته خدمت گزارى به دين يك جور نيست و اقسام مختلفى دارد و هر كس به نوعى مى تواند به دين خدمت كند.
دعا
چهارمين درمان دعاست. دعا، يعنى دست تضرّع و زارى به درگاه پروردگار دراز كردن و در پيشگاه مقدسش، جبين بر خاك ساييدن و ذات پاكش را خواندن و درمان خواستن از اوست كه اين بيمارى پليد را شفا عنايت فرمايد و دل را از زنگ حسد پاكيزه كند؛ چنان كه در كتابش مى فرمايد: «ونَزَعنا ما في صُدورِهم من غلٍ (۵) ؛ آن چه زنگ در سينه هاشان بود، زدوديم».
اگر مسلمانى به راستى به خدا پناه برد، پروردگار مهربان نا اميدش نخواهد كرد؛ چون هيچ درخواست كننده اى از درگاهش بى مقصود برنمى گردد.
در شرع مطهر اسلام، دعاهايى از آل محمد(ص) رسيده است كه خواندن آن ها در صفاى قلب تأثير دارد و روح را صفا مى بخشد. دعاى مكارم الاخلاق را از صحيفه امام سجاد(ع) را پيوسته بخوانيد.
دعا كردن، وخدا را خواندن، يكى از سعادت ها و توفيقات بزرگ و روزنه نجات مى باشد. اگر سياه بختى بر كسى چيره شود و تيرگى قلبش را فرا گيرد، توفيق دعا كردن و خدا را خواندن، از وى سلب مى شود. بدا به حال مسلمانى كه بدين پايه برسد!
يكى از بهترين اوقات براى دعا، بعد از نمازهاى پنج گانه است در روايت است كه پس از هر نماز واجب، دعايى مستجاب است.
اصرار در دعا يكى از بزرگ ترين توفيقات خداخوانان مى باشد. از اميرالمؤمنين(ع) منقول است: «كسى كه صد آيه از قرآن را بخواند؛ سپس هفت مرتبه يااللّه بگويد و آن گاه دعا كند، دعايش مستجاب مى شود (۶) » بين الطلوعين و بعد از نماز صبح، يكى از بهترين ساعات دعاست.
آن چه در گفتار بهداشت از حسد، راجع به زياد خواندن قرآن وحفظ كردن، ومانند آن ذكر شد، براى درمان حسد نيز سودمند است و به طور كلى آن چه كه انسان را به معنويات نزديك كند و از ماديات دور كند، داروى درمان حسد خواهد بود.
تلقين به نفس
تلقين نيز يكى از راه هاى پيراستن خويش از صفات رذيله مى باشد؛ چنان چه به وسيله تلقين آراستن به صفات حميده نيز ميسور است. حسود مى تواند به وسيله تلقين، خود را از حسد پاك كند.راجع به كيفيت تلقين و انواع تلقين در جلد اول (۷) سخن رفت و ديگر نياز به تكرار نيست.
تلقين اگر به صورت فرمان دادن بر خويشتن باشد، فوق العاده مؤثر است؛ به خصوص اگر هر دفعه اى كه تلقين مى كند، تأملى كرده، خود را مطالعه كند؛ سپس آن حكم تلقين شده را تصديق كند و در دل بگويد: «من همين جور هستم» يا «من ديگر اين جور نيستم» يا «حالا خوب شده ام» در نتيجه هر دفعه دو تلقين مى شود: يكى با زبان و ديگرى در قلب كه اثر تلقين زبانى را ادراك مى كند.
آن چه در بهداشت حسد گفته شد، براى درمان آن نيز سودمند است.
نبرد با فساد، حسد نيست (۸)
رفع سوء تفاهم
چون سخن درباره حسد پايان يافت، بى مناسبت نيست كه رفع سوء تفاهمى بشود.
كسى گمان نكند كه مبارزه با دستگاه فساد و كوشش در رسانيدن ظالم به كيفر اعمالش، حسد مى باشد؛ بلكه نبرد با فاسد و مجاهدت براى كوتاه كردن دست ستم كاران و انتقام از ظالم پسنديده ترين كارهاست؛ ولى كسى كه به چنين اقدامى مبادرت مى كند، بايد با خويش بينديشد كه آيا حقيقتاً اين اقدام بر اثر خيرخواهى براى بشر است، يا سرّ حقيقى مطلب برخاسته از حسد است؛ چون حسود گاهى كارهاى خود را مبارزه با فساد نام مى گذارد و آن را نبرد با دستگاه فساد مى خواند.
نتيجه اين اقدام آن است كه پاكان و نيكوكارانى كه بخواهند در جهادى مقدس وارد شوند ضعف روحيه پيدا مى كنند؛ زيرا مى بينند كسانى كه در اين راه وارد شده اند، سوابق خوبى ندارند و نيت خوشى از آنان ديده نمى شود.
يكى از علل دخالت نكردن عده اى از پاكان در انقلاب مشروطيت، همين بود؛ با آن كه سخن انقلابيون سخنى به جا و درست بود، هنگامى كه در نظر خردمندان، گفتار با رفتار چندان تطبيق نداشته باشد، با ديده شك مى نگرند.
مردمانى كه حسد خود را جهاد مقدس نام گذارده اند، بسيارند؛ چه آنان كه موفقيت يافتند و چه آنان كه شكست خوردند، گويند از سخنان پادشاه گذشته است كه ملت ايران، با ظلم مبارزه نمى كند؛ بلكه با ظالم مبارزه مى كند؛ يعنى كسانى كه با ظالم از در مبارزه داخل مى شوند، نه براى آن است كه ظلم را ريشه كن سازند؛ بلكه از آن جهت است كه ظالم را از كار بركنار كنند و خود بر جاى آن بنشينند.
مطالعه دقيق
پس كسى كه عزم مبارزه با فساد را دارد و خواهان نبرد با ستم كاران است، سزاوار است كه خود را دقيقاً تحت مطالعه قرار دهد كه آيا اين اقدام از سوء نيت است؛ آيا از حسد و جاه طلبى برخاسته است يا از روى حقيقت وعدالت پرستى و خيرخواهى مردم ريشه گرفته است؟ زيرا اقدام در هر دو صورت يك جور است؛ تنها تفاوت در علل است و تشخيص آن بسيار مشكل و دقيق مى باشد.
بسيارى از كارهاست كه اگر با نيت خير باشد كارى است پسنديده و اگر با نيت شر باشد، كارى است ناپسند. شما به كودك يتيمى كه بر او ولايت داريد، سيلى بزنيد، اگر به قصد تأديب باشد، كار نيكى است و اگر به قصد ديگرى باشد، كار بدى است؛ اوّلى خدمت است ودومى جنايت. به بيچاره اى پولى بدهيد؛ اگر براى خدا باشد و مقصود كمك باشد، زيباست و اگر مقصود استثمار و استعمار باشد، بسيار زشت است.
نماز، بالاترين عبادت هاست؛ ولى اگر به قصد ريا انجام شود، باطل است وگناه.
اگر خواسته باشيم براى توضيح اين نكته مثال بياوريم، بسيار است؛ مقصود اشاره اى بود به اين نكته.
اگر كسى پس از تأمل دقيق تشخيص داد كه اقدامش از روحيه اى فاسد برخاسته است، در صورتى كه نتواند نيت خود را خالص كند اگر از مبارزه دست بردارد، براى خويش سعادتى فراهم كرده است؛ ولى باز مى گويم كه خود خواهى مانع از تشخيص نشود و او را گول نزند.
كمك كردن و نيكوكارى كردن اگر مشكوك باشد كه از نيت پاك برخاسته است يانه، انجام دادنش خوب است؛ چون سود موقتى ديگران در آن است؛ ولى مبارزه اى كه مشكوك باشد، نبايد اقدام كرد؛ چون از آغاز زيان كارى است.
نبرد با فساد در نظر حق
مبارزه با ظلم و بيدادگرى و كفر در نظر خدا بسيار پسنديده است و خداوند متعال بذل جان را كه از همه چيز عزيزتر است - در اين راه زيبا شمرده است. قرآن مى گويد: «لا تَحْسَبَنَّ الّذينَ قُتِلوُا في سَبيلِ اْللّهِ أمْواتاً بَلْ أحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرزَقُونَ (۹) ؛ مپنداريد كسانى را كه در راه خدا كشته شده اند، مرده اند؛ بلكه آن ها زنده اند، نزد پروردگارشان روزى دارند».
خردمندان جهان نيز جانبازى در راه حقّ را زيبا و پسنديده مى شمارند و براى فداكاران و از جان گذشتگان - زنده و مرده - مقامى بلند و منزلتى ارجمند قائل مى شوند. باز ماندگان شهيدان را مورد احترام قرار مى دهند، دولت هايى كه از نيكوكارى دم مى زنند، بازماندگان شهيدان را نشان هايى مى دهند و براى آنان ماهيانه مقرر مى دارند.
مبارزه با دستگاه فساد و دفاع از حق و عدالت، هميشه سيرت پاكان و نيك مردان بوده است؛ اينان هيچ گاه به دستگاه فساد، روى خوش نشان نداده اند. اگر رسول خدا(ص) كوچك ترين موافقتى با دستگاه فساد قريش مى نمود وروى خوشى به بنى مخزوم و بنى عبدالدار نشان مى داد، پادشاه عربستان و ثروتمندترين مرد عرب مى شد؛ زيرا قريش آماده بود كه اگر آن حضرت دست از مخالفت با بت بردارد، هركدام نيمى از هستى خود را به حضرتش بدهند.
هنگامى كه عبداللّه بن عباس و مغيره به اميرالمؤمنين(ع) پيشنهاد كردند كه براى چند روزى معاويه را در امارت شام بگذارد و او را عزل نكند، حضرت بر آشفت و گفت: محال است كه من فرمانرواى مؤمنين باشم و بگذارم ستمگرى بر مسلمانان حكومت كند، لذا معاويه را از شام و ابن عامر را از بصره وابن سرح را از مصر عزل فرمود.
آرى، روش پاكان چنين است كه در نخستين روز زمام دارى همت به ريشه كن كردن ظلم مى كنند.
حسين(ع) اگر با يزيد مخالفت نمى كرد، هر چه مى خواست، نصيبش مى شد. امامان(ع) از نخستين تا حضرت عسكرى(ع) اگر با دستگاه هاى فساد و حكومت هاى اموى وعباسى مخالفت نمى كردند و مى گذاشتند كه آنان به ظلم و تعدى خود ادامه دهند، هيچ كدام مسموم و مقتول نمى شدند و بخشى از عمر خود را در زندان ها به سر نمى بردند و با كنده و زنجير، هم آغوش نبودند.
راست گو كدام است
دو دسته اى كه با هم مبارزه مى كنند، هر كدام نبرد خود را جهاد مقدس و براى خيرخواهى بشر و ايجاد عدالت نام مى گذارند؛ ولى از رفتارهاى آن دو دسته مى توان پى برد كه كدام يك راست گو هست، يا هر دو دروغ گويند. كدام، فتح و پيروزى را براى عدالت مى خواهد و كدام براى جاه طلبى و كشور گشايى. عدالت خواهان و بشردوستان چنينند كه اگر خيرخواهى و نيكوكارى موجب تأخير پيروزى و فتحشان گردد، از آن دريغ نمى كنند؛ زيرا هدفشان نيكوكارى است، نه فتح، و فتح را براى نيكوكارى مى خواهند وبس. در جهاد صفين، سپاهيان على(ع) بر حسب فرمان آن حضرت راهى را كه از آن آب مى آوردند باز گذاشتند. معاويه غنيمت شمرد و آن جا را اشغال كرد و از آب بردن براى سپاه اميرالمؤمنين(ع) جلوگيرى كرد.
ياران على(ع) با حمله اى دليرانه آن جا را گرفتند و لشكر معاويه را راندند و خواستند نگذارند كه لشكر شام آب ببرد؛ ولى على(ع)فرمود آن را نبنديد.
در نظر خيرخواهان بشر، شام و كوفه يكى است و دشمن و دوست همانندند، نبرد آنان براى نشر فضيلت است؛ نه براى كشور گشايى.
هنگامى كه حسين(ع) -پسر على(ع)- با سپاه حرّ روبه رو شد، سپاه دشمن تشنه بود. حضرتش همه را سيراب كرد؛ حتى اسبان و شتران آن ها را از تشنگى بيرون آورد.
شايد در اثر همين كار بود كه كه سرانجام، حرّ بيدار شد و از سپاه دشمن روگردانيد و به سپاه دوست ملحق گرديد. حرّ از يك طرف آب بستن سپاه يزيد را بركودكان رسول خدا(ص) ديد و از طرف ديگر آب دادن حسين(ع) را به سپاه مسلح دشمن ديده بود، او حُرّ بود؛ يعنى آزاد، برده مال و جاه و مقام نبود.
زير بار ظلم نرفتن
تن به ستم ندادن و زير بار ظلم نرفتن از عالى ترين صفات انسانى است. ناتوان هرچه ناتوان باشد، بايد زير بار ظلم نرود و بكوشد كه ظالم را سرجاى خودش بنشاند، تا ريشه ظلم از جهان كنده شود.
اگر ستم كاران دريابند كه در هر زمان كسانى هستند كه با ظلم و بيدادگرى به مبارزه بر مى خيزند، فكر تعدى و ستمگرى از مغز آنان بيرون خواهد رفت.
قرآن مى گويد: «لا يُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالْسُوءِ مِنَ الْقَوْلِ إلاَّ مَنْ ظُلِمَ؛ (۱۰) خدا بدگويى را دوست ندارد مگر از مظلوم».
خداى از غيبت بيزار است؛ ولى آن را از مظلوم دربازه ظالم، روا مى شمرد.
منتقم مظلومان، خداست كه انتقام بى چارگان و ناتوانان را از قدرتمندان خواهد گرفت.
يكى از نام هاى روز قيامت، «يوم الجزا» است؛ يعنى روز سزا. آن روز، روزى است كه هر كس به سزاى عمل خود مى رسد؛ نيكوكاران پاداش مى گيرند و جنايت كاران كيفر.
زير بار ظلم نرفتن و با ظالم مبارزه كردن و جان در اين راه دادن را عرب «اباءِ الضيلم» مى گويد و آن را صفت مردان با شهامت و رشيد مى داند و كسانى را كه زير بار بيدادگرى نرفته اند، «أباة الضليم» لقب مى دهد.
نمونه كامل
اگر خواسته باشيم نمونه كاملى از زير بار ظلم نرفتن و مبارزه با ظلم كردن را بيابيم، صفحات تاريخ، حسين(ع) را به ما نشان مى دهد. حسين(ع) زير بار بيدادگرى نرفت و جان دادن در شرافت و بزرگوارى را بر قبول ننگ اطاعت يزيد مقدم داشت.
خودش مى گويد: «يَأبىَ اللّهُ لَنا ذلك وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤمنين وحجورٌ طابتْ وَ طَهُرتْ وأنوف حميّة و نفوس أبيّة مِنْ أنْ نؤثر طاعة اللِئامِ عَلى مَصارِعِ الكِرامِ؛ (۱۱) خداى خوش ندارد، رسول خدا(ص) و مردم با ايمان و سرشت هاى پاك و پاكيزه و مغزهاى غيرتمند و روان عالى، دوست ندارند و بيزارند كه اطاعت پليدان بر جان دادن كريمان مقدم شود».
هنگامى كه ابن ابى الحديد رشته سخنش به افرادى مى رسند كه زير بار ظلم نمى روند، مى گويد:
«وسرور آن ها كسى كه غيرت و مردانگى را به مردم آموخت و نشان داد كه مرگ در زير سايه شمشير از زندگى كردن در خوارى، برتر است، همانا ابوعبداللّه حسين بن على بن ابى طالب(ع) بود كه به او امان داده شد كه با يارانش زنده بماند؛ ولى زير بار چنين ذلتى نرفت».
زير بار ستم نرفتن و در برابر ظلم ظالم تسليم نشدن ، درست نقطه مقابل چاپلوسى و تملق قرار دارد؛ هر قدر آن زيبا و پسنديده است، اين زشت و ناپسند مى باشد.
بعضى از مسلمانان امروز ، روشى در پيش گرفته اند كه درست نقطه مقابل روش امام حسين(ع) است؛ براى يك ساعت زنده ماندن، آماده اند كه همه گونه ذلت و خوارى را تحمل كنند. شعار اينان اين است: زندگى هر چند ننگين باشد از مرگ هرچند با افتخار و سعادت باشد، برتر است؛ لذا در انجام دادن اوامر كافران و همراهى با دستگاه فساد، بر يك ديگر سبقت مى جويند.
از آيه اى كه در ستايش پاكيزه دلان ذكر شد (۱۲) و از حديثى كه در درمان حسد از رسول خدا(ص) (۱۳) نقل گرديد، استفاده مى شود كه دشمنى با كفار و بيگانگان، بسيار پسنديده است و حسد نمى باشد.
۱ اين گفتار تاريخ ندارد. ۲ . بحار الأنوار، ج ۷۴، ص ۱۵۳، ح ۱۲۲. ۳ . همان، ج ۷۰، ص ۲۵۳، ح ۲۰. ۴ . همان، ج ۲۰، ص ۱۴۴. ۵ . سوره اعراف (۷) آيه ۴۳. ۶ . عدة الداعى و نجاح الساعى، احمد بن فهد الحلى، ص ۲۹۷، ط دار الكتاب الاسلامى. ۷ . مراد مؤلف، كتاب استقامت است. ۸ اين گفتار نيز بدون تاريخ است. ۹. آل عمران (۳) آيه ۱۶۹. ۱۰ . نساء (۴) آيه ۱۴۸. ۱۱ . كلمات الامام الحسين(ع)، ص ۴۲۳. ۱۲ . ص ۱۸۳. ۱۳ . ص ۲۹۹.







