کتابخانه:اخلاق مدیریت

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۱ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۵۳ توسط Shirzad (نظرات | مشارکت‌ها) (صفحه‌ای تازه حاوی «اخلاق مديريت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي. نمايندگي ولي فقيه پژوهشكده تحقيق...» ایجاد کرد)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

اخلاق مديريت

سپاه پاسداران انقلاب اسلامي. نمايندگي ولي فقيه پژوهشكده تحقيقات اسلامي پدیدآور:سپاه پاسداران انقلاب اسلامي. نمايندگي ولي فقيه پژوهشكده تحقيقات اسلامي عنوان:اخلاق مديريت [منبع الكترونيكي] / تهيه كننده مركز تحقيقات اسلامي سپاه. ناشر:موسسه تحقيقات و نشر معارف اهل البيت (ع) توصیف ظاهری:1 متن الكترونيكي: بايگاني HTML؛ داده هاي الكترونيكي (58 بايگاني: 308.8KB) یادداشت:كتابنامه ص.57-57 موضوع:مديريت (اسلام) موضوع:مديران. موضوع:احلاق حرفه اي.


 فهرست مطالب

فهرست كليّات اخلاق مديريّت تبيين واژه ها 1 ـ اخلاق 2 ـ مديريّت 3 ـ اخلاق مديريت رابطه اخلاق و مديريّت ضرورت اخلاق براى مديران صلاحيت هاى اخلاقى مديران بركات اخلاق در مديريت 1 ـ هموار كننده راه 2 ـ كسب محبوبيت اجتماعى 3 ـ ترويج نيكى ها 4 ـ خرسندى مردم از دين و نظام اسلامى اصول اخلاق مديريت 1 ـ قدرت روحى شرح صدر ارزش شرح صدر شرح صدر، ضرورت مديريت راه هاى دستيابى به قدرت روحى 1 ـ علم و آگاهى 2 ـ اعتماد به نفس 3 ـ ياد خدا 4 ـ انس با قرآن 5 ـ ممارست و تمرين نشانه هاى دريادلى 1 ـ بردبارى و خويشتندارى 2 ـ پايدارى 3 ـ وقار و متانت 4 ـ رازدارى 5 ـ پذيرش حقّ 2 ـ ساده زيستى ساده زيستى در زندگى شخصى و خانوادگى ساده زيستى در زندگى اجتماعى ره آورد ساده زيستى 1 ـ شجاعت و پايدارى 2 ـ آزادگى 3 ـ محبوبيت اجتماعى 4 ـ به زانو درآوردن استعمار 3 ـ وجدان كارى ضرورت اطاعت از وجدان جلوه هاى حضور 1 ـ پشتيبانى از وجدان 2 ـ ترجيح حق بر باطل 3 ـ ستايش و سرزنش 4 ـ شكفتن شخصيت 5 ـ محكم كارى 6 ـ عدالت عوامل بى وجدانى الف ـ ضعف ايمان ب ـ هواپرستى ج ـ رياست طلبى د ـ ثروت اندوزى 4 ـ انضباط ادارى انواع انضباط انضباط در نيروهاى مسلّح ايمان و انضباط 5 ـ انتقادپذيرى جايگاه بحث دست آوردها 1 ـ ژرف انديشى 2 ـ اصلاح سازمان 3 ـ حق يابى 4 ـ تهذيب نفس بيمارى انتقادناپذيرى 6 ـ اعتماد به نفس ارتباط توكّل و اعتماد به نفس زمينه ها 1 ـ ترسيم اهداف و برنامه ريزى دقيق 2 ـ ژرف انديشى 3 ـ تخصص 4 ـ ايمان به هدف 7 ـ دليرى شجاعت و مديريت اسوه ها همراهان شجاعت 8 ـ وقار و متانت اصالت متانت سرچشمه وقار ميوه هاى شيرين 1 ـ آسانى كارها 2 ـ ايمنى از خطا 3 ـ پشتيبانى ديگران 4 ـ نيل به مقصود 5 ـ محبت الهى سفارش معصومين (ع ) 9 ـ تغافل نقش سازنده تغافل آثار و بركات 1 ـ موفقيت فراوان 2 ـ حفظ انسجام سازمان 3 ـ خوش نامى 4 ـ زندگى گوارا 5 ـ حفظ حرمت محدوده تغافل رفتار با فرادستان 1 ـ اطاعت و فرمان برى سيره معصومين 2 ـ خيرخواهى ضرورت خيرخواهى جلوه هاى خيرخواهى 3 ـ پرهيز از چاپلوسى انگيزه هاى چاپلوسى 1 ـ رياست طلبى 2 ـ ضعف ايمان 3 ـ نادانى 4 ـ احساس حقارت پيامدها 1 ـ گرفتارى در دام شيطان 2 ـ ترور شخصيت 3 ـ رسوايى پيش گيرى و درمان رفتار با فرودستان 1 ـ روابط صميمانه انسانى رهنمودهاى اسلام اسوه ها 2 ـ برخورد عادلانه ملاك برخورد سيره رسول خدا(ص ) 3 ـ خوش بينى كاربرد خوش بينى در مديريت الف ـ فضاى دوستانه ب ـ آسايش و سلامت ج ـ مصونيت د ـ بهشت برين فرجام بدبينى 4 ـ گشاده رويى ضرورت گشاده رويى آثار سودمند الف ـ زدودن كينه ها ب ـ جلب محبت خدا و مردم ج ـ دست يابى به اهداف د ـ راز و رمز پيروزى سنجش و واكنش سيره علوى 6 ـ قدرشناسى و ارج گزارى قدردانى در حيطه مديريت الف ـ عموميت قدردانى ب ـ قدردانى متنوّع ج ـ نتيجه قطعى 7 ـ عيب پوشى نكوهش عيب جويى 8 ـ همدردى ديدگاه اسلام همدردى در مديريت آفات اخلاق سازمانى 1 ـ خودمحورى راه رهايى 2 ـ دورويى وظيفه مدير 3 ـ تنگ نظرى ريشه و فرجام تنگ نظرى 4 ـ تبعيض نمودهاى عدالت 5 ـ انتقام جويى مرز عفو و انتقام 6 ـ بدزبانى فهرست منابع


كليّات اخلاق مديريّت تبيين واژه ها 1 ـ اخلاق اخـلاق در اصـطـلاح عـبارت از هياءت خاصّى است كه براى نفس پيدا مى شود و در آن رسوخ مىكـنـد و بـه كـمك آن كارها به آسانى و بدون نياز به فكر و انديشه از انسان صادر مى شود.هـرگـاه هـيـاءت مـزبـور بـه طـورى ظـهـور پـيـدا كـند كه كارهاى شايسته و مورد پسند شرع وعـقـل از آن ناشى شود، آن را (اخلاق و) خوى نيك مى نامند؛ و اگر برخلاف انتظار، از آن كارهاىنكوهيده سر بزند، آن را خوى زشت مى گويند.(1) 2 ـ مديريّت مـديـريـت يـعـنـى مـجـموعه اى از آگاهى هاى شكل يافته جهت ايجاد هماهنگى در يك سازمان براىبارورى بهتر برنامه ها و نيل به هدف هاى مطلوب .(2) واژه (مديريت ) در متون اسلامى نيامده ، ولى از اصطلاحاتى مانند امامت ، امارت ، ولايت ، سياست، ريـاست ، سيادت و... استفاده شده كه مفهوم مديريت از آن ها فهميده مى شود و مى توان مديريترا در سيماى آن ها جست و جو كرد. برخى ، مديريت اسلامى را چنين تعريف كرده اند: مـديريتى كه زمينه رشد انسان به سوى (اللّه ) را مطابق كتاب و سنت و سيره پيامبر(ص ) وامامان معصوم (ع ) و نيز دستاوردهاى علوم و فنون و تجارب بشرى فراهم نمايد.(3) 3 ـ اخلاق مديريت اخـلاق را مـى تـوان در يـك تـقسيم بندى به دو نوع اخلاق عمومى و صنفى تقسيم كرد.منظور ازاخـلاق عـمـومـى ، شـنـاخـت فـضـايـل و رذايـل ، و آراسـتـگـى بـهفضايل و پيراستگى از رذايل است كه عموم مردم مسلمان بايد بدان آراسته شوند. امّا همين اخلاقعـمـومـى ، در اقـشـار مـختلف ، برجستگى ها، حساسيت ها و ملاحظه هاى ويژه اى مى طلبد. كه بهمجموعه اين برجستگى ها و ويژگى ها (اخلاق صنفى ) مى گويند. روايـات اسـلامـى ، بر برخى از فضايل براى گروه خاصى از جامعه تاءكيد بيشترى دارند.بـه عـنـوان نـمـونـه بـه ذكـر يـك روايـت اكـتـفـا مـى كـنـيـم .رسول خدا(ص ) مى فرمايد: (اَلْعـَدْلُ حـَسـَنٌ وَ ل كـِنْ فـِى الاُْمـَر اءِ اَحـْسـَنُ؛ اَلسَّخ اءُ حـَسـَنٌ وَل كـِنْ فـِى الاَْغـْنـِي اءِاَحـْسـَنُ؛ اَلْوَرَعُ حـَسـَنٌ وَ ل كـِنْ فـِى الْعـُلَم اءِ اَحـْسـَنُ؛ اَلصَّبـْرُ حَسَنٌ وَل كـِنْ فـِى الْفـُقـَر اءِ اَحـْسـَنُ؛ اَلتَّوْبـَةُ حَسَنٌ وَ ل كِنْ فِى الشَّب ابِ اَحْسَنُ؛ اَلْحَي اءُ حَسَنٌ وَل كِنْ فِى النِّس اءِ اَحْسَنُ.)(4) عـدالت نيك است ، ولى از زمامداران نيكوتر است ؛ سخاوت نيك است ، ولى از اغنيا نيكوتر است ؛تقوا نيك است ولى از علما نيكوتر است ؛ صبر نيك است ، ولى از فقرا نيكوتر است ؛ توبه نيكاست ، ولى از جوانان نيكوتر است ؛ شرم نيك است ، ولى از زنان نيكوتر است . بـا تـوجـّه بـه اين مقدّمه مى توان گفت (اخلاق مديريت ) نوعى اخلاق صنفى است ومنظور از آنبرخى ضرورت هاى اخلاقى است كه مديران بيشتر بدان نيازمندند. تجلّى اخلاق در مديران باتـجـلّى آن در افـراد عـادّى مـتـفـاوت اسـت . هـمچنين ويژگى ها و دقّت هاى اخلاقى مديران نيز باويژگى ها و دقّت هاى اخلاقى افراد عادى تفاوت دارد. رابطه اخلاق و مديريّت در بينش اسلامى ، اخلاق با مديريت رابطه تنگاتنگى دارد و مى توان گفت پاسدارى از موازيناخـلاقـى در مـديـريـت از ضرورت بيشترى برخوردار است ؛ زيرا مديريت و رهبرى بدون رعايتاخلاق و ارزش هاى انسانى ارزش ندارد. اخلاق در مديريت اسلامى به جهت اسلامى بودنش رنگ وجلوه بهترى دارد و بايد جلوه هاى انسانيت و موازين اخلاقى در آن بارزتر باشد. خـداونـد بـزرگ رسـالت هـدايـت و رهـبـرى بـشـر را به انسان هايى سپرده كه در جنبه اخلاق وپـاسـدارى از ارزش هـا سـرآمـد و بـرگـزيـده انـد. چنان كه پيامبر اكرم (ص ) نيز چنين بوده وخـداونـد آن حـضـرت را با تاءييدات خود تربيت كرده ، سپس مديريت و سياست امور بندگان رابه ايشان سپرده است . خداوند متعال خطاب به آن حضرت مى فرمايد: (وَ إ نَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظي مٍ)(5) و تو اخلاق عظيم و برجسته اى دارى . امام صادق (ع ) مى فرمايد: (إ نَّ اللّ هَ عـَزَّوَجـَلَّ اَدَّبَ نـَبـِيَّهُ... ثـُمَّ فـَوَّضَ اِلَيـْهِ اَمـْرَ الدّي نِ وَالاُْمَّةِ لِيـَسـُوسَ عـِبادَهَ)(6) خـداونـد بـزرگ ، پـيـامـبـر خـود را پـرورش داد و تـربـيـت نمود... سپس امر دين و امّت را به اوواگذار كرد تا بندگان خدا را تدبير كند و پرورش دهد. امير مؤ منان على (ع ) مى فرمايد: (لا يَرْاءَسُ مَنْ خَلا عَنِ الاَْدَبِ)(7) كسى كه مؤ دّب نيست ، شايستگى رياست ندارد. و پيرامون مديريت نظامى مى فرمايد: (لا يَحْمِلُ ه ذَا الْعَلَمَ إ لاّ اَهْلُ الْبَصَرِ وَالصَّبْرِ وَالْعِلْمِ بِمَو اقِعِ الْحَقِّ)(8) پـرچـم جـنـگ را بـه دوش نـكـشـد مـگـر كـسـى كـه صـاحب بصيرت ، مقاومت و آگاه به مواضع ومسائل حقّ باشد. ضرورت اخلاق براى مديران مـديـران بـه جـهـت حـسـّاسـيت وظيفه خطير مديريت و نيز حفظ دين و ايمان خود بيش از افراد عادّىنـيـازمـنـد آشـنـايـى بـا فـضـايـل و رذايـل اخـلاقـى هـستند و حُسن اداره سازمان براى آنان بدونبـرخـوردارى از اخـلاق پـسـنديده ميسّر نخواهد بود. از اين رو، همانطور كه فزونى بصيرت وقـدرت عـقـلانـى و فـكـرى بـراى مـديـران ضرورى است ، فزونى تقيّد به اخلاق و ارزش هاىانـسـانـى نـيـز ضـرورى اسـت و مـديـران بايد بيش از ديگران اخلاق اسلامى را رعايت كنند. امامباقر(ع ) به نقل از رسول خدا(ص ) مى فرمايد: (لا تَصْلُحُ الاْ م امَةُ إ لاّ لِرَجُلٍ في هِ ثَلا ثُ خِص الٍ: وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَنْ مَع اصِى اللّ هِ وَحِلْمٌ يَمْلِكُبِهِ غَضْبَهُ، وَ حُسْنُ الْوِلا يَةِ عَلى مَنْ يَلى حَتّ ى يَكُونَ لَهُمْ كَالْو الِدِ الرَّحي مِ)(9) رهبرى (و مديريت ) جز براى مردى كه داراى خصلت هاى سه گانه (زير) باشد، شايسته نيست: 1 ـ ورعـى كـه او را از مـعـصـيـت خـدا بـاز دارد؛ 2 ـ بـردبـاريـى كـه به وسيله آن خشم خود راكـنـترل كند؛ 3 ـ سرپرستى نيكو نسبت به زيردستان تا جايى كه نسبت به آنها همانند پدرىمهربان باشد. صلاحيت هاى اخلاقى مديران مـديـريـت امـانـتـى الهـى اسـت كه به عهده مديران گذاشته شده و آنان بايد با برخوردارى ازصـلاحـيـت هـاى اخـلاقـى و داشـتـن عـلم ، تـخـصـّص و كـاردانـى آن را بـا مـوفـقـيـت بـه سـرمنزل مقصود برسانند. مـديـران بـراى كـسـب صـلاحـيـت هـاى اخـلاقـى در حـُسـن اداره امـور لازم است دو مرحله را پشت سربگذارند. اوّل : مـرحـله تـخـليـه و آفـت زدايـى ؛ در نـظام الهى ، مديران ، بايد خودبزرگ بينى ، غرور،تكبّر، جاه طلبى و... را از خود دور سازند؛ مسؤ وليت خود را لقمه چرب و نرم و شكار صيدشدهقـلمـداد نكنند(10) و خود را امانتدار خدا براى خدمت به خلق بدانند و آراسته شدن بهنـيـكـى هـا و دورى از بـدى هـا آنان را فرشته خو كند و درنده خويى را از وجودشان خارج كنند؛چنان كه امير مؤ منان (ع ) به مالك اشتر فرمود: (وَ لا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ض ارِياً تَغْتَنِمُ اَكْلَهُمْ)(11) با مردم همانند حيوان درنده اى مباش كه خوردنشان را غنيمت شمارى ! دوم : مـرحـله تـحـليـه و آراسـتـه شـدن بـه فـضـايـل اخلاقى ؛ در اين مرحله مديران ، خود رابهاصول اخلاق مديريت مى آرايند و از ارزش هاى اخلاقى پاسدارى مى كنند. نسبت به فرادستان وفرودستان رفتار شايسته داشته ؛ با ارباب رجوع نيز متواضع ، نرمخو، گشاده رو و مهربانمى باشند. چنان كه امام على (ع ) خطاب به محمد بن ابى بكر فرمود: (فَاخْفِضْ لَهُمْ جَن احَكَ، وَ اَلِنْ لَهُمْ ج انِبَكَ وَابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ)(12) با آنان فروتن باش و با نرمخويى و چهره اى گشاده برخورد نما. بركات اخلاق در مديريت 1 ـ هموار كننده راه هـر مـديـر بـراى دسـتـيابى به هدف هايش ، به ابزارى نياز دارد تا در پرتو آن با سهولتوآسـانـى به سر منزل مقصود برسد. تخلق به اخلاق در مديريت ابزارى است كه راه را براىانسان هموار و وى را در نيل به سعادت يارى مى دهد. امير مؤ منان على (ع ) مى فرمايد: (مَنْ حَسُنَ خُلُقُهُ سَهُلَتْ لَهُ طُرُقُهُ)(13) كسى كه خُلقش نيكو باشد، راه ها (ى رسيدن به مقصود) برايش آسان مى شود. 2 ـ كسب محبوبيت اجتماعى مدير موفق كسى است كه با نفوذ در دل ها بتواند اعتماد همكاران و ارباب رجوع را به خود جلبنمايد؛ و اين مهم جز در سايه آراستگى حاصل نمى شود. مـديـرى كـه مـوازيـن اخـلاقـى را رعـايـت كـنـد، در بـيـن هـمـكـاران و اجـتماع محبوبيت پيدا مى كند.رسول خدا(ص ) مى فرمايد: (حُسْنُ الْخُلْقِ يُثْبِتُ الْمَوَدَّةَ)(14) اخلاق نيك ، محبت را تحكيم مى بخشد. امير مؤ منان (ع ) نيز مى فرمايد: (مَنْ حَسُنَ خُلْقُهُ كَثُرَ مُحِبُّوهُ وَ اَنَسَتِ النُّفُوسُ بِهِ)(15) كـسـى كـه از خـوش خـلقـى بـرخوردار است دوستدارانش بسيار شده و ديگران با او ماءنوس مىشوند. 3 ـ ترويج نيكى ها نـقش تربيتى مدير در يك مجموعه از اهميت ويژه اى برخوردار است ، زيرا كسانى كه تحت امر وتـدبـيـر وى كـار مـى كـنـنـد و مـجـرى دسـتورات او هستند، خواه ناخواه تحت تاءثير برخوردها ومـوضـعـگـيـرى هـاى مـثبت و منفى او قرار گرفته ، اعمال خود را با رفتار وى منطبق مى سازند وگـاهـى تـاءثيرپذيرى آن ها به قدرى است كه استقلال فكرى از آنان سلب شده ، چشم بستهتسليم مى شوند و مطابق اخلاق او عمل مى كنند؛ از اين رو، امير مؤ منان (ع ) مى فرمايد: (اَلنّ اسُ بِاءُمَر ائِهِمْ اَشْبَهُ مِنْهُمْ بِا ب ائِهِمْ)(16) مردم به مديران و فرمانروايان جامعه خود شباهت بيشترى دارند تا به پدران خود. مـديـرى كـه آراسـتـه بـه اخـلاق مـديـريـت بـاشـد مـى تـوانـدسـمبل و مروّج خوبى ها بوده ، از اين راه به اصلاح ديگران بپردازد و از اجر و پاداش معنوى واخروى نيز بهره مند گردد. 4 ـ خرسندى مردم از دين و نظام اسلامى بـرخـوردهاى يك مدير فقط به حساب خود او گذاشته نمى شود، بلكه رفتار مثبت ومنفى وى رابـه حـسـاب دين و نظام اسلامى مى گذارند؛ زيرا او را نماينده نظام اسلامى مى شناسند. از اينرو، آراسته بودن مدير به اخلاق مديريت ، سبب خرسند شدن مردم از حاكميت دينى مى شود؛ همانگونه كه برخوردهاى ناشايسته او نارضايتى و دلسردى مردم از دين و نظام را در پى دارد. امـام صـادق (ع ) با توجه به اين نكته كه مردم كارهاى شيعيان را به آن بزرگواران منتسب مىكنند به پيروان خود يادآور مى شود كه اگر به اخلاق نيك آراسته باشيد، اين باعث شادى ما،و اگر از رذايل پيراسته نباشيد، سبب نارضايتى ما مى گرديد.(17) اصول اخلاق مديريت مـنـظور از اصول ، عناوين بارز اخلاقى است كه هر يك در موفقيت و سعادت مدير و مجموعه تحتفرمان او، نقش كليدى دارند و پايبندى به آن ها ضرورى و اجتناب ناپذير است ؛ چنان كه بىاعـتـنـايى به هر يك ، ارزش مدير و مجموعه را در نظر ديگران كاهش داده ، به آن ها لطمه واردمى كند. اهم اين عنوان ها در هشت بخش تبيين مى شود: 1 ـ قدرت روحى منظور از قدرت روحى ، همان (شرح صدر) است . كـلمـه (صـدر) در لغـت بـه مـعناى قفسه سينه است ، ولى به صورت كنايه به معناى فكر وروح هـم مـى آيـد. از ايـن رو، شـرح صـدر بـه مـعـنـاى وسعت روح و بلندى فكر و گسترش افقعقل آدمى است .(18) بـا تـوجـّه بـه ايـن مـعـنـا كسى كه داراى ظرفيت روحى و افق فكرى وسيع بوده ، سينه اش درسـايـه لطـف خـداونـد براى پذيرش حقّ و تحمّل مشكلات گشاده باشد و گنجايش لازم را براىدريـافـت عـلم ، قـدرت ، خـوشى ، ناخوشى و... داشته باشد، از نعمت شرح صدر بهره مند است.(19) و هـرچـه ايـن گنجايش در او بيشتر باشد، از شرح صدر زيادترى برخوردارخواهد بود. چنان كه امير مؤ منان (ع ) به كميل مى فرمايد: (ي ا كُمَيْلَ ابْنَ زِي ادٍ إِنَّ ه ذِهِ الْقُلُوبَ اَوْعِيَةٌ فَخَيْرُه ا اَوْع اه ا)(20) اى كميل ! اين دلها ظرف هايى هستند و بهترين آن ها دلى است كه ظرفيتش بيشتر باشد. شرح صدر شـرح صـدر، آمـادگـى روحـى انـسان براى پذيرش حقّ است ، به طورى كه هر مطلب وپيشنهادحقّى را بپذيرد و در برابر هر اعتقاد صحيحى تسليم گردد. شرح صدر، قلب را نرم و براى پذيرش حقّ مستعدّ مى سازد و با نور و روشن بينى همراه استو انـسـان بـه وسـيـله آن حـق را از بـاطل تشخيص مى دهد. از اين رو، به عنوان مقدّمه و زمينه سازهدايت الهى شناخته مى شود. قرآن مجيد مى فرمايد: (فَمَنْ يُرِدِ اللّ هُ اَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلا مِ...)(21) آن كس را كه خداوند بخواهد هدايت كند، سينه اش را براى (پذيرش ) اسلام ، گشاده مى سازد. امام صادق (ع ) در بيان شرح صدر مى فرمايد: (إ نَّ اللّ هَ إ ذ ا اَر ادَ بـِعـَبـْدٍ خَيْراً شَرَحَ صَدْرَهُ لِلاِْسْلا مِ، فَإ ذ ا اَعْط اهُ ذ لِكَ اَنْطَقَ اللّ هُلِس انَهُبِالْحَقِّ فَعَمِلَ بِهِ فَإ ذ ا جَمَعَ اللّ هُ لَهُ ذ لِكَ تَمَّ لَهُ اِسْلا مُهُ)(22) هرگاه خداوند خير بنده اى را بخواهد، سينه اش را براى پذيرش اسلام مى گشايد و در سايهشرح صدر زبانش را به حق گويا مى سازد و او حقّ را در زندگى پياده مى كند. وقتى خداوند،چنين زمنيه اى را برايش گرد آورد، اسلامش كامل مى گردد. در مـقـابـل شـرح صـدر، (ضـيق صدر) و (سنگدلى ) قرار دارد كه نشانه عدم آمادگى روحىانسان براى پذيرش حق است . ضيق صدر عامل گمراهى انسان است و از جمله آثارش آن است كهانـسـان را سـنـگـدل مـى كـنـد و اگر حقى را بر زبان جارى سازد دلش مستعدّ پذيرش آن نيست .قرآن مجيد مى فرمايد: (... وَ مَنْ يُرِدْ اَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً...)(23) كسى را كه خداوند بخواهد (به خاطر اعمال خلافش ) گمراه كند، سينه اش را سخت تنگ مى كند. امام صادق (ع ) در وصف اين رذيله مى فرمايد: (وَ اِذ ا لَمْ يـُرِدِ اللّ هُ بـِعـَبـْدٍ خـَيْراً وَ كَلَهُ اِلى نَفْسِهِ، وَ ك انَ صَدْرُهُ ضَيِّقاً حَرَجاً، فَإ نْ جَرىعـَلى لِس انـِهِ حـَقُّ لَمْ يـَعـْقُدْ قَلْبُهُ عَلَيْهِ وَ اِذ ا لَمْ يَعْقُدْ قَلْبُهُ عَلَيْهِ لَمْ يُعْطِهِ الْعَمَلُ بِهِ، فَاِذَااجـْتـَمـَعَ ذ لِكَ عـَلَيـْهِ حـَتّ ى يـَمـُوتَ وَ هـُوَ عـَلى تـِلْكَ الْح الِ ك انَ عـِنـْدَ اللّ هِ مـِنَ الْمـُن افـِقـينَ...)(24) هـرگـاه خداوند براى كسى خيرى نخواهد، او را به خودش واگذار مى كند، سينه اش به سختىتـنـگ شـده ، اگـر حـقـّى را هـم بـر زبـان جـارى سـازد، بـادل بـاور نـمـى كـنـد و وقـتـى دل ، حـقّ را نـپـذيـرفـت (و در بـرابـرش تـسـليـم نـشـد) توفيقعمل به آن را پيدا نمى كند و در نتيجه در نزد خدا جزو منافقان به حساب مى آيد. ارزش شرح صدر از رسول گرامى اسلام (ص ) پرسيدند: شرح صدر چيست ؟ فرمود: (نُورٌ يَقْذِفُهُ اللّ هُ فى قَلْبِ الْمُؤْمِنِ فَيَنْشَرِحُ لَهُ صَدْرَهُ وَ يَنْفَسِخُ)(25) (شـرح صـدر) نـورى اسـت كـه خـداونـد در قـلب انـسـان مـؤ مـن ، مى افكند و در پرتو آن ، روحانسانى وسيع و گشاده مى شود. شرح صدر، ضرورت مديريت مـديـريـت و رهبرى ، با مشكلات توان فرسا عجين است ؛ كسانى مى توانند عهده دارمسؤ وليّتىدر اجـتـماع گردند، كه قدرت تحمّل ناملايمات و مشكلات را داشته باشند. شرح صدر در وجودافـراد، بـه آنـان كـمـك مـى كـنـد تـا بـه مـقـابـله بـا سـخـتـى هـا و مـشـكـلات رونـد و تـوانتحمّل ناگوارى ها را در اين راه كسب كنند. آيات قرآنى و زندگى پيامبران الهى بيان مى دارند كه شرح صدر از لوازم رهبرى و مديريتانـبـيـاى الهـى بـوده و آن بـزرگـواران رسـالت خـود را با برخوردارى از شرح صدر، قدرتروحى و دريا دلى به انجام رسانده اند. ضرورت دريا دلى را از تقاضاى حضرت موسى (ع )مـى تـوان دريـافـت ؛ آن حـضـرت پـس از آنـكـه از جـانـب خـداونـد بـراى نـجـات قـوم بـنـىاسرائيل ماءموريت يافت ، عرض كرد: (رَبِّ اشْرَحْ لى صَدْرى )(26) پروردگارا! سينه ام را گشاده كن . رسـول خـدا(ص ) نـيـز با عنايات خداوند از اين نعمت بزرگ بهره مند بود و انواع ناملايمات وسـخـتـى ها را در مسير رهبرى خود تحمّل كرد؛ به طورى كه قرآن كريم اين نعمت بزرگ را بهآن بزرگوار يادآور مى شود: (اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ)(27) امير مؤ منان (ع ) نيز شرح صدر را ابزار ضرورى مديريت دانسته ، مى فرمايد: (ا لَةُ الرُّي اسَةِ سِعَةُ الصَّدْرِ)(28) و انسان محروم از آن را در انجام وظايف ناكام مى داند و مى فرمايد: (مَنْ ض اقَ صَدْرُهُ لَمْ يَصْبِرْ عَلى اَد اءِ حَقٍّ)(29) كسى كه سينه اش تنگ باشد، توان اداى حق (و انجام وظايف ) را ندارد. امام رضا(ع ) نيز در اين باره مى فرمايد: (إ نَّ الْعَبْدَ إ ذَا اخْت ارَهُ اللّ هُ عَزَّوَجَلَّ لاُِمُورِ عِب ادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذ لِكَ)(30) هـرگـاه خـداونـد كـسـى را بـراى اداره امور بندگانش برگزيند، سينه اش را براى چنين كارىگشاده مى گرداند. راه هاى دستيابى به قدرت روحى (دريا دلى ) چگونه در روح انسان مستقر مى شود؟ و آيا راهى براى رسيدن به آن وجود دارد؟ قرآن كريم و روايات اسلامى راه هايى را براى دستيابى به شرح صدر ارائه مى دهند كه درذيل به برخى از آن ها اشاره مى كنيم . 1 ـ علم و آگاهى : امير مؤ منان على (ع ) مى فرمايد: (كُلُّ وِع اءٍ يَضي قُ بِم ا جُعِلَ في هِ إ لاّ وِع اءَ الْعِلْمِ فَإ نَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ)(31) [فـضـاى ] هـر ظـرفـى با آنچه درون آن قرار مى گيرد، تنگ مى شود مگر ظرف علم كه با اينمظروف گسترده [تر] مى شود. اين گستردگى علمى ، قدرت روحى فرد و در نتيجه قدرت تدبر و تدبير او را افزايش داده ،اراده وى را در انجام كارها قوى تر مى گرداند. گفتنى است كه آگاهى هايى كه به شرح صدر كمك مى كند، كسب دانش ها و اطلاعات جديد و لازمدر زمـيـنه مسؤ وليت و مديريت مورد نظر است . مديران موفق ، در هر سمتى قرار مى گيرند زمانمـشـخـص و مـعينى را براى فراگيرى اين دانش ها و اطلاعات قرار داده با سنجيدن ، نقاط قوّت وضـعـف مـديـريت ، راه هاى پيشرفت و موفقيت را مورد ارزيابى قرار مى دهند. با انديشيدن در اينموارد و چاره جويى كردن ، به تدريج مشكلات مديريتى و سختى هاى كار را آسان مى سازند. 2 ـ اعتماد به نفس : توجّه به توانايى ها و قابليت ها سبب تقويت روح انسان مى شود و در سايه شناخت آن ها اعتمادبه نفس حاصل مى شود. امام خمينى (ره ) در اهميّت اعتماد به نفس مى فرمايد: هـركـارى را كـه انـسـان ، باورش اين است كه ضعيف است نسبت به آن كار، نمى تواندآن كار راانـجـام دهـد. ـ هـر قدر قدرت ارتشى زياد باشد، لكن قدرت روحى نداشته باشد، و يا باورشآمـده بـاشد كه در مقابل فلان قدرت و فلان قدرت نمى تواند ايستادگى كند، اين ارتش محكومبـه شـكـست است . و هر كشورى كه اعتقادش اين است كه نمى تواند خودش صنعتى را ايجاد كند،اين ملّت محكوم به اين است كه تا آخر نتواند... اين پيروزى كه شما به دست آورديد، براى اينبود كه باورتان آمده بود كه مى توانيد.(32) 3 ـ ياد خدا: مسؤ وليت ها از ديدگاه اسلامى ، امانت الهى در دست مديران شمرده مى شوند، ازاين رو موفقيت درآن هـا بـا يـاد خـداوند ميسّر خواهد بود. مسؤ وليت و مقام مديران ميدان امتحان الهى آنهاست . از اينرو، مـديـران براى دستيابى به شرح صدر و پيروزى در اين امتحان الهى بايد همواره خود رادر محضر خدا دانسته ، مراقب اعمال و رفتار خود باشند. امام على (ع ) مى فرمايد: (اَلذِّكْرُ يَشْرَحُ الصَّدْرَ)(33) ياد خدا، سينه را مى گشايد. 4 ـ انس با قرآن : قـرآن ، جـدا كـنـنـده حـقّ و بـاطـل اسـت . انـس بـا آن بـه انـسـان قـدرت تـشـخـيـص حـقّ وبـاطل و توفيق نجات از بن بست هاى زندگى و مشكلات كارى را عنايت مى كند. امام على (ع ) مىفرمايد: (اَفْضَلُ الذِّكْرِ الْقُرْا نُ، بِهِ تُشْرَحُ الصُّدُورُ وَ تَسْتَني رُ السَّر ائِرُ)(34) قرآن ، برترين ذكر است ؛ به واسطه آن سينه ها گشاده و باطن ها نورانى مى گردد. 5 ـ ممارست و تمرين : مـديـران بـا قـبـول مـسـؤ وليـت مـورد نـظـر، بـايد مشكلات و سختى هاى ناشى از آن را به خودبـقـبـولانند و نفس خويش را به تحمّل در برابر آن عادت دهند، تا به تدريج بر ظرفيت آن هاافزوده شود. حضرت على (ع ) مى فرمايد: (عَوِّدْ نَفْسَكَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَكْرُوهِ)(35) نفست را به تحمّل صبر در برابر ناملايمات عادت ده . و نيز مى فرمايد: (إ نْ لَمْ تـَكـُنْ حـَلي مـاً فـَتـَحـَلَّمْ، فـَاِنَّهُ قـَلَّ مـَنْ تـَشـَبَّهَ بـِقـَوْمٍ اِلاّ اَوْشـَكَ اَنْ يـَكـُونـَمِنْهُمْ)(36) اگـر بـردبـار نـيـسـتـى ، خـود را بـه بـردبـارى وادار، زيـرا كـم مى شود كسى خودش را بهگروهى مانند نمايد و از ايشان نشود. نشانه هاى دريادلى مـطالعه حالات ، رفتار، موضعگيرى ها و برخوردهاى افراد در فراز و نشيب هاى زندگى و بهويژه به هنگام تصدّى مسؤ وليت نشان دهنده ميزان توانايى ، قدرت روحى و صعه صدر افراداست . در ادامه به برخى از نشانه هاى دريادلى اشاره مى كنيم . 1 ـ بردبارى و خويشتندارى : خـويـشـتـنـدارى ، تـحـمـّل نـيـش هـاى جـاهـلان ، فـروخوردن خشم و مالك نفس خود بودن از اثراتبـردبـارى و حـلم اسـت . كـسـى كـه در برابر فشار كار و اذيّت و آزار ديگران در حيطه كار وزندگى ، مالك نفس خود باشد در برابر مشكلات مقاومت كند، حليم و بردبار است . اين صفت درمديريت ركن محسوب مى شود، چنان كه امام على (ع ) مى فرمايد: (اَلْحِلْمُ رَاءْسُ الرِّي اسَةِ)(37) در جاى ديگر در توصيف انسان بردبار مى فرمايد: (إ نَّمَا الْحَلي مُ مَنْ إ ذ ا اُوذِىَ صَبَرَ وَ إ ذ ا ظُلِمَ غَفَرَ)(38) هـمـانـا بـردبـار كـسى است كه اگر آزار ببيند، صبر مى كند و اگر مورد ستم قرار گيرد، مىبخشد. 2 ـ پايدارى : پايدارى در برابر سختى ها و ناملايمات از ديگر نشانه هاى دريادلى است . حضرت على (ع )مى فرمايد: (اَلصَّبْرُ عَوْنٌ عَلى كُلِّ اَمْرٍ)(39) صبر و پايدارى در هر كارى ياور انسان است . 3 ـ وقار و متانت : افـراد دريـادل در خـوشـى هـا و نـاخـوشـى هـاى زنـدگـى احـسـاسـات خـود راكـنترل مى كنند؛نه هنگام خوشى سرمست و مغرور مى شوند و نه هنگام سختى دست و پاى خود راگـم مـى كـنـنـد. هـمـچـنـيـن در خـوشـى و نـاخـوشـى ظـرف دل آن هـامتزلزل نمى شود و با وقار و متانت از كنار آن ها مى گذرد. حضرت على (ع ) خطاب به حكمرانمكّه مى فرمايد: (وَ لا تَكُنْ عِنْدَ النَّعْم اءِ بَطِراً وَ لا عِنْدَ الْبَاءْس اءِ فَشِلاً)(40) هنگام خوشى هاى فراوان زياد شادمان نباش و وقت سختى ها سست و ترسان مشو! 4 ـ رازدارى : ظـرف دل افـراد دريـا دل گـنجايش بزرگ ترين اسرار را دارد. برخلاف انسان هاى كم ظرفيتكـه زود پـرده از راز درونـى خـود مـى گـشـايـنـد و چه بسا كم ظرفيتى آن ها باعث هلاكتشان مىگردد. حضرت على (ع ) مى فرمايد: (لا حِرْزَ لِمَنْ لا يَسَعُ سِرَّهُ صَدْرُهُ)(41) كسى كه سينه اش گنجايش رازش را ندارد، بى پناه است . 5 ـ پذيرش حقّ: دل هـاى پـرظـرفـيت به آسانى در برابر حق سر تعظيم فرود آورده ، آن را مى پذيرند وچنانكه گذشت ، مقصود از شرح صدر همين است كه روح انسان آمادگى پذيرش حق را داشته باشد. 2 ـ ساده زيستى (ساده زيستى ) از ديگر اصول اخلاق مديريت است . بيان شد كه رهبرى و مديريت اسلامى ـ برخلاف ساير مكتب ها و مرام هاى اجتماعى ـ يك مقام الهىو مـردمـى اسـت و بـرخـوردارى از چـنـيـن مـقـامـى ، بـا داشـتـن زنـدگـىمجلّل ، دلبستگى به مظاهر دنيوى و جلال و جبروت ظاهرى ، سازگار نيست . از اين رو، شايستهاسـت كـه رهـبـر و مـديـران جـامـعـه از اسـارت خـواهـش هـاى نفسانى آزاد باشند و جاذبه هاى مادّىدل هـاى آن هـا را نـلرزاند. همچنين به جهت قرار گرفتن در شرايط ويژه مديريتى و اهميّت كارىخـويـش ، از بـرخـى مصارف و لذّت هاى دنيايى چشم بپوشند، در زندگى خود محدوديت هايى راقـائل شـونـد، در خـوراك ، پـوشـاك ، مـسـكـن ، مـعـاشـرت هـا و بـرخـوردهـا و تـمام خصوصيت هااصل سادگى را مراعات كنند، از زياده خواهى بپرهيزند و به زندگى ساده و بى آلايش بسندهكنند. در حـيـطـه مـسـؤ وليـت و كـار نـيـز در نـهـايـت دقـت بـا پـاسـدارى از ايـناصـل ، بـراى خـود جـلال و جـبـروت ظـاهرى قائل نشوند، اسير تشريفات ظاهرى نگردند و مسؤوليت را وسيله اى براى كسب منافع دنيوى و مال اندوزى و موقعيت ظاهرى خود قرار ندهند. بـديـهـى اسـت كـه رهـبـرى و مـديـريـت هـر چـه سـنـگـيـن تـر بـاشـد، اهـمـيـت پـاسـدارى ازاصـل سـادگى در زندگى بيشتر مى گردد، تا آنجا كه امام على (ع ) رعايت آن را بر رهبران وپيشوايان دادگر واجب دانسته ، مى فرمايد: (اِنَّ اللّ هَ تـَع الى فـَرَضَ عـَلى اَئِمَّةِ الْحـَقِّ اَنْ يـُقـَدِّرُوا اَنـْفـُسـَهـُمْ بـِضـَعـَفـَةِ النّ اسِ كـَيْلايَتَبَيَّغَ بِالْفَقي رِ فَقْرُهُ)(42) هـمـانـا خداوند بر پيشوايان حق واجب كرده كه زندگى خود را با طبقه ضعيف يكسان سازند، تارنج فقر بر مستمندان دشوار نيايد. و در جاى ديگر مى فرمايد: (عـَلى اَئِمـّةِ الْحـَقِّ اَنْ يـَتـَاءَسُّوا بـِاَضـْعـَفِ رَعـِيَّتـِهـِمْ ح الاً فـِى الاَْكـْلِ وَاللِّب اسِ، وَ لايَتَمَيَّزُونَعَلَيْهِمْ بِشَىْءٍ لا يَقْدِرُونَ [عَلَيْهِ] لِيَر اهُمُ الْفَقي رُ فَيَرضى عَنِ اللّ هِ تَع الى بِما هُوَ في هِ، وَ يَر اهُمُ الْغَنِىُّ فَيَزْد ادُ شُكْراً وَ تَو اضُعاً)(43) بـر پـيـشـوايـان حـقّ اسـت كـه از نـظـر خـوراك و پـوشـاك بـهحـال ضـعـيـف تـريـن رعـيـّتـشـان اقتدا كنند، به طورى كه در چيزى كه آن ها قدرتش را ندارند،امـتـيـازى بـر آن ها نداشته باشند تا فقير، آن ها را مشاهده كرده ، از خداوند به خاطر آنچه كهدارد راضى باشد و ثروتمند نيز با ديدن آنان بر سپاس و فروتنى خويش بيفزايد. بـر ايـن اسـاس ، رهـبـران الهـى ، سـاده و بـى پـيـرايـه زنـدگـى مـى كـردند، همانند محرومانومـسـتـضـعـفان از عافيت طلبى ، تجمّل ، لذت گرايى و تشريفات ظاهرى مبرّا بودند و در همانحـال داراى عـظـمـت و شـوكـت ويـژه اى بـودنـد. مـحـبـوبـيـت اجـتـمـاعـى داشـتـه وجـلال و حـشـمـت مـعـنـوى آن هـا دل هـا را پـر مـى كـرد. بـه عـنـوان نـمـونـه پيامبر اكرم (ص ) درطـول مـدّت حـيـات خـويـش سـاده و بـى پـيـرايـه زيـسـت و ازاصل سادگى تجاوز نكرد و پاسدارى از آن را به جهت اين كه رهبر بود، امرى ضرورى و لازممى دانست .(44) ائمّه معصوم (ع ) نيز چنين بودند. ايـنـك بـه جـنبه كاربردى ساده زيستى در زندگى شخصى و اجتماعى و بيان ره آوردهاى آن مىپردازيم . ساده زيستى در زندگى شخصى و خانوادگى مسؤ وليت خطير مديريت و رهبرى اقتضا مى كند كه رهبر و مديران جامعه اسلامى ،زندگى خود رابـر اصـل سـادگـى و سـبك بودن موؤ نه (هزينه زندگى ) بنا كنند؛ از برخى مصارف و لذّتهـاى دنـيـا چـشـم بـپـوشـنـد، هـمـّت خـود را در دسـتيابى لذايذ دنيوى صرف نكنند و بكوشند درزندگى شخصى خود، تا اندازه اى طعم محروميت را بچشند. اين شيوه ، اعتماد مردم را جلب كرده ،لياقت اسوه بودن مدير را به اثبات مى رساند. از امام على (ع ) نقل شده كه فرمود: (اِنَّ اللّ هَ جـَعـَلَنـى اِم امـاً لِخـَلْقِهِ، فَفَرَضَ عَلَىَّ التَّقْدي رَ فى نَفْسى وَ مَطْعَمى وَ مَشْرَبىوَمـَلْبـَسـى كـَضـُعـَف اءِ النّ اسِ، كـَىْ يـَقـْتـَدِىَ الْفـَقـي رُ بـِفـَقـْرى وَ لا يـُطـْغِىَ الْغَنِىَّ غِناهُ)(45) هـمـانـا خـداونـد مـرا امـام خـلق خـويـش قرار داده و بر من واجب كرده كه در باره خويشتن ، خوراك وپـوشـاكم را مانند مردم ضعيف تنظيم كنم ، تا فقير به فقر من اقتدا كند و ثروت ، توانگر رابه طغيان وا ندارد. مـديـران اسـلامـى هر قدر كه بى آلايش و ساده زيست باشند به همان مقدار عظمت روحى پيدا مىكـنـنـد، بـر مـقـامات معنوى آنان افزوده مى گردد و توفيق خدمتگزارى بيشترى پيدا مى كنند. درمـقـابـل ، اگـر در جـهـت بـهتر شدن وضع زندگى قدمى بردارند، به همان مقدار از ارزش آن هاكاسته شده ، نمى توانند در حيطه كارى خود منشاء آثار بزرگ باشند. امام خمينى (ره ) مى فرمايد: هر چه برويد سراغ اين كه يك قدم برداريد براى اين كه خانه تان بهتر باشد، از معنويتتانبه همين مقدار، از ارزشتان به همين مقدار كاسته مى شود، ارزش انسان به خانه نيست ، به باغنـيـسـت ، بـه اتـومـبـيـل نـيـسـت . اگـر ارزش انـسـان بـه ايـن هـا بـود انـبـيـا بـايـد هـمـين كار رابكنند.(46) مقام معظّم رهبرى حضرت آية الله العظمى خامنه اى مى فرمايد: نـمـى شـود مـا در زنـدگـى مـادّى فـرو رويـم و بـخـواهـيـم كـه مـردم بـهشـكـل يـك اُسـوه بـه مـانـگـاه كـنـنـد؛ هنگامى مسؤ ولان مى توانند به محرومان خدمت كنند كه خود،دردآشنا بوده ، طعم محروميت را چشيده باشند.(47) سـاده زيـستى و بى آلايشى امام خمينى (ره )، مقام معظّم رهبرى و عالمان راستين اسلام در زندگىشخصى و خانوادگى ، اسوه خوبى براى ماست .(48) كيفيت خوراك ، پوشاك ، مسكن وآداب زنـدگـى آن هـا در كـمـال سـادگـى بـود و از مـحـدوده اى كـه بـراى خـودقـائل بودند، پا فراتر نمى نهادند. آن ها با اين كه از همه بزرگ تر بودند از ساده ترينافراد بودند؛ در خانه هاى محقّر نظير فقيرترين مردم زندگى مى كردند. خوراك و پوشاكشانهمچون ديگران در كمال سادگى بود. به علايق دنيا وابسته نبودند. جان آن ها از قيد و بندهاىمادّى آزاد بود و در برخورد با مظاهر دنيا (امير بودند نه اسير). آنان علاوه بر اين كه ، دل به دنيا نداشتند و خود را از بهره بردارى بيشتر از مصارف و لذّتهـاى دنـيـوى مـحـدود مـى كـردنـد، مـراقـب اطـرافـيـان خـود نـيـز بـودنـد كـه مـبـادا از مـسـيـراعـتدال خارج شوند و موجب رنجش خاطر محرومان و مستضعفان گردند. آنان اين محدوديتِ صادقانهو زيـبـا را بـراى هـمـدردى بـا مـحـرومـان و توفيق خدمتگزارى بيشتر، در زندگى خود ايجاد ميكردند. شهيد مطهرى (ره ) در شرح حال استاد الفقها، وحيد بهبهانى (ره ) مى نويسد: روزى يـكـى از عـروس هـاى خود را مشاهده كرد كه پيراهنى الوان از نوع پارچه هايى كه معمولاًزنـان اعـيـان و اشـراف آن عصر مى پوشيدند به تن كرده است . فرزندشان را مورد ملامت قراردادنـد، فـرزنـد آيـه شـريـفـه كـه مـى فـرمايد: (چه كسى زينت هايى كه خدا براى بندگانشآفـريـده و هـمچنين روزى هاى پاكيزه را تحريم كرده است ) را در جواب پدر خواند. پدر گفت :(مـن نـمـى گـويـم خـوب پوشيدن و خوب نوشيدن و از نعمت هاى الهى استفاده كردن حرام است .خير! در اسلام چنين ممنوعيت هايى وجود ندارد، ولى يك مطلب ديگر هست و آن اين كه ما و خانواده مابـه اعـتـبـار ايـن كـه پيشواى دينى مردم هستيم وظيفه خاصى داريم ؛ خانواده هاى فقير وقتى كهاغـنـيا را مى بينند كه از همه چيز برخوردارند طبعاً ناراحت مى شوند، يگانه مايه تسكين آلامشانايـن اسـت كـه خـانـواده (آقـا) در تـيـپ خـودشـان هـسـتـنـد، اگـر مـا هـم در زنـدگـى بـهشـكـل تـيـپ اغـنـيـا درآيـيـم ، اين يگانه مايه تسكين آلام هم از ميان مى رود؛ ما كه قادر نيستيم عملاًوضع موجود را تغيير دهيم ، لااقل از اين مقدار همدردى مضايقه نكنيم .(49) ساده زيستى در زندگى اجتماعى اگر انسان در زندگى شخصى و خانوادگى ساده زيست باشد، آثار و بركات اين سادگى درزندگى اجتماعى و حيطه مسؤ وليتى او نيز بروز خواهد كرد. مـديـريت اسلامى ، در واقع حكومت بر دل هاست ؛ مديران اسلامى در محيط اجتماعى و حيطه كارى ،سـاده زيـسـتـى خـود را در مـعـرض نـمـايـش مـى گـذارنـد؛ از تـشـريـفـات ظـاهـرى مـى كـاهـنـد،دنـبـال تـجـمـّلات نـمـى رونـد، در خـرج كـردن بـيـت المـال حـدّى بـراى خـودقـائل مـى شـونـد و جـلو حـيـف و مـيـل آن را مـى گـيرند. كيفيّت حضور آن ها در اجتماع و محيط كار،بـرخـورد بـا ارباب رجوع ، برگزارى جلسات و گردهمايى ها، جهت گيرى سازمانى و ادارىو... صـبـغه الهى داشته از تشريفات جلوگيرى مى نمايند، تا اعتماد مردم نسبت به آن ها باقىبماند و پشتوانه مردمى آن ها محكم تر گردد. از ايـن رهگذر است كه مديران مى توانند خدمات ارزنده اى نسبت به جامعه و توده مستضعف داشتهباشند. چنان كه تاريخ پرفراز و نشيب اسوه هاى ساده زيستى گواه خوبى بر اين مطلب است. امام خمينى (ره ) مى فرمايد: مردان بزرگ كه خدمت هاى بزرگ براى ملت هاى خود كرده اند اكثر ساده زيست وبى علاقه بهزخارف دنيا بوده اند.(50) و نيز مى فرمايد: آنـهـايـى كـه مـنشاء آثار بزرگ بودند در زندگى ، ساده زندگى كردند. اينهايى كه در بينمـردم موجّه بودند كه حرف آن ها را مى شنيدند، اينها ساده زندگى كردند... براى اين كه اينهاارزش را بـه ايـن نـمـى دانـستند كه من خانه ام بايد چه جور باشد، حالا سه تا اطاق داريم كماسـت ، چـهـار تـا. شـما خيال مى كنيد اگر ده تا اطاق هم باشد كافى براى شما هست ؟ اگر همهدنيا را به يك كسى بدهند كافى نيست .(51) و در جاى ديگر مى فرمايد: عظمت انسان به لباس ، كلاه ، اتومبيل و... نيست ... عظمت انسان به روحيت روح انسان است . عظمتانـسـان بـه اخـلاق و رفـتـار و كردار انسان است ، نه اينكه اتومبيلش سيستم كذا باشد... اين هاعظمت انسان نيست . اينها انسان را منحط مى كند از آن مقامى كه دارد.(52) ره آورد ساده زيستى بـى آلايـشـى مـديـران ، آنـان را در دسـتـيـابـى سـريـع تـر بـه اهداف قانونى خود موفّق مىگرداند. در زير بعضى از ره آوردهاى مهمّ ساده زيستى و بى آلايشى را از سخنان بزرگان مىخوانيم : 1 ـ شجاعت و پايدارى امام خمينى (ره ) مى فرمايد: اگـر بـخـواهـيـد بـى خـوف و هـراس در مـقابل باطل بايستيد و از حقّ دفاع كنيد و ابرقدرتان وسـلاح هـاى پـيـشـرفـتـه آنان و شياطين و توطئه هاى آن ها در روح شما اثر نگذارد و شما را ازمـيـدان به در نكند، خود را به ساده زيستن عادت دهيد... مردان بزرگ كه خدمت هاى بزرگ براىملّت هاى خود كرده اند، اكثر ساده زيست و بى علاقه به زخارف دنيا بوده اند.(53) 2 ـ آزادگى مرحوم مدرّس ، ساده زيستى را عامل آزادگى انسان دانسته ، مى فرمايد: اگـر مـن نـسبت به بسيارى از اسرار، آزادانه اظهار عقيده مى كنم و هر حرف حقّى رابى پرده مىزنم ، براى آن است كه چيزى ندارم و از كسى هم نمى خواهم ! اگر شما هم بار خود را سبك كنيدو توقّع را كم نماييد، آزاد مى شويد... بايد جان انسان از هرگونه قيد و بندى آزاد باشد تامراتب انسانيت و آزادگى خويش را حفظ نمايد.(54) 3 ـ محبوبيت اجتماعى مقام معظم رهبرى حضرت آية الله العظمى خامنه اى مد ظله مى فرمايد: لذّت هـا، بـهـره مـندى ها و منافع مادّى را تحقير كنيد و آن ها را كوچك شماريد، ما باتقوا، ورع وبـى اعـتـنـايـى بـه دنـيـا در چـشـم مـردم مـحـبوب شديم و با حفظ اينها است كه مى توان محبوبدل ها باقى ماند.(55) 4 ـ به زانو درآوردن استعمار استاد شهيد مطهرى (ره ) مى فرمايد: جـهـش هـا و جـنبش ها و مبارزات سرسختانه و پيگير به وسيله افرادى صورت گرفته كه عملاًپـاى بـندى هاى كمترى داشته اند؛ يعنى به نوعى (زاهد) بوده اند. گاندى با روش زاهدانهخـويـش ، امـپـراتـورى انـگـلسـتـان را بـه زانـو درآورد؛ يـعـقـوب ليـث صـفـار بـهقول خودش نان و پياز را رها نكرد كه توانست خليفه را به وحشت اندازد.(56) 3 ـ وجدان كارى دسـت پـر قدرت آفرينش ، گوهر گرانبها و صادقى را در درون آدمى تعبيه كرده كه از آن به(وجـدان و نـفـس لوّامـه ) تـعـبـيـر مـى شـود. ايـن نـيـرو، نـاشناخته ، ولى محسوس است و مكاتبگوناگون بشرى و الهى در تعريف ، شناسايى و كاربرد آن ، سخن ها گفته و كتاب ها نـوشـتـه انـد و جـمـلگـى بر وجود، صداقت و كارآيى آن اتفاق نظر دارند و در تمجيد از وجدانگفته اند: وجدان ، بايستگى ها را از نبايستگى ها تفكيك مى كند. وجدان ، قاضى امينى است . وجدان ، نظارت مى كند. وجدان ، راهنماى مطمئن است . وجدان ، شكنجه مى دهد و شكنجه مى بيند. وجدان ، قطب نماست .(57) (وجـدان )، آدمـى را پـس از انـجـام كـار، مـورد بـازخـواسـت قـرار مـى دهـد تـا سره را از ناسرهبازشناسد، بر كارهاى نيكو بيفزايد و از زشتى ها دست شويد و منظور از (وجدان كارى )، دركوتاه ترين و زيباترين كلام ، خوب و دقيق و كامل انجام دادن كار است . اين تعبير از رهبر معظمانقلاب است : هـر كـس و در در هـر كـجـا كـه هـسـتيم ، (وجدان كار) را در كارى كه به گردن گرفتيم وتعهدكرديم رعايت كنيم ؛ چه اين كار شخصى يا كارى براى نان درآوردن باشد و چه كارى اجتماعىو مـردمى و مربوط به دگيران باشد؛ همانند كارهاى مهمّ اجتماعى و مسؤ وليت هاى كشورى . همهايـن امـور را بـا بـرخـوردارى از وجـدان انـجـام دهـيـم ؛ آن را خـوب و دقـيـق وكامل و تمام انجام دهيم و به تعبير معروف ؛ (براى كار، سنگ تمام بگذاريم .(58) وجـود وجـدان و فـعـاليـت صـادقـانـه آن در نـظـارت و سـنـجـش هـمـهاعمال ما، امرى بديهى است ؛ چنان كه پذيرفتن داورى آن نيز به ميزان سلامت انسانيت ما مربوطمى شود؛ يعنى تنها بيماران روانى ، متخلّفان و مجرمان داورى وجدان را نمى پذيرند. قـرآن مـجـيـد حضور و جايگاه وجدان را روشن و انكارناپذير دانسته و در كنار چشم و زبان ـ كهمحسوس و عيان اند ـ از آن ياد كرده ، مى فرمايد: (اَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنَِ وَ لِس اناً وَ شَفَتَيْنَِ وَ هَدَيْن اهُ النَّجْدَيْنِ)(59) آيـا بـراى انـسـان ، دو چـشـم ، زبـان و دو لب قـرار نـداديم ؟ و او را به راه خير و شرّ رهنمونگشتيم . كـه آيـه آخـر، اشاره به نيروى درونى يا وجدان دارد كه خوبى ها را از بدى هاى تشخيص مىدهد. ضرورت اطاعت از وجدان چنان كه ياد كرديم ، حضور و داورى (وجدان ) در همگان ، بديهى است و نكته اساسى و كليدىدر اين رابطه ، پذيرفتن امر و نهى وجدان و كمك گرفتن از آن پديده ارزشمند است . پيروى ازامـر و نـهـى وجـدان ، سبب تقويت ، نشاط و فعّال تر شدن آن مى گردد و هر چه ما بيشتر گوشبه فرمان وجدان باشيم ، او بيشتر ما را مدد مى رساند تا راه سعادت را بپيماييم و از انحرافو زشتى مصون بمانيم . و اگر برعكس ، به امر و نهى وجدان ، وقعى ننهيم و در مصاف وجدان و هواى نفس ، از نفس امّارهپـشـتـيـبانى كنيم ، وجدان بيدارمان ، كم كم رو به خمودى و خموشى مى رود و چه بسا ممكن استاستحاله شود و برخلاف واقع نيز حكم كند و آدمى در چنين حالتى مصداق اين آيه شريف است كهمى فرمايد: (... لَهـُمْ قـُلُوبٌ لا يـَفـْقـَهُونَ بِه ا وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِه ا وَ لَهُمْ آ ذ انٌ لا يَسْمَعُونَ بِه ااُول ئِكَ كَالاَْنْع امِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ اُول ئِكَ هُمُ الْغ افِلُونَ)(60) آنـان دل دارنـد ولى نـمـى فهمند و چشم دارند ولى نمى بينند و گوش دارند ولى نمى شنوند.آنها همچون چارپايان بلكه گمراه ترند، آنان ، همان غافلان اند! تـجـربـه و تـاريـخ بـشـر نـيـز بر مطلب فوق ، صحّه گذاشته و افراد و ملّت هاى فراوانىدرطـول تـاريـخ بـه چـنـيـن حـالتـى مـبـتـلا شـده انـد؛ قـوممغول ، نازى هاى آلمان ، صهيونيست ها، صدّام ، پينوشه ، نرون و هيتلر، نمونه هاى آن هستند. ازقول نرون چنين نقل شده است : اى كـاش ، تـمـام انسان ها [يك نفر بودند و] يك سر و گردن داشتند تا من به يك باره آن را ازبدنش جدا مى كردم !(61) گـردن نـهـادن بـه حـكم وجدان در طول زندگى ، انسان را از لغزيدن در مسير انحراف نگه مىدارد. در ايـن جـا به نمونه اى از بيدارترين وجدان بشرى ، امير مؤ منان (ع ) اشاره مى كنيم كهفرمود: مـن نـيـز مـى تـوانـم از مـرغـوب تـريـن نـان و عـالى تـريـنعسل و فاخرترين لباس حرير، بهره جويم ولى حاشا كه (نداى وجدان را زير پا گذارم و) ازهـواى نـفـس پـيروى كنم و حرص و ولع ، مرا بر سر سفره غذاهاى رنگارنگ نشاند! چرا كه ممكناسـت در حـجـاز و يـمـامـه (اقصى نقاط مملكت ) كسانى باشند كه آرزوى قرصى نان بر دلشانبـاشـد و طـعـم سـيـرى را فـرامـوش كـرده بـاشند! واى بر من اگر با شكم سير بخوابم و دراطراف مملكت ، شكم هاى گرسنه و جگرهاى تشنه ، سر بر بالين نهند! آيا به اين بسنده كنمكه مرا امير مؤ منان بخوانند ولى در سختى و تلخ كامى روزگار، غمخوار و پيشتاز مردم نباشم؟!(62) جلوه هاى حضور بـراى مـحـك زدن خـويـش و سـنـجـش فـعـاليـت وجـدان ، بـايـددنبال علائم و آثار آن بگرديم از جمله : 1 ـ پشتيبانى از وجدان انـسـان هـاى بـا وجـدان همواره تلاش مى كنند تا وجدان در همه جا حاكم گردد و پديده شوم بىوجـدانـى نـابـود شـود؛ اين كسان ، همواره به ديگران سفارش مى كنند كه نگاهبان وجدان خويشباشند و از آن اطاعت كنند. مـردى بـه نام (وابصه ) خدمت رسول خدا(ص ) رسيد و قصد داشت درباره (برّ و تقوا) ـ كهدر آيـه 2 سـوره مـائده آمـده اسـت ـ پـرسـش كـنـد، امـّا پـيـش از طـرح سـؤال ، رسول خدا(ص ) فرمود: (اى وابصه ! آمده اى كه از برّ و تقوا و اثم و عدوان پرسش كنى؟) وابـصـه گـفـت : آرى . پـيـامـبـر(ص ) دسـت بـر سـيـنـه او زد و فـرمود: (وابصه ، اين سؤال را از قلب خودت بپرس ؛ دل تو نيكى و بدى را خوب مى شناسد.)(63) سخن رسول خدا(ص ) برگرفته از اين آيه شريف قرآن است كه مى فرمايد: (وَ نَفْسٍ وَ م ا سَوّي ه ا فَاَلْهَمَه ا فُجُورَه ا وَ تَقْوي ه ا)(64) سوگند به نفس و آنكه او را منظم ساخت و بدى و خوبى را به او الهام كرد. 2 ـ ترجيح حق بر باطل وجدان هاى پاك و سالم ، همواره حق ياب و حق گويند و هرگز به سوى ياوه نمى گرايندو خودرا به خيانت نمى آلايند. به تعبير امير مؤ منان (ع ). (مَنْ ك انَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ ز اجِرٌ ك انَ عَلَيْهِ مِنَ اللّ هِ ح افِظٌ)(65) آن كه يك (وجدان ) نهى كننده خودى داشته باشد، از سوى خدا نيز نگاهبانى خواهد داشت . و ايـن نـگـاهـبـان الهـى هـمـراه آن بـازدارنـده خـودى ، او را از هـرگـونـه گـرايـش وعمل هرزه اى حفظ كرده ، راهنماى او به سوى حق و حقيقت خواهد بود. 3 ـ ستايش و سرزنش وجدان ، داور دلسوزى است كه پس از حكم نيز آدمى را رها نمى كند؛ اگر راه درستى را پيموده وبـه سـودش حـكـم شـده بـاشـد، او را بـه تـكـرار و تـداوم آنعـمـل نـيـك ، تـشـويـق و تـرغيب مى كند، ولى اگر كسى در محكمه وجدان ، محكوم شود، در معرضسـرزنـش و تـوبيخ مكرّر او قرار مى گيرد و پيوسته تهديد مى شود. و راز آن كه بسيارى ازجنايتكاران پس از ارتكاب جنايت ، دچار، اختلال روانى و جنون مى گردند، تا آنجا كه يا خود رابه پليس معرفى مى كنند و يا خودكشى مى نمايند، همين است . 4 ـ شكفتن شخصيت پـاى بـنـدى بـه داورى وجـدان ، پـيـمـودن مـسـير تكامل است و افرادى كه چنين باشند، در بستركـمـال قـرار مـى گيرند و شخصيت آن ها در سايه اطاعت از وجدان ، رشد و شكوفايى مى يابد.مرحوم علاّمه جعفرى ، ضمن بحث مستدلّى درباره وجدان ، مى نويسد: نه ثروت و نه مقام و نه نسب و نه زور بازو و نه كيفيت اجتماعى كه فرد در آن جا زندگى مىكـنـد و نـه عـلم و نـه جـمـال ، نـمـى تـوانـنـد عـامـل شـخـصـيـت انـسـانـى بـوده بـاشـنـد...عامل رشد و شكفتگى و شخصيت ، منحصر به وجدان خواهد بود.(66) 5 ـ محكم كارى انـسـان هـاى بـا وجـدان ، در عـرصـه كـار و فـعـّاليـت ، تمام توش و توان خويش را به كارمىگـيـرنـد تـا بـهـتـريـن نـتـيـجـه مـطـلوب را بـه دسـت آورنـد و هـيـچ گـاه كـار را بـهحـال خـود رهـا نـمـى سازند، آن را به بهترين شكل انجام مى دهند، دلسوزانه و مسؤ ولانه انجاموظـيـفـه مـى كـنـنـد و در هـمه مسؤ وليت هاى اجتماعى ، دقت و استحكام و جدّيت را مدّ نظر دارند. بهنمونه زير توجه كنيد. ابراهيم ـ فرزند خردسال پيامبر(ص ) ـ درگذشت . وقتى او را دفن كردند و لحد قبر را چيدند،رسول خدا(ص ) روزنه اى در لحد مشاهده كرد، آن را با دست خود پوشاند، سپس فرمود: (اِذ ا عَمِلَ اَحَدُكُمْ عَمَلاً فَلْيُتْقِنْ)(67) هرگاه يكى از شما كارى انجام مى دهد، آن را محكم و دقيق انجام دهد. دقـّت نـظـر مـقـام مـعـظـم رهـبـرى و سـفـارش او بـه هـمـه مـديـران مـسـلمان مى آموزد كه هرگونهسـهـل انـگـارى و مـسامحه كارى در كارهاى خرد و كلان ، پايين تر از شاءن يك مسلمان است ؛ پسهمگى بايد؛ كـارى كـنـيـم كـه كـار و عـمـل سـازنـده ؛ چـه عـمـل فـرهـنـگـى و چـهعـمـل اقـتـصـادى و چـه عـمـل اجـتـمـاعـى و چـه سـيـاسـى ، بـراى كـسـى كـه كـنـنـده آن اسـت ، يـكعمل مقدّس به حساب بيايد... و همه احساس كنند كه اين كارى كه انجام مى دهند، اين يك عبادت است، يـك عـمـل خـيـر و صـالح اسـت ، بـايـد اين كار را با جدّيت و به نيكى انجام بدهند... از سر همبـنـدى و كـار را به امان و حال خود رها كردن و به كار نپرداختن و بى اعتنايى به استحكام يككار به شدّت پرهيز شود.(68) 6 ـ عدالت اكسير گرانبها و كمياب عدالت ،بسان جان و روان ، به زندگى انسان حيات و ارزش مى بخشدو اين پديده زيبا پيوندى عميق و ناگسستنى با وجدان دارد؛ هر كس وجدان داشته باشد، دادگراسـت و سـتـمگران ، وجدان خويش را زير پا مى نهند. امام دادگران عالم - حضرت على (ع ) - اوجباوجدانى و دادگرى خويش را چنين بيان مى كند: (وَاللّ هِ لَوْ اُعـْطـي تُ الاَْق الي مَ السَّبـْعـَةَ بـِم ا تَحْتَ اَفْلا كِه ا عَلى اَنْ اَعْصِىَ اللّ هَ فى نَمْلَةٍاَسْلُبُه ا جِلْبَ شَعي رَةٍ م ا فَعَلْتُهُ)(69) بـه خـدا سـوگـنـد اگـر هـفـت اقليم را با آنچه زير آسمان هاى آنهاست به من دهند تا خدا را باربودن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى كنم ، چنين نخواهم كرد. عوامل بى وجدانى بـه جـراءت مى توان گفت ؛ بيشتر انسان ها، با وجدان خويش ، سر ناسازگارى دارند،گويىمـوظـّف شده اند كه از داورى وجدان سرپيچى كنند و يا گمان مى برند كه مخالفت با وجدان ،سعادت آنها را تاءمين مى كند! در حيطه مديريت ، كم كارى ، چاپلوسى ، حسادت ، حق كشى ، بى قانونى ، تقديم رابطه برضـابـطـه ، سـتـم بـه فـرودسـتـان ، جـفـاى به فرادستان ، افشاى اسرار سازمان ، تسامح وسـهـل انـگـارى و هـرگـونـه خـلاف ديـگـر، مـخـالف با هر وجدان آگاهى است و نبايد به وقوعبـپـيـونـدد، ولى چـرا بـرخـى انسان ها پا روى وجدان خويش مى گذارند؟ چرا در برخى ديگر،وجدان در حدّ نابودى قرار مى گيرد و يا دستورات وجدان ، وارونه انجام مى پذيرد؟ عـوامـل گـوناگونى ، در شرايط و افراد مختلف ، سبب تضعيف ، انزوا و وارونه شدن وجدان مىگردد كه برخى از آن ها را به اختصار توضيح مى دهيم : الف ـ ضعف ايمان ايـمان به خدا و معاد، پشتوانه محكمى براى حقايق عالم ، از جمله وجدان به حساب مى آيد و آنانكـه چـنـيـن پـشـتـوانـه اى را از دسـت بدهند، قطعاً وجدان خود را بى ياور و آن را آسيب پذير مىسـازنـد. تـاريـخ گـواه است كه انسان هاى متدين ، بيشتر پاى بند وجدان هستند تا بى دينان وسـسـت ايـمـان هـا. سـتـم و جـنـايـتـى كـه از جـبـهـه كـفـر و الحـاداعـمـال شـده ، روى تـاريـخ را سـيـاه كـرده اسـت و هـرگـز بـا تـخـلفـات و گـنـاهـان ديـنـدارانقابل مقايسه نيست . قرآن مجيد اين حقيقت را چنين بازگو مى كند: (وَ لا تـَكـُونـُوا كـَالَّذي نَ نـَسـُوا اللّ هَ فـَاَنـْس اهـُمْ اَنـْفـُسـَهـُمـْاُول ئِكَ هُمُ الْف اسِقُونَ)(70) مـانـنـد كـسـانـى نـبـاشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا نيز خودشان را از يادشان برد؛ آن هافاسقانند. روشن است كه اين خود فراموشى ، بى شخصيتى و بى وجدانى بر اثر بى ايمانى پديدمىآيد. ب ـ هواپرستى هـوا و هـوس نـيـز در مـقـابل وجدان قرار دارد و هر كس از خواسته هاى نفسانى پيروى كند، ناچاربايد وجدانش را زير پا بگذارد. امام على (ع ) مى فرمايد: (ط اعَةُ الْهَو ى تُفْسِدُ الْعَقْلَ)(71) پيروى از خواهش نفسانى ، خرد را تباه مى سازد. وجـدان انـسـان هواپرست از كار افتاده و او به چيزى جز شهوت و شكم و منافع مادى و زودگذرنمى انديشد. ج ـ رياست طلبى خصلت نكوهيده رياست طلبى نيز يكى از عوامل مهمّ بى وجدانى است و كسى كه به اين بيمارىمبتلا گردد، براى نيل به جاه و مقام ، به آسانى وجدانش را زير پا مى گذارد. بسيارى از زد وبـندهاى سياسى ، جنگ و غارت ها، كشتار بى گناهان ، انهدام شهرها و كشورها و... كه بدتريننوع بى وجدانى است ، پيامد شوم رياست طلبى است . هـمـچـنـيـن ، خوى رياست طلبى سبب خانه نشينى ، اخراج ، تبعيد، زندانى و كشتار مديران لايق ورهـبـران شـايـسـتـه در طـول تـاريخ شده است . به عنوان نمونه ؛ هارون الرشيد ـ خليفه سفاكعـبـاسـى ـ در سـخـنـان خـصـوصى خود به فرزندش ـ ماءمون ـ مى گويد؛ حق حكومت و خلافت ازآنـِحـضـرت مـوسـى بن جعفر(ع ) است ولى من هرگز از آن ، كناره گيرى نمى كنم و تو نيز كهفرزندم هستى ، اگر سر ناسازگارى داشته باشى ، مى كشم !(72) د ـ ثروت اندوزى اين خوى شيطانى نيز با وجدان آدمى سر ستيز دارد و او را وادار مى كند تا در راه جمع ثروت ،بـسـيـارى از فـرامـين وجدان را زير پا بگذارد؛ حرام خوارى ، احتكار، سرقت ، رشوه و اختلاس ،گران فروشى ، ايجاد بازار سياه ، زد و بندهاى اقتصادى ، دروغ و تزوير در داد و ستد، بىتـوجـهـى بـه مـسـتـمـنـدان و گـرسـنـگـان و... كـه هـر روز و هـر سـاعـت بـهدليل كسب سود بيشتر، در جامعه تكرار مى شوند، از آثار زير پا گذاشتن وجدان است . 4 ـ انضباط ادارى (انـضـبـاط) بـه مـعـناى سامان گرفتن ، نظم داشتن ، ترتيب ، درستى ، آراستگى و عدم هرج ومرج به كار رفته است .(73) مـنـظـور از (انـضـبـاط ادارى )، رعـايـت قـوانـيـن ، مـقـررات ، آيـيـن نـامـه هـا، بـخـشـنـامـه هـا ودسـتـورالعـمـل هـاى ادارى اسـت و بـرخـى نـمـودهـاى آن عـبـارت اسـت از: حـضـور بـه مـوقـع درمـحـل كـار، تـرك نـكـردن مـحـل كار بدون اطلاع مافوق ، حضور به موقع در جلسات ، پرهيز ازاتـلاف وقـت ، رعـايـت سـلسـله مـراتب ادارى ، انجام به موقع وظايف محوّله ، بالا بردن كارآيىسازمان ، استفاده صحيح از اموال . لزوم نـظـم و تـرتـيب در كارها به حدّى روشن و بديهى است كه بايد گفت شرط لازم زندگىاسـت و بـدون آن ، زنـدگـى ، قـوام و دوام نـخـواهـد يـافـت . ايـن ضرورت ، در زندگى جمعى وسـازمانى بيشتر خودنمايى مى كند؛ زيرا در محيط كار جمعى ، اگر نظم و قانون حاكم نباشد،هرج و مرج پيش خواهد آمد و در مدت كوتاهى ، روحيه و كارآيى افراد به صفر خواهد رسيد و درنهايت چنين سازمانى نابود خواهد شد. جـامـعـه بـشـرى نيز همواره به سمت نظم و قانون پيش رفته و بشر سعى نموده قانون و نظمناشى از قانون را بر زندگى خود حاكم كند و در همين مسير، با قانون شكنان برخورد نمايد. انواع انضباط هر محيط و سازمانى ، نظم خاصى مى طلبد كه كاركنان آن بايد بدان پايبند باشند و چه بساانسانى در سازمان هاى متعدد، بايد حضور يابد كه قوانين و مقررات مختلف و گاهى متضاد دارندو او بايد خود را با آن ها وفق دهد. گـرچـه مـمـكـن اسـت سـازمـان هـاى هم صنف و موازى ، مانند بيمارستان ها و آسايشگاه ها از نظم وقانون يكنواخت يا مشابهى پيروى كنند ولى سازمان هاى غير موازى ، قطعاً نظم و قانون مختلفدارنـد و دسـت كـم در بـرخـى قـوانـيـن شبيه يكديگر نيستند. بر اين اساس بايد گفت ؛ مجموعهقـوانـيـن و مـقـرراتـى كـه در سـازمـان هـاى يـك كـشـور وجـود دارنـد، غـيـرقـابـل شـمـارش اسـت ؛ ولى نـحـوه بـرخـورد كـاركـنـان يـك سـازمـان از دوحال بيرون نيست ؛ يا فرد، به دلخواه خود و براساس فكر و انديشه ، تن به رعايت ضوابطمـى دهـد و داوطـلبـانـه مـنـضـبـط مـى شـود يـا ايـن كـه قـوانـيـن مـوجـود از راه ايـجـاد تـرس واعـمـال كـنـتـرل و تـنـبـيـه ، صـورت مـى گـيـرد و نـظـم بـر افـراد مـجـمـوعـهتحميل مى گردد. شكل اوّل را (انضباط مثبت ) و شكل دوم را (انضباط منفى ) مى گويند. آنـچـه ارزشـمـنـد و كـارآمد است (انضباط مثبت ) است كه از راه تربيت صحيح و ايجاد ارزش هاىخـاص اخـلاقـى ، وجـدان كـار و حـس انـجام وظيفه در كاركنان ايجاد مى شود و راه را براى رعايتقـوانـيـن و مـقـررات ادارى و حـس انـجـام كـار و بـالا بـردن كـارآيـى فـرد و سـازمـان ، هموار مىسازد.(74) انضباط در نيروهاى مسلّح نظم و انضباط، اساس تشكيلات نظامى محسوب مى شود و بدون آن ، ماهيت نيروهاى مسلح ، تحققنـمى يابد. بنابراين در كليه سازمان هاى نظامى و انتظامى كشور اعم از ارتش ، سپاه ، بسيجو نـيـروهـاى انـتـظـامـى ، رعـايـت نـظـم و تـرتـيـب ، واجـب و ضـرورى اسـت ، چـه هنگام جنگ يا درحـال صـلح ، صـف باشد يا ستاد، حالت عادى باشد يا ماءموريت ، فرد نظامى باشد يا كارمندو... . در آيين نامه انضباطى نيروهاى مسلح درباره انضباط آمده است : انضباط در نيروهاى مسلح جمهورى اسلامى ايران [عبارت است از]: التزام عملى به ولايت فقيه ، آداب و سنن و احكام اسلامى و تبعيت از فرامين مقام معظم فرماندهىكلّ قوا، قوانين و مقررات و دستورات سلسله مراتب فرماندهان و رؤ سا و مديران . انضباط داراى دو جنبه است ؛ معنوى و ظاهرى : جنبه معنوى انضباط در اثر ايمان و اعتقاد به خدا و مبانى دين مبين اسلام و انجام فرائض دينى وپـايـبـنـد بـودن بـه احـكـام و ارزش هـاى اخـلاق اسـلامـى ، احـسـاس مـسـؤ وليـت مـعـنـوى درقبال نظام حكومت اسلامى ، ميهن و ملّت ايثارگر ايران ، قانون و وظايف محوّله ، اعتقاد به منطقى وعـادلانـه بـودن مـقـررات و اعـتـمـاد بـه فـرمـانـدهـان ، رؤ سـا و مـديـران و هـمـكـاران درپـرسـنـل بـه وجـود مـى آيـد. بـه طـورى كـه اگـر تـمام نظارت ها برداشته شود، جنبه معنوىانـضـبـاط هـمـچـنـان پـابـرجـا و بـرقـرار مـى ماند. جنبه معنوى انضباط، پايه و اساس تربيتنـيـروهـاى مـسـلح مـكـتـبـى ، فـداكـار و وظـيـفـه شـنـاس راتشكيل مى دهد. جـنـبـه ظـاهـرى انـضـبـاط بـا حـفظ احترامات و آراستگى ظاهرى ، دقت در اجراى قوانين ، مقررات ودستورات ، تحقق مى يابد.(75) بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران ، حضرت امام خمينى (ره ) در اين باره مى فرمايد: نـيروهاى مسلّح نظامى و غير نظامى از هر قشر كه هستند، لازم است انضباط را دقيقاًحفظ كرده و ازكـارهـايـى كـه مـخـالف انـضـبـاط است اجتناب نمايند و به مسؤ وليت بزرگى كه برعهده آنانگـذاشـتـه شـده اسـت ، تـوجـه نـمـوده و تـخلّف از انضباط مطلوب ، موجب مسؤ وليت و تعقيب است.(76) ايمان و انضباط گـرچـه بـسـيـارى از مـقـررات ، آداب و رسـومـى كـه امـروزه در مـيـان جـوامـع بـشـرىمتداول است ، بر اثر عقلانيت و تجربه به دست آمده و به مكتب يا ملّت خاصّى تعلّق ندارد، ولىدر جـهان بينى توحيدى ، (رنگ خدايى ) زدن به پديده ها امرى مطلوب است و مؤ من تا آنجا كهامـكان دارد بايد همه اعمال خود را براى خدا انجام دهد و چنين روشى بر ارزش كار او مى افزايدو بدان قداست مى بخشد. قرآن مجيد نيز انضباط را به (ايمان ) پيوند زده و آن را از ويژگى هاى مؤ منان واقعى دانسته، مى فرمايد: (اِنَّمـَا الْمـُؤْمِنُونَ الَّذي نَ ا مَنُوا بِاللّ هِ وَ رَسُولِهِ وَ اِذ ا ك انُوا مَعَهُ عَلى اَمْرٍ ج امِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتّى يـَسـْتـَاءْذِنـُوهُ اِنَّ الَّذي نَ يـَسـْتـَاءْذِنـُونـَكَ اُول ئِكَ الَّذي نَ يـُؤْمـِنـُونَ بـِاللّ هِ وَرَسُولِهِ...)(77) مـؤ مـنـان واقـعـى كـسـانى هستند كه به خدا و پيامبرش ايمان آورده اند و هنگامى كه در كار مهمّىهـمـراه او باشند، بى اجازه او جايى نمى روند. كسانى كه از تو اجازه مى گيرند، به راستىبه خدا و رسولش ايمان آورده اند. مفسران گفته اند كه اين آيه پيرامون جنگ احد نازل شده كه يكى از رزمندگان به نام (حنظله )پس از اعلان عمومى جنگ ، خدمت پيامبر(ص ) رسيد و از او اجازه گرفت تا شب را در مدينه بماندو مـراسـم عـروسـى اش را بـرقـرار كـنـد و سـپـس بـه صـف مـجـاهـدان بـپـيـونـدد.رسـول خـدا(ص ) بـه او اجـازه داد. حـنـظله پس از انجام مراسم عروسى ، صبح زود پيش از آنكهفـرصـت غسل كردن بيابد در ميدان جنگ حضور يافت و درهمان ساعات اوليه به شهادت رسيد ورسـول خـدا(ص ) فـرمـود مـن ديـدم كـه فـرشـتـگـان ، حـنـظـله را مـيـان زمـيـن و آسـمـانغـسـل مـى دادنـد و آن شـهـيـد بـزرگـوار از آن پـس بـه(غسيل الملائكه ) معروف شد.(78) امـيـر مـؤ مـنـان (ع ) نـيـز در بـسـتر شهادت ، نظم را پس از تقوا ـ كه نمود شماره يك ايمان بهخداست ـ مورد سفارش قرار داده ، مى فرمايد: (اُوصـي كـُم ا وَ جـَمـي عَ وَلَدى وَ اَهـْلى وَ مـَنْ بـَلَغـَهُ كـِت ابـى بـِتـَقـْوَى اللّ هِ وَ نـَظـْمـِاَمْرِكُمْ...)(79) شما و همه فرزندان و خاندانم و هر كس را كه اين نوشته به دستش مى رسد به تقواى الهى ونظم در كارهايتان سفارش مى كنم . شـايـد رمز سخن امام در اهميت دادن به نظم و انضباط اين باشد كه بيشترين نظم وترتيبى كهبر زندگى فردى و اجتماعى مسلمانان بايد حاكم باشد از ناحيه شريعت الهى است و در واقع ،آنـچه محور شكل گيرى و دوام و قوام زندگى مؤ من قرار مى گيرد، دستورات الهى است و ديگرمـسـائل زنـدگـى هـر قـدر هـم كـه مـهـم بـاشـد بـايـد بـراسـاس آن محور تنظيم شود. به طورمـثـال خـواب و خـوراك ، بـديهى ترين نياز زندگى انسان است ولى همين دو پديده بايد تابعوقت نماز و روزه باشد. ديگر اين كه مؤ منان به خاطر ايمان و اعتقادى كه به خدا و عالم غيب دارند و اين گوهر ارزشمنددر سرشت آنان جاى دارد، بهتر و بيشتر از ديگران به قانون و مقررات و نظم پايبندند و تعهدو تعبدشان همواره ياور تخصّصشان است و به طور قطع بازدهى يك كارگر، كارمند، مدير يامـسؤ ول با ايمان در شرايط مساوى از افراد بى ايمان بيشتر خواهد بود چنان كه نظم پذيرىآنان ، بويژه در زمانى كه بازرس و ناظرى حضور ندارد، بهتر از ديگران است و اين به خاطرارتباط و تاءثيرپذيرى انضباط از ايمان است . امام خمينى (ره ) نيز در اين باره مى فرمايد: مـبـادا يـك وقـت در يـك جـايـى بـرخـلاف مـقـررات و بـرخـلاف نـظـمعـمـل بـكنيد! اين يك امرى است [كه ] براى همه كشور ما هست ؛ براى همه نهادهاى كشور ما هست كهبـايـد انـتـظـام ، نـظـم را، مـقـررات جـمـهورى اسلامى و مقررات حكومت اسلامى را بايد مو به مودريـافـت كـنـنـد و مـو بـه مـو عـمـل كـنـنـد و بـرخـلاف مـقـرراتعمل نكنند. اين يك مطلب اسلامى است ... .(80) حضرت آية الله خامنه اى دام ظلّه نيز در اين راستا فرموده است : در سپاه بايد انضباط نظامى از ايمان و عقيده سرچشمه گيرد و نظم و آموزش و رعايت مراتب بهعـنـوان وظـيـفـه اى ديـنـى رعـايـت شـود و در عـين حال ، روح برادرى و تفقّد از زير دست و ارزشگذارى براساس ارزش هاى معنوى رواج روزافزون داشته باشد.(81) 5 ـ انتقادپذيرى نقد داراى چند معنا از جمله به معناى جدا كردن ناسره از سره ، و بد از خوب است . انتقاد نيز همينمعنا را مى دهد.(82) اصطلاح (انتقاد) در كوتاه ترين تعريف عبارت است از نشان دادنزشتى و زيبايى و دادن رهنمود.(83) انـتقادپذير نيز كسى است كه تحمّل نقد كردار و گفتار خود را از سوى ديگران داشته باشد وبه سخنان صحيح آنان ترتيب اثر دهد. گـرچـه واژه انتقاد در قرآن و روايات چنين كاربردى ندارد ولى در واژه هاى (نصيحت ، موعظه ،امر به معروف و نهى از منكر و انذار) مفهوم انتقاد نهفته است . جايگاه بحث غـيـر از مـعـصـومـيـن ، سـايـر انـسـان هـا، كـم و بـيـش ، خـواسـتـه يـا نـاخـواسـتـه ، در انديشه ،عمل وسخن گفتن ممكن است دچار اشتباه شوند و يا ميان خوب و خوب تر يا بد و خوب يا بدتر وبد، بخش نخست را انتخاب كنند. گاهى اين خطا و اشتباه از ديد ديگران پنهان نمى ماند و آنان ازروى خـيرخواهى ، آن را با فرد خطا كننده در ميان مى گذارند و از او مى خواهند كه كاستى هايشرا جبران كند و نقاط ضعف را به قوت تبديل سازد. انـسـان هـاى خـردمـنـد در چـنـيـن مـواردى بـا روى بـاز بـهاسـتـقـبـال انـتـقـاد كـنـنـده مى روند، سخنش را مى شنوند و اگر واقعيت داشته باشد به كار مىبندند. چنين افرادى مشمول مژده الهى اند كه مى فرمايد: (فـَبـَشِّرْ عـِب ادَِ الَّذي نَ يـَسـْتـَمـِعـُونَ الْقـَوْلَ فـَيـَتَّبـِعـُونَ اَحـْسـَنـَهـُاُول ئِكَ الَّذي نَ هَدي هُمُ اللّ هُ وَ اُول ئِكَ هُمْ اُولُوا الاَْلْب ابِ)(84) بـنـدگـان مرا بشارت بده ! همانان كه سخنان را مى شنوند و از بهترين آن ها پيروى مى كنند؛آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان فرموده و آنان خردمندانند. تـوصيف انتقادپذيران به هدايت الهى و خردورزى ، گوياى آن است كه دين و خرد برضرورتانـتقادپذيرى اتفاق دارند و آنان كه پايبند به دين و طالب هدايت و كمالند و از انديشه سالمنـيـز بـرخوردارند، بايد انتقادها را بشنوند و ناخالصى هاى فكرى ، اخلاقى و عملى خويش راجـبران كنند و نه تنها از انتقاد نهراسند بلكه زمينه بروز آن را نيز فراهم سازند. امير مؤ منان(ع ) طى سخن حكيمانه اى مى فرمايد: (لا تـُكَلِّمُونى بِم ا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَب ابِرَةُ وَ لا تَتَحَفَّظُوا مِنّى بِم ا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ اَهْلِ الْبادِرَةِوَ لا تـُخ الِطـُونـى بـِالْمـُص انـَعـَةِ وَ لا تـَظـُنُّوا بـِىَ اسـْتـِثـْق الاً فـى حـَقٍّ قـي لَ لى)(85) بـا مـن بـه گـونه اى كه با جبّاران سخن مى گويند، سخن نگوييد و انتقاداتى را كه از افرادعـصـبانى ، پنهان مى دارند از من دريغ مداريد و چاپلوسانه با من برخورد نكنيد و نپنداريد كهاگر انتقاد درستى به من داشته باشيد، پذيرفتن آن برايم سنگين است . اين روايت ارزشمند گوياى آن است كه مديران نظام اسلامى - در هر رده اى كه هستند ـ نبايد خودرا از اشتباه مصون پندارند و راه انتقاد و پيشنهاد را بر ديگران ببندند، بلكه بايد با اصراراز ديـگـران بـخـواهـنـد كـه انـتقاد كنند، پيشنهاد دهند و در اداره هر چه بهتر سازمان ، يكديگر رايارى رسانند. هـمـچـنـيـن بـايـد دانـسـت كـه چـنـين روحيه اى در ميان مديران مؤ من و متديّن ، قوى تر است بويژهاگـرهـمـكاران ، اهل ديانت و تقوا باشند، در چنين محيطى انتقادكردن و انتقادپذيرى ، دلپذيرتراسـت و انـسـان بـا اطـمـيـنـان بـيـشـتـرى بـه سـخـنـان هـمـكـاران خـود گـوش مى دهد. جمله معروفرسول خدا(ص ) كه فرمود: (اَلْمُؤْمُِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِنِ)(86) ارتـبـاط تـگـاتنگ ايمان و اعتقاد را بيان مى كند و اعلام مى دارد كه مؤ من بسان آينه اى صاف وصـادق ، خـوبـى و بـدى بـرادر مـؤ مـنـش را بدون غلّ و غش بيان مى كند تا او در حفظ نيكى ها وزدودن زشتى هاى خود بكوشد و راه تكامل مادى و معنوى را بهتر طى كند. دست آوردها 1 ـ ژرف انديشى پـديـد آوردن محيط نقد و انتقاد، استعدادها را شكوفا مى كند و سبب تفكّر و طرّاحى جديد از سوىهـمـكـاران مـى گـردد و هـر كـس تـلاش مـى كـنـد وضـع مـوجـود را بـه نحوى بهبود بخشد و بهتكامل و تحرك بيشتر وادارد. از سـوى ديـگـر، انـتـقـاد شـونـده در كـردار و تـصـمـيـم گـذشـتـه وحـال خـويـش بـيـشـتـر مـى انـديـشـد و بـا هـشـيـارى و تـيـزبـيـنـى واردعـمـل مـى شود، چرا كه احساس مى كند همواره چشمان تيز و افكار نقّاد ديگران ، كارهايش را زيرنظر دارند و به ارزيابى عملكرد او مى نشينند. 2 ـ اصلاح سازمان هـيـچ سـازمـانى از انتقاد و پيشنهاد سازنده زيان نمى بيند، بلكه مدير يا مسؤ ولان سازمان باشـنـيـدن نـظـرات ديگران ـ گرچه آن ها را به كار نبندند ـ دست كم سخنان بيشترى را پيرامونسازمان مطبوع خويش مى شنوند و از همين رهگذر، وقت معيّنى را صرف آن مى كنند و محتاطانه قدمبـرمـى دارنـد كه خود به سود سازمان خواهد بود و اگر انتقاد و پيشنهاد ديگران بجا باشد وبدان عمل كنند كه بيشترين توفيق را كسب كرده اند، چنان كه امير مؤ منان على (ع ) مى فرمايد: (مِنْ اَكْبَرِ التَّوْفي قِ الاَْخْذُ بِالنَّصي حَةِ)(87) به كارگيرى اندرز و انتقاد ديگران ، بزرگ ترين موفقيت است . 3 ـ حق يابى بـازگـذاشـتن دريچه انتقاد به روى ديگران ، هم نقش دريچه اطمينان را ايفا مى كند، هم چه بسادر بـيـن سـخـنـان و پيشنهادها و حتى خرده گيرى ها، سخن حق و كارشناسانه اى مطرح گردد كهتـحـولى بزرگ را در سازمان موجب گرديده ، تشكيلات را با سرعت بسيار بيشترى به سوىاهداف خود پيش ببرد. 4 ـ تهذيب نفس مـديـريـت بـر مـجـمـوعـه اى از انـسـان هـا و صـدور ده هـا فـرمـان ، نـصـب وعـزل و مـانـنـد آن ، زمـيـنـه هـاى كـبـر و غـرور را در نـفـس آدمـى فراهم مى سازد، و شنيدن سخنانانتقادآميز و چه بسا تلخ و گزنده ، مى تواند كمك خوبى براى زدودن زمينه هاى ياد شده بوده، تـعـادل اخـلاقـى مـديـر را بـرقـرار سـازد. بـه هـمـيـندليل ، انتقادگر صادق و دلسوز را بايد بهترين دوست و ياور خويش محسوب كنيم . امام على (ع) مى فرمايد: (اَشـْفـَقُ النّ اسِ عـَلَيـْكَ اَعـْوَنـُهـُمْ لَكَ عـَلى صـَلا حِ نـَفـْسـِكَ وَ اَنـْصـَحـُهـُمْ لَكَ فـى دينِكَ)(88) مـهـربـان تـرين مردم نسبت به تو كسى است كه تو را در اصلاح خودت بيشتر يارى رساند وبيش از ديگران خيرخواه دينت باشد. امام صادق (ع ) نيز مى فرمايد: (اَحَبُّ اِخْو انى اِلَىَّ مَنْ اَهْدى عُيوُبى اِلَىَّ)(89) محبوب ترين برادران من كسى است كه كاستى هايم را به من هديه بدهد. بيمارى انتقادناپذيرى شـمـا حـتـمـاً به افراد متعدّدى برخورد كرده ايد كه تاب شنيدن انتقاد را ندارند و حتى باانتقادكـنـنـده تندى مى كنند و كينه او را در دل مى گيرند. به نظر شما آيا چنين افرادى دچار بيمارىروحى نيستند؟ از نظر قرآن مجيد، بيشتر مردم (حق ناپذير)اند: (لَقَدْ جِئْن اكُمْ بِالْحَقِّ وَ ل كِنَّ اَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ ك ارِهُونَ)(90) ما حق را براى شما آورديم ولى بيشتر شما حق را خوش نداريد! امام صادق (ع ) نيز اين خصلت را فراگير دانسته ، مى فرمايد: (ثـَلا ثُ خـِلا لٍ يـَقـُولُ كـُلُّ اِنـْس انٍ اِنَّهُ عـَلى صـَو ابٍ مـِنـْه ا دي نـُهُ الَّذى يَعْتَقِدُهُ وَ هَو اهُالَّذىيَسْتَعْلى عَلَيْهِ وَ تَدْبي رُهُ فى اُمُورِهِ)(91) سـه چـيـز را هر انسانى درست مى پندارد؛ مذهبى را كه به آن ايمان دارد، خواسته اى كه به آندست مى يابد و تدبير در كارهايش را. جـالب اسـت كـه امـام (ع ) ضـمن تصريح بر فراگير بودن اين خصلت ها نسبت به همه افراد،هـشـدار مى دهد كه انتقادناپذيرى در سه حيطه فكرى ، اخلاقى و عملى نفوذ مى كند و انديشه ،صفات و عملكرد آدمى را به تباهى مى كشاند. رسـول اكـرم (ص ) نـيـز در سـخـن نـغـزى ، رمـز حـق گـريـزى وباطل گرايى را كه منشاء انتقادناپذيرى است ، بيان كرده ، مى فرمايد: (ي ا اَب اذَرٍّ الْحَقُّ ثَقي لٌ مُرُّ وَالْب اطِلُ خَفي فٌ حُلْوٌ)(92) اى اباذر! حق ، سنگين و تلخ است و باطل ، سبك و شيرين . حـق نـاپـذيـرى ، نـوعـى بـيـمارى روحى است . براى درمان اين بيمارى ، بايدحق را شناخت ، حقجـويـى و حـق گـويـى را پـيشه كرد و در بستر حق پويى گام نهاد. مديرى كه از شنيدن انتقادبـجـا و سـازنـده امـتناع ورزد، قطعاً زير بار حق رفتن نيز برايش سنگين است ؛ چنان كه امير مؤمنان (ع ) مى فرمايد: (مـَنِ اسـْتـَثـْقـَلَ الْحـَقَّ اَنْ يـُق الَ لَهُ اَوِ الْعـَدْلَ اَنْ يـُعـْرَضَ عـَلَيـْهِ ك انَ الْعـَمـَلُ بـِهـِم ا اَثـْقـَلَعَلَيْهِ)(93) كـسـى كـه سـخـن حـق و پـيـشـنـهـاد عـادلانـه را سـنـگـيـن بـشـمـارد بـه طـور قـطـععمل به آن ها برايش سنگين تر است . 6 ـ اعتماد به نفس از ضروريات اخلاقى مديران ، داشتن (اعتماد به نفس ) است ؛ يعنى ايمان داشتن به توانايىانجام كار و مطمئن بودن به موفقيت در وظائف محوّله . از ديدگاه اسلام ، مسلمان از سويى موظف است كه هر كار و مسؤ وليتى را در حدّ توان خويش بهعهده بگيرد و هيچ گاه تحت تاءثير وسوسه رياست ، بيش از توانايى خود، مسؤ وليت نپذيرد.آيه شريف زير به اين حقيقت اشاره دارد: (لا يُكَلِّفُ اللّ هُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَه ا...)(94) خداوند هيچ كس را جز به اندازه توانايى او موظّف نمى كند. روايـات مـعـصـومـيـن (ع ) نـيـز، پـذيرفتن مسؤ وليت بيش از توان و رياست طلبى را به شدتنكوهش كرده اند. از سوى ديگر فرار از مسؤ وليت ، تن دادن به كارهاى بى ارزش و كمتر از توان و ظرفيت نيزنـكـوهيده و محكوم است . در نتيجه مدير مسلمان همواره بايد مسؤ وليتى را به عهده بگيرد كه باتـوان و اسـتـعدادهايش متناسب باشد و پس از قبول مسؤ وليت نيز بايد با جدّيت و پشتكار بداناقـدام كـند، به توانايى خويش مطمئن باشد، ضعف و نگرانى به خود راه ندهد و اعتماد به نفسخود را حفظ نمايد. ارتباط توكّل و اعتماد به نفس مـمـكـن اسـت بـرخـى گـمـان كـنـنـد كـه اعـتـمـاد بـه نـفـس ، در بـرابـرتـوكـل و مـخـالف بـا آن اسـت .در حـالى كـه چـنـيـن نـيـسـت و ايـن دو خـصـلت ارزنـده درطـول يـكـديـگـر و مـكمّل همديگرند؛ به اين معنا كه تا انسان ، اعتقاد به خدا و قدرت او نداشتهبـاشـد، چـنـان كـه بـايـد و شـايد، نمى تواند اعتماد به نفس داشته باشد و اطمينان نفسانى وآرامش درونى مى تواند نشانه اى از باور قلبى فرد باشد. به تعبير رهبر فرزانه انقلاب ،حضرت آية الله خامنه اى : بـراى شـخـص مـعـتقد به خدا، ميان تكيه داشتن به خود و به خدا يك نوع تلازم و توافق هست وحـتـى بـديـن اعـتـبـار كه اتكاى به نفس يكى از ابعاد صبر محسوب مى گردد، در واقع وسيله ومـوجبى براى اتكاى به خدا نيز هست ، زيرا بى صبرى در برابر حوادث تلخ زندگى و دهشتزدگـى از مـقـابـله بـا مـصـائب اخـتـيـارى ، كـه نـمودارى از عدم اتكاى به نفس است موجب دورى وفراموشى از خدا نيز مى گردد.(95) امـام راحل (ره ) نيز، مديران و مسؤ ولان نظام اسلامى را به اين دو خصلت ارزنده سفارش كرده ،مى فرمايد: شما دو جهت را در نظر بگيريد... يكى اعتماد به خداى تبارك و تعالى ، كه وقتى كه براى اوبـخـواهيد كار بكنيد، به شما كمك مى كند، راه را براى شما باز مى كند، در هر رشته كه هستيدراه هاى هدايت را به شما الهام مى كند، و يكى اتكال به نفس ، اعتماد به خودتان ، شما خودتانجـوان هـايـى هـستيد كه مى توانيد همه كارها را انجام بدهيد؛ مخترعين ما مى توانند در سطح بالااخـتـراع كـنـند، مبتكرين ما مى توانند در سطح بالا ابتكار كنند، به شرط اين كه اعتماد به نفسخودشان داشته باشند و معتقد بشوند به اين كه (مى توانيم ).(96) همراه شدن (اعتماد به نفس ) با (توكل بر خدا)، اكسير گرانبهايى مى شود كه مدير مسلمانرادر بسيارى از صحنه ها به پيروزى كامل مى رساند و پشتوانه دائمى مديريتى او مى شود. زمينه ها عوامل گوناگونى سبب پيدايش روحيه كارساز (اعتماد به نفس ) مى شود كه برخى از آن ها رابه اختصار ذكر مى كنيم . 1 ـ ترسيم اهداف و برنامه ريزى دقيق مـديـر شـايـسـتـه ، با ترسيم اهداف كوتاه و بلند مدت حيطه مديريتى خويش ، اميد به آينده ،اسـتـوارى و اعتماد به نفس خود و همكارانش را تقويت مى كند. اين آرمان خواهى و تعيين هدف عالىرا در نـامـه امـيـر مـؤ مـنـان (ع ) بـه خـوبـى مـشـاهـده مـى كـنـيـم .عـقـيـل ، بـرادر امـام ، نامه اى به آن حضرت مى نويسد و پرسش هايى را مطرح مى كند، از جملهنظرش را پيرامون جنگ جويا مى شود. امام (ع ) در پاسخ آن مى نويسد: (وَ اَمّ ا م ا سَاءَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَاءْيى فِى الْقِت الِ، فَاِنَّ رَاءْيى قِت الُ الُْمحِلّي نَ حَتّى اَلْقَى اللّهَ؛ لا يَزي دُنى كَثْرَةُ النّ اسِ حَوْلى عِزَّةً وَ لا تَفَرُّقُهُمْ عَنّى وَحْشَةً وَ لا تَحْسَبَنَّ ابْنَ اَبي كَ ـ وَلَوْ اَسْلَمَهُ النّ اسُ ـ مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً...)(97) و امـا ايـن كـه نـظـر مـرا پـيرامون نبرد جويا شدى [بايد بگويم :] نظر من ، جنگيدن با اين جنگافـروزان اسـت تـا آنـكـه بـه ديـدار خدا نايل آيم [اين را هم بدان ] نه انبوهى مردم بر گِردم ،عـزّتـم را افزايش مى دهد و نه پراكندگى آنان ، مرا به هراس مى افكند و گمان مبر كه پسرپدرت ـ گرچه مردم هم او را تنها گذارند ـ در موضع ضعف و سستى قرار مى گيرد. 2 ـ ژرف انديشى بـصـيرت و بينايى و نگرش همه جانبه به سازمان و اهداف آن ، سبب دلگرمى و اعتمادبه نفسمـديـر و هـمـكـاران او مى گردد. اين عامل را نيز در فرازى از نامه امام على (ع ) به مردم مصر مىيابيم . (اِنّى وَاللّ هِ لَوْ لَقي تُهُمْ و احِداً وَ هُمْ طِلا عُ الاَْرْضِ كُلِّه ا م ا ب ا لَيْتُ وَ لاَ اسْتَوْحَشْتُ وَ اِنّى مِنْضـَلا لِهـِمُ الَّذى هـُمْ فـي هِ وَالْهـُدَى الَّذى اَنـَا عَلَيْهِ لَعَلى بَصي رَةٍ مِنْ نَفْسى وَ يَقي نٍ مِنْ رَبّى...)(98) بـه خـدا سـوگند اگر به تنهايى با دشمن رو به رو شوم در حالى كه همه پهنه زمين را پركـرده باشند، نه اهميت مى دهم و نه مى ترسم چرا كه من از گمراهيى كه آنان در آن غوطه ورندو هدايتى كه خود بر آنم ، ژرف آگاهم و از جانب پروردگارم مطمئنّم . 3 ـ تخصص (كـار را بـايـد بـه كـاردان سـپرد) ضرب المثلى مشهور و حكيمانه اى است و هر كارى كه بهاهـلش سـپـرده نـشـود، به فرجام نمى رسد؛ به ويژه امروزه كه رشته هاى تخصصى علوم غيرقابل شمارش شده و هر رشته اى با گرايش هاى متفاوتى از ديگر رشته ها ممتاز گشته است . قـرآن مـجـيـد از مـديـرى قـوى و مـوفـق چون يوسف (ع ) سخن به ميان آورده كه از اعتماد به نفسبـالايـى بـرخـوردار بـوده و بـر اسـاس تعهد و تخصص خود، داوطلب اهراز حساس ترين پستمـمـلكـتـى نـيـز مى شود و پيشنهاد او نيز مورد قبول واقع مى گردد. آن حضرت پس از تبرئه وآزادى از زندان ، مورد تجليل و احترام پادشاه مصر قرار گرفت ؛ (ق الَ اجْعَلْنى عَلى خَز ائِنِ الاَْرْضِ اِنّى حَفي ظٌ عَلي مٌ)(99) گفت : مرا مسؤ ول خزائن سرزمين (مصر) قرار ده زيرا من نگهدارنده آگاهم . 4 ـ ايمان به هدف از جـمـله كـارسـازتـريـن عـوامل پيدايش اعتماد به نفس ، باور داشتن هدف يا اهداف سازمان است .اگـر انـسان به هدف اعتقاد نداشته باشد، هيچ گاه اعتماد به نفس به وجود نمى آيد و كارها راسرسرى انجام داده در مواقع بروز خطر، ايستادگى لازم را نمى كند، امّا ايمان به هدف و اعتقادبـه درسـتـى كـار، انـسـان را وامـى دارد حـتـى تـا پـاى آبـرو ومال و گاه تا جان هم از هدف خود دفاع كند. شايد بتوان گفت در ميان ابزارها، ويژگى ها و شرايط و لوازم مديريت و مدير، هيچ چيز بساناعتماد به نفس نقش آفرين و موفقيت آور نيست و اين خصلت گرانبها، مديريت و سازمان را تحرّكمى بخشد، به پيش مى برد و سلامت و موفقيت آن را نيز تضمين مى كند، همين طور؛ ترديد و هراس را از جامعه و مجموعه مديريتى مى زدايد؛ ركود و جمود را به شور و تحرك مبدّل مى سازد؛ عشق و انگيزه افراد را نسبت به زندگى و تلاش افزون مى كند؛ روحيه نوگرايى ، ابتكار و خلاّقيت را بارور مى سازد؛ خودباختگى ، احساس حقارت و استضعاف فكرى و فرهنگى را درمان مى كند؛ ترس از عدم موفقيت و شكست را مى زدايد؛ سبب رشد شخصيت افراد مجموعه و جامعه مى شود؛ ياءس و نااميدى دشمنان را در پى دارد و دوستان را اميدوار مى سازد و... . تـقـويـت اين روحيه حياتى ، در سازمان و مجموعه مديريتى ، كاركنان را وامى دارد تا با اتكاىبـه خـود و خـلاقـيـت و ابتكار، بدون آن كه منتظر كمك مادى يا فنّى و يا فكرى ديگران باشند،خـود روى پـاى خود بايستند و مجموعه را به پيش برند. مهم تر آن كه ، از اين راه (اعتماد بهنفس ) پيدا كرده و در عمل مى آموزد كه اين خصلت زيبا، كليد خوشبختى دنيا و رمز سعادت آخرتاست ؛ چنان كه امام راحل (ره ) مى فرمايد: جـوان هـا را بـا اعـتـمـاد بـه نـفـس ، بـا اسـتـقـلال نـفـسـانـى بـار بـيـاوريـد. مـعـلم هـا! جـوان هـارامـسـتـقـل ، آزاد بـار بـيـاوريـد، مـعـتمد به نفسشان كنيد. ما همه چيز داريم ، لكن آن ها [دشمنان وبـيـگـانگان ] ما را همچو كردند كه خيال كنيم هيچ نداريم . ما ديديم كه با مشت تهى آن ها را عقبزديم و توانستيم ؛ پس توانايى داريم .(100) 7 ـ دليرى تـرس و تـهـوّر هـر دو از حـالات نـاپـسـنـد آدمـى بـه شـمـار مـى رونـد چـرا كـهحاصل افراط و تفريطاند. حد وسط و معتدل اين دو حالت ناپسند، (شجاعت ) است كه در تعريفآن گفته اند: شجاعت ، فرمانبرى نيروى خشم آدمى است از خرد او در اقدام به كارهاى خطير و نگران نشدن آنازاقدام به خواسته هاى عقل .(101) (شجاعت ) ملكه گرانقدرى است كه ضمن تعديل نيروهاى اقدام كننده درونى انسان ،نقش فعّالىدر زندگى آدمى ايفا مى كند و از عالى ترين صفات اخلاقى او محسوب مى شود. شجاعت و مديريت مـلكـه ارزشـمـنـد شـجـاعت ، زيبنده همه انسان هاست و اخلاق انسانى ايجاب مى كند كه همگان برتحصيل و تقويت آن كوشا باشند و هيچ كس خود را از آن بى نياز نداند. ايـن نـيـاز و ضـرورت تـا حدود زيادى به مسؤ وليت افراد نيز بستگى دارد و هر چه مسؤ وليتبـيـشـتـر و خـطـيـرتـر بـاشـد، نـيـاز بـه دريـادلى بـيـشـتـر احـسـاس مـى شـود بـه طـورمـثـال ؛ شـجـاعـت يـك فرمانده تيپ بايد از شجاعت يك فرمانده گردان بيشتر باشد و يا شجاعترئيس كارخانه از مسؤ ول يك بخش از همان كارخانه . بـه هـمـيـن مـنـاسـبـت ، رهـبـر جـامـعـه ـ كـه در راءس هرم مديريت قرار دارد ـ بايد شجاعت ترين ودريـادل تـريـن باشد و در اقدامات و تصميم گيرى هاى خرد و كلان ، از خطرات احتمالى واهمهبه خود راه ندهد و با قوّت و جدّيت ، طرح هاى خود را ـ كه با درايت و كارشناسى تهيه نموده ـبـه اجـرا درآورد و از هـيـچ قـدرتـى نـهـراسـد. در مـتـون اسـلامى ، شجاعت همچون علم و دانش ازويژگى هاى رهبرى شمرده شده و امام على (ع ) مى فرمايد: (وَالاِْم امُ يَجِبُ اَنْ يَكُونَ ع الِماً لا يَجْهَلُ وَ شُج اعاً لا يَنْكُلُ)(102) امام ، حتماً بايد دانشمندى دانا و شجاعى نترس باشد. به همين نسبت ، مديران جامعه اسلامى بايد در كنار تعهد و تخصص كافى ، از دلاورى و روحيهاقـدام ، بـرخـوردار بـاشـنـد و در اين ميدان ، مسؤ ولان و مديران نظامى گوى سبقت را از ديگرانبـربـايـنـد و سـرآمـد دلاورمـردان بـاشند تا به خوبى از عهده مسؤ وليت خطير حراست از كياناسلام و مسلمانان برآيند. ايـن مـوضـوع بـايـد در گـزيـنـش نيروهاى نظامى به طور عموم و در انتخاب مسؤ ولان به طورخـصـوص مـدّ نـظر قرار گيرد تا از ورود افراد ترسو به تشكيلات نظامى جلوگيرى شود وهـمـچـنـيـن نـيروهاى بزدل به مسؤ وليت و مديريت خرد و كلان گمارده نشوند. اين مطلب را قرآنمـجـيـد بـا صراحت بيان كرده و دانش و شجاعت را معيار انتخاب (طالوت ) به فرماندهى لشكردانسته ، مى فرمايد: (وَ ق الَ لَهـُمْ نـَبـِيُّهُمْ اِنَّ اللّ هَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ ط الُوتَ مَلِكاً... اِنَّ اللّ هَ اصْطَفي هُ عَلَيْكُمْ وَ ز ادَهُبَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّ هُ يُؤْتى مُلْكَهُ مَنْ يَش اءُ...)(103) پيامبرشان به آنان فرمود: خداوند، طالوت را به فرمانروايى شما انتخاب كرده است ... هماناخـداونـد او را بر شما برگزيده و در دانش و اندام او (توانايى ) افزوده است ، خداوند ملكش رابه هر كس بخواهد مى بخشد. امام باقر(ع ) در تفسير اين آيه فرموده است : طـالوت ، انـدامـى رشـيـد و سـتـرگ داشـت و بسيار شجاع و دلاور بود و داناترين آنان نيز بهشمار مى آمد.(104) امير مؤ منان (ع ) در رهنمودهاى نظامى خود، به مسؤ ولان مى فرمايد: (وَ ر ايَتَكُمْ فَلا تُمي لُوه ا وَ لا تُخَلُّوه ا وَ لا تَجْعَلُوه ا اِلاّ بِاَيْدى شُجْع انِكُمْ وَالْم انِعي نَالدِّم ارَمِنْكُمْ)(105) پـرچـم (جـنـگـى ) خويش را در اهتزاز نگه داريد، از گردش پراكنده نشويد و آن را جز به دستشجاعان و دليرمردانتان ، كه در مصاف با دشمن شرف و آبرويتان را حفظ مى كنند، مسپاريد. اسوه ها بـدون تـرديـد، اسلام ، عالى ترين نظام حكومتى را براى بشر به ارمغان آورده و تاريخ نيزنـشـان داده كه هر جا عقائد، احكام و اخلاق الهى حاكم بوده است ، زيباترين الگوهاى انسانى راتـربـيـت كـرده اسـت . مـديـران شـجـاع و دريـادل در مـيـان ديـنـداران ،قابل شمارش نيست ، در اينجا به ذكر چند نمونه بسنده مى كنيم :

  1. حضرت ابراهيم (ع ) در كنار ايمان ، علم و تقوا در صحنه مديريت تبليغى خويش از شجاعتىوصـف نـاپذير برخوردار بود به طورى كه يك تنه در برابر ملّت و دولت مشرك آن زمان قدعـلم كـرد، بـت هـايـشـان را شـكـسـت و بـا مـنـطـقـى قوى آنان را به توحيد دعوت كرد، گرچه آننـابـخـردان را خـوش نيامد و اقدام به سوزاندش كردند، ولى قهرمان بت شكن توحيدى كمترينترس و تزلزل را به دل خود راه نداد و مردانه و سرافرازانه به راه خويش ادامه داد و اهداف وآرمان والايش را محقق ساخت .
  2. شـجـاعـت و دريـادلى امـير مؤ مان على (ع ) در همه صحنه هاى رهبرى و مديريتى او چون آفتاببـر هـمـگـان روشـن اسـت و رسـول گـرامـى اسـلام (ص ) او را بـه شـجـاعـت و هـيـبـت مـىستايد.(106) امام (ع ) خود در اين باره مى فرمايد:

خداوند، شجاعتى به من عطا فرموده كه اگر آن را ميان همه ترسويان عالم تقسيم كنند،جملگىشجاع مى شوند!(107)

  1. مالك اشتر نخعى از مديران و فرماندهان كاردان و دلاور حكومت علوى بود كه درميدان نبرد چونصاعقه بر قلب دشمن فرود مى آمد و در ميدان سياست و اداره مملكت ، مديرى لايق و كم نظير بودو امـام عـلى (ع ) در جـنـگ و سـيـاسـت ، مـسـؤ وليـت هـاى درجـهاوّل را بـه او مـى سـپـرد و آن گـاه كـه خـبـر شهادت آن سرباز سرافراز اسلام را شنيد، سختگريست و پيرامون شهامت و لياقت او فرمود:

(رَحـِمَ اللّ هُ م الِكـاً لَوْ ك انَ جـَبـَلاً لَك انَ فـَنْداً وَ لَوْ ك انَ حَجَراً لَك انَ صَلْواً لِلّ هِ م الِكٌ وَم ا مالِكٌ وَ هَلْ ق امَتِ النِّس اءُ عَنْ مِثْلِ م الِكٍ؟)(108) خدا مالك را رحمت كند؛ اگر او را به كوه تشبيه كنم ، تك كوه بود و اگر به سنگ تشبيه كنم ،چـون صـخـره بـود. خـدايـا! مـالك ، چـه مـالكى ؟ آيا زنان عالم ، باز هم چون مالك به دنيا مىآورند؟!

  1. حضرت امام خمينى (ره ) با پيروزى انقلاب و تاءسيس جمهورى اسلامى در راءس هرم مديريتىكشور قرار گرفت و در همه زمينه ها با شهامت و شجاعت وصف ناپذير خود، مشكلات و توطئه هارا يـكـى از پـس ديگرى خنثى كرد و با مشت خالى ، رژيم تا دندان مسلّح شاهنشاهى را سرنگونسـاخـت بـه گونه اى كه همه جهانيان از هيبت و دليرى او انگشت تعجب به دندان گزيدند و باشـگـفـتى شاهد پيروزى حيرت انگيز او شدند. موضع گيرى هاى اصولى و سرسختانه امام دربـرابـر جـبـهه هاى كفر و نفاق ، نشان از شجاعت على گونه آن پير فرزانه داشت . به تعبيررهبر عزيز انقلاب ـ حضرت آية الله خامنه اى حفظه الله ـ :

او بـت هـا را شـكـسـت و بـاورهـاى شـرك آلود را زدود. او بـه هـمـه فـهـمـانـد كـه انـسـانكـامـل شـدن ، عـلى وار زيـسـتـن ، افـسـانه نيست . او به ملت ها نيز فهماند كه قوى شدن و بنداسارت گسستن و پنجه در پنجه سلطه گران انداختن ممكن است .(109)

  1. يكى از همرزمان سرلشكر شهيد، حاج همّت مى گويد:

بعد از عمليات (والفجر 3) در منطقه عملياتى به سوى خط مى رفتيم تا حاجى (همّت )از خطمـقـدّم بـازديـد كـنـد. در هـمـيـن حـال يـك هـواپـيـمـاى عـراقـى از رو بـه رو بـه سـوى مـا آمـد، مـناتـومـبـيـل را ـ كـه وانـت بـود ـ نـگـه داشتم تا در كنار سنگ بزرگى كه در كنار جاده بود پناهبگيريم . حاجى پرسيد: چرا ايستادى ؟ گفتم : هواپيمايى كه از روبه رو مى آيد عراقى است .گـفـت : خـب بـاشـد، مـگـر مى ترسى ؟ گفتم : خيلى پايين حركت مى كند، گويا هدفش ما هستيم .حـاجـى بـا خونسردى گفت : (لا حول و لا قوة الا بالله ) به حركت ادامه بده ! به ناچار حركتكـردم و حـاجـى آرام و راحـت نشسته بود، در اين هنگام هواپيما سر رسيد و ما را به رگبار بست ،چـنـد تـيـر بـه قسمت عقب وانت اصابت كرد و آن را سوراخ سوراخ نمود و گذشت . من نگاهى بهحاج همت انداختم ، ديدم هيچ تغييرى در چهره اش ايجاد نشده است !(110) همراهان شجاعت بـدون تـرديد، ملكه ارزشمند شجاعت ، خير و بركت فراوانى را در پى دارد و سرمايه جاويدىاست كه به طور مدام سوددهى دارد و سودآورى آن نيز به تعبير امير مؤ منان (ع ) نقد است : (اَلشَّج اعَةُ نُعْرَةٌ ح اضِرَةٌ وَ فَضي لَةٌ ظ اهِرَةٌ)(111) دليرى ، يارى نقد و فضيلتى عيان است . و شـجـاع و شـجـاعـت ، مـحـبـوب و مـورد عـنـايـت خـداونـد اسـت ؛ چـنـان كـهرسول اكرم (ص ) فرمود: (اِنَّ اللّ هَ... يُحِبَّ الشَّج اعَةَ وَ لَوْ عَلى قَتْلِ حَيَّةٍ)(112) خداوند، دليرى را ـ گرچه به اندازه جراءت براى كشتن مارى باشد ـ دوست دارد. شـجـاعـت هـمـچـنين با خصلت هاى ارزنده ديگرى همراه است كه سبب فزونى آثار وبركات آن مىگردد مانند: صداقت ، سخاوت و عزت . 1 ـ صداقت : امير مؤ منان (ع ) مى فرمايد: (لَوْ تَمَيَّزَتِ الاَْشْي اءُ لَك انَ الصِّدْقُ مَعَ الشَّج اعَةِ وَ ك انَ الْجُبْنُ مَعَ الْكِذْبِ)(113) اگـر پـديـده ها را رده بندى كنند، راست گويى با دليرى و ترسويى با دروغ گويى همراهمى شود. 2 ـ سخاوت : همان امام فرمود: (اَلسَّخ اءُ وَالشَّج اعـَةُ غـَر ائِزُ شـَري فـَةٌ يـَضـَعـُهـَا اللّ هُ سـُبـْح انـَهُ فـى مـَنْ اَحـَبَّهـُوَامْتَحَنَهُ)(114) سـخـاوت و شجاعت ، خصلت هاى شريفى هستند كه خداوند سبحان آن ها را در بندگانى قرار مىدهد كه دوستشان دارد و آن ها را آزموده است . 3 ـ عزّت : همان حضرت فرمود: (اَلشَّج اعَةُ عِزُّ ح اضِرٌ، اَلْجُبنُ ذُلُّ ظ اهِرٌ)(115) دلاورى ، عزّتى نقد و بزدلى ، خوارى عيان است . 8 ـ وقار و متانت واژه هـاى وقـار، سكون ، سكينه و حلم تا حد زيادى شبيه يكديگرند و به معناى متانت و سنگينىبه كار مى روند. انسان با وقار كسى است كه در همه حالات ، پيش از اقدام به كار، هنگام انجامكـار و پـس از آن ، دچـار عـجـله نـشـود و هـر كـار و سـخـنـى را بـا انـديـشـه وتاءمل و حساب همراه سازد و پس از سنجيدن جوانب امر به انجام آن اقدام كند. واژه (ميقار) كه ازوقـار سـاخـته شده به معناى نخل خرمايى است كه شاخه هايش از ميوه فراوان سنگين و سرازيرشده است .(116) اصالت متانت وقـار و مـتـانـت ، هـمـانـنـد ديـگـر عـنـاويـن ايـن فـصـل ، ازاصـول اخـلاق مديريتى است كه وجود آن ها شرط لازم مديريت به حساب مى آيد و نبود يا كمبودآن ها به طور قطع به مديريت آسيب مى رساند. اهـمـيت اين ملكه اخلاقى تا آنجا است كه امام صادق (ع ) آن را از ويژگى هاى قطعى امام معصوم ـيعنى عالى ترين مدير مسؤ ول جامعه اسلامى ـ مى داند؛ حارث بن مغيره مى گويد: (قـُلْتُ لاَِبـى عَبْدِاللّ هِ عَلَيْهِ السَّلا مُ بِم ا يُعْرَفُ ص احِبُ ه ذَا الاَْمْرِ؟ ق الَ: بِالسَّكي نَةِ وَالْوَقارِ وَالْعِلْمِ وَالْوَصِيَّةِ)(117) از امـام شـشـم (ع ) پـرسـيـدم : صاحب اين مقام (امامت ) با چه نشانه هايى شناسايى مى شود؟ درپاسخ فرمود: با متانت و وقار و دانش و سفارش (امام پيشين ). هـر مـديرى در حوزه مسؤ وليت خود با فرادستان ، فرودستان و ارباب رجوع متعددى سر و كاردارد و سـمـبـل سـازمـان مـتـبوعش محسوب مى شود و همگان ، برخورد او را نشانه شخصيت و اعتباراخلاقى سازمان مى دانند، از اين رو حتماً بايد به زيور وقار آراسته باشد و با آشنا و غريبهو كوچك و بزرگ ، حساب شده و سنگين و سنجيده برخورد كند و در تصميم گيرى ها با تدبيرو انـديـشـه عمل كند و حق و راستى را مدّ نظر قرار دهد. در اين صورت به سكينه و وقار آراستهشده است . چنان كه رسول خدا(ص ) فرمود: (سُبْح انَ مَنْ تَرَدّ ى بِالنُّورِ وَالْوَق ارِ)(118) منزه است خدايى كه سرشار از نور و وقار است . مـديـر در پـرتـو ايـن صـفـت الهـى ، انـديشه و عملش نورانى مى گردد، خلق و خوى خدايى مىيابدو از عجله بى جا كه صفت شيطان است ، رهايى مى يابد. چنان كه همان حضرت فرمود: (اَلاِْن اةُ مِنَ اللّ هِ وَ الْعَجَلَةُ مِنَ الشَّيْط انِ)(119) سنگينى و متانت از جانب خداست ولى عجله از سوى شيطان است . سرچشمه وقار درخـت تـنـاور و پـرثـمر متانت ، در سرزمين سبز و خرّم (علوّ همت ) مى رويد. اميرمؤ منان (ع ) دروصف آن مى فرمايد: (اَلْحِلْمُ وَ الاِْن اةُ تَوْاءَم انِ تُنْتِجُهُم ا عُلُوُّ الْهِمَّةِ)(120) بردبارى و متانت همزاد و همراه ، و هر دو نتيجه همّت عالى هستند. بر اين اساس ، مديران لايق ، بلندنظر و داراى همّت عالى ، زمينه رشد و نمو وقار ومتانت را درسـرزمـيـن دل خـويـش ، فـراهـم مـى آورنـد، آن را به برگ و بار مى نشانند و در سايه اش بهتنفّس مى پردازند و از ميوه هاى شيرينش بهره مند مى گردند. و بـر عـكـس ، انـسـان هـاى دون هـمـّت و كـوتـه فـكـر هـيـچ گـاه بـه چـنـيـن مـقـامـىنايل نخواهند شد چرا كه در شوره زار دل آنان ، زمينه رويش چنين درختى وجود ندارد. به داستانزير توجه كنيد: يـكـى از هـمـرزمـان شـهـيـد مـحمد بروجردى ـ فرمانده دلاور قرارگاه عملياتى غرب كشور ـ مىگويد: روزى شهيد بروجردى براى اداى نماز اوّل وقت به صفوف نماز جماعت پيوست ، همين كهبـر زمـيـن نـشـسـت ، جوانى با عصبانيت به سوى او آمد، از چهره اش پيدا بود كه قصد پرخاشدارد. شـهـيـد بـروجـردى بـا ديـدن او از جـا بـرخـاسـت و سـلام واحـوال پـرسـى كـرد ولى جـوان بـا نـاراحـتـى پـاسـخ داد: مـنتـحـمل سلام و احوال پرسى آدم كش را ندارم ! آيا تو آمده اى كردستان تا كشتار راه بيندازى ،خون بى گناهان را به گردن بگيرى ، چه كسى تو را فرستاده اينجا؟! و... سيلى محكمى بهگوش شهيد بروجردى زد! امـّا آن شـهيد بزرگوار، با متانت و خون سردى زايدالوصفى ، كردار و گفتار زشت و ناصوابآن جـوان را تـحـمـل كـرد، حـتـى اجازه نداد نيروهاى تحت امرش او را ادب كنند بلكه برخاست ، آنجـوان را بـوسيد و دستش را گرفت و به سوى محراب برد و رو به صفوف نماز جماعت كرد وگـفـت : (بـرادران ! مـن يك دعا مى كنم ، شما آمين بگوييد. خدايا من جز رضا تو كارى نكرده ام !خدايا به مقرّبان درگاهت ، اگر ما دچار اشتباه شده ايم ، ما را هدايت كن !...)(121) ميوه هاى شيرين صـفـات و ملكات اخلاقى ، علاوه بر ارزش ذاتى ، سبب بروز آثار و بركات فراوان ديگر مىشوند. برخى از ثمرات مفيد وقار و متانت را در پى مى خوانيم : 1 ـ آسانى كارها سنگينى و متانت مدير، بسيارى از سختى ها را آسان مى سازد و گره هاى كور را مى گشايد. بهفرموده امير مؤ منان على (ع ): (بِالتَّاءَنّى تَسَهَّلَ الاَْسْب ابُ)(122) اسباب (كارها) با متانت ، آسان مى گردد. 2 ـ ايمنى از خطا شتاب زدگى ، سبكسرى و عصبانيت مدير، راه انديشه صواب را بر او مى بندد و سبب لغزش واشتباه او مى شود؛ و در مقابل ، طماءنينه و وقار راه بسيارى از اشتباهات را سدّ مى كند و راه هاىصحيح را پيش رويش مى گشايد. همان حضرت فرمود: (اَلتَّاءَنّى فِى الاُْمُورِ يُؤْمِنُ الْخَطَلَ)(123) تاءمّل و متانت در كارها آن ها را از اشتباه ايمن مى سازد. 3 ـ پشتيبانى ديگران انسان هاى موقّر، مؤ دب و با طماءنينه ، همواره مورد احترام ديگرانند و مديران موفق ازاين راه مىتـوانـند پشتوانه خوبى براى خود و سازمان متبوعشان فراهم سازند و كمك هاى ديگران را بهسوى سازمان خود جلب كنند. امام على (ع ) در اين باره نيز مى فرمايد: (اَلتَّاءَنّى يُوجِبُ الاِْسْتِظْه ارَ)(124) متانت ، سبب پشتيبانى ديگران مى شود. 4 ـ نيل به مقصود همچنين ، متانت و وقار مدير، سهم به سزايى در تحقق اهداف او دارد و هر قدر متانت و وقار بيشتربـاشـد، نـيل به مقصود، آسان تر و سريع تر خواهد بود. چنان كه مدير سبكسر و بى متانت ،كمتر به اهداف خويش دست خواهد يافت . اين مطلب نيز در سخن حكيمانه امير مؤ منان (ع ) آمده است: (لا اِص ابَةَ لِمَنْ لا اَن اةَ لَهُ)(125) آن كه طماءنينه ندارد، به مقصد هم نمى رسد. 5 ـ محبت الهى تـخـلّق بـه اخـلاق نـيكو، خواست خدا و مورد عنايت اوست و هر چه مؤ من ، خلق نيكوى بيشترى كسبكـنـد، نـزد خـدا مـحـبـوب تر مى شود. و ليكن متانت و وقار، در اين ميدان ، گوى سبقت را از ديگرفضايل ربوده اند. رسول گرامى اسلام (ص ) مى فرمايد: (عَلَيْكُمْ بِالاِْن اءَةِ وَاللّي نِ، وَالتَّسَرُّعُ مِنْ سِلا حِ الشَّي اطي نِ وَ م ا مِنْ شَىْءٍ اَحَبُّ اِلَى اللّ هِ مِنَالاِْن اةِ وَاللّي نِ)(126) بـر شـمـا بـاد (پـايـبندى ) به متانت و نرمى . شتاب زدگى سلاح شياطين است ، چيزى نزد خدامحبوب تر از متانت و نرمى نيست . سفارش معصومين (ع ) بـا توجه به ارزش و كارآيى متانت و وقار، امامان معصوم (ع )، ضمن اينكه خود، درحد اعلى بهايـن خـصـلت پـسـنـديـده مـتـصـف بـودنـد، دوسـت داشـتـنـد كـه پـيـروان آن هـا نـيـز در حـدمـقـبول از آن بهره مند باشند؛ از اين رو به مناسبت هاى گوناگون به دوستان خود سفارش مىكـردنـد كـه در هـمـه مـسـؤ وليـت هـاى خـود، بـا وقـار و طـمـاءنـيـنـهعمل كنند از جمله : 1 ـ در مـراسـم عبادى : امام صادق (ع ) ضمن بيان وظايف و آداب روز جمعه و لزوم حضور در نمازپرشكوه جمعه ، مى فرمايد: (وَلْيَكُنْ عَلَيْهِ فى ذ لِكَ الْيَوْمِ السَّكي نَةُ وَالْوَق ارُ وَلْيُحْسِنْ عِب ادَةَ رَبِّهِ)(127) [نمازگزار] در اين روز بايد با متانت و وقار باشد و پروردگارش را نيكو پرستش كند. 2 ـ حـضـور در جـامـعـه : هـمچنين آن حضرت ، وقار و سنگينى را براى هر مسؤ وليت اجتماعى ، دركنار ديانت و ذكر خدا لازم دانسته ، مى فرمايد: (اِذ ا خـَرَجـْتَ مِنْ مَنْزِلِكَ فَاخْرُجْ خُرُوجَ مَنْ لا يَعُودُ وَ لا يَكُنْ خُرُوجُكَ اِلاّ لِط اعَةٍ اَوْ فى سَبَبٍ مِنْاَسْب ابِ الدّي نِ وَالْزَمِ السَّكي نَةَ وَالْوَق ارَ وَاذْكُرِ اللّ هَ سِرّاً وَ جَهْراً)(128) از خـانـه ات بسان كسى خارج شو كه ديگر بازنمى گردد و بيرون رفتنت جز براى اطاعت (ازخدا) يا فراهم آوردن اسباب دينى نباشد و ملتزم متانت و وقار باش و خدا را در پنهان و نهان يادكن . 3 ـ مـسؤ وليت جنگى : مى توان گفت در گرماگرم نبرد و چكاچك شمشيرها و صحنه رزم و كشتاركه زمينه اضطراب و احياناً عصبانيت و سبكسرى فراهم تر است ، نياز به متانت و طماءنينه نيزضرورى تر مى نمايد و شايسته است كه مديران و مسؤ ولان جنگ و عمليات نظامى در اين گونهمـوارد از چـنـيـن اكـسـيـرى غـفـلت نـورزنـد. چـنـان كـه امـيـر مـؤ مـنـان (ع )، شـبقبل از پيكار صفّين به نيروهايش چنين سفارش مى كند: (اِذ ا لَقـي تـُمْ ه ؤُلا ءِ الْقَوْمَ غَداً فَلا تُق اتِلُوهُمْ حَتّ ى يُق اتِلُوكُمْ فَاِذ ا بَدَاءُوا بِكُمْ فَانْهَدُوااِلَيْهِمْ وَ عَلَيْكُمْ بِالسَّكي نَةِ وَالْوَق ارِ...)(129) فردا كه با اين گروه رو به رو شديد، شما نبرد را آغاز نكنيد تا آنان با شما بجنگند. وقتىآنان مبارزه با شما را شروع كردند، به آنان يورش ببريد و متانت و وقار خويش را حفظ كنيد. 9 ـ تغافل تـغـافـل بـه مـعـنـاى چـشـم پـوشـى نـمودن ، تظاهر به بى خبرى و خود را به غفلت زدن است.(130) انـسـان هـاى غـيـر معصوم ، در طول زندگى خويش ، كم و بيش ، عمدى يا سهوى مرتكب اشتباهاتخـرد و كـلان مـى شوند و كمتر كسى يافت مى شود كه مرتكب اشتباهى نشود يا خود را مصون ازآن بداند. از سـوى ديـگـر، خـرده گـيرى و بازخواست از ديگران درباره اشتباهات سهوى يا خطاهايى كههـنـوز بـه مـرز جـرم و گـنـاه نـرسـيـده چندان خردمندانه و مورد پسند نيست و در اين گونه مواردعـقـل و شـرع بـر چـشـم پـوشـى و گـذشـت ، نـظـر دارنـد وتغافل ، لطيف تر و سازنده تر از عفو و گذشت است . نقش سازنده تغافل هـر مـديـرى در مـعـاشـرت بـا كـاركـنـان مـجـمـوعـه خـود، بـه طـورمـعـمـول بـا برخى لغزش ها واشتباهات آنان رو به رو مى شود و مديريت او نيز ايجاب مى كندكـه آن هـا را بـه صـفـر بـرسـانـد يـا بـه حداقل ممكن كاهش دهد. براى چنين مقصودى ، روش هاىگـونـاگـونـى مـثـل تـذكـر كـتـبـى و شـفـاهـى ، تـوبـيـخ ، جـار وجنجال ، برخورد حذفى ، تذكّر غير مستقيم و تغافل را مى توان مورد استفاده قرار داد. در روايـات اسلامى ، از تغافل ، گاه به عقل و حلم تعبير شده كه هر دو در مديريت نقش كليدىدارند و نشان دهنده ارزش تغافل هستند. امير مؤ منان (ع ) مى فرمايد: (لا عَقْلَ كَالتَّج اهُلِ)؛(131) هيچ خردى چون خود را به نادانى زدن نيست . و (لا حِلْمَ كَالتَّغ افُلِ)(132) هيچ بردباريى چون تغافل نيست . بـر ايـن اسـاس ، مـديـرى كـه در بـرابـر لغـزش هـاى هـمـكـاران خـود،اصل تغافل را در پيش گيرد، در واقع ، خرد و بردبارى را تواءمان ساخته و به شريف ترينخُلق دست يافته است . چنان كه همان حضرت فرمود: (اَشْرَفُ اَخْلا قِ الْكَري مِ تَغ افُلُه عَمّ ا يَعْلَمُ)(133) شريف ترين خوى انسان كريم ، چشم پوشى از خطاهايى است كه مى داند. كـلمـه آخـر ايـن حـديـث ، بـه ايـن نـكـتـه تـصـريـح دارد كـهتـغـافـل مـنـحـصـر در خـطاهاى ديدنى نيست بلكه خطاهاى شنيدنى ، گزارشى و مانند آن را نيزشامل مى شود. تجربه نيز نشان داده است كه به كارگيرى اصلتـغـافـل ، بـر كـارآيـى سـازمـان و مـحـبـوبيت و موفقيت مدير مى افزايد و در واقع بايد گفت ؛تـغـافـل ، نقشى اصلى در مديريت دارد، هر مديرى آن را به كار گيرد، موفقيت بيشترى كسب مىكند و هر كس از آن فاصله بگيرد، به همان اندازه از موفقيت فاصله گرفته است . آثار و بركات اصل تغافل وقتى بجا مورد بهره بردارى قرار گيرد، آثار ارزشمندى در پى دارد: 1 ـ موفقيت فراوان امام زين العابدين (ع ) در وصيتى به فرزند خويش مى فرمايد: (اِعـْلَمْ ي ا بـُنَىَّ اَنَّ صَلا حَ الدُّنْي ا بِحَذ افي رِه ا فى كَلِمَتَيْنِ؛ اِصْلا حُ شَاءْنِ الْمَع ايِشِ مِلْءُمِكْي الٍ ثُلْث اهُ فِطْنَةٌ وَ ثُلْثُهُ تَغ افُلٌ...)(134) پـسـرم ! بـدان كـه صـلاح دنـيـا بـه طـور كلّى در اين دو كلمه است ؛ اصلاح امور زندگى چونپـيـمـانـه لبـريـزى اسـت كـه دو سـوم آن را زيـركـى و يـك سـوم آن راتغافل آكنده است . بـه فـرمـوده امـام سـجاد(ع ) يك سوم موفقيت هاى همه مديران ؛ در خانه ، اداره ، كارخانه ، جنگ ،سازمان و... مرهون رعايت اصل تغافل است و چنين دست آوردى ، بسيار مهم است . 2 ـ حفظ انسجام سازمان خـرده گـيـرى ، پرخاش ، زخم زبان و بازخواست هاى گاه و بى گاه افراد هر مجموعه توسطمدير، سبب از هم گسيختگى ، عدم امنيت و در نهايت ، نابودى آن مجموعه مى گردد؛ چرا كه رابطهصـمـيـمـانـه و وحـدت آفـريـن مـيـان مـديـر و زيـرمـجـمـوعـه بـه تـدريـج رو بـهتـحـليـل گـذاشـتـه ، قـطـع مـى شـود و بـهـتـريـن راه مـبـارزه بـا چـنـيـن آفـتـى ،تغافل است . تغافل ، تا حدود زيادى ، حريم ميان مدير و زيردستان را حفظ مى كند. از چالش هامى كاهد و آنان را رو در روى يكديگر قرار نمى دهد. 3 ـ خوش نامى هـر مـديـرى بـه طـور طبيعى خواهان خوش نامى خود و سازمانش مى باشد و از بدنامى و نكوهشديگران در هراس است . يكى از آثار خوب تغافل ، خوش نامى است . امام على (ع ) مى فرمايد: (تَغ افَلْ يُحْمَدْ اَمْرُكَ)(135) تغافل كن تا كارت مورد ستايش قرار گيرد. چـشـم پـوشـى و بـزرگـوارى مـديـر، هـمـكـاران مـجـمـوعـه را بـه مـبـلّغـان خـوبـى هـاى اوتبديل مى كند. 4 ـ زندگى گوارا اگـر انـسـان در مـجـمـوعـه هـايـى كـه بـه شـكـلى در آن هـا عـضـويـت دارد مـانـنـد خـانـواده ، محله،مـحل كار، كاروان مسافرتى ، محل تحصيل و... بخواهد عينك ريزبينى به چشم بزند و به كارديـگـران خـرده بـگـيـرد، هـمـه عـمـرش را بـايـد صـرف چنين كارى نمايد و هيچ گاه به كارهاىاصـولى و اهـداف زنـدگـى خـود نـائل نمى شود. علاوه بر آن بايد همواره با اعضاى خانواده ،همشهريان ، همكاران و... درگير باشد و زندگى خود را در پاى آن تباه سازد. چنان كه در سخنحكيمانه امير مؤ منان (ع ) آمده است : (مَنْ لَمْ يَتَغ افَلْ وَ لا يَعُضَّ عَنْ كَثي رٍ مِنَ الاُْمُورِ تَنَغَّصَتْ عي شَتُهُ)(136) هـر كـس تـغـافـل نورزد و از بسيارى از امور [خلاف ديگران ] چشم نپوشد، زندگى اش تلخ مىگردد. 5 ـ حفظ حرمت مـديـر در مـجـمـوعه تحت امر خود بايد از احترام كافى برخوردار باشد تا بتواند از عهده ادارهسـازمـان بـه خـوبـى برآيد. خرده گيرى و ايراد و پرخاش و گاهى تنبيه و جريمه به خاطراشـتـباهات و سهل انگارى هاى عادى و كم اهميّت ، هيبت و احترام مدير را مى شكند و در نتيجه شرطلازم مـديـريـت را از كـف مـى دهـد. بـراى مـصـون مـانـدن از چـنـيـن آسـيـبـى بـايـد بـهاصل تغافل تمسك جست ؛ چنان كه امام صادق (ع ) مى فرمايد: (اَعْظِمُوا اَقْد ارَكُمْ بِالتَّغ افُلِ)(137) قدر خود را با تغافل بزرگ داريد. محدوده تغافل تـغـافـل بـا هـمـه ارزش و آثـار ارزنـده خـود بـايـد در مـحـدوده خـاصـّىاعمال شود تا سودمندافتد و اگر از حد بگذرد چه بسا بى اثر يا زيان آور گردد. آنـچـه مـسـلّم اسـت ايـن كـه كـارآيـى اصـلتـغـافـل بـا اشـتباهات جزئى و كم اهميت شروع مى شود كه بود و نبود آن ها به اهداف و اركانسازمان لطمه جدّى وارد نمى سازد؛ ولى مرز توقف آن ، به مدير، نيروها، سازمان و زمان و مكانآن بـسـتـگى دارد؛ چه بسا نسبت به شخصى ، تغافل ، كاربرد داشته باشد و نسبت به شخصديـگـر بـا هـمـان خـطـا، كـاربـرد نـداشـتـه بـاشـد يـا خـطـايـى در سـازمـانقـابـل اغـمـاض باشد و در سازمان ديگر قابل چشم پوشى نباشد. تشخيص چنين كارى به عهدهمـديـر اسـت كـه بـا نـظـر خـود يـا مـشـورت بـا مـشاوران ، موقعيت ها را بسنجد و آنچه را سودمندتشخيص مى دهد انجام دهد. توصيه امير مؤ منان (ع ) در اين باره چنين است : (لا تـُد اقُّوا النّ اسَ وَزْنـاً بـِوَزْنٍ وَ عـَظِّمـُوا اَقـْد ارَكـُمْ بـِالتَّغ افـُلِ عـَنِ الدَّنـِىِّ مـِنـَالاُْمُورِ)(138) در بـرخـورد بـا مـردم ، مـتـّه بـه خـشـخـاش نـگـذاريـد! بـلكـه قـدر خـود را بـاتغافل از كارهاى ناچيز، بزرگ داريد. از سـوى ديـگـر تـغـافـل و چـشـم پـوشـى مـديـر نـبـايـد بـهسـهـل انـگـارى و بى كفايتى او تعبيرشود و همكاران او از آن سوء استفاده كنند و دست به خلافهـاى بـزرگ تـر يـا بـيـشـتـر بـزنـنـد، چـنـيـن خـطـرى در واقـع ، سـقـفتـغـافـل را تـعـيـين مى كند و به مديران هشدار مى دهد كه با دقت بيشترى تصميم گيرى كنند واجـازه نـدهـنـد كه چشم پوشى هاى آنان ، كه همانند قطره هاى باران ، فضاى كار و معاشرت رابا طراوت مى سازد، به سيلابى تبديل شود و اساس سازمان را تهديد نمايد. حـق النـاس و حـق الله نـيـز مـحـدود كـنـنـده مـرز تـغـافـل اسـت و آن گـاه كـه حـقـوق مـردم يـامسائل شرعى مطرح مى شود، مدير حق چشم پوشى ندارد و حق الله و حق الناس را بايد به طوركامل استيفا كند و هيچ گونه سهل انگارى و چشم پوشى روا ندارد. به نمونه زير از سيره اميرمـؤ مـنـان (ع ) تـوجـه كـنـيـد. داسـتـان زيـر، نـشـان دهـنـده جـايـى اسـت كـهتغافل نبايد صورت بگيرد: روزى يـكى از دختران امام على (ع ) گردن بندى را به عنوان (عاريه مضمونه ) از خزينه دارآن حـضـرت بـه امـانـت گـرفـتـه بـود تـا پـس از اسـتـفـاده در مـجـلس جـشـنـى ، بـه بـيـتالمـال بـازگـرداند و در صورت بروز خسارت ، آن را جبران كند. وقتى امام از قضيه آگاه شد،بـى درنـگ خـزانـه دار را مـورد بـازخـواسـت قـرار داد، گـردن بـنـد را بـه بـيـتالمـال بـازگـردانـد و فـرمـود: اگـر نـه ايـن بـود كـه دخترم ، گردن بند را به عنوان عاريهمـضـمـونـه از بـيـت المـال گـرفـتـه اسـت ، انـگـشـتـان دسـتـش بـه عـنـوان دزدى از بـيـتالمال قطع مى گرديد!(139) رفتار با فرادستان در هـرم تـشـكـيـلاتى هر سازمانى ، نيروهاى عملياتى از مديران جزء و آن ها از مديران ميانى وعالى و مديران عالى از رئيس يا مدير كل دستور مى گيرند. بـراى اداره بـهـتـر، نـظـم و انـسـجـام و كـارآيـى بـيـشـتـر هـر سـازمانى ، روابط حسنه ، احتراممـتـقـابـل و رعـايـت اخـلاق نـيـكـو از سـوى هـمـه اعـضـا ضـرورى اسـت . آنـچـه در ايـنفـصل بدان مى پردازيم پيرامون رابطه اخلاقى زيردستان با فرادستان است و چون پرداختنبـه هـمـه ابـعـاد ايـن رابـطـه مـقـدور نـيـسـت ، تـنـهـا بـه تـبـيـيـنسرفصل هاى مهم آن بسنده مى كنيم . 1 ـ اطاعت و فرمان برى لازمـه كـار تـشـكـيـلاتى و قوام و دوام آن ، بستگى تام به اطاعت افراد از مافوق دارد و فرمانبـرى فـرودسـتـان از فـرادستان ، بسان رشته اى ، اعضاى سازمان را به يكديگر مرتبط مىسازد و هر گونه سهل انگارى در آن ، به نظم و انسجام سازمان خدشه وارد مى كند. امير مؤ منان (ع )، رهبر و رئيس ملّت را در جايگاه رهبرى چنين توصيف مى كند: (مَك انُ الْقَيِّمِ مِنَ الاَْمْرِ مَك انَ النِّظ امِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ...)(140) جايگاه سرپرست نظام چون رشته اى است كه دانه ها را گرد هم مى آورد و نظام مى بخشد. پـرواضـح اسـت كـه ايـن نـظم و پيوستگى تا حدّ زيادى بستگى به فرمان برى و اطاعت مردمدارد. قـرآن مـجـيـد بارها از پيروان خويش خواسته است كه امر رهبر را اطاعت كنند و حتى آن را دركنار اطاعت اوامر الهى واجب شمرده است : (وَ اَطي عُوا اللّ هَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَن ازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ري حُكُمْ...)(141) و خدا و پيامبرش را فرمان بريد و كشمكش ننماييد تا سست نشويد و شوكت شما بر باد نرود! چـنـيـن ضـرورتـى در تشكيلات نظامى به طور جدّى تر مطرح است و بايد گفت اساسى ترينركـن چـنـين تشكيلاتى به سلسله مراتب و فرمان برى فرودستان از فرادستان بستگى دارد وبـدون رعـايـت سلسله مراتب به ويژه از سوى مديران و فرماندهان ميانى و عالى از فرماندهىكـلّ، اسـاس آن مـتـزلزل گـشـتـه ، انـهدام آن قطعى است . حضرت امام خمينى (ره ) در اين باره مىفرمايد: از مـهـمـّات اين است كه نظم در كار باشد يعنى اگر چنانچه نظام نباشد در كار و امور تحت يكنـظـامـى انـجـام نـگـيـرد، ايـن تـزلزل ايـجـاد مـى كند. اگر بنا باشد كه فرض كنيد كه سپاهپـاسـداران اطـاعـت نـكـنـنـد از رئيـسـشـان ، هـمـه ايـنـهـا اطـاعـت نـكـنـنـد از آن فـرمـانـدهكـل ... و خـودشان بخواهند هر كدامى يك راهى بروند، اين اسباب اين مى شود كه يك قواى مسلّحمتزلزل بشود و با تزلزل قواى مسلّح ، مملكت متزلزل است .(142) رعـايـت سـلسـله مـراتـب ، تـعـبـيـرى اسـت كـه در سـازمـان هـاى نـظـامـى كـاربـرد دارد وازاصـول خـدشـه نـاپذير نظامى نيز محسوب مى شود. حضرت آية الله خامنه اى حفظه الله دراين باره مى فرمايد: سـلسـله مـراتـب يـعنى هر كسى هر كجا كه قرار گرفته ، نظم پذيرى او اين جورى باشد كهقاطعانه به زير دست خود از روى فرماندهى فرمان دهد و از ما فوق خود فرمان پذير باشد؛آن را عـمـل كـنـد و عـمـل از فـرمـان خـودش را از زيـردسـت بـخـواهـد، اطـاعـت در چـهـارچـوبضوابط.(143) سيره معصومين مـعـصـومـيـن (ع )، هـنـگـام مـسـؤ وليـت ـ چـه در جـايـگـاه مـافـوق و چـه بـه عـنـوان مـاءمـور ـبـراصـل اطـاعـت پـذيـرى تـاءكـيـد مـى ورزيـدنـد و كـمـترين مسامحه را در اجراى آن ، مجاز نمىشمردند. به نمونه هاى زير توجه كنيد. 1 ـ رسـول اكـرم (ص ) پـيـش از حـمله به شهر مكه ، خبر حمله را از ديگران به خصوص مكّيانپنهان داشت تا با رعايت اصل غافلگيرى به آنان حمله كند؛ ولى مسلمان ضعيف النفسى به نامحـاطـب بـن ابـى بـلتـعـه درصدد برآمد كه اهل مكه را از حمله قريب الوقوع نيروهاى اسلام آگاهسـازد و از سـران مـكه امتيازى بگيرد. از اين رو طى نامه اى كه توسط زنى به نام (ساره )ارسـال داشـت ، چـنين خبرى را در آن درج كرد. از سوى ديگر رهبر اسلام ـ كه همه اوضاع را زيرنـظـر داشـت - از چـنـيـن خـيـانـتـى بـاخبر شد و امام على (ع ) و شخص ديگرى را به تعقيب آن زنفـرسـتـاد تـا آن نـامه را ضبط نمايند، ولى ساره از وجود هرگونه نامه اى اظهار بى اطلاعىكـرد. امـيـر مؤ منان كه بر درستى سخن پيامبر، مطمئن و در انجام ماءموريت خود قاطع بود و يقينداشـت كـه آن زن از تـحـويـل نـامـه طـفـره مـى رود، بـا اصـرار و تهديد او را واداشت تا آن نامهخـائنـانـه را از لابـه لاى گـيـسـوان خـود خـارج كـرده ،تـحـويـل دهـد. امـام نـيـز شـتـابـان نـزد رسـول خـدا(ص ) رسـيـد و نـامـه راتحويل داد.(144) 2 ـ رسـول خدا(ص ) پس از فتح مكه خالد بن وليد را به سوى قبيله (بنى جذيمه ) فرستادتـا آنـان را بـه سـوى اسـلام دعـوت كـنـد، اهـل قـبـيـله بـهاستقبال خالد آمدند و اظهار داشتند ما مسلمان شده ايم و اگر پيامبر تو را براى جمع آورى زكاتگسيل داشته ، ما آماده ايم . ولى خالد برخلاف ماءموريت خود و دستور اسلام و انسانيت ، بر آنانيـورش بـرد و بـه قـتـل و غـارت هـمه قبيله پرداخت و چنين جنايتى بر اثر تعصبات جاهلى خالدصـورت پـذيـرفـت ، وقـتـى رسول اكرم (ص ) از اين جنايت هولناك باخبر شد، دست به سوىآسـمـان دراز كرد و گفت : (خدايا من از آنچه خالد انجام داده به درگاه تو بيزارى مى جويم .)سـپـس امـام عـلى (ع ) را بـا مـقـدارى طـلا بـه سوى بنى جذيمه فرستاد تا خسارت هاى وارده راجبران كند.(145) 3 ـ امـيـر مـؤ مـنـان (ع ) پـس از آن كـه بـه خـلافـت رسيد، شخصى به نام (جرير) را به شامفـرسـتـاد تـا از مـعـاويـه و مـردم آن ديـار بـيـعـت بـگـيـرد. مـاءمـوريـت جـريـر بـيـش از انـدازهمـعـمـول طـول كـشـيـد بـه طـورى كـه مـردم ، او را بـهسـهـل انگارى و سازش متهم ساختند. امام (ع ) نيز، زمانى را معين كرد و فرمود: اگر فرستاده مندر ايـن زمـان مـعـيـن نـيـايـد، يـا متمرد است يا فريب معاويه را خورده است . جرير تا آن زمان معينبـازنـگـشـت و امـام نيز از او نااميد شد. پس از مراجعت نيز از سوى مالك اشتر، سخت مورد مؤ اخذهقـرار گـرفـت و از شـدّت نـاراحـتـى بـه شـهـر (قـرقـيـسـا) رفـت و در جـنـگ صفين نيز شركتنكرد.(146) 4 ـ كـمـيـل بـن زيـاد نـخعى از سوى امام على (ع )، به عنوان (والى ) شهر مرزى (هيت ) انجاموظيفه مى كرد. در آن زمان شهر مجاور هيت به نام (قرقيسا) از سوى نيروهاى معاويه مورد هجومقرار گرفت و كميل ، شهر خود را رها كرد و همراه نيروهايش به كمك اهالى قرقيسا شتافت ، درايـن هـنـگـام نيروهاى معاويه از غيبت كميل در منطقه هيت استفاده كرده ، به مناطق ديگرى نيز يورشبـردنـد. اين ترك خدمت كه بدون هماهنگى با امام صورت گرفته بود، بر ايشان سخت گرانآمد و طى نامه اى را مورد سرزنش قرار داد و فرمود: تو پل پيروزى دشمنانت گشته اى كه بر دوستانت يورش ببرند، در حالى كه روش استوارىنـداشـتـى و تـو را هيبتى نبود تا راه رخنه دشمن را مسدود سازد يا شوكت او را در هم شكند، چنانكـه اهـل شـهـرت را در بـرابـر دشـمـن بـى نـيـاز نـسـاخـتـى و امـر فـرمـانـده خـود راامتثال نكردى !(147) 2 ـ خيرخواهى (خـيـرخـواهـى ) تـقريباً مرادف واژه (نصيحت ) در فرهنگ عربى است . نصيحت يعنى ؛ پيشنهادكـار يـا گـفـتـارى كـه به صلاح شنونده باشد(148) امّا خيرخواهى ، گاه علاوه برپـيـشـنـهـاد، اقـدام عـملى را نيز به دنبال دارد. مانند جلوگيرى پدر از خلافِ فرزند و يا مجبوركـردن او بـه كـار نـيـك و صـحيح ، مانند درس خواندن . بنابراين (ناصح ) كسى است كه نهتـنـهـا از شـرارت ، تبهكارى و اخلال در كار ديگران خوددارى مى ورزد، بلكه با گفتار خود ياارائه طرح و برنامه كارآمد، در پى تقويت مديران بالاتر و خيرآفرينى و اصلاح امور است . ضرورت خيرخواهى گـرچـه نـصـيـحـت و خـيرخواهى براى دين ، ملّت و دولت اسلامى ، بر فرد فرد مسلمانان لازم وضـرورى است ، ولى مديران و كارمندان مسلمان ، بايد نسبت به فرادستان و سازمان متبوع خود،دلسـوزى و خـيـرخـواهـى بـيـشترى داشته باشند. امام صادق (ع ) پيرامون خيرخواهى عمومى مىفرمايد: (عَلَيْكُمْ بِالنُّصْحِ لِلّ هِ فى خَلْقِهِ فَلَنْ تَلْق اهُ بِعَمَلٍ اَفْضَلَ مِنْهُ)(149) بـر شـمـا باد كه به خاطر خدا خيرخواه مردم باشيد كه هرگز با عملى بهتر از آن به ملاقاتخدا نخواهى رفت . امـيـر مـؤ مـنـان (ع ) بـه خصوص بر خيرخواهى مديران تصريح كرده و پس از شهادت محمد بنابـى بـكـر طى نامه اى ، مالك اشتر را از (نصيبين ) احضار مى كند تا به ولايت مصر منصوبسازد و ضمن آن مى نويسد: (اِسْتَخْلِفْ عَلى عَمَلِكَ اَهْلَ الثِّقَةِ وَالنَّصي حَةِ مِنْ اَصْح ابِكَ)(150) يكى از يارانت را ـ كه مورد اطمينان و خيرخواه است ـ به جاى خويش بگمار. بايد گفت موضوع نصيحت و خيرخواهى به حدّى در حوزه مديريت اسلامى گسترده و جدّى است كهآن را از مـرز يك ويژگى اخلاقى فراتر برده ، به عنوان يك حقّ مسلّم مطرح ساخته است . چنانكه امام على (ع ) مى فرمايد: (اَيُّهـَا النّ اسُ اِنَّ لى عـَلَيْكُمْ حَقّاً وَ لَكُمْ عَلَىَّ حَقُّ؛ فَاَمّ ا حَقُّّكُمْ عَلَىَّ فَالنَّصي حَةُ لَكُمْ وَ... اَمّ احَقّى عَلَيْكُمْ فَالْوَف اءُ بِالْبَيْعَةِ وَالنَّصي حَةُ فِى الْمَشْهَدِ وَالْمَغي بِ...)(151) اى مـردم ! مـن بـر عـهـده شـمـا حـقـّى دارم و شـمـا نـيز بر گردن من حقّى داريد؛ امّا حق شما بر منخـيـرخواهى براى شماست ... امّا حق من بر شما، وفادارى به بيعت و خيرخواهى در حضور و غيابمن است . هـمـيـن طـور امـام (ع )، نـصـيـحـت و خـيـرخـواهى را از ويژگى هاى رهبر بزرگوار اسلام ـحضرتمحمد(ص ) ـ دانسته ، مى فرمايد: (بـَعـَثـَهُ وَالنّ اسُ ضـُلاّ لٌ فـى حـَيـْرَةٍ... فـَب الَغَ(ص ) فِى النَّصي حَةِ وَ مَضى عَلَى الطَّريقَةِ)(152) خداوند، پيامبر(ص ) را ـ در حالى كه مردم در گمراهى و حيرت به سر مى بردند ـ برانگيخت وآن حضرت در خيرخواهى ، سنگ تمام گذاشت و بر راه (مستقيم ) رفت . جلوه هاى خيرخواهى خـصـلت ارزشـمند (خيرخواهى ) علاوه بر نيكويى و ارزش ذاتى براى خيرخواه ، برانديشه وعـمـل او نـيـز تـاءثـيـر مـى گـذارد ولى مـديـر بـايـد پـيـش از آن بـهفـضـايـل ديـگـر اخـلاقـى مـتـصـف شـده بـاشـد. آنـچـه در روايـاتاهـل بـيـت (ع ) بـا خيرخواهى ارتباط مستقيم دارد، چند خصلت است كه تعدادى از آن ها در سخنى ازرسول خدا(ص ) اين گونه آمده است ؛ 1 ـ به حق داورى كند. 2 ـ حق ديگران را ادا نمايد. 3 ـ آنچه براى خود مى پسندد براى ديگران نيز بپسندد. 4 ـ به هيچ كس ستم نكند.(153) امام صادق (ع ) نيز به دو مورد از آن ها تصريح كرده و فرموده است : (اِذ ا ك انَ حُرّاً مُتَدَيِّناً جَهَدَ نَفْسَهُ فِى النَّصي حَةِ لَكَ)(154) اگر شخص ، آزاده و متديّن باشد، با تمام توان در خيرخواهى تو مى كوشد. امام على (ع ) نيز موارد ديگر را چنين برمى شمارد: (اِنَّ اَنْصَحَ النّ اسِ اَنْصَحُهُمْ لِنَفْسِهِ وَ اَطَوْعُهُمْ لِرَبِّهِ)(155) همانا خيرخواه ترين مردم كسى است كه براى خود خيرخواه تر و در برابر پروردگارش مطيعتر باشد. بـراسـاس آنـچـه يـاد شـد اگـر افـراد زيـر دسـت ، در هـر رده ، از خـصـلت ارزنـده خـيـرخـواهىبرخوردار باشند، به اعمال زير مبادرت مى ورزند: 1 ـ آنـچـه را خـيـر هـمـكـاران و سـازمـان اسـت ، بـه مـسـؤ ولان مـربـوطانتقال مى دهند. 2 ـ آسيب ها و آفت هايى كه آن ها را تهديد مى كند، شناسايى كرده ، در دفع آن ها مى كوشند. 3 ـ كارشكنى هاى بدخواهان تشكيلات متبوع خود را به سرعت پاسخ مى دهند. 4 ـ با روحيه اى شاداب به كار مى پردازند و خوشبختى و پيروزى خود را در سايه خوشبختىو سعادت ديگران مى يابند. 5 ـ چـون بـه خـاطـر خـدا، خـيـر بـنـدگـان او را طلب مى كنند، با هر گامى كه در اين راه برمىدارند، به خدا نزديك تر مى شوند. 6 ـ موفقيت اين گونه افراد و مديران ، روز به روز فزونى مى يابد و زمينه خدمت بيشتر آنانفراهم مى شود. 3 ـ پرهيز از چاپلوسى چاپلوسى يا تملق يعنى چرب زبانى ، خوشامدگويى ، به دروغ و ريا و تظاهر سخن گفتن وكسى را ستودن يا اظهار كوچكى و ارادت نمودن ، و چاپلوس يعنى ؛ متملق ، رياكار، چرب زبان، كـسـى كـه گـفـتـارش مـخـالف پـنـدار و كـردارش باشد و كسى كه به شيرين سخنى و چربزبانى ، مردم را بفريبد.(156) مـدح و تـمـجـيد معقول و واقعى از ديگران ، كارى روا و در برخى موارد لازم و ضرورى است ، امّامبالغه در ثناگويى و تعريف و تمجيد ناحق كه همان تملق و چاپلوسى است از نظر دين و خرد،كـارى زشـت و نـارواسـت ، بـه ويـژه اگـر ثـناگو قصد فريفتن و جلب نظر ديگران را داشتهبـاشـد. زمـيـنـه آلوده شـدن بـه اين رذيله اخلاقى در عموم اقشار جامعه وجود دارد، حتى ممكن استثـروتـمـنـدان ، قـدرتـمـنـدان ، دانـشـمـنـدان و فـرادستان نسبت به مستمندان ، ضعيفان ، جاهلان وفرودستان ، چاپلوسى كنند، ولى به طور معمول ، افراد فرودست بيش از فرادستان ، به آنآلوده مى گردند. انگيزه هاى چاپلوسى منشاء آلودگى هاى اخلاقى ، هواهاى نفسانى است و نفس امّاره براى ارضاى خواهش هاى خويش ، حدو مرزى نمى شناسد، به همين دليل ، شمارش همه انگيزه هاى آن نيز كار آسانى نيست . برخى از اسباب و انگيزه هاى تملّق و چاپلوسى عبارتند از: 1 ـ رياست طلبى جـاذبـه ظـاهـرى جـاه و مـقـام ، سبب آلودگى به رذيله چاپلوسى مى شود و افراد رياست طلب ،بـراى حـفـظ مـقـام خـويـش يـا رسيدن به مقامى برتر، تن به تملّق مى دهند. رياست طلب هم ازفـرادسـت و هـم از فـرودسـتـان خـويـش ، تـمـلق مـى كـشـد؛ او نـزد فـرادسـت خـود بـه ايـندليـل چـاپـلوسـى مـى كند كه او را در پستش ابقا كند يا به مقام بالاتر منصوب نمايد و تملقفرودستان را مى گويد تا او را در رسيدن به جاه و مقام يا حفظ آن همراهى كنند. امام خمينى (ره )در اين باره مى نويسد: كـسـانـى كـه پـول پـرسـت و مال دوست هستند، خاضع پيش ارباب ثروت هستند و از آن ها تملّقگـويـنـد و فـروتـنـى از آن ها نمايند و كسانى كه طالب رياست و احترامات صوريه هستند، ازمـريـدان ، تـملّق ها گويند و فروتنى ها نمايند، قلوب آن ها را با هر ترتيبى هست جلب كنند وهـمـيـن طـور ايـن چـرخ بـه طـريـق (دور و تـسلسل ) مى چرخد؛ زيردستان از ارباب رياسات وطـالبـان ريـاسـت از زيـردسـتـان فـرومـايـه تـمـلّق گـويند جز آن ها كه در طرفين قضيه بهريـاضـات نـفـسـانـيـه ، تـربـيـتِ خـود كـنند و طالب رضاى حق اند و دنيا و زخارف آن ، آن ها رانـلرزانـده ، در ريـاسـت ، طـالب حـق بـاشـنـد و در مـرئوسـيـت ، حـق جـو و حـق خـواهباشند.(157) 2 ـ ضعف ايمان مـؤ مـنـان ، كه از انديشه سالم و ايمان و اعتقاد صحيح برخوردارند، به رذيله چاپلوسى آلودهنـمى گردند، چرا كه به خوبى دريافته اند همه نعمت ها در دايره اراده الهى است و بدون مشيتاو كسى به چيزى نمى رسد؛ (قُلِ اللّ هُمِّ م الِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَش اءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَش اءُ وَ تُعِزُّ مَنْتَش اءُوَ تُذِلُّ مَنْ تَش اءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءًٍ قَدي رٌ)(158) بگو: (خدايا فرمان روايى از آنِ توست ؛ به هر كس بخواهى عطا مى كنى و از هر كس بخواهىبـازپس مى گيرى ، هر كس را اراده كنى عزّت مى بخشى و هر كس را بخواهى خوار مى سازى .خوبى به دست توست و تو بر هر چيزى قادرى .) همچنين مؤ من ، پُست ها و مقامات دنيوى و افراد و شخصيت ها را فانى و زودگذرمى بيند و هرگزراضـى نـمـى شـود حـيـثـيـت و آبـروى خود را در برابر آن ها قربانى كند. ولى آن كه دلش ازپـرتـو ايـمان ، منوّر نگشته و معارف الهى را دريافت نكرده ، يا از ايمان ضعيف برخوردار استتن به چنين رذيلتى مى سپارد و دلش را به آن مى آلايد. 3 ـ نادانى انـسـان آگـاه و خـردمـنـد، پـيش از هر اقدامى ، فرجام آن را مى نگرد، در صورت سودمند بودن ،اقدام مى كند و هر خردمندى مى داند كه در تملّق و چاپلوسى ، آبروى آدمى از كف مى رود و آنچهبـه دسـت مـى آيـد، مـحـبـوبـيـت كاذب يا رياست زودگذر است و چنين دست آوردى با آن سرمايه ،هرگز قابل قياس نيست ؛ چنان كه امير مؤ منان (ع ) فرمود: (بَذْلُ م اءِ الْوَجْهِ فِى الطَّلَبِ اَعْظَمُ مِنْ قَدْرِ الْح اجَةِ)(159) هزينه كردن آبرو در برابر (درخواست ) همواره از مقدار نياز بزرگ تر است . 4 ـ احساس حقارت همه كسانى كه به رذيله چاپلوسى آلوده شده اند، به شكلى از كمبود شخصيت وحقارت درونىرنج مى برند و براى جبران آن به تملق گويى روى مى آورند، در حالى كه چاپلوسى نه ازحقارت آنان مى كاهد و نه بر شخصيت طرف مقابل مى افزايد. به داستان زير توجه كنيد: روزى امـام على (ع ) از شهر (انبار) عبور مى كردند، كدخدايان آن ديار به پيشواز امام آمدند وجـلو مركب امام ، شروع به دويدن كردند. امام ، از آنان پرسيد: (اين چه كارى است كه انجام مىدهـيـد؟) گـفـتـنـد: اين رسمى است كه ما نسبت به بزرگان خود به جاى مى آوريم ! امام فرمود:(بـه خـدا سـوگند! بزرگانتان از اين كار سودى نمى برند و شما نيز با اين گونه كارها،خود را در دنيا و آخرت به زحمت مى افكنيد.)(160) پيامدها بـدون تـرديـد، تملق و چاپلوسى ، آثار ويرانگرى در فرد و جامعه دارد. در اينجا به برخىاز آن ها اشاره مى كنيم : 1 ـ گرفتارى در دام شيطان رذايـل اخـلاقـى از جـمـله چـاپـلوسـى ، دامـى شـيـطـانـى اسـت كـه رهـايـى از آن چـه بـسـامشكل است . به فرموده امام على (ع ): (حُبُّ الاِْطْر اءِ وَالْمَدْحِ مِنْ اَوْثَقِ فُرَصِ الشَّيْط انِ)(161) خوش داشتن تملّق و ستايش ، از مطمئن ترين فرصت هاى شيطان است . 2 ـ ترور شخصيت چـاپـلوس بـا دروغ و دو رويـى ، بـه تـخـريـب شـخـصـيـت ديـگـران مـى پردازد؛ او نخست طرفمقابل را ملعبه قرار مى دهد؛ چنان كه امام على (ع ) مى فرمايد: (م ادِحُ الرَّجُلِ بِم ا لَيْسَ في هِ مُسْتَهْزِءٌ بِهِ)(162) ستايشگر ناحق ، مسخره كننده فرد است . و در نهايت به نابودى و ترور شخصيت او مى پردازد، به فرموده همان امام : (مَنْ مَدَحَكَ فَقَدْ ذَبَحَكَ)(163) هر كسى مدح تو را بگويد، [در واقع ] تو را ذبح كرده است . 3 ـ رسوايى آفـتـاب حـقـيـقـت بـراى هـمـيشه پشت ابرهاى جوسازى و سالوسى پنهان نمى ماند و ديريا زود،عـمـلكـرد، اخـلاق و گـفـتـار چـاپلوسان ، آنان را رسوا مى كند. امام على (ع ) در اين باره نيز مىفرمايد: (اِيّ اكَ اَنْ تـُثـْنـِىَ عـَلى اَحـَدٍ بـِم ا لَيـْسَ فـي هِ فـَاِنَّ فـِعـْلَهُ يـُصـَدِّقُ عـَنْ وَصـْفـِهِ وَيُكَذِّبُكَ)(164) از تـمـلق گـويـى فـرد بـپـرهيز، زيرا كردارش ، حقيقتش را روشن و تو را تكذيب [و رسوا] مىسازد. پيش گيرى و درمان آنـچـه يـاد شـد كـافـى اسـت كـه مـديـران پـاكـدل و طـالبـان پـاكـى را وادارد كـه هـمـواره بهفـكـرپـيـشـگـيـرى يـا درمـان ايـن بـيـمـارى روحـى بـاشـنـد و اجـازه نـدهـنـد كـه اوصـاف واعمال نيكشان بدان آلوده گردد. براى اين مهمّ، توصيه هاى زير كارساز است : بدانيم كه تملّق گويى و تملّق شنوى ، از اخلاق مؤ منان و رادمردان نيست . به ياد داشته باشيم كه چاپلوسان دشمنان ما هستند و هرگاه منافعشان اقتضا كند نه تنها از ماستايش نمى كنند، بلكه بدگويى خواهند كرد. به فرموده امام على (ع ): كـسـى كـه [حـضورى ] عيبت را بپوشاند [و چاپلوسى كند ولى ] پشت سر از تو عيب جويى كند،دشمن توست ، از او بپرهيز!(165) ستايش سرايان نه يار تواند نكوهش كنان دوستدار تواند تـمـلّق گـويى به طور معمول با بدگويى از ديگران همراه است و متملّق همان گونه كه عيب وايـراد ديـگـران را نـزد مـا آورده ، عـيـب و نـقـص ما را نيز نزد ديگران بازگو مى كند. به گفتهسعدى : هر كه عيب دگران نزد تو آورد و شمرد بى گمان عيب تو نزد دگران خواهد برد به سفارش پيامبر بزرگ اسلام (ص ) عمل كنيم كه فرمود: بر دهان ستايش گران ، خاك بپاشيد!(166) 1 ـ گرفتارى در دام شيطان رذايـل اخـلاقـى از جـمـله چـاپـلوسـى ، دامـى شـيـطـانـى اسـت كـه رهـايـى از آن چـه بـسـامشكل است . به فرموده امام على (ع ): (حُبُّ الاِْطْر اءِ وَالْمَدْحِ مِنْ اَوْثَقِ فُرَصِ الشَّيْط انِ)(161) خوش داشتن تملّق و ستايش ، از مطمئن ترين فرصت هاى شيطان است . 2 ـ ترور شخصيت چـاپـلوس بـا دروغ و دو رويـى ، بـه تـخـريـب شـخـصـيـت ديـگـران مـى پردازد؛ او نخست طرفمقابل را ملعبه قرار مى دهد؛ چنان كه امام على (ع ) مى فرمايد: (م ادِحُ الرَّجُلِ بِم ا لَيْسَ في هِ مُسْتَهْزِءٌ بِهِ)(162) ستايشگر ناحق ، مسخره كننده فرد است . و در نهايت به نابودى و ترور شخصيت او مى پردازد، به فرموده همان امام : (مَنْ مَدَحَكَ فَقَدْ ذَبَحَكَ)(163) هر كسى مدح تو را بگويد، [در واقع ] تو را ذبح كرده است . 3 ـ رسوايى آفـتـاب حـقـيـقـت بـراى هـمـيشه پشت ابرهاى جوسازى و سالوسى پنهان نمى ماند و ديريا زود،عـمـلكـرد، اخـلاق و گـفـتـار چـاپلوسان ، آنان را رسوا مى كند. امام على (ع ) در اين باره نيز مىفرمايد: (اِيّ اكَ اَنْ تـُثـْنـِىَ عـَلى اَحـَدٍ بـِم ا لَيـْسَ فـي هِ فـَاِنَّ فـِعـْلَهُ يـُصـَدِّقُ عـَنْ وَصـْفـِهِ وَيُكَذِّبُكَ)(164) از تـمـلق گـويـى فـرد بـپـرهيز، زيرا كردارش ، حقيقتش را روشن و تو را تكذيب [و رسوا] مىسازد. پيش گيرى و درمان آنـچـه يـاد شـد كـافـى اسـت كـه مـديـران پـاكـدل و طـالبـان پـاكـى را وادارد كـه هـمـواره بهفـكـرپـيـشـگـيـرى يـا درمـان ايـن بـيـمـارى روحـى بـاشـنـد و اجـازه نـدهـنـد كـه اوصـاف واعمال نيكشان بدان آلوده گردد. براى اين مهمّ، توصيه هاى زير كارساز است : بدانيم كه تملّق گويى و تملّق شنوى ، از اخلاق مؤ منان و رادمردان نيست . به ياد داشته باشيم كه چاپلوسان دشمنان ما هستند و هرگاه منافعشان اقتضا كند نه تنها از ماستايش نمى كنند، بلكه بدگويى خواهند كرد. به فرموده امام على (ع ): كـسـى كـه [حـضورى ] عيبت را بپوشاند [و چاپلوسى كند ولى ] پشت سر از تو عيب جويى كند،دشمن توست ، از او بپرهيز!(165) ستايش سرايان نه يار تواند نكوهش كنان دوستدار تواند تـمـلّق گـويى به طور معمول با بدگويى از ديگران همراه است و متملّق همان گونه كه عيب وايـراد ديـگـران را نـزد مـا آورده ، عـيـب و نـقـص ما را نيز نزد ديگران بازگو مى كند. به گفتهسعدى : هر كه عيب دگران نزد تو آورد و شمرد بى گمان عيب تو نزد دگران خواهد برد به سفارش پيامبر بزرگ اسلام (ص ) عمل كنيم كه فرمود: بر دهان ستايش گران ، خاك بپاشيد!(166) اسوه ها رهبران معصوم و پيروان واقعى آنان ، دستورالعمل هاى ياد شده را بيش از ديگران ارج مى نهادندو در هـمـه زمينه ها از جمله مديريت نيز، گوى سبقت را از ديگران مى ربودند و آن گونه كه خدااز آنان خواسته بود، عمل مى كردند؛ حـضـرت سـليـمان (ع )، كه در عالى ترين جايگاه مديريتى جامعه قرار داشت ، رابطه اى بس صـميمى با اقشار گوناگون جامعه ، اعم از فقير و غنى ، عالى و دانى و مسؤ ولان و مردم داشتچـنـان كـه نـقـل شـده آن پـيـامبر بزرگوار، هر روز صبح ، طى برنامه خاصّى با بزرگان واشـراف مـلاقـات مـى كرد تا به صف مستمندان مى رسيد، آنگاه كنار آنان مى نشست و مى فرمود:(من هم مستمندى هستم همراه شما!)(172) رسـول گـرامـى اسـلام (ص ) نـيز در جايگاه رهبرى ، صميمانه ترين رابطه را با مردم و مسؤولان اجـرايـى داشـت و پـيـش از آنـكـه بـر جـسـم و بـدن مـردم حـكـومـت كـنـد، دردل آنـان جـاى داشـت . آن رهبر فرزانه ، خالصانه ترين مهر و محبت را نثار مردم مى كرد، براىهـمـگـان ، دل مـى سـوزاند و از هرگونه ناراحتى آنان ، رنج مى برد. چنان كه قرآن مجيد از اينحالت پيامبر(ص ) چنين خبر مى دهد: (لَقـَدْ ج اءَكـُمْ رَسـُولٌ مـِنْ اَنـْفُسِكُمْ عَزي زٌ عَلَيْهِ م ا عَنِتُّمْ حَري صٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِني نَرَءُوفٌرَحي مٌ)(173) بـه يـقـين پيامبرى از خود شما به سويتان آمد كه آنچه از آن رنج مى بريد بر او سخت است ،بر [هدايت ] شما اصرار دارد و نسبت به مؤ منان ، رئوف و مهربان است . مـسـلمـانـان نـيـز حـرمـت و قـداسـت خـاصـّى بـراى آن حـضـرتقـائل بـودنـد و به گونه اى به اوعشق مى ورزيدند كه وقتى پيش از فتح مكّه ، ابوسفيان دراردوگـاه مـسـلمـانـان حـضـور يافت ، ملاحظه كرد هنگام وضو گرفتن پيامبر(ص ) مؤ منان براىتبرّك جستن به آب وضوى آن حضرت بر يكديگر پيشى مى گيرند، با شگفتى گفت ، كسراىايران و قيصر روم هرگز چنين موقعيتى در ميان ملت خويش نيافته اند!(174) بـسـيارى از مسؤ ولان نظام جمهورى اسلامى نيز به رفتار آن حضرت اقتدا كرده اند. از جمله دروصف شهيد محلاتى ، مى نويسند: شهيد محلاّ تى ارتباط عاطفى خاصّى با بچه هاى پاسدار داشت ؛ يك ارتباط معنوى . حتى اگركـسـى مـشـكـل خـانـوادگـى داشت ، يا اگر برادرها با هم اختلاف داشتند، وقت مى گرفتند و خدمتايـشـان مـى آمـدنـد، ايـشـان هـم وقـت مـى گـذاشـت تـا مـشـكـلشـان راحل كند. از مشكلات زندگى بچه ها غصه مى خورد، در هر جا هر كارى از دستش برمى آمد، مضايقه نداشت.(175) 2 ـ برخورد عادلانه (عـدالت ) شـرط لازم بـراى اعـمـال هـر نـوع مـديـريـتـى اسـت و بـدون آن ، مـديـريـت ، ابتر ومتزلزل بوده ، در معرض آسيب قرار دارد. همچنين عدالت بايد در ابعاد گوناگون مديريت مانندتـقـسـيـم مـسـؤ وليـت ، تـوزيـع امـكـانـات ، تـرفـيـع وتـنـزيـل ، تـشـويـق و تـنـبـيه ، همچنين روابط انسانى جارى باشد و بسان خون گرم و سالم ،زواياى مجموعه را حيات ببخشد؛ چنان كه امام على (ع ) مى فرمايد: (اَلْعَدْلُ حَي اةٌ)(176) ملاك برخورد يـكـى از امـتـيـازات شـريـعـت مـقـدس اسـلام ، هـمـاهـنـگـى بـاعـقـل و فـطـرت و بـه كـارگـيـرى وجـدان انـسانى در امور است . امير مؤ منان (ع )، ملاك برخوردعادلانه را وجدان آدمى قرار داده ، مى فرمايد: (اَعْدَلُ السّي رَةِ اَنْ تُع امِلَ النّ اسَ بِم ا تُحِبُّ اَنْ يُع امِلُوكَ بِهِ)(177) عـادلانـه تـريـن روش ايـن اسـت كـه بـا مـردم آن گـونه رفتار كنى كه دوست دارى با تو همانگونه رفتار كنند. اگـر مـديـر عـلاوه بـر تـدبـيـر و انـديـشـه ، اطـلاعـات كـافـى ، بهره گيرى از مشورت ، بهكـارگيرى دانش مديريت و آراستگى به اخلاق نيكو، گوش به فرمان وجدان خويش باشد، بهطور قطع در بسيارى از كارها، بلكه در همه آن ها پا از مرز عدالت بيرون نمى نهد، به كسىستم نمى نكد، حقوق افراد مجموعه را پايمال نمى نمايد، با سخنان ياوه و شوخى هاى بى جاضـعـيـفـان را نـمـى رنـجـانـد، در بـرخـورد بـا افـراد بـى ادبـى نـمـى كـنـد و تـبـعـيـضقائل نمى شود؛ چرا كه در همه امور ياد شده ، خودش را به جاى زيردستان قرار مى دهد، گوياطـرف مـقـابـلش ، خـود اوسـت و هـرگـز كسى با خود، رفتار ظالمانه و بى ادبانه نمى تواندداشـتـه باشد. به همين دليل ، امام على (ع ) به فرزند دلبندش ـ امام مجتبى (ع ) ـ چنين سفارشمى كند: پـسـر جـان ! خـود را مـيان خود و ديگران ميزان قرار بده ؛ هر چه را براى خود مى پسندى براىديگران نيز بپسند و هر چه براى خود مكروه دارى براى آنان نيز نپسند، ستم نكن چنان كه دوستندارى به تو ستم شود و نيكى كن چنان كه مى خواهى به تو احسان شود و آنچه را از ديگرانزشـت مى شمارى بر خود نيز زشت شمار و از مردم به همان خشنود باش كه خويشتن از آن خشنودمى شوى .(178) سيره رسول خدا(ص ) هـمـه ابـعـاد زنـدگـى رسـول اكرم (ص )، براى هميشه اسوه همه انسان هاست ، آن بزرگواردرجايگاه رهبرى و مديريت و موضوع مورد بحث نيز، سرمشقى نيكو ارائه فرموده كه گوشه اى ازآن را زينت بخش اين صفحات مى كنيم . رهـبـر عـظـيـم الشـاءن اسـلام ، عـدالت را در عـالى تـريـنشـكـل مـمكن اجرا كرد و بايد به جراءت گفت كه هيچ رهبرى در اين كار به پاى آن حضرت نمىرسـد. ابـو سـعـيـد خـدرى گـويـد: روزى رسـول اكـرم (ص )مشغول تقسيم غنايم جنگى بود كه فردى (منافق ) از قبيله تميم گفت : (اى پيامبر! در تقسيم ايناموال ، عدالت بورز!) پيامبر رحمت با سعه صدر فرمود: (وَيْحَكَ وَ مَنْ يَعْدِلُ اِذ ا لَمْ اَعْدِلْ)(179) واى بـر تـو! اگـر مـن عـدالت نـورزم ، ديـگـر چـه كـسـىعادل خواهد بود؟ پاسخ دندان شكن رسول خدا(ص ) به آن منافق ، شعار و خودستايى و يا براى ساكت كردن آنمرد نبود، بلكه بيان حقيقتى بود كه همه عملكرد آن حضرت ، گواه آن بود و تاريخ هرگز بهياد ندارد كه كمترين ستمى از سوى رهبر اسلام به كسى شده باشد. زنـى از قـبـيـله بنى مخزوم ، مرتكب سرقت شد و طبق دستور قرآن بايد حدّ بر او جارى مى شد،سران قبيله ، اسامة بن زيد رابه شفاعت نزد پيامبر(ص ) فرستادند. آن حضرت پس از اطلاع ازمـضمون پيام ، فرمود: (اى اسامه ! نبينم كه درباره تعطيلى حدّى از حدود خداوند شفاعت نمايى!) سپس برخاست و طى سخنانى فرمود: عـلّت نـابـودى مـلّت هاى گذشته اين بود كه هرگاه فرد بانفوذى دست به سرقت مى زد، او رامـجازات نمى كردند، ولى اگر فرد ضعيفى چنان مى كرد، مجازات مى شد. به خدا سوگند، [منبـراى كـسـى امـتـيـاز قـائل نـيـسـتـم ] اگـر دخـتـرم فـاطـمه هم چنين مى كرد، دستش را مى بريدم!(180) هـمـچـنـيـن نـقـل شـده كـه كـنـيـز امّ سلمه ـ همسر پيامبر ـ دست به دزدى زد، او را دستگيركرده نزدپـيـامـبـر(ص ) آوردنـد. ام سـلمـه دربـاره او شـفـاعـت كـرد، ولىرسول خدا(ص ) فرمود: اى ام سـلمـه ! ايـن حـدّى از حـدود الهـى اسـت كه نمى توان [به خاطر روابط] از آن صرف نظركرد!(181) امام صادق (ع ) پيرامون رفتار و برخورد رسول خدا(ص ) مى فرمايد: (ك انَ رَسـُول اللّ هُ(ص ) يـَقـْسـِمُ لَحـَظ اتـِهِ بـَيـْنَ اَصـْح ابـِهِ؛ يـَنْظُرُ اِلى ذ ا وَ يَنْظُرُ اِلى ذابِالسَّوِيَّةِ)(182) فـرسـتاده خدا(ص ) نگاه هاى خود را ميان يارانش تقسيم مى كرد و به هر يك به طور مساوى مىنگريست . چنين روشى بر سراسر زندگى آن بزرگوار حاكم بود و در ابعاد مديريتى نيز هرگز ازچنينسـيـره اى عـدول نـكرد و همواره براساس حق و عدالت و شايستگى و لياقت افراد، به آنان مسؤوليـت مـى سپرد، آنان را دعوت مى كرد، دعوتشان را مى پذيرفت و نظراتشان را مى شنيد حتىدر صـدا زدن ، هـمـه را احـتـرام مـى كـرد و آن هـا را بـا كـُنـيـه مى خواند و به فرموده قرآن ، اونيكوترين اسوه زندگى در همه ابعاد آن بود كه بايد سرمشق ما قرار گيرد. 3 ـ خوش بينى اسـلام ، ديـن پـاكـى هـا و خـوبى هاست ؛ فطرت آدمى نيز همواره رو به سوى نيكى ها دارد و ازپـليـدى و زشـتـى گـريـزان اسـت . انـسـان هـمـيـشـه تـلاش مـى كـنـد تـا افـكـار، اخـلاق واعمال ناپسند خويش را از ديگران پنهان سازد و آنچه از او به ظهور مى رسد، زيبا و پسنديدهباشد، چرا كه ملاك ارزيابى ديگران ، نيز همين ظاهر است . قرآن مجيد نيز همگان را از جست و جوى درونى و بخش نهانى آدميان منع فرموده و اجازه نداده استكه عملكرد و صفات پنهانى افراد، به ويژه آنچه زشت و ناگفتنى است ، كشف و برملا شود؛ ازاين رو مى فرمايد: (ي ا اَيُّهـَا الَّذي نَ ا مـَنـُوا اجـْتـَنـِبـُوا كـَثـي راً مـِنَ الظَّنِّ اِنَّ بـَعـْضَ الظَّنِّ اِثـْمٌ وَ لاتَجَسَّسُوا...)(183) اى كسانى كه ايمان آورده ايد از بسيارى از گمان ها بپرهيزيد، چرا كه برخى از گمان ها گناه است و [در كار ديگران ] تجسّس نكنيد. از سـوى ديـگـر، (خـوش بـيـنـى ) و (خـوش گـمـانـى ) در زمـرهفـضـايـل اخلاقى قرار دارد وهمهه موظّفند اصل را بر (برائت ) يكديگر بگذارند و نسبت بههمديگر، خوش بين باشند، مگر اينكه دليل محكمى خلاف آن را ثابت كند. امير مؤ منان (ع ) در اينباره مى فرمايد: (ضَعْ اَمْرَ اَخي كَ عَلى اَحْسَنِهِ حَتّ ى يَاءْتِيَكَ م ا يَغْلِبُكَ مِنْهُ وَ لا تَظُنَّنَّ بِكَلِمَةٍخَرَجَتْ مِنْ اَخي كَسُوءً وَ اَنْتَ تَجِدُلَه ا فِى الْخَيْرِ مَحْمِلاً)(184) هـمواره براى كار برادر ايمانى ات بهترين وجه و توجيه را قرار ده مگر اين كه دليلى تو رااز آن منصرف كند؛ و هرگز به كلمه اى كه از دهان برادرت خارج مى شود، تا زمانى كه براىآن محمل نيكويى مى يابى ، گمان بد مبر! طـبـق اين اصل اسلامى ، مدير مسلمان موظّف است همواره ، علاوه بر كارهاى خوب ،كارهاى مشكوك ومـشـتـبـه دوستان ، همكاران و زيردستان خود را حمل بر صحّت كند و به شدّت از بدگمانى بهآنـان بـپـرهـيزد؛ چرا كه بدانديشى درباره مسلمانان از وسوسه هاى شيطان و خواسته هاى نفساماره است . كاربرد خوش بينى در مديريت خـوش بـيـنى از صفاى دل و صداقت درون اشخاص حكايت مى كند و مدير خوش سيرت همواره بههمكاران خود با ديده نيك مى نگرد و دل با صفاى او آينه خوبى هاى ديگران است . ارتباطى كهاز ايـن رهـگـذر مـيـان او و زيـردسـتـان و ديـگر مديران برقرار مى گردد، بسيار كارساز است .برخى از دستاوردهاى نيكوىِ خوش بينى در امور زير تجلّى مى يابد: الف ـ فضاى دوستانه امير مؤ منان (ع ) مى فرمايد: (مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِالنّ اسِ ح ازَ مِنْهُمُ الَْمحَبَّةَ)(185) هر كس نسبت به مردم خوش گمان شود، دوستى آنان را به چنگ آورد. بـا حـاكـم شـدن جـوّ دوسـتـى و رفـاقت ، بدون ترديد، انسجام ، همدلى ، همكارى وكارآيى نيز،افزون مى شود و هر چه بيشتر بر توفيق مدير مى افزايد. ب ـ آسايش و سلامت همان امام مى فرمايد: (حُسْنُ الظَّنِّ ر احَةُ الْقَلْبِ وَ سَلا مَةُ الدّي نِ)(186) خوش گمانى ، مايه آسودگى خاطر و سلامت دين است . آسـودگـى خـاطـر و سـلامـت ديـن ، از نـتـايـج بـسيار مهم خوش گمانى است كه حكايت ازآرامش درزندگى دنيايى و اخروى دارد. ج ـ مصونيت همان حضرت مى فرمايد: (حُسْنُ الظَّنِّ يُخَفِّفُ الْهَمَّ وَ يُنْجى مِنْ تَقَلُّدِ الاِْثْمِ)(187) خوش بينى ، از اندوه مى كاهد و انسان را از ارتكاب معصيت بازمى دارد. د ـ بهشت برين خـردمـنـدان در هر پست و مقامى كه هستند، با چشم بصيرت ، سعادت اخروى رانظاره مى كنند. بهعـبـارت روشـن تـر؛ مـديـر مـوفـق كـسـى اسـت كـه زنـدگـى دنـيـا و مـديـريـت خويش را نردباننـيـل بـه سـعادت و دست يابى به بهشت برين قرار دهد و حسن ظن ، اكسير گرانبهايى است كهمدير را در رسيدن به چنين مقصودى يارى مى كند. به فرموده امير مؤ منان على (ع ): (مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ ف ازَ بِالْجَنَّةِ)(188) آن كه خوش گمان گردد، به بهشت برين نايل مى شود. فرجام بدبينى نقطه مقابل خوش بينى ، بدبينى به مردم و همكاران است كه وقتى به جاى خوش بينى بنشيند،زيان دو چندان دارد؛ يعنى علاوه بر از كف دادن دست آوردهاى خوش بينى ، نكبت هايى نيز به بارمى آورد كه به علت رعايت حجم اين بخش ، به دو سخن از امام على (ع ) بسنده مى كنيم : (سُوءُ الظَّنِّ يُفْسِدُ الاُْمُورَ وَ يَبْعَثُ عَلَى الشُّرُورِ)(189) بدگمانى ، كارها را تباه مى سازد و زمينه بدى ها را فراهم مى سازد. (مَنْ غَلَبَ عَلَيْهِ سُوءُ الظَّنِّ لَمْ يَتْرُكْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلي لٍ صُلْحاً)(190) بدبينى بر هر كس چيره شود، ميان او و همه دوستانش فاصله مى اندازد. 4 ـ گشاده رويى خـردورزى و درايـت ، بـخـش وسيعى از مديريت را شكل مى دهد و بدون چنين توانى ، مديريت بىمـعـنـا خـواهـد بـود. دانـش و تـخـصـّص نـيـز در كـنـار عـقـل و انـديـشـه كـارسـاز است . برخى ازفـضـايـل اخـلاقـى نـيـز مـكـمـّل دانـش و انـديـشـه اسـت و بشّاشيت و گشاه رويى از آن جمله است .رسول گرامى اسلام (ص ) مى فرمايد: (حُسْنُ الْبِشْرِ نِصْفُ الْعَقْلِ)(191) خوش رويى ، نيمى از خرد است . ضرورت گشاده رويى از حـديـث بـالا، چنين برداشت مى شود كه خصلتِ نيكوى گشاده رويى از لوازم ضرورى مديريتاسـلامـى اسـت و كـسـى كـه از آن بـهره مند نباشد نمى تواند مدير موفقى باشد؛ به ويژه كهحـضـرت صـادق (ع ) در مـقـام شـمـارش ويژگى هاى امامان معصوم ، به آن نيز تصريح كرده وفرموده است : (و دي نُهُمْ... حُسْنُ الصُّحْبَةِ وَ حُسْنُ الْجِو ارِ...)(192) روش امامان معصوم ، معاشرت نيكو و خوش همسايگى است . رسـول گرامى اسلام (ص ) نيز در سفارشى به دودمان عبدالمطلب ، خوش رويى را درزندگىجمعى و موقعيتى كه آنان در مديريت اجتماعى بايد داشته باشند، ضرورى دانسته ، مى فرمايد: (ي ا بـَنـى عَبْدِالْمُطَّلِبِ اِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النّ اسَ بِاَمْو الِكُمْ فَاَلْقُوهُمْ بِطَلا قَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِالْبِشْرِ)(193) اى فـرزندان عبدالمطلب ! شما با ثروت خويش هرگز نمى توانيد مردم را گرد خويش آوريد،پس با رويى گشاده و چهره اى نيكو با آنان رو به رو شويد. در تـاريـخ آمـده اسـت كـه امـام صـادق (ع )، خـدمـتـكـارى را در پى كارى فرستاد ولى او درزمانمـعـمـول بـازنگشت ، امام به ناچار از خانه بيرون رفت تا از او خبرى بگيرد. در ميان راه مشاهدهكرد كه در گوشه اى به خواب رفته است . امام بر بالين او نشست تا بيدار شد. سپس بدونتندى و خشونت به او فرمود: (تو حق ندارى هم شب بخوابى هم روز! شب را بايد به استراحتبپردازى ، در روز بايد كارهاى ما را انجام دهى !)(194) رفـتـار امـام صـادق (ع ) بـايـد سرمشق ما قرار گيرد؛ يعنى در جايى كه كاركنان ، خلافِ مهم وجـبـران نـاپـذيـرى را مـرتـكـب نـشـده انـد، بـدون پـرخاش و بدزبانى ، وظايفشان را به آنانگوشزد نماييد. آثار سودمند گـشـاده رويـى مانند بسيارى از فضايل اخلاقى ديگر، علاوه بر داشتن حسن ذاتى درنظر دين ،فـرد و فـطـرت آدمـى ، از پـيـامدهاى نيكويى نيز برخوردار است كه در موفقيت مدير و كارآيىسازمان نيز بى تاءثير نيست ؛ از جمله به موارد زير مى توان اشاره كرد: الف ـ زدودن كينه ها در مـعـاشرت ها و داد و ستدهاى كارى و اجرايى ، ممكن است برخى كدورت ها در ميان افراد بروزكند كه چندان خوشايند نباشد، بهترين ابزار مبارزه با اين گونه كدورت ها، گشاده رويى است. رسول اكرم (ص ) در اين باره مى فرمايد: (حُسْنُ الْبِشْرِ يَذْهَبُ بِالسَّخي فَةِ)(195) خوش رويى ، كينه را مى زدايد. ب ـ جلب محبت خدا و مردم مـديـر مـوفـق و مؤ من ، به اكسير گرانبهاى محبت از جانب خدا و بندگان مؤ من او نيازمنداست . اينپديده ارزشمند در سايه گشاده رويى به دست مى آيد. حضرت امام باقر(ع ) مى فرمايد: (صـَنـي عُ الْمـَعـْرُوفِ وَ حـُسـْنُ الْبـِشـْرِ يـَكـْسـِب انِ الَْمـحـَبَّةَ وَ يـُقَرِّب انِ مِنَ اللّ هِ وَ يُدْخِلا نِالْجَنَّةَ)(196) نـيـكـوكـارى و خـوش رويـى ، مـحـبـّت آفـريـن انـد، انـسـان را بـه خـدا نـزديـك وداخل بهشت مى كنند. ج ـ دست يابى به اهداف مدير اگر روش روفق و مدارا و خوش خويى و خوش رويى را در پيش بگيرد وبه خصوص بازيـردسـتـان بـا نرمى و ملاطفت برخورد نمايد، به طور قطع كارآيى مجموعه را بالاتر خواهدبرد. چرا كه حكومت بر دل ها به مراتب از حكومت و رياست بر بدن ها كارسازتر است . حضرتامام صادق (ع ) در اين باره مى فرمايد: (مَنْ ك انَ رَفي قاً فى اَمْرِهِ ن الَ م ا يُري دُ مِنَ النّ اسِ)(197) هر كس در كارش ملايم باشد، به دست مردم به خواسته هايش مى رسد. د ـ راز و رمز پيروزى خوش رويى و ملاطفت همواره پيام آور پيروزى است و مديرى كه به اين خصلت ارزنده مزيّن است، بايد به پيروزى نهايى خويش اميد داشته باشد، حضرت على (ع ) در اين باره مى فرمايد: (حُسْنُ الْبِشْرِ مِنْ عَلا ئِمِ الْنَّج احِ)(198) خوش رويى از نشانه هاى پيروزى است . 5 ـ قاطعيت در عين نرمى (قـاطـعـيـت ) و (نـرمـى ) دو خـصـلت زيـبـاى اخـلاقـى هـسـتـنـد كـه وجـود هـر يـك از آن هـاكـمـال مـحـسوب مى شود و فقدانشان ، نقص اخلاقى است . اين دو بالِ در ظاهر متضادّ، هرگاه بهطور شايسته به كار گرفته شوند، با هم انسان را به سوى ترقى پرواز مى دهند. سنجش و واكنش قاطعيت و نرمى ، هر كدام واكنشى است كه انسان نسبت به كنش يا خواهش ديگران از خود بروز مىدهد. حالا اگر خرد بر آدمى حاكم باشد، موقعيت هر يك را به خوبى مى سنجد و هركدام را مناسبتـر تـشـخـيـص داد، بـه كـارمـى گـيـرد و يـا بـه آن اولويـت مـى دهـد و در نـتـيـجـه طـرفمـقـابـل را نـسـبـت بـه خـود مـتـقـاعـد، مـتـمـايـل و سـازگـار مـى كـنـد. بـهـتـريـن مـعـيـاراِعـمـال قـاطـعـيـت و نـرمى را امير مؤ منان (ع ) در سخنانى به مالك اشتر، هنگام اعزام او به مصرارائه داده ، مى فرمايد: (... اِسـْتـَعـِنْ بـِاللّ هِ عـَلى م ا اَهـَمَّكَ وَاخـْلِطِ الشِّدَّةَ بـِاللّي نِ وَ ارْفـُقْ م ا ك انَ الرِّفـْقُ اَبْلَغَوَاعْتَزِمْ عَلَى الشِّدَّةِ مَتى لَمْ يُغْنِ عَنْكَ اِلا الشِّدَّةُ)(199) در كـارهـاى مهم خويش ، از خدا مدد بجوى و سخت گيرى را با نرم خويى ممزوج كن و هر جا مداراكارسازتر است ، مدارا كن و اگر جز از سخت گيرى كار برنمى آيد، سخت گيرى نما. همين طور امام (ع ) طى نامه اى كه براى مردم مصر فرستاد، نوشت : بـنـده اى از بـنـدگان خدا را به سويتان گسيل داشته ام كه در روزهاى بحران نمى خوابد ودرلحظه هاى خطر، از برابر دشمن نمى گريزد و براى تبهكاران از شراره آتش گران تر است. او مـالك پـسـر حـارث (اشـتـر نـخـعـى و) از قـبـيـله مـذحـج اسـت گـوش بـه فـرمـان اوباشيد!(200) هـمـان گـونـه كـه نـامه نخست ، چگونگى و محدوده به كارگيرى قاطعيت و نرمى را براى مديرتـشـريـح مـى كـنـد، نـامـه دوم بـر ضـرورت قـاطـع بـودن مـديـر تـاءكـيـد دارد؛ در عـيـنحـال بـيـان مـى دارد كـه قـاطـعيت مديران اسلامى ـ به ويژه در عرصه سياسى و نظامى ـ بايدمـتـوجـه دشـمـنـان اسـلام و مـسـلمـانـان ، تـهـبـكـاران و مـفسده جويان باشد و نرمى و مدارا بيشترشامل حال دوستان و خودى ها گردد. اين مضمون ، در آيه 29 سوره فتح از ويژگى هاى مسلمانانشمرده شده است . سيره علوى مـولى المـوحـدين على (ع )، پس از رهبر عظيم الشاءن اسلام (ص ) عالى ترين الگوى مديريتاسلامى در همه ابعاد است . آن بزرگوار، خود در مواقع لازم قاطع ، و يا ملايم برخورد مى كردو از كارگزاران خود نيز مى خواست كه چنين باشند و خود، بهترين اسوه اين ميدان بود. آنچه درزير مى خوانيد، نمونه هاى اندكى از سيره آن امام بر حق است . 1 ـ امـام از سـوى رسـول اكـرم (ص ) بـه سـوى يـمـن اعـزام شـد تـا ضـمـنحـل و فـصـل امـور آن سـامان ، معارف دين را نيز به مردم بياموزد، وقتى خبر عزيمت پيامبر(ص )به سفر حج به يمن رسيد، امير مؤ منان (ع ) نيز همراه ياران خود راهى مكه شده در نزديكى مكه، بـراى امـر مهمّى به تنهايى خدمت پيامبر(ص ) رسيد و سپس به كاروان خود بازگشت تا بهاتـفـاق ، وارد شـهـر شـونـد. در ايـن اثـنـا مـشـاهـده كـرد كـه بـرخـى ازاهـل كـاروان از پـارچـه هـاى بـيـت المـال بـه عـنوان لباس احرام استفاده كرده اند، امام با قاطعيتدسـتـور جـمـع آورى پـارچـه ها را صادر كرد و آن ها را بسته بندى كرد و در جاى خود قرار داد.هـمـراهـان امـام كـه ايـن تـصـميم را خوش نداشتند، نزد پيامبر(ص ) زبان به شكوه از على (ع )گشودند. پيامبر اكرم (ص ) به دفاع از امام برخاست و فرمود: (ديگر نبينم كسى درباره على(ع ) شـِكـوه كـنـد! او در اجـراى امـر خـدا قـاطـع اسـت و در ديـن خـوداهل سازش نيست !)(201) امـا از سـوى ديـگر، در زمان خلافت همين امام (ع ) عسل فراوانى از منطقه همدان آوردند، آن حضرتدسـتـور داد يـتـيـمـان را گـرد آورنـد و بـه آنـان اجـازه داد كـه از مـشـك هـاىعـسـل هر قدر دوست دارند بخورند و خود، عسل ها را با پيمانه اى ميان مردم تقسيم مى كرد. از آنحـضـرت سـؤ ال شـد كـه چـرا بـه يـتيمان چنين امتيازى داده است ؟ در پاسخ فرمود: (امام و رهبرجامعه ، پدر يتيمان است ...!)(202) 2 ـ در روزهـاى اوّل خـلافت امام ، عمرو عاص شبانه با امام ملاقات كرد و كارى خصوصى داشت .آن حـضـرت بـى درنـگ چـراغ بـيـت المال را خاموش كرد تا سوخت آن ، صرف گفتگوى شخصىنشود.(203) امّا در موارد ديگرى ، گاه به يك نفر روستايى ، تا هزار سكّه ، كمك مىكرد.(204) از سـخـنـان امـام عـلى (ع ) قـبل از ضربت خوردن برمى آيد كه آن سردار سلحشور مى دانست ابنمـلجـم مـرادى قـاتـل او خـواهد شد، امّا به او مهربانى مى كرد و پس از ضربت خوردن از دست آننـابـكـار، بـاز هـم بـه فرزندانش سفارش كرد كه با او مدارا كنند، به او آب و غذا بدهند و درصورت قصاص ، بيش از يك ضربه به او نزنند.(205) اين گونه رفتار در حالىبـود كـه آن امـام هـمـام ، در جـنـگ هـاى صـدر اسـلام شـركـتفعّال داشت و بسيارى از قهرمانان و دلاوران مشرك را به هلاكت رسانده بود. ايـن بـخـش را با سفارشى از آن امام پرصلابت و مهربان به پايان مى بريم كه به يكى ازفرماندارانش به نام (حذيفة بن يمان ) مى نويسد: (... وَ آمُرُكَ بِالرِّفْقِ فى اُمُورِكَ وَاللّي نِ وَالْعَدْلِ فى رَعِيَّتِكَ)(206) بـه تـو فـرمان مى دهم كه در كارهايت ، در برخورد با مردم ، با مدارا و نرمى و عدالت رفتاركنى . 6 ـ قدرشناسى و ارج گزارى آدمـى با راهنمايى فطرت و دين و خرد، درمى يابد كه قدردانى و سپاس گزارى از كسانى كهبـه او نيكى كرده اند، لازم و ضرورى است و هر چه نعمت و خدمت و خوبى بهتر و بيشتر باشد،قدردانى بيش ترى را مى طلبد، چنان كه جايگاه احسان كننده نيز در كيفيت سپاس گويى مؤ ثّراست و به همين دليل ، حمد و سپاس خداوند ـ كه منعم واقعى است ـ از هر كسى ، فورى تر و واجبتر است ، گرچه تنها تعداد اندكى از بندگان شايسته او از عهده چنين وظيفه اى برمى آيند؛ (... اِعْمَلُوا آ لَ د اوُدَ شُكْراً وَ قَلي لٌ مِنْ عِب ادِىَ الشَّكُورُ)(207) اى آل داوود، شكر به جاى آوريد، گرچه ـ فقط ـ عده كمى از بندگان من ، شكور هستند. از سوى ديگر، خداوند خود به عنوان يگانه مدير جهان آفرينش ، از كمترين خوبىِكوچك ترينمـوجـود، سـپـاس گـزارى مـى كـنـد و بـه هـمـيـن جـهـت يـكـى از اسـمـاى حـسـنـاى او نـيـز(شـكـور)(208) يعنى بسيار سپاس گزار است و از بندگان خويش نيز خواسته كهعـلاوه بر قدردانى از خدا، از واسطه هاى نعمت و كسانى كه مستقيم و غير مستقيم به آنان خوبىكرده اند، تشكّر كنند، و زحمات يكديگر را سپاس گويند. امام سجاد(ع ) مى فرمايد: (يـَقـُولُ اللّ هُ تـَب ارَكَ وَ تـَع الى لِعـَبـْدٍ مـِنْ عَبي دِهِ يَوْمَ الْقِي امَةِ؛ اَشَكَرْتَ فُلا ناً فَيَقُولُ:بـَلْشـَكَرْتُكَ ي ا رَبِّ. فَيَقُولُ: لَمْ تَشْكُرْنى اِذْ لَمْ تَشْكُرْهُ. ثُمَّ ق الَ: اَشْكَرُكُمْ لِلّ هِ اَشْكَرُكُمْلِلنّ اسِ)(209) روز قيامت ، خداوند از يكى از بندگانش مى پرسد؛ آيا سپاس فلانى را گفتى ؟ پاسخ مى دهد:خـدا يـا مـن سـپـاس تـو را بـه جـاى آوردم . خـداوند مى گويد؛ چون شكر او را به جا نياوردى ،سـپـاس مـرا نـيـز نـگـفـتـه اى ! امـام سـپـس فـرمـود: (شـاكـرتـريـن شـمـا نـسبت به خدا، سپاسگزارترينتان نسبت به مردم است .) قدردانى در حيطه مديريت الف ـ عموميت قدردانى ايـن خصلت ارزشمند بايد به صورت يك (ملكه ) در مدير تجلى كند، به گونه اى كه خدمتهـيـچ كـس ، بـدون پـاداش ـ گـرچـه زبـانـى ـ نـمـانـد و حـتـى پـس ازعـزل ، جـابـه جـايـى و يـا درگـذشـت كـاركـنـان مـجـمـوعـه ، فراموش نشود. دو نمونه از سيرهبزرگان دين در اين زمينه بيان مى گردد: 1 ـ مـحـمـد بـن ابـى بـكـر، از يـاران و شـيـعيان واقعى امام على (ع ) بود كه مدتى ولايت استانبـزرگ مـصـر را بـه عـهـده داشـت و در نـبـرد با نيروهاى معاويه به شهادت رسيد. امام (ع ) باشنيدن خبر شهادت محمد، طى نامه اى به عبدالله بن عباس نوشت : مـحـمـد بـن ابى بكر ـ كه رحمت خدا بر او باد ـ به شهادت رسيد. ما اين مصيبت را به حساب خدامى گذاريم ؛ او فرزندى خيرخواه ، كارگزارى پرتلاش ، شمشيرى برنده و ستونى پابرجاو بازدارنده بود.(210) 2 ـ عـمـر بن ابى سَلَمه ، از سوى امير مؤ منان (ع ) مدتى استاندار بحرين بود. وقتى امام (ع )او را عزل و نعمان بن عجلان را به جايش منصوب كرد، طى نامه اى از او چنين تقدير كرد: تو نيكو حكومت كردى و امانتدارى نمودى ؛ اينك بدون هيچ گونه دلخورى و سرزنش و اتّهامى ،نزد ما بازگرد.(211) ب ـ قدردانى متنوّع سـپـاس گـزارى مـديـر از افـراد زيـردسـت و هـمـكـار، مـمـكـن اسـت بـهشكل مادّى و معنوى ،حضورى و غيابى ، كتبى و شفاهى و غيره صورت پذيرد و هرگونه تقديرو تـشـويـق بـه مقتضاى حال و صلاحديد مدير انجام گيرد. بر اين اساس ، امكان دارد برخى ازانـواع تـقـديـر، اولويت داشته باشد يا مدير از اعمال برخى از آن ها معذور باشد. به فرمودهامير مؤ منان (ع ): (اِذ ا قَصُرَتْ يَدُكَ عَنِ الْمُك اف اةِ فَاَطِلْ لِس انَكَ بِالشُّكْرِ)(212) هرگاه دستت از جبران [اعمال و قدردانى عملى ] كوتاه شد، با زبانت سپاسگزارى كن . ج ـ نتيجه قطعى ارج نـهـادن بـه زحـمـات و خـدمـات هـمـكـاران ، بـه طور قطع نتيجه بخش است و كارآيى واعتبارمديريت و سازمان را افزايش مى دهد؛ چنان كه عكس آن نيز صادق است . ديـدگـاه هـمـكـاران و زيـردسـتـان نـسـبـت بـه مـديـر، مـى تـوانـد بـه دوشكل زير باشد؛ الف ـ بـخـشى از آن ها با ديد خوش بينانه به او مى نگرند و از عملكرد مديريتى او خشنودند.در ايـن صورت ، قدردانى و سپاس گزارى مدير بر وفادارى و خشنودى آنان مى افزايد. چنانكه امام على (ع ) فرمود: (شُكْرُكَ لِلرّ اضى عَنْكَ يَزي دُهُ رِضاً وَ وَف اءً)(213) ب ـ بـخـشى نيز خواه ناخواه از عملكرد مدير ناراضى يا نگرانند، قدردانى وسپاس گزارى ازكارهاى خوب و ارزشمند اين گروه نيز، اثر بخش خواهد بود؛ روحيه آنان را تلطيف خواهد كرد ورابـطـه كـارى آنـان بـا مدير و سازمان را اصلاح خواهد نمود. همان حضرت در اين باره نيز مىفرمايد: (شُكْرُكَ لِلسّ اخِطِ عَلَيْكَ يُوجِبُ لَكَ مِنْهُ صَلا حاً وَ تَعَطُّفاً)(214) قدردانى تو از كسى كه نسبت به تو غضبناك است ، موجب صلاح و مهربانى او نسبت به تو مىشود. 7 ـ عيب پوشى انـسـان هـاى غـيـر مـعـصـوم ، كـم و بـيـش ممكن است دچار لغزش و اشتباهات خوا سته يا ناخواستهبشوند يا در افكار، كردار و گفتار آنان ، عيب و كاستى بروز كند. در مـرحـله نـخـسـت مدير هر مجتمعى وظيفه كمال بخشى مجموعه خويش را برعهده دارد و لازمه چنينوظـيـفه اى ، زدودن عيب و نقص هاى مجموعه تحت امر، اعم از كاركنان و غيره است ، انجام چنين كارىبـه دو شـكـل امـكـان پـذيـر اسـت ؛ يـكـى بـا افـشـاگـرى واعمال زور و قدرت ، و ديگرى با عيب پوشى و تدبير و انديشه براى مرتفع ساختن عيوب . درلغزش هاى اخلاقى ، راه حل دوم كارسازتر است و مدير، شايسته ترين شخص در پوشاندن عيبهاى مجموعه تحت امر خويش است . امير مؤ منان (ع ) در اين باره چنين رهنمود مى دهد: (وَلْيـَكـُنْ اَبـْعـَدُ رَعـِيَّتـِكَ مـِنـْكَ وَ اَشـْنـَؤُهُمْ عِنْدَكَ اَطْلَبَهُمْ لِمَع ايِبِ النّ اسِ فَاِنَّ فِى النّ اسِعـُيـُوبـاً الْو الى اَحـَقُّ مَنْ سَتَرَه ا فَلا تَكْشِفَنَّ عَمّ ا غ ابَ عَنْكَ مِنْه ا فَاِنَّم ا عَلَيْكَ تَطْهي رُ م اظـَهـَرَ لَكَ وَاللّ هُ يـَحْكُمُ عَلى م ا غ ابَ عَنْكَ فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ م ا اسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اللّ هُ مِنْكَ م اتُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِكَ)(215) بايد دورترين و منفورترينِ مردم در پيش تو، كسى باشد كه بيشتر در پى يافتن لغزش هاىمردم است ؛ چرا كه در ميان مردم ، لغزش هايى بروز مى كند كه زمامدار، شايسته ترين فرد درپـوشـانـدن آن هـاسـت ، بنابراين هرگز از آنچه بر تو نهان است ، پرده بر مگير. مسؤ وليتتـو، تنها رفع زشتى هاى نمايان است و خداوند بر آنچه از تو نهان است ـ خود ـ حكم مى راند.پـس تـا مـى تـوانى بدى هاى ديگران را بپوشان تا آنچه را كه دوست دارى بر مردم پوشيدهباشد، خدا برايت بپوشاند. پـوشـانـدن كـاسـتـى هـا و سـسـتـى هـا بـه معناى ناديده انگاشتن دائمى آن ها نيست و مدير بايدتـدبيرى بينديشد و راهى براى ريشه كنى آن ها بيابد و همان گونه كه افشاگرى ، طعنه وكـنـايـه و بـه رخ كـشـيـدن لغـزش ها محكوم است ، رها كردن مجموعه نيز كار درستى نيست و هنرمـديـريـت ، جـمـع بـيـن عـيـب پـوشـى و عـيـب زدايـى اسـت كـه يـكـى بـا(تغافل ) و ديگرى با (تدبير) تحقّق مى يابد و اوّلى نقش مسكّن و دومى نقش درمان را دارد.در مباحث قبلى درباره (تغافل ) صحبت شد. نظر به اهميت موضوع ، در اين جا صفت رذيله (عيبجويى ) مختصرى شرح مى گردد. نكوهش عيب جويى افـشـاگـرى ، مـچ گـيـرى ، عـيـب جـويـى و پـرده درى ، از كـارهـاى بـسـيـار زشـتـى اسـت كـهعـقـل وديـن بـر قـبـاحـت آن اتفاق دارند و هيچ محمل شرعى و عقلى براى آن نمى توان يافت . هيچخـردمـندى ، رسواسازى و بى ارزش كردن ديگران را برنمى تابد؛ به ويژه اگر اين افراد،دوست و همكار انسان باشند. قرآن مجيد با لحن تندى عيب جويى را توبيخ كرده ، مى فرمايد: (وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ)(216) واى بر هر بدگوىِ عيبجويى ! رهبر عظيم الشاءن اسلام ، حضرت محمّد(ص ) نيز عيب جويى را مخالف ايمان خالص دانسته ، مىفرمايد: (ي ا مـَعـْشـَرَ مـَنْ اَسـْلَمَ بـِلِس انـِهِ وَ لَمْ يـُخْلِصِ الاْ ي م انَ اِلى قَلْبِهِ لا تَذُمُّوا الْمُسْلِمي نَ وَ لاتَتَبَّعُوا عَوْر اتِهِمْ فَاِنَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْر اتِهِمْ تَتَبَّعَ اللّ هُ عَوْرَتَهُ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللّ هُ عَوْرَتَهُيَفْضَحْهُ وَ لَوْ فى بَيْتِهِ)(217) اى گـروهـى كـه بـا زبـان اظـهـار اسـلام كـرده ايـد، ولى ايـمـان خـالص را دردل جاى نداده ايد! از مسلمانان بدگويى نكنيد و در پى لغزش هاى آنان نباشيد؛ زيرا هر كس درپـى لغـزش هـاى مـسـلمانان باشد، خداوند لغزش او را پى مى گيرد و خداوند لغزش هر كس راپى گيرد گرچه درون خانه اش باشد، او را رسوا خواهد ساخت ! امـام بـاقـر(ع ) نـيـز خـرده گـيـرى از بـرادر ديـنـى را نزديك ترين نقطه به كفر دانسته ،مىفرمايد: (اَقـْرَبُ م ا يـَكـُونُ الْعـَبْدُ اِلَى الْكُفْرِ اَنْ يُو اخِىَ الرَّجُلُ الرَّجُلَ عَلَى الدّي نِ فَيُحْصى عَلَيْهزَلا تِهِ لِيُعَيِّرَهُ بِه ا يَوماًم ا)(218) نزديك ترين فاصله يك بنده به مرز كفر، زمانى است كه مردى از راه دين با مرد ديگرى طرحبرادرى بريزد و لغزش هاى او را در نزد خود جمع كند تا روزى به وسيله آن ها او را سرزنشكند. بـى اعـتـنـايى به اصل تغافل و چشم پوشى از يك سو و سرزنش ، زخم زبان و تحقيرنيروهابه خاطر اشتباهات و عيب هاى كوچك و نهانى ، سبب اضطراب ، بى اعتمادى ، كينه توزى نيروهانـسـبـت بـه مـديـر و در نـتـيـجـه ، عـدم انـسـجام سازمان و پايين آمدن كارآيى آن مى گردد و چنينعملكردى قطعاً به صلاح مديريت نمى باشد. اين بخش را نيز با سخن نغزى از امام صادق (ع )به پايان مى بريم كه به همه اصحاب و پيروان خويش چنين سفارش مى كند؛ (لا تَطْعَنُوا فى عُيُوبِ مَنْ اَقْبَلَ اِلَيْكُمْ بِمَوَدَّتِهِ وَ لا تُوقِفُوهُ عَلى سَيِّئَةٍ يَخْضَعُ لَه ا فَاِنَّها لَيْسَتْ مِنْ اَخْلا قِ رَسُولِ اللّ هِ)(219) بـه لغـزش هـاى كـسـى كـه مـحـبّتش را تقديم شما كرده ، خرده مگيريد و او را به گناهى آگاهنسازيد تا مرتكب آن شود، چنين خصلتى از اخلاق پيامبر(ص ) نيست . از ظـاهـر حـديـث بـرمـى آيـد كـه منظور از (گناه )، همان لغزش فرد باشد؛ يعنى با يادآورىلغزشِ فرد، حرمت آن خطا و گناه از بين رفته ، فرد مجدّداً و اين بار با بى شرمى ، مرتكب آنمى شود. 8 ـ همدردى زنـدگى آدمى ، همواره با رنج و سختى همراه است و آسيب و ابتلاها، گاه به اندازه اى شدّت مىيـابـد كـه عـرصـه را بـر انـسـان تـنـگ و در مـواردى ، زنـدگـى را بـامـشـكل مواجه مى سازد. آنچه در اين اثنا، كارآ و چاره ساز است ، حسّ همنوعى ، همكارى و غمخوارىانـسـان هـاسـت . افـراد پاك سرشت در لحظه هاى غم انگيز و خطرخيز به يارى همنوعان خود مىشـتـابـنـد، امـواج فـتـنـه و خـطـر را مى شكافند و با رشادت و جوانمردى ، بندگان خدا را بهسـاحـل نـجـات و شـادى مـى رسـانـند و اجازه نمى دهند كه بار سنگين بلا و مصيبت ، پشت آنان رابشكند. ديدگاه اسلام خـصـلت غـم خـوارى و هـمـدردى بـا ايـمان و اعتقاد دينى رابطه اى مستقيم و تنگاتنگ دارد و هرچهانسان از ايمان بيشترى برخوردار باشد، از حس غم خوارى قوى ترى بهره مند است . امام صادق(ع ) در تشبيه حكيمانه اى ، جامعه اسلامى را پيكر واحدى مى داند كه با روح ايمان زنده است وهمه اعضاى آن دلسوز و غم خوار يكديگرند؛ (اَلْمُؤْمِنُونَ فى تَب ارِّهِمْ وَ تَر احُمِهِمْ وَ تَع اطُفِهِمْ كَمَثَلِ الْجَسَدِ اِذَا اشْتَكى تَد اعى لَهُس ائِرُهُبِالسَّهَرِ وَالْحُمّى )(220) مـؤ مـنـان در نـيـكـى و مهر و ملاطفت به يكديگر، بسان يك پيكرند كه وقتى احساس درد كند، همهاعضا در بى خوابى و تب ، با او همراه شوند. بـخـش وسـيعى از احكام و دستورات اسلام ؛ مانند، پرداخت خمس و زكات وصدقات ، وجوب نجاتجان مؤ من ، عيادت ، تشييع جنازه ، حقوق فراوان برادرى ، همسايگى ، زيارت مؤ منان و برآوردنحاجات آنان و غيره ، بر ضرورت همدردى و اهميت آن دلالت دارد به گونه اى كه اگر شخصىفاقد اين خصلت ارزشمند باشد در واقع بسيارى از اخلاق و احكام اسلامى را زير پا نهاده و ازايـمان فاصله گرفته است . گاه بى دردى و بى تفاوتى به جايى مى رسد كه شخص را اززمره مسلمانان خارج مى سازد؛ چنان كه رسول اكرم (ص ) مى فرمايد: (لَيْسَ مِنّ ا مَنْ غَشَّ مُسْلِماً اَوْ ضَرَّهُ اَوْ م ا كَرَهُ)(221) هر كس مسلمانى را بفريبد يا به او ضرر برساند و حيله بزند، از ما نيست . همچنين فرموده است : (م ا ا مَنَ بِاللّ هِ وَ الْيَوْمِ الاْ خِرِ مَنْ ب اتَ شَبْع انَ وَ ج ارُهُ ج ائِعٌ)(222) هر كس سير بخوابد در حالى كه همسايه اش گرسنه باشد، به خدا و روز قيامت ايمان نياوردهاست . همدردى در مديريت هـر چـه اخـتـيارات و ارتباطات انسان با ديگران ، بيشتر و گسترده تر باشد، مسؤ وليت اونيزسـنـگـيـن تر مى شود و به همان نسبت ، حسّ همدردى او نيز بايد فزونى يابد. بر اين اساس ،مديران جامعه اسلامى از يك سو به عنوان يك مسلمان ، در برابر همه مسلمانان احساس وظيفه مىكـنـنـد و از سـوى ديگر نسبت به افراد زير مجموعه خويش نيز احساس مسؤ وليت ويژه دارند وهرگز راضى نمى شوند كه به عنوان و عملكرد ادارى و قانونى خود بسنده كنند و در برابرگرفتارى و اندوه همكاران ، بى تفاوت باشند؛ چنان كه حضرت على (ع ) مى فرمايد: آيـا بـه ايـن بـسـنـده كنم كه به من بگويند امير مؤ منان ولى در سختى هاى روزگار همدرد مردمنـبـاشـم و در تـلخى زندگى سرمشق آنان قرار نگيرم ! من براى اين آفريده نشده ام كه چونانبـرّه پـروارى ـ كـه تـمـام هـمـّت او در عـلف خـوردن اسـت ـ بـه خـوردن و آشـامـيـدن بـپـردازم!(223) و در مورد اين وظيفه خطير رهبران و مديران مى فرمايد: خـداونـد بـر پـيـشـوايان عادل ، واجب كرده كه زندگى خويش را همسان انسان هاى ضعيف (و طبقهپايين ) قرار دهند تا تهيدستى ، فقيران را بى تاب نسازد.(224) همدردى رسول اكرم و امير مؤ منان (ع ) با مؤ منان ، عالى ترين الگو براى همه مديران است كهنمونه هاى آن را در زير مى خوانيد: جـابر بن عبداللّه مى گويد: (روش رسول اكرم (ص ) در سفرها چنين بود كه همواره در انتهاىكـاروان يـا لشـكـر حـركـت مـى كـرد تا درماندگان را مدد رساند و بازماندگان را در رديف خودسوار كند.)(225) انـس نـيـز گـويد: (رسول خدا(ص ) اگر در مدّت سه روز دوستان خود را نمى ديد، از حالشانجويا مى شد؛ اگر در سفر بودند، برايشان دعا مى كرد، اگر در وطن بودند، به ديدنشان مىرفت و اگر بيمار بودند عيادتشان مى كرد.)(226) هـمـين طور هميشه به فكر اصحاب صفّه (مسلمانان فقيرى كه در مسجد زندگى مى كردند) بود،براى آنان غمخوارى مى كرد و در رفع نيازهايشان مى كوشيد.(227) امير مؤ منان (ع ) نيز در ايام حكومت ، در سخت ترين شرايط آب و هوايى از خانه بيرون مى آمد وخـود را در دسـت رس مـردم مـى گـذاشـت تـا نـيـازهـاى خـود را بـر او عـرضـه كـن+++نـد.++(228) حـتـى نقل شده روزى يك درهم براى تهيه قوت خانواده اش قرضكـرده بود، در بين راه مقداد را ديد كه نگران غذاى خانواده خويش است ، آن درهم را به او پرداختو خانواده او را بر خانواده خويش مقدّم داشت .(229) آفات اخلاق سازمانى در گـلزار اخـلاق نـيكو و مكارم اخلاقى ، احتمال رويش خار و خاشاك و علف هرزه نيز وجود دارد ومـديـران هـشيار و آگاه جامعه اسلامى بايد درصدد پيش گيرى يا ريشه كنى آن ها برآيند و بامـراقبت كافى ، طراوت و شادابى شكوفه هاى اخلاقى را پاس دارند. صفاتى چون خودمحورى، دورويى ، تنگ نظرى ، تبعيض ، انتقام جويى و بدزبانى ، آفاتى هستند كه شخصيت حقيقى وحقوقى مديران را خدشه دار مى سازد و به مديريت آنان آسيب مى رساند. آفـت هـاى اخـلاق سـازمـانـى در آفـت هـاى فـوق مـنـحـصـر نـيـسـت و آنـچـه در ايـنفصل آمده برخى از آفت ها و شايد مهم ترين آن ها است كه به طور فشرده تدوين يافته است . 1 ـ خودمحورى مـنـشـاء اين رذيله اخلاقى ، تكبّر، هواى نفس و جهالت است ؛ چنان كه عجب و غرور نيز در رويش وافـزايـش آن دخـالت دارنـد، هـمـان گـونـه كـه خـدا مـحـورى ،عقل گرايى ، رايزنى و همفكرى ، نقطه مقابل آن است . از مـنـظـر قـرآن ، انـسـان ، ذاتـاً نـاتوان آفريده شده (230) و دانش او نيز اندك است(231) و چـنـيـن مـوجـودى نـمـى تواند بدون امداد ديگران و تنها با اتكاى به دانش ،تـجـربـه و تـوان خـويـش بـه اهـداف و آرمـان هايش دست يابد و ناچار است سخن خدا را بشنود،فرمان عقل را گردن نهد و از تجربه ديگران سود جويد و گرنه به تعبير امير مؤ منان (ع ): (مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَاءْيِهِ هَلَكَ)(232) هر كس استبداد راءى داشته باشد، نابود مى شود. و در سخن حكيمانه ديگرى چنين هشدار مى دهد: (اِيّ اكَ وَالثِّقَةَ بِنَفْسِكَ فَاِنَّ ذ لِكَ مِنْ اَكْبَرِ مَص ائِدِ الشَّيْط انِ)(233) از اتّكاى به خويشتن بپرهيز؛ زيرا چنين كارى از بزرگ ترين دام هاى شيطان است . راه رهايى بـهـتـريـن راه پـيـشـگـيـرى از ايـن بـيـمـارى و خـلاص شـدن از ايـن دام شـيـطـانـى ، انـديـشـه وعمل است با اين توضيح كه مدير: در حـوزه فـكر و انديشه ، همواره به ياد داشته باشد كه هر انسانى داراى فكرى محدود است وثـمـره يـك فـكـر، هميشه كامل نيست ، ولى همين فكر را مى توان با تضارب آرا و مدد گرفتن ازافـكـار ديـگـران ـ بـه ويـژه مـتـخـصـصـان و صـاحـبـان تـجـربـه ـ بـهكمال رساند و بازدهى آن را افزايش داد. به فرموده پيامبر اكرم (ص ): (م ا مِنْ رَجُلٍ يُش اوِرُ اَحَداً اِلاّ هُدِىَ اِلَى الرُّشْدِ)(234) هـيـچ كـس بـا ديـگـرى مـشـورت نـكـرد جـز آنـكـه بـه هـدايـت و رشـدنايل گشت . امير مؤ منان (ع ) نيز مى فرمايد: (مَنْ ش اوَرَ الرِّج الَ ش ارَكَه ا فى عُقُولِه ا)(235) هر كس با مردان (صاحب فكر و عقل ) رايزنى كند، در خرد آنان سهيم گشته است . حسن بن جهم از امام رضا(ع ) چنين روايت مى كند: خـدمـت امـام رضـا(ع ) بـوديـم ، از پـدر بـزرگـوارشـان ، موسى به جعفر(ع ) ياد شد.امام هشتمفـرمـود: پـدرم عـقـلى داشـت كـه عـقـل هـيـچ كـس بـا آن بـرابـرى نـمـى كـرد، بـا ايـنحـال ، گـاهى اتفاق مى افتاد كه با يكى از غلامان خود مشورت مى كرد و از او نظر مى خواست .برخى به چنين كارى اعتراض كردند، پدرم پاسخ داد: چه بسا خداوند، راه موفقيت و گشايش رابر زبان وى جارى كند.(236) 2 ـ دورويى صـداقـت و يـكـرنـگـى ، خـواسـت فـطـرت و خـرد آدمـى اسـت و ازفضايل نيك اخلاقى به شمار مى رود و در مقابل ، دورويى و عدم صداقت در مواجهه با دوستان وآشنايان و همكاران ، نكوهيده و زيان آور است و يك مدير مسلمان حتماً بايد از اين خوى ناپسند مبرّاباشد. خـصـلت نـارواى دورويى ـ كه در روايات ، دو چهرگى و دوزبانى ناميده مى شود ـ از بدترينانواع نفاق است و مرحوم ملاّ مهدى نراقى آن را چنين تعريف مى كند؛ شـخـص هـنـگامى دو چهره و دو زبان است كه برادر مسلمانش را حضورى مدح وستايش كند و اظهاردوسـتـى و خـيـرخـواهى نمايد ولى در غياب او، به غيبت و بدگويى و سعايت و هتك حرمت و زيانمالى او همّت گمارد و او را اذيت كند.(237) چـنـيـن حـالتـى ، يـك بـيمارى روحى است و مبتلاى به آن ، بيش از ديگران از آن رنج وضرر مىبرد. امام باقر(ع ) در نكوهش شخص دو رو مى فرمايد: (بـِئْسَ الْعـَبْدُ عَبْدٌ يَكُونُ ذ ا وَجْهَيْنِ وَ ذ ا لِس انَيْنِ؛ يُطْرى اَخ 3 ـ تنگ نظرى يكى از عوامل مهم گردهمآيى و همكارى افراد در يك سازمان ، سود مادّى و برخوردارى از امكانات، حقوق و مزاياى رفاهى است و دوام و پويايى تشكيلات و موفقيت مدير نيز با آن مرتبط است .بـه هـمـين دليل ، مدير بايد بلندنظر و سخاوتمند باشد و حقوق و رفاهيات نيروها را مدّ نظرقرار دهد و در استيفاى آن كوشا باشد؛ رفاه و شادابى زندگى آنان را از خود بداند و ركود ومستمندى آنان را برنتابد. در روايـات اسـلامـى ، بـر سـخـاوت مـديران و مسؤ ولان ـ در چارچوب اختيارات قانونى ـ بسيارتـاءكـيـد شـده و مى توان از آن ها چنين برداشت كرد كه سخاوتمندى لازمه مديريت و تنگ چشمىآفت آن است . امير مؤ منان (ع ) فلسفه آن را چنين بيان مى كند: (... لا يَنْبَغى اَنْ يَكُونَ عَلَى الْفُرُوجِ وَالدِّم اءِ وَالْمَغ انِمِ وَ الاَْحْك امِ وَ اِم امَةِ الْمُسْلِمي نَالْبَخي لُفَتَكُونَ فى اَمْو الِهِمْ نَهْمَتُهُ)(242) هـرگـز روا نـيـسـت كـه انـسـان تـنـگ نـظـر بـر نـامـوس ، جـان ،مـال ، احـكـام و قـوانـيـن و پـيـشـوايـى مـسـلمانان گمارده شود تا حرص و ولع خويش را بر بيتالمال تحميل كند. اين روايت گوياى آن است كه مديران بخيل علاوه بر ناديده گرفتن حق مردم وهمكاران ، به علتحـرص و تـنـگ نـظـرى ، مـخـارج و ريـخـت و پـاش هـاى خـود را نـيـز بـر بـودجـه آنـانتـحـميل مى كنند. به همين دليل وقتى طايفه (بنى سلمه ) به حضور پيامبر(ص ) رسيدند، آنحـضـرت پـرسـيـد: (ريـيـس شـمـا كـيـسـت ؟) پـاسـخ دادنـد: ريـيـس مـا شـخـص بـخـيـلى اسـت !رسول خدا(ص ) فرمود: (اَىُّ د اءٍ اَدْوى مِنَ الْبُخْلِ) چه دردى گران تر از بخل است ! سـپـس فـرمـود: بـهـتـر اسـت ريـيـس شـمـا آن شـخـص سـفـيـدپـوسـت ـ يعنى (براء بن معرور) ـباشد.(243) هـمـچـنـيـن رسـول اكـرم (ص ) در سـخـن حـكـيـمـانـه اى امـيـر مـؤ مـنـان (ع ) را از مـشـاوره بـابخيل نيز نهى كرده و علت آن را چنين بيان مى كند: (... لا تُش اوِرَنَّ الْبَخي لَ فَاِنَّهُ يُقَصِّرُ بِكَ عَنْ غ ايَتِكَ)(244) هيچ گاه با بخيل مشورت نكن زيرا تو را از هدفت بازمى دارد. ريشه و فرجام تنگ نظرى همه رذايل اخلاقى از جمله بخل ، از ضعف ايمان و دنياطلبى ، ناشى مى شود وبسيارى از خلق وخـوى هـاى مـنـفـى در پـيـدايـش و پـويـش يـكـديـگـر تـاءثـيـرمـتـقـابـل مـى گـذارنـد و جـمـلگى دست به دست هم مى دهند تا آدمى را از بهشت سعادت به دوزخشـقـاوت درانـدازنـد رسـول گـرامـى اسـلام (ص )، مـنـشـاء اصـلىبخل را (كفر) مى داند كه فرجام آن نيز جز دوزخ نخواهد بود: (اَلا اِنَّ الْبُخْلَ مِنَ الْكُفْرِ وَالْكُفْرُ فِى النّ ارِ)(245) فرد تنگ چشم در اين دنيا نيز در دوزخى از سنگدلى و بى رحمى ، حرص ، بدگمانى به خدا وخـلق ، عـدم امنيت ، حيله گرى و ناجوانمردى به سر مى برد و از خدا و خلق گسسته با شيطان ،نـفـس امـّاره و امـوال ذخيره خود ماءنوس مى شود و طعم لذّت هاى واقعى زندگى را نمى چشد؛ بهفرموده امام رضا(ع ): (اَلسَّخِىُّ قَري بٌ مِنَ اللّ هِ قَري بٌ مِنَ الْجَنَّةِ قَري بٌ مِنَ النّ اسِ وَالْبَخي لُ بَعي دٌ مِنَ اللّ هِ بَعيدٌ مِنَ الْجَنَّةِ بَعي دٌ مِنَ النّ اسِ)(246) سخاوتمند به خدا، بهشت و مردم نزديك است و بخيل از خدا، بهشت و مردم فاصله دارد. 4 ـ تبعيض عـدالت از فـضـايـل بـسـيـار ارجـمـنـد و آرمـانـى انـسـان اسـت كـه عـلاوه بـرعـقـل و ديـن و فـطـرت آدمـى ، هـمـه بـزرگـان و صالحان عالم در هر مكتب و ملّتى بر زيبايى وضرورت آنان پاى فشرده اند؛ كامل ترين كتاب آسمانى درباره اين فضيلت چنين مى فرمايد: (اِنَّ اللّ هَ يَاءْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاِْحْس انِ...)(247) همانا خداوند به عدالت و احسان فرمان مى دهد. و امير مؤ منان (ع )، دادگرى را سرچشمه حيات و زندگانى مى داند: (اَلْعَدْلُ حَي اةٌ)(248) فـرمـان خـداونـد بـه اجـراى ايـن پـديده حياتى ، عام و جاويدان است و همگان ، در همه جاو هميشهبـايـد بدان پايبند باشند تا جامعه اى زنده و انسانى داشته باشند و هر چه عدالت و انصافافـراد و مـجـمـوعـه هـا بـيـشـتر و محكم تر باشد، آن ها از حيات و ارزش والاترى برخوردار مىشـونـد و اگر انصاف و عدالت جاى خود را به تبعيض و ستم بدهد، افراد و جامعه ها به ركودانـسـانـيـت و حـيـات مـبـتـلا مـى شـونـد و از سـعـادت فـاصـله مـى گـيـرنـد. بـه هـمـيـندليـل در اخـلاق اسـلامـى از تـبـعـيض ، بى عدالتى ، حق كشى و هرگونه ستم گرى به شدّتنكوهش شده و اسلام به كلى آن را تحريم كرده است . نمودهاى عدالت هـر يـك از مـديران اسلامى نسبت به مجموعه ، همكاران ، امكانات ، توليدات و كارآيى تشكيلاتتـحـت اشـراف خـود، (امـيـن ) و (عـادل ) شـمـرده مـى شـوند و چنين خصلتى در واقع شرط لازممـديـريـت آن هـاسـت و هـر كـس فـاقـد چـنـيـن شـرطى باشد، نبايد مسؤ وليت بپذيرد. موارد زير،نمودهايى از عدالت مدير هستند: 1 ـ تقسيم مسؤ وليت هاى مجموعه براساس كارآيى ، تخصص ، تعهّد و لياقت افراد؛ 2 ـ پرداخت حقوق و مزاياى زير مجموعه طبق قانون و مقررات صحيح ؛ 3 ـ هزينه كردن وقت و بودجه براى بخش هاى مختلف و كاركنان هر قسمت ، به اندازه ضرورت؛ 4 ـ كار و مسؤ وليت خواستن از هر شخص و بخشى ، به اندازه توان و وظيفه ؛ 5 ـ تـشويق و تنبيه ، براساس برجستگى يا گسستگى از كار و مسؤ وليت ؛ به تعبير امير مؤمنان (ع ): (وَ لا يـَكـُونـَنَّ الُْمـحـْسِنُ وَالْمُسى ءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةٍ سَو اءٍ فَاِنَّ فى ذ لِكَ تَزْهي داً لاَِهْلِالاِْحْس انِفِى الاِْحْس انِ وَ تَدْري باً لاَِهْلِ الاِْس اءَةِ عَلَى الاِْس اءَةِ)(249) نبايد نيكوكار و بدكار نزد تو مساوى باشند. زيرا چنين روشى سبب بى رغبتى نيكوكاران بهكار نيكو و جراءت بدكاران به كار بد مى گردد. 6 ـ جايگزين نشدن روابط انسانى (گرچه در حد متعارف لازم است ) با ضوابط؛ 7 ـ پـرهـيـز از پذيرفتن هرگونه رشوه مادّى و معنوى در قالب هديه ، عيدى ، پورسانت ، كارراه انـدازى مـتـقـابـل و... كـه مـنـشاء بسيارى از تبعيض هاست ؛ همواره به هوش باشد كه پيامبراسـلام (ص ) فـرمـوده اسـت : (رشـوه دهـنـده و رشـوه گـيـرنـده و واسـطـه آن هـامعلونند.)(250) 8 ـ هـمـواره مـواظـب بـاشـد كـه افـراد قـدرتـمـنـد، حـقـوق ضـعـيـفـان راپايمال نكنند؛ 9 ـ تـبـعـيـض قـائل نـشـدن بـيـن سـازمـان و كـاركنان ؛ يعنى همان گونه كه حقوق سازمان را ازكاركنان مطالبه مى كند، حقوق كاركنان را نيز از سازمان استيفا نمايد. 5 ـ انتقام جويى خـداونـد حـكـيم براى بقاى نسل بشر و حفظ جان آدمى ، نيروى قدرتمند (غضب ) را در او تعبيهكرده تا در برابر هرگونه تهاجم خارجى ، از موجوديت و منافع خويش به دفاع بپردازد و ازمتجاوزان به جان و مال و ناموس خود انتقام بگيرد. گـرچـه تـلافـى كـارهاى زشت ديگران و انتقام از تبهكار، امرى فطرى ، طبيعى و قانونى استولى در اخـلاق اسـلامـى ، كـارى لذيـذتـر و ارزنـده تـر بـه نام (عفو) به عنوان جايگزين آنمـعـرفـى شده و ضرب المثل معروف (در عفو لذتى است كه در انتقام نيست ) گوياى همين مطلباست . قرآن مجيد به رهبر عظيم الشاءن اسلام چنين دستور مى دهد: (خُذِ الْعَفْوِ وَاءْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْج اهِلي نَ)(251) عفو پيشه كن و به نيكى فرمان بده و از نادانان ، روى بگردان . آن بـزرگـوار در سـراسـر زنـدگـى خـود به ويژه در مسند رهبرى و زمامدارى ، عفو وگذشت راسـرلوحـه برنامه مديريتى خويش قرار داده بود و همان گونه كه خود، كارآيى و سازندگىآن را تجربه كرده بود، به ديگران نيز چنين سفارش مى كرد: (عـَلَيـْكـُمْ بـِالْعـَفـْوِ فـَاِنَّ الْعـَفـْوِ لا يـَزي دُ الْعـَبـْدَ اِلاّ عـِزّاً فـَتـَع افـَوْا يـَعـِزُّكـُمُ اللّهُ)(252) بـر شـما باد به گذشت كردن ، چرا كه عفو و گذشت جز بر عزّت بنده نمى افزايد. پس ، ازيكديگر درگذريد تا خدا به شما عزّت دهد. مرز عفو و انتقام بـديـهى است همان گونه كه انتقام گيرى در همه جا و از همه كس ، و به خصوص درمواردى كهقـانـونـى بـراى مجازات متخلّف وجود دارد، كارى ناپسند و زيان آور است ، عفو و گذشت نيز درهـمـه جـا پـسنديده و كارساز نيست و مدير بايد با درايت خاصّى مرز اين دو را تشخيص دهد و هريك را در جاى مناسب ، اعمال كند. قدر مشتركى كه به عنوان ملاك كلى عفو و انتقام مى توان تعيينكـرد، (مـيـزان تـاءثيرگذارى مثبت در فرد مجرم ) است ؛ به اين معنا كه بايد روحيه و قابليتمـجـرم را سـنجيد؛ و تنها در صورتى از جرم او درگذشت كه عفو و گذشت ، او را متنبّه كرده ، ازارتكاب خلاف بازدارد. در غير اين صورت ، چاره اى جز برخورد قاطع باقى نمى ماند. امير مؤمنان (ع ) در اين باره مى فرمايد: (اَلْعَفْوُ عَنِ الْمُقِرِّ لا عَنِ الْمُصِرِّ)(253) گذشت از كسى كه به گناه اقرار دارد پسنديده است نه از كسى كه بر آن اصرار دارد. بنابراين بهتر است كه مدير در موارد زير روش عفو و گذشت را در پيش بگيرد: 1 ـ خطا از روى نادانى يا اشتباه و غير عمدى صورت گرفته باشد. 2 ـ مجرم در حق شخص مدير كوتاهى كرده باشد نه در حق سازمان يا همكاران ديگر. 3 ـ خطاكار از كرده خود، سخت پشيمان بوده و آهنگ تكرار آن را ندارد. 4 ـ بخشيدن او سبب تنبّه و دگرگونى روحى او و ديگر همكاران گردد. 5 ـ خطا از كارمند خوشنام ، خوش سابقه ، بزرگوار و شريفى سر زده كه بخشيدن او بيش ازتنبيه او را مى سازد؛ بر عكسِ انسان پستى كه عفو سبب جراءت او مى شود؛ چنان كه امير مؤ منان(ع ) مى فرمايد: (اَلْعَفْوُ يُفْسِدُ مِنَ اللَّئي مِ بِقَدْرِ م ا يُصْلِحُ مِنَ الْكَري مِ)(254) عـفـو و بـخـشـش بـه هـمان اندازه كه انسان بزرگوار را اصلاح مى كند، انسان پست را تباه مىسازد. 6 ـ بدزبانى زبـان ، نـقـش بـزرگـى در زنـدگـى آدمـى بـرعـهـده دارد؛ مـى تـوانـد با يك كلمه او را آزاد ياگـرفـتـار كـنـد، مـسـلمـان يـا كافر بنمايد، عزيز يا خوار گرداند، دارا يا فقير كند؛ چنان كهشخصيت انسان نيز توسط زبانش كشف مى شود و به تعبير امام على (ع ): (اَلْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِس انِهِ)(255) تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد امير مؤ منان (ع ) مى فرمايد: (اَللِّس انُ تَرْجُم انُ الْعَقْلِ)(256) زبان ، سخن گوى خرد است . بـر ايـن اساس ، گفته هاى مدير، خواسته هاى عقل و انديشه او محسوب مى شود كه به مخاطبانانتقال مى يابد. به همين دليل مدير بايد هميشه با انديشه ، منطقى و حساب شده سخن بگويد؛هم خوب سخن بگويد و هم سخن خوب بگويد. همچنين با سخنان شيوا و شيرين ، همكاران را نسبتبـه كـارهـا و برنامه ها توجيه و آنان را نسبت به كار و فعّاليت دلگرم كند و اين سفارش امامعلى (ع ) را به گوش گيرد كه فرمود: (عَوِّدْ لِس انَكَ لي نَ الْكَلا مِ وَ بَذْلَ السَّلا مِ يَكْثُرْ مُحِبُّوكَ وَ يَقِلَّ مُبْغِضُوكَ)(257) زبـانـت را بـه سـخـن نـرم و سلام كردن عادت بده تا دوستدارانت فزونى و بدخواهانت كاستىيابند. بـا چـنـين روشى ، موفقيت و كارآيى مجموعه نيز فزونى مى يابد، صفا و صميميت بر آن حاكممى شود و فضاى مناسب نوآورى و ابتكار فراهم مى گردد. ولى اگـر خـداى نـخـواسته ، مدير از عفّت كلام محروم باشد، علاوه بر از دست دادن مزاياى يادشده ، دچار آفات ذيل مى شود: 1 ـ شـخصيت حقيقى و حقوقى خود را آسيب پذير مى كند و از اين رهگذر دچار خسران مادّى و معنوىمى گردد و از قافله انسانيت و معنويت باز مى ماند؛ چنان كه امام باقر(ع ) مى فرمايد: (اِنَّ اللّ هَ يُبْغِضُ الْف احِشَ الْمُتَفَحِّشَ)(258) به درستى كه خداوند، بدزبان دشنام گو را دشمن مى دارد. 2 ـ بدزبانى مدير، سبب خدشه دار شدن تشكيلات ، بروز جوّ مسموم ، بدگمانى و بى اعتمادىمـتـقـابـل مـديـريـت و هـمـكـاران مـى گـردد و سـوء تـفـاهم ميان آنان را تشديد مى كند و زمينه هاىفـروپـاشـى سـازمـان ، ركـود كـارى و مـفـاسـد ديگرى چون غيبت و تهمت ، ناسزاگويى و حتىدرگيرى فيزيكى را نيز فراهم مى سازد. چنين شخصى به عنوان يك عنصر بى كفايت و شروربـايد از مديريت محروم گردد؛ چرا كه رسول گرامى اسلام (ص ) درباره اين گونه افراد مىفرمايد: (اِنَّ مِنْ شَرِّ عِب ادِ اللّ هِ مَنْ تُكْرَهُ مُج الَسَتُهُ لِفُحْشِهِ)(259) يـكـى از بـدتـريـن بندگان خدا كسى است كه مردم به خاطر بدزبانى اش از همنشينى او اكراهدارند. و در سخنى ديگر او را از بهشت برين نيز محروم مى داند.(260) از درگـاه خـداونـد منان براى همه مديران جامعه اسلامى ، توفيق شناخت وظيفه و انجام آن را بهبهترين نحو ممكن خواستاريم . والسلام فهرست منابع قرآن مجيد نهج البلاغه ، فيض الاسلام ، انتشارات فيض الاسلام . آيين نامه انضباطى نيروهاى مسلّح ، معاونت آموزش نيروى زمينى سپاه . اخلاق حسنه ، ملا محسن فيض ، ترجمه محمدباقر ساعدى ، پيام آزادى . بحارالانوار، علاّ مه مجلسى ، المكتبة الاسلاميه . پرواز در پرواز، مسعود انصارى راد، كنگره شهيدان تهران ، 1376. تحف العقول ، حرّانى ، بيروت . تفسير نمونه ، جمعى از نويسندگان ، اسلاميه . تفسير نورالثقلين ، حويزى ، علميه قم . جامع السعادات ، محمدمهدى نراقى ، اعلمى ، بيروت . چهل حديث ، امام خمينى ، مؤ سسه تنظيم و نشر آثار امام ، 1371. الدر المنثور، سيوطى ، دارالمعرفه ، بيروت . روزنامه جمهورى اسلامى . روزنامه كيهان . روش هـاى مـقـدارى در مـديـريـت بـازرگـانـى ، كـتـاب درسـىسال چهارم دبيرستان ، كد 805. سازمان و مديريت آموزش و پرورش ، مصطفى عسكريان ، چاپ دوم ، امير كبير. سـردار خـيـبـر، مـهـدى فـراهـانـى ، كـنـگـره بـزرگـداشـت سـرداران سـپـاه ، چـاپاول ، 1376. سيرى در سيره نبوى ، شهيد مطهرى ، دفتر انتشارات اسلامى . سيرى در نهج البلاغه ، شهيد مطهرى ، چاپ دوم ، 1354. سيماى فرزانگان ، رضا مختارى ، دفتر تبليغات اسلامى ، 1366. شرح حديث جنود عقل و جهل ، امام خمينى ، مؤ سسه تنظم و نشر آثار امام ، چاپ سوم ، 1378. شـرح غـررالحـكـم و دررالكـلم ، مـحمد خوانسارى ، با مقدمه و تصحيح ارموى ، دانشگاه تهران ،1366. شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، دار احياء التراث العربى ، بيروت ، 1385 ه. ق . صحيفه نور، مجموعه رهنمودها، امام خمينى ، وزارت ارشاد اسلامى ، 1361. ضميمه رويدادها فروع كافى ، كلينى ، دار صعب و دار التعارف ، بيروت ، 1401 ق . گفتارى در باب صبر، آية ا... خامنه اى ، انتشارات عزيز. لسان العرب ، ابن منظور، دار صادر، بيروت . لغت نامه دهخدا، دانشگاه تهران . مجله حوزه ، دفتر تبليغات اسلامى . مجمع البيان ، طبرسى ، ناصر خسرو، 1365. مديريت اسلامى ، محمد حسن نبوى ، دفتر تبليغات اسلامى . مديريت امور كاركنان ، بابك كاظمى ، مركز آموزش دولتى ، 1370. مستدرك الوسائل ، نورى ، آل البيت ، 1407 ه. ق . مسيح كردستان ، به كوشش عباس اسماعيلى ، لشكر 17 على بن ابى طالب (ع ) و...، 1376. مغازى ، واقدى ، نشر دانش اسلامى ، 1405 ه. ق . مفردات ، راغب اصفهانى ، دارالمعرفه ، بيروت . مكارم الاخلاق ، طبرسى ، اعلمى ، بيروت ، 1392، ه. ق . المنجد، لويس معلوف ، اسماعيليان ، 1363. الميزان ، علاّ مه طباطبايى ، اعلمى ، بيروت ، 1391 ه. ق . مـيـزان الحـكـمـه ، مـحـمـدى رى شـهـرى ، دفـتـر تـبـليـغـات اسـلامـى ، چـاپاوّل . نگرشى بر مديريت اسلامى ، سيد رضا تقوى ، سازمان تبليغات اسلامى ، 1368. نهج الفصاحه ، ترجمه پاينده ، جاويدان . نهج السعاده ، محمدباقر محمودى ، دارالتعارف ، بيروت ، 1396 ه. ق . وجدان ، محمدتقى جعفرى ، انتشارات اسلامى . وسائل الشيعه ، شيخ حر عاملى ، دار احياء التراث العربى ، بيروت . وقعه صفين ، نصر بن مزاحم ، كتابخانه آية الله نجفى ، قم . ________________________________________ 1- اخـلاق حـسـنـه ، مـلامـحسن فيض كاشانى ، ترجمه محمدباقر ساعدى ، ص 9، با اندكىتصرّف . 2- سازمان و مديريت آموزش و پرورش ، دكتر مصطفى عسكريان ، ص 91، چاپ دوّم . 3- نگرشى بر مديريت اسلامى ، ص 20. 4- نهج الفصاحه ، ترجمه ابوالقاسم پاينده ، ص 424. 5- قلم (68)، آيه 4. 6- بحارالانوار، ج 17، ص 4. 7- شرح غررالحكم ، آمدى ، تنظيم دكتر محدّث ، ج 6، ص 425. 8- نهج البلاغه ، فيض الاسلام ، خطبه 172، ص 559. 9- اصول كافى ، ثقة الاسلام كلينى ، ج 1، ص 407. 10- ر. ك . نهج البلاغه ، نامه 5، ص 839. 11- همان ، نامه 53، ص 993. (فصل پايانى كتاب عهده دار بيان آفت هاى اخلاق سازمانىاست .) 12- همان ، نامه 27، ص 886. (فصل هاى دوم تا چهارم كتاب عهده دار اين مرحله خواهد بود.) 13- شرح غررالحكم ، ج 5، ص 306. 14- بحارالانوار، ج 77، ص 148. 15- شرح غررالحكم ، ج 5، ص 451. 16- بحارالانوار، ج 78، ص 46. 17- ر. ك . اصول كافى ، ج 2، ص 636. 18- تفسير نمونه ، جمعى از نويسندگان ، ج 5، ص 434. 19- ر. ك . مفردات راغب ، واژه شرح . 20- نهج البلاغه ، حكمت 139، ص 1155. 21- انعام (6)، آيه 125. 22- بحارالانوار، ج 78، ص 223. 23- انعام (6)، آيه 125؛ جهت توجيه و تفسير آيه به الميزان ، ج 7، ص 342 ـ 349 و ج17، ص 254، چاپ بيروت مراجعه شود. 24- بحارالانوار، ج 78، ص 224. 25- مجمع البيان ، طبرسى ، ج 4، ص 561. 26- ط ه (20)، آيه 25. 27- الشرح (94)، آيه 1. 28- نهج البلاغه ، حكمت 167، ص 1169. 29- بحارالانوار، ج 78، ص 90. 30- اصول كافى ، ج 1، ص 202. 31- نهج البلاغه ، حكمت 196، ص 1179. 32- صحيفه نور، ج 14، ص 193. 33- شرح غررالحكم ، ج 3، ص 330. 34- شرح غررالحكم ، ج 2، ص 450. 35- نهج البلاغه ، نامه 31، ص 910. 36- همان ، حكمت 198، ص 1180. 37- شرح غررالحكم ، ج 1، ص 197. 38- همان ، ج 3، ص 85. 39- همان ، ج 1، ص 196. 40- نهج البلاغه ، نامه 33، ص 942. 41- شرح غررالحكم ، ج 6، ص 386. 42- نهج البلاغه ، خطبه 200، ص 663. 43- نهج السعاده ، محمدباقر محمودى ، ج 2، ص 49. 44- ر. ك . سيره نبوى ، شهيد مطهّرى ، ص 55 ـ 56. 45- اصول كافى ، ج 1، ص 410. 46- صحيفه نور، ج 19، ص 157. 47- روزنامه جمهورى اسلامى ، مورّخه 3 / 7 / 1370. 48- براى اطلاع بيشتر از زندگى بزرگان ، ر. ك . سيمانى فرزانگان ، رضا مختارى ،ج 3، ص 451. 49- سيرى در نهج البلاغه ، ص 228 ـ 229. 50- صحيفه نور، ج 19، ص 11. 51- همان ، ص 157 ـ 158. 52- همان ، ج 13، ص 262 ـ 263. 53- صحيفه نور، ج 19، ص 11. 54- روزنامه جمهورى اسلامى ، تاريخ 5 / 10 / 1368. 55- روزنامه كيهان ، تاريخ 27 / 5 / 70، ص 2. 56- سيرى در نهج البلاغه ، ص 236. 57- وجدان ، محمدتقى جعفرى ، ص 12 ـ 13. 58- روزنامه جمهورى اسلامى ، تاريخ 6 / 1 / 73. 59- بلد (90)، آيات 8 ـ 10. 60- اعراف (7)، آيه 179. 61- وجدان ، ص 348. 62- نهج البلاغه ، نامه 45، ص 970 ـ 971. 63- بحارالانوار، ج 18، ص 118؛ محجة البيضا، ج 1، ص 58. 64- شمس (91)، آيات 7 ـ 8. 65- شرح غررالحكم ، ج 5، ص 404. 66- وجدان ، ص 171 ـ 172. 67- 68- روزنامه جمهورى اسلامى ، 23 / 1 / 74، ص 7. 69- نهج البلاغه ، خطبه 215، ص 714. 70- حشر (59)، آيه 19. 71- شرح غررالحكم ، ج 4، ص 249. 72- ر. ك . بحارالانوار، ج 48، ص 131. 73- لغـت نـامـه دهـخـدا، ج 2، ص 3058؛ البـتـه بـا تـوجـه بـه ايـن كـه وزن(انـفـعـال ) در عـلم صـرف بـه مـعـنـاى پـذيـرش اثـرفعل است ، انضباط به معناى (نظم پذيرى ) است . 74- ر. ك . مديريت امور كاركنان ، بابك كاظمى ، ص 136 ـ 138. 75- ر. ك . آيـين نامه انضباطى نيروهاى مسلح ، معاونت آموزشى نيروى زمينى سپاه ، ص 2 ـ3. 76- صحيفه نور، ج 14، ص 8. 77- نور (24)، آيه 62. 78- ر. ك . الميزان ، ج 15، ص 171 و بحارالانوار، ج 20، ص 57. 79- نهج البلاغه ، نامه 47، ص 977. 80- صحيفه نور، ج 13، ص 26. 81- روزنامه جمهورى اسلامى ، 5 آبان 1370. 82- ر. ك . المنجد واژه نقد و لغت نامه دهخدا، ج 2، ص 2965. 83- فـرهـنـگ لغـات فـارسـى ، غـلامـرضـا انـصـاف پـور،ذيل لغت (انتقاد). 84- زمر (39)، آيات 17 ـ 18. 85- نهج البلاغه ، خطبه 207، ص 686 ـ 687. 86- بحارالانوار، ج 74، ص 268. 87- شرح غررالحكم ، ج 6، ص 20. 88- شرح غررالحكم ، ج 2، ص 485. 89- بحارالانوار، ج 74، ص 282. 90- زخرف (43)، آيه 78. 91- تحف العقول ، حرّانى ، ص 236. 92- بحارالانوار، ج 77، ص 84. 93- نهج البلاغه ، خطبه 207، ص 687. 94- بقره (2)، آيه 286. 95- گفتارى در باب صبر، آية الله خامنه اى ، ص 107. 96- صحيفه نور، ج 18، ص 146. 97- نهج البلاغه ، نامه 36، ص 947 ـ 948. 98- همان ، نامه 62، ص 1050. 99- يوسف (12)، آيه 55. 100- صحيفه نور، ج 6، ص 40. 101- جامع السادات ، ج 1، ص 244. 102- بحارالانوار، ج 25، ص 172. 103- بقره (2)، آيه 247. 104- بحارالانوار، ج 13، ص 439. 105- نهج البلاغه ، خطبه 124، ص 382. 106- بحارالانوار، ج 38، ص 92. 107- همان ، ج 19، ص 83 . 108- همان ، ج 33، ص 591 . 109- مجله حوزه ، شماره 49، ص 150. 110- سـردار خـيـبر، مهدى فراهانى ، ص 191 ـ 192، كنگره بزرگداشت سرداران سپاه ،چاپ اوّل ـ 1376. 111- شرح غررالحكم ، ج 2، ص 30. 112- بحارالانوار، ج 64 ، ص 269. 113- شرح غررالحكم ، ج 5، ص 118. 114- همان ، ج 2، ص 56 . 115- شرح غررالحكم ، ج 1، ص 152. 116- ر.ك . مفردات ، راغب اصفهانى و المنجد، واژه وقر. 117- بحارالانوار، ج 25، ص 128. 118- بحارالانوار، ج 89 ، ص 319. 119- همان ، ج 71، ص 340. 120- همان ، ص 427. 121- مسيح كردستان ، به كوشش عباس اسماعيلى ، ص 110 ـ 111. 122- شرح غررالحكم ، ج 3، ص 231. 123- همان ، ج 1، ص 346. 124- همان ، ص 118. 125- شرح غررالحكم ، ج 6 ، ص 402. 126- بحارالانوار، ج 75، ص 148. 127- همان ، ج 89، ص 352. 128- بحارالانوار ، ج 76، ص 167. 129- همان ، ج 32، ص 564 . 130- ر. ك ، المـنـجـد، واژه غـفـل و لغـت نـامـه دهـخـدا، واژهتغافل . 131- شرح غدر الحكم ، ج 6، ص 356. 132- همان . 133- شرح غررالحكم ، ج 6 ، ص 22. 134- بحارالانوار، ج 46، ص 230. 135- شرح غررالحكم ، ج 3، ص 315. 136- شرح غررالحكم ، ج 5، ص 455. 137- مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 159. 138- مستدرك الوسائل ، ج 11، ص 188. 139- بحارالانوار، ج 40، ص 337. 140- نهج البلاغه ، خطبه 146، ص 442. 141- انفال (8)، آيه 46. 142- صحيفه نور، ج 12، ص 249. 143- ضميمه رويدادها، شماره 325. 144- بحارالانوار، ج 21، ص 136. 145- همان ، ص 140. 146- وقعه صفين ، نصر بن مزاحم ، ص 55 و 60 . 147- نهج البلاغه ، نامه 61، ص 1046 ـ 1047. 148- ر. ك . مـفـردات راغـب ، واژه نـصح ، فرهنگ جامع نوين ، واژه نصيحت و لغت نامه دهخدا،واژه نصيحت ، خيرخواهى . 149- اصول كافى ، ج 2، ص 164. 150- بحارالانوار، ج 33، ص 527 . 151- نهج البلاغه ، خطبه 34، ص 114. 152- همان ، خطبه 94، ص 282. 153- ر. ك . تحف العقول ، حرّانى ، ص 21. 154- بحارالانوار، ج 75، ص 102. 155- شرح غررالحكم ، ج 2، ص 531. 156- لغت نامه دهخدا، واژه چاپلوسى . 157- چهل حديث ، امام خمينى ، ص 560 ـ 561 . 158- آل عمران (3)، آيه 26 . 159- شرح غررالحكم ، ج 3، ص 264. 160- بحارالانوار، ج 41، ص 55 . 161- شرح غررالحكم ، ج 3، ص 396. 162- شرح غرر الحكم ، ج 6 ، ص 128. 163- همان ، ج 5 ، ص 158. 164- همان ، ج 2، ص 310. 165- شرح غررالحكم ، ج 5، ص 359. 166- بحارالانوار، ج 73، ص 294. 167- بحارالانوار، ج 78، ص 46. 168- مائده (5)، آيه 13. 169- تغابن (64)، آيه 14. 170- نهج البلاغه ، نامه 53، ص 993. 171- اصول كافى ، ج 2، ص 175. 172- بحارالانوار، ج 14، ص 83 . 173- توبه (9)، آيه 128. 174- مغازى ، واقدى ، ج 2، ص 815 ـ 816 . 175- پرواز در پرواز، مسعود انصارى راد، ص 132، كنگره شهيدان تهران ، 1376. 176- شرح غررالحكم ، ج 1، ص 64 . 177- همان ، ج 2، ص 432. 178- نهج البلاغه ، نامه 31، ص 921. 179- بحارالانوار، ج 18، ص 113. 180- مـيـزان الحـكـمـه ، رى شـهـرى ، ج 2، ص 308، بـهنقل از كنزالعمال ، خ 8611 . 181- وسائل الشيعه ، ج 18، ص 332. 182- بحارالانوار، ج 16، ص 280. 183- حجرات (49)، آيه 12. 184- جامع السعادات ، ج 1، ص 316. 185- شرح غررالحكم ، ج 5 ، ص 379. 186- همان ، ج 3، ص 384. 187- شرح غررالحكم ، ج 3، ص 385. 188- همان ، ج 5، ص 298. 189- همان ، ج 4، ص 132. 190- همان ، ج 5، ص 406. 191- بحارالانوار، ج 103، ص 238. 192- همان ، ج 74، ص 158. 193- اصول كافى ، ج 2، ص 103. 194- بحارالانوار، ج 47، ص 56 . 195- اصول كافى ، ج 2، ص 103. 196- مستدرك الوسائل ، ج 8، ص 453. 197- بحارالانوار، ج 75، ص 64 . 198- شرح غررالحكم ، ج 3، ص 394. 199- بحارالانوار، ج 33، ص 540. 200- نهج البلاغه ، نامه 38، ص 951 ـ 952. 201- بحارالانوار، ج 21، ص 385. 202- همان ، ج 27، ص 248. 203- همان ، ج 41، ص 116. 204- همان ، ص 32. 205- همان ، ج 42، ص 206 و 285. 206- همان ، ج 28، ص 88 . 207- سبا (34)، آيه 13. 208- فاطر (35)، آيه 34. 209- اصول كافى ، ج 2، ص 99. 210- نهج البلاغه ، نامه 35، ص 945. 211- همان ، نامه 42، ص 960. 212- شرح غررالحكم ، ج 3، ص 137. 213- همان ، ج 4، ص 161. 214- همان . 215- نهج البلاغه ، نامه 53، ص 997. 216- همزه (104)، آيه 1. 217- اصول كافى ، ج 2، ص 354. 218- اصول كافى ، ج 2، ص 355. 219- فروع كافى ، ج 8 ، ص 150. 220- بحارالانوار، ج 74، ص 274. 221- بحارالانوار، ج 10، ص 367. 222- همان ، ج 78، ص 273. 223- نهج البلاغه ، نامه 45، ص 971. 224- نهج البلاغه ، نامه 45، ص 971.. 225- مكارم الاخلاق ، طبرسى ، ص 20. 226- همان ، ص 19. 227- بحارالانوار، ج 22، ص 122. 228- همان ، ج 40، ص 113. 229- همان ، ج 37، ص 130. 230- نساء (4)، آيه 28. 231- اسراء (17)، آيه 85 . 232- شرح غررالحكم ، ج 6 ، ص 296. 233- همان ، ج 2، ص 299. 234- تفسير نورالثقلين ، ج 4، ص 584 . 235- شرح غررالحكم ، ج 5 ، ص 340. 236- وسائل الشيعه ، ج 8، ص 428. 237- جامع السعادات ، ج 2، ص 425. 238- اصول كافى ، ج 2، ص 343. 239- جامع السعادات ، ج 2، ص 424. 240- بحارالانوار، ج 75، ص 203. 241- همان ، ج 14، ص 291. 242- بحارالانوار، ج 25، ص 167. 243- فروع كافى ، ج 4، ص 44. 244- بحارالانوار، ج 70، ص 386. 245- جامع السعادات ، ج 2، ص 114. 246- بحارالانوار، ج 71، ص 352. 247- نحل (16)، آيه 90. 248- شرح غررالحكم ، ج 1، ص 46. 249- نهج البلاغه ، نامه 53، ص 1000. 250- بحارالانوار، ج 104، ص 274. 251- اعراف (7)، آيه 199. 252- اصول كافى ، ج 2، ص 108. 253- شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 20، ص 330. 254- شرح نهج البلاغه ، ج 20، ص 270. 255- شرح غررالحكم ، ج 1، ص 240. 256- همان ، ص 141. 257- شرح غررالحكم ، ج 4، ص 445. 258- بحارالانوار، ج 78، ص 176. 259- وسائل الشيعه ، ج 11، ص 328. 260- بحارالانوار، ج 79، ص 112.