کتابخانه:ده گفتار
ده گفتار
شرح پدیدآور : مرتضی مطهری زبان : فارسی نوع منبع : کتاب الکترونیک موضوعات : آثار تقوا اركان تقوا اسباب تقوا علايم تقوا مراتب تقوا منابع دیجیتالی :
نسخه متنی
پدیدآورندگان : مطهري¬، مرتضي¬، 1299-1358(سرشناسه) وضعیت نشر الکترونیکی : قم : موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان ، 1387
فعرست مقدمه
تقوا ( 1 ) لغت تقوا ترس از خدا معنا و حقيقت تقوا اجبار عملي تقوا در نهج البلاغه تقوا و آزادي محدوديت يا مصونيت حراست تقوا ارزش و اثر تقوا تقوا و بهداشت تقوا ( 2 ) تقوا و روشن بيني تقوا و حكمت عملي دشمن دشمنان عقل راز تأثير تقوا در روشن بيني تقوا و تلطيف احساسات تقوا و نيروي پيروزي بر شدائد دو نوع مضيقه و تنگنا امر به معروف و نهي از منكر مسائلي كه فقها طرح مي كنند حسبه و احتساب در تاريخ اسلام قلمروي دايره احتساب امر به معروف ، خارج از دائره احتساب قداست و احترام احتساب سعه نظريات اصلاحي مسلمين در گذشته توصيه و تأكيد اسلام علت بي تفاوتي مردم در اصلاحات وضع امر به معروف در دوره هاي اخير اصل فراموش شده اصل " پند يا بند " راه اخلاص و عمل انتظار بيش از حد از زبان و گوش عمل جمعي و گروهي منطق يا تعبد اصل اجتهاد در اسلام اجتهاد چيست ؟ اجتهاد ممنوع اجتهاد مشروع پيدايش اخباريگري در شيعه مبارزه با اخباريگري يك نمونه از دو طرز تفكر تقليد ممنوع انديشه عوامانه كريت و اعتصام علماء تقليد مشروع چرا تقليد ميت جايز نيست ؟ تأثير جهان بيني فقيه در فتواهايش ادراك ضرورتها يك پيشنهاد مهم تقسيم كار تخصصي در علوم تكامل هزار ساله فقه شوراي فقهي احياء فكر ديني تجديد در هر هزار سال انحطاط مسلمين در عصر حاضر امتياز شيعه از مرجئه فريضه علم وضع ملل مسلمان كدام علم ؟ فريضه تهيوئي اصل استقلال و عزت جامعه اسلامي علم ، پايه عزتها و استقلالها فريضه علم ، مفتاح ساير فرائض علوم ديني و علوم غير ديني تحصيل زن گناهكار كيست ؟ جهاد مقدس چو علم آموختي . . . مبارزه انسان با جهل مسابقه در خدمت و خير رهبري نسل جوان دو نوع مسؤوليت نسبيت و موقت بودن وسيله ها علت اختلاف معجزات پيغمبران روش پيامبرانه بهترين شاگردان نسل جوان يا انديشه جوان ؟ عالم زمان خويشتن باش چه بايد كرد ؟ نمونه دو نسل نسل جوان امروز درد اين نسل را بايد درك كرد علل گرايش به مكتبهاي الحادي نشانه رشد فكري قرآن و مهجوريت آن خطابه و منبر ( 1 ) پيوند خطابه با اسلام تأثير اسلام در تحول و تكامل خطابه خطابه در متن دين نماز جمعه منظور اصلي از اجتماع جمعه محتواي خطابه هاي جمعه روايت امام هشتم درباره خطبه جمعه موعظه در اسلام وعظ و خطابه در نهج البلاغه خطابه هاي حسيني خطابه و منبر ( 2 ) پيوند خطابه در شيعه با حادثه عاشورا ضرورت اصلاح وضع مرثيه خواني ضرورت اصلاح امر به معروف ها وظايف خطيب موعظه آگاهي ديني و آگاهي اجتماعي هدايت يعني چه ؟ اخلاص دلالي شخصيتها مزاج گويي خطيب بايد مردم را در جريان وقايع بگذارد فاجعه اندلس برادران مسلمان در نقاط مختلف جهان خطيب ، سخنگوي اسلام مشكل اساسي در سازمان روحانيت ريشه اصلي سازمان و نظام صالح مزاياي حوزه هاي علوم ديني ما نواقص مسئله بودجه تمركز و قدرت نقطه قوت و نقطه ضعف روحانيت شيعه و روحانيت سني قدرت و حريت عوام زدگي راه اصلاح اثر ايمان و تقوا ارزش نظم و نظام و سازمان وعظ و تبليغ هشدار و انذار اميد و انتظار مقدمه آنچه در اين كتاب ملاحظه مي شود ، مجموعا ده سخنراني يا مقاله است كه در طول سالهاي 1339 تا 1341 هجري شمسي ايراد شده و يا نگارش يافته است . از گفتار اول تا گفتار هفتم ، سخنرانيهائي است كه در فاصله مهرماه 1339 تا مهرماه 1341 ، در محفلي ماهانه در تهران ، كه هر ماه يك نوبت در منزلي در سه راه ژاله با شركت چند صد نفر از طبقات مختلف تشكيل مي شد ايراد شده است . اين محفل ماهانه كه به نام " انجمن ماهانه ديني " معروف شد ، دو سال و نيم ادامه يافت و سي سخنراني وسيله افراد مختلف در آن ايراد شد . شركت كنندگان براي ايراد سخنراني در آن جلسه ، درباره موضوعي كه مي خواستند سخنراني كنند ، مطالعه نسبتا كافي مي كردند و پس از ايراد ، بلافاصله استخراج و اصلاح مي شد و تا ماه بعد و جلسه بعد به صورت جزوه در اختيار شركت كنندگان جلسه قرار مي گرفت و آخر كار به صورت سه جلد كتاب به نام " گفتار ماه " در اختيار عموم قرار گرفت . اين جلسات هر چند نتوانست به حيات خود ادامه دهد ، اما منشأ خيرات و بركات معنوي فراواني شد و موجب يك سلسله اصلاحات و جنبشهائي در سطحي وسيعتر و گسترده تر در كار مسائل تبليغي و ارشادي اسلامي گرديد . در مدت سي ماه كه آن جلسات دائر بود ، آنكس كه بيش از ديگران در كار آن انجمن با ما همكاري داشت و طرف شور بود ، دانشمند محقق عاليقدر مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتي رضوان الله عليه بود . گفتارهاي هشتم و نهم كه تحت عنوان " خطابه و منبر " است در حدود سالهاي 39 - 41 در عاشورائي ميان سالهاي تا قمري ( دقيقا يادم نيست ) در انجمن اسلامي مهندسين ايراد شد و در كتابي به نام گفتار عاشورا در همان سالها چاپ و منتشر شد . آن دو سخنراني ، مكرر ، البته بدون اطلاع خودم ، به صورت مستقل نيز چاپ و پخش شده است . آخرين بخش اين كتاب ، مقاله اي است كه در سال 1341 در كتابي به نام " بحثي درباره مرجعيت و روحانيت " چاپ و منتشر شد . بعضي از دوستان اظهار علاقه كردند كه اين گفتارها جداگانه چاپ و منتشر شود . اين بنده با فرصت كمي كه دارد ، همه آنها را مجددا از نظر گذراند و اصلاحات مختصري در همه آنها به عمل آورد و مجموع آنها را به نام " ده گفتار " در اختيار علاقه مندان قرار داد ، اميدوار است كه راهگشا به سوي خير و سعادت جامعه اسلامي باشد . ششم صفر هزار و سيصد و نود و هشت هجري قمري مرتضي مطهري تقوا ( 1 ) بسم الله الرحمن الرحيم افمن اسس بنيانه علي تقوي من الله و رضوان خير ام من اسس بنيانه علي شفا جرف هار فانهار به في نار جهنم و الله لا يهدي القوم الظالمين ( 1 ) . موضوع سخن ، تقوا از نظر اسلام است . وضع اين جلسه كه قرار است فعلا در هر ماه يك بار تشكيل شود ، براي ايراد يك سخنراني به معناي فني نيست بلكه هدف اين جلسات تحقيق و مطالعه جدي در اطراف يك سلسله موضوعات ديني است . بنابراين اگر احيانا از مراسم عادي در سخنرانيهاي معمولي خارج شديم ، از وضعي كه خودمان تصميم گرفته ايم خارج نشده ايم . مثلا ممكن است احتياج پيدا كنيم در وسط سخنراني ________________________________________ 1 - سوره توبه ، آيه 109 : آيا آن كس كه بناي خود را براساس تقواي از خدا و خشنودي او نهاده بهتر است يا آنكه بناي خود را بر لبه پرتگاهي كه نزديك فرو ريختن است نهاده ، كه در اين صورت وي را در آتش دوزخ مي افكند ؟ و خداوند گروه ستمگران را هدايت نمي كند .
قسمتهائي را از روي كتاب بخوانيم و يا آنكه در يك سخنراني بر حسب مطالعاتي كه كرده ايم مطلبي را بگوئيم و بعد در اثر مطالعه بيشتر و يا تذكر ديگران ، در يك سخنراني ديگر با كمال صراحت به اشتباه خودمان اعتراف كنيم و سخن اول خود را رد كنيم ، و ممكن است اين كار را يك نفر ديگر كه در همان موضوع سخنراني مي كند انجام دهد و با دليل و منطق سخن ما را رد كند . چون قبلا سخنران موضوع سخنراني خود را اعلام كرده ناچار است خود را حتي الامكان آماده كند . و شنوندگان نيز از اول مي دانند كه چه موضوعي را مي خواهند گوش كنند . آنها هم به نوبه خود ، خود را آماده شنيدن يك موضوع معين مي كنند . و از اين رو افاده و استفاده بيشتري مي شود . لغت تقوا اين كلمه از كلمات شايع و رايج ديني است ، در قرآن كريم به صورت اسمي و يا به صورت فعلي زياد آمده است . تقريبا به همان اندازه كه از ايمان و عمل نام برده شده و يا نماز و زكات آمده ، و بيش از آن مقدار كه مثلا نام روزه ذكر شده ، از تقوا اسم برده شده است . در نهج البلاغه از جمله كلماتي كه زياد روي آنها تكيه شده كلمه تقوا است . در نهج البلاغه خطبه اي هست طولاني به نام خطبه متقين . اين خطبه را اميرالمؤمنين در جواب تقاضاي كسي ايراد كرد كه از او خواسته بود توصيف مجسم كننده اي از متقيان بكند . امام ابتدا استنكاف كرد و به ذكر سه چهار جمله اكتفا فرمود ولي آن شخص كه نامش همام بن شريح بود و مردي مستعد و برافروخته بود قانع نشد و در تقاضاي خود اصرار و سماجت كرد . اميرالمؤمنين ( ع ) شروع به سخن كرد و با بيان بيش از صد صفت و ترسيم بيش از صد رسم از خصوصيات معنوي و مشخصات فكري و اخلاقي و عملي متقيان سخن را به پايان رسانيد. مورخين نوشته اند كه پايان يافتن سخن علي همان بود و قالب تهي كردن همام بعد از يك فرياد همان . مقصود اينست كه اين كلمه از كلمات شايع و رايج ديني است . در ميان عامه مردم هم اين كلمه زياد استعمال مي شود . اين كلمه از ماده " وقي " است كه به معناي حفظ و صيانت و نگهداري است . معناي " اتقاء " احتفاظ است . ولي تاكنون ديده نشده كه در ترجمه هاي فارسي ، اين كلمه را به صورت حفظ و نگهداري ترجمه كنند . در ترجمه هاي فارسي اگر اين كلمه را به صورت اسمي استعمال شود مثل خود كلمه " تقوا " و يا كلمه " متقين " ، به پرهيزكاري ترجمه مي شود . مثلا در ترجمه " هدي للمتقين " گفته مي شود : هدايت است براي پرهيزكاران . و اگر به صورت فعلي استعمال شود خصوصا اگر فعل امر باشد و متعلقش ذكر شود ، به معناي خوف و ترس ترجمه مي شود . مثلا در ترجمه " اتقوا الله " يا " اتقوا النار " گفته مي شود : از خدا بترسيد . البته كسي مدعي نشده كه معناي " تقوا " ترس يا پرهيز و اجتناب است بلكه چون ديده شده لازمه صيانت خود از چيزي ترك و پرهيز است و همچنين غالبا صيانت و حفظ نفس از اموري ، ملازم است با ترس از آن امور ، چنين تصور شده كه اين ماده مجازا در بعضي موارد به معناي پرهيز و در بعضي موارد ديگر به معناي خوف و ترس استعمال شده است . و البته هيچ مانعي هم در كار نيست كه اين كلمه مجازا به معناي پرهيز و يا به معناي خوف استعمال بشود ، اما از طرف ديگر موجب و دليلي هم نيست كه تأييد كند كه از اين كلمه يك معناي مجازي مثلا ترس يا پرهيز قصد شده . چه موجبي هست كه بگوئيم معناي " اتقوا الله " اينست كه از خدا بترسيد و معناي " اتقوا النار " اينست كه از آتش بترسيد ؟ ! بلكه معناي اين گونه جمله ها اين است كه خود را از گزند آتش حفظ كنيد و يا خود را از گزند كيفر الهي محفوظ بداريد . بنابراين ترجمه صحيح كلمه تقوا " خود نگهداري " است كه همان ضبط نفس است و متقين يعني " خود نگهداران " . " راغب " در كتاب " مفردات القرآن " مي گويد : " الوقاية حفظ الشي ء مما يؤذيه ، و التقوي جعل النفس في وقاية مما يخاف ، هذا تحقيقه ، ثم يسمي الخوف تاره تقوي و التقوي خوفا ، حسب تسمية مقتضي الشي ء بمقتضيه و المقتضي بمقتضاه ، و صار التقوي في عرف الشرع حفظ النفس مما يوثم و ذلك بترك المحظور " . يعني " وقايه عبارت است از محافظت يك چيزي از هر چه به او زيان مي رساند . و تقوا يعني نفس را در وقايه قرار دادن از آنچه بيم مي رود . تحقيق مطلب اين است ، اما گاهي به قاعده استعمال لفظ مسبب در مورد سبب و استعمال لفظ سبب در مورد مسبب ، خوف بجاي تقوا و تقوا بجاي خوف استعمال مي گردد . تقوا در عرف شرع يعني نگهداري نفس از آنچه انسان را به گناه مي كشاند به اينكه ممنوعات و محرمات را ترك كند " . " راغب " صريحا مي گويد تقوا يعني خود را محفوظ نگاهداشتن ، و مي گويد استعمال كلمه تقوا به معناي خوف ، مجاز است ، و البته تصريح نمي كند كه در مثل " اتقو الله " معناي مجازي قصد شده ، و چنانكه گفتيم دليلي نيست كه تأييد كند در مثل آن جمله ها مجازي به كار رفته است . چيزي كه نسبة عجيب به نظر مي رسد ترجمه فارسي اين كلمه به " پرهيزگاري " است . ديده نشده تاكنون احدي از اهل لغت مدعي شده باشد كه اين كلمه به اين معنا هم استعمال شده ، چنانكه ديديم " راغب " از استعمال اين كلمه به معناي خوف اسم برد ولي از استعمال اين كلمه به معناي پرهيز نام نبرد . معلوم نيست از كجا و چه وقت و به چه جهت در ترجمه هاي فارسي ، اين كلمه به معناي پرهيزكاري ترجمه شده است ؟ ! گمان مي كنم كه تنها فارسي زبانان هستند كه از اين كلمه مفهوم پرهيز و اجتناب درك مي كنند . هيچ عربي زباني در قديم يا جديد اين مفهوم را از اين كلمه درك نمي كند . شك نيست كه در عمل لازمه تقوا و صيانت نفس نسبت به چيزي ، ترك و اجتناب از آن چيز است اما نه اين است كه معناي تقوا همان ترك و پرهيز و اجتناب باشد . ترس از خدا ضمنا به مناسبت اينكه از خوف خدا ذكري به ميان آمد اين نكته را يادآوري كنم : ممكن است اين سؤال براي بعضي مطرح شود كه ترس از خدا يعني چه ؟ مگر خداوند يك چيز موحش و ترس آوري است ؟ خداوند كمال مطلق و شايسته ترين موضوعي است كه انسان به او محبت بورزد و او را دوست داشته باشد . پس چرا انسان از خدا بترسد ؟ در جواب اين سؤال مي گوئيم مطلب همينطور است . ذات خداوند موجب ترس و وحشت نيست ، اما اينكه مي گويند از خدا بايد ترسيد يعني از قانون عدل الهي بايد ترسيد . در دعا وارد است : يا من لا يرجي الا فضله ، و لا يخاف الا عدله . اي كسي كه اميدواري به او اميدواري به فضل و احسان او است و ترس از او ترس از عدالت او است. ايضا در دعا است: جللت ان يخاف منك الا العدل ، و ان يرجي منك الا الاحسان و الفضل . يعني تو منزهي از اينكه از تو ترسي باشد جز از ناحيه عدالتت و از اينكه از تو جز اميد نيكي و بخشندگي توان داشت . عدالت هم به نوبه خود امر موحش و ترس آوري نيست . انسان كه از عدالت مي ترسد در حقيقت از خودش مي ترسد كه در گذشته خطا كاري كرده و يا مي ترسد كه در آينده از حدود خود به حقوق ديگران تجاوز كند . لهذا در مسئله خوف و رجاء كه مؤمن بايد هميشه ، هم اميدوار باشد و هم خائف ، هم خوشبين باشد و هم نگران ، مقصود اينست كه مؤمن همواره بايد نسبت به طغيان نفس اماره و تمايلات سركش خود خائف باشد كه زمام را از كف عقل و ايمان نگيرد و نسبت به ذات خداوند اعتماد و اطمينان و اميدواري داشته باشد كه همواره به او مدد خواهد كرد . علي بن الحسين سلام الله عليه در دعاي معروف ابوحمزه مي فرمايد : مولاي اذا رأيت ذنوبي فزعت ، و اذا رايت كرمك طمعت . يعني هرگاه به خطاهاي خودم متوجه مي شوم ترس و هراس مرا مي گيرد و چون به كرم وجود تو نظر مي افكنم اميدواري پيدا مي كنم . اين نكته اي بود كه لازم دانستم ضمنا و استطرادا گفته شود . معنا و حقيقت تقوا از آنچه در اطراف لغت " تقوا " گفته شد تا اندازه اي مي توان معنا و حقيقت تقوا را از نظر اسلام دانست ولي لازم است به موارد استعمال اين كلمه در آثار ديني و اسلامي بيشتر توجه شود تا روشن گردد كه تقوا يعني چه . مقدمه اي ذكر مي كنم . انسان اگر بخواهد در زندگي اصولي داشته باشد و از آن اصول پيروي كند ، خواه آنكه آن اصول از دين و مذهب گرفته شده باشد و يا از منبع ديگري ، ناچار بايد يك خط مشي معيني داشته باشد ، هرج و مرج بر كارهايش حكمفرما نباشد . لازمه خط مشي معين داشتن و اهل مسلك و مرام و عقيده بودن اين است كه به سوي يك هدف و يك جهت ، حركت كند و از اموري كه با هوا و هوسهاي آني او موافق است اما با هدف او و اصولي كه اتخاذ كرده منافات دارد خود را " نگهداري " كند . بنابراين تقوا به معناي عام كلمه لازمه زندگي هر فردي است كه مي خواهد انسان باشد و تحت فرمان عقل زندگي كند و از اصول معيني پيروي نمايد . تقواي ديني و الهي يعني اينكه انسان خود را از آنچه از نظر دين و اصولي كه دين در زندگي معين كرده ، خطا و گناه و پليدي و زشتي شناخته شده ، حفظ و صيانت كند و مرتكب آنها نشود . چيزي كه هست حفظ و صيانت خود از گناه كه نامش تقوا است و به دو شكل و دو صورت ممكن است صورت بگيرد ، و به تعبير ديگر ما دو نوع تقوا مي توانيم داشته باشيم : تقوائي كه ضعف است و تقوائي كه قوت است . نوع اول اينكه انسان براي اينكه خود را از آلودگيهاي معاصي حفظ كند از موجبات آنها فرار كند و خود را هميشه از محيط گناه دور نگهدارد ، شبيه كسي كه براي رعايت حفظ الصحه خود كوشش مي كند خود را از محيط مرض و ميكروب و از موجبات انتقال بيماري دور نگهدارد ، سعي مي كند مثلا به محيط مالاريا خيز نزديك نشود ، با كساني كه به نوعي از بيماريهاي واگيردار مبتلا هستند معاشرت نكند. نوع دوم اينكه در روح خود حالت و قوتي به وجود مي آورد كه به او مصونيت روحي و اخلاقي مي دهد كه اگر فرضا در محيطي قرار بگيرد كه وسائل و موجبات گناه و معصيت فراهم باشد ، آن حالت و ملكه روحي ، او را حفظ مي كند و مانع مي شود كه آلودگي پيدا كند ، مانند كسي كه به وسائلي در بدن خود مصونيت طبي ايجاد مي كند كه ديگر نتواند ميكروب فلان مرض در بدن او اثر كند . در زمان ما تصوري كه عموم مردم از تقوا دارند همان نوع اول است . اگر گفته مي شود فلان كس آدم با تقوائي است يعني مرد محتاطي است ، انزوا اختيار كرده و خود را از موجبات گناه دور نگه مي دارد . اين همان نوع تقوا است كه گفتيم ضعف است . شايد علت پيدايش اين تصور اينست كه از اول ، تقوا را براي ما " پرهيزكاري " و " اجتنابكاري " ترجمه كرده اند ، و تدريجا پرهيز از گناه به معناي پرهيز از محيط و موجبات گناه تلقي شده و كم كم به اينجا رسيده كه كلمه تقوا در نظر عامه مردم معناي انزوا و دوري از اجتماع مي دهد ، در محاورات عمومي وقتي كه اين كلمه به گوش مي رسد يك حالت انقباض و پا پس كشيدن و عقب نشيني كردن در نظرها مجسم مي شود . قبلا گفتيم كه لازمه اينكه انسان حيات عقلي و انساني داشته باشد اينست كه تابع اصول معيني باشد ، و لازمه اينكه انسان از اصول معيني پيروي كند اينست كه از اموري كه با هوا و هوس او موافق است ولي با هدف او و اصول زندگاني او منافات دارد پرهيز كند . ولي لازمه همه اينها اين نيست كه انسان اجتنابكاري از محيط و اجتماع را پيشه سازد . راه بهتر و عاليتر همان طوري كه بعدا از آثار ديني شاهد مي آوريم اينست كه انسان در روح خود ملكه و حالت و مصونيتي ايجاد كند كه آن حالت حافظ و نگهدار او باشد . اتفاقا گاهي در ادبيات منظوم يا منثور ما تعليماتي ديده مي شود كه كم و بيش تقوا را به صورت اول كه ضعف و عجز است نشان مي دهد . سعدي در گلستان مي گويد : • بديدم عابدي در كوهساريچرا گفتم به شهر اندر نيائيبگفت آنجا پريرويان نغزند • قناعت كرده از دنيا به غاريكه باري بند از دل برگشائيچو گل بسيار شد پيلان بلغزند اين همان نوع از تقوا و حفظ و صيانت نفس است كه در عين حال ضعف و سستي است . اينكه انسان از محيط لغزنده دوري كند و نلغزد هنري نيست ، هنر در اينست كه در محيط لغزنده خود را از لغزش حفظ و نگهداري كند . يا اينكه بابا طاهر مي گويد : • زدست ديده و دل هر دو فريادبسازم خنجري نيشش زفولاد • هر آنچه ديده بيند دل كند يادزنم بر ديده تا دل گردد آزاد شك نيست كه چشم به هر جا برود دل هم به دنبال چشم مي رود و دست نظر رشته كش دل بود . ولي آيا راه چاره اينست كه چشم را از بين ببريم ؟ يا اينكه راه بهتري هست و آن اينكه در دل قوتي و نيروئي به وجود بياوريم كه چشم نتواند دل را به دنبال خود بكشاند . اگر بنا باشد براي آزادي و رهائي دل از چشم خنجري بسازيم نيشش زفولاد ، يك خنجر ديگر هم براي گوش بايد تهيه كنيم زيرا هر چه را هم گوش مي شنود دل ياد مي كند و همچنين است ذائقه و لامسه و شامه . آنوقت انسان درست مصداق همان شير بي دم و سر و اشكمي است كه مولوي داستانش را آورده است . اجبار عملي در كتب اخلاقي گاهي از دسته اي از قدما ياد مي كنند كه براي آنكه زياد حرف نزنند و سخن لغو يا حرام به زبان نياورند ، سنگريزه در دهان خود مي گذاشتند كه نتوانند حرف بزنند ، يعني اجبار عملي براي خود درست مي كردند . معمولا ديده مي شود كه از اين طرز عمل به عنوان نمونه كامل تقوا نام برده مي شود ، در صورتي كه اجبار عملي به وجود آوردن براي پرهيز از گناه و آنگاه ترك كردن گناه كمالي محسوب نمي شود . اگر توفيق چنين كاري پيدا كنيم و از اين راه مرتكب گناه نشويم البته از گناه پرهيز كرده ايم اما نفس ما همان اژدها است كه بوده است فقط از غم بي آلتي افسرده است . آنوقت كمال محسوب مي شود كه انسان بدون اجبار عملي و با داشتن اسباب و آلات كار از گناه و معصيت پرهيز كند . اينگونه اجتنابها و پهلو تهي كردنها اگر كمال محسوب شود از جنبه مقدميتي است كه در مراحل اوليه براي پيدا شدن ملكه تقوا ممكن است داشته باشد ، زيرا پيدايش ملكه تقوا بعد از يك سلسله ممارست و تمرينهاي منفي است كه صورت مي گيرد . اما حقيقت تقوا غير از اين كارها است . حقيقت تقوا همان روحيه قوي و مقدس عالي است كه خود حافظ و نگهدارنده انسان است . بايد مجاهدت كرد تا آن معنا و حقيقت پيدا شود . تقوا در نهج البلاغه در آثار ديني خصوصا در نهج البلاغه كه فوق العاده روي كلمه تقوا تكيه شده است ، همه جا تقوا به معناي آن ملكه مقدس كه در روح پيدا مي شود و به روح قوت و قدرت و نيرو مي دهد ونفس اماره و احساسات سركش را رام و مطيع مي سازد به كار رفته . در خطبه 112 مي فرمايد : إن تقوي الله حمت اولياء الله محارمة ، و الزمت قلوبهم مخافته ، حتي اسهرت لياليهم ، و اظمأت هواجرهم . يعني تقواي خدا ، دوستان خدا را در حمايت خود قرار داده و آنها را از تجاوز به حريم محرمات الهي نگهداشته است و خوف خدا را ملازم دلهاي آنها قرار داده است تا آنجا كه شبهاي آنها را زنده و بيدار نگهداشته و روزهاي آنها را قرين تشنگي ( تشنگي روزه ) كرده است . در اين جمله ها با صراحت كامل تقوا را به معناي آن حالت معنوي و روحاني ذكر كرده كه حافظ و نگهبان از گناه است ، و ترس از خدا را به عنوان يك اثر از آثار تقوا ذكر كرده . از همين جا مي توان دانست كه تقوا به معناي ترس نيست ، بلكه يكي از آثار تقوا اينست كه خوف خدا را ملازم دل قرار مي دهد . در آغاز سخن عرض كردم كه معناي اتقوا الله اين نيست كه از خدا بترسيد . در خطبه 16 نهج البلاغه مي فرمايد : ذمتي بما أقول رهينة ، و انا به زعيم ، ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات حجزته التقوي عن تقحم الشبهات . يعني ذمه خود را در گرو گفتار خود قرار مي دهم و صحت گفتار خود را ضمانت مي كنم . اگر عبرتهاي گذشته براي شخصي آينه آينده قرار گيرد تقوا جلو او را از فرو رفتن در كارهاي شبهه ناك مي گيرد . . . تا آنجا كه مي فرمايد : الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها و خلعت لجمها ، فتقحمت بهم في النار الا و ان التقوي مطايا ذلل حمل عليها اهلها و اعطوا ازمتها فاوردتهم الجنة . يعني مثل خلافكاري و زمام را به كف هوس دادن مثل اسبهاي سركش و چموشي است كه لجام را پاره كرده و اختيار را تماما از كف آنكه بر او سوار است گرفته و عاقبت آنها را در آتش مي افكنند ، و مثل تقوا مثل مركبهائي رهوار و مطيع و رام است كه مهار آنها در اختيار آن كساني است كه بر آنها سوارند و آنها را وارد بهشت مي سازد. در اينجا درست و با صراحت كامل تقوا يك حالت روحي و معنوي كه ما از آن به ضبط نفس و يا مالكيت نفس تعبير مي كنيم معرفي شده . ضمنا در اينجا حقيقت بزرگي بيان شده . آن اينكه لازمه مطيع هوا و هوس بودن و عنان را به نفس سركش واگذاردن ، زبوني و ضعف و بي شخصيت بودن است . انسان در آن حال نسبت به اداره حوزه وجود خودش مانند سواره زبوني است كه بر اسب سركشي سوار است و از خود اراده و اختياري ندارد . و لازمه تقوا و ضبط نفس ، افزايش قدرت اراده و شخصيت معنوي و عقلي داشتن است ، مانند سوار ما هر و مسلطي كه بر اسب تربيت شده اي سوار است و با قدرت فرمان مي دهد و آن اسب با سهولت اطاعت مي كند . آنكس كه بر مركب چموش هوا و هوس و شهوت و حرص و طمع و جاه طلبي سوار است و تكيه گاهش اين امور است زمام اختيار از دست خودش گرفته شده و به اين امور سپرده شده ، ديوانه وار به دنبال اين امور مي دود ، ديگر عقل و مصلحت و مال انديشي در وجود او حكومتي ندارد ، و اما آنكه تكيه گاهش تقوا است و بر مركب ضبط نفس سوار است عنان اختيار در دست خودش است و به هر طرف كه بخواهد در كمال سهولت فرمان مي دهد و حركت مي كند . در خطبه 189 مي فرمايد : فان التقوي في اليوم الحرز و الجنة ، و في غد الطريق الي الجنة . يعني تقوا در امروزه دنيا براي انسان به منزله يك حصار و بارو و به منزله يك سپر است و در فرداي آخرت راه بهشت است. نظير اين تعبيرات زياد است ، مثل تعبير به اينكه ان التقوي دار حصن عزيز ، و الفجور دار حصن ذليل ، لا يمنع اهله ، و لا يحرز من لجأ اليه ( خطبه 155 ) كه تقوا را به پناهگاهي بلند و مستحكم تشبيه فرموده است . اين مقدار كه گفته شد براي نمونه بود كه معناي واقعي و حقيقت تقوا از نظر اسلام شناخته شود و معلوم شود كه واقعا چه كسي شايسته است كه به او متقي و با تقوا گفته شود . معلوم شد كه تقوا حالتي است روحي در انسان كه براي روح حالت حصن و حصار و حرز و اسلحه دفاعي و مركب رام و مطيع را دارد و خلاصه يك قوت معنوي و روحي است . تقوا و آزادي گفتيم كه لازمه اينكه انسان از زندگي حيواني خارج شود و يك زندگي انساني اختيار كند اينست كه از اصول معين و مشخص پيروي كند ، و لازمه اينكه از اصول معين و مشخصي پيروي كند اينست كه خود را در چهار چوب همان اصول محدود كند و از حدود آنها تجاوز نكند و آنجا كه هوا و هوسهاي آني او را تحريك مي كند كه از حدود خود تجاوز كند خود را " نگهداري " كند . نام اين " خودنگهداري " كه مستلزم ترك اموري است تقوا است . نبايد تصور كرد كه تقوا از مختصات دينداري است از قبيل نماز و روزه ، بلكه تقوا لازمه انسانيت است. انسان اگر بخواهد از طرز زندگي حيواني و جنگلي خارج شود ناچار است كه تقوا داشته باشد . در زمان ما مي بينيم كه تقواي اجتماعي و سياسي اصطلاح كرده اند . چيزي كه هست تقواي ديني يك علو و قداست و استحكام ديگري دارد و در حقيقت تنها روي پايه دين است كه مي توان تقوائي مستحكم و با مبنا به وجود آورد . و جز بر مبناي محكم ايمان به خدا نمي توان بنياني مستحكم و اساسي و قابل اعتماد به وجود آورد . در آيه اي كه اول سخن قرائت كردم مي فرمايد : افمن اسس بنيانه علي تقوي من الله و رضوان خير ام من أسس بنيانه علي شفا جرف هار آيا آنكس كه بنيان خويش را بر مبناي تقواي الهي و رضاي او بنا كرده بهتر است يا آنكه بنيان خويش را بر پرتگاهي سست مشرف بر آتش قرار داده است ؟ به هر حال تقوا اعم از تقواي مذهبي و الهي و غيره لازمه انسانيت است و نه خود بخود مستلزم ترك و اجتناب و گذشتهائي است . با توجه به اين مطلب خصوصا با در نظر گرفتن اينكه در زبان پيشوايان بزرگ دين ، از تقوا به حصار و حصن و امثال اينها تعبير شده ممكن است كساني كه با نام آزادي خو گرفته اند واز هر چيزي كه بوي محدوديت بدهد فرار مي كنند چنين تصور كنند كه تقوا هم يكي از دشمنان آزادي و يك نوع زنجير است براي پاي بشر . محدوديت يا مصونيت اكنون اين نكته را بايد توضيح دهيم كه تقوا محدوديت نيست ، مصونيت است . فرق است بين محدوديت و مصونيت . اگر هم نام آن را محدوديت بگذاريم محدوديتي است كه عين مصونيت است . مثالهائي عرض مي كنم : بشر ، خانه مي سازد ، اطاق مي سازد با در و پنجره هاي محكم ، به دور خانه اش ديوار مي كشد . چرا اين كارها را مي كند ؟ براي اينكه خود را در زمستان از گزند سرما و در تابستان از آسيب گرما حفظ كند ، براي آنكه لوازم زندگي خود را در محيط امني كه فقط در اختيار شخص خود اوست بگذارد . زندگي خود را محدود مي كند به اينكه غالبا در ميان يك چهار ديواري معين بگذرد . حالا نام اين را چه بايد گذاشت ؟ آيا خانه و مسكن براي انسان محدوديت است و منافي آزادي او است يا مصونيت است ؟ و همچنين است لباس . انسان پاي خود را در كفش و سر خود را در كلاه و تن خود را به انواع جامه ها محصور مي كند و مي پيچد و البته به وسيله همين كفش و كلاه و جامه است كه نظافت خود را حفظ مي كند ، جلو سرما و گرما را مي گيرد . حالا نام اين را چه بايد گذاشت ؟ آيا مي توان نام همه اينها را زندان گذاشت و اظهار تأسف كرد كه پا در كفش و سر در كلاه و تن در پيراهن زنداني شده و آرزوي آزاد شدن اينها را از اين زندانها كرد ؟ ! آيا مي توان گفت خانه و مسكن داشتن محدوديت است و منافي آزادي است ؟ ! تقوا هم براي روح مانند خانه است براي زندگي ، و مانند جامه است براي تن . اتفاقا در قرآن مجيد از تقوا به جامه تعبير شده . در سوره مباركه اعراف آيه 26 بعد از آنكه نامي از جامه هاي تن مي برد مي فرمايد : و لباس التقوي ذلك خير . يعني تقوا كه جامه روح است بهتر و لازمتر است . آنوقت مي توان نام محدوديت روي چيزي گذاشت كه انسان را از موهبت و سعادتي محروم كند ، اما چيزي كه خطر را از انسان دفع مي كند و انسان را از مخاطرات صيانت مي كند ، او مصونيت است نه محدوديت ، و تقوا چنين چيزي است . تعبير به مصونيت يكي از تعبيرات اميرالمؤمنين است . در يكي از كلماتش مي فرمايد : الا فصونوها و تصونوا بها . ( 1 ) يعني تقوا را حفظ كنيد و به وسيله تقوا براي خود مصونيت درست كنيد . اميرالمؤمنين تعبيري بالاتر از اين هم دارد كه نه تنها تقوا را محدوديت و مانع آزادي نمي داند بلكه علت و موجب بزرگ آزادي را تقواي الهي مي شمارد . در خطبه 228 مي فرمايد : فان تقوي الله مفتاح سداد ، و ذخيره معاد ، و عتق من كل ملكة ، و نجاه من كل هلكة ، بها ينجح الطالب ، و ينجو الهارب و تنال الرغائب . يعني تقوا كليد درستي و اندوخته روز قيامت است ، آزادي است از قيد هر رقيت ، نجات است از هر بدبختي . به وسيله ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 189 تقوا انسان به هدف خويش مي رسد و از دشمن نجات پيدا مي كند و به آرزوهاي خويش نائل مي گردد . تقوا در درجه اول و به طور مستقيم از ناحيه اخلاقي و معنوي به انسان آزادي مي دهد و او را از قيد رقيت و بندگي هوا و هوس آزاد مي كند ، رشته حرص و طمع و حسد و شهوت و خشم را از گردنش برمي دارد ، ولي به طور غير مستقيم در زندگي اجتماعي هم آزاديبخش انسان است . رقيتها و بندگيهاي اجتماعي نتيجه رقيت معنوي است . آنكس كه بنده و مطيع پول و يا مقام است نمي تواند از جنبه اجتماعي ، آزاد زندگي كند . لهذا درست است كه بگوئيم عتق من كل ملكة . يعني تقوا همه گونه آزادي به انسان مي دهد . پس تقوا تنها نه اينست كه قيد و محدوديت نيست بلكه عين حريت و آزادي است . حراست تقوا ممكن است آنچه درباره تقوا گفته شد كه حرز و حصن و حافظ و حارس است موجب غرور و غفلت بعضي گردد وخيال كنند كه آدم متقي معصوم از خطا است و توجه به خطرات متزلزل كننده و بنيانكن تقوا ننمايند . ولي حقيقت اينست كه تقوا هم هر اندازه عالي باشد به نوبه خود خطراتي دارد . آدمي در عين اينكه بايد در حمايت و حراست تقوا زندگي كند بايد خود حافظ و حارس تقوا بوده باشد و اين ، به اصطلاح " دور " نيست . مانعي ندارد كه يك چيز وسيله حفظ و نگهداري ما باشد و در عين حال ما هم موظف باشيم او را حفظ كنيم . درست مثل همان جامه كه مثال زدم . جامه حافظ و حارس و نگهبان انسان است از سرما و گرما ، انسان هم حافظ و حارس جامه خويش است از دزد . اميرالمؤمنين (ع) در يك جمله به هر دو اشاره كرده آنجا كه مي فرمايد : الا فصونوها و تصونوا بها يعني تقوا را حفظ كنيد و هم به وسيله او خودتان را حفظ كنيد . پس اگر از ما بپرسند آيا تقوا ما را حفظ مي كند و يا ما بايد حافظ تقوا باشيم ؟ مي گوئيم هر دو تا . نظير اينكه اگر بپرسند آيا از تقوا بايد كمك گرفت براي رسيدن به خدا و مقام قرب الهي ، يا از خدا بايد كمك خواست براي تحصيل تقوا ؟ مي گوئيم هر دو تا ، به كمك تقوا بايد به خدا نزديك شد ، و از خدا بايد مدد خواست كه براي تقواي بيشتر ما را موفق بفرمايد . و هم از كلمات اميرالمؤمنين است : اوصيكم عبادالله بتقوي الله فانها حق الله عليكم ، و الموجبة علي الله حقكم و ان تستعينوا عليها بالله ، و تستعينوا بها علي الله . ( 1 ) يعني شما را به تقواي الهي سفارش مي كنم ، تقوا حق الهي است بر عهده شما و موجب ثبوت حقي است از شما بر خدا ، و اينكه از خدا براي رسيدن به تقوا كمك بخواهيد و از تقوا براي رسيدن به خدا كمك بگيريد. به هر حال بايد توجه به خطراتي كه بنيان تقوا را متزلزل مي كند داشت . در مقررات ديني مي بينيم كه تقوا ضامن و وثيقه بسياري از گناهان شناخته شده ولي نسبت به بعضي ديگر از گناهان كه تأثير و جاذبه قويتري دارد دستور حريم گرفتن داده شده . مثلا در مقررات ديني گفته نشده كه خلوت كردن با وسيله دزدي يا شرابخواري يا قتل نفس حرام است . مثلا مانعي ندارد كه كسي شب در ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 289 خانه خلوتي بسر برد كه اگر بخواهد العياذبالله شراب بخورد هيچ رادع و مانع ظاهري نيست . همان ايمان و تقوا ضامن انسان است . ولي در مسئله جنسيت به حكم تأثير قوي و تحريك شديدي كه اين غريزه در وجود انسان دارد ، اين ضمانت از تقوا برداشته شده و دستور داده شده كه خلوت با وسيله بي عفتي ممنوع است زيرا اين خطر ، خطري است كه مي تواند احيانا در اين حصار هر اندازه منيع و مستحكم باشد نفوذ كند و اين حصار را فتح نمايد . حافظ در يكي از غزلهاي معروفش بيتي دارد كه من هر وقت به آن بيت مي رسم همين مطلبي كه گفتم در نظرم مجسم مي شود و مثل اينكه حافظ با زبان شيريني كه مخصوص خود او است خواسته اين حقيقت روحي را بگويد . غزل اينست : • نقدها را بود آيا كه عياري گيرندمصلحت ديد من آنست كه ياران همه كارخوش گرفتند حريفان سر زلف ساقي • تا همه صومعه داران پي كاري گيرندبگذارند و خم طره ياري گيرندگر فلك شان بگذارد كه قراري گيرند بيتي كه از اين غزل مورد نظر بود اين بيت است : قوت بازوي پرهيز به خوبان مفروش كه در اين خيل حصاري به سواري گيرند در اين بيت تقوا و پرهيزكاري را به حصار تشبيه كرده همان طوري كه در كلمات اميرالمؤمنين ( ع ) عين اين تشبيه آمده بود . بعد به شدت تأثير و قدرت فتح خيل خوبان حصار تقوا را توجه پيدا كرده كه اين حصار را به رخ اين طائفه نمي توان كشيد . در اين سپاه هر يك سوار به تنهائي قادر است كه حصاري را فتح كند ، احتياجي به اجتماع و يورش دسته جمعي نيست . ارزش و اثر تقوا موضوع ديگر ، ارزش و آثار تقوا است . گذشته از آثار مسلمي كه تقوا در زندگي اخروي بشر دارد و يگانه راه نجات از شقاوت ابدي است ، در زندگي دنيوي انسان هم ارزش و آثار زيادي دارد . اميرالمؤمنين سلام الله عليه كه بيش از هر كس ديگر در تعليمات خود روي معناي تقوا تكيه كرده و به آن ترغيب فرموده آثار زيادي براي آن ذكر مي كند و گاهي يك عموميت عجيبي به فوائد تقوا مي دهد ، مثل اينكه مي فرمايد عتق من كل ملكة ، نجاه من كل هلكة يعني آزادي است از هر رقيتي و نجات است از هرگونه بدبختي . يا اينكه مي فرمايد : دواء داء قلوبكم ، و شفاء مرض اجسادكم ، و صلاح فساد صدوركم ، و طهور دنس انفسكم ( 1 ) تقوا دواي بيماري دلهاي شما و شفاي مرض بدنهاي شما ، درستي خرابي سينه هاي شما و مايه پاك شدن نفوس شما است . علي ( ع ) همه دردها و ابتلائات بشر را يك كاسه مي كند و تقوا را براي همه آنها مفيد مي داند . حقا هم اگر به تقوا صرفا جنبه منفي و اجتناب و پهلو تهي كردن ندهيم و آنطور بشناسيم كه علي شناخته بايد اعتراف كنيم كه ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 196 يكي از اركان زندگي بشر است چه در زندگي فردي و چه در زندگي اجتماعي ، اگر نباشد اساس زندگي متزلزل است . ارزش يك چيز آنوقت معلوم مي شود كه ببينيم آيا چيز ديگر مي تواند جاي او را بگيرد يا نه ؟ تقوا يكي از حقايق زندگي است ، به دليل اينكه چيزي ديگر نمي تواند جاي آن را بگيرد ، نه زور و نه پول و نه تكثير قانون و نه هيچ چيز ديگر . از ابتلائات روز ما موضوع زيادي قوانين و مقررات و تغيير و تبديلهاي پشت سر هم است . براي موضوعات بالخصوص هي قانون وضع مي شود ، مقررات معين مي گردد ، آئين نامه مي سازند ، باز مي بينند منظور حاصل نشد . قوانين را تغيير و تبديل مي دهند ، بر مقررات و آئين نامه ها افزوده مي شود و باز مطلوب حاصل نمي گردد . البته شك نيست كه قانون نيز به نوبه خود يكي از حقائق زندگي است . گذشته از قوانين كلي الهي مردم احتياج دارند به يك سلسله قوانين و مقررات مدني ، ولي آيا مي توان تنها با وضع و تكثير قانون ، جامعه را اصلاح كرد ؟ قانون حد و مرز معين مي كند ، پس بايد قوه و نيروئي در خود مردم باشد كه اين حدود و مرزها را محترم بشمارد و آن همان است كه به آن نام تقوا داده اند . مي گويند بايد قانون محترم باشد . اين صحيح است ولي آيا تا اصول تقوا محترم نباشد مي توان نام احترام قانون را برد . به عنوان نمونه دو سه مثال از موضوعات روز مي آورم : همان طوري كه مي دانيد اين روزها در زندگي ما چندين مشكل است كه رسما مطرح است و در روزنامه ها از مردم تقاضا مي كنند كه اظهار نظر كنند و راه چاره را نشان بدهند . از جمله آن مسائل كه الان مطرح است يكي افزايش روزافزون طلاق است . مسئله ديگر مسئله اصلاح انتخابات است . مسئله ديگر مسئله رانندگي است . من نمي خواهم ادعا كنم به علل افزايش طلاق احاطه دارم و مي توانم همه را بيان كنم . بدون شك عوامل اجتماعي گوناگوني دخالت دارد . ولي اينقدر مي دانم كه عامل اصلي افزايش طلاقها از بين رفتن عنصر تقوا است . اگر تقوا از ميان مردم كم نشده بود و مردان و زنان بي بند و بار نشده بودند اينقدر طلاق زياد نمي شد . در زندگي قديم نواقص و مشكلات بيشتري وجود داشت . حتما مشكلاتي كه در زندگي خانوادگي امروزي است در گذشته زيادتر بود ، ولي در عين حال عنصر ايمان و تقوا بسياري از آن مشكلات را حل مي كرد ، ولي ما امروز اين عنصر را از دست داده ايم و با اينكه وسائل زندگي بهتر است با مشكلات بيشتري مواجه هستيم و حالا مي خواهيم در همين مسئله افزايش طلاق مثلا به زور افزودن قيد و بند قانون براي مردان و يا زنان ، به زور مقررات ، به زور دادگستري ، به زور قوه مجريه ، با تغيير قوانين و مقررات از عدد طلاقها بكاهيم ، و اين شدني نيست . در موضوع انتخابات مي بينيم كه بعضيها اصرار دارند كه علت خرابي انتخابات نقص قانون انتخابات است كه در نيم قرن پيش وضع شده و با مقتضيات امروز وفق نمي دهد . نمي خواهم از قانون فعلي انتخابات دفاع كنم ، حتما نواقصي دارد ، ولي آيا مردم طبق همان قانون رفتار مي كنند و فساد پيدا مي شود ؟ و يا علت فساد اينست كه حتي به همان قانون هم عمل نمي شود ، كسي براي خود حدي و براي ديگران حقي قائل نيست . آيا قانون فعلي اجازه مي دهد كه يك نفر وارد شهري بشود كه مردم آن شهر نه او را ديده اند و نه مي شناسند و نه قبل از آن وقت نامش را شنيده اند و به اتكاء زور و قدرت بگويد من نماينده شما هستم چه بخواهيد و چه نخواهيد ؟ ! اينگونه مفاسد را با تكثير يا تبديل قانون نمي توان از بين برد ، راهش منحصر است به اينكه در خود مردم آگاهيي و ايماني و تقوائي وجود داشته باشد . آيا واقعا در امر رانندگي و موضوع سرعت و سبقت و رعايت نكردن مقررات عبور و مرور ، عيب در كمبود مقررات است يا در جاي ديگر ؟ امروز ما مسائل اجتماعي زيادي داريم كه افكار كم و بيش متوجه آنها است . دائما گفته مي شود كه مثلا چرا طلاق رو به افزايش است ؟ چرا قتل و جنايت و دزدي زياد است ؟ چرا غش و تقلب در اجناس عموميت پيدا كرده ؟ چرا فحشاء زياد شده و امثال اينها . بدون ترديد ضعف نيروي ايمان و خرابي حصار تقوا را يك عامل مهم اين مفاسد بايد شمرد . عجبتر اينكه بعضيها مرتبا اين چراها را مي گويند و مي نويسند ، از طرف ديگر چون خود آنها به عنصر تقوا ايمان ندارند ، با اسباب و عوامل مختلف ريشه اين چراها را از روح مردم مي كنند و مردم را به طرف هرج و مرج اخلاقي و منهدم كردن بنيان تقوا و از بين بردن مصونيت تقوائي سوق مي دهند . اگر ايماني نباشد و تقواي الهي نعوذ بالله حقيقت نداشته باشد ممكن است طرف بگويد چرا دزدي نكنم ؟ ! چرا جنايت نكنم ؟ ! چرا تقلب نكنم ؟ ! چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ . تقوا و بهداشت اميرالمؤمنين درباره تقوا فرمود : شفاء مرض اجسادكم . بهبود بيماري تن شما است. و شايد بخواهيد بپرسيد چه رابطه اي است بين تقوا كه امري روحي و معنوي است با سلامت بدن ؟ مي گويم البته تقوا گرد يا آمپول نيست ، اما اگر تقوا نباشد بيمارستان خوب نيست ، طبيب خوب نيست ، پرستار خوب نيست ، دواي خوب نيست ، اگر تقوا نباشد آدمي حتي تن خود و سلامت تن خود را قادر نيست حفظ كند . آدم متقي كه به حد خود و حق خود قانع و راضي است روحي مطمئن تر و اعصابي آرامتر و قلبي سالمتر دارد ، دائما در فكر نيست كجا را ببرد و كجا را بخورد و كجا را ببلعد ، ناراحتيهاي عصبي او را به زخم روده و زخم معده مبتلا نمي سازد ، افراط در شهوت او را ضعيف و ناتوان نمي كند ، عمرش طولاني تر مي شود . سلامت تن و سلامت روح و سلامت اجتماع همگي بستگي دارد به تقوا . دو مطلب عمده ديگر داشتم كه باقي مي ماند ، يكي تأثير تقوا در روشن بيني و بصيرت دل كه در آيه كريمه قرآن مي فرمايد ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا ( 1 ) . اين اثر يعني روشن بيني و بصيرت ، از آثار مهم تقوا است و مي توان گفت همين مطلب است كه باب سير و سلوك را در عرفان باز كرده است . ________________________________________ 1 - سوره انفال ، آيه 29 : [ اگر تقواي الهي پيشه كنيد خداوند براي شما قوه تشخيص قرار مي دهد ] . يكي ديگر از آثار تقوا اينست كه دارنده خود را از مضايق و گرفتاريها نجات مي بخشد . در قرآن كريم سوره طلاق مي فرمايد و من يتق الله يجعل له مخرجا ، و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوكل علي الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شي ء قدرا ( 1 ) . اين دو مطلب چون مفصل است ، با بعضي مطالب ديگر براي جلسه بعد باقي مي گذاريم ________________________________________ 1. - سوره طلاق ، آيه 2 و 3 : و هر كس تقواي الهي پيشه كند خداوند براي او راه بيرون شدن از شدائد قرار مي دهد و او را از جايي كه گمانش نمي رود روزي مي دهد . و هر كس بر خدا توكل كند خداوند او را بس است . همانا خدا كار خود را به انجام رساند . تحقيقا خداوند براي هر چيزي اندازه اي قرار داده است .
تقوا ( 2 ) اين سخنراني در تاريخ 7 بعد از ظهر جمعه 1339 / 7 / 29 در تكميل سخنراني ماه قبل ايراد شده است . مي دهد . ديگري حل شدن مشكلات و آسان شدن كارها و بيرون آمدن از تنگناها و مضايق است ، كه در سوره طلاق آيه 2 مي فرمايد : و من يتق الله يجعل له مخرجا يعني هر كس كه تقواي الهي داشته باشد خداوند براي او راه بيرون شدن از شدائد قرار مي دهد . ايضا در همان سوره ، بعد از دو آيه مي فرمايد : و من يتق الله يجعل له من امره يسرا هر كس كه تقواي الهي داشته باشد خداوند يك نوع آساني در كار او قرار مي دهد . تقوا و روشن بيني اما راجع به اثر اول : بايد بگويم تنها اين يك آيه قرآن نيست ، اين خود يك منطق مسلم است در اسلام . بعضي آيات ديگر قرآن هم هست كه اشعاري بر اين مطلب دارد . در اخبار نبوي يا اخباري كه از ائمه اطهار رسيده زياد روي اين مطلب تكيه شده . همانطور كه در جلسه پيش عرض كردم همين مطلب است كه باب سير و سلوك را در عرفان باز كرده است . عارف مسلكان به جمله اي كه در ذيل آيه كريمه يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الي اجل مسمي - الي آخره - آمده كه طويل ترين آيه قرآن است نيز تمسك جسته اند . آن جمله اينست : و اتقوا الله و يعلمكم الله ( 1 ) تقواي الهي داشته باشيد و خداوند به شما مي آموزد و تعليم مي كند . مي گويند ذكر اين دو جمله پشت سر يكديگر اشعاري دارد كه تقوا تأثير دارد در اينكه انسان مورد موهبت افاضه تعليم الهي قرار گيرد . در كلام رسول اكرم است: جاهدوا انفسكم علي اهوائكم تحل قلوبكم الحكمة با هوا و هوسهاي نفساني مبارزه كنيد تا حكمت در دل شما وارد شود . حديث ديگري است نبوي كه الان يادم نيست در كتب حديث عين جمله هاي آنرا ديده باشم ولي نقل اين حديث در ساير كتب خيلي معروف و مشهور است ، و آن اينست : من اخلص لله اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه علي لسانه ( 2 ) هر كس چهل روز خود را خالص ________________________________________ 1 - سوره بقره ، آيه . 282 2 - اين حديث در عيون الاخبار الرضا ص 258 ، و اصول كافي ج 2 ص 16 ، وعده الداعي ص 170 ، و عوارف المعارف در حاشيه ص 256 جلد دوم احياء العلوم ، با عبارات مختلف و نزديك بهم روايت شده است .
براي خدا قرار دهد چشمه هاي حكمت از زمين دلش به مجراي زبانش جاري مي شود . ولي عينا همين مضمون ، هر چند با عين اين الفاظ نيست در اصول كافي ، باب اخلاص ( 1 ) ، از امام باقر ( ع ) نقل شده : " ما اخلص العبد الايمان بالله عزو جل اربعين يوما - او قال ما اجمل عبد ذكر الله عز و جل اربعين يوما - الا زهده الله عز و جل في الدنيا ، و بصره داءها و دواءها ، فاثبت الحكمة في قلبه ، و انطق بها لسانه " يعني بنده اي چهل روز ايمان خودش را خالص نكرده است ، يا گفت بنده اي چهل روز خدا را خوب ياد نكرده است ( اين ترديد از راوي حديث است ) مگر آنكه خداوند به او زهد عنايت كرده و او را نسبت به دردها و دواهاي اين دنيا بصيرت داده و حكمت را در دل او قرار داده و به زبان او جاري ساخته است . حافظ در اين دو بيت نظر به همين حديث معروف دارد كه مي گويد : • شنيدم رهروي در سرزمينيكه اي صوفي شراب آنگه شود صاف • همي گفت اين معما با قرينيكه در شيشه بماند اربعيني در تفسير الميزان از كتب اهل تسنن نقل مي كند كه رسول اكرم فرمود : لولا تكثير في كلامكم، و تمريج في قلوبكم لرايتم ما اري و لسمعتم ما اسمع يعني اگر زياده روي در سخن گفتن شما ، و هرزه چراني در دل شما نبود هر چه من مي بينم شما مي ديديد و هر چه مي شنوم مي شنيديد . كلمه " تمريج " از ماده " مرج " است و به معناي چمن و سرزمين علفزار است كه معمولا هر نوع حيواني در آنجا وارد مي شود و راه مي رود و ________________________________________ 1 - ج 2 ، ص . 16 مي چرد . مي خواهد بفرمايد زمين دل شما مثل آن علفزارهاي بي در و سر است كه هر حيواني در آنجا راه دارد و قدم مي گذارد . در حديث ديگر امام صادق ( ع ) مي فرمايد : لولا ان الشياطين يحومون حول قلوب بني آدم لنظروا الي ملكوت السموات ( 1 ) اگر نبود كه شياطين در اطراف دلهاي فرزندان آدم حركت مي كنند آنها ملكوت آسمانها را مشاهده مي كردند . از اينگونه بيانات در آثار ديني ما زياد است كه يا به طور مستقيم تقوا و پاكي از گناه را در بصيرت و روشن بيني روح مؤثر دانسته است ، و يا به طور غيرمستقيم اين مطلب را بيان مي كند ، مثل اينكه تأثير هواپرستي و از كف دادن زمام تقوا را در تاريك شدن روح و تيرگي دل و خاموش شدن نور عقل بيان كرده است . اميرالمؤمنين سلام الله عليه مي فرمايد : من عشق شيئا اعشي بصره ، و امرض قلبه ( 2 ) هركس نسبت به چيزي محبت مفرط پيدا كند ، چشم وي را كور ( يا شبكور ) مي كند و قلب او را بيمار مي نمايد . هم او مي فرمايد : عجب المرء بنفسه احد حساد عقله ( 3 ) يعني خودپسندي انسان يكي از چيزهائي است كه با عقل وي حسادت و دشمني مي ورزد . و نيز مي فرمايد اكثر مصارع العقول تحت بروق المطامع ( 4 ) يعني بيشتر زمين خوردنهاي عقل آنجاست كه برق طمع ، جستن مي كند . ________________________________________ 1 - محجة البيضاء ، ج 2 ، ص 125 ، رسول خدا ( ص ) ، با كمي اختلاف . 2 - نهج البلاغه ، خطبه . 107 3 - نهج البلاغه ، حكمت . 212 4 - نهج البلاغه ، حكمت . 219 اين يك منطق مسلم است در معارف اسلامي . بعدها هم آثار اين منطق را در ادبيات اسلامي چه عربي و چه فارسي زياد مي بينيم . ادبا و فضلاي ما اين حقيقت را اقتباس كرده و به كار برده اند ، و مي توان گفت يكي از پايه هاي ادبيات اسلامي روي همين منطق گذاشته شده . به عنوان نمونه از ادبيات عرب بيتي از قصيده نونيه معروف ابوالفتح بستي را شاهد مي آورم ، مي گويد: • زياده المرء في دنياه نقصانو كل وجدان حظ لا ثبات لهو كن علي الخير معوانا لذي املمن كان للخير مناعا فليس لهاحسن الي الناس تستعبد قلوبهم • و ربحه غير محض الخير خسرانفان معناه في التحقيق فقدانيرجو نداك فان الحر معوانعلي الحقيقة اخوان و اخدانفطال ما استعبد الانسان احسان ( 1 ) اين قصيده يكي از شاهكارهاي ادبيات عرب شمرده شده . آن بيت از اين قصيده كه مورد استشهادم بود ، اين است : • هما رضيعا لبان حكمة و تقي • و ساكنا وطن مال و طغيان يعني دو چيز هستند كه از يك پستان شير خورده اند . آن دو ، حكمت است و تقوا . و دو چيز است كه اهل يك وطن و در يك جا قرار دارند . ________________________________________ 1 - افزون شدن در دنياي مرد براي او نقص است ، و سود بردنش در جز خير محض ، زيان است . و هرگونه دستيابي به بهره هاي دنيوي پايدار نيست ، زيرا معناي آن در حقيقت از دست دادن است . و به هركس كه اميد به خير تو دارد ياور باش ، كه انسان آزاده هميشه ياور ديگران است . و هركس از كارهاي خير خودداري كند ، در حقيقت برادر و دوستي نخواهد داشت . به مردم نيكي كن تا دلهاي آنها را بنده خود كني ، كه چه بسا احسان ، آدمي را بنده خود مي سازد آن دو ، مال است و سركشي كردن . سعدي در بوستان در ذيل داستان معروف سلطان محمود و اياز كه محمود را بر محبت اياز ملامت مي كنند - تا آخر اين داستان - مي گويد : • حقيقت سرائي است آراستهنبيني كه هر جا كه برخاست گرد • هوا و هوس گرد برخاستهنبيند نظر گرچه بيناست مرد در گلستان مي گويد : • بدوزد شره ديده هوشمند • در آرد طمع مرغ و ماهي به بند حافظ مي گويد : • جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي • غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد از اينگونه بيانات و تعبيرات در ادبيات عربي و فارسي زياد است . پس ، از لحاظ دين اسلام و از لحاظ فرهنگ اسلامي اين مطلب يك اصل مسلم است . حالا لازم است كه به اصطلاح از لحاظ منطق علمي و فلسفي هم بحثي بكنيم و ببينيم كه چه رابطه اي بين تقوا و بين روشن بيني موجود است ؟ چطور ممكن است تقوا كه يك فضيلت اخلاقي است و مربوط به طرز عمل انسان است ، در دستگاه عقل و فكر و قوه قضاوت انسان تأثير داشته باشد و منشأ آن شود كه انسان به دريافت حكمتهائي نائل گردد كه بدون داشتن تقوا موفق به دريافت آن حكمتها نمي شود ؟ من مخصوصا توجه به اين مطلب دارم كه خيلي از افراد باور نمي كنند كه اين يك مطلب درستي باشد ، اين را چيزي از نوع تخيل مي دانند و تنها ارزش شعري و خيالي برايش قائلند . يادم هست در چند سال پيش يكي از نوشته هاي يكي از طرفداران فلسفه مادي را مي خواندم كه به همين مطلب حمله و مسخره كرده بود . نوشته بود مگر تقوا و مجاهده نفس ، سوهان و سنباده است كه روح آدمي را صيقل دهد و جلا ببخشد ؟ ! تقوا و حكمت عملي اين نكته را اول بايد بگويم كه آن حكمتي كه به اصطلاح مولود تقوا است و آن روشني و فرقاني كه در اثر تقوا پيدا مي شود حكمت عملي است نه حكمت نظري . حكما اصطلاحي دارند كه عقل را منقسم مي كنند به دو قسم : عقل نظري و عقل عملي . البته مقصود اين نيست كه در هر كسي دو قوه عاقله هست ، بلكه مقصود اينست كه قوه عاقله انسان دو نوع محصول فكر و انديشه دارد كه از اساس با هم اختلاف دارند : افكار و انديشه هاي نظري ، و افكار و انديشه هاي عملي . فعلا مقتضي نيست كه در اطراف اين مبحث فلسفي صحبت كنم و فرق افكار و انديشه هاي نظري و عملي را ذكر كنم زيرا خود اين مطلب اگر بنا باشد در اطرافش صحبت شود بيش از يك سخنراني وقت مي گيرد . همينقدر اجمالا عرض مي كنم كه عقل نظري همان است كه مبناي علوم طبيعي و رياضي و فلسفه الهي است . اين علوم همه در اين جهت شركت دارند كه كار عقل در آن علوم قضاوت درباره واقعيتها است كه فلان شي ء اينطور است و يا آنطور ؟ فلان اثر و فلان خاصيت را دارد يا ندارد ؟ آيا فلان معنا حقيقت دارد يا ندارد ؟ و اما عقل عملي آنست كه مبناي علوم زندگي است ، مبناي اصول اخلاقي است ، و به قول قدما مبناي علم اخلاق و تدبير منزل و سياست مدن است . در عقل عملي مورد قضاوت ، واقعيتي از واقعيتها نيست كه آيا اينچنين است يا آنچنان ؟ مورد قضاوت ، وظيفه و تكليف است : آيا " بايد " اين كار را بكنم يا آن كار را ؟ اينطور عمل كنم يا آنطور ؟ عقل عملي همان است كه مفهوم خوبي و بدي و حسن و قبح و بايد و نبايد و امر و نهي و امثال اينها را خلق مي كند . راهي كه انسان در زندگي انتخاب مي كند مربوط به طرز كار كردن و طرز قضاوت عقلي عملي او است و مستقيما ربطي به طرز كار و طرز قضاوت عقل نظري وي ندارد . اينكه در آثار ديني وارد شده كه تقوا عقل را روشن مي كند و دريچه حكمت را به روي انسان مي گشايد - همچنانكه لحن خود آنها دلالت دارد - همه مربوط به عقل عملي است ، يعني در اثر تقوا انسان بهتر درد خود و دواي خود و راهي كه بايد در زندگي پيش بگيرد مي شناسد ، ربطي به عقل نظري ندارد ، يعني مقصود اين نيست كه تقوا در عقل نظري تأثيري دارد و آدمي اگر تقوا داشته باشد بهتر دروس رياضي و يا طبيعي را مي فهمد و مشكلات آن علوم را حل مي كند . حتي در فلسفه الهي نيز تا آنجا كه جنبه فلسفه دارد و سر و كارش با منطق و استدلال است و مي خواهد با پاي استدلال گام بردارد و مقدمات در فكر خود ترتيب مي دهد تا به نتيجه برسد همينطور است . در نوعي ديگر از معارف ربوبي ، تقوا و پاكي و مجاهدت تأثير دارد ولي آنجا ديگر پاي عقل نظري و فلسفه و استدلال و منطق و ترتيب مقدمات و سلوك فكري از نتيجه به مقدمه و از مقدمه به نتيجه نيست . مقصود اينست : اين حقيقت كه بيان شده كه تقوا موجب ازدياد حكمت و ازدياد بصيرت و روشن بيني مي شود ناظر به مسائل نظري و عقل نظري نيست ، و شايد علت اينكه در نظر بعضيها قبول اين مطلب اينقدر مشكل آمده همين است كه اين مطلب را به حدود عقل نظري توسعه داده اند . و اما نسبت به عقل عملي البته مطلب همينطور است ، و مي توان گفت قبل از هر استدلال و تقريبي ، تجرب گواه اين مطلب است . واقعا تقوا و پاكي و رام كردن نفس اماره در روشن بيني و اعانت به عقل تأثير دارد ولي البته نه به اين معني كه عقل في المثل به منزله چراغ است و تقوا به منزله روغن آن چراغ ، و يا اينكه دستگاه عقل به منزله يك كارخانه مولد روشنائي است كه فعلا فلان مقدار كيلووات برق مي دهد و تقوا كه آمد فلان مقدار كيلووات ديگر بر برق اين كارخانه مي افزايد . نه ، اينطورها نيست ، طور ديگر است . براي توضيح مقدمه اي عرض مي كنم . دشمن دشمنان عقل از كلمات علي ( ع ) است : اصدقاؤك ثلاثة ، و اعداوك ثلاثة يعني تو سه نوع دوست و سه نوع دشمن داري . فاصدقاؤك : صديقك و صديق صديقك و عدو عدوك يعني دوستان تو يكي آنكس است كه مستقيما دوست خود تو است ، دومي دوست دوست تو است ، سومي دشمن دشمن تو است ، و اعداؤك : عدوك و عدو صديقك و صديق عدوك ( 1 ) دشمنان تو عبارت است از آنكه مستقيما با خود تو دشمن است ، و آنكس كه دشمن دوست تو است ، و آنكس كه دوست دشمن تو است . ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، حكمت . 295 مقصودم از نقل اين كلام اين بود كه يكي از انواع دوستان ، دشمن دشمن است . علت اينكه دشمن دشمن به منزله دوست خوانده شده اين است كه دشمن را ضعيف مي كند و دست وي را مي بندد و از اين راه به انسان كمك مي كند . اين خود يك حساب و قاعده اي است كه دشمن دشمن مانند دوست ، است آدمي را تقويت مي كند . اين قاعده كه در افراد جاري است ، در حالات و قواي معنوي انسان هم جاري است . قواي معنوي انسان در يكديگر تأثير مي كنند ، و احيانا تأثير مخالف مي نمايند و اثر يكديگر را خنثي مي كنند . اين مطلب جاي انكار نيست . در قديم و جديد به تضادي كه كم و بيش بين قواي مختلفه وجود انسان هست توجه شده ، و اين خود داستان مفصلي دارد . راز تأثير تقوا در روشن بيني يكي از حالات و قوائي كه در عقل انسان يعني در عقل عملي انسان يعني در طرز تفكر عملي انسان كه مفهوم خوب و بد و خير و شر و درست و نادرست و لازم و غير لازم و وظيفه و تكليف و اينكه الان چه مي بايست بكنم و چه نمي بايست بكنم و اينگونه معاني و مفاهيم را بسازد تأثير دارد ، طغيان هوا و هوسها و مطامع و احساسات لجاج آميز و تعصب آميز و امثال اينها است ، زيرا منطقه و حوزه عقلي عملي انسان به دليل اينكه مربوط به عمل انسان است همان حوزه و منطقه احساسات و تمايلات و شهوات است . اين امور اگر از حد اعتدال خارج شوند و انسان محكوم اينها باشد نه حاكم بر اينها ، در برابر فرمان عقل فرمان مي دهند ، در برابر نداي عقل و وجدان فرياد و غوغا مي كنند ، براي نداي عقل حكم پارازيت را پيدا مي كنند ، ديگر آدمي نداي عقل خويش را نمي شنود ، در برابر چراغ عقل گرد و غبار و دود و مه ايجاد مي كنند ، ديگر چراغ عقل نمي تواند پرتو افكني كند . في المثل ما كه در اين فضا الان نشسته ايم و مي گوئيم و مي شنويم و مي بينيم ، به حكم اينست كه يك نفر سخن مي گويد و ديگران سكوت كرده اند ، چراغها نور مي دهند و فضا هم صاف و شفاف است . ولي اگر در همين فضا با اين يك نفر سايرين هم هركس براي خودش حرفي بزند و با صداي بلند آوازي بخواند بديهي است كه حتي خود گوينده هم نداي خود را نخواهد شنيد . و اگر اين فضا پر از دود و غبار باشد كسي كسي را نخواهد ديد . اينست كه گفته اند : • حقيقت سرائي است آراستهنبيني كه هر جا كه برخاست گرد • هوا و هوس گرد برخاستهنبيند نظر گرچه بيناست مرد و يا گفته اند : • جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي • غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد و يا گفته اند : • چون غرض آمد هنر پوشيده شد • صد حجاب از دل به سوي ديده شد براي مثال جوان محصلي را در نظر مي گيريم . اين جوان از مدرسه برگشته فكر مي كند لازم است درسهايش را حاضر كند ، براي اين كار چندين ساعت بنشيند و بخواند و بنويسد و فكر كند ، زيرا بديهي است نتيجه لاقيدي و تنبلي مردود شدن و جاهل ماندن و عقب ماندن و هزارها بدبختي است . اين نداي عقل او است . در مقابل اين ندا ممكن است فريادي از شهوت و ميل به گردش و چشم چراني و عياشي در وجود او باشد كه او را آرام نگذارد . بديهي است كه اگر اين فريادها زياد باشد ، جوان نداي عقل خود را نشنيده و چراغ فطرت را نديده مي گيرد و با خود مي گويد فعلا برويم خوش باشيم تا ببينيم بعدها چه مي شود . پس اينگونه هواها و هوسها اگر در وجود انسان باشند ، تأثير عقل را ضعيف مي كنند ، اثر عقل را خنثي مي كنند ، و به تعبير ديگر اين هوا و هوسها با عقل آدمي دشمني مي ورزند . در حديث است كه امام صادق ( ع ) فرمود : الهوي عدو العقل . ( 1 ) هوا و هوس دشمن عقل است . علي ( ع ) درباره عجب و خودپسندي فرمود : عجب المرء بنفسه احد حساد عقله ( 2 ) خودپسندي انسان يكي از اموري است كه با عقل وي حسادت و دشمني مي ورزد . درباره طمع فرمود : أكثر مصارع العقول تحت بروق المطامع ( 3 ) بيشتر زمين خوردنهاي عقل آنجا است كه برق طمع ، جستن مي كند . • بدوزد شره ديده هوشمند • در آرد طمع مرغ و ماهي به بند رسول اكرم ( ص ) مي فرمايد : اعدي عدوك نفسك التي بين جنبيك ( 4 ) يعني بالاترين دشمنان تو همان نفس اماره و احساسات سركش تو است كه از همه به تو نزديكتر است و در ميان دو پهلويت قرار گرفته است . علت اينكه اين دشمن بالاترين دشمنان است واضح است ، زيرا دشمن عقل است كه بهترين دوست انسان است . هم رسول اكرم ( ص ) فرمود : صديق كل امرء عقله ( 5 ) يعني دوست واقعي هركس عقل او است . ________________________________________ 1 - مصباح الشريعة ، باب 38 ، ص . 223 2 و 3 - نهج البلاغه ، حكمت 212 و . 219 4 - بحارالانوار ، ج 70 ، ص . 64 5 - بحارالانوار ، ج 1 ، ص 87 ، از حضرت رضا عليه السلام . از هر دشمني با نيروي عقل مي توان دفاع كرد . اگر دشمني پيدا شود كه بتواند عقل را بدزدد پس او از همه خطرناكتر است . صائب تبريزي شعري دارد كه مثل اينست كه ترجمه همان حديث نبوي است ، مي گويد : بستر راحت چه اندازيم بهر خواب خوش ما كه چون دل دشمني داريم در پهلوي خويش پس توجه به اين مطلب لازم است كه حالات و قواي معنوي انسان به حكم تضاد و تزاحمي كه ميان بعضي با بعضي ديگر است در يكديگر تأثير مخالف مي كنند و تقريبا اثر يكديگر را خنثي مي كنند ، و به عبارت ديگر با يكديگر دشمني و حسادت مي ورزند . از آنجمله است دشمني هوا و هوس با عقل . از همين جا معناي تأثير تقوا در تقويت عقل و ازدياد بصيرت و روشن بيني دست عقل را باز مي كند و به وي آزادي مي دهد : عتق من كل ملكة . حكما اينگونه عاملها را كه به طور غير مستقيم تأثير دارند فاعل بالعرض مي نامند . مي گويند فاعل يا بالذات است و يا بالعرض . فاعل بالذات آنست كه اثر ، مستقيما از خود او توليد شده ، و فاعل بالعرض آنست كه اثر ، مولود علت ديگري است و كار اين علت كار ديگري است مثل اينكه مانع را برطرف كرده است ، و همينكه مانع برطرف شد آن علت ديگر اثر خود را توليد مي كند ، ولي بشر همين را كافي مي داند كه آن اثر را به اين علت زايل كننده مانع هم نسبت بدهد . اگر انسان در هر چيزي شك كند در اين مطلب نمي تواند شك كند كه خشم و شهوت و طمع و حسد و لجاج و تعصب و خودپسندي و نظائر اين امور آدمي را در زندگي كور و كر مي كند . آدمي پيش هوس كور و كر است . آيا مي توان در اين مطلب شك كرد كه يكي از حالات عادي و معمولي بشر اينست كه عيب را در خود نمي بيند و در ديگران مي بيند و حال آنكه خودش بيشتر به آن عيب مبتلا است ؟ آيا علت اين نابينائي نسبت به عيب خود جز عجب و خودپسندي و مغروري چيز ديگري هست ؟ آيا ترديدي هست كه مردمان متقي كه مجاهده اخلاقي دارند و بر عجب و طمع و ساير رذائل نفساني فائق آمده اند بهتر و روشنتر عيب خود و درد خود را درك مي كنند ؟ و آيا براي انسان علم و حكمتي مفيدتر از اينكه خود را و عيب خود را و راه اصلاح خود را بشناسد وجود دارد ؟ اگر توفيقي پيدا كنيم كه با نيروي تقوا نفس اماره را رام و مطيع نمائيم آنوقت خواهيم ديد چه خوب راه سعادت را درك مي كنيم و چه خوب مي فهميم و چه روشن مي بينيم و چه خوب عقل ما به ما الهام مي كند . آنوقت مي فهميم كه اين مسائل چندان هم پيچيده و محتاج به استدلال نبوده ، خيلي واضح و روشن بوده ، فقط غوغاها و پارازيتها نمي گذاشته اند كه ما تعليم عقل خود را بشنويم . آيا هوش غير از عقل است ؟ گاهي افرادي ديده مي شوند كه در مسائل علمي بسيار زيرك و با هوشند و از ديگران خيلي جلواند ، ولي همين اشخاص در مسئله زندگي و راهي كه بايد انتخاب كنند مثل آدمهاي گيج و متحيراند ، افرادي كه هوششان در علميات از اينها خيلي عقبتر است مصالح زندگي را بهتر و روشنتر مي بينند . لهذا اين فكر پيش آمده كه در انسان دو چيز است يكي هوش و يكي عقل ، بعضي با هوشترند و بعضي عاقلتر . ولي حقيقت اينست كه ما دو قوه نداريم يكي به نام عقل و ديگري به نام هوش . افراد باهوشي كه در مسائل عملي گيج و مبهوت و متحيرند علتش همان است كه عرض شد ، در اثر طغيان دشمنان عقل اثر عقلشان خنثي شده ، پارازيتها نمي گذارند كه فرمان عقل خود را بشنوند . اينگونه اشخاص پارازيت وجودشان زياد است ، نه اينكه در عقل خود كم و كسري داشته باشند . در اول سخن اشاره كردم كه تقوا و مجاهده اخلاقي و طهارت روح ، در آنچه مربوط به حوزه عقل نظري است هيچگونه تأثيري ندارد . حتي فلسفه الهي نيز وابستگي به اين معاني اخلاقي ندارد . و اشاره كردم كه در عين حال به نحو ديگري تقوا و مجاهده اخلاقي در تحصيل معارف الهي مؤثر است . اين مطلب احتياج به بحث مستقل دارد و چون آنچه فعلا گفتم مي فرمايد : قد احيي عقله ، و امات نفسه حتي دق جليله ، و لطف غليظه ، و برق له لامع كثير البرق ، فابان له الطريق ، و سلك به السبيل ، فتدافعته الابواب الي باب السلامه ( 1 ) عقل خويش را زنده كرده و نفس اماره را ميرانده است تا آنجا كه اثر اين مجاهدت در بدن وي ظاهر شده و استخوان وي را نازك و غلظت وجود وي را تبديل به لطافت كرده . در اين موقع برقي شديد براي وي مي جهد و راه را به او نشان مي دهد و او را در راه مي اندازد و پيوسته از اين در به آن در و از اين مرحله به آن مرحله او را حركت مي دهد تا مي رسد به آنجا كه باب سلامت مطلق است . ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 218 يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الي النور باذنه و يهديهم الي صراط مستقيم ( 1 ) . تقوا و تلطيف احساسات تقوا و طهارت در يك ناحيه ديگر هم تأثير دارد و آن ناحيه عواطف و احساسات است . كه احساسات را رقيق تر و لطيف تر مي كند . اينطور نيست كه آدم با تقوا كه خود را از پليديها و كارهاي زشت و كثيف ، از ريا و تملق ، از بندگي و كاسه ليسي دور نگهداشته ، ساحت ضمير خود را پاك نگهداشته ، عزت ومناعت و آزادمنشي خود را حفظ كرده ، توجهش به معنا بوده ، نه به ماده ، يك همچو شخصي نوع احساساتش با احساسات يك آدم غرق در فحشاء و پليدي و غرق در ماديات يكي باشد . مسلما احساسات او عالي تر و رقيق تر و لطيف تر است ، تأثرات او در مقابل زيبائيهاي معنوي بيشتر است ، دنيا را طور ديگري و با زيبائي ديگري مي بيند ، آن جمال عقلي كه در عالم وجود است بهتر حس مي كند . گاهي اين مسئله طرح مي شود كه چرا ديگر شعرائي مثل سابق پيدا نمي شود ؟ چرا ديگر آن لطف و رقت كه مثلا در گفته هاي سعدي و حافظ هست امروز پيدا نمي شود ؟ و حال آنكه همه چيز پيش رفته و ترقي كرده ، علم جلو رفته و افكار ترقي نموده ، دنيا از هر جهت پيش رفته . ________________________________________ 1 - سوره مائده ، آيه 16 : [ خداوند به سبب آن ، كساني را كه خشنودي او را مي جويند به راههاي سلامتي هدايت مي كند ، و به اذن خويش ايشان را از تاريكيها به سوي نور بيرون مي برد ، و به راه راست هدايت مي نمايد ] . اگر به شعراي معاصر بر نخورد ، عقيده شخصي من اينست كه علت اين امر يك چيز است و آن اينكه علاوه بر ذوق طبيعي و قدرت خلاقه فكري ، يك رقت و لطافت و حساسيت ديگر در ضمير لازم است . اين رقت و لطافت وقتي پيدا مي شود كه شخص توجه بيشتري به تقوا و معنويت داشته باشد ، اسير ديو خشم و شهوت نباشد ، آزادگي و وارستگي داشته باشد . اگر عده اي اصرار دارند كه شاعران روشن ضمير گذشته را هم مثل خودشان آلوده و پليد معرفي كنند و اين معما را حل نشدني جلوه دهند مطلب ديگري است . عقيده شخصي من اينست كه آدم پليد و آلوده هر اندازه قدرت هوش و ذكاوتش زياد باشد از درك لطفهاي معنوي و روحي عاجز است و نمي تواند آنطور معاني لطيف و رقيق كه در سخنان بعضي ديده مي شود ابداع كند . تقوا و نيروي پيروزي بر شدائد اما اثر ديگر تقوا كه قرآن كريم مي فرمايد : و من يتق الله يجعل له مخرجا هر كس كه تقواي خدا داشته باشد خداوند براي او راه بيرون شدن از سختيها و شدائد را قرار مي دهد ، ايضا مي فرمايد : و من يتق الله يجعل له من امره يسرا هركس كه تقواي الهي داشته باشد خداوند يك نوع سهولت و آساني در كار او قرار مي دهد ، اميرالمؤمنين سلام الله عليه مي فرمايد : فمن اخذ بالتقوي عزبت عنه الشدائد بعد دنوها ، و احلولت له الامور بعد مرارتها ، و انفرجت عنه الامواج بعد تراكمها ، و أسهلت له الصعاب بعد انصابها يعني هركس كه چنگ به دامن تقوا بزند سختيها و شدائد بعد از آنكه به او نزديك شده اند از او دور مي شوند و كارها كه بر ذائقه او تلخ آمده اند برايش شيرين مي شوند ، موجها كه روي هم جمع شده اند و مي خواهند او را به كام بكشند از او كنار مي روند ، امور پر مشقت بر او آسان مي گردد . در اينجا نيز سؤالي طرح مي شود كه چه رابطه اي ميان تقوا كه يك خصيصه روحي و اخلاقي است ، با پيروزي بر مشكلات و شدائد وجود دارد . دو نوع مضيقه و تنگنا در اينجا مقدمه بايد عرض كنم كه مضيقه ها و تنگناهائي كه براي انسان پيش مي آيد و سختيهائي كه انسان در آن سختيها واقع مي شود دو نوع است : يك نوع مضيقه هائي است كه اختيار و اراده انسان هيچگونه دخالتي در آنها ندارد ، مثل اينكه سوار هواپيما مي شود و هواپيما خراب مي گردد ، و يا آنكه سوار كشتي است و دريا طوفاني مي شود ، خطر غرق شدن وجود دارد ، و امثال اين شدتها و گرفتاريهائي كه براي هر كسي ممكن است پيش بيايد بدون آنكه قابل پيش بيني باشد و اراده و اختيار انسان در آن دخالت داشته باشد . و نوع ديگر از ابتلاها و مضايق و گرفتاريها آنها است كه اراده و اختيار انسان در اينكه وارد آن گرفتاريها بشود و يا نشود و اگر وارد شد ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 196 چگونه خارج شود دخالت دارد ، و به تعبير ديگر گرفتاريهاي اخلاقي و اجتماعي . پس در اينجا دو مسئله پيش مي آيد : يكي تأثير تقوا در نجات انسان از گرفتاريهاي نوع اول و ديگر تأثير تقوا در نجات از گرفتاريهاي نوع دوم . اما در قسمت اول من الان نمي توانم اظهار نظر كنم كه بيان قرآن شامل نجات از اين نوع گرفتاريها هم هست يا نيست . البته هيچ مانعي نيست كه يك همچو ناموسي در جهان باشد و يك نوع ضمانت الهي بوده باشد ، نظير استجابت دعا ، ولي جمله اي هست در نهج البلاغه كه مي توان آن را به منزله تفسير اين مطلب تلقي كرد كه منظور ، نجات از گرفتاريهاي نوع دوم است . در خطبه 181 مي فرمايد : و اعلموا انه من يتق الله يجعل له مخرجا من الفتن ، و نورا من الظلم . بدانيد كه هر كه تقواي الهي داشته باشد خداوند براي او راه بيرون شدن از فتنه ها ، و نوري به جاي تاريكي قرار مي دهد . فتنه ها همان ابتلائات سوء و گرفتاريهاي اخلاقي و اجتماعي است . گرفتاريهاي نوع اول نادرالوجود است . عمده گرفتاريها و شدائد و مضايقي كه براي انسان پيش مي آيد و زندگي را تلخ و شقاوت آلود مي كند و هرگونه سعادت دنيوي و اخروي را از انسان سلب مي كند همين فتنه ها و ابتلائات سوء و گرفتاريهاي اخلاقي و اجتماعي است . با توجه به اينكه منشأ بيشتر گرفتاريهاي هر كسي خود او است و هر كسي خودش بالاترين دشمنان خودش است - اعدي عدوك نفسك التي بين جنبيك هر كسي خودش سرنوشت خود را تعيين مي كند ، غالب رفتارهاي هر كسي با خودش خصمانه است . • دشمن به دشمن آن نپسندد كه بي خرد • با نفس خود كند به مراد هواي خويش اغلب گرفتاريهائي كه براي ما پيش مي آيد از خارج نيامده ، خودمان براي خودمان درست كرده ايم . من در زندگي خودم و همچنين در زندگي اشخاصي كه تحت مطالعه من بوده اند تجربه كرده ام ديده ام همينطور است . با توجه به اينها خوب واضح مي شود كه سلاح تقوا چه اندازه مؤثر است در اينكه انسان را از فتنه ها دور نگه مي دارد ، به فرض اينكه در فتنه واقع شد تقوا او را نجات مي دهد . قرآن كريم در سوره اعراف آيه 201 مي فرمايد : ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون مردمان با تقوا اگر هم احيانا خيالي از شيطان بر آنها بگذرد و جان آنها را لمس كند و روح آنها را تاريك نمايد تذكر پيدا كرده و به ياد خدا مي افتند و بصيرت خود را باز مي يابند . به همين دليل كه تقوا اثر اول يعني روشن بيني و ازدياد بصيرت را به دنبال خود دارد ، اثر دوم يعني نجات از مهالك و مضايق را دارد . گرفتاريها و شدائد در تاريكي پيدا مي شود ، تاريكي غبار معاصي و گناهان و هواها و هوسها . وقتي كه نور تقوا پيدا شد راه از چاه تميز داده مي شود و انسان كمتر گرفتار مي شود و اگر گرفتار شد در روشني تقوا بهتر روزنه بيرون رفتن را پيدا مي كند . گذشته از همه اينها تقوا و خود نگهداري سبب مي شود كه انسان نيروهاي ذخيره وجود خود را در راههاي لغو و لهو و حرام هدر ندهد ، هميشه نيروي ذخيره داشته باشد . بديهي است كه آدم نيرومند و با اراده و با شخصيت بهتر تصميم مي گيرد و بهتر مي تواند خود را نجات بدهد . همان طوري كه نور و روشنائي داشتن ، راهي و وسيله اي است براي نجات و رهائي ، قوت و نيرو داشتن نيز به نوبه خود راه و وسيله اي است كه خداوند متعال قرار داده است . در اواخر سوره مباركه يوسف آيه اي است كه به منزله نتيجه گيري از آن داستان عجيب و پرهيجان است . داستان حضرت يوسف را كم و بيش همه شنيده ايد . آنجا كه داستان نزديك است به آخر برسد يعني بعد از آنكه يوسف ، عزيز مصر مي گردد و برادران يوسف در اثر قحطي براي تهيه غله از كنعان به مصر مي آيند و آنها يوسف را نمي شناسند ولي يوسف آنها را مي شناسد و يوسف به بهانه اي " بنيامين " را كه از طرف مادر هم با يوسف برادر بود پيش خود نگه مي دارد . در اين وقت براي بار دوم برادران مي آيند و با گردن كج و التماس از يوسف گندم مي خواهند و حالت عجز و التماس خاصي به خود مي گيرند ، و چقدر خوب قرآن كريم منظره تذلل و زاري و كوچكي آنها را در اين آيه مجسم كرده است ! گفتند : يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاه فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزي المتصدقين اي عزيز و اي مهتر ! ما و خانواده مان بدبخت شده ايم و وجه ناقابلي براي خريد گندم با خود آورده ايم . كيل تمام به ما بده و بر ما مسكينان تصدق كن . خداوند به تصدق كنندگان پاداش مي دهد . يوسف تا اين وقت خودش را معرفي نكرده بود . در اين وقت خواست خودش را به آنها بشناساند : قال هل علمتم ما فعلتم بيوسف و اخيه اذ انتم جاهلون گفت : يادتان هست كه از روي جهالت و ناداني با يوسف و برادرش چه كرديد ؟ همينكه اين جمله را گفت كه آيا يادتان هست با يوسف و برادرش چه كرديد آنها يكه خوردند قالواء انك لانت يوسف گفتند آيا تو يوسف هستي ؟ قال انا يوسف و هذا اخي قد من الله علينا گفت بلي من يوسفم و اين هم برادر من است . خداوند عنايت و لطف خاص خود را شامل حال ما گردانيد . انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين ( 1 ) هر كس كه تقوا و صبر داشته باشد ، خود نگهداري و مقاومت داشته باشد ، خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمي كند . اينكه مي بينيد ، نتيجه تقوا است ، نتيجه پاكي و خودنگهداري است . غلام شدم و زير دست اين و آن افتادم اما تقوا را حفظ كردم ، كارم به جائي رسيد كه متشخص ترين زنان مصر و يكي از زيباترين زنان مصر از من جوان بي اسم و رسم تقاضاي كام گرفتن كرد ولي من خودم را در پناه تقوا نگه داشتم و گفتم رب السجن أحب الي مما يدعونني اليه ( 2 ) من زندان را بر اين لذتهاي مقرون به آلودگي ترجيح مي دهم . تقواي آنروز ، مرا امروز عزيز مصر كرد . تقوا و صبر و پاكي و نزاهت در اين جهان گم نمي شود ، آدمي را از حضيض ذلت به اوج عزت مي رساند . انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين . مثل اينست كه قرآن كريم نتيجه داستان يوسف را در اين يك جمله خلاصه كرده است كه عاقبت از آن تقوا است . تقوا آدمي را از مهالك و شدائد بسياري نجات مي دهد و به اوج عزت مي رساند و من يتق الله يجعل له مخرجابراي مردمان متقي كه در همه حال خود را حفظ مي كنند بن بست و شكست وجود ندارد . ________________________________________ 1 - سوره يوسف ، آيات 88 تا . 90 2 - سوره يوسف ، آيه . 33 وقتي كه انسان كلمات و خطابات اباعبدالله ( ع ) را به خاندان محترمش مي بيند كه با چه ايمان و اطميناني به آنها اطمينان مي دهد غرق در حيرت مي شود : يارب ! اين چه روحيه و چه ايمان و چه اطمينان است و اين تضمين را از كجا گرفته بود ؟ ! در كتب نوشته اند ثم ودع ثانيا اهل بيته براي بار دوم با اهل بيت خود وداع كرد ، به آنها گفت : استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظكم و حاميكم مهيا و آماده تحمل سختيها باشيد و بدانيد خداوند شما را حفظ و حمايت مي كند و سينجيكم من شر الاعداء و يجعل عاقبة امركم الي خير شما را نجات خواهد داد و سرانجام كار شما را نيك خ واهد كرد و يعذب اعاديكم بانواع البلاء ، و يعوضكم الله عن هذه البلية بانواع النعم و الكرامة دشمنان شما را به اقسام عذابها گرفتار خواهد كرد و به شما به عوض اين شدائد و بلايا انواعي از نعمتها و كرامتها خواهد داد فلا تشكوا و لا تقولوا بالسنتكم ما ينقص من قدركم ( 1 ) مبادا شكايت كنيد و مبادا جمله اي برزبان بياوريد كه از قدر و قيمت شما بكاهد . اطميناني كه حسين ( ع ) به پيروزي نهائي داشت و به خاندانش تلقين مي كرد ، از همان آيه قرآن سرچشمه مي گيرد كه مي فرمايد : و من يتق الله يجعل له مخرجا . اين تضمين را از قرآن گرفته بود . از نوع اطمينان و ايماني است كه يوسف صديق داشت كه هنگامي كه به نتيجه تقواي خود رسيد با خوشحالي و رضايت مي گفت : انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين ولي امام حسين ( ع ) قبل از آنكه داستان به آخر برسد و به نتيجه برسد نتيجه را مي ديد . ________________________________________ 1 - نفس المهموم ، ص 355 و . 445 كلمات شمرده حسين مثل تير بر قلب خاندانش نشست . سختيها و اسارتها را تحمل كردند ولي در پناه صبر و تقوا ، عاقبت كارشان همانطور شد كه حسين ( ع ) به آنها وعده داده بود و خداوند در قرآن تضمين كرده بود . بعد از چندي مي بينيم كه زينب سلام الله عليها همان جمله هاي حسين را به الفاظ ديگر با يك دنيا اطمينان بازگو مي كند . خطاب به يزيد بن معاويه كرده مي گويد : فكد كيدك ، و اسع سعيك ، و ناصب جهدك . فو الله لا تمحوا ذكرنا ، و لا تميت وحينا ، و لا تدرك امدنا ، و لا ترحض عنك عارها ( 1 ) هر حيله اي كه مي خواهي بكار ببر و هر چه دلت مي خواهد كوشش كن ، اما به خدا قسم كه نخواهي توانست نام ما و محبوبيت و احترام ما را از بين ببري ، نمي تواني وحي زنده خدا را كه در خاندان ما پيدا شده بميراني . براي تو جز عار و ننگ و رسوائي در اين جهان چيزي باقي نمي ماند . ________________________________________ 1 - نفس المهموم ، ص 355 و . 445 امر به معروف و نهي از منكر اين سخنراني در 1339 / 10 / 2 در انجمن ماهانه ديني ايراد شده است . بسم الله الرحمن الرحيم و لتكن منكم امة يدعون الي الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون ( 1 ) . امر به معروف و نهي از منكر يكي از اصول عملي اسلام است ، و چون اصلي است كه در خود قرآن مجيد با صراحت و تأكيد آمده و بعد در اخبار نبوي و آثار ائمه طاهرين درباره آن بسيار سخن گفته شده و بعد هم بزرگان و علماء دين در همه قرنها ، دوره به دوره و طبقه به طبقه ، درباره اين اصل و اهميت آن سخنها گفته و مطالبي نوشته اند ، در ميان علماء اسلامي زياد مورد بحث قرار گرفته ، و بيش از هر جا در كتب فقهيه مورد بحث و گفتگو و تحقيق قرار گرفته است . ________________________________________ 1 - سوره آل عمران ، آيه 104 : [ و بايد گروهي از شما باشند كه به سوي خير دعوت كنند و به كارهاي خير فرمان دهند و از زشتيها باز دارند و اينان رستگارانند ] .
مسائلي كه فقها طرح مي كنند معمولا فقهاء - و همچنين غير فقهاء كه احيانا وارد اين مطلب شده اند - بحث خود را در چند قسمت قرار مي دهند . من نمي خواهم وارد آن قسمتها بشوم . به طور اشاره و فهرست آنها را ذكر مي كنم : يكي بيان آيات زيادي كه در قرآن مجيد در اين باب است و اخبار بسياري كه از رسول اكرم ( ص ) و يا ائمه طاهرين ( ع ) در اين باب رسيده كه به قول شهيد ثاني كمر را مي شكند . ديگر بحثي است در معناي معروف و منكر و تعريف آنها . و احيانا به مناسبت معناي معروف و منكر ، بعضي از فقهاء وارد بحث معروف كلامي حسن و قبح عقلي شده اند . ديگر اينكه آيا امر به معروف و نهي از منكر واجب عيني است يا واجب كفائي ؟ ديگر اينكه شرايط وجوب امر به معروف و نهي از منكر چيست ؟ چون هر تكليفي و امر و نهيي شرائطي دارد . علاوه بر شرائط عامه مشهور از عقل و بلوغ و قدرت و حتي علم - به يك اعتبار - كه هر تكليفي مشروط به اين امور است ، هر تكليف بخصوصي ممكن است شرائط مخصوص به خود داشته باشد . آيا امر به معروف و نهي از منكر نيز به سهم خود شرائط مخصوصي دارند يا نه ؟ معمولا فقهاء چهار شرط ذكر مي كنند : يكي علم و معرفت ، ديگر احتمال اثر و نتيجه ، سوم نبودن ضرر و به تعبير بعضي از فقهاء مترتب نشدن مفسده ، چهارم ادامه و اصرار متخلف ، يعني آنكس كه معروف را ترك كرده و يا مرتكب منكر شده خودش منصرف و نادم و پشيمان نشده باشد . مسئله ديگري كه باز بحث مي كنند مراتب و درجات امر به معروف و نهي از منكر است كه در اخبار و احاديث به طور كلي وارد شده كه سه درجه و سه مقام دارد : مرتبه قلب ، مرتبه زبان ، مرتبه دست . فقهاء هم اين سه مرتبه را تشريح كرده و تفصيل داده اند و گفته اند در درجه اول مسلمان بايد در قلب خود نسبت به خلاف كاريها و ترك واجبات الهي و ارتكاب منهيات ديني تنفري احساس نمايد ، و كمترين مظهري كه اين تنفر قلبي مي تواند داشته باشد يك عمل منفي است يعني و ترك معاشرت ، و همچنين است اظهار تأسف و تكدر با قيافه . در مرتبه زبان هم بايد اول از طريق پند و نصيحت و نرمي وارد شد و اگر فائده نكرد سخنان درشت و با خشونت به كار برده شود . براي مرتبه يد و عمل هم مراتبي ذكر كرده اند و غالبا متوجه اين قضيه شده اند كه گاهي احتياج مي افتد به اينكه اعمال زور و عنف بشود و بسا مي شود صدمه اي برطرف وارد شود و جراحتي بردارد ، و يا آنكه احيانا ممكن است منجر به قتل كسي بشود . به اينجا كه مي رسد فقهاء به اصطلاح توقف مي كنند و مي گويند اين ديگر وظيفه عامه مردم نيست . عامه حق ندارند از پيش خود دست به اينگونه كارها بزنند . اين مرتبه امر به معروف و نهي از منكر وظيفه حاكم شرعي و يا كسي است كه از طرف حاكم شرعي اجازه و دستور اين كار را داشته باشد . اگر به عامه مردم اجازه اين كارها داده شود مستلزم هرج و مرج در اجتماع مي شود . مسائل ديگري هم معمولا در ذيل مبحث امر به معروف و نهي از منكر از طرف فقهاء عنوان مي شود كه در حقيقت از اين باب نيست ، باب جداگانه اي است ، از قبيل اينكه حدود و تعزيرات را چه كسي بايد انجام دهد ؟ آيا در زمان غيبت امام اين وظيفه متوجه فقهاء است يا نه ؟ . " حدود " عبارت است از مجازاتهائي كه از طرف شارع اسلام حد و اندازه اش براي همه معين شده مثل حد دزدي و حد زنا . و " تعزيز " عبارت است از مجازاتهايي براي خلافكاريهائي كه شارع اسلام براي آن خلافكاريها مجازاتهائي در حد و ميزان معيني قرار نداده و آن را در هر موردي به نظر شخص حاكم قرار داده كه بر حسب علل و عوامل مختلفي كه در هر موضوع هست هر اندازه مي داند و مصلحت اقتضا مي كند آن را تعيين كند . حدود و تعزيرات هم مثل امر به معروف و نهي از منكر براي اين جهت تشريع شده كه جلو منكرات گرفته شود و كارهاي خوب تأييد و تقويت شود . اين بود خلاصه مطالبي كه در اطراف آنها معمولا بحث مي شود و ضمنا از همين مختصر معلوم مي شود كه طرز بحث و بيان در اطراف اين مطلب چگونه بوده است . آنچه من مي خواهم در حاشيه اين مطلب صحبت كنم اشاره مختصري است به تاريخچه امر به معروف و نهي از منكر در اسلام از لحاظ عمل ، يعني مسلمين چگونه و به چه نحو با اين اصل روبرو شدند ؟ و چه جور عمل كردند و اجرا نمودند ؟ . در پايان ، بحث مختصر ديگري اضافه خواهم كرد . حسبه و احتساب در تاريخ اسلام در حدود هزار سال پيش تقريبا ، اين اصل در جامعه اسلامي و حكومت اسلامي دائره و تشكيلاتي به وجود آورده كه در تاريخ اسلام آن دائره ، دائره حسبه يا احتساب ناميده مي شود و قرنها ادامه يافت . من تاريخ دقيق پيدايش دائره حسبه رانمي دانم كه از چه زماني پيدا شده و به اين نام ناميده شده ، ولي قدر مسلم اينست و شواهد تاريخي دلالت مي كند كه در قرن چهارم بوده است و علي الظاهر در قرن سوم پيدا شده باشد . اين دائره به عنوان امر به معروف و نهي از منكر درست شده و پايه ديني داشته و از شؤون حكومت بوده است ، همان طوري كه تشكيلات و دوائر ديگري وجود داشته مثل دائره قضاء - كه اين هم تاريخچه اي دارد و از زمان خليفه دوم امر قضا را شخص ديگر غير از شخص خليفه با فرمان خليفه عهده دار شد و تدريجا توسعه پيدا كرد تا در عهد هارون ، وسيله ابويوسف شاگرد ابوحنيفه تشكيلات نسبة منظمي پيدا كرد و خود ابويوسف به عنوان قاضي القضاه در رأس تشكيلات قضائي قرار گرفت - و همچنين دائره ديگري بوده به نام " ديوان مظالم " كه علي الظاهر كار شهرباني را انجام مي داده ، و همچنين دوائر و مناصب زيادي از قبيل نقابت و غيره كه در تواريخ مضبوط است . تمام اين دوائر به نحوي وابسته به دستگاه خلافت و حكومت بوده است . به هر حال دائره حسبه همان دائره امر به معروف و نهي از منكر بوده و رنگ و صبغه ديني داشته . محتسبين و مخصوصا آنان كه در رأس دائره حسبه بوده مي بايست هم عالم و مطلع باشند و هم با ورع و تقوا و امانت ، و يك نوع احترام ديني در ميان مردم داشته باشند . " محتسب " ناظر و مراقب اعمال مردم بوده كه مرتكب منكرات نشوند و مخصوصا مي خوارگي و مي خواران را سخت تحت نظر قرار مي داده . لهذا شعرائي كه به نام مي و محبوب تغزل مي كرده اند از جور محتسب زياد ناليده اند و كلمه محتسب را زياد در اشعار خود به كار برده اند . گاهي خدا را شكر مي كنند كه محتسب نيست و يا محتسب از جهان رفت . شايد حافظ از همه بيشتر نام محتسب را در اشعار خود آورده است . از جمله مي گويد : • اي دل بشارتي دهمت محتسب نماند • وز مي جهان پر است و بت مي گسار هم مي گويند : نظر حافظ به امير مبارزالدين است كه مدتي براي جلب نظر مردم تظاهر به امر به معروف و نهي از منكر مي كرد و مانند يك " محتسب " رفتار مي كرد . نام محتسب را حافظ به او داد . و چون كار او تظاهر بود نه حقيقت ، لهذا در اواخر ، خود همه چيز را روي مي خوارگي گذاشت ، مورد طعن و استهزاء حافظ و ديگران است . يا مثلا سعدي درباب دوم گلستان مي گويد : چندان كه مرا شيخ اجل شمس الدين ابوالفرج بن الجوزي ترك سماع فرمودي و به خلوت و عزلت اشاره كردي عنفوان شبابم غالب آمدي و هوا و هوس طالب ، هر وقت نصيحت شيخم ياد آمدي گفتمي : قاضي اربا ما نشنيد بر فشاند دست را محتسب گر مي خورد معذور دارد مست را از همين شعر سعدي معلوم است كه قاضي غير از محتسب بوده و قسمت قضاء غير از قسمت احتساب بوده است . اصطلاح حسبه و احتساب در مورد امر به معروف و نهي از منكر يك اصطلاح مستحدثي است كه از همان زمانهائي كه دائره احتساب در حكومت اسلامي به وجود آمد اين كلمه هم به معناي امر به معروف و نهي از منكر استعمال شد و الا در قرآن يا اخبار نبوي ( ص ) يا روايات ائمه اطهار ( ع ) اين كلمه در مورد امر به معروف و نهي از منكر استعمال نشده . نه در اخبار و روايات شيعه اين كلمه به اين معني ديده مي شود و نه در اخبار و روايات اهل تسنن . در دوره هاي بعد كه اين كلمه در اجتماع اسلامي براي خود جا پيدا كرد تدريجا در اصطلاح فقهاء و علماء هم راه پيدا كرد و بعضي باب امر به معروف و نهي از منكررا " باب الحسبه " ناميدند . در ميان علماء شيعه آن مقداري كه من ديده و اطلاع دارم ، از فقهاء ، شهيد اول محمد بن مكي است كه در كتاب " دروس " رسما تحت عنوان كتاب الحسبه از امر به معروف و نهي از منكر نام مي برد ، و از محدثين ، مرحوم فيض كاشاني است در كتاب " وافي " . ولي مرحوم فيض حسبه را تعميم داده به طوري كه شامل كتاب جهاد و امر به معروف و نهي از منكر و كتاب حدود مي شود . صاحب " مجمع البحرين " هم با اينكه تنها درصدد تفسير و شرح لغاتي است كه در قرآن كريم يا احاديث آمده است و همان طوري كه عرض كردم در قرآن كريم و حديث اين ماده به معني امر به معروف و نهي از منكر نيامده ، در عين حال به ملاحظه اينكه در عصر صاحب " مجمع البحرين " اين ماده به اين معني استعمال مي شده ، مي گويد : " الحسبة هو الامر بالمعروف و النهي عن المنكر " . به هر حال همچو دائره اي به نام امر به معروف و نهي از منكر در تاريخ اسلام به وجود آمده و دايره وسيعي بوده است . هر چند حسبه و احتساب از آن نظر كه وابسته به دستگاه حكومت و خلافت بوده نمي توانسته كاملا اسلامي باشد ، اما نظر به اينكه خواسته مردم در مورد اجراي احكام و مقررات اسلامي آنرا به وجود آورده بود ، نسبة دائره مفيد و ثمر بخشي بوده است ، و حتي كتابهاي بسيار خوب و نفيس در موضوع حسبه و وظائف محتسب نوشته شده است . اخيرا كتابي ديدم به نام " معالم القربة في احكام الحسبه " كه يكي از فقهاء شافعيه نوشته است و يكنفر مستشرق اروپائي نسخه آنرا در اروپا به چاپ رسانيده است . كتاب نفيسي است . وقتي كه انسان اين كتابها را مي بيند متوجه مي شود كه در گذشته به چه دقائقي از اصلاحات اجتماعي توجه و عنايت كرده اند و شعور ديني مسلمانان چقدر وسعت داشته ! روي احساس وظيفه ديني و شرعي و اصل امر به معروف و نهي از منكر وظيفه خود مي دانسته اند كه در جميع شؤون زندگي اصلاحات به عمل آورند . قلمروي دايره احتساب جرجي زيدان مي گويد دايره احتساب در قديم همان كاري را مي كرده كه امروز شهرداريها مي كنند . من عرض مي كنم البته بسياري از كارهائي كه امروز شهرداري مي كند در آنروز دائره احتساب انجام مي داده است . مثلا در كتابهائي كه راجع به وظيفه محتسب نوشته شده نوشته اند كه محتسب بايد مراقب باشد كه لبنيات فروش روي شير و ماست را بپوشد كه مگس و حشرات روي آنها ننشيند و كثيف و آلوده نشود ، يا آن پارچه اي كه قصاب يا لبنياتي يا كبابي دم دستش دارد حداقل روزي يك بار با صابون شسته شود . لبنياتي موظف است شبانه روزي يك بار ظرفي كه شير يا ماست خود را در آن ظرف مي ريزد و مي فروشد بشويد . اگر حصار شهر خراب مي شد وظيفه دايره حسبه بود كه آنرا بسازد . اگر شهر از لحاظ آب در مضيقه قرار مي گرفت وظيفه دايره حسبه بود كه آب كافي تهيه كند . و از اين قبيل امور كه معمولا در زمان ما اين كارها را شهرداريها انجام مي دهند . ولي وظيفه دائره حسبه منحصر به اين كارها نبود ، بسياري از كارها را كه امروز وظيفه شهرباني شمرده مي شود آنروز محتسبين انجام مي دادند . مثلا آنها بودند كه با روزه خواري و مي خوارگي و تظاهر و تجاهر به فسق مبارزه مي كردند . بسياري از كارها و وظائف آنروز محتسبين ، امروز به كلي به زمين مانده است و هيچكس انجام نمي دهد مثل نظارت بر مساجد و منابر كه مثلا واعظ حديث دروغي نخواند ، مردم را به بدعتي دعوت نكند ، يا خود آرائي در منبر نكند و نخواهد از زنان دلربائي كند . اين كارها چون وظيفه سازمان روحانيت است و مستقيما ربطي به كارهاي حكومت و دولت ندارد به كلي متروك و زمين مانده است . غرض اينست كه آنطوري كه جرجي زيدان مي گويد كه دائره احتساب همان كارهائي كه شهرداريهاي امروز انجام مي دهند انجام مي داده درست نيست ، دائره احتساب چون اساس و ريشه اش همان اصل مقدس امر به معروف و نهي از منكر بوده اختصاص به عمليات شهرداري نداشته است . امر به معروف ، خارج از دائره احتساب نكته اي كه اينجا هست اينست كه در عين اينكه دائره احتساب يك دائره رسمي وابسته به خلافت و حكومت بوده و وظائف خود را انجام مي داده است نه اينست كه ساير مردم ديگر براي خود وظيفه و تكليفي قائل نبوده اند . قبلا عرض كردم و از كلام فقهاء نقل كردم كه امر به معروف و نهي از منكر مراتبي دارد و تنها آنجا كه پاي اعمال زور و حبس و زدن و حتي كشتن است از وظيفه عموم خارج است و وظيفه حاكم اسلامي است ، و اما ساير مراتب از تذكر دادن و موعظه كردن و در موقعي اعراض و قطع رابطه كردن و امثال اينها وظيفه فرد فرد مسلمانان است و در قديم هم هر فردي وظيفه حتمي خود مي دانسته كه به اندازه قدرت و توانائي خود در اصلاحات امور مسلمين شركت كند . قداست و احترام احتساب نكته ديگر اينكه دائره وسيع احتساب كه امروز جانشين ندارد چون مبنا و پايه ديني و رنگ و صبغه مذهبي داشته و مردم وظيفه شرعي خود مي دانسته اند كه آنرا كمك كنند و تقويت نمايند قهرا در انتخاب افراد و اشخاص رعايت تقوا و ورع مي شده و مردم احترام ديني براي آنها قائل بوده اند . سعه نظريات اصلاحي مسلمين در گذشته نكته ديگر اينكه مطالعه تاريخ حسبه و احتساب معلوم مي كند كه در سابق شعاع ديد مسلمين امتداد بيشتري داشته و امر به معروف و نهي از منكر را محدود نكرده بودند به چهار تا مسئله عبادات ، بلكه اين اصل را عملا ضامن همه اصلاحات اخلاقي و اجتماعي خود مي دانسته اند . توصيه و تأكيد اسلام انسان وقتي كه رجوع مي كند به توصيه ها و بيانهائي كه در آثار مقدس ديني راجع به امر به معروف و نهي از منكر رسيده و آنهمه فوائد و آثاري كه براي اين اصل مقدس ذكر شده ، مثلا مي بيند در قرآن كريم مي فرمايد : و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلاه و يؤتون الزكاه و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحمهم الله ان الله عزيز حكيم ( 1 ) . يعني مردان مؤمن و زنان مؤمنه دوستان يكديگرند و بين آنها رابطه و صله مودت و عواطف محبت آميز حكمفرما است ، امر به معروف و نهي از منكر مي كنند ، نماز را بپا مي دارند ، زكات را ادا مي نمايند ، خدا و پيغمبر را اطاعت مي كنند . اينها هستند كه البته رحمت الهي شامل حالشان مي شود . خداوند غالب و حكيم است . در اين آيه كريمه قسمتهائي به طور علت و معلول و سبب و مسبب مترتب بر يكديگر ذكر شده است : لازمه ايمان حقيقي و واقعي - نه ايمان تقليدي و تلقيني - رابطه وداد و علاقه به سرنوشت يكديگر است . و لازمه ________________________________________ 1 - سوره توبه ، آيه . 71 اين محبت و علاقه ، امر به معروف و نهي از منكر است . لازمه امر به معروف و نهي از منكر ، قيام بندگان است به وظيفه عبادت و خضوع نسبت به پروردگار يعني نماز ، و قيام به وظيفه كمك و دستگيري از فقرا يعني زكات ، و بالاخره لازمه امر به معروف و نهي از منكر اطاعت خدا و رسول و زنده شدن همه دستورهاي ديني است . لازمه همه اينها اين است كه رحمتهاي بي پايان خداوند قادر غالب كه كارهاي خود را بر سنت حكيمانه اجرا مي كند شامل حال مي گردد . در حديث است كه امام باقر ( ع ) درباره امر به معروف و نهي از منكر مي فرمايد : بها تقام الفرائض ، و تأمن المذاهب و تحل المكاسب ، و ترد المظالم ، و تعمر الارض ، و ينتصف من الاعداء ، و يستقيم الامر ( 1 ). يعني به وسيله اين اصل ، ساير دستورها زنده مي شود ، راهها امن مي گردد ، كسبها حلال مي شود ، مظالم به صاحبان اصلي برگردانده مي شود ، زمين آباد مي گردد ، از دشمنان انتقام گرفته مي شود ، كارها رو به راه مي شود . وقتي انسان از طرفي به اين دستورها و راهنمائيها رجوع مي كند و از طرفي هم مي بيند در يك دوره هائي كم و بيش مسلمين عمل كرده و استفاده كرده اند ، و از طرف ديگر وضع حاضر خودمان را مي بيند، بي نهايت دچار تأسف مي شود. من نمي گويم كه آنچه در گذشته به نام دائره حسبه بوده يك چيز بي عيب و نقصي بوده و منظور شارع اسلام را كاملا تأمين مي كرده . من گذشته را با امروز مقايسه مي كنم و مي بينم كه چقدر ما عقب رفته ايم . امروز گذشته از اينكه چنين قدرتي به هيچ شكلي براي امر به معروف ________________________________________ 1 - فروع كافي ج 5 ص . 56 و نهي از منكر وجود ندارد ، اساسا آنچه بيشتر جاي تاسف است اينست كه اين فكرها به كلي از دماغ مسلمين خارج شده ، آن چيزهائي را كه آنروز جزء وظيفه حسبه مي دانسته اند و به نام حسبه امر به معروف و نهي از منكر ، امور اجتماعي خود را اصلاح مي كردند اساسا جزء امور ديني شمرده نمي شود ، و اگر احيانا كسي در فكر امر به معروف و نهي از منكر بيفتد فكر نمي كند كه آن اصلاحات هم جزء اين وظيفه و تكليف است ، يعني معروف و منكر آن معناي وسيع خود را از دست داده و محدود شده اند به يك سلسله مسائل عبادي كه بدبختانه آن هم عملي نمي شود . اگر در منطق اسلام امر به معروف و نهي از منكر آن اندازه توسعه نمي داشت به ما نمي گفتند كه : بها تقام الفرائض ، و تأمن المذاهب ، و تحل المكاسب ، و ترد المظالم ، و تعمر الارض ، و ينتصف من الاعداء ، و يستقيم الامر ، زيرا اين فكر كوچك و محدود كه فعلا در مغز ماها به نام امر به معروف و نهي از منكر وجود دارد هر اندازه هم كه لباس عمل بپوشد ممكن نيست اينهمه آثار نيك ببار آورد . علت بي تفاوتي مردم در اصلاحات و چون فكر امر به معروف و نهي از منكر در نظر مردم محدود شده و مردم از جنبه امر به معروف و نهي از منكر توجهي به اصلاحات امور زندگي اجتماعي خود ندارند نتيجه اين شده كه اگر احيانا شهرداري مثلا يك قدم اصلاحي در مورد ارزاق و خواربار بخواهد بردارد و يا يك قدم در مورد نظافت شهر بخواهد بردارد ، بخواهند جلو گرانفروشي را بگيرند ، و يا اينكه بخواهند مقررات خوبي براي عبور و مرور اتومبيلها معين كنند مردم احساس نمي كنند كه پاي يك امر مذهبي در ميان است ، زيرا حس نمي كنند كه اين هم از جنبه ديني يك وظيفه است ، و حال آنكه به قول صاحب جواهر : به هر وسيله و هر طريق هست بايد كاري كرد كه معروف تقويت و منكر ريشه كن شود . علت اينكه مردم فعلا در اين كارها كوتاهي مي كنند اينست كه اين امور را از دائره معروف و منكر خارج كرده اند . وضع امر به معروف در دوره هاي اخير اينها كه عرض كردم اشاره مختصري بود به تاريخ دور امر به معروف و نهي از منكر ، حالا خوب است اشاره اي هم بشود به تاريخ نزديك اين اصل ، يعني تقريبا در يك قرن و در نيم قرن پيش ، اينها را ديگر در كتابي به طور تفصيل ننوشته اند ، چيزهائي است كه كم و بيش همه ما از پيرمردان و پدران خود شنيده ايم . بايد عرض كنم همان طور كه وقتي انسان به سفارشها و توصيه هاي پيشوايان ديني مراجعه مي كند و يا به تاريخ دور اين اصل مراجعه مي كند متأثر و متأسف مي شود كه چرا اين اصل امروز عملي نيست ، وقتي هم كه درباره منظره هاي هولناك و وحشيانه اي كه در اين اواخر به نام امر به معروف و نهي از منكر پيدا مي شده فكر مي كند خدا را شكر مي كند كه چه خوب شد كه اين امر به معروفها و نهي از منكرها از بين رفت و اي كاش اگر بقايائي هم دارد از بين برود . مظاهري در اين اواخر به نام امر به معروف و نهي از منكر در زندگي اجتماعي ما پيدا شده كه بايد گفت اگر معناي امر به معروف و نهي از منكر اين است ، خوب است متروك بماند . اصل فراموش شده آقاي آيتي از اصل امر به معروف ، به نام اصل فراموش شده ياد كردند . راست است اصل فراموش شده هم هست ، اما بايد ديد چرا فراموش شده ؟ من معتقدم كه در اين مورد هم مثل همه موارد ، ما بايد قبل از توجه به علل خارجي قضيه ، سخن معروف منسوب به اميرالمؤمنين ( ع ) را فراموش نكنيم كه فرمود دواؤك فيك ، و داؤك منك دواي درد تو در خود تو است و منشأ درد هم در خود تو است . اين خود ما بوديم كه اين اصل را به صورتي درآورديم كه مردم را بيزار كرديم و اين اصل را فراموشانديم . امر به معروف و نهي از منكر در اسلام از نظر اجرايي شرايطي دارد . اولين شرطش حسن نيت و اخلاص است . ما فقط در مورد منكراتي كه علني است و به آنها تجاهر مي شود حق تعرض داريم . ديگر حق تجسس و مداخله در اموري كه مربوط به زندگي خصوصي مردم است نداريم . ولي در گذشته نزديك يكعده مردم ماجراجو و شرور بالطبع كه مي خواستند ماجراجوئي كنند و حساب خرده هاي خود را با ديگران صاف كنند ، اين اصل مقدس را دستاويز قرار مي دادند ، احيانا براي آنكه بتوانند مقاصد خود را عملي كنند چند صباحي در گوشه مدرسه زندگي مي كردند و براي خود عبائي و ردائي و عمامه و نعليني و ريش و هيكلي مي ساختند و بعد به جان مردم مي افتادند . چه جرمها و جنايتها كه به اين نام نشد ! و چه منكرات شنيع كه به نام نهي از منكر واقع نشد ! داستانها در اين زمينه هم شنيده ايم و مي دانيم . مي گويند در زمان رياست مرحوم آقا نجفي اصفهاني يك روز عده اي كه نام طلبه روي خود گذاشته بودند ولي طلبه واقعي نبودند ( طلاب واقعي هميشه از اينگونه اعمال و ماجراها خود را دور نگه مي داشتند ) در حالي كه نفس مي زدند و يك دايره شكسته و يك دمبك شكسته در دست داشتند آمدند به منزل مرحوم آقا نجفي . ايشان پرسيدند چه خبر است ؟ از كجا مي آئيد ؟ اينها چيست در دست شما ؟ گفتند در مدرسه بوديم كه به ما اطلاع دادند در چندين خانه آنطرف مدرسه مجلس عروسي است و در آنجا دايره و دمبك مي زنند . از پشت بام مدرسه از روي بامهاي خانه ها از اين پشت بام به آن پشت بام رفتيم تا به آن خانه رسيديم . داخل آن خانه شديم و مردم را زديم و دايره و دمبك آنها را شكستيم . يكي از آنها جلو و آمد و گفت : من خودم رفتم جلو سيلي محكمي به گوش عروس زدم . مرحوم آقا نجفي گفت : حقيقة نهي از منكر هم همين است كه شما كرديد . چندين منكر به نام نهي از منكر مر تكب شديد : اولا مجلس عروسي بوده ، ثانيا شما حق تجسس نداشته ايد ، ثالثا شما چه حق داشته ايد از پشت بامهاي مردم برويد . رابعا كي به شما اجازه داده كه برويد زد و خورد كنيد ؟ نظائر اين داستان در گذشته زياد بوده است . خوشبختانه حالا نيست ، ولي حالا هم بايد بدانيم بسياري نهي از منكرها روي قانون امر به معروف و نهي از منكر نيست ، بلكه خود آنها منكراتي است كه بايد جلو آنها گرفته شود . اصل " پند يا بند " قسمت ديگري كه خواستم در حاشيه گفته باشيم اينست كه در ميان ما ، در اجراء امر به معروف و نهي از منكر ، آن چيزي كه بيشتر مورد توجه بوده دو وسيله بوده . الان هم مي بينيم مردم در اجراء اين اصل توجهشان فقط به همين دو چيز است . آن دو چيز يكي گفتن است و ديگري اعمال زور ، يعني اول بگوئيم بعد هم اگر از گفتن نتيجه نگرفتيم اعمال زور بكنيم . و به تعبير ديگر كه تعبير سعدي است ما به " پند " معتقد هستيم و " بند " ، اول پند مي دهيم و اگر اثر نكند و قدرت داشته باشيم ، به زدن و بستن متوسل مي شويم . اين دو تا را خوب شناخته ايم و به اين دو تا آشنائي داريم . البته شك نيست كه گفتن و پند دادن ، وسيله اي است از وسائل . اعمال زور هم به سهم خود در مواردي وسيله ديگري است از وسائل . ولي آيا وسيله امر به معروف و نهي از منكر منحصر است به همين دو ؟ وسيله ديگر و راه ديگري نيست ؟ راه اخلاص و عمل در اخبار وارد شده كه امر به معروف و نهي از منكر سه مرحله سه مقام دارد : مرحله قلب ، مرحله زبان ، مرحله يد و عمل . ما معمولا از مرحله قلب بجاي آنكه اخلاص و حسن نيت و علاقه به سرنوشت مسلمانان را درك كنيم ، جوش و خروش و عصبانيتهاي بيجا مي فهميم ، و از مرحله زبان بجاي آنكه بيانهاي روشن كننده و منطقي بفهميم ، كه قرآن مي فرمايد : ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة ، موعظه ها و پندهاي تحكم آميز مي فهميم ، و از مرحله يد و عمل هم بجاي اينكه تبليغ عملي و حسن عمل و همچنين تدابير عملي بفهميم تنها اين مطلب را فهميده ايم كه بايد اعمال زور كرد . روي هم رفته ما براي گفتن و نوشتن و خطابه و مقاله زياده از حد ، اعجاز قائل هستيم ، خيال مي كنيم با گفتن و زبان ، كار درست مي شود ، در صورتي كه : • سعديا گرچه سخندان و مصالح گوئي • به عمل كار برآيد به سخنداني نيست در حديث است : كونوا دعاه للناس بغير السنتكم . مردم را به دين حق و صلاح دعوت كنيد اما با ابزاري غير از ابزار زبان يعني با ابزار عمل . در حديث ديگري است كه معمولا مورد استناد فقهاء در باب امر به معروف و نهي از منكر است كه : ما جعل الله بسط اللسان و كف اليد و انما جعلهما يبسطان معا و يكفان معا . يعني چنين نيست كه خدا اجازه داده باشد كه تنها زبان باز باشد ولي دست بسته باشد ، بلكه اگر باز است هر دو بايد باز باشد و اگر مي خواهد بسته باشد هر دو بسته باشد ، يعني اگر عمل در كار نباشد خوب است زبان هم بسته باشد . در اينجا استنباط يكي از بزرگترين فقهاي اسلامي را از اين حديث و امثال اين حديث براي شما از كتاب خودش نقل مي كنم . شيخ ابوجعفر طوسي معروف به " شيخ الطائفه " در كتاب " نهاية " كه از متون معتبر فقهيه ما است مي فرمايد : " و الامر بالمعروف يكون باليد و اللسان . فاما باليد فهو ان يفعل المعروف ، و يجتنب المنكر علي وجه يتأسي به الناس " . يعني امر به معروف ، هم به وسيله دست مي شود و هم به وسيله زبان ، اما به وسيله دست معنايش اينست كه خودش شخصا عامل كار خير باشد و عملا از منكرات اجتناب كند تا مردم خودبخود به او تأسي جويند ، و اما باللسان فهو ان يدعوا الناس الي المعروف و يعدهم علي فعله المدح و الثواب ، و يزجرهم و يحذرهم في الاخلال به من العقاب . يعني اما به وسيله زبان به اين نحو است كه مردم را دعوت كند و نويد بدهد كه در دنيا مورد ستايش و در آخرت مشمول پاداش الهي واقع مي شوند و آنها را از كيفرهاي بد بترساند . بعد مي فرمايد : " و قد يكون الامر بالمعروف باليد بان يحمل الناس علي ذلك بالتاديب و الردع و قتل النفوس و الاضراربها من الجراحات الا ان هذا الضرب لا يجب فعله الا باذن سلطان الوقت المنصوب للرئاسة " ( 1 ) . يعني يك قسم از امر به معروف يدي و عملي اينست كه طرف را تأذيب كند و گاه منجر به قتل نفس و جراحت مي شود ، ولي اگر مستلزم زدن و قتل نفس باشد بدون دستور حكومت شرعي جايز نيست . صاحب جواهر الكلام بعد از نقل اين عبارتها يا قسمتي از اين عبارتها از شيخ طوسي ، اينطور به گفته خود ادامه مي دهد : " نعم ، من اعظم افراد ________________________________________ 1 - نهاية ، ص 299 و 300 ، و بجاي " الاضراريها " " و ضرب " آورده است . الامر بالمعروف و النهي عن المنكر و اعلاها و اتقنها و اشدها تأثيرا خصوصا بالنسبة الي رؤساء الدين هو ان يلبس رداء المعروف واجبه و مندوبه و ينزع رداء المنكر محرمه و مكروهه ، و يستكمل نفسه بالاخلاق الكريمة ، و ينزهها عن الاخلاق الذميمة " . يعني آري ، از بزرگترين امر به معروف و نهي از منكرها و بالاترين آنها و پايه دارترين آنها و مؤثرترين آنها خصوصا نسبت به زعماء ديني ( كه مردم به آنها و عمل آنها مي نگرند ) اينست كه عملا جامه كار نيك بپوشد و در كارهاي خير ، چه واجب و چه مستحب عملا پيشقدم باشد ، جامه زشتكاري را از اندام خود دور كند ، نفس خويش را به اخلاق عالي تكميل كند و اخلاق زشت را از خود دور نگهدارد . بعد مي فرمايد : فان ذلك منه سبب تام لفعل الناس المعروف و نزعهم المنكر ، خصوصا اذا اكمل ذلك بالمواعظ الحسنة المرغبة و المرهبه ، فان لكل مقام مقالا ، و لكل داء دواء ، و طب النفوس و العقول اشد من طب الابدان . يعني امر به معروف و نهي از منكر از طريق حسن عمل ، سبب مؤثر و كاملي است و ممكن نيست بي اثر بماند ، خصوصا اگر به پند و اندرزهاي خوب زباني ضميمه شود كه هر مقامي سخني را ايجاب مي كند و هر دردي دوائي دارد . بهداشت و معالجه روح مردم مشكل تر و پرپيچ و خم تر ا ست از معالجه بدن آنها . در آخر ، سخن خود را به اين جمله ختم مي كند : نسال الله التوفيق لهذه المراتب يعني از خدا مسئلت مي نمائيم كه ما را براي رسيدن به اين درجات موفق بدارد . علي ( ع ) مي فرمايد " من نصب نفسه للناس اماما فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره و ليكن تاديبه بسيرته قبل تأديبه بلسانه ، و معلم نفسه و مودبها احق با لا جلال من معلم الناس و مودبهم " ( 1 ) . يعني آنكس كه مي خواهد پيشواي مردم باشد و مردم را به دنبال خود به راهي دعوت كند ، پيش از آنكه مي خواهد به ديگران ياد بدهد خود را مخاطب كند و به خودش تعليم و تلقين نمايد . پيش از آنكه مي خواهد مردم را با زبان خود تربيت كند ، با عمل و روش اخلاقي خوب و اخلاق صحيح ، خود را تربيت كند . آنكس كه خودش را تعليم و تلقين مي كند و خودش را تربيت و تأديب مي كند براي احترام و تكريم شايسته تر است از آنكه معلم و مربي ديگران است . انتظار بيش از حد از زبان و گوش اين خود يك غفلت عظيم و اشتباه بزرگي است امروز در اجتماع ما كه براي گفتن و نوشتن و خطابه و مقاله ، و خلاصه براي زبان و مظاهر زبان بيش از اندازه ارزش قائليم و بيش از اندازه انتظار داريم . در حقيقت از زبان اعجاز مي خواهيم . بالضروره ، گفتن و نوشتن خصوصا اگر همانطوري باشد كه قرآن فرموده ، حكمت و موعظه حسنه باشد ، حقائق را روشن كند ، تنها به صورت پندهاي تحكم آميز و آمرانه نباشد ، شرط لازمي است ولي به اصطلاح شرط كافي و يا علت تامه نيست . و چون از زبان بيش از اندازه انتظار داريم و از گوش مردم هم بيش از اندازه انتظار داريم و مي خواهيم تنها با زبان و گوش همه كارها را انجام دهيم و انجام نمي شود ناراحت مي شويم و ناله و فغان مي كنيم و مي گوئيم : ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، حكمت . 73 گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنچه البته به جائي نرسد فرياد است اين شعر براي ما در همه زمانها صادق بوده و هست . فكر نمي كنم كه ما اشتباه مي كنيم ، ما بيش از اندازه از اين گوش و زبان بيچاره انتظار داريم ، گاهي هم - بلكه بيشتر اوقات - بايد از راه عمل و چشم استفاده كنيم ، ما با دست خود و عمل خود خوب رفتار كنيم تا آنها با چشم خودشان ببينند . يك مقداري هم به اين گوش و زبان بيچاره استراحت بدهيم . عمل جمعي و گروهي مطلب ديگر اينكه گذشته از اينكه ما در اجراء امر به معروف و نهي از منكر بايد عمل را دخالت دهيم ، به اين نكته توجه داشته باشيم كه عمل هم اگر فردي باشد چندان مفيد فايده اي نيست خصوصا در دنياي امروز . اين هم خود يك مشكلي است در زندگي اجتماعي ما كه آنهايي هم كه اهل عمل مي باشند توجهي به عمل اجتماعي ندارند و به اصطلاح تك رو مي باشند . از عمل فردي كاري ساخته نيست ، از فكر فرد كاري ساخته نيست ، از تصميم فرد كاري ساخته نيست ، همكاري و همفكري و مشاركت لازم است . در تفسير " الميزان " در ذيل آيه كريمه قرآن : يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا ( 1 ) بحثي دارد راجع به اينكه دستور اسلام اينست كه تفكر ، تفكر اجتماعي باشد . ________________________________________ 1 - سوره آل عمران ، آيه . 200 منطق يا تعبد مطلب ديگر كه آن خيلي مهم است اينست كه ما در اجراء امر به معروف و نهي از منكر ، منطق را دخالت نمي دهيم ، در صورتي كه هر كاري منطقي مخصوص به خود دارد كه كليد آن كار است . عرض كردم چيزي را كه ما خوب شناخته ايم و بيش از اندازه برايش اثر قائل شديم زبان بود نه عمل ، در عمل هم توجه به عمل فردي بود نه اجتماعي . اكنون مي گويم چيزي كه بيش از هر چيز ديگر مورد غفلت است دخالت منطق است در اين كار . مقصود اينست كه در كار معروف و منكر بايد تدابير عملي انديشيد و بايد ديد چه طرز عملي مردم را نسبت به فلان كار نيك تشويق مي كند و مردم را از فلان عمل زشت باز مي دارد . چندي پيش در يكي از روزنامه هاي عصر مقاله اي خواندم تحت عنوان " خروارها پند و نصيحت " . در آن مقاله بعد از آنكه نوشته بود كه در كشور ما خروارها پند و نصيحت به صورتهاي مختلف ولي بي اثر است اين مثل را ذكر كرده بود : " يك جو درمان بهتر از صد خروار نسخه است " . بعد نوشته بود : " چندين سال پيش در يكي از شهرهاي كوچك واقع در ايالت فيلادلفيا ( امريكا ) زنها مبتلا به قمار بازي شده بودند . ابتدا كشيشها و روزنامه نويسها و خطباء و فصحاء تا مي توانستند راجع به بدي قمار خصوصا براي زنها گفتند و نوشتند ، ولي مثل همين حرفهاي خودماني مانند گردو روي گنبد سر خورد و پائين افتاد و به جائي نرسيد ، تا آنكه شهردار محل به فكر افتاد يكي دو تا باشگاه و نمايشگاه هنري زنانه داير كند و سرگرميهاي مناسب در آنجا فراهم نمايد ، از قبيل نمايش بچه هاي چاق و تندرست و جايزه دادن به مادران كاردان ، و از قبيل كارهاي دستي و غيره ، كه هر كدام برنامه و ترتيبات خاصي داشت و مردم را سر ذوق مي آورد . دو سه سالي از اين جريان گذشت كه زنهاي آن شهر به كلي قمار را فراموش كردند " . اين را مي گويند چاره عملي و تدبير عملي . اين ، معناي دخالت دادن منطق و تدبير است در مبارزه با منكرات . اگر آنها مي خواستند به موعظه ها و خطابه هاي كشيشان و مقاله ها و روزنامه ها قناعت كنند مي بايست براي هميشه بنشينند و مثل ما بگويند : گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنچه البته به جائي نرسد فرياد است از قديم در ميان ما معروف است كه زنها زياد غيبت مي كنند . الان هم زنهاي قديمي و محجبه در عين اينكه اهل نماز و روزه و مسجد و عبادت هستند زياد غيبت مي كنند . چرا ؟ زيرا محيط خانوادگي قديمي ما با آن سبكي كه بود طوري است كه زن و بيچاره اگر غيبت نكند حرف ديگر و كار ديگر ندارد . اهل علم و معرفت و كتاب كه نيست . اهل هنر و كاردستي و صنعت كه نيست . در حال فراغت از زحمات خانه سرگرمي ديگري ندارد جز اينكه دور هم جمع شوند و غيبت كنند . روح بالاخره غذا مي خواهد . وقتي غذاي صحيح نرسيد ، از گوشت مرده تغذيه مي كند . ا يحب احدكم ان يأكل لحم اخيه ميتا ( 1 ) . در حديث راجع به غيبت وارد ________________________________________ 1 - سوره حجرات ، آيه . 12 شده كه الغيبة ادام كلاب النار ( 1 ) غيبت ، خورش سگهاي جهنم است . ما تاكنون هر چه خواسته ايم جلو اين عمل را بگيريم از راه موعظه و زبان بوده ، در فكر چاره عملي و تدبير منطقي نبوده ايم ، قهرا بلا اثر مانده ، بعد بجاي آنكه خودمان و طرز عمل خودمان را متهم نمائيم زنهاي بيچاره را متهم كرده ايم كه جنس آنها چنين و چنان است . همچنين امروز در محيط زنهاي متجدد و فرنگي ماب ما بيماري ديگري وجود دارد و آن بيماري هوسبازي و ولو بودن در حاشيه خيابانها و پيروي مفرط از مد پرستي و اسراف و تجمل است ، بطوري كه در اخبار روزنامه ها مي خوانيم كه اروپائيان اعتراف دارند كه در اين امور زنهاي ايراني در جهان درجه اول اند . اين را هم مي خواهيم با زبان و موعظه و يا ملامت و طعنه علاج كنيم و البته با اين وسائل چاره پذير نيست . اگر روزي توفيق پيدا كنيم كه عملا در فكر چاره جوئي بيفتيم و منطق را در امر به معروف و نهي از منكر دخالت دهيم همه اين مشكلات به خوبي و آساني حل مي شود . اگر مي خواهيد بدانيد كه در متن دستورات اسلامي به دخالت دادن منطق در امر به معروف و نهي از منكر توجه شده ، به اين نكته توجه كنيد : فقهاء عموما به استناد اخبار و احاديث گفته اند كه يكي از شرائط امر به معروف و نهي از منكر احتمال تأثير است . احتمال اثر يعني احتمال نتيجه دادن . هر حكمي مصلحتي دارد : نماز مصلحتي دارد ، روزه مصلحتي دارد ، وضو مصلحتي ، امر به معروف و نهي از منكر هم مصلحتي دارد . مصلحت اين كار اينست كه طرف به سخن يا ________________________________________ 1 - بحار الانوار ، ج 75 ص . 246 عمل ما ترتيب اثر بدهد . پس معناي احتمال تأثير اينست كه احتمال بدهي مصلحت تشريع اين حكم بر سخن يا عمل تو مترتب بشود . حال از شما سؤال مي كنم كه چرا در مورد نماز نگفته اند اگر احتمال مي دهي اين نماز در تو اثر داشته باشد و آن مصلحتي كه در نماز هست مترتب مي شود بخوان ، و اگر احتمال نمي دهي نخوان ؟ و همچنين درباره وضو و روزه و حج و غيره . براي اين كه آنها تعبدي محض مي باشند . ما نمي توانيم عقل خودمان را در كيفيت آنها و در اين كه بايد بكنيم يا نبايد بكنيم و چه جور بكنيم دخالت بدهيم . ولي امر به معروف و نهي از منكر از كارهائي است كه ساختمان و كيفيت ترتيب آن و اينكه در كجا مفيد است و به چه شكل مفيد است و مؤثر است و بهتر ثمر مي دهد و بار مي دهد و نتيجه مي دهد ، همه را شارع در اختيار عقل ما و فكر ما و منطق ما گذاشته است . عرض كردم صاحب جواهر هم مي گويد : در همه موارد ، يگانه چيزي را كه بايد در نظر گرفت اينست كه به چه نحو و به چه شكل و با چه كيفيت و چه وسيله ، به هدف و مقصود نزديك مي شويم . اگر اين مطلب را خوب بفهميم طرز فكر ما در فهم اخبار و احاديث امر به معروف و نهي از منكر عوض مي شود و بسياري از تعارضهائي كه خيال مي كنيم بين ادله اين اصل در بعضي خصوصيات وجود دارد مرتفع مي شود . فعلا نمي توانيم بيش از اين در اطراف اين مطلب صحبت بكنم زيرا وقت گذشته است . خلاصه اينكه اگر ما راستي مي خواهيم اين اصل فراموش شده را زنده كنيم بايد مكتبي و روشي به وجود آوريم عملي ( نه زباني فقط ) و در عين حال اجتماعي ( نه انفرادي ) و در عين حال منطقي و مبتني بر اصول علمي علم النفسي و اجتماعي . در اين وقت است كه صد در صد اميد موفقيت هست . اين نكته را هم بگويم در خاتمه عرايضم : غالبا وقتي كه اسم امر به معروف و نهي از منكر برده مي شود گفته مي شود : اي آقا ! مگر مي گذارند ؟ ! مگر مي شود امر به معروف و نهي از منكر كرد ؟ ! موانع زيادي هست . من بر عكس معتقدم كه يگانه چيزي كه در هيچ زماني ممكن نيست به طور كلي جلو آن را گرفت و هيچ قدرتي نمي تواند به كلي از او جلوگيري كند همين امر به معروف و نهي از منكر است . البته اگر مقصود از امر به معروف و نهي از منكر تنها گفتن و جنجال كردن و بعد هم اعمال زور و فشار باشد ممكن است موانعي پيش بيايد ، ولي عرض كردم اساس امر به معروف و نهي از منكر نيكوكاري است . مگر ممكن است كسي بخواهد از خود گذشتگي كند و خود را در خدمت خلق خدا قرار دهد ، بخواهد خودش خوب باشد و به مردم خوبي كند و آنگاه قدرتي بتواند جلو خوبي خود او يا خوبي كردن او را بگيرد ؟ ! مگر مي شود به مردم گفت خوب نباشيد و به مردم خوبي نكنيد ؟ ! به هر حال اينست اصل مقدس امر به معروف و نهي از منكر ، و آن بود و هست طرز مواجهه ما با اين اصل مقدس كه كار به اينجا كشيده كه نه تنها در جامعه ما متروك شده ، در افكار ما نيز مسخ شده و تغيير شكل داده است . راستي هيچ تاكنون در اطراف اين مسئله فكر كرده ايد كه چرا ما در تاريخ اسلام از هر طبقه اي شخصيتهاي مبرز داشته ايم : ادباء بزرگ داشته ايم ، حكماء بزرگ داشته ايم ، فقهاء بزرگ داشته ايم ، شعراء بزرگ داشته ايم ، وعاظ و خطباء بزرگ داشته ايم ، و كتاب و نويسندگان بزرگ داشته ايم ، منجمين و رياضيون بزرگ داشته ايم ، سياستمداران بزرگ داشته ايم ، صنعتگران و هنرمندان بزرگ داشته ايم ، ولي مصلحين نداشته ايم و از اين جهت ما خيلي فقيريم . البته كم و بيش " مصلح " در ميان ما ظهور كرده اما نه آن اندازه كه انتظار مي رود ، با اينكه ما اصلي در اسلام داريم به نام اصل امر به معروف و نهي از منكر . اين اصل مي بايست مصلحين زيادي به وجود آورده باشد . البته نبايد انتظار داشت كه به همان اندازه كه مثلا اديب يا حكيم يا فقيه يا منجم و رياضيدان داشته ايم مي بايست مصلح اجتماعي و ديني داشته باشيم . " مصلح " يك نبوغ و شخصيت و عمق نظر و دورانديشي و گذشت ديگري لازم دارد و قهرا عزيز الوجودتر و قليل الوجودتر است ، ولي فكر مي كنم به همان نسبت هم كه بسنجيم باز نداشته ايم . چرا ؟ اين سؤالي است كه فعلا براي من مقدور نيست كه بتوانم جوابي به آن بدهم . اينقدر مصلح نداشته ايم و سخن از اصلاح كمتر شنيده ايم كه فكر نمي كنيم اين هم يك شأن بزرگي است و شايسته مردان بزرگ است . اگر به ما بگويند اميرالمؤمنين يا سيد الشهداء سلام الله عليهما مردي بود حكيم ، همه ، معناي اين كلمه را مي فهميم و اين را مدحي براي آن حضرت مي شماريم . و همچنين است اگر بگويند مردي بود فقيه و عارف به احكام الهي ، يا بگويند مردي بود خطيب و فصيح و بليغ . ولي اگر بگويند مصلح بود ، چيزي از اين كلمه نمي فهميم و چندان به نظر ما مهم نمي آيد ، در صورتي كه از همه شؤون بالاتر همين است ، و خودشان هم همين اسم و همين شأن را براي خود پسنديده ايد . علي عليه السلام مي فرمايد " اللهم انك تعلم انه لم يكن الذي كان منا منافسة في سلطان ، و لا التماس شي ء من فضول الحطام ، و لكن لنرد المعالم من دينك ، و نظهر الاصلاح في بلادك ، فيأمن المظلومون من عبادك ، و تقام المعطلة من حدودك " ( 1 ) خدايا تو مي داني من نه در پي رياست و زعامت و حكومتم و نه طالب مال و ثروت دنيا ، من فقط مردي مصلح مي باشم ، مي خواهم نشانه هاي از بين رفته دين را برگردانم و در بلاد تو اصلاحي به عمل آورم تا ستمديدگان در امان قرار گيرند و حدود تو جاري شود . سيد الشهداء سلام الله عليه در وصيتي كه هنگام حركت نوشت و به برادرش محمد ابن حنفيه داد مي نويسد : اني ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي ( 2 ) من براي هوا و هوس قيام نكردم . من مردي اخلالگر و ستمگر نيستم . فلسفه قيام من و نهضت من اصلاح طلبي است . من مردي مصلح مي باشم . ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خ . 129 2 - مقتل خوارزمي ، ج 1 ص . 188
اصل اجتهاد در اسلام اين سخنراني در اول ارديبهشت سال 1340 سه هفته بعد از فوت مرحوم آية الله بروجردي اعلي الله مقامه ايراد شده است . بسم الله الرحمن الرحيم و ما كان المؤمنون لينفروا كافه فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون ( 1 ) . اجتهاد چيست ؟ مسأله اجتهاد و تقليد ، اين روزها مسأله روز است . بسياري اشخاص اين روزها مي پرسند و يا با خود فكر مي كنند كه اجتهاد در اسلام چه صيغه اي است و از كجاي اسلام در آمده است ؟ چرا بايد تقليد كرد ؟ شرايط اجتهاد چيست ؟ وظايف مجتهد چيست ؟ وظايف مجتهد چيست ؟ وظايف مقلد چيست ؟ ________________________________________ 1 - سوره توبه ، آيه 122 : [ و مؤمنين همگي نمي توانند كوچ كنند ، پس چرا از هر فرقه اي گروهي كوچ نمي كنند تا در دين تفقه و دانش كافي پيدا كنند و چون به سوي قوم خود بازگشتند آنها را هشدار دهند ] . اجتهاد به طور سر بسته به معناي صاحبنظر شدن در امر دين است ، ولي صاحب نظر بودن و اعمال نظر كردن در امور ديني از نظر ما كه شيعه هستيم دو جور است : مشروع و ممنوع ، همان طوري كه تقليد نيز بر دو قسم است : مشروع و ممنوع . اجتهاد ممنوع اما اجتهادي كه از نظر ما ممنوع است به معناي تقنين و تشريع قانون است ، يعني مجتهد حكمي را كه در كتاب و سنت نيست ، با فكر خودش و رأي خودش وضع كند . اين را در اصطلاح " اجتهاد رأي " مي گويند . اينگونه اجتهاد از نظر شيعه ممنوع است ولي اهل تسنن آن را جايز مي دانند . آنها منابع تشريع و ادله شرعيه را كه ذكر مي كنند مي گويند : كتاب و سنت و اجتهاد . اجتهاد را كه مقصود همان " اجتهاد رأي " است در عرض كتاب و سنت قرار مي دهند . اين اختلاف نظر از اينجا سرچشمه مي گيرد كه اهل تسنن مي گويند احكامي كه به وسيله كتاب و سنت تشريع شده ، محدود و متناهي است و حال آنكه وقايع و حوادثي كه پيش مي آيد نامحدود است پس يك منبع ديگر غير از كتاب و سنت لازم است معين شده باشد براي تشريع احكام الهي ، و آن همان است كه از او به اجتهاد رأي تعبير مي كنيم . در اين زمينه احاديثي هم از رسول اكرم ( ص ) روايت كرده اند . از آنجمله اينكه رسول خدا ( ص ) هنگامي كه معاذ بن جبل را به يمن مي فرستاد از او پرسيد در آنجا چگونه حكم مي كني ؟ گفت مطابق كتاب خدا . فرمود اگر حكم را در كتاب خدا نيافتي چگونه حكم مي كني ؟ گفت از سنت پيغمبر خدا استفاده مي كنم . فرمود اگر در سنت پيغمبر خدا نيافتي چه خواهي كرد ؟ گفت : اجتهد رأيي يعني فكر و ذوق و سليقه خودم را به كار مي اندازم . احاديث ديگري هم در اين زمينه روايت كرده اند . در اينكه " اجتهاد رأي " چگونه است و به چه ترتيبي بايد صورت بگيرد در ميان اهل تسنن اختلاف نظر است . شافعي در كتاب معروف خود به نام " الرسالة " كه اولين كتابي است كه در علم اصول فقه نوشته شده و بنده در كتابخانه مجلس ديده ام بابي دارد به نام باب اجتهاد شافعي در آن كتاب اصرار دارد كه اجتهاد كه در احاديث آمده منحصرا " قياس " است . قياس اجمالا يعني موارد مشابه را در نظر بگيريم و در قضيه مورد نظر خود مطابق آن موارد مشابه حكم كنيم . ولي بعضي ديگر از فقهاء اهل تسنن ، اجتهاد رأي را منحصر به قياس ندانسته اند ، " استحسان " را نيز معتبر شمرده اند . استحسان يعني اينكه مستقلا بدون اينكه موارد مشابه را در نظر بگيريم ببينيم اقرب به حق و عدالت چيست و ذوق و عقل ما چگونه مي پسندد همانطور رأي بدهيم . و همچنين است " استصلاح " يعني تقديم مصلحتي بر مصلحت ديگر . و همچنين است " تأول " يعني هر چند حكمي در نصي از نصوص ديني ، در آيه اي از آيات قرآن و يا حديثي از احاديث معتبره پيغمبر خدا ( ص ) رسيده ولي به واسطه بعضي مناسبات ، ما حق داشته باشيم از مدلول نص صرف نظر كنيم و " رأي اجتهادي " خود را مقدم بداريم . هر كدام از اينها احتياج به شرح و تفصيل دارد و بحث شيعه و سني را در ميان مي آورد . در اين زمينه يعني زمينه اجتهاد در عرض نص و در مقابل نص كتابها نوشته شده و شايد از همه بهتر همين رساله اي است كه اخيرا علامه جليل مرحوم سيد شرف الدين - رحمةالله عليه - به نام " النص و الاجتهاد " نوشته اند . اما از نظر شيعه چنين اجتهادي مشروع نيست . از نظر شيعه و ائمه شيعه ، اساس اولي اين مطلب يعني اينكه احكام كتاب و سنت وافي نيست پس احتياج به اجتهاد رأي است درست نيست . اخبار و احاديث زيادي در اين زمينه آمده كه حكم هر چيزي به طور كلي در كتاب و سنت موجود است . در " كافي " بعد از باب " البدع و المقائيس " بابي دارد به اين عنوان : " باب الردإلي الكتاب و السنة و انه ليس شي ء من الحلال و الحرام و جميع ما يحتاج اليه الناس إلا و قد جاء فيه كتاب او سنة " ( 1 ) . ائمه اهل بيت ( ع ) از قديم الايام به مخالفت با قياس و رأي شناخته شده اند . و البته قبول كردن و قبول نكردن قياس و اجتهاد رأي را از دو نظر مي توان مورد مطالعه قرار داد . يكي از آن جهت كه عرض كردم يعني قياس و اجتهاد رأي را به عنوان يك منبع از منابع تشريع اسلامي بشماريم و در عرض كتاب و سنت قرار مي دهيم و بگوئيم مواردي هست كه حكمي به وسيله وحي تشريع نشده و بايد مجتهدين با رأي خود آن را بيان كنند ، و ديگر از آن جهت كه قياس و اجتهاد رأي را به عنوان وسيله استنباط احكام واقعي مورد استفاده قرار دهيم همانطوري كه از ساير وسائل و طرق مثل خبر واحد استفاده مي كنيم . به اصطلاح ممكن است به قياس جنبه موضوعيت بدهيم و ممكن است جنبه طريقيت بدهيم . ________________________________________ 1 - كافي ، ج 1 ، كتاب العلم : [ باب رجوع به قرآن و سنت ، و اينكه همه حلال و حرام و احتياجات مردم در قرآن يا سنت موجود است ] . در فقه شيعه ، قياس و رأي به هيچيك از دو عنوان بالا معتبر نيست . اما از نظر اول به جهت اينكه ما حكم تشريع نشده ( ولو به طور كلي ) به وسيله كتاب و سنت نداريم ، و اما از نظر دوم به جهت آنكه قياس و رأي از نوع گمانها و تخمينهائي است كه در احكام شرعي زياد به خطا مي رود . اساس مخالفت شيعه و سني در مورد قياس همان قسمت اول است گو اينكه قسمت دوم در ميان اصوليين بيشتر معروف و مشهور شده است . حق " اجتهاد " در ميان اهل تسنن دوام پيدا نكرد . شايد علت امر ، اشكالاتي بود كه عملا به وجود آمد . زيرا اگر چنين حقي ادامه پيدا كند خصوصا اگر " تأول " و تصرف در نصوص را جايز بشماريم و هر كس مطابق رأي خود تصرف و تأولي بنمايد چيزي از دين باقي نمي ماند . شايد به همين علت بود كه تدريجا حق اجتهاد مستقل سلب شد و نظر علماء تسنن بر اين قرار گرفت كه مردم را سوق بدهند فقط به تقليد از چهار مجتهد و چهار امام معروف : ابوحنيفه ، شافعي ، مالك بن انس ، احمد بن حنبل ، و مردم را از تقليد و پيروي غير اين چهار نفر منع كنند . اين كار ابتدا در مصر شد ( در قرن هفتم ) و بعد در ساير كشورهاي اسلامي هم عمل شد . اجتهاد مشروع كلمه اجتهاد تا قرن پنجم به همين معناي بالخصوص يعني به معناي قياس و اجتهاد رأي كه از نظر شيعه اجتهاد ممنوع است استعمال مي شد . علماي شيعه تا آنوقت در كتب خود " باب الاجتهاد " را مي نوشتند براي اينكه آنرا رد كنند و باطل بشمارند و آنرا ممنوع اعلام نمايند ، مثل شيخ طوسي در " عده " . ولي تدريجا معناي اين كلمه از اختصاص بيرون آمد و خود علماي اهل تسنن مثل ابن حاجب در " مختصر الاصول " كه عضدي آنرا شرح كرده و تا اين اواخر كتاب اصول رسمي جامع از هر بوده و شايد الان هم باشد ، و قبل از او غزالي در كتاب معروف " المستصفي " كلمه اجتهاد را به معناي خصوص اجتهاد رأي استعمال نكردند كه در عرض كتاب و سنت قرار بگيرد ، بلكه به معناي مطلق جهد و كوشش براي به دست آوردن حكم شرعي به كار بردند كه با اين تعبير بيان مي گردد : استفراغ الوسع في طلب الحكم الشرعي . به حسب اين تعريف معناي اجتهاد به كار بردن منتهاي كوشش در استنباط حكم شرعي از روي ادله معتبره شرعيه است ، اما اينكه ادله شرعيه معتبره چيست ؟ آيا قياس و استحسان و غيره نيز از ادله شرعيه هست يا نيست ؟ مطلب ديگري است . از اينوقت علماي شيعه نيز اين كلمه را پذيرفتند ، زيرا اجتهاد را به اين معني آنها قبول داشتند . اين اجتهاد ، اجتهاد مشروع است . هر چند اين كلمه در ابتدا در ميان شيعه يك كلمه منفوري بود ولي بعد از آنكه تغيير معنا و مفهوم داد علماي شيعه تعصب نور زيدند و از استعمال آن خودداري نكردند . چنين به نظر مي رسد كه در بسياري از موارد ، علماي شيعه مقيد بودند كه رعايت وحدت و اسلوب و هماهنگي با جماعت مسلمين را بنمايند . مثلا اهل تسنن اجماع را حجت مي دانستند و تقريبا براي اجماع نيز مانند قياس ، اصالت و موضوعيت قائلند و شيعه آن را قبول ندارد ، چيز ديگر را قبول دارد ، ولي براي حفظ وحدت و اسلوب ، نام آنچه را خودشان قبول داشتند اجماع گذاشتند . آنها گفته بودند ادله شرعيه چهار تا است : كتاب و سنت و اجماع و اجتهاد ( قياس ) ، اينها گفتند : ادله شرعيه چهار تا است : كتاب و سنت و اجماع و عقل . فقط بجاي قياس عقل را گذاشتند . به هر حال اجتهاد تدريجا معناي صحيح و منطقي پيدا كرد ، يعني به كار بردن تدبر و تعقل در فهم ادله شرعيه كه البته احتياج دارد به يك رشته علوم كه مقدمه شايستگي و استعداد تعقل و تدبر صحيح و عالمانه مي باشند . علماء اسلام تدريجا برخوردند كه استنباط و استخراج احكام از مجموع ادله شرعيه احتياج دارد به يك سلسله علوم و معارف ابتدائي از قبيل علوم ادبيه و منطق ، و به دانستن قرآن و تفسير و حديث و رجال حديث و شناختن قواعد علم اصول و حتي اطلاع بر فقه ساير فرق . " مجتهد " به كسي گفتند كه اين علوم را واجد باشد . به طور جزم نمي گويم ولي گمان قوي دارم كه اول كسي كه كلمه اجتهاد و مجتهد را در شيعه به اين معنا استعمال كرد علامه حلي است . علامه در كتاب " تهذيب الاصول " بعد از باب القياس ، باب الاجتهاد دارد و در آنجا اجتهاد را به همين معنا استعمال كرده كه امروز استعمال مي كنند و شايع است . پس اجتهاد ممنوع و مردود از نظر شيعه يعني رأي و قياس كه در قديم به نام اجتهاد ناميده مي شده ، خواه آنرا يك منبع تشريع و تقنين مستقل بشماريم ، و يا آنرا وسيله استنباط و استخراج حكم واقعي قرار دهيم . ولي اجتهاد مشروع عبارت است از به كار بردن كوشش و جهد بر مبناي تخصص فني . پس اينكه گفته مي شود اجتهاد در اسلام چه صيغه اي است ؟ و از چه مقوله اي است ؟ و چه محلي از اعراب دارد ؟ بايد گفت اجتهاد به معنائي كه امروز مي گويند يعني اهليت و تخصص فني . بديهي است كسي كه مي خواهد به قرآن و حديث مراجعه كند ، بايد تفسير قرآن و معاني آيات و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آنرا بداند ، حديث معتبر را از حديث غير معتبر تميز دهد ، به علاوه روي قواعد عقلائي صحيح ، تعارضها را در احاديث تا حدي كه ممكن است حل كند ، موارد اجماعي و متفق عليه مذهب را تميز دهند . در خود آيات قرآن و همچنين در احاديث ، يك سلسله قواعد كلي ذكر شده و استفاده و اعمال آن قواعد مانند همه قواعد ديگر در همه علوم تمرين و ممارست لازم دارد . بايد مثل صنعتگر ماهري كه بداند از مجموع موادي كه جلويش ريخته است چه ماده اي را انتخاب كند ، مهارت و استعداد داشته باشد . مخصوصا در احاديث ، جعل و وضع زياد است ، صحيح و سقيم بهم آميخته است . بايد قدرت تشخيص صحيح از سقيم در او باشد . به هر حال آنقدر معلومات مقدماتي بايد داشته باشد كه واقعا اهليت و صلاحيت و تخصص فني داشته باشد . پيدايش اخباريگري در شيعه در اينجا يك جريان مهم و خطرناكي را كه در عالم تشيع در چهار قرن پيش تقريبا ، در موضوع اجتهاد پيدا شد بايد ذكر كنم و آن ، موضوع " اخباريگري " است . و اگر گروهي از علماء مبرز و دلير نبودند و جلو اين جريان نمي ايستادند و آنرا نمي كوبيدند معلوم نبود كه امروز چه وضعي داشتيم . مكتب اخباريگري بيش از چهار قرن از عمرش نمي گذرد . مؤسس اين مكتب مردي است به نام ملا امين استرآبادي كه شخصا مرد باهوشي بوده و اتباع زيادي از علماء شيعه پيدا كرد . خود اخباريين مدعي هستند كه قدماي شيعه تا زمان " صدوق " ، همه مسلك اخباري داشتند . ولي حقيقت اينست كه اخباريگري به صورت يك مكتب با يك سلسله اصول معين كه منكر حجيت عقل باشد ، و همچنين حجيت و سنديت قرآن را به بهانه اينكه فهم قرآن مخصوص اهل بيت پيغمبر است و وظيفه ما رجوع به احاديث اهل بيت است منكر شود ، و همچنين بگويد اجماع ، بدعت اهل تسنن است پس از ادله اربعه يعني كتاب و سنت و اجماع و عقل ، تنها سنت حجت است ، و همچنين مدعي شود كه همه اخباري كه در كتب اربعه يعني " كافي " و " من لا يحضره الفقيه " و " تهذيب " و " استبصار " آمده صحيح و معتبر بلكه قطعي الصدور است ، خلاصه مكتبي با اين اصول ، پيش از چهار قرن پيش وجود نداشته است . شيخ طوسي در كتاب " عده الاصول " از گروهي از قدما به عنوان " مقلده " ياد مي كند و انتقاد مي نمايد ، ولي آنها مكتبي از خود نداشته اند . علت اينكه شيخ آنها را مقلده مي خواند اينست كه در اصول دين هم به اخبار استدلال كرده اند . به هر حال مكتب اخباريگري ضد مكتب اجتهاد و تقليد است . آن اهليت و صلاحيت و تخصص فني كه مجتهدين قائلند او منكر است ، تقليد غير معصوم را حرام مي داند . به حكم اين مكتب چون حجت و سند ، منحصر به احاديث است و حق اجتهاد و اعمال نظر هم نيست ، مردم موظفند مستقيما به متون مراجعه كنند و به آنها عمل نمايند و هيچ عالمي را به عنوان مجتهد و مرجع تقليد واسطه قرار ندهند . ملا امين استرآبادي كه مؤسس اين مكتب است و شخصا مردي با هوش و مطالعه كرده و مسافرت رفته بود كتابي دارد به نام " الفوائد المدنيه " . در آن كتاب با سرسختي عجيبي به جنگ مجتهدين آمده . مخصوصا سعي دارد كه حجيت عقل را منكر شود . مدعي است كه عقل فقط در اموري كه مبدأ حسي دارند يا قريب به محسوسات مي باشند ( مثل رياضيات ) حجت است . در غير اينها حجت نيست . از قضا اين فكر تقريبا مقارن است با پيدايش فلسفه حسي در اروپا . آنها در علوم حجيت عقل را منكر شدند و اين مرد در دين منكر شد . حالا اين فكر را اين مرد از كجا آورد ؟ آيا ابتكار خودش بود يا از كسي ديگر گرفته ؟ معلوم نيست . يادم هست در تابستان سال 1322 شمسي كه بروجرد رفته بودم و آنوقت هنوز مرحوم آية الله بروجردي اعلي الله مقامه در بروجرد بودند و به قم نيامده بودند يكروز سخن از همين فكر اخباريين شد . ايشان در ضمن انتقاد از اين فكر فرمودند كه پيدايش اين فكر در ميان اخباريين اثر موج فلسفه حسي بود كه در اروپا پيدا شد . اين را من آنوقت از ايشان شنيدم ، بعد كه به قم آمدند و درس اصول ايشان به اين مبحث يعني مبحث حجيت قطع رسيد من انتظار داشتم دوباره اين مطلب را از ايشان بشنوم ولي متأسفانه چيزي نگفتند . الان نمي دانم كه اين فقط حدسي بود كه ايشان ابراز مي داشتند يا مدركي داشتند ، من خودم تاكنون به مدركي بر نخورده ام و بسيار بعيد مي دانم كه اين فكر حسي در آنوقت از غرب به شرق آمده باشد . ولي از طرف ديگر ايشان هم بي مدرك سخن نمي گفتند . اكنون متأسفم كه چرا از ايشان استفسار نكردم . مبارزه با اخباريگري به هر حال اخباريگري نهضتي بود بر ضديت عقل . جمود و خشكي عجيبي بر اين مسلك حكمفرما است . خوشبختانه افراد رشيدي مانند وحيد بهبهاني معروف به " آقا " كه آقايان آل آقا از نسل ايشان هستند ، و شاگردان ايشان ، و بعد مرحوم حاج شيخ مرتضي انصاري اعلي الله مقامه با اين مسلك مبارزه كردند . وحيد بهبهاني در كربلا بود . در آنوقت صاحب " حدائق " هم كه اخباري متبحري است ، در كربلا بود و هر دو حوزه درس داشتند . وحيد مسلك اجتهاد داشت و صاحب " حدائق " مسلك اخباري ، و قهرا مبارزه سختي بود . بالاخره وحيد بهبهاني ، صاحب حدائق را شكست داد . مي گويند شاگردهاي مبرز وحيد بهبهاني از قبيل كاشف الغطاء و بحر العلوم و سيد مهدي شهرستاني ، همه ، اول شاگرد صاحب حدائق بودند و بعد آمدند به درس وحيد و درس صاحب حدائق را ترك كردند . ولي البته صاحب حدائق يك اخباري ملايمي است ، خودش مدعي است كه مسلك او با مسلك مرحوم مجلسي يكي است ، متوسط بين اخباري و اصولي است ، به علاوه مردي متقي و خدا ترس و با ايمان بوده ، با همه اينكه وحيد بهبهاني با شدت با او مبارزه كرد و نماز جماعت خواندن با او را منع كرد ، او برعكس مي گفت نماز جماعت با آقاي وحيد صحيح است ، و مي گويند وقت مردن وصيت كرد كه نماز ميت او را وحيد بهبهاني بخواند . مبارزه شيخ انصاري از اين جهت بود كه يك پي ريزي متقني براي علم اصول فقه كرد كه مي گويند خودش مي گفت اگر امين استرآبادي زنده بود اصول من را مي پذيرفت . البته مكتب اخباري در اثر اين مقاومتها شكست خورد و الان جز در گوشه و كنارها پيرواني ندارد ، ولي همه افكار اخباريگري كه به سرعت و شدت بعد از پيدايش ملا امين در مغزها نفوذ كرد و در حدود دويست سال كم و بيش سيادت كرد ، از مغزها بيرون نرفته ، الان هم مي بينيد خيلي ها تفسير قرآن را اگر حديثي در كار نباشد جايز نمي دانند . جمود اخباريگري در بسياري از مسائل اخلاقي و اجتماعي و بلكه پاره اي مسائل فقهي هنوز هم حكومت مي كند . فعلا مجال شرح و بسط نيست . يك چيز كه باعث رشد و نفوذ طرز فكر اخباري در ميان مردم عوام مي شود آن جنبه حق به جانب عوام پسندي است كه دارد ، زيرا صورت حرف اينست كه مي گويند ما از خودمان حرفي نداريم ، اهل تعبد و تسليم هستيم ، ما جز قال الباقر ( ع ) و قال الصادق ( ع ) سخني نداريم ، از خودمان حرف نمي زنيم ، حرف معصوم را مي گوئيم . شيخ انصاري در " فرائد الاصول " مبحث برائت و احتياط ، از سيد نعمة الله جزايري كه مسلك اخباري دارد نقل مي كند كه مي گويد : " آيا هيچ عاقلي احتمال مي دهد كه در روز قيامت يك بنده اي از بندگان خدا را ( يعني يك اخباري را ) بياورند و از او بپرسند تو چگونه عمل مي كردي و او بگويد به فرمايش معصومين عمل مي كردم و هر جا كه كلام معصوم نبود احتياط مي كردم و آنوقت يك همچو آدمي را ببرند به جهنم و از آن طرف يك آدم لا قيد و بي اعتنا به سخن معصوم ( يعني يك نفر اصولي و پيرو مسلك اجتهاد ) را كه هر حديثي را به يك بهانه طرد مي كند ببرند بهشت ! حاشا و كلا " . جوابي كه مجتهدين مي دهند اينست كه اينگونه تعبد و تسليمها ، تسليم به قول معصوم نيست ، تسليم به جهالت است . اگر واقعا محرز بشود كه معصوم سخني گفته ما هم تسليم هستيم ولي شما مي خواهيد جاهلانه به هر چه مي شنويد تسليم شويد . در اينجا براي نمونه كه فرق بين طرز فكر جامد اخباري و فكر اجتهادي معلوم شود مطلبي را كه اخيرا برخورده ام ذكر مي كنم . يك نمونه از دو طرز تفكر در احاديث زيادي امر شده تحت الحنك هميشه در زير گلو افتاده باشد ، نه در حال نماز فقط بلكه در همه احوال . يكي از آن احاديث اينست : الفرق بين المؤمنين و المشركين التلحي . يعني فرق بين مسلمان و مشرك تحت الحنك در زير گلو انداختن است . عده اي اخباريين به اين حديث و امثال آن تمسك كرده مي گويند هميشه بايد تحت الحنك افتاده باشد . ولي مرحوم ملا محسن فيض با اينكه به اجتهاد خوشبين نبوده ، در " وافي " باب الزي و التجمل ، اجتهادي دارد ، مي فرمايد در قديم مشركين شعاري داشتند كه تحت الحنك را به بالا مي بسته اند و نام اين عمل را " اقتعاط " مي گذاشته اند . اگر كسي اين كار را مي كرد معنايش اين بود كه من جزء آنها هستم . اين حديث دستور مبارزه و عدم پيروي از آن شعار را مي دهد . ولي امروز ديگر آن شعار از بين رفته پس موضوعي براي اين حديث باقي نيست . حالا برعكس چون همه تحت الحنك را به بالا مي بندند ، اگر كسي تحت الحنك را در زير چانه چرخ بدهد حرام است ، زيرا لباس شهرت مي شود و لباس شهرت حرام است . در اينجا جمود اخباريگري حكم مي كند كه بگوئيم در متن اين حديث دستور تحت الحنك انداختن رسيده و ديگر فضولي است كه ما در اطراف آن حرف بزنيم و نظر بدهيم و اجتهاد كنيم . ولي فكر اجتهادي مي گويد ما دو دستور داريم : يكي دستور احتراز از اشعار مشركين كه روح مضمون اين حديث است ، و يكي دستور ترك لباس شهرت . در ايامي كه آن شعار در دنيا موجود بوده و مسلمانها از آن شعار احتراز مي كرده اند ، بر همه واجب بوده كه تحت الحنك بيندازند ، ولي امروز كه آن موضوع از بين رفته و از شعار بودن خارج شده و در عمل هيچكس تحت الحنك نمي اندازد ، اگر كسي اين كار را بكند مصداق لباس شهرت است و حرام است . اين يك نمونه بود كه خواستم عرض كنم . امثال اين زياد است . از وحيد بهبهاني نقل شده كه فرمود يك وقت هلال ماه شوال به تواتر ثابت شد . اينقدر افرادي آمدند و گفتند ما ماه را ديديم كه براي من يقين حاصل شد . من حكم كردم كه امروز عيد فطر است . يكي از اخباريين به من اعتراض كرد كه تو خودت نديده اي و اشخاص مسلم العدالة هم شهادت نداده اند ، چرا حكم كردي ؟ گفتم متواتر است و از تواتر براي من يقين پيدا شد . گفت در كدام حديث وارد شده كه تواتر حجت است ؟ ! ايضا وحيد مي گويد : جمود اخباريها به اين حد است كه اگر فرضا مريضي رفته باشد پيش يكي از ائمه و آن امام به او فرموده باشد آب سرد بخور ، اخباريها به همه مريضهاي دنيا خواهند گفت هر وقت مريض شديد و هر مرضي پيدا كرديد علاجش آب سرد است ، فكر نمي كنند كه اين دستور مخصوص حال آن مريض بوده نه همه مريضها . ايضا معروف است كه بعضي اخباريها دستور مي دادند كه به كفن ميت شهادتين بنويسند و به اين صورت بنويسيد اسماعيل يشهد ان لا اله الا الله يعني اسماعيل شهادت مي دهد به وحدانيت خدا حال چرا شهادت را به نام اسماعيل بنويسند ، زيرا در حديث وارد شده كه حضرت صادق ( ع ) در كفن فرزندشان اسماعيل به اين عبارت نوشته بودند . اخباريين فكر نمي كردند كه در كفن اسماعيل كه اينطور مي نوشتند چون اسم او اسماعيل بود . حالا كه مثلا حسن قلي بك مرده چرا اسم خودش را ننويسيم و اسم اسماعيل را بنويسيم ؟ ! اخباريين مي گفتند اينها ديگر اجتهاد و اعمال نظر و اتكاء به عقل است . ما اهل تعبد و تسليم و قال الباقر ( ع ) و قال الصادق ( ع ) مي باشيم ، از پيش خود دخالت نمي كنيم . تقليد ممنوع اما تقليد : تقليد بر دو قسم است : ممنوع و مشروع . يك نوع تقليد است كه به معناي پيروي كوركورانه از محيط و عادت است كه البته ممنوع است و آن همان است كه در آيه قرآن به اين صورت مذمت شده : انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون ( 1 ) . اينكه گفتم تقليد بر دو قسم است : ممنوع و مشروع ، مقصود از تقليد ممنوع تنها اين تقليد كه تقليد ________________________________________ 1 - سوره زخرف ، آيه 23 : [ ما پدران خود را بر يك راهي يافته ايم و خود نيز به آثار آنان اقتدا مي كنيم ] . كوركورانه از محيط و عادت آباء و اجداد است نيست ، بلكه مي خواهم بگويم همان تقليد جاهل از عالم و رجوع عامي به فقيه بر دو قسم است : ممنوع و مشروع . اخيرا از بعضي مردم كه در جستجوي مرجع تقليد هستند گاهي اين كلمه را مي شنوم كه مي گويند مي گرديم كسي را پيدا كنيم كه آنجا " سر بسپاريم " . مي خواهم بگويم تقليدي كه در اسلام دستور رسيده " سر سپردن " نيست ، چشم باز كردن و چشم بازداشتن است . تقليد اگر شكل " سر سپردن " پيدا كرد هزارها مفاسد پيدا مي كند . در اينجا حديث مفصلي كه در اين زمينه هست و نوشته ام ، براي شما از رو مي خوانم . جمله معروف و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه ( 1 ) كه از جمله سندهاي تقليد و اجتهاد است جزء همين حديث است و شيخ انصاري درباره اين حديث مي گويد : آثار صدق از آن نمايان است . اين حديث در ذيل اين آيه كريمه است : و منهم اميون لا يعلمون الكتاب الا اماني و ان هم الا يظنون . اين آيه در مقام مذمت عوام و بي سوادان يهود است كه از علماء و پيشوايان دين خود پيروي و تقليد مي كردند ، و دنباله آياتي است كه روش ناپسند علماء يهود را ذكر مي كند . مي فرمايد يك عده آنها همان مردم بي سواد و نادان بودند كه از كتاب ________________________________________ 1 - [ و اما هر يك از فقهاء كه خوددار و حافظ دين خود و مخالف هواي نفس و مطيع فرمان مولاي خود باشد عوام حق دارند از او تقليد كنند ] . آسماني خود چيزي جز يك رشته خيالات و آرزوها نمي دانستند و دنبال گمان و وهم مي رفتند . حديث امام صادق ( ع ) درباره تقليد ممنوع : در ذيل اين آيه اين حديث است كه شخصي به حضرت صادق ( ع ) عرض مي كند كه عوام و بي سوادان يهود راهي نداشتند جز اينكه از علماء خود هر چه مي شنوند قبول كنند و پيروي نمايند . اگر تقصيري هست ، متوجه علماء يهود است . چرا قرآن عوام الناس بيچاره را كه چيزي نمي دانستند و فقط از علماء خود پيروي مي كردند مذمت مي كند ؟ چه فرقي بين عوام يهود و بين عوام ما هست ؟ اگر تقليد و پيروي عوام از علماء مذموم است پس عوام ما نيز كه از علماء ما پيروي مي كنند بايد مورد ملامت و مذمت قرار گيرند . اگر آنها نمي بايست قول علماء خود را بپذيرند اينها نيز نبايد بپذيرند . حضرت فرمود : بين عوامنا و علمائنا و بين عوام اليهود و علمائهم فرق من جهة و تسوية من جهة : اما من حيث استووا فان الله قد ذم عوامنا بتقليدهم علمائهم كما قد ذم عوامهم . و اما من حيث افترقوا فلا . يعني عوام و علماء ما و عوام و علماء يهود از يك جهت فرق دارند و از يك جهت مثل هم اند . از آن جهت كه مثل هم مي باشند ، خداوند عوام را نيز به آن نوع تقليد از علماء مذمت كرده و اما از آن جهت كه فرق دارند نه . آن شخص عرض كرد : يا ابن رسول الله توضيح بدهيد . فرمود : عوام يهود علماء خود را در عمل ديده بودند كه صريحا دروغ مي گويند ، از رشوه پرهيز ندارند ، احكام و قضاءها را به خاطر رودربايستي ها و رشوه ها تغيير مي دهند ، مي دانستند كه درباره افراد و اشخاص عصبيت به خرج مي دهند ، حب و بغض شخصي را دخالت مي دهند ، حق يكي را به ديگري مي دهند . آنگاه فرمود و اضطروا بمعارف قلوبهم الي ان من يفعل ما يفعلونه فهو فاسق لا يجوز ان يصدق علي الله و لا علي الوسائط بين الخلق و بين الله . يعني به حكم الهامات فطري عمومي كه خداوند در سرشت هر كس تكوينا قرار داده مي دانستند كه هر كس كه چنين اعمالي داشته باشد نبايد قول او را پيروي كرد ، نبايد قول خدا و پيغمبران خدا را با زبان او قبول كرد . در اينجا امام مي خواهد بفرمايد كه كسي نگويد كه عوام يهود اين مسأله را نمي دانستند كه نبايد به قول علمائي كه خودشان برخلاف دستورهاي دين عمل مي كنند عمل كرد . زيرا اين مسأله ، مسأله اي نيست كه كسي نداند . دانش اين مسأله را خداوند در فطرت همه افراد بشر قرار داده و عقل همه كس اين را مي داند . به اصطلاح اهل منطق ، از جمله قضايا قياساتها معها است ، دليلش با خودش است . كسي كه فلسفه وجوديش پاكي و طهارت و ترك هوا و هوس است اگر دنبال هوا و هوس و دنياپرستي برود ، به حكم تمام عقول بايد سخن او را نشنيد . بعد فرمود : و كذلك عوام امتنا اذا عرفوا من فقهائهم الفسق الظاهر ، و العصبية الشديده ، و التكالب علي حطام الدنيا و حرامها ، و اهلاك من يتعصبون عليه و ان كان لاصلاح امره مستحقا ، و بالترفق بالبر و الاحسان علي من تعصبوا له و ان كان للاذلال و الاهانة مستحقا . فمن قلدمن عوامنا مثل هؤلاء فهم مثل اليهود الذين ذمهم الله بالتقليد لفسقة فقهائهم ( 1 ) . يعني : و به همين منوال است حال عوام ما . اينها نيز اگر در فقهاء خود ، اعمال خلاف ، تعصب شديد ، تزاحم بر سر دنيا ، طرفداري از طرفداران خود هر چند ناصالح باشند ، كوبيدن مخالفين خود هر چند مستحق احسان و نيكي باشند ، اگر اين اعمال را در آنها حس كنند و بازهم چشم خود را ببندند و از آنها پيروي كنند عينا مانند همان عوام يهودند و مورد مذمت و ملامت هستند . پس معلوم مي شود كه تقليد ممدوح و مشروع " سر سپردن " و چشم بستن نيست ، چشم باز كردن و مراقب بودن است و اگر نه ، مسؤليت و شركت در جرم است . انديشه عوامانه كريت و اعتصام علماء بعضي از مردم خيال مي كنند كه تأثير گناه در افراد يكسان نيست ، در مردم عادي گناه تأثير دارد و آنها را از تقوا و عدالت ساقط مي كند ولي در طبقه علماء تأثيري ندارد ، آنها يك نوع " كريت " و يك نوع " اعتصام " دارند ، نظير فرقي كه بين آب قليل و آب كثير است كه آب كثير اگر به قدر كر شد ديگر از نجاست منفعل نمي شود ، در صورتي كه اسلام براي احدي كريت و اعتصام قائل نيست ، حتي براي شخص پيغمبر اكرم ( ص ) . چرا مي گويد : قل اني اخاف ان عصيت ربي عذاب يوم عظيم اي پيغمبر ! بگو ________________________________________ 1 - احتجاج طبرسي ، ج 2 ص 263 ، به نقل از تفسير منسوب به امام حسن عسكري عليه السلام . و بجاي " بالترفق " " بالترفرف " آورده است . خود من نيز اگر معصيت كنم از عذاب روز بزرگ بيمناكم . چرا مي فرمايد : لئن اشركت ليحبطن عملك اگر نوعي شرك در كار تو وارد شود عملت تباه خواهد شد . همه اينها براي اين تعليم است كه تبعيضي در كار نيست ، كريت و اعتصامي براي احدي نيست . داستان موسي و عبد صالح كه در قرآن كريم آمده داستان عجيبي است . يك نكته بزرگ كه از اين داستان استفاده مي شود اين است كه تابع و پيرو تا آنجا تسليم متبوع و پيشوا است كه اصول و مبادي و قانون ، نشكند و خراب نشود . اگر ديد آن متبوع ، كاري برخلاف اصول و مباني انجام مي دهد نمي تواند سكوت كند . گو اينكه در اين داستان ، عملي كه عبد صالح كرد از نظر خود او كه افق وسيعتري را مي ديد و به باطن موضوع توجه داشت برخلاف اصول نبود بلكه عين وظيفه و تكليف بود ، ولي سخن در اينست كه چرا موسي صبر نمي كرد و زبان به انتقاد مي گشود ، با اينكه وعده مي داد و به خود تلقين مي كرد كه اعتراض نكند بازهم اعتراض و انتقاد مي كرد . نقص كار موسي در اعتراض و انتقاد نبود ، در اين بود كه به رمزم مطلب و باطن كار آگاه نبود . البته اگر به رمز مطلب آگاه مي شد اعتراض نمي كرد . و مايل بود كه برسد به رمز مطلب ، ولي مادامي كه از نظر او عملي برخلاف اصول و قانون الهي است ايمان او به او اجازه نمي دهد سكوت كند . بعضي گفته اند اگر تا قيامت عمل عبد صالح تكرار مي شد موسي از اعتراض و انتقاد باز نمي ايستاد مگر آنكه به رمز مطلب آگاه مي شد . موسي به او مي گويد : هل اتبعك علي ان تعلمن مما علمت رشدا ؟ يعني آيا اجازه مي دهي از تو پيروي كنم تا مرا تعليم كني ؟ او مي گويد انك لن تستطيع معي صبراغ تو نخواهي توانست در مصباحت من طاقت بياوري و نسبت به آنچه مي بيني سكوت كني . بعد خود او علت را به خوبي توضيح مي دهد : و كيف تصبر علي ما لم تحط به خبرا ؟ مگر تو وقتي كه ببيني عملي برخلاف صورت مي گيرد و از سر و رمز مطلب آگاه نباشي صبرخواهي كرد ؟ ! موسي گفت : ستجدني إن شاءالله صابرا و لا اعصي لك امرا . اميدوارم اگر خدا بخواهد صبر كنم و امر تو را مخالفت نكنم . موسي نگفت چه به رمز مطلب پي ببرم و چه نبرم صبر خواهم كرد ، همينقدر گفت اميدوارم اين تحمل در من پيدا شود . البته اين تحمل آنوقت براي موسي پيدا مي شود كه از رمز مطلب آگاه گردد . بعد او خواست صريحتر از موسي قول بگيرد كه حتي اگر به رمز مطلب هم پي نبري سكوت كن و اعتراض نكن تا وقتي كه موقعش برسد خودم توضيح دهم : قال فان اتبعتني فلا تسئلني عن شي ء حتي احدث لكن منه ذكرا . يعني اگر دنبال من آمدي هر چه ديدي سكوت كن ، بعد من خودم توضيح مي دهم . در اينجا ديگر آيه كريمه ندارد كه موسي پذيرفت . در آيه همين قدر دارد كه بعد با هم راه افتادند و رفتند تا آخر داستان كه كم و بيش همه شنيده ايد . به هر حال خواستم عرض كرده باشم كه تقليد جاهل از عالم ، سر سپردگي نيست . تقليد ممنوع جاهل از عالم همان است كه شكل سرسپردگي پيدا كند و به صورت " جاهل را بر عالم بحثي نيست ، ما ديگر نمي فهميم ، شايد تكليف شرعي چنين و چنان اقتضاء كرده باشد " و امثال اينها ادا مي شود . اين داستان را به عنوان شاهد و تأييدي بر مطلب آن حديث امام صادق ( ع ) عرض كردم . تقليد مشروع حضرت بعد از آن جمله ها كه قبلا راجع به تقليد مذموم نقل كردم تقليد مشروع و ممدوح را اين طور بيان مي كند : فاما كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه . هر كدام از فقهاء كه بتواند خود را ضبط و نگهداري كند ، دعوتها و صورتهاي شيطان كه وإستفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجلك ( 1 ) او را از جا نكند ، دين خود را حفظ كند ، دين خودش را نفروشد ( شايد مقصود اين باشد كه دين را در ميان مردم و جامعه حفظ كند ) ، مخالف هواهاي نفساني و مطيع امر الهي باشد ، عوام از همچو كسي مي توانند تقليد كنند . البته اين نكته واضح است كه مخالفت يك عالم روحاني با هواي نفس فرق دارد با مخالفت يكنفر از عوام ، زيرا هواي نفس هر كسي در امور معيني است . هواي نفس جوان يك چيز است و هواي نفس پير يك چيز ديگر . هر كسي در هر مقام و هر درجه و هر طبقه و هر سني كه هست يك نوع هواي نفس دارد . مقياس هواپرستي يك عالم روحاني اين نيست كه ببينيم مثلا شراب مي خورد يا نمي خورد ؟ قمار مي كند يا نمي كند ؟ نماز و روزه را ترك مي كند يا ترك نمي كند ؟ مقياس هواپرستي او ، در جاه و مقام و ميل به دست بوسي و شهرت و محبوبيت و علاقه به اينكه مردم دنبال سرش ________________________________________ 1 - سوره اسراء ، آيه 64 : [ و هر كدام از آنها را توانستي با صداي خود بخوان ، و با سپاه سواره و پياده ات بر آنان بتاز ] . حركت كنند و در صرف بيت المال در راه آقائي خود و يا باز گذاشتن دست كسان و خويشان و مخصوصا آقازادگان گرام در بيت المال و امثال اينها است. بعد امام ( ع ) فرمود : و هم بعض فقهاء الشيعة لا جميعهم . يعني كساني كه داراي اين فضائل و ملكات عاليه باشند بعضي از فقهاء شيعه هستند نه همه آنها . اين حديث به اعتبار جمله هاي آخرش يكي از مدارك مسأله اجتهاد و تقليد است . پس معلوم شد هر كدام از اجتهاد و تقليد بر دو قسم است : مشروع و ممنوع . چرا تقليد ميت جايز نيست ؟ مسأله اي ما در فقه داريم كه از مسلمات فقه ما است ، و آن اينكه تقليد ميت ابتداء جايز نيست . تقليد ميت اگر جايز باشد فقط در ادامه دادن تقليد كسي است كه در زمان حياتش از او تقليد مي كرده اند و حالا مرده است . تازه ، ادامه دادن تقليد ميت هم بايد با اجازه و تصويب مجتهد حي باشد . من به ادله فقهي اين مسأله كاري ندارم ، همينقدر مي گويم بسيار فكر اساسي است اما به شرط اينكه هدف اين مسأله روشن شود . فائده اول اين فكر اينست كه وسيله اي است براي بقاء حوزه هاي علمي ديني كه ادامه پيدا كند و علوم اسلامي محفوظ بماند ، نه تنها محفوظ بماند بلكه روز بروز پيش برود و تكامل پيدا كند و مشكلات حل نشده حل شود . اينطور نيست كه همه مشكلات ما در قديم به وسيله علماء حل شده و ديگر اشكالي و كاري نداريم . ما هزاران معما و مشكل در كلام و تفسير و فقه و ساير علوم اسلامي داريم كه بسياري از آنها به وسيله علماء بزرگ در گذشته حل شده و بسياري باقي مانده و وظيفه آيندگان است كه حل كنند و تدريجا در هر رشته اي كتابهائي بهتر و جامعتر بنويسند و اين رشته را ادامه بدهند و جلو ببرند ، همان طوري كه در گذشته نيز تدريجا تفسير را جلو بردند ، كلام را جلو بردند ، فقه را جلو بردند . اين قافله نبايد در سير خود توقف كند . پس تقليد مردم از مجتهدين زنده و توجه به آنها يك وسيله اي است براي ابقاء و تكامل علوم اسلامي . علت ديگر اينست كه مسلمين هر روز با مسائل جديد در زندگي خودشان روبرو مي شوند و نمي دانند تكليفشان در اين مسائل چيست ؟ فقهاء زنده و زنده فكري لازم است كه به اين حاجت بزرگ پاسخ بدهند . در يكي از اخبار اجتهاد و تقليد آمده " و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواه احاديثنا " ( 1 ) . حوادث واقعه همان مسائل جديد است كه دوره به دوره و قرن به قرن و سال به سال پيش مي آيد . مطالعه و تتبع در كتب فقهيه در دوره ها و قرون مختلف مي رساند كه تدريجا بر حسب احتياجات مردم مسائل جديدي وارد فقه شده و فقهاء در مقام جوابگوئي برآمده اند و به همين جهت تدريجا بر حجم فقه افزوده شده . اگر كسي محققانه حساب كند مي تواند بفهمد كه مثلا فلان مسأله و فلان مسأله در چه قرني و در چه منطقه اي روي چه احتياجي وارد فقه شده . اگر مجتهد زنده به مسائل جديد پاسخ ندهد چه فرقي بين تقليد زنده و ________________________________________ 1 - احتجاج طبرسي ، ج 2 ص 283 : [ و اما در حوادث واقعه به روايان احاديث ما رجوع كنيد ] . و بجاي " احاديثنا " " حديثنا " آورده است . مرده است ؟ ! بهتر اينكه از بعضي از اموات مثل شيخ انصاري كه به اعتراف خود مجتهدين زنده از همه آنها عالمتر و محقق تر بوده تقليد كنند . اساسا " رمز اجتهاد " در تطبيق دستورات كلي با مسائل جديد و حوادث متغير است . مجتهد واقعي آنست كه اين رمز را به دست آورده باشد ، توجه داشته باشد كه موضوعات چگونه تغيير مي كند و بالتبع حكم آنها عوض مي شود . و الا تنها در مسائل كهنه و فكر شده فكر كردن و حداكثر يك علي الاقوي را تبديل به علي الاحوط كردن و يا يك علي الاحوط را تبديل به علي الاقوي كردن هنري نيست و اينهمه جار و جنجال لازم ندارد . اجتهاد البته شرائط و مقدمات زيادي دارد . مجتهد ، علوم مختلفي را بايد طي كرده باشد ، از ادبيات عرب و منطق و اصول فقه و حتي تاريخ اسلام و فقه ساير فرق اسلامي . و مدتها ممارست لازم است تا يك فقيه واقعي و حسابي پيدا شود . تنها با خواندن چند كتاب ادبي در نحو و صرف و معاني و بيان و منطق و بعد سه چهار كتاب معين از سطوح از قبيل فرائد و مكاسب و كفايه و بعد چند سال درس خارج ، كسي نمي تواند طبق معمول ادعاي اجتهاد كند و كتاب وسائل و جواهر را جلويش بگذارد و پشت سر هم فتوا بدهد . بايد راستي او تفسير و از حديث يعني از چندين هزار حديث كه در طول 250 سال از زمان حضرت رسول ( ص ) تا زمان امام عسكري ( ع ) صادر شده ، و محيط صدور اين احاديث يعني تاريخ اسلام ، و فقه ساير فرق اسلامي و از رجال و طبقات رواه آگاهي داشته باشد . آية الله بروجردي اعلي الله مقامه براستي فقيه بود . من عادت ندارم از كسي نام ببرم . ايشان هم تا زنده بودند در سخنرانيهايم از ايشان نام نبرده ام ولي حالا كه ايشان رفته اند و مطمعي نيست مي گويم كه اين مرد براستي يك فقيه ممتاز و مبرز بود ، بر همه اين رشته ها از تفسير و حديث و رجال و درايه و فقه ساير فرق اسلامي احاطه و تسلط داشت . تأثير جهان بيني فقيه در فتواهايش فقيه و مجتهد كارش استنباط و استخراج احكام است ، اما اطلاع و احاطه او به موضوعات ، و به اصطلاح طرز جهان بيني اش ، در فتواهايش زياد تأثير دارد . فقيه بايد احاطه كامل به موضوعاتي كه براي آن موضوعات فتوا صادر مي كند داشته باشد . اگر فقيهي را فرض كنيم كه هميشه در گوشه خانه و يا مدرسه بوده و او را با فقيهي مقايسه كنيم كه وارد جريانات زندگي است ، اين هر دو نفر به ادله شرعيه و مدارك احكام مراجعه مي كنند ، اما هر كدام يك جور و يك نحو بخصوص استنباط مي كنند . مثالي عرض مي كنم : " فرض كنيد يك نفر در شهر تهران ، بزرگ شده باشد و يا در شهر ديگري مثل تهران كه در آنجا كر و آب جاري فراوان است ، حوضها و آب انبارها و نهرها هست ، و همين شخص فقيه باشد و بخواهد در احكام طهارت و نجاست فتوا بدهد . اين شخص با سوابق زندگي شخصي خود وقتي كه به اخبار و روايات طهارت و نجاست مراجعه كند يك طوري استنباط مي كند كه خيلي مقرون به احتياط و لزوم اجتناب از بسياري چيزها باشد . ولي همين شخص كه يك سفر به زيارت خانه خدا مي رود و وضع طهارت و نجاست و بي آبي را در آنجا مي بيند نظرش درباب طهارت و نجاست فرق مي كند ، يعني بعد از اين مسافرت اگر به اخبار و روايات طهارت و نجاست مراجعه كند آن اخبار و روايات براي او يك مفهوم ديگر دارد . اگر كسي فتواهاي فقهاء را با يكديگر مقايسه كند و ضمنا به احوال شخصيه و طرز تفكر آنها در مسائل زندگي توجه كند مي بيند كه چگونه سوابق ذهني يك فقيه و اطلاعات خارجي او از دنياي خارج در فتواهايش تأثير داشته ، به طوري كه فتواي عرب بوي عرب مي دهد و فتواي عجم بوي عجم ، فتواي دهاتي بوي دهاتي مي دهد و فتواي شهري بوي شهري . اين دين ، دين خاتم است ، اختصاص به زمان معين و يا منطقه معين ندارد ، مربوط به همه منطقه ها و همه زمانهاست ، ديني است كه براي نظام زندگي و پيشرفت زندگي بشر آمده ، پس چگونه ممكن است فقيهي از نظامات و جريان طبيعي بي خبر باشد ، به تكامل و پيشرفت زندگي ايمان نداشته باشد و آنگاه بتواند دستورهاي عالي و مترقي اين دين حنيف را كه براي همين نظامات آمده و ضامن هدايت اين جريانها و تحولات و پيشرفتها است كاملا و به طور صحيح استنباط كند ؟ ! ادراك ضرورتها ما همين الان در فقه خودمان مواردي داريم كه فقهاء ما به طور جزم به لزوم و وجوب چيزي فتوا داده اند فقط به دليل درك ضرورت و اهميت موضوع ، يعني با اينكه دليل نقلي از آيه و حديث به طور صريح و كافي نداريم ، و همچنين اجماع معتبري نيز در كار نيست ، فقهاء از اصل چهارم استنباط يعني دليل مستقل عقلي استفاده كرده اند . فقها در اينگونه موارد از نظر اهميت موضوع و از نظر آشنائي به روح اسلام كه موضوعات مهم را بلا تكليف نمي گذارد جزم مي كنند كه حكم الهي در اين مورد بايد چنين باشد . مثل آنچه در مسأله ولايت حاكم و متفرعات آن فتوا داده اند . حالا اگر به اهميت موضوع پي نبرده بودند آن فتوا پيدا نشده بود . تا اين حد كه به اهميت موضوع پي برده اند فتوا هم داده اند . موارد ديگر نظير اين مورد مي توان پيدا كرد كه علت فتوا ندادن توجه نداشتن به لزوم و اهميت موضوع است . يك پيشنهاد مهم در اينجا من پيشنهادي دارم كه براي پيشرفت و ترقي فقه ما بسيار مفيد است . اين را قبلا مرحوم آية الله حاج شيخ عبدالكريم يزدي اعلي الله مقامه فرموده اند و من پيشنهاد ايشان را عرض مي كنم . ايشان گفته بودند چه لزومي دارد كه مردم در همه مسائل از يك نفر تقليد كنند . بهتر اينست كه قسمتهاي تخصصي در فقه قرار دهند ، يعني هر دسته اي بعد از آنكه يك دوره فقه عمومي را ديدند و اطلاع پيدا كردند تخصص خود را در يك قسمت معين قرار دهند و مردم هم در همان قسمت تخصصي از آنها تقليد كنند ، مثلا بعضي رشته تخصصي خود را عبادات قرار دهند و بعضي معاملات و بعضي سياسات و بعضي احكام ( احكام به اصطلاح فقه ) ، همانطوري كه در طب اين كار شده و رشته هاي تخصصي پيش آمده ، هر دسته اي متخصص يك رشته از رشته هاي پزشكي هستند ، بعضي متخصص قلب مي باشند ، بعضي متخصص چشم ، بعضي متخصص گوش و حلق و بيني و بعضي متخصص چيز ديگر . اگر اين كار بشود هر كسي بهتر مي تواند تحقيق كند در قسمت خودش . گمان مي كنم در كتاب " الكلام يجر الكلام " تأليف آقاي سيد احمد زنجاني سلمه الله اين مطلب از قول ايشان چاپ شده . اين پيشنهاد بسيار پيشنهاد خوبي است ، و من اضافه مي كنم كه احتياج به تقسيم كار در فقه و به وجود آمدن رشته هاي تخصصي در فقاهت ، از صد سال پيش به اين طرف ضرورت پيدا كرده و در وضع موجود يا بايد فقهاء اين زمان جلو رشد و تكامل فقه را بگيرند و متوقف سازند و يا به اين پيشنهاد تسليم شوند . تقسيم كار تخصصي در علوم زيرا تقسيم كار در علوم ، هم معلول تكامل علوم است و هم علت آن ، يعني علوم تدريجا رشد مي كنند تا مي رسند به حدي كه از عهده يك نفر تحقيق در همه مسائل آنها ممكن نيست ، ناچار بايد تقسيم بشود و رشته هاي تخصصي پيدا شود . پس تقسيم كار و پيدايش رشته هاي تخصصي در يك علم ، نتيجه و معلول تكامل و پيشرفت آن علم است . و از طرف ديگر با پيدايش رشته هاي تخصصي و تقسيم كار و تمركز فكر در مسائل بخصوص آن رشته تخصصي ، پيشرفت بيشتري پيدا مي كنند . در همه علوم دنيا از طب و رياضيات و حقوق و ادبيات و فلسفه ، رشته هاي تخصصي پيدا شده ، و همين جهت آن رشته ها را ترقي داده است . تكامل هزار ساله فقه زماني بود كه فقه بسيار محدود بود . وقتي به مكتب فقهيه قبل از شيخ طوسي مراجعه مي كنيم مي بينيم چقدر كوچك و محدود بوده است ! شيخ طوسي با نوشتن كتابي به نام " مبسوط " فقه را وارد مرحله جديدي كرد و توسعه داد . و همچنين دوره به دوره در اثر مساعي علماء و فقهاء و وارد شدن مسائل جديد و تحقيقات جديد ، بر حجم فقه افزوده شد تا آنجا كه در حدود صد سال پيش كه صاحب جواهر موفق شد يك دوره فقه بنويسد به زحمت توانست اين كار را انجام دهد . مي گويند در حدود بيست سالگي اين كار را شروع كرد و با استعداد فوق العاده و كار مداوم و عمر طويل ، در آخر عمر توانست دوره فقه را به آخر برساند . دوره جواهر در شش جلد بسيار ضخيم چاپ شده . تمام كتاب " مبسوط " شيخ طوسي كه در عصر خود نمونه فقه مشروح و مفصلي بوده شايد از نصف يك جلد از شش جلد جواهر كوچكتر باشد . بعد از صاحب جواهر ، مباني فقهي جديدي به وسيله شيخ مرتضي انصاري اعلي الله مقامه پي ريزي شد كه نمونه اش كتاب مكاسب و كتاب طهارت آن مرحوم است . بعد از ايشان در مخيله كسي هم خطور نمي كند كه يك دوره فقه با اين شرح و تحقيق تأليف يا تدريس كند . در اين وضع حاضر و بعد از اين پيشرفت و تكامل كه در فقه ما مانند ساير علوم دنيا پيدا شده و اين پيشرفت معلول مساعي علماء و فقهاء گذشته بوده ، يا بايد علماء و فقهاء اين زمان جلو رشد و تكامل فقه را بگيرند و مانع ترقي آن گردند و يا بايد آن پيشنهاد متين و مترقي را عملي كنند ، رشته هاي تخصصي به وجود بياورند و مردم هم در تقليد ، تبعيض كنند همان طوري كه در رجوع به طبيب تبعيض مي كنند . شوراي فقهي پيشنهاد ديگري هم داريم كه عرض مي كنم و معتقدم اين مطالب هر اندازه گفته شود بهتر است و آن اينكه در دنيا در عين اينكه رشته هاي تخصصي در همه علمها پيدا شده و موجب پيشرفتها و ترقيات محير العقول شده يك امر ديگر نيز عملي شده كه آن هم به نوبه خود يك عامل مهمي براي ترقي و پيشرفت بوده و هست ، و آن موضوع همكاري و همفكري بين دانشمندان طراز اول و صاحبنظران هر رشته است . در دنياي امروز ديگر فكر فرد و عمل فرد ارزش ندارد ، از تك روي كاري ساخته نيست ، علماء و دانشمندان هر رشته دائما مشغول تبادل نظر با يكديگرند ، محصول فكر و انديشه خود را در اختيار ساير اهل نظر قرار مي دهند . حتي علماء قاره اي با علماء قاره ديگر همفكري و همكاري مي كنند . در نتيجه اين همكاريها و همفكريها و تبادل نظرها بين طراز اول ها اگر نظريه مفيد و صحيحي پيدا شود زودتر منتشر مي شود و جا باز مي كند و اگر نظريه باطلي پيدا شود زودتر بطلانش روشن مي شود و محو مي گردد ، ديگر سالها شاگردان آن صاحبنظر در اشتباه باقي نمي مانند . متأسفانه در ميان ما هنوز نه تقسيم كار و تخصص پيدا شده ، نه همكاري و نه همفكري ، و بديهي است كه با اين وضع انتظار ترقي ، و حل مشكلات نمي توان داشت . راجع به مشاوره علمي و تبادل نظر هر چند به قدري واضح است كه احتياج به استدلال ندارد ، اما براي اينكه دانسته شود در خود اسلام اين پيش بينيها و دستورهاي مترقيانه هست به آيه اي از قرآن و به جمله هائي از نهج البلاغه اشاره مي كنم . در خود قرآن در سوره مباركه شوري مي فرمايد : و الذين استجابوا لربهم و اقاموا الصلوه و امرهم شوري بينهم و مما رزقناهم ينفقون ( 1 ) . اين آيه كريمه ، ________________________________________ 1 - سوره شوري ، آيه . 38 مؤمنين و پيروان اسلام را اينطور وصف مي كند : دعوت حق را اجابت مي كنند ، نماز را بپا مي دارند ، كار خود را با شور و همفكري انجام مي دهند ، و از آنچه به آنها عنايت كرده ايم انفاق مي كنند . پس ، از نظر اسلام همفكري و تبادل نظر يكي از اصول زندگي اهل ايمان و پيروان اسلام است . در نهج البلاغه مي فرمايد : و اعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه يصونون مصونه و يفجرون عيونه ، يتواصلون بالولاية و يتلاقون بالمحبه ، و يتساقون بكأس روية و يصدرون برية ( 1 ) . يعني بدانيد كه آن دسته از بندگان خدا كه علم خدا به آنها سپرده شده ، سر خدا را نگه مي داند و چشمه هاي او را جاري مي سازند يعني چشمه هاي علم را به روي مردم باز مي كنند ، با يكديگر رابطه دوستي و عواطف محبت آميز دارند ، با گرمي و بشاشت و محبت با يكديگر ملاقات مي كنند و يكديگر را از جام اندوخته هاي علمي و فكري خود سيراب مي نمايند ، اين يكي از جام اندوخته هاي فكر خود و نظر خود به آن يكي مي دهد و آن يكي به اين يكي . در نتيجه همه سيراب و ارضاء شده بيرون مي روند . اگر شوراي علمي در فقاهت پيدا شود و اصل تبادل نظر به طور كامل جامه عمل بپوشد گذشته از ترقي و تكاملي كه در فقه پيدا مي شود بسياري از اختلاف فتواها از بين مي رود . چاره اي نيست ، اگر مدعي هستيم كه فقه ما نيز يكي از علوم واقعي دنيا است بايد از اسلوبهائي كه در ساير علوم پيروي مي شود پيروي كنيم . ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 212 اگر پيروي نكنيم معنايش اينست كه از رديف علوم خارج است . پيشنهادهاي مفيد و لازم ديگري هم داشتم كه وقت گذشت و نمي توانم ذكر كنم ، زيرا در حدود سه ربع ساعت ديگر وقت مي گيرد ، و مي دانم راه بعضي از آقايان دور است تا به منزل برسند . آيه اي كه در طليعه سخن خواندم اين آيه كريمه بود فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون . اين آيه كريمه صريحا دستور مي دهد كه گروهي از مسلمين مي بايست در دين تفقه كنند و ديگران را از تفقه خود بهره مند سازند . تفقه از ماده " فقه " است . معناي فقه ، مطلق فهم نيست ، بلكه فهم عميق و بصيرت كامل به حقيقت يك چيز را فقه مي گويند . " راغب " در " مفردات " مي گويند : الفقه هو التوصل الي علم غائب بعلم شاهد . يعني فقه اينست كه از يك امر ظاهر و آشكار ، به يك حقيقت مخفي و پنهان پي برده شود . در تعريف تفقه مي گويند : تفقه اذا طلبه فتخصص به . يعني طلب كرد چيزي را و در آن تخصص پيدا كرد . اين آيه به مسلمانان مي گويد كه در فهم دين سطحي نباشند ، عميق فكر كنند ، به معنا و روح دستورها پي برند . اين آيه كريمه مدرك اجتهاد و فقاهت است ، و همين آيه كريمه سند پيشنهادهاي ما است . همچنان كه به حكم اين آيه كريمه ، بساط اجتهاد و تفقه در اسلام پهن شده است ، به حكم همين آيه بايد اين بساط گسترده تر شود ، به ضرورتها بيشتر توجه شود ، شوراي فقهي عملا وارد كار شود ، تك رويها منسوخ گردد ، رشته ها تخصصي شود تا فقه ما راه تكامل خود را ادامه دهد . احياء فكر ديني اين سخنراني در ساعت 8 بعدازظهر روز جمعه 27 مرداد ماه 1340 در انجمن ماهانه ديني ايراد شده است . بسم الله الرحمن الرحيم يا ايها الذين آمنواإستجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ( 1 ) . موضوع سخن " احياء فكر ديني " است . ممكن است در ذهنها بيايد كه اين معني ندارد ، مگر ما وظيفه داريم و يا حق داريم كه بخواهيم دين را احياء كنيم ؟ ! كار به عكس است ، دين بايد ما را احياء كند ، ما نمي توانيم دين را احياء كنيم . بالاتر اينكه شايد بعضي اينجور اشكال بكنند كه اين عنوان با خود آيه اي كه در عنوان مطلب خوانده شد تناقض دارد . آيه مي فرمايد : " يا أيها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم " . يعني دعوت خدا و پيغمبر را بپذيريد ، پيغمبري كه شما را دعوت مي كند به چيزي يعني به دين ، كه آن دين شما را زنده مي كند . دين به شما زندگي ________________________________________ 1 - سوره انفال ، آيه . 24 مي دهد . پس آن چيزي كه زندگي مي دهد دين است و آن چيزي كه زندگي مي پذيرد افراد بشرند كه ما هستيم . پس احياء فكر ديني يعني چه ؟ اولا عرض مي كنم عنوان بحث ما " احياء فكر ديني " است نه " احياء دين " . فرض كنيد گفتيم : احياء دين . هيچ منافات نيست كه هم دين محيي و زنده كننده ما باشد و هم ما وظيفه داشته باشيم كه محيي و زنده كننده دين باشيم . اين به اصطلاح دور نيست . در جلسه اول يا دوم كه راجع به تقوا صحبت مي كردم عرض كردم تقوا براي انسان مصونيت است ، تقوا به انسان صيانت مي دهد ، صائن و حافظ انسان است . در عين حال انسان موظف است كه صائن و حافظ تقوا باشد و اين دور نيست ، زيرا از دو جنبه است . ما بايد از يك نظر حافظ تقوا باشيم ، تقوا از نظر ديگر و جنبه ديگر حافظ ما است . در اينجا هم همينطور است : ما بايد محيي دين باشيم و دين هم محيي ما است ، يعني ما بايد زنده نگه داريم مايه زندگي خودمان را ، مثل اينكه آب در حيات جسماني ما مايه زندگي است ، وسيله زندگي ما است ، ولي ما بايد همين آب را سالم و پاك و زنده و عاري از هر نوع عفونت و آلودگي نگه داريم . ما نسبت به آب يك وظيفه داريم ، آب هم در طبع خودش خاصيتي دارد كه خداي تبارك و تعالي براي او قرار داده است . به علاوه در تعبيرات خود دين هر دو تا آمده است . هم ذكر شده است كه دين محيي شما است مثل همين آيه اي كه خواندم ، و هم دستورهائي رسيده است تصريحا يا اشاره كه شما هم بايد محيي دين باشيد ، بايد دين را زنده نگه داريد ، بايد اين وظيفه را براي هميشه به عهده داشته باشيد و متوجه باشيد كه بايد دين را زنده نگه داشت و نگذاشت كه دين بميرد . علي ( ع ) دوستان و رفقاي خالص و مخلص خودش را در آن خطبه معروف كه ظاهرا آخرين خطبه ايشان است ، با اين وصف ياد مي كند كه آنها دين را زنده نگه مي داشتند . " نوف بكالي " گفت : علي ( ع ) روي سنگي كه آن سنگ را " جعده بن هبيره " گذاشته بود ، رفت و ايستاد " و عليه مدرعة من صوف " در حالي كه جامه پشمين به تنش بود ، حمايل شمشيرش از ليف خرما بود ، كفشهايش هم همينطور . با همين حالت رفت روي آن سنگ قرار گرفت و از آن به جاي كرسي خطابه و منبر استفاده كرد ، آن خطابه غراء عجيب كه اشكها را جاري كرد انشاء فرمود ، آخرش به ياد دوستان گذشته اش افتاد ، فرمود : " اين اخواني الذين ركبوا الطريق ، و مضوا علي الحق ؟ " آن دوستان و راهروان طريق كجا رفتند ؟ آنها كه بر جاده حق قدم زدند و بر حق از دنيا رفتند . " اين عمار ؟ اين ابن التيهان ؟ اين ذو الشهادتين ؟ " عمار ياسر كجا است ؟ ابوالهيثم بن التيهان كجا است ؟ خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين كجا است ؟ بعد با يك حالت تأثر و شايد گريه فرمود : " اوه علي اخواني الذين قرؤوا القرآن فاحكموه " حسرت بر آن دوستان ، بر آن برادرانم كه قرآن را به حق تلاوت كردند و محكم كردند . " و تدبروا الفرض فاقاموه " فرائض دين را درست فكر كردند ، دقت كردند به حقيقت آن رسيدند ، آنرا اقامه كردند " احيوا السنة و اماتوا البدعة " ( 1 ) آنها كه سنت پيغمبر را زنده كردند و بدعت را مي راندند . ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 180 علي ( ع ) ، عمار و ابن تيهان و ذوالشهادتين و امثال اينها را محيي ست پيغمبر مي خواند . سنت يعني دين . دين ، قرآن و سنت است . اينها ماخذ دين هستند . در نهج البلاغه راجع به وجود مقدس حجة بن الحسن عجل الله تعالي فرجه تعبيراتي هست كه يك جمله اش كه الان يادم هست اينست : " و يحيي ميت الكتاب و السنة " ( 1 ) زنده مي كند قرآن و سنت مرده را . قرآني كه در ميان مردم مي ميرد و سنتي كه مي ميرد ، زنده مي كند . اين ، تعبير علي ( ع ) است نه تعبير من : او مي آيد زنده مي كند . وجود مقدس ثامن الائمه به يكي از شيعيان مي فرمايد : " احيوا امرنا " امر ولايت ما را زنده كنيد . او عرض مي كند : چگونه ما مي توانيم احياء كنيم ؟ دستور مي دهد كه حقايق سخنان ما را ، محاسن كلام ما را ، سيرت ما را ، حقايق ما را براي مردم بگوئيد و تشريح بكنيد . اين زنده كردن كار ما است . پس اين ، دور نيست . اشكال ندارد كه ما محيي دين باشيم و وظيفه داشته باشيم محيي دين باشيم در عين اينكه دين مايه حيات ما است ، و بزرگترين مايه حيات ما است . اين اولا . و ثانيا در عنوان اين سخنراني نگفتيم احياء دين ، كه اگر هم گفته بوديم همان طوري كه عرض كردم اشكال نداشت . ولي نه ، ما اين مقدار جسور نيستيم ، گفتيم " احياء فكر ديني " يعني زنده كردن طرز تفكر خود ما . دين زنده است و هرگز نمي ميرد ، يعني آن حقيقت دين قابل مردن ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 136 نيست . چيزي در اجتماع قابل مردن و يا منسوخ شدن است كه يك اصل بهتري بيايد جاي او را بگيرد . مثلا هيئت بطلميوس يك اصل علمي بود . مدتي در دنيا زنده بود ، بعد حقايق ديگري و اصول ديگري در هيئت و آسمان شناسي پيدا شد ، هيئت بطلميوس را از بين برد . همچنين نظريه انباذقلس در طبايع اربع و عناصر اربع مرد . حقايق دين و اصول كلي كه دين ذكر كرده است هرگز مردني نيست . آن چيزي كه مي گوئيم مي ميرد - اگر در زبان خود دين وارد شده است كه قرآن يا سنت مي ميرد - معنايش اينست كه در ميان مردم مي ميرد ، فكر مردم درباره دين فكر مرده اي است . مقصود ما اين است ، و الا دين خودش در ذات خودش نه مي ميرد و نه مردني است . اسلام يك حساب دارد و مسلمين حساب ديگري دارند . اسلام زنده است ومسلمانان فعلي مرده . يكي از مسائلي كه امروز علماي اجتماع دنيا رويش حساب مي كنند ، زنده بودن اسلام است در عمل ، يعني الان در تمام قاره هاي دنيا : آسيا ، آفريقا ، آمريكا ، اروپا ، حتي استراليا ، اسلام در حال پيشروي است . شايد اين مطلب را در بسياري از روزنامه ها كه اخيرا مقالاتي را از خارج ترجمه مي كنند خوانده باشيد . من تازگي خوانده ام ، نمي خواهم اسم ببرم كه در كدام روزنامه و در كدام مجله بوده . اين مطلب مورد بحث است كه چطور اسلام در آمريكا خصوصا ميان طبقه مستضعف يعني همان طبقه اي كه اسلام در ميان نظائر آنها ظهور كرد خودبخود جلو مي آيد ، نمي توانند جلويش را بگيرند ، در اروپا كم و بيش اطلاع داريد همينطور ، حتي در ميان طبقه دانشمندان و پرفسورها و دكترها در حال پيشروي است . در قاره سياه يعني آفريقا كه عجيب است ، مبلغين مسيحي مي آيند با بودجه هنگفت ، با تشكيلات ، با نقشه ، و موفقيت پيدا نمي كنند ، و اسلام خودبخود از فردي به فردي و از آن فرد به فرد ديگر و همينطور در حال سريان است ، در حال توسعه است . آنجا كه ما مي گوئيم فكر ديني مرده است در كشورهائي است كه قرنها است مسلمان هستند . در اين كشورها عواملي پيدا شده است كه اين فكر را در مغز آنها ميرانده است ، يعني در يك حالت نيمه زنده و نيمه مرده اي درآورده است از قبيل ملتهائي امثال ما . آنجا كه احتياج دارد روي عنوان " احياء فكر ديني " بحث بشود ، فكر بشود ، قاره سياه نيست : آنجا بايد گفت " ايجاد فكر ديني " . در اروپا نيست . آنجا هم همين طور . در شرق اقصي و ژاپن نيست . آنجا هم بايد رفت و از نو ايجاد كرد . اتفاقا در همه جا زمينه هست . آنها كه احتياج دارند به " احياء فكر ديني " ما هستيم . يعني ما دين داريم ، فكر ديني در ما هست ولي در يك حالت نيمه بيدار و نيمه خواب ، در يك حالت نيمه مرده و نيمه زنده ، در يك حالت بسيار بسيار خطرناك . اين است كه بايد روي اين مطلب بحث كرد . فرضيه " هر صد سال يك مجدد دين " در اينجا مي خواهم تاريخچه اي راجع به اين فكر كه دين احتياج دارد به تجديد و به احياء ، ذكر كنم ، ولي تاريخچه اي تأسف آور است . يادم هست از سابق كه مكرر مضمون اين حديث منسوب به رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم را ديده بودم كه در هر صد سال يك بار يك نفر پيدا مي شود كه دين را تجديد و احياء مي كند . عبارت حديث اين است : " ان الله يبعث لهذه الامة علي رأس كل مائة سنة من يجدد لها دينها " . خداوند بر سر هر يك سده ، بر سر هر صد سال ، يك نفر را مي فرستد كه وي دين اين امت را تجديد كند . مضمون اين حديث را مكرر در كتب ديده ام حتي در كتبي كه بعضي از علماي خودمان نوشته اند . حساب كرده اند كه مثلا بعد از سده اول يعني قرن دوم كي مجدد دين شد ، اول قرن سوم كي مجدد دين شد ، همينطور حساب كرده اند تا زمان ما . خواستم ببينم اين حديث اصلش از كجا است ؟ اساسي دارد ؟ قبل از اينكه تحقيق بكنم باور نمي كردم كه رسول اكرم ( ص ) يك همچو جمله اي را فرموده باشد ولي باز هم تحقيق كردم . در تحقيق معلوم شد : اما در طرق شيعه كه اساسا اين حديث نيامده است . در عين حال بعضي علماي شيعه روي اين حديث بحث كرده اند و حساب هم كرده اند . آنجائي كه يادم بود كه در بيست و چند سال پيش يعني سالهاي اول تحصيلم در قم ديده بودم " منتخب التواريخ " مرحوم حاج ملا هاشم خراساني بود . آنجا رفتم گشتم و پيدا كردم ديدم ايشان از " مستدرك " حاجي نوري نقل مي كند ، حاجي هم از يكي از كتب اهل تسنن نقل مي كند . اين بهترين دليل است كه در هيچيك از كتب شيعه چنين حديثي نيست . اگر مي بود حاجي نوري ، محدث متتبع ، از آنجا نقل مي كرد . بعد با كمك يكي از دوستان بالاخره در " سنن " ابي داود پيدا كرديم . سنن ابي داود يكي از صحاح سته اهل سنت است . در آنجا اين حديث پيدا شد . معلوم شد در بعضي كتب ديگر حديث اهل تسنن هم هست مثل " مستدرك " حاكم . شايد او هم از سنن ابي داود نقل كرده است . اين حديث به عين اين عبارت بود " ان الله يبعث لهذه الامة علي رأس كل مائة سنة من يجدد لها دينها " . از نظر سند اين حديث ، آن كسي كه از رسول اكرم ( ص ) اين حديث را نقل كرده است " ابو هريره " است ، همان وضع و كذاب معروف . در ساير افرادي كه از ابوهريره نقل كرده اند موفق نشدم تحقيقي بكنم كه آنها چه جور اشخاصي هستند . بنابراين حديثي است كه راوي و ناقل آن ابو هريره است . اين وضع سند اين حديث . آيا اين حديث قطع نظر از سندش از لحاظ متن و مضمون ، تطبيق مي كند با تاريخ يا نه ؟ يعني اگر راستي ما در تاريخ اسلام بگرديم واقعا همين جور است ؟ در سر هر صد سال يك احياء فكر ديني صورت گرفته است ؟ يا به تعبير آن حديث يك تجديدي در دين شده است ؟ مي بينيم با تاريخ هم جور در نمي آيد . ولي از آن طرف بعضي از علماء اهل تسنن نشسته اند و حساب كرده اند يعني حساب تراشيده اند كه در اول قرن دوم فلان كس ، در اول قرن سوم فلان كس ، در اول قرن چهارم فلان كس دين را تجديد و احياء كرده است . عجيب تر اينست كه بعضي علماء شيعه هم - بجاي اينكه بگويند اين حديث از ابوهريره و بي اعتبار است و با تاريخ هم تطبيق نمي كند پس بايد دور بيندازيم و اگر از پيغمبر اكرم ( ص ) بود در اخبار اهل بيت هم اثري از آن پيدا مي شد - آنرا مسلم پنداشته و به حساب تراشي پرداخته اند . من نمي دانم چقدر مضمون اين حديث با روحيه ها موافق بوده و خوشايند آمده است كه در عين ضعف سند و ضعف مضمون ، بعضي از علماء شيعه نشسته اند و حساب كرده اند يعني حساب تراشيده اند و گفته اند مصداق اين حديث در اول قرن دوم حضرت باقر ( ع ) است ، در اول قرن سوم حضرت رضا ( ع ) ، در اول قرن چهارم كليني ، در اول قرن پنجم سيد مرتضي يا شيخ مفيد ، در اول قرن ششم شيخ طبرسي صاحب مجمع البيان ، در اول قرن هفتم خواجه نصيرالدين طوسي ، در اول قرن هشتم علامه حلي ، در اول قرن نهم شهيد اول ، در اول قرن دهم محقق كركي ، در اول قرن يازدهم شيخ بهائي ، در اول قرن دوازدهم مجلسي ، در اول قرن سيزدهم وحيد بهبهاني ، در اول قرن چهاردهم ميرزاي شيرازي . اولا اينها بسياريشان با اول قرنها درست وفق نمي دهد . خواجه طوسي را نمي توان مجدد اول قرن هفتم شمرد ، زيرا تولد خواجه در اوائل قرن هفتم است و ظهور و نبوغش در نيمه قرن هفتم ، وفاتش در نيمه دوم آن قرن ( سال 672 ) . و ثانيا چرا حضرت صادق ( ع ) جزء مجدذين شمرده نشود ؟ آيا فرصتي كه نصيب ايشان شد كمتر بود از فرصتي كه مثلا نصيب امام باقر ( ع ) شد ؟ و آيا علت اينكه آن حضرت از قلم افتاد جز اينست كه با آن حساب ساختگي جور در نمي آيد ؟ در ميان ائمه اطهار عليهم السلام دو نفرشان بيش از ديگران بايد " مجدد " شمرده شوند : امام حسين و امام صادق عليهما السلام . هر كدام از اين دو بزرگوار از جنبه خاصي توفيق تجديد و احياء پيدا كردند . ولي چون با آن حساب ساختگي جور نمي آمده ، از قلم افتاده اند . همچنين بسياري از علماء را جزء مجددين حساب كرده اند و بسياري از علماء ديگر را حساب نكرده اند و حال آنكه آن حساب نكرده ها كه گناهشان اين بوده است كه در وسط قرن بوده اند احيانا بيشتر خدمت كرده اند . مثلا شيخ طوسي اينجا از قلم افتاده است در صورتي كه شايد در ميان علماء اسلام به اندازه شيخ طوسي كسي خدمت نكرده است و شايد يكي دو نفر به ايشان برسند . شيخ مرتضي انصاري نيز از قلم افتاده است . عجب تر اينكه بعضي مانند همان صاحب " منتخب التواريخ " يك سلسله ديگر از خلفاء و سلاطين را به عنوان تجديد كنندگان دين حساب كرده اند . اين ديگر خيلي مضحك است مي گويد : در اوايل قرن دوم عمر بن عبدالعزيز دين را تجديد كرد و در اول قرن سوم مأمون ، در اول قرن چهارم المقتدر ، در اول قرن پنجم عضد الدوله ديلمي ، در اول قرن ششم سلطان سنجر سلجوقي ، در اول قرن هفتم هلاكو خان مغول ، در اول قرن هشتم شاه خدا بنده كه آن هم از مغول است ، در اول قرن نهم امير تيمور گوركاني ، در اول قرن دهم شاه اسماعيل صفوي ، در اول قرن يازدهم شاه عباس صفوي ، در اول قرن دوازدهم نادرشاه افشار ، در اول قرن سيزدهم هم فتحعليشاه . اينها مجددين و محييهاي اول قرنهائي هستند كه در اسلام پيدا شده است . اين ديگر چيزي است كه بايد گفت : " لا يرضي به شيعي و لا سني " نه با عقايد شيعه جور در مي آيد و نه با سني ، نه با تاريخ نه با هيچ چيزي . جاي شكرش باقي است كه چنگيزخان مغول را از مجددين اسلام به حساب نياورده اند . مثل اينكه اگر كسي به نام دين رياست پيدا كرد و زعامت پيدا كرد و قدرتي پيدا كرد و پولي پيدا كرد پس دين احياء شد ! نه آقا ! احياء دين و قدرت دين تابع اينست كه مردم چه اندازه به آن دين عمل بنمايند ؟ چه اندازه به مقتضاي آن دين رفتار بكنند ؟ اين زنده بودن دين است . بايد گفت خود اين فكر يكي از آن سمومي است كه در افكار مسلمين وارد شده است تجديد در هر هزار سال اين فكر كه هر صد سال يك مجدد بايد ظهور كند زمينه را مساعد كرد براي قبول يك فكر ديگر كه گفته شد هر هزار سال يك نفر ظهور خواهد كرد ، و مستمسك واقع شده است براي فرقه هاي گمراه . آن مرد شاعر مي گويد : • به هر الفي الف قدي برآيد • الف قدم كه در الف آمد ستم اين هم داستاني دارد كه هزار سال يك بار يك نفر بايد پيدا بشود ، يك شخص در سر هزار سال بايد پيدا بشود . اين هم در فلسفه ايرانيهاي قديم و هنديها باز ريشه اي دارد . در فلسفه ايراني و هندي يك فكري بوده براساس طبيعيات قديم كه اولا آن طبيعيات غلط بوده و تازه از آن طبيعيات هم استنتاج اين فكر غلط است شيخ اشراق آن را در فلسفه اسلامي وارد كرد . حاجي سبزواري در منظومه نقل مي كند به صورت " قيل " . • قيل نفوس الفلك الدوار • نقوشها واجبة التكرار اصطلاحا در فلسفه مي گويند " دور و كور " . گفتند در هر چند هزار سال يك بار همه چيز عالم تجديد و تكرار مي شود ، همه چيز نو مي شود ، منتها شبيهش ، شبيه هر فردي يك فرد پيدا مي شود ، شبيه هر محيي و مصلحي يك محيي و مصلحي پيدا مي شود ، شبيه همه حوادث از نو پيدا مي شود . ولي آنها گفتند در هر بيست و پنج هزار و دويست سال يك بار حوادث عالم تكرار مي شود ، روي حساب اينكه گردش يك دور فلك ثوابت اينقدر است . بعد اين انديشه افتاد به دست بعضي از خيالبافهاي اسلامي . آمدند با آيات قرآن آنها را تطبيق بكنند ، گفتند قرآن مي گويد : " و ان يوما عند ربك كالف سنة مما تعدون " ( 1 ) . پس هر روز از روزهاي الهي هزار سال است و چون هر سال سيصد و شصت روز است . پس هر سال الهي هم مساوي است با سيصد و شصت هزار سال . پس يك دوره عالم سيصد و شصت هزار سال است . عالم يك دوره سال خودش را در اين مدت طي مي كند بعد نو مي شود . اين هم يك انديشه است . البته سخن مهملي است ، اما از ضلالت ، ضلالت برمي خيزد . اينها را مي گويم چون اينها جزء سمومي است كه در افكار ما رخنه كرده . بايد اينها را طرد بكنيم . تا اينها را طرد نكنيم و از فكر خودمان بيرون نريزيم هيچوقت فكر ما زنده نمي شود . بعد يك عده گمراه كن و مضل هم آمدند آن آيه ديگر را كه مي فرمايد : " يدبر الامر من السماء الي الارض ثم يعرج اليه في يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون " ( 2 ) كه در سوره الم سجده است يعني " فرمان را از آسمان به زمين نازل مي كند سپس به سوي او بالا مي رود در روزي كه مساوي است با هزار سال شما " اين آيه را اينطور معني كردند كه در هر هزار سال يك بار كار مردم به وسيله انبياء تجديد و تدبير مي شود . گفتند تدبير كردن يعني تجديد كردن به اينكه يك پيغمبري مثلا بايد در روزي ________________________________________ 1 - سوره حج ، آيه . 47 2 - سوره سجده ، آيه . 5 كه مقدارش هم هزار سال است ، پس هر هزار سال يك بار يك نفر خواهد آمد . بعد از اين و در اثر اين ، چه گمراهي بزرگي در عالم تشيع پيدا شد ! يك عده از مردم از دين جدا شدند به واسطه همين افكار مفت و مزخرف . نه آقا ! ما همچو چيزي نداريم كه صد سال يا هزار سال يك باريك نفر بايد ظهور كند . فقط درباره يك نفر هست كه آن هم در اين سطح نيست ، در سطح ديگري است ، جنبه جهاني دارد نه اينكه مخصوص به عالم شيعه باشد ، و آن ، وجود مقدس حضرت حجت ( ع ) است . ايشان مربوط به همه عالم اند . آنهائي كه شنيده ايد در منبرها مي گويند بيايد يك مشت شيعه را نجات دهند ، يك مشت شيعه دروغ است . يك مشت شيعه كه قالتاق ترين مردم دنيا هستند امام زمان ( ع ) حامي اينها نيست . او مصلح كل عالم است . درباره او هم ما هيچ حق نداريم به اين كه وقت معين كنيم ، حساب بكنيم چند سال ديگر ، ده سال ديگر ، از اين حساب ابجدهائي كه هر روز مي كنند ، يك دفعه مي آيند آيه : ان الارض لله يورثها من يشاء ( 1 ) و يك وقت آيه : و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون ( 2 ) را حساب مي كنند كه مثلا در فلان سال حضرت ظهور مي كند . از اينها بترسيد و تكذيب بكنيد كه كذب الوقاتون ( 3 ) . ________________________________________ 1 - سوره اعراف ، آيه 128 : [ همانا زمين از آن خداست كه به هر يك از بندگانش كه بخواهد به ارث مي دهد ] . 2 - سوره انبياء ، آيه 105 : [ و ما پس از ذكر در زبور نوشتيم كه زمين را بندگان صالح من به ارث مي برند ] . 3 - اصول كافي ، ج 1 ص 368 : [ كساني كه براي ظهور مهدي ( ع ) وقت تعيين مي كنند دروغگويند ] . هيچكس هم در دنيا ، نه ما و شما و نه هيچ مصلح ديگري نمي تواند ادعا بكند كه من مي خواهم آن كار را انجام بدهم . او بالاتر از اين است . به قول يكنفر مرد دانشمند : يكوقت است كه ما مي خواهيم حياط خودمان را روشن بكنيم و يكوقت منتظريم دنيا روشن شود . روشن شدن دنيا در اختيار بنده و شما نيست ، حساب ديگري دارد ، خورشيدي بايد طلوع بكند تا همه عالم روشن بشود . آنچه وظيفه ما و شما است اينست كه خانه خودمان را روشن بكنيم ، خيابان خودمان را روشن بكنيم ، شهر خودمان را روشن بكنيم ، كلبه خودمان را روشن بكنيم ، اما آن مطلب بيرون است از اين حسابها . ريشه اشتباهات گذشته اين بوده است كه فقط روي شخصيتهاي افراد حساب مي شده ، نه روي عامه مردم . اكنون بنشينيم و حساب كنيم ، ببينيم آيا واقعا تفكر ما تفكر اسلامي است ؟ آيا تفكر اسلامي در مغز ما زنده است يا مرده ؟ فعلا لازم نيست كه زياد دنبال اين باشيم كه كسي را كه مسلمان نيست مسلمان كنيم . البته منتهاي آرزو اين است ، اي كاش چنين چيزي بشود ، ولي آن چيزي كه فكر مي كنيم در درجه اول لازم است اينست كه فكر ديني كه الان ما متدينها و مسلمانها و نماز خوانها و روزه گيرها و زيارت روها و حج كن ها داريم ، اين فكري كه در خود ما به حالت نيمه مرده در آمده است ، به حالت كرخ به اصطلاح درآمده است ، اين را زنده بكنيم . تا اين جور نشود فايده ندارد ، فرضا اگر در اروپا هم يك عده مسلمان شوند و ما را ببينند ممكن است پشيمان شوند و از اسلام برگردند . انحطاط مسلمين در عصر حاضر در ميان كشورهاي دنيا به استثناي بعضي كشورها ، كشورهاي اسلامي عقب مانده ترين و منحطترين كشورها است . نه تنها در صنعت عقب هستند ، در علم عقب هستند ، در اخلاق عقب هستند ، در انسانيت و معنويت عقب هستند . چرا ؟ يا بايد بگوئيم ، اسلام ، يعني همان حقيقت اسلام در مغز و روح اين ملتها هست ، ولي خاصيت اسلام اينست كه ملتها را عقب مي برد ( دشمنان دين هم بزرگترين حربه تبليغي آنها همين انحطاط فعلي مسلمين است ) و يا بايد اعتراف كنيم كه حقيقت اسلام به صورت اصلي در مغز و روح ما موجود نيست بلكه اين فكر اغلب در مغزهاي ما به صورت مسخ شده موجود است ، توحيد ما توحيد مسخ شده است ، نبوت ما نبوت مسخ شده است ، ولايت و امامت ما مسخ شده است ، اعتقاد به قيامت ما كم و بيش همينطور . تمام دستورهاي اصولي اسلام در فكر ما همه تغيير شكل داده . در دين صبر هست ، زهد هست ، تقوا هست ، توكل هست . تمام اينها بدون استثناء به صورت مسخ شده در ذهن ما موجود است . شايد همان اندازه كه تا به حال در اين جلسات بحث شده است . اين مطلب را تا اندازه اي روشن كند . مثلا راجع به تقوا بحث شده است . اگر مطالعه كرده باشيد شايد بتواند آن جزوه ها به شما ثابت بكند كه تا به حال تقوا به يك صورت مسخ شده اي در ذهن ما بود . هر موضوعي كه بحث شده همه اينگونه است ، كه مي فهماند اسلام معكوس شده است . مثلي آورده اند كه يك عده دهاتي از ده خودشان رفتند توي شهر . به عمرشان شهر را نديده بودند . يكوقت از دور يك نوع درختهاي مخصوصي نظرشان را جلب كرد . آمدند ديدند درختهاي عجيبي است ، نه شاخه دارد و نه برگ ولي درخت است . مناره هاي مسجد بود ، خيال كردند درخت است . تعجب كردند كه اين درختها چه نوع درختي است كه ما تا به حال نديده ايم ! شهريها چه خوب انواع درختها را مي شناسند . آمدند پرسيدند اسم اين درختها چيست ؟ بعضي از شهريهاي زيرك هم فهميدند اينها دهاتي هستند ، آنها را دست انداختند گفتند اينها درختهائي است كه در دهات پيدا نمي شود . پرسيدند كه اصل اينها كه به عمل مي آوريد چيست ؟ گفتند اينهاتخم مخصوص دارد ما مي كاريم در مي آيد . گفتند ممكن است از اين تخمها بما بدهيد ؟ گفتند بله . يك مقدار تخم هويج به اين بيچاره ها دادند . اينها رفتند همه كاشتند . تا آنوقت تخم هويج نكاشته بودند . بعد از مدتي ديدند در نيامد . هر چه منتظر شدند و آب دادند در نيامد . ولي بعد از مدتها گفتند چطور شده است ؟ چه جور تخمي بود ؟ وقتي كندند ديدند به شكل مناره است اما از آن طرفي ، به زمين فرو رفته است . گفتند معلوم مي شود ما عوضي كاشتيم . داستان و مسلماني ما هم همان داستان مناره كاشتن آن روستائيان است . در مسأله ولايت و امامت طرز فكر ما به صورت عجيب و معكوس در آمده است . آيا اين عجيب نيست كه ما مقتداياني مثل اهل بيت پيغمبر داشته باشيم ، علي بن ابي طالب داشته باشيم ، حسن بن علي داشته باشيم ، حسين بن علي داشته باشيم ، زين العابدين داشته باشيم و همچنين ساير ائمه ( ع ) ، آنگاه بجاي اينكه وجود اين پيشوايان ، محرك ما و مشوق ما باشد به عمل ، وسيله تخدير ما و تنبلي ما و گريز ما از عمل شده است . تشيع و دوستي اهل بيت پيغمبر را وسيله قرار داديم براي اينكه از زير بار اسلام بيرون بيائيم . حالا ببينيد اين فكر چقدر مسخ شده است ! اين حقيقت عالي به شكل منكوس در فكر ما وارد شده ، در ما نتيجه معكوس داده ، وسيله تنبلي شده ، وسيله هيچ كار نكردن با انتظار اينكه همه كارها را مولي كرده ، در قيامت هم مولي مي كند . اين داستان را از تاريخ صدر اسلام برايتان نقل مي كنم ببينيد چگونه است . امتياز شيعه از مرجئه طائفه اي در ميان متكلمين بودند به نام " مرجئه " كه بحمد الله منسوخ شدند . اينها مي گفتند كه ايمان اگر درست شد ، عمل هيچ اثري ندارد . اين هم البته ريشه سياسي داشت . اينها در زمان بني اميه بودند و بني اميه اينها را تأييد مي كردند . اينها بدينوسيله مي خواستند اعمال سائسين بني اميه و سلاطين بني اميه را تصحيح كنند . اين مطلب را من نمي گويم ، تاريخ مي گويد . مي گفتند آقا ! ايمانت درست باشد ، ايمان كه درست بود ، عمل مهم نيست . عمل كردي كردي ، نكردي نكردي ، عمل چيزي نيست . بعد از اينكه بني اميه رفتند ، بني العباس روي خصومتي كه با بني اميه داشتند ريشه مرجئه را زدند ولي با كمال تأسف اين فكر مرجئي امروز در دماغ شيعه پيدا شده است ، در صورتي كه داستاني كه مي خواهم نقل بكنم ثابت مي كند كه اصلا عقيده شيعه نقطه مقابل اين عقيده بوده ، و آن داستان اين است : احمد امين مصري در " ضحي الاسلام " از " اغاني " ابوالفرج اصفهاني نقل مي كند . با اينكه خود احمد امين ، نزعه ضد شيعي دارد ولي اين را او نقل مي كند . يك نفر را اسم مي برد مي گويد يك نفر شيعي و يك نفر مرجئي با همديگر درباره عقيده تشيع و عقيده ارجاء بحث مي كردند . اين مي گفت اصول مرجئه صحيح تر است و او مي گفت اصول شيعي . مرجئي مي گفت عمل هيچ است ، اساس تنها ايمان است ، شيعي مي گفت عمل لازم است . در اين بين يكي از مطربها پيدا شد ( چون " اغاني " ذكر كرده ، روي آن قرينه مي گويم مطرب بوده ) . گفتند از همين مي پرسيم . البته اين هم يك آدم فهيمي بود نه اينكه آدم بي خبري باشد . گفتند از اين مي پرسيم كه آيا حق با شيعه است يا با مرجئي ؟ گفتند آقا ! عقيده تو چيست ؟ آيا حق با شيعه است يا با مرجئي ؟ حرف خوبي زد ، گفت : اعلاي شيعي و اسفلي مرجئي . گفت : بالا تنه ام شيعه است ولي پائين تنه ام مرجئي . يعني در فكر و عقيده ، من شيعه هستم اما پائين تنه ام مرجئي است ، يعني در عمل مرجئم . مي خواست بگويد من عقيده شيعه را قبول دارم ، عقيده آنها درست است ولي من در عمل مرجئي هستم . حالا آيا بايد قبول كرد كه ما الان ملتي هستيم كه اعلانا مرجئي و اسفلنا مرجئي . هم در فكر مرجئي هستيم هم در عمل . اين يكي از آن مسائلي است كه بايد گفت فكر ديني در ما به صورت نيمه مرده يا بگوئيم مرده درآمده است . البته با اين فكر مرجئي ديگر چه خواهد شد ؟ ! فكري كه عمل را از كار بياندازد آنوقت دنيا مي ماند ؟ آخرت مي ماند ؟ عزت مي ماند ؟ سعادت مي ماند ؟ " انتم الاعلون " ( 1 ) مي ماند ؟ ابدا . فكر ديني ما بايد اصلاح بشود . تفكر ما درباره دين غلط است غلط . ________________________________________ 1 - سوره آل عمران ، آيه 139 : [ شما برتريد ] . به جرأت مي گويم از چهار تا مسأله فروع ، آن هم در عبادات ، چند تائي هم از معاملات ، از اينها كه بگذريم ديگر فكر درستي ما درباره دين نداريم ، نه در اين منبرها و در اين خطابه ها مي گوئيم و نه در اين كتابها و روزنامه ها و مقاله ها مي نويسيم ، و نه فكر مي كنيم . ما قبل از اينكه بخواهيم درباره ديگران فكر كنيم كه آنها مسلمان شوند بايد درباره خود فكر كنيم . چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است . نمي خواهم تخطئه بكنم كه چرا مبلغ به خارج فرستادند . البته كار صحيحي است ، بسيار كار خوبي است . شايد در آنجا مسلمان واقعي درست بشود و بعد نمونه شوند براي ما . ولي آنچه كه واجبتر است توجه و تنبه است به اينكه ما مسلمانهائي هستيم كه فكرمان درباره اسلام غلط است . سياست حاكم بر جهان يا بر نيمي از جهان - مي خواهد كه اسلام نه بميرد و نه زنده بماند ، به حالت نيم مرده و نيم زنده بماند . دنيا به دو بلوك به اصطلاح قسمت شده است : شرق و غرب . اين دو بلوك در دو مسأله ، در دو چيز با هم اتفاق دارند ، يكي مسأله آلمان و يكي مسئله اسلام . اما آلمان ، هر دو بلوك در عين اينكه به ظاهر رويش بحث مي كنند ، باطنا توافق دارند به اينكه اين ملت نبايد زنده بشود ، نبايد جلويش را بازگذاشت . راجع به اسلام هم عينا همينطور ، منتهاي امر فرق اينست كه بلوك شرق فكر مي كند به اين كه ريشه اسلام را از بيخ بكند ، بلوك غرب فكرش اينست كه اسلام را به حال نيم زنده و نيم مرده نگه دارد ، يعني همين كه هست ، اين وضعي كه الان هست حفظ بكند ، نه بگذارد از بين برود نه بگذارد درست زنده بشود . درست مثل همان چيزي است كه در كتابهاي حشره شناسي و در روانشناسي - آنجا كه در غرائز بحث مي كنند - راجع به يك حشره اي مي گويند از زنبور كوچكتر است و از مگس بزرگتر ، غريزه عجيبي دارد ، كه ماديين در توجيه اين قضيه گير كرده اند كه چه جور توجيه بكنند . مي گويند اين حيوان ، موقع تخمگذاريش كه مي شود يكي از كرمها را پيدا مي كند ، مي رود روي پشت آن كرم ، يك نقطه مخصوص ، يك عصب خيلي خيلي باريك مخصوص هست ، آن عصب را پيدا مي كند ، روي آن عصب نيش مي زند ولي نيش كه مي زند نه آن جور نيش مي زند كه بميرد . اگر بخواهد بزند بميرد مي ميرد . آهسته نيش مي زند ، اينقدر نيش مي زند كه اين عصب كرخ و آن حيوان بي حس بشود و بيفتد سرجايش ، ولي نمي گذارد بميرد . بعد روي پشت اين حيوان همانجا تخم مي گذارد . عجب اينست كه بعد از تخم گذاردن خودش ، پيش از آنكه بچه هايش از تخم بيرون آيند مي ميرد . لهذا هرگز نسل گذشته و نسل آينده يكديگر را نمي بينند . بعد بچه هاي او بزرگ مي شوند يعني از تخم در مي آيند . وقتي كه مي خواهد تغذي بكنند از همان گوشت اين كرم تغذي مي كنند . همان را مي خورند تا تمام شود و بعد خودشان راه مي افتند و مي روند . حالا چرا اين حيوان اين كرم را اينقدر نيش نمي زند كه بميرد ، چون اگر بميرد مي گندد و زود از بين مي رود . چرا نيش مي زند ؟ براي اينكه بي حس بشود و حركت نداشته باشد . اگر حركت داشته باشد اين نمي تواند روي او تخم بگذارد و بعد بچه هايش بيايند از گوشت او ارتزاق بكنند و بخورند و زندگي كنند . به اين حالت نيم مرده و نيم زنده اين را نگه مي دارد به قسمي كه نه بميرد و نه آنقدر زنده باشد كه حركت داشته باشد ، هيچكدام . آنچه عجيب است در غريزه اين حيوان ، اينست كه اين حيوان كه خودش مي ميرد نسل بعد نسل اولي را نمي بيند ، در عين حال اين نسل ديگر هم بعد كه بزرگ مي شود وقتي مي خواهد تخم بگذارد ، با همان مهارت بدون اينكه نسل قبل را ديده باشد و ياد گرفته باشد . آن عمل تزريق را انجام مي دهد و كار خودش را ادامه مي دهند . اين ، حالت نيم مردگي است . البته اين را نمي خواهم بگويم و شما را به غلط بيندازم كه استعمار و استثمار ما را به اين حالت درآورده است . نه ، ما قبلا به اين حالت درآمديم ، آنها ما را امروز به اين حالت نگه مي دارند و علت مبقيه ما هستند ، و الا ما قبل از اينكه استعمار و استثماري بيايد ، افكاري از نواحيي تدريجا در ما پيدا شد و ما را به اين حالت درآورد . " لنين " گفته است دين ترياك اجتماع است . يك نفر از نويسنده هاي عرب از يك فيلسوف مادي ديگري نقل مي كند كه دين انقلاب ضعفا عليه اقويا و ابرمردها است . اين نويسنده عرب مي گويد كداميك درست است ؟ آيا دين ترياك است و وسيله بي حسي است يا انقلاب و جنبش است ؟ مي گويد هر دو تا درست است : دين زندگي است ، حركت است ، جنبش است ، اما كدام دين ؟ آن ديني كه پيغمبران آوردند . در عين حال دين ترياك اجتماع است ، اما كدام دين ؟ آن معجوني كه ما امروز ساخته ايم . باري ، حديثي بخوانم و به عرايض خودم خاتمه بدهم . حديث معروفي است: اذا ظهرت البدع فعلي العالم ان يظهر علمه و الا فعليه لعنة الله ( 1 ) اگر بدعتها پيدا بشود ( بدعت يعني آن چيزي كه جزء دين نيست ولي نام ________________________________________ 1 - اصول كافي ، ج 1 ص 54 با كمي اختلاف . دين به خودش گرفته است و مردم خيال مي كنند مال دين است ) ، اگر بدعت ظاهر شد در ميان مردم ، بر دانا است كه اظهار بكند و بگويد . اين حديث شريف ، وظيفه احياء دين را كه در درجه اول بر عهده طبقه علما است بيان مي كند ، از راه مبارزه با بدعتها و تحريفها . اميدوارم از مجموعه آنچه گفته شد بتوانيم نتيجه بگيريم كه ما اكنون بيش از هر چيزي نيازمنديم به يك رستاخيز ديني و اسلامي ، به يك احياء تفكر ديني ، به يك نهضت روشنگر اسلامي . اميدوارم در فرصت مناسبي توفيق يابم مشخصات تفكر اسلامي را بيان كنم و راه و برنامه احياء آن را تا حدودي كه برايم مقدور است بيان نمايم . آنچه بحث شد مقدمه و زمينه اي بود براي انديشه احياء تفكر اسلامي . فريضه علم اين سخنراني در ساعت 7 بعد از ظهر روز جمعه 1340 / 10 / 29 در انجمن ماهانه ديني ايراد شده است . قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ، انما يتذكر اولوا الالباب ( 1 ) . موضوع سخن فريضه علم است . شايد خودتان حدس بزنيد كه اين عنوان با اين تعبير ، از حديث معروفي از رسول اكرم ( ص ) كه همه آنرا شنيده ايد و لااقل در تابلو بعضي مدارس ديده ايد اقتباس شده . آن حديث كه همه آنرا به خاطر داريم اينست طلب العلم فريضة علي كل مسلم ( 2 ) يعني جستجو و تحصيل علم بر هر مسلماني فرض و واجب است . اين حديث از جمله احاديث اسلامي است كه شيعه و سني هر يك به طرق و سندهاي خود آن را از رسول اكرم نقل كرده اند . اگر چند حديث مسلم ________________________________________ 1 - سوره زمر ، آيه 9 : [ بگو آيا دانايان با نادانان مساويند ؟ جز اين نيست كه تنها خردمندان يادآور مي شوند ] 2 - اصول كافي ، ج 1 ص . 30 داشته باشيم كه فريقين آنرا از رسول اكرم ( ص ) نقل كرده باشند يكي همين حديث است . فريضه يعني واجب ، از ماده " فرض " است كه به معني قطع و حتم و وجوب است . آنچه را ما الان به واجب و مستحب تعبير مي كنيم ، در صدر اول به مفروض و مسنون تعبير مي كرده اند . البته كلمه وجوب و واجب در صدر اول هم استعمال داشته ولي بيشتر با كلمه فريضه و مفروض و فرض تعبير مي شده ، اما كلمه مستحب به معنيي كه امروز استعمال مي شود ظاهرا كلمه مستحدثي است كه فقهاء اصطلاح كرده اند . كلمه مستحب به اين معني خاص ، گذشته از اينكه در خود قرآن به كار نرفته در هيچ حديثي هم تا آنجا كه من به ياد دارم به كار نرفته و بلكه قدماي فقهاء هم اين اصطلاح را نداشته اند ، بعدها شايع شده است . در قديم به آنچه ما امروز مستحب مي گوئيم مسنون يا مندوب مي گفته اند . معني حديث اين است : يكي از فرائض اسلامي و واجبات اسلامي ، در رديف ساير واجبات و فرائض ، طلب و تحصيل علم است . تحصيل و طلب علم بر هر مسلماني واجب است ، اختصاص به طبقه و دسته اي دون طبقه و دسته اي ندارد . در تواريخ آمده كه قبل از ظهور اسلام بعضي از جامعه هاي متمدن آنروز تحصيل علم را از حقوق و امتيازات بعضي از طبقات مي دانسته اند و براي سايرين چنين حقي قائل نبوده اند . در اسلام نه تنها علم به عنوان " حق " از امتيازات كسي نيست ، بلكه به عنوان " تكليف " و " وظيفه " بر همه افراد تحصيل آن فرض و واجب است مانند ساير تكاليف . نماز يكي از فرائض است . روزه يكي از فرائض است . زكات يكي از فرائض است . حج يكي از فرائض است . جهاد يكي از فرائض است . امر به معروف و نهي از منكر يكي از فرائض است . همچنين عالم شدن و دانا شدن هم ( به نص اين حديث ) يكي از فرائض است . در اين جهت به طور اجمال و سربسته اختلافي نيست . از صدر اسلام تا امروز همه فرق و همه علماي اسلامي اين مطلب را قبول داشته اند . در كتب حديث هميشه يك باب مخصوص هست تحت عنوان " باب وجوب طلب العلم " و يا عنواني نظير اين عنوان . اگر اختلاف نظري هست در تفسير و توضيح معني و مقصود اين حديث و در مقدار عموم و شمول آن است . وضع ملل مسلمان فعلا نمي خواهم تحت عنوان فريضه علم در اطراف اين مطلب صحبت كنم كه اسلام چقدر مردم را به علم ترغيب كرده و در اين باب آياتي از قرآن و احاديثي از پيشوايان دين و قسمتهائي از تاريخ اسلام ذكر كنم . نمي خواهم در اين زمينه به اصطلاح داد سخن بدهم و به نفع اسلام تبليغ و " پر و پاكاند " كنم و هي بگويم ببينيد اسلام چگونه از علم طرفداري كرده و چگونه بشر را به علم دعوت كرده است . زيرا از اين سخنان زياد گفته شده و مي شود و من معتقدم اثر و فائده اي چندان بر اين حرفها مترتب نيست . ما هر اندازه از اين حرفها بزنيم وقتي كه طرف چشم باز مي كند و ملل اسلامي را در عصر حاضر جاهلترين و بي سوادترين ملل جهان مي بيند ، و مي بيند در هيچ جاي دنيا به قدر كشورهاي اسلامي بي سواد وجود ندارد ، اثر همه حرفهاي ما از بين مي رود ، لااقل يك معما برايش پيش مي آيد كه اگر اين حرف راست است و اسلام اين اندازه از علم حمايت كرده و آنرا فرض و واجب دانسته پس چرا دورترين ملل جهان از علم و دانش مسلمانانند ؟ ! من معتقدم بجاي اين گونه تبليغات و پر و پاكاندهاي بي اثر كه حداكثر اينست موقتا دل خود ما را خوش مي كند ، متوجه عيبهاي جامعه اسلامي خود بشويم و در علل و موجبات تأخير علمي اين جامعه فكر كنيم و راه چاره را به دست آورديم . آقاي سيد موسي صدر سلمه الله در سخنرانيي كه در همين مجمع كردند و يادي از فعاليتهاي علامه شرف الدين نمودند گفتند مرحوم شرف الدين با آنهمه كتابهاي عالي و ذيقيمتي كه براي معرفي شيعه و اهل بيت نوشت وقتي كه وضع شيعه را در لبنان مشاهده كرد و ديد فقيرترين مردم و جاهل ترين مردم و زير دست ترين مردم همان شيعه هاي لبنان هستند ، و در ميان آنها يك استاد يا يك طبيب يا يك مهندس پيدا نمي شود يا كمتر پيدا مي شود ، و در عوض هر چه حمال و حمامي و كيسه كش و كناس بود شيعه بود ، با خود فكر كرد كه با اين وضع موجود كتابهاي من چه اثري مي تواند داشته باشد ، مردم خواهند گفت كه تشيع اگر مكتب و روش خوب و نجات دهنده اي بود بايد شيعيان وضع بهتري داشته باشند . اين بود كه در فكر فعاليتهاي علمي افتاد و به تأسيس مدارس و آموزشگاهها و انجمنهاي خيريه افتاد تا بالاخره حركتي و نهضتي مقدس به وجود آورد و جامعه شيعه را در لبنان بالا آورد . مسلمانان به طور كلي نسبت به ساير مردم جهان اكنون حالت همان شيعيان لبنان را نسبت به ساير مردم لبنان در آغاز كار علامه شرف الدين دارند . ما هر اندازه راجع به اسلام ، طرفداري اسلام از علم ، و تشويق اسلام به علم بحث كنيم ، در مقابل وضع مجسم حاضر ملل اسلامي اثري ندارد ، حداكثر اينست كه براي طرف يك معما پيدا شود كه اگر اين حرفها راست است پس چرا مسلمانان به اين روز گرفتارند ؟ اينجا براي شما حكايتي نقل مي كنم و قبل از نقل اين حكايت چهار حديث از احاديث رسول اكرم ( ص ) در موضوع علم براي شما مي خوانم و توضيح مي دهم زيرا مربوط به همين حكايت است ، بعد خود حكايت را نقل مي كنم . اما چهار حديث : يكي همين حديث كه اول خواندم " طلب العلم فريضه علي كل مسلم " . مي فرمايد جستجو و طلب علم بر هر مسلمان واجب است ، هيچ استثنائي ندارد ، حتي از لحاظ زن و مرد هم استثنائي ندارد ، چون مسلم يعني مسلمان ، خواه مرد باشد و خواه زن ، به علاوه اينكه در بعضي از نقلهاي كتب شيعه كه در " بحار الانوار " نقل مي كند ، كلمه و مسلمه هم تصريح و اضافه شده . بعدا در اطراف اين مطلب توضيح بيشتر خواهم داد . اين حديث مي فرمايد فريضه علم يك فريضه عمومي است ، اختصاص به طبقه اي يا صنفي يا جنسي ندارد . ممكن است يك چيز مثلا بر جوانان فرض باشد نه بر پيران ، بر حاكم فرض باشد و نه بر رعيت ، يا بر رعيت فرض باشد نه بر حاكم ، وظيفه مرد باشد نه وظيفه زن ، مانند جهاد و نماز جمعه كه فقط بر مردان فرض است ، بر زنان فرض نيست ، اما اين فريضه كه نامش فريضه علم است بر هر مسلماني فرض است و هيچگونه اختصاصي ندارد . حديث ديگر اينكه : اطلبوا العلم من المهد الي اللحد يعني در همه عمر ، از گهواره تا گور ، در جستجو و طلب علم باشيد ، يعني علم فصل و زمان معين ندارد ، در هر زماني بايد از اين فرصت استفاده كرد . فردوسي اشاره به همين حديث مي كند و مي گويد : • به گفتار پيغمبر راستگوي • زگهواره تا گور دانش بجوي همان طوري كه حديث اول از لحاظ افراد و از لحاظ جنس و صنف و طبقه اختصاص و محدوديت را برداشت و اين فريضه را از آن نظر تعميم داد ، اين حديث از لحاظ وقت و زمان توسعه و تعميم مي دهد . ممكن است فريضه و تكليفي از لحاظ زمان محدوديت داشته باشد و نشود در هر زماني به او پرداخت . مثلا روزه هاي واجب وقت و زمانش معين است و آن ماه مبارك رمضان است ، و حتي نماز از لحاظ ساعت شبانه روز وقت معيني دارد و فقط در ساعات معين بايد انجام گيرد . حج واجب است اما در همه وقت نمي شود آن را بجا آورد ، موسم معين دارد و آن ماه ذي الحجه است ، ولي فريضه علم محدود به هيچ وقت ، هيچ زمان و هيچ سن و سال نيست و اگر وقت روزه ، ماه رمضان و وقت حج ، ماه ذي الحجه و وقت نماز ظهر مثلا از ظهر تا نزديك غروب است ، وقت تحصيل علم از گهواره تا گور است . اين هم يك حديث . حديث سوم : فرمود : اطلبوا العلم و لو بالصين ( 1 ) يعني علم را جستجو و تحصيل كنيد و به دست آورديد ولو در چين ، ولو اينكه مستلزم اين باشد كه به دورترين نقاط جهان مانند چين سفر كنيد . ظاهرا علت اينكه نام چين برده شده اينست كه در آنروز از چين به عنوان دورترين نقاط جهان كه ________________________________________ 1 - بحارالانوار ، ج 1 ص . 180
مردم آنروز مي توانستند به آنجاها بروند نام برده مي شده ، و يا علت اينست كه در آنزمان چين به عنوان يك مهد علمي و صنعتي معروف بوده است . اين حديث مي گويد تحصيل علم ، جا و مكان معين ندارد ، همان طوري كه وقت و زمان معين هم ندارد . ممكن است يك تكليف و فريضه از لحاظ جا و مكان محدوديت داشته باشد ، نشود آن را در همه جا انجام داد ، مثلا اعمال حج از لحاظ محل و مكان هم مقيد و محدود است . مسلمانان حتما بايد اعمال حج را در مكه ، در همان سرزميني كه توحيد و اسلام از آنجا طلوع كرد و به ساير جهانيان رسيد ، در اطراف خانه اي كه به دست ابراهيم و فرزند پاك نهادش بنا شد انجام يابد . مسلمانان نمي توانند با هم توافق كنند و نقطه ديگري را براي اعمال حج انتخاب كنند . پس اين تكليف از اين نظر محدوديت دارد ، اما در انجام فريضه علم هيچ نقطه معين در نظر گرفته نشده ، هر جا كه علم هست آنجا جاي تحصيل و به دست آوردن است ، مي خواهد مكه باشد يا مدينه ، مصر باشد يا شام يا عراق ، يا دورترين نقاط جهان ، مي خواهد در مشرق باشد يا مغرب . يك سلسله احاديث داريم در باب فضل مهاجرت و مسافرت براي علم به نقاط دوردست ، و حتي آيه كريمه " و من يخرج من بيته مهاجرا الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله " ( 1 ) به مهاجرت و مسافرت در طلب علم تفسير شده است . در يكي از احاديث معتبر ما ________________________________________ 1 - سوره نساء ، آيه 100 : [ و هر كس از خانه خود به سوي خدا و پيامبرش براي هجرت خارج شود و در راه بميرد اجرش با خداست ] .
وارد شده : لو علمتم ما في طلب العلم لطلبتموه و لو بسفك المهج و خوض اللجج ( 1 ) . يعني اگر مي دانستيد در نتيجه طلب و تحصيل علم به چه سعادتهائي مي رسيد ، به دنبال آن مي رفتيد ولو به اينكه خون شما در اين راه ريخته شود و يا مستلزم اين باشد كه به درياها وارد شويد و اقيانوسها بپيمائيد . حديث چهارم : جمله اي از رسول اكرم ( ص ) روايت شده به اين عبارت : الحكمة ضاله المؤمن يأخذها اينما وجدها ، يا به اين تعبير : كلمة الحكمة ضالة المؤمن فحيث وجدها فهو احق بها ( 2 )يعني حكمت گمشده مؤمن است ، و هر كس كه چيزي گم كرده آن را در هر نقطه كه پيدا كند معطل نمي شود و برمي دارد . " حكمت " يعني سخن و مطلب محكم و متقن و منطقي و درست ، يعني دريافت حقيقت . هر قانون و قاعده اي كه با حقيقت وفق دهد و ساخته وهم و تخيلات نباشد " حكمت " است . علي ( ع ) مي فرمايد : الحكمة ضالة المؤمن فاطلبوها و لو عند المشرك تكونوا احق بها و اهله حكمت گمشده مؤمن است پس او را بجوئيد و بيابيد هر چند در نزديك نفر مشرك باشد . شما كه مؤمن هستيد ، به آن علم و حكمت سزاوارتريد و شايسته آن مي باشيد . و هم آن حضرت فرموده : الحكمة ضالة المؤمن فخذ الحكمة و لو من اهل النفاق ( 3 ) . باز هم از اين تعبيرات زياد داريم . خلاصه همه اينها اينست كه در فرا گرفتن علم ، يگانه شرط اينست كه آن علم درست و صحيح و مطابق با ________________________________________ 1 - بحار ، ج 2 ص 177 ، با كمي اختلاف در تعبير . 2 - بحار الانوار ، ج 2 ص . 99 3 - نهج البلاغه ، حكمت 80 [ حكمت ، گمشده مؤمن است . آن را بگير ولو از اهل نفاق ] . واقع و حقيقت باشد ، شما به آن كسي كه علم و حكمت را از او فرا مي گيريد كار نداشته باشيد . بلي يك وقت هست كه آدمي در درست بودن و صحيح بودن مطلب ترديد دارد . در اينگونه موارد كساني كه اهل تشخيص نيستند نبايد به سخن هركس گوش كنند ، بايد دقت كنند كه تحت تأثير و تلقين چه كسي هستند . اگر در اين جهت دقت نكنند بسا هست كه از آن راه گمراه شوند . ولي يك وقت هست كه معلوم است كه حرف طرف درست است ، مثلا واقعا يك كشف علمي در طب ، يا در طبيعي ، يا غير اينها ، مسلم است كه درست است . مي فرمايد در اين صورت برويد ياد بگيريد . در احاديث ما از زبان حضرت مسيح عيسي بن مريم ( ع ) نقل شده كه فرمود : خذوا الحق من اهل الباطل و لا تأخذوا الباطل من اهل الحق ، كونوا نقاد الكلام ( 1 ) . يعني حق را بگيريد و بپذيريد ولو از اهل باطل ، اما باطل را هرگز نگيريد و نپذيريد ولو از اهل حق . خودتان صراف سخن و سخن شناس باشيد . به هر حال اين سلسله احاديث ، قيد و محدوديت را درباب علم از لحاظ صرف ارتباط ، يعني از لحاظ كساني كه يك نفر مسلمان علم خود را از آنها فرا مي گيرد برداشته است . زيرا ممكن است يك وظيفه اي از اين نظر محدود باشد . مثلا نماز جماعت را بايد به يك نفر اقتداء كرد ، اما شرط دارد ، شرطش اين است كه مسلمان باشد ، مؤمن باشد ، عادل باشد . اما در تعليم و تعلم هيچيك از اين شرطها منظور نشده . ________________________________________ 1 - بحارالانوار ، ج 2 ص . 96 اين بود چهار حديثي كه مي خواستم عرض كنم . حالا آن حكايتي را كه وعده دادم عرض مي كنم و اين بياني هم كه در اطراف اين چهار حديث شد از همين حكايت اقتباس شده است . دوست فاضل ما آقاي آقا سيد محمد فرزان نقل مي كردند كه در سابق ، در اوايل مشروطيت ، آقاي آقا سيد هبة الدين شهرستاني سلمه الله مجله اي به عربي در عراق منتشر مي كردند به نام " العلم " . و دو سه سالي منتشر شد ( من خودم هنوز آن مجله را نديده ام ) . در پشت آن مجله در وسط صفحه ، كلمه " العلم " به خط نستعليق كليشه شده بود و در چهار گوشه هم اين چهار حديث كه خواندم زينت بخش پشت مجله بود . يك وقت در خود آن مجله نوشته بود كه يك روز يك نفر مستشرق آلماني به ملاقات آقاي شهرستاني در دفتر مجله يا در جاي ديگر آمد ( ايشان اظهار مي كردند فعلا بعيد العهدم ) و پشت اين مجله را با همين ترتيب ديد . پرسيد اينها چيست كه در پشت اين مجله نوشته شده ؟ گفته شد اينها چهار دستور است از پيغمبر ما درباره علم . بعد برايش ترجمه شد كه پيغمبر اسلام فرموده : تحصيل علم بر هر مسلماني اعم از زن و مرد و از هر صنف فريضه و واجب است ، و فرموده : از گهواره تا گور دانش بجوئيد ، و فرموده علم را بجوئيد ولو به اينكه بخواهيد تا چين به دنبالش برويد ، و فرموده حكمت و علم گمشده مسلمان است و هر جا آن را بيابد بر مي دارد و اهميت نمي دهد كه گمشده خود را از دست چه كسي مي گيرد . آن مرد مستشرق اندكي فكر مي كند و بعد مي گويد اوه ! شما يك همچو دستورها داشتيد كه پيغمبر شما علم را بر شما فرض شمرده ، نه از نظر افراد و اختلاف جنسي ، نه از لحاظ زمان ، نه از لحاظ مكان و نه از لحاظ معلم قيدي قرار نداده و باز اينقدر در جهالت باقي هستيد و اينقدر بي سواد در ميان شما وجود دارد ؟ ! واقعا اين خود يك معمائي است كه چرا اين فريضه عمومي متروك شد و فريضه شناخته نشد ، چرا اين دستورها اجرا نشد . البته نمي خواهم بگويم اين دستورها هيچ زمان اجرا نشد ، زيرا اسلام يك نهضت علمي و فرهنگي عظيم كم نظيري در جهان به وجود آورد و قرنها پرچمدار علم و فرهنگ و تمدن بشريت بود ، و اين نهضت مديون فرماني بود كه اسلام درباره علم صادر كرد . چگونه ممكن است ديني كه اولين آيه نازل بر پيغمبرش با خواندن و نوشتن و قلم و علم و تعلم آغاز مي گردد : " اقرأ باسم ربك الذي خلق 0 خلق الانسان من علق 0 اقرأ و ربك الاكرم 0 الذي علم بالقلم 0 علم الانسان ما لم يعلم " ( 1 ) ، ديني كه اصل اولش توحيد است و در آن اصل ، تقليد و تعبد را به هيچ وجه جايز نمي داند و تحقيق و تجسس را لازم مي شمارد ، چنين ديني تمدن و فرهنگ و نهضت علمي به وجود نياورد ؟ ! ولي در عين حال وقتي كه انسان به جامعه منقسم شد به يك طبقه فقير و بدبخت كه نان خود را به زحمت مي توانست به دست آورد ، و يك طبقه مسرف و مبذر و مغرور كه نمي دانست با آنچه در چنگال دارد چه بكند . وضع زندگي عمومي وقتي كه شكاف بردارد زمينه براي اجرا و عمل و توجه به اين دستورها باقي نمي ماند و بلكه عواملي پيدا مي شود كه اينگونه دستورها اجرا نگردد . بعضي ها علت ديگري ذكر مي كنند ، مدعي هستند كه علت اينكه دستورهاي اسلام راجع به علم ، زمين خورد ، اين بود كه حسابي از جائي برداشته شد و به جاي ديگر گذاشته شد ، و به تعبير ديگر اعتباري از حسابي برداشته شد و به حساب ديگر ريخته شد ، مثل اينكه مثلا كسي در بانك حسابي داشته باشد و دولت اعتباري براي آن حساب باز كند و بعد بيايند اين اعتبار را از آن حساب بردارند و به پاي حساب ديگر بريزند . اين دسته مي گويند علت اينكه دستورهاي اسلام درباب علم زمين خورد اين بود كه آنچه كه اسلام به حساب علم و تشويق عموم به تعليم و با سواد شدن و فضيلت علم گفته بود همه به حساب عالم و تشويق به احترام و دست بوسي و فضيلت عالم گذاشته شد ، مردم به جاي اينكه توجه پيدا كنند كه خودشان سواد پيدا كنند و تا حدي كه مقدور است خودشان و فرزندانشان با سواد و عالم شوند ، توجه شان معطوف شد به اينكه اجر و فضيلت را در احترام و خضوع نسبت به علماء كسب كنند . نتيجه همين شد كه هست . اين مطلب تا اندازه اي درست است ، زيرا هر چند علماء و محققين اسلامي همچو تحريفي را مرتكب نشده اند ولي در نوشته هاي سطحي و ساده اي كه به دست مردم هم رسيده ، و در منابر و مواعظ معمولي ، منطق همان بوده . اتفاقا سر و كار مردم با همين نوشته ها و همين منابر و مواعظ بوده نه گفتار فلان محقق كه در فلان كتاب علمي خود از اين موضوع بحث كرده است . در بيانات برخي علماء اسلامي هم اگر چه آن انحراف كه ذكر شد نيست ولي يك نوع جمود و انحراف ديگري كم و بيش ديده مي شود كه البته آن هم در كند كردن تيغ فرمانهاي اسلام درباره علم تأثير داشته ، و آن انحراف اينست كه هر دسته و طبقه و صنفي از علماء اسلام ، محكم چسبيده اند كه مقصود رسول اكرم ( ص ) از آن علمي كه فرموده " فريضه " است همان علمي است كه ما داريم . كدام علم ؟ اخيرا در كتاب " محجة البيضاء " مرحوم فيض به كلام جامعي در اين زمينه برخوردم كه علي الظاهر ايشان هم اين كلام را از غزالي نقل كرده اند . غزالي مي گويد علماء اسلام در تفسير اين حديث تقريبا بيست فرقه شده اند و هر فرقه اي اهل هر علم و فني بوده اند گفته اند مقصود اين حديث همان علم و فن ما است . متكلمين گفته اند مقصود پيغمبر از جمله طلب العلم فريضة علي كل مسلم علم كلام است زيرا علم كلام علم اصول دين است . علماء اخلاق گفته اند كه مقصود ، علم اخلاق است كه آدمي بداند منجيات چيست و مهلكات چيست ؟ فقهاء گفته اند كه مقصود ، علم احكام است كه لازم است هر كسي يا مجتهد باشد و يا از مجتهدي تقليد كند . مفسرين گفته اند كه مقصود علم تفسير است ، زيرا تفسير علم به كتاب الله است . محدثين گفته اند مقصود علم حديث و روايت است چون همه چيز حتي قرآن را از روي احاديث بايد فهميد . متصوفه گفته اند مقصود ، علم سير و سلوك و مقامات نفس است . و همينطور . . . بعد خود او بياني دارد كه اگرچه كاملا جامع نيست ولي نسبة جامع الاطراف تر است . خلاصه اينست كه مقصود پيغمبر ( ص ) هيچكدام از اينها انحصارا نيست . اگر مقصود پيغمبر خصوص يكي از اين رشته ها بود تصريح مي كرد كه مثلا علم و كلام يا اخلاق يا تفسير يا فقه يا حديث است . بايد ديد از نظر اسلام چه چيزي لازم و واجب است به وجوب عيني يا وجوب كفائي ، و اگر راه انجام آن تكليف ، تحصيل علم و ياد گرفتن است بايد گفت تحصيل آن علم واجب و لازم است . فريضه تهيوئي فقهاء اصطلاحي دارند ، مي گويند وجوب علم ، وجوب نفسي تهيوئي است ، يعني وجوب علم تنها يك وجوب مقدمي مثل همه مقدمه واجب ها كه وجوب استقلالي ندارند نيست ، بلكه يك وجوب استقلالي است . در عين حال علم از آن جهت واجب است كه به انسان آمادگي مي دهد چيزي كه هست فقهاء اين وجوب تهيوئي را اختصاص مي دهند به ياد گرفتن احكام ، و مثل اينست كه غالبا اينطور فرض مي شود كه انجام وظائف اسلامي فقط موقوف است به اينكه مسلمانان ، خود وظيفه را بدانند و بشناسند و همين كه وظيفه را شناختند خود بخود قادر به انجام آن خواهند بود . پس علمي كه فريضه است اينست كه مسلمان در وظيفه شناسي يا مجتهد باشد يا مقلد . و حال آنكه واضح است كه همان طوري كه وظيفه شناسي و ياد گرفتن دستورهاي ديني لازم است ، بسياري از كارهائي كه به حكم دين آن كارها فرض و واجب است ، كارهائي است كه خود آن كارها علم و درس و مهارت لازم دارد . مثلا طبابت واجب كفائي است اما انجام اين فريضه بدون درس و تحصيل و كسب علم پزشكي ميسر نيست ، پس تحصيل اين علم فريضه است ، و همچنين بسيار چيزهاي ديگر . بايد ديد چه نوع اموري است كه از نظر جامعه اسلامي لازم و واجب است و آن كار را بدون ياد گرفتن و تعليم و تعلم نمي توان خوب انجام داد ، پس علم آن كار هم واجب است فريضه علم از هر جهت تابع ميزان احتياج جامعه است . يك روز بود كه كشاورزي و صنايع مورد احتياج و تجارت و سياست ، هيچكدام علم و تحصيل لازم نداشت . مردم با شاگردي كردن مختصر پيش آهنگر يا نجار يا تاجر ، و كار كردن زير دست يك سياستمدار يا صنعتگر يا تاجر ، سياستمدار و صنعتگر و تاجر مي شدند . اما امروز وضع دنيا عوض شده و احتياجات جامعه عوض شده ، هيچيك از آن كارها به طرز مناسب با دنياي امروز و به شكلي كه بتواند با قافله زندگي هماهنگ بشود بدون علم و تحصيل ميسر نيست . حتي كشاورزي هم بايد روي اصول علمي و فني باشد . يك بازرگان تا درس اقتصاد نخوانده باشد نمي تواند بازرگان حسابي باشد . يك سياستمدار تا درس سياست نخوانده باشد نمي تواند در دنياي امروز سياستمدار خوبي باشد . كسب و كارهائي امروز پيدا شده كه بدون سواد و درس و تخصص ممكن نيست . نوع آن كارهائي كه درگذشته با تمرين مختصر يا شاگردي مختصر زير دست يك نفر مي شد ياد گرفت ، حالا اينقدر فرق كرده كه جز در دبيرستانهاي حرفه اي يا دانشكده هاي فني و غيره نمي توان آنها را ياد گرفت . اكثر كارها تكنسين و متخصص فني لازم دارد . اصل استقلال و عزت جامعه اسلامي بايد به چند اصل توجه داشته باشيم . يكي اينكه آيا اسلام چگونه جامعه اي مي خواهد ؟ البته واضح است كه اسلام جامعه اي مي خواهد عزيز و مستقل و متكي به خود ، اسلام نمي پسندد كه يك ملت مسلمان ، زيردست و تو سري خور يك ملت غير مسلمان بوده باشد : " لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا " ( 1 ) خداوند نمي پسندد كه كافران بر مسلمانان سيطره و تسلط داشته باشند . اسلام نمي پسندد يك ملت مسلمان هميشه دست در يوزگي به سوي يك ملت ديگري به عنوان قرض يا كمك بلا عوض دراز كند . اسلام نمي پسندد جامعه اسلامي استقلال ________________________________________ 1 - سوره نساء ، آيه . 141 اقتصادي يا اجتماعي نداشته باشد . اسلام نمي پسندد كه مسلمانان همينكه بيماري سختي پيدا كردند خودشان طبيب و وسائل كافي نداشته باشند و بيماران را به دوش بكشند و به سوي ملتهاي غير مسلمان بروند . اين يك اصل . علم ، پايه عزتها و استقلالها اصل ديگر اينكه در دنيا تحولي به وجود آمده كه همه كارها بر پاشنه علم مي چرخد و چرخ زندگي بر محور علم قرار گرفته است . همه شؤون حيات بشر با علم وابستگي پيدا كرده به طوري كه هيچ كاري و هيچ شأني از شؤون حيات بشر را جز با كليد علم نمي توان انجام داد . فريضه علم ، مفتاح ساير فرائض اصل ديگر اينكه انجام سائر فرائض و تكاليف فردي و اجتماعي اسلام ، به فريضه علم بستگي دارد . فريضه علم به عنوان يك كليد و مفتاح براي انجام ساير فرائض و منظورهاي اسلامي شناخته شده ، و به اصطلاح فقهاء ، واجب تهيوئي است ، و بالنتيجه اگر شؤون حياتي مسلمين شكلي به خود بگيرد كه وابستگي بيشتري به علم پيدا كند فريضه علم هم اهميت و لزوم و توسعه و عموم بيشتري پيدا مي كند . نتيجه از مجموع اين اصلها نتيجه مي شود كه وظيفه شرعي و عمومي همه مسلمين اينست كه به سوي علم رو بياورند و تعليمات عمومي را بر فرد فرد واجب بشمارند . فقهاء معمولا مسأله فريضه علم را در دو جا متعرض مي شوند ، يكي در اصول فقه در مبحث " اصل برائت " در مسأله وجوب فحص از دليل ، و يكي هم در مسأله استحباب يا لزوم تفقه در تجارت ، و ممكن است در مسأله اخذ اجرت بر واجبات هم اشاره اي به اين مطلب بشود ، و همان طوري كه عرض كردم نظر فقهاء در اين فريضه بيشتر متوجه ياد گرفتن مسائل و احكام است . علوم ديني و علوم غير ديني اصطلاحي شده كه ما بعضي علوم را علوم ديني و بعضي را علوم غير ديني بخوانيم . علوم ديني يعني علومي كه مستقيما مربوط به مسائل اعتقادي يا اخلاقي يا عملي دين است و يا علومي كه مقدمه ياد گرفتن معارف يا دستورها و احكام دين است از قبيل ادبيات عرب يا منطق . ممكن است بعضي اينطور خيال كنند كه ساير علوم به كلي از دين بيگانه اند و هر چه كه در اسلام درباره فضيلت علم و اجر و ثواب تحصيل علم گفته شده منحصر است به آنچه كه اصطلاحا علوم ديني گفته مي شود ، يا اگر پيغمبر اكرم ( ص ) علم را فريضه خوانده منحصرا مقصود همين علومي است كه اصطلاحا علوم ديني خوانده مي شود . حقيقت اينست كه اين ، اصطلاحي بيش نيست . از يك نظر علوم ديني منحصرا است به همان متون اوليه ديني يعني خود قرآن كريم و متن سنت پيغمبر يا اوصياء آن حضرت . در صدر اسلام هم كه هنوز مردم به خود اسلام آشنا نبودند بر همه واجب و لازم بود كه قبل از هر چيز همين متون اوليه را ياد بگيرند . در آنوقت هيچ علمي نه كلام و نه فقه و نه اصول و نه منطق و نه تاريخ اسلام و نه علم ديگر وجود نداشت . اينكه در حديثي نقل شده كه پيغمبر اكرم ( ص ) فرمود " انما العلم ثلاثة : آية محكمة ، و فريضة عادلة ، و سنة قائمة " ( 1 ) كه خلاصه اش اينست : علم منحصر است به ياد گرفتن آيات قرآن و فرا گرفتن حديث پيغمبر ، ناظر به تكليف و وضع آنروز مسلمين است ، ولي بعدا مسلمين با آن متون اوليه كه به منزله قانون اساسي اسلام است آشنا شدند و به حكم فرمان قرآن و حديث پيغمبر ، علم را مطلقا به عنوان يك فريضه مسلم شناختند و تدريجا علومي مدون شد و به وجود آمد . لهذا از نظر ديگر هر علمي كه به حال مسلمين مفيد باشد و گرهي از كار مسلمين باز كند ، آن علم فريضه ء ديني و علم ديني است . ما چرا نحو و صرف و لغت عرب را علوم ديني مي دانيم ؟ آيا جز از اين راه است كه نفع و فايده اي را در بردارد كه موافق با منظور اسلام است ؟ به چه مناسبت ما اشعار عشقي امرؤالقيس و اشعار خمري ابو نواس را به عنوان تحصيل علوم ديني ياد مي گيريم ؟ البته براي اينكه ما را در فهم زبان قرآن كمك مي كند . پس هر علمي كه به حال اسلام و مسلمين نافع است و براي آنها لازم است آن را بايد از علوم ديني شمرد ، و اگر كسي خلوص نيت داشته باشد و براي خدمت به اسلام و مسلمين آن علم را تحصيل كند ، مشمول اجر و ثوابهائي كه در تحصيل علم گفته شده هست ، مشمول اين حديث است ________________________________________ 1 - اصول كافي ، ج 1 ص . 32 و در آن " أو فريضة . . . أو سنة . . . " آمده است . كه " و ان الملائكة لتضع اجنحتها لطالب العلم " ( 1 ) فرشتگان ، زير پاي طالبان علم پر مي نهند . اما اگر خلوص نيت در كار نباشد تحصيل هيچ علمي ولو ياد گرفتن آيات قرآن باشد اجر و ثوابي ندارد . اساسا اين تقسيم درستي نيست كه ما علوم را به دو رشته تقسيم كنيم : علوم ديني و علوم غير ديني ، تا اين توهم براي بعضي پيش بيايد كه علومي كه اصطلاحا علوم غير ديني ناميده مي شوند از اسلام بيگانه اند . جامعيت و خاتميت اسلام اقتضاء مي كند كه هر علم مفيد و نافعي را كه براي جامعه اسلامي لازم و ضروري است علم ديني بخوانيم . تحصيل زن مطلبي را اول وعده دادم كه بعد صحبت كنم راجع به اينكه فريضه علم اختصاص به مردان ندارد ، شامل زنان هم هست . چون پيغمبر فرمود : طلب العلم فريضة علي كل مسلم و كلمه " مسلم " صيغه مذكر است ، اين توهم پيش مي آيد كه تحصيل علم مختص مردان است. اولا بايد عرض كنم در بعضي از نقلهائي كه در كتب شيعه هم هست كلمه " و مسلمة " قيد شده . و ثانيا از اينگونه تعبيرات ، اختصاص فهميده نمي شود . " مسلم " يعني مسلمان ، اعم از اينكه مرد باشد يا زن . در همه مواردي كه شبيه اين تعبير هست همينطور عموميت دارد . مثلا در حديث است : المسلم من سلم ________________________________________ 1 - اصول كافي ، ج 1 ص . 34 المسلمون من لسانه و يده ( 1 ) يعني مسلمان آنست كه ساير مسلمانان از زبان و دست او در امان باشند . بديهي است كه مقصود اين نيست كه فقط مرد مسلمان بايد اينطور باشد و شامل زن نيست . يا فرمود : المسلم اخ المسلم ( 2 ) مسلمان با مسلمان برادر است و بايد با او معامله برادري كند . در اينجا نمي شود گفت كه اين دستور مختص مردان است زيرا نفرموده " المسلمة اخت المسلمة " . كلمه " مسلم " شامل دو مفهوم است : يكي مسلمان بودن و يكي مرد بودن . هر كسي مي داند كه در اينگونه موارد ، جنسيت دخالت ندارد ، اسلاميت دخالت دارد . حتي اگر بجاي كلمه " مسلم " كلمه " رجل " هم ذكر شده بود باز به اصطلاح فقهاء ، الغاء خصوصيت مي شد . در بعضي احاديث راجع به بعضي موضوعات فقهي ، مورد حديث مرد است . يعني مثلا از امام سؤال شده كه مردي چنين معامله اي كرده و چنان شده حالا چه بكند و امام جواب آن مسأله را داده است ، فقهاء مي گويند هر چند در متن حديث صريحا كلمه مرد آمده ، اما در اينگونه موارد خصوصيت جنسي الغاء مي شود . زيرا معلوم است كه جنسيت دخالت ندارد . ثالثا گذشته از همه اينها فقهاء سخني دارند كه مي گويند بعضي عمومات و كليات است كه از تخصيص اباء دارد ، لحن و بيان طوري است كه قابل تخصيص نيست ، مطلب مطلبي است كه از نظر عقل قابل تبعيض نيست . مثلا نظير آنچه درباره علم آمده ، درباره تقوا هم آمده است . درباره علم گفته شده : هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ________________________________________ 1 - كافي ، ج 2 ص . 234 2 - كافي ، ج 2 ص . 166 انما يتذكر اولوا الالباب " ( 1 ) آيا كساني كه دانا و عالم اند با كساني كه نادان و جاهل اند مساوي مي باشند ، فقط صاحبان خرد متوجه مي باشند كه مساوي نيستند . درباره تقوا هم گفته شده : ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين في الارض ام نجعل المتقين كالفجار ( 2 ) آيا آنهائي كه ايمان دارند و عمل صالح كرده اند ، آنها را مانند فساد انگيزها قرار مي دهيم ؟ ! و آيا متقيان و فاسقان را مانند يكديگر قرار مي دهيم ؟ ! و يا فرموده : " إن أكرمكم عند الله اتقيكم " ( 3 ) . در همه اين موارد صيغه ها مذكر است . گفته نشده است : ام نجعل المتقين و المتقيات و همچنين گفته نشده : ان اكرمكن عندالله اتقيكن . آيا در اين موارد به استناد اينكه صيغه و لفظ ، مذكر است مي توان ادعا كرد كه آنچه درباره تقوا گفته شده اختصاص دارد به مردان و شامل زنان نيست ؟ ! اسلام علم را نور مي داند و جهل را ظلمت ، علم را بينائي مي داند و جهل را كوري : قل هل يستوي الاعمي و البصير ام هل تستوي الظلمات و النور ( 4 ) . آنوقت مي گويد : طلب العلم فريضة علي كل مسلم . همين علم كه نور و بينائي است بر هر مسلماني فرض است . آيا مي توان قائل شد كه از نظر اسلام فقط بر مردان فرض است كه از ظلمت خارج شوند و به فضاي روشن بيايند اما زنان همچنان در ظلمت بمانند ؟ ! فقط بر مردان ________________________________________ 1 - سوره زمر ، آيه . 9 2 - سوره ص ، آيه . 28 3 - سوره حجرات ، آيه . 13 4 - سوره رعد ، آيه . 16 فرض است كه از اين كوري بيرون روند و اما زنان همچنان در كوري باقي بمانند ؟ ! البته نه . در ذيل آيه كريمه مي فرمايد : انما يتذكر اولوا الالباب صاحبان خرد خودشان متوجه اين مسائل مي شوند . در حقيقت مي خواهد بفرمايد اين يك مطلب واضحي است و همه كس مي فهمد آن را . در آيه ديگر راجع به پيغمبر مي فرمايد : يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ( 1 ) يعني پيغمبر آمده است كه آيات قرآن را بر مردم بخواند و روح آنها را تزكيه كند و به آنها كتاب و حكمت تعليم كند . در اين آيه تقوا و تعليم با هم ذكر شده و همه هم به صيغه مذكر آمده . اگر مي شود يزكيهم را مخصوص مردان قرار داد يعلمهم را هم مي شود مخصوص مردان كرد . گناهكار كيست ؟ اينجا فورا يك عده خواهند گفت اي آقا ! شما مي گوئيد دخترهاي مردم به همين مدرسه ها بروند و در اختيار همين فرهنگ قرار بگيرند ؟ به اينها بايد گفت اگر در مدارس و فرهنگ هم عيب هست باز تقصير مردم است كه به اصلاح همت نكردند . اسلام كه علم را فريضه كرده و مقدمات اصلاح كار را هم لازم شمرده نه اينكه ما در خانه بنشينيم و هر وقت فرهنگي درست شد و آن فرهنگ ، مدارس صد در صد صالحي براي پسران و دختران ما به وجود آورد آنوقت ما بچه هاي خود ________________________________________ 1 - سوره جمعه ، آيه . 2 را بفرستيم ، و اگر فرهنگ در اين كار كوتاهي كرد آنوقت ما حنجره هاي خود را پر كنيم و زبان انتقاد باز كنيم و هي بگوئيم فرهنگ چنين است ، فرهنگ چنان است ما وظيفه داريم مدارس خوب و فرهنگ خوب ايجاد كنيم . اساسا كسي كه در همه عمر كوچكترين قدمي براي فرهنگ بر نداشته و در تأسيس هيچ مؤسسه فرهنگي شركت نداشته و كوچكترين قدمي براي انجام اين فريضه ديني به نام فريضه علم بر نداشته حق ندارد بنشيند و انتقاد كند . عيبهاي فرهنگ از آنجا پيدا شده كه همين انتقاد كنندگان محترم ، فريضه مذهبي خود را در مورد آن انجام نداده اند . البته يك مطلب هست كه حتما بايد تذكر داده شود . آن اينكه وقتي كه بنا شد رشته هاي تخصصي علمي تقسيم شود البته زنان بايد رشته هائي را بخوانند كه با ذوق و استعداد خود آنها و احتياجات جامعه وفق مي دهد . آيا مي توان گفت جامعه به پزشك زن و جراح زن و قابله زن احتياج ندارد ؟ ! براي كدام خانواده است كه حتي در بيماريهاي مخصوص زنانگي احتياج پيدا نشده باشد . چيز عجيبي است كه يك عده اشخاص آنجا كه پاي تعليمات زنان به ميان مي آيد سخت مخالفت مي كنند و اما همينكه پاي احتياج به ميان مي آيد زنان و دختران خود را براي معالجه در اختيار مردان و حتي در اختيار مردم كافر قرار مي دهند ! جهاد مقدس حالا وقت آنست كه از بيانات گذشته خودم استنتاج كنم . نتيجه همه اين حرفها اينست كه اوجب واجبات در عصر حاضر شركت در تعليمات عمومي است . اين واجب تنها وظيفه فرهنگ و فرهنگيان نيست ، وظيفه هر كسي است كه مسلمان است و ادعاي مسلماني دارد ، خواه از دولت باشد خواه از ملت ، بايد به صورت يك جهاد مقدس درآيد و به فرمان دين باشد و رنگ ديني داشته باشد . پس علماء روحاني بايد اين افتخار را ببرند و پيشقدم باشند . مؤمنين و مقدسين نبايد از علم و مدرسه بترسند و وحشت كنند و خيال كنند كه اگر علم آمد دين مي رود . اين ، سوء ظن به اسلام است . اسلام آنچنان ديني است كه در محيط علم بهتر از محيط جهل رشد مي كند . ما اگر مي دانستيم كه جهل و جهالت چه بر سر ما آورده و چه بر سر اسلام آورده ، از جهالت و ناداني و بي سوادي وحشت مي كرديم نه از علم و مدرسه . چو علم آموختي . . . گاهي ديده مي شود بعضي اشخاص براي آنكه وحشت خودشان را از علم پنهان كنند به شعر سنائي متوسل مي شوند كه مي گويد : چو علم آموختي از حرض آنگه ترس كاندر شب چو دزدي با چراغ آيد گزيده تر برد كالا و آنوقت مي گويند ببين اين تحصيل كرده ها الان ضررشان براي مملكت صد درجه از بي سوادها بيشتر است . بي سوادها آفتابه دزد هستند اما اينها رقمهاي چند ميليوني دزدي مي كنند . شكي نيست كه علم به تنهائي ضامن سعادت جامعه نيست . جامعه ، دين و ايمان لازم دارد ، همان طوري كه ايمان هم اگر مقرون به علم نباشد مفيد نيست بلكه و بال است . قطع ظهري اثنان عالم متهتك و جاهل متنسك ( 1 ) . اسلام نه عالم بي دين مي خواهد نه جاهل ديندار . اما اين هم كه ما مي گوئيم " چو دزدي با چراغ آيد گزيده تر برد كالا " و به مورد تحصيلكرده هاي بي ايمان تطبيق مي كنيم و نتيجه مي گيريم كه پس خطر علم از خطر جهل بيشتر است ، يك نوع مغالطه است . زيرا دزدي كه با چراغ مي آيد و كالاي گزيده را مي برد در شب مي آيد نه در روز . شب هنگام هم وقتي مي آيد كه صاحبان خانه خواب باشند . اما روز روشن هرگز نمي تواند دستبرد بزند . يا اگر اهل خانه بيدار باشند نمي تواند دستبرد بزند . تحصيلكرده هاي بي ايمان هم از جهالت و بي خبري و خواب آلودگي ديگران استفاده مي كنند . پس جهل عمومي در اين دزديها دخالت دارد . شما كشور خود را با نور علم روشن كنيد و همه خانه ها را مثل روز كنيد ، همه مردم را بيدار و هوشيار و با خبر بگردانيد ، همه جا را مثل روز روشن بكنيد ، به علاوه در تحكيم پايه هاي ايمان بكوشيد ، ديگر از آن دزد هم دزدي ساخته نيست . در اين دزديها چند چيز دست به دست هم داده ، علم دزد ، بي ايماني او ، و جهل عامه مردم . پس در اينجا هم جهالت شريك جرم است . ________________________________________ 1 - بحار الانوار ، ج 2 ص 111 : [ دو كس نسبت مرا شكستند : عالم بي پروا ، و جاهل پرهيزكار ] .
به هر حال اگر ما مي خواهيم دين صحيح داشته باشيم ، اگر مي خواهيم از فقر رهائي يابيم ، اگر مي خواهيم از مرض نجات پيدا كنيم ، اگر مي خواهيم عدالت در ميان ما حكمفرما باشد ، اگر مي خواهيم آزادي و دموكراسي داشته باشيم ، اگر مي خواهيم جامعه ما برخلاف حال حاضر به امور اجتماعي علاقمند باشد ، منحصرا راهش علم است و علم ، آن هم علمي كه عموميت داشته باشد و از راه دين به صورت يك جهاد مقدس درآيد . اگر ما اين جهاد مقدس را شروع نكنيم دنيا خواهد كرد و ثمره اش را هم خود آنها خواهند برد ، يعني ديگران خواهند آمد و ملت ما را از گرداب جهالت نجات خواهند داد و خدا مي داند كه آنوقت اين كوتاهي ما چه لطمه بزرگي به پيكر اسلام وارد خواهد كرد . مبارزه انسان با جهل همين روزها كتابي را مي خواندم به نام " مبارزه انسان با جهل " . اين كتاب از نشريات مؤسسه يونسكو است . مؤسسه يونسكو يك مؤسسه فرهنگي وابسته به سازمان ملل متحد است . در اين كتاب فعاليتهاي اين مؤسسه را براي تعليم و با سواد كردن كشورهاي عقب افتاده ذكر كرده است . هر چند از نظري جاي مسرت است كه آدمي مي بيند بالاخره وسائلي فراهم شده كه تعليمات در ميان مسلمانان عموميت پيدا مي كند و تدريجا بي سوادي مي خواهد از ميان مسلمانان رخت بربندد ، اما از نظر ديگر موجب تأسف است كه ما مسلمانها آنقدر در وظائف خودمان كوتاهي كنيم كه بعد ديگران از ماوراء درياها و اقيانوسها بيايند و زحمتها بكشند و مرارتها متحمل شوند و پولها خرج كنند تا اين وظيفه را انجام دهند ، نه تنها به تعليمات عمومي بپردازند ، بلكه سازمانهاي ديگري بهداشتي و تعاوني ايجاد كنند و به كمك مردم بشتابند ، با بيماريهاي آنها مبارزه كنند ، باتلاقها را پر كنند ، مالاريا را ريشه كن كنند ، شهر و آباديهاي آنها را اصلاح كنند . به نقطه هائي از نقاط دوردست بعضي كشورهاي اسلامي مانند پاكستان و افغانستان رفته و در آنجا عمران و آبادي كرده اند و به تعليم و بهداشت مردم خدمت كرده اند ك ه احدي از ما در آنجا پا نگذاشته و يا اگر رفته براي كلاشي و اخذ وجوهات بوده است . مطابق آماري كه آن كتاب مي دهد بعضي از كشورهاي اسلامي تا چند سال پيش در حدود نود و شش درصدشان بي سواد بودند و تدريجا بهتر مي شود و به هشتاد درصد رسيده است . در دو سال پيش نمايندگان يونسكو در كشورهاي آسيائي ، كنفرانسي در كراچي تشكيل داده اند و در آنجا طرحي بيست ساله براي با سواد كردن كشورهاي آسيائي تهيه كرده اند ، طرحي كه از روي دقت و با آمار صحيح و منظم و در نظر گرفتن همه امكانات تنظيم شده است . شوق و رغبتي در عموم ايجاد كرده اند . نوشته بود در كلاسهاي مبارزه با بي سوادي افغانستان گاهي مردي ديده مي شود با ريش انبوه كه تا روي سينه اش آمده ، در كنار فرزندان و نوه هاي خود مشغول فرا گرفتن و با سواد شدن است . من نمي دانم نيت و غرض آنها از اين كارها چيست ؟ شايد در پشت پرده يك منظور استعماري هم در كار باشد . واي به حال ما مردم اگر استعمار با چنين نيرنگها وارد كار شده باشد كه كار ما ساخته است . اينكه مي گويم نمي دانم نيت و غرض آنها چيست واقعا نمي دانم و البته نمي خواهم با اظهار بد بيني طبق معمول پرده سياهي روي تقصير كاريهاي خودمان بكشم . ما مردم عادت كرده ايم كه با حمل به فساد كردن كارهاي ديگران ، پرده بر روي كوتاهيها و تقصيرهاي خود بكشيم . در همان كتاب نوشته بود كه در يكي از كشورهاي آفريقائي يكي از مليون متعصب گفته بود كه شما اروپائيها حالا كه احساس كرده ايد كه قدرت استعمار ضعيف شده و نيروي سياسي شما در حال از بين رفتن است مي خواهيد چهره خود را به زير پرده نيكوكاري و خدمت به خلق خدا پنهان كنيد . نيت آنها در اين كار هر چه هست براي ما تأثير ندارد . آنچه براي ما اثر دارد اينست كه بفهميم اگر اينها در راهي كه پيش گرفته اند موفق شوند و تا بيست سال ديگر كشورهاي اسلامي را تعليم بدهند و با سواد كنند و آنها را از جهل و فقر و بيماري نجات دهند چه اثري در روحيه نسل آينده نسبت به اسلام و مسلماني پيدا خواهد شد ؟ آيا نسلهاي آينده نخواهند گفت ما چهارده قرن مسلمان و پيرو دين محمد ( ص ) بوديم و غرق در جهالت و بدبختي زندگي مي كرديم تا بالاخره پيروان مسيح از آنسوي جهان دست دراز كردند و ما را نجات دادند ؟ ! آنوقت چه آبروئي براي اسلام باقي مي ماند ؟ جواب پيغمبر را چه بدهيم اگر بفرمايد آيا همينطور به دستور من كه گفتم طلب العلم فريضة علي كل مسلم عمل كرديد ؟ ! . يك قاعده طبيعي و تكويني و رواني است كه الانسان رهين الاحسان يعني انسان در گرو نيكي قرار مي گيرد . پيغمبر هم فرمود : من احيي ارضا مواتا فهو له . هر كس زمين مرده را احياء كند مال خودش است . هر چند اين قاعده يك قانون تشريعي است و مربوط به زمين است ، اما در مورد تكوينيات هم صادق است . هر گروهي كه بيايند ملتي را احياء كنند ، آنها را از جهل و فقر و بدبختي نجات دهند ، مالك دلها و روحها و عقيده هاي آن مردم خواهند شد . پس با اين وضعي كه پيش آمده ما بايد در كمال وضوح اين خطر را پيش بيني كنيم كه در آينده مالك نسلهائي كه بعدا خواهند آمد نخواهيم بود . ممكن است كسي بگويد هرگز مسلمان به مسيحيت رجعت نخواهد كرد ، خصوصا اگر مردم عالم هم بشوند هرگز از توحيد به تثليث نخواهند گرائيد . عرض مي كنم شايد همينطور باشد ، ولي قدر مسلم اينست كه اگر به مسيحيت گرايش پيدا نكنند به اسلام هم ديگر علاقه اي نخواهند داشت . شايد ثمره اين كارها به جيب كمونيستها برود . اگر در كشورهاي اسلامي به موجبي از موجبات ، علاقه ديني در جوانان از بين برود ثمره اش عايد كمونيسم است . پس با اين خطر بايد مبارزه كرد . راه مبارزه با اين خطر چيست ؟ آيا راهش اينست كه طبق معمول رل منفي بازي كنيم و جار و جنجال راه بيندازيم كه خير ، يونسكو حق ندارد مسلمانها را تعليم دهد و در اين راه زحمت بكشد و پول خرج كند ، ساير سازمانهاي خيريه جهاني حق ندارند با پشه هاي مالاريا و ساير بيماريهاي كشورهاي اسلامي مبارزه كنند ، به آنها چه مربوط ، مگر آنها فضولباشي هستند شما خودتان فكر كنيد آيا همچو سخني صحيح است ؟ آيا دنيا از ما مي پذيرد ؟ آيا خود ملتهاي مسلمان اين حرف را از ما مي پذيرند ؟ يا راهش اينست كه دامن همت به كمر بزنيم و يك جهاد مقدس آغاز كنيم و اين فريضه را به دست خودمان عملي كنيم . البته واضح است كه راه دوم صحيح است . باز در همان كتاب نوشته بود كه در اندونزي كه يكي از كشورهاي اسلامي است و بزرگترين كشور اسلامي است ، تعليمات عمومي به صورت يك جهاد مقدس در آمده و مردم مانند يك فريضه مذهبي آن را عمل مي كنند . در آنجا هر كس كه چيزي مي داند از هر صنفي و داراي هر شغلي كه هست فريضه ذمه خود مي داند كه در مدارس برود و تعليم دهد ، زيرا معلمين رسمي فرهنگ ، كافي نيستند براي همه مدارس . اين همان دستور اسلام است كه تعليم را بر همه كس واجب كرده . آن دستور شكل اجرائي امروزيش همين است كه به نقل آن كتاب در اندونزي عمل مي شود . مسابقه در خدمت و خير در يكي از آيات سوره مائده بعد از آنكه ذكري از قرآن و ذكري از كتابهاي آسماني گذشته به ميان مي آيد و اشاره اي پيرامون اديان گذشته مي شود مي فرمايد : لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجا و لو شاء الله لجعلكم امة واحده و لكن ليبلوكم فيما آتيكم فاستبقوا الخيرات ( 1 ) . يعني براي هر كدام از امم ، راه و طريقه اي قرار داديم و اگر خداوند مي خواست ، همه را يك امت و يك ملت قرار مي داد ، ولي يك امت و ملت قرار نداد تا شما را با آنچه در اختيار شما قرار داده در بوته آزمايش بگذارد كه هنر خود را نمايش ________________________________________ 1 - سوره مائده ، آيه . 48 دهيد . پس در كارهاي خير و نيك مسابقه بدهيد و گوي سبقت را ببريد . مثل اينست كه اين آيه مانند بعضي ديگر از آيات قرآن براي اختلاف ملتها حكمت و مصلحتي قائل است ، و شايد از اين آيه استفاده بشود كه يك حكمت و مصلحت اينست كه ملتهاي مختلف نسبت به كارهاي نيك علمي و عملي در جاده مسابقه بيفتند و به اين وسيله در بوته آزمايش و هنرنمائي قرار گيرند تا آن ملتي كه شايسته است گوي سبقت را ببرد . آنوقت به مسلمانان مي گويد كوشش كنيد كه گامهاي بلند برداريد و مسابقه خير را ببريد . پس راه مبارزه با خطر اين نيست كه بخواهيم مانع كار يونسكو بشويم . راه مبارزه با خطر اينست كه ابتكار اين كار را خودمان در دست بگيريم و اين مدال افتخار را به سينه خود بچسبانيم ، و باز تكرار مي كنم تا به صورت يك جهاد مقدس در نيايد و علماء روحاني پيشقدم نشوند و اين كار را مقدم بر همه كارها و از همه آنها واجبتر نشمارند فايده اي نخواهد داشت . در سه چهار روز پيش اتفاقا طرحي را كه مؤسسه يونسكو در ايران به موجب همان تصميمي كه در كنفرانس كراچي در دو سال پيش گرفته شده براي ايران تهيه كرده و به وزارت فرهنگ تسليم كرده و وزارت فرهنگ هم در حدود صد نسخه يا بيشتر براي عده اي از فرهنگيان خبره و با بصيرت فرستاده كه نظر خودشان را درباره آن ابراز نمايند ، من اين طرح را در دست يكي از رفقا ديدم . طرح جامعي است كه با رعايت شرائط و مقتضيات ايران تنظيم شده . جهات كار از روي آمار و محاسبه هاي دقيق در نظر گرفته شده . پيش بيني شده كه تا بيست سال ديگر كه آخرين مهلت با سوادي عموم است جمعيت ايران چقدر افزايش خواهد يافت ، نسبت دانش آموزان به مجموع جمعيت ايران چه نسبت است ، اگر بخواهند همه كودكان ايران در اين مدت به مدرسه بروند چقدر مدرسه بايد اضافه شود ، چقدر لوازم كار لازم است ، چقدر معلم اضافي بايد در نظر گرفته شود ، چقدر دانشسرا براي تربيت معلم لازم است ، چقدر كارمند غير معلم از بازرس و غيره لازم است ، همه اينها را حساب كرده اند . پيش بيني شده در اين مدت در حدود صد و پنجاه هزار معلم ، اضافه بر آنچه الان وزارت فرهنگ دارد ، با در نظر گرفتن فوتها و استعفاهائي كه احتمالا پيش خواهد آمد ضرورت دارد . مجموع مخارجي كه در نظر گرفته شده براي همه قسمتها از تهيه لوازم كار ، ساختمان مدارس و دانشسراها و حقوق معلمين و غير اينها در حدود بيست ميليارد تومان است . البته مخارج خيلي زياد است ولي آنها مردمي هستند كه به اصطلاح گزنكرده پاره نمي كنند ، تصميم گرفته اند اين كار را بكنند و خواهند كرد . ولي اگر ما به صورت يك جهاد مقدس و ديني اين كار را شروع بكنيم ، با دهها برابر كمتر از اينها مي توانيم اين كار را عملي كنيم . دين و ايمان در بسياري از موارد جاي قدرت پول را مي گيرد . اين اقدامات همه براي مدارس ابتدائي است كه اساس كار است . همينكه مسلمانان از اين وظيفه فارغ شدند آنوقت نوبت تعليمات متوسطه و تعليمات عاليه و بيرون دادن متخصصين و متفكرين درجه اول جهاني است . سخن به درازا كشيد . مي توانستم در همه اين مدت همه اش بگويم اسلام درباره علم چنين و چنان گفته ، براي اسلام به اصطلاح تبليغ و " پروپا گاند " كنم ، اما همان ط وري كه در مطلع سخن گفتم به اينگونه تبليغات و پروپا گاندها معتقد نيستم و معتقدم اثري ندارد ، ترجيح مي دهم كه بجاي اين جور تبليغات ، اوضاع خودمان را در عصر حاضر و وظيفه اي كه فعلا داريم ذكر كنم . هر وقت مجدانه دست به كار شديم و در اين جهاد مقدس شركت كرديم و جلو رفتيم ، آنوقت مي توانيم با كمال سر بلندي بگوئيم اسلام است كه مي فرمايد : " طلب العلم فريضة علي كل مسلم " . بعد از اتمام اين سخنراني كه در 40 / 10 / 29 ايراد شد پس از چند دقيقه يكي از شنوندگان محترم كه من او را نشناختم برگ كاغذي به دستم داد كه به عنوان انتقاد بر اين سخنراني نوشته بود به اين شرح : " بحث علم و جهل از نظر اسلام بسيار كلي است . وجوب يك جهاد كلي و مقدس كه از مدارس ابتدائي بايد شروع شود بيان شد ولي ساده ترين راه عمل آن ذكر نشد . اين بحثها نتيجه اش اينست كه همه ما افسوس مي خوريم كه چرا چنين كاري نمي شود ؟ خود ما هم قبول داريم كه بايد فكر كنيم ولي متأسفانه فقط تذكر است و عادت به افسوس خوردن و رد شدن . اينكه " در سخنراني " ذكر شد كه جهادي به وسيله افراد مختلف ( يونسكو ) شروع شده اين امر طبيعي است . چه ما بخواهيم و چه نخواهيم و چه تبليغ بشود و چه نشود خواهد شد . آنچه مسلم است اين است كه اگر پيغمبران هم نمي آمدند شايد خود بشر تمام چيزهائي را كه آنها گفته اند مي فهميد و حتي شايد خداشناس نيز مي شد ، ولي دين آمد براي تسريع هر چه بيشتر اين سير تكاملي . وظيفه ما هم اين است كه از اين صورت بطي ء ، آنرا درآوريم . بنابراين يك تشكيلات و يك راه عملي و اجرائي صحيح با مسير معين لازم است شبيه كارهاي سيد جمال اسد آبادي " . من با تشكر از اين منتقد محترم و تصديق و اعتراف به لزوم آنچه تذكر داده شده ، اين نكته را ناچارم تذكر دهم كه در مسائل ديني آن چيزي كه در درجه اول اهميت قرار دارد ايمان عامه است به اينكه اينچنين فريضه ديني هست و بر آنها لازم است كه مانند ساير در فرائض به اقامه آن همت گمارند . ما در ساير فرائض ديني كه اين اعتقاد در عامه مردم پيدا شده مي بينيم كه چگونه با منتهاي اخلاص در راه آنها مجاهدتها مي شود ، پولها برايش خرج مي شود ، رنجها و زحمتها برايش تحمل مي شود . تا حدود نيم قرن پيش همين علم " حج " در اثر نبودن وسائل و نبودن امنيت ، درست يك جهاد به شمار مي رفت ، حاجي اميد برگشتن زيادي نداشت ، و در عين حال كمتر كسي پيدا مي شد كه اين فريضه را ترك كند . ما خودمان در ميان دهاتيها افراد زيادي را ديديم كه در گرماي شديد تابستان روزه مي گرفتند و در همان حال به درو مي رفتند و بسيار اتفاق مي افتاد كه از شدت تشنگي و گرما بي حال و بلكه بي هوش مي افتادند و باز فردا با كمال رضايت و گشاده روئي روزه مي گرفتند . ما در تاريخ اسلام جز در صدر اول نديديم كه عامه مردم در راه علم اينگونه مجاهدتها به خرج دهند ، و اگر كسي اينگونه مجاهدتها كرده است بعد از آن بوده كه در جاده علم افتاده و لذت علم را چشيده باشد . حالا فكر كنيد اگر مردم اين امر لذيذ و لطيف را به عنوان يك " فريضه " ديني بشمارند و جمله : " طلب العلم فريضة علي كل مسلم " از صورت زينت تابلوهاي مدارس و به صورت جدي يك تكليف شرعي درآيد ، چه نهضت و حركتي به وجود خواهد آمد و خود به خود راههاي اجرائي آن هم درست خواهد شد . عقبه بزرگ همين است كه مردم متوجه اين تكليف شرعي عمومي بشوند و آن را در رديف ساير فرائض بشمارند . رهبري نسل جوان اين سخنراني در ساعت 7 بعدازظهر روز جمعه 1341 / 7 / 27 در انجمن ماهانه ديني ايراد شده است . بسم الله الرحمن الرحيم ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين ( 1 ) . مسئله اي كه امشب تحت عنوان " رهبري نسل جوان " مطرح است در حقيقت يك مسؤوليت عمومي است كه متوجه عموم مسلمانان است و بالاخص متوجه طبقه اي است كه سمت رسمي رهبري ديني اجتماع را دارند . اين اصل را همه مي دانيم كه در ديانت مقدسه اسلام مسؤوليتها مشترك است ، يعني افراد مسؤول يكديگرند و در مسؤوليتهاي يكديگر شريكند : " كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته " ( 2 ) بلكه نسلها مسؤول . ________________________________________ 1 - سوره نحل ، آيه ، 125 : [ بخوان به راه پروردگارت با حكمت ( دلائل عقلي و قابل پذيرش ) و پند نيكو ، و با بهترين روش با آنها مجادله كن ، كه پروردگارت به آن كه از راهش گمراه شده داناتر است ، و به راه يافتگان نيز داناتر است ] . 2 - جامع الصغير ، ص . 95
يكديگرند . هر نسل مسؤول نسل بعدي است كه اين دين و اين هدايتي كه از نسلهاي گذشته دست به دست به آنها رسيده است آنرا حفظ كنند و به نسلهاي بعدي برسانند ، يعني نسلهاي بعدي را آماده كنند براي پذيرفتن و استفاده از آن . بنابراين بحث در رهبري نسل جوان بحثي است از يك وظيفه و مسؤوليت كه متوجه همه است . چيزي كه اين بحث را به صورت يك مجهول و يك مسئله در مي آورد كه بايد در اطراف آن دقيقا انديشيد و راه حل آنها مجهول را پيدا كرد اينست كه رهبري يك فرد يا يك نسل در همه احوال و همه شرائط يكسان نيست ، متفاوت است ، شكلها و كيفيتهاي گوناگون دارد ، وسائلي كه به كار برده مي شود متفاوت است ، يك نسخه معين ندارد كه درباره همه افراد و همه نسلها در همه زمانها يك جور داده شود . از اين رو در هر زماني و تحت هر شرائطي بايد دقيقا انديشيد كه به چه نحو بايد صورت بگيرد و چه نسخه اي بايد داده شود . دو نوع مسؤوليت در سخنرانيي كه من در همين جا تحت عنوان " امر به معروف و نهي از منكر " ايراد كردم به اين نكته اشاره كردم و حالا هم تكرار مي كنم و مي گويم مسؤوليتهاي ديني ما بر دو قسم است : بعضي مسؤوليتها مسؤوليت يك كار است با يك شكل و بالخصوص و قيافه معين . همه خصوصيات كار و اجزاء و شرائطش را خود اسلام معين كرده است و گفته است كه شما اين كار را در اين قالب معين و با اين شكل خاص انجام دهيد . البته اين كار براي نتيجه اي فرض شده ، اما ما مسؤول نتيجه نيستيم . اينها را مي گويند تعبديات . ما مي توانيم آن نوع كارها را مسؤوليت شكل و قالب بناميم . مثلا نماز دستوري است كه مقدمات و مقارنات معين دارد ، شرائط و اجزائي دارد ، موانع و قواطعي دارد . دستور اينست كه ما نماز را هميشه با همين قالب و شكل انجام دهيم . تعبدي محض است . البته اين كار با اين شكل به خاطر نتيجه اي است ، بلكه نتائجي برايش هست : ان الصلوه تنهي عن الفحشاء و المنكر ( 1 ) . اما ما فقط مسؤول مقدمه اين نتيجه هستيم ، نه مسؤول خود نتيجه . اگر آن مقدمه را بطور صحيح و كامل كه تعيين شده و دستور رسيده انجام دهيم ، نتيجه خود به خود دنبالش هست . نوع ديگر از مسؤوليت هست كه ما آنرا مسؤوليت نتيجه مي ناميم ، يعني نتيجه را به عهده انسان مي گذارد و مي گويد من فلان نتيجه را مي خواهم ، و اما اينكه آن نتيجه با چه وسيله و چه مقدمه و با چه شرائط و در چه قالبي انجام داده شود ؟ با هر وسيله اي كه بهتر است . يك وسيله ثابت و يكنواخت و قابل تعيين و اندازه گيري ندارد . در هر موردي و در هر زماني آن وسيله فرق مي كند . مثالي عرض مي كنم : شما فرضا يك گرفتاري داريد . مثلا يكي از كسان شما در زندان است . يك وقت هست كه از يك نفر يك كار معين را در مورد اين گرفتاري مي خواهيد . مثلا نامه اي را به او مي دهيد و مي گوئيد نامه را سر فلان ساعت به فلان شخص برسان . البته اين نامه به منظور يك نتيجه نوشته شده ، اما طرف فقط مسؤول رساندن نامه است . ________________________________________ 1 - سوره عنكبوت ، آيه 45 : [ به درستي كه نماز ( انسان را ) از كارهاي زشت و ناپسند باز مي دارد ] .
يك وقت هست كه از طرف مستقيما خود نتيجه را مي خواهيد و به مقدمه كار نداريد ، مي گوئيد من از تو خلاصي اين زنداني را مي خواهم ، و اما اينكه چه وسيله اي به كار برده شود شما معين نمي كنيد ، خود او بايد برود ببيند از چه راه و چه وسيله اي بهتر است اقدام كند . معمولا اينگونه مسؤوليتها در جاهائي است كه وسيله ، يكنواخت نيست ، متغير است ، در يك حال از اين وسيله بايد استفاده كرد و در حال ديگر از وسيله ديگر ، خصوصيات زماني و مكاني و غيره فرق مي كند . در اينگونه موارد بايد رفت و حساب كرد و انديشيد و وسيله مناسب را به دست آورد . در اسلام هر دو گونه مسؤوليت وجود دارد . نماز و روزه و ساير تعبديات از نوع اول است ، اما جهاد از نوع دوم است . در جهاد ، مسلمانان موظفند كه از حوزه اسلام دفاع كنند و استقلال مسلمين را حفظ نمايند . اما با چه وسيله اي ؟ آيا با شمشير يا با تفنگ ، يا با وسائل ديگر ؟ آن ديگر تعيين نشده و اساسا قابل تعيين و اندازه گيري نيست . . مسلمانان در هر زماني موظفند بهترين وسيله را براي اين كار تهيه ببينند : " و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه " ( 1 ) ، بايد ببينند بهترين وسيله در هر زماني چيست ؟. مسئله هدايت و رهبري از نوع دوم است . مسلمانان مسؤول هدايت يكديگرند . هر نسلي مسؤول هدايت نسل بعدي است . بالاخص كساني كه سمت رسمي رهبري دارند مسؤوليت بيشتري دارند . به هر حال اين ________________________________________ 1 - سوره انفال ، آيه 60 : [ و در برابر آنها ( دشمنان ) هر چه مي توانيد نيرو تهيه كنيد ] .
نتيجه يعني هدايت يافتن بايد به دست آيد ، و اما وسيله اي كه بايد از آن استفاده شود براي هميشه و همه جا تعيين نشده و قابل تعيين و اندازه گيري هم نيست . در آيه كريمه مي فرمايد : " قوا انفسكم و اهليكم نارا و قودها الناس و الحجاره " . ( 1 ) يعني خودتان و خاندانتان را از آتشي كه آتشگيره اش آدم است و سنگ ، حفظ كنيد . خود نتيجه را مي خواهد ، به وسيله كار ندارد . در اسلام براي هدايت و رهبري ، يك شكل صد در صد معين ترسيم نشده كه همه اجزاء و مقدمات و مقارنات و شرائط و موانع در نظر گرفته شده باشد . و اساسا قابل تعيين و ترسيم و اندازه گيري نيست ، چون متفاوت است . رهبري مردم مثل نماز يك امر تعبدي و يكنواخت نيست ، يا في المثل از نوع ورد خواندن و منتر خواندن نيست كه طرف يك وردي حفظ است براي عقرب زدگي و يا مارزدگي ، و هر عقرب زده يا مار زده را كه بياورند او همان ورد معين را كه حفظ كرده مي خواند . نسبيت و موقت بودن وسيله ها يك چيز در يك جا وسيله هدايت است و بسا هست همان چيز در جاي ديگر وسيله گمراهي و ضلالت باشد . منطقي كه يك پيرزن را مؤمن مي كند اگر در مورد يك آدم تحصيلكرده به كار برده شود او را گمراه مي كند . يك كتاب در يك زمان متناسب ذوق عصر و ذوق زمان و سطح ________________________________________ 1 - سوره تحريم ، آيه . 6
فكر زمان بوده و وسيله هدايت مردم بوده است ، و همان كتاب در زمان ديگر اسباب گمراهي است . ما كتابها داريم كه در گذشته وظيفه خود را انجام داده اند و صدها و هزارها نفر را هدايت كرده اند ولي همان كتابها در زمان ما كسي را هدايت نمي كند ، سهل است ، اسباب گمراهي و شك و حيرت و مردم مي باشند ، از كتب ضلال بايد شمرده شود ، خريد و فروش آنها ، طبع و نشر آنها خالي از اشكال نيست . عجب ! كتابي كه هزارها بلكه دهها هزار را در گذشته هدايت كرده است حالا از كتب ضلال است ؟ بلي ، جز كتاب آسماني و گفتار واقعي معصومين ، هر كتاب ديگر را كه در نظر بگيريم يك رسالتي دارد براي يك مدت موقت و محدود ، آن مدت كه گذشت آن رسالت تمام مي شود . اين مطلب كه عرض كردم يك مسئله مهم اجتماعي است و هنوز براي ما به صورت يك معما و يك مجهول كه بايد آن را حل كرد طرح نشده است . من انتظار ندارم كه در اين جلسه كاملا مطلب روشن شود . مكرر بايد گفته شود تا ما باور كنيم كه وسائل هدايت هر زماني مخصوص خود آن زمان است . لازم است شواهدي از متن اسلام بر اين مطلب بياورم تا معلوم شود در آثار اسلامي به اين مطلب توجه داده شده . آيه اي در ابتداي سخنراني خواندم : " ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن " اين آيه كريمه به اتفاق مفسرين ، سه وسيله مختلف براي دعوت و هدايت مردم ذكر كرده و هر يك از اين سه وسيله براي يك مورد مخصوص است . مي فرمايد : مردم را به راه پروردگارت بخوان . كلمه " رب " هر جا كه ذكر مي شود عنايتي است به معني تربيت . چون مقام ، مقام دعوت و تربيت است با كلمه " رب " تعبير شده : مردم را به راه پروردگارت بخوان ، آن راهي كه مردم بايد پرورش داده شوند و تربيت شوند به آن راه . مردم را بخوان . با چه وسيله ؟ به وسيله حكمت . حكمت يعني سخن متقن و محكم كه قابل خدشه و تشكيك نيست ، و به اصطلاح منطقيين و حكما يعني سخني كه مقدماتش صد در صد يقيني است . يعني مردم را به راه پروردگارت بخوان و با برهان و حكمت و علم صد در صد خالص و عقل خالص . مفسرين گفته اند دعوت كردن به وسيله حكمت و برهان و دليل عقلي و علمي براي يك دسته خاص است كه استعداد آن را دارند . و الموعظة الحسنة يعني مردم را به راه پروردگارت بخوان به وسيله موعظه خوب و پند و اندرزهاي دلپسند . بعضي از مردم استعداد بيان عقلي و علمي ندارند ، اگر مسائل علمي براي آنها طرح شود گيج مي شوند . راه هدايت آنها پند و اندرز است . با تمثيل و قصه و حكايت و هر چيزي كه دل آنان را نرم كند بايد آنها را هدايت كرد . سر و كار موعظه و اندرز با دل است ، و اما سر و كار حكمت و برهان با مغز و عقل و فكر است . اكثريت مردم در مرحله دل و احساساتند نه در مرحله مغز و عقل و فكر . و جادلهم بالتي هي احسن اگر با كسي روبرو شديد كه غرضش كشف حقيقت نيست ، غرضش اين نيست كه حقيقتي را بفهمد ، آمده براي مجادله و حرف زدن و ايراد گرفتن ، در كمين است يك كلمه اي بشنود آنرا مستمسك قرار دهند و هو كند و مجادله نمايد ، تو هم با اينچنين شخصي مجادله كن . اما تو به نحو احسن مجادله كن ، در مجادله از راه حق و حقيقت خارج نشو ، در مجادله بي انصافي نكن ، حق كشي نكن ، دروغ به كار نبر ، و امثال اينها . اين آيه طرق مختلفي براي هدايت ذكر مي كند و هر طريقي براي موردي خاص است . پس معلوم مي شود وسيله اي كه بايد در مقام هدايت به كار برد يكسان و يكنواخت نيست . علت اختلاف معجزات پيغمبران يك روايت نسبة معروفي هست كه مؤيد اين مدعا است . هر چند آن روايت در مورد معجزه هاي پيغمبران است كه در عصرهاي مختلف به يك گونه نبوده است ، اما مدعاي ما را تأييد مي كند . اين روايت ، جواب سؤالي است كه ابن سكيت از حضرت هادي ( ع ) روايت كرده است . ابن سكيت از ادباي معروف است ، نامش در كتب ادب زياد برده مي شود ، معاصر با حضرت هادي سلام الله عليه است ، يعني در زمان متوكل مي زيسته ، شيعه مذهب بود و به دست متوكل هم كشته شد . مي گويند علت كشته شدنش اين بود كه معلم " المعتز " و " المؤيد " پسران متوكل بود . متوكل مي دانست كه ابن سكيت به علويين علاقمند است . يك روز هنگامي كه ابن سكيت پيش متوكل بود ، دو پسر متوكل وارد شدند . متوكل كه از شمشيرش به اصطلاح خون مي چكيد رو كرد به ابن سكيت و گفت : آيا پسران من بهترند يا پسران علي ، حسن و حسين ؟ اين مردم عالم چنان از اين گستاخي متوكل بر آشفت كه گفت : قنبر غلام علي در نظر من بهتر است از اين دو پسر و از پدر آنها . متوكل دستور داد غلامهاي تركي آمدند و زبان ابن سكيت را از پشت گردن درآوردند . آن مرد با اين وضع كشته شد . به هر حال اين مرد از حضرت هادي سلام الله عليه پرسيد يا ابن رسول الله ! چرا حضرت موسي وقتي مبعوث شد آيت و وسيله و معجزه اي كه به كار مي برد براي دعوت و هدايت مردم از نوع اژدها شدن عصا و يد بيضا و امثال اينها بود و اما حضرت عيسي كه مبعوث شد مي بينيم وسيله و معجزه و ابزاري كه به كار مي برد چيز ديگر است ، كورهاي مادرزاد را معالجه مي كرد ، پيس ها را معالجه مي كرد ، مرده را زنده مي كرد و از اين قبيل ، و اما پيغمبر ما كه مبعوث شد معجزه اش از نوع هيچكدام از اينها نيست ، از نوع بيان و كلام است ، قرآن است . حضرت فرمود اين به واسطه اختلاف عصر و زمانها بود . در زمان حضرت موسي چيزي كه حكومت مي كرد و بر فكرها غلبه داشت و چشمها را پر كرده بود سحر و جادوگري و اينطور چيزها بود . معجزات موسي شبيه بود به عملياتي كه آنها داشتند ، با اين تفاوت كه آنچه موسي داشت معجزه بود و حقيقت داشت و آنچه آنها داشتند سحر و چشم بندي بود . اما زمان عيسي زماني بود كه عده اي اطبا پيدا شده بودند و معالجات حيرت انگيز مي كردند . گردنها به طرف كساني كشيده مي شد كه از اين نوع هنرها داشتند . خداوند معجزه عيسي را از اين سنخ قرار داد . و اما عصر خاتم الانبياء عصر سخن و كلام بود . توجه مردم به سخن عالي بود . لهذا معارف عاليه اسلام به صورت سخنان عالي و در لباس فصاحت و بلاغت كامل اداء شد . ابن سكيت جواب امام را خيلي پسنديد و گفت حالا رمز مطلب را فهميدم . بعد عرض كرد : يا ابن رسول الله الان حجت خدا چيست ؟ فرمود : عقل . گفت هذا و الله هو الجواب . پس معلوم مي شود علت اختلافات معجزات پيغمبران اين بوده كه وسيله هدايت مردم در هر زماني متفاوت است . و الا ممكن بود از آدم تا خاتم - اگر حضرت آدم معجزه داشته و اگر پيغمبر بوده ، زيرا بعضي مي گويند پيغمبر نبوده - يك نوع معجزه داشته باشند . اما اينطور نبوده ، هر پيغمبري معجزه اي كه به كار مي برده متناسب بوده با عصر و زمان خودش . روش پيامبرانه حديث نبوي معروفي هست كه در " كافي " ضبط شده و اين روزها به وسيله بعضي دوستان كه كتب حديث اهل تسنن در اختيار داشتند تحقيق كردم معلوم شد كه در كتب حديث اهل تسنن هم ضبط شده . رسول اكرم مي فرمايد : انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس علي قدر عقولهم ( 1 ) ما پيغمبران مأموريم كه با مردم به اندازه عقلشان سخن بگوئيم . ما با هر كس حرف مي زنيم ظرفيت عقل و سطح فكر او را در نظر مي گيريم و متناسب با عقل و فكر خود او حرف مي زنيم ، با آنكه سطح فكرش بالاتر است در سطح بالاتر و با آنكه سطح فكرش پائين تر است در سطح پائين تر گفتگو مي كنيم . با آدم عامي سخن بلند ملكوتي كه سرش گيج شود نمي گوئيم و به يك حكيم ، جوابي كه به يك پيرزن مي دهيم نمي دهيم . مولوي به مضمون همين حديث اشاره مي كند و مي گويد : • پست مي گويم به اندازه عقول • عيب نبود اين ، بود كار رسول يك فرق كه بين روش انبياء و روش فلاسفه هست اينست كه ________________________________________ 1 - كافي ، ج 1 ص . 23
فلاسفه يك منطق و يك سطح معين هميشه در بيان به كار مي برند . آنها يك متاع و يك جنس بيشتر در مغازه خود ندارند . مشتريهاي آنها هم فقط يك طبقه هستند و اين از عجز آنها است ، زيرا مقصود خود را جز در لفافه يك سلسله اصطلاحات نمي توانند بگويند و ناچار يك طبقه معين كه به زبان آنها آشنا هستند حرف آنها را مي فهمند و بس . مي گويند بر سر در مدرسه معروف افلاطون - كه باغي بود در بيرون شهر آتن و نام آن باغ آكادميا بود و امروز هم به همين مناسبت مجامع علمي را آكادمي مي گويند - شعري نوشته شده بود كه مضمونش اين بود : هر كس هندسه نخوانده به اين مدرسه وارد نشود . در مكتب و روشي كه انبياء دارند همه گونه شاگرد مي تواند استفاده كند ، همه جور متاع در آنجا هست ، هم عالي عالي كه افلاطون بايد بيايد شاگردي كند و هم پائين پائين كه به درد يك پيرزن مي خورد . بر سر در هيچ مكتب پيغمبري نوشته نشده كه هر كس مي خواهد از اينجا استفاده كند بايد فلان قدر تحصيل كرده باشد . البته هر چه بيشتر تحصيل كرده باشد و مستعدتر باشد بيشتر استفاده مي كند ، هر چه كمتر مستعد باشد باز به اندازه خودش مي تواند بهره ببرد ، زيرا " انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس علي قدر عقولهم " . بهترين شاگردان از اينجا يك مطلب ديگر مي توان فهميد و آن اينست كه بهترين شاگردان فلاسفه همانها هستند كه محضر خود آنها را درك كرده اند به خلاف انبياء و اولياء . بهترين شاگرد افلاطون يا ارسطو يا بوعلي همان شاگردان بلا واسطه حوزه خود آنها هستند . بهترين كسي كه كلام بوعلي را فهميده مي توان گفت بهمنيار يا ابوعبيد جوزجاني است . اما بهترين شاگردان پيغمبر اكرم يا اميرالمؤمنين يا حضرت صادق چطور ؟ آيا بهترين شاگردان آنها همانها هستند كه در زمان خود آنها بوده اند ؟ نه ، اينطور نيست . نكته اي را خود رسول اكرم در كلامشان اشاره كرده اند . شايد معني همين كلام را هم آنها كه در آن عصر بوده اند درست نفهميدند ( بگذاريم از افراد معدودي مثل سلمان و ابوذر و مقداد ، سايرين نمي فهميدند ) . فرمود : " نصر الله عبدا سمع مقالتي فوعاها و بلغها من لم يبلغه " ( 1 ) يعني خداوند ياري كند كسي را كه كلام مرا بشنود و حفظ كند و برساند به كسي كه به او نرسيده است . يا نصر الله عبدا سمع مقالتي خداوند خرم كند زندگي آن كسي را كه اين كار را بكند و بعد فرمود : رب حامل فقه غير فقيه ، و رب حامل فقه الي من هو افقه منه ( 2 ) چه بسيار اشخاص كه فقهي را حمل مي كنند در حالي كه خودشان فقيه نيستند ، و چه بسيار كسان كه فقهي را منتقل مي كنند به كساني كه آنها از خودشان فقيه ترند . " فقه " در اصطلاح اولي ديني ، يعني يك حقيقت ديني و يك حكمت ديني كه نيازمند به تعمق و تفكر است . مقصود در اينجا حقايق و كلماتي است كه مردم از خود آن حضرت مي شنوند . مي فرمايد بسيار اشخاص كه اين كلمات و اين حقايق را از من مي شنوند و حفظ مي كنند خودشان اهل ________________________________________ 1 - امالي مفيد ، مجلس 23 ، ص . 186 2 - فروع كافي ، ج 5 ص . 293 فهم و تجزيه و تحليل آنها نيستند . بسيار اشخاص اين كلمات و اين حقايق را براي ديگران نقل مي كنند و آن ديگران از خود اينها شايسته ترند براي فهم و درك آن حقايق . مثلا شخصي از پيغمبر اكرم ( ص ) مي شنود : " لا ضرر و لا ضرار " اما خود او قدرت ندارد بفهمد كه اين جمله چقدر رسا است . بعد مي سپارد به نسل آينده . نسل بعدي از او بهتر مي فهمد . آن نسل باز مي دهد به نسل بعدتر . ممكن است آنكه در نسل بيستم مثلا آمد ، از نسل اول و دوم و سوم بهتر بفهمد و شايستگي بيشتري داشته باشد . قرآن هم همينطور . نمي شود گفت قرآن را مردم گذشته بهتر مي فهميده اند . بلكه كار به عكس است . اعجاز قرآن به اينست كه هميشه از تفسيرهائي كه برايش نوشته شده جلوتر است ، يعني در هر زمان قرآن را تفسير كرده اند ، در زمان بعد كه علم و فهم بيشتر شده وقتي كه قرآن را با آن تفسير سنجيده اند ديده اند قرآن خيلي از آن تفسير بالاتر و جلوتر است . جاي ديگر نمي رويم . همين علم فقه را در نظر مي گيريم مسلما اصحاب رسول اكرم و اصحاب اميرالمؤمنين و اصحاب حضرت صادق حتي امثال زراره و هشام بن الحكم ، قواعد فقهي را كه از رسول اكرم يا ائمه رسيده است مثل محقق حلي و علامه حلي و شيخ مرتضي انصاري نمي توانستند بفهمند و تجزيه و تحليل كنند . پس در روشهاي فلسفي چه كسي از همه بهتر فهميده است معني كلمات استاد را ؟ آنكس كه از همه قديمي تر است . اما در مكتب انبياء و اولياء چه كسي از همه بهتر فهميده معني و مقصود را ؟ آنكس كه در آينده مي آيد و علم و فهم بيشتري دارد . اين خود معجزه نبوت است . در روايات باب توحيد وارد شده كه خداوند چون مي دانست كه در آخر الزمان مردمي خواهند آمد متعمق و غور كن ، لهذا سوره قل هو الله احد و آيات اول سوره حديد را كه شامل عاليترين و دقيق ترين مسائل توحيدي است نازل كرد نها تجاوز بكند هلاك مي شود . اين است معجزه نبوت و معجزه قرآن كه : لا تنقضي عجائبه ، و لا تفني غرائبه ( 1 ) همه اينها كه گفتم براي اين بود كه وقتي كه اين مسأله را طرح مي كنيم و مي گوئيم رهبري نسل جوان ، كسي نگويد اي آقا ! مگر رهبري نسل جوان با رهبري نسل كهن فرق مي كند ؟ ! مگر نماز اينها با نماز آنها دو تا است كه رهبري اينها با آنها دو تا باشد ؟ ! در قديم هر طور عمل مي شد حالا هم عمل بشود . در قديم بابا بزرگ و ننه جون ما در يك مجلس روضه چه جوري نشسته و در همانجا خدا را شناخته و هدايت شده ، نسل جديد هم چشمش كور شود برود همانجا بنشيند و ياد بگيرد ! نسل جوان يا انديشه جوان ؟ اين را هم بگويم : وقتي كه مي گوئيم نسل جوان ، مقصود حتما طبقه جوان نيست ، مقصود طبقه اي است كه در اثر تحصيلات و آشنائي با تمدن جديد داراي طرز تفكر مخصوصي است ، خواه پير باشد يا جوان . اكثريت ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه ء 150 ، با تقديم و تأخير دو جمله . [ شگفتيهاي آن از بين نمي رود و غرائب آن تمام نمي شود ] .
اين طبقه را البته جوانان تشكيل مي دهند . لهذا مي گوئيم نسل جوان . و الا بسيار پيرها هستند كه طرز تفكر جديد دارند ، بسيار جوانها هستند كه طرز تفكرشان مثل پيرها و مردم قرون گذشته است . به هر حال مقصود طبقه اي است كه حامل طرز تفكر مخصوصي است و رو به افزايش است و پير و جوان آينده داراي اين طرز تفكر خواهند بود و اگر خدا نخواسته ، فكري براي هدايت و رهبري اين نسل نشود ، آينده به كلي از دست خواهد رفت . اين مسأله يك مسأله با اهميتي است در كشور ما . البته در ساير كشورهاي اسلامي هم بوده و هست ولي آنها قبل از ما به فكر افتادند و اين مسأله را به صورت جدي طرح كردند . ما هنوز اين مسأله را جدي نگرفته ايم . نسل جوان در نظر ما صرفا يعني يك نسل هواپرست و شهوت پرست ، و خيال مي كنيم با اينكه به آنها دهن كجي بكنيم و چهار تا متلك در روي منبر به آنها بگوئيم و فحش بدهيم ، به خيال خودمان آنها را هو بكنيم و مستمعين ما بخندند ، كار درست مي شود ، و همينكه داد بكشيم : آي پسر مدرسه ها چنين ، و دختر مدرسه ها چنان ، قضيه حل مي شود . اين كارها لالائي است ، براي آنست كه شما در خواب بمانيد و در فكر چاره نيفتيد و يك وقت بيدار بشويد كه كار از كار گذشته است . عالم زمان خويشتن باش كلامي دارد امام صادق ( ع ) كه بسيار كلام بزرگي است . حديثي است در " كافي " ( 1 ) ، در ضمن آن حديث اين جمله است : العالم بزمانه لا ________________________________________ 1 - ج 1 ص 26 و . 27
تهجم عليه اللوابس يعني كسي كه زمان خودش را بشناسد و بفهمد و درك كند ، امور مشتبه و گيج كننده به او هجوم نمي آورد . كلمه " هجوم " را ما در عرف فارسي خود در مورد هر حمله شديد به كار مي بريم ، اما در عربي به معني حمله اي است كه ناگهاني و غفلة بشود و طرف را غافلگير كند . امام مي فرمايد : اگر كسي به وضع زمان خود آشنا باشد امور مشتبه ناگهان بر سرش نمي ريزد كه يكمرتبه دست و پاي خود را گم كند و نتواند قواي خود را و فكر خودش را جمع و جور كند و راه حلي پيدا كند . بسيار كلام بزرگي است اين كلام . در همين حديث جمله هاي زيادي هست كه من همه را حفظ نيستم . از آنجمله مي فرمايد : لا يفلح من لا يعقل ، و لا يعقل من لا يعلم كسي كه تعقل نمي كند و درست نمي انديشد هرگز رستگار نمي شود ، و كسي كه علم ندارد تعقل صحيح ندارد ، يعني عقل به علم زياد مي شود . " عقل " يعني قدرت تجزيه و تحليل و ربط دادن قضايا ، يعني مقدمات را به دست آوردن و نتايج را پيش بيني كردن . عقل از علم مايه مي گيرد . عقل چراغي است كه نفت آن چراغ ، علم است . بعد مي گويد : و سوف ينجب من يفهم و هر كس كه بفهمد ، عاقبت كارش نجابت است ، عاقبت موجود نفيسي از كار در مي آيد . يعني از علم نبايد ترسيد ، علم را نبايد خطر به شمار آورد . ما نقطه مقابل و مشمول مفهوم مخالف العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس هستيم . از اول تا به آخر ، از صدر تا به ساقه ، من الباب الي المحراب ، از زمان خود بيخبريم . همينطور نشسته و بيخبريم و چرت مي زنيم ، يك مرتبه مواجه مي شويم مثلا با اين مسأله كه زمينها بايد تقسيم شود و بايد اصلاحات ارضي بشود . اين مسأله غفلة بر ما هجوم مي آورد ، چون از زمان خودمان بيخبريم ، قبلا پيش بيني نكرده بوديم و حساب نكرديم كه تكليف چيست و چه بايد كرد . و همچنين بيخبر از آنچه در دنيا مي گذرد و بيخبر از آنچه در پشت پرده است ، يكمرتبه با مسأله حقوق اجتماعي زن مواجه مي شويم ، فرصت نيست فكر بكنيم در اطراف اين مسأله و قواي خود را جمع و جور بكنيم ، بفهميم آيا اين مسأله واقعا جدي است ؟ آيا راستي اين كساني كه مي گويند بايد به زن حقوق اجتماعي داده شود جدي مي گويند ؟ آيا واقعا اينها حاضر شده اند براي خودشان مدعي زيادتري درست كنند ؟ آيا ضمنا نمي خواهند از اين جنجالها يك استفاده ديگري بكنند ؟ باز هم پشت سر هم از اين امور مشتبه و از اين " لوابس " خواهد آمد و ما بيخبريم . از شصت سال و صد سال پيش براي ساير كشورهاي اسلامي هم اين مسائل و از آنجمله مسأله هدايت نسل جوان پيش آمد ولي آنها پيشتر از ما به فكر چاره افتادند . چه بايد كرد ؟ مهمتر از اينكه طرحي براي رهبري اين نسل تهيه كنيم اينست كه اين فكر در ما قوت بگيرد كه مسأله رهبري و هدايت ، از لحاظ تاكتيك و كيفيت عمل در زمانهاي متفاوت و در مورد اشخاص متفاوت ، فرق مي كند و ما بايد اين خيال را از كله خود بيرون كنيم كه نسل جديد را با همان متود قديم و رهبري كنيم . اولا بايد نسل جوان را بشناسيم و بفهميم داراي چه مشخصات و مميزاتي است ؟ . درباره اين نسل دو طرز تفكر شايع است و معمولا دو جور قضاوت مي شود . از نظر يك طبقه اينها يك عده مردمي هستند خام ، مغرور ، گرفتار هوي و هوس ، شهوت پرست ، داراي هزار عيب . اين طبقه هميشه به اين نسل دهن كجي مي كنند و ناسزا مي گويند . اما از نظر خود نسل جوان درست به عكس است . آنها در خودشان عيب نمي بينند ، خودشان را مجسمه هوش ، مجسمه فطانت ، مجسمه آرمانهاي عالي مي دانند . نسل كهن اينها را تكفير و تفسيق مي كند و اينها را تحميق و تجهيل . آنها به اينها مي گويند شما كافريد ، شما شهوت پرستيد ، اينها به آنها مي گويند شما نادانيد ، شما نمي فهميد . البته از نظر كلي يك نسل نسبت به نسل پيش ممكن است صالح باشد و ممكن است منحرف باشد . نمونه دو نسل آياتي در سوره مباركه احقاف است كه قبل از سخنراني تلاوت شد . به نظر من دو تابلو است از دو نسل ، يكي از نسل صالح و يكي از نسل منحرف . نمي شود گفت هميشه نسل بعدي از نسل قبلي فاسدتر است و دنيا رو به فساد مي رود ، و نمي شود گفت هميشه نسل بعدي از نسل قبلي كاملتر است و دچار انحطاط نمي شود . آيه ها اين است : و وصينا الانسان بوالديه احسانا حملته امه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلثون شهرا حتي اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة قال رب اوزعني ان اشكر نعمتك التي انعمت علي و علي والدي و ان اعمل صالحا ترضاه و اصلح لي في ذريتي اني تبت اليك و اني من المسلمين ( 1 ) . ما انسان را سفارش كرديم به نيكي نسبت به پدر و مادر . مادرش به سختي بار او را كشيد و به سختي به زمين نهاد . مدت بارداري تا جدا شدن از شيرخوارگي مجموعا سي ماه بود ، تا رسيد به سن چهل سالگي و گفت پروردگارا به من القاء كن كه نعمت تو را كه به من و پدر و مادرم انعام كرده اي شكر گزاري و قدرداني كنم ، و عمل صالحي كه موجب رضا و خشنودي تو باشد بجا آورم . پروردگارا ! نسل مرا صالح گردان . من به سوي تو بازگشت مي كنم و از كساني هستم كه تسليم امر تو هستند . اين آيه طرز فكر و انديشه يك نسل صالح را ذكر مي كند . گفته شده كه اين آيه درباره حضرت سيدالشهداء ( ع ) است . البته ايشان مصداق اتم آيه هستند اما آيه ، كلي است . در اين آيه پنج شش خصوصيت براي نسل صالح ذكر مي كند . يكي روح شكرگزاري و قدرداني نسبت به نعمتها و موهبتهاي خلقت . رب اوزعني ان اشكر نعمتك التي انعمت علي و علي والدي . چشم مي اندازد به اينهمه نعمتها و موهبتها كه خداوند بر او و بر نسل گذشته كرده است ، مي گويد خدايا به من نيرو بده ، قوت بده كه بتوانم حق شناسي و قدرداني كنم ، از نعمتهاي گذشته طبق رضاي تو استفاده بكنم . شكر هر نعمت اينست كه بهره اي كه شايسته آن نعمت است از او گرفته بشود . ديگر اينكه از خداوند توفيق عمل و كار مي خواهد . رو به كار و عمل ________________________________________ 1 - سوره احقاف ، آيه ء . 15
آورده ، آن هم كار مفيد كه مورد رضايت خدا است : و ان اعمل صالحا ترضاه . ديگر اينكه توجه دارد به نسل آينده و صلاح و اصلاح آن نسل . مي گويد : و اصلح لي في ذريتي . چهارم : حال توبه و بازگشت از تقصيرها و كوتاهيهائي كه در گذشته صورت گرفته : اني تبت اليك . پنجم : حالت تسليم به حق و مقرراتي كه خداوند در تكوين و يا تشريع قرار داده ا ست . تخلف از اين مقررات است كه سبب نابودي و هلاكت است . و اني من المسلمين . درباره اين نسل مي فرمايد : اولئك الذين نتقبل عنهم احسن ما عملوا و نتجاوز عن سيئاتهم في اصحاب الجنة وعد الصدق الذي كانوا يوعدون ( 1 ) . در اينجا به صورت جمع ذكر مي كند . معلوم است كه مقصود يك فرد بالخصوص نيست . مي فرمايد اينگونه افراد و اينگونه نسل است كه ما اعمال نيكوي آنها را مي پذيريم و از خطاهاي آنها مي گذريم و از اهل بهشت هستند . وعده راستي است كه به آنها داده مي شود . آيه بعد درباره يك نسل فاسد و منحرف است . مي فرمايد : و الذي قال لوالديه اف لكما ا تعدانني ان اخرج و قد خلت القرون من قبلي و هما يستغيثان الله ويلك آمن ان وعد الله حق فيقول ما هذا الا اساطير الاولين ( 2 ) . يك نسل مغرور ، يك نسل خام ، يك نسل نپخته ، دو كلمه كه به گوشش رسيد ديگر به هيچ چيز پا بند نيست ، خدا را بنده نيست . به پدر و ________________________________________ 1 و 2 - آيه 16 و . 17
مادرش مي گويد : اف بر شما ، آنها را تحقير مي كند ، به افكار و عقايد آنها مي خندد ، مي گويد اتعدانني ان اخرج شما به من اين موهومات را وعده مي دهيد و مي گوئيد قيامتي هست ، عالم ديگري هست ، زندگي ديگري هست ، و حال آنكه نسلهائي درگذشته آمدند و زندگي كردند و مردند و مات وفات شدند . پدر و مادرش كه متدين اند و حاضر نيستند هيچ چيز برخلاف دين و ايمان بشنوند و از آنطرف هم مي بينند عزيزشان اينطور حرف مي زند ناراحت مي شوند مي گويند : ويلك آمن ان وعد الله حق واي بر تو ! انكار نكن . وعده خدا حق است . يكي از دردناكترين امور اينست كه پدر و مادر متدين ببينند فرزند عزيزشان بي دين شده و از او رده و ارتداد و كفر ببينند . در اين وقت است كه فرياد استغاثه شان به آسمان بلند مي شود . و هما يستغيثان الله . اما او مي گويد : ما هذا الا اساطير الاولين . اينها افسانه هائي است كه گذشته ها درست كرده اند . اين آيات مظهر دو نسل مختلف بود ، يكي حالت يك نسل صالح را بيان مي كند و يكي حالت يك نسل فاسد را . حالا ببينيم نسل جوان ما چطور است ؟ نسل جوان امروز نسل جوان ما مزايائي دارد و عيبهائي . زيرا اين نسل يك نوع ادراكات و احساساتي دارد كه درگذشته نبود و از اين جهت بايد به او حق داد . در عين حال يك انحرافات فكري و اخلاقي دارد و بايد آنها را چاره كرد . چاره كردن اين انحرافات بدون در نظر گرفتن مزايا يعني ادراكات و احساسات و آرمانهاي عالي كه دارد و بدون احترام گذاشتن به اين ادراكات و احساسات ميسر نيست . بايد به اين جهات احترام گذاشت . رو در بايستي ندارد . در نسل گذشته فكرها اين اندازه باز نبود ، اين احساسات با اين آرمانهاي عالي نبود . بايد به اين آرمانها احترام گذاشت . اسلام به اين امور احترام گذاشته است . اگر ما بخواهيم به اين امور بي اعتنا باشيم محال است كه بتوانيم جلوي انحرافهاي فكري و اخلاقي نسل آينده را بگيريم . روشي كه فعلا ما در مقابل اين نسل پيش گرفته ايم كه روش دهان كجي و انتقاد صرف و مذمت است و دائما فرياد ما بلند است كه سينما اينطور ، تاتر ، اينطور ، مهمانخانه هاي بين شميران و تهران اينطور ، رقص چنين ، استخر چنان ، و دائما واي واي مي كنيم درست نيست . بايد فكر اساسي براي اين انحرافها كرد . درد اين نسل را بايد درك كرد فكر اساسي به اينست كه اول ما درد اين نسل را بشناسيم ، درد عقلي و فكري ، دردي كه نشانه بيداري است يعني آن چيزي را كه احساس مي كند و نسل گذشته احساس نمي كرد . مولوي مي گويد : • حسرت و زاري كه در بيماري استهر كه او بيدارتر پر دردتر • وقت بيماري هم از بيداري استهر كه او هشيارتر رخ زردتر در گذشته درها به روي مردم بسته بود . درها كه بسته بود سهل است ، پنجره ها هم بسته بود . كسي از بيرون خبر نداشت ، در شهر خود كه بود از شهر ديگر خبر نداشت ، در مملكت خود كه بود از مملكت ديگر خبر نداشت . امروز اين درها و پنجره ها باز شده ، دنيا را مي بينند كه رو به پيشرفت است ، علمهاي دنيا را مي بينند ، قدرتهاي اقتصادي دنيا را مي بينند ، قدرتهاي سياسي و نظامي دنيا را مي بينند ، دموكراسيهاي دنيا را مي بيند ، برابريها را مي بيند ، حركتها را مي بيند ، قيامها و انقلابها را مي بيند ، جوان است ، احساسش عالي است ، و حق هم دارد ، مي گويد ما چرا بايد عقب مانده تر باشيم . به قول شاعر : • سخن درست بگويم نمي توانم ديد • كه مي خورند حريفان و من نظاره كنم دنيا اينطور چهار اسبه به طرف استقلال سياسي و اقتصادي و اجتماعي و عزت و شوكت و حرمت و آزادي مي رود و ما همين جور خواب باشيم ، يا از دور تماشا كنيم و خميازه بكشيم ؟ ! نسل قديم اين چيزها را نمي فهميد و درك نمي كرد . نسل جديد حق دارد بگويد چرا ژاپن بت پرست و ايران مسلمان در يكسال و يكوقت به فكر افتادند كه تمدن و صنعت جديد را اقتباس كنند و ژاپن رسيد به آنجا كه با خود غرب رقابت مي كند و ايران در اين حد است كه مي بينيم ؟ ! ما و ليلي همسفر بوديم اندر راه عشق او به مطلبها رسيد و ما هنوز آواره ايم آيا نسل جديد حق دارد اين سؤال را بكند يا نه ؟ . نسل قديم سنگيني بار تسلطهاي خارجي را روي دوش خود احساس نمي كرد ، و نسل جديد احساس مي كند . آيا اين گناه است ؟ . خير گناه نيست بلكه خود اين احساس يك پيام الهي است . اگر اين احساس نبود معلوم مي شد ما محكوم به عذاب و بدبختي هستيم . حالا كه اين احساس پيدا شده نشانه اينست كه خداوند تبارك و تعالي مي خواهد ما را از اين بدبختي نجات بدهد . در قديم سطح فكر مردم پائين بود ، كمتر در مردم شك و ترديد و سؤال پيدا مي شد ، حالا بيشتر پيدا مي شود . طبيعي است وقتي كه فكر ، كمي بالا آمد سؤالاتي برايش طرح مي شود كه قبلا مطرح نبود . بايد شك و ترديدش را رفع كرد و به سؤالات و احتياجات فكريش پاسخ گفت . نمي شود به او گفت برگرد به حالت عوام ، بلكه اين خود زمينه مناسبي است براي آشنا شدن مردم با حقايق و معارف اسلامي . با يك جاهل بي سواد كه نمي شود حقيقتي را به ميان گذاشت . بنابراين در هدايت و رهبري نسل قديم كه سطح فكرش پائين تر بود ما احتياج داشتيم به يك طرز خاص بيان و تبليغ و يكجور كتابها ، اما امروز آن طرز بيان و آن طرز كتابها به درد نمي خورد ، بايد و لازم است رفورم و اصلاح عميقي در اين قسمتها به عمل آيد ، بايد با منطق روز و زبان روز و افكار روز آشنا شد و از همان راه به هدايت و رهبري مردم پرداخت . نسل قديم اينقدر سطح فكرش پائين بود كه اگر يكنفر در يك مجلس ضد و نقيض حرف مي زد كسي متوجه نمي شد و اعتراض نمي كرد ، اما امروز يك بچه كه تا حدود كلاس 10 و 12 درس خوانده همينكه برود پاي منبر يك واعظ ، پنج شش تا و گاهي ده تا ايراد به نظرش مي رسد . بايد متوجه افكار او بود و نمي شود گفت خفه شو ، فضولي نكن . در قديم اينطور نبود ، يكنفر در يك مجلس هزار شعر يا نثر ضد و نقيض مي خواند و كسي نمي فهميد اينها با هم ضد و نقيض است . مثلا يكنفر مي گفت هيچ كاري بدون سبب نمي شود ابي الله ان يجري الامور الا باسبابها ( 1 ) همه مي گفتند درست است ، و اگر پشت سرش مي گفت : اذا جاء القدر عمي البصر ( 2 ) و اين جمله را طوري تقرير مي كرد كه اسباب ، ظاهري است و حقيقت ندارد بازهم همه تصديق مي كردند و مي گفتند صحيح است . مي گويند تاج نيشابوري در وقتي كه آمده بود به همين تهران ، چون خوش آواز بود خيلي پاي منبرش جمع مي شدند ، اجتماعهاي عظيمي تشكيل مي شد . يكروز صدراعظم وقت به او گفت حالا كه اينقدر مردم پاي منبر تو جمع مي شوند تو چرا چهار كلمه حرف حسابي براي مردم نمي گوئي و وقت مردم را تلف مي كني ؟ تاج گفت اين مردم قابل حرف حسابي نيستند . حرف حسابي را بايد به مردمي گفت كه فكري داشته باشند ، اينها فكر ندارند . صدر اعظم گفت خير اينطور نيست . تاج گفت اينطور است و من شرط مي بندم و يكروز به تو ثابت مي كنم . يكروز كه صدر اعظم حضور داشت ، تاج روضه ورود اهل بيت به كوفه را شروع كرد . اشعاري مي خواند با آهنگ خوش و سوزناك ، و مردم زياد گريه مي كردند . يكمرتبه گفت : آرام ، آرام ، آرام ، . همه را كه آرام كرد و ساكت شدند گفت مي خواهم منظره اطفال ابي عبدالله را در كوفه خوب براي شما بيان كنم : وقتي كه اهل بيت وارد كوفه شدند هوا به شدت گرم بود ، آفتاب سوزان مثل آتش بر سرشان مي باريد ، اطفال تشنه بودند واز اثر تشنگي در آن آفتاب سوزان مي سوختند ، آنها را بر شترهاي برهنه سوار كرده بودند ، ________________________________________ 1 - [ خداوند ابا دارد كه كارها را جز از راه اسباب عملي سازد ] . 2 - [ چون قدر آيد ديده كور شود ] .
و چون زمين يخ زده بود شترها روي يخ مي لغزيدند و بچه ها از بالاي شتر به روي زمين مي افتادند و مي گفتند و اعطشاه . " تاج " اين جمله ها را پشت سر هم مي گفت و مردم هم محكم به سر و صورت خود مي زدند و گريه مي كردند . بعد كه پائين آمد گفت : نگفتم كه اين مردم فكر ندارند ؟ من در آن واحد مي گويم سوز آفتاب چنين و چنان بود ، باز مي گويم زمين يخ زده بود و اين مردم فكر نمي كنند چطور ممكن است كه هم هوا اينطور گرم باشد و هم زمين يخ زده باشد ( اين قصه را از مرحوم آية الله صدر رضوان الله عليه شنيدم ) . به هر حال مقصودم بيان اصل كلي است كه نسل جوان افكار و ادراكات و احساساتي دارد و انحرافهائي . تا به دردش يعني به افكار و ادراكات و احساساتش رسيدگي نشود نمي شود جلو انحرافاتش را گرفت . علل گرايش به مكتبهاي الحادي اتفاقا ديگران از راه شناختن درد اين نسل آنها را منحرف كرده اند و از آنها استفاده كرده اند . مكتبهاي ماترياليستي كه در همين كشور به وجود آمد و اشخاصي فداكار درست كرد براي مقاصد الحادي ، از چه راه كرد ؟ از همين راه . مي دانست كه اين نسل احتياج دارد به يك مكتب فكري كه به سؤالاتش پاسخ بدهد . يك مكتب فكري به او عرضه كرد ، مي دانست كه اين نسل يك سلسله آرمانهاي اجتماعي بزرگي دارد و درصدد تحقق دادن به آنها است ، خود را با آن آرمانها هماهنگ نشان داد . در نتيجه افراد زيادي را دور خود جمع كرد با چه فداكاري و صميميتي . بشر همين قدر كه به چيزي احتياج پيدا كرد چندان در فكر خوب و بدش نيست . معده كه به غذا احتياج پيدا كرد ، به كيفيت اهميت نمي دهد ، هر چه پيدا كند خود را سير مي كند . روح هم اگر به حدي رسيد كه تشنه يك مكتب فكري شد كه روي اصول معين و مشخصي به سؤالاتش پاسخ دهد و همه مسائل جهاني و اجتماعي را يكنواخت برايش حل كند و جلويش بگذارد اهميت نمي دهد كه منطقا قوي است يا نيست . بشر آن قدرها دنبال حرف محكم و منطقي نيست ، دنبال يك فكر منظم و آماده است كه يكنواخت در مقابل هر سؤالي جوابي بگذارد . ما كه كارمان فلسفه بود مي ديديم كه آن حرفها چقدر سخيف است ، اما چون آن فلسفه در يك زمينه احتياجي عرضه شده بود و از اين حيث يك خلاي وجود داشت ، جايي براي خود باز كرد . نشانه رشد فكري بچه پس از دوران شيرخوارگي ، في الجمله كه قواي مغزي و شعوريش رشد مي كند حالت سؤال پيدا مي كند ، درباره چيزهائي كه دور و برش هستند سؤالاتي مي كند ، بايد به سؤالاتش طبق فهم خودش جواب داد ، نبايد گفت فضولي نكن ، به تو چه ؟ خود اين سؤال علامت سلامتي مغز و فكر است ، معلوم مي شود قواي معنويش رشد كرده و قوت گرفته است . اين سؤالات اعلام طبيعت است ، اعلام خلقت است ، دستگاه خلقت احتياج جديدي را اعلام مي كند كه بايد به آن رسيد . همينطور است حالت جامعه . اگر در جامعه يك احساس نو و ادراك نو پيدا شد علامت يك نوع رشد است . اين هم اعلام خلقت است كه احتياج جديدي را نشان مي دهد . اينها را بايد با هوي و هوس و شهوت پرستي فرق گذاشت . نبايد اشتباه كرد و اينها را هوي و هوس دانست و فورا آيات مربوط به اين موضوع را خواند كه : ان تطع اكثر من في الارض يضلوك عن سبيل الله ( 1 ) يا : و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض ( 2 ) . قرآن و مهجوريت آن ما امروز از اين نسل گله داريم كه چرا با قرآن آشنا نيست ؟ چرا در مدرسه ها قرآن ياد نمي گيرند ، حتي به دانشگاه هم كه مي روند از خواندن قرآن عاجزند ؟ البته جاي تأسف است كه اينطور است . اما بايد از خودمان بپرسيم ما تاكنون چه اقدامي در اين راه كرده ايم ؟ آيا با همين فقه و شرعيات و قرآن كه در مدارس است توقع داريم نسل جوان با قرآن آشنائي كامل داشته باشد ؟ ! عجبا كه خود نسل قديم قرآن را متروك و مهجور كرده ، آنوقت از نسل جديد گله دارد كه چرا با قرآن آشنا نيست . قرآن در ميان خود ما مهجور است و توقع داريم نسل جديد به قرآن بچسبد . الان ثابت مي كنم كه ________________________________________ 1 - سوره انعام ، آيه 116 : [ و اگر از اكثريت اهل زمين اطاعت كني تو را از راه خدا گمراه مي سازند ] . 2 - سوره مؤمنون ، آيه 71 : [ و اگر حق از هواهاي نفساني آنان پيروي كند هر آينه آسمانها و زمين فاسد شوند ] .
چگونه قرآن در ميان خود ما مهجور است . اگر كسي علمش علم قرآن باشد يعني در قرآن زياد تدبر كرده باشد ، تفسير قرآن را كاملا بداند ، اين آدم چقدر در ميان ما احترام دارد ؟ هيچ . اما اگر كسي " كفايه " آخوند ملا كاظم خراساني را بداند يك شخص محترم و با شخصيتي شمرده مي شود . پس قرآن در ميان خود ما مهجور است و در نتيجه همين اعراض از قرآن است كه به اين بدبختي و نكبت گرفتار شده ايم . ما مشمول شكايت رسول خدا (ص) هستيم كه به خدا شكايت مي كند :يا رب ان قومي اتخذوا هذا القرآن مهجورا ( 1 ) . يكي از فضلاي خودمان در حدود يك ماه پيش مشرف شده بود به عتبات ، مي گفت خدمت آية الله خوئي سلمه الله تعالي رسيدم ، به ايشان گفتم چرا شما درس تفسيري كه سابقا داشتيد ترك كرديد ؟ ( ايشان در هفت هشت سال پيش درس تفسيري در نجف داشتند ، و قسمتي از آن چاپ شده ) ايشان گفتند موانع و مشكلاتي هست در درس تفسير . گفت من به ايشان گفتم : علامه طباطبائي در قم كه به اين كار ادامه دادند و بيشتر وقت خودشان را صرف اين كار كردند چطور شد . ايشان گفتند : آقاي طباطبائي " تضحيه " كرده اند . يعني آقاي طباطبائي خودشان را قرباني كردند ، از نظر شخصيت اجتماعي ساقط شدند . و راست گفتند . عجيب است كه در حساسترين نقاط ديني ما اگر كسي عمر خود را صرف قرآن بكند ، به هزار سختي و مشكل دچار شود ، از نان ، از زندگي ، ________________________________________ 1 - سوره فرقان ، آيه 30 : [ پروردگارا قوم من اين قرآن را مهجور ساختند ] .
از شخصيت ، از احترام ، از همه چيز مي افتد و اما اگر عمر خود را صرف كتابهائي از قبيل كفايه بكند صاحب همه چيز مي شود . در نتيجه هزارها نفر پيدا مي شوند كه كفايه را چهار لا بلدند ، يعني خودش را بلدند ، در كفايه را هم بلدند ، رد رد او را هم بلدند ، اما دو نفر پيدا نمي شود كه قرآن را به درستي بداند ! از هر كسي درباره يك آيه قرآن سؤال شود مي گويد بايد به تفاسير مراجعه شود . عجب تر اينكه اين نسل كه به قرآن اينطور عمل كرده از نسل جديد توقع دارد كه قرآن را بخواند و قرآن را بفهمد و به آن عمل كند ! اگر نسل كهن از قرآن منحرف نشده بود قطعا نسل جديد منحرف نمي شد . بالاخره ما كاري كرده ايم كه مشمول نفرين پيغمبر ( ص ) و قرآن شده ايم . رسول خدا ( ص ) درباره قرآن فرمود انه شافع مشفع و ماحل مصدق . ( 1 ) يعني قرآن در نزد خدا و در پيشگاه حقيقت وساطت مي كند و پذيرفته مي شود و نسبت به بعضي كه به او جفا كرده اند سعايت مي كند و مورد قبول واقع مي شود . هم نسل قديم و هم نسل جديد به قرآن جفا كردند و مي كنند . اول نسل قديم جفا كرد كه حالا نسل جديد جفا مي كند . در رهبري نسل جوان ، بيش از هر چيز دو كار بايد انجام شود : يكي بايد درد اين نسل را شناخت و آنگاه در فكر درمان و چاره شد . بدون شناختن درد اين نسل هرگونه اقدامي بي مورد است . ديگر اينكه نسل كهن ________________________________________ 1 - كافي ، ج 2 ص . 599
بايد اول خود را اصلاح كند . نسل كهن از بزرگترين گناه خود بايد توبه كند و آن مهجور قرار دادن قرآن است . همه بايد به قرآن بازگرديم و قرآن را پيشاپيش خود قرار دهيم و در زير سايه قرآن به سوي سعادت و كمال حركت كنيم . خطابه و منبر ( 1 ) اين سخنراني در حدود سال 1380 هجري قمري در انجمن اسلامي مهندسين ايراد شده است . بسم الله الرحمن الرحيم الرحمن . علم القرآن . خلق الانسان . علمه البيان ( 1 ) . موضوع سخن " خطابه و منبر " است . " خطابه " يعني سخنراني . بنابراين موضوع سخنراني " سخنراني " است ، يعني خودش موضوع خودش است ، و سخنراني همان است كه از لحاظ فني و علمي در " منطق " خطابه مي گويند . خطابه يكي از فنون پنجگانه سخن و كلام است . در " منطق " پنج صناعت ، يعني پنج هنر سخني قائل هستند كه به آنها صناعات خمس مي گويند و از ارسطو رسيده است ، يعني تبويب آنها از ارسطو است . يكي از آنها فن خطابه است . فرصتي نيست كه در تاريخچه خطابه و درباره قسمتهاي فني كه راجع به خطابه گفته شده است صحبت بكنم ، خصوصا ________________________________________ 1 - سوره الرحمن ، آيه 1 تا 4 : [ خداوند رحمان است ، كه قرآن را تعليم داد ، انسان را آفريد ، بيان و سخن گفتن به وي آموخت ] .
بعضي از منطقيين خيلي شرح داده اند . اگر تنها خطابه شفاي بوعلي را در نظر بگيريم يك كتاب پر حجمي است . اينها را نمي خواهم بحث كنم ، زيرا مي خواهم بحثي كرده باشيم كه تنها جنبه نظري نداشته باشد ، چون موضوع سخن " خطابه و منبر " است و منبر يعني سخنراني ديني . بنابراين سخن ما در اطراف خطابه ديني است نه ساير اقسام خطابه ، و سخن امشب من راجع به پيوند سخنراني با اسلام خواهد بود . پيوند خطابه با اسلام پيوند خطابه با اسلام از چند نظر است ، اولا از اين نظر كه خطابه يك فن است يعني يك هنر است و هنر مطلقا مي تواند به كمك يك فكر و عقيده و يا به جنگ يك فكر و عقيده بيايد ، يعني يك فكر ، يك فلسفه ، يك دين ، يك آئين را مي شود به وسيله هنر يا صنعت تقويت كرد ، و همچنين مي شود به وسيله هنر يا صنعت تضعيف كرد . حالا فرق هنر و صنعت چيست بماند . شما اگر مسجد شاه اصفهان برويد و اگر گنبد مسجد شيخ لطف الله را ببينيد ، مي بينيد كه از جاهائي است كه علم و هنر و صنعت به كمك دين آمده است . يعني احساسات ديني از يك طرف و ذوق هنري از طرف ديگر دست به دست هم داده اند و يك شعار مذهبي در لباس هنر و صنعت به جلوه درآمده است . خود " خط " يك هنر صناعي است . كتيبه هاي خيلي عالي قرآني مثل كتيبه اي كه بايسنقر در ايوان مقصوره مشهد نوشته است از آن جاهائي است كه هنر و صنعت به احساسات مذهبي ياري كرده است . خطابه از آن جهت كه يك هنر و يك فن است و هنر و فن معمولا مي تواند اثر اجتماعي داشته باشد و عامل اجتماعي به شمار رود ، يك فكر و يك عقيده را تقويت و يا تضعيف كند ، از بزرگترين عوامل اجتماعي به شمار مي رود . هيچ هنري به اندازه هنر خطابه نمي تواند اثر اجتماعي داشته باشد . اگر از اين نظر به خطابه نگاه كنيم رابطه هنر خطابه با اسلام مثل بسياري از هنرها و صناعات ديگر است . در اسلام همان طوري كه حجارها و حجاريها پيدا شده ، آينه كارها و آينه كاري ها پيدا شده ، كاشي كارها و كاشي كاريها پيدا شده ، معمارها و معماريها پيدا شده است ، همين طور اسلام در دامن خودش خطباي بسيار زبر دست پرورش داده است كه بسياري به نام خطيب معروف مي باشند . شما در كتب رجال و تراجم ، اشخاص زيادي را مي بينيد كه به نام " خطيب " معروف بوده اند ، يكي به نام خطيب رازي ، يكي به نام خطيب مصري ، يكي به نام خطيب دمشقي ، يكي به نام خطيب تبريزي ، يكي به نام خطيب حصفكي . اينها همه مردمي بوده اند كه شهرتشان در زمان خودشان و زمانهاي بعد به عنوان سخنسرا بوده است . خوشبختانه امروز هم ما خطباي ديني بزرگ داريم . مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادي علاوه بر ساير فضائل ، يك خطيب زبردستي بود ، خطابه هائي در مصر انشاء . مي كرد كه مردم را منقلب مي كرد ، مي گريانيد ، مردم را بر حال خودشان مي گريانيد نه بر چيز ديگر . اسلام خطباي بزرگي در دامن خود پرورش داده و اين هم خودش تاريخچه اي دارد . همين قدر خواستم اشاره اي كرده باشم . فرصت بيشتر از اين نيست . به هر حال از اين نظر رابطه خطابه با اسلام مثل رابطه ساير هنرهاست . اسلام در دامن خودش اقسام هنرمندها و صنعتگرها به وجود آورده است . يك طبقه آنها هم طبقه خطبا و سخنسرايان و سخنرانان هستند . تأثير اسلام در تحول و تكامل خطابه نظر ديگر درباره پيوند خطابه و اسلام ، از جنبه تأثير مستقيمي است كه اسلام در تحول و پيشرفت خطابه كرده است . اسلام در فن خطابه تأثير داشت ، خطابه را بالا برد ، جلو برد . عرب از فنوني كه مربوط به زبان است يعني شعر و خطابه و نويسندگي ، شعر را البته داشت ، عرب شاعر است ، عرب جاهليت شاعر بوده و هر چند از لحاظ معنا محدود بوده است ، چون فكر و معلومات و اطلاعاتش محدود بوده است ، ولي در حدود معنائي كه در دستش بوده خوب شعر مي گفته است . اما عرب در خطابه آنقدرها قوي نبوده است . با اينهمه اشعاري كه از جاهليت داريم ، خطابه خيلي كم داريم ، داريم ولي كم داريم . فن سومش كه نويسندگي است اصلا هيچ از عرب جاهليت اثر كتابت و نويسندگي باقي نمانده است ، كتابي باقي نمانده كه اثر و نوشته عرب جاهليت باشد . اسلام كه پيدا شد ، در هر سه قسمت تأثير كرد ، در شعر تأثير كرد يعني به معناي شعر وسعت داد . اشعار اسلامي با اشعار جاهلي از لحاظ معنا بسيار متفاوت است . در خطابه تحول عظيم ايجاد كرد و كتابت و نويسندگي را ابداع كرد . كتابي هست به نام " جمهره خطب العرب " ، مجموعه اي است از خطب عرب در جاهليت و در اسلام . اگر به خطبه هاي عرب جاهلي نگاه كنيد از لحاظ معاني خيلي ساده و بسيط مي بينيد ، اما همينكه مي رسيد به اسلام ، يكمرتبه يك جهش مي بينيد . خطبه هائي و كلماتي از دوره جاهليت از اكثم بن صيفي و ازقس بن ساعده ايادي خطيب معروف عرب نقل شده است . وقتي نگاه مي كنيد مي بينيد خيلي بسيط است . همينكه وارد مي شويد به اسلام خطابه هاي رسول اكرم را مي بينيد مي بينيد طور ديگري است ، معاني ديگري در كار آمده است ، معارفي هست ، معنويتي هست ، مسائل اجتماعي هست ، حكمتهاي بزرگ است ، مسائل اخلاقي هست ، و اينها در خطابه هاي جاهليت وجود نداشته است . اسلام در هر سه قسمت تأثير كرد بديهي است وقتي كه قرآن كريم خود نمونه اعجاز بيان و فصاحت و بلاغت باشد و بيان را يكي از بزرگترين نعمتهاي الهي بشمارد : " الرحمن . علم القرآن . خلق الانسان . علمه البيان و وقتي كه در اولين آيات نازل بر پيغمبر از قلم و كتابت و نويسندگي نام ببرد : اقرأ باسم ربك الذي خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ و ربك الاكرم . الذي علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم خواه ناخواه هم در خطابه و بيان تحول به وجود مي آيد و هم فن كتابت رايج و شايع مي گردد . بي جهت نبود كه مسلمين ، علوم زبان و بالاخص علم فصاحت و بلاغت را با قواعد مخصوصش ابتكار و ابداع كردند . به علاوه شخص رسول اكرم و همچنين علي عليه السلام اول خطيب به شمار مي روند . فعلا مجال نيست كه به عنوان نمونه ، از كلمات آنها چيزي بخوانم و مخصوصا با كلمات عرب جاهلي مقايسه كنم . خطابه در متن دين مطلبي كه امشب مي خواهم در اطراف آن مطلب صحبت كنم يك پيوند قرص تر و محكم تري است بين اسلام و خطابه ، و آن اينست كه در يك مورد ، خطابه و سخنراني جزء متن دين قرار گرفته است . اگر از شما سؤال بكنند ، آيا مي توانيد جواب بدهيد كه آن مورد كجاست يا نه ؟ آري ، در يك مورد ، خطابه و سخنراني يكي از فرائض است نظير نماز ، روزه ، حج ، زكات ، خمس ، امثال اينها . آن در نماز جمعه است . نماز جمعه اسلام يك نماز هفتگي دارد كه نام آن ، نماز جمعه است . در خود قرآن مجيد از اين نماز بخصوص ياد شده است و آن در سوره جمعه است : يا ايها الذين آمنوا اذا نودي للصلاه من يوم الجمعة فاسعوا الي ذكر الله وذروا البيع ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون ( 1 ) . به اتفاق تمام مفسرين شيعه و سني مقصود نماز جمعه است . نماز جمعه چيست ؟ نماز جمعه همان نماز ظهر روز جمعه است ولي با ساير نمازها اختلاف دارد . اولا همه نماز ظهرها چهار ركعت است اما نماز ظهر روز جمعه كه اسمش نماز جمعه است ، دو ركعت است . حالا چطور شده است دو ركعت شده است بعد عرض مي كنم . ثانيا واجب است با جماعت ________________________________________ 1 - [ اي كساني كه ايمان آورده ايد چون در روز جمعه براي نماز ندا داده شود پس به سوي ذكر خدا بشتابيد و خريد و فروش را رها كنيد كه اين براي شما بهتر است ، اگر بدانيد ] .
خوانده شود ولي ساير نمازها : نماز عصر و نماز ظهر و نماز صبح و مغرب و عشاء ، خواندنشان با جماعت واجب نيست . و ثالثا نماز جمعه در هر نقطه اي كه اقامه شود ، تا دو فرسخ از همه جوانب ، بر مردم واجب است كه در آن شركت كنند مگر آنكه عذر داشته باشند . و رابعا در هر نقطه اي كه نماز جمعه اقامه شد ، تا شعاع يك فرسخ حرام است نماز جمعه ديگري اقامه بشود ، فقط همان يك نماز جمعه بايد باشد . ببينيد اگر همچو نمازي اقامه بشود چه نمازي مي شود ؟ ! اگر مثلا در اين نقطه كه ما هستيم يعني در تهران يك نماز جمعه اي تشكيل بشود ، از شعاع دو فرسخ يعني از اينجا از طرف شمال تا شميران و از جنوب تا شهر ري و از همه جوانب شرق و غرب و ميان اينها تا فاصله 12 كيلومتر كه تقريبا دو فرسخ شرعي است در آن شركت كنند ، و تا شعاع شش كيلومتر نماز جمعه ديگري اقامه نشود و منحصر به همان يك نماز باشد ، ببينيد چه اجتماع عظيمي آنوقت تشكيل داده مي شود ! اين نماز بايد دو ركعت خوانده شود نه چهار ركعت . چرا ؟ در احاديث و اخبار بسيار وارد شده و از مسلمات است كه : و انما جعلت الجمعة ركعتين لمكان الخطبتين . يعني اين نماز عمومي ، اين نمازي كه همه بايد در يك جا جمع بشوند و مثل اين نماز جماعت ها متفرق نباشند ، فرض است كه قبل از اين نماز دو خطابه انشاء بشود ، دو خطابه ايراد بشود ، و همين دو خطابه به جاي دو ركعت است . اينست آن مطلبي كه عرض كردم ما ماده اي داريم در خود دين مقدس اسلام كه سخنراني جزء متن دين است ، جزء نماز است . اميرالمؤمنين مي فرمايد : خطبه ، نماز است . مادامي كه امام خطابه مي خواند و مردم گوش مي دهند ، همه مردم بايد سكوت بكنند و حرف او را گوش بكنند و مادامي كه او از كرسي پائين نيامده است همه مثل اينست كه در حال نماز مي باشند . البته با يك فرقهائي از قبيل اينكه رو به قبله نشستن و لااقل رو به قبله بودن خود امام كه خطبه مي خواند در اين حال واجب نيست . اين دو خطابه اي كه در آنجا فرض است ، به جاي دو ركعت از نماز ظهر است . منظور اصلي از اجتماع جمعه از اين دستورهاي اسلامي كه يا نشنيده ايد و يا خيلي كم به گوش شما خورده است ، تعجب خواهيد كرد و خواهيد پرسيد چه منظوري از اينهمه اجتماع و آداب و تشريفات هست ؟ بيشتر تعجب خواهيد كرد اگر بشنويد كه منظور عمده از اينهمه اجتماع ، شنيدن همان خطابه ها است . پس آن خطابه ها چقدر بايد داراي اهميت باشد و جنبه حياتي داشته باشد . آنقدر اهميت دارد كه آنگاه كه آواز مؤذن به الله اكبر بلند مي شود هر كس در هر جا هست و هر كاري در دستش هست بايد بگذارد و بشتابد به سوي نماز جمعه و آن دو خطابه را بشنود و سپس دو ركعت نماز را به جماعت بخواند و آنوقت آزاد است . در سوره مباركه جمعه همين مطلب بيان شده آنجا كه مي فرمايد : يا ايها الذين آمنوا اذا نودي للصلاه من يوم الجمعة فاسعوا الي ذكر الله و ذروا البيع ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون فاذا قضيت الصلوه فانتشروا في الارض اين را هم بگويم كه ظهرها ، اول اذان گفته مي شود و بعد از اذان نماز خوانده مي شود و در روز جمعه استثناء اگر بنا باشد نماز جمعه خوانده بشود اذان را قبل از ظهر مي شود گفت ، مي شود اذان را چنان بگويند كه اول زوال ، دو خطابه تمام شده باشد . صداي مؤذن كه بلند شد براي نماز جمعه ، معامله كردن حرام است : و ذروا البيع . اين جهت ، نص قرآن است و از مسلمات اسلام است. شيعه و سني در اين زمينه اختلافي ندارند كه اگر نماز جمعه صحيحي تشكيل شود و اذانش گفته شود ، در آن حال مثلا مغازه داري پشت ترازوي خودش نشسته يا ايستاده است و مشتري آمده و از او مثلا پنير مي خواهد و او كارد را برده روي پنير مي خواهد ببرد ، و در آن حال بانگ موذن بلند مي شود ، الله اكبر ، واجب است بر مشتري و بر فروشنده كه دست نگه دارند و بشتابند : فاسعوا الي ذكر الله و ذروا البيع ، يعني بشتابيد به سوي نماز و معامله را رها كنيد . معامله در آنوقت حرام است ، بايد بشتابند و اين خطابه ها ، اين سخنرانيها را گوش كنند . در نماز جمعه دو خطابه خوانده مي شود نه يكي . به اين ترتيب كه امام يك خطابه انشاء مي كند ، بعد مي نشيند و مختصري سكوت مي كند ، دو مرتبه بلند مي شود براي خطابه دوم . محتواي خطابه هاي جمعه حالا كه خطابه نماز جمعه اينقدر اهميت دارد كه منظور عمده از اين اجتماع شنيدن همان خطابه هاست آيا در آن خطابه ها و سخنرانيها چه حرفهائي بايد زده بشود ؟ اول حمد و ثناي الهي ، دوم درود بر خاتم الانبياء و ائمه دين ، سوم موعظه و يك سلسله مطالب لازم كه بعد تشريح مي كنم ، چهارم قرائت سوره اي از قرآن . اين ماده اي است كه آنجا هست ، ماده اي است كه ما در اسلام داريم . باز براي اينكه بفهميد چقدر حضور در اين اجتماع اهميت دارد ، در روايت دارد كه حتي واجب است زندانيها را پليسها و مأمورين زندان با خودشان بياورند و به اين نماز عمومي هفتگي شركت بدهند ، آنها را تحت الحفظ و با مراقبت اينكه فرار نكنند با خود بياورند . يعني بايد زنداني را از زندان بيرون كشيد و آورد تا نماز جمعه اش را با اجتماع بخواند و خطابه لازم را گوش كند و سپس برگردد به محل خودش . امامي كه جمعه مي خواند آدابي دارد . از آنجمله اينكه عمامه اي به سر مي بندد . مقصود اينست كه يك شال كوچك كه دو سه لا داشته باشد به سر ببندد ، مانند عمامه پيغمبر . خدا حفظ كند آقاي حاج آقا رحيم ارباب اصفهاني را . شايد بسياري از شما ايشان را بشناسيد . ايشان از علماء طراز اول ما در فقه و اصول و فلسفه و ادبيات عرب و قسمتي از رياضيات قديم مي باشند ، شاگرد حكيم معروف مرحوم جهانگيرخان قشقائي بوده اند و مثل مرحوم جهانگيرخان هنوز هم كلاه پوستي به سر مي گذارند . زي ايشان از هر لحاظ مانند ساير علماء است ، از عبا و قبا و قيافه ، فقط كلاه پوستي به سر مي گذارند . ايشان از كساني هستند كه معتقد به نماز جمعه اند و خود ايشان در اصفهان اقامه جمعه مي كنند ، اما چون مردم نوعا مؤمن و معتقد به نماز جمعه نيستند ، يك نماز جمعه با شكوهي آنطور كه منظور اسلام است تشكيل نمي شود . ايشان وقتي كه براي نماز جمعه حاضر مي شوند يك عمامه كوچك يعني يك شال دو سه لائي به سر مي بندند . يادم هست در فروردين 39 در اصفهان خدمت ايشان رسيدم و موضوع نماز جمعه به ميان آمد . ايشان مي گفتند نمي دانم شيعه چه وقت مي خواهد عار ترك نماز جمعه را از گردن خود بردارد و جلوي شماتت ساير فرق اسلامي را كه ما را به عنوان تارك جمعه ملامت مي كنند بگيرد . ايشان آرزو مي كردند و مي گفتند اي كاش در اين مسجد اعظم قم كه چند ميليون تومان خرجش مي شود يك نماز جمعه باشكوهي خوانده شود . ديگر اينكه امام مي آيد و هنگام خطابه مي ايستد و ايستاده خطابه مي خواند . در آيه كريمه آنجا كه مي فرمايد : و اذا رأوا تجاره او لهوا انفضوا اليها و تركوك قائما قل ما عند الله خير من اللهو و من التجاره و الله خير الرازقين يعني اين مردم تربيت نيافته كه هنوز خوي و عادات جاهليت را دارند همينكه چشمشان به مال التجاره يا طبل و شيپوري مي افتد تو را همانطور كه ايستاده اي مي گذارند و به دنبال آنها مي روند ، اشاره به داستاني است كه در حالي كه پيغمبر ايستاده بود خطابه جمعه مي خواند و صحبت مي كرد ، به آواز طبلي كه علامت ورود يك مقدار كالاي تجارتي بود ، مردم از ترس اينكه تمام بشود نتوانند تهيه كنند رفتند و دور پيغمبر را رها كردند . غرض ، اشاره به اين نكته بود كه فرمود : و تركوك قائما همانطوري كه ايستاده اي ، يعني در حال ايستاده خطابه مي خواني ، تو را تنها مي گذارند . مي گويند نشستن هنگام خطابه بدعتي است كه معاويه ايجاد كرد . اينكه آيا امام جمعه و خطيب بايد يك نفر باشد يا مي شود يكي خطيب باشد و ديگري امام جماعت ؟ اين خود مسئله اي است . اكثر يا همه قائلند كه يك نفر بايد هم خطيب باشد و هم امام جماعت ، و به عقيده عده اي شرط اصلي امام نماز جمعه اينست كه بتواند و قادر باشد كه خطبه ايراد كند . در روايتهاي زيادي عنوان مطلب امام يخطب است . ديگر اينكه امام در حالي كه براي خطابه ايستاده است به شمشير يا نيزه يا عصائي تكيه مي كند و در اين حال به انشاء خطبه مي پردازد . روايت امام هشتم درباره خطبه جمعه در خطبه جمعه علاوه بر حمد و ثناي الهي و ذكر رسول اكرم و ائمه دين و يك سوره قرآن ، لازم است خطيب موعظه كند و عنداللزوم مطالب لازمي را براي مسلمين بگويد . راجع به اينكه آن مطالب لازم چه نوع مطالبي خوب است باشد از يك روايت استفاده مي كنم . در " وسائل الشيعه " جلد اول صفحه 457 در ضمن احاديث مربوط به خطبه جمعه ، حديثي از كتاب علل الشرايع و عيون اخبار الرضا نقل كرده . اين حديث را فضل بن شاذان نيشابوري كه از اكابر و ثقات رواه ما است از حضرت رضا عليه السلام نقل مي كند. در آنجا دارد : انما جعلت الخطبه يوم الجمعه لان الجمعة مشهد عام . يعني علت اينكه خطبه در روز جمعه قرار داده شده اينست كه روز جمعه از نظر اسلام روز اجتماع عمومي است و همه بايد در اجتماع روز جمعه جمع شوند . فاراد ان يكون للامير سبب الي موعظتهم و ترغيبهم في الطاعة و ترهيبهم من المعصية خداوند با تشريع اين دستور خواسته است كه اين وسيله اي باشد براي رئيس و پيشواي جمعيت كه آنها را موعظه كند ، به طاعت ترغيب كند و از معصيت و گناه ، آنها را بترساند . و توقيفهم علي ما اراد من مصلحة دينهم و دنياهم ديگر اينكه مردم را آگاه كند به مصلحتهاي ديني و مصلحتهاي دنيائيشان ، مصالح واقعي مردم را به آنها بگويد . و يخبرهم بما يرد عليهم من الافاق من الاحوال التي فيها المضره و المنفعة . ديگر اينكه آنچه در آفاق دور دست از قضاياي خوب و بد به حال مسلمين واقع مي شود به آنها بگويد و به اطلاع آنها برساند و آنها را در جريان بگذارد . حوادثي براي عالم اسلام پيش مي آيد ، يك وقت از نوع نويد و بشارت است ، پيشرفتي حاصل شده براي اسلام و افتخاري به دست آمده است و خوب است مردم مطلع شوند ، و يك وقت است حادثه سوئي براي عالم اسلام پيش آمده باز بايد مسلمين از حال يكديگر آگاه بشوند ، مثلا بدانند كه در اين هفته بر سر برادرانشان در الجزاير يا در نقطه ديگر دنيا چه آمده است . حالا چرا بايد دو خطابه انشاء بشود ؟ چرا يك خطبه كافي نيست ؟ و آيا فرق است بين آن دو خطبه ؟ در همين حديث ذكر شده و انما جعلت خطبتين ليكون واحده للثناء علي الله و التحميد و التقديس لله عزوجل ، و الاخري للحوائج و الاعذار و الانذار و الدعاء لما يريد ان يعلمهم من امره و نهيه و ما فيه الصلاح و الفساد يعني علت اينكه دو خطبه فرض شده اينست كه در يكي به حمد و ثناء و تقديس الهي پرداخته شود و در يكي ديگر به ذكر حوائج مردم و ارشاد و موعظه آنها پرداخته شود . اما همان طوري كه صاحب " وسائل الشيعه " گفته اين جهت ، همه وقت ضرورت ندارد . امشب به مناسبت بحث خطابه و منبر و اشاره به اين كه ما در اسلام ماده اي داريم كه به حسب آن ماده ، خطابه در متن دين قرار گرفته وارد اين بحث شدم ، و اما اينكه چرا در شيعه خوانده نمي شود مطلب ديگري است . من خودم شخصا از كساني هستم كه نتوانسته ام باور كنم كه اين نماز پر بركت و با اهميت آن قدر شرائط سنگين و محدودي داشته باشد كه نتيجه اش اين باشد كه عملا منسوخ و متروك شود . موعظه در اسلام يك مطلب ديگر هم داريم و آن مسئله موعظه است . موعظه با خطابه فرق دارد . خطابه صناعت است و جنبه فني و هنري دارد و به علاوه هدف خطابه تحريك احساسات و عواطف است به نحوي از انحاء ، اما موعظه صرفا به منظور تسكين شهوات و هواهاي نفساني است و بيشتر جنبه منع و ردع دارد . اگر هدف خطابه را مطلق اقناع بدانيم وعظ و موعظه هم قسمي از خطابه است . به هر حال موعظه در جائي گفته مي شود كه كلماتي و جمله هائي القاء شود به منظور ردع و منع و تسكين شهوت و غضب در مواردي كه لازم است تسكين داده شود . راغب اصفهاني مي گويد : الوعظ زجر مقترن بالتخويف يعني موعظه منعي است كه مقرون باشد به بيم دادن ، يعني به بيم دادن از عواقب كار . آنگاه از خليل بن احمد - لغوي معروف - نقل مي كند هو التذكير بالخير فيما يرق له القلب . يعني موعظه يادآوري قلب است نسبت به خوبيها در اموري كه موجب رقت قلب گردد . موعظه سخناني است كه موجب نرمي و رقت قلب بشود . منع مردم از هواپرستي و شهوت پرستي و رباخواري و رياكاري و تذكر مرگ و قيامت و نتايج اعمال در دنيا و آخرت ، موعظه است . اما خطابه اقسامي دارد ، ممكن است حماسي و جنگي باشد ، ممكن است سياسي باشد ، ممكن است قضائي باشد ، ممكن است ديني و اخلاقي باشد ، گاهي به منظور تحريك حس سلحشوري و سربازي است كه در جنگها و ميدانهاي مبارزه ايراد مي شود ، گاهي به منظور آشنا كردن مردم است به حقوق سياسي و اجتماعيشان ، و گاهي به منظور برانگيختن حس ترحم است مثل خطابه هائي كه احيانا وكلاي دادگستري براي جلب ترحم قضات نسبت به مجرم و محكومي ايراد مي كنند ، براي تخفيف جرم و استرحام كوشش مي كنند ، گاهي خطابه به منظور تحريك و بيدار كردن شعور ديني و اخلاقي و وجداني مردم است . چرا در ميان ما موعظه از خطابه رايجتر است ؟ در ميان ما موعظه از خطابه بيشتر رائج است ، با اينكه در اسلام همان طوري كه عرض كردم انواع خطابه ها وجود داشته است . و شايد علت اينكه در ميان ما موعظه توانسته جا باز بكند و رايج گردد و مجالس ما بيشتر جنبه موعظه دارد اينست كه مجالس و خطابه اي كه از نماز جمعه ناشي مي شود و مي تواند جامع انواع خطابه ها باشد در ميان ما متروك شده . اين چيزي كه الان در ميان ما به نام مجالس وعظ باقي است از بقاياي مجالسي است كه متصوفه ابتكار كرده اند . يعني اينكه مجلسي رسما تشكيل شود وعده اي براي شنيدن جمع بشوند و يك نفر به عنوان واعظ و اندرزگو رسما براي مردم صحبت بكند علي الظاهر اولين بار به وسيله متصوفه ابتكار شده و كار خوبي بوده و بعد ديگران هم نظير آن مجالس را تشكيل داده اند . لهذا ما از قرنها پيش كتابهائي داريم به عنوان مجالس موعظه كه از متصوفه باقي مانده مثل مجالسي كه از سعدي در دست است و مجالس مولانا و غير آنها . اين ، كار خوبي بوده و بعد ديگران هم نظير اين مجالس را تشكيل داده اند . شيعه مخصوصا در مجالس رثا و عزاداري سيدالشهدا اين كار را شايع كردند و چه خوب كردند . گمان مي كنم چون مجالس وعظ ابتدا از متصوفه تقليد شده و بناي تصوف بر ردع و منع و زجر نفس و تهذيب و تزكيه نفس است و با وعظ سازگارتر است خطباي ما هم با اينكه صوفي نيستند بيشتر به كلام خودشان جنبه زهد و ترك و مبارزه با هوا و هوس مي دهند ، بيشتر به اين جنبه مي پردازند . وعظ و خطابه در نهج البلاغه نهج البلاغه كه شامل قسمتي از خطابه هاي اميرالمؤمنين است ، انواع خطابه ها دارد ، هم موعظه هاي بليغ دارد و هم خطابه هاي حماسي و اجتماعي . " شيخ محمد عبده " مفتي بزرگ مصر شرح مختصري دارد بر نهج البلاغه و مقدمه اي بر آن نوشته . در آنجا مي نويسد يك تصادف سبب شد كه من فراغتي پيدا كنم و به مطالعه نهج البلاغه بپردازم . وقتي كه به مطالعه اين كتاب پرداختم انواع سخنان در آن يافتم و سخت مرا تحت تأثير قرار داد . خود را در وقت مطالعه اين كتاب در حالي مي ديدم كه دائما از صحنه اي وارد صحنه ديگر مي شوم ، پرده ها مرتب عوض مي شد . يك وقت صحنه اي در برابرم مجسم مي شد و گوئيا مرداني را جلو چشم خود مي ديدم كه پوست شير و پلنگ به تن كرده اند و آماده حمله هستند . خود را در حالي مي ديدم كه چنان تحت تأثير هستم كه مايلم به ميدان جنگ بروم ، خون دشمن را بريزم و خونم ريخته شود . باز مي ديدم صفحه و صحنه عوض شد با يك واعظ و مذكر روبرو هستم كه با سخنان خود به دل نرمي و رقت و لطافت مي بخشد ، صفا مي دهد . جاي ديگر پرده و صحنه عوض مي شد چنين حس مي كردم كه يك خطيب اجتماعي و سياسي ايستاده و از مصالح عمومي سخن مي گويد . جاي ديگر مثل اين بود كه فرشته اي را مي ديدم از عالم بالا دست دراز كرده و مي خواهد مردم را به سوي عالم بالا بكشاند . بلي اينطور است نهج البلاغه ، انواع سخن و انواع خطابه در آن يافت مي شود . موعظه هست ، توحيد و معرفت هست ، خطبه سياسي هست ، حماسه هست . براي نمونه قسمت كوچكي از يك خطبه حماسي نقل مي كنم . در وقتي كه لشكر علي ( ع ) و لشكر معاويه در صفين به يكديگر مي رسند به علي خبر مي دهند كه معاويه پيش دستي كرده است و شريعه يعني محل ورود در آب را گرفته و ما را در مضيقه بي آبي گذاشته است ، اجازه بدهيد فورا وارد جنگ بشويم و شريعه را پس بگيريم . فرمود نه ، صبر كنيد بلكه بتوانيم با مذاكره قضيه را حل كنيم . نامه اي نوشت به معاويه و توسط يك نفر فرستاد كه ما اينجا آمده ايم بلكه بتوانيم بدون اينكه احتياج به كار بردن اسلحه باشد با مذاكره اختلافات را حل كنيم ، و تو قبل از هر چيز پيشدستي كرده اي و آب را بر لشكريان من بسته اي ، دستور بده جلو آنها را باز بگذارند . اما معاويه گوش نكرد و اين را براي خود شانسي به حساب آورد . عمر و عاص كه وزير مشاور معاويه بود به او گفت راست مي گويد علي . دستور بده مخالفت نكنند ، و به علاوه علي مردي نيست كه تشنه بماند و نتواند شريعه را از تو پس بگيرد . معاويه قبول نكرد . بالاخره بعد از چند بار رفت و آمد پيكها ، علي ( ع ) ناچار شد كه دستور دهد يورش ببرند و سپاه معاويه را عقب برانند . اينجا است كه بايد خونها را به جوش آورد و غيرتها و حميتها را تحريك كرد . آمد در مقابل سپاه خود ايستاده و با سه چهار جمله چنان جوش و خروشي به وجود آورد كه طولي نكشيد معاويه و يارانش از دور آب به كناري رانده شدند . من هر وقت به اين جمله ها مي رسم مثل اينست كه ارتعاشي در بدنم پيدا مي شود . آن جمله ها اينست قد استطعموكم القتال يعني اين جمعيت پيشقدم شده اند و مانند گرسنه اي كه غذا بخواهد خواهان نبرد شمايند فاقروا علي مذلة ، و تأخير محلة ، او رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء بنابراين دو راه بيشتر نيست ، يا به اين ذلت و پستي و تأخر باقي بمانيد ، يا اين شمشيرها را از خون اين نابكارها سيراب كنيد تا بتوانيد از آب سيراب گرديد . فان الحياه في موتكم قاهرين و الموت في حياتكم مقهورين ( 1 ) زندگي در اينست كه بميريد اما غالب و قاهر و پيروز ، و مردن در اينست كه زنده باشيد اما مقهور و مغلوب و تو سري خور . اين چهار جمله غيرتها و حميتها را به حركت آورد . طولي نكشد كه ياران معاويه به شدت به عقب رانده شدند . يكي دو جمله از خطابه هاي فرزند عزيز علي ، حسين بن علي ( ع ) نيز به عنوان نمونه ذكر مي كنم ما هر چند فعلا خطابه جمعه نداريم ولي از بركت وجود حسين ( ع ) خطابه ها و منبرها دائر است . در ساير كشورهاي اسلامي هم خطابه هست اما در كشور ما خطابه هاي ديني روي پايه عزاداري حسين بن علي ( ع ) است . خطابه هاي حسيني ابا عبدالله ( ع ) نمونه پدر بزرگوارش بود در هر جهت ، از آن جمله در خطابه . براي ابا عبدالله فرصتي پيش نيامد . آن اندازه از فرصت كم هم ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 51 و در آنجا چنين است : فالموت و الحياه . . .
كه براي اميرالمؤمنين در دوره خلافت پيش آمد براي اباعبدالله پيش نيامد . فرصتي كه براي ابا عبدالله پيش آمد همان سفر كوتاه بود از مكه تا كربلا و در آن مدت هشت روزي كه در كربلا بود ، جوهر حسين بن علي در اين مدت كوتاه نمايان شد . خطابه هائي هم كه از آن حضرت باقي ماند بيشتر در همين مدت انشاء شده است . خطابه هاي حسين بن علي نمونه اي است از خطابه هاي پدرش علي . همان روح و همان معاني در اينها موج مي زند . خود علي فرمود : زبان ، آلت و ابزاري است براي روح . اگر معاني به طرف زبان سرازير نشود از زبان چه كاري برمي آيد و اگر هم معني در روح موج بزند زبان نمي تواند جلويش را بگيرد . فرمود : و انا لامراء الكلام ، و فينا تنشبت عروقه ، و علينا تهدلت عصونه ( 1 ) . امير سخن مائيم ، ريشه هاي سخن يعني معاني و مطالب در زمين وجود ما دويده است و شاخه هاي سخن بر سر ما سايه افكنده است . اولين خطابه حسين بن علي كه در كمال فصاحت و بلاغت ايراد شد ، و رشادت و شجاعت و بلند نظري و ايمان به غيب در آن موج مي زند خطابه اي است كه در مكه هنگام عزيمت به كربلا ايراد كرد . تصميم قاطع خود را به موجب اين خطابه اعلام كرد و ضمنا اطلاع داد هر كس با ما همفكر و هم عقيده و همگام است عازم بوده باشد . فرمود خط الموت علي ولد آدم مخط القلاده علي جيد الفتاه ، و ما اولهني الي اسلافي ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه ء . 231
اشتياق يعقوب الي يوسف ( 1 ) . مرگ بر فرزند آدم نوشته شده و زينت قرار داده شده آن اندازه كه گردنبند براي زن جوان زينت است . مرگ در راه حق مايه افتخار و مباهات است . من چه قدر عاشقم و والهم كه ملحق شوم به پيشينيان بزرگوارم . شوق و عشق من به ملاقات پيشينيان بزرگوارم آن اندازه است كه يعقوب مشتاق ملاقات يوسف بود . تا آنجا كه فرمود : من كان باذلا فينا مهجته ، موطنا علي لقاء الله نفسه فليرحل معنا ، فاني راحل مصبحا ان شاءالله ( 2 ) هركس كه تصميم دارد و آماده است يك چيز مختصري در اين راه ببخشد ، چه ببخشد ؟ همان خوني كه در حفره هاي قلبش هست . هركس كه آماده است تير براي قلب خود بخرد و تصميم دارد به ملاقات پروردگارش برود آماده باشد كه من فردا صبح حركت خواهم كرد . ________________________________________ 1 و 2 - لهوف ، ص 25 و . 26
خطابه و منبر ( 2 ) اين سخنراني در حدود سال 1380 هجري قمري در انجمن اسلامي مهندسين ايراد شده است . بسم الله الرحمن الرحيم الرحمن 0 علم القرآن 0 خلق الانسان 0 علمه البيان . در جلسه پيش درباره پيوند خطابه با اسلام و تحولي كه اسلام در خطابه ايجاد كرد و بعد درباره دستوري از اسلام كه در آن دستور ، خطابه و سخنراني را با ترتيب مخصوصي جزء متن دستورهاي اسلامي قرار داده صحبت كردم و موضوع نماز جمعه را پيش كشيدم . همه به اين مناسبت بود كه وقتي بخواهم در اطراف خطابه و منبر يعني يكي از بزرگترين آثار حادثه عاشورا و بزرگترين پديده اجتماعي موجود ناشي از عاشورا در كشور ما صحبت كنم ناچارم از اين موضوعات هم بحث بكنم ، و به علاوه مخصوصا موضوع خطابه جمعه را با بعضي دستورالعملهاي مخصوص كه برايش رسيده ذكر كردم براي اينكه براي مثل امشبي كه در اطراف خطابه باز صحبت مي شود پيشنهاد كنم كه همان دستورهائي كه در آنجا وارد شده است ما امروز دستورالعمل خودمان قراربدهيم . پيوند خطابه در شيعه با حادثه عاشورا عرض كردم خطابه و منبر در كشور ما مولود حادثه عاشورا است . چطور مولود حادثه عاشورا است ؟ امام حسين ( ع ) در زمان خودش عليه جرياني قيام كرد و شهيد شد به همان ترتيبي كه مي دانيم . رواياتي هم در زمينه عزاداري براي آن حضرت وارد شده است كه براي يكنفر شيعي مذهب امكان ندارد كه آن روايات را انكار كند . يعني از مسلمات مذهب شيعه است . از ناحيه ائمه اطهار عليهم السلام توصيه و تأكيد فراوان به احياء سنت عاشورا شده است و به اشخاصي كه شاعر بوده اند بسيار توصيه شده كه در اين موضوع شعر بگوئيد و احساسات مردم را تحريك كنيد . نسبت به اشخاصي كه در مجالس اقامه سنت عاشورا متأثر مي شوند و اشك مي ريزند تقديس رسيده است . احاديث زيادي هست راجع به ثواب گريه بر سيدالشهداء سلام الله عليه . اين احاديث را امشب نمي خواهم بخوانم ولي اجمالا همين قدر عرض مي كنم براي يك نفر شيعه مذهب جاي ترديد نيست كه اين دستور در مذهب ما هست . اين جا دو مطلب است كه لازم است طرح شود : يكي اينكه فلسفه قيام امام حسين چه بود ؟ چرا امام حسين قيام كرد ؟ انگيزه قيام چه بود ؟ ديگر اينكه فلسفه اين دستور از طرف پيشوايان دين كه موضوع قيام امام حسين براي هميشه باقي بماند و زنده بماند و فراموش نشود چيست ؟ فلسفه اينكه سنت عاشورا زنده بماند چيست ؟ مطابق عقيده ما كه شيعه هستيم هيچ دستوري از دين خالي از حكمت و فلسفه نيست . اين دو تا بايد معلوم بشود . اگر اين دو تا معلوم شد آنوقت معلوم خواهد شد كه اين دستور چه دستور بزرگي است و چقدر بايد از حادثه عاشورا و از دستوري كه درباره آن رسيده استفاده كرد . اما اينكه امام حسين چرا قيام كرد ؟ اين را سه جور مي توان تفسير كرد . يكي اينكه بگوئيم قيام امام حسين يك قيام عادي و معمولي بود و العياذ بالله براي هدف شخصي و منفعت شخصي بود . اين تفسير است كه نه يك نفر مسلمان به آن راضي مي شود و نه واقعيات تاريخ و مسلمات تاريخ آن را تصديق مي كند . تفسير دوم همان است كه در ذهن بسياري از عوام الناس وارد شده كه امام حسين كشته شد و شهيد شد براي اينكه گناه امت بخشيده شود . شهادت آن حضرت به عنوان كفاره گناهان امت واقع شد ، نظير همان عقيده اي كه مسيحيان درباره حضرت مسيح پيدا كردند كه عيسي به دار رفت براي اينكه فداي گناهان امت بشود . يعني گناهان اثر دارد و در آخرت دامنگير انسان مي شود ، امام حسين شهيد شد كه اثر گناهان را در قيامت خنثي كند و به مردم از اين جهت آزادي بدهد . در حقيقت مطابق اين عقيده بايد گفت امام حسين عليه السلام ديد كه يزيدها و ابن زيادها و شمر و سنان ها هستند اما عده شان كم است ، خواست كاري بكند كه بر عده اينها افزوده شود ، خواست مكتبي بسازد كه از اينها بعدا زيادتر پيدا شوند ، مكتب يزيد سازي و ابن زياد سازي بگرد كرد . اين طرز فكر و اين طرز تفسير بسيار خطرناك است . براي بي اثر كردن قيام امام حسين و براي مبارزه با هدف امام حسين و براي بي اثر كردن و از بين بردن حكمت دستورهائي كه براي عزاداري امام حسين رسيده هيچ چيزي به اندازه اين طرز فكر و اين طرز تفسير مؤثر نيست . باور كنيد كه يكي از علل ( گفتم يكي از علل چون علل ديگر هم در كار هست كه جنبه قومي و نژادي دارد ) كه ما مردم ايران را اين مقدار در عمل لا قيد و لا ابالي كرده اين است كه فلسفه قيام امام حسين براي ما كج تفسير شده ، طوري تفسير كرده اند كه نتيجه اش همين است كه مي بينيم . ب ه قول جناب زيد بن علي بن الحسين درباره مرجئه ( مرجئه طايفه اي بودند كه معتقد بودند ايمان و اعتقاد كافي است ، عمل در سعادت انسان تأثير ندارد ، اگر عقيده درست باشد خداوند از عمل هر اندازه بد باشد مي گذرد ) هؤلاء اطمعوا الفساق في عفو الله يعني اينها كاري كردند كه فساق در فسق خود به طمع عفو خدا جري شدند . اين عقيده مرجئه بود در آنوقت . و در آنوقت عقيده شيعه در نقطه مقابل عقيده مرجئه بود ، اما امروز شيعه همان را مي گويد كه در قديم مرجئه مي گفتند . عقيده شيعه همان بود كه نص قرآن است الذين آمنوا و عملوا الصالحات هم ايمان لازم است و هم عمل صالح . تفسير سوم اين است كه اوضاع و احوالي در جهان اسلام پيش آمده بود و به جائي رسيده بود كه امام حسين عليه السلام وظيفه خودش را اين مي دانست كه بايد قيام كند ، حفظ اسلام را در قيام خود مي دانست . قيام او قيام در راه حق و حقيقت بود . اختلاف و نزاع او با خليفه وقت بر سر اين نبود كه تو نباشي و من باشم ، آن كاري كه تو مي كني نكن بگذارد من بكنم ، اختلافي بود اصولي و اساسي . اگر كس ديگري هم به جاي يزيد بود و همان روش و كارها را مي داشت باز امام حسين قيام مي كرد ، خواه اينكه با شخص امام حسين خوشرفتاري مي كرد يا بد رفتاري . يزيد و اعوان و انصارش هم اگر امام حسين متعرض كارهاي آنها نمي شد و روي كارهاي آنها صحه مي گذاشت حاضر بودند همه جور مساعدت را با امام حسين بكنند ، هر جا را مي خواست به او مي دادند ، اگر مي گفت حكومت حجاز و يمن را به من بدهيد ، حكومت عراق را به من بدهيد ، حكومت خراسان را به من بدهيد مي دادند ، اگر اختيار مطلق هم در حكومتها مي خواست و مي گفت به اختيار خودم هر چه پول وصول شد و دلم خواست بفرستم و مي فرستم و هر چه دلم خواست خرج مي كنم كسي متعرض من نشود ، باز آنها حاضر بودند . جنگ حسين جنگ مسلكي و عقيده اي بود ، پاي عقيده در كار بود ، جنگ حق و باطل بود . در جنگ حق و باطل ديگر حسين از آن جهت كه شخص معين است تأثير ندارد . خود امام حسين با دو كلمه مطلب را تمام كرد . در يكي از خطبه هاي بين راه به اصحاب خودش مي فرمايد ( ظاهرا در وقتي است كه حر و اصحابش رسيده بودند و بنابراين همه را مخاطب قرار داد ) : الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و الباطل لا يتناهي عنه ، ليرغب المؤمن في لقاء الله محقا آيا نمي بينيد كه به حق رفتار نمي شود و از باطل جلوگيري نمي شود ، پس مؤمن در يك چنين اوضاعي بايد تن بدهد به شهادت در راه خدا . نفرمود ليرغب الامام وظيفه امام اين است در اين موقع آماده شهادت شود . نفرمود ليرغب الحسين وظيفه شخص حسين اينست كه آماده شهادت گردد . فرمود : ليرغب المؤمن وظيفه هر مؤمن در يك چنين اوضاع و احوالي اينست كه مرگ را بر زندگي ترجيح دهد . يك مسلمان از آن جهت كه مسلمان است هر وقت كه ببيند به حق رفتار نمي شود و جلو باطل گرفته نمي شود وظيفه اش اينست كه قيام كند و آماده شهادت گردد . ________________________________________ 1 - تحف العقول ، ص . 245
اين سه جور تفسير : يكي آن تفسيري كه يك دشمن حسين بايد تفسير بكند . يكي تفسيري كه خود حسين تفسير كرده است كه قيام او در راه حق بود . يكي هم تفسيري كه دوستان نادانش كردند و از تفسير دشمنانش خيلي خطرناكتر و گمراه كن تر و دورتر است از روح حسين بن علي . اما قسمت دوم كه چرا ائمه دين اينهمه تأكيد كردند كه مجلس عزا بپا داريد ؟ اين هم به همين دليل كه عرض كردم ، چون امام حسين كشته نشد براي منفعت شخصي ، امام حسين كشته نشد براي اينكه خودش را فداي گناهان امت كرده باشد ، امام حسين در راه حق كشته شد ، در راه مبارزه با باطل كشته شد ، ائمه دين خواستند مكتب حسين در دنيا باقي بماند ، شهادت حسين به صورت يك مكتب ، مكتب مبارزه حق با باطل براي هميشه باقي بماند ، و الا چه فايده به حال امام حسين كه ما گريه بكنيم يا نكنيم ، و چه فايده به حال خود ما دارد كه صرفا بنشينيم يك گريه اي بكنيم و بلند شويم و برويم . ائمه دين خواستند قيام امام حسين به صورت يك مكتب و به صورت يك مشعل فروزان هميشه باقي بماند . اين يك چراغي است از حق ، از حقيقت دوستي ، از حقيقت خواهي . اين يك ندائي است از حق طلبي ، از حريت ، از آزادي . اين مكتب حريت و اين مكتب آزادي و اين مكتب مبارزه با ظلم را خواستند براي هميشه باقي بماند . در زمان خود ائمه اطهار كه اين دستور صادر شد ، سبب شد كه جرياني زنده و فعال و انقلابي به وجود آيد . نام امام حسين شعار انقلاب عليه ظلم گشت . يك عده شاعر انقلابي به وجود آمد : كميت اسدي به وجود آمد ، دعبل خزاعي به وجود آمد . دعبل خزاعي مي دانيد كيست ؟ كميت اسدي مي دانيد كيست ؟ اينها دو نفر روضه خوان اند اما نه مثل روضه خواني من . دو نفر شاعرند مرثيه گو اما نه مثل مرثيه گوئيهاي محتشم و غيره . دلم مي خواهد شما اشعار كميت اسدي ، اشعار دعبل خزاعي و اشعار ابن الرومي و اشعار ابوفراس حمداني كه به عربي است با همين اشعار محتشم كه هزار تا خواب برايش نقل مي كنند مقايسه كنيد و ببينيد آنها كجا و اينها كجا ! آنها دارند مكتب حسين را نشان مي دهند . كميت اسدي با همان اشعارش از يك سپاه بيشتر براي بني اميه ضرر داشت . اين مرد كي بود ؟ يك روضه خوان بود اما چه روضه خواني ؟ آيا روضه خواني بود كه بيايد چهار تا شعر مفت بخواند و پول بگيرد و برود . شعر مي گفت كه تكان مي داد دنيا را ، تكان مي داد دستگاه خلافت وقت را . عبدالله بن حسن بن علي معروف به عبدالله محض ، تحت تأثير شعرهاي كميت قرار گرفت ، به عنوان صله آن ابيات جاندار ، سند مزرعه خود را آورد داد به كميت . كميت گفت محال و ممتنع است كه بگيرم ، من مرثيه خوان سيدالشهداء هستم ، من براي خدا مرثيه گفته ام ، پول نمي گيريم . اصرار فوق العاده كرد . بالاخره گرفت . بعد از مدتي آمد پيش عبدالله بن حسن بن علي و گفت من خواهشي دارم از تو آيا قبول مي كني ؟ گفت البته قبول مي كنم اما من كه نمي دانم چيست . گفت اول بايد قول بدهي كه عمل مي كني ، بعد مي گويم . قول داد و شايد قسم هم خورد . همينكه قول از او گرفت سند را آورد پس داد ، گفت من نمي توانم اين را بگيريم وقت ديگر بني هاشم برايش پول جمع كردند و دادند ، هر كاري كردند قبول نكرد و گفت محال و ممتنع است كه بگيرم . اين مرد به خاطر همين اشعار و همين نوع مرثيه خواني چه سختيها كشيد و چه روزگارها ديد و به چه وضع او را كشتند ! اين مرد را گرفتند و در خانه يوسف بن عمر ثقفي كه حاكم آن روز كوفه بود هشت نفر ريختند به سرش ، شمشيرها به بدنش زدند . آخرين حرفي كه در آخرين نفس گفت اين بود : اللهم آل محمد ، اللهم آل محمد خدايا اهل بيت پيغمبر ، خدايا اهل بيت پيغمبر . اين آخرين كلمه اي بود كه به زبان اين مرد آمد . دعبل بن علي خزاعي را آيا مي شناسيد ؟ خودش مي گفت 50 سال است كه دار خودم را روي دوش گرفته ام و راه مي روم . ببينيد ارزش ادبي اين دو نفر مرثيه گو كه ائمه دين اينها را درست كردند چه بوده . ببينيد اينها صرفا يك مرثيه گو هستند ، مرثيه خوان هستند . آنها مرثيه گفته اند اما نه به صورت " عمه من غريبم " . حماسه ها گفته اند چه حماسه هائي ! يك قصيده آنها به اندازه يك سلسله مقالات كه يك نفر مفكر انقلابي بنويسد اثر دارد . اينها در زير چتر مرثيه سالار شهيدان امام حسين ( ع ) چه انتقادهاي لاذع و گزنده اي از بني اميه و از بني عباس كردند و چه ها بر سر آنها آوردند ! شما مي شنويد متوكل دستور داد قبر حسين بن علي را آب بندند و كسي نرود به زيارت حسين بن علي ، اگر كسي مي رود دستش را ببرند ، اگر كسي اسم حسين بن علي را ببرد چنين و چنان بكنند . لابد خيال مي كنيد اين آدم يعني متوكل فقط گرفتار يك عقده روحي بود ، يك دشمني و يك كينه بي منطقي با نام حسين بن علي داشت . نه آقا ، آنروز نام حسين بن علي در اثر توصيه و تأكيدهاي ائمه به عزاداري ، و در اثر به وجود آمدن امثال كميت ها و دعبل بن علي ها ، پدر متوكل را درمي آورد . متوكل مي ديد هر يك از اينها به اندازه يك سپاه عليه او مؤثر هستند ، مي ديد نام حسين مرده از خود حسين زنده براي او و امثال او كمتر مزاحم نيست . چون ائمه دين در اثر همين توصيه و دستورها نگذاشتند حسين بن علي بميرد ، به صورت يك فكر ، به صورت يك ايده ، به صورت يك عقيده مبارزه با ظلم ، حسين را زنده نگه داشتند . متوكل هم در حساب خودش خوب حساب كرده بود ، حساب كرده بود بلكه بتواند اين فكر را و اين ذكر را و اين ايده را و اين عقيده را از بين ببرد ، و الا خيلي هم آدم عاقلي بود ، آدم مقدس مابي هم بود ، هيچ عقده روحي و شخصي نداشت درباره حسين بن علي ، ولي مي ديد حسين با همين مرثيه خوانيها به صورت يك مكتب درآمده است كه ديگر متوكل نمي تواند متوكل باشد . باز هم ما داستانها داريم . اگر كسي در اين زمينه جمع آوري بكند و ببيند مرثيه هاي مرثيه خوانهاي سيدالشهداء تا آن وقتي كه از تعليمات ائمه پيروي مي كردند چه نقشي در اجتماع داشت مورد اعجاب خواهد بود . پس اگر اين دو چيز دانسته بشود - و بايد دانسته بشود - مي توان از همين عزاداريها استفاده هاي خوب برد . اين را هم بگويم : با همه نقائصي كه الان در كار است خوشبختانه مردم ، احساساتي بسيار پاك و احساساتي واقعي نسبت به سيدالشهداء سلام الله عليه دارند . بعضي از اشخاص كه البته نيت سوء ندارند ، چون مي بينند از اين قضيه سوء استفاده مي شود عقيده شان اين شده كه بايد به كلي اين قضيه از بين برود ، مي گويند مردم كه گريه مي كنند به علت اينست كه شنيده اند گناهانشان به اين گريه ها بخشيده مي شود و الا گريه نمي كردند . نه آقا اين اشتباه است . واقعا اينطور نيست . مگر مي شود مردم را با تطميع گرياند ؟ ! اگر اين جور است شما بياييد به يك عده مردم بگوئيد در يك جا جمع بشوند و بگويند به هر يك از شماها چك هزار توماني مي دهيم به شرط اينكه بنشينيد نيم ساعت براي فلان شخص ، مثلا براي شاه عباس گريه بكنيد . اگر گريه كردند ؟ ! مگر مي شود چنين چيزي ؟ ! گريه احساسات مي خواهد . انسان تا متأثر نشود گريه نمي كند . با بايد حزن داشته باشد يا بايد شوق داشته باشد . در مردم واقعا يك نوع احساساتي حقيقي نسبت به سيد الشهداء هست ، واقعا امام حسين را دوست دارند و به او عشق مي ورزند و از سوز دل برايش اشك مي ريزند . در اين محرم و صفر خروارها اشك از مردم ريخته مي شود ، در غير محروم و صفر چقدر ريخته مي شود ! تا حزني نباشد ، تا اندوهي نباشد ، تا عشقي نباشد ، تا شوقي نباشد ، تا احساساتي نباشد كه گريه نمي آيد . اين احساسات قيمت دارد خيلي هم قيمت دارد . اما حالا آنطوري كه بايد و شايد استفاده نكرده ايم و استفاده ما استفاده كامل نيست مطلب ديگري است به جاي خود . ما خيلي چيزها داريم كه استفاده نكرده ايم . ما رود كارون داريم تا حالا از آن استفاده نكرده بوديم پس بايد بگوييم رود كارون به درد نمي خورد ؟ ! ما سالها و قرنها در زير زمين نفت داشتيم و از آن استفاده نكرده بوديم پس بگوييم نفت بد است ؟ ! هزاران معدن ديگر و ذخيره ديگر ما در اين كشور داشته ايم و داريم و استفاده نمي كنيم . اگر اين كشور بخواهد اصلاح بشود ، اگر بخواهد در جاده ترقي بيافتد ، در جاده تعالي بيافتد ، در جاده علم بيافتد ، در راه صنعت بيافتد ، در راه حريت و آزاديخواهي بيافتد بهترين راه و نزديكترين راه - اگر نگويم راه ديگري نيست - بهترين راه و نزديكترين راه همين است كه از همين احساسات صادقانه مردم درباره حسين بن علي كه حقيقت دارد و واقعيت دارد و درباره شخصي است كه شايسته اين احساسات است و صاحب يك مكتب بسيار بزرگ و عالي است ، استفاده كنيم . چرا از دستور دين و مذهب خودمان پيروي نكنيم ؟ ! خيلي دستور خوبي است بايد از آن استفاده كرد . به هر حال اين خطابه و منبر كه الان در ميان ما شايع است مولود حادثه عاشورا و توصيه ائمه اطهار به اقامه عزاي سيدالشهداء است ، از بركات عزاداري سيدالشهداء است . اشخاص عاقل و فهميده و متدين گفتند حالا كه مجالسي به نام سيدالشهداء عليه السلام تشكيل مي شود ، حالا كه مردم به نام امام حسين جمع مي شوند ، چرا ما به اين وسيله از يك اصل ديگر استفاده نكنيم ؟ چرا ضمنا اصل ديگري را اجرا نكنيم ؟ و آن ، اصل امر به معروف و نهي از منكر است . لهذا حسين بن علي صاحب دو كرسي شد ، يكي كرسي مرثيه خواني و كرسي ابراز احساسات به سود مظلوم و عليه ظالم ، كه اگر به طرز صحيحي اجرا شود آن همه آثار عظيم دارد كه قبلا عرض كردم ، و ديگر كرسي امر به معروف و نهي از منكر . در اين كشور آنچه ارشاد و هدايت و امر به معروف و نهي از منكر قولي و زباني مي شود با نام مقدس حسين بن علي مي شود . و چه كار خوبي و چه سنت خوبي بوده كه به عمل آمده است ، چه خوب كردند كه كرسي حسين بن علي را ضمنا كرسي امر به معروف و تعليمات اصول دين و فروع دين قرار دادند ، از احساسات مردم نسبت به حسين بن علي كه احساسات واقعي است استفاده خوب كردند . مردم آنقدر كه به نام حسين بن علي جمع مي شوند به نام ديگري جمع نمي شوند . خوب استفاده اي كردند كه چنين سنتي برقرار كردند . حالا در اين قسمت چه جور عمل مي شود آن ديگر بستگي دارد به وضع گوينده و شايستگي او . او مي تواند اصول عقايد بگويد ، معالم دين را بگويد ، موعظه كند ، مردم را به حلال و حرام آگاه كند ، مصالح دين و دنياي مردم را بگويد . مردم به هر حال از بركت حسين بن علي آماده اند . اين ديگر بستگي دارد به اينكه گوينده شايستگي بيان اين حقايق را داشته باشد يا نداشته باشد . حالا كه اين جور است پس بايد درباره اين قضيه فكر كرد و نقائص آن را اصلاح كرد ، هم از جنبه مرثيه خواني و هم از جنبه ارشاد و هدايت مردم . ضرورت اصلاح وضع مرثيه خواني از جنبه اول بايد كساني كه مرثيه خواني مي كنند توجه داشته باشند به فلسفه قيام سيدالشهداء و به فلسفه دستوراتي كه ائمه اطهار درباره عزاداري داده اند . بي جهت د ستوري نداده اند . بايد فلسفه قيام سيدالشهداء و هم فلسفه عزاداري آن حضرت را به مردم بگويند و مردم را آگاه كنند . بايد مكرر اين مطلب را بگويند ، نه يك بار و دوبار و ده بار و صد بار ، هميشه بايد به گوش مردم خوانده شود . بايد گويندگان بصيري باشند تا بتوانند حقايق نهضت حسيني را بگويند نه اينكه معلوماتشان منحصر باشد به جنگ مرحوم آقا ، يا مأخذ و مدركشان - به اصطلاح خود اهل منبر - لسان الذاكرين و صدر الواعظين باشد ، حرفهائي باشد كه از يكديگر شنيده اند . مي گويند فلاني اين مطلب را از كجا نقل مي كرد ؟ جواب مي دهند از لسان الذاكرين يا از صدر الواعظين . مقصودشان اين است كه در كتابي نديده ، از زبان اين و آن شنيده است . داستانها در اين زمينه هست و اگر طول نمي كشيد بعضي از آنها را امشب براي شما نقل مي كردم كه چگونه يك دروغ كه يك نفر در يك جا جعل كرده به سرعت رواج گرفته و از اين به آن رسيده و كم كم از شهري به شهري و از منطقه اي به منطقه اي رفته است . قضاياي تاريخي را بايد از كتب معتبر تاريخ و از قول مورخين معتبر نقل كرد . همين " آيتي " يك مورخي است نسبت به تاريخ صدر اسلام . من به جرأت مي توانم بگويم در همه تهران و شايد همه كشور كسي نداريم كه به تاريخ صد ساله اول اسلام مثل آيتي احاطه داشته باشد . كسي مثل او نيست كه به جزئيات اين قسمت از تاريخ احاطه و اطلاع داشته باشد . اين مرد بر تمام متون تاريخي اين قسمت مسلط است و جزئياتش را مي داند . اگر مثلا از جنگ بدر بپرسيد يك يك آدمهايش را مي شناسد . حتي گاهي مي گويد پدرش كيست مادرش كيست خويش و تبارش كيستند . حرفي كه اين مرد بگويد سند است . شما مردم تهران عادت نكرده ايد كه حرف تحقيقي بشنويد ، چه بايد كرد ؟ ! ايشان آخرين اثري كه تأليف كرده اند و دانشگاه چاپ كرده است كتابي است در تاريخ اندلس به نام " تاريخ اندلس " . كتاب بسيار خوبي است و درباره حادثه اسلامي بزرگي است كه ما مسلمانان و بالاخص ايرانيها در موضوع اين حادثه خيلي تقصير كرده ايم . اين تاريخ را بگيريد و بخوانيد . به هر حال بايد فلسفه قيام حسيني مكرر در منابر گفته شود ، فلسفه عزاداريها گفته شود ، همان اثر و منظور حاصل شود كه امام زين العابدين و امام باقر وامام صادق و امام كاظم توصيه مي كردند و كميت ها و دعبل خزاعي ها به وجود مي آمد و آثاري بر مرثيه گوئيهاي آنها مترتب بود . نبايد كاري كرد كه احساسات مردم در اين زمينه خاموش شود ، بايد تندتر و تيزتر كرد ، بايد كاري كرد كه احساسات مردم و عشق و علاقه مردم نسبت به حق تيزتر شود و نسبت به باطل مطلقا احساسات نفرت آميز داشته باشند . مبارزه حق و باطل هميشه در دنيا بوده و هست . موسي و فرعون هميشه در دنيا هست ، ابراهيم و نمرود هميشه در دنيا هست ، محمد و ابوجهل هميشه در دنيا هست . علي و معاويه هميشه در دنيا هست ، حسين و يزيد هميشه در دنيا هست . منظور اين نيست كه هميشه در دنيا اشخاصي به مقام و درجه ابراهيم و موسي و عيسي و محمد و علي و حسين هستند . مقصود اينست كه هميشه حق و باطل در برابر يكديگر هستند ، جامعه هميشه بر سر دو راهي حق و باطل است . اين جنبه اول و قسمت اول يعني مرثيه خواني و روضه خواني . ضرورت اصلاح امر به معروف ها اما قسمت دوم يعني ارشاد و هدايت و امر به معروف و نهي از منكر . در اينجا بايد چه كرد و چگونه عمل كرد ؟ به نظر من بايد به همان دستوري كه درباره خطابه جمعه رسيده و ديشب روايتي در اين زمينه از حضرت رضا ( ع ) نقل كردم عمل كرد . بسيار دستور جامعي است . ما كه نماز جمعه نداريم كه آن دستور را در خطابه جمعه مورد تا استفاده قرار دهيم ، پس لااقل در همين منابر و خطابه ها كه از بركت حسين بن علي ( ع ) بپاست به آن دستور عمل كنيم . وظايف خطيب روايتي كه ديشب از حضرت رضا ( ع ) خواندم وظيفه خطيب را در سه قسمت بيان كرده بود ، در قسمت اول فرمود : انما جعلت الخطبة يوم الجمعة لان الجمعة مشهد عام فاراد ان يكون لللامير سبب الي موعظتهم و ترغيبهم في الطاعة و ترهيبهم من المعصية يعني در روز جمعه همه حاضر مي شوند و يك مجمع عمومي از مسلمانان تشكيل مي گردد . اسلام مي خواهد كه اين براي پيشوا و زعيم مسلمين وسيله اي باشد كه مردم را موعظه كند ، به طاعت خدا تشويق و از گناهان بر حذر دارد . موعظه يكي از وظائف خطابه و منبر ، موعظه است . موعظه همانطور كه ديشب عرض كردم كلامي است كه به دل نرمي و رقت مي دهد ، قسوت را از دل مي برد ، خشم و شهوت را فرو مي نشاند ، هواهاي نفساني را تسكين مي دهد ، به دل صفا و جلا مي دهد . هيچكس نيست كه از موعظه بي نياز باشد و هيچ جامعه اي هم نيست كه احتياج به موعظه نداشته باشد . موعظه واقعي كه راستي در دل اثر كند جز به وسيله دين ممكن نيست . مواعظ دين است كه مي تواند بر روي دلها اثر بگذارد و به دلها خشوع بدهد . البته گذشته از اينكه موعظه بايد از زبان دين گفته شود خود واعظ نيز بايد از سخنان خود متأثر باشد و از دل موعظه كند . هيچ فردي از موعظه بي نياز نيست . ممكن است فردي از تعليم شخص ديگري بي نياز باشد اما از موعظه او بي نياز نيست . زيرا دانستن ، يك مطلب است و متذكر شدن و تحت تأثير تلقين يك نفر واعظ مؤمن متقي قرار گرفتن ، مطلب ديگر است . مي گويند علي ( ع ) به يكي از اصحابش مي فرمود عظني مرا موعظه كن ، و مي فرمود در شنيدن اثري هست كه در دانستن نيست . بايد هميشه گروهي شايسته مردم را موعظه كنند ، به ياد خدا بياورند ، از غفلتي كه از مرگ دارند بيرون بياورند ، مردم را متوجه آثار گناهانشان باشد و چند كلمه از مواعظ بداند مي تواند موعظه كند و موعظه اش تا همان حد مفيد با شد . در موعظه اگر خود شخص اهل عمل باشد و اخلاصي داشته باشد همان بازگو كردن كلمات بزرگان كافي است ، و اما اينكه شخص بخواهد مصالح عاليه ديني و دنيائي مردم را بگويد و آنها را به آن مصالح آگاه كند خيلي مشكل است . دو اشكال در اين كار هست . يكي اينكه علم و اطلاع زياد مي خواهد ، ديگر اينكه اخلاص بسيار لازم است كه آنچه را از مصالح عاليه ديني و دنيائي مي فهمد همانها را به مردم بگويد . آگاهي ديني و آگاهي اجتماعي اما علم و اطلاع : اولا بايد علم و اطلاعش به مباني دين كافي باشد ، بايد اسلام را كاملا بشناسد ، به روح تعليمات اسلامي آگاه باشد ، ظاهر اسلام و باطن اسلام ، پوسته اسلام و هسته اسلام ، همه را در حد خود و جاي خود بشناسد تا بفهمد مصلحت دين يعني چه ؟ ثانيا تنها دانستن و شناختن دين براي مصلحت گوئي كافي نيست ، جامعه را بايد بشناسد ، به اوضاع دنيا بايد آگاه باشد ، بايد بفهمد كه در دنيا چه مي گذرد و امروز مصلحت جامعه اسلامي در برابر جريانهاي موجود دنيا چه اقتضا مي كند ، و مردم را به آن جريانها و مصالح واقعي آنها آگاه بكند . متأسفم كه بايد بگويم ما از اين جهت ضعيفيم . ما در جنبه موعظه ضعيف نبوده ايم و نيستيم و لااقل خيلي ضعيف نيستيم اما در اين قسمت خيلي ضعيفيم ، در اين جهت كمتر مطالعه داريم . اين كلام امام رضا ( ع ) خيلي قيمت دارد . فرمود مردم را به مصلحت دين و دنياي آنها آگاه بكنيد . آدمي كه سر و كارش فقط با چند كتاب معين در يك علم بخصوص مثلا فقه ، ادبيات ، فلسفه و غيره باشد و در كنج مدرسه بسر برد نمي تواند بفهمد در جامعه چه مي گذرد و چه بايد كرد . انسان در كنج مدرسه نمي تواند مصالح جامعه را تشخيص بدهد . علم و اطلاع به اوضاع جاري و متغير جهان لازم است . شامه تيز مي خواهد كه حتي حوادثي كه در آينده واقع مي شود از حالا پيش بيني كند و جامعه را طوري از آن حادثه عبور دهد كه با خطري مواجه نشود . هدايت بدون قدرت پيش بيني امكان پذير نيست . هدايت يعني چه ؟ هدايت يعني چه ؟ هدايت يعني راهنمائي . قافله اي در راهي به سوي مقصدي حركت مي كند ، از يك نفر مي پرسند راه فلان مقصد كجا است و او نشان مي دهد ، مي گويد از اين طرف برو يا از آن طرف . اين ، راهنمائي است كه فرع بر راه بلدي است . چه كسي مي تواند راهنماي قافله باشد ؟ كسي كه بفهمد قافله چه مسيري دارد و به كجا مي رود . جامعه مانند قافله اي هميشه در حال حركت است . ما چه بخواهيم و چه نخواهيم اين قافله در حركت است . ما بايد بفهميم كه اين قافله را چگونه سوق بدهيم ، مانند يك راننده اتومبيل كه پشت اتومبيل مي نشيند و اتومبيل را هدايت مي كند ، فرمان بايد در دستش باشد ، موتور در اختيارش باشد ، يك جا بايد ماشين را خاموش كند و متوقف سازد ، جاي ديگر برعكس بايد گاز بدهند و بر سرعت بيفزايد ، يك جا بايد فرمان را بپيچد ، يك جا بايد دنده عوض كند و يك جا ترمز كند . همه اينها در هدايت پديد آمده ، بر سر يك پيچ قرار گرفته ، در برابر يك دست انداز قرار گرفته ، و بايد به راحتي و بي خطر از آن بگذرد . بايد اندكي فرمان را پيچ داد تا از خطر برهد . ديواري در برابر ما قرار گرفته و بايد از آن ديوار بپيچيم و بگذريم و به راه خودمان ادامه دهيم . نبايد چشم بسته روي همان خطي كه حركت مي كرديم حركت كنيم . سابقا ديوار نبود حالا ديواري در جلو ما هست ، دست اندازي نبود حالا دست انداز پيدا شده ، به رودخانه رسيده ايم ، به دره و كوه رسيده ايم . به هر حال هادي اجتماع بايد بفهمد در كجا جامعه را بپيچد و در مسير جديدي بيندازد و به سوي مقصد اصلي خود حركت كند . همچنين بايد بدانيم كجا گاز بدهيم و بر سرعت بيفزائيم . يك جا ميدان مسابقه است و همه كوشش مي كنند كه مسابقه را ببرند و پيش بيفتند . بايد بر نيرو و سرعت افزود . امروز دنيا ميدان مسابقه علم و صنعت شده است . حالا كه چنين مسابقه اي در دنيا هست بايد كوشش كرد و جامعه را به حركت آورد كه در اين مسابقه عقب نماند . عليهذا نشستن و هي انتقاد كردن و ايراد گرفتن ، اين كار را نكن ، آن كار را نكن ، اسمش هدايت نيست . يك روز در مدرسه مروي با چند نفر از آقايان طلاب همين مطلب را در ميان گذاشته بودم و مي گفتم آقايان ! معني هادي قوم بودن اين نيست كه ما تنها حالت منع و توقف به خود گرفته ايم ، به هر كاري كه مي رسيم مي گوئيم اين را نكن ، آن را نكن ، و مردم را گرفتار كرده ايم ، يك جا هم بايد مردم را تشويق كرد و به حركت آورد . همين مثال اتومبيل را ذكر كردم و گفتم كه ما بايد مثل راننده اتومبيل باشيم ، يك جا به اتومبيل گاز بدهيم ، يك جا فرمان را بپيچيم ، يك جا ترمز كنيم ، يك جا كار ديگر ، مثلا چراغ بدهيم ، هر موقعيتي اقتضائي دارد . بعد شوخي كردم و گفتم ما كه نبايد هميشه " آقا شيخ ترمز " باشيم ، همه جا ترمز بكنيم . تنها ترمز كردن كافي نيست ، يك جا هم بايد " آقا شيخ فرمان " باشيم ، يك جا " آقا شيخ موتور " باشيم . يكي از طلاب گفت ما هيچكدام نيستيم ، ما " آقا شيخ دنده عقب " هستيم . به هر حال خيلي علم و اطلاع وسيعي مي خواهد كه مواقع مختلف را بشود تشخيص داد . شخص بايد بفهمد كجا سنگر هست ، سنگر را بگيرد ، چه فرصتي پيش آمده از فرصت استفاده كند . رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود ان لربكم في ايام دهركم نفحات الا فتعرضوا لها . يعني نسيمهاي رحمت الهي گاه بگاه مي وزد . رحمت الهي مثل نسيم است ، خبر نمي كند كه كي و چه ساعتي مي آيم . هوشيار باشيد كه از آن نسيمها استفاده كنيد . فرصتها مثل نسيم زودگذر است ، اگر از دست رفت به چنگ نمي آيد . مع الاسف ما در حالي هستيم كه روزبروز فرصتها را از دست مي دهيم . مادي مسلك ها در كشور ما ، يا آن دسته گمراهي كه نام مذهب روي مسلك خودشان گذاشته اند چقدر هوشيارند كه پستها و سنگرهاي اجتماعي را از دست ما مي گيرند و مرتبا اينجا و آنجا را از دست ما مي گيرند ، مراكز حساس را مي گيرند و به هدف خودشان مي رسند و ما نشسته ايم و دلخوشيم دائما بگوئيم اين كار را نكن ، آن كار را نكن ، هي ترمز ، ترمز ، ترمز . اين جمله : و توقيفهم علي ما اراد من مصلحة دينهم و دنياهم كه منظور اين است : مردم را به مصالح دين و دنياي آنها آگاه كنيم همان طوري كه عرض كردم دو شرط دارد : علم و اخلاص . علم و اطلاع هم در دو قسمت ، هم درباره خود دين كه واقعا اسلام شناس باشد و هم درباره اوضاع دنيا و جريانهاي اجتماعي و سير و تحولي كه طبعا در عالم هست . اخلاص اما اخلاص : حاجي نوري عليه الرحمه كتابي نوشته اند به نام " لؤ لؤ و مرجان " كه من اسم اين كتاب را شنيده بودم و تا امسال نخوانده بودم . اين كتاب راجع به مرثيه خوانها و مرثيه خواني است ، مربوط به وعظ و واعظ و خطبه و خطيب نيست . ايشان در آن كتاب دو موضوع را شرط اول مرثيه خواني ذكر مي كنند : يكي اخلاص نيت ، ديگري صدق و راستگوئي ، و در اطراف هر دو مطلب بسيار عالي بحث مي كنند . انصاف اينست كه من امسال كه اين كتاب را خواندم خيلي خوشم آمد و بر ارادتم بر مرحوم حاجي نوري كه مرد محدث بسيار متتبع متقي بوده و استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمي اعلي الله مقامهما بوده است افزوده شد . حاجي مرد بسيار متتبعي بوده و خود مرحوم حاج شيخ عباس و كسان ديگر اعتراف دارند كه پايه تتبعشان به استادشان نمي رسد . من كتابهاي مهم ايشان را خوانده بودم و از سابق به ايشان ارادتمند بودم ، اما انصافا خواندن اين كتاب كوچك برارادت من افزود . در مقدمه اين كتاب از يكي از علماء هند با تجليل نام مي برند و مي نويسند ايشان به من نامه اي نوشته و شكايت كرده از وضع روضه خواني در هندوستان كه روضه خوانهاي اينجا زياد دروغ مي خوانند ، و از من خواسته اند كتابي در اين زمينه بنويسم كه جلو دروغگوئيهاي آنها گرفته شود . بعد حاجي اضافه مي كنند و مي نويسند اين عالم هندي گمان كرده كه فقط در هند روضه خوانها دروغ مي خوانند ، و در عتبات و ايران خبري از اين دروغها نيست ، در اينجا همه روضه صحيح و معتبر مي خوانند ! نمي داند كه مركز پخش روضه دروغ اينجاها است و از اينجا به هند رفت است . اين حرفي است كه حاجي نوري مي گويد . بعد مي گويد اين هم تقصير علما است كه انتقاد و اعتراض نمي كنند ، و " اگر اهل علم مسامحه نمي كردند و مراقب تميز صحيح و سقيم و صدق و كذب گفتار اين طائفه مي شدند و از گفتن اكاذيب نهي مي كردند ، كار خرابي به اينجا نمي رسيد و به اين حد بي باك و متجري نمي شدند و به اين قسم اكاذيب واضحه معلومه نشر نمي كردند و مذهب و حقه اماميه و اهلش به اين درجه مورد سخريه و استهزاء نمي شدند و اين مجالس شريفه به اين اندازه بي رونق و بركت نمي شد " ( 1 ) . به هر حال كتاب بسيار خوبي است در موضوع خودش ، و من تعجب مي كنم كه چرا اين كتاب آنطور كه شايسته است معروف و رائج نشده است . در اين كتاب دو شرط ذكر مي كند : اخلاص و صدق . درباره هر دو خوب بحث مي كند ، مخصوصا راجع به صدق و راستي ، و درباره انواع و اقسام دروغ خيلي خوب بسط مي دهد و مي رساند كه اين مرد چه اندازه به اخبار و احاديث احاطه داشته . من تاكنون در جائي نديده ام درباره اين موضوع به اين تفصيل بحث شده باشد . ايشان درباره اخلاص كه بحث كرده اند موضوع اجرت و پول گرفتن را پيش كشيده اند . اخلاص يعني اينكه عمل فقط براي خدا باشد و اغراض ديگري وارد نشود . حالا براي غير خدا باشد چند جور است . يك جورش اينست كه براي پول باشد . جورهاي ديگر هم هست . من جورهاي ديگرش را ذكر مي كنم . و به نظر من امروز اهميت اينها از اهميت مسئله اجرت و پول خيلي بيشتر است ، خطرش بسيار زيادتر است . دلالي شخصيتها يكي از اينها اينكه كسي كه روي كرسي خطابه ، روي كرسي حسين بن علي قرار مي گيرد ، به جاي اينكه هادي دين و مبلغ دين باشد دلال شخصيتها باشد ، منبر را وسيله دلالي براي شخصيتها قرار دهد . ________________________________________ 1 - عين عبارت حاجي نوري است در مقدمه كتاب " لؤلؤ و مرجان " .
متأسفانه يك چنين چيزي در جامعه ما هست و چنين استفاده هائي از منبرها مي شود . دلالي شخصيتها كه گفتم فرق نمي كند كه آن شخصيتها چه شخصيتهائي باشند ، شخصيتهاي سياسي باشند يا روحاني ، يا شخصيت ديگر ، دلال صاحب مجلس و باني مجلس باشد يا دلال پيشنماز باشد يا دلال بالاتر از پيشنماز باشد . تمام اينها برخلاف شؤون و حيثيات منبر است . البته هر كسي كه كاري مي كند مي تواند يك توجيه و تأويلي هم براي كار خودش بتراشد ، اما بدانيد يكي از چيزهائي كه كرسي خطابه ما را ضعيف و كم ارزش و خراب كرده است همين دلاليها است ، همين است كه كرسي دلالي شخصيتها شده . بايد منبر از اين آلودگي پاك شود . مزاج گويي يكي ديگر اينكه اگر بنا باشد به مصداق : و توقيفهم علي ما اراد من مصلحة دينهم و دنياهم مصلحت گوئي بشود بايد بدانيم كه مصلحت گوئي غير از مزاج گوئي است ، غير از اينست كه چيزي بگوئيم كه مردم خوششان بيايد و ما را تحسين كنند و به به بگويند . هيچ مي دانيد چرا مردم با پيغمبران زمان خودشان مخالف بوده اند ؟ چرا هر پيغمبري كه پيدا مي شود زياد مخالف پيدا مي كند ؟ چرا پيغمبرها در زمان خودشان از ما كمتر مريد داشته اند ؟ اين قضيه ، رمزي دارد . رمزش اينست كه آنها با نقاط ضعف مردم مبارزه مي كردند و ما از نقاط ضعف مردم بهره برداري مي كنيم . آنها مي خواستند آن معايب و آن نقاط ضعف را اصلاح كنند و از بين ببرند و ما معمولا مي خواهيم از همان معايب و همان نقاط ضعف بهره برداري كنيم . براي اينكه باني مجلس را راضي كنيم ، براي اينكه مستمعين را راضي كنيم ، مطابق ميلشان حرف مي زنيم نه مطابق مصلحتشان . ما مي فهميم فلان قصه دروغ است و به علاوه سبب گمراهي و ضلالت و غرور بيجاي مردم مي شود ، اما چون فكر مي كنيم اگر بگوئيم نظر مستمعين را جلب مي كنيم مي گوئيم . مثلا با اينكه مي دانيم اين حكايت افسانه است و افسانه سازها ساخته اند نقل مي كنيم كه فلان نصراني گنهكار بود ، چنين و چنان كرده بود . اتفاق افتاد كه در اثر حادثه اي با زوار كربلا همراه شد و در بيرون دروازه ، زوار پائين آمدند و رفتند به زيارت ، و نصراني چون مسلمان نبود وارد شهر نشد ، بيرون دروازه ماند و روي اثاثيه خوابيد . قافله هاي زوار مي آمدند و مي رفتند و غبار قافله روي بدن اين نصراني مي نشست . نصراني خواب مي بيند كه روز قيامت است و مردم دسته دسته از حضرت سيدالشهداء برات آزادي مي گيرند ، ملائكه مي آيند و دسته دسته معرفي مي كنند كه اينها مثلا دسته سينه زنها ، اينها زنجير زنها هستند ، اينها قهوه چي مجالس روضه خواني بوده اند ، اينها چه بوده اند و چه بوده اند و سيدالشهداء به اينها دسته دسته برات آزادي مي دهد تا تمام مي شوند و صورتي پيش ملائكه باقي نمي ماند . بعد حضرت مي فرمايد يك نفر از قلم افتاده شما او را معرفي نكرديد . عرض مي كنند : خير ، كسي باقي نمانده ، ما ملائكه هستيم اشتباه نمي كنيم ، دفترهاي ما مضبوط است . مي فرمايد : خير ، اشتباه كرده ايد ، يك نفر نصراني دم دروازه خوابيده و در وقتي كه خواب بود قافله زوار عبور كرده اند و بر روي لباسهاي او گرد و غبار زوار من نشسته و كسي كه گرد و غبار زوار من روي لباسش يا بدنش بنشيند نبايد به جهنم برود . يك برات آزادي هم به نصراني مي دهند ! از اين قبيل قصه ها . اينها همان طوري كه عرض كردم بهره برداري از نقطه ضعف و از جهالت و عوامي مردم است ، كمك كردن به گمراهي مردم و غرورهاي بيجاي مردم است . پيغمبران اينطور نمي كردند ، سخت با نقاط ضعف مردم مي جنگيدند ، مصلحت مردم را رعايت مي كردند نه ميل و رضاي آنها را . اين بود كه در زمان خودشان كمتر مريد پيدا مي كردند . خلاصه اين قسمت اين شد كه مصلحت گوئي مردم به حكم و توقيفهم علي ما اراد من مصلحة دينهم و دنياهم دو چيز مي خواهد : يكي علم و اطلاع ، و ديگري اخلاص . علم و اطلاع هم در دو قسمت بايد باشد يكي علم و اطلاع كامل از خود دين ، ديگر علم و اطلاع از اوضاع جهان و جريانهاي اجتماعي . درباب اخلاص هم دو مطلب ذكر كردم كه مورد احتياج روز ما است : يكي اينكه منبر ، كرسي دلالي براي شخصيتها قرار نگيرد ، ديگر اينكه وسيله مبارزه با نقاط ضعف اجتماع باشد نه وسيله بهره برداري از نقاط ضعف آن . خطيب بايد مردم را در جريان وقايع بگذارد قسمت سوم دستور امام رضا عليه السلام اين بود : و يخبرهم بما ورد عليهم من الافاق من الاحوال التي فيها المضره و المنفعة يعني آنها را آگاه كند به جريانهاي خوب يا بدي كه در آفاق دور دست براي عالم اسلام اتفاق مي افتد . " آفاق " جمع افق است ، مقصود نقطه دور دست است . جريانهايي در نقاط دوردست جامعه اسلامي واقع مي شود و مردم بيخبرند و نمي دانند چه گذشته است ، خطيب بايد آنها را به مردم بگويد . خلاصه كلام ، اوضاع خارجي و داخلي دوردست را به مردم بگويد . آيا شما اطلاع داريد كه در دنيا بر سر مسلمانان چه مي آيد ؟ آيا از سياست خارجي عالم اسلام يك كلمه باخبريد ؟ همه اينها را بايد خطيب به مردم بگويد . مثلا حادثه الجزائر پيش آمده ، اين حادثه را اولين بار خطبا بايد به اطلاع مردم برسانند ، نه اينكه خطبا سكوت كنند يا اگر هم بگويند بعد از اين باشد كه دنيا را پر كرده و روزنامه ها هر روز مي نويسند . آنها بايد نماينده مخصوص به الجزائر بفرستند و اخبار دست اول را بگيرند . لااقل آنها بايد دست اول خبرها را از خبرگزاريها بگيرند . جنايات ارتش سري فرانسه را بگويند . ارتش سري مثل لشكر يزيد است ، چه فرق مي كند ؟ ! جنايات لشكر يزيد را كه مي گويند جنايات اينها را هم بايد بگويند . اينها در شقاوت از آنها كمتر نيستند . اينها هم بر هيچ چيزي ابقا نكردند ، به زن و بچه ابقا نكردند ، كتاب و كتابخانه آتش زدند ، آباديها را ويران كردند ، كشتها را از بين بردند ، نسل را از بين بردند ، همان طوري كه قرآن درباره بعضي ها فرمود : و اذا تولي سعي في الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل ( 1 ) . داستان امام حسين كه ما بايد آن را زنده نگه داريم ، در حقيقت هوشيار باش و بيدار باشي است كه آه ! ديدي چه بر سر اسلام آمد ! ما بايد در اثر تجديد يادبود اين قضيه هميشه هوشيار باشيم كه مبادا ديگر از اين مصيبتها بر اسلام وارد شود . و ما برعكس چنين استفاده اي نكرده ايم . ________________________________________ 1 - سوره بقره ، آيه 205 : [ و چون پشت كند كوشش مي كند كه در زمين فساد كند و زراعت و نسل را نابود سازد ] .
مصيبتهاي بزرگتر از الجزائر بر اسلام وارد شده و احدي از ما " آخ " نگفته است . فاجعه اندلس چند وقت پيش با يكي از علماء بزرگ كه از مراجع تقليد هستند راجع به فاجعه اندلس صحبت مي كردم ، به ايشان گفتم پانصد سال پيش چنين فاجعه بزرگي بر اسلام و مسلمين وارد شد ( در حدود سنه نهصد . در سال هشتصد و نود و هشت خاتمه پيدا كرد ) ، يكي از مراكز تمدن اسلامي از آنها گرفته شد ، اين همه آدم كشته و سوزانيده شد ، مسيحيها يكجا سه هزار نفر را سوزاندند و آتش زدند ، از يك عده دويست هزار نفري مسلمان كه مي خواستند مهاجرت كنند و خود مسيحيها به آنها اجازه مهاجرت داده بودند صد هزار نفرشان را در بين راه كشتند . " گوستاو لوبون " كه خودش مسيحي است مي گويد جناياتي كه در اسپانيا مسيحيها به مسلمانها كردند در تاريخ دنيا نظير ندارد . جنايتي به اين عظمت رخ مي دهد و از آن طرف در تمام كتابهائي كه از آن زمان تا امروز ايرانيها نوشته اند ، چه عربي و چه فارسي ، در هر قسمتي كه كتاب نوشته اند ، يك نفر اسم نبرده كه چنين حادثه اي بر عالم اسلام وارد شد ، تا چه رسد به اينكه همدردي شده باشد و اظهار تأسفي شده باشد . يك نفر نبود كه مردم را در جريان اين خبر بگذارد . ظاهرا اولين كتابي كه در تاريخ اندلس در ايران نوشته شده همين كتاب " تاريخ اندلس " است كه اخيرا آقاي آيتي تأليف كرده اند و دانشگاه چاپ كرده است . برادران مسلمان در نقاط مختلف جهان بايد در منابر ، اينگونه قضايا به اطلاع مردم رسانده شود . آيا الان شما مي دانيد كه بر سر برادران مسلمان شما در شهرهائي كه سابقا جزء ايران بود و امروز جزء كشورهاي كمونيستي است چه مي گذرد ؟ آيا مي دانيد در تركستان شرقي بر مسلمانان چه مي گذرد ؟ آيا مي دانيد وضع مسلمين در كشمير چگونه است ؟ آيا از آوارگان فلسطين اطلاعي داريد ؟ آيا مي دانيد كه اسرائيل امروز چه خطر بزرگي براي عالم اسلام است ؟ ما امروز دو خطر بزرگ داريم ، دو خطر بزرگ متوجه عالم اسلام است . قضيه الجزائر با همه اهميتي كه دارد جنبه محلي دارد ، اما اين دو خطر كه عرض مي كنم عمومي است و از لحاظ سياست خارجي عالم اسلام فوق العاده اهميت دارد . آن دو خطر يكي كمونيزم است و ديگر صهيونيزم يعني خطر جهود ، يكي كفر صريح است و ديگري نفاق . اين دو در تمام كشورهاي اسلامي بساط جاسوسي خود را پهن كرده اند . خدا مي داند كه در سال چند ميليون دلار براي اين كار صرف مي شود . اين دو تا شاهرگ اسلام را مي زنند ، مثل دو تيغه قيچي به كار افتاده اند كه ريشه اسلام را ببرند . مسلمانان بايد كاملا هوشيار باشند و به اين دو خطر توجه داشته باشند . شما مي شنويد در كشورهاي عربي روابط فلان دولت با فلان دولت چه شد ، سوريه با مصر چطور ، اردن با سوريه چطور ، عربستان سعودي چطور ، بدانيد كه در همه اين قضايا انگشت اسرائيل در كار است . اين خطر را بايد به مردم گفت . بايد مردم را هوشيار و آگاه كرد . كي بايد بگويد ؟ آيا دولت بايد بگويد ؟ دولت كه وظيفه خود نمي داند . آيا احزاب سياسي بگويند ؟ آنها كه چنين چيزها در مرامنامه ها و اساسنامه هاشان نيست . اينها را بايد خطبا بگويند ، آنهائي بايد بگويند كه سخنگوي اسلام به شمار مي روند . خطيب ، سخنگوي اسلام هر دولتي و مقامي سخنگوئي دارد . مي گويند امروز سخنگوي دولت چنين و چنان گفت ، يا سخنگوي كاخ سفيد اين طور گفت . دين اسلام هم بايد سخنگو داشته باشد . سخنگوي دين ، خطبا و اهل منبرند . امام رضا فرمود : و يخبرهم بما ورد عليهم من الافاق من الاحوال التي فيها المضره والمنفعة . آنچه در نقاط دور دست ، آنچه در زير پرده مي گذرد به مردم بگويند . كلام امام رضا جدي است . ما بايد بدانيم ماترياليسم چه فعاليتها دارد ، صهيونيزم چه فعاليتها دارد . اطلاع و آگاهي از اينها و گفتن و بازگو كردن اينها واجب است . كرسي حسين بن علي عليه السلام اگر اينطور باشد مي تواند حافظ اسلام باشد . فلسفه عزاداري حسين بن علي اينها است و الا چه فايده اي به حال حسين بن علي كه برايش گريه بكنيم ؟ او چه احتياجي دارد به گريه ما و شما . حسين بن علي مي خواهد نام او ، مكتب او زنده باشد ، در مكتب او با هر باطلي بجنگيم ، با كمونيزم بجنگيم ، با ظلم ، با بيعدالتي ، با فساد ، با فحشاء ، با قمار ، با مسكرات مبارزه كنيم . اشهد انك قد اقمت الصلاه ، و آتيت الزكاه ، و امرت بالمعروف ، و نهيت عن المنكر ، و جاهدت في الله حق جهاده باز هم مگر ذكر تو و نام تو و ياد تو ما را به حركت درآورد . يا ليتنا كنا معكم ، فنفوز معكم . آرزوي شركت در حادثه اي كه از آن هزار و سيصد و بيست سال گذشته ، معني ندارد ، اينها براي اينست كه ما هميشه به خودمان تلقين كنيم و حسين بن علي را به صورت يك مكتب زنده حفظ كنيم اگر شخص حسين بن علي مرد ، مكتب او زنده است ، در مكتب حسين و در زير لواي حسين مبارزه كنيم ، در سايه حسين در راه حق قدم برداريم . مشكل اساسي در سازمان روحانيت اين مقاله در سال 1341 در كتاب " بحثي درباره مرجعيت و روحانيت " چاپ و منتشر شد . بسم الله الرحمن الرحيم علاقه و مسؤوليت كساني كه آرزوي اعتلاء آئين مبين اسلام را در سر دارند و درباره علل ترقي و انحطاط مسلمين در گذشته دور و نزديك مي انديشند ، نمي توانند و درباره دستگاه رهبري آن يعني سازمان مقدس روحانيت نينديشند و آرزوي ترقي و اعتلاء آن را در سر نداشته باشند و از مشكلات و نابسامانيهاي آن رنج نبرند . زيرا قدر مسلم اينست كه هرگونه صلاح و اصلاحي در كار مسلمين رخ دهد يا بايد مستقيما به وسيله اين سازمان كه سمت رسمي رهبري ديني مسلمين را دارد صورت بگيرد ، يا لااقل اين سازمان با آن هماهنگي داشته باشد . اگر به فرض ، حركتي اصلاحي و ديني ، از ناحيه فرد يا افرادي آغاز گردد و سازمان روحانيت آمادگي و هماهنگي نداشته باشد ، گمان نمي رود موفقيت زيادي نصيب گردد . از خصوصيات دين مقدس اسلام اينست كه مسؤوليت مشترك به وجود آورده است . همه مسؤول حفظ و رعايت و راهنمائي و هدايت يكديگرند . هر كس كه خود را در برابر اسلام مسؤول مي شمارد خود به خود نسبت به سازمان رهبري آن احساس مسؤوليت مي كند . برخي از انديشمندان اجتماعي ما ، به واسطه عدم علاقه و اعتقاد ، ممكن است هيچگاه درباره سازمان روحانيت و مشكلات آن و راه حل آنها نينديشند ، همان طوري كه همه علاقه مندان كوتاه فكر و بي خبر نيز هيچگاه اينگونه انديشه ها در مغز ساده شان راه نمي يابد . اما علاقه مندان روشن انديش اسلام ، يكي از مهمترين موضوعات كه فكر آنها را به خود مشغول مي دارد ، همين موضوع است . اين بنده كه همه افتخارش اينست كه در سلك اين طبقه منسلك است و خوشه چيني از اين خرمن به شمار مي رود و در خانواده اي روحاني رشد و نمو يافته و در حوزه هاي علوم ديني عمر خويش را به سر برده ، تا آنجا كه به ياد دارد از وقتي كه مي توانسته اندكي در مسائل اجتماعي بينديشد در اطراف اين موضوع فكر مي كرده است . ريشه اصلي در حدود سيزده سال پيش شبي در قم ، در يك محفل دوستانه مركب از گروهي از اساتيد و فضلا ، كه اينجانب نيز افتخار حضور در آن جلسه را داشت ، سخن از مشكلات و نواقص سازمان روحانيت به ميان آمد . سخن در اين بود كه چرا در گذشته حوزه هاي علمي و روحاني ما از لحاظ رشته هاي مختلف علوم از تفسير و تاريخ و حديث و فقه و اصول و فلسفه و كلام و ادبيات و حتي طب و رياضي ، جامع و متنوع بود و در دوره هاي اخير تدريجا به محدوديت گرائيده است و به اصطلاح در گذشته به صورت جامع و دانشگاه بود و اخيرا به صورت كليه و دانشكده فقه درآمده و ساير رشته ها از رسميت افتاده است ؟ چرا افراد بيكار و مزاحم و علف هرزه در محيط مقدس روحانيت زياد است به طوري كه يك زعيم روحاني مجبور است براي آب دادن يك گل ، خارها و علف هرزهائي را هم آب بدهد ؟ چرا اساسا در ميان ما سكوت و سكون و تماوت و مرده وشي ، بر حريت و تحرك و زنده صفتي ترجيح دارد و هر كس بخواهد مقام و موقع خود را حفظ كند ناچار زبان در كام مي كشد و پاي در دامن مي پيچد ؟ چرا برنامه هاي تحصيلي ما مطابق احتياجات تنظيم نمي شود ؟ چرا تصنيف و تأليف و نشريه و مجله به قدر كافي نداريم ؟ چرا بازار القاب و عناوين و ژست و قيافه و آراستن هيكل در ميان ما اينقدر رايج است و روز به روز مع الاسف زيادتر و رايجتر مي گردد ؟ چه رمزي در كار است كه زعماء صالح و روشنفكر ما همينكه در رأس كارها قرار مي گيرند قدرت اصلاح از آنها سلب مي گردد و مثل اينست كه انديشه هاي قبلي خود را فراموش مي كنند و . . . پس از پاره اي گفتگوها سخن از علت اساسي مشكلات به ميان آمد . قرار شد كه هر كس نظر خود را درباره علت اساسي اين مشكلات اظهار كند . هر كدام چيزي گفتند ، اين بنده نيز نظر خود را گفت ، ولي يكي از دوستان نظري ابراز داشت كه من نظر او را بر نظر خودم و ساير نظرها ترجيح دادم و اكنون نيز بر همان عقيده ام . او گفت علت اصلي و اساسي نواقص و مشكلات روحانيت ، نظام مالي و طرز ارتزاق روحانيين است . عبارتي كه او ادا كرد اين بود : " علة العلل همه خرابيها سهم امام است " . البته مقصود او و مقصود من اين نبوده و نيست كه علة العلل نواقص ما وضع و تشريع ماده اي در دين و مذهب به نام سهم امام است . به عقيده من وضع و تشريع اينچنين ماده اي براي چنان منظوري يعني ابقاء و احياء دين و اعلاء كلمه اسلام بسيار حكيمانه است . بعدا خواهيم گفت اين ماده بهترين ضامن قدرت و استقلال سازمان روحانيت است . و نيز مقصود اين نيست كه متصديان آن در انجام وظيفه خود كوتاهي مي كنند . مقصود سنت و روشي است كه تدريجا در طرز اجراء و استفاده از اين ماده معمول شده و به دستگاه روحانيت ما سازمان مخصوصي داده و در نتيجه ، اين طرز سازمان ، منشأ مشكلات و نواقص فراواني شده است . سازمان و نظام صالح ابتدا چنين به نظر مي رسد كه صلاح و فساد اجتماع بزرگ يا كوچك ، تنها به يك چيز بستگي دارد : صلاح و عدم صلاح افراد آن اجتماع و بالاخص زعماء آنها . يعني فقط افرادند كه همه مسؤوليتها متوجه آنها است . بسياري از افراد اينچنين فكر مي كنند و بر اين پايه نظر مي دهند . اين دسته هنگامي كه متوجه برخي مفاسد اجتماعي مي شوند چاره كار را زعيم صالح مي دانند و به اصطلاح اصالت فردي هستند . اما كساني كه بيشتر و عميقتر مطالعه كرده اند به اين نتيجه رسيده اند كه تأثير و اهميت سازمان و تشكيلات و رژيم اجتماعي از تأثير و اهميت زعماء بيشتر است ، در درجه اول بايد درباره سازمان صالح انديشيد و در درجه دوم درباره زعماء صالح . افلاطون نظريه اجتماعي معروفي دارد كه به نام " مدينه فاضله افلاطن " معروف است . در ميان حكماء اسلامي ، حكيم ابونصر فارابي از افلاطن پيروي كرده و نظرياتي ابراز داشته است . اين دو حكيم اساس نظر خود را صلاحيت افراد قرار داده اند و اصالت فردي انديشيده اند . تمام توجه خود را به اين نكته معطوف كرده اند كه زمام امور اجتماع را چه افرادي بايد در دست بگيرند ، آن افراد بايد داراي چه فضائل علمي و عملي بوده باشند . اما اينكه تشكيلات و نظامات اجتماعي بايد چگونه بوده باشد و آن افراد " ايده آل " در چه نظاماتي زمام امور را در دست بگيرند چندان مورد توجه اين دو حكيم واقع نشده است . بر اين نظريه ، انتقاداتي شده ، از جمله اينكه تأثير شگرف و عظيم سازمان در افكار و اعمال و روحيه افراد ( و از آنجمله خود زعما ) مورد توجه واقع نشده است . اين نكته مورد توجه قرار نگرفته كه اگر نظام ، صالح بود كمتر فرد ناصالح قدرت تخطي دارد و اگر ناصالح بود فرد صالح كمتر قدرت عمل و اجراء منويات خود را پيدا مي كند و احيانا منويات و افكار خود را مي بازد و همرنگ سازمان مي شود . يكي از دانشمندان در مقام انتقاد نظر افلاطن مي گويد : " افلاطن با بيان مسئله شوم " چه كسي بايد بر جامعه حكومت كند ؟ " يك اشتباه و خطر پر دوامي در فلسفه سياسي ايجاد كرده است . مسئله عاقلانه تر و خلاق تر اينست كه : چگونه مي توانيم سازمانهاي اجتماعي را چنان ترتيب دهيم كه زعماء بد و ناصالح نتوانند اسباب ضرر و زيان وي شوند ؟ " . اهميت زعماء صالح فقط از نظر طرز تفكري است كه در مورد اصلاح و بهبود و تغيير سازمانهاي اجتماعي دارند ، و اما زعماء صالحي كه طرز تفكرشان در اساس و تشكيلات با ناصالحها يكي است و تفاوتشان از لحاظ اخلاقي و شخصي است و بنا است همگي در يك قالب كار كنند ، اثر وجوديشان با ناصالح ها آنقدر زياد نيست و منشأ تحولات اجتماعي قابل توجه نخواهند گشت . اگر بخواهيم نظر افلاطن و فارابي را توجيه كنيم بايد بگوئيم آنها به آن افراد صالح اهميت داده اند كه حاكم بر سازمانهاي اجتماعي مي باشند نه محكوم آنها . تشكيلات و نظامات اجتماعي نسبت به افراد اجتماع به منزله خيابانها و كوچه ها و خانه هاي يك شهر است نسبت به مردم و وسائل نقليه اي كه در آن شهر حركت مي كنند . هر شهري به هر نحو كه خيابان كشي و كوچه سازي شده باشد مردم شهر مجبورند از پيچ و خم همان خيابانها و لابلاي همان كوچه پس كوچه ها و از همان چهار راهها حركت كنند . حداكثر آزادي عمل مردم آن شهر اينست كه در ميان همان خيابانها و همان كوچه ها هر كدام كه نزديكتر يا خلوت تر يا پاكيزه تر و با صفاتر است انتخاب كنند . اگر فرض كنيم كه آن شهر بدون نقشه و حساب تدريجا توسعه پيدا كرده باشد نه روي اصول شهرسازي ، در چنين شهري افراد چاره اي ندارند از اينكه زندگي و رفت و آمد خود را با وضع موجود تطبيق دهند . رفت و آمد و رانندگي و اداره امور چنين شهري دشوار خواهد بود . با وجود چنين ترتيبي در ساختمان آن شهر ، از افراد ، كاري ساخته نيست . تنها كاري كه ساخته هست اينست كه تغييراتي در وضع خيابانها و كوچه ها و منزلهاي آن شهر بدهند و خود را راحت كنند . اگر فرض كنيم زعماء صالحي در رأس سازمانهائي قرار بگيرند كه داراي نواقصي مي باشند ، حدود تفاوت كار آنها با ديگران همان اندازه است كه يك نفر بخواهد از ميان خيابانهاي پر پيچ و خم و نامنظم و كوچه و پس كوچه هاي بي ترتيب ، بهترين و نزديكترين راهها را انتخاب كند . مزاياي حوزه هاي علوم ديني ما محيط حوزه هاي علوم دينيه ما امتيازات و مشخصات مخصوص به خود دارد كه در ساير محيطها نظير آن را نمي توان يافت . محيط حوزه هاي علوم ديني ، محيط صفا و صميميت و اخلاص و معنويت است ، يعني آن روح عمومي كه بر اين حوزه هاي حكومت مي كند همين روح است ، افراد فاقد اين خصوصيات افراد استثنائي و مخالف روح اين حوزه ها شمرده مي شوند . امتيازي كه طلاب براي يكديگر مي شناسند ، جز امتياز علمي و تقوائي نيست . تقدم و احترام واقعي يك طلبه نسبت به ديگران جز بر مبناي تحصيلات و قدس و تقوا نمي تواند باشد . در ميان طلاب ، فقير و غني ، دهاتي و شهري ، بچه عمله و تاجر زاده و آقازاده هست ، در قديم از طبقات اشراف و شاهزادگان هم بودند ، اما همه چيز ارزش خود را از دست مي دهد و تنها امتيازات تحصيلي و معنوي است كه احترام طلاب را نسبت به يك فرد بخصوص جلب مي كند و ارزش او را در نظر آنها بالا مي برد . محيط حوزه هاي علوم ديني محيط زهد و قناعت است ، از اسراف و عياشي و مجالس شب نشيني كه در ساير طبقات است و احيانا دانشجويان غير رشته علوم ديني در آن مجالس شركت مي كنند ، خبري نيست ، و حتي انديشه اينگونه امور نيز در دماغ يك محصل ديني پيدا نمي شود ، و اگر كسي كوچكترين تمايلي به اين امور نشان بدهد سقوطش قطعي است . رويهمرفته ، طلاب ، مردمي قانع و كم خرجند و تحميلي بر بودجه مردم به شمار نمي روند . روابط استاد و شاگرد در ميان طلاب ، صميمي و احترام آميز است . شاگردان ، احترام استادان خود را در حضور و غياب با كمال ادب رعايت مي كنند و حتي بعد از فوت آنها همواره آنها را به نيكي و دعاي خير ياد مي كنند . اين اندازه حفظ حرمت استاد ، مخصوص محصلين علوم ديني و مولود تعليماتي است كه از اولياء دين درباره قداست علم و احترام معلم رسيده است . در ساير محيطهاي تحصيلي - چنانكه مي دانيم - اين امور كمتر وجود دارد عادت طلاب بر اينست كه روي درسي كه از استاد مي گيرند بعد خودشان فكر كنند . لذا درس خود را از روي كتاب مطالعه مي كنند . به علاوه بعد با يكي از همدرسهاي خود آن درسها را مباحثه مي كنند . در درسهاي عالي آنچه را از استاد در مجلس درس فرا مي گيرند به ذهن مي سپارند و شب مي نويسند . بناء طلاب بر حفظ كردن و طوطي واري ياد گرفتن نيست چنانكه عادت معمول محصلين جديد است ، بر تعمق و تفكر و تجزيه و تحليل است . و چون حق تدريس ، انحصاري نيست و انتخاب استاد با خود شاگردان است ، براي هركسي كه استعدادي داشته باشد ميسر است كه كتابهاي پائين تر را تدريس كند . از اينرو يك نفر دانشجوي ديني در عين حال كه دانشجو است و درس مي خواند ، ممكن است تدريس هم بكند . امتياز متد تحصيلي طلاب نسبت به ساير متدها همين است كه طلاب ، درسي را كه از استاد فرا مي گيرند ، دقيقا مطالعه مي كنند و سپس مباحثه مي كنند و مي نويسند و در همان حال دروس ديگر را تدريس مي كنند . اين جهات سبب مي شود كه طلاب در حدود تحصيلات خود عميق مي گردند . هدف طلاب تحصيل دانشنامه نيست . نمرات استاد معرف مقام شاگرد نيست . مجالس مباحثه ، و اشكال و ايراد شاگرد در حوزه تدريس استاد و حوزه تدريس خود او ، و توجه قهري استادان و طلاب پائين تر ، بهترين معرف يك دانشجوي علوم ديني است . طلاب علوم دينيه مقامات تدريسي و استادي را خيلي به طور طبيعي طي مي كنند . تعيين استاد انتخابي است نه انتصابي ، يعني فقط خود طلاب هستند كه در ضمن آزمايشها و اختيارها استاد بهتر را انتخاب مي كنند . لهذا يك نوع آزادي و دموكراسي در حوزههاي علوم ديني وجود دارد كه در جاهاي ديگر نيست . از اين نظر در ميان آنها قانون انتخاب اصلح حكمفرما است . در مؤسسات فرهنگي جديد تعيين استاد براي كلاسها ، از طريق انتصاب از طرف مقامات بالا است ، و به همين دليل بسيار اتفاق مي افتد كه استاد مربوط ، متناسب با كلاس تدريس خود نيست ، لايق درسي بالاتر يا پائين تر است ، شاگردهاي آنها ممكن است نه راضي باشند و نه احترام قائل باشند ، فقط به خاطر ترس از نمره ندادن و مردود شدن - در عين عدم رضايت - از آن استاد تمكين و اطاعت كنند . اينگونه بي نظميها و بي حسابيها در تحصيلات كلاسيك به طور فراوان وجود دارد اما در تحصيلات علوم ديني ما اثري از اينگونه بي نظميها و بي حسابيها وجود ندارد . روي اين اصل جلو افتادن افراد در حوزه هاي علوم دينيه ، طبق ناموس طبيعي انتخاب اصلح صورت مي گيرد ، همانطور كه علي عليه السلام در وصف علماء الهي مي فرمايد : فكانوا كتفاضل البذر ينتقي فيؤخذ منه و يلقي ، قد ميزه التخليص ، و هذبه التمحيص ( 1 ) . يعني مانند بذر انتخاب شده و تصفيه شده مي باشند كه بهترين و خالص ترين آنها براي كاشتن انتخاب مي شوند . طلاب ، پله پله روي همين ناموس بالا مي روند تا پله ما قبل آخرين پله كه مرجعيت است . تا قبل از پله آخر فقط ذوق و عقيده طلاب است كه اساتيد را بالا مي برد ولي همينكه پله آخر رسيد پاي وجوهات و سهم امام و تقسيم و شهريه به ميان مي آيد ، فقط در همين جا است كه گاهي حسابها بهم مي ريزد و ديگر قانون انتخاب اصلح حكمفرما نيست . اينها مزايائي است كه در زندگي و طرز تحصيل طلاب علوم دينيه هست . ضمنا نواقصي هم هست كه بايد گفته شود . ________________________________________ 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 212
نواقص
طلاب علوم دينيه كنكور ورودي ندارند و لذا ممكن است كسي كه صلاحيت ورود در اين مؤسسه مقدس را ندارد وارد شود ، و چون امتحاني در كار نيست طلاب در بالا رفتن از كتاب پائين تر به كتاب بالاتر آزادند و بديهي است كه بسيار اتفاق مي افتد كه افرادي پيش از آنكه مراتب پائين تر را طي كنند گام به بالا مي گذارند و تحصيلاتشان متوقف و خودشان دلسرد مي گردند . طلاب استعداد يابي نمي شوند و در نتيجه ممكن است كسي كه استعداد فقاهت يا فلسفه يا كلام يا ادبيات يا تاريخ يا تفسير و غيره دارد ، در غير رشته اي كه استعداد دارد بيفتد و استفاده كامل از وجودش نشود .
رشته هاي تحصيلي علوم دينيه اخيرا بسيار به محدوديت گرائيده و همه رشته ها در فقاهت هضم شده و خود رشته فقه هم در مجرائي افتاده كه از صد سال پيش به اين طرف از تكامل باز ايستاده است . يكي از نواقص دستگاه روحانيت آزادي بي حد و حصر لباس روحانيت است .
تدريجا روحانيين از لحاظ لباس با ديگران متفاوت شده اند و لباس مخصوص پيدا كرده اند همچنانكه سپاهيان و نظاميان و برخي اصناف ديگر نيز لباس مخصوص دارند . در تشكيلات روحاني - برخلاف ساير تشكيلات - هر كسي بدون مانع و رادع مي تواند از لباس مخصوص آن استفاده كند . بسيار ديده مي شود كه افرادي كه نه علم دارند و نه ايمان ، به منظور استفاده از مزاياي اين لباس به اين صورت در مي آيند و موجب آبروريزي مي گردند . در حوزه هاي علوم ديني ادبيات عرب خوانده مي شود ، اما با متد غلطي . نتيجه طلاب علوم ديني پس از سالها تحصيل ادبيات عرب با آنكه قواعد زبان عرب را ياد مي گيرند خود زبان عرب را ياد نمي گيرند ، نه مي توانند با آن تكلم كنند و نه مي توانند از عربي فصيح استفاده كنند يا به عربي فصيح بنويسند . افراط در مباحثه و شيوع علم اصول در عين اينكه يك نوع قدرت و هوشياري در انديشه طلاب ايجاد مي كند يك نقص دارد ، و آن اينست كه طرز تفكر طلاب را از واقع بيني در مسائل اجتماعي دور مي كند ، و به واسطه اينكه حتي منطق تعقلي ارسطوئي نيز به قدر كافي تحصيل و تدريس نمي شود ، روش فكري طلاب بيشتر جنبه جدلي و بحثي دارد . و اين بزرگترين عاملي است كه سبب مي شود طلاب در مسائل اجتماعي واقع بيني نداشته باشند . مهمترين نقصي كه در دستگاه رهبري ديني ما فعلا به وجود آمده مربوط به بودجه و معاش و نظام مالي و طرز ارتزاق روحانيين است .
مسئله بودجه
در اينكه معاش روحانيين بهتر است از چه راه تأمين شود چند نحو مي توان نظر داد : الف - عقيده بعضي اينست كه روحانيت بودجه مخصوص نمي خواهد ، افراد روحاني بايد مانند ساير طبقات مردم كار و شغل و منبع درآمدي از براي خود داشته باشند ، از دسترنج شخصي خود زندگي كنند ، قسمتي از وقت خود را صرف تهيه امر معاش و قسمت ديگر را صرف شؤون روحاني از تحصيل و تحقيق و تأليف و تدريس و افتاء و ارشاد و تبليغ بنمايند .
اين عده معتقدند كه روحانيت و شؤون روحانيت در اسلام يك شغل و حرفه مخصوص نيست كه بشود براي او بودجه مخصوصي در نظر گرفت ، هر كس كه قادر است ضمن تأمين امر معاش خود عهده دار شؤون روحاني بشود
حق دارد وارد بشود و اگر كسي مي خواهد اين شؤون را به عهده بگيرد و آنگاه كل بر اجتماع گردد بهتر اينست كه از اول وارد چنين مجاهده اي نشود . استدلال اين عده اينست كه در صدر اسلام يعني زمان رسول اكرم ( ص ) و زمان ائمه اطهار ( ع ) اشخاصي بودند كه همين وظائف را به عهده داشتند ، حلال و حرام تعليم مي كردند ، نصيحت و موعظه مي كردند ، در حوزه هاي درس شركت مي كردند و خودشان حوزه درس داشتند ، در عين حال هر كدام از آنها شغل و حرفه اي براي زندگي داشتند . بسياري از آنها با عنوان شغل و حرفه خود از قبيل تمار ، عطار ، بزاز ، خزاز ، طحان ، سمان ، حذاء ، و شاء و غيره در كتب حديث و فقه و تاريخ شناخته مي شوند .
هيچ ديده نشده كه رسول خدا يا ائمه اطهار يك يا چند نفر را دستور داده باشند از همه كارها دست بكشند و منحصرا به مشاغلي كه امروز مشاغل روحاني ناميده مي شود از قبيل افتاء و تدريس و امامت جماعت و وعظ و تبليغ و غيره بپردازند . اينست نظر عده اي . حقيقت اينست كه اگر افرادي زندگي خود را از راه ديگر تأمين و با اين حال متصدي شؤون روحاني بشوند بسيار خوب است ، هميشه افراد كمي از اين قبيل بوده و هستند ، اما نمي توان گفت همه افراد بايد اينچنين باشند و در غير اين صورت وارد نشوند ، زيرا با تغييراتي كه در وضع زندگي مردم نسبت به صدر اسلام پيدا شده و با توسعه روزافزون علوم و احتياجات ، ضرورت دارد گروهي همه عمر ممحض باشند براي تحصيل و اداره شؤون ديني مردم ، و ناچار بودجه مخصوصي لازم است كه با طرز صحيحي در اين راه مصرف شود . در صدر اسلام احتياج اينقدر نبوده ، عقده ها و شبهه ها و همچنين معاندين و دشمنان اسلام اينقدر نبوده اند .
ضرورت دارد هميشه گروهي ممحض براي دفاع از اسلام و جوابگوئي به احتياجات ديني مردم بوده باشند . آري ، انصاف اينست كه برخي شؤون روحاني كه فعلا معمول است از قبيل امامت جماعت ، نه يك شأن مخصوص روحاني است و نه كسي حق دارد آن را بهانه قرار داده و دست از هر كار و شغل و خدمتي بكشد و در انتظار موقع نماز بماند و مسجدي برود و برگردد و زينت مجالس ختم باشد و اينها را شغل شاغل خود قرار دهد و عمري كل بر اجتماع بوده باشد . به هر حال اين جمود فكري است كه صرفا به حكم اينكه يك چيزي در صدر اسلام نبوده اكنون هم كه احتياج و ضرورت ايجاب مي كند نباشد .
ب - فرض ديگر اينست كه روحانيت بودجه مخصوص خود را از اوقاف و صدقات جاريه استفاده كند . شايد همه دستگاههاي روحاني جهان - غير از شيعه - بودجه شان منحصرا از راه موقوفات و صدقات جاريه باشد . در اكثر شهرستانهاي ايران مدارس علوم ديني ساخته شده و املاك زياد با عايدات سرشار وقف آن مدارس شده . در گذشته موقوفات آن مدارس در تهران و اصفهان و مشهد و تبريز و شيراز و ساير شهرستانها كمك بزرگي به تحصيل علوم دينيه بوده است .
اما متأسفانه فعلا به عللي كه نمي توان شرح داد بسياري از اين موقوفات به صورت ملك شخصي درآمده و بعضي ديگر كه به نام وقف باقي است در اختيار روحاني نماياني است كه به نفع دستگاههائي عليه مصالح عاليه اسلام و مسلمين فعاليت مي كنند ، و بعضي هم در اختيار اوقاف است و به شكل ديگري تضييع مي گردد .
فقط موارد كمي باقي مانده كه به مصرف حقيقي و شرعي مي رسد . موقوفاتي كه ممكن است يا لازم است در اختيار سازمان روحانيت قرار بگيرد منحصر به موقوفات مدارس نيست ، قلمها و رقمهاي درشت تري هست كه شرعا جايز يا لازم است در اختيار سازمان روحانيت قرار بگيرد .
تاكنون بارها اين مسئله بين مقامات عالي روحاني و مقامات دولتي مطرح شده كه اين بودجه در اختيار سازمان روحانيت قرار بگيرد ، ولي به عللي كه بر ما مجهول است به نتيجه نرسيده است . اگر وضع اوقاف سر و صورتي پيدا كند و سازمان معقول و منظمي پيدا نمايد نه تنها بودجه عادي روحانيت را تأمين خواهد كرد بلكه به طور كلي كمك بزرگي به دين و فرهنگ و تربيت و اخلاق عمومي خواهد بود ، و اما اگر به شكلي باشد كه هست مايه بزرگي است براي فاسد پروري و تقويت افرادي كه عملا هميشه مانع هر اصلاح و سد راه پيشرفت جامعه اسلامي مي باشند . ج - فرض و صورت ديگر ، استفاده از سهم امام عليه السلام است . از اديان ديگر اطلاعي ندارم كه آيا در متن آن اديان ، قانوني مالي وضع شده كه با زندگي روحانيين و اداره سازمان رهبري ديني آنها قابل انطباق باشد يا نه ؟ اما در اسلام طبق نظر شيعه از آيه مباركه خمس چنين قانوني استفاده مي شود .
خمس تعلق مي گيرد به غنائم جنگي و معادن و عوائد خالص سالانه و بعضي چيزهاي ديگر كه يك پنجم آنها را هر كسي بايد بعد از وضع هزينه شخصي در اختيار دستگاه امامت و رهبري ديني قرار دهد . نيمي از خمس ، سهم امام ناميده مي شود كه به حسب نظر فقهاء شيعه مصرفش حفظ و ابقاء دين است . در حال حاضر يگانه بودجه اي كه عملا سازمان روحانيت ما را مي چرخاند و نظام روحاني ما روي آن بنا شده و روحانيت ما طرز و سبك سازماني خود را از آن دريافته و تأثير زيادي در همه شؤون ديني ما دارد " سهم امام " است .
روحانيين و مجتهدين براي وصول اين بودجه كه نوعي ماليات است هيچگونه الزام و اجباري به وجود نمي آورند ، اين خود مردم مؤمن مسلمانند كه با كمال رضايت و طيب خاطر ، به روحانييني كه مورد اعتماد و اطمينانشان هست مراجعه مي كنند و اين ماليات شرعي را مي پردازند .
روحانيين ، سازمان مميزي براي اين ماليات ندارند ، خود مردم به حكم وجدان و ايمان ، وجوهي كه به مالشان تعلق مي گيرد ، چه كم و چه زياد ، از رقمهاي كوچك گرفته تا رقمهاي صد هزار توماني و چند صد هزار توماني مي پردازند . امتياز روحي سهم امام بر بودجه اوقاف ، ضميمه شدن عواطف و تواضع و اظهار ارادت پرداخت كنندگان است . توجه سهم امام از طرف عامه مردم به كسي ، تابع تشخيص و حسن ظن آنهاست . و اما اينكه طرف واقعا صلاحيت دارد يا ندارد تابع اينست كه عامه مردم تا چه اندازه در تشخيص خود اشتباه نكرده باشند و عواملي غير از صلاحيت واقعي طرف دخالت نكرده باشند . به هر حال برنده نهائي ، سهم امام است . يك سلسله علل و معلولي منظم بين معرفي شدن كسي و سپس حسن ظن مردم و بعد رسيدن سهم امام و آنگاه در دست گرفتن زعامت و رياست برقرار است .
تمركز و قدرت
تا صد سال پيش كه تمدن جديد به ايران نيامده بود و وسائل ارتباط بين شهرها كمتر بود مردم هر شهري معمولا وجوهات خود را به علماء همان شهر مي پرداختند و غالب آن وجوه در همانجا مصرف مي شد .
ولي در يك قرن اخير در اثر پيدايش وسائل جديد ارتباطات و نزديك شدن منطقه ها به يكديگر ، عادت بر اين شد كه وجوهات به همان كسي داده شود كه مرجع تقليد است . مراجع تقليد ، از اين پس علاوه بر اينكه مركز توجه عواطف بود و امرشان مطاع بود ، در نتيجه رسيدن سهم امام امكانات جديدي در اداره حوزه هاي علميه يافتند و حوزه ها توسعه يافت . مجموعا در اثر توسعه ارتباطات و ازدياد رفت و آمدها و ملاقات مردم با مراجع از نزديك ، و توسعه حوزه ها و زيادتر شدن محصلين و فارغ التحصيلان كه تدريجا شهرها و دهات را زير پوشش خود قرار داد ، رياستها و زعامتها و قدرتهاي بزرگ به وجود آمد . شخصيتي كه براي اولين بار در قرن اخير رياست و زعامت كلي پيدا كرد و وسائل ارتباطي جديد كمك بزرگي شد براي توسعه دامنه رياست و زعامت وي ، مجتهد بزرگ مرحوم آية الله حاج ميرزا محمد حسن شيرازي اعلي الله مقامه بود . اولين مظهر اين قدرت و رياست ، فتواي معروف ايشان در مورد قرار داد معروف تنباكو بود .
بعد از ايشان نيز براي اخلافشان كم و بيش همچو زعامتها و رياستها پيش آمده است . طرز وصول سهم امام همانطوري است كه گفته شد . كيفيت مصرف رساندن آن هم طبق سنت معمول صد در صد بستگي دارد به نظر شخصي كه به دست او رسيده است .
تاكنون معمول نبوده كه دفتر و حساب و رسيدگي و بيلاني در كار باشد . خوب به مصرف رسيدن آن بستگي داشته به ميزان زهد و تقوا و خداترسي شخص مرجع وجوهات ، و ديگر حسن تشخيص و اشتباه نكردن او ، سوم امكانات و قدرت حسن اجراء وي .
نقطه قوت و نقطه ضعف
سهم امام به طرزي كه الان جاري و معمول است محاسني دارد و معايبي . حسنش از اين جهت است كه پشتوانه اش فقط ايمان و عقيده مردم است . مجتهدين شيعه بودجه خود را از دولت دريافت نمي كنند و عزل و نصبشان به دست مقامات دولتي نيست .
روي همين جهت همواره استقلالشان در برابر دولتها محفوظ است ، قدرتي در برابر قدرت دولتها به شمار مي روند و احيانا در مواردي ، سخت مزاحم دولتها بوده اند .
همين بودجه مستقل و اتكاء به عقيده مردم است كه سبب شده در مواقع زيادي با انحراف دولتها معارضه كنند و آنها را از پاي درآورند . ولي از طرف ديگر نقطه ضعف روحانيت شيعه نيز همين است .
روحانيين شيعه اجبار و الزامي ندارند كه از دولتها اطاعت كنند اما ناگزيرند سليقه و عقيده عوام را رعايت كنند و حسن ظن آنها را حفظ نمايند . غالب مفاسدي كه در روحانيت شيعه هست از همين جا است .
روحانيت شيعه و روحانيت سني
اگر روحانيت ايران را با روحانيت مصر و زعامت ديني " جامع ازهر " مقايسه كنيم مي بينيم كه هر كدام از اين دو از نظر سازمان ، امتيازي بر ديگري دارد . در مصر به علل خاصي ، كه مهمترين آنها نداشتن بودجه مستقل و ديگر طرز تفكري است كه درباره اولي الامر دارند ، رئيس جامع ازهر با انتخاب رئيس جمهور تعيين مي گردد . رئيس جامع از هر در مصر از اين نظر مانند دادستان كل كشور است در تشكيلات دولتي ما كه با فرمان شخص اول مملكت تعيين مي شود . اما در روحانيت ايران چنين چيزي نيست ، بلكه اگر تمايل مقامات دولتي نسبت به رياست و زعامت شخصي محرز گردد موجب شكست و سقوط او خواهد بود . در سه سال پيش در يكي از روزنامه ها عكس علامه شيخ محمود شلتوت مفتي اعظم و رئيس جامع ازهر را در اطاق كار خودش ديدم در حالي كه بالاي سرش عكس جمال عبدالناصر بود . در ايران ممكن نيست حتي در اطاق محقر يك طلبه كسي عكس يكي از مقامات را ببيند . زعيم روحاني مصر هرگز آنقدر قدرت پيدا نخواهد كرد كه در قضيه اي مانند قضيه تنباكو حكومت وقت را از پا درآورد . چرا ؟ چون متكي به دولت است . ولي از طرف ديگر روحاني مصري چون زندگي و معاش و مقام خود را در دست مردم نمي بيند و متكي به عوام نيست خود به خود حريت عقيده دارد ، مجبور نيست به خاطر عوام حقايق را كتمان كند . بعيد به نظر مي رسد يك زعيم روحاني شيعه ، در وضع حاضر ، هر اندازه روشن ضمير و اصلاح طلب و مخلص باشد بتواند فتوائي مانند فتواي دو سال پيش شيخ شلتوت كه يك طلسم هزار ساله را شكست صادر كند و قدمي مانند قدم و بلكه خيلي كوچكتر از قدم او بردارد . در قرون اوليه اسلامي كه علماء ديني ايران و مصر از نظر معاش وضع مشابهي داشتند روحانيين ايران از لحاظ روشن بيني و تأليفات متنوع در رشته هاي مختلف و ابتكار در علوم ، از مصريها عقب نبودند ، بلكه به اعتراف خود مصريها ايرانيان در همه علوم اسلامي جلو بودند . اما امروز كار به عكس است ، روشنفكران مسلمان ايران چشمشان به دانشمندان مصر است كه در مسائل اجتماعي اسلامي مورد نياز روز ، تأليف جديدي بيرون دهند ، از روحانيين خودشان مأيوسند ، زيرا در وضع و شرايط حاضر ، از اينها جز رساله علميه كه به كار عوام مي خورد و يا تأليفات سطحي كه از حدود فكر عوام تجاوز نمي كند نمي توان انتظار داشت .
تنها درسي چهل سال اخير است كه گروهي زبده و مخلص ، خود را از بودجه عمومي روحانيت بريده اند و در زمينه نيازهاي روز جامعه اسلامي به تحقيق و تأليف پرداخته اند . صاحبنظران اعتراف دارند كه آثار و تأليفاتي كه در ظرف اين چند سال از طرف فارغ التحصيل هاي حوزه هاي شيعه نشر يافته از آثار دانشمندان مصري بسي عميقتر و محققانه تر است .
قدرت و حريت
اگر اتكاء روحاني به مردم باشد ، قدرت به دست مي آورد اما حريت را از دست مي دهد ، و اگر متكي به دولتها باشد قدرت را از كف مي دهد اما حريتش محفوظ است ، زيرا معمولا توده مردم معتقد و با ايمانند اما جاهل و منحط و بي خبر ، و در نتيجه با اصلاحات مخالفند ، و اما دولتها معمولا روشنفكرند ولي ظالم و متجاوز . روحانيت متكي به مردم ، قادر است با مظالم و تجاوزات دولتها مبارزه كند اما در نبرد با عقايد و افكار جاهلانه مردم ، ضعيف و ناتوان است ، ولي روحانيت متكي به دولتها در نبرد با عادات و افكار جاهلانه نيرومند است و در نبرد با تجاوزات و مظالم دولتها ضعيف . به نظر ما صرف اتكاء بودجه روحانيت ايران به عقيده مردم سبب ضعف آن نشده است ، بلكه سازمان نداشتن اين بودجه سبب اين نقص بزرگ شده است ، و مي توان با سازمان دادن اين بودجه اين نقص بزرگ را رفع كرد تا روحانيت شيعه ، هم قدرت داشته باشد و هم حريت . هدف اصلي اين مقاله همين است و روحانيت ايده آل ما چنين روحانيتي است . بعدا تحت عنوان " راه اصلاح " توضيح بيشتري خواهيم داد .
عوام زدگي
جامعه در بسياري از حالات مانند فرد است . از آنجمله آفت زدگي است . البته آفت اجتماع متناسب و مخصوص به خود اجتماع است . هر جامعه اي نيز يك نوع آفت مخصوص به خود دارد . آفتي كه جامعه روحانيت ما را فلج كرده و از پا درآورده است " عوام زدگي " است .
عوام زدگي از سيل زدگي ، زلزله زدگي ، مار و عقرب زدگي بالاتر است . اين آفت عظيم معلول نظام مالي ما است . روحانيت ما در اثر آفت عوام زدگي نمي تواند چنانكه بايد ، پيشرو باشد و از جلو قافله حركت كند و به معني صحيح كلمه ، هادي قافله باشد ، مجبور است در عقب قافله حركت كند .
خاصيت عوام اينست كه هميشه با گذشته و آنچه به آن خو گرفته پيمان بسته است ، حق و باطل را تميز نمي دهد . عوام هر تازه اي را بدعت يا هوا و هوس مي خواند ، ناموس خلقت و مقتضاي فطرت و طبيعت را نمي شناسد ، از اين رو با هر نوي مخالفت مي كند و هميشه طرفدار حفظ وضع موجود است . ما هم اكنون مي بينيم كه عوام الناس به مسائلي جدي از نوع توزيع عادلانه ثروت ، عدالت اجتماعي ، تعليمات عمومي ، حاكميت ملي و امثال اين مسائل كه پيوند ناگسستني با اسلام دارند و اسلام است كه عنوان كننده اين حقايق و مدافع آنها است ، به آن چشم نگاه مي كنند كه به يك هوس كودكانه . روحانيت عوام زده ما چاره اي ندارد از اينكه آنگاه كه مسئله اي اجتماعي مي خواهد عنوان كند ، به دنبال مسائل سطحي و غير اصولي برود و از مسائل اصولي صرف نظر كند ، و يا طوري نسبت به اين مسائل اظهار نظر كند كه با كمال تأسف علامت تأخر و منسوخيت اسلام به شمار رود و وسيله به دست دشمنان اسلام بدهد . افسوس كه اين آفت عظيم دست و پاها را بسته است و اگر نه كاملا روشن مي شد كه اسلام در هر عصر و زماني واقعا تازه است لا تفني غرائبه و لا تنقضي عجائبه ( 1 ) معلوم مي شد كه حتي عميق ترين سيستمهاي اجتماعي قرن ما قادر نيست با آنچه اسلام آورده رقابت كند .
روحانيت عوام زده ما چاره اي ندارد از اينكه همواره سكوت را بر منطق ، سكوت را بر تحرك ، نفي را بر اثبات ترجيح دهد ، زيرا موافق طبيعت عوام است . حكومت عوام ، منشأ رواج فراوان ريا و مجامله و تظاهر و كتمان حقايق و آرايش قيافه و پرداختن به هيكل و شيوع عناوين و القاب بالا بلند در جامعه روحانيت ما شده كه در دنيا بي نظير است . حكومت عوام است كه آزاد مردان و اصلاح طلبان روحانيت ما را دلخون كرده و مي كند ( 2 ) .
________________________________________
1 - نهج البلاغه ، خطبه 150 : [ غرائب آن تمام نمي شود و شگفتيهاي آن از بين نمي رود ] .
2 - مرحوم ملك الشعراء بهار قصيده مستزادي دارد در مذمت و شكايت از عوام . مي گويد :
از عوام است هر آن بد كه رود بر اسلام
داد از دست عوام
كار اسلام زغوغاي عوام است تمام
داد از دست عوام
ز آنچه پيغمبر گفته است و در او نيست شكي
نپذيرند يكي
وحي منزل شمرند آنچه شنيدند ازمام
داد از دست عوام
عاقل اربسمله خواند به هوايش نچمند
همچو غولان برمند
غول اگر قصد كند گرد شوند از در و بام
داد از دست عوام
عاقل آن به كه همه عمر نيارد به زبان
نام اين بي ادبان
در سالهاي اقامتم در حوزه علميه قم كه افتخار شركت در محضر درس پر فيض مرحوم آية الله آقاي بروجردي اعلي الله مقامه را داشتم ، يك روز ، در ضمن درس فقه ، حديثي به ميان آمد به اين مضمون كه از حضرت صادق عليه السلام سؤالي كرده اند و ايشان جوابي داده اند . شخصي به آن حضرت مي گويد قبلا همين مسئله از پدر شما امام باقر ( ع ) سؤال شده ايشان طور ديگر جواب داده اند ، كداميك درست است ؟ حضرت صادق ( ع ) در جواب فرمود آنچه پدرم گفته درست است . بعد اضافه كردند : ان الشيعة اتوا ابي مسترشدين فاقتاهم بمر الحق ، و اتوني شكاكا فافتيتهم بالتقية . يعني شيعيان ، آنوقت كه سراغ پدرم مي آمدند با خلوص نيت مي آمدند و قصدشان اين بود كه ببينند حقيقت چيست و بروند عمل كنند ، او هم عين حقيقت را به آنها مي گفت ، ولي اينها كه مي آيند از من سؤال مي كنند قصدشان هدايت يافتن و عمل نيست ، مي خواهند ببينند از من چه مي شوند و بسا هست كه هر چه از من مي شنوند به اين طرف و آن طرف بازگو مي كنند و فتنه بپا مي كنند . من ناچارم كه با تقيه به آنها جواب كه در اين قوم نه عقل است و نه ننگ است و نه نام داد از دست عوام دل من خون شد در آرزوي فهم درست اي جگر نوبت تو است جان به لب آمد و نشنيد كسي جان كلام داد از دست عوام غم دل با كه بگويم كه دلم خون نكند غمم افزون نكند سر فرو برد به چاه و غم دل گفت امام داد از دست عوام پيش جهال زدانش نسرائيد سخن پند گيريد زمن كه حرام است حرام است حرام است حرام داد از دست عوام بدهم . چون اين حديث متضمن تقيه از خود شيعه بود نه از مخالفين شيعه ، فرصتي به دست آن مرحوم داد كه درد دل خودشان را بگويند . گفتند : " تعجب ندارد ، تقيه از خودماني مهمتر و بالاتر است . من خودم در اول مرجعيت عامه گمان مي كردم از من استنباط است و از مردم عمل ، هر چه من فتوا بدهم مردم عمل مي كنند ، ولي در جريان بعض فتواها ( كه برخلاف ذوق و سليقه عوام بود ) ديدم مطلب اينطور نيست " . البته نوع تقيه اي كه در متن حديث است با نوع تقيه اي كه ايشان فرمودند يكي نيست ، دو نوع است . آن نوع تقيه كه در حديث است به محيط روحاني ما اختصاص ندارد ، در همه جاي دنيا معمول است و چاره اي از آن نيست ، ولي نوع تقيه اي كه در محيط روحاني ما معمول است از اختصاصات طرز تشكيلات ما است كه اخيرا پيدا شده . ايشان هم به يك مناسبت كوچكي خواستند درد دل خود را اظهار كنند . مرحوم آية الله حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي - اعلي الله مقامه - مؤسس حوزه علميه قم ، به فكر افتادند يك عده از طلاب را به زبان خارجي و بعضي علوم مقدماتي مجهز كنند تا بتوانند اسلام را در محيطهاي تحصيل كرده جديد بلكه در كشورهاي خارج تبليغ نمايند . وقتي كه اين خبر منتشر شد ، گروهي از عوام و شبه عوام تهران رفتند به قم و اولتيماتوم دادند كه اين پولي كه مردم به عنوان سهم امام مي دهند . براي اين نيست كه طلاب زبان كفار را ياد بگيرند ، اگر اين وضع ادامه پيدا كند ما چنين و چنان خواهيم كرد ! آن مرحوم هم ديد كه ادامه اين كار موجب انحلال حوزه علميه و خراب شدن اساس كار است ، موقتا از منظور عالي خود صرف نظر كرد . در چند سال پيش در زمان زعامت و رياست مرحوم آية الله آقا سيد ابوالحسن اصفهاني - اعلي الله مقامه - عده معتنابهي از علماء و فضلاء مبرز نجف كه در زمان حاضر بعضي از آنها مرجع تقليدند جلسه كردند و پس از تبادل نظر اتفاق كردند كه در برنامه دروس طلاب تجديد نظري نمايند و احتياجات روز مسلمين را در نظر بگيرند ، مخصوصا مسائلي را كه جزء اصول عقايد مسلمين است جزء برنامه درسي طلاب قرار دهند ، و خلاصه حوزه نجف را از انحصار فقاهت و رساله عمليه نويسي خارج كنند . جريان به اطلاع معظم له رسيد . معظم له كه قبلا درس خود را از جرياني كه براي مرحوم آية الله حائري پيش آمده بود و از نظاير آن ياد گرفته بودند پيغام دادند كه تا من زنده هستم كسي حق ندارد دست به تركيب اين حوزه بزند ، اضافه كردند سهم امام كه به طلاب داده مي شود فقط براي فقه و اصول است نه چيز ديگر . بديهي است كه عمل ايشان درس آموزنده اي بود براي آن آقايان كه زعماء فعلي حوزه نجف هستند . با اين توضيح معلوم شد كه چرا شخصيتهاي برجسته ما همينكه روي كار مي آيند از انجام منويات خود عاجزند ؟ و با اينكه خون دل مي خورند و انديشه اصلاح را همواره در دل مي پرورانند در عمل قدرت اجرا ندارند ؟ چرا حوزه هاي علميه ما از صورت دانشگاه ديني به صورت " دانشكده فقه " درآمده ؟ چرا علماء و فضلاء ما همينكه معروف و مشهور شدند اگر معلومات ديگري غير از فقه و اصول دارند روي آنها را مي پوشانند و منكر آنها مي شوند ؟ چرا بيكاره و علف هرزه در محيط مقدس روحاني ما زياد است به طوري كه يك زعيم روحاني مجبور است براي آب دادن يك گل ، خارها و علف هرزه هاي زيادي را آب بدهد ؟ چرا در محيط روحاني ما سكوت و سكون و تماوت و مرده وشي بر منطق و تحرك و زنده صفتي ترجيح دارد ؟ چرا حريت فكر و عقيده در ميان ما كمتر وجود دارد ؟ چرا برنامه تعليمات طلاب و محصلين علوم ديني مطابق احتياجات روز تنظيم نمي شود ؟ چرا روحانيون ما به جاي آنكه پيشرو و پيشتاز و هادي قافله اجتماع باشند از دنبال قافله حركت مي كنند ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ راه اصلاح راه اصلاح اين نيست كه روحانيت ما بودجه عمومي نداشته باشد و هركس از دسترنج شخصي خود زندگي كند . راه اصلاح اين نيست كه روحانيت ما مانند روحانيت مصر تابع دولت بشود . راه اصلاح يك چيز است : سازمان دادن به بودجه فعلي روحانيت . در حال حاضر جريان سهم امام شبيه اينست كه في المثل دولت مالياتي براي تأمين زندگي فرهنگيان وضع كند و خود آنها را مأمور كند كه با جلب نظر و تحبيب مردم اين بودجه را وصول كنند و هركس به هر اندازه مي تواند از مردم بگيرد ، لكن وجدانا موظف است كه زائد بر احتياجات شخصي خود را به ديگران بدهد . بديهي است كه در اين صورت وضع فرهنگ و تعليم و تربيت به چه شكلي در مي آيد . آن معلمين بچه ها را آنطور تعليم و تربيت مي كنند كه پسند خاطر اولياء اطفال كه نوعا عوام هستند باشد . اين طرز عمل سبب مي شود كه عوامفريبان آنها جلو بيفتند و صاحبنظران و اصلاح طلبان فرهنگي حذف شوند ، بازار رياكاري و مجامله و كتمان حقايق و ظاهرسازي و بالاخره همه معايبي كه با جلب عوام بستگي دارد در ميان آنها رائج گردد . اين طرز عمل سبب مي شود كه معلم به اولياء اطفال به چشم يك " مستغل " بنگرد و همه تدابيري كه يك صاحب ملك يا صاحب كارخانه اي در بهره برداري براي سود بيشتر به كار مي برد او در مورد اولياء اطفال به كار ببرد . هم مفاسد جلب عوام پيدا خواهد شد از قبيل ريا و ظاهرسازي و كتمان حقايق و گدا مسلكي ، و هم مفاسد تقسيم نشدن عادلانه ثروت از قبيل كينه ها و دشمنيها و عقده ها و بدبيني ها . بودجه روحانيت ما عينا چنين حالتي را دارد . راه اصلاحش منحصرا سازمان دادن به اين بودجه است از راه ايجاد صندوق مشترك و دفتر و حساب و بيلان در مراكز روحانيت به طوري كه احدي از روحانيين مستقيما از دست مردم ارتزاق نكند . هر كس به تناسب خدمتي كه انجام مي دهد از آن صندوق كه در اختيار مراجع و روحانيين طراز اول حوزه هاي علميه خواهد بود معاش خود را دريافت كند . اگر اين كار بشود مردم به حكم عقيده و ايماني كه دارند وجوه مال خود را مي پردازند و ضمنا حكومت و تسلط عوام ، ساقط ، و گريبان روحانيين از چنگال عوام الناس خلاص مي گردد . همه آن مفاسد ناشي از اينست كه روحانيين مستقيما از دست مردم ارتزاق مي كنند ، از اينست كه هر كسي شخصا بايد با وجوهات دهندگان ارتباط پيدا كند و نظر او را جلب نمايد . هر مرجع تقليدي مديريتش بسته به سهم امام است كه بگيرد و به طلاب حوزه هاي علميه بدهد ، بايد شخصا جلب اعتماد كند و اين بودجه را تأمين و تحصيل نمايد . در وضع و شرايط حاضر ، روحانيين شهرستانها چاره اي ندارند از اينكه روحانيت را حرفه و مسجد را محل كسب و كار خود قرار دهند . اگر اين وضع اصلاح شود هيچ شخصي مستقيما با مردم سر و كار نخواهد داشت ، مراجع عاليقدر تقليد آزاد خواهند گشت ، مساجد از صورت دكه كسب ، خارج و به اين وضع تأسف آور مساجد خاتمه داده خواهد شد . ديگر در مساجد بزرگ و جامعهائي مانند جامع گوهرشاد دهها نفر هر كدام در گوشه اي اقامه جماعت نخواهند كرد و مورد اعتراض هر آدم فهميده اي نخواهد شد ، ديگر جائي براي اين سؤال باقي نخواهد ماند كه چرا نماز جماعت در ميان اهل تسنن مظهر شوكت و جلال ، و در ميان اهل تشيع مظهر تفرقه و اختلاف است ؟ ! معيشت كار معيشت را نمي توان ساده گرفت ، يك ركن از اركان اساسي حيات است ، اگر مختل باشد در ساير شؤون حيات اثر مي گذارد . از جمله مختصات اسلام ، اين است كه نقش مؤثر امر معاش را به دقت مورد توجه قرار داده است تا آنجا كه برخي پنداشته اند اسلام نظريه زير بنا بودن اقتصاد را گردن نهاده است . مكتب واقع بين و واقعگراي اسلام ، اقتصاد را زير بنا نمي داند ، اما نقش اساسي آن را نيز ناديده نمي گيرد . اسلام اصلاح امر معاش را در همه سازمانهاي بزرگ و كوچك اجتماعي شرط لازم مي شمارد نه شرط كافي . اينست كه مي گوئيم : كار معيشت را نمي توان ساده گرفت ، يك ركن از اركان اساسي حيات است . اگر مختل باشد در ساير شؤون حياتي اثر مي گذارد . يك نفر روحاني متدين را فرض كنيد كه با چند سر عائله ، پس از چند سال تحصيل ، در يكي از شهرستانها رحل اقامت افكنده و مسجد و محرابي را اشغال كرده است . اين فرد از آن نظر كه متدين است ، در حدود امكانات خود فعاليتهائي مي كند : مسئله مي گويد ، موعظه مي كند ، اخلاق و تفسير و تاريخ اسلام مي گويد ، و از آن نظر كه يك بشر است و خرج دارد و از مراكز روحانيت زندگيش تأمين نمي شود و در حال حاضر راه زندگيش منحصرا اينست كه از دست مردم مستقيما ارتزاق كند ناچار است كه به مريدان خود به چشم " مستغل " نگاه كند ، و چون افراد ديگري نظير خود او ممكن است در همان شهر باشند و آنها هم از همين راه زندگي مي كنند طبعا به حكم ناموس خلقت يك نوع رقابت در " مريدداري " به وجود مي آيد . رقابت ، احتياط بيشتري را در رعايت جانب سليقه مردم ايجاب مي كند . وقتي كه اين بيچاره ببيند مخالفت با عوام سبب مي شود كه از هستي ساقط گردد ممكن است پيش خود فكر كند كه نهي از منكر وقتي واجب است كه موجب ضرر و زياني نگردد ، اگر موجب ضرر و زياني گردد تكليف ساقط است . بستگي معيشت اين فرد به مردم ، احساس و انديشه تكليف شرعي او را هم عوض مي كند . من اعتراف دارم كه افراد استثنائي همواره بوده و هستند كه علي رغم شرائط سخت اقتصادي به وظائف خود عمل كرده و مي كنند ، از رقابت و مريدداري منزهند ، ولي سخن در وضع افراد عادي و معمولي است . ضرورتي ندارد كه ما وضعي به وجود آوريم كه فقط " نخبه " ها قادر بر حسن انجام وظيفه باشند . اثر ايمان و تقوا ممكن است خواننده محترم تصور كند كه ما در حسابهاي گذشته اثر شگفت انگيز ايمان و تقوا را در اصلاح كارها فراموش كرده ايم و مسائل را تنها از دريچه امور معاشي تجزيه و تحليل كرده ايم ، عليهذا گفته هاي گذشته فقط در مورد سازمانهاي اجتماعي دنيائي صادق است نه در مورد سازمان روحاني كه از افراد منزه و متقي تشكيل شده و سر و كارشان با معنويات است . در سازمانهاي روحاني روح ايمان و معنويت جاي نظم و تشكيلات و سازمان مرتب و هر نوع محكم كاري را مي گيرد . عرض مي كنم چنين نيست . من به اثر شگفت انگيز ايمان و تقوا معترفم . ايمان و تقوا بسياري از مشكلات را حل مي كند و جاي بسياري از محكم كاريها را مي گيرد . اگر چنين بودجه اي با همين آزادي و بدون مسؤوليت و دفتر و حساب و بيلان در اختيار يك سازمان غير روحاني بگذارند معلوم مي شود چه خبر است . در سازمانهاي دولتي با همه تشكيلات طويل و عريض و مسؤوليتها و مجازاتها و محاكم ، و با اين همه رسيدگيها و بازرسيها ، باز هر روز مي بينيم كه پرونده هاي اختلاس چند صد ميليوني در دادگستري مطرح است . قدرت دين و معنويت است كه با اين همه بي نظمي و بي حسابي ، روحانيت ما را نگهداري كرده و مانع متلاشي شدنش شده است . در محيط مقدس روحانيت ، زعمائي مانند مرحوم حاج شيخ مرتضي انصاري پيدا شده اند كه به قول خود او به وجوهات به آن چشم نگاه مي كرده اند كه به آب چركين طشت لباسشوئي ، هنگام منتهاي ضرورت و احتياج ، اندكي از آن استفاده مي كرده اند . در ميان محصلين علوم دينيه همواره افرادي بوده و هستند كه با زهد و قناعت و مناعت بي نظيري زندگي كرده و مي كنند ، حتي استادان و همدرسان و نزديكترين دوستان خود را از فقر خود بي خبر مي گذارند . مصداق اين آيه كريمه هستند : يحسبهم الجاهل اغنياء من التعفف ( 1 ) . ارزش نظم و نظام و سازمان ما معترفيم كه هيچ چيزي جاي تقوا و ايمان را نمي گيرد ، و ايمان و تقوا بسياري از كمبودها را جبران مي كند ، ولي از طرف ديگر بنا نيست كه و ايمان و تقوا را جانشين همه چيز بدانيم . از هر چيزي فقط اثر خودش را بايد انتظار داشت . نه معني ، جاي ماده را به طور كامل پر مي كند و نه ماده ، جاي معني را . در ميان معنويات هم هيچكدام جاي ديگري را به طور كامل پر نمي كند . مثلا نه علم مي تواند جانشين ايمان بشود و نه ايمان مي تواند جانشين علم گردد . نظم و انضباط و تشكيلات هم يكي از اصول مقدس زندگي بشري است . اگر مي بينيم كه معنويت و ايمان ، بعضي از مفاسد بي نظمي و بي انضباطي را از بين برده باشد توجه داشته باشيم كه بي نظمي و بي تشكيلاتي معيشت روحانيين ، و به مقياس بيشتري اركان ايمان و معنويت را متزلزل كرده و محيط فاسد به وجود آورده است . ________________________________________ 1 - سوره بقره ، آيه 273 : [ از بس عفت مي ورزند شخصي كه از وضع آنان اطلاع ندارد چنين پندارد كه آنها اغنيا هستند ] .
موجب منتهاي تأسف است كه مردم جلو چشم خود ببينند كه اولاد و احفاد و حواشي برخي از مراجع تقليد بزرگ آنقدر از هرج و مرج و بي نظميهاي بودجه روحانيت اختلاس مي كنند كه سالهاي متمادي در كمال اسراف خرج مي كنند و تمام نمي شود . آيا هيچ فكر كرده ايد كه اين جريانها چقدر به عالم روحانيت لطمه وارد آورده و مي آورد ؟ ! يك مشكل بزرگ جامعه روحانيت ما ، وجود روحاني نماياني است كه سا خته دستگاههائي هستند ، آن دستگاهها به اينها قدرت مي دهند ، بودجه هائي در اختيار اينها مي گذارند ، اينها با زرنگي و يا تطميع و يا وسائل ديگر عده ديگر را با خود موافق مي كنند و معنا هميشه به نفع آنها و بر ضرر مسلمانان در فعاليتند . من نمي خواهم در اين مقاله در اطراف اين پليدها و مفاسدي كه بر وجودشان مترتب است بحثي كرده باشم ، هر كسي كم و بيش از آن آگاه است . در اينجا همينقدر مي گويم كه آيا قطع اين ريشه فساد جز با سازمان دادن صحيح به تشكيلات روحاني ما ميسر است ؟ وعظ و تبليغ وعظ و تبليغ و خطابه و منبر يكي از رشته هاي وابسته به روحانيت ما است . اگر بنا شود درباره اين قسمت از لحاظ وظيفه اي كه به عهده دارد و خدماتي كه انجام داده و مي دهد و نقائصي كه داشته و دارد بحث شود . مقاله مستقلي خواهد شد . در اينجا به مناسبت مطالب گذشته همينقدر مي گويم كه دستگاه وعظ و تبليغ ما به نوعي ديگر گرفتار عوام زدگي است . اين ديگر به وجوهات و سهم امام مربوط نيست ، مربوط به اينست كه اين كار رسما به صورت يك شغل و كار و كسب درآمده و عنوان اجرت و مزد بگيرد پيدا كرده است . يعني همان موضوعي كه همه انبياء به نقل قرآن كريم در موارد متعدده ، از آن امتناع مي كردند در ميان ما جاري و معمول است . بديهي است به حكم قانون مسلم عرضه و تقاضاي هر چيزي كه جزء مسائل اقتصادي قرار گرفت و از قبيل عرضه داشتن كالا براي فروش شد تابع ميل و خواسته مصرف كننده است نه تابع مصلحت وي . اگر كالائي كه همه طبقات ديگر براي فروش وارد مي كنند فقط به خاطر مصلحت وارد مي شوند مي توان فرض كرد كه وعظ و تبليغهاي حرفه اي ما نيز در جهت مصالح اسلام و مسلمين صورت مي گيرد ( 1 ) . من منكر وجود خطباي صالح و مصلحت انديش و خدمات گرانبهائي كه انجام داده و مي دهند نيستم ، و هم طرفدار اين نظر نيستم كه يكباره وضع موجود عوض گردد و ترتيب ديگري داده شود ، بلكه طرفدار اين نظر هستم كه خود سازمان روحانيت گروهي خطيب و واعظ با برنامه صحيح تربيت كند و زندگي آنها را اداره كند و آنها مزد و اجري از رسالت خود نخواهند . اين عده خواهند توانست آزاد بينديشند ، وابستگي نداشته ________________________________________ 1 - مرحوم حاجي نوري عليه الرحمة در كتاب " لؤ لؤ و مرجان " در اين موضوع بحث كرده اند . مولوي در جلد دوم مثنوي مي گويد : • هر نبي مي گفت با قوم از صفاگر ترازو را طمع بودي به مالگر طمع در آينه برخاستي • من نخواهم مزد پيغام از شماراست كي گفتي ترازو وصف حالدر نفاق آن آينه چون ماستي رجوع شود به گفتارهاي " خطابه و منبر " در همين كتاب .
باشند . وجود اين عده كافي است كه ديگران هم از آنها پيروي كنند . دستگاه وعظ و تبليغ ما نيز مانند خود سازمان روحانيت حريت ندارد ، در نبرد با جهالت عوام ضعيف و ناتوان است . هشدار و انذار اگر به خواست خدا مشكل مالي سازمان روحانيت ما حل گردد ساير نواقص به دنبال آن حل خواهد شد . اگر ما نكنيم روزگار خواهد كرد . چيزي كه بسيار مايه اميدواري است وجود شخصيتهاي لايق و بزرگوار و مخلص و اصلاح طلب در ميان همه طبقات روحانيين ما از طراز اول و مراجع تقليد و خطباء درجه اول گرفته تا طلاب و محصلين و وعاظ جوان است . آنچه در اين مقاله گفته شد به معني اين نيست كه خداي نخواسته در افراد روحاني ما نسبت به ساير طبقات نقيصه اي هست ، بلكه خود اين مقاله دليل اينست كه نويسنده هر انتظار اصلاحي دارد از اين سلسله جليله است . منظور نويسنده اينست كه با سازمان صحيح دادن به روحانيت ، دست شخصيتهاي لايق و برجسته ما بازتر بشود و راه عملي شدن هدفهاي مقدس آنها فراهم گردد . به نظر نويسنده مادامي كه اصلاح اساسي صورت نگرفته وظيفه افراد اصلاح طلب اينست كه زندگي خود را از طريق يك شغل و حرفه كه ضمنا كمتر وقت آنها را بگيرد تأمين و از دسترنج خود زندگي كنند تا بتوانند آزاد فكر كنند و آزاد بگويند و در يك سنگر آزاد از اسلام حمايت كنند و مقدمات يك اصلاح اساسي را فراهم نمايند . روحانيين بزرگ ما بايد به اين نكته توجه كنند كه بقاء و دوام روحانيت و موجوديت اسلام به اينست كه زعماء دين ابتكار اصلاحات عميقي كه امروز ضروري تشخيص داده مي شود در دست بگيرند . امروز آنها در مقابل ملتي نيمه بيدار قرار گرفته اند كه روز به روز بيدارتر مي شود . انتظاراتي كه نسل امروز از روحانيت و اسلام دارد غير از انتظاراتي است كه نسلهاي گذشته داشته اند . بگذريم از انتظارات خام و نابخردانه اي كه بعضي دارند ، اكثريت آن انتظارات مشروع و بجاست . اگر روحانيت ما هر چه زودتر نجنبد و گريبان خود را از چنگال عوام خلاص و قواي خود را جمع و جور نكند و روشن بينانه گام برندارد خطر بزرگي از ناحيه اصلاح طلبان بي علاقه به ديانت متوجهش خواهد شد . امروز اين ملت تشنه اصلاحات نابسامانيها است و فردا تشنه تر خواهد شد ، ملتي است كه نسبت به ساير ملل احساس عقب افتادگي مي كند و عجله دارد به آنها برسد . از طرفي مدعيان اصلاح طلبي كه بسياري از آنها علاقه اي به ديانت ندارند زيادند و در كمين احساسات نو و بلند نسل امروزند . اگر اسلام و روحانيت به حاجتها و خواسته ها و احساسات بلند اين ملت پاسخ مثبت ندهند به سوي آن قبله هاي نوظهور متوجه خواهند شد . فكر كنيد آيا اگر سنگر اصلاحات را اين افراد اشغال كنند موجوديت اسلام و روحانيت به خطر نخواهد افتاد ؟ اما اينكه اگر بنا شود به حول و قوه الهي سر و ساماني به روحانيت ما داده شود روي چه اساس و با چه برنامه اي بايد صورت بگيرد بايد مفكرين قوم بنشينند و ترتيب كار را از جنبه برنامه هاي تحصيلي و از جنبه روش و طرز اداره و قسمتهاي ديگر بدهند . اينجانب يادداشتهائي در اين زمينه تهيه كرده ام و براي آنكه اين مقاله بيش از اين طولاني نشود از درج آنها صرف نظر مي كنم . اميد و انتظار من خودم مي دانم گروهي اين افكار و اين آرزوها را بيهوده وغير عملي مي دانند . به عقيده آنها سر و سامان دادن به سازمان روحانيت در اين عصر و زمان چيزي شبيه زنده كردن مرده و لااقل نجات دادن يك بيمار محكوم به مرگ است . اما من درست در نقطه مقابل فكر مي كنم ، روحانيت را از لحاظ هسته اصلي زنده ترين دستگاهها مي دانم ، عقيده دارم فقط غل و زنجيرهائي به دست و پاي اين موجود زنده و فعال بسته شده و بايد او را از قيدها و زنجيرها آزاد كرد . همواره گفته و مي گويم كه روحانيت ما درخت اصيل و با ارزش و زنده آفت زده است كه خودش را بايد حفظ كرد و با آفاتش مبارزه نمود . نظريه افرادي كه آن را درخت خشك و پوسيده اي مي دانند كه بايد ريشه كن شود ، صد در صد مردود و زيانبار مي دانم . تز " اسلام منهاي روحانيت " را همواره يك تز استعماري دانسته و مي دانم . معتقدم هيچ چيز نمي تواند جانشين روحانيت ما بشود . حاملان فرهنگ اصيل و عميق و ذي قيمت اسلامي تنها در ميان اين گروه يافت مي شوند . آن تقواها ، ايمانها ، معنويتها ، اخلاصها ، و آن جوششها و جنبشها و فداكاريها كه رمز اصلي بقاء ملت ما است تنها در اين سرزمين مقدس سر مي زند . عقيده و اميد به اصلاح روحانيت را از مطالعاتي كه درباره اسلام و معارف غني آن دارم و از اطلاعاتي كه درباره شخصيتهاي لايق اين دستگاه دارم الهام گرفته ام . بنابراين نه تنها اصلاح اين دستگاه را واجب و لازم مي شمارم و عملا آن را مستبعد نمي دانم بلكه كاملا نزديك و قريب الوقوع مي دانم . انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا ( 1 ) . پايان ________________________________________ 1 - سوره معارج ، آيه 6 : [ آنان آن را دور مي بينند و ما نزديك ] .







