کتابخانه:ده گفتار

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
ده گفتار
مشخصات کتاب
Dah goftar-motahari.jpg
نویسنده مرتضی مطهری
زبان فارسی
تاریخ نشر ۱۳۵۸
دانلود PDF

محتویات

مقدمه

آنچه در این کتاب ملاحظه می‌شود ، مجموعا ده سخنرانی یا مقاله است که در طول سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۱ هجری شمسی ایراد شده و یا نگارش یافته است . از گفتار اول تا گفتار هفتم ، سخنرانیهائی است که در فاصله مهرماه ۱۳۳۹ تا مهرماه ۱۳۴۱ ، در محفلی ماهانه در تهران ، که هر ماه یک نوبت در منزلی در سه راه ژاله با شرکت چند صد نفر از طبقات مختلف تشکیل می‌شد ایراد شده است . این محفل ماهانه که به نام " انجمن ماهانه دینی " معروف شد ، دو سال و نیم ادامه یافت و سی سخنرانی وسیله افراد مختلف در آن ایراد شد . شرکت کنندگان برای ایراد سخنرانی در آن جلسه ، دربارهٔ موضوعی که می‌خواستند سخنرانی کنند ، مطالعه نسبتا کافی می‌کردند و پس از ایراد ، بلافاصله استخراج و اصلاح می‌شد و تا ماه بعد و جلسه بعد به صورت جزوه در اختیار شرکت کنندگان جلسه قرار می‌گرفت و آخر کار به صورت سه جلد کتاب به نام " گفتار ماه " در اختیار عموم قرار گرفت . این جلسات هر چند نتوانست به حیات خود ادامه دهد ، اما منشأ خیرات و برکات معنوی فراوانی شد و موجب یک سلسله اصلاحات و جنبشهائی در سطحی وسیعتر و گسترده تر در کار مسائل تبلیغی و ارشادی اسلامی گردید . در مدت سی ماه که آن جلسات دائر بود ، آنکس که بیش از دیگران در کار آن انجمن با ما همکاری داشت و طرف شور بود ، دانشمند محقق عالیقدر مرحوم دکتر محمد ابراهیم آیتی رضوان الله علیه بود . گفتارهای هشتم و نهم که تحت عنوان " خطابه و منبر " است در حدود سالهای ۳۹ - ۴۱ در عاشورائی میان سالهای تا قمری ( دقیقا یادم نیست ) در انجمن اسلامی مهندسین ایراد شد و در کتابی به نام گفتار عاشورا در همان سالها چاپ و منتشر شد .
آن دو سخنرانی ، مکرر ، البته بدون اطلاع خودم ، به صورت مستقل نیز چاپ و پخش شده است . آخرین بخش این کتاب ، مقاله‌ای است که در سال ۱۳۴۱ در کتابی به نام " بحثی دربارهٔ مرجعیت و روحانیت " چاپ و منتشر شد . بعضی از دوستان اظهار علاقه کردند که این گفتارها جداگانه چاپ و منتشر شود .
این بنده با فرصت کمی که دارد ، همه آنها را مجددا از نظر گذراند و اصلاحات مختصری در همه آنها به عمل آورد و مجموع آنها را به نام " ده گفتار " در اختیار علاقه مندان قرار داد ، امیدوار است که راهگشا به سوی خیر و سعادت جامعه اسلامی باشد .
ششم صفر هزار و سیصد و نود و هشت هجری قمری مرتضی مطهری

تقوا ( ۱ )

بسم الله الرحمن الرحیم افمن اسس بنیانه علی تقوی من الله و رضوان خیر ام من اسس بنیانه علی شفا جرف هار فانهار به فی نار جهنم و الله لا یهدی القوم الظالمین[۱] . موضوع سخن ، تقوا از نظر اسلام است . وضع این جلسه که قرار است فعلا در هر ماه یک بار تشکیل شود ، برای ایراد یک سخنرانی به معنای فنی نیست بلکه هدف این جلسات تحقیق و مطالعه جدی در اطراف یک سلسله موضوعات دینی است . بنابراین اگر احیانا از مراسم عادی در سخنرانیهای معمولی خارج شدیم ، از وضعی که خودمان تصمیم گرفته‌ایم خارج نشده‌ایم . مثلا ممکن است احتیاج پیدا کنیم در وسط سخنرانی آیا آن کس که بنای خود را براساس تقوای از خدا و خشنودی او نهاده بهتر است یا آنکه بنای خود را بر لبه پرتگاهی که نزدیک فرو ریختن است نهاده ، که در این صورت وی را در آتش دوزخ می‌افکند ؟ و خداوند گروه ستمگران را هدایت نمی‌کند .
قسمتهائی را از روی کتاب بخوانیم و یا آنکه در یک سخنرانی بر حسب مطالعاتی که کرده‌ایم مطلبی را بگوئیم و بعد در اثر مطالعه بیشتر و یا تذکر دیگران ، در یک سخنرانی دیگر با کمال صراحت به اشتباه خودمان اعتراف کنیم و سخن اول خود را رد کنیم ، و ممکن است این کار را یک نفر دیگر که در همان موضوع سخنرانی می‌کند انجام دهد و با دلیل و منطق سخن ما را رد کند . چون قبلا سخنران موضوع سخنرانی خود را اعلام کرده ناچار است خود را حتی الامکان آماده کند .
و شنوندگان نیز از اول می‌دانند که چه موضوعی را می‌خواهند گوش کنند . آنها هم به نوبه خود ، خود را آماده شنیدن یک موضوع معین می‌کنند . و از این رو افاده و استفاده بیشتری می‌شود .

لغت تقوا

این کلمه از کلمات شایع و رایج دینی است ، در قرآن کریم به صورت اسمی و یا به صورت فعلی زیاد آمده است . تقریبا به همان اندازه که از ایمان و عمل نام برده شده و یا نماز و زکات آمده ، و بیش از آن مقدار که مثلا نام روزه ذکر شده ، از تقوا اسم برده شده است .
در نهج البلاغه از جمله کلماتی که زیاد روی آنها تکیه شده کلمه تقوا است . در نهج البلاغه خطبه‌ای هست طولانی به نام خطبه متقین . این خطبه را امیرالمؤمنین در جواب تقاضای کسی ایراد کرد که از او خواسته بود توصیف مجسم کننده‌ای از متقیان بکند . امام ابتدا استنکاف کرد و به ذکر سه چهار جمله اکتفا فرمود ولی آن شخص که نامش همام بن شریح بود و مردی مستعد و برافروخته بود قانع نشد و در تقاضای خود اصرار و سماجت کرد . امیرالمؤمنین ( ع ) شروع به سخن کرد و با بیان بیش از صد صفت و ترسیم بیش از صد رسم از خصوصیات معنوی و مشخصات فکری و اخلاقی و عملی متقیان سخن را به پایان رسانید.
مورخین نوشته‌اند که پایان یافتن سخن علی همان بود و قالب تهی کردن همام بعد از یک فریاد همان . مقصود اینست که این کلمه از کلمات شایع و رایج دینی است . در میان عامه مردم هم این کلمه زیاد استعمال می‌شود. این کلمه از ماده " وقی " است که به معنای حفظ و صیانت و نگهداری است . معنای " اتقاء " احتفاظ است . ولی تاکنون دیده نشده که در ترجمه‌های فارسی ، این کلمه را به صورت حفظ و نگهداری ترجمه کنند .
در ترجمه‌های فارسی اگر این کلمه را به صورت اسمی استعمال شود مثل خود کلمه " تقوا " و یا کلمه " متقین " ، به پرهیزکاری ترجمه می‌شود . مثلا در ترجمه " هدی للمتقین " گفته می‌شود : هدایت است برای پرهیزکاران .
و اگر به صورت فعلی استعمال شود خصوصا اگر فعل امر باشد و متعلقش ذکر شود ، به معنای خوف و ترس ترجمه می‌شود . مثلا در ترجمه " اتقوا الله " یا " اتقوا النار " گفته می‌شود : از خدا بترسید .
البته کسی مدعی نشده که معنای " تقوا " ترس یا پرهیز و اجتناب است بلکه چون دیده شده لازمه صیانت خود از چیزی ترک و پرهیز است و همچنین غالبا صیانت و حفظ نفس از اموری ، ملازم است با ترس از آن امور ، چنین تصور شده که این ماده مجازا در بعضی موارد به معنای پرهیز و در بعضی موارد دیگر به معنای خوف و ترس استعمال شده است .
و البته هیچ مانعی هم در کار نیست که این کلمه مجازا به معنای پرهیز و یا به معنای خوف استعمال بشود ، اما از طرف دیگر موجب و دلیلی هم نیست که تأیید کند که از این کلمه یک معنای مجازی مثلا ترس یا پرهیز قصد شده . چه موجبی هست که بگوئیم معنای " اتقوا الله " اینست که از خدا بترسید و معنای " اتقوا النار " اینست که از آتش بترسید ؟ ! بلکه معنای این گونه جمله‌ها این است که خود را از گزند آتش حفظ کنید و یا خود را از گزند کیفر الهی محفوظ بدارید . بنابراین ترجمه صحیح کلمه تقوا " خود نگهداری " است که همان ضبط نفس است و متقین یعنی " خود نگهداران " . " راغب " در کتاب " مفردات القرآن " می‌گوید : " الوقایة حفظ الشی ء مما یؤذیه ، و التقوی جعل النفس فی وقایة مما یخاف ، هذا تحقیقه ، ثم یسمی الخوف تاره تقوی و التقوی خوفا ، حسب تسمیة مقتضی الشی ء بمقتضیه و المقتضی بمقتضاه ، و صار التقوی فی عرف الشرع حفظ النفس مما یوثم و ذلک بترک المحظور " . یعنی " وقایه عبارت است از محافظت یک چیزی از هر چه به او زیان می‌رساند . و تقوا یعنی نفس را در وقایه قرار دادن از آنچه بیم می‌رود . تحقیق مطلب این است ، اما گاهی به قاعده استعمال لفظ مسبب در مورد سبب و استعمال لفظ سبب در مورد مسبب ، خوف بجای تقوا و تقوا بجای خوف استعمال می‌گردد .
تقوا در عرف شرع یعنی نگهداری نفس از آنچه انسان را به گناه می‌کشاند به اینکه ممنوعات و محرمات را ترک کند " . " راغب " صریحا می‌گوید تقوا یعنی خود را محفوظ نگاهداشتن ، و می‌گوید استعمال کلمه تقوا به معنای خوف ، مجاز است ، و البته تصریح نمی‌کند که در مثل " اتقو الله " معنای مجازی قصد شده ، و چنانکه گفتیم دلیلی نیست که تأیید کند در مثل آن جمله‌ها مجازی به کار رفته است . چیزی که نسبة عجیب به نظر می‌رسد ترجمه فارسی این کلمه به " پرهیزگاری " است .
دیده نشده تاکنون احدی از اهل لغت مدعی شده باشد که این کلمه به این معنا هم استعمال شده ، چنانکه دیدیم " راغب " از استعمال این کلمه به معنای خوف اسم برد ولی از استعمال این کلمه به معنای پرهیز نام نبرد. معلوم نیست از کجا و چه وقت و به چه جهت در ترجمه‌های فارسی ، این کلمه به معنای پرهیزکاری ترجمه شده است ؟ ! گمان می‌کنم که تنها فارسی زبانان هستند که از این کلمه مفهوم پرهیز و اجتناب درک می‌کنند. هیچ عربی زبانی در قدیم یا جدید این مفهوم را از این کلمه درک نمی‌کند . شک نیست که در عمل لازمه تقوا و صیانت نفس نسبت به چیزی ، ترک و اجتناب از آن چیز است اما نه این است که معنای تقوا همان ترک و پرهیز و اجتناب باشد .

ترس از خدا

ضمنا به مناسبت اینکه از خوف خدا ذکری به میان آمد این نکته را یادآوری کنم : ممکن است این سؤال برای بعضی مطرح شود که ترس از خدا یعنی چه ؟ مگر خداوند یک چیز موحش و ترس آوری است ؟
خداوند کمال مطلق و شایسته‌ترین موضوعی است که انسان به او محبت بورزد و او را دوست داشته باشد . پس چرا انسان از خدا بترسد ؟ در جواب این سؤال می گوئیم مطلب همینطور است . ذات خداوند موجب ترس و وحشت نیست ، اما اینکه می‌گویند از خدا باید ترسید یعنی از قانون عدل الهی باید ترسید . در دعا وارد است : یا من لا یرجی الا فضله ، و لا یخاف الا عدله . ای کسی که امیدواری به او امیدواری به فضل و احسان او است و ترس از او ترس از عدالت او است.
ایضا در دعا است: جللت ان یخاف منک الا العدل ، و ان یرجی منک الا الاحسان و الفضل . یعنی تو منزهی از اینکه از تو ترسی باشد جز از ناحیه عدالتت و از اینکه از تو جز امید نیکی و بخشندگی توان داشت . عدالت هم به نوبه خود امر موحش و ترس آوری نیست . انسان که از عدالت می‌ترسد در حقیقت از خودش می‌ترسد که در گذشته خطا کاری کرده و یا می‌ترسد که در آینده از حدود خود به حقوق دیگران تجاوز کند .
لهذا در مسئله خوف و رجاء که مؤمن باید همیشه ، هم امیدوار باشد و هم خائف ، هم خوشبین باشد و هم نگران ، مقصود اینست که مؤمن همواره باید نسبت به طغیان نفس اماره و تمایلات سرکش خود خائف باشد که زمام را از کف عقل و ایمان نگیرد و نسبت به ذات خداوند اعتماد و اطمینان و امیدواری داشته باشد که همواره به او مدد خواهد کرد . علی بن الحسین سلام الله علیه در دعای معروف ابوحمزه می‌فرماید : مولای اذا رأیت ذنوبی فزعت ، و اذا رایت کرمک طمعت . یعنی هرگاه به خطاهای خودم متوجه می‌شوم ترس و هراس مرا می‌گیرد و چون به کرم وجود تو نظر می‌افکنم امیدواری پیدا می‌کنم . این نکته‌ای بود که لازم دانستم ضمنا و استطرادا گفته شود .

معنا و حقیقت تقوا

از آنچه در اطراف لغت " تقوا " گفته شد تا اندازه‌ای می‌توان معنا و حقیقت تقوا را از نظر اسلام دانست ولی لازم است به موارد استعمال این کلمه در آثار دینی و اسلامی بیشتر توجه شود تا روشن گردد که تقوا یعنی چه . مقدمه‌ای ذکر می‌کنم . انسان اگر بخواهد در زندگی اصولی داشته باشد و از آن اصول پیروی کند ، خواه آنکه آن اصول از دین و مذهب گرفته شده باشد و یا از منبع دیگری ، ناچار باید یک خط مشی معینی داشته باشد ، هرج و مرج بر کارهایش حکمفرما نباشد . لازمه خط مشی معین داشتن و اهل مسلک و مرام و عقیده بودن این است که به سوی یک هدف و یک جهت ، حرکت کند و از اموری که با هوا و هوسهای آنی او موافق است اما با هدف او و اصولی که اتخاذ کرده منافات دارد خود را " نگهداری " کند . بنابراین تقوا به معنای عام کلمه لازمه زندگی هر فردی است که می‌خواهد انسان باشد و تحت فرمان عقل زندگی کند و از اصول معینی پیروی نماید .
تقوای دینی و الهی یعنی اینکه انسان خود را از آنچه از نظر دین و اصولی که دین در زندگی معین کرده ، خطا و گناه و پلیدی و زشتی شناخته شده ، حفظ و صیانت کند و مرتکب آنها نشود . چیزی که هست حفظ و صیانت خود از گناه که نامش تقوا است و به دو شکل و دو صورت ممکن است صورت بگیرد ، و به تعبیر دیگر ما دو نوع تقوا می‌توانیم داشته باشیم : تقوائی که ضعف است و تقوائی که قوت است .
نوع اول اینکه انسان برای اینکه خود را از آلودگیهای معاصی حفظ کند از موجبات آنها فرار کند و خود را همیشه از محیط گناه دور نگهدارد ، شبیه کسی که برای رعایت حفظ الصحه خود کوشش می‌کند خود را از محیط مرض و میکروب و از موجبات انتقال بیماری دور نگهدارد ، سعی می‌کند مثلا به محیط مالاریا خیز نزدیک نشود ، با کسانی که به نوعی از بیماریهای واگیردار مبتلا هستند معاشرت نکند.
نوع دوم اینکه در روح خود حالت و قوتی به وجود می‌آورد که به او مصونیت روحی و اخلاقی می‌دهد که اگر فرضا در محیطی قرار بگیرد که وسائل و موجبات گناه و معصیت فراهم باشد ، آن حالت و ملکه روحی ، او را حفظ می‌کند و مانع می‌شود که آلودگی پیدا کند ، مانند کسی که به وسائلی در بدن خود مصونیت طبی ایجاد می‌کند که دیگر نتواند میکروب فلان مرض در بدن او اثر کند . در زمان ما تصوری که عموم مردم از تقوا دارند همان نوع اول است . اگر گفته می‌شود فلان کس آدم با تقوائی است یعنی مرد محتاطی است ، انزوا اختیار کرده و خود را از موجبات گناه دور نگه می‌دارد . این همان نوع تقوا است که گفتیم ضعف است . شاید علت پیدایش این تصور اینست که از اول ، تقوا را برای ما " پرهیزکاری " و " اجتنابکاری " ترجمه کرده‌اند ، و تدریجا پرهیز از گناه به معنای پرهیز از محیط و موجبات گناه تلقی شده و کم کم به اینجا رسیده که کلمه تقوا در نظر عامه مردم معنای انزوا و دوری از اجتماع می‌دهد ، در محاورات عمومی وقتی که این کلمه به گوش می‌رسد یک حالت انقباض و پا پس کشیدن و عقب نشینی کردن در نظرها مجسم می‌شود .
قبلا گفتیم که لازمه اینکه انسان حیات عقلی و انسانی داشته باشد اینست که تابع اصول معینی باشد ، و لازمه اینکه انسان از اصول معینی پیروی کند اینست که از اموری که با هوا و هوس او موافق است ولی با هدف او و اصول زندگانی او منافات دارد پرهیز کند .
ولی لازمه همه اینها این نیست که انسان اجتنابکاری از محیط و اجتماع را پیشه سازد . راه بهتر و عالیتر همان طوری که بعدا از آثار دینی شاهد می‌آوریم اینست که انسان در روح خود ملکه و حالت و مصونیتی ایجاد کند که آن حالت حافظ و نگهدار او باشد . اتفاقا گاهی در ادبیات منظوم یا منثور ما تعلیماتی دیده می‌شود که کم و بیش تقوا را به صورت اول که ضعف و عجز است نشان می‌دهد . سعدی در گلستان می‌گوید :
• بدیدم عابدی در کوهساریچرا گفتم به شهر اندر نیائیبگفت آنجا پریرویان نغزند • قناعت کرده از دنیا به غاریکه باری بند از دل برگشائیچو گل بسیار شد پیلان بلغزند این همان نوع از تقوا و حفظ و صیانت نفس است که در عین حال ضعف و سستی است . اینکه انسان از محیط لغزنده دوری کند و نلغزد هنری نیست ، هنر در اینست که در محیط لغزنده خود را از لغزش حفظ و نگهداری کند . یا اینکه بابا طاهر می‌گوید :
• زدست دیده و دل هر دو فریادبسازم خنجری نیشش زفولاد • هر آنچه دیده بیند دل کند یادزنم بر دیده تا دل گردد آزاد شک نیست که چشم به هر جا برود دل هم به دنبال چشم می‌رود و دست نظر رشته کش دل بود . ولی آیا راه چاره اینست که چشم را از بین ببریم ؟ یا اینکه راه بهتری هست و آن اینکه در دل قوتی و نیروئی به وجود بیاوریم که چشم نتواند دل را به دنبال خود بکشاند . اگر بنا باشد برای آزادی و رهائی دل از چشم خنجری بسازیم نیشش زفولاد ، یک خنجر دیگر هم برای گوش باید تهیه کنیم زیرا هر چه را هم گوش می‌شنود دل یاد می‌کند و همچنین است ذائقه و لامسه و شامه . آنوقت انسان درست مصداق همان شیر بی دم و سر و اشکمی است که مولوی داستانش را آورده است .

اجبار عملی

در کتب اخلاقی گاهی از دسته‌ای از قدما یاد می‌کنند که برای آنکه زیاد حرف نزنند و سخن لغو یا حرام به زبان نیاورند ، سنگریزه در دهان خود می‌گذاشتند که نتوانند حرف بزنند ، یعنی اجبار عملی برای خود درست می‌کردند .
معمولا دیده می‌شود که از این طرز عمل به عنوان نمونه کامل تقوا نام برده می‌شود ، در صورتی که اجبار عملی به وجود آوردن برای پرهیز از گناه و آنگاه ترک کردن گناه کمالی محسوب نمی‌شود . اگر توفیق چنین کاری پیدا کنیم و از این راه مرتکب گناه نشویم البته از گناه پرهیز کرده‌ایم اما نفس ما همان اژدها است که بوده است فقط از غم بی آلتی افسرده است . آنوقت کمال محسوب می‌شود که انسان بدون اجبار عملی و با داشتن اسباب و آلات کار از گناه و معصیت پرهیز کند .
اینگونه اجتنابها و پهلو تهی کردنها اگر کمال محسوب شود از جنبه مقدمیتی است که در مراحل اولیه برای پیدا شدن ملکه تقوا ممکن است داشته باشد ، زیرا پیدایش ملکه تقوا بعد از یک سلسله ممارست و تمرینهای منفی است که صورت می‌گیرد . اما حقیقت تقوا غیر از این کارها است . حقیقت تقوا همان روحیه قوی و مقدس عالی است که خود حافظ و نگهدارنده انسان است . باید مجاهدت کرد تا آن معنا و حقیقت پیدا شود .

تقوا در نهج البلاغه

در آثار دینی خصوصا در نهج البلاغه که فوق العاده روی کلمه تقوا تکیه شده است ، همه جا تقوا به معنای آن ملکه مقدس که در روح پیدا می‌شود و به روح قوت و قدرت و نیرو می‌دهد ونفس اماره و احساسات سرکش را رام و مطیع می‌سازد به کار رفته . در خطبه ۱۱۲ می‌فرماید : إن تقوی الله حمت اولیاء الله محارمة ، و الزمت قلوبهم مخافته ، حتی اسهرت لیالیهم ، و اظمأت هواجرهم . یعنی تقوای خدا ، دوستان خدا را در حمایت خود قرار داده و آنها را از تجاوز به حریم محرمات الهی نگهداشته است و خوف خدا را ملازم دلهای آنها قرار داده است تا آنجا که شبهای آنها را زنده و بیدار نگهداشته و روزهای آنها را قرین تشنگی ( تشنگی روزه ) کرده است . در این جمله‌ها با صراحت کامل تقوا را به معنای آن حالت معنوی و روحانی ذکر کرده که حافظ و نگهبان از گناه است ، و ترس از خدا را به عنوان یک اثر از آثار تقوا ذکر کرده . از همین جا می‌توان دانست که تقوا به معنای ترس نیست ، بلکه یکی از آثار تقوا اینست که خوف خدا را ملازم دل قرار می‌دهد . در آغاز سخن عرض کردم که معنای اتقوا الله این نیست که از خدا بترسید .
در خطبه ۱۶ نهج البلاغه می‌فرماید : ذمتی بما أقول رهینة ، و انا به زعیم ، ان من صرحت له العبر عما بین یدیه من المثلات حجزته التقوی عن تقحم الشبهات . یعنی ذمه خود را در گرو گفتار خود قرار می‌دهم و صحت گفتار خود را ضمانت می‌کنم .
اگر عبرتهای گذشته برای شخصی آینه آینده قرار گیرد تقوا جلو او را از فرو رفتن در کارهای شبهه ناک می‌گیرد . . . تا آنجا که می‌فرماید : الا و ان الخطایا خیل شمس حمل علیها اهلها و خلعت لجمها ، فتقحمت بهم فی النار الا و ان التقوی مطایا ذلل حمل علیها اهلها و اعطوا ازمتها فاوردتهم الجنة . یعنی مثل خلافکاری و زمام را به کف هوس دادن مثل اسبهای سرکش و چموشی است که لجام را پاره کرده و اختیار را تماما از کف آنکه بر او سوار است گرفته و عاقبت آنها را در آتش می‌افکنند ، و مثل تقوا مثل مرکبهائی رهوار و مطیع و رام است که مهار آنها در اختیار آن کسانی است که بر آنها سوارند و آنها را وارد بهشت می‌سازد.
در اینجا درست و با صراحت کامل تقوا یک حالت روحی و معنوی که ما از آن به ضبط نفس و یا مالکیت نفس تعبیر می‌کنیم معرفی شده . ضمنا در اینجا حقیقت بزرگی بیان شده . آن اینکه لازمه مطیع هوا و هوس بودن و عنان را به نفس سرکش واگذاردن ، زبونی و ضعف و بی شخصیت بودن است .
انسان در آن حال نسبت به اداره حوزه وجود خودش مانند سواره زبونی است که بر اسب سرکشی سوار است و از خود اراده و اختیاری ندارد . و لازمه تقوا و ضبط نفس ، افزایش قدرت اراده و شخصیت معنوی و عقلی داشتن است ، مانند سوار ما هر و مسلطی که بر اسب تربیت شده‌ای سوار است و با قدرت فرمان می‌دهد و آن اسب با سهولت اطاعت می‌کند . آنکس که بر مرکب چموش هوا و هوس و شهوت و حرص و طمع و جاه طلبی سوار است و تکیه گاهش این امور است زمام اختیار از دست خودش گرفته شده و به این امور سپرده شده ، دیوانه وار به دنبال این امور می‌دود ، دیگر عقل و مصلحت و مال اندیشی در وجود او حکومتی ندارد ، و اما آنکه تکیه گاهش تقوا است و بر مرکب ضبط نفس سوار است عنان اختیار در دست خودش است و به هر طرف که بخواهد در کمال سهولت فرمان می‌دهد و حرکت می‌کند .
در خطبه ۱۸۹ می‌فرماید : فان التقوی فی الیوم الحرز و الجنة ، و فی غد الطریق الی الجنة . یعنی تقوا در امروزه دنیا برای انسان به منزله یک حصار و بارو و به منزله یک سپر است و در فردای آخرت راه بهشت است.
نظیر این تعبیرات زیاد است ، مثل تعبیر به اینکه ان التقوی دار حصن عزیز ، و الفجور دار حصن ذلیل ، لا یمنع اهله ، و لا یحرز من لجأ الیه ( خطبه ۱۵۵ ) که تقوا را به پناهگاهی بلند و مستحکم تشبیه فرموده است .
این مقدار که گفته شد برای نمونه بود که معنای واقعی و حقیقت تقوا از نظر اسلام شناخته شود و معلوم شود که واقعا چه کسی شایسته است که به او متقی و با تقوا گفته شود . معلوم شد که تقوا حالتی است روحی در انسان که برای روح حالت حصن و حصار و حرز و اسلحه دفاعی و مرکب رام و مطیع را دارد و خلاصه یک قوت معنوی و روحی است .

تقوا و آزادی

گفتیم که لازمه اینکه انسان از زندگی حیوانی خارج شود و یک زندگی انسانی اختیار کند اینست که از اصول معین و مشخص پیروی کند ، و لازمه اینکه از اصول معین و مشخصی پیروی کند اینست که خود را در چهار چوب همان اصول محدود کند و از حدود آنها تجاوز نکند و آنجا که هوا و هوسهای آنی او را تحریک می‌کند که از حدود خود تجاوز کند خود را " نگهداری " کند . نام این " خودنگهداری " که مستلزم ترک اموری است تقوا است . نباید تصور کرد که تقوا از مختصات دینداری است از قبیل نماز و روزه ، بلکه تقوا لازمه انسانیت است.
انسان اگر بخواهد از طرز زندگی حیوانی و جنگلی خارج شود ناچار است که تقوا داشته باشد . در زمان ما می‌بینیم که تقوای اجتماعی و سیاسی اصطلاح کرده‌اند . چیزی که هست تقوای دینی یک علو و قداست و استحکام دیگری دارد و در حقیقت تنها روی پایه دین است که می‌توان تقوائی مستحکم و با مبنا به وجود آورد . و جز بر مبنای محکم ایمان به خدا نمی‌توان بنیانی مستحکم و اساسی و قابل اعتماد به وجود آورد . در آیه‌ای که اول سخن قرائت کردم می‌فرماید : افمن اسس بنیانه علی تقوی من الله و رضوان خیر ام من أسس بنیانه علی شفا جرف هار آیا آنکس که بنیان خویش را بر مبنای تقوای الهی و رضای او بنا کرده بهتر است یا آنکه بنیان خویش را بر پرتگاهی سست مشرف بر آتش قرار داده است ؟ به هر حال تقوا اعم از تقوای مذهبی و الهی و غیره لازمه انسانیت است و نه خود بخود مستلزم ترک و اجتناب و گذشتهائی است .
با توجه به این مطلب خصوصا با در نظر گرفتن اینکه در زبان پیشوایان بزرگ دین ، از تقوا به حصار و حصن و امثال اینها تعبیر شده ممکن است کسانی که با نام آزادی خو گرفته‌اند واز هر چیزی که بوی محدودیت بدهد فرار می‌کنند چنین تصور کنند که تقوا هم یکی از دشمنان آزادی و یک نوع زنجیر است برای پای بشر .

=محدودیت یا مصونیت

اکنون این نکته را باید توضیح دهیم که تقوا محدودیت نیست ، مصونیت است . فرق است بین محدودیت و مصونیت . اگر هم نام آن را محدودیت بگذاریم محدودیتی است که عین مصونیت است . مثالهائی عرض می‌کنم : بشر ، خانه می‌سازد ، اطاق می‌سازد با در و پنجره‌های محکم ، به دور خانه اش دیوار می‌کشد . چرا این کارها را می‌کند ؟ برای اینکه خود را در زمستان از گزند سرما و در تابستان از آسیب گرما حفظ کند ، برای آنکه لوازم زندگی خود را در محیط امنی که فقط در اختیار شخص خود اوست بگذارد . زندگی خود را محدود می‌کند به اینکه غالبا در میان یک چهار دیواری معین بگذرد .
حالا نام این را چه باید گذاشت ؟ آیا خانه و مسکن برای انسان محدودیت است و منافی آزادی او است یا مصونیت است ؟ و همچنین است لباس . انسان پای خود را در کفش و سر خود را در کلاه و تن خود را به انواع جامه‌ها محصور می‌کند و می‌پیچد و البته به وسیله همین کفش و کلاه و جامه است که نظافت خود را حفظ می‌کند ، جلو سرما و گرما را می‌گیرد . حالا نام این را چه باید گذاشت ؟ آیا می‌توان نام همه اینها را زندان گذاشت و اظهار تأسف کرد که پا در کفش و سر در کلاه و تن در پیراهن زندانی شده و آرزوی آزاد شدن اینها را از این زندانها کرد ؟ ! آیا می‌توان گفت خانه و مسکن داشتن محدودیت است و منافی آزادی است ؟ ! تقوا هم برای روح مانند خانه است برای زندگی ، و مانند جامه است برای تن . اتفاقا در قرآن مجید از تقوا به جامه تعبیر شده . در سوره مبارکه اعراف آیه ۲۶ بعد از آنکه نامی از جامه‌های تن می‌برد می‌فرماید : و لباس التقوی ذلک خیر . یعنی تقوا که جامه روح است بهتر و لازمتر است .
آنوقت می‌توان نام محدودیت روی چیزی گذاشت که انسان را از موهبت و سعادتی محروم کند ، اما چیزی که خطر را از انسان دفع می‌کند و انسان را از مخاطرات صیانت می‌کند ، او مصونیت است نه محدودیت ، و تقوا چنین چیزی است . تعبیر به مصونیت یکی از تعبیرات امیرالمؤمنین است . در یکی از کلماتش می‌فرماید : الا فصونوها و تصونوا بها .[۲] یعنی تقوا را حفظ کنید و به وسیله تقوا برای خود مصونیت درست کنید . امیرالمؤمنین تعبیری بالاتر از این هم دارد که نه تنها تقوا را محدودیت و مانع آزادی نمی‌داند بلکه علت و موجب بزرگ آزادی را تقوای الهی می‌شمارد . در خطبه ۲۲۸ می‌فرماید : فان تقوی الله مفتاح سداد ، و ذخیره معاد ، و عتق من کل ملکة ، و نجاه من کل هلکة ، بها ینجح الطالب ، و ینجو الهارب و تنال الرغائب . یعنی تقوا کلید درستی و اندوخته روز قیامت است ، آزادی است از قید هر رقیت ، نجات است از هر بدبختی . به وسیله تقوا انسان به هدف خویش می‌رسد و از دشمن نجات پیدا می‌کند و به آرزوهای خویش نائل می‌گردد . تقوا در درجه اول و به طور مستقیم از ناحیه اخلاقی و معنوی به انسان آزادی می‌دهد و او را از قید رقیت و بندگی هوا و هوس آزاد می‌کند ، رشته حرص و طمع و حسد و شهوت و خشم را از گردنش برمی دارد ، ولی به طور غیر مستقیم در زندگی اجتماعی هم آزادیبخش انسان است . رقیتها و بندگیهای اجتماعی نتیجه رقیت معنوی است . آنکس که بنده و مطیع پول و یا مقام است نمی‌تواند از جنبه اجتماعی ، آزاد زندگی کند . لهذا درست است که بگوئیم عتق من کل ملکة . یعنی تقوا همه گونه آزادی به انسان می‌دهد . پس تقوا تنها نه اینست که قید و محدودیت نیست بلکه عین حریت و آزادی است .

حراست تقوا

ممکن است آنچه دربارهٔ تقوا گفته شد که حرز و حصن و حافظ و حارس است موجب غرور و غفلت بعضی گردد وخیال کنند که آدم متقی معصوم از خطا است و توجه به خطرات متزلزل کننده و بنیانکن تقوا ننمایند . ولی حقیقت اینست که تقوا هم هر اندازه عالی باشد به نوبه خود خطراتی دارد . آدمی در عین اینکه باید در حمایت و حراست تقوا زندگی کند باید خود حافظ و حارس تقوا بوده باشد و این ، به اصطلاح " دور " نیست . مانعی ندارد که یک چیز وسیله حفظ و نگهداری ما باشد و در عین حال ما هم موظف باشیم او را حفظ کنیم . درست مثل همان جامه که مثال زدم . جامه حافظ و حارس و نگهبان انسان است از سرما و گرما ، انسان هم حافظ و حارس جامه خویش است از دزد . امیرالمؤمنین (ع) در یک جمله به هر دو اشاره کرده آنجا که می‌فرماید : الا فصونوها و تصونوا بها یعنی تقوا را حفظ کنید و هم به وسیله او خودتان را حفظ کنید . پس اگر از ما بپرسند آیا تقوا ما را حفظ می‌کند و یا ما باید حافظ تقوا باشیم ؟ می گوئیم هر دو تا . نظیر اینکه اگر بپرسند آیا از تقوا باید کمک گرفت برای رسیدن به خدا و مقام قرب الهی ، یا از خدا باید کمک خواست برای تحصیل تقوا ؟ می گوئیم هر دو تا ، به کمک تقوا باید به خدا نزدیک شد ، و از خدا باید مدد خواست که برای تقوای بیشتر ما را موفق بفرماید . و هم از کلمات امیرالمؤمنین است : اوصیکم عبادالله بتقوی الله فانها حق الله علیکم ، و الموجبة علی الله حقکم و ان تستعینوا علیها بالله ، و تستعینوا بها علی الله . [۳] یعنی شما را به تقوای الهی سفارش می‌کنم ، تقوا حق الهی است بر عهده شما و موجب ثبوت حقی است از شما بر خدا ، و اینکه از خدا برای رسیدن به تقوا کمک بخواهید و از تقوا برای رسیدن به خدا کمک بگیرید.
به هر حال باید توجه به خطراتی که بنیان تقوا را متزلزل می‌کند داشت . در مقررات دینی می‌بینیم که تقوا ضامن و وثیقه بسیاری از گناهان شناخته شده ولی نسبت به بعضی دیگر از گناهان که تأثیر و جاذبه قویتری دارد دستور حریم گرفتن داده شده . مثلا در مقررات دینی گفته نشده که خلوت کردن با وسیله دزدی یا شرابخواری یا قتل نفس حرام است . مثلا مانعی ندارد که کسی شب در خانه خلوتی بسر برد که اگر بخواهد العیاذبالله شراب بخورد هیچ رادع و مانع ظاهری نیست . همان ایمان و تقوا ضامن انسان است . ولی در مسئله جنسیت به حکم تأثیر قوی و تحریک شدیدی که این غریزه در وجود انسان دارد ، این ضمانت از تقوا برداشته شده و دستور داده شده که خلوت با وسیله بی عفتی ممنوع است زیرا این خطر ، خطری است که می‌تواند احیانا در این حصار هر اندازه منیع و مستحکم باشد نفوذ کند و این حصار را فتح نماید .
حافظ در یکی از غزلهای معروفش بیتی دارد که من هر وقت به آن بیت می‌رسم همین مطلبی که گفتم در نظرم مجسم می‌شود و مثل اینکه حافظ با زبان شیرینی که مخصوص خود او است خواسته این حقیقت روحی را بگوید . غزل اینست :
• نقدها را بود آیا که عیاری گیرندمصلحت دید من آنست که یاران همه کارخوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی • تا همه صومعه داران پی کاری گیرندبگذارند و خم طره یاری گیرندگر فلک شان بگذارد که قراری گیرند بیتی که از این غزل مورد نظر بود این بیت است : قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش که در این خیل حصاری به سواری گیرند در این بیت تقوا و پرهیزکاری را به حصار تشبیه کرده همان طوری که در کلمات امیرالمؤمنین ( ع ) عین این تشبیه آمده بود . بعد به شدت تأثیر و قدرت فتح خیل خوبان حصار تقوا را توجه پیدا کرده که این حصار را به رخ این طائفه نمی‌توان کشید . در این سپاه هر یک سوار به تنهائی قادر است که حصاری را فتح کند ، احتیاجی به اجتماع و یورش دسته جمعی نیست .

ارزش و اثر تقوا

موضوع دیگر ، ارزش و آثار تقوا است . گذشته از آثار مسلمی که تقوا در زندگی اخروی بشر دارد و یگانه راه نجات از شقاوت ابدی است ، در زندگی دنیوی انسان هم ارزش و آثار زیادی دارد . امیرالمؤمنین سلام الله علیه که بیش از هر کس دیگر در تعلیمات خود روی معنای تقوا تکیه کرده و به آن ترغیب فرموده آثار زیادی برای آن ذکر می‌کند و گاهی یک عمومیت عجیبی به فوائد تقوا می‌دهد ، مثل اینکه می‌فرماید عتق من کل ملکة ، نجاه من کل هلکة یعنی آزادی است از هر رقیتی و نجات است از هرگونه بدبختی . یا اینکه می‌فرماید : دواء داء قلوبکم ، و شفاء مرض اجسادکم ، و صلاح فساد صدورکم ، و طهور دنس انفسکم [۴]تقوا دوای بیماری دلهای شما و شفای مرض بدنهای شما ، درستی خرابی سینه‌های شما و مایه پاک شدن نفوس شما است .
علی ( ع ) همه دردها و ابتلائات بشر را یک کاسه می‌کند و تقوا را برای همه آنها مفید می‌داند . حقا هم اگر به تقوا صرفا جنبه منفی و اجتناب و پهلو تهی کردن ندهیم و آنطور بشناسیم که علی شناخته باید اعتراف کنیم که یکی از ارکان زندگی بشر است چه در زندگی فردی و چه در زندگی اجتماعی ، اگر نباشد اساس زندگی متزلزل است . ارزش یک چیز آنوقت معلوم می‌شود که ببینیم آیا چیز دیگر می‌تواند جای او را بگیرد یا نه ؟
تقوا یکی از حقایق زندگی است ، به دلیل اینکه چیزی دیگر نمی‌تواند جای آن را بگیرد ، نه زور و نه پول و نه تکثیر قانون و نه هیچ چیز دیگر . از ابتلائات روز ما موضوع زیادی قوانین و مقررات و تغییر و تبدیلهای پشت سر هم است . برای موضوعات بالخصوص هی قانون وضع می‌شود ، مقررات معین می‌گردد ، آئین نامه می‌سازند ، باز می‌بینند منظور حاصل نشد . قوانین را تغییر و تبدیل می‌دهند ، بر مقررات و آئین نامه‌ها افزوده می‌شود و باز مطلوب حاصل نمی‌گردد . البته شک نیست که قانون نیز به نوبه خود یکی از حقائق زندگی است . گذشته از قوانین کلی الهی مردم احتیاج دارند به یک سلسله قوانین و مقررات مدنی ، ولی آیا می‌توان تنها با وضع و تکثیر قانون ، جامعه را اصلاح کرد ؟ قانون حد و مرز معین می‌کند ، پس باید قوه و نیروئی در خود مردم باشد که این حدود و مرزها را محترم بشمارد و آن همان است که به آن نام تقوا داده‌اند . می‌گویند باید قانون محترم باشد . این صحیح است ولی آیا تا اصول تقوا محترم نباشد می‌توان نام احترام قانون را برد . به عنوان نمونه دو سه مثال از موضوعات روز می‌آورم : همان طوری که می‌دانید این روزها در زندگی ما چندین مشکل است که رسما مطرح است و در روزنامه‌ها از مردم تقاضا می‌کنند که اظهار نظر کنند و راه چاره را نشان بدهند . از جمله آن مسائل که الان مطرح است یکی افزایش روزافزون طلاق است . مسئله دیگر مسئله اصلاح انتخابات است . مسئله دیگر مسئله رانندگی است . من نمی‌خواهم ادعا کنم به علل افزایش طلاق احاطه دارم و می‌توانم همه را بیان کنم . بدون شک عوامل اجتماعی گوناگونی دخالت دارد .
ولی اینقدر می‌دانم که عامل اصلی افزایش طلاقها از بین رفتن عنصر تقوا است . اگر تقوا از میان مردم کم نشده بود و مردان و زنان بی بند و بار نشده بودند اینقدر طلاق زیاد نمی‌شد . در زندگی قدیم نواقص و مشکلات بیشتری وجود داشت .
حتما مشکلاتی که در زندگی خانوادگی امروزی است در گذشته زیادتر بود ، ولی در عین حال عنصر ایمان و تقوا بسیاری از آن مشکلات را حل می‌کرد ، ولی ما امروز این عنصر را از دست داده‌ایم و با اینکه وسائل زندگی بهتر است با مشکلات بیشتری مواجه هستیم و حالا می‌خواهیم در همین مسئله افزایش طلاق مثلا به زور افزودن قید و بند قانون برای مردان و یا زنان ، به زور مقررات ، به زور دادگستری ، به زور قوه مجریه ، با تغییر قوانین و مقررات از عدد طلاقها بکاهیم ، و این شدنی نیست . در موضوع انتخابات می‌بینیم که بعضیها اصرار دارند که علت خرابی انتخابات نقص قانون انتخابات است که در نیم قرن پیش وضع شده و با مقتضیات امروز وفق نمی‌دهد . نمی‌خواهم از قانون فعلی انتخابات دفاع کنم ، حتما نواقصی دارد ، ولی آیا مردم طبق همان قانون رفتار می‌کنند و فساد پیدا می‌شود ؟ و یا علت فساد اینست که حتی به همان قانون هم عمل نمی‌شود ، کسی برای خود حدی و برای دیگران حقی قائل نیست . آیا قانون فعلی اجازه می‌دهد که یک نفر وارد شهری بشود که مردم آن شهر نه او را دیده‌اند و نه می‌شناسند و نه قبل از آن وقت نامش را شنیده‌اند و به اتکاء زور و قدرت بگوید من نماینده شما هستم چه بخواهید و چه نخواهید ؟ ! اینگونه مفاسد را با تکثیر یا تبدیل قانون نمی‌توان از بین برد ، راهش منحصر است به اینکه در خود مردم آگاهیی و ایمانی و تقوائی وجود داشته باشد . آیا واقعا در امر رانندگی و موضوع سرعت و سبقت و رعایت نکردن مقررات عبور و مرور ، عیب در کمبود مقررات است یا در جای دیگر ؟
امروز ما مسائل اجتماعی زیادی داریم که افکار کم و بیش متوجه آنها است . دائما گفته می‌شود که مثلا چرا طلاق رو به افزایش است ؟ چرا قتل و جنایت و دزدی زیاد است ؟ چرا غش و تقلب در اجناس عمومیت پیدا کرده ؟ چرا فحشاء زیاد شده و امثال اینها .
بدون تردید ضعف نیروی ایمان و خرابی حصار تقوا را یک عامل مهم این مفاسد باید شمرد . عجبتر اینکه بعضیها مرتبا این چراها را می‌گویند و می‌نویسند ، از طرف دیگر چون خود آنها به عنصر تقوا ایمان ندارند ، با اسباب و عوامل مختلف ریشه این چراها را از روح مردم می‌کنند و مردم را به طرف هرج و مرج اخلاقی و منهدم کردن بنیان تقوا و از بین بردن مصونیت تقوائی سوق می‌دهند . اگر ایمانی نباشد و تقوای الهی نعوذ بالله حقیقت نداشته باشد ممکن است طرف بگوید چرا دزدی نکنم ؟ ! چرا جنایت نکنم ؟ ! چرا تقلب نکنم ؟ ! چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ .

تقوا و بهداشت

امیرالمؤمنین دربارهٔ تقوا فرمود : شفاء مرض اجسادکم . بهبود بیماری تن شما است. و شاید بخواهید بپرسید چه رابطه‌ای است بین تقوا که امری روحی و معنوی است با سلامت بدن ؟ می‌گویم البته تقوا گرد یا آمپول نیست ، اما اگر تقوا نباشد بیمارستان خوب نیست ، طبیب خوب نیست ، پرستار خوب نیست ، دوای خوب نیست ، اگر تقوا نباشد آدمی حتی تن خود و سلامت تن خود را قادر نیست حفظ کند . آدم متقی که به حد خود و حق خود قانع و راضی است روحی مطمئن تر و اعصابی آرامتر و قلبی سالمتر دارد ، دائما در فکر نیست کجا را ببرد و کجا را بخورد و کجا را ببلعد ، ناراحتیهای عصبی او را به زخم روده و زخم معده مبتلا نمی‌سازد ، افراط در شهوت او را ضعیف و ناتوان نمی‌کند ، عمرش طولانی تر می‌شود . سلامت تن و سلامت روح و سلامت اجتماع همگی بستگی دارد به تقوا . دو مطلب عمده دیگر داشتم که باقی می‌ماند ، یکی تأثیر تقوا در روشن بینی و بصیرت دل که در آیه کریمه قرآن می‌فرماید ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا [۵] . این اثر یعنی روشن بینی و بصیرت ، از آثار مهم تقوا است و می‌توان گفت همین مطلب است که باب سیر و سلوک را در عرفان باز کرده است .
[ اگر تقوای الهی پیشه کنید خداوند برای شما قوه تشخیص قرار می‌دهد ] .
یکی دیگر از آثار تقوا اینست که دارنده خود را از مضایق و گرفتاریها نجات می‌بخشد . در قرآن کریم سوره طلاق می‌فرماید و من یتق الله یجعل له مخرجا ، و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی ء قدرا [۶] . این دو مطلب چون مفصل است ، با بعضی مطالب دیگر برای جلسه بعد باقی می‌گذاریم و هر کس تقوای الهی پیشه کند خداوند برای او راه بیرون شدن از شدائد قرار می‌دهد و او را از جایی که گمانش نمی‌رود روزی می‌دهد . و هر کس بر خدا توکل کند خداوند او را بس است . همانا خدا کار خود را به انجام رساند . تحقیقا خداوند برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است .

تقوا ( ۲ )

این سخنرانی در تاریخ ۷ بعد از ظهر جمعه ۱۳۳۹ / ۷ / ۲۹ در تکمیل سخنرانی ماه قبل ایراد شده است .
می‌دهد . دیگری حل شدن مشکلات و آسان شدن کارها و بیرون آمدن از تنگناها و مضایق است ، که در سوره طلاق آیه ۲ می‌فرماید : و من یتق الله یجعل له مخرجا یعنی هر کس که تقوای الهی داشته باشد خداوند برای او راه بیرون شدن از شدائد قرار می‌دهد .
ایضا در همان سوره ، بعد از دو آیه می‌فرماید : و من یتق الله یجعل له من امره یسرا هر کس که تقوای الهی داشته باشد خداوند یک نوع آسانی در کار او قرار می‌دهد .

تقوا و روشن بینی

اما راجع به اثر اول : باید بگویم تنها این یک آیه قرآن نیست ، این خود یک منطق مسلم است در اسلام . بعضی آیات دیگر قرآن هم هست که اشعاری بر این مطلب دارد . در اخبار نبوی یا اخباری که از ائمه اطهار رسیده زیاد روی این مطلب تکیه شده . همانطور که در جلسه پیش عرض کردم همین مطلب است که باب سیر و سلوک را در عرفان باز کرده است . عارف مسلکان به جمله‌ای که در ذیل آیه کریمه یا ایها الذین آمنوا اذا تداینتم بدین الی اجل مسمی - الی آخره - آمده که طویل‌ترین آیه قرآن است نیز تمسک جسته‌اند .
آن جمله اینست : و اتقوا الله و یعلمکم الله [۷] تقوای الهی داشته باشید و خداوند به شما می‌آموزد و تعلیم می‌کند . می‌گویند ذکر این دو جمله پشت سر یکدیگر اشعاری دارد که تقوا تأثیر دارد در اینکه انسان مورد موهبت افاضه تعلیم الهی قرار گیرد .
در کلام رسول اکرم است: جاهدوا انفسکم علی اهوائکم تحل قلوبکم الحکمة با هوا و هوسهای نفسانی مبارزه کنید تا حکمت در دل شما وارد شود . حدیث دیگری است نبوی که الان یادم نیست در کتب حدیث عین جمله‌های آنرا دیده باشم ولی نقل این حدیث در سایر کتب خیلی معروف و مشهور است ، و آن اینست : من اخلص لله اربعین صباحا جرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه [۸] هر کس چهل روز خود را خالص برای خدا قرار دهد چشمه‌های حکمت از زمین دلش به مجرای زبانش جاری می‌شود . ولی عینا همین مضمون ، هر چند با عین این الفاظ نیست در اصول کافی ، باب اخلاص [۹] ، از امام باقر ( ع ) نقل شده : " ما اخلص العبد الایمان بالله عزو جل اربعین یوما - او قال ما اجمل عبد ذکر الله عز و جل اربعین یوما - الا زهده الله عز و جل فی الدنیا ، و بصره داءها و دواءها ، فاثبت الحکمة فی قلبه ، و انطق بها لسانه " یعنی بنده‌ای چهل روز ایمان خودش را خالص نکرده است ، یا گفت بنده‌ای چهل روز خدا را خوب یاد نکرده است ( این تردید از راوی حدیث است ) مگر آنکه خداوند به او زهد عنایت کرده و او را نسبت به دردها و دواهای این دنیا بصیرت داده و حکمت را در دل او قرار داده و به زبان او جاری ساخته است .
حافظ در این دو بیت نظر به همین حدیث معروف دارد که می‌گوید :
• شنیدم رهروی در سرزمینیکه‌ای صوفی شراب آنگه شود صاف • همی گفت این معما با قرینیکه در شیشه بماند اربعینی در تفسیر المیزان از کتب اهل تسنن نقل می‌کند که رسول اکرم فرمود : لولا تکثیر فی کلامکم، و تمریج فی قلوبکم لرایتم ما اری و لسمعتم ما اسمع یعنی اگر زیاده روی در سخن گفتن شما ، و هرزه چرانی در دل شما نبود هر چه من می‌بینم شما می‌دیدید و هر چه می‌شنوم می‌شنیدید . کلمه " تمریج " از ماده " مرج " است و به معنای چمن و سرزمین علفزار است که معمولا هر نوع حیوانی در آنجا وارد می‌شود و راه می‌رود و می‌چرد . می‌خواهد بفرماید زمین دل شما مثل آن علفزارهای بی در و سر است که هر حیوانی در آنجا راه دارد و قدم می‌گذارد . در حدیث دیگر امام صادق ( ع ) می‌فرماید : لولا ان الشیاطین یحومون حول قلوب بنی آدم لنظروا الی ملکوت السموات [۱۰] اگر نبود که شیاطین در اطراف دلهای فرزندان آدم حرکت می‌کنند آنها ملکوت آسمانها را مشاهده می‌کردند . از اینگونه بیانات در آثار دینی ما زیاد است که یا به طور مستقیم تقوا و پاکی از گناه را در بصیرت و روشن بینی روح مؤثر دانسته است ، و یا به طور غیرمستقیم این مطلب را بیان می‌کند ، مثل اینکه تأثیر هواپرستی و از کف دادن زمام تقوا را در تاریک شدن روح و تیرگی دل و خاموش شدن نور عقل بیان کرده است . امیرالمؤمنین سلام الله علیه می‌فرماید : من عشق شیئا اعشی بصره ، و امرض قلبه [۱۱] هرکس نسبت به چیزی محبت مفرط پیدا کند ، چشم وی را کور ( یا شبکور ) می‌کند و قلب او را بیمار می‌نماید . هم او می‌فرماید : عجب المرء بنفسه احد حساد عقله [۱۲] یعنی خودپسندی انسان یکی از چیزهائی است که با عقل وی حسادت و دشمنی می‌ورزد . و نیز می‌فرماید اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع [۱۳] یعنی بیشتر زمین خوردنهای عقل آنجاست که برق طمع ، جستن می‌کند .
این یک منطق مسلم است در معارف اسلامی . بعدها هم آثار این منطق را در ادبیات اسلامی چه عربی و چه فارسی زیاد می‌بینیم . ادبا و فضلای ما این حقیقت را اقتباس کرده و به کار برده‌اند ، و می‌توان گفت یکی از پایه‌های ادبیات اسلامی روی همین منطق گذاشته شده . به عنوان نمونه از ادبیات عرب بیتی از قصیده نونیه معروف ابوالفتح بستی را شاهد می‌آورم ، می‌گوید:
• زیاده المرء فی دنیاه نقصانو کل وجدان حظ لا ثبات لهو کن علی الخیر معوانا لذی املمن کان للخیر مناعا فلیس لهاحسن الی الناس تستعبد قلوبهم • و ربحه غیر محض الخیر خسرانفان معناه فی التحقیق فقدانیرجو نداک فان الحر معوانعلی الحقیقة اخوان و اخدانفطال ما استعبد الانسان احسان [۱۴]
این قصیده یکی از شاهکارهای ادبیات عرب شمرده شده . آن بیت از این قصیده که مورد استشهادم بود ، این است :
• هما رضیعا لبان حکمة و تقی • و ساکنا وطن مال و طغیان یعنی دو چیز هستند که از یک پستان شیر خورده‌اند . آن دو ، حکمت است و تقوا . و دو چیز است که اهل یک وطن و در یک جا قرار دارند .
• حقیقت سرائی است آراستهنبینی که هر جا که برخاست گرد • هوا و هوس گرد برخاستهنبیند نظر گرچه بیناست مرد در گلستان می‌گوید :
• بدوزد شره دیده هوشمند • در آرد طمع مرغ و ماهی به بند حافظ می‌گوید :
• جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی • غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد از اینگونه بیانات و تعبیرات در ادبیات عربی و فارسی زیاد است . پس ، از لحاظ دین اسلام و از لحاظ فرهنگ اسلامی این مطلب یک اصل مسلم است . حالا لازم است که به اصطلاح از لحاظ منطق علمی و فلسفی هم بحثی بکنیم و ببینیم که چه رابطه‌ای بین تقوا و بین روشن بینی موجود است ؟
چطور ممکن است تقوا که یک فضیلت اخلاقی است و مربوط به طرز عمل انسان است ، در دستگاه عقل و فکر و قوه قضاوت انسان تأثیر داشته باشد و منشأ آن شود که انسان به دریافت حکمتهائی نائل گردد که بدون داشتن تقوا موفق به دریافت آن حکمتها نمی‌شود ؟ من مخصوصا توجه به این مطلب دارم که خیلی از افراد باور نمی‌کنند که این یک مطلب درستی باشد ، این را چیزی از نوع تخیل می‌دانند و تنها ارزش شعری و خیالی برایش قائلند . یادم هست در چند سال پیش یکی از نوشته‌های یکی از طرفداران فلسفه مادی را می‌خواندم که به همین مطلب حمله و مسخره کرده بود .
نوشته بود مگر تقوا و مجاهده نفس ، سوهان و سنباده است که روح آدمی را صیقل دهد و جلا ببخشد ؟ !

تقوا و حکمت عملی

این نکته را اول باید بگویم که آن حکمتی که به اصطلاح مولود تقوا است و آن روشنی و فرقانی که در اثر تقوا پیدا می‌شود حکمت عملی است نه حکمت نظری . حکما اصطلاحی دارند که عقل را منقسم می‌کنند به دو قسم : عقل نظری و عقل عملی . البته مقصود این نیست که در هر کسی دو قوه عاقله هست ، بلکه مقصود اینست که قوه عاقله انسان دو نوع محصول فکر و اندیشه دارد که از اساس با هم اختلاف دارند : افکار و اندیشه‌های نظری ، و افکار و اندیشه‌های عملی .
فعلا مقتضی نیست که در اطراف این مبحث فلسفی صحبت کنم و فرق افکار و اندیشه‌های نظری و عملی را ذکر کنم زیرا خود این مطلب اگر بنا باشد در اطرافش صحبت شود بیش از یک سخنرانی وقت می‌گیرد . همینقدر اجمالا عرض می‌کنم که عقل نظری همان است که مبنای علوم طبیعی و ریاضی و فلسفه الهی است . این علوم همه در این جهت شرکت دارند که کار عقل در آن علوم قضاوت دربارهٔ واقعیتها است که فلان شی ء اینطور است و یا آنطور ؟ فلان اثر و فلان خاصیت را دارد یا ندارد ؟
آیا فلان معنا حقیقت دارد یا ندارد ؟ و اما عقل عملی آنست که مبنای علوم زندگی است ، مبنای اصول اخلاقی است ، و به قول قدما مبنای علم اخلاق و تدبیر منزل و سیاست مدن است . در عقل عملی مورد قضاوت ، واقعیتی از واقعیتها نیست که آیا اینچنین است یا آنچنان ؟ مورد قضاوت ، وظیفه و تکلیف است : آیا " باید " این کار را بکنم یا آن کار را ؟ اینطور عمل کنم یا آنطور ؟ عقل عملی همان است که مفهوم خوبی و بدی و حسن و قبح و باید و نباید و امر و نهی و امثال اینها را خلق می‌کند . راهی که انسان در زندگی انتخاب می‌کند مربوط به طرز کار کردن و طرز قضاوت عقلی عملی او است و مستقیما ربطی به طرز کار و طرز قضاوت عقل نظری وی ندارد . اینکه در آثار دینی وارد شده که تقوا عقل را روشن می‌کند و دریچه حکمت را به روی انسان می‌گشاید - همچنانکه لحن خود آنها دلالت دارد - همه مربوط به عقل عملی است ، یعنی در اثر تقوا انسان بهتر درد خود و دوای خود و راهی که باید در زندگی پیش بگیرد می‌شناسد ، ربطی به عقل نظری ندارد ، یعنی مقصود این نیست که تقوا در عقل نظری تأثیری دارد و آدمی اگر تقوا داشته باشد بهتر دروس ریاضی و یا طبیعی را می‌فهمد و مشکلات آن علوم را حل می‌کند .
حتی در فلسفه الهی نیز تا آنجا که جنبه فلسفه دارد و سر و کارش با منطق و استدلال است و می‌خواهد با پای استدلال گام بردارد و مقدمات در فکر خود ترتیب می‌دهد تا به نتیجه برسد همینطور است .
در نوعی دیگر از معارف ربوبی ، تقوا و پاکی و مجاهدت تأثیر دارد ولی آنجا دیگر پای عقل نظری و فلسفه و استدلال و منطق و ترتیب مقدمات و سلوک فکری از نتیجه به مقدمه و از مقدمه به نتیجه نیست . مقصود اینست : این حقیقت که بیان شده که تقوا موجب ازدیاد حکمت و ازدیاد بصیرت و روشن بینی می‌شود ناظر به مسائل نظری و عقل نظری نیست ، و شاید علت اینکه در نظر بعضیها قبول این مطلب اینقدر مشکل آمده همین است که این مطلب را به حدود عقل نظری توسعه داده‌اند . و اما نسبت به عقل عملی البته مطلب همینطور است ، و می‌توان گفت قبل از هر استدلال و تقریبی ، تجرب گواه این مطلب است . واقعا تقوا و پاکی و رام کردن نفس اماره در روشن بینی و اعانت به عقل تأثیر دارد ولی البته نه به این معنی که عقل فی المثل به منزله چراغ است و تقوا به منزله روغن آن چراغ ، و یا اینکه دستگاه عقل به منزله یک کارخانه مولد روشنائی است که فعلا فلان مقدار کیلووات برق می‌دهد و تقوا که آمد فلان مقدار کیلووات دیگر بر برق این کارخانه می‌افزاید . نه ، اینطورها نیست ، طور دیگر است . برای توضیح مقدمه‌ای عرض می‌کنم .

دشمن دشمنان عقل

از کلمات علی ( ع ) است : اصدقاؤک ثلاثة ، و اعداوک ثلاثة یعنی تو سه نوع دوست و سه نوع دشمن داری . فاصدقاؤک : صدیقک و صدیق صدیقک و عدو عدوک یعنی دوستان تو یکی آنکس است که مستقیما دوست خود تو است ، دومی دوست دوست تو است ، سومی دشمن دشمن تو است ، و اعداؤک : عدوک و عدو صدیقک و صدیق عدوک [۱۵]دشمنان تو عبارت است از آنکه مستقیما با خود تو دشمن است ، و آنکس که دشمن دوست تو است ، و آنکس که دوست دشمن تو است .
مقصودم از نقل این کلام این بود که یکی از انواع دوستان ، دشمن دشمن است . علت اینکه دشمن دشمن به منزله دوست خوانده شده این است که دشمن را ضعیف می‌کند و دست وی را می‌بندد و از این راه به انسان کمک می‌کند .
این خود یک حساب و قاعده‌ای است که دشمن دشمن مانند دوست ، است آدمی را تقویت می‌کند . این قاعده که در افراد جاری است ، در حالات و قوای معنوی انسان هم جاری است . قوای معنوی انسان در یکدیگر تأثیر می‌کنند ، و احیانا تأثیر مخالف می‌نمایند و اثر یکدیگر را خنثی می‌کنند .
این مطلب جای انکار نیست . در قدیم و جدید به تضادی که کم و بیش بین قوای مختلفه وجود انسان هست توجه شده ، و این خود داستان مفصلی دارد .

راز تأثیر تقوا در روشن بینی

یکی از حالات و قوائی که در عقل انسان یعنی در عقل عملی انسان یعنی در طرز تفکر عملی انسان که مفهوم خوب و بد و خیر و شر و درست و نادرست و لازم و غیر لازم و وظیفه و تکلیف و اینکه الان چه می‌بایست بکنم و چه نمی‌بایست بکنم و اینگونه معانی و مفاهیم را بسازد تأثیر دارد ، طغیان هوا و هوسها و مطامع و احساسات لجاج آمیز و تعصب آمیز و امثال اینها است ، زیرا منطقه و حوزه عقلی عملی انسان به دلیل اینکه مربوط به عمل انسان است همان حوزه و منطقه احساسات و تمایلات و شهوات است .
این امور اگر از حد اعتدال خارج شوند و انسان محکوم اینها باشد نه حاکم بر اینها ، در برابر فرمان عقل فرمان می‌دهند ، در برابر ندای عقل و وجدان فریاد و غوغا می‌کنند ، برای ندای عقل حکم پارازیت را پیدا می‌کنند ، دیگر آدمی ندای عقل خویش را نمی‌شنود ، در برابر چراغ عقل گرد و غبار و دود و مه ایجاد می‌کنند ، دیگر چراغ عقل نمی‌تواند پرتو افکنی کند . فی المثل ما که در این فضا الان نشسته‌ایم و می گوئیم و می‌شنویم و می‌بینیم ، به حکم اینست که یک نفر سخن می‌گوید و دیگران سکوت کرده‌اند ، چراغها نور می‌دهند و فضا هم صاف و شفاف است . ولی اگر در همین فضا با این یک نفر سایرین هم هرکس برای خودش حرفی بزند و با صدای بلند آوازی بخواند بدیهی است که حتی خود گوینده هم ندای خود را نخواهد شنید . و اگر این فضا پر از دود و غبار باشد کسی کسی را نخواهد دید . اینست که گفته‌اند :
• حقیقت سرائی است آراستهنبینی که هر جا که برخاست گرد • هوا و هوس گرد برخاستهنبیند نظر گرچه بیناست مرد و یا گفته‌اند :
• جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی • غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد و یا گفته‌اند :
• چون غرض آمد هنر پوشیده شد • صد حجاب از دل به سوی دیده شد برای مثال جوان محصلی را در نظر می‌گیریم . این جوان از مدرسه برگشته فکر می‌کند لازم است درسهایش را حاضر کند ، برای این کار چندین ساعت بنشیند و بخواند و بنویسد و فکر کند ، زیرا بدیهی است نتیجه لاقیدی و تنبلی مردود شدن و جاهل ماندن و عقب ماندن و هزارها بدبختی است . این ندای عقل او است . در مقابل این ندا ممکن است فریادی از شهوت و میل به گردش و چشم چرانی و عیاشی در وجود او باشد که او را آرام نگذارد . بدیهی است که اگر این فریادها زیاد باشد ، جوان ندای عقل خود را نشنیده و چراغ فطرت را ندیده می‌گیرد و با خود می‌گوید فعلا برویم خوش باشیم تا ببینیم بعدها چه می‌شود . پس اینگونه هواها و هوسها اگر در وجود انسان باشند ، تأثیر عقل را ضعیف می‌کنند ، اثر عقل را خنثی می‌کنند ، و به تعبیر دیگر این هوا و هوسها با عقل آدمی دشمنی می‌ورزند . در حدیث است که امام صادق ( ع ) فرمود : الهوی عدو العقل .[۱۶] هوا و هوس دشمن عقل است .
علی ( ع ) دربارهٔ عجب و خودپسندی فرمود : عجب المرء بنفسه احد حساد عقله [۱۷] خودپسندی انسان یکی از اموری است که با عقل وی حسادت و دشمنی می‌ورزد . دربارهٔ طمع فرمود : أکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع [۱۸] بیشتر زمین خوردنهای عقل آنجا است که برق طمع ، جستن می‌کند .
• بدوزد شره دیده هوشمند • در آرد طمع مرغ و ماهی به بند رسول اکرم ( ص ) می‌فرماید : اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک [۱۹] یعنی بالاترین دشمنان تو همان نفس اماره و احساسات سرکش تو است که از همه به تو نزدیکتر است و در میان دو پهلویت قرار گرفته است .
علت اینکه این دشمن بالاترین دشمنان است واضح است ، زیرا دشمن عقل است که بهترین دوست انسان است . هم رسول اکرم ( ص ) فرمود : صدیق کل امرء عقله[۲۰]یعنی دوست واقعی هرکس عقل او است .
از هر دشمنی با نیروی عقل می‌توان دفاع کرد . اگر دشمنی پیدا شود که بتواند عقل را بدزدد پس او از همه خطرناکتر است . صائب تبریزی شعری دارد که مثل اینست که ترجمه همان حدیث نبوی است ، می‌گوید : بستر راحت چه اندازیم بهر خواب خوش ما که چون دل دشمنی داریم در پهلوی خویش پس توجه به این مطلب لازم است که حالات و قوای معنوی انسان به حکم تضاد و تزاحمی که میان بعضی با بعضی دیگر است در یکدیگر تأثیر مخالف می‌کنند و تقریبا اثر یکدیگر را خنثی می‌کنند ، و به عبارت دیگر با یکدیگر دشمنی و حسادت می‌ورزند . از آنجمله است دشمنی هوا و هوس با عقل . از همین جا معنای تأثیر تقوا در تقویت عقل و ازدیاد بصیرت و روشن بینی دست عقل را باز می‌کند و به وی آزادی می‌دهد : عتق من کل ملکة . حکما اینگونه عاملها را که به طور غیر مستقیم تأثیر دارند فاعل بالعرض می‌نامند . می‌گویند فاعل یا بالذات است و یا بالعرض . فاعل بالذات آنست که اثر ، مستقیما از خود او تولید شده ، و فاعل بالعرض آنست که اثر ، مولود علت دیگری است و کار این علت کار دیگری است مثل اینکه مانع را برطرف کرده است ، و همینکه مانع برطرف شد آن علت دیگر اثر خود را تولید می‌کند ، ولی بشر همین را کافی می‌داند که آن اثر را به این علت زایل کننده مانع هم نسبت بدهد .
اگر انسان در هر چیزی شک کند در این مطلب نمی‌تواند شک کند که خشم و شهوت و طمع و حسد و لجاج و تعصب و خودپسندی و نظائر این امور آدمی را در زندگی کور و کر می‌کند . آدمی پیش هوس کور و کر است . آیا می‌توان در این مطلب شک کرد که یکی از حالات عادی و معمولی بشر اینست که عیب را در خود نمی‌بیند و در دیگران می‌بیند و حال آنکه خودش بیشتر به آن عیب مبتلا است ؟ آیا علت این نابینائی نسبت به عیب خود جز عجب و خودپسندی و مغروری چیز دیگری هست ؟
آیا تردیدی هست که مردمان متقی که مجاهده اخلاقی دارند و بر عجب و طمع و سایر رذائل نفسانی فائق آمده‌اند بهتر و روشنتر عیب خود و درد خود را درک می‌کنند ؟ و آیا برای انسان علم و حکمتی مفیدتر از اینکه خود را و عیب خود را و راه اصلاح خود را بشناسد وجود دارد ؟
اگر توفیقی پیدا کنیم که با نیروی تقوا نفس اماره را رام و مطیع نمائیم آنوقت خواهیم دید چه خوب راه سعادت را درک می‌کنیم و چه خوب می‌فهمیم و چه روشن می‌بینیم و چه خوب عقل ما به ما الهام می‌کند .
آنوقت می‌فهمیم که این مسائل چندان هم پیچیده و محتاج به استدلال نبوده ، خیلی واضح و روشن بوده ، فقط غوغاها و پارازیتها نمی‌گذاشته‌اند که ما تعلیم عقل خود را بشنویم .
آیا هوش غیر از عقل است ؟
گاهی افرادی دیده می‌شوند که در مسائل علمی بسیار زیرک و با هوشند و از دیگران خیلی جلواند ، ولی همین اشخاص در مسئله زندگی و راهی که باید انتخاب کنند مثل آدمهای گیج و متحیراند ، افرادی که هوششان در علمیات از اینها خیلی عقبتر است مصالح زندگی را بهتر و روشنتر می‌بینند .
لهذا این فکر پیش آمده که در انسان دو چیز است یکی هوش و یکی عقل ، بعضی با هوشترند و بعضی عاقلتر . ولی حقیقت اینست که ما دو قوه نداریم یکی به نام عقل و دیگری به نام هوش . افراد باهوشی که در مسائل عملی گیج و مبهوت و متحیرند علتش همان است که عرض شد ، در اثر طغیان دشمنان عقل اثر عقلشان خنثی شده ، پارازیتها نمی‌گذارند که فرمان عقل خود را بشنوند . اینگونه اشخاص پارازیت وجودشان زیاد است ، نه اینکه در عقل خود کم و کسری داشته باشند . در اول سخن اشاره کردم که تقوا و مجاهده اخلاقی و طهارت روح ، در آنچه مربوط به حوزه عقل نظری است هیچگونه تأثیری ندارد . حتی فلسفه الهی نیز وابستگی به این معانی اخلاقی ندارد . و اشاره کردم که در عین حال به نحو دیگری تقوا و مجاهده اخلاقی در تحصیل معارف الهی مؤثر است . این مطلب احتیاج به بحث مستقل دارد و چون آنچه فعلا گفتم می‌فرماید : قد احیی عقله ، و امات نفسه حتی دق جلیله ، و لطف غلیظه ، و برق له لامع کثیر البرق ، فابان له الطریق ، و سلک به السبیل ، فتدافعته الابواب الی باب السلامه [۲۱] عقل خویش را زنده کرده و نفس اماره را می‌رانده است تا آنجا که اثر این مجاهدت در بدن وی ظاهر شده و استخوان وی را نازک و غلظت وجود وی را تبدیل به لطافت کرده . در این موقع برقی شدید برای وی می‌جهد و راه را به او نشان می‌دهد و او را در راه می‌اندازد و پیوسته از این در به آن در و از این مرحله به آن مرحله او را حرکت می‌دهد تا می‌رسد به آنجا که باب سلامت مطلق است .
یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الی النور باذنه و یهدیهم الی صراط مستقیم [۲۲] .
===تقوا و تلطیف احساسات=== تقوا و طهارت در یک ناحیه دیگر هم تأثیر دارد و آن ناحیه عواطف و احساسات است . که احساسات را رقیق تر و لطیف تر می‌کند . اینطور نیست که آدم با تقوا که خود را از پلیدیها و کارهای زشت و کثیف ، از ریا و تملق ، از بندگی و کاسه لیسی دور نگهداشته ، ساحت ضمیر خود را پاک نگهداشته ، عزت ومناعت و آزادمنشی خود را حفظ کرده ، توجهش به معنا بوده ، نه به ماده ، یک همچو شخصی نوع احساساتش با احساسات یک آدم غرق در فحشاء و پلیدی و غرق در مادیات یکی باشد .
مسلما احساسات او عالی تر و رقیق تر و لطیف تر است ، تأثرات او در مقابل زیبائیهای معنوی بیشتر است ، دنیا را طور دیگری و با زیبائی دیگری می‌بیند ، آن جمال عقلی که در عالم وجود است بهتر حس می‌کند .
گاهی این مسئله طرح می‌شود که چرا دیگر شعرائی مثل سابق پیدا نمی‌شود ؟ چرا دیگر آن لطف و رقت که مثلا در گفته‌های سعدی و حافظ هست امروز پیدا نمی‌شود ؟ و حال آنکه همه چیز پیش رفته و ترقی کرده ، علم جلو رفته و افکار ترقی نموده ، دنیا از هر جهت پیش رفته .
[ خداوند به سبب آن ، کسانی را که خشنودی او را می‌جویند به راه‌های سلامتی هدایت می‌کند ، و به اذن خویش ایشان را از تاریکیها به سوی نور بیرون می‌برد ، و به راه راست هدایت می‌نماید ] .
اگر به شعرای معاصر بر نخورد ، عقیده شخصی من اینست که علت این امر یک چیز است و آن اینکه علاوه بر ذوق طبیعی و قدرت خلاقه فکری ، یک رقت و لطافت و حساسیت دیگر در ضمیر لازم است . این رقت و لطافت وقتی پیدا می‌شود که شخص توجه بیشتری به تقوا و معنویت داشته باشد ، اسیر دیو خشم و شهوت نباشد ، آزادگی و وارستگی داشته باشد . اگر عده‌ای اصرار دارند که شاعران روشن ضمیر گذشته را هم مثل خودشان آلوده و پلید معرفی کنند و این معما را حل نشدنی جلوه دهند مطلب دیگری است .
عقیده شخصی من اینست که آدم پلید و آلوده هر اندازه قدرت هوش و ذکاوتش زیاد باشد از درک لطفهای معنوی و روحی عاجز است و نمی‌تواند آنطور معانی لطیف و رقیق که در سخنان بعضی دیده می‌شود ابداع کند .

تقوا و نیروی پیروزی بر شدائد

اما اثر دیگر تقوا که قرآن کریم می‌فرماید : و من یتق الله یجعل له مخرجا هر کس که تقوای خدا داشته باشد خداوند برای او راه بیرون شدن از سختیها و شدائد را قرار می‌دهد ، ایضا می‌فرماید : و من یتق الله یجعل له من امره یسرا هرکس که تقوای الهی داشته باشد خداوند یک نوع سهولت و آسانی در کار او قرار می‌دهد ، امیرالمؤمنین سلام الله علیه می‌فرماید : فمن اخذ بالتقوی عزبت عنه الشدائد بعد دنوها ، و احلولت له الامور بعد مرارتها ، و انفرجت عنه الامواج بعد تراکمها ، و أسهلت له الصعاب بعد انصابها یعنی هرکس که چنگ به دامن تقوا بزند سختیها و شدائد بعد از آنکه به او نزدیک شده‌اند از او دور می‌شوند و کارها که بر ذائقه او تلخ آمده‌اند برایش شیرین می‌شوند ، موجها که روی هم جمع شده‌اند و می‌خواهند او را به کام بکشند از او کنار می‌روند ، امور پر مشقت بر او آسان می‌گردد . در اینجا نیز سؤالی طرح می‌شود که چه رابطه‌ای میان تقوا که یک خصیصه روحی و اخلاقی است ، با پیروزی بر مشکلات و شدائد وجود دارد .

دو نوع مضیقه و تنگنا

در اینجا مقدمه باید عرض کنم که مضیقه‌ها و تنگناهائی که برای انسان پیش می‌آید و سختیهائی که انسان در آن سختیها واقع می‌شود دو نوع است : یک نوع مضیقه هائی است که اختیار و اراده انسان هیچگونه دخالتی در آنها ندارد ، مثل اینکه سوار هواپیما می‌شود و هواپیما خراب می‌گردد ، و یا آنکه سوار کشتی است و دریا طوفانی می‌شود ، خطر غرق شدن وجود دارد ، و امثال این شدتها و گرفتاریهائی که برای هر کسی ممکن است پیش بیاید بدون آنکه قابل پیش بینی باشد و اراده و اختیار انسان در آن دخالت داشته باشد .
و نوع دیگر از ابتلاها و مضایق و گرفتاریها آنها است که اراده و اختیار انسان در اینکه وارد آن گرفتاریها بشود و یا نشود و اگر وارد شد چگونه خارج شود دخالت دارد ، و به تعبیر دیگر گرفتاریهای اخلاقی و اجتماعی . پس در اینجا دو مسئله پیش می‌آید : یکی تأثیر تقوا در نجات انسان از گرفتاریهای نوع اول و دیگر تأثیر تقوا در نجات از گرفتاریهای نوع دوم .
اما در قسمت اول من الان نمی‌توانم اظهار نظر کنم که بیان قرآن شامل نجات از این نوع گرفتاریها هم هست یا نیست . البته هیچ مانعی نیست که یک همچو ناموسی در جهان باشد و یک نوع ضمانت الهی بوده باشد ، نظیر استجابت دعا ، ولی جمله‌ای هست در نهج البلاغه که می‌توان آن را به منزله تفسیر این مطلب تلقی کرد که منظور ، نجات از گرفتاریهای نوع دوم است . در خطبه ۱۸۱ می‌فرماید : و اعلموا انه من یتق الله یجعل له مخرجا من الفتن ، و نورا من الظلم . بدانید که هر که تقوای الهی داشته باشد خداوند برای او راه بیرون شدن از فتنه‌ها ، و نوری به جای تاریکی قرار می‌دهد . فتنه‌ها همان ابتلائات سوء و گرفتاریهای اخلاقی و اجتماعی است . گرفتاریهای نوع اول نادرالوجود است . عمده گرفتاریها و شدائد و مضایقی که برای انسان پیش می‌آید و زندگی را تلخ و شقاوت آلود می‌کند و هرگونه سعادت دنیوی و اخروی را از انسان سلب می‌کند همین فتنه‌ها و ابتلائات سوء و گرفتاریهای اخلاقی و اجتماعی است . با توجه به اینکه منشأ بیشتر گرفتاریهای هر کسی خود او است و هر کسی خودش بالاترین دشمنان خودش است - اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک هر کسی خودش سرنوشت خود را تعیین می‌کند ، غالب رفتارهای هر کسی با خودش خصمانه است .
• دشمن به دشمن آن نپسندد که بی خرد • با نفس خود کند به مراد هوای خویش اغلب گرفتاریهائی که برای ما پیش می‌آید از خارج نیامده ، خودمان برای خودمان درست کرده‌ایم . من در زندگی خودم و همچنین در زندگی اشخاصی که تحت مطالعه من بوده‌اند تجربه کرده‌ام دیده‌ام همینطور است . با توجه به اینها خوب واضح می‌شود که سلاح تقوا چه اندازه مؤثر است در اینکه انسان را از فتنه‌ها دور نگه می‌دارد ، به فرض اینکه در فتنه واقع شد تقوا او را نجات می‌دهد . قرآن کریم در سوره اعراف آیه ۲۰۱ می‌فرماید : ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون مردمان با تقوا اگر هم احیانا خیالی از شیطان بر آنها بگذرد و جان آنها را لمس کند و روح آنها را تاریک نماید تذکر پیدا کرده و به یاد خدا می‌افتند و بصیرت خود را باز می‌یابند . به همین دلیل که تقوا اثر اول یعنی روشن بینی و ازدیاد بصیرت را به دنبال خود دارد ، اثر دوم یعنی نجات از مهالک و مضایق را دارد .
گرفتاریها و شدائد در تاریکی پیدا می‌شود ، تاریکی غبار معاصی و گناهان و هواها و هوسها . وقتی که نور تقوا پیدا شد راه از چاه تمیز داده می‌شود و انسان کمتر گرفتار می‌شود و اگر گرفتار شد در روشنی تقوا بهتر روزنه بیرون رفتن را پیدا می‌کند .
گذشته از همه اینها تقوا و خود نگهداری سبب می‌شود که انسان نیروهای ذخیره وجود خود را در راه‌های لغو و لهو و حرام هدر ندهد ، همیشه نیروی ذخیره داشته باشد . بدیهی است که آدم نیرومند و با اراده و با شخصیت بهتر تصمیم می‌گیرد و بهتر می‌تواند خود را نجات بدهد . همان طوری که نور و روشنائی داشتن ، راهی و وسیله‌ای است برای نجات و رهائی ، قوت و نیرو داشتن نیز به نوبه خود راه و وسیله‌ای است که خداوند متعال قرار داده است . در اواخر سوره مبارکه یوسف آیه‌ای است که به منزله نتیجه گیری از آن داستان عجیب و پرهیجان است . داستان حضرت یوسف را کم و بیش همه شنیده‌اید . آنجا که داستان نزدیک است به آخر برسد یعنی بعد از آنکه یوسف ، عزیز مصر می‌گردد و برادران یوسف در اثر قحطی برای تهیه غله از کنعان به مصر می‌آیند و آنها یوسف را نمی‌شناسند ولی یوسف آنها را می‌شناسد و یوسف به بهانه‌ای " بنیامین " را که از طرف مادر هم با یوسف برادر بود پیش خود نگه می‌دارد . در این وقت برای بار دوم برادران می‌آیند و با گردن کج و التماس از یوسف گندم می‌خواهند و حالت عجز و التماس خاصی به خود می‌گیرند ، و چقدر خوب قرآن کریم منظره تذلل و زاری و کوچکی آنها را در این آیه مجسم کرده است ! گفتند : یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین ای عزیز و ای مهتر ! ما و خانواده مان بدبخت شده‌ایم و وجه ناقابلی برای خرید گندم با خود آورده‌ایم . کیل تمام به ما بده و بر ما مسکینان تصدق کن . خداوند به تصدق کنندگان پاداش می‌دهد .
یوسف تا این وقت خودش را معرفی نکرده بود . در این وقت خواست خودش را به آنها بشناساند : قال هل علمتم ما فعلتم بیوسف و اخیه اذ انتم جاهلون گفت : یادتان هست که از روی جهالت و نادانی با یوسف و برادرش چه کردید ؟ همینکه این جمله را گفت که آیا یادتان هست با یوسف و برادرش چه کردید آنها یکه خوردند قالواء انک لانت یوسف گفتند آیا تو یوسف هستی ؟ قال انا یوسف و هذا اخی قد من الله علینا گفت بلی من یوسفم و این هم برادر من است . خداوند عنایت و لطف خاص خود را شامل حال ما گردانید . انه من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین [۲۳] هر کس که تقوا و صبر داشته باشد ، خود نگهداری و مقاومت داشته باشد ، خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‌کند . اینکه می‌بینید ، نتیجه تقوا است ، نتیجه پاکی و خودنگهداری است . غلام شدم و زیر دست این و آن افتادم اما تقوا را حفظ کردم ، کارم به جائی رسید که متشخص‌ترین زنان مصر و یکی از زیباترین زنان مصر از من جوان بی اسم و رسم تقاضای کام گرفتن کرد ولی من خودم را در پناه تقوا نگه داشتم و گفتم رب السجن أحب الی مما یدعوننی الیه ( ۲ ) من زندان را بر این لذتهای مقرون به آلودگی ترجیح می‌دهم . تقوای آنروز ، مرا امروز عزیز مصر کرد .
تقوا و صبر و پاکی و نزاهت در این جهان گم نمی‌شود ، آدمی را از حضیض ذلت به اوج عزت می‌رساند . انه من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین . مثل اینست که قرآن کریم نتیجه داستان یوسف را در این یک جمله خلاصه کرده است که عاقبت از آن تقوا است . تقوا آدمی را از مهالک و شدائد بسیاری نجات می‌دهد و به اوج عزت می‌رساند و من یتق الله یجعل له مخرجابرای مردمان متقی که در همه حال خود را حفظ می‌کنند بن بست و شکست وجود ندارد .
وقتی که انسان کلمات و خطابات اباعبدالله ( ع ) را به خاندان محترمش می‌بیند که با چه ایمان و اطمینانی به آنها اطمینان می‌دهد غرق در حیرت می‌شود : یارب ! این چه روحیه و چه ایمان و چه اطمینان است و این تضمین را از کجا گرفته بود ؟ ! در کتب نوشته‌اند ثم ودع ثانیا اهل بیته برای بار دوم با اهل بیت خود وداع کرد ، به آنها گفت : استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظکم و حامیکم مهیا و آماده تحمل سختیها باشید و بدانید خداوند شما را حفظ و حمایت می‌کند و سینجیکم من شر الاعداء و یجعل عاقبة امرکم الی خیر شما را نجات خواهد داد و سرانجام کار شما را نیک خ واهد کرد و یعذب اعادیکم بانواع البلاء ، و یعوضکم الله عن هذه البلیة بانواع النعم و الکرامة دشمنان شما را به اقسام عذابها گرفتار خواهد کرد و به شما به عوض این شدائد و بلایا انواعی از نعمتها و کرامتها خواهد داد فلا تشکوا و لا تقولوا بالسنتکم ما ینقص من قدرکم [۲۴] مبادا شکایت کنید و مبادا جمله‌ای برزبان بیاورید که از قدر و قیمت شما بکاهد .
اطمینانی که حسین ( ع ) به پیروزی نهائی داشت و به خاندانش تلقین می‌کرد ، از همان آیه قرآن سرچشمه می‌گیرد که می‌فرماید : و من یتق الله یجعل له مخرجا . این تضمین را از قرآن گرفته بود . از نوع اطمینان و ایمانی است که یوسف صدیق داشت که هنگامی که به نتیجه تقوای خود رسید با خوشحالی و رضایت می‌گفت : انه من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین ولی امام حسین ( ع ) قبل از آنکه داستان به آخر برسد و به نتیجه برسد نتیجه را می‌دید .
کلمات شمرده حسین مثل تیر بر قلب خاندانش نشست . سختیها و اسارتها را تحمل کردند ولی در پناه صبر و تقوا ، عاقبت کارشان همانطور شد که حسین ( ع ) به آنها وعده داده بود و خداوند در قرآن تضمین کرده بود .
بعد از چندی می‌بینیم که زینب سلام الله علیها همان جمله‌های حسین را به الفاظ دیگر با یک دنیا اطمینان بازگو می‌کند . خطاب به یزید بن معاویه کرده می‌گوید : فکد کیدک ، و اسع سعیک ، و ناصب جهدک .
فو الله لا تمحوا ذکرنا ، و لا تمیت وحینا ، و لا تدرک امدنا ، و لا ترحض عنک عارها[۲۵] هر حیله‌ای که می‌خواهی بکار ببر و هر چه دلت می‌خواهد کوشش کن ، اما به خدا قسم که نخواهی توانست نام ما و محبوبیت و احترام ما را از بین ببری ، نمی‌توانی وحی زنده خدا را که در خاندان ما پیدا شده بمیرانی . برای تو جز عار و ننگ و رسوائی در این جهان چیزی باقی نمی‌ماند .

امر به معروف و نهی از منکر

این سخنرانی در ۱۳۳۹ / ۱۰ / ۲ در انجمن ماهانه دینی ایراد شده است .
بسم الله الرحمن الرحیم و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون[۲۶] . امر به معروف و نهی از منکر یکی از اصول عملی اسلام است ، و چون اصلی است که در خود قرآن مجید با صراحت و تأکید آمده و بعد در اخبار نبوی و آثار ائمه طاهرین دربارهٔ آن بسیار سخن گفته شده و بعد هم بزرگان و علماء دین در همه قرنها ، دوره به دوره و طبقه به طبقه ، دربارهٔ این اصل و اهمیت آن سخنها گفته و مطالبی نوشته‌اند ، در میان علماء اسلامی زیاد مورد بحث قرار گرفته ، و بیش از هر جا در کتب فقهیه مورد بحث و گفتگو و تحقیق قرار گرفته است .
[ و باید گروهی از شما باشند که به سوی خیر دعوت کنند و به کارهای خیر فرمان دهند و از زشتیها باز دارند و اینان رستگارانند ] .

مسائلی که فقها طرح می‌کنند

معمولا فقهاء - و همچنین غیر فقهاء که احیانا وارد این مطلب شده‌اند - بحث خود را در چند قسمت قرار می‌دهند . من نمی‌خواهم وارد آن قسمتها بشوم . به طور اشاره و فهرست آنها را ذکر می‌کنم : یکی بیان آیات زیادی که در قرآن مجید در این باب است و اخبار بسیاری که از رسول اکرم ( ص ) و یا ائمه طاهرین ( ع ) در این باب رسیده که به قول شهید ثانی کمر را می‌شکند . دیگر بحثی است در معنای معروف و منکر و تعریف آنها . و احیانا به مناسبت معنای معروف و منکر ، بعضی از فقهاء وارد بحث معروف کلامی حسن و قبح عقلی شده‌اند . دیگر اینکه آیا امر به معروف و نهی از منکر واجب عینی است یا واجب کفائی ؟ دیگر اینکه شرایط وجوب امر به معروف و نهی از منکر چیست ؟ چون هر تکلیفی و امر و نهیی شرائطی دارد . علاوه بر شرائط عامه مشهور از عقل و بلوغ و قدرت و حتی علم - به یک اعتبار - که هر تکلیفی مشروط به این امور است ، هر تکلیف بخصوصی ممکن است شرائط مخصوص به خود داشته باشد .
آیا امر به معروف و نهی از منکر نیز به سهم خود شرائط مخصوصی دارند یا نه ؟ معمولا فقهاء چهار شرط ذکر می‌کنند : یکی علم و معرفت ، دیگر احتمال اثر و نتیجه ، سوم نبودن ضرر و به تعبیر بعضی از فقهاء مترتب نشدن مفسده ، چهارم ادامه و اصرار متخلف ، یعنی آنکس که معروف را ترک کرده و یا مرتکب منکر شده خودش منصرف و نادم و پشیمان نشده باشد . مسئله دیگری که باز بحث می‌کنند مراتب و درجات امر به معروف و نهی از منکر است که در اخبار و احادیث به طور کلی وارد شده که سه درجه و سه مقام دارد : مرتبه قلب ، مرتبه زبان ، مرتبه دست . فقهاء هم این سه مرتبه را تشریح کرده و تفصیل داده‌اند و گفته‌اند در درجه اول مسلمان باید در قلب خود نسبت به خلاف کاریها و ترک واجبات الهی و ارتکاب منهیات دینی تنفری احساس نماید ، و کمترین مظهری که این تنفر قلبی می‌تواند داشته باشد یک عمل منفی است یعنی و ترک معاشرت ، و همچنین است اظهار تأسف و تکدر با قیافه . در مرتبه زبان هم باید اول از طریق پند و نصیحت و نرمی وارد شد و اگر فائده نکرد سخنان درشت و با خشونت به کار برده شود . برای مرتبه ید و عمل هم مراتبی ذکر کرده‌اند و غالبا متوجه این قضیه شده‌اند که گاهی احتیاج می‌افتد به اینکه اعمال زور و عنف بشود و بسا می‌شود صدمه‌ای برطرف وارد شود و جراحتی بردارد ، و یا آنکه احیانا ممکن است منجر به قتل کسی بشود .
به اینجا که می‌رسد فقهاء به اصطلاح توقف می‌کنند و می‌گویند این دیگر وظیفه عامه مردم نیست . عامه حق ندارند از پیش خود دست به اینگونه کارها بزنند . این مرتبه امر به معروف و نهی از منکر وظیفه حاکم شرعی و یا کسی است که از طرف حاکم شرعی اجازه و دستور این کار را داشته باشد . اگر به عامه مردم اجازه این کارها داده شود مستلزم هرج و مرج در اجتماع می‌شود . مسائل دیگری هم معمولا در ذیل مبحث امر به معروف و نهی از منکر از طرف فقهاء عنوان می‌شود که در حقیقت از این باب نیست ، باب جداگانه‌ای است ، از قبیل اینکه حدود و تعزیرات را چه کسی باید انجام دهد ؟ آیا در زمان غیبت امام این وظیفه متوجه فقهاء است یا نه ؟ . " حدود " عبارت است از مجازاتهائی که از طرف شارع اسلام حد و اندازه اش برای همه معین شده مثل حد دزدی و حد زنا . و " تعزیز " عبارت است از مجازاتهایی برای خلافکاریهائی که شارع اسلام برای آن خلافکاریها مجازاتهائی در حد و میزان معینی قرار نداده و آن را در هر موردی به نظر شخص حاکم قرار داده که بر حسب علل و عوامل مختلفی که در هر موضوع هست هر اندازه می‌داند و مصلحت اقتضا می‌کند آن را تعیین کند . حدود و تعزیرات هم مثل امر به معروف و نهی از منکر برای این جهت تشریع شده که جلو منکرات گرفته شود و کارهای خوب تأیید و تقویت شود . این بود خلاصه مطالبی که در اطراف آنها معمولا بحث می‌شود و ضمنا از همین مختصر معلوم می‌شود که طرز بحث و بیان در اطراف این مطلب چگونه بوده است . آنچه من می‌خواهم در حاشیه این مطلب صحبت کنم اشاره مختصری است به تاریخچه امر به معروف و نهی از منکر در اسلام از لحاظ عمل ، یعنی مسلمین چگونه و به چه نحو با این اصل روبرو شدند ؟ و چه جور عمل کردند و اجرا نمودند ؟ . در پایان ، بحث مختصر دیگری اضافه خواهم کرد .

حسبه و احتساب در تاریخ اسلام

در حدود هزار سال پیش تقریبا ، این اصل در جامعه اسلامی و حکومت اسلامی دائره و تشکیلاتی به وجود آورده که در تاریخ اسلام آن دائره ، دائره حسبه یا احتساب نامیده می‌شود و قرنها ادامه یافت .
من تاریخ دقیق پیدایش دائره حسبه رانمی دانم که از چه زمانی پیدا شده و به این نام نامیده شده ، ولی قدر مسلم اینست و شواهد تاریخی دلالت می‌کند که در قرن چهارم بوده است و علی الظاهر در قرن سوم پیدا شده باشد .
این دائره به عنوان امر به معروف و نهی از منکر درست شده و پایه دینی داشته و از شؤون حکومت بوده است ، همان طوری که تشکیلات و دوائر دیگری وجود داشته مثل دائره قضاء - که این هم تاریخچه‌ای دارد و از زمان خلیفه دوم امر قضا را شخص دیگر غیر از شخص خلیفه با فرمان خلیفه عهده دار شد و تدریجا توسعه پیدا کرد تا در عهد هارون ، وسیله ابویوسف شاگرد ابوحنیفه تشکیلات نسبة منظمی پیدا کرد و خود ابویوسف به عنوان قاضی القضاه در رأس تشکیلات قضائی قرار گرفت - و همچنین دائره دیگری بوده به نام " دیوان مظالم " که علی الظاهر کار شهربانی را انجام می‌داده ، و همچنین دوائر و مناصب زیادی از قبیل نقابت و غیره که در تواریخ مضبوط است . تمام این دوائر به نحوی وابسته به دستگاه خلافت و حکومت بوده است . به هر حال دائره حسبه همان دائره امر به معروف و نهی از منکر بوده و رنگ و صبغه دینی داشته . محتسبین و مخصوصا آنان که در رأس دائره حسبه بوده می‌بایست هم عالم و مطلع باشند و هم با ورع و تقوا و امانت ، و یک نوع احترام دینی در میان مردم داشته باشند . " محتسب " ناظر و مراقب اعمال مردم بوده که مرتکب منکرات نشوند و مخصوصا می خوارگی و می خواران را سخت تحت نظر قرار می‌داده . لهذا شعرائی که به نام می و محبوب تغزل می‌کرده‌اند از جور محتسب زیاد نالیده‌اند و کلمه محتسب را زیاد در اشعار خود به کار برده‌اند . گاهی خدا را شکر می‌کنند که محتسب نیست و یا محتسب از جهان رفت . شاید حافظ از همه بیشتر نام محتسب را در اشعار خود آورده است . از جمله می‌گوید :
• ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند • وز می جهان پر است و بت می گسار هم می‌گویند : نظر حافظ به امیر مبارزالدین است که مدتی برای جلب نظر مردم تظاهر به امر به معروف و نهی از منکر می‌کرد و مانند یک " محتسب " رفتار می‌کرد . نام محتسب را حافظ به او داد . و چون کار او تظاهر بود نه حقیقت ، لهذا در اواخر ، خود همه چیز را روی می خوارگی گذاشت ، مورد طعن و استهزاء حافظ و دیگران است . یا مثلا سعدی درباب دوم گلستان می‌گوید : چندان که مرا شیخ اجل شمس الدین ابوالفرج بن الجوزی ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشاره کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب ، هر وقت نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی : قاضی اربا ما نشنید بر فشاند دست را محتسب گر می‌خورد معذور دارد مست را از همین شعر سعدی معلوم است که قاضی غیر از محتسب بوده و قسمت قضاء غیر از قسمت احتساب بوده است . اصطلاح حسبه و احتساب در مورد امر به معروف و نهی از منکر یک اصطلاح مستحدثی است که از همان زمانهائی که دائره احتساب در حکومت اسلامی به وجود آمد این کلمه هم به معنای امر به معروف و نهی از منکر استعمال شد و الا در قرآن یا اخبار نبوی ( ص ) یا روایات ائمه اطهار ( ع ) این کلمه در مورد امر به معروف و نهی از منکر استعمال نشده . نه در اخبار و روایات شیعه این کلمه به این معنی دیده می‌شود و نه در اخبار و روایات اهل تسنن .
در دوره‌های بعد که این کلمه در اجتماع اسلامی برای خود جا پیدا کرد تدریجا در اصطلاح فقهاء و علماء هم راه پیدا کرد و بعضی باب امر به معروف و نهی از منکررا " باب الحسبه " نامیدند . در میان علماء شیعه آن مقداری که من دیده و اطلاع دارم ، از فقهاء ، شهید اول محمد بن مکی است که در کتاب " دروس " رسما تحت عنوان کتاب الحسبه از امر به معروف و نهی از منکر نام می‌برد ، و از محدثین ، مرحوم فیض کاشانی است در کتاب " وافی " . ولی مرحوم فیض حسبه را تعمیم داده به طوری که شامل کتاب جهاد و امر به معروف و نهی از منکر و کتاب حدود می‌شود .
صاحب " مجمع البحرین " هم با اینکه تنها درصدد تفسیر و شرح لغاتی است که در قرآن کریم یا احادیث آمده است و همان طوری که عرض کردم در قرآن کریم و حدیث این ماده به معنی امر به معروف و نهی از منکر نیامده ، در عین حال به ملاحظه اینکه در عصر صاحب " مجمع البحرین " این ماده به این معنی استعمال می‌شده ، می‌گوید : " الحسبة هو الامر بالمعروف و النهی عن المنکر " .
به هر حال همچو دائره‌ای به نام امر به معروف و نهی از منکر در تاریخ اسلام به وجود آمده و دایره وسیعی بوده است . هر چند حسبه و احتساب از آن نظر که وابسته به دستگاه حکومت و خلافت بوده نمی‌توانسته کاملا اسلامی باشد ، اما نظر به اینکه خواسته مردم در مورد اجرای احکام و مقررات اسلامی آنرا به وجود آورده بود ، نسبة دائره مفید و ثمر بخشی بوده است ، و حتی کتابهای بسیار خوب و نفیس در موضوع حسبه و وظائف محتسب نوشته شده است .
اخیرا کتابی دیدم به نام " معالم القربة فی احکام الحسبه " که یکی از فقهاء شافعیه نوشته است و یکنفر مستشرق اروپائی نسخه آنرا در اروپا به چاپ رسانیده است . کتاب نفیسی است . وقتی که انسان این کتابها را می‌بیند متوجه می‌شود که در گذشته به چه دقائقی از اصلاحات اجتماعی توجه و عنایت کرده‌اند و شعور دینی مسلمانان چقدر وسعت داشته ! روی احساس وظیفه دینی و شرعی و اصل امر به معروف و نهی از منکر وظیفه خود می‌دانسته‌اند که در جمیع شؤون زندگی اصلاحات به عمل آورند .

قلمروی دایره احتساب

جرجی زیدان می‌گوید دایره احتساب در قدیم همان کاری را می‌کرده که امروز شهرداریها می‌کنند . من عرض می‌کنم البته بسیاری از کارهائی که امروز شهرداری می‌کند در آنروز دائره احتساب انجام می‌داده است . مثلا در کتابهائی که راجع به وظیفه محتسب نوشته شده نوشته‌اند که محتسب باید مراقب باشد که لبنیات فروش روی شیر و ماست را بپوشد که مگس و حشرات روی آنها ننشیند و کثیف و آلوده نشود ، یا آن پارچه‌ای که قصاب یا لبنیاتی یا کبابی دم دستش دارد حداقل روزی یک بار با صابون شسته شود . لبنیاتی موظف است شبانه روزی یک بار ظرفی که شیر یا ماست خود را در آن ظرف می‌ریزد و می‌فروشد بشوید .
اگر حصار شهر خراب می‌شد وظیفه دایره حسبه بود که آنرا بسازد . اگر شهر از لحاظ آب در مضیقه قرار می‌گرفت وظیفه دایره حسبه بود که آب کافی تهیه کند . و از این قبیل امور که معمولا در زمان ما این کارها را شهرداریها انجام می‌دهند . ولی وظیفه دائره حسبه منحصر به این کارها نبود ، بسیاری از کارها را که امروز وظیفه شهربانی شمرده می‌شود آنروز محتسبین انجام می‌دادند . مثلا آنها بودند که با روزه خواری و می خوارگی و تظاهر و تجاهر به فسق مبارزه می‌کردند .
بسیاری از کارها و وظائف آنروز محتسبین ، امروز به کلی به زمین مانده است و هیچکس انجام نمی‌دهد مثل نظارت بر مساجد و منابر که مثلا واعظ حدیث دروغی نخواند ، مردم را به بدعتی دعوت نکند ، یا خود آرائی در منبر نکند و نخواهد از زنان دلربائی کند . این کارها چون وظیفه سازمان روحانیت است و مستقیما ربطی به کارهای حکومت و دولت ندارد به کلی متروک و زمین مانده است . غرض اینست که آنطوری که جرجی زیدان می‌گوید که دائره احتساب همان کارهائی که شهرداریهای امروز انجام می‌دهند انجام می‌داده درست نیست ، دائره احتساب چون اساس و ریشه اش همان اصل مقدس امر به معروف و نهی از منکر بوده اختصاص به عملیات شهرداری نداشته است .

امر به معروف ، خارج از دائره احتساب

نکته‌ای که اینجا هست اینست که در عین اینکه دائره احتساب یک دائره رسمی وابسته به خلافت و حکومت بوده و وظائف خود را انجام می‌داده است نه اینست که سایر مردم دیگر برای خود وظیفه و تکلیفی قائل نبوده‌اند .
قبلا عرض کردم و از کلام فقهاء نقل کردم که امر به معروف و نهی از منکر مراتبی دارد و تنها آنجا که پای اعمال زور و حبس و زدن و حتی کشتن است از وظیفه عموم خارج است و وظیفه حاکم اسلامی است ، و اما سایر مراتب از تذکر دادن و موعظه کردن و در موقعی اعراض و قطع رابطه کردن و امثال اینها وظیفه فرد فرد مسلمانان است و در قدیم هم هر فردی وظیفه حتمی خود می‌دانسته که به اندازه قدرت و توانائی خود در اصلاحات امور مسلمین شرکت کند .

قداست و احترام احتساب

نکته دیگر اینکه دائره وسیع احتساب که امروز جانشین ندارد چون مبنا و پایه دینی و رنگ و صبغه مذهبی داشته و مردم وظیفه شرعی خود می‌دانسته‌اند که آنرا کمک کنند و تقویت نمایند قهرا در انتخاب افراد و اشخاص رعایت تقوا و ورع می‌شده و مردم احترام دینی برای آنها قائل بوده‌اند .

سعه نظریات اصلاحی مسلمین در گذشته

نکته دیگر اینکه مطالعه تاریخ حسبه و احتساب معلوم می‌کند که در سابق شعاع دید مسلمین امتداد بیشتری داشته و امر به معروف و نهی از منکر را محدود نکرده بودند به چهار تا مسئله عبادات ، بلکه این اصل را عملا ضامن همه اصلاحات اخلاقی و اجتماعی خود می‌دانسته‌اند .

توصیه و تأکید اسلام

انسان وقتی که رجوع می‌کند به توصیه‌ها و بیانهائی که در آثار مقدس دینی راجع به امر به معروف و نهی از منکر رسیده و آنهمه فوائد و آثاری که برای این اصل مقدس ذکر شده ، مثلا می‌بیند در قرآن کریم می‌فرماید : و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و یطیعون الله و رسوله اولئک سیرحمهم الله ان الله عزیز حکیم [۲۷] . یعنی مردان مؤمن و زنان مؤمنه دوستان یکدیگرند و بین آنها رابطه و صله مودت و عواطف محبت آمیز حکمفرما است ، امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند ، نماز را بپا می‌دارند ، زکات را ادا می‌نمایند ، خدا و پیغمبر را اطاعت می‌کنند . اینها هستند که البته رحمت الهی شامل حالشان می‌شود .
خداوند غالب و حکیم است . در این آیه کریمه قسمتهائی به طور علت و معلول و سبب و مسبب مترتب بر یکدیگر ذکر شده است : لازمه ایمان حقیقی و واقعی - نه ایمان تقلیدی و تلقینی - رابطه وداد و علاقه به سرنوشت یکدیگر است . و لازمه این محبت و علاقه ، امر به معروف و نهی از منکر است . لازمه امر به معروف و نهی از منکر ، قیام بندگان است به وظیفه عبادت و خضوع نسبت به پروردگار یعنی نماز ، و قیام به وظیفه کمک و دستگیری از فقرا یعنی زکات ، و بالاخره لازمه امر به معروف و نهی از منکر اطاعت خدا و رسول و زنده شدن همه دستورهای دینی است . لازمه همه اینها این است که رحمتهای بی پایان خداوند قادر غالب که کارهای خود را بر سنت حکیمانه اجرا می‌کند شامل حال می‌گردد . در حدیث است که امام باقر ( ع ) دربارهٔ امر به معروف و نهی از منکر می‌فرماید : بها تقام الفرائض ، و تأمن المذاهب و تحل المکاسب ، و ترد المظالم ، و تعمر الارض ، و ینتصف من الاعداء ، و یستقیم الامر [۲۸]. یعنی به وسیله این اصل ، سایر دستورها زنده می‌شود ، راه‌ها امن می‌گردد ، کسبها حلال می‌شود ، مظالم به صاحبان اصلی برگردانده می‌شود ، زمین آباد می‌گردد ، از دشمنان انتقام گرفته می‌شود ، کارها رو به راه می‌شود . وقتی انسان از طرفی به این دستورها و راهنمائیها رجوع می‌کند و از طرفی هم می‌بیند در یک دوره هائی کم و بیش مسلمین عمل کرده و استفاده کرده‌اند ، و از طرف دیگر وضع حاضر خودمان را می‌بیند، بی نهایت دچار تأسف می‌شود. من نمی‌گویم که آنچه در گذشته به نام دائره حسبه بوده یک چیز بی عیب و نقصی بوده و منظور شارع اسلام را کاملا تأمین می‌کرده .
من گذشته را با امروز مقایسه می‌کنم و می‌بینم که چقدر ما عقب رفته‌ایم . امروز گذشته از اینکه چنین قدرتی به هیچ شکلی برای امر به معروف و نهی از منکر وجود ندارد ، اساسا آنچه بیشتر جای تاسف است اینست که این فکرها به کلی از دماغ مسلمین خارج شده ، آن چیزهائی را که آنروز جزء وظیفه حسبه می‌دانسته‌اند و به نام حسبه امر به معروف و نهی از منکر ، امور اجتماعی خود را اصلاح می‌کردند اساسا جزء امور دینی شمرده نمی‌شود ، و اگر احیانا کسی در فکر امر به معروف و نهی از منکر بیفتد فکر نمی‌کند که آن اصلاحات هم جزء این وظیفه و تکلیف است ، یعنی معروف و منکر آن معنای وسیع خود را از دست داده و محدود شده‌اند به یک سلسله مسائل عبادی که بدبختانه آن هم عملی نمی‌شود .
اگر در منطق اسلام امر به معروف و نهی از منکر آن اندازه توسعه نمی‌داشت به ما نمی‌گفتند که : بها تقام الفرائض ، و تأمن المذاهب ، و تحل المکاسب ، و ترد المظالم ، و تعمر الارض ، و ینتصف من الاعداء ، و یستقیم الامر ، زیرا این فکر کوچک و محدود که فعلا در مغز ماها به نام امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد هر اندازه هم که لباس عمل بپوشد ممکن نیست اینهمه آثار نیک ببار آورد .

علت بی تفاوتی مردم در اصلاحات

و چون فکر امر به معروف و نهی از منکر در نظر مردم محدود شده و مردم از جنبه امر به معروف و نهی از منکر توجهی به اصلاحات امور زندگی اجتماعی خود ندارند نتیجه این شده که اگر احیانا شهرداری مثلا یک قدم اصلاحی در مورد ارزاق و خواربار بخواهد بردارد و یا یک قدم در مورد نظافت شهر بخواهد بردارد ، بخواهند جلو گرانفروشی را بگیرند ، و یا اینکه بخواهند مقررات خوبی برای عبور و مرور اتومبیلها معین کنند مردم احساس نمی‌کنند که پای یک امر مذهبی در میان است ، زیرا حس نمی‌کنند که این هم از جنبه دینی یک وظیفه است ، و حال آنکه به قول صاحب جواهر : به هر وسیله و هر طریق هست باید کاری کرد که معروف تقویت و منکر ریشه کن شود . علت اینکه مردم فعلا در این کارها کوتاهی می‌کنند اینست که این امور را از دائره معروف و منکر خارج کرده‌اند .

وضع امر به معروف در دوره‌های اخیر

اینها که عرض کردم اشاره مختصری بود به تاریخ دور امر به معروف و نهی از منکر ، حالا خوب است اشاره‌ای هم بشود به تاریخ نزدیک این اصل ، یعنی تقریبا در یک قرن و در نیم قرن پیش ، اینها را دیگر در کتابی به طور تفصیل ننوشته‌اند ، چیزهائی است که کم و بیش همه ما از پیرمردان و پدران خود شنیده‌ایم . باید عرض کنم همان طور که وقتی انسان به سفارشها و توصیه‌های پیشوایان دینی مراجعه می‌کند و یا به تاریخ دور این اصل مراجعه می‌کند متأثر و متأسف می‌شود که چرا این اصل امروز عملی نیست ، وقتی هم که دربارهٔ منظره‌های هولناک و وحشیانه‌ای که در این اواخر به نام امر به معروف و نهی از منکر پیدا می‌شده فکر می‌کند خدا را شکر می‌کند که چه خوب شد که این امر به معروفها و نهی از منکرها از بین رفت و ای کاش اگر بقایائی هم دارد از بین برود . مظاهری در این اواخر به نام امر به معروف و نهی از منکر در زندگی اجتماعی ما پیدا شده که باید گفت اگر معنای امر به معروف و نهی از منکر این است ، خوب است متروک بماند .

اصل فراموش شده

آقای آیتی از اصل امر به معروف ، به نام اصل فراموش شده یاد کردند . راست است اصل فراموش شده هم هست ، اما باید دید چرا فراموش شده ؟ من معتقدم که در این مورد هم مثل همه موارد ، ما باید قبل از توجه به علل خارجی قضیه ، سخن معروف منسوب به امیرالمؤمنین ( ع ) را فراموش نکنیم که فرمود دواؤک فیک ، و داؤک منک دوای درد تو در خود تو است و منشأ درد هم در خود تو است .
این خود ما بودیم که این اصل را به صورتی درآوردیم که مردم را بیزار کردیم و این اصل را فراموشاندیم . امر به معروف و نهی از منکر در اسلام از نظر اجرایی شرایطی دارد . اولین شرطش حسن نیت و اخلاص است .
ما فقط در مورد منکراتی که علنی است و به آنها تجاهر می‌شود حق تعرض داریم . دیگر حق تجسس و مداخله در اموری که مربوط به زندگی خصوصی مردم است نداریم . ولی در گذشته نزدیک یکعده مردم ماجراجو و شرور بالطبع که می‌خواستند ماجراجوئی کنند و حساب خرده‌های خود را با دیگران صاف کنند ، این اصل مقدس را دستاویز قرار می‌دادند ، احیانا برای آنکه بتوانند مقاصد خود را عملی کنند چند صباحی در گوشه مدرسه زندگی می‌کردند و برای خود عبائی و ردائی و عمامه و نعلینی و ریش و هیکلی می‌ساختند و بعد به جان مردم می‌افتادند . چه جرمها و جنایتها که به این نام نشد ! و چه منکرات شنیع که به نام نهی از منکر واقع نشد ! داستانها در این زمینه هم شنیده‌ایم و می‌دانیم . می‌گویند در زمان ریاست مرحوم آقا نجفی اصفهانی یک روز عده‌ای که نام طلبه روی خود گذاشته بودند ولی طلبه واقعی نبودند ( طلاب واقعی همیشه از اینگونه اعمال و ماجراها خود را دور نگه می‌داشتند ) در حالی که نفس می‌زدند و یک دایره شکسته و یک دمبک شکسته در دست داشتند آمدند به منزل مرحوم آقا نجفی .
ایشان پرسیدند چه خبر است ؟ از کجا می آئید ؟ اینها چیست در دست شما ؟ گفتند در مدرسه بودیم که به ما اطلاع دادند در چندین خانه آنطرف مدرسه مجلس عروسی است و در آنجا دایره و دمبک می‌زنند .
از پشت بام مدرسه از روی بامهای خانه‌ها از این پشت بام به آن پشت بام رفتیم تا به آن خانه رسیدیم . داخل آن خانه شدیم و مردم را زدیم و دایره و دمبک آنها را شکستیم . یکی از آنها جلو و آمد و گفت : من خودم رفتم جلو سیلی محکمی به گوش عروس زدم .
مرحوم آقا نجفی گفت : حقیقة نهی از منکر هم همین است که شما کردید . چندین منکر به نام نهی از منکر مر تکب شدید : اولا مجلس عروسی بوده ، ثانیا شما حق تجسس نداشته‌اید ، ثالثا شما چه حق داشته‌اید از پشت بامهای مردم بروید .
رابعا کی به شما اجازه داده که بروید زد و خورد کنید ؟ نظائر این داستان در گذشته زیاد بوده است . خوشبختانه حالا نیست ، ولی حالا هم باید بدانیم بسیاری نهی از منکرها روی قانون امر به معروف و نهی از منکر نیست ، بلکه خود آنها منکراتی است که باید جلو آنها گرفته شود .

اصل " پند یا بند "

قسمت دیگری که خواستم در حاشیه گفته باشیم اینست که در میان ما ، در اجراء امر به معروف و نهی از منکر ، آن چیزی که بیشتر مورد توجه بوده دو وسیله بوده . الان هم می‌بینیم مردم در اجراء این اصل توجهشان فقط به همین دو چیز است .
آن دو چیز یکی گفتن است و دیگری اعمال زور ، یعنی اول بگوئیم بعد هم اگر از گفتن نتیجه نگرفتیم اعمال زور بکنیم . و به تعبیر دیگر که تعبیر سعدی است ما به " پند " معتقد هستیم و " بند " ، اول پند می‌دهیم و اگر اثر نکند و قدرت داشته باشیم ، به زدن و بستن متوسل می‌شویم . این دو تا را خوب شناخته‌ایم و به این دو تا آشنائی داریم . البته شک نیست که گفتن و پند دادن ، وسیله‌ای است از وسائل . اعمال زور هم به سهم خود در مواردی وسیله دیگری است از وسائل . ولی آیا وسیله امر به معروف و نهی از منکر منحصر است به همین دو ؟ وسیله دیگر و راه دیگری نیست ؟

راه اخلاص و عمل

در اخبار وارد شده که امر به معروف و نهی از منکر سه مرحله سه مقام دارد : مرحله قلب ، مرحله زبان ، مرحله ید و عمل . ما معمولا از مرحله قلب بجای آنکه اخلاص و حسن نیت و علاقه به سرنوشت مسلمانان را درک کنیم ، جوش و خروش و عصبانیتهای بیجا می‌فهمیم ، و از مرحله زبان بجای آنکه بیانهای روشن کننده و منطقی بفهمیم ، که قرآن می‌فرماید : ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة ، موعظه‌ها و پندهای تحکم آمیز می‌فهمیم ، و از مرحله ید و عمل هم بجای اینکه تبلیغ عملی و حسن عمل و همچنین تدابیر عملی بفهمیم تنها این مطلب را فهمیده‌ایم که باید اعمال زور کرد . روی هم رفته ما برای گفتن و نوشتن و خطابه و مقاله زیاده از حد ، اعجاز قائل هستیم ، خیال می‌کنیم با گفتن و زبان ، کار درست می‌شود ، در صورتی که :
• سعدیا گرچه سخندان و مصالح گوئی • به عمل کار برآید به سخندانی نیست در حدیث است : کونوا دعاه للناس بغیر السنتکم . مردم را به دین حق و صلاح دعوت کنید اما با ابزاری غیر از ابزار زبان یعنی با ابزار عمل . در حدیث دیگری است که معمولا مورد استناد فقهاء در باب امر به معروف و نهی از منکر است که : ما جعل الله بسط اللسان و کف الید و انما جعلهما یبسطان معا و یکفان معا . یعنی چنین نیست که خدا اجازه داده باشد که تنها زبان باز باشد ولی دست بسته باشد ، بلکه اگر باز است هر دو باید باز باشد و اگر می‌خواهد بسته باشد هر دو بسته باشد ، یعنی اگر عمل در کار نباشد خوب است زبان هم بسته باشد . در اینجا استنباط یکی از بزرگترین فقهای اسلامی را از این حدیث و امثال این حدیث برای شما از کتاب خودش نقل می‌کنم . شیخ ابوجعفر طوسی معروف به " شیخ الطائفه " در کتاب " نهایة " که از متون معتبر فقهیه ما است می‌فرماید : " و الامر بالمعروف یکون بالید و اللسان . فاما بالید فهو ان یفعل المعروف ، و یجتنب المنکر علی وجه یتأسی به الناس " .
یعنی امر به معروف ، هم به وسیله دست می‌شود و هم به وسیله زبان ، اما به وسیله دست معنایش اینست که خودش شخصا عامل کار خیر باشد و عملا از منکرات اجتناب کند تا مردم خودبخود به او تأسی جویند ، و اما باللسان فهو ان یدعوا الناس الی المعروف و یعدهم علی فعله المدح و الثواب ، و یزجرهم و یحذرهم فی الاخلال به من العقاب . یعنی اما به وسیله زبان به این نحو است که مردم را دعوت کند و نوید بدهد که در دنیا مورد ستایش و در آخرت مشمول پاداش الهی واقع می‌شوند و آنها را از کیفرهای بد بترساند . بعد می‌فرماید : " و قد یکون الامر بالمعروف بالید بان یحمل الناس علی ذلک بالتادیب و الردع و قتل النفوس و الاضراربها من الجراحات الا ان هذا الضرب لا یجب فعله الا باذن سلطان الوقت المنصوب للرئاسة "[۲۹] . یعنی یک قسم از امر به معروف یدی و عملی اینست که طرف را تأذیب کند و گاه منجر به قتل نفس و جراحت می‌شود ، ولی اگر مستلزم زدن و قتل نفس باشد بدون دستور حکومت شرعی جایز نیست . صاحب جواهر الکلام بعد از نقل این عبارتها یا قسمتی از این عبارتها از شیخ طوسی ، اینطور به گفته خود ادامه می‌دهد : " نعم ، من اعظم افراد الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و اعلاها و اتقنها و اشدها تأثیرا خصوصا بالنسبة الی رؤساء الدین هو ان یلبس رداء المعروف واجبه و مندوبه و ینزع رداء المنکر محرمه و مکروهه ، و یستکمل نفسه بالاخلاق الکریمة ، و ینزه‌ها عن الاخلاق الذمیمة " . یعنی آری ، از بزرگترین امر به معروف و نهی از منکرها و بالاترین آنها و پایه دارترین آنها و مؤثرترین آنها خصوصا نسبت به زعماء دینی ( که مردم به آنها و عمل آنها می‌نگرند ) اینست که عملا جامه کار نیک بپوشد و در کارهای خیر ، چه واجب و چه مستحب عملا پیشقدم باشد ، جامه زشتکاری را از اندام خود دور کند ، نفس خویش را به اخلاق عالی تکمیل کند و اخلاق زشت را از خود دور نگهدارد . بعد می‌فرماید : فان ذلک منه سبب تام لفعل الناس المعروف و نزعهم المنکر ، خصوصا اذا اکمل ذلک بالمواعظ الحسنة المرغبة و المرهبه ، فان لکل مقام مقالا ، و لکل داء دواء ، و طب النفوس و العقول اشد من طب الابدان .
یعنی امر به معروف و نهی از منکر از طریق حسن عمل ، سبب مؤثر و کاملی است و ممکن نیست بی اثر بماند ، خصوصا اگر به پند و اندرزهای خوب زبانی ضمیمه شود که هر مقامی سخنی را ایجاب می‌کند و هر دردی دوائی دارد .
بهداشت و معالجه روح مردم مشکل تر و پرپیچ و خم تر ا ست از معالجه بدن آنها . در آخر ، سخن خود را به این جمله ختم می‌کند : نسال الله التوفیق لهذه المراتب یعنی از خدا مسئلت می نمائیم که ما را برای رسیدن به این درجات موفق بدارد .
علی ( ع ) می‌فرماید " من نصب نفسه للناس اماما فلیبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره و لیکن تادیبه بسیرته قبل تأدیبه بلسانه ، و معلم نفسه و مودبها احق با لا جلال من معلم الناس و مودبهم " [۳۰] . یعنی آنکس که می‌خواهد پیشوای مردم باشد و مردم را به دنبال خود به راهی دعوت کند ، پیش از آنکه می‌خواهد به دیگران یاد بدهد خود را مخاطب کند و به خودش تعلیم و تلقین نماید .
پیش از آنکه می‌خواهد مردم را با زبان خود تربیت کند ، با عمل و روش اخلاقی خوب و اخلاق صحیح ، خود را تربیت کند . آنکس که خودش را تعلیم و تلقین می‌کند و خودش را تربیت و تأدیب می‌کند برای احترام و تکریم شایسته تر است از آنکه معلم و مربی دیگران است .

انتظار بیش از حد از زبان و گوش

این خود یک غفلت عظیم و اشتباه بزرگی است امروز در اجتماع ما که برای گفتن و نوشتن و خطابه و مقاله ، و خلاصه برای زبان و مظاهر زبان بیش از اندازه ارزش قائلیم و بیش از اندازه انتظار داریم .
در حقیقت از زبان اعجاز می‌خواهیم . بالضروره ، گفتن و نوشتن خصوصا اگر همانطوری باشد که قرآن فرموده ، حکمت و موعظه حسنه باشد ، حقائق را روشن کند ، تنها به صورت پندهای تحکم آمیز و آمرانه نباشد ، شرط لازمی است ولی به اصطلاح شرط کافی و یا علت تامه نیست . و چون از زبان بیش از اندازه انتظار داریم و از گوش مردم هم بیش از اندازه انتظار داریم و می‌خواهیم تنها با زبان و گوش همه کارها را انجام دهیم و انجام نمی‌شود ناراحت می‌شویم و ناله و فغان می‌کنیم و می گوئیم :
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنچه البته به جائی نرسد فریاد است این شعر برای ما در همه زمانها صادق بوده و هست . فکر نمی‌کنم که ما اشتباه می‌کنیم ، ما بیش از اندازه از این گوش و زبان بیچاره انتظار داریم ، گاهی هم - بلکه بیشتر اوقات - باید از راه عمل و چشم استفاده کنیم ، ما با دست خود و عمل خود خوب رفتار کنیم تا آنها با چشم خودشان ببینند . یک مقداری هم به این گوش و زبان بیچاره استراحت بدهیم .

عمل جمعی و گروهی

مطلب دیگر اینکه گذشته از اینکه ما در اجراء امر به معروف و نهی از منکر باید عمل را دخالت دهیم ، به این نکته توجه داشته باشیم که عمل هم اگر فردی باشد چندان مفید فایده‌ای نیست خصوصا در دنیای امروز . این هم خود یک مشکلی است در زندگی اجتماعی ما که آنهایی هم که اهل عمل می‌باشند توجهی به عمل اجتماعی ندارند و به اصطلاح تک رو می‌باشند . از عمل فردی کاری ساخته نیست ، از فکر فرد کاری ساخته نیست ، از تصمیم فرد کاری ساخته نیست ، همکاری و همفکری و مشارکت لازم است . در تفسیر " المیزان " در ذیل آیه کریمه قرآن : یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا [۳۱]بحثی دارد راجع به اینکه دستور اسلام اینست که تفکر ، تفکر اجتماعی باشد .

منطق یا تعبد

مطلب دیگر که آن خیلی مهم است اینست که ما در اجراء امر به معروف و نهی از منکر ، منطق را دخالت نمی‌دهیم ، در صورتی که هر کاری منطقی مخصوص به خود دارد که کلید آن کار است . عرض کردم چیزی را که ما خوب شناخته‌ایم و بیش از اندازه برایش اثر قائل شدیم زبان بود نه عمل ، در عمل هم توجه به عمل فردی بود نه اجتماعی . اکنون می‌گویم چیزی که بیش از هر چیز دیگر مورد غفلت است دخالت منطق است در این کار . مقصود اینست که در کار معروف و منکر باید تدابیر عملی اندیشید و باید دید چه طرز عملی مردم را نسبت به فلان کار نیک تشویق می‌کند و مردم را از فلان عمل زشت باز می‌دارد . چندی پیش در یکی از روزنامه‌های عصر مقاله‌ای خواندم تحت عنوان " خروارها پند و نصیحت " . در آن مقاله بعد از آنکه نوشته بود که در کشور ما خروارها پند و نصیحت به صورتهای مختلف ولی بی اثر است این مثل را ذکر کرده بود : " یک جو درمان بهتر از صد خروار نسخه است " . بعد نوشته بود : " چندین سال پیش در یکی از شهرهای کوچک واقع در ایالت فیلادلفیا ( امریکا ) زنها مبتلا به قمار بازی شده بودند .
ابتدا کشیشها و روزنامه نویسها و خطباء و فصحاء تا می‌توانستند راجع به بدی قمار خصوصا برای زنها گفتند و نوشتند ، ولی مثل همین حرفهای خودمانی مانند گردو روی گنبد سر خورد و پائین افتاد و به جائی نرسید ، تا آنکه شهردار محل به فکر افتاد یکی دو تا باشگاه و نمایشگاه هنری زنانه دایر کند و سرگرمیهای مناسب در آنجا فراهم نماید ، از قبیل نمایش بچه‌های چاق و تندرست و جایزه دادن به مادران کاردان ، و از قبیل کارهای دستی و غیره ، که هر کدام برنامه و ترتیبات خاصی داشت و مردم را سر ذوق می‌آورد . دو سه سالی از این جریان گذشت که زنهای آن شهر به کلی قمار را فراموش کردند " . این را می‌گویند چاره عملی و تدبیر عملی . این ، معنای دخالت دادن منطق و تدبیر است در مبارزه با منکرات . اگر آنها می‌خواستند به موعظه‌ها و خطابه‌های کشیشان و مقاله‌ها و روزنامه‌ها قناعت کنند می‌بایست برای همیشه بنشینند و مثل ما بگویند : گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنچه البته به جائی نرسد فریاد است از قدیم در میان ما معروف است که زنها زیاد غیبت می‌کنند . الان هم زنهای قدیمی و محجبه در عین اینکه اهل نماز و روزه و مسجد و عبادت هستند زیاد غیبت می‌کنند .
چرا ؟ زیرا محیط خانوادگی قدیمی ما با آن سبکی که بود طوری است که زن و بیچاره اگر غیبت نکند حرف دیگر و کار دیگر ندارد . اهل علم و معرفت و کتاب که نیست . اهل هنر و کاردستی و صنعت که نیست . در حال فراغت از زحمات خانه سرگرمی دیگری ندارد جز اینکه دور هم جمع شوند و غیبت کنند . روح بالاخره غذا می‌خواهد . وقتی غذای صحیح نرسید ، از گوشت مرده تغذیه می‌کند . ا یحب احدکم ان یأکل لحم اخیه میتا [۳۲] . در حدیث راجع به غیبت وارد شده که الغیبة ادام کلاب النار [۳۳] غیبت ، خورش سگهای جهنم است . ما تاکنون هر چه خواسته‌ایم جلو این عمل را بگیریم از راه موعظه و زبان بوده ، در فکر چاره عملی و تدبیر منطقی نبوده‌ایم ، قهرا بلا اثر مانده ، بعد بجای آنکه خودمان و طرز عمل خودمان را متهم نمائیم زنهای بیچاره را متهم کرده‌ایم که جنس آنها چنین و چنان است .
همچنین امروز در محیط زنهای متجدد و فرنگی ماب ما بیماری دیگری وجود دارد و آن بیماری هوسبازی و ولو بودن در حاشیه خیابانها و پیروی مفرط از مد پرستی و اسراف و تجمل است ، بطوری که در اخبار روزنامه‌ها می‌خوانیم که اروپائیان اعتراف دارند که در این امور زنهای ایرانی در جهان درجه اول اند . این را هم می‌خواهیم با زبان و موعظه و یا ملامت و طعنه علاج کنیم و البته با این وسائل چاره پذیر نیست . اگر روزی توفیق پیدا کنیم که عملا در فکر چاره جوئی بیفتیم و منطق را در امر به معروف و نهی از منکر دخالت دهیم همه این مشکلات به خوبی و آسانی حل می‌شود . اگر می‌خواهید بدانید که در متن دستورات اسلامی به دخالت دادن منطق در امر به معروف و نهی از منکر توجه شده ، به این نکته توجه کنید : فقهاء عموما به استناد اخبار و احادیث گفته‌اند که یکی از شرائط امر به معروف و نهی از منکر احتمال تأثیر است . احتمال اثر یعنی احتمال نتیجه دادن . هر حکمی مصلحتی دارد : نماز مصلحتی دارد ، روزه مصلحتی دارد ، وضو مصلحتی ، امر به معروف و نهی از منکر هم مصلحتی دارد . مصلحت این کار اینست که طرف به سخن یا عمل ما ترتیب اثر بدهد . پس معنای احتمال تأثیر اینست که احتمال بدهی مصلحت تشریع این حکم بر سخن یا عمل تو مترتب بشود . حال از شما سؤال می‌کنم که چرا در مورد نماز نگفته‌اند اگر احتمال می‌دهی این نماز در تو اثر داشته باشد و آن مصلحتی که در نماز هست مترتب می‌شود بخوان ، و اگر احتمال نمی‌دهی نخوان ؟ و همچنین دربارهٔ وضو و روزه و حج و غیره . برای این که آنها تعبدی محض می‌باشند . ما نمی‌توانیم عقل خودمان را در کیفیت آنها و در این که باید بکنیم یا نباید بکنیم و چه جور بکنیم دخالت بدهیم . ولی امر به معروف و نهی از منکر از کارهائی است که ساختمان و کیفیت ترتیب آن و اینکه در کجا مفید است و به چه شکل مفید است و مؤثر است و بهتر ثمر می‌دهد و بار می‌دهد و نتیجه می‌دهد ، همه را شارع در اختیار عقل ما و فکر ما و منطق ما گذاشته است . عرض کردم صاحب جواهر هم می‌گوید : در همه موارد ، یگانه چیزی را که باید در نظر گرفت اینست که به چه نحو و به چه شکل و با چه کیفیت و چه وسیله ، به هدف و مقصود نزدیک می‌شویم . اگر این مطلب را خوب بفهمیم طرز فکر ما در فهم اخبار و احادیث امر به معروف و نهی از منکر عوض می‌شود و بسیاری از تعارضهائی که خیال می‌کنیم بین ادله این اصل در بعضی خصوصیات وجود دارد مرتفع می‌شود . فعلا نمی‌توانیم بیش از این در اطراف این مطلب صحبت بکنم زیرا وقت گذشته است .
خلاصه اینکه اگر ما راستی می‌خواهیم این اصل فراموش شده را زنده کنیم باید مکتبی و روشی به وجود آوریم عملی ( نه زبانی فقط ) و در عین حال اجتماعی ( نه انفرادی ) و در عین حال منطقی و مبتنی بر اصول علمی علم النفسی و اجتماعی . در این وقت است که صد در صد امید موفقیت هست . این نکته را هم بگویم در خاتمه عرایضم : غالبا وقتی که اسم امر به معروف و نهی از منکر برده می‌شود گفته می‌شود : ای آقا ! مگر می‌گذارند ؟ ! مگر می‌شود امر به معروف و نهی از منکر کرد ؟ ! موانع زیادی هست . من بر عکس معتقدم که یگانه چیزی که در هیچ زمانی ممکن نیست به طور کلی جلو آن را گرفت و هیچ قدرتی نمی‌تواند به کلی از او جلوگیری کند همین امر به معروف و نهی از منکر است . البته اگر مقصود از امر به معروف و نهی از منکر تنها گفتن و جنجال کردن و بعد هم اعمال زور و فشار باشد ممکن است موانعی پیش بیاید ، ولی عرض کردم اساس امر به معروف و نهی از منکر نیکوکاری است .
مگر ممکن است کسی بخواهد از خود گذشتگی کند و خود را در خدمت خلق خدا قرار دهد ، بخواهد خودش خوب باشد و به مردم خوبی کند و آنگاه قدرتی بتواند جلو خوبی خود او یا خوبی کردن او را بگیرد ؟ ! مگر می‌شود به مردم گفت خوب نباشید و به مردم خوبی نکنید ؟ ! به هر حال اینست اصل مقدس امر به معروف و نهی از منکر ، و آن بود و هست طرز مواجهه ما با این اصل مقدس که کار به اینجا کشیده که نه تنها در جامعه ما متروک شده ، در افکار ما نیز مسخ شده و تغییر شکل داده است . راستی هیچ تاکنون در اطراف این مسئله فکر کرده‌اید که چرا ما در تاریخ اسلام از هر طبقه‌ای شخصیتهای مبرز داشته‌ایم : ادباء بزرگ داشته‌ایم ، حکماء بزرگ داشته‌ایم ، فقهاء بزرگ داشته‌ایم ، شعراء بزرگ داشته‌ایم ، وعاظ و خطباء بزرگ داشته‌ایم ، و کتاب و نویسندگان بزرگ داشته‌ایم ، منجمین و ریاضیون بزرگ داشته‌ایم ، سیاستمداران بزرگ داشته‌ایم ، صنعتگران و هنرمندان بزرگ داشته‌ایم ، ولی مصلحین نداشته‌ایم و از این جهت ما خیلی فقیریم . البته کم و بیش " مصلح " در میان ما ظهور کرده اما نه آن اندازه که انتظار می‌رود ، با اینکه ما اصلی در اسلام داریم به نام اصل امر به معروف و نهی از منکر . این اصل می‌بایست مصلحین زیادی به وجود آورده باشد .
البته نباید انتظار داشت که به همان اندازه که مثلا ادیب یا حکیم یا فقیه یا منجم و ریاضیدان داشته‌ایم می‌بایست مصلح اجتماعی و دینی داشته باشیم . " مصلح " یک نبوغ و شخصیت و عمق نظر و دوراندیشی و گذشت دیگری لازم دارد و قهرا عزیز الوجودتر و قلیل الوجودتر است ، ولی فکر می‌کنم به همان نسبت هم که بسنجیم باز نداشته‌ایم . چرا ؟ این سؤالی است که فعلا برای من مقدور نیست که بتوانم جوابی به آن بدهم . اینقدر مصلح نداشته‌ایم و سخن از اصلاح کمتر شنیده‌ایم که فکر نمی‌کنیم این هم یک شأن بزرگی است و شایسته مردان بزرگ است . اگر به ما بگویند امیرالمؤمنین یا سید الشهداء سلام الله علیهما مردی بود حکیم ، همه ، معنای این کلمه را می‌فهمیم و این را مدحی برای آن حضرت می‌شماریم . و همچنین است اگر بگویند مردی بود فقیه و عارف به احکام الهی ، یا بگویند مردی بود خطیب و فصیح و بلیغ . ولی اگر بگویند مصلح بود ، چیزی از این کلمه نمی‌فهمیم و چندان به نظر ما مهم نمی‌آید ، در صورتی که از همه شؤون بالاتر همین است ، و خودشان هم همین اسم و همین شأن را برای خود پسندیده‌اید .
علی علیه السلام می‌فرماید " اللهم انک تعلم انه لم یکن الذی کان منا منافسة فی سلطان ، و لا التماس شی ء من فضول الحطام ، و لکن لنرد المعالم من دینک ، و نظهر الاصلاح فی بلادک ، فیأمن المظلومون من عبادک ، و تقام المعطلة من حدودک "[۳۴] خدایا تو می دانی من نه در پی ریاست و زعامت و حکومتم و نه طالب مال و ثروت دنیا ، من فقط مردی مصلح می‌باشم ، می‌خواهم نشانه‌های از بین رفته دین را برگردانم و در بلاد تو اصلاحی به عمل آورم تا ستمدیدگان در امان قرار گیرند و حدود تو جاری شود . سید الشهداء سلام الله علیه در وصیتی که هنگام حرکت نوشت و به برادرش محمد ابن حنفیه داد می‌نویسد : انی ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی ( ۲ ) من برای هوا و هوس قیام نکردم . من مردی اخلالگر و ستمگر نیستم . فلسفه قیام من و نهضت من اصلاح طلبی است . من مردی مصلح می‌باشم .

اصل اجتهاد در اسلام

این سخنرانی در اول اردیبهشت سال ۱۳۴۰ سه هفته بعد از فوت مرحوم آیة الله بروجردی اعلی الله مقامه ایراد شده است .
بسم الله الرحمن الرحیم و ما کان المؤمنون لینفروا کافه فلولا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون[۳۵] .
اجتهاد چیست ؟
مسأله اجتهاد و تقلید ، این روزها مسأله روز است . بسیاری اشخاص این روزها می‌پرسند و یا با خود فکر می‌کنند که اجتهاد در اسلام چه صیغه‌ای است و از کجای اسلام در آمده است ؟ چرا باید تقلید کرد ؟ شرایط اجتهاد چیست ؟ وظایف مجتهد چیست ؟ وظایف مجتهد چیست ؟ وظایف مقلد چیست ؟
[ و مؤمنین همگی نمی‌توانند کوچ کنند ، پس چرا از هر فرقه‌ای گروهی کوچ نمی‌کنند تا در دین تفقه و دانش کافی پیدا کنند و چون به سوی قوم خود بازگشتند آنها را هشدار دهند ] .
اجتهاد به طور سر بسته به معنای صاحبنظر شدن در امر دین است ، ولی صاحب نظر بودن و اعمال نظر کردن در امور دینی از نظر ما که شیعه هستیم دو جور است : مشروع و ممنوع ، همان طوری که تقلید نیز بر دو قسم است : مشروع و ممنوع .

اجتهاد ممنوع

اما اجتهادی که از نظر ما ممنوع است به معنای تقنین و تشریع قانون است ، یعنی مجتهد حکمی را که در کتاب و سنت نیست ، با فکر خودش و رأی خودش وضع کند . این را در اصطلاح " اجتهاد رأی " می‌گویند .
اینگونه اجتهاد از نظر شیعه ممنوع است ولی اهل تسنن آن را جایز می‌دانند . آنها منابع تشریع و ادله شرعیه را که ذکر می‌کنند می‌گویند : کتاب و سنت و اجتهاد . اجتهاد را که مقصود همان " اجتهاد رأی " است در عرض کتاب و سنت قرار می‌دهند . این اختلاف نظر از اینجا سرچشمه می‌گیرد که اهل تسنن می‌گویند احکامی که به وسیله کتاب و سنت تشریع شده ، محدود و متناهی است و حال آنکه وقایع و حوادثی که پیش می‌آید نامحدود است پس یک منبع دیگر غیر از کتاب و سنت لازم است معین شده باشد برای تشریع احکام الهی ، و آن همان است که از او به اجتهاد رأی تعبیر می‌کنیم . در این زمینه احادیثی هم از رسول اکرم ( ص ) روایت کرده‌اند . از آنجمله اینکه رسول خدا ( ص ) هنگامی که معاذ بن جبل را به یمن می‌فرستاد از او پرسید در آنجا چگونه حکم می‌کنی ؟ گفت مطابق کتاب خدا . فرمود اگر حکم را در کتاب خدا نیافتی چگونه حکم می‌کنی ؟ گفت از سنت پیغمبر خدا استفاده می‌کنم . فرمود اگر در سنت پیغمبر خدا نیافتی چه خواهی کرد ؟ گفت : اجتهد رأیی یعنی فکر و ذوق و سلیقه خودم را به کار می‌اندازم . احادیث دیگری هم در این زمینه روایت کرده‌اند . در اینکه " اجتهاد رأی " چگونه است و به چه ترتیبی باید صورت بگیرد در میان اهل تسنن اختلاف نظر است . شافعی در کتاب معروف خود به نام " الرسالة " که اولین کتابی است که در علم اصول فقه نوشته شده و بنده در کتابخانه مجلس دیده‌ام بابی دارد به نام باب اجتهاد شافعی در آن کتاب اصرار دارد که اجتهاد که در احادیث آمده منحصرا " قیاس " است . قیاس اجمالا یعنی موارد مشابه را در نظر بگیریم و در قضیه مورد نظر خود مطابق آن موارد مشابه حکم کنیم .
ولی بعضی دیگر از فقهاء اهل تسنن ، اجتهاد رأی را منحصر به قیاس ندانسته‌اند ، " استحسان " را نیز معتبر شمرده‌اند . استحسان یعنی اینکه مستقلا بدون اینکه موارد مشابه را در نظر بگیریم ببینیم اقرب به حق و عدالت چیست و ذوق و عقل ما چگونه می‌پسندد همانطور رأی بدهیم . و همچنین است " استصلاح " یعنی تقدیم مصلحتی بر مصلحت دیگر . و همچنین است " تأول " یعنی هر چند حکمی در نصی از نصوص دینی ، در آیه‌ای از آیات قرآن و یا حدیثی از احادیث معتبره پیغمبر خدا ( ص ) رسیده ولی به واسطه بعضی مناسبات ، ما حق داشته باشیم از مدلول نص صرف نظر کنیم و " رأی اجتهادی " خود را مقدم بداریم . هر کدام از اینها احتیاج به شرح و تفصیل دارد و بحث شیعه و سنی را در میان می‌آورد . در این زمینه یعنی زمینه اجتهاد در عرض نص و در مقابل نص کتابها نوشته شده و شاید از همه بهتر همین رساله‌ای است که اخیرا علامه جلیل مرحوم سید شرف الدین - رحمةالله علیه - به نام " النص و الاجتهاد " نوشته‌اند . اما از نظر شیعه چنین اجتهادی مشروع نیست . از نظر شیعه و ائمه شیعه ، اساس اولی این مطلب یعنی اینکه احکام کتاب و سنت وافی نیست پس احتیاج به اجتهاد رأی است درست نیست . اخبار و احادیث زیادی در این زمینه آمده که حکم هر چیزی به طور کلی در کتاب و سنت موجود است . در " کافی " بعد از باب " البدع و المقائیس " بابی دارد به این عنوان : " باب الردإلی الکتاب و السنة و انه لیس شی ء من الحلال و الحرام و جمیع ما یحتاج الیه الناس إلا و قد جاء فیه کتاب او سنة " [۳۶] . ائمه اهل بیت ( ع ) از قدیم الایام به مخالفت با قیاس و رأی شناخته شده‌اند . و البته قبول کردن و قبول نکردن قیاس و اجتهاد رأی را از دو نظر می‌توان مورد مطالعه قرار داد .
یکی از آن جهت که عرض کردم یعنی قیاس و اجتهاد رأی را به عنوان یک منبع از منابع تشریع اسلامی بشماریم و در عرض کتاب و سنت قرار می‌دهیم و بگوئیم مواردی هست که حکمی به وسیله وحی تشریع نشده و باید مجتهدین با رأی خود آن را بیان کنند ، و دیگر از آن جهت که قیاس و اجتهاد رأی را به عنوان وسیله استنباط احکام واقعی مورد استفاده قرار دهیم همانطوری که از سایر وسائل و طرق مثل خبر واحد استفاده می‌کنیم . به اصطلاح ممکن است به قیاس جنبه موضوعیت بدهیم و ممکن است جنبه طریقیت بدهیم .
[ باب رجوع به قرآن و سنت ، و اینکه همه حلال و حرام و احتیاجات مردم در قرآن یا سنت موجود است ] .
در فقه شیعه ، قیاس و رأی به هیچیک از دو عنوان بالا معتبر نیست . اما از نظر اول به جهت اینکه ما حکم تشریع نشده ( ولو به طور کلی ) به وسیله کتاب و سنت نداریم ، و اما از نظر دوم به جهت آنکه قیاس و رأی از نوع گمانها و تخمینهائی است که در احکام شرعی زیاد به خطا می‌رود . اساس مخالفت شیعه و سنی در مورد قیاس همان قسمت اول است گو اینکه قسمت دوم در میان اصولیین بیشتر معروف و مشهور شده است . حق " اجتهاد " در میان اهل تسنن دوام پیدا نکرد .
شاید علت امر ، اشکالاتی بود که عملا به وجود آمد . زیرا اگر چنین حقی ادامه پیدا کند خصوصا اگر " تأول " و تصرف در نصوص را جایز بشماریم و هر کس مطابق رأی خود تصرف و تأولی بنماید چیزی از دین باقی نمی‌ماند .
شاید به همین علت بود که تدریجا حق اجتهاد مستقل سلب شد و نظر علماء تسنن بر این قرار گرفت که مردم را سوق بدهند فقط به تقلید از چهار مجتهد و چهار امام معروف : ابوحنیفه ، شافعی ، مالک بن انس ، احمد بن حنبل ، و مردم را از تقلید و پیروی غیر این چهار نفر منع کنند . این کار ابتدا در مصر شد ( در قرن هفتم ) و بعد در سایر کشورهای اسلامی هم عمل شد .

اجتهاد مشروع

کلمه اجتهاد تا قرن پنجم به همین معنای بالخصوص یعنی به معنای قیاس و اجتهاد رأی که از نظر شیعه اجتهاد ممنوع است استعمال می‌شد . علمای شیعه تا آنوقت در کتب خود " باب الاجتهاد " را می‌نوشتند برای اینکه آنرا رد کنند و باطل بشمارند و آنرا ممنوع اعلام نمایند ، مثل شیخ طوسی در " عده " . ولی تدریجا معنای این کلمه از اختصاص بیرون آمد و خود علمای اهل تسنن مثل ابن حاجب در " مختصر الاصول " که عضدی آنرا شرح کرده و تا این اواخر کتاب اصول رسمی جامع از هر بوده و شاید الان هم باشد ، و قبل از او غزالی در کتاب معروف " المستصفی " کلمه اجتهاد را به معنای خصوص اجتهاد رأی استعمال نکردند که در عرض کتاب و سنت قرار بگیرد ، بلکه به معنای مطلق جهد و کوشش برای به دست آوردن حکم شرعی به کار بردند که با این تعبیر بیان می‌گردد : استفراغ الوسع فی طلب الحکم الشرعی . به حسب این تعریف معنای اجتهاد به کار بردن منتهای کوشش در استنباط حکم شرعی از روی ادله معتبره شرعیه است ، اما اینکه ادله شرعیه معتبره چیست ؟ آیا قیاس و استحسان و غیره نیز از ادله شرعیه هست یا نیست ؟ مطلب دیگری است . از اینوقت علمای شیعه نیز این کلمه را پذیرفتند ، زیرا اجتهاد را به این معنی آنها قبول داشتند . این اجتهاد ، اجتهاد مشروع است .
هر چند این کلمه در ابتدا در میان شیعه یک کلمه منفوری بود ولی بعد از آنکه تغییر معنا و مفهوم داد علمای شیعه تعصب نور زیدند و از استعمال آن خودداری نکردند . چنین به نظر می‌رسد که در بسیاری از موارد ، علمای شیعه مقید بودند که رعایت وحدت و اسلوب و هماهنگی با جماعت مسلمین را بنمایند . مثلا اهل تسنن اجماع را حجت می‌دانستند و تقریبا برای اجماع نیز مانند قیاس ، اصالت و موضوعیت قائلند و شیعه آن را قبول ندارد ، چیز دیگر را قبول دارد ، ولی برای حفظ وحدت و اسلوب ، نام آنچه را خودشان قبول داشتند اجماع گذاشتند . آنها گفته بودند ادله شرعیه چهار تا است : کتاب و سنت و اجماع و اجتهاد ( قیاس ) ، اینها گفتند : ادله شرعیه چهار تا است : کتاب و سنت و اجماع و عقل . فقط بجای قیاس عقل را گذاشتند . به هر حال اجتهاد تدریجا معنای صحیح و منطقی پیدا کرد ، یعنی به کار بردن تدبر و تعقل در فهم ادله شرعیه که البته احتیاج دارد به یک رشته علوم که مقدمه شایستگی و استعداد تعقل و تدبر صحیح و عالمانه می‌باشند .
علماء اسلام تدریجا برخوردند که استنباط و استخراج احکام از مجموع ادله شرعیه احتیاج دارد به یک سلسله علوم و معارف ابتدائی از قبیل علوم ادبیه و منطق ، و به دانستن قرآن و تفسیر و حدیث و رجال حدیث و شناختن قواعد علم اصول و حتی اطلاع بر فقه سایر فرق . " مجتهد " به کسی گفتند که این علوم را واجد باشد . به طور جزم نمی‌گویم ولی گمان قوی دارم که اول کسی که کلمه اجتهاد و مجتهد را در شیعه به این معنا استعمال کرد علامه حلی است . علامه در کتاب " تهذیب الاصول " بعد از باب القیاس ، باب الاجتهاد دارد و در آنجا اجتهاد را به همین معنا استعمال کرده که امروز استعمال می‌کنند و شایع است .
پس اجتهاد ممنوع و مردود از نظر شیعه یعنی رأی و قیاس که در قدیم به نام اجتهاد نامیده می‌شده ، خواه آنرا یک منبع تشریع و تقنین مستقل بشماریم ، و یا آنرا وسیله استنباط و استخراج حکم واقعی قرار دهیم .
ولی اجتهاد مشروع عبارت است از به کار بردن کوشش و جهد بر مبنای تخصص فنی . پس اینکه گفته می‌شود اجتهاد در اسلام چه صیغه‌ای است ؟ و از چه مقوله‌ای است ؟ و چه محلی از اعراب دارد ؟ باید گفت اجتهاد به معنائی که امروز می‌گویند یعنی اهلیت و تخصص فنی . بدیهی است کسی که می‌خواهد به قرآن و حدیث مراجعه کند ، باید تفسیر قرآن و معانی آیات و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه آنرا بداند ، حدیث معتبر را از حدیث غیر معتبر تمیز دهد ، به علاوه روی قواعد عقلائی صحیح ، تعارضها را در احادیث تا حدی که ممکن است حل کند ، موارد اجماعی و متفق علیه مذهب را تمیز دهند . در خود آیات قرآن و همچنین در احادیث ، یک سلسله قواعد کلی ذکر شده و استفاده و اعمال آن قواعد مانند همه قواعد دیگر در همه علوم تمرین و ممارست لازم دارد .
باید مثل صنعتگر ماهری که بداند از مجموع موادی که جلویش ریخته است چه ماده‌ای را انتخاب کند ، مهارت و استعداد داشته باشد . مخصوصا در احادیث ، جعل و وضع زیاد است ، صحیح و سقیم بهم آمیخته است .
باید قدرت تشخیص صحیح از سقیم در او باشد . به هر حال آنقدر معلومات مقدماتی باید داشته باشد که واقعا اهلیت و صلاحیت و تخصص فنی داشته باشد .

پیدایش اخباریگری در شیعه

در اینجا یک جریان مهم و خطرناکی را که در عالم تشیع در چهار قرن پیش تقریبا ، در موضوع اجتهاد پیدا شد باید ذکر کنم و آن ، موضوع " اخباریگری " است . و اگر گروهی از علماء مبرز و دلیر نبودند و جلو این جریان نمی‌ایستادند و آنرا نمی‌کوبیدند معلوم نبود که امروز چه وضعی داشتیم . مکتب اخباریگری بیش از چهار قرن از عمرش نمی‌گذرد . مؤسس این مکتب مردی است به نام ملا امین استرآبادی که شخصا مرد باهوشی بوده و اتباع زیادی از علماء شیعه پیدا کرد . خود اخباریین مدعی هستند که قدمای شیعه تا زمان " صدوق " ، همه مسلک اخباری داشتند . ولی حقیقت اینست که اخباریگری به صورت یک مکتب با یک سلسله اصول معین که منکر حجیت عقل باشد ، و همچنین حجیت و سندیت قرآن را به بهانه اینکه فهم قرآن مخصوص اهل بیت پیغمبر است و وظیفه ما رجوع به احادیث اهل بیت است منکر شود ، و همچنین بگوید اجماع ، بدعت اهل تسنن است پس از ادله اربعه یعنی کتاب و سنت و اجماع و عقل ، تنها سنت حجت است ، و همچنین مدعی شود که همه اخباری که در کتب اربعه یعنی " کافی " و " من لا یحضره الفقیه " و " تهذیب " و " استبصار " آمده صحیح و معتبر بلکه قطعی الصدور است ، خلاصه مکتبی با این اصول ، پیش از چهار قرن پیش وجود نداشته است . شیخ طوسی در کتاب " عده الاصول " از گروهی از قدما به عنوان " مقلده " یاد می‌کند و انتقاد می‌نماید ، ولی آنها مکتبی از خود نداشته‌اند .
علت اینکه شیخ آنها را مقلده می‌خواند اینست که در اصول دین هم به اخبار استدلال کرده‌اند . به هر حال مکتب اخباریگری ضد مکتب اجتهاد و تقلید است . آن اهلیت و صلاحیت و تخصص فنی که مجتهدین قائلند او منکر است ، تقلید غیر معصوم را حرام می‌داند . به حکم این مکتب چون حجت و سند ، منحصر به احادیث است و حق اجتهاد و اعمال نظر هم نیست ، مردم موظفند مستقیما به متون مراجعه کنند و به آنها عمل نمایند و هیچ عالمی را به عنوان مجتهد و مرجع تقلید واسطه قرار ندهند . ملا امین استرآبادی که مؤسس این مکتب است و شخصا مردی با هوش و مطالعه کرده و مسافرت رفته بود کتابی دارد به نام " الفوائد المدنیه " . در آن کتاب با سرسختی عجیبی به جنگ مجتهدین آمده . مخصوصا سعی دارد که حجیت عقل را منکر شود . مدعی است که عقل فقط در اموری که مبدأ حسی دارند یا قریب به محسوسات می‌باشند ( مثل ریاضیات ) حجت است . در غیر اینها حجت نیست . از قضا این فکر تقریبا مقارن است با پیدایش فلسفه حسی در اروپا . آنها در علوم حجیت عقل را منکر شدند و این مرد در دین منکر شد . حالا این فکر را این مرد از کجا آورد ؟ آیا ابتکار خودش بود یا از کسی دیگر گرفته ؟
معلوم نیست . یادم هست در تابستان سال ۱۳۲۲ شمسی که بروجرد رفته بودم و آنوقت هنوز مرحوم آیة الله بروجردی اعلی الله مقامه در بروجرد بودند و به قم نیامده بودند یکروز سخن از همین فکر اخباریین شد .
ایشان در ضمن انتقاد از این فکر فرمودند که پیدایش این فکر در میان اخباریین اثر موج فلسفه حسی بود که در اروپا پیدا شد . این را من آنوقت از ایشان شنیدم ، بعد که به قم آمدند و درس اصول ایشان به این مبحث یعنی مبحث حجیت قطع رسید من انتظار داشتم دوباره این مطلب را از ایشان بشنوم ولی متأسفانه چیزی نگفتند . الان نمی‌دانم که این فقط حدسی بود که ایشان ابراز می‌داشتند یا مدرکی داشتند ، من خودم تاکنون به مدرکی بر نخورده‌ام و بسیار بعید می‌دانم که این فکر حسی در آنوقت از غرب به شرق آمده باشد . ولی از طرف دیگر ایشان هم بی مدرک سخن نمی‌گفتند . اکنون متأسفم که چرا از ایشان استفسار نکردم .

مبارزه با اخباریگری

به هر حال اخباریگری نهضتی بود بر ضدیت عقل . جمود و خشکی عجیبی بر این مسلک حکمفرما است . خوشبختانه افراد رشیدی مانند وحید بهبهانی معروف به " آقا " که آقایان آل آقا از نسل ایشان هستند ، و شاگردان ایشان ، و بعد مرحوم حاج شیخ مرتضی انصاری اعلی الله مقامه با این مسلک مبارزه کردند . وحید بهبهانی در کربلا بود . در آنوقت صاحب " حدائق " هم که اخباری متبحری است ، در کربلا بود و هر دو حوزه درس داشتند .
وحید مسلک اجتهاد داشت و صاحب " حدائق " مسلک اخباری ، و قهرا مبارزه سختی بود . بالاخره وحید بهبهانی ، صاحب حدائق را شکست داد . می‌گویند شاگردهای مبرز وحید بهبهانی از قبیل کاشف الغطاء و بحر العلوم و سید مهدی شهرستانی ، همه ، اول شاگرد صاحب حدائق بودند و بعد آمدند به درس وحید و درس صاحب حدائق را ترک کردند . ولی البته صاحب حدائق یک اخباری ملایمی است ، خودش مدعی است که مسلک او با مسلک مرحوم مجلسی یکی است ، متوسط بین اخباری و اصولی است ، به علاوه مردی متقی و خدا ترس و با ایمان بوده ، با همه اینکه وحید بهبهانی با شدت با او مبارزه کرد و نماز جماعت خواندن با او را منع کرد ، او برعکس می‌گفت نماز جماعت با آقای وحید صحیح است ، و می‌گویند وقت مردن وصیت کرد که نماز میت او را وحید بهبهانی بخواند . مبارزه شیخ انصاری از این جهت بود که یک پی ریزی متقنی برای علم اصول فقه کرد که می‌گویند خودش می‌گفت اگر امین استرآبادی زنده بود اصول من را می‌پذیرفت . البته مکتب اخباری در اثر این مقاومتها شکست خورد و الان جز در گوشه و کنارها پیروانی ندارد ، ولی همه افکار اخباریگری که به سرعت و شدت بعد از پیدایش ملا امین در مغزها نفوذ کرد و در حدود دویست سال کم و بیش سیادت کرد ، از مغزها بیرون نرفته ، الان هم می‌بینید خیلی‌ها تفسیر قرآن را اگر حدیثی در کار نباشد جایز نمی‌دانند .
جمود اخباریگری در بسیاری از مسائل اخلاقی و اجتماعی و بلکه پاره‌ای مسائل فقهی هنوز هم حکومت می‌کند . فعلا مجال شرح و بسط نیست . یک چیز که باعث رشد و نفوذ طرز فکر اخباری در میان مردم عوام می‌شود آن جنبه حق به جانب عوام پسندی است که دارد ، زیرا صورت حرف اینست که می‌گویند ما از خودمان حرفی نداریم ، اهل تعبد و تسلیم هستیم ، ما جز قال الباقر ( ع ) و قال الصادق ( ع ) سخنی نداریم ، از خودمان حرف نمی‌زنیم ، حرف معصوم را می گوئیم .
شیخ انصاری در " فرائد الاصول " مبحث برائت و احتیاط ، از سید نعمة الله جزایری که مسلک اخباری دارد نقل می‌کند که می‌گوید : " آیا هیچ عاقلی احتمال می‌دهد که در روز قیامت یک بنده‌ای از بندگان خدا را ( یعنی یک اخباری را ) بیاورند و از او بپرسند تو چگونه عمل می‌کردی و او بگوید به فرمایش معصومین عمل می‌کردم و هر جا که کلام معصوم نبود احتیاط می‌کردم و آنوقت یک همچو آدمی را ببرند به جهنم و از آن طرف یک آدم لا قید و بی اعتنا به سخن معصوم ( یعنی یک نفر اصولی و پیرو مسلک اجتهاد ) را که هر حدیثی را به یک بهانه طرد می‌کند ببرند بهشت !
حاشا و کلا " . جوابی که مجتهدین می‌دهند اینست که اینگونه تعبد و تسلیمها ، تسلیم به قول معصوم نیست ، تسلیم به جهالت است . اگر واقعا محرز بشود که معصوم سخنی گفته ما هم تسلیم هستیم ولی شما می‌خواهید جاهلانه به هر چه می‌شنوید تسلیم شوید . در اینجا برای نمونه که فرق بین طرز فکر جامد اخباری و فکر اجتهادی معلوم شود مطلبی را که اخیرا برخورده‌ام ذکر می‌کنم .

یک نمونه از دو طرز تفکر

در احادیث زیادی امر شده تحت الحنک همیشه در زیر گلو افتاده باشد ، نه در حال نماز فقط بلکه در همه احوال . یکی از آن احادیث اینست : الفرق بین المؤمنین و المشرکین التلحی . یعنی فرق بین مسلمان و مشرک تحت الحنک در زیر گلو انداختن است .
عده‌ای اخباریین به این حدیث و امثال آن تمسک کرده می‌گویند همیشه باید تحت الحنک افتاده باشد . ولی مرحوم ملا محسن فیض با اینکه به اجتهاد خوشبین نبوده ، در " وافی " باب الزی و التجمل ، اجتهادی دارد ، می‌فرماید در قدیم مشرکین شعاری داشتند که تحت الحنک را به بالا می‌بسته‌اند و نام این عمل را " اقتعاط " می‌گذاشته‌اند . اگر کسی این کار را می‌کرد معنایش این بود که من جزء آنها هستم . این حدیث دستور مبارزه و عدم پیروی از آن شعار را می‌دهد . ولی امروز دیگر آن شعار از بین رفته پس موضوعی برای این حدیث باقی نیست . حالا برعکس چون همه تحت الحنک را به بالا می‌بندند ، اگر کسی تحت الحنک را در زیر چانه چرخ بدهد حرام است ، زیرا لباس شهرت می‌شود و لباس شهرت حرام است . در اینجا جمود اخباریگری حکم می‌کند که بگوئیم در متن این حدیث دستور تحت الحنک انداختن رسیده و دیگر فضولی است که ما در اطراف آن حرف بزنیم و نظر بدهیم و اجتهاد کنیم . ولی فکر اجتهادی می‌گوید ما دو دستور داریم : یکی دستور احتراز از اشعار مشرکین که روح مضمون این حدیث است ، و یکی دستور ترک لباس شهرت . در ایامی که آن شعار در دنیا موجود بوده و مسلمانها از آن شعار احتراز می‌کرده‌اند ، بر همه واجب بوده که تحت الحنک بیندازند ، ولی امروز که آن موضوع از بین رفته و از شعار بودن خارج شده و در عمل هیچکس تحت الحنک نمی‌اندازد ، اگر کسی این کار را بکند مصداق لباس شهرت است و حرام است .
این یک نمونه بود که خواستم عرض کنم . امثال این زیاد است . از وحید بهبهانی نقل شده که فرمود یک وقت هلال ماه شوال به تواتر ثابت شد . اینقدر افرادی آمدند و گفتند ما ماه را دیدیم که برای من یقین حاصل شد . من حکم کردم که امروز عید فطر است .
یکی از اخباریین به من اعتراض کرد که تو خودت ندیده‌ای و اشخاص مسلم العدالة هم شهادت نداده‌اند ، چرا حکم کردی ؟ گفتم متواتر است و از تواتر برای من یقین پیدا شد . گفت در کدام حدیث وارد شده که تواتر حجت است ؟ !
ایضا وحید می‌گوید : جمود اخباریها به این حد است که اگر فرضا مریضی رفته باشد پیش یکی از ائمه و آن امام به او فرموده باشد آب سرد بخور ، اخباریها به همه مریضهای دنیا خواهند گفت هر وقت مریض شدید و هر مرضی پیدا کردید علاجش آب سرد است ، فکر نمی‌کنند که این دستور مخصوص حال آن مریض بوده نه همه مریضها . ایضا معروف است که بعضی اخباریها دستور می‌دادند که به کفن میت شهادتین بنویسند و به این صورت بنویسید اسماعیل یشهد ان لا اله الا الله یعنی اسماعیل شهادت می‌دهد به وحدانیت خدا حال چرا شهادت را به نام اسماعیل بنویسند ، زیرا در حدیث وارد شده که حضرت صادق ( ع ) در کفن فرزندشان اسماعیل به این عبارت نوشته بودند .
اخباریین فکر نمی‌کردند که در کفن اسماعیل که اینطور می‌نوشتند چون اسم او اسماعیل بود . حالا که مثلا حسن قلی بک مرده چرا اسم خودش را ننویسیم و اسم اسماعیل را بنویسیم ؟ ! اخباریین می‌گفتند اینها دیگر اجتهاد و اعمال نظر و اتکاء به عقل است . ما اهل تعبد و تسلیم و قال الباقر ( ع ) و قال الصادق ( ع ) می‌باشیم ، از پیش خود دخالت نمی‌کنیم .

تقلید ممنوع

اما تقلید : تقلید بر دو قسم است : ممنوع و مشروع . یک نوع تقلید است که به معنای پیروی کورکورانه از محیط و عادت است که البته ممنوع است و آن همان است که در آیه قرآن به این صورت مذمت شده : انا وجدنا آباءنا علی امة و انا علی آثارهم مقتدون[۳۷] . اینکه گفتم تقلید بر دو قسم است : ممنوع و مشروع ، مقصود از تقلید ممنوع تنها این تقلید که تقلید کورکورانه از محیط و عادت آباء و اجداد است نیست ، بلکه می‌خواهم بگویم همان تقلید جاهل از عالم و رجوع عامی به فقیه بر دو قسم است : ممنوع و مشروع . اخیرا از بعضی مردم که در جستجوی مرجع تقلید هستند گاهی این کلمه را می‌شنوم که می‌گویند می‌گردیم کسی را پیدا کنیم که آنجا " سر بسپاریم " . می‌خواهم بگویم تقلیدی که در اسلام دستور رسیده " سر سپردن " نیست ، چشم باز کردن و چشم بازداشتن است .
تقلید اگر شکل " سر سپردن " پیدا کرد هزارها مفاسد پیدا می‌کند . در اینجا حدیث مفصلی که در این زمینه هست و نوشته‌ام ، برای شما از رو می‌خوانم . جمله معروف و اما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا علی هواه مطیعا لامر مولاه فللعوام ان یقلدوه [۳۸]که از جمله سندهای تقلید و اجتهاد است جزء همین حدیث است و شیخ انصاری دربارهٔ این حدیث می‌گوید : آثار صدق از آن نمایان است . این حدیث در ذیل این آیه کریمه است : و منهم امیون لا یعلمون الکتاب الا امانی و ان هم الا یظنون .
این آیه در مقام مذمت عوام و بی سوادان یهود است که از علماء و پیشوایان دین خود پیروی و تقلید می‌کردند ، و دنباله آیاتی است که روش ناپسند علماء یهود را ذکر می‌کند . می‌فرماید یک عده آنها همان مردم بی سواد و نادان بودند که از کتاب آسمانی خود چیزی جز یک رشته خیالات و آرزوها نمی‌دانستند و دنبال گمان و وهم می‌رفتند .
حدیث امام صادق ( ع ) دربارهٔ تقلید ممنوع :
در ذیل این آیه این حدیث است که شخصی به حضرت صادق ( ع ) عرض می‌کند که عوام و بی سوادان یهود راهی نداشتند جز اینکه از علماء خود هر چه می‌شنوند قبول کنند و پیروی نمایند . اگر تقصیری هست ، متوجه علماء یهود است .
چرا قرآن عوام الناس بیچاره را که چیزی نمی‌دانستند و فقط از علماء خود پیروی می‌کردند مذمت می‌کند ؟ چه فرقی بین عوام یهود و بین عوام ما هست ؟ اگر تقلید و پیروی عوام از علماء مذموم است پس عوام ما نیز که از علماء ما پیروی می‌کنند باید مورد ملامت و مذمت قرار گیرند . اگر آنها نمی‌بایست قول علماء خود را بپذیرند اینها نیز نباید بپذیرند . حضرت فرمود : بین عوامنا و علمائنا و بین عوام الیهود و علمائهم فرق من جهة و تسویة من جهة : اما من حیث استووا فان الله قد ذم عوامنا بتقلیدهم علمائهم کما قد ذم عوامهم . و اما من حیث افترقوا فلا . یعنی عوام و علماء ما و عوام و علماء یهود از یک جهت فرق دارند و از یک جهت مثل هم اند . از آن جهت که مثل هم می‌باشند ، خداوند عوام را نیز به آن نوع تقلید از علماء مذمت کرده و اما از آن جهت که فرق دارند نه . آن شخص عرض کرد : یا ابن رسول الله توضیح بدهید . فرمود : عوام یهود علماء خود را در عمل دیده بودند که صریحا دروغ می‌گویند ، از رشوه پرهیز ندارند ، احکام و قضاءها را به خاطر رودربایستی‌ها و رشوه‌ها تغییر می‌دهند ، می‌دانستند که دربارهٔ افراد و اشخاص عصبیت به خرج می‌دهند ، حب و بغض شخصی را دخالت می‌دهند ، حق یکی را به دیگری می‌دهند .
آنگاه فرمود و اضطروا بمعارف قلوبهم الی ان من یفعل ما یفعلونه فهو فاسق لا یجوز ان یصدق علی الله و لا علی الوسائط بین الخلق و بین الله . یعنی به حکم الهامات فطری عمومی که خداوند در سرشت هر کس تکوینا قرار داده می‌دانستند که هر کس که چنین اعمالی داشته باشد نباید قول او را پیروی کرد ، نباید قول خدا و پیغمبران خدا را با زبان او قبول کرد . در اینجا امام می‌خواهد بفرماید که کسی نگوید که عوام یهود این مسأله را نمی‌دانستند که نباید به قول علمائی که خودشان برخلاف دستورهای دین عمل می‌کنند عمل کرد . زیرا این مسأله ، مسأله‌ای نیست که کسی نداند . دانش این مسأله را خداوند در فطرت همه افراد بشر قرار داده و عقل همه کس این را می‌داند .
به اصطلاح اهل منطق ، از جمله قضایا قیاساتها معها است ، دلیلش با خودش است . کسی که فلسفه وجودیش پاکی و طهارت و ترک هوا و هوس است اگر دنبال هوا و هوس و دنیاپرستی برود ، به حکم تمام عقول باید سخن او را نشنید .
بعد فرمود : و کذلک عوام امتنا اذا عرفوا من فقهائهم الفسق الظاهر ، و العصبیة الشدیده ، و التکالب علی حطام الدنیا و حرامها ، و اهلاک من یتعصبون علیه و ان کان لاصلاح امره مستحقا ، و بالترفق بالبر و الاحسان علی من تعصبوا له و ان کان للاذلال و الاهانة مستحقا . فمن قلدمن عوامنا مثل هؤلاء فهم مثل الیهود الذین ذمهم الله بالتقلید لفسقة فقهائهم [۳۹] . یعنی : و به همین منوال است حال عوام ما . اینها نیز اگر در فقهاء خود ، اعمال خلاف ، تعصب شدید ، تزاحم بر سر دنیا ، طرفداری از طرفداران خود هر چند ناصالح باشند ، کوبیدن مخالفین خود هر چند مستحق احسان و نیکی باشند ، اگر این اعمال را در آنها حس کنند و بازهم چشم خود را ببندند و از آنها پیروی کنند عینا مانند همان عوام یهودند و مورد مذمت و ملامت هستند .
پس معلوم می‌شود که تقلید ممدوح و مشروع " سر سپردن " و چشم بستن نیست ، چشم باز کردن و مراقب بودن است و اگر نه ، مسؤلیت و شرکت در جرم است .
اندیشه عوامانه کریت و اعتصام علماء بعضی از مردم خیال می‌کنند که تأثیر گناه در افراد یکسان نیست ، در مردم عادی گناه تأثیر دارد و آنها را از تقوا و عدالت ساقط می‌کند ولی در طبقه علماء تأثیری ندارد ، آنها یک نوع " کریت " و یک نوع " اعتصام " دارند ، نظیر فرقی که بین آب قلیل و آب کثیر است که آب کثیر اگر به قدر کر شد دیگر از نجاست منفعل نمی‌شود ، در صورتی که اسلام برای احدی کریت و اعتصام قائل نیست ، حتی برای شخص پیغمبر اکرم ( ص ) . چرا می‌گوید : قل انی اخاف ان عصیت ربی عذاب یوم عظیم ای پیغمبر ! بگو خود من نیز اگر معصیت کنم از عذاب روز بزرگ بیمناکم . چرا می‌فرماید : لئن اشرکت لیحبطن عملک اگر نوعی شرک در کار تو وارد شود عملت تباه خواهد شد . همه اینها برای این تعلیم است که تبعیضی در کار نیست ، کریت و اعتصامی برای احدی نیست . داستان موسی و عبد صالح که در قرآن کریم آمده داستان عجیبی است . یک نکته بزرگ که از این داستان استفاده می‌شود این است که تابع و پیرو تا آنجا تسلیم متبوع و پیشوا است که اصول و مبادی و قانون ، نشکند و خراب نشود . اگر دید آن متبوع ، کاری برخلاف اصول و مبانی انجام می‌دهد نمی‌تواند سکوت کند . گو اینکه در این داستان ، عملی که عبد صالح کرد از نظر خود او که افق وسیعتری را می‌دید و به باطن موضوع توجه داشت برخلاف اصول نبود بلکه عین وظیفه و تکلیف بود ، ولی سخن در اینست که چرا موسی صبر نمی‌کرد و زبان به انتقاد می‌گشود ، با اینکه وعده می‌داد و به خود تلقین می‌کرد که اعتراض نکند بازهم اعتراض و انتقاد می‌کرد .
نقص کار موسی در اعتراض و انتقاد نبود ، در این بود که به رمزم مطلب و باطن کار آگاه نبود . البته اگر به رمز مطلب آگاه می‌شد اعتراض نمی‌کرد . و مایل بود که برسد به رمز مطلب ، ولی مادامی که از نظر او عملی برخلاف اصول و قانون الهی است ایمان او به او اجازه نمی‌دهد سکوت کند . بعضی گفته‌اند اگر تا قیامت عمل عبد صالح تکرار می‌شد موسی از اعتراض و انتقاد باز نمی‌ایستاد مگر آنکه به رمز مطلب آگاه می‌شد . موسی به او می‌گوید : هل اتبعک علی ان تعلمن مما علمت رشدا ؟ یعنی آیا اجازه می‌دهی از تو پیروی کنم تا مرا تعلیم کنی ؟ او می‌گوید انک لن تستطیع معی صبراغ تو نخواهی توانست در مصباحت من طاقت بیاوری و نسبت به آنچه می‌بینی سکوت کنی . بعد خود او علت را به خوبی توضیح می‌دهد : و کیف تصبر علی ما لم تحط به خبرا ؟ مگر تو وقتی که ببینی عملی برخلاف صورت می‌گیرد و از سر و رمز مطلب آگاه نباشی صبرخواهی کرد ؟ ! موسی گفت : ستجدنی إن شاءالله صابرا و لا اعصی لک امرا . امیدوارم اگر خدا بخواهد صبر کنم و امر تو را مخالفت نکنم .
موسی نگفت چه به رمز مطلب پی ببرم و چه نبرم صبر خواهم کرد ، همینقدر گفت امیدوارم این تحمل در من پیدا شود . البته این تحمل آنوقت برای موسی پیدا می‌شود که از رمز مطلب آگاه گردد . بعد او خواست صریحتر از موسی قول بگیرد که حتی اگر به رمز مطلب هم پی نبری سکوت کن و اعتراض نکن تا وقتی که موقعش برسد خودم توضیح دهم : قال فان اتبعتنی فلا تسئلنی عن شی ء حتی احدث لکن منه ذکرا . یعنی اگر دنبال من آمدی هر چه دیدی سکوت کن ، بعد من خودم توضیح می‌دهم . در اینجا دیگر آیه کریمه ندارد که موسی پذیرفت . در آیه همین قدر دارد که بعد با هم راه افتادند و رفتند تا آخر داستان که کم و بیش همه شنیده‌اید . به هر حال خواستم عرض کرده باشم که تقلید جاهل از عالم ، سر سپردگی نیست .
تقلید ممنوع جاهل از عالم همان است که شکل سرسپردگی پیدا کند و به صورت " جاهل را بر عالم بحثی نیست ، ما دیگر نمی‌فهمیم ، شاید تکلیف شرعی چنین و چنان اقتضاء کرده باشد " و امثال اینها ادا می‌شود . این داستان را به عنوان شاهد و تأییدی بر مطلب آن حدیث امام صادق ( ع ) عرض کردم .

تقلید مشروع

حضرت بعد از آن جمله‌ها که قبلا راجع به تقلید مذموم نقل کردم تقلید مشروع و ممدوح را این طور بیان می‌کند : فاما کان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا علی هواه مطیعا لامر مولاه فللعوام ان یقلدوه . هر کدام از فقهاء که بتواند خود را ضبط و نگهداری کند ، دعوتها و صورتهای شیطان که وإستفزز من استطعت منهم بصوتک و اجلب علیهم بخیلک و رجلک [۴۰] او را از جا نکند ، دین خود را حفظ کند ، دین خودش را نفروشد ( شاید مقصود این باشد که دین را در میان مردم و جامعه حفظ کند ) ، مخالف هواهای نفسانی و مطیع امر الهی باشد ، عوام از همچو کسی می‌توانند تقلید کنند . البته این نکته واضح است که مخالفت یک عالم روحانی با هوای نفس فرق دارد با مخالفت یکنفر از عوام ، زیرا هوای نفس هر کسی در امور معینی است . هوای نفس جوان یک چیز است و هوای نفس پیر یک چیز دیگر .
هر کسی در هر مقام و هر درجه و هر طبقه و هر سنی که هست یک نوع هوای نفس دارد . مقیاس هواپرستی یک عالم روحانی این نیست که ببینیم مثلا شراب می‌خورد یا نمی‌خورد ؟ قمار می‌کند یا نمی‌کند ؟ نماز و روزه را ترک می‌کند یا ترک نمی‌کند ؟ مقیاس هواپرستی او ، در جاه و مقام و میل به دست بوسی و شهرت و محبوبیت و علاقه به اینکه مردم دنبال سرش [ و هر کدام از آنها را توانستی با صدای خود بخوان ، و با سپاه سواره و پیاده ات بر آنان بتاز ] .
حرکت کنند و در صرف بیت المال در راه آقائی خود و یا باز گذاشتن دست کسان و خویشان و مخصوصا آقازادگان گرام در بیت المال و امثال اینها است. بعد امام ( ع ) فرمود : و هم بعض فقهاء الشیعة لا جمیعهم . یعنی کسانی که دارای این فضائل و ملکات عالیه باشند بعضی از فقهاء شیعه هستند نه همه آنها . این حدیث به اعتبار جمله‌های آخرش یکی از مدارک مسأله اجتهاد و تقلید است . پس معلوم شد هر کدام از اجتهاد و تقلید بر دو قسم است : مشروع و ممنوع .
چرا تقلید میت جایز نیست ؟
مسأله‌ای ما در فقه داریم که از مسلمات فقه ما است ، و آن اینکه تقلید میت ابتداء جایز نیست . تقلید میت اگر جایز باشد فقط در ادامه دادن تقلید کسی است که در زمان حیاتش از او تقلید می‌کرده‌اند و حالا مرده است . تازه ، ادامه دادن تقلید میت هم باید با اجازه و تصویب مجتهد حی باشد .
من به ادله فقهی این مسأله کاری ندارم ، همینقدر می‌گویم بسیار فکر اساسی است اما به شرط اینکه هدف این مسأله روشن شود . فائده اول این فکر اینست که وسیله‌ای است برای بقاء حوزه‌های علمی دینی که ادامه پیدا کند و علوم اسلامی محفوظ بماند ، نه تنها محفوظ بماند بلکه روز بروز پیش برود و تکامل پیدا کند و مشکلات حل نشده حل شود . اینطور نیست که همه مشکلات ما در قدیم به وسیله علماء حل شده و دیگر اشکالی و کاری نداریم . ما هزاران معما و مشکل در کلام و تفسیر و فقه و سایر علوم اسلامی داریم که بسیاری از آنها به وسیله علماء بزرگ در گذشته حل شده و بسیاری باقی مانده و وظیفه آیندگان است که حل کنند و تدریجا در هر رشته‌ای کتابهائی بهتر و جامعتر بنویسند و این رشته را ادامه بدهند و جلو ببرند ، همان طوری که در گذشته نیز تدریجا تفسیر را جلو بردند ، کلام را جلو بردند ، فقه را جلو بردند . این قافله نباید در سیر خود توقف کند .
پس تقلید مردم از مجتهدین زنده و توجه به آنها یک وسیله‌ای است برای ابقاء و تکامل علوم اسلامی . علت دیگر اینست که مسلمین هر روز با مسائل جدید در زندگی خودشان روبرو می‌شوند و نمی‌دانند تکلیفشان در این مسائل چیست ؟
فقهاء زنده و زنده فکری لازم است که به این حاجت بزرگ پاسخ بدهند . در یکی از اخبار اجتهاد و تقلید آمده " و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواه احادیثنا " [۴۱] . حوادث واقعه همان مسائل جدید است که دوره به دوره و قرن به قرن و سال به سال پیش می‌آید . مطالعه و تتبع در کتب فقهیه در دوره‌ها و قرون مختلف می‌رساند که تدریجا بر حسب احتیاجات مردم مسائل جدیدی وارد فقه شده و فقهاء در مقام جوابگوئی برآمده‌اند و به همین جهت تدریجا بر حجم فقه افزوده شده . اگر کسی محققانه حساب کند می‌تواند بفهمد که مثلا فلان مسأله و فلان مسأله در چه قرنی و در چه منطقه‌ای روی چه احتیاجی وارد فقه شده . اگر مجتهد زنده به مسائل جدید پاسخ ندهد چه فرقی بین تقلید زنده و مرده است ؟ ! بهتر اینکه از بعضی از اموات مثل شیخ انصاری که به اعتراف خود مجتهدین زنده از همه آنها عالمتر و محقق تر بوده تقلید کنند . اساسا " رمز اجتهاد " در تطبیق دستورات کلی با مسائل جدید و حوادث متغیر است .
مجتهد واقعی آنست که این رمز را به دست آورده باشد ، توجه داشته باشد که موضوعات چگونه تغییر می‌کند و بالتبع حکم آنها عوض می‌شود . و الا تنها در مسائل کهنه و فکر شده فکر کردن و حداکثر یک علی الاقوی را تبدیل به علی الاحوط کردن و یا یک علی الاحوط را تبدیل به علی الاقوی کردن هنری نیست و اینهمه جار و جنجال لازم ندارد . اجتهاد البته شرائط و مقدمات زیادی دارد . مجتهد ، علوم مختلفی را باید طی کرده باشد ، از ادبیات عرب و منطق و اصول فقه و حتی تاریخ اسلام و فقه سایر فرق اسلامی . و مدتها ممارست لازم است تا یک فقیه واقعی و حسابی پیدا شود .
تنها با خواندن چند کتاب ادبی در نحو و صرف و معانی و بیان و منطق و بعد سه چهار کتاب معین از سطوح از قبیل فرائد و مکاسب و کفایه و بعد چند سال درس خارج ، کسی نمی‌تواند طبق معمول ادعای اجتهاد کند و کتاب وسائل و جواهر را جلویش بگذارد و پشت سر هم فتوا بدهد . باید راستی او تفسیر و از حدیث یعنی از چندین هزار حدیث که در طول ۲۵۰ سال از زمان حضرت رسول ( ص ) تا زمان امام عسکری ( ع ) صادر شده ، و محیط صدور این احادیث یعنی تاریخ اسلام ، و فقه سایر فرق اسلامی و از رجال و طبقات رواه آگاهی داشته باشد .
آیة الله بروجردی اعلی الله مقامه براستی فقیه بود . من عادت ندارم از کسی نام ببرم . ایشان هم تا زنده بودند در سخنرانیهایم از ایشان نام نبرده‌ام ولی حالا که ایشان رفته‌اند و مطمعی نیست می‌گویم که این مرد براستی یک فقیه ممتاز و مبرز بود ، بر همه این رشته‌ها از تفسیر و حدیث و رجال و درایه و فقه سایر فرق اسلامی احاطه و تسلط داشت .

تأثیر جهان بینی فقیه در فتواهایش

فقیه و مجتهد کارش استنباط و استخراج احکام است ، اما اطلاع و احاطه او به موضوعات ، و به اصطلاح طرز جهان بینی اش ، در فتواهایش زیاد تأثیر دارد . فقیه باید احاطه کامل به موضوعاتی که برای آن موضوعات فتوا صادر می‌کند داشته باشد .
اگر فقیهی را فرض کنیم که همیشه در گوشه خانه و یا مدرسه بوده و او را با فقیهی مقایسه کنیم که وارد جریانات زندگی است ، این هر دو نفر به ادله شرعیه و مدارک احکام مراجعه می‌کنند ، اما هر کدام یک جور و یک نحو بخصوص استنباط می‌کنند .
مثالی عرض می‌کنم : " فرض کنید یک نفر در شهر تهران ، بزرگ شده باشد و یا در شهر دیگری مثل تهران که در آنجا کر و آب جاری فراوان است ، حوضها و آب انبارها و نهرها هست ، و همین شخص فقیه باشد و بخواهد در احکام طهارت و نجاست فتوا بدهد .
این شخص با سوابق زندگی شخصی خود وقتی که به اخبار و روایات طهارت و نجاست مراجعه کند یک طوری استنباط می‌کند که خیلی مقرون به احتیاط و لزوم اجتناب از بسیاری چیزها باشد . ولی همین شخص که یک سفر به زیارت خانه خدا می‌رود و وضع طهارت و نجاست و بی آبی را در آنجا می‌بیند نظرش درباب طهارت و نجاست فرق می‌کند ، یعنی بعد از این مسافرت اگر به اخبار و روایات طهارت و نجاست مراجعه کند آن اخبار و روایات برای او یک مفهوم دیگر دارد . اگر کسی فتواهای فقهاء را با یکدیگر مقایسه کند و ضمنا به احوال شخصیه و طرز تفکر آنها در مسائل زندگی توجه کند می‌بیند که چگونه سوابق ذهنی یک فقیه و اطلاعات خارجی او از دنیای خارج در فتواهایش تأثیر داشته ، به طوری که فتوای عرب بوی عرب می‌دهد و فتوای عجم بوی عجم ، فتوای دهاتی بوی دهاتی می‌دهد و فتوای شهری بوی شهری . این دین ، دین خاتم است ، اختصاص به زمان معین و یا منطقه معین ندارد ، مربوط به همه منطقه‌ها و همه زمانهاست ، دینی است که برای نظام زندگی و پیشرفت زندگی بشر آمده ، پس چگونه ممکن است فقیهی از نظامات و جریان طبیعی بی خبر باشد ، به تکامل و پیشرفت زندگی ایمان نداشته باشد و آنگاه بتواند دستورهای عالی و مترقی این دین حنیف را که برای همین نظامات آمده و ضامن هدایت این جریانها و تحولات و پیشرفتها است کاملا و به طور صحیح استنباط کند ؟ !

ادراک ضرورتها

ما همین الان در فقه خودمان مواردی داریم که فقهاء ما به طور جزم به لزوم و وجوب چیزی فتوا داده‌اند فقط به دلیل درک ضرورت و اهمیت موضوع ، یعنی با اینکه دلیل نقلی از آیه و حدیث به طور صریح و کافی نداریم ، و همچنین اجماع معتبری نیز در کار نیست ، فقهاء از اصل چهارم استنباط یعنی دلیل مستقل عقلی استفاده کرده‌اند . فقها در اینگونه موارد از نظر اهمیت موضوع و از نظر آشنائی به روح اسلام که موضوعات مهم را بلا تکلیف نمی‌گذارد جزم می‌کنند که حکم الهی در این مورد باید چنین باشد . مثل آنچه در مسأله ولایت حاکم و متفرعات آن فتوا داده‌اند . حالا اگر به اهمیت موضوع پی نبرده بودند آن فتوا پیدا نشده بود . تا این حد که به اهمیت موضوع پی برده‌اند فتوا هم داده‌اند . موارد دیگر نظیر این مورد می‌توان پیدا کرد که علت فتوا ندادن توجه نداشتن به لزوم و اهمیت موضوع است .

یک پیشنهاد مهم

در اینجا من پیشنهادی دارم که برای پیشرفت و ترقی فقه ما بسیار مفید است . این را قبلا مرحوم آیة الله حاج شیخ عبدالکریم یزدی اعلی الله مقامه فرموده‌اند و من پیشنهاد ایشان را عرض می‌کنم . ایشان گفته بودند چه لزومی دارد که مردم در همه مسائل از یک نفر تقلید کنند .
بهتر اینست که قسمتهای تخصصی در فقه قرار دهند ، یعنی هر دسته‌ای بعد از آنکه یک دوره فقه عمومی را دیدند و اطلاع پیدا کردند تخصص خود را در یک قسمت معین قرار دهند و مردم هم در همان قسمت تخصصی از آنها تقلید کنند ، مثلا بعضی رشته تخصصی خود را عبادات قرار دهند و بعضی معاملات و بعضی سیاسات و بعضی احکام ( احکام به اصطلاح فقه ) ، همانطوری که در طب این کار شده و رشته‌های تخصصی پیش آمده ، هر دسته‌ای متخصص یک رشته از رشته‌های پزشکی هستند ، بعضی متخصص قلب می‌باشند ، بعضی متخصص چشم ، بعضی متخصص گوش و حلق و بینی و بعضی متخصص چیز دیگر . اگر این کار بشود هر کسی بهتر می‌تواند تحقیق کند در قسمت خودش . گمان می‌کنم در کتاب " الکلام یجر الکلام " تألیف آقای سید احمد زنجانی سلمه الله این مطلب از قول ایشان چاپ شده . این پیشنهاد بسیار پیشنهاد خوبی است ، و من اضافه می‌کنم که احتیاج به تقسیم کار در فقه و به وجود آمدن رشته‌های تخصصی در فقاهت ، از صد سال پیش به این طرف ضرورت پیدا کرده و در وضع موجود یا باید فقهاء این زمان جلو رشد و تکامل فقه را بگیرند و متوقف سازند و یا به این پیشنهاد تسلیم شوند .

تقسیم کار تخصصی در علوم

زیرا تقسیم کار در علوم ، هم معلول تکامل علوم است و هم علت آن ، یعنی علوم تدریجا رشد می‌کنند تا می‌رسند به حدی که از عهده یک نفر تحقیق در همه مسائل آنها ممکن نیست ، ناچار باید تقسیم بشود و رشته‌های تخصصی پیدا شود . پس تقسیم کار و پیدایش رشته‌های تخصصی در یک علم ، نتیجه و معلول تکامل و پیشرفت آن علم است .
و از طرف دیگر با پیدایش رشته‌های تخصصی و تقسیم کار و تمرکز فکر در مسائل بخصوص آن رشته تخصصی ، پیشرفت بیشتری پیدا می‌کنند . در همه علوم دنیا از طب و ریاضیات و حقوق و ادبیات و فلسفه ، رشته‌های تخصصی پیدا شده ، و همین جهت آن رشته‌ها را ترقی داده است .

تکامل هزار ساله فقه

زمانی بود که فقه بسیار محدود بود . وقتی به مکتب فقهیه قبل از شیخ طوسی مراجعه می‌کنیم می‌بینیم چقدر کوچک و محدود بوده است ! شیخ طوسی با نوشتن کتابی به نام " مبسوط " فقه را وارد مرحله جدیدی کرد و توسعه داد . و همچنین دوره به دوره در اثر مساعی علماء و فقهاء و وارد شدن مسائل جدید و تحقیقات جدید ، بر حجم فقه افزوده شد تا آنجا که در حدود صد سال پیش که صاحب جواهر موفق شد یک دوره فقه بنویسد به زحمت توانست این کار را انجام دهد . می‌گویند در حدود بیست سالگی این کار را شروع کرد و با استعداد فوق العاده و کار مداوم و عمر طویل ، در آخر عمر توانست دوره فقه را به آخر برساند . دوره جواهر در شش جلد بسیار ضخیم چاپ شده . تمام کتاب " مبسوط " شیخ طوسی که در عصر خود نمونه فقه مشروح و مفصلی بوده شاید از نصف یک جلد از شش جلد جواهر کوچکتر باشد .
بعد از صاحب جواهر ، مبانی فقهی جدیدی به وسیله شیخ مرتضی انصاری اعلی الله مقامه پی ریزی شد که نمونه اش کتاب مکاسب و کتاب طهارت آن مرحوم است . بعد از ایشان در مخیله کسی هم خطور نمی‌کند که یک دوره فقه با این شرح و تحقیق تألیف یا تدریس کند .
در این وضع حاضر و بعد از این پیشرفت و تکامل که در فقه ما مانند سایر علوم دنیا پیدا شده و این پیشرفت معلول مساعی علماء و فقهاء گذشته بوده ، یا باید علماء و فقهاء این زمان جلو رشد و تکامل فقه را بگیرند و مانع ترقی آن گردند و یا باید آن پیشنهاد متین و مترقی را عملی کنند ، رشته‌های تخصصی به وجود بیاورند و مردم هم در تقلید ، تبعیض کنند همان طوری که در رجوع به طبیب تبعیض می‌کنند .

شورای فقهی

پیشنهاد دیگری هم داریم که عرض می‌کنم و معتقدم این مطالب هر اندازه گفته شود بهتر است و آن اینکه در دنیا در عین اینکه رشته‌های تخصصی در همه علمها پیدا شده و موجب پیشرفتها و ترقیات محیر العقول شده یک امر دیگر نیز عملی شده که آن هم به نوبه خود یک عامل مهمی برای ترقی و پیشرفت بوده و هست ، و آن موضوع همکاری و همفکری بین دانشمندان طراز اول و صاحبنظران هر رشته است . در دنیای امروز دیگر فکر فرد و عمل فرد ارزش ندارد ، از تک روی کاری ساخته نیست ، علماء و دانشمندان هر رشته دائما مشغول تبادل نظر با یکدیگرند ، محصول فکر و اندیشه خود را در اختیار سایر اهل نظر قرار می‌دهند . حتی علماء قاره‌ای با علماء قاره دیگر همفکری و همکاری می‌کنند .
در نتیجه این همکاریها و همفکریها و تبادل نظرها بین طراز اول‌ها اگر نظریه مفید و صحیحی پیدا شود زودتر منتشر می‌شود و جا باز می‌کند و اگر نظریه باطلی پیدا شود زودتر بطلانش روشن می‌شود و محو می‌گردد ، دیگر سالها شاگردان آن صاحبنظر در اشتباه باقی نمی‌مانند .
متأسفانه در میان ما هنوز نه تقسیم کار و تخصص پیدا شده ، نه همکاری و نه همفکری ، و بدیهی است که با این وضع انتظار ترقی ، و حل مشکلات نمی‌توان داشت . راجع به مشاوره علمی و تبادل نظر هر چند به قدری واضح است که احتیاج به استدلال ندارد ، اما برای اینکه دانسته شود در خود اسلام این پیش بینیها و دستورهای مترقیانه هست به آیه‌ای از قرآن و به جمله هائی از نهج البلاغه اشاره می‌کنم . در خود قرآن در سوره مبارکه شوری می‌فرماید : و الذین استجابوا لربهم و اقاموا الصلوه و امرهم شوری بینهم و مما رزقناهم ینفقون [۴۲] . این آیه کریمه ، مؤمنین و پیروان اسلام را اینطور وصف می‌کند : دعوت حق را اجابت می‌کنند ، نماز را بپا می‌دارند ، کار خود را با شور و همفکری انجام می‌دهند ، و از آنچه به آنها عنایت کرده‌ایم انفاق می‌کنند . پس ، از نظر اسلام همفکری و تبادل نظر یکی از اصول زندگی اهل ایمان و پیروان اسلام است .
در نهج البلاغه می‌فرماید : و اعلموا ان عباد الله المستحفظین علمه یصونون مصونه و یفجرون عیونه ، یتواصلون بالولایة و یتلاقون بالمحبه ، و یتساقون بکأس رویة و یصدرون بریة[۴۳] . یعنی بدانید که آن دسته از بندگان خدا که علم خدا به آنها سپرده شده ، سر خدا را نگه می‌داند و چشمه‌های او را جاری می‌سازند یعنی چشمه‌های علم را به روی مردم باز می‌کنند ، با یکدیگر رابطه دوستی و عواطف محبت آمیز دارند ، با گرمی و بشاشت و محبت با یکدیگر ملاقات می‌کنند و یکدیگر را از جام اندوخته‌های علمی و فکری خود سیراب می‌نمایند ، این یکی از جام اندوخته‌های فکر خود و نظر خود به آن یکی می‌دهد و آن یکی به این یکی . در نتیجه همه سیراب و ارضاء شده بیرون می‌روند . اگر شورای علمی در فقاهت پیدا شود و اصل تبادل نظر به طور کامل جامه عمل بپوشد گذشته از ترقی و تکاملی که در فقه پیدا می‌شود بسیاری از اختلاف فتواها از بین می‌رود . چاره‌ای نیست ، اگر مدعی هستیم که فقه ما نیز یکی از علوم واقعی دنیا است باید از اسلوبهائی که در سایر علوم پیروی می‌شود پیروی کنیم .
اگر پیروی نکنیم معنایش اینست که از ردیف علوم خارج است . پیشنهادهای مفید و لازم دیگری هم داشتم که وقت گذشت و نمی‌توانم ذکر کنم ، زیرا در حدود سه ربع ساعت دیگر وقت می‌گیرد ، و می‌دانم راه بعضی از آقایان دور است تا به منزل برسند .
آیه‌ای که در طلیعه سخن خواندم این آیه کریمه بود فلولا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون . این آیه کریمه صریحا دستور می‌دهد که گروهی از مسلمین می‌بایست در دین تفقه کنند و دیگران را از تفقه خود بهره مند سازند . تفقه از ماده " فقه " است . معنای فقه ، مطلق فهم نیست ، بلکه فهم عمیق و بصیرت کامل به حقیقت یک چیز را فقه می‌گویند . " راغب " در " مفردات " می‌گویند : الفقه هو التوصل الی علم غائب بعلم شاهد .
یعنی فقه اینست که از یک امر ظاهر و آشکار ، به یک حقیقت مخفی و پنهان پی برده شود . در تعریف تفقه می‌گویند : تفقه اذا طلبه فتخصص به . یعنی طلب کرد چیزی را و در آن تخصص پیدا کرد . این آیه به مسلمانان می‌گوید که در فهم دین سطحی نباشند ، عمیق فکر کنند ، به معنا و روح دستورها پی برند . این آیه کریمه مدرک اجتهاد و فقاهت است ، و همین آیه کریمه سند پیشنهادهای ما است . همچنان که به حکم این آیه کریمه ، بساط اجتهاد و تفقه در اسلام پهن شده است ، به حکم همین آیه باید این بساط گسترده تر شود ، به ضرورتها بیشتر توجه شود ، شورای فقهی عملا وارد کار شود ، تک رویها منسوخ گردد ، رشته‌ها تخصصی شود تا فقه ما راه تکامل خود را ادامه دهد .

احیاء فکر دینی

این سخنرانی در ساعت ۸ بعدازظهر روز جمعه ۲۷ مرداد ماه ۱۳۴۰ در انجمن ماهانه دینی ایراد شده است .
بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها الذین آمنواإستجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم [۴۴] . موضوع سخن " احیاء فکر دینی " است . ممکن است در ذهنها بیاید که این معنی ندارد ، مگر ما وظیفه داریم و یا حق داریم که بخواهیم دین را احیاء کنیم ؟ ! کار به عکس است ، دین باید ما را احیاء کند ، ما نمی‌توانیم دین را احیاء کنیم . بالاتر اینکه شاید بعضی اینجور اشکال بکنند که این عنوان با خود آیه‌ای که در عنوان مطلب خوانده شد تناقض دارد . آیه می‌فرماید : " یا أیها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم " . یعنی دعوت خدا و پیغمبر را بپذیرید ، پیغمبری که شما را دعوت می‌کند به چیزی یعنی به دین ، که آن دین شما را زنده می‌کند . دین به شما زندگی می‌دهد . پس آن چیزی که زندگی می‌دهد دین است و آن چیزی که زندگی می‌پذیرد افراد بشرند که ما هستیم . پس احیاء فکر دینی یعنی چه ؟ اولا عرض می‌کنم عنوان بحث ما " احیاء فکر دینی " است نه " احیاء دین " . فرض کنید گفتیم : احیاء دین .
هیچ منافات نیست که هم دین محیی و زنده کننده ما باشد و هم ما وظیفه داشته باشیم که محیی و زنده کننده دین باشیم . این به اصطلاح دور نیست . در جلسه اول یا دوم که راجع به تقوا صحبت می‌کردم عرض کردم تقوا برای انسان مصونیت است ، تقوا به انسان صیانت می‌دهد ، صائن و حافظ انسان است . در عین حال انسان موظف است که صائن و حافظ تقوا باشد و این دور نیست ، زیرا از دو جنبه است . ما باید از یک نظر حافظ تقوا باشیم ، تقوا از نظر دیگر و جنبه دیگر حافظ ما است .
در اینجا هم همینطور است : ما باید محیی دین باشیم و دین هم محیی ما است ، یعنی ما باید زنده نگه داریم مایه زندگی خودمان را ، مثل اینکه آب در حیات جسمانی ما مایه زندگی است ، وسیله زندگی ما است ، ولی ما باید همین آب را سالم و پاک و زنده و عاری از هر نوع عفونت و آلودگی نگه داریم . ما نسبت به آب یک وظیفه داریم ، آب هم در طبع خودش خاصیتی دارد که خدای تبارک و تعالی برای او قرار داده است .
به علاوه در تعبیرات خود دین هر دو تا آمده است . هم ذکر شده است که دین محیی شما است مثل همین آیه‌ای که خواندم ، و هم دستورهائی رسیده است تصریحا یا اشاره که شما هم باید محیی دین باشید ، باید دین را زنده نگه دارید ، باید این وظیفه را برای همیشه به عهده داشته باشید و متوجه باشید که باید دین را زنده نگه داشت و نگذاشت که دین بمیرد . علی ( ع ) دوستان و رفقای خالص و مخلص خودش را در آن خطبه معروف که ظاهرا آخرین خطبه ایشان است ، با این وصف یاد می‌کند که آنها دین را زنده نگه می‌داشتند . " نوف بکالی " گفت : علی ( ع ) روی سنگی که آن سنگ را " جعده بن هبیره " گذاشته بود ، رفت و ایستاد " و علیه مدرعة من صوف " در حالی که جامه پشمین به تنش بود ، حمایل شمشیرش از لیف خرما بود ، کفشهایش هم همینطور . با همین حالت رفت روی آن سنگ قرار گرفت و از آن به جای کرسی خطابه و منبر استفاده کرد ، آن خطابه غراء عجیب که اشکها را جاری کرد انشاء فرمود ، آخرش به یاد دوستان گذشته اش افتاد ، فرمود : " این اخوانی الذین رکبوا الطریق ، و مضوا علی الحق ؟ " آن دوستان و راهروان طریق کجا رفتند ؟
آنها که بر جاده حق قدم زدند و بر حق از دنیا رفتند . " این عمار ؟ این ابن التیهان ؟ این ذو الشهادتین ؟ " عمار یاسر کجا است ؟ ابوالهیثم بن التیهان کجا است ؟ خزیمة بن ثابت ذوالشهادتین کجا است ؟
بعد با یک حالت تأثر و شاید گریه فرمود : " اوه علی اخوانی الذین قرؤوا القرآن فاحکموه " حسرت بر آن دوستان ، بر آن برادرانم که قرآن را به حق تلاوت کردند و محکم کردند . " و تدبروا الفرض فاقاموه " فرائض دین را درست فکر کردند ، دقت کردند به حقیقت آن رسیدند ، آنرا اقامه کردند " احیوا السنة و اماتوا البدعة "[۴۵] آنها که سنت پیغمبر را زنده کردند و بدعت را می‌راندند .
علی ( ع ) ، عمار و ابن تیهان و ذوالشهادتین و امثال اینها را محیی ست پیغمبر می‌خواند . سنت یعنی دین . دین ، قرآن و سنت است . اینها ماخذ دین هستند . در نهج البلاغه راجع به وجود مقدس حجة بن الحسن عجل الله تعالی فرجه تعبیراتی هست که یک جمله اش که الان یادم هست اینست : " و یحیی میت الکتاب و السنة " [۴۶] زنده می‌کند قرآن و سنت مرده را . قرآنی که در میان مردم می‌میرد و سنتی که می‌میرد ، زنده می‌کند .
این ، تعبیر علی ( ع ) است نه تعبیر من : او می‌آید زنده می‌کند . وجود مقدس ثامن الائمه به یکی از شیعیان می‌فرماید : " احیوا امرنا " امر ولایت ما را زنده کنید . او عرض می‌کند : چگونه ما می‌توانیم احیاء کنیم ؟
دستور می‌دهد که حقایق سخنان ما را ، محاسن کلام ما را ، سیرت ما را ، حقایق ما را برای مردم بگوئید و تشریح بکنید . این زنده کردن کار ما است . پس این ، دور نیست . اشکال ندارد که ما محیی دین باشیم و وظیفه داشته باشیم محیی دین باشیم در عین اینکه دین مایه حیات ما است ، و بزرگترین مایه حیات ما است . این اولا . و ثانیا در عنوان این سخنرانی نگفتیم احیاء دین ، که اگر هم گفته بودیم همان طوری که عرض کردم اشکال نداشت . ولی نه ، ما این مقدار جسور نیستیم ، گفتیم " احیاء فکر دینی " یعنی زنده کردن طرز تفکر خود ما . دین زنده است و هرگز نمی‌میرد ، یعنی آن حقیقت دین قابل مردن نیست . چیزی در اجتماع قابل مردن و یا منسوخ شدن است که یک اصل بهتری بیاید جای او را بگیرد . مثلا هیئت بطلمیوس یک اصل علمی بود . مدتی در دنیا زنده بود ، بعد حقایق دیگری و اصول دیگری در هیئت و آسمان شناسی پیدا شد ، هیئت بطلمیوس را از بین برد .
همچنین نظریه انباذقلس در طبایع اربع و عناصر اربع مرد . حقایق دین و اصول کلی که دین ذکر کرده است هرگز مردنی نیست . آن چیزی که می گوئیم می‌میرد - اگر در زبان خود دین وارد شده است که قرآن یا سنت می‌میرد - معنایش اینست که در میان مردم می‌میرد ، فکر مردم دربارهٔ دین فکر مرده‌ای است . مقصود ما این است ، و الا دین خودش در ذات خودش نه می‌میرد و نه مردنی است . اسلام یک حساب دارد و مسلمین حساب دیگری دارند . اسلام زنده است ومسلمانان فعلی مرده . یکی از مسائلی که امروز علمای اجتماع دنیا رویش حساب می‌کنند ، زنده بودن اسلام است در عمل ، یعنی الان در تمام قاره‌های دنیا : آسیا ، آفریقا ، آمریکا ، اروپا ، حتی استرالیا ، اسلام در حال پیشروی است . شاید این مطلب را در بسیاری از روزنامه‌ها که اخیرا مقالاتی را از خارج ترجمه می‌کنند خوانده باشید .
من تازگی خوانده‌ام ، نمی‌خواهم اسم ببرم که در کدام روزنامه و در کدام مجله بوده . این مطلب مورد بحث است که چطور اسلام در آمریکا خصوصا میان طبقه مستضعف یعنی همان طبقه‌ای که اسلام در میان نظائر آنها ظهور کرد خودبخود جلو می‌آید ، نمی‌توانند جلویش را بگیرند ، در اروپا کم و بیش اطلاع دارید همینطور ، حتی در میان طبقه دانشمندان و پرفسورها و دکترها در حال پیشروی است . در قاره سیاه یعنی آفریقا که عجیب است ، مبلغین مسیحی می‌آیند با بودجه هنگفت ، با تشکیلات ، با نقشه ، و موفقیت پیدا نمی‌کنند ، و اسلام خودبخود از فردی به فردی و از آن فرد به فرد دیگر و همینطور در حال سریان است ، در حال توسعه است .
آنجا که ما می گوئیم فکر دینی مرده است در کشورهائی است که قرنها است مسلمان هستند . در این کشورها عواملی پیدا شده است که این فکر را در مغز آنها می‌رانده است ، یعنی در یک حالت نیمه زنده و نیمه مرده‌ای درآورده است از قبیل ملتهائی امثال ما .
آنجا که احتیاج دارد روی عنوان " احیاء فکر دینی " بحث بشود ، فکر بشود ، قاره سیاه نیست : آنجا باید گفت " ایجاد فکر دینی " . در اروپا نیست . آنجا هم همین طور . در شرق اقصی و ژاپن نیست . آنجا هم باید رفت و از نو ایجاد کرد .
اتفاقا در همه جا زمینه هست . آنها که احتیاج دارند به " احیاء فکر دینی " ما هستیم . یعنی ما دین داریم ، فکر دینی در ما هست ولی در یک حالت نیمه بیدار و نیمه خواب ، در یک حالت نیمه مرده و نیمه زنده ، در یک حالت بسیار بسیار خطرناک . این است که باید روی این مطلب بحث کرد .
فرضیه " هر صد سال یک مجدد دین " در اینجا می‌خواهم تاریخچه‌ای راجع به این فکر که دین احتیاج دارد به تجدید و به احیاء ، ذکر کنم ، ولی تاریخچه‌ای تأسف آور است . یادم هست از سابق که مکرر مضمون این حدیث منسوب به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را دیده بودم که در هر صد سال یک بار یک نفر پیدا می‌شود که دین را تجدید و احیاء می‌کند . عبارت حدیث این است : " ان الله یبعث لهذه الامة علی رأس کل مائة سنة من یجدد لها دینها " . خداوند بر سر هر یک سده ، بر سر هر صد سال ، یک نفر را می‌فرستد که وی دین این امت را تجدید کند . مضمون این حدیث را مکرر در کتب دیده‌ام حتی در کتبی که بعضی از علمای خودمان نوشته‌اند . حساب کرده‌اند که مثلا بعد از سده اول یعنی قرن دوم کی مجدد دین شد ، اول قرن سوم کی مجدد دین شد ، همینطور حساب کرده‌اند تا زمان ما . خواستم ببینم این حدیث اصلش از کجا است ؟
اساسی دارد ؟ قبل از اینکه تحقیق بکنم باور نمی‌کردم که رسول اکرم ( ص ) یک همچو جمله‌ای را فرموده باشد ولی باز هم تحقیق کردم . در تحقیق معلوم شد : اما در طرق شیعه که اساسا این حدیث نیامده است .
در عین حال بعضی علمای شیعه روی این حدیث بحث کرده‌اند و حساب هم کرده‌اند . آنجائی که یادم بود که در بیست و چند سال پیش یعنی سالهای اول تحصیلم در قم دیده بودم " منتخب التواریخ " مرحوم حاج ملا هاشم خراسانی بود .
آنجا رفتم گشتم و پیدا کردم دیدم ایشان از " مستدرک " حاجی نوری نقل می‌کند ، حاجی هم از یکی از کتب اهل تسنن نقل می‌کند . این بهترین دلیل است که در هیچیک از کتب شیعه چنین حدیثی نیست .
اگر می‌بود حاجی نوری ، محدث متتبع ، از آنجا نقل می‌کرد . بعد با کمک یکی از دوستان بالاخره در " سنن " ابی داود پیدا کردیم . سنن ابی داود یکی از صحاح سته اهل سنت است . در آنجا این حدیث پیدا شد . معلوم شد در بعضی کتب دیگر حدیث اهل تسنن هم هست مثل " مستدرک " حاکم . شاید او هم از سنن ابی داود نقل کرده است . این حدیث به عین این عبارت بود " ان الله یبعث لهذه الامة علی رأس کل مائة سنة من یجدد لها دینها " . از نظر سند این حدیث ، آن کسی که از رسول اکرم ( ص ) این حدیث را نقل کرده است " ابو هریره " است ، همان وضع و کذاب معروف . در سایر افرادی که از ابوهریره نقل کرده‌اند موفق نشدم تحقیقی بکنم که آنها چه جور اشخاصی هستند . بنابراین حدیثی است که راوی و ناقل آن ابو هریره است .
این وضع سند این حدیث . آیا این حدیث قطع نظر از سندش از لحاظ متن و مضمون ، تطبیق می‌کند با تاریخ یا نه ؟ یعنی اگر راستی ما در تاریخ اسلام بگردیم واقعا همین جور است ؟ در سر هر صد سال یک احیاء فکر دینی صورت گرفته است ؟
یا به تعبیر آن حدیث یک تجدیدی در دین شده است ؟ می‌بینیم با تاریخ هم جور در نمی‌آید . ولی از آن طرف بعضی از علماء اهل تسنن نشسته‌اند و حساب کرده‌اند یعنی حساب تراشیده‌اند که در اول قرن دوم فلان کس ، در اول قرن سوم فلان کس ، در اول قرن چهارم فلان کس دین را تجدید و احیاء کرده است .
عجیب تر اینست که بعضی علماء شیعه هم - بجای اینکه بگویند این حدیث از ابوهریره و بی اعتبار است و با تاریخ هم تطبیق نمی‌کند پس باید دور بیندازیم و اگر از پیغمبر اکرم ( ص ) بود در اخبار اهل بیت هم اثری از آن پیدا می‌شد - آنرا مسلم پنداشته و به حساب تراشی پرداخته‌اند .
من نمی‌دانم چقدر مضمون این حدیث با روحیه‌ها موافق بوده و خوشایند آمده است که در عین ضعف سند و ضعف مضمون ، بعضی از علماء شیعه نشسته‌اند و حساب کرده‌اند یعنی حساب تراشیده‌اند و گفته‌اند مصداق این حدیث در اول قرن دوم حضرت باقر ( ع ) است ، در اول قرن سوم حضرت رضا ( ع ) ، در اول قرن چهارم کلینی ، در اول قرن پنجم سید مرتضی یا شیخ مفید ، در اول قرن ششم شیخ طبرسی صاحب مجمع البیان ، در اول قرن هفتم خواجه نصیرالدین طوسی ، در اول قرن هشتم علامه حلی ، در اول قرن نهم شهید اول ، در اول قرن دهم محقق کرکی ، در اول قرن یازدهم شیخ بهائی ، در اول قرن دوازدهم مجلسی ، در اول قرن سیزدهم وحید بهبهانی ، در اول قرن چهاردهم میرزای شیرازی . اولا اینها بسیاریشان با اول قرنها درست وفق نمی‌دهد . خواجه طوسی را نمی‌توان مجدد اول قرن هفتم شمرد ، زیرا تولد خواجه در اوائل قرن هفتم است و ظهور و نبوغش در نیمه قرن هفتم ، وفاتش در نیمه دوم آن قرن ( سال ۶۷۲ ) . و ثانیا چرا حضرت صادق ( ع ) جزء مجدذین شمرده نشود ؟ آیا فرصتی که نصیب ایشان شد کمتر بود از فرصتی که مثلا نصیب امام باقر ( ع ) شد ؟ و آیا علت اینکه آن حضرت از قلم افتاد جز اینست که با آن حساب ساختگی جور در نمی‌آید ؟ در میان ائمه اطهار علیهم السلام دو نفرشان بیش از دیگران باید " مجدد " شمرده شوند : امام حسین و امام صادق علیهما السلام .
هر کدام از این دو بزرگوار از جنبه خاصی توفیق تجدید و احیاء پیدا کردند . ولی چون با آن حساب ساختگی جور نمی‌آمده ، از قلم افتاده‌اند . همچنین بسیاری از علماء را جزء مجددین حساب کرده‌اند و بسیاری از علماء دیگر را حساب نکرده‌اند و حال آنکه آن حساب نکرده‌ها که گناهشان این بوده است که در وسط قرن بوده‌اند احیانا بیشتر خدمت کرده‌اند . مثلا شیخ طوسی اینجا از قلم افتاده است در صورتی که شاید در میان علماء اسلام به اندازه شیخ طوسی کسی خدمت نکرده است و شاید یکی دو نفر به ایشان برسند . شیخ مرتضی انصاری نیز از قلم افتاده است . عجب تر اینکه بعضی مانند همان صاحب " منتخب التواریخ " یک سلسله دیگر از خلفاء و سلاطین را به عنوان تجدید کنندگان دین حساب کرده‌اند .
این دیگر خیلی مضحک است می‌گوید : در اوایل قرن دوم عمر بن عبدالعزیز دین را تجدید کرد و در اول قرن سوم مأمون ، در اول قرن چهارم المقتدر ، در اول قرن پنجم عضد الدوله دیلمی ، در اول قرن ششم سلطان سنجر سلجوقی ، در اول قرن هفتم هلاکو خان مغول ، در اول قرن هشتم شاه خدا بنده که آن هم از مغول است ، در اول قرن نهم امیر تیمور گورکانی ، در اول قرن دهم شاه اسماعیل صفوی ، در اول قرن یازدهم شاه عباس صفوی ، در اول قرن دوازدهم نادرشاه افشار ، در اول قرن سیزدهم هم فتحعلیشاه . اینها مجددین و محییهای اول قرنهائی هستند که در اسلام پیدا شده است .
این دیگر چیزی است که باید گفت : " لا یرضی به شیعی و لا سنی " نه با عقاید شیعه جور در می‌آید و نه با سنی ، نه با تاریخ نه با هیچ چیزی . جای شکرش باقی است که چنگیزخان مغول را از مجددین اسلام به حساب نیاورده‌اند .
مثل اینکه اگر کسی به نام دین ریاست پیدا کرد و زعامت پیدا کرد و قدرتی پیدا کرد و پولی پیدا کرد پس دین احیاء شد ! نه آقا ! احیاء دین و قدرت دین تابع اینست که مردم چه اندازه به آن دین عمل بنمایند ؟ چه اندازه به مقتضای آن دین رفتار بکنند ؟ این زنده بودن دین است .
باید گفت خود این فکر یکی از آن سمومی است که در افکار مسلمین وارد شده است

تجدید در هر هزار سال

این فکر که هر صد سال یک مجدد باید ظهور کند زمینه را مساعد کرد برای قبول یک فکر دیگر که گفته شد هر هزار سال یک نفر ظهور خواهد کرد ، و مستمسک واقع شده است برای فرقه‌های گمراه . آن مرد شاعر می‌گوید :
• به هر الفی الف قدی برآید • الف قدم که در الف آمد ستم این هم داستانی دارد که هزار سال یک بار یک نفر باید پیدا بشود ، یک شخص در سر هزار سال باید پیدا بشود . این هم در فلسفه ایرانیهای قدیم و هندیها باز ریشه‌ای دارد . در فلسفه ایرانی و هندی یک فکری بوده براساس طبیعیات قدیم که اولا آن طبیعیات غلط بوده و تازه از آن طبیعیات هم استنتاج این فکر غلط است شیخ اشراق آن را در فلسفه اسلامی وارد کرد . حاجی سبزواری در منظومه نقل می‌کند به صورت " قیل " .
• قیل نفوس الفلک الدوار • نقوشها واجبة التکرار اصطلاحا در فلسفه می‌گویند " دور و کور " . گفتند در هر چند هزار سال یک بار همه چیز عالم تجدید و تکرار می‌شود ، همه چیز نو می‌شود ، منتها شبیهش ، شبیه هر فردی یک فرد پیدا می‌شود ، شبیه هر محیی و مصلحی یک محیی و مصلحی پیدا می‌شود ، شبیه همه حوادث از نو پیدا می‌شود . ولی آنها گفتند در هر بیست و پنج هزار و دویست سال یک بار حوادث عالم تکرار می‌شود ، روی حساب اینکه گردش یک دور فلک ثوابت اینقدر است . بعد این اندیشه افتاد به دست بعضی از خیالبافهای اسلامی . آمدند با آیات قرآن آنها را تطبیق بکنند ، گفتند قرآن می‌گوید : " و ان یوما عند ربک کالف سنة مما تعدون "[۴۷] . پس هر روز از روزهای الهی هزار سال است و چون هر سال سیصد و شصت روز است . پس هر سال الهی هم مساوی است با سیصد و شصت هزار سال . پس یک دوره عالم سیصد و شصت هزار سال است .
عالم یک دوره سال خودش را در این مدت طی می‌کند بعد نو می‌شود . این هم یک اندیشه است . البته سخن مهملی است ، اما از ضلالت ، ضلالت برمی خیزد . اینها را می‌گویم چون اینها جزء سمومی است که در افکار ما رخنه کرده . باید اینها را طرد بکنیم .
تا اینها را طرد نکنیم و از فکر خودمان بیرون نریزیم هیچوقت فکر ما زنده نمی‌شود . بعد یک عده گمراه کن و مضل هم آمدند آن آیه دیگر را که می‌فرماید : " یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنة مما تعدون "[۴۸] که در سوره الم سجده است یعنی " فرمان را از آسمان به زمین نازل می‌کند سپس به سوی او بالا می‌رود در روزی که مساوی است با هزار سال شما " این آیه را اینطور معنی کردند که در هر هزار سال یک بار کار مردم به وسیله انبیاء تجدید و تدبیر می‌شود . گفتند تدبیر کردن یعنی تجدید کردن به اینکه یک پیغمبری مثلا باید در روزی که مقدارش هم هزار سال است ، پس هر هزار سال یک بار یک نفر خواهد آمد . بعد از این و در اثر این ، چه گمراهی بزرگی در عالم تشیع پیدا شد ! یک عده از مردم از دین جدا شدند به واسطه همین افکار مفت و مزخرف .
نه آقا ! ما همچو چیزی نداریم که صد سال یا هزار سال یک باریک نفر باید ظهور کند . فقط دربارهٔ یک نفر هست که آن هم در این سطح نیست ، در سطح دیگری است ، جنبه جهانی دارد نه اینکه مخصوص به عالم شیعه باشد ، و آن ، وجود مقدس حضرت حجت ( ع ) است . ایشان مربوط به همه عالم اند . آنهائی که شنیده‌اید در منبرها می‌گویند بیاید یک مشت شیعه را نجات دهند ، یک مشت شیعه دروغ است . یک مشت شیعه که قالتاق‌ترین مردم دنیا هستند امام زمان ( ع ) حامی اینها نیست .
او مصلح کل عالم است . دربارهٔ او هم ما هیچ حق نداریم به این که وقت معین کنیم ، حساب بکنیم چند سال دیگر ، ده سال دیگر ، از این حساب ابجدهائی که هر روز می‌کنند ، یک دفعه می‌آیند آیه : ان الارض لله یورثها من یشاء[۴۹] و یک وقت آیه : و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون[۵۰]را حساب می‌کنند که مثلا در فلان سال حضرت ظهور می‌کند . از اینها بترسید و تکذیب بکنید که کذب الوقاتون[۵۱] .
هیچکس هم در دنیا ، نه ما و شما و نه هیچ مصلح دیگری نمی‌تواند ادعا بکند که من می‌خواهم آن کار را انجام بدهم . او بالاتر از این است . به قول یکنفر مرد دانشمند : یکوقت است که ما می‌خواهیم حیاط خودمان را روشن بکنیم و یکوقت منتظریم دنیا روشن شود .
روشن شدن دنیا در اختیار بنده و شما نیست ، حساب دیگری دارد ، خورشیدی باید طلوع بکند تا همه عالم روشن بشود . آنچه وظیفه ما و شما است اینست که خانه خودمان را روشن بکنیم ، خیابان خودمان را روشن بکنیم ، شهر خودمان را روشن بکنیم ، کلبه خودمان را روشن بکنیم ، اما آن مطلب بیرون است از این حسابها . ریشه اشتباهات گذشته این بوده است که فقط روی شخصیتهای افراد حساب می‌شده ، نه روی عامه مردم . اکنون بنشینیم و حساب کنیم ، ببینیم آیا واقعا تفکر ما تفکر اسلامی است ؟ آیا تفکر اسلامی در مغز ما زنده است یا مرده ؟ فعلا لازم نیست که زیاد دنبال این باشیم که کسی را که مسلمان نیست مسلمان کنیم . البته منتهای آرزو این است ، ای کاش چنین چیزی بشود ، ولی آن چیزی که فکر می‌کنیم در درجه اول لازم است اینست که فکر دینی که الان ما متدینها و مسلمانها و نماز خوانها و روزه گیرها و زیارت روها و حج کن‌ها داریم ، این فکری که در خود ما به حالت نیمه مرده در آمده است ، به حالت کرخ به اصطلاح درآمده است ، این را زنده بکنیم . تا این جور نشود فایده ندارد ، فرضا اگر در اروپا هم یک عده مسلمان شوند و ما را ببینند ممکن است پشیمان شوند و از اسلام برگردند .

انحطاط مسلمین در عصر حاضر

در میان کشورهای دنیا به استثنای بعضی کشورها ، کشورهای اسلامی عقب مانده‌ترین و منحطترین کشورها است . نه تنها در صنعت عقب هستند ، در علم عقب هستند ، در اخلاق عقب هستند ، در انسانیت و معنویت عقب هستند .
چرا ؟ یا باید بگوئیم ، اسلام ، یعنی همان حقیقت اسلام در مغز و روح این ملتها هست ، ولی خاصیت اسلام اینست که ملتها را عقب می‌برد ( دشمنان دین هم بزرگترین حربه تبلیغی آنها همین انحطاط فعلی مسلمین است ) و یا باید اعتراف کنیم که حقیقت اسلام به صورت اصلی در مغز و روح ما موجود نیست بلکه این فکر اغلب در مغزهای ما به صورت مسخ شده موجود است ، توحید ما توحید مسخ شده است ، نبوت ما نبوت مسخ شده است ، ولایت و امامت ما مسخ شده است ، اعتقاد به قیامت ما کم و بیش همینطور . تمام دستورهای اصولی اسلام در فکر ما همه تغییر شکل داده . در دین صبر هست ، زهد هست ، تقوا هست ، توکل هست . تمام اینها بدون استثناء به صورت مسخ شده در ذهن ما موجود است .
شاید همان اندازه که تا به حال در این جلسات بحث شده است . این مطلب را تا اندازه‌ای روشن کند . مثلا راجع به تقوا بحث شده است . اگر مطالعه کرده باشید شاید بتواند آن جزوه‌ها به شما ثابت بکند که تا به حال تقوا به یک صورت مسخ شده‌ای در ذهن ما بود .
هر موضوعی که بحث شده همه اینگونه است ، که می‌فهماند اسلام معکوس شده است . مثلی آورده‌اند که یک عده دهاتی از ده خودشان رفتند توی شهر . به عمرشان شهر را ندیده بودند . یکوقت از دور یک نوع درختهای مخصوصی نظرشان را جلب کرد . آمدند دیدند درختهای عجیبی است ، نه شاخه دارد و نه برگ ولی درخت است . مناره‌های مسجد بود ، خیال کردند درخت است . تعجب کردند که این درختها چه نوع درختی است که ما تا به حال ندیده‌ایم ! شهریها چه خوب انواع درختها را می‌شناسند . آمدند پرسیدند اسم این درختها چیست ؟ بعضی از شهریهای زیرک هم فهمیدند اینها دهاتی هستند ، آنها را دست انداختند گفتند اینها درختهائی است که در دهات پیدا نمی‌شود .
پرسیدند که اصل اینها که به عمل می‌آورید چیست ؟ گفتند اینهاتخم مخصوص دارد ما می‌کاریم در می‌آید . گفتند ممکن است از این تخمها بما بدهید ؟ گفتند بله . یک مقدار تخم هویج به این بیچاره‌ها دادند . اینها رفتند همه کاشتند . تا آنوقت تخم هویج نکاشته بودند .
بعد از مدتی دیدند در نیامد . هر چه منتظر شدند و آب دادند در نیامد . ولی بعد از مدتها گفتند چطور شده است ؟ چه جور تخمی بود ؟ وقتی کندند دیدند به شکل مناره است اما از آن طرفی ، به زمین فرو رفته است . گفتند معلوم می‌شود ما عوضی کاشتیم .
داستان و مسلمانی ما هم همان داستان مناره کاشتن آن روستائیان است . در مسأله ولایت و امامت طرز فکر ما به صورت عجیب و معکوس در آمده است . آیا این عجیب نیست که ما مقتدایانی مثل اهل بیت پیغمبر داشته باشیم ، علی بن ابی طالب داشته باشیم ، حسن بن علی داشته باشیم ، حسین بن علی داشته باشیم ، زین العابدین داشته باشیم و همچنین سایر ائمه ( ع ) ، آنگاه بجای اینکه وجود این پیشوایان ، محرک ما و مشوق ما باشد به عمل ، وسیله تخدیر ما و تنبلی ما و گریز ما از عمل شده است . تشیع و دوستی اهل بیت پیغمبر را وسیله قرار دادیم برای اینکه از زیر بار اسلام بیرون بیائیم . حالا ببینید این فکر چقدر مسخ شده است ! این حقیقت عالی به شکل منکوس در فکر ما وارد شده ، در ما نتیجه معکوس داده ، وسیله تنبلی شده ، وسیله هیچ کار نکردن با انتظار اینکه همه کارها را مولی کرده ، در قیامت هم مولی می‌کند . این داستان را از تاریخ صدر اسلام برایتان نقل می‌کنم ببینید چگونه است .

امتیاز شیعه از مرجئه

طائفه‌ای در میان متکلمین بودند به نام " مرجئه " که بحمد الله منسوخ شدند . اینها می‌گفتند که ایمان اگر درست شد ، عمل هیچ اثری ندارد . این هم البته ریشه سیاسی داشت . اینها در زمان بنی امیه بودند و بنی امیه اینها را تأیید می‌کردند .
اینها بدینوسیله می‌خواستند اعمال سائسین بنی امیه و سلاطین بنی امیه را تصحیح کنند . این مطلب را من نمی‌گویم ، تاریخ می‌گوید . می‌گفتند آقا ! ایمانت درست باشد ، ایمان که درست بود ، عمل مهم نیست . عمل کردی کردی ، نکردی نکردی ، عمل چیزی نیست .
بعد از اینکه بنی امیه رفتند ، بنی العباس روی خصومتی که با بنی امیه داشتند ریشه مرجئه را زدند ولی با کمال تأسف این فکر مرجئی امروز در دماغ شیعه پیدا شده است ، در صورتی که داستانی که می‌خواهم نقل بکنم ثابت می‌کند که اصلا عقیده شیعه نقطه مقابل این عقیده بوده ، و آن داستان این است : احمد امین مصری در " ضحی الاسلام " از " اغانی " ابوالفرج اصفهانی نقل می‌کند .
با اینکه خود احمد امین ، نزعه ضد شیعی دارد ولی این را او نقل می‌کند . یک نفر را اسم می‌برد می‌گوید یک نفر شیعی و یک نفر مرجئی با همدیگر دربارهٔ عقیده تشیع و عقیده ارجاء بحث می‌کردند . این می‌گفت اصول مرجئه صحیح تر است و او می‌گفت اصول شیعی . مرجئی می‌گفت عمل هیچ است ، اساس تنها ایمان است ، شیعی می‌گفت عمل لازم است .
در این بین یکی از مطربها پیدا شد ( چون " اغانی " ذکر کرده ، روی آن قرینه می‌گویم مطرب بوده ) . گفتند از همین می‌پرسیم . البته این هم یک آدم فهیمی بود نه اینکه آدم بی خبری باشد . گفتند از این می‌پرسیم که آیا حق با شیعه است یا با مرجئی ؟ گفتند آقا ! عقیده تو چیست ؟
آیا حق با شیعه است یا با مرجئی ؟ حرف خوبی زد ، گفت : اعلای شیعی و اسفلی مرجئی . گفت : بالا تنه‌ام شیعه است ولی پائین تنه‌ام مرجئی . یعنی در فکر و عقیده ، من شیعه هستم اما پائین تنه‌ام مرجئی است ، یعنی در عمل مرجئم . می‌خواست بگوید من عقیده شیعه را قبول دارم ، عقیده آنها درست است ولی من در عمل مرجئی هستم . حالا آیا باید قبول کرد که ما الان ملتی هستیم که اعلانا مرجئی و اسفلنا مرجئی . هم در فکر مرجئی هستیم هم در عمل . این یکی از آن مسائلی است که باید گفت فکر دینی در ما به صورت نیمه مرده یا بگوئیم مرده درآمده است .
البته با این فکر مرجئی دیگر چه خواهد شد ؟ ! فکری که عمل را از کار بیاندازد آنوقت دنیا می‌ماند ؟ آخرت می‌ماند ؟ عزت می‌ماند ؟ سعادت می‌ماند ؟ " انتم الاعلون " [۵۲] می‌ماند ؟ ابدا . فکر دینی ما باید اصلاح بشود . تفکر ما دربارهٔ دین غلط است غلط .
به جرأت می‌گویم از چهار تا مسأله فروع ، آن هم در عبادات ، چند تائی هم از معاملات ، از اینها که بگذریم دیگر فکر درستی ما دربارهٔ دین نداریم ، نه در این منبرها و در این خطابه‌ها می گوئیم و نه در این کتابها و روزنامه‌ها و مقاله‌ها می‌نویسیم ، و نه فکر می‌کنیم . ما قبل از اینکه بخواهیم دربارهٔ دیگران فکر کنیم که آنها مسلمان شوند باید دربارهٔ خود فکر کنیم . چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است . نمی‌خواهم تخطئه بکنم که چرا مبلغ به خارج فرستادند . البته کار صحیحی است ، بسیار کار خوبی است .
شاید در آنجا مسلمان واقعی درست بشود و بعد نمونه شوند برای ما . ولی آنچه که واجبتر است توجه و تنبه است به اینکه ما مسلمانهائی هستیم که فکرمان دربارهٔ اسلام غلط است . سیاست حاکم بر جهان یا بر نیمی از جهان - می‌خواهد که اسلام نه بمیرد و نه زنده بماند ، به حالت نیم مرده و نیم زنده بماند . دنیا به دو بلوک به اصطلاح قسمت شده است : شرق و غرب . این دو بلوک در دو مسأله ، در دو چیز با هم اتفاق دارند ، یکی مسأله آلمان و یکی مسئله اسلام . اما آلمان ، هر دو بلوک در عین اینکه به ظاهر رویش بحث می‌کنند ، باطنا توافق دارند به اینکه این ملت نباید زنده بشود ، نباید جلویش را بازگذاشت . راجع به اسلام هم عینا همینطور ، منتهای امر فرق اینست که بلوک شرق فکر می‌کند به این که ریشه اسلام را از بیخ بکند ، بلوک غرب فکرش اینست که اسلام را به حال نیم زنده و نیم مرده نگه دارد ، یعنی همین که هست ، این وضعی که الان هست حفظ بکند ، نه بگذارد از بین برود نه بگذارد درست زنده بشود . درست مثل همان چیزی است که در کتابهای حشره شناسی و در روانشناسی - آنجا که در غرائز بحث می‌کنند - راجع به یک حشره‌ای می‌گویند از زنبور کوچکتر است و از مگس بزرگتر ، غریزه عجیبی دارد ، که مادیین در توجیه این قضیه گیر کرده‌اند که چه جور توجیه بکنند . می‌گویند این حیوان ، موقع تخمگذاریش که می‌شود یکی از کرمها را پیدا می‌کند ، می‌رود روی پشت آن کرم ، یک نقطه مخصوص ، یک عصب خیلی خیلی باریک مخصوص هست ، آن عصب را پیدا می‌کند ، روی آن عصب نیش می‌زند ولی نیش که می‌زند نه آن جور نیش می‌زند که بمیرد . اگر بخواهد بزند بمیرد می‌میرد . آهسته نیش می‌زند ، اینقدر نیش می‌زند که این عصب کرخ و آن حیوان بی حس بشود و بیفتد سرجایش ، ولی نمی‌گذارد بمیرد . بعد روی پشت این حیوان همانجا تخم می‌گذارد . عجب اینست که بعد از تخم گذاردن خودش ، پیش از آنکه بچه‌هایش از تخم بیرون آیند می‌میرد .
لهذا هرگز نسل گذشته و نسل آینده یکدیگر را نمی‌بینند . بعد بچه‌های او بزرگ می‌شوند یعنی از تخم در می‌آیند . وقتی که می‌خواهد تغذی بکنند از همان گوشت این کرم تغذی می‌کنند . همان را می‌خورند تا تمام شود و بعد خودشان راه می‌افتند و می‌روند .
حالا چرا این حیوان این کرم را اینقدر نیش نمی‌زند که بمیرد ، چون اگر بمیرد می‌گندد و زود از بین می‌رود . چرا نیش می‌زند ؟ برای اینکه بی حس بشود و حرکت نداشته باشد . اگر حرکت داشته باشد این نمی‌تواند روی او تخم بگذارد و بعد بچه‌هایش بیایند از گوشت او ارتزاق بکنند و بخورند و زندگی کنند .
به این حالت نیم مرده و نیم زنده این را نگه می‌دارد به قسمی که نه بمیرد و نه آنقدر زنده باشد که حرکت داشته باشد ، هیچکدام . آنچه عجیب است در غریزه این حیوان ، اینست که این حیوان که خودش می‌میرد نسل بعد نسل اولی را نمی‌بیند ، در عین حال این نسل دیگر هم بعد که بزرگ می‌شود وقتی می‌خواهد تخم بگذارد ، با همان مهارت بدون اینکه نسل قبل را دیده باشد و یاد گرفته باشد . آن عمل تزریق را انجام می‌دهد و کار خودش را ادامه می‌دهند . این ، حالت نیم مردگی است .
البته این را نمی‌خواهم بگویم و شما را به غلط بیندازم که استعمار و استثمار ما را به این حالت درآورده است . نه ، ما قبلا به این حالت درآمدیم ، آنها ما را امروز به این حالت نگه می‌دارند و علت مبقیه ما هستند ، و الا ما قبل از اینکه استعمار و استثماری بیاید ، افکاری از نواحیی تدریجا در ما پیدا شد و ما را به این حالت درآورد . " لنین " گفته است دین تریاک اجتماع است . یک نفر از نویسنده‌های عرب از یک فیلسوف مادی دیگری نقل می‌کند که دین انقلاب ضعفا علیه اقویا و ابرمردها است .
این نویسنده عرب می‌گوید کدامیک درست است ؟ آیا دین تریاک است و وسیله بی حسی است یا انقلاب و جنبش است ؟ می‌گوید هر دو تا درست است : دین زندگی است ، حرکت است ، جنبش است ، اما کدام دین ؟ آن دینی که پیغمبران آوردند .
در عین حال دین تریاک اجتماع است ، اما کدام دین ؟ آن معجونی که ما امروز ساخته‌ایم . باری ، حدیثی بخوانم و به عرایض خودم خاتمه بدهم . حدیث معروفی است: اذا ظهرت البدع فعلی العالم ان یظهر علمه و الا فعلیه لعنة الله [۵۳] اگر بدعتها پیدا بشود ( بدعت یعنی آن چیزی که جزء دین نیست ولی نام دین به خودش گرفته است و مردم خیال می‌کنند مال دین است ) ، اگر بدعت ظاهر شد در میان مردم ، بر دانا است که اظهار بکند و بگوید . این حدیث شریف ، وظیفه احیاء دین را که در درجه اول بر عهده طبقه علما است بیان می‌کند ، از راه مبارزه با بدعتها و تحریفها .
امیدوارم از مجموعه آنچه گفته شد بتوانیم نتیجه بگیریم که ما اکنون بیش از هر چیزی نیازمندیم به یک رستاخیز دینی و اسلامی ، به یک احیاء تفکر دینی ، به یک نهضت روشنگر اسلامی . امیدوارم در فرصت مناسبی توفیق یابم مشخصات تفکر اسلامی را بیان کنم و راه و برنامه احیاء آن را تا حدودی که برایم مقدور است بیان نمایم . آنچه بحث شد مقدمه و زمینه‌ای بود برای اندیشه احیاء تفکر اسلامی .

فریضه علم

این سخنرانی در ساعت ۷ بعد از ظهر روز جمعه ۱۳۴۰ / ۱۰ / ۲۹ در انجمن ماهانه دینی ایراد شده است .
قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون ، انما یتذکر اولوا الالباب [۵۴] . موضوع سخن فریضه علم است . شاید خودتان حدس بزنید که این عنوان با این تعبیر ، از حدیث معروفی از رسول اکرم ( ص ) که همه آنرا شنیده‌اید و لااقل در تابلو بعضی مدارس دیده‌اید اقتباس شده . آن حدیث که همه آنرا به خاطر داریم اینست طلب العلم فریضة علی کل مسلم [۵۵] یعنی جستجو و تحصیل علم بر هر مسلمانی فرض و واجب است . این حدیث از جمله احادیث اسلامی است که شیعه و سنی هر یک به طرق و سندهای خود آن را از رسول اکرم نقل کرده‌اند . اگر چند حدیث مسلم داشته باشیم که فریقین آنرا از رسول اکرم ( ص ) نقل کرده باشند یکی همین حدیث است . فریضه یعنی واجب ، از ماده " فرض " است که به معنی قطع و حتم و وجوب است . آنچه را ما الان به واجب و مستحب تعبیر می‌کنیم ، در صدر اول به مفروض و مسنون تعبیر می‌کرده‌اند . البته کلمه وجوب و واجب در صدر اول هم استعمال داشته ولی بیشتر با کلمه فریضه و مفروض و فرض تعبیر می‌شده ، اما کلمه مستحب به معنیی که امروز استعمال می‌شود ظاهرا کلمه مستحدثی است که فقهاء اصطلاح کرده‌اند . کلمه مستحب به این معنی خاص ، گذشته از اینکه در خود قرآن به کار نرفته در هیچ حدیثی هم تا آنجا که من به یاد دارم به کار نرفته و بلکه قدمای فقهاء هم این اصطلاح را نداشته‌اند ، بعدها شایع شده است . در قدیم به آنچه ما امروز مستحب می گوئیم مسنون یا مندوب می‌گفته‌اند . معنی حدیث این است : یکی از فرائض اسلامی و واجبات اسلامی ، در ردیف سایر واجبات و فرائض ، طلب و تحصیل علم است . تحصیل و طلب علم بر هر مسلمانی واجب است ، اختصاص به طبقه و دسته‌ای دون طبقه و دسته‌ای ندارد . در تواریخ آمده که قبل از ظهور اسلام بعضی از جامعه‌های متمدن آنروز تحصیل علم را از حقوق و امتیازات بعضی از طبقات می‌دانسته‌اند و برای سایرین چنین حقی قائل نبوده‌اند .
در اسلام نه تنها علم به عنوان " حق " از امتیازات کسی نیست ، بلکه به عنوان " تکلیف " و " وظیفه " بر همه افراد تحصیل آن فرض و واجب است مانند سایر تکالیف . نماز یکی از فرائض است . روزه یکی از فرائض است . زکات یکی از فرائض است . حج یکی از فرائض است . جهاد یکی از فرائض است . امر به معروف و نهی از منکر یکی از فرائض است . همچنین عالم شدن و دانا شدن هم ( به نص این حدیث ) یکی از فرائض است . در این جهت به طور اجمال و سربسته اختلافی نیست .
از صدر اسلام تا امروز همه فرق و همه علمای اسلامی این مطلب را قبول داشته‌اند . در کتب حدیث همیشه یک باب مخصوص هست تحت عنوان " باب وجوب طلب العلم " و یا عنوانی نظیر این عنوان .
اگر اختلاف نظری هست در تفسیر و توضیح معنی و مقصود این حدیث و در مقدار عموم و شمول آن است .

وضع ملل مسلمان

فعلا نمی‌خواهم تحت عنوان فریضه علم در اطراف این مطلب صحبت کنم که اسلام چقدر مردم را به علم ترغیب کرده و در این باب آیاتی از قرآن و احادیثی از پیشوایان دین و قسمتهائی از تاریخ اسلام ذکر کنم .
نمی‌خواهم در این زمینه به اصطلاح داد سخن بدهم و به نفع اسلام تبلیغ و " پر و پاکاند " کنم و هی بگویم ببینید اسلام چگونه از علم طرفداری کرده و چگونه بشر را به علم دعوت کرده است . زیرا از این سخنان زیاد گفته شده و می‌شود و من معتقدم اثر و فائده‌ای چندان بر این حرفها مترتب نیست . ما هر اندازه از این حرفها بزنیم وقتی که طرف چشم باز می‌کند و ملل اسلامی را در عصر حاضر جاهلترین و بی سوادترین ملل جهان می‌بیند ، و می‌بیند در هیچ جای دنیا به قدر کشورهای اسلامی بی سواد وجود ندارد ، اثر همه حرفهای ما از بین می‌رود ، لااقل یک معما برایش پیش می‌آید که اگر این حرف راست است و اسلام این اندازه از علم حمایت کرده و آنرا فرض و واجب دانسته پس چرا دورترین ملل جهان از علم و دانش مسلمانانند ؟ ! من معتقدم بجای این گونه تبلیغات و پر و پاکاندهای بی اثر که حداکثر اینست موقتا دل خود ما را خوش می‌کند ، متوجه عیبهای جامعه اسلامی خود بشویم و در علل و موجبات تأخیر علمی این جامعه فکر کنیم و راه چاره را به دست آوردیم .
آقای سید موسی صدر سلمه الله در سخنرانیی که در همین مجمع کردند و یادی از فعالیتهای علامه شرف الدین نمودند گفتند مرحوم شرف الدین با آنهمه کتابهای عالی و ذیقیمتی که برای معرفی شیعه و اهل بیت نوشت وقتی که وضع شیعه را در لبنان مشاهده کرد و دید فقیرترین مردم و جاهل‌ترین مردم و زیر دست‌ترین مردم همان شیعه‌های لبنان هستند ، و در میان آنها یک استاد یا یک طبیب یا یک مهندس پیدا نمی‌شود یا کمتر پیدا می‌شود ، و در عوض هر چه حمال و حمامی و کیسه کش و کناس بود شیعه بود ، با خود فکر کرد که با این وضع موجود کتابهای من چه اثری می‌تواند داشته باشد ، مردم خواهند گفت که تشیع اگر مکتب و روش خوب و نجات دهنده‌ای بود باید شیعیان وضع بهتری داشته باشند .
این بود که در فکر فعالیتهای علمی افتاد و به تأسیس مدارس و آموزشگاه‌ها و انجمنهای خیریه افتاد تا بالاخره حرکتی و نهضتی مقدس به وجود آورد و جامعه شیعه را در لبنان بالا آورد . مسلمانان به طور کلی نسبت به سایر مردم جهان اکنون حالت همان شیعیان لبنان را نسبت به سایر مردم لبنان در آغاز کار علامه شرف الدین دارند . ما هر اندازه راجع به اسلام ، طرفداری اسلام از علم ، و تشویق اسلام به علم بحث کنیم ، در مقابل وضع مجسم حاضر ملل اسلامی اثری ندارد ، حداکثر اینست که برای طرف یک معما پیدا شود که اگر این حرفها راست است پس چرا مسلمانان به این روز گرفتارند ؟
اینجا برای شما حکایتی نقل می‌کنم و قبل از نقل این حکایت چهار حدیث از احادیث رسول اکرم ( ص ) در موضوع علم برای شما می‌خوانم و توضیح می‌دهم زیرا مربوط به همین حکایت است ، بعد خود حکایت را نقل می‌کنم . اما چهار حدیث : یکی همین حدیث که اول خواندم " طلب العلم فریضه علی کل مسلم " . می‌فرماید جستجو و طلب علم بر هر مسلمان واجب است ، هیچ استثنائی ندارد ، حتی از لحاظ زن و مرد هم استثنائی ندارد ، چون مسلم یعنی مسلمان ، خواه مرد باشد و خواه زن ، به علاوه اینکه در بعضی از نقلهای کتب شیعه که در " بحار الانوار " نقل می‌کند ، کلمه و مسلمه هم تصریح و اضافه شده . بعدا در اطراف این مطلب توضیح بیشتر خواهم داد . این حدیث می‌فرماید فریضه علم یک فریضه عمومی است ، اختصاص به طبقه‌ای یا صنفی یا جنسی ندارد . ممکن است یک چیز مثلا بر جوانان فرض باشد نه بر پیران ، بر حاکم فرض باشد و نه بر رعیت ، یا بر رعیت فرض باشد نه بر حاکم ، وظیفه مرد باشد نه وظیفه زن ، مانند جهاد و نماز جمعه که فقط بر مردان فرض است ، بر زنان فرض نیست ، اما این فریضه که نامش فریضه علم است بر هر مسلمانی فرض است و هیچگونه اختصاصی ندارد . حدیث دیگر اینکه : اطلبوا العلم من المهد الی اللحد یعنی در همه عمر ، از گهواره تا گور ، در جستجو و طلب علم باشید ، یعنی علم فصل و زمان معین ندارد ، در هر زمانی باید از این فرصت استفاده کرد . فردوسی اشاره به همین حدیث می‌کند و می‌گوید :
• به گفتار پیغمبر راستگوی • زگهواره تا گور دانش بجوی همان طوری که حدیث اول از لحاظ افراد و از لحاظ جنس و صنف و طبقه اختصاص و محدودیت را برداشت و این فریضه را از آن نظر تعمیم داد ، این حدیث از لحاظ وقت و زمان توسعه و تعمیم می‌دهد . ممکن است فریضه و تکلیفی از لحاظ زمان محدودیت داشته باشد و نشود در هر زمانی به او پرداخت . مثلا روزه‌های واجب وقت و زمانش معین است و آن ماه مبارک رمضان است ، و حتی نماز از لحاظ ساعت شبانه روز وقت معینی دارد و فقط در ساعات معین باید انجام گیرد . حج واجب است اما در همه وقت نمی‌شود آن را بجا آورد ، موسم معین دارد و آن ماه ذی الحجه است ، ولی فریضه علم محدود به هیچ وقت ، هیچ زمان و هیچ سن و سال نیست و اگر وقت روزه ، ماه رمضان و وقت حج ، ماه ذی الحجه و وقت نماز ظهر مثلا از ظهر تا نزدیک غروب است ، وقت تحصیل علم از گهواره تا گور است . این هم یک حدیث . حدیث سوم : فرمود : اطلبوا العلم و لو بالصین [۵۶] یعنی علم را جستجو و تحصیل کنید و به دست آوردید ولو در چین ، ولو اینکه مستلزم این باشد که به دورترین نقاط جهان مانند چین سفر کنید . ظاهرا علت اینکه نام چین برده شده اینست که در آنروز از چین به عنوان دورترین نقاط جهان که مردم آنروز می‌توانستند به آنجاها بروند نام برده می‌شده ، و یا علت اینست که در آنزمان چین به عنوان یک مهد علمی و صنعتی معروف بوده است . این حدیث می‌گوید تحصیل علم ، جا و مکان معین ندارد ، همان طوری که وقت و زمان معین هم ندارد .
ممکن است یک تکلیف و فریضه از لحاظ جا و مکان محدودیت داشته باشد ، نشود آن را در همه جا انجام داد ، مثلا اعمال حج از لحاظ محل و مکان هم مقید و محدود است . مسلمانان حتما باید اعمال حج را در مکه ، در همان سرزمینی که توحید و اسلام از آنجا طلوع کرد و به سایر جهانیان رسید ، در اطراف خانه‌ای که به دست ابراهیم و فرزند پاک نهادش بنا شد انجام یابد . مسلمانان نمی‌توانند با هم توافق کنند و نقطه دیگری را برای اعمال حج انتخاب کنند .
پس این تکلیف از این نظر محدودیت دارد ، اما در انجام فریضه علم هیچ نقطه معین در نظر گرفته نشده ، هر جا که علم هست آنجا جای تحصیل و به دست آوردن است ، می‌خواهد مکه باشد یا مدینه ، مصر باشد یا شام یا عراق ، یا دورترین نقاط جهان ، می‌خواهد در مشرق باشد یا مغرب . یک سلسله احادیث داریم در باب فضل مهاجرت و مسافرت برای علم به نقاط دوردست ، و حتی آیه کریمه " و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله " [۵۷] به مهاجرت و مسافرت در طلب علم تفسیر شده است . در یکی از احادیث معتبر ما وارد شده : لو علمتم ما فی طلب العلم لطلبتموه و لو بسفک المهج و خوض اللجج [۵۸] . یعنی اگر می‌دانستید در نتیجه طلب و تحصیل علم به چه سعادتهائی می‌رسید ، به دنبال آن می‌رفتید ولو به اینکه خون شما در این راه ریخته شود و یا مستلزم این باشد که به دریاها وارد شوید و اقیانوسها بپیمائید .
حدیث چهارم : جمله‌ای از رسول اکرم ( ص ) روایت شده به این عبارت : الحکمة ضاله المؤمن یأخذها اینما وجدها ، یا به این تعبیر : کلمة الحکمة ضالة المؤمن فحیث وجدها فهو احق بها [۵۹]یعنی حکمت گمشده مؤمن است ، و هر کس که چیزی گم کرده آن را در هر نقطه که پیدا کند معطل نمی‌شود و برمی دارد . " حکمت " یعنی سخن و مطلب محکم و متقن و منطقی و درست ، یعنی دریافت حقیقت . هر قانون و قاعده‌ای که با حقیقت وفق دهد و ساخته وهم و تخیلات نباشد " حکمت " است . علی ( ع ) می‌فرماید : الحکمة ضالة المؤمن فاطلبوها و لو عند المشرک تکونوا احق بها و اهله حکمت گمشده مؤمن است پس او را بجوئید و بیابید هر چند در نزدیک نفر مشرک باشد .
شما که مؤمن هستید ، به آن علم و حکمت سزاوارترید و شایسته آن می‌باشید . و هم آن حضرت فرموده : الحکمة ضالة المؤمن فخذ الحکمة و لو من اهل النفاق [۶۰] . باز هم از این تعبیرات زیاد داریم . خلاصه همه اینها اینست که در فرا گرفتن علم ، یگانه شرط اینست که آن علم درست و صحیح و مطابق با واقع و حقیقت باشد ، شما به آن کسی که علم و حکمت را از او فرا می‌گیرید کار نداشته باشید . بلی یک وقت هست که آدمی در درست بودن و صحیح بودن مطلب تردید دارد . در اینگونه موارد کسانی که اهل تشخیص نیستند نباید به سخن هرکس گوش کنند ، باید دقت کنند که تحت تأثیر و تلقین چه کسی هستند . اگر در این جهت دقت نکنند بسا هست که از آن راه گمراه شوند . ولی یک وقت هست که معلوم است که حرف طرف درست است ، مثلا واقعا یک کشف علمی در طب ، یا در طبیعی ، یا غیر اینها ، مسلم است که درست است .
می‌فرماید در این صورت بروید یاد بگیرید . در احادیث ما از زبان حضرت مسیح عیسی بن مریم ( ع ) نقل شده که فرمود : خذوا الحق من اهل الباطل و لا تأخذوا الباطل من اهل الحق ، کونوا نقاد الکلام ( ۱ ) . یعنی حق را بگیرید و بپذیرید ولو از اهل باطل ، اما باطل را هرگز نگیرید و نپذیرید ولو از اهل حق . خودتان صراف سخن و سخن شناس باشید . به هر حال این سلسله احادیث ، قید و محدودیت را درباب علم از لحاظ صرف ارتباط ، یعنی از لحاظ کسانی که یک نفر مسلمان علم خود را از آنها فرا می‌گیرد برداشته است . زیرا ممکن است یک وظیفه‌ای از این نظر محدود باشد .
مثلا نماز جماعت را باید به یک نفر اقتداء کرد ، اما شرط دارد ، شرطش این است که مسلمان باشد ، مؤمن باشد ، عادل باشد . اما در تعلیم و تعلم هیچیک از این شرطها منظور نشده .
________________________________________ ۱ - این بود چهار حدیثی که می‌خواستم عرض کنم . حالا آن حکایتی را که وعده دادم عرض می‌کنم و این بیانی هم که در اطراف این چهار حدیث شد از همین حکایت اقتباس شده است . دوست فاضل ما آقای آقا سید محمد فرزان نقل می‌کردند که در سابق ، در اوایل مشروطیت ، آقای آقا سید هبة الدین شهرستانی سلمه الله مجله‌ای به عربی در عراق منتشر می‌کردند به نام " العلم " . و دو سه سالی منتشر شد ( من خودم هنوز آن مجله را ندیده‌ام ) . در پشت آن مجله در وسط صفحه ، کلمه " العلم " به خط نستعلیق کلیشه شده بود و در چهار گوشه هم این چهار حدیث که خواندم زینت بخش پشت مجله بود . یک وقت در خود آن مجله نوشته بود که یک روز یک نفر مستشرق آلمانی به ملاقات آقای شهرستانی در دفتر مجله یا در جای دیگر آمد ( ایشان اظهار می‌کردند فعلا بعید العهدم ) و پشت این مجله را با همین ترتیب دید .
پرسید اینها چیست که در پشت این مجله نوشته شده ؟ گفته شد اینها چهار دستور است از پیغمبر ما دربارهٔ علم . بعد برایش ترجمه شد که پیغمبر اسلام فرموده : تحصیل علم بر هر مسلمانی اعم از زن و مرد و از هر صنف فریضه و واجب است ، و فرموده : از گهواره تا گور دانش بجوئید ، و فرموده علم را بجوئید ولو به اینکه بخواهید تا چین به دنبالش بروید ، و فرموده حکمت و علم گمشده مسلمان است و هر جا آن را بیابد بر می‌دارد و اهمیت نمی‌دهد که گمشده خود را از دست چه کسی می‌گیرد .
آن مرد مستشرق اندکی فکر می‌کند و بعد می‌گوید اوه ! شما یک همچو دستورها داشتید که پیغمبر شما علم را بر شما فرض شمرده ، نه از نظر افراد و اختلاف جنسی ، نه از لحاظ زمان ، نه از لحاظ مکان و نه از لحاظ معلم قیدی قرار نداده و باز اینقدر در جهالت باقی هستید و اینقدر بی سواد در میان شما وجود دارد ؟ ! واقعا این خود یک معمائی است که چرا این فریضه عمومی متروک شد و فریضه شناخته نشد ، چرا این دستورها اجرا نشد .
البته نمی‌خواهم بگویم این دستورها هیچ زمان اجرا نشد ، زیرا اسلام یک نهضت علمی و فرهنگی عظیم کم نظیری در جهان به وجود آورد و قرنها پرچمدار علم و فرهنگ و تمدن بشریت بود ، و این نهضت مدیون فرمانی بود که اسلام دربارهٔ علم صادر کرد .
چگونه ممکن است دینی که اولین آیه نازل بر پیغمبرش با خواندن و نوشتن و قلم و علم و تعلم آغاز می‌گردد : " اقرأ باسم ربک الذی خلق ۰ خلق الانسان من علق ۰ اقرأ و ربک الاکرم ۰ الذی علم بالقلم ۰ علم الانسان ما لم یعلم " ( ۱ ) ، دینی که اصل اولش توحید است و در آن اصل ، تقلید و تعبد را به هیچ وجه جایز نمی‌داند و تحقیق و تجسس را لازم می‌شمارد ، چنین دینی تمدن و فرهنگ و نهضت علمی به وجود نیاورد ؟ ! ولی در عین حال وقتی که انسان به جامعه منقسم شد به یک طبقه فقیر و بدبخت که نان خود را به زحمت می‌توانست به دست آورد ، و یک طبقه مسرف و مبذر و مغرور که نمی‌دانست با آنچه در چنگال دارد چه بکند . وضع زندگی عمومی وقتی که شکاف بردارد زمینه برای اجرا و عمل و توجه به این دستورها باقی نمی‌ماند و بلکه عواملی پیدا می‌شود که اینگونه دستورها اجرا نگردد . بعضی‌ها علت دیگری ذکر می‌کنند ، مدعی هستند که علت اینکه دستورهای اسلام راجع به علم ، زمین خورد ، این بود که حسابی از جائی برداشته شد و به جای دیگر گذاشته شد ، و به تعبیر دیگر اعتباری از حسابی برداشته شد و به حساب دیگر ریخته شد ، مثل اینکه مثلا کسی در بانک حسابی داشته باشد و دولت اعتباری برای آن حساب باز کند و بعد بیایند این اعتبار را از آن حساب بردارند و به پای حساب دیگر بریزند . این دسته می‌گویند علت اینکه دستورهای اسلام درباب علم زمین خورد این بود که آنچه که اسلام به حساب علم و تشویق عموم به تعلیم و با سواد شدن و فضیلت علم گفته بود همه به حساب عالم و تشویق به احترام و دست بوسی و فضیلت عالم گذاشته شد ، مردم به جای اینکه توجه پیدا کنند که خودشان سواد پیدا کنند و تا حدی که مقدور است خودشان و فرزندانشان با سواد و عالم شوند ، توجه شان معطوف شد به اینکه اجر و فضیلت را در احترام و خضوع نسبت به علماء کسب کنند . نتیجه همین شد که هست .
این مطلب تا اندازه‌ای درست است ، زیرا هر چند علماء و محققین اسلامی همچو تحریفی را مرتکب نشده‌اند ولی در نوشته‌های سطحی و ساده‌ای که به دست مردم هم رسیده ، و در منابر و مواعظ معمولی ، منطق همان بوده .
اتفاقا سر و کار مردم با همین نوشته‌ها و همین منابر و مواعظ بوده نه گفتار فلان محقق که در فلان کتاب علمی خود از این موضوع بحث کرده است . در بیانات برخی علماء اسلامی هم اگر چه آن انحراف که ذکر شد نیست ولی یک نوع جمود و انحراف دیگری کم و بیش دیده می‌شود که البته آن هم در کند کردن تیغ فرمانهای اسلام دربارهٔ علم تأثیر داشته ، و آن انحراف اینست که هر دسته و طبقه و صنفی از علماء اسلام ، محکم چسبیده‌اند که مقصود رسول اکرم ( ص ) از آن علمی که فرموده " فریضه " است همان علمی است که ما داریم .
کدام علم ؟
اخیرا در کتاب " محجة البیضاء " مرحوم فیض به کلام جامعی در این زمینه برخوردم که علی الظاهر ایشان هم این کلام را از غزالی نقل کرده‌اند . غزالی می‌گوید علماء اسلام در تفسیر این حدیث تقریبا بیست فرقه شده‌اند و هر فرقه‌ای اهل هر علم و فنی بوده‌اند گفته‌اند مقصود این حدیث همان علم و فن ما است . متکلمین گفته‌اند مقصود پیغمبر از جمله طلب العلم فریضة علی کل مسلم علم کلام است زیرا علم کلام علم اصول دین است . علماء اخلاق گفته‌اند که مقصود ، علم اخلاق است که آدمی بداند منجیات چیست و مهلکات چیست ؟ فقهاء گفته‌اند که مقصود ، علم احکام است که لازم است هر کسی یا مجتهد باشد و یا از مجتهدی تقلید کند . مفسرین گفته‌اند که مقصود علم تفسیر است ، زیرا تفسیر علم به کتاب الله است .
محدثین گفته‌اند مقصود علم حدیث و روایت است چون همه چیز حتی قرآن را از روی احادیث باید فهمید . متصوفه گفته‌اند مقصود ، علم سیر و سلوک و مقامات نفس است . و همینطور . . . بعد خود او بیانی دارد که اگرچه کاملا جامع نیست ولی نسبة جامع الاطراف تر است .
خلاصه اینست که مقصود پیغمبر ( ص ) هیچکدام از اینها انحصارا نیست . اگر مقصود پیغمبر خصوص یکی از این رشته‌ها بود تصریح می‌کرد که مثلا علم و کلام یا اخلاق یا تفسیر یا فقه یا حدیث است .
باید دید از نظر اسلام چه چیزی لازم و واجب است به وجوب عینی یا وجوب کفائی ، و اگر راه انجام آن تکلیف ، تحصیل علم و یاد گرفتن است باید گفت تحصیل آن علم واجب و لازم است .

فریضه تهیوئی

فقهاء اصطلاحی دارند ، می‌گویند وجوب علم ، وجوب نفسی تهیوئی است ، یعنی وجوب علم تنها یک وجوب مقدمی مثل همه مقدمه واجب‌ها که وجوب استقلالی ندارند نیست ، بلکه یک وجوب استقلالی است . در عین حال علم از آن جهت واجب است که به انسان آمادگی می‌دهد چیزی که هست فقهاء این وجوب تهیوئی را اختصاص می‌دهند به یاد گرفتن احکام ، و مثل اینست که غالبا اینطور فرض می‌شود که انجام وظائف اسلامی فقط موقوف است به اینکه مسلمانان ، خود وظیفه را بدانند و بشناسند و همین که وظیفه را شناختند خود بخود قادر به انجام آن خواهند بود . پس علمی که فریضه است اینست که مسلمان در وظیفه شناسی یا مجتهد باشد یا مقلد . و حال آنکه واضح است که همان طوری که وظیفه شناسی و یاد گرفتن دستورهای دینی لازم است ، بسیاری از کارهائی که به حکم دین آن کارها فرض و واجب است ، کارهائی است که خود آن کارها علم و درس و مهارت لازم دارد . مثلا طبابت واجب کفائی است اما انجام این فریضه بدون درس و تحصیل و کسب علم پزشکی میسر نیست ، پس تحصیل این علم فریضه است ، و همچنین بسیار چیزهای دیگر . باید دید چه نوع اموری است که از نظر جامعه اسلامی لازم و واجب است و آن کار را بدون یاد گرفتن و تعلیم و تعلم نمی‌توان خوب انجام داد، پس علم آن کار هم واجب است فریضه علم از هر جهت تابع میزان احتیاج جامعه است . یک روز بود که کشاورزی و صنایع مورد احتیاج و تجارت و سیاست ، هیچکدام علم و تحصیل لازم نداشت .
مردم با شاگردی کردن مختصر پیش آهنگر یا نجار یا تاجر ، و کار کردن زیر دست یک سیاستمدار یا صنعتگر یا تاجر ، سیاستمدار و صنعتگر و تاجر می‌شدند . اما امروز وضع دنیا عوض شده و احتیاجات جامعه عوض شده ، هیچیک از آن کارها به طرز مناسب با دنیای امروز و به شکلی که بتواند با قافله زندگی هماهنگ بشود بدون علم و تحصیل میسر نیست . حتی کشاورزی هم باید روی اصول علمی و فنی باشد . یک بازرگان تا درس اقتصاد نخوانده باشد نمی‌تواند بازرگان حسابی باشد .
یک سیاستمدار تا درس سیاست نخوانده باشد نمی‌تواند در دنیای امروز سیاستمدار خوبی باشد . کسب و کارهائی امروز پیدا شده که بدون سواد و درس و تخصص ممکن نیست . نوع آن کارهائی که درگذشته با تمرین مختصر یا شاگردی مختصر زیر دست یک نفر می‌شد یاد گرفت ، حالا اینقدر فرق کرده که جز در دبیرستانهای حرفه‌ای یا دانشکده‌های فنی و غیره نمی‌توان آنها را یاد گرفت . اکثر کارها تکنسین و متخصص فنی لازم دارد .
اصل استقلال و عزت جامعه اسلامی باید به چند اصل توجه داشته باشیم . یکی اینکه آیا اسلام چگونه جامعه‌ای می‌خواهد ؟ البته واضح است که اسلام جامعه‌ای می‌خواهد عزیز و مستقل و متکی به خود ، اسلام نمی‌پسندد که یک ملت مسلمان ، زیردست و تو سری خور یک ملت غیر مسلمان بوده باشد : " لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا " [۶۱] خداوند نمی‌پسندد که کافران بر مسلمانان سیطره و تسلط داشته باشند . اسلام نمی‌پسندد یک ملت مسلمان همیشه دست در یوزگی به سوی یک ملت دیگری به عنوان قرض یا کمک بلا عوض دراز کند . اسلام نمی‌پسندد جامعه اسلامی استقلال اقتصادی یا اجتماعی نداشته باشد . اسلام نمی‌پسندد که مسلمانان همینکه بیماری سختی پیدا کردند خودشان طبیب و وسائل کافی نداشته باشند و بیماران را به دوش بکشند و به سوی ملتهای غیر مسلمان بروند . این یک اصل .

علم ، پایه عزتها و استقلالها

اصل دیگر اینکه در دنیا تحولی به وجود آمده که همه کارها بر پاشنه علم می‌چرخد و چرخ زندگی بر محور علم قرار گرفته است . همه شؤون حیات بشر با علم وابستگی پیدا کرده به طوری که هیچ کاری و هیچ شأنی از شؤون حیات بشر را جز با کلید علم نمی‌توان انجام داد .

فریضه علم ، مفتاح سایر فرائض

اصل دیگر اینکه انجام سائر فرائض و تکالیف فردی و اجتماعی اسلام ، به فریضه علم بستگی دارد . فریضه علم به عنوان یک کلید و مفتاح برای انجام سایر فرائض و منظورهای اسلامی شناخته شده ، و به اصطلاح فقهاء ، واجب تهیوئی است ، و بالنتیجه اگر شؤون حیاتی مسلمین شکلی به خود بگیرد که وابستگی بیشتری به علم پیدا کند فریضه علم هم اهمیت و لزوم و توسعه و عموم بیشتری پیدا می‌کند .

نتیجه

از مجموع این اصلها نتیجه می‌شود که وظیفه شرعی و عمومی همه مسلمین اینست که به سوی علم رو بیاورند و تعلیمات عمومی را بر فرد فرد واجب بشمارند . فقهاء معمولا مسأله فریضه علم را در دو جا متعرض می‌شوند ، یکی در اصول فقه در مبحث " اصل برائت " در مسأله وجوب فحص از دلیل ، و یکی هم در مسأله استحباب یا لزوم تفقه در تجارت ، و ممکن است در مسأله اخذ اجرت بر واجبات هم اشاره‌ای به این مطلب بشود ، و همان طوری که عرض کردم نظر فقهاء در این فریضه بیشتر متوجه یاد گرفتن مسائل و احکام است .

علوم دینی و علوم غیر دینی

اصطلاحی شده که ما بعضی علوم را علوم دینی و بعضی را علوم غیر دینی بخوانیم . علوم دینی یعنی علومی که مستقیما مربوط به مسائل اعتقادی یا اخلاقی یا عملی دین است و یا علومی که مقدمه یاد گرفتن معارف یا دستورها و احکام دین است از قبیل ادبیات عرب یا منطق .
ممکن است بعضی اینطور خیال کنند که سایر علوم به کلی از دین بیگانه‌اند و هر چه که در اسلام دربارهٔ فضیلت علم و اجر و ثواب تحصیل علم گفته شده منحصر است به آنچه که اصطلاحا علوم دینی گفته می‌شود ، یا اگر پیغمبر اکرم ( ص ) علم را فریضه خوانده منحصرا مقصود همین علومی است که اصطلاحا علوم دینی خوانده می‌شود . حقیقت اینست که این ، اصطلاحی بیش نیست . از یک نظر علوم دینی منحصرا است به همان متون اولیه دینی یعنی خود قرآن کریم و متن سنت پیغمبر یا اوصیاء آن حضرت . در صدر اسلام هم که هنوز مردم به خود اسلام آشنا نبودند بر همه واجب و لازم بود که قبل از هر چیز همین متون اولیه را یاد بگیرند . در آنوقت هیچ علمی نه کلام و نه فقه و نه اصول و نه منطق و نه تاریخ اسلام و نه علم دیگر وجود نداشت . اینکه در حدیثی نقل شده که پیغمبر اکرم ( ص ) فرمود " انما العلم ثلاثة : آیة محکمة ، و فریضة عادلة ، و سنة قائمة "[۶۲] که خلاصه اش اینست : علم منحصر است به یاد گرفتن آیات قرآن و فرا گرفتن حدیث پیغمبر ، ناظر به تکلیف و وضع آنروز مسلمین است ، ولی بعدا مسلمین با آن متون اولیه که به منزله قانون اساسی اسلام است آشنا شدند و به حکم فرمان قرآن و حدیث پیغمبر ، علم را مطلقا به عنوان یک فریضه مسلم شناختند و تدریجا علومی مدون شد و به وجود آمد .
لهذا از نظر دیگر هر علمی که به حال مسلمین مفید باشد و گرهی از کار مسلمین باز کند ، آن علم فریضهٔ دینی و علم دینی است . ما چرا نحو و صرف و لغت عرب را علوم دینی می‌دانیم ؟ آیا جز از این راه است که نفع و فایده‌ای را در بردارد که موافق با منظور اسلام است ؟ به چه مناسبت ما اشعار عشقی امرؤالقیس و اشعار خمری ابو نواس را به عنوان تحصیل علوم دینی یاد می‌گیریم ؟ البته برای اینکه ما را در فهم زبان قرآن کمک می‌کند .
پس هر علمی که به حال اسلام و مسلمین نافع است و برای آنها لازم است آن را باید از علوم دینی شمرد ، و اگر کسی خلوص نیت داشته باشد و برای خدمت به اسلام و مسلمین آن علم را تحصیل کند ، مشمول اجر و ثوابهائی که در تحصیل علم گفته شده هست ، مشمول این حدیث است که " و ان الملائکة لتضع اجنحتها لطالب العلم " [۶۳] فرشتگان ، زیر پای طالبان علم پر می‌نهند . اما اگر خلوص نیت در کار نباشد تحصیل هیچ علمی ولو یاد گرفتن آیات قرآن باشد اجر و ثوابی ندارد . اساسا این تقسیم درستی نیست که ما علوم را به دو رشته تقسیم کنیم : علوم دینی و علوم غیر دینی ، تا این توهم برای بعضی پیش بیاید که علومی که اصطلاحا علوم غیر دینی نامیده می‌شوند از اسلام بیگانه‌اند . جامعیت و خاتمیت اسلام اقتضاء می‌کند که هر علم مفید و نافعی را که برای جامعه اسلامی لازم و ضروری است علم دینی بخوانیم .

تحصیل زن

مطلبی را اول وعده دادم که بعد صحبت کنم راجع به اینکه فریضه علم اختصاص به مردان ندارد ، شامل زنان هم هست . چون پیغمبر فرمود : طلب العلم فریضة علی کل مسلم و کلمه " مسلم " صیغه مذکر است ، این توهم پیش می‌آید که تحصیل علم مختص مردان است. اولا باید عرض کنم در بعضی از نقلهائی که در کتب شیعه هم هست کلمه " و مسلمة " قید شده . و ثانیا از اینگونه تعبیرات ، اختصاص فهمیده نمی‌شود .
" مسلم " یعنی مسلمان ، اعم از اینکه مرد باشد یا زن . در همه مواردی که شبیه این تعبیر هست همینطور عمومیت دارد . مثلا در حدیث است : المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده [۶۴] یعنی مسلمان آنست که سایر مسلمانان از زبان و دست او در امان باشند . بدیهی است که مقصود این نیست که فقط مرد مسلمان باید اینطور باشد و شامل زن نیست . یا فرمود : المسلم اخ المسلم [۶۵] مسلمان با مسلمان برادر است و باید با او معامله برادری کند .
در اینجا نمی‌شود گفت که این دستور مختص مردان است زیرا نفرموده " المسلمة اخت المسلمة " . کلمه " مسلم " شامل دو مفهوم است : یکی مسلمان بودن و یکی مرد بودن . هر کسی می‌داند که در اینگونه موارد ، جنسیت دخالت ندارد ، اسلامیت دخالت دارد .
حتی اگر بجای کلمه " مسلم " کلمه " رجل " هم ذکر شده بود باز به اصطلاح فقهاء ، الغاء خصوصیت می‌شد . در بعضی احادیث راجع به بعضی موضوعات فقهی ، مورد حدیث مرد است . یعنی مثلا از امام سؤال شده که مردی چنین معامله‌ای کرده و چنان شده حالا چه بکند و امام جواب آن مسأله را داده است ، فقهاء می‌گویند هر چند در متن حدیث صریحا کلمه مرد آمده ، اما در اینگونه موارد خصوصیت جنسی الغاء می‌شود . زیرا معلوم است که جنسیت دخالت ندارد . ثالثا گذشته از همه اینها فقهاء سخنی دارند که می‌گویند بعضی عمومات و کلیات است که از تخصیص اباء دارد ، لحن و بیان طوری است که قابل تخصیص نیست ، مطلب مطلبی است که از نظر عقل قابل تبعیض نیست . مثلا نظیر آنچه دربارهٔ علم آمده ، دربارهٔ تقوا هم آمده است . دربارهٔ علم گفته شده : هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون انما یتذکر اولوا الالباب " [۶۶] آیا کسانی که دانا و عالم اند با کسانی که نادان و جاهل اند مساوی می‌باشند ، فقط صاحبان خرد متوجه می‌باشند که مساوی نیستند . دربارهٔ تقوا هم گفته شده : ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فی الارض ام نجعل المتقین کالفجار [۶۷] آیا آنهائی که ایمان دارند و عمل صالح کرده‌اند ، آنها را مانند فساد انگیزها قرار می‌دهیم ؟ ! و آیا متقیان و فاسقان را مانند یکدیگر قرار می‌دهیم ؟ ! و یا فرموده : " إن أکرمکم عند الله اتقیکم " [۶۸] . در همه این موارد صیغه‌ها مذکر است .
گفته نشده است : ام نجعل المتقین و المتقیات و همچنین گفته نشده : ان اکرمکن عندالله اتقیکن . آیا در این موارد به استناد اینکه صیغه و لفظ ، مذکر است می‌توان ادعا کرد که آنچه دربارهٔ تقوا گفته شده اختصاص دارد به مردان و شامل زنان نیست ؟ ! اسلام علم را نور می‌داند و جهل را ظلمت ، علم را بینائی می‌داند و جهل را کوری : قل هل یستوی الاعمی و البصیر ام هل تستوی الظلمات و النور [۶۹] . آنوقت می‌گوید : طلب العلم فریضة علی کل مسلم . همین علم که نور و بینائی است بر هر مسلمانی فرض است .
آیا می‌توان قائل شد که از نظر اسلام فقط بر مردان فرض است که از ظلمت خارج شوند و به فضای روشن بیایند اما زنان همچنان در ظلمت بمانند ؟ ! فقط بر مردان فرض است که از این کوری بیرون روند و اما زنان همچنان در کوری باقی بمانند ؟ ! البته نه . در ذیل آیه کریمه می‌فرماید : انما یتذکر اولوا الالباب صاحبان خرد خودشان متوجه این مسائل می‌شوند . در حقیقت می‌خواهد بفرماید این یک مطلب واضحی است و همه کس می‌فهمد آن را . در آیه دیگر راجع به پیغمبر می‌فرماید : یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة [۷۰] یعنی پیغمبر آمده است که آیات قرآن را بر مردم بخواند و روح آنها را تزکیه کند و به آنها کتاب و حکمت تعلیم کند . در این آیه تقوا و تعلیم با هم ذکر شده و همه هم به صیغه مذکر آمده . اگر می‌شود یزکیهم را مخصوص مردان قرار داد یعلمهم را هم می‌شود مخصوص مردان کرد .
گناهکار کیست ؟
اینجا فورا یک عده خواهند گفت ای آقا ! شما می گوئید دخترهای مردم به همین مدرسه‌ها بروند و در اختیار همین فرهنگ قرار بگیرند ؟ به اینها باید گفت اگر در مدارس و فرهنگ هم عیب هست باز تقصیر مردم است که به اصلاح همت نکردند . اسلام که علم را فریضه کرده و مقدمات اصلاح کار را هم لازم شمرده نه اینکه ما در خانه بنشینیم و هر وقت فرهنگی درست شد و آن فرهنگ ، مدارس صد در صد صالحی برای پسران و دختران ما به وجود آورد آنوقت ما بچه‌های خود را بفرستیم ، و اگر فرهنگ در این کار کوتاهی کرد آنوقت ما حنجره‌های خود را پر کنیم و زبان انتقاد باز کنیم و هی بگوئیم فرهنگ چنین است ، فرهنگ چنان است ما وظیفه داریم مدارس خوب و فرهنگ خوب ایجاد کنیم .
اساسا کسی که در همه عمر کوچکترین قدمی برای فرهنگ بر نداشته و در تأسیس هیچ مؤسسه فرهنگی شرکت نداشته و کوچکترین قدمی برای انجام این فریضه دینی به نام فریضه علم بر نداشته حق ندارد بنشیند و انتقاد کند .
عیبهای فرهنگ از آنجا پیدا شده که همین انتقاد کنندگان محترم ، فریضه مذهبی خود را در مورد آن انجام نداده‌اند . البته یک مطلب هست که حتما باید تذکر داده شود . آن اینکه وقتی که بنا شد رشته‌های تخصصی علمی تقسیم شود البته زنان باید رشته هائی را بخوانند که با ذوق و استعداد خود آنها و احتیاجات جامعه وفق می‌دهد . آیا می‌توان گفت جامعه به پزشک زن و جراح زن و قابله زن احتیاج ندارد ؟ ! برای کدام خانواده است که حتی در بیماریهای مخصوص زنانگی احتیاج پیدا نشده باشد .
چیز عجیبی است که یک عده اشخاص آنجا که پای تعلیمات زنان به میان می‌آید سخت مخالفت می‌کنند و اما همینکه پای احتیاج به میان می‌آید زنان و دختران خود را برای معالجه در اختیار مردان و حتی در اختیار مردم کافر قرار می‌دهند !

جهاد مقدس

حالا وقت آنست که از بیانات گذشته خودم استنتاج کنم . نتیجه همه این حرفها اینست که اوجب واجبات در عصر حاضر شرکت در تعلیمات عمومی است . این واجب تنها وظیفه فرهنگ و فرهنگیان نیست ، وظیفه هر کسی است که مسلمان است و ادعای مسلمانی دارد ، خواه از دولت باشد خواه از ملت ، باید به صورت یک جهاد مقدس درآید و به فرمان دین باشد و رنگ دینی داشته باشد . پس علماء روحانی باید این افتخار را ببرند و پیشقدم باشند . مؤمنین و مقدسین نباید از علم و مدرسه بترسند و وحشت کنند و خیال کنند که اگر علم آمد دین می‌رود . این ، سوء ظن به اسلام است . اسلام آنچنان دینی است که در محیط علم بهتر از محیط جهل رشد می‌کند . ما اگر می‌دانستیم که جهل و جهالت چه بر سر ما آورده و چه بر سر اسلام آورده ، از جهالت و نادانی و بی سوادی وحشت می‌کردیم نه از علم و مدرسه .
چو علم آموختی . . .
گاهی دیده می‌شود بعضی اشخاص برای آنکه وحشت خودشان را از علم پنهان کنند به شعر سنائی متوسل می‌شوند که می‌گوید : چو علم آموختی از حرض آنگه ترس کاندر شب چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا و آنوقت می‌گویند ببین این تحصیل کرده‌ها الان ضررشان برای مملکت صد درجه از بی سوادها بیشتر است . بی سوادها آفتابه دزد هستند اما اینها رقمهای چند میلیونی دزدی می‌کنند . شکی نیست که علم به تنهائی ضامن سعادت جامعه نیست . جامعه ، دین و ایمان لازم دارد ، همان طوری که ایمان هم اگر مقرون به علم نباشد مفید نیست بلکه و بال است . قطع ظهری اثنان عالم متهتک و جاهل متنسک[۷۱] . اسلام نه عالم بی دین می‌خواهد نه جاهل دیندار .
اما این هم که ما می گوئیم " چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا " و به مورد تحصیلکرده‌های بی ایمان تطبیق می‌کنیم و نتیجه می‌گیریم که پس خطر علم از خطر جهل بیشتر است ، یک نوع مغالطه است .
زیرا دزدی که با چراغ می‌آید و کالای گزیده را می‌برد در شب می‌آید نه در روز . شب هنگام هم وقتی می‌آید که صاحبان خانه خواب باشند . اما روز روشن هرگز نمی‌تواند دستبرد بزند . یا اگر اهل خانه بیدار باشند نمی‌تواند دستبرد بزند .
تحصیلکرده‌های بی ایمان هم از جهالت و بی خبری و خواب آلودگی دیگران استفاده می‌کنند . پس جهل عمومی در این دزدیها دخالت دارد . شما کشور خود را با نور علم روشن کنید و همه خانه‌ها را مثل روز کنید ، همه مردم را بیدار و هوشیار و با خبر بگردانید ، همه جا را مثل روز روشن بکنید ، به علاوه در تحکیم پایه‌های ایمان بکوشید ، دیگر از آن دزد هم دزدی ساخته نیست . در این دزدیها چند چیز دست به دست هم داده ، علم دزد ، بی ایمانی او ، و جهل عامه مردم . پس در اینجا هم جهالت شریک جرم است .
[ دو کس نسبت مرا شکستند : عالم بی پروا ، و جاهل پرهیزکار ] .
به هر حال اگر ما می‌خواهیم دین صحیح داشته باشیم ، اگر می‌خواهیم از فقر رهائی یابیم ، اگر می‌خواهیم از مرض نجات پیدا کنیم ، اگر می‌خواهیم عدالت در میان ما حکمفرما باشد ، اگر می‌خواهیم آزادی و دموکراسی داشته باشیم ، اگر می‌خواهیم جامعه ما برخلاف حال حاضر به امور اجتماعی علاقمند باشد ، منحصرا راهش علم است و علم ، آن هم علمی که عمومیت داشته باشد و از راه دین به صورت یک جهاد مقدس درآید . اگر ما این جهاد مقدس را شروع نکنیم دنیا خواهد کرد و ثمره اش را هم خود آنها خواهند برد ، یعنی دیگران خواهند آمد و ملت ما را از گرداب جهالت نجات خواهند داد و خدا می‌داند که آنوقت این کوتاهی ما چه لطمه بزرگی به پیکر اسلام وارد خواهد کرد .

مبارزه انسان با جهل

همین روزها کتابی را می‌خواندم به نام " مبارزه انسان با جهل " . این کتاب از نشریات مؤسسه یونسکو است . مؤسسه یونسکو یک مؤسسه فرهنگی وابسته به سازمان ملل متحد است . در این کتاب فعالیتهای این مؤسسه را برای تعلیم و با سواد کردن کشورهای عقب افتاده ذکر کرده است .
هر چند از نظری جای مسرت است که آدمی می‌بیند بالاخره وسائلی فراهم شده که تعلیمات در میان مسلمانان عمومیت پیدا می‌کند و تدریجا بی سوادی می‌خواهد از میان مسلمانان رخت بربندد ، اما از نظر دیگر موجب تأسف است که ما مسلمانها آنقدر در وظائف خودمان کوتاهی کنیم که بعد دیگران از ماوراء دریاها و اقیانوسها بیایند و زحمتها بکشند و مرارتها متحمل شوند و پولها خرج کنند تا این وظیفه را انجام دهند ، نه تنها به تعلیمات عمومی بپردازند ، بلکه سازمانهای دیگری بهداشتی و تعاونی ایجاد کنند و به کمک مردم بشتابند ، با بیماریهای آنها مبارزه کنند ، باتلاقها را پر کنند ، مالاریا را ریشه کن کنند ، شهر و آبادیهای آنها را اصلاح کنند .
به نقطه هائی از نقاط دوردست بعضی کشورهای اسلامی مانند پاکستان و افغانستان رفته و در آنجا عمران و آبادی کرده‌اند و به تعلیم و بهداشت مردم خدمت کرده‌اند ک ه احدی از ما در آنجا پا نگذاشته و یا اگر رفته برای کلاشی و اخذ وجوهات بوده است .
مطابق آماری که آن کتاب می‌دهد بعضی از کشورهای اسلامی تا چند سال پیش در حدود نود و شش درصدشان بی سواد بودند و تدریجا بهتر می‌شود و به هشتاد درصد رسیده است . در دو سال پیش نمایندگان یونسکو در کشورهای آسیائی ، کنفرانسی در کراچی تشکیل داده‌اند و در آنجا طرحی بیست ساله برای با سواد کردن کشورهای آسیائی تهیه کرده‌اند ، طرحی که از روی دقت و با آمار صحیح و منظم و در نظر گرفتن همه امکانات تنظیم شده است . شوق و رغبتی در عموم ایجاد کرده‌اند . نوشته بود در کلاسهای مبارزه با بی سوادی افغانستان گاهی مردی دیده می‌شود با ریش انبوه که تا روی سینه اش آمده ، در کنار فرزندان و نوه‌های خود مشغول فرا گرفتن و با سواد شدن است . من نمی‌دانم نیت و غرض آنها از این کارها چیست ؟ شاید در پشت پرده یک منظور استعماری هم در کار باشد . وای به حال ما مردم اگر استعمار با چنین نیرنگها وارد کار شده باشد که کار ما ساخته است . اینکه می‌گویم نمی‌دانم نیت و غرض آنها چیست واقعا نمی‌دانم و البته نمی‌خواهم با اظهار بد بینی طبق معمول پرده سیاهی روی تقصیر کاریهای خودمان بکشم . ما مردم عادت کرده‌ایم که با حمل به فساد کردن کارهای دیگران ، پرده بر روی کوتاهیها و تقصیرهای خود بکشیم . در همان کتاب نوشته بود که در یکی از کشورهای آفریقائی یکی از ملیون متعصب گفته بود که شما اروپائیها حالا که احساس کرده‌اید که قدرت استعمار ضعیف شده و نیروی سیاسی شما در حال از بین رفتن است می‌خواهید چهره خود را به زیر پرده نیکوکاری و خدمت به خلق خدا پنهان کنید .
نیت آنها در این کار هر چه هست برای ما تأثیر ندارد . آنچه برای ما اثر دارد اینست که بفهمیم اگر اینها در راهی که پیش گرفته‌اند موفق شوند و تا بیست سال دیگر کشورهای اسلامی را تعلیم بدهند و با سواد کنند و آنها را از جهل و فقر و بیماری نجات دهند چه اثری در روحیه نسل آینده نسبت به اسلام و مسلمانی پیدا خواهد شد ؟ آیا نسلهای آینده نخواهند گفت ما چهارده قرن مسلمان و پیرو دین محمد ( ص ) بودیم و غرق در جهالت و بدبختی زندگی می‌کردیم تا بالاخره پیروان مسیح از آنسوی جهان دست دراز کردند و ما را نجات دادند ؟ ! آنوقت چه آبروئی برای اسلام باقی می‌ماند ؟
جواب پیغمبر را چه بدهیم اگر بفرماید آیا همینطور به دستور من که گفتم طلب العلم فریضة علی کل مسلم عمل کردید ؟ ! . یک قاعده طبیعی و تکوینی و روانی است که الانسان رهین الاحسان یعنی انسان در گرو نیکی قرار می‌گیرد . پیغمبر هم فرمود : من احیی ارضا مواتا فهو له . هر کس زمین مرده را احیاء کند مال خودش است . هر چند این قاعده یک قانون تشریعی است و مربوط به زمین است ، اما در مورد تکوینیات هم صادق است . هر گروهی که بیایند ملتی را احیاء کنند ، آنها را از جهل و فقر و بدبختی نجات دهند ، مالک دلها و روحها و عقیده‌های آن مردم خواهند شد .
پس با این وضعی که پیش آمده ما باید در کمال وضوح این خطر را پیش بینی کنیم که در آینده مالک نسلهائی که بعدا خواهند آمد نخواهیم بود . ممکن است کسی بگوید هرگز مسلمان به مسیحیت رجعت نخواهد کرد ، خصوصا اگر مردم عالم هم بشوند هرگز از توحید به تثلیث نخواهند گرائید . عرض می‌کنم شاید همینطور باشد ، ولی قدر مسلم اینست که اگر به مسیحیت گرایش پیدا نکنند به اسلام هم دیگر علاقه‌ای نخواهند داشت . شاید ثمره این کارها به جیب کمونیستها برود .
اگر در کشورهای اسلامی به موجبی از موجبات ، علاقه دینی در جوانان از بین برود ثمره اش عاید کمونیسم است . پس با این خطر باید مبارزه کرد . راه مبارزه با این خطر چیست ؟ آیا راهش اینست که طبق معمول رل منفی بازی کنیم و جار و جنجال راه بیندازیم که خیر ، یونسکو حق ندارد مسلمانها را تعلیم دهد و در این راه زحمت بکشد و پول خرج کند ، سایر سازمانهای خیریه جهانی حق ندارند با پشه‌های مالاریا و سایر بیماریهای کشورهای اسلامی مبارزه کنند ، به آنها چه مربوط ، مگر آنها فضولباشی هستند شما خودتان فکر کنید آیا همچو سخنی صحیح است ؟ آیا دنیا از ما می‌پذیرد ؟ آیا خود ملتهای مسلمان این حرف را از ما می‌پذیرند ؟ یا راهش اینست که دامن همت به کمر بزنیم و یک جهاد مقدس آغاز کنیم و این فریضه را به دست خودمان عملی کنیم . البته واضح است که راه دوم صحیح است . باز در همان کتاب نوشته بود که در اندونزی که یکی از کشورهای اسلامی است و بزرگترین کشور اسلامی است ، تعلیمات عمومی به صورت یک جهاد مقدس در آمده و مردم مانند یک فریضه مذهبی آن را عمل می‌کنند . در آنجا هر کس که چیزی می‌داند از هر صنفی و دارای هر شغلی که هست فریضه ذمه خود می‌داند که در مدارس برود و تعلیم دهد ، زیرا معلمین رسمی فرهنگ ، کافی نیستند برای همه مدارس . این همان دستور اسلام است که تعلیم را بر همه کس واجب کرده . آن دستور شکل اجرائی امروزیش همین است که به نقل آن کتاب در اندونزی عمل می‌شود .

مسابقه در خدمت و خیر

در یکی از آیات سوره مائده بعد از آنکه ذکری از قرآن و ذکری از کتابهای آسمانی گذشته به میان می‌آید و اشاره‌ای پیرامون ادیان گذشته می‌شود می‌فرماید : لکل جعلنا منکم شرعة و منهاجا و لو شاء الله لجعلکم امة واحده و لکن لیبلوکم فیما آتیکم فاستبقوا الخیرات [۷۲] . یعنی برای هر کدام از امم ، راه و طریقه‌ای قرار دادیم و اگر خداوند می‌خواست ، همه را یک امت و یک ملت قرار می‌داد ، ولی یک امت و ملت قرار نداد تا شما را با آنچه در اختیار شما قرار داده در بوته آزمایش بگذارد که هنر خود را نمایش دهید . پس در کارهای خیر و نیک مسابقه بدهید و گوی سبقت را ببرید . مثل اینست که این آیه مانند بعضی دیگر از آیات قرآن برای اختلاف ملتها حکمت و مصلحتی قائل است ، و شاید از این آیه استفاده بشود که یک حکمت و مصلحت اینست که ملتهای مختلف نسبت به کارهای نیک علمی و عملی در جاده مسابقه بیفتند و به این وسیله در بوته آزمایش و هنرنمائی قرار گیرند تا آن ملتی که شایسته است گوی سبقت را ببرد . آنوقت به مسلمانان می‌گوید کوشش کنید که گامهای بلند بردارید و مسابقه خیر را ببرید . پس راه مبارزه با خطر این نیست که بخواهیم مانع کار یونسکو بشویم . راه مبارزه با خطر اینست که ابتکار این کار را خودمان در دست بگیریم و این مدال افتخار را به سینه خود بچسبانیم ، و باز تکرار می‌کنم تا به صورت یک جهاد مقدس در نیاید و علماء روحانی پیشقدم نشوند و این کار را مقدم بر همه کارها و از همه آنها واجبتر نشمارند فایده‌ای نخواهد داشت . در سه چهار روز پیش اتفاقا طرحی را که مؤسسه یونسکو در ایران به موجب همان تصمیمی که در کنفرانس کراچی در دو سال پیش گرفته شده برای ایران تهیه کرده و به وزارت فرهنگ تسلیم کرده و وزارت فرهنگ هم در حدود صد نسخه یا بیشتر برای عده‌ای از فرهنگیان خبره و با بصیرت فرستاده که نظر خودشان را دربارهٔ آن ابراز نمایند ، من این طرح را در دست یکی از رفقا دیدم . طرح جامعی است که با رعایت شرائط و مقتضیات ایران تنظیم شده . جهات کار از روی آمار و محاسبه‌های دقیق در نظر گرفته شده . پیش بینی شده که تا بیست سال دیگر که آخرین مهلت با سوادی عموم است جمعیت ایران چقدر افزایش خواهد یافت ، نسبت دانش آموزان به مجموع جمعیت ایران چه نسبت است ، اگر بخواهند همه کودکان ایران در این مدت به مدرسه بروند چقدر مدرسه باید اضافه شود ، چقدر لوازم کار لازم است ، چقدر معلم اضافی باید در نظر گرفته شود ، چقدر دانشسرا برای تربیت معلم لازم است ، چقدر کارمند غیر معلم از بازرس و غیره لازم است ، همه اینها را حساب کرده‌اند . پیش بینی شده در این مدت در حدود صد و پنجاه هزار معلم ، اضافه بر آنچه الان وزارت فرهنگ دارد ، با در نظر گرفتن فوتها و استعفاهائی که احتمالا پیش خواهد آمد ضرورت دارد .
مجموع مخارجی که در نظر گرفته شده برای همه قسمتها از تهیه لوازم کار ، ساختمان مدارس و دانشسراها و حقوق معلمین و غیر اینها در حدود بیست میلیارد تومان است . البته مخارج خیلی زیاد است ولی آنها مردمی هستند که به اصطلاح گزنکرده پاره نمی‌کنند ، تصمیم گرفته‌اند این کار را بکنند و خواهند کرد . ولی اگر ما به صورت یک جهاد مقدس و دینی این کار را شروع بکنیم ، با ده‌ها برابر کمتر از اینها می‌توانیم این کار را عملی کنیم .
دین و ایمان در بسیاری از موارد جای قدرت پول را می‌گیرد . این اقدامات همه برای مدارس ابتدائی است که اساس کار است . همینکه مسلمانان از این وظیفه فارغ شدند آنوقت نوبت تعلیمات متوسطه و تعلیمات عالیه و بیرون دادن متخصصین و متفکرین درجه اول جهانی است .
سخن به درازا کشید . می‌توانستم در همه این مدت همه اش بگویم اسلام دربارهٔ علم چنین و چنان گفته ، برای اسلام به اصطلاح تبلیغ و " پروپا گاند " کنم ، اما همان ط وری که در مطلع سخن گفتم به اینگونه تبلیغات و پروپا گاندها معتقد نیستم و معتقدم اثری ندارد ، ترجیح می‌دهم که بجای این جور تبلیغات ، اوضاع خودمان را در عصر حاضر و وظیفه‌ای که فعلا داریم ذکر کنم . هر وقت مجدانه دست به کار شدیم و در این جهاد مقدس شرکت کردیم و جلو رفتیم ، آنوقت می‌توانیم با کمال سر بلندی بگوئیم اسلام است که می‌فرماید : " طلب العلم فریضة علی کل مسلم " . بعد از اتمام این سخنرانی که در ۴۰ / ۱۰ / ۲۹ ایراد شد پس از چند دقیقه یکی از شنوندگان محترم که من او را نشناختم برگ کاغذی به دستم داد که به عنوان انتقاد بر این سخنرانی نوشته بود به این شرح : " بحث علم و جهل از نظر اسلام بسیار کلی است . وجوب یک جهاد کلی و مقدس که از مدارس ابتدائی باید شروع شود بیان شد ولی ساده‌ترین راه عمل آن ذکر نشد .
این بحثها نتیجه اش اینست که همه ما افسوس می‌خوریم که چرا چنین کاری نمی‌شود ؟ خود ما هم قبول داریم که باید فکر کنیم ولی متأسفانه فقط تذکر است و عادت به افسوس خوردن و رد شدن . اینکه " در سخنرانی " ذکر شد که جهادی به وسیله افراد مختلف ( یونسکو ) شروع شده این امر طبیعی است .
چه ما بخواهیم و چه نخواهیم و چه تبلیغ بشود و چه نشود خواهد شد . آنچه مسلم است این است که اگر پیغمبران هم نمی‌آمدند شاید خود بشر تمام چیزهائی را که آنها گفته‌اند می‌فهمید و حتی شاید خداشناس نیز می‌شد ، ولی دین آمد برای تسریع هر چه بیشتر این سیر تکاملی . وظیفه ما هم این است که از این صورت بطی ء ، آنرا درآوریم . بنابراین یک تشکیلات و یک راه عملی و اجرائی صحیح با مسیر معین لازم است شبیه کارهای سید جمال اسد آبادی " .
من با تشکر از این منتقد محترم و تصدیق و اعتراف به لزوم آنچه تذکر داده شده ، این نکته را ناچارم تذکر دهم که در مسائل دینی آن چیزی که در درجه اول اهمیت قرار دارد ایمان عامه است به اینکه اینچنین فریضه دینی هست و بر آنها لازم است که مانند سایر در فرائض به اقامه آن همت گمارند .
ما در سایر فرائض دینی که این اعتقاد در عامه مردم پیدا شده می‌بینیم که چگونه با منتهای اخلاص در راه آنها مجاهدتها می‌شود ، پولها برایش خرج می‌شود ، رنجها و زحمتها برایش تحمل می‌شود . تا حدود نیم قرن پیش همین علم " حج " در اثر نبودن وسائل و نبودن امنیت ، درست یک جهاد به شمار می‌رفت ، حاجی امید برگشتن زیادی نداشت ، و در عین حال کمتر کسی پیدا می‌شد که این فریضه را ترک کند . ما خودمان در میان دهاتیها افراد زیادی را دیدیم که در گرمای شدید تابستان روزه می‌گرفتند و در همان حال به درو می‌رفتند و بسیار اتفاق می‌افتاد که از شدت تشنگی و گرما بی حال و بلکه بی هوش می‌افتادند و باز فردا با کمال رضایت و گشاده روئی روزه می‌گرفتند . ما در تاریخ اسلام جز در صدر اول ندیدیم که عامه مردم در راه علم اینگونه مجاهدتها به خرج دهند ، و اگر کسی اینگونه مجاهدتها کرده است بعد از آن بوده که در جاده علم افتاده و لذت علم را چشیده باشد . حالا فکر کنید اگر مردم این امر لذیذ و لطیف را به عنوان یک " فریضه " دینی بشمارند و جمله : " طلب العلم فریضة علی کل مسلم " از صورت زینت تابلوهای مدارس و به صورت جدی یک تکلیف شرعی درآید ، چه نهضت و حرکتی به وجود خواهد آمد و خود به خود راه‌های اجرائی آن هم درست خواهد شد . عقبه بزرگ همین است که مردم متوجه این تکلیف شرعی عمومی بشوند و آن را در ردیف سایر فرائض بشمارند .

رهبری نسل جوان

این سخنرانی در ساعت ۷ بعدازظهر روز جمعه ۱۳۴۱ / ۷ / ۲۷ در انجمن ماهانه دینی ایراد شده است .
بسم الله الرحمن الرحیم ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن ان ربک هو اعلم بمن ضل عن سبیله و هو اعلم بالمهتدین[۷۳] . مسئله‌ای که امشب تحت عنوان " رهبری نسل جوان " مطرح است در حقیقت یک مسؤولیت عمومی است که متوجه عموم مسلمانان است و بالاخص متوجه طبقه‌ای است که سمت رسمی رهبری دینی اجتماع را دارند . این اصل را همه می‌دانیم که در دیانت مقدسه اسلام مسؤولیتها مشترک است ، یعنی افراد مسؤول یکدیگرند و در مسؤولیتهای یکدیگر شریکند : " کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته " [۷۴] بلکه نسلها مسؤول .
یکدیگرند . هر نسل مسؤول نسل بعدی است که این دین و این هدایتی که از نسلهای گذشته دست به دست به آنها رسیده است آنرا حفظ کنند و به نسلهای بعدی برسانند ، یعنی نسلهای بعدی را آماده کنند برای پذیرفتن و استفاده از آن .
بنابراین بحث در رهبری نسل جوان بحثی است از یک وظیفه و مسؤولیت که متوجه همه است . چیزی که این بحث را به صورت یک مجهول و یک مسئله در می‌آورد که باید در اطراف آن دقیقا اندیشید و راه حل آنها مجهول را پیدا کرد اینست که رهبری یک فرد یا یک نسل در همه احوال و همه شرائط یکسان نیست ، متفاوت است ، شکلها و کیفیتهای گوناگون دارد ، وسائلی که به کار برده می‌شود متفاوت است ، یک نسخه معین ندارد که دربارهٔ همه افراد و همه نسلها در همه زمانها یک جور داده شود . از این رو در هر زمانی و تحت هر شرائطی باید دقیقا اندیشید که به چه نحو باید صورت بگیرد و چه نسخه‌ای باید داده شود .

دو نوع مسؤولیت

در سخنرانیی که من در همین جا تحت عنوان " امر به معروف و نهی از منکر " ایراد کردم به این نکته اشاره کردم و حالا هم تکرار می‌کنم و می‌گویم مسؤولیتهای دینی ما بر دو قسم است : بعضی مسؤولیتها مسؤولیت یک کار است با یک شکل و بالخصوص و قیافه معین . همه خصوصیات کار و اجزاء و شرائطش را خود اسلام معین کرده است و گفته است که شما این کار را در این قالب معین و با این شکل خاص انجام دهید . البته این کار برای نتیجه‌ای فرض شده ، اما ما مسؤول نتیجه نیستیم . اینها را می‌گویند تعبدیات . ما می‌توانیم آن نوع کارها را مسؤولیت شکل و قالب بنامیم . مثلا نماز دستوری است که مقدمات و مقارنات معین دارد ، شرائط و اجزائی دارد ، موانع و قواطعی دارد . دستور اینست که ما نماز را همیشه با همین قالب و شکل انجام دهیم .
تعبدی محض است . البته این کار با این شکل به خاطر نتیجه‌ای است ، بلکه نتائجی برایش هست : ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر [۷۵] . اما ما فقط مسؤول مقدمه این نتیجه هستیم ، نه مسؤول خود نتیجه .
اگر آن مقدمه را بطور صحیح و کامل که تعیین شده و دستور رسیده انجام دهیم ، نتیجه خود به خود دنبالش هست . نوع دیگر از مسؤولیت هست که ما آنرا مسؤولیت نتیجه می‌نامیم ، یعنی نتیجه را به عهده انسان می‌گذارد و می‌گوید من فلان نتیجه را می‌خواهم ، و اما اینکه آن نتیجه با چه وسیله و چه مقدمه و با چه شرائط و در چه قالبی انجام داده شود ؟ با هر وسیله‌ای که بهتر است . یک وسیله ثابت و یکنواخت و قابل تعیین و اندازه گیری ندارد . در هر موردی و در هر زمانی آن وسیله فرق می‌کند . مثالی عرض می‌کنم : شما فرضا یک گرفتاری دارید . مثلا یکی از کسان شما در زندان است . یک وقت هست که از یک نفر یک کار معین را در مورد این گرفتاری می‌خواهید .
مثلا نامه‌ای را به او می‌دهید و می گوئید نامه را سر فلان ساعت به فلان شخص برسان . البته این نامه به منظور یک نتیجه نوشته شده ، اما طرف فقط مسؤول رساندن نامه است .
[ به درستی که نماز ( انسان را ) از کارهای زشت و ناپسند باز می‌دارد ] .
یک وقت هست که از طرف مستقیما خود نتیجه را می‌خواهید و به مقدمه کار ندارید ، می گوئید من از تو خلاصی این زندانی را می‌خواهم ، و اما اینکه چه وسیله‌ای به کار برده شود شما معین نمی‌کنید ، خود او باید برود ببیند از چه راه و چه وسیله‌ای بهتر است اقدام کند . معمولا اینگونه مسؤولیتها در جاهائی است که وسیله ، یکنواخت نیست ، متغیر است ، در یک حال از این وسیله باید استفاده کرد و در حال دیگر از وسیله دیگر ، خصوصیات زمانی و مکانی و غیره فرق می‌کند . در اینگونه موارد باید رفت و حساب کرد و اندیشید و وسیله مناسب را به دست آورد . در اسلام هر دو گونه مسؤولیت وجود دارد .
نماز و روزه و سایر تعبدیات از نوع اول است ، اما جهاد از نوع دوم است . در جهاد ، مسلمانان موظفند که از حوزه اسلام دفاع کنند و استقلال مسلمین را حفظ نمایند . اما با چه وسیله‌ای ؟ آیا با شمشیر یا با تفنگ ، یا با وسائل دیگر ؟ آن دیگر تعیین نشده و اساسا قابل تعیین و اندازه گیری نیست .
. مسلمانان در هر زمانی موظفند بهترین وسیله را برای این کار تهیه ببینند : " و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه " [۷۶] ، باید ببینند بهترین وسیله در هر زمانی چیست ؟. مسئله هدایت و رهبری از نوع دوم است .
مسلمانان مسؤول هدایت یکدیگرند . هر نسلی مسؤول هدایت نسل بعدی است . بالاخص کسانی که سمت رسمی رهبری دارند مسؤولیت بیشتری دارند . به هر حال این [ و در برابر آنها ( دشمنان ) هر چه می‌توانید نیرو تهیه کنید ] .
نتیجه یعنی هدایت یافتن باید به دست آید ، و اما وسیله‌ای که باید از آن استفاده شود برای همیشه و همه جا تعیین نشده و قابل تعیین و اندازه گیری هم نیست . در آیه کریمه می‌فرماید : " قوا انفسکم و اهلیکم نارا و قودها الناس و الحجاره " . [۷۷] یعنی خودتان و خاندانتان را از آتشی که آتشگیره اش آدم است و سنگ ، حفظ کنید .
خود نتیجه را می‌خواهد ، به وسیله کار ندارد . در اسلام برای هدایت و رهبری ، یک شکل صد در صد معین ترسیم نشده که همه اجزاء و مقدمات و مقارنات و شرائط و موانع در نظر گرفته شده باشد . و اساسا قابل تعیین و ترسیم و اندازه گیری نیست ، چون متفاوت است .
رهبری مردم مثل نماز یک امر تعبدی و یکنواخت نیست ، یا فی المثل از نوع ورد خواندن و منتر خواندن نیست که طرف یک وردی حفظ است برای عقرب زدگی و یا مارزدگی ، و هر عقرب زده یا مار زده را که بیاورند او همان ورد معین را که حفظ کرده می‌خواند .
نسبیت و موقت بودن وسیله‌ها یک چیز در یک جا وسیله هدایت است و بسا هست همان چیز در جای دیگر وسیله گمراهی و ضلالت باشد . منطقی که یک پیرزن را مؤمن می‌کند اگر در مورد یک آدم تحصیلکرده به کار برده شود او را گمراه می‌کند . یک کتاب در یک زمان متناسب ذوق عصر و ذوق زمان و سطح فکر زمان بوده و وسیله هدایت مردم بوده است ، و همان کتاب در زمان دیگر اسباب گمراهی است . ما کتابها داریم که در گذشته وظیفه خود را انجام داده‌اند و صدها و هزارها نفر را هدایت کرده‌اند ولی همان کتابها در زمان ما کسی را هدایت نمی‌کند ، سهل است ، اسباب گمراهی و شک و حیرت و مردم می‌باشند ، از کتب ضلال باید شمرده شود ، خرید و فروش آنها ، طبع و نشر آنها خالی از اشکال نیست . عجب ! کتابی که هزارها بلکه ده‌ها هزار را در گذشته هدایت کرده است حالا از کتب ضلال است ؟ بلی ، جز کتاب آسمانی و گفتار واقعی معصومین ، هر کتاب دیگر را که در نظر بگیریم یک رسالتی دارد برای یک مدت موقت و محدود ، آن مدت که گذشت آن رسالت تمام می‌شود . این مطلب که عرض کردم یک مسئله مهم اجتماعی است و هنوز برای ما به صورت یک معما و یک مجهول که باید آن را حل کرد طرح نشده است . من انتظار ندارم که در این جلسه کاملا مطلب روشن شود . مکرر باید گفته شود تا ما باور کنیم که وسائل هدایت هر زمانی مخصوص خود آن زمان است . لازم است شواهدی از متن اسلام بر این مطلب بیاورم تا معلوم شود در آثار اسلامی به این مطلب توجه داده شده . آیه‌ای در ابتدای سخنرانی خواندم : " ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن " این آیه کریمه به اتفاق مفسرین ، سه وسیله مختلف برای دعوت و هدایت مردم ذکر کرده و هر یک از این سه وسیله برای یک مورد مخصوص است .
می‌فرماید : مردم را به راه پروردگارت بخوان . کلمه " رب " هر جا که ذکر می‌شود عنایتی است به معنی تربیت . چون مقام ، مقام دعوت و تربیت است با کلمه " رب " تعبیر شده : مردم را به راه پروردگارت بخوان ، آن راهی که مردم باید پرورش داده شوند و تربیت شوند به آن راه . مردم را بخوان . با چه وسیله ؟ به وسیله حکمت . حکمت یعنی سخن متقن و محکم که قابل خدشه و تشکیک نیست ، و به اصطلاح منطقیین و حکما یعنی سخنی که مقدماتش صد در صد یقینی است . یعنی مردم را به راه پروردگارت بخوان و با برهان و حکمت و علم صد در صد خالص و عقل خالص .
مفسرین گفته‌اند دعوت کردن به وسیله حکمت و برهان و دلیل عقلی و علمی برای یک دسته خاص است که استعداد آن را دارند . و الموعظة الحسنة یعنی مردم را به راه پروردگارت بخوان به وسیله موعظه خوب و پند و اندرزهای دلپسند .
بعضی از مردم استعداد بیان عقلی و علمی ندارند ، اگر مسائل علمی برای آنها طرح شود گیج می‌شوند . راه هدایت آنها پند و اندرز است . با تمثیل و قصه و حکایت و هر چیزی که دل آنان را نرم کند باید آنها را هدایت کرد . سر و کار موعظه و اندرز با دل است ، و اما سر و کار حکمت و برهان با مغز و عقل و فکر است . اکثریت مردم در مرحله دل و احساساتند نه در مرحله مغز و عقل و فکر . و جادلهم بالتی هی احسن اگر با کسی روبرو شدید که غرضش کشف حقیقت نیست ، غرضش این نیست که حقیقتی را بفهمد ، آمده برای مجادله و حرف زدن و ایراد گرفتن ، در کمین است یک کلمه‌ای بشنود آنرا مستمسک قرار دهند و هو کند و مجادله نماید ، تو هم با اینچنین شخصی مجادله کن . اما تو به نحو احسن مجادله کن ، در مجادله از راه حق و حقیقت خارج نشو ، در مجادله بی انصافی نکن ، حق کشی نکن ، دروغ به کار نبر ، و امثال اینها .
این آیه طرق مختلفی برای هدایت ذکر می‌کند و هر طریقی برای موردی خاص است . پس معلوم می‌شود وسیله‌ای که باید در مقام هدایت به کار برد یکسان و یکنواخت نیست .

علت اختلاف معجزات پیغمبران

یک روایت نسبة معروفی هست که مؤید این مدعا است . هر چند آن روایت در مورد معجزه‌های پیغمبران است که در عصرهای مختلف به یک گونه نبوده است ، اما مدعای ما را تأیید می‌کند . این روایت ، جواب سؤالی است که ابن سکیت از حضرت هادی ( ع ) روایت کرده است .
ابن سکیت از ادبای معروف است ، نامش در کتب ادب زیاد برده می‌شود ، معاصر با حضرت هادی سلام الله علیه است ، یعنی در زمان متوکل می‌زیسته ، شیعه مذهب بود و به دست متوکل هم کشته شد .
می‌گویند علت کشته شدنش این بود که معلم " المعتز " و " المؤید " پسران متوکل بود . متوکل می‌دانست که ابن سکیت به علویین علاقمند است . یک روز هنگامی که ابن سکیت پیش متوکل بود ، دو پسر متوکل وارد شدند . متوکل که از شمشیرش به اصطلاح خون می‌چکید رو کرد به ابن سکیت و گفت : آیا پسران من بهترند یا پسران علی ، حسن و حسین ؟ این مردم عالم چنان از این گستاخی متوکل بر آشفت که گفت : قنبر غلام علی در نظر من بهتر است از این دو پسر و از پدر آنها . متوکل دستور داد غلامهای ترکی آمدند و زبان ابن سکیت را از پشت گردن درآوردند . آن مرد با این وضع کشته شد . به هر حال این مرد از حضرت هادی سلام الله علیه پرسید یا ابن رسول الله ! چرا حضرت موسی وقتی مبعوث شد آیت و وسیله و معجزه‌ای که به کار می‌برد برای دعوت و هدایت مردم از نوع اژدها شدن عصا و ید بیضا و امثال اینها بود و اما حضرت عیسی که مبعوث شد می‌بینیم وسیله و معجزه و ابزاری که به کار می‌برد چیز دیگر است ، کورهای مادرزاد را معالجه می‌کرد ، پیس‌ها را معالجه می‌کرد ، مرده را زنده می‌کرد و از این قبیل ، و اما پیغمبر ما که مبعوث شد معجزه اش از نوع هیچکدام از اینها نیست ، از نوع بیان و کلام است ، قرآن است . حضرت فرمود این به واسطه اختلاف عصر و زمانها بود . در زمان حضرت موسی چیزی که حکومت می‌کرد و بر فکرها غلبه داشت و چشمها را پر کرده بود سحر و جادوگری و اینطور چیزها بود .
معجزات موسی شبیه بود به عملیاتی که آنها داشتند ، با این تفاوت که آنچه موسی داشت معجزه بود و حقیقت داشت و آنچه آنها داشتند سحر و چشم بندی بود . اما زمان عیسی زمانی بود که عده‌ای اطبا پیدا شده بودند و معالجات حیرت انگیز می‌کردند .
گردنها به طرف کسانی کشیده می‌شد که از این نوع هنرها داشتند . خداوند معجزه عیسی را از این سنخ قرار داد . و اما عصر خاتم الانبیاء عصر سخن و کلام بود . توجه مردم به سخن عالی بود . لهذا معارف عالیه اسلام به صورت سخنان عالی و در لباس فصاحت و بلاغت کامل اداء شد . ابن سکیت جواب امام را خیلی پسندید و گفت حالا رمز مطلب را فهمیدم . بعد عرض کرد : یا ابن رسول الله الان حجت خدا چیست ؟ فرمود : عقل . گفت هذا و الله هو الجواب . پس معلوم می‌شود علت اختلافات معجزات پیغمبران این بوده که وسیله هدایت مردم در هر زمانی متفاوت است . و الا ممکن بود از آدم تا خاتم - اگر حضرت آدم معجزه داشته و اگر پیغمبر بوده ، زیرا بعضی می‌گویند پیغمبر نبوده - یک نوع معجزه داشته باشند . اما اینطور نبوده ، هر پیغمبری معجزه‌ای که به کار می‌برده متناسب بوده با عصر و زمان خودش .

روش پیامبرانه

حدیث نبوی معروفی هست که در " کافی " ضبط شده و این روزها به وسیله بعضی دوستان که کتب حدیث اهل تسنن در اختیار داشتند تحقیق کردم معلوم شد که در کتب حدیث اهل تسنن هم ضبط شده . رسول اکرم می‌فرماید : انا معاشر الانبیاء امرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهم [۷۸] ما پیغمبران مأموریم که با مردم به اندازه عقلشان سخن بگوئیم . ما با هر کس حرف می‌زنیم ظرفیت عقل و سطح فکر او را در نظر می‌گیریم و متناسب با عقل و فکر خود او حرف می‌زنیم ، با آنکه سطح فکرش بالاتر است در سطح بالاتر و با آنکه سطح فکرش پائین تر است در سطح پائین تر گفتگو می‌کنیم . با آدم عامی سخن بلند ملکوتی که سرش گیج شود نمی گوئیم و به یک حکیم ، جوابی که به یک پیرزن می‌دهیم نمی‌دهیم .
مولوی به مضمون همین حدیث اشاره می‌کند و می‌گوید :
• پست می‌گویم به اندازه عقول • عیب نبود این ، بود کار رسول یک فرق که بین روش انبیاء و روش فلاسفه هست اینست که فلاسفه یک منطق و یک سطح معین همیشه در بیان به کار می‌برند . آنها یک متاع و یک جنس بیشتر در مغازه خود ندارند . مشتریهای آنها هم فقط یک طبقه هستند و این از عجز آنها است ، زیرا مقصود خود را جز در لفافه یک سلسله اصطلاحات نمی‌توانند بگویند و ناچار یک طبقه معین که به زبان آنها آشنا هستند حرف آنها را می‌فهمند و بس . می‌گویند بر سر در مدرسه معروف افلاطون - که باغی بود در بیرون شهر آتن و نام آن باغ آکادمیا بود و امروز هم به همین مناسبت مجامع علمی را آکادمی می‌گویند - شعری نوشته شده بود که مضمونش این بود : هر کس هندسه نخوانده به این مدرسه وارد نشود . در مکتب و روشی که انبیاء دارند همه گونه شاگرد می‌تواند استفاده کند ، همه جور متاع در آنجا هست ، هم عالی عالی که افلاطون باید بیاید شاگردی کند و هم پائین پائین که به درد یک پیرزن می‌خورد . بر سر در هیچ مکتب پیغمبری نوشته نشده که هر کس می‌خواهد از اینجا استفاده کند باید فلان قدر تحصیل کرده باشد . البته هر چه بیشتر تحصیل کرده باشد و مستعدتر باشد بیشتر استفاده می‌کند ، هر چه کمتر مستعد باشد باز به اندازه خودش می‌تواند بهره ببرد ، زیرا " انا معاشر الانبیاء امرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهم " .

بهترین شاگردان

از اینجا یک مطلب دیگر می‌توان فهمید و آن اینست که بهترین شاگردان فلاسفه همانها هستند که محضر خود آنها را درک کرده‌اند به خلاف انبیاء و اولیاء . بهترین شاگرد افلاطون یا ارسطو یا بوعلی همان شاگردان بلا واسطه حوزه خود آنها هستند . بهترین کسی که کلام بوعلی را فهمیده می‌توان گفت بهمنیار یا ابوعبید جوزجانی است . اما بهترین شاگردان پیغمبر اکرم یا امیرالمؤمنین یا حضرت صادق چطور ؟ آیا بهترین شاگردان آنها همانها هستند که در زمان خود آنها بوده‌اند ؟ نه ، اینطور نیست . نکته‌ای را خود رسول اکرم در کلامشان اشاره کرده‌اند . شاید معنی همین کلام را هم آنها که در آن عصر بوده‌اند درست نفهمیدند ( بگذاریم از افراد معدودی مثل سلمان و ابوذر و مقداد ، سایرین نمی‌فهمیدند ) . فرمود : " نصر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم یبلغه " [۷۹]یعنی خداوند یاری کند کسی را که کلام مرا بشنود و حفظ کند و برساند به کسی که به او نرسیده است . یا نصر الله عبدا سمع مقالتی خداوند خرم کند زندگی آن کسی را که این کار را بکند و بعد فرمود : رب حامل فقه غیر فقیه ، و رب حامل فقه الی من هو افقه منه [۸۰] چه بسیار اشخاص که فقهی را حمل می‌کنند در حالی که خودشان فقیه نیستند ، و چه بسیار کسان که فقهی را منتقل می‌کنند به کسانی که آنها از خودشان فقیه ترند . " فقه " در اصطلاح اولی دینی ، یعنی یک حقیقت دینی و یک حکمت دینی که نیازمند به تعمق و تفکر است .
مقصود در اینجا حقایق و کلماتی است که مردم از خود آن حضرت می‌شنوند . می‌فرماید بسیار اشخاص که این کلمات و این حقایق را از من می‌شنوند و حفظ می‌کنند خودشان اهل فهم و تجزیه و تحلیل آنها نیستند . بسیار اشخاص این کلمات و این حقایق را برای دیگران نقل می‌کنند و آن دیگران از خود اینها شایسته ترند برای فهم و درک آن حقایق . مثلا شخصی از پیغمبر اکرم ( ص ) می‌شنود : " لا ضرر و لا ضرار " اما خود او قدرت ندارد بفهمد که این جمله چقدر رسا است . بعد می‌سپارد به نسل آینده . نسل بعدی از او بهتر می‌فهمد . آن نسل باز می‌دهد به نسل بعدتر . ممکن است آنکه در نسل بیستم مثلا آمد ، از نسل اول و دوم و سوم بهتر بفهمد و شایستگی بیشتری داشته باشد . قرآن هم همینطور . نمی‌شود گفت قرآن را مردم گذشته بهتر می‌فهمیده‌اند . بلکه کار به عکس است . اعجاز قرآن به اینست که همیشه از تفسیرهائی که برایش نوشته شده جلوتر است ، یعنی در هر زمان قرآن را تفسیر کرده‌اند ، در زمان بعد که علم و فهم بیشتر شده وقتی که قرآن را با آن تفسیر سنجیده‌اند دیده‌اند قرآن خیلی از آن تفسیر بالاتر و جلوتر است . جای دیگر نمی‌رویم . همین علم فقه را در نظر می‌گیریم مسلما اصحاب رسول اکرم و اصحاب امیرالمؤمنین و اصحاب حضرت صادق حتی امثال زراره و هشام بن الحکم ، قواعد فقهی را که از رسول اکرم یا ائمه رسیده است مثل محقق حلی و علامه حلی و شیخ مرتضی انصاری نمی‌توانستند بفهمند و تجزیه و تحلیل کنند .
پس در روشهای فلسفی چه کسی از همه بهتر فهمیده است معنی کلمات استاد را ؟ آنکس که از همه قدیمی تر است . اما در مکتب انبیاء و اولیاء چه کسی از همه بهتر فهمیده معنی و مقصود را ؟ آنکس که در آینده می‌آید و علم و فهم بیشتری دارد . این خود معجزه نبوت است .
در روایات باب توحید وارد شده که خداوند چون می‌دانست که در آخر الزمان مردمی خواهند آمد متعمق و غور کن ، لهذا سوره قل هو الله احد و آیات اول سوره حدید را که شامل عالیترین و دقیق‌ترین مسائل توحیدی است نازل کرد نها تجاوز بکند هلاک می‌شود . این است معجزه نبوت و معجزه قرآن که : لا تنقضی عجائبه ، و لا تفنی غرائبه [۸۱] همه اینها که گفتم برای این بود که وقتی که این مسأله را طرح می‌کنیم و می گوئیم رهبری نسل جوان ، کسی نگوید ای آقا ! مگر رهبری نسل جوان با رهبری نسل کهن فرق می‌کند ؟ ! مگر نماز اینها با نماز آنها دو تا است که رهبری اینها با آنها دو تا باشد ؟ ! در قدیم هر طور عمل می‌شد حالا هم عمل بشود . در قدیم بابا بزرگ و ننه جون ما در یک مجلس روضه چه جوری نشسته و در همانجا خدا را شناخته و هدایت شده ، نسل جدید هم چشمش کور شود برود همانجا بنشیند و یاد بگیرد !
نسل جوان یا اندیشه جوان ؟
این را هم بگویم : وقتی که می گوئیم نسل جوان ، مقصود حتما طبقه جوان نیست ، مقصود طبقه‌ای است که در اثر تحصیلات و آشنائی با تمدن جدید دارای طرز تفکر مخصوصی است ، خواه پیر باشد یا جوان . اکثریت[ شگفتیهای آن از بین نمی‌رود و غرائب آن تمام نمی‌شود ] .
این طبقه را البته جوانان تشکیل می‌دهند . لهذا می گوئیم نسل جوان . و الا بسیار پیرها هستند که طرز تفکر جدید دارند ، بسیار جوانها هستند که طرز تفکرشان مثل پیرها و مردم قرون گذشته است . به هر حال مقصود طبقه‌ای است که حامل طرز تفکر مخصوصی است و رو به افزایش است و پیر و جوان آینده دارای این طرز تفکر خواهند بود و اگر خدا نخواسته ، فکری برای هدایت و رهبری این نسل نشود ، آینده به کلی از دست خواهد رفت . این مسأله یک مسأله با اهمیتی است در کشور ما . البته در سایر کشورهای اسلامی هم بوده و هست ولی آنها قبل از ما به فکر افتادند و این مسأله را به صورت جدی طرح کردند . ما هنوز این مسأله را جدی نگرفته‌ایم . نسل جوان در نظر ما صرفا یعنی یک نسل هواپرست و شهوت پرست ، و خیال می‌کنیم با اینکه به آنها دهن کجی بکنیم و چهار تا متلک در روی منبر به آنها بگوئیم و فحش بدهیم ، به خیال خودمان آنها را هو بکنیم و مستمعین ما بخندند ، کار درست می‌شود ، و همینکه داد بکشیم : آی پسر مدرسه‌ها چنین ، و دختر مدرسه‌ها چنان ، قضیه حل می‌شود . این کارها لالائی است ، برای آنست که شما در خواب بمانید و در فکر چاره نیفتید و یک وقت بیدار بشوید که کار از کار گذشته است .
عالم زمان خویشتن باش کلامی دارد امام صادق ( ع ) که بسیار کلام بزرگی است . حدیثی است در " کافی " [۸۲] ، در ضمن آن حدیث این جمله است : العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس یعنی کسی که زمان خودش را بشناسد و بفهمد و درک کند ، امور مشتبه و گیج کننده به او هجوم نمی‌آورد . کلمه " هجوم " را ما در عرف فارسی خود در مورد هر حمله شدید به کار می‌بریم ، اما در عربی به معنی حمله‌ای است که ناگهانی و غفلة بشود و طرف را غافلگیر کند . امام می‌فرماید : اگر کسی به وضع زمان خود آشنا باشد امور مشتبه ناگهان بر سرش نمی‌ریزد که یکمرتبه دست و پای خود را گم کند و نتواند قوای خود را و فکر خودش را جمع و جور کند و راه حلی پیدا کند . بسیار کلام بزرگی است این کلام . در همین حدیث جمله‌های زیادی هست که من همه را حفظ نیستم . از آنجمله می‌فرماید : لا یفلح من لا یعقل ، و لا یعقل من لا یعلم کسی که تعقل نمی‌کند و درست نمی‌اندیشد هرگز رستگار نمی‌شود ، و کسی که علم ندارد تعقل صحیح ندارد ، یعنی عقل به علم زیاد می‌شود . " عقل " یعنی قدرت تجزیه و تحلیل و ربط دادن قضایا ، یعنی مقدمات را به دست آوردن و نتایج را پیش بینی کردن . عقل از علم مایه می‌گیرد . عقل چراغی است که نفت آن چراغ ، علم است .
بعد می‌گوید : و سوف ینجب من یفهم و هر کس که بفهمد ، عاقبت کارش نجابت است ، عاقبت موجود نفیسی از کار در می‌آید . یعنی از علم نباید ترسید ، علم را نباید خطر به شمار آورد . ما نقطه مقابل و مشمول مفهوم مخالف العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس هستیم . از اول تا به آخر ، از صدر تا به ساقه ، من الباب الی المحراب ، از زمان خود بیخبریم .
همینطور نشسته و بیخبریم و چرت می‌زنیم ، یک مرتبه مواجه می‌شویم مثلا با این مسأله که زمینها باید تقسیم شود و باید اصلاحات ارضی بشود . این مسأله غفلة بر ما هجوم می‌آورد ، چون از زمان خودمان بیخبریم ، قبلا پیش بینی نکرده بودیم و حساب نکردیم که تکلیف چیست و چه باید کرد . و همچنین بیخبر از آنچه در دنیا می‌گذرد و بیخبر از آنچه در پشت پرده است ، یکمرتبه با مسأله حقوق اجتماعی زن مواجه می‌شویم ، فرصت نیست فکر بکنیم در اطراف این مسأله و قوای خود را جمع و جور بکنیم ، بفهمیم آیا این مسأله واقعا جدی است ؟ آیا راستی این کسانی که می‌گویند باید به زن حقوق اجتماعی داده شود جدی می‌گویند ؟ آیا واقعا اینها حاضر شده‌اند برای خودشان مدعی زیادتری درست کنند ؟ آیا ضمنا نمی‌خواهند از این جنجالها یک استفاده دیگری بکنند ؟ باز هم پشت سر هم از این امور مشتبه و از این " لوابس " خواهد آمد و ما بیخبریم . از شصت سال و صد سال پیش برای سایر کشورهای اسلامی هم این مسائل و از آنجمله مسأله هدایت نسل جوان پیش آمد ولی آنها پیشتر از ما به فکر چاره افتادند .
چه باید کرد ؟
مهمتر از اینکه طرحی برای رهبری این نسل تهیه کنیم اینست که این فکر در ما قوت بگیرد که مسأله رهبری و هدایت ، از لحاظ تاکتیک و کیفیت عمل در زمانهای متفاوت و در مورد اشخاص متفاوت ، فرق می‌کند و ما باید این خیال را از کله خود بیرون کنیم که نسل جدید را با همان متود قدیم و رهبری کنیم . اولا باید نسل جوان را بشناسیم و بفهمیم دارای چه مشخصات و ممیزاتی است ؟ . دربارهٔ این نسل دو طرز تفکر شایع است و معمولا دو جور قضاوت می‌شود . از نظر یک طبقه اینها یک عده مردمی هستند خام ، مغرور ، گرفتار هوی و هوس ، شهوت پرست ، دارای هزار عیب . این طبقه همیشه به این نسل دهن کجی می‌کنند و ناسزا می‌گویند .
اما از نظر خود نسل جوان درست به عکس است . آنها در خودشان عیب نمی‌بینند ، خودشان را مجسمه هوش ، مجسمه فطانت ، مجسمه آرمانهای عالی می‌دانند . نسل کهن اینها را تکفیر و تفسیق می‌کند و اینها را تحمیق و تجهیل . آنها به اینها می‌گویند شما کافرید ، شما شهوت پرستید ، اینها به آنها می‌گویند شما نادانید ، شما نمی‌فهمید . البته از نظر کلی یک نسل نسبت به نسل پیش ممکن است صالح باشد و ممکن است منحرف باشد .

نمونه دو نسل

آیاتی در سوره مبارکه احقاف است که قبل از سخنرانی تلاوت شد . به نظر من دو تابلو است از دو نسل ، یکی از نسل صالح و یکی از نسل منحرف . نمی‌شود گفت همیشه نسل بعدی از نسل قبلی فاسدتر است و دنیا رو به فساد می‌رود ، و نمی‌شود گفت همیشه نسل بعدی از نسل قبلی کاملتر است و دچار انحطاط نمی‌شود . آیه‌ها این است : و وصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته امه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلثون شهرا حتی اذا بلغ اشده و بلغ اربعین سنة قال رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی و ان اعمل صالحا ترضاه و اصلح لی فی ذریتی انی تبت الیک و انی من المسلمین [۸۳] . ما انسان را سفارش کردیم به نیکی نسبت به پدر و مادر . مادرش به سختی بار او را کشید و به سختی به زمین نهاد . مدت بارداری تا جدا شدن از شیرخوارگی مجموعا سی ماه بود ، تا رسید به سن چهل سالگی و گفت پروردگارا به من القاء کن که نعمت تو را که به من و پدر و مادرم انعام کرده‌ای شکر گزاری و قدردانی کنم ، و عمل صالحی که موجب رضا و خشنودی تو باشد بجا آورم . پروردگارا ! نسل مرا صالح گردان . من به سوی تو بازگشت می‌کنم و از کسانی هستم که تسلیم امر تو هستند . این آیه طرز فکر و اندیشه یک نسل صالح را ذکر می‌کند . گفته شده که این آیه دربارهٔ حضرت سیدالشهداء ( ع ) است .
البته ایشان مصداق اتم آیه هستند اما آیه ، کلی است . در این آیه پنج شش خصوصیت برای نسل صالح ذکر می‌کند . یکی روح شکرگزاری و قدردانی نسبت به نعمتها و موهبتهای خلقت . رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی . چشم می‌اندازد به اینهمه نعمتها و موهبتها که خداوند بر او و بر نسل گذشته کرده است ، می‌گوید خدایا به من نیرو بده ، قوت بده که بتوانم حق شناسی و قدردانی کنم ، از نعمتهای گذشته طبق رضای تو استفاده بکنم . شکر هر نعمت اینست که بهره‌ای که شایسته آن نعمت است از او گرفته بشود . دیگر اینکه از خداوند توفیق عمل و کار می‌خواهد . رو به کار و عمل آورده ، آن هم کار مفید که مورد رضایت خدا است : و ان اعمل صالحا ترضاه . دیگر اینکه توجه دارد به نسل آینده و صلاح و اصلاح آن نسل . می‌گوید : و اصلح لی فی ذریتی . چهارم : حال توبه و بازگشت از تقصیرها و کوتاهیهائی که در گذشته صورت گرفته : انی تبت الیک . پنجم : حالت تسلیم به حق و مقرراتی که خداوند در تکوین و یا تشریع قرار داده ا ست .
تخلف از این مقررات است که سبب نابودی و هلاکت است . و انی من المسلمین . دربارهٔ این نسل می‌فرماید : اولئک الذین نتقبل عنهم احسن ما عملوا و نتجاوز عن سیئاتهم فی اصحاب الجنة وعد الصدق الذی کانوا یوعدون [۸۴] . در اینجا به صورت جمع ذکر می‌کند .
معلوم است که مقصود یک فرد بالخصوص نیست . می‌فرماید اینگونه افراد و اینگونه نسل است که ما اعمال نیکوی آنها را می‌پذیریم و از خطاهای آنها می‌گذریم و از اهل بهشت هستند . وعده راستی است که به آنها داده می‌شود .
آیه بعد دربارهٔ یک نسل فاسد و منحرف است . می‌فرماید : و الذی قال لوالدیه اف لکما ا تعداننی ان اخرج و قد خلت القرون من قبلی و هما یستغیثان الله ویلک آمن ان وعد الله حق فیقول ما هذا الا اساطیر الاولین ( ۲ ) . یک نسل مغرور ، یک نسل خام ، یک نسل نپخته ، دو کلمه که به گوشش رسید دیگر به هیچ چیز پا بند نیست ، خدا را بنده نیست . به پدر و مادرش می‌گوید : اف بر شما ، آنها را تحقیر می‌کند ، به افکار و عقاید آنها می‌خندد ، می‌گوید اتعداننی ان اخرج شما به من این موهومات را وعده می‌دهید و می گوئید قیامتی هست ، عالم دیگری هست ، زندگی دیگری هست ، و حال آنکه نسلهائی درگذشته آمدند و زندگی کردند و مردند و مات وفات شدند .
پدر و مادرش که متدین اند و حاضر نیستند هیچ چیز برخلاف دین و ایمان بشنوند و از آنطرف هم می‌بینند عزیزشان اینطور حرف می‌زند ناراحت می‌شوند می‌گویند : ویلک آمن ان وعد الله حق وای بر تو ! انکار نکن . وعده خدا حق است .
یکی از دردناکترین امور اینست که پدر و مادر متدین ببینند فرزند عزیزشان بی دین شده و از او رده و ارتداد و کفر ببینند . در این وقت است که فریاد استغاثه شان به آسمان بلند می‌شود . و هما یستغیثان الله . اما او می‌گوید : ما هذا الا اساطیر الاولین . اینها افسانه هائی است که گذشته‌ها درست کرده‌اند .
این آیات مظهر دو نسل مختلف بود ، یکی حالت یک نسل صالح را بیان می‌کند و یکی حالت یک نسل فاسد را . حالا ببینیم نسل جوان ما چطور است ؟

نسل جوان امروز

نسل جوان ما مزایائی دارد و عیبهائی . زیرا این نسل یک نوع ادراکات و احساساتی دارد که درگذشته نبود و از این جهت باید به او حق داد . در عین حال یک انحرافات فکری و اخلاقی دارد و باید آنها را چاره کرد . چاره کردن این انحرافات بدون در نظر گرفتن مزایا یعنی ادراکات و احساسات و آرمانهای عالی که دارد و بدون احترام گذاشتن به این ادراکات و احساسات میسر نیست . باید به این جهات احترام گذاشت . رو در بایستی ندارد . در نسل گذشته فکرها این اندازه باز نبود ، این احساسات با این آرمانهای عالی نبود .
باید به این آرمانها احترام گذاشت . اسلام به این امور احترام گذاشته است . اگر ما بخواهیم به این امور بی اعتنا باشیم محال است که بتوانیم جلوی انحرافهای فکری و اخلاقی نسل آینده را بگیریم . روشی که فعلا ما در مقابل این نسل پیش گرفته‌ایم که روش دهان کجی و انتقاد صرف و مذمت است و دائما فریاد ما بلند است که سینما اینطور ، تاتر ، اینطور ، مهمانخانه‌های بین شمیران و تهران اینطور ، رقص چنین ، استخر چنان ، و دائما وای وای می‌کنیم درست نیست . باید فکر اساسی برای این انحرافها کرد .

درد این نسل را باید درک کرد

فکر اساسی به اینست که اول ما درد این نسل را بشناسیم ، درد عقلی و فکری ، دردی که نشانه بیداری است یعنی آن چیزی را که احساس می‌کند و نسل گذشته احساس نمی‌کرد . مولوی می‌گوید :
• حسرت و زاری که در بیماری استهر که او بیدارتر پر دردتر • وقت بیماری هم از بیداری استهر که او هشیارتر رخ زردتر در گذشته درها به روی مردم بسته بود . درها که بسته بود سهل است ، پنجره‌ها هم بسته بود . کسی از بیرون خبر نداشت ، در شهر خود که بود از شهر دیگر خبر نداشت ، در مملکت خود که بود از مملکت دیگر خبر نداشت . امروز این درها و پنجره‌ها باز شده ، دنیا را می‌بینند که رو به پیشرفت است ، علمهای دنیا را می‌بینند ، قدرتهای اقتصادی دنیا را می‌بینند ، قدرتهای سیاسی و نظامی دنیا را می‌بینند ، دموکراسیهای دنیا را می‌بیند ، برابریها را می‌بیند ، حرکتها را می‌بیند ، قیامها و انقلابها را می‌بیند ، جوان است ، احساسش عالی است ، و حق هم دارد ، می‌گوید ما چرا باید عقب مانده تر باشیم . به قول شاعر :
• سخن درست بگویم نمی‌توانم دید • که می‌خورند حریفان و من نظاره کنم دنیا اینطور چهار اسبه به طرف استقلال سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و عزت و شوکت و حرمت و آزادی می‌رود و ما همین جور خواب باشیم ، یا از دور تماشا کنیم و خمیازه بکشیم ؟ ! نسل قدیم این چیزها را نمی‌فهمید و درک نمی‌کرد .
نسل جدید حق دارد بگوید چرا ژاپن بت پرست و ایران مسلمان در یکسال و یکوقت به فکر افتادند که تمدن و صنعت جدید را اقتباس کنند و ژاپن رسید به آنجا که با خود غرب رقابت می‌کند و ایران در این حد است که می‌بینیم ؟
! ما و لیلی همسفر بودیم اندر راه عشق او به مطلبها رسید و ما هنوز آواره‌ایم آیا نسل جدید حق دارد این سؤال را بکند یا نه ؟ . نسل قدیم سنگینی بار تسلطهای خارجی را روی دوش خود احساس نمی‌کرد ، و نسل جدید احساس می‌کند . آیا این گناه است ؟ . خیر گناه نیست بلکه خود این احساس یک پیام الهی است . اگر این احساس نبود معلوم می‌شد ما محکوم به عذاب و بدبختی هستیم . حالا که این احساس پیدا شده نشانه اینست که خداوند تبارک و تعالی می‌خواهد ما را از این بدبختی نجات بدهد . در قدیم سطح فکر مردم پائین بود ، کمتر در مردم شک و تردید و سؤال پیدا می‌شد ، حالا بیشتر پیدا می‌شود . طبیعی است وقتی که فکر ، کمی بالا آمد سؤالاتی برایش طرح می‌شود که قبلا مطرح نبود . باید شک و تردیدش را رفع کرد و به سؤالات و احتیاجات فکریش پاسخ گفت . نمی‌شود به او گفت برگرد به حالت عوام ، بلکه این خود زمینه مناسبی است برای آشنا شدن مردم با حقایق و معارف اسلامی . با یک جاهل بی سواد که نمی‌شود حقیقتی را به میان گذاشت . بنابراین در هدایت و رهبری نسل قدیم که سطح فکرش پائین تر بود ما احتیاج داشتیم به یک طرز خاص بیان و تبلیغ و یکجور کتابها ، اما امروز آن طرز بیان و آن طرز کتابها به درد نمی‌خورد ، باید و لازم است رفورم و اصلاح عمیقی در این قسمتها به عمل آید ، باید با منطق روز و زبان روز و افکار روز آشنا شد و از همان راه به هدایت و رهبری مردم پرداخت . نسل قدیم اینقدر سطح فکرش پائین بود که اگر یکنفر در یک مجلس ضد و نقیض حرف می‌زد کسی متوجه نمی‌شد و اعتراض نمی‌کرد ، اما امروز یک بچه که تا حدود کلاس ۱۰ و ۱۲ درس خوانده همینکه برود پای منبر یک واعظ ، پنج شش تا و گاهی ده تا ایراد به نظرش می‌رسد .
باید متوجه افکار او بود و نمی‌شود گفت خفه شو ، فضولی نکن . در قدیم اینطور نبود ، یکنفر در یک مجلس هزار شعر یا نثر ضد و نقیض می‌خواند و کسی نمی‌فهمید اینها با هم ضد و نقیض است . مثلا یکنفر می‌گفت هیچ کاری بدون سبب نمی‌شود ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها [۸۵] همه می‌گفتند درست است ، و اگر پشت سرش می‌گفت : اذا جاء القدر عمی البصر [۸۶] و این جمله را طوری تقریر می‌کرد که اسباب ، ظاهری است و حقیقت ندارد بازهم همه تصدیق می‌کردند و می‌گفتند صحیح است .
می‌گویند تاج نیشابوری در وقتی که آمده بود به همین تهران ، چون خوش آواز بود خیلی پای منبرش جمع می‌شدند ، اجتماعهای عظیمی تشکیل می‌شد . یکروز صدراعظم وقت به او گفت حالا که اینقدر مردم پای منبر تو جمع می‌شوند تو چرا چهار کلمه حرف حسابی برای مردم نمی گوئی و وقت مردم را تلف می‌کنی ؟
تاج گفت این مردم قابل حرف حسابی نیستند . حرف حسابی را باید به مردمی گفت که فکری داشته باشند ، اینها فکر ندارند . صدر اعظم گفت خیر اینطور نیست . تاج گفت اینطور است و من شرط می‌بندم و یکروز به تو ثابت می‌کنم .
یکروز که صدر اعظم حضور داشت ، تاج روضه ورود اهل بیت به کوفه را شروع کرد . اشعاری می‌خواند با آهنگ خوش و سوزناک ، و مردم زیاد گریه می‌کردند . یکمرتبه گفت : آرام ، آرام ، آرام ، . همه را که آرام کرد و ساکت شدند گفت می‌خواهم منظره اطفال ابی عبدالله را در کوفه خوب برای شما بیان کنم : وقتی که اهل بیت وارد کوفه شدند هوا به شدت گرم بود ، آفتاب سوزان مثل آتش بر سرشان می‌بارید ، اطفال تشنه بودند واز اثر تشنگی در آن آفتاب سوزان می‌سوختند ، آنها را بر شترهای برهنه سوار کرده بودند ، و چون زمین یخ زده بود شترها روی یخ می‌لغزیدند و بچه‌ها از بالای شتر به روی زمین می‌افتادند و می‌گفتند و اعطشاه . " تاج " این جمله‌ها را پشت سر هم می‌گفت و مردم هم محکم به سر و صورت خود می‌زدند و گریه می‌کردند .
بعد که پائین آمد گفت : نگفتم که این مردم فکر ندارند ؟ من در آن واحد می‌گویم سوز آفتاب چنین و چنان بود ، باز می‌گویم زمین یخ زده بود و این مردم فکر نمی‌کنند چطور ممکن است که هم هوا اینطور گرم باشد و هم زمین یخ زده باشد ( این قصه را از مرحوم آیة الله صدر رضوان الله علیه شنیدم ) . به هر حال مقصودم بیان اصل کلی است که نسل جوان افکار و ادراکات و احساساتی دارد و انحرافهائی . تا به دردش یعنی به افکار و ادراکات و احساساتش رسیدگی نشود نمی‌شود جلو انحرافاتش را گرفت .

علل گرایش به مکتبهای الحادی

اتفاقا دیگران از راه شناختن درد این نسل آنها را منحرف کرده‌اند و از آنها استفاده کرده‌اند . مکتبهای ماتریالیستی که در همین کشور به وجود آمد و اشخاصی فداکار درست کرد برای مقاصد الحادی ، از چه راه کرد ؟ از همین راه .
می‌دانست که این نسل احتیاج دارد به یک مکتب فکری که به سؤالاتش پاسخ بدهد . یک مکتب فکری به او عرضه کرد ، می‌دانست که این نسل یک سلسله آرمانهای اجتماعی بزرگی دارد و درصدد تحقق دادن به آنها است ، خود را با آن آرمانها هماهنگ نشان داد . در نتیجه افراد زیادی را دور خود جمع کرد با چه فداکاری و صمیمیتی . بشر همین قدر که به چیزی احتیاج پیدا کرد چندان در فکر خوب و بدش نیست . معده که به غذا احتیاج پیدا کرد ، به کیفیت اهمیت نمی‌دهد ، هر چه پیدا کند خود را سیر می‌کند . روح هم اگر به حدی رسید که تشنه یک مکتب فکری شد که روی اصول معین و مشخصی به سؤالاتش پاسخ دهد و همه مسائل جهانی و اجتماعی را یکنواخت برایش حل کند و جلویش بگذارد اهمیت نمی‌دهد که منطقا قوی است یا نیست . بشر آن قدرها دنبال حرف محکم و منطقی نیست ، دنبال یک فکر منظم و آماده است که یکنواخت در مقابل هر سؤالی جوابی بگذارد .
ما که کارمان فلسفه بود می‌دیدیم که آن حرفها چقدر سخیف است ، اما چون آن فلسفه در یک زمینه احتیاجی عرضه شده بود و از این حیث یک خلای وجود داشت ، جایی برای خود باز کرد .

نشانه رشد فکری

بچه پس از دوران شیرخوارگی ، فی الجمله که قوای مغزی و شعوریش رشد می‌کند حالت سؤال پیدا می‌کند ، دربارهٔ چیزهائی که دور و برش هستند سؤالاتی می‌کند ، باید به سؤالاتش طبق فهم خودش جواب داد ، نباید گفت فضولی نکن ، به تو چه ؟ خود این سؤال علامت سلامتی مغز و فکر است ، معلوم می‌شود قوای معنویش رشد کرده و قوت گرفته است . این سؤالات اعلام طبیعت است ، اعلام خلقت است ، دستگاه خلقت احتیاج جدیدی را اعلام می‌کند که باید به آن رسید .
همینطور است حالت جامعه . اگر در جامعه یک احساس نو و ادراک نو پیدا شد علامت یک نوع رشد است . این هم اعلام خلقت است که احتیاج جدیدی را نشان می‌دهد . اینها را باید با هوی و هوس و شهوت پرستی فرق گذاشت . نباید اشتباه کرد و اینها را هوی و هوس دانست و فورا آیات مربوط به این موضوع را خواند که : ان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله[۸۷] یا : و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض[۸۸] .

قرآن و مهجوریت آن

ما امروز از این نسل گله داریم که چرا با قرآن آشنا نیست ؟ چرا در مدرسه‌ها قرآن یاد نمی‌گیرند ، حتی به دانشگاه هم که می‌روند از خواندن قرآن عاجزند ؟ البته جای تأسف است که اینطور است . اما باید از خودمان بپرسیم ما تاکنون چه اقدامی در این راه کرده‌ایم ؟ آیا با همین فقه و شرعیات و قرآن که در مدارس است توقع داریم نسل جوان با قرآن آشنائی کامل داشته باشد ؟ ! عجبا که خود نسل قدیم قرآن را متروک و مهجور کرده ، آنوقت از نسل جدید گله دارد که چرا با قرآن آشنا نیست . قرآن در میان خود ما مهجور است و توقع داریم نسل جدید به قرآن بچسبد . الان ثابت می‌کنم که چگونه قرآن در میان خود ما مهجور است . اگر کسی علمش علم قرآن باشد یعنی در قرآن زیاد تدبر کرده باشد ، تفسیر قرآن را کاملا بداند ، این آدم چقدر در میان ما احترام دارد ؟ هیچ . اما اگر کسی " کفایه " آخوند ملا کاظم خراسانی را بداند یک شخص محترم و با شخصیتی شمرده می‌شود .
پس قرآن در میان خود ما مهجور است و در نتیجه همین اعراض از قرآن است که به این بدبختی و نکبت گرفتار شده‌ایم . ما مشمول شکایت رسول خدا (ص) هستیم که به خدا شکایت می‌کند :یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا [۸۹] . یکی از فضلای خودمان در حدود یک ماه پیش مشرف شده بود به عتبات ، می‌گفت خدمت آیة الله خوئی سلمه الله تعالی رسیدم ، به ایشان گفتم چرا شما درس تفسیری که سابقا داشتید ترک کردید ؟ ( ایشان در هفت هشت سال پیش درس تفسیری در نجف داشتند ، و قسمتی از آن چاپ شده ) ایشان گفتند موانع و مشکلاتی هست در درس تفسیر .
گفت من به ایشان گفتم : علامه طباطبائی در قم که به این کار ادامه دادند و بیشتر وقت خودشان را صرف این کار کردند چطور شد . ایشان گفتند : آقای طباطبائی " تضحیه " کرده‌اند . یعنی آقای طباطبائی خودشان را قربانی کردند ، از نظر شخصیت اجتماعی ساقط شدند . و راست گفتند . عجیب است که در حساسترین نقاط دینی ما اگر کسی عمر خود را صرف قرآن بکند ، به هزار سختی و مشکل دچار شود ، از نان ، از زندگی ، از شخصیت ، از احترام ، از همه چیز می‌افتد و اما اگر عمر خود را صرف کتابهائی از قبیل کفایه بکند صاحب همه چیز می‌شود . در نتیجه هزارها نفر پیدا می‌شوند که کفایه را چهار لا بلدند ، یعنی خودش را بلدند ، در کفایه را هم بلدند ، رد رد او را هم بلدند ، اما دو نفر پیدا نمی‌شود که قرآن را به درستی بداند ! از هر کسی دربارهٔ یک آیه قرآن سؤال شود می‌گوید باید به تفاسیر مراجعه شود . عجب تر اینکه این نسل که به قرآن اینطور عمل کرده از نسل جدید توقع دارد که قرآن را بخواند و قرآن را بفهمد و به آن عمل کند ! اگر نسل کهن از قرآن منحرف نشده بود قطعا نسل جدید منحرف نمی‌شد . بالاخره ما کاری کرده‌ایم که مشمول نفرین پیغمبر ( ص ) و قرآن شده‌ایم . رسول خدا ( ص ) دربارهٔ قرآن فرمود انه شافع مشفع و ماحل مصدق . [۹۰] یعنی قرآن در نزد خدا و در پیشگاه حقیقت وساطت می‌کند و پذیرفته می‌شود و نسبت به بعضی که به او جفا کرده‌اند سعایت می‌کند و مورد قبول واقع می‌شود . هم نسل قدیم و هم نسل جدید به قرآن جفا کردند و می‌کنند . اول نسل قدیم جفا کرد که حالا نسل جدید جفا می‌کند .
در رهبری نسل جوان ، بیش از هر چیز دو کار باید انجام شود : یکی باید درد این نسل را شناخت و آنگاه در فکر درمان و چاره شد . بدون شناختن درد این نسل هرگونه اقدامی بی مورد است . دیگر اینکه نسل کهن باید اول خود را اصلاح کند . نسل کهن از بزرگترین گناه خود باید توبه کند و آن مهجور قرار دادن قرآن است . همه باید به قرآن بازگردیم و قرآن را پیشاپیش خود قرار دهیم و در زیر سایه قرآن به سوی سعادت و کمال حرکت کنیم .

خطابه و منبر ( ۱ )

این سخنرانی در حدود سال ۱۳۸۰ هجری قمری در انجمن اسلامی مهندسین ایراد شده است .
بسم الله الرحمن الرحیم الرحمن . علم القرآن . خلق الانسان . علمه البیان [۹۱] . موضوع سخن " خطابه و منبر " است . " خطابه " یعنی سخنرانی . بنابراین موضوع سخنرانی " سخنرانی " است ، یعنی خودش موضوع خودش است ، و سخنرانی همان است که از لحاظ فنی و علمی در " منطق " خطابه می‌گویند . خطابه یکی از فنون پنجگانه سخن و کلام است . در " منطق " پنج صناعت ، یعنی پنج هنر سخنی قائل هستند که به آنها صناعات خمس می‌گویند و از ارسطو رسیده است ، یعنی تبویب آنها از ارسطو است . یکی از آنها فن خطابه است . فرصتی نیست که در تاریخچه خطابه و دربارهٔ قسمتهای فنی که راجع به خطابه گفته شده است صحبت بکنم ، خصوصا بعضی از منطقیین خیلی شرح داده‌اند . اگر تنها خطابه شفای بوعلی را در نظر بگیریم یک کتاب پر حجمی است . اینها را نمی‌خواهم بحث کنم ، زیرا می‌خواهم بحثی کرده باشیم که تنها جنبه نظری نداشته باشد ، چون موضوع سخن " خطابه و منبر " است و منبر یعنی سخنرانی دینی . بنابراین سخن ما در اطراف خطابه دینی است نه سایر اقسام خطابه ، و سخن امشب من راجع به پیوند سخنرانی با اسلام خواهد بود .

پیوند خطابه با اسلام

پیوند خطابه با اسلام از چند نظر است ، اولا از این نظر که خطابه یک فن است یعنی یک هنر است و هنر مطلقا می‌تواند به کمک یک فکر و عقیده و یا به جنگ یک فکر و عقیده بیاید ، یعنی یک فکر ، یک فلسفه ، یک دین ، یک آئین را می‌شود به وسیله هنر یا صنعت تقویت کرد ، و همچنین می‌شود به وسیله هنر یا صنعت تضعیف کرد . حالا فرق هنر و صنعت چیست بماند . شما اگر مسجد شاه اصفهان بروید و اگر گنبد مسجد شیخ لطف الله را ببینید ، می‌بینید که از جاهائی است که علم و هنر و صنعت به کمک دین آمده است .
یعنی احساسات دینی از یک طرف و ذوق هنری از طرف دیگر دست به دست هم داده‌اند و یک شعار مذهبی در لباس هنر و صنعت به جلوه درآمده است . خود " خط " یک هنر صناعی است . کتیبه‌های خیلی عالی قرآنی مثل کتیبه‌ای که بایسنقر در ایوان مقصوره مشهد نوشته است از آن جاهائی است که هنر و صنعت به احساسات مذهبی یاری کرده است .
خطابه از آن جهت که یک هنر و یک فن است و هنر و فن معمولا می‌تواند اثر اجتماعی داشته باشد و عامل اجتماعی به شمار رود ، یک فکر و یک عقیده را تقویت و یا تضعیف کند ، از بزرگترین عوامل اجتماعی به شمار می‌رود . هیچ هنری به اندازه هنر خطابه نمی‌تواند اثر اجتماعی داشته باشد .
اگر از این نظر به خطابه نگاه کنیم رابطه هنر خطابه با اسلام مثل بسیاری از هنرها و صناعات دیگر است . در اسلام همان طوری که حجارها و حجاریها پیدا شده ، آینه کارها و آینه کاری‌ها پیدا شده ، کاشی کارها و کاشی کاریها پیدا شده ، معمارها و معماریها پیدا شده است ، همین طور اسلام در دامن خودش خطبای بسیار زبر دست پرورش داده است که بسیاری به نام خطیب معروف می‌باشند . شما در کتب رجال و تراجم ، اشخاص زیادی را می‌بینید که به نام " خطیب " معروف بوده‌اند ، یکی به نام خطیب رازی ، یکی به نام خطیب مصری ، یکی به نام خطیب دمشقی ، یکی به نام خطیب تبریزی ، یکی به نام خطیب حصفکی .
اینها همه مردمی بوده‌اند که شهرتشان در زمان خودشان و زمانهای بعد به عنوان سخنسرا بوده است . خوشبختانه امروز هم ما خطبای دینی بزرگ داریم . مرحوم سید جمال الدین اسد آبادی علاوه بر سایر فضائل ، یک خطیب زبردستی بود ، خطابه هائی در مصر انشاء . می‌کرد که مردم را منقلب می‌کرد ، می‌گریانید ، مردم را بر حال خودشان می‌گریانید نه بر چیز دیگر . اسلام خطبای بزرگی در دامن خود پرورش داده و این هم خودش تاریخچه‌ای دارد . همین قدر خواستم اشاره‌ای کرده باشم . فرصت بیشتر از این نیست . به هر حال از این نظر رابطه خطابه با اسلام مثل رابطه سایر هنرهاست . اسلام در دامن ===خودش اقسام هنرمندها و صنعتگرها به وجود آورده است . یک طبقه آنها هم طبقه خطبا و سخنسرایان و سخنرانان هستند .
تأثیر اسلام در تحول و تکامل خطابه=== نظر دیگر دربارهٔ پیوند خطابه و اسلام ، از جنبه تأثیر مستقیمی است که اسلام در تحول و پیشرفت خطابه کرده است . اسلام در فن خطابه تأثیر داشت ، خطابه را بالا برد ، جلو برد . عرب از فنونی که مربوط به زبان است یعنی شعر و خطابه و نویسندگی ، شعر را البته داشت ، عرب شاعر است ، عرب جاهلیت شاعر بوده و هر چند از لحاظ معنا محدود بوده است ، چون فکر و معلومات و اطلاعاتش محدود بوده است ، ولی در حدود معنائی که در دستش بوده خوب شعر می‌گفته است . اما عرب در خطابه آنقدرها قوی نبوده است .
با اینهمه اشعاری که از جاهلیت داریم ، خطابه خیلی کم داریم ، داریم ولی کم داریم . فن سومش که نویسندگی است اصلا هیچ از عرب جاهلیت اثر کتابت و نویسندگی باقی نمانده است ، کتابی باقی نمانده که اثر و نوشته عرب جاهلیت باشد .
اسلام که پیدا شد ، در هر سه قسمت تأثیر کرد ، در شعر تأثیر کرد یعنی به معنای شعر وسعت داد . اشعار اسلامی با اشعار جاهلی از لحاظ معنا بسیار متفاوت است . در خطابه تحول عظیم ایجاد کرد و کتابت و نویسندگی را ابداع کرد .
کتابی هست به نام " جمهره خطب العرب " ، مجموعه‌ای است از خطب عرب در جاهلیت و در اسلام . اگر به خطبه‌های عرب جاهلی نگاه کنید از لحاظ معانی خیلی ساده و بسیط می‌بینید ، اما همینکه می‌رسید به اسلام ، یکمرتبه یک جهش می‌بینید . خطبه هائی و کلماتی از دوره جاهلیت از اکثم بن صیفی و ازقس بن ساعده ایادی خطیب معروف عرب نقل شده است .
وقتی نگاه می‌کنید می‌بینید خیلی بسیط است . همینکه وارد می‌شوید به اسلام خطابه‌های رسول اکرم را می‌بینید می‌بینید طور دیگری است ، معانی دیگری در کار آمده است ، معارفی هست ، معنویتی هست ، مسائل اجتماعی هست ، حکمتهای بزرگ است ، مسائل اخلاقی هست ، و اینها در خطابه‌های جاهلیت وجود نداشته است . اسلام در هر سه قسمت تأثیر کرد بدیهی است وقتی که قرآن کریم خود نمونه اعجاز بیان و فصاحت و بلاغت باشد و بیان را یکی از بزرگترین نعمتهای الهی بشمارد : " الرحمن . علم القرآن . خلق الانسان . علمه البیان و وقتی که در اولین آیات نازل بر پیغمبر از قلم و کتابت و نویسندگی نام ببرد : اقرأ باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ و ربک الاکرم . الذی علم بالقلم . علم الانسان ما لم یعلم خواه ناخواه هم در خطابه و بیان تحول به وجود می‌آید و هم فن کتابت رایج و شایع می‌گردد . بی جهت نبود که مسلمین ، علوم زبان و بالاخص علم فصاحت و بلاغت را با قواعد مخصوصش ابتکار و ابداع کردند .
به علاوه شخص رسول اکرم و همچنین علی علیه السلام اول خطیب به شمار می‌روند . فعلا مجال نیست که به عنوان نمونه ، از کلمات آنها چیزی بخوانم و مخصوصا با کلمات عرب جاهلی مقایسه کنم .

خطابه در متن دین

مطلبی که امشب می‌خواهم در اطراف آن مطلب صحبت کنم یک پیوند قرص تر و محکم تری است بین اسلام و خطابه ، و آن اینست که در یک مورد ، خطابه و سخنرانی جزء متن دین قرار گرفته است . اگر از شما سؤال بکنند ، آیا می‌توانید جواب بدهید که آن مورد کجاست یا نه ؟ آری ، در یک مورد ، خطابه و سخنرانی یکی از فرائض است نظیر نماز ، روزه ، حج ، زکات ، خمس ، امثال اینها . آن در نماز جمعه است .

نماز جمعه

اسلام یک نماز هفتگی دارد که نام آن ، نماز جمعه است . در خود قرآن مجید از این نماز بخصوص یاد شده است و آن در سوره جمعه است : یا ایها الذین آمنوا اذا نودی للصلاه من یوم الجمعة فاسعوا الی ذکر الله وذروا البیع ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون [۹۲]. به اتفاق تمام مفسرین شیعه و سنی مقصود نماز جمعه است .
نماز جمعه چیست ؟ نماز جمعه همان نماز ظهر روز جمعه است ولی با سایر نمازها اختلاف دارد . اولا همه نماز ظهرها چهار رکعت است اما نماز ظهر روز جمعه که اسمش نماز جمعه است ، دو رکعت است . حالا چطور شده است دو رکعت شده است بعد عرض می‌کنم . ثانیا واجب است با جماعت خوانده شود ولی سایر نمازها : نماز عصر و نماز ظهر و نماز صبح و مغرب و عشاء ، خواندنشان با جماعت واجب نیست . و ثالثا نماز جمعه در هر نقطه‌ای که اقامه شود ، تا دو فرسخ از همه جوانب ، بر مردم واجب است که در آن شرکت کنند مگر آنکه عذر داشته باشند .
و رابعا در هر نقطه‌ای که نماز جمعه اقامه شد ، تا شعاع یک فرسخ حرام است نماز جمعه دیگری اقامه بشود ، فقط همان یک نماز جمعه باید باشد . ببینید اگر همچو نمازی اقامه بشود چه نمازی می‌شود ؟ ! اگر مثلا در این نقطه که ما هستیم یعنی در تهران یک نماز جمعه‌ای تشکیل بشود ، از شعاع دو فرسخ یعنی از اینجا از طرف شمال تا شمیران و از جنوب تا شهر ری و از همه جوانب شرق و غرب و میان اینها تا فاصله ۱۲ کیلومتر که تقریبا دو فرسخ شرعی است در آن شرکت کنند ، و تا شعاع شش کیلومتر نماز جمعه دیگری اقامه نشود و منحصر به همان یک نماز باشد ، ببینید چه اجتماع عظیمی آنوقت تشکیل داده می‌شود ! این نماز باید دو رکعت خوانده شود نه چهار رکعت . چرا ؟ در احادیث و اخبار بسیار وارد شده و از مسلمات است که : و انما جعلت الجمعة رکعتین لمکان الخطبتین . یعنی این نماز عمومی ، این نمازی که همه باید در یک جا جمع بشوند و مثل این نماز جماعت‌ها متفرق نباشند ، فرض است که قبل از این نماز دو خطابه انشاء بشود ، دو خطابه ایراد بشود ، و همین دو خطابه به جای دو رکعت است . اینست آن مطلبی که عرض کردم ما ماده‌ای داریم در خود دین مقدس اسلام که سخنرانی جزء متن دین است ، جزء نماز است . امیرالمؤمنین می‌فرماید : خطبه ، نماز است . مادامی که امام خطابه می‌خواند و مردم گوش می‌دهند ، همه مردم باید سکوت بکنند و حرف او را گوش بکنند و مادامی که او از کرسی پائین نیامده است همه مثل اینست که در حال نماز می‌باشند . البته با یک فرقهائی از قبیل اینکه رو به قبله نشستن و لااقل رو به قبله بودن خود امام که خطبه می‌خواند در این حال واجب نیست . این دو خطابه‌ای که در آنجا فرض است ، به جای دو رکعت از نماز ظهر است .

منظور اصلی از اجتماع جمعه

از این دستورهای اسلامی که یا نشنیده‌اید و یا خیلی کم به گوش شما خورده است ، تعجب خواهید کرد و خواهید پرسید چه منظوری از اینهمه اجتماع و آداب و تشریفات هست ؟ بیشتر تعجب خواهید کرد اگر بشنوید که منظور عمده از اینهمه اجتماع ، شنیدن همان خطابه‌ها است . پس آن خطابه‌ها چقدر باید دارای اهمیت باشد و جنبه حیاتی داشته باشد . آنقدر اهمیت دارد که آنگاه که آواز مؤذن به الله اکبر بلند می‌شود هر کس در هر جا هست و هر کاری در دستش هست باید بگذارد و بشتابد به سوی نماز جمعه و آن دو خطابه را بشنود و سپس دو رکعت نماز را به جماعت بخواند و آنوقت آزاد است . در سوره مبارکه جمعه همین مطلب بیان شده آنجا که می‌فرماید : یا ایها الذین آمنوا اذا نودی للصلاه من یوم الجمعة فاسعوا الی ذکر الله و ذروا البیع ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون فاذا قضیت الصلوه فانتشروا فی الارض این را هم بگویم که ظهرها ، اول اذان گفته می‌شود و بعد از اذان نماز خوانده می‌شود و در روز جمعه استثناء اگر بنا باشد نماز جمعه خوانده بشود اذان را قبل از ظهر می‌شود گفت ، می‌شود اذان را چنان بگویند که اول زوال ، دو خطابه تمام شده باشد . صدای مؤذن که بلند شد برای نماز جمعه ، معامله کردن حرام است : و ذروا البیع . این جهت ، نص قرآن است و از مسلمات اسلام است. شیعه و سنی در این زمینه اختلافی ندارند که اگر نماز جمعه صحیحی تشکیل شود و اذانش گفته شود ، در آن حال مثلا مغازه داری پشت ترازوی خودش نشسته یا ایستاده است و مشتری آمده و از او مثلا پنیر می‌خواهد و او کارد را برده روی پنیر می‌خواهد ببرد ، و در آن حال بانگ موذن بلند می‌شود ، الله اکبر ، واجب است بر مشتری و بر فروشنده که دست نگه دارند و بشتابند : فاسعوا الی ذکر الله و ذروا البیع ، یعنی بشتابید به سوی نماز و معامله را رها کنید . معامله در آنوقت حرام است ، باید بشتابند و این خطابه‌ها ، این سخنرانیها را گوش کنند . در نماز جمعه دو خطابه خوانده می‌شود نه یکی . به این ترتیب که امام یک خطابه انشاء می‌کند ، بعد می‌نشیند و مختصری سکوت می‌کند ، دو مرتبه بلند می‌شود برای خطابه دوم .

محتوای خطابه‌های جمعه

حالا که خطابه نماز جمعه اینقدر اهمیت دارد که منظور عمده از این اجتماع شنیدن همان خطابه هاست آیا در آن خطابه‌ها و سخنرانیها چه حرفهائی باید زده بشود ؟ اول حمد و ثنای الهی ، دوم درود بر خاتم الانبیاء و ائمه دین ، سوم موعظه و یک سلسله مطالب لازم که بعد تشریح می‌کنم ، چهارم قرائت سوره‌ای از قرآن . این ماده‌ای است که آنجا هست ، ماده‌ای است که ما در اسلام داریم . باز برای اینکه بفهمید چقدر حضور در این اجتماع اهمیت دارد ، در روایت دارد که حتی واجب است زندانیها را پلیسها و مأمورین زندان با خودشان بیاورند و به این نماز عمومی هفتگی شرکت بدهند ، آنها را تحت الحفظ و با مراقبت اینکه فرار نکنند با خود بیاورند . یعنی باید زندانی را از زندان بیرون کشید و آورد تا نماز جمعه اش را با اجتماع بخواند و خطابه لازم را گوش کند و سپس برگردد به محل خودش . امامی که جمعه می‌خواند آدابی دارد .
از آنجمله اینکه عمامه‌ای به سر می‌بندد . مقصود اینست که یک شال کوچک که دو سه لا داشته باشد به سر ببندد ، مانند عمامه پیغمبر . خدا حفظ کند آقای حاج آقا رحیم ارباب اصفهانی را . شاید بسیاری از شما ایشان را بشناسید .
ایشان از علماء طراز اول ما در فقه و اصول و فلسفه و ادبیات عرب و قسمتی از ریاضیات قدیم می‌باشند ، شاگرد حکیم معروف مرحوم جهانگیرخان قشقائی بوده‌اند و مثل مرحوم جهانگیرخان هنوز هم کلاه پوستی به سر می‌گذارند .
زی ایشان از هر لحاظ مانند سایر علماء است ، از عبا و قبا و قیافه ، فقط کلاه پوستی به سر می‌گذارند . ایشان از کسانی هستند که معتقد به نماز جمعه‌اند و خود ایشان در اصفهان اقامه جمعه می‌کنند ، اما چون مردم نوعا مؤمن و معتقد به نماز جمعه نیستند ، یک نماز جمعه با شکوهی آنطور که منظور اسلام است تشکیل نمی‌شود . ایشان وقتی که برای نماز جمعه حاضر می‌شوند یک عمامه کوچک یعنی یک شال دو سه لائی به سر می‌بندند . یادم هست در فروردین ۳۹ در اصفهان خدمت ایشان رسیدم و موضوع نماز جمعه به میان آمد . ایشان می‌گفتند نمی‌دانم شیعه چه وقت می‌خواهد عار ترک نماز جمعه را از گردن خود بردارد و جلوی شماتت سایر فرق اسلامی را که ما را به عنوان تارک جمعه ملامت می‌کنند بگیرد . ایشان آرزو می‌کردند و می‌گفتند ای کاش در این مسجد اعظم قم که چند میلیون تومان خرجش می‌شود یک نماز جمعه باشکوهی خوانده شود . دیگر اینکه امام می‌آید و هنگام خطابه می‌ایستد و ایستاده خطابه می‌خواند . در آیه کریمه آنجا که می‌فرماید : و اذا رأوا تجاره او لهوا انفضوا الیها و ترکوک قائما قل ما عند الله خیر من اللهو و من التجاره و الله خیر الرازقین یعنی این مردم تربیت نیافته که هنوز خوی و عادات جاهلیت را دارند همینکه چشمشان به مال التجاره یا طبل و شیپوری می‌افتد تو را همانطور که ایستاده‌ای می‌گذارند و به دنبال آنها می‌روند ، اشاره به داستانی است که در حالی که پیغمبر ایستاده بود خطابه جمعه می‌خواند و صحبت می‌کرد ، به آواز طبلی که علامت ورود یک مقدار کالای تجارتی بود ، مردم از ترس اینکه تمام بشود نتوانند تهیه کنند رفتند و دور پیغمبر را رها کردند . غرض ، اشاره به این نکته بود که فرمود : و ترکوک قائما همانطوری که ایستاده‌ای ، یعنی در حال ایستاده خطابه می‌خوانی ، تو را تنها می‌گذارند . می‌گویند نشستن هنگام خطابه بدعتی است که معاویه ایجاد کرد .
اینکه آیا امام جمعه و خطیب باید یک نفر باشد یا می‌شود یکی خطیب باشد و دیگری امام جماعت ؟ این خود مسئله‌ای است . اکثر یا همه قائلند که یک نفر باید هم خطیب باشد و هم امام جماعت ، و به عقیده عده‌ای شرط اصلی امام نماز جمعه اینست که بتواند و قادر باشد که خطبه ایراد کند . در روایتهای زیادی عنوان مطلب امام یخطب است . دیگر اینکه امام در حالی که برای خطابه ایستاده است به شمشیر یا نیزه یا عصائی تکیه می‌کند و در این حال به انشاء خطبه می‌پردازد .

روایت امام هشتم دربارهٔ خطبه جمعه

در خطبه جمعه علاوه بر حمد و ثنای الهی و ذکر رسول اکرم و ائمه دین و یک سوره قرآن ، لازم است خطیب موعظه کند و عنداللزوم مطالب لازمی را برای مسلمین بگوید . راجع به اینکه آن مطالب لازم چه نوع مطالبی خوب است باشد از یک روایت استفاده می‌کنم . در " وسائل الشیعه " جلد اول صفحه ۴۵۷ در ضمن احادیث مربوط به خطبه جمعه ، حدیثی از کتاب علل الشرایع و عیون اخبار الرضا نقل کرده . این حدیث را فضل بن شاذان نیشابوری که از اکابر و ثقات رواه ما است از حضرت رضا علیه السلام نقل می‌کند.
در آنجا دارد : انما جعلت الخطبه یوم الجمعه لان الجمعة مشهد عام . یعنی علت اینکه خطبه در روز جمعه قرار داده شده اینست که روز جمعه از نظر اسلام روز اجتماع عمومی است و همه باید در اجتماع روز جمعه جمع شوند . فاراد ان یکون للامیر سبب الی موعظتهم و ترغیبهم فی الطاعة و ترهیبهم من المعصیة خداوند با تشریع این دستور خواسته است که این وسیله‌ای باشد برای رئیس و پیشوای جمعیت که آنها را موعظه کند ، به طاعت ترغیب کند و از معصیت و گناه ، آنها را بترساند . و توقیفهم علی ما اراد من مصلحة دینهم و دنیاهم دیگر اینکه مردم را آگاه کند به مصلحتهای دینی و مصلحتهای دنیائیشان ، مصالح واقعی مردم را به آنها بگوید . و یخبرهم بما یرد علیهم من الافاق من الاحوال التی فیها المضره و المنفعة . دیگر اینکه آنچه در آفاق دور دست از قضایای خوب و بد به حال مسلمین واقع می‌شود به آنها بگوید و به اطلاع آنها برساند و آنها را در جریان بگذارد . حوادثی برای عالم اسلام پیش می‌آید ، یک وقت از نوع نوید و بشارت است ، پیشرفتی حاصل شده برای اسلام و افتخاری به دست آمده است و خوب است مردم مطلع شوند ، و یک وقت است حادثه سوئی برای عالم اسلام پیش آمده باز باید مسلمین از حال یکدیگر آگاه بشوند ، مثلا بدانند که در این هفته بر سر برادرانشان در الجزایر یا در نقطه دیگر دنیا چه آمده است .
حالا چرا باید دو خطابه انشاء بشود ؟ چرا یک خطبه کافی نیست ؟ و آیا فرق است بین آن دو خطبه ؟ در همین حدیث ذکر شده و انما جعلت خطبتین لیکون واحده للثناء علی الله و التحمید و التقدیس لله عزوجل ، و الاخری للحوائج و الاعذار و الانذار و الدعاء لما یرید ان یعلمهم من امره و نهیه و ما فیه الصلاح و الفساد یعنی علت اینکه دو خطبه فرض شده اینست که در یکی به حمد و ثناء و تقدیس الهی پرداخته شود و در یکی دیگر به ذکر حوائج مردم و ارشاد و موعظه آنها پرداخته شود .
اما همان طوری که صاحب " وسائل الشیعه " گفته این جهت ، همه وقت ضرورت ندارد . امشب به مناسبت بحث خطابه و منبر و اشاره به این که ما در اسلام ماده‌ای داریم که به حسب آن ماده ، خطابه در متن دین قرار گرفته وارد این بحث شدم ، و اما اینکه چرا در شیعه خوانده نمی‌شود مطلب دیگری است . من خودم شخصا از کسانی هستم که نتوانسته‌ام باور کنم که این نماز پر برکت و با اهمیت آن قدر شرائط سنگین و محدودی داشته باشد که نتیجه اش این باشد که عملا منسوخ و متروک شود .

موعظه در اسلام

یک مطلب دیگر هم داریم و آن مسئله موعظه است . موعظه با خطابه فرق دارد . خطابه صناعت است و جنبه فنی و هنری دارد و به علاوه هدف خطابه تحریک احساسات و عواطف است به نحوی از انحاء ، اما موعظه صرفا به منظور تسکین شهوات و هواهای نفسانی است و بیشتر جنبه منع و ردع دارد .
اگر هدف خطابه را مطلق اقناع بدانیم وعظ و موعظه هم قسمی از خطابه است . به هر حال موعظه در جائی گفته می‌شود که کلماتی و جمله هائی القاء شود به منظور ردع و منع و تسکین شهوت و غضب در مواردی که لازم است تسکین داده شود .
راغب اصفهانی می‌گوید : الوعظ زجر مقترن بالتخویف یعنی موعظه منعی است که مقرون باشد به بیم دادن ، یعنی به بیم دادن از عواقب کار . آنگاه از خلیل بن احمد - لغوی معروف - نقل می‌کند هو التذکیر بالخیر فیما یرق له القلب .
یعنی موعظه یادآوری قلب است نسبت به خوبیها در اموری که موجب رقت قلب گردد . موعظه سخنانی است که موجب نرمی و رقت قلب بشود . منع مردم از هواپرستی و شهوت پرستی و رباخواری و ریاکاری و تذکر مرگ و قیامت و نتایج اعمال در دنیا و آخرت ، موعظه است .
اما خطابه اقسامی دارد ، ممکن است حماسی و جنگی باشد ، ممکن است سیاسی باشد ، ممکن است قضائی باشد ، ممکن است دینی و اخلاقی باشد ، گاهی به منظور تحریک حس سلحشوری و سربازی است که در جنگها و میدانهای مبارزه ایراد می‌شود ، گاهی به منظور آشنا کردن مردم است به حقوق سیاسی و اجتماعیشان ، و گاهی به منظور برانگیختن حس ترحم است مثل خطابه هائی که احیانا وکلای دادگستری برای جلب ترحم قضات نسبت به مجرم و محکومی ایراد می‌کنند ، برای تخفیف جرم و استرحام کوشش می‌کنند ، گاهی خطابه به منظور تحریک و بیدار کردن شعور دینی و اخلاقی و وجدانی مردم است .
چرا در میان ما موعظه از خطابه رایجتر است ؟
در میان ما موعظه از خطابه بیشتر رائج است ، با اینکه در اسلام همان طوری که عرض کردم انواع خطابه‌ها وجود داشته است . و شاید علت اینکه در میان ما موعظه توانسته جا باز بکند و رایج گردد و مجالس ما بیشتر جنبه موعظه دارد اینست که مجالس و خطابه‌ای که از نماز جمعه ناشی می‌شود و می‌تواند جامع انواع خطابه‌ها باشد در میان ما متروک شده . این چیزی که الان در میان ما به نام مجالس وعظ باقی است از بقایای مجالسی است که متصوفه ابتکار کرده‌اند .
یعنی اینکه مجلسی رسما تشکیل شود وعده‌ای برای شنیدن جمع بشوند و یک نفر به عنوان واعظ و اندرزگو رسما برای مردم صحبت بکند علی الظاهر اولین بار به وسیله متصوفه ابتکار شده و کار خوبی بوده و بعد دیگران هم نظیر آن مجالس را تشکیل داده‌اند .
لهذا ما از قرنها پیش کتابهائی داریم به عنوان مجالس موعظه که از متصوفه باقی مانده مثل مجالسی که از سعدی در دست است و مجالس مولانا و غیر آنها . این ، کار خوبی بوده و بعد دیگران هم نظیر این مجالس را تشکیل داده‌اند .
شیعه مخصوصا در مجالس رثا و عزاداری سیدالشهدا این کار را شایع کردند و چه خوب کردند . گمان می‌کنم چون مجالس وعظ ابتدا از متصوفه تقلید شده و بنای تصوف بر ردع و منع و زجر نفس و تهذیب و تزکیه نفس است و با وعظ سازگارتر است خطبای ما هم با اینکه صوفی نیستند بیشتر به کلام خودشان جنبه زهد و ترک و مبارزه با هوا و هوس می‌دهند ، بیشتر به این جنبه می‌پردازند .

وعظ و خطابه در نهج البلاغه

نهج البلاغه که شامل قسمتی از خطابه‌های امیرالمؤمنین است ، انواع خطابه‌ها دارد ، هم موعظه‌های بلیغ دارد و هم خطابه‌های حماسی و اجتماعی . " شیخ محمد عبده " مفتی بزرگ مصر شرح مختصری دارد بر نهج البلاغه و مقدمه‌ای بر آن نوشته . در آنجا می‌نویسد یک تصادف سبب شد که من فراغتی پیدا کنم و به مطالعه نهج البلاغه بپردازم . وقتی که به مطالعه این کتاب پرداختم انواع سخنان در آن یافتم و سخت مرا تحت تأثیر قرار داد . خود را در وقت مطالعه این کتاب در حالی می‌دیدم که دائما از صحنه‌ای وارد صحنه دیگر می‌شوم ، پرده‌ها مرتب عوض می‌شد .
یک وقت صحنه‌ای در برابرم مجسم می‌شد و گوئیا مردانی را جلو چشم خود می‌دیدم که پوست شیر و پلنگ به تن کرده‌اند و آماده حمله هستند . خود را در حالی می‌دیدم که چنان تحت تأثیر هستم که مایلم به میدان جنگ بروم ، خون دشمن را بریزم و خونم ریخته شود .
باز می‌دیدم صفحه و صحنه عوض شد با یک واعظ و مذکر روبرو هستم که با سخنان خود به دل نرمی و رقت و لطافت می‌بخشد ، صفا می‌دهد . جای دیگر پرده و صحنه عوض می‌شد چنین حس می‌کردم که یک خطیب اجتماعی و سیاسی ایستاده و از مصالح عمومی سخن می‌گوید . جای دیگر مثل این بود که فرشته‌ای را می‌دیدم از عالم بالا دست دراز کرده و می‌خواهد مردم را به سوی عالم بالا بکشاند . بلی اینطور است نهج البلاغه ، انواع سخن و انواع خطابه در آن یافت می‌شود . موعظه هست ، توحید و معرفت هست ، خطبه سیاسی هست ، حماسه هست .
برای نمونه قسمت کوچکی از یک خطبه حماسی نقل می‌کنم . در وقتی که لشکر علی ( ع ) و لشکر معاویه در صفین به یکدیگر می‌رسند به علی خبر می‌دهند که معاویه پیش دستی کرده است و شریعه یعنی محل ورود در آب را گرفته و ما را در مضیقه بی آبی گذاشته است ، اجازه بدهید فورا وارد جنگ بشویم و شریعه را پس بگیریم . فرمود نه ، صبر کنید بلکه بتوانیم با مذاکره قضیه را حل کنیم . نامه‌ای نوشت به معاویه و توسط یک نفر فرستاد که ما اینجا آمده‌ایم بلکه بتوانیم بدون اینکه احتیاج به کار بردن اسلحه باشد با مذاکره اختلافات را حل کنیم ، و تو قبل از هر چیز پیشدستی کرده‌ای و آب را بر لشکریان من بسته‌ای ، دستور بده جلو آنها را باز بگذارند . اما معاویه گوش نکرد و این را برای خود شانسی به حساب آورد . عمر و عاص که وزیر مشاور معاویه بود به او گفت راست می‌گوید علی . دستور بده مخالفت نکنند ، و به علاوه علی مردی نیست که تشنه بماند و نتواند شریعه را از تو پس بگیرد . معاویه قبول نکرد . بالاخره بعد از چند بار رفت و آمد پیکها ، علی ( ع ) ناچار شد که دستور دهد یورش ببرند و سپاه معاویه را عقب برانند .
اینجا است که باید خونها را به جوش آورد و غیرتها و حمیتها را تحریک کرد . آمد در مقابل سپاه خود ایستاده و با سه چهار جمله چنان جوش و خروشی به وجود آورد که طولی نکشید معاویه و یارانش از دور آب به کناری رانده شدند . من هر وقت به این جمله‌ها می‌رسم مثل اینست که ارتعاشی در بدنم پیدا می‌شود . آن جمله‌ها اینست قد استطعموکم القتال یعنی این جمعیت پیشقدم شده‌اند و مانند گرسنه‌ای که غذا بخواهد خواهان نبرد شمایند فاقروا علی مذلة ، و تأخیر محلة ، او رووا السیوف من الدماء ترووا من الماء بنابراین دو راه بیشتر نیست ، یا به این ذلت و پستی و تأخر باقی بمانید ، یا این شمشیرها را از خون این نابکارها سیراب کنید تا بتوانید از آب سیراب گردید . فان الحیاه فی موتکم قاهرین و الموت فی حیاتکم مقهورین [۹۳] زندگی در اینست که بمیرید اما غالب و قاهر و پیروز ، و مردن در اینست که زنده باشید اما مقهور و مغلوب و تو سری خور . این چهار جمله غیرتها و حمیتها را به حرکت آورد . طولی نکشد که یاران معاویه به شدت به عقب رانده شدند . یکی دو جمله از خطابه‌های فرزند عزیز علی ، حسین بن علی ( ع ) نیز به عنوان نمونه ذکر می‌کنم ما هر چند فعلا خطابه جمعه نداریم ولی از برکت وجود حسین ( ع ) خطابه‌ها و منبرها دائر است . در سایر کشورهای اسلامی هم خطابه هست اما در کشور ما خطابه‌های دینی روی پایه عزاداری حسین بن علی ( ع ) است .

خطابه‌های حسینی

ابا عبدالله ( ع ) نمونه پدر بزرگوارش بود در هر جهت ، از آن جمله در خطابه . برای ابا عبدالله فرصتی پیش نیامد . آن اندازه از فرصت کم هم که برای امیرالمؤمنین در دوره خلافت پیش آمد برای اباعبدالله پیش نیامد . فرصتی که برای ابا عبدالله پیش آمد همان سفر کوتاه بود از مکه تا کربلا و در آن مدت هشت روزی که در کربلا بود ، جوهر حسین بن علی در این مدت کوتاه نمایان شد .
خطابه هائی هم که از آن حضرت باقی ماند بیشتر در همین مدت انشاء شده است . خطابه‌های حسین بن علی نمونه‌ای است از خطابه‌های پدرش علی . همان روح و همان معانی در اینها موج می‌زند . خود علی فرمود : زبان ، آلت و ابزاری است برای روح . اگر معانی به طرف زبان سرازیر نشود از زبان چه کاری برمی آید و اگر هم معنی در روح موج بزند زبان نمی‌تواند جلویش را بگیرد . فرمود : و انا لامراء الکلام ، و فینا تنشبت عروقه ، و علینا تهدلت عصونه [۹۴] . امیر سخن مائیم ، ریشه‌های سخن یعنی معانی و مطالب در زمین وجود ما دویده است و شاخه‌های سخن بر سر ما سایه افکنده است .
اولین خطابه حسین بن علی که در کمال فصاحت و بلاغت ایراد شد ، و رشادت و شجاعت و بلند نظری و ایمان به غیب در آن موج می‌زند خطابه‌ای است که در مکه هنگام عزیمت به کربلا ایراد کرد .
تصمیم قاطع خود را به موجب این خطابه اعلام کرد و ضمنا اطلاع داد هر کس با ما همفکر و هم عقیده و همگام است عازم بوده باشد . فرمود خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جید الفتاه ، و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف [۹۵] . مرگ بر فرزند آدم نوشته شده و زینت قرار داده شده آن اندازه که گردنبند برای زن جوان زینت است . مرگ در راه حق مایه افتخار و مباهات است . من چه قدر عاشقم و والهم که ملحق شوم به پیشینیان بزرگوارم . شوق و عشق من به ملاقات پیشینیان بزرگوارم آن اندازه است که یعقوب مشتاق ملاقات یوسف بود . تا آنجا که فرمود : من کان باذلا فینا مهجته ، موطنا علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا ، فانی راحل مصبحا ان شاءالله [۹۶]هرکس که تصمیم دارد و آماده است یک چیز مختصری در این راه ببخشد ، چه ببخشد ؟ همان خونی که در حفره‌های قلبش هست . هرکس که آماده است تیر برای قلب خود بخرد و تصمیم دارد به ملاقات پروردگارش برود آماده باشد که من فردا صبح حرکت خواهم کرد .

خطابه و منبر ( ۲ )

این سخنرانی در حدود سال ۱۳۸۰ هجری قمری در انجمن اسلامی مهندسین ایراد شده است .
بسم الله الرحمن الرحیم الرحمن ۰ علم القرآن ۰ خلق الانسان ۰ علمه البیان . در جلسه پیش دربارهٔ پیوند خطابه با اسلام و تحولی که اسلام در خطابه ایجاد کرد و بعد دربارهٔ دستوری از اسلام که در آن دستور ، خطابه و سخنرانی را با ترتیب مخصوصی جزء متن دستورهای اسلامی قرار داده صحبت کردم و موضوع نماز جمعه را پیش کشیدم . همه به این مناسبت بود که وقتی بخواهم در اطراف خطابه و منبر یعنی یکی از بزرگترین آثار حادثه عاشورا و بزرگترین پدیده اجتماعی موجود ناشی از عاشورا در کشور ما صحبت کنم ناچارم از این موضوعات هم بحث بکنم ، و به علاوه مخصوصا موضوع خطابه جمعه را با بعضی دستورالعملهای مخصوص که برایش رسیده ذکر کردم برای اینکه برای مثل امشبی که در اطراف خطابه باز صحبت می‌شود پیشنهاد کنم که همان دستورهائی که در آنجا وارد شده است ما امروز دستورالعمل خودمان قراربدهیم .

پیوند خطابه در شیعه با حادثه عاشورا

عرض کردم خطابه و منبر در کشور ما مولود حادثه عاشورا است . چطور مولود حادثه عاشورا است ؟ امام حسین ( ع ) در زمان خودش علیه جریانی قیام کرد و شهید شد به همان ترتیبی که می‌دانیم .
روایاتی هم در زمینه عزاداری برای آن حضرت وارد شده است که برای یکنفر شیعی مذهب امکان ندارد که آن روایات را انکار کند . یعنی از مسلمات مذهب شیعه است . از ناحیه ائمه اطهار علیهم السلام توصیه و تأکید فراوان به احیاء سنت عاشورا شده است و به اشخاصی که شاعر بوده‌اند بسیار توصیه شده که در این موضوع شعر بگوئید و احساسات مردم را تحریک کنید . نسبت به اشخاصی که در مجالس اقامه سنت عاشورا متأثر می‌شوند و اشک می‌ریزند تقدیس رسیده است .
احادیث زیادی هست راجع به ثواب گریه بر سیدالشهداء سلام الله علیه . این احادیث را امشب نمی‌خواهم بخوانم ولی اجمالا همین قدر عرض می‌کنم برای یک نفر شیعه مذهب جای تردید نیست که این دستور در مذهب ما هست .
این جا دو مطلب است که لازم است طرح شود : یکی اینکه فلسفه قیام امام حسین چه بود ؟ چرا امام حسین قیام کرد ؟ انگیزه قیام چه بود ؟ دیگر اینکه فلسفه این دستور از طرف پیشوایان دین که موضوع قیام امام حسین برای همیشه باقی بماند و زنده بماند و فراموش نشود چیست ؟
فلسفه اینکه سنت عاشورا زنده بماند چیست ؟ مطابق عقیده ما که شیعه هستیم هیچ دستوری از دین خالی از حکمت و فلسفه نیست . این دو تا باید معلوم بشود . اگر این دو تا معلوم شد آنوقت معلوم خواهد شد که این دستور چه دستور بزرگی است و چقدر باید از حادثه عاشورا و از دستوری که دربارهٔ آن رسیده استفاده کرد . اما اینکه امام حسین چرا قیام کرد ؟ این را سه جور می‌توان تفسیر کرد .
یکی اینکه بگوئیم قیام امام حسین یک قیام عادی و معمولی بود و العیاذ بالله برای هدف شخصی و منفعت شخصی بود . این تفسیر است که نه یک نفر مسلمان به آن راضی می‌شود و نه واقعیات تاریخ و مسلمات تاریخ آن را تصدیق می‌کند . تفسیر دوم همان است که در ذهن بسیاری از عوام الناس وارد شده که امام حسین کشته شد و شهید شد برای اینکه گناه امت بخشیده شود . شهادت آن حضرت به عنوان کفاره گناهان امت واقع شد ، نظیر همان عقیده‌ای که مسیحیان دربارهٔ حضرت مسیح پیدا کردند که عیسی به دار رفت برای اینکه فدای گناهان امت بشود . یعنی گناهان اثر دارد و در آخرت دامنگیر انسان می‌شود ، امام حسین شهید شد که اثر گناهان را در قیامت خنثی کند و به مردم از این جهت آزادی بدهد . در حقیقت مطابق این عقیده باید گفت امام حسین علیه السلام دید که یزیدها و ابن زیادها و شمر و سنان‌ها هستند اما عده شان کم است ، خواست کاری بکند که بر عده اینها افزوده شود ، خواست مکتبی بسازد که از اینها بعدا زیادتر پیدا شوند ، مکتب یزید سازی و ابن زیاد سازی بگرد کرد .
این طرز فکر و این طرز تفسیر بسیار خطرناک است . برای بی اثر کردن قیام امام حسین و برای مبارزه با هدف امام حسین و برای بی اثر کردن و از بین بردن حکمت دستورهائی که برای عزاداری امام حسین رسیده هیچ چیزی به اندازه این طرز فکر و این طرز تفسیر مؤثر نیست . باور کنید که یکی از علل ( گفتم یکی از علل چون علل دیگر هم در کار هست که جنبه قومی و نژادی دارد ) که ما مردم ایران را این مقدار در عمل لا قید و لا ابالی کرده این است که فلسفه قیام امام حسین برای ما کج تفسیر شده ، طوری تفسیر کرده‌اند که نتیجه اش همین است که می‌بینیم . ب ه قول جناب زید بن علی بن الحسین دربارهٔ مرجئه ( مرجئه طایفه‌ای بودند که معتقد بودند ایمان و اعتقاد کافی است ، عمل در سعادت انسان تأثیر ندارد ، اگر عقیده درست باشد خداوند از عمل هر اندازه بد باشد می‌گذرد ) هؤلاء اطمعوا الفساق فی عفو الله یعنی اینها کاری کردند که فساق در فسق خود به طمع عفو خدا جری شدند . این عقیده مرجئه بود در آنوقت . و در آنوقت عقیده شیعه در نقطه مقابل عقیده مرجئه بود ، اما امروز شیعه همان را می‌گوید که در قدیم مرجئه می‌گفتند . عقیده شیعه همان بود که نص قرآن است الذین آمنوا و عملوا الصالحات هم ایمان لازم است و هم عمل صالح . تفسیر سوم این است که اوضاع و احوالی در جهان اسلام پیش آمده بود و به جائی رسیده بود که امام حسین علیه السلام وظیفه خودش را این می‌دانست که باید قیام کند ، حفظ اسلام را در قیام خود می‌دانست . قیام او قیام در راه حق و حقیقت بود . اختلاف و نزاع او با خلیفه وقت بر سر این نبود که تو نباشی و من باشم ، آن کاری که تو می‌کنی نکن بگذارد من بکنم ، اختلافی بود اصولی و اساسی .
اگر کس دیگری هم به جای یزید بود و همان روش و کارها را می‌داشت باز امام حسین قیام می‌کرد ، خواه اینکه با شخص امام حسین خوشرفتاری می‌کرد یا بد رفتاری . یزید و اعوان و انصارش هم اگر امام حسین متعرض کارهای آنها نمی‌شد و روی کارهای آنها صحه می‌گذاشت حاضر بودند همه جور مساعدت را با امام حسین بکنند ، هر جا را می‌خواست به او می‌دادند ، اگر می‌گفت حکومت حجاز و یمن را به من بدهید ، حکومت عراق را به من بدهید ، حکومت خراسان را به من بدهید می‌دادند ، اگر اختیار مطلق هم در حکومتها می‌خواست و می‌گفت به اختیار خودم هر چه پول وصول شد و دلم خواست بفرستم و می‌فرستم و هر چه دلم خواست خرج می‌کنم کسی متعرض من نشود ، باز آنها حاضر بودند . جنگ حسین جنگ مسلکی و عقیده‌ای بود ، پای عقیده در کار بود ، جنگ حق و باطل بود . در جنگ حق و باطل دیگر حسین از آن جهت که شخص معین است تأثیر ندارد . خود امام حسین با دو کلمه مطلب را تمام کرد . در یکی از خطبه‌های بین راه به اصحاب خودش می‌فرماید ( ظاهرا در وقتی است که حر و اصحابش رسیده بودند و بنابراین همه را مخاطب قرار داد ) : الا ترون ان الحق لا یعمل به ، و الباطل لا یتناهی عنه ، لیرغب المؤمن فی لقاء الله محقا آیا نمی‌بینید که به حق رفتار نمی‌شود و از باطل جلوگیری نمی‌شود ، پس مؤمن در یک چنین اوضاعی باید تن بدهد به شهادت در راه خدا . نفرمود لیرغب الامام وظیفه امام این است در این موقع آماده شهادت شود . نفرمود لیرغب الحسین وظیفه شخص حسین اینست که آماده شهادت گردد .
فرمود : لیرغب المؤمن وظیفه هر مؤمن در یک چنین اوضاع و احوالی اینست که مرگ را بر زندگی ترجیح دهد . یک مسلمان از آن جهت که مسلمان است هر وقت که ببیند به حق رفتار نمی‌شود و جلو باطل گرفته نمی‌شود وظیفه اش اینست که قیام کند و آماده شهادت گردد .
این سه جور تفسیر : یکی آن تفسیری که یک دشمن حسین باید تفسیر بکند . یکی تفسیری که خود حسین تفسیر کرده است که قیام او در راه حق بود . یکی هم تفسیری که دوستان نادانش کردند و از تفسیر دشمنانش خیلی خطرناکتر و گمراه کن تر و دورتر است از روح حسین بن علی .
اما قسمت دوم که چرا ائمه دین اینهمه تأکید کردند که مجلس عزا بپا دارید ؟ این هم به همین دلیل که عرض کردم ، چون امام حسین کشته نشد برای منفعت شخصی ، امام حسین کشته نشد برای اینکه خودش را فدای گناهان امت کرده باشد ، امام حسین در راه حق کشته شد ، در راه مبارزه با باطل کشته شد ، ائمه دین خواستند مکتب حسین در دنیا باقی بماند ، شهادت حسین به صورت یک مکتب ، مکتب مبارزه حق با باطل برای همیشه باقی بماند ، و الا چه فایده به حال امام حسین که ما گریه بکنیم یا نکنیم ، و چه فایده به حال خود ما دارد که صرفا بنشینیم یک گریه‌ای بکنیم و بلند شویم و برویم .
ائمه دین خواستند قیام امام حسین به صورت یک مکتب و به صورت یک مشعل فروزان همیشه باقی بماند . این یک چراغی است از حق ، از حقیقت دوستی ، از حقیقت خواهی . این یک ندائی است از حق طلبی ، از حریت ، از آزادی . این مکتب حریت و این مکتب آزادی و این مکتب مبارزه با ظلم را خواستند برای همیشه باقی بماند .
در زمان خود ائمه اطهار که این دستور صادر شد ، سبب شد که جریانی زنده و فعال و انقلابی به وجود آید . نام امام حسین شعار انقلاب علیه ظلم گشت . یک عده شاعر انقلابی به وجود آمد : کمیت اسدی به وجود آمد ، دعبل خزاعی به وجود آمد . دعبل خزاعی می‌دانید کیست ؟
کمیت اسدی می‌دانید کیست ؟ اینها دو نفر روضه خوان اند اما نه مثل روضه خوانی من . دو نفر شاعرند مرثیه گو اما نه مثل مرثیه گوئیهای محتشم و غیره . دلم می‌خواهد شما اشعار کمیت اسدی ، اشعار دعبل خزاعی و اشعار ابن الرومی و اشعار ابوفراس حمدانی که به عربی است با همین اشعار محتشم که هزار تا خواب برایش نقل می‌کنند مقایسه کنید و ببینید آنها کجا و اینها کجا ! آنها دارند مکتب حسین را نشان می‌دهند .
کمیت اسدی با همان اشعارش از یک سپاه بیشتر برای بنی امیه ضرر داشت . این مرد کی بود ؟ یک روضه خوان بود اما چه روضه خوانی ؟ آیا روضه خوانی بود که بیاید چهار تا شعر مفت بخواند و پول بگیرد و برود .
شعر می‌گفت که تکان می‌داد دنیا را ، تکان می‌داد دستگاه خلافت وقت را . عبدالله بن حسن بن علی معروف به عبدالله محض ، تحت تأثیر شعرهای کمیت قرار گرفت ، به عنوان صله آن ابیات جاندار ، سند مزرعه خود را آورد داد به کمیت . کمیت گفت محال و ممتنع است که بگیرم ، من مرثیه خوان سیدالشهداء هستم ، من برای خدا مرثیه گفته‌ام ، پول نمی‌گیریم . اصرار فوق العاده کرد . بالاخره گرفت . بعد از مدتی آمد پیش عبدالله بن حسن بن علی و گفت من خواهشی دارم از تو آیا قبول می‌کنی ؟
گفت البته قبول می‌کنم اما من که نمی‌دانم چیست . گفت اول باید قول بدهی که عمل می‌کنی ، بعد می‌گویم . قول داد و شاید قسم هم خورد . همینکه قول از او گرفت سند را آورد پس داد ، گفت من نمی‌توانم این را بگیریم وقت دیگر بنی هاشم برایش پول جمع کردند و دادند ، هر کاری کردند قبول نکرد و گفت محال و ممتنع است که بگیرم . این مرد به خاطر همین اشعار و همین نوع مرثیه خوانی چه سختیها کشید و چه روزگارها دید و به چه وضع او را کشتند ! این مرد را گرفتند و در خانه یوسف بن عمر ثقفی که حاکم آن روز کوفه بود هشت نفر ریختند به سرش ، شمشیرها به بدنش زدند . آخرین حرفی که در آخرین نفس گفت این بود : اللهم آل محمد ، اللهم آل محمد خدایا اهل بیت پیغمبر ، خدایا اهل بیت پیغمبر .
این آخرین کلمه‌ای بود که به زبان این مرد آمد . دعبل بن علی خزاعی را آیا می‌شناسید ؟ خودش می‌گفت ۵۰ سال است که دار خودم را روی دوش گرفته‌ام و راه می‌روم . ببینید ارزش ادبی این دو نفر مرثیه گو که ائمه دین اینها را درست کردند چه بوده . ببینید اینها صرفا یک مرثیه گو هستند ، مرثیه خوان هستند .
آنها مرثیه گفته‌اند اما نه به صورت " عمه من غریبم " . حماسه‌ها گفته‌اند چه حماسه هائی ! یک قصیده آنها به اندازه یک سلسله مقالات که یک نفر مفکر انقلابی بنویسد اثر دارد . اینها در زیر چتر مرثیه سالار شهیدان امام حسین ( ع ) چه انتقادهای لاذع و گزنده‌ای از بنی امیه و از بنی عباس کردند و چه‌ها بر سر آنها آوردند ! شما می‌شنوید متوکل دستور داد قبر حسین بن علی را آب بندند و کسی نرود به زیارت حسین بن علی ، اگر کسی می‌رود دستش را ببرند ، اگر کسی اسم حسین بن علی را ببرد چنین و چنان بکنند . لابد خیال می‌کنید این آدم یعنی متوکل فقط گرفتار یک عقده روحی بود ، یک دشمنی و یک کینه بی منطقی با نام حسین بن علی داشت . نه آقا ، آنروز نام حسین بن علی در اثر توصیه و تأکیدهای ائمه به عزاداری ، و در اثر به وجود آمدن امثال کمیت‌ها و دعبل بن علی‌ها ، پدر متوکل را درمی آورد . متوکل می‌دید هر یک از اینها به اندازه یک سپاه علیه او مؤثر هستند ، می‌دید نام حسین مرده از خود حسین زنده برای او و امثال او کمتر مزاحم نیست . چون ائمه دین در اثر همین توصیه و دستورها نگذاشتند حسین بن علی بمیرد ، به صورت یک فکر ، به صورت یک ایده ، به صورت یک عقیده مبارزه با ظلم ، حسین را زنده نگه داشتند .
متوکل هم در حساب خودش خوب حساب کرده بود ، حساب کرده بود بلکه بتواند این فکر را و این ذکر را و این ایده را و این عقیده را از بین ببرد ، و الا خیلی هم آدم عاقلی بود ، آدم مقدس مابی هم بود ، هیچ عقده روحی و شخصی نداشت دربارهٔ حسین بن علی ، ولی می‌دید حسین با همین مرثیه خوانیها به صورت یک مکتب درآمده است که دیگر متوکل نمی‌تواند متوکل باشد . باز هم ما داستانها داریم . اگر کسی در این زمینه جمع آوری بکند و ببیند مرثیه‌های مرثیه خوانهای سیدالشهداء تا آن وقتی که از تعلیمات ائمه پیروی می‌کردند چه نقشی در اجتماع داشت مورد اعجاب خواهد بود . پس اگر این دو چیز دانسته بشود - و باید دانسته بشود - می‌توان از همین عزاداریها استفاده‌های خوب برد .
این را هم بگویم : با همه نقائصی که الان در کار است خوشبختانه مردم ، احساساتی بسیار پاک و احساساتی واقعی نسبت به سیدالشهداء سلام الله علیه دارند . بعضی از اشخاص که البته نیت سوء ندارند ، چون می‌بینند از این قضیه سوء استفاده می‌شود عقیده شان این شده که باید به کلی این قضیه از بین برود ، می‌گویند مردم که گریه می‌کنند به علت اینست که شنیده‌اند گناهانشان به این گریه‌ها بخشیده می‌شود و الا گریه نمی‌کردند . نه آقا این اشتباه است . واقعا اینطور نیست . مگر می‌شود مردم را با تطمیع گریاند ؟ ! اگر این جور است شما بیایید به یک عده مردم بگوئید در یک جا جمع بشوند و بگویند به هر یک از شماها چک هزار تومانی می‌دهیم به شرط اینکه بنشینید نیم ساعت برای فلان شخص ، مثلا برای شاه عباس گریه بکنید . اگر گریه کردند ؟ ! مگر می‌شود چنین چیزی ؟ ! گریه احساسات می‌خواهد .
انسان تا متأثر نشود گریه نمی‌کند . با باید حزن داشته باشد یا باید شوق داشته باشد . در مردم واقعا یک نوع احساساتی حقیقی نسبت به سید الشهداء هست ، واقعا امام حسین را دوست دارند و به او عشق می‌ورزند و از سوز دل برایش اشک می‌ریزند .
در این محرم و صفر خروارها اشک از مردم ریخته می‌شود ، در غیر محروم و صفر چقدر ریخته می‌شود ! تا حزنی نباشد ، تا اندوهی نباشد ، تا عشقی نباشد ، تا شوقی نباشد ، تا احساساتی نباشد که گریه نمی‌آید . این احساسات قیمت دارد خیلی هم قیمت دارد .
اما حالا آنطوری که باید و شاید استفاده نکرده‌ایم و استفاده ما استفاده کامل نیست مطلب دیگری است به جای خود . ما خیلی چیزها داریم که استفاده نکرده‌ایم . ما رود کارون داریم تا حالا از آن استفاده نکرده بودیم پس باید بگوییم رود کارون به درد نمی‌خورد ؟
! ما سالها و قرنها در زیر زمین نفت داشتیم و از آن استفاده نکرده بودیم پس بگوییم نفت بد است ؟ ! هزاران معدن دیگر و ذخیره دیگر ما در این کشور داشته‌ایم و داریم و استفاده نمی‌کنیم . اگر این کشور بخواهد اصلاح بشود ، اگر بخواهد در جاده ترقی بیافتد ، در جاده تعالی بیافتد ، در جاده علم بیافتد ، در راه صنعت بیافتد ، در راه حریت و آزادیخواهی بیافتد بهترین راه و نزدیکترین راه - اگر نگویم راه دیگری نیست - بهترین راه و نزدیکترین راه همین است که از همین احساسات صادقانه مردم دربارهٔ حسین بن علی که حقیقت دارد و واقعیت دارد و دربارهٔ شخصی است که شایسته این احساسات است و صاحب یک مکتب بسیار بزرگ و عالی است ، استفاده کنیم . چرا از دستور دین و مذهب خودمان پیروی نکنیم ؟ ! خیلی دستور خوبی است باید از آن استفاده کرد .
به هر حال این خطابه و منبر که الان در میان ما شایع است مولود حادثه عاشورا و توصیه ائمه اطهار به اقامه عزای سیدالشهداء است ، از برکات عزاداری سیدالشهداء است . اشخاص عاقل و فهمیده و متدین گفتند حالا که مجالسی به نام سیدالشهداء علیه السلام تشکیل می‌شود ، حالا که مردم به نام امام حسین جمع می‌شوند ، چرا ما به این وسیله از یک اصل دیگر استفاده نکنیم ؟ چرا ضمنا اصل دیگری را اجرا نکنیم ؟ و آن ، اصل امر به معروف و نهی از منکر است . لهذا حسین بن علی صاحب دو کرسی شد ، یکی کرسی مرثیه خوانی و کرسی ابراز احساسات به سود مظلوم و علیه ظالم ، که اگر به طرز صحیحی اجرا شود آن همه آثار عظیم دارد که قبلا عرض کردم ، و دیگر کرسی امر به معروف و نهی از منکر . در این کشور آنچه ارشاد و هدایت و امر به معروف و نهی از منکر قولی و زبانی می‌شود با نام مقدس حسین بن علی می‌شود . و چه کار خوبی و چه سنت خوبی بوده که به عمل آمده است ، چه خوب کردند که کرسی حسین بن علی را ضمنا کرسی امر به معروف و تعلیمات اصول دین و فروع دین قرار دادند ، از احساسات مردم نسبت به حسین بن علی که احساسات واقعی است استفاده خوب کردند . مردم آنقدر که به نام حسین بن علی جمع می‌شوند به نام دیگری جمع نمی‌شوند . خوب استفاده‌ای کردند که چنین سنتی برقرار کردند . حالا در این قسمت چه جور عمل می‌شود آن دیگر بستگی دارد به وضع گوینده و شایستگی او . او می‌تواند اصول عقاید بگوید ، معالم دین را بگوید ، موعظه کند ، مردم را به حلال و حرام آگاه کند ، مصالح دین و دنیای مردم را بگوید . مردم به هر حال از برکت حسین بن علی آماده‌اند . این دیگر بستگی دارد به اینکه گوینده شایستگی بیان این حقایق را داشته باشد یا نداشته باشد .
حالا که این جور است پس باید دربارهٔ این قضیه فکر کرد و نقائص آن را اصلاح کرد ، هم از جنبه مرثیه خوانی و هم از جنبه ارشاد و هدایت مردم .
ضرورت اصلاح وضع مرثیه خوانی از جنبه اول باید کسانی که مرثیه خوانی می‌کنند توجه داشته باشند به فلسفه قیام سیدالشهداء و به فلسفه دستوراتی که ائمه اطهار دربارهٔ عزاداری داده‌اند . بی جهت د ستوری نداده‌اند . باید فلسفه قیام سیدالشهداء و هم فلسفه عزاداری آن حضرت را به مردم بگویند و مردم را آگاه کنند .
باید مکرر این مطلب را بگویند ، نه یک بار و دوبار و ده بار و صد بار ، همیشه باید به گوش مردم خوانده شود . باید گویندگان بصیری باشند تا بتوانند حقایق نهضت حسینی را بگویند نه اینکه معلوماتشان منحصر باشد به جنگ مرحوم آقا ، یا مأخذ و مدرکشان - به اصطلاح خود اهل منبر - لسان الذاکرین و صدر الواعظین باشد ، حرفهائی باشد که از یکدیگر شنیده‌اند . می‌گویند فلانی این مطلب را از کجا نقل می‌کرد ؟ جواب می‌دهند از لسان الذاکرین یا از صدر الواعظین . مقصودشان این است که در کتابی ندیده ، از زبان این و آن شنیده است . داستانها در این زمینه هست و اگر طول نمی‌کشید بعضی از آنها را امشب برای شما نقل می‌کردم که چگونه یک دروغ که یک نفر در یک جا جعل کرده به سرعت رواج گرفته و از این به آن رسیده و کم کم از شهری به شهری و از منطقه‌ای به منطقه‌ای رفته است .
قضایای تاریخی را باید از کتب معتبر تاریخ و از قول مورخین معتبر نقل کرد . همین " آیتی " یک مورخی است نسبت به تاریخ صدر اسلام . من به جرأت می‌توانم بگویم در همه تهران و شاید همه کشور کسی نداریم که به تاریخ صد ساله اول اسلام مثل آیتی احاطه داشته باشد .
کسی مثل او نیست که به جزئیات این قسمت از تاریخ احاطه و اطلاع داشته باشد . این مرد بر تمام متون تاریخی این قسمت مسلط است و جزئیاتش را می‌داند . اگر مثلا از جنگ بدر بپرسید یک یک آدمهایش را می‌شناسد .
حتی گاهی می‌گوید پدرش کیست مادرش کیست خویش و تبارش کیستند . حرفی که این مرد بگوید سند است . شما مردم تهران عادت نکرده‌اید که حرف تحقیقی بشنوید ، چه باید کرد ؟ ! ایشان آخرین اثری که تألیف کرده‌اند و دانشگاه چاپ کرده است کتابی است در تاریخ اندلس به نام " تاریخ اندلس " . کتاب بسیار خوبی است و دربارهٔ حادثه اسلامی بزرگی است که ما مسلمانان و بالاخص ایرانیها در موضوع این حادثه خیلی تقصیر کرده‌ایم . این تاریخ را بگیرید و بخوانید . به هر حال باید فلسفه قیام حسینی مکرر در منابر گفته شود ، فلسفه عزاداریها گفته شود ، همان اثر و منظور حاصل شود که امام زین العابدین و امام باقر وامام صادق و امام کاظم توصیه می‌کردند و کمیت‌ها و دعبل خزاعی‌ها به وجود می‌آمد و آثاری بر مرثیه گوئیهای آنها مترتب بود . نباید کاری کرد که احساسات مردم در این زمینه خاموش شود ، باید تندتر و تیزتر کرد ، باید کاری کرد که احساسات مردم و عشق و علاقه مردم نسبت به حق تیزتر شود و نسبت به باطل مطلقا احساسات نفرت آمیز داشته باشند . مبارزه حق و باطل همیشه در دنیا بوده و هست . موسی و فرعون همیشه در دنیا هست ، ابراهیم و نمرود همیشه در دنیا هست ، محمد و ابوجهل همیشه در دنیا هست . علی و معاویه همیشه در دنیا هست ، حسین و یزید همیشه در دنیا هست . منظور این نیست که همیشه در دنیا اشخاصی به مقام و درجه ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسین هستند .
مقصود اینست که همیشه حق و باطل در برابر یکدیگر هستند ، جامعه همیشه بر سر دو راهی حق و باطل است . این جنبه اول و قسمت اول یعنی مرثیه خوانی و روضه خوانی .

ضرورت اصلاح امر به معروف‌ها

اما قسمت دوم یعنی ارشاد و هدایت و امر به معروف و نهی از منکر . در اینجا باید چه کرد و چگونه عمل کرد ؟ به نظر من باید به همان دستوری که دربارهٔ خطابه جمعه رسیده و دیشب روایتی در این زمینه از حضرت رضا ( ع ) نقل کردم عمل کرد .
بسیار دستور جامعی است . ما که نماز جمعه نداریم که آن دستور را در خطابه جمعه مورد تا استفاده قرار دهیم ، پس لااقل در همین منابر و خطابه‌ها که از برکت حسین بن علی ( ع ) بپاست به آن دستور عمل کنیم .

وظایف خطیب

روایتی که دیشب از حضرت رضا ( ع ) خواندم وظیفه خطیب را در سه قسمت بیان کرده بود ، در قسمت اول فرمود : انما جعلت الخطبة یوم الجمعة لان الجمعة مشهد عام فاراد ان یکون لللامیر سبب الی موعظتهم و ترغیبهم فی الطاعة و ترهیبهم من المعصیة یعنی در روز جمعه همه حاضر می‌شوند و یک مجمع عمومی از مسلمانان تشکیل می‌گردد . اسلام می‌خواهد که این برای پیشوا و زعیم مسلمین وسیله‌ای باشد که مردم را موعظه کند ، به طاعت خدا تشویق و از گناهان بر حذر دارد .

موعظه

یکی از وظائف خطابه و منبر ، موعظه است . موعظه همانطور که دیشب عرض کردم کلامی است که به دل نرمی و رقت می‌دهد ، قسوت را از دل می‌برد ، خشم و شهوت را فرو می‌نشاند ، هواهای نفسانی را تسکین می‌دهد ، به دل صفا و جلا می‌دهد . هیچکس نیست که از موعظه بی نیاز باشد و هیچ جامعه‌ای هم نیست که احتیاج به موعظه نداشته باشد . موعظه واقعی که راستی در دل اثر کند جز به وسیله دین ممکن نیست . مواعظ دین است که می‌تواند بر روی دلها اثر بگذارد و به دلها خشوع بدهد . البته گذشته از اینکه موعظه باید از زبان دین گفته شود خود واعظ نیز باید از سخنان خود متأثر باشد و از دل موعظه کند . هیچ فردی از موعظه بی نیاز نیست . ممکن است فردی از تعلیم شخص دیگری بی نیاز باشد اما از موعظه او بی نیاز نیست . زیرا دانستن ، یک مطلب است و متذکر شدن و تحت تأثیر تلقین یک نفر واعظ مؤمن متقی قرار گرفتن ، مطلب دیگر است . می‌گویند علی ( ع ) به یکی از اصحابش می‌فرمود عظنی مرا موعظه کن ، و می‌فرمود در شنیدن اثری هست که در دانستن نیست . باید همیشه گروهی شایسته مردم را موعظه کنند ، به یاد خدا بیاورند ، از غفلتی که از مرگ دارند بیرون بیاورند ، مردم را متوجه آثار گناهانشان باشد و چند کلمه از مواعظ بداند می‌تواند موعظه کند و موعظه اش تا همان حد مفید با شد . در موعظه اگر خود شخص اهل عمل باشد و اخلاصی داشته باشد همان بازگو کردن کلمات بزرگان کافی است ، و اما اینکه شخص بخواهد مصالح عالیه دینی و دنیائی مردم را بگوید و آنها را به آن مصالح آگاه کند خیلی مشکل است . دو اشکال در این کار هست . یکی اینکه علم و اطلاع زیاد می‌خواهد ، دیگر اینکه اخلاص بسیار لازم است که آنچه را از مصالح عالیه دینی و دنیائی می‌فهمد همانها را به مردم بگوید .

آگاهی دینی و آگاهی اجتماعی

اما علم و اطلاع : اولا باید علم و اطلاعش به مبانی دین کافی باشد ، باید اسلام را کاملا بشناسد ، به روح تعلیمات اسلامی آگاه باشد ، ظاهر اسلام و باطن اسلام ، پوسته اسلام و هسته اسلام ، همه را در حد خود و جای خود بشناسد تا بفهمد مصلحت دین یعنی چه ؟
ثانیا تنها دانستن و شناختن دین برای مصلحت گوئی کافی نیست ، جامعه را باید بشناسد ، به اوضاع دنیا باید آگاه باشد ، باید بفهمد که در دنیا چه می‌گذرد و امروز مصلحت جامعه اسلامی در برابر جریانهای موجود دنیا چه اقتضا می‌کند ، و مردم را به آن جریانها و مصالح واقعی آنها آگاه بکند . متأسفم که باید بگویم ما از این جهت ضعیفیم . ما در جنبه موعظه ضعیف نبوده‌ایم و نیستیم و لااقل خیلی ضعیف نیستیم اما در این قسمت خیلی ضعیفیم ، در این جهت کمتر مطالعه داریم . این کلام امام رضا ( ع ) خیلی قیمت دارد . فرمود مردم را به مصلحت دین و دنیای آنها آگاه بکنید . آدمی که سر و کارش فقط با چند کتاب معین در یک علم بخصوص مثلا فقه ، ادبیات ، فلسفه و غیره باشد و در کنج مدرسه بسر برد نمی‌تواند بفهمد در جامعه چه می‌گذرد و چه باید کرد . انسان در کنج مدرسه نمی‌تواند مصالح جامعه را تشخیص بدهد .
علم و اطلاع به اوضاع جاری و متغیر جهان لازم است . شامه تیز می‌خواهد که حتی حوادثی که در آینده واقع می‌شود از حالا پیش بینی کند و جامعه را طوری از آن حادثه عبور دهد که با خطری مواجه نشود . هدایت بدون قدرت پیش بینی امکان پذیر نیست .
هدایت یعنی چه ؟
هدایت یعنی چه ؟ هدایت یعنی راهنمائی . قافله‌ای در راهی به سوی مقصدی حرکت می‌کند ، از یک نفر می‌پرسند راه فلان مقصد کجا است و او نشان می‌دهد ، می‌گوید از این طرف برو یا از آن طرف . این ، راهنمائی است که فرع بر راه بلدی است .
چه کسی می‌تواند راهنمای قافله باشد ؟ کسی که بفهمد قافله چه مسیری دارد و به کجا می‌رود . جامعه مانند قافله‌ای همیشه در حال حرکت است . ما چه بخواهیم و چه نخواهیم این قافله در حرکت است . ما باید بفهمیم که این قافله را چگونه سوق بدهیم ، مانند یک راننده اتومبیل که پشت اتومبیل می‌نشیند و اتومبیل را هدایت می‌کند ، فرمان باید در دستش باشد ، موتور در اختیارش باشد ، یک جا باید ماشین را خاموش کند و متوقف سازد ، جای دیگر برعکس باید گاز بدهند و بر سرعت بیفزاید ، یک جا باید فرمان را بپیچد ، یک جا باید دنده عوض کند و یک جا ترمز کند . همه اینها در هدایت پدید آمده ، بر سر یک پیچ قرار گرفته ، در برابر یک دست انداز قرار گرفته ، و باید به راحتی و بی خطر از آن بگذرد . باید اندکی فرمان را پیچ داد تا از خطر برهد . دیواری در برابر ما قرار گرفته و باید از آن دیوار بپیچیم و بگذریم و به راه خودمان ادامه دهیم . نباید چشم بسته روی همان خطی که حرکت می‌کردیم حرکت کنیم . سابقا دیوار نبود حالا دیواری در جلو ما هست ، دست اندازی نبود حالا دست انداز پیدا شده ، به رودخانه رسیده‌ایم ، به دره و کوه رسیده‌ایم .
به هر حال هادی اجتماع باید بفهمد در کجا جامعه را بپیچد و در مسیر جدیدی بیندازد و به سوی مقصد اصلی خود حرکت کند . همچنین باید بدانیم کجا گاز بدهیم و بر سرعت بیفزائیم . یک جا میدان مسابقه است و همه کوشش می‌کنند که مسابقه را ببرند و پیش بیفتند . باید بر نیرو و سرعت افزود . امروز دنیا میدان مسابقه علم و صنعت شده است . حالا که چنین مسابقه‌ای در دنیا هست باید کوشش کرد و جامعه را به حرکت آورد که در این مسابقه عقب نماند . علیهذا نشستن و هی انتقاد کردن و ایراد گرفتن ، این کار را نکن ، آن کار را نکن ، اسمش هدایت نیست .
یک روز در مدرسه مروی با چند نفر از آقایان طلاب همین مطلب را در میان گذاشته بودم و می‌گفتم آقایان ! معنی هادی قوم بودن این نیست که ما تنها حالت منع و توقف به خود گرفته‌ایم ، به هر کاری که می‌رسیم می گوئیم این را نکن ، آن را نکن ، و مردم را گرفتار کرده‌ایم ، یک جا هم باید مردم را تشویق کرد و به حرکت آورد . همین مثال اتومبیل را ذکر کردم و گفتم که ما باید مثل راننده اتومبیل باشیم ، یک جا به اتومبیل گاز بدهیم ، یک جا فرمان را بپیچیم ، یک جا ترمز کنیم ، یک جا کار دیگر ، مثلا چراغ بدهیم ، هر موقعیتی اقتضائی دارد . بعد شوخی کردم و گفتم ما که نباید همیشه " آقا شیخ ترمز " باشیم ، همه جا ترمز بکنیم . تنها ترمز کردن کافی نیست ، یک جا هم باید " آقا شیخ فرمان " باشیم ، یک جا " آقا شیخ موتور " باشیم . یکی از طلاب گفت ما هیچکدام نیستیم ، ما " آقا شیخ دنده عقب " هستیم . به هر حال خیلی علم و اطلاع وسیعی می‌خواهد که مواقع مختلف را بشود تشخیص داد . شخص باید بفهمد کجا سنگر هست ، سنگر را بگیرد ، چه فرصتی پیش آمده از فرصت استفاده کند . رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها . یعنی نسیمهای رحمت الهی گاه بگاه می‌وزد . رحمت الهی مثل نسیم است ، خبر نمی‌کند که کی و چه ساعتی می‌آیم . هوشیار باشید که از آن نسیمها استفاده کنید . فرصتها مثل نسیم زودگذر است ، اگر از دست رفت به چنگ نمی‌آید . مع الاسف ما در حالی هستیم که روزبروز فرصتها را از دست می‌دهیم . مادی مسلک‌ها در کشور ما ، یا آن دسته گمراهی که نام مذهب روی مسلک خودشان گذاشته‌اند چقدر هوشیارند که پستها و سنگرهای اجتماعی را از دست ما می‌گیرند و مرتبا اینجا و آنجا را از دست ما می‌گیرند ، مراکز حساس را می‌گیرند و به هدف خودشان می‌رسند و ما نشسته‌ایم و دلخوشیم دائما بگوئیم این کار را نکن ، آن کار را نکن ، هی ترمز ، ترمز ، ترمز . این جمله : و توقیفهم علی ما اراد من مصلحة دینهم و دنیاهم که منظور این است : مردم را به مصالح دین و دنیای آنها آگاه کنیم همان طوری که عرض کردم دو شرط دارد : علم و اخلاص . علم و اطلاع هم در دو قسمت ، هم دربارهٔ خود دین که واقعا اسلام شناس باشد و هم دربارهٔ اوضاع دنیا و جریانهای اجتماعی و سیر و تحولی که طبعا در عالم هست .

اخلاص

اما اخلاص : حاجی نوری علیه الرحمه کتابی نوشته‌اند به نام " لؤ لؤ و مرجان " که من اسم این کتاب را شنیده بودم و تا امسال نخوانده بودم . این کتاب راجع به مرثیه خوانها و مرثیه خوانی است ، مربوط به وعظ و واعظ و خطبه و خطیب نیست .
ایشان در آن کتاب دو موضوع را شرط اول مرثیه خوانی ذکر می‌کنند : یکی اخلاص نیت ، دیگری صدق و راستگوئی ، و در اطراف هر دو مطلب بسیار عالی بحث می‌کنند . انصاف اینست که من امسال که این کتاب را خواندم خیلی خوشم آمد و بر ارادتم بر مرحوم حاجی نوری که مرد محدث بسیار متتبع متقی بوده و استاد مرحوم حاج شیخ عباس قمی اعلی الله مقامهما بوده است افزوده شد .
حاجی مرد بسیار متتبعی بوده و خود مرحوم حاج شیخ عباس و کسان دیگر اعتراف دارند که پایه تتبعشان به استادشان نمی‌رسد . من کتابهای مهم ایشان را خوانده بودم و از سابق به ایشان ارادتمند بودم ، اما انصافا خواندن این کتاب کوچک برارادت من افزود . در مقدمه این کتاب از یکی از علماء هند با تجلیل نام می‌برند و می‌نویسند ایشان به من نامه‌ای نوشته و شکایت کرده از وضع روضه خوانی در هندوستان که روضه خوانهای اینجا زیاد دروغ می‌خوانند ، و از من خواسته‌اند کتابی در این زمینه بنویسم که جلو دروغگوئیهای آنها گرفته شود . بعد حاجی اضافه می‌کنند و می‌نویسند این عالم هندی گمان کرده که فقط در هند روضه خوانها دروغ می‌خوانند ، و در عتبات و ایران خبری از این دروغها نیست ، در اینجا همه روضه صحیح و معتبر می‌خوانند ! نمی‌داند که مرکز پخش روضه دروغ اینجاها است و از اینجا به هند رفت است . این حرفی است که حاجی نوری می‌گوید . بعد می‌گوید این هم تقصیر علما است که انتقاد و اعتراض نمی‌کنند ، و " اگر اهل علم مسامحه نمی‌کردند و مراقب تمیز صحیح و سقیم و صدق و کذب گفتار این طائفه می‌شدند و از گفتن اکاذیب نهی می‌کردند ، کار خرابی به اینجا نمی‌رسید و به این حد بی باک و متجری نمی‌شدند و به این قسم اکاذیب واضحه معلومه نشر نمی‌کردند و مذهب و حقه امامیه و اهلش به این درجه مورد سخریه و استهزاء نمی‌شدند و این مجالس شریفه به این اندازه بی رونق و برکت نمی‌شد " [۹۷] . به هر حال کتاب بسیار خوبی است در موضوع خودش ، و من تعجب می‌کنم که چرا این کتاب آنطور که شایسته است معروف و رائج نشده است . در این کتاب دو شرط ذکر می‌کند : اخلاص و صدق . دربارهٔ هر دو خوب بحث می‌کند ، مخصوصا راجع به صدق و راستی ، و دربارهٔ انواع و اقسام دروغ خیلی خوب بسط می‌دهد و می‌رساند که این مرد چه اندازه به اخبار و احادیث احاطه داشته . من تاکنون در جائی ندیده‌ام دربارهٔ این موضوع به این تفصیل بحث شده باشد . ایشان دربارهٔ اخلاص که بحث کرده‌اند موضوع اجرت و پول گرفتن را پیش کشیده‌اند .
اخلاص یعنی اینکه عمل فقط برای خدا باشد و اغراض دیگری وارد نشود . حالا برای غیر خدا باشد چند جور است . یک جورش اینست که برای پول باشد . جورهای دیگر هم هست . من جورهای دیگرش را ذکر می‌کنم . و به نظر من امروز اهمیت اینها از اهمیت مسئله اجرت و پول خیلی بیشتر است ، خطرش بسیار زیادتر است .
دلالی شخصیتها یکی از اینها اینکه کسی که روی کرسی خطابه ، روی کرسی حسین بن علی قرار می‌گیرد ، به جای اینکه هادی دین و مبلغ دین باشد دلال شخصیتها باشد ، منبر را وسیله دلالی برای شخصیتها قرار دهد .
متأسفانه یک چنین چیزی در جامعه ما هست و چنین استفاده هائی از منبرها می‌شود . دلالی شخصیتها که گفتم فرق نمی‌کند که آن شخصیتها چه شخصیتهائی باشند ، شخصیتهای سیاسی باشند یا روحانی ، یا شخصیت دیگر ، دلال صاحب مجلس و بانی مجلس باشد یا دلال پیشنماز باشد یا دلال بالاتر از پیشنماز باشد . تمام اینها برخلاف شؤون و حیثیات منبر است . البته هر کسی که کاری می‌کند می‌تواند یک توجیه و تأویلی هم برای کار خودش بتراشد ، اما بدانید یکی از چیزهائی که کرسی خطابه ما را ضعیف و کم ارزش و خراب کرده است همین دلالیها است ، همین است که کرسی دلالی شخصیتها شده . باید منبر از این آلودگی پاک شود .

مزاج گویی

یکی دیگر اینکه اگر بنا باشد به مصداق : و توقیفهم علی ما اراد من مصلحة دینهم و دنیاهم مصلحت گوئی بشود باید بدانیم که مصلحت گوئی غیر از مزاج گوئی است ، غیر از اینست که چیزی بگوئیم که مردم خوششان بیاید و ما را تحسین کنند و به به بگویند .
هیچ می‌دانید چرا مردم با پیغمبران زمان خودشان مخالف بوده‌اند ؟ چرا هر پیغمبری که پیدا می‌شود زیاد مخالف پیدا می‌کند ؟ چرا پیغمبرها در زمان خودشان از ما کمتر مرید داشته‌اند ؟ این قضیه ، رمزی دارد .
رمزش اینست که آنها با نقاط ضعف مردم مبارزه می‌کردند و ما از نقاط ضعف مردم بهره برداری می‌کنیم . آنها می‌خواستند آن معایب و آن نقاط ضعف را اصلاح کنند و از بین ببرند و ما معمولا می‌خواهیم از همان معایب و همان نقاط ضعف بهره برداری کنیم . برای اینکه بانی مجلس را راضی کنیم ، برای اینکه مستمعین را راضی کنیم ، مطابق میلشان حرف می‌زنیم نه مطابق مصلحتشان . ما می‌فهمیم فلان قصه دروغ است و به علاوه سبب گمراهی و ضلالت و غرور بیجای مردم می‌شود ، اما چون فکر می‌کنیم اگر بگوئیم نظر مستمعین را جلب می‌کنیم می گوئیم . مثلا با اینکه می‌دانیم این حکایت افسانه است و افسانه سازها ساخته‌اند نقل می‌کنیم که فلان نصرانی گنهکار بود ، چنین و چنان کرده بود .
اتفاق افتاد که در اثر حادثه‌ای با زوار کربلا همراه شد و در بیرون دروازه ، زوار پائین آمدند و رفتند به زیارت ، و نصرانی چون مسلمان نبود وارد شهر نشد ، بیرون دروازه ماند و روی اثاثیه خوابید . قافله‌های زوار می‌آمدند و می‌رفتند و غبار قافله روی بدن این نصرانی می‌نشست .
نصرانی خواب می‌بیند که روز قیامت است و مردم دسته دسته از حضرت سیدالشهداء برات آزادی می‌گیرند ، ملائکه می‌آیند و دسته دسته معرفی می‌کنند که اینها مثلا دسته سینه زنها ، اینها زنجیر زنها هستند ، اینها قهوه چی مجالس روضه خوانی بوده‌اند ، اینها چه بوده‌اند و چه بوده‌اند و سیدالشهداء به اینها دسته دسته برات آزادی می‌دهد تا تمام می‌شوند و صورتی پیش ملائکه باقی نمی‌ماند . بعد حضرت می‌فرماید یک نفر از قلم افتاده شما او را معرفی نکردید . عرض می‌کنند : خیر ، کسی باقی نمانده ، ما ملائکه هستیم اشتباه نمی‌کنیم ، دفترهای ما مضبوط است . می‌فرماید : خیر ، اشتباه کرده‌اید ، یک نفر نصرانی دم دروازه خوابیده و در وقتی که خواب بود قافله زوار عبور کرده‌اند و بر روی لباسهای او گرد و غبار زوار من نشسته و کسی که گرد و غبار زوار من روی لباسش یا بدنش بنشیند نباید به جهنم برود . یک برات آزادی هم به نصرانی می‌دهند ! از این قبیل قصه‌ها . اینها همان طوری که عرض کردم بهره برداری از نقطه ضعف و از جهالت و عوامی مردم است ، کمک کردن به گمراهی مردم و غرورهای بیجای مردم است . پیغمبران اینطور نمی‌کردند ، سخت با نقاط ضعف مردم می‌جنگیدند ، مصلحت مردم را رعایت می‌کردند نه میل و رضای آنها را . این بود که در زمان خودشان کمتر مرید پیدا می‌کردند . خلاصه این قسمت این شد که مصلحت گوئی مردم به حکم و توقیفهم علی ما اراد من مصلحة دینهم و دنیاهم دو چیز می‌خواهد : یکی علم و اطلاع ، و دیگری اخلاص . علم و اطلاع هم در دو قسمت باید باشد یکی علم و اطلاع کامل از خود دین ، دیگر علم و اطلاع از اوضاع جهان و جریانهای اجتماعی . درباب اخلاص هم دو مطلب ذکر کردم که مورد احتیاج روز ما است : یکی اینکه منبر ، کرسی دلالی برای شخصیتها قرار نگیرد ، دیگر اینکه وسیله مبارزه با نقاط ضعف اجتماع باشد نه وسیله بهره برداری از نقاط ضعف آن .

خطیب باید مردم را در جریان وقایع بگذارد

قسمت سوم دستور امام رضا علیه السلام این بود : و یخبرهم بما ورد علیهم من الافاق من الاحوال التی فیها المضره و المنفعة یعنی آنها را آگاه کند به جریانهای خوب یا بدی که در آفاق دور دست برای عالم اسلام اتفاق می‌افتد . " آفاق " جمع افق است ، مقصود نقطه دور دست است . جریانهایی در نقاط دوردست جامعه اسلامی واقع می‌شود و مردم بیخبرند و نمی‌دانند چه گذشته است ، خطیب باید آنها را به مردم بگوید . خلاصه کلام ، اوضاع خارجی و داخلی دوردست را به مردم بگوید . آیا شما اطلاع دارید که در دنیا بر سر مسلمانان چه می‌آید ؟ آیا از سیاست خارجی عالم اسلام یک کلمه باخبرید ؟ همه اینها را باید خطیب به مردم بگوید .
مثلا حادثه الجزائر پیش آمده ، این حادثه را اولین بار خطبا باید به اطلاع مردم برسانند ، نه اینکه خطبا سکوت کنند یا اگر هم بگویند بعد از این باشد که دنیا را پر کرده و روزنامه‌ها هر روز می‌نویسند .
آنها باید نماینده مخصوص به الجزائر بفرستند و اخبار دست اول را بگیرند . لااقل آنها باید دست اول خبرها را از خبرگزاریها بگیرند . جنایات ارتش سری فرانسه را بگویند . ارتش سری مثل لشکر یزید است ، چه فرق می‌کند ؟ ! جنایات لشکر یزید را که می‌گویند جنایات اینها را هم باید بگویند . اینها در شقاوت از آنها کمتر نیستند . اینها هم بر هیچ چیزی ابقا نکردند ، به زن و بچه ابقا نکردند ، کتاب و کتابخانه آتش زدند ، آبادیها را ویران کردند ، کشتها را از بین بردند ، نسل را از بین بردند ، همان طوری که قرآن دربارهٔ بعضی‌ها فرمود : و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلک الحرث و النسل [۹۸] . داستان امام حسین که ما باید آن را زنده نگه داریم ، در حقیقت هوشیار باش و بیدار باشی است که آه ! دیدی چه بر سر اسلام آمد ! ما باید در اثر تجدید یادبود این قضیه همیشه هوشیار باشیم که مبادا دیگر از این مصیبتها بر اسلام وارد شود . و ما برعکس چنین استفاده‌ای نکرده‌ایم .
مصیبتهای بزرگتر از الجزائر بر اسلام وارد شده و احدی از ما " آخ " نگفته است .

فاجعه اندلس

چند وقت پیش با یکی از علماء بزرگ که از مراجع تقلید هستند راجع به فاجعه اندلس صحبت می‌کردم ، به ایشان گفتم پانصد سال پیش چنین فاجعه بزرگی بر اسلام و مسلمین وارد شد ( در حدود سنه نهصد . در سال هشتصد و نود و هشت خاتمه پیدا کرد ) ، یکی از مراکز تمدن اسلامی از آنها گرفته شد ، این همه آدم کشته و سوزانیده شد ، مسیحیها یکجا سه هزار نفر را سوزاندند و آتش زدند ، از یک عده دویست هزار نفری مسلمان که می‌خواستند مهاجرت کنند و خود مسیحیها به آنها اجازه مهاجرت داده بودند صد هزار نفرشان را در بین راه کشتند . " گوستاو لوبون " که خودش مسیحی است می‌گوید جنایاتی که در اسپانیا مسیحیها به مسلمانها کردند در تاریخ دنیا نظیر ندارد . جنایتی به این عظمت رخ می‌دهد و از آن طرف در تمام کتابهائی که از آن زمان تا امروز ایرانیها نوشته‌اند ، چه عربی و چه فارسی ، در هر قسمتی که کتاب نوشته‌اند ، یک نفر اسم نبرده که چنین حادثه‌ای بر عالم اسلام وارد شد ، تا چه رسد به اینکه همدردی شده باشد و اظهار تأسفی شده باشد . یک نفر نبود که مردم را در جریان این خبر بگذارد . ظاهرا اولین کتابی که در تاریخ اندلس در ایران نوشته شده همین کتاب " تاریخ اندلس " است که اخیرا آقای آیتی تألیف کرده‌اند و دانشگاه چاپ کرده است .

برادران مسلمان در نقاط مختلف جهان

باید در منابر ، اینگونه قضایا به اطلاع مردم رسانده شود . آیا الان شما می‌دانید که بر سر برادران مسلمان شما در شهرهائی که سابقا جزء ایران بود و امروز جزء کشورهای کمونیستی است چه می‌گذرد ؟
آیا می‌دانید در ترکستان شرقی بر مسلمانان چه می‌گذرد ؟ آیا می‌دانید وضع مسلمین در کشمیر چگونه است ؟ آیا از آوارگان فلسطین اطلاعی دارید ؟ آیا می‌دانید که اسرائیل امروز چه خطر بزرگی برای عالم اسلام است ؟
ما امروز دو خطر بزرگ داریم ، دو خطر بزرگ متوجه عالم اسلام است . قضیه الجزائر با همه اهمیتی که دارد جنبه محلی دارد ، اما این دو خطر که عرض می‌کنم عمومی است و از لحاظ سیاست خارجی عالم اسلام فوق العاده اهمیت دارد .
آن دو خطر یکی کمونیزم است و دیگر صهیونیزم یعنی خطر جهود ، یکی کفر صریح است و دیگری نفاق . این دو در تمام کشورهای اسلامی بساط جاسوسی خود را پهن کرده‌اند . خدا می‌داند که در سال چند میلیون دلار برای این کار صرف می‌شود .
این دو تا شاهرگ اسلام را می‌زنند ، مثل دو تیغه قیچی به کار افتاده‌اند که ریشه اسلام را ببرند . مسلمانان باید کاملا هوشیار باشند و به این دو خطر توجه داشته باشند . شما می‌شنوید در کشورهای عربی روابط فلان دولت با فلان دولت چه شد ، سوریه با مصر چطور ، اردن با سوریه چطور ، عربستان سعودی چطور ، بدانید که در همه این قضایا انگشت اسرائیل در کار است . این خطر را باید به مردم گفت . باید مردم را هوشیار و آگاه کرد .
کی باید بگوید ؟ آیا دولت باید بگوید ؟ دولت که وظیفه خود نمی‌داند . آیا احزاب سیاسی بگویند ؟ آنها که چنین چیزها در مرامنامه‌ها و اساسنامه‌هاشان نیست . اینها را باید خطبا بگویند ، آنهائی باید بگویند که سخنگوی اسلام به شمار می‌روند .

خطیب ، سخنگوی اسلام

هر دولتی و مقامی سخنگوئی دارد . می‌گویند امروز سخنگوی دولت چنین و چنان گفت ، یا سخنگوی کاخ سفید این طور گفت . دین اسلام هم باید سخنگو داشته باشد . سخنگوی دین ، خطبا و اهل منبرند .
امام رضا فرمود : و یخبرهم بما ورد علیهم من الافاق من الاحوال التی فیها المضره والمنفعة . آنچه در نقاط دور دست ، آنچه در زیر پرده می‌گذرد به مردم بگویند . کلام امام رضا جدی است . ما باید بدانیم ماتریالیسم چه فعالیتها دارد ، صهیونیزم چه فعالیتها دارد . اطلاع و آگاهی از اینها و گفتن و بازگو کردن اینها واجب است . کرسی حسین بن علی علیه السلام اگر اینطور باشد می‌تواند حافظ اسلام باشد . فلسفه عزاداری حسین بن علی اینها است و الا چه فایده‌ای به حال حسین بن علی که برایش گریه بکنیم ؟ او چه احتیاجی دارد به گریه ما و شما . حسین بن علی می‌خواهد نام او ، مکتب او زنده باشد ، در مکتب او با هر باطلی بجنگیم ، با کمونیزم بجنگیم ، با ظلم ، با بیعدالتی ، با فساد ، با فحشاء ، با قمار ، با مسکرات مبارزه کنیم . اشهد انک قد اقمت الصلاه ، و آتیت الزکاه ، و امرت بالمعروف ، و نهیت عن المنکر ، و جاهدت فی الله حق جهاده باز هم مگر ذکر تو و نام تو و یاد تو ما را به حرکت درآورد .
یا لیتنا کنا معکم ، فنفوز معکم . آرزوی شرکت در حادثه‌ای که از آن هزار و سیصد و بیست سال گذشته ، معنی ندارد ، اینها برای اینست که ما همیشه به خودمان تلقین کنیم و حسین بن علی را به صورت یک مکتب زنده حفظ کنیم اگر شخص حسین بن علی مرد ، مکتب او زنده است ، در مکتب حسین و در زیر لوای حسین مبارزه کنیم ، در سایه حسین در راه حق قدم برداریم .

مشکل اساسی در سازمان روحانیت

این مقاله در سال ۱۳۴۱ در کتاب " بحثی دربارهٔ مرجعیت و روحانیت " چاپ و منتشر شد .
بسم الله الرحمن الرحیم

علاقه و مسؤولیت

کسانی که آرزوی اعتلاء آئین مبین اسلام را در سر دارند و دربارهٔ علل ترقی و انحطاط مسلمین در گذشته دور و نزدیک می‌اندیشند ، نمی‌توانند و دربارهٔ دستگاه رهبری آن یعنی سازمان مقدس روحانیت نیندیشند و آرزوی ترقی و اعتلاء آن را در سر نداشته باشند و از مشکلات و نابسامانیهای آن رنج نبرند .
زیرا قدر مسلم اینست که هرگونه صلاح و اصلاحی در کار مسلمین رخ دهد یا باید مستقیما به وسیله این سازمان که سمت رسمی رهبری دینی مسلمین را دارد صورت بگیرد ، یا لااقل این سازمان با آن هماهنگی داشته باشد . اگر به فرض ، حرکتی اصلاحی و دینی ، از ناحیه فرد یا افرادی آغاز گردد و سازمان روحانیت آمادگی و هماهنگی نداشته باشد ، گمان نمی‌رود موفقیت زیادی نصیب گردد . از خصوصیات دین مقدس اسلام اینست که مسؤولیت مشترک به وجود آورده است . همه مسؤول حفظ و رعایت و راهنمائی و هدایت یکدیگرند . هر کس که خود را در برابر اسلام مسؤول می‌شمارد خود به خود نسبت به سازمان رهبری آن احساس مسؤولیت می‌کند .
برخی از اندیشمندان اجتماعی ما ، به واسطه عدم علاقه و اعتقاد ، ممکن است هیچگاه دربارهٔ سازمان روحانیت و مشکلات آن و راه حل آنها نیندیشند ، همان طوری که همه علاقه مندان کوتاه فکر و بی خبر نیز هیچگاه اینگونه اندیشه‌ها در مغز ساده شان راه نمی‌یابد .
اما علاقه مندان روشن اندیش اسلام ، یکی از مهمترین موضوعات که فکر آنها را به خود مشغول می‌دارد ، همین موضوع است . این بنده که همه افتخارش اینست که در سلک این طبقه منسلک است و خوشه چینی از این خرمن به شمار می‌رود و در خانواده‌ای روحانی رشد و نمو یافته و در حوزه‌های علوم دینی عمر خویش را به سر برده ، تا آنجا که به یاد دارد از وقتی که می‌توانسته اندکی در مسائل اجتماعی بیندیشد در اطراف این موضوع فکر می‌کرده است .

ریشه اصلی

در حدود سیزده سال پیش شبی در قم ، در یک محفل دوستانه مرکب از گروهی از اساتید و فضلا ، که اینجانب نیز افتخار حضور در آن جلسه را داشت ، سخن از مشکلات و نواقص سازمان روحانیت به میان آمد . سخن در این بود که چرا در گذشته حوزه‌های علمی و روحانی ما از لحاظ رشته‌های مختلف علوم از تفسیر و تاریخ و حدیث و فقه و اصول و فلسفه و کلام و ادبیات و حتی طب و ریاضی ، جامع و متنوع بود و در دوره‌های اخیر تدریجا به محدودیت گرائیده است و به اصطلاح در گذشته به صورت جامع و دانشگاه بود و اخیرا به صورت کلیه و دانشکده فقه درآمده و سایر رشته‌ها از رسمیت افتاده است ؟ چرا افراد بیکار و مزاحم و علف هرزه در محیط مقدس روحانیت زیاد است به طوری که یک زعیم روحانی مجبور است برای آب دادن یک گل ، خارها و علف هرزهائی را هم آب بدهد ؟ چرا اساسا در میان ما سکوت و سکون و تماوت و مرده وشی ، بر حریت و تحرک و زنده صفتی ترجیح دارد و هر کس بخواهد مقام و موقع خود را حفظ کند ناچار زبان در کام می‌کشد و پای در دامن می‌پیچد ؟ چرا برنامه‌های تحصیلی ما مطابق احتیاجات تنظیم نمی‌شود ؟ چرا تصنیف و تألیف و نشریه و مجله به قدر کافی نداریم ؟
چرا بازار القاب و عناوین و ژست و قیافه و آراستن هیکل در میان ما اینقدر رایج است و روز به روز مع الاسف زیادتر و رایجتر می‌گردد ؟ چه رمزی در کار است که زعماء صالح و روشنفکر ما همینکه در رأس کارها قرار می‌گیرند قدرت اصلاح از آنها سلب می‌گردد و مثل اینست که اندیشه‌های قبلی خود را فراموش می‌کنند و . . . پس از پاره‌ای گفتگوها سخن از علت اساسی مشکلات به میان آمد . قرار شد که هر کس نظر خود را دربارهٔ علت اساسی این مشکلات اظهار کند .
هر کدام چیزی گفتند ، این بنده نیز نظر خود را گفت ، ولی یکی از دوستان نظری ابراز داشت که من نظر او را بر نظر خودم و سایر نظرها ترجیح دادم و اکنون نیز بر همان عقیده‌ام . او گفت علت اصلی و اساسی نواقص و مشکلات روحانیت ، نظام مالی و طرز ارتزاق روحانیین است . عبارتی که او ادا کرد این بود : " علة العلل همه خرابیها سهم امام است " . البته مقصود او و مقصود من این نبوده و نیست که علة العلل نواقص ما وضع و تشریع ماده‌ای در دین و مذهب به نام سهم امام است .
به عقیده من وضع و تشریع اینچنین ماده‌ای برای چنان منظوری یعنی ابقاء و احیاء دین و اعلاء کلمه اسلام بسیار حکیمانه است . بعدا خواهیم گفت این ماده بهترین ضامن قدرت و استقلال سازمان روحانیت است .
و نیز مقصود این نیست که متصدیان آن در انجام وظیفه خود کوتاهی می‌کنند . مقصود سنت و روشی است که تدریجا در طرز اجراء و استفاده از این ماده معمول شده و به دستگاه روحانیت ما سازمان مخصوصی داده و در نتیجه ، این طرز سازمان ، منشأ مشکلات و نواقص فراوانی شده است .
سازمان و نظام صالح ابتدا چنین به نظر می‌رسد که صلاح و فساد اجتماع بزرگ یا کوچک ، تنها به یک چیز بستگی دارد : صلاح و عدم صلاح افراد آن اجتماع و بالاخص زعماء آنها . یعنی فقط افرادند که همه مسؤولیتها متوجه آنها است .
بسیاری از افراد اینچنین فکر می‌کنند و بر این پایه نظر می‌دهند . این دسته هنگامی که متوجه برخی مفاسد اجتماعی می‌شوند چاره کار را زعیم صالح می‌دانند و به اصطلاح اصالت فردی هستند . اما کسانی که بیشتر و عمیقتر مطالعه کرده‌اند به این نتیجه رسیده‌اند که تأثیر و اهمیت سازمان و تشکیلات و رژیم اجتماعی از تأثیر و اهمیت زعماء بیشتر است ، در درجه اول باید دربارهٔ سازمان صالح اندیشید و در درجه دوم دربارهٔ زعماء صالح . افلاطون نظریه اجتماعی معروفی دارد که به نام " مدینه فاضله افلاطن " معروف است . در میان حکماء اسلامی ، حکیم ابونصر فارابی از افلاطن پیروی کرده و نظریاتی ابراز داشته است .
این دو حکیم اساس نظر خود را صلاحیت افراد قرار داده‌اند و اصالت فردی اندیشیده‌اند . تمام توجه خود را به این نکته معطوف کرده‌اند که زمام امور اجتماع را چه افرادی باید در دست بگیرند ، آن افراد باید دارای چه فضائل علمی و عملی بوده باشند . اما اینکه تشکیلات و نظامات اجتماعی باید چگونه بوده باشد و آن افراد " ایده آل " در چه نظاماتی زمام امور را در دست بگیرند چندان مورد توجه این دو حکیم واقع نشده است .
بر این نظریه ، انتقاداتی شده ، از جمله اینکه تأثیر شگرف و عظیم سازمان در افکار و اعمال و روحیه افراد ( و از آنجمله خود زعما ) مورد توجه واقع نشده است . این نکته مورد توجه قرار نگرفته که اگر نظام ، صالح بود کمتر فرد ناصالح قدرت تخطی دارد و اگر ناصالح بود فرد صالح کمتر قدرت عمل و اجراء منویات خود را پیدا می‌کند و احیانا منویات و افکار خود را می‌بازد و همرنگ سازمان می‌شود . یکی از دانشمندان در مقام انتقاد نظر افلاطن می‌گوید : " افلاطن با بیان مسئله شوم " چه کسی باید بر جامعه حکومت کند ؟ " یک اشتباه و خطر پر دوامی در فلسفه سیاسی ایجاد کرده است . مسئله عاقلانه تر و خلاق تر اینست که : چگونه می‌توانیم سازمانهای اجتماعی را چنان ترتیب دهیم که زعماء بد و ناصالح نتوانند اسباب ضرر و زیان وی شوند ؟ " . اهمیت زعماء صالح فقط از نظر طرز تفکری است که در مورد اصلاح و بهبود و تغییر سازمانهای اجتماعی دارند ، و اما زعماء صالحی که طرز تفکرشان در اساس و تشکیلات با ناصالحها یکی است و تفاوتشان از لحاظ اخلاقی و شخصی است و بنا است همگی در یک قالب کار کنند ، اثر وجودیشان با ناصالح‌ها آنقدر زیاد نیست و منشأ تحولات اجتماعی قابل توجه نخواهند گشت . اگر بخواهیم نظر افلاطن و فارابی را توجیه کنیم باید بگوئیم آنها به آن افراد صالح اهمیت داده‌اند که حاکم بر سازمانهای اجتماعی می‌باشند نه محکوم آنها . تشکیلات و نظامات اجتماعی نسبت به افراد اجتماع به منزله خیابانها و کوچه‌ها و خانه‌های یک شهر است نسبت به مردم و وسائل نقلیه‌ای که در آن شهر حرکت می‌کنند .
هر شهری به هر نحو که خیابان کشی و کوچه سازی شده باشد مردم شهر مجبورند از پیچ و خم همان خیابانها و لابلای همان کوچه پس کوچه‌ها و از همان چهار راه‌ها حرکت کنند . حداکثر آزادی عمل مردم آن شهر اینست که در میان همان خیابانها و همان کوچه‌ها هر کدام که نزدیکتر یا خلوت تر یا پاکیزه تر و با صفاتر است انتخاب کنند . اگر فرض کنیم که آن شهر بدون نقشه و حساب تدریجا توسعه پیدا کرده باشد نه روی اصول شهرسازی ، در چنین شهری افراد چاره‌ای ندارند از اینکه زندگی و رفت و آمد خود را با وضع موجود تطبیق دهند . رفت و آمد و رانندگی و اداره امور چنین شهری دشوار خواهد بود . با وجود چنین ترتیبی در ساختمان آن شهر ، از افراد ، کاری ساخته نیست . تنها کاری که ساخته هست اینست که تغییراتی در وضع خیابانها و کوچه‌ها و منزلهای آن شهر بدهند و خود را راحت کنند . اگر فرض کنیم زعماء صالحی در رأس سازمانهائی قرار بگیرند که دارای نواقصی می‌باشند ، حدود تفاوت کار آنها با دیگران همان اندازه است که یک نفر بخواهد از میان خیابانهای پر پیچ و خم و نامنظم و کوچه و پس کوچه‌های بی ترتیب ، بهترین و نزدیکترین راه‌ها را انتخاب کند .

مزایای حوزه‌های علوم دینی ما

محیط حوزه‌های علوم دینیه ما امتیازات و مشخصات مخصوص به خود دارد که در سایر محیطها نظیر آن را نمی‌توان یافت . محیط حوزه‌های علوم دینی ، محیط صفا و صمیمیت و اخلاص و معنویت است ، یعنی آن روح عمومی که بر این حوزه‌های حکومت می‌کند همین روح است ، افراد فاقد این خصوصیات افراد استثنائی و مخالف روح این حوزه‌ها شمرده می‌شوند . امتیازی که طلاب برای یکدیگر می‌شناسند ، جز امتیاز علمی و تقوائی نیست . تقدم و احترام واقعی یک طلبه نسبت به دیگران جز بر مبنای تحصیلات و قدس و تقوا نمی‌تواند باشد .
در میان طلاب ، فقیر و غنی ، دهاتی و شهری ، بچه عمله و تاجر زاده و آقازاده هست ، در قدیم از طبقات اشراف و شاهزادگان هم بودند ، اما همه چیز ارزش خود را از دست می‌دهد و تنها امتیازات تحصیلی و معنوی است که احترام طلاب را نسبت به یک فرد بخصوص جلب می‌کند و ارزش او را در نظر آنها بالا می‌برد . محیط حوزه‌های علوم دینی محیط زهد و قناعت است ، از اسراف و عیاشی و مجالس شب نشینی که در سایر طبقات است و احیانا دانشجویان غیر رشته علوم دینی در آن مجالس شرکت می‌کنند ، خبری نیست ، و حتی اندیشه اینگونه امور نیز در دماغ یک محصل دینی پیدا نمی‌شود ، و اگر کسی کوچکترین تمایلی به این امور نشان بدهد سقوطش قطعی است . رویهمرفته ، طلاب ، مردمی قانع و کم خرجند و تحمیلی بر بودجه مردم به شمار نمی‌روند .
روابط استاد و شاگرد در میان طلاب ، صمیمی و احترام آمیز است . شاگردان ، احترام استادان خود را در حضور و غیاب با کمال ادب رعایت می‌کنند و حتی بعد از فوت آنها همواره آنها را به نیکی و دعای خیر یاد می‌کنند .
این اندازه حفظ حرمت استاد ، مخصوص محصلین علوم دینی و مولود تعلیماتی است که از اولیاء دین دربارهٔ قداست علم و احترام معلم رسیده است . در سایر محیطهای تحصیلی - چنانکه می‌دانیم - این امور کمتر وجود دارد عادت طلاب بر اینست که روی درسی که از استاد می‌گیرند بعد خودشان فکر کنند . لذا درس خود را از روی کتاب مطالعه می‌کنند . به علاوه بعد با یکی از همدرسهای خود آن درسها را مباحثه می‌کنند .
در درسهای عالی آنچه را از استاد در مجلس درس فرا می‌گیرند به ذهن می‌سپارند و شب می‌نویسند . بناء طلاب بر حفظ کردن و طوطی واری یاد گرفتن نیست چنانکه عادت معمول محصلین جدید است ، بر تعمق و تفکر و تجزیه و تحلیل است . و چون حق تدریس ، انحصاری نیست و انتخاب استاد با خود شاگردان است ، برای هرکسی که استعدادی داشته باشد میسر است که کتابهای پائین تر را تدریس کند . از اینرو یک نفر دانشجوی دینی در عین حال که دانشجو است و درس می‌خواند ، ممکن است تدریس هم بکند . امتیاز متد تحصیلی طلاب نسبت به سایر متدها همین است که طلاب ، درسی را که از استاد فرا می‌گیرند ، دقیقا مطالعه می‌کنند و سپس مباحثه می‌کنند و می‌نویسند و در همان حال دروس دیگر را تدریس می‌کنند .
این جهات سبب می‌شود که طلاب در حدود تحصیلات خود عمیق می‌گردند . هدف طلاب تحصیل دانشنامه نیست . نمرات استاد معرف مقام شاگرد نیست . مجالس مباحثه ، و اشکال و ایراد شاگرد در حوزه تدریس استاد و حوزه تدریس خود او ، و توجه قهری استادان و طلاب پائین تر ، بهترین معرف یک دانشجوی علوم دینی است . طلاب علوم دینیه مقامات تدریسی و استادی را خیلی به طور طبیعی طی می‌کنند .
تعیین استاد انتخابی است نه انتصابی ، یعنی فقط خود طلاب هستند که در ضمن آزمایشها و اختیارها استاد بهتر را انتخاب می‌کنند . لهذا یک نوع آزادی و دموکراسی در حوزه‌های علوم دینی وجود دارد که در جاهای دیگر نیست .
از این نظر در میان آنها قانون انتخاب اصلح حکمفرما است . در مؤسسات فرهنگی جدید تعیین استاد برای کلاسها ، از طریق انتصاب از طرف مقامات بالا است ، و به همین دلیل بسیار اتفاق می‌افتد که استاد مربوط ، متناسب با کلاس تدریس خود نیست ، لایق درسی بالاتر یا پائین تر است ، شاگردهای آنها ممکن است نه راضی باشند و نه احترام قائل باشند ، فقط به خاطر ترس از نمره ندادن و مردود شدن - در عین عدم رضایت - از آن استاد تمکین و اطاعت کنند . اینگونه بی نظمیها و بی حسابیها در تحصیلات کلاسیک به طور فراوان وجود دارد اما در تحصیلات علوم دینی ما اثری از اینگونه بی نظمیها و بی حسابیها وجود ندارد .
روی این اصل جلو افتادن افراد در حوزه‌های علوم دینیه ، طبق ناموس طبیعی انتخاب اصلح صورت می‌گیرد ، همانطور که علی علیه السلام در وصف علماء الهی می‌فرماید : فکانوا کتفاضل البذر ینتقی فیؤخذ منه و یلقی ، قد میزه التخلیص ، و هذبه التمحیص [۹۹] . یعنی مانند بذر انتخاب شده و تصفیه شده می‌باشند که بهترین و خالص‌ترین آنها برای کاشتن انتخاب می‌شوند . طلاب ، پله پله روی همین ناموس بالا می‌روند تا پله ما قبل آخرین پله که مرجعیت است . تا قبل از پله آخر فقط ذوق و عقیده طلاب است که اساتید را بالا می‌برد ولی همینکه پله آخر رسید پای وجوهات و سهم امام و تقسیم و شهریه به میان می‌آید ، فقط در همین جا است که گاهی حسابها بهم می‌ریزد و دیگر قانون انتخاب اصلح حکمفرما نیست . اینها مزایائی است که در زندگی و طرز تحصیل طلاب علوم دینیه هست . ضمنا نواقصی هم هست که باید گفته شود .

نواقص

طلاب علوم دینیه کنکور ورودی ندارند و لذا ممکن است کسی که صلاحیت ورود در این مؤسسه مقدس را ندارد وارد شود ، و چون امتحانی در کار نیست طلاب در بالا رفتن از کتاب پائین تر به کتاب بالاتر آزادند و بدیهی است که بسیار اتفاق می‌افتد که افرادی پیش از آنکه مراتب پائین تر را طی کنند گام به بالا می‌گذارند و تحصیلاتشان متوقف و خودشان دلسرد می‌گردند . طلاب استعداد یابی نمی‌شوند و در نتیجه ممکن است کسی که استعداد فقاهت یا فلسفه یا کلام یا ادبیات یا تاریخ یا تفسیر و غیره دارد ، در غیر رشته‌ای که استعداد دارد بیفتد و استفاده کامل از وجودش نشود .
رشته‌های تحصیلی علوم دینیه اخیرا بسیار به محدودیت گرائیده و همه رشته‌ها در فقاهت هضم شده و خود رشته فقه هم در مجرائی افتاده که از صد سال پیش به این طرف از تکامل باز ایستاده است . یکی از نواقص دستگاه روحانیت آزادی بی حد و حصر لباس روحانیت است .
تدریجا روحانیین از لحاظ لباس با دیگران متفاوت شده‌اند و لباس مخصوص پیدا کرده‌اند همچنانکه سپاهیان و نظامیان و برخی اصناف دیگر نیز لباس مخصوص دارند . در تشکیلات روحانی - برخلاف سایر تشکیلات - هر کسی بدون مانع و رادع می‌تواند از لباس مخصوص آن استفاده کند . بسیار دیده می‌شود که افرادی که نه علم دارند و نه ایمان ، به منظور استفاده از مزایای این لباس به این صورت در می‌آیند و موجب آبروریزی می‌گردند . در حوزه‌های علوم دینی ادبیات عرب خوانده می‌شود ، اما با متد غلطی . نتیجه طلاب علوم دینی پس از سالها تحصیل ادبیات عرب با آنکه قواعد زبان عرب را یاد می‌گیرند خود زبان عرب را یاد نمی‌گیرند ، نه می‌توانند با آن تکلم کنند و نه می‌توانند از عربی فصیح استفاده کنند یا به عربی فصیح بنویسند . افراط در مباحثه و شیوع علم اصول در عین اینکه یک نوع قدرت و هوشیاری در اندیشه طلاب ایجاد می‌کند یک نقص دارد ، و آن اینست که طرز تفکر طلاب را از واقع بینی در مسائل اجتماعی دور می‌کند ، و به واسطه اینکه حتی منطق تعقلی ارسطوئی نیز به قدر کافی تحصیل و تدریس نمی‌شود ، روش فکری طلاب بیشتر جنبه جدلی و بحثی دارد . و این بزرگترین عاملی است که سبب می‌شود طلاب در مسائل اجتماعی واقع بینی نداشته باشند . مهمترین نقصی که در دستگاه رهبری دینی ما فعلا به وجود آمده مربوط به بودجه و معاش و نظام مالی و طرز ارتزاق روحانیین است .

مسئله بودجه

در اینکه معاش روحانیین بهتر است از چه راه تأمین شود چند نحو می‌توان نظر داد : الف - عقیده بعضی اینست که روحانیت بودجه مخصوص نمی‌خواهد ، افراد روحانی باید مانند سایر طبقات مردم کار و شغل و منبع درآمدی از برای خود داشته باشند ، از دسترنج شخصی خود زندگی کنند ، قسمتی از وقت خود را صرف تهیه امر معاش و قسمت دیگر را صرف شؤون روحانی از تحصیل و تحقیق و تألیف و تدریس و افتاء و ارشاد و تبلیغ بنمایند .
این عده معتقدند که روحانیت و شؤون روحانیت در اسلام یک شغل و حرفه مخصوص نیست که بشود برای او بودجه مخصوصی در نظر گرفت ، هر کس که قادر است ضمن تأمین امر معاش خود عهده دار شؤون روحانی بشود حق دارد وارد بشود و اگر کسی می‌خواهد این شؤون را به عهده بگیرد و آنگاه کل بر اجتماع گردد بهتر اینست که از اول وارد چنین مجاهده‌ای نشود . استدلال این عده اینست که در صدر اسلام یعنی زمان رسول اکرم ( ص ) و زمان ائمه اطهار ( ع ) اشخاصی بودند که همین وظائف را به عهده داشتند ، حلال و حرام تعلیم می‌کردند ، نصیحت و موعظه می‌کردند ، در حوزه‌های درس شرکت می‌کردند و خودشان حوزه درس داشتند ، در عین حال هر کدام از آنها شغل و حرفه‌ای برای زندگی داشتند . بسیاری از آنها با عنوان شغل و حرفه خود از قبیل تمار ، عطار ، بزاز ، خزاز ، طحان ، سمان ، حذاء ، و شاء و غیره در کتب حدیث و فقه و تاریخ شناخته می‌شوند .
هیچ دیده نشده که رسول خدا یا ائمه اطهار یک یا چند نفر را دستور داده باشند از همه کارها دست بکشند و منحصرا به مشاغلی که امروز مشاغل روحانی نامیده می‌شود از قبیل افتاء و تدریس و امامت جماعت و وعظ و تبلیغ و غیره بپردازند . اینست نظر عده‌ای . حقیقت اینست که اگر افرادی زندگی خود را از راه دیگر تأمین و با این حال متصدی شؤون روحانی بشوند بسیار خوب است ، همیشه افراد کمی از این قبیل بوده و هستند ، اما نمی‌توان گفت همه افراد باید اینچنین باشند و در غیر این صورت وارد نشوند ، زیرا با تغییراتی که در وضع زندگی مردم نسبت به صدر اسلام پیدا شده و با توسعه روزافزون علوم و احتیاجات ، ضرورت دارد گروهی همه عمر ممحض باشند برای تحصیل و اداره شؤون دینی مردم ، و ناچار بودجه مخصوصی لازم است که با طرز صحیحی در این راه مصرف شود . در صدر اسلام احتیاج اینقدر نبوده ، عقده‌ها و شبهه‌ها و همچنین معاندین و دشمنان اسلام اینقدر نبوده‌اند .
ضرورت دارد همیشه گروهی ممحض برای دفاع از اسلام و جوابگوئی به احتیاجات دینی مردم بوده باشند . آری ، انصاف اینست که برخی شؤون روحانی که فعلا معمول است از قبیل امامت جماعت ، نه یک شأن مخصوص روحانی است و نه کسی حق دارد آن را بهانه قرار داده و دست از هر کار و شغل و خدمتی بکشد و در انتظار موقع نماز بماند و مسجدی برود و برگردد و زینت مجالس ختم باشد و اینها را شغل شاغل خود قرار دهد و عمری کل بر اجتماع بوده باشد . به هر حال این جمود فکری است که صرفا به حکم اینکه یک چیزی در صدر اسلام نبوده اکنون هم که احتیاج و ضرورت ایجاب می‌کند نباشد .
ب - فرض دیگر اینست که روحانیت بودجه مخصوص خود را از اوقاف و صدقات جاریه استفاده کند . شاید همه دستگاه‌های روحانی جهان - غیر از شیعه - بودجه شان منحصرا از راه موقوفات و صدقات جاریه باشد . در اکثر شهرستانهای ایران مدارس علوم دینی ساخته شده و املاک زیاد با عایدات سرشار وقف آن مدارس شده . در گذشته موقوفات آن مدارس در تهران و اصفهان و مشهد و تبریز و شیراز و سایر شهرستانها کمک بزرگی به تحصیل علوم دینیه بوده است .
اما متأسفانه فعلا به عللی که نمی‌توان شرح داد بسیاری از این موقوفات به صورت ملک شخصی درآمده و بعضی دیگر که به نام وقف باقی است در اختیار روحانی نمایانی است که به نفع دستگاه‌هائی علیه مصالح عالیه اسلام و مسلمین فعالیت می‌کنند ، و بعضی هم در اختیار اوقاف است و به شکل دیگری تضییع می‌گردد .
فقط موارد کمی باقی مانده که به مصرف حقیقی و شرعی می‌رسد . موقوفاتی که ممکن است یا لازم است در اختیار سازمان روحانیت قرار بگیرد منحصر به موقوفات مدارس نیست ، قلمها و رقمهای درشت تری هست که شرعا جایز یا لازم است در اختیار سازمان روحانیت قرار بگیرد .
تاکنون بارها این مسئله بین مقامات عالی روحانی و مقامات دولتی مطرح شده که این بودجه در اختیار سازمان روحانیت قرار بگیرد ، ولی به عللی که بر ما مجهول است به نتیجه نرسیده است . اگر وضع اوقاف سر و صورتی پیدا کند و سازمان معقول و منظمی پیدا نماید نه تنها بودجه عادی روحانیت را تأمین خواهد کرد بلکه به طور کلی کمک بزرگی به دین و فرهنگ و تربیت و اخلاق عمومی خواهد بود ، و اما اگر به شکلی باشد که هست مایه بزرگی است برای فاسد پروری و تقویت افرادی که عملا همیشه مانع هر اصلاح و سد راه پیشرفت جامعه اسلامی می‌باشند . ج - فرض و صورت دیگر ، استفاده از سهم امام علیه السلام است . از ادیان دیگر اطلاعی ندارم که آیا در متن آن ادیان ، قانونی مالی وضع شده که با زندگی روحانیین و اداره سازمان رهبری دینی آنها قابل انطباق باشد یا نه ؟ اما در اسلام طبق نظر شیعه از آیه مبارکه خمس چنین قانونی استفاده می‌شود .
خمس تعلق می‌گیرد به غنائم جنگی و معادن و عوائد خالص سالانه و بعضی چیزهای دیگر که یک پنجم آنها را هر کسی باید بعد از وضع هزینه شخصی در اختیار دستگاه امامت و رهبری دینی قرار دهد . نیمی از خمس ، سهم امام نامیده می‌شود که به حسب نظر فقهاء شیعه مصرفش حفظ و ابقاء دین است . در حال حاضر یگانه بودجه‌ای که عملا سازمان روحانیت ما را می‌چرخاند و نظام روحانی ما روی آن بنا شده و روحانیت ما طرز و سبک سازمانی خود را از آن دریافته و تأثیر زیادی در همه شؤون دینی ما دارد " سهم امام " است .
روحانیین و مجتهدین برای وصول این بودجه که نوعی مالیات است هیچگونه الزام و اجباری به وجود نمی‌آورند ، این خود مردم مؤمن مسلمانند که با کمال رضایت و طیب خاطر ، به روحانیینی که مورد اعتماد و اطمینانشان هست مراجعه می‌کنند و این مالیات شرعی را می‌پردازند .
روحانیین ، سازمان ممیزی برای این مالیات ندارند ، خود مردم به حکم وجدان و ایمان ، وجوهی که به مالشان تعلق می‌گیرد ، چه کم و چه زیاد ، از رقمهای کوچک گرفته تا رقمهای صد هزار تومانی و چند صد هزار تومانی می‌پردازند . امتیاز روحی سهم امام بر بودجه اوقاف ، ضمیمه شدن عواطف و تواضع و اظهار ارادت پرداخت کنندگان است . توجه سهم امام از طرف عامه مردم به کسی ، تابع تشخیص و حسن ظن آنهاست . و اما اینکه طرف واقعا صلاحیت دارد یا ندارد تابع اینست که عامه مردم تا چه اندازه در تشخیص خود اشتباه نکرده باشند و عواملی غیر از صلاحیت واقعی طرف دخالت نکرده باشند . به هر حال برنده نهائی ، سهم امام است . یک سلسله علل و معلولی منظم بین معرفی شدن کسی و سپس حسن ظن مردم و بعد رسیدن سهم امام و آنگاه در دست گرفتن زعامت و ریاست برقرار است .

تمرکز و قدرت

تا صد سال پیش که تمدن جدید به ایران نیامده بود و وسائل ارتباط بین شهرها کمتر بود مردم هر شهری معمولا وجوهات خود را به علماء همان شهر می‌پرداختند و غالب آن وجوه در همانجا مصرف می‌شد .
ولی در یک قرن اخیر در اثر پیدایش وسائل جدید ارتباطات و نزدیک شدن منطقه‌ها به یکدیگر ، عادت بر این شد که وجوهات به همان کسی داده شود که مرجع تقلید است . مراجع تقلید ، از این پس علاوه بر اینکه مرکز توجه عواطف بود و امرشان مطاع بود ، در نتیجه رسیدن سهم امام امکانات جدیدی در اداره حوزه‌های علمیه یافتند و حوزه‌ها توسعه یافت . مجموعا در اثر توسعه ارتباطات و ازدیاد رفت و آمدها و ملاقات مردم با مراجع از نزدیک ، و توسعه حوزه‌ها و زیادتر شدن محصلین و فارغ التحصیلان که تدریجا شهرها و دهات را زیر پوشش خود قرار داد ، ریاستها و زعامتها و قدرتهای بزرگ به وجود آمد . شخصیتی که برای اولین بار در قرن اخیر ریاست و زعامت کلی پیدا کرد و وسائل ارتباطی جدید کمک بزرگی شد برای توسعه دامنه ریاست و زعامت وی ، مجتهد بزرگ مرحوم آیة الله حاج میرزا محمد حسن شیرازی اعلی الله مقامه بود . اولین مظهر این قدرت و ریاست ، فتوای معروف ایشان در مورد قرار داد معروف تنباکو بود .
بعد از ایشان نیز برای اخلافشان کم و بیش همچو زعامتها و ریاستها پیش آمده است . طرز وصول سهم امام همانطوری است که گفته شد . کیفیت مصرف رساندن آن هم طبق سنت معمول صد در صد بستگی دارد به نظر شخصی که به دست او رسیده است .
تاکنون معمول نبوده که دفتر و حساب و رسیدگی و بیلانی در کار باشد . خوب به مصرف رسیدن آن بستگی داشته به میزان زهد و تقوا و خداترسی شخص مرجع وجوهات ، و دیگر حسن تشخیص و اشتباه نکردن او ، سوم امکانات و قدرت حسن اجراء وی .

نقطه قوت و نقطه ضعف

سهم امام به طرزی که الان جاری و معمول است محاسنی دارد و معایبی . حسنش از این جهت است که پشتوانه اش فقط ایمان و عقیده مردم است . مجتهدین شیعه بودجه خود را از دولت دریافت نمی‌کنند و عزل و نصبشان به دست مقامات دولتی نیست .
روی همین جهت همواره استقلالشان در برابر دولتها محفوظ است ، قدرتی در برابر قدرت دولتها به شمار می‌روند و احیانا در مواردی ، سخت مزاحم دولتها بوده‌اند .
همین بودجه مستقل و اتکاء به عقیده مردم است که سبب شده در مواقع زیادی با انحراف دولتها معارضه کنند و آنها را از پای درآورند . ولی از طرف دیگر نقطه ضعف روحانیت شیعه نیز همین است .
روحانیین شیعه اجبار و الزامی ندارند که از دولتها اطاعت کنند اما ناگزیرند سلیقه و عقیده عوام را رعایت کنند و حسن ظن آنها را حفظ نمایند . غالب مفاسدی که در روحانیت شیعه هست از همین جا است .

روحانیت شیعه و روحانیت سنی

اگر روحانیت ایران را با روحانیت مصر و زعامت دینی " جامع ازهر " مقایسه کنیم می‌بینیم که هر کدام از این دو از نظر سازمان ، امتیازی بر دیگری دارد . در مصر به علل خاصی ، که مهمترین آنها نداشتن بودجه مستقل و دیگر طرز تفکری است که دربارهٔ اولی الامر دارند ، رئیس جامع ازهر با انتخاب رئیس جمهور تعیین می‌گردد . رئیس جامع از هر در مصر از این نظر مانند دادستان کل کشور است در تشکیلات دولتی ما که با فرمان شخص اول مملکت تعیین می‌شود . اما در روحانیت ایران چنین چیزی نیست ، بلکه اگر تمایل مقامات دولتی نسبت به ریاست و زعامت شخصی محرز گردد موجب شکست و سقوط او خواهد بود . در سه سال پیش در یکی از روزنامه‌ها عکس علامه شیخ محمود شلتوت مفتی اعظم و رئیس جامع ازهر را در اطاق کار خودش دیدم در حالی که بالای سرش عکس جمال عبدالناصر بود . در ایران ممکن نیست حتی در اطاق محقر یک طلبه کسی عکس یکی از مقامات را ببیند . زعیم روحانی مصر هرگز آنقدر قدرت پیدا نخواهد کرد که در قضیه‌ای مانند قضیه تنباکو حکومت وقت را از پا درآورد . چرا ؟ چون متکی به دولت است . ولی از طرف دیگر روحانی مصری چون زندگی و معاش و مقام خود را در دست مردم نمی‌بیند و متکی به عوام نیست خود به خود حریت عقیده دارد ، مجبور نیست به خاطر عوام حقایق را کتمان کند . بعید به نظر می‌رسد یک زعیم روحانی شیعه ، در وضع حاضر ، هر اندازه روشن ضمیر و اصلاح طلب و مخلص باشد بتواند فتوائی مانند فتوای دو سال پیش شیخ شلتوت که یک طلسم هزار ساله را شکست صادر کند و قدمی مانند قدم و بلکه خیلی کوچکتر از قدم او بردارد . در قرون اولیه اسلامی که علماء دینی ایران و مصر از نظر معاش وضع مشابهی داشتند روحانیین ایران از لحاظ روشن بینی و تألیفات متنوع در رشته‌های مختلف و ابتکار در علوم ، از مصریها عقب نبودند ، بلکه به اعتراف خود مصریها ایرانیان در همه علوم اسلامی جلو بودند . اما امروز کار به عکس است ، روشنفکران مسلمان ایران چشمشان به دانشمندان مصر است که در مسائل اجتماعی اسلامی مورد نیاز روز ، تألیف جدیدی بیرون دهند ، از روحانیین خودشان مأیوسند ، زیرا در وضع و شرایط حاضر ، از اینها جز رساله علمیه که به کار عوام می‌خورد و یا تألیفات سطحی که از حدود فکر عوام تجاوز نمی‌کند نمی‌توان انتظار داشت .
تنها درسی چهل سال اخیر است که گروهی زبده و مخلص ، خود را از بودجه عمومی روحانیت بریده‌اند و در زمینه نیازهای روز جامعه اسلامی به تحقیق و تألیف پرداخته‌اند . صاحبنظران اعتراف دارند که آثار و تألیفاتی که در ظرف این چند سال از طرف فارغ التحصیل‌های حوزه‌های شیعه نشر یافته از آثار دانشمندان مصری بسی عمیقتر و محققانه تر است .

قدرت و حریت

اگر اتکاء روحانی به مردم باشد ، قدرت به دست می‌آورد اما حریت را از دست می‌دهد ، و اگر متکی به دولتها باشد قدرت را از کف می‌دهد اما حریتش محفوظ است ، زیرا معمولا توده مردم معتقد و با ایمانند اما جاهل و منحط و بی خبر ، و در نتیجه با اصلاحات مخالفند ، و اما دولتها معمولا روشنفکرند ولی ظالم و متجاوز . روحانیت متکی به مردم ، قادر است با مظالم و تجاوزات دولتها مبارزه کند اما در نبرد با عقاید و افکار جاهلانه مردم ، ضعیف و ناتوان است ، ولی روحانیت متکی به دولتها در نبرد با عادات و افکار جاهلانه نیرومند است و در نبرد با تجاوزات و مظالم دولتها ضعیف . به نظر ما صرف اتکاء بودجه روحانیت ایران به عقیده مردم سبب ضعف آن نشده است ، بلکه سازمان نداشتن این بودجه سبب این نقص بزرگ شده است ، و می‌توان با سازمان دادن این بودجه این نقص بزرگ را رفع کرد تا روحانیت شیعه ، هم قدرت داشته باشد و هم حریت . هدف اصلی این مقاله همین است و روحانیت ایده آل ما چنین روحانیتی است . بعدا تحت عنوان " راه اصلاح " توضیح بیشتری خواهیم داد .

عوام زدگی

جامعه در بسیاری از حالات مانند فرد است . از آنجمله آفت زدگی است . البته آفت اجتماع متناسب و مخصوص به خود اجتماع است . هر جامعه‌ای نیز یک نوع آفت مخصوص به خود دارد . آفتی که جامعه روحانیت ما را فلج کرده و از پا درآورده است " عوام زدگی " است .
عوام زدگی از سیل زدگی ، زلزله زدگی ، مار و عقرب زدگی بالاتر است . این آفت عظیم معلول نظام مالی ما است . روحانیت ما در اثر آفت عوام زدگی نمی‌تواند چنانکه باید ، پیشرو باشد و از جلو قافله حرکت کند و به معنی صحیح کلمه ، هادی قافله باشد ، مجبور است در عقب قافله حرکت کند .
خاصیت عوام اینست که همیشه با گذشته و آنچه به آن خو گرفته پیمان بسته است ، حق و باطل را تمیز نمی‌دهد . عوام هر تازه‌ای را بدعت یا هوا و هوس می‌خواند ، ناموس خلقت و مقتضای فطرت و طبیعت را نمی‌شناسد ، از این رو با هر نوی مخالفت می‌کند و همیشه طرفدار حفظ وضع موجود است . ما هم اکنون می‌بینیم که عوام الناس به مسائلی جدی از نوع توزیع عادلانه ثروت ، عدالت اجتماعی ، تعلیمات عمومی ، حاکمیت ملی و امثال این مسائل که پیوند ناگسستنی با اسلام دارند و اسلام است که عنوان کننده این حقایق و مدافع آنها است ، به آن چشم نگاه می‌کنند که به یک هوس کودکانه . روحانیت عوام زده ما چاره‌ای ندارد از اینکه آنگاه که مسئله‌ای اجتماعی می‌خواهد عنوان کند ، به دنبال مسائل سطحی و غیر اصولی برود و از مسائل اصولی صرف نظر کند ، و یا طوری نسبت به این مسائل اظهار نظر کند که با کمال تأسف علامت تأخر و منسوخیت اسلام به شمار رود و وسیله به دست دشمنان اسلام بدهد . افسوس که این آفت عظیم دست و پاها را بسته است و اگر نه کاملا روشن می‌شد که اسلام در هر عصر و زمانی واقعا تازه است لا تفنی غرائبه و لا تنقضی عجائبه[۱۰۰] معلوم می‌شد که حتی عمیق‌ترین سیستمهای اجتماعی قرن ما قادر نیست با آنچه اسلام آورده رقابت کند .
روحانیت عوام زده ما چاره‌ای ندارد از اینکه همواره سکوت را بر منطق ، سکوت را بر تحرک ، نفی را بر اثبات ترجیح دهد ، زیرا موافق طبیعت عوام است . حکومت عوام ، منشأ رواج فراوان ریا و مجامله و تظاهر و کتمان حقایق و آرایش قیافه و پرداختن به هیکل و شیوع عناوین و القاب بالا بلند در جامعه روحانیت ما شده که در دنیا بی نظیر است . حکومت عوام است که آزاد مردان و اصلاح طلبان روحانیت ما را دلخون کرده و می‌کند [۱۰۱] .
در سالهای اقامتم در حوزه علمیه قم که افتخار شرکت در محضر درس پر فیض مرحوم آیة الله آقای بروجردی اعلی الله مقامه را داشتم ، یک روز ، در ضمن درس فقه ، حدیثی به میان آمد به این مضمون که از حضرت صادق علیه السلام سؤالی کرده‌اند و ایشان جوابی داده‌اند .
شخصی به آن حضرت می‌گوید قبلا همین مسئله از پدر شما امام باقر ( ع ) سؤال شده ایشان طور دیگر جواب داده‌اند ، کدامیک درست است ؟
حضرت صادق ( ع ) در جواب فرمود آنچه پدرم گفته درست است . بعد اضافه کردند : ان الشیعة اتوا ابی مسترشدین فاقتاهم بمر الحق ، و اتونی شکاکا فافتیتهم بالتقیة . یعنی شیعیان ، آنوقت که سراغ پدرم می‌آمدند با خلوص نیت می‌آمدند و قصدشان این بود که ببینند حقیقت چیست و بروند عمل کنند ، او هم عین حقیقت را به آنها می‌گفت ، ولی اینها که می‌آیند از من سؤال می‌کنند قصدشان هدایت یافتن و عمل نیست ، می‌خواهند ببینند از من چه می‌شوند و بسا هست که هر چه از من می‌شنوند به این طرف و آن طرف بازگو می‌کنند و فتنه بپا می‌کنند . من ناچارم که با تقیه به آنها جواب که در این قوم نه عقل است و نه ننگ است و نه نام داد از دست عوام دل من خون شد در آرزوی فهم درست ای جگر نوبت تو است جان به لب آمد و نشنید کسی جان کلام داد از دست عوام غم دل با که بگویم که دلم خون نکند غمم افزون نکند سر فرو برد به چاه و غم دل گفت امام داد از دست عوام پیش جهال زدانش نسرائید سخن پند گیرید زمن که حرام است حرام است حرام است حرام داد از دست عوام بدهم . چون این حدیث متضمن تقیه از خود شیعه بود نه از مخالفین شیعه ، فرصتی به دست آن مرحوم داد که درد دل خودشان را بگویند . گفتند : " تعجب ندارد ، تقیه از خودمانی مهمتر و بالاتر است . من خودم در اول مرجعیت عامه گمان می‌کردم از من استنباط است و از مردم عمل ، هر چه من فتوا بدهم مردم عمل می‌کنند ، ولی در جریان بعض فتواها ( که برخلاف ذوق و سلیقه عوام بود ) دیدم مطلب اینطور نیست " . البته نوع تقیه‌ای که در متن حدیث است با نوع تقیه‌ای که ایشان فرمودند یکی نیست ، دو نوع است . آن نوع تقیه که در حدیث است به محیط روحانی ما اختصاص ندارد ، در همه جای دنیا معمول است و چاره‌ای از آن نیست ، ولی نوع تقیه‌ای که در محیط روحانی ما معمول است از اختصاصات طرز تشکیلات ما است که اخیرا پیدا شده . ایشان هم به یک مناسبت کوچکی خواستند درد دل خود را اظهار کنند .
مرحوم آیة الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی - اعلی الله مقامه - مؤسس حوزه علمیه قم ، به فکر افتادند یک عده از طلاب را به زبان خارجی و بعضی علوم مقدماتی مجهز کنند تا بتوانند اسلام را در محیطهای تحصیل کرده جدید بلکه در کشورهای خارج تبلیغ نمایند .
وقتی که این خبر منتشر شد ، گروهی از عوام و شبه عوام تهران رفتند به قم و اولتیماتوم دادند که این پولی که مردم به عنوان سهم امام می‌دهند . برای این نیست که طلاب زبان کفار را یاد بگیرند ، اگر این وضع ادامه پیدا کند ما چنین و چنان خواهیم کرد ! آن مرحوم هم دید که ادامه این کار موجب انحلال حوزه علمیه و خراب شدن اساس کار است ، موقتا از منظور عالی خود صرف نظر کرد . در چند سال پیش در زمان زعامت و ریاست مرحوم آیة الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی - اعلی الله مقامه - عده معتنابهی از علماء و فضلاء مبرز نجف که در زمان حاضر بعضی از آنها مرجع تقلیدند جلسه کردند و پس از تبادل نظر اتفاق کردند که در برنامه دروس طلاب تجدید نظری نمایند و احتیاجات روز مسلمین را در نظر بگیرند ، مخصوصا مسائلی را که جزء اصول عقاید مسلمین است جزء برنامه درسی طلاب قرار دهند ، و خلاصه حوزه نجف را از انحصار فقاهت و رساله عملیه نویسی خارج کنند .
جریان به اطلاع معظم له رسید . معظم له که قبلا درس خود را از جریانی که برای مرحوم آیة الله حائری پیش آمده بود و از نظایر آن یاد گرفته بودند پیغام دادند که تا من زنده هستم کسی حق ندارد دست به ترکیب این حوزه بزند ، اضافه کردند سهم امام که به طلاب داده می‌شود فقط برای فقه و اصول است نه چیز دیگر . بدیهی است که عمل ایشان درس آموزنده‌ای بود برای آن آقایان که زعماء فعلی حوزه نجف هستند . با این توضیح معلوم شد که چرا شخصیتهای برجسته ما همینکه روی کار می‌آیند از انجام منویات خود عاجزند ؟
و با اینکه خون دل می‌خورند و اندیشه اصلاح را همواره در دل می‌پرورانند در عمل قدرت اجرا ندارند ؟ چرا حوزه‌های علمیه ما از صورت دانشگاه دینی به صورت " دانشکده فقه " درآمده ؟ چرا علماء و فضلاء ما همینکه معروف و مشهور شدند اگر معلومات دیگری غیر از فقه و اصول دارند روی آنها را می‌پوشانند و منکر آنها می‌شوند ؟
چرا بیکاره و علف هرزه در محیط مقدس روحانی ما زیاد است به طوری که یک زعیم روحانی مجبور است برای آب دادن یک گل ، خارها و علف هرزه‌های زیادی را آب بدهد ؟ چرا در محیط روحانی ما سکوت و سکون و تماوت و مرده وشی بر منطق و تحرک و زنده صفتی ترجیح دارد ؟ چرا حریت فکر و عقیده در میان ما کمتر وجود دارد ؟
چرا برنامه تعلیمات طلاب و محصلین علوم دینی مطابق احتیاجات روز تنظیم نمی‌شود ؟ چرا روحانیون ما به جای آنکه پیشرو و پیشتاز و هادی قافله اجتماع باشند از دنبال قافله حرکت می‌کنند ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

راه اصلاح

راه اصلاح این نیست که روحانیت ما بودجه عمومی نداشته باشد و هرکس از دسترنج شخصی خود زندگی کند . راه اصلاح این نیست که روحانیت ما مانند روحانیت مصر تابع دولت بشود . راه اصلاح یک چیز است : سازمان دادن به بودجه فعلی روحانیت .
در حال حاضر جریان سهم امام شبیه اینست که فی المثل دولت مالیاتی برای تأمین زندگی فرهنگیان وضع کند و خود آنها را مأمور کند که با جلب نظر و تحبیب مردم این بودجه را وصول کنند و هرکس به هر اندازه می‌تواند از مردم بگیرد ، لکن وجدانا موظف است که زائد بر احتیاجات شخصی خود را به دیگران بدهد . بدیهی است که در این صورت وضع فرهنگ و تعلیم و تربیت به چه شکلی در می‌آید . آن معلمین بچه‌ها را آنطور تعلیم و تربیت می‌کنند که پسند خاطر اولیاء اطفال که نوعا عوام هستند باشد . این طرز عمل سبب می‌شود که عوامفریبان آنها جلو بیفتند و صاحبنظران و اصلاح طلبان فرهنگی حذف شوند ، بازار ریاکاری و مجامله و کتمان حقایق و ظاهرسازی و بالاخره همه معایبی که با جلب عوام بستگی دارد در میان آنها رائج گردد . این طرز عمل سبب می‌شود که معلم به اولیاء اطفال به چشم یک " مستغل " بنگرد و همه تدابیری که یک صاحب ملک یا صاحب کارخانه‌ای در بهره برداری برای سود بیشتر به کار می‌برد او در مورد اولیاء اطفال به کار ببرد .
هم مفاسد جلب عوام پیدا خواهد شد از قبیل ریا و ظاهرسازی و کتمان حقایق و گدا مسلکی ، و هم مفاسد تقسیم نشدن عادلانه ثروت از قبیل کینه‌ها و دشمنیها و عقده‌ها و بدبینی‌ها . بودجه روحانیت ما عینا چنین حالتی را دارد .
راه اصلاحش منحصرا سازمان دادن به این بودجه است از راه ایجاد صندوق مشترک و دفتر و حساب و بیلان در مراکز روحانیت به طوری که احدی از روحانیین مستقیما از دست مردم ارتزاق نکند . هر کس به تناسب خدمتی که انجام می‌دهد از آن صندوق که در اختیار مراجع و روحانیین طراز اول حوزه‌های علمیه خواهد بود معاش خود را دریافت کند . اگر این کار بشود مردم به حکم عقیده و ایمانی که دارند وجوه مال خود را می‌پردازند و ضمنا حکومت و تسلط عوام ، ساقط ، و گریبان روحانیین از چنگال عوام الناس خلاص می‌گردد . همه آن مفاسد ناشی از اینست که روحانیین مستقیما از دست مردم ارتزاق می‌کنند ، از اینست که هر کسی شخصا باید با وجوهات دهندگان ارتباط پیدا کند و نظر او را جلب نماید . هر مرجع تقلیدی مدیریتش بسته به سهم امام است که بگیرد و به طلاب حوزه‌های علمیه بدهد ، باید شخصا جلب اعتماد کند و این بودجه را تأمین و تحصیل نماید . در وضع و شرایط حاضر ، روحانیین شهرستانها چاره‌ای ندارند از اینکه روحانیت را حرفه و مسجد را محل کسب و کار خود قرار دهند . اگر این وضع اصلاح شود هیچ شخصی مستقیما با مردم سر و کار نخواهد داشت ، مراجع عالیقدر تقلید آزاد خواهند گشت ، مساجد از صورت دکه کسب ، خارج و به این وضع تأسف آور مساجد خاتمه داده خواهد شد . دیگر در مساجد بزرگ و جامعهائی مانند جامع گوهرشاد ده‌ها نفر هر کدام در گوشه‌ای اقامه جماعت نخواهند کرد و مورد اعتراض هر آدم فهمیده‌ای نخواهد شد ، دیگر جائی برای این سؤال باقی نخواهد ماند که چرا نماز جماعت در میان اهل تسنن مظهر شوکت و جلال ، و در میان اهل تشیع مظهر تفرقه و اختلاف است ؟ !
معیشت کار معیشت را نمی‌توان ساده گرفت ، یک رکن از ارکان اساسی حیات است ، اگر مختل باشد در سایر شؤون حیات اثر می‌گذارد . از جمله مختصات اسلام ، این است که نقش مؤثر امر معاش را به دقت مورد توجه قرار داده است تا آنجا که برخی پنداشته‌اند اسلام نظریه زیر بنا بودن اقتصاد را گردن نهاده است . مکتب واقع بین و واقعگرای اسلام ، اقتصاد را زیر بنا نمی‌داند ، اما نقش اساسی آن را نیز نادیده نمی‌گیرد . اسلام اصلاح امر معاش را در همه سازمانهای بزرگ و کوچک اجتماعی شرط لازم می‌شمارد نه شرط کافی . اینست که می گوئیم : کار معیشت را نمی‌توان ساده گرفت ، یک رکن از ارکان اساسی حیات است . اگر مختل باشد در سایر شؤون حیاتی اثر می‌گذارد . یک نفر روحانی متدین را فرض کنید که با چند سر عائله ، پس از چند سال تحصیل ، در یکی از شهرستانها رحل اقامت افکنده و مسجد و محرابی را اشغال کرده است .
این فرد از آن نظر که متدین است ، در حدود امکانات خود فعالیتهائی می‌کند : مسئله می‌گوید ، موعظه می‌کند ، اخلاق و تفسیر و تاریخ اسلام می‌گوید ، و از آن نظر که یک بشر است و خرج دارد و از مراکز روحانیت زندگیش تأمین نمی‌شود و در حال حاضر راه زندگیش منحصرا اینست که از دست مردم مستقیما ارتزاق کند ناچار است که به مریدان خود به چشم " مستغل " نگاه کند ، و چون افراد دیگری نظیر خود او ممکن است در همان شهر باشند و آنها هم از همین راه زندگی می‌کنند طبعا به حکم ناموس خلقت یک نوع رقابت در " مریدداری " به وجود می‌آید . رقابت ، احتیاط بیشتری را در رعایت جانب سلیقه مردم ایجاب می‌کند .
وقتی که این بیچاره ببیند مخالفت با عوام سبب می‌شود که از هستی ساقط گردد ممکن است پیش خود فکر کند که نهی از منکر وقتی واجب است که موجب ضرر و زیانی نگردد ، اگر موجب ضرر و زیانی گردد تکلیف ساقط است . بستگی معیشت این فرد به مردم ، احساس و اندیشه تکلیف شرعی او را هم عوض می‌کند .
من اعتراف دارم که افراد استثنائی همواره بوده و هستند که علی رغم شرائط سخت اقتصادی به وظائف خود عمل کرده و می‌کنند ، از رقابت و مریدداری منزهند ، ولی سخن در وضع افراد عادی و معمولی است . ضرورتی ندارد که ما وضعی به وجود آوریم که فقط " نخبه "‌ها قادر بر حسن انجام وظیفه باشند .

اثر ایمان و تقوا

ممکن است خواننده محترم تصور کند که ما در حسابهای گذشته اثر شگفت انگیز ایمان و تقوا را در اصلاح کارها فراموش کرده‌ایم و مسائل را تنها از دریچه امور معاشی تجزیه و تحلیل کرده‌ایم ، علیهذا گفته‌های گذشته فقط در مورد سازمانهای اجتماعی دنیائی صادق است نه در مورد سازمان روحانی که از افراد منزه و متقی تشکیل شده و سر و کارشان با معنویات است . در سازمانهای روحانی روح ایمان و معنویت جای نظم و تشکیلات و سازمان مرتب و هر نوع محکم کاری را می‌گیرد . عرض می‌کنم چنین نیست .
من به اثر شگفت انگیز ایمان و تقوا معترفم . ایمان و تقوا بسیاری از مشکلات را حل می‌کند و جای بسیاری از محکم کاریها را می‌گیرد . اگر چنین بودجه‌ای با همین آزادی و بدون مسؤولیت و دفتر و حساب و بیلان در اختیار یک سازمان غیر روحانی بگذارند معلوم می‌شود چه خبر است .
در سازمانهای دولتی با همه تشکیلات طویل و عریض و مسؤولیتها و مجازاتها و محاکم ، و با این همه رسیدگیها و بازرسیها ، باز هر روز می‌بینیم که پرونده‌های اختلاس چند صد میلیونی در دادگستری مطرح است .
قدرت دین و معنویت است که با این همه بی نظمی و بی حسابی ، روحانیت ما را نگهداری کرده و مانع متلاشی شدنش شده است . در محیط مقدس روحانیت ، زعمائی مانند مرحوم حاج شیخ مرتضی انصاری پیدا شده‌اند که به قول خود او به وجوهات به آن چشم نگاه می‌کرده‌اند که به آب چرکین طشت لباسشوئی ، هنگام منتهای ضرورت و احتیاج ، اندکی از آن استفاده می‌کرده‌اند . در میان محصلین علوم دینیه همواره افرادی بوده و هستند که با زهد و قناعت و مناعت بی نظیری زندگی کرده و می‌کنند ، حتی استادان و همدرسان و نزدیکترین دوستان خود را از فقر خود بی خبر می‌گذارند . مصداق این آیه کریمه هستند : یحسبهم الجاهل اغنیاء من التعفف [۱۰۲] .

ارزش نظم و نظام و سازمان

ما معترفیم که هیچ چیزی جای تقوا و ایمان را نمی‌گیرد ، و ایمان و تقوا بسیاری از کمبودها را جبران می‌کند ، ولی از طرف دیگر بنا نیست که و ایمان و تقوا را جانشین همه چیز بدانیم . از هر چیزی فقط اثر خودش را باید انتظار داشت .
نه معنی ، جای ماده را به طور کامل پر می‌کند و نه ماده ، جای معنی را . در میان معنویات هم هیچکدام جای دیگری را به طور کامل پر نمی‌کند . مثلا نه علم می‌تواند جانشین ایمان بشود و نه ایمان می‌تواند جانشین علم گردد .
نظم و انضباط و تشکیلات هم یکی از اصول مقدس زندگی بشری است . اگر می‌بینیم که معنویت و ایمان ، بعضی از مفاسد بی نظمی و بی انضباطی را از بین برده باشد توجه داشته باشیم که بی نظمی و بی تشکیلاتی معیشت روحانیین ، و به مقیاس بیشتری ارکان ایمان و معنویت را متزلزل کرده و محیط فاسد به وجود آورده است .
موجب منتهای تأسف است که مردم جلو چشم خود ببینند که اولاد و احفاد و حواشی برخی از مراجع تقلید بزرگ آنقدر از هرج و مرج و بی نظمیهای بودجه روحانیت اختلاس می‌کنند که سالهای متمادی در کمال اسراف خرج می‌کنند و تمام نمی‌شود .
آیا هیچ فکر کرده‌اید که این جریانها چقدر به عالم روحانیت لطمه وارد آورده و می‌آورد ؟ ! یک مشکل بزرگ جامعه روحانیت ما ، وجود روحانی نمایانی است که سا خته دستگاه‌هائی هستند ، آن دستگاه‌ها به اینها قدرت می‌دهند ، بودجه هائی در اختیار اینها می‌گذارند ، اینها با زرنگی و یا تطمیع و یا وسائل دیگر عده دیگر را با خود موافق می‌کنند و معنا همیشه به نفع آنها و بر ضرر مسلمانان در فعالیتند . من نمی‌خواهم در این مقاله در اطراف این پلیدها و مفاسدی که بر وجودشان مترتب است بحثی کرده باشم ، هر کسی کم و بیش از آن آگاه است . در اینجا همینقدر می‌گویم که آیا قطع این ریشه فساد جز با سازمان دادن صحیح به تشکیلات روحانی ما میسر است ؟

وعظ و تبلیغ

وعظ و تبلیغ و خطابه و منبر یکی از رشته‌های وابسته به روحانیت ما است . اگر بنا شود دربارهٔ این قسمت از لحاظ وظیفه‌ای که به عهده دارد و خدماتی که انجام داده و می‌دهد و نقائصی که داشته و دارد بحث شود .
مقاله مستقلی خواهد شد . در اینجا به مناسبت مطالب گذشته همینقدر می‌گویم که دستگاه وعظ و تبلیغ ما به نوعی دیگر گرفتار عوام زدگی است . این دیگر به وجوهات و سهم امام مربوط نیست ، مربوط به اینست که این کار رسما به صورت یک شغل و کار و کسب درآمده و عنوان اجرت و مزد بگیرد پیدا کرده است . یعنی همان موضوعی که همه انبیاء به نقل قرآن کریم در موارد متعدده ، از آن امتناع می‌کردند در میان ما جاری و معمول است .
بدیهی است به حکم قانون مسلم عرضه و تقاضای هر چیزی که جزء مسائل اقتصادی قرار گرفت و از قبیل عرضه داشتن کالا برای فروش شد تابع میل و خواسته مصرف کننده است نه تابع مصلحت وی . اگر کالائی که همه طبقات دیگر برای فروش وارد می‌کنند فقط به خاطر مصلحت وارد می‌شوند می‌توان فرض کرد که وعظ و تبلیغهای حرفه‌ای ما نیز در جهت مصالح اسلام و مسلمین صورت می‌گیرد [۱۰۳] . من منکر وجود خطبای صالح و مصلحت اندیش و خدمات گرانبهائی که انجام داده و می‌دهند نیستم ، و هم طرفدار این نظر نیستم که یکباره وضع موجود عوض گردد و ترتیب دیگری داده شود ، بلکه طرفدار این نظر هستم که خود سازمان روحانیت گروهی خطیب و واعظ با برنامه صحیح تربیت کند و زندگی آنها را اداره کند و آنها مزد و اجری از رسالت خود نخواهند . این عده خواهند توانست آزاد بیندیشند ، وابستگی نداشته • هر نبی می‌گفت با قوم از صفاگر ترازو را طمع بودی به مالگر طمع در آینه برخاستی • من نخواهم مزد پیغام از شماراست کی گفتی ترازو وصف حالدر نفاق آن آینه چون ماستی رجوع شود به گفتارهای " خطابه و منبر " در همین کتاب .
باشند . وجود این عده کافی است که دیگران هم از آنها پیروی کنند . دستگاه وعظ و تبلیغ ما نیز مانند خود سازمان روحانیت حریت ندارد ، در نبرد با جهالت عوام ضعیف و ناتوان است .

هشدار و انذار

اگر به خواست خدا مشکل مالی سازمان روحانیت ما حل گردد سایر نواقص به دنبال آن حل خواهد شد . اگر ما نکنیم روزگار خواهد کرد . چیزی که بسیار مایه امیدواری است وجود شخصیتهای لایق و بزرگوار و مخلص و اصلاح طلب در میان همه طبقات روحانیین ما از طراز اول و مراجع تقلید و خطباء درجه اول گرفته تا طلاب و محصلین و وعاظ جوان است .
آنچه در این مقاله گفته شد به معنی این نیست که خدای نخواسته در افراد روحانی ما نسبت به سایر طبقات نقیصه‌ای هست ، بلکه خود این مقاله دلیل اینست که نویسنده هر انتظار اصلاحی دارد از این سلسله جلیله است . منظور نویسنده اینست که با سازمان صحیح دادن به روحانیت ، دست شخصیتهای لایق و برجسته ما بازتر بشود و راه عملی شدن هدفهای مقدس آنها فراهم گردد .
به نظر نویسنده مادامی که اصلاح اساسی صورت نگرفته وظیفه افراد اصلاح طلب اینست که زندگی خود را از طریق یک شغل و حرفه که ضمنا کمتر وقت آنها را بگیرد تأمین و از دسترنج خود زندگی کنند تا بتوانند آزاد فکر کنند و آزاد بگویند و در یک سنگر آزاد از اسلام حمایت کنند و مقدمات یک اصلاح اساسی را فراهم نمایند .
روحانیین بزرگ ما باید به این نکته توجه کنند که بقاء و دوام روحانیت و موجودیت اسلام به اینست که زعماء دین ابتکار اصلاحات عمیقی که امروز ضروری تشخیص داده می‌شود در دست بگیرند .
امروز آنها در مقابل ملتی نیمه بیدار قرار گرفته‌اند که روز به روز بیدارتر می‌شود . انتظاراتی که نسل امروز از روحانیت و اسلام دارد غیر از انتظاراتی است که نسلهای گذشته داشته‌اند . بگذریم از انتظارات خام و نابخردانه‌ای که بعضی دارند ، اکثریت آن انتظارات مشروع و بجاست .
اگر روحانیت ما هر چه زودتر نجنبد و گریبان خود را از چنگال عوام خلاص و قوای خود را جمع و جور نکند و روشن بینانه گام برندارد خطر بزرگی از ناحیه اصلاح طلبان بی علاقه به دیانت متوجهش خواهد شد . امروز این ملت تشنه اصلاحات نابسامانیها است و فردا تشنه تر خواهد شد ، ملتی است که نسبت به سایر ملل احساس عقب افتادگی می‌کند و عجله دارد به آنها برسد . از طرفی مدعیان اصلاح طلبی که بسیاری از آنها علاقه‌ای به دیانت ندارند زیادند و در کمین احساسات نو و بلند نسل امروزند .
اگر اسلام و روحانیت به حاجتها و خواسته‌ها و احساسات بلند این ملت پاسخ مثبت ندهند به سوی آن قبله‌های نوظهور متوجه خواهند شد . فکر کنید آیا اگر سنگر اصلاحات را این افراد اشغال کنند موجودیت اسلام و روحانیت به خطر نخواهد افتاد ؟ اما اینکه اگر بنا شود به حول و قوه الهی سر و سامانی به روحانیت ما داده شود روی چه اساس و با چه برنامه‌ای باید صورت بگیرد باید مفکرین قوم بنشینند و ترتیب کار را از جنبه برنامه‌های تحصیلی و از جنبه روش و طرز اداره و قسمتهای دیگر بدهند . اینجانب یادداشتهائی در این زمینه تهیه کرده‌ام و برای آنکه این مقاله بیش از این طولانی نشود از درج آنها صرف نظر می‌کنم .

امید و انتظار

من خودم می‌دانم گروهی این افکار و این آرزوها را بیهوده وغیر عملی می‌دانند . به عقیده آنها سر و سامان دادن به سازمان روحانیت در این عصر و زمان چیزی شبیه زنده کردن مرده و لااقل نجات دادن یک بیمار محکوم به مرگ است .
اما من درست در نقطه مقابل فکر می‌کنم ، روحانیت را از لحاظ هسته اصلی زنده‌ترین دستگاه‌ها می‌دانم ، عقیده دارم فقط غل و زنجیرهائی به دست و پای این موجود زنده و فعال بسته شده و باید او را از قیدها و زنجیرها آزاد کرد .
همواره گفته و می‌گویم که روحانیت ما درخت اصیل و با ارزش و زنده آفت زده است که خودش را باید حفظ کرد و با آفاتش مبارزه نمود . نظریه افرادی که آن را درخت خشک و پوسیده‌ای می‌دانند که باید ریشه کن شود ، صد در صد مردود و زیانبار می‌دانم . تز " اسلام منهای روحانیت " را همواره یک تز استعماری دانسته و می‌دانم . معتقدم هیچ چیز نمی‌تواند جانشین روحانیت ما بشود . حاملان فرهنگ اصیل و عمیق و ذی قیمت اسلامی تنها در میان این گروه یافت می‌شوند .
آن تقواها ، ایمانها ، معنویتها ، اخلاصها ، و آن جوششها و جنبشها و فداکاریها که رمز اصلی بقاء ملت ما است تنها در این سرزمین مقدس سر می‌زند . عقیده و امید به اصلاح روحانیت را از مطالعاتی که دربارهٔ اسلام و معارف غنی آن دارم و از اطلاعاتی که دربارهٔ شخصیتهای لایق این دستگاه دارم الهام گرفته‌ام . بنابراین نه تنها اصلاح این دستگاه را واجب و لازم می‌شمارم و عملا آن را مستبعد نمی‌دانم بلکه کاملا نزدیک و قریب الوقوع می‌دانم . انهم یرونه بعیدا و نریه قریبا [۱۰۴] . پایان

پانویس

  1. سوره توبه ، آیه 109
  2. نهج البلاغه ، خطبه . 189
  3. نهج البلاغه ، خطبه . 289
  4. نهج البلاغه ، خطبه . 196
  5. سوره انفال ، آیه 29
  6. سوره طلاق ، آیه 2 و 3
  7. سوره بقره ، آیه . 282
  8. این حدیث در عیون الاخبار الرضا ص 258 ، و اصول کافی ج 2 ص 16 ، وعده الداعی ص 170 ، و عوارف المعارف در حاشیه ص 256 جلد دوم احیاء العلوم ، با عبارات مختلف و نزدیک بهم روایت شده است
  9. ج 2 ، ص . 16
  10. محجة البیضاء ، ج 2 ، ص 125 ، رسول خدا ( ص ) ، با کمی اختلاف
  11. نهج البلاغه ، خطبه . 107
  12. نهج البلاغه ، حکمت . 212
  13. نهج البلاغه ، حکمت . 219
  14. افزون شدن در دنیای مرد برای او نقص است ، و سود بردنش در جز خیر محض ، زیان است . و هرگونه دستیابی به بهره‌های دنیوی پایدار نیست ، زیرا معنای آن در حقیقت از دست دادن است . و به هرکس که امید به خیر تو دارد یاور باش ، که انسان آزاده همیشه یاور دیگران است . و هرکس از کارهای خیر خودداری کند ، در حقیقت برادر و دوستی نخواهد داشت . به مردم نیکی کن تا دلهای آنها را بنده خود کنی ، که چه بسا احسان ، آدمی را بنده خود می‌سازد آن دو ، مال است و سرکشی کردن . سعدی در بوستان در ذیل داستان معروف سلطان محمود و ایاز که محمود را بر محبت ایاز ملامت می‌کنند - تا آخر این داستان - می‌گوید
  15. نهج البلاغه ، حکمت . 295
  16. مصباح الشریعة ، باب 38 ، ص . 223
  17. نهج البلاغه ، حکمت 212 و . 219
  18. نهج البلاغه ، حکمت 212 و . 219
  19. بحارالانوار ، ج 70 ، ص . 64
  20. بحارالانوار ، ج 1 ، ص 87 ، از حضرت رضا علیه السلام
  21. نهج البلاغه ، خطبه . 218
  22. سوره مائده ، آیه 16
  23. سوره یوسف ، آیات ۸۸ تا . ۹۰ ۲ - سوره یوسف ، آیه . ۳۳
  24. نفس المهموم ، ص ۳۵۵ و . ۴۴۵
  25. نفس المهموم ، ص ۳۵۵ و . ۴۴۵
  26. سوره آل عمران ، آیه 104
  27. سوره توبه ، آیه . ۷۱
  28. فروع کافی ج ۵ ص . ۵۶
  29. نهایة ، ص ۲۹۹ و ۳۰۰ ، و بجای " الاضراریها " " و ضرب " آورده است
  30. نهج البلاغه ، حکمت . ۷۳
  31. سوره آل عمران ، آیه . ۲۰۰
  32. سوره حجرات ، آیه . ۱۲
  33. بحار الانوار ، ج ۷۵ ص . ۲۴۶
  34. نهج البلاغه ، خ . ۱۲۹ ۲ - مقتل خوارزمی ، ج ۱ ص . ۱۸۸
  35. سوره توبه ، آیه 122
  36. کافی ، ج ۱ ، کتاب العلم
  37. سوره زخرف ، آیه ۲۳ : [ ما پدران خود را بر یک راهی یافته‌ایم و خود نیز به آثار آنان اقتدا می‌کنیم ]
  38. [ و اما هر یک از فقهاء که خوددار و حافظ دین خود و مخالف هوای نفس و مطیع فرمان مولای خود باشد عوام حق دارند از او تقلید کنند ]
  39. احتجاج طبرسی ، ج ۲ ص ۲۶۳ ، به نقل از تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام . و بجای " بالترفق " " بالترفرف " آورده است
  40. سوره اسراء ، آیه 64
  41. احتجاج طبرسی ، ج ۲ ص ۲۸۳ : [ و اما در حوادث واقعه به روایان احادیث ما رجوع کنید ] . و بجای " احادیثنا " " حدیثنا " آورده است
  42. سوره شوری ، آیه . ۳۸
  43. نهج البلاغه ، خطبه . ۲۱۲
  44. سوره انفال ، آیه . ۲۴
  45. نهج البلاغه ، خطبه . ۱۸۰
  46. نهج البلاغه ، خطبه . ۱۳۶
  47. سوره حج ، آیه . ۴۷
  48. سوره سجده ، آیه . ۵
  49. سوره اعراف ، آیه ۱۲۸ : [ همانا زمین از آن خداست که به هر یک از بندگانش که بخواهد به ارث می‌دهد
  50. سوره انبیاء ، آیه ۱۰۵ : [ و ما پس از ذکر در زبور نوشتیم که زمین را بندگان صالح من به ارث می‌برند ]
  51. اصول کافی ، ج ۱ ص ۳۶۸ : [ کسانی که برای ظهور مهدی ( ع ) وقت تعیین می‌کنند دروغگویند ]
  52. سوره آل عمران ، آیه ۱۳۹ : [ شما برترید ]
  53. اصول کافی ، ج ۱ ص ۵۴ با کمی اختلاف
  54. سوره زمر ، آیه ۹ : [ بگو آیا دانایان با نادانان مساویند ؟ جز این نیست که تنها خردمندان یادآور می‌شوند ]
  55. اصول کافی ، ج ۱ ص . ۳۰
  56. بحارالانوار ، ج ۱ ص . ۱۸۰
  57. سوره نساء ، آیه ۱۰۰ : [ و هر کس از خانه خود به سوی خدا و پیامبرش برای هجرت خارج شود و در راه بمیرد اجرش با خداست ]
  58. بحار ، ج ۲ ص ۱۷۷ ، با کمی اختلاف در تعبیر
  59. بحار الانوار ، ج ۲ ص . ۹۹
  60. نهج البلاغه ، حکمت ۸۰ [ حکمت ، گمشده مؤمن است . آن را بگیر ولو از اهل نفاق ]
  61. سوره نساء ، آیه . ۱۴۱
  62. اصول کافی ، ج ۱ ص . ۳۲ و در آن " أو فریضة . . . أو سنة . . . " آمده است
  63. اصول کافی ، ج ۱ ص . ۳۴
  64. کافی ، ج ۲ ص . ۲۳۴
  65. کافی ، ج ۲ ص . ۱۶۶
  66. سوره زمر ، آیه . ۹
  67. سوره ص ، آیه . ۲۸
  68. سوره حجرات ، آیه . ۱۳
  69. سوره رعد ، آیه . ۱۶
  70. سوره جمعه ، آیه . ۲
  71. بحار الانوار ، ج ۲ ص 111
  72. سوره مائده ، آیه . ۴۸
  73. سوره نحل ، آیه ، ۱۲۵ : [ بخوان به راه پروردگارت با حکمت ( دلائل عقلی و قابل پذیرش ) و پند نیکو ، و با بهترین روش با آنها مجادله کن ، که پروردگارت به آن که از راهش گمراه شده داناتر است ، و به راه یافتگان نیز داناتر است ]
  74. جامع الصغیر ، ص . ۹۵
  75. سوره عنکبوت ، آیه 45
  76. سوره انفال ، آیه 60
  77. سوره تحریم ، آیه . ۶
  78. کافی ، ج ۱ ص . ۲۳
  79. امالی مفید ، مجلس ۲۳ ، ص . ۱۸۶
  80. فروع کافی ، ج ۵ ص . ۲۹۳
  81. نهج البلاغه ، خطبهٔ ۱۵۰ ، با تقدیم و تأخیر دو جمله
  82. ج ۱ ص ۲۶ و . ۲۷
  83. سوره احقاف ، آیهٔ . ۱۵
  84. و ۲ - آیه ۱۶ و . ۱۷
  85. [ خداوند ابا دارد که کارها را جز از راه اسباب عملی سازد ]
  86. [ چون قدر آید دیده کور شود ]
  87. سوره انعام ، آیه 116
  88. سوره مؤمنون ، آیه ۷۱ : [ و اگر حق از هواهای نفسانی آنان پیروی کند هر آینه آسمانها و زمین فاسد شوند ]
  89. سوره فرقان ، آیه 30
  90. کافی ، ج ۲ ص . ۵۹۹
  91. سوره الرحمن ، آیه ۱ تا 4 :
    [ خداوند رحمان است ، که قرآن را تعلیم داد ، انسان را آفرید ، بیان و سخن گفتن به وی آموخت ]
  92. [ ای کسانی که ایمان آورده‌اید چون در روز جمعه برای نماز ندا داده شود پس به سوی ذکر خدا بشتابید و خرید و فروش را رها کنید که این برای شما بهتر است ، اگر بدانید ]
  93. نهج البلاغه ، خطبه . ۵۱ و در آنجا چنین است : فالموت و الحیاه . .
  94. نهج البلاغه ، خطبهٔ . ۲۳۱
  95. لهوف ، ص ۲۵ و . ۲۶
  96. لهوف ، ص ۲۵ و . ۲۶
  97. عین عبارت حاجی نوری است در مقدمه کتاب " لؤلؤ و مرجان "
  98. سوره بقره ، آیه 205
  99. نهج البلاغه ، خطبه . ۲۱۲
  100. نهج البلاغه ، خطبه ۱۵۰ : [ غرائب آن تمام نمی‌شود و شگفتیهای آن از بین نمی‌رود ]
  101. مرحوم ملک الشعراء بهار قصیده مستزادی دارد در مذمت و شکایت از عوام . می‌گوید : از عوام است هر آن بد که رود بر اسلام داد از دست عوام کار اسلام زغوغای عوام است تمام داد از دست عوام ز آنچه پیغمبر گفته است و در او نیست شکی نپذیرند یکی وحی منزل شمرند آنچه شنیدند ازمام داد از دست عوام عاقل اربسمله خواند به هوایش نچمند همچو غولان برمند غول اگر قصد کند گرد شوند از در و بام داد از دست عوام عاقل آن به که همه عمر نیارد به زبان نام این بی ادبان
  102. سوره بقره ، آیه 273
  103. مرحوم حاجی نوری علیه الرحمة در کتاب " لؤ لؤ و مرجان " در این موضوع بحث کرده‌اند . مولوی در جلد دوم مثنوی می‌گوید
  104. سوره معارج ، آیه 6
بازگشت به معروف اخلاقی