آینه رشد ۳۵

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۱۴ توسط User2 (نظرات | مشارکت‌ها)

پرش به: ناوبری، جستجو
آیینه‌رشد - فصلنامه مدیران - دفتر 35 - ویژه سبک زندگی
مشخصات کتاب
Ayneh (35).jpg
نویسنده گروه نویسندگان
صاحب امتیاز ستاد امر به معروف و نهی از منکر
زبان فارسی
اعضای تحریریه جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی
محل انتشارات قم
قطع جیبی
دانلود PDF

محتویات

آیینه ۳۵

در امور کارگزاران خود دقت کن

ثُمَّ انْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً
پس در امور کارگزاران خود دقت کن و در گزینش آنها ضوابط تعیین نما و از روی میل و روابط شخصی و بدون مشورت و صلاحیت لازم آنان را متولی مردم قرار مده.[۱]

سوار مقام شو...

رهنمودی از امام خمینی

شما سوار مقام بشو؛ مقام سوار شما نشود. این دو تا مثل راکب و مرکوبند. اگر انسان روحیه‌اش طوری باشد که سوار بشود بر هر مقامی که برای او پیش می‌آید و مهار کند او را، این به سعادت نزدیک می‌شود و اگر روحیه ضعیف باشد و وقتی که به یک مقامی رسید، او سوار آدم بشود، او هر جا دلش بخواهد، انسان را می‌برد؛ تا به هلاکت می‌رساند. من از خدای تبارک و تعالی استدعا می‌کنم که شما را موفق کند به این که خدمت بکنید به این خلق و همة کسانی که دست‌اندر کار هستند، در هر جا... موفق بشوند.[۲]

ضربه به اتحاد ملی !

رهنمودی از رهبر معظم انقلاب

همة کسانی که به کشورشان علاقه‌مندند، به نظام سالاری دینی - که مایة افتخار امروز ملت ایران است - علاقه‌مندند، باید با هم هماهنگی داشته باشند. مسئولین کشور هم همین جور. آنها هم باید سعی کنند اگر گله‌ای از هم دارند که گاهی ممکن است این گله‌ها بحق هم باشد، این گله‌را در معرض افکار عمومی مطرح نکنند.
این، ضربه به اتحاد ملی است. این را همه توجه داشته باشند.
من به مسئولین کشور به طور جد این را تذکر و هشدار می‌دهم. ممکن است مسئولین از هم گله داشته باشند که همیشه بوده، از اول انقلاب که ما دست اندرکار مسائل بودیم، دیدیم گاهی قوة مجریه از قوة مقننه، گاهی قوة مقننه از قوة قضاییه، گاهی قوة قضاییه از قوة مجریه گله‌هایی داشتند. طبیعت کار هم همین است؛ گله به وجود می‌آید. ممکن است گله‌ها بحق هم باشد؛ اما این را نباید در عرصة افکار عمومی بیاورند؛ ذهن مردم و دل مردم را ناراحت کنند؛ مردم را مأیوس کنند؛ بین خودشان حل کنند. مهم‌ترین مسائل دنیا با مذاکره قابل حل است. این مسائل جزئی، اهمیت ندارد. پس انسجام قوا با یکدیگر، هماهنگی قوا با یکدیگر هم مهم است.[۳]

آن جا که شجاعت، بد است!

نویسنده:جواد محدثی
گاهی مرز «شجاعت» و «غرور»، آشفته می‌شود و بعضی از مغرورها می‌پندارند خیلی شجاعند.
به این مثال دقت کنید:
به کسی گفتند: فکر نمی‌کنی یک منشی خانم جوان، خدای ناکرده مشکلی برایت پیش آورد؟
گفت: مثلاً چه مشکلی؟
گفتند: بالاخره انسان است و غرایز نفسانی و وسوسه‌های شیطان؛ چه بسا خود حرف زدن و نگاه و... زمینة برخی گناهان را پیش آورد.
گفت: ای بابا! من و این حرف‌ها؟ از ما دیگر گذشته است... .
چیزی نگذشت که پرونده‌ای برایش درست شد و به جرم روابط خاصّ، برکنار شد وآبرویش رفت و شغل خود را هم از دست داد.
به کسی هم که دست اندرکار برخی پروژه‌های اقتصادی و اعطای مجوّز بود، همین حرف‌ها را زدند.
او گفت: من الحمدلله چشم و گوشم پر است؛ وضع مالی‌ام هم خوب است؛ نیازی ندارم که بخواهم سوء استفاده کنم و خاطرم از خودم جمع است.
مدتی بعد، به جرم تبانی و مشارکت در یک سلسله مفاسد اقتصادی و زد و بند و ساخت وسازهای غیرقانونی، دستگیر شد و دادگاه و پاسخ‌گویی به قاضی و پرونده و... .
حضرت یوسف علیه السلام که تربیت شدة مکتب انبیا بود، می‌گفت: «وما ابّرء نفس، انّ النفس لامّارةٌ بالسّؤاء، الا ما رحم ربی؛ من خود را تبرئه نمی‌کنم .نفس انسان، بسیار امر کنندة به بدی است؛ مگر این که پروردگارم رحم کند».[۴]
کسی که خود را مصون از هر خطا و اشتباه می‌داند، مغرور است (مگر این که معصوم باشد).
کسی که فکر می‌کند دیگر کار من از این گذشت که دنبال حرام و گناه بروم یا دزدی کنم یا به بندگان خدا ظلم کنم یا در پی هوای نفس باشم، یک مغرور بیش نیست.
گاهی کسی مغرورانه می‌گوید:
من و گناه؟
من و این حرف‌ها؟
من و این کارها؟
من و آلودگی‌های اخلاقی و جنسی؟ من و نگاه به فیلم‌های سکسی؟ من و روابط شبهه‌ناک؟
من و رشوه و حق حساب گرفتن؟ من و پارتی‌بازی؟ من و فاکتورسازی؟
ولی... او در همان چاه و چاله‌ای می‌افتد که فکر می‌کند هرگز نمی‌افتد.
این گونه شجاعت‌ها خیلی بد است.
اصلاً این، شجاعت نیست؛ غرور است!
بالاتر از من و شما گاهی در معرض خطر قرار می‌گیرد و به سراشیبی لغزش می‌افتد.
از خودمان خیلی خاطر جمع نباشیم.
این داستان، خیلی شبیه غرق شدگان دریا و گرفتاران امواج و گرداب‌هاست.
کسی که از شناگری خویش مطمئن نیست، جانب احتیاط را نگه می‌دارد و بی‌گدار به آب نمی‌زند؛ چون می‌ترسد نتواند خود را به ساحل امن برساند و خفه گردد؛ ولی اغلب آنان که در دریا و استخر و آب‌های عمیق غرق می‌شوند، کسانی‌اند که به خود مغرورند و فکر می‌کنند شناگر قابلی هستند و از پس امواج و خیزاب‌ها و گرداب‌ها برمی‌آیند. همین غرور (یا شجاعتِ بد)، سبب می‌شود به جاهای عمیق بروند یا از ساحل زیاد فاصله بگیرند و سرانجام غرق شوند.
از گرداب‌های زندگی بترسیم و نام غرور را شجاعت نگذاریم.
مبادا عشق مروارید، ما را به قعر دریا ببرد!

چند سؤال ساده

سنابرق

۱. بعضی برای حلّ مشکلات، این منطق را دارند:
امروز بگذرد، برای فردا خدا بزرگ است.
این چه آفتی را نشان می‌دهد؟
۲. وقتی داود فریاد و اعتراض به جایی نمی‌رسد و بی‌فایده است، چرا «سکوت»، بهترین کار است؟
۳. مدیری تا بر سر کار و ریاست است، بعضی سعی می‌کنند با هزار دلیل ثابت کنند که با او نسبتی دارند؛ ولی وقتی برکنار شد، می‌کوشند هرگونه نسبت و ارتباط با او را تکذیب کنند. این کار چه معنی دارد؟
۴. وقتی تصادفی می‌شود، مردم جمع می‌شوند و برای تشخیص مقصّر، هر کس نظریّة کارشناسی می‌دهد.
وقتی کسانی به عیادت یک بیمار می‌روند، هر کس به نوبة خود نسخه‌ای و راه درمانی ارائه می‌دهد. این مسئله، چه نکته‌ای را بیان می‌کند؟
۵. کسانی که برای همة مشکلات، راه‌حل‌های فوری و فوتی و امروزی می‌جویند، آیا می‌توانند اهل آینده‌نگری و برنامه‌ریزی باشد؟ چرا؟
۶. وقتی کسی کار غلط و خطایی می‌کند، ولی مسئول عواقب آن نیست، چه دلیلی دارد که دوباره همان غلط و خطا را عمداً تکرار نکند؟

همراه با ذوالقرنین[۵]

نویسنده:محمود شریفی
آورده‌اند که ذوالقرنین هنگام سیر و سیاحت، با گروهی از مردم روبه رو شد که از مال دنیا چیزی در اختیار نداشتند. آنان قبرهایی کنده بودند و صبح، هنگامی که از خواب برمی‌خواستند، با آن قبرها تجدید عهد می‌کردند و آنها را جارو کرده، کنار آنها نماز می‌خواندند و مانند چهارپایان از گیاهان تغذیه می‌کردند و خداوند، روزی آنان را از گیاهان خوردنی زمین مقدّر کرده بود. ذوالقرنین کسی را پیش پادشاه آنان فرستاد و وی را فراخواند. پادشاه در پاسخ او گفت: من کاری با او ندارم. ذوالقرنین به طرف او رفت و گفت: من کسی را فرستادم که پیش من آیی؛ حالا من پیش تو آمدم. پادشاه گفت: اگر من با تو کار داشتم، پیش تو می‌آمدم. ذوالقرنین به پادشاه و اطرافیان وی گفت: چگونه است که شما را طوری می‌بینم که کسی از مردم را آن طور ندیده‌ام. آنان گفتند: چطور؟
گفت: شما چیزی در بساط ندارید؛ چرا از طلا و نقره بهره نمی‌برید؟ گفتند: ما آنها را دوست نداریم؛ چون به هر کس از آنها دادند، عاشق آنها شد و بهتر از آنها را خواست.
گفت: چرا قبرهای شما جلوی خانه‌هایتان است و هنگامی که صبح می‌شود، با آنها تجدید عهد می‌کنید و آنها را جارو کرده، نزد آنها نماز می‌خوانید؟
پاسخ دادند: می‌خواهیم هنگامی که به آنها نگاه کردیم و آرزوی دنیا کردیم، آن قبرها ما را از آرزوهای دنیایی بازدارند.
گفت: شما غیر از سبزیجات خوردنی زمین، غذایی ندارید؛ چرا گوسفندان و گاوها را نمی‌دوشید و سوار آنها نمی‌شوید و از آنها بهره نمی‌برید؟
گفتند: دوست نداریم شکم خود را قبرستان آنها قرار دهیم و فکر می‌کنیم که سبزی‌ها، مفیدتر و سالم‌ترند و کمترین غذا برای زندگی انسان، کفایت می‌کند. غذا هر چه باشد، هنگامی که از گلو پایین‌رفت، انسان طعم آن را نمی‌چشد.
سپس پادشاه آن سرزمین دست خود را دراز کرد و از پشت سر ذوالقرنین جمجمه‌ای برداشت و گفت: ای ذوالقرنین! آیا می‌دانی این کیست؟ او گفت: نه، او چه کسی است؟ پادشاه در پاسخ گفت: او جمجمة پادشاهی از پادشاهان زمین است که خداوند به او سلطنت داد؛ پس او ظلم و ستم و تجاوزگری کرد و وقتی که خداوند این جنایت‌ها را از او دید، او را نابود کرد و او همانند سنگی رها شده است. خداوند کارهای او را شمرده، تا در آخرت، به او پاداش دهد و بعد جمجمة پوسیدة دیگری را برداشت و گفت: ای ذوالقرنین! آیا این را می‌شناسی؟ گفت نه، او کیست؟ گفت: او هم پادشاه بعد از اوست که مثل پادشاه قبل، ظلم و ستم و تجاوز و زورگویی نکرد؛ بلکه فروتنی کرد و در مقابل پروردگار بزرگ، فرمانبردار بود و در میان مردم کشور خودش، به عدالت رفتار می‌کرد؛ پس او هم این طور شده که اکنون می‌بینی. خدا کارهای او را شمرده و نوشته است؛ تا در آخرت به او پاداش دهد.
بعد پادشاه به سر ذوالقرنین اشاره کرد و گفت: این جمجمه هم این طور خواهد شد؛ پس ای ذوالقرنین! ببین که تو چگونه عمل می‌کنی؟
ذوالقرنین گفت: آیا می‌توانی مرا همراهی کنی؛ تا من شما را برادر و وزیر خودم قرار دهم و تو در آن چه خدا از اموال به من داد، شریک باشی؟
پادشاه گفت: من و تو نمی‌توانیم در یک جا و با هم باشیم.
ذوالقرنین گفت: چرا؟ پادشاه گفت: چون همة مردم دوست من و دشمن تو هستند. گفت: چرا؟ پادشاه گفت: با تو دشمنی می‌کنند؛ به خاطر آن‌چه تو از مال دنیا و حکومت داری؛ ولی کسی با من دشمنی ندارد؛ به خاطر این که من اینها را رها کرده‌ام و نیاز من به مال دنیا، کم است. ذوالقرنین با شگفتی برگشت و از سخنان او پند گرفت.[۶]
ذوالقرنین و لشکریانش در یکی از دیگر از سفرها با پیرمردی روبه رو شدند که مشغول نماز بود. آنان ایستادند؛ تا این که پیرمرد نمازش را تمام کرد. ذوالقرنین به او گفت: از لشگر من نترسیدی؟ پیرمرد گفت: من با کسی مناجات می‌کردم که او بیشتر از تو لشگر دارد و نیرو و سلطنت او محکم‌تر از توست و اگر صورتم را به سوی تو برمی‌گرداندم، نمی‌توانستم حاجت خود را از او بگیرم.
ذوالقرنین گفت: آیا می‌توانی با من همراه شوی، تا باجان و توان خود تو را کمک کنم و در کارهای خودم از تو کمک بگیرم؟ پیرمرد گفت: اگر چهار چیز را برای من ضمانت کنی، با تو همراه خواهم شد؛ ۱. نعمتی پایان‌ناپذیر. ۲. سلامتی بدون بیماری. ۳. جوانی بدون پیری. ۴. زندگی بدون مرگ.
ذوالقرنین گفت: کدام مخلوق توانایی ضمانت این چهار چیز را دارد؟ پیرمرد گفت: من همراه کسی هستم که توان این چهار چیز را دارد و او صاحب و مالک آنها و توست.
پس از آن به گروهی از دانشمندان قوم حضرت موسی علیه السلام برخورد کردند که به راه حق هدایت شده بودند و به عدالت رفتار می‌کردند. هنگامی که ذوالقرنین آنان را مشاهده کرد، به آنان گفت: مرا از چگونگی زندگی خود آگاه کنید؛ زیرا من شرق و غرب، دریا و صحرا، سرزمین‌های هموار و کوه‌ها، روشنی و تاریکی آنها را گشتم و همانند شما را ندیدم؛ سپس از آنان پرسید:
۱. چرا خانه‌های شما در ندارند؟ گفتند: در میان ما دزد و خیانتکار نیست و همة افراد امین هستند.
۲. چرا میان شما قاضی و داور نیست؟ گفتند: ما با هم دشمنی نمی‌کنیم.
۳. چرا در میان شما پادشاه نیست؟ گفتند: چون ما زیاده طلب نیستیم.
۴. چرا در میان شما برتری‌طلبی و تفاوت وجود ندارد؟ گفتند: چون ما به همدیگر کمک می‌کنیم و یاور هم هستیم.
۵. چرا از همدیگر جدا نیستید و با هم نمی‌جنگید؟ گفتند: چون ما با اراده بر هوا و خواسته‌های خود غلبه کرده، خود را با بردباری کنترل کردیم.
۶. چرا با هم متحد و یک روش مستقیم دارید؟ گفتند: چون دروغ و فریب میان ما نیست و غیبت همدیگر را نمی‌کنیم.
۷. چرا نیازمند و بیچاره در میان شما وجود ندارد؟ گفتند: برای این که ما ثروت را به طور مساوی تقسیم می‌کنیم.
۸. چرا در میان شما افراد خشن و بداخلاق پیدا نمی‌شود؟ پاسخ دادند: چون ما فروتنی و خشوع داریم.
۹. چرا خدا عمر شما را طولانی‌تر از تمام مردم قرار داده است؟ گفتند: چون به حق عمل می‌کنیم و به عدالت حکم می‌کنیم.
۱۰. چرا قحطی به شما رو نیاورده است؟ گفتند: چون ما از استغفار غافل نیستیم.
۱۱. چرا غم خور نیستید؟ گفتند: چون خود را آمادة بلا کردیم و خویشتن را تسلیت دادیم.
۱۲. چرا آفت‌ها بر شما راه نمی‌یابند؟ گفتند: چون ما به غیر خدا توکل نمی‌کنیم و به واسطة ستاره‌ها و موسمها طلب باران نمی‌کنیم [و به خرافات معتقد نیستیم].
ذوالقرنین گفت:
ای کسانی که چنین هستید! بگویید آیا پدران شما هم این چنین بودند؟
آنان گفتند: پدران ما هم این طور بودند؛ به نیازمندان و بیچارگان خود ترحم می‌کردند و با درویشان همدردی نموده، از ستم‌گران گذشت می‌کردند و به کسانی که به آنان بدی می‌کردند، نیکی و برای آنان استغفار می‌کردند و صلة رحم انجام می‌دادند و امانت آنان را می‌پرداختند و هیچ‌گاه دروغ نمی‌گفتند؛ پس خداوند هم کار آنان را اصلاح کرد.
ذوالقرنین پس از شنیدن سخنان آنان تصمیم گرفت پیش آنان اقامت کند و آن جا ماند؛ تا این که در پانصد سالگی از دنیا رفت.[۷]

روش ارتباطی دلفین‌ها

نویسنده:عبدالرحیم میانجی
در بعضی ویژگی‌های رفتاری و اخلاقی، انسان‌ها به پیروی از برخی خصوصیات حیوانات راهنمایی شده‌اند. در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در توصیف مؤمن آمده است: «مثل المؤمن کمثل النمله؛[۸] مثل مؤمن، مثل زنبور عسل است»؛ یعنی همان طور که زنبور عسل به دنبال چیزی تمیز و پاک است و روی چیزهای تمیز می‌نشیند و به دنبال گل‌های خوشبو و زلال می‌گردد و مال حرام و نجس نمی‌خورد، مؤمن نیز بایستی چنین باشد. مؤمن نباید به دنبال نقاط ضعف و سیاهی مردم باشد؛ بلکه در برخوردهای اجتماعی، باید بر نقاط مثبت دوستان تکیه کند.
در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده است: مانند مگس نباشید که همیشه به دنبال چیزهای کثیف است و بر روی نجاسات می‌نشیند. در بعضی روایات نیز توصیه شده که قناعت، وفاداری، شب زنده‌داری، تیزهوشی و هوشیاری را از سگ بیاموزید؛ چون این حیوان به یک تکه استخوان، قناعت می‌کند و اگر هم چند روز گرسنه بماند، هرگز خانة صاحبش را ترک نمی‌کند؛ شب‌ها اغلب بیدار می‌ماند و از خانة صاحبش نگهبانی می‌کند و دوست و دشمن را از هم تشخیص می‌دهد.
همچنین توصیه شده که سحرخیزی و غیرت را از خروس بیاموزید و زود بر سر کار حاضر شدن و تلاش و کوشش را از کلاغ سیاه و نجابت را از اسب یاد بگیرید.
بنابراین، پیروی از بعضی حیوانات در برخی خصوصیات، امری مقبول است و به همین سبب می‌توان در مدیریت‌ها نیز از همین روش بهره گرفت و مدیریت‌ها را بر این اساس به دو گونة مدیریت کوسه‌ها و «مدیریت دلفین‌ها»، تقسیم کرد.
زیست‌شناسان می‌گویند:
در میان کوسه ماهی‌ها روش «برنده - بازنده» حاکمیت دارد. برای این که یک کوسه ماهی برنده شود،باید دیگری بازنده باشد و این روش، بدون هیچ تمایز و تفاوتی در میان آنها انجام می‌گیرد. برای کوسه‌ماهی، هر نوع ماهی، دشمن و یک وعدة غذایی بالقوه به شمار می‌آید.
اگر اندکی دقت کنیم، می‌بینیم که بعضی مدیریت‌ها در برخی سازمان‌ها و ادارات، شبیه همین مدیریت نوع کوسه ماهی است؛ مثلاً گاهی مشاهده می‌شود بعضی افراد برای رسیدن به مقام‌های عالی، یکدیگر را می‌درند و می‌خورند؛ مثلاً در رقابت‌های انتخاباتی، برخی مسئولین و مدیران به همدیگر حمله می‌کنند و همدیگر را زیر سؤال می‌برند و رقابت و مدیریت از نوع (بازنده - برنده) را از خود بروز می‌دهند و هیچ فرصتی به رقیب سیاسی خود نمی‌دهند. این نوع مدیریت‌ها را مدیریت کوسه‌ماهی‌ها می‌نامند.
نوع دوم، مدیریت از نوع مدیریت دلفین‌هاست.
دلفین‌ها پستاندارانی آبزی، بزرگ و حیواناتی بازی‌گوش و دارای روحیة همکاری هستند و ارتباط و مدیریت در میان آنها به شیوة «برنده - برنده» است.
آنها دوست دارند همه چیز را با همدیگر تقسیم کنند. آنها در شرایط دشوار، در کنار هم هستند و همدیگر را یاری می‌کنند. اگر یک دلفین زخمی شد، چند تای آنها جمع‌می‌شوند و او را همراهی می‌کنند؛ تا از گروه عقب نماند و خود را به جمع دلفین‌ها برساند. روحیة همکاری و شیوة «برنده - برنده» در میان دلفین‌ها به قدری قوی است که در موارد متعددی موجب نجات جان انسان‌ها نیز شده است و تعداد زیادی از انسان‌ها که در حال غرق شدن بودند، توسط دلفین‌ها نجات یافتند.[۹]
سزاوار است مدیران ارشد و زیر مجموعه‌های آنان، یک بار دیگر در روحیة انعطاف‌پذیری، همزیستی، همکاری و همراهی مسالمت آمیز دلفین‌ها تأمل کنند و در همه ادارات، سازمان‌ها، نهادها، مدارس و دانشگاه‌ها، این ویژگی‌های بسیار مثبت دنیای حیوانات را که مورد تأکید پیامبر صلی الله علیه و آله و معصومین علیهم السلام نیز بوده، گسترش دهند؛ زیرا همة ما انسان‌ها به مدیریت نوع کوسه‌ماهی‌ها گرفتار هستیم؛ امّا با تأمل، تلاش و ریاضت اخلاقی می‌توانیم آن را به مدیریت مثبت و پرنشاط دلفین‌ها تغییر شکل بدهیم و منشأ رشد و تعالی و بالندگی در عرصه‌های گوناگون مدیریتی شویم.

مدار و مدیر

نویسنده:محمدباقر پورامینی
وقتی از نخبگان صدر سخن رانده می‌شود، شمشیر آن دلیران، نشان‌گر توان و لیاقتش است؛ شمشیری که به وقت نیاز، در غلاف نماند و برقش، صف نابخردان را تار و مار کند و آرامشی باشد برای صف حق‌جویان؛ همچون ذوالفقار علی علیه السلام که صف می‌شکست وصف می‌ساخت؛ باطل می‌زدود و حق می‌ساخت.
گفت من تیغ از پی حق می‌زنم
بندة حقم نه مأمور تنم
شیر حقم، نیستم شیر هوا
فعل من بر دین من باشد گواه
رخت خود را من ز ره برداشتم
غیر حق را من عدم انگاشتم
در صف یاران پیامبر صلی الله علیه و آله، شمشیر زنان زیادی بودند که «یاور حق شدند» و شیرمردی کردند و به وقت نیاز، بر مدار حق بودند؛ غبار از چهرة پیشوای خویش زدودند و مرهمی شدند بر قلب زخمی یاران. شجاعت زبیر و برش شمشیرش را هیچ کس از خاطر نمی‌برد.
گویند نخستین شمشیری که در راه خدا به کار رفت، شمشیر زبیر بود. وقتی در آن روزهای فشار و غربت، در مکه ناگهان شایع شد که رسول خدا صلی الله علیه و آله را گرفته‌اند، زبیر شمشیر خود را برداشت و به طرف مراد رفت. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای زبیر! می‌خواهی چه کنی، گفت: به من گفتند که شما را گرفته‌اند؛ از این رو، شمشیر خود را برداشتم؛ تا از شما دفاع کنم. رسول خدا صلی الله علیه و آله بر وی درود فرستاد و دربارة او دعا کرد.
او در تمامی پیکارها، پیشگام بود و خاطره‌اش در بدر و حدیبیه با آن عمامة زدی که بر سر گذاشته بود، بر ذهن‌ها نقش بسته بود.[۱۰] او همواره با علی علیه السلام بود و در سختی‌ها از آن بزرگوار دفاع کرد و حتی در آن دوران سخت و تنهایی آغازینی که بر خانة امیرمؤمنان علیه السلام یورش بردند، زبیر شمشیر عریان کرد و گفت: «آن را در نیام نکنم؛ تا با علی بیعت کنند».
اما تاریخ در کنار این گزارش از شکوهمندی بی‌مانند زبیر، روایت غمباری از صفحات پایانی عمر او نیز دارد؛ زمانی که از مدار حق فاصله گرفت و با پیروی از هوا، دست به شمشیر برد و معرکه ساخت و فضا را غبارآلود کرد و جمعی را در تاریکی خویش جای داد و خود طعمة این معرکه شد. در جمل، وقتی شمشیر زبیر را نزد علی علیه السلام بردند، امام با تأسف بر فرجام زبیر، چنین فرمود:
«این شمشیری بود که مدت‌ها سختی‌ها را از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برگردانده بود».[۱۱]
شکوه نخبة دیروز، با شمشیر بود و شجاعت در میدان نبرد و شکوه نخبة امروز، با تدبیر است و شجاعت در میدان مدیریت سیاسی و اقتصادی.
جاودانگی این دو، یکسان است و همسو. آن که بر همان مداری که در پرتوش رشد کرده و عزت یافته، باقی بماند و موانع و خطرات راه را بشناسد و در اصلاح یا حدف آنها بکوشد، رستگار است؛ خواه آن مانع، یار غار باشد یا فرزند نافرخنده.
مسئولیت هر اندازه خطیر باشد، وسوسة تک روی و دوری از مدار ولایت، مضاعف است.
باید باور کرد که عزت و ماندگاری یک مدیر، در پایداری بر مدار رهبری است.
گر همی پرم همی بینم مطار
ور همی گردم همی بینم مدار
ور کشم باری، بدانم تا کجا
ماهم و خورشید پیشم پیشوا

ضرب المثلهای مدیریّتی

ابویاسر

. هر که نانش نخورند، نامش نبرند.
۲. مشک آن است که خود ببوید، نه آن‌که عطّار بگوید.
۳. مشورت با هزار کس بکن و راز خود با یکی مگوی.
۴. وام چنان کن که توان باز داد.
۵. هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار.
۶. هر کسی را بهر کاری ساختند.
۷. هر که بامش بیش، برفش بیشتر.
۸. آه مظلوم اگر سرِشب نگیرد، تا سحر بگیرد.
۹. تدبیر از پیر و جنگ از جوان است.
۱۰. آشپز که دو تا شد، آش یا شور است یا بی‌نمک.
۱۱. رطب خورده، منع رطب کی کند؟
۱۲. با شمشیر چوبین، جنگ نتوان کرد.
۱۳. سنگ کوچک، سر بزرگ را می‌شکند.
۱۴. بکن هر آن چه بشاید؛ نه آن چه بتوانی.
۱۵. اول گزن کن، سپس پاره کن.
۱۶. خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش.
۱۷. علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.
۱۸. دو صد من استخوان باید که صد من بار بردارد.
۱۹. عاقل آن است که اندیشه کند پایان را.
۲۰. آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟
۲۱. فرصت غنیمت است؛ نباید زدست داد.
۲۲. اگر برای یک سال برنامه‌ریزی می‌کنید، برنج پرورش دهید؛ اگر برای بیست سال برنامه‌ریزی می‌کنید، درخت بکارید و اگر برای یک قرن برنامه‌ریزی دارید، نیروی انسانی بسازید.
۲۳. سنگ بزرگ، علامت نزدن است.
۲۴. کار را آن کرد که تمام کرد.
۲۵. گرهی که با دست باز می‌شود، با دندان باز نمی‌کنند.
۲۶. نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.
۲۷. یک صبر کن و هزار افسوس مخور.
۲۸. پنج انگشت برادرند؛ امّا برابر نیستند.
۲۹. چون شناگر نیستی، پیرامن جیحون مگرد.
۳۰. رنج خود و راحت یاران طلب.
۳۱. آبی که‌آبرو ببرد، درگلو مریز.
۳۲. آدم تا کوچکی نکند، بزرگ نشود.
۳۳. دیگران کاشتند و ما خوردیم؛ ما بکاریم و دیگران بخورند.
۳۴. قرض، به لرزش نمی‌ارزد.
۳۵. بی‌وزیر، کار راست نیاید.
۳۶. آدم عجول، کار را دوباره می‌کند.
۳۷. مردان بزرگ، دیر وعده می‌دهند و زود عمل می‌کنند.

الزامات جهاد اقتصادی

بخشی از سخنان رهبر معظم انقلاب

اگر ما بخواهیم این حرکت عظیم اقتصادی در کشور در سال ۹۰ انجام بگیرد، یک الزاماتی هم دارد.

لزوم روحیة جهادی

ملت ما از اول انقلاب تا امروز در هر جایی که با روحیة جهادی وارد میدان شده، پیش رفته، این را ما در دفاع مقدس دیدیم؛ در جهاد سازندگی دیدیم؛ در حرکت علمی داریم مشاهده می‌کنیم. اگر ما در بخش‌های گوناگون، روحیةجهادی داشته باشیم، یعنی کار را برای خدا، با جدیت و به صورت خستگی‌ناپذیر انجام دهیم - نه فقط به عنوان اسقاط تکلیف - بلاشک این حرکت پیش خواهد رفت.

استحکام معنویت و روح ایمان و تدین در جامعه

این را همه بدانند؛ تدین جامعه، تدین جوانان ما، در امور دنیایی، به ملت و به جامعه کمک می‌کند. خیال نکنند که متدین شدن جوانان، اثرش فقط در روزهای اعتکاف در مساجد یا شب‌های جمعه در دعای کمیل است. اگر یک ملت جوانانش متدین باشند، از هرزگی دور خواهند شد؛ از اعتیاد دور خواهند شد؛ استعداد آنها به کار می‌افتد؛ کار می‌کنند؛ تلاش می‌کنند. در زمینة علم، در زمینة فعالیت‌های اجتماعی، در زمینة فعالیت‌های سیاسی، کشور، پیشرفت می‌کند. در اقتصاد هم همین جور است. روحیة معنویت و تدین، نقش بسیار مهمی دارد.

دوری از ابتلای کشور به مسائل حاشیه‌ای

در بسیاری از اوقات یک مسئلة اصلی در کشور وجود دارد که همه باید همت کنند و به سراغ این مسئلة اصلی بروند. باید مسئلة کانونی کشور این باشد؛ اما ناگهان می‌بینیم از یک گوشه‌ای یک صدایی بلند می‌شود؛ یک مسئلة حاشیه‌ای درست می‌کنند؛ ذهن‌ها متوجه آن می‌شود. این مثل این می‌ماند که در یک مسافرت مهمی، کاروانی، قطاری دارد حرکت می‌کند؛ هدفش رسیدن به یک نقطة خاص است. ناگهان ذهن‌ها را مشغول کنند به یک چیز حاشیه‌ای در بیابان و از راه باز بمانند و احیاناً امکان ادامة حرکت هم از آنها گرفته شود. مسائل حاشیه‌ای نباید به میان بیاید. مردم ما خوشبختانه قدرت تحلیل دارند؛ هوشمندند؛ هوشیارند؛ می‌توانند مسائل فرعی و حاشیه‌ای را از مسائل اصلی جدا کنند. توجه شود مسائل حاشیه‌ای، کانون توجه افکار عمومی قرار نگیرند.

حفظ اتحاد و انسجام ملی

این اتحادی که امروز در میان مردم و در بین مردم و مسئولین وجود دارد، مردم به مسئولینِ خودشان علاقه‌مندند، به آنها اعتماد دارند، به آنها کمک می‌کنند، با آنها همراهی می‌کنند، بین خود مردم اتحاد و وحدت وجود دارد، بایستی باقی بماند و روز به روز تقویت شود. یکی از نقشه‌های بزرگ دشمنان ملت ایران، ایجاد تفرقه و شکاف در داخل بوده است؛ به بهانة قومیت؛ به بهانة مذهب؛ به بهانة گرایش‌های سیاسی؛ به بهانة جناح‌بندی‌ها؛ به بهانه‌های گوناگون. اتحاد را باید حفظ کرد .[۱۲]

کاری جهادگونه و خلاّق

ابویاسر

دربارهٔ جهاد اقتصادی

ای هموطن که عزّت ملّت را
فریاد می‌زنی!
ای آن که ابتکار تو دشمن را
مأیوس می‌کند!
ای آن که سربلندی ایران، امید توست!
تو با تلاش خویش
بذر حیات آتیه می‌کاری
نخل امید و عزّت این انقلاب را
با همّت و ارادة خود آب می‌دهی
چشم امیدمان به تو باز است
آزادگی به کار تو بسته است
بی تو، وطن، کویر و اسیر است
با تو، رها ز سلطة دشمن
ای جلگه‌ها ز کار تو خرّم
ای چهره‌ها ز کشت تو خندان
ای مملکت ز عزم تو آباد
ای انقلاب از تو سرافراز
مام وطن به کار تو محتاج است؛
کاری جهادگونه و خلاّق
کشور به ابتکار تو محتاج است
تا دست احتیاج
در پیش دشمنان نگشاید.

مدیران و جهاد اقتصادی

نویسنده:محمود مهدی پور
تأمین مالی و استقلال اقتصادی، یکی از آرمان‌های بلند و بزرگ امت اسلامی است که بدون آن، دست‌یابی به اهداف معنوی و اخلاقی و عزّت و عظمت اجتماعی مسلمین، مقدور نیست.
شناخت وظایف اقتصادی و معرفی آن و فراهم آوردن زیرساخت‌های انجام وظیفه و برنامه‌ریزی و سازماندهی مردم برای کسب روزی حلال، یکی از واجبات عینی و کفایی همة افراد امّت، به ویژه مدیران و مسئولان نظام اسلامی است.
هر شخص خردمندی براساس عقل و فطرت و تجربة اجتماعی، می‌داند که برای زندگی خانوادگی و تأمین نیازهای شخصی، به کار و تلاش و کسب حلال و اشتغال مثبت نیاز دارد و درآمد معقول و منطقی و عادلانه، راهکار مصونیت از حرام‌خواری و زندگی عزتمندانه است و زمینة خدمت به دیگران را فراهم می‌آورد. انسان برای تأمین نیازهای ضروری زندگی‌اش، ناچار است درآمدی کسب کند.
امام صادق علیه السلام راه‌های تأمین زندگی و مشاغل اجتماعی را در چهار گروه دسته‌بندی کرده است که عبارتند از:
۱. ولایات؛ «کارمندی دولت‌ها».
۲. تجارات؛ «بازرگانی و داد و ستد».
۳. اجارات؛ «کرایه، اجاره و مزدوری».
۴. صناعات؛ «فعالیت‌های صنعتی، حرفه‌ای و آموزشی».
امام صادق علیه السلام ضمن یادآوری این که اصل کسب حلال، فریضه و وظیفه‌ای الهی است، هشدار می‌دهد که در تمام مشاغل و حرفه‌های فوق، حلال و حرام وجود دارد.
بنابراین، جهاد اقتصادی، کسب درآمد حلال و مشروع از مشاغل و حرفه‌های فوق و به کار بردن نهایت تلاش و کوشش در فعالیت‌های مشروع اقتصادی است.
وظیفة مدیران نظام اسلامی در زمینة جهاد اقتصادی شامل بخش‌های زیر است:
۱. باید مردم را از بی‌کاری، تنبلی، راحت‌طلبی، و سربار دیگران بودن، بازدارند. نظام آموزشی تربیتی، اطلاع‌رسانی و رسانه‌ها نیز باید این امور را ضدارزش معرفی کنند.
۲. انگیزة یادگیری علوم و فنون و حرفه‌ها و مشاغل تولیدی و خدماتی مفید را برای مردم ایجاد کنند.
۳. فرهنگ عزّت نفس و کار و تلاش مثبت اقتصادی را در ملت گسترش دهند.
۴. روحیّة قناعت و کنترل مصرف و ساده زیستی و زهد را با رفتار و گفتار بیاموزند.
۵. از تبلیغات مصرف گرایانه و ایجاد رقابت در مصرف، در گفتار و رفتار بپرهیزند.
امکانات صدا و سیما و مطبوعات و رسانه‌های دولتی به هیچ وجه نباید در خدمت زندگی اشرافی و اسراف و تبذیر و تجمل و تشریفات به کار گرفته شود.
مدیران جامعة اسلامی علاوه بر این که تولید، توزیع و مصرف زندگی خود را براساس عقل و شرع مدیریت کنند، برای تولید و توزیع و مصرف نیازهای عمومی جامعة اسلامی نیز باید نیروهایی را سازماندهی و تربیت کنند.
کارگزاران دولت اسلامی باید فرهنگ صداقت در معاملات و پرهیز از فریب و غش در معاملات را ترویج و تبلیغ کنند.
قناعت، هم مایة مصونیت جان است و هم سبب عزت و بلندی جایگاه اجتماعی.
مدیران نمی‌توانند نسبت به اوضاع اقتصادی مسلمین، بی‌تفاوت باشند. آنان باید عوامل فقر و کمبود و دلایل مشکلات اقتصادی مسلمین را بررسی و چاره‌یابی کنند. یکی از بهترین راهکارها در برابر مشکلات مالی، گسترش و زمینة قناعت است. امیرالمؤمنین، علی علیه السلام می‌فرماید:
«ما احسن بالانسان ان یقنع بالقلیل و یجود بالجزیل[۱۳]؛ چه زیباست که انسان بر کم قانع باشد و فراوان بر دیگران ببخشد».

موانع جهاد اقتصادی

نویسنده:محمود طبسی
بدون تردید، عواملی چون بی‌عدالتی در توزیع و تخصیص منابع طبیعی - زمین، آب و معادن - و خدمات دولتی، ناامنی و سرقت اموال مردم، اختلافات و درگیری‌های مالی و حقوقی، ناآشنایی با ابزارها و روش‌های تولید، توزیع و مصرف، نقش بسیار مخربی در تأمین نیازهای جامعه و استقلال اقتصادی دارند و بخشی از جهاد اقتصادی، مبارزه با موانع کار و تلاش و تولید و توزیع کالاهای مورد نیاز است.
مدیران نظام اسلامی باید در حد ممکن موانع حرکت چرخ‌های تولید و توزیع کالا را بردارند.
تنبلی، فقدان مهارت‌کاری، مشاغل کاذب، عدم توجه به اولویت‌ها در بودجه، دوباره‌کاری و فعالیت‌های موازی، رفاه‌طلبی، گسترش موادمخدر، تبعیض در پرداخت حقوق، حاکمیت نظام مدرک سالاری، پرداختن بیش از حدّ به ورزش و میراث فرهنگی و گردش‌گری، کسب درآمدهای کلان از طریق مشاغل غیرتولیدی، مثل بانکداری، بیمه، درگیری کارگر و کارفرما و برخی قوانین حاکم در روابط کارگری، تحقیر و کوچک شمردن صنایع دستی، نظام پرداخت حقوق براساس ساعات حضور و نه میزان کار و فعالیت تولیدی، احتکار و انحصار حق تولید و توزیع به شرکت‌ها و نهادهای خاص و خرید و فروش کدهای اقتصادی و مجوزها و موافقت‌های اصولی، از موانع بزرگ فعالیت‌های سالم اقتصادی می‌باشند.
جهاد اقتصادی چند گام اصلی دارد ، باید در کنار «تقویت انگیزه‌های تولید و توزیع عادلانه» ، «زمینه و بستر فعالیت‌های اقتصادی سالم» را ایجاد کرد و بر زدودن موانع اندیشید ؛ مهمترین گام آنست که :
بایستی با هرگونه حرام‌خواری و کسب درآمد از طریق احتکار، انحصار، رشوه و رباخواری، زمین‌خواری، رانت‌خواری، قماربازی و تبلیغات دروغین مبارزه کرد.

مُلک و ملّت[۱۴]

سنابرق

همة مردم، خازنان یکدیگرند.
اگر به آنان نیکی کنی، نیکی کنند و اگر بدی کنی، در دل نگه دارند؛ چرا که از کوزة آب، سرکه و گلاب نمی‌تراود.
هر کس از تو عیب‌جویی کرد، بشنو؛ چرا که یکی از این دو حالت است:
یا آن عیب در تو هست، پس آن را بزدای
و اگر در تو نیست، چیزی به دل مگیر.
اگر مردم به تو خار دادند، به آنان گل بده و اگر زهر دادند، قندشان بده.
هر حاکمی که مال رعیت دزدید، پی دیوار خود را کند و با آن، بام را ساخت و تیشه به ریشة خود زد.
چه فایده که خزانه آباد باشد؛ امّا مملکت ، ویران؟
اگر فتنه بیدار شود، حاکم، خواب آرام نخواهد داشت.
نباید کمتر از گل نرگس بود که همیشه چشمش باز است و نگران.
حاکم همچون غوّاص است و مملکت مثل دریا.
خفتن غواص درون آب دریا، خطاست.
در حکومت، بسیار زشت است که گرگ، مسندنشین باشد و یوسف در چاه!
اگر ملّت در سایة حکومتت به نوایی برسد، جان نثار تو می‌شود.
ملک و ملّت، همچون تار و پود است؛
هر دو باید شایستة یکدیگر باشند.

ده نکته به یاد ماندنی

۱. هر جا که هستید و با هر امکانات (گرچه اندک)، کار و تلاش کنید.
۲. سعی کنید ایده‌ها و عقاید خود را در عملکردهایتان پیاده کند.
۳. حتی اگر در مسیر درستی هستید، اما حرکت و تلاش نمی‌کنید و سر جایتان ایستاده‌اید، حتماً بدانید زیردست دیگران خواهید ماند.
۴. وقتی احساس افسردگی می‌کنید، به جای ایستادن و نشستن، کاری انجام بدهید.
۵. بدانید که دریای بی‌تلاطم، دریا نورد ورزیده تربیت نمی‌کند.
۶. قله‌ها را جز با طی مسیر مادی پر پیچ و خم، نمی‌توان فتح کرد.
۷. اگر فرصت‌ها پشت در خانه‌هایتان نمی‌آیند، حتماً در دیگری بسازید.
۸. اگر قرار است از تپه بالا بروید، تصور نکنید که تعلل شما تپه را کوچک‌تر خواهد کرد.
۹. نقطه نظرهای شما چه اهمیت دارند؟ عمل شماست که می‌تواند تغییرات شگرفی را در محیط کاری به وجود آورد.
۱۰. رنج امروز، گنج فردا را رقم خواهد زد؛ پس هرگز نباید از مشکلات ترسید و متوقف شد.[۱۵]

مدیران و حقوق مردم

نویسنده:سید مجید حسن‌زاده
رعایت حقوق شخصی مردم، همچون حقوق عمومی و بیت المال، بر مدیران و مسئولان مربوط، لازم و ضروری است. یک مدیر همان گونه که باید مراقب به اموال عمومی باشد و از اتلاف و اسراف آنها جلوگیری کند، اموال و حقوق شخصی مردم را نیز باید محترم بشمارد. هیچ مدیر و مسئولی حق ندارد بدون اجازة افراد در اموال، زمین‌ها و حقوق آنان تصرف کند و آنها را ضایع کند. با این حال، ضرورت وجود نظم و انضباط اجتماعی و گستردگی و فراوانی جمعیت در شهرها، گاهی مدیران و مسئولان را وادار می‌کند که برای ایجاد سهولت در رفت و آمد و صرفه‌جویی در وقت مردم، به احداث جاده‌ها و بزرگ‌راه‌ها بپردازند و گاهی به دلایل امنیتی و یا مصلحت دیگری ممکن است مدیران و مسئولان تشخیص دهند که سازمان، اداره، نهاد یا وزارت‌خانه‌ای باید در جای خاصی ساخته شود و این کارها گاهی مستلزم خراب شدن خانه‌ها، مغازه‌ها و تصرف در زمین‌های شخصی افراد است، بدون شک در چنین شرایطی، حکومت اسلامی ناچار است این زمین‌ها، خانه‌ها و مغازه‌ها را از صاحبان آنها با قمیت عادلانه خریداری کند و حتی در صورتی که برخی افراد از فروش امتناع کنند، حکومت می‌تواند آنها را تصرف کرده، قیمت عادلانة آنها را به آنان بپردازد؛ امّا در این کار و برای رعایت این مصلحت، باید به مقدار ضرورت اکتفا شود و از این حد تجاوز نشود.
گاهی برخی مدیران برای درآمدزایی اداره و سازمان تحت مدیریت خویش، محدودة وسیعی از زمین‌های شخصی افراد را برای ساخت جاده و بزرگ‌راه به بهای اندک می‌خرند و حتی در صورت امتناع مالکان، آنها را تصرف می‌کنند؛ به گونه‌ای که زمین‌های خریداری شده یا تصرف شده، بسیار بیشتر از نیاز آنها می‌باشد و بعد با ساخت مراکز مسکونی و تجاری، درآمد سرشاری را نصیب اداره و سازمان خود می‌کنند.
گاهی برخی مدیران برای ساخت اداره یا سازمان، زمین‌های شخصی افراد را به بهای اندک می‌خرند؛ سپس برای نیروهای آن اداره و سازمان، خانة شخصی یا سازمانی می‌سازند و خود نیز به عنوان عضوی از آن اداره یا سازمان، از این کار بهره‌مند می‌شوند. گاهی مدیری از پرداخت به موقع حقوق و مزایای قانونی نیروهای زیردست خویش امتناع می‌کند و یا کمتر از استحقاقشان به آنها حقوق پرداخت می‌کند.
گاهی مدیری از انجام به موقع امور ارباب رجوع، خودداری می‌کند و به بهانة تشکیل جلسة اداری، ناقص بودن پرونده، ابلاغ نشدن بخش‌نامه و دستورالعمل، وقت مراجعه کنندگان را تلف می‌کند.
گاهی مدیری به بهانة تعدیل نیروها، نیروهای وظیفه‌شناس و شایسته را اخراج می‌کند و افراد نالایق، امّا چاپلوس و متملق را به خدمت می‌گیرد.
گاهی مدیری در پرداخت وام‌ها و اعتبارات و اعطای مجوزها و موافت‌های اصولی به اشخاص، معیارها و ضوابط را رعایت نمی‌کند و این امکانات را در اختیار دوستان، خویشان و نزدیکان خویش قرار می‌دهد.
گاهی مدیری در پذیرش دانش‌آموزان و دانشجویان در مراکز دولتی و یا برای بورسیة دانشجویان، روابط را بر ضوابط ترجیح می‌دهد.
اینها و مواردی از این قبیل، تجاوز به حقوق افراد و تضییع حقوق آنان است و اگر مدیری چنین اعمالی را انجام دهد، کار حرامی مرتکب شده است و اگر در این جهان هم به تخلف وی رسیدگی نشود، در آخرت، مورد مؤاخذه و بازخواست قرار خواهد گرفت.
بنابراین، گرچه حکومت اسلامی بنا به ضرورت و نیازش، گاهی مجبور می‌شود که به صورت یک طرفه قراردادها و پیمان‌ها با افراد را فسخ کند و در حقوق آنان تصرف کند، مثلاً زمین‌هایی را از مالکان آنها بخرد و در صورت امتناع مالکان، آنها را تصرف کند، امّا در این صورت، اوّلاً باید به مقدار رفع ضرورت اکتفا شود و ثانیاً باید قیمت آنها را به صورت عادلانه به آنان بپردازد و در غیر این صورت، این نوع کارها، خلاف شرع و قانون و تجاوز به حقوق افراد و تعدی از حدود الهی و موجب سرزنش و نکوهش دنیوی و عذاب اُخروی است.

کلمات مدیریتی

۱. شجاع‌ترین شش کلمه‌ای که می‌توان در مدیریت‌ها بیان کرد:
«من قبول می‌کنم که اشتباه کردم».
۲. مهم‌ترین پنج کلمه‌ای که می‌توانید به همکارانتان بگویید:
«شما کار خوبی انجام دادید».
۳. کارسازترین چهار کلمه‌ای که قابل بیان به همکاران است:
«عقیدة شما چه می‌باشد»؟
۴. مؤثرترین سه کلمة قابل بیان در محیط کار:
«من خواهش می‌کنم».
۵. باارزش‌ترین دو کلمه در پاسخ همکاران:
«تشکر می‌کنم».
۶. قوی‌ترین کلمه‌ای که در یک سازمان وجود دارد:
«ما».
۷. کم ارزش‌ترین کلمة موجود در محیط کار:
«من».[۱۶]

عبرت از گذشته

نویسنده:عبدالرحیم اباذری
در عصر قاجار اغلب پادشاهان و مدیران، شیفته و شیدای تمدن و فرهنگ غرب بودند و به پیشرفت علم و صنعت بومی، اهمیت نمی‌دادند و به همین خاطر، مبتکران و مخترعان این عصر در غربت عجیبی به سر می‌بردند. آنها نه تنها از رشد و بالندگی بازمی‌ماندند، بلکه از راه‌های مختلف، استعداد و نبوغشان سرکوب می‌شد.
یکی از مخترعان این دوره، مجتهد فرزانه، مرحوم آقا شیخ علی قزوینی[۱۷]، مؤلف کتاب قانون ناصری بود. در تاریخ آمده است: وقتی او یک تفنگ ته پر ساخت و نزد ناصرالدین شاه برد، شاه تفنگ را از او گرفت و به فرنگ فرستاد و یک سال بعد، دو قبضه تفنگ که از روی همان شبیه‌سازی شده بودند، از خارج آوردند. شاه یکی را خود برداشت و دومی را هم برای شیخ علی فرستاد. آن مرحوم بسیار ناراحت شد و از شدت تأسف دست‌ها را به هم زد و گفت: ای وای! من می‌خواستم با این کار خدمتی به اسلام و کشورم کنم؛ امّا اکنون می‌بینم چوب به دست دشمن داده‌ام.[۱۸]
از دیگر اختراعات این دانشمند فرزانه، ساعت دزدگیر، موسوم به «ساعت شب کوک» بود. این ساعت شب‌ها رمز داشت و هر کس آن رمز را می‌دانست، بی‌هیچ مانعی می‌توانست از جلوی ساعت عبور کند وگرنه، گرفتار می‌شد. شیخ این ساعت را در منطقة دزاشیب شمیران کار گذاشت و همة رجال دولتی از آن دیدن کردند. یکی دیگر از اختراعات شیخ، قبله‌نمای معروفی بود که هم قبله‌نما بود و هم قطب‌نما و هم وقت ظهر و درجات آن را معین می‌کرد.
او یک تخت چند منظوره هم اختراع کرد که هم تختخواب بود، هم درشکه خانگی، هم صندوق خانگی و هم محل نگه‌داری وسایل خانگی و مواد غذایی در گرما و سرما.
وی حتی مدعی شد که اگر دولت‌مردان با وی همکاری کنند، دستگاهی اختراع می‌کند که به وسیلة آن، آب تهران را به کوه توچال برساند و یخ توچال را هم به تهران بیاورد؛ امّا کسی خریدار حرف‌هایش نبود.[۱۹]
روزی وی به ناصرالدین شاه گفت: من می‌توانم کالسکه‌ای [ارابه‌ای جنگی] بسازم که اگر آن را کوک کنند، یک فرسخ راه طی کند و بعد چند لحظه بایستد و همزمان از چهارسو درهایش باز شده، از هر طرفی چند گلوله شلیک کند و بعد درها را بسته، به جایگاه اولش بازگردد و بعد به شاه یادآور شد که در این صورت، کشور از نظر تجهیزات نظامی، قوی و بی‌نیاز از فرنگ خواهد شد و ما می‌توانیم شهرهای شمالی را از بیگانگان بازپس گیریم و در برابر تجاوزات آنان بایستیم.
شاه در جواب گفته بود: ما فعلاً به جز رعیت خود، با کسی جنگ نداریم و به اندازة آن هم توپ و تفنگ داریم. وی در جلسه دیگری به شاه گفته بود: اگر هزینه‌اش را بدهید، مدرسه‌ای تأسیس می‌کنم که در هر اتاقش یک نوع علم و صنعت تعلیم و تدریس بشود و در مدت اندکی، علم و صنعت در ایران اوج بگیرد.
مؤلف کتاب تاریخ بیداری ایرانیان که خود با شیخ علی قزوینی ارتباط و معاشرت داشت، می‌نویسد:
از آن مرحوم شنیدم که می‌گفت: ناصرالدین شاه چون دید اگر این مدرسه تأسیس گردد، اصلاح اهالی ایران را منتج خواهد گردید، لذا جواب داد: حیف، صد حیف که فکر شما در جزئیات و در مقام صنعت صرف شود. شما باید این هوش خداداده را مصروف دین، علم و مذهب بفرمایید. به هر جهت، دماغ آن مرحوم سوخت؛ چنان که دماغ دیگران سوخته گردید.[۲۰]
وقتی شیخ این گونه دید، به ناچار انزوا گزید و تهران را به سمت مازندران ترک کرد و مشغول زراعت شد. در آن جا باز طرح داشت و می‌خواست برای زراعت و کشاورزی، اسباب و آلات جدیدی اختراع کند که به دعوت و اصرار میرزا سعیدخان، وزیر امورخارجه وقت، دوباره به تهران آمد. او از شیخ خواست قانونی برای ادارة کشور تدوین کند. شیخ مدتی طولانی برای این کار وقت گذاشت و چون قانون را تدوین و تکمیل کرد، میرزا سعیدخان چشم از جهان فرو بست؛ آن را نزد شاه آورد و شاه دستور چاپ و اجرای آن را در کشور صادر کرد. در این هنگام امین السلطان، صدر اعظم وقت به شاه گفت: محتوای این قانون با استقلال شاه و حکومت دولت، منافات دارد و بیشتر حاکمیت را به مردم خواهد داد و پادشاه نمی‌تواند در امور کشور، تصرفی داشته باشد. شاه ترسید و دستور داد کتاب در کتابخانة دولتی بایگانی شود.
در آن ایّام خیلی‌ها تلاش کردند شیخ را به خارج از کشور ببرند و از علمش بهره‌برداری کنند؛ امّا وی حاضر نشد که علم خود را در اختیار اجانب قرار دهد. پس به عتبات عالیات رفت و در آن جا ساکن شد. در آن جا نیز به سراغش رفتند و دعوتش کردند و حتی ششصد تومان حقوق در ماه به وی پیشنهاد کردند که در استانبول سکونت کند؛ ولی او هرگز چنین نکرد.[۲۱]

بریده‌ها

خلیفه زاهد

عارفی از عرفای قرن سوم هجری، وقتی وارد بغداد شد، خلیفه او را به حضور خود خواند. چون وی از در آمد، خطاب به خلیفه گفت: ای زاهد! خلیفه گفت: من زاهد نیستم؛ چون همة امکانات مادی در اختیار من است؛ تو زاهدی که به اندک قناعت کرده‌ای و چیزی از دنیا نداری. عارف گفت: زاهد تویی که به بی‌ارزش‌ترین چیز که دنیا باشد؛ قناعت نموده‌ای؛ پس نصیب من از نعمت‌های الهی، بیشتر از آن است که تو داری.[۲۲]

زخم زبان

گروهی از عارفان در خلوت دور هم جمع شده بودند. یکی از آن میان، عیب کسی را که در جمع نبود، مطرح کرد. درویشی به او تذکر داد که ای پریشان حال! آیا تو در راه دین با دشمنان جنگیده‌ای؟ او گفت: نه. درویش گفت: من انسان بخت برگشته‌ای مثل تو ندیده‌ام که کافر از پیکارش در امان است؛ ولی مسلمان از زخم زبانش در امان نیست.[۲۳]

تاج و ملک

گویند بر تاج کیخسرو چنین نوشته بود:
چه سال‌های فراوان و عمرهای دراز - که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت؛ چنان که دست به دست آمده است به ملک ما - به دست‌های دگر همچنین بخواهد رفت.[۲۴]

آمار دروغ

در ماجرای قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ که رژیم ستم‌شاهی مردم را به گلوله بست و به شهادت رسانید، بعضی گفته بودند: بهتر است آمار شهدا را بالا ببریم؛ این برای رسوایی شاه و ساواک و تحریک مردم خوب است. شهید بهشتی گفت: پس شما می‌خواهید با دروغ از اسلام دفاع کنید؛ ولی بدانید که اسلام با صداقت رشد می‌کند؛ نه با دروغ و نیرنگ و تزویر.[۲۵]

نردبان شکسته

در سال ۱۳۵۷ که قیام مردم ایران به اوج رسید و شعار مرگ بر شاه فراگیر شده بود، هر روز شعار جدیدی پدید می‌آمد؛ تا این که شعار «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است»، بر سر زبان‌ها افتاد. وقتی شهید بهشتی این شعار را شنید، آشفته شد و گفت: نه، این درست نیست. رضاخان، ازدواج کرده بود و محمدرضا از مادر واقعی به دنیا آمده است و این شعار، حرام است؛ از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.[۲۶]

در پی جوال

در احوال شیخ ابوالعباس جوالیقی چنین آمده است: وی نخست به کار جوال بافی اشتغال داشت. روزی وقت عصر با شاگرد خود، حساب جوال‌ها را می‌کرد و یکی از آنها کم آمد. چون به نماز مشغول شد، ناگهان به خاطرش آمد که آن یک جوال را به چه کسی داده است. پس از پایان نماز، شاگرد خود را از موضوع آگاه ساخت. شاگرد گفت: استاد! تو نماز می‌گزاردی یا پی جوال می‌گشتی؟[۲۷]

آتش در هیزم

حاکم ظالمی هیزم دوریشان می‌خرید و آن را به قیمت گران‌تر به ثروتمندان می‌فروخت.
شبی آتشی به خانة او افتاد و تمام اموالش در آتش سوخت. حاکم خطاب به اطرافیانش گفت: نمی‌دانم این آتش از کجا به خانه‌ام افتاد. صاحب دلی که از آن جا می‌گذشت، گفت: از آه و درد دل درویشان.[۲۸]

زنبور عسل باش

نویسنده:حسن ابراهیم زاده
در تعالیم اسلامی، به عبرت گرفتن و درس آموزشی از حیوانات، توصیه شده است؛....

یک ساعت برای یک عمر

تاملی در مدیریت آموزشی به سبک ژاپنی

مطلع

گزارش‌ها از آن جهت که مبتنی بر واقعیات هستند،....

پا نویس

  1. نهج البلاغه، بخشی از نامه 53 (نامه مالک اشتر).
  2. صحیفة نور، ج 15، ص 82 ، 83.
  3. از سخنان مقام معظم رهبری در جمع زائران امام رضا، مشهد، 1/1/1390 ش.
  4. یوسف ، آیة 53.
  5. نام وی، عیاش بود و در زمان حضرت ابراهیم علیه السلام زندگی می‌کرد و با وی ملاقات کرد. وی به پادشاهی و حکومت رسید و پانصد سال عمر کرد. گرچه وی پیامبر نبود، امّا از بندگان صالح خدا بود. برخی معتقدند که او، همان کوروش کبیر بود و برخی او را یکی از پادشاهان چین می‌دانند. داستان او در سورة کهف آمده است.
  6. مجموعة ورّام، ص 188.
  7. صدوق، امالی، ص 144، حدیث 6؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 12، ص 175، ح 2.
  8. مجلسی، بحارالانوار،ج 64، ص 238.
  9. ر.ک: سایت «آن چه مدیران باید بدانند».
  10. ابواسحاق، ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی، الغارات، ص 417.
  11. تاریخ الطبری، ج4، ص 1330.
  12. از بیانات مقام معظم رهبری در جمع زائران حرم رضوی، 1 فروردین 1390.
  13. ری‌شهری، میزان الحکمه، ج3، ص 37 و 26.
  14. برگرفته از شعری از حکیم سنایی غزنوی با عنوان اندرز که با این مطلع، آغاز می‌شود:
    همه خلق، آن چه ماده و آن چه نزند از درون خاز نان یکدگرند.
  15. از وبلاگ «آن چه مدیران باید بدانند».
  16. از وبلاگ: «آن چه مدیران باید بدانند».
  17. شیخ علی قزوینی فرزند حاج ملامحمد جعفر استرآبادی در دوازدهم شعبان 1242 ق. در حالی که پدرش در جبهة جنگ بر ضد روس‌ها بود، چشم به جهان گشود. علوم اسلامی را نزد پدرش آموخت و بعد به نجف رفت و در درس صاحب جواهر و شیخ انصاری شرکت کرد و از هر دو اجازة اجتهاد گرفت. وی در سال 1272 ق . به تهران آمد و در آن جا به تحقیق و تدریس پرداخت و حدود هشتاد عنوان کتاب نوشت و سرانجام در 26 جمادی الثانی 1318 ق. چشم از جهان فرو بست و در صحن حرم عبدالعظیم حسنی به خاک سپرده شد. (تراجم الرجال، ج 2، ص 204؛ محمد امین امام خویی، مرآة الشرق، ج2، ص 910.).
  18. ناظم الاسلام، تاریخ بیداری ایرانیان، ص 115.
  19. همان.
  20. همان، ص 117.
  21. همان، ص 177.
  22. عطار، تذکرة الاولیاء، ص 201.
  23. سعدی، بوستان، باب هفتم.
  24. سعدی، گلستان، باب اول، حکایت 26.
  25. مجید تولایی، صد دقیق تا بهشت.
  26. همان.
  27. مقدادی اصفهانی، نشان از بی‌نشان‌ها، ج اول، ص 443.
  28. گلستان، باب اوّل، حکایت 26 (با اندکی تغییر).