معارف دین ج1 بخش اول

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
معارف دین ج۱ جزء اول
مشخصات کتاب
Maref din-golpayegani.jpg
نویسنده لطف‌الله صافی گلپایگانی.
زبان فارسی
ناشر موسسه انتشارات حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۷۹
شابک ۹۶۴-۶۱۹۷-۵۷-۴
دانلود PDF

ج. ۱. پرسش و پاسخ پیرامون مسائل: اعتقادی، قرآن، احادیث، دعا، فلسفه احکام، تصوف، گناهان، توبه، جوانان، تهاجم فرهنگی.- ج. ۲. پرسش و پاسخ پیرامون مسائل: اعتقادی، قرآن، احادیث، دعا، فلسفه احکام، تصوف، گناهان، توبه

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم
سیر کمالی انسان نیازمند، برنامه‌ای کامل، دقیق، بر اساس حکمت و راهنمایانی خیرخواه و امین است.
تمسک به «حبل المتین قرآن» این معجزه جاوید الهی و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام- امن‌ترین راه نیل به کمال انسانی و رسیدن به مقام قرب الهی است.
در طول تاریخ سراسر زهد، اخلاص و مجاهدت شبانه روزی، فقهای نام آور شیعه برای رفع این نیاز مبرم جامعه بشری و ادای تکلیف خطیر و رسالت سنگین خویش، ابتدا از چشمه معارف دین سیراب گشته و سپس ره توشه‌های شناخت عمیق علوم و معارف الهی را خالصانه به شیفتگان کمال و پویندگان راه نجات و هدایت تقدیم کرده‌اند.
آری این فکر آوران تقوا پیشه، همواره، ستیز با بدعت، احیای حق و حقیقت، خلوت را بر رفاه، و شهرتِ همراه با ناخشنودی خداوند ترجیح داده‌اند و زلال معارف مورد نیاز بشریت را از صافی فقاهت و عدالت گذرانده و جان تشنه جویندگان حقیقت را سیراب کرده‌اند.
اینک مؤسسه انتشارات حضرت معصومه سلام الله علیها- برای جوابگویی به نیاز مبرم جامعه اسلامی و پویندگان راه رشد و هدایت، کتاب شریف معارف دین که مجموعه‌ای از استفتاءات ارزشمند و ماندگار با موضوعاتی متنوع و با سبکی بدیع به قلم فقیه اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام-، عالم زاهد بدعت ستیز، متفکّراسلام شناس و افتخار تشیّع مرجع عظیم الشان حضرت آیت‌الله‌العظمی صافی گلپایگانی را به صاحبان فضیلت، پویندگان طریق عبادت و شیفتگان معارف زلال اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام- تقدیم می‌دارد.
بمَنّه و کَرَمِه

موسّسه انتشارات حضرت معصومه سلام الله علیها
۲۷ رجب ۱۴۲۱- آذر ماه ۷۹

فصل اول: اعتقادی

کتابهای اعتقادی
بسمه تعالی
س- در زمینه مسائل اعتقادی مهم‌ترین کتابهایی که شما تأیید می‌فرمایید چه کتاب‌هایی هستند؟
ج- بسم الله الرحمن الرحیم- کتابهایی که بزرگان در این رشته تألیف کرده‌اند، بسیار است و از لحاظ اختصار و تفصیل و ملاحظات دیگر با هم تفاوت دارند. اجمالا ازقدماء علمادرزمینه اعتقادات‌کتاب‌های مورد اعتمادی در دست داریم که یا مستقلا در زمینه اهم امور اعتقادی و یا در رشته خاص تألیف شده و یا در مقدّمه تألیفات خود مسایل اعتقادی را به طور مشروح یا مختصر مطرح فرموده‌اند. بعد از آن بزرگواران نیز تا این زمان، تألیف در عقاید ادامه داشته و هر کدام از بزرگان، به نوبه خود به زبان عربی یا غیر عربی تألیفات مفیدی داشته‌اند.
از جمله مشهورترین این کتاب‌ها می‌توان «تجریدالاعتقاد» خواجه طوسی و شرح علامه حلی بر آن (کشف المراد) و سایر کتاب‌های علّامه را که همه مفید و سودمندند، نام برد. کتاب‌های علامه مجلسی علیه‌الرحمه- نیز معتبر است. کتاب‌های فارسی در اعتقادات بسیار است؛ مانند: «کفایةالموحدین» و کتاب‌های «فخرالاسلام» مثل: «انیس الاعلام» و کتاب‌های بسیار دیگر که به عنوان ردّ بر یهود و نصاری و صوفیّه و فِرَق باطله مثل بهایی‌ها نوشته شده است؛ که می‌توانید از همه آن‌ها استفاده نمایید. والله‌العالم.
س- با وجود مشرب‌های مختلف، از دید حضرت عالی به عنوان یک فقیه، بهترین راه تحقیق در مسایل اعتقادی که قرآن کریم و سنّت صحیح پیامبر- صلی‌الله‌علیه وآله وسلّم- با عظمت اسلام آن را تأیید می‌کند، کدام است؟
ج- بهترین راه، همان استفاده از کتاب و سنّت است که منطقی‌ترین و باور بخش‌ترین ادلّه را ارایه می‌دهد؛ که البتّه باید با مراجعه به همان کتب قدما و مشاهیری که اقوالشان در عقاید ثابت است توأم باشد.
س- آیا اعتقادات مطرح شده و متداول برای پاسخ‌گویی به همه شبهات گروه‌های اجتماع، کافی است یا خیر؟ و اگر نقطه‌های ضعفی دارند، کدام است؟
ج- در مجموع، کتابهایی که در اعتقادات نوشته شده، پاسخ‌گوی همه شبهات می‌باشد و شبهه‌ای که جواب آن از این کتاب‌ها استفاده نشود، وجود ندارد؛ البتّه قدرت علمی و قوّت بیان مؤلّفان تفاوت دارد.
س- در مقابل ویژگی جهان غرب- که اصول ثابتی در مسائل اعتقادی ندارند- ما مسلمین از اصول ثابتی دفاع می‌کنیم. چنان‌چه آنان پایه و اساس این اصول را مخدوش جلوه بدهند، ما باید چه شیوه‌ای را اتّخاذ کنیم؟ به عنوان مثال اگر حجّیت عقل را قبول نداشته باشند، ما همه مسایل مبتنی بر آن را چگونه تثبیت کنیم؟
ج- اگر کسی مطلقاً حکم عقل و به علاوه اصول اوّلیّه‌ای که هر عاقل، صحّت آن را درک می‌کند (مثل: قواعد بدیهی منطقی و ریاضی) را قبول نداشته باشد، چنین کسی از نظر همه عقلا از استقامت فکر محروم است و رد یا قبول او در مسایل علمی قابل اعتنا نمی‌باشد. در مقام استدلال، هر شخص، هر حرفی دارد خود را با عقلا طَرَف می‌داند؛
البتّه بعضی از مسایل است که عقل به آن راه ندارد و از درک آن عاجز است؛ که به وسیله وحی، معرفت به آنها باز هم به حکم عقل، امکان‌پذیر است. والله العالم.
س- خواندن فلسفه چه حکمی دارد؟
ج- خواندن علم کلام برای تصحیح و تکمیل عقاید حقّه مستحسن، بلکه برای رفع شبهات لازم است. والله العالم
س- آیا برای تصحیح اعتقادات فرد مسلمان شیعه، استفاده از کتاب «اعتقادات» شیخنا الصدوق- قدس سره- کافی است؟
ج- در اصول اعتقادات مثل توحید، نبوت، امامت و معاد تطبیق اعتقادات با کتاب «اعتقادات» شیخ صدوق قدس سره- و «اعتقادات» علّامه مجلسی علیه الرّحمة- کافی است.
همچنین مطالعه کتابی مانند: «حق‌الیقین» شبّر در این جهت مفید است. حقیر نیز رساله‌ای مربوط به اعتقادات صدوق نوشته‌ام که مطالعه آن نیز خالی از فایده نیست. والله‌العالم
س- با اهداء سلام و تحیّات، مستدعی است نظر مبارک را درباره بهترین کتاب مرقوم فرمایید. ادام الله تأییداتکم.
ج- در پاسخ به این پرسش عرض می‌شود: معلوم است که قرآن مجید و نهج البلاغه و کتب معتبر و جامع احادیث شریفه خارج از مورد سؤال سائل است؛ زیرا موضع و مقام ارفع و اجل و اقدس این کتاب‌ها بالاتر از این است که در ردیف کتاب‌های دیگر از آنها سؤال شود. همان فاصله‌ای که مخلوق با خالق و افراد جامعه با پیغمبر و امّت با امام معصوم دارند، کتاب‌های دیگران و اعاظم علما و بزرگان، هر که و در هر حد والایی از علم و دانش باشند، همان نسبت و فاصله را با آن کتاب‌های اقدس دارند.
بنابراین، سؤال از کتاب‌های ردیف دوم است که از این ردیف کتاب‌ها هم چون در فنون مختلف و علوم متشعب اسلامی بسیار نوشته شده است و چون انتظار و نیازها و غرض اشخاص از مطالعه کتاب‌ها مختلف است، نمی‌توان به‌طور کلّی به همه افراد کتاب خاصّی را نشان داد.
امّا اجمالًا از کتاب‌های تفسیر، «تفسیر تبیان»، «مجمع البیان» و «شیخ ابوالفتوح» و «تفسیر لاهیجی»؛ و از کتاب‌های کلامی، کتاب «تجرید» خواجه و شرح آن از علّامه و کتاب‌های شیخ مفید و فاضل مقداد؛ و در کتب فارسی «کفایةالموحدین»؛ و از شروح نهج البلاغه، «شرح ابن ابی الحدید» و «الهیّات در نهج البلاغه» و از کتب فقه، کتب قدما و «جواهر»؛ و از کتب امامت، کتب «شافی» و «عبقات الانوار» و «المراجعات»؛ و خلاصه در هر فن از تاریخ و سیره و مقتل و رجال و درایه و طبقات و فنون دیگر باید به مؤلفات بزرگان این فنون رجوع کرد. علاوه بر «بحارالأنوار» دیگر کتاب‌های «علّامه مجلسی» برای مراجعه و استفاده بسیار مفید است.
در اخلاق، «معراج السّعاده» و «جامع السعادات»؛ و در دعا، «مصباح‌المتهجّد» و «اقبال» و صدها کتاب دیگر، همه مورد استفاده است.
بحمدالله تعالی کتابخانه شیعه از هر جهت، افراد را- در هر رشته که طالب کسب علم و آگاهی باشند- بی‌نیاز می‌سازد.
معارف دین، ج‌۱، ص: ۱۱

فصل دوم: توحید و خداشناسی

توحید و خداشناسی

راز آفرینش
س- هدف از خلقت و آفرینش چیست؟
ج- این پرسش که: «هدف از خلقت و آفرینش چیست؟» از پرسش‌های قدیمی بشر است.
بشر از آن روز که توانست خود را با دیده فهم و خرد، ببیند و به جهان و پدیده‌های آن بنگرد، این سؤال برایش پیش آمد که: فایده وجود من و میلیون‌ها و میلیاردها امثال من و این همه پدیده‌های بی‌شمار چیست؟ هدف از آفرینش این همه صنایع بدیع و زیبا و عوالم کوچک و بزرگ چه می‌باشد؟
هر انسانی که خود را فراموش نکرده، و از جهان و آن چه در آن است غافل نباشد، در گذشته و حال این پرسش برایش مطرح بوده است.
این سؤال را به دو بیان می‌توان طرح کرد:
نخست این که: هدف از خلق و آفرینش به معنی مصدری یعنی «آفریدن و خلق کردن»- که فعل خالق و آفریننده است- چیست؟ و آفریننده از آفرینش عالم- من حیث المجموع و از ابعاض و اجزای آن- چه هدفی داشته است؟
دوّم این که: فایده خلق به معنی اسم مصدری یعنی «آفریده و مخلوق» چیست؟ و به عبارت دیگر: خلقت کلّ عالم چه نتیجه‌ای دارد؟ و هم‌چنین نتیجه آفرینش اجزا و ابعاض و مجموعه‌هایی که به کلّ آن، عالم می‌گوییم و خلقت واحدهای بزرگ و کوچک و کوچک‌تر از کوچک چه می‌باشد؟
بنابراین، دو سؤال داریم؛ ولی چون به یکدیگر ارتباط دارند و امکان دارد که نتیجه و هدف دو چیز نباشند، با یک پاسخ به هر دو پرسش جواب داده می‌شود.
این پاسخ را بر دو اساس می‌توان بررسی کرد: یکی بر اساس داوری عقل؛ و دیگری بر اساس شرع که جامع‌تر و رساتر است و عقل هم پس از اطّلاع، آن را قبول می‌نماید.
پیش از ورود، در بررسی جواب باید در نظر گرفت که خرد، به تنهایی و بدون یاری و راهنمایی انبیا- علیهم الصّلوة والسّلام- نمی‌تواند هدف و فایده خلقت مجموع عالم را تعیین نماید. چنان که در شناخت و معرفت، فایده و هدف آفرینش تمام اشیا نیز عاجز است؛ چون بشر با تمام وسعت دامنه اندیشه و اطّلاعات وسیع، از خواص و فواید اشیا و با پیشرفت‌های علمی- که توانسته است اتم را بشکافد و فضا را تا حدی تسخیرکند- هنوز هم این عالم را- کماهو- نشناخته و در کلاس اوّل دانشگاهی است که کلاس‌هایش حدّ و حصر ندارد.
آری، بشر کجا رفته است؟ و کجا را شناخته و چه فهمیده است؟ عوالم بی‌پایان، پنهان و آشکار، غیب و حضور- هر کدامشان- وسیع‌تر از آن است که بشر عادی بتواند وسعت آنها را تصوّر نماید.
معلوم است که درباره چیز ناشناخته هر چه گفته شود، از محیط احتمال تجاوز نمی‌کند؛ مانند: نابینایانی که در شب تاریک به کوهی عظیم و طولانی و مرتفع برسند که از دامنه آن درخت‌هایی سر به فلک کشیده، چشمه سارهایی جاری است؛ مراتع و مزارع بسیار در آنجا وجود دارد و حیوانات و انسان‌هایی در آن زندگی می‌کنند؛ این نابینایان چیزی را ندیده و بی‌خبر فقط می‌توانند چند متر از سنگ‌های کوه را با لامسه خود درک کنند؛ امّا هر یک در تعریف آن چیزی می‌گویند و آن را به چیزی تشبیه می‌نمایند که نه کوه است و نه کوهسار؛ نه مزرع است و نه مرتع؛ نه درخت است و نه شاخسار؛ و نه سایر موجوداتی که در آن زندگی می‌کنند.
معلوم نیست عقل و درک بشر در برابر عظمت عالم، بیشتر از درک یک نفر نابینا از این کوه بزرگ باشد. هنوز هم بشر وسعت عالم را به دست نیاورده است. او نمی‌داند که جهان، از بُعد زمان و مکان از کجا شروع، و به کجا ختم می‌شود؛ او نمی‌داند مبدأ شروع و ختم و پایان مکانی و زمانی را چگونه باید تصوّر کند؛ یعنی بعد از زمان و مکان و قبل از آنها را نمی‌تواند تصوّر نماید. آن‌جا که فضا نیست کجاست؟ و آن‌جا که فضا هست، چگونه به لافضایی منتهی می‌شود؟ و آن‌جا که خلأ هست و هوا نیست و از هوا لطیف‌تر هم در آنجا نیست، چه‌قدر وسعت دارد و مساحتش چه مقدار است؟ و اگر حدّ دارد، ماورای حدود آن چیست؟ و اگر ندارد، چگونه است؟ آن روز که هیچ چیز نبود، این خلأ بود یا نبود؟ مجموع عالم امکان در چه مکانی قرار داده شده است؟ اگر اشیا، با فضایی که در آن واقع هستند، یک جا خلق شده‌اند، پس اشیا و فضا را در کجا گذارده‌اند؟ و اصولًا فراغ و خلأ و فضا چیست؟ وجود است یا عَدَم؟ آیا درست است که بگوییم: ظرف است؟ آیا مظروف دارد یا ندارد؟
از این‌گونه پرسش‌ها بسیار است و بهتر این است که چندان به آن نپردازیم و مانند آن نابینایان داوری ننماییم.
قانع کننده‌ترین پاسخ به این سؤالات، همان منطق وحی و منطق انبیا و قرآن مجید است که می‌فرماید: (الله خالق کل شی‌ء)[۱]: خدا هر چیزی را آفریده است؛ امّا چگونگی آفرینش بسیاری از چیزها بلکه هر چیزی از نظر ما مخفی و پنهان است.
اکنون برای آن که نمونه‌ای از وسعت مکان و طول زمان را در نظر بیاورید، به ارقام ذیل توجّه کنید و با شاعر این دو بیت هم زبان شوید:
پشه چون داند که این باغ از کِی است‌در بهاران زاد و مرگش در دی است
کرم کاندر چوب زاید سست حال‌کِی بداند چوب را وقت نهال
گفته شده است: خورشید یکی از دو میلیارد ستاره‌ای است که در کهکشان شیری قرار گرفته‌اند و نسبت به ستارگان دیگر که شناخته شده‌اند از ستارگان درجه چهارم یا پنجم شمرده می‌شود.
قطر خورشید در حدود ۰۰۰/ ۳۹۰/ ۱ کیلومتر و جرم آن را در حدود دو میلیارد وبیست میلیون میلیارد میلیارد تن گفته‌اند:
۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۲۰۰/ ۲.
این ستاره که علی الاتّصال، اتم‌های «اکسیژن» را به «هلیوم» مبدّل می‌کند و سرّ (ذلک تقدیر العزیز العلیم)[۲] را به ما نشان می‌دهد، حرارت مرکزی‌اش برابر با ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۱۴۰ درجه سانتیگراد، گرمی سطح آن از ۰۰۰/ ۶۰ درجه کمتر نمی‌باشد، و ارتفاع شعله‌هایی که از سطح آن زبانه می‌کشد، به ۰۰۰/ ۶۰۰ کیلومتر می‌رسد.
راجع به عظمت خورشید سخن‌ها گفته‌اند، برای این که بزرگی آن تا حدّی درک شود، گفته‌اند: اگر خورشید را شی‌ء میان تهی و بی‌محتوا فرض کنیم، گنجایش آن، را دارد که یک میلیون کره زمین جوف آن گذارده شود.
برای توجّه به وسعت فضایی که منظومه شمسی در آن قرار دارد، گفته‌اند: پنجاه میلیارد میلیارد بزرگ‌تر از حجم زمین است؛ یعنی حدوداً عددی برابر با حاصل ضربِ: ۰۰۰/ ۲۱۰/ ۸۴۱/ ۰۸۲/ ۱ کیلومتر مکعب در عدد ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۵۰.
البتّه، ستاره خورشید نسبت به ستارگان دیگر ستاره کوچکی است. «شعرای یمانی» ۲۸ برابر، «الجبّار» ۰۰۰/ ۱۶ و «قلب العقرب» یا «انتارس» یک میلیارد از خورشید بزرگ‌تر است.
از بیان نسبت خورشید عالم‌تاب به کهکشانی که در آن واقع است، بهتر است صرف‌نظر کنیم؛ فقط متذکّر می‌شویم که نسبت خورشید به کهکشان خود، نیم میلیاردم از یک میلیاردم زیادتر نیست. به عبارت دیگر: اگر رقم ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۱ به یک میلیارد تقسیم شود، خورشید را باید نیمی از یک واحد حاصل شده شمرد. به قول بعضی اگر کهکشان شیری را به وسعت تمام قارّه اروپا فرض کنیم، خورشید در آن مانند دانه شنی به حساب می‌آید.
حال این کهکشان یکی از هزارها یا میلیون‌ها میلیون کهکشانی است که وسعتش برای انسان قابل محاسبه نیست.
پاینده و جاوید است سخن همیشه زنده قرآن کریم که می‌فرماید:
(قل لوکان البحر مداداً لکلمات ربی لنفد البحر قبل أن تنفد کلمات ربّی ولوجئنا بمثله مدداً)[۳].
و زنده باد زبان معرفت آموز علی علیه السّلام- که به پاکی خدا از هر نقص و به توانایی او چنین درفشانی می‌نماید:
«سبحانک ما أعظم شأنک، سبحانک ما أعظم مانری من خلقک، و ما أصغر عظیمة فی جنب قدرتک وما أهول ما نری من ملکوتک، وما أحقر ذلک فیما غاب عنا من سلطانک»[۴].
این راجع به وسعت مکان؛ امّا درباره طول زمان، کافی است که بگوییم: دانشمندان مدّعی هستند که از تشعشعات اتمی اورانیوم و تبدیل آن به هلیوم یا سرب، در می‌یابیم که عمر صخره‌های زمین از ۵۰۰ میلیون سال کمتر نبوده و توجّه داشته باشید که این نه عمر زمین بلکه عمر صخره‌های زمین است.[۵]
فقط خداوند می‌داند اگر بخواهیم خورشید و کهکشان‌ها را به این نسبت محاسبه کنیم، چند هزار میلیون و میلیارد سال می‌شود. و بی‌شک بشر نمی‌تواند آغاز این عالم را معیّن کند یا پایان جهان را پیش‌بینی نماید؛ که چند قرن، یاچندهزار یا میلیون سال دیگر است:
(و ما اوتیتم من العلم إلّا قلیلًا)[۶]
بنابراین تعیین هدف و نتیجه مجموع عالم خلقت از توان بشر خارج است. مانند این است که شخصی ناآگاه و بی‌اطّلاع که ساعتی بیش، برای بازدید و تماشا در کارخانه‌ای فرصت ندارد، بخوهد از محصول ماشینی که در حال کار است و شعب و رشته‌ها و دستگاه‌های گوناگون دارد، خبر دهد؛ این فرد یا باید- اگر عمرش وفا نماید صبر کند تا کارخانه، کارش تمام شده و محصولش را بدهد، یا این که از صاحب کارخانه توضیح بخواهد.
چنان که در عالم رَحِم نمی‌توان نتیجه خلقت جنین و اعضای او از دندان و گوش و چشم و دست و پا و ... را معیّن کرد؛ و تا زمانی که جنین از آن عالم منتقل نشده، و به عالم دنیا قدم نگذارد، هدف و فایده این اعضا معلوم نخواهد شد و محصول و هدف و فایده سازندگی‌ها و آفرینش عالم رَحِم در دنیا معلوم می‌شود، هدف و فایده عالم دنیا نیز در آخرت معلوم می‌گردد.
پس از این مقدّمه می‌گوییم:
گرچه عقل بشر نمی‌تواند بی‌استعانت از انبیا و هدایت آسمانی، هدف و نتیجه خلقت مجموع این جهان و تمام اشیا را بشناسد، امّا به خوبی درک می‌کند که خلقت، بیهوده و بازی نیست.
عقل از تشکیلات متنوّع کاینات، نظامات بی شمار عالم آفرینش، هر پدیده کوچک و بزرگ و ارتباطات استوار مخلوقات با یکدیگر که مانند اعضای یک خانواده و اجزای یک درخت و یک برگ درخت، و یک حیوان و یک انسان در حرکت و کار می‌باشند و واحد بزرگ منحصر به فردی را که ما به آن جهان می‌گوییم تشکیل داده‌اند، می‌فهمد که آفرینش، بی‌هدف و باطل و عبث نیست و احتمال این که آفرینش لغو و بیهوده باشد، مردود و خرد ناپسند است.
تمام قواعد و قوانینی که بر عالم حکومت دارند، اصل هدف را ثابت می‌نمایند؛ هر چند ماهیّت و چگونگی آن را معیّن نسازند.
مسأله نخست و اساسی در این بحث، هدف داشتن آفرینش است؛ که نظام حکیمانه و استوار کاینات و عالم امکان بر آن گواهی می‌دهد.
اگر وارد کارخانه‌ای شوید که در آن، نظام و ترتیب دقیق ببینید، چرخ‌های آن را در گردش، دستگاه‌های مختلف آن را با هم هماهنگ و اعضا و اجزای آن را مرتبط به هم مشاهده نمایید و ببینید که اجزای این کارخانه از هم یاری گرفته و درستی کار هر یک وابسته به درستی و بی عیبی کار سایر اجزای کارخانه است، چه می‌فهمید و چه می‌گویید؟
می‌فهمید که این کارخانه را برای غرض و نتیجه و هدفی ساخته‌اند؛ هر چند شما آن هدف را نشناسید، زبان به تحسین سازنده آن باز می‌کنید و بر صنعت و هنر او آفرین می‌گویید.
علاوه بر این مسایل، این پرسش مطرح می‌شود که: هدف خلقت یک موجود اگر از لحاظ خودش در نظر گرفته شود، چه باید باشد؟
در پاسخ می‌توان گفت: باید این باشد که خاصیّت، اثر و نتیجه وجود آن ظاهر گردد؛ مثلًا درخت سیب نمو کند، به ثمر برسد و سیب بدهد. خورشید نورافشانی نماید و از نورش انسان و حیوان و نبات استفاده نمایند، مرکز منظومه شمسی باشد و فواید دیگر داشته باشد. فایده چشم یا گوش و هدف از خلقت آنها باید چه باشد؟ غیر از این که وسیله دیدن و شنیدن باشند، گوش یا چشم حق ندارند بپرسند که هدف و نتیجه خلقت ما چیست؟ زیرا در پاسخ، مطرح می‌شود: برای این که گوش، گوش و وسیله شنوایی؛ و چشم، چشم و وسیله بینایی باید باشد.
البتّه هدف خلقت بعضی اشیا مثل: هوا، بالفعل حاصل است و هدف بعضی دیگر به تدریج حاصل می‌گردد. ولی آن چه مسلّم است این که: عقل می‌تواند مستقلًّا خواصّ بسیاری از موجوداتی را که خواصّشان بالفعل حاصل است، بشناسد؛ چنان که خواصّ بسیاری را هم با استفاده از آزمایش‌های دیگران می‌شناسد.
بالاخره می‌گوییم: مگر انسان که کاری را انجام می‌دهد، مثلًا خانه‌ای بنا می‌کند، یا ماشینی می‌سازد، هدفش غیر از این است که خانه، آسایشگاه و محل استراحت و ماشین، وسیله انتقال او و دیگران از محلّی به محل دیگر باشد؟
نتیجه و هدف خلقت انسان هم این است که علم و معرفت و خیر و نیکی از او ظاهر شود و اسرار جهان را کشف کند.
نکته و سخن دیگر این است که بسیاری از افرادی که درباره هدف و نتیجه خلقت اندیشه می‌کنند، به علّت نارسایی ذهنی، دید مادّی، اطّلاعات محدود و یا با در نظر داشتن منافع شخصی در هدف‌دار بودن خلقت، دچار شکّ و تردید می‌شوند.
ایشان عالم وجود و مبدأ و منتهای سیرشان را خطّی فرض می‌کنند که از تولّد یا پیش از آن- عالم رَحِم و منویّت- آغاز و به مرگ، پایان می‌یابد و چنان ناشکیب و کم حوصله بوده و خود و آسایش خود را دوست می‌دارند که کوچک‌ترین فشار و ناملایمتی- که لازم عالم ماده و طبیعت است- وجودشان را لبریز از عقده و نارضایتی می‌نماید و با کاینات، در مقام ستیزه و بدگویی برمی‌آیند؛ به همه چیز با نظر بدبینی و ناامیدی
می‌نگرند، و همه را بی هدف می‌شمارند، غافل از این که: «بد در جهان نبینی اگر نیک بنگری»
اگر اینان دنیا را یکی از عوالمی بدانند که باید انسان از آن بگذرد و از آن کوچ کرده و منتقل شود و آن را قسمتی از راهی بدانند که بشر باید آن را طی کند، یا لااقل احتمال این معنی را بدهند؛ و اگر بدانند که لازمه عالم طبیعت کشمکش و تنازع و فشار است و این از نوامیس کامل کننده هر موجود مادی است، نباید با توجّه به یک قسمت حرکت و سیر مرحله دنیایی انسان‌ها، یا با وقوع بعضی امور ناگوار بگویند: خلقت بی‌هدف است و از آن‌چه که محقّق و محصل هدف و نتیجه است، گله و شکایت کنند.
چنان که نمی‌توان هدف خلقت جنین را- که عالم رحم را بین مبدأ و منتهای آن طی می‌کند- تعیین کرد، هدف خلقت انسان و خلقت تمام مخلوقات و کاینات زمینی و آسمانی و منظومه‌ها و کیهان‌ها را نیز که در نیمه راه هستند، بدون توجّه به سیری که در پیش رو دارند، و بدون اتّکای به وحی انبیاء، نمی‌توان معلوم ساخت و نمی‌توان وجود هر یک از اعضاء و اجزای آنها و وجود مجموع آنها را بی‌هدف دانست؛ چنان که نهالی را که به ثمر نرسیده باشد، اگر چه از ثمرش خبر نداشته باشیم، تا به کمال و پایان سیر خود نرسد نمی‌توان بی‌هدف و بی ثمر شمرد.
هدف نهایی خلقت از دید عقل، بعد از سیر عوالم آینده معلوم خواهد شد؛ همان گونه که مقصد ماشین یا هواپیمایی را که در حرکت می‌بینیم، با این که می‌دانیم مقصدی دارد، نمی‌توانیم معیّن کنیم؛ مگر آن که خلبان و راننده به ما اطّلاع بدهند.
اگر کسی بگوید: این سخنان و مطالب صحیح بوده و قابل قبول است که هدف خلقت هر چیزی به خاصیّت وجودی و فایده او است و اهداف افعال و کارهای ما همان خواص و منافع اعمال ما است که بهره‌برداری می‌نماییم؛ امّا هدف کار خدا و بهره‌ای که او از این آفرینش می‌برد چیست؟
جواب داده می‌شود: کارهای خداوند حکیم متعال به اغراض و اهداف نیازمندانه تعلیل نمی‌شود؛ چرا که خداوند متعال بی‌نیاز مطلق و غنی بالذّات است.
از آنجا که در مثل، مناقشه نیست برای توضیح به این مثال توجّه فرمایید:
یک معلّم یا استاد و مدرّس، شاگردانش را درس می‌دهد و زحمت می‌کشد تا آنها هر چه عمیق‌تر دروس را فرا گیرند و همه عالم و دانشمند شوند. یک فرد نیکوکار، بیمارستان می‌سازد که بیماران درمان شوند.
پرسش درباره هدف تدریس و یا بنیاد کردن بیمارستان، از چنان استاد و شخص نیکوکار- که نیّتشان خالص و منزّه از جلب منافع شخصی است- پرسش صحیحی
نیست؛ بلکه توهین است که از او بپرسند: چه فایده‌ای می‌بری و چه هدفی را دنبال می‌کنی و چه بهره‌ای می‌خواهی؛ زیرا نیکوکاری با اغراض و منافع شخصی سازگار نیست؛ آن جا که غرض، منافع شخصی است، نیکوکاری نیست و آن جا که غرض نیکوکاری است، منافع شخصی در نظر نیست.
حساب منافع شخصی و سوداگری، حساب هدف نیست؛ حساب نفع و استفاده و استثمار است که خدا و بندگان خاص و با معرفت او از آن پاک و منزّه می‌باشند.
هدف نیکوکار و معلّم مخلص، درمان بیماران و دانا شدن نادانان است. این هدف، اگر هدف واقعی باشد، متعالی و مقدّس است و اگر برخی آن را هدف نشمارند و هدف داشتن را مانند هدف معلّمی که برای مزد درس می‌دهد، یا سازنده بیمارستانی که می‌خواهد تجارت کند و از بیماران پول بگیرد تفسیر می‌نمایند، خدا و اولیای خدا از این اهداف، مقدّس و منزّه می‌باشند.
شخص فیّاض، جواد و بخشنده، مهربان، خطابخش، پوزش‌پذیر و نوازشگر، فیض می‌دهد؛ جود و بخشش می‌نماید؛ مهربانی می‌کند؛ بر جراحات مردم مرهم می‌گذارد؛ از افتادگان دستگیری می‌نماید و آنان را مورد نوازش قرار می‌دهد؛ نه برای این که مزد و عوضی به او بدهند، یا از او تشکر نمایند.

بررسی موضوع از دید مصادر اسلامی

آن‌چه تا این‌جا بررسی کردیم از نظر مستقیم عقل بود؛ اینک از نظر شرع بررسی می‌نماییم:
قبلا باید معلوم باشد غرض از این که می‌گوییم موضوعی را از راه اسلام بررسی کنیم، این نیست که شرع را در برابر عقل قرار دهیم و بخواهیم با شرع، عقل را ردّ کنیم؛ چون این دو راهنما با هم مخالفت و معارضه ندارند. احکام عقل را اسلام تأیید می‌نماید و بنابر قاعده «الواجبات الشرعیة، الطاف فی الواجبات العقلیة» اسلام، احکام عقل را به صورت الزام (وجوب یا حرمت) یا استحباب و کراهت تشریع نموده است و در بسیاری از نواحی که عقل، شرع را راهنمای مستقل می‌داند راه کشف حقایق، شرع است؛ از این جهت در این موارد، عقل به شرع رجوع می‌نماید و از روشنایی هدایت آن استفاده کرده و قانع می‌شود.
در این موضوع، آیات قرآن مجید و احادیث نیز عقل را در آن چه درک می‌کند، تأیید می‌نمایند و نیز عقل را در آنچه مستقلًا از درک آن عاجز است، راهنمایی می‌نمایند.
راجع به این که خلقت، بیهوده و بی هدف و بازی نیست، آیات متعددی در قرآن مجید آمده است؛ از آن جمله:
(و ما خلقنا السماء و الأرض و مابینهما باطلا ذلک ظن الذین کفروا)[۷]: آسمان و زمین و آن‌چه را در بین آنها است به باطل نیافریدیم؛ این [که جهان بر باطل آفریده شده باشد] گمان آن کسانی است که کافر گردیدند.
(و ما خلقنا السماوات و الأرض و مابینهما لاعبین)[۸]): آسمان‌ها و زمین و آن‌چه را در آنها است؛ به بازیچه نیافریدیم.
(و ما خلقنا السماوات و الأرض و ما بینهما إلّا بالحق)[۹]): نیافریدم آسمان‌ها و زمین و آن‌چه در میان آن‌هاست را مگر به حق.
(أفحسبتم أنما خلقنا کم عبثاً)[۱۰]): آیا گمان کردید که ما شما را بیهوده آفریدیم؟!
از جمله آیاتی که صراحت دارد بر اینکه آفرینش بیهوده و باطل نیست و خردمندان بر بیهوده نبودن آفرینش گواهی می‌دهند، این دو آیه است:
(إن فی خلق السماوات و الأرض واختلاف اللیل و النهار لآیات لُاولی الألباب الذین یذکرون الله قیاماً و قعوداً و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السماوات والأرض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار)[۱۱]:
به تحقیق در آفرینش آسمان‌ها و زمین و گردش شب و روز، هر آینه نشانه‌هایی برای خردمندان است؛ آنان که خدا را یاد می‌کنند در حالی که ایستاده و نشسته و بر پهلو خوابیده‌اند و تفکّر در خلق آسمان‌ها و زمین می‌نمایند، [و می‌گویند:] پروردگارا! این را باطل نیافریدی؛ منزّهی تو؛ پس ما را از عذاب آتش نگاه‌دار.
راجع به هدف خلقت بسیاری از اشیاء و اعضاء، آیات متعدّدی در قرآن مجید است که با صراحت بیان می‌دارد که هدف خلقت و نتیجه آفرینش آنها، همان منافعی است که از آنها ظاهر می‌شود و خواصّی است که دارا هستند؛ برخی از این منافع مشهود و معلوم بوده و روز به روز ظاهرتر می‌گردد و برخی دیگر هنوز هم مخفی است. مانند این آیات:
(خلق لکم ما فی الأرض جمیعاً)[۱۲]: جمیع آن‌چه را در زمین است برای شما آفرید.
(والأرض وضعها للأنام)[۱۳]): زمین را برای مردم قرار داد.
(الذی جعل لکم الأرض مهداً)[۱۴]): آن که زمین را برای شما مهد و گهواره قرار داد.
(الذی جعل لکم الأرض فراشاً و السماء بناءاً و أنزل من السماء ماءاً فأخرج به من الثمرات رزقا لکم فلا تجعلوا لله أنداداً و أنتم تعلمون)[۱۵]): آن که زمین را برای شما فراش و بستر، و آسمان را بنا قرار داد، و از آسمان آبی فرستاد و به وسیله آن از میوه‌ها روزی برای شما بیرون آورد، پس برای خدا همتایان قرار ندهید؛ در صورتی که می‌دانید خدا بی‌مانند است.
از این گونه آیات راجع به هدف آفرینش اشیاء و منافع آنها و هدف افعال الهی از وحی و نبوات، تکوینیّات و تشریعیّات، آفرینش ماه و خورشید و ستارگان، دریا و ابر و باران، اشجار و حیوانات و کوه‌ها بسیار است؛ که یادآوری و شرح و تفسیر مختصر آنها محتاج به نوشتن بس قطور می‌باشد.
امّا اجمالًا هر کس قرآن مجید را با تدبّر و تفکّر تلاوت نماید، این آیات بهترین راهنمای او به هدف آفرینش و فواید و منافع خلقت اشیاء است؛ چه نعمت‌های بزرگ و چه نعمت‌های به ظاهر کوچک که در اختیار ماست و ما از آنها استفاده می‌نماییم؛ با این وجود، از نتیجه و خاصیّت آن غافلیم و چه بسا که آن را بی‌فایده گمان کنیم.
قرآن کریم، راجع به فایده و هدف خلقت انسان می‌فرماید:
(و ما خلقت الجن و الإنس إلّا لیعبدون. ما ارید منهم من رزق و ما ارید أن یطعمون)[۱۶]

نیافریدم جن و انس را مگر برای این که مرا عبادت ۱۷] کنند، از ایشان، روزی و این که مرا طعام دهند، نمی‌خواهم.

احتمالا تفسیر آیه این باشد که: چون عبادت و پرستش، خاصیّت این دو نوع است و در وجودشان مقتضی آن موجود است هر چند در بعضی موارد مانع، مقتضی را از تأثیر باز دارد و نور فطرت تجلّی ننماید، هدف خلقتشان عبادت و پرستش است؛ یعنی
انسان برای خاصیّتی که دارد (عبادت و پرستش حق) آفریده شده و هدف و نتیجه خلقتش عبادت است که از آن کمالی بالاتر نیست.
و شاید این همان هدف و نتیجه‌ای باشد که از نظر فرشتگان هم پنهان بود؛ وقتی به شرف خطاب و اعلام حق مشرف شدند که: (انّی جاعل فی الأرض خلیفة)[۱۸] (: من قرار دهنده‌ام در زمین، خلیفه و جانشینی را؛ با بیان:
(أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک)[۱۹] (جویای نتیجه هدف جعل خلیفه در زمین شده و گفتند: آیا قرار می‌دهی در زمین کسی را که در آن فساد نماید و خون‌ها بریزد؟ و ما تنزیه می‌کنیم تو را به سپاس تو؛ و تو را تقدیس می‌نماییم!
از جانب خداوند متعال به آنها جواب داده شد:
(انی أعلم مالاتعلمون)[۲۰] یعنی اگرچه بشر فساد و خونریزی می‌نماید، امّا فساد و خونریزی، نتیجه خلقت و هدف آفرینش او نیست؛ چنان که تصادف، مظلوم‌کشی و گلوگیر شدن، هدف ماشین، شمشیر و لقمه نیست. هدف، همان تسبیح، تحمید، تقدیس و عبادت است که کامل‌ترین درجات و عالی‌ترین مراتب آن، خاصیّت بشر است؛ که: «من می‌دانم آن‌چه را شما نمی‌دانید».
یا این که مراد این است: من می‌دانم آن‌چه را شما نمی‌دانید؛ آن کسی را که به مقام خلافت انتخاب می‌کنم، به خونریزی و فساد آلوده دامان نمی‌شود. من محمّد، علی، حسن، حسین، مهدی، ابراهیم خلیل، موسی و عیسی را به خلافت برمی‌گزینم که به فرمان من مکتب توحید و فضیلت، آزادی و اخلاق، صلاح و صیانت خون و شرف را بگشایند و جوامع بشری را از فساد و پرستش اصنام و اشخاص، جبابره و فراعنه، و ذلّت استعباد آنان نجات دهند و در بهشت آزادی و عزّت و رفاه و فضیلت اطاعتِ خودم در آورند.
یا این که مراد این است: (إنی أعلم ما لا تعلمون)[۲۱]: من می‌دانم آن‌چه را شما نمی‌دانید؛ که این خلیفه و بشر توانایی آن را دارد که به مقام علم و معرفت نایل شود؛ و به تعلیم اسما، سرفراز گردد. این همه اسباب و مقدّمات برای این است که این خاصیّت علم و دانش از بشر ظاهر گردد که عالی‌ترین خاصیّت‌ها است. و این همان هدف و نتیجه‌ای است که قرآن مجید می‌فرماید:
(الله الذی خلق سبع سماوات و من الأرض مثلهن یتنزل الأمر بینهن لتعلموا أن الله علی کل شی‌ء قدیر و أن الله قدأحاط بکل شی‌ء علماً)[۲۲])
===خدا شناسی===
س: اینجانب کتاب «به سوی آفریدگار» شما را خواندم و از آن برای درس اصول عقاید، استفاده زیادی نمودم. در ضمن، تقاضا می‌کنم که به سه سؤال ذیل پاسخ دهید:
س ۱- در کتابی نوشته‌اند که: بعضی از اروپائیان بر این قاعده عقلیّه قطعیّه که: «هر آن‌چه در ذهن انسان تصوّر می‌شود یا ممکن‌الوجود، یا واجب‌الوجود و یا ممتنع الوجود است.» اشکال کرده‌اند، و علمای ما جواب داده‌اند.
بفرمایید: آیا اشکال آنها نظیر اشکال تصوّر کردن موجود لا اقتضاء- که نه اقتضای واجب‌الوجود و نه اقتضای ممکن‌الوجود داشته باشد- است (که به دقّت عقلی خلط بین واجب و ممکن و محال خواهد بود.) یا چیز دیگر؟
ج ۱- گاه گفته می‌شود که آن‌چه در ذهن متصوّر شود که وجود ذهنی امر خارجی نباشد، اگر از وجود یا عدم آن در خارج محالی لازم نمی‌آید، آن شی‌ء «ممکن‌الوجود» است؛ و اگر از عدم آن در خارج، محال لازم می‌آید، آن «واجب‌الوجود» است؛ و اگر از وجود آن محال لازم می‌آید؛ آن «ممتنع‌الوجود» است. تقسیم نسبت به موجود خارجی ثلاثی نیست، بلکه ثنایی است؛ به این‌گونه که موجود خارجی، یا «ممکن‌الوجود» است؛ یعنی اگر نباشد محالی لازم نمی‌آید. و یا «واجب‌الوجود» است که اگر نباشد محال لازم می‌شود؛ و این همان تقسیمی است که خواجه در اشعار خود فرموده است:
موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل:یا «واجب‌الوجود» و یا «ممکن‌الوجود»
تا پایان شعر ... و نیز در تجرید می‌فرماید:
«الموجود إن کان واجباً و إلّا استلزمه لاستحالةالدّور و التسلسل»[۲۳].
امّا این‌که نسبت وجوب وجود و امکان، وجود لا اقتضاء باشد که فقط اقتضا وجود داشته باشد و ممکن باشد که هم واجب باشد و هم ممکن؛ یعنی ممکن باشد که هم از عدمش در خارج محال لازم آید و هم از عدمش محال لازم نیاید، قابل تصوّر نیست؛ زیرا امکان این‌که هم از عدم شی‌ء محال لازم آید و هم محال، لازم نیاید، تناقض واضح و آشکار است؛ که استحاله آن از بدیهیات اوّلیه می‌باشد.
س ۲- بعضی از مادّیّین، مثل «هگل» و دیگران، با غرور زیاد گفته‌اند: «مادّه و حرکت را به من بدهید، جهان را می‌سازم.» منظور آنها چیست؟ (اگر همه جنّ و انس اجتماع کنند و دست به دست هم بدهند، نمی‌توانند حتّی یک پشه‌ای را خلق کنند.) آیا فقط نظر آنها این است که جهان، به واسطه مادّه و حرکت به وجود آمده است؟ (که جوابش را در کتاب «به سوی آفریدگار» مرقوم فرموده‌اید:)
ج ۲- اگر نظرشان این باشد که جهان از ماده و حرکت به وجود آمده، به فرض که این فرضیّه را کسی قبول کند، مستلزم نفی خدا و عالم غیب نمی‌باشد؛ زیرا در این عالم همه مرکّبات را خدا از دو چیز یا بیشتر آفریده و اگر به فرض این‌که ممکن باشد ماده و حرکت را به کسی بدهند تا او، از آن موجود زنده را بسازد، در مسأله ایمان به خدا و آفریننده جهان شبهه‌ای ایجاد نمی‌شود و در آن صورت هم آن که بخشنده حیات و آفریننده ماده و حرکت است، خدا است.
هم اکنون و هم در گذشته با برخی اعمال عملی و جرّاحی موجبات تولید بعضی از جانوران را فراهم نموده‌اند. دست بشر در ظهور بسیاری از مظاهر مادی وارد است؛ امّا همه می‌دانند که این تصرّفاتی که بشر در عالم مادّی دارد، مربوط به علم و آگاهی او از برخی قوانین و سنّت‌های جاری در این عالم است. هیچ‌کس نمی‌تواند مادّه بسازد و اگر به وسیله برخی از تصرّفات، زمینه زایش یک موجود زنده را فراهم کند، نمی‌تواند حیات و زندگی او را به خودش مستند کند.
بشر نمی‌تواند چیزی بسازد که ساختن او را از این عالم نگرفته باشد و نمی‌تواند از بیرون از این عالم چیزی بیاورد، یا چیزی را بسازد. هر چه انجام بدهد در این عالم خلقت است؛ مثل یک بنّا که هرچه مصالح ساختمان می‌آورد و بنا می‌کند، از همین عالم گرفته است.
هر چه علم بشر هم پیشرفت کند و هر کار انجام دهد، ابزار کار، برنامه و همه چیز آن را باید از این عالم بگیرد. همان حقیقت که خدا به آن اشاره می‌فرماید، همه جا ظاهر است: (أم خلقوا من غیر شی‌ء أم هم الخالقون)[۲۴] (أفَرَأیتم ما تمنون ءأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون)[۲۵] (أفرأیتم ما تحرثون ءأنتم تَزْرَعُونه أم نحن الزّارعون)[۲۶])
با این تفاسیر آیا کسی می‌تواند بدون استفاده از این مواد و تلفیق آنها با یکدیگر و دست‌کاری در آنها، خودش یک نبات کوچک تحت قواعد دیگر- غیر از قواعدی که خدا در این عالم برقرار فرموده- خلق کند؟!
اگر مادّه و حرکت را قدیم می‌گویند، جوابش همان است که در کتاب «به سوی آفریدگار» و «الهیّات در نهج‌البلاغه» نوشته‌ام. علاوه بر این از علّت ترکیب مادّه و حرکت و هم‌آهنگ شدن آنها با یکدیگر- که خود یک پدیده است- باید جواب بدهند.
س- آیا بی‌اعتنایی و یا احیاناً تندی با افرادی که در مقابل بداهت، شبهه می‌کنند، اشکال دارد یا خیر؟ مانند وقتی که گفته می‌شود: از واضحات عقول است که هر معلول و هر پدیده‌ای علّتی دارد و حتّی تصادفات و معجزات هم با اراده خاصّ خدای تبارک و تعالی انجام می‌گیرد، و در نتیجه علةالعلل و مسبب‌الاسباب، «واجب الوجود» است؛ آن شخص، بحث‌های بی‌نتیجه‌ای را مطرح می‌کند.
ج- اگر افرادی باشند که واضحات و بدیهیّات را انکار می‌کنند، بحث با آنها ثمری نمی‌بخشد: (سواء علیهم ءأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی أبصارهم غشاوة و لهم عذاب عظیم)[۲۷] (ذرهم یأکلوا ویتمتعوا ویلههم الأمل فسوف یعلمون)[۲۸]) با وجود این، همان‌طور که قرآن کریم دستور داده، صفح جمیل و برخورد کریمانه و بزرگوارانه با آنها- در صورتی که اثر سوء نداشته باشد- مناسب‌تر است.
س- وحدت وجود یعنی چه و معتقد به آن چه حکمی دارد؟ اگر شخصی وحدت وجود را به معنی وحدت مصداق وجود، قبول داشته باشد، آیا این سخن مستلزم کفر است؟- خواهشمند است توضیحات بیشتری در خصوص وحدت وجود بدهید.-
ج- تفکّر در ذات مقدّس خداوند متعال منهی عنه است، و تعیین هویّت حق به این که وجود است- بنحوی که قائلین به أصالة الوجود می‌گویند- متحقّقِ حقیقی را وجود می‌دانند و متحقّقات را بوجود و بالعرض واقعیّت‌دار و موجود و متحقّق می‌گویند؛ هر چند وجود را صاحب مراتب بگویند، و وجود هر چه را که غیر از خداست، غیر وجود او بگویند و یا اصلًا آنها را مصداق وجود ندانند و وجود را صاحب مصداق واحد بدانند؛ که آن وجود خداست و به این مطلب برمی‌گردد به این که خداوند تمام کلّ وجود است و وجود کل، خدا و حقیقت خداست- هر طور بگویند- با مشرب عرفان قرآنی که از کتاب و سنّت اخذ می‌شود، سازگار نیست؛ زیرا:
اولًا، این قول متضمّن تعیین هویّت برای حقّ متعال است؛ خواه وجود مقول به تشکیک باشد که در این صورت، سایر موجودات نیز در حقیقت با خداوند متعال مشترک می‌شوند و با (لیس کمثله شی‌ء)[۲۹]) منافات دارد؛ یا مصداق وجود را واحد، و وجود خداوند متعال بدانند. بالاخره تعیین هویّت برای حق است: «کلّما میزتموه بأوهامکم فی أدقّ معانیه فهو مخلوق مصنوع مثلکم مردود الیکم»[۳۰]).
ثانیاً، قول به وحدت مصداق، اگر به این معنی باشد که خداوند وجود است و حقیقت و کنه وجود هم غیر قابل درک است و سایر اشیاء، اشیای دیگرند، معنای این حرف، تعیین اسم برای خدا است؛ به ملاحظه این‌که ذاتش جایز الدّرک نیست؛ این اشکال ندارد؛ جز این که بگوییم اسماء الحسنی توقیفی است.
و اگر معنای آن نفی واقعیّت اشیای دیگر، و تحقّق خارجی آنها باشد، شرک منافی با توحید نیست؛ امّا گذشته از این که خلاف وجدان و بدیهه است، منافی با بسیاری از اسماء الحسنی و مستلزم نفی آنها است؛ که همه بر واقعیّت اشیاء، مخلوقات، مرزوقات، مصنوعات و معلومات دلالت دارند و با «لیس کمثله شی‌ء»، «عالم الغیب و الشهادة»، «الرّحمن الرّحیم»، «الخالق»، «الباری»، «الباسط»، «المالک» و. .. منافات دارد.
بنابراین معرفت صحیح آن است که خدا را به همان اوصافی که خودش و پیغمبران و حججش معرّفی کرده‌اند، بشناسیم؛ و بیشتر از آنچه مکلّف به معرفت آن هستیم، خود را مکلّف ندانیم؛ خدا را خدا بدانیم و او را، «او» و «یا هو» و «یا من لیس هو إلّا هو» بگوییم.
بر حسب بعضی روایات، چون در آخرالزّمان مردمانی می‌آیند که بر خلاف این که نباید تعمّق در ذات خدا و اوصاف ذاتیّه او بنمایند، متعمّق می‌شوند:
سوره مبارکه توحید نازل شد که در خداشناسی و معرفت به آن بسنده نمایند و این تعمّقات را که خطر گمراهی و ضلالت دارد، کنار بگذارند. راجع به سایر معانی وحدت وجود نیز قابل توجّه است؛ که از بعضی از آنها بوی کفر، استشمام می‌شود.
خداوند متعال همه را از زلّات اعتقادی مصون و محفوظ بدارد.

اسماء الله تعالی

س- «اسم اعظم» کدام یک از اسماء است؟ آیا از طریقه رمزی منظومه مرحوم شیخ بهایی- رحمه الله- (از شعر ۸۷ که مصراع اوّل بیت نخست آن چنین است: «هشت حرف است به ترتیب و نظام» تا شعر ۹۵ به طوری که نوشته‌اند.) می‌توان آن را به دست آورد؟
ج- راجع به «اسم اعظم» اقوال و آرای متعدّدی وجود دارد. «کفعمی» در «مصباح» فرموده: «اقوال در این موضوع نزدیک است که در کتاب مصنف و مجموع مؤلّفی منحصر نشود.»[۳۱] و از جمله شصت قول از این اقوال را ذکر کرده است.
و از «بصائر الدرجات» از حضرت صادق علیه السّلام- روایت کرده است که: خداوند اسم اعظم را ۷۳ حرف قرار داده، و به آدم بیست و پنج حرف؛ به نوح پانزده حرف؛ به ابراهیم، هشت حرف؛ به موسی چهار حرف و به عیسی دو حرف عطا فرمود. پس عیسی به آن دو حرف احیاء موتی و ابراء اکمه و ابرص می‌کرد و به محمّد- صلی الله علیه و آله- ۷۲ حرف عطا فرمود و یک حرف را برای خود برگزید.
و نیز در «شرح صحیفه»- شرح دعاء پنجاهم- از «ابی جعفر صفّار» و در «بصائر الدّرجات» به سند متّصل به حضرت امام محمّد باقر- علیه السلام- از آن حضرت روایت کرده است، قریب به این مضمون: اسم اعظم خدا بر هفتاد و سه حرف است و نزد «آصف» یک حرف از آن بود (که با آن سریر «بلقیس» را با آن سرعتی که در قرآن مجید است، نزد «سلیمان» حاضر کرد و به محلّ خود برگرداند.) و نزد ما هفتاد و دو حرف از آن است و یک حرف آن را خدا به خود اختصاص داد؛ ولاحول ولاقوة إلّا باللّه العلی العظیم.
و این حدیث، شرحی دارد که در بعضی کتب، مثل «شرح صحیفه» و همچنین «شرح اسماء الحسنی» همدانی مذکور است.
و از حضرت رضا- علیه السلام- روایت است که: «بسم الله الرّحمن» نزدیکتر است به اسم اعظم خدا از سیاهی چشم به سفیدی آن.[۳۲] و در «مجمع البیان» (در تفسیر سوره حشر) روایت شده است از حضرت رسول اعظم صلّی الله علیه و آله- که: اسم اعظم در شش آیه آخر سوره حشر است.
همچنین در «الکلم الطیّب» برای اسم اعظم نشانه‌هایی ذکر فرموده و می‌گوید که اسم اعظم در پنج آیه از پنج سوره قرآن: بقره، آل عمران، نساء، طه و تغابن می‌باشد.[۳۳]
بعضی دیگر گفته‌اند: «الحی القیّوم» اعظم اسماء حسنی است.
و در «مصباح»، کفعمی فرموده است: دعای «جوشن کبیر»، «مشلول» و «کمیل» از دعاهایی است که وجود اسم اعظم در آنها روایت شده است.
و در بعضی روایات دیگر از حضرت رضا- علیه السلام- روایت شده است: «العلی العظیم» اسم اعظم است؛ چون خداوند اعلی بر همه چیز، اعظم از هر چیز است.[۳۴]
«صدوق» در «ثواب الاعمال» از حضرت صادق علیه السلام- روایت فرموده است که: اسم اعظم خدا در سوره «فاتحة الکتاب» به طور پراکنده وجود دارد؛ یعنی حروف آن، همه در این سوره است.[۳۵]
امّا راجع به طریق شناختن اسم اعظم- همان‌طور که مرقوم داشته‌اید- اشعاری در این موضوع به شیخ بزرگ و نابغه شهیر «شیخ بهاءالدین محمد عاملی» نسبت داده شده است. این موضوع در «کلّیات شیخ»[۳۶] و «بیان الآیات در علم زبر و بینات»[۳۷] و در «روائح النّسمات»[۳۸] با شرح و توضیح ذکر شده است.
ولی اوّلًا، صحتِ این نسبت معلوم نیست و بعضی در آن تردید کرده‌اند.
ثانیاً، به نظر حقیر، ورود در این راه به قصد کسب قوّه و قدرت و استفاده از آثار اسم اعظم برای مقاصد دنیوی و این که به واسطه آن به دست شخص، عجایبی اظهار شود، خود باعث حجابی می‌شود بین انسان و خدا و سبب کدورت باطن و منافی با اخلاص و صفای قلب است.
ورود در این وادی موجب می‌گردد که شخص عمر خود را با حروف و حساب و نظر در زبر و بینات حروف و این مقوله مطالب تلف کند و از کمال قوّه علمیّه و عملیّه- که به وسیله عبادت، اطاعت، تفکّر، مطالعه و دقّت در آیات آفاقیّه و انفسیّه و نظر در معانی قرآن مجید و احادیث اهل بیت علیهم السّلام- حاصل می‌شود- بازماند؛ و در این مرحله، وقوف نموده و پس از عمری صرف وقت متوجّه شود که اشتباه کرده و فرصت‌ها را از دست داده است.
بلی، اگر علم به این اسم- تا حدّ و مقداری که برای غیر انبیاء و ائمه علیهم‌السلام- ممکن است- برای کسی حاصل شود، به نظر اینجانب از راه تعبّد و التزام به احکام شرعیّه و فعل واجبات و مستحبّات، ترک محرمّات و مکروهات، تخلّق به اخلاق حمیده و
تجنّب از صفات ذمیمه و التزام به ذکر خدا حاصل می‌شود؛ به شرط این که غرض از ادای این وظایف، اطاعت و امتثال امر الهی و تقرّب به درگاه او و کمال نفس و تهذیب اخلاق و رفع حجب باشد.
در این صورت شناختن اسم اعظم به شخصه لازم نیست؛ و اگر سالکِ راه خدا در همین اسامی شریفه- که در روایات به عنوان اسم اعظم معرفی شده- تفکّر نماید و به معانی آنها تا حدّی که میسّر است، معرفت پیدا کند و آنها را ورد زبان خود قرار دهد، مسلماً فواید و برکاتی که از این راه نصیب او می‌شود، فوق‌العاده خواهد بود.
و ثالثاً، آن اسم اعظمی که در حدیث، هفتاد و سه حرف است، و به مثل حضرت عیسی علی نبیّنا وآله وعلیه السّلام- دو حرف از آن داده شده، برای احدی- بر حسب همان حدیث- معرفت به تمام حروف آن اسم حاصل نخواهد شد؛ زیرا یک حرف آن را خدا مخصوص خود قرار داده است و به پیغمبر اکرم خاتم و ائمّه علیهم‌السّلام- هفتاد و دو اسم از آن اسامی اعطا شده، و به آدم بیست و پنج حرف؛ به نوح پانزده حرف؛ به ابراهیم هشت حرف و به موسی چهار حرف عطا شده است.
مگر این که کسی بگوید: به مقدار یک حرف که به «آصف» عطا شد، ممکن است به افراد نخبه‌ای مانند: سلمان، ابوذر، میثم تمّار و رشید هجری عطا شده باشد. خداوند به مکان و محلّ تفضّل و عنایت خود، داناتر است.
نکته‌ای که در این جا تذکّر آن لازم است این است که: معلوم نیست این حروف همه یک اثر و خاصیّت داشته باشند؛ بلکه ممکن است متفاوت باشند و علم به هر یک، آثاری داشته باشد، و بسا باشد که دو حرف عیسی از پانزده حرف نوح عظیم تر باشد. ممکن است آن یک حرف که به کسی عطا نشده از تمام این حروف اعظم و اکبر باشد که احدی از ممکنات را لیاقت و ظرفیّت فرا گرفتن آن نباشد.
رابعاً، بعضی از علما و اهل نظر برآنند که این هفتاد و سه حرف از هجائیه نیستند؛ بلکه حقایقی می‌باشند که درک و فهم آنها آثار مهمّی دارد و می‌گویند: دلیل بر این که اسم اعظم ترکیب لفظی این هفتاد و سه حرف نیست، این است که همه این حروف به کسی اعطا نشده، و به کسانی که اعطا شده، از یک حرف تا هفتاد و دو حرف آن عطا شده است. پس اگر ترکیب لفظی این حروف مراد باشد- در صورتی که یک حرف آن معلوم نباشد- معنایی آن قابل فهم نخواهد بود؛ مگر این که کسی بگوید: خصوص این حروف از این جهت شرافت و موضوعیّت دارند که اسم اعظم از آن ترکیب شده، و در صورتی که شخص هر یک از این حروف را بالخصوص بشناسد، آثاری دارد.
وجه دیگری که به نظر حقیر می‌رسد، این است که: اگر مراد از این حروف، حروف هجائیه باشد، از بیست و هشت حرف تجاوز نمی‌کند؛ در حالی که در روایت، هفتاد و سه حرف معیّن شده و این که بگوییم این هفتاد و سه حرف از تکرار بعضی حروف حاصل شده، نیز بعید است.
وجه دیگر آن به نظر حقیر این است که: راجع به «آصف»- که بر حسب این روایات یک حرف از اسم اعظم را شناخته- در قرآن آمده است:
قال الذی عنده علم من الکتاب ۳۹] و احتمال این که مراد از کتاب، اسم اعظم- مرکّب از حروف هجائیه- باشد و علمی که» آصف «داشته، یک حرف هجائی از این اسم باشد، بعید است. پس ممکن است در این روایات، مراد از «اسم اعظم» مجموع عالم کون و ماسوی‌الله باشد؛ و مراد از علم، آن علوم کونیّه، جهان‌بینی، و جهان شناسی و اطّلاع از روابط مخلوقات با یکدیگر و حجم و وزن کواکب و کرات و منظومه‌ها و خواصّ قاطبه موجوداتِ جهانِ خلقت و ظاهر و باطن و روح و جسم و زمین و آسمان و ملایکه و مخلوقات کشف شده و کشف نشده باشد.
هر کس به اندازه‌ای که به تقدیرات الهیّه در این نظام کبیر متقن آگاه شود، می‌تواند کارهایی انجام دهد که افراد جاهل، از انجام آن کارها عاجزند، و چون «آصف» به مقدار یک جزء از هفتاد و سه جزء از این روابط عالم کون و علوم مادّیّه و ماورای مادّه را می‌دانست، توانست با آن سرعت، تخت «بلقیس» را حاضر سازد.
مراد از این که هر کدام از انبیا و ائمّه علیهم السّلام- تعدادی از این حروف را دارا بودند، بیان سعه و ضیق دایره علوم آنها و به عبارت دیگر جهان شناسی آنها به تمام معنی‌الکلمه بوده است.
دلیل بر این مطلب، این آیه است:
(قل کفی بالله شهیداً بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب)[۴۰]؛
که بر حسب بعضی تفاسیر، مراد از «من عنده علم الکتاب» امیرالمؤمنین علیه السّلام- است که اگر «آصف» علمی از کتاب و بهره‌ای از آن داشت، حضرت امیر- علیه السّلام- همه علم کتاب را دارا بود؛ پس عجیب نیست اگر می‌فرمود:
«سلونی قبل أن تفقدونی فوالله إنی لأعرف بطرق السماء من الأرض ...»[۴۱]
این نکته هم مخفی نماند: این که در بعضی روایات یک اسم معیّن مثل «الحی القیوم»، و در بعضی روایات اسم دیگر، مثل «العلی العظیم»، اسم اعظم معرفی شده، با همدیگر منافات ندارند؛ زیرا ممکن است مراد از اسم اعظم در این اطلاقات، اسمائی باشند که یا اسماء دیگر را به طور اصرَح شامل شوند و فوق جمله‌ای از اسماء باشد و یا دلالت آن اصرَح یا اصدَق باشد؛ که به این‌گونه ملاحظات اسم اعظم خوانده می‌شود.
به عبارت دیگر: اسماء اللّه الحسنی به ملاحظه این که دلالت بر ذات و صفات باری تعالی دارند و به قیاس به اسماء موجودات ممکنه اسم اعظم و اجل و اکبر هستند، در بین خودشان نیز به حسب سعه و عموم دلالت، بعضی اعظم از بعضی دیگرند و بعضی در تحت اسم مافوق واقع می‌باشند، تا به اسم اللّه اعظمی که تمام اسماء، در تحت آن هستند، برسد. پس به امثال این ملاحظات ممکن است چند اسم، اسم اعظم معرفی شود.
همچنین ممکن است به ملاحظه قرب معانی این اسامی با اسم اعظم، یا تشکّل لفظ آن از بعضی حروف اسم اعظم، بر آنها نیز حقیقتاً یا مجازاً «اسم‌اعظم» اطلاق شود.
و چنان که گفته شد، از جمله فواید این اطلاقات این است که بندگان به حفظ این اسامی شریف و التزام به ذکر و توجّه به معانی و تفسیر آنها بیشتر اهتمام نمایند؛ و هم به واسطه شناختن اسم اعظم از بین اسماء، از برکات ومعرفت اسماء دیگر باز نمانند.
آخرین نکته‌ای که در این‌جا توجّه خواننده را به آن جلب می‌کنم این است که: اگر اسم اعظم عبارت از اصوات و حروف باشد، به خودی خود مؤثر نیست؛ بلکه مؤثّر و فاعل، ذات بی‌زوال مسمّی است که در نزد دعا به این اسم، دعا را مستجاب می‌سازد.
از آن چه گفته شد معلوم گردید که این بحث از هر نظر از بحث‌های بسیار دقیق علمی است و به پایان رساندن آن کاری بس دشوار است؛ زیرا هر چه درباره آن نگاشته می‌شود دامنه آن وسیع‌تر می‌شود و از افق افهام عادی دورتر می‌گردد؛ چنان که گویی بحث و فحص، بر غموض و عمق آن می‌افزاید. (ولاحول و لاقوّة إلّا باللّه العلیّ العظیم).
پس بهتر است ضعیفانی چون من اذعان کنیم که نه تنها برای امثال من، بلکه برای محققّان بزرگ نیز معرفت حقیقت این موضوع- کما هو حقّه- حاصل نشده است و استعداد علمی و عملی ما ناقص تر از این است که این موضوع را به طور مستوفی و اطمینان‌بخش به پایان برسانیم. بنابراین باید بگوییم:
کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست‌این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید
این شرح بی‌نهایت کز وصف یار گفتندحرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد
گفتم: همه ملک حُسن سرمایه تو است‌خورشید فلک چو ذرّه در سایه تو است
گفتا: غلطی ز ما نشان نتوان یافت‌از ما تو هر آن چه دیده‌ای پایه تو است
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم‌و از هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمرما هم چنان در اوّل وصف تو مانده‌ایم
س- تعداد «اسماء الحسنی» را بیان فرمایید؟
ج- آن‌چه از اسماء الله در قرآن مجید آمده است،- بر حسب بعضی کتب تفاسیر- ۱۲۷ اسم است.
علّامه مجلسی قدّس سرّه- در کتاب «توحید» در ابواب «اسماؤه تعالی»، باب سوّم آن را به باب «عدد اسماء الله تعالی و فصل إحصائها و شرحها»[۴۲] اختصاص داده است.
بر حسب روایاتی که در کتب معتبر مثل «مجمع البیان»[۴۳] و «توحید صدوق ۴۴]» و در کتب شرح اسماء الحسنی روایت شده، برای خداوند متعال ۹۹ اسم است؛ هر کس آنها را احصا کند، به بهشت وارد می‌شود؛ و این نود و نه اسم در خود روایات ذکر شده است.[۴۵]
صدوق علیه‌الرّحمه- می‌فرماید: مقصود از احصای آنها شمردن آنها نیست؛ بلکه مقصود، معرفت و اطّلاع بر معانی این نود و نه اسم است.
در کتب شرح اسماء الحسنی این ۹۹ اسم، شرح و تفسیر شده‌اند. «صدوق» نیز در کتاب «توحید» آنها را شرح فرموده است. «کفعمی» در «مصباح»، «ابن فهد» در «عدة الدّاعی»[۴۶] و بزرگان دیگر هم آن را شرح کرده‌اند؛ که مراجعه به این شرح‌ها برای مزید معرفت و توجّه نافع است.
از بعضی اخبار نیز استفاده می‌شود که اسماء الحسنی ۳۶۰ اسم است؛[۴۷] بر حسب آن چه «مجلسی» و «سیّد علیخان» و «کفعمی» روایت فرموده‌اند،[۴۸] چهار هزار اسم می‌باشد.
ممکن است مراد از ۹۹ اسمی که در روایات اولی ذکر شده است اسم‌هایی باشد که اشرَف یا اشهَر یا اظهَر و اوفق و اسبَق و اصدَق به مسمّی باشد. و ممکن است که اسماء دیگر به این نود و نه اسم رجوع نماید.
گاهی کثرت اسماء به ملاحظه لغات مختلف تصوّر می‌شود؛ که به این لحاظ اسماء الحسنی از چهار هزار هم بیشتر می‌شود. و گاه به لحاظ اضافه این، کثرت پیدا می‌شود؛ که به این ملاحظه، حدّ و حصری ندارد؛ مثل «الخالق» که یک اسم است؛ ولی اگر اضافه شود متعدّد می‌شود؛ مانند: خالق الأرض، خالق‌السّماوات، خالق الشّجر، خالق الجبال، خالق الإنسان و ... و هم چنین اسم الفاطر، الباری، الرزاق، الکافی، الرب، الکاشف و اکثر اسماء الحسنی.
عباراتنا شتی و حسنک واحدو کل إلی ذاک الجمال یشیر
از نظر دیگر، موجودات و تمام مخلوقات اسماءالله هستند؛ زیرا اسم، آن چیزی است که دلالت بر مسمّی و وسیله شناختن و علامت و نشانه ذات صاحب نام باشد.
وجود مخلوقات آیات وجود خدا، کلمات خدا و آثار باری تعالی هستند و اکمل و اشرف این اسماء، انبیا و اولیای دین به ویژه حضرت خاتم النّبیّین و ائمّه اثنی عشر- صلوات الله علیهم اجمعین- می‌باشند؛ چنان که در روایت از حضرت صادق علیه السّلام- وارد شده: «نحن والله الأسماء الحسنی الذی لایقبل من أحد طاعة إلّا بمعرفتنا، قال: (فادعوه بها)»[۴۹] برای اینکه این بزرگواران از حیث ذات و صفات و افعال و اقوال، وسایل معرفة اللّه و علایم و نشانه و آیات کبری و اسماء حسنای خداوند متعال می‌باشند.
س- اگر اکثریّت مردم یا بخش عظیمی از انسان‌ها گمراه باشند و فقط جمعیّت هدایت یافته منحصر به مسلمین و از آنها نیز منحصر به «فرقه ناجیّه» باشد، آیا با هدایت عامّه خدا و اسم شریف (الهادی)- که همه را شامل و فراگیر است- منافات ندارد و موجب حرمان اکثریّت از هدایت الهی نمی‌گردد؟
ج- مفهوم اسم «الهادی» و معنی هدایت الهی، اجبار بر هدایت و سلوک راه مستقیم نیست. هدایت به معنای عام- که شامل همگان است- عبارت است از: هدایت‌های تکوینی که در تمام عالم خلقت از جماد و نبات و حیوان و حتّی انسان وجود دارد و همه با آن هدایت به طرف کمال وجودی خود می‌روند. شاید مقصود آیه شریفه ربنا الذی أعطی کل شی‌ء خلقه ثم هدی ۵۰] همین هدایت باشد. هم چنین هدایت‌های تشریعی و راهنماییهایی که به وسیله انبیا برای مردم صورت گرفته، عمومی بوده و شامل خوب و بد و صالح و طالح است. این هدایت هم، شامل فرعون و قارون و شمر و دیگر اشقیا، و هم شامل صلحا است؛ و هیچ کس از هدایت الهی محروم نیست.
بنابراین، جمعیّت هدایت شده منحصر به مسلمین نیستند و عامّه افراد بشر نیز بر حسب فطرت و هدایت عقل و وحی و شرع هدایت شده‌اند؛ چنان که قرآن در این باره می‌فرماید: وأما ثمود فهدیناهم فاستحبواالعمی علی الهدی ۵۱] انا هدیناه السبیل إما شاکراً و إما کفوراً[۵۲]
در این میان هدایت‌های خاص و کمک‌ها و مددها و توفیقات و عنایاتی نصیب اشخاص می‌شود که در شرایط خاص و ظروف معیّن است و بیشتر مستند به گرایش انسان به سوی طلب هدایت و جهاد و مجاهده و بعضی شرایط می‌باشد؛ چنان‌که قرآن می‌فرماید: والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و إن الله لمع المحسنین.[۵۳]؛ که البتّه این هدایت‌ها خاص است.
س- در برخی هیأت‌های مذهبی اشعاری سروده و خوانده می‌شود که در ضمن آن لفظ جلاله «اللّه» را به ذوات عصمت- سلام اللّه علیهم- و غیره نسبت می‌دهند؛ مثلًا گفته می‌شود: من علی اللّهی‌ام؛ من حسین اللّهی‌ام؛ من زینب اللّهی‌ام و ...؛ حتّی اخیراً گفته‌اند: من که هیچ، انبیا، اکبراللّهی هستند (مقصود، حضرت علی اکبر- علیه السّلام- است). گاهی لفظ مبارک «هو» را به طرز خاصّی به‌طور دسته‌جمعی فریاد می‌زنند و بعد از آن «یا حسین» و یا «یا زینب» می‌گویند؛ مثلًا می‌گویند: «هو یا زینب» و امثال آن.
از آن حضرت تقاضا می‌شود جهت تنویر افکار، نظر مبارک خود را مرقوم فرمایید که شدیداً مورد حاجت است. خداوند به همه ما توفیق تبعیّت کامل از احکام الهی را عنایت فرماید و همه را از فِتَن نجات دهد.
ج- واضح است که گفتن این کلمات به قصد جدّ و اراده مفهوم ظاهر این الفاظ، شرک و کفر است و با شکّ در این که گوینده، مفهوم ظاهر آن را اراده کرده یا معنای دیگری در نظر داشته، اگر قرینه صارفه‌ای- که دلالت بر عدم معنای ظاهر آن دارد- نباشد، باز هم حمل بر کفرگویی می‌شود.
امّا به ملاحظه این‌که افرادی موحّد و خداپرست، این کلمات را بر زبان می‌آورند و حضرات ائمّه علیهم السّلام- را بنده و مقرّب خدا و اولیای خداوند می‌دانند؛ و با بی التفاتی و جهل به معنای این الفاظ، آن را بر زبان می‌آورند و یا به هر حال هرگز قصد ندارند که آن بزرگواران را اللّه و خدا بدانند، حکم به کفر و شرک آنها نمی‌شود.
با وجود این، لازم است از گفتن این الفاظ جدّاً خودداری شود؛ زیرا مفاسدی که بر این‌گونه شعارها مترتّب می‌شود و زیان‌هایی که برای دین و مذهب و درک و معرفت جامعه دارد، بسیار است. مسلمانی که در همه نمازهایش شهادت می‌دهد که شخص نبیّ اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم-- که افضل همه مخلوقات و همه این بزرگواران است- پیغمبر و بنده خدا است، معنی ندارد که بگوید: «محمّداللّهی» یا «علی‌اللّهی» یا «حسین اللّهی» هستم.
بنابراین باید مجالس مؤمنین از این برنامه‌ها و شعارها پاک و منزّه باشد و به ذکر فضایل و مناقب آن بزرگواران- که در احادیث صحیح آمده است- مجالس خود را مزیّن نمایند و امر ولایت اهل بیت علیهم السّلام- را زنده نگاه دارند و حدود توحید و نبوّت و امامت و حریم مقامات را رعایت نمایند.
خداوند متعال همه اعمال عبادی و کارهای ما را از تصرّفات شیاطین و افراد بی‌معرفت حفظ نماید و توفیق تعظیم شعائر و تأسّی کامل و صحیح به اهل بیت علیهم السّلام- را به همگان عطا فرماید.
لازم به تذکّر است که: در مقام متوجّه ساختن افراد مذکور به این حقایق باید برادرانه در محیطی صمیمی صفا و به طور مشفقانه عمل شود تا تذکّر- ان‌شاء الله تعالی- ثمر بخش و مفید واقع گردد.
===علم و اراده الهی===
س- مگر خداوند خوبی بنده‌اش را نمی‌خواهد؟ او می‌خواهد که بنده‌اش به سوی کمالات هدایت شود. پس چرا وقتی می‌خواهیم کاری را انجام دهیم، «ان‌شاءاللّه» می‌گوییم؟
مثلًا می‌خواهیم مسجدی را بنا کنیم و این مسجد ذخیره آخرتمان است؛ می‌گوییم: اگر خدا بخواهد، این کار را انجام می‌دهم. فلسفه این گفتار چیست؟
ج- گفتن «ان شاءالله» با رسیدن به کمالات منافات ندارد؛ بلکه خود گفتن آن، مرتبه‌ای از کمال است؛ چون اوّلًا: در قرآن و روایات به آن ترغیب شده و ثانیاً: معنایش این است که تحقّق امور به مشیّت الهی بستگی دارد؛ یعنی اگر خداوند نخواهد، هیچ امری در خارج صورت حصول و تحقّق نمی‌گیرد.
گفتن «ان شاءالله» در امور خیر، به این برمی‌گردد که گوینده در واقع از خداوند می‌خواهد مانعی برای انجام کار خیری که قصد دارد انجام دهد، پیش نیاید و توفیق آن را داشته باشد؛ و این نشانه کمال توحید گوینده است. والله‌العالم.
س- آیا در انجام کارها مستغنی از اراده خدا هستیم و به اراده و اختیار خود، کار می‌کنیم؟
ج- اراده تکوینیّه خدا بر این تعلّق گرفته که کارها از ما به نحو اراده و اختیار صادر شود. ما بالوجدان حس می‌کنیم که در افعال خود مجبور نیستیم؛ هر چند این اختیاری که به ما داده شده که می‌توانیم کاری را انجام دهیم و می‌توانیم آن را ترک کنیم، به اراده و خواست خدا است.
س- آیا علم خداوند و انبیا و ائمّه، موجب سلب اختیار مردم در انجام کارها نیست؟
ج- علم خدا و علم انبیا و ائمّه علیهم السّلام- از وقایع و حوادث، مستلزم سلب اختیار اشخاص و علّت وقوع آن حوادث نیست؛ زیرا در غیر این صورت- العیاذباللّه- نفی علم خدا به همه وقایع کلّی و جزئی لازم می‌شود؛ که خلاف ضرورت وجدان است؛ و یا قول به جبر کلّی لازم می‌آید؛ که آن نیز خلاف ضرورت و بداهت است و مستلزم این است که معلوم، تابع علم باشد.
حلّ اجمالی شبهه این است که: علم خدا و کسانی که علم خود را از خدا گرفته‌اند، متعلّق به وقوع حوادث به همان ترتیب طبیعی است؛ که از جمله وقوع فعل از اشخاص، مرید به اراده و اختیار است و اگر به غیر اراده و اختیار واقع شود و به جبر باشد، خلاف علم خدا واقع می‌شود.
به هر حال مسأله، مسأله‌ای است وجدانی و با رجوع به وجدان، هر کسی خود را صاحب اراده و اختیار می‌یابد و اگر هزار شبهه هم در مقابل آن باشد، خلاف وجدان و بداهت است.
از سوی دیگر هم علم خدا به هر چیز و هر جریان، و اخبار انبیا به ویژه حضرت رسول اعظم صلّی الله علیه و آله و سلّم- و ائمّه طاهرین علیهم‌السّلام- نیز از وقایع و حوادث ثابت و مسلّم است و بسیاری از آن اخبار واقع و ظاهر شده و آن‌چه مربوط به آینده است نیز واقع خواهد شد. و این خبرها نیز مانند خورشید در وسط آسمان ثابت است و قابل انکار نیست و به مسأله جبر و اختیار ارتباط ندارد.
س- با این که بیشتر مردم اهل جهنم هستند خلقت انسان و عالم تکلیف برای چیست؟
ج- خلقت همه انسان‌ها برای این است که با انتخاب و اختیار خود و استفاده از هدایت‌های، الهی به مقامات نایل شوند و به رضوان خدا و بهشت و نعمت‌های آن و کمال مطلوب برسند. اگر به گفته شما بیشتر مردم اهل جهنّمند، یا به جای بهشت، جهنّم و راه‌های آن را انتخاب می‌نمایند، به سوء اختیار خودشان است.
خلاصه این که: برنامه بسیار پیچیده امتحان و آزمایش، با این خلقت انجام می‌شود و در واقع تشخیص و تخلیص، تا گزینش زبده‌ها و صلحا برقرار می‌گردد و این وضعیّت و برنامه‌ای است که می‌توان گفت به یک معنی در درجات مختلف و در کلّ عالم طبیعت برقرار است؛ با این تفاوت که جریان در ناحیه تشریعیّات و امور تکلیفیّه در انسان به اختیار خودش وابسته است.
به علاوه، این مطلب که بیشتر مردم اهل جهنّم‌اند، یا مخلّد در آتش هستند، ثابت نیست و تعبیر قرآنی (کثیراً من الجن والإنس)[۵۴] است. آن‌چه مسلّم است این که: اشخاص مقصّر و ملتفت که در حال کفر مرده باشند، مستوجب جهنّمند و خلود در جهنّم فقط در مورد معاندین است.
س- روایت است حضرت علی- علیه السّلام- در پاسخ به مردی که سؤالی به تمسخر پرسیده بود، به «عمرسعد»- که آن زمان تازه راه افتاده بوده- اشاره کرد خبر داده بودند که: فرزند تو قاتل پسر من، حسین- علیه السّلام- است.
با توجّه به این نکته و عطف به این که سرنوشت این فرد و امثال او از قبل تعیین شده بوده، نقش «اختیار» را تشریح فرمایید.
با فرض این که کسی چون «عمرسعد» یا «شمر» از راهی که در آن بودند باز می‌گشتند، با توجّه به آن که قضای الهی بر شهادت امام حسین- علیه السّلام- قرار گرفته بود، آیا این اتّفاق نمی‌افتاد؟
ج- مخاطب به این کلام، «سعد وقّاص»- پدر عمرسعد- بوده است. اخبار و احادیث از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله- و امیرالمؤمنین علیه السّلام- درباره شهادت سیّدالشهداء- علیه السّلام- بسیار است. این شبهه‌ای که مطرح کرده‌اید همان شبهه جبریّه است که در شعر منسوب به خیّام نیز آمده است:
مِی خوردن من حق ز ازل می‌دانست‌گر مِی نخورم علم خدا جهل بود
و جواب علمی آن را خواجه داده است:
علم ازلی، علّت عصیان گفتن‌نزد عقلا زِ غایت جهل بود
علم الهی به این‌که عمرسعد یا شمر قاتل سیّدالشهداء- علیه السّلام- است، سبب سلب اختیار، آنها و اجبار آنها بر قتل نمی‌شود و اصلًا علم الهی تعلّق گرفته است به این که: عمل قتل از آنها به اراده و اختیار خودشان صادر شود. و قتل و فعلی که به اراده و اختیار صادر نشود، متعلّق علم نیست و واقع نشده است.
به هر حال ما به بداهت می‌دانیم که «عمر سعد» و «شمر» و هر ظالم و هر شخص عادل همه به اراده و اختیار عمل می‌کنند. چنان‌که بر حسب اخبار متواتر هم می‌دانیم، شهادت آن حضرت علیه السّلام- و قتل آن حضرت توسّط قتله آن حضرت نیز از پیش به وسیله اخبار پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهماالسلام- معلوم و مسلّم بوده است. (واللّه العالم).
س- مدّت چهار سال است که- خواسته یا ناخواسته- در یک سری جریانات فکری، اعتقادی و دینی وارد شده‌ام و به تنهایی نمی‌توانم خارج شوم، به اشخاص مختلفی از جمله ... مراجعه کردم، امّا نتوانستم نتیجه دلخواه بگیرم. دوست دارم با یک مرجع و کسی که دید جدیدی به اسلام و تشیّع و ایدئولوژی دارد و یک عالم دانای آگاه بر امور زمان مشورت کنم. البتّه بیشتر دوست دارم دردم را حضوری بیان کنم؛ ولی به واسطه دوری راه برایم مقدور نیست.
در ابتدا بی تعارف بگویم که اگر مایل نیستید که جواب روشن‌فکرانه بدهید، حتماً بگویید که دیگر مزاحم شما نشوم و اگر عمری باقی بود برای اخذ پاسخ در پی دیگری بروم. آنچه را که من می‌خواهم باید عالمی آگاه پاسخ گوید. لطفاً بدون در نظر گرفتن این‌که ممکن است من با شنیدن حقیقت، گمراه شوم حقیقت و واقعیّت را بگویید؛ چون برای رهایی از هر بیراهه‌ای، بالاخره راه درستی هم پیدا می‌شود. از کسانی که با آنها حرف زده‌ام راضی نیستم؛ چون به جای گفتن جواب یا لااقل گفتن این‌که «من نمی‌دانم»، می‌گویند: «دنبال این چیزها نگرد؛ امر، امر الهی است». و مرا قانع نمی‌کند؛ چون دستورات خدا بی دلیل نیست و
هر کدام حکمت دارد. من و چند تن از دوستانم واقعاً مشکل داریم؛ یعنی در برزخ وحشتناکی قرار داریم. امیدوارم این مقدّمه حوصله‌تان را سر نبرده باشد؛ چرا که ذکر آن لازم بود.
امّا بحث کلّی ما درباره خداست و مهم‌ترین بخش آن بحث از اراده خداست. من درباره آن چیزهای مختلفی شنیده‌ام؛ امّا می‌خواهم نظر جامع شما را هم بدانم. بدانم که اراده خدا کجای این عالم هستی است؟ کجای زندگی و آینده انسان است؟ اراده خدا با اراده انسان چه ارتباطی دارد؟ روابط طولی و عرضی در این مورد خاص، اصلًا برایم قابل قبول نیست. (لازم به توضیح است که من فردی منطقی هستم و بیشتر بر استدلال منطقی و عقلی تکیه دارم؛ البتّه به معنویّات و نامحسوسات هم کاملًا توجّه دارم و شاید این موارد دلیل بر ناآگاهی و نادانی من باشد.)
در ادامه این که: اراده خدا چگونه زندگی انسان را تغییر می‌دهد؟ (سرنوشت انسان و اراده خدا و اراده انسان هم‌زمان وجود دارند؛ ولی در عین حال در یک زمان با هم منافات دارند؛ یعنی قبول یکی مستلزم نفی دیگر است. اگر اراده خدا باشد، کارهای ما جبری است و اگر اراده انسان باشد، اراده خدا زیر سؤال می‌رود.)
قضا و قدر و تقدیر و سرنوشت همگی تحت تأثیر دعا و نیایش قرار دارند؛ ولی در این میان اراده خدا- که باید همان تقدیر باشد- تحت تأثیر درخواست انسان عوض می‌شود؛ یعنی انسان می‌تواند سرنوشت خود را تغییر دهد و با اراده خدا مقابله کند. بنابراین سرنوشت انسان دست خودش است. در این میان، دانایی خدا نسبت به سرنوشت انسان و اراده او تحت تأثیر کارهای انسان (به غیر از دعا) می‌باشد؛ یعنی انسان با کارهای خود سرنوشت خود را رقم می‌زند ....
نمی‌دانم که توانستم منظور خود را آنچنان که باید، درست مطرح کنم یا خیر. به هر حال شما به اختیار خودتان یک مطلب جامع و کامل درباره این مطالب برایم بنویسید؛ که این موضوع و حلّ آن خیلی مهم و حتّی حیاتی است. البتّه سؤالات من خیلی زیاد و فرصت، اندک است. امیدوارم با پاسخ گفتن به این سؤال هم گره کور اعتقادی من رفع شود و هم بر هر آنچه که تا کنون شنیده‌ام، خطّ بطلان کشیده شود. (به امیّد خدا).
ج- نامه حاکی از روحیّه کنجکاو و کاوشگر جناب‌عالی واصل شد. این رشته‌ای که شما درباره آن وارد کاوش شده‌اید، دارای شعب و برانگیزنده سؤالات بسیار است؛ که بشر تا بوده با آن کلنجار رفته و تا هست با آن دست و پنجه نرم خواهد نمود و چه بسا که بسیاری از آنها لاینحل باقی بماند؛ چنان‌که بسیاری از آنها هم حل شده و به سؤالات مربوط به آنها پاسخ داده شده و یا بسا در آینده به آن سؤالات پاسخ شافی و کافی داده شود.
معلومات بشر هر چه هم زیاد باشد و زیاد و زیادتر شود، در مقابل مجهولاتش چیزی به حساب نمی‌آید و هر چه معلومات او بیشتر می‌شود سؤالاتش مضاعف می‌گردد و گمان نمی‌رود روزی برسد که بشر به اکتشاف و کسب آگاهی بیشتر و رفع جهل و نادانی خود نیازمند نباشد؛ بنابراین حسّ کنجکاوی و کاوشگری او هیچ‌گاه از فعّالیّت باز نمی‌ایستد. در این میان هم بسیاری از این کاوشگران که از عقول نادره و نابغه بشر هستند و در این اقیانوس پهناور، عمر خود را به تحقیق و پژوهش گذرانیده و پاسخ‌های بسیار به سؤالات کسانی چون بنده و جناب‌عالی داده‌اند، این‌گونه این عالم پر از استفهام را توصیف کرده‌اند که یکی می‌گوید:
دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت‌یک موی ندانست و بسی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت‌لیکن به کمال ذرّه‌ای راه نیافت
دیگری می‌گوید:
هرگز دل من زِ علم محروم نشدکم ماند زِ اسرار که مفهوم نشد
هفتاد و دو سال جهد کردم شب و روزمعلومم شد که هیچ معلوم نشد
نه این‌که بخواهد بگوید همه معلوماتم مجهولات است؛ بلکه غرض این است که عمر هفتاد و دو ساله، بلکه هفتادهزار ساله هم برای کاوش و طلب کافی نیست و این میدان بی کرانه و نامتناهی است.
یکی هم به زبان عربی می‌گوید:
ماللترّاب و للعلوم و إنّمایسعی لیعلم أنه لایعلم
قرآن هم به انسان در هر کجا و در هر مرتبه از علم که باشد دستور می‌دهد: (قل ربّ زدنی علماً)[۵۵]؛ مبادا در راه تحصیل علم بِایستی و وقوف کنی.
سؤالات انسان اگر از قسم سؤالاتی می‌باشد که در ذهن جناب‌عالی است، این سؤالات چند قسم است: یک قسمش سؤالاتی است که اصلًا انسان، توانایی و استعداد دریافت جواب آنها را ندارد؛ بلکه سؤال و پرسش او نشانه کم علمی او است و وقتی به مرتبه‌ای از علم و آگاهی می‌رسد، می‌فهمد که این سؤال حقّ او نیست.
قسم دوّم سؤالاتی است که پاسخ دارد؛ ولی عقل پاسخگوی آن نیست و فقط از وحی و دانشِ دریافت شده از عالم غیب، باید پاسخ آن را گرفت؛ که طبعاً در این مسایل باید به علمای متخصّص در فنّ تفسیر و حدیث و علوم اسلامی رجوع نمود.
قسم سوّم سؤالاتی است که جواب دارد و عقل و تفکّر سالم پاسخگوی آنها است؛ که البتّه این قسم هم مراتب و ردیف‌هایی دارد و فقط عقلای بزرگ و دانشمندانی که در علوم عقلی و نقلی عمرشان را گذرانده باشند- امثال «خواجه طوسی»‌ها و «علّامه حلّی» ها- می‌توانند به ردیف‌های بالای آن پاسخ صحیح و قانع کننده بدهند.
قسم چهارم هم سؤالاتی است که علوم متداول، مانند: شیمی و فیزیک و معرفة الاعضاء و معرفة النبات و معرفة الحیوان و ... به آنها پاسخ می‌دهند.
بنابراین اگر سؤالات از ردیف اوّل یا نزدیک به آن باشد، باید از ابتدا بدانیم که نه خود به پاسخ آن خواهیم رسید و نه از کسی پاسخ صحیح آن را دریافت می‌کنیم. معرفت و علم در اینجا این است که بفهمیم این سؤالات قابل طرح نیست؛ نظیر سؤال از حقیقت کنه ذات خدا و صفات ذاتیّه او.
اگر این پرسش‌ها از ردیف دوم باشد، جوابگوی آن فقط مکتب انبیا است و به هر حال، عقل جوابگوی آن نیست؛ نظیر سؤال از کیفیّت حشر و نشر و مواقف بعد از آن.
در مکتب علمی اسلام حدود و مرزهای همه این سؤالات و پاسخ‌های آنها بیان شده است و این پاسخ‌ها باید معقول و آگاهانه باشد. مقصود شما از این‌که جواب، روشنفکرانه باشد، معلوم نشد. عرض کردم برای بعضی سؤالات باید به نوابغ عالم عقل و علم و عقول کبیره رجوع نمود؛ به کسانی که از کلّ این عالم و اوضاع آن تفاسیر معقول و آرامبخش و تحیّر برانداز دارند و عالم را با معنی می‌دانند؛ نه آنان که عمرشان در تحیّر و سرگردانی و ایراد و اشکال به این عالم گذشته و سراپای وجودشان را یأس و ناامیدی و بدبینی گرفته و با هیچ پاسخ و معنایی قانع نمی‌شوند و تا جایی پیش می‌روند که اساس این عالم را عبث و وجود خود و همه را بی‌هدف و بی‌فایده می‌دانند و بالاخره عمرشان در ایراد و اشکال به تمام کاینات طی می‌شود و عاقبت؛ مرگ را بر حیات ترجیح می‌دهند و به خودکشی و انتحار دست می‌زنند. آنها نه روشنفکرند و نه سعادتمند.
ما پیرو مکتب قرآنیم که هدایت‌های آن بهترین وسیله آرامش و نجات از سرگردانی و تحیّر است و ایمان به قضاء و قدر الهی نیز این آرامش روحی را ثابت و مستحکم می‌سازد.
برادر عزیز! در این‌جا، مطالب بسیار است و اگر شما نوشته‌اید «سؤالات بنده خیلی زیاد و فرصت اندک است»، متأسّفانه یا خوشبختانه فرصت حقیر نیز خیلی کمتر است؛ با این همه اگر چه از نامه جناب‌عالی نقطه نظرات و ابهاماتی که در ذهن دارید، برای اینجانب کاملا روشن نشده است و اگر موضوع به موضوع سؤالات خود را طرح کرده بودید، بسا که جواب وافی‌تر بیان می‌شد؛ عرض می‌کنم:
امّا اراده خداوند متعال شمول عام دارد و همه عالم با اراده او موجود و برپا است. به فرموده «محقّق طوسی»- آن عقل بزرگ و کم نظیر-:
هر چیز که هست آن چنان می‌بایدو آن چیز که آن چنان نمی‌باید نیست
این عالم از آنچه نامرئی است و از آنچه مرئی است- از جماد و نبات و حیوان و انسان (انسان مختار)- همه به اراده او برقرار است. اراده خدا در همه جای عالم هستی وجود دارد. در همه اوضاع زندگی، انسان، فاعل بالاختیار است و انسان، فاعل بالاختیار و به اراده او است. ارتباط اراده و اختیار او با اراده و اختیار انسان، این است که انسان را با اراده و اختیار آفریده است و مثل حیوانات بی‌اختیار، یا مثل جماد و نبات، بی‌اراده نیافریده است. و از همین جا معنای بلند و عرفانی (ما أصابک من حسنة فمن اللّه و ما أصابک من سیئة فمن نفسک)[۵۶] معلوم می‌شود که این جبر نیست و عین اختیار است. و این ممکن است یکی از معانی کلام معجز نظام امام علیه السّلام- و هدایت تامّ و تمام اهل بیت وحی علیهم‌السّلام- باشد که فرمودند

«لاجبر و لا تفویض بل أمر بین أمرین و منزلة بین منزلتین».[۵۷]

بیان دیگر اراده خدا این است که: انسان در هر جریان و امری که باید یکی از دو طرف ایجاب و سلب را اختیار کند، در اختیار یکی از دو طرف مجبور یا مضطرّ است؛ ولی در انتخاب خصوص احد طرفین آزاد و مختار است و این هم معنای دیگری از «أمر بین أمرین» است.
بیان سوم: انسان در تشریعیّات و آنچه در محدوده قانون‌گذاری و توبیخ و تشویق و تقدیر قرار می‌گیرد، مختار است و در تکوینیّات و اموری که او را بر آن تقدیر یا توبیخ نمی‌نمایند، اختیار ندارد؛ که این هم یک معنی از «أمر بین أمرین» و عدم جبر می‌باشد.
بیان چهارم: این که در همان محدوده‌هایی که انسان، فی‌الجمله مختار است، اختیار مطلق ندارد. انجام و تحقّق و حصول هر امری شرایط بسیار دارد؛ چنان‌که موانع بسیار نیز دارد. بسیاری از این شرایط و موانع در اختیار انسان نیست؛ بلکه تا اندازه‌ای است که اختیار انسان در این محدوده، در تحقّق یک امر یا جلوگیری از وقوع آن دخالت دارد و بدون اختیار او، وقوع یا لاوقوع صورت نمی‌پذیرد. پس این هم جبر است؛ یعنی بخشی از شرایط یا موانع فعل، در اختیار انسان نیست و هم اختیار است که
وقوع یا لاوقوع به اختیار انسان است و این نیز معنای دیگری از «أمر بین أمرین» می‌باشد.
بیانات دیگر نیز هست: قضا و قدر الهی نیز در این بین محفوظ است و نه با اختیار انسان، نه با عدل الهی و نه با قواعد عقلی دیگر نا سازگاری ندارند.
اصل اختیار بشر (نه به طور مطلق) بالوجدان ثابت و قابل انکار نیست. جبر و بی‌اختیاری و تأثیر قضا و قدر هم (نه به طور مطلق) در موارد خود، بالوجدان ثابت است و آن هم قابل انکار نیست. در این میان انسان باید با بال معرفت و بینش و عمل صالح، راه به سوی خدا را ادامه دهد و از این گونه افکار، تفسیرهای صحیح داشته باشد تا به سعادت دنیا و عقبی نایل شود.
البتّه این تذکّرات ممکن است جامع الأطراف و شامل همه ابعاد مسایلی که ذهن شما را به خود مشغول ساخته، نباشد؛ امّا امیدوارم تا حدّی به مقاصد شما کمک باشد. و من اللّه التوفیق و علیه التکلان. والسّلام علیکم و رحمة اللّه.
س- خداوند، همه انسان‌ها را با فطرتی پاک آفریده است. پس چگونه است که گاهی انسانهای بدی را می‌بینیم؟
ممکن است در جواب بفرمائید: روی فطرت پاک آنها را پرده‌هایی پوشانده است که در برخورد با عوالم طبیعی به وجود آمده‌اند؛ امّا سؤال این است که: اصلًا چرا انسانی که خوب آفریده شده از اوّل بد می‌شود؟
ج- ضعف و از کار افتادن فطرت به جهات مختلف مربوط می‌شود که شاید ما به همه آنها احاطه نداشته باشیم. از آن جمله سوء تربیت و فساد محیط خانواده و جامعه و شرایط و موانع دیگر است. در حدیث است
«کلّ مولود یولد علی الفطرة فأبواه یهوّدانه و ینصرانه و یمجسانه»[۵۸].
ولی این امور- چنانکه اشاره شد- متعدّد است و ما نمی‌توانیم به کلّ مقتضیات و شرایط و موانعی که در این مسیر است نسبت به اشخاص و افراد پی ببریم. اجمال مطلب این است که بر حسب آیه کریمه: (وأقم وَجْهَکَ للدّین حنیفاً فطرة اللّه الّتی فطرالناس علیها)[۵۹] فطرت انسان بر استقامت و قبول دین حنیف و میانه (دین اسلام) است.
از آیه کریمه: (إنا خلقناالإنسان من نطفة أمشاج نبتلیه فجعلناه سمیعاً بصیراً)[۶۰] نیز نکات دقیقی استفاده می‌شود.
به هر صورت کاوش در این مسأله به‌طوری که انسان بتواند کلّ عوامل و روابط را درک کند، ظاهراً به جایی نمی‌رسد و اظهار عجز از درک اسرار قضا و قدر الهی- در عین ایمان به عدل خداوندی- علامت بلوغ عرفانی است. انسان باید اندیشه و تفکّر را در همان راه‌هایی که به او نشان داده‌اند، به کار اندازد تا معرفتش به علم و حکمت باری تعالی زیاد شود و معلوماتش، اسرار و مجهولات را- که بی‌شمار است- توجیه نماید.
وقتی ما اجمالًا به خود مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که فطرت ما علم را بر جهل، عدل را بر ظلم، و احسان و نیکی را بر اذیّت و آزار ترجیح می‌دهد. دل ما می‌خواهد نام ما در ردیف علما، رادمنشان، سخاوتمندان، متواضعان، راستگویان، امانتداران و پرهیزگاران ثبت شود و این را نمی‌توانیم انکار کنیم؛ چنان‌که نمی‌توانیم انکار کنیم که نمی‌خواهیم ما را از ستمکاران، نادانان، بی‌ادبان، بی‌رحمان، خیانت پیشگان، متکبّران، زورگویان و ... بشمارند. حتّی اگر خدای ناخواسته از این دسته باشیم، اگر ما را به این عناوین بخوانند ناراحت می‌شویم. اینها همه دلیل پاکی فطرت است و نشان می‌دهد که تعالیم اعتقادی و اخلاقی و احکام اجتماعی و نظامی اسلام، همه با فطرت انسان موافق است.
از سوی دیگر می‌دانیم که انسان اختیار و اراده دارد و به اختیار خود، همان‌گونه که در قرآن است: (إنّا هدیناه السّبیل إمّا شاکراً و إمّا کفوراً)[۶۱] یا در طریق شکر و بندگی و اطاعت خدا قدم بر می‌دارد؛ یا راه کفران و ناسپاسی را اختیار می‌کند.
با این آگاهی و با ایمان به عدالت خدای عالم حکیم می‌دانیم که بر کسی از قضا و قدر الهی ظلم وارد نمی‌شود و خدا بندگان را چنان‌که باید کیفر یا پاداش می‌دهد. او به تمام شرایط و جریان‌هایی که هر بنده داشته، آگاه است. این ما نیستیم که بخواهیم به حساب بندگان خدا برسیم تا نیاز داشته باشیم که تمام علل محجوب شدن فطرت را بدانیم. آن‌که باید هر کسی را مطابق شرایطش جزا بدهد، همه را می‌داند.
بنابراین وظیفه ما تسلیم و اعتقاد به عدل و خدا و اختیار بشر و قضا وقدر و عمل به تعالیم الهی است. همان تسلیمی که اسماعیل- وقتی پدرش ابراهیم علیهماالسلام- به او مأموریّت ذبحش را اعلام نمود- اظهار کرد و گفت: (یاابت افعل ما تؤمر ستجدنی انشاءاللّه من الصابرین)[۶۲].
از بنده، بندگی شایسته است و از خدا هم خدایی صادر می‌شود. البتّه اجمالًا توجّه به این مطالب مفید و معرفت آموز است؛ امّا نباید ابلیس مآبانه که گفت: (خلقتنی من نار و خلقته من طین)،[۶۳] افعال و احکام خدا را زیر سؤال برد و چون و چرا کرد؛ بلکه باید با نردبان عمل و عبادت جلو رفت. (والله العالم).
س- چرا خدا جهان را به وجود آورده است؟ آیا انسان برای چه آفریده شده و هدف از آفرینش او چیست؟
ج- هدف از آفرینش انسان، رسیدن او به کمال و برخورداری او از زندگی دایمی و مخلّد است؛ که با عبادت خداوند حاصل می‌شود. (والله العالم).
س- ما معتقدیم خدا انسان‌ها را برای امتحان آفریده است، آیا خدا نمی‌دانست که هر کدام از آنها چه کاره خواهد شد تا نیازی به خلقت باشد؟
ج- خداوند انسان را برای امتحان نیافریده و چنان‌چه در جواب سؤال قبل گفته شد، او برای رسیدن به زندگی سعادتمندانه جاوید و بی‌نهایت آفریده است؛ امّا او را در این دنیا در معرض امتحانات گوناگون قرار می‌دهد؛ نه برای این‌که وضعیّت بنده برای خدا روشن شود؛ چون خداوند عاقبت او را می‌داند؛ بلکه برای تربیت او و تحمّل مشقّت‌ها و ظهور و بروز عبودیّت و تکمیل مقام او و نیز اتمام حجّت بر او چنین می‌کند؛ تا به عذرهای غیرموجّه متوسّل نشود و حقیقت، برای خود بنده آشکار گردد و امر به او مشتبه نشود. (والله العالم).
س ۴- با اینکه خداوند از ازل می‌دانست که از مردم کارهای خلاف سر می‌زند، چگونه آنها را مجازات می‌کند؟
ج- مجازات خداوند منافات با علم مذکور ندارد؛ چون معاصی با اختیار خود عبد واقع شده و با اینکه می‌توانست ترک کند، انجام داده است. آنچه منافات با عذاب دارد، جبر است که بر حسب عقل و نقل، باطل است. (والله‌العالم).

فصل سوم: نبوّت

اشاره

نبوّت

س- آیا حضرت رسول اکرم- صلّی الله علیه وآله وسلّم- معجزه داشته است یا نه؟
ج- بلی؛ حضرت رسول صلّی الله علیه و آله وسلّم- معجزات بسیار اظهار فرمودند؛ که از جمله آن‌ها قرآن مجید است که معجزه باقیّه و پایدار آن حضرت بوده و برقرار است. قرآن مجید می‌فرماید: (قل لئن اجمعت الإنس و الجن علی أن یاتوا بمثل هذا القرآن لایأتون بمثله و لوکان بعضهم لبعض ظهیراً)[۶۴]؛ که همین آیه اعلام اعجاز است.
شرح این معجزات و تعداد آنها را می‌توانید با مراجعه به کتب تاریخ، به‌ویژه تواریخی که در موضوع حیات و زندگی نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله وسلّم- نوشته شده است و همچنین در کتب تفسیر و ... بخوانید.
س- آیا حضرت رسول- صلّی الله علیه و آله وسلّم- از عالم غیب خبر داشته است یا خیر؟
ج- بلی؛ حضرت پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- مکرّر خبر از غیب داده‌اند و در قرآن نیز اخبار متعدّدی از غیب وجود دارد که قطعاً و به طور متواتر این موضوع را ثابت کرده است.
س- در صورتی که حضرت رسول اکرم- صلّی الله علیه وآله وسلّم- علم غیب و معجزات نداشته، پس چگونه ائمّه- علیهم السّلام- علم غیب و معجزه داشته‌اند؟
ج- در جواب دو سؤال قبل گفته شد که پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- هم معجزه داشته‌اند و هم از امور آینده و پنهانی مکرّر خبر داده‌اند و از ائمّه علیهم‌السّلام- نیز معجزه و اخبار از غیب مکرر صادر شده است.
س- نظر به این که حضرت رسول اکرم- صلّی الله علیه و آله وسلّم- دارای فرزند ذکور نبوده، پس سیادت از کجا به وجود آمده است؟
ج- چنان که همه می‌دانیم از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- دختری به نام «فاطمه» و به لقب «سیّدة نساء العالمین» باقی مانده؛ که فرزندانِ بدون واسطه و با واسطه ایشان، مورد احترام عموم مردم هستند و به آنها سیّد و آقا می‌گوییم.
س- آیا انتخاب پیامبر به پیامبری، اکتسابی بوده یا انتصابی و یا این‌که هر دو قضیه را شامل می‌شود؟
منظور از اکتسابی این است که لیاقت کامل در او بوده است و در شخص دیگری نبوده که خداوند ایشان را به عنوان پیامبر تعیین کرده و یا اینکه خواست خدا بوده است که این شخص، با این مشخّصات ظاهری پیامبر باشد. سؤال این است که: چرا زید یا عمرو پیامبر نشده در حالی‌که آنها هم انسان بوده‌اند و می‌توانستند به کسب مقام معنوی نایل آیند؟
ج- آنچه در مسأله نبوّت و امامت معتبر است، نصب و گزینش الهی است مفهوم انتخابی و انتصابی که در عرف معاصر، نوع حکومت‌ها به آن تعیین می‌شوند، در آن بی‌موضوع است؛ زیرا نه انتخاب اکثریّت افراد بشر در آن دخالت دارد و نه انتصاب فرد خاصی از بشر. این دو گونه تعیین، معایب و مفاسدی دارند و غالباً یا در همه جا، به گزینش اصلح واقعی منتهی نمی‌شود و از اغراض خصوصی و هواهای نفسانی و امیال مختلف مصون نمی‌ماند.
امّا گزینش الهی و برگزیدن به نبوّت و رسالت یا امامت بر اساس صلاحیّت‌ها و شرایط واقعی و شایستگی بوده و چون خداوند متعال آگاه و عالم بر آن است، همیشه اصلح واقعی برگزیده می‌شود.
بنابراین نبوّت به نصب است؛ امّا به نصب خداوند عالم و حکیم نصب اصلح و الیَق واقعی است؛ که در گزینش‌های انتخابی یا انتصابی بشری هرگز قابل تأمین و تضمین نیست و در یک کلمه: (الله أعلم حیث یجعل رسالته)[۶۵] است.
گزینش بشری، گزینش جاهل به حقایق و غیر مصون از خطا و اشتباه و در معرض پیروی از اغراض شخصی و هواهای نفسانی است. به هر حال، چه انتخابی و چه انتصابی باشد، این گزینش خداوند علّام الغیوب و حکیم و غنی، منزّه از خطا و اشتباه و مبرّا از احتیاج به جلب نفع یا دفع ضرر است.
به طور کلّی تفاوت نظام‌های شرعی و قوانین عادی در همین است که نظامات الهی از طرف خداوندی است که بر حسب اسمائه الحسنی- مثل: «الحاکم»، «المالک»، «العالم»، «الحکیم»، «القدّوس»، «الرّحمن»، «الرحیم» و «اللطیف»- صالح برای این
نصب، و تشریع این نظامات است. این صلاحیّت، مختص به ذات اقدس او است و در آن واحد و یگانه و بی‌همتا است؛ و دیگران فاقد این صلاحیّت‌ها و جاهل می‌باشند؛ بنابراین، گزینششان خواه انتصابی باشد یا انتخابی، هرگز مصون از خطا، یا حبّ و بغض، و یا اغراض شخصی و شهوانی و نواقص دیگر نیست.
بنابراین، پاسخ این سؤال که «چرا زید یا عمرو پیغمبر نشده‌اند» معلوم می‌شود؛ زیرا جواب این است که: (الله أعلم حیث یجعل رسالته)؛ برای این‌که شرط لازم در آنها وبرای آنها فراهم نبوده است.
در خاتمه نکته‌ای که به طور فشرده به آن اشاره می‌شود، این است که: تنصیص نبیّ سابق بر نبوّت پیغمبر لاحق، مثل تنصیص پیامبران گذشته بر نبوّت حضرت ختمی مرتبت صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- همچنین تنصیص پیغمبر بر امامت ائمه علیهم السلام- نصب و انتصاب بشری و عادی نیست؛ بلکه اعلام و اخبار از نصب الهی است.
س- به چه دلیل حضرت محمّد- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- خاتم النّبیین می‌باشند؛ در صورتی که تا روز قیامت فاصله زیادی است؟ و- نعوذ بالله- آیا ممکن است انسان کامل‌تری بیاید که شرایط آن حضرت را داشته باشد؟
ج- یکی از عقاید مسلّمه و ضروریّه اسلامیّه، عقیده به خاتمیّت دین اسلام و خاتم الانبیا بودن حضرت رسول اعظم، محمّد بن عبدالله صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- است؛ که بعد از آن حضرت و دین او، نه پیغمبری خواهد آمد و نه دینی کامل‌تر و جامع‌تر از آن خواهد بود.
دلایل آن از سمع، یعنی کتاب و سنت بسیار است؛ از جمله آیه کریمه (ما کان محمد أبا أحد من رجالکم ولکن رسول الله وخاتم النبیین)[۶۶]؛ و آیه ابتغاء: (ومن یبتغ غیر الإسلام دینا فلن یقبل منه و هو فی الآخرة من الخاسرین)[۶۷])؛ و آیات دیگر.
از جمله احادیث، حدیث معروف و متواتر «منزلت» است که حضرت رسول اکرم صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- به امیرالمؤمنین علیه السّلام- فرمود:
«أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلّا أنه لا نبی بعدی»[۶۸]؛
و احادیث بسیار و معتبر دیگری نیز وجود دارد.
خلاصه، مسأله خاتمیّت پیغمبر- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- به ادلّه قطعیّه از کتاب و سنّت و اجماع و اتّفاق و ضرورت بین جمیع مسلمین، ثابت و مسلّم است و طولانی شدن ازمنه تا انتهای این عالم موجب استبعاد آن نیست؛ چنان‌که اکنون که متجاوز از چهارده قرن از هجرت می‌گذرد، تحوّلاتی که در وضع تمدّن و مظاهر زندگی بشر پیش آمده است، به مراتب بیشتر از تحوّلاتی است که در همه ادوار گذشته بوده؛ هم‌چنان تعالیم اسلام، زنده و عملی وجلوتر از هر عصر و زمان است.
س- چرا انبیا فقط در خاورمیانه مبعوث شده‌اند؟ و چرا فقط داستان‌های این عدّه معدود در قرآن کریم آمده و مخصوصاً داستان حضرت موسی- علی نبینا وآله و علیه السلام- بیشتر مطرح شده است؟ آن دسته از مردم دنیا که دعوت انبیا به آنها نرسیده، چه وضعی دارند؟
ج- این‌گونه سؤال در مورد بعثت انبیا جدید نیست و به گونه‌هایی مطرح می‌شده؛ از جمله: در قرآن مجید از قول کفّار نقل شده که می‌گفتند: و لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم ۶۹]. در مورد رسالت حضرت رسول اکرم- صلی الله علیه وآله- می‌گفتند: چرا قرآن بر مردی بزرگ از یکی از دو قریه نازل نشده است.
قرآن مجید در پاسخ به این قسم سؤالات می‌فرماید: الله أعلم حیث یجعل رسالته ۷۰]
قابل ذکر است که اولا، این که فقط انبیا در خاورمیانه مبعوث شده باشند، از کجا معلوم شده است؟ ما از انبیا جز شمار اندکی که در قرآن مجید یا احادیث نام برده شده‌اند، کسی را نمی‌شناسیم. از کجا معلوم که ده‌ها هزار پیغمبری که مبعوث شده‌اند در سرزمینها و نقاط دیگر نبوده‌اند؟
ثانیاً، شرایط و ملاحظات بسیار در انتخاب و گزینش پیغمبر مورد ملاحظه است که خداوند باعث الانبیاء خود از آن آگاه است. در سرزمین‌هایی مانند: فلسطین، جزیرة العرب، مکّه و مدینه، رجال دین و مردان خدا و کسانی‌که آمادگی قبول دعوت حق را داشته باشند، بیشتر پرورش می‌یافته‌اند؛ چنان‌که مثلا در یونان، فلاسفه بیشتر پیدایش داشته‌اند. در هر حال این امری است الهی و خدا از همه داناتر به آن است. هر چه باشد و به هر جهتی که باشد، این پیغمبرانی که در قرآن مجید یاد شده‌اند، از این اراضی مبارکه بر خاسته‌اند.
سرّ این که حکایت حضرت موسی بیشتر به میان آمده، مناسبت‌هایی است که برای عبرت دیگران تذکّر آن لازم بوده است و روبرویی‌هایی است که مسلمانان با اهل کتاب داشته‌اند.
حق این است که طرح این سؤالات چندان مفید فایده نیست؛ و آنچه مهم است بررسی و ملاحظه دعوت انبیا و عمل به دستورات و تعلیمات آنهاست.
امّا در رابطه با مردمی که در گذشته و حتّی حال، دعوت انبیا به آنها نرسیده‌باشد، باید گفت: مؤاخذ به تکالیفی که تبلیغ کرده‌اند، نیستند؛ زیرا حجّت بر آنها تمام نیست. قرآن در این‌باره می‌فرماید: وما کنّا معذّبین حتّی نبعث رسولا[۷۱]؛ از این‌رو با آنها به هر نحو که عدل الهی اقتضا کند، عمل می‌شود.
معارف دین، ج‌۱، ص: ۵۵

فصل چهارم: امامت

اشاره

امامت

حضرت علی (علیه السلام)
هدیه ناقابل به پیشگاه مقدّس حضرت مولی الموالی، امیرالمؤمنین، امام علی بن أبی طالب صلوات اللّه و سلامه علیه- که به درخواست بعضی از فضلای محترم مدرسه مبارکه نوریه اصفهان مرقوم شده است.
بسم اللّه الرحمن الرحیم

و ماذا یقول النّاس فی مدح من أتت‌مدائحه الغرّاء فی محکم الذکر

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست‌که تر کنند سر انگشت و صفحه بشمارند
از آن شخصیّت عظیم که بعد از رسول خدا، اشرف کلمات الهیّه، اکبر آیات ربانیّه، ادلّ دلایل جامعه، اتمّ براهین ساطعه و وسایل کافیّه و مظهر العجائب و معدن الغرائب است و مالک کلِّ عظمت‌های انسان مافوق و برتر و خلیفة اللّه بر حق است؛ و دوستی او عنوان صحیفه مؤمن و علامت طهارت مولد است.
اگر انسان همه زبان‌های گویا را در دهان داشته باشد و با هرکدام از آنها جاودانه مدح و ثنا بگوید، از حرف نخستین مدح او، بیشتر نخواهد گفت؛ و زبان حالش این شعر خواهد بود:
این شرح بی‌نهایت کز وصف یار گفتندحرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد
در آن میدانی که پیامبر اعظم، عقل کل، خاتم رسل و هادی سُبل، بر حسب احادیث معتبر و مشهور بین مسلمین، از آن حضرت آن همه تمجید و تعریف رسا و پر از معنی فرموده و او را با حق و با قرآن، و حق و قرآن را با او لازم‌الاتّصال و غیر قابل افتراق دانسته و گاه فرموده است که:
«لولا أن تقول فیک طوائف من امتی ما قالت النصاری فی عیسی بن مریم لقلت الیوم فیک مقالًا لا تمر بملأ من المسلمین إلّا و قد أخذوا التراب من تحت قدمک للبرکة»[۷۲]
و گاهی با زبان معجز بیان و حقیقت ترجمان فرموده:
«لو أن البحر مداد و الریاض أقلام والإنس کتّاب والجن حسّاب ما أحصوا فضائلک یا أباالحسن»[۷۳]
یا ارزش یکی از میادین جهاد آن مجاهد فی سبیل اللّه را در راه اعتلای کلمة اللّه و دفاع از حق، افضل از عبادت جنّ و انس، یا همه امّت معرفی کرده، دیگران در مدح و ثنای آن حضرت چه می‌توانند بگویند؟ همه در برابر آفتاب جهان‌تاب محمّدی و دریای بیکران علم احمدی صلوات الله علیه- چون ذرّه و قطره، بلکه از آن هم کمترند.
حقیقت این است که با جمله‌ها و کلماتی که حروف آن‌ها بیست و نه حرف بیشتر نیست، نمی‌توان از بزرگ بنده خاص و مخلص خدا که در آیات بسیاری از قرآن، خداوند متعال، خود او را وصف و مدح فرموده است، توصیف و ستایش کرد:
و إنّ قمیصاً خیط من نسج تسعةو عشرین حرفاً عن معالیه قاصر
آنچه از آن امام عظیم و رهبر موحّدان و پیشوای مجاهدان، سرور زُهّاد و دادگران و امیر مؤمنان مدح و ستایش شده- هر چه رسا و شیوا بوده- تنها به ناحیه‌ای از نواحی عظمت آن حضرت، اشاره شده است.
آن که در مجلس معاویه و به درخواست واصرار او، امام را به این سخنان توصیف کرد:
«کان واللّه بعید المدی شدید القوی تتفجر الحکمة من جوانبه و العلم من نواحیه، یستوحش من الدنیا و زهرتها و یأنس باللیل و وحشته و کان واللّه غزیر الدمعة و طویل الفکرة، یحاسب نفسه إذا خلی و یقلب کفّیه علی ما مضی، یعجبه من اللباس القصیر و من المعاش الخشن و کان فینا کأحدنا ...»[۷۴]
و آن که با این جمله کوتاه
«احتیاج الکل إلیه و استغناؤه عن الکل دلیل علی أنه إمام الکل»[۷۵]
) او را ستود؛ و آن که در وصف کلام ایشان می‌گفت:
«کلامه فوق کلام المخلوق و دون کلام الخالق»[۷۶]
و آن که می‌گفت:
«لولا علی لهلک عمر[۷۷]» و «لولا سیفه لما قام للإسلام عمود»[۷۸]
) و آن که می‌گفت:
«قتل فی محراب عبادته لشدة عدله»
و آن بانوی شجاع و با معرفتی که او را در حضور معاویه به این دو شعر، مدح نمود:
صلّی الإله علی جسم تضمّنه‌قبر فأصبح فیه العدل مدفونا
قد حالف العدل لا یبغی به بدلاوصار بالعدل و الإیمان مقرونا[۷۹]
و آن مرد مسیحی که آن شخصیّت بزرگ آفرینش و آن یگانه نمایش کمال وجود محمّدی را به این جمله ستایش کرده است:
«فی عقیدتی أن علی بن أبی طالب اول عربی لازم الروح الکلیة فجاورها و سامرها»[۸۰]
و آن شاعر پاک نهاد که سروده است:
ابردوش پیغمبر پاک رای‌خدا دست سود و خداوند پای
و آن که این شرف و عزّت را به این بیان شرح داد:
النبی المصطفی قال لنالیلة المعراج لما صعده
وضع اللّه علی ظهری یدافأرانی القلب أن قد برده
و علی واضع رجلیه لی‌بمکان وضع اللّه یده
هر یک به منقبتی از مناقب آن حضرت اشارتی کرده‌اند. چهارده قرن است که علما و حکما از فضایل او گفته‌اند و تا علم، فضیلت، زهد، عدل و کمالات انسانی مورد ستایش است، آیندگان نیز او را ستایش خواهند کرد.
و با وجود این قصاید و اشعار بی‌شمار و هزاران کتاب و مقاله که جهت شرح شخصیّت این انسان اکمل و والا نوشته و همه داد سخن داده‌اند، باز هم همانند روزهای نخست برای گویندگان و اندیشمندان، مجال سخن باز است و بلکه زمینه آن بیش از پیش مهیّا است.
همان‌گونه که در احادیث شریفه بیان شده است، علی علیه السلام- معجزه‌ای است که خدا به رسول گرامی‌اش خاتم الانبیاء- صلی‌الله علیه و آله- عطا فرمود. معجزه‌ای که از همه معجزات انبیای گذشته، بزرگتر و حیرت انگیزتر است و شایسته است که بگوییم: این سخن حضرت صادق علیه السلام- که فرمودند:
«الصورة الانسانیة هی أکبر حجج اللّه علی خلقه و هی الکتاب الذی کتبه بیده و هی الهیکل الذی بناه بحکمته و هی مجموع صور العالمین و هی المختصر من العلوم فی اللوح المحفوظ
» به واسطه شخصیّتی چون علی علیه السّلام- بیان واقع و حقیقت می‌شود.
با عالم بزرگ معتزله- ابن أبی الحدید- هم‌نوا شده و بگوییم:
هو النبأ المکنون و الجوهر الذی‌تجسّد من نور من القدس زاهر
و ذو المعجزات الواضحات أقلهاالظهور علی مستودعات السرائر
و وارث علم المصطفی و شقیقه‌أخاً و نظیر فی العلی والأواصر
ألا إنما التوحید لولا علومه‌لعرضة ضلیل و نهبة کافر
پس، سزاوارست که زمین ادب ببوسیم و خداوند متعال را به نعمت ولایت آن حضرت و فرزندان بزرگوارش تا حضرت صاحب وقت و ولی عصر و مالک امر، مولانا المهدی- ارواح العالمین له الفداء- حمد و سپاس بگوییم:
«الحمدللّه الذی جعلنا من المتمسّکین بولایة أمیر المؤمنین و الأئمة المعصومین سیّما خاتمهم و قائمهم صلوات اللّه علیهم أجمعین.»
س- چنانچه دیده می‌شود بسیاری از علمای عامّه و به اصطلاح، اهل سنّت، فضایل و مناقب امیرالمؤمنین علی- علیه السّلام- را در سطح بسیار عالی و مافوق عادی تصدیق کرده و صریحاً به فضایل آن حضرت اقرار و اعتراف می‌کنند؛ و اکثراً در این که هر کس در راه امیرالمؤمنین- علیه السّلام- برود و او را در امر دین، امام خود قرار دهد به راه صواب رفته است، اختلافی ندارند؛ پس چرا و چگونه است که راه خود را ترک نمی‌کنند و خود را در زمره شیعیان وارد نمی‌سازند؟
ج- این موضوع که بسیاری از مخالفان حق و کسانی که باطل را تأیید و ترویج می‌کنند و قلم و زبانشان را در کار و خدمت به اهل باطل قرار می‌دهند، به حق اعتراف می‌نمایند و در ضمن گفتارشان خود آگاه یا ناخودآگاه، باطلی را که ترویج و تبلیغ می‌نمایند، محکوم می‌سازند و، با اهل حق هم صدا می‌شوند، سابقه زیاد دارد.
و در تمام اعصار و بیشتر مواقعی که حق و باطل با هم مواجه و روبرو شده‌اند، دیده شده و دیده می‌شود که بسیاری از مشرکان و بت‌پرستان متّفقاً عقیده توحید را می‌ستایند. بسیاری از نصاری و مسیحی‌ها و ارباب مذاهب دیگر از اسلام، ستایش‌های صریح و پرمغز نموده و آن را یگانه راه نجات می‌شناسند؛ و اعجاز قرآن و رسالت پیغمبر اسلام را تصدیق کرده‌اند. با این وجود در همان عالم مسیحیّت خود باقی مانده‌اند، تا این که مرده‌اند. حتّی در مواجهه‌های سیاسی و خصوصی و شخصی و غیرمذهبی نیز مکرّر دیده می‌شود، که گاه آن که بر باطل است، به فضیلت طرف مقابل خود اعتراف می‌نماید.
این مسأله، علل و عوامل مختلف دارد؛ که همه موارد و عوامل، یا بعضی از آنها در آن مؤثّر واقع می‌گردد:
۱- گاهی فضایل مناقب در یک طرف به قدری روشن است که طرف دیگر نمی‌تواند آن فضایل را انکار نماید؛ زیرا مردم و حتّی طرف‌دارانش از گزاف گویی او متنفّر می‌شوند؛ بنابراین طرف او در لباس اقرار به فضیلت او با وی طرفیّت می‌کند و موقعیّت خود را تثبیت می‌نماید؛ مانند: معاویه و عمر؛ معاویه منکر فضایل حضرت علی نمی‌شود؛ ولی خون عثمان را به گردن آن حضرت می‌اندازد.
۲- گاهی اقرار و اعتراف، ناخودآگاه و با عدم توجّه به لوازم آن انجام می‌شود؛ مانند شخصی که در ضمن محاکمه، مطالبی می‌گوید که طرف با همان مطالب، او را محکوم می‌کند و به آن مطالب استناد می‌نماید.
۳- گاهی حبّ و دوستی، تقیّد و مأنوس شدن به مطالبی، شخص را وادار به توجیه و تأویل می‌کند.
۴- گاهی ترس و بیم، مانع از تصریح در بیان حق می‌شود؛ چنان که بسیاری از علمای عامّه- مانند صاحب «شواهد التنزیل»- چنین هستند.
۵- از همه بالاتر حبّ جاه نیز تأثیر دارد. افراد بسیاری هستند که از بطلان یک مرام را اطّلاع دارند؛ امّا از آن دست بر نمی‌دارند.
۶- گاه یک نوع سفاهت و نادانی وجود دارد؛ همان گونه که درباره «سلطان محمّد خدابنده» گفته شده است که وقتی سؤالی مانند این را پرسید، یکی از علما در جواب او گفت:
أتعجب من أصحاب أحمد إذ رضوابتأخیر ذی فضل و تقدیم ذی جهل
و أصحاب موسی فی زمان حیاته‌رضوا بدلا عن خالق الکون بالعجل
۷- در مورد خصومت و انکار حضرت علی علیه السّلام- خصوصیّت دیگری نیز وجود دارد و آن عدم طیب ولادت و نفاق است؛ که موجب می‌شود آن حضرت را با
اقرار به فضایل، دوست ندارند، یا در مرتبه‌ای که در آن قرار گرفته است، او را قبول نداشته باشند.
س- آیا روایتی که در آن گفته شده حضرت علی- علیه السّلام- را با رسن پیچیده‌اند و ایشان را برای بیعت با ابوبکر به مسجد برده‌اند صحّت دارد؟
ج- این مطلب، منقول و مشهور است و از غاصبین خلافت که می‌دانستند حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام- مأمور به صبر است، هیچ استبعادی ندارد. چنان‌که ادامه دهندگان راه آنها، اهل بیت حضرت سیّدالشهداء- علیه السّلام- را به یک رسن بسته بودند و با این حال وارد مجلس یزید- علیه‌الّلعنه- کردند و غل جامعه به گردن حجّت خدا حضرت امام سجّاد- علیه السّلام- انداخته بودند و همین رفتار نیز با موسی بن جعفر- علیه السّلام- در زندان نیز انجام شد.
س- می‌دانیم حضرت علی- علیه السّلام- در هنگام نماز به چیزی غیر از خدا توجّه نداشتند. در روایت است که تیری از پای آن حضرت در هنگامی که مشغول نماز بودند، برگرفتند و ایشان متوجّه نشدند؛ بنابراین چرا به هنگام رکوع متوجّه فقیر داخل مسجد شدند و انگشتر خود را به او دادند؟
ج- قلوب اولیاء اللّه تحت تصرّف و اختیار خدا است؛ چنان‌که در حدیث قدسی منقول است

«قلب المؤمن بین إصبعین من أصابع الرحمان یقلّبه کیف یشاء».[۸۱]

بنابراین جایز است حضرت با همان حال توجّه کامل به خدا، من جانب اللّه متوجّه فقیر شده باشند. بر این معنی روایات بسیار دلالت دارد؛ مانند حدیث قدسی:
«ما یتقرّب عبدی إلی بشی‌ء أحب الیّ مما افترضته علیه و إنّه لیتقرّب إلی بالنافلة حتی احبّه فإذا أحببته کنت سمعه الّذی یسمع به وبصره الّذی یبصر به ولسانه الّذی ینطق به ویده الّتی یبطش بها إن دعانی اجبته وان سألنی أعطیته»[۸۲]
) و شاید معنی آیه شریفه (وما رمیت إذ رمیت ولکن اللّه رمی).[۸۳] همین باشد در این‌جا نکات و مطالب دقیق و رقیق بسیار است که مجال بیانش‌نیست.
س- با وجود اهمّیّتی که ولایت حضرت امیر- علیه السّلام- در مذهب شیعه دارد، سرّ این که در اذان و اقامه و تشهّد نماز، شهادت به امامت آن بزرگوار مقرّر و تصریح نشده- مگر به عنوان تیمّن و تبرّک- چیست؟
ج- مقامات کلام و موارد آن مختلف است و بلاغت تکلّم و سخن گفتن، با توجّه به متقضای حال است. گاهی مقام، مقام اجمال است و گاهی مقام تفصیل. در این موارد (اذان و اقامه و تشهّد) مقام، مقام تفصیل نیست؛ و غرض، شهادت دادن است به جمله‌ای که جامع و شامل جمیع عقاید حقّه باشد؛ و تمام دعوت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم- و رسالت ایشان را در کمال ایجاز و اختصار فرا بگیرد. تفصیل دادن در این مقام، نقض غرض و خلاف بلاغت و قواعد ادبی است و سبب می‌شود که کلام از نظم خود خارج شود.
شهادت به توحید با همین جمله، متضمّن شهادت به تمام عقاید حقّه در مورد خدا و صفات او- عزّاسمه- از وحدانیّت و سایر صفات ثبوتیّه و سلبیّه است. تفصیل آن در این‌جا، نه مناسب اذان و اقامه است و نه مناسب تشهّد؛ زیرا سبب اطاله کلام در جائی می‌شود که در آنجا اختصار و اجمال، نه تنها مناسب، بلکه لازم است.
هم‌چنین شهادت به رسالت، شهادت به تمام عقایدی است که با ارشاد و هدایت و بیان مقام رسالت از امامت، معاد و حشر و نشر، بهشت و دوزخ، فروع دین، احکام و غیرها اثبات می‌شود و تفصیل این مطالب نیز در اذان و اقامه و تشهّد، خلاف بلاغت و سبب اطاله کلام است.
بنابراین جمله‌ای آورده شده که متضمّن همه عقاید، و همچنین دعوت اسلام است. شهادت به امامت نیز مانند شهادت بر معاد و مواقف پس از مرگ و غیره، واجب نشده؛ چون در این‌جا غرض، ایجاز و اختصار است.

ر یکی از این مطالب- که فرع شهادت به رسالت است- مذکور می‌گردید، ایراد می‌شد که: چرا موضوع دیگر ذکر نشده؛ و اگر آن موضوع هم ذکر می‌شد، ایراد می‌گردید: چرا فلان موضوع دیگر ذکر نشده؟ (و هلم جراً).
چنان چه به عنوان مثال اگر اسم مبارک امیرالمؤمنین علیه السّلام- ذکر می‌شد، باز گفته می‌شد: چرا با وجود اهمّیّتی که دارد، اسامی شریف سایر ائمّه علیه السّلام- ذکر نشده؟ و چرا به اسم مبارک حضرت صاحب‌الزّمان ارواحناله الفدا- اشاره نشده؟ و اگر آن هم ذکر می‌شد، می‌گفتند: چرا راز غیبت و طول عمر آن حضرت- با وجود اهمّیّتی که دارد- ذکر نشده؟ و خلاصه از این «چرا»‌ها زیاد گفته می‌شد.
پاسخ این است که این‌جا مکان و محلّ مناسب برای تفصیل این امور نیست؛ وگرنه تفصیل داده می‌شد. مقتضای بلاغت و ایجاز این است که به موضوعی که اساس همه موضوعات و عقاید اسلامی، و متضمّن شهادت به کلّیه امور مذکور است، شهادت داده شود تا همه مسایل، بر اساس آن احراز و اثبات شود.
در این راستا ممکن است این نکته نیز معلوم شود که شهادت به ولایت، نه به قصد ورود، بلکه به قصد مطلق محبوبیّت این شهادت، در این‌جا مانع و اشکالی ندارد؛ زیرا آن‌چه به عنوان وظیفه و تکلیف در مقام اذان و اقامه و تشهّد است، همین است و بیش از این در شهادت نیست؛ امّا به عنوان مطلق محبوبیّت خصوص در اذان و اقامه به این صورت که اذان و اقامه به قصد جزئیّت، گفته نشود، با توجّه به عدم ایراد اقرار و اعتراف به سایر عقاید حقّه، به مقداری که فصل طویل بین فصول اذان نشود، در واقع اشکالی ندارد و نه تنها جایز، بلکه راجح است؛ و هیچ گونه دلیلی بر عدم جواز آن نیست.
لازم به تذکّر است که علاوه بر آنچه گفته شد، بعضی نکات دیگر نیز در نظر است که چون همین‌قدر که گفته شد برای اهل بصیرت کافی است، به آن بسنده شد.
تذکّر دیگر این است که: مسأله ولایت، مسأله‌ای است که از آغاز بعثت مطرح بوده است. در تفسیر آیه شریفه و أندر عشیرتک الأقربین ۸۴] در کتب عامّه و خاصّه روایت شده است که: پیغمبر- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- از همان آغاز بعثت که مأمور به دعوت و انذار خویشاوندان و اقربای خود گردیدند، این موضوع را بر آنها عرضه داشته و به صراحت، علی- علیه السّلام- را به خلافت و ولایت امری پس از خود تعیین فرمودند و سپس در موارد متعدّد دیگری نیز آن را اعلام کردند و سرانجام در غدیر خم آن را با رسمیّت و تشریفات، به همگان ابلاغ فرمودند.
س- چرا در حدیث شریف غدیر، خلافت و جانشینی امیرالمؤمنین علی- علیه‌السّلام- به لفظ «خلیفه» عنوان نشده است تا ایراداتی که در دلالت ولی و مولی بر ولایت و زعامت و زمامداری امور شده است- اگر چه غیر وارد باشد- مطرح نشود؟
ج- اوّلا، وقتی اغراض نفسانی و سیاسی و دنیوی در بین باشد، با هر شکل و هر لفظی این مطلب یا هر مطلب دیگر ادا و بیان شود، صاحبان اغراض، ایراد می‌گیرند. اگر در موقف عظیم غدیر، به جای ولیّ و مولی، هر کلمه دیگر همانند همین لفظ خلیفه گفته می‌شد، مثل ولیّ و مولی به آن ایراد می‌گرفتند. مثلا در اطلاق متعلّق آن حرفی می‌زدند؛ یا مثلا «أنت الخلیفة بعدی» را به بعد از سه نفر معنی می‌کردند. و بالاخره اگر هر تأکید و تصریحی می‌شد، اصل مسأله نظام و حکومت را خارج از محدوده رسالت می‌شمردند و آن را یک رأی شخصی رسول اکرم صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- معرّفی می‌نمودند و اجتهاد خود را حاکم بر آن قرار می‌دادند.
اهل نظر و تحقیق با این‌که می‌بینند وقتی رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- دوات و قلم و کاغذ می‌خواهد تا آن وصیّتی را که با عمل به آن هرگز امّت گمراه نگردند، بنویسد و با این که کلامش در نهایت صراحت بود و هیچ گونه توجیه و تأویل برنمی‌داشت و ردّ آن ممکن نمی‌نمود، با آن گونه القای شبهه روبرو گردید که «غلب علیه الوجع» یا «إن الرجل لیهجر» گفتند؛ و با این بیان، در کمال وقاحت بدان حضرت اعلام کردند که اگر هم بنویسی و وصیّت بنمایی، ما با شبهه هذیان‌گویی آن را ردّ می‌کنیم. پس، اگر بعد از این شبهه هم وصیّت خود را می‌نوشت، آن را معتبر نمی‌شمردند. از این رودیگر نباید انتظار داشت که اهل هواهای نفسانی وجاه طلبان مغرض با الفاظ و کلمات بازی نکنند و ظاهر و صریح آنها را مورد شبهه و ایراد قرار ندهند.
چنانچه کسی گمان کند که اگر به این لفظ یا لفظ دیگر می‌فرمود، مورد شبهه اهل هوی نمی‌شد، اشتباه است. حتّی مثلا آیات قرآن مجید که در کمال صراحت، بر توحید- که اساس دعوت قرآن کریم است- تأکید دارد، اشخاصی آنها را به معنای شرک‌آمیز، موافق با آرای باطله خود معنی می‌کنند.
اوّلا، میزان و حاکم در استفاده از کلام اشخاص و قرآن و حدیث، عقل مستقیم و انصاف است که شخص باید حقایق را بر اساس آن، از نصوص موجود استخراج نماید.
ثانیاً، در روایات صحیحه متعدّد، از امیرالمؤمنین علیه السّلام- تعبیر به «خلیفه» شده است که از نخستین موارد آن اوایل بعثت، هنگام نزول آیه کریمه أنذر عشیرتک الأقربین ۸۵] می‌باشد.
در حدیث متواتر ثقلین که بر وجوب ارجاع امّت به عترت پیغمبر- صلّی‌الله‌علیه و آله و سلّم- صراحت دارد و امان از ضلالت و گمراهی، منحصر به آن اعلام شده، در بعضی الفاظ آن صریحاً حضرت رسول صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- فرمود: «إنی تارک فیکم خلیفتین»[۸۶]
با این همه شخصی که در تاریخ و حدیث و جوامع و سنن و صحّاح اهل سنّت تخصّص دارد، در می‌یابد از موضوعاتی که به طور شایسته مورد اعتنا قرار نگرفته و از اشخاصی که کمتر از آنها کسب علم دین شده است، اهل بیت علیهم السّلام- هستند. حتّی
کسانی چون «بخاری» در- «صحیح»- روایات بسیاری از فسّاق و فجره و افراد فاسد العقیده ذکر کرده است؛ و از ائمّه اهل بیت علیهم‌السّلام- و شخصیّتی مانند حضرت امام جعفر صادق علیه السلام- حتّی یک روایت نیز نقل ننموده است. غرض این است که وقتی اغراض و سیاست‌ها و آرای مبدعانه جلوی چشم بصیرت و بینش انسان را گرفته باشد، انکار حق از او عجیب و بعید نیست.
ثالثاً، اگر چه این چند جمله مشهور از این خطبه متواتر، ثابت و مورد اتّفاق بین فریقین است؛ امّا از کلّ جریان این اعلام و ابلاغ و برنامه تاریخی آن استفاده می‌شود که خطبه بیشتر از این‌ها بوده و در این چند جمله، خلاصه نشده است؛ و در کتب حدیث شیعه- که مفصّل این خطبه روایت شده- هم کلمه خلافت و هم تنصیص بر امامت ائمّه علیهم‌السّلام- به ویژه حضرت صاحب الزّمان علیه‌الصّلاة والسّلام- وجود دارد.
بنابراین جملات مشهور، دلیل بر این نیست که کلّ خطبه، این چند جمله بوده است. و علّت این‌که روی این جملات، بحث و بررسی و استدلال شده، اتّفاق شیعه و سنّی بر روایت آنها است.
رابعاً، وجه دیگر، تکیه بر نقل خصوص این جمله‌های کثیرالمعنی و عنایتی است که بزرگان- خلفاً عن سلف- به آنها داشته‌اند. بیان ولایت و اولویّت با نفس و اموال، برای امیرالمؤمنین علیه السّلام- است؛ که بر حسب خطبه غدیر- که به خطبه و حدیث ولایت معروف و مشهور شده- این ولایت حتّی در زمان شخص رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- برای امیرالمؤمنین علیه السّلام- ثابت است و به غیبت رسول‌الله صلّی الله علیه و آله وسلّم- از مکان یا زمان، توقّف ندارد.
بدیهی است این ولایت از لحاظ این‌که باید مانند سایر مسایلی که به وحی الهی به وسیله پیغمبر اعلام می‌شود، از طرف صاحب مقام نبوّت ابلاغ شود، نسبت به مقام نبوّت بلکه نسبت به ولایت پیغمبر فرع است و دایره‌اش از ولایت پیغمبر- که شامل ولایت بر ولی‌الله نیز هست- محدودتر بوده و اطلاق و شمول ولایت پیغمبر را ندارد؛ امّا نسبت به ماسوای پیغمبر، با ولایت پیغمبر بر ماسوا فرقی ندارد. و خلاصه فرقی که ولایت امیرالمؤمنین علیه السّلام- با ولایت حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله وسلّم- دارد، این است که رسول اللّه بر امیرالمؤمنین نیز مانند سایر امّت ولایت دارد؛ در حالی که رسول الله تحت ولایت احدی غیر از خداوند متعال قرار ندارد.
به هر حال اثبات این ولایت در دایره و محدوده ولایت رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله وسلّم- برای امیرالمؤمنین علیه السّلام- از تعبیر به خلافت و جانشینی، در افاده ولایت بر امور، اصرح و رساتر و گویاتر است؛ زیرا اگر مفهوم خلافت جانشینی در امامت و
الگو و اسوه بودن و رتق و فتق امور شرعیّه و بیان احکام و حلال و حرام و رسیدگی و سرپرستی و حکومت بر انام باشد، لفظ ولایت در دلالت بر این جهت خلافت- که همان حکومت و مدیریّت جامعه باشد- افصح و اصرح است.
بنابراین چون نظر افرادی که برای غصب خلافت و حکومت حزب‌سازی کرده و با هم تبانی کرده بودند، به این علّت بود؛ و با سایر مفاهیم خلافت، معارضه مستقیم نداشتند، در «خطبه یوم‌الغدیر» و «حدیث ولایت» این بُعد از امامت و خلافت در این جملات مورد عنایت قرار گرفت و شبهه‌های نامقبولی که در مفهوم مولی و ولیّ شده است، همه در زمان‌های بعد، بر خلاف تمام قراین حالیّه و مقالیّه این موضوع ابداع شد.
به هر حال این جملات مشهور از خطبه غدیر در اثبات ولایت امیرالمؤمنین علیه السّلام- و اتمام حجّت بر همگان کافی و وافی است و ثابت می‌کند که اجتماع آن گروه در سقیفه بنی‌ساعده با وجود من ثبت له الولایة علی الانفس و الاموال بنص من الله تعالی و رسوله صلی‌الله علیه و آله-، یک معارضه آشکار با خدا و پیغمبر و انحراف ظاهر از حق بود. (ولاحول و لاقوة إلا بالله العلی العظیم و إنا لله و إنا إلیه راجعون).
س- ماجرای غدیر خم را با استفاده از قرآن، اثبات نمایید. آیا علی- علیه‌السّلام- کسی بود که وصیّت پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- را زیر پا بگذارد؟
چرا حضرت امام حسن مجتبی- علیه السّلام- با معاویه صلح کرد و امام سوّم خلافت نکرد و حضرت موسی بن جعفر- علیه السّلام- در زندان به سر برد؟
ج- در مورد غدیر خم چنان‌که در کتب اهل سنّت، مانند «اسباب النزول» تألیف «واقدی» نیز روایت شده، آیه (یا أیّها الرّسول بلّغ ما انزل إلیک من ربّک)[۸۷] و علاوه بر این آیه (الیوم أکملت لکم دینکم)[۸۸]) و بعضی آیات دیگر نیز نازل گردیده است.
علی علیه السّلام- هرگز وصیّت پیغمبر- صلّی الله علیه وآله وسلّم- را زیر پا نگذاشت. این تکلیف مردم بود که به امام رجوع کنند و اوامر او را بپذیرند. اگر مردم نعم خدا را نشناسند، یا کفران کنند، نمی‌توان به نعمت خدا اعتراض کرد. اعتراض به کسانی وارد است که کفران نعمت می‌کنند.
صلح ظاهری امام حسن علیه السّلام-، و به ظاهر خلافت نداشتن امام سوّم و زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر- علیه السّلام- مخالفتی با واقعه غدیر خم و تعیین ائمّه علیهم السّلام- ندارد.
س- چرا در قرآن به نام علی- علیه السّلام- و سایر امامان تصریح نشده است؟
ج- اوّلا، حکمت آن را خدا می‌داند.
ثانیاً، ممکن است اگر تصریح به نام آن بزرگوار و سایر ائمّه می‌شد، مخالفین در قرآن دست می‌بردند و آن را تحریف می‌کردند.
ثالثاً، سبب نزول آیات در زمان نزول معلوم بوده و علم اسباب النزول مربوط به همین موضوع است؛ و آیاتی که در شأن حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السّلام- وارد شده، معروف بوده است. مانند آیه تبلیغ (بلغ ما انزل الیک من ربک) که از مثل عبدالله بن مسعود روایت است، آن را چنین می‌خواندیم: (بلغ ما انزل الیک من ربک فی ان علیاً مولی المؤمنین).[۸۹]
این آیات همه معلوم بوده است که اگر حتّی لفظ آن عام بوده، سبب نزول آن و یا مراد از آن خاص و شخص امیرالمؤمنین علیه السّلام- بوده است و در بعضی آیات مصداق اول و اکمل و اتمّ و اشرف آن، حضرت است. این فضایل بر هر شخصی که اهل اطّلاع و انصاف باشد- کالشمس فی رائعة النهار- روشن است.
علاوه بر این دو مورد در قرآن کریم، کلمه «علیّ» وجود دارد؛ که بر حسب بعضی تفاسیر مراد از آن، امیرالمؤمنین علیه السّلام- است؛ و از جهت قواعد ادبی امکان این‌که مراد آن، حضرت باشد قابل انکار نیست.
آیه اوّل در سوره مریم، آیه ۵۰: (و وهبنا لهم من رحمتنا وجعلنا لهم لسان صدق علیّاً)
و آیه دیگر در سوره زخرف، آیه ۴: (وانه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم).[۹۰]
س- چرا حضرت رسول اکرم- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- برای کتابت وصیّت تاریخی خودشان، مرض موت و آن حال شدّت بیماری را انتخاب فرمودند و در موقعیّت و فرصت دیگری این وصیّت را مرقوم نفرمودند تا با آن جسارت و اهانت آن مرد، و گفتار «إن الرجل لیهجر» روبرو نشوند؟
ج- اوّلا، بررسی‌هایی که پس از چهارده قرن روی قضایا واقع شده است، به این جهت است که: چرا با پیغمبر خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- در مرض موت آن حضرت این‌گونه روبرو شدند و «غلب علیه الوجع» یا «ان الرجل لیهجر» یا هر دو جمله را گفتند و مانع شدند که آن بزرگوار وصیّت خود را بنویسد.
حرف این است که همین شخص توهین کننده که در این‌جا با حربه- العیاذبالله- هذیان‌گویی و شدّت بیماری، مانع از وصیّت پیغمبر خدا می‌شود، ابوبکر را در هنگام مرض موتش، با آن که گاه از هوش می‌رفت و گاه به هوش می‌آمد، از وصیّت مانع نشد و او را به هذیان‌گویی متّهم نکرد؛ چون ابوبکر او را به عنوان خلیفه معیّن کرد. با این‌که جریان حال این بود که وقتی ابوبکر وصیّت می‌کرد، عثمان می‌نوشت و پیش از این‌که اسم عمر را بنویسد، ابوبکر از هوش رفت، عثمان ترسید که او دیگر به هوش نیاید و بمیرد؛ بنابراین از پیش، خود وصیّت را تمام کرد و نام عمر را نوشت. می‌گویند: وقتی ابوبکر به هوش آمد، از عثمان پرسید: چه نوشته است؟ او اسم عمر را برد. حال این ذیل یعنی به هوش آمدن ابوبکر راست باشد یا نه، سؤال این است که چرا این مرد در این‌جا حرفی نزد و وصیّت ابوبکر را شرعی و معتبر و صحیح گرفت؟ غرض این است که بر اساس این جهات باید بررسی و قضاوت نمود، نه بر اساس قضایای دیگری که واقع نشده است.
مطمئناً اگر پیامبر در هر فرصت دیگری هم این مسأله را بیان می‌فرمود، این افراد در برابر آن بهانه‌جویی کرده و ایراد می‌گرفتند و کان الإنسان أکثر شی‌ء جدلا[۹۱]
علاوه بر این، موضوعی که پیامبر قصد داشتند در این حال و بعد از داستان تاریخی غدیر خم، در حال مرض موت نیز اعلام کنند، مکرّر اعلام شده بود. در این‌جا نیز پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- می‌خواستند آن را کتباً و به صورت رسمی دیگر بار تکرار فرمایند که به آن شکل، توسّط آن افراد بهانه‌جو مورد ایراد واقع شد و اعتبار اصل کتابت و کلام رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- را که خداوند متعال در شأنش می‌فرماید: وما ینطق عن الهوی إن هو إلا وحی یوحی ۹۲]، به گمان آنان خدشه‌دار و بی‌اعتبار جلوه کرد.
پاسخ این مطالب این نیست که چرا در فرصت دیگر نفرمود، یا وصیّت نکرد. با این مطالب، باید تصدیق کرد که حبّ جاه و ریاست، کار خود را کرد؛ و این گروه علناً با پیغمبر خدا و نصوص او مخالفت کردند: وسیعلم الذین ظلموا أیّ منقلب ینقلبون.[۹۳]
س- چرا حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- برخی از کسانی را که پس از آن حضرت، خط سیر خود را عوض کردند و سفارش‌ها و توصیّه‌های آن حضرت را در امر
ولایت کنار گذاشته و با آن مخالفت کردند، مورد لطف خود قرار می‌داد؛ تا حدّی که با دختران آنها ازدواج کرد و موجب نفوذ موقعیّت اجتماعی آنان گردید؟
ج- تو را تیشه دادم که هیزم کَنی‌ندادم که دیوار مردم کَنی!
مشهور است که درویشی نادان و بی‌معرفت پیکره‌ای از گل به اسم علی علیه السّلام- ساخت؛ و آن حضرت را مورد محاکمه قرار می‌داد که چرا با آن قدرت و دست «یدالهی»، کسانی را که به خانه آن حضرت هجوم برده و موجب هتک حرمت حبیبه خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- و سقط محسن عزیز شدند را مورد بازخواست قرار ندارد و همه را به قتل نرساند. و بدین جهت، علی علیه‌السّلام- را محکوم کرد و سر آن پیکره را قطع نمود.
سپس پیکره دیگری به نام رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- ساخت و او را- چنان که در این سؤال است- مخاطب قرار داد که: چرا با این‌ها به مسالمت و مساهله عمل کرد و آنها را به انجام آن ظلم و ستم‌ها جری وجسور نمود؟ و اصلا چرا آنها را به دیار عدم نفرستاد؟ و بالاخره از پیکره پیغمبر نیز مثل پیکره علی سر برداشت.
پس از این دو محاکمه و اجرای مجازات، پیکره دیگری ساخت و آن را به گمان خود، خدا شمرد؛ و او را مخاطب قرارداد که: چرا با اینکه به علم خدایی می‌دانستی از آن دو نفر (ابوبکر و عمر) چه مظالمی صادر می‌شود، آنها را آفریدی و عالم و اسلام را از شرّ آنها و این اختلاف بزرگی که در امّت پدید آورده‌اند، نجات ندادی؟
درویش عارف نما که نشان عرفانش این انکار مالیخولیایی بود، خواست خدا را هم- العیاذبالله- مجازات کند که مرد آگاهی که از بالای درخت منظره را می‌دید، بر او فریاد کشید؛ به گونه‌ای که ناگهان درویش از نهیب آن صدا به زمین افتاد و نفسش قطع و مجلس محاکمه- به گمان خودش- بدون مجازات متّهم سوّم و اصلی ختم شد.
مسأله خلقت و امتحان بشر و برنامه‌های الهی و سیاست‌های حکیمانه حضرت رسول اکرم صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- و مواضع و مواقف مشخّص آن حضرت و امیرالمؤمنین علیه السّلام- بالاتر از این خُرده اشکالات ناآگاهانه است.
در این بخش به قدری اسرار و مطالب معرفت‌آموز موجود است که شرح آن محتاج به تألیف یک کتاب است.
رفتار صحیح همان بود که پیغمبر و امام انجام دادند؛ هم از منافقین به حکم «امرت أن اقاتل الناس حتی یشهدوا أن لاإله إلا الله»[۹۴] قبول می‌فرمود و هم اتمام حجّت می‌کرد. او مأمور بود که با آن خُلق عظیم با مردم روبرو باشد؛ و چنان که قرآن کریم فرمود:
فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک ۹۵] او مأمور به صفح و عفو و گذشت بود. امیرالمؤمنین علیه السّلام- نیز به وظایفی که داشت و همه مقرون به صلاح اسلام و حکمت بود، عمل نمود.
این خُلق عظیم پیامبر بود که وقتی «حفصه»- دختر عمر- بیوه شد و عمر به واسطه تنگدستی خودش نگران معیشت او گردید، نکاح او را به ابوبکر پیشنهاد کرد و چون او نپذیرفت، از عثمان خواهش و التماس نمود و در واقع به فکر این بود که کفالت معاش او را به عهده کسی بگذارد؛ عثمان هم قبول نکرد. شاید از این جهت که مورد رغبت نبوده است. به هر حال، به عنوان شکایت از آنها و شاید تجدید درخواست، خدمت پیغمبر عرض کرد. آن حضرت با درخواست او موافقت کردند و در حقیقت، تکفّل مخارج او را پذیرفتند.
غرض این است که در آن جوّ خشن و قساوت، که حتّی عمر بر حسب نقل بعضی اهل سنّت، شش دختر خود را در حالی که به او التماس می‌کردند و گرد و غبار از سر و رویش می‌فشاندند زنده بگور کرد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله- با عالیترین مکارم اخلاقی ظهور کرده بود. این اخلاق و این بزرگواریها همه اتمام حجت بر آن مردم می‌شد که در رعایت حقوق آن حضرت و اطاعت از اوامر او و احترام از یگانه فرزند عزیزش نهایت تلاش را بنماید لکن متأسفانه چنانکه دیدیم به عکس عمل کردند و بدترین امتحانات را در تاریخ از خود بیادگار گذاردند.
س- امامت به انتصاب است یا انتخاب؟ چرا امامان بعد از حضرت ابی عبدالله الحسین- علیه السلام- از اولاد آن حضرت برگزیده شدند و از فرزندان حضرت امام حسن مجتبی- علیه السلام- کسی به این مقام رفیع برگزیده نشد؟ و آیا اگر از حضرت زهراء- سلام الله علیها- پسری دیگر باقی می‌ماند به امامت نمی‌رسید؟
ج- متأسّفانه کثرت مشاغل فرصت اینکه بطور جامع و به تفصیل پاسخ عرض شود نیست ولی بطور تقریباً مختصر وعلی العجاله جواب عرض می‌شود، امید است که به حول وقوّه الهی کافی و وافی باشد.
امامت، مثل نبوّت ورسالت منصبی است الهی که خداوند متعال افرادی را که لایق و شایسته و واجد شرایط لازم باشند به آن بر می‌گزیند.
شرایط امامت مخصوصاً عصمت، شرایطی است که غیر از خدا و بندگان مخلص او که علمشان به منبع وحی وافاضه الهی اتّصال و ارتباط دارد، کسی عالم به آن نیست؛ از این جهت امام و خلیفه و پیشوای جامعه را فقط خدا باید معرّفی کند که همه را می‌شناسد و همه چیز را می‌داند و چیزی از نظر علم او پنهان نیست. از هر طریق دیگر که منتهی به این طریق نشود، هر کسی معرفی شود اطمینان بخش نیست و بشر نمی‌تواند بدون دلهره و با اعتماد صد درصد، از او پیروی کند و خود را از خطر گمراهی و ضلالت و آفات دیگر مصمون بداند.
خصوصیّت منصبی چون پیشوایی و حجّت بودن و رهبری و واجب‌الاطاعه و صاحب اختیار بودن نیز اقتضا دارد که صاحب این منصب از طرف خداوند- که بالذّات و بالاصاله وبالاستحقاق حکومت مطلقه بر تمام کاینات دارد و حاکم و سلطان و صاحب اختیار همه است- برگزیده شود. دیگران- هر که باشند- از خود، نه حکومتی دارند و نه اختیاری، و نه حقّ الزام بر اطاعت فردی از فردی، و نه حقِّ تشریع وتقنین. این حقّ فقط از آن خدا است که حاکم بالذّات وسلطان حقیقی است و همه محکوم او هستند. بنابراین، صلاحیّت تعیین حاکم و هادی وحقِّ گزینش رهبر و واجب الإطاعه، وحقِّ واجب کردن اطاعت از او، مختصّ به خدا است و دیگران که بدون اعطای او چیزی ندارند نمی‌توانند به کسی چیزی بدهند.
ذات نایافته از هستی بخش‌کی تواند که شود هستی بخش
اشاره به همین حقیقت است. آیه شریفه (الله اعلم حیثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»)[۹۶]؛ «خداوند داناتر است از همه، به کسی که صلاحیّت مقام رسالت را دارد» نیز همین مطلب را بیان می‌کند؛ یعنی خدا می‌داند که چه کسی می‌تواند در این منصب عالی، با آن وظایف عظیم و خطیری که بر آن مترتّب است، حامل امانت بزرگ او شود.
کسانی که از این حقیقت عالی آگاه نبودند، حتّی صلاحیّت بشر را برای رسالت ونبوّت زیر سؤال برده و می‌گفتند: باید واسطه بین خلق و خالق مستقیماً ملایکه باشند، که قرآن مجید در جوابشان فرمود: (قل لو کان فی الارض ملائکة یمشون مطمئنین لنزَّلنا علیهم من السماء ملکاً رسولا)[۹۷]؛ و در آیه دیگر فرمود: (ولو جعلناه ملکاً لجعلناه رجلا وللبسنا علیهم مایلبسون [۹۸]، آنان به حکمت‌های بسیار که در گزینش پیغمبر از خود بشر است، جاهل بودند. خدا در این آیات به بعضی از این حکمت‌ها اشاره می‌فرماید. و راجع به این که این حقّ خدا است که پیغمبر و رهبر جامعه را معیّن فرماید و به مردم نمی‌رسد که در این موضوع مداخله کنند، در سوره زخرف، نظیر همین ایراد مطرح شده؛ بدین گونه که کفّار گمان می‌کردند رسالت باید به اشخاصی که نفوذ مادّی و ریاست ظاهری دارند، واگذار شود؛ و بنابراین می‌گفتند: (لولا نزّل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم ؛[۹۹] چرا این قرآن به یکی از دو مرد بزرگ مکّه وطائف نازل نشده است. خداوند در جوابشان می‌فرماید: (اهم یقسمون رحمة ربّک نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیوة الدُّنیا)[۱۰۰]؛ یعنی: مگر رحمت پروردگار را که نبوّت و رسالت است، ایشان قسمت می‌کنند؟
منظور آیه، آن است که به اینان و به هیچ کس نمی‌رسد که در شؤون الهی مداخله کنند؛ رحمت خدا به خدا تعلّق دارد و کسی غیر از خدا نه می‌تواند، و نه حق دارد که آن را قسمت کند و قسمت کردن رزق و روزی خودشان نیز با خداست.
بنابراین امامت، رحمت خداست؛ بر حسب قاعده لطف واقتضای اسماء کریمه «الرّحمن»، «الرّحیم»، «الهادی»، «الحاکم» و اسماء الحسنای دیگر، خداوند متعال، هیچ عصر وزمانی را خالی از وجود امام نمی‌گذارد، و این امام از طرف خدا معرّفی و نصب می‌شود.
حضرت رسول اکرم صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- که صرفاً به امر خداوند متعال، علی علیه السّلام- را به ولایت وامامت وجانشینی خود معرّفی ومنصوب فرمود، نه بر این پایه و محور که امیرالمؤمنین علیه السّلام- داماد و پسرعموی آن حضرت بود، بلکه برای این بود که یگانه شخصیّت حایز همه شرایط زمامداری امّت، و صلاحیّت‌های رهبری بعد از رسول خدا- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم-، علی علیه السلام- بود؛ حتّی گزینش او به دامادی و همسری بانوی یگانه سیّده نساء عالمین، براساس همان شخصیّت عظیم وبی مانند او بود.
خدای تعالی بر مواهبی که در وجود علی علیه السّلام- جمع بود و بر همه امتیازاتی که او واجد بود، (که همین قرابت نزدیک و کفالت کامل پیغمبر از او در دوران به اصطلاح صغر، و نیز مقام علم و عصمت و ایمان و جهاد و فداکاری و زهد او از آن جمله است) عالم بود؛ دیگر آن که علی علیه السّلام- در بین همه اصحاب و دیگران بی نظیر و بی‌همتا، و به حق همان گونه بود که در همان هنگامه سقیفه و اعتراض بنی هاشم و شخصیّت‌های برجسته به ابی‌بکر او را ستودند.
من فیه ما فیهم لایمترون به‌ولیس فی القوم ما فیه من الحسن
بعد از امیرالمؤمنین علیه السّلام- نیز، معیار ومحور ولایت ائمه علیهم السّلام- تا حضرت صاحب الامر- ارواح العالمین له الفداه- همین امتیازات بوده است؛ همه آنها واجد صلاحیّت‌های لازم بودند و نصّ بر آنها از طرف خدا به وسیله رسول خدا- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- براساس خصایص کامله و کمالات عالیّه آنها بود.
این بزرگواران به جز نبوّت، وارث علم و عمل ومقامات ومناصب پیغمبر بودند؛ امّا محور این وراثت، وراثت جسمانی و نسبی آنها که برادرانشان در آن با آنها شریک بودند نیست. ایشان وارث پیغمبر بودند از آن جهت که در فضایل و کمالات اولی، و اقرب از همه به آن حضرت بودند؛ چنان که در مورد اولویّت به حضرت ابراهیم علیه السّلام- در قرآن مجید می‌فرماید: (ان اولی الناس بابراهیم للَّذین اتَّبعوه وهذا النَّبی والَّذین آمنوا)[۱۰۱]؛ این ارث و اولویّت از آن ارزش‌های ظاهری نیست؛ بلکه یک رابطه معنوی و پیوند روحی است. این‌ها به آن لحاظ وارث آدم و نوح و ابراهیم نیستند که از فرزندان آنها هستند؛ همان گونه که وارث ابراهیم هستند، وارث موسی و عیسی نیز هستند؛ با این که از فرزندان آنها نیستند. و در فقره زیارت می‌خوانید «السّلام علیک یا وارث موسی کلیم الله، السلام علیک یا وارث عیسی روح الله ...» این یک اتّصال دیگر است که قوی‌ترین مرتبه آن را این بزرگواران واجد بودند و زندگی آنها و حالات و علوم ایشان، همه نشان داد که نمونه همه بندگان نخبه و برجسته خدایند.
البتّه در حجر تربیت نبوّت و در دامن عصمت وخانه وحی و رسالت پرورش یافتن، و فرزند علی و فاطمه سلام الله علیها- وسبط پیغمبر- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- بودن، همه در کنار سایر فضایل، فضیلت است و یکی از شرایط نبوّت وامامت هم شرافت و طهارت خاندان است؛ ولی موجبات اهلیّت امامت در این امور خلاصه نمی‌شود.
در این جا مطلب بسیار است و بیان من در شرح و تفسیر اهلیّت‌ها و شایستگی‌های امام، قاصر وکوتاه است.
چنان که عرض شد، خدای متعال که عالم به کلّ جهات و واقعیّت‌ها است، صاحبان این مقامات را بر می‌گزیند. حساب این نیست که پس از امام حسین علیه السّلام- باید فرزند او، امام باشد؛ بلکه حساب این است که باید امام زین‌العابدین علیه السّلام- بعد از امام حسین علیه السّلام- امام باشد؛ بنابراین بر اساس این که در اولاد حضرت مجتبی علیه السّلام- کسی واجد این صلاحیّت‌ها نبوده است ولی در فرزندان امام حسین علیه السّلام- کسانی واجد آن بوده‌اند، فرزندان امام حسین علیه السّلام- به آن مخصوص شده‌اند. چنان که از فرزندان امام زین العابدین علیه السّلام- هم شخص امام محمّد باقر- علیه السّلام- به امامت برگزیده شد؛ و همان‌گونه که از روایات استفاده می‌شود، امامت،
عهد و امانت الهی است و جز به کسانی که می‌توانند این امانت را حفظ کنند سپرده نمی‌شود.
به هر حال، این که می‌فرمایید: اگر پسران حضرت صدّیقه کبری فاطمه زهرا- سلام‌الله‌علیها- بیشتر از حسنین علیهم السّلام- بودند به امامت برگزیده می‌شدند، از کجا و به چه دلیل بگوییم؟ واکنون که بیشتر نشد و خداوند علّام الغیوب همین دوازده نفر را منصوب و معیّن فرمود، طرح این سؤال فایده‌ای ندارد؛ چون سخن در واقعیّات است نه در فرضیّات.
در این جا لازم به بیان است که در بعضی روایات وارد است که: «انَّ الله تعالی عوَّض الحُسین علیه السّلام- من قتله أن جعل الإمامة فی ذرّیته»[۱۰۲]؛ این گونه تعبیرها و توصیف‌ها ممکن است اشاره به معانی لطیف و دقیق وبلندی باشد که با عنایات عالم غیب و تربیت‌های خاصّه الهیّه، اراده و اختیارشان در نیل به این کمالات وصعود به درجات عالیّه مؤثّر بوده است. الطاف وبرکات خاصّه وتوفیقات وتأییدات الهی هم همواره شامل حال این بزرگواران بوده است؛ چنان که آنان لحظه‌ای از توجّه و ربط و وابستگی و تعلّق تمام وجود و هستی خود به خدا غافل نبوده و فقر و نیاز تام و تمام خود را به او، در نهایت عرفان درک می‌کردند؛ از این رو خداوند متعال هم هیچ گاه آنها را به خود وانگذاشته و همیشه آنان را به مزید عنایات خویش مخصوص فرموده است و از این جهت، ذریّه امام حسین علیه السّلام- بودن نیز در جلب بعضی عنایات الهی برای این نُه نور مقدّس (از حضرت زین العابدین علیه السّلام- تا حضرت صاحب الامر- ارواحنا فداه- می‌تواند مؤثّر باشد.
وقتی که «یحفظ المرء فی ولده درباره افراد مؤمن و محسن عادّی جاری باشد، چرا درباره امام حسین علیه السّلام- وذرّیه او به لحاظ این شهادت جاری نباشد؟
مسأله این است که ما نمی‌توانیم صلاحیّت‌های واقعی را برای مقام امامت محصور در چند رشته و چند موضوع کنیم؛ و علم ما به این مسائل احاطه ندارد. اینکه می‌گوییم امام باید اعلم، اتقی و اعدل از همه و دارای مقام عصمت باشد، معنایش این است که: در حدّی که ما می‌فهمیم و عقل ما ثابت می‌کند، امام باید واجد این شرایط باشد و اگر کسی اعلم نباشد ونیاز به سؤال از دیگران داشته باشد، یا معصوم نباشد و مدّتی بت پرستی کرده و یا ظلم‌های بزرگی از او سر زده باشد، قهراً نمی‌تواند امام باشد. امّا معنای این عقیده ما این نیست که تمام آن‌چه موجب اختیار خدای متعال است همین امور اعلمیّت، عصمت، عبادت و ... است؛ بلکه مقصود این است که امام باید این صفات را دارا باشد.
بنابراین مانعی ندارد که این شخصیّت‌های عزیزی که به این مقام انتخاب و برگزیده شده‌اند واجد امتیازات بسیار دیگر باشند که در گزینش آنها از طرف خدا مؤثّر باشد؛ بنابراین می‌گوییم: «اشهد انَّک کنت نوراً فی الأصلاب الشّامخة والارحام المطهَّرة» و یا «خلقکم الله أنواراً فجعلکم بعرشه محدقین»؛ ما می‌گوییم به موجب حکم عقل، امام و پیغمبر باید واجد این شرایط و صلاحیّت‌ها باشند؛ امّا این را که جهات بیشتری هم در آن دخالت داشته باشند، عقل نمی‌تواند نفی کند؛ و آیه (الله اعلم حیث یجعل رسالته این حقیقت را تأیید می‌کند.
در عین حال هم سخنی از مفاضله بین امام حسن وامام حسین علیهم‌السّلام- به میان نمی‌آوریم، وهرگز امام حسین علیه السّلام- را افضل از امام حسن علیه السّلام- نمی‌شناسیم. هر دو امام، و سبط پیغمبر و واجد خصوصیّات و اختصاصاتی بوده‌اند که ما به آنها احاطه نداریم.
با این کلام به بیان این حقیقت پایان می‌دهیم که همه انبیا و اولیا، بشر بوده‌اند نه مافوق بشر؛ بلکه بشر مافوق بوده‌اند. در حدّ ما نیست که از همه حکمت‌ها و افعال الهی سخن بگوییم ومدّعی فهم آنها شویم. همین مقدار می‌دانیم که افعال خدا دارای حکمت‌هاست و با این وجود می‌گوییم: «لایسئل عمّا یفعل وهم یسئلون»[۱۰۳].
در این جا مناسب است که به این روایت هم که متضمّن مبانی بزرگ ومؤیّد مطالب ماست توجه کنیم: «عن زید الشحَّام، قال: سمعت أبا عبدالله علیه السلام- إنَّ الله تبارک وتعالی اتَّخذ ابراهیم عبداً قبل أن یتَّخذه نبیاً»[۱۰۴].
از آن چه عرض شد، معلوم می‌شود که می‌توانیم بگوییم امامت، انتصابی و انتخابی است؛ و نیز می‌توانیم بگوییم نه انتصابی است و نه انتخابی.
امّا این که بگوییم انتصابی است، به این معنی می‌گوییم که امامت به نصب و جعل خداوند است؛ چنان که در قرآن کریم خطاب به حضرت ابراهیم علیه‌السّلام- می‌فرماید: (انّی جاعلک للناس اماماً)[۱۰۵]؛ و انتخابی است، باز هم به این معنی که به گزینش خدا و انتخاب اصلح و اکمل و أسبق تعیین می‌شود. نهایت آن که انتخاب کننده فقط ذات اقدس خداوند علیم و حکیم است که عالم به همه امور واسرار است، وهرگز در انتخاب او غلط و اشتباه یا اغراض شخصی راه پیدا نمی‌کند؛ و بالذّات از اشتباه و معایب دیگری که عارض انتخاب بشر می‌شود، منزّه و مبرّا است.
و امّا اینکه می‌گوییم انتصابی نیست: چنان‌که می‌دانیم در حکومت‌های سلطنتی بنا بر این جاری شده که سلطان قبل- که خود بدون هیچ حقّی زمام امور دیگران را به زور و قهر به دست گرفته است- وارث خود را سلطان بعد از خود قرار می‌دهد، و این را حقّ خود می‌داند که سلطان بعد از خود را معیّن و منصوب کند. و آنچه را به زور متصرّف شده است را موروثی کند. امامت، این روش استبدادی و سلطنتی نیست و چنان که گفتیم مقامی است الهی که از طرف خداوند به کسی اعطا می‌شود که واجد شرایط آن است.
امام، منصوب من قبل الله وبه امر و جعل خدا و به نصّ پیغمبر یا امام قبل از خود تعیین می‌شود و بزرگ‌ترین مسؤولیّت‌ها و سنگین‌ترین وظایف را بر عهده می‌گیرد.
این تسلسلی که در ائمه علیهم السّلام- پیدا شده، مثل تسلسلی است که در جمعی از انبیا، از اولاد ابراهیم علیهم السّلام- پیدا شد؛ که پدر و پسر ونوه و نبیره بودند؛ که اگرچه فضیلت و منقبت است، امّا بدون شرایط دیگر مخصوصاً عصمت و اعلمیّت نمی‌تواند مؤثّر باشد و موجب صلاحیّت امامت شود. انتخاب و جعل خداوند متعال، گزاف نیست و براساس حکمت است.
وامّا این که می‌گوییم امامت به انتخاب نیست، یعنی گزینش مردم، معیار و میزان نیست؛ زیرا مردم عاجز از تشخیص صلاحیّت‌ها هستند و خود هم برای تعیین و جعل واجب الاطاعه و ولی و برای مداخله در آن چه حقّ خداوند متعال است، صالح نیستند.
بیعت مردم با ولیّ و امام، غیر از اعلام قبول و تأکید بر امر و تعهّد بیشتر بر اطاعت نیست (مثل: نذر بر انجام واجب). مردم چه بیعت بکنند و چه نکنند، آن‌که از طرف خدا منصوب است ولایت و امامت با او است و واجب الاطاعه می‌باشد، و عدول از او به غیر کسی که خدا او را تعیین کرده، عدول به غیر صالح وغیر من عیَّنه الله تعالی است.
مسأله، شورایی و به رأی مردم نیست؛ وقتی ولایت بر صغار برای پدر و جدّ پدری به حکم خدا ثابت شود و بدون آن نیز مثل مادر و جدّ مادری حقّ تصرّف در اموال صغیر را نداشته باشد، مسأله ولایت عامّه به طریق اولی باید چنین باشد.
ولایت عامّه فقها نیز در هر حدّی که ثابت شود به عنوان تعیین از طرف حضرت ولیّ امر- علیه السّلام- است و در هیچ شرایطی به اکثریّت رأی مردم نیست.
خداوند متعال بر حسب حکمت و به موجب رحمانیّت و رحیمیّت و حاکمیّت و سایر صفات جمالیّه خود، جعل امام فرموده و برای قطع عذر و اتمام حجّتِ «لیهلک من هلک عن بینة ویحیی من حیَّ عن بیّنة»[۱۰۶] امامان صالح و واجد شرایط را منصوب فرموده؛
و آنان هم برای عصر غیبت و بلکه عصر حضور و عدم تمکّن امام از تصرّف در امور، برای این که پیروان راستین آنها گرفتار مشکلات نشوند و ناچار به مراجعه به نظام‌های جابر نباشند، و برای مراجعه به حکّام جور، بهانه نداشته باشند، فقها را به طور عموم در عصر غیبت ولایت دادند؛ که بحث از ولایت فقیه و تفاصیل و حدود آن خارج از موضوع کلام است.
س- به چه حکمت وعلّت امیرالمؤمنین- علیه السلام- با ابوبکر بیعت کرد؛ با توجّه به این که بیعت با وی تأیید خلافت و دلیل به حق بودن او شمرده می‌شود؟
ج- درباره مسأله بیعت حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام-؛ بیعتی که گفته می‌شود از آن حضرت گرفتند، خواه ثابت باشد یا ثابت نباشد، همچنین سکوت آن حضرت و خودداری از هرگونه اقدام حادّ و دست نبردن ایشان به مبارزه مسلحانه- به هر صورت که واقع شده باشد- رضای آن حضرت و مشروعیّت وضع موجود را ثابت نمی‌کند.
طیب نفس و عدم اکراه بزرگان دیگر- که از بیعت امتناع داشتند و بعد بیعت کردند- و همچنین طیب نفس بسیاری از مردم که در آن شرایط خاص، با کیفیّت مخصوص بیعت کردند، ثابت نیست.
عُمر در کوچه‌های مدینه به پشتیبانی و اتّکا به حزبش با شمشیر از غلاف بیرون کشیده می‌گشت و با تهدید مردم به قتل، به بیعت با ابی‌بکر مجبور می‌کرد.
اینک به نکات ذیل توجّه فرمایید:
۱- عقیده شیعه که اصحاب نصّ هستند، براساس دلایل عقلی و نقلی- همان‌گونه که بیان شد- این است که امامت منصبی است الهی و باید کسی که بعد از پیغمبر، جز نبوّت، وجودش آیینه تمام نمای اسلام و استمرار برکات وجود آن حضرت در هر جهت بوده و ولایت بر کلّ امور جامعه داشته باشد، از طرف خداوند متعال معیّن ومنصوب شود؛ و امیرالمؤمنین علیه السّلام- بر حسب نصوص بسیار ودلایل دیگر، خلیفه منصوص وامام بر حق است؛ و عدول از او به دیگری- اگر چه تمام مردم هم بر او اتّفاق کنند- جایز نیست و «تقدیم من اخَّره الله وتأخیر من قدَّمه الله است؛ و همان گونه که پیغمبر نمی‌تواند مقام نبوّت خود را به دیگری واگذار کند، امام نیز نمی‌تواند مقام امامت خود را به دیگری واگذار نماید. بنابراین، به فرض آن که بعد از امتناع علی علیه السّلام-، از آن حضرت بیعت گرفته باشند، یا آن حضرت به واسطه اموری که بعداً اشاره می‌شود مضطّر به بیعت شده باشد، مفهوم صحیح بیعت با آن محقّق نخواهد شد وصحّت عمل طرف را تضمین نخواهد کرد.
۲- اگر آن خلافت، حق بود، لازم می‌آید که امتناع علی و حضرت زهرا- سلام الله علیها- و جماعتی از بزرگان وپرهیزکاران صحابه، حق نباشد؛ با این که به موجب روایات قطعی از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- علی با حق است و حق با علی است، و از هم جدا نمی‌شوند. و اگر کسی بگوید علی به حق نبوده یا به حق نگفته، یا به حق عمل نکرده، پیغمبر را تکذیب کرده است.
پس در این شبهه‌ای نیست که علی علیه السّلام- در همه مواضع و مقاماتش به حق بوده و امتناعش از بیعت نیز امتناع از حق نبوده؛ بلکه امتناع از ناحق بوده است.
۳- امتناع علی علیه السّلام- و جمعی دیگر از بیعت با خلیفه، از لحاظ تاریخی قابل انکار نیست؛ و یکی از شعرای معاصر مصر هم- که شاعر نیل لقب گرفته- در شعر خود به آن اعتراف کرده است؛ و تا آن جا این امتناع مسلّم بود که معاویه در یکی از نامه‌های خود به آن حضرت آن را مطرح کرده، و حضرت در پاسخ وی امتناع اکید خود را از بیعت نفی نفرموده؛ بلکه مشروعیّت و حقّانیّت آن امتناع، و مظلومیّت خود را در ضمن این جمله تقریر می‌فرماید:
«وقلت انّی کنت اقاد کما یقاد الجمل المخشوش حتّی ابایع لعمر الله لقد أردت أن تذمَّ فمدحت ...»[۱۰۷]
حاصل سخن آن که، نه تنها جای شکّ و شبهه نیست که حضرت علی علیه السّلام- و سایر بنی هاشم و جمعی از بزرگان صحابه از بیعت با خلیفه سر باز زدند، بلکه امتناع آنان به اصطلاح، درایت است و معلوم. امّا این که بعد از آن موضع‌گیری‌های خشن، علی علیه السّلام- وطرفدارانش بیعت کرده و بیعتشان از روی رضا و طیب خاطر بوده است، قابل اثبات نیست؛ زیرا خبر، واحد است و به اصطلاح روایت است و مشکوک؛ و در آن روایات تعارض و تضاد دیده می‌شود که فعلا جای بحث آن نیست. به هر حال نمی‌توان بیعت آنان را بیعت حقیقی و ملاک مشروعیّت آن دانست.
اکنون می‌توان علل چندی را برای آن بیعت- اگر اتّفاق افتاده باشد- ذکر کرد:
اوّل این که دیدند مقاومت در برابر کار انجام یافته، جز با توسّل به اسحله، ممکن نیست و باعث بروز جنگ داخلی می‌شود؛ و در آن اوضاع و احوال که تازه با زحمات فراوان پیغمبر اکرم صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- و پایمردی علی علیه‌السّلام- و دیگران، بذر ایمان و عقیده به توحید در قلوب کاشته شده بود، جنگ داخلی هرگز به مصلحت اسلام نبود؛ چرا که اساس اسلام به خطر می‌افتاد و قهراً مسلمانان در برابر هم صف آرایی می‌کردند ونتیجه‌ای عاید نمی‌شد.
علی علیه السّلام- که با پیغمبر- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- در تأسیس این اساس، صادقانه و مخلصانه وجان بر کف و با فداکاری، همه جا و همیشه و از روز نخست همکاری
کرده است، دلش برای این دین می‌طپد و اگر ببیند دفاع از حقّ خودش به قیمت ویرانی آن اساس تمام می‌شود، حتماً بقای آن و وحدت صف مسلمانان را در قبال کفّار بر احقاق حقّ خود ترجیح می‌دهد؛ تا اسلام به جهش و پیشرفت خود- هر چند کندتر و دیرتر- ادامه دهد؛ و خدای نکرده به کلّی از حرکت باز نماند و تحرّکی که پیغمبر- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- در مردم به وجود آورده بود یک لحظه باز نایستد؛ تا زمینه برای عرضه اسلام و نظام ولایت و خلافت وی در آینده فراهم شود. چنان که همین گونه هم شد؛ و مرور زمان، حقّانیّت اهل بیت علیهم السّلام- و معایب عدول از امام منصوب را ظاهر، و مردم خودبه‌خود به سوی قرآن کریم و عترت پیغمبر و ایمان به امامت گرایش یافته و فرصت‌هایی پیش آمد که اهل بیت علیهم السّلام- توانستند مردم را به سرچشمه زلال اسلام و احکام اسلام و تفسیر قرآن هدایت کنند و اسلام را با تمام نظامات و احکام سیاسی و تعلیمات اجتماعی و اخلاقی، و مهم‌تر ازهمه با عقاید صحیح الهی به مردم عرضه کنند؛ در حالی که اگر جنگ داخلی در مدینه به وجود آمده بود، مفاسد و گمراهی‌ها و فتنه‌هایی که از آن بر می‌خاست، همه چیز را در خطر نابودی قرار می‌داد؛ و به همین جهت علی علیه السّلام- پیشنهاد ابی‌سفیان را هم برای بیعت با خویش رد کرد و آن را فتنه انگیز دانست.
علّت دوم برای بیعت علی علیه السلام- آن است که چنانچه از مطاوی تاریخ به دست می‌آید آن حضرت بر جان خود وخاندانش خائف بود و این خوف و وحشت را عباس- عموی ایشان- احساس کرد و او را وادار به بیعت کرد؛ زیرا در صورت از بین رفتن ایشان، اسلام و مسلمانانی که در آن شرایط به علم و دانش او سخت نیازمند بودند مسلّماً بی‌بهره می‌ماندند.
در چنین وضعیّتی که امکان توسّل به زور وجود نداشت و تسلیم مطلق نیز به مصلحت نبود، مواضع علی علیه السّلام- بسیار حسّاس و پر معنی بود.
آن حضرت با موضعی که اتّخاذ فرمود، وظایف بسیار سنگین خود را انجام داد؛ حق را ظاهر کرد؛ مصلحت اسلام را به طور کامل رعایت فرمود، و نفس نفیس خود را- که همواره برای فدا کردن در راه اسلام آماده کرده بود- حفظ کرد؛ تا خونش بی‌فایده و بدون این که موجب قوّت حق شود ریخته نشود و آتش فتنه‌ای که همه چیز در آن می‌سوخت بر افروخته نگردد و زمینه همه فرصت‌هایی که توقّع حصولش در آینده بود، از بین نرود.
خلاصه کلام آن که، علی علیه السّلام- طبق وصیّت پیغمبر- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- عمل کرد و سر سوزنی از آن تخلّف نفرمود. مناظری را که احساسات هر شخص شجاع
و قهرمان و نیرومند را تهییج می‌کند، به سخت‌ترین صورت مشاهده کرد؛ ولی از او کاری که نباید صادر شود، یا سخنی که نباید گفته شود، صادر نشد؛ و با کمال خویشتن داری و رعایت همه جوانب، عمل فرمود.
امّا جمیع این اوضاع و احوال، حقّانیّت علی علیه السّلام- و اسلام خواهی و بی هوایی او را ثابت کرد و معلوم شد که آن حضرت، فانی در حق است و آن‌چه برایش مهم و ارزشمند می‌باشد، اسلام، بقای دین و مصالح مسلمانان است. چنان که آن اوضاع واحوال، وسکوت یا بیعت اضطراری ایشان، هرگز به وضع موجود آن زمان مشروعیّت نمی‌دهد و بار مسؤولیّت را هم از دوش کسی بر نمی‌دارد و متصدّیان را مبرّا نمی‌سازد.
(وآخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین و صلیَّ الله علی سیّدنا محمّد وآله الطّاهرین). صفر المظفر ۱۴۰۹ ه-. ق
س- چرا مذهب ما را به امام جعفر صادق- علیه السّلام- نسبت می‌دهند؟ در این صورت، سایر ائمه- صلوات اللّه علیهم اجمعین-، چه نقشی داشتند؟ چرا فقط امام ششم را امام «صادق» می‌گویند؟
ج- حضرات ائمه صلوات اللّه علیهم اجمعین- همه عالم به احکام و دارای مقام امامت و فضایل دیگر بوده‌اند. ولی این که مذهب شیعه را مذهب جعفری می‌گویند، برای این است که تا زمان حضرت امام صادق علیه السّلام- به واسطه تسلّط سیاستمداران و زمامداران ستمگر، فرصت نشر علوم و معارف اسلام و تربیت شاگرد، آن طور که برای ایشان فراهم شد برای امامان قبل از ایشان فراهم نگردید. بنابراین ایشان از موقعیّت و فرصت حدّاکثر استفاده را فرموده، علوم و معارف اسلام را تعلیم و تدریس فرمودند؛ و شاگردان بزرگی تربیت کردند که هر یک، از علمای بزرگ اسلام به شمار می‌روند.
از آن موقع شیعه و پیروان آن حضرت را جعفری گفتند و بعد هم این لقب بر شیعه باقی ماند، و امامان بعد هم آن را منع نفرمودند؛ چرا که غرض همه، ترویج دین و هدایت مردم بود؛ همه راستگو بودند و همه مردم را به یک راه- که یگانه راه راست است- هدایت فرمودند.
س- دلیل این که حضرت ابوالفضل العبّاس به امامت نرسید چیست؟
ج- دلیل آن را به جز خداوند متعال، کسی نمی‌داند. کلّ شرایطی را که برای تعیین شخص به امامت لازم است، و صلاحیّت‌هایی را که امام باید واجد آن باشد، فقط ائمه اثنی عشر- علیهم السّلام- دارا بودند؛ از این رو غیر از آنها احدی به این مقام نایل نشده و نخواهد شد.
س- آیا قاتلین امام حسین همه مخلّد در آتش جهنّم هستند؟
ج- بلی قاتلین امام حسین علیه السّلام- مخلّد در آتش هستند.
س- اگر علمای اهل سنّت یقین داشته باشند که حضرت محمّد- صلّی الله علیه و آله- از طرف خداوند در روز غدیر علی- علیه السّلام- را به امامت منصوب کردند و انکار بکنند؛ آیا این ردّ خدا و پیغمبر نیست، و آیا این ارتداد نمی‌باشد؟
ج- در حکم به اسلام ظاهری اقرار به شهادتین کافی است. بلی، اگر معلوم باشد که شخص، با علم به این که پیغمبر- صلّی الله علیه و آله- فرموده است و دلالت آن فرموده را هم بر معنایی صریح بداند، با این وجود انکار کند؛ موجب کفر است.

عصمت امام
معارف دین ج۱ جزء اول

{{جعبه اطلاعات
|نام = معارف دین ج۱ جزء اول
|عنوان = مشخصات کتاب
|تصویر =Maref din-golpayegani.jpg
|سبک سرآیند = background:#ccf;
|سبک برچسب = background:#ddf;
|سبک عنوان= background: #CCF;padding: 7px;border-top-left-radius: 20px;border-top-right-radius: 20px;border: 1px solid #aaa;border-bottom: none;
|سرآیند۱ =
|برچسب۲ =نویسنده
|داده۲ = لطف‌الله صافی گلپایگانی.
|برچسب۳ =زبان
|داده۳ = فارسی
|برچسب۴ =ناشر
|داده۴ = موسسه انتشارات حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها
|برچسب۵ =محل انتشارات
|داده۵ = قم
|برچسب۶ = تاریخ نشر
|داده۶ =۱۳۷۹
|برچسب۷ = قطع
|داده۷ =
|برچسب۸ = شابک
|داده۸ = ۹۶۴-۶۱۹۷-۵۷-۴
|برچسب۹ = دانلود
|داده۹ = PDF
}}


ج. ۱. پرسش و پاسخ پیرامون مسائل: اعتقادی، قرآن، احادیث، دعا، فلسفه احکام، تصوف، گناهان، توبه، جوانان، تهاجم فرهنگی.- ج. ۲. پرسش و پاسخ پیرامون مسائل: اعتقادی، قرآن، احادیث، دعا، فلسفه احکام، تصوف، گناهان، توبه

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

سیر کمالی انسان نیازمند، برنامه‌ای کامل، دقیق، بر اساس حکمت و راهنمایانی خیرخواه و امین است.
تمسک به «حبل المتین قرآن» این معجزه جاوید الهی و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام- امن‌ترین راه نیل به کمال انسانی و رسیدن به مقام قرب الهی است.
در طول تاریخ سراسر زهد، اخلاص و مجاهدت شبانه روزی، فقهای نام آور شیعه برای رفع این نیاز مبرم جامعه بشری و ادای تکلیف خطیر و رسالت سنگین خویش، ابتدا از چشمه معارف دین سیراب گشته و سپس ره توشه‌های شناخت عمیق علوم و معارف الهی را خالصانه به شیفتگان کمال و پویندگان راه نجات و هدایت تقدیم کرده‌اند.
آری این فکر آوران تقوا پیشه، همواره، ستیز با بدعت، احیای حق و حقیقت، خلوت را بر رفاه، و شهرتِ همراه با ناخشنودی خداوند ترجیح داده‌اند و زلال معارف مورد نیاز بشریت را از صافی فقاهت و عدالت گذرانده و جان تشنه جویندگان حقیقت را سیراب کرده‌اند.
اینک مؤسسه انتشارات حضرت معصومه سلام الله علیها- برای جوابگویی به نیاز مبرم جامعه اسلامی و پویندگان راه رشد و هدایت، کتاب شریف معارف دین که مجموعه‌ای از استفتاءات ارزشمند و ماندگار با موضوعاتی متنوع و با سبکی بدیع به قلم فقیه اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام-، عالم زاهد بدعت ستیز، متفکّراسلام شناس و افتخار تشیّع مرجع عظیم الشان حضرت آیت‌الله‌العظمی صافی گلپایگانی را به صاحبان فضیلت، پویندگان طریق عبادت و شیفتگان معارف زلال اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام- تقدیم می‌دارد.
بمَنّه و کَرَمِه

موسّسه انتشارات حضرت معصومه سلام الله علیها

۲۷ رجب ۱۴۲۱- آذر ماه ۷۹

==فصل اول: اعتقادی==
کتابهای اعتقادی
بسمه تعالی
س- در زمینه مسائل اعتقادی مهم‌ترین کتابهایی که شما تأیید می‌فرمایید چه کتاب‌هایی هستند؟
ج- بسم الله الرحمن الرحیم- کتابهایی که بزرگان در این رشته تألیف کرده‌اند، بسیار است و از لحاظ اختصار و تفصیل و ملاحظات دیگر با هم تفاوت دارند. اجمالا ازقدماء علمادرزمینه اعتقادات‌کتاب‌های مورد اعتمادی در دست داریم که یا مستقلا در زمینه اهم امور اعتقادی و یا در رشته خاص تألیف شده و یا در مقدّمه تألیفات خود مسایل اعتقادی را به طور مشروح یا مختصر مطرح فرموده‌اند. بعد از آن بزرگواران نیز تا این زمان، تألیف در عقاید ادامه داشته و هر کدام از بزرگان، به نوبه خود به زبان عربی یا غیر عربی تألیفات مفیدی داشته‌اند.
از جمله مشهورترین این کتاب‌ها می‌توان «تجریدالاعتقاد» خواجه طوسی و شرح علامه حلی بر آن (کشف المراد) و سایر کتاب‌های علّامه را که همه مفید و سودمندند، نام برد. کتاب‌های علامه مجلسی علیه‌الرحمه- نیز معتبر است. کتاب‌های فارسی در اعتقادات بسیار است؛ مانند: «کفایةالموحدین» و کتاب‌های «فخرالاسلام» مثل: «انیس الاعلام» و کتاب‌های بسیار دیگر که به عنوان ردّ بر یهود و نصاری و صوفیّه و فِرَق باطله مثل بهایی‌ها نوشته شده است؛ که می‌توانید از همه آن‌ها استفاده نمایید. والله‌العالم.
س- با وجود مشرب‌های مختلف، از دید حضرت عالی به عنوان یک فقیه، بهترین راه تحقیق در مسایل اعتقادی که قرآن کریم و سنّت صحیح پیامبر- صلی‌الله‌علیه وآله وسلّم- با عظمت اسلام آن را تأیید می‌کند، کدام است؟
ج- بهترین راه، همان استفاده از کتاب و سنّت است که منطقی‌ترین و باور بخش‌ترین ادلّه را ارایه می‌دهد؛ که البتّه باید با مراجعه به همان کتب قدما و مشاهیری که اقوالشان در عقاید ثابت است توأم باشد.
س- آیا اعتقادات مطرح شده و متداول برای پاسخ‌گویی به همه شبهات گروه‌های اجتماع، کافی است یا خیر؟ و اگر نقطه‌های ضعفی دارند، کدام است؟
ج- در مجموع، کتابهایی که در اعتقادات نوشته شده، پاسخ‌گوی همه شبهات می‌باشد و شبهه‌ای که جواب آن از این کتاب‌ها استفاده نشود، وجود ندارد؛ البتّه قدرت علمی و قوّت بیان مؤلّفان تفاوت دارد.
س- در مقابل ویژگی جهان غرب- که اصول ثابتی در مسائل اعتقادی ندارند- ما مسلمین از اصول ثابتی دفاع می‌کنیم. چنان‌چه آنان پایه و اساس این اصول را مخدوش جلوه بدهند، ما باید چه شیوه‌ای را اتّخاذ کنیم؟ به عنوان مثال اگر حجّیت عقل را قبول نداشته باشند، ما همه مسایل مبتنی بر آن را چگونه تثبیت کنیم؟
ج- اگر کسی مطلقاً حکم عقل و به علاوه اصول اوّلیّه‌ای که هر عاقل، صحّت آن را درک می‌کند (مثل: قواعد بدیهی منطقی و ریاضی) را قبول نداشته باشد، چنین کسی از نظر همه عقلا از استقامت فکر محروم است و رد یا قبول او در مسایل علمی قابل اعتنا نمی‌باشد. در مقام استدلال، هر شخص، هر حرفی دارد خود را با عقلا طَرَف می‌داند؛
البتّه بعضی از مسایل است که عقل به آن راه ندارد و از درک آن عاجز است؛ که به وسیله وحی، معرفت به آنها باز هم به حکم عقل، امکان‌پذیر است. والله العالم.
س- خواندن فلسفه چه حکمی دارد؟
ج- خواندن علم کلام برای تصحیح و تکمیل عقاید حقّه مستحسن، بلکه برای رفع شبهات لازم است. والله العالم
س- آیا برای تصحیح اعتقادات فرد مسلمان شیعه، استفاده از کتاب «اعتقادات» شیخنا الصدوق- قدس سره- کافی است؟
ج- در اصول اعتقادات مثل توحید، نبوت، امامت و معاد تطبیق اعتقادات با کتاب «اعتقادات» شیخ صدوق قدس سره- و «اعتقادات» علّامه مجلسی علیه الرّحمة- کافی است.
همچنین مطالعه کتابی مانند: «حق‌الیقین» شبّر در این جهت مفید است. حقیر نیز رساله‌ای مربوط به اعتقادات صدوق نوشته‌ام که مطالعه آن نیز خالی از فایده نیست. والله‌العالم
س- با اهداء سلام و تحیّات، مستدعی است نظر مبارک را درباره بهترین کتاب مرقوم فرمایید. ادام الله تأییداتکم.
ج- در پاسخ به این پرسش عرض می‌شود: معلوم است که قرآن مجید و نهج البلاغه و کتب معتبر و جامع احادیث شریفه خارج از مورد سؤال سائل است؛ زیرا موضع و مقام ارفع و اجل و اقدس این کتاب‌ها بالاتر از این است که در ردیف کتاب‌های دیگر از آنها سؤال شود. همان فاصله‌ای که مخلوق با خالق و افراد جامعه با پیغمبر و امّت با امام معصوم دارند، کتاب‌های دیگران و اعاظم علما و بزرگان، هر که و در هر حد والایی از علم و دانش باشند، همان نسبت و فاصله را با آن کتاب‌های اقدس دارند.
بنابراین، سؤال از کتاب‌های ردیف دوم است که از این ردیف کتاب‌ها هم چون در فنون مختلف و علوم متشعب اسلامی بسیار نوشته شده است و چون انتظار و نیازها و غرض اشخاص از مطالعه کتاب‌ها مختلف است، نمی‌توان به‌طور کلّی به همه افراد کتاب خاصّی را نشان داد.
امّا اجمالًا از کتاب‌های تفسیر، «تفسیر تبیان»، «مجمع البیان» و «شیخ ابوالفتوح» و «تفسیر لاهیجی»؛ و از کتاب‌های کلامی، کتاب «تجرید» خواجه و شرح آن از علّامه و کتاب‌های شیخ مفید و فاضل مقداد؛ و در کتب فارسی «کفایةالموحدین»؛ و از شروح نهج البلاغه، «شرح ابن ابی الحدید» و «الهیّات در نهج البلاغه» و از کتب فقه، کتب قدما و «جواهر»؛ و از کتب امامت، کتب «شافی» و «عبقات الانوار» و «المراجعات»؛ و خلاصه در هر فن از تاریخ و سیره و مقتل و رجال و درایه و طبقات و فنون دیگر باید به مؤلفات بزرگان این فنون رجوع کرد. علاوه بر «بحارالأنوار» دیگر کتاب‌های «علّامه مجلسی» برای مراجعه و استفاده بسیار مفید است.
در اخلاق، «معراج السّعاده» و «جامع السعادات»؛ و در دعا، «مصباح‌المتهجّد» و «اقبال» و صدها کتاب دیگر، همه مورد استفاده است.
بحمدالله تعالی کتابخانه شیعه از هر جهت، افراد را- در هر رشته که طالب کسب علم و آگاهی باشند- بی‌نیاز می‌سازد.
معارف دین، ج‌۱، ص: ۱۱
==فصل دوم: توحید و خداشناسی==
===توحید و خداشناسی===
راز آفرینش
س- هدف از خلقت و آفرینش چیست؟
ج- این پرسش که: «هدف از خلقت و آفرینش چیست؟» از پرسش‌های قدیمی بشر است.
بشر از آن روز که توانست خود را با دیده فهم و خرد، ببیند و به جهان و پدیده‌های آن بنگرد، این سؤال برایش پیش آمد که: فایده وجود من و میلیون‌ها و میلیاردها امثال من و این همه پدیده‌های بی‌شمار چیست؟ هدف از آفرینش این همه صنایع بدیع و زیبا و عوالم کوچک و بزرگ چه می‌باشد؟
هر انسانی که خود را فراموش نکرده، و از جهان و آن چه در آن است غافل نباشد، در گذشته و حال این پرسش برایش مطرح بوده است.
این سؤال را به دو بیان می‌توان طرح کرد:
نخست این که: هدف از خلق و آفرینش به معنی مصدری یعنی «آفریدن و خلق کردن»- که فعل خالق و آفریننده است- چیست؟ و آفریننده از آفرینش عالم- من حیث المجموع و از ابعاض و اجزای آن- چه هدفی داشته است؟
دوّم این که: فایده خلق به معنی اسم مصدری یعنی «آفریده و مخلوق» چیست؟ و به عبارت دیگر: خلقت کلّ عالم چه نتیجه‌ای دارد؟ و هم‌چنین نتیجه آفرینش اجزا و ابعاض و مجموعه‌هایی که به کلّ آن، عالم می‌گوییم و خلقت واحدهای بزرگ و کوچک و کوچک‌تر از کوچک چه می‌باشد؟
بنابراین، دو سؤال داریم؛ ولی چون به یکدیگر ارتباط دارند و امکان دارد که نتیجه و هدف دو چیز نباشند، با یک پاسخ به هر دو پرسش جواب داده می‌شود.
این پاسخ را بر دو اساس می‌توان بررسی کرد: یکی بر اساس داوری عقل؛ و دیگری بر اساس شرع که جامع‌تر و رساتر است و عقل هم پس از اطّلاع، آن را قبول می‌نماید.
پیش از ورود، در بررسی جواب باید در نظر گرفت که خرد، به تنهایی و بدون یاری و راهنمایی انبیا- علیهم الصّلوة والسّلام- نمی‌تواند هدف و فایده خلقت مجموع عالم را تعیین نماید. چنان که در شناخت و معرفت، فایده و هدف آفرینش تمام اشیا نیز عاجز است؛ چون بشر با تمام وسعت دامنه اندیشه و اطّلاعات وسیع، از خواص و فواید اشیا و با پیشرفت‌های علمی- که توانسته است اتم را بشکافد و فضا را تا حدی تسخیرکند- هنوز هم این عالم را- کماهو- نشناخته و در کلاس اوّل دانشگاهی است که کلاس‌هایش حدّ و حصر ندارد.
آری، بشر کجا رفته است؟ و کجا را شناخته و چه فهمیده است؟ عوالم بی‌پایان، پنهان و آشکار، غیب و حضور- هر کدامشان- وسیع‌تر از آن است که بشر عادی بتواند وسعت آنها را تصوّر نماید.
معلوم است که درباره چیز ناشناخته هر چه گفته شود، از محیط احتمال تجاوز نمی‌کند؛ مانند: نابینایانی که در شب تاریک به کوهی عظیم و طولانی و مرتفع برسند که از دامنه آن درخت‌هایی سر به فلک کشیده، چشمه سارهایی جاری است؛ مراتع و مزارع بسیار در آنجا وجود دارد و حیوانات و انسان‌هایی در آن زندگی می‌کنند؛ این نابینایان چیزی را ندیده و بی‌خبر فقط می‌توانند چند متر از سنگ‌های کوه را با لامسه خود درک کنند؛ امّا هر یک در تعریف آن چیزی می‌گویند و آن را به چیزی تشبیه می‌نمایند که نه کوه است و نه کوهسار؛ نه مزرع است و نه مرتع؛ نه درخت است و نه شاخسار؛ و نه سایر موجوداتی که در آن زندگی می‌کنند.
معلوم نیست عقل و درک بشر در برابر عظمت عالم، بیشتر از درک یک نفر نابینا از این کوه بزرگ باشد. هنوز هم بشر وسعت عالم را به دست نیاورده است. او نمی‌داند که جهان، از بُعد زمان و مکان از کجا شروع، و به کجا ختم می‌شود؛ او نمی‌داند مبدأ شروع و ختم و پایان مکانی و زمانی را چگونه باید تصوّر کند؛ یعنی بعد از زمان و مکان و قبل از آنها را نمی‌تواند تصوّر نماید. آن‌جا که فضا نیست کجاست؟ و آن‌جا که فضا هست، چگونه به لافضایی منتهی می‌شود؟ و آن‌جا که خلأ هست و هوا نیست و از هوا لطیف‌تر هم در آنجا نیست، چه‌قدر وسعت دارد و مساحتش چه مقدار است؟ و اگر حدّ دارد، ماورای حدود آن چیست؟ و اگر ندارد، چگونه است؟ آن روز که هیچ چیز نبود، این خلأ بود یا نبود؟ مجموع عالم امکان در چه مکانی قرار داده شده است؟ اگر اشیا، با فضایی که در آن واقع هستند، یک جا خلق شده‌اند، پس اشیا و فضا را در کجا گذارده‌اند؟ و اصولًا فراغ و خلأ و فضا چیست؟ وجود است یا عَدَم؟ آیا درست است که بگوییم: ظرف است؟ آیا مظروف دارد یا ندارد؟
از این‌گونه پرسش‌ها بسیار است و بهتر این است که چندان به آن نپردازیم و مانند آن نابینایان داوری ننماییم.
قانع کننده‌ترین پاسخ به این سؤالات، همان منطق وحی و منطق انبیا و قرآن مجید است که می‌فرماید: (الله خالق کل شی‌ء)[۱]: خدا هر چیزی را آفریده است؛ امّا چگونگی آفرینش بسیاری از چیزها بلکه هر چیزی از نظر ما مخفی و پنهان است.
اکنون برای آن که نمونه‌ای از وسعت مکان و طول زمان را در نظر بیاورید، به ارقام ذیل توجّه کنید و با شاعر این دو بیت هم زبان شوید:
پشه چون داند که این باغ از کِی است‌در بهاران زاد و مرگش در دی است
کرم کاندر چوب زاید سست حال‌کِی بداند چوب را وقت نهال
گفته شده است: خورشید یکی از دو میلیارد ستاره‌ای است که در کهکشان شیری قرار گرفته‌اند و نسبت به ستارگان دیگر که شناخته شده‌اند از ستارگان درجه چهارم یا پنجم شمرده می‌شود.
قطر خورشید در حدود ۰۰۰/ ۳۹۰/ ۱ کیلومتر و جرم آن را در حدود دو میلیارد وبیست میلیون میلیارد میلیارد تن گفته‌اند:
۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۲۰۰/ ۲.
این ستاره که علی الاتّصال، اتم‌های «اکسیژن» را به «هلیوم» مبدّل می‌کند و سرّ (ذلک تقدیر العزیز العلیم)[۲] را به ما نشان می‌دهد، حرارت مرکزی‌اش برابر با ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۱۴۰ درجه سانتیگراد، گرمی سطح آن از ۰۰۰/ ۶۰ درجه کمتر نمی‌باشد، و ارتفاع شعله‌هایی که از سطح آن زبانه می‌کشد، به ۰۰۰/ ۶۰۰ کیلومتر می‌رسد.
راجع به عظمت خورشید سخن‌ها گفته‌اند، برای این که بزرگی آن تا حدّی درک شود، گفته‌اند: اگر خورشید را شی‌ء میان تهی و بی‌محتوا فرض کنیم، گنجایش آن، را دارد که یک میلیون کره زمین جوف آن گذارده شود.
برای توجّه به وسعت فضایی که منظومه شمسی در آن قرار دارد، گفته‌اند: پنجاه میلیارد میلیارد بزرگ‌تر از حجم زمین است؛ یعنی حدوداً عددی برابر با حاصل ضربِ: ۰۰۰/ ۲۱۰/ ۸۴۱/ ۰۸۲/ ۱ کیلومتر مکعب در عدد ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۵۰.
البتّه، ستاره خورشید نسبت به ستارگان دیگر ستاره کوچکی است. «شعرای یمانی» ۲۸ برابر، «الجبّار» ۰۰۰/ ۱۶ و «قلب العقرب» یا «انتارس» یک میلیارد از خورشید بزرگ‌تر است.
از بیان نسبت خورشید عالم‌تاب به کهکشانی که در آن واقع است، بهتر است صرف‌نظر کنیم؛ فقط متذکّر می‌شویم که نسبت خورشید به کهکشان خود، نیم میلیاردم از یک میلیاردم زیادتر نیست. به عبارت دیگر: اگر رقم ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۱ به یک میلیارد تقسیم شود، خورشید را باید نیمی از یک واحد حاصل شده شمرد. به قول بعضی اگر کهکشان شیری را به وسعت تمام قارّه اروپا فرض کنیم، خورشید در آن مانند دانه شنی به حساب می‌آید.
حال این کهکشان یکی از هزارها یا میلیون‌ها میلیون کهکشانی است که وسعتش برای انسان قابل محاسبه نیست.
پاینده و جاوید است سخن همیشه زنده قرآن کریم که می‌فرماید:
(قل لوکان البحر مداداً لکلمات ربی لنفد البحر قبل أن تنفد کلمات ربّی ولوجئنا بمثله مدداً)[۳].
و زنده باد زبان معرفت آموز علی علیه السّلام- که به پاکی خدا از هر نقص و به توانایی او چنین درفشانی می‌نماید:
«سبحانک ما أعظم شأنک، سبحانک ما أعظم مانری من خلقک، و ما أصغر عظیمة فی جنب قدرتک وما أهول ما نری من ملکوتک، وما أحقر ذلک فیما غاب عنا من سلطانک»[۴].
این راجع به وسعت مکان؛ امّا درباره طول زمان، کافی است که بگوییم: دانشمندان مدّعی هستند که از تشعشعات اتمی اورانیوم و تبدیل آن به هلیوم یا سرب، در می‌یابیم که عمر صخره‌های زمین از ۵۰۰ میلیون سال کمتر نبوده و توجّه داشته باشید که این نه عمر زمین بلکه عمر صخره‌های زمین است.[۵]
فقط خداوند می‌داند اگر بخواهیم خورشید و کهکشان‌ها را به این نسبت محاسبه کنیم، چند هزار میلیون و میلیارد سال می‌شود. و بی‌شک بشر نمی‌تواند آغاز این عالم را معیّن کند یا پایان جهان را پیش‌بینی نماید؛ که چند قرن، یاچندهزار یا میلیون سال دیگر است:
(و ما اوتیتم من العلم إلّا قلیلًا)[۶]
بنابراین تعیین هدف و نتیجه مجموع عالم خلقت از توان بشر خارج است. مانند این است که شخصی ناآگاه و بی‌اطّلاع که ساعتی بیش، برای بازدید و تماشا در کارخانه‌ای فرصت ندارد، بخوهد از محصول ماشینی که در حال کار است و شعب و رشته‌ها و دستگاه‌های گوناگون دارد، خبر دهد؛ این فرد یا باید- اگر عمرش وفا نماید صبر کند تا کارخانه، کارش تمام شده و محصولش را بدهد، یا این که از صاحب کارخانه توضیح بخواهد.
چنان که در عالم رَحِم نمی‌توان نتیجه خلقت جنین و اعضای او از دندان و گوش و چشم و دست و پا و ... را معیّن کرد؛ و تا زمانی که جنین از آن عالم منتقل نشده، و به عالم دنیا قدم نگذارد، هدف و فایده این اعضا معلوم نخواهد شد و محصول و هدف و فایده سازندگی‌ها و آفرینش عالم رَحِم در دنیا معلوم می‌شود، هدف و فایده عالم دنیا نیز در آخرت معلوم می‌گردد.
پس از این مقدّمه می‌گوییم:
گرچه عقل بشر نمی‌تواند بی‌استعانت از انبیا و هدایت آسمانی، هدف و نتیجه خلقت مجموع این جهان و تمام اشیا را بشناسد، امّا به خوبی درک می‌کند که خلقت، بیهوده و بازی نیست.
عقل از تشکیلات متنوّع کاینات، نظامات بی شمار عالم آفرینش، هر پدیده کوچک و بزرگ و ارتباطات استوار مخلوقات با یکدیگر که مانند اعضای یک خانواده و اجزای یک درخت و یک برگ درخت، و یک حیوان و یک انسان در حرکت و کار می‌باشند و واحد بزرگ منحصر به فردی را که ما به آن جهان می‌گوییم تشکیل داده‌اند، می‌فهمد که آفرینش، بی‌هدف و باطل و عبث نیست و احتمال این که آفرینش لغو و بیهوده باشد، مردود و خرد ناپسند است.
تمام قواعد و قوانینی که بر عالم حکومت دارند، اصل هدف را ثابت می‌نمایند؛ هر چند ماهیّت و چگونگی آن را معیّن نسازند.
مسأله نخست و اساسی در این بحث، هدف داشتن آفرینش است؛ که نظام حکیمانه و استوار کاینات و عالم امکان بر آن گواهی می‌دهد.
اگر وارد کارخانه‌ای شوید که در آن، نظام و ترتیب دقیق ببینید، چرخ‌های آن را در گردش، دستگاه‌های مختلف آن را با هم هماهنگ و اعضا و اجزای آن را مرتبط به هم مشاهده نمایید و ببینید که اجزای این کارخانه از هم یاری گرفته و درستی کار هر یک وابسته به درستی و بی عیبی کار سایر اجزای کارخانه است، چه می‌فهمید و چه می‌گویید؟
می‌فهمید که این کارخانه را برای غرض و نتیجه و هدفی ساخته‌اند؛ هر چند شما آن هدف را نشناسید، زبان به تحسین سازنده آن باز می‌کنید و بر صنعت و هنر او آفرین می‌گویید.
علاوه بر این مسایل، این پرسش مطرح می‌شود که: هدف خلقت یک موجود اگر از لحاظ خودش در نظر گرفته شود، چه باید باشد؟
در پاسخ می‌توان گفت: باید این باشد که خاصیّت، اثر و نتیجه وجود آن ظاهر گردد؛ مثلًا درخت سیب نمو کند، به ثمر برسد و سیب بدهد. خورشید نورافشانی نماید و از نورش انسان و حیوان و نبات استفاده نمایند، مرکز منظومه شمسی باشد و فواید دیگر داشته باشد. فایده چشم یا گوش و هدف از خلقت آنها باید چه باشد؟ غیر از این که وسیله دیدن و شنیدن باشند، گوش یا چشم حق ندارند بپرسند که هدف و نتیجه خلقت ما چیست؟ زیرا در پاسخ، مطرح می‌شود: برای این که گوش، گوش و وسیله شنوایی؛ و چشم، چشم و وسیله بینایی باید باشد.
البتّه هدف خلقت بعضی اشیا مثل: هوا، بالفعل حاصل است و هدف بعضی دیگر به تدریج حاصل می‌گردد. ولی آن چه مسلّم است این که: عقل می‌تواند مستقلًّا خواصّ بسیاری از موجوداتی را که خواصّشان بالفعل حاصل است، بشناسد؛ چنان که خواصّ بسیاری را هم با استفاده از آزمایش‌های دیگران می‌شناسد.
بالاخره می‌گوییم: مگر انسان که کاری را انجام می‌دهد، مثلًا خانه‌ای بنا می‌کند، یا ماشینی می‌سازد، هدفش غیر از این است که خانه، آسایشگاه و محل استراحت و ماشین، وسیله انتقال او و دیگران از محلّی به محل دیگر باشد؟
نتیجه و هدف خلقت انسان هم این است که علم و معرفت و خیر و نیکی از او ظاهر شود و اسرار جهان را کشف کند.
نکته و سخن دیگر این است که بسیاری از افرادی که درباره هدف و نتیجه خلقت اندیشه می‌کنند، به علّت نارسایی ذهنی، دید مادّی، اطّلاعات محدود و یا با در نظر داشتن منافع شخصی در هدف‌دار بودن خلقت، دچار شکّ و تردید می‌شوند.
ایشان عالم وجود و مبدأ و منتهای سیرشان را خطّی فرض می‌کنند که از تولّد یا پیش از آن- عالم رَحِم و منویّت- آغاز و به مرگ، پایان می‌یابد و چنان ناشکیب و کم حوصله بوده و خود و آسایش خود را دوست می‌دارند که کوچک‌ترین فشار و ناملایمتی- که لازم عالم ماده و طبیعت است- وجودشان را لبریز از عقده و نارضایتی می‌نماید و با کاینات، در مقام ستیزه و بدگویی برمی‌آیند؛ به همه چیز با نظر بدبینی و ناامیدی
می‌نگرند، و همه را بی هدف می‌شمارند، غافل از این که: «بد در جهان نبینی اگر نیک بنگری»
اگر اینان دنیا را یکی از عوالمی بدانند که باید انسان از آن بگذرد و از آن کوچ کرده و منتقل شود و آن را قسمتی از راهی بدانند که بشر باید آن را طی کند، یا لااقل احتمال این معنی را بدهند؛ و اگر بدانند که لازمه عالم طبیعت کشمکش و تنازع و فشار است و این از نوامیس کامل کننده هر موجود مادی است، نباید با توجّه به یک قسمت حرکت و سیر مرحله دنیایی انسان‌ها، یا با وقوع بعضی امور ناگوار بگویند: خلقت بی‌هدف است و از آن‌چه که محقّق و محصل هدف و نتیجه است، گله و شکایت کنند.
چنان که نمی‌توان هدف خلقت جنین را- که عالم رحم را بین مبدأ و منتهای آن طی می‌کند- تعیین کرد، هدف خلقت انسان و خلقت تمام مخلوقات و کاینات زمینی و آسمانی و منظومه‌ها و کیهان‌ها را نیز که در نیمه راه هستند، بدون توجّه به سیری که در پیش رو دارند، و بدون اتّکای به وحی انبیاء، نمی‌توان معلوم ساخت و نمی‌توان وجود هر یک از اعضاء و اجزای آنها و وجود مجموع آنها را بی‌هدف دانست؛ چنان که نهالی را که به ثمر نرسیده باشد، اگر چه از ثمرش خبر نداشته باشیم، تا به کمال و پایان سیر خود نرسد نمی‌توان بی‌هدف و بی ثمر شمرد.
هدف نهایی خلقت از دید عقل، بعد از سیر عوالم آینده معلوم خواهد شد؛ همان گونه که مقصد ماشین یا هواپیمایی را که در حرکت می‌بینیم، با این که می‌دانیم مقصدی دارد، نمی‌توانیم معیّن کنیم؛ مگر آن که خلبان و راننده به ما اطّلاع بدهند.
اگر کسی بگوید: این سخنان و مطالب صحیح بوده و قابل قبول است که هدف خلقت هر چیزی به خاصیّت وجودی و فایده او است و اهداف افعال و کارهای ما همان خواص و منافع اعمال ما است که بهره‌برداری می‌نماییم؛ امّا هدف کار خدا و بهره‌ای که او از این آفرینش می‌برد چیست؟
جواب داده می‌شود: کارهای خداوند حکیم متعال به اغراض و اهداف نیازمندانه تعلیل نمی‌شود؛ چرا که خداوند متعال بی‌نیاز مطلق و غنی بالذّات است.
از آنجا که در مثل، مناقشه نیست برای توضیح به این مثال توجّه فرمایید:
یک معلّم یا استاد و مدرّس، شاگردانش را درس می‌دهد و زحمت می‌کشد تا آنها هر چه عمیق‌تر دروس را فرا گیرند و همه عالم و دانشمند شوند. یک فرد نیکوکار، بیمارستان می‌سازد که بیماران درمان شوند.
پرسش درباره هدف تدریس و یا بنیاد کردن بیمارستان، از چنان استاد و شخص نیکوکار- که نیّتشان خالص و منزّه از جلب منافع شخصی است- پرسش صحیحی
نیست؛ بلکه توهین است که از او بپرسند: چه فایده‌ای می‌بری و چه هدفی را دنبال می‌کنی و چه بهره‌ای می‌خواهی؛ زیرا نیکوکاری با اغراض و منافع شخصی سازگار نیست؛ آن جا که غرض، منافع شخصی است، نیکوکاری نیست و آن جا که غرض نیکوکاری است، منافع شخصی در نظر نیست.
حساب منافع شخصی و سوداگری، حساب هدف نیست؛ حساب نفع و استفاده و استثمار است که خدا و بندگان خاص و با معرفت او از آن پاک و منزّه می‌باشند.
هدف نیکوکار و معلّم مخلص، درمان بیماران و دانا شدن نادانان است. این هدف، اگر هدف واقعی باشد، متعالی و مقدّس است و اگر برخی آن را هدف نشمارند و هدف داشتن را مانند هدف معلّمی که برای مزد درس می‌دهد، یا سازنده بیمارستانی که می‌خواهد تجارت کند و از بیماران پول بگیرد تفسیر می‌نمایند، خدا و اولیای خدا از این اهداف، مقدّس و منزّه می‌باشند.
شخص فیّاض، جواد و بخشنده، مهربان، خطابخش، پوزش‌پذیر و نوازشگر، فیض می‌دهد؛ جود و بخشش می‌نماید؛ مهربانی می‌کند؛ بر جراحات مردم مرهم می‌گذارد؛ از افتادگان دستگیری می‌نماید و آنان را مورد نوازش قرار می‌دهد؛ نه برای این که مزد و عوضی به او بدهند، یا از او تشکر نمایند.

بررسی موضوع از دید مصادر اسلامی

آن‌چه تا این‌جا بررسی کردیم از نظر مستقیم عقل بود؛ اینک از نظر شرع بررسی می‌نماییم:
قبلا باید معلوم باشد غرض از این که می‌گوییم موضوعی را از راه اسلام بررسی کنیم، این نیست که شرع را در برابر عقل قرار دهیم و بخواهیم با شرع، عقل را ردّ کنیم؛ چون این دو راهنما با هم مخالفت و معارضه ندارند. احکام عقل را اسلام تأیید می‌نماید و بنابر قاعده «الواجبات الشرعیة، الطاف فی الواجبات العقلیة» اسلام، احکام عقل را به صورت الزام (وجوب یا حرمت) یا استحباب و کراهت تشریع نموده است و در بسیاری از نواحی که عقل، شرع را راهنمای مستقل می‌داند راه کشف حقایق، شرع است؛ از این جهت در این موارد، عقل به شرع رجوع می‌نماید و از روشنایی هدایت آن استفاده کرده و قانع می‌شود.
در این موضوع، آیات قرآن مجید و احادیث نیز عقل را در آن چه درک می‌کند، تأیید می‌نمایند و نیز عقل را در آنچه مستقلًا از درک آن عاجز است، راهنمایی می‌نمایند.
راجع به این که خلقت، بیهوده و بی هدف و بازی نیست، آیات متعددی در قرآن مجید آمده است؛ از آن جمله:
(و ما خلقنا السماء و الأرض و مابینهما باطلا ذلک ظن الذین کفروا)[۷]: آسمان و زمین و آن‌چه را در بین آنها است به باطل نیافریدیم؛ این [که جهان بر باطل آفریده شده باشد] گمان آن کسانی است که کافر گردیدند.
(و ما خلقنا السماوات و الأرض و مابینهما لاعبین)[۸]): آسمان‌ها و زمین و آن‌چه را در آنها است؛ به بازیچه نیافریدیم.
(و ما خلقنا السماوات و الأرض و ما بینهما إلّا بالحق)[۹]): نیافریدم آسمان‌ها و زمین و آن‌چه در میان آن‌هاست را مگر به حق.
(أفحسبتم أنما خلقنا کم عبثاً)[۱۰]): آیا گمان کردید که ما شما را بیهوده آفریدیم؟!
از جمله آیاتی که صراحت دارد بر اینکه آفرینش بیهوده و باطل نیست و خردمندان بر بیهوده نبودن آفرینش گواهی می‌دهند، این دو آیه است:
(إن فی خلق السماوات و الأرض واختلاف اللیل و النهار لآیات لُاولی الألباب الذین یذکرون الله قیاماً و قعوداً و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السماوات والأرض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار)[۱۱]:
به تحقیق در آفرینش آسمان‌ها و زمین و گردش شب و روز، هر آینه نشانه‌هایی برای خردمندان است؛ آنان که خدا را یاد می‌کنند در حالی که ایستاده و نشسته و بر پهلو خوابیده‌اند و تفکّر در خلق آسمان‌ها و زمین می‌نمایند، [و می‌گویند:] پروردگارا! این را باطل نیافریدی؛ منزّهی تو؛ پس ما را از عذاب آتش نگاه‌دار.
راجع به هدف خلقت بسیاری از اشیاء و اعضاء، آیات متعدّدی در قرآن مجید است که با صراحت بیان می‌دارد که هدف خلقت و نتیجه آفرینش آنها، همان منافعی است که از آنها ظاهر می‌شود و خواصّی است که دارا هستند؛ برخی از این منافع مشهود و معلوم بوده و روز به روز ظاهرتر می‌گردد و برخی دیگر هنوز هم مخفی است. مانند این آیات:
(خلق لکم ما فی الأرض جمیعاً)[۱۲]: جمیع آن‌چه را در زمین است برای شما آفرید.
(والأرض وضعها للأنام)[۱۳]): زمین را برای مردم قرار داد.
(الذی جعل لکم الأرض مهداً)[۱۴]): آن که زمین را برای شما مهد و گهواره قرار داد.
(الذی جعل لکم الأرض فراشاً و السماء بناءاً و أنزل من السماء ماءاً فأخرج به من الثمرات رزقا لکم فلا تجعلوا لله أنداداً و أنتم تعلمون)[۱۵]): آن که زمین را برای شما فراش و بستر، و آسمان را بنا قرار داد، و از آسمان آبی فرستاد و به وسیله آن از میوه‌ها روزی برای شما بیرون آورد، پس برای خدا همتایان قرار ندهید؛ در صورتی که می‌دانید خدا بی‌مانند است.
از این گونه آیات راجع به هدف آفرینش اشیاء و منافع آنها و هدف افعال الهی از وحی و نبوات، تکوینیّات و تشریعیّات، آفرینش ماه و خورشید و ستارگان، دریا و ابر و باران، اشجار و حیوانات و کوه‌ها بسیار است؛ که یادآوری و شرح و تفسیر مختصر آنها محتاج به نوشتن بس قطور می‌باشد.
امّا اجمالًا هر کس قرآن مجید را با تدبّر و تفکّر تلاوت نماید، این آیات بهترین راهنمای او به هدف آفرینش و فواید و منافع خلقت اشیاء است؛ چه نعمت‌های بزرگ و چه نعمت‌های به ظاهر کوچک که در اختیار ماست و ما از آنها استفاده می‌نماییم؛ با این وجود، از نتیجه و خاصیّت آن غافلیم و چه بسا که آن را بی‌فایده گمان کنیم.
قرآن کریم، راجع به فایده و هدف خلقت انسان می‌فرماید:
(و ما خلقت الجن و الإنس إلّا لیعبدون. ما ارید منهم من رزق و ما ارید أن یطعمون)[۱۶]

نیافریدم جن و انس را مگر برای این که مرا عبادت ۱۷] کنند، از ایشان، روزی و این که مرا طعام دهند، نمی‌خواهم.

احتمالا تفسیر آیه این باشد که: چون عبادت و پرستش، خاصیّت این دو نوع است و در وجودشان مقتضی آن موجود است هر چند در بعضی موارد مانع، مقتضی را از تأثیر باز دارد و نور فطرت تجلّی ننماید، هدف خلقتشان عبادت و پرستش است؛ یعنی
انسان برای خاصیّتی که دارد (عبادت و پرستش حق) آفریده شده و هدف و نتیجه خلقتش عبادت است که از آن کمالی بالاتر نیست.
و شاید این همان هدف و نتیجه‌ای باشد که از نظر فرشتگان هم پنهان بود؛ وقتی به شرف خطاب و اعلام حق مشرف شدند که: (انّی جاعل فی الأرض خلیفة)[۱۸] (: من قرار دهنده‌ام در زمین، خلیفه و جانشینی را؛ با بیان:
(أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک)[۱۹] (جویای نتیجه هدف جعل خلیفه در زمین شده و گفتند: آیا قرار می‌دهی در زمین کسی را که در آن فساد نماید و خون‌ها بریزد؟ و ما تنزیه می‌کنیم تو را به سپاس تو؛ و تو را تقدیس می‌نماییم!
از جانب خداوند متعال به آنها جواب داده شد:
(انی أعلم مالاتعلمون)[۲۰] یعنی اگرچه بشر فساد و خونریزی می‌نماید، امّا فساد و خونریزی، نتیجه خلقت و هدف آفرینش او نیست؛ چنان که تصادف، مظلوم‌کشی و گلوگیر شدن، هدف ماشین، شمشیر و لقمه نیست. هدف، همان تسبیح، تحمید، تقدیس و عبادت است که کامل‌ترین درجات و عالی‌ترین مراتب آن، خاصیّت بشر است؛ که: «من می‌دانم آن‌چه را شما نمی‌دانید».
یا این که مراد این است: من می‌دانم آن‌چه را شما نمی‌دانید؛ آن کسی را که به مقام خلافت انتخاب می‌کنم، به خونریزی و فساد آلوده دامان نمی‌شود. من محمّد، علی، حسن، حسین، مهدی، ابراهیم خلیل، موسی و عیسی را به خلافت برمی‌گزینم که به فرمان من مکتب توحید و فضیلت، آزادی و اخلاق، صلاح و صیانت خون و شرف را بگشایند و جوامع بشری را از فساد و پرستش اصنام و اشخاص، جبابره و فراعنه، و ذلّت استعباد آنان نجات دهند و در بهشت آزادی و عزّت و رفاه و فضیلت اطاعتِ خودم در آورند.
یا این که مراد این است: (إنی أعلم ما لا تعلمون)[۲۱]: من می‌دانم آن‌چه را شما نمی‌دانید؛ که این خلیفه و بشر توانایی آن را دارد که به مقام علم و معرفت نایل شود؛ و به تعلیم اسما، سرفراز گردد. این همه اسباب و مقدّمات برای این است که این خاصیّت علم و دانش از بشر ظاهر گردد که عالی‌ترین خاصیّت‌ها است. و این همان هدف و نتیجه‌ای است که قرآن مجید می‌فرماید:
(الله الذی خلق سبع سماوات و من الأرض مثلهن یتنزل الأمر بینهن لتعلموا أن الله علی کل شی‌ء قدیر و أن الله قدأحاط بکل شی‌ء علماً)[۲۲])
===خدا شناسی===
س: اینجانب کتاب «به سوی آفریدگار» شما را خواندم و از آن برای درس اصول عقاید، استفاده زیادی نمودم. در ضمن، تقاضا می‌کنم که به سه سؤال ذیل پاسخ دهید:
س ۱- در کتابی نوشته‌اند که: بعضی از اروپائیان بر این قاعده عقلیّه قطعیّه که: «هر آن‌چه در ذهن انسان تصوّر می‌شود یا ممکن‌الوجود، یا واجب‌الوجود و یا ممتنع الوجود است.» اشکال کرده‌اند، و علمای ما جواب داده‌اند.
بفرمایید: آیا اشکال آنها نظیر اشکال تصوّر کردن موجود لا اقتضاء- که نه اقتضای واجب‌الوجود و نه اقتضای ممکن‌الوجود داشته باشد- است (که به دقّت عقلی خلط بین واجب و ممکن و محال خواهد بود.) یا چیز دیگر؟
ج ۱- گاه گفته می‌شود که آن‌چه در ذهن متصوّر شود که وجود ذهنی امر خارجی نباشد، اگر از وجود یا عدم آن در خارج محالی لازم نمی‌آید، آن شی‌ء «ممکن‌الوجود» است؛ و اگر از عدم آن در خارج، محال لازم می‌آید، آن «واجب‌الوجود» است؛ و اگر از وجود آن محال لازم می‌آید؛ آن «ممتنع‌الوجود» است. تقسیم نسبت به موجود خارجی ثلاثی نیست، بلکه ثنایی است؛ به این‌گونه که موجود خارجی، یا «ممکن‌الوجود» است؛ یعنی اگر نباشد محالی لازم نمی‌آید. و یا «واجب‌الوجود» است که اگر نباشد محال لازم می‌شود؛ و این همان تقسیمی است که خواجه در اشعار خود فرموده است:
موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل:یا «واجب‌الوجود» و یا «ممکن‌الوجود»
تا پایان شعر ... و نیز در تجرید می‌فرماید:
«الموجود إن کان واجباً و إلّا استلزمه لاستحالةالدّور و التسلسل»[۲۳].
امّا این‌که نسبت وجوب وجود و امکان، وجود لا اقتضاء باشد که فقط اقتضا وجود داشته باشد و ممکن باشد که هم واجب باشد و هم ممکن؛ یعنی ممکن باشد که هم از عدمش در خارج محال لازم آید و هم از عدمش محال لازم نیاید، قابل تصوّر نیست؛ زیرا امکان این‌که هم از عدم شی‌ء محال لازم آید و هم محال، لازم نیاید، تناقض واضح و آشکار است؛ که استحاله آن از بدیهیات اوّلیه می‌باشد.
س ۲- بعضی از مادّیّین، مثل «هگل» و دیگران، با غرور زیاد گفته‌اند: «مادّه و حرکت را به من بدهید، جهان را می‌سازم.» منظور آنها چیست؟ (اگر همه جنّ و انس اجتماع کنند و دست به دست هم بدهند، نمی‌توانند حتّی یک پشه‌ای را خلق کنند.) آیا فقط نظر آنها این است که جهان، به واسطه مادّه و حرکت به وجود آمده است؟ (که جوابش را در کتاب «به سوی آفریدگار» مرقوم فرموده‌اید:)
ج ۲- اگر نظرشان این باشد که جهان از ماده و حرکت به وجود آمده، به فرض که این فرضیّه را کسی قبول کند، مستلزم نفی خدا و عالم غیب نمی‌باشد؛ زیرا در این عالم همه مرکّبات را خدا از دو چیز یا بیشتر آفریده و اگر به فرض این‌که ممکن باشد ماده و حرکت را به کسی بدهند تا او، از آن موجود زنده را بسازد، در مسأله ایمان به خدا و آفریننده جهان شبهه‌ای ایجاد نمی‌شود و در آن صورت هم آن که بخشنده حیات و آفریننده ماده و حرکت است، خدا است.
هم اکنون و هم در گذشته با برخی اعمال عملی و جرّاحی موجبات تولید بعضی از جانوران را فراهم نموده‌اند. دست بشر در ظهور بسیاری از مظاهر مادی وارد است؛ امّا همه می‌دانند که این تصرّفاتی که بشر در عالم مادّی دارد، مربوط به علم و آگاهی او از برخی قوانین و سنّت‌های جاری در این عالم است. هیچ‌کس نمی‌تواند مادّه بسازد و اگر به وسیله برخی از تصرّفات، زمینه زایش یک موجود زنده را فراهم کند، نمی‌تواند حیات و زندگی او را به خودش مستند کند.
بشر نمی‌تواند چیزی بسازد که ساختن او را از این عالم نگرفته باشد و نمی‌تواند از بیرون از این عالم چیزی بیاورد، یا چیزی را بسازد. هر چه انجام بدهد در این عالم خلقت است؛ مثل یک بنّا که هرچه مصالح ساختمان می‌آورد و بنا می‌کند، از همین عالم گرفته است.
هر چه علم بشر هم پیشرفت کند و هر کار انجام دهد، ابزار کار، برنامه و همه چیز آن را باید از این عالم بگیرد. همان حقیقت که خدا به آن اشاره می‌فرماید، همه جا ظاهر است: (أم خلقوا من غیر شی‌ء أم هم الخالقون)[۲۴] (أفَرَأیتم ما تمنون ءأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون)[۲۵] (أفرأیتم ما تحرثون ءأنتم تَزْرَعُونه أم نحن الزّارعون)[۲۶])
با این تفاسیر آیا کسی می‌تواند بدون استفاده از این مواد و تلفیق آنها با یکدیگر و دست‌کاری در آنها، خودش یک نبات کوچک تحت قواعد دیگر- غیر از قواعدی که خدا در این عالم برقرار فرموده- خلق کند؟!
اگر مادّه و حرکت را قدیم می‌گویند، جوابش همان است که در کتاب «به سوی آفریدگار» و «الهیّات در نهج‌البلاغه» نوشته‌ام. علاوه بر این از علّت ترکیب مادّه و حرکت و هم‌آهنگ شدن آنها با یکدیگر- که خود یک پدیده است- باید جواب بدهند.
س- آیا بی‌اعتنایی و یا احیاناً تندی با افرادی که در مقابل بداهت، شبهه می‌کنند، اشکال دارد یا خیر؟ مانند وقتی که گفته می‌شود: از واضحات عقول است که هر معلول و هر پدیده‌ای علّتی دارد و حتّی تصادفات و معجزات هم با اراده خاصّ خدای تبارک و تعالی انجام می‌گیرد، و در نتیجه علةالعلل و مسبب‌الاسباب، «واجب الوجود» است؛ آن شخص، بحث‌های بی‌نتیجه‌ای را مطرح می‌کند.
ج- اگر افرادی باشند که واضحات و بدیهیّات را انکار می‌کنند، بحث با آنها ثمری نمی‌بخشد: (سواء علیهم ءأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی أبصارهم غشاوة و لهم عذاب عظیم)[۲۷] (ذرهم یأکلوا ویتمتعوا ویلههم الأمل فسوف یعلمون)[۲۸]) با وجود این، همان‌طور که قرآن کریم دستور داده، صفح جمیل و برخورد کریمانه و بزرگوارانه با آنها- در صورتی که اثر سوء نداشته باشد- مناسب‌تر است.
س- وحدت وجود یعنی چه و معتقد به آن چه حکمی دارد؟ اگر شخصی وحدت وجود را به معنی وحدت مصداق وجود، قبول داشته باشد، آیا این سخن مستلزم کفر است؟- خواهشمند است توضیحات بیشتری در خصوص وحدت وجود بدهید.-
ج- تفکّر در ذات مقدّس خداوند متعال منهی عنه است، و تعیین هویّت حق به این که وجود است- بنحوی که قائلین به أصالة الوجود می‌گویند- متحقّقِ حقیقی را وجود می‌دانند و متحقّقات را بوجود و بالعرض واقعیّت‌دار و موجود و متحقّق می‌گویند؛ هر چند وجود را صاحب مراتب بگویند، و وجود هر چه را که غیر از خداست، غیر وجود او بگویند و یا اصلًا آنها را مصداق وجود ندانند و وجود را صاحب مصداق واحد بدانند؛ که آن وجود خداست و به این مطلب برمی‌گردد به این که خداوند تمام کلّ وجود است و وجود کل، خدا و حقیقت خداست- هر طور بگویند- با مشرب عرفان قرآنی که از کتاب و سنّت اخذ می‌شود، سازگار نیست؛ زیرا:
اولًا، این قول متضمّن تعیین هویّت برای حقّ متعال است؛ خواه وجود مقول به تشکیک باشد که در این صورت، سایر موجودات نیز در حقیقت با خداوند متعال مشترک می‌شوند و با (لیس کمثله شی‌ء)[۲۹]) منافات دارد؛ یا مصداق وجود را واحد، و وجود خداوند متعال بدانند. بالاخره تعیین هویّت برای حق است: «کلّما میزتموه بأوهامکم فی أدقّ معانیه فهو مخلوق مصنوع مثلکم مردود الیکم»[۳۰]).
ثانیاً، قول به وحدت مصداق، اگر به این معنی باشد که خداوند وجود است و حقیقت و کنه وجود هم غیر قابل درک است و سایر اشیاء، اشیای دیگرند، معنای این حرف، تعیین اسم برای خدا است؛ به ملاحظه این‌که ذاتش جایز الدّرک نیست؛ این اشکال ندارد؛ جز این که بگوییم اسماء الحسنی توقیفی است.
و اگر معنای آن نفی واقعیّت اشیای دیگر، و تحقّق خارجی آنها باشد، شرک منافی با توحید نیست؛ امّا گذشته از این که خلاف وجدان و بدیهه است، منافی با بسیاری از اسماء الحسنی و مستلزم نفی آنها است؛ که همه بر واقعیّت اشیاء، مخلوقات، مرزوقات، مصنوعات و معلومات دلالت دارند و با «لیس کمثله شی‌ء»، «عالم الغیب و الشهادة»، «الرّحمن الرّحیم»، «الخالق»، «الباری»، «الباسط»، «المالک» و. .. منافات دارد.
بنابراین معرفت صحیح آن است که خدا را به همان اوصافی که خودش و پیغمبران و حججش معرّفی کرده‌اند، بشناسیم؛ و بیشتر از آنچه مکلّف به معرفت آن هستیم، خود را مکلّف ندانیم؛ خدا را خدا بدانیم و او را، «او» و «یا هو» و «یا من لیس هو إلّا هو» بگوییم.
بر حسب بعضی روایات، چون در آخرالزّمان مردمانی می‌آیند که بر خلاف این که نباید تعمّق در ذات خدا و اوصاف ذاتیّه او بنمایند، متعمّق می‌شوند:
سوره مبارکه توحید نازل شد که در خداشناسی و معرفت به آن بسنده نمایند و این تعمّقات را که خطر گمراهی و ضلالت دارد، کنار بگذارند. راجع به سایر معانی وحدت وجود نیز قابل توجّه است؛ که از بعضی از آنها بوی کفر، استشمام می‌شود.
خداوند متعال همه را از زلّات اعتقادی مصون و محفوظ بدارد.

اسماء الله تعالی

س- «اسم اعظم» کدام یک از اسماء است؟ آیا از طریقه رمزی منظومه مرحوم شیخ بهایی- رحمه الله- (از شعر ۸۷ که مصراع اوّل بیت نخست آن چنین است: «هشت حرف است به ترتیب و نظام» تا شعر ۹۵ به طوری که نوشته‌اند.) می‌توان آن را به دست آورد؟
ج- راجع به «اسم اعظم» اقوال و آرای متعدّدی وجود دارد. «کفعمی» در «مصباح» فرموده: «اقوال در این موضوع نزدیک است که در کتاب مصنف و مجموع مؤلّفی منحصر نشود.»[۳۱] و از جمله شصت قول از این اقوال را ذکر کرده است.
و از «بصائر الدرجات» از حضرت صادق علیه السّلام- روایت کرده است که: خداوند اسم اعظم را ۷۳ حرف قرار داده، و به آدم بیست و پنج حرف؛ به نوح پانزده حرف؛ به ابراهیم، هشت حرف؛ به موسی چهار حرف و به عیسی دو حرف عطا فرمود. پس عیسی به آن دو حرف احیاء موتی و ابراء اکمه و ابرص می‌کرد و به محمّد- صلی الله علیه و آله- ۷۲ حرف عطا فرمود و یک حرف را برای خود برگزید.
و نیز در «شرح صحیفه»- شرح دعاء پنجاهم- از «ابی جعفر صفّار» و در «بصائر الدّرجات» به سند متّصل به حضرت امام محمّد باقر- علیه السلام- از آن حضرت روایت کرده است، قریب به این مضمون: اسم اعظم خدا بر هفتاد و سه حرف است و نزد «آصف» یک حرف از آن بود (که با آن سریر «بلقیس» را با آن سرعتی که در قرآن مجید است، نزد «سلیمان» حاضر کرد و به محلّ خود برگرداند.) و نزد ما هفتاد و دو حرف از آن است و یک حرف آن را خدا به خود اختصاص داد؛ ولاحول ولاقوة إلّا باللّه العلی العظیم.
و این حدیث، شرحی دارد که در بعضی کتب، مثل «شرح صحیفه» و همچنین «شرح اسماء الحسنی» همدانی مذکور است.
و از حضرت رضا- علیه السلام- روایت است که: «بسم الله الرّحمن» نزدیکتر است به اسم اعظم خدا از سیاهی چشم به سفیدی آن.[۳۲] و در «مجمع البیان» (در تفسیر سوره حشر) روایت شده است از حضرت رسول اعظم صلّی الله علیه و آله- که: اسم اعظم در شش آیه آخر سوره حشر است.
همچنین در «الکلم الطیّب» برای اسم اعظم نشانه‌هایی ذکر فرموده و می‌گوید که اسم اعظم در پنج آیه از پنج سوره قرآن: بقره، آل عمران، نساء، طه و تغابن می‌باشد.[۳۳]
بعضی دیگر گفته‌اند: «الحی القیّوم» اعظم اسماء حسنی است.
و در «مصباح»، کفعمی فرموده است: دعای «جوشن کبیر»، «مشلول» و «کمیل» از دعاهایی است که وجود اسم اعظم در آنها روایت شده است.
و در بعضی روایات دیگر از حضرت رضا- علیه السلام- روایت شده است: «العلی العظیم» اسم اعظم است؛ چون خداوند اعلی بر همه چیز، اعظم از هر چیز است.[۳۴]
«صدوق» در «ثواب الاعمال» از حضرت صادق علیه السلام- روایت فرموده است که: اسم اعظم خدا در سوره «فاتحة الکتاب» به طور پراکنده وجود دارد؛ یعنی حروف آن، همه در این سوره است.[۳۵]
امّا راجع به طریق شناختن اسم اعظم- همان‌طور که مرقوم داشته‌اید- اشعاری در این موضوع به شیخ بزرگ و نابغه شهیر «شیخ بهاءالدین محمد عاملی» نسبت داده شده است. این موضوع در «کلّیات شیخ»[۳۶] و «بیان الآیات در علم زبر و بینات»[۳۷] و در «روائح النّسمات»[۳۸] با شرح و توضیح ذکر شده است.
ولی اوّلًا، صحتِ این نسبت معلوم نیست و بعضی در آن تردید کرده‌اند.
ثانیاً، به نظر حقیر، ورود در این راه به قصد کسب قوّه و قدرت و استفاده از آثار اسم اعظم برای مقاصد دنیوی و این که به واسطه آن به دست شخص، عجایبی اظهار شود، خود باعث حجابی می‌شود بین انسان و خدا و سبب کدورت باطن و منافی با اخلاص و صفای قلب است.
ورود در این وادی موجب می‌گردد که شخص عمر خود را با حروف و حساب و نظر در زبر و بینات حروف و این مقوله مطالب تلف کند و از کمال قوّه علمیّه و عملیّه- که به وسیله عبادت، اطاعت، تفکّر، مطالعه و دقّت در آیات آفاقیّه و انفسیّه و نظر در معانی قرآن مجید و احادیث اهل بیت علیهم السّلام- حاصل می‌شود- بازماند؛ و در این مرحله، وقوف نموده و پس از عمری صرف وقت متوجّه شود که اشتباه کرده و فرصت‌ها را از دست داده است.
بلی، اگر علم به این اسم- تا حدّ و مقداری که برای غیر انبیاء و ائمه علیهم‌السلام- ممکن است- برای کسی حاصل شود، به نظر اینجانب از راه تعبّد و التزام به احکام شرعیّه و فعل واجبات و مستحبّات، ترک محرمّات و مکروهات، تخلّق به اخلاق حمیده و
تجنّب از صفات ذمیمه و التزام به ذکر خدا حاصل می‌شود؛ به شرط این که غرض از ادای این وظایف، اطاعت و امتثال امر الهی و تقرّب به درگاه او و کمال نفس و تهذیب اخلاق و رفع حجب باشد.
در این صورت شناختن اسم اعظم به شخصه لازم نیست؛ و اگر سالکِ راه خدا در همین اسامی شریفه- که در روایات به عنوان اسم اعظم معرفی شده- تفکّر نماید و به معانی آنها تا حدّی که میسّر است، معرفت پیدا کند و آنها را ورد زبان خود قرار دهد، مسلماً فواید و برکاتی که از این راه نصیب او می‌شود، فوق‌العاده خواهد بود.
و ثالثاً، آن اسم اعظمی که در حدیث، هفتاد و سه حرف است، و به مثل حضرت عیسی علی نبیّنا وآله وعلیه السّلام- دو حرف از آن داده شده، برای احدی- بر حسب همان حدیث- معرفت به تمام حروف آن اسم حاصل نخواهد شد؛ زیرا یک حرف آن را خدا مخصوص خود قرار داده است و به پیغمبر اکرم خاتم و ائمّه علیهم‌السّلام- هفتاد و دو اسم از آن اسامی اعطا شده، و به آدم بیست و پنج حرف؛ به نوح پانزده حرف؛ به ابراهیم هشت حرف و به موسی چهار حرف عطا شده است.
مگر این که کسی بگوید: به مقدار یک حرف که به «آصف» عطا شد، ممکن است به افراد نخبه‌ای مانند: سلمان، ابوذر، میثم تمّار و رشید هجری عطا شده باشد. خداوند به مکان و محلّ تفضّل و عنایت خود، داناتر است.
نکته‌ای که در این جا تذکّر آن لازم است این است که: معلوم نیست این حروف همه یک اثر و خاصیّت داشته باشند؛ بلکه ممکن است متفاوت باشند و علم به هر یک، آثاری داشته باشد، و بسا باشد که دو حرف عیسی از پانزده حرف نوح عظیم تر باشد. ممکن است آن یک حرف که به کسی عطا نشده از تمام این حروف اعظم و اکبر باشد که احدی از ممکنات را لیاقت و ظرفیّت فرا گرفتن آن نباشد.
رابعاً، بعضی از علما و اهل نظر برآنند که این هفتاد و سه حرف از هجائیه نیستند؛ بلکه حقایقی می‌باشند که درک و فهم آنها آثار مهمّی دارد و می‌گویند: دلیل بر این که اسم اعظم ترکیب لفظی این هفتاد و سه حرف نیست، این است که همه این حروف به کسی اعطا نشده، و به کسانی که اعطا شده، از یک حرف تا هفتاد و دو حرف آن عطا شده است. پس اگر ترکیب لفظی این حروف مراد باشد- در صورتی که یک حرف آن معلوم نباشد- معنایی آن قابل فهم نخواهد بود؛ مگر این که کسی بگوید: خصوص این حروف از این جهت شرافت و موضوعیّت دارند که اسم اعظم از آن ترکیب شده، و در صورتی که شخص هر یک از این حروف را بالخصوص بشناسد، آثاری دارد.
وجه دیگری که به نظر حقیر می‌رسد، این است که: اگر مراد از این حروف، حروف هجائیه باشد، از بیست و هشت حرف تجاوز نمی‌کند؛ در حالی که در روایت، هفتاد و سه حرف معیّن شده و این که بگوییم این هفتاد و سه حرف از تکرار بعضی حروف حاصل شده، نیز بعید است.
وجه دیگر آن به نظر حقیر این است که: راجع به «آصف»- که بر حسب این روایات یک حرف از اسم اعظم را شناخته- در قرآن آمده است:
قال الذی عنده علم من الکتاب ۳۹] و احتمال این که مراد از کتاب، اسم اعظم- مرکّب از حروف هجائیه- باشد و علمی که» آصف «داشته، یک حرف هجائی از این اسم باشد، بعید است. پس ممکن است در این روایات، مراد از «اسم اعظم» مجموع عالم کون و ماسوی‌الله باشد؛ و مراد از علم، آن علوم کونیّه، جهان‌بینی، و جهان شناسی و اطّلاع از روابط مخلوقات با یکدیگر و حجم و وزن کواکب و کرات و منظومه‌ها و خواصّ قاطبه موجوداتِ جهانِ خلقت و ظاهر و باطن و روح و جسم و زمین و آسمان و ملایکه و مخلوقات کشف شده و کشف نشده باشد.
هر کس به اندازه‌ای که به تقدیرات الهیّه در این نظام کبیر متقن آگاه شود، می‌تواند کارهایی انجام دهد که افراد جاهل، از انجام آن کارها عاجزند، و چون «آصف» به مقدار یک جزء از هفتاد و سه جزء از این روابط عالم کون و علوم مادّیّه و ماورای مادّه را می‌دانست، توانست با آن سرعت، تخت «بلقیس» را حاضر سازد.
مراد از این که هر کدام از انبیا و ائمّه علیهم السّلام- تعدادی از این حروف را دارا بودند، بیان سعه و ضیق دایره علوم آنها و به عبارت دیگر جهان شناسی آنها به تمام معنی‌الکلمه بوده است.
دلیل بر این مطلب، این آیه است:
(قل کفی بالله شهیداً بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب)[۴۰]؛
که بر حسب بعضی تفاسیر، مراد از «من عنده علم الکتاب» امیرالمؤمنین علیه السّلام- است که اگر «آصف» علمی از کتاب و بهره‌ای از آن داشت، حضرت امیر- علیه السّلام- همه علم کتاب را دارا بود؛ پس عجیب نیست اگر می‌فرمود:
«سلونی قبل أن تفقدونی فوالله إنی لأعرف بطرق السماء من الأرض ...»[۴۱]
این نکته هم مخفی نماند: این که در بعضی روایات یک اسم معیّن مثل «الحی القیوم»، و در بعضی روایات اسم دیگر، مثل «العلی العظیم»، اسم اعظم معرفی شده، با همدیگر منافات ندارند؛ زیرا ممکن است مراد از اسم اعظم در این اطلاقات، اسمائی باشند که یا اسماء دیگر را به طور اصرَح شامل شوند و فوق جمله‌ای از اسماء باشد و یا دلالت آن اصرَح یا اصدَق باشد؛ که به این‌گونه ملاحظات اسم اعظم خوانده می‌شود.
به عبارت دیگر: اسماء اللّه الحسنی به ملاحظه این که دلالت بر ذات و صفات باری تعالی دارند و به قیاس به اسماء موجودات ممکنه اسم اعظم و اجل و اکبر هستند، در بین خودشان نیز به حسب سعه و عموم دلالت، بعضی اعظم از بعضی دیگرند و بعضی در تحت اسم مافوق واقع می‌باشند، تا به اسم اللّه اعظمی که تمام اسماء، در تحت آن هستند، برسد. پس به امثال این ملاحظات ممکن است چند اسم، اسم اعظم معرفی شود.
همچنین ممکن است به ملاحظه قرب معانی این اسامی با اسم اعظم، یا تشکّل لفظ آن از بعضی حروف اسم اعظم، بر آنها نیز حقیقتاً یا مجازاً «اسم‌اعظم» اطلاق شود.
و چنان که گفته شد، از جمله فواید این اطلاقات این است که بندگان به حفظ این اسامی شریف و التزام به ذکر و توجّه به معانی و تفسیر آنها بیشتر اهتمام نمایند؛ و هم به واسطه شناختن اسم اعظم از بین اسماء، از برکات ومعرفت اسماء دیگر باز نمانند.
آخرین نکته‌ای که در این‌جا توجّه خواننده را به آن جلب می‌کنم این است که: اگر اسم اعظم عبارت از اصوات و حروف باشد، به خودی خود مؤثر نیست؛ بلکه مؤثّر و فاعل، ذات بی‌زوال مسمّی است که در نزد دعا به این اسم، دعا را مستجاب می‌سازد.
از آن چه گفته شد معلوم گردید که این بحث از هر نظر از بحث‌های بسیار دقیق علمی است و به پایان رساندن آن کاری بس دشوار است؛ زیرا هر چه درباره آن نگاشته می‌شود دامنه آن وسیع‌تر می‌شود و از افق افهام عادی دورتر می‌گردد؛ چنان که گویی بحث و فحص، بر غموض و عمق آن می‌افزاید. (ولاحول و لاقوّة إلّا باللّه العلیّ العظیم).
پس بهتر است ضعیفانی چون من اذعان کنیم که نه تنها برای امثال من، بلکه برای محققّان بزرگ نیز معرفت حقیقت این موضوع- کما هو حقّه- حاصل نشده است و استعداد علمی و عملی ما ناقص تر از این است که این موضوع را به طور مستوفی و اطمینان‌بخش به پایان برسانیم. بنابراین باید بگوییم:
کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست‌این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید
این شرح بی‌نهایت کز وصف یار گفتندحرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد
گفتم: همه ملک حُسن سرمایه تو است‌خورشید فلک چو ذرّه در سایه تو است
گفتا: غلطی ز ما نشان نتوان یافت‌از ما تو هر آن چه دیده‌ای پایه تو است
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم‌و از هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمرما هم چنان در اوّل وصف تو مانده‌ایم
س- تعداد «اسماء الحسنی» را بیان فرمایید؟
ج- آن‌چه از اسماء الله در قرآن مجید آمده است،- بر حسب بعضی کتب تفاسیر- ۱۲۷ اسم است.
علّامه مجلسی قدّس سرّه- در کتاب «توحید» در ابواب «اسماؤه تعالی»، باب سوّم آن را به باب «عدد اسماء الله تعالی و فصل إحصائها و شرحها»[۴۲] اختصاص داده است.
بر حسب روایاتی که در کتب معتبر مثل «مجمع البیان»[۴۳] و «توحید صدوق ۴۴]» و در کتب شرح اسماء الحسنی روایت شده، برای خداوند متعال ۹۹ اسم است؛ هر کس آنها را احصا کند، به بهشت وارد می‌شود؛ و این نود و نه اسم در خود روایات ذکر شده است.[۴۵]
صدوق علیه‌الرّحمه- می‌فرماید: مقصود از احصای آنها شمردن آنها نیست؛ بلکه مقصود، معرفت و اطّلاع بر معانی این نود و نه اسم است.
در کتب شرح اسماء الحسنی این ۹۹ اسم، شرح و تفسیر شده‌اند. «صدوق» نیز در کتاب «توحید» آنها را شرح فرموده است. «کفعمی» در «مصباح»، «ابن فهد» در «عدة الدّاعی»[۴۶] و بزرگان دیگر هم آن را شرح کرده‌اند؛ که مراجعه به این شرح‌ها برای مزید معرفت و توجّه نافع است.
از بعضی اخبار نیز استفاده می‌شود که اسماء الحسنی ۳۶۰ اسم است؛[۴۷] بر حسب آن چه «مجلسی» و «سیّد علیخان» و «کفعمی» روایت فرموده‌اند،[۴۸] چهار هزار اسم می‌باشد.
ممکن است مراد از ۹۹ اسمی که در روایات اولی ذکر شده است اسم‌هایی باشد که اشرَف یا اشهَر یا اظهَر و اوفق و اسبَق و اصدَق به مسمّی باشد. و ممکن است که اسماء دیگر به این نود و نه اسم رجوع نماید.
گاهی کثرت اسماء به ملاحظه لغات مختلف تصوّر می‌شود؛ که به این لحاظ اسماء الحسنی از چهار هزار هم بیشتر می‌شود. و گاه به لحاظ اضافه این، کثرت پیدا می‌شود؛ که به این ملاحظه، حدّ و حصری ندارد؛ مثل «الخالق» که یک اسم است؛ ولی اگر اضافه شود متعدّد می‌شود؛ مانند: خالق الأرض، خالق‌السّماوات، خالق الشّجر، خالق الجبال، خالق الإنسان و ... و هم چنین اسم الفاطر، الباری، الرزاق، الکافی، الرب، الکاشف و اکثر اسماء الحسنی.
عباراتنا شتی و حسنک واحدو کل إلی ذاک الجمال یشیر
از نظر دیگر، موجودات و تمام مخلوقات اسماءالله هستند؛ زیرا اسم، آن چیزی است که دلالت بر مسمّی و وسیله شناختن و علامت و نشانه ذات صاحب نام باشد.
وجود مخلوقات آیات وجود خدا، کلمات خدا و آثار باری تعالی هستند و اکمل و اشرف این اسماء، انبیا و اولیای دین به ویژه حضرت خاتم النّبیّین و ائمّه اثنی عشر- صلوات الله علیهم اجمعین- می‌باشند؛ چنان که در روایت از حضرت صادق علیه السّلام- وارد شده: «نحن والله الأسماء الحسنی الذی لایقبل من أحد طاعة إلّا بمعرفتنا، قال: (فادعوه بها)»[۴۹] برای اینکه این بزرگواران از حیث ذات و صفات و افعال و اقوال، وسایل معرفة اللّه و علایم و نشانه و آیات کبری و اسماء حسنای خداوند متعال می‌باشند.
س- اگر اکثریّت مردم یا بخش عظیمی از انسان‌ها گمراه باشند و فقط جمعیّت هدایت یافته منحصر به مسلمین و از آنها نیز منحصر به «فرقه ناجیّه» باشد، آیا با هدایت عامّه خدا و اسم شریف (الهادی)- که همه را شامل و فراگیر است- منافات ندارد و موجب حرمان اکثریّت از هدایت الهی نمی‌گردد؟
ج- مفهوم اسم «الهادی» و معنی هدایت الهی، اجبار بر هدایت و سلوک راه مستقیم نیست. هدایت به معنای عام- که شامل همگان است- عبارت است از: هدایت‌های تکوینی که در تمام عالم خلقت از جماد و نبات و حیوان و حتّی انسان وجود دارد و همه با آن هدایت به طرف کمال وجودی خود می‌روند. شاید مقصود آیه شریفه ربنا الذی أعطی کل شی‌ء خلقه ثم هدی ۵۰] همین هدایت باشد. هم چنین هدایت‌های تشریعی و راهنماییهایی که به وسیله انبیا برای مردم صورت گرفته، عمومی بوده و شامل خوب و بد و صالح و طالح است. این هدایت هم، شامل فرعون و قارون و شمر و دیگر اشقیا، و هم شامل صلحا است؛ و هیچ کس از هدایت الهی محروم نیست.
بنابراین، جمعیّت هدایت شده منحصر به مسلمین نیستند و عامّه افراد بشر نیز بر حسب فطرت و هدایت عقل و وحی و شرع هدایت شده‌اند؛ چنان که قرآن در این باره می‌فرماید: وأما ثمود فهدیناهم فاستحبواالعمی علی الهدی ۵۱] انا هدیناه السبیل إما شاکراً و إما کفوراً[۵۲]
در این میان هدایت‌های خاص و کمک‌ها و مددها و توفیقات و عنایاتی نصیب اشخاص می‌شود که در شرایط خاص و ظروف معیّن است و بیشتر مستند به گرایش انسان به سوی طلب هدایت و جهاد و مجاهده و بعضی شرایط می‌باشد؛ چنان‌که قرآن می‌فرماید: والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و إن الله لمع المحسنین.[۵۳]؛ که البتّه این هدایت‌ها خاص است.
س- در برخی هیأت‌های مذهبی اشعاری سروده و خوانده می‌شود که در ضمن آن لفظ جلاله «اللّه» را به ذوات عصمت- سلام اللّه علیهم- و غیره نسبت می‌دهند؛ مثلًا گفته می‌شود: من علی اللّهی‌ام؛ من حسین اللّهی‌ام؛ من زینب اللّهی‌ام و ...؛ حتّی اخیراً گفته‌اند: من که هیچ، انبیا، اکبراللّهی هستند (مقصود، حضرت علی اکبر- علیه السّلام- است). گاهی لفظ مبارک «هو» را به طرز خاصّی به‌طور دسته‌جمعی فریاد می‌زنند و بعد از آن «یا حسین» و یا «یا زینب» می‌گویند؛ مثلًا می‌گویند: «هو یا زینب» و امثال آن.
از آن حضرت تقاضا می‌شود جهت تنویر افکار، نظر مبارک خود را مرقوم فرمایید که شدیداً مورد حاجت است. خداوند به همه ما توفیق تبعیّت کامل از احکام الهی را عنایت فرماید و همه را از فِتَن نجات دهد.
ج- واضح است که گفتن این کلمات به قصد جدّ و اراده مفهوم ظاهر این الفاظ، شرک و کفر است و با شکّ در این که گوینده، مفهوم ظاهر آن را اراده کرده یا معنای دیگری در نظر داشته، اگر قرینه صارفه‌ای- که دلالت بر عدم معنای ظاهر آن دارد- نباشد، باز هم حمل بر کفرگویی می‌شود.
امّا به ملاحظه این‌که افرادی موحّد و خداپرست، این کلمات را بر زبان می‌آورند و حضرات ائمّه علیهم السّلام- را بنده و مقرّب خدا و اولیای خداوند می‌دانند؛ و با بی التفاتی و جهل به معنای این الفاظ، آن را بر زبان می‌آورند و یا به هر حال هرگز قصد ندارند که آن بزرگواران را اللّه و خدا بدانند، حکم به کفر و شرک آنها نمی‌شود.
با وجود این، لازم است از گفتن این الفاظ جدّاً خودداری شود؛ زیرا مفاسدی که بر این‌گونه شعارها مترتّب می‌شود و زیان‌هایی که برای دین و مذهب و درک و معرفت جامعه دارد، بسیار است. مسلمانی که در همه نمازهایش شهادت می‌دهد که شخص نبیّ اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم-- که افضل همه مخلوقات و همه این بزرگواران است- پیغمبر و بنده خدا است، معنی ندارد که بگوید: «محمّداللّهی» یا «علی‌اللّهی» یا «حسین اللّهی» هستم.
بنابراین باید مجالس مؤمنین از این برنامه‌ها و شعارها پاک و منزّه باشد و به ذکر فضایل و مناقب آن بزرگواران- که در احادیث صحیح آمده است- مجالس خود را مزیّن نمایند و امر ولایت اهل بیت علیهم السّلام- را زنده نگاه دارند و حدود توحید و نبوّت و امامت و حریم مقامات را رعایت نمایند.
خداوند متعال همه اعمال عبادی و کارهای ما را از تصرّفات شیاطین و افراد بی‌معرفت حفظ نماید و توفیق تعظیم شعائر و تأسّی کامل و صحیح به اهل بیت علیهم السّلام- را به همگان عطا فرماید.
لازم به تذکّر است که: در مقام متوجّه ساختن افراد مذکور به این حقایق باید برادرانه در محیطی صمیمی صفا و به طور مشفقانه عمل شود تا تذکّر- ان‌شاء الله تعالی- ثمر بخش و مفید واقع گردد.
===علم و اراده الهی===
س- مگر خداوند خوبی بنده‌اش را نمی‌خواهد؟ او می‌خواهد که بنده‌اش به سوی کمالات هدایت شود. پس چرا وقتی می‌خواهیم کاری را انجام دهیم، «ان‌شاءاللّه» می‌گوییم؟
مثلًا می‌خواهیم مسجدی را بنا کنیم و این مسجد ذخیره آخرتمان است؛ می‌گوییم: اگر خدا بخواهد، این کار را انجام می‌دهم. فلسفه این گفتار چیست؟
ج- گفتن «ان شاءالله» با رسیدن به کمالات منافات ندارد؛ بلکه خود گفتن آن، مرتبه‌ای از کمال است؛ چون اوّلًا: در قرآن و روایات به آن ترغیب شده و ثانیاً: معنایش این است که تحقّق امور به مشیّت الهی بستگی دارد؛ یعنی اگر خداوند نخواهد، هیچ امری در خارج صورت حصول و تحقّق نمی‌گیرد.
گفتن «ان شاءالله» در امور خیر، به این برمی‌گردد که گوینده در واقع از خداوند می‌خواهد مانعی برای انجام کار خیری که قصد دارد انجام دهد، پیش نیاید و توفیق آن را داشته باشد؛ و این نشانه کمال توحید گوینده است. والله‌العالم.
س- آیا در انجام کارها مستغنی از اراده خدا هستیم و به اراده و اختیار خود، کار می‌کنیم؟
ج- اراده تکوینیّه خدا بر این تعلّق گرفته که کارها از ما به نحو اراده و اختیار صادر شود. ما بالوجدان حس می‌کنیم که در افعال خود مجبور نیستیم؛ هر چند این اختیاری که به ما داده شده که می‌توانیم کاری را انجام دهیم و می‌توانیم آن را ترک کنیم، به اراده و خواست خدا است.
س- آیا علم خداوند و انبیا و ائمّه، موجب سلب اختیار مردم در انجام کارها نیست؟
ج- علم خدا و علم انبیا و ائمّه علیهم السّلام- از وقایع و حوادث، مستلزم سلب اختیار اشخاص و علّت وقوع آن حوادث نیست؛ زیرا در غیر این صورت- العیاذباللّه- نفی علم خدا به همه وقایع کلّی و جزئی لازم می‌شود؛ که خلاف ضرورت وجدان است؛ و یا قول به جبر کلّی لازم می‌آید؛ که آن نیز خلاف ضرورت و بداهت است و مستلزم این است که معلوم، تابع علم باشد.
حلّ اجمالی شبهه این است که: علم خدا و کسانی که علم خود را از خدا گرفته‌اند، متعلّق به وقوع حوادث به همان ترتیب طبیعی است؛ که از جمله وقوع فعل از اشخاص، مرید به اراده و اختیار است و اگر به غیر اراده و اختیار واقع شود و به جبر باشد، خلاف علم خدا واقع می‌شود.
به هر حال مسأله، مسأله‌ای است وجدانی و با رجوع به وجدان، هر کسی خود را صاحب اراده و اختیار می‌یابد و اگر هزار شبهه هم در مقابل آن باشد، خلاف وجدان و بداهت است.
از سوی دیگر هم علم خدا به هر چیز و هر جریان، و اخبار انبیا به ویژه حضرت رسول اعظم صلّی الله علیه و آله و سلّم- و ائمّه طاهرین علیهم‌السّلام- نیز از وقایع و حوادث ثابت و مسلّم است و بسیاری از آن اخبار واقع و ظاهر شده و آن‌چه مربوط به آینده است نیز واقع خواهد شد. و این خبرها نیز مانند خورشید در وسط آسمان ثابت است و قابل انکار نیست و به مسأله جبر و اختیار ارتباط ندارد.
س- با این که بیشتر مردم اهل جهنم هستند خلقت انسان و عالم تکلیف برای چیست؟
ج- خلقت همه انسان‌ها برای این است که با انتخاب و اختیار خود و استفاده از هدایت‌های، الهی به مقامات نایل شوند و به رضوان خدا و بهشت و نعمت‌های آن و کمال مطلوب برسند. اگر به گفته شما بیشتر مردم اهل جهنّمند، یا به جای بهشت، جهنّم و راه‌های آن را انتخاب می‌نمایند، به سوء اختیار خودشان است.
خلاصه این که: برنامه بسیار پیچیده امتحان و آزمایش، با این خلقت انجام می‌شود و در واقع تشخیص و تخلیص، تا گزینش زبده‌ها و صلحا برقرار می‌گردد و این وضعیّت و برنامه‌ای است که می‌توان گفت به یک معنی در درجات مختلف و در کلّ عالم طبیعت برقرار است؛ با این تفاوت که جریان در ناحیه تشریعیّات و امور تکلیفیّه در انسان به اختیار خودش وابسته است.
به علاوه، این مطلب که بیشتر مردم اهل جهنّم‌اند، یا مخلّد در آتش هستند، ثابت نیست و تعبیر قرآنی (کثیراً من الجن والإنس)[۵۴] است. آن‌چه مسلّم است این که: اشخاص مقصّر و ملتفت که در حال کفر مرده باشند، مستوجب جهنّمند و خلود در جهنّم فقط در مورد معاندین است.
س- روایت است حضرت علی- علیه السّلام- در پاسخ به مردی که سؤالی به تمسخر پرسیده بود، به «عمرسعد»- که آن زمان تازه راه افتاده بوده- اشاره کرد خبر داده بودند که: فرزند تو قاتل پسر من، حسین- علیه السّلام- است.
با توجّه به این نکته و عطف به این که سرنوشت این فرد و امثال او از قبل تعیین شده بوده، نقش «اختیار» را تشریح فرمایید.
با فرض این که کسی چون «عمرسعد» یا «شمر» از راهی که در آن بودند باز می‌گشتند، با توجّه به آن که قضای الهی بر شهادت امام حسین- علیه السّلام- قرار گرفته بود، آیا این اتّفاق نمی‌افتاد؟
ج- مخاطب به این کلام، «سعد وقّاص»- پدر عمرسعد- بوده است. اخبار و احادیث از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله- و امیرالمؤمنین علیه السّلام- درباره شهادت سیّدالشهداء- علیه السّلام- بسیار است. این شبهه‌ای که مطرح کرده‌اید همان شبهه جبریّه است که در شعر منسوب به خیّام نیز آمده است:
مِی خوردن من حق ز ازل می‌دانست‌گر مِی نخورم علم خدا جهل بود
و جواب علمی آن را خواجه داده است:
علم ازلی، علّت عصیان گفتن‌نزد عقلا زِ غایت جهل بود
علم الهی به این‌که عمرسعد یا شمر قاتل سیّدالشهداء- علیه السّلام- است، سبب سلب اختیار، آنها و اجبار آنها بر قتل نمی‌شود و اصلًا علم الهی تعلّق گرفته است به این که: عمل قتل از آنها به اراده و اختیار خودشان صادر شود. و قتل و فعلی که به اراده و اختیار صادر نشود، متعلّق علم نیست و واقع نشده است.
به هر حال ما به بداهت می‌دانیم که «عمر سعد» و «شمر» و هر ظالم و هر شخص عادل همه به اراده و اختیار عمل می‌کنند. چنان‌که بر حسب اخبار متواتر هم می‌دانیم، شهادت آن حضرت علیه السّلام- و قتل آن حضرت توسّط قتله آن حضرت نیز از پیش به وسیله اخبار پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهماالسلام- معلوم و مسلّم بوده است. (واللّه العالم).
س- مدّت چهار سال است که- خواسته یا ناخواسته- در یک سری جریانات فکری، اعتقادی و دینی وارد شده‌ام و به تنهایی نمی‌توانم خارج شوم، به اشخاص مختلفی از جمله ... مراجعه کردم، امّا نتوانستم نتیجه دلخواه بگیرم. دوست دارم با یک مرجع و کسی که دید جدیدی به اسلام و تشیّع و ایدئولوژی دارد و یک عالم دانای آگاه بر امور زمان مشورت کنم. البتّه بیشتر دوست دارم دردم را حضوری بیان کنم؛ ولی به واسطه دوری راه برایم مقدور نیست.
در ابتدا بی تعارف بگویم که اگر مایل نیستید که جواب روشن‌فکرانه بدهید، حتماً بگویید که دیگر مزاحم شما نشوم و اگر عمری باقی بود برای اخذ پاسخ در پی دیگری بروم. آنچه را که من می‌خواهم باید عالمی آگاه پاسخ گوید. لطفاً بدون در نظر گرفتن این‌که ممکن است من با شنیدن حقیقت، گمراه شوم حقیقت و واقعیّت را بگویید؛ چون برای رهایی از هر بیراهه‌ای، بالاخره راه درستی هم پیدا می‌شود. از کسانی که با آنها حرف زده‌ام راضی نیستم؛ چون به جای گفتن جواب یا لااقل گفتن این‌که «من نمی‌دانم»، می‌گویند: «دنبال این چیزها نگرد؛ امر، امر الهی است». و مرا قانع نمی‌کند؛ چون دستورات خدا بی دلیل نیست و
هر کدام حکمت دارد. من و چند تن از دوستانم واقعاً مشکل داریم؛ یعنی در برزخ وحشتناکی قرار داریم. امیدوارم این مقدّمه حوصله‌تان را سر نبرده باشد؛ چرا که ذکر آن لازم بود.
امّا بحث کلّی ما درباره خداست و مهم‌ترین بخش آن بحث از اراده خداست. من درباره آن چیزهای مختلفی شنیده‌ام؛ امّا می‌خواهم نظر جامع شما را هم بدانم. بدانم که اراده خدا کجای این عالم هستی است؟ کجای زندگی و آینده انسان است؟ اراده خدا با اراده انسان چه ارتباطی دارد؟ روابط طولی و عرضی در این مورد خاص، اصلًا برایم قابل قبول نیست. (لازم به توضیح است که من فردی منطقی هستم و بیشتر بر استدلال منطقی و عقلی تکیه دارم؛ البتّه به معنویّات و نامحسوسات هم کاملًا توجّه دارم و شاید این موارد دلیل بر ناآگاهی و نادانی من باشد.)
در ادامه این که: اراده خدا چگونه زندگی انسان را تغییر می‌دهد؟ (سرنوشت انسان و اراده خدا و اراده انسان هم‌زمان وجود دارند؛ ولی در عین حال در یک زمان با هم منافات دارند؛ یعنی قبول یکی مستلزم نفی دیگر است. اگر اراده خدا باشد، کارهای ما جبری است و اگر اراده انسان باشد، اراده خدا زیر سؤال می‌رود.)
قضا و قدر و تقدیر و سرنوشت همگی تحت تأثیر دعا و نیایش قرار دارند؛ ولی در این میان اراده خدا- که باید همان تقدیر باشد- تحت تأثیر درخواست انسان عوض می‌شود؛ یعنی انسان می‌تواند سرنوشت خود را تغییر دهد و با اراده خدا مقابله کند. بنابراین سرنوشت انسان دست خودش است. در این میان، دانایی خدا نسبت به سرنوشت انسان و اراده او تحت تأثیر کارهای انسان (به غیر از دعا) می‌باشد؛ یعنی انسان با کارهای خود سرنوشت خود را رقم می‌زند ....
نمی‌دانم که توانستم منظور خود را آنچنان که باید، درست مطرح کنم یا خیر. به هر حال شما به اختیار خودتان یک مطلب جامع و کامل درباره این مطالب برایم بنویسید؛ که این موضوع و حلّ آن خیلی مهم و حتّی حیاتی است. البتّه سؤالات من خیلی زیاد و فرصت، اندک است. امیدوارم با پاسخ گفتن به این سؤال هم گره کور اعتقادی من رفع شود و هم بر هر آنچه که تا کنون شنیده‌ام، خطّ بطلان کشیده شود. (به امیّد خدا).
ج- نامه حاکی از روحیّه کنجکاو و کاوشگر جناب‌عالی واصل شد. این رشته‌ای که شما درباره آن وارد کاوش شده‌اید، دارای شعب و برانگیزنده سؤالات بسیار است؛ که بشر تا بوده با آن کلنجار رفته و تا هست با آن دست و پنجه نرم خواهد نمود و چه بسا که بسیاری از آنها لاینحل باقی بماند؛ چنان‌که بسیاری از آنها هم حل شده و به سؤالات مربوط به آنها پاسخ داده شده و یا بسا در آینده به آن سؤالات پاسخ شافی و کافی داده شود.
معلومات بشر هر چه هم زیاد باشد و زیاد و زیادتر شود، در مقابل مجهولاتش چیزی به حساب نمی‌آید و هر چه معلومات او بیشتر می‌شود سؤالاتش مضاعف می‌گردد و گمان نمی‌رود روزی برسد که بشر به اکتشاف و کسب آگاهی بیشتر و رفع جهل و نادانی خود نیازمند نباشد؛ بنابراین حسّ کنجکاوی و کاوشگری او هیچ‌گاه از فعّالیّت باز نمی‌ایستد. در این میان هم بسیاری از این کاوشگران که از عقول نادره و نابغه بشر هستند و در این اقیانوس پهناور، عمر خود را به تحقیق و پژوهش گذرانیده و پاسخ‌های بسیار به سؤالات کسانی چون بنده و جناب‌عالی داده‌اند، این‌گونه این عالم پر از استفهام را توصیف کرده‌اند که یکی می‌گوید:
دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت‌یک موی ندانست و بسی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت‌لیکن به کمال ذرّه‌ای راه نیافت
دیگری می‌گوید:
هرگز دل من زِ علم محروم نشدکم ماند زِ اسرار که مفهوم نشد
هفتاد و دو سال جهد کردم شب و روزمعلومم شد که هیچ معلوم نشد
نه این‌که بخواهد بگوید همه معلوماتم مجهولات است؛ بلکه غرض این است که عمر هفتاد و دو ساله، بلکه هفتادهزار ساله هم برای کاوش و طلب کافی نیست و این میدان بی کرانه و نامتناهی است.
یکی هم به زبان عربی می‌گوید:
ماللترّاب و للعلوم و إنّمایسعی لیعلم أنه لایعلم
قرآن هم به انسان در هر کجا و در هر مرتبه از علم که باشد دستور می‌دهد: (قل ربّ زدنی علماً)[۵۵]؛ مبادا در راه تحصیل علم بِایستی و وقوف کنی.
سؤالات انسان اگر از قسم سؤالاتی می‌باشد که در ذهن جناب‌عالی است، این سؤالات چند قسم است: یک قسمش سؤالاتی است که اصلًا انسان، توانایی و استعداد دریافت جواب آنها را ندارد؛ بلکه سؤال و پرسش او نشانه کم علمی او است و وقتی به مرتبه‌ای از علم و آگاهی می‌رسد، می‌فهمد که این سؤال حقّ او نیست.
قسم دوّم سؤالاتی است که پاسخ دارد؛ ولی عقل پاسخگوی آن نیست و فقط از وحی و دانشِ دریافت شده از عالم غیب، باید پاسخ آن را گرفت؛ که طبعاً در این مسایل باید به علمای متخصّص در فنّ تفسیر و حدیث و علوم اسلامی رجوع نمود.
قسم سوّم سؤالاتی است که جواب دارد و عقل و تفکّر سالم پاسخگوی آنها است؛ که البتّه این قسم هم مراتب و ردیف‌هایی دارد و فقط عقلای بزرگ و دانشمندانی که در علوم عقلی و نقلی عمرشان را گذرانده باشند- امثال «خواجه طوسی»‌ها و «علّامه حلّی» ها- می‌توانند به ردیف‌های بالای آن پاسخ صحیح و قانع کننده بدهند.
قسم چهارم هم سؤالاتی است که علوم متداول، مانند: شیمی و فیزیک و معرفة الاعضاء و معرفة النبات و معرفة الحیوان و ... به آنها پاسخ می‌دهند.
بنابراین اگر سؤالات از ردیف اوّل یا نزدیک به آن باشد، باید از ابتدا بدانیم که نه خود به پاسخ آن خواهیم رسید و نه از کسی پاسخ صحیح آن را دریافت می‌کنیم. معرفت و علم در اینجا این است که بفهمیم این سؤالات قابل طرح نیست؛ نظیر سؤال از حقیقت کنه ذات خدا و صفات ذاتیّه او.
اگر این پرسش‌ها از ردیف دوم باشد، جوابگوی آن فقط مکتب انبیا است و به هر حال، عقل جوابگوی آن نیست؛ نظیر سؤال از کیفیّت حشر و نشر و مواقف بعد از آن.
در مکتب علمی اسلام حدود و مرزهای همه این سؤالات و پاسخ‌های آنها بیان شده است و این پاسخ‌ها باید معقول و آگاهانه باشد. مقصود شما از این‌که جواب، روشنفکرانه باشد، معلوم نشد. عرض کردم برای بعضی سؤالات باید به نوابغ عالم عقل و علم و عقول کبیره رجوع نمود؛ به کسانی که از کلّ این عالم و اوضاع آن تفاسیر معقول و آرامبخش و تحیّر برانداز دارند و عالم را با معنی می‌دانند؛ نه آنان که عمرشان در تحیّر و سرگردانی و ایراد و اشکال به این عالم گذشته و سراپای وجودشان را یأس و ناامیدی و بدبینی گرفته و با هیچ پاسخ و معنایی قانع نمی‌شوند و تا جایی پیش می‌روند که اساس این عالم را عبث و وجود خود و همه را بی‌هدف و بی‌فایده می‌دانند و بالاخره عمرشان در ایراد و اشکال به تمام کاینات طی می‌شود و عاقبت؛ مرگ را بر حیات ترجیح می‌دهند و به خودکشی و انتحار دست می‌زنند. آنها نه روشنفکرند و نه سعادتمند.
ما پیرو مکتب قرآنیم که هدایت‌های آن بهترین وسیله آرامش و نجات از سرگردانی و تحیّر است و ایمان به قضاء و قدر الهی نیز این آرامش روحی را ثابت و مستحکم می‌سازد.
برادر عزیز! در این‌جا، مطالب بسیار است و اگر شما نوشته‌اید «سؤالات بنده خیلی زیاد و فرصت اندک است»، متأسّفانه یا خوشبختانه فرصت حقیر نیز خیلی کمتر است؛ با این همه اگر چه از نامه جناب‌عالی نقطه نظرات و ابهاماتی که در ذهن دارید، برای اینجانب کاملا روشن نشده است و اگر موضوع به موضوع سؤالات خود را طرح کرده بودید، بسا که جواب وافی‌تر بیان می‌شد؛ عرض می‌کنم:
امّا اراده خداوند متعال شمول عام دارد و همه عالم با اراده او موجود و برپا است. به فرموده «محقّق طوسی»- آن عقل بزرگ و کم نظیر-:
هر چیز که هست آن چنان می‌بایدو آن چیز که آن چنان نمی‌باید نیست
این عالم از آنچه نامرئی است و از آنچه مرئی است- از جماد و نبات و حیوان و انسان (انسان مختار)- همه به اراده او برقرار است. اراده خدا در همه جای عالم هستی وجود دارد. در همه اوضاع زندگی، انسان، فاعل بالاختیار است و انسان، فاعل بالاختیار و به اراده او است. ارتباط اراده و اختیار او با اراده و اختیار انسان، این است که انسان را با اراده و اختیار آفریده است و مثل حیوانات بی‌اختیار، یا مثل جماد و نبات، بی‌اراده نیافریده است. و از همین جا معنای بلند و عرفانی (ما أصابک من حسنة فمن اللّه و ما أصابک من سیئة فمن نفسک)[۵۶] معلوم می‌شود که این جبر نیست و عین اختیار است. و این ممکن است یکی از معانی کلام معجز نظام امام علیه السّلام- و هدایت تامّ و تمام اهل بیت وحی علیهم‌السّلام- باشد که فرمودند

«لاجبر و لا تفویض بل أمر بین أمرین و منزلة بین منزلتین».[۵۷]

بیان دیگر اراده خدا این است که: انسان در هر جریان و امری که باید یکی از دو طرف ایجاب و سلب را اختیار کند، در اختیار یکی از دو طرف مجبور یا مضطرّ است؛ ولی در انتخاب خصوص احد طرفین آزاد و مختار است و این هم معنای دیگری از «أمر بین أمرین» است.
بیان سوم: انسان در تشریعیّات و آنچه در محدوده قانون‌گذاری و توبیخ و تشویق و تقدیر قرار می‌گیرد، مختار است و در تکوینیّات و اموری که او را بر آن تقدیر یا توبیخ نمی‌نمایند، اختیار ندارد؛ که این هم یک معنی از «أمر بین أمرین» و عدم جبر می‌باشد.
بیان چهارم: این که در همان محدوده‌هایی که انسان، فی‌الجمله مختار است، اختیار مطلق ندارد. انجام و تحقّق و حصول هر امری شرایط بسیار دارد؛ چنان‌که موانع بسیار نیز دارد. بسیاری از این شرایط و موانع در اختیار انسان نیست؛ بلکه تا اندازه‌ای است که اختیار انسان در این محدوده، در تحقّق یک امر یا جلوگیری از وقوع آن دخالت دارد و بدون اختیار او، وقوع یا لاوقوع صورت نمی‌پذیرد. پس این هم جبر است؛ یعنی بخشی از شرایط یا موانع فعل، در اختیار انسان نیست و هم اختیار است که
وقوع یا لاوقوع به اختیار انسان است و این نیز معنای دیگری از «أمر بین أمرین» می‌باشد.
بیانات دیگر نیز هست: قضا و قدر الهی نیز در این بین محفوظ است و نه با اختیار انسان، نه با عدل الهی و نه با قواعد عقلی دیگر نا سازگاری ندارند.
اصل اختیار بشر (نه به طور مطلق) بالوجدان ثابت و قابل انکار نیست. جبر و بی‌اختیاری و تأثیر قضا و قدر هم (نه به طور مطلق) در موارد خود، بالوجدان ثابت است و آن هم قابل انکار نیست. در این میان انسان باید با بال معرفت و بینش و عمل صالح، راه به سوی خدا را ادامه دهد و از این گونه افکار، تفسیرهای صحیح داشته باشد تا به سعادت دنیا و عقبی نایل شود.
البتّه این تذکّرات ممکن است جامع الأطراف و شامل همه ابعاد مسایلی که ذهن شما را به خود مشغول ساخته، نباشد؛ امّا امیدوارم تا حدّی به مقاصد شما کمک باشد. و من اللّه التوفیق و علیه التکلان. والسّلام علیکم و رحمة اللّه.
س- خداوند، همه انسان‌ها را با فطرتی پاک آفریده است. پس چگونه است که گاهی انسانهای بدی را می‌بینیم؟
ممکن است در جواب بفرمائید: روی فطرت پاک آنها را پرده‌هایی پوشانده است که در برخورد با عوالم طبیعی به وجود آمده‌اند؛ امّا سؤال این است که: اصلًا چرا انسانی که خوب آفریده شده از اوّل بد می‌شود؟
ج- ضعف و از کار افتادن فطرت به جهات مختلف مربوط می‌شود که شاید ما به همه آنها احاطه نداشته باشیم. از آن جمله سوء تربیت و فساد محیط خانواده و جامعه و شرایط و موانع دیگر است. در حدیث است
«کلّ مولود یولد علی الفطرة فأبواه یهوّدانه و ینصرانه و یمجسانه»[۵۸].
ولی این امور- چنانکه اشاره شد- متعدّد است و ما نمی‌توانیم به کلّ مقتضیات و شرایط و موانعی که در این مسیر است نسبت به اشخاص و افراد پی ببریم. اجمال مطلب این است که بر حسب آیه کریمه: (وأقم وَجْهَکَ للدّین حنیفاً فطرة اللّه الّتی فطرالناس علیها)[۵۹] فطرت انسان بر استقامت و قبول دین حنیف و میانه (دین اسلام) است.
از آیه کریمه: (إنا خلقناالإنسان من نطفة أمشاج نبتلیه فجعلناه سمیعاً بصیراً)[۶۰] نیز نکات دقیقی استفاده می‌شود.
به هر صورت کاوش در این مسأله به‌طوری که انسان بتواند کلّ عوامل و روابط را درک کند، ظاهراً به جایی نمی‌رسد و اظهار عجز از درک اسرار قضا و قدر الهی- در عین ایمان به عدل خداوندی- علامت بلوغ عرفانی است. انسان باید اندیشه و تفکّر را در همان راه‌هایی که به او نشان داده‌اند، به کار اندازد تا معرفتش به علم و حکمت باری تعالی زیاد شود و معلوماتش، اسرار و مجهولات را- که بی‌شمار است- توجیه نماید.
وقتی ما اجمالًا به خود مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که فطرت ما علم را بر جهل، عدل را بر ظلم، و احسان و نیکی را بر اذیّت و آزار ترجیح می‌دهد. دل ما می‌خواهد نام ما در ردیف علما، رادمنشان، سخاوتمندان، متواضعان، راستگویان، امانتداران و پرهیزگاران ثبت شود و این را نمی‌توانیم انکار کنیم؛ چنان‌که نمی‌توانیم انکار کنیم که نمی‌خواهیم ما را از ستمکاران، نادانان، بی‌ادبان، بی‌رحمان، خیانت پیشگان، متکبّران، زورگویان و ... بشمارند. حتّی اگر خدای ناخواسته از این دسته باشیم، اگر ما را به این عناوین بخوانند ناراحت می‌شویم. اینها همه دلیل پاکی فطرت است و نشان می‌دهد که تعالیم اعتقادی و اخلاقی و احکام اجتماعی و نظامی اسلام، همه با فطرت انسان موافق است.
از سوی دیگر می‌دانیم که انسان اختیار و اراده دارد و به اختیار خود، همان‌گونه که در قرآن است: (إنّا هدیناه السّبیل إمّا شاکراً و إمّا کفوراً)[۶۱] یا در طریق شکر و بندگی و اطاعت خدا قدم بر می‌دارد؛ یا راه کفران و ناسپاسی را اختیار می‌کند.
با این آگاهی و با ایمان به عدالت خدای عالم حکیم می‌دانیم که بر کسی از قضا و قدر الهی ظلم وارد نمی‌شود و خدا بندگان را چنان‌که باید کیفر یا پاداش می‌دهد. او به تمام شرایط و جریان‌هایی که هر بنده داشته، آگاه است. این ما نیستیم که بخواهیم به حساب بندگان خدا برسیم تا نیاز داشته باشیم که تمام علل محجوب شدن فطرت را بدانیم. آن‌که باید هر کسی را مطابق شرایطش جزا بدهد، همه را می‌داند.
بنابراین وظیفه ما تسلیم و اعتقاد به عدل و خدا و اختیار بشر و قضا وقدر و عمل به تعالیم الهی است. همان تسلیمی که اسماعیل- وقتی پدرش ابراهیم علیهماالسلام- به او مأموریّت ذبحش را اعلام نمود- اظهار کرد و گفت: (یاابت افعل ما تؤمر ستجدنی انشاءاللّه من الصابرین)[۶۲].
از بنده، بندگی شایسته است و از خدا هم خدایی صادر می‌شود. البتّه اجمالًا توجّه به این مطالب مفید و معرفت آموز است؛ امّا نباید ابلیس مآبانه که گفت: (خلقتنی من نار و خلقته من طین)،[۶۳] افعال و احکام خدا را زیر سؤال برد و چون و چرا کرد؛ بلکه باید با نردبان عمل و عبادت جلو رفت. (والله العالم).
س- چرا خدا جهان را به وجود آورده است؟ آیا انسان برای چه آفریده شده و هدف از آفرینش او چیست؟
ج- هدف از آفرینش انسان، رسیدن او به کمال و برخورداری او از زندگی دایمی و مخلّد است؛ که با عبادت خداوند حاصل می‌شود. (والله العالم).
س- ما معتقدیم خدا انسان‌ها را برای امتحان آفریده است، آیا خدا نمی‌دانست که هر کدام از آنها چه کاره خواهد شد تا نیازی به خلقت باشد؟
ج- خداوند انسان را برای امتحان نیافریده و چنان‌چه در جواب سؤال قبل گفته شد، او برای رسیدن به زندگی سعادتمندانه جاوید و بی‌نهایت آفریده است؛ امّا او را در این دنیا در معرض امتحانات گوناگون قرار می‌دهد؛ نه برای این‌که وضعیّت بنده برای خدا روشن شود؛ چون خداوند عاقبت او را می‌داند؛ بلکه برای تربیت او و تحمّل مشقّت‌ها و ظهور و بروز عبودیّت و تکمیل مقام او و نیز اتمام حجّت بر او چنین می‌کند؛ تا به عذرهای غیرموجّه متوسّل نشود و حقیقت، برای خود بنده آشکار گردد و امر به او مشتبه نشود. (والله العالم).
س ۴- با اینکه خداوند از ازل می‌دانست که از مردم کارهای خلاف سر می‌زند، چگونه آنها را مجازات می‌کند؟
ج- مجازات خداوند منافات با علم مذکور ندارد؛ چون معاصی با اختیار خود عبد واقع شده و با اینکه می‌توانست ترک کند، انجام داده است. آنچه منافات با عذاب دارد، جبر است که بر حسب عقل و نقل، باطل است. (والله‌العالم).

فصل سوم: نبوّت

اشاره

نبوّت

س- آیا حضرت رسول اکرم- صلّی الله علیه وآله وسلّم- معجزه داشته است یا نه؟
ج- بلی؛ حضرت رسول صلّی الله علیه و آله وسلّم- معجزات بسیار اظهار فرمودند؛ که از جمله آن‌ها قرآن مجید است که معجزه باقیّه و پایدار آن حضرت بوده و برقرار است. قرآن مجید می‌فرماید: (قل لئن اجمعت الإنس و الجن علی أن یاتوا بمثل هذا القرآن لایأتون بمثله و لوکان بعضهم لبعض ظهیراً)[۶۴]؛ که همین آیه اعلام اعجاز است.
شرح این معجزات و تعداد آنها را می‌توانید با مراجعه به کتب تاریخ، به‌ویژه تواریخی که در موضوع حیات و زندگی نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله وسلّم- نوشته شده است و همچنین در کتب تفسیر و ... بخوانید.
س- آیا حضرت رسول- صلّی الله علیه و آله وسلّم- از عالم غیب خبر داشته است یا خیر؟
ج- بلی؛ حضرت پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- مکرّر خبر از غیب داده‌اند و در قرآن نیز اخبار متعدّدی از غیب وجود دارد که قطعاً و به طور متواتر این موضوع را ثابت کرده است.
س- در صورتی که حضرت رسول اکرم- صلّی الله علیه وآله وسلّم- علم غیب و معجزات نداشته، پس چگونه ائمّه- علیهم السّلام- علم غیب و معجزه داشته‌اند؟
ج- در جواب دو سؤال قبل گفته شد که پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- هم معجزه داشته‌اند و هم از امور آینده و پنهانی مکرّر خبر داده‌اند و از ائمّه علیهم‌السّلام- نیز معجزه و اخبار از غیب مکرر صادر شده است.
س- نظر به این که حضرت رسول اکرم- صلّی الله علیه و آله وسلّم- دارای فرزند ذکور نبوده، پس سیادت از کجا به وجود آمده است؟
ج- چنان که همه می‌دانیم از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- دختری به نام «فاطمه» و به لقب «سیّدة نساء العالمین» باقی مانده؛ که فرزندانِ بدون واسطه و با واسطه ایشان، مورد احترام عموم مردم هستند و به آنها سیّد و آقا می‌گوییم.
س- آیا انتخاب پیامبر به پیامبری، اکتسابی بوده یا انتصابی و یا این‌که هر دو قضیه را شامل می‌شود؟
منظور از اکتسابی این است که لیاقت کامل در او بوده است و در شخص دیگری نبوده که خداوند ایشان را به عنوان پیامبر تعیین کرده و یا اینکه خواست خدا بوده است که این شخص، با این مشخّصات ظاهری پیامبر باشد. سؤال این است که: چرا زید یا عمرو پیامبر نشده در حالی‌که آنها هم انسان بوده‌اند و می‌توانستند به کسب مقام معنوی نایل آیند؟
ج- آنچه در مسأله نبوّت و امامت معتبر است، نصب و گزینش الهی است مفهوم انتخابی و انتصابی که در عرف معاصر، نوع حکومت‌ها به آن تعیین می‌شوند، در آن بی‌موضوع است؛ زیرا نه انتخاب اکثریّت افراد بشر در آن دخالت دارد و نه انتصاب فرد خاصی از بشر. این دو گونه تعیین، معایب و مفاسدی دارند و غالباً یا در همه جا، به گزینش اصلح واقعی منتهی نمی‌شود و از اغراض خصوصی و هواهای نفسانی و امیال مختلف مصون نمی‌ماند.
امّا گزینش الهی و برگزیدن به نبوّت و رسالت یا امامت بر اساس صلاحیّت‌ها و شرایط واقعی و شایستگی بوده و چون خداوند متعال آگاه و عالم بر آن است، همیشه اصلح واقعی برگزیده می‌شود.
بنابراین نبوّت به نصب است؛ امّا به نصب خداوند عالم و حکیم نصب اصلح و الیَق واقعی است؛ که در گزینش‌های انتخابی یا انتصابی بشری هرگز قابل تأمین و تضمین نیست و در یک کلمه: (الله أعلم حیث یجعل رسالته)[۶۵] است.
گزینش بشری، گزینش جاهل به حقایق و غیر مصون از خطا و اشتباه و در معرض پیروی از اغراض شخصی و هواهای نفسانی است. به هر حال، چه انتخابی و چه انتصابی باشد، این گزینش خداوند علّام الغیوب و حکیم و غنی، منزّه از خطا و اشتباه و مبرّا از احتیاج به جلب نفع یا دفع ضرر است.
به طور کلّی تفاوت نظام‌های شرعی و قوانین عادی در همین است که نظامات الهی از طرف خداوندی است که بر حسب اسمائه الحسنی- مثل: «الحاکم»، «المالک»، «العالم»، «الحکیم»، «القدّوس»، «الرّحمن»، «الرحیم» و «اللطیف»- صالح برای این
نصب، و تشریع این نظامات است. این صلاحیّت، مختص به ذات اقدس او است و در آن واحد و یگانه و بی‌همتا است؛ و دیگران فاقد این صلاحیّت‌ها و جاهل می‌باشند؛ بنابراین، گزینششان خواه انتصابی باشد یا انتخابی، هرگز مصون از خطا، یا حبّ و بغض، و یا اغراض شخصی و شهوانی و نواقص دیگر نیست.
بنابراین، پاسخ این سؤال که «چرا زید یا عمرو پیغمبر نشده‌اند» معلوم می‌شود؛ زیرا جواب این است که: (الله أعلم حیث یجعل رسالته)؛ برای این‌که شرط لازم در آنها وبرای آنها فراهم نبوده است.
در خاتمه نکته‌ای که به طور فشرده به آن اشاره می‌شود، این است که: تنصیص نبیّ سابق بر نبوّت پیغمبر لاحق، مثل تنصیص پیامبران گذشته بر نبوّت حضرت ختمی مرتبت صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- همچنین تنصیص پیغمبر بر امامت ائمه علیهم السلام- نصب و انتصاب بشری و عادی نیست؛ بلکه اعلام و اخبار از نصب الهی است.
س- به چه دلیل حضرت محمّد- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- خاتم النّبیین می‌باشند؛ در صورتی که تا روز قیامت فاصله زیادی است؟ و- نعوذ بالله- آیا ممکن است انسان کامل‌تری بیاید که شرایط آن حضرت را داشته باشد؟
ج- یکی از عقاید مسلّمه و ضروریّه اسلامیّه، عقیده به خاتمیّت دین اسلام و خاتم الانبیا بودن حضرت رسول اعظم، محمّد بن عبدالله صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- است؛ که بعد از آن حضرت و دین او، نه پیغمبری خواهد آمد و نه دینی کامل‌تر و جامع‌تر از آن خواهد بود.
دلایل آن از سمع، یعنی کتاب و سنت بسیار است؛ از جمله آیه کریمه (ما کان محمد أبا أحد من رجالکم ولکن رسول الله وخاتم النبیین)[۶۶]؛ و آیه ابتغاء: (ومن یبتغ غیر الإسلام دینا فلن یقبل منه و هو فی الآخرة من الخاسرین)[۶۷])؛ و آیات دیگر.
از جمله احادیث، حدیث معروف و متواتر «منزلت» است که حضرت رسول اکرم صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- به امیرالمؤمنین علیه السّلام- فرمود:
«أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلّا أنه لا نبی بعدی»[۶۸]؛
و احادیث بسیار و معتبر دیگری نیز وجود دارد.
خلاصه، مسأله خاتمیّت پیغمبر- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- به ادلّه قطعیّه از کتاب و سنّت و اجماع و اتّفاق و ضرورت بین جمیع مسلمین، ثابت و مسلّم است و طولانی شدن ازمنه تا انتهای این عالم موجب استبعاد آن نیست؛ چنان‌که اکنون که متجاوز از چهارده قرن از هجرت می‌گذرد، تحوّلاتی که در وضع تمدّن و مظاهر زندگی بشر پیش آمده است، به مراتب بیشتر از تحوّلاتی است که در همه ادوار گذشته بوده؛ هم‌چنان تعالیم اسلام، زنده و عملی وجلوتر از هر عصر و زمان است.
س- چرا انبیا فقط در خاورمیانه مبعوث شده‌اند؟ و چرا فقط داستان‌های این عدّه معدود در قرآن کریم آمده و مخصوصاً داستان حضرت موسی- علی نبینا وآله و علیه السلام- بیشتر مطرح شده است؟ آن دسته از مردم دنیا که دعوت انبیا به آنها نرسیده، چه وضعی دارند؟
ج- این‌گونه سؤال در مورد بعثت انبیا جدید نیست و به گونه‌هایی مطرح می‌شده؛ از جمله: در قرآن مجید از قول کفّار نقل شده که می‌گفتند: و لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم ۶۹]. در مورد رسالت حضرت رسول اکرم- صلی الله علیه وآله- می‌گفتند: چرا قرآن بر مردی بزرگ از یکی از دو قریه نازل نشده است.
قرآن مجید در پاسخ به این قسم سؤالات می‌فرماید: الله أعلم حیث یجعل رسالته ۷۰]
قابل ذکر است که اولا، این که فقط انبیا در خاورمیانه مبعوث شده باشند، از کجا معلوم شده است؟ ما از انبیا جز شمار اندکی که در قرآن مجید یا احادیث نام برده شده‌اند، کسی را نمی‌شناسیم. از کجا معلوم که ده‌ها هزار پیغمبری که مبعوث شده‌اند در سرزمینها و نقاط دیگر نبوده‌اند؟
ثانیاً، شرایط و ملاحظات بسیار در انتخاب و گزینش پیغمبر مورد ملاحظه است که خداوند باعث الانبیاء خود از آن آگاه است. در سرزمین‌هایی مانند: فلسطین، جزیرة العرب، مکّه و مدینه، رجال دین و مردان خدا و کسانی‌که آمادگی قبول دعوت حق را داشته باشند، بیشتر پرورش می‌یافته‌اند؛ چنان‌که مثلا در یونان، فلاسفه بیشتر پیدایش داشته‌اند. در هر حال این امری است الهی و خدا از همه داناتر به آن است. هر چه باشد و به هر جهتی که باشد، این پیغمبرانی که در قرآن مجید یاد شده‌اند، از این اراضی مبارکه بر خاسته‌اند.
سرّ این که حکایت حضرت موسی بیشتر به میان آمده، مناسبت‌هایی است که برای عبرت دیگران تذکّر آن لازم بوده است و روبرویی‌هایی است که مسلمانان با اهل کتاب داشته‌اند.
حق این است که طرح این سؤالات چندان مفید فایده نیست؛ و آنچه مهم است بررسی و ملاحظه دعوت انبیا و عمل به دستورات و تعلیمات آنهاست.
امّا در رابطه با مردمی که در گذشته و حتّی حال، دعوت انبیا به آنها نرسیده‌باشد، باید گفت: مؤاخذ به تکالیفی که تبلیغ کرده‌اند، نیستند؛ زیرا حجّت بر آنها تمام نیست. قرآن در این‌باره می‌فرماید: وما کنّا معذّبین حتّی نبعث رسولا[۷۱]؛ از این‌رو با آنها به هر نحو که عدل الهی اقتضا کند، عمل می‌شود.
معارف دین، ج‌۱، ص: ۵۵

فصل چهارم: امامت

اشاره

امامت

حضرت علی (علیه السلام)
هدیه ناقابل به پیشگاه مقدّس حضرت مولی الموالی، امیرالمؤمنین، امام علی بن أبی طالب صلوات اللّه و سلامه علیه- که به درخواست بعضی از فضلای محترم مدرسه مبارکه نوریه اصفهان مرقوم شده است.
بسم اللّه الرحمن الرحیم

و ماذا یقول النّاس فی مدح من أتت‌مدائحه الغرّاء فی محکم الذکر

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست‌که تر کنند سر انگشت و صفحه بشمارند
از آن شخصیّت عظیم که بعد از رسول خدا، اشرف کلمات الهیّه، اکبر آیات ربانیّه، ادلّ دلایل جامعه، اتمّ براهین ساطعه و وسایل کافیّه و مظهر العجائب و معدن الغرائب است و مالک کلِّ عظمت‌های انسان مافوق و برتر و خلیفة اللّه بر حق است؛ و دوستی او عنوان صحیفه مؤمن و علامت طهارت مولد است.
اگر انسان همه زبان‌های گویا را در دهان داشته باشد و با هرکدام از آنها جاودانه مدح و ثنا بگوید، از حرف نخستین مدح او، بیشتر نخواهد گفت؛ و زبان حالش این شعر خواهد بود:
این شرح بی‌نهایت کز وصف یار گفتندحرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد
در آن میدانی که پیامبر اعظم، عقل کل، خاتم رسل و هادی سُبل، بر حسب احادیث معتبر و مشهور بین مسلمین، از آن حضرت آن همه تمجید و تعریف رسا و پر از معنی فرموده و او را با حق و با قرآن، و حق و قرآن را با او لازم‌الاتّصال و غیر قابل افتراق دانسته و گاه فرموده است که:
«لولا أن تقول فیک طوائف من امتی ما قالت النصاری فی عیسی بن مریم لقلت الیوم فیک مقالًا لا تمر بملأ من المسلمین إلّا و قد أخذوا التراب من تحت قدمک للبرکة»[۷۲]
و گاهی با زبان معجز بیان و حقیقت ترجمان فرموده:
«لو أن البحر مداد و الریاض أقلام والإنس کتّاب والجن حسّاب ما أحصوا فضائلک یا أباالحسن»[۷۳]
یا ارزش یکی از میادین جهاد آن مجاهد فی سبیل اللّه را در راه اعتلای کلمة اللّه و دفاع از حق، افضل از عبادت جنّ و انس، یا همه امّت معرفی کرده، دیگران در مدح و ثنای آن حضرت چه می‌توانند بگویند؟ همه در برابر آفتاب جهان‌تاب محمّدی و دریای بیکران علم احمدی صلوات الله علیه- چون ذرّه و قطره، بلکه از آن هم کمترند.
حقیقت این است که با جمله‌ها و کلماتی که حروف آن‌ها بیست و نه حرف بیشتر نیست، نمی‌توان از بزرگ بنده خاص و مخلص خدا که در آیات بسیاری از قرآن، خداوند متعال، خود او را وصف و مدح فرموده است، توصیف و ستایش کرد:
و إنّ قمیصاً خیط من نسج تسعةو عشرین حرفاً عن معالیه قاصر
آنچه از آن امام عظیم و رهبر موحّدان و پیشوای مجاهدان، سرور زُهّاد و دادگران و امیر مؤمنان مدح و ستایش شده- هر چه رسا و شیوا بوده- تنها به ناحیه‌ای از نواحی عظمت آن حضرت، اشاره شده است.
آن که در مجلس معاویه و به درخواست واصرار او، امام را به این سخنان توصیف کرد:
«کان واللّه بعید المدی شدید القوی تتفجر الحکمة من جوانبه و العلم من نواحیه، یستوحش من الدنیا و زهرتها و یأنس باللیل و وحشته و کان واللّه غزیر الدمعة و طویل الفکرة، یحاسب نفسه إذا خلی و یقلب کفّیه علی ما مضی، یعجبه من اللباس القصیر و من المعاش الخشن و کان فینا کأحدنا ...»[۷۴]
و آن که با این جمله کوتاه
«احتیاج الکل إلیه و استغناؤه عن الکل دلیل علی أنه إمام الکل»[۷۵]
) او را ستود؛ و آن که در وصف کلام ایشان می‌گفت:
«کلامه فوق کلام المخلوق و دون کلام الخالق»[۷۶]
و آن که می‌گفت:
«لولا علی لهلک عمر[۷۷]» و «لولا سیفه لما قام للإسلام عمود»[۷۸]
) و آن که می‌گفت:
«قتل فی محراب عبادته لشدة عدله»
و آن بانوی شجاع و با معرفتی که او را در حضور معاویه به این دو شعر، مدح نمود:
صلّی الإله علی جسم تضمّنه‌قبر فأصبح فیه العدل مدفونا
قد حالف العدل لا یبغی به بدلاوصار بالعدل و الإیمان مقرونا[۷۹]
و آن مرد مسیحی که آن شخصیّت بزرگ آفرینش و آن یگانه نمایش کمال وجود محمّدی را به این جمله ستایش کرده است:
«فی عقیدتی أن علی بن أبی طالب اول عربی لازم الروح الکلیة فجاورها و سامرها»[۸۰]
و آن شاعر پاک نهاد که سروده است:
ابردوش پیغمبر پاک رای‌خدا دست سود و خداوند پای
و آن که این شرف و عزّت را به این بیان شرح داد:
النبی المصطفی قال لنالیلة المعراج لما صعده
وضع اللّه علی ظهری یدافأرانی القلب أن قد برده
و علی واضع رجلیه لی‌بمکان وضع اللّه یده
هر یک به منقبتی از مناقب آن حضرت اشارتی کرده‌اند. چهارده قرن است که علما و حکما از فضایل او گفته‌اند و تا علم، فضیلت، زهد، عدل و کمالات انسانی مورد ستایش است، آیندگان نیز او را ستایش خواهند کرد.
و با وجود این قصاید و اشعار بی‌شمار و هزاران کتاب و مقاله که جهت شرح شخصیّت این انسان اکمل و والا نوشته و همه داد سخن داده‌اند، باز هم همانند روزهای نخست برای گویندگان و اندیشمندان، مجال سخن باز است و بلکه زمینه آن بیش از پیش مهیّا است.
همان‌گونه که در احادیث شریفه بیان شده است، علی علیه السلام- معجزه‌ای است که خدا به رسول گرامی‌اش خاتم الانبیاء- صلی‌الله علیه و آله- عطا فرمود. معجزه‌ای که از همه معجزات انبیای گذشته، بزرگتر و حیرت انگیزتر است و شایسته است که بگوییم: این سخن حضرت صادق علیه السلام- که فرمودند:
«الصورة الانسانیة هی أکبر حجج اللّه علی خلقه و هی الکتاب الذی کتبه بیده و هی الهیکل الذی بناه بحکمته و هی مجموع صور العالمین و هی المختصر من العلوم فی اللوح المحفوظ
» به واسطه شخصیّتی چون علی علیه السّلام- بیان واقع و حقیقت می‌شود.
با عالم بزرگ معتزله- ابن أبی الحدید- هم‌نوا شده و بگوییم:
هو النبأ المکنون و الجوهر الذی‌تجسّد من نور من القدس زاهر
و ذو المعجزات الواضحات أقلهاالظهور علی مستودعات السرائر
و وارث علم المصطفی و شقیقه‌أخاً و نظیر فی العلی والأواصر
ألا إنما التوحید لولا علومه‌لعرضة ضلیل و نهبة کافر
پس، سزاوارست که زمین ادب ببوسیم و خداوند متعال را به نعمت ولایت آن حضرت و فرزندان بزرگوارش تا حضرت صاحب وقت و ولی عصر و مالک امر، مولانا المهدی- ارواح العالمین له الفداء- حمد و سپاس بگوییم:
«الحمدللّه الذی جعلنا من المتمسّکین بولایة أمیر المؤمنین و الأئمة المعصومین سیّما خاتمهم و قائمهم صلوات اللّه علیهم أجمعین.»
س- چنانچه دیده می‌شود بسیاری از علمای عامّه و به اصطلاح، اهل سنّت، فضایل و مناقب امیرالمؤمنین علی- علیه السّلام- را در سطح بسیار عالی و مافوق عادی تصدیق کرده و صریحاً به فضایل آن حضرت اقرار و اعتراف می‌کنند؛ و اکثراً در این که هر کس در راه امیرالمؤمنین- علیه السّلام- برود و او را در امر دین، امام خود قرار دهد به راه صواب رفته است، اختلافی ندارند؛ پس چرا و چگونه است که راه خود را ترک نمی‌کنند و خود را در زمره شیعیان وارد نمی‌سازند؟
ج- این موضوع که بسیاری از مخالفان حق و کسانی که باطل را تأیید و ترویج می‌کنند و قلم و زبانشان را در کار و خدمت به اهل باطل قرار می‌دهند، به حق اعتراف می‌نمایند و در ضمن گفتارشان خود آگاه یا ناخودآگاه، باطلی را که ترویج و تبلیغ می‌نمایند، محکوم می‌سازند و، با اهل حق هم صدا می‌شوند، سابقه زیاد دارد.
و در تمام اعصار و بیشتر مواقعی که حق و باطل با هم مواجه و روبرو شده‌اند، دیده شده و دیده می‌شود که بسیاری از مشرکان و بت‌پرستان متّفقاً عقیده توحید را می‌ستایند. بسیاری از نصاری و مسیحی‌ها و ارباب مذاهب دیگر از اسلام، ستایش‌های صریح و پرمغز نموده و آن را یگانه راه نجات می‌شناسند؛ و اعجاز قرآن و رسالت پیغمبر اسلام را تصدیق کرده‌اند. با این وجود در همان عالم مسیحیّت خود باقی مانده‌اند، تا این که مرده‌اند. حتّی در مواجهه‌های سیاسی و خصوصی و شخصی و غیرمذهبی نیز مکرّر دیده می‌شود، که گاه آن که بر باطل است، به فضیلت طرف مقابل خود اعتراف می‌نماید.
این مسأله، علل و عوامل مختلف دارد؛ که همه موارد و عوامل، یا بعضی از آنها در آن مؤثّر واقع می‌گردد:
۱- گاهی فضایل مناقب در یک طرف به قدری روشن است که طرف دیگر نمی‌تواند آن فضایل را انکار نماید؛ زیرا مردم و حتّی طرف‌دارانش از گزاف گویی او متنفّر می‌شوند؛ بنابراین طرف او در لباس اقرار به فضیلت او با وی طرفیّت می‌کند و موقعیّت خود را تثبیت می‌نماید؛ مانند: معاویه و عمر؛ معاویه منکر فضایل حضرت علی نمی‌شود؛ ولی خون عثمان را به گردن آن حضرت می‌اندازد.
۲- گاهی اقرار و اعتراف، ناخودآگاه و با عدم توجّه به لوازم آن انجام می‌شود؛ مانند شخصی که در ضمن محاکمه، مطالبی می‌گوید که طرف با همان مطالب، او را محکوم می‌کند و به آن مطالب استناد می‌نماید.
۳- گاهی حبّ و دوستی، تقیّد و مأنوس شدن به مطالبی، شخص را وادار به توجیه و تأویل می‌کند.
۴- گاهی ترس و بیم، مانع از تصریح در بیان حق می‌شود؛ چنان که بسیاری از علمای عامّه- مانند صاحب «شواهد التنزیل»- چنین هستند.
۵- از همه بالاتر حبّ جاه نیز تأثیر دارد. افراد بسیاری هستند که از بطلان یک مرام را اطّلاع دارند؛ امّا از آن دست بر نمی‌دارند.
۶- گاه یک نوع سفاهت و نادانی وجود دارد؛ همان گونه که درباره «سلطان محمّد خدابنده» گفته شده است که وقتی سؤالی مانند این را پرسید، یکی از علما در جواب او گفت:
أتعجب من أصحاب أحمد إذ رضوابتأخیر ذی فضل و تقدیم ذی جهل
و أصحاب موسی فی زمان حیاته‌رضوا بدلا عن خالق الکون بالعجل
۷- در مورد خصومت و انکار حضرت علی علیه السّلام- خصوصیّت دیگری نیز وجود دارد و آن عدم طیب ولادت و نفاق است؛ که موجب می‌شود آن حضرت را با
اقرار به فضایل، دوست ندارند، یا در مرتبه‌ای که در آن قرار گرفته است، او را قبول نداشته باشند.
س- آیا روایتی که در آن گفته شده حضرت علی- علیه السّلام- را با رسن پیچیده‌اند و ایشان را برای بیعت با ابوبکر به مسجد برده‌اند صحّت دارد؟
ج- این مطلب، منقول و مشهور است و از غاصبین خلافت که می‌دانستند حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام- مأمور به صبر است، هیچ استبعادی ندارد. چنان‌که ادامه دهندگان راه آنها، اهل بیت حضرت سیّدالشهداء- علیه السّلام- را به یک رسن بسته بودند و با این حال وارد مجلس یزید- علیه‌الّلعنه- کردند و غل جامعه به گردن حجّت خدا حضرت امام سجّاد- علیه السّلام- انداخته بودند و همین رفتار نیز با موسی بن جعفر- علیه السّلام- در زندان نیز انجام شد.
س- می‌دانیم حضرت علی- علیه السّلام- در هنگام نماز به چیزی غیر از خدا توجّه نداشتند. در روایت است که تیری از پای آن حضرت در هنگامی که مشغول نماز بودند، برگرفتند و ایشان متوجّه نشدند؛ بنابراین چرا به هنگام رکوع متوجّه فقیر داخل مسجد شدند و انگشتر خود را به او دادند؟
ج- قلوب اولیاء اللّه تحت تصرّف و اختیار خدا است؛ چنان‌که در حدیث قدسی منقول است

«قلب المؤمن بین إصبعین من أصابع الرحمان یقلّبه کیف یشاء».[۸۱]

بنابراین جایز است حضرت با همان حال توجّه کامل به خدا، من جانب اللّه متوجّه فقیر شده باشند. بر این معنی روایات بسیار دلالت دارد؛ مانند حدیث قدسی:
«ما یتقرّب عبدی إلی بشی‌ء أحب الیّ مما افترضته علیه و إنّه لیتقرّب إلی بالنافلة حتی احبّه فإذا أحببته کنت سمعه الّذی یسمع به وبصره الّذی یبصر به ولسانه الّذی ینطق به ویده الّتی یبطش بها إن دعانی اجبته وان سألنی أعطیته»[۸۲]
) و شاید معنی آیه شریفه (وما رمیت إذ رمیت ولکن اللّه رمی).[۸۳] همین باشد در این‌جا نکات و مطالب دقیق و رقیق بسیار است که مجال بیانش‌نیست.
س- با وجود اهمّیّتی که ولایت حضرت امیر- علیه السّلام- در مذهب شیعه دارد، سرّ این که در اذان و اقامه و تشهّد نماز، شهادت به امامت آن بزرگوار مقرّر و تصریح نشده- مگر به عنوان تیمّن و تبرّک- چیست؟
ج- مقامات کلام و موارد آن مختلف است و بلاغت تکلّم و سخن گفتن، با توجّه به متقضای حال است. گاهی مقام، مقام اجمال است و گاهی مقام تفصیل. در این موارد (اذان و اقامه و تشهّد) مقام، مقام تفصیل نیست؛ و غرض، شهادت دادن است به جمله‌ای که جامع و شامل جمیع عقاید حقّه باشد؛ و تمام دعوت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم- و رسالت ایشان را در کمال ایجاز و اختصار فرا بگیرد. تفصیل دادن در این مقام، نقض غرض و خلاف بلاغت و قواعد ادبی است و سبب می‌شود که کلام از نظم خود خارج شود.
شهادت به توحید با همین جمله، متضمّن شهادت به تمام عقاید حقّه در مورد خدا و صفات او- عزّاسمه- از وحدانیّت و سایر صفات ثبوتیّه و سلبیّه است. تفصیل آن در این‌جا، نه مناسب اذان و اقامه است و نه مناسب تشهّد؛ زیرا سبب اطاله کلام در جائی می‌شود که در آنجا اختصار و اجمال، نه تنها مناسب، بلکه لازم است.
هم‌چنین شهادت به رسالت، شهادت به تمام عقایدی است که با ارشاد و هدایت و بیان مقام رسالت از امامت، معاد و حشر و نشر، بهشت و دوزخ، فروع دین، احکام و غیرها اثبات می‌شود و تفصیل این مطالب نیز در اذان و اقامه و تشهّد، خلاف بلاغت و سبب اطاله کلام است.
بنابراین جمله‌ای آورده شده که متضمّن همه عقاید، و همچنین دعوت اسلام است. شهادت به امامت نیز مانند شهادت بر معاد و مواقف پس از مرگ و غیره، واجب نشده؛ چون در این‌جا غرض، ایجاز و اختصار است.

ر یکی از این مطالب- که فرع شهادت به رسالت است- مذکور می‌گردید، ایراد می‌شد که: چرا موضوع دیگر ذکر نشده؛ و اگر آن موضوع هم ذکر می‌شد، ایراد می‌گردید: چرا فلان موضوع دیگر ذکر نشده؟ (و هلم جراً).
چنان چه به عنوان مثال اگر اسم مبارک امیرالمؤمنین علیه السّلام- ذکر می‌شد، باز گفته می‌شد: چرا با وجود اهمّیّتی که دارد، اسامی شریف سایر ائمّه علیه السّلام- ذکر نشده؟ و چرا به اسم مبارک حضرت صاحب‌الزّمان ارواحناله الفدا- اشاره نشده؟ و اگر آن هم ذکر می‌شد، می‌گفتند: چرا راز غیبت و طول عمر آن حضرت- با وجود اهمّیّتی که دارد- ذکر نشده؟ و خلاصه از این «چرا»‌ها زیاد گفته می‌شد.
پاسخ این است که این‌جا مکان و محلّ مناسب برای تفصیل این امور نیست؛ وگرنه تفصیل داده می‌شد. مقتضای بلاغت و ایجاز این است که به موضوعی که اساس همه موضوعات و عقاید اسلامی، و متضمّن شهادت به کلّیه امور مذکور است، شهادت داده شود تا همه مسایل، بر اساس آن احراز و اثبات شود.
در این راستا ممکن است این نکته نیز معلوم شود که شهادت به ولایت، نه به قصد ورود، بلکه به قصد مطلق محبوبیّت این شهادت، در این‌جا مانع و اشکالی ندارد؛ زیرا آن‌چه به عنوان وظیفه و تکلیف در مقام اذان و اقامه و تشهّد است، همین است و بیش از این در شهادت نیست؛ امّا به عنوان مطلق محبوبیّت خصوص در اذان و اقامه به این صورت که اذان و اقامه به قصد جزئیّت، گفته نشود، با توجّه به عدم ایراد اقرار و اعتراف به سایر عقاید حقّه، به مقداری که فصل طویل بین فصول اذان نشود، در واقع اشکالی ندارد و نه تنها جایز، بلکه راجح است؛ و هیچ گونه دلیلی بر عدم جواز آن نیست.
لازم به تذکّر است که علاوه بر آنچه گفته شد، بعضی نکات دیگر نیز در نظر است که چون همین‌قدر که گفته شد برای اهل بصیرت کافی است، به آن بسنده شد.
تذکّر دیگر این است که: مسأله ولایت، مسأله‌ای است که از آغاز بعثت مطرح بوده است. در تفسیر آیه شریفه و أندر عشیرتک الأقربین ۸۴] در کتب عامّه و خاصّه روایت شده است که: پیغمبر- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- از همان آغاز بعثت که مأمور به دعوت و انذار خویشاوندان و اقربای خود گردیدند، این موضوع را بر آنها عرضه داشته و به صراحت، علی- علیه السّلام- را به خلافت و ولایت امری پس از خود تعیین فرمودند و سپس در موارد متعدّد دیگری نیز آن را اعلام کردند و سرانجام در غدیر خم آن را با رسمیّت و تشریفات، به همگان ابلاغ فرمودند.
س- چرا در حدیث شریف غدیر، خلافت و جانشینی امیرالمؤمنین علی- علیه‌السّلام- به لفظ «خلیفه» عنوان نشده است تا ایراداتی که در دلالت ولی و مولی بر ولایت و زعامت و زمامداری امور شده است- اگر چه غیر وارد باشد- مطرح نشود؟
ج- اوّلا، وقتی اغراض نفسانی و سیاسی و دنیوی در بین باشد، با هر شکل و هر لفظی این مطلب یا هر مطلب دیگر ادا و بیان شود، صاحبان اغراض، ایراد می‌گیرند. اگر در موقف عظیم غدیر، به جای ولیّ و مولی، هر کلمه دیگر همانند همین لفظ خلیفه گفته می‌شد، مثل ولیّ و مولی به آن ایراد می‌گرفتند. مثلا در اطلاق متعلّق آن حرفی می‌زدند؛ یا مثلا «أنت الخلیفة بعدی» را به بعد از سه نفر معنی می‌کردند. و بالاخره اگر هر تأکید و تصریحی می‌شد، اصل مسأله نظام و حکومت را خارج از محدوده رسالت می‌شمردند و آن را یک رأی شخصی رسول اکرم صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- معرّفی می‌نمودند و اجتهاد خود را حاکم بر آن قرار می‌دادند.
اهل نظر و تحقیق با این‌که می‌بینند وقتی رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- دوات و قلم و کاغذ می‌خواهد تا آن وصیّتی را که با عمل به آن هرگز امّت گمراه نگردند، بنویسد و با این که کلامش در نهایت صراحت بود و هیچ گونه توجیه و تأویل برنمی‌داشت و ردّ آن ممکن نمی‌نمود، با آن گونه القای شبهه روبرو گردید که «غلب علیه الوجع» یا «إن الرجل لیهجر» گفتند؛ و با این بیان، در کمال وقاحت بدان حضرت اعلام کردند که اگر هم بنویسی و وصیّت بنمایی، ما با شبهه هذیان‌گویی آن را ردّ می‌کنیم. پس، اگر بعد از این شبهه هم وصیّت خود را می‌نوشت، آن را معتبر نمی‌شمردند. از این رودیگر نباید انتظار داشت که اهل هواهای نفسانی وجاه طلبان مغرض با الفاظ و کلمات بازی نکنند و ظاهر و صریح آنها را مورد شبهه و ایراد قرار ندهند.
چنانچه کسی گمان کند که اگر به این لفظ یا لفظ دیگر می‌فرمود، مورد شبهه اهل هوی نمی‌شد، اشتباه است. حتّی مثلا آیات قرآن مجید که در کمال صراحت، بر توحید- که اساس دعوت قرآن کریم است- تأکید دارد، اشخاصی آنها را به معنای شرک‌آمیز، موافق با آرای باطله خود معنی می‌کنند.
اوّلا، میزان و حاکم در استفاده از کلام اشخاص و قرآن و حدیث، عقل مستقیم و انصاف است که شخص باید حقایق را بر اساس آن، از نصوص موجود استخراج نماید.
ثانیاً، در روایات صحیحه متعدّد، از امیرالمؤمنین علیه السّلام- تعبیر به «خلیفه» شده است که از نخستین موارد آن اوایل بعثت، هنگام نزول آیه کریمه أنذر عشیرتک الأقربین ۸۵] می‌باشد.
در حدیث متواتر ثقلین که بر وجوب ارجاع امّت به عترت پیغمبر- صلّی‌الله‌علیه و آله و سلّم- صراحت دارد و امان از ضلالت و گمراهی، منحصر به آن اعلام شده، در بعضی الفاظ آن صریحاً حضرت رسول صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- فرمود: «إنی تارک فیکم خلیفتین»[۸۶]
با این همه شخصی که در تاریخ و حدیث و جوامع و سنن و صحّاح اهل سنّت تخصّص دارد، در می‌یابد از موضوعاتی که به طور شایسته مورد اعتنا قرار نگرفته و از اشخاصی که کمتر از آنها کسب علم دین شده است، اهل بیت علیهم السّلام- هستند. حتّی
کسانی چون «بخاری» در- «صحیح»- روایات بسیاری از فسّاق و فجره و افراد فاسد العقیده ذکر کرده است؛ و از ائمّه اهل بیت علیهم‌السّلام- و شخصیّتی مانند حضرت امام جعفر صادق علیه السلام- حتّی یک روایت نیز نقل ننموده است. غرض این است که وقتی اغراض و سیاست‌ها و آرای مبدعانه جلوی چشم بصیرت و بینش انسان را گرفته باشد، انکار حق از او عجیب و بعید نیست.
ثالثاً، اگر چه این چند جمله مشهور از این خطبه متواتر، ثابت و مورد اتّفاق بین فریقین است؛ امّا از کلّ جریان این اعلام و ابلاغ و برنامه تاریخی آن استفاده می‌شود که خطبه بیشتر از این‌ها بوده و در این چند جمله، خلاصه نشده است؛ و در کتب حدیث شیعه- که مفصّل این خطبه روایت شده- هم کلمه خلافت و هم تنصیص بر امامت ائمّه علیهم‌السّلام- به ویژه حضرت صاحب الزّمان علیه‌الصّلاة والسّلام- وجود دارد.
بنابراین جملات مشهور، دلیل بر این نیست که کلّ خطبه، این چند جمله بوده است. و علّت این‌که روی این جملات، بحث و بررسی و استدلال شده، اتّفاق شیعه و سنّی بر روایت آنها است.
رابعاً، وجه دیگر، تکیه بر نقل خصوص این جمله‌های کثیرالمعنی و عنایتی است که بزرگان- خلفاً عن سلف- به آنها داشته‌اند. بیان ولایت و اولویّت با نفس و اموال، برای امیرالمؤمنین علیه السّلام- است؛ که بر حسب خطبه غدیر- که به خطبه و حدیث ولایت معروف و مشهور شده- این ولایت حتّی در زمان شخص رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- برای امیرالمؤمنین علیه السّلام- ثابت است و به غیبت رسول‌الله صلّی الله علیه و آله وسلّم- از مکان یا زمان، توقّف ندارد.
بدیهی است این ولایت از لحاظ این‌که باید مانند سایر مسایلی که به وحی الهی به وسیله پیغمبر اعلام می‌شود، از طرف صاحب مقام نبوّت ابلاغ شود، نسبت به مقام نبوّت بلکه نسبت به ولایت پیغمبر فرع است و دایره‌اش از ولایت پیغمبر- که شامل ولایت بر ولی‌الله نیز هست- محدودتر بوده و اطلاق و شمول ولایت پیغمبر را ندارد؛ امّا نسبت به ماسوای پیغمبر، با ولایت پیغمبر بر ماسوا فرقی ندارد. و خلاصه فرقی که ولایت امیرالمؤمنین علیه السّلام- با ولایت حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله وسلّم- دارد، این است که رسول اللّه بر امیرالمؤمنین نیز مانند سایر امّت ولایت دارد؛ در حالی که رسول الله تحت ولایت احدی غیر از خداوند متعال قرار ندارد.
به هر حال اثبات این ولایت در دایره و محدوده ولایت رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله وسلّم- برای امیرالمؤمنین علیه السّلام- از تعبیر به خلافت و جانشینی، در افاده ولایت بر امور، اصرح و رساتر و گویاتر است؛ زیرا اگر مفهوم خلافت جانشینی در امامت و
الگو و اسوه بودن و رتق و فتق امور شرعیّه و بیان احکام و حلال و حرام و رسیدگی و سرپرستی و حکومت بر انام باشد، لفظ ولایت در دلالت بر این جهت خلافت- که همان حکومت و مدیریّت جامعه باشد- افصح و اصرح است.
بنابراین چون نظر افرادی که برای غصب خلافت و حکومت حزب‌سازی کرده و با هم تبانی کرده بودند، به این علّت بود؛ و با سایر مفاهیم خلافت، معارضه مستقیم نداشتند، در «خطبه یوم‌الغدیر» و «حدیث ولایت» این بُعد از امامت و خلافت در این جملات مورد عنایت قرار گرفت و شبهه‌های نامقبولی که در مفهوم مولی و ولیّ شده است، همه در زمان‌های بعد، بر خلاف تمام قراین حالیّه و مقالیّه این موضوع ابداع شد.
به هر حال این جملات مشهور از خطبه غدیر در اثبات ولایت امیرالمؤمنین علیه السّلام- و اتمام حجّت بر همگان کافی و وافی است و ثابت می‌کند که اجتماع آن گروه در سقیفه بنی‌ساعده با وجود من ثبت له الولایة علی الانفس و الاموال بنص من الله تعالی و رسوله صلی‌الله علیه و آله-، یک معارضه آشکار با خدا و پیغمبر و انحراف ظاهر از حق بود. (ولاحول و لاقوة إلا بالله العلی العظیم و إنا لله و إنا إلیه راجعون).
س- ماجرای غدیر خم را با استفاده از قرآن، اثبات نمایید. آیا علی- علیه‌السّلام- کسی بود که وصیّت پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- را زیر پا بگذارد؟
چرا حضرت امام حسن مجتبی- علیه السّلام- با معاویه صلح کرد و امام سوّم خلافت نکرد و حضرت موسی بن جعفر- علیه السّلام- در زندان به سر برد؟
ج- در مورد غدیر خم چنان‌که در کتب اهل سنّت، مانند «اسباب النزول» تألیف «واقدی» نیز روایت شده، آیه (یا أیّها الرّسول بلّغ ما انزل إلیک من ربّک)[۸۷] و علاوه بر این آیه (الیوم أکملت لکم دینکم)[۸۸]) و بعضی آیات دیگر نیز نازل گردیده است.
علی علیه السّلام- هرگز وصیّت پیغمبر- صلّی الله علیه وآله وسلّم- را زیر پا نگذاشت. این تکلیف مردم بود که به امام رجوع کنند و اوامر او را بپذیرند. اگر مردم نعم خدا را نشناسند، یا کفران کنند، نمی‌توان به نعمت خدا اعتراض کرد. اعتراض به کسانی وارد است که کفران نعمت می‌کنند.
صلح ظاهری امام حسن علیه السّلام-، و به ظاهر خلافت نداشتن امام سوّم و زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر- علیه السّلام- مخالفتی با واقعه غدیر خم و تعیین ائمّه علیهم السّلام- ندارد.
س- چرا در قرآن به نام علی- علیه السّلام- و سایر امامان تصریح نشده است؟
ج- اوّلا، حکمت آن را خدا می‌داند.
ثانیاً، ممکن است اگر تصریح به نام آن بزرگوار و سایر ائمّه می‌شد، مخالفین در قرآن دست می‌بردند و آن را تحریف می‌کردند.
ثالثاً، سبب نزول آیات در زمان نزول معلوم بوده و علم اسباب النزول مربوط به همین موضوع است؛ و آیاتی که در شأن حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السّلام- وارد شده، معروف بوده است. مانند آیه تبلیغ (بلغ ما انزل الیک من ربک) که از مثل عبدالله بن مسعود روایت است، آن را چنین می‌خواندیم: (بلغ ما انزل الیک من ربک فی ان علیاً مولی المؤمنین).[۸۹]
این آیات همه معلوم بوده است که اگر حتّی لفظ آن عام بوده، سبب نزول آن و یا مراد از آن خاص و شخص امیرالمؤمنین علیه السّلام- بوده است و در بعضی آیات مصداق اول و اکمل و اتمّ و اشرف آن، حضرت است. این فضایل بر هر شخصی که اهل اطّلاع و انصاف باشد- کالشمس فی رائعة النهار- روشن است.
علاوه بر این دو مورد در قرآن کریم، کلمه «علیّ» وجود دارد؛ که بر حسب بعضی تفاسیر مراد از آن، امیرالمؤمنین علیه السّلام- است؛ و از جهت قواعد ادبی امکان این‌که مراد آن، حضرت باشد قابل انکار نیست.
آیه اوّل در سوره مریم، آیه ۵۰: (و وهبنا لهم من رحمتنا وجعلنا لهم لسان صدق علیّاً)
و آیه دیگر در سوره زخرف، آیه ۴: (وانه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم).[۹۰]
س- چرا حضرت رسول اکرم- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- برای کتابت وصیّت تاریخی خودشان، مرض موت و آن حال شدّت بیماری را انتخاب فرمودند و در موقعیّت و فرصت دیگری این وصیّت را مرقوم نفرمودند تا با آن جسارت و اهانت آن مرد، و گفتار «إن الرجل لیهجر» روبرو نشوند؟
ج- اوّلا، بررسی‌هایی که پس از چهارده قرن روی قضایا واقع شده است، به این جهت است که: چرا با پیغمبر خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- در مرض موت آن حضرت این‌گونه روبرو شدند و «غلب علیه الوجع» یا «ان الرجل لیهجر» یا هر دو جمله را گفتند و مانع شدند که آن بزرگوار وصیّت خود را بنویسد.
حرف این است که همین شخص توهین کننده که در این‌جا با حربه- العیاذبالله- هذیان‌گویی و شدّت بیماری، مانع از وصیّت پیغمبر خدا می‌شود، ابوبکر را در هنگام مرض موتش، با آن که گاه از هوش می‌رفت و گاه به هوش می‌آمد، از وصیّت مانع نشد و او را به هذیان‌گویی متّهم نکرد؛ چون ابوبکر او را به عنوان خلیفه معیّن کرد. با این‌که جریان حال این بود که وقتی ابوبکر وصیّت می‌کرد، عثمان می‌نوشت و پیش از این‌که اسم عمر را بنویسد، ابوبکر از هوش رفت، عثمان ترسید که او دیگر به هوش نیاید و بمیرد؛ بنابراین از پیش، خود وصیّت را تمام کرد و نام عمر را نوشت. می‌گویند: وقتی ابوبکر به هوش آمد، از عثمان پرسید: چه نوشته است؟ او اسم عمر را برد. حال این ذیل یعنی به هوش آمدن ابوبکر راست باشد یا نه، سؤال این است که چرا این مرد در این‌جا حرفی نزد و وصیّت ابوبکر را شرعی و معتبر و صحیح گرفت؟ غرض این است که بر اساس این جهات باید بررسی و قضاوت نمود، نه بر اساس قضایای دیگری که واقع نشده است.
مطمئناً اگر پیامبر در هر فرصت دیگری هم این مسأله را بیان می‌فرمود، این افراد در برابر آن بهانه‌جویی کرده و ایراد می‌گرفتند و کان الإنسان أکثر شی‌ء جدلا[۹۱]
علاوه بر این، موضوعی که پیامبر قصد داشتند در این حال و بعد از داستان تاریخی غدیر خم، در حال مرض موت نیز اعلام کنند، مکرّر اعلام شده بود. در این‌جا نیز پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- می‌خواستند آن را کتباً و به صورت رسمی دیگر بار تکرار فرمایند که به آن شکل، توسّط آن افراد بهانه‌جو مورد ایراد واقع شد و اعتبار اصل کتابت و کلام رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- را که خداوند متعال در شأنش می‌فرماید: وما ینطق عن الهوی إن هو إلا وحی یوحی ۹۲]، به گمان آنان خدشه‌دار و بی‌اعتبار جلوه کرد.
پاسخ این مطالب این نیست که چرا در فرصت دیگر نفرمود، یا وصیّت نکرد. با این مطالب، باید تصدیق کرد که حبّ جاه و ریاست، کار خود را کرد؛ و این گروه علناً با پیغمبر خدا و نصوص او مخالفت کردند: وسیعلم الذین ظلموا أیّ منقلب ینقلبون.[۹۳]
س- چرا حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- برخی از کسانی را که پس از آن حضرت، خط سیر خود را عوض کردند و سفارش‌ها و توصیّه‌های آن حضرت را در امر
ولایت کنار گذاشته و با آن مخالفت کردند، مورد لطف خود قرار می‌داد؛ تا حدّی که با دختران آنها ازدواج کرد و موجب نفوذ موقعیّت اجتماعی آنان گردید؟
ج- تو را تیشه دادم که هیزم کَنی‌ندادم که دیوار مردم کَنی!
مشهور است که درویشی نادان و بی‌معرفت پیکره‌ای از گل به اسم علی علیه السّلام- ساخت؛ و آن حضرت را مورد محاکمه قرار می‌داد که چرا با آن قدرت و دست «یدالهی»، کسانی را که به خانه آن حضرت هجوم برده و موجب هتک حرمت حبیبه خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- و سقط محسن عزیز شدند را مورد بازخواست قرار ندارد و همه را به قتل نرساند. و بدین جهت، علی علیه‌السّلام- را محکوم کرد و سر آن پیکره را قطع نمود.
سپس پیکره دیگری به نام رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- ساخت و او را- چنان که در این سؤال است- مخاطب قرار داد که: چرا با این‌ها به مسالمت و مساهله عمل کرد و آنها را به انجام آن ظلم و ستم‌ها جری وجسور نمود؟ و اصلا چرا آنها را به دیار عدم نفرستاد؟ و بالاخره از پیکره پیغمبر نیز مثل پیکره علی سر برداشت.
پس از این دو محاکمه و اجرای مجازات، پیکره دیگری ساخت و آن را به گمان خود، خدا شمرد؛ و او را مخاطب قرارداد که: چرا با اینکه به علم خدایی می‌دانستی از آن دو نفر (ابوبکر و عمر) چه مظالمی صادر می‌شود، آنها را آفریدی و عالم و اسلام را از شرّ آنها و این اختلاف بزرگی که در امّت پدید آورده‌اند، نجات ندادی؟
درویش عارف نما که نشان عرفانش این انکار مالیخولیایی بود، خواست خدا را هم- العیاذبالله- مجازات کند که مرد آگاهی که از بالای درخت منظره را می‌دید، بر او فریاد کشید؛ به گونه‌ای که ناگهان درویش از نهیب آن صدا به زمین افتاد و نفسش قطع و مجلس محاکمه- به گمان خودش- بدون مجازات متّهم سوّم و اصلی ختم شد.
مسأله خلقت و امتحان بشر و برنامه‌های الهی و سیاست‌های حکیمانه حضرت رسول اکرم صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- و مواضع و مواقف مشخّص آن حضرت و امیرالمؤمنین علیه السّلام- بالاتر از این خُرده اشکالات ناآگاهانه است.
در این بخش به قدری اسرار و مطالب معرفت‌آموز موجود است که شرح آن محتاج به تألیف یک کتاب است.
رفتار صحیح همان بود که پیغمبر و امام انجام دادند؛ هم از منافقین به حکم «امرت أن اقاتل الناس حتی یشهدوا أن لاإله إلا الله»[۹۴] قبول می‌فرمود و هم اتمام حجّت می‌کرد. او مأمور بود که با آن خُلق عظیم با مردم روبرو باشد؛ و چنان که قرآن کریم فرمود:
فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک ۹۵] او مأمور به صفح و عفو و گذشت بود. امیرالمؤمنین علیه السّلام- نیز به وظایفی که داشت و همه مقرون به صلاح اسلام و حکمت بود، عمل نمود.
این خُلق عظیم پیامبر بود که وقتی «حفصه»- دختر عمر- بیوه شد و عمر به واسطه تنگدستی خودش نگران معیشت او گردید، نکاح او را به ابوبکر پیشنهاد کرد و چون او نپذیرفت، از عثمان خواهش و التماس نمود و در واقع به فکر این بود که کفالت معاش او را به عهده کسی بگذارد؛ عثمان هم قبول نکرد. شاید از این جهت که مورد رغبت نبوده است. به هر حال، به عنوان شکایت از آنها و شاید تجدید درخواست، خدمت پیغمبر عرض کرد. آن حضرت با درخواست او موافقت کردند و در حقیقت، تکفّل مخارج او را پذیرفتند.
غرض این است که در آن جوّ خشن و قساوت، که حتّی عمر بر حسب نقل بعضی اهل سنّت، شش دختر خود را در حالی که به او التماس می‌کردند و گرد و غبار از سر و رویش می‌فشاندند زنده بگور کرد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله- با عالیترین مکارم اخلاقی ظهور کرده بود. این اخلاق و این بزرگواریها همه اتمام حجت بر آن مردم می‌شد که در رعایت حقوق آن حضرت و اطاعت از اوامر او و احترام از یگانه فرزند عزیزش نهایت تلاش را بنماید لکن متأسفانه چنانکه دیدیم به عکس عمل کردند و بدترین امتحانات را در تاریخ از خود بیادگار گذاردند.
س- امامت به انتصاب است یا انتخاب؟ چرا امامان بعد از حضرت ابی عبدالله الحسین- علیه السلام- از اولاد آن حضرت برگزیده شدند و از فرزندان حضرت امام حسن مجتبی- علیه السلام- کسی به این مقام رفیع برگزیده نشد؟ و آیا اگر از حضرت زهراء- سلام الله علیها- پسری دیگر باقی می‌ماند به امامت نمی‌رسید؟
ج- متأسّفانه کثرت مشاغل فرصت اینکه بطور جامع و به تفصیل پاسخ عرض شود نیست ولی بطور تقریباً مختصر وعلی العجاله جواب عرض می‌شود، امید است که به حول وقوّه الهی کافی و وافی باشد.
امامت، مثل نبوّت ورسالت منصبی است الهی که خداوند متعال افرادی را که لایق و شایسته و واجد شرایط لازم باشند به آن بر می‌گزیند.
شرایط امامت مخصوصاً عصمت، شرایطی است که غیر از خدا و بندگان مخلص او که علمشان به منبع وحی وافاضه الهی اتّصال و ارتباط دارد، کسی عالم به آن نیست؛ از این جهت امام و خلیفه و پیشوای جامعه را فقط خدا باید معرّفی کند که همه را می‌شناسد و همه چیز را می‌داند و چیزی از نظر علم او پنهان نیست. از هر طریق دیگر که منتهی به این طریق نشود، هر کسی معرفی شود اطمینان بخش نیست و بشر نمی‌تواند بدون دلهره و با اعتماد صد درصد، از او پیروی کند و خود را از خطر گمراهی و ضلالت و آفات دیگر مصمون بداند.
خصوصیّت منصبی چون پیشوایی و حجّت بودن و رهبری و واجب‌الاطاعه و صاحب اختیار بودن نیز اقتضا دارد که صاحب این منصب از طرف خداوند- که بالذّات و بالاصاله وبالاستحقاق حکومت مطلقه بر تمام کاینات دارد و حاکم و سلطان و صاحب اختیار همه است- برگزیده شود. دیگران- هر که باشند- از خود، نه حکومتی دارند و نه اختیاری، و نه حقّ الزام بر اطاعت فردی از فردی، و نه حقِّ تشریع وتقنین. این حقّ فقط از آن خدا است که حاکم بالذّات وسلطان حقیقی است و همه محکوم او هستند. بنابراین، صلاحیّت تعیین حاکم و هادی وحقِّ گزینش رهبر و واجب الإطاعه، وحقِّ واجب کردن اطاعت از او، مختصّ به خدا است و دیگران که بدون اعطای او چیزی ندارند نمی‌توانند به کسی چیزی بدهند.
ذات نایافته از هستی بخش‌کی تواند که شود هستی بخش
اشاره به همین حقیقت است. آیه شریفه (الله اعلم حیثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»)[۹۶]؛ «خداوند داناتر است از همه، به کسی که صلاحیّت مقام رسالت را دارد» نیز همین مطلب را بیان می‌کند؛ یعنی خدا می‌داند که چه کسی می‌تواند در این منصب عالی، با آن وظایف عظیم و خطیری که بر آن مترتّب است، حامل امانت بزرگ او شود.
کسانی که از این حقیقت عالی آگاه نبودند، حتّی صلاحیّت بشر را برای رسالت ونبوّت زیر سؤال برده و می‌گفتند: باید واسطه بین خلق و خالق مستقیماً ملایکه باشند، که قرآن مجید در جوابشان فرمود: (قل لو کان فی الارض ملائکة یمشون مطمئنین لنزَّلنا علیهم من السماء ملکاً رسولا)[۹۷]؛ و در آیه دیگر فرمود: (ولو جعلناه ملکاً لجعلناه رجلا وللبسنا علیهم مایلبسون [۹۸]، آنان به حکمت‌های بسیار که در گزینش پیغمبر از خود بشر است، جاهل بودند. خدا در این آیات به بعضی از این حکمت‌ها اشاره می‌فرماید. و راجع به این که این حقّ خدا است که پیغمبر و رهبر جامعه را معیّن فرماید و به مردم
نمی‌رسد که در این موضوع مداخله کنند، در سوره زخرف، نظیر همین ایراد مطرح شده؛ بدین گونه که کفّار گمان می‌کردند رسالت باید به اشخاصی که نفوذ مادّی و ریاست ظاهری دارند، واگذار شود؛ و بنابراین می‌گفتند: (لولا نزّل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم ؛[۹۹] چرا این قرآن به یکی از دو مرد بزرگ مکّه وطائف نازل نشده است. خداوند در جوابشان می‌فرماید: (اهم یقسمون رحمة ربّک نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیوة الدُّنیا)[۱۰۰]؛ یعنی: مگر رحمت پروردگار را که نبوّت و رسالت است، ایشان قسمت می‌کنند؟
منظور آیه، آن است که به اینان و به هیچ کس نمی‌رسد که در شؤون الهی مداخله کنند؛ رحمت خدا به خدا تعلّق دارد و کسی غیر از خدا نه می‌تواند، و نه حق دارد که آن را قسمت کند و قسمت کردن رزق و روزی خودشان نیز با خداست.
بنابراین امامت، رحمت خداست؛ بر حسب قاعده لطف واقتضای اسماء کریمه «الرّحمن»، «الرّحیم»، «الهادی»، «الحاکم» و اسماء الحسنای دیگر، خداوند متعال، هیچ عصر وزمانی را خالی از وجود امام نمی‌گذارد، و این امام از طرف خدا معرّفی و نصب می‌شود.
حضرت رسول اکرم صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- که صرفاً به امر خداوند متعال، علی علیه السّلام- را به ولایت وامامت وجانشینی خود معرّفی ومنصوب فرمود، نه بر این پایه و محور که امیرالمؤمنین علیه السّلام- داماد و پسرعموی آن حضرت بود، بلکه برای این بود که یگانه شخصیّت حایز همه شرایط زمامداری امّت، و صلاحیّت‌های رهبری بعد از رسول خدا- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم-، علی علیه السلام- بود؛ حتّی گزینش او به دامادی و همسری بانوی یگانه سیّده نساء عالمین، براساس همان شخصیّت عظیم وبی مانند او بود.
خدای تعالی بر مواهبی که در وجود علی علیه السّلام- جمع بود و بر همه امتیازاتی که او واجد بود، (که همین قرابت نزدیک و کفالت کامل پیغمبر از او در دوران به اصطلاح صغر، و نیز مقام علم و عصمت و ایمان و جهاد و فداکاری و زهد او از آن جمله است) عالم بود؛ دیگر آن که علی علیه السّلام- در بین همه اصحاب و دیگران بی نظیر و بی‌همتا، و به حق همان گونه بود که در همان هنگامه سقیفه و اعتراض بنی هاشم و شخصیّت‌های برجسته به ابی‌بکر او را ستودند.
من فیه ما فیهم لایمترون به‌ولیس فی القوم ما فیه من الحسن
بعد از امیرالمؤمنین علیه السّلام- نیز، معیار ومحور ولایت ائمه علیهم السّلام- تا حضرت صاحب الامر- ارواح العالمین له الفداه- همین امتیازات بوده است؛ همه آنها واجد صلاحیّت‌های لازم بودند و نصّ بر آنها از طرف خدا به وسیله رسول خدا- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- براساس خصایص کامله و کمالات عالیّه آنها بود.
این بزرگواران به جز نبوّت، وارث علم و عمل ومقامات ومناصب پیغمبر بودند؛ امّا محور این وراثت، وراثت جسمانی و نسبی آنها که برادرانشان در آن با آنها شریک بودند نیست. ایشان وارث پیغمبر بودند از آن جهت که در فضایل و کمالات اولی، و اقرب از همه به آن حضرت بودند؛ چنان که در مورد اولویّت به حضرت ابراهیم علیه السّلام- در قرآن مجید می‌فرماید: (ان اولی الناس بابراهیم للَّذین اتَّبعوه وهذا النَّبی والَّذین آمنوا)[۱۰۱]؛ این ارث و اولویّت از آن ارزش‌های ظاهری نیست؛ بلکه یک رابطه معنوی و پیوند روحی است. این‌ها به آن لحاظ وارث آدم و نوح و ابراهیم نیستند که از فرزندان آنها هستند؛ همان گونه که وارث ابراهیم هستند، وارث موسی و عیسی نیز هستند؛ با این که از فرزندان آنها نیستند. و در فقره زیارت می‌خوانید «السّلام علیک یا وارث موسی کلیم الله، السلام علیک یا وارث عیسی روح الله ...» این یک اتّصال دیگر است که قوی‌ترین مرتبه آن را این بزرگواران واجد بودند و زندگی آنها و حالات و علوم ایشان، همه نشان داد که نمونه همه بندگان نخبه و برجسته خدایند.
البتّه در حجر تربیت نبوّت و در دامن عصمت وخانه وحی و رسالت پرورش یافتن، و فرزند علی و فاطمه سلام الله علیها- وسبط پیغمبر- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- بودن، همه در کنار سایر فضایل، فضیلت است و یکی از شرایط نبوّت وامامت هم شرافت و طهارت خاندان است؛ ولی موجبات اهلیّت امامت در این امور خلاصه نمی‌شود.
در این جا مطلب بسیار است و بیان من در شرح و تفسیر اهلیّت‌ها و شایستگی‌های امام، قاصر وکوتاه است.
چنان که عرض شد، خدای متعال که عالم به کلّ جهات و واقعیّت‌ها است، صاحبان این مقامات را بر می‌گزیند. حساب این نیست که پس از امام حسین علیه السّلام- باید فرزند او، امام باشد؛ بلکه حساب این است که باید امام زین‌العابدین علیه السّلام- بعد از امام حسین علیه السّلام- امام باشد؛ بنابراین بر اساس این که در اولاد حضرت مجتبی علیه السّلام- کسی واجد این صلاحیّت‌ها نبوده است ولی در فرزندان امام حسین علیه السّلام- کسانی واجد آن بوده‌اند، فرزندان امام حسین علیه السّلام- به آن مخصوص