معارف دین ج1 بخش اول

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
معارف دین ج۱ جزء اول
مشخصات کتاب
Maref din-golpayegani.jpg
نویسنده لطف‌الله صافی گلپایگانی.
زبان فارسی
ناشر موسسه انتشارات حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۷۹
شابک ۹۶۴-۶۱۹۷-۵۷-۴
دانلود PDF

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم
سیر کمالی انسان نیازمند، برنامه‌ای کامل، دقیق، بر اساس حکمت و راهنمایانی خیرخواه و امین است.
تمسک به «حبل المتین قرآن» این معجزه جاوید الهی و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام- امن‌ترین راه نیل به کمال انسانی و رسیدن به مقام قرب الهی است.
در طول تاریخ سراسر زهد، اخلاص و مجاهدت شبانه روزی، فقهای نام آور شیعه برای رفع این نیاز مبرم جامعه بشری و ادای تکلیف خطیر و رسالت سنگین خویش، ابتدا از چشمه معارف دین سیراب گشته و سپس ره توشه‌های شناخت عمیق علوم و معارف الهی را خالصانه به شیفتگان کمال و پویندگان راه نجات و هدایت تقدیم کرده‌اند.
آری این فکر آوران تقوا پیشه، همواره، ستیز با بدعت، احیای حق و حقیقت، خلوت را بر رفاه، و شهرتِ همراه با ناخشنودی خداوند ترجیح داده‌اند و زلال معارف مورد نیاز بشریت را از صافی فقاهت و عدالت گذرانده و جان تشنه جویندگان حقیقت را سیراب کرده‌اند.
اینک مؤسسه انتشارات حضرت معصومه سلام الله علیها- برای جوابگویی به نیاز مبرم جامعه اسلامی و پویندگان راه رشد و هدایت، کتاب شریف معارف دین که مجموعه‌ای از استفتاءات ارزشمند و ماندگار با موضوعاتی متنوع و با سبکی بدیع به قلم فقیه اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام-، عالم زاهد بدعت ستیز، متفکّراسلام شناس و افتخار تشیّع مرجع عظیم الشان حضرت آیت‌الله‌العظمی صافی گلپایگانی را به صاحبان فضیلت، پویندگان طریق عبادت و شیفتگان معارف زلال اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام- تقدیم می‌دارد.
بمَنّه و کَرَمِه

موسّسه انتشارات حضرت معصومه سلام الله علیها
۲۷ رجب ۱۴۲۱- آذر ماه ۷۹

فصل اول: اعتقادی

کتابهای اعتقادی
بسمه تعالی
س- در زمینه مسائل اعتقادی مهم‌ترین کتابهایی که شما تأیید می‌فرمایید چه کتاب‌هایی هستند؟
ج- بسم الله الرحمن الرحیم- کتابهایی که بزرگان در این رشته تألیف کرده‌اند، بسیار است و از لحاظ اختصار و تفصیل و ملاحظات دیگر با هم تفاوت دارند. اجمالا ازقدماء علمادرزمینه اعتقادات‌کتاب‌های مورد اعتمادی در دست داریم که یا مستقلا در زمینه اهم امور اعتقادی و یا در رشته خاص تألیف شده و یا در مقدّمه تألیفات خود مسایل اعتقادی را به طور مشروح یا مختصر مطرح فرموده‌اند. بعد از آن بزرگواران نیز تا این زمان، تألیف در عقاید ادامه داشته و هر کدام از بزرگان، به نوبه خود به زبان عربی یا غیر عربی تألیفات مفیدی داشته‌اند.
از جمله مشهورترین این کتاب‌ها می‌توان «تجریدالاعتقاد» خواجه طوسی و شرح علامه حلی بر آن (کشف المراد) و سایر کتاب‌های علّامه را که همه مفید و سودمندند، نام برد. کتاب‌های علامه مجلسی علیه‌الرحمه- نیز معتبر است. کتاب‌های فارسی در اعتقادات بسیار است؛ مانند: «کفایةالموحدین» و کتاب‌های «فخرالاسلام» مثل: «انیس الاعلام» و کتاب‌های بسیار دیگر که به عنوان ردّ بر یهود و نصاری و صوفیّه و فِرَق باطله مثل بهایی‌ها نوشته شده است؛ که می‌توانید از همه آن‌ها استفاده نمایید. والله‌العالم.
س- با وجود مشرب‌های مختلف، از دید حضرت عالی به عنوان یک فقیه، بهترین راه تحقیق در مسایل اعتقادی که قرآن کریم و سنّت صحیح پیامبر- صلی‌الله‌علیه وآله وسلّم- با عظمت اسلام آن را تأیید می‌کند، کدام است؟
ج- بهترین راه، همان استفاده از کتاب و سنّت است که منطقی‌ترین و باور بخش‌ترین ادلّه را ارایه می‌دهد؛ که البتّه باید با مراجعه به همان کتب قدما و مشاهیری که اقوالشان در عقاید ثابت است توأم باشد.
س- آیا اعتقادات مطرح شده و متداول برای پاسخ‌گویی به همه شبهات گروه‌های اجتماع، کافی است یا خیر؟ و اگر نقطه‌های ضعفی دارند، کدام است؟
ج- در مجموع، کتابهایی که در اعتقادات نوشته شده، پاسخ‌گوی همه شبهات می‌باشد و شبهه‌ای که جواب آن از این کتاب‌ها استفاده نشود، وجود ندارد؛ البتّه قدرت علمی و قوّت بیان مؤلّفان تفاوت دارد.
س- در مقابل ویژگی جهان غرب- که اصول ثابتی در مسائل اعتقادی ندارند- ما مسلمین از اصول ثابتی دفاع می‌کنیم. چنان‌چه آنان پایه و اساس این اصول را مخدوش جلوه بدهند، ما باید چه شیوه‌ای را اتّخاذ کنیم؟ به عنوان مثال اگر حجّیت عقل را قبول نداشته باشند، ما همه مسایل مبتنی بر آن را چگونه تثبیت کنیم؟
ج- اگر کسی مطلقاً حکم عقل و به علاوه اصول اوّلیّه‌ای که هر عاقل، صحّت آن را درک می‌کند (مثل: قواعد بدیهی منطقی و ریاضی) را قبول نداشته باشد، چنین کسی از نظر همه عقلا از استقامت فکر محروم است و رد یا قبول او در مسایل علمی قابل اعتنا نمی‌باشد. در مقام استدلال، هر شخص، هر حرفی دارد خود را با عقلا طَرَف می‌داند؛
البتّه بعضی از مسایل است که عقل به آن راه ندارد و از درک آن عاجز است؛ که به وسیله وحی، معرفت به آنها باز هم به حکم عقل، امکان‌پذیر است. والله العالم.
س- خواندن فلسفه چه حکمی دارد؟
ج- خواندن علم کلام برای تصحیح و تکمیل عقاید حقّه مستحسن، بلکه برای رفع شبهات لازم است. والله العالم
س- آیا برای تصحیح اعتقادات فرد مسلمان شیعه، استفاده از کتاب «اعتقادات» شیخنا الصدوق- قدس سره- کافی است؟
ج- در اصول اعتقادات مثل توحید، نبوت، امامت و معاد تطبیق اعتقادات با کتاب «اعتقادات» شیخ صدوق قدس سره- و «اعتقادات» علّامه مجلسی علیه الرّحمة- کافی است.
همچنین مطالعه کتابی مانند: «حق‌الیقین» شبّر در این جهت مفید است. حقیر نیز رساله‌ای مربوط به اعتقادات صدوق نوشته‌ام که مطالعه آن نیز خالی از فایده نیست. والله‌العالم
س- با اهداء سلام و تحیّات، مستدعی است نظر مبارک را درباره بهترین کتاب مرقوم فرمایید. ادام الله تأییداتکم.
ج- در پاسخ به این پرسش عرض می‌شود: معلوم است که قرآن مجید و نهج البلاغه و کتب معتبر و جامع احادیث شریفه خارج از مورد سؤال سائل است؛ زیرا موضع و مقام ارفع و اجل و اقدس این کتاب‌ها بالاتر از این است که در ردیف کتاب‌های دیگر از آنها سؤال شود. همان فاصله‌ای که مخلوق با خالق و افراد جامعه با پیغمبر و امّت با امام معصوم دارند، کتاب‌های دیگران و اعاظم علما و بزرگان، هر که و در هر حد والایی از علم و دانش باشند، همان نسبت و فاصله را با آن کتاب‌های اقدس دارند.
بنابراین، سؤال از کتاب‌های ردیف دوم است که از این ردیف کتاب‌ها هم چون در فنون مختلف و علوم متشعب اسلامی بسیار نوشته شده است و چون انتظار و نیازها و غرض اشخاص از مطالعه کتاب‌ها مختلف است، نمی‌توان به‌طور کلّی به همه افراد کتاب خاصّی را نشان داد.
امّا اجمالًا از کتاب‌های تفسیر، «تفسیر تبیان»، «مجمع البیان» و «شیخ ابوالفتوح» و «تفسیر لاهیجی»؛ و از کتاب‌های کلامی، کتاب «تجرید» خواجه و شرح آن از علّامه و کتاب‌های شیخ مفید و فاضل مقداد؛ و در کتب فارسی «کفایةالموحدین»؛ و از شروح نهج البلاغه، «شرح ابن ابی الحدید» و «الهیّات در نهج البلاغه» و از کتب فقه، کتب قدما و «جواهر»؛ و از کتب امامت، کتب «شافی» و «عبقات الانوار» و «المراجعات»؛ و خلاصه در هر فن از تاریخ و سیره و مقتل و رجال و درایه و طبقات و فنون دیگر باید به مؤلفات بزرگان این فنون رجوع کرد. علاوه بر «بحارالأنوار» دیگر کتاب‌های «علّامه مجلسی» برای مراجعه و استفاده بسیار مفید است.
در اخلاق، «معراج السّعاده» و «جامع السعادات»؛ و در دعا، «مصباح‌المتهجّد» و «اقبال» و صدها کتاب دیگر، همه مورد استفاده است.
بحمدالله تعالی کتابخانه شیعه از هر جهت، افراد را- در هر رشته که طالب کسب علم و آگاهی باشند- بی‌نیاز می‌سازد.

فصل دوم: توحید و خداشناسی

توحید و خداشناسی

راز آفرینش
س- هدف از خلقت و آفرینش چیست؟
ج- این پرسش که: «هدف از خلقت و آفرینش چیست؟» از پرسش‌های قدیمی بشر است.
بشر از آن روز که توانست خود را با دیده فهم و خرد، ببیند و به جهان و پدیده‌های آن بنگرد، این سؤال برایش پیش آمد که: فایده وجود من و میلیون‌ها و میلیاردها امثال من و این همه پدیده‌های بی‌شمار چیست؟ هدف از آفرینش این همه صنایع بدیع و زیبا و عوالم کوچک و بزرگ چه می‌باشد؟
هر انسانی که خود را فراموش نکرده، و از جهان و آن چه در آن است غافل نباشد، در گذشته و حال این پرسش برایش مطرح بوده است.
این سؤال را به دو بیان می‌توان طرح کرد:
نخست این که: هدف از خلق و آفرینش به معنی مصدری یعنی «آفریدن و خلق کردن»- که فعل خالق و آفریننده است- چیست؟ و آفریننده از آفرینش عالم- من حیث المجموع و از ابعاض و اجزای آن- چه هدفی داشته است؟
دوّم این که: فایده خلق به معنی اسم مصدری یعنی «آفریده و مخلوق» چیست؟ و به عبارت دیگر: خلقت کلّ عالم چه نتیجه‌ای دارد؟ و هم‌چنین نتیجه آفرینش اجزا و ابعاض و مجموعه‌هایی که به کلّ آن، عالم می‌گوییم و خلقت واحدهای بزرگ و کوچک و کوچک‌تر از کوچک چه می‌باشد؟
بنابراین، دو سؤال داریم؛ ولی چون به یکدیگر ارتباط دارند و امکان دارد که نتیجه و هدف دو چیز نباشند، با یک پاسخ به هر دو پرسش جواب داده می‌شود.
این پاسخ را بر دو اساس می‌توان بررسی کرد: یکی بر اساس داوری عقل؛ و دیگری بر اساس شرع که جامع‌تر و رساتر است و عقل هم پس از اطّلاع، آن را قبول می‌نماید.
پیش از ورود، در بررسی جواب باید در نظر گرفت که خرد، به تنهایی و بدون یاری و راهنمایی انبیا- علیهم الصّلوة والسّلام- نمی‌تواند هدف و فایده خلقت مجموع عالم را تعیین نماید. چنان که در شناخت و معرفت، فایده و هدف آفرینش تمام اشیا نیز عاجز است؛ چون بشر با تمام وسعت دامنه اندیشه و اطّلاعات وسیع، از خواص و فواید اشیا و با پیشرفت‌های علمی- که توانسته است اتم را بشکافد و فضا را تا حدی تسخیرکند- هنوز هم این عالم را- کماهو- نشناخته و در کلاس اوّل دانشگاهی است که کلاس‌هایش حدّ و حصر ندارد.
آری، بشر کجا رفته است؟ و کجا را شناخته و چه فهمیده است؟ عوالم بی‌پایان، پنهان و آشکار، غیب و حضور- هر کدامشان- وسیع‌تر از آن است که بشر عادی بتواند وسعت آنها را تصوّر نماید.
معلوم است که درباره چیز ناشناخته هر چه گفته شود، از محیط احتمال تجاوز نمی‌کند؛ مانند: نابینایانی که در شب تاریک به کوهی عظیم و طولانی و مرتفع برسند که از دامنه آن درخت‌هایی سر به فلک کشیده، چشمه سارهایی جاری است؛ مراتع و مزارع بسیار در آنجا وجود دارد و حیوانات و انسان‌هایی در آن زندگی می‌کنند؛ این نابینایان چیزی را ندیده و بی‌خبر فقط می‌توانند چند متر از سنگ‌های کوه را با لامسه خود درک کنند؛ امّا هر یک در تعریف آن چیزی می‌گویند و آن را به چیزی تشبیه می‌نمایند که نه کوه است و نه کوهسار؛ نه مزرع است و نه مرتع؛ نه درخت است و نه شاخسار؛ و نه سایر موجوداتی که در آن زندگی می‌کنند.
معلوم نیست عقل و درک بشر در برابر عظمت عالم، بیشتر از درک یک نفر نابینا از این کوه بزرگ باشد. هنوز هم بشر وسعت عالم را به دست نیاورده است. او نمی‌داند که جهان، از بُعد زمان و مکان از کجا شروع، و به کجا ختم می‌شود؛ او نمی‌داند مبدأ شروع و ختم و پایان مکانی و زمانی را چگونه باید تصوّر کند؛ یعنی بعد از زمان و مکان و قبل از آنها را نمی‌تواند تصوّر نماید. آن‌جا که فضا نیست کجاست؟ و آن‌جا که فضا هست، چگونه به لافضایی منتهی می‌شود؟ و آن‌جا که خلأ هست و هوا نیست و از هوا لطیف‌تر هم در آنجا نیست، چه‌قدر وسعت دارد و مساحتش چه مقدار است؟ و اگر حدّ دارد، ماورای حدود آن چیست؟ و اگر ندارد، چگونه است؟ آن روز که هیچ چیز نبود، این خلأ بود یا نبود؟ مجموع عالم امکان در چه مکانی قرار داده شده است؟ اگر اشیا، با فضایی که در آن واقع هستند، یک جا خلق شده‌اند، پس اشیا و فضا را در کجا گذارده‌اند؟ و اصولًا فراغ و خلأ و فضا چیست؟ وجود است یا عَدَم؟ آیا درست است که بگوییم: ظرف است؟ آیا مظروف دارد یا ندارد؟
از این‌گونه پرسش‌ها بسیار است و بهتر این است که چندان به آن نپردازیم و مانند آن نابینایان داوری ننماییم.
قانع کننده‌ترین پاسخ به این سؤالات، همان منطق وحی و منطق انبیا و قرآن مجید است که می‌فرماید: (الله خالق کل شی‌ء)[۱]: خدا هر چیزی را آفریده است؛ امّا چگونگی آفرینش بسیاری از چیزها بلکه هر چیزی از نظر ما مخفی و پنهان است.
اکنون برای آن که نمونه‌ای از وسعت مکان و طول زمان را در نظر بیاورید، به ارقام ذیل توجّه کنید و با شاعر این دو بیت هم زبان شوید:
پشه چون داند که این باغ از کِی است‌در بهاران زاد و مرگش در دی است
کرم کاندر چوب زاید سست حال‌کِی بداند چوب را وقت نهال
گفته شده است: خورشید یکی از دو میلیارد ستاره‌ای است که در کهکشان شیری قرار گرفته‌اند و نسبت به ستارگان دیگر که شناخته شده‌اند از ستارگان درجه چهارم یا پنجم شمرده می‌شود.
قطر خورشید در حدود ۰۰۰/ ۳۹۰/ ۱ کیلومتر و جرم آن را در حدود دو میلیارد وبیست میلیون میلیارد میلیارد تن گفته‌اند:
۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۲۰۰/ ۲.
این ستاره که علی الاتّصال، اتم‌های «اکسیژن» را به «هلیوم» مبدّل می‌کند و سرّ (ذلک تقدیر العزیز العلیم)[۲] را به ما نشان می‌دهد، حرارت مرکزی‌اش برابر با ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۱۴۰ درجه سانتیگراد، گرمی سطح آن از ۰۰۰/ ۶۰ درجه کمتر نمی‌باشد، و ارتفاع شعله‌هایی که از سطح آن زبانه می‌کشد، به ۰۰۰/ ۶۰۰ کیلومتر می‌رسد.
راجع به عظمت خورشید سخن‌ها گفته‌اند، برای این که بزرگی آن تا حدّی درک شود، گفته‌اند: اگر خورشید را شی‌ء میان تهی و بی‌محتوا فرض کنیم، گنجایش آن، را دارد که یک میلیون کره زمین جوف آن گذارده شود.
برای توجّه به وسعت فضایی که منظومه شمسی در آن قرار دارد، گفته‌اند: پنجاه میلیارد میلیارد بزرگ‌تر از حجم زمین است؛ یعنی حدوداً عددی برابر با حاصل ضربِ: ۰۰۰/ ۲۱۰/ ۸۴۱/ ۰۸۲/ ۱ کیلومتر مکعب در عدد ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۵۰.
البتّه، ستاره خورشید نسبت به ستارگان دیگر ستاره کوچکی است. «شعرای یمانی» ۲۸ برابر، «الجبّار» ۰۰۰/ ۱۶ و «قلب العقرب» یا «انتارس» یک میلیارد از خورشید بزرگ‌تر است.
از بیان نسبت خورشید عالم‌تاب به کهکشانی که در آن واقع است، بهتر است صرف‌نظر کنیم؛ فقط متذکّر می‌شویم که نسبت خورشید به کهکشان خود، نیم میلیاردم از یک میلیاردم زیادتر نیست. به عبارت دیگر: اگر رقم ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۰۰۰/ ۱ به یک میلیارد تقسیم شود، خورشید را باید نیمی از یک واحد حاصل شده شمرد. به قول بعضی اگر کهکشان شیری را به وسعت تمام قارّه اروپا فرض کنیم، خورشید در آن مانند دانه شنی به حساب می‌آید.
حال این کهکشان یکی از هزارها یا میلیون‌ها میلیون کهکشانی است که وسعتش برای انسان قابل محاسبه نیست.
پاینده و جاوید است سخن همیشه زنده قرآن کریم که می‌فرماید:
(قل لوکان البحر مداداً لکلمات ربی لنفد البحر قبل أن تنفد کلمات ربّی ولوجئنا بمثله مدداً)[۳].
و زنده باد زبان معرفت آموز علی علیه السّلام- که به پاکی خدا از هر نقص و به توانایی او چنین درفشانی می‌نماید:
«سبحانک ما أعظم شأنک، سبحانک ما أعظم مانری من خلقک، و ما أصغر عظیمة فی جنب قدرتک وما أهول ما نری من ملکوتک، وما أحقر ذلک فیما غاب عنا من سلطانک»[۴]
این راجع به وسعت مکان؛ امّا درباره طول زمان، کافی است که بگوییم: دانشمندان مدّعی هستند که از تشعشعات اتمی اورانیوم و تبدیل آن به هلیوم یا سرب، در می‌یابیم که عمر صخره‌های زمین از ۵۰۰ میلیون سال کمتر نبوده و توجّه داشته باشید که این نه عمر زمین بلکه عمر صخره‌های زمین است[۵]
فقط خداوند می‌داند اگر بخواهیم خورشید و کهکشان‌ها را به این نسبت محاسبه کنیم، چند هزار میلیون و میلیارد سال می‌شود. و بی‌شک بشر نمی‌تواند آغاز این عالم را معیّن کند یا پایان جهان را پیش‌بینی نماید؛ که چند قرن، یاچندهزار یا میلیون سال دیگر است:
(و ما اوتیتم من العلم إلّا قلیلًا)[۶]
بنابراین تعیین هدف و نتیجه مجموع عالم خلقت از توان بشر خارج است. مانند این است که شخصی ناآگاه و بی‌اطّلاع که ساعتی بیش، برای بازدید و تماشا در کارخانه‌ای فرصت ندارد، بخوهد از محصول ماشینی که در حال کار است و شعب و رشته‌ها و دستگاه‌های گوناگون دارد، خبر دهد؛ این فرد یا باید- اگر عمرش وفا نماید صبر کند تا کارخانه، کارش تمام شده و محصولش را بدهد، یا این که از صاحب کارخانه توضیح بخواهد.
چنان که در عالم رَحِم نمی‌توان نتیجه خلقت جنین و اعضای او از دندان و گوش و چشم و دست و پا و ... را معیّن کرد؛ و تا زمانی که جنین از آن عالم منتقل نشده، و به عالم دنیا قدم نگذارد، هدف و فایده این اعضا معلوم نخواهد شد و محصول و هدف و فایده سازندگی‌ها و آفرینش عالم رَحِم در دنیا معلوم می‌شود، هدف و فایده عالم دنیا نیز در آخرت معلوم می‌گردد.
پس از این مقدّمه می‌گوییم:
گرچه عقل بشر نمی‌تواند بی‌استعانت از انبیا و هدایت آسمانی، هدف و نتیجه خلقت مجموع این جهان و تمام اشیا را بشناسد، امّا به خوبی درک می‌کند که خلقت، بیهوده و بازی نیست.
عقل از تشکیلات متنوّع کاینات، نظامات بی شمار عالم آفرینش، هر پدیده کوچک و بزرگ و ارتباطات استوار مخلوقات با یکدیگر که مانند اعضای یک خانواده و اجزای یک درخت و یک برگ درخت، و یک حیوان و یک انسان در حرکت و کار می‌باشند و واحد بزرگ منحصر به فردی را که ما به آن جهان می‌گوییم تشکیل داده‌اند، می‌فهمد که آفرینش، بی‌هدف و باطل و عبث نیست و احتمال این که آفرینش لغو و بیهوده باشد، مردود و خرد ناپسند است.
تمام قواعد و قوانینی که بر عالم حکومت دارند، اصل هدف را ثابت می‌نمایند؛ هر چند ماهیّت و چگونگی آن را معیّن نسازند.
مسأله نخست و اساسی در این بحث، هدف داشتن آفرینش است؛ که نظام حکیمانه و استوار کاینات و عالم امکان بر آن گواهی می‌دهد.
اگر وارد کارخانه‌ای شوید که در آن، نظام و ترتیب دقیق ببینید، چرخ‌های آن را در گردش، دستگاه‌های مختلف آن را با هم هماهنگ و اعضا و اجزای آن را مرتبط به هم مشاهده نمایید و ببینید که اجزای این کارخانه از هم یاری گرفته و درستی کار هر یک وابسته به درستی و بی عیبی کار سایر اجزای کارخانه است، چه می‌فهمید و چه می‌گویید؟
می‌فهمید که این کارخانه را برای غرض و نتیجه و هدفی ساخته‌اند؛ هر چند شما آن هدف را نشناسید، زبان به تحسین سازنده آن باز می‌کنید و بر صنعت و هنر او آفرین می‌گویید.
علاوه بر این مسایل، این پرسش مطرح می‌شود که: هدف خلقت یک موجود اگر از لحاظ خودش در نظر گرفته شود، چه باید باشد؟
در پاسخ می‌توان گفت: باید این باشد که خاصیّت، اثر و نتیجه وجود آن ظاهر گردد؛ مثلًا درخت سیب نمو کند، به ثمر برسد و سیب بدهد. خورشید نورافشانی نماید و از نورش انسان و حیوان و نبات استفاده نمایند، مرکز منظومه شمسی باشد و فواید دیگر داشته باشد. فایده چشم یا گوش و هدف از خلقت آنها باید چه باشد؟ غیر از این که وسیله دیدن و شنیدن باشند، گوش یا چشم حق ندارند بپرسند که هدف و نتیجه خلقت ما چیست؟ زیرا در پاسخ، مطرح می‌شود: برای این که گوش، گوش و وسیله شنوایی؛ و چشم، چشم و وسیله بینایی باید باشد.
البتّه هدف خلقت بعضی اشیا مثل: هوا، بالفعل حاصل است و هدف بعضی دیگر به تدریج حاصل می‌گردد. ولی آن چه مسلّم است این که: عقل می‌تواند مستقلًّا خواصّ بسیاری از موجوداتی را که خواصّشان بالفعل حاصل است، بشناسد؛ چنان که خواصّ بسیاری را هم با استفاده از آزمایش‌های دیگران می‌شناسد.
بالاخره می‌گوییم: مگر انسان که کاری را انجام می‌دهد، مثلًا خانه‌ای بنا می‌کند، یا ماشینی می‌سازد، هدفش غیر از این است که خانه، آسایشگاه و محل استراحت و ماشین، وسیله انتقال او و دیگران از محلّی به محل دیگر باشد؟
نتیجه و هدف خلقت انسان هم این است که علم و معرفت و خیر و نیکی از او ظاهر شود و اسرار جهان را کشف کند.
نکته و سخن دیگر این است که بسیاری از افرادی که درباره هدف و نتیجه خلقت اندیشه می‌کنند، به علّت نارسایی ذهنی، دید مادّی، اطّلاعات محدود و یا با در نظر داشتن منافع شخصی در هدف‌دار بودن خلقت، دچار شکّ و تردید می‌شوند.
ایشان عالم وجود و مبدأ و منتهای سیرشان را خطّی فرض می‌کنند که از تولّد یا پیش از آن- عالم رَحِم و منویّت- آغاز و به مرگ، پایان می‌یابد و چنان ناشکیب و کم حوصله بوده و خود و آسایش خود را دوست می‌دارند که کوچک‌ترین فشار و ناملایمتی- که لازم عالم ماده و طبیعت است- وجودشان را لبریز از عقده و نارضایتی می‌نماید و با کاینات، در مقام ستیزه و بدگویی برمی‌آیند؛ به همه چیز با نظر بدبینی و ناامیدی
می‌نگرند، و همه را بی هدف می‌شمارند، غافل از این که: «بد در جهان نبینی اگر نیک بنگری»
اگر اینان دنیا را یکی از عوالمی بدانند که باید انسان از آن بگذرد و از آن کوچ کرده و منتقل شود و آن را قسمتی از راهی بدانند که بشر باید آن را طی کند، یا لااقل احتمال این معنی را بدهند؛ و اگر بدانند که لازمه عالم طبیعت کشمکش و تنازع و فشار است و این از نوامیس کامل کننده هر موجود مادی است، نباید با توجّه به یک قسمت حرکت و سیر مرحله دنیایی انسان‌ها، یا با وقوع بعضی امور ناگوار بگویند: خلقت بی‌هدف است و از آن‌چه که محقّق و محصل هدف و نتیجه است، گله و شکایت کنند.
چنان که نمی‌توان هدف خلقت جنین را- که عالم رحم را بین مبدأ و منتهای آن طی می‌کند- تعیین کرد، هدف خلقت انسان و خلقت تمام مخلوقات و کاینات زمینی و آسمانی و منظومه‌ها و کیهان‌ها را نیز که در نیمه راه هستند، بدون توجّه به سیری که در پیش رو دارند، و بدون اتّکای به وحی انبیاء، نمی‌توان معلوم ساخت و نمی‌توان وجود هر یک از اعضاء و اجزای آنها و وجود مجموع آنها را بی‌هدف دانست؛ چنان که نهالی را که به ثمر نرسیده باشد، اگر چه از ثمرش خبر نداشته باشیم، تا به کمال و پایان سیر خود نرسد نمی‌توان بی‌هدف و بی ثمر شمرد.
هدف نهایی خلقت از دید عقل، بعد از سیر عوالم آینده معلوم خواهد شد؛ همان گونه که مقصد ماشین یا هواپیمایی را که در حرکت می‌بینیم، با این که می‌دانیم مقصدی دارد، نمی‌توانیم معیّن کنیم؛ مگر آن که خلبان و راننده به ما اطّلاع بدهند.
اگر کسی بگوید: این سخنان و مطالب صحیح بوده و قابل قبول است که هدف خلقت هر چیزی به خاصیّت وجودی و فایده او است و اهداف افعال و کارهای ما همان خواص و منافع اعمال ما است که بهره‌برداری می‌نماییم؛ امّا هدف کار خدا و بهره‌ای که او از این آفرینش می‌برد چیست؟
جواب داده می‌شود: کارهای خداوند حکیم متعال به اغراض و اهداف نیازمندانه تعلیل نمی‌شود؛ چرا که خداوند متعال بی‌نیاز مطلق و غنی بالذّات است.
از آنجا که در مثل، مناقشه نیست برای توضیح به این مثال توجّه فرمایید:
یک معلّم یا استاد و مدرّس، شاگردانش را درس می‌دهد و زحمت می‌کشد تا آنها هر چه عمیق‌تر دروس را فرا گیرند و همه عالم و دانشمند شوند. یک فرد نیکوکار، بیمارستان می‌سازد که بیماران درمان شوند.
پرسش درباره هدف تدریس و یا بنیاد کردن بیمارستان، از چنان استاد و شخص نیکوکار- که نیّتشان خالص و منزّه از جلب منافع شخصی است- پرسش صحیحی
نیست؛ بلکه توهین است که از او بپرسند: چه فایده‌ای می‌بری و چه هدفی را دنبال می‌کنی و چه بهره‌ای می‌خواهی؛ زیرا نیکوکاری با اغراض و منافع شخصی سازگار نیست؛ آن جا که غرض، منافع شخصی است، نیکوکاری نیست و آن جا که غرض نیکوکاری است، منافع شخصی در نظر نیست.
حساب منافع شخصی و سوداگری، حساب هدف نیست؛ حساب نفع و استفاده و استثمار است که خدا و بندگان خاص و با معرفت او از آن پاک و منزّه می‌باشند.
هدف نیکوکار و معلّم مخلص، درمان بیماران و دانا شدن نادانان است. این هدف، اگر هدف واقعی باشد، متعالی و مقدّس است و اگر برخی آن را هدف نشمارند و هدف داشتن را مانند هدف معلّمی که برای مزد درس می‌دهد، یا سازنده بیمارستانی که می‌خواهد تجارت کند و از بیماران پول بگیرد تفسیر می‌نمایند، خدا و اولیای خدا از این اهداف، مقدّس و منزّه می‌باشند.
شخص فیّاض، جواد و بخشنده، مهربان، خطابخش، پوزش‌پذیر و نوازشگر، فیض می‌دهد؛ جود و بخشش می‌نماید؛ مهربانی می‌کند؛ بر جراحات مردم مرهم می‌گذارد؛ از افتادگان دستگیری می‌نماید و آنان را مورد نوازش قرار می‌دهد؛ نه برای این که مزد و عوضی به او بدهند، یا از او تشکر نمایند.

بررسی موضوع از دید مصادر اسلامی

آن‌چه تا این‌جا بررسی کردیم از نظر مستقیم عقل بود؛ اینک از نظر شرع بررسی می‌نماییم:
قبلا باید معلوم باشد غرض از این که می‌گوییم موضوعی را از راه اسلام بررسی کنیم، این نیست که شرع را در برابر عقل قرار دهیم و بخواهیم با شرع، عقل را ردّ کنیم؛ چون این دو راهنما با هم مخالفت و معارضه ندارند. احکام عقل را اسلام تأیید می‌نماید و بنابر قاعده «الواجبات الشرعیة، الطاف فی الواجبات العقلیة» اسلام، احکام عقل را به صورت الزام (وجوب یا حرمت) یا استحباب و کراهت تشریع نموده است و در بسیاری از نواحی که عقل، شرع را راهنمای مستقل می‌داند راه کشف حقایق، شرع است؛ از این جهت در این موارد، عقل به شرع رجوع می‌نماید و از روشنایی هدایت آن استفاده کرده و قانع می‌شود.
در این موضوع، آیات قرآن مجید و احادیث نیز عقل را در آن چه درک می‌کند، تأیید می‌نمایند و نیز عقل را در آنچه مستقلًا از درک آن عاجز است، راهنمایی می‌نمایند.
راجع به این که خلقت، بیهوده و بی هدف و بازی نیست، آیات متعددی در قرآن مجید آمده است؛ از آن جمله:
(و ما خلقنا السماء و الأرض و مابینهما باطلا ذلک ظن الذین کفروا)[۷]: آسمان و زمین و آن‌چه را در بین آنها است به باطل نیافریدیم؛ این [که جهان بر باطل آفریده شده باشد] گمان آن کسانی است که کافر گردیدند.
(و ما خلقنا السماوات و الأرض و مابینهما لاعبین)[۸]): آسمان‌ها و زمین و آن‌چه را در آنها است؛ به بازیچه نیافریدیم.
(و ما خلقنا السماوات و الأرض و ما بینهما إلّا بالحق)[۹]): نیافریدم آسمان‌ها و زمین و آن‌چه در میان آن‌هاست را مگر به حق.
(أفحسبتم أنما خلقنا کم عبثاً)[۱۰]): آیا گمان کردید که ما شما را بیهوده آفریدیم؟!
از جمله آیاتی که صراحت دارد بر اینکه آفرینش بیهوده و باطل نیست و خردمندان بر بیهوده نبودن آفرینش گواهی می‌دهند، این دو آیه است:
(إن فی خلق السماوات و الأرض واختلاف اللیل و النهار لآیات لُاولی الألباب الذین یذکرون الله قیاماً و قعوداً و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السماوات والأرض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار)[۱۱]:
به تحقیق در آفرینش آسمان‌ها و زمین و گردش شب و روز، هر آینه نشانه‌هایی برای خردمندان است؛ آنان که خدا را یاد می‌کنند در حالی که ایستاده و نشسته و بر پهلو خوابیده‌اند و تفکّر در خلق آسمان‌ها و زمین می‌نمایند، [و می‌گویند:] پروردگارا! این را باطل نیافریدی؛ منزّهی تو؛ پس ما را از عذاب آتش نگاه‌دار.
راجع به هدف خلقت بسیاری از اشیاء و اعضاء، آیات متعدّدی در قرآن مجید است که با صراحت بیان می‌دارد که هدف خلقت و نتیجه آفرینش آنها، همان منافعی است که از آنها ظاهر می‌شود و خواصّی است که دارا هستند؛ برخی از این منافع مشهود و معلوم بوده و روز به روز ظاهرتر می‌گردد و برخی دیگر هنوز هم مخفی است. مانند این آیات:
(خلق لکم ما فی الأرض جمیعاً)[۱۲]: جمیع آن‌چه را در زمین است برای شما آفرید.
(والأرض وضعها للأنام)[۱۳]): زمین را برای مردم قرار داد.
(الذی جعل لکم الأرض مهداً)[۱۴]): آن که زمین را برای شما مهد و گهواره قرار داد.
(الذی جعل لکم الأرض فراشاً و السماء بناءاً و أنزل من السماء ماءاً فأخرج به من الثمرات رزقا لکم فلا تجعلوا لله أنداداً و أنتم تعلمون)[۱۵]): آن که زمین را برای شما فراش و بستر، و آسمان را بنا قرار داد، و از آسمان آبی فرستاد و به وسیله آن از میوه‌ها روزی برای شما بیرون آورد، پس برای خدا همتایان قرار ندهید؛ در صورتی که می‌دانید خدا بی‌مانند است.
از این گونه آیات راجع به هدف آفرینش اشیاء و منافع آنها و هدف افعال الهی از وحی و نبوات، تکوینیّات و تشریعیّات، آفرینش ماه و خورشید و ستارگان، دریا و ابر و باران، اشجار و حیوانات و کوه‌ها بسیار است؛ که یادآوری و شرح و تفسیر مختصر آنها محتاج به نوشتن بس قطور می‌باشد.
امّا اجمالًا هر کس قرآن مجید را با تدبّر و تفکّر تلاوت نماید، این آیات بهترین راهنمای او به هدف آفرینش و فواید و منافع خلقت اشیاء است؛ چه نعمت‌های بزرگ و چه نعمت‌های به ظاهر کوچک که در اختیار ماست و ما از آنها استفاده می‌نماییم؛ با این وجود، از نتیجه و خاصیّت آن غافلیم و چه بسا که آن را بی‌فایده گمان کنیم.
قرآن کریم، راجع به فایده و هدف خلقت انسان می‌فرماید:
(و ما خلقت الجن و الإنس إلّا لیعبدون. ما ارید منهم من رزق و ما ارید أن یطعمون)[۱۶]

نیافریدم جن و انس را مگر برای این که مرا عبادت [۱۷]کنند، از ایشان، روزی و این که مرا طعام دهند، نمی‌خواهم.

احتمالا تفسیر آیه این باشد که: چون عبادت و پرستش، خاصیّت این دو نوع است و در وجودشان مقتضی آن موجود است هر چند در بعضی موارد مانع، مقتضی را از تأثیر باز دارد و نور فطرت تجلّی ننماید، هدف خلقتشان عبادت و پرستش است؛ یعنی
انسان برای خاصیّتی که دارد (عبادت و پرستش حق) آفریده شده و هدف و نتیجه خلقتش عبادت است که از آن کمالی بالاتر نیست.
و شاید این همان هدف و نتیجه‌ای باشد که از نظر فرشتگان هم پنهان بود؛ وقتی به شرف خطاب و اعلام حق مشرف شدند که: (انّی جاعل فی الأرض خلیفة)[۱۸] (: من قرار دهنده‌ام در زمین، خلیفه و جانشینی را؛ با بیان:
(أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک)[۱۹] (جویای نتیجه هدف جعل خلیفه در زمین شده و گفتند: آیا قرار می‌دهی در زمین کسی را که در آن فساد نماید و خون‌ها بریزد؟ و ما تنزیه می‌کنیم تو را به سپاس تو؛ و تو را تقدیس می‌نماییم!
از جانب خداوند متعال به آنها جواب داده شد:
(انی أعلم مالاتعلمون)[۲۰] یعنی اگرچه بشر فساد و خونریزی می‌نماید، امّا فساد و خونریزی، نتیجه خلقت و هدف آفرینش او نیست؛ چنان که تصادف، مظلوم‌کشی و گلوگیر شدن، هدف ماشین، شمشیر و لقمه نیست. هدف، همان تسبیح، تحمید، تقدیس و عبادت است که کامل‌ترین درجات و عالی‌ترین مراتب آن، خاصیّت بشر است؛ که: «من می‌دانم آن‌چه را شما نمی‌دانید».
یا این که مراد این است: من می‌دانم آن‌چه را شما نمی‌دانید؛ آن کسی را که به مقام خلافت انتخاب می‌کنم، به خونریزی و فساد آلوده دامان نمی‌شود. من محمّد، علی، حسن، حسین، مهدی، ابراهیم خلیل، موسی و عیسی را به خلافت برمی‌گزینم که به فرمان من مکتب توحید و فضیلت، آزادی و اخلاق، صلاح و صیانت خون و شرف را بگشایند و جوامع بشری را از فساد و پرستش اصنام و اشخاص، جبابره و فراعنه، و ذلّت استعباد آنان نجات دهند و در بهشت آزادی و عزّت و رفاه و فضیلت اطاعتِ خودم در آورند.
یا این که مراد این است: (إنی أعلم ما لا تعلمون)[۲۱]: من می‌دانم آن‌چه را شما نمی‌دانید؛ که این خلیفه و بشر توانایی آن را دارد که به مقام علم و معرفت نایل شود؛ و به تعلیم اسما، سرفراز گردد. این همه اسباب و مقدّمات برای این است که این خاصیّت علم و دانش از بشر ظاهر گردد که عالی‌ترین خاصیّت‌ها است. و این همان هدف و نتیجه‌ای است که قرآن مجید می‌فرماید:
(الله الذی خلق سبع سماوات و من الأرض مثلهن یتنزل الأمر بینهن لتعلموا أن الله علی کل شی‌ء قدیر و أن الله قدأحاط بکل شی‌ء علماً)[۲۲])

خدا شناسی

س: اینجانب کتاب «به سوی آفریدگار» شما را خواندم و از آن برای درس اصول عقاید، استفاده زیادی نمودم. در ضمن، تقاضا می‌کنم که به سه سؤال ذیل پاسخ دهید:
س ۱- در کتابی نوشته‌اند که: بعضی از اروپائیان بر این قاعده عقلیّه قطعیّه که: «هر آن‌چه در ذهن انسان تصوّر می‌شود یا ممکن‌الوجود، یا واجب‌الوجود و یا ممتنع الوجود است.» اشکال کرده‌اند، و علمای ما جواب داده‌اند.
بفرمایید: آیا اشکال آنها نظیر اشکال تصوّر کردن موجود لا اقتضاء- که نه اقتضای واجب‌الوجود و نه اقتضای ممکن‌الوجود داشته باشد- است (که به دقّت عقلی خلط بین واجب و ممکن و محال خواهد بود.) یا چیز دیگر؟
ج ۱- گاه گفته می‌شود که آن‌چه در ذهن متصوّر شود که وجود ذهنی امر خارجی نباشد، اگر از وجود یا عدم آن در خارج محالی لازم نمی‌آید، آن شی‌ء «ممکن‌الوجود» است؛ و اگر از عدم آن در خارج، محال لازم می‌آید، آن «واجب‌الوجود» است؛ و اگر از وجود آن محال لازم می‌آید؛ آن «ممتنع‌الوجود» است. تقسیم نسبت به موجود خارجی ثلاثی نیست، بلکه ثنایی است؛ به این‌گونه که موجود خارجی، یا «ممکن‌الوجود» است؛ یعنی اگر نباشد محالی لازم نمی‌آید. و یا «واجب‌الوجود» است که اگر نباشد محال لازم می‌شود؛ و این همان تقسیمی است که خواجه در اشعار خود فرموده است:
موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل:یا «واجب‌الوجود» و یا «ممکن‌الوجود»
تا پایان شعر ... و نیز در تجرید می‌فرماید:
«الموجود إن کان واجباً و إلّا استلزمه لاستحالةالدّور و التسلسل»[۲۳].

امّا این‌که نسبت وجوب وجود و امکان، وجود لا اقتضاء باشد که فقط اقتضا وجود داشته باشد و ممکن باشد که هم واجب باشد و هم ممکن؛ یعنی ممکن باشد که هم از عدمش در خارج محال لازم آید و هم از عدمش محال لازم نیاید، قابل تصوّر نیست؛ زیرا امکان این‌که هم از عدم شی‌ء محال لازم آید و هم محال، لازم نیاید، تناقض واضح و آشکار است؛ که استحاله آن از بدیهیات اوّلیه می‌باشد.
س ۲- بعضی از مادّیّین، مثل «هگل» و دیگران، با غرور زیاد گفته‌اند: «مادّه و حرکت را به من بدهید، جهان را می‌سازم.» منظور آنها چیست؟ (اگر همه جنّ و انس اجتماع کنند و دست به دست هم بدهند، نمی‌توانند حتّی یک پشه‌ای را خلق کنند.) آیا فقط نظر آنها این است که جهان، به واسطه مادّه و حرکت به وجود آمده است؟ (که جوابش را در کتاب «به سوی آفریدگار» مرقوم فرموده‌اید:)
ج ۲- اگر نظرشان این باشد که جهان از ماده و حرکت به وجود آمده، به فرض که این فرضیّه را کسی قبول کند، مستلزم نفی خدا و عالم غیب نمی‌باشد؛ زیرا در این عالم همه مرکّبات را خدا از دو چیز یا بیشتر آفریده و اگر به فرض این‌که ممکن باشد ماده و حرکت را به کسی بدهند تا او، از آن موجود زنده را بسازد، در مسأله ایمان به خدا و آفریننده جهان شبهه‌ای ایجاد نمی‌شود و در آن صورت هم آن که بخشنده حیات و آفریننده ماده و حرکت است، خدا است.
هم اکنون و هم در گذشته با برخی اعمال عملی و جرّاحی موجبات تولید بعضی از جانوران را فراهم نموده‌اند. دست بشر در ظهور بسیاری از مظاهر مادی وارد است؛ امّا همه می‌دانند که این تصرّفاتی که بشر در عالم مادّی دارد، مربوط به علم و آگاهی او از برخی قوانین و سنّت‌های جاری در این عالم است. هیچ‌کس نمی‌تواند مادّه بسازد و اگر به وسیله برخی از تصرّفات، زمینه زایش یک موجود زنده را فراهم کند، نمی‌تواند حیات و زندگی او را به خودش مستند کند.
بشر نمی‌تواند چیزی بسازد که ساختن او را از این عالم نگرفته باشد و نمی‌تواند از بیرون از این عالم چیزی بیاورد، یا چیزی را بسازد. هر چه انجام بدهد در این عالم خلقت است؛ مثل یک بنّا که هرچه مصالح ساختمان می‌آورد و بنا می‌کند، از همین عالم گرفته است.
هر چه علم بشر هم پیشرفت کند و هر کار انجام دهد، ابزار کار، برنامه و همه چیز آن را باید از این عالم بگیرد. همان حقیقت که خدا به آن اشاره می‌فرماید، همه جا ظاهر است: (أم خلقوا من غیر شی‌ء أم هم الخالقون)[۲۴] (أفَرَأیتم ما تمنون ءأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون)[۲۵] (أفرأیتم ما تحرثون ءأنتم تَزْرَعُونه أم نحن الزّارعون)[۲۶])
با این تفاسیر آیا کسی می‌تواند بدون استفاده از این مواد و تلفیق آنها با یکدیگر و دست‌کاری در آنها، خودش یک نبات کوچک تحت قواعد دیگر- غیر از قواعدی که خدا در این عالم برقرار فرموده- خلق کند؟!
اگر مادّه و حرکت را قدیم می‌گویند، جوابش همان است که در کتاب «به سوی آفریدگار» و «الهیّات در نهج‌البلاغه» نوشته‌ام. علاوه بر این از علّت ترکیب مادّه و حرکت و هم‌آهنگ شدن آنها با یکدیگر- که خود یک پدیده است- باید جواب بدهند.
س- آیا بی‌اعتنایی و یا احیاناً تندی با افرادی که در مقابل بداهت، شبهه می‌کنند، اشکال دارد یا خیر؟ مانند وقتی که گفته می‌شود: از واضحات عقول است که هر معلول و هر پدیده‌ای علّتی دارد و حتّی تصادفات و معجزات هم با اراده خاصّ خدای تبارک و تعالی انجام می‌گیرد، و در نتیجه علةالعلل و مسبب‌الاسباب، «واجب الوجود» است؛ آن شخص، بحث‌های بی‌نتیجه‌ای را مطرح می‌کند.
ج- اگر افرادی باشند که واضحات و بدیهیّات را انکار می‌کنند، بحث با آنها ثمری نمی‌بخشد: (سواء علیهم ءأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی أبصارهم غشاوة و لهم عذاب عظیم)[۲۷] (ذرهم یأکلوا ویتمتعوا ویلههم الأمل فسوف یعلمون)[۲۸]) با وجود این، همان‌طور که قرآن کریم دستور داده، صفح جمیل و برخورد کریمانه و بزرگوارانه با آنها- در صورتی که اثر سوء نداشته باشد- مناسب‌تر است.
س- وحدت وجود یعنی چه و معتقد به آن چه حکمی دارد؟ اگر شخصی وحدت وجود را به معنی وحدت مصداق وجود، قبول داشته باشد، آیا این سخن مستلزم کفر است؟- خواهشمند است توضیحات بیشتری در خصوص وحدت وجود بدهید.-
ج- تفکّر در ذات مقدّس خداوند متعال منهی عنه است، و تعیین هویّت حق به این که وجود است- بنحوی که قائلین به أصالة الوجود می‌گویند- متحقّقِ حقیقی را وجود می‌دانند و متحقّقات را بوجود و بالعرض واقعیّت‌دار و موجود و متحقّق می‌گویند؛ هر چند وجود را صاحب مراتب بگویند، و وجود هر چه را که غیر از خداست، غیر وجود او بگویند و یا اصلًا آنها را مصداق وجود ندانند و وجود را صاحب مصداق واحد بدانند؛ که آن وجود خداست و به این مطلب برمی‌گردد به این که خداوند تمام کلّ وجود است و وجود کل، خدا و حقیقت خداست- هر طور بگویند- با مشرب عرفان قرآنی که از کتاب و سنّت اخذ می‌شود، سازگار نیست؛ زیرا:
اولًا، این قول متضمّن تعیین هویّت برای حقّ متعال است؛ خواه وجود مقول به تشکیک باشد که در این صورت، سایر موجودات نیز در حقیقت با خداوند متعال مشترک می‌شوند و با (لیس کمثله شی‌ء)[۲۹]) منافات دارد؛ یا مصداق وجود را واحد، و وجود خداوند متعال بدانند. بالاخره تعیین هویّت برای حق است: «کلّما میزتموه بأوهامکم فی أدقّ معانیه فهو مخلوق مصنوع مثلکم مردود الیکم»[۳۰]).
ثانیاً، قول به وحدت مصداق، اگر به این معنی باشد که خداوند وجود است و حقیقت و کنه وجود هم غیر قابل درک است و سایر اشیاء، اشیای دیگرند، معنای این حرف، تعیین اسم برای خدا است؛ به ملاحظه این‌که ذاتش جایز الدّرک نیست؛ این اشکال ندارد؛ جز این که بگوییم اسماء الحسنی توقیفی است.
و اگر معنای آن نفی واقعیّت اشیای دیگر، و تحقّق خارجی آنها باشد، شرک منافی با توحید نیست؛ امّا گذشته از این که خلاف وجدان و بدیهه است، منافی با بسیاری از اسماء الحسنی و مستلزم نفی آنها است؛ که همه بر واقعیّت اشیاء، مخلوقات، مرزوقات، مصنوعات و معلومات دلالت دارند و با «لیس کمثله شی‌ء»، «عالم الغیب و الشهادة»، «الرّحمن الرّحیم»، «الخالق»، «الباری»، «الباسط»، «المالک» و. .. منافات دارد.
بنابراین معرفت صحیح آن است که خدا را به همان اوصافی که خودش و پیغمبران و حججش معرّفی کرده‌اند، بشناسیم؛ و بیشتر از آنچه مکلّف به معرفت آن هستیم، خود را مکلّف ندانیم؛ خدا را خدا بدانیم و او را، «او» و «یا هو» و «یا من لیس هو إلّا هو» بگوییم.
بر حسب بعضی روایات، چون در آخرالزّمان مردمانی می‌آیند که بر خلاف این که نباید تعمّق در ذات خدا و اوصاف ذاتیّه او بنمایند، متعمّق می‌شوند:
سوره مبارکه توحید نازل شد که در خداشناسی و معرفت به آن بسنده نمایند و این تعمّقات را که خطر گمراهی و ضلالت دارد، کنار بگذارند. راجع به سایر معانی وحدت وجود نیز قابل توجّه است؛ که از بعضی از آنها بوی کفر، استشمام می‌شود.
خداوند متعال همه را از زلّات اعتقادی مصون و محفوظ بدارد.

اسماء الله تعالی

س- «اسم اعظم» کدام یک از اسماء است؟ آیا از طریقه رمزی منظومه مرحوم شیخ بهایی- رحمه الله- (از شعر ۸۷ که مصراع اوّل بیت نخست آن چنین است: «هشت حرف است به ترتیب و نظام» تا شعر ۹۵ به طوری که نوشته‌اند.) می‌توان آن را به دست آورد؟
ج- راجع به «اسم اعظم» اقوال و آرای متعدّدی وجود دارد. «کفعمی» در «مصباح» فرموده: «اقوال در این موضوع نزدیک است که در کتاب مصنف و مجموع مؤلّفی منحصر نشود.»[۳۱] و از جمله شصت قول از این اقوال را ذکر کرده است.
و از «بصائر الدرجات» از حضرت صادق علیه السّلام- روایت کرده است که: خداوند اسم اعظم را ۷۳ حرف قرار داده، و به آدم بیست و پنج حرف؛ به نوح پانزده حرف؛ به ابراهیم، هشت حرف؛ به موسی چهار حرف و به عیسی دو حرف عطا فرمود. پس عیسی به آن دو حرف احیاء موتی و ابراء اکمه و ابرص می‌کرد و به محمّد- صلی الله علیه و آله- ۷۲ حرف عطا فرمود و یک حرف را برای خود برگزید.
و نیز در «شرح صحیفه»- شرح دعاء پنجاهم- از «ابی جعفر صفّار» و در «بصائر الدّرجات» به سند متّصل به حضرت امام محمّد باقر- علیه السلام- از آن حضرت روایت کرده است، قریب به این مضمون: اسم اعظم خدا بر هفتاد و سه حرف است و نزد «آصف» یک حرف از آن بود (که با آن سریر «بلقیس» را با آن سرعتی که در قرآن مجید است، نزد «سلیمان» حاضر کرد و به محلّ خود برگرداند.) و نزد ما هفتاد و دو حرف از آن است و یک حرف آن را خدا به خود اختصاص داد؛ ولاحول ولاقوة إلّا باللّه العلی العظیم.
و این حدیث، شرحی دارد که در بعضی کتب، مثل «شرح صحیفه» و همچنین «شرح اسماء الحسنی» همدانی مذکور است.
و از حضرت رضا- علیه السلام- روایت است که: «بسم الله الرّحمن» نزدیکتر است به اسم اعظم خدا از سیاهی چشم به سفیدی آن.[۳۲] و در «مجمع البیان» (در تفسیر سوره حشر) روایت شده است از حضرت رسول اعظم صلّی الله علیه و آله- که: اسم اعظم در شش آیه آخر سوره حشر است.
همچنین در «الکلم الطیّب» برای اسم اعظم نشانه‌هایی ذکر فرموده و می‌گوید که اسم اعظم در پنج آیه از پنج سوره قرآن: بقره، آل عمران، نساء، طه و تغابن می‌باشد.[۳۳]
بعضی دیگر گفته‌اند: «الحی القیّوم» اعظم اسماء حسنی است.
و در «مصباح»، کفعمی فرموده است: دعای «جوشن کبیر»، «مشلول» و «کمیل» از دعاهایی است که وجود اسم اعظم در آنها روایت شده است.
و در بعضی روایات دیگر از حضرت رضا- علیه السلام- روایت شده است: «العلی العظیم» اسم اعظم است؛ چون خداوند اعلی بر همه چیز، اعظم از هر چیز است.[۳۴]
«صدوق» در «ثواب الاعمال» از حضرت صادق علیه السلام- روایت فرموده است که: اسم اعظم خدا در سوره «فاتحة الکتاب» به طور پراکنده وجود دارد؛ یعنی حروف آن، همه در این سوره است.[۳۵]
امّا راجع به طریق شناختن اسم اعظم- همان‌طور که مرقوم داشته‌اید- اشعاری در این موضوع به شیخ بزرگ و نابغه شهیر «شیخ بهاءالدین محمد عاملی» نسبت داده شده است. این موضوع در «کلّیات شیخ»[۳۶] و «بیان الآیات در علم زبر و بینات»[۳۷] و در «روائح النّسمات»[۳۸] با شرح و توضیح ذکر شده است.
ولی اوّلًا، صحتِ این نسبت معلوم نیست و بعضی در آن تردید کرده‌اند.
ثانیاً، به نظر حقیر، ورود در این راه به قصد کسب قوّه و قدرت و استفاده از آثار اسم اعظم برای مقاصد دنیوی و این که به واسطه آن به دست شخص، عجایبی اظهار شود، خود باعث حجابی می‌شود بین انسان و خدا و سبب کدورت باطن و منافی با اخلاص و صفای قلب است.
ورود در این وادی موجب می‌گردد که شخص عمر خود را با حروف و حساب و نظر در زبر و بینات حروف و این مقوله مطالب تلف کند و از کمال قوّه علمیّه و عملیّه- که به وسیله عبادت، اطاعت، تفکّر، مطالعه و دقّت در آیات آفاقیّه و انفسیّه و نظر در معانی قرآن مجید و احادیث اهل بیت علیهم السّلام- حاصل می‌شود- بازماند؛ و در این مرحله، وقوف نموده و پس از عمری صرف وقت متوجّه شود که اشتباه کرده و فرصت‌ها را از دست داده است.
بلی، اگر علم به این اسم- تا حدّ و مقداری که برای غیر انبیاء و ائمه علیهم‌السلام- ممکن است- برای کسی حاصل شود، به نظر اینجانب از راه تعبّد و التزام به احکام شرعیّه و فعل واجبات و مستحبّات، ترک محرمّات و مکروهات، تخلّق به اخلاق حمیده و
تجنّب از صفات ذمیمه و التزام به ذکر خدا حاصل می‌شود؛ به شرط این که غرض از ادای این وظایف، اطاعت و امتثال امر الهی و تقرّب به درگاه او و کمال نفس و تهذیب اخلاق و رفع حجب باشد.
در این صورت شناختن اسم اعظم به شخصه لازم نیست؛ و اگر سالکِ راه خدا در همین اسامی شریفه- که در روایات به عنوان اسم اعظم معرفی شده- تفکّر نماید و به معانی آنها تا حدّی که میسّر است، معرفت پیدا کند و آنها را ورد زبان خود قرار دهد، مسلماً فواید و برکاتی که از این راه نصیب او می‌شود، فوق‌العاده خواهد بود.
و ثالثاً، آن اسم اعظمی که در حدیث، هفتاد و سه حرف است، و به مثل حضرت عیسی علی نبیّنا وآله وعلیه السّلام- دو حرف از آن داده شده، برای احدی- بر حسب همان حدیث- معرفت به تمام حروف آن اسم حاصل نخواهد شد؛ زیرا یک حرف آن را خدا مخصوص خود قرار داده است و به پیغمبر اکرم خاتم و ائمّه علیهم‌السّلام- هفتاد و دو اسم از آن اسامی اعطا شده، و به آدم بیست و پنج حرف؛ به نوح پانزده حرف؛ به ابراهیم هشت حرف و به موسی چهار حرف عطا شده است.
مگر این که کسی بگوید: به مقدار یک حرف که به «آصف» عطا شد، ممکن است به افراد نخبه‌ای مانند: سلمان، ابوذر، میثم تمّار و رشید هجری عطا شده باشد. خداوند به مکان و محلّ تفضّل و عنایت خود، داناتر است.
نکته‌ای که در این جا تذکّر آن لازم است این است که: معلوم نیست این حروف همه یک اثر و خاصیّت داشته باشند؛ بلکه ممکن است متفاوت باشند و علم به هر یک، آثاری داشته باشد، و بسا باشد که دو حرف عیسی از پانزده حرف نوح عظیم تر باشد. ممکن است آن یک حرف که به کسی عطا نشده از تمام این حروف اعظم و اکبر باشد که احدی از ممکنات را لیاقت و ظرفیّت فرا گرفتن آن نباشد.
رابعاً، بعضی از علما و اهل نظر برآنند که این هفتاد و سه حرف از هجائیه نیستند؛ بلکه حقایقی می‌باشند که درک و فهم آنها آثار مهمّی دارد و می‌گویند: دلیل بر این که اسم اعظم ترکیب لفظی این هفتاد و سه حرف نیست، این است که همه این حروف به کسی اعطا نشده، و به کسانی که اعطا شده، از یک حرف تا هفتاد و دو حرف آن عطا شده است. پس اگر ترکیب لفظی این حروف مراد باشد- در صورتی که یک حرف آن معلوم نباشد- معنایی آن قابل فهم نخواهد بود؛ مگر این که کسی بگوید: خصوص این حروف از این جهت شرافت و موضوعیّت دارند که اسم اعظم از آن ترکیب شده، و در صورتی که شخص هر یک از این حروف را بالخصوص بشناسد، آثاری دارد.
وجه دیگری که به نظر حقیر می‌رسد، این است که: اگر مراد از این حروف، حروف هجائیه باشد، از بیست و هشت حرف تجاوز نمی‌کند؛ در حالی که در روایت، هفتاد و سه حرف معیّن شده و این که بگوییم این هفتاد و سه حرف از تکرار بعضی حروف حاصل شده، نیز بعید است.
وجه دیگر آن به نظر حقیر این است که: راجع به «آصف»- که بر حسب این روایات یک حرف از اسم اعظم را شناخته- در قرآن آمده است:
قال الذی عنده علم من الکتاب [۳۹] و احتمال این که مراد از کتاب، اسم اعظم- مرکّب از حروف هجائیه- باشد و علمی که» آصف «داشته، یک حرف هجائی از این اسم باشد، بعید است. پس ممکن است در این روایات، مراد از «اسم اعظم» مجموع عالم کون و ماسوی‌الله باشد؛ و مراد از علم، آن علوم کونیّه، جهان‌بینی، و جهان شناسی و اطّلاع از روابط مخلوقات با یکدیگر و حجم و وزن کواکب و کرات و منظومه‌ها و خواصّ قاطبه موجوداتِ جهانِ خلقت و ظاهر و باطن و روح و جسم و زمین و آسمان و ملایکه و مخلوقات کشف شده و کشف نشده باشد.
هر کس به اندازه‌ای که به تقدیرات الهیّه در این نظام کبیر متقن آگاه شود، می‌تواند کارهایی انجام دهد که افراد جاهل، از انجام آن کارها عاجزند، و چون «آصف» به مقدار یک جزء از هفتاد و سه جزء از این روابط عالم کون و علوم مادّیّه و ماورای مادّه را می‌دانست، توانست با آن سرعت، تخت «بلقیس» را حاضر سازد.
مراد از این که هر کدام از انبیا و ائمّه علیهم السّلام- تعدادی از این حروف را دارا بودند، بیان سعه و ضیق دایره علوم آنها و به عبارت دیگر جهان شناسی آنها به تمام معنی‌الکلمه بوده است.
دلیل بر این مطلب، این آیه است:
(قل کفی بالله شهیداً بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب)[۴۰]؛
که بر حسب بعضی تفاسیر، مراد از «من عنده علم الکتاب» امیرالمؤمنین علیه السّلام- است که اگر «آصف» علمی از کتاب و بهره‌ای از آن داشت، حضرت امیر- علیه السّلام- همه علم کتاب را دارا بود؛ پس عجیب نیست اگر می‌فرمود:
«سلونی قبل أن تفقدونی فوالله إنی لأعرف بطرق السماء من الأرض ...»[۴۱]
این نکته هم مخفی نماند: این که در بعضی روایات یک اسم معیّن مثل «الحی القیوم»، و در بعضی روایات اسم دیگر، مثل «العلی العظیم»، اسم اعظم معرفی شده، با همدیگر منافات ندارند؛ زیرا ممکن است مراد از اسم اعظم در این اطلاقات، اسمائی باشند که یا اسماء دیگر را به طور اصرَح شامل شوند و فوق جمله‌ای از اسماء باشد و یا دلالت آن اصرَح یا اصدَق باشد؛ که به این‌گونه ملاحظات اسم اعظم خوانده می‌شود.
به عبارت دیگر: اسماء اللّه الحسنی به ملاحظه این که دلالت بر ذات و صفات باری تعالی دارند و به قیاس به اسماء موجودات ممکنه اسم اعظم و اجل و اکبر هستند، در بین خودشان نیز به حسب سعه و عموم دلالت، بعضی اعظم از بعضی دیگرند و بعضی در تحت اسم مافوق واقع می‌باشند، تا به اسم اللّه اعظمی که تمام اسماء، در تحت آن هستند، برسد. پس به امثال این ملاحظات ممکن است چند اسم، اسم اعظم معرفی شود.
همچنین ممکن است به ملاحظه قرب معانی این اسامی با اسم اعظم، یا تشکّل لفظ آن از بعضی حروف اسم اعظم، بر آنها نیز حقیقتاً یا مجازاً «اسم‌اعظم» اطلاق شود.
و چنان که گفته شد، از جمله فواید این اطلاقات این است که بندگان به حفظ این اسامی شریف و التزام به ذکر و توجّه به معانی و تفسیر آنها بیشتر اهتمام نمایند؛ و هم به واسطه شناختن اسم اعظم از بین اسماء، از برکات ومعرفت اسماء دیگر باز نمانند.
آخرین نکته‌ای که در این‌جا توجّه خواننده را به آن جلب می‌کنم این است که: اگر اسم اعظم عبارت از اصوات و حروف باشد، به خودی خود مؤثر نیست؛ بلکه مؤثّر و فاعل، ذات بی‌زوال مسمّی است که در نزد دعا به این اسم، دعا را مستجاب می‌سازد.
از آن چه گفته شد معلوم گردید که این بحث از هر نظر از بحث‌های بسیار دقیق علمی است و به پایان رساندن آن کاری بس دشوار است؛ زیرا هر چه درباره آن نگاشته می‌شود دامنه آن وسیع‌تر می‌شود و از افق افهام عادی دورتر می‌گردد؛ چنان که گویی بحث و فحص، بر غموض و عمق آن می‌افزاید. (ولاحول و لاقوّة إلّا باللّه العلیّ العظیم).
پس بهتر است ضعیفانی چون من اذعان کنیم که نه تنها برای امثال من، بلکه برای محققّان بزرگ نیز معرفت حقیقت این موضوع- کما هو حقّه- حاصل نشده است و استعداد علمی و عملی ما ناقص تر از این است که این موضوع را به طور مستوفی و اطمینان‌بخش به پایان برسانیم. بنابراین باید بگوییم:
کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست‌این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید
این شرح بی‌نهایت کز وصف یار گفتندحرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد
گفتم: همه ملک حُسن سرمایه تو است‌خورشید فلک چو ذرّه در سایه تو است
گفتا: غلطی ز ما نشان نتوان یافت‌از ما تو هر آن چه دیده‌ای پایه تو است
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم‌و از هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمرما هم چنان در اوّل وصف تو مانده‌ایم
س- تعداد «اسماء الحسنی» را بیان فرمایید؟
ج- آن‌چه از اسماء الله در قرآن مجید آمده است،- بر حسب بعضی کتب تفاسیر- ۱۲۷ اسم است.
علّامه مجلسی قدّس سرّه- در کتاب «توحید» در ابواب «اسماؤه تعالی»، باب سوّم آن را به باب «عدد اسماء الله تعالی و فصل إحصائها و شرحها»[۴۲] اختصاص داده است.
بر حسب روایاتی که در کتب معتبر مثل «مجمع البیان»[۴۳] و «توحید صدوق [۴۴]» و در کتب شرح اسماء الحسنی روایت شده، برای خداوند متعال ۹۹ اسم است؛ هر کس آنها را احصا کند، به بهشت وارد می‌شود؛ و این نود و نه اسم در خود روایات ذکر شده است.[۴۵]
صدوق علیه‌الرّحمه- می‌فرماید: مقصود از احصای آنها شمردن آنها نیست؛ بلکه مقصود، معرفت و اطّلاع بر معانی این نود و نه اسم است.
در کتب شرح اسماء الحسنی این ۹۹ اسم، شرح و تفسیر شده‌اند. «صدوق» نیز در کتاب «توحید» آنها را شرح فرموده است. «کفعمی» در «مصباح»، «ابن فهد» در «عدة الدّاعی»[۴۶] و بزرگان دیگر هم آن را شرح کرده‌اند؛ که مراجعه به این شرح‌ها برای مزید معرفت و توجّه نافع است.
از بعضی اخبار نیز استفاده می‌شود که اسماء الحسنی ۳۶۰ اسم است؛[۴۷] بر حسب آن چه «مجلسی» و «سیّد علیخان» و «کفعمی» روایت فرموده‌اند،[۴۸] چهار هزار اسم می‌باشد.
ممکن است مراد از ۹۹ اسمی که در روایات اولی ذکر شده است اسم‌هایی باشد که اشرَف یا اشهَر یا اظهَر و اوفق و اسبَق و اصدَق به مسمّی باشد. و ممکن است که اسماء دیگر به این نود و نه اسم رجوع نماید.
گاهی کثرت اسماء به ملاحظه لغات مختلف تصوّر می‌شود؛ که به این لحاظ اسماء الحسنی از چهار هزار هم بیشتر می‌شود. و گاه به لحاظ اضافه این، کثرت پیدا می‌شود؛ که به این ملاحظه، حدّ و حصری ندارد؛ مثل «الخالق» که یک اسم است؛ ولی اگر اضافه شود متعدّد می‌شود؛ مانند: خالق الأرض، خالق‌السّماوات، خالق الشّجر، خالق الجبال، خالق الإنسان و ... و هم چنین اسم الفاطر، الباری، الرزاق، الکافی، الرب، الکاشف و اکثر اسماء الحسنی.
عباراتنا شتی و حسنک واحدو کل إلی ذاک الجمال یشیر
از نظر دیگر، موجودات و تمام مخلوقات اسماءالله هستند؛ زیرا اسم، آن چیزی است که دلالت بر مسمّی و وسیله شناختن و علامت و نشانه ذات صاحب نام باشد.
وجود مخلوقات آیات وجود خدا، کلمات خدا و آثار باری تعالی هستند و اکمل و اشرف این اسماء، انبیا و اولیای دین به ویژه حضرت خاتم النّبیّین و ائمّه اثنی عشر- صلوات الله علیهم اجمعین- می‌باشند؛ چنان که در روایت از حضرت صادق علیه السّلام- وارد شده: «نحن والله الأسماء الحسنی الذی لایقبل من أحد طاعة إلّا بمعرفتنا، قال: (فادعوه بها)»[۴۹] برای اینکه این بزرگواران از حیث ذات و صفات و افعال و اقوال، وسایل معرفة اللّه و علایم و نشانه و آیات کبری و اسماء حسنای خداوند متعال می‌باشند.
س- اگر اکثریّت مردم یا بخش عظیمی از انسان‌ها گمراه باشند و فقط جمعیّت هدایت یافته منحصر به مسلمین و از آنها نیز منحصر به «فرقه ناجیّه» باشد، آیا با هدایت عامّه خدا و اسم شریف (الهادی)- که همه را شامل و فراگیر است- منافات ندارد و موجب حرمان اکثریّت از هدایت الهی نمی‌گردد؟
ج- مفهوم اسم «الهادی» و معنی هدایت الهی، اجبار بر هدایت و سلوک راه مستقیم نیست. هدایت به معنای عام- که شامل همگان است- عبارت است از: هدایت‌های تکوینی که در تمام عالم خلقت از جماد و نبات و حیوان و حتّی انسان وجود دارد و همه با آن هدایت به طرف کمال وجودی خود می‌روند. شاید مقصود آیه شریفه ربنا الذی أعطی کل شی‌ء خلقه ثم هدی [۵۰] همین هدایت باشد. هم چنین هدایت‌های تشریعی و راهنماییهایی که به وسیله انبیا برای مردم صورت گرفته، عمومی بوده و شامل خوب و بد و صالح و طالح است. این هدایت هم، شامل فرعون و قارون و شمر و دیگر اشقیا، و هم شامل صلحا است؛ و هیچ کس از هدایت الهی محروم نیست.
بنابراین، جمعیّت هدایت شده منحصر به مسلمین نیستند و عامّه افراد بشر نیز بر حسب فطرت و هدایت عقل و وحی و شرع هدایت شده‌اند؛ چنان که قرآن در این باره می‌فرماید: وأما ثمود فهدیناهم فاستحبواالعمی علی الهدی [۵۱] انا هدیناه السبیل إما شاکراً و إما کفوراً[۵۲]
در این میان هدایت‌های خاص و کمک‌ها و مددها و توفیقات و عنایاتی نصیب اشخاص می‌شود که در شرایط خاص و ظروف معیّن است و بیشتر مستند به گرایش انسان به سوی طلب هدایت و جهاد و مجاهده و بعضی شرایط می‌باشد؛ چنان‌که قرآن می‌فرماید: والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و إن الله لمع المحسنین.[۵۳]؛ که البتّه این هدایت‌ها خاص است.
س- در برخی هیأت‌های مذهبی اشعاری سروده و خوانده می‌شود که در ضمن آن لفظ جلاله «اللّه» را به ذوات عصمت- سلام اللّه علیهم- و غیره نسبت می‌دهند؛ مثلًا گفته می‌شود: من علی اللّهی‌ام؛ من حسین اللّهی‌ام؛ من زینب اللّهی‌ام و ...؛ حتّی اخیراً گفته‌اند: من که هیچ، انبیا، اکبراللّهی هستند (مقصود، حضرت علی اکبر- علیه السّلام- است). گاهی لفظ مبارک «هو» را به طرز خاصّی به‌طور دسته‌جمعی فریاد می‌زنند و بعد از آن «یا حسین» و یا «یا زینب» می‌گویند؛ مثلًا می‌گویند: «هو یا زینب» و امثال آن.
از آن حضرت تقاضا می‌شود جهت تنویر افکار، نظر مبارک خود را مرقوم فرمایید که شدیداً مورد حاجت است. خداوند به همه ما توفیق تبعیّت کامل از احکام الهی را عنایت فرماید و همه را از فِتَن نجات دهد.
ج- واضح است که گفتن این کلمات به قصد جدّ و اراده مفهوم ظاهر این الفاظ، شرک و کفر است و با شکّ در این که گوینده، مفهوم ظاهر آن را اراده کرده یا معنای دیگری در نظر داشته، اگر قرینه صارفه‌ای- که دلالت بر عدم معنای ظاهر آن دارد- نباشد، باز هم حمل بر کفرگویی می‌شود.
امّا به ملاحظه این‌که افرادی موحّد و خداپرست، این کلمات را بر زبان می‌آورند و حضرات ائمّه علیهم السّلام- را بنده و مقرّب خدا و اولیای خداوند می‌دانند؛ و با بی التفاتی و جهل به معنای این الفاظ، آن را بر زبان می‌آورند و یا به هر حال هرگز قصد ندارند که آن بزرگواران را اللّه و خدا بدانند، حکم به کفر و شرک آنها نمی‌شود.
با وجود این، لازم است از گفتن این الفاظ جدّاً خودداری شود؛ زیرا مفاسدی که بر این‌گونه شعارها مترتّب می‌شود و زیان‌هایی که برای دین و مذهب و درک و معرفت جامعه دارد، بسیار است. مسلمانی که در همه نمازهایش شهادت می‌دهد که شخص نبیّ اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم-- که افضل همه مخلوقات و همه این بزرگواران است- پیغمبر و بنده خدا است، معنی ندارد که بگوید: «محمّداللّهی» یا «علی‌اللّهی» یا «حسین اللّهی» هستم.
بنابراین باید مجالس مؤمنین از این برنامه‌ها و شعارها پاک و منزّه باشد و به ذکر فضایل و مناقب آن بزرگواران- که در احادیث صحیح آمده است- مجالس خود را مزیّن نمایند و امر ولایت اهل بیت علیهم السّلام- را زنده نگاه دارند و حدود توحید و نبوّت و امامت و حریم مقامات را رعایت نمایند.
خداوند متعال همه اعمال عبادی و کارهای ما را از تصرّفات شیاطین و افراد بی‌معرفت حفظ نماید و توفیق تعظیم شعائر و تأسّی کامل و صحیح به اهل بیت علیهم السّلام- را به همگان عطا فرماید.
لازم به تذکّر است که: در مقام متوجّه ساختن افراد مذکور به این حقایق باید برادرانه در محیطی صمیمی صفا و به طور مشفقانه عمل شود تا تذکّر- ان‌شاء الله تعالی- ثمر بخش و مفید واقع گردد.

علم و اراده الهی

س- مگر خداوند خوبی بنده‌اش را نمی‌خواهد؟ او می‌خواهد که بنده‌اش به سوی کمالات هدایت شود. پس چرا وقتی می‌خواهیم کاری را انجام دهیم، «ان‌شاءاللّه» می‌گوییم؟
مثلًا می‌خواهیم مسجدی را بنا کنیم و این مسجد ذخیره آخرتمان است؛ می‌گوییم: اگر خدا بخواهد، این کار را انجام می‌دهم. فلسفه این گفتار چیست؟
ج- گفتن «ان شاءالله» با رسیدن به کمالات منافات ندارد؛ بلکه خود گفتن آن، مرتبه‌ای از کمال است؛ چون اوّلًا: در قرآن و روایات به آن ترغیب شده و ثانیاً: معنایش این است که تحقّق امور به مشیّت الهی بستگی دارد؛ یعنی اگر خداوند نخواهد، هیچ امری در خارج صورت حصول و تحقّق نمی‌گیرد.
گفتن «ان شاءالله» در امور خیر، به این برمی‌گردد که گوینده در واقع از خداوند می‌خواهد مانعی برای انجام کار خیری که قصد دارد انجام دهد، پیش نیاید و توفیق آن را داشته باشد؛ و این نشانه کمال توحید گوینده است. والله‌العالم.
س- آیا در انجام کارها مستغنی از اراده خدا هستیم و به اراده و اختیار خود، کار می‌کنیم؟
ج- اراده تکوینیّه خدا بر این تعلّق گرفته که کارها از ما به نحو اراده و اختیار صادر شود. ما بالوجدان حس می‌کنیم که در افعال خود مجبور نیستیم؛ هر چند این اختیاری که به ما داده شده که می‌توانیم کاری را انجام دهیم و می‌توانیم آن را ترک کنیم، به اراده و خواست خدا است.
س- آیا علم خداوند و انبیا و ائمّه، موجب سلب اختیار مردم در انجام کارها نیست؟
ج- علم خدا و علم انبیا و ائمّه علیهم السّلام- از وقایع و حوادث، مستلزم سلب اختیار اشخاص و علّت وقوع آن حوادث نیست؛ زیرا در غیر این صورت- العیاذباللّه- نفی علم خدا به همه وقایع کلّی و جزئی لازم می‌شود؛ که خلاف ضرورت وجدان است؛ و یا قول به جبر کلّی لازم می‌آید؛ که آن نیز خلاف ضرورت و بداهت است و مستلزم این است که معلوم، تابع علم باشد.
حلّ اجمالی شبهه این است که: علم خدا و کسانی که علم خود را از خدا گرفته‌اند، متعلّق به وقوع حوادث به همان ترتیب طبیعی است؛ که از جمله وقوع فعل از اشخاص، مرید به اراده و اختیار است و اگر به غیر اراده و اختیار واقع شود و به جبر باشد، خلاف علم خدا واقع می‌شود.
به هر حال مسأله، مسأله‌ای است وجدانی و با رجوع به وجدان، هر کسی خود را صاحب اراده و اختیار می‌یابد و اگر هزار شبهه هم در مقابل آن باشد، خلاف وجدان و بداهت است.
از سوی دیگر هم علم خدا به هر چیز و هر جریان، و اخبار انبیا به ویژه حضرت رسول اعظم صلّی الله علیه و آله و سلّم- و ائمّه طاهرین علیهم‌السّلام- نیز از وقایع و حوادث ثابت و مسلّم است و بسیاری از آن اخبار واقع و ظاهر شده و آن‌چه مربوط به آینده است نیز واقع خواهد شد. و این خبرها نیز مانند خورشید در وسط آسمان ثابت است و قابل انکار نیست و به مسأله جبر و اختیار ارتباط ندارد.
س- با این که بیشتر مردم اهل جهنم هستند خلقت انسان و عالم تکلیف برای چیست؟
ج- خلقت همه انسان‌ها برای این است که با انتخاب و اختیار خود و استفاده از هدایت‌های، الهی به مقامات نایل شوند و به رضوان خدا و بهشت و نعمت‌های آن و کمال مطلوب برسند. اگر به گفته شما بیشتر مردم اهل جهنّمند، یا به جای بهشت، جهنّم و راه‌های آن را انتخاب می‌نمایند، به سوء اختیار خودشان است.
خلاصه این که: برنامه بسیار پیچیده امتحان و آزمایش، با این خلقت انجام می‌شود و در واقع تشخیص و تخلیص، تا گزینش زبده‌ها و صلحا برقرار می‌گردد و این وضعیّت و برنامه‌ای است که می‌توان گفت به یک معنی در درجات مختلف و در کلّ عالم طبیعت برقرار است؛ با این تفاوت که جریان در ناحیه تشریعیّات و امور تکلیفیّه در انسان به اختیار خودش وابسته است.
به علاوه، این مطلب که بیشتر مردم اهل جهنّم‌اند، یا مخلّد در آتش هستند، ثابت نیست و تعبیر قرآنی (کثیراً من الجن والإنس)[۵۴] است. آن‌چه مسلّم است این که: اشخاص مقصّر و ملتفت که در حال کفر مرده باشند، مستوجب جهنّمند و خلود در جهنّم فقط در مورد معاندین است.
س- روایت است حضرت علی- علیه السّلام- در پاسخ به مردی که سؤالی به تمسخر پرسیده بود، به «عمرسعد»- که آن زمان تازه راه افتاده بوده- اشاره کرد خبر داده بودند که: فرزند تو قاتل پسر من، حسین- علیه السّلام- است.
با توجّه به این نکته و عطف به این که سرنوشت این فرد و امثال او از قبل تعیین شده بوده، نقش «اختیار» را تشریح فرمایید.
با فرض این که کسی چون «عمرسعد» یا «شمر» از راهی که در آن بودند باز می‌گشتند، با توجّه به آن که قضای الهی بر شهادت امام حسین- علیه السّلام- قرار گرفته بود، آیا این اتّفاق نمی‌افتاد؟
ج- مخاطب به این کلام، «سعد وقّاص»- پدر عمرسعد- بوده است. اخبار و احادیث از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله- و امیرالمؤمنین علیه السّلام- درباره شهادت سیّدالشهداء- علیه السّلام- بسیار است. این شبهه‌ای که مطرح کرده‌اید همان شبهه جبریّه است که در شعر منسوب به خیّام نیز آمده است:
مِی خوردن من حق ز ازل می‌دانست‌گر مِی نخورم علم خدا جهل بود
و جواب علمی آن را خواجه داده است:
علم ازلی، علّت عصیان گفتن‌نزد عقلا زِ غایت جهل بود
علم الهی به این‌که عمرسعد یا شمر قاتل سیّدالشهداء- علیه السّلام- است، سبب سلب اختیار، آنها و اجبار آنها بر قتل نمی‌شود و اصلًا علم الهی تعلّق گرفته است به این که: عمل قتل از آنها به اراده و اختیار خودشان صادر شود. و قتل و فعلی که به اراده و اختیار صادر نشود، متعلّق علم نیست و واقع نشده است.
به هر حال ما به بداهت می‌دانیم که «عمر سعد» و «شمر» و هر ظالم و هر شخص عادل همه به اراده و اختیار عمل می‌کنند. چنان‌که بر حسب اخبار متواتر هم می‌دانیم، شهادت آن حضرت علیه السّلام- و قتل آن حضرت توسّط قتله آن حضرت نیز از پیش به وسیله اخبار پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهماالسلام- معلوم و مسلّم بوده است. (واللّه العالم).
س- مدّت چهار سال است که- خواسته یا ناخواسته- در یک سری جریانات فکری، اعتقادی و دینی وارد شده‌ام و به تنهایی نمی‌توانم خارج شوم، به اشخاص مختلفی از جمله ... مراجعه کردم، امّا نتوانستم نتیجه دلخواه بگیرم. دوست دارم با یک مرجع و کسی که دید جدیدی به اسلام و تشیّع و ایدئولوژی دارد و یک عالم دانای آگاه بر امور زمان مشورت کنم. البتّه بیشتر دوست دارم دردم را حضوری بیان کنم؛ ولی به واسطه دوری راه برایم مقدور نیست.
در ابتدا بی تعارف بگویم که اگر مایل نیستید که جواب روشن‌فکرانه بدهید، حتماً بگویید که دیگر مزاحم شما نشوم و اگر عمری باقی بود برای اخذ پاسخ در پی دیگری بروم. آنچه را که من می‌خواهم باید عالمی آگاه پاسخ گوید. لطفاً بدون در نظر گرفتن این‌که ممکن است من با شنیدن حقیقت، گمراه شوم حقیقت و واقعیّت را بگویید؛ چون برای رهایی از هر بیراهه‌ای، بالاخره راه درستی هم پیدا می‌شود. از کسانی که با آنها حرف زده‌ام راضی نیستم؛ چون به جای گفتن جواب یا لااقل گفتن این‌که «من نمی‌دانم»، می‌گویند: «دنبال این چیزها نگرد؛ امر، امر الهی است». و مرا قانع نمی‌کند؛ چون دستورات خدا بی دلیل نیست و
هر کدام حکمت دارد. من و چند تن از دوستانم واقعاً مشکل داریم؛ یعنی در برزخ وحشتناکی قرار داریم. امیدوارم این مقدّمه حوصله‌تان را سر نبرده باشد؛ چرا که ذکر آن لازم بود.
امّا بحث کلّی ما درباره خداست و مهم‌ترین بخش آن بحث از اراده خداست. من درباره آن چیزهای مختلفی شنیده‌ام؛ امّا می‌خواهم نظر جامع شما را هم بدانم. بدانم که اراده خدا کجای این عالم هستی است؟ کجای زندگی و آینده انسان است؟ اراده خدا با اراده انسان چه ارتباطی دارد؟ روابط طولی و عرضی در این مورد خاص، اصلًا برایم قابل قبول نیست. (لازم به توضیح است که من فردی منطقی هستم و بیشتر بر استدلال منطقی و عقلی تکیه دارم؛ البتّه به معنویّات و نامحسوسات هم کاملًا توجّه دارم و شاید این موارد دلیل بر ناآگاهی و نادانی من باشد.)
در ادامه این که: اراده خدا چگونه زندگی انسان را تغییر می‌دهد؟ (سرنوشت انسان و اراده خدا و اراده انسان هم‌زمان وجود دارند؛ ولی در عین حال در یک زمان با هم منافات دارند؛ یعنی قبول یکی مستلزم نفی دیگر است. اگر اراده خدا باشد، کارهای ما جبری است و اگر اراده انسان باشد، اراده خدا زیر سؤال می‌رود.)
قضا و قدر و تقدیر و سرنوشت همگی تحت تأثیر دعا و نیایش قرار دارند؛ ولی در این میان اراده خدا- که باید همان تقدیر باشد- تحت تأثیر درخواست انسان عوض می‌شود؛ یعنی انسان می‌تواند سرنوشت خود را تغییر دهد و با اراده خدا مقابله کند. بنابراین سرنوشت انسان دست خودش است. در این میان، دانایی خدا نسبت به سرنوشت انسان و اراده او تحت تأثیر کارهای انسان (به غیر از دعا) می‌باشد؛ یعنی انسان با کارهای خود سرنوشت خود را رقم می‌زند ....
نمی‌دانم که توانستم منظور خود را آنچنان که باید، درست مطرح کنم یا خیر. به هر حال شما به اختیار خودتان یک مطلب جامع و کامل درباره این مطالب برایم بنویسید؛ که این موضوع و حلّ آن خیلی مهم و حتّی حیاتی است. البتّه سؤالات من خیلی زیاد و فرصت، اندک است. امیدوارم با پاسخ گفتن به این سؤال هم گره کور اعتقادی من رفع شود و هم بر هر آنچه که تا کنون شنیده‌ام، خطّ بطلان کشیده شود. (به امیّد خدا).
ج- نامه حاکی از روحیّه کنجکاو و کاوشگر جناب‌عالی واصل شد. این رشته‌ای که شما درباره آن وارد کاوش شده‌اید، دارای شعب و برانگیزنده سؤالات بسیار است؛ که بشر تا بوده با آن کلنجار رفته و تا هست با آن دست و پنجه نرم خواهد نمود و چه بسا که بسیاری از آنها لاینحل باقی بماند؛ چنان‌که بسیاری از آنها هم حل شده و به سؤالات مربوط به آنها پاسخ داده شده و یا بسا در آینده به آن سؤالات پاسخ شافی و کافی داده شود.
معلومات بشر هر چه هم زیاد باشد و زیاد و زیادتر شود، در مقابل مجهولاتش چیزی به حساب نمی‌آید و هر چه معلومات او بیشتر می‌شود سؤالاتش مضاعف می‌گردد و گمان نمی‌رود روزی برسد که بشر به اکتشاف و کسب آگاهی بیشتر و رفع جهل و نادانی خود نیازمند نباشد؛ بنابراین حسّ کنجکاوی و کاوشگری او هیچ‌گاه از فعّالیّت باز نمی‌ایستد. در این میان هم بسیاری از این کاوشگران که از عقول نادره و نابغه بشر هستند و در این اقیانوس پهناور، عمر خود را به تحقیق و پژوهش گذرانیده و پاسخ‌های بسیار به سؤالات کسانی چون بنده و جناب‌عالی داده‌اند، این‌گونه این عالم پر از استفهام را توصیف کرده‌اند که یکی می‌گوید:
دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت‌یک موی ندانست و بسی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت‌لیکن به کمال ذرّه‌ای راه نیافت
دیگری می‌گوید:
هرگز دل من زِ علم محروم نشدکم ماند زِ اسرار که مفهوم نشد
هفتاد و دو سال جهد کردم شب و روزمعلومم شد که هیچ معلوم نشد
نه این‌که بخواهد بگوید همه معلوماتم مجهولات است؛ بلکه غرض این است که عمر هفتاد و دو ساله، بلکه هفتادهزار ساله هم برای کاوش و طلب کافی نیست و این میدان بی کرانه و نامتناهی است.
یکی هم به زبان عربی می‌گوید:
ماللترّاب و للعلوم و إنّمایسعی لیعلم أنه لایعلم
قرآن هم به انسان در هر کجا و در هر مرتبه از علم که باشد دستور می‌دهد: (قل ربّ زدنی علماً)[۵۵]؛ مبادا در راه تحصیل علم بِایستی و وقوف کنی.
سؤالات انسان اگر از قسم سؤالاتی می‌باشد که در ذهن جناب‌عالی است، این سؤالات چند قسم است: یک قسمش سؤالاتی است که اصلًا انسان، توانایی و استعداد دریافت جواب آنها را ندارد؛ بلکه سؤال و پرسش او نشانه کم علمی او است و وقتی به مرتبه‌ای از علم و آگاهی می‌رسد، می‌فهمد که این سؤال حقّ او نیست.
قسم دوّم سؤالاتی است که پاسخ دارد؛ ولی عقل پاسخگوی آن نیست و فقط از وحی و دانشِ دریافت شده از عالم غیب، باید پاسخ آن را گرفت؛ که طبعاً در این مسایل باید به علمای متخصّص در فنّ تفسیر و حدیث و علوم اسلامی رجوع نمود.
قسم سوّم سؤالاتی است که جواب دارد و عقل و تفکّر سالم پاسخگوی آنها است؛ که البتّه این قسم هم مراتب و ردیف‌هایی دارد و فقط عقلای بزرگ و دانشمندانی که در علوم عقلی و نقلی عمرشان را گذرانده باشند- امثال «خواجه طوسی»‌ها و «علّامه حلّی» ها- می‌توانند به ردیف‌های بالای آن پاسخ صحیح و قانع کننده بدهند.
قسم چهارم هم سؤالاتی است که علوم متداول، مانند: شیمی و فیزیک و معرفة الاعضاء و معرفة النبات و معرفة الحیوان و ... به آنها پاسخ می‌دهند.
بنابراین اگر سؤالات از ردیف اوّل یا نزدیک به آن باشد، باید از ابتدا بدانیم که نه خود به پاسخ آن خواهیم رسید و نه از کسی پاسخ صحیح آن را دریافت می‌کنیم. معرفت و علم در اینجا این است که بفهمیم این سؤالات قابل طرح نیست؛ نظیر سؤال از حقیقت کنه ذات خدا و صفات ذاتیّه او.
اگر این پرسش‌ها از ردیف دوم باشد، جوابگوی آن فقط مکتب انبیا است و به هر حال، عقل جوابگوی آن نیست؛ نظیر سؤال از کیفیّت حشر و نشر و مواقف بعد از آن.
در مکتب علمی اسلام حدود و مرزهای همه این سؤالات و پاسخ‌های آنها بیان شده است و این پاسخ‌ها باید معقول و آگاهانه باشد. مقصود شما از این‌که جواب، روشنفکرانه باشد، معلوم نشد. عرض کردم برای بعضی سؤالات باید به نوابغ عالم عقل و علم و عقول کبیره رجوع نمود؛ به کسانی که از کلّ این عالم و اوضاع آن تفاسیر معقول و آرامبخش و تحیّر برانداز دارند و عالم را با معنی می‌دانند؛ نه آنان که عمرشان در تحیّر و سرگردانی و ایراد و اشکال به این عالم گذشته و سراپای وجودشان را یأس و ناامیدی و بدبینی گرفته و با هیچ پاسخ و معنایی قانع نمی‌شوند و تا جایی پیش می‌روند که اساس این عالم را عبث و وجود خود و همه را بی‌هدف و بی‌فایده می‌دانند و بالاخره عمرشان در ایراد و اشکال به تمام کاینات طی می‌شود و عاقبت؛ مرگ را بر حیات ترجیح می‌دهند و به خودکشی و انتحار دست می‌زنند. آنها نه روشنفکرند و نه سعادتمند.
ما پیرو مکتب قرآنیم که هدایت‌های آن بهترین وسیله آرامش و نجات از سرگردانی و تحیّر است و ایمان به قضاء و قدر الهی نیز این آرامش روحی را ثابت و مستحکم می‌سازد.
برادر عزیز! در این‌جا، مطالب بسیار است و اگر شما نوشته‌اید «سؤالات بنده خیلی زیاد و فرصت اندک است»، متأسّفانه یا خوشبختانه فرصت حقیر نیز خیلی کمتر است؛ با این همه اگر چه از نامه جناب‌عالی نقطه نظرات و ابهاماتی که در ذهن دارید، برای اینجانب کاملا روشن نشده است و اگر موضوع به موضوع سؤالات خود را طرح کرده بودید، بسا که جواب وافی‌تر بیان می‌شد؛ عرض می‌کنم:
امّا اراده خداوند متعال شمول عام دارد و همه عالم با اراده او موجود و برپا است. به فرموده «محقّق طوسی»- آن عقل بزرگ و کم نظیر-:
هر چیز که هست آن چنان می‌بایدو آن چیز که آن چنان نمی‌باید نیست
این عالم از آنچه نامرئی است و از آنچه مرئی است- از جماد و نبات و حیوان و انسان (انسان مختار)- همه به اراده او برقرار است. اراده خدا در همه جای عالم هستی وجود دارد. در همه اوضاع زندگی، انسان، فاعل بالاختیار است و انسان، فاعل بالاختیار و به اراده او است. ارتباط اراده و اختیار او با اراده و اختیار انسان، این است که انسان را با اراده و اختیار آفریده است و مثل حیوانات بی‌اختیار، یا مثل جماد و نبات، بی‌اراده نیافریده است. و از همین جا معنای بلند و عرفانی (ما أصابک من حسنة فمن اللّه و ما أصابک من سیئة فمن نفسک)[۵۶] معلوم می‌شود که این جبر نیست و عین اختیار است. و این ممکن است یکی از معانی کلام معجز نظام امام علیه السّلام- و هدایت تامّ و تمام اهل بیت وحی علیهم‌السّلام- باشد که فرمودند

«لاجبر و لا تفویض بل أمر بین أمرین و منزلة بین منزلتین».[۵۷]

بیان دیگر اراده خدا این است که: انسان در هر جریان و امری که باید یکی از دو طرف ایجاب و سلب را اختیار کند، در اختیار یکی از دو طرف مجبور یا مضطرّ است؛ ولی در انتخاب خصوص احد طرفین آزاد و مختار است و این هم معنای دیگری از «أمر بین أمرین» است.
بیان سوم: انسان در تشریعیّات و آنچه در محدوده قانون‌گذاری و توبیخ و تشویق و تقدیر قرار می‌گیرد، مختار است و در تکوینیّات و اموری که او را بر آن تقدیر یا توبیخ نمی‌نمایند، اختیار ندارد؛ که این هم یک معنی از «أمر بین أمرین» و عدم جبر می‌باشد.
بیان چهارم: این که در همان محدوده‌هایی که انسان، فی‌الجمله مختار است، اختیار مطلق ندارد. انجام و تحقّق و حصول هر امری شرایط بسیار دارد؛ چنان‌که موانع بسیار نیز دارد. بسیاری از این شرایط و موانع در اختیار انسان نیست؛ بلکه تا اندازه‌ای است که اختیار انسان در این محدوده، در تحقّق یک امر یا جلوگیری از وقوع آن دخالت دارد و بدون اختیار او، وقوع یا لاوقوع صورت نمی‌پذیرد. پس این هم جبر است؛ یعنی بخشی از شرایط یا موانع فعل، در اختیار انسان نیست و هم اختیار است که
وقوع یا لاوقوع به اختیار انسان است و این نیز معنای دیگری از «أمر بین أمرین» می‌باشد.
بیانات دیگر نیز هست: قضا و قدر الهی نیز در این بین محفوظ است و نه با اختیار انسان، نه با عدل الهی و نه با قواعد عقلی دیگر نا سازگاری ندارند.
اصل اختیار بشر (نه به طور مطلق) بالوجدان ثابت و قابل انکار نیست. جبر و بی‌اختیاری و تأثیر قضا و قدر هم (نه به طور مطلق) در موارد خود، بالوجدان ثابت است و آن هم قابل انکار نیست. در این میان انسان باید با بال معرفت و بینش و عمل صالح، راه به سوی خدا را ادامه دهد و از این گونه افکار، تفسیرهای صحیح داشته باشد تا به سعادت دنیا و عقبی نایل شود.
البتّه این تذکّرات ممکن است جامع الأطراف و شامل همه ابعاد مسایلی که ذهن شما را به خود مشغول ساخته، نباشد؛ امّا امیدوارم تا حدّی به مقاصد شما کمک باشد. و من اللّه التوفیق و علیه التکلان. والسّلام علیکم و رحمة اللّه.
س- خداوند، همه انسان‌ها را با فطرتی پاک آفریده است. پس چگونه است که گاهی انسانهای بدی را می‌بینیم؟
ممکن است در جواب بفرمائید: روی فطرت پاک آنها را پرده‌هایی پوشانده است که در برخورد با عوالم طبیعی به وجود آمده‌اند؛ امّا سؤال این است که: اصلًا چرا انسانی که خوب آفریده شده از اوّل بد می‌شود؟
ج- ضعف و از کار افتادن فطرت به جهات مختلف مربوط می‌شود که شاید ما به همه آنها احاطه نداشته باشیم. از آن جمله سوء تربیت و فساد محیط خانواده و جامعه و شرایط و موانع دیگر است. در حدیث است
«کلّ مولود یولد علی الفطرة فأبواه یهوّدانه و ینصرانه و یمجسانه»[۵۸].
ولی این امور- چنانکه اشاره شد- متعدّد است و ما نمی‌توانیم به کلّ مقتضیات و شرایط و موانعی که در این مسیر است نسبت به اشخاص و افراد پی ببریم. اجمال مطلب این است که بر حسب آیه کریمه: (وأقم وَجْهَکَ للدّین حنیفاً فطرة اللّه الّتی فطرالناس علیها)[۵۹] فطرت انسان بر استقامت و قبول دین حنیف و میانه (دین اسلام) است.
از آیه کریمه: (إنا خلقناالإنسان من نطفة أمشاج نبتلیه فجعلناه سمیعاً بصیراً)[۶۰] نیز نکات دقیقی استفاده می‌شود.
به هر صورت کاوش در این مسأله به‌طوری که انسان بتواند کلّ عوامل و روابط را درک کند، ظاهراً به جایی نمی‌رسد و اظهار عجز از درک اسرار قضا و قدر الهی- در عین ایمان به عدل خداوندی- علامت بلوغ عرفانی است. انسان باید اندیشه و تفکّر را در همان راه‌هایی که به او نشان داده‌اند، به کار اندازد تا معرفتش به علم و حکمت باری تعالی زیاد شود و معلوماتش، اسرار و مجهولات را- که بی‌شمار است- توجیه نماید.
وقتی ما اجمالًا به خود مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که فطرت ما علم را بر جهل، عدل را بر ظلم، و احسان و نیکی را بر اذیّت و آزار ترجیح می‌دهد. دل ما می‌خواهد نام ما در ردیف علما، رادمنشان، سخاوتمندان، متواضعان، راستگویان، امانتداران و پرهیزگاران ثبت شود و این را نمی‌توانیم انکار کنیم؛ چنان‌که نمی‌توانیم انکار کنیم که نمی‌خواهیم ما را از ستمکاران، نادانان، بی‌ادبان، بی‌رحمان، خیانت پیشگان، متکبّران، زورگویان و ... بشمارند. حتّی اگر خدای ناخواسته از این دسته باشیم، اگر ما را به این عناوین بخوانند ناراحت می‌شویم. اینها همه دلیل پاکی فطرت است و نشان می‌دهد که تعالیم اعتقادی و اخلاقی و احکام اجتماعی و نظامی اسلام، همه با فطرت انسان موافق است.
از سوی دیگر می‌دانیم که انسان اختیار و اراده دارد و به اختیار خود، همان‌گونه که در قرآن است: (إنّا هدیناه السّبیل إمّا شاکراً و إمّا کفوراً)[۶۱] یا در طریق شکر و بندگی و اطاعت خدا قدم بر می‌دارد؛ یا راه کفران و ناسپاسی را اختیار می‌کند.
با این آگاهی و با ایمان به عدالت خدای عالم حکیم می‌دانیم که بر کسی از قضا و قدر الهی ظلم وارد نمی‌شود و خدا بندگان را چنان‌که باید کیفر یا پاداش می‌دهد. او به تمام شرایط و جریان‌هایی که هر بنده داشته، آگاه است. این ما نیستیم که بخواهیم به حساب بندگان خدا برسیم تا نیاز داشته باشیم که تمام علل محجوب شدن فطرت را بدانیم. آن‌که باید هر کسی را مطابق شرایطش جزا بدهد، همه را می‌داند.
بنابراین وظیفه ما تسلیم و اعتقاد به عدل و خدا و اختیار بشر و قضا وقدر و عمل به تعالیم الهی است. همان تسلیمی که اسماعیل- وقتی پدرش ابراهیم علیهماالسلام- به او مأموریّت ذبحش را اعلام نمود- اظهار کرد و گفت: (یاابت افعل ما تؤمر ستجدنی انشاءاللّه من الصابرین)[۶۲].
از بنده، بندگی شایسته است و از خدا هم خدایی صادر می‌شود. البتّه اجمالًا توجّه به این مطالب مفید و معرفت آموز است؛ امّا نباید ابلیس مآبانه که گفت: (خلقتنی من نار و خلقته من طین)،[۶۳] افعال و احکام خدا را زیر سؤال برد و چون و چرا کرد؛ بلکه باید با نردبان عمل و عبادت جلو رفت. (والله العالم).
س- چرا خدا جهان را به وجود آورده است؟ آیا انسان برای چه آفریده شده و هدف از آفرینش او چیست؟
ج- هدف از آفرینش انسان، رسیدن او به کمال و برخورداری او از زندگی دایمی و مخلّد است؛ که با عبادت خداوند حاصل می‌شود. (والله العالم).
س- ما معتقدیم خدا انسان‌ها را برای امتحان آفریده است، آیا خدا نمی‌دانست که هر کدام از آنها چه کاره خواهد شد تا نیازی به خلقت باشد؟
ج- خداوند انسان را برای امتحان نیافریده و چنان‌چه در جواب سؤال قبل گفته شد، او برای رسیدن به زندگی سعادتمندانه جاوید و بی‌نهایت آفریده است؛ امّا او را در این دنیا در معرض امتحانات گوناگون قرار می‌دهد؛ نه برای این‌که وضعیّت بنده برای خدا روشن شود؛ چون خداوند عاقبت او را می‌داند؛ بلکه برای تربیت او و تحمّل مشقّت‌ها و ظهور و بروز عبودیّت و تکمیل مقام او و نیز اتمام حجّت بر او چنین می‌کند؛ تا به عذرهای غیرموجّه متوسّل نشود و حقیقت، برای خود بنده آشکار گردد و امر به او مشتبه نشود. (والله العالم).
س ۴- با اینکه خداوند از ازل می‌دانست که از مردم کارهای خلاف سر می‌زند، چگونه آنها را مجازات می‌کند؟
ج- مجازات خداوند منافات با علم مذکور ندارد؛ چون معاصی با اختیار خود عبد واقع شده و با اینکه می‌توانست ترک کند، انجام داده است. آنچه منافات با عذاب دارد، جبر است که بر حسب عقل و نقل، باطل است. (والله‌العالم).

فصل سوم: نبوّت

اشاره

نبوّت

س- آیا حضرت رسول اکرم- صلّی الله علیه وآله وسلّم- معجزه داشته است یا نه؟
ج- بلی؛ حضرت رسول صلّی الله علیه و آله وسلّم- معجزات بسیار اظهار فرمودند؛ که از جمله آن‌ها قرآن مجید است که معجزه باقیّه و پایدار آن حضرت بوده و برقرار است. قرآن مجید می‌فرماید: (قل لئن اجمعت الإنس و الجن علی أن یاتوا بمثل هذا القرآن لایأتون بمثله و لوکان بعضهم لبعض ظهیراً)[۶۴]؛ که همین آیه اعلام اعجاز است.
شرح این معجزات و تعداد آنها را می‌توانید با مراجعه به کتب تاریخ، به‌ویژه تواریخی که در موضوع حیات و زندگی نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله وسلّم- نوشته شده است و همچنین در کتب تفسیر و ... بخوانید.
س- آیا حضرت رسول- صلّی الله علیه و آله وسلّم- از عالم غیب خبر داشته است یا خیر؟
ج- بلی؛ حضرت پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- مکرّر خبر از غیب داده‌اند و در قرآن نیز اخبار متعدّدی از غیب وجود دارد که قطعاً و به طور متواتر این موضوع را ثابت کرده است.
س- در صورتی که حضرت رسول اکرم- صلّی الله علیه وآله وسلّم- علم غیب و معجزات نداشته، پس چگونه ائمّه- علیهم السّلام- علم غیب و معجزه داشته‌اند؟
ج- در جواب دو سؤال قبل گفته شد که پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- هم معجزه داشته‌اند و هم از امور آینده و پنهانی مکرّر خبر داده‌اند و از ائمّه علیهم‌السّلام- نیز معجزه و اخبار از غیب مکرر صادر شده است.
س- نظر به این که حضرت رسول اکرم- صلّی الله علیه و آله وسلّم- دارای فرزند ذکور نبوده، پس سیادت از کجا به وجود آمده است؟
ج- چنان که همه می‌دانیم از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- دختری به نام «فاطمه» و به لقب «سیّدة نساء العالمین» باقی مانده؛ که فرزندانِ بدون واسطه و با واسطه ایشان، مورد احترام عموم مردم هستند و به آنها سیّد و آقا می‌گوییم.
س- آیا انتخاب پیامبر به پیامبری، اکتسابی بوده یا انتصابی و یا این‌که هر دو قضیه را شامل می‌شود؟
منظور از اکتسابی این است که لیاقت کامل در او بوده است و در شخص دیگری نبوده که خداوند ایشان را به عنوان پیامبر تعیین کرده و یا اینکه خواست خدا بوده است که این شخص، با این مشخّصات ظاهری پیامبر باشد. سؤال این است که: چرا زید یا عمرو پیامبر نشده در حالی‌که آنها هم انسان بوده‌اند و می‌توانستند به کسب مقام معنوی نایل آیند؟
ج- آنچه در مسأله نبوّت و امامت معتبر است، نصب و گزینش الهی است مفهوم انتخابی و انتصابی که در عرف معاصر، نوع حکومت‌ها به آن تعیین می‌شوند، در آن بی‌موضوع است؛ زیرا نه انتخاب اکثریّت افراد بشر در آن دخالت دارد و نه انتصاب فرد خاصی از بشر. این دو گونه تعیین، معایب و مفاسدی دارند و غالباً یا در همه جا، به گزینش اصلح واقعی منتهی نمی‌شود و از اغراض خصوصی و هواهای نفسانی و امیال مختلف مصون نمی‌ماند.
امّا گزینش الهی و برگزیدن به نبوّت و رسالت یا امامت بر اساس صلاحیّت‌ها و شرایط واقعی و شایستگی بوده و چون خداوند متعال آگاه و عالم بر آن است، همیشه اصلح واقعی برگزیده می‌شود.
بنابراین نبوّت به نصب است؛ امّا به نصب خداوند عالم و حکیم نصب اصلح و الیَق واقعی است؛ که در گزینش‌های انتخابی یا انتصابی بشری هرگز قابل تأمین و تضمین نیست و در یک کلمه: (الله أعلم حیث یجعل رسالته)[۶۵] است.
گزینش بشری، گزینش جاهل به حقایق و غیر مصون از خطا و اشتباه و در معرض پیروی از اغراض شخصی و هواهای نفسانی است. به هر حال، چه انتخابی و چه انتصابی باشد، این گزینش خداوند علّام الغیوب و حکیم و غنی، منزّه از خطا و اشتباه و مبرّا از احتیاج به جلب نفع یا دفع ضرر است.
به طور کلّی تفاوت نظام‌های شرعی و قوانین عادی در همین است که نظامات الهی از طرف خداوندی است که بر حسب اسمائه الحسنی- مثل: «الحاکم»، «المالک»، «العالم»، «الحکیم»، «القدّوس»، «الرّحمن»، «الرحیم» و «اللطیف»- صالح برای این
نصب، و تشریع این نظامات است. این صلاحیّت، مختص به ذات اقدس او است و در آن واحد و یگانه و بی‌همتا است؛ و دیگران فاقد این صلاحیّت‌ها و جاهل می‌باشند؛ بنابراین، گزینششان خواه انتصابی باشد یا انتخابی، هرگز مصون از خطا، یا حبّ و بغض، و یا اغراض شخصی و شهوانی و نواقص دیگر نیست.
بنابراین، پاسخ این سؤال که «چرا زید یا عمرو پیغمبر نشده‌اند» معلوم می‌شود؛ زیرا جواب این است که: (الله أعلم حیث یجعل رسالته)؛ برای این‌که شرط لازم در آنها وبرای آنها فراهم نبوده است.
در خاتمه نکته‌ای که به طور فشرده به آن اشاره می‌شود، این است که: تنصیص نبیّ سابق بر نبوّت پیغمبر لاحق، مثل تنصیص پیامبران گذشته بر نبوّت حضرت ختمی مرتبت صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- همچنین تنصیص پیغمبر بر امامت ائمه علیهم السلام- نصب و انتصاب بشری و عادی نیست؛ بلکه اعلام و اخبار از نصب الهی است.
س- به چه دلیل حضرت محمّد- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- خاتم النّبیین می‌باشند؛ در صورتی که تا روز قیامت فاصله زیادی است؟ و- نعوذ بالله- آیا ممکن است انسان کامل‌تری بیاید که شرایط آن حضرت را داشته باشد؟
ج- یکی از عقاید مسلّمه و ضروریّه اسلامیّه، عقیده به خاتمیّت دین اسلام و خاتم الانبیا بودن حضرت رسول اعظم، محمّد بن عبدالله صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- است؛ که بعد از آن حضرت و دین او، نه پیغمبری خواهد آمد و نه دینی کامل‌تر و جامع‌تر از آن خواهد بود.
دلایل آن از سمع، یعنی کتاب و سنت بسیار است؛ از جمله آیه کریمه (ما کان محمد أبا أحد من رجالکم ولکن رسول الله وخاتم النبیین)[۶۶]؛ و آیه ابتغاء: (ومن یبتغ غیر الإسلام دینا فلن یقبل منه و هو فی الآخرة من الخاسرین)[۶۷])؛ و آیات دیگر.
از جمله احادیث، حدیث معروف و متواتر «منزلت» است که حضرت رسول اکرم صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- به امیرالمؤمنین علیه السّلام- فرمود:
«أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلّا أنه لا نبی بعدی»[۶۸]؛
و احادیث بسیار و معتبر دیگری نیز وجود دارد.
خلاصه، مسأله خاتمیّت پیغمبر- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- به ادلّه قطعیّه از کتاب و سنّت و اجماع و اتّفاق و ضرورت بین جمیع مسلمین، ثابت و مسلّم است و طولانی شدن ازمنه تا انتهای این عالم موجب استبعاد آن نیست؛ چنان‌که اکنون که متجاوز از چهارده قرن از هجرت می‌گذرد، تحوّلاتی که در وضع تمدّن و مظاهر زندگی بشر پیش آمده است، به مراتب بیشتر از تحوّلاتی است که در همه ادوار گذشته بوده؛ هم‌چنان تعالیم اسلام، زنده و عملی وجلوتر از هر عصر و زمان است.
س- چرا انبیا فقط در خاورمیانه مبعوث شده‌اند؟ و چرا فقط داستان‌های این عدّه معدود در قرآن کریم آمده و مخصوصاً داستان حضرت موسی- علی نبینا وآله و علیه السلام- بیشتر مطرح شده است؟ آن دسته از مردم دنیا که دعوت انبیا به آنها نرسیده، چه وضعی دارند؟
ج- این‌گونه سؤال در مورد بعثت انبیا جدید نیست و به گونه‌هایی مطرح می‌شده؛ از جمله: در قرآن مجید از قول کفّار نقل شده که می‌گفتند: و لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم [۶۹]. در مورد رسالت حضرت رسول اکرم- صلی الله علیه وآله- می‌گفتند: چرا قرآن بر مردی بزرگ از یکی از دو قریه نازل نشده است.
قرآن مجید در پاسخ به این قسم سؤالات می‌فرماید: الله أعلم حیث یجعل رسالته [۷۰]
قابل ذکر است که اولا، این که فقط انبیا در خاورمیانه مبعوث شده باشند، از کجا معلوم شده است؟ ما از انبیا جز شمار اندکی که در قرآن مجید یا احادیث نام برده شده‌اند، کسی را نمی‌شناسیم. از کجا معلوم که ده‌ها هزار پیغمبری که مبعوث شده‌اند در سرزمینها و نقاط دیگر نبوده‌اند؟
ثانیاً، شرایط و ملاحظات بسیار در انتخاب و گزینش پیغمبر مورد ملاحظه است که خداوند باعث الانبیاء خود از آن آگاه است. در سرزمین‌هایی مانند: فلسطین، جزیرة العرب، مکّه و مدینه، رجال دین و مردان خدا و کسانی‌که آمادگی قبول دعوت حق را داشته باشند، بیشتر پرورش می‌یافته‌اند؛ چنان‌که مثلا در یونان، فلاسفه بیشتر پیدایش داشته‌اند. در هر حال این امری است الهی و خدا از همه داناتر به آن است. هر چه باشد و به هر جهتی که باشد، این پیغمبرانی که در قرآن مجید یاد شده‌اند، از این اراضی مبارکه بر خاسته‌اند.
سرّ این که حکایت حضرت موسی بیشتر به میان آمده، مناسبت‌هایی است که برای عبرت دیگران تذکّر آن لازم بوده است و روبرویی‌هایی است که مسلمانان با اهل کتاب داشته‌اند.
حق این است که طرح این سؤالات چندان مفید فایده نیست؛ و آنچه مهم است بررسی و ملاحظه دعوت انبیا و عمل به دستورات و تعلیمات آنهاست.
امّا در رابطه با مردمی که در گذشته و حتّی حال، دعوت انبیا به آنها نرسیده‌باشد، باید گفت: مؤاخذ به تکالیفی که تبلیغ کرده‌اند، نیستند؛ زیرا حجّت بر آنها تمام نیست. قرآن در این‌باره می‌فرماید: وما کنّا معذّبین حتّی نبعث رسولا[۷۱]؛ از این‌رو با آنها به هر نحو که عدل الهی اقتضا کند، عمل می‌شود.

فصل چهارم: امامت

اشاره

امامت

حضرت علی (علیه السلام)
هدیه ناقابل به پیشگاه مقدّس حضرت مولی الموالی، امیرالمؤمنین، امام علی بن أبی طالب صلوات اللّه و سلامه علیه- که به درخواست بعضی از فضلای محترم مدرسه مبارکه نوریه اصفهان مرقوم شده است.
بسم اللّه الرحمن الرحیم

و ماذا یقول النّاس فی مدح من أتت‌مدائحه الغرّاء فی محکم الذکر

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست‌که تر کنند سر انگشت و صفحه بشمارند
از آن شخصیّت عظیم که بعد از رسول خدا، اشرف کلمات الهیّه، اکبر آیات ربانیّه، ادلّ دلایل جامعه، اتمّ براهین ساطعه و وسایل کافیّه و مظهر العجائب و معدن الغرائب است و مالک کلِّ عظمت‌های انسان مافوق و برتر و خلیفة اللّه بر حق است؛ و دوستی او عنوان صحیفه مؤمن و علامت طهارت مولد است.
اگر انسان همه زبان‌های گویا را در دهان داشته باشد و با هرکدام از آنها جاودانه مدح و ثنا بگوید، از حرف نخستین مدح او، بیشتر نخواهد گفت؛ و زبان حالش این شعر خواهد بود:
این شرح بی‌نهایت کز وصف یار گفتندحرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد
در آن میدانی که پیامبر اعظم، عقل کل، خاتم رسل و هادی سُبل، بر حسب احادیث معتبر و مشهور بین مسلمین، از آن حضرت آن همه تمجید و تعریف رسا و پر از معنی فرموده و او را با حق و با قرآن، و حق و قرآن را با او لازم‌الاتّصال و غیر قابل افتراق دانسته و گاه فرموده است که:
«لولا أن تقول فیک طوائف من امتی ما قالت النصاری فی عیسی بن مریم لقلت الیوم فیک مقالًا لا تمر بملأ من المسلمین إلّا و قد أخذوا التراب من تحت قدمک للبرکة»[۷۲]
و گاهی با زبان معجز بیان و حقیقت ترجمان فرموده:
«لو أن البحر مداد و الریاض أقلام والإنس کتّاب والجن حسّاب ما أحصوا فضائلک یا أباالحسن»[۷۳]
یا ارزش یکی از میادین جهاد آن مجاهد فی سبیل اللّه را در راه اعتلای کلمة اللّه و دفاع از حق، افضل از عبادت جنّ و انس، یا همه امّت معرفی کرده، دیگران در مدح و ثنای آن حضرت چه می‌توانند بگویند؟ همه در برابر آفتاب جهان‌تاب محمّدی و دریای بیکران علم احمدی صلوات الله علیه- چون ذرّه و قطره، بلکه از آن هم کمترند.
حقیقت این است که با جمله‌ها و کلماتی که حروف آن‌ها بیست و نه حرف بیشتر نیست، نمی‌توان از بزرگ بنده خاص و مخلص خدا که در آیات بسیاری از قرآن، خداوند متعال، خود او را وصف و مدح فرموده است، توصیف و ستایش کرد:
و إنّ قمیصاً خیط من نسج تسعةو عشرین حرفاً عن معالیه قاصر
آنچه از آن امام عظیم و رهبر موحّدان و پیشوای مجاهدان، سرور زُهّاد و دادگران و امیر مؤمنان مدح و ستایش شده- هر چه رسا و شیوا بوده- تنها به ناحیه‌ای از نواحی عظمت آن حضرت، اشاره شده است.
آن که در مجلس معاویه و به درخواست واصرار او، امام را به این سخنان توصیف کرد:
«کان واللّه بعید المدی شدید القوی تتفجر الحکمة من جوانبه و العلم من نواحیه، یستوحش من الدنیا و زهرتها و یأنس باللیل و وحشته و کان واللّه غزیر الدمعة و طویل الفکرة، یحاسب نفسه إذا خلی و یقلب کفّیه علی ما مضی، یعجبه من اللباس القصیر و من المعاش الخشن و کان فینا کأحدنا ...»[۷۴]
و آن که با این جمله کوتاه
«احتیاج الکل إلیه و استغناؤه عن الکل دلیل علی أنه إمام الکل»[۷۵]
) او را ستود؛ و آن که در وصف کلام ایشان می‌گفت:
«کلامه فوق کلام المخلوق و دون کلام الخالق»[۷۶]
و آن که می‌گفت:
«لولا علی لهلک عمر[۷۷]» و «لولا سیفه لما قام للإسلام عمود»[۷۸]
) و آن که می‌گفت:
«قتل فی محراب عبادته لشدة عدله»
و آن بانوی شجاع و با معرفتی که او را در حضور معاویه به این دو شعر، مدح نمود:
صلّی الإله علی جسم تضمّنه‌قبر فأصبح فیه العدل مدفونا
قد حالف العدل لا یبغی به بدلاوصار بالعدل و الإیمان مقرونا[۷۹]
و آن مرد مسیحی که آن شخصیّت بزرگ آفرینش و آن یگانه نمایش کمال وجود محمّدی را به این جمله ستایش کرده است:
«فی عقیدتی أن علی بن أبی طالب اول عربی لازم الروح الکلیة فجاورها و سامرها»[۸۰]
و آن شاعر پاک نهاد که سروده است:
ابردوش پیغمبر پاک رای‌خدا دست سود و خداوند پای
و آن که این شرف و عزّت را به این بیان شرح داد:
النبی المصطفی قال لنالیلة المعراج لما صعده
وضع اللّه علی ظهری یدافأرانی القلب أن قد برده
و علی واضع رجلیه لی‌بمکان وضع اللّه یده
هر یک به منقبتی از مناقب آن حضرت اشارتی کرده‌اند. چهارده قرن است که علما و حکما از فضایل او گفته‌اند و تا علم، فضیلت، زهد، عدل و کمالات انسانی مورد ستایش است، آیندگان نیز او را ستایش خواهند کرد.
و با وجود این قصاید و اشعار بی‌شمار و هزاران کتاب و مقاله که جهت شرح شخصیّت این انسان اکمل و والا نوشته و همه داد سخن داده‌اند، باز هم همانند روزهای نخست برای گویندگان و اندیشمندان، مجال سخن باز است و بلکه زمینه آن بیش از پیش مهیّا است.
همان‌گونه که در احادیث شریفه بیان شده است، علی علیه السلام- معجزه‌ای است که خدا به رسول گرامی‌اش خاتم الانبیاء- صلی‌الله علیه و آله- عطا فرمود. معجزه‌ای که از همه معجزات انبیای گذشته، بزرگتر و حیرت انگیزتر است و شایسته است که بگوییم: این سخن حضرت صادق علیه السلام- که فرمودند:
«الصورة الانسانیة هی أکبر حجج اللّه علی خلقه و هی الکتاب الذی کتبه بیده و هی الهیکل الذی بناه بحکمته و هی مجموع صور العالمین و هی المختصر من العلوم فی اللوح المحفوظ
» به واسطه شخصیّتی چون علی علیه السّلام- بیان واقع و حقیقت می‌شود.
با عالم بزرگ معتزله- ابن أبی الحدید- هم‌نوا شده و بگوییم:
هو النبأ المکنون و الجوهر الذی‌تجسّد من نور من القدس زاهر
و ذو المعجزات الواضحات أقلهاالظهور علی مستودعات السرائر
و وارث علم المصطفی و شقیقه‌أخاً و نظیر فی العلی والأواصر
ألا إنما التوحید لولا علومه‌لعرضة ضلیل و نهبة کافر
پس، سزاوارست که زمین ادب ببوسیم و خداوند متعال را به نعمت ولایت آن حضرت و فرزندان بزرگوارش تا حضرت صاحب وقت و ولی عصر و مالک امر، مولانا المهدی- ارواح العالمین له الفداء- حمد و سپاس بگوییم:
«الحمدللّه الذی جعلنا من المتمسّکین بولایة أمیر المؤمنین و الأئمة المعصومین سیّما خاتمهم و قائمهم صلوات اللّه علیهم أجمعین.»
س- چنانچه دیده می‌شود بسیاری از علمای عامّه و به اصطلاح، اهل سنّت، فضایل و مناقب امیرالمؤمنین علی- علیه السّلام- را در سطح بسیار عالی و مافوق عادی تصدیق کرده و صریحاً به فضایل آن حضرت اقرار و اعتراف می‌کنند؛ و اکثراً در این که هر کس در راه امیرالمؤمنین- علیه السّلام- برود و او را در امر دین، امام خود قرار دهد به راه صواب رفته است، اختلافی ندارند؛ پس چرا و چگونه است که راه خود را ترک نمی‌کنند و خود را در زمره شیعیان وارد نمی‌سازند؟
ج- این موضوع که بسیاری از مخالفان حق و کسانی که باطل را تأیید و ترویج می‌کنند و قلم و زبانشان را در کار و خدمت به اهل باطل قرار می‌دهند، به حق اعتراف می‌نمایند و در ضمن گفتارشان خود آگاه یا ناخودآگاه، باطلی را که ترویج و تبلیغ می‌نمایند، محکوم می‌سازند و، با اهل حق هم صدا می‌شوند، سابقه زیاد دارد.
و در تمام اعصار و بیشتر مواقعی که حق و باطل با هم مواجه و روبرو شده‌اند، دیده شده و دیده می‌شود که بسیاری از مشرکان و بت‌پرستان متّفقاً عقیده توحید را می‌ستایند. بسیاری از نصاری و مسیحی‌ها و ارباب مذاهب دیگر از اسلام، ستایش‌های صریح و پرمغز نموده و آن را یگانه راه نجات می‌شناسند؛ و اعجاز قرآن و رسالت پیغمبر اسلام را تصدیق کرده‌اند. با این وجود در همان عالم مسیحیّت خود باقی مانده‌اند، تا این که مرده‌اند. حتّی در مواجهه‌های سیاسی و خصوصی و شخصی و غیرمذهبی نیز مکرّر دیده می‌شود، که گاه آن که بر باطل است، به فضیلت طرف مقابل خود اعتراف می‌نماید.
این مسأله، علل و عوامل مختلف دارد؛ که همه موارد و عوامل، یا بعضی از آنها در آن مؤثّر واقع می‌گردد:
۱- گاهی فضایل مناقب در یک طرف به قدری روشن است که طرف دیگر نمی‌تواند آن فضایل را انکار نماید؛ زیرا مردم و حتّی طرف‌دارانش از گزاف گویی او متنفّر می‌شوند؛ بنابراین طرف او در لباس اقرار به فضیلت او با وی طرفیّت می‌کند و موقعیّت خود را تثبیت می‌نماید؛ مانند: معاویه و عمر؛ معاویه منکر فضایل حضرت علی نمی‌شود؛ ولی خون عثمان را به گردن آن حضرت می‌اندازد.
۲- گاهی اقرار و اعتراف، ناخودآگاه و با عدم توجّه به لوازم آن انجام می‌شود؛ مانند شخصی که در ضمن محاکمه، مطالبی می‌گوید که طرف با همان مطالب، او را محکوم می‌کند و به آن مطالب استناد می‌نماید.
۳- گاهی حبّ و دوستی، تقیّد و مأنوس شدن به مطالبی، شخص را وادار به توجیه و تأویل می‌کند.
۴- گاهی ترس و بیم، مانع از تصریح در بیان حق می‌شود؛ چنان که بسیاری از علمای عامّه- مانند صاحب «شواهد التنزیل»- چنین هستند.
۵- از همه بالاتر حبّ جاه نیز تأثیر دارد. افراد بسیاری هستند که از بطلان یک مرام را اطّلاع دارند؛ امّا از آن دست بر نمی‌دارند.
۶- گاه یک نوع سفاهت و نادانی وجود دارد؛ همان گونه که درباره «سلطان محمّد خدابنده» گفته شده است که وقتی سؤالی مانند این را پرسید، یکی از علما در جواب او گفت:
أتعجب من أصحاب أحمد إذ رضوابتأخیر ذی فضل و تقدیم ذی جهل
و أصحاب موسی فی زمان حیاته‌رضوا بدلا عن خالق الکون بالعجل
۷- در مورد خصومت و انکار حضرت علی علیه السّلام- خصوصیّت دیگری نیز وجود دارد و آن عدم طیب ولادت و نفاق است؛ که موجب می‌شود آن حضرت را با
اقرار به فضایل، دوست ندارند، یا در مرتبه‌ای که در آن قرار گرفته است، او را قبول نداشته باشند.
س- آیا روایتی که در آن گفته شده حضرت علی- علیه السّلام- را با رسن پیچیده‌اند و ایشان را برای بیعت با ابوبکر به مسجد برده‌اند صحّت دارد؟
ج- این مطلب، منقول و مشهور است و از غاصبین خلافت که می‌دانستند حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام- مأمور به صبر است، هیچ استبعادی ندارد. چنان‌که ادامه دهندگان راه آنها، اهل بیت حضرت سیّدالشهداء- علیه السّلام- را به یک رسن بسته بودند و با این حال وارد مجلس یزید- علیه‌الّلعنه- کردند و غل جامعه به گردن حجّت خدا حضرت امام سجّاد- علیه السّلام- انداخته بودند و همین رفتار نیز با موسی بن جعفر- علیه السّلام- در زندان نیز انجام شد.
س- می‌دانیم حضرت علی- علیه السّلام- در هنگام نماز به چیزی غیر از خدا توجّه نداشتند. در روایت است که تیری از پای آن حضرت در هنگامی که مشغول نماز بودند، برگرفتند و ایشان متوجّه نشدند؛ بنابراین چرا به هنگام رکوع متوجّه فقیر داخل مسجد شدند و انگشتر خود را به او دادند؟
ج- قلوب اولیاء اللّه تحت تصرّف و اختیار خدا است؛ چنان‌که در حدیث قدسی منقول است

«قلب المؤمن بین إصبعین من أصابع الرحمان یقلّبه کیف یشاء».[۸۱]

بنابراین جایز است حضرت با همان حال توجّه کامل به خدا، من جانب اللّه متوجّه فقیر شده باشند. بر این معنی روایات بسیار دلالت دارد؛ مانند حدیث قدسی:
«ما یتقرّب عبدی إلی بشی‌ء أحب الیّ مما افترضته علیه و إنّه لیتقرّب إلی بالنافلة حتی احبّه فإذا أحببته کنت سمعه الّذی یسمع به وبصره الّذی یبصر به ولسانه الّذی ینطق به ویده الّتی یبطش بها إن دعانی اجبته وان سألنی أعطیته»[۸۲]
) و شاید معنی آیه شریفه (وما رمیت إذ رمیت ولکن اللّه رمی).[۸۳] همین باشد در این‌جا نکات و مطالب دقیق و رقیق بسیار است که مجال بیانش‌نیست.
س- با وجود اهمّیّتی که ولایت حضرت امیر- علیه السّلام- در مذهب شیعه دارد، سرّ این که در اذان و اقامه و تشهّد نماز، شهادت به امامت آن بزرگوار مقرّر و تصریح نشده- مگر به عنوان تیمّن و تبرّک- چیست؟
ج- مقامات کلام و موارد آن مختلف است و بلاغت تکلّم و سخن گفتن، با توجّه به متقضای حال است. گاهی مقام، مقام اجمال است و گاهی مقام تفصیل. در این موارد (اذان و اقامه و تشهّد) مقام، مقام تفصیل نیست؛ و غرض، شهادت دادن است به جمله‌ای که جامع و شامل جمیع عقاید حقّه باشد؛ و تمام دعوت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم- و رسالت ایشان را در کمال ایجاز و اختصار فرا بگیرد. تفصیل دادن در این مقام، نقض غرض و خلاف بلاغت و قواعد ادبی است و سبب می‌شود که کلام از نظم خود خارج شود.
شهادت به توحید با همین جمله، متضمّن شهادت به تمام عقاید حقّه در مورد خدا و صفات او- عزّاسمه- از وحدانیّت و سایر صفات ثبوتیّه و سلبیّه است. تفصیل آن در این‌جا، نه مناسب اذان و اقامه است و نه مناسب تشهّد؛ زیرا سبب اطاله کلام در جائی می‌شود که در آنجا اختصار و اجمال، نه تنها مناسب، بلکه لازم است.
هم‌چنین شهادت به رسالت، شهادت به تمام عقایدی است که با ارشاد و هدایت و بیان مقام رسالت از امامت، معاد و حشر و نشر، بهشت و دوزخ، فروع دین، احکام و غیرها اثبات می‌شود و تفصیل این مطالب نیز در اذان و اقامه و تشهّد، خلاف بلاغت و سبب اطاله کلام است.
بنابراین جمله‌ای آورده شده که متضمّن همه عقاید، و همچنین دعوت اسلام است. شهادت به امامت نیز مانند شهادت بر معاد و مواقف پس از مرگ و غیره، واجب نشده؛ چون در این‌جا غرض، ایجاز و اختصار است.

ر یکی از این مطالب- که فرع شهادت به رسالت است- مذکور می‌گردید، ایراد می‌شد که: چرا موضوع دیگر ذکر نشده؛ و اگر آن موضوع هم ذکر می‌شد، ایراد می‌گردید: چرا فلان موضوع دیگر ذکر نشده؟ (و هلم جراً).
چنان چه به عنوان مثال اگر اسم مبارک امیرالمؤمنین علیه السّلام- ذکر می‌شد، باز گفته می‌شد: چرا با وجود اهمّیّتی که دارد، اسامی شریف سایر ائمّه علیه السّلام- ذکر نشده؟ و چرا به اسم مبارک حضرت صاحب‌الزّمان ارواحناله الفدا- اشاره نشده؟ و اگر آن هم ذکر می‌شد، می‌گفتند: چرا راز غیبت و طول عمر آن حضرت- با وجود اهمّیّتی که دارد- ذکر نشده؟ و خلاصه از این «چرا»‌ها زیاد گفته می‌شد.
پاسخ این است که این‌جا مکان و محلّ مناسب برای تفصیل این امور نیست؛ وگرنه تفصیل داده می‌شد. مقتضای بلاغت و ایجاز این است که به موضوعی که اساس همه موضوعات و عقاید اسلامی، و متضمّن شهادت به کلّیه امور مذکور است، شهادت داده شود تا همه مسایل، بر اساس آن احراز و اثبات شود.
در این راستا ممکن است این نکته نیز معلوم شود که شهادت به ولایت، نه به قصد ورود، بلکه به قصد مطلق محبوبیّت این شهادت، در این‌جا مانع و اشکالی ندارد؛ زیرا آن‌چه به عنوان وظیفه و تکلیف در مقام اذان و اقامه و تشهّد است، همین است و بیش از این در شهادت نیست؛ امّا به عنوان مطلق محبوبیّت خصوص در اذان و اقامه به این صورت که اذان و اقامه به قصد جزئیّت، گفته نشود، با توجّه به عدم ایراد اقرار و اعتراف به سایر عقاید حقّه، به مقداری که فصل طویل بین فصول اذان نشود، در واقع اشکالی ندارد و نه تنها جایز، بلکه راجح است؛ و هیچ گونه دلیلی بر عدم جواز آن نیست.
لازم به تذکّر است که علاوه بر آنچه گفته شد، بعضی نکات دیگر نیز در نظر است که چون همین‌قدر که گفته شد برای اهل بصیرت کافی است، به آن بسنده شد.
تذکّر دیگر این است که: مسأله ولایت، مسأله‌ای است که از آغاز بعثت مطرح بوده است. در تفسیر آیه شریفه و أندر عشیرتک الأقربین [۸۴] در کتب عامّه و خاصّه روایت شده است که: پیغمبر- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- از همان آغاز بعثت که مأمور به دعوت و انذار خویشاوندان و اقربای خود گردیدند، این موضوع را بر آنها عرضه داشته و به صراحت، علی- علیه السّلام- را به خلافت و ولایت امری پس از خود تعیین فرمودند و سپس در موارد متعدّد دیگری نیز آن را اعلام کردند و سرانجام در غدیر خم آن را با رسمیّت و تشریفات، به همگان ابلاغ فرمودند.
س- چرا در حدیث شریف غدیر، خلافت و جانشینی امیرالمؤمنین علی- علیه‌السّلام- به لفظ «خلیفه» عنوان نشده است تا ایراداتی که در دلالت ولی و مولی بر ولایت و زعامت و زمامداری امور شده است- اگر چه غیر وارد باشد- مطرح نشود؟
ج- اوّلا، وقتی اغراض نفسانی و سیاسی و دنیوی در بین باشد، با هر شکل و هر لفظی این مطلب یا هر مطلب دیگر ادا و بیان شود، صاحبان اغراض، ایراد می‌گیرند. اگر در موقف عظیم غدیر، به جای ولیّ و مولی، هر کلمه دیگر همانند همین لفظ خلیفه گفته می‌شد، مثل ولیّ و مولی به آن ایراد می‌گرفتند. مثلا در اطلاق متعلّق آن حرفی می‌زدند؛ یا مثلا «أنت الخلیفة بعدی» را به بعد از سه نفر معنی می‌کردند. و بالاخره اگر هر تأکید و تصریحی می‌شد، اصل مسأله نظام و حکومت را خارج از محدوده رسالت می‌شمردند و آن را یک رأی شخصی رسول اکرم صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- معرّفی می‌نمودند و اجتهاد خود را حاکم بر آن قرار می‌دادند.
اهل نظر و تحقیق با این‌که می‌بینند وقتی رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- دوات و قلم و کاغذ می‌خواهد تا آن وصیّتی را که با عمل به آن هرگز امّت گمراه نگردند، بنویسد و با این که کلامش در نهایت صراحت بود و هیچ گونه توجیه و تأویل برنمی‌داشت و ردّ آن ممکن نمی‌نمود، با آن گونه القای شبهه روبرو گردید که «غلب علیه الوجع» یا «إن الرجل لیهجر» گفتند؛ و با این بیان، در کمال وقاحت بدان حضرت اعلام کردند که اگر هم بنویسی و وصیّت بنمایی، ما با شبهه هذیان‌گویی آن را ردّ می‌کنیم. پس، اگر بعد از این شبهه هم وصیّت خود را می‌نوشت، آن را معتبر نمی‌شمردند. از این رودیگر نباید انتظار داشت که اهل هواهای نفسانی وجاه طلبان مغرض با الفاظ و کلمات بازی نکنند و ظاهر و صریح آنها را مورد شبهه و ایراد قرار ندهند.
چنانچه کسی گمان کند که اگر به این لفظ یا لفظ دیگر می‌فرمود، مورد شبهه اهل هوی نمی‌شد، اشتباه است. حتّی مثلا آیات قرآن مجید که در کمال صراحت، بر توحید- که اساس دعوت قرآن کریم است- تأکید دارد، اشخاصی آنها را به معنای شرک‌آمیز، موافق با آرای باطله خود معنی می‌کنند.
اوّلا، میزان و حاکم در استفاده از کلام اشخاص و قرآن و حدیث، عقل مستقیم و انصاف است که شخص باید حقایق را بر اساس آن، از نصوص موجود استخراج نماید.
ثانیاً، در روایات صحیحه متعدّد، از امیرالمؤمنین علیه السّلام- تعبیر به «خلیفه» شده است که از نخستین موارد آن اوایل بعثت، هنگام نزول آیه کریمه أنذر عشیرتک الأقربین[۸۵] می‌باشد.
در حدیث متواتر ثقلین که بر وجوب ارجاع امّت به عترت پیغمبر- صلّی‌الله‌علیه و آله و سلّم- صراحت دارد و امان از ضلالت و گمراهی، منحصر به آن اعلام شده، در بعضی الفاظ آن صریحاً حضرت رسول صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- فرمود: «إنی تارک فیکم خلیفتین»[۸۶]
با این همه شخصی که در تاریخ و حدیث و جوامع و سنن و صحّاح اهل سنّت تخصّص دارد، در می‌یابد از موضوعاتی که به طور شایسته مورد اعتنا قرار نگرفته و از اشخاصی که کمتر از آنها کسب علم دین شده است، اهل بیت علیهم السّلام- هستند. حتّی
کسانی چون «بخاری» در- «صحیح»- روایات بسیاری از فسّاق و فجره و افراد فاسد العقیده ذکر کرده است؛ و از ائمّه اهل بیت علیهم‌السّلام- و شخصیّتی مانند حضرت امام جعفر صادق علیه السلام- حتّی یک روایت نیز نقل ننموده است. غرض این است که وقتی اغراض و سیاست‌ها و آرای مبدعانه جلوی چشم بصیرت و بینش انسان را گرفته باشد، انکار حق از او عجیب و بعید نیست.
ثالثاً، اگر چه این چند جمله مشهور از این خطبه متواتر، ثابت و مورد اتّفاق بین فریقین است؛ امّا از کلّ جریان این اعلام و ابلاغ و برنامه تاریخی آن استفاده می‌شود که خطبه بیشتر از این‌ها بوده و در این چند جمله، خلاصه نشده است؛ و در کتب حدیث شیعه- که مفصّل این خطبه روایت شده- هم کلمه خلافت و هم تنصیص بر امامت ائمّه علیهم‌السّلام- به ویژه حضرت صاحب الزّمان علیه‌الصّلاة والسّلام- وجود دارد.
بنابراین جملات مشهور، دلیل بر این نیست که کلّ خطبه، این چند جمله بوده است. و علّت این‌که روی این جملات، بحث و بررسی و استدلال شده، اتّفاق شیعه و سنّی بر روایت آنها است.
رابعاً، وجه دیگر، تکیه بر نقل خصوص این جمله‌های کثیرالمعنی و عنایتی است که بزرگان- خلفاً عن سلف- به آنها داشته‌اند. بیان ولایت و اولویّت با نفس و اموال، برای امیرالمؤمنین علیه السّلام- است؛ که بر حسب خطبه غدیر- که به خطبه و حدیث ولایت معروف و مشهور شده- این ولایت حتّی در زمان شخص رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- برای امیرالمؤمنین علیه السّلام- ثابت است و به غیبت رسول‌الله صلّی الله علیه و آله وسلّم- از مکان یا زمان، توقّف ندارد.
بدیهی است این ولایت از لحاظ این‌که باید مانند سایر مسایلی که به وحی الهی به وسیله پیغمبر اعلام می‌شود، از طرف صاحب مقام نبوّت ابلاغ شود، نسبت به مقام نبوّت بلکه نسبت به ولایت پیغمبر فرع است و دایره‌اش از ولایت پیغمبر- که شامل ولایت بر ولی‌الله نیز هست- محدودتر بوده و اطلاق و شمول ولایت پیغمبر را ندارد؛ امّا نسبت به ماسوای پیغمبر، با ولایت پیغمبر بر ماسوا فرقی ندارد. و خلاصه فرقی که ولایت امیرالمؤمنین علیه السّلام- با ولایت حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله وسلّم- دارد، این است که رسول اللّه بر امیرالمؤمنین نیز مانند سایر امّت ولایت دارد؛ در حالی که رسول الله تحت ولایت احدی غیر از خداوند متعال قرار ندارد.
به هر حال اثبات این ولایت در دایره و محدوده ولایت رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله وسلّم- برای امیرالمؤمنین علیه السّلام- از تعبیر به خلافت و جانشینی، در افاده ولایت بر امور، اصرح و رساتر و گویاتر است؛ زیرا اگر مفهوم خلافت جانشینی در امامت و
الگو و اسوه بودن و رتق و فتق امور شرعیّه و بیان احکام و حلال و حرام و رسیدگی و سرپرستی و حکومت بر انام باشد، لفظ ولایت در دلالت بر این جهت خلافت- که همان حکومت و مدیریّت جامعه باشد- افصح و اصرح است.
بنابراین چون نظر افرادی که برای غصب خلافت و حکومت حزب‌سازی کرده و با هم تبانی کرده بودند، به این علّت بود؛ و با سایر مفاهیم خلافت، معارضه مستقیم نداشتند، در «خطبه یوم‌الغدیر» و «حدیث ولایت» این بُعد از امامت و خلافت در این جملات مورد عنایت قرار گرفت و شبهه‌های نامقبولی که در مفهوم مولی و ولیّ شده است، همه در زمان‌های بعد، بر خلاف تمام قراین حالیّه و مقالیّه این موضوع ابداع شد.
به هر حال این جملات مشهور از خطبه غدیر در اثبات ولایت امیرالمؤمنین علیه السّلام- و اتمام حجّت بر همگان کافی و وافی است و ثابت می‌کند که اجتماع آن گروه در سقیفه بنی‌ساعده با وجود من ثبت له الولایة علی الانفس و الاموال بنص من الله تعالی و رسوله صلی‌الله علیه و آله-، یک معارضه آشکار با خدا و پیغمبر و انحراف ظاهر از حق بود. (ولاحول و لاقوة إلا بالله العلی العظیم و إنا لله و إنا إلیه راجعون).
س- ماجرای غدیر خم را با استفاده از قرآن، اثبات نمایید. آیا علی- علیه‌السّلام- کسی بود که وصیّت پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- را زیر پا بگذارد؟
چرا حضرت امام حسن مجتبی- علیه السّلام- با معاویه صلح کرد و امام سوّم خلافت نکرد و حضرت موسی بن جعفر- علیه السّلام- در زندان به سر برد؟
ج- در مورد غدیر خم چنان‌که در کتب اهل سنّت، مانند «اسباب النزول» تألیف «واقدی» نیز روایت شده، آیه (یا أیّها الرّسول بلّغ ما انزل إلیک من ربّک)[۸۷] و علاوه بر این آیه (الیوم أکملت لکم دینکم)[۸۸]) و بعضی آیات دیگر نیز نازل گردیده است.
علی علیه السّلام- هرگز وصیّت پیغمبر- صلّی الله علیه وآله وسلّم- را زیر پا نگذاشت. این تکلیف مردم بود که به امام رجوع کنند و اوامر او را بپذیرند. اگر مردم نعم خدا را نشناسند، یا کفران کنند، نمی‌توان به نعمت خدا اعتراض کرد. اعتراض به کسانی وارد است که کفران نعمت می‌کنند.
صلح ظاهری امام حسن علیه السّلام-، و به ظاهر خلافت نداشتن امام سوّم و زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر- علیه السّلام- مخالفتی با واقعه غدیر خم و تعیین ائمّه علیهم السّلام- ندارد.
س- چرا در قرآن به نام علی- علیه السّلام- و سایر امامان تصریح نشده است؟
ج- اوّلا، حکمت آن را خدا می‌داند.
ثانیاً، ممکن است اگر تصریح به نام آن بزرگوار و سایر ائمّه می‌شد، مخالفین در قرآن دست می‌بردند و آن را تحریف می‌کردند.
ثالثاً، سبب نزول آیات در زمان نزول معلوم بوده و علم اسباب النزول مربوط به همین موضوع است؛ و آیاتی که در شأن حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السّلام- وارد شده، معروف بوده است. مانند آیه تبلیغ (بلغ ما انزل الیک من ربک) که از مثل عبدالله بن مسعود روایت است، آن را چنین می‌خواندیم: (بلغ ما انزل الیک من ربک فی ان علیاً مولی المؤمنین).[۸۹]
این آیات همه معلوم بوده است که اگر حتّی لفظ آن عام بوده، سبب نزول آن و یا مراد از آن خاص و شخص امیرالمؤمنین علیه السّلام- بوده است و در بعضی آیات مصداق اول و اکمل و اتمّ و اشرف آن، حضرت است. این فضایل بر هر شخصی که اهل اطّلاع و انصاف باشد- کالشمس فی رائعة النهار- روشن است.
علاوه بر این دو مورد در قرآن کریم، کلمه «علیّ» وجود دارد؛ که بر حسب بعضی تفاسیر مراد از آن، امیرالمؤمنین علیه السّلام- است؛ و از جهت قواعد ادبی امکان این‌که مراد آن، حضرت باشد قابل انکار نیست.
آیه اوّل در سوره مریم، آیه ۵۰: (و وهبنا لهم من رحمتنا وجعلنا لهم لسان صدق علیّاً)
و آیه دیگر در سوره زخرف، آیه ۴: (وانه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم).[۹۰]
س- چرا حضرت رسول اکرم- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- برای کتابت وصیّت تاریخی خودشان، مرض موت و آن حال شدّت بیماری را انتخاب فرمودند و در موقعیّت و فرصت دیگری این وصیّت را مرقوم نفرمودند تا با آن جسارت و اهانت آن مرد، و گفتار «إن الرجل لیهجر» روبرو نشوند؟
ج- اوّلا، بررسی‌هایی که پس از چهارده قرن روی قضایا واقع شده است، به این جهت است که: چرا با پیغمبر خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- در مرض موت آن حضرت این‌گونه روبرو شدند و «غلب علیه الوجع» یا «ان الرجل لیهجر» یا هر دو جمله را گفتند و مانع شدند که آن بزرگوار وصیّت خود را بنویسد.
حرف این است که همین شخص توهین کننده که در این‌جا با حربه- العیاذبالله- هذیان‌گویی و شدّت بیماری، مانع از وصیّت پیغمبر خدا می‌شود، ابوبکر را در هنگام مرض موتش، با آن که گاه از هوش می‌رفت و گاه به هوش می‌آمد، از وصیّت مانع نشد و او را به هذیان‌گویی متّهم نکرد؛ چون ابوبکر او را به عنوان خلیفه معیّن کرد. با این‌که جریان حال این بود که وقتی ابوبکر وصیّت می‌کرد، عثمان می‌نوشت و پیش از این‌که اسم عمر را بنویسد، ابوبکر از هوش رفت، عثمان ترسید که او دیگر به هوش نیاید و بمیرد؛ بنابراین از پیش، خود وصیّت را تمام کرد و نام عمر را نوشت. می‌گویند: وقتی ابوبکر به هوش آمد، از عثمان پرسید: چه نوشته است؟ او اسم عمر را برد. حال این ذیل یعنی به هوش آمدن ابوبکر راست باشد یا نه، سؤال این است که چرا این مرد در این‌جا حرفی نزد و وصیّت ابوبکر را شرعی و معتبر و صحیح گرفت؟ غرض این است که بر اساس این جهات باید بررسی و قضاوت نمود، نه بر اساس قضایای دیگری که واقع نشده است.
مطمئناً اگر پیامبر در هر فرصت دیگری هم این مسأله را بیان می‌فرمود، این افراد در برابر آن بهانه‌جویی کرده و ایراد می‌گرفتند و کان الإنسان أکثر شی‌ء جدلا[۹۱]
علاوه بر این، موضوعی که پیامبر قصد داشتند در این حال و بعد از داستان تاریخی غدیر خم، در حال مرض موت نیز اعلام کنند، مکرّر اعلام شده بود. در این‌جا نیز پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- می‌خواستند آن را کتباً و به صورت رسمی دیگر بار تکرار فرمایند که به آن شکل، توسّط آن افراد بهانه‌جو مورد ایراد واقع شد و اعتبار اصل کتابت و کلام رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- را که خداوند متعال در شأنش می‌فرماید: وما ینطق عن الهوی إن هو إلا وحی یوحی [۹۲]، به گمان آنان خدشه‌دار و بی‌اعتبار جلوه کرد.
پاسخ این مطالب این نیست که چرا در فرصت دیگر نفرمود، یا وصیّت نکرد. با این مطالب، باید تصدیق کرد که حبّ جاه و ریاست، کار خود را کرد؛ و این گروه علناً با پیغمبر خدا و نصوص او مخالفت کردند: وسیعلم الذین ظلموا أیّ منقلب ینقلبون.[۹۳]
س- چرا حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- برخی از کسانی را که پس از آن حضرت، خط سیر خود را عوض کردند و سفارش‌ها و توصیّه‌های آن حضرت را در امر
ولایت کنار گذاشته و با آن مخالفت کردند، مورد لطف خود قرار می‌داد؛ تا حدّی که با دختران آنها ازدواج کرد و موجب نفوذ موقعیّت اجتماعی آنان گردید؟
ج- تو را تیشه دادم که هیزم کَنی‌ندادم که دیوار مردم کَنی!
مشهور است که درویشی نادان و بی‌معرفت پیکره‌ای از گل به اسم علی علیه السّلام- ساخت؛ و آن حضرت را مورد محاکمه قرار می‌داد که چرا با آن قدرت و دست «یدالهی»، کسانی را که به خانه آن حضرت هجوم برده و موجب هتک حرمت حبیبه خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- و سقط محسن عزیز شدند را مورد بازخواست قرار ندارد و همه را به قتل نرساند. و بدین جهت، علی علیه‌السّلام- را محکوم کرد و سر آن پیکره را قطع نمود.
سپس پیکره دیگری به نام رسول خدا- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- ساخت و او را- چنان که در این سؤال است- مخاطب قرار داد که: چرا با این‌ها به مسالمت و مساهله عمل کرد و آنها را به انجام آن ظلم و ستم‌ها جری وجسور نمود؟ و اصلا چرا آنها را به دیار عدم نفرستاد؟ و بالاخره از پیکره پیغمبر نیز مثل پیکره علی سر برداشت.
پس از این دو محاکمه و اجرای مجازات، پیکره دیگری ساخت و آن را به گمان خود، خدا شمرد؛ و او را مخاطب قرارداد که: چرا با اینکه به علم خدایی می‌دانستی از آن دو نفر (ابوبکر و عمر) چه مظالمی صادر می‌شود، آنها را آفریدی و عالم و اسلام را از شرّ آنها و این اختلاف بزرگی که در امّت پدید آورده‌اند، نجات ندادی؟
درویش عارف نما که نشان عرفانش این انکار مالیخولیایی بود، خواست خدا را هم- العیاذبالله- مجازات کند که مرد آگاهی که از بالای درخت منظره را می‌دید، بر او فریاد کشید؛ به گونه‌ای که ناگهان درویش از نهیب آن صدا به زمین افتاد و نفسش قطع و مجلس محاکمه- به گمان خودش- بدون مجازات متّهم سوّم و اصلی ختم شد.
مسأله خلقت و امتحان بشر و برنامه‌های الهی و سیاست‌های حکیمانه حضرت رسول اکرم صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- و مواضع و مواقف مشخّص آن حضرت و امیرالمؤمنین علیه السّلام- بالاتر از این خُرده اشکالات ناآگاهانه است.
در این بخش به قدری اسرار و مطالب معرفت‌آموز موجود است که شرح آن محتاج به تألیف یک کتاب است.
رفتار صحیح همان بود که پیغمبر و امام انجام دادند؛ هم از منافقین به حکم «امرت أن اقاتل الناس حتی یشهدوا أن لاإله إلا الله»[۹۴] قبول می‌فرمود و هم اتمام حجّت می‌کرد. او مأمور بود که با آن خُلق عظیم با مردم روبرو باشد؛ و چنان که قرآن کریم فرمود:
فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک [۹۵] او مأمور به صفح و عفو و گذشت بود. امیرالمؤمنین علیه السّلام- نیز به وظایفی که داشت و همه مقرون به صلاح اسلام و حکمت بود، عمل نمود.
این خُلق عظیم پیامبر بود که وقتی «حفصه»- دختر عمر- بیوه شد و عمر به واسطه تنگدستی خودش نگران معیشت او گردید، نکاح او را به ابوبکر پیشنهاد کرد و چون او نپذیرفت، از عثمان خواهش و التماس نمود و در واقع به فکر این بود که کفالت معاش او را به عهده کسی بگذارد؛ عثمان هم قبول نکرد. شاید از این جهت که مورد رغبت نبوده است. به هر حال، به عنوان شکایت از آنها و شاید تجدید درخواست، خدمت پیغمبر عرض کرد. آن حضرت با درخواست او موافقت کردند و در حقیقت، تکفّل مخارج او را پذیرفتند.
غرض این است که در آن جوّ خشن و قساوت، که حتّی عمر بر حسب نقل بعضی اهل سنّت، شش دختر خود را در حالی که به او التماس می‌کردند و گرد و غبار از سر و رویش می‌فشاندند زنده بگور کرد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله- با عالیترین مکارم اخلاقی ظهور کرده بود. این اخلاق و این بزرگواریها همه اتمام حجت بر آن مردم می‌شد که در رعایت حقوق آن حضرت و اطاعت از اوامر او و احترام از یگانه فرزند عزیزش نهایت تلاش را بنماید لکن متأسفانه چنانکه دیدیم به عکس عمل کردند و بدترین امتحانات را در تاریخ از خود بیادگار گذاردند.
س- امامت به انتصاب است یا انتخاب؟ چرا امامان بعد از حضرت ابی عبدالله الحسین- علیه السلام- از اولاد آن حضرت برگزیده شدند و از فرزندان حضرت امام حسن مجتبی- علیه السلام- کسی به این مقام رفیع برگزیده نشد؟ و آیا اگر از حضرت زهراء- سلام الله علیها- پسری دیگر باقی می‌ماند به امامت نمی‌رسید؟
ج- متأسّفانه کثرت مشاغل فرصت اینکه بطور جامع و به تفصیل پاسخ عرض شود نیست ولی بطور تقریباً مختصر وعلی العجاله جواب عرض می‌شود، امید است که به حول وقوّه الهی کافی و وافی باشد.
امامت، مثل نبوّت ورسالت منصبی است الهی که خداوند متعال افرادی را که لایق و شایسته و واجد شرایط لازم باشند به آن بر می‌گزیند.
شرایط امامت مخصوصاً عصمت، شرایطی است که غیر از خدا و بندگان مخلص او که علمشان به منبع وحی وافاضه الهی اتّصال و ارتباط دارد، کسی عالم به آن نیست؛ از این جهت امام و خلیفه و پیشوای جامعه را فقط خدا باید معرّفی کند که همه را می‌شناسد و همه چیز را می‌داند و چیزی از نظر علم او پنهان نیست. از هر طریق دیگر که منتهی به این طریق نشود، هر کسی معرفی شود اطمینان بخش نیست و بشر نمی‌تواند بدون دلهره و با اعتماد صد درصد، از او پیروی کند و خود را از خطر گمراهی و ضلالت و آفات دیگر مصمون بداند.
خصوصیّت منصبی چون پیشوایی و حجّت بودن و رهبری و واجب‌الاطاعه و صاحب اختیار بودن نیز اقتضا دارد که صاحب این منصب از طرف خداوند- که بالذّات و بالاصاله وبالاستحقاق حکومت مطلقه بر تمام کاینات دارد و حاکم و سلطان و صاحب اختیار همه است- برگزیده شود. دیگران- هر که باشند- از خود، نه حکومتی دارند و نه اختیاری، و نه حقّ الزام بر اطاعت فردی از فردی، و نه حقِّ تشریع وتقنین. این حقّ فقط از آن خدا است که حاکم بالذّات وسلطان حقیقی است و همه محکوم او هستند. بنابراین، صلاحیّت تعیین حاکم و هادی وحقِّ گزینش رهبر و واجب الإطاعه، وحقِّ واجب کردن اطاعت از او، مختصّ به خدا است و دیگران که بدون اعطای او چیزی ندارند نمی‌توانند به کسی چیزی بدهند.
ذات نایافته از هستی بخش‌کی تواند که شود هستی بخش
اشاره به همین حقیقت است. آیه شریفه (الله اعلم حیثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»)[۹۶]؛ «خداوند داناتر است از همه، به کسی که صلاحیّت مقام رسالت را دارد» نیز همین مطلب را بیان می‌کند؛ یعنی خدا می‌داند که چه کسی می‌تواند در این منصب عالی، با آن وظایف عظیم و خطیری که بر آن مترتّب است، حامل امانت بزرگ او شود.
کسانی که از این حقیقت عالی آگاه نبودند، حتّی صلاحیّت بشر را برای رسالت ونبوّت زیر سؤال برده و می‌گفتند: باید واسطه بین خلق و خالق مستقیماً ملایکه باشند، که قرآن مجید در جوابشان فرمود: (قل لو کان فی الارض ملائکة یمشون مطمئنین لنزَّلنا علیهم من السماء ملکاً رسولا)[۹۷]؛ و در آیه دیگر فرمود: (ولو جعلناه ملکاً لجعلناه رجلا وللبسنا علیهم مایلبسون [۹۸]، آنان به حکمت‌های بسیار که در گزینش پیغمبر از خود بشر است، جاهل بودند. خدا در این آیات به بعضی از این حکمت‌ها اشاره می‌فرماید. و راجع به این که این حقّ خدا است که پیغمبر و رهبر جامعه را معیّن فرماید و به مردم
نمی‌رسد که در این موضوع مداخله کنند، در سوره زخرف، نظیر همین ایراد مطرح شده؛ بدین گونه که کفّار گمان می‌کردند رسالت باید به اشخاصی که نفوذ مادّی و ریاست ظاهری دارند، واگذار شود؛ و بنابراین می‌گفتند: (لولا نزّل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم [۹۹] چرا این قرآن به یکی از دو مرد بزرگ مکّه وطائف نازل نشده است. خداوند در جوابشان می‌فرماید: (اهم یقسمون رحمة ربّک نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیوة الدُّنیا)[۱۰۰]؛ یعنی: مگر رحمت پروردگار را که نبوّت و رسالت است، ایشان قسمت می‌کنند؟
منظور آیه، آن است که به اینان و به هیچ کس نمی‌رسد که در شؤون الهی مداخله کنند؛ رحمت خدا به خدا تعلّق دارد و کسی غیر از خدا نه می‌تواند، و نه حق دارد که آن را قسمت کند و قسمت کردن رزق و روزی خودشان نیز با خداست.
بنابراین امامت، رحمت خداست؛ بر حسب قاعده لطف واقتضای اسماء کریمه «الرّحمن»، «الرّحیم»، «الهادی»، «الحاکم» و اسماء الحسنای دیگر، خداوند متعال، هیچ عصر وزمانی را خالی از وجود امام نمی‌گذارد، و این امام از طرف خدا معرّفی و نصب می‌شود.
حضرت رسول اکرم صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- که صرفاً به امر خداوند متعال، علی علیه السّلام- را به ولایت وامامت وجانشینی خود معرّفی ومنصوب فرمود، نه بر این پایه و محور که امیرالمؤمنین علیه السّلام- داماد و پسرعموی آن حضرت بود، بلکه برای این بود که یگانه شخصیّت حایز همه شرایط زمامداری امّت، و صلاحیّت‌های رهبری بعد از رسول خدا- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم-، علی علیه السلام- بود؛ حتّی گزینش او به دامادی و همسری بانوی یگانه سیّده نساء عالمین، براساس همان شخصیّت عظیم وبی مانند او بود.
خدای تعالی بر مواهبی که در وجود علی علیه السّلام- جمع بود و بر همه امتیازاتی که او واجد بود، (که همین قرابت نزدیک و کفالت کامل پیغمبر از او در دوران به اصطلاح صغر، و نیز مقام علم و عصمت و ایمان و جهاد و فداکاری و زهد او از آن جمله است) عالم بود؛ دیگر آن که علی علیه السّلام- در بین همه اصحاب و دیگران بی نظیر و بی‌همتا، و به حق همان گونه بود که در همان هنگامه سقیفه و اعتراض بنی هاشم و شخصیّت‌های برجسته به ابی‌بکر او را ستودند.
من فیه ما فیهم لایمترون به‌ولیس فی القوم ما فیه من الحسن
بعد از امیرالمؤمنین علیه السّلام- نیز، معیار ومحور ولایت ائمه علیهم السّلام- تا حضرت صاحب الامر- ارواح العالمین له الفداه- همین امتیازات بوده است؛ همه آنها واجد صلاحیّت‌های لازم بودند و نصّ بر آنها از طرف خدا به وسیله رسول خدا- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- براساس خصایص کامله و کمالات عالیّه آنها بود.
این بزرگواران به جز نبوّت، وارث علم و عمل ومقامات ومناصب پیغمبر بودند؛ امّا محور این وراثت، وراثت جسمانی و نسبی آنها که برادرانشان در آن با آنها شریک بودند نیست. ایشان وارث پیغمبر بودند از آن جهت که در فضایل و کمالات اولی، و اقرب از همه به آن حضرت بودند؛ چنان که در مورد اولویّت به حضرت ابراهیم علیه السّلام- در قرآن مجید می‌فرماید: (ان اولی الناس بابراهیم للَّذین اتَّبعوه وهذا النَّبی والَّذین آمنوا)[۱۰۱] این ارث و اولویّت از آن ارزش‌های ظاهری نیست؛ بلکه یک رابطه معنوی و پیوند روحی است. این‌ها به آن لحاظ وارث آدم و نوح و ابراهیم نیستند که از فرزندان آنها هستند؛ همان گونه که وارث ابراهیم هستند، وارث موسی و عیسی نیز هستند؛ با این که از فرزندان آنها نیستند. و در فقره زیارت می‌خوانید «السّلام علیک یا وارث موسی کلیم الله، السلام علیک یا وارث عیسی روح الله ...» این یک اتّصال دیگر است که قوی‌ترین مرتبه آن را این بزرگواران واجد بودند و زندگی آنها و حالات و علوم ایشان، همه نشان داد که نمونه همه بندگان نخبه و برجسته خدایند.
البتّه در حجر تربیت نبوّت و در دامن عصمت وخانه وحی و رسالت پرورش یافتن، و فرزند علی و فاطمه سلام الله علیها- وسبط پیغمبر- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- بودن، همه در کنار سایر فضایل، فضیلت است و یکی از شرایط نبوّت وامامت هم شرافت و طهارت خاندان است؛ ولی موجبات اهلیّت امامت در این امور خلاصه نمی‌شود.
در این جا مطلب بسیار است و بیان من در شرح و تفسیر اهلیّت‌ها و شایستگی‌های امام، قاصر وکوتاه است.
چنان که عرض شد، خدای متعال که عالم به کلّ جهات و واقعیّت‌ها است، صاحبان این مقامات را بر می‌گزیند. حساب این نیست که پس از امام حسین علیه السّلام- باید فرزند او، امام باشد؛ بلکه حساب این است که باید امام زین‌العابدین علیه السّلام- بعد از امام حسین علیه السّلام- امام باشد؛ بنابراین بر اساس این که در اولاد حضرت مجتبی علیه السّلام- کسی واجد این صلاحیّت‌ها نبوده است ولی در فرزندان امام حسین علیه السّلام- کسانی واجد آن بوده‌اند، فرزندان امام حسین علیه السّلام- به آن مخصوص شده‌اند. چنان که از فرزندان امام زین العابدین علیه السّلام- هم شخص امام محمّد باقر- علیه السّلام- به امامت برگزیده شد؛ و همان‌گونه که از روایات استفاده می‌شود، امامت،
عهد و امانت الهی است و جز به کسانی که می‌توانند این امانت را حفظ کنند سپرده نمی‌شود.
به هر حال، این که می‌فرمایید: اگر پسران حضرت صدّیقه کبری فاطمه زهرا- سلام‌الله‌علیها- بیشتر از حسنین علیهم السّلام- بودند به امامت برگزیده می‌شدند، از کجا و به چه دلیل بگوییم؟ واکنون که بیشتر نشد و خداوند علّام الغیوب همین دوازده نفر را منصوب و معیّن فرمود، طرح این سؤال فایده‌ای ندارد؛ چون سخن در واقعیّات است نه در فرضیّات.
در این جا لازم به بیان است که در بعضی روایات وارد است که: «انَّ الله تعالی عوَّض الحُسین علیه السّلام- من قتله أن جعل الإمامة فی ذرّیته»[۱۰۲]؛ این گونه تعبیرها و توصیف‌ها ممکن است اشاره به معانی لطیف و دقیق وبلندی باشد که با عنایات عالم غیب و تربیت‌های خاصّه الهیّه، اراده و اختیارشان در نیل به این کمالات وصعود به درجات عالیّه مؤثّر بوده است. الطاف وبرکات خاصّه وتوفیقات وتأییدات الهی هم همواره شامل حال این بزرگواران بوده است؛ چنان که آنان لحظه‌ای از توجّه و ربط و وابستگی و تعلّق تمام وجود و هستی خود به خدا غافل نبوده و فقر و نیاز تام و تمام خود را به او، در نهایت عرفان درک می‌کردند؛ از این رو خداوند متعال هم هیچ گاه آنها را به خود وانگذاشته و همیشه آنان را به مزید عنایات خویش مخصوص فرموده است و از این جهت، ذریّه امام حسین علیه السّلام- بودن نیز در جلب بعضی عنایات الهی برای این نُه نور مقدّس (از حضرت زین العابدین علیه السّلام- تا حضرت صاحب الامر- ارواحنا فداه- می‌تواند مؤثّر باشد.
وقتی که «یحفظ المرء فی ولده درباره افراد مؤمن و محسن عادّی جاری باشد، چرا درباره امام حسین علیه السّلام- وذرّیه او به لحاظ این شهادت جاری نباشد؟
مسأله این است که ما نمی‌توانیم صلاحیّت‌های واقعی را برای مقام امامت محصور در چند رشته و چند موضوع کنیم؛ و علم ما به این مسائل احاطه ندارد. اینکه می‌گوییم امام باید اعلم، اتقی و اعدل از همه و دارای مقام عصمت باشد، معنایش این است که: در حدّی که ما می‌فهمیم و عقل ما ثابت می‌کند، امام باید واجد این شرایط باشد و اگر کسی اعلم نباشد ونیاز به سؤال از دیگران داشته باشد، یا معصوم نباشد و مدّتی بت پرستی کرده و یا ظلم‌های بزرگی از او سر زده باشد، قهراً نمی‌تواند امام باشد. امّا معنای این عقیده ما این نیست که تمام آن‌چه موجب اختیار خدای متعال است همین امور اعلمیّت، عصمت، عبادت و ... است؛ بلکه مقصود این است که امام باید این صفات را دارا باشد.
بنابراین مانعی ندارد که این شخصیّت‌های عزیزی که به این مقام انتخاب و برگزیده شده‌اند واجد امتیازات بسیار دیگر باشند که در گزینش آنها از طرف خدا مؤثّر باشد؛ بنابراین می‌گوییم: «اشهد انَّک کنت نوراً فی الأصلاب الشّامخة والارحام المطهَّرة» و یا «خلقکم الله أنواراً فجعلکم بعرشه محدقین»؛ ما می‌گوییم به موجب حکم عقل، امام و پیغمبر باید واجد این شرایط و صلاحیّت‌ها باشند؛ امّا این را که جهات بیشتری هم در آن دخالت داشته باشند، عقل نمی‌تواند نفی کند؛ و آیه (الله اعلم حیث یجعل رسالته این حقیقت را تأیید می‌کند.
در عین حال هم سخنی از مفاضله بین امام حسن وامام حسین علیهم‌السّلام- به میان نمی‌آوریم، وهرگز امام حسین علیه السّلام- را افضل از امام حسن علیه السّلام- نمی‌شناسیم. هر دو امام، و سبط پیغمبر و واجد خصوصیّات و اختصاصاتی بوده‌اند که ما به آنها احاطه نداریم.
با این کلام به بیان این حقیقت پایان می‌دهیم که همه انبیا و اولیا، بشر بوده‌اند نه مافوق بشر؛ بلکه بشر مافوق بوده‌اند. در حدّ ما نیست که از همه حکمت‌ها و افعال الهی سخن بگوییم ومدّعی فهم آنها شویم. همین مقدار می‌دانیم که افعال خدا دارای حکمت‌هاست و با این وجود می‌گوییم: «لایسئل عمّا یفعل وهم یسئلون»[۱۰۳].
در این جا مناسب است که به این روایت هم که متضمّن مبانی بزرگ ومؤیّد مطالب ماست توجه کنیم: «عن زید الشحَّام، قال: سمعت أبا عبدالله علیه السلام- إنَّ الله تبارک وتعالی اتَّخذ ابراهیم عبداً قبل أن یتَّخذه نبیاً»[۱۰۴].
از آن چه عرض شد، معلوم می‌شود که می‌توانیم بگوییم امامت، انتصابی و انتخابی است؛ و نیز می‌توانیم بگوییم نه انتصابی است و نه انتخابی.
امّا این که بگوییم انتصابی است، به این معنی می‌گوییم که امامت به نصب و جعل خداوند است؛ چنان که در قرآن کریم خطاب به حضرت ابراهیم علیه‌السّلام- می‌فرماید: (انّی جاعلک للناس اماماً)[۱۰۵]؛ و انتخابی است، باز هم به این معنی که به گزینش خدا و انتخاب اصلح و اکمل و أسبق تعیین می‌شود. نهایت آن که انتخاب کننده فقط ذات اقدس خداوند علیم و حکیم است که عالم به همه امور واسرار است، وهرگز در انتخاب او غلط و اشتباه یا اغراض شخصی راه پیدا نمی‌کند؛ و بالذّات از اشتباه و معایب دیگری که عارض انتخاب بشر می‌شود، منزّه و مبرّا است.
و امّا اینکه می‌گوییم انتصابی نیست: چنان‌که می‌دانیم در حکومت‌های سلطنتی بنا بر این جاری شده که سلطان قبل- که خود بدون هیچ حقّی زمام امور دیگران را به زور و قهر به دست گرفته است- وارث خود را سلطان بعد از خود قرار می‌دهد، و این را حقّ خود می‌داند که سلطان بعد از خود را معیّن و منصوب کند. و آنچه را به زور متصرّف شده است را موروثی کند. امامت، این روش استبدادی و سلطنتی نیست و چنان که گفتیم مقامی است الهی که از طرف خداوند به کسی اعطا می‌شود که واجد شرایط آن است.
امام، منصوب من قبل الله وبه امر و جعل خدا و به نصّ پیغمبر یا امام قبل از خود تعیین می‌شود و بزرگ‌ترین مسؤولیّت‌ها و سنگین‌ترین وظایف را بر عهده می‌گیرد.
این تسلسلی که در ائمه علیهم السّلام- پیدا شده، مثل تسلسلی است که در جمعی از انبیا، از اولاد ابراهیم علیهم السّلام- پیدا شد؛ که پدر و پسر ونوه و نبیره بودند؛ که اگرچه فضیلت و منقبت است، امّا بدون شرایط دیگر مخصوصاً عصمت و اعلمیّت نمی‌تواند مؤثّر باشد و موجب صلاحیّت امامت شود. انتخاب و جعل خداوند متعال، گزاف نیست و براساس حکمت است.
وامّا این که می‌گوییم امامت به انتخاب نیست، یعنی گزینش مردم، معیار و میزان نیست؛ زیرا مردم عاجز از تشخیص صلاحیّت‌ها هستند و خود هم برای تعیین و جعل واجب الاطاعه و ولی و برای مداخله در آن چه حقّ خداوند متعال است، صالح نیستند.
بیعت مردم با ولیّ و امام، غیر از اعلام قبول و تأکید بر امر و تعهّد بیشتر بر اطاعت نیست (مثل: نذر بر انجام واجب). مردم چه بیعت بکنند و چه نکنند، آن‌که از طرف خدا منصوب است ولایت و امامت با او است و واجب الاطاعه می‌باشد، و عدول از او به غیر کسی که خدا او را تعیین کرده، عدول به غیر صالح وغیر من عیَّنه الله تعالی است.
مسأله، شورایی و به رأی مردم نیست؛ وقتی ولایت بر صغار برای پدر و جدّ پدری به حکم خدا ثابت شود و بدون آن نیز مثل مادر و جدّ مادری حقّ تصرّف در اموال صغیر را نداشته باشد، مسأله ولایت عامّه به طریق اولی باید چنین باشد.
ولایت عامّه فقها نیز در هر حدّی که ثابت شود به عنوان تعیین از طرف حضرت ولیّ امر- علیه السّلام- است و در هیچ شرایطی به اکثریّت رأی مردم نیست.
خداوند متعال بر حسب حکمت و به موجب رحمانیّت و رحیمیّت و حاکمیّت و سایر صفات جمالیّه خود، جعل امام فرموده و برای قطع عذر و اتمام حجّتِ «لیهلک من هلک عن بینة ویحیی من حیَّ عن بیّنة»[۱۰۶] امامان صالح و واجد شرایط را منصوب فرموده؛
و آنان هم برای عصر غیبت و بلکه عصر حضور و عدم تمکّن امام از تصرّف در امور، برای این که پیروان راستین آنها گرفتار مشکلات نشوند و ناچار به مراجعه به نظام‌های جابر نباشند، و برای مراجعه به حکّام جور، بهانه نداشته باشند، فقها را به طور عموم در عصر غیبت ولایت دادند؛ که بحث از ولایت فقیه و تفاصیل و حدود آن خارج از موضوع کلام است.
س- به چه حکمت وعلّت امیرالمؤمنین- علیه السلام- با ابوبکر بیعت کرد؛ با توجّه به این که بیعت با وی تأیید خلافت و دلیل به حق بودن او شمرده می‌شود؟
ج- درباره مسأله بیعت حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام-؛ بیعتی که گفته می‌شود از آن حضرت گرفتند، خواه ثابت باشد یا ثابت نباشد، همچنین سکوت آن حضرت و خودداری از هرگونه اقدام حادّ و دست نبردن ایشان به مبارزه مسلحانه- به هر صورت که واقع شده باشد- رضای آن حضرت و مشروعیّت وضع موجود را ثابت نمی‌کند.
طیب نفس و عدم اکراه بزرگان دیگر- که از بیعت امتناع داشتند و بعد بیعت کردند- و همچنین طیب نفس بسیاری از مردم که در آن شرایط خاص، با کیفیّت مخصوص بیعت کردند، ثابت نیست.
عُمر در کوچه‌های مدینه به پشتیبانی و اتّکا به حزبش با شمشیر از غلاف بیرون کشیده می‌گشت و با تهدید مردم به قتل، به بیعت با ابی‌بکر مجبور می‌کرد.
اینک به نکات ذیل توجّه فرمایید:
۱- عقیده شیعه که اصحاب نصّ هستند، براساس دلایل عقلی و نقلی- همان‌گونه که بیان شد- این است که امامت منصبی است الهی و باید کسی که بعد از پیغمبر، جز نبوّت، وجودش آیینه تمام نمای اسلام و استمرار برکات وجود آن حضرت در هر جهت بوده و ولایت بر کلّ امور جامعه داشته باشد، از طرف خداوند متعال معیّن ومنصوب شود؛ و امیرالمؤمنین علیه السّلام- بر حسب نصوص بسیار ودلایل دیگر، خلیفه منصوص وامام بر حق است؛ و عدول از او به دیگری- اگر چه تمام مردم هم بر او اتّفاق کنند- جایز نیست و «تقدیم من اخَّره الله وتأخیر من قدَّمه الله است؛ و همان گونه که پیغمبر نمی‌تواند مقام نبوّت خود را به دیگری واگذار کند، امام نیز نمی‌تواند مقام امامت خود را به دیگری واگذار نماید. بنابراین، به فرض آن که بعد از امتناع علی علیه السّلام-، از آن حضرت بیعت گرفته باشند، یا آن حضرت به واسطه اموری که بعداً اشاره می‌شود مضطّر به بیعت شده باشد، مفهوم صحیح بیعت با آن محقّق نخواهد شد وصحّت عمل طرف را تضمین نخواهد کرد.
۲- اگر آن خلافت، حق بود، لازم می‌آید که امتناع علی و حضرت زهرا- سلام الله علیها- و جماعتی از بزرگان وپرهیزکاران صحابه، حق نباشد؛ با این که به موجب روایات قطعی از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- علی با حق است و حق با علی است، و از هم جدا نمی‌شوند. و اگر کسی بگوید علی به حق نبوده یا به حق نگفته، یا به حق عمل نکرده، پیغمبر را تکذیب کرده است.
پس در این شبهه‌ای نیست که علی علیه السّلام- در همه مواضع و مقاماتش به حق بوده و امتناعش از بیعت نیز امتناع از حق نبوده؛ بلکه امتناع از ناحق بوده است.
۳- امتناع علی علیه السّلام- و جمعی دیگر از بیعت با خلیفه، از لحاظ تاریخی قابل انکار نیست؛ و یکی از شعرای معاصر مصر هم- که شاعر نیل لقب گرفته- در شعر خود به آن اعتراف کرده است؛ و تا آن جا این امتناع مسلّم بود که معاویه در یکی از نامه‌های خود به آن حضرت آن را مطرح کرده، و حضرت در پاسخ وی امتناع اکید خود را از بیعت نفی نفرموده؛ بلکه مشروعیّت و حقّانیّت آن امتناع، و مظلومیّت خود را در ضمن این جمله تقریر می‌فرماید:
«وقلت انّی کنت اقاد کما یقاد الجمل المخشوش حتّی ابایع لعمر الله لقد أردت أن تذمَّ فمدحت ...»[۱۰۷]
حاصل سخن آن که، نه تنها جای شکّ و شبهه نیست که حضرت علی علیه السّلام- و سایر بنی هاشم و جمعی از بزرگان صحابه از بیعت با خلیفه سر باز زدند، بلکه امتناع آنان به اصطلاح، درایت است و معلوم. امّا این که بعد از آن موضع‌گیری‌های خشن، علی علیه السّلام- وطرفدارانش بیعت کرده و بیعتشان از روی رضا و طیب خاطر بوده است، قابل اثبات نیست؛ زیرا خبر، واحد است و به اصطلاح روایت است و مشکوک؛ و در آن روایات تعارض و تضاد دیده می‌شود که فعلا جای بحث آن نیست. به هر حال نمی‌توان بیعت آنان را بیعت حقیقی و ملاک مشروعیّت آن دانست.
اکنون می‌توان علل چندی را برای آن بیعت- اگر اتّفاق افتاده باشد- ذکر کرد:
اوّل این که دیدند مقاومت در برابر کار انجام یافته، جز با توسّل به اسحله، ممکن نیست و باعث بروز جنگ داخلی می‌شود؛ و در آن اوضاع و احوال که تازه با زحمات فراوان پیغمبر اکرم صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- و پایمردی علی علیه‌السّلام- و دیگران، بذر ایمان و عقیده به توحید در قلوب کاشته شده بود، جنگ داخلی هرگز به مصلحت اسلام نبود؛ چرا که اساس اسلام به خطر می‌افتاد و قهراً مسلمانان در برابر هم صف آرایی می‌کردند ونتیجه‌ای عاید نمی‌شد.
علی علیه السّلام- که با پیغمبر- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- در تأسیس این اساس، صادقانه و مخلصانه وجان بر کف و با فداکاری، همه جا و همیشه و از روز نخست همکاری
کرده است، دلش برای این دین می‌طپد و اگر ببیند دفاع از حقّ خودش به قیمت ویرانی آن اساس تمام می‌شود، حتماً بقای آن و وحدت صف مسلمانان را در قبال کفّار بر احقاق حقّ خود ترجیح می‌دهد؛ تا اسلام به جهش و پیشرفت خود- هر چند کندتر و دیرتر- ادامه دهد؛ و خدای نکرده به کلّی از حرکت باز نماند و تحرّکی که پیغمبر- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- در مردم به وجود آورده بود یک لحظه باز نایستد؛ تا زمینه برای عرضه اسلام و نظام ولایت و خلافت وی در آینده فراهم شود. چنان که همین گونه هم شد؛ و مرور زمان، حقّانیّت اهل بیت علیهم السّلام- و معایب عدول از امام منصوب را ظاهر، و مردم خودبه‌خود به سوی قرآن کریم و عترت پیغمبر و ایمان به امامت گرایش یافته و فرصت‌هایی پیش آمد که اهل بیت علیهم السّلام- توانستند مردم را به سرچشمه زلال اسلام و احکام اسلام و تفسیر قرآن هدایت کنند و اسلام را با تمام نظامات و احکام سیاسی و تعلیمات اجتماعی و اخلاقی، و مهم‌تر ازهمه با عقاید صحیح الهی به مردم عرضه کنند؛ در حالی که اگر جنگ داخلی در مدینه به وجود آمده بود، مفاسد و گمراهی‌ها و فتنه‌هایی که از آن بر می‌خاست، همه چیز را در خطر نابودی قرار می‌داد؛ و به همین جهت علی علیه السّلام- پیشنهاد ابی‌سفیان را هم برای بیعت با خویش رد کرد و آن را فتنه انگیز دانست.
علّت دوم برای بیعت علی علیه السلام- آن است که چنانچه از مطاوی تاریخ به دست می‌آید آن حضرت بر جان خود وخاندانش خائف بود و این خوف و وحشت را عباس- عموی ایشان- احساس کرد و او را وادار به بیعت کرد؛ زیرا در صورت از بین رفتن ایشان، اسلام و مسلمانانی که در آن شرایط به علم و دانش او سخت نیازمند بودند مسلّماً بی‌بهره می‌ماندند.
در چنین وضعیّتی که امکان توسّل به زور وجود نداشت و تسلیم مطلق نیز به مصلحت نبود، مواضع علی علیه السّلام- بسیار حسّاس و پر معنی بود.
آن حضرت با موضعی که اتّخاذ فرمود، وظایف بسیار سنگین خود را انجام داد؛ حق را ظاهر کرد؛ مصلحت اسلام را به طور کامل رعایت فرمود، و نفس نفیس خود را- که همواره برای فدا کردن در راه اسلام آماده کرده بود- حفظ کرد؛ تا خونش بی‌فایده و بدون این که موجب قوّت حق شود ریخته نشود و آتش فتنه‌ای که همه چیز در آن می‌سوخت بر افروخته نگردد و زمینه همه فرصت‌هایی که توقّع حصولش در آینده بود، از بین نرود.
خلاصه کلام آن که، علی علیه السّلام- طبق وصیّت پیغمبر- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- عمل کرد و سر سوزنی از آن تخلّف نفرمود. مناظری را که احساسات هر شخص شجاع
و قهرمان و نیرومند را تهییج می‌کند، به سخت‌ترین صورت مشاهده کرد؛ ولی از او کاری که نباید صادر شود، یا سخنی که نباید گفته شود، صادر نشد؛ و با کمال خویشتن داری و رعایت همه جوانب، عمل فرمود.
امّا جمیع این اوضاع و احوال، حقّانیّت علی علیه السّلام- و اسلام خواهی و بی هوایی او را ثابت کرد و معلوم شد که آن حضرت، فانی در حق است و آن‌چه برایش مهم و ارزشمند می‌باشد، اسلام، بقای دین و مصالح مسلمانان است. چنان که آن اوضاع واحوال، وسکوت یا بیعت اضطراری ایشان، هرگز به وضع موجود آن زمان مشروعیّت نمی‌دهد و بار مسؤولیّت را هم از دوش کسی بر نمی‌دارد و متصدّیان را مبرّا نمی‌سازد.
(وآخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین و صلیَّ الله علی سیّدنا محمّد وآله الطّاهرین). صفر المظفر ۱۴۰۹ ه-. ق
س- چرا مذهب ما را به امام جعفر صادق- علیه السّلام- نسبت می‌دهند؟ در این صورت، سایر ائمه- صلوات اللّه علیهم اجمعین-، چه نقشی داشتند؟ چرا فقط امام ششم را امام «صادق» می‌گویند؟
ج- حضرات ائمه صلوات اللّه علیهم اجمعین- همه عالم به احکام و دارای مقام امامت و فضایل دیگر بوده‌اند. ولی این که مذهب شیعه را مذهب جعفری می‌گویند، برای این است که تا زمان حضرت امام صادق علیه السّلام- به واسطه تسلّط سیاستمداران و زمامداران ستمگر، فرصت نشر علوم و معارف اسلام و تربیت شاگرد، آن طور که برای ایشان فراهم شد برای امامان قبل از ایشان فراهم نگردید. بنابراین ایشان از موقعیّت و فرصت حدّاکثر استفاده را فرموده، علوم و معارف اسلام را تعلیم و تدریس فرمودند؛ و شاگردان بزرگی تربیت کردند که هر یک، از علمای بزرگ اسلام به شمار می‌روند.
از آن موقع شیعه و پیروان آن حضرت را جعفری گفتند و بعد هم این لقب بر شیعه باقی ماند، و امامان بعد هم آن را منع نفرمودند؛ چرا که غرض همه، ترویج دین و هدایت مردم بود؛ همه راستگو بودند و همه مردم را به یک راه- که یگانه راه راست است- هدایت فرمودند.
س- دلیل این که حضرت ابوالفضل العبّاس به امامت نرسید چیست؟
ج- دلیل آن را به جز خداوند متعال، کسی نمی‌داند. کلّ شرایطی را که برای تعیین شخص به امامت لازم است، و صلاحیّت‌هایی را که امام باید واجد آن باشد، فقط ائمه اثنی عشر- علیهم السّلام- دارا بودند؛ از این رو غیر از آنها احدی به این مقام نایل نشده و نخواهد شد.
س- آیا قاتلین امام حسین همه مخلّد در آتش جهنّم هستند؟
ج- بلی قاتلین امام حسین علیه السّلام- مخلّد در آتش هستند.
س- اگر علمای اهل سنّت یقین داشته باشند که حضرت محمّد- صلّی الله علیه و آله- از طرف خداوند در روز غدیر علی- علیه السّلام- را به امامت منصوب کردند و انکار بکنند؛ آیا این ردّ خدا و پیغمبر نیست، و آیا این ارتداد نمی‌باشد؟
ج- در حکم به اسلام ظاهری اقرار به شهادتین کافی است. بلی، اگر معلوم باشد که شخص، با علم به این که پیغمبر- صلّی الله علیه و آله- فرموده است و دلالت آن فرموده را هم بر معنایی صریح بداند، با این وجود انکار کند؛ موجب کفر است.

عصمت امام

س- بعضی در استدلال به آیه شریفه «تطهیر»، بر طهارت و عصمت اهل بیت- علیهم‌السّلام- شبهه می‌نمایند که اگر اراده موجود در آیه، اراده تکوینی است؛ چون تخلّف آن از مراد ممکن نیست، اثبات فضیلتی نمی‌کند؛ چرا که اراده تکوینی خدا در کار مؤثّر است، و اگر اراده تشریعی است که نسبت به تمام عباد و در مورد همه است، پاسخ این شبهه چیست؟
ج- جواب این شبهه این است که هرچند اراده در آیه، اراده تکوینی است و منافی با افضلیّت و اختیار آن بزرگواران نیست و سیاق آیه و جمله‌ها و کلمات آن با اینکه اراده تشریعی که متعلّق آن، تمام عباد باشد سازگار نیست، با این وجود می‌گوییم: اگر فرضاً هم اراده تشریعی مفادّ آیه باشد، دلالت آن بر عصمت و طهارت اهل بیت علیهم‌السّلام- محکم و ثابت است؛ با این بیان:
اراده تشریعی حقیقی عبارت است از اراده پاکی و طهارت عبد از رجس و انبعاث عبد از امر و طلب مولی، و انزجار او از نهی و زجر مولی.
این اراده تشریعی فقط در مورد کسانی است که از امر منبعث، و از نهی منتهی و منزجر می‌شوند. به عبارت دیگر نهی و امر مولی، داعی آنان به امتثال می‌گردد.
بنابراین اوامر و نواهی نسبت به آنها حقیقی است؛ به این معنی که مولی جدّاً اراده انبعاث و انزجار آنها را از امر و نهی دارد؛ امّا نسبت به دیگران صوری و اتمام حجّت است؛ یعنی از جانب مولی کار تمام ا ست و آنچه قابلیّت دارد که داعی عبد و باعث حرکت و انبعاث و انزجار او باشد، فراهم شده است؛ امّا به واسطه قصور یا تقصیر وی داعی او نمی‌گردد. عقلًا نمی‌شود که مولای عالم به امور- از امر و نهی- اراده انبعاث و انزجار نسبت به چنین عبدی را داشته باشد، و این مطلب حتّی در مورد اوامر و نواهی «موالی» و «عبید عرفی» نیز چنین است.
در قرآن مجید هم در موارد متعدّد تذکّر داده شده است: لینذر من کان حیاً[۱۰۸] إنّما تنذر من اتّبع الذکر و خشی الرحمن بالغیب [۱۰۹] رسلًا مبشّرین و منذرین [۱۱۰]، لئلا یکون للنّاس علی الله حجة[۱۱۱]، و) لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة[۱۱۲]
به فرض، اگر کسی هم قبول نکند و بخواهد اراده تشریعی را در حقّ تمام عباد بگوید، بیش از این نمی‌تواند بگوید که اراده تشریعی نسبت به تمام مکلّفین به این نحو است که: مولی آنچه را صلاحیّت داعویّت عبد و زاجریّت او دارد جعل و انشاء می‌نماید، نسبت به آن کسی که می‌داند این امر و نهی زاجر و باعث او نمی‌شود و او را هرگز تکان نمی‌دهد، به قصد انبعاث و اراده انزجار عبد، امر و نهی و جعل ما یصلح لان یکون داعیاً له او زجراً نمی‌نماید، و نمی‌شود جداً این قصد و اراده را داشته باشد که مثلًا برای این که او قیام کند- با این که می‌داند قیام نمی‌کند- به او بگوید: «قم»؛ ولی نسبت به آن که می‌داند امر و نهی او را می‌پذیرد، اراده انبعاث و انزجار دارد و برای این که او به پا خیزد به او می‌گوید:
«قم».
پس اراده تشریعی که با اراده انبعاث و انزجار توأم است، اراده تشریعی حقیقی است؛ و اراده در آیه «تطهیر» از این قسم است؛ و آیه از این که از قسم دیگر باشد، بالصراحه ابا دارد.
بنابراین اگر نسبت به فردی معلوم شود و بدانیم که در مورد خاصّی یا در همه موارد از اوامر و نواهی مولی- حتّی اوامر و نواهی ارشادی و مستحبّات و مکروهات- منبعث و منزجر می‌گردد، می‌دانیم که حتماً مولای عالم به امور هم در آن مورد یا در
همه موارد، اراده جدّی دارد و داعی او در امر و نهی، انبعاث عبد و انزجار اوست. پس مولی امر می‌کند و عبد هم منبعث می‌شود و مولی زجر می‌کند و عبد هم منزجر می‌گردد. و به عکس هم اگر بدانیم مولای عالم به تمام امور، نسبت به عبدی از اوامر و نواهی خود اراده انبعاث و انزجار دارد، می‌فهمیم که آن عبد حتماً منبعث و منزجر می‌گردد و تخلّف نمی‌نماید.
این اراده تشریعی (اراده انبعاث و انزجار) با اراده طهارت از رجس، ملازم یا عین یکدیگرند و اخبار از هر یک، عین اخبار از دیگری است.
مولایی که اراده انزجار عبدش را از نهی «لاتزن و لاتشرب الخمر و لاتصلّ فی الحمام» دارد، اراده طهارت او را از این ارجاس دارد.
پس از این مقدّمه می‌گوییم: از آیه «تطهیر» و اخبار خدا فهمیده می‌شود که نسبت به این ذوات مقدّسه، مولی جل و عزّ از تمام اوامر و نواهی اراده تشریعی یعنی قصد جدّی انبعاث و انزجار آنها را فرموده است. در تمام اوامر و نواهی اگر چه نسبت به کل، قصد جعل «ما یصلح للداعویة و الزاجریة» دارد؛ و به این معنی همه در این اراده تشریعی علی السوا هستند، امّا قصد جعل «ما یکون داعیاً بالفعل» و اراده جدّی انبعاث و انزجار و طهارت از پلیدی به طور مطلق، فقط نسبت به این ذوات مقدّسه دارد و «لا نعنی بالعصمة إلّا هذا».
گفته نشود: نسبت به دیگران از کسانی که این حال انبعاث را دارند نیز این اراده جدّی انبعاث هست و قصد مولی از امر، انبعاث آنها است؛ زیرا جواب می‌دهیم: البتّه همین طور است و حتّی ما هم بسیاری را می‌شناسیم که فی الجمله نسبت به آنها از اوامر و نواهی خود قصد انبعاث و انزجار آنها را دارد؛ امّا به طور مطلق و نسبت به تمام اوامر و نواهی الزامی و غیر الزامی غیر از این چهارده تن علیهم السّلام- کسی را نمی‌شناسیم؛ چون شناختن چنین شخصی بدون کمک مستقیم وحی و مبادی متصّل به آن ممکن نیست. پس اگر فرضاً هم یافت شود، غیر از این ذوات مقدّسه از جانب خدا دیگری به این صفت معرّفی نشده است. این ذوات مقدّسه‌اند که خدا طهارت آنها را از هر رجس و پلیدی اراده فرموده است، و محرک و باعث تمام افعال و حرکات و تروک آنها، اوامر و نواهی الزامی و غیر الزامی الهی است.
این فضیلت و شأن و مرتبت آنها را خدا در این آیه خبر داده است؛ در حالی که نسبت به دیگران این گونه اراده تشریعی طهارت مطلق، اگر نگوییم معلوم العدم است، قدر مسلّم غیرمعلوم است.
س- ما طایفه امامیّه معتقد به عصمت انبیا- عموماً- و همچنین عصمت و طهارت حضرات معصومین- سلام الله علیهم اجمعین- هستیم؛ امّا در قرآن عظیم آیاتی مشاهده می‌شود که از ظاهر مفهوم و مدلول آیه شریفه برمی‌آید که بعضی از انبیا از پروردگار طلب مغفرت نموده‌اند؛ مانند: حضرت آدم و حضرت یونس و به ویژه در مورد موسی بن عمران در سوره «قصص» آیاتی به چشم می‌خورد که صراحتاً دلالت دارد که حضرت موسی یک نفر را کشته و سپس اقرار می‌کند که این عمل، عمل شیطان بوده؛ آن گاه تقاضای عفو و بخشش می‌کند، و خداوند متعال هم او را عفو می‌نماید.
آیات دیگری نیز هست که برای پرهیز از اطاله کلام از ذکر آن خودداری شد. مستدعی است نظر جامع و مستدّل خود را مرقوم فرمایید.
ج- طلب مغفرت از خداوند متعال، منافی با مقام عصمت نیست و در آیات و ادعیه بسیار دیده می‌شود.
قرائن حالیه قطعیّه دلالت دارند بر این که: انبیا و ائمه علیهم السّلام- در این ادعیّه به مناسبت حال، درک عجز و ناتوانی و فقر و حاجت ذاتی خود در برابر عظمت مقام ربوبیّت و کثرت نعمای او و این که از عهده بشر ادای حقّ شکر این نعم خارج است، از خداوند آمرزش می‌خواسته‌اند؛ و از قصور امکانی خود در برابر غنا و کمال حضرت باری تعالی شرمنده و حتّی از اظهار شرمندگی نیز عذرخواهی نموده و مجازاً و استعظاماً اعمال مباحه را گاه ظلم و گاه خطا می‌شمرده‌اند. و با این بیانات لطیف- که حاکی از درک حقایق عالی و بسیار متعالی است- وجدان خود را که در مقام شکر نعم با پوزش از عجز، از شکر عاجز و قاصر می‌دیدند، تا حدّی آرام می‌ساخته‌اند.
این جا مقام «حسنات الأبرار سیئات المقربین» است. این جا در مباح و حلال هم عذرخواهی می‌شود و آن را ظلم می‌نامند.
آنها می‌دانند که در هر کار مباح و حلالی که انجام داده می‌شود، چقدر بنده از مخلوقات الهی را باید وارد کار نماید، تا یک عمل مباح انجام دهد. آن جا باید از خدای این همه مخلوقات عذرخواهی کرد که آنها را در میدان اطاعت و انجام کارهای غیرواجب و غیرمستحب وارد کرده، و در کارهای مباحی که کمالی از آنها حاصل نمی‌شود و تقرّبی نمی‌آورد، استخدام کرد، هر چند این کار نیز لازم وجود بشری باشد، ولی بسا چون کار، کار حیوانی یا مشترک بین انسان و حیوان است، آنان که چشم بینا و متوجّه دارند عذر می‌خواهند و از خدای آفریننده این همه میلیاردها مخلوقاتی که در این کار مباح آنها را وارد کرده و بسیاری از آنها کار را انجام داده‌اند، عذر می‌خواهند.
در این جا مطلب، خیلی باریک و دقیق است؛ و هر چه ما بگوییم: چون از افق آنان که این دعاها را انشا کرده‌اند و در مقام حمد و شکر و ستایش و سپاس، نیایش و دعا، تضرّع و زاری و فقر و اظهار حاجت دنیا این جمله‌ها را عرض می‌کرده‌اند بسیار فاصله داریم، باز هم حقیقت مطلب بیان نشده است.
اجمالًا قراین حالیّه و شواهد قطعیّه، این معنی را روشن و مسلّم می‌سازد که مفاد و مدلول این جمله‌ها وقتی از پاکان و انبیا و اولیا و کسانی که دون آنان در رتبه هستند صادر شود، غیر از مفاد و مدلولی است که در مقامات دیگر از گناهکاران و آلودگان و پشیمانان صادر می‌شود. بنابراین، طلب مغفرت و اظهار عجز از عبودیّت با مقام عصمت منافات ندارد؛ بلکه مؤیّد رسوخ آن مقام شامخ و شاهد بر آن قوّه قدسیّه و کمال نفس آنها است.
امّا در خصوص این آیه شریفه؛ از جمله وجوهی که محتمل است معنی و مراد باشد یکی این است که در (هذا من عمل الشیطان [۱۱۳] مشارالیه، ترک اولایی باشد که در نظر خود موسی از او صادر شده؛ یعنی در موقعی که ظاهراً تقیّه، اولی بوده، ترک تقیّه کرده است.
یا با این که دفع قبطی به نحوی که موجب قتل او نشود امکان داشت- هر چند قتل او نیز جایز بود- او را به نحوی که سبب قتل او شد، از اسراییلی دفع کرد.
یا این که بنی‌اسراییل برابر فرعون مقاومت نمی‌کردند و از قتل فرعونیان و مخالفت علنی پرهیز می‌کردند، و منتظر فرمان خدا و ظهور پیغمبر جدید بودند، که در تحت ریاست و رهبری او قیام کنند، موسی در این جا پیش از وقت مخالفت خود را آشکار ساخت. هر چند این کار نیز از مقدّمات قیام موسی بود و فی حد نفسه هم هیچ اشکالی نداشت، بلکه پسندیده بود؛ به احتمال این که شاید آینده برای این گونه مقاومت‌ها مناسب تر باشد، این گونه اظهار کرد؛ و جمله «هذا من عمل الشّیطان» به جهت استعظام این ترک اولی است.
وجه دیگر که معتبر و بر حسب بعضی تفاسیر روایت شده است؛ این است که مشارالیه هذا، اقتتال آن دو نفر باشد، نه آن چه از موسی صادر شد.[۱۱۴]
بنابر احتمال اوّل، عذرخواهی از همان ترک اولی است، و بنابر آن چه روایت شده مراد این است که: من خود را در ورود به مدینه در غیر موضع و معرض خطر قرار
داد؛ و «فاغفرلی» یعنی «استرنی»؛ یعنی مرا از نظر اعدا مستور فرما که مرا نبینند و خدا هم او را مستور کرد و حفظ نمود.
بعضی احتمالات دیگر نیز متصوّر است؛ مثل این که مرجع ضمیر «قال» شخص اسراییلی باشد و «هذا»، اشاره به «اقتتال» یا «جهل موسی» باشد.
مؤیّد این که: مراد از این جمله «هذا من عمل الشیطان» و امثال آن، چیزی که منافی با مقام عصمت و عدم تسلّط شیطان بر نفوس زکیّه قدسیّه انبیا باشد، نیست؛ بعض آیات صریحه قرآن است؛ مثل (إن عبادی لیس لک علیهم سلطان [۱۱۵] الاعبادک منهم المخلصین [۱۱۶].

علم امام

س- از خطیبی شنیده‌ام که حضرت علی- علیه السّلام- از شهادت خود در روز بیست و یکم رمضان به وسیله «ابن ملجم»- علیه‌اللّعنة- آگاهی داشته است. چرا علاج واقعه قبل از وقوع نکردند با وجود آنکه قرآن فرموده: (لاتلقوا بأیدیکم إلی التهلکة)[۱۱۷]؟
ج- در موضوعیّت بعض موضوعات احکام، معتبر است که از راه‌های متعارف- که مورد عمل همگان است وبناگذاری عرف بر عمل به آنها است- علم به آن موضوع حاصل شود.
بلی، اگر معلوم باشد که ملاک و جهت موضوعیّت چیزی برای حکمی از احکام ذات آن موضوع است؛ از هر راهی که علم یا ظنّ معتبر به آن حاصل شود، حکم آن نیز ثابت می‌شود؛ مثلًا در قضا و حکم بین مردم که قاضی به علم خود حکم می‌کند، معتبر است که این علم او به واقع از امارات عرفیّه‌ای که سبب علم می‌شود، حاصل شده باشد؛ و اگر از طرق غیرعادی، مثل: جفر و رمل یا خواب، علم پیدا کرده باشد، حکم طبق آن جایز نیست؛ و از این رو در فصل خصومات و مرافعات، حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله- می‌فرماید: «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات والأیمان»[۱۱۸] ؛ که بدانند برحسب علم غیب، له یا علیه کسی حکم نمی‌فرمایند. نظام قضا بر همین موازینی است که همیشه و برای همه قضّات حکم و فصل خصومات به آن ممکن است.
بنابراین برای پیغمبر- صلّی الله علیه و آله- یا امام علیه السّلام- در موردی که هیچ راه و اماره‌ای بر علم به این که فلان شخص قاتل است، یا در ادّعایش محق است، نباشد،
عمل به علم غیبی که مستقیماً افاضه الهی است، لازم نمی‌باشد؛ و حکم به قصاص چنین قاتلی که راهی برای اثبات جرم یا علم قاضی بر اثبات قتل نیست، نمی‌شود. مثل آن که قاضی از طریق خواب یا جفر و رمل علم پیدا کند حکم او بر قصاص نسبت به چنین قاتلی جایز نبوده و مطابق موازین قضا نمی‌باشد.
در مورد حرمت القای نفس در تهلکه نیز، همین کلام جاری است که: القای نفس در تهلکه‌ای که از راه‌های معتبر و عادّی عرفی مظنون یا معلوم باشد؛ جایز نیست و موضوع نهی (ولاتلقوا بأیدیکم إلی التهلکة) است. ولی اگر از طرق غیرعادّی، مخصوصاً علم غیبی که پیغمبر و امام مِن جانب اللّه و باذنه و الهامه دارند باشد، حرمتی ندارد؛ بلکه خلاف تسلیم و با حبّ بلقاءاللّه منافات دارد.
پیغمبر و امام در این مسیر با سنّت‌های الهیّه، که خود عالم به آن هستند، هرگز معارضه نمی‌کنند. آنها خودشان مثل ملایکه‌ای که عمّال ارادة اللّه تعالی هستند، در جریان اجرای سنن الهیّه قرار دارند، اگر چه در مورد خودشان باشد.
در این جا اسرار و حقایق عالی بسیاری نهفته است که چون احاطه بر آنها برای ما مقدور نیست، به این مقدار به آن اشاره شد.
وقتی مسایل از حدود عرفیّات و اعمال عادیّه ما خارج شد، و به مثل علم غیب آن بزرگواران هم مربوط شد، بُعد دیگری پیدا می‌کند که نمی‌توان آن را فقط با معیارها و قواعد حاکم بر عرف و نوعی که فاقد این علم هستند بررسی کرد.
ثانیاً، افعال پیغمبر و امام را نمی‌توان بر معیار عموم، یا اطلاق ادلّه احکام بررسی کرد، به این صورت که اگر مخالف عموم یا اطلاقی بود به آن فعل، ایراد کرد؛ زیرا فعل ایشان هم مثل قولشان از ادلّه احکام و مخصّص و مقیّد عموم و اطلاقات است و دلیل بر حکم است، که البتّه در فعل، دلالت آن بر جواز فی‌الجمله است و در قول، تابع ظهور کلام است.
بنابراین ممکن است در جواب گفته شود: آن بزرگواران مأموریّت‌های خاصّی داشته‌اند که در زمینه وقوع در تهلکه بوده است؛ بلکه اشکال ندارد که نفس ایقاع نفس در تهلکه مأمور به باشد.
البتّه در مثل قیام حضرت سیّد الشهداء- علیه السّلام- که با علم به این که امتناع از بیعت با یزید و رفتن به عراق و منتهی شدن به شهادت، استقبال از کلّ آن مصایب است صورت گرفت، مسأله تزاحم اهمّ و مهم نیز در بین بود، که امام علیه السّلام- مسایل اهم را در نظر گرفت، و دانسته و آگاهانه شهادت را پذیرفت. چنان که در میادین جهاد و غزوات نیز گاهی چنین حالی روی می‌دهد که باید با علم به شهادت به میدان جهاد رفت.
پیغمبر- صلّی الله علیه وآله- با این که می‌دانست «جعفر طیّار» و «زید بن حارثه» و «عبدالله بن رواحه» یکی پس از دیگری به شهادت می‌رسند، آنها را فرمانده لشکر فرمود.
س- آیا روایاتی که علم ما کان وما یکون را برای امام ثابت می‌کند، صحیح است؟ در صورت صحّت، چرا اقدام به هلاکت خود می‌نمودند؟
ج- روایات وارده راجع به علم امام به ماکان و ما یکون و ما هو کائن، معتبر و مورد اعتماد؛ بلکه متواتر است. خصوصاً به ضمیمه اخبار و احادیث دیگر، که در ابواب مختلفه حدیث و تواریخ دیده می‌شود، یقین به این معنی حاصل می‌گردد. این ایراد که با این علم چگونه امیرالمؤمنین اقدام به هلاکت خود فرموده و با اراده و اختیار به مسجد تشریف بردند؛ یا بعضی دیگر از ائمه علیهم‌السّلام- دانسته و با عدم اجبار به تناول، سمّ و زهر را میل فرمودند، فقط در این مورد جاری نیست و نظیر آن در موارد دیگر نیز قابل طرح است.
مثل این که گفته شود: چرا حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله- یا ائمه علیهم السّلام- در هنگام بیماری‌های خود یا کسانشان، با علم به دارو از آن استفاده نکردند تا بیماری آنها مرتفع شود؟ یا با علم به این که فلان مجاهد و غازی شهید می‌شود، او را به جنگ می‌فرستادند؟
یا این که گفته شود: چرا با قدرتی که خدا به آنها داده بود که می‌توانستند با اعجاز رفع نیازمندی‌های خود را بنمایند، به وسایل عادّی متوسّل می‌شدند؟ مثلًا امیرالمؤمنین علیه السّلام- نخلستان احداث می‌کرد، و یا حفر قنات کرده و آبیاری می‌نمود، یا غذا طبخ می‌کرد؟
یا چرا جبراییل با این که با حضرت رسول صلّی الله علیه و آله- در ارتباط بود و می‌دانست که دوای بیماری آن حضرت چه گیاهی است، دارو را به آن حضرت معرّفی نکرد؟
بلکه بالاتر گفته شود: چرا خداوند که علم و قدرتش ذاتی و مطلق است، و در عمومیّت قدرت و علمش شکّ و شبهه‌ای نیست، انبیا و پیغمبران را در همه مواقع نصرت نفرمود؛ بلکه مکرّر دوستان و اولیای خود را در تهلکه واگذارد؟ چرا قدرتش را اعمال نفرمود؟ و چرا به آنها به وسیله وحی اعلام نکرد؟
به این که علم امام به وقت شهادت انکار شود، این پرسش‌ها قطع نمی‌شود؛ زیرا می‌پرسند: چرا پیغمبر به امام این وقت را اعلام نکرد؟
اگر علم پیغمبر هم انکار شود سؤال می‌شود که چرا جبرییل، و بالاخره چرا خدا به وسیله پیغمبر، امام را آگاه نکرد تا به مسجد نرود، یا زهر تناول ننماید؟
جواب تمام این پرسش‌ها این است که:
اوّلًا، این عالم و نظام آن بر این اساس است که حوادث و امور مادّی، جز در مواردی که اعجاز و مصالحی اقتضا کند، بر مجرای علوم عادّی و مادّی نوع بشر جریان می‌یابد. مثلًا با زحمت و کوشش، داروهای انواع بیماری‌ها را کشف و بر قوای طبیعی مسلّط می‌شوند، یا با قدرت و نیروی بدنی و اسلحه و استقامت و شجاعت جهاد می‌نمایند، و دشمن را مغلوب می‌سازند.
بنابراین خداوند و کسانی که مجریان مشیّت الهیّه هستند، و از حوادث آینده و امور نهانی و پنهانی به اذن و اعلام خدا اطّلاع دارند، این علوم را در اختیار عامّه نمی‌گذارند، و نوعاً و اکثراً از آن استفاده نمی‌نمایند؛ زیرا نظام این عالم، اختلال پیدا می‌کند. هر چند افرادی از برگزیدگان، استعداد تلقّی علوم غیبیّه، و قدرت تصرّف در عالم تکوین را دارند، امّا این قدرت و علم را در زمینه تغییر و تبدیل جریان عالم ماده وارد نساخته و احیاناً و به ندرت از آن استفاده فرموده‌اند. چنان که در مورد حضرت موسی مشاهده می‌شود و در جنگ بدر و نزول ملایکه و در مثل ولادت حضرت عیسی و اسحاق و موارد دیگر، این معنی مشهود شده است؛ امّا این موارد به قدری نیست که نظام این عالم را بر هم بزند؛ بلکه این موارد هم برای مصالح دیگر،- مثل این که دانسته شود دست غیب و قدرت الهی در کار است و آن چه می‌شود مجرّد تأثیر و تأثّر علل و معلولات طبیعی نیست- لازم شده است.
حاصل بحث این که: جریان امور عادّی و اختیاری مردم به طور نوع و غالب باید بر اساس علوم عادّی باشد. بنابراین انبیا و ائمه علیهم السّلام- هم این علوم را وارد میدان نمی‌کنند؛ زیرا وضع دگرگون می‌شود.
شاید یکی از علل آن که علم نجوم و بعضی تشبثّات برای آگاهی از آینده در شرع ممنوع شده، همین باشد که در مواردی که این وسایل اصابه کند، مخالف نظام عادّی حیات است و تعادل موجود را بر هم می‌زند.
ثانیاً، انبیا و ائمه علیهم السّلام- در روش زندگی و سلوک، معاشرات و معاملات و مجالست با اصحاب و مؤمنین و اغیار و اخیار و فجّار، به طور عادّی و متعارف رفتار می‌فرمودند، و به علم و قدرتی که به آنها اعطا شده، جز در موارد استثنایی، عمل
نمی‌کردند؛ و از راه علم امامت از خود دفع خطر و فقر و امراض و ابتلائات را نمی‌فرمودند؛ چون غیر این روش، نقض غرض و منافی با حکمت و هدف بعثت انبیا و نصب ائمه هدی علیهم السّلام- است.
روش و رفتار آنها در زندگی دنیا از معاملات و معاشرات، زناشویی، پوشیدن، نوشیدن و خوردن و خوابیدن و حال تندرستی و بیماری، صلح و جنگ، فقر و توانگری و حکومت و سیاست باید سرمشق دیگران باشد. به مردم درس زهد و قناعت، صبر و صداقت و پرهیزگاری، پارسایی و رضا و تسلیم و توکّل بدهند و اگر از علوم غیرعادّی خود در امور زندگی استفاده کنند، این مقاصد و مصالح تأمین نمی‌شود؛ و عمل و زندگی آنها نمونه و سرمشق و قابل پیروی و تأسّی نمی‌گردد.
ثالثاً، تکالیف آن بزرگواران هم مثل دیگران اغلب در حدود علوم عادّی و متعارف بوده است، و مأمور به ترتیب اثر به علوم خاصّی که دارند، نبوده‌اند. در مثل نهی (ولاتلقوا بأیدیکم إلی التهلکة)، مثل دیگران مأمور بوده‌اند که به علم عادّی رفتار نمایند.
تهلکه منهی عنه در آیه، همان تهلکه‌ای است که به علم عادّی و علمی که برای غیر امام حاصل می‌شود، معلوم می‌گردد.
آنان در انجام تکالیف، شرایط عامّه را ملاحظه می‌فرمودند، مثلًا اگر اطّلاع از آب به نحو غیرعادّی داشتند، تکلیفشان مثل دیگران تیمّم بوده؛ چنان که در قضا و حکومت و تدبیر امور نیز به همین نحو عمل می‌کردند و به بینه و یمین حکم می‌دادند.
رابعاً، شهادت از بهترین وسایل فوز و رستگاری و تقرّب به خداوند متعال است و با علم، به استقبال آن رفتن ممدوح و پسندیده است.
چنانکه از تواریخ و احادیث استفاده می‌شود، در عصر حضرت رسول صلّی الله علیه و آله- بعضی از اصحاب برای درک فضیلت شهادت در غزوات شرکت می‌کردند و با علم به این که کشته می‌شوند، فقط به قصد نیل به این درجه مرضیّه، دانسته به جهاد می‌رفتند.
بنابراین ممکن است این مواردی که ائمه علیهم السّلام- عمل فرمودند از این قسم باشد، و لزومی نمی‌دیدند با این که شهادت موجب ارتقای درجه است و برایشان فراهم شده و موظّف به عمل بر طبق علم امامت خود نبوده‌اند، خود را از مسیر و معرض آن خارج کنند.
خامساً، اتمام حجّت و انجام امتحاناتی که خدا از بندگان خود می‌نماید، به غیر این نحو که آن بزرگواران به ظواهر عمل کنند، امکان پذیر نیست. و آنها هم که عمّال اجرای ارادةاللّه و مشیّت خدا هستند، و از تقادیر الهی به اعلام او آگاه می‌باشند، طبق
همین ظواهر عمل می‌فرمودند و از مسیر تقادیر خارج نمی‌شدند؛ بنابراین غیر از آن چه وظیفه‌دار بودند عمل نمی‌کردند.
این وظیفه، درست در برابر وظایفی است که مثل خضر (در داستان موسی و خضر) عهده‌دار بود؛ که او مأمور به باطن و عمل به علم غیرعادّی بود و اینان مأمور به ظاهر، و عمل به علم عادّی با علم به باطن هستند؛ چنان که گاهی هم به ندرت به مثل همان روش خضر مأمور بوده‌اند.
این جا مسأله انتحار و خودکشی و القای در تهلکه در بین نیست؛ مسأله رضا و تسلیم به تقادیر الهی است. حتّی اگر خداوند آن بزرگواران را برای مصالحی امر به خودکشی می‌فرمود، مطیع و فرمانبر بوده و به چون و چرا زبان نمی‌گشودند.
در داستان مأمور شدن حضرت ابراهیم علیه السّلام- به ذبح فرزندش- اسماعیل- می‌بینیم که چگونه هر دو تسلیم امر شدند. وقتی ابراهیم گفت: (إنی أری فی المنام أنی اذبحک فانظر ما ذاتری [۱۱۹]، اسماعیل گفت: (یا أبت افعل ما تؤمر)؛ و خدا می‌فرماید: (فلما أسلما و تله للجبین [۱۲۰].
در داستان پسران آدم علیه السّلام- هم ملاحظه می‌کنید که گفت: (لئن بسطت إلی یدک لتقتلنی ما أنا بباسط یدی الیک لأقتلک [۱۲۱].
این‌ها وظایفی است که این بزرگواران داشتند و انجام داده‌اند و ما فعلًا در اسرار آن بحثی نداریم.
بنابراین آن چه از حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام- صادر شد نیز نظیر همین وقایع بوده و با این که می‌دانست ابن ملجم، همان اشقی الآخرین و شقیق عاقر ناقه ثمود و قاتل او است، به سوی وی دست دراز نفرمود و او را آزاد گذارد؛ و بلکه مشمول مراحم و احسان خود قرار داد.
این‌گونه اعمال انبیا و اولیا را نمی‌توان با معیارهای عادّی، که اعمال افرادی عادّی با آن سنجیده می‌شود، سنجید؛ بلکه باید در افق عالی‌تر و محیط وسیع‌تری که در خور شأن و مقام آنها است، با توجّه به فلسفه بعثت انبیا و نصب ائمه و نظامات حاکم بر عالم، کارهای آنها را مطالعه کرد.
هر چند احاطه به این مطالب از عهده خارج است؛ امّا اجمالًا این قدر می‌فهمیم که نمی‌شود علمی را که آنان به طور مسلّم با الطاف خاصّه الهی داشته‌اند و خدا آنها را به
آن گرامی داشته و اخبار اهل سنّت و شیعه آگاهی آنها را از علم غیب ثابت و مسلّم کرده است، از آنها سلب کنیم؛ یا- العیاذ بالله- نسبت ترک وظیفه و القای نفس در تهلکه به آنها بدهیم.
حتّی فردی مثل «ابن ابی الحدید معتزلی» نیز مطلب اخبار حضرت امیر- علیه السّلام- را در شب ضربت خوردن، و حتّی داستان مرغابی و فرمایش آن حضرت: «دعوهن فإنهن نوائح» را به طور ارسال مسلّم نقل می‌کند.[۱۲۲] هر چند در مقام جواب کوتاه آمده و علم به خصوصیّت زمان شهادت را نفی کرده است؛ که با وجود این همه احادیث و اخبار غیبی، آن حضرت از خصوصیّات وقایع، قابل قبول نیست.
کسی که در مقام بیان و اعلام علم و آگاهی خود، از تفاصیل وقایع آینده چنین می‌گوید، چگونه از تفاصیل شهادت خود اطّلاع ندارد؟
آن حضرت در ضمن یکی از خطب نهج‌البلاغه می‌فرماید:
«فاسألونی قبل أن تفقدونی فوالذی نفسی بیده لاتسألونی عن شی‌ء فیما بینکم و بین الساعة، ولاعن فئة تهدی مائة و تضل مائة الّا أنبأتکم بناعقها و قائدها و سائقها و مناخ رکابها و محط رحالها و من یقتل من أهلها قتلًا و من یموت منهم موتاً»[۱۲۳]
کسی که به نقل «ابن ابی الحدید» در مورد تقسیم بیت المال آن گونه خبر از واقع می‌دهد و از مبلغ موجود در آن آگاه است، کسی که در ذی قار، به «ابن‌عبّاس» از عدد نفراتی که به او از کوفه پیوسته می‌شوند خبر می‌دهد که شش‌هزار و شصت و پنج نفر خواهند بود؛ (نه یک نفر بیش، و نه یک نفر کمتر)، کسی که در جنگ نهروان به اصحاب خود خبر می‌دهد که: به خدا سوگند از شما ده نفر کشته نمی‌شود، و از خوارج، ده نفر سالم نمی‌ماند، کسی که از قتل «جویبره» و «میثم» و «رشید هجری» خبر می‌دهد، و مکان شهادت سیّدالشهدا را می‌شناسد و اخبار بی‌شمار دیگر از آینده داده است، چگونه از تفصیل شهادت خود ناآگاه است؟
پس جایی برای مثل توجیه «ابن ابی الحدید» و نفی علم به خصوصیّت زمان شهادت نیست.
باید بر اساس آن چه گفته شد، و بر حسب اخباری که دلالت دارد بر علم امام به «ما کان» و «ما یکون» و «ماهو کائن»، به موجب اخبار غیبی بسیار دیگر که از آن حضرت صادر شده، در موارد متعدّد با خصوصیّات و تفصیلات، بگوییم: آن حضرت به مسجد رفت و بر طبق علمی که داشت مأمور به ترتیب اثر نبود. چنان چه از حالات
آن حضرت در شب ضربت خوردن هم به دست می‌آید، «ابن‌ملجم» را با علم به این که قاتل او است از کوفه بیرون نراند و تحت نظر قرار نداد.
به تعبیر دیگر می‌توان گفت: عمل معصوم با علم او به «ماکان» و «مایکون» و «ماهوکائن»، مثل: رفتن حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام- به مسجد و زهر خوردن امام حسن علیه السّلام-، دلیل بر این است که در موضوع تکالیف علم و آن چه دخالت دارد و معتبر است، علم عادّی است، و علم امامت دخالت ندارد، و از این رو آن را معیار نمی‌گرفتند که با قضا و قدر الهی هم معارض نشود و اگر هم علم امامت دخالت داشت، به مسجد نمی‌رفتند و زهر را نمی‌نوشیدند.
پس با این اعمال امام نمی‌توان ادلّه مطلقه علم امام را تقیید کرد، و عمل ایشان را مخالفت با نهی (لاتلقوا بأیدیکم إلی التهلکة) گرفت؛ که در موضوع آن تهلکه معلوم به علم عادّی و غیر امامت ملاحظه شده است.
به عبارت دیگر: این افعال (رفتن به مسجد و زهر خوردن) خود به خود در این جا مورد استدلال نیست؛ چون وجه فعل معلوم نیست. باید به ادلّه دیگر مراجعه کرد. اگر آن ادلّه دلالت بر عمومیّت علم امام کرد، از این عمل استفاده می‌شود که علمی که در توجّه تکالیف به امام دخالت دارد، علم امامت نبوده و علم عادّی است؛ و ادلّه- چنان که با مراجعه به کتب حدیث و تواریخ معلوم می‌شود- به همین نحو، یعنی عمومیّت علم امام دلالت دارد.

مهدویّت

س- آیا امام عصر- عج الله تعالی فرجه الشّریف- در سنّ ۷۵ سالگی به شکل و هیأت یک فرد ۷۵ ساله، غیبت کبرای خویش را آغاز نموده‌اند؟
ج- در روایات اشاره‌ای به این مطلب نشده، و تنها گفته شده است که آن حضرت در قیافه شخص سی ساله یا چهل ساله ظهور می‌کنند.
بلی، ثبوتاً ممکن است در موقع غیبت در قیافه شخص ۷۵ ساله غایب شده باشند، و نیز ممکن است در غیر این قیافه غایب شده باشند (واللّه العالم).
س- مدّت غیبت صغری چند سال می‌باشد؟
ج- در حدود هفتاد و چهار سال.
س- غیبت دوم امام زمان (غیبت کبری) چند سال می‌باشد؟
ج- مدّت آن معلوم نیست؛ چون وقت ظهور آن حضرت را جز خداوند متعال کسی نمی‌داند. در روایاتی ائمه علیهم‌السّلام- فرموده‌اند: هرکس برای ظهور وقتی معیّن کند، کذّاب است.
س- دلیل زنده بودن امام زمان- علیه السّلام- و طول عمر ایشان چیست؟
ج- دلیل زنده بودن آن حضرت، روایات متواتره صحیحه فریقین است.
در این خصوص به کتب مفصّله‌ای که در این موضوع تألیف شده- از جمله: «نوید امن و امان»، «نجم الثّاقب» و کتاب‌های فارسی و عربی بسیار دیگر- مراجعه فرمایید (والله العالم).
س- در کتب مذهبی دیده می‌شود که نام حضرت ولیّ عصر- علیه السّلام- را به صورت «م‌ح‌م‌د» می‌نویسند. ضمناً در ادعیّه، مثلا صلوات مخصوصه حضرت- علیه السّلام- نام ایشان را با نام حضرت رسول- صلّی‌الله علیه وآله- ذکر می‌کنند. نظر خود را در مورد نام بردن ایشان با نام پیامبر اکرم- صلی‌الله علیه وآله- بیان فرمایید.
ج- احتیاط این است که از بردن نام مبارک اصلی آن حضرت در مجالس و حضور اشخاص خودداری شود و در بعض دعاها که اسم آن حضرت آمده آن دعا در خلوت خوانده شود، یا اسم مبارک، آهسته گفته شود (واللّه‌العالم).
س- آیا ایستادن موقع شنیدن نام قائم- علیه السلام- واجب است؟
ج- وجوب آن معلوم نیست؛ ولی قیام به ملاحظه احترام آن حضرت بسیار مستحسن است (واللّه العالم).
س- در این زمان که حضرت بقیة الله- روحی له الفداء- غایب هستند، آیا کسی می‌تواند خدمت حضرت برسد؟ معنای صدقه دادن برای سلامتی آن حضرت چیست؟ آیا حضرت مثل دیگران دچار تصادف با ماشین و یا زمین خوردن و امثال این‌ها می‌شوند که صدقه ما جلو آن بلاها را بگیرد، یا مطلب دیگری است؟
ج- تشرّف به حضور مبارک حضرت بقیة الله- ارواح العالمین له الفداء- در زمان غیبت، امری است ممکن؛ و در طول زمان غیبت برای اشخاصی اتّفاق افتاده است (رزقنا الله زیارته مع المعرفة بحقّه).
امّا صدقه دادن برای آن حضرت، اولا دستوری است که از بزرگان دین رسیده و در آن تردیدی نیست. ثانیاً فواید صدقه منحصر به سلامتی از تصادف و امثال آن- که نسبت به آن وجود مبارک، مقطوع العدم می‌باشد- نیست. ممکن است صدقه دافع بعض آفات و بلیّات دیگر از وجود مبارکش باشد. علاوه بر این که صدقه دادن برای شکرانه سلامت آن حضرت نیز صحیح است.
س- چه کنم که مورد توجّه امام زمان- عج الله تعالی فرجه الشّریف- قرار گیرم؟
ج- بهترین راه جلب توجّه آن حضرت ارواحنا فداه- پرهیز از محرّمات و انجام واجبات، سعی در قضای حوائج مؤمنین، احیای مذهب و اعلای امر اهل بیت علیهم السّلام- تعظیم شعائر اسلام، دوری از اهل بدع، اهتمام بر ثبات و استقامت بر سیره ائمّه طاهرین علیهم‌السّلام- و امر به معروف و نهی از منکر است.
یاد خدا را در همه احوال فراموش نکنید؛ که در حدیث است:
«أفضل إیمان المرء أن یعلم أنّ الله معه حیثما کان»
خود را رعیّت حضرت بقیّة الله أرواح العالمین له الفداء- بدانید و آن حضرت را ولیّ‌نعمت و آقا و سرور خود بشناسید. امید است موفّق باشید.
س- در دعای مبارکه ندبه این جمله وجود دارد: «ولا ینالک منی ضجیج ولا شکوی». با توجّه به روایات عدیده، و مشاهدات عینی و توسّلات، شکوی و ضجیج به حضرت بقیّة الله- ارواحنا فداه- رسیده است. پس این جمله را چگونه باید معنی کرد؟
ج- جمله مذکور، اشاره به غیبت آن حضرت از مردم و قطع ارتباط عادّی و متعارف با ایشان است؛ که به طور عادّی صدای ضجّه و شکایت را جز در ضمن شرفیابی‌هایی که برای بعضی به طور اتّفاق فراهم می‌شود، نمی‌توان به آن حضرت رساند و عموم- به جز افراد قلیلی- از فیض دیدار و سخن گفتن حضوری با ایشان محرومند.
س- آیا برای ظهور موفورالسّرور حضرت بقیّة الله الاعظم امام زمان- ارواحنا فداه- زمان خاصّی معیّن شده است؛ یا خیر (چون اشخاصی هستند که زمان معیّنی را برای ظهور تعیین نموده‌اند)؟
ج- برای ظهور حضرت مولی، بقیّة الله ارواح العالمین له الفداء- زمان خاص، یعنی روز فلان از فلان ماهِ معیّن از فلان سالِ معیّن، تعیین نشده است. هرکس تعیین وقت نماید بر حسب اخبار دروغگو است، و همه علمای اعلام اعلی الله کلمتهم بر این اتّفاق دارند.
حقیر نیز در «منتخب الأثر» بابی با عنوان «فی عدم جواز التوقیت و تعیین وقت لظهوره» ذکر کرده‌ام.
(جعلنا الله وإیاکم من المنتظرین لظهوره والثابتین علی إمامته والفائزین بعنایته صلوات الله علیه و علی آبائه الطّاهرین).
س- می‌گویند در «مثلّث برمودا» فرزندان آن حضرت یا نوه‌های پیامبران و امامان هستند؛ آیا درست است؛ یا نه؟
ج- این دعوی ثابت نیست و احتمال این که برای آن حضرت فرزندانی باشند نیز منتفی نیست.
به هرحال آن چه اصل است، عقیده به وجود و حیات و غیبت شخص آن حضرت است، که بر حسب روایات بسیار، ظهور می‌نمایند و عالم را پر از عدل و داد می‌کنند، بعد از این که پر از جور و ظلم شده باشد. امید است خداوند متعال چشم ما را به جمالش منوّر فرماید.
س- فلسفه انتظار امام زمان در چیست؟
ج- می‌توانید اجمال فلسفه انتظار را در کتاب حقیر: «انتظار، عامل مقاومت و حرکت» مطالعه کنید.
س- در کتاب شریف نهج البلاغه آمده است: «یأتی علی الناس زمان لا یبقی من الإسلام إلا اسمه» تا آن جا که فرمود: «مساجدهم عامرة من البناء خراب من الهدی عمارها وسکانها شر أهل الأرض»؛ معنای «عمارها» و «سکانها» چیست؟ و آیا «عمار» و «سکان» شر اهل ارض‌اند؟
ج- این حدیث از اخبار ملاحم و پیش‌گویی از آینده است، که اوضاع دگرگون می‌شود؛ مساجد از بنا آباد، و از هدایت، ویران، و آبادکنندگان مساجد و اهل مساجد و ساکنان آنها بدترین اهل زمین خواهند بود؛ و پیش آمدن این اوضاع مستبعد نیست؛ یا اشاره به آینده‌هایی است که هنوز پیش نیامده است؛ یا خبر از زمانهایی مثل زمان
معارف دین، ج‌۱، ص: ۹۸
«بنی‌امیّه» و «بنی‌عباس» است که مساجد چنین صورتی را داشت. پیش‌نمازها از فاسق‌ترین و متجاهرترین افراد به معاصی بودند. و در منابر حتّی ولیّ خدا، امیر المؤمنین علیه السّلام- را سبّ می‌کردند.
اکنون هم اگر چه در آن حد نیست؛ امّا در بعضی مساجد در مملکتی مانند عربستان، ضدّ اهل بیت علیهم السّلام- و ضدّ شیعیان آنها تبلیغ می‌شود، و مساجد مرکز اضلال مردم است؛ از مساجد سوء استفاده می‌شود، و برنامه‌هایی خلاف وضع مساجد انجام می‌گیرد. حاصل بحث این است که: تغییر احوال در آخرالزّمان- که در احادیث بسیار است- مورد استبعاد نیست و نمونه‌هایی از آن همواره دیده شده و می‌شود.
س- روایتی وجود که: مدّت حکومت سفیانی برابر با انگشتان دست و پاها خواهد بود (۲۰ سال). آیا این روایت معتبر است؟ نظر جناب عالی چیست؟
ج- اعتبار روایات مذکوره ثابت نیست؛ مضافاً به این که مضمون آنها مجمل است و روشن نیست؛ ولی دلیلی هم بر نفی آنها نداریم (والله العالم).
س- کسانی که درباره امام زمان- عجل‌الله تعالی فرجه الشریف- تحقیق کرده‌اند، به این نتیجه رسیده‌اند که: اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم عصر ظهور امام- عجل‌الله تعالی فرجه الشریف- است. جنابعالی تفصیلا نظر خود را در این باره مرقوم فرمایید.
س- طبق روایات مدّت حکومت آخرین عبدالله (در حجاز) چقدر است؟
روایتی وجود دارد که بین نهضت سیّد موسوی و شروع نهضت امام زمان- علیه السّلام- مدّت یک عمر متوسّط انسان است؛ نظر جناب عالی چیست؟
آیا عصر حاضر، عصر ظهور امام- علیه السّلام- است؟
ج- مطالب مورد سؤال برای این جانب نیز معلوم نیست (العلم عندالله؛ والله العالم).
س- در زمان غیبت امام زمان- عجل‌الله تعالی فرجه الشریف- مخصوصاً در عصر حاضر، وظیفه ما چیست؟
ج- وظیفه مردم در زمان غیبت و حضور، اطاعت از دستورات دینی و تقوا را سرلوحه زندگی قرار دادن است.
بلی در زمان غیبت دعا برای تعجیل ظهور آن حضرت و صدقه دادن برای سلامتی آن بزرگوار و انتظار مقدم مبارکش و به وجود آوردن دولت کریمه و شب و روز به یاد آن حضرت بودن، از وظایف مهمّه عصر غیبت است.
س- آیا احادیث «امان» عقلا صحیح است؟ چرا با وجود امام، شاهد بلایای ارضی و سماوی هستیم؟
ج- موضوع این که وجود امام، امان از فنا و پایان دنیا است و زمین به وجود امام، باذن اللّه و تقدیره برقرار و پایدار است، برحسب اخبار متواتره از طرق عامّه و خاصّه، از جمله اخبار «امان» ثابت و مسلّم است. و اخبار از این امور، مانند اخبار از ملاحم و اوضاع مستقبل دنیا، تکویر شمس، انکدار نجوم، انشقاق سماء، امتداد و انبساط زمین، سیر جبال، تسجیر بحار و ...، فقط از طریق وحی و اخبار پیغمبر صادق مصدّق، قابل قبول و باورآور است؛ و از اموری که مستقیماً با برهان عقلی قابل اثبات باشد، نیست؛ و اگر صاحبان بعضی از مسالک و علوم عقلیّه یا مدّعیان کشف و شهود، بر حسب نگرش‌های خود، خصوص دخل وجود امام را در بقای عالم ثابت بدانند و بر آن استدلال عقلی هم بنمایند، خارج از فهم عامّه و بلکه اکثر خواص است و نیاز به اثبات مقدّمات دیگر دارد. بنابراین راه صواب، همان اتکای به وحی و اخبار مخبر عن اللّه است؛ که وساطت و سفارت او بین الخلق و الخالق به دلیل معجزه ثابت شده باشد.
بنابراین همین که در عالم ثبوت و واقع این موضوع امکان داشته باشد، با اخبار نبی، ثابت النبوّه و با اخبار وصی، ثابت الوصایه ثابت می‌شود و نفس انسان مستقیم الذّهن آن را می‌پذیرد و باور می‌کند.
خلاصه اینکه مسایلی مثل: (یوم تبدل الأرض)[۱۲۴] و (و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمرّمر السحاب)[۱۲۵]، اموری نیستند که عقل بتواند از آنها خبر دهد.
آیا عقل توانسته و می‌تواند از واقعه‌ای مثل قتل عمّار به دست «فئه باغیه» ده‌ها سال قبل از آن خبر بدهد؟ آیا بشر با دلیل عقلی می‌توانست مثل انبیای سلف، بشارت از ظهور پیغمبر آخرالزّمان، محمّد بن عبداللّه صلّی الله علیه و آله وسلّم- بدهد؟
آیا عقل می‌تواند مثل وحی، خبر از جنگ جمل، خروج عایشه و سگان حوئب بدهد؟ یا از معارضه زبیر با امیرالمؤمنین، یا از شهادت امیرالمؤمنین و حضرت سیّدالشّهداء- علیهما السّلام- و صدها وقایع غیبیّه دیگر، خبر دهد؟
هیچ دلیلی نمی‌تواند از این امور غیبیّه خبر بدهد؛ ولی با خبر نبی، ثابت‌النبوّه و با خبر وصی، ثابت الوصایه پذیرفته می‌شود، و ردّ آن به عنوان این که دلیل عقلی ندارد، جایز نیست. بلی، اگر در جایی دلیل قاطع عقلی بر عدم وقوع باشد، مسأله دیگری است.
بنابراین بر حسب این روایات معتبر و متواتر، که از آن جمله در نهج‌البلاغه نیز از حضرت امیرالمؤمنین است که فرمود:
«اللهم بلی لاتخلو الأرض من قائم للّه بحجة إما ظاهراً مشهوراً أو خائفاً مغمورا»[۱۲۶]،
و محدّثان بزرگ اهل سنّت نیز آن را روایت کرده‌اند، این فایده وجود امام غایب که وجودش «امان» اهل ارض است و بقای آن وابسته به بقای اوست، قابل انکار وتردید نیست.
امّا پاسخ نقض و ردّ این دلیل نقلی به جهت نوع جنگ‌ها، ویرانی‌ها، زلزله‌ها، آتش فشان‌ها، سیل‌ها، طاعون‌ها، وباها و امور دیگر در طول دوازده قرن، بلکه چهارده قرن و بلکه در تمام ادوار و اعصار، این است که:
از این اخبار و احادیث نفی کلّی این حوادث- که طبیعت عالم و زمین مقتضی آن است و علاوه بر آن سنّت اللّه بر آن جاری شده است- استفاده نمی‌شود. این‌ها اموری است که حتّی بر حسب نظام مقرّر در این عالم طبیعت، حدوث آن‌ها طبیعی است.
غرض از این‌که امام، «امان» است این نیست که با وجود امام کسی بیمار نمی‌شود، یا جنگی واقع نمی‌گردد، یا زلزله و حوادث دیگر اتّفاق نمی‌افتد. همه این امور در اعصار حضور انبیا و ائمّه علیهم السّلام- اتّفاق افتاده و بعد از این هم اتّفاق خواهد افتاد.
غرض این است که وجود امام وجود در بقای ارض مؤثّر است و آن‌گاه که زمین خالی از حجّت باشد، زمین و نظامات آن به هم می‌خورد، یا عوض می‌شود:
«لو بقیت الأرض بغیر حجة لساخت بأهلها»[۱۲۷].
با این وجود، چون اسرار قضا و قدر بر ما معلوم نیست، تأثیر وجود امام در منع از بروز همین حوادث طبیعی در مواردی مسلّم است؛ چنان‌که اعمال مردم و خوب و بد در بروز و عدم بروز این حوادث مؤثّر می‌باشد. دعا، دافع بلیّات عمومی و خصوصی است. حتّی استغفار سبب نزول باران و برکات می‌شود و وجود سالمندان و کودکان و چرندگان نیز موجب دفع بلا است.
چنان که در خبر است:
«إن للّه تعالی فی کل یوم ولیلة منادیاً ینادی مهلًا مهلًا عباداللّه عن معاصی اللّه فلولا بهائم رتّع و صبیة رضّع و شیوخ رکّع یصب علیکم العذاب صباً ترضّون به رضّاً»[۱۲۸].
مسأله فایده وجود امام را با این دید ایمانی باید بررسی کرد و در بیان این فایده هم با کسانی که به عالم غیب و قضاء و قدر الهی معتقدند، سخن می‌گوییم.
با توجّه به نصّ صریح قرآن وجود پیغمبر امان از عذاب است؛ وجود قائم مقام او نیز امان است؛ و استغفار نیز امان می‌باشد: (وما کان اللّه معذبهم وأنت فیهم و ما کان اللّه معذبهم وهم یستغفرون [۱۲۹]
به طور خلاصه، فایده‌ای که برای وجود امام- چه غایب و چه حاضر- بیان کرده‌ایم، با توجّه به این معانی- که بیشتر از این در اطراف آن مجال اطاله کلام نداریم- روشن و منطقی است؛ و کلام حکیمانه «محقّق طوسی» بسیار محکم است:
«وجوده لطف و تصرفه لطف آخر وعدمه منّا».[۱۳۰]
س- نصب امام در صورتی که غایب از انظار باشد و متصرّف در امور و رتق و فتق و اصلاح احوال جامعه نباشد، چه فایده‌ای دارد؟
عدم دخالت امام در امور چگونه مستند به مردم است؟ چرا که مردم به واسطه وجود و حضور او در میان جامعه در معرض امتثال و اطاعت از فرامین و اوامر او قرار نگرفته و مخالفتی اظهار ننموده‌اند، تا بتوان غیبت، و قیام نکردن آن حضرت به اصلاح و انتظام شؤون عموم و اعمال ولایت را به مردم نسبت داد. بنابراین کلام «محقق طوسی»، که عدم تصرّف امام را از ما و مستند به ما (مردم) می‌فرماید، چگونه قابل توجیه و تحقیق است؟
ج- این ایراد که: «فایده تعیین امامی که بر کنار از مداخله در اداره جامعه و حفظ مصالح عالیّه اسلامی باشد چیست، و چرا نصب و تعیین او لازم است؟» به فرض ورود، اختصاص به امام غایب ندارد؛ بلکه در مورد امام حاضری که مبسوط الید نیست، و از تصرّف در امور ممنوع یا محبوس است نیز قابل طرح است. و بلکه در مورد نبّی و پیغمبری که مردم به طور موقّت یا دایم مانع از تبلیغ رسالت او باشند نیز این سؤال وجود دارد.
جواب «حلّی» این است که با وجود عدم حضور مردم برای انفاذ اوامر امام یا استماع تبلیغ نبی و بلکه ممانعت از آن، چنانکه در عصر ائمه قبل از حضرت صاحب الأمر- علیهم السّلام- واقع شد، تصرّف نکردن آن بزرگواران در امور، مستند به مردم است.
آن چه بر خدا لازم است، اتمام حجّت و ارسال رسول و نصب امام و فرستادن شرایع و احکام است. اگر مردم استقبال نکنند و همکاری ننمایند، این فواید حاصل نمی‌شود. ولی خداوند متعال به مقتضای حکیمیّت، رحیمیّت و رحمانیّت، ربّانیّت، فیّاضیّت، هدایت، و سایر صفات جمالیّه و برای آن که حجّتی از عباد بر او نباشد: (لئلا یکون للناس علی اللّه حجة)[۱۳۱] و مصالحی که خود عالم به آن است، زمین و زمان را خالی از حجّت و صاحب الأمر نخواهد گذارد.
همان گونه که در بعضی از روایات است:
«مثل الإمام مثل الکعبة یؤتی و لایأتی»[۱۳۲]
وقتی قیام به این وظایف عامّه ولائی بر امام واجب است که مردم به طور جدّی اظهار حضور برای فرمانبری و امتثال از اوامر او بنمایند؛ چنان که از فرمایش امیرالمؤمنین علیه السّلام- در ذیل خطبه «شقشقیه» استفاده می‌شود:
«أما والذی فلق الحبة وبری‌ء النسمة لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء أن لا یقاروا علی کظة ظالم و لا سغب مظلوم لألقیت حبلها علی غاربها و سقیت آخرها بکأس أولها و لألفیتم ان دنیاکم هذه أهون عندی من عفطة عنز»[۱۳۳]
). بنابراین مبسوط الید نشدن و قدرت نیافتن ائمّه طاهرین علیهم السّلام- بر اداره امور، همانگونه که خواجه فرمود، مستند به مردم است. در مورد حضرت صاحب الامر- عجّل اللّه تعالی فرجه- نیز همین جهت معلوم بوده که اگر ایشان هم در این اعصار مثل آبای کرامشان در بین مردم بودند، و مأمور به آن برنامه خاص نبودند، حکومت‌ها و مردم دنیاپرست با اطّلاع از بشاراتی که درباره آن ظهور پیروز و جهان‌گیر شنیده بودند، در فشار و اذیّت و آزار به آن حضرت تا سر حدّ شهادت در آن عصرهایی که مقضیّات و شرایط ظهور موجود نبود، اقدام می‌کردند.
بنابراین عدم حضور مردم در اطاعت از امام، با توجّه به آن که در آغاز و مقارن با ولادت آن حضرت و به خصوص بعد از شهادت پدر بزرگوارش در مقام دستگیری وی برآمدند، احتیاج به آزمایش و امتحان جدید نداشت.
در کل، مسأله پیاده نشدن نظم امامت و رتق و فتق امور و به دست گرفتن زمام کارها بر حسب تاریخ به متعهّد بودن مردم به نظام الهی امامت ائمه علیهم‌السّلام- مستند بوده است.
البتّه قضا و تقدیرات خداوند علیم قدیر حکیم نیز در کنار وضع مردم بر حسب بشارات و احادیث راجع به غیبت طولانی آن حضرت و پیش‌آمدها و حوادث و مسایل بسیار، بالاخره سیر جهان را به ظهور آن حضرت و تشکیل حکومت عدل اسلامی جهانی منتهی خواهد کرد، و این یک وعده الهی است؛ (ولن یخلف اللّه وعده [۱۳۴].
بنابراین ظهور ولایت آن حضرت بدون حصول شرایط خاص و آماده شدن جهان و تحقّق تقدیرات الهیّه امکان پذیر نخواهد بود. در غیر آن شرایط موقعیّت، همان موقعیّت‌های گذشته یا دشوارتر خواهد بود. مردم جهان باید در این اعصار امتحانات بسیار ببینند، و مراحل متعدّدی را پشت سر بگذارند تا شرایط- چنان که خداوند فرموده- فراهم شود. حتّی در روایات است که تمام اصناف و صاحبان دعاوی به حکومت می‌رسند، تا کسی نتواند بعد از ظهور آن حضرت ادّعا کند که اگر من یا ما بودیم، می‌توانستیم این برنامه را پیاده کنیم.
به هر حال «هذا أمر من أمر اللّه و سر من سر اللّه، لا یعلم تأویلها و أسرارها إلااللّه و الراسخون فی العلم و ما نقول أو نعلم منه ظاهر من الباطن، ومجاز من الحقیقة، ویظهر ما فی هذا الأمر أو بعضه من الأسرار الإلهیّة بعد ظهوره، واللّه علی کل شی‌ء قدیر، وبکل شی‌ء علیم، یفعل ما یشاء و لا یفعل ما یشاء غیره، ولا یسئل عما یفعل و هم یسئلون، ولا یخلّف المیعاد.»
س- آیا اگر حکایتهایی در مورد مداخله حضرت در عصر غیبت، در امور برای شخصی یقین‌آور نباشد، چگونه می‌توان برای امام غایب فایده‌ای تصوّر نمود؟ (در کتاب «امامت و مهدویّت» در پاسخ به این سؤال که فایده امام در عصر غیبت چیست، به حکایت‌هایی درباره دخالت امام- علیه السّلام- تمسّک نموده‌اید).
ج- نظر بر این است که این سالبه کلیّه را که آن حضرت از جمیع امور کناره‌گیری دارند، و مطلقاً (مستقیماً یا به وسیله خواصّ خودشان و دیگران) تصرّف و مداخله در امور نداشته باشند را، رد کنیم. به این بیان که: نه ما به این سلب کلّی معتقدیم، و نه کسی می‌تواند نسبت به آن ادّعای قطع و یقین بنماید.
زیرا ممکن است چنان که بیان کرده‌ایم، آن حضرت توسّط اولیا و خواصّ خودشان، یا به هر شکلی که مقتضی باشد، دخالت نمایند.
خلاصه می‌توان گفت: به ظاهر آن حضرت مداخله کلّی و فراگیر در امور ندارند، و این سلب غیر کلّی با ایجاب جزیی که کسی نمی‌تواند آن را نفی نماید، منافات و مناقضه ندارد.
با این که ما امارات و نشانه‌های بسیار در طول تاریخ تشیّع از این مداخله غایبانه آن حضرت در امور بسیار داریم؛ حال اگر کسی هم شکّاک یا مغرض باشد و بگوید: من باور نمی‌کنم؛ در جواب می‌گوییم: غرض ما بیان امکان این مداخله و ردّ سلب کلّی است.
به عبارت دیگر می‌خواهم این شبهه را که امام در امور مطلقاً مداخله ندارند، رد کنم؛ زیرا این شبهه در صورتی وارد است که عدم مداخله مطلق آن حضرت، ثابت و معلوم باشد و چون این موضوع (عدم مداخله مطلق) قابل اثبات نیست، با وجود بشارت انبیای گذشته و پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله- و ائّمه طاهرین علیهم‌السّلام- اگر هم مداخله آن حضرت در امور ثابت نشود، خللی در مسأله امامت و غیبت و شؤون آن حضرت وارد نمی‌شود.
همان مقدار که تصرّف و مداخله ایشان در حدودی که مصلحت باشد امکان‌پذیر باشد، برای ردّ شبهه کافی است. چنان که در سایر افعال و صنایع و مخلوقات خداوند متعال، اگر در موردی فایده پدیده و مخلوقی را کشف نکردیم، و نتوانستیم برای آن فایده‌ای اثبات کنیم، دلیل بر عدم فایده نمی‌شود؛ که از زمان‌های کهن گفته‌اند: «عدم الوجدان لا یدل علی عدم الوجود».
این ظهور و این غیبت و آن چه در اخبار و احادیث از امور خارق‌العاده رسیده است، همه جزء سنن الهیّه و به اراده خداوند حکیم و علیم انجام می‌شود. همان گونه که معتقدیم در عالم تکوین و خلقت، کار عبث و بیهوده واقع نشده و نمی‌شود، در این گونه امور نیز همین نظام و برنامه جاری است؛ (ذلک تقدیر العزیز العلیم .
س- چگونه غیبت امام با تماس مردم و استغاثه از آن حضرت مفهوم پیدا می‌کند؟ (نمونه‌هایی که در کتاب «امامت و مهدویّت» از استغاثه و فریاد رسی‌های حضرت بیان شده، ممکن است برای کسی یقین آور نباشد).
ج- مقصود این است که مفهوم غیبت، ناشناخته بودن شخص آن حضرت بر مردم است و مقصود ناشناخته بودن مردم، از آن حضرت نیست و به عبارت دیگر مقصود این است که امام علیه السّلام- از مردم غایب است؛ نه این که مردم از امام علیه السّلام- غایب باشند؛ تا کسی بگوید: بنابراین چون نمی‌توانند با مردم تماس بگیرند، نمی‌توانند بعض فریادرسی‌ها و استغاثه‌ها را شخصاً یا به وسیله خواصّی که دارند، پاسخ بدهند.
همان گونه که تذکّر داده‌ایم ایشان در موسم حج شرکت می‌فرمایند؛ به زیارت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله- و سایر اجداد بزرگوارشان علیهم السّلام- می‌روند؛ قبور مؤمنین را زیارت و در تشییع جنازه هر کجا مقتضی باشد- شرکت می‌کنند.
خلاصه، آن حضرت اعمال و برنامه‌های خیر و عبادی و احسان به ضعفا را در حدودی که در حال غیبت قابل انجام است، انجام می‌دهند. حکایات بسیار هم از این مقوله نقل شده است که اگر هر یک از آنها باور بخش و یقین‌آور نباشد، کلّ آنها موجب
قطع و یقین است. ولی در این جواب، ما نمی‌خواهیم این موضوع را اثبات کنیم؛ بلکه می‌خواهیم نفی آن را و این که اعتقاد به امام غایب مفهومش عقیده به خارج بودن آن حضرت از بین مردم و مجامع است، رد کنیم که برای ردّ آن، و رفع اشکال، امکان انجام این گونه تصرّفات از ایشان کافی است.
ما حدود عقیده خود را به آن حضرت و غیبت اعلام می‌کنیم، که کسی نتواند بگوید امام غایبی که شما به او عقیده دارید، کسی او را نمی‌بیند، و با امام میّت تفاوت نمی‌کند.
در این جا فقط ما می‌خواهیم با عرض عقیده، روشن کنیم بر این عقیده که دلایلی بر اثبات آن اقامه می‌شود، فی حدّ نفسه ایراد و اشکالی وارد نیست؛ چون عقاید از دو جهت مورد بررسی قرار می‌گیرد: گاه نفس عقیده مورد ایراد عقلی یا نقلی است، که نخست باید آن را بررسی کرد؛ مثلًا عقیده به شِرک یا تجسّم خدا یا حلول و اتّحاد و امثال این عقاید، عقلًا مورد ایراد و ابطال قرار می‌گیرد، یا عقیده به امامت ظالم و نظر به خود این عقیده عقلًا و نقلًا باطل است و با وجود این، اثبات آن برای شخص فلان ظالم، قابل برّرسی نیست.
در این جواب نیز می‌گوییم: در عقیده به امامت امام غایب، این ایرادات وارد نیست؛ چون مفهوم این عقیده، عقیده به امامت شخصی که در غیبت مطلق و مثل خارج از عالم ما باشد، نیست. او در هر کجا بخواهد حاضر می‌شود و مردم را می‌بیند، مردم نیز او را بدون معرفت به شخصش می‌بینند. حکایاتی که هم نقل می‌کنیم- اگر چه چنان که گفته شد فی‌الجمله و به نحو تواتر اجمالی ثابت است- این عقیده ما را که آن حضرت را در غیبت مطلق نمی‌دانیم، تأیید می‌نماید. به هر حال جهتی که مورد ایراد است، عقیده شیعه نیست؛ و آن چه عقیده شیعه است، این ایراد به آن وارد نمی‌باشد.
س- چگونه در بحث ولایت فقیه به توقیع شریف که سنداً و دلالتاً مخدوش است تمسّک می‌شود؟
ج- راجع به ولایت فقها در عصر غیبت در رساله «ضرورة وجود الحکومة» و «ولایة الفقهاء فی عصر الغیبة» به طور مختصر بحث کرده‌ایم.
راجع به توقیع شریف، اعتبار و حجیّت آن ثابت است؛ زیرا شیخ ما صدوق- قدّس سرّه- در کتاب «کمال الدّین» از شیخ خود «محمّد بن محمّد بن عصام الکلینی»- که از طبقه دهم است- روایت کرده است. در این‌جا با جمله «رحمهُ اللّه» و در موارد دیگر با جمله «رضی اللّه عنه» از او تجلیل و تعظیم کرده است.
در این جا توقیع شریف را از «ثقةالاسلام کلینی» و او از «اسحاق بن یعقوب» روایت کرده؛ که او به وسیله جناب «محمّد بن عثمان»- رضوان‌الله تعالی‌علیه- نایب دوّم از نوّاب اربعه، کتابی را که متضمّن سؤالاتی بوده، تقدیم کرده و به خطّ اشرف حضرت صاحب الامر- علیه السّلام-، توقیعی در جواب دریافت نمود.
همچنین «شیخ طوسی» در کتاب «غیبت» این توقیع رفیع را از جماعتی از «جعفر بن محمّد بن قولویّه» که از ثقات و اجلاء در حدیث و فقه و صاحب تصنیفات بسیار واز طبقه دهم است، و از «ابی غالب زراری احمد بن محمّد بن سلیمان»، از طبقه دهم، که او نیز از مشایخ و اجلاء است و به جلالت قدر، و کثرت روایت، و «شیخ عصابه»، و القابی غیر از آن، تعظیم و توصیف شده، و از غیر این دو بزرگوار، روایت فرموده و آن بزرگواران از جناب کلینی، و او از «اسحاق بن یعقوب»- که به احتمال قوی برادر کلینی بوده- روایت کرده است؛ و از اعتماد «کلینی» به او، و احتجاج «صدوق» و «شیخ طوسی» (محمدون ثلاثه) جلالت قدر و وثاقت او نیز معلوم می‌شود. بنابراین نه تنها سند ضعیف نیست، بلکه به نظر می‌رسد که در کمال قوّت و اعتبار است.
علاوه بر آن که متن آن- که متضمّن جواب از مسایل مهم است- نیز بر قوّت و اعتبار آن افزوده است، و اباحه خمس در آن، دلیل بر ضعف آن نمی‌شود، نهایت امر یکی از اخبار، تحلیل و اباحه است که با آن در فقه، مثل سایر روایات، معامله می‌شود.
مضافاً بر این که معلوم نیست سؤال از مطلق خمس بوده یا از خمس مبتلا به در مورد اماء، و جمله قبل از این جمله که می‌فرماید: «أمّاالمتلبسون بأموالنا فمن استحل منها شیئاً فأکله فإنما یأکل النیران»[۱۳۵]، نیز قرینه است بر این که سؤال از مطلق خمس نبوده است. بنابراین تعرّض توقیع به صورت اجمال به حکم خمس، شاهدی بر ضعف آن نیست و توقیع رفیع در کمال اعتبار است.
س- وجود امام غایب چگونه موجب دلگرمی مؤمنین می‌گردد؟
ج- جواب این سؤال واضح است. وجود امام از دو جهت باعث دلگرمی مؤمنین و حفظ تعهّد و موجب مزید شوق با اعمال صالح و انجام وظایف است:
نخست، از جهت اطمینان و امیدواری و خوش‌بینی به آینده جهان و پیروزی نهایی حق بر باطل و پر شدن زمین از عدل و داد. این فایده روانی مهمّی است که براصل عقیده به مصلح آخر الزّمان و ظهور منجی، که همه پیروان ادیان مخصوصاً مسلمانان
به آن اعتقاد دارند، مرتّب است و همه به آینده دنیا نظر دارند، و منتظر آن عصر درخشان و دوران خلاصی هستند.
دوّم، از جهت حال حاضر و بقای التزامات اخلاقی و دینی و تعهّدات مذهبی، این عقیده مفید و شوق‌انگیز و رغبت افزا است. نفس این عقیده که ما فی الحال امام و ملجأیی الهی داریم که از اعمال صالح و خیر مسرور می‌شود و از کارهای زشت ما مغموم و رنجیده خاطر می‌گردد، انگیزه و باعث میل به پرهیزکاری و پارسایی و حسن عمل می‌شود و خلاصه مقرّب به طاعت، و مبعد از معصیّت است.
س- آیا صحیح است که راز غیبت امام را منحصر به حکمتی نماییم که پس از غیبت معلوم می‌گردد؟
ج- در مورد سرّ غیبت نگفته‌ایم که سرّ و فلسفه و حکمت آن منحصر است به آن که بعد از ظهور معلوم می‌شود و این به معنای نفی اسرار و حکمت‌های متعدّد دیگر نیست. فرضاً هم اگر حکمت را منحصر (بما یظهر بعد الظّهور) به آن چه بعد از ظهور ظاهر می‌شود، بدانیم اشکالی پیش نمی‌آید. چون ما بر حسب احادیث معتبر، ثابت می‌کنیم که غیبت و ظهور آن حضرت با امر خدا واقع خواهد شد. بنابراین اگر بگوییم حکمت غیبت، بعد از ظهور ظاهر خواهد شد، علامت تسلیم و ایراد نگرفتن به کار و تقدیر خداوند است.
به علاوه، ظهور علمی حکمت، غیر از ظهور عینی آن است که بعد از ظهور حاصل می‌شود. مثل آن که فایده و حکمت بعثت و رسالت حضرت خاتم‌الانبیا- صلّی الله علیه و آله- قبل از ولادت آن حضرت و در اعصاری که پیغمبران گذشته از آن خبر می‌دادند، بطور اجمال معلوم بود و معلوم بود که فواید بزرگ و مهمّی دارد؛ امّا این فواید و برکات بعد از بعثت آن حضرت ظاهر شد، و در هر عصر و هر زمان و هر روز تا زمان ما ظاهرتر خواهد شد.
امم گذشته- که از پیغمبرانشان بشارت رسالت محمّد- صلّی الله علیه وآله- را دریافت می‌کردند- می‌دانستند که فایده این رسالت، بزرگ و با عظمت است؛ ولی تاآن حضرت ظهور نفرموده و قرآن را برای بشریّت نیاورده بود، این فایده چنان که باید معلوم نبود، و بعد از عصر رسالت شناخته و معروف شد.
از این جهت «ابن تیمیه» و دیگری نمی‌تواند شبهه بنماید، و اخبار معتبری را که دلالت بر وقوع غیبت دارند، انکار نماید. امثال او که اخبار «ابن صائد» و «دجال» و حتّی خبر از مرکب او را با آن تفاصیل عجیب و غریب و غیر قابل قبول نقل می‌کنند،
و از حکمت این تفصیلات غیر منطقی نمی‌پرسند، حق ندارند که از حکمت ظهور امام زمان علیه السّلام- که محقّقاً واقع خواهد شد سؤال نمایند.
باز هم توضیح: روح و اساس این اشکال، اصل عقیده به امامت آن حضرت را با این مبعدات و ملازماتی که طرح شده مورد ایراد قرار می‌دهد؛ یعنی فکر و عقیده را از حیث محتوا و به اصطلاح در عالم ثبوت غیر مقبول می‌شمارد، و نظر ما در این جواب‌ها بیشتر متوجّه دفع این اشکال و ابطال آن می‌باشد.
به عبارت دیگر: گاه نبوّت پیغمبر یا امامت امام با ایراد به اصل فکر و عقیده به نبوّت عامّه یا امامت عامّه مورد اشکال یا انکار واقع می‌شود، و گاه اثبات نبوّت یا امامت که در اصل حصول و تحقّق آن ممکن یا لازم و واجب است برای شخص معیّنی موردایراد قرار می‌گیرد.
در این پرسش مسأله معقول بودن امامت ظالم و غیر معصوم و غیر اعلم، کبرای مسأله مورد ابطال است؛ که در نتیجه صغریّات و جزئیّات مسأله- که امامت ظلمه و جهال و غیر اعلم است- نفی می‌شود.
بنابراین در این جواب‌ها نظر بر این است که بگوییم امامت شخص غایبی که بالمره از مردم جدا باشد و مردم از او غایب، و او از مردم غایب باشد عقیده شیعه نیست؛ و مقصود از غیبت، غیبتی است که غایب و مغیب عنه در آن از هم منفصل و جدا نیستند.
ربط غایب با کسانی که از آنها غایب شده، مثل ربط آفتاب مستور به ابر، با کاینات ارضی است و اجتماع آنها با یکدیگر غیر ممکن نیست.
غیبتی که شیعه به آن معتقد است قطع ارتباط کلّی نیست و معنایش پنهان بودن مغیب عنه از غایب نیست. بنابراین غیبت با آن فوایدی که گفته شد: بر وجود امام مترتّب است، منافی نیست و آن فواید و منافع، همه قابل حصول و بلکه بالفعل بر وجود اقدس آن حضرت مترتّب می‌باشد. و آخر (دعوانا أن الحمدللّه رب العالمین)
س- با عرض سلام و ارادت، لطفاً بیان فرمایید که آیا شمشیر حضرت امیرالمؤمنین، علی بن ابی‌طالب- علیه الصّلوة والسّلام- نزد مبارک حضرت بقیّه اللّه الاعظم- ارواحنا له الفداء- موجود می‌باشد؟ آیا موقع ظهور موفور السّرور از آن به عنوان و به صورت سنبل استفاده می‌نمایند؟ با وجود این سلاح‌های مخرّب پیشرفته ساخت دست بشر، آن بزرگوار به چه نحو به مصاف این سلاح‌ها می‌روند؟
ج- بر حسب روایات متعدّد که در کتاب‌های معتبر، مثل: «غیبة نعمانی»، «خصال»، «عیون اخبار الرّضا- علیه السّلام-»، «معانی الاخبار»، «مناقب»، «کفایه‌الاثر»، «احتجاج» و «مهج الدّعوات» روایت شده، شمشیر موسوم به «ذوالفقار» که از ذخایر نبوّت و امامت است؛ مانند سایر ذخایر و مواریث انبیاء- علیهم السّلام- در نزد ولی عصر مولانا بقیّة اللّه ارواح العالمین له الفداء- موجود و محفوظ است.
می‌توانید این احادیث را در جامع شریف «بحارالانوار» در مجلّداتی که ذیلًا ذکر می‌شود، ملاحظه فرمایید: (ج ۲۵، ص ۱۱۶، سطر ۱۳ تا ص ۱۱۷، سطر ۱۰) و (ج ۳۶، ص ۳۳۳، سطر ۱۹ تا ص ۳۳۵، سطر ۱۳) و (ج ۴۲، ص ۵۸، سطر ۴ تا ۵) و (ج ۴۵، ص ۵۸، سطر ۷ تا ۹) و (ج ۵۲، ص ۱۷۱، سطر ۱۴؛ و ص ۳۰۷، سطر ۲۰؛ و ص ۴۶۰، سطر ۸ تا ص ۳۰۷ سطر ۲۰۰؛ و صفحه ۳۶۰، سطر ۸ تا ۳۶۱ سطر ۱۱؛ و ص ۳۷۹، سطر ۲۱ تا ص ۳۸۰، سطر ۹) و (ج ۹۲، ص ۳۸۱، سطر ۱۱ تا ص ۳۸۶ سطر ۱ در ضمن دعای «عبرات»
مذخور بودن این شمشیر و سایر مواریث مذخوره نزد ائمّه علیهم السّلام- از خصایص امام و تشریفات و امتیازات امامت است. این مواریث از آیات الهیّه و از مظاهر عنایت ربّانیّه به انبیا است؛ بالخصوص درع (زره) و لواء (پرچم) رسول خدا- صلّی الله علیه وآله- و سیف ذوالفقار، هر یک مبارک و دارای قداست هستند؛ هر چند برای بیشتر ائمّه اطهار- سلام اللّه علیهم- فرصت این که در جهاد با کفّار آنها را به کار گیرند، فراهم نگردید و رسماً متقلّد این شمشیر نشدند. ولی بر حسب بعض این روایات حضرت صاحب الزّمان- روحی لتراب مقدم شیعته‌الفداء- بر این سیف متقلّد می‌شوند و نفس تقلّد ایشان به این شمشیر، دلیل بر مأموریّت و قیام ایشان به جهاد است. چنان که ظاهر این روایات این است که آن حضرت در قتل اعداء اللّه از آن استفاده خواهند نمود، و این منافات با این که آن پیشوای عادل جهان از هر سلاحی که در زمان ظهور متعارف باشد استفاده نمایند، ندارد.
مضافاً به این که آن حضرت مؤیّد به جنود غیبیّه و نصرت ملایکه می‌باشند و غلبه و پیروزی ایشان بر اعداء و فتح شرق و غرب عالم به دست ایشان اعجاز آمیز و به تأیید مستقیم الهی و مشتمل بر معجزات بسیار است.
چنان که این احتمال نیز هست که تا موقع ظهور، در اثر حوادث و اتّفاقات بزرگ و جنگ‌های جهانی، سلاح‌های به اصطلاح پیشرفته منهدم شوند و سلاح‌های ساده متداول گردد.
در هر حال قدر مسلم این است که به هر صورت و به هر نحوی که گذشت زمان جریان یابد، حضرت- مهدی ارواحنا فداه- ظهور به سیف و جهاد می‌نمایند و با تقلّد به سیف ذوالفقار نیز عملا این برنامه را اعلام می‌فرمایند، و منصور به رعب و مؤیّد به نصرت و تأیید خداوند قادر متعال می‌باشند، و از هر سلاحی لازم باشد در تشکیل حکومت حقّه جهانی اسلامی استفاده می‌نمایند؛ (وما ذلک علی الله بعزیز).[۱۳۶]
در پایان تذکّراً عرض می‌شود که در رساله «پاسخ به ده پرسش»، دو پرسش و پاسخ در ارتباط با این مطلب نوشته‌ام؛ می‌توانید به آن رساله و یا کتاب «امامت و مهدویّت» (ج ۲، ص ۴۴۴ تا ص ۴۵۰) مراجعه نمایید.
«اللّهم إنّا نرغب إلیک فی دولة کریمة تعزّبها الإسلام و أهله و تذّل بها النّفاق و أهله و آخر دعونا ان الحمدلله رب العالمین و صلی اللّه علی محمّد و آله الطاهرین.»
س- آیا خواب‌هایی که در مورد ائمه اطهار- علیهم السّلام- دیده می‌شود، مورد اعتماد است؟
ج- مسأله مهم در خواب تعبیر و تأویل آن است، و بر حسب ظاهر بر خواب انبیا و ائمه علیهم السّلام- به طور کلّی در صورتی که قراین یقینیّه بر ظاهر آن نباشد نمی‌توان اثری را بر آن کرد و بسا می‌شود که تعبیر آن غیر از ظاهر آن است.
در مواردی تعبیر خواب خود انبیاء، غیر از ظاهر آن بوده است؛ چنان که در مورد خواب حضرت یوسف علی نبیّنا و آله و علیه السّلام- قرآن دلالت دارد، و همچنین در مورد خواب حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله- که خواب دیدند بوزینگان از منبر آن حضرت بالا می‌روند و به غاصبین خلافت و بنی‌امیّه تعبیر شد.
امّا ما نمی‌توانیم اگر آن بزرگواران را در خواب زیارت کردیم و فرمایشی از آنها شنیدیم، آن را حجّت بدانیم؛ مگر آن که مؤیّد حقایق و اعتقادات ثابته باشد که در آن صورت شاهد و مؤیّد می‌شود. (واللّه العالم).
س- آیا شیطان می‌تواند به شکل ائمه اطهار- علیهم السّلام-) درآید یا خیر؟ اگر نمی‌تواند در موردی که امام- علیه السّلام- در خوابی با چهره نازیبا دیده می‌شود، چه می‌فرمایید؟
ج- شیطان نمی‌تواند به صورت انبیاء و ائمّه هدی علیهم السّلام- درآید؛ بلکه در این که بتواند به صورت صلحا و اخیار درآید نیز معلوم نیست.
خواب صلحا و نیکان هم به چهره‌های نازیبا و غیرمناسب، خواب‌های شیطانی و بسا مستند به برخی عوارض جسمانی و غذاها باشد و در واقعیّت حتّی تعبیر هم ندارد. (واللّه العالم).
س- در چنین خواب‌هایی از کجا معلوم می‌شود که شخص دیده شده امام- علیه السّلام- است؟ آیا همین که شخص خواب بیننده در خواب او را به عنوان امام- علیه السّلام- می‌شناسد، کافی است؟
ج- اگر خواب رحمانی و مشتمل بر روشن‌گری و هدایت و وعظ و بیان حقایق و شواهد بود و در خواب به انسان القا شد که آن شخص، پیغمبر یا امام است، اطمینان حاصل می‌شود، به خصوص اگر از خارج، شاهد قطعی مثل صدور معجزه و کرامتی با آن همراه باشد.
س- آیا وعده‌ای که امام- علیه السّلام- در خواب به شخصی می‌دهد، محقّق می‌شود؛ حتّی اگر شخص مورد نظر بعد از آن خواب مرتکب گناهان کبیره شود؟ (مثلًا امام- علیه السّلام- به شخصی بگوید: شما به شهادت خواهید رسید و شخص بعد از آن خواب مرتکب گناه کبیره شود.)
ج- ممکن است آن وعده محقّق شود و ممکن است خواب چنان که گفته شد، تعبیر دیگر داشته باشد. (واللّه العالم.)
س- اگر امام- علیه السّلام- به شخصی وعده‌ای در آینده بدهد، ولی شخص به آن وعده‌ها شک کند و نپذیرد، آیا شکّ در آیات خداوند مهربان است و کفر به آیات محسوب می‌شود؟ (البتّه خواب، واحد نباشد و در دفعات باشد).
ج- اگر آن خواب‌ها مشتمل بر بشارت باشد مناسب است شخص آن را به
فال نیک گرفته و در مقام آن برآید که خود را در مسیر آن بشارت قرار دهد.
س- آیا اشعار خودمانی که با الفاظ و عبارات خودمانی و زبان عامیانه برای اهلبیت- علیهم السّلام- می‌گویند، صحیح است، یا نه؟
ج- چنان چه توهین‌آمیز و دون شأن مقامات رفیع آن بزرگواران نباشد، اشکال ندارد. هر چه در سرودن شعر، ادب و حفظ حریم مقام آن
بزرگواران رعایت شود، سزاوار است و باید اشعار در مدایح و مصایب اهل‌بیت علیهم‌السّلام- شیوا و رسا بوده و مضامین آن موجب رشد فکری و اعتلای معارف دینی و اخلاقی باشد و شاعر، خواننده شعر و مدّاح، همه متعهّد باشند و غرض آنان بسط و نشر معارف اسلامی و بیداری فطرت پاک انسانی باشد، و از روش‌های اهل بدع و صوفیانه و مجالس وجد و سماع آنها منزّه باشد.
البتّه مراتب اشعار و درجات مضامین آنها بر حسب اختلاف سلیقه‌ها و ذوق‌ها و معرفت اشخاص و محدوده اطّلاعات آنها تفاوت بسیار دارد.
در ارتباط با این موضوع، مناظره «سیّد حمیری»، آن شاعر بسیار مشهور و توانای اهل بیت علیهم السّلام-، با «جعفر بن عمان الطائی» بسیار جالب است.
«سیّد حمیری» به «جعفر» می‌گوید: وای بر تو! آیا درباره آل محمّد- علیهم السّلام- می‌گویی:
ما بال بیتکم یخرب سقفه‌وثیابکم من ارذل الاثواب
جعفر پرسید: چه عیبی در این شعر است؟!
سیّد گفت: وقتی نمی‌توانی نیکو مدح بگویی، ساکت باش! آیا آل محمّد- علیهم السّلام- به این که: «سقف خانه‌هایشان خراب، و لباسشان از پست‌ترین لباس‌هاست وصف می‌شوند؟ ولی من تو را معذور می‌دارم؛ که این متقضای علم و طبع محدود توست.
من در مدح آنها قصیده‌ای گفته‌ام که این نقص شعر تو را به آن محو کرده‌ام:
اقسم بالله وآلائه‌والمرء عمّا قاله مسئول
ان علیّ بن ابی طالب‌علی التقی والبّر مجبول
این گونه در مدح آل محمّد- علیهم السّلام- گفته می‌شود، و شعر تو برای صاحبان اندیشه پایین و ضعیف، مناسب است.
«جعفر طائی»، «سید حمیری» را بوسید، و گفت: «انت والله الرّاس یا ابا هاشم و نحن الاذناب [۱۳۷]».
اجمالا آن چه لازم الرّعایه است، این است که باید مدح، با شؤون آن بزرگواران- که کتاب و سنّت بر آن دلالت دارد- مناسب باشد، و هم چنان که «سیّد حمیری» گفته است، دون شأن، شرف، کمالات روحی و مقامات معنوی آنها نباشد؛ و از طرف دیگر از غلوّ- که گاه شاعر و خواننده را تا مرز کفر پرت می‌نماید- پاک و مبرّا باشد.
س- آیا استفاده کردن از اشعاری که با الفاظ و عبارات عرفانی مانند: میخانه، می، ساغی، می‌پرستی و الفاظ دیگر معمول در اشعار عرفانی، برای شعر مدح و مرثیه اهلبیت- علیهم السّلام- صحیح است؟
ج- اگر متبادر به ذهن از این اشعار معانی صحیحه باشد اشکال ندارد، و اگر از آنها برداشت‌های غلوّآمیز و باطل می‌شود، و یا موجب ترویج مسلک‌های صوفیانه و به اصطلاح عارفانه می‌شود، استفاده از آنها جایز نیست.
به طور کلّی، شخص باید خودش ناقد و بصیر و آگاه از مذهب اهل بیت علیهم السّلام- و ذوق صحیح شیعه باشد؛ یا این که قصاید و مدایح را قبلا به نظر علما و اشخاص دین شناس برساند. غرض این که باید مواظب باشند مبادا عقیده اسلامی حتّی یک نفر مخدوش گردد. (والله العالم).
س- در بعضی از مجالس، مسؤولین هیأت‌ها از روی رقابت و چشم وهم چشمی کارهایی مثل: دعوت از معروفین و خرج‌های آن چنانی انجام می‌دهند، و توجیه می‌کنند که ریا و رقابت در مجلسداری امام حسین اشکال ندارد؛ آیا این کار صحیح است؟
ج- پیروی و تأسّی به کسانی که مجالس اهلبیت علیهم السّلام- را به طور شایسته و با شکوه برگزار می‌کنند و سبب جلب و جذب اشخاص به دین و حضور و شرکت در مجالس تبلیغ دین می‌شوند، بسیار پسندیده است.
باید سعی در کارهای نیک و سنّت‌های خیر را از دیگران فراگرفت، و با نیکان و اخیار هم‌گام و هم‌راه و هم‌صدا شد؛ ولی تعصّب فامیلی، زبانی و قومی در برابر دیگران و به منظور تظاهر و تفاخر و برتری‌جویی، مذموم و محکوم است، و موجب از بین رفتن اجر و ثواب، و ورود در زمره (الذین ضلّ سعیهم فی الحیوة الدنیا وهم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً)[۱۳۸] می‌شود.
و مانند همان برنامه زشت معاقره و مسابقه در نحر شتر و ضیافت و اطعام است که در عصر حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام- بین دو نفر از سران قبایل صورت گرفت، و منتهی به آن شد که یکی از آن دو نفر برای مفاخره بر قبیله دیگر، سیصد شتر نحر نمود، و حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام- بر حسب روایت، خوردن گوشت آن شترها را تحریم فرمود و همه آنها طعمه و خوراک سگ‌ها گردید.[۱۳۹]
باید افرادی که در این کارهای خیر و تعظیم شعایر و احیا و بزرگداشت روزهای دینی و «ایّام الله» موفّق هستند، در کمال خلوص و به قصد اعلای کلمه اسلام و صرفاً بزرگداشت دین و اولیای دین و مقاصد عالیّه، این مراسم عزیز و پر برکت و فیض را برگزار نمایند و همان گونه که برای خود و هیأت خود آرزومند توفیق هستند، برای سایر هیأتها و افراد نیز طلب توفیق نمایند، و اشتراک همه را در مقاصد مشروعه فراموش نکنند. و همه با هم متّحد و همگام و همراه و هم‌آهنگ و پشتیبان یکدیگر، عظمت و اعتلای برنامه‌های مقدّسه، مخصوصاً عزاداری و اقامه مراسم سوگواری حضرت سیّد الشهداء- علیه السّلام- را مقدّس و منزّه نگهدارند.
روح کلّ این برنامه‌ها، صدق نیّت و اخلاص و تواضع و کم دیدن عمل خود و بزرگ شمردن خدمات دیگران است.
از سوی دیگر هم نباید نسبت به عزیزانی که در این راه خدمت شایسته انجام می‌دهند، و زحمات طاقت فرسا متحمّل می‌شوند، و اموال بسیار و کلان صرف می‌نمایند، و در عرض ارادت به پیش‌گاه ائمّه طاهرین علیهم السّلام- مشتاقانه و بی‌حساب، وقت و مال و عمر خود را اهدا می‌کنند، بدگمان بود و انفاقات آنها را حمل بر مقاصد دیگر نمود و آنها را به عدم خلوص نیّت متّهم کرد؛ بلکه باید افعال مسلمانان را حمل بر صحّت نمود. وظیفه خود آنها مواظبت و مراقبت است و وظیفه دیگران هم تقدیر از آنها است.
امید است در این برنامه‌ها و وظایف که انجام آن، نیازمند به آگاهی‌ها و توجّهات هشیارانه است، همه موفّق و مؤیّد باشند، و روز به روز با همّت و تلاش و فداکاری همه، این شعائر، خالص‌تر و سالم‌تر و بیشتر و بهتر برگزار شود. (والله العالم).

فصل پنجم: معاد و عالم پس از مرگ

اشاره

معاد و عالم پس از مرگ

س- در کتاب «عین الحیات» علّامه مجلسی- رحمه الله- ج ۲، ص ۵۵ می‌خوانیم که: «بدان که از جمله عقایدی که انکار آنها کفر است و اقرار به آنها واجب و از ضروریّات مذهب است، اقرار کردن به بهشت و دوزخ است؛ و باید اعتقاد داشت که بهشت و دوزخ، الحال موجودند». اگر یک شیعه بگوید: «الان بهشت و دوزخ موجود نیست»، حکم این شخص چیست؟
ج- عقیده به موجود بودن بهشت و دوزخ عقیده‌ای است که بر حسب تصریح، جمعی از بزرگان، شیعه بر آن اتّفاق دارند، و از شیعه جز دو نفر نقل خلاف نشده و این نسبت به آن دو نفر نیز ثابت نیست؛ و آیات قرآن کریم و احادیث بسیار به صراحت بر موجود بودن آنها دلالت دارد و در بعضی روایات تأکید بر وجوب اعتقاد به آن شده است؛ تا حدّی که هر کس آن را انکار نماید، از شیعه نشمرده‌اند؛ و کسی را که به آن و عقاید حقّه دیگر ایمان داشته باشد، شیعه اهل بیت علیهم السّلام- و مؤمن حقیقی دانسته‌اند.
با این وجود اگر کسی با عدم توجّه به اینکه انکار آن، انکار قرآن کریم و اخبار معصومین علیهم السّلام- است و یا به گمان عدم دلالت قرآن کریم و احادیث، موجود بودن آنها را انکار نماید، به کفر او یا خروج او از تشیّع و ولایت اهل بیت علیهم السّلام- حکم نمی‌شود.
کلام علّامه مجلسی علیه الرحمه- مربوط به کفر کسی است که اصل بهشت و دوزخ را حتّی در عالم آخرت منکر شود که در کفر چنین کسی شبهه و شکّی نیست. (والله العالم).
س- بعد از بهشت و جهنّم چه خواهد شد؟ ماجرای رجعت چیست؟
ج- بر حسب قرآن مجید، بهشت و جهنّم جاودان است و بعد ندارند.
مسأله رجعت نیز بر حسب آیات قرآن و احادیث معتبر به طور اجمال ثابت است. و برای اطّلاع بیشتر به کتاب «اعتقادات» صدوق یا مجلسی علیهماالرّحمه- مراجعه نمایید.
س- حکم کسی که اعتقاد به رجعت ندارد را بفرمایید؟
ج- اگر واقعاً جاهل باشد و نزد او ثابت نباشد، حکم خاصّی ندارد. (والله العالم).
س- کیفیّت رجعت، یا کتابی را که در این باره مورد تأیید حضرت‌عالی است ذکر کنید.
ج- در مورد رجعت بسیاری از بزرگان، علما و محدّثین، کتاب نوشته‌اند؛ از جمله «ایقاظ الهجعه» (والله العالم).
س- اسم ملایکه‌ای که در قبر از انسان سؤال می‌کنند، چیست؟
ج- در بعضی از روایات اسم آن دو ملک، «نکیر» و «منکر» ذکر شده. (واللّه العالم).
س- آیا واقعیّت دارد که اوّلین چیزی که از انسان در قبر سؤال می‌شود نماز است؟ (آیا حتّی قبل از اصول دین یا بعد از سؤال از اصول دین در فروع، اوّل از نماز است که سؤال می‌شود)؟
ج- اوّل از اصول دین سؤال می‌شود. ممکن است بعضی از کسانی که صحّت اصول دینشان مسلّم است، اوّل از نماز آنها سؤال شود.
س- اگر شخصی عقیده‌اش این باشد که در عالم قبر تنها از روح سؤال می‌نمایند نه از روح و جسم، آیا انحرافی در عقیده این شخص به نظر می‌رسد، یا خیر؟ (با توجّه به این که اعتقاد دارد در روز محشر روح و جسم با هم محشور می‌شوند.)
ج- آن چه از کلمات بزرگان و کتب اعتقادات علمای بزرگ استفاده می‌شود، در سؤال قبر، روح و بدن هر دو موضوعند؛ هر چند کیفیّت این سؤال و چگونگی ربط بدن با روح، بر امثال ما معلوم نباشد.
س- آیا کسانی که مذهب تشیّع و رهبران آن را قبول ندارند، اگر کار مفیدی انجام دهند و خادم اجتماع باشند، مثلًا: وسایل حمل و و نقل و دارو بسازند و هدفی جز خدمت نداشته باشند، خدمتشان بی‌فایده است و خداوند آنها را از بهشت محروم می‌کند؟
ج- چنین کسانی اگر برای اسم و آوازه و شهرت و باقی ماندن نام، اقدامات و کارهای خیر و اختراعات مفیدی بنمایند، جزا و پاداششان همان است که می‌خواهند و آن را خواهند گرفت. نام آنان بر زبان‌ها می‌آید و به اسم آنها این اختراع، ثبت می‌شود؛ یا در روز ولادتشان به عنوان تجلیل از خدمت آنها کارهایی انجام می‌گیرد. این‌ها خودشان همین را خواسته‌اند و این پاداش به آنها می‌رسد.
ولی اگر کسی به قصد رضای خدا و برای آسایش و راحتی خلق خدا و خدمت به عباداللّه کاری انجام دهد و در مسایل اعتقادی هم- اگر چه معتقد نباشد- عدم اعتقادش مستند به تقصیر نباشد، بلکه ناشی از قصور باشد، خداوند عمل او را به نحوی که با عدل خودش مناسب است، پاداش می‌دهد؛ و زحمت او را ضایع نخواهد کرد.
ضمناً این را هم بدانید که در مثل این موضوع، پرسش از اشخاص و خصوصیّات سزاوار نیست.
آن چه بر ما لازم است اعتقاد به عدالت خداست و بر طبق آن عدالت می‌گوییم: خدا با عدالت خودش با هر کس عمل می‌کند.
س- آیا کسانی که در سنّ جوانی و یا در کودکی در حادثه‌های مختلفی جان خود را از دست می‌دهند، این همان تقدیرات الهی است؟ (بعضی مردم می‌گویند: هر کس در کودکی و یا جوانی می‌میرد، پدر، مادرش و یا خودش گنهکار می‌باشند)
ج- هر فرد یک اجل حتمی دارد و یک اجل تعلیقی، و تعیین این که مرگ شخص اگر چه در کودکی یا جوانی بوده به کدام اجل بوده از ما پنهان است. نسبت دادن مرگ و حوادث به علّت خاصّ نامرئی صحیح نیست؛ هر چند در بعضی موارد نیز این علل موجب باشد.
ما باید اجمالًا در مقام انجام اعمال صالح و اجتناب از کارهای بد- که اوّل آثار نیک، و دوّم اثرات وضعی سوء دارد،- باشیم (واللّه العالم).
سؤالاتی در مورد روح
س- از کجا بفهمیم روحی که در بدن بشر دمیده شده مخلوق و یکی از ما سوی اللّه است؟
ج- چون روح ممکن است و واجب الوجود نیست و هیچ ممکنی بدون علّت، وجود پیدا نمی‌کند، پس مخلوق و یکی از ما سوی اللّه است.
س- می‌گویند: خدا قدیم است و مکان ندارد، در صورتی که روح هم مکان ندارد؛ آیا این مطلب صحیح است؟
ج- اوّلًا، نحوه تعلّق روح به بدن معلوم نیست؛ که بتوان گفت به نحوی از انحاء مکان برای او تصوّر نمی‌شود. ممکن است روح به نحوی در بدن مستقر باشد؛ هر چند بعد از موت نیز به بدن برزخی و قالب مثالی شخص تعلّق داشته باشد.
ثانیاً، روح و مجرّدات دیگر مثل ملایکه- بنا بر قول به تجرّد آنها- اگر مثل اشیای مادّی مکان نداشته باشند، حلولشان در جسم مادی ممکن است؛ در حالی که خدا ممتنع است که در شی‌ء مادی حلول کند؛ به این معنی که شی‌ء مادی، محلّ آن واقع شود.
ثالثاً، اینکه می‌گوییم: خدا قدیم است و مکان ندارد، از این رو است که اگر مکان داشته باشد، تعدّد قدما لازم می‌شود و مخالفت در توحید در قدم است و احتیاج به مکان پیدا خواهد کرد و محتاج به غیر، واجب الوجود نخواهد بود؛ ولی روح اگر مکان داشته باشد، تعدّد قدما لازم نمی‌شود؛ و اگر هم نداشته باشد قدم آن لازم نمی‌آید.
س- خدا فرموده: (کل شی هالک إلا وجهه وحدیث می‌گوید: «خلقتم للبقاء لاللفناء»؛ در صورتی که می‌گویند: روح قبل از این بدن بوده و فناپذیر هم نیست؛ شما چه می‌فرمایید؟
ج- هلاک در (کل شی هالک إلا وجهه[۱۴۰] ممکن است موت باشد که عبارت از زوال تصرّف روح در بدن است. و به قرینه «هالک» معلوم می‌شود که مراد از شی‌ء، هر چیزی نیست تا آن که روح را هم شامل شود و مراد از «وجه»، ذات حق است و بنابراین استثنای غیر متّصل می‌باشد.
ممکن است ضمیر «وجه» راجع به شی‌ء باشد؛ یعنی هر ذی روحی یا هر انسانی هلاک می‌شود، مگر وجدان و حقیقت و روح آن، که بنابراین دلالت بر بقای روح می‌کند.
ممکن است مراد این باشد که: هر چیزی هالک و باطل است، مگر توجّه به خدا و آنچه به آن شخص، قصد رضای خدا کرده باشد.
به هر حال از آیه نمی‌توان استفاده عدم بقای روح را کرد، تا با حدیث «ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء»[۱۴۱]منافات داشته باشد.
مضافاً بر این که در آن حدیث هم ممکن است مراد این باشد که: فناء، نهایت و غایت این خلقت نیست؛ بلکه خقلت شما مقدّمه بقای جاودانی است.
س- آیا ارواح و عقول و امثال ذلک همه مخلوق و محدود هستند؟
ج- بلی؛ وجود نامحدود و غیر مخلوق منحصر است به ذات یکتای بی‌همتای نامحدود خالق متعال- جلت عظمته- و ارواح و عقول، و همه مخلوقات محدود و غیر ازلی هستند.
س- قدیم بودن خدا و حادث بودن روح را از کجا می‌فهمیم؟
ج- حادث بودن روح که از پاسخ سؤالات قبل معلوم شد چون روح ممکن است ناچار، حادث و محتاج به علّت است.
امّا قدیم بودن خدا و واجب الوجود بودن او برای این است که خلاف فرض لازم می‌آید؛ چون خدا واجب الوجود است و اگر قدیم نباشد، پس وجوب وجود لازم ندارد و غیر واجب الوجود، ممکن است؛ پس محتاج به موجد خواهد بود و خدا نخواهد بود. بنابراین خدا قدیم، ازلی، ابدی و سرمدی است.
س- در مورد آیه شریفه (نَفَخْتُ فیه من روحی می‌گویند: اضافه تشریفی است؛ یعنی هر چه عزّت شرافت دارد خدا به خود نسبت می‌دهد؛ با این که گاهی ظاهراً نسبت عذاب را هم به خود داده: (إنّ عذابی لشدید)؛ شما در این باره چه می‌فرمایید؟
ج- بلی؛ اضافه تشریفی است و دلیلش این است: در مورد حضرت مریم یکی در سوره «کهف» می‌فرماید: (فأرسلنا إلیها روحنا)[۱۴۲]، و در سوره انبیاء: (فنفخنا فیها من روحنا)[۱۴۳] در این موارد به مناسبت عزّت و شرافت اضافه شده است. امّا در مورد (إن عذابی لشدید)[۱۴۴] یا (ولکن عذاب الله شدید)[۱۴۵] اضافه حقیقی است؛ یعنی اضافه فعل به فاعل است؛ مثل: خلق اللّه، و در عین حال دلالت بر سختی و بزرگی عذاب نیز دارد.
به هر حال این دو اضافه با هم تفاوت دارند.
س- ما قایلیم که خدا واحد است؛ امّا عدّه‌ای گویند: «در هر کس- نستجیر بالله- البتّه جزیی از روح خدا دمیده شده است و همراه روی هم که جمع شود باز می‌شود یکی»؛ شما در این باره چه می‌فرمایید؟
ج- این حرف بعضی از فِرَق باطله بوده و عقیده به آن کفر است و ادلّه نقلی و عقلی بر خلاف آن قائم است.
بلی، اگر بعضی حرفهایی می‌زنند که احتمال دارد مرادشان از آن سخنان، این عقیده فاسده باشد، ولی صراحت ندارد، یا خودشان توجیه می‌کنند و این عقیده را رد می‌نمایند، تا هنگامی که صریحاً این اعتقاد را اظهار نکرده‌اند و شهادتین بر زبان جاری می‌کنند، نمی‌توان حکم به کفر آنها کرد.
س- از تولّد حضرت آدم تا به هنگام به دنیا آمدن، آیا روح شخص وجود داشته، یا از وقتی که بدن در رحم مادر چهار ماهه شده این روح به وجود آمده است؟
ج- بعضی قایل به وجود روح، قبل از بدن هستند. بعضی از اخبار وارده ازائمه علیهم السّلام- هم مؤیّد این قول است و بعضی قایل به وجود آن بعد از کامل شدن خلقت جنین شده‌اند (والعلم عندالله).
تفصیل را باید در کتاب‌های «علّامه مجلسی» یا در کتاب «کفایةالموحدین» و کتب معتبر دیگر ملاحظه نمایید (والله العالم).
س- آیا موضوع تناسخ روح مورد قبول اسلام است؟
ج- تناسخ، مورد قبول هیچ یک از ادیان آسمانی و الهی نیست و از وحی و اخبار انبیا- علیهم السّلام- استفاده نشده و از تفکّراتی که اقتباس از مشکات نبوّت شده، نیست.
اینگونه امور غیبیّه فقط با اخبار من جانب الله مرتبطین با عالم غیب و غیب عالم، یعنی سلسله جلیله انبیا و اوصیا- علیهم السّلام- قابل کشف و دریافت است و بدون هدایت انبیا و اوصیا، اظهارنظر در این امور خارج از صلاحیّت فهم و درک بشر بوده و از حدّ توهّم و احتمال فراتر نمی‌رود و توهّمات متعدّد و مختلف باختلاف اشخاص و سلیقه‌ها راجع می‌شود و برای کسی باوربخش نیست.
نه فکر نسخ که عبارت است از انتقال نفس و روح از بدن عنصری و طبیعی که با آن بوده به بدن دیگر، و نه توهّم مسخ که عبارت است از انتقال آن از بدن عنصری انسان به بدن عنصری حیوان، و نه خرافه فسخ که عبارت است از انتقال آن به نباتات- از اشجار و ... و بالاخره نه خرافه چهارم، یعنی رسخ که عبادت باشد از انتقال روح انسان از بدن عنصری به جمادات و تعلق به یکی از آنها، بر پایه صحیحی قرار ندارد و بر اساس استفاده از هدایت انبیا- که یگانه راه مطمئن استکشاف این مسایل و امور غیبیّه است- اظهار نشده- و اقامه برهان عقلی و منطقی بر آن ممکن نیست. اگر بشر از مکتب انبیا جدا باشد، در اینگونه مسایل همه گونه توهّم و احتمالی- نفیاً و اثباتاً- برایش پیش می‌آید و به هر تفکّر و توهّمی که به علّتی دلبستگی پیدا کند- هر چند امکان آن معقول باشند- از اقامه دلیل و برهان بر آن عاجز است. مضافاً بر اینکه علمای اسلام محال بودن این نظرات را مدلّل نموده‌اند.
در مقابل این توهّمات بی‌معنی، عقیده به معاد و حشر اجساد و عود ارواح به ابدان است که قرآن مجید در آیات بسیار بر آن صراحت و تاکید دارد و غیر از آنچه قرآن از عالم برزخ و عالم آخرت و معاد بر آن ناطق است و ائمه طاهرین علیهم السّلام- شرح و تفسیر فرموده و توضیح داده‌اند، هر کس در این مقوله هر چه بگوید، صرف اوهام و تصوّر و خیال و احتمال است.

فصل ششم: سؤالات قرآنی

اشاره

سؤالات قرآنی

س- چرا آیات متشابهات در قرآن آمده است و چرا همه مطالب در قالب آیات محکمات بیان نشده‌اند؟
ج- اگر متشابهات صرفاً وصف الفاظ باشد که با امکان بیان معانی با الفاظ محکمه عدول به الفاظ متشابهه شده باشد، این سؤال قابل طرح است که: وجه عدول چه بوده است؟
و اگر متشابهات وصف معانی باشد که معنی بالذّات متشابه باشد و تشابه معنی به لفظ سرایت کرده باشد و به لفظ هم به اعتبار معنی متشابه گفته شود، در این صورت، صرف نظر از معانی متشابهه در مثل قرآن مجید- که حاوی علوم و معارف حقیقیه بسیار است و بسیاری از آنها محتاج به شرح و تأویل می‌باشد- جایز نیست؛ و موجب حرمان مردم- به ویژه صاحبان مدارک عالیّه- می‌شود.
این متشابه به هر معنی که باشد، معنایی است که محتاج به شرح و بسط و تفصیل بسیار است؛ که بیان آنها در قرآن مجید از جهات متعدّده مناسب نبوده است. بنابراین این معانی متشابهه که بیشتر مربوط به امور غیبیّه است در قرآن بیان شده و شرح و تأویل نشده است. و غموضت و ابهام یک سلسله معانی نباید موجب شود که اجمال آن هم ناگفته و مجهول بماند و در حدّ لفظ دال بر آن معنای محتاج به تفسیر و تأویل، مطرح نگردد.
این یک حقیقت و واقعیت است که معانی بر دو قسم‌اند: بعضی محکم و بعضی متشابه هستند؛ و در ابهام یک سلسله به هم متشابهند. و اگر می‌گویند: چرا معانی محکمه گاه با الفاظ متشابه یا موجب اشتباه، بیان شده که در واقع، معنی مشتبه شود؟ مثل: (یدالله‌فوق أیدیهم [۱۴۶]، یا (ومارمیت إذ رمیت و لکن الله رمی [۱۴۷]، (وعصی آدم ربّه فغوی [۱۴۸]، یا (لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخّر)[۱۴۹]، و یا (إن هی إلا فتنتک [۱۵۰] و
امثال اینها؛ پاسخ این است که: اینگونه کلمات از متشابهات نیستند و معانی بسیار لطیف و دقیق آنها بر اهل زبان و ذوق معلوم و آشکار است و از علایم فصاحت و بلاغت است.
لغات و السنه- خصوصاً لغت عرب- بیشتر یا بخش مهم آن، مشتمل بر استعارات و مَجازات و هنرهای ذوق پسند، شیوا و زیبای ادبی است که بدون آنها کلام، خطبه، شعر و قصیده، خشک و نامطبوع می‌شود؛ و در مستمع و شنونده نه رغبت شنیدن و استماع ایجاد می‌نماید، و نه تأثیر به سزایی در روح او می‌گذارد.
آنها که اهل هنر سخنوری و ایراد کلام می‌باشند و از محاسن و لطافتهای معجزه‌آمیز قرآن مجید عاجزند، در عین حال که درک می‌کنند کلام، در اوج فصاحت و بلاغت و اعجاز قرار دارد، نمی‌توانند تمام دقایق لطایفی را که در آن به کار برده شده بیان کنند.
قرائن حالیّه، عقلیّه و مقالیّه همه در فهم قرآن کریم و لسان عرب و بلکه همه السنه دخالت دارد و میزان در فهم مراد و معنی، همان ذوقهای سلیم و طبع مستقیم است.
مثلا در همین آیه کریمه: (یدالله فوق أیدیهم ، اگر کسی بر کلمات، جمود داشته باشد، باید یدالله را- العیاذبالله- ید خارجی خدا بگوید که خارجاً و حقیقتاً فوق همین دستهای خارجی اشخاص است. معنایی که هرگز خارجیّت ندارد و امّا اگر فرد، کلام شناس واهل زبان و ذوق باشد، عالیترین معنی را- که برتری قدرت حق بر قدرت همگان است- از آن می‌فهمد، و متوجّه می‌شود که «ید» در مثل این کلام، به معنای قدرت است و در مثل «یا ذا الایادی الجسام» به معنی نعمت می‌باشد.
آیاتی که به آن اشاره شده، همه معانی دقیق و لطیف و معرفت بخش خود را دارند که همه را در موارد خود بیان کرده‌اند و ما هم در مناسبت‌هایی به بعضی از آنها اشاره نموده‌ایم.
غرض این است که این آیات متشابه نیستند و قریحه‌ها و ذوقهای اهل لسان آنها را درک می‌کند.
چنانکه نقل شده: حضرت رسول اکرم صلّی‌الله علیه و آله- در مورد شخصی که با رعایت ادب، با آن حضرت سخن نمی‌گفت و جسارت می‌نمود، فرمود: «اقطع لسانه».
یکی از حاضرین که با وجود قراین و شواهد، متوجّه معنی نشد، در مقام قطع زبان او بر آمد؛ ولی امیرالمؤمنین علیه السلام- او را مورد احسان و انعام قرار داد که در نتیجه نه فقط زبان جسارت او قطع شد، که زبانش به مدح و ثنای رسول‌خدا- صلّی الله علیه و آله- نیز باز شد.
بدیهی است اگر از جمله «اقطع لسانه»، جمود بر کلمات شود، قطع خارجی زبان فهمیده می‌شود؛ امّا با توجّه به حال و مقام و سوابق اخلاق حسنه و حلم و عفو صاحب آن خلق عظیم، مقصود آن حضرت معلوم بوده و مثل این کلام از آن حضرت در آن موقف و مقام متشابه نیست. از این رو اگر کسی از آن سخن، به قطع زبان استفاده کند، علامت کج فهمی و سخن‌نشناسی است.
مثلا آیه کریمه (وقالت الیهود یدالله مغلولة غلت أیدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان [۱۵۱] ظاهرالدّلاله است و متشابه نیست. و اگر مجسمه بگویند: مقصود یهود این بوده که: دست خدا خارجاً مغلول است، و مقصود قرآن این است که دست‌های خدا خارجاً باز است، یعنی خدا دست دارد که به قول آنها مغلول و به فرموده قرآن مبسوط است، این یک برداشت خلاف ظاهر است که احدی از اهل ذوق و زبان آن را نمی‌پذیرد و آیه را، نه از حیث لفظ و نه از حیث معنی متشابه نمی‌سازد.
همچنین در آیه (ولا تجعل یدک مغلولة إلی عنقک[۱۵۲] هر کس می‌فهمد که «ید» در آیه اوّلی، قدرت بر تصرّف، خلق، ایجاد، اماته، احیاء، رزق و ... می‌باشد و در دوم، ید بذل، جود، احسان و اعطاء است.
خلاصه، این آیات از متشابهات نیست و مشحون از نکات ادب، اعجاز، فصاحت و بلاغت است.
س- چرا در قرآن کریم که بعضی مطالب جزیی و مشخّص همراه با اسم بیان شده، مطالب اساسی به صورت مبهم و کلّی بیان گردیده است؟
ج- مطالب کلّی و اساسی در امور اعتقادی، مثل: توحید، نبوّت، معاد، امامت و ولایت، همه بیان شده است؛ و در امور عملی و عبادی نیز مثل: نماز، روزه، حج، و در مسایل اقتصادی و مالی مثل: زکات، خمس و معاملات، و در امور سیاسی و ولائی و قضایی و جزایی و انتظامی و اصول تربیتی و اخلاقی، روابط و مسایل اجتماعی، در عالیترین سطح در این کتاب عزیز بیان شده است. و اگر در بعضی موارد به برخی حوادث جزئی اشاره شده، یا شأن نزول آیه، امر جزیی بوده است، از همان‌ها هم مطالب مهم کلّی استفاده می‌شود.
قرآن کریم در ظرف بیست و سه سال به تدریج نازل شده و شمار زیادی از آیات آن- به مناسبت‌هایی که پیش آمده، یا در مقام احتجاج- بر کفّار نازل شده و سبک و سیاق خود را که مختص به خود آن است، و هیچ کتاب دیگر، حائز آن نیست را دارد، که
همان هم اعجاب‌انگیز، جالب و جذّاب است و زبان از بیان فصاحت و بلاغت آن عاجز می‌باشد.
در کنار قرآن مجید، سیره پیغمبر- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- و نحوه ابلاغ آیات و به کار گرفتن مضامین آن نیز مطالب را مشخّص می‌نموده است. چنانکه مناسبات و شأن نزول آیات نیز مؤثّر بوده، که اگر آیه برای مثلا تعظیم امری از آن به صراحت نام نبرده، یا به ظاهر، مفهومش کلّی بوده، شخصی‌بودن آن معلوم می‌شده است.
مثلا در مثل آیه (یا أیها الرسول بلغ ما انزل إلیک من ربک [۱۵۳]، اگر چه «ماانزل» مبهم است و تعظیماً له، به آن تصریح نشده است، امّا در مقام تبلیغ و بیان، حتّی پیامبر- صلّی الله علیه و آله- علی علیه السّلام- را برگرفت و بلند کرد و «ألست أولی بکم من أنفسکم» فرمود و «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» گفت، تا آن ابهام که مخاطب منتظر رفع آن بود، برطرف شد و همه دانستند که «ما انزل»، ابلاغ ولایت علی علیه السّلام- بوده است.
یا در مورد (ا نّما ولیکم‌الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکوة و هم راکعون [۱۵۴]، مفّاد آیه و طبع امر ولایت، نشان می‌دهد که مراد آیه، شخص خاص و مؤمن معیّن است و اوصاف مذکوره اشاره به آن شخص است، نه بیان ولایت هر کس که در حال رکوع انفاق و ادای زکات نماید.
علاوه بر این، نزول آیه به هنگام آن برنامه خاتم بخشی امیرالمؤمنین علیه السّلام- از اسم بردن گویاتر است و یا کمتر از آن نیست.
به هر حال با وجود سیره و سنّت عملیّه و قولیّه حضرت رسول اکرم صلّی‌الله علیه و آله- در شرح و بیان آیاتی مثل آیات ولایت، مراد و مقصود معلوم است و بر غیر امیرالمؤمنین علیه السّلام- قابل انطباق نیست.
س- گروهی با چاپ ترجمه قرآن مجید به انگلیسی و اعلام کشفیّات روابط ریاضی لغات و آیات قرآن، فعّالیّت وسیعی را شروع کرده‌اند. تفسیرهای متعدّد این گروه در مورد دستورات قرآن، باعث سؤالهای فراوانی شده است که نیاز به جواب دارد.
ما امیدواریم که با هدایت و راهنمایی شما در تماس با مراکز علمی در ایران بتوانیم پاسخ‌های مناسبی در مورد بعضی از ادّعاهای این گروه تهیّه و در جلسات مطرح نماییم.
در ذیل، نمونه مختصری از بعضی ادّعاهای این گروه ارایه می‌شود:
۱- حدیث و سنّت از کارهای شیطانی است: (۶: ۱۱۲ و ۲۵: ۳۱)؛ و عدم نیاز به حدیث: (۴۵: ۶ و ۱۲: ۱۱۱ و ۳۱: ۶ و ۶: ۱۱۴ و ۳۳: ۶۲ و ۴۸: ۲۳ و ۱۷: ۷۷ و آیات دیگر)
۲- تنها رل حضرت رسول- صلّی‌الله علیه و آله- ارایه قرآن مجید بوده و نه هیچ چیز دیگر: (۳: ۲۰ و ۳: ۴۰ و ۵: ۹۹ و ۶: ۱۹ و ...). حضرت رسول اجازه نداشتند هیچ دستور مذهبی به جز قرآن را صادر نمایند: (۴۷- ۶۹: ۳۸)، و یا توضیح بدهند: (۱۹- ۷۵: ۱۵)؛ و خداوند تنها تعلیم دهنده قرآن است: (۲- ۵۵: ۱)؛ و قرآن بهترین حدیث است: (۴۵: ۶).
۳- قرآن مجید به دست خود حضرت نوشته شده است: (۴- ۹۶: ۱ و ۶۸: ۱ و ۷۵: ۱۷).
ج- اینگونه محاسبات در نظم و نثر و اعلام و نامهای اشخاص و اماکن، از دیرباز به صورتهایی مطرح بوده و یک عمل تفریحی و سرگرم کننده به شمار می‌آمده و گاهی با این استخراجات و به قول شما «روابط ریاضی لغات و جمله‌ها، اذهان بعضی عوام و ساده‌لوحان به عقاید مذهبی و وقایع تاریخی، جلب می‌شده است.
گاه برای یک اسم یا مطلب مورد نظر، کلمه‌ای که دارای مفهومی زیباست و به حساب ابجد، زُبُر یا بینات آن معادل آن باشد، استخراج می‌کنند و آن را به عنوان شاهد بر خوبی و صحّت مفهوم آن اسم می‌گیرند؛ در حالی که شخص دیگر، برای همان اسم، کلمه دیگر، با مفهومی زشت و قبیح، استخراج می‌نماید و آن اسم و مسمّای آن را مورد توهین قرار می‌دهد. مثلًا برای کلمه محبوب و زیبای «عدل»، در هر لغتی می‌توان کلمات زشتی، معادل آن را استخراج کرد یا برای کلمه زشت «ظلم» و «ستم» به عکس، کلماتی زیبا استخراج نمود.
غرض این که: این استخراجات، مبنای معقول، منطقی و باوربخش ندارد و با نتایج متضادّ و متناقضی که از آنها به دست می‌آید، نمی‌توان در اثبات یا ردّ مطلبی بر آن اعتماد نمود. یک کلمه در یک لغت، ممکن است از حیث رابطه ریاضی با چندین کلمه دیگر- که هرکدام، یک مفهوم زشت و زیبا داشته باشند- معادل باشد؛ بلکه بر حسب لغات و زبان‌های مختلف، می‌توان برای آن، ده‌ها و صدها معادل استخراج نمود.
حاصل این است که: این رابطه به اصطلاح ریاضی، دلیل بر صحّت یا بطلان هیچ نظر و هیچ رأی و فرضیّه‌ای نمی‌شود؛ چه در مسایل عقیدتی و مذهبی و چه در مسایل علمی مثل:- شیمی، فیزیک و ...- باشد. و هیچ محقق و دانشمندی با این محاسبات، مسأله‌ای را حل نکرده و قابل حل ندانسته است؛ فقط همانطور که گفته شد، برای سرگرمی و مسابقه، می‌توان این بازی را هم مثل سایر بازی‌ها، در صحنه‌های
بین‌المللی به مسابقه گذاشت، و به هر کس که بیشترین کلمه زشت و یا زیبا را برای یک کلمه مورد نظر استخراج کرده باشد، جایزه قرار داد.
با این وجود این عمل، زشت و بازی آن هم زشت است؛ مگر به استخراج لغات زیبا برای کلمات زیبا مثل: عدل، احسان، مهر، محبّت، تعاون و اتّحاد، بسنده شود.
در هر حال، این برنامه برای دریافت حقّ و باطل هیچ امری- بر اساس پایه هر عدد و رقمی که باشد- مورد اعتماد نیست. همان طور که نمی‌توان با این برنامه و استخراج در محاکمات حقوقی یا جزایی، حکم کرد و طرفی را حاکم و دیگری را محکوم نمود. در مسایل مذهبی و اعتقادی نیز این برنامه‌ها، پایه و اساس ندارد.
امّا اینکه از قرآن مجید برای نکوهش حدیث شریف و بی‌نیازی از آن و مطالب دیگر از جمله اینکه: حضرت رسول اکرم،- صلّی الله علیه و اله- قرآن کریم را با دست مبارک خود نوشته‌اند، استفاده می‌شود، با تأکید تمام اعلام می‌گردد که این گفته‌ها و حرفها بر خلاف بدیهیّات و واضحات تاریخ، و اتّفاق جمیع مسلمین است. و در آیاتی که به آنها اشاره کرده‌اند چیزی که بر این معانی، دلالت داشته باشد وجود ندارد و این برداشتهای انحرافی، حتماً مغرضانه و یا جاهلانه است.
توجّه داشته باشید که ممکن است بعضی از این برداشتها از ترجمه قرآن مجید به انگلیسی- که به غلط ترجمه شده باشد- توهّم گردیده است؛ والّا این مطالب، چیزهایی نیست که قابل استناد به قرآن کریم و آیات محکمه آن باشد.
در خاتمه، باز هم تأکید می‌شود که اعتماد بر این استخراجات و روابط ریاضی و همچنین ترجمه‌های تأیید نشده قرآن کریم در ارتباط با دستورات دینی و عقاید مذهبی منطقی نیست.
اضافه می‌شود: در صورت نیاز به توضیحات بیشتر، با شرح و تفضیل مرقوم دارید تا پاسخ داده شود.
س- با سلام و آرزوی سلامت و بقای وجود شریف در ظلّ توجّهات پروردگار، دریافت پاسخ از شما باعث خوشحالی و دلگرمی فراوان گردید.
در ذیل، اهمّ مطالب، دو ادّعای این گروه، و پاسخ ما جهت بررسی ارایه می‌گردد:
س ۱- قرآن مجید کامل و مفصل بود هو یادگیری آن به هر زبانی آسان است و در نتیجه نیازی به احادیث و سنّت نیست؛ با استناد به آیات: (۴۱: ۴۴) و (۴۰، ۳۲، ۲۲، ۵۴: ۱۷).
جواب ما: فهم و درک کلیّه دستورات و احکام قرآن مجید، نیاز به خلوص نیّت و تمرکز فکری و آمادگی لازم به فهم حکمت الهی دارد. در مورد افرادی که به زبان عربی آشنایی
ندارند، وجود ترجمه صحیح و کامل قرآن مجید، به علاوه شرایط ذکر شده، لازم می‌باشد؛ آیه: (۳: ۷).
ج ۱- فهم قرآن مجید به گواهی تمام متخصّصین فن و مفسّرینی که غور کامل در قرآن و تفسیر آن داشته‌اند، بدون اطّلاع لازم از علوم قرآن- مثل: اسباب نزول آیات و اماکن نزول و جوّ فکری محیط بر عرف زمان نزول- کامل نمی‌شود.
از سیره و سنّت قولی و عملی پیغمبر- صلّی‌اللّه علیه وآله- در کلّ برنامه‌هایی که اجرا فرمود و در پیاده کردن اوامر و نواهی قرآن و تفهیم کامل مقاصد آن و تفاصیل برنامه‌ها، حتماً باید از حدیث کمک گرفت؛ والّا در بیشتر موارد استفاده ما، تفسیر آیات، مستقیم و موافق مدلول حقیقی قرآن مجید نخواهد بود. هر جا اقتضای کلام قرآن تصریح مطلب بوده تصریح شده، و هرکجا بیان مطلبی با اشاره لازم بوده، اشاره گردیده است. هرکجا بیان امری به نحو عموم یا مطلق لازم بوده، مطلبی که به طور عام یا مطلق بیان شده؛ گاه لفظ عام است و از آن معنی خاص اراده شده؛ و گاه خاص است و معنای عام دارد و ... امّا این نکات و تفاصیل هم را باید از حدیث و سنّت استفاده کرد؛ که البتّه در این مورد، استقامت اذهان و قوّت تعقّل و درک اشخاص نیز کمک کار شایانی بوده و هست.
اصلا این موضوع در محیط علمی، مثل آفتاب روشن است و کسی از اهل فن نبوده که به طور قطعی در فهم قرآن نیاز به علم حدیث و سیره و تاریخ را منکر شده و ربط حدیث با قرآن، و قرآن با حدیث را مورد تردید قرار داده باشد.
اگر یک نفر غیر مسلمان هم بخواهد اسلام‌شناس شود، تنها به استناد قرآن، اسلام‌شناسی او تکمیل نمی‌شود، و او هم در خلال تحصیل به این نکته می‌رسد. این مطلب با آیات (ولقد یسرنا القرآن للذکر فهل مدّکر)[[۱۵۵] منافات ندارد. این آیات، این حقیقت را بیان می‌نماید که قرآن برای شرح اهداف کلّی و مقاصد اصولی رسا و گویا است، و همه به حق بودن دعوت قرآن را به آسانی از آن می‌فهمند.
هر کس به آسانی دعوت اسلام را به توحید و یکتاپرستی از قرآن می‌فهمد. همه اهتمام قرآن را به ترغیب به عدل، احسان، مکارم اخلاق و احترام به حقوق دیگران از آن می‌فهمند. همه می‌فهمند که قرآن به شدّت از ظلم، فحشا، فساد، فتنه‌انگیزی، دروغ و انواع کارهای زشت، نکوهش کرده است. این را که دعوت قرآن، الغای تبعیضات نژادی و برابری همه انسان‌ها است، همه با آسانی از آن می‌فهمند. همه می‌فهمند که
قرآن رسالت انبیای گذشته را تصدیق کرده و همه را در عقیده به معاد و جزاء و ثواب دعوت نموده است.
این‌ها و صدها حقایق دیگر، همه به آسانی، هم از قرآن و هم از ترجمه‌های صحیح آن- به هر زبان که باشد- استفاده می‌شود. امّا مفهوم آیات (ولقد یسرنا القرآن للذکر) منع سؤال از پیغمبر و خواستن شرح و تفسیر آیات نیست. مثلا تفاصیل این مسایل در روابط مردم با خدا و یا خودشان، همه باید به وسیله پیغمبر بیان شود.
با این وجود، کلّ اسلام، این مطالب نیست و حقایق قرآن، منحصر به امور و اصولی که بیان شد نبوده و اسرار و مطالب قرآن تمام شدنی نمی‌باشد.
حدیث و بیان و شرح شخص پیغمبر و عترت آن حضرت صلّوات‌الله علیهم- و پیشرفت علم،- همه- قرآن را تفسیر و شرح می‌دهند.
کسانی که بگویند: کلّ دعوت و پیامهای قرآن- بدون شرح و تفسیر حدیث و سنّت، و تحقیقات علما و بیان علوم مختلف- حتّی از ترجمه‌های آن استفاده می‌شود و حاجت به حدیث و سنّت نیست، قرآن را کم شمرده و این آیات را نخوانده‌اند که: (ما فرطنا فی الکتاب من شی‌ء)[۱۵۶]، (وکل شی‌ء أحصیناه فی کتاب مبین [۱۵۷] و کتاب خدا را- در آن اوجی که دارد- نشناخته‌اند.
خداوند، فهم قرآن را برای همه افراد، آسان قرار داده است؛ امّا مراتب مضامین قرآن و استفاده‌ای که اشخاص از آن می‌نمایند، یکسان نیست.
آن گونه که شخص پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله- یا امیرالمومنین، علی علیهم السّلام- از قرآن درک داشته‌اند، یک فردی عادی و عرب زبان نمی‌تواند داشته باشد.
آنکه در شنیدن آیه (فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره [۱۵۸]، صدایش بلند می‌شود که: «حسبی حسبی»، با آنکه سوره اخلاص را می‌شنود، یا می‌خواند و از آن مطالبی توحیدی می‌فهمد و در می‌یابد که به همه محتوای این سوره دست نیافته است، با هم فرق دارند.
خلاصه، افرادی که نیاز فهم قرآن را به طور مطلق و یکجا با استفاده از حدیث منکر شوند، نه قرآن را شناخته‌اند، و نه حدیث و سنّت، و نه نقش انبیا را در هدایت بشر.
هیچ گفتاری مثل گفتار «حسبنا کتاب اللّه» در طول قرون و به مرور ایّام محکوم نشده است. بنابراین دین و اسلام یعنی مطالب و هدایتهای کتاب (قرآن) و سنّت (حدیث)،
و اکتفا به هر یک از این دو مساوی با ترک بخش مهمّی از اصول و فروع و تعلیمات دین است.
س ۲- تنها رل حضرت رسول- صلّی الله و آله و سلّم- ارایه قرآن مجید بوده و نه هیچ چیز دیگر: (۳: ۲۰ و ۵: ۹۹ و ...)؛ حضرت رسول اجازه نداشتند هیچ دستور مذهبی به جز قرآن را صادر نمایند و یا توضیح بدهند: (۱۹- ۷۵: ۱۵)؛ قرآن بهترین حدیث است: (۳۹: ۲۳ و ۴۵: ۶ و ۵۵: ۲)؛ و خداوند تنها تعلیم دهنده قرآن است: (۲- ۵۵: ۱).
جواب ما: مأموریّت حضرت رسول- صلّی الله علیه وآله- بیش از قرائت قرآن مجید بوده و تعلیم آیات و مفاهیم و حکمت قرآن مجید و تزکیّه مردم (۱۵۱، ۲: ۱۲۹ و ۳: ۱۶۴ و ۶۲: ۲) و قضاوت در امور مسلمانان (۶۵، ۴: ۵۹ و ۲۴: ۵۱) و نیز اطاعت و پیروی از حضرت رسول اکرم رسول- صلّی الله علیه وآله- از دستورات صریح الهی است (۳: ۳۱ و ۸۰، ۴: ۵۹ و ۵: ۹۲ و ۲۴: ۵۴). حضرت رسول رسول- صلی الله علیه وآله- بهترین نمونه برای کلّیّه مسلمانان می‌باشند: (۶۸: ۴).
اغلب پیروان این گروه برای اوّلین بار با اسلام آشنا شده و یا مسلمانانی هستند که به دلایل مختلف به این گروه جلب شده‌اند.
ما امیدوار هستیم با ارسال و بررسی قرآن انگلیسی مورد استفاده این گروه و شرح کامل ادّعاهای آنها، در آینده آمادگی بهتر و بیشتری جهت رفع اشتباهات پیروان این گروه و سایر علاقمندان به اسلام را داشته باشیم.
ج ۲- بر حسب آن چه از آیات قرآن استفاده می‌شود پیغمبران علاوه بر اینکه وحی الهی را به مردم می‌رساندند و مبلّغ رسالت خدا بوده‌اند، گفتار و رفتارشان نیز در کنار همان وحی برای مردم راهنما بوده و حدیث و سنّت و سیره آنها مکمل برنامه‌های هدایتی آنها بوده است.
اسلام با این عقاید استوار و احکام نجات‌بخش، با تمسّک به دو اصل «قرآن» و «سیره و سنّت» شکل گرفت. مسلمانان برنامه‌های عملی و عقیدتی خود را به تفصیل و تنظیمی که در دوره بیستوسه‌سال رسالت پیغمبر تفهیم و تعلیم شد، از آن حضرت گرفتند؛ و نقش، وظیفه و رسالت پیغمبر- صلّی الله علیه و آله- در هدایت بشر، منحصر به خواندن آیات قرآن برای مردم نبود.
قرآن مجید، اعتبار، سندیّت و حجیّت تعالیم قولی و عملی پیغمبر را اعلام فرمود: از جمله در آیه: (ما آتاکم الرسول فخذوه وما نهاکم عنه فانتهوا)[۱۵۹]، یا در آیاتی مثل آیه:
(یا أیها الذین آمنوااستجیبوا لله و للرسول إذا دعاکم لما یحییکم [۱۶۰]؛ که مراد از استجابت خدا، استجابت وحی و کلام خدا- قرآن کریم- است؛ و مراد از استجابت رسول، استجابت حدیث و گفتار و امر و نهی اوست. چنان که آیاتی مثل: (أطیعوا الله ورسوله [۱۶۱] مدلولش همان اعتبار کتاب و ارشادات غیر قرآنی پیغمبر است.
اصولا از بزرگترین فواید فرستادن پیغمبر این است که پیغمبر، نمونه و الگو و اسوه و مقتدا باشد تا مردم به قول و عمل او اقتدا و تاسّی کنند و از او پیروی نمایند. آیاتی مثل: (لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة)[۱۶۲]، همین معنی را بیان می‌فرماید. بیشتر از این آیاتی که دلالت دارد بر اینکه پیغمبران، امام هستند همه دلالت دارد بر اینکه حدیث و عمل آنها باید دستورالعمل و سرمشق و برنامه باشد.
امام یعنی کسی که به او اقتدا می‌شود. حضرت ابراهیم که بعد از ابتلا به آن کلمات و اتمام آن به مقام امامت رسید، معنایش همین پیشوا شدن و مقتدا بودن است. این آیه که درباره انبیاء می‌فرماید: (جعلنا هم أئمة یهدون بأمرنا)[۱۶۳] اگر انبیا فقط مبلّغ کتاب باشند، امامت آنها معنی و تفسیر پیدا نمی‌کند.
بنابراین رل و نقش انبیا به همین ابلاغ خشک و خالی منحصر نمی‌شود و اصلا رل و نقش آنها به این مقدار ایفا نمی‌گردد.
آیه ۲۰ سوره ۳ نیز دلالت بر این ندارد و بلاغی که در آن است مراد، بیان کلّ تعالیم دین می‌باشد که با قرآن و توضیحات و تبیینات پیغمبر صورت می‌پذیرد و بلاغ در آیه ۹۹ از سوره ۵ نیز همین مفاد را دارد؛ و آیه ۱۷ و ۱۹ سوره «قیامت» نیز اصلا دلالتی بر این معانی ندارد.
احسن الحدیث بودن قرآن- که صد در صد مسلّم است- با بی‌نیازی از سنّت پیغمبر- صلّی الله علیه و آله- چه ارتباطی دارد که به آیه (الله نزل أحسن الحدیث [۱۶۴] در سوره «زمر» استشهاد شود؟
واقعاً این استفاده‌ها از قرآن عجیب و غریب است. همچنین آیه (فبأی حدیث بعدالله و آیاته یؤمنون [۱۶۵] از سوره «جاثیه» چگونه نفی اعتبار حدیث را می‌نماید؟
البتّه کسی که به آیات خدا ایمان نمی‌آورد، به گفتار پیغمبر و حدیث او هم ایمان نمی‌آورد؛ امّا ایمان به آیات قرآن و آیات خدا به طور اعم از آیات تکوین و تشریع، مانع از ایمان به حدیث پیغمبر نیست؛ همانگونه که ایمان به خدا مانع از ایمان به رسالت نمی‌باشد.
همچنین از آیه (علّم القرآن [۱۶۶] در سوره «الرحمن» کدام شخص مستقیم‌الفکر- که اندک بهره از علم و درک داشته باشد- بی‌نیازی از حدیث را می‌فهمد؟
من تعجّب می‌کنم که گروهی با این‌گونه مطالب واهی خود و دیگران را سرگرم کرده و موجب اتلاف وقت مردم می‌شوند.
همچنین در مورد آیه (الرّحمن علّم القرآن [۱۶۷] هر چند بر اینکه خدای تعالی تنها تعلیم دهنده قرآن است دلالت دارد، امّا در مراتب نازله، پیغمبر هم تعلیم دهنده قرآن است؛ آموزگاران هم تعلیم دهنده قرآنند؛ مفسّرین هم تعلیم دهنده قرآنند؛ حدیث و تفسیر و تاریخ و علم هم قرآن را تعلیم می‌دهند؛ و شما هم می‌توانید معلّم قرآن باشید. اینها با اینکه معلّم اصلی و حقیقی قرآن خدا است، منافات ندارد.
همه مطالب این گروه واقعاً حاکی از بینش کم، و قلّت درک است. این گروه اگر می‌خواهند درباره قرآن، فهم و بصیرتی پیدا کنند بهتر این است که به علمای علوم قرآن مراجعه و مطالب و سؤالات خود را مطرح نمایند؛ تا به سر منزل معرفت به خدا و پیامبر و قرآن و اولیای دین برسند (والله هوالهادی إلی الصواب).
س- تفسیر آیه ۴۵ سوره «نور» در مورد هزار پایان چگونه است؟
ج- آیه ۴۵ سوره نور ظاهراً در مقام بیان وضع مشی و راه رفتن همه جنبندگان نیست و این چهار صنف که به آنها اشاره شده از باب مثال است و غرض، توجّه دادن مردم به انواع جنبندگان است، نه شمارش تمام انواع آنها.
س ۱- آیه ۴ سوره «احزاب» است که: (ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه ؛ یعنی: خداوند برای کسی دو دل در سینه قرار نداده است. منظور این آیه چیست؟ و آیا این آیه ارتباطی به داشتن مهر و محبّت دو زن در دل یک مرد دارد یا خیر؟
ج- برای روشن شدن معنی آیه شریفه، به تفاسیر مراجعه نمایید. امّا اجمالًا این که: معانی متعدّده‌ای برای آن ذکر شده و ما به یکی از آنها اکتفا می‌کنیم:
در تفسیر «مجمع‌البیان» از امام صادق علیه السلام- نقل شده که فرمود: خداوند برای هیچکس در باطن او دو قلب قرار نداده که به یکی از دو قلب، قومی مثل دوستان خدا را، و با قلب دیگر دشمنان آن قوم را دوست بدارد.
نتیجه اینکه چون انسان دارای یک قلب است در آن یک قلب، دو محبّت متضاد قرار نمی‌گیرد و محبّت به دو همسر، دو فرزند، دو استاد و بیشتر، از این قبیل نیست (واللّه العالم).
س- چرا خداوند در قرآن کریم به هنگام بیان مطلبی به جای ضمیر مفرد ضمیر جمع آورده؟
ج- یک نکته آن اقتضای اشاره به عظمت متکلّم در مقام بیان بعضی مطالب است که به ضمیر جمیع مناسب با بلاغت و تکلّم به مقتضای حال است، تا مخاطب، با توجّه به عظمت متکلّم، مطلب را- چنانکه باید و شاید و به طور جدّی- دریافت نماید و اهمیّت آن را درک کند؛ مثل: (انّا نحن نزلنا الذکر و انّا له لحافظون ، که به این تعبیر مشحون از اعجاز و متضمّن پنج ضمیر جمع، محفوظ درون قرآن مجید را به حفظ الهی، به طور بسیار اکید و بلیغ بیان فرموده است؛ که با تعبیری مثل: (انی نزلت الذکر و انی له لحافظ) بیان نمی‌شود.
نکته دیگر این است که گاهی بعضی کارهای الهی به واسطه ملایکه- که جنود و عدد آنها را هم غیر از او کسی نمی‌داند: (وما یعلم جنود ربّک إلّاهو)[۱۶۸]- انجام می‌گیرد و ملایکه مدبّرات یا مقسّمات و دیگران که مأموریّت‌هایی دارند، به عنوان واسطه عمل می‌کنند. برای این که اشاره به این باشد که این عمل بدون واسطه انجام نشده، به لفظ جمع متکلّم مع‌الغیر بیان می‌شود؛ مثل اینکه: بلا تشبیه مدیر یک کارخانه و مؤسّسه- که همه امور و جریان آن کارخانه به واسطه یا بیواسطه، کار اوست- می‌گوید: این کار را کردیم، و گاه ضمیر متکلّم وحده بیان می‌شود که عنایت خاص به چیزی و به خلق بلاواسطه چیزی معلوم شود و احتمال مداخله غیر و وسایط دفع شود؛ مثل: (یا موسی اننی انا الله که در مثل این مورد، استعمال ضمیر متکلّم مع الغیر منافی با مقصود است (واللّه العالم).
س- در آیه ۳ سوره مبارکه «حدید» آمده است که: خداوند آسمان‌ها و زمین را در ۶ روز آفرید؛ در حالی که پیش از پیدا شدن آسمان و زمین، هنوز واحد زمانی به نام روز
وجود نداشته، و اصلا روز با وجود خورشید و زمین معنا پیدا کرده؛ لطفاً این معنی را توضیح دهید.
ج ۷- کلمه «یوم» و مرادف آن روز اگر چه بیشتر به معنای زمان تابش آفتاب و ضدّ شب به کار برده می‌شود، ولی مفهوم آن وسیع‌تر از این است.
در قرآن کریم احادیث شریفه و کلمات ادبا و سخنوران و شاعران عرب و عجم، در معانی دیگر- که قدر مشترک همه آنها زمان است- نیز گفته می‌شود.
گاه گفته می‌شود: «روز» و «یوم» و مقصود از آن، زمان بین طلوع آفتاب و غروب آن است. گاهی این کلمات گفته می‌شود و از آن، مدّت یک جریان یا زمان و دوران یک حکومت، یا یک عصر، یا عمر یک شخص، یا دوران جوانی یا پیری، یا دوران سیادت و عزّت و خوشی یک امّت و ملّت قصد می‌شود. مثلا گفته می‌شود: امروز و فردا و از روز، دنیا و از فردا، آخرت قصد می‌شود. یا شاعر می‌گوید:
روز بزرگ گرچه جهان کم ندیده است‌روزی چو روز حضرت خاتم ندیده است
که مقصود او از «روز حضرت خاتم»، تمام عصر حضرت رسول اکرم صلّی‌اللّه علیه وآله وسلّم- می‌باشد. و مثلا «اعشی» در این شعر:
شتّان مایومی علی کورهاو یوم حیّان أخی جابر
از دو دوران عمر خودش به «روز» تعبیر کرده است؛ و امیرالمؤمنین علیه السّلام- نیز در «خطبه شقشقیّه» به این شعر، تمثّل جسته، و دو عصر و دو دوره را در ارتباط با خودشان، دو «روز» شمرده‌اند.
با توجّه به این توضیح مختصر، معلوم می‌شود که ستّة ایّام (شش روز) در سوره مبارکه «حدید» و هم‌چنین در سوره «اعراف»، آیه ۵۴ اشاره به شش دورانی است که در آنها آسمانها و زمین شکل گرفته و این نظامات و تشکیلات وجود یافته است. اشاره به این است که خلقت آسمانها و زمین دفعی نبوده، بلکه به ارادةالله و حکمت باری تعالی تدریجی انجام شده است؛ چنانکه در اجزای عالم خلقت و طبیعت، بیشتر یا همه چیزها به تدریج آفریده می‌شوند. مثلا سنگها و معادن و کاینات دیگر، بعضی در طیّ هزاران سال و بعضی بیشتر و بعضی کمتر از یکسال، و برخی کمتر از این زمان وجود پیدا می‌کنند.
آسمانها و زمین نیز بنا بر این دو آیه کریمه در طیّ شش روز، شش دوران و شش تحوّل و جریان شکل گرفته و خلق شده‌اند. این دو آیه از عجایب آیات و معجزات قرآن کریم است که شکل‌گیری و خلقت کلّ نظام آسمانها و زمین را تدریجی اعلام می‌نماید؛
و تدبّر در معانی این آیات موجب قوّت ایمان به خدا و وحی و رسالت حضرت خاتم‌الانبیا- صلّی الله علیه و آله- می‌شود (واللّه العالم).
س- در آیه (الرحمن علی العرش استوی ، معنای «عرش» چیست؟ «استواء بر عرش» یعنی چه؟ وبا اینکه قرآن از خداوند است، چرا در بعضی از آیات لفظ «ما» (صیغه متکلم مع الغیر) به کار رفته است؟
ج- این تعبیر کنایه از قدرت کامله خداوند، و تسلّط او بر همه موجودات به نسبت مساوی است. و امّا اینکه لفظ «ما» به کار رفته، این به عنوان تعظیم است؛ مانند اینکه گاهی در بین مردم به طرف مقابل که یک نفر است گفته می‌شود: «شما»؛ و یا یک نفر می‌گوید: «ما» گفتیم.
س- با توجّه به آیه مبارکه: (یوم تبدّل الأرض غیر الأرض و السّموات)، لطفاً بفرمایید اگر زمین در روز قیامت غیر از این زمین باشد، پس اعمال خیر و شرّی که مردم در روی زمین اوّلی انجام داده‌اند و حسب آیه شریفه در سوره «زلزال» باید همان را حاضر کند و به آن شهادت بدهد، آن زمین چه خواهد بود و چه خواهد شد؟ آیا مردم از آن زمین اوّل محشور می‌شوند، یا غیر آن (زیرا در آیات متعدّد قرآن مجید آمده است که زمین، کوه‌ها، آسمان و ستارگان و دریاها هم از بین خواهند رفت)؟
ج- این آیات ممکن است از آیات متشابه باشد که تأویل آن در موقع خود، آشکار می‌شود. آنچه فعلًا به طور جزم می‌گوییم و مسلّم و معلوم می‌باشد این است که بین این آیات تنافی و تعارض وجود ندارد.
اولا، ممکن است مراد از تبدیل و تبدّل ارض و سماوات این باشد که وضع و شکل و قیافه کنونی زمین و آسمان عوض می‌شود؛ مثل اینکه کوه‌ها برداشته می‌شود، حرکات ستارگان تغییر می‌کند و ...
ثانیاً، ممکن است در آغاز قیام قیامت مردگان از همین زمین، برانگیخته شوند و در آن حشر واقع شود، و سپس تحوّلات دیگر در آن پیدا شود که در روز قیامت، این تحوّلات واقع می‌شود؛ امّا در آن روزی که مقدار آن پنجاه هزار سال است ممکن است این تحوّلات به تدریج ویکی پس از دیگری واقع شود.
به هر حال در مثل این آیات اجمالًا مسلّم و معلوم است که با یکدیگر تنافی ندارد و اگر کسی تصوّر تنافی نماید، رفع آن تنافی با دقّت در خود آیات کاملًا ممکن است؛ ولی
در تفسیر و تأویل آن چیزی که حجّت است؛ فقط خبر معتبر از اهل بیت عصمت و طهارت سلام اللّه علیهم اجمعین- است: (وما یعلم تأویله إلا الله و الراسخون فی العلم [۱۶۹].
س- در سوره مبارکه حجر، این آیه مبارکه وجود دارد که: «همانا ما قرآن را فرستادیم و ما خود، نگهبان و حافظ قرآن می‌باشیم.» بفرمایید که سایر کتب آسمانی- مانند تورات و انجیل که آنها هم کلام الله هست- چطور مورد حفاظت پروردگار قرار نگرفت تا یهودیها و نصرانیها نتوانند آن دو کتاب مقدّس را از بین ببرند و تحریفاتی در آن بنمایند؟
ج- ممکن است این عنایت خاص به حفظ و حراست، از جنبه این باشد که چون اسلام، خاتم ادیان است و پس از آن نبوّت و رسالتی نیست، قرآن را خدا از گزند حوادث دوران و دستبرد اهل طغیان حفظ می‌فرماید که رشته هدایت الهی منقطع نشود. و قرآن- که معجزه باقیّه و دلیل صحّت نبوّت و پیغمبری همه انبیا است- باید تا انقراض عالم باقی باشد.
س- در آیه (لیلة القدر خیر من ألف شهر)، چه ارتباطی بین ولایت علی- علیه السّلام- با مدّت حکومت بنی‌امیّه است؟ (بهتر بودن شب قدر از هزار ماه و حکومت جابرانه اموی از لحاظ خوبی و بدی قابل مقایسه نیستند.)
ج- آیه (لیلة القدر خیر من ألف شهر)، دلالتی بر ارتباط بین ولایت امیرالمؤمنین، علی علیه السّلام- و حکومت بنی‌امیّه ندارد. فقط چیزی که بر حسب بعضی تفاسیر، از این آیه استفاده می‌شود این است که: شب قدر بهتر است از هزار ماه حکومت بنی‌امیّه که پیغمبر اکرم صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- به واسطه رؤیایی که دیدند، از تسلّط آنها بر بلاد اسلام غمناک شدند.
این به آن معنی نیست که در حکومت بنی‌امیّه خیری فرض می‌شود، یا آن که هزار ماه حکومت بنی‌امیّه از جنبه خیر و خوبی با شب قدر، طرفِ قیاس باشد؛ نه این طور نیست. این مثل آن است که می‌گوییم عدل بهتر از ظلم، علم بهتر از جهل راست بهتر از دروغ، و عاقبت نیکوکاران بهتر از بدکاران است. در این قضایا غرض، بیان خوبی عدل، علم، صدق و حسن عاقبت نیکوکاران و تشویق و ترغیب به این امور است. اینگونه عبارتها دلالتی بر خوبی دروغ، جهل و ظلم ندارد و در محاورات عرفی زیاد است.
نظیر این آیه در خود قرآن مجید، این آیه است در سوره فرقان: (قل اذلک خیر أم جنة الخلد)[۱۷۰]؛ یعنی: «آیا این آتش جهنّم بهتر است یا بهشت خلد؟» که البتّه از آن استفاده نمی‌شود که جهنّم نیز جایگاه خوبی است و طرف قیاس با بهشت است؛ و در اشعار و آثار ادبی شعرا و ادبای عرب و عجم این نحو بیان بسیار است.
به علاوه چون مقام، مقام تسلیّت به پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- و رفع غم و اندوه آن حضرت است، معلوم است که آنچه پیغمبر- صلّی‌الله علیه وآله- را از غم و افسردگی بیرون می‌آورد، جنبه‌های خیر و برکات معنوی است؛ بنابراین ممکن است در توصیف و تعظیم «شب قدر» گفته شود که شب قدر، شبی است که عبادت در آن شب از عبادت هزار ماه- که مدّت برخورداری بنی‌امیّه از حکومت و استیلای بر جهان اسلام است- بهتر است. یعنی در مقابل آن برخورداری مادی و موقّت، این افتخار جاوید و همه ساله برخورداری معنوی و روحی را به تو عطا کردیم.
بنابراین دو شی‌ء را به مناسبت تضادّی که با هم دارند، در برابر هم قرار می‌دهند. چون پیغمبر و اهل بیتش علیهم السّلام- افتخار جاوید را می‌خواهند و بنی‌امیّه آن حکومت و تسلّط و استثمار و استعمار را.
به عبارت دیگر، شک نیست که مهمترین چیزی که مطلوب اهل دنیا و محبوب قلوب آنها است، حکومت و سلطنت است؛ که در تمام مظاهر قویّه و ضعیفه و صور مختلفه‌اش مورد آرزو و منتهی الآمال اهل جاه و طالبان جیفه دنیا است.
از نظر این طایفه چیزی بهتر از یک تسلّط مطلق و دیکتاتوری و استبداد یکصدساله بر دنیای وسیع اسلام نیست. حکومتی که اتباع و اعضایش- مثل: «زیاد» و «حجاج»- آن گونه مطلق‌العنانی داشته باشند که تاریخ نظیر آن را کم نشان داده است.
اگر بخواهیم یک خیر واقعی و حقیقی، و نعمتی از نعم اخروی و معنوی را تا حدودی که ممکن است و با تشبیه معقول به محسوس، عظمتش را جلو چشم شنونده بگذاریم، و ضمناً آن همه زور و قدرت و برخورداری و لذّت ناز و تجمّلات و سلطنت را بی‌قدر جلوه بدهیم، این جمله که: (لیلة القدر خیر من ألف شهر)، بسیار رسا و مؤثّر و نافذ است؛ زیرا هم عظمت شب قدر اثبات شده، و هم کم ارزشی یا بی‌ارزشی ملک بنی‌امیّه در مقابل دارایی‌ها و ذخایر معنوی اهل حق آشکار گردیده؛ که یک شب و فقط یک شب آنها بهتر از تمام آن مدّت طولانی و برخورداری مادی یکصدساله است.
اگر بگویید: پس چرا حضرت رسول صلّی الله علیه و آله- اندوهناک شدند؟، می‌گوییم: برای امّت و برای این که بنی‌امیّه تسلّط می‌یابند و منبر هدایت و مقام خلافت را غصب کرده و به ضلالت و سلطنت تبدیل می‌کنند؛ و بندگان خدا و مسلمانان را از این که در مسیر ترقّی جلو بروند، مانع می‌شوند.
خدا برای تسلیّت پیغمبر- صلّی‌الله علیه و آله و سلّم- می‌فرماید: اگر چنین وضعی روی می‌دهد، امّا برای پیشرفت و سرعت سیر و اینکه بندگان خدا بتوانند گامهای بلند به سوی کمال و کسب فضایل و اصلاح احوال خود بردارند، راه‌ها بسته نمی‌شود؛ مثل این فرصت (شب قدر) به آنها داده شده است که بتوانند در ظرف یک شب فضیلت عبادت و اطاعت هزار ماه را (که شب قدر نداشته باشد) کسب کنند.
امّا ارتباط این سوره، با ولایت از جهت این آیه است: (تنزل الملائکة و الروح ؛ زیرا نزول ملایکه در شب قدر، در عصر رسول اکرم صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- بر آن حضرت بوده، و بعد از آن حضرت- چون این نزول قطع نمی‌شود- بر اوصیای آن حضرت- یکی پس از دیگری- می‌باشد، و بعضی روایات هم بر آن دلالت دارد. علاوه بر این، در حدیث است که روح، غیر جبرییل است و از جبرئیل و میکائیل اعظم است.
س- در قرآن که می‌فرماید: (إنا منتظرون ، «انتظار» در مورد خدا یعنی چه؟ و نام سوره‌های قرآن چگونه تعیین شده است؟
ج- معنی انتظار همان معنایی است که همه ما به کار می‌بریم؛ امّا نسبت به خداوند متعال ظاهراً مراد این است که: ما صبر می‌کنیم تا نتیجه کار بر خود شما آشکار شود؛ چون خداوند- خودش- از ابتدا عاقبت کار را می‌داند.
نام سوره‌ها در صدر اسلام، از طرف رسول خدا- صلّی الله علیه وآله وسلّم- تعیین شده است.
س- منظور از «ملکوت در آسمانها» و «ملکوت اعلی» چیست؟
ج- برای «ملکوت» معانی مختلفی گفته شده؛ از جمله این که به معنی «ملک» و «عزّت» و «سلطنت» است ومراد ازملکوت آسمان‌ها وزمین ممکن است سلطنت و مالکیّت آسمانها و زمین و یا آیات عظیمه خدا در آسمانها و زمین، جنود غیبیّه الهیّه در آنها باشد. دیگر اینکه ملکوت آسمانها و زمین، یعنی: آیات قدرت خداوند در آسمانها و زمین و ملکوت اعلی کنایه از جوار رحمت حق است.
س- با توجّه به اینکه گفته می‌شود: فرشتگان بنابر سرشت خود زمینه و توان معصیّت ندارند، چرا شیطان دچار گناه شد و مطیع امر الهی نگشت؟
ج- مسأله اینکه ملایکه اراده و اختیار نداشته باشند، خلاف ظواهر آیات قرآن مجید است؛ و امر و نهی به آنها دلیل اراده و اختیار آنهاست؛ و ظاهر (لایعصون اللّه ما أمرهم و یفعلون مایؤمرون [۱۷۱] نیز همین است و چنان نیست که شؤون و وظایفی را که دارند بی‌اختیار انجام دهند. و امّا شیطان، بر حسب قرآن مجید از ملایکه نبود: (کان من الجنّ [۱۷۲] (واللّه العالم).
س- آیه شریفه (لیغفر لک الله ما تقدّم من ذنبک و ما تأخّر) با عصمت نبیّ‌اکرم- صلّی الله علیه و آله وسلّم- منافات ندارد؟
ج- در شرح و تفسیر مثل این آیه، علما بیاناتی فرموده‌اند؛ و در خصوص این آیه، این بیان به نظر حقیر می‌رسد: از «لام» تعلیل (لیغفر لک استفاده می‌شود که خداوند متعال به آن، حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله وسلّم- را گرامی داشته است.
پر واضح است که فتح مبین، علّت و سبب مغفرت گناه و عصیان نیست و اعطای نعمت و فتح و پیروزی زایل کننده اثر گناه و کفران نعمت نمی‌شود.
اعطای نعمت و فتح و پیروزی برای تقدیر و تشکّر و پاداش است، نه برای محو گناه و عصیان.
بنابر این با توجّه به این معنی باید گفت: مراد از «ذنب»- که در این آیه است- سختی‌ها و مشکلاتی است که برای پیشرفت و دعوت پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- و اعلای آن حضرت در گذشته و آینده جلو آمده، یا جلو خواهد آمد.
با این فتح مبین، همه آثار و مشکلات مرتفع شده و پیغمبر- صلّی الله علیه و آله وسلّم- و دین و دعوتش از آن مصون خواهد ماند.
شاهد این معنی آن است که از کلمات لغوییّن استفاده می‌شود که «ذنب» به دنبال شی‌ء و چیزی گفته می‌شود که دنبال و پی‌آمد سوء و بد داشته باشد؛ و به عبارت اخری: هر چیز و هر کاری است که وخامت عاقبت داشته باشد؛ که در اینجا مناسب همان توطئه‌ها و معارضه‌هایی است که در گذشته و حال و در عصر حضرت رسول صلّی الله علیه و آله وسلّم- و بعد از آن، کفّار با اسلام و شخص آن حضرت داشته و دارند.
غفران و مغفرت که مصون گردیدن از سوء عاقبت کار است، مصونیّت آن حضرت و دین و دعوت آن بزرگوار از توطئه‌ها و معارضات اعدا و مخالفان است. این معنی است که با فتح مبین مناسب است و پیغمبر و امّتش را به آینده امیدوار و دلگرم می‌سازد (والله العالم).
س- قرآن چه امتیازی بر تورات و انجیل دارد؟
ج- امتیاز قرآن مجید بر تورات و انجیل زیاد است؛ از جمله این است که قرآن، ناسخ تورات و انجیل می‌باشد.
س- مراد از «سماوات و ارضین سبع» چیست؟
ج- شاید مراد، طبقات کرات و طبقات زمین به حسب قرب و بعد و یا اعتبارات دیگر باشد؛ اگر چه دانستن این امور ضرورت ندارد و آنچه دانستن آن لازم است، معارف دین و فروع دین است (والله العالم).
س- راجع به عالم ذرّ، نظر شما چیست؟
ج- بر حسب بعضی تفاسیر، آیاتی از قرآن مجید به این عالم تفسیر شده و ظاهر برخی از این آیات بر یک سابقه و پیشینه خاصّ انسان قبل از این عالم دلالت دارند.
از این آیات، آیه‌ای که مشهور و معروف در این جهت شده است، آیه کریمه (وإذ أخذ ربّک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی أنفسهم ألست بربکم قالوا بلی شهدنا أن تقولوا یوم القیامة إنّا کنا عن هذا غافلین)[۱۷۳] می‌باشد.
در تفسیر این آیه، نظرها متفاوت شده است و حتّی بعضی بزرگان آن را به شهادت خلقت انسان بر وجود خالق، مثل شهادت هر صنعت و بناء بر وجود صانع و بانی، یا به شهادت فطرت و اقرار فطری انسان بر وجود خدا تفسیر نموده‌اند، که رفع ید از ظاهر آیه است و صاحبان این رأی، این رفع ید از ظاهر را از روی قرینه، به قول خودشان عقلیّه می‌دانند.
برخی دیگر از بزرگان هم ظاهر آیه را حفظ کرده و وجود چنین عالم و پیشینه‌ای را برای انسان بر حسب این آیه، تصدیق می‌کنند؛ هر چند در بیان مطلب با توجّه به جمله‌های آیه و موقعیّت اعرابی آنها بیان واحد ندارند؛ و هر چند در معرفت تفاصیل این
عالم و حقیقت آن نیز از اظهار نظر قطعی خودداری می‌کنند که از حدّی که روایات معتبر دلالت دارند، بیشتر سخن بگویند.
به هر حال، رأی معروف بین محدّثین و جمعی از علمای اهل تفسیر، همین است که بالاجمال، «عالم ذر» را قبول دارند.
از جمله آیاتی که ممکن است بر همین معانی «عالم ذر» و پیشینه معنوی و حقیقت انسان تفسیر شود، آیاتی از سوره بقره است که می‌فرماید: (وعلم آدم الأسماء کلّها ثمّ عرضهم علی الملائکة فقال أنبئونی بأسماء هولاء إن کنتم صادقین قالوا سبحانک لا علم لنا إلا ما علّمتنا إنک أنت العلیم الحکیم قال یا آدم أنبئهم بأسمائهم فلمّا أنبئهم بأسمائهم قال ألم أقل لکم إنّی أعلم غیب السّماوات والأرض واعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون [۱۷۴].
این آیات دلالت بر وجود مسمیاتی دارد که اسماء آنها را خداوند متعال به آدم تعلیم فرمود و مسمیّات آن بر حسب ظاهر در مرآی ملایکه و دید آنها بوده و به آنها اشاره شده است.
البتّه چنانکه از آیات استفاده می‌شود، این برنامه غیبی و غیب آسمانها و زمین و این عالم بوده است این مسمیّات در روایات به اشباح رسول اکرم صلّی‌الله علیه وآله- و ائمّه طاهرین علیهم السّلام- و بلکه بسیاری از خواصّ عبادالله و صاحبان درجات رفیعه و سران اعداء الله بوده است و تفاسیر دیگر و بیشتر نیز شده است.
از جمله آیات، این آیه شریفه است: (وإذ أخذ الله میثاق النبیین لما أتیتکم من کتاب وحکمة ثم جاءکم رسول مصدق لما معکم لتؤمنن به ولتنصرنه قال‌ء أقررتم و أخذتم علی ذلکم إصری قالوا أقررنا فاشهدوا و أنا معکم من الشاهدین[۱۷۵].
از این آیه نیز استفاده می‌شود که مسأله اخذ میثاق بر نبوّت حضرت رسالت پناهی صلّی الله علیه و آله- نیز در صقع خاص و جوّ ویژه‌ای بوده است که این اخذ و استیثاق در آنجا انجام گرفته است؛ هر چند تصوّر آن برای ما دشوار یا محال باشد.
آیه دیگر این است: (وإذ أخذنا من النبیین میثاقهم و منک و من نوح و إبراهیم و موسی و عیسی بن مریم و أخذنا منهم میثاقاً غلیظاً)،[۱۷۶] این آیه نیز به ظاهر دلالت دارد بر اخذ میثاق از انبیا- علی نبیّا و آله و علیهم السلام- و خلاصه اینکه این آیات به عالم ذر و اخذ میثاق، تفسیر شده است.
علاوه بر این، روایاتی که در حدّ تواتر است، بر این عالم و این اشهاد و حضور و شهادت و اخذ میثاق دلالت دارند که اگر بخواهید به این روایات و بعضی آرا و نظرات علما مطّلع گردید، از جمله می‌توانید به کتاب شریف «بحارالانوار» مراجعه نمایید:
معارف دین، ج‌۱، ص: ۱۴۸
جلد ۳، باب ۱۱، الدین الحنیف والفطرة وصبغةالله والتعریف فی المیثاق (که مشتمل بر ۲۲ حدیث است).
جلد ۵، باب ۱۰، الطینة والمیثاق (مشتمل بر ۶۷ حدیث).
جلد ۵۸، باب ۴۳، فی خلق الأرواح قبل الاجسام (مشتمل بر ۲۹ حدیث).
لازم به تذکّر است اینکه گفتیم این روایات در حدّ تواتر است، مقصود تواتر لفظی تفصیلی نیست؛ بلکه مقصود، تواتر لفظی اجمالی است که به واسطه کثرت روایات علم به صدور یکی از آنها حاصل است و معنوی است که از مجموع این روایات علم به عالم ذر و پیشینه ویژه‌ای برای همه بنی آدم یا افراد مخصوصی پیدا می‌شود. مثل نقلهایی که از سخاوت حاتم شده که اگر چه به تفاصیل آن علم پیدا نمی‌شود و تفاصیل آن متواتر نیست، امّا قدر جامع آنها که سخاوت وجود حاتم باشد، به تواتر معنوی ثابت است.
از این جهت ما هم در مقام اظهار رأی و عقیده، بیشتر از این، نظر قطعی نمی‌دهیم و قدم به جلو نمی‌گذاریم که مبادا به رأی خود سخنی بگویم؛ زیرا در این امور، فقط باید بر اساس نقل ثابت و محکم متّصل به مبدأ و مقام عصمت اظهار نظر کرد.
بنابراین به این مقدار و اعتقاد اجمالی بسنده می‌کنیم. در این حد بر این عقیده ردّ و ایراداتی کرده‌اند که به آنها نیز پاسخ داده شده و آن ایرادات وارد نخواهد بود.

قرائت قرآن کریم

س- آیا در تلاوت قرآن مع القواعد فتحه، کسره و ضمّه، رعایت لهجه هم واجب است؟ آیا بدون لهجه اشکال دارد؟
ج- باید کلمات به عربی صحیح تلفّظ شود و ضمّه و فتحه و کسره آخر هر کلمه- در صورتی که وقف برآن نشود- ظاهر شود (و الله العالم).
س- آیا در جلسات ختم قرآن غلط خواندن قرآن اشکال دارد؟ و اگر سهواً عمل شود و صرفاً به خاطر یادگیری باشد، چه حکمی دارد؟
ج- غلط خواندن سهوی اشکال ندارد.
س- قرآن را به زبان یا لهجه محلّی ترجمه کرده‌اند. از آنجا که نمی‌توانم آن را به عربی بخوانم، آیا به همان زبان و لهجه می‌شود خواند، یا باید حتماً عربی خوانده شود؟
ج- خواندن ترجمه صحیح قرآن کریم نیز بسیار خوب است و فضیلت و ثواب دارد و تا حدودی شخص را با قرآن مجید آشنا ومربوط می‌سازد. امّا ثوابهای خاص و مهمّی که برای قرائت قرآن است، به خواندن خود قرآن با همان الفاظ عربی اختصاص دارد. مضافاً بر اینکه ترجمه‌های قرآن هر چه هم با دقّت وآگاهی انجام شده باشد برای رساندن حقایق عالی این کتاب مقدّس وافی نیست؛ و آن نورانیّت و تأثیری را که خود قرآن در نفوس دارد، دارا نمی‌باشند. ترجمه هر چه هم دقیق ورسا باشد بالاخره کلام بنده ومخلوق است و قرآن کلام خدا و خالق.
هرگز ترجمه قرآن را نمی‌توان مثل ترجمه کتاب‌های دیگر در کنار هم ومانند هم دانست. این واقعیّتی است که همه علمای سخن شناس و محقّقان قرآن شناس- حتّی غیر مسلمانان- هم تصدیق دارند.
باید ترجمه قرآن را پلّه اوّل صعود به معارف الهی و حقایق غیر متناهی دانست و صعود را تا حدّ امکان ادامه داد.
س- در بعضی از قرآنها، جداول و اشکالی کشیده شده که در آنها اعداد و یا صفات خداوند متعال و ... نوشته شده و در هر کدام روایت‌هایی شده؛ مثلا در یک جدول، اعداد و .... کشیده شده و روایت شده که هرکس به این جدول و اعداد و .... نگاه کند خداوند او را در حمایت خود حفظ کرده گناهان او را می‌بخشد و از این قبیل ادّعاها؛ آیا محکوم به صحّت می‌باشد؟
ج- به طور کلّی نمی‌توان این روایات را تأیید کرد.
س- آیا ختم برخی از سوره‌های قرآن همانند سوره «انعام» به طریقه خاصّی که در جزوه‌های مخصوص ختم این سوره‌ها بیان شده است، صحت دارد یانه؟
ج- به کتابهایی که در باب ختومات نوشته شده مراجعه نمایید.
س- تقلید صدا و لحن از قاریان قرآن کریم که اکثر آنها از اهل سنّت هستند و ولایت و امامت به حقّ حضرت امام علی- صلوات الله علیه- را نمی‌پذیرند و در پایان قرائت، «صدق الله العظیم» می‌گویند، چه حکمی از نظر فقه اهل بیت- علیهم السّلام- دارد؟
ج- اگر کیفیّت قرائت مشتمل بر غنا نباشد اشکالی ندارد؛ ولی اینکه «صدق الله العلی العظیم» را به همین نحو بخوانند و اصرار دیگران بر ترک اسم «العلی» با توجّه
به اینکه در قرآن مجید است: (وهو العلی العظیم [۱۷۷]، صورت اعراض از قرآن مجید دارد و هم «علی و هم «عظیم از اسماء حسنای خداوند است.
س- تواشیح چه حکمی دارد؟ در تواشیح بعضی از آیات قرآنی را با حالت ترانه و سرود و حتّی غنا می‌خوانند؟
ج- اگر به کیفیّت غنا خوانده شود، حرام است و الّا اشکالی ندارد.

استخاره

س- لطفاً نظر مبارکتان را در مورد استخاره قرآنی توسّط کامپیوتر بیان فرمایید. (روش کار بدین صورت است که برنامه‌ای به کامپیوتر داده می‌شود وفردی که قصد استخاره دارد پس از نیّت، کلید انتخاب را فشار می‌دهد وبر حسب تصادف انتخاب کامپیوتر، نام سوره، شماره آیه، ترجمه آیه وخوب یا بد بودن آن که قبلا توسّط فرد عالمی مشخص شده و به کامپیوتر داده شده، روی صفحه کامپیوتر ظاهر می‌شود).
ج- حقیر هیچ وقت به نحو مذکور در سؤال، استخاره نمی‌کنم.
س- آیا در همه موارد می‌توان به قرآن استخاره کرد یا موارد خاصی دارد فی‌المثل در مورد طلاق گرفتن یا نگرفتن می‌شود استخاره کرد یا نه؟ و دیگر اینکه اگر شخصی استخاره کند و به آن عمل نکند چگونه است؟
ج- مورد استخاره در کاری است که شرعاً در آن، شخص تکلیف به وجوب یا حرمت بلکه استحباب یا کراهت نداشته باشد والا در انجام دادن عمل واجب یا حرام استخاره معنی ندارد و در عمل مستحب یا مکروه هم استخاره بی‌مورد است.
بلی اگر عمل مستحب چند مصداق داشته باشد مثل ازدواج که با این شخص و آن شخص و شخص دیگر هر کدام مصداق مستحب است ولی برای تعیین اولی از بین آنها بعد از بررسی مرجحات و مساوی بودن موارد استخاره نماید.
هم چنین در امور مباح از کارهای دنیوی که شخص خوب و بد و منفعت و ضرر آن را نمی‌داند استخاره مورد دارد. بلکه اگر در ترک امر مکروه یا فعل مستحب احتمال ضرر می‌دهد استخاره جایز است. مع‌ذلک با شور و مشورت اقدام کردن نیز شرعاً
راجح و مستحب است و چنانکه با توکل و اعتماد به خدا نیز وارد عمل شدن مستحب است (فإذا عزمت فتوکل علی اللّه[۱۷۸].
در جاهائیکه استخاره مورد داشته باشد پس از استخاره اگر عمل به آن نشود ممکن است موجب پشیمانی و احیاناً ضرر شود وبهر حال عمل به آن شرعاً واجب نیست.
معارف دین، ج‌۱، ص: ۱۵۳

فصل‌هفتم: شرح احادیث

اشاره

شرح احادیث

س- در حدیث قدسی آمده است: «گنج پنهانی بودم، دوست داشتم شناخته شوم؛ پس مردم را آفریدم برای اینکه شناخته شوم.»
پس چرا انسانها از تفکّر در خدا منع می‌شوند؟ و راه شناخت خداوند چیست؟
ج- این حدیث سند معتبری ندارد. مراد از معرفت خدا که کمال اشرف و اعلای هر انسان است، معرفت حقیقت ذات خدا نیست؛ زیرا آن معرفت عقلًا و نقلًا محال وغیر قابل حصول و به اصطلاح محاط محیط نشود و بنابراین در احادیث شریفه از تفکّر در ذات خدا نهی شده است.
جایی که حقیقت بسیاری یا همه مخلوقات بر بشر مجهول است و جز به خواصّ و آثار آنها پی نبرده است، حقیقت ذات اقدس ربوبی چگونه امکان درک دارد؟ هرچه بشر در ذات او فکر کند به جایی نمی‌رسد؛ و باید با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- هم زبان شده و بگوید: «لا احصی ثناءاً علیک أنت کما أثنیت علی نفسک»[۱۷۹] و «ما عرفناک حق معرفتک و حق عبادتک»[۱۸۰].
خدا را باید به صفات و اسماء الحسنی و آثار قدرت او- که در کاینات ظاهر است- شناخت؛ چنانکه در قرآن می‌فرماید: (وفی الإرض آیات للموقنین و فی أنفسکم أفلا تبصرون [۱۸۱]. در وجود خودمان و این انسانی که یکی از مخلوقات به ظاهر بسیار کوچک این عالم است باید تفکّر نمود.
با این همه بررسی‌هایی که در طول قرون، در عجایب باطن و ظاهرو نظامات حاکم بر آن انجام شده، هنوز هم بشر خودش بر خودش مجهول است. این است یکی از معانی متعدّد و معرفت آموز حدیث شریف «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»[۱۸۲]. خدا را باید به آیاتش شناخت و در آیاتش، در خلق آسمانهاو زمین، کرات و کهکشانها، فضا و
مخلوقات زنده برّی و بحری و هوایی تفکّر کرد، که به فرموده قرآن هم، اینها برای خردمندان آیات و نشانه‌های حقّند.
آفرینش همه تنبیه خداوند دل است‌دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
کوه و صحرا و درختان همه در تسبیحندنه همه مستمعی فهم کند این اسرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجودهر که فکرت نکند، نقش بود بر دیوار
برگ درختان سبز در نظر هوشیارهر ورقش دفتری است معرفت کردگار
کدام برگ درخت است اگر نظر داری‌که سرپاک الهی در آن نه محجوب است
همه آیات و نشانه‌های جمال و جلال و کمال، حق و قدرت و علم بی‌منتهای او هستند.
نگه دارنده بالا و پستی‌گواه هستی او جمله هستی
وجودش بر همه موجود قاهرنشانش در همه اشیا است ظاهر
بری از ضدّوندّ خویش و از کس‌صفاتش «قل هو اللّه احد» بس
تو که در علم خود زبون باشی‌عارف کردگار چون باشی؟
قرآن کریم می‌فرماید: (أم خلقوا من غیر شی‌ء أم هم الخالقون)[۱۸۳]، (أفرأیتم ماتمنون ءأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون)[۱۸۴]، (أفرأیتم ما تحرثون أنتم تزرعونه أم نحن الزارعون).[۱۸۵])
کتاب تکوین را که اسرار و عجایب نظامات هر بخش کوچک و هر ذرّه‌اش با تألیف کتاب‌های تدوین نمی‌توان شرح داد، مطالعه کنید تا به حقیقت بزرگی که در این آیه کریمه معجز نشان نهفته است کمی آشنا شوید: (ولو أنَّ ما فی الأرض من شجرة اقلام و البحر یمدّه من بعده سبعة أبحر ما نفدت کلمات اللّه [۱۸۶] و این آیه: (قل لو کان البحر مداداً لکلمات ربّی لنفد البحر قبل أن تنفد کلمات ربّی ولوجئنا بمثله مدداً)[۱۸۷]
این شکل تفکّر و اندیشه انسان را به مبدأ نزدیک می‌کند و روحش را به عوالم بالا پرواز می‌دهد و وجودش را پر از امید و عشق و شور و شوق و حبّ صاحب این عالم می‌نماید.
خداوند متعال ما و شما را به این سیر و سلوکی که قرآن کریم و احادیث شریف، ما را به آن راهنمایی کرده‌اند توفیق عطا فرماید؛ نظر ما را در عالم نظر، مورد قبول و نگاه ما را به کمال و جمال خلقت قرار دهد تا همیشه خود را در حضور حق بدانیم و علم و حکمت او را در این کتاب قطورتر از فواصل همه کهکشانها و اجرام بخوانیم. با امیرالمؤمنین علیه السّلام- در تمام مناسبات با خدا و اقرار به عظمت قدرت و آفرینش او هم زبان شده، بگوییم:
«سبحانک ما أعظم ما نری من خلقک و ما أصغر کل عظیمة فی جنب قدرتک وما أهول مانری من ملکوتک وما أحقر ذلک فیما غاب عنا من سلطانک»[۱۸۸]
قلم در میدانی وارد شده است که هرچه جلو می‌رود- اگر چه سالها و قرنها بنویسد- به پایانی نزدیک نمی‌شود؛ و بنابراین در همین جا عاجزانه به این دو بیت مترنّم شده و به حقارت و کوچکی خود اعتراف می‌کنیم:
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم‌وز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمرما همچنان در اوّل وصف تو مانده‌ایم
این دو بیت را هم برای کسانی که در اثر عجز و ناتوانی از درک بعضی اسرار عالم تکوین و تشریع از خطّ رضا و تسلیم خارج شده و بسا زبان به اعتراض و چرا بگشایند، می‌خوانیم:
زمین در جنب این نه طاق خضراچو خشخاشی بود بر روی دریا
تو خود بنگر از این خشخاش چندی‌سزد گر بر بروت خود بخندی
کلام معجز نظام کشّاف حقایق، امام جعفر صادق علیه السّلام- را تبرّکاً پایان بخش کلام می‌کنیم: «یابن آدم لو أکل قلبک طائر لم یشبه و بصرک لو وضع علیه خرق إبرة لغطاه، ترید أن تعرف بهما ملکوت السماوات والأرض»[۱۸۹] والسّلام علیکم و علی عباداللّه المخلصین و رحمةاللّه و برکاته.
س- در کتاب «نهج الفصاحه»، صفحه ۲۶۰، روایت شماره ۱۲۵۴- که فتوکپی آن را به انضمام این استفتاء، به خدمت حضرتعالی ارایه می‌گردد- چگونه می‌شود که شوخی و جدّی آن یکی باشد در رجوع یحتمل مصداق داشته باشد؛ ولی در نکاح و طلاق که قصد انشاء و حضور عدلین لازم است چطور؟ لطفاً مشروحاً بیان فرمائید.
ج- کتاب نهج الفصاحه از مصادر مختلف معتبر و غیر معتبر اخذ شده و در نقل روایات اعتماد به آن صحیح نیست؛ باید مصدر هر روایت را بالخصوص به دست آورد و چنانچه معتبر شناخته شد، اعتماد به آن جایز است. همین روایت «ثلاث جدّهن ...» را
در فحصی که علی‌العجاله درکتب شیعه انجام شد آن را نیافتم، بلی در بعض کتب اهل سنّت، مثل: «سنن ابی داود» و «سنن ترمذی» و «سنن ابن ماجه» از «ابی هریره» نقل شده است. در عدم اعتبار آن به انتهاء سند به «ابی هریره» کافی است. اگر بخواهید او را بشناسید به کتاب «شیخ المضیرة ابوهریرة الدوسی» تألیف «محمود ابوریه» و کتاب «ابوهریره» تألیف «علامه بزرگ سیّد شرف الدّین» مراجعه فرمایید.
همانطور که مرقوم داشته‌اید لفظ و مضمون آن غرابت، بلکه فاقد استقامت است و قابل اعتماد و استناد نیست (واللّه العالم).
س- پس از سلام و عرض ارادت، مطالبی جهت اینجانب و بعضی از گویندگان مذهبی مجهول بوده؛ استدعا دارم آن حضرت ما را راهنمایی فرمایند.
آیا مطالب ذیل که به عنوان حدیث در میان عامّه منتشر گردیده، واقعاً حدیث است یا نه؟ در صورت صحیح السّند بودن، نشانی دقیق آن را معیّن، و معنی صحیح آن را مرقوم فرمایید.
۱- «علیٌ ممسوس فی ذات الله».
۲- «خلق الله آدم علی صورته».
۳- «الطرق إلی الله بعدد أنفاس الخلائق».
۴- «الشریعة أقوالی و الطریقة احوالی و الحقیقة حالی ...»
۵- جریان متعفّن شدن بدن ایّوب- علیه السّلام- که فقط در تفسیر قمی آمده است.
۶- آیا نظر حضرتعالی درباره «حدیث عشق» که مرحوم «محدّث نوری» در کتاب «نفس الرحمان»، ص ۷۹ آورده است، موافق نظر مرحوم محدّث است یا نه؟
۷- آیا مرحوم مجلسی کتابی به نام «تشویق السّالکین» داشته است، یا این کتاب را به آن بزرگوار نسبت داده‌اند؟
ج ۱- جواب از اعتبار حدیث
«علی ممسوس فی ذات الله»:
این حدیث را «حافظ ابو نعیم اصفهانی» در «حلیة الأولیاء» از «کعب بن عجره»، از پدرش از رسول خدا- صلّی الله علیه و آله و سلّم- و «هیثمی» در «مجمع‌الزوائد» ج ۹، ص ۱۳۱، از «طبرانی» در «معجم کبیر» و «اوسط» از «کعب‌بن عجره»، از پدرش روایت کرده است به این لفظ: «قال: قال رسول الله- صلّی الله علیه و آله و سلّم-: لا تسبّوا علیاً فإنه ممسوس فی ذات الله».
همچنین «مناوی»- از علمای اهل سنّت- آن را در کتاب «کنوز الحقائق فی حدیث خیر الخلائق» از «ابونعیم اصفهانی» روایت کرده است. «علّامه مجلسی» نیز در
«بحار» در باب
«کفر من سَبَّهُ او تبرأ منه»
از «ابو نعیم» روایت فرموده و با بیانی آن را شرح کرده است.
«احمد» در «مسند» ج ۳، ص ۸۶، از رسول خدا- صلّی الله علیه و آله وسلّم- روایت کرده است که فرمود:
«فو الله إنه لأخشن فی ذات الله أو فی سبیل الله»؛
و به این لفظ نیز روایت کرده:
«إن علیاً لاخیشن فی ذات الله»
. بدیهی است این حدیث غیر از حدیث اوّل است.
امّا از طریق شیعه، بر حسب کتاب «اجازات بحار»، مولی نظام الدّین السیّد احمد بن السیّد محمّد معصوم الحسینی- که از علمای بزرگ و پدر عالم جلیل «سیّد علی خان» مؤلّف «ریاض السالکین» و «سلافة العصر»- است در اجازه‌ای که برای سیّد جمال الدّین محمّد بن السیّد عبدالحسین الحسینی البحرانی- که او نیز از مفاخر عالم علم است- مرقوم فرموده، مسنداً این حدیث را از حضرت رسول صلّی الله علیه و آله- به این لفظ روایت کرده است: «إن علیاً ممسوس فی ذات‌الله».
در خاتمه با بیان سند حدیث، مناسب است مختصری را نیز به عنوان شرح آن اضافه نماییم:
این جمله، اشاره به مقام کمال ایمان، و تسلیم مطلق و توجّه تامّ حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام- به خداوند متعال، و از خود بیخودی و خود نبینی و اطاعت محض آن حضرت از احکام خدا دارد. مقامی که متصرّف در وجود و مالک قلب و اراده و نیّت صاحب آن در اجرای اوامر الهی و جهاد فی سبیل الله و اقامه حقّ و عدل هیچ چیز و هیچکس جز خدا نیست.
بر خلاف مردم، متعارف و اکثریّت ملاحظات و تزلزل یا تثبیت مواضع شخصی، وجاهت اجتماعی، مقاصد سیاسی، خشم و یا خوشنودی و تشویق یا ملامت وحُبّ و بغض این و آن اورا از انجام وظایف باز نمی‌دارد.
آری، آن حضرت ظهور اکمل (کونوا قوامین بالقسط شهداء لله ولو علی أنفسکم)[۱۹۰]، (یجاهدون فی سبیل الله لایخافون لومة لائم)[۱۹۱] و (لاتلهیهم تجارة و لابیع عن ذکر الله)[۱۹۲]) بود. بی‌باکانه در هر موضوع و هر پیشامد فرمان و حکم خدا و رسول را اجرا می‌کرد و در غزوات و میادین جهاد بی خوف و بیم و بی هیچ اندیشه جلب نفع یا ترس از وقوع در ضرر، از خطرات استقبال داشت؛ و مانند کسی که نیروی اندیشه در این امور و تأمّل در عواقب خطرناک آن نداشته باشد عمل می‌فرمود.
از جنگ «موته» که حضرت «جعفر طیّار»، «زید بن حارثه» و «عبدالله بن رواحه» به درجه رفیعه شهادت رسیدند، راجع به منزلت و درجه این سه شهید عالی‌مقام، رؤیایی از رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- نقل شده که از آن علوّ درجه جعفر و زید بر عبدالله استفاده می‌شود؛ چون آن دو بی درنگ و بی اندیشه و خیال به میدان شهادت شتافتند. ولی عبدالله با اندک اندیشه‌ای- که شاید از یک لحظه درنگ هم تجاوز نکرد- به میدان رفت.
این سه نفر همه به شهادت رسیدند و هر سه عالیقدر و شهید فی سبیل‌الله هستند؛ امّا چون در این موقف و مهلکه آن دو بی‌باکانه‌تر بودند، رتبه بالاتری را حایز شدند.
حالِ ممسوسیّت فی ذات الله چنین حالی است. حالی است که اگر چه مرتبه کمال قوّه عقلانی است، در انظار مردم متعارف که در کار دین و آخرت حسابهای دنیایی را کم و بیش ملاحظه می‌نمایند، بی فکری محسوب می‌شود؛ در صورتی که بلوغ و رشد حقیقی انسان نیل به این مرتبه و مقام است.
امیرالمؤمنین علیه السّلام- در این خصیصه عالی ه- که مرتبه کمال تفوّق و علوّ منزلت انسان و فرشته است و «ممسوس فی ذات الله» تعبیری از آن است- مرتبه اکمل و اعلی را دارا بود. در تمام عمر و در تمام مواضع سیاسی و اجتماعی و در همه غزوات و در هر کجا و هر شرایطی فقط به وجه الله می‌نگریست و به پی آمدها و عکس العمل‌های منفی یا مثبت این مواقف برای شخص خود و یا کسان و وابستگانش نمی‌اندیشید.
پی‌آمدهای فداکاری‌ها و جهاد آن حضرت در غزوات و قتل سران کفر و شرک از جمله همان کینه‌ها و عقده‌هایی بود که خاندان و قبایل آنها، خصوصاً بنی‌امیّه از آن حضرت و اهل بیتش در دل گرفتند، که آن احقاد بدریّه و حنینیّه و احدیّه و ...- که همه در واقع احقادشان از پیروزی اسلام و دین توحید و موفّقیّت رسول اعظم صلّی الله علیه و آله- بود- پس از رحلت پیغمبر ظاهر شد؛ و از اسباب مهمّ ورود آن همه مصایب و نوائب بر اهل بیت علیهم السّلام- شد. ولی علی علیه‌السّلام- کسی نبود که خوش نشینی، راحت طلبی و آسایش خود و کسانش را بر نصرت اسلام و اطاعت از فرمان خدا و رسول برگزیند و در این موقف به مثل این حسابها بیاندیشد. و از طرف شدن با تمام خلق جهان، در راه انجام وظایف الهی هراس داشته باشد. آن حسابی که او داشت از این حسابهای به اصطلاح زیرکانه و عاقلانه دیگران خارج بود. او ممسوس فی ذات الله بود و مانند شخص غیر ملتفت و غافل از این حسابها، عمل می‌کرد. اگر او در اقدامات و کارهایش چنین حسابهایی کرده بود- همانطور که حتّی دشمنانش معترف بودند- «لما قام
للإسلام عمود»؛ اسلام برپا نمی‌شد و پرچم توحید به اهتزاز در نمی‌آمد. سلام الله علیک یا أمیر المؤمنین و یا إمام الموحدین و یا یعسوب الدّین و علی ابن عمک و أخیک رسول الله و علی أهل بیتک الطّاهرین.
ج ۲- جواب از حدیث
«إن الله خلق آدم علی صورته»:
صدوق رحمة الله تعالی علیه- در کتاب «توحید»، ص ۱۵۲ و ۱۵۳، ب ۱۲ ح ۱۱، به سند از «حسین بن خالد» روایت فرموده است:
«قال: قلت للرضا- علیه‌السّلام- یابن رسول الله! إنّ النّاس یروون أن رسول الله- صلّی‌الله علیه و آله وسلّم- قال: إن الله خلق آدم علی صورته! فقال: قاتلهم الله لقد حذفوا أول الحدیث إن رسول الله- صلّی الله علیه وآله- مرّ برجلین یتسابّان فسمع أحدهما یقول لصاحبه: قبّح الله وجهک و وجه من یشبهک، فقال: یا عبد الله لا تقل هذا لأخیک، فإن الله عزوجل خلق آدم علی صورته».
همچنین در صفحه ۱۵۲، باب ۱۲، ج ۱۰، از «ابی الورد بن ثمامه» از امیرالمؤمنین علیه السّلام- روایت کرده است:
«قال: سمع النبی- صلّی الله علیه وآله- رجلا یقول لرجل: قبح الله وجهک و وجه من یشبهک، فقال- صلی الله علیه و آله-: مه، لا تقل هذا، فإن‌الله خلق آدم علی صورته».
قال الصدوق قدّس سره-:
«ترکت المشبّهة من هذا الحدیث أوّله و قالوا: إن الله خلق آدم علی صورته فضلوا فی معناه وأضلوا».
صدوق علیه الرحمة- حدیث دیگری نیز در تفسیر این جمله روایت کرده است که به فرمایش علّامه مجلسی علیه الرحمه- مانند تأویل بر تقدیر عدم ذکر اوّل حدیث و تصحیح معنی است.
سیّد مرتضی- قدّس سره- نیز در «تنزیه الانبیاء»، فصل مشبعی در این موضوع بیان فرموده است که می‌توانید مراجعه فرمایید.
ج ۳- پاسخ از سؤال درباره جمله
«الطرق إلی الله بعدد أنفاس الخلائق»:
فعلا در نظر ندارم که این جمله را در کتب احادیث معتبر دیده باشم؛ ولی مضمون آن اشاره به کثرت دلایل بر وجود خدا و طرق الی اللّه بعدد انفاس خلایق است. فی الجمله اشاره به کثرت این طرق و دلایل آفاقیّه و انْفسیّه، و به اصطلاح برهان إنّی بر وجود خداوند متعال است، که در قرآن کریم مکرّر تذکّر داده شده است؛ مثل: (و فی الأرض آیات للموقنین و فی أنفسکم)[۱۹۳]، (إن فی خلق السماوات و الأرض واختلاف اللیل و النهار ...)[۱۹۴] (قل لوکان البحر مدداً لکلمات ربّی لنفد البحر قبل أن تنفد کلمات ربی و لو جئنا بمثله مدداً)[۱۹۵] و (و لو ان ما فی الأرض ...)[۱۹۶])
مطلب قابل توجّه این است که در این جمله هم حقّ مطلب ادا نشده است. زیرا بنا بر اینکه «انفاس» جمع «نَفَس» به فتح «فاء» (دم) باشد، نه جمع «نَفْس» به سکون «فاء» که جمع آن «نفوس» است به هر دو معنی یا هر دو لفظ هم اگر این جمله گفته شده باشد (انفاس یا نفوس)، طرق الی اللّه محصور در این عدد نمی‌شود؛ زیرا به هر دو کلمه «نفوس» یا «انفاس»، طرق الی الله محصور در مخلوقات جاندار ذی نفس و ذی نَفَس نیست؛ و به این همه آیات بی‌شمار الهی در زمین و آسمان اشاره نشده است.
علاوه بر این اگر مقصود از «انفاس» و «نفوس» خود آنها باشد، غیر آنها به حساب نیامده، و اگر غیر آنها باشد، خود آنها منظور نشده است؛ و این دلیل بر این است که کلام بشر در بیان این معانی- هرچه هم رسا باشد- کوتاه و قاصر است و حقیقت همان است که گفته‌اند:
و إن قمیصاً خیط من نسج تسعةو عشرین حرفاً عن معالیه قاصرٌ
و اگر گفته شده بود: «عدد الطّرق إلی‌الله بعدد کل ماسواه من الآیات والعجایب»، شاید کاملتر بود.
به هر حال باید اعتراف کنیم که الفاظ ما دربیان این معانی- به هر گونه ادا کنیم- کامل نیست. بیان کامل، همان آیات قرآن کریم و بعد هم عباراتی است که در احادیث معتبره و ادعیّه شریفه بیان شده است.
ج ۴- پاسخ سؤال در مورد صحّت خبر «الشریعة أقوالی والطریقة أحوالیو الحقیقة حالی»:
این خبر را- چنانکه از متن و الفاظ آن معلوم است- نمی‌توان به حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله- نسبت داد. بر حسب آنچه از آیات و احادیث استفاده می‌شود، شریعت کلّ دین و هدایتهای دین و ما اوحی به الی رسول‌الله صلّی‌الله علیه وآله- است که از اقوال و افعال و احوال پیغمبر- صلّی الله علیه وآله- استفاده شده است. و اقوال پیغمبر- صلّی الله علیه وآله- و احوال او مثل افعال او طریقت است؛ و اقوال و افعال آن حضرت، مثل احوال او حقیقت است.
به حدس قوی، این خبر از مجعولات صوفیّه است. علاوه بر آنکه در هیچیک از جوامع و کتاب‌های معتبر حدیث شیعه یا سنّی، مثل «کتب اربعه»، و «صحاح ستّ» این خبر روایت نشده است؛ بلکه در کتاب مستطاب «بحارالانوار» نیز که بیش از یکصد جلد کتاب حدیث است و اهتمام فراوانی در جهت جمع‌آوری احادیث در آن شده- این حدیث وجود ندارد.
فقط در «غوالی اللئالی» ابن ابی جمهور احسائی [۱۹۷] مرسل و بدون سند و ذکر مأخذ و مصدر نقل شده است. صاحب «مستدرک» نیز آن را از آن کتاب نقل نموده است و به «سیّد حیدر آملی» نیز نقل آن را نسبت داده است.
بدیهی است این نقلهای بی‌مأخذ- اگر بیش از اینها هم باشد- موجب اعتبار خبر و جواز اعتماد بر آن نمی‌شود.
نظر به نقل مثل این خبر و اخبار دیگر در این کتاب، بزرگانی مثل: «علّامه مجلسی» و «محدّث بحرانی» به نقل از بعضی مشایخ خود، آن را به جمع بین غث و سمین و صحیح و سقیم توصیف کرده‌اند.
جالب این است که محقّق کتاب «غوالی اللئالی» با اهتمام بسیار که در ارایه مصادر اخبار آن مبذول داشته، چون برای بسیاری از اخبار آن مصدر و مأخذی نیافته، آنها را به کتاب «مستدرک» مستند کرده است؛ در حالی که «مستدرک» نیز آن اخبار را از «غوالی اللئالی» نقل نموده است.
به این صورت می‌بینیم برای این دسته از اخبار «غوالی اللئالی» مدرک و مأخذ معتبری نیست و از جمله محقّق محترم، این خبر را نیز به «مستدرک» حواله داده است. فاعتبروا یا أولی الأبصار.
ج ۵- پاسخ سؤال در مورد صحّت خبر تعفّن بدن حضرت ایّوب علی نبینا وآله و علیه السّلام-:
سیّد مرتضی- قدّس سرّه- در کتاب «تنزیه الانبیاء»، این موضوع را با تأکید رد فرموده است. بعضی اخباری که بر آن دلالت دارد اخبار آحاد است، که اوّلًا در مسایل اعتقادی مورد تمسّک نیست و ثانیاً اگر با ضرورت حکم عقل منافی باشد، معتبر همان حکم عقل است.
با این وجود می‌توان گفت: وقوع چنین استثنایی در مسأله نبوّات منافی با ضرورت حکم عقل به تنزّه انبیا از امراضی که موجب تنفّر طباع و نقض غرض از
رسالت آنها می‌شود، نیست؛ زیرا این جریان مشتمل بر اسرار و حکمتهایی است که عالم به تمام آن، خداوند متعال است. اجمالًا یک سلسله امتحانات و ابراز استعداد انسان برای صبر و مقاومت در برابر مصائب و شدائد و تسلیم و رضا به قضای الهی در خود این امتحان بزرگ مشهود است که از آن تفسیری از (إنّی أعلم مالا تعلمون [۱۹۸] فهمیده می‌شود.
در پاسخ لزوم نقض غرض، ممکن است بگوییم: این ابتلای شدید یک پیغمبر خدا- که عظمت صلاحیّت‌هایی را که انبیا واجد آن بوده‌اند را نشان می‌دهد- بعد از اثبات نبوّت به معجزات، نقض غرض نیست؛ و در آن مَثَل شخص نبّی که در معرض آزمایش و امتحان قرار می‌گیرد، امّت و مردم نیز امتحان می‌شوند و مرتبه قوّت عقیده و ایمان آنها به نبوّت او معلوم می‌گردد. خصوصاً که با رفع آن ابتلا و ظهور آن معجزات ظاهره، امر نبوّت او مؤکّد و محکمتر می‌شود.
بلی، در ابتدای ثبوت و تبلیغ امر رسالت و قبل‌از اثبات آن به‌معجزه، این امتحان، نقض غرض و مغایر با حکمت و مصلحت نبوات و بعث انبیا است.
عدم امکان تبلیغ رسالت در این حال و به طور موقّت که غرض اهمّ مقصود باشد، نقض غرض مطلق نیست؛ و در واقع در ارتباط با تحقّق کامل همان غرض اصلی است. بالخصوص که چنانکه گفته شده در بازگشت او به حال اوّل و ظهور آن معجزات کبیره، اظهار حق و اتمام حجّت بر خلق بیشتر می‌گردد.
نتیجه کلام این می‌شود که اگر چه تفاصیل سرگذشت این پیغمبر عالیقدر خدا بر ما معلوم نشود و تفاصیلی را که در بعضی اخبار است نه نفی و نه اثبات کنیم، اجمالًا از آیات قرآن مجید، اهمیّت موضوع و شدّت ابتلا و عظمت صبر این پیغمبر خدا معلوم می‌شود که مثل این تفاصیل به گونه‌ای سختی ابتلائات او را ارائه می‌دهند؛ و چنانکه بیان شده نقض غرض و خلاف حکمتی پیش نمی‌آید. و هو العلی الحکیم.
حقیر، فی الجمله به شدّت این ابتلا و بی‌نظیر بودن آن در نوع خود و به حکمت و مصلحت آن معتقدم، و آن را از اعظم دلایل بر قابلیّت انسان، و اشرفیّت او از همه مخلوقات می‌دانم.
ج ۶- پاسخ سؤال درباره «حدیث عشق»، که مرحوم «محدّث نوری» در «نفس الرّحمان» آورده‌اند:
بلی؛ اخبار مورد اشاره علاوه بر آنکه مرسل و بی‌سند است و منتهی به ائمّه علیهم السّلام- نیست، از جهت متن، غرابت دارد؛ و بر شمردن آنها از احادیث قدسیّه جزاف و خلاف اعتبار است.
مطالبی که «محدّث نوری» در اینجا افاده کرده، در نهایت استحکام است و حقیر نیز در جواب بعضی سؤالات، درباره این موضوع توضیحاتی داده‌ام.
عجیب این است که با اینکه در اهل سنّت گرایش به تصوّف به واسطه بی‌ارتباطی آنها با مکتب و مدرسه اهل بیت علیهم السّلام- زیاد بوده و هست، در جوامع و مسانید آنها، مثل: «صحیح بخاری»، «صحیح مسلم»، «سنن ترمذی»، «ابن ماجه»، «ابی داود» و «نسائی» (صحاح ست) و «مسند دارمی» و «موطأ مالک» ظاهراً کلمه عشق و مشتقّات آن دیده نمی‌شود. فقط در «مسند احمد» در روایتی راجع به ازدواج و مذّمت بر ترک آن از ابوذر، کلمه عشق در داستان مرد عابدی که عاشق زنی شده و به واسطه عشق به کفر گرایید، آمده است؛ و در جوامع شریفه ما نیز در نهایت ندرت این کلمه یا بعضی مشتقّات آن دیده می‌شود.
در «من لایحضره الفقیه» و «تهذیب» فقط در یک حدیث، در حکایت آن دو قاضی که عاشق زن دوست خود شدند آمده است. در «استبصار» اصلًا این لفظ دیده نمی‌شود. در «کافی» شریف نیز در سه مورد این مادّه آمده است که در دو مورد آن دلالت بر مذمّت صاحب آن دارد؛ و فقط در یک مورد در روایتی که آن هم بنابر «مرآة العقول» سندش ضعیف است، در مورد عشق به عبادت این مادّه در هیأت «عَشَقَ» (فعل ماضی) دیده می‌شود.
و در مثل موسوعه «بحار» نیز این لفظ به ندرت دیده می‌شود و بیشتر در معانی مذمومه، مثل: عشق به زنان بدکاره، نظیر: عشق «ابن ملجم» به «قطام» و قدار عاقر ناقه صالح یا عشق به زنان بیگانه، یا عشق به دواب و اموال استعمال شده و مواردی که در معنای ممدوح استعمال شده باشد، از سه چهار مورد تجاوز نمی‌کند.
مهمتر از همه اینها آنکه در قرآن مجید اصلًا این کلمه وجود ندارد؛ در حالیکه مثل کلمات: حب، محبوب، حبیب و محب و مشتقات دیگر آن در کتاب و سنّت بسیار زیاد استعمال شده است.
خلاصه غرض از این توضیحات بحث لفظی نیست. مقصود این است که در کتاب خدا و این جوامع بزرگ شیعه و سنّی و مثل جامع «بحار الانوار» حتّی در یک مورد، لفظ عشق به خدا نسبت داده نشده؛ چنانکه عاشق یا معشوق نیز بر خدا اطلاق نشده است و بر دوستان خدا نیز عاشق گفته نشده است. و در دعایی از مجموع ادعیّه، خدا به اسم
«یاعاشق» و «یامعشوق» خوانده نشده است؛ در حالی که «حبّ الله» و «حبیب الله» و «محبوب» و «محب» مکرّر و بسیار اطلاق شده است.
بنابراین می‌توان چنین استفاده کرد که این لفظ برای بیان ربط معنوی و قرب و حبّ بنده به خدا مفهومش وافی و کافی نیست؛ و چون در به کار بردن الفاظ در معانی مربوط به قدس مقام ربوبیّت والوهیّت، مثل اسماء الحسنی، شرط ادب این است که بر الفاظی که در شرع و لسان شارع مقدّس و کتاب و سنّت آمده است اقتصار شود، از این جهت تعبیر از حبّ به خدا به «عشق»، و از خدا به «معشوق» و از بنده به «عاشق» خلاف این ادب است.
همانطور که «خواجه طوسی» در اطلاق اسمائی غیر از اسماء الحسنی برذات اقدس حق جلّ اسمه- اظهار نظر فرموده و آن را منع کرده است.
سرّ مقبولیّت این کلمه «عشق» در بعضی نفوس و تداول آن در السنه، نکته دیگری است که از بیان آن- چون موجب اطاله کلام است- خودداری شد.
ج ۷- پاسخ سؤال راجع به استناد رساله «تشویق‌السّالکین» به مجلسی رحمة الله علیه :
صحّت نسبت به مثل عالم جلیل، آخوند «ملّامحمّدتقی (مجلسی اوّل)، بسیار بعید، بلکه قطعی البطلان است.
این رساله، مشتمل بر مطالبی است که به اجماع اعاظم علما و محدّثین شیعه و اسلام شناسان و متخصّصان اصول و مبانی مذهب تشیّع، مانند فرزند عالیقدر ایشان، نابغه بزرگ و مفخر عالم علم و اسلام، علّامه مجلسی رحمةالله‌علیه- آن مطالب، مردود و باطل است؛ از جمله:
۱- تفسیر به رأی (إلا لیعبدون [۱۹۹] به (أی لیعرفون) است.
۲- تصدیق صحّت سلاسل و طرق صوفیّه و تجلیل از مثل: «ملّای رومی»، «علاء الدّوله سمنانی»، «بایزید بسطامی»، «محیی الدّین»، «عطّار»، «صوفیّه نور بخشیّه» و ... است که هر کس بخواهد در حدودی از حال آنها آگاه شود می‌تواند به کتبی مثل: «حدیقة الشیعه» مرحوم مقدّس اردبیلی قدّس سرّه- و «خیراتیّه» و «فضایح الصوفیّه» و کتاب جدید التألیف «عرفان و تصوّف» و کتب دیگر رجوع نماید.
۳- تصویب خانقاه و بدعت خرقه پوشی است که پسر بزرگوار آن پدر، در رأس بزرگانی است که با صراحت آن افراد را اهل باطل و گمراه، و این اعمال را بدعت و ضلالت می‌داند.
ما که در شمار اصحاب ائمّه علیهم السّلام- امثال: «محمّد بن مسلم»، «ابان بن تغلب»، «زرارة بن اعین» و صدها شخصیّت دیگر که بلاواسطه در مکتب آن بزرگواران پرورش یافته و به مقامات بلند علمی و عملی نایل شده‌اند، و در شاگردان بلند پایه آنها از عصر غیبت و کلینی و عصر صدوق و شیخ مفید و سیدین و شیخ طوسی تا عصر مجلسی و عصر صاحب جواهر و شیخ انصاری و آیت الله بروجردی و عصر حاضر، احدی از علما و حاملان علوم و معارف اهل بیت علیهم السلام- را در این سلاسل و طریقه‌ها نمی‌بینم، چگونه می‌توان باور کرد که شخصی مثل «مجلسی»- اوّل شارح «من لایحضره الفقیه» به فارسی و به عربی- از افرادی که در این رساله نامبرده شده‌اند، تجلیل کند.
علّامه مجلسی که از هر کس اعرف به حال پدر است، جدّاً پدر خود را از گرایش به صوفیّه تبرئه می‌کند- بنابراین این رساله همانطور که شیخ ما- علّامه و کتاب شناس بی بدیل معاصرِ صاحب «الذریعه»- به آن تصریح کرده، به ایشان نسبت داده شده است. چنانکه کتاب دیگری هم که در این رساله به اسم «مستندالسّالکین» نام برده نیز به گفته ایشان منسوب به مجلسی اوّل است؛ نه از مجلسی اوّل.
چهارمین چیزی که صحّت انتساب این رساله را به مجلسی اوّل نفی می‌کند، اشتمال آن بر بعضی احادیث ضعیفه و مجعوله است. از آن جمله این خبر است که: از امیرالمؤمنین علیه السّلام- از معنای تصوّف سؤال شد؛ فرمود: تصوّف مشتق از صوف است و آن سه حرف است (ص، و، ف)؛ پس «صاد» صبر و صدق و صفا، و «واو» ودّ و ورد و وفا، و «فاء» فقر و فرد و فنا است.
اوّلًا این خبر بی‌سند و بی‌مأخذ و مرسل است؛ و محقّق «غوالی اللئالی» که این خبر از آن نقل شده می‌گوید: با کاوش بسیار (شدید) آن را در جایی نیافته است، و یقیناً هم در مأخذ معتبری نبوده و نیست.
ثانیاً، متن و مضمون خبر به وضوح بر جعل و کذب بودن آن دلالت دارد. انصافاً چنین معنای عامیانه و سست را به مثل امیرالمؤمنین علیه السّلام-- صاحب آن خطبه‌های محکمه توحیدیّه و معارف حقیقیّه یقینیّه- نسبت دادن، اهانت به مقام مقدّس و رفیع آن حضرت است.
بدیهی است هر کس می‌داند که هر اسم و هر کلمه بد یا خوب را می‌شود حروفش را به این شکل به میل خود تفسیر کرد و برای اسمها و کلمات خوب معانی بد، و برای کلمات زشت و قبیح، معانی خوب و بلکه متعدّد و متضاد بیان کرد.
همین لفظ تصوّف را می‌توان گفت: «صاد» ش، صنم (بت)، صم (کری) و صب و صرع و صداع و صیحه و ... است؛ و «واو» آن، ویل و وباء، و وثن (بت) و وجع و ورم و وزغ و ... است؛ و «فاء» آن، فساد و فتنه و فحش و فجیع و فرعون و ... است.
و از جمله این احادیث ضعیفه- که نقل آن دلالت بر عدم صحّت انتساب این رساله به مجلسی اوّل دارد- خبر خرقه است که در جلد چهار «غوالی اللئالی» حدیث ۲۲۴، آنرا نقل نموده است؛ و در ضعف آن همین کافی است که محقّق کتاب «غوالی اللئالی» در مورد آن گفته است: با فحص شدید و جهد جهید و سیر کتب و دفاتر در روزها و شبها، و تحمّل مشقّتهایی که عادتاً تحمّل نمی‌شود، به این حدیث و مشابه آن در کتاب‌های مورد اعتماد اصحاب بر نخوردیم و شاید از مخترعات و دروغهای بعض متصوّفه باشد.
وی سپس کلام بسیار متینی از علّامه مجلسی رحمه الله- در عذر نقل بعضی اخبار و مرویّات دیگران نقل نموده است که ما به واسطه اینکه سخن بیشتر از این طولانی نشود از نقل آن خود داری کردیم. هر کس بخواهد می‌تواند به جلد ۴۰ کتاب مستطاب «بحار»، ص ۱۷۳، باب ۹۳، از ابواب تاریخ امیرالمؤمنین علیه‌السّلام- رجوع نماید.
غرض این که چگونه می‌شود مثل مجلسی اوّل، با آن تبحّری که در علم حدیث و وجوه ردّ یا قبول اسناد روایات داشته، به اینگونه احادیث- که بی‌اعتبار بودن آنها کالشمس فی وسط السماء بر هر کس که مختصر اطّلاع از علم درایه و حدیث داشته باشد واضح و روشن است- استناد جسته باشد؟
و بعد از این، به فرض اینکه حدیث خرقه معتبر باشد، چنانکه ما نیز امکان وقوع آن را- اگر چه به این خبر قابل اثبات نیست- نفی نمی‌کنیم، زیرا عدم امکان اثبات، اعمّ از عدم امکان وقوع است، این خبر چه ارتباطی با خرقه این گروه به اصطلاح درویش دارد؟ و چگونه با آن، مشروعیّت و رجحان این بدعت متداول خرقه بین آنها ثابت می‌شود؟
همه اینها شواهد و قراین است بر اینکه این رساله و مشابه آن به مثل مجلسی اوّل قابل استناد نیست؛ و شخصیّتی مثل او شأنش اجلّ از این است که این همه نکات علمی را تمیز و تشخیص ندهد.
به هر حال، این رساله از هر کس که باشد به واسطه اینکه متضمّن تأیید صوفیّه و افرادی است که فساد عقیده آنها مسلّم است، از طریقه حقّه اثنا عشریه و علمای اعلام شیعه خارج و منحرف است.
عصمنا الله تعالی من زلات الأقوال و الأقلام و ما یوجب الإضلال و الإنحراف و ثبتنا علی التمسک بالثقلین کتاب الله والعترة الأئمة الطاهرین المنتجبین صلوات‌الله علیهم أجمعین.
س- در احادیث است که ثواب عمل بسیار کوچک گاهی به اندازه عمل بزرگ تعیین شده است. مثلا کسی که صد مرتبه «سبحان الله» بگوید افضل است از بردن صد قربانی در حج؛ یا اینکه اگر کسی سه مرتبه صلوات بفرستد، ثوابش را به جز خدا کسی نمی‌تواند بنویسد. آیا این احادیث صحیح است؟
ج- ظاهراً این بیانات در اینگونه موارد، کنایه از کثرت ثواب است و هیچ بیانی در مقام تشویق به گفتن «سبحان الله» که تزکیه خدای تعالی از عیب و نقص و نشانه کمال توحید انسان است، و تشویق بر صلوات بر محمّد و آل محمّد که بزرگترین حق را بر انسانها دارند و واسطه هدایت و سعادت دنیا و آخرت آنها هستند و نباید هیچگاه از این اولیای نعم، غفلت شود، بالاتر و رساتر از این تعبیرات نیست؛ و نظیر اینها در قرآن هم وجود دارد.
خدای متعال، در آیه‌ای می‌فرماید: ای پیمبر! اگر هفتاد مرتبه برای کفّار استغفار کنی، خداوند آنها را نمی‌آمرزد. مسلّماً «هفتاد»، خصوصیّت ندارد به این معنی که اگر رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- مثلا هفتاد و یک مرتبه استغفار می‌کرد، ممکن بود خداوند آنها را بیامرزد؛ و معلوم می‌باشد مراد این است که خداوند آنها را به هیچ وجه نمی‌آمرزد (والله العالم).
س- از بعضی از علما شنیده شده که روایت داریم اگر کسی به حج مشرّف شود و بعد از برگشتن از مکّه، خداوند متعال برای آن حاج، تا چهار ماه، گناه- هر چه باشد- نمی‌نویسد.
اوّلًا بفرمایید که آیا چنین روایتی داریم یا نه؟ و بر فرض بودن روایت، سندش صحیح است یا نه؟ و در صورت صحّت، آن روایت را چطور معنی نماییم؟
ج- بلی، این مضمون روایت در احادیث شریفه وارد شده است؛ ولی در بعضی احادیث به عدم اتیان کبیره و در بعضی دیگر به عدم اتیان موجبه مقیّد شده است.
شیخ الطائفه قدّس سرّه- در باب «ثواب الحج» به سند صحیح از «معاویة بن عمّار»، از حضرت صادق علیه السّلام- حدیثی روایت فرموده که در ذیل آن می‌فرماید: «أنی أن تبلغ ما یبلغ الحاج قال أبوعبدالله علیه السّلام-: ولاتکتب علیه الذنوب أربعة أشهر
تکتب له الحسنات إلا أن یأتی بکبیرة»[۲۰۰]. بنابراین گناهانی که در این چهار ماه نوشته نمی‌شود، صغیره است و این مطابق است با مفاد آیه کریمه (إن تجتنبوا کبائر ماتنهون عنکم یکفر عنکم سیئاتکم [۲۰۱].
«ثقة الاسلام کلینی»- رضوان اللّه علیه- در «جامع کافی»، باب «فضل الحج و العمرة و ثوابها»، به سند خود از «سعد اسکاف»، از حضرت ابی جعفر- علیه‌السّلام- روایتی در فضل حاج روایت کرده است که در ذیل آن، امام علیه السّلام- می‌فرماید:
«فإذا قضی نسکه غفرالله له ذنوبه و کان ذو الحجة و المحرم و صفر و شهر ربیع الأوّل أربعة أشهر تکتب له الحسنات و لاتکتب علیه السیئات إلا أن یأتی بموجبة فإذا مضی الأربعة الأشهر خلط بالناس»[۲۰۲]
هر چند «علّامه مجلسی»- علیه الرّحمه- در «مرآة العقول»، دو احتمال در موجبه داده‌اند: یکی آن که مراد کبیره است که موجب آتش است. دیگر این که گناهی است که موجب کفر شود و فرموده است: اوّل اظهر است.[۲۰۳] با توجّه به روایت «معاویة بن عمار» اطمینان حاصل می‌شود که مراد از موجبه، کبیره است و بنابراین گناهی که نوشته نمی‌شود، گناهی است که در کتاب و سنّت موجب دخول در آتش معرّفی نشده باشد.
«شیخ الطائفه»، این حدیث را از «سعد اسکاف» روایت فرموده، به عبارتی که با این عبارت، اختلاف و جمله
«إلا أن یأتی بموجبة»
را ندارد. ایشان ذیل حدیث را این نحو روایت فرموده‌اند:
«فإذا قضی نسکه غفرالله له بقیة ذی الحجة و المحرّم و صفر و شهر ربیع الأول فإذا مضت أربعة أشهر خلط بالناّس».
ولی معتمد همان روایت کافی است؛ زیرا معلوم است که در نقل تهذیب روایت مختصر شده است و مثل نقل به مضمون است و علاوه بر این، جمله «إلا أن یأتی بموجبة» از آن اسقاط شده است و در دوران امر بین زیاده و نقیصه، اصالت عدم زیادة بر اصل عدم نقیصه مقدّم است. فرضاً هم اگر این دو اصل را حجّت ندانیم، در خصوص مورد، با توجّه به روایت «معاویة بن عمّار» ظاهر این است که این جمله اسقاط شده و نسخه «کافی» صحیح است؛ و احتمال این که جمله «إلّا أن یأتی بکبیرة» یا «إلّا أن یأتی بموجبة» در این دو روایت از بعضی رواة اضافه شده باشد به عنوان شرح و تفسیر حدیث، بسیار بعید می‌باشد. فرضاً هم اگر این نحو باشد از رحمت و مغفرت و کرم و
فضل خداوند متعال بعید نیست که مقرّر فرماید تا چهار ماه مؤمنی که حج به جا آورده مطلق گناهانی که تحت فشار تسویلات نفس و غلبه هوا از او صادر شده- نه به نحو بی‌اعتنایی و استخفاف به امر خدا- مورد آمرزش خداوند واقع شود و کسی نمی‌تواند رحمت واسعه و تفضّل خدا را محدود کند.
بلی این حدیث، کسی را که از روی بی‌اعتنایی و استخفاف به امر و نهی خدا معصیت نماید، و یا این که بخواهد با تشبّث به این حدیث در این چهار ماه هر گناه و معصیتی را مرتکب شود شامل نمی‌شود. از ابتدا تا حال هم از اینگونه اخبار هیچکس استفاده نکرده است که حاج تا چهار ماه مرخّص و آزاد است و با اتّکای به این حدیث مرتکب هر معصیّت بخواهد بشود؛ که این برداشت و تلّقی البتّه صحیح نیست.
س- نظر شما درباره کتاب شریف «علل الشرایع» چیست؟
ج- کتاب «علل الشرایع» یکی از کتب حدیث شیخ اجلّ، صدوق علیه‌الرّحمه- و در موضوع خود بسیار مهم و ارزشمند است؛ ولی در اسناد و احادیث و مدالیل روایات آن از اهل فن و علمای علم رجال و حدیث شناس باید نظرخواهی کرد. بسیاری از احادیث آن محتاج به بیان و شرح و تفسیر است (واللّه العالم).
س- با توجّه به «النّاس کلّهم هالکون إلّا العالمون إلخ» که بالاخره مخلصین را نیز در خطر عظیم می‌داند، عاقبت کار همه طبقات خیلی مشکل و ناراحت کننده به نظر می‌رسد؛ بنابراین تکلیف چه می‌شود؟
ج- این جمله را با این لفظ در کتب احادیث معتبره ندیده‌ام؛ و اگر دیده باشم فعلًا در نظر ندارم.
بلی در مثل کتاب «اسنی المطالب» که از کتب اهل سنّت است به این لفظ روایت شده است:
«الناس هلکی إلّا العالمون، و العالمون هلکی إلّا العاملون و العاملون هلکی إلّا المخلصون و المخلصون علی خطر عظیم»
و صاحب «أسنی المطالب» می‌گوید: این خبر موضوع است.[۲۰۴]
در کتاب «مصباح الشّریعة» نیز به این عبارت آمده است:
«هلک العاملون إلّا العابدون و هلک العابدون إلّا العالمون و هلک العالمون إلّا الصادقون و هلک الصادقون إلّا
المخلصون و هلک المخلصون إلّا المتقون و هلک المتقون إلّا الموقنون و الموقنون لعلی خطر عظیم»[۲۰۵]؛
این لفظ نیز ثابت نیست که از معصوم علیه‌السّلام- صادر شده باشد.
صدوق- قدّس سرّه- روایت کرده است از حضرت رضا- علیه السّلام-، از آباء کرامش، از امیرالمؤمنین علیهم السّلام- که فرمود:
«الدنیا کلها جهل إلّا مواضع العلم و العلم کلّه حجة إلّا ما عمل به و العمل کله ریاء إلّا ما کان مخلصاً و الإخلاص علی خطر حتّی ینظر العبد بمایختم له [۲۰۶]
) (فیما یختم به خ ل)».
اینگونه احادیث بندگان را از عالم و عامل و مخلص- در هر درجه‌ای که باشند- از غرور به علم و عمل و خلوص می‌ترسانند و از همه می‌خواهند که تا پایان کار، کمال مراقبت را از خود و احوال خود داشته باشند و از شرّ شیطان و نفس امّاره و شهوت و غضب هیچگاه خود را در امان نبینند، و آنی غفلت نورزند، و کوتاهی نکنند و آگاهانه و هوشیارانه قدم بردارند تا مبادا لغزشی آنها را از درجه‌ای که دارند ساقط سازد و اطمینان به این که نفس سرکش را مهار کرده و بر آن مسلّط شده، پیدا نکنند که:
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدها است‌کوبه دریاها نگردد کم و کاست
نفس را هفتصد سر است و هر سری‌از سری بگذشته تا تحت الثری
نفس اژدرهاست او کی مرده است‌از غم بی‌آلتی افسرده است
پس این معنی که یک سرّ بزرگ تربیتی در آن است، راجع به این نیست که عاقبت کار همه طبقات در جهان دیگر مواجه با مشکلات حلّ نشدنی خواهند شد و از رحمت واسعه خدا محروم می‌شوند. نه، این دو موضوع اصلًا با هم ارتباط ندارند و رجاء به رحمت خدا و امید به پروردگار، لازم ایمان به خدا و صفات جمالیّه او است.
مضمون بعضی روایات است که هیچ مؤمنی نیست مگر این که در قلب او دو نور است: نور رجاء و امید، و نور خوف و بیم؛ نه این بر آن فزونی دارد و نه آن بر این.
«خف الله خیفة لوجئته بعبادة الثقلین لعذبک و ارج الله رجاءاً لوجئته بذنوب الثقلین لرحمک»[۲۰۷]
گر چه در طاعتی از حضرت او لاتأمن‌ور چه در معصیتّی از در او لا تیأس
این روایات و تنبیهات اسرار و حکمی دارد که همه حاکی از کمال برنامه‌های تربیتی اسلام و توجّه به تمام زوایا و نقاط و نواحی روحی و پرورش فکر و اراده است و راهنماییهای جامع به سوی راه نیکبختی و ترقّی و تکامل می‌باشد.
س- با این که خدای تعالی می‌فرماید: (تزودوا فإن خیر الزاد التقوی) وبه همین آیه هم در «نهج‌البلاغه» استناد شده است، چگونه به حضرت امیر- علیه‌السّلام- نسبت داده شده که فرمود:
و حمل الزاد أقبح کل شی‌ءإذا کان الوفود علی الکریم
ج- هیچ منافاتی بین این دو کلام نیست؛ زیرا مربوط به دو مقام است. در مقام تکلیف و خطاب، انسان وظیفه دارد رعایت تقوای الهی را بنماید و اعمال صالحه، توشه آخرت اوست؛ امّا در مقام اظهار عجز در برابر خدای تعالی، نظر به عظمت او، اعمال صالح هم قابل ارائه به پیشگاه او نیست و این کلام کنایه است از نداشتن توشه‌ای که قابل ارائه باشد.
س- فی حدیث عن رسول‌الله- صلّی الله علیه و آله و سلّم-: قال تبارک و تعالی: «کل عمل ابن آدم هو له غیر الصیام هو لی و أنا أجزی به» (خصال) مراد از فرمایش خدای تعالی چیست؟
ج- این کلام و مانند آن را در اصطلاح، «حدیث قدسی» می‌گویند؛ که البتّه مثل احادیثی که از حضرات معصومین علیهم السّلام- وارد است انحا و انواع مختلف دارد و در تصدیق به صحّت هر حدیث قدسی، همان ضوابط و معیارهایی را که در احادیث دیگر ملاحظه می‌شود، باید ملاحظه نمود.
این حدیث قدسی که جنابعالی از آن سؤال نموده‌اید، همانطور که اشاره کرده‌اید در «خصال»، به این سند روایت شده است: عبدوس بن علیّ بن العباس عن عبدالله بن یعقوب، عن محمّد بن یونس، عن أبی عامر، عن زمعة، عن سلمة عن عکرمة، عن ابن العباس، عن النّبی صلّی الله علیه و آله و سلّم-
«قال: قال الله تبارک و تعالی: کل عمل ابن آدم هوله غیر الصیام هولی و أنا أجزی به و الصیام جنة العبد المؤمن یوم القیامة کما یقی أحدکم سلاحه فی الدنیا و لخلوف فم الصائم أطیب عند الله- عزوجل- من ریح المسک و الصائم یفرح بفرحتین حین یفطر فیطعم و یشرب و حین یلقانی فادخل الجنة»[۲۰۸].
از جهت سند، «عبدوس بن علیّ بن عبّاس جرجانی» از مشایخ صدوق علیه الرّحمه- است که حقیر، مدح و قدحی در کتب رجال از او ندیده‌ام. «محمّدبن‌یونس» هم مجهول است و ظاهراً مثل رجال قبل از خودش تا «ابن‌عباس» همه عامی هستند. «ابو عامر عبدالله بن عمرو قیسی» عقدی است و «زمعة بن صالح» و «سلمة بن وهرام» و «عکرمه»، همان «عکرمه بربری»، خارجی معروف است.
خلاصه، حدیث، عامی و به اصطلاح نبوی است؛ یعنی از طریق شیعه منتهی به اعدال کتاب حضرات ائمّه معصومین علیهم السّلام- روایت نشده است.
در بسیاری از جوامع و سنن و مسانید عامّه به طرق متعدّده از «ابوهریره» و «ابن مسعود» و «ابی سعید» و «جابر» روایت شده است.
در مسند از هر یک «جابر» و «ابن مسعود»- به یک طریق و از «ابی سعید» به دو طریق نقل شده است. بقیّه این طرق کثیره، همه منتهی به «ابی‌هریره» می‌شود- اجمالا- با کثرت طرق اسانید، مورد اعتبار و اعتماد نیست.
لفظ خبر نیز در این طرق، مختلف شده است: در اخبار منتهیّه به «جابر» و «ابن مسعود» و «ابی سعید» هیچکدام این تقسیم ( «له» و «لی») نیست و بیشتر اخبار «ابی هریره» نیز مثل اخبار آن سه نفر فاقد این تقسیم است.
اخبار «ابن مسعود» و «ابی سعید» به لفظ
(الصوم لی وأنا أجزی به)
است و خبر «جابر»
«هولی وأنا أجزی به»
می‌باشد.
فقط در چند طریق- مثل این طریق- که به «ابن عبّاس» منتهی می‌شود، لفظ حدیث،
«کل عمل ابن آدم له إلا الصیام فهولی وأنا أجزی به»
است.
بنابراین بیان تفسیر و شرح برای خبری که سند آن مورد اعتماد نیست و لفظ آن هم مختلف شده است، لزوم چندانی ندارد و حاصلی که بتوان آن را به مقامات معصومه نسبت داد نخواهد داشت؛ ولی برای اینکه سؤال جنابعالی‌بی‌جواب نماند و تأسّی به بعضی بزرگانی که درباره مضمون این خبر اظهار نظر فرموده‌اند، توضیحاتی عرض می‌شود:
آنچه که محتاج به شرح در این احادیث است، اوّل: بخش
«کل عمل ابن آدم له»
است و بیان وجه اینکه اعمال، همه برای خود ابن آدم است، غیر از روزه که برای خداست و دوم: بخش
«فهولی أو الصوم لی وأنا أجزی به»
است.
در ارتباط با جهت اوّلی، علمای فریقین احتمالات متعدّده‌ای بیان کرده‌اند که هیچیک کامل و بی نقص و اشکال نیست؛ مثل اینکه: جمیع حسنات و اعمال عبادی انسان مناسب با حال خود اوست. مثلا: نماز مشتمل بر قیام و جلوس و رکوع و سجود و غیر اینهاست که همه، افعال آدمی است و از برای او و از صنف کارهای خود اوست و اگر چه عبادت است، امّا بالذّات تخلّق به اخلاق الله نیست؛ امّا روزه که حقیقت آن منزّه نگاه داشتن و کارهای دیگر است، همه اموری هستند که خداوند متعال از آنها منزّه است. از این جهت، تشبّه به صفات‌الله و تخلّق به اخلاق الله است و از این جهت، آن کارهای قسم
اوّل برای ابن آدم است؛ یعنی کار بشری است و این کارها ذات و اصل و حقیقتش، برای اوست و از اموری است که الله- عزّ اسمه- از آنها بالذّات منزّه است.
وجه دیگر که نزدیک به وجه اوّل است این است که: همه عبادات- غیر از روزه- مشتمل بر افعالی است که خداوند از آنها منزّه است؛ مثل: نماز و حج؛ از این جهت به خود انسان، تعلّق دارد و از این جهت، جنبه وجه اللّهی ندارد. بنابراین برای خود ابن‌آدم و به خودش مربوط است؛ امّا روزه که امساک از مایتنزّه منه ذات الباری- یعنی اکل و شرب و غیرهما- است به او مربوط و به خود او وابستگی دارد و مؤیّد این احتمال هم، بعضی الفاظ دیگر خبر است به این لفظ:
«کل عمل ابن آدم له الجنة به عشر أمثالها إلی سبعمأة ضعف إلّا الصیام و هو لی أنا أجزی به».
و از این جهت وجهه و اعتبار وجه اللّهی دارد؛ بنابراین به او ارتباط دارد و از برای اوست.
وجه سوّم این است که: مراد از «له» این است که چون برای هر عمل و حسنه‌ای جزایی مقرّر است، از ده برابر تا مقادیر معلومه دیگر، و عامل، با علم به این ثوابها و مقادیر، آن عمل را انجام می‌دهد، آن عمل برای اوست؛ امّا روزه بر حسب روایات «الصوم الصبر» صبر است و ثواب آن بر حسب (إنّما یوّفی الصابرون أجرهم بغیر حساب [۲۰۹] بی‌حساب و غیر مقدّر می‌باشد و برای خداست.
احتمالات دیگر نیز گفته شده که «فاضل مقداد» در کتاب «نضد القواعد» و دیگران از اهل نظر شیعه و سنّی بیان کرده‌اند؛ ولی هیچیک شافی و وافی نیست.
این احتمال هم به نظر می‌رسد که به قرینه لفظ بعضی این روایات ممکن است با عبارت
«کل العمل کفارة إلا الصوم و الصوم لی وأنا أجزی به»
گفته شود. مقصود این است که سایر اعمال غیر از روزه- همه کفّاره و جبران و تدارک است و موجب ستر و پوشش بر ابن آدم می‌شود، نه اینکه کلّ هویّت آنها کفّاره باشد؛ بلکه به این معنی که این جهت در آنها هست؛ مگر «صوم» که همه‌اش برای خداست و خدا جزای آن را می‌دهد.
راجع به کلمه «له» و فرقی که بین «لی» در این خبر- به فرض صحّت آن- است، بیشتر از این کلام را دنبال نمی‌کنم.
امّا در بخش «الصوم لی وأنا أجزی به» که الفاظ خبر بر آن اتّفاق دارند، تفسیر خبر مستقیم است؛ زیرا ظاهر این است که خداوند متعال روزه را به جهت تعظیم و اظهار اهمّیّت و نقشی که در عبودیّت نسبت به او دارد، برای خودش فرموده و جزا و پاداش آنرا نیز با خود قرار داده و «وأنا أجزی به» با فعل معلوم است؛ یعنی من به آن
جزا می‌دهم. و خواندن این جمله با فعل مجهول، غلط است؛ و معنایی که با تکلّف برای آن می‌کنند با آن مطابقت ندارد.
س- ظاهراً روزی حضرت رسول الله- صلّی الله علیه و آله و سلّم- بیمار بودند و امیرالمؤمنین موظّف بودند که بدن حضرت یا سر حضرت را روی پای خود نگه دارند. در این حال پیامبر اکرم- صلّی الله علیه و آله و سلّم- به خواب رفتند و نزدیک مغرب شد و برای اینکه نماز حضرت امیر- علیه السّلام- قضا نشود، ردّ الشّمس شد. تفصیل این جریان چیست؟ و روایت آن در کجا مذکور است؟
ج- احادیث ردّ الشّمس از احادیث مشهور بین شیعه و اهل سنّت است و در اعتبار و صحّت آنها و وقوع ردّ الشّمس برای امیرالمؤمنین علیه السّلام- جای شکّ و شبهه نیست.
امّا از طریق شیعه روایات آن بسیار است؛ از جمله در «بحارالانوار» در طیّ مجلّدات متعدّد روایت شده است؛ و از طریق اهل سنّت نیز بزرگانی از محدّثین نامدار و مشاهیر آنها مثل «طبرانی»، «حافظ نورالدّین هیثمی»، «ابن منده»، «ابن‌شاهین»، «بیهقی»، «سبط ابن الجوزی»، «سیوطی»، «قاضی عیاض»، و «ابن‌مردویه» و جمعی دیگر که بیش از چهل نفر از ارباب جوامع حدیث می‌باشند، آنرا روایت کرده‌اند؛ و مثل «حافظ بن حجر» در «فتح الباری» و «حافظطحاوی» در «مشکل الاثار» و «سبط بن الجوزی» در «تذکرة»، آنرا صحیح دانسته و کسانی را که در صحّت آن حرفی زده‌اند، تخطئه نموده‌اند و چنانکه از کتاب «وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی» استفاده می‌شود، مکان آن که صهبای خیبر است، معلوم و شناخته شده بوده است.
در «وفاء الوفاء با اخبار دار المصطفی» از «قاضی عیّاض» در کتاب «شفاء» به این عبارت نقل نموده است:
«کان رأس النّبی- صلّی الله علیه وآله وسلّم- فی حجر علی- علیه السّلام- رضی الله تعالی عنه و هو یوحی الیه فغابت الشمس ولم یکن علی صلّی العصر، فقال النبّی- صلّی الله علیه وآله وسلّم-: أصلیت یا علی؟ قال: لا، فقال: اللهم إنه کان فی طاعتک و طاعة رسولک فاردد علیه الشمس قالت أسماء (هی بنت عمیس أحد الذین ینتهی إلیهم طریق الحدیث): فرأیتها غربت ثم رأیتها طلعت بعد ما غربت و وقعت علی الجبال و الأرض و ذلک بالصهباءفی خیبر».
در «وفاء الوفاء» از «احمد بن صالح» روایت کرده است که: «کان یقول: لا ینبغی لمن سبیله العلم التخلف عن حفظ حدیث أسماء لأنه من علامات النبوة».
علاوه بر اینها عدّه‌ای از علمای بزرگ اهل سنّت در ارتباط با این حدیث و اسناد و روایت کنندگان آن، کتاب مستقلّی تألیف کرده‌اند.
حاصل اینکه نه تنها این موضوع ثابت، و احادیث آن معتبر است؛ بلکه بر حسب بعضی روایات، این معجزه بزرگ برای آن حضرت دو مرتبه اتّفاق افتاده است: یک بار در عصر حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم- و بار دیگر بعد از آن حضرت و در عصر خودشان؛ که مرتبه اوّل- همانطوری که بعضی از عامّه گفته‌اند- از اعلام نبوّت بوده و مرتبه دوم با اوّل از اعلام امامت آن حضرت است.
«و الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایته و ولایة أولاده المعصومین سیما مولانا بقیة الله فی الأرضین صلوات الله علیهم أجمعین اللهم ثبتنا علیولایتهم و ارزقنا شفاعتهم و لا تفرق بیننا و بینهم طرفة عین فی الدنیا والآخره إنک مجیب الدعاء یا أرحم الراحمین».
س- درباره ثوابهایی که برای برخی از اعمال در احادیث ذکر شده (مثلا اگر کسی سوره «المطفّفین» را بخواند در فریضه‌اش آورده‌اند که، خداوند ایمنی در روز قیامت را به او عطا می‌کند و نه آتش او را ببیند و نه او آتش را و آورده‌اند که بر جسر جهنّم نگذرد و در روز قیامت مورد حساب قرار نمی‌گیرد. و اگر فلان سوره را بخواند تمام گناهانش آمرزیده شود، و برای بقیّه اعمال و ..) سؤال این است که آیا اگر هر انسان عادی این اعمال را انجام دهد مشمول ثواب آن می‌شود و یا اینکه انجام این اعمال باید با شرایط خاصّی باشد تا ثواب آن به انسان برسد؟
ج- در خصوص روایاتی که در ارتباط ثواب اعمال یا عقاب اعمال وارد شده- به طور کلّی و مثبت یا منفی- نمی‌توان اظهار نمود؛ باید در هر مورد خصوص روایت و سند و متن مضمون طبق ضوابطی که در علم‌الحدیث و تشخیص حدیث صحیح از ضعیف معیّن است، بررسی و اظهار نظر نمود.
با این وجود بدیهی است نیل به این ثوابها- با فرض صحّت روایت- مشروط به این است که شخص مؤمن، و خائف از عذاب خدا، در مقام کسب مغفرت و آمرزش باشد و بخواهد حال خود را اصلاح کند و در صدد جبران گذشته و رفع تبعات گناهان خودرا باشد. معلوم است که چنین کسی تائب و پشیمان است و توسّل او به قرائت این سوره یا این دعا برای این است که آثار گناهان را رفع بنماید. چنین کسی حتماً اصرار بر معصیّت ندارد و از گناهان، ترسان و بیمناک است. بنابراین شمول مغفرت و آمرزش
خدا نسبت به او بر حسب وعده‌هایی که در آیات و احادیث صحیحه به تائبین و نادمین داده شده است و اعطای این ثوابها، مورد استبعاد نیست.
این گونه احادیث را باید با توجّه به اصول و مبانی معلومه تفسیر نمود. بدیهی است که به شخصی که مصرّ بر گناه است، این ثوابها اعطا نمی‌شود. چنانکه این ثوابها و وعده‌های غفران و آمرزش گناهان در قرآن کریم و احادیث، کسی را با توجّه به وعیدهایی که آن هم در قرآن مجید و احادیث وجود دارد، نسبت به ارتکاب گناه و معصیّت، بی‌باک و جسور نمی‌سازد.
خداوند متعال متفضّل، غفّار رحمان، رحیم، وهّاب، منعم، محسن، قادر، قهّار، شدید الانتقام و شدید العقاب بوده و ارحم الرّاحمین در موضع عفو و رحمت و اشدّ المعاقبین در موضع کیفر و عقاب است. نباید مجرمان و گناهکاران از آیات و اخباری که عفو و رحمت او را که نامتناهی است بیان می‌کند و ثوابهای کلان را وعده می‌دهد، جسور و جری شوند. چنانکه نباید از آیات عذاب و اخبار عقاب، از رحمت حق مأیوس گردند.
مهم این است که انسان- در حدّی که استعداد بشری او اقتضا دارد- به نکات عالیّه واسرار دقیق این برنامه‌ها و پاداش‌های اعمال به ظاهر بسیار کوچک و مختصر و کیفر عقابهایی که برای گناهان مقرّر شده، معرفت پیدا کند.
در ارتباط با این بحث، روایات و احادیث شریفه‌ای در نظر است که متأسّفانه مجال و فرصت نوشتن آنها را ندارم.
س- از حضرتعالی سؤال شده بود که: «آیا سادات گناهکار در قیامت به جای جهنّم به جایی به نام «زمهریر» می‌روند؟» که در پاسخ فرموده بودید: «ممکن است. فعلا مدرک آن در نظر نیست؛ محتاج به مراجعه است».
حال، با توجّه به حدیثی که در کتاب «مناقب»، جلد ۴، صفحه ۱۵۱ آمده است به این مضمون که:
طاووس فقیه می‌گوید: امام سجّاد- علیه السّلام- را دیدم که از شامگاه تا سحر، طواف و عبادت کرد ... (پس از شرح حالات جزع و گریه امام) طاووس می‌گوید: عرض کردم ای پسر رسول خدا- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- این بی تابی چیست؟ بر ماست که چنین کنیم؟ پدر شما حسین بن علی- علیه السّلام- و مادرت، فاطمه زهراست؛ جدّت رسول الله- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- است. حضرت نگاهی به من کرد و فرمود: طاووس، هیهات! هیهات! از پدر و مادرم مگو؛ خدا بهشت را برای اهل طاعت و نیکوکاران آفریده، اگر چه بنده حبشی باشد. و جهنّم را برای کسی که نافرمانی کند، هر چند سیّد قریشی باشد. آیا این کلام خداوند را نشنیده‌ای که: «فإذا
نفخ فی الصور فلا انساب بینهم یومئذ ولا یتسائلون»؛ قسم به خدا فردا جز عملی صالح چیزی به تو سود ندهد».
سؤال این است که: اوّلًا با توجّه به حدیث فوق، برای سادات جایی به نام «زمهریر» به جای جهنّم نیامده است و همه انسانها را در رسیدگی به اعمالشان یکسان بر شمرده است؟ ثانیاً: آیا بردن سادات گناهکار به جایی به نام «زمهریر» به جای جهنّم، با عدل الهی- که همه انسانها را یکسان می‌داند و در رسیدگی به اعمالشان تفاوتی قایل نیست- ناسازگار نیست؟
ج- در تفسیر آیه شریفه (فإذا نفخ فی الصور ...)[۲۱۰]- چنانکه از آیات بعد از این آیه استفاده می‌شود- مقصود این است که انساب کافر را فایده نمی‌دهد و کفّار معاند و مکذب خدا و رسول به هر کس و به هر جا نسبت داشته باشند، از نسبت خود بهره‌مند نمی‌شوند.
ا اینکه مؤمنان از شرافت نسبت خود بهره‌مند نمی‌شوند، از آیه استفاده نمی‌شود و آیه کریمه (والذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان الحقنا بهم ذریتهم [۲۱۱] دلالت بر این دارد که ذرّیّه و فرزندان مؤمنین- که در ایمان، تبعیّت از پدران و اجداد مؤمن بنمایند- به آنها ملحق می‌شوند واگر هم در درجات ایمان، کمتر باشند در درجات آخرت به آنها می‌پیوندند و در واقع، نقص اولاد و کمی آنها به کمال پدران جبران می‌شود.
این یک پاداش به صلحا و شایستگان است و یک امر عقلایی و مقبول عرف و عقل می‌باشد؛ و سیره بر این بوده و هست که «المرء یحفظ فی ولده»[۲۱۲] چنانکه از آیه (وأمّا الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینة و کان تحته کنز لهما و کان أبوهما صالحاً)[۲۱۳] نیز استفاده می‌شود که فرزند به صلاح پدر، مورد رعایت واقع شده است.
بدیهی است اولی و سزاوارتر از هر کس به رعایت حق و حفظ خدمت و عمل او، رسول اکرم صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- است که بر همه حق دارند؛ حقّ هدایت و حقّ حیات حقیقی و حقّ نجات از بربریّت و جاهلیّت و حیوانیّت و ....
کدام انسان با معرفت است که پیغمبر اکرم صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- را شناخته باشد و به اثر رسالت و زحمات آن حضرت، در رستگاری خود و همه جامعه آگاه شده باشد و خودش و همه بشر را موظّف به احترام و مراعات حقّ آن حضرت در ذرّیّه طیّبه او
نداند؟ یا تکریمات الهیّه را از اهل بیت آن حضرت که همه تکریم از خود آن حضرت و تقدیر از خدمات او است، مورد اعتراض و ایراد قرار دهد و آن را خلاف عدل بداند؟
این ثواب، ثواب پیغمبر است؛ چنانکه به عکس هم اگر کسی فرزند صالحی داشت پس از پدرش ثواب اعمال خیر فرزند در نامه عمل پدر نیز ثبت می‌شود. آیا اگر کسی که اصلا فرزند ندارد و یا فرزند او به فسق و گناه گرایید، این ثواب را نداشته باشد خلاف عدل است؟ اگر کسی ایمان داشته و معاند و لجوج و بی اعتنا به امر و نهی و عذاب خدا نباشد، اسباب تفضّل و شمول رحمت واسعه الهیّه که بسیار است و از آن جمله همین شرف انتساب است برای او سبب نجات خواهد شد. سادات مؤمن به شرافت نسب، مؤمنان دیگر به دوستی سادات و به اسباب دیگر، مورد مغفرت واقع می‌شوند.
در عین حال، توجّه داشته باشید که تمام موجبات ثواب و جهات استحقاق عقاب و دقایق و اسراری که دارد از عهده احاطه بشر بر آنها- إلّا من کان مؤیداً من عند الله لدرک هذه الأسرار خارج است. همه عصاة یکسان نیستند، همه مطیعین نیز مساوی نمی‌باشند. شرایط و احوال و دقایق بسیار است که همه در پاداش و کیفر ملاحظه می‌شود و خدا به آنچه مقتضای خدایی و صفات کمالیّه او است حکم می‌کند؛ و کسی را نمی‌رسد که در کار او چون و چرا نماید یا بخواهد وجه افعال او را- چنانکه هست- بداند. (لا یسئل عما یفعل و هم یسئلون .[۲۱۴]
امّا داستانی که از «طاووس» و عبادت و تضرّع و بی‌تابی حضرت زین‌العابدین علیه السلام- نقل شده، به فرض صحّت آن، گوشه‌ای و نمونه اندکی از عبادات و تضرّعات و ادعیّه و مناجات وحالات روحانی و معنوی آن حضرت است که در روایات معتبره شیعه و سنّی نقل شده است.
این حالات و ابتهال و عرض نیاز و فقر و احتیاج و طلب عفو و مغفرت و اعتراف به ذلّت و مسکنت، و بلکه تقصیر و معصیّت از مثل آن امام همام- که همگان بر پاکی و طهارت روح و جسم او اتّفاق دارند و دارای مقام قدسی عصمت است- معانی بسیار بلند دیگر دارد که شمّه‌ای از آن را در کتاب «نیایش در عرفات» عرض کرده‌ام.
برای آن حضرت هرچه این عرض پوزش و عذر خواهی بلیغتر و رساتر باشد، لذّت‌بخش‌تر است.
مثلِ آن حضرت، ذکر و دعا و عبادت و عرض نیاز و فقر و اعتراف به تقصیر در درگاه خداوند متعال و نشستن بر زمین مسکنت را عروج و معراج می‌یابد. او در این مشهد و موقف- با اینکه امام معصوم است- چنان از خدا طلب مغفرت می‌نماید که توبه کننده‌ای که تمام عمر را در گناهان کبیره به سر برده باشد، آنچنان حال تضرّع و
پوزش و عذر خواهی ندارد و در برابر عظمت الهی هیچکس مانند آن امام عالیمقام و آبای طاهرین و اخلاف طیّبین او احساس کوچکی و حقارت و نیستی نداشت.
او در این موقف حضور و قرب به حق از حرمان، از درجات بلند و بلندترین- که همه شعبه مقام محمود جدّ بزرگوارش می‌باشد- بیمناک است؛ و با اینکه آیات اصطفا را هم تلاوت فرموده است، این آیه را- که مرقوم داشته‌اید- می‌خواند که بفرماید:
محنت قرب بعد افزون است‌جگر از محنت قربم خون است
آن حضرت قطعاً و یقیناً اولی النّاس بالنبیّ صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- بود و قطعاً مشمول این آیه است: (إنّ الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین [۲۱۵] و آن حالات و که برای آن حضرت حصول داشته به خود آنها اختصاص دارد. همه مسایل و مبانی صحیحه، درجای خود محفوظ است. عبد حبشی اگر اطاعت و عبادت کند به خدا نزدیک می‌شود و به درجات عالیّه نایل می‌گردد؛ و سیّد قریشی نیز اگر از راه منحرف شود و مثل «ابولهب» با حق، در مقام عناد و ستیز برآید و تسلیم حق نشود، تا آنجا سقوط می‌کند که قرآن بر نفرین و مذمّت او ناطق می‌گردد. همه مقامات و درجات به دین و ایمان، تحصیل می‌شود و سیّد نباید مغرور شود و غیر سیّد نیز نباید مأیوس گردد.
لعمرک ما الإنسان إلّا بدینه‌فلا تترک التقوی اتکالا علی النسب
لقد رفع الإسلام سلمان فارسی‌وقد وضع شرک الشریفا بالهب
خداوند متعال خود به تمام جهات و مواردی که موجب استحقاق ثواب و تفضّل است، عالم می‌باشد و همه بندگانش را می‌شناسد. ما را نسزد که اصطفای انبیا و ائمّه علیهم السّلام- و در درجات پایین‌تر سادات و ذرّیّه طیّبه را خلافت عدل بدانیم و از اینکه سادات یا فرزندان دیگر بندگان شایسته خدا در اثر اعمال پدرانشان مورد تفضّلاتی قرار بگیرند، معترض باشیم.
همه باید از این معانی درس بگیریم و بفهمیم که خداوند متعال، شکور است و پاداش نیک اعمال را حتّی به تفضّل به ابنای عاملان آن عطا می‌فرماید و برای این امور، معانی خوب بیابیم و اگر هم به واسطه قصور معرفتی که داریم از درک آن باز ماندیم، تسلیم باشیم و با قرائت (قل اللّهمّ مالک الملک تؤتی الملک من تشاء)[۲۱۶] خود را در عوالم عالی رضا و تسلیم وارد نماییم.
س- استدعا دارم نظر مبارک خود را در خصوص حدیث «الفقر فخری» که می‌گویند منسوب به رسول‌اکرم- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- می‌باشد، بیان فرمایید.
در احادیث بیشمار دیگری از جمله دعای بعد از نماز ایّام مبارک رمضان آمده است که: «اللّهم اغن کل فقیر»، اگر فقر، مایه افتخار و مباهات باشد، چگونه در دعای مذکور برای بر طرف شدن آن دعا شده است؟
ج- روایت «الفقر فخری»[۲۱۷] تفسیرهای متعدّد دارد: یکی فقر و حاجت تمام ماسوی الله و موجودات عالم امکان به خداوند متعال است که در این میان، فقر انسانها به واسطه آنکه لیاقت کسب فیض و انوار رحمت الهیّه را بیشتر دارند، زیادتر است.
یک دانه جوی کوچک به مقدار گنجایش خود به آب محتاج است و نمی‌توان گفت او به مقدار آبی که در نهر بزرگ و شطّ و دریا می‌گنجد نیاز دارد. همچنین نهر بزرگ، نسبت به شطّ و دریا. و در مثال دیگر، یک اطاق چهار در دو، به فرشی در همین طول و عرض نیاز دارد و به فرش شش در چهار نیاز ندارد؛ امّا اطاق شش در چهار، به فرش شش در چهار نیاز دارد. خلاصه همه به این معنی فقیرند و آنکه فقرش بیشتر باشد افضل و اشرف است.
بنابراین حضرت رسول‌اکرم صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- فقر و حاجتش به خدا از همه بیشتر است و بدان علّت بر همه فخر و فضیلت دارد. وجود او گنجایش و ظرفیّت علوم و فیوضی را که هیچ مخلوقی ظرفیت استعداد آن را ندارد، داراست.
او که خاتم الانبیاء است به دینی مثل اسلام که اکمل و خاتم ادیان است و به کتابی مثل قرآن که معجزه خالده باقیّه است، نیازمند است و انبیای دیگر این نیازمندی را نداشتند.
او بر تمام جامعه بشریّت تا روز قیامت، نبوّت دارد و آنچه را به آن احتیاج دارند باید از قوانین کافیّه و تعالیم عالیّه داشته باشد.
در واقع عائله او تا انتهای دنیا همه ابنای بشرند؛ و شاید این معنا و نکته‌ای باشد که از آیه کریمه (ووجدک عائلا فأغنی [۲۱۸] استفاده می‌شود. آنکه ده نفر یا صد هزار، یا یک میلیون یا یک میلیارد عائله داشته باشد، به قدر آنها باید قوت و غذا تهیه کند؛ امّا آنکه همه، عائله او هستند باید قوت همه را بدهد که خداوند متعال، همه نواحی فقر را برطرف کرده، زمینه‌های کسب ربط و اتّصال او را با خودش از موهبتهای خود پر کرده و آن حضرت را غنی ساخت.
وقتی که فقر الی الله باشد، خداوند متعال- که فیاض علی الاطلاق است- عطا می‌فرماید. پس این جهت فقر، فخر است؛ فقر حضرت خاتم الانبیاء- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- به خدا بر انبیای دیگر فخر است. فقر انبیا و اولیا نسبت به دیگران فخر است. فقر انسان که بیشتر و گسترده‌تر از فقر حیوان و نبات و جماد است، فخر است و مابه‌الامتیاز او از حیوان، همین فقر است. بنابراین، هم
«الفقر فخری»
تفسیر می‌شود و هم
«اللّهم اغن کل فقیر»[۲۱۹]
معنی می‌شود که دعا برای این است که هر فقیری را به قدر رفع فقرش عطا فرماید.
البتّه در اینجا نکات بلند عرفانی مدّ نظر است که مجال بیان و شرح تفصیل آنها نیست؛ و خلاصه اینکه انسان ذاتاً به خداوند متعال محتاج و دائم الاحتیاج است و همواره بقای او و هر چه دارد و همه جهاتش، وابسته به امداد غیبی است. بنابراین احتیاج به خدا داشتن و فقر به او، فخر است؛ و از خدا طلب رفع حاجت و فقر کردن نیز، دعا و عرض حاجت و اظهار فقر و نیاز است.
معنای دیگر که از فقر در این جملات، محتمل است، همان فقر عرفی و نداشتن ثروت و مال و منال دنیوی است که اگر این معنی محتمل باشد، مثل خبر
«الفقر فخری
» و همچنین
«اللّهم أحینی مسکیناً و أمتنی مسکیناً و احشرنی فی زمرة المساکین»[۲۲۰]
و اخبار دیگر که در مدح فقرا رسیده، با مثل دعای
«اللّهم أغننی من الفقر»[۲۲۱]
) یا
«أغن کل فقیر»
و مذمّتهایی که از ثروتمندی و توانگری شده- که حتّی یکی از اموری را که نسبت موت قلب است همنشینی با اغنیا شمرده‌اند- به ظاهر با هم توافق ندارند.
همانطور که اشاره کرده‌اید بسا موجب این توهّم می‌شود که در این احادیث به تمکّن و قدرت مالی و اقتصادی جامعه توجّه نشده و بلکه ترغیب و تشویق به کم کاری و ترک تلاش و سعی و کوشش شده است. پس چه بهتر که کارگری که می‌تواند روزانه چهار ساعت و یا بیشتر کار کند، اگر نیاز مادّی و معیشتی او به دو ساعت کار رفع می‌شود، به همان اکتفا کند؛ یا کشاورزی که می‌تواند چنان مهارت و سعی نماید که محصول بیشتر و فراوانتر به دست آورد، به همان مقدار رفع نیازش قانع شود که در خطرات معنوی و اخلاقی غنا و مال و منال، گرفتار و مبتلا نشود.
با اینکه معلوم است چنین برداشت و درکی از حیات و زندگی برای خود شخص هم بگوییم خطر نداشته باشد، برای دیگران و برای تمام جامعه خطرات گوناگون اقتصادی دارد.
قناعت به این مفهوم، هم برای دنیا و هم برای آخرت مردم زیان‌بخش است. این یک فکر صوفیّانه و به اصطلاح عارفانه است که از «شیخ شهاب الدّین عمر سهروردی» (که غیر از سهروردی مقتول است) نقل شده که در کتاب «عوارف المعارف» با صراحت، مردم را به گدایی می‌خواند، با این توجیه که سالک الی الله برای اینکه از یاد خدا غافل نشود باید معاش خود را از طریق گدایی به دست آورد و به اصطلاح امروز زندگی انگلی داشته باشد.
بدیهی است این فرهنگ، فرهنگ و تعلیم و شریعت اسلام و دینی که می‌گوید:
«الکاد علی عیاله کالمجاهد فی سبیل الله»[۲۲۲]
نیست؛ و فرهنگ تصوّف و به اصطلاح عارفانه است.
بنابراین، حتماً از این احادیث و ادعیّه، معانی عالی و جامعی در نظر است که با هیچ یک از این مصالح مهمّ اقتصادی و اجتماعی که حیات و عزّت جوامع به آنها بستگی دارد نه فقط برخورد ندارد، بلکه در مسیر تأمین این مصالح است.
آنچه- علی العجاله- با عدم فرصت عرض می‌شود این است که: اوّلا، در اسلام از بیکاری و فقر خودخواسته و سربار بودن بر دیگران و بی نقش و بی اثر بودن در جامعه بسیار نکوهش شده است؛ و اظهار فقر و حاجت به دیگران بدون ضرورت‌های عرفی و طمع به این و آن مذموم و عیب و خلاف عزّت و کرامت معرّفی شده است و از تکدّی و دریوزگی و سؤال با توان کار و امکان رفع نیاز نهی شده است. انسان باید شرعاً و اخلاقاً در جامعه اثر داشته باشد و در برابر منافعی که از دیگران می‌برد به آنها منفعت مناسب برساند؛ و الّا این هم خود یک نوع تضعیف است که شخص از افرادی که به آنها طرف معاشرت و معاصرت است استفاده کند و به آنها یا اصلا فایده ندهد یا کمتر از توان خود فایده بدهد. و اگر بگوییم مستقیماً زیر مذمّتی که در آیه کریمه (ویل للمطففین [۲۲۳] از کسانی که کم می‌دهند و زیاد می‌گیرند نباشد از آن هم نباید خارجشان بشماریم.
بنابراین، مراد از این روایات و ادعیّه مدح از فقر و حاجت خودخواسته- که در اثر بیکاری و تن پروری و بی‌توجّهی و عدم احساس مسؤولیت اجتماعی و شرعی می‌باشد- نیست؛ و برای این صنف از فقرا باید از خداوند متعال، طلب هدایت و توفیق رفتن دنبال کار و عمل نمود.
در دیوان منسوب به حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام- است:
لنقل الصخر من قلل الجبال‌احب الی من منن الرجال
یقول الناس لی فی الکسب عارفقلت النار فی ذل السؤال
هر که نان از عمل خویش خوردمنت از حاتم طایی نکشد
این معنای قناعت و معنای اعتماد به نفس و ذلّت نپذیری است.
امّا فقرهای قهری که افرادی به طور ناخواسته به آن مبتلا می‌شوند که مثل بی‌نیازی لازمه این عالم طبیعت و مادّه و مدّت است؛ دو اصل از نوامیس مهم و امور اساسی نظام این عالم است که بدون آن هرگز بشر به این کمالات و مراحل ترقّی و تمدّن نمی‌رسید.
فقر اشخاص به یکدیگر و به موادّ این عالم، همه اموری است که اگر نبود حتّی مظاهر عالم طبیعت نیز در معرض زوال و فنا قرار می‌گرفت.
اطّلاع بیشتر از خواصّ کاینات این جهان همه بر اثر فقر فراهم شده است و اگر نبود، این عالم ناقص و ناتمام بود.
مسائل مهم در ارتباط با رزق و روزی و رغبت‌های اشخاص به شغل‌های گوناگون همه از اسرار و آیات عالم خلقت است.
بنابراین، این فقر هم لازمه حیات بشر و هر حیوان و جنبنده است که در عرف ما بیشتر مظهر آن فقر مالی و نداشتن یا کم داشتن وسایل معیشت- از خوراک و پوشاک و مسکن و ... است؛ و مسکین و فقیر بیشتر به این اشخاص اطلاق می‌شود.
این فقر و فقیر است که در برابر غنا و غنی قرار دارد و به این جهت، هر کدام قشری خاص از جامعه شمرده می‌شوند.
در این نگاه است که بسیار به فقرا توجّه می‌شود و از لحاظ نفسانی و روانی و اینکه این فقر موجب طغیان و سرکشی بشر نشود و به تملّق و ذلّت وادار نگردد، راهنماییهای لازم شده است؛ و هم برای آنکه در جامعه او را از غنی کمتر نگیرند و محرومیّت‌هایی بیش از آن چه اقتضای ذاتی فقر است برایش ایجاد نشود، به او توجّه شده است.
اگر چه فقیر هم باید صابر و شکیبا باشد و در برابر شداید مقاومت نماید، با این وجود، خطرات فقر کمتر از غنا و توانگری است؛ بالاخره حالت نیاز او به خدا بیشتر است؛ از خدا بیشتر حاجت می‌خواهد و اعتماد و توکّل او به خدا است و خدا را نوعاً کمتر از غنی فراموش می‌کند. از این جهت است که این حال، محبوب بندگان خاصّ خدا است و شخص شخیص و شاخص حضرت خاتم‌الانبیا- صلّی الله علیه وآله وسلّم- از خدا این را می‌خواست
و «اللّهم أحینی مسکیناً و أمتنی مسکیناً و احشرنی فی زمرة
المساکین»[۲۲۴]
را می‌خواند. و آن حضرت و پسر عمّ و برادرش، امیرالمؤمنین علیه السّلام- به معاشرت و همنشینی با فقرا رغبت داشتند. وقتی اربابان ثروت و مغروران به مال و جاه و منال دنیا- که مجالست با فقرا را برای خود عیب و عار می‌شمردند- پیشنهاد کردند که رسول‌خدا- صلّی‌الله علیه وآله وسلّم- پذیرایی‌هایش را از مردم تقسیم کند که فقرا در مجلس اغنیا حضور پیدا نکنند، این آیه نازل شد: (واصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداة و العشّی یریدون وجهه ولاتعد عیناک عنهم ترید زینة الحیاة الدنیا و لاتطع من أغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هواه وکان أمره فرطاً)[۲۲۵].
با این طبقه نشستن و به سراغ فقیر و بیمار و دل شکسته رفتن آن قدر برای هر شخص، فواید تربیتی و اخلاقی دارد که بیان آن، شرح مفصّل لازم دارد. اسلام به این معنی توجّه دارد که به فقیر- که به فقر خود ناخواسته گرفتار است- بی‌احترامی نشود و حقّ برادری اسلامی و انسانی او محفوظ باشد؛ و غنی را برای مالش تواضع و رعایت ننمایند که
«من تواضع لغنی طلبا لما عنده ذهب ثلثا دینه»[۲۲۶]
از سوی دیگر در غنا و توانگری و ثروتمندی خطراتی است که غنی باید بسیار تربیت شده و مسلّط بر نفس خود باشد که بتواند خود را از آن خطرات حفظ کند؛ تا حدّی که در احادیث است که فرمودند:
«استعیذوا بالله من سکرة الغنی فانه بعیدة الافاقة»[۲۲۷]
). شخص غنی باید مواظب باشد که گرفتار مستی مال و ثروت و غرور و فخر و مباهات به آن نگردد. البتّه این دسته از اغنیا نیز در فضیلت، کمتر از فقرای صابر و شاکر نیستند و ملاک در فضیلت هر دو، شخصیّت ایمانی و روحی و اخلاقی است. با این ملاحظات، گاه شخص سالک، فقر را دوست می‌دارد و گاه هم برای رفع آن دعا می‌کند؛ زیرا از خطر آن که
«کاد الفقر أن یکون کفراً»[۲۲۸]
) می‌ترسد و بیمناک است که مبادا نتواند در مقابل فشار امتحان و کلاس فقر مقاومت کند.
بنابراین، به طور مطلق، فقر نه مطلوب است و نه مبغوض غنا و ثروت نیز به طور مطلق نه محبوب است و نه مردود.
این برداشت‌های اخلاقی و تربیتی غیر از مسایل اقتصادی رسمی و عمل و کار و تلاش است. برداشت و درک مسلمانان نیز از این معانی و تعالیم، صحیح و مستقیم بوده است و اهداف و مقاصد، وجه این گونه اعمال و حسن و قبح آن را تعیین می‌نماید.
در احادیث قریب به این مضمون هست که هر کس برای این که معیشت خود و عائله‌اش را تأمین نماید تلاش نماید و به آن وسعت دهد، خدا را با چهره‌ای مانند ماه شب چهارده ملاقات می‌کند.
حال اگر برای خودکفایی جامعه مسلمین و برای بی‌نیاز شدن مسلمانان از کفّار و بیگانگان و نیز برای افزایش قوّت و قدرت اسلام تلاش کند، خدا را با چه روی درخشان و تابناکی ملاقات خواهد نمود.
امثال حقیر را حقّ بیان و توصیف آن قدر و منزلت عظیم نیست.
بنابراین در روایات معتبر است که امیرالمؤمنین علیه السّلام- از کدّ یمین و عرق جبین خودشان هزار بنده خریدند و در راه خدا آزاد کردند و چشمه‌ها و چاه‌های متعدّد را حفر نمودند؛ و بر فقرای مسلمانان صدقه و وقف قرار دادند.
با این تعالیم، مسأله عمل جلو می‌رود نه قناعت، که همان رضایت به مقداری است که باکار و تلاش نصیب می‌شود و قطع طمع از دیگران می‌باشد. و روایاتی که در مدح فقر و سفارش از فقرا وارد است، با این معانی عالی منافات ندارد.
البتّه حبّ دنیا و مال اندوزی و انفاق نکردن آن در راه خدا مذموم است تا آنجا که فرمودند:
«حب الدنیا رأس کل خطیئة»[۲۲۹].
در حدیث است که اگر کسی برای اینکه مال و ثروت بیاندوزد کار کند تا به واسطه آن بر دیگران فخر کند و بزرگی بفروشد و آن را وسیله تحقیر مردم قرار دهد خدا را در حالی ملاقات می‌کند که به او غضبناک است.
این تعالیم، هر کدام به نقطه خاصّی از ضعف فرد یا اجتماع نظر دارد و منظور، بر طرف کردن آن ضعف است.
دین اسلام دینی کامل و جامع است؛ به همه جا نگریسته، و همه جا را زیر نظر قرار داده است. فرد و اجتماع، روح و جسم، ظاهر و باطن، تربیت و مال و فقر و غنی، و همه استعدادات و توانایی‌های بشر و مصالح و مفاسد امور را در نظر داشته و در این رشته فقر و غنا، غنی‌ترین و یگانه مکتب انسان ساز است.
در این مسائل و نکات بسیاری که در آنها است باید بیشتر از اینها بررسی و دقّت نماییم و بیشتر، آنها را در عمل، نصب العین قرار دهیم تا انسان اسلامی و مسلمان حقیقی باشیم.
امید است خداوند متعال، همه ما را شکر گزار نعمت اسلام و احکام نورانی آن قرار دهد و روز به روز بر هدایت و تعهّد و التزام ما به این دین حنیف بیفزاید. قال الله تعالی: (والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا وان الله لمع المحسنین [۲۳۰]

فصل‌هشتم: دعا

دعا

س- در ادعیّه رسیده از معصومین- علیهم السّلام- دیده می‌شود که بسیار، راز و نیاز و توبه و درخواست بخشش از گناه می‌شود. با توجّه به این که امامان- علیهم السّلام- معصوم هستند، چرا این قدر به درگاه خداوند ناله و توبه می‌نمایند؟ مگر- نعوذ بالله- مرتکب گناه شده‌اند؟
ج- در بعضی موارد ادعیّه، استغفار و تضرّع آن بزرگواران نسبت به وظایف مقام خودشان است و چنین نیست که کاشف از انجام معصیّت باشد.
در بعضی موارد هم چون آنها عالم به علوم الهیّه و حجّت خدا بر جمیع انسانها و معلّم و مربّی آنها هستند و درد و دوای مردم و عاقبت امور را می‌دانند به یک معنی از زبان مردم سخن می‌گویند و با این وسیله انسان‌ها را به موقعیّت خطیر و موضع عظیمی که دارند و نوعاً به آن بی‌توجّهند، آگاه می‌کنند؛ یعنی تعلیم می‌دهند که مثلًا به خاطر گناهانی که مرتکب شده‌اید اینطور در درگاه خدا ناله و استغفار کنید.
با این وجود در این مورد، جواب شافی و مفصّل در کتاب «نیایش در عرفات» بیان شده است که می‌توانید به آن کتاب مراجعه نمایید (واللّه العالم).
س- چه کنیم تا حالت راز و نیاز و دعا را در خود به وجود آوریم؟
ج- تفکّر در عظمت آیات خدا و مطالعه سیره پیغمبراکرم صلّی الله علیه و آله وسلّم- و ائمّه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین- و کتب اخلاقی، مانند: «معراج السعادة» و شرح ادعیّه و مواظبت برترک محرّمات و بلکه مکروهات و انجام واجبات و بلکه مستحبّات و مداومت بر قرائت ادعیّه مأثوره و تأمّل در معانی آنها و شب زنده‌داری- همه- موجب شوق و رغبت بیشتر انسان به دعا و تقرّب به حقتعالی خواهد شد.
دعا کننده باید خود را بشناسد و موضع خود را بداند که سراپا فقر و نیاز است و مالک سود و زیان و نفع و ضرری برای خود نیست و خدا را بشناسد که ذاتاً از همه
بی‌نیاز است و «قاضی الحاجات» و «کافی المهمات» است؛ و از او بخواهد که او را به خود نزدیک سازد و لذّت مناجات و عبادت و دعا را به او بچشاند.
حضرت سیّدالسّاجدین علیه السّلام- به خدا عرض می‌کرد:
«یا من حاز کل شی‌ء ملکوتا و قهر کل شی‌ء جبروتاً صل علی محمد و آل محمد و اولج قلبی فرح الإقبال علیک و ألحقنی بمیدان المطیعین لک».
ناگفته نماند که یکی از اموری که سبب توفیق می‌شود اطاعت و جلب رضایت پدر و مادر، و احترام و حق‌شناسی معلّم است.
س- آیا اذکار شب مبارکه قدر را می‌توان به فارسی گفت؟
ج- به فارسی گفتن اذکار، ثواب دارد؛ امّا به قصد ورود گفته نشود.
س- در بعضی از ادعیّه که از درگاه حق تعالی درخواست حور العین می‌شود؛ مثلا در تعقیبات نماز گفته می‌شود: «و زوجّنی من الحور العین». در چنین مواردی، خانمها آن را با چه قصدی بخوانند؟ (آن جمله را نخوانند یا تعبّداً بخوانند؟).
ج- زوج، معنایش قرین شی‌ء و شخص است؛ اعمّ از آن که در جنسیّت با او موافق باشد یا مخالف؛ اگرچه استعمال آن در حیوانات و اشیائی که نر و مادّه دارند، به معنی قرین بودن او با جنس مخالف اکثر و متبادر است؛ امّا در اشیائی که این تخالف جنسی در آنها نیست معنای قرین، از آن اراده می‌شود. بنابراین زن وقتی می‌گوید: «وزوجنی من الحور العین»، معنایش طلب قرین و عدیل از حور العین است.
به عبارت دیگر می‌توان گفت: معنای (زوّجنا کها)[۲۳۱] یا (من کلّ شی‌ء خلقنا زوجین [۲۳۲]، «قرناکها» یا «من کل شی‌ء خلقنا قرینین» است که به مناسبت استعمال درموردی که نر و مادّه دارند از آن مزاوجت به مفهوم عرفی آن استفاده می‌شود.
از این جهت است که لفظ «نکاح» و «أنکحت» در عقد نکاح اصرح از «زواج» و «زوّجت» است.
گمان می‌رود به همین ملاحظه باشد که بزرگانی که در کتب ادعیّه مثل این دعا را ذکر کرده‌اند، خواندن آن را مخصوص به مردها نشمرده‌اند. با این وجود اگر بانوان
بخواهند به جای «زوجّنی» کلمه مناسب دیگر مثل «اخدمنی» رجاءاً بگویند مانعی ندارد.
س- تکلیف زن در ادعیّه ماه رجب مانند: «حرّم شیبتی علی النار» چیست؟
ج- در مورد این سؤال، چنانچه به عنوان تعبّد به دعای مذکوره آنها را بخواند امید است مشمول ثواب آنها گردد؛ و اگر رجاءاً دست را به موی سر بگیرد، امید ثواب وجود دارد.
س- نظرتان راجع به دعای «نادعلی» چیست؟ آیا معتبر است یا خیر؟
ج- آنچه فعلا در نظر است این دو بیت را که بر حسب نقل خطاب به حضرت رسول صلّی الله علیه و آله وسلّم- است، «میبدی»- از علمای اهل سنّت- در «شرح دیوان»، حرف میم، و «علّامه مجلسی»- رضی الله عنه- نیز از او در «بحار» در جلد ۲۰ نقل کرده است: بنابراین نمی‌توان اعتبار آنرا تأیید نمود؛ ولی احتمال صحّت آن نیز منتفی نیست. بر این اساس به قصد رجاء- نه به قصد ورود- خواندن و نقل آن مانعی ندارد.
س- در دعای ندبه کلمه «أین الحسن أین الحسین» یک مرتبه نوشته شده است؛ ولی نُه بار تکرار می‌شود و در دعای کمیل کلمه «یارب» سه مرتبه نوشته شده است؛ ولی نُه بار تکرار می‌شود؛ آیا این کار صحیح است؟
ج- اصل تکرار ذکر و دعا و آیات قرآن کریم حتّی در نماز هم اشکال ندارد و موجب ثواب و بسا توجّه قلبی بیشتر می‌شود؛ مثلا: اگر جمله «این الحسن و این الحسین» در دعای ندبه را برای استحضار کامل ذهن به فضایل و مقامات و مصایب آن بزرگواران و ندبه و گریه بیشتر بگوید، اشکال ندارد؛ ولی اگر به قصد ورود دعا به این نحو و تکرار، آن را بخواند، صحیح نیست.
س- آیا لعن و نفرین و اظهار عداوت با غاصبین حقّ حضرت امیرمؤمنان و فاطمه زهرا- علیهماالسّلام- علناً جایز است؟
ج- در صورتی که خلاف تقیّه و سبب فتنه نشود، جایز است (والله العالم).
س- ادعیّه و زیارات مفاتیح الجنان را می‌توان به قصد استحباب خواند؟
ج- اگر به قصد استحباب مطلق دعا و زیارت خوانده شود بی‌اشکال است و موجب اجر و ثواب می‌باشد (والله العالم).
س- آیا ادعیّه و زیارات: ندبه، کمیل، توسّل، دعای امام حسین- علیه السّلام- در عرفه، مناجات خمس عشر، زیارت جامعه کبیره، زیارت جامعه صغیره، امین‌الله و عاشورا، مستحب هستند؟
ج- بعضی ادعیّه و زیارات مذکوره مثل «زیارت جامعه» و «زیارت عاشورا» و «زیارت امین‌الله» و «دعای ندبه» و «دعای عرفه» علاوه بر اعتبار، مشتمل مضامین عالیّه و معارف اسلامیّه است. استحباب مطلق همه آنها ثابت است و به ویژه بعضی از آنها نیز وارد و مستحب می‌باشند (والله العالم).

پانویس

  1. رعد/ ۱۶، زمر/ ۶۲.
  2. انعام/ ۹۶، یس/ ۳۸، فصلت/ ۱۲
  3. کهف/ ۱۰۹
  4. نهج البلاغه/ خطبه ۱۰۹
  5. در یک نظر، عمر زمین چهار هزار میلیون سال است
  6. اسراء/ ۸۵
  7. ص/ ۲۷
  8. دخان/ ۳۸
  9. حجر/ ۸۵
  10. مؤمنون/ ۱۱۵
  11. آل عمران/ ۱۹۰، ۱۹۱
  12. بقره/ ۲۹
  13. الرحمن/ ۱۰
  14. طه/ ۵۳
  15. بقره/ ۲۲
  16. ذاریات/ ۵۶ و ۵۷
  17. معنی عبادت و پرستش را نباید در اعمال عبادی که صحت آنها متوقّف بر قصد قربت است، مثل: نماز و روزه و حج خلاصه کرد؛ زیرا معنی وسیع و جامع آن، خالص قراردادن اطاعت برای خداست؛ و توحید در عبادت نیز معنای صحیح و سازنده‌اش این است که فقط از خدا اطاعت نماید و فرمان پذیر او و مطیع امر او باشد و از هیچ مقام و هیچ برنامه‌ای غیر از خدا و احکام خدا و نظامات خدایی اطاعت ننماید؛ که این، بالاترین کمال فرد و جامعه است. خداوند در قرآن مجید می‌فرماید:( و ما امرو إلّا لیعبدوا اللّه مخلصین له الدین)
  18. بقره/ ۳۰
  19. بقره/ ۳۰
  20. بقره/ ۳۰
  21. بقره/ ۳۰
  22. طلاق/ ۱۲
  23. کشف المراد فی تجرید الاعتقاد/ ۲۸۰ المقصد الثالث فی إثبات الصانع تعالی
  24. طور/ ۳۵
  25. واقعه/ ۵۸ و ۵۹
  26. واقعه/ ۶۳ و ۶۴
  27. بقره/ ۷
  28. حجر/ ۳
  29. شوری/ ۱۱
  30. بحار: ۶۹/ ۲۹۳
  31. ر. ک: مصباح ص ۳۰۶ الی ۳۱۲
  32. تفسیر صافی: ۱/ ۲۵۲، نورالثقلین: ۱/ ۶
  33. الکلم الطیب/ ۵۹
  34. بحار: ۴/ ۱۷۵
  35. ثواب الاعمال/ ۱۳۰
  36. کلیات شیخ بهائی ۹۳/.
  37. بیان الآیات/ ۴۱
  38. روائح النسمات/ ۵۷
  39. نمل/ ۴۰
  40. رعد/ ۴۳
  41. نهج البلاغه/ خطبه ۱۸۹
  42. بحار: ۴/ ۱۸۱
  43. مجمع البیان: ۷/ ۳
  44. توحید صدوق/ ۱۹۴ و ۲۱۹
  45. فصل ۳۲، ص ۳۱۲ الی ۳۶۸
  46. ص ۲۹۸ الی ص ۳۱۶
  47. توحید صدوق، ص ۱۹۱- شرح این حدیث را در بحار، ج ۴، ط جدید، ص ۱۶۷- ۱۷۲ ملاحظه کنید
  48. مصباح کفعمی، ص ۳۴۹؛ بحارالانوار، ج ۴، ص ۲۱۱؛ شرح الصحیفة، شرح دعای پنجاهم
  49. تفسیر صافی: ۱/ ۶۲۸
  50. طه/ ۵۰
  51. فصلت/ ۱۷.
  52. انسان/ ۳
  53. عنکبوت/ ۶۹
  54. اعراف/ ۱۷۹
  55. طه/ ۱۱۴
  56. نساء/ ۷۹
  57. بحار: ۴/ ۱۹۷
  58. بحار: ۶۱/ ۱۸۶
  59. روم/ ۳۰
  60. انسان/ ۲
  61. انسان/ ۳
  62. صافات/ ۱۰۲
  63. ص/ ۷۶
  64. اسراء/ ۸۸
  65. انعام/ ۱۲۴
  66. احزاب/ ۴۰
  67. آل عمران/ ۸۵
  68. صحیح مسلم: ۴/ ۱۰۸؛ صحیح بخاری: ۵/ ۳ و ۲۴ کتاب الفضائل؛ مسنداحمد: ۱/ ۱۷۳، ۱۷۵، ۱۸۵؛ سنن ابی داوود: ۱/ ۲۹؛ صحیح ترمذی ۲/ ۳۰؛ کنزالعمال: ۶/ ۴۰۲؛ و بسیاری از مصادر حدیث
  69. زخرف/ ۳۱
  70. انعام/ ۱۲۴
  71. اسراء/ ۱۵
  72. اصول کافی: ۸/ ۴۸.
  73. بحار: ۴۰/ ۷۵، مناقب خوارزمی/ ۳۲۸
  74. بحار: ۳۳/ ۲۵۰
  75. خلیل نحوی؛ ر. ک: تنفیح المقام، ۱/ ۴۰۳؛ اعیان الشیعة: ۶/ ۳۴۵
  76. نهج الحق/ ۳۲۸
  77. در مصادر روائی و تاریخی این سخن از« عمر» به تواتر رسیده است؛ و برای رعایت اختصار فقط به چند مصدر اکتفا می‌گردد: کنزالعمال: ۱/ ۱۵۴؛ ذخائر العقبی/ ۸۲؛ فیض القدیر: ۳/ ۳۵۶؛ مستدرک حاکم: ۱/ ۴۵۷
  78. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ۱۲/ ۸۳
  79. شواهداالتنزیل: ۱/ ۳۴۹؛ بلاغات النساء/ ۴۷
  80. الامام علی، نوشته عبدالفتاح عبدالمقصود، جلد اول
  81. بحار: ۶۳/ ۵۳
  82. وسائل: ۴/ ۷۲
  83. انفال/ ۱۷
  84. شعرا/ ۲۱۴
  85. شعراء/ ۲۱۴
  86. [۸۶]امان الامة من الضلال والإختلاف/ ۱۲۸
  87. مائده/ ۶۷
  88. مائده/ ۳
  89. تفسیر الدر المنثور، سیوطی
  90. « شواهد التنزیل» به قلم« حسکانی» و تفسیر« لاهیجی» و تفاسیر متعدّد دیگر
  91. کهف/ ۵۴
  92. نجم/ ۳
  93. شعرا/ ۲۲۷
  94. سنن نسائی: ۵/ ۱۴
  95. آل عمران/ ۱۵۹
  96. انعام/ ۱۲۴
  97. الاسراء/ ۹۷
  98. انعام/ ۹
  99. زخرف/ ۳۰
  100. زخرف/ ۳۱
  101. آل عمران/ ۶۱
  102. بحار: ۴۴/ ۲۲۱
  103. انبیاء/ ۳۳
  104. بحار الانوار: ۱۲/ ۱۲
  105. بقرة/ ۱۸۸
  106. انفال/ ۴۴
  107. نهج البلاغه/ نامه ۲۸
  108. [۱۰۸]یس/ ۷۰
  109. یس/ ۱۱
  110. نساء/ ۱۶۵
  111. نساء/ ۱۶۵
  112. انفال/ ۴۲
  113. قصص/ ۱۵
  114. ر. ک:« تفسیر صافی» و« نور الثقلین» و« عیون اخبار الرضا»: ۱/ ۱۹۸ باب ۵؛ ذکرمجلس آخر للرضا- علیه السلام- ما سأل عند المامون فی عصمة الأنبیاء- علیهم‌السلام- و آیه قال رب انی ظلمت نفسی
  115. اسراء/ ۶۵
  116. حجر/ ۴۰، ص/ ۸۳
  117. بقره/ ۱۹۵
  118. وسائل: ۲۷/ ۲۳۲
  119. صافات/ ۱۰۲
  120. صافات/ ۱۰۳
  121. مائده/ ۲۸
  122. شرح نهج البلاغه: ۹/ ۱۱۸ ب ۱۴۹
  123. نهج البلاغه/ خطبه ۹۳
  124. ابراهیم/ ۱۸
  125. نمل/ ۸۸
  126. نهج البلاغه/ حکمت ۱۴۷
  127. بحار: ۲۳/ ۲۱؛ قال: لو بقیت الأرض بغیر إمام ساعة لساخت
  128. بحار: ۷۳/ ۳۴۴
  129. انفال/ ۳۳
  130. تجریدالاعتقاد/ المقصد الخامس فی الإمامة
  131. نساء/ ۱۶۵
  132. بحار: ۳۶/ ۳۵۳
  133. نهج‌البلاغه/ خطبه سوم
  134. حج/ ۴۷
  135. وسائل: ۹/ ۵۵۰
  136. ابراهیم/ ۲۰
  137. امالی شیخ طوسی: ۱/ ۲۰۱ و ۲۰۲
  138. کهف/ ۱۰۴
  139. وسائل الشیعة: ۱۶/ ۲۵۶
  140. قصص/ ۸۸
  141. بحار، ۶، ۲۴۹
  142. مریم/ ۱۷.
  143. انبیاء/ ۹۱
  144. ابراهیم/ ۷
  145. حج/ ۲
  146. فتح/ ۱۰
  147. انفال/ ۱۷
  148. طه/ ۱۲۱
  149. فتح/ ۲
  150. اعراف/ ۱۵۵
  151. مائده/ ۶۴
  152. اسراء/ ۲۹
  153. مائده/ ۶۷
  154. مائده/ ۵۵
  155. قمر/ ۱۷، ۲۲، ۳۲، ۴۰
  156. انعام/ ۳۸
  157. یس/ ۱۲
  158. زلزله/ ۷ و ۸
  159. حشر/ ۷
  160. انفال/ ۲۴
  161. انفال/ ۲۰، ۲۴
  162. احزاب/ ۲۱
  163. انبیاء/ ۷۳
  164. زمر/ ۲۳
  165. جاثیه/ ۶
  166. الرحمن/ ۲
  167. الرحمن/ ۱ و ۲
  168. مدثر/ ۳۱
  169. آل عمران/ ۷
  170. فرقان/ ۱۵، البته بنابراین که خیر در اینجا معنی تفضیلی داشته باشد و الا اگر معنی خیروخوبی باشد شاهد مطلب نمی‌شود و چنانکه در حدیث« نیة المؤمن خیر من علمه» هر دو احتمال هست؛ ولی آیات دیگر برای استشهاد وجود دارد؛ مثل( فأت بخیر منها) و( وان تصوموا خیر لکم) و( بخیر من ذلکم)
  171. تحریم/ ۶
  172. کهف/ ۵۰
  173. اعراف/ ۱۷۲
  174. آیات ۳۰ الی ۳۳
  175. آل عمران/ ۸۱
  176. احزاب/ ۷
  177. بقره/ ۲۵۵
  178. آل عمران/ ۱۵۹
  179. بحار: ۳۹/ ۸۴
  180. بحار: ۷۱/ ۲۳
  181. ذاریات/ ۲۱
  182. بحار: ۲۰/ ۳۲
  183. طور/ ۳۵
  184. واقعه/ ۵۹
  185. واقعه/ ۶۴
  186. لقمان/ ۲۷
  187. کهف/ ۱۰۹
  188. نهج البلاغه/ خطبه ۱۰۹
  189. اعتقادات صدوق/ ۲۱
  190. نساء/ ۱۳۵.
  191. مائده/ ۳۷
  192. نور/ ۳۷
  193. ذاریات/ ۲۰
  194. بقره/ ۱۲۴، آل عمران/ ۱۹۰
  195. کهف/ ۱۰۹
  196. لقمان/ ۲۷
  197. غوالی اللئالی: ۴/ ح ۲۱۲
  198. بقره/ ۳۰
  199. ذاریات/ ۵۶
  200. تهذیب الاحکام: ۵/ ۱۹
  201. نساء/ ۳۱
  202. کافی: ۴/ ۲۵۴
  203. مرآة العقول: ۱۷/ ۱۲۵
  204. اسنی المطالب/ ۲۴۶
  205. بحار: ۷۰/ ۲۴۵
  206. بحار: ۲/ ۲۹
  207. تحف العقول/ ۳۷۵
  208. خصال/ ۴۵
  209. زمر/ ۱۰
  210. مؤمنون/ ۱۰۱
  211. طور/ ۲۱
  212. بحار الانوار: ۲۸/ ۳۰۲
  213. کهف/ ۸۲
  214. انبیاء/ ۲۳
  215. آل عمران/ ۳۳
  216. آل عمران/ ۲۶
  217. بحار الانوار: ۷۲/ ۳۰
  218. ضحی/ ۸
  219. بحار الانوار: ۹۸/ ۱۲۰. مفاتیح الجنان اعمال و ادعیّه ماه مبارک رمضان
  220. بحار الانوار: ۷۲/ ۱۷
  221. بحار الانوار: ۹۵/ ۲۹۷
  222. بحار الانوار: ۹۶/ ۳۲۴
  223. مطففین/ ۱
  224. بحار الانوار: ۷۲/ ۱۷
  225. کهف/ ۲۸
  226. بحار الانوار: ۷۸/ ۵۶
  227. غرر الحکم/ الفصل السادس آفة الغنی
  228. بحار الانوار: ۲۷/ ۲۴۷ و ۷۲/ ۲۹
  229. بحار الانوار: ۵۱/ ۲۵۸
  230. عنکبوت/ ۶۹
  231. ذاریات/ ۴۹
  232. احزاب/ ۳۷