کتابخانه:اللهشناسی - ج 2: تفاوت بین نسخهها
(اصلاح نویسههای عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام) |
(بدون تفاوت)
|
نسخهٔ ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۰۶
| 200px | |
| نویسنده | سید محمد حسین حسینی طهرانی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | ???? |
| محل انتشارات | ???? |
| تاریخ نشر | ???? |
| قطع | ???? |
| شابک | ???? |
| دانلود | ???? |
محتویات
- ۱ مبحث ۱۳ تا ۱۵: منكرين لقاء خدا،زيانبارترين مردمند
- ۱.۱ تفسير علاّمه در منكرين لقاء خدا كه موجب حبط و عدم اقامۀ ميزان آنها مي شود و راجع به تفسير
- ۱.۲ پاورقي
- ۱.۳ غزل حكيم الهي سبزواري (قدّه) در عظمت مقام وصول به لقاء الله
- ۱.۴ گفتار حكيم فيض كاشاني،در امكان لقاء و معرفت خداوندي
- ۱.۵ داستان دنبال آب گشتن ماهي،و برون افتادن از دريا
- ۱.۶ كلام ارزشمند آية الله ملكيّ تبريزي در رسالۀ «لقاء الله»
- ۱.۷ پاورقي
- ۱.۸ روايت إنَّ اللَهَ خَلَقَ اسْمًا بِالْحُرُوفِ غَيْرَ مُصَوَّتٍ
- ۱.۹ رسول اكرم صلّي الله عليه و آله حجاب اقرب و واقعيّت اسم اعظم است
- ۱.۱۰ جميع اسماء خداوند،حقائق كونيّه هستند؛و همگي مخلوق ميباشند
- ۱.۱۱ پاورقي
- ۱.۱۲ روايت معراجيّۀ مصدّر به يا أحمد
- ۱.۱۳ روايات نظر مؤمن به نور خدا و وجه خدا
- ۲ مبحث ۱۶ تا ۱۸: طرق مختلفۀ «الله شناسي» غير از طريق «لقاء الله» همگي كج و معوج و تاريك است
- ۲.۱ تفسير علاّمۀ طباطبائي (قدّه) دربارۀ آيات ثلاثۀ «لقاءالله» در سورۀ يونس
- ۲.۲ كلام علاّمه
- ۲.۳ كيفيّت حمد اولياي خدا
- ۲.۴ اعْرِفُوا اللَهَ بِاللَهِ ؛ خدا را با خدا بشناسيد
- ۲.۵ معني كلام خدا عزّوجلّ
- ۲.۶ عظمت مقام توحيدي أميرالمؤمنين عليه السّلام
- ۲.۷ ابيات ملاّي رومي در عظمت لقاء الله أميرالمؤمنين ع
- ۲.۸ روايت «كفاية الاثر» در لزوم لقاء خداوند با چشم دل
- ۲.۹ كمترين حدّ معرفت خدا و رسول خدا و امام
- ۲.۱۰ پايان خبر جامع امام صادق ع در عرفان خدا، بنا به روايت خزّاز قمّي
- ۲.۱۱ ابيات شيخ محمود شبستري در حتميّت ديدن خدا را با خدا
- ۲.۱۲ شرح شيخ محمّد لاهيجي بر ابيات شبستري در «گلشن راز»
- ۲.۱۳ كلمات بعضي از بزرگان علم،در عجز از ادراك نهايت توحيد
- ۲.۱۴ سه بند از ترجيع بند شيخ إبراهيم عراقي
- ۲.۱۵ حقيقت انسان كامل در وصول به اعلي ذِروۀ عرفان به لسان ابن فارض
- ۲.۱۶ ترجمۀ أبيات ابن فارض در كيفيّت رؤيت خدا و عرفان انسان كامل
- ۲.۱۷ اشعار قصيدۀ ميميّۀ ابن فارض در وصف مقام توحيد
- ۳ مبحث ۱۹ و ۲۰: منطق قرآن هر گونه وجود و آثار وجود را در خدا حصر ميكند
- ۳.۱ بحث پيرامون آية: وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمَآءِ إِلَـهٌ وَ فِي الَارْضِ إِلَـهٌ
- ۳.۲ آيات وارده در سورۀ مائده در توحيد و ردّ تثليث
- ۳.۳ تفسير علاّمۀ طباطبائي (ره)
- ۳.۴ بحث عميق «الميزان» در حقيقت توحيد متّخذ از قرآن
- ۳.۵ بيان حضرت علاّمه ،در شرح و كيفيّت وحدت عددي
- ۳.۶ علاّمه
- ۳.۷ علاّمه
- ۳.۸ سرّ نامگذاري اين دوره به دوره "الله شناسي"
- ۳.۹ بحث تاريخي حضرت علاّمه در اعتقاد به صانع و توحيد وي
- ۴ بحث ۲۱ تا ۲۴: معني تشخّص وجود: لا هُوَ إلاّ هُو
- ۴.۱ تفسير علامه (قدّه) در آية: ءَ أَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ
- ۴.۲ تفسير علامه (قدّه) در آية: إِن الْحُكمُ إِلا لِلَّهِ أَمَرَ أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ
- ۴.۳ صبغۀ توحيد در وجود،با ظهور محيي الدّين بصورت برهان درآمد
- ۴.۴ مكتوب عبد الرّزّاق كاشي به علاء الدّولة سمناني در وحدت وجود
- ۴.۵ جواب مكتوب عبدالرّزّاق كاشي از سوي علاءالدّوله
- ۴.۶ اگر نصاري تثليث را اعتباري دانند،موحّد ميباشند
- ۴.۷ ابيات شيواي حلا ج در حقيقت توحيد
- ۴.۸ نزاع عَلَمين آيَتَين: سيّد أحمد كربلائيّ و شيخ محمّدحسين اصفهانيّ بر وحدت وجود
- ۴.۹ حاج شيخ بعد از رحلت حاج سيّد أحمد،كلام او را ميپذيرد
- ۴.۱۰ اشعار حاج شيخ در عدول از تشكيك در وجود به وحدت وجود
- ۴.۱۱ استدلال ملكيّ تبريزيّ بر وحدت وجود به «برهان صدّيقين»
- ۴.۱۲ ابيات صاحب بن عبّاد: رَقَّ الزُّجاجُ وَ رَقَّتِ الْخَمْرُ
- ۴.۱۳ ابيات «تحفة الحكيم» حكيم كمپاني،در حقيقت محمّديّه
- ۴.۱۴ رساله الحاقيه : اشكالات صاحب كتاب «الاخبار الدّخيلة» بر توقيع وارد در ماه رجب
- ۵ پانویس
مبحث ۱۳ تا ۱۵: منكرين لقاء خدا،زيانبارترين مردمند
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم
وَ صَلَّي اللَهُ عَلَي سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ ال آنَ إلَي قِيامِ يَوْمِ الدّينِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلَّا بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم
تفسير علاّمۀ طباطبائي (قدّه) در آية: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالاَْخْسَرِينَ أَعْمَـلاً
قالَ اللَهُ الْحَكيمُ في كِتابِهِ الْكَريم: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالاخْسَرِينَ أَعْمَـلاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا . أُولَـئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِـَايَـتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَآئِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَـلُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَـمَةِ وَزْنًا ذَ' لِكَ جَزَآؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا ءَايَـتِي وَ رُسُلِي هُزُوًا .
(آيۀ يكصد و سوّم تا يكصد و ششم،از سوره كهف: هجدهمين سوره از قرآن كريم) «بگو (اي پيامبر!) آيا من شما را آگاه بنمايم بر آن كسانيكه اعمالشان زيانبارتر است ؟! آنان كساني هستند كه سعي و كوشش آنها در راه تحصيل زندگاني پائينتر و پستتر گم شده است در حاليكه خودشان ميپندارند كه از جهت كار و كردار،نيكو عمل مينمايند ! هان اي پيامبر ! ايشانند كسانيكه به آيات و علامات پروردگارشان،و به ديدار و لقاي وي كفر ورزيدهاند ! بنابراين اعمالشان جملگي حَبْط و نابود گرديده است؛ و ما براي آنها در روز بازپسين ميزان عملي را اقامه نخواهيم نمود. اي پيامبر ! امر آنها آنطور ميباشد ! جزايشان جهنّم است در برابر كفري كه ورزيدهاند،و آيات من و پيغمبران گسيل داشتۀ از جانب من را مسخره گرفتهاند.» حضرت استادنا الاعظم آية الله علي الإطلاق علاّمۀ طباطبائي قدّس اللهُ تربتَه در تفسير آيه: الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا فرمودهاند: خبر دادن است از آنانكه افعالشان زيانبارتر از همه است؛و آنها همان كساني ميباشند كه در آيۀ سابقه بر مشركين عرضه داشته شد كه ايشان را از حال آنان آگاه سازد و آنها را به ايشان معرّفي كند . اينك معرّفي نمود كه آنها كساني ميباشند كه در پستترين و بيمقدارترين حيات،تلاش و كوشش آنها گم شده است . و چون تلاش و كوشش گم شود و نابود گردد،خسران و زيان لازمه آنست . و سپس به دنبال اين مطلب فرمود كه:
«ايشان ميپندارند كه كارشان و منهاجشان نيكو است.» و بدينجهت زيانبارتر و خسران آميزتر بودنشان تمام ميشود . بيان و توضيح اين حقيقت آنست كه: خسران و خسارت در انواع كسبها و اقسام سعيهائي كه براي نتيجۀ سود بردن بكار گرفته ميشود،آنگاه تحقّق پيدا مينمايد كه كسب و سعي به غرض و هدف خود برخورد نكند،و بالاخره عاقبةالامر منتهي گردد به نقص در رأس المال و يا ضايع شدن سعي كه از آن در آيه به ضلال سعي (گم شدن تلاش) تعبير شده است . گويا فاعل فعل از راه،گم شده و نتيجۀ سير وي او را به خلاف غرض و مقصودش كشانده است . و انسان چه بسا در كسب و كارش به علّت عدم تجربه در عمل،دچار ضرر و زيان ميشود . و يا بواسطه جهل به راه بدست آوردن ثمر،و يا بواسطۀ عوامل ديگري گهگاه و اتّفاقاً خسران و ضرر ميبيند . اين خسران،يك نوع ضرر و زياني ميباشد كه اميد زوال آن موجود است؛زيرا چه بسا صاحب زيان متنبّه و متوجّه ميشود،و عمل خود را از سر گرفته و تدارك ضايعات و قضاء مافات مينمايد . و چه بسا خسارت ميكند در حاليكه خودش اذعان دارد به اينكه سود ميبرد؛و ضرر ميبيند در حاليكه اعتقاد دارد به اينكه منفعت ميكند و غير از اين نميبيند و اعتقاد ندارد . و اين شديدترين مراتب خسران ميباشد كه ابداً روزنۀ اميدي براي زوالش موجود نيست . از اين گذشته،انسان در حيات دنيوي خود شأن و حالي ندارد مگر تلاش براي سعادت خود،و مقصد و مقصودي غير از آن ندارد . حال اگر در طريق حقّ سوار بر مركب مراد شد و به هدف خود اصابت نمود ـ كه آن حقِّ سعادت و عين پيروزي است ـ كه هيچ؛و اگر در طريق اشتباه نمود و نميدانست كه خطا كرده است،او كسي است زيانكار و در كردارش اهل خسران،وليكن اميد زوال اين خسران براي وي وجود دارد؛و اگر در طريق خطا نمود و به غير حقّ برخورد كرد و بدان دلگرم شد و آرامش يافت،اين حالش طوري ميشود كه هر گاه از نشانههاي حقّ بر او ظاهر گردد،نفسش آنرا با حجابِ إعراض ردّ مينمايد؛و نفس او براي او زينت ميدهد انواع استكبار و عصبيّت جاهليّت را . بنابراين او زيانبارترين افراد است از حيث كردار،و پر ضررترين آنهاست از نظر تلاش . زيرا كه وي گرفتار خسراني گشته است كه اميد زوالش نيست،و ابداً دريچۀ رجائي در آنكه روزي حالش به سعادت مبدّل شود وجود ندارد .
و اينست معني كلام خداي تعالي در تفسير اين فقرۀ «با خسارتترين افراد از حيث عمل» كه ميفرمايد: «آنان كساني هستند كه سعي و تلاششان در حيات و زندگي پستترين،نابود شده است با وجوديكه خودشان گمان ميكنند و اعتقاد دارند كه افعال و كردارشان شايسته و پسنديده ميباشد.» و اعتقادشان به آنكه عملشان نيكو است با وجود ظهور حقّ و تبيّن بطلان اعمالشان براي آنها،فقط از جهت انجذاب و گرايش نفوسشان به زينتهاي دنيا و زخارف آن،و انغمارشان در شهوات ميباشد،كه آنان را از ميل به سوي اتّباع حقّ و شنيدن كلام دعوت كنندۀ به حقّ و منادي فطرت باز ميدارد . خداي تعالي ميفرمايد: وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَآ أَنفُسُهُمْ . (سوره نمل،آيه ۱۴ ) «و آيات خدا را انكار كردند،در صورتيكه نفوسشان بدان آيات يقين داشت.» و نيز ميفرمايد: وَ إِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإثْمِ . (سوره بقره، آيه ۲۰۶ )
«و چون به او گفته شود: تقواي خدا را پيشه ساز،عزّت و استكبار نفساني او،وي را به گناه ميكشاند.» بنابراين،پيروي ايشان از هواي نفساني و كاركرد آنان بر طبق آنچه را كه از روي عناد و استكبار و انغمار در شهوات از طريق اعراض از حقّ بجاي آوردهاند ؛چيزي نميباشد مگر رضايتشان به آنچه را كه بر آن بودهاند از منهاج،و استحسانشان دربارۀ افعالي كه از آنها صدور مييافته است.
تفسير علاّمه در منكرين لقاء خدا كه موجب حبط و عدم اقامۀ ميزان آنها مي شود و راجع به تفسير
أُولَـئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِـَايَـتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَآئِِه ِ فرمودهاند: تعريفي است در مرحلۀ دوّم و تفسيري است بعد از تفسير نخست براي الاخْسَرِينَ أَعْمَـلاً . و مراد از آيات ـ بنا بر آنچه را كه اطلاق كلمه اقتضا ميكندـ آيات خداي متعال ميباشد در آفاق و انفس،و آن معجزاتي را كه انبياء و رسولان براي تأييد رسالتشان آوردهاند . بنابراين كفر به آيات خداوندي كفر به نبوّت آنهاست،علاوه بر اينكه وجود خود پيغمبر از آيات خداوند است . و مراد از لقاء الله،رجوع به سوي اوست كه عبارت است از معاد . فعلَيهذا تعريف كلمه الاخْسَرِينَ أَعْمَـلاًبازگشت ميكند به آنكه ايشان منكر نبوّت و معاد ميباشند؛و اين از مختصّات بت پرستان است. و دربارۀ آية: فَحَبِطَتْ أَعْمَـلُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَـمَةِ وَزْنًا فرمودهاند:
علّت حبط اعمالشان آنستكه ايشان عملي را براي خاطر خدا انجام نميدهند،و مقصودشان ثواب آخرت و سعادت زندگي آن سرا نميباشد،و انگيزۀ آنها بر عمل،ياد آوري يوم الحساب نيست . و سابقاً در مباحث اعمال در جزء دوّم از اين كتاب تفسير،گفتاري راجع به حبط گذشت . و كلام خدا: فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَـمَةِ وَزْنًا تفريع است بر حبط و نابودي اعمالشان . و وزن و سنگيني عمل در روز قيامت،به سنگيني و ثقل حسنات ميباشد،بنا بر دلالت قول خداي تعالي: وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِِذٍ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَ' زِينُهُ و فَأُولَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَ مَنْ خَفَّتْ مَوَ'زِينُهُ و فَأُولَـئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسَهُم بِمَا كَانُوا بِـَايَـتِنَا يَظْلِمُونَ. [ آيه ۸ و ۹، از سوره ۷ : الاعراف ]
«ميزان سنجش در آن روز،حقّ ميباشد؛پس كسيكه ميزانهاي وي سنگين باشد پس ايشانند البتّه رستگاران . و كسيكه ميزانهاي وي سبك باشد،پس ايشانند كسانيكه نفوس خود را به ضرر باختهاند؛به سبب آنكه دأبشان اين بوده است كه به آيات ما ستم روا ميداشتهاند.» و از آنجا كه براي حبط،حسنهاي وجود ندارد؛لهذا ثقل و سنگيني ندارد، پس وزن ندارد. و راجع به تفسير: ذَ' لِكَ جَزَآؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا ءَايَـتِي وَ رُسُلِي هُزُوًا فرمودهاند:
اشاره در آيه،مربوط است به آن اوصافي كه از آنها ايراد كرده است . و اسم اشاره خبر ميباشد براي مبتداي محذوف،و تقدير آن چنين است: الامْرُ ذَلِكَ «امر آنطور است اي پيامبر!» . يعني حالشان همان ميباشد كه آنرا توصيف كردهايم . و اين تأكيد است . و كلام خدا:جَزَآؤُهُمْ جَهَنَّمُ كلام مستأنف است كه خبر ميدهد از عاقبت امرشان . و كلام خدا: بِمَا كَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا ءَايَـتِي وَ رُسُلِي هُزُوًا در معني بِما كَفَروا وَ ازْدادوا كُفْرًا بِاسْتِهْزآءِ ءَاياتي وَ رُسُلي ميباشد . يعني بواسطه كفري كه آوردهاند،و كفرشان را بواسطۀ استهزاء و مسخرۀ آيات من و رسولان من افزودهاند،بدين عقوبت كه حبط اعمال،و عدم وزن براي آنهاست مبتلا گشتهاند. [۱]
حبط عمل منكرين لقاء الله،دلالت بر شديدترين عذاب دربارۀ آنان دارد بالجمله،اين آيه شريفه با صراحت دلالت دارد بر شديدترين عذاب و مصيبت براي آنانكه انكار لقاء خدا را مينمايند . زيرا طبق قواعد عقليّه و طبق ادلّه شرعيّه،ميان اعمال سيّئه و اعمال حسنه كسر و انكسار نميشود . و همانطور كه در دوره «معاد شناسي » آوردهايم،در روز قيامت در هنگام موقف و مقام عرض اعمال در پيشگاه حضرت احديّت جلَّ شأنُه و تعالي مجدُه،همۀ اعمال بجاي خود محفوظ،و حساب و كتاب بر اساس آنها تعلّق ميگيرد . و فقط چند مورد محدود ميباشد كه طبق تصريح آيات قرآنيّه،حبط بعمل ميآيد. يعني كارهاي حسنهاي كه انسان در دنيا انجام داده است بكلّي نابود ونيست ميگردد،و شدّت گناه بطوري است كه همۀ نيكيها را از بين ميبرد و محترق مينمايد .
يكي از آن موارد،شرك به خداوند و انكار آيات و لقاء وي ميباشد كه چون ديگر براي چنين كساني عمل قابل سنجشي وجود ندارد،ميزاني هم براي آنها برپا نميگردد . زيرا عمل خوب داراي وزن و سنگيني است؛و عمل بد،پوچ و هباءً منثورا ميشود . و همينطور كه حضرت استادنا العلاّمه بيان فرمودند،اين دو آيه دربارۀ منكرين رسولان و منكرين روز معاد است كه در آنجا لقاي خداوند متحقّق ميشود؛ولي در اين آيه انكار معاد با عنوان كفر به لقاء خدا وارد شده است،و از آن مستفاد ميگردد كه با وجود معني عامّ لقاء الله كه در تحت اين لفظ قرار دارد و با وجود جريان معاني قرآنيّه مجري الشّمس و القمر،هر كس به هر صورت و با هر عنوان كفر به آيات الهيّه بياورد و كفر به ديدار و لقاء خدا داشته باشد،مشمول اين آيه خواهد گشت و از حبط عمل و عدم اقامۀ ميزان جان سالم بدر نخواهد برد .
در قرآن مجيد،منكرين به خدا و لقاء وي را به تعابير بسيار شگفت و با مثالهاي بهتآور،و مضامين اعجاب انگيز فلسفي و برهاني،و با ارائۀ شهود واقعيّۀ عرفاني؛بطوري مشروح و واضح ميسازد كه موجب زيادي ايمان مؤمنين،و زيادي كفر كافرين ميگردد .
نِكات بليغۀ وارده در آيه براي إفهام مقصود ملاحظه بفرمائيد،در همين آيات اخير با چه لحن و خطاب تكاندهندهاي در قالبي ادبي با فصاحت و بلاغت،اين حقيقت را ايصال فرموده است: اوّلاً با خطاب قُلْ ( بگو) به پيامبرش امر ميكند تا اين مهمّ را بدينصورت ارائه دهد .
ثانياً با كلمۀ استفهاميّۀ هَلْ (آيا ما شما را آگاه كنيم بدين مطلب؟!) گويا اين امر بقدري مهمّ،و دانستنش بقدري سنگين و قارع ميباشد كه براي فهماندن آن به مخاطبين،در صدد برآمده است تا از ايشان اذن بگيرد . ثالثاً انتخاب لفظ نُنَبِّئُكُمْ (ما شما را آگاه كنيم) به صيغۀ جمع (لفظ ما) كه از ساحت عظمت و عزّت مقام ربوبي ميباشد،و استفادۀ لفظ إنْبآء در مقابل اعلان يا اعلام يا اخبار و سائر الفاظ مشابه ديگر كه در صياغت بلاغت مذكور است . رابعاً انتخاب لفظ أخْسَرين (زيانبارترين)؛كأنّه از اين دستۀ مردم در جميع عوالم و مذاهب كسي متضرّرتر و خاسرتر موجود نيست . خامساً آوردن عبارت اعمال را به عنوان تميز براي تشخيص معني أخْسَر و زيانبارتر،كه مردم بدانند:
اعمال انسان گرچه از جهت سبك و جلوه و بازارداري و عوامفريبي بقدر كوه باشد،در نزد خدا ارزشش صفر و قيمتش «منها» است نه «بعلاوه» . چرا كه وي انكار ديدار و زيارت خداي خودش را دارد. سادساً تفسير اين گروه را به الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ (تلاش ايشان گم ميگردد) . يعني تمام تلاشها و كوششها و زراندوزيها و علم اندوختگيها و وجدان جاه عظيم و مال وافر و اولاد كثير و اعتبارات دگر و هَلُمَّ جَرًّا،ابداً بدرد آنها نميخورد و دستي از ايشان نميگيرد؛زيرا كه ديدار خداوند را كه اصلالوجود و معدن الجود و حقيقت و اساس است،انكار نموده و بالملازمة با ديدار و لقاي غير او كه منبع نيستي و عدم و بطلان ميباشد،گرويده و دل بستهاند . سابعاً متعلّق اين ضلالت را فِي الْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا قرار داده است،يعني نزديكترين و پستترين و ناچيزترين زندگي . و ايندرمقابل حيوة عُليا ميباشد، يعني رفيعترين و بلندترين و ارزشمندترين زندگي . بايد دانست كه حيات دنيا،به معني زيست كردن بر روي زمين و در اين نشأة طبيعت نيست . زيرا اين زندگي،مشترك ميان جميع مردم و پيمبران و امامان بوده است . بلكه به معني زيست كردن در سطح افق بهيميّت و سبعيّت و شيطنت است،كه اخلاق و صفات و كردار بهائم و سِباع و شياطين ميباشد . و حيات آخرت كه زندگي علياست،زيست كردن در سطح افق انسانيّت و كمال عقلاني و فطري ميباشد،كه راه و روش انبياء و مرسلين و امامان معصومين و اولياء مقرّبين بارگاه لقاء خداوندي،و محرمان سرّ حريم كبريائي احديّتِ اوست. آنست بدترين و زشتترين عيش و طريق زندگي،كه به حيات دنيا در قرآن كريم و اخبار وارد شده است؛و اينست زيباترين و بلندرتبهترين و كريمانهترين عيش و طريق زندگي،كه به حيات عُقبي و حيات اُخري ـ كه در شكم و باطن اين حيات دنياست ـ وارد شده است .
بنابراين،اين كريمۀ الهيّه دلالت دارد بر آنكه منكرين لقاي خداوند،در چنين محيطي از ظلمات و كثافات و تعفّنات روحي و نفسي و خيالي زيست ميكنند . و اين اظلم العوالم ميباشد . ثامناً استخدام عبارت وَ هُمْ يَحْسَبُون َ است،زيرا كه حِسْبان بمعني پندار و گمان است،در مقابل يَعْلَمونَ و يَعْتَقِدُونَ و يَجْزِمون و امثال ذلك از تعابير . و اين لفظ حسبان،بخوبي ميرساند كه كارها و افعال منكرين لقاي خداوندي در سراسر عمرشان با وجود انجام دادن كارهاي بسيار خطير و چشمگير،معذلك از پندار و حدس و خيال تجاوز نكرده است . و در اين زمينه نيز آياتي در كتاب مبين الهي داريم مبني بر اينكه فقط اولياي خدا ميباشند كه افعالشان از روي يقين تحقّق ميبخشد؛و بقيّۀ افراد از مرز خيال و وهم و پندار نميتوانند عبور نمايند . تاسعاً لفظ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا ميباشد،يعني اين دسته و گروه ميپندارند كارهاي خوبي انجام ميدهند،و افعالشان رنگ زيبائي و صبغۀ حسنه دارد . و بنابراين اصلاً دنبال معالجۀ امراض نفساني خود نميروند،چرا كه خود را صحيح المزاج و معتدل النّفس ميدانند؛و همينطور در اين مرض مهلك باقي ميمانند تا ميميرند . و گرنه اوّل مرحلۀ مداوا و درمان هر درد،علم و اطّلاع بر آن درد ميباشد .
با مدّعي مگوئيد اسرار عشق و مستي
تا بيخبر بميرد در درد خودپرستي
عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد
ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با كافران چه كارت گربتنميپرستي
سلطان من خدا را زلفت شكست ما را
تا كي كند سياهي چندين دراز دستي
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گويد رموز مستي
آن روز ديده بودم اين فتنهها كه برخاست
كز سركشي زماني با ما نمينشستي
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق ازين كشاكش پنداشتي كه جستي [۲]
عاشراً تفسير آن فقره به أُولَـئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِـَايَـتِ رَبّـِهِمْ وَ لِقَآءِهِ . و تصدير اين جمله اوّلاً با خطاب به پيامبر كه تو منظر نظر هستي؛نه ايشان كه دورند و قابل خطاب نيستند .
و ثانياً با اشارۀ به بعيد؛نه اشارۀ به قريب،مثل هَؤُلاء . زيرا اين تعبير دلالت بر نيستي و نابودي و مهجوريّت آنان ميكند،كه گويا از مكان دوري دربارۀ ايشان گفتگو به عمل ميآيد، أُولَـئِكَ يُنَادَوْنَ مِن مَّكَانِ بَعِيد ٍ [۳] .
«آن دسته از كفّار از مكان بعيد و دور و درازي مورد ندا قرار ميگيرند» و از پس پردۀ حجاب؛نه از نزديك كه گفتگو با مقرّبان و محبوبان بعمل ميآيد .
و ثالثاً تأكيدهاي بسيار،مثل ابتدا به جملۀ اسميّه: أُولَـئِكَ و نيز معرفه آوردن خبر اين مبتدا: الَّذِينَ كَفَرُوا كه مفيد حصر است؛يعني تنها ايشانند كه كافر شدهاند .
حادي عشر عنوان حبط و نابودي عمل،و به پيرو آن عدم اقامۀ ترازوي عمل در روز بازپسين .
ثاني عشر آوردن جملۀ تعليليّه و بيان علّت بودن آن عمل براي جهنّم گداخته به پاداش مكافات و جزاي آنان؛آنهم باز با ابتداء به جملۀ اسميّۀ مبتداي محذوف: وَ الامْرُ ذَلِكَ، و خطاب به پيامبر با علامت « ك »،و آوردن جملۀ ثانويۀ اسميّه: جَزَآؤُهُمْ جَهَنَّمُ كه يا جملۀ استينافيه است،و يا جمله م تفسيريّه براي جملۀ الامْرُ ذَلِكَ .
آيات قرآنيّۀ دالّۀ بر تهيدستي و بينوائي منكرين لقاء خداوندي از جمله آيات،با مثال خاصّ و تعبير شگفتآور،اين آيات ميباشد:
مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَهِ أَوْلِيَآءَ كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ .
إِنَّ اللَهَ يَعْلَمُ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ مِن شَيْءٍ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ .
وَ تِلْكَ الامْثَـلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا يَعْقِلُهَآ إِلَّا الْعَـلِمُونَ . [۴]
«مَثَل كسانيكه غير از خداوند براي خود اوليائي اتّخاذ مينمايند،مثل عنكبوت ميباشد كه براي خودش خانهاي را اتّخاذ ميكند . و بطور تحقيق و مسلّم سستترين و بيبنيادترين خانهها،خانۀ عنكبوت است؛اگر ايشان آنطور باشند كه بدانند و اين مطلب را ادراك كنند . حقّاً و واقعاً خداوند ميداند آن چيزهائي را كه غير از او و در برابر او،مردم آنها را ميخوانند و پرستش ميكنند؛و اوست فقط صاحب عزّت و صاحب استواري و خلل ناپذيري . و آن مثالها را ما براي مردم ميزنيم،وليكن آنرا تعقّل نمينمايند مگر دانايان.»
تفسير آية: مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَهِ أَوْلِيَآءَ كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ
در اين آيات،خداوند افرادي را كه با غير خدا سر و كار دارند،و رابطه برقرار ميكنند،و باب ولايت را ميان خودشان و آنان ميگشايند،و سرپرست و صاحب اختيار و قيّم امور خود قرار ميدهند،مثال به عنكبوت زده است كه براي خود خانهاي ميسازد و در آن سكني ميگزيند و با شوق و شهوتي در آن مينشيند،و در انتظار صيد مگس و حشرات چه عالمي را به سر ميبرد؛تا ناگهان مگسي غافل و حشرهاي بيخبر از آنجا بپرد و در آن شبكۀ تنيده گرفتار آيد،و اين عنكبوت دفعةً واحده جستن كند و آنرا طعمۀ خويشتن سازد .
عنكبوت اين خانۀ خود را محكمترين خانهها،و اين آشيانۀ با آب دهان خود تنيده را مستحكمترين دژها و قلعهها ميپندارد . و از آن عظيمتر و استوارتر تصوّر نميكند . اين شبكۀ صيد عنكبوت، اختصاصي به او ندارد . هر كس در عالم و جهان هستي،دامي در برابر خود گسترده،و در انتظار صيد مگسي متناسب با حال و شأن و مقام خود نشسته است . كُلُّ مَنْ في الْوُجودِ يَطْلُبُ صَيْدًا إنَّما الاِخْتِلافُ في الشَّبَكاتِ «تمام كسانيكه در عالم وجود موجوديّت دارند،دنبال صيدي ميگردند . فقط و فقط اختلاف و تفاوت ميان ايشان،در كيفيّت دامهائي است كه ميگسترند و شبكاتي است كه در آن صيدشان را گرفتار ميكنند.» امّا اين عنكبوت خودش خبر ندارد كه تا چه قدر اين خانۀ تنيده با لعاب دهان خود سست و بيپايه است . و فقط با مختصر حركت بادي يا دميدن انساني با هواي تنفّس خويشتن،آن خانه بر ديار عدم ميرود،و خودش نيز جان خود را در اين حركت ميبازد و از دست ميدهد . تازه ، اين عنكبوت با اين خانه و آشيانه كار خلافي را مرتكب نشده است،طبق سازمان تكويني و وجودي و غرائز حياتي خود بدين عمل دست ميآزد . اين حيوان،حيوان معصوم است؛و از حيطۀ وظيفه و سرشت خود تعدّي و تجاوزي ننموده است . امّا انسان كه بر خلاف مسير خداوندي،و سير فطري،و راه و نهج صدق و راستي قدم بر ميدارد،و لقاي خدا را منكر ميشود،و در برابر وي اوليائي را، خواه ساكت همچون بتها و خواه ناطق همچون سركشان جبّار و متمرّدان از خدا بيخبر و متجاوزان به حقوق خدا و خلق،امام و اسوۀ خود اتّخاذ ميكند؛
و راه ولايت و اطاعت از آنان را بر خود تحميل مينمايد،از روي علم گناه و عصيان ميكند،و با توجّه و تنبّه به عدم استواري و استحكام اين ولايت پوشالي و تخيّلي و پنداري،چشمان خود را در مقابل حقّ و حقيقت كور ميكند؛ و خانۀ زندگي و ابديّت انساني خود را كه اشرف و افضل مخلوقات است،با لعابهاي تنيدۀ پنداري،و افكار نفساني،و انديشههاي شيطاني خود چنان محكم و برقرار مينمايد كه تو گوئي از اين خيالات و توهّمات و ظنون بدون ريشه و اساس،چيزي بهتر و استوارتر و متينتر و رزينتر در عالم هستي وجود ندارد؛كه ناگهان بادي ميوزد،و بنيان عمر و زندگي و حيات و عيش وي را چنان خراب ميكند و درهم ميكوبد كه كأنّه در عالم وجود چيزي نبوده،و در ديروز هم اين مرد در روي زمين سكونت نداشته است . كَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالامْسِ. [۵]
ناگهان بانگي برآمد خواجه مرد، بنابراين،آيا اين اتّكاء بغير خدا و بغير اميد لقاي خدا،همانند سستي و بيبنيادي بيت عنكبوت نميباشد كه در اين آيه به عنوان تمثيل آمده است ؟! از اين گذشته،آيه ميرساند كه اين مردم عقل برگشته،و وجدان و شهود را درباخته،و با دستان خود ديدگانشان را كور،و گوشهايشان را كر،و دلهايشان را از حبّ خدا تهي،و مغزهايشان را از اميد زيارت و ديدار محبوب واقعي و رجوع به موطن اصلي شستشو داده؛اصولاً عقل ندارند كه تعقّل كنند و فكر ندارند كه با آن تفكّر نمايند،وگرنه اين راه كج و مُعوج را انتخاب نمينمودند .
اعلام و اساطين ادب ذكر كردهاند كه اگر كلمۀ لو در سر جملۀ شرطيّه درآيد،تعليق جملۀ جزائيّه را به جملۀ شرطيّه در مقام ثبوت ميفهماند؛و علاوه امتناع تحقّق جملۀ شرطيّه را نيز ميرساند؛مثلاً اگر گفته شود: لو جآءَ زيدٌ لَاكرَمتُكَ «اگر زيد ميآمد من تو را اكرام ميكردم» اين جمله اوّلاً ميفهماند كه در صورت آمدن زيد،تحقّق اكرام وجود دارد؛و ثانياً ميفهماند كه زيد نيامده است . بخلاف إن شرطيّه كه مفادش ثبوت عند الثّبوت و نفي عند النّفي ميباشد؛مثلاً اگر گفته شود: إنْ جآءَ زيدٌ فَأكرَمتُكَ، ميفهماند ثبوت اكرام را هنگام آمدن زيد،و عدم اكرام را هنگام نيامدن زيد . و ديگر آنكه فعلاً زيد آمده است تا اكرام صورت پذيرد،و يا نيامده است تا تحقّق نپذيرد،از اين جمله استفاده نميشود؛مفادش فقط تعليق ميباشد . و امّا در كلمۀ لو فقط تعليق ثبوت عند الثّبوت را ميرساند و به نفي عند النّفي كاري ندارد و از آن جهت ساكت است؛امّا ميرساند كه: زيد در خارج نيامده است .
و جملۀ شرطيّه تحقّق نيافته و ممتنع الصّدور بوده است . در فقرۀ آيۀ مورد بحث ميفرمايد: سستترين خانهها خانۀ عنكبوت است، لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ «اگر ايشان بدانند» وليكن نميدانند،و دانستن آنان ممتنع التّحقّق و عديم الصّدور است . و اين نكتۀ جالبي ميباشد در افادۀ آنكه ايشان كه منكر خدا و لقاي وي بوده،و براي خود اوليائي غير از حضرت اقدسش اتّخاذ ميكنند،فاقد عقل و درايتند . و به دنبال اين آيه ميفرمايد: خداوند ميداند آن چيزهائي را كه غير از او بعنوان عبادت ميخوانند و ميپرستند؛و اوست تنها منبع عزّت و معدن استحكام و فعلي كه انفعال قبول نمينمايد . و پس از آن ميفرمايد: آن مثالها را (اي پيامبر!) ما براي مردم ميزنيم؛وليكن آنها را تعقّل نميكنند مگر عالمان . باز از اينجا استفاده ميشود كه ادراك اتّخاذ ولايت الهيّه،براي خصوص اولياء خداست،كه در اينجا به عقل علماي بالله،و تعقّل اصفياء و مقرّبين و مخلصين اشاره گرديده است .
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَـلُهُمْ كَسَرَابِ بِقِيعَةٍ ... أَوْ كَظُلُمَـتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ
از جمله آيات با تعبير و مثال اعجاب انگيز،اين آيات ميباشد: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَـلُهُمْ كَسَرَابِ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْـَانُ مَآءً حَتَّي' إِذَا جَآءَهُ و لَمْ يَجِدْهُ شَيْـًا وَ وَجَدَ اللَهَ عِندَهُ و فَوَفَّیهُ حِسَابَهُ و وَ اللَهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ . أَوْ كَظُلُمَـتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ يَغْشَـهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَـتُ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَآ أَخْرَجَ يَدَهُ و لَمْ يَكَدْ يَرَي'هَا وَ مَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَهُ لَهُ و نُورًا فَمَا لَهُ و مِن نُّورٍ . [۶] «و كسانيكه كافر شدهاند،اعمالشان همچون آب نما و سرابي ميباشد كه در زمين همواري قرار دارد،بطوريكه شخص تشنهكام آنرا آب گمان مينمايد،تا اينكه به نزد آن سراب ميآيد،آنرا چيزي نمييابد . و خداوند را نزد خود مييابد كه حسابش را بطور كافي و وافي رسيدگي ميكند؛و خداوند با سرعت به حساب ميرسد . و يا اعمالشان همچون تاريكيهائي ميباشد در دريائي ژرف و عميق كه روي آن دريا را موج پوشانده است؛و در بالاي آن موج،موجي دگر،و در بالاي آن نيز ابر آسمان آنرا فرا گرفته است .
ظلمتهائيست است كه بعضي از آن بر فراز بعضي دگر است؛بطوريكه اگر آن كافر دست خود را بيرون آورد (كه بخواهد ببيند) هيچگاه نخواهد ديد . و كسيكه خداوند براي وي نوري قرار نداده باشد،او صاحب نوري نخواهد بود.» اهل تفسير آوردهاند: خداوند در اين دو آيه،دو مثال براي اعمال كافرين آورده است:
اوّل: سراب؛و دوّم: ظلمات در درياي ژرف . اوّل دربارۀ آنانست كه كارهاي خود را حسنه و افعالشان را پسنديده ميدانند،و آن افعال هم در خارج و منظر و مرآي مردم چشمگير ميباشد؛و لايق تحسين و تحميد و تمجيد . وليكن چون براي خدا و لِلّه و في الله و مِنَ الله و إلَي الله نميباشد،همه پوچ و باطل،همچون سراب خواهد بود كه بعد از انكشاف حقّ برايشان هويدا ميگردد . دوّم دربارۀ آنانست كه كارهاي خود را با علم و يقين به تعدّي و تجاوز، و با بصيرت به عواقب وخيم آنها،دست بدان ميآلايند . و با جُحود و انكار و استكبار در برابر ربّ العالمين صفّ زده،و امّت را نيز گمراه نموده؛به دنبال خود ميكشند . در هر حال هر دو مثال،موجب اعجاب ميباشد؛امّا مثال سراب،بهجهت آنكه در بياباني پهناور كه سراب در آنجا خودنمائي مينمايد،اگر فرض شود كسي تشنه باشد و از دور آن منظره را مشاهده كند،ميبيند كه حقيقةً آب است،به دنبال آب ميرود .
امّا آن سراب بواسطۀ نزديكي اين كس به آن،دورميشود . چون بايد ميان شعاع چشم بيننده و آن آبنما فاصلهاي وجود داشته باشد تا آنرا ببيند . و چون حركت كرد و نزديك است به آن برسد،باز سراب خود را به عقب ميراند و منظرۀ آبنما بعيدتر بنظر ميآيد . خلاصه،اگر بيابان بقدري وسيع باشد كه اين شخص از صبح تا شب حركت كند براي جستجوي آب در اثر مشاهدۀ سراب،باز هم سراب بجاي خود باقي است؛و تلالؤ و لَمَعان شعاع آفتاب بر روي ريگهاي بيابان كه سبب پيدايش سراب شده است از بين نميرود . تا اينكه شخص تمام مدّت روزش را به تشنگي و خشك دهاني و عطش براي پيدا كردن آب سپري نموده است؛و در عاقبت از قوّت باز ميايستد و جان ميدهد . از اين عجيبتر،منظرۀ باغ و درختان بلند و تنومندي است كه در بعضي از بيابانهائي كه داراي بوتههاي خار هستند،به چشم ميخورد؛مانند صحراي سوزان عربستان كه چون آفتاب بتابد بر روي بيابان همواري كه همهاش را خار مغيلان پوشانيده است، در اثر انعكاس نور،اين خارها دورتر از مكان خود و به شكل و شمايل درختان بلند قامت و ضخيم بنظر ميآيند؛و چه بسا بيننده خيال ميكند آنجا باغستاني و نخلستاني وجود دارد؛با هر سعي و تلاشي جلو ميرود كه خود را بدانجا برساند كه مشاهده ميكند اينها همان خارهاي خرد و باريك بودهاند كه وي را فريفته و در نظرش بصورت باغ و درخت جلوهگر آمدهاند .
امّا مثال دوّم،به جهت آنكه وسيلۀ هر شناسائي و هر حيات و زندگي و هر علم و دانشي نور است . اگر نور نباشد،عالم عدم محض است . انسان در شب تاريك كه برميخيزد،به نور يك دانه كبريت نيازمند است؛و گرنه ميافتد، استخوانش ميشكند،در چاه سقوط مينمايد،در لاي و گل فروميرود،از بلندي و سراشيبي به پستي ناگهان در ميآيد، به جانور و درنده ودشمن اصابت ميكند،و هَلُمَّ جرًّا . امّا همين نور مختصر كه اصلاً آنرا به حساب نميآورد،ببينيد چقدر براي وي فائده دارد ! تا برسد به نورهاي شديدتر و قويتر،تا برسد به نورهاي اخلاقي و صفاتي،تا برسد به نورهاي عقلاني و ذاتي،كه هر يك را انسان در رتبۀ خود اگر فاقد گردد كور است . چشم دارد ولي كور است؛به علّت آنكه چشم با نور حسّ ميبيند،انديشه و فكر با نور معنوي،عقل و شهود با نور عقلاني و شهودي. شخص منكر خدا و لقاء خدا كه دست به اعمالي بر خلاف سُنن اوّليّه و اصول فطريّه ميزند،آدم كوري است كه در ميان چندين ظلمت سر فرو برده است؛و در ميان لجّههاي عميق و گردابهاي وحشتانگيز هوي و هوس و تبعيّت از شيطان و نفس امّاره چنان در تاريكيهاي عجيب بسر ميبرد كه ابداً روزنۀ روشنائي در او تحقّق پيدا نميكند .
پاورقي
________________________________________ [۱] ـ «الميزان في تفسير القرءَان» ج ۱۳، ص ۴۲۹ تا ص ۴۳۱
[۲] ـ «ديوان حافظ» طبع پژمان (سنۀ ۳۱۸ ) ص ۲۰۰، شمارۀ ۴۳۸
[۳] ذيل آيۀ ۴۴، از سورۀ ۴۱ : فصّلت: قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا هُدًي وَ شِفَآءٌ وَ الَّذِينَ لَايُؤْمِنُونَ فِي ءَاذَانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًي أُولَـئِكَ يُنَادَوْنَ مِن مَّكَانِ بَعِيدٍ. «بگو اي پيغمبر ! قرآن براي كسانيكه ايمان آوردهاند،هدايت و شفا است؛و كسانيكه ايمان نميآورند در گوشهايشان سنگيني وجود دارد و قرآن بر ضرر آنان موجب نابينائي است . ايشان كساني ميباشند كه از مكان دور مورد خطاب و ندا واقع ميشوند.»
[۴] ـ آيات ۴۱ تا ۴۳، از سورۀ ۲۹ : العنكبوت
[۵] ـ آيۀ ۲۴، از سورۀ ۱۰ : يونس: إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا كَمَآءٍ أَنزَلْنَـهُ مِنَ السَّمَآءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الارْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الانْعَـمُ حَتَّي' إِذَآ أَخَذَتِ الارْضُ زُخْرُفَهَا وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُهَآ أَنَّهُمْ قَـدِرُونَ عَلَيْهَآ أَتَیهَآ أَمْرُنَا لَيْلاً أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَـهَا حَصِيدًا كَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالامْسِ كَذَ'لِكَ نُفَصِّلُ الآيَـتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ
. «اينست و غير از اين نيست كه مَثَل زندگاني دنيا،همچون آبي ميباشد كه ما از آسمان فرو فرستادهايم،و گياهان روئيدۀ زمين با آن آب در ميآميزند،از آن گياهاني كه مردم و چهارپايان ميخورند؛تا بجائي ميرسد كه زمين بهرۀ كافي خود را از آن آب برميگيرد و (به انواع اشجار و نباتات و آبها) زينت ميشود؛بطوريكه صاحبان آن زمين چنين ميپندارند كه ديگر با قدرت صرفه و مطلقۀ خود،مالك آن زمين و تصرّفات در محصول آن هستند،كه ناگهان امر (ملكوتي تخريبي) ما بدان زمين يا در شب و يا در روز ميرسد،و چنان آن زمين را درو شده و برچيده شده مينمائيم كه گويا در ديروز ابداً چنين زميني بر پا نبوده است . (اي پيامبر!) اينطور ما نشانههاي قدرت و ربوبيّت خودمان را شرح و تفصيل ميدهيم براي گروهي كه تفكّر نمايند.» [۶] ـ آيۀ ۳۹ و ۴۰، از سورۀ ۲۴ : النّور
كفّار در سه ظلمت فرورفتهاند: ظلمت خيال و وهم،ظلمت عقل،ظلمت ذات قرآن كريم ميفرمايد: اينگونه كفّار، گوئي در ميان سه طبقه از ظلمت فرورفتهاند: اوّل، ظلمتي مثلاً به مثابۀ شب . دوّم، بر اين ظلمت افزوده شود ظلمت موجي كه يكي پس از ديگري در اعماق دريائي سهمگين و وحشتخيز بر سر او ريخته شود . سوّم، بر اين ظلمت همچنين اضافه شود ظلمت ابرهاي تاريك كه برآمده و سطح آسمان را پوشانيده است . اين ظلمتهاي متراكم بقدري است كه فرضاً آن مرد كافر اگر اراده كند نزديكترين چيزها به او كه دست او ميباشد،از لباس و يا آستين برون آورد و ببيند، نخواهد ديد . اينان، نه نور شرعي آنانرا رهبري ميكند، نه نور عقلي و نه نور شهودي . و در اعماق چند طبقه از تاريكي خيال و وهم، و تاريكي نور عقل، و تاريكي نور ذات بسر ميبرند . نعوذُ بالله كه: وَ مَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَهُ لَهُ و نُورًا فَمَا لَهُ و مِن نُّورٍ .
تمثيل ملاي رومي به آميزش با ديو و به صيد صيّاد،سايۀ مرغ هوا را چه خوب ملاّي رومي اينگونه بُعد از حقّ را تمثيل و توضيح فرموده است؛ آنجا كه گويد:
چون به حقّ بيدار نبود جان ما
هست بيداري چو دربندان ما
جان همه روز از لگدكوب خيال
وز زيان و سود و از خوف زوال
ني صفا ميماندش نه لطف و فرّ
ني به سوي آسمان راه سفر
خفته آن باشد كه او از هر خيال
دارد امّيد و كند با او مقال
ني چنانكه از خيال آيد به حال آن
خيالش گردد او را صد وبال
ديو را چون حور بيند او به خواب
پس ز شهوت ريزد او با ديو آب
چون كه تخم نسل در شوره بريخت
او به خويش آمد خيال از وي گريخت
ضعف سر بيند از آن و تن پليد
آه از آن نقش پليد ناپديد
مرغ بر بالا پران و سايهاش
ميدود بر خاك و پرّان مرغ وش
ابلهي صيّاد آن سايه شود
ميدود چندانكه بيمايه شود
بيخبر كان عكس آن مرغ هواست
بيخبر كه اصل آن سايه كجاست
تير اندازد به سوي سايه او
تركشش خالي شود در جستجو
تركش عمرش تهي شد عمر رفت
از دويدن در شكار سايه تفت
سايۀ يزدان چه باشد دايهاش
وارهاند از خيال و سايهاش
سايۀ يزدان بود بندۀ خدا
مردۀ اين عالم و زندۀ خدا [۷]
ملاّ در اين ابيات تمثيل زده است غافلان از خدا و از ذكر خدا و منقطعان از راه وصول به خدا را،كه تمام سرمايه هاي زندگي و حيات بخش خود را مجّاناً ميبازند و از عاقبت كار،دستشان به كلّي خالي ميماند،قدرت رفته،علم رفته، عمر و حيات رفته،و هيچ بجاي آنها ننشسته است .
همچون كسي كه در خواب،ديوي را بصورت حوريه ميبيند و با او در ميآميزد،و نطفۀ گرانقدرش را در او ميريزد . آنگاه از خواب بيدار ميشود،ميبيند عجبا با چه موجودي عشق ورزيده است ! او ديو بود،در شكل و شمائل حور جلوهگر آمده بود،و اين به اميد توليد نسل پاك با چنين موجودي ملكوتي و روحاني،با وي آميزش كرد و نطفه: سرمايۀ حياتي خود را از دست داد،ولي صد حيف كه اين تخم را در شورهزار كاشت؛نه ثمره و نه بهرهاي،و اينك در عوض،ضعف و ناتواني كه از لوازم لاينفكّ آنست،بر وي طاري گشته و سرش درد آمده و بدنش را كثيف و نجس نموده است . و يا همچون صيّادي كه با تير و كمان خود به دنبال صيد هوائي و مرغان آسماني ميرود؛ولي وي به جاي آنكه چشمانش را به طرف بالا بيندازد و سرش را رو به آسمان كند،و به خود مرغ حقيقي تيرش را روانه سازد و فوراً آنرا صيد كرده و از آن متمتّع گردد،چشمش را به پائين دوخته و سرش را رو به زمين كرده و به جاي مرغ،سايۀ مرغ را ديده است كه به شكل و شمائل مرغ بر روي زمين ميپرد و در حركت ميباشد . صيّاد تيرش را به سوي سايه گسيل ميدارد؛ولي با آن،آن شكل و صورت شكار نميشود . باز هم آن صورت و شكل مرغ به جلو ميرود،صيّاد تير ديگري و سپس تير ديگري همينطور روانه ميسازد،تا تمام تيرهائي كه در تركش داشته است تمام ميشود؛و مرغ را به دام نياورده،و صيد ننموده، سايه هم كه باطل است و واقعيّت مرغ را ندارد كه او را سير كند؛عمرش تباه،و زمانش سرآمده،و در پايان روز بايد خود را آمادۀ مرگ كند،از گرسنگي و تشنگي و تعب و مشكلاتي را كه در راه صيد اعمال نموده است،و بدان نائل نگشته است . خداوند حقّ است و غير او باطل؛ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّـلَـلُ فَأَنَّي' تُصْرَفُونَ . [۸] «پس اگر شما از حقّ اعراض كنيد،چيز ديگري وجود ندارد مگر گمراهي و گمي . پس به كجا روي آور ميشويد؟!» ميان حقّ و باطل فاصلهاي نيست؛و شِقّ ثالثي متصوّر نميباشد . اگر از حوريّه در گذشتي گرفتار ديو ميشوي ! و اگر تيرت را از پرّاندن به مرغ هوائي رو به زمين نمودي گرفتار سايۀ آن ميشوي ! و هيچكدام از آنها حاجتت را برآورده نمينمايند .
وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُم بِشَيْءٍ إِلّا كَبَـسِطِ كَفَّيْهِ إِلَي الْمَآءِ
از جمله آيات،با مثال عجيب و تكان دهنده،اين آيه ميباشد: لَهُ و دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ لَا يَسْتَجِيبُونَ لَهُم بِشَيْءٍ إِلَّا كَبَـسِطِ كَفَّيْهِ إِلَي الْمَآءِ لِيَبْلُغَ فَاهُ وَ مَاهُوَ بِبَـلِغِهِ وَ مَا دُعَآءُ الْكَـفِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَـلٍ . [۹] «از براي خداوند است دعوت حقّ . و كسانيكه غير از وي را ميخوانند و ميجويند،براي ايشان ابداً هيچگونه استجابتي نخواهد شد؛مگر مانند كسيكه دو كفّ دست خود را گسترده و انگشتانش را باز نموده به سوي آب (تا با آن آب بياشامد) و آنرا به سوي دهانش برساند،امّا آب را به سوي دهان خود نميتواند برساند . آري خواندن و طلبيدن كافران نيست مگر در گمي و گمراهي.» كه دست به آب ميبرند و با انگشتانِ باز آب را برميدارند،در نتيجه تشنه كام باقي ميمانند . از جمله آيات،اين آيه با مثال بهتانگيز است:
مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَـلُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ لَّا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلَي' شَيْءٍ ذَ 'لِكَ هُوَ الضَّلَـلُ الْبَعِيدُ . [۱۰] «مثال كسانيكه به پروردگارشان كافر شدهاند،اعمالشان همچون خاكستري ميباشد كه در روز طوفاني،تند بادي بر آن بوزد . آنان قدرت بر نگهداشتن هيچ چيزي از مكتسبات خود را ندارند . (اي پيغمبر) آنست عبارت از گمراهي بعيد!» يعني اين مسكينان پيوسته در دنيا با اندوختن مال و كسب جاه و مقام و ازدياد قبيله و عشيره،و بدست آوردن علوم و دانشهاي پنداريّه و سائر اموري كه موجب عزّت و دلگرمي اين جهان اعتبار است،با غفلت از خدا و كفر به آن ربّ ودود و قهّار واحد ذوالمجد و العظمة،دائماً بر اين امور ميافزايند،كه ناگهان تير اجل بدانها اصابت مينمايد و در سرازيري گور در زير خاك مدفون ميسازد . كو آن شوكت و جاه ؟! كو آن عزّت و مقام ؟! كو آن خودمنشي و استكبار ؟! الآ ن مسيرش به سوي موقف اعمال است،با دست تهي همچون خاكستر بر باد رفته در روزيكه باد شديد به وزش درآمده است،و بنيان و بنياد هستي اعتباري آنانرا در هم پيچيده است .
وَ إِن يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْـًا لَّا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ
يكي ديگر از جمله آيات،اين مثال مستدلّ و منطقي و حيرتخيز است: يَـأَيـُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ و إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَهِ لَن يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِن يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْـًا لَّايَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ . [۱۱]
«اي مردم ! مثلي زده شده است؛گوش خود را براي استماع آن فرا داريد: تحقيقاً آن كساني را كه شما از غير خداوند پرستش ميكنيد (و براي قضاء حوائجتان ميخوانيد) هيچگاه نميتوانند مگسي را بيافرينند؛و اگر چه همه باهم براي آفرينش آن گرد هم برآيند . و اگر مگس از ايشان چيزي را بربايد،نميتوانند آنرا از آن مگس براي خود برگردانند ! در اين صورت هم طالب (عبادت كنندگان غير خدا) و هم مطلوب (آن كسان مورد پرستش) ضعيف و ناتوان خواهند بود.» عجيب مثالي است خلقت مگس،و از آن پائينتر ربودن مگس چيزي را و پريدن به هوا،و عدم قدرت از استنقاذ و باز گردانيدن آن . مگس در نزد عامّۀ مردم حقيرترين چيزها ميباشد؛فلهذا به آن مثال زده است؛و گرنه اين مثال در هر ذرّه ذرّۀ از ذرّات موجودات،صادق و حاكم و مبرهن و مشهود ميباشد . ازينجاست كه خداوند عزّوجلّ،پايۀ علم و مقدار دانش اينگونه كسان را كه غير از زندگي مادّي و حيات شهوي مقصد و مرادي ندارند،پست و ناچيز شمرده است؛و با عبارت ذَ 'لِكَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ «اينست نهايت نقطۀ وصول دانش ايشان.» آنانرا از صفحۀ علما و عقلا خارج كرده،و در زمرۀ گمراهان كه غير از حيات اعتباري در نشأۀ طبيعي چيزي عاليتر و راقيتر بذهنشان نميرسد توصيف فرموده است: فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّي' عَن ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَو'ةَ الدُّنْيَا * ذَ'لِكَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَي' . [۱۲]
«بنابراين اي پيغمبر ما ! تو اعراض كن و رويت را بگردان از كسيكه از ذكر ما و ياد ما رو گردانده است؛و غير از زندگاني پستترين،كه شهوي و غضبي و وهمي است،دنبال حيات و زندگي دگري نرفته و آنرا طلب ننموده است ! اينست غايت بلوغ و منتهاي سير ايشان از علم ! تحقيقاً پروردگار تو داناتر ميباشد به كسيكه از طيّ راه مستقيم او منحرف شده و گمراه گرديده است؛و به كسيكه راه را پيدا نموده و هدايت يافته است.» در عبارت ذَلِكَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ سزاوار است بسيار دقّت شود،كه حكماي مادّي و دانشمندان طبيعي،و كمونيستها،و ماترياليستها،و علماي علوم تجربي،و علما و دانشمندان اسلامي و سائر مذاهب كه علمشان آنان را به خداوند رهبري ننموده است،و خود را سرگرم به اصطلاحات و فرمول سازي نمودهاند،و به سلام و صلواتي دلخوش،و با هورا و زندهبادي دلشاد،و با مسند و كرسياي شاداب،و با جائزه و مدالي خرسند،و با اجازۀ اجتهادي و يا اخذ دكترائي دلباخته و خود فروخته گشتهاند،و خدا و سعادت و صدق و امانت را پشت سر نهاده،و از خلوت با خدا به جلوت با اغيار،و از ديدار احباب به ملاقات دنيا پرستان اشتغال ورزيده،و بالنّتيجه و محصّل كلام،از ياد خدا غافل شدهاند؛همه و همه بدبخت و نگون حالاند؛و در عين مقام و مسندي كه دارا ميباشند،تهيدست و خالي بوده،و با اين تعبير شگفتآور ذَ'لِكَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْم ِ از درجۀ حيات انسانيّت ساقط،و از رتبه و مرتبۀ وصول به مقام انسان كامل ممنوع،و از زندگي مقرّبان الهي و همنشينان با فرشتگان و ارواح سعداء و اولياي وي محروم؛و در دركات بهيميّت و تنزّلات سبعيّت و شيطنت،به رو در افتاده،و در قعر وادي تاريك دور از تجرّد و نور و سرور و حُبور سرنگون گشته،و إلي الابد خود را محروم گردانيدهاند . تا بحدّي رسيده است اين امر مهمّ،كه خداوند به پيغمبرش خطابميكند و او را از برخورد و معاشرت و صحبت با آنان باز ميدارد،و از هر گونه ارتباطي منع مينمايد . و در مقابل اين گروه،كساني را كه به لقاي خداوند رسيده و دل بدو داده و دين و جان و روان را بدو سپردهاند،و در ازاي حيات دنيا به حيات عليا،و به دنبال او و در جستجوي او و براي پيدا كردن وجه او،چاشتگاهان و شبانگاهان به ياد او و ذكر او كمر ميبندند؛خداوند به پيامبرش خطاب ميكند: آنان را از خود طرد مكن،و با ايشان بياميز و گرم باش،و دست محبّتت را با ايشان بفشار: وَ لَا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَو'ةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ و مَا عَلَيْكَ مِنْ حِسَابِهِم مِّن شَيْءٍ وَ مَا مِنْ حِسَابِكَ عَلَيْهِم مِّن شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظَّـلِمِينَ . [۱۳] «اي پيغمبر ! كساني را كه در هنگام صبح و شب پروردگارشان را ميخوانند و ارادۀ وصولِ وجه وي را دارند،از خودت دور مكن ! بهيچوجه چيزي را از حساب آنان بر عهدۀ تو نخواهند گذاشت؛و بهيچوجه چيزي را از حساب تو بر عهدۀ آنان نخواهند گذاشت ! پس بنابراين اگر تو ايشان را طرد كني ،از ستمكاران خواهي بود!» در اينجا ميبينيم كه خداوند به پاس ارزش و قيمت مريدان وجه خداوندي،و طالبان لقاي الهي،در صورت طرد و منع پيامبرش خاتم الانبياء والمرسلين،او را از ظالمان و ستمگران به حساب ميآورد . شادي و سرور و انبساط آنگاه است كه اين رابطه برقرار گردد و انسان با وصول به مقام انسانيّت خود بدين ذِروۀ عليا و سَنام اعلي فائز گردد .
غزل حكيم الهي سبزواري (قدّه) در عظمت مقام وصول به لقاء الله
ساقي بيا كه گشت دلارام،رامِ ما
آخر بداد دلبـر خوشـكام،كامِ ما
بس رنج بردهايم و بسي خون كه خوردهايم
كان شاهباز قدس فتادي به دام ما
در دار ملك عالم معني دَم نخست زد
دست غيب سكّۀ دولت به نام ما
مائيم اصل و جمله فروع فروغ ماست
گر خواجه منكر است بنوشد ز جام ما
بر آستان پير مغان رو نهادهايم
برتر ز عـرش آمده زيـن رو مقـام ما
عرشِ سپهر خود چه بُوَد پيش عرش
دل يا كعبه در بـرابـر بـيت الحـرام ما
هر ذرّه خاك دُرّه و هر تخته تخت شد
چون آمد آن هماي همايون به دام ما
گلبانگ نيستي چو شد از بام ما
بلند نُه بـام چـرخ وام بـرند از دوام ما
اسرار بشكند كُلَه خسروي به فرق
تا گفته ميفروش تو هستي غلام ما [۱۴]
گفتار حكيم فيض كاشاني،در امكان لقاء و معرفت خداوندي
دربارۀ امكان لقاء و معرفت حضرت حيّ قيّوم ابدي سرمدي،و جمع مابين دو دسته از روايات وارده در اين باب،عالم محقّق و حكيم مدقّق ملاّ محسن فيض كاشاني قدّس الله سرّه،كلمۀ نخستين از «كلمات مكنونة»
خويشتن را اختصاص بدين مهمّ داده است،و ما به جهت متانت و رصانت آن مطالب از طرفي،و به جهت عظمت مقام علمي و عملي اين رادمرد سترگ،عين آن كلمه را با ترجمۀ مطالب عربي آن از ناحيۀ خود،در اينجا ذكر ميكنيم:
كَلِمَةٌ بِها يُجْمَعُ بَيْنَ امْتِناعِ الْمَعْرِفَةِ وَ الرُّؤْيَةِ وَ بَيْنَ إمْكانِهِما:
طلب اي عاشقان خوش رفتار
طرب اي نيكوان شيرين كار
تا كي از خانه هين ره صحرا
تا كي از كعبه هين در خمّار
در جهان شاهديّ و ما فارغ
در قدح جرعهاي و ما هشيار
زين سپس دست ما و دامن دوست
بعد از اين گوش ما و حلقه يار
اگر چه كرّوبيان مَلَا اعلي در مقام لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً متوقّفند و مقرّبان حضرت عليا به قصور مَا عَرَفْنَاكَ معترف،و كريمۀ لَا تُدْرِكُهُ الابْصَـرُ هر بيننده را شامل است و نصّ إنَّ اللَهَ احْتَجَبَ عَنِ الْعُقُولِ كَمَا احْتَجَبَ عَنِ الابْصَار ِ رانندۀ هر بينا و عاقل؛امّا شيرمردان بيشۀ ولايت دم از لَمْ أَعْبُدْ رَبًّا لَمْ أَرَهُ ميزنند،و قدم بر جادّۀ لَوْ كُشِفَ الْغِطَآءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِينًا ميدارند .
بلي،به كنه حقيقت راه نيست،چرا كه او محيط است به همه چيز؛پس محاط به چيزي نتواند شد . و ادراك چيزي بیاحاطۀ به آن صورت نبندد؛ فإذن « لَا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا » . [۱۵]
عنقا شكار كس نشود دام بازگير
كانجا هميشه باد به دست است دام را
فَدَعْ عَنْكَ بَحْرًا ضَلَّ فيهِ السَّوابِحُ . [۱۶]
در اين ورطه كشتي فرو شد
هزار كه پيدا نشد تختهاي بر كنار
امّا به اعتبار تجلّي در مظاهر اسماء و صفات در هر موجودي روئي دارد،و در هر مرآتي جلوهاي مينمايد .
فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَهِ . [۱۷] وَ لَوْ أَنَّكُمْ أَدْلَيْتُم بِحَبْلٍ إلَي الارْضِ السُّفْلَي،لَهَبَطَ عَلَي اللَهِ . [۱۸] و اين تجلّي همه را هست؛ليكن خواصّ ميدانند كه چه ميبينند،و لهذا ميگويند: مَا رَأَيْتُ شَيْئًا إلَّا وَ رَأَيْتُ اللَهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ . [۱۹]
دلي كز معرفت نور و صفا ديد
بهر چيزي كه ديد اوّل خدا ديد
بهر كه مينگرم صورت تو ميبينم
از اين ميان همه در چشم من تو ميآئي
و عوام نميدانند كه چه ميبينند .
أَلآ إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ أَلآ إِنَّهُ و بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطٌ . [۲۰]
گفتم بكام وصلت خواهم رسيد روزي
گفتا كه نيك بنگر شايد رسيده باشي
- * *
دوست نزديكتر از من به من است
وين عجبتر كه من از وي دورم
چكنم با كه توان گفت كه دوست
در كنار من و من مهجورم
قال الله تعالي: سَنُرِيهِمْ ءَايَـتِنَا فِي ا لا فَاقِ وَ فِي أَنفُسِهِمْ حَتَّي' يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ و عَلَي' كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ . [۲۱]
قيلَ: يَعْني سَأُكَحِّلُ عَيْنَ بَصيرَتِهِمْ بِنورِ تَوْفيقي وَ هِدايَتي،لِيُشاهِدوني في مَظاهِريَ ا لافاقيَّةِ وَ الانْفُسيَّةِ مُشاهَدَةَ عيانٍ؛حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أنَّهُ لَيْسَ في الا فاقِ وَ لا في الانْفُسِ إلاّ أنَا وَ صِفاتي وَ أسْمآئي،وَ أنَا الاوَّلُ وَ الاخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ .
ثُمَّ أكَّدَهُ بِقَوْلِهِ: «أَوَلَمْ يَكْفِ» عَلَي سَبيلِ التَّعَجُّبِ .
«به زودي ما آيات خودمان را به ايشان در موجودات نواحي جهان،و در وجود خودشان نشان خواهيم داد؛تا براي آنان روشن شود كه نشان داده شده (آيهاي كه نشان ماست) حقّ است .
آيا براي پروردگارت اين كفايت نميكند كه او بر هر چيز شاهد و حاضر و ناظر ميباشد ؟ در تفسير اين آيه گفته شده است كه: يعني من به زودي چشم بصيرت آنها را بواسطۀ نور توفيق و هدايتم سرمه ميكشم؛تا مرا در مظاهر آفاقيّه و انفسيّهام با مشاهدۀ عياني مشاهده نمايند؛تا آنكه برايشان روشن گردد كه نه در آفاق و نه در نفوس،ابداً چيزي وجود ندارد مگر من و صفات من و اسماء من،و من هستم اوّل و من هستم آخر و ظاهر و باطن . سپس اين مطلب را تأكيد نمود به كلامش بر سبيل تعجّب كه: آيا كفايت نميكند كه پروردگارت بر هر چيز شاهد و حاضر و ناظر ميباشد؟!»
معني إنَّ اللَهَ تَجَلَّي لِعِبَادِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ رَأَوْهُ،وَ أَرَاهُمْ نَفْسَهُ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَتَجَلَّي لَهُمْ
قَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَيْهِ: إنَّ اللَهَ تَجَلَّي لِعِبَادِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ رَأَوْهُ،وَ أَرَاهُمْ نَفْسَهُ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَتَجَلَّي لَهُمْ .قَوْلُهُ: « تَجَلَّي لِعِبَادِهِ » أيْ أظْهَرَ ذاتَهُ في مِرْءَاتِ كُلِّ شَيْءٍ بِحَيْثُ يُمْكِنُ أنْ يُرَي رُؤْيَةَ عيانٍ،مِنْ غَيْرِ أنْ رَأَوْهُ بِهَذا التَّجَلّي رُؤْيَةَ عيانٍ،لِعَدَمِ مَعْرِفَتِهِمْ بِالاشْيآءِ مِنْ حَيْثُ مَظْهَريَّتِها لَهُ وَ أنَّها عَيْنُ ذاتِهِ الظّاهِرَةِ فِيها . «و َ أَرَاهُمْ نَفْسَه ُ» أيْ أظْهَرَها لَهُمْ في ءَاياتِ الآفاقِ وَ الانْفُسِ مِنْ حَيْثُ إنَّها شَواهِدُ ظاهِرَةٌ لَهُ،وَ دَلآ ئِلُ بَاهِرَةٌ عَلَيْهِ؛فَرَأَوْهُ رُؤْيَةَ عِلْمٍ وَ عِرْفانٍ. «مِنْ غَيْرِ أَنْ يَتَجَلَّي لَهُمْ» أيْ مِنْ غَيْرِ أنْ يُظْهِرَ ذاتَهُ فِيها عيانًا بِحَيْثُ يَعْرِفونَ أنَّها مَظاهِرُ لَهُ،وَ مَرايا لِذاتِهِ وَ أنَّهُ الظّاهِرُ فيها بِذاتِهِ . ]
«حضرت أميرالمؤمنين صلوات الله عليه گفتهاند: خداوند ظهور نموده است براي بندگانش بدون آنكه او را ببينند،و خودش را به آنان نمايانده است بدون آنكه براي ايشان ظهور بنمايد . كلام وي كه فرموده است: تَجَلَّي لِعِبَادِهِ يعني ذات خود را در آئينۀ تمام اشياء ظاهر كرده است بطوريكه ممكن است ديده شود با ديدۀ عيان،بدون آنكه بندگانش او را بدين ظهور ببينند با ديدۀ عيان؛به جهت آنكه مردم معرفت به اشياء ندارند از جهت مظهريّت آنها براي خداوند،و اينكه اشياء عين ذات او هستند كه در آنها ظاهر گشته است . و كلام وي كه فرموده است: وَ أَرَاهُمْ نَفْسَهُ يعني ذات خودش را براي بندگان در آيات آفاقيّه و انفسيّه ظاهر نموده است،از جهت آنكه آنها شواهد ظاهرهاي براي وي ميباشند،و دلائل باهرهاي براي او هستند؛بنابراين او را با رؤيت علم و عرفان ديدهاند . مِنْ غَيْرِ أَنْ يَتَجَلَّي لَهُمْ يعني بدون آنكه ذاتش را در اشياء عياناً ظاهر كند بطوريكه بندگان بشناسند كه اشياء مظاهر وي ميباشند،و آئينههائي براي ذات او هستند به قسمي كه خداوند با ذات خودش در آنها ظاهر است.»}
در اينجا مرحوم فيض مقداري از دعاي ابن عطاء الله إسكندري را كه ما در جلد اوّل،در مبحث نهم و دهم،در ص ۲۵۲ تا ص ۲۶۸ ذكر كرديم،با إسناد آن به حضرت سيّد الشّهداء حسين بن عليّ صلوات الله و سلامه عليه ذكر كرده است،و آنگاه فرموده است: وَ رَوَي الشَّيْخُ الصَّدُوقُ مُحَمَّدُ بْنُ بَابَوَيْهِ الْقُمِّيُّ (ره) فِي كِتَابِ «التَّوْحِيدِ» بِإسْنَادِهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ،قَالَ: قُلْتُ لاِبِي عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: أَخْبِرْنِي عَنِ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ،هَلْ يَرَاهُ الْمُؤْمِنُونَ يَوْمَ الْقِيَمَةِ ؟! قَالَ: نَعَمْ،وَ قَدْ رَأَوْهُ قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَمَةِ ! فَقُلْتُ: مَتَي ؟! قَالَ: حِينَ قَالَ لَهُمْ: أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَي' ! ثُمَّ سَكَتَ سَاعَةً،ثُمَّ قَالَ: وَ إنَّ الْمُؤْمِنِينَ لَيَرَوْنَهُ فِي الدُّنْيَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَمَةِ . أَلَسْتَ تَرَاهُ فِي وَقْتِكَ هَذَا ؟! قَالَ أَبُو بَصِيرٍ: فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ ! أَفَاُحَدِّثُ بِهَذَا عَنْكَ ؟! فَقَالَ: لَا ! فَإنَّكَ إذَا حَدَّثْتَ بِهِ،فَأَنْكَرَهُ مُنْكِرٌ جَاهِلٌ بِمَعْنَي مَا تَقُولُ،ثُمَّ قَدَّرَ أَنَّ هَذَا تَشْبِيهٌ؛كَفَرَ . وَ لَيْسَتِ الرُّؤْيَةُ بِالْقَلْبِ كَالرُّؤْيَةِ بِالْعَيْنِ؛تَعَالَي عَمَّا يَصِفُهُ الْمُشَبِّهُونَ وَ الْمُلْحِدُونَ . [۲۲]
كلام امام صادق عليه السّلام: أَلَسْتَ تَرَاهُ فِي وَقْتِكَ هَذَا ؟!
] «و شيخ صدوق محمّد بن بابويه قمّي (ره) در كتاب «توحيد» با إسنادش از أبوبصير روايت كرده است كه گفت: من به حضرت امام جعفر صادق عليهالسّلام عرض كردم: مرا آگاه كن از خداوند عزّوجلّ،آيا مؤمنين در روز قيامت وي را ميبينند ؟!
گفت: آري،و او را پيش از روز قيامت هم ديدهاند ! من گفتم: در چه زمان ؟! گفت: در زمانيكه به آنها گفت: آيا من پروردگار شما نيستم ؟! گفتند: بلي ! پس از آن حضرت قدري سكوت كردند و سپس گفتند: تحقيقاً مؤمنين در دنيا هم قبل از روز قيامت وي را ميبينند ! آيا تو او را در همين زمان و وقت فعلي خود نديدي ؟! أبوبصير گفت: من بحضرت عرض كردم: فدايت شوم،آيا من اين قضيّۀ واقعه را كه اينك واقع شد،از تو براي ديگران روايت بنمايم ؟! گفت: نه ! به علّت آنكه اگر تو آنرا حديث كني و منكرِ جاهلي به معني و مفاد گفتار تو آنرا انكار كند،و سپس در نزد خود آنرا تشبيه بپندارد؛در اينصورت كافر ميشود . آري رؤيت با دل مانند رؤيت با چشم نيست؛بلند است خداوند از توصيفي كه اهل تشبيه و الحاد ميكنند.» [ وَ بِإسْنَادِهِ عَنِ الْكَاظِمِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: لَيْسَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَيْرُ خَلْقِهِ . احْتَجَبَ بِغَيْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَيْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ . [۲۳] ] «و نيز شيخ صدوق از حضرت امام موسي كاظم عليه السّلام روايت كرده است كه حضرت گفتند: مابين خداوند و مخلوقاتش هيچ پرده و حجابي وجود ندارد،غير از خود مخلوقات خداوند . از مخلوقاتش پنهان شد بدون پرده و حجاب پنهان كنندهاي،و مستور گرديد بدون ساتر پوشندهاي!» {
از فريب نقش نتوان خامۀ نقّاش ديد ورنه در اين سقف زنگاري يكي در كار هست قالَ بَعْضُ أهْلِ الْمَعْرِفَةِ: إنَّ الْعالَمَ غَيْبٌ لَمْ يَظْهَرْ قَطُّ؛وَ الْحَقُّ تَعالَي هُوَ الظّاهِرُ ما غابَ قَطُّ . وَ النّاسُ في هَذِهِ الْمَسْأَلَةِ عَلَي عَكْسِ الصَّوابِ؛فَيَقولونَ: الْعالَمُ ظاهِرٌ وَ الْحَقُّ تَعالَي غَيْبٌ . فَهُمْ بِهَذا الاِعْتِبارِ في مُقْتَضَي هَذَا الشِّرْكِ كُلُّهُمْ عَبِيدٌ لِلسِّوَي،وَ قَد عافَي اللَهُ بَعْضَ عَبيدِهِ عَنْ هَذا الدّآءِ . ] «بعضي از اهل معرفت گفتهاند: جهان،غيب است كه هيچوقت آشكارا نشده است؛و حقّ تعالي اوست تنها ظاهر كه هيچ وقت پنهان نگشته است . و مردم در اين مسأله خلاف راه راست را معتقدند . مردم ميگويند: عالم ظاهر است و حقّ تعالي غيب است .
بنابراين،مردم بر اساس اين اعتبار به مقتضاي اين شرك،همگي بندگاني براي غير ميباشند؛و فقط خداوند بعضي از بندگانش را از اين مرض عافيت بخشيده است.» [
بر افكن پرده تا معلوم گردد
كه ياران ديگري را ميپرستند
بلي هر ذرّه كه از خانه به صحرا شود،صورت آفتاب بيند؛امّا نميداند
كه چه ميبيند ؟
چندين هزار ذرّه سراسيمه ميدوند
در آفتاب و غافل از آن كافتاب چيست
داستان دنبال آب گشتن ماهيان در دريا
وقتي ماهيان جمع شدند و گفتند: چند گاه است كه ما حكايت آب ميشنويم و ميگويند حيات ما از آب است،و هرگز آب را نديدهايم . بعضي شنيده بودند كه در فلان دريا ماهي هست دانا،آب را ديده،گفتند:
پيش او رويم تا آب را بما نمايد . چون به او رسيدند و پرسيدند گفت: شما چيزي به غير آب به من نمائيد تا من آب را به شما نمايم .
با دوست ما نشسته كه اي دوست ! دوست كو ؟ كو كو همي زنيم ز مستي به كوي دوست
- * *
سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا ميكرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا ميكرد
بيدلي در همه احوال خدا با او بود
او نميديدش و از دور خدايا ميكرد
- * *
در ديدۀ ديده ديدهاي ميبايد
وز خويش طمع بريدهاي ميبايد
تو ديده نداري كه ببيني او را
ور نه همه اوست ديدهاي ميبايد [۲۴]
داستان دنبال آب گشتن ماهي،و برون افتادن از دريا
رفيق ديرين و مصاحب صميمي ما مرحوم شهيد آية الله حاج شيخ مرتضي مطهّري قدّس الله سرّه گويد: در ادبيّات فارسي تمثيل بسيار عالي و لطيفي از زبان ماهي و آب آورده شده كه خيلي جالب است . گوينده و سرايندۀ آنرا نميشناسم،ميگويد:
به دريائي شناور ماهيي بود
كه فكرش را چو من كوتاهيي بود
نه از صيّاد تشويشي كشيده
نه رنجي از شكنج دام ديده
نه جان از تشنگي در اضطرابش
نه دل سوزان ز داغ آفتابش
در اين انديشه روزي گشت بيتاب
كه ميگويند مردم: آب،كو آب؟
كدام است آخرآن اكسير جانبخش
كه باشد مرغ و ماهي را روان بخش
گر آن گوهر متاع اين جهان است
چرا يا ربّ ز چشم ما نهان است ؟
- * *
جز آبش در نظر شام و سحر نه
در آب آسوده وز آبش خبر نه
- * *
مگر از شكر نعمت گشت غافل
كه موج افكندش از دريا به ساحل
بر او تابيد خورشيد جهانتاب
فكند آتش به جانش دوري آب
زبان از تشنگي بر لب فتادش
به خاك افتاد و آب آمد به يادش
ز دور آواز دريا چون شنفتي
به روي خاك غلطيدي و گفتي
كه اكنون يافتم آن كيميا چيست
كه امّيد هستيم بیاو دمي نيست
دريغا دانم امروزش بها من
كه دستم كوته است او را ز دامن [۲۵]
كلام ارزشمند آية الله ملكيّ تبريزي در رسالۀ «لقاء الله»
بالجمله،راجع به لقاء الله و امكان و وقوع معرفت خداوندي گرچه بسيارگفتهاند و نوشتهاند،و حقّاً دُرهاي مكنونه را سفته،و گوشوار طالبان و پويندگان راه نمودهاند؛امّا حقير تا به حال از جهت اتقان مطلب و ايجاز،و شواهد روائيّه و شهوديّه،و سوار كردن مطالب عرفانيّۀ لقائيّه را بر اساس برهان و استحكام دليل، همچون «رسالۀ لقاء الله» مرحوم آية الحقّ و سند العرفان،فقيه ارجمند و آيت ربّانيّ حاج ميرزا جواد آقا مَلكي تبريزي أعلي الله تعالي مقامَه القدسيّ و رَزقَنا من بركاتِه و رحماتِه بجودِه و منِّه زيارت ننمودهام . فبناءً علَيهذا بسيار بجا و مناسب است شطري از ابتداي آنرا كه در اصل لزوم معرفت عينيّه،آن فقيد علم و عمل و انديشه و درايت ذكر فرموده است،از روي نسخۀ خطّيّۀ خودم كه در بلدۀ طيّبۀ قم استنساخ نمودهام،در اينجا حكايت نمايم . او ميفرمايد:
بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ الصَّلَوةُ عَلَي رَسولِ اللَهِ وَ عَلَي ءَالِهِ اُمَنآءِ اللَهِ
در قرآن مجيد زياده از بيست جا عبارت لقاء الله و نظر بر خداوند وارد شده،و هكذا در تعبيرات انبياء و ائمّه عليهم السّلام . و از اين طرف هم در اخبار، در تنزيه حقّ جلّ و علا كلماتي وارد شده كه ظاهرش تنزيه صرف است از همۀ مراتب معرفت . علماي شيعه رضوان الله عليهم را هم در اين باب مذاقهاي مختلفه است؛عمدۀ آن دو مذاق است: تنزيه صرف حتّي اينكه منتهاي معرفت همان فهميدن اينست كه بايد خداوند را تنزيه صرف نمود . و آيات و اخباري كه در معرفت و لقاء الله وارد شده است،آنها را تأويل نمود . مثلاً تمام آيات و اخبار لقاء الله را معني ميكنند بر مرگ و لقاء ثواب و عقاب . و فرقۀ ديگر را مذاق اينست كه:
اخباري كه در تنزيه صرف وارد شده است بايد جمع ميان آنها و اخبار تشبيه و اخباري كه ظاهر در امكان معرفت و وصول است،به اينطور نمود كه: اخبار تنزيه صرف را حمل كرد به معرفت به طريق رؤيت به اين چشم ظاهر،و به معرفت به كُنه ذات اقدس الهي؛و اخبار تشبيه و لقاء و وصول و معرفت را حمل كرد به معرفت اجمالي و معرفت اسماء و صفات الهي و تجلّي مراتب ذات و اسماء و صفات حقّ تعالي،به آن ميزان كه براي ممكن،ممكن است . و بعبارةٍ اخري،كشف حُجُب ظلمانيّه و نورانيّه كه براي عبد شد؛آن وقت معرفت بر ذات حقّ تعالي و اسماء و صفات او پيدا ميكند،كه آن معرفت از جنس معرفت قبل از آن كشف نيست . و بعبارةٍ اخري،انوار جمال و جلال الهي در قلب و عقل و سرّ خواصّ اولياي او تجلّي ميكند،به درجهاي كه او را از خود فاني مينمايد و به خود باقي ميدارد؛آن وقت محو جمال خود نموده و عقل او را مستغرق معرفت خود كرده،و به جاي عقل او خود تدبير امور او را مينمايد . اگر چه بعد از اين همه مراتب كشف سُبُحات جلال و تجلّي انوار جمال و فناي في الله و بقاي بالله، باز حاصل اين معرفت،اين خواهد شد كه از روي حقيقت از وصول به كنه معرفت ذات،عجز خود را بالعيان والكشف خواهد ديد . بلي اينهم عجز از معرفت است و عجز ساير ناس هم عجز از معرفت است ؛ ليكن اين كجا و آن كجا ؟ بلي جماد هم عاجز از معرفت است،انسان هم .
ولي قطعاً تفاوت مراتب عجز حضرت اعلم خلق الله محمّد بن عبدالله صلّي الله عليه و آله و سلّم با ساير ناس بلكه با علماي امّت،زيادتر از عجز جماد يا انسان است . اجمالاً مذاق طائفهاي از متكلّمين علماي اعلام مذاق اوّل است؛مستدلاّ به ظواهر بعضي از اخبار و تأويلاً للآ يات و الاخبار و الادعية الواردة في ذلك . [۲۶] استشهاد حاج ميرزا جواد آقا بر فقرات آيات و ادعيه،بر لقاي خداوند اين حقير بيبضاعت ميخواهم بعضي از آيات و اخبار واردۀ در اين معني را با تأويلات حضرات ذكر نمايم،تا معلوم شود حقّ از باطل . از جملۀ آيات: آيات لقاء الله است . جواب دادهاند طائفۀ اولي از اين آيات به آنكه: مراد،مرگ و لقاي ثواب الهي است . اين جواب را طائفۀ ثانيه ردّ كردهاند به اينكه: اين مجاز است . و مجاز بعيدي هم هست .
و اگر بنا بر حمل بمعناي مجازي باشد،مجاز اقرب از او اينست كه به يك درجه از ملاقات را كه در حقِّ ممكن شرعاً جائز است حمل نمائيم،اگر چه عرف عامّ آنرا لقاي حقيقي نگويند،و حال آنكه بنا بر آنكه الفاظ براي ارواح معاني موضوع باشد،و معني روح ملاقات را تصوّر نمائيم،خواهيم ديد كه ملاقات اجسام هم حقيقت است،و ملاقات ارواح هم حقيقت است،و ملاقات معاني هم حقيقت است . و ملاقات هر كدام به نحوي است كه روح معني ملاقات در او هست؛وليكن در هر يك به نحوۀ لايق حال ملاقِي و ملاقَي است . پس حالا كه اينطور شد،ميتوان گفت كه معني ملاقات ممكن با خداوند جليل هم روح ملاقات در او حقيقةً هست؛وليكن نحوۀ آنهم لايق اين ملاقي و ملاقَي است . و آن عبارت از همان معني است كه در ادعيه و اخبار از او بهتعبيرات مختلفه،به لفظ وصول و زيارت و نظر بر وجه و تجلّي و ديدن قلب و تعلّق روح،تعبير شده است . و از ضدّ آن به فراق و حرمان تعبير ميشود .
و در تفسير قَدْ قامَتِ الصَّلَوة از أمير عليه السّلام روايت است: يعني نزديك شد وقت زيارت . و در دعاها مكرّراً وارد است: وَ لَا تَحْرِمْنِي النَّظَرَ إلَي وَجْهِكَ . ] «و مرا محروم مگردان از نظر به سوي وجه خودت!» [ و در كلمات آن حضرت است: وَلَكِنْ تَرَاهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الإيمَانِ . ] «وليكن او را ميبينند دلهاي آدميان،بواسطۀ حقيقتهاي ايمان.» [ و در مناجات شعبانيّه است: وَ أَلْحِقْنِي بِنُورِ عِزِّكَ الابْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عَارِفًا . ] «و مرا ملحق كن به نور عزّتت كه بهجتانگيزترين است؛تا اينكه عارف تو گردم!» [ و هم در آن مناجات است: وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَآءِ نَظَرِهَا إلَيْكَ حَتَّي تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إلَي مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيِرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ ! ] «و ديدگان بصيرت دلهاي ما را به درخشش نظرشان به سويت نوراني نما؛تا آنكه چشمان دلهايمان حجابهاي نور را پاره كند، و به معدن عظمت واصل گردد،و ارواح ما به مقام عزّ قدست بسته و پيوسته شود!» [ و در دعاي كميل عليه الرّحمة عرض ميكند: وَ هَبْنِي صَبَرْتُ عَلَي عَذَابِكَ،فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَي فِرَاقِكَ ؟! ] «و مرا چنان پندار كه قدرت صبر و شكيبائي بر عذابت را داشته باشم،پس چگونه ميتوانم بر فراقت شكيبا باشم؟!» [ مرد با فهم صافي از شبهات خارجيّه بعد از ملاحظۀ اين تعبيرات مختلفه قطع خواهد كرد بر اينكه مراد از لقاي خداوند،لقاي ثواب او كه مثلاً بهشترفتن،و سيب خوردن و حورالعين ديدن باشد نيست . چه مناسبت دارد اين معني با اين تعبيرات ؟! مثلاً اگر لقاي مطلق را كسي تواند به يك معني دور از معاني لقاء حمل نمايد،آخر الفاظ ديگر را چه ميكند ؟ مثلاً نظر بر وجه را چه بايد كرد ؟! أَلْحِقْنِي بِنُورِ عِزِّكَ الابْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عَارِفًا را چه بكنيم ؟! أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَآءِ نَظَرِهَا إلَيْكَ را هم ميشود كه بگويد: گلابي خوردن است ؟! و اگر كسي بگويد كه: قبول دارم مراد از لقاء الله اينها نيست؛ليكن مراد از لقاي او،لقاي اولياي او از انبياء و ائمّه عليهم السّلام است . براي ماها مثلاً كسي به صدر اعظم عرض بكند،تجوّزاً ميشود بگويد: به شاه عرض كردم .
چنانچه در اخبار اطلاق «وجه الله» بر ائمّه عليهم السّلام و انبياء شده است؛مثلاً پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم وجه خداست نسبت به ائمّه عليهم السّلام . و ائمّه عليهم السّلام وجه خدا هستند نسبت به ماها . جواب ميگوئيم: اوّلاً اينكه اين دعاها را انبياء و اولياء حتّي نفس مقدّس حضرت نبوي صلّي الله عليه و آله و سلّم ميخواندند . و خود وجود مبارك آن حضرت كه اسم اعظم و وجه خداست،پس او چه قصد ميكرد ؟! مثلاً در خبر معراج كه ميفرمايد: آن حضرت ذرّهاي از نور عظمت را ديد از خود رفت،اين را چه بايد كرد ؟! [۲۷]
وانگهي اين معني هم كه بر بعضي از مقامات انبياء و ائمّه عليهم السّلام اطلاق ميشود،بعد از اين است كه ايشان به درجۀ قرب رسيده باشند و فاني في الله شدهاند و به صفات الله متّصف شدهاند . آنوقت اطلاق وجه الله و جنب الله و اسم الله براي آنها جايز ميشود . و قول به اين معني في الحقيقة قبول مطلب خصم است نه ردّ . تفصيل اين اجمال تا يك درجه اينست كه در اخبار معتبره وارد شده است كه فرمودهاند: نَحْنُ الاسْمَآءُ الْحُسْنَي . و مراد از اين اسماء قطعاً اسم لفظي كه نيست؛اسم عيني خواهد بود . چنانكه از اخبار معلوم ميشود خداوند اسماء عينيّه غير لفظيّه دارد كه با آنها در عالم كارها ميكند . و خداوند جلّ جلاله با آن اسمها در عوالم تجلّي ميكند و تأثيرات در عالم واقع ميشود،بلكه وجود همۀ عالم از تجلّيات اسماء الهيّه است؛چنانكه در ادعيۀ ائمّۀ معصومين عليهم السّلام خيلي وارد است: وَ بِاسْمِكَ الَّذِي تَجَلَّيْتَ بِهِ عَلَي فُلَانٍ وَ عَلَي فُلَانٍ ! [«و ترا سوگند ميدهم به اسم تو؛آنچنان اسمي كه با آن بر فلان و بر فلان تجلّي نمودي!»
] وَ بِاسْمِكَ الَّذِي خَلَقْتَ بِهِ السَّمَوَاتِ وَ الارْضَ ! [ «و ترا سوگند ميدهم به اسم تو؛آنچنان اسمي كه با آن آسمانها و زمين را آفريدي!» ] و در دعاي كميل است: وَ بِأَسْمَآئِكَ الَّتِي مَلَاتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْءٍ ! [ «و من از تو ميخواهم و مسألت دارم به اسمائت كه آنها اركان و اساس هر چيزي را پر كرده است!» ]
پاورقي
[۷] ـ «مثنوي معنوي» مجلّد اوّل،از طبع آقا ميرزا محمودي،ص ۱۱
[۸] ـ آيه ۳۲ ،از سوره ۱۰ : يونس: فَذَ'لِكُمُ اللَهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَـلُ فَأَنَّي' تُصْرَفُونَ .
[۹] ـ آيه ۱۴ ،از سوره ۱۳ : الرّعد
[۱۰] ـ آيه ۱۸ ،از سوره ۱۴ : إبراهيم
[۱۱] ـ آيه ۷۳ ،از سوره ۲۲ : الحجّ
[۱۲] ـ آيه ۲۹ و ۳۰ ،از سوره ۵۳ : النّجم [۱۳] ـ آيه ۵۲ ،از سوره ۶ : الانعام
[۱۴] ـ «ديوان اسرار» ص ۱۸ و ۱۹
[۱۵] ـ آيۀ ۱۱۰ ،از سورۀ ۲۰ : طه: يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لَا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا .
[۱۶] ـ «دست بردار از دريائي كه در آن كشتيها گم و نابود شدند.» [۱۷] ـ آيه ۱۱۵ ،از سوره ۲ : البقرة: وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَهِ إِنَّ اللَهَ وَ 'سِعٌ عَلِيمٌ .
[۱۸] ـ «و اگر شما ريسماني را به پستترين نقطۀ زمين آويزان كنيد و بفرستيد،تحقيقاً بر خدا سقوط خواهد نمود.»
[۱۹] ـ «من نديدم چيزي را مگر آنكه پيش از او و پس از او و با او خدا را ديدم.»
[۲۰] ـ آيه ۵۴ ،از سوره ۴۱ : فصّلت: «آگاه باش اي پيامبر ! كه آنان نسبت به لقاء پروردگارشان در شكّ و ترديد بسر ميبرند . آگاه باش كه او تحقيقاً به هر چيز محيط ميباشد.» [۲۱] ـ آيه ۵۳ ،از سوره ۴۱ : فصّلت
[۲۲] ـ «توحيد» صدوق،نشر مكتبة الصّدوق،باب ما جآء في الرّؤية،ص ۱۱۷ ،روايت شمارۀ ۲۰
[۲۳] در «اُصول كافي» ج ۱ ،باب النّهي عن الجسم و الصّورة،ص ۱۰۵ ،از محمّد بن الحسن،از سَهل بن زياد،از محمّد بن إسمعيل بن بَزيع،از محمّد بن زيد روايت كرده است كه گفت: من به محضر حضرت امام رضا عليه السّلام رسيدم تا از توحيد از او بپرسم . و اوبرمن املاء نمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ الاشْيآءِ إنْشآءً،وَ مُبْتَدِعِها ابْتِداعًا بِقُدْرَتِهِ وَ حِكْمَتِهِ،لا مِنْ شَيْءٍ فَيَبْطُلَ الاِخْتِراعُ،وَ لا لِعِلَّةٍ فَلا يَصِحَّ الاِبْتِداعُ . خَلَقَ ما شآءَ كَيْفَ شاءَ مُتَوَحِّدًا بِذَلِكَ الإظْهارِ حِكْمَتِهِ وَ حَقيقَةِ رُبوبيَّتِهِ . لا تَضْبُطُهُ الْعُقولُ،وَ لا تَبْلُغُهُ الاوْهامُ وَ لا تُدْرِكُهُ الابْصارُ،وَ لا يُحيطُ بِهِ الْمِقْدارُ . عَجَزَتْ دونَهُ الْعِبارَةُ،وَ كَلَّتْ دونَهُ الابْصارُ،وَ ضَلَّ فيهِ تَصاريفُ الصِّفاتِ . احْتَجَبَ بِغَيْرِ حِجابٍ مَحْجوبٍ،وَ اسْتَتَرَ بِغَيْرِ سِتْرٍ مَسْتورٍ . عُرِفَ بِغَيْرِ رُؤْيَةٍ،وَ وُصِفَ بِغَيْرِ صُورَةٍ،وَ نُعِتَ بِغَيْرِ جِسْمٍ؛ لا إلَهَ إلاّ اللَهُ الْكَبيرُ الْمُتَعالِ .
[۲۴] ـ «كلماتٌ مكنونةٌ من علوم أهل الحكمة و المعرفة» كلمة اوّل،از طبع سنگي مظفّري (سنه ۱۳۱۶ هجريّه قمريّه)؛و از طبع شمس فراهاني
[۲۵] ـ كتاب «امدادهاي غيبي در زندگي بشر» ص ۹۷ [۲۶] در اينجا مصنّف حاشيهاي دارد كه: و اين مذاق،صريح كلمات شيخ احسائي و تابعين اوست؛ليكن آنها اخبار لقاء و معرفت را به وجه ثاني كه خواهد آمد تأويل مينمايند، و تمام اسماء و صفات را اثبات بمرتبۀ مخلوق اوّل مينمايند؛بلكه ذات اقدس خدا را منشأ انتزاع صفات هم نميدانند . تنزيه صرف مينمايند ـ منه عُفي عنه. (تعليقه)
[۲۷] ـ در دعاي شب شنبه كه در «ربيع الاسابيع» منقول است،در ضمن صلوات و دعا به وجود مبارك حضرت ختمي مرتبت آمده: وَ ارْزُقْهُ نَظَرًا إلَي وَجْهِكَ يَوْمَ تَحْجُبُهُ عَنِ الْمُجْرِمينَ . و در دعاي روز جمعه حضرت صدّيقه طاهره است: فَاجْعَلْني كَأَنّي أراكَ إلَي يَوْمِ الْقيَمَةِ الَّذي فيهِ ألْقاك َ ! ـ منه عفي عنه . (تعليقه)
روايت إنَّ اللَهَ خَلَقَ اسْمًا بِالْحُرُوفِ غَيْرَ مُصَوَّتٍ
و در كتب «اصول كافي» و «توحيد» صدوق كه از جمله كتابهاي معتبرۀ شيعه است،روايت كردهاند از حضرت صادق صلوات الله و سلامه عليه . قَالَ:
إنَّ اللَهَ خَلَقَ اسْمًا بِالْحُرُوفِ غَيْرَ مُصَوَّتٍ،وَ بِاللَفْظِ غَيْرَ مُنْطَقٍ، وَ بِالشَّخْصِ غَيْرَ مُجَسَّدٍ،وَ بِالتَّشْبِيهِ غَيْرَ مَوْصُوفٍ،وَ بِاللَوْنِ غَيْرَ مَصْبُوغٍ؛مَنْفِيٌّ عَنْهُ الاقْطَارُ،مُبَعَّدٌ عَنْهُ الْحُدُودُ، وَ مَحْجُوبٌ عَنْهُ حِسُّ كُلِّ مُتَوَهِّمٍ ،مُسْتَتِرٌ غَيْرُ مَسْتُورٍ . فَجَعَلَهُ كَلِمَةً تَآمَّةً عَلَي أَرْبَعَةِ أَجْزَآءٍ مَعًا؛لَيْسَ مِنْهَا وَاحِدٌ قَبْلَ ا لآخَرِ. فَأَظْهَرَ مِنْهَا ثَلَاثَةَ أَسْمَآءٍ لِفَاقَةِ الْخَلْقِ إلَيْهَا،وَ حَجَبَ مِنْهَا وَاحِدًا، وَ هُوَ الاسْمُ الْمَكْنُونُ الْمَخْزُونُ . بِهَذِهِ الاسْمَآءُ الَّتِي ظَهَرَتْ، فَالظَّاهِرُ مِنْهَا هُوَ اللَهُ تَعَالَي . وَ سَخَّرَ سُبْحَانَهُ لِكُلِّ اسْمٍ مِنْ هَذِهِ الاسْمَآءِ أَرْبَعَةَ أَرْكَانٍ؛ فَذَلِكَ اثْنَاعَشَرَ رُكْنًا . ثُمَّ خَلَقَ لِكُلِّ رُكْنٍ ثَلَثِينَ اسْمًا، فَعَلَا مَنْسُوبًا إلَيْهَا . فَهُوَ الرَّحْمَنُ، الرَّحِيمُ، الْمَلِكُ، الْقُدُّوسُ، الْخَالِقُ، الْبَارِيُ، الْمُصَوِّرُ، الْحَيُّ، الْقَيُّومُ، لَاتَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لَانَوْمٌ، الْعَلِيمُ، الْخَبِيرُ، السَّمِيعُ، الْبَصِيرُ، الْحَكِيمُ، الْعَزِيزُ، الْجَبَّارُ، الْمُتَكَبِّرُ، الْعَلِيُّ، الْعَظِيمُ، الْمُقْتَدِرُ، الْقَادِرُ، السَّلَامُ، الْمُؤْمِنُ، الْمُهَيْمِنُ، الْمُنْشِيُ، الْبَدِيعُ، الرَّفِيعُ، الْجَلِيلُ، الْكَرِيمُ، الرَّازِقُ، الْمُحْيِي، الْمُمِيتُ، الْبَاعِثُ، الْوَارِثُ. فَهَذِهِ الاسْمَآءُ وَ مَا كَانَ مِنَ الاسْمَآءِ الْحُسْنَي حَتَّي يَتِمَّ ثَلَاثَ مِأَةٍ وَ سِتِّينَ اسمًا؛فَهِيَ نِسْبَةٌ لِهَذِهِ الاسْمَآءِ الثَّلَاثَةِ . وَ هَذِهِ الاسْمَآءُ الثَّلَاثَةُ أَرْكَانٌ وَ حُجُبُ الاسْمِ الْوَاحِدِ الْمَكْنُونِ الْمَخْزُونِ بِهَذِهِ الاسْمَآءِ الثَّلَاثَةِ . وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَي: قُلِ ادْعُوا اللَهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَـنَ أَيًّا مَّا تَدْعُوا فَلَهُ الاسْمَآءُ الْحُسْنَي' . [۲۸]
] «خداوند اسمي را آفريد كه با حروف صدا نميداد،و با لفظ گويا نبود،و با پيكر داراي جسد نبود،و با تشبيه در وصف نميگنجيد،و با رنگ،رنگآميزي نشده بود . اقطار و اكناف جهان هستي از او طرد و نفي گرديده بود،حدود و ثغور آن از او دور شده بود،حسّ هر شخص توهّم كنندهاي از ادراك وي محجوب بود . پنهان بود بدون آنكه پنهان شده باشد . پس خداوند آنرا كلمۀ تامّهاي بر چهار قسمت با هم قرار داد؛بدون آنكه يكي از آنها پيش از ديگري بوده باشد . پس از آن اسماء،سه اسم را بجهت نيازمندي خلائق بدان ظاهر كرد؛و يكي از آن اسماء را پنهان و مستور نمود . و آنست اسم پوشيده شده و سر به مهرگرفته شده بواسطۀ اين سه اسمي كه ظاهر گرديده شده است؛بنابراين،ظاهر،عبارت ميباشد از الله تبارك و تعالي . پس خداوند سبحانه براي هر يك از اين اسماء ثلاثه،چهار عدد پايه را مسخّر و رام آنها نمود؛بناءً علَيهذا به دوازده پايه بالغ آمد . و پس از آن آفريد براي هر پايهاي از اين پايههاي دوازدهگانه،سي عدد اسم .
و بنابراين،آن اسم به نحو تصاعدي بالا رفت (تا رسيد به سيصد و شصت اسم فرعي) كه منسوب هستند به آن سه اسم اصلي . لهذا آن اسماء فرعي عبارتند از: رحمَن، رحيم، مَلِك، قدّوس، خالق، باري، مصوِّر، حيّ، قيّوم، لا تأخُذهُ سِنَةٌ و لا نَوم، عليم، خبير، سميع، بصير، حكيم، عزيز، جبّار، متكبّر ، عليّ، عظيم ، مقتدر، قادر، سلام، مؤمن، مهَيمن، مُنشي، بديع، رفيع، جليل، كريم، رازق، مُحيي، مُميت، باعث، وارث . بنابراين،اين اسماء و بقيّۀ اسماء حسني تا برسد و تمام شود سيصد و شصت اسم،منسوب ميباشند به آن اسماء سه گانه . و اين اسماء ثلاثه اركان و حجابهايي هستند براي آن اسم واحد كه بواسطۀ اين سه اسم،مخزون و مكنون گشته است . و آنست گفتار خداوند عزّ و جلّ: بگو اي پيغمبر ! بخوانيد الله را،يا بخوانيد رحمن را،هر كداميك را كه بخوانيد اسماء حسني از مختصّات اوست.» [
رسول اكرم صلّي الله عليه و آله حجاب اقرب و واقعيّت اسم اعظم است
از اين روايت و روايات و ادعيۀ متواتره معلوم ميشود كه: اسماءْ مخلوقند،و اسماءْ عينيّه هم هستند . و هم روايات معتبره هست كه ائمّۀ ما صلوات الله وسلامه عليهم ميفرمايند كه: ما اسماء حسني هستيم . بلكه امام اسم اعظم است . و به اعتقاد طائفۀ شيعه،اشرف تمام مخلوقات حضرت رسالت پناه صلّي الله عليه و آله و سلّم است و به اين قرار بايد اسم اعظم هم باشد . علاوه براين در ادعيۀ ماه مبارك هست كه ميگويد: آن حضرت حجاب اقرب است .
يعني طرف ممكن و اقرب مخلوقات است . و در روايت است كه عليّ ممسوس است به ذاتِ الله . [۲۹] و بايد انسان تدبّر در اين اخبار نمايد؛اوّلاً ملتفت باشد كه اين اخبار سنداً معتبر،و در كتب معتبره،و امضاي علماي مذهب بر آنها واقع است . و علاوه بر استحكام اسناد،علماي اعلام اين اخبار را قبول كردهاند،و در كتب معتمدهشان كه تصريح به صحت اسناد آنها كردهاند ضبط كردهاند . و از اين اخبار عند التّأمّل واضحست كه مقام حضرت ختمي مرتبت مرتبۀ اسم اعظم و حجاب اقرب است . و از اين سيصد اسم [۳۰] كه سي و پنجتاي از آن در اين خبر ذكر شده بالاتر است؛بلكه همۀ اسماء در حيطۀ مرتبت آن بزرگوار ميباشد . چرا كه صريح روايت گذشته است كه اين سيصد اسم مخلوق از اركان اسماء ثلاثه؛و همۀ اينها با اسماء ثلاثه از اركان و حجب اسم واحد مكنون مخزون است كه آنهم مخلوق است .
و بعد از اينكه اين مراتب مسموع سمع شريف باشد و مختصر تأمّل نمايند،خواهند ديد كه اگر اين اسماء الله و صفات الله كه در اين اسماء است،مثلاً از مراتب حقيقت سيّد بشر صلّي الله عليه و آله و سلّم باشد،لابدّ قُرب آن بزرگوار قرب معنوي،و معرفت او معرفت حقيقيّه خواهد بود؛اگر چه بعد از اين همه تفاصيل باز به تنصيص خود آن بزرگوار و فرمايشات آل طيّبين و خلفاي مقدّسين ايشان كه علمشان با آن حضرت مساوي است،به اين معني كه وارث همۀ علوم آن حضرت هستند،خود آن بزرگواران هم از معرفت كنهِ حقيقت ذات عاجز باشند؛و اين معني را منافاتي با دعواي حضرات نيست كه معرفت حقّ جلّ جلاله اجمالاً براي بزرگان دين و اولياي خداوند رحيم،ممكن و مرغوبٌ فيه است . بلكه اهمّ مطالب دينيّه همين است كه بلكه كسي از اين مطالب و مراتب چيزي تحصيل نمايد . بلكه اين مطلب غايت دين بلكه علّت غائيّۀ خلق سماوات و ارَضين،بلكه تمام عالمهاست .
تنزيه صرف خداوند،موجب تعطيل و نفي او ميباشد و اگر كسي با همۀ اين مراتب در مقام تنزيه صِرفِ ذات اقدس ايستادگي داشته باشد و بگويد: به هيچوجه راه به معرفت خدا نيست؛نه تفصيلاً و نه اجمالاً،و نه كُنهاً و نه وجهاً،آنوقت اگر تأمّل صادق نمايد خواهد ديد كه اين تنزيه موجب تعطيل و موجب ابطال و الحاق به عدم است مِن حيثُ لا يَشْعُر؛چنانكه ائمّه صلوات الله عليهم در اخبار معتبره نهي از تنزيه صرف فرمودهاند . در روايت «كافي» [۳۱] است كه زِنديق سؤال كرد كه: فَلَهُ إنِّيَّةٌ وَ مَآئِيَّةٌ ؟! قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: نَعَمْ لَا يَثْبُتُ الشَّيْءُ إلَّا بِإنِّيَّةٍ وَ مَآئِيَّةٍ ! قَالَ السَّآئِلُ: فَلَهُ كَيْفِيَّةٌ ؟!
قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: لَا ! لاِنَّ الْكَيْفِيَّةَ جَهَةُ الصِّفَةِ وَ الإحَاطَةِ ! وَلَكِنْ لَابُدَّ مِنَ الْخُرُوجِ مِنْ جَهَةِ التَّعْطِيلِ وَ التَّشْبِيهِ . لاِنَّ مَنْ نَفَاهُ فَقَدْ أَنْكَرَهُ وَ رَفَعَ رُبُـوبِـيَّتَهُ وَ أَبْـطَـلَهُ،وَ مَنْ شَبَّهَهُ بِغَيْرِهِ فَقَدِ انْتَسَبَهُ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِينَ الْمَصْنُوعِينَ الَّذِينَ لَا يَسْتَحِقُّونَ الرُّبُوبِيَّةَ . وَلَكِنْ لَابُدَّ مِنْ إثْبَاتِ أَنَّ لَهُ كَيْفِيَّةٌ لَا يَسْتَحِقُّهَا غَيْرُهُ وَ لَا يُشَارَكُ فِيهَا وَ لَا يُحَاطُ بِهَا وَ لَا يَعْلَمُهَا غَيْرُهُ . ] «آيا خداوند صاحب انّيّت و ماهيّت است ؟! امام صادق عليه السّلام گفت: آري ! چيزي ثبوت پيدا نمينمايد مگر با انّيّت و ماهيّت ! سائل گفت: آيا وي صاحب كيفيّت است ؟! امام عليه السّلام گفت: نه ! به جهت آنكه كيفيّت،جهت صفت و احاطۀ او ميباشد (و صفت و احاطۀ او سمت و جهت نميپذيرد) وليكن چارهاي نيست مگر آنكه كيفيّتي براي او اثبات گردد تا او را در دو جهت تعطيل و تشبيه بيرون برد . زيرا كسيكه وي را نفي كند (همۀ انواع كيفيّتها را از او بزدايد) او را انكار كرده است،و ربوبيّتش را رفع نموده است،و اصل وجودش را ابطال كرده است . و كسيكه وي را به غير او تشبيه نمايد،او را به صفات مخلوقاتي كه مصنوعات او هستند و استحقاق و لياقت ربوبيّت را ندارند منتسب كرده است .
وليكن ناچار لازم ميآيد كه براي وي اثبات كيفيّتي نمود كه غير او مستحقّ آن نباشد،و در آن كيفيّت مشارك با او نباشد،و خداوند مُحاط بدان كيفيّت نگردد،و غير خدا از حقيقت آن كيفيّت نتواند علم و اطّلاع حاصل نمايد!» [ و در اوّل همين روايت زنديق عرض ميكند: فَمَا هُوَ ؟! ] «پس او چيست؟!» [ (جواب) ميفرمايد:
هُوَ الرَّبُّ؛وَ هُوَ الْمَعْبُودُ؛وَ هُوَ اللَهُ ! ] «اوست پرورش دهنده؛و اوست پرستش گرديده شده؛و اوست الله!» [
و ميفرمايد: من كه ميگويم،مقصود اين نيست كه كتابت اين حروف را نمايم؛و مرجعم به سوي معاني و چيزي است كه خالق اشياء است؛و مرجعم به صفت اين حروف است و آن معني است . إلَي أنْ قَالَ: قَالَ لَهُ السَّآئِلُ: فَإنَّا لَمْ نَجِدْ مَوْهُومًا إلَّا مَخْلُوقًا ! قَالَ أَبُوعَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: لَوْ كَانَ كَذَلِكَ لَكَانَ التَّوْحِيدُ عَنَّا مُرْتَفَعًا لاِنَّا لَمْ نُكَلَّفْ غَيْرَ مَوْهُومٍ ! وَلَكِنَّا نَقُولُ: كُلُّ مَوْهُومٍ بِالْحَوَآسِّ مُدْرَكٍ بِهِ تَحُدُّهُ الْحَوَآسُّ وَ تُمَثِّلُهُ فَهُوَ مَخْلُوقٌ،إذْ كَانَ النَّفْيُ هُوَ الإبْطَالُ وَ الْعَدَمُ ـ إلخ . ] «تا اينكه هِشام،راوي روايت گفت: سائل به حضرت گفت: ما چيزي را كه انديشۀ ما بدان برسد نمييابيم مگر آنكه آن مخلوق ميباشد ! امام أبو عبدالله جعفر صادق عليه السّلام به وي گفتند: اگر اينطور باشد تحقيقاً دنبال كردن و طلب نمودن توحيد خداوند از ما برداشته شده است؛زيرا كه ما مورد تكليف و جستجوي امري كه خارج از انديشۀ ما باشد قرار نخواهيم گرفت !
جميع اسماء خداوند،حقائق كونيّه هستند؛و همگي مخلوق ميباشند
وليكن گفتار ما اينست كه ميگوئيم: تمام آنچه را كه بوسيلۀ حواسّ ما به انديشۀ ما وارد شوند،و با آنها ادراك گردند،و حواسّ ما آنها را حدّ ميزند و به صورت مثال و شكل در ميآورد؛آنها مخلوق ميباشند . به علّت آنكه نفي كردن مطلق آنچه به انديشه درآيد (نه با خصوص حواسّ) آن باطل كردن مبدأ و معدوم داشتن و دانستن اوست ـ تا آخر روايت.» [ پس انسان نبايد نفي هر معني را تنزيه حقّ دانسته،نفي بكند؛و حقيقت اين نخواهد شد الاّ ابطال . بايد از معاني غير لايقه كه موجب محدود بودن و نقص ذات اقدس تعالي است تنزيه نمايد،و معرفتي كه مثلاً به حواسّ است همۀ قسم آنرا نفي نمايد؛وليكن معرفت به چشم قلب و روح را آنهم نه معرفت بالكُنه بلكه بالوَجه،اگرنفي نمايد ديگر براي انبياء و اولياء و عرفاي حقّه نميماند الاّ همينها كه اغلب عوام دارند .
كسانيكه ادّعاء تنزيه صرف ميكنند خود مبتلا به معرفت بالوجه هستند باري اگر انسان يك ذرّه بصيرت داشته باشد،خواهد ديد همين اشخاص هم كه نفي معرفت بالوجه را ميكنند،ناچار و اضطراراً خودشان هم تا يك درجه مبتلا به معرفت به وجه عقد قلبي اعتقادي هستند . و همين معرفت جزئي عقد قلبيشان منافي با آن تنزيه صرف است كه در مقام دعوي ميگويند . چرا كه همينها در مقام دعا،مثلاً خداوند را عرض ميكنند كه: تو رحماني ! تو رحيمي ! تو غفوري ! به من چنين و چنان بكن ! قطعاً مجرّد حروف كه بهيچوجه معني آنرا چيزي تصوّر ننمايند قصد نميكنند .
لابدّ ذاتي را قصد ميكنند كه واجد اين صفت است ولو بر وجهي كه مطابق توصيف ذوات امكانيّه نباشد . و تصوّر نمايند كه مرحمت خداوند منزّه از معني،مرحمتي است كه مستلزم تأثّر و رقّت قلب است؛وليكن همين معني را هم اجمالاً باز تصوّر ميكنند كه ايشان را ايمان و اطمينان به اين معني باعث ميشود به تضرّع و دعا . و اين مطلب و اين معرفت جزئي عقد قلبي هم منافات با آن تنزيه صرف دارد كه ادّعا ميكنند ؟ و كسانيكه دعواي معرفت و امكان معرفت مينمايند غير اين نميگويند كه: اين معاني اجماليّه از اسماء و صفات الهيّه جلّ جلاله كه شما در عقد قلبي به او اعتقاد داريد،ما به طريق كشف و شهود ديدهايم و حقايق آنها را به همين قيود تنزيهيّه رسيدهايم،و همان حقايق كه به ما منكشف شده مطابق همانست كه محقّقين متكلّمين اماميّه رضوان الله عليهم در عالم تصوّر و عقد قلبي دارند؛فرقش همان ] فرقِ [ تصوّر ـ وجدان است . نظير فرق آنكه انسان معني شيريني را عِلماً مطابق واقعش بداند كه عبارت از كيفيّت ملائمهاي است كه از وصول كيفيّت بعضي از اجسام به اغشيةمنتشرۀ به سطح دهان حاصل ميشود؛و اينكه شيريني را بخورد .
اين دو مطلب را به يك لحاظ ميشود گفت كه عين همند و به يك لحاظ ميشود گفت: ابداً ربط بههمديگر ندارند . مثلاً نور عظمت حقّ جلّ جلاله را هم متكلّمين ميگويند كه بمعني ظاهر و مظهر است،وليكن از قبيل اين انوار شمس و قمر،و فلان و بهمان نيست . مثلاً حضرت رسول صلّي الله عليه و آ له معني و حقيقت آن ظاهر و مُظهِر را به تجلّي اين اسم مبارك،به حقيقت سرّ و روحش مشاهده ميفرمايند،ليكن مطابق همان تنزيه كه: لا يُشْبِهُهُ نورٌ مِنَ الانْوارِ بَلْ أجَلُّ مِنْ هَذا التَّنْزيهِ؛] «هيچ نوري از انوار مشابهت با او ندارد . بلكه او از اين تنزيه هم برتر است.» [ و اين را معرفت ميگوئيم . و اين مثال و تقريب هم از باب تمثيل است،و لابدّ از يك جهت مقرّب ميشود ولو از جهاتي مبعّد باشد . پس معرفت اسم ظاهر خداوند تبارك و تعالي براي وليّي از اولياء اگر به تجلّي اسم ظاهر حاصل بشود و بگويد كه: ألِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتَّي يَكونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ ؟! ] «آيا براي غير تو ظهوري وجود دارد كه براي تو وجود نداشته است؛تا آنكه آن غير،ظاهر كنندۀ تو بوده باشد؟!»
[ و امام صادق عليه السّلام ميفرمايد: مَا رَأَيْتُ شَيْئًا إلَّا وَ رَأَيْتُ اللَهَ قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَهُ؛ ] «من چيزي را نديدم مگر آنكه خدا را پيش از او و با او و پس از او ديدم!» [ نبايد انسان انكار نمايد و يا تأويل بهمين معني (كه براي خودش در عقد قلبي حاصل است) نمايد و اسمش را هم بگذارد تنزيه خداوند از اينكه حقايق اسماء عظامش را كسي مشاهده نمايد . بلي طبيعي است منافرت انسان با چيزي كه او را جاهل است .انكار لقاء خدا كه موجب تنزيه صرف گردد،موجب كفر و خروج از دين است بهر صورت مؤمن اگر بنايش را به اين بگذارد كه هر مطلبي كه در بادي نظرش نفهمد نفي نمايد،از ايمان خارج ميشود؛بلكه به مقتضايدستورالعمل امام صادق صلوات الله و سلامه عليه بعد از تأمّل و تحقيق هم اگر نفهمد، (هرگاه) ردّ و انكار بنمايد و اين ردّ را براي خودش مذهب اخذ كند و به اين تديّن نمايد،از ايمان خارج ميشود . و خوب است كه انسان در اين جمله از مطالب،اگر در كلمات انبياء و اولياء و علماي حقّه برايش مشكل بشود و به كنهش نرسد، بخداوند واهبالعلم و العقل تضرّع نموده و قصدش را خالص نمايد،و مكرّراً در كلمات ايشان فكر نمايد .
و اگر از اتقياي علماء دستش برسد سؤال نمايد،حكماً خداوند عالم يا همان مطلب را بر او ميفهماند و يا راه فهميدنش را ياد ميدهد . و در اينكه اينگونه مطالب عاليه و اسرار ربّانيّه در دين حقّ هست،حرفي نيست،حتّي اجمال اين را متوغّلين در جمود هم تصديق دارند و راه وصول به اين مطالب را تزكيۀ نفس با تقوي و رياضات شرعيّه قرار دادهاند،كه با اين جمله قوّۀ حيوانيّه را تضعيف نموده و قوّۀ روحانيّه و ايمانيّه را تقويت كرده؛آنوقت چشم بصيرتش باز شده به حقيقت اين مطالب (بالكشف و الشّهود) ميرسد؛چنانكه در آيۀ مباركه ميفرمايد: وَ الَّذِينَ جَـهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا . [۳۲] ]
«و كسانيكه در ما مجاهده مينمايند،ما راههاي خودمان را به آنان رهبري ميكنيم.» [ و از حضرت رسالت پناه صلّي الله عليه و آله و سلّم روايت است كه هركسي را دو چشم سِرّ هست كه با آنها غيب را ميبيند؛خداوند عالم اگر به بندهاي ارادۀ خير داشته باشد،چشمهاي سرّ او را باز ميكند . حالا برادر من ! اگر همّت داري كه از اهل معرفت شوي،و انسان بشوي،بشر روحاني باشي،سهيم و شريك ملائكه باشي،و رفيق انبياء و اولياء بوده باشي؛كمر همّت به ميان زده از راه شريعت بيا يك مقدار از صفات حيوانات را از خود دور كن،و متخلّق به اخلاق روحانيّين باش؛راضي بمقام حيوانات و قانع به مرتبۀ جمادات نشو ! حركتي از اين آب و گل به سوي وطن اصلي خود كه از عوالم علّيّين و محلّ مقرَّبين است بكن تا بالكشف و العيان به حقيقت اين امر بزرگ نائل باشي . و راه وصول به اين كرامت عظمي معرفت نفس است،همّت بكن بلكه نفس خود را بشناسي كه شناختن او راه شناختن خداوند جلّ جلاله است؛چنانكه در روايت است كه مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ . [۳۳] ]
«كسيكه خود را شناخت تحقيقاً پروردگارش را شناخته است.» [ اگر چه بعضيها معني اين روايت را حمل بر تعليق به محال كردهاند،غافل از اينكه همين معني در اخبار ديگر صريح است در معني اوّل . چنانكه در «مصباح الشّريعة» وارد است كه سؤال كردند: مقصود از علمي كه فرمودهاند او را طلب نمائيد اگر چه در چين باشد،كدام علم است ؟! فرمودند: مراد معرفت نفس است كه در اوست معرفت ربّ . [۳۴] و هكذا در خبر است كه سؤال كردند از حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و سلّم: كَيْفَ الطَّرِيقُ إلَي مَعْرِفَةِ الرَّبِّ ؟!
فرمودند: مَعْرِفَةُ النَّفْسِ ! و بالجمله اين را داشته باش كه انسان انسانيّتش بصورت نيست؛چرا كه صورت در دَرِحمّام هم ميكشند . و به جسمانيّت هم نيست؛چرا كه حيوانات خبيثه هم جسم دارند . و با شَرَه طعام و جماع هم نيست چرا كه خرس و خنزير هم شَرَهشان بيشتر از تو است . و با غضب و قوّۀ انتقام هم نيست چرا كه سگ و گرگ هم قوّۀ غضبيّهشان خيلي است . بلكه خاصّۀ انسانيّت كه ترا انسان كند و درشركاء ديگر يافت نشود،علم است و معرفت و اخلاق حسنه . علم و معرفت حاصل نشود مگر به تحسين اخلاق،چنانچه ميفرمايد: لَيْسَ الْعِلْمُ فِي السَّمَآءِ لِيَنْزِلَ إلَيْكُمْ،وَ لَا فِي الارْضِ لِيَصْعَدَ لَكُمْ؛بَلْ مَجْبُولٌ فِي قُلُوبِكُمْ . تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ الرُّوحانِيِّينَ حَتَّي يَظْهَرَ لَكُمْ ! [۳۵] ] «نيست علم در آسمان تا به سوي شما فرود آيد،و نيست در زمين تا براي شما بالا آيد؛بلكه علم در دلهاي خودتان سرشته و خمير شده است . به اخلاق صاحبان روح و معني متخلّق گرديد تا براي شما آشكار شود!» [ و تفصيل اين اجمال آنكه: اين انسان كذائي طرفه معجوني است كه در او از همۀ عوالم امكان نمونهاي هست؛بلكه از تمام صفات و اسماء إلهي جلّجلاله تأثيري در او موجود است .
كتابي است كه أحسن الخالقين او را با دست خود نوشته است . و اوست مختصر از لوح محفوظ . و اوست أكبر حجّةالله . و اوست حامل امانت كه سموات و ارضين نتوانستند آنرا حمل نمايند . و بعبارةٍ اُخري از عالم محسوسات و عالم مثال و عالم معقول هر سه عالم در انسان حظّ وافري گذاشتهاند .
هر كه عقلش را تابع حسّ خود كند،مانند كلب أَخْلَدَ إِلَي الأرْضِ ميشود و اگر انسان،عالمَين حسّ و مثال خود را تابع عقلش نمايد يعني توجّهش و همّتش را به آن عالمش كند و قوّۀ آنرا به فعليّت بياورد،سلطنت عالَمَيِ الشَّهادَةِ وَ الْمِثال بر او موهبت ميشود.خلاصه به مقامي رسد كه بر قلب احدي خطور نكرده از شرافت و لذّت و بهجت و بهاء و معرفت حضرت حقّ تعالي .بلي آنچه اندر وهم نايد آن شود . و اگر عقلش را تابع عالم حسّ و شهادهاش كه عالم طبيعت و عالم سِجّين است نمايد و منغمر در عالم طبيعت بشود و أَخْلَدَ إِلَي الارْض ِ [۳۶] باشد،خدا ميداند كه بعد از مفارقت روحش از اين بدن چه ابتلائي،و چه شقاوتي،و چه ظلمتي،و چه شدّتي،به او خواهد رسيد؛لاسيّما در قيامت كبري كه يَوْمَ تُبْلَي السَّرَآئِرُ [۳۷] است .
و بالجمله،اگر انسان اخلاق خود را تزكيه نمايد و اعمال و حركت و سكون خود را به ميزان شرع و عقل مطابق نمايد ـ چون شرع و عقل مطابقاند ـ در اينكه انسان را امر ميكنند كه متّصف بصفات و اخلاق روحانيّين بشود و مراقب باشد كه حركات و سكونش موجب ترقّي به عوالم علّيّين و مقام والاي روحانيّين بشود،بالجمله تحصيل معرفت بِاللَهِ وَ مَلَـئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ ا لاخِر ِ [۳۸] نمايد بالمعرفةِ الوِجدانيّة ؛ آنوقت موجودي ميباشد انساني روحاني،نه انساني جسماني . بعبارةٍ اُخري، صارَ مَوْجودًا بِما هُوَ إنْسانٌ دونَ أنْ يَكونَ مَوْجودًا بِما هُوَ حَيَوانٌ . ] «و به عبارت دگر،موجودي ميشود از جهت انسانيتش؛ نه آنكهموجودي شود از جهت حيوانيّتش.» [ چنانكه علم الهدي [۳۹] در «غُرَر و دُرَر» از حضرت شاه ولايت پناه عليه السّلام روايت فرموده،در جواب سؤال از عالم عِلوي كه در آن روايت فرمودند: خَلَقَ الْإنْسَانَ ذَا نَفْسٍ نَاطِقَةٍ،إنْ زَكَّاهَا بِالْعِلْمِ وَ الْعَمَلِ فَقَدْ شَابَهَتْ جَوَاهِرَ أَوَآئِلَ عِلَلِهَا،وَ إذَا اعْتَدَلَ مِزَاجُهَا وَ فَارَقَتِ الاضْدَادَ فَقَدْ شَارَكَ بِهَا السَّبْعَ الشِّدَادَ . [۴۰] ]
«و انسان را با نفس ناطقه آفريد كه اگر آن نفس را با دو بال علم و عملپاك و پاكيزه كند،پس آن نفس ناطقه با گوهرهاي علّتهاي نخستينش مشابه خواهد گشت،و اگر مزاجش را معتدل سازد و از صفات متضادّه دوري جسته،طريق وسط و عدل را بپويد،پس با هفت آسمان مستحكم مشاركت خواهد نمود.» [
هر كه از حجب ظلمانيه بگذرد خواهد ديد كه نفس از مجرّدات است و هكذا در خبر ديگر در بيان خليفه ميفرمايد (بعد از بيان چند فقره): فَمَنْ تَخَلَّقَ بِالاخْلَاقِ فَقَدْ صَارَ مَوْجُودًا بِمَا هُوَ إنْسَانٌ دُونَ أَنْ يَكُونَ مَوْجُودًا بِمَا هُوَ حَيَوَانٌ؛فَقَدْ دَخَلَ فِي الْبَابِ الْمَلَكِيِّ الصُّورِيِّ وَ لَيْسَ لَهُ مِنْ هَذِهِ الْغَايَةِ مَعْبَرٌ . ] «پس كسيكه متخلّق به اخلاق الهي شود،موجودي خواهد شد از جهت انسانيّت خود،بدون آنكه موجود شود از جهت حيوانيّت؛بنابراين چنين فردي داخل ميشود در زمرۀ فرشتگاني كه داراي صورتند،و از اين مقام مقامي برتر وجود ندارد.» [ و اگر اين دولت براي كسي دست دهد و از عوالم آب و گل كه عالم ظلمت است ترقّي نمايد،و خود را به مقام معرفت نفس برساند يعني حقيقت نفس و روح خود را كه از عالم نور است و مفتاح معرفت ربّ است بالكشف والعيان ببيند؛خواهد ديد كه نفس او از مجرّدات است .
آنوقت از حُجُب ظلمانيّه نجات يافته؛و نميماند مابين او و وصول به مقاميكه ممكن است از معرفت حضرت او جلّ جلاله،مگر حجب نورانيّه؛و در طيّ اين حجب و وصول به اين مقام منيع،لذّات و بَهَجات و لوازم و عوالمي هست كه آن عوالم و لوازم را كسي غير از اهلش چنانكه شايد و بايد نميداند . مطالب «كافي» و «مصباح الشّريعة» در علوّ مقام عرفاء و اگر كسي هم عِلماً و يا از راه برهان،اعتقاد دست بياورد،چنانكه مثلاً شيخ الرّئيس و غيره مقامات عرفاء نوشتهاند،و يا تقليداً از اهلش ياد بگيرد؛باز هزاران فرقها مابين اين علم و معرفت با معرفت شهودي و وجداني اهلشميباشد؛و لذّتي كه در شهود اين مراتب بر اهلش دست ميدهد،همانست كه در «كافي» از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه ميفرمايد: لَوْ عَلِمَ النَّاسُ مَا فِي فَضْلِ مَعْرِفَةِ اللَهِ،مَا مَدُّوا أَعْيُنَهُمْ إلَي مَا مَتَّعَ اللَهُ بِهِ الاعْدَآءَ مِنْ زَهْرَةِ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ نِعْمَتِهَا،وَ كَانَتْ دُنْيَاهُمْ عِنْدَهُمْ أَقَلَّ مِمَّا يَطَـُونَهُ بِأَرْجُلِهِمْ،وَ لَيَتَنَعَّمُوا بِمَعْرِفَةِ اللَهِ تَعَالَي وَ تَلَذَّذُوا بِهَا تَلَذُّذَ مَنْ لَمْ يَزَلْ فِي رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ مَعَ أَوْلِيَآءِ اللَهِ . إنَّ مَعْرِفَةَ اللَهِ أُنْسٌ مِنْ كُلِّ وَحْشَةٍ،وَ صَاحِبٌ مِنْ كُلِّ وَحْدَةٍ،وَ نُورٌ مِنْ كُلِّ ظُلْمَةٍ،وَ قُوَّةٌ مِنْ كُلِّ ضَعْفٍ،وَ شِفَآءٌ مِنْ كُلِّ سُقْمٍ [۴۱] ـ انتهي . ]
«اگر مردم بدانند چه چيزهائي در فضيلت معرفت خداوند وجود دارد،ديدگان خود را نميدوختند به آنچه خداوند بدان دشمنان را متمتّع و بهرمند كرده است از جلوۀ زندگي دنيا و نعمت آن . و دنياي آنها در نظرشان پستتر بود از آنچه را كه زير گامهايشان پايمال ميكنند؛و تحقيقاً به معرفت خدا متنعّم و متلذّذ ميگشتند به مثابۀ تلذّذي كه پيوسته در باغهاي بهشت و با اولياي خدا پيدا مينمودهاند . معرفت خدا انيس انسان است از هر دهشتي،و همنشين اوست از هر تنهائي و وحدتي،و نور است از هر ظلمتي،و قوّه است از هر ضعفي،و شفا است از هر دردي.»
و در «مصباح الشّريعة» در تعريف عارف ميفرمايد: الْعَارِفُ شَخْصُهُ مَعَ الْخَلْقِ وَ قَلْبُهُ مَعَ اللَهِ،وَ لَوْ سَهَي قَلْبُهُ عَنِ اللَهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ لَمَاتَ شَوْقًا إلَيْهِ . وَ الْعَارِفُ أَمِينُ وَدَآ ئِعِ اللَهِ،وَ كَنْزُ أَسْرَارِهِ وَمَعْدِنُ نُورِهِ،وَ دَلِيلُ رَحْمَتِهِ عَلَي خَلْقِهِ،وَ مَطِيَّةُ عُلُومِهِ،وَ مِيزَانُ فَضْلِهِ وَ عَدْلِهِ . قَدْ غَنِيَ عَنِ الْخَلْقِ وَ الْمُرَادِ وَ الدُّنْيَا،وَ لَا مُونِسَ لَهُ سِوَي اللَهِ،وَ لَا مَنْطِقَ وَ لَا إشَارَةَ وَ لَا نَفَسَ إلَّا بِاللَهِ لِلَّهِ مِنَ اللَهِ مَعَ اللَهِ . فَهُوَ فِي رِيَاضِ قُدْسِهِ مُتَرَدِّدٌ،وَ مِنْ لَطَآئِفِ فَضْلِهِ إلَيْهِ مُتَزَوِّدٌ . وَالْمَعْرِفَةُ أَصْلٌ وَ فَرْعُهُ الإيمَانُ . [۴۲] ]
«شخص عارف پيكرش با مخلوقات است و دلش با خداست؛بطوريكه اگر بقدر يك ردّ شعاع نور چشم از خدا غفلت ورزد،در آن دم از اشتياق به سوي او ميميرد . و عارف امانتدار گنجينهها و ذخائر امانتهاي خداست،و گنج اسرار اوست،و معدن نور اوست،و راهنماي رحمت اوست بر خلائقش،و مركب راهوار علوم و عرفان اوست،و ترازوي سنجش فضل و عدل اوست . او از جميع خلق عالم و از مرادهاي خود و از دنيا بينياز گرديده است،مونسي ندارد به جز خدا،و گفتاري و اشارهاي ندارد و نَفَسي بر نميآورد مگر به خدا و براي خدا و از خدا و با خدا . اوست كه در باغهاي قدس و طهارت حريم خداوند رفت و آمد ميكند،و از لطائف فضل او توشه بر ميدارد . معرفت،اساس و بنيان است و ايمان فرع آنست.»
[ و در «كافي» و «توحيد» روايت كرده از حضرت امام صادق عليه السّلام كه فرمود: إنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَاشَدُّ اتِّصَالاً بِرُوحِ اللَهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا. ] «اتّصال روح مؤمن به خدا شديدتر است از اتّصال شعاع خورشيد بهآن.» [ و در حديث قدسيّ كه متّفقٌ عليه ميانۀ همۀ اهل اسلام است ميفرمايد: مَا يَتَقَرَّبُ إلَيَّ عَبْدِي بِشَيْءٍ أَحَبَّ إلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَيْهِ . وَ إنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إلَيَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّي أُحِبَّهُ،فَإذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا . إنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ . [۴۳]
خواجه نصيرالدّين قدّس سرّه ميفرمايد: الْعارِفُ إذا انْقَطَعَ عَنْ نَفْسِهِ وَ اتَّصَلَ بِالْحَقِّ،رَأَي كُلَّ قُدْرَةٍ مُسْتَغْرَقَةً في قُدْرَتِهِ الْمُتَعَلِّقَةِ بِجَميعِ الْمَقْدوراتِ،وَ كُلَّ عِلْمٍ مُسْتَغْرَقًا في عِلْمِهِ الَّذي لا يَعْزُبُ عَنْهُ شَيْءٌ مِنَ الْمَوْجوداتِ،وَ كُلَّ إرادَةٍ مُسْتَغْرَقَةً في إرادَتِهِ الَّتي لا يَتَأَبَّي عَنْها شَيْءٌ مِنَ الْمُمْكِناتِ؛بَلْ كُلُّ وُجودٍ فَهُوَ صادِرٌ عَنْهُ فآئِضٌ مِنْ لَدُنْهُ . فَصارَ الْحَقُّ حينَئِذٍ بَصَرَهُ الَّذي بِهِ يَبْصُرُ،وَ سَمْعَهُ الَّذي بِهِ يَسْمَعُ،وَ قُدْرَتَهُ الَّتي بِها يَفْعَلُ،وَ عِلْمَهُ الَّذي بِهِ يَعْلَمُ،وَ وُجودَهُ الَّذي بِهِ يوجِدُ . فَصارَ الْعارِفُ حينَئِذٍ مُتَخَلِّقًا بِأخْلاقِ اللَهِ بِالْحَقيقَةِ . [۴۴] ]
«عارف چون از خودش ببُرد و متّصل به حقّ گردد،تمام قدرتها را مستغرق در قدرت او ميبيند كه به جميع مقدورات در عالم تعلّق گرفته است،و تمام علوم را مستغرق در علم او ميبيند كه هيچ چيز از موجودات از آن پنهان نيست ،و تمام خواستهها را مستغرق در خواست او ميبيند كه هيچيك از ممكنات از آن اباء و امتناع ندارند؛بلكه هر گونه وجود و كمالي صادر از او ميباشد و از پيشگاه او فائض ميگردد . و در اين حال حقّ تعالي چشم او ميشود كه با آن ميبيند،و گوش او ميشود كه با آن ميشنود،و قدرت او ميشود كه با آن كار ميكند،و علم او ميشود كه با آن ميداند،و وجود او ميشود كه با آن ايجاد ميكند . و بنابراين در آن هنگام عارف حقيقةً به اخلاق خداوند متخلّق ميشود.» [ و باز در «مصباح الشّريعة» ميفرمايد: الْمُشْتَاقُ لَا يَشْتَهِي طَعَامًا وَ لَا يَسْتَلِذُّ شَرَابًا وَ لَا يَسْتَطِيبُ رُقَادًا وَ لَا يَأْنَسُ حَمِيمًا وَ لَا يَأْوَي دَارًا وَ لَا يَسْكُنُ عِمْرَانًا وَ لَا يَلْبَسُ لَيِّنًا وَ لَا يَقِرُّ قَرَارًا،وَ يَعْبُدُ اللَهَ لَيْلاً وَ نَهَارًا رَاجِيًا أَنْ يَصِلَ إلَي مَا يَشْتَاقُ إلَيْهِ،وَ يُنَاجِيهِ بِلِسَانِ شَوْقِهِ مُعَبِّرًا عَمَّا فِي سَرِيرَتِهِ،كَمَا أَخْبَرَ اللَهُ عَنْ مُوسَي بْنِ عِمْرَانَ فِي مِيعَادِ رَبِّهِ بِقَوْلِهِ: وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضَي' . وَ فَسَّرَ النَّبِيُّ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ عَنْ حَالِهِ: أَنَّهُ مَا أَكَلَ وَ لَاشَرِبَ وَ لَا نَامَ وَ لَا اشْتَهَي شَيْئًا مِنْ ذَلِكَ فِي ذِهَابِهِ وَ مَجِيئِهِ أَرْبَعِينَ يَوْمًا شَوْقًا إلَي رَبِّهِ . فَإذَا دَخَلْتَ مَيْدَانَ الشَّوْقِ فَكَبِّرْ عَلَي نَفْسِكَ وَ مُرَادِكَ مِنَ الدُّنْيَا،وَ دَعِ الْمَأْلُوفَاتِ وَ أَحْرِمْ عَنْ سِوَي مَشُوقِكَ وَ لَبِّ بَيْنَ حَيَوتِكَ وَ مَوْتِكَ ـإلخ . [۴۵]
«شخص مشتاق لقاي خداوند اشتها به غذا ندارد،و از آشاميدني لذّت نميبرد،و خواب گوارا نميكند،و با دوستي مأنوس نميشود،و در خانهاي مأوي نميگزيند،و در آباداني مسكن نميكند،و لباس نرم نميپوشد،و آرامش و قرار ندارد؛و خدا را شب و روز عبادت مينمايد به اميد آنكه به خداوند كه به وي مشتاق است واصل گردد . و در دل با زبان اشتياق كه از سرّ و سويداي او خبر ميدهد با خدايش راز و مناجات دارد؛همانطور كه خداي تعالي از حضرت موسي علي نبيّنا وآله و عليه السّلام خبر داده است كه در وعدهگاهش به خدا گفت: و من اي پروردگارم،به سويت شتافتم تا ترا خشنود سازم . و پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم از حالت موسي اينطور تفسير نموده است كه: «وي نه خوراك خورد،و نه آب آشاميد،و نه بخواب رفت،و نه به چيزي اشتها داشت از اين امور،در رفتن و آمدنش به سوي خدا در چهل روز؛از اشتياق به پروردگارش.» و هنگاميكه وارد ميدان شوق شدي بر وجود خودت و بر مرادت كه از دنياداري تكبير مرگ را بزن،و جميع آنچه مايۀ انس و الفت است رها كن،و از غير آنكه به او اشتياق داري روي بگردان،و در ميان حيات و مرگت دوبار به اللهمّ لبّيك،نداي خدا را پاسخ بگو؛خداوند اجرت را عظيم ميگرداند . و مَثَل شخص مشتاق بخدا،مانند شخص غريق ميباشد كه تمام همّ و غمّ خود را مصروف براي نجات خودش ميكند و همه چيز را غير از آن فراموش مينمايد.» [
پاورقي
[۲۸] «اصول كافي» ج ۱ ،ص ۱۱۲ ،باب حدوث الاسمآء،حديث اوّل؛و «توحيد» صدوق،طبع مكتبة الصّدوق،ص ۱۹۰ و ۱۹۱ ،باب أسمآء الله تعالي،حديث سوّم . در «توحيد» صدوق بِالْحُروفِ غَيْرُ مَنعوتٍ ضبط كرده است . و آورده است: إنَّ اللَهَ تَبارَكَ وَ تَعالَي خَلَقَ اسْمًا بِالْحُروفِ،وَ هُوَ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْحُروفِ غَيْرُ مَنْعوتٍ . و در تعليقۀ آن گويد: اين فقرۀ وَ هُوَ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْحُروفِ در نسخۀ «كافي» و «بحار» نيست؛امّا در نسخ موجودۀ از «توحيد» نزد من هست . و مجلسي گفته است: «در اكثر نسخ موجود است . و ظاهراً از اختلاقات و ساختگيهاي بعضي از ناسخين است،كه پنداشته است اين اوصاف نميتواند صفات اسم ملفوظ باشد . و غفلت كرده است كه اوصاف مذكوره بعد از گفتار امام: فَجَعَلَهُ كَلِمَةً تآمَّةً نيز ممتنع است كه براي اسم ملفوظ باشد،با وجود آنكه قطعاً براي اسم ميباشد . بنابراين مراد به اين اسم نه اسم ملفوظ ميباشد و نه اسم مفهوم؛بلكه آن عبارت است از حقيقت ابداع حقّ تعالي منشأ ظهور اسماء و آثار صفاتش را در اشياء.» و كسيكه شرح اين حديث را بطلبد بايد به «بحار الانوار» و شروح كافي و تفسير «الميزان» ذيل آيۀ صد و هشتادم از سورۀ أعراف مراجعه كند! أقول: اين حديث را نيز مرحوم فيض در «وافي» از «كافي» روايت كرده است؛طبع حروفي ـ اصفهان،ج ۱ ،ص ۴۶۳ و ۴۶۴ ،باب ۴۵ ،حديث شمارۀ اوّل . و حقير نيز آنرا در كتاب «توحيد علمي و عيني» ص ۳۲۰ و ۳۲۱ ،از همين مصادر مذكوره آوردهام .
[۲۹] أبونُعَيم اصفهاني در «حلية الاوليآء» ج ۱ ،ص ۶۸ ،با سند متّصل خود روايت كرده است از رسول خدا صلّي الله عليه وآله كه فرمود: لا تَسُبّوا عَليًّا فَإنَّهُ مَمْسوسٌ في ذاتِ اللَهِ تَعالَي ! «عليّ را سبّ نكنيد؛زيرا ذات خداوند او را مسّ كرده است،و او خدا زده و در خدا فرو رفته ميباشد!»
[۳۰] در جميع نسخ سيصد اسم ثبت شده است،و بايد سيصد و شصت بوده باشد؛يا از قلم افتاده است و يا مؤلّف بهمين مقدار فقط كثرت را ميخواسته است بفهماند . زيرا عدد سيصد و شصت سابقاً معلوم شد .
[۳۱] ـ «اصول كافي» ج ۱ ،باب إطلاق القول بأنّه شيْءٌ،ص ۸۳ تا ص ۸۵ ،ضمن روايت شمارۀ ۶ با سند متّصل خود از هشام بن حكم از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام در جواب او به سؤال زنديق؛تا ميرسد به اينجا كه سائل به او گفت: فَقَدْ حَدَّدْتَهُ إذْ أثْبَتَّ وُجودَهُ ! قالَ أبوعَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلامُ: لَمْ أحُدُّهُ وَلَكِنّي أثْبَتُّهُ إذا لَمْ يَكُنْ بَيْنَ النَّفْيِ وَ الإثْباتِ مَنْزِلَةٌ ! قالَ لَهُ السّآئِلُ: فَلَهُ إنّيَّةٌ وَ مآئيَّةٌ ؟! ـ تا آخر روايت .
[۳۲] ـ صدر آيۀ ۶۹ ،از سورۀ ۲۹ : العنكبوت
[۳۳] «مصباح الشّريعة» طبع و تعليقۀ مصطفوي،باب ۶۲ ،ص ۴۱
[۳۴] «مصباح الشّريعة» طبع و تعليقۀ مصطفوي،باب ۶۲ ،ص ۴۱
[۳۵] «كلمات مكنونه» از طبع سنگي (سنۀ ۱۳۱۶ هجريّۀ قمريّه) ص ۲۱۹ ؛و از طبع حروفي فراهاني، ص ۲۴۸ : وَ قالَ عَلَيْهِ السَّلامُ (يَعْني أميرَالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ السَّلامُ): « لَيْسَ الْعِلْمُ في السَّمآءِ فَيَنْزِلَ إلَيْكُمْ،وَ لا في تُخومِ الارْضِ فَيَخْرُجَ لَكُمْ؛وَلَكِنَّ الْعِلْمَ مَجْبولٌ في قُلوبِكُمْ . تَأَدَّبوا بِـَادابِ الرّوحانيّينَ يَظْهَرْ لَكُمْ! » وَ في كَلامِ عيسَي عَلَي نَبيِّنا وَ ءَالِهِ وَ عَلَيْهِ السَّلامُ ما يَقْرُبُ مِنْهُ .
[۳۶] آيۀ ۱۷۶ ،از سورۀ ۷ : الاعراف: وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَـهُ بِهَا وَلَـكِنَّهُ و أَخْلَدَ إِلَي الارْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَیـهُ فَمَثَلُهُ و كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّ ' لِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِـَايَـتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ .
[۳۷] ـ آيۀ ۹ ،از سورۀ ۸۶ : الطّارق
[۳۸] ـ آيۀ ۱۳۶ ،از سورۀ ۴ : النّسآء: يَـأَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ءَامِنُوا بِاللَهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتَـبِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَي' رَسُولِهِ وَ الْكِتَـبِ الَّذِي أَنزَلَ مِن قَبْلُ وَ مَن يَكْفُرْ بِاللَهِ وَ مَلَـئِِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الآ خِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَـلَا بَعِيدًا .
[۳۹] منظور از علم الهدي،سيّد مرتضي است و او كتابي دارد به نام «أمالي» كه به آن «غرر و درر» گويند . و مراد،كتاب «غرر الفوآئد و درر القلآ ئد» اوست كه در «الذّريعة» ج ۱۶ ،ص ۴۴ بدان اشاره شده است؛ولي با فحص تامّ،در آن اين مطالب وارد نميباشد . بلكه اين مطالب از «غرر و درر» آمدي: عبدالواحد بن محمّد تميمي است كه محقّق بارع آقاجمال خوانساري آنرا شرح كرده است؛و اين مطالب با شرح مفصّل آن در ج ۴ ،ص ۲۱۸ تا ص ۲۲۱ در طيّ شمارۀ ۵۸۸۵ آمده است . و حقير در ج ۳ ،مجلس ۱۷ ،از ص ۱۶۰ تا ص ۱۶۲ ،از قسمت «معاد شناسي» از دورۀ علوم و معارف اسلام آنرا با ضميمۀ گفتاري متين از استاد عزيز فقيد آية الله علاّمۀ طباطبائي قدّس سرّه نقل نمودهام.
[۴۰] و پيش از اين فقره،وارد است كه چون از حضرت أميرالمؤمنين عليه السّلام پرسيده شد از عالم بالا يعني عالم مجرّدات كه بالاتر است به حسب مرتبه از عالم اجسام،پس فرمودند: صُوَرٌ عارِيَةٌ عَنِ الْمَوآ دِّ،عاليَةٌ عَنِ الْقُوَّةِ وَ الاسْتِعْدادِ . تَجَلَّي لَها فَأشْرَقَتْ،وَ طالَعَها فَتَلَالَاتْ،وَ ألْقَي في هُويَّتِها مِثالَهُ فَأظْهَرَ عَنْها أفْعالَهُ . «صورتهائي هستند بدون مادّه،بلندتر از قوّه و استعداد . خداوند براي آنها ظهور نمود و آنها درخشيدند،و با امعان و تداوم نظر بر آنها اطّلاع پيدا كرد و آنها متلالي شدند،و در هويّتشان نمونه و مثال خود را افكند و با آنها افعال خود را بظهور پيوست.» (شرح «غرر و درر» آمدي،آقا جمال خوانساري،ج ۴ ،ص ۲۱۸ تا ص ۲۲۱ ،تحت شمارۀ ۵۸۸۵ )
[۴۱] ـ «روضة كافي» ص ۲۴۷ ،حديث ۳۴۷ ،از محمّد بن سالم،از أحمدبنرَيّان از پدرش،از جميل،از حضرت امام .
[۴۲] ـ «مصباح الشّريعة» باب ۹۵ ،ص ۶۴ [۴۳] در پيرامون اين حديث در ج اوّل همين قسمت «الله شناسي» در مبحث ۹ و ۱۰ ،بحث كافي شده است .
[۴۴] ـ شرح «إشارات» ابن سينا،مقامات العارفين،هشت ورق مانده به آخر كتاب،صفحۀ سمت راست،از طبع سنگي كه شماره بندي ندارد؛در ضمن شرح قول مصنّف: اشارَةٌ: العرفانُ مبتديٌ من تفريقٍ و نفضٍ و تركٍ و رفضٍ،مُمعِنٌ في جمعٍ هو جمعُ صفاتِ الحقِّ للذّاتِ المريدةِ بالصِّدقِ،مُنتهٍ إلي الواحدِ ثمَّ وقوفٌ .
[۴۵] ـ «مصباح الشّريعة» باب ۹۸ ،ص ۶۵ ؛و در ضبط عالم فاضل: مصطفوي وَ وَدِّعْ جَميعَ الْمَأْلوفاتِ است،وليكن ما طبق نسخۀ مرحوم ملكي: وَ دَعِ نقل و ترجمه نموديم .
مطالب «علل الشّرآئع» در علوّ مقام عر فاء در «علل الشّرآئع» روايت كرده است از حضرت رسالت پناه صلّي الله عليه و آله و سلّم:
إنَّ شُعَيْبًا بَكَي مِنْ حُبِّ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ حَتَّي عَمِيَ فَرَدَّ اللَهُ عَلَيْهِ بَصَرَهُ، ثُمَّ بَكَي حَتَّي عَمِيَ فَرَدَّ اللَهُ عَلَيْهِ بَصَرَهُ،ثُمَّ بَكَي حَتَّي عَمِيَ ] فَرَدَّ اللَهُ عَلَيْهِ [ بَصَرَهُ . فَلَمَّا كَانَتِ الرَّابِعَةُ أَوْحَي اللَهُ إلَيْهِ: يَا شُعَيْبُ ! إلَي مَتَي يَكُونُ هَذَا مِنْكَ أَبَدًا ؟! إنْ يَكُنْ هَذَا خَوْفًا مِنَ النَّارِ فَقَدْ أَجَرْتُكَ؛وَ إنْ يَكُنْ شَوقًا إلَي الْجَنَّةِ فَقَدْ أَبَحْتُكَ ! فَقَالَ: إلَهِي وَ سَيِّدِي ! أَنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي مَا بَكِيتُ خَوْفًا مِنْ نَارِكَ وَ لَا شَوْقًا إلَي جَنَّتِكَ،وَلَـكِنْ عُقِدَ حُبُّكَ عَلَي قَلْبِي فَلَسْتُ أَصْبِرُ أَوْ أَرَاكَ ! فَأَوْحَي اللَهُ جَلَّ جَلَالُهُ: أَمَّا إذَا كَانَ هَذَا هَكَذَا فَمِنْ أَجْلِ ذَلِكَ سَأُخْدِمُكَ كَلِيمِي مُوسَي بْنَ عِمْرَانَ . [۴۶] ] «شعيبِ پيغمبر از محبّت خداوند آنقدر گريست تا كور شد . خداوند چشمش را به او بازگردانيد . سپس گريست تا كور شد . خداوند چشمش را به او باز گردانيد . و پس از آن گريست تا كور شد . خداوند چشمش را به او بازگردانيد . چون نوبت چهارم فرا رسيد خداوند به او وحي كرد: اي شعيب ! تا كي اين حالت براي تو دوام دارد ؟! اگر از ترس آتش گريه ميكني من تو را پناه دادم؛و اگر از اشتياق به بهشت گريه ميكني من بهشت را به تو بخشيدم ! شعيب گفت: اي خداي من ! و اي سيّد و سرور من ! تو ميداني كه من از ترس آتشت،و از شوق بهشتت گريه نميكنم،وليكن محبّتت بر دل من گره خورده است؛لهذا نميتوانم شكيبا باشم مگر آنكه تو را ببينم ! خداوند جلّ جلاله به او وحي فرستاد: حالا كه اين داستان از تو آنچنان است،بدين سبب من به زودي كليم خودم موسي بن عمران را خادم تو قرار ميدهم!» [ و در دعاي كميل عليه الرّحمة است كه: وَ هَبْنِي يَا إلَهِي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلَايَ ! صَبَرْتُ عَلَي عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَي فِرَاقِكَ ؟! [
] «اي خداي من ! و اي سرور و سالار من ! و اي مولاي من ! مرا چنان بپندار كه بتوانم بر عذابت شكيبا باشم؛پس چطور ميتوانم بر فراقت شكيبا باشم؟!»[ و در مناجات شعبانيّه ميفرمايد: وَ هَبْ لِي قَلْبًا يُدْنِيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ،وَ لِسَانًا يُرْفَعُ إلَيْكَ صِدْقُهُ،وَ نَظَرًا يُقَرِّبُهُ إلَيْكَ حَقُّهُ . ] «و به من دلي عطا كن تا اشتياقش مرا به تو نزديك كند ! و زباني كه صدقش به سوي تو بالا رود ! و نظري كه حقّش آنرا به تو قريب نمايد.» [ و ايضاً ميفرمايد: وَ أَلْحِقْنِي بِنُورِ عِزِّكَ الابْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عَارِفًا وَ عَنْ سِوَاكَ مُنْحَرِفًا . ] «و مرا ملحق كن به نور عزّتت كه بهجتآورترين ميباشد؛تا آنكه عارف تو گردم و از غير تو منصرف شوم.» [ و در دعاي أبوحمزۀ ثُمالي ميخواني: وَ إنَّكَ لَا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إلَّا يَحْجُبَهُمُ ا لا مَالُ السَّيِّئَةُ دُونَكَ . [۴۷] ] «و تو پنهان نيستي از مخلوقاتت مگر آنكه افعال ناشايستۀ ايشان آنها را از تو پنهان ميكند!» [
عزيزم ! اگر از اين قبيل عبارات كه صريحاند در معرفت و محبّت و وصول به مقام قرب و وصال معنوي بخواهم عرض كنم،يك كتابي ميشود؛لاسيّما در ادعيه و مناجات ائمّۀ هُدَي . و اينها كه نقل كردم اخباري است كه أسناد معتمده و معتبره دارند و علماي اماميّه اينها را تلقّي به قبول كردهاند؛و از اين قبيل خيلي هست؛مثلاً چه مقدار در اخبار تجلّي حضرت او جلّ جلاله به اسماء و به نور عظمت،و در دعاها و از همه بالاتر در قرآن مجيد وارد شده است . دعاي سمات را كه همۀ علماء ميخوانند .
و چه قدر در ادعيه وَ اْرزُقْنِي النَّظَرَ إلَي وَجْهِكَ ، و در بعضيها وَ لَا تَحْرِمْنِي النَّظَرَ إلَي وَجْهِكَ الْكَرِيمَ وارد شده،و در مناجات خمسة عشر چه مقدار تصريحات به وصول و نظر و لقاء و قرب و معرفت وارد شده،و بنده آنها را اگر چه به جهت عدم ثبوت سندش ذكر نكردم؛وليكن براي مقلّدين علماء اعلام همۀ آنها حجّت است . چرا ؟! به جهت اينكه آن مناجات را علماء اعلام ميخوانند،و مطالبش را امضا دارند . و هكذا در الحاقي دعاي عرفه حضرت سيّد الشّهداء عليه الصّلوة والسّلام آن همه تصريحاتي كه واقع شده است،با اينكه علماي اعلام ميخوانند بنده بجهت عدم ثبوتش ذكر نكردم . تفسير رؤيت و لقاء به خلاف نصّ،بخاطر سائل بوده است و در ابتدا عرض شد كه اين تعبيرات را حمل بر لقاء ثواب كردن خلاف نصّ است؛و اگر احياناً در اخبار،رؤيت و لقاء را تفسير به ثواب كرده باشند،قطعاً از جهت اين خواهد شد كه سائل از رؤيت غير از رؤيت چشم نميفهميده است؛چنانكه خُلّت حضرت خليل عليه السّلام را هم در جواب بعضي از سائلين،حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و سلّم بغير معني دوستي تفسير فرمودند .
چرا كه اگر بدان سائل اينطور تفسير نفرمايند كافر ميشود.چون او از دوستي غير از محبّت آدميان را بهمديگر فرض نميتواند كرد؛و آنهم كه واقعاً كفر است . باري،اگر زيادتر از اينها كه عرض شد ميخواهي،رجوع كن به ادعيه و مناجات ائمّۀ هدي عليهم الصّلوة و السّلام،و در اخباري كه در مثوبات اعمال وارد شده است . مثلاً دعاي رجبيّه كه سيّد ابن طاووس عليه الرّحمة آنرا به سند عالي در «إقبال» از توقيع مبارك حضرت امام أرواح العالمين فداه روايت كرده؛و قطعاً خودشان ميخواندهاند . ميفرمايد: اللَهُمَّ إنِّي أَسْأَلُكَ بِمَعَانِي جَمِيعِ مَا يَدْعُوكَ بِهِ وُلَاةُ أَمْرِكَ الْمَأْمُونُونَ عَلَي سِرِّكَ . ـ إلَي أنْ قالَ: وَ بِمَقَامَاتِكَ الَّتِي لَا فَرْقَ بَيْنَهَا وَ بَيْنَكَ إلَّا أَنَّهُمْعِبَادُكَ وَ خَلْقُكَ، رَتْقُهَا وَ فَتْقُهَا بِيَدِكَ . [۴۸] ]
«بار خداوندا ! من از تو پرسش مينمايم به معاني همگي آنچه را كه واليان امر تو كه مأمون بر اسرار تو بودهاند،تو را بدان معاني ميخوانند . ـ تا اينكه ميگويد: و به مقامات تو آنچنان مقاماتي كه هيچ فرقي ميان آنها و ميان تو وجود ندارد مگر آنكه آنها بندگان تو و مخلوق تو ميباشند،فتق و رتق آنان (گشودن و بستن) بدست تو است!» [ و دعاهاي ليالي ماه مبارك را ملاحظه كن ! ءَاهِ ءَاهِ ! شَوْقًا إلَي مَنْ يَرَانِي وَ لَا أَرَاهُ ] «آه آه از شوقي كه به ديدار كسي دارم كه او مرا ميبيند و من او را نميبينم!» [ را ببين ! دعاي عرفه،دعاي جمعه و ساير مناجات حضرت موليالموالي عليه السّلام را ملاحظه نما !
روايت معراجيّۀ مصدّر به يا أحمد
بنا به روايت «وافي» و در اخبار مثوبات نظر كن به حديث معراج كه در «وافي» از علماي اعلام او را روايت كرده،ميفرمايد: يَا أَحْمَدُ ! تا آنجا كه: قَالَ: يَا رَبِّ مَا أَوَّلُ الْعِبَادَةِ ؟! قَالَ: الصَّمْتُ وَ الصَّوْمُ . تَعْلَمُ يَا أَحْمَدُ مَا مِيرَاثُ الصَّوْمِ ؟! قَالَ: لَا،يَا رَبِّ ! قَالَ: مِيرَاثُ الصَّوْمِ قِلَّةُ الاكْلِ،وَ قِلَّةُ الْكَلَامِ،وَ الْعِبَادَةُ . الثَّانِيَةُ الصَّمْتُ؛وَ الصَّمْتُ يُورِثُ الْحِكْمَةَ؛وَ يُورِثُ الْحِكْمَةُ الْمَعْرِفَةَ؛وَ يُورِثُ الْمَعْرِفَةُ الْيَقِينَ . وَ إذَا اسْتَيْقَنَ الْعَبْدُ لَا يُبَالِي كَيْفَ أَصْبَحَ بِعُسْرٍ أَمْ بِيُسْرٍ . فَهَذَا مَقَامُ الرَّاضِينَ ! فَمَنْ عَمِلَ رِضَايَ أُلْزِمُهُ ثَلَاثَ خِصَالٍ: أُعَرِّفُهُ شُكْرًا لَا يُخَالِطُهُ الْجَهْلُ،وَ ذُكْرًا لَا يُخَالِطُهُ النِّسْيَانُ،وَ مَحَبَّةً لَا يُؤْثِرُ عَلَي مَحَبَّتِي مَحَبَّةَ الْمَخْلُوقِينَ ! فَإذَا أَحَبَّنِي أَحْبَبْتُهُ وَ حَبَّبْتُهُ إلَي خَلْقِي وَ أَفْتَحُ عَيْنَ قَلْبِهِ إلَي عَظَمَتِي وَ جَلَالِي ! فَلَا أُخْفِي عَلَيْهِ عِلْمَ خَآصَّةِ خَلْقِي ! فَأُنَاجِيهِ فِي ظُلَمِ اللَيْلِ وَ ضَوْءِ النَّهَارِ حَتَّي يَنْقَطِعَ حَدِيثُهُ مَعَالْمَخْلُوقِينَ وَ مُجَالَسَتُهُ مَعَهُمْ وَ أُسْمِعُهُ كَلَامِي وَ كَلَامَ مَلَئِكَتِي وَ أُعَرِّفُهُ سِرِّيَ الَّذِي سَتَرْتُهُ مِنْ خَلْقِي . ـ إلَي أنْ قالَ: ثُمَّ أَرْفَعُ الْحُجُبَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ فَأُنَعِّمُهُ بِكَلَامِي وَ أُلَذِّذُهُ بِالنَّظَرِ إلَيَّ . ـإلَي أنْ قالَ: وَ لَاجْعَلَنَّ مُلْكَ هَذَا الْعَبْدِ فَوْقَ مَلِكِ الْمُلُوكِ حَتَّي يَتَضَعْضَعَ لَهُ كُلُّ مَلِكٍ وَ يَهَابَهُ كُلُّ سُلْطَانٍ جَآئِرٍ وَ جَبَّارٍ عَنِيدٍ وَ يَتَمَسَّحَ لَهُ كُلُّ سَبُعٍ ضَآرٍّ،وَ لَاشَوِّقَنَّ إلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَا فِيهَا،وَ لَاسْتَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتِي،وَ لَاقُومَنَّ لَهُ مَقَامَ عَقْلِهِ،ثُمَّ لَاهَوِّنَنَّ عَلَيْهِ الْمَوْتَ وَ سَكَرَاتِهِ وَ حَرَارَتَهُ وَ فَزَعَهُ حَتَّي يُسَاقَ إلَيالْجَنَّةِ شَوْقًا . وَ إذَا نَزَلَ بِهِ مَلَكُ الْمَوْتِ يَقُولُ: مَرْحَبًا بِكَ ! فَطُوبَي لَكَ ! طُوبَي لَكَ ! إنَّ اللَهَ إلَيْكَ لَمُشْتَاقٌ ! اعْلَمْ يَا وَلِيَّ اللَهِ ! أَنَّ الابْوَابَ الَّتِي كَانَ يَصْعَدُ مِنْهَا عَمَلُكَ يَبْكِي عَلَيْكَ ! وَ أَنَّ مِحْرَابَكَ وَ مُصَلَّاكَ يَبْكِيَانِ عَلَيْكَ ! فَيَقُولُ: أَنَا رَاضٍ بِرِضْوَانِ اللَهِ وَ كَرَامَتِهِ؛وَ يَخْرُجُ الرُّوحُ مِنْ بَدَنِهِ كَمَا تَخْرُجُ الشَّعْرَةُ مِنَ الْعَجِينِ . وَ إنَّ الْمَلَئِكَةَ تَقُومُونَ عِنْدَ رَأْسِهِ،بِيَدَيْ كُلِّ مَلَكٍ كَأْسٌ مِنْ مَآءِ الْكَوْثَرِ وَ كَأْسٌ مِنَ الْخَمْرِ يَسْقُونَ رُوحَهُ حَتَّي يَذْهَبَ سَكْرَتُهُ وَمَرَارَتُهُ وَ يُبَشِّرُونَهُ بِالْبِشَارَةِ الْعُظْمَي،وَ يَقُولُونَ: طِبْتَ وَ طَابَ مَثْوَاكَ ! إنَّكَ تَقْدِمُ عَلَي الْعَزِيزِ الْكَرِيمِ الْحَبِيبِ الْقَرِيبِ ! فَيَطِيرُ الرُّوحُ مِنْ أَيْدِي الْمَلَئِكَةِ فَيَسْرَعُ إلَي اللَهِ فِي أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ؛فَلَا يَبْقَي حِجَابٌ وَ لَا سِتْرٌ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ اللَهِ تَعَالَي . وَ اللَهُ تَعَالَي إلَيْهَا لَمُشْتَاقٌ . فَتَجْلِسُ عَلَي عَيْنٍ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ . ثُمَّ يُقَالُ لَهَ: أَيَّتُهَا الرُّوحُ ! كَيْفَ تَرَكْتِ الدُّنْيَا ؟! فَتَقُولُ: إلَهِي وَ سَيِّدِي ! وَ عِزَّتِكَ وَ جَلَالِكَ لَا عِلْمَ لِي بِالدُّنْيَا ! أَنَا مُنْذُ خَلَقْتَنِي إلَي هَذِهِ الْغَايَةِ خَآئِفٌ مِنْكَ ! فَيَقُولُ اللَهُ: صَدَقْتَ ! كُنْتَ بِجَسَدِكَ فِي الدُّنْيَا وَ بِرُوحِكَ مَعِي !
فَأَنْتَ بِعَيْنِي أَعْلَمُ سِرَّكَ وَ عَلَانِيَتَكَ ! سَلْ أُعْطِكَ وَ تَمَنَّ عَلَيَّ فَأُكْرِمْكَ ! هَذِهِ جَنَّتِي فَتَبَحْبَحْ فِيهَا،وَ هَذَا جِوَارِي فَاسْكُنْهُ ! فَتَقُولُ الرُّوحُ: إلَهِي عَرَّفْتَنِي نَفْسَكَ فَاسْتَغْنَيْتُ بِهَا عَنْ جَمِيعِخَلْقِكَ! وَ عِزَّتِكَ وَ جَلَالِكَ لَوْ كَانَ رِضَاكَ فِي أَنْ أُقَطَّعَ إرْبًا إرْبًا أَوْ أُقْتَلَ سَبْعِينَ قَتْلَةً بِأَشَدِّ مَا يُقْتَلُ بِهِ النَّاسُ لَكَانَ رِضَاكَ أَحَبَّ إلَيَّ . ـ إلَي أنْ قالَ: قَالَ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ: وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَا أَحْجُبُ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ فِي وَقْتٍ مِنَ الاوْقَاتِ حَتَّي تَدْخُلَ عَلَيَّ أَيَّ وَقْتٍ شِئْتَ وَ كَذَلِكَ أَفْعَلُ بِأَحِبَّآئِي ! ] «پيامبر گفت: اي پروردگار من ! اوّل عبادت كدامست ؟! خدا فرمود: سكوت كردن و روزه داشتن ! اي أحمد ! آيا ميداني روزه چه چيز بجا ميگذارد ؟! پيامبر عرض كرد: نه اي پروردگار من ! خداوند فرمود: آنچه روزه بجاي ميگذارد كم خوردن و كم گفتن و عبادت ميباشد ! دوّم سكوت است؛و سكوت از خود حكمت بجاي ميگذارد؛و حكمت معرفت بجاي ميگذارد؛و معرفت يقين بجاي ميگذارد؛و هنگاميكه بندۀ من به مقام يقين رسيد،ديگر باكي ندارد كه چطور روزگارش را بگذراند؛آيا در عسر و شدّت باشد، و يا در يسر و آساني . و اينست مقام كساني كه به رضاي من واصل گشتهاند .
و كسيكه به رضاي من عمل كند من سه صفت را هميشه ملازم با وي ميگردانم: من شكر و سپاسي را به او ميفهمانم كه مخلوط با جهل و ناداني نميباشد؛و ياد و توجّهي را كه مخلوط با نسيان و فراموشي نميگردد؛ و محبّت و مودّتي را كه بر محبّت من،محبّت مخلوقات را اختيار نميكند ! پس چون مرا دوست داشت،منهم او را دوست ميدارم و دوستي او را در دل خلائق خودم مينهم . و چشم دل او را به مقام عظمت و جلال خودم ميگشايم. و علم خاصّان از خلائقم را از وي پنهان نميدارم ! و در اين حال با وي در سرّ و نهان،در ظلمت شب و درخشاني روز،ازباطن سخن ميگويم و باب مناجاتم را بر روي وي ميگشايم و او بطوري ميشود كه گفتارش با خلائق بريده ميگردد و همنشينياش با ايشان منقطع ميشود . و كلام خودم و كلام فرشتگانم را به او ميشنوايانم .
و به او ميفهمانم سرّي را كه از مخلوقاتم پنهان داشته بودم . تا اينكه ميفرمايد: سپس بر ميگشايم حجابها و پردههائي كه فيمابين من و او بوده است . واو را به نعمت گفتارم متنعّم،و به لذّت نظر به سوي من متلذّذ مينمايم . تا اينكه ميفرمايد: و بطور حتم و مسلّماً من سلطنت و قدرت اين بندهام را برتر و عاليتر از سلطنت سلطان سلاطين و ملك الملوك قرار ميدهم؛بطوريكه تمام پادشاهان در برابر وي خرد و شكسته ميشوند،و تمام سلاطين جائر از او در ترس و دهشت ميافتند،و هر جبّار عنود و لجوجي از وي ميهراسد،و تمام حيوانات وحشي درنده در برابر او رام ميشوند و بدنهاي خود را براي بركت و رحمت به بدن او ميمالند،و من بهشت را و آنچه در بهشت وجود دارد عاشق او مينمايم،و عقل او را مستغرق به معرفت خودم ميكنم،و من خودم بجاي عقل او مينشينم . و سپس مرگ را براي وي آسان مينمايم،و سكرات و حرارت و فزع آن را از او بر ميدارم تا آنكه از روي شوق به سوي بهشت روانه ميشود . و در وقتيكه ملك الموت بر وي فرود آيد،به او ميگويد: خوش آمدي ! به به خوشا بحال شما ! خوشا بحال شما ! خداوند مشتاق تست ! اي وليّ خدا ! بدان كه آن درهائي كه از آنها اعمال تو به سوي آسمان بالا ميرفت بر تو گريه ميكنند؛و محراب و مصلاّيت بر تو در حال گريستن ميباشند !
بندۀ مؤمن عارف ميگويد: من راضي هستم به رضوان خداوندي و به كرامت وي؛و بيرون ميرود روح از بدنش همانطوريكه مو از خمير بيرون ميرود؛و در اطراف سر او فرشتگان ايستادهاند در حالتيكه در دو دست هر يك از آنان يك كاسهاي پر از آب كوثر، و كاسهاي از شراب وجود دارد؛از آنها به وي ميآشامانند تا سكرات موت و تلخي آن از ميان ميرود . و او را به بشارت عظيمي بشارت ميدهند و به او ميگويند:
پاك و پاكيزهاي ! و محلّ سكونت تو نيز پاك و پاكيزه ميباشد ! تو بر خداوند صاحب عزّت و صاحب كرامت كه حبيب است و قريب،وارد شدهاي ! در اينحال روح او از دست فرشتگان در پرواز ميآيد؛و در سرعتي بيشتر از سرعت بازگشت شعاع نور چشم به چشم،به سوي خدا ميرود؛در اين صورت نه ديگر حجابي وجود دارد،و نه پردهاي در ميان او و خداي تعالي . و خداوند هم مشتاق اوست . و مينشيند بر كنار چشمهاي از سمت راست عرش خدا . سپس به او گفته ميشود: اي روح ! چگونه تو دنيا را ترك كردي ؟ روح ميگويد: اي خداي من ! و اي سيّد و آقاي من ! سوگند به مقام عزّت و جلالت كه من هيچ علمي و توجّهي به دنيا ندارم و از هنگاميكه مرا آفريدي تا الآن من متوجّه تو و نگران به سوي تو بودم ! خداوند ميفرمايد: راست گفتي ! تو با جسمت و پيكرت در دنيا بودي و با روح و جانت با من بودي !
بنابراين تو در برابر ديدگان من هستي ! من از پنهان و از آشكارت خبر دارم ! بپرس از من هر چه ميخواهي كه من به تو اعطا ميكنم،و خواهش كن از من كه من تو را گرامي ميدارم ! اينست بهشت من !
با آرامش در آن سير كن و گام بردار ! و اينست عهد و امان من ! در آن سكونت گزين ! روح عرض ميكند:
اي خداي من ! تو خودت را به من شناسانيدي و منبواسطۀ عرفان به ذات تو از جميع آفريدگانت بينياز شدم ! سوگند به مقام عزّت و جلالت اگر رضاي تو در آن باشد كه من پاره پاره گردم و يا هفتاد مرتبه با شديدترين قسمي كه مردم را بدان ميكشند مرا بكشند،تحقيقاً رضاي تو محبوبتر ميباشد نزد من ! تا اينكه ميگويد: خداوند عزّوجلّ ميفرمايد: سوگند به مقام عزّت و جلالم ميخورم كه من در هيچ وقتي از اوقات ميان خودم و ميان ترا حاجب قرار نميدهم؛تا در هر وقت كه دلت بخواهد بر من وارد شوي؛و اينست روش و منهاج من راجع به اولياي من!» [ و بعد از اين،در تفسير حَياة باقيَة ميفرمايد كه: صاحب او را چنين و چنان ميكنم . ـ تا اينكه ميفرمايد: وَ أَفْتَحُ عَيْنَ قَلْبِهِ وَ سَمْعَهُ حَتَّي يَسْمَعَ بِقَلْبِهِ مِنِّي وَ يَنْظُرَ بِقَلْبِهِ إلَي عَظَمَتِي وَ جَلَالِي . ] «و باز ميكنم چشم دل و گوشش را؛تا آنكه با دلش بدون واسطه از من بشنود،و با دلش نگاه به عظمت و جلال من نمايد.» [ و باز در همين حديث ميفرمايد: إنَّ أَدْنَي مَا أُعْطِي الزَّاهِدِينَ فِي الآخِرَةِ أَنْ أُعْطِيَهُمْ مَفَاتِيحَ الْجَنَانِ كُلَّهَا حَتَّي يَفْتَحُوا أَيَّ بَابٍ شَآءُوا . وَ لَا أَحْجُبُ عَنْهُمْ وَجْهِي وَ لَانَعِّمَنَّهُمْ بِأَنْوَاعِ التَّلَذُّذِ مِنْ كَلَامِي . ـ إلَي أن قالَ: وَ أَفْتَحُ لَهُمْ أَرْبَعَةَ أَبْوَابٍ: بَابٌ تُدْخَلُ عَلَيْهِمُ الْهَدَايَا مِنْهُ بُكْرَةً وَ عَشِيًّا،وَ بَابٌ يَنْظُرُونَ مِنْهُ إلَي كَيْفَ شَآءُوا . ]
«كوچكترين و كمترين چيزي كه من به زاهدان،در آخر عنايت ميكنم،آنست كه تمام كليدهاي بهشت را به ايشان ميدهم تا از هر دري كه بخواهندداخل شوند . و صورت خودم را از آنان پوشيده نميدارم،و به انواع و اقسام التذاذ از سخنانم آنها را بهرمند و متنعّم مينمايم ! تا اينكه گويد: به روي آنان چهار در را ميگشايم: دري كه براي ايشان در هر چاشتگاه و در هر شامگاه هديه ميبرند،و دري كه از آن نظر ميكنند بهر كيفيّتي كه بخواهند.» [ و باز در وصف اهل آخرت در همين حديث ميفرمايد: وَ لَارْفَعَنَّ الْحُجُبَ لَهَا دُونِي . ] «و تحقيقاً من حجابها را از آن روح در برابر خودم بر ميدارم.» [ و ميفرمايد: وَ لَا يَلِي قَبْضَ رُوحِهِ غَيْرِي؛وَ أَقُولُ عِنْدَ قَبْضِ رُوحِهِ: مَرْحَبًا وَ أَهْلاً بِقُدوُمِكَ عَلَيَّ . [۴۹] ] «و قبض روح او را نميكندغير از خود من . و هنگام قبض روحش من به او ميگويم: خوش آمدي ! و أهليّت داري براي ورود بر من و قدومت بر بساط من!» [ و اينها كه اين بيبضاعت در اينجا روايت كردهام همهاش روايات صحيحه و معتبره است،اگر يك مقدار توسعه بدهم آنها كه در اخبار داود وارد شده است،و آنها كه در مناجات خمسة عشر هست،و آنها كه در مناجات الحاقي دعاي عرفه كه سيّد (قدّه) در «إقبال» و علاّمه (قدّه) در «مزار» روايت كرده ذكر نمايم،تنها اينها از حدّ تواتر زيادتر است . و در حديث نماز روايت كرده،در فقرۀ قرائت ميفرمايد: ترقّي ميكند بهر آيهاي درجهاي از فلان و فلان . ـ إلَي أنْ قالَ: وَ دَرَجَةً مِنْ نُورِ رَبِّ الْعِزَّةِ . ] «و درجهاي از نور ربّ العزّه.» [
پاورقي
[۴۶] ـ «علل الشّرآئع» صدوق،طبع دار إحياء التّراث العربيّ،با مقدّمۀ علاّمه سيّد محمّد صادق بحرالعلوم،طبع دوّم،ص ۵۷
[۴۷] ظهور روح حجب روح انساني بواسطۀ تعلّق آن به بدن در كتاب «نفآئس الفنون» ج ۲ ،ص ۵۶ تا ص ۵۸ آورده است فصل ششم: در ظهور حجب روح انساني بواسطۀ تعلّق او به بدن: قالَ النَّبيُّ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ : إنَّ لِلَّهِ تَعالَي سَبْعينَ أَلْفَ حِجابٍ مِنْ نورٍ وَ ظُلْمَةٍ . بدانكه چون روح انساني را از قرب حضرت عزّت به عالم قالب و ظلمت تعلّق ميدادند،بر هفتاد هزار عالم بگذرانيدند و از هر عالمي آنچه زبده و خلاصۀ او بود با او همراه كردند؛تا چون بقالب پيوسته شد هفتاد هزار حجاب نوراني و ظلماني حاصل كرده بود؛حجابهاي نوراني از عالم روحاني و حجابهاي ظلماني از عالم جسماني . چه التفات او به هر چيزي در هر عالم اگر چه ثاني الحال آلت كمال ميشد،امّا به نسبت با حال هر يك روح او را حجابي گشت؛بواسطۀ آن حجب از مطالعۀ ملكوت و مشاهدۀ جمال لاهوت و ذوق مخاطبۀ حضرت و شرف قرب و كرامت محروم ماند و از أعلي عليّيين قربت به أسفل السّافلين طبيعت افتاد . با آنكه چندين هزار سال در خلوت خاصّ بيواسطه شرف قرب يافته بود،درين روزي چند مختصر بواسطۀ حجب آن حالت را بكلّي فراموش كرد،چنانكه هر چند انديشه كند از آن هيچ ياد نيايد؛و اگر نه به آفت حجب مبتلا شدي،چنين فراموشكار نبودي و آن اقبال انس را بدين زودي به ادبار وحشت بدل نكردي . و او را بنا بر انسي سابق كه با حضرت عزّت جَّلْت عظمتُه يافته بود نام انسان نهادند . و از اينست كه چون ايزد عزَّ شأنُه از زمان سابق بر وجود آدمي خبر دهد،او را به نام انسان خواند؛كقوله تعالي: هَلْ أَتَي' عَلَي الْإنسَـنِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْـًا مَّذْكُورًا . و چون بدين عالم پيوست و آن انس و قرب فراموش كرد،نام ديگر مناسب آن بر او نهاد و فرمود: يَـأَيـُّهَا النَّاسُ . و به رسول (ص) از اينجا فرمود: وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّیـمِ اللَهِ . يعني جمعي را كه همه روز به دنيا مشغولاند روزهائي كه در جوار حضرت و مقام قرب عزّت بودند ياد دهد؛شايد كه نوازع شوق آن جناب در دل ايشان بديد آيد و ديگر بار قصد آشيان اصلي و وطن حقيقي كنند . لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ . لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ . چه اگر محبّت آن وطن در دل بجنبد عين ايمان است،كه: حُبُّ الْوَطَنِ مِنَ الإيمانِ . واگر بوطن اصلي باز رسند مقام احسان است ؛ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنَي' وَ زِيَادَة ٌ . و اگر از وطن اصلي در گذرند مرتبۀ عرفان است؛ وَ السَّـبِقُونَ السَّـبِقُونَ * أُولَـئِِكَ الْمُقَرَّبُونَ . و اگر در پيشگاه بارگاه وصول قدم زنند درجۀ عيان است؛ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ . و بعد از آن نه حدّ وصف و نه عالم بيان است . طوبَي لِمَنْ عَرِفَ مَأْواهُ وَ لَمْ يَحْجُبْهُ شَيْءٌ عَمّا وَراهُ . و اگر محبّت آن وطن اصلي در دل آن بجنبد و قصد آن مراجعت نكند و دل بر تنعّم اين جهان بندد و به زخارف و اباطيل دنيا فريفته شود،در خسران ابدي و زندان سرمدي بماند؛ فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ * وَ ظِلٍّ مِّن يَحْمُومٍ * لَّا بَارِدٍ وَ لَا كَرِيمٍ . و غرض از وضع حجب،ابقاي تناسل بني آدم و انتظام عالم بود؛چه اگر حجب دامنگير نشدي قيام به امور دنيوي و التفات به عالم سفلي هرگز صورت نبستي؛چنانكه مشاهد است كه چون بعضي سالكان را در اثناي سلوك حجاب از پيش بردارند و بدان قرب و كرامت اصلي اطّلاع دهند،از كثرت فرح و شدّت شوق در كمال،عالم قالب به پردازد؛يا از فرط غيرت در عالم حيرت افتاده از دنيا و مافيها اعراض نمايد،و از قيد عبادت و كلفت خلوت خلاص يابد.
[۴۸] اين دعا از ادعيۀ شهر رجب است كه از ناحيۀ مقدّسه خارج شده است . و شيخ طوسي در «مصباح المتهجّد» طبع سنگي،ص ۵۵۹ ؛و شيخ كَفعَمي در «مصباح» خود از طبع سنگي،ص ۵۲۹ ؛و در كتاب دعاي «البلد الامين» طبع سنگي،ص ۱۷۹ ؛و سيّد ابن طاووس در «إقبال» طبع سنگي،ص ۶۴۶ ؛و علاّمۀ مجلسيّ در «بحار الانوار» ج ۲۰ ،طبع كمپاني،ص ۳۴۳ آنرا روايت نمودهاند . عالم معاصر آية الله محدّث و رجالي آقاي حاج شيخ محمّد تقي شوشتري (ره) در كتاب «الاخبار الدّخيلة» ص ۲۶۳ تا ص ۲۶۵ ،آنرا ردّ كردهاند و از جملۀ مفتريات بشمار آوردهاند . و ما در زمان حياتشان ادلّه و شواهدي را كه بدان استدلال بر مجعوليّت آن آورده بودند همه را ردّ كرده،و اثبات نمودهايم كه آن اشكالات،واهي ميباشد . و در يكي از جُنگهاي خود در شانزده صفحۀ وزيري ضبط و ثبت نموديم؛تا از ضياغ مصون بماند،و در موقع مناسب نشر گردد . اينك بهترين موقع آن است كه در شرح كلام آية الله ملكي تبريزي أعلي اللهُ مقامَه در اينجا نگارش بيابد؛ولي چون ايراد آن در متن كتاب «الله شناسي» مناسب نبود،و در تعليقه حجم قطوري را اشغال مينمود؛لهذا آنرا بصورت جزوهاي مستقلّ در پايان كتاب ملحق ميكنيم . واللهُ المُستعان .
[۴۹] اصل اين حديث در كتاب نفيس «إرشاد القلوب في المواعظ و الحكم» تأليف أبومحمّد حسن بن أبي الحسن محمّد ديلمي است،كه از اعاظم علماءِ زهّاد و مشايخ در قرن هفتم بوده است . و در طبع مكتبۀ بوذرجمهري مصطفوي ( سنۀ ۱۳۷۵ هجريّۀ قمريّه) در پايان كتاب كه به حديث معراجيّۀ يا أحمد ختم ميشود،از ص ۲۷۸ تا ص ۲۸۶ ؛و در طبع مؤسّسۀ اعلمي ـ بيروت،در پايان ج اوّل،از ص ۱۹۹ تا ص ۲۰۶ آورده شده است . و محقّق ملاّ محمّد محسن فيض كاشاني در «وافي» در أبواب المواعظ،باب مواعظ الله سبحانه،ج ۳ ،از قطع رحلي،طبع سنگي،از ص ۳۸ تا ص ۴۲ ،با نام أبومحمّد الحسين بن أبي الحسن بن محمّد ديلمي در كتاب «إرشاد القلوب إلي الصّواب» مرسلاً از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام،و از غير ديلمي مسنداً از او از پدرش از جدّش أميرالمؤمنين عليهم السّلام روايت كرده است كه او گفت: رسول اكرم صلّي الله عليه وآله در شب معراج از پروردگارش سبحانه پرسيد و گفت: ي َا رَبِّ ! أَيُّ الاعْمالِ أَفْضَلُ ؟ تا پايان حديث كه بسيار جالب و شيوا و مفصّل ميباشد . و علاّمۀ مجلسيّ در «بحار الانوار» مجلّد روضه (ج ۱۷ از طبع كمپاني،از ص ۶ تا ص ۹ ) آنرا حكايةً از «إرشاد القلوب» ديلمي از أميرالمؤمنين عليه السّلام روايت كرده است . و آنگاه مجلسي بعد از ختم حديث فرموده است: من براي اين حديث دو طريق مسند پيداكردهام . و آن دو طريق را بطور تفصيل بيان ميكند .
روايات نظر مؤمن به نور خدا و وجه خدا
و در حديث ملاقات مؤمن در «مستدرك» از مجموعۀ شهيد نقلاً از كتاب «أنوار» لابي عليّ بن محمّد بن همّام روايت كرده،تا آنجا كه ميفرمايد: أُشْهِدُكُمْ عِبَادِي بِأَنِّي أُكْرِمُهُ بِالنَّظَرِ إلَي نُورِي وَ جَلَالِي وَ كِبْرِيآئِي !
«گواه ميگيرم شما را اي بندگان من به اينكه من او را گرامي ميدارم بواسطۀ نظر نمودنش به نور من و جلال من و كبريائيِ من!» و در حديث ثواب جهاد در «تهذيب» روايت كرده است در حديثي كه ميشمارد در خصال سبعه را كه براي شهيد هست،ـ تا اينكه ميفرمايد: السَّابِعُ أَنْ يَنْظُرَ فِي وَجْهِ اللَهِ،وَ إنَّهَا لَرَاحَةٌ لِكُلِّ نَبِيٍّ وَ شَهِيدٍ. ۵۰ «هفتم خصلت آنستكه او نظر ميكند به وجه خدا،و آن نظره به سوي خدا راحت است براي هر نبيّ و هر شهيد.»
و در ثواب سجدۀ شكر نمازهاي واجبه در حديث صحيح وارد شده است: إنَّ الْعَبْدَ إذَا صَلَّي وَ سَجَدَ سَجْدَةَ الشُّكْرِ فَتَحَ الرَّبُّ تَعَالَي الْحِجَابَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْمَلَآئِكَة،فَيَقُولُ: يَا مَلَآئِكَتِي ! انْظُرُوا إلَي عَبْدِي؛أَدَّي فَرِيضَتِي وَ أَتَمَّ عَهْدِي ثُمَّ سَجَدَ لِي شُكْرًا عَلَي مَا أَنْعَمْتُ بِهِ عَلَيْهِ ! مَلَآئِكَتِي ! مَا ذَا لَهُ ؟! فَتَقُولُ الْمَلَآئِكَة: يَا رَبَّنَا رَحْمَتُكَ ! ثُمَّ يَقُولُ الرَّبُّ تَعَالَي: ثُمَّ مَاذَا ؟! فَتَقُولُ الْمَلَآئِكَة: يَا رَبَّنَا كِفَايَةُ مُهِمِّهِ ! فَيَقُولُ الرَّبُّ: ثُمَّ مَاذَا ؟! فَلَا يَبْقَي شَيْءٌ مِنَ الْخَيْرِ إلَّا قَالَتْهُ الْمَلَآئِكَة. فَيَقُولُ اللَهُ تَعَالَي: يَا مَلَئِكَتِي ! ثُمَّ مَاذَا ! فَيَقُولُ الْمَلَآئِكَة: يَا رَبَّنَا لَا عِلْمَ لَنَا ! فَيَقُولُ اللَهُ تَعَالَي: لَاشْكُرَنَّهُ كَمَا شَكَرَنِي،وَ أُقْبِلُ عَلَيْهِ بِفَضْلِي،وَ أُرِيهِ وَجْهِي ! ۵۱ «بندۀ خدا هنگاميكه نماز بگزارد و سجدۀ شكر بجا آورد،خداوند حجاب ما بين وي و فرشتگان را بر ميدارد،و ميفرمايد: اي فرشتگان من !
نظر كنيد به بندۀ من كه فريضۀ مرا ادا كرده است و عهد مرا تمام نموده است و سپس براي من سجدۀ شكر در برابر آن نعمتي كه به وي دادهام بجا آورده است. اي فرشتگان من ! پاداش وي چه چيز ميباشد ؟!
فرشتگان ميگويند: اي پروردگار ما ! رحمت تو ! سپس پروردگار ميگويد: از اين گذشته چه چيز است ؟! فرشتگان ميگويند: اي پروردگار ما ! كفايت مهمّات وي ! پروردگارميفرمايد: از اين گذشته چيست ؟! در اينحال هيچيك از اقسام خير را فرشتگان بجاي نميگذارند مگر اينكه ميشمرند. خداوند تعالي ميفرمايد: اي فرشتگان من ! از اين كه بگذريم چه چيز ميباشد ؟! فرشتگان ميگويند: اي پروردگار ما ! ما بدان علم نداريم. خداوند ميفرمايد: من سپاس وي را بجا ميآورم همانگونه كه او سپاس مرا بجا آورده است،و من اقبال مينمايم و رو ميآورم بر او به فضل خودم،و نشان ميدهم به او وجه و سيماي خودم را !» و در ثواب نابينا وارد شده است كه ميفرمايد: وَ أُرِيكَ وَجْهِي. «و من به تو مينمايانم سيماي خودم را.» و در روايت مهماني اهل بهشت خبري كه وارد شده است كه بعد از قرآن خواندن استدعاي استماع كلام حضرت پروردگار را مينمايند،تفضّل ميشود و از لذّت استماع مدّتهاي مديده بيهوش ميشوند؛و بعد كه بهوش آيند،استدعاي زيارت جمال حضرت جميل تعالي را مينمايند؛ نوري تجلّي مينمايد كه از تجلّي آن نور بيهوش ميافتند.
آن مقدار در آن بيهوشي ميمانند كه حورالعين شكايت مينمايند. و در فقرۀ ديگر از همين حديث در ثواب آنها كه زبانهايشان را از فضول كلام و بطنهايشان را از فضول طعام حفظ كردهاند،ميفرمايد: أَنْظُرُ إلَيْهِمْ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً وَ أُكَلِّمُهُمْ كُلَّمَا نَظَرْتُ إلَيْهِمْ. «نظر ميكنم به سوي آنان در هر روز هفتاد مرتبه،و در هر مرتبهاي كه به سويشان نظر نمودم با آنان تكلّم مينمايم!» عزيز من انصاف بده ! اين همه آيات و اخبار و ادعيۀ وارده به تعبيرات مختلفه را ممكن است كه انسان ردّ نمايد ؟! اگر از حيث سند اعتبار ميخواهي،درجۀ تواتر اگر چهلتا گفتهاند من پانصدتا بلكه هزارتا سند براي تو بياورم،و حال آنكه قرآن سند نميخواهد ؛ و اگر دلالت بخواهي،از نصّ بالاتر نميشود؛و دلالات بعضي از اين الفاظ كه نقل شد ابداً شكّي و محملي و احتمال مجازي در آنها نيست. بلي،انسان بايد ملتفت باشد كه لقاي حضرت او جلّ جلالُه مثل لقاي ممكن نيست،و رؤيت او با چشم نيست،و مثل رؤيت جسمانيّات نيست؛بلكه رؤيت قلبي هم منزّه از كيفيّت رؤيت متخيّلات،و رؤيت عقليّه هم منزّه از كيفيّت رؤيت معقولات است. چنانچه در دعاي «صحيفۀ علويّه» عليه السّلام ميفرمايد: وَ تَمَثَّلَ فِي الْقُلُوبِ بِغَيْرِ مِثَالٍ تَحُدُّهُ الاوْهَامُ أَوْ تُدْرِكُهُ الاحْلَامُ. ۵۲
«خداوند در دلها بطور تمثُّل جاي ميگيرد،بدون شكل و صورتي كه انديشههاي وهميّه او را محدود كند،و بدون آنكه افكار عقليّه بتواند به او دست يابد.»
امام صادق عليه السّلام: كَأَنَّنِي سَمِعْتُهَا مُشَافَهَةً مِمَّنْ أَنْزَلَهَا عَلَي الْمُكَاشَفَةِ وَ الْعِيَانِ
و چنانكه سيّد ابن طاووس (قُدّس سرُّه العزيز) در «فلاح السّآئل» ميفرمايد: فَقَدْ رُويَ أنَّ مَوْلانا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصّادِقَ عَلَيْهِما السَّلامُ كانَ يَتْلوا الْقُرْءَانَ في صَلَاتِهِ فَغُشيَ عَلَيْهِ. فَلَمّا أفاقَ سُئِلَ: ما الَّذِي أوْجَبَ ما انْتَهَتْ حالُكَ إلَيْهِ ؟! فَقالَ عَلَيْهِ السَّلامُ ما مَعْناهُ: «مَا زِلْتُ أُكَرِّرُ ءَايَاتِ الْقُرْءَانِ حَتَّي بَلَغْتُ إلَي حَالٍ كَأَنَّنِي سَمِعْتُهَا مُشَافَهَةً مِمَّنْ أَنْزَلَهَا عَلَي الْمُكَاشَفَةِ وَ الْعِيَانِ. فَلَمْ تَقُمِ الْقُوَّةُ الْبَشَرِيَّةُ بِمُكَاشَفَةِ الْجَلَالَةِ الإلَهِيَّةِ. » وَ إيّاكَ يا مَنْ لا تَعْرِفُ حَقيقَةَ ذَلِكَ أنْ تَسْتَبْعِدَهُ أوْ يَجْعَلَ الشَّيْطانُ في تَجْويزِ الَّذي رَوَيْناهُ عِنْدَكَ شَكًّا ! بَلْ كُنْ مُصَدِّقًا !
أما سَمِعْتَ اللَهَ يَقولُ: فَلَمَّا تَجَلَّي' رَبُّهُ و لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ و دَكًّا وَ خَرَّ مُوسَي' صَعِقًا ـ انتهَي. «روايت شده است كه مولانا جعفر بن محمّدٍ الصّادق عليهما السّلام در نمازش قرآن تلاوت مينمود؛و در آن حال بيهوش شد. چون افاقه پيدا كرد،از وي پرسيدند: علّت آنكه حالتت بدينجا منتهي گشت چه بود ؟! حضرت عليه السّلام بدين معني مطلبي را افاده فرمود كه: «من پيوسته آيات قرآن را تكرار مينمودم تا رسيدم به حالتي كه گويا من از خدائي كه آنها را نازل كرده است با مكاشفه و عيان شنيدم. ۵۳ و بنابراين قوّۀ بشريّهام در برابر مكاشفات جلال الهي تاب نياورد.»
و اي كسيكه حقيقت اين وقايع را نميشناسي؛مباد آنرا مستبعد بشماري! و يا شيطان در جائز بودن آنچه را كه ما براي تو روايت كرديم،راه شكّي را مفتوح سازد ! بلكه بايد تصديق كننده باشي ! آيا نشنيدهاي كه خداوند ميگويد: چون پروردگار او (موسي) بر كوه تجلّي كرد،آنرا خرد و پاره ساخت و موسي به حالت بيهوش بر روي زمين افتاد!» «فلاح السّآئل» ص ۱۰۷ و ۱۰۸. باري انسان اگر بخواهد كه اين عوالم را بالكشف و الشّهود بدست آورد بايد بزرگي مقصود را بقدر خود تعيين نمايد و بداند كه طالب چيست ؟! و عظمت مطلوبش به چه اندازه است ؟! تا جِدّش در طلب،لايق مطلوب باشد. مثلاً طالب كدخدائي يك ده جِدّش قطعاً به اندازۀ طالب سلطنت عالم نميشود؛وليكن چون اين مطلوب بزرگي و عظمتش در شرف و نور و بهاء و سلطنت و لذّت به اندازهاي است كه ابداً تصوّر كنه او را لاسيّما مبتدي نميتواند بكند،بلكه هر چه تصوير نمايد يكي از هزاران حقيقت آن نخواهد شد؛ لذا اجمالاً بايد قياس بقدر معقولات و معلومات خود نمايد.
مثلاً شرافتهائي كه در عالم حقّ و شهادت ميبيند از بزرگان دنيوي،و قرب سلاطين،و خود سلطنت و سلطنتهاي تمام عالم را فرض كند و بعد از آن قياس كند سلطنت آسمانها را ببيند كه چه درجه عظمت و شرافت ميبيند ؟ آنوقت قياس بكند عالم محسوس را به عالم غيب ملكوت و جبروت و غيره،آنوقت برگردد در كيفيّت سلطنت سلاطين دنيا فكري كند،آنوقت به سلطنت معنوي قياس بكند؛خواهد ديد كه مدّت سلطنت اين سلاطين كه چند سالي بيش نيست نسبتش به سلطنت ابديّه چه خواهد شد ؟! و كيفاً هم زياده بجهاتي چند نيست كه هزاران نقصها در او موجود و متوقّع است. امّا سلطنت معنويّه سلطنت واقعي است؛مثل سلطنت انسان است به اعضاي خود و قوا و خيال خود. مثلاً ملاحظه نمايد كه در وصف سلطنت اخروي،از جمله اخباريكه در باب سلطنت اهل بهشت وارد شده است كه فرماني از جانب حضرت تعالي برايش ميآورند كه در آن نوشته است كه: جَعَلْتُكَ حَيًّا لَا تَمُوتُ وَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ: كُنْ فَيَكُونُ ! ۵۴ «من تو را زنده قرار دادم كه نميميري ! و به چيز ميگوئي: باش ! و آن ميباشد!»
دارُ الآخرةِ،دارُ الحَيَوانِ،كأنّهُ حَيَوةٌ تغْلي و تفورُ
و بالجمله آن سلطنتي كه خلاّق عالم براي هر انسان صحيح المشاعر دراحداث صور خياليّه عطا فرموده؛نظير وفوق آنرا براي بندگان خاصّ خودش از انبياء و اولياء در اين دنيا،و به جمهور و يا همۀ اهل بهشت در آخرت،در احداث و ايجاد اعيان خارجيّه بإذنِ الله كرامت ميفرمايد. اهل معرفت،اعجاز انبياء و ائمّه را از اين راه ميگويند. خلاصه اگر انسان هر مطلبي را با عقل بسنجد،خواهد ديد كه درجات و حدود اشياء همه در جاي خود،و از روي عدل است. و اگر عقل را كنار بگذارد، آنوقت حكمتْ باطل،و ابداً فرق ميانۀ نور و ظلمت،خوب و بد،وضيع و شريف نخواهد ماند. بالجمله،اين چند كلمه در قياس شرافت اين مطلب و مطلوبهاي ديگر كافي است و هكذا لذّت و بهجت اين مطلوب را اگر بخواهي في الجمله تصوّر نمائي،يك نمره از لذّات آن عالم را بعضي از اهل معرفت چنين گويد كه: آن مقام دارالحَيَوان و حياة حقيقي است، كأنّهُ حيوةٌ تَغْلِي و تفورُ. «گويا چشمه و عين حيات و زندگي است كه ميجوشد و فوران ميكند.» و در آن حال در هر لحظه براي اهلش تمام انواع لذّات بیاينكه بعضي به بعضي تداخل نمايد و كسر و انكسار نموده،كيفيّت ديگر حاصل شود موجود است؛ مثلاً تمام لذّات همۀ افراد هر نوع از مطعومات، و هكذا مرئيّات و مسموعات و مشمومات و ملموسات در هر آني بیاينكه يكي در ديگري اثر نمايد و يا باطل سازد حاصل است. حالا اين لذّات از قبيل لذّات عوالم حسّيّه جنّةُ النّعيم است؛و اگر از اين قياس كني لذّات و بَهجات تجلّيات انوار جمال و جلال حضرت جميل و جليل تعالي را،آنوقت لَعلّ در بذل تمام جهات جدّ و جهد و طاقت كفايت نمايد. و در اخبار ائمّه صلواتُ الله و سلامُه عليهم أجمعين اشاراتي به اين عوالم كه عرض شده هست. مثلاً در خبر هست كه آبي در بهشت هست كه در آن طعم همۀ مشروبات و مطعومات ميباشد.
و ايضاً در حديث معراج گذشت كه در جواب حضرت او جلّ جلالُه كه ميفرمايد: هَذِهِ جَنَّتِي فَتَبَحْبَحْ فِيهَا ! عرض ميكند: وقتي كه خودت را بمن شناسانيدي از همۀ چيزها مستغني شدم ! و در حديث مهماني گذشت كه از تجلّي حضرت حقّ تعالي چنين بيهوش ميشوند كه ابداً بهوش نيايند تا آخر حورالعين شكايت ميكنند تا خداوند جليل به هوششان ميآورد. اي عزيز ! جهد كن كه ايمان به خدا و رسول و ائمّه صلوات الله و سلامهعليهم بياوري،و ثواب و عقاب و بهشت و جهنّم و قرب و بعد را مثل ملاحدۀ اين زمان،موهوم توهّم نكني !
وَجَدْتُكَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُكَ
حالا اينها كه عرض شد چيزهائي است كه خطور به قلب بشر ميكند، وَلَا خَطَرَ عَلَي قَلْبِ بَشَرٍ را از اينها قياس كن ! بلي: ديوانه كني هر دو جهانش بخشي ديوانه تو هر دو جهان را چه كند؟ * * * از دَرِ خويش خدايا به بهشتم مفرست كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس * * * خاك درت بهشت من،مهر رخت سرشت من عشق تو سرنوشت من،راحت من رضاي تو مَا عَبَدْتُكَ خَوْفًا مِنْ نَارِكَ وَ لَا طَمَعًا فِي جَنَّتِكَ،بَلْ وَجَدْتُكَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُكَ ! ۵۵ «من تو را نپرستيدم از ترس آتشتت؛و نه به طمع بهشتت؛بلكه تو را سزاوار و لائق پرستش ديدم فلهذا عبادت و پرستش تو را نمودم!» در حديث حضرت شُعيب علي نبيّنا وآله و عليه السّلام شنيدي كه عرض نمود: من نه از ترس آتش نالم،و نه از محبّت بهشت؛وليكن از جهت بُعد از تو مينالم،صبر ميكنم تا به ديدار تو برسم ! و از دعاي كميل عليه الرّحمة شنيدي كه سيّد العارفين و رئيس المُناجين عرض ميكند: وَ هَبْنِي صَبَرْتُ عَلَي عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَي فِرَاقِكَ ! «و مرا چنان بپندار كه قدرت صبر و شكيبائي بر عذابت را داشته باشم،پس چطور ميتوانم بر فراقت شكيبا باشم؟!»
اي نفس بيحياي نويسنده ! و اي بينوا شنونده ! اگر قطع به اين عوالم داري،كو اثرش ؟! چرا آرامي ؟! چرا بر سر كوهها نميروي ؟! چرا به بيابانها فرار نميكني ؟! چرا ورد شب و روزت وَاحَسْرَتَا عَلَي مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَهِنيست ؟! بلكه اگر مظنّه هم داري چرا از غصّه نميميري ؟! بلكه اگر احتمالش هم ميدهي بايد اين احتمال،عيش ترا مُنَغَّص كند؛و لذّتت را از اعراض اين دنياي دنيّۀ فانيه قطع كند. بگو: واحَسرَتاهُ ! واحَسْرَتاهُ ! واحَسْرَتاهُ ! واثُبوراهُ ! واحَيْرَتاهُ ! ياوَيْلَي ! يا دَمارَي ! يا عَوْلَي ! يا شِقْوَتَي ! بلي ! ايمان ضعيف است كه هست،ولي قلوب هم از محبّت دنيا مريض شده؛و الاّ اگر ايمان نشد،شكّ هم كافي است. احتمال هم كافي است. نَعوذُ بِاللَهِ،وَ الْمُشْتَكَي إلَي اللَهِ،وَ إلَي حَضْرَةِ رَسولِ اللَهِ وَ حَضْرَةِ أميرِالْمُؤْمِنينَ وَ ءَالِهِما الطّاهِرينَ،لاسِيَّما إلَي خَليفَةِ عَصْرِنا،و إمامِ زَمانِنا، وَ سُلْطانِنا،وَ سَيِّدِنا،وَ مَعاذِنا وَ ملاذِنا،وَ عِصْمَتِنا،وَ نورِنا،و حَيَوتِنا،وَ غايةَ ءَامالِنا،أرْواحُنا وَ أرْواحُ الْعالَمينَ فِداهُمْ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَيْهِمْ أجْمَعينَ. ۵۶
پاورقي
۵۰ ـ «تهذيب الاحكام» ج ۶ ،ص ۱۲۲ ۵۱ همان مصدر،ج ۲ ،ص ۱۱۰ ؛و «من لايحضره الفقيه» نشر مكتبة الصّدوق،ج ۱ ،ص ۳۳۴
۵۲ «صحيفة علويّه» طبع سنگي قديمي،به خطّ فخر الاشراف،ص ۱۶ ؛و اين از ادعيۀ آن حضرت است كه در نعت و تعظيم خداوند عرضه داشته است،و ابتداي آن اينست: الْحَمْدُ لِلَّهِ أوَّلَ مَحْمودٍ وَ ءَاخِرَ مَعْبودٍ وَ أقْرَبَ مَوْجودٍ،الْبَديءِ بِلا مَعْلومٍ لاِزَليَّتِهِ،وَ لا ءَاخِرَ لاِوَّليَّتِهِ وَ الْكآئِنِ قَبْلَ الْكَوْنِ بِلا كيانٍ وَ الْمَوْجودِ في كُلِّ مَكانٍ بِلا عيانٍ وَ الْقَريبِ مِنْ كُلِّ نَجْوَي بِغَيْرِ تَدانٍ. عَلَنَتْ عِنْدَهُ الْغُيوبُ وَ ضَلَّتْ في عَظَمَتِهِ الْقُلوبُ؛فَلا الابْصارُ تُدْرِكُ عَظَمَتَهُ وَ لاالْقُلوبُ عَلَي احْتِجابِهِ تُنْكِرُ مَعْرِفَتَهُ. تَمَثَّلَ في الْقُلوبِ بِغَيْرِ مِثالٍ تَحُدُّهُ الاوْهامُ أوْ تُدْرِكُهُ الاحْلامُ. ثُمَّ جَعَلَ مِنْ نَفْسِهِ دَليلاً عَلَي تَكَبُّرِهِ عَلَي الضِّدِّ وَ النِّدِّ وَ الشَّكْلِ وَ الْمِثْلِ،فَالْوَحْدانيَّتُهُ ءَايَةُ الرُّبوبيَّةِ وَ الْمَوْتُ الآتي عَلَي خَلْقِهِ مُخْبِرٌ عَنْ خَلْقِهِ وَ قُدْرَتِهِ. تا آخر دعا كه در نهايت شيوائي و استحكام،دلالت بر وجود بالصِّرافۀ حضرت حقّ جلّ و عزّ مينمايد؛بالاخصّ همين فقراتي را كه عارف ربّاني و عالم صَمَداني ما بدان استشهاد جستهاند. و ايضاً قوله: وَ الْكآئِنِ قَبْلَ الْكَوْنِ بِلا كيانٍ،وَ الْمَوْجودِ في كُلِّ مَكانٍ بِلا عِيانٍ،وَ الْقَريبِ مِنْ كُلِّ نَجْوَي بِغَيْرِ تَدانٍ.
۵۳ بيان اقسام مكاشفات به نقل از «نفآئس الفنون» چون سخن به مكاشفۀ حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام رسيد،سزاوار است انحاء و انواع مكاشفات را در اينجا از علاّمه شمس الدّين محمّد بن محمود آملي در كتاب «نفآئس الفنون» ج ۲ ،ص ۶۲ تا ص ۶۵ ،حكايت نمائيم. وي ميگويد: فصل نهم: در مكاشفات و انواع آن: بدانكه حقيقت كشف،از حجاب بيرون آمدن چيزي است بر وجهي كه پيش از آن بر وجه مذكور مُدرك نبوده باشد. و هر چند در عالم انسان هفتاد هزار ديده كه ادراك آن هفتادهزار عالم از جسمانيّات و روحانيّات تواند كرد مودّع است،امّا اهل حقيقت مكاشفات را بر آن معاني اطلاق كنند كه مدركات باطنه ادراك آن كرده باشد. و شكّ نيست در آنكه چون سالك صادق به جذبۀ ارادات از قعر طبيعت روي به فضاي شريعت نهد و به قدم صدق جادّۀ طريقت بر قانون مجاهده و رياضت بشمرد،از هر حجاب از حجب هفتاد هزارگانه كه گذر كند او را ديدۀ مناسب آن گشاده شود،و احوال آن مقام مكاشَف نظر او گردد،و بقدر رفع حجاب و صفاي عقل،معاني معقول روي نمايد و به اسرار معقولات واقف شود،و آنرا كشف نظري خوانند و بر او زياده اعتمادي نباشد؛چه هر چه در نظر آيد تا در قدم نيايد اعتماد را نشايد. و اكثر فلاسفه كه همّت بر تجريد عقل و ادراك معقولات گماشتند و عمر در آن صرف كردهاند،در اين مقام بماندند و آنرا وصول به مقصد حقيقي شمردند.
و به حقيقت چون مقصود اصلي نشناختند،از شواهد دگر مدركات محروم افتادند و انكار آن كرده در مرتبۀ ضلالت گم گشتند؛ فَضَلّوا مِن قبلُ وَ أضلّوا كثيرًا. و چون از كشف معقولات عبور افتاد،مكاشفات قلبي بديد آمد كه آنرا كشف شهودي خوانند؛و از اينجا انوار مختلف كشف شود،و بعد از آن مكاشفات سرّي كه آنرا كشفالهامي خوانند،و در اين مقام اسرار آفرينش و حكمت وجود هر چيز ظاهر و مكشوف گردد. و بعد از آن مكاشفات روحي كه آنرا كشف روحي خوانند،روي نمايد و در مبادي اين مقام درجات جنان و شواهد رضوان و مشاهدۀ ملئكه و مكالمۀ با ايشان كشف شود. و چون روح بكلّي صاف گردد و از كدورات جسماني صقالت يابد،عوالم نامتناهي مكشوف شود و دائرۀ ازل و ابد نصب ديده گردد و حجاب زمان و مكان بر خيزد؛چنانكه از ابتداي آفرينش موجودات و مراتب آن كشف نظر او شود و هر آنچه در زمان مستقبل خواهدبود معاينه بيند.
و رسول صلّي الله عليه و آله از اينجا فرمود كه: لا تَرْفَعوا رُءوسَكُمْ فَإنّي أراكُمْ مِنْ أمامي وَ مِنْ خَلْفي. و بيشتر خرق عادات كه آنرا كرامات گويند از إشراف بر خواطر و اطّلاع بر مغيبات و عبور بر آتش و آب و هوا و طيّ زمين و غير آن در اين مقام پديد آيد و اين معني را به نزد ارباب حقيقت زياده اعتباري نبود،چو اهل ضلال را نيز اين معني صورت بندد؛ چنانكه رسول صلّي الله عليه و آله از ابن صيّاد پرسيد: ما تَرَي ؟! قالَ: أَرَي عَرْشًا عَلَي الْمآءِ ! فَقالَ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: ذاكَ عَرْشُ إبْليسَ. و آنچه در نقل آمده كه دجّال مرده را زنده خواهد گرداند هم ازين قبيل است،و حقيقت كرامات جز اهل دين را نتواند بود؛و آن بعد از كشف روحي در مكاشفات خفيّ بديد آيد؛زيرا كه روح،كافر و مسلمان را هست.
امّا خفيّ،روح خاصّي است كه آنرا نور حضرتي خوانند و جز به خاصّان حضرت ندهند؛چنانكه فرمود: كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإيمَـنَ وَ أَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ . و در مطلق روح فرمود: يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَي' مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِ . و در حقّ رسول صلّي الله عليه وآله فرمود: وَ كَذَ'لِكَ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَـبُ وَ لَا الْإيمَـنُ وَلَـكِن جَعَلْنَـهُ نُورًا نَّهْدِي بِهِ مَن نَّشَآءُ مِنْ عِبَادِنَا ، يعني نور خاصّ حضرتي به بعضي از بندگان خود دهم تا بواسطۀ آن به عالم صفات ما راه يابند. و چنانكه دل واسطۀ عالم ملك و ملكوت آمد كه يك روي در عالم ملكوت و ديگري در عالم ملك،تا بدان روي كه در عالم ملكوت دارد قابل فيضان نور عقل و روح گردد،و بدين روي كه در عالم ملك دارد آثار انوار روحانيّات و معقولات به نفس و تن ميرساند. و سرّ واسطۀ عالم روح و دل آمد،تا بدان روي كه در روح دارد استفادت فيض او كند،و بدان روي كه در دل دارد حقايق آن فيض بدو ميرساند؛همچنين خفيّ واسطۀ عالم صفات خداوندي و روحانيّت آمد،تا قابل مكاشفات صفات حضرتي گردد عكس آن به عالم روحانيّت رساند و اين مجموع را كشف صفاتي خوانند. و حضرت عزّت در اين حال اگر به صفت عالمي مكاشف شود علم لَدُنّي بديد آيد،و اگر به صفت جلال مكاشف گردد فناءِ حقيقي،و علي هذا به نسبت با ساير صفات. امّا كشف ذاتي مرتبۀ بس بلند و سامي است كه در عبارت نگنجد و اشارت در آن صورت نبندد. و جعَلْنا اللهُ مِن الفائِزينَ به.
۵۴ در حديث قدسيّ از جانب پروردگار علاّم خلاّق وارد است: عَبْدي أطِعْني أجْعَلْكَ مِثْلي ! أنَا حَيٌّ لا أموتُ،أجْعَلُكَ حَيًّا لا تَموتُ ! أنَا غَنيٌّ لا أفْتَقِرُ،أجْعَلُكَ غَنيًّا لا تَفْتَقِرُ ! أنَا مَهْما أشآءُ يَكونُ،أجْعَلُكَ مَهْما تَشآءُ يَكونُ ! و كعب الاحبار اين حديث را با الفاظ آتيه روايت كرده است: يابْنَ ءَادَمَ ! أنَا غَنيٌّ لا أفْتَقِرُ، أطِعْني فِيما أمَرْتُكَ أجْعَلْكَ غَنيًّا لا تَفْتَقِرُ ! يابْنَ ءَادَمَ،أنَا حَيٌّ لا أموتُ؛أطِعْني فيما أمَرْتُكَ أجْعَلْكَ حَيًّا لا تَموتُ ! أنَا أقولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكونُ؛أطِعْني فيما أمَرْتُكَ تَقولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكونُ ! («كلمةالله» ص ۱۴۰ ؛و در ص ۵۳۶ مصادر آنرا «عدّة الدّاعي» أحمد بن فهد حلّي از كعبالاحبار و «مشارق أنوار اليقين» حافظ رجب بُرسي و «إرشاد القلوب» حسن بن محمّد ديلمي ذكر كرده است.) و در ص ۱۴۳ گويد: در حديث قدسي وارد است: إنَّ لِلَّهِ عِبادًا أطاعوهُ فيما أرادَ فَأطاعَهُمْ فيما أرادُوا،يَقولونَ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكونُ . (و در ص ۵۳۷ مصدر آنرا «مشارق أنوار اليقين» حافظ رجب برسي ذكر كرده است.)
۵۵ «مصباح الفلاح و مفتاح النّجاح» آخوند ملاّ محمّد جواد صافي گلپايگاني،طبع سنگي،ص ۷۴ در «اصول كافي» ج ۲ ،ص ۸۴ ،حديث ۵ ،از عليّ بن إبراهيم،از پدرش،از ابن محبوب،از جميل،از هرون بن خارجة،از حضرت امام جعفر بن محمّدٍ الصّادق عليهماالسّلام روايت كرده است،كه فرمود: إنَّ الْعُبّادَ ثَلاثَةٌ * : قَوْمٌ عَبَدوا اللَهَ عَزَّوَجَلَّ خَوْفًا فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبيدِ،وَ قَوْمٌ عَبَدوا اللَهَ تَبارَكَ وَ تَعالَي طَلَبَ الثَّوابِ فَتِلْكَ عِبادَةُ الاجَرآءِ،وَ قَوْمٌ عَبَدوا اللَهَ عَزَّوَجَلَّ حُبًّا لَهُ فَتِلْكَ عِبادَةُ الاحْرارِ؛وَ هِيَ أفْضَلُ الْعِبادَةِ. و در «نهج البلاغة» در باب حِكم،حكمت ۲۳۷ ؛و از طبع مصر،مطبعۀ عيسي البابي الحلبي با شرح شيخ محمّد عبده،ج ۲ ،ص ۱۸۹ آورده است كه: وَ قالَ عَلَيْهِ السَّلامُ: إنَّ قَوْمًا عَبَدوا اللَهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجّارِ،وَ إنَّ قَوْمًا عَبَدوا اللَهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ،وَ إنَّ قَوْمًا عَبَدوا اللَهَ شُكْرًا فَتِلْكَ عِبادَةُ الاحْرارِ. * ـ در بعضي نسخ: الْعِبادَةُ ثَلاثٌ وارد است.
۵۶ نُسخ «رسالۀ لقاء الله» مرحوم آية الله حاج ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي مطالبي را كه اينك از «رسالۀ لقاء الله» آية الحقّ و سند العرفان مرحوم آيةالله حاج ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي أعلي اللهُ درجاتِه السّامية،حقير در اينجا آوردم،طبق نسخۀ خطّي خود حقير است كه در ايّام طلبگي در بلدۀ طيّبۀ قم در سنۀ ۱۳۶۸ هجريّۀ قمريّه يعني تا الآن كه سنۀ ۱۴۱۵ ميباشد،چهل و هفت سال ميگذرد،استنساخ نمودهام و حقّاً چه اين مطالب و چه بقيّۀ مطالب رساله كه اثر نفس گرم و آه آتشين و اصالت نيّت آن فقيد ميباشد؛فوق العاده مؤثّر و محرّك،و مطالعه و تأمّل در محتويات آن براي سالكين سبيل خدا ضروري است. اين حقير در هنگام اقامت در نجف اشرف براي تحصيل نيز آنرا مطالعه مينمودم و از بحر بيكران آن بهرمند ميشدم. روزي يكي از علماء كاظمين كه با حقير نسبت رحميّت داشت و در زيارتي مخصوصنجف به زيارت آمده بود و در كلبۀ حقير ميهمان بود،راجع به توحيد حضرت حقّ تعالي با وي بحث شد. حقير در ميان گفتارم،آوردم كه لَامؤثِّرَ في الوجودِ إلاّ اللهُ. گفت: چنين حديثي نداريم ! عرض كردم: نباشد كه نباشد،ولي آيا اين مضمون كه كلام يكي از حكماء ميباشد متّخذ از شالوده و ريشۀ كشيده شدۀ جميع آيات و احاديث نيست ؟ من به وي گفتم: خوب است شما «رسالۀ لقاء الله» را كه حقير آنرا بخطّ خود استنساخ كردهام مطالعه فرمائيد تا روح مطلب برايتان روشن گردد ! گفت: خيلي در پي آن بودهام ولي هنوز بدست نياوردم. حقير رسالۀ خود را به ايشان سپردم تا در مدّت يك هفته مطالعه نمايد. وي به كاظمين رفت و رساله را با خود برد. در سفر دگري كه به نجف اشرف مشرّف شد از وي پرسيدم: رساله چطور بود ؟! گفت: من هر وقت آن را مطالعه ميكردم،اشكم سرازير بود تا مطالعهام خلاص شود. باري اين رساله در اوّلين مرتبه توسّط آقاي حاج ميرزا خليل كمرهاي طبع شد،و در آن تحريفات و اضافاتي صورت گرفت. سپس از روي آن نسخۀ مطبوعه عكس برداري شده و با حذف بعضي از ضمائم،باز با تحريفات واقع در متن بطبع رسيد؛و آقا سيّد أحمد فهري آنرا به ضميمۀ مقالهاي از آية الله خميني (قدّه) در جملۀ منشورات نهضت زنان مسلمان منتشر كرد. و تحريفات و تصحيفات اين طبع از حيطۀ بيان بيرون است. در سنة ۱۴۰۵ هجريّۀ قمريّه انتشارات هجرت اقدام به طبع آن نمود كه گرچه آن نسبةً پاكيزهتر است وليكن معذلك خالي از تحريف نيست و اين به سبب نسخههاي مطبوعهاي بوده است كه در طبع آن دخالت داشته است. اميدوارم خداوند مرا يا شخصي ديگر را توفيق دهد تا به طبع آن از روي نسخۀ اصليّه بدون يك جمله كم و يا زياد اقدام نمايد. و الله المستعانُ.
مبحث ۱۶ تا ۱۸: طرق مختلفۀ «الله شناسي» غير از طريق «لقاء الله» همگي كج و معوج و تاريك است
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم
وَ صَلَّي اللَهُ عَلَي سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ
وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدآ ئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ ا لآنَ إلَی قِيامِ يَوْمِ الدّينِ
وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم
قالَ اللَهُ الْحَكيمُ في كِتابِهِ الْكَريم: وَ إِذَا تُتْلَي' عَلَيْهِمْ ءَايَاتُنَا بَيِّنَـتٍ قَالَ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا ائْتِ بِقُرْءَانٍ غَيْرِ هَـذَآ أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ و مِن تِلْقَآيءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَي' إِلَيَّ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ . (آيۀ پانزدهم،از سورۀ يونس: دهمين سوره از قرآن كريم) «و هنگاميكه تلاوت گردد براي آنان آيات روشن و مبرهن ما،كسانيكه اميد لقاء و زيارت ما را ندارند ميگويند: قرآني بياور غير از اين قرآن،يا اين آيات قرآن را تبديل كن به آيات دگر ! بگو: چنان حقّي براي من وجود ندارد كه من بتوانم قرآن را از نزد خودم بدل نمايم . من پيروي نمينمايم مگر آنچه را كه به سوي من وحي ميشود . تحقيقاً من اگر معصيت و مخالفت پروردگارم را بجا آورم،از عذاب روز بزرگ در ترس و خوف ميباشم.» و در چندين آيه پيش از اين آورده است:
إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا وَ رَضُوا بِالْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا وَ اطْمَأَنُّوا بِهَا وَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ ءَايَـتِنَا غَـفِلُونَ * أُولَـئِكَ مَأْوَيـهُمُ النَّارُ بِمَا كَانُوايَكْسِبُونَ. (آيۀ هفتم و هشتم) «تحقيقاً كسانيكه اميد لقاي ما را ندارند و به عيش و زندگي پستترين اكتفا كرده و بدان دل بستهاند،و كسانيكه ايشان از آيات ما غافل هستند . آنان جا و محلِّ قرار و سكونتشان آتش است،بواسطۀ اعمال و اخلاق و عقائد و ملكاتي را كه در دنيا كسب كردهاند.» و ايضاً پس از ذكر دو آيه،در آيۀ يازدهم آورده است: وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللَهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجَالَهُم بِالْخَيْرِ لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا فِي طُغْيَـنِهِمْ يَعْمَهُونَ .
«و اگر تعجيل كند خداوند براي مردم فرود آمدن شرّ را (به سبب مكافات و پاداش عمل) به همانگونه كه در فرود آمدن خير و رحمت تعجيل مينمايد ، [۱] هر آينه حكم مرگ و أجل آنان در ميرسيد؛و بنابراين ما باقي ميگذاريم كساني را كه اميد لقاي ما را ندارند،تا در طغيان و سركشي خودشان متحيّرانه و كوركورانه فرو روند.» باري در اين سه آيه مشاهده مينمائيم كه در هر يك سخن از لقاء خدا به ميان آمده؛و كساني كه اميد آنرا ندارند و در سر خود هواي آنرا نميپرورانند و بالنّتيجه به زندگي پستترين و عيش بهائم قناعت ميورزند،و از آيات خدا كه نشان و آينۀ خداست غافل هستند،و در طغيان غفلت و شهوت متحيّرانه سرگشته ميباشند؛پيوسته در شكّ و ريب و ترديد بسر ميبرند . گاهي ميگويند: اين قرآن كه در آن آيات لقاء و ديدار و قيامت است بدرد مانميخورد ؛قرآني ديگر بياور و يا اين آيات را از آن بردار و تغيير بده ! و گاهي چنان در غفلت اوهام فرو ميروند و اين حيات دنيوي را اصل و اصيل ميپندارند و بدان تكيه ميزنند،تا ناگهان مرگ گريبانشان را درگيرد و در ازاي مكتسبات خود در آتش مخلّد گردند؛و گاهي آنقدر سرگشته و متحيّرانه در روي زمين گام برميدارند، و دنبال منافع جزئي و اعتباري ميروند، و در غفلت و جهالت غوطه ميخورند،كه اگر بنا بشود به نتيجۀ اعمالشان سريعاً واصل شوند همگي ميميرند و عذاب الهي بدون درنگ گريبانشان را گرفته و دستخوش دمار و هلاك ميسازد . و اتّفاقاً اين حالات نه تنها براي آنها بعضاً تحقّق ميپذيرد؛ بلكه همه باهم توأم شده و اين الفاظ و تعبير «گاهي» درهم فرو رفته و مجتمعاً به سراغشان روي آور شده است .
تفسير علاّمۀ طباطبائي (قدّه) دربارۀ آيات ثلاثۀ «لقاءالله» در سورۀ يونس
حضرت استادنا الاعظم علاّمۀ طباطبائي قدّس الله نفسه در بيان خود در تفسير اين آيات،كه در بدو سورۀ يونس وارد است،فرمودهاند: اين سوره بطوريكه از آياتش ظاهر ميگردد،از سورههاي مكّيّه ميباشد، كه در اوائل بعثت نازل شده است؛و همانطور كه از آيات كريمۀ آن پيداست دفعةً واحدةً فرود آمده است بجهت اتّصالي كه در آياتش مشهود است... و منظور و غرض از سوره،يعني همان سببي كه سوره بدان جهت نازل شده است،تأكيد كلام در توحيد حقّ تعالي است از طريق انذار و تبشير . گويا فرود آمده است به دنبال انكار مشركين وحيِ نازلِ بر پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله را،و نامگذاري ايشان قرآن را به سحر و جادو . خداوند سبحانه گفتارشان را ردّ نمود، بدين بيان كه: قرآن كتابي است آسماني نازل به علم خداوندي . و آنچه را كه قرآن بر آن محتوي ميباشد ازمعارف توحيد ؛همچون وحدانيّت او تعالي و علمش و قدرتش،و منتهي گشتن خلائق به سوي وي،و عجائب سنّتهاي او در عالم خلقت،و رجوع جميع مخلوقات به نزد او با معيّت و همراهي اعمالشان كه بدان جزا و پاداش ميشوند؛ خوب باشد يا شرّ، تمام اين حقائق مطالب و مسائلي است كه آيات آسماني و زميني بر آن دلالت دارند؛و عقل سليم،انسان را بدان رهنمون ميگردد . بنابراين آن امور معاني حقّهاي هستند، و نميتواند بر مثل آنها دلالت نمايد مگر گفتاري كه از حكيم شرف صدور يافته است؛ نه سحر و جادوي رنگآميزي شده و درهم آميخته گشتۀ به باطل.
تفسير علاّمه دربارۀ آية: ذَ'لِكُمُ اللَهُ رَبُكُمْ فَاعْبُدُوهُ و در تفسير آيۀ سوّم: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَـوَ'تِ وَ الارْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَي عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الامْرَ مَا مِن شَفِيعٍ إِلَّا مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَ'لِكُمُ اللَهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ . «حقّاً و حقيقةً پروردگار شما الله ميباشد . آنكه آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد؛سپس بر عرش خود (عالم مشيّت و اراده) استيلا و استقرار يافت . تدبير امر بدست اوست . احدي را توان شفاعت نميباشد مگر پس از اذن و اجازۀ او . (اي مردمان) آنست الله كه آفريدگار و پروردگار شما است ! بنابراين او را بپرستيد ! آيا شما متذكّر نميگرديد؟!»
فرمودهاند: از آنجائي كه در آيۀ سابقه شگفتشان از نزول وحي كه عبارت است از: نزول قرآن بر پيغمبر صلّي الله عليه و آله،و تكذيبشان پيامبر را به رَمي به سحر و جادو ذكر شد،خداوند شروع فرمود در بيان آنچه را كه تكذيب نمودهاند از دو جهت؛يعني از جهت آنكه آنچه از معارفي را كه قرآن بر آن مشتمل است تكذيب كردهاند،حقّ است بدون شكّ و ترديد . و از جهت آنكه قرآني را كه به سحر و جادو منتسب دانستهاند،كتاب الهي ميباشد كه حقّ است و بهيچوجه سحر باطل را در آن مدخليّتي نميباشد . فلهذا گفتار وي: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَهُ ـ إلخ شروع است در بيان جهت اوّل؛و آن اين ميباشد كه: آنچه را كه قرآن به شما تعليم ميكند كه مورد دعوت پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله است،حقّ است بدون ريب و شكّ؛و بر شما واجب است كه از آن پيروي كنيد ! و معني چنين ميشود كه: اي جماعت مردمان و اي گروه آدميان ! پروردگار شما همان الله ميباشد كه تمامي اين عالم مشهود را از آسمانهايش و از زمينش در مدّت شش روز خلق كرد؛و سپس بر تخت قدرتش استوار گرديد،و در مقام تدبيري كه تمام تدبيرها بدانجا منتهي ميشود و همۀ امور را شامل ميگردد،قيام فرمود .
و شروع نمود در تدبير امر عالم . و چون جميع تدابير به وي انتها مييابد بدون استعانت به مُعيني و يا كمك از اشياء به عنوان عَضُد و بازوي مددكاري،براي هيچ موجودي از موجودات چنان قدرتي موجود نيست كه بتوانند در تدبير امور دخالت نمايند و واسطه در امر خلقت شوند ـ كه عبارت است از شفاعت ـ مگر پس از اذن و اجازۀ حضرت او تعالي . پس اوست سبب اصلي كه هيچ سببي بالاصاله غير از او وجود ندارد؛و جز او هر سببي از اسباب كه فرض شود با تسبيب او حائز سببيّت ميشوند؛و شفيعان بعد از اذن و اجازۀ او قرار ميگيرند . و از آنجا كه مطلب از اين قرار ميباشد،خداوند تعالي تنها پرورش دهنده و آفرينندۀ شماست،كه تدبير امورتان را مينمايد؛نه غير او از آنانكه شما را ارباب و صاحبان تدبير در برابر خدا اتّخاذ نمودهايد؛و شفيعاني در نزد وي پنداشتهايد؛و اينست مراد و مقصود از اين گفتار او: ذَ 'لِكُمُ اللَهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ .
يعني چرا شما انتقال فكري پيدا نمينمائيد به چيزي كه بواسطۀ آن فكرتان منوّر گردد به آنكه خداوند است فقط پروردگارتان؛و پروردگار دگري در ميانه نيست،با دقّت و تأمّل در معني الوهيّت و خلقت و تدبير عالم . و گفتار ما در تفسير معني عرش و شفاعت و اذن و غير ذلك در ذيل قول خداي متعال إِ نَّ رَبَّكُمُ اللَهُ ، كه در پنجاه و چهارمين آيه از سورۀ اعراف،جزء هشتم از كتاب آمده بود،گذشت. و در تفسير كلام خداي تعالي: إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا وَعْدَ اللَهِ حَقًّا . «به سوي اوست محلّ و منزل بازگشتن همگي شما ! وعدۀ خداست كه حقّ ميباشد.» فرمودهاند: يادآوري خداست به معاد پس از يادآوري به مبدأ . و جملة: وَعْدَ اللَهِ حَقًّا ، جملهاي است كه در آن مفعول مطلق بجاي فعل نشسته است .
يعني: خداوند اين أمر را وعده داده است وعدۀ حقّ . و حقّ عبارت است از خبري كه براي آن اصلي و حقيقتي در واقع وجود دارد كه مطابقت با خبر مينمايد . و بناءً عَليهذا،حقّ بودن وعدۀ خداوند متعال به معاد معنيش آن ميشود كه: خلقت و آفرينش الهي بطوري تحقّق يافته است كه هيچيك از مخلوقات و آفريدگان به تماميّت خودشان نميرسند مگر به رجوع و بازگشت جميع اشياء ـ كه از جملۀ آنها انسان ميباشد ـ به سوي خداي تعالي . مانند قطعۀ سنگي كه از آسمان فرود آيد،آن سنگ با حركت طبيعي خود، خودش را براي سقوط بر روي زمين مهيّا ميكند؛به سبب آنكه حركت آن يك گونه سنخ مخصوصي است كه تماميّت خود را حائز نميگردد مگر به اقتراب تدريجي بر روي زمين و سقوط و استقرار بر روي آن .
جميع اشياء در حالت حركت مُتعبانه و تلاش سرسختانه،به سوي پروردگارشان در سير و حركت هستند تا او را ملاقات كنند . خداي تعالي ميفرمايد: يَـأَيـُّهَا الْإنسَـنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَي' رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَـقِيهِ . (آيۀ ۶ ،انشقاق) «اي انسان ! تحقيقاً تو به سوي پروردگارت به سعي و تعب در حركت ميباشي و او را ملاقات ميكني.» فافهَمْ ذَلِك ! اين رموز را خوب بفهم و به جان و عقل خود درياب!
كلام علاّمه
معاد بر پايۀ دو برهان است؛سنّت خلقت و عدل الهي و در تفسير كلام خداي تعالي: إِنَّهُ و يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ و لِيَجْزِيَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـلِحَـتِ بِالْقِسْطِ ـ إلخ . «تحقيقاً اوست كه دستگاه آفرينش را ابتدا كرده و سپس بر ميگرداند و عودت ميدهد؛تا اينكه جزا و ثواب بدهد آنان را كه ايمان آوردهاند و اعمال صالحه را بجاي آوردهاند؛از روي عدالت.» فرمودهاند: تأكيد است براي جملۀ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا .
و تفصيل است براي اجمال آنچه را كه در بر داشت از معني رجوع و معاد . و ممكنست كه در مقام تعليل بوده باشد براي جملۀ متقدّمۀ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ـ إلخ،كه در آن اشاره شده است به دو حجّت و برهان از حجج و براهيني كه در قرآن براي اثبات معاد استعمال ميشود: يكي از آندو كلام خداست: إِنَّهُ و يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ؛ چرا كه سنّت الهيّۀ سبحانيّه بر آن جاري است كه فيض وجود را بر جميع چيزهائيكه آفريده است ارزاني ميدارد،و رحمتش را به آن چيز بعنوان مدد كه با آن امر خلقت تمام گردد، افاضه مينمايد تا موجود شود و حيات پيدا نمايد و متنعّم شود به رحمتي از ساحت اقدس او تعالي، مادامي كه به لباس وجود ملبّس و به خلعتزندگي مخلّع است،تا اينكه منتهي گردد به اجل معيّن و زمان معدود .
و منتهي شدن به اجل و زمان معدودي كه براي آن زده شده و مقدّر گرديده است،عبارت از فناي آن و بطلان رحمت الهيّهايكه بدان وجود و بقاء و بقيّۀ ملحقات آن از حيات و قدرت و علم و نحو ذلك پيدا شده است،نميباشد؛ بلكه بواسطۀ قبض خداوندي است آن رحمتي را كه بسط نموده است . زيرا آنچه از ناحيۀ خداوند به موجودي افاضه گردد،وجه خداي تعالي ميباشد؛و وجه خدا هيچگاه دستخوش هلاكت نميشود .
لهذا نفاد و نيستي وجود اشياء و انتهايشان به سوي اجل و مرگشان، فناء و نابودي آنها و بطلان آنها بر حسب آنچه را كه ما ميپنداريم،نميباشد؛بلكه رجوع و عود است كه از اشياء به سوي خداوند تحقّق ميپذيرد . جميع اشياء از نزد خداوند فرود آمدهاند؛ وَ مَا عِندَ اللَهِ بَاقٍ . «و آنچه در نزد خداست باقي است.» بنابراين آفرينش و خلقت چيزي نميباشد مگر بسطي و سپس قبضي؛خداوند سبحانه اشياء را به بسطِ رحمت و گسترش جود خود،ايجاد و ابتداء مينمايد،و پس از آن با قبضِ رحمت و درهم پيچيدن آن به سوي خود،عودت و بازگشت ميدهد؛و آنست معاد موعود . و ديگر كلام خداست: لِيَجْزِيَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـلِحَـتِ بِالْقِسْطِ ـ إلخ . به علّت آنكه حجّت و برهان در آن،عبارت ميباشد از عدل و قسط الهي ـ و آن عبارت است از صفات فعل خدا ـ كه نميگذارد و جلوگير ميشود از آنكه مساوي و هم ميزان باشند نزد وي كسيكه با خضوع ايمان و ايتان عمل صالح روزگار را سپري كرده،و كسيكه بر وي استكبار ورزيده؛و به او و به آيات او كفر آورده است .
اين دو گروه در دنيا ميانشان فرقي احساس نميشود؛بجهت آنكه سيطره در دنيا بر اساس اسباب عالم تكوين ميباشد، بحسب نفع و ضرري كه به اذن و اجازۀ خدا ميرسانند . بنابراين فرقي در ميان نخواهد بود مگر آنكه خداوند جدايي بياندازد ميان اين دو دسته را،پس از رجوعشان به سوي خود از روي عدل؛محسنينِ مؤمنين را ثواب نيكو،و كفّار زشت كردار را پاداش بد بدهد از جهت تلذُّذاتي كه بدانها مُلْتَذّ شوند،و يا الم و دردهائيكه بدانها متألّم گردند . بناءً عَليهذا،اين حجّت و برهان اعتماد دارد بر تمايز دو فريق به سبب ايمان و عمل صالح،و به سبب كفر و كردار نكوهيده؛و نيز اعتماد دارد بر قول خدا كه ميگويد:
بِالْقِسْطِ . اين مطلب را داشته باش كه بر ظاهر اين تقريرْ،قول خدا: لِيَجْزِيَ متعلّق ميشود به قول او: إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا . و ممكنست قول او: لِيَجْزِيَ ـ تا آخر آيه،متعلّق باشد به قول او: ثُمَّ يُعِيدُهُ . و كلام خدا در سياق تعليل و اشاره به حجّت واحدي بوده باشد،كه همان دوّمين حجّتي است كه ذكر شد؛و از جهت ظهور لفظي احتمال اخير اقرب است. و در تفسير كلام خداي تعالي: إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا وَ رَضُوا بِالْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا وَ اطْمَأَنُّوا بِهَا ـ تا پايان دو آيه،فرمودهاند: شروع است در بيان آنچه بر دعوت پيشين ـ كه با گفتارش:
ذَ' لِكُمُ اللَهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ ، ذكر شده است ـ متفرّع ميگردد؛از جهت عاقبت امر در استجابت او و ردّ او،و از جهت طاعت او و عصيان او . بنابراين خداي سبحانه ابتدا نمود به حال كافران به اين أمر و فرمود: إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا وَ رَضُوا بِالْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا وَ اطْمَأَنُّوا بِهَا وَ الَّذِينَ هُمْعَنْ ءَايَـتِنَا غَـفِلُونَ . و لِهذا توصيف فرمود ايشانرا اوّلاً به عدم اميدواريشان به لقاء وي،كه عبارت باشد از بازگشت به نزد او در روز بازپسين بواسطۀ بعث و برانگيخته شدن آدميان. و ما در وجه تسميۀ آن به لقاء الله در مواضع مختلفي از اين كتاب مطالبي ذكر نمودهايم؛از جمله در تفسير آيۀ ديدار و رؤيت خداوند در سورۀ اعراف .
با انكار لقاء خداوند،اساس دين و شريعت فرو ميريزد پس آن جماعت تنها فرقهاي هستند كه منكر روز پاداش و جزا ميباشند؛و با انكار آن،حساب و جزاء،و به دنبال آن وعده و وعيد،و امر و نهي همگي فرو ميريزند و سقوط مينمايند . و در اثر ساقط شدن آنها،وحي و نبوّت و متفرّعات آن از دين آسماني فرو ميريزند . و با انكار بعث و معاد همّ و غمّ انسان بر حيات دنيا و پستترين طريقۀ عيش حيواني معطوف ميگردد .
زيرا انسان و همچنين تمام موجودات ذيحيات داراي همّ و قصد فطري ضروري در بقاء خود هستند،و طالب سعادت آن حيات ميباشند . بنابراين اگر مؤمن بود به حيات دائميّهايكه گسترش دارد بر حيات دنيويّه و اخرويّه با همدگر،كه همانست مطلوب؛و اگر اذعان و اعتراف نكند مگر به اين حيات محدودۀ دنيويّه،همّ و غمّ فطري خود را بدان گره ميزند و بدان خوشايند ميباشد،و به سبب دلبستگي بدان از طلب آخرت آرام مينشيند؛و آنست مراد به قول خدا وَ رَضُوا بِالْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا . و از اينجا روشن ميگردد كه دوّمين توصيفي كه وارد شده است؛يعني قول خدا: وَ رَضُوا بِالْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا وَ اطْمَأَنُّوا بِهَا ، از لوازم نخستين توصيف ميباشد؛يعني قول خدا: لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا . و در حقيقت بمنزلۀ مفسّر است نسبت به آن . و باء در قول خدا: اطْمَأَنُّوا بِهَا براي سببيّت است؛يعنيسكونت و آرامش يافتند به سبب زندگي دنيا از طلب لقاء خدا كه آخرت باشد . و قول خدا: وَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ ءَايَـتِنَا غَـفِلُونَ در مقام و محلّ تفسير است براي وصفي كه قبلاً وارد شده است،بجهت تلازمي كه ميان آن دو موجود است؛زيرا نسيان آخرت و ذكر دنيا انفكاك از غفلت آيات خداوندي ندارد .
مفاد آيۀ لقاء الله مشابه آية: ذَ ' لِكَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ
و اين آيه قريب المضمون ميباشد با گفتار خداي تعالي: فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّي' عَن ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَو'ةَ الدُّنْيَا * ذَ 'لِكَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَي' . (آيۀ ۳۰ ،از سورۀ نجم) «پس اي پيغمبر ! رويت را بگردان از ديدار كسيكه از ذكر ما و ياد ما اعراض كرده و روي خود را گردانده است؛و غير از پستترين زندگي بهيمي مقصد و مقصودي ندارد . آنست نهايت مرتبه و غايت درجه از علومشان كه بدانجا رسيدهاند،و از اينجا سر برآورده و منتهي گشته است ! تحقيقاً پروردگار تو داناتر ميباشد به آن كس كه از راه وي منحرف و گمراه شده است؛و او داناتر ميباشد به آن كس كه راه يافته است!» چون اين آيه بخوبي ميرساند كه إعراض از ذكر خدا و ياد خدا،كه عبارت باشد از غفلت آيات وي،ايجاب مينمايد محدود كردن علم انسان را به حيات دنيا و شؤون آن . بنابراين نميخواهد مگر حيات دنيا را و آنست ضلالت از سبيل خدا . و خداوند از اينگونه ضلالت به نسيان روز حساب تعبير و تعريف فرموده است،آنجا كه گفته است: إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدُ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ . (آيۀ ۲۶ ،از سورۀ ص) «تحقيقاً كسانيكه از راه خدا بيراهه رفتهاند،داراي عذاب شديدي خواهند بود بواسطۀ نسياني كه از يوم حساب نمودهاند.»
و از آنچه را كه بيان نموديم مبيَّن و مبرهن شد كه: انكار لقاء خداوندي و نسيان يوم الحساب، موجب دلپسندي انسان به حيات دنيوي و اطمينان و آرامش بدان ميگردد،كه آخرت را فراموش كند و علوم خود را مقصور و منحصر در دنيا كند و طلب خود را بدان انحصار دهد . و از آنجا كه مدار،بر حقيقت ذكر خدا و طلب واقعي است،فرقي ميان انكار لقاي خدا و دلپسندي به حيات دنيوي قولاً و فعلاً،و يا به خصوص فعلاً با قول بدون فعل وجود ندارد . و ايضاً مبيّن شد كه اعتقاد به معاد يكي از اصول است كه دين بدان بستگي دارد،زيرا با سقوطش،امر و نهي و وعده و وعيد و نبوّت و وحي ساقط ميگردد؛و آن عبارت از فروريختگي دين از رأس و اساس خواهد بود . و قول خدا: أُولَـئِكَ مَأْوَيـهُمُ النَّارُ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ ، بيان است براي جزايشان در آتش مخلّد و جاودان در قبال اعمالي را كه كسب نمودهاند. و در تفسير كلام خداوند تعالي:
دَعْوَیـهُمْ فِيهَا سُبْحَـنَكَ اللَهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَـمٌ وَ ءَاخِرُ دَعْوَيـهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَـلَمِينَ .
«گفتار بهشتيان در بهشت عبارت است از اين كلام: پاك و منزّهي تو اي خداوند ما ! و درودشان در بهشت عبارت است از: سلام،و آخرين گفتارشان عبارت است از: آنكه جميع مراتب حمد و ستايش اختصاص به خدا دارد كه پروردگار عالميان ميباشد.» [۲]
آثار مطهّرون به ولايت الهيّه،و لقاي خدا در بهشت فرمودهاند: اوّلين چيزي كه خداوند سبحانه بدان اولياي خود را گرامي ميدارد ـ آنانكه در دلشان غير از خدا نيست و براي تدبير امورشان غير از وي مدبّري نميباشد ـ آنستكه خداوند قلوبشان را از محبّت غير پاك ميكند؛بگونهايكه دوست ندارند مگر خدا را،و به چيزي دلبستگي پيدا نميكنند مگر لِلَّهِ وَ فياللَهِ سُبحانَه (براي خدا و دربارۀ خداي سبحانه). بنابراين آنان خداوند را منزّه ميدارند از هر شريكي كه دلشان را به سوي خود بكشاند و از ذكر خداوند سبحانه باز دارد و از هر گونه شاغلي كه آنها را از پروردگارشان بخود مشغول نمايد .
و اين عبارت است از تنزيهي كه از ايشان نسبت به پروردگارشان راجع به تمام چيزهائيكه لائق ساحت قدس او نيست، از شريك در اسم،و يا شريك در معني،و يا نقص،و يا عدم،مينمايند . و عبارت است از تسبيحي كه از ايشان دربارۀ خدايشان به وقوع ميپيوندد؛نه تنها در قول و گفتار فقط،بلكه در قول و فعل و لسان و قلب ايضاً . امّا هرچه جز اينگونه باشد،در آن شوائبي از شرك موجود است . خداي تعالي ميفرمايد: وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَهِ إِلَّا وَ هُم مُّشْرِكُونَ . (آيۀ ۱۰۶ ،از سورۀ يوسف) «و اكثريّت آنانكه اسلام آوردهاند ايمان بخدا نياوردهاند؛و ايشان از زمرۀ مشركان هستند.» و اين جماعت از مؤمناني هستند كه خداوند دلهايشان را از قَذارت و كثافت محبّت غير خودش كه شاغل از ذكر او باشد پاك و مطهّر كرده است؛و آن قلوب را از حبّ خودش سرشار و لبريز نموده بطوريكه غير از او را نميخواهند . و اوست سبحانه مجموعۀ خيري كه با وي شرّي وجود ندارد .
خداوندميفرمايد: وَ اللَهُ خَيْرٌ . (آيۀ ۷۳ ،از سورۀ طه) پس با دلهايشان كه سرشار ميباشد از خير و از سلام مواجه با احدي نميشوند مگر با خير و سلام؛آري مگر با كسيكه چون با قلوبشان مواجهۀ با او حاصل ميكنند،وي شخصي بوده باشد كه خير و سلام را به شرّ و ضرر تبديل كند؛همچنانكه قرآن شفابخش است براي آنكس كه از آن استشفا بجويد،وليكن براي ستمكاران موجب فزوني خسارت ميشود . از اين گذشته،اين دلهاي پاك و طاهر مواجه با چيزي از اشياء نميشود مگر آنكه آنرا نعمت خداوند سبحانه مييابد؛و مشاهده مينمايد كه آن نعمتها حاكي از صفات جمال او،و معاني كمال او،و توصيف كنندۀ عظمت و جلال وي ميباشند . بنابراين،هر وقت توصيف نمايند چيزي از اشياء را در حاليكه آنرا نعمتي از نعمتهاي خدا ميبينند و جمال او را در اسماء و صفاتش در آن چيز مشاهده مينمايند و هيچگاه در چيزي از چيزها از پروردگارشان غفلت نميورزند و سهو نميكنند،در اينصورت توصيفشان نسبت به آن چيز،توصيف آنان نسبت به پروردگارشان با جميل افعال و صفات او خواهد بود . و بر اين اساس ثناء آنها بر خدا،و حمد و سپاسشان براي او ميشود . فَلَيْسَ الْحَمْدُ إلاّ الثَّناءُ عَلَي الْجَميلِ مِنَ الْفِعْلِ الاخْتياريِّ . «در اين صورت حمد و ستايش ايشان نيست مگر بر جميل از فعل اختياري.»
شأن و منزلت اولياء خداي تعالي و افاضۀ خداوند به آناناينست شأن و مقام و منزلت اولياي خداي تعالي كه ايشان در دار عمل سكني گزيده بوده،و اجتهاد و كوشش ميكردهاند در آنروزشان براي فردا . و هنگاميكه پروردگارشان را ديدار و زيارت كنند،و وي به وعدۀ خود دربارۀ آنان وفا نمايد،و در رحمت خود داخل كند،و در دار كرامت خويشتن سكني دهد؛در اين شرائط نور ايشان را كه در دنيا به آنان اختصاص داده بود برايشان به اتمام ميرساند؛همانطور كه خداي تعالي فرموده است: نُورُهُمْ يَسْعَي' بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَـنِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَآ أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا . (آيۀ ۸ ،از سورۀ تحريم)
«نورشان در برابرشان و در سمت راستشان با شتاب و سرعت به حركت در ميآيد . ايشان ميگويند: بار پروردگار ما ! نورمان را براي ما به اتمام رسان!» و خداوند شراب طهوري به آنها ميآشاماند كه بدان واسطه سرائرشان را از هر گونه شرك جليّ و خفيّ پاك ميكند،و آنان را به نور علم و يقين فروميپوشاند،و از قلوبشان بر سر زبانهايشان چشمههاي توحيد را جاري مينمايد . ايشان اوّلاً خداوند را منزّه كرده و تسبيح او را ميكنند،و سپس بر رفقايشان از پيامبران و صدّيقان و شهيدان و صالحان سلام ميفرستند،و پس از آن خداوند سبحانه را تسبيح ميگويند و با بليغترين وجهي و بهترين و نيكوترين ثنائي او را ثنا ميكنند . و اينست همان چيزي كه قابل انطباق ميباشد بر آن ـ و اللهُ أعلمُ ـ گفتار خداوند در دو آية: تَجْرِي مِن تَحْتِهِمُ الانْهَـرُ فِي جَنَّـتِ النَّعِيمِ ، كه در آن ذكر جنّت ولايت و تطهير قلوبشان به ميان آمده است . و: دَعْوَیـهُمْ فِيهَا سُبْحَـنَكَ اللَهُمَّ ، كه در آن تنزيه خدا و تقديس و تسبيحش از هر گونه نقص و حاجت و شريك به ميان آمده است،كه بر وجه حضوري و شفاهي تحقّق يافته است؛بجهت آنكه ايشان از پروردگارشان در پرده و محجوب نيستند . وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَـم ٌ و اين شهود مشهد لقاء است به امن مطلق . زيرا در غير اين موطن از مواطن امن پيدا نميشود مگر به مقدار اندك نسبي . وَ ءَاخِرُ دَعْوَیـهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَـلَمِينَ . و در اين مشهد ذكر ثنا و تمجيد و تحميد آنها ميباشد بعد از تسبيحشان و تنزيهشان ذات اقدس او را .
و اين آخرين مقامي است كه اهل بهشت در كمال علمي خود بدان منتهي ميگردند .
كيفيّت حمد اولياي خدا
مشرّف شدگان به لقاي او،در بهشت و ما در تفسير كلام خداوند در الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَـلَمِينَ (آيۀ ۲ ،از سورۀ حمد) كه سابقاً بيان داشتيم،ذكر نموديم كه حمد عبارت است از توصيف؛و هيچ احدي را گنجايش وصف خداي تعالي نميباشد مگر مُخلَصين از عبادش كه خداوند آنانرا براي خودش خالص گردانيده است،و به كرامت از قرب كه هيچ واسطه ميان آنها و ميان خدا نيست اختصاص داده است؛ آنجا كه فرموده است: سُبْحَـنَ اللَهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَهِ الْمُخْلَصِينَ . (آيۀ ۱۶۰ ،از سورۀ صافّات) «منزّه است خداوند از توصيفي كه وي را مينمايند مگر بندگان خالص گرديده شدۀ او.» و بر همين اساس ميباشد كه خداوند در كلام خود براي هيچكس حكايت حمد را ننموده است مگر براي گرامي داشته شدهگان از پيامبرانش،مانند نوح و إبراهيم و محمّد و داود و سليمان؛همچون گفتارش در آنچه را كه به نوح امر نموده است: فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّا'نَا مِنَ الْقَوْمِ الْظَّـلِمِينَ . [۳] (آيۀ ۲۸ ،از سورۀ مؤمنون) و گفتارش به نحو حكايت از إبراهيم: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَي الْكِبَرِ إِسْمَـعِيلَ وَ إِسْحَـقَ . [۴]
(آيۀ ۳۹، از سورۀ إبراهيم) و گفتارش در بسياري از مواضع كه محمّد صلّي الله عليه و آله را بدان امر كرده است: قُلِ الْحَمْدُ لِلَّه ِ . [۵] (آيۀ ۹۳ ، از سورۀ نمل) و گفتارش به نحو حكايت از داود و سليمان: وَ قَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ . [۶] (آيۀ ۱۵، از سورۀ نمل ) و خداوند در بسياري از مواضع كلامش در قرآن كريم حكايت حمد اهل بهشت را نموده است؛همچون: وَ قَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَا'نَا لِهَـذَا . [۷] (آيۀ ۴۳ ،از سورۀ أعراف) و همچون: وَ قَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ . [۸] (آيۀ ۳۴ ،از سورۀ فاطر) و همچون:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَه ُ . [۹] (آيۀ ۷۴ ،از سورۀ زمر) و همچون همين آيۀ مورد تفسير: وَ ءَاخِرُ دَعْوَیـهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَـلَمِينَ . و اين آيه دلالت دارد بر آنكه الله سُبحانَه مؤمنين را كه اهل بهشتندبالاخره ملحق ميكند به بندگان مُخلَص خود (عِبادِهِ المُخلَصينَ) . و در اين نكته، بشارتي است عظيم و وعدهاي است جميل براي مؤمنين. و در تفسير كلام خداي تعالي: وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللَهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجَالَهُم بِالْخَيْرِ ـ إلخ،فرمودهاند:
تعجيل در مورد چيزي عبارت است از با سرعت و شتاب آنرا بجا آوردن؛و استعجال به چيزي عبارت است از طلب آن چيز با سرعت و شتاب،و «عَمَه» عبارت است از شدّت تحيّر . و معني آيه اينطور ميشود: و اگر خداوند عجله كند براي مردم در نزول شرّ كه عذاب بوده باشد به همانگونه كه مردم در نزول خير مانند نعمت استعجال ميكنند،تحقيقاً بواسطۀ نزول عذاب به حكم انقضاء اجل،مدّت زندگيشان منتهي خواهد گشت؛وليكن خداوند در نزول شرّ نسبت به آنان شتاب نميورزد . و يله و رها و واگذار ميسازد آن دسته منكرين لقاء خدا و معاد را كه از ربقۀ دين همچون تير از كمان بيرون جستهاند،كه تا در طغيانشان با شديدترين تحيّر،متحيّر و سرگردان گردند . و توضيح و تشريح اين حقيقت بدينسان ميباشد كه: انسان بر حسب طبع اوّلين خود عجول است؛در طلب آنچه را كه براي وي نفعي و خيري دارد شتاب ورزيده استعجال مينمايد؛بدين معني كه از اسباب خارجي طبيعي چنان توقّع دارد كه در نتيجه دادن و به ثمر رسانيدن منويّات و درخواستهاي او كه دنبال ميكند و پيجوئي مينمايد،تسريع به عمل آورند .
بنابراين در حقيقت و واقع امر از خداوند سبحانه طلب ميكند تا در چرخش دستگاه تكوين سرعت و عجله بكار آورد؛زيرا در حقيقت خداوند سبب در اين امر ميباشد . اينست سنّت انسان كه مبني است بر اهواء نفسانيّه . امّا واقع امر اينطور نميباشد و اسبابي كه واقع است در نظام خود هيچگاه تابعهواي نفس انساني نشدهاند؛ بلكه عالم انساني تابع و جاري بر جريان و متابعت نظام اسباب است اضطراراً؛چه انسان بخواهد و دوست داشته باشد و يا نخواهد و كراهت داشته باشد . و اگر فرضاً سنّت الهيّه در آفرينش اشياء و إتيان به مسبّبات دنبال اسبابشان،پيروي كند و يا مشابهت پيدا كند با اين سنّت انسانيّه كه مبتني ميباشد بر جهل،و بناي سرعت و شتاب را در پيدايش مسبّبات و آثار در پي اسبابشان بگذارد؛ تحقيقاً شرّ كه عبارت است از هلاكت به عذاب الهي به سوي انسان شتاب ميگيرد و با سرعت به سوي او متوجّه ميشود . به جهت آنكه سبب چنين مسبّبي با انسان قيام دارد؛ و آن عبارت است از كفر،به سبب عدم رجاء لقاء خدا و طغيان در حيات دنيا . وليكن خداي متعال براي انسان در شرّ و عذاب عجله نميكند همچون استعجال مردم در امور خير؛زيرا سنّت خداوندي مبتني است بر حكمت، به خلاف سنّت مردم كه مبتني است بر جهالت،بنابراين: يَذَرُهُمْ فِي طُغْيَـنِهِمْ يَعْمَهُونَ . «خداوند يله ميگذارد تا مردم در طغيانشان سرگشته و متحيّرانه و كوركورانه حركت كنند.» [۱۰]
پيرامون: لَا أُحْصِي ثَنَآءً عَلَيْكَ ، أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَي نَفْسِكَ !
حقّاً در همين چند آيۀ مختصر و كوتاه ببينيد چطور حضرت سبحان جلّ شأنه و تعالي مَجدُه غرض از خلقت،و راه سعادت و شقاوت،و بهرهگيري آدمي را از حيات،و سازمان وجودي را به عدل و كمال،و وصول به اعلا درجۀ مقام انسانيّت،و ارتقاء به ارقي ذروۀ آدميّت را بيان فرموده است؛و لقاء خدا را مقصد و مقصود به شمار آورده است،و نااميدان از آنرا متحيّر و سرگردان در وادي غفلات و شهوات نفسانيّه قرار داده است . و لقاي خدا و فناي در ذات اورا با ملاحظۀ آيات و بيّنات الهيّه،در سير مدارج و معارج كمال منظور داشته است ! آنهم آنگونه سيري كه نهايتش فناء محض و اندكاك صرف در بقاء و هستي حقّ است جلّ و علا؛آنجا كه از هر اسم و وصف بيرون است،و از هر انديشه و فكر برتر و عاليتر . آنجا كه وصف واصفين و حمد حامدين و تسبيح مسبّحين و تهليل مهلّلين و تكبير مكبّرين و تمجيد ممجّدين بدان نرسد؛و قبل از وصول بدان مضمحلّ و گم و نابود گردد . آنجا كه پيامبر اعظم و نبيّ اكرمش حضرت خاتم الانبيآءِ و المرسلين و سيّد السُّفرآءِ المُكرَّمين و أفضل خلقِ الله أجمعين: محمّد بن عبدالله صلّي الله عليه و آله أبد الآبدين سپر انداخته،و خلع نعلين فرموده،و با كلمۀ مشهورۀ خود: لَا أُحْصِي ثَنَآءً عَلَيْكَ ! أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَي نَفْسِكَ . [۱۱]
«من ثنا و ستايش تو را احصا نميكنم ! تو هستي همانطور كه ثنا و ستايش بر خودت را احصا ميكني!» عظمت ذات لايتناهي وي را إلي الابد اعلام كرد؛و حقارت خلائق را در برابر ساحتش مشخّص ساخت . آنجا كه عقاب پر بريزد از پشّۀ لاغري چه خيزد؟! شيخ نجم الدّين رازي چون در مقام بدو خلقت بر ميآيد اين حقيقت را به نحو زيبائي ارائه داده است . وي ميگويد: پس آن لطيفه كه از صفت محبّت محمّدي برخاسته بود،اوّل گرد ملكوت ارواحش برآوردند،و آنگه از دروازۀ جوهر،او را بر صورت و صفت ملك و ملكوت گذر دادند؛تا هيچ ذرّه از ذرّات كاينات از ملك و ملكوت نماند كه در وي سرّي از اسرار محبّت تعبيه نكردند،تا هيچ ذرّه،از محبّت خالق خويش بقدر استعداد خالي نباشد و بدان به زبان حال خويش حضرت عزّت را حمد و ثنا ميگويد . وَ إِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَـكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ . [۱۲]
بيت:
گر عرض دهند عاشقانت را
هر ذرّه كه هست در شمار آيد
طاوس و مگس به يك محلّ باشد
چون بازِ غم تو در شكار آيد
اي ملائكه! لاف مُسبِّحي مزنيد، و خود را در مقام هستي پديد مياوريد كه: وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ . [۱۳] آن چيست و كيست كه نه مسبّح حضرت جلّتِ ماست ؟! سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَـوَ 'تِ وَ الارْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ . [۱۴] و حضرت جلّت ما از آن عزيزتر و بزرگوارتر است،كه خود هر كسي حمد و ثناي ما تواند گفت . هر تسبيح و تقديس كه بر اهل آسمان و زمين ميبيني و بر ذرّات كاينات مشاهده ميكني همه از پرتو ثناي خداوندي ماست بر حضرت ما؛كه: سُبْحَـنَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ . [۱۵] امّا بواسطۀ آينۀ روح محمّدي كه عكس بر ذرّات كاينات انداخت جملهمسبِّح و مقدِّس گشتند .
هر كسي پنداشت كه آن ثناگوئي از خاصّيّت عبوديّت اوست؛ندانستند كه منشأ اين حمد از كجاست . چون نوبت به خلاصۀ موجودات رسيد،و در پرورش و روش گرد ملك و ملكوت برگشت،و ثمرۀ كردار بر سر شاخ شجرۀ آفرينش آمد كه « قَابَ قَوْسَيْنِ » عبارت ازوست و به تصرّف سرّ « أَوْ أَدْنَي' » ديدۀ حقيقت بين او گشاده گرديد،و خطاب عزّت در رسيد كه: اي محمّد ! همچون ديگر موجودات و ملائكه مرا ثنا بگوي؛ اثْنِ عَلَيَّ! خواجه باز ديده بود كه هرچ از ثناگوئي آن حضرت جملۀ كاينات يافته بودند عاريتي بود،و شريعت او آن بود كه: الْعاريَةُ مَرْدودَةٌ ،بر قضيّة: إِنَّ اللَهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا الامَـنَـتِ إِلَي' أَهْلِهَا [۱۶] آن امانت ردّ كرد . گفت از زبان الكن حدوث،ثناي ذات قديم چون درست آيد ؟ لَا أُحْصِي ثَنَآءً عَلَيْكَ ،ثناي ذات تو هم از صفات تو درست آيد؛ أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَي نَفْسِكَ. [۱۷]
اينجا نه ملئكه كه اطفال نو آموز دبيرستان آدماند،كه: يَــَادَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِِهِمْ [۱۸] ، كه ايشان خود نام خود نميدانند بلكه آدم كه معلّم ايشان است باجملگي فرزندان در زير رايت ثناخواني محمّد باشند ؛كه : ءَادَمُ وَ مَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوَآئِي يَوْمَ الْقِيَمَةِ وَ لَا فَخْرَ،وَ بِيَدِي لِوَآءُ الْحَمْدِ وَ لَا فَخْرَ . [۱۹] از اينجا معلوم ميگردد كه تخم آفرينش محمّد بود،و ثمره هم او بود،و شجرۀ آفرينش به حقيقت هم وجود محمّدي است . بيت: الحقّ شگرف مرغي كز تو دو كون پر شد نه بال باز كرده نه زآشيان پريده هرچ ملكوتيّات است بيخهاي آن شجره تصوّر كن،و هر چه جسمانيّات است تنۀ شجره،و انبياء عليهم الصّلوۀ و السّلام شاخهاي شجره،و ملئكه برگهاي شجره،و بيان ثمرۀ آن شجره در عبارت نگنجد و به زبان قلمِ دو زبان با كاغذِ دو روي نتوان گفت .
شعر:
قصّهها مينوشت خاقاني
قلم اينجا رسيد سر بشكست [۲۰]
شهاب الدّين أبوالقاسم سَمْعانيّ در اين باب گويد: هَذا مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَهِ أفْصَحَ مِنْ دَبٍّ وَ دَرْجٍ،وَ أمْلَحَ مِنْ دَخْلٍ وَ خَرْجٍ،يَقولُ بَعْدَ ما مَدَّ طَنابٌ فِي مَدْحِ الْجَلالِ وَ وَصْفِ الْجَمالِ: لَا أُحْصِي ثَنَآءً عَلَيْكَ، أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَي نَفْسِكَ ! ديدۀ عقول در ادراك جلال او خيره،آبهاي روي متعزّزان در آب جمال اوتيره،لُباب ارباب ألباب در ادراك نعت او متحيّر،خاطر اصحاب علوم در حواشي عزّ او متلاشي . خداوندان بصر و بصيرت و ذكا و فطنت و خاطر خطّار و حكمت در قطرهاي از بحار عظمت او غريق،اسرار أبرار از آتش انس به جلال او حريق؛دست به دلهاي سوخته زده،گوئي مشعله دارند عاشقان همه در دست. زبانهاي اهل فصاحت از شرم مدح جلال و وصف جمال او كليل،در هر گوشهاي هزار هزار طريح و جريح و شهيد و قتيل. [۲۱]
فقرۀ اوّل از اين حديث مبارك دلالت دارد بر آنكه تا شائبۀ انانيّت در بشر باقي ميباشد،احاطه به جميع صفات حضرت احديّت،و بر ذات اقدس ويمستحيل است؛چرا كه «أنا» ضمير است و اشاره به حدود ماهوي و إنّيّت است كه مساوي با تقييد و مساوق با تحديد است . و ذات اقدس حقّ تعالي و صفات و اسماي جلال و جمالش از حيطۀ تحديد بيرون است؛چرا كه او لم يزلي و لايزالي است و غير متناهي است؛ذاتاً و وجوداً و صفةً و اسماً . و بنابراين احاطه بر ذات او و احصاء و شمارش صفات او محال ميباشد . يعني احاطۀ ضمير أنا (من) كه محدود است بر ضمير هو (او) كه بالفرض غير محدود است و از دائرۀ عدّ و حدّ برون است امكان ندارد .
اعْرِفُوا اللَهَ بِاللَهِ ؛ خدا را با خدا بشناسيد
و فقرۀ دوّم از اين حديث دلالت دارد بر آنكه چون خداوند لايتناهي و سرمدي به وجود عالم است،اوست فقط كه شناساي ذات خويش و صفات عُليا و اسماي حُسناي خود ميباشد . و بندۀ خدا همچون پيغمبر خدا چون به مقام فناء في الله رسيد،و اثري از بقاياي وجود چه در عالم حسّ و چه در عالم مثال و ملكوت اسفل و چه در عالم عقل و ملكوت اعلي از وي باقي نماند،در آنجا ديگر وجود متعيّن و هستي محدود موجود نيست تا عالِم و مُدرِك شود و خدا را بشناسد و صفات او را تمجيد و تحميد نمايد؛آنجا خداوند است و بس و غير از وي بودن چيزي محال ميباشد . بنابراين،خداست كه خدا را ميشناسد .
و « أَنْتَ » در كلام رسول اكرم صلّي الله عليه وآله: أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَي نَفْسِكَ ، اشاره است به هو هويّت مطلقۀ منبع انوار ماهويّه و انّيّۀ حضرت حقّ تعالي و تقدّس،كه بر جميع عوالم صفات و اسماء كلّيّه و جزئيّه محيط،و از حسّ و از فهم و از ادراك هر ذي حسّي و صاحب شعوري و داراي فهم و ادراكي بالاتر و عاليتر و راقيتر ميباشد . از اينجاست چشمۀ پر فيضان احاديث و رواياتي كه دلالت دارد بر آنكه خدا را با خدا بايد شناخت: اعْرِفُوا اللَهَ بِاللَهِ . «خدا را با خدا بشناسيد!» محمّد بن يعقوب كلينيّ با سند متّصل خود روايت كرده است از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام كه فرمودند: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: اعْرِفُوا اللَهَ بِاللَهِ ! وَ الرَّسُولَ بِالرِّسَالَةِ وَ أُولِي الامْرِ بِالامْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالْعَدْلِ وَ الإحْسَانِ . [۲۲]
«حضرت امام أميرالمؤمنين عليه السّلام گفتند: خدا را به خدا بشناسيد ! و رسول را به رسالت،و اولوالامر را به امر به معروف و عدل و احسان!» و همچنين با سند خود روايت كرده است از عليّ بن عقبة بن قيس بن سمعان بن أبي ربيحة غلام رسول الله صلّي الله عليه و آله كه: قَالَ: سُئِلَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ ؟! قَالَ: بِمَا عَرَّفَنِي نَفْسَهُ ! قِيلَ: وَ كَيْفَ عَرَّفَكَ نَفْسَهُ ؟! قَالَ: لَا يُشْبِهُهُ صُورَةٌ وَ لَا يُحَسُّ بِالْحَوَآسِّ وَ لَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ . قَرِيبٌ فِي بُعْدِهِ بَعِيدٌ فِي قُرْبِهِ . فَوْقَ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَا يُقَالُ: شَيْءٌ فَوْقَهُ،أَمامَ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَا يُقَالُ: لَهُ أَمَامٌ . دَاخِلٌ فِي الاشْيَاءِ لَا كَشَيْءٍ دَاخِلٍ فِي شَيْءٍ؛وَ خَارِجٌ مِنَ الاشْيَآءِ لَا كَشَيْءٍ خَارِجٍ مِنْ شَيْءٍ . سُبْحَانَ مَنْ هُوَ هَكَذَا وَ لَا هَكَذَا غَيْرُهُ وَ لِكُلِّ شَيْءٍ مُبْتَدِيٌ [۲۳] .
«گفت: از أميرالمؤمنين عليه السّلام پرسيدند: پروردگارت را به چه شناختي ؟! گفت: به آنچه خودش مرا شناساي خود نموده است؛گفته شد: چطور خودش خود را به تو شناسانيد ؟! گفت: صورتي بدو شبيه نيست،و با حواسّ احساس نميگردد،و بامردم قياس نميشود . در عين دوري نزديك است؛و در عين نزديكي دور است . بالاي تمام چيزهاست و گفته نميشود: چيزي بالاي اوست . مقابل تمام چيزهاست و گفته نميشود: وي داراي مقابل است . داخل است در چيزها نه مانند دخول چيزي در چيزي؛و خارج است از چيزها نه مانند خروج چيزي از چيزي . پاك و منزّه است آنكه اينطور است،و غير او اينطور نيست و اوست ابتداي تمام چيزها.» و ايضاً با سند متّصل خود روايت كرده است از منصور بن حازِم كه گفت: قُلْتُ لاِبِي عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إنِّي نَاظَرْتُ قَوْمًا فَقُلْتُ لَهُمْ: إنَّ اللَهَ جَلَّ جَلَالُهُ أَجَلُّ وَ أَعَزُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ،بَلِ الْعِبادُ يُعْرَفُونَ بِاللَهِ . فَقَالَ: رَحِمَكَ اللَهُ . [۲۴]
«من به حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام عرض كردم: من با گروهي مناظره نمودم و به آنها گفتم: خداوند جليلتر و عزيزتر و بزرگوارتر است از آنكه با آفريدگانش شناخته شود؛بلكه بندگان خدا با خدا شناخته ميشوند . حضرت فرمود: خدايت رحمت كند!»
كلام أميرالمؤمنين عليه السّلام: لَمْ أَكُ بِالَّذِي أَعْبُدُ مَنْ لَمْ أَرَهُ
شيخ هادي كاشف الغطاء روايت كرده است كه: سَأَلَهُ سَآئِلٌ فَقَالَ: يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ ! خَبِّرْنِي عَنِ اللَهِ تَعَالَي؛أَرَأَيْتَهُ حِينَ عَبَدْتَهُ ؟! فَقَالَ لَهُ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ: لَمْ أَكُ بِالَّذِي أَعْبُدُ مَنْ لَمْ أَرَهُ ! فَقَالَ لَهُ: فَكَيْفَ رَأَيْتَهُ حِينَ رَأَيْتَهُ ؟! فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَيْحَكَ ! لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الابْصَارِ،وَلَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الإيمَانِ . مَعْرُوفٌ بِالدِّلَالَاتِ،مَنْعُوتٌ بِالْعَلَامَاتِ،لَايُقَاسُ بِالنَّاسِ وَ لَا تُدْرِكُهُ الْحَوَآسُّ . [۲۵] «پرسندهاي از وي پرسيد: اي أميرالمؤمنين ! تو مرا خبر بده از خداي تعالي؛آيا او را ديدهاي در هنگاميكه او را عبادت نمودهاي ؟! حضرت فرمود: من آنچنان نميباشم كه عبادت كنم كسي را كه نديده باشم ! پرسنده گفت: پس در وقتي كه او را ديدهاي به چه كيفيّت ديدهاي ؟!
حضرت فرمود: اي واي بر تو ! او را چشمها با مشاهدۀ ديدگان نميبيند؛وليكن او را دلها به حقائق ايمان ميبينند . وي با دلالتها شناخته شده است،و با علامتها و نشانهها توصيف گرديده است . با مردم مقايسه نميشود و حواسّ ظاهريّه وي را در نمييابند و ادراك نميكنند!»
جواب امام باقر عليه السلام از سؤال مرد خارجي: « آيا خدا را ديدهاي؟!»
كليني همين مضمون را با سند متّصل خود از سِنان روايت كرده است كه وي گفت: من در محضر مبارك حضرت أبوجعفرٍ الباقر عليه السّلام بودم كه مردي از خوارج بر وي وارد شد و به حضرت گفت: اي أبوجعفر ! أَيَّ شَيْ ء تَعْبُدُ ؟! «چه چيز را پرستش مينمائي؟!»
حضرت فرمود: اللَهَ تَعَالَي . «خداوند تعالي را.» مرد خارجي گفت: رَأَيْتَهُ ؟! «آيا او را ديدهاي؟!» قَالَ: بَلْ لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الابْصَارِ،وَلَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الإيمَانِ . لَا يُعْرَفُ بِالْقِيَاسِ وَ لَا يُدْرَكُ بِالْحَوَآسِّ وَ لَا يُشْبِهُ بِالنَّاسِ . مَوْصُوفٌ بِا لايَاتِ،مَعْرُوفٌ بِالْعَلَامَاتِ،لَا يَجُورُ فِي حُكْمِهِ؛ذَلِكَ اللَهُ لَا إلَهَ إلَّا هُوَ . قَالَ: فَخَرَجَ الرَّجُلُ وَ هُوَ يَقُولُ: اللَهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ . [۲۶] در ذيل اين روايت ديدم كه افزوده است: خداوند در حكمش ستم روا نميدارد . آنست الله كه معبودي جز وي وجود ندارد . «سنان كه راوي روايت است گفت: آن مرد خارجي از حضور حضرت بيرون رفت و با خود ميگفت: خداوند داناتر است بر آنجائي كه رسالت خودش را قرار بدهد.» شيخ نجم الدّين رازي گويد: و آن طائفه را كه به كمند جذبات اُلوهيّت ] روي [ از مطالب بشريّت ] و مقاصد نفساني [ بگردانند،و در سير عبوديّت به عالم ربوبيّت رسانند و قابل فيض بیواسطه گردانند،دو صنفاند:
يكي آنهااند كه در عالم ارواح در صفوف « الارْوَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ » در صفّ اوّل بودهاند،قابل فيض الوهيّت بیواسطه گشته و ايشان انبياءاند عليهمالسّلام كه در قبول نور هدايت اينجا مستقلّاند . و صنف دوّم ارواح اولياست كه آنجا قابل فيض ] حقّ [ بواسطۀ تُتُق ارواح انبياء ] عليهم السّلام [ بودهاند،اينجا نيز قابل آن فيض در دولت متابعت ايشان ] توانند بود؛امّا چون بر طينت روحانيّت ايشان [ خمير مايۀ رشّاش « ثُمَّ رَشَّ عَلَيْهِمْ مِنْ نُورِهِ» نهاده بودند،چون به كمند جذبه روي از مزخرفات دنياوي بگردانيدند،هم بدان نور از پس چندين هزار تُتق عزّت جمال وحدت مشاهده كردند؛چنانكه أميرالمؤمنين عليّ رضوان الله عليه فرمود: لَا أَعبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ ، مبادي عشق اينجا پيدا گردد . شعر: اصل همه عاشقي ز ديدار افتد چون ديده بديد آنگهي كار افتد [۲۷]
خطبۀ أميرالمؤمنين عليه السّلام در معرّفي خداوند در پاسخ ذعلب شيخ صدوق با سند متّصل خود روايت كرده است از عبدالله بن يونس از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام كه گفت: بَيْنَا أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَخْطُبُ عَلَي مِنْبَرِ الْكُوفَةِ،إذْ قَامَ إلَيهِ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ: ذِعْلَبٌ،ذَرِبُ اللِسَانِ بَلِيغٌ فِي الْخِطَابِ شُجَاعُ الْقَلْبِ،فَقَالَ: يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ ! هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ ؟! فَقَالَ: وَيْلَكَ يَا ذِعْلَبُ ! مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبًّا لَمْ أَرَهُ ! قَالَ: يَا أَميِرَالْمُؤْمِنِينَ ! كَيْفَ رَأَيْتَهُ ؟! قَالَ: وَيْلَكَ يَا ذِعْلَبُ ! لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الابْصَارِ،وَلَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الإيمَانِ .
وَيْلَكَ يَا ذِعْلِبُ ! إنَّ رَبِّي لَطِيفُ اللَطَافَةِ فَلَا يُوصَفُ بِاللُطْفِ،عَظِيمُ الْعَظَمَةِ لَا يُوصَفُ بِالْعِظَمِ،كَبِيرُ الْكِبْرِيَآءِ لَا يُوصَفُ بِالْكِبَرِ، جَلِيلُ الْجَلَالَةِ لَا يُوصَفُ بِالْغِلَظِ . قَبْلَ كُلِّ شَيْءٍ فَلَا يُقَالُ: شَيْءٌ قَبْلَهُ؛وَ بَعْدَ كُلِّ شَيْءٍ فَلَا يُقَالُ: شَيْءٌ بَعْدَهُ . شَآئِي الاشْيَآءِ لَا بِهِمَّةٍ،دَرَّاكٌ لَا بِخَدِيعَةٍ . هُوَ فِي الاشْيَآءِ كُلِّهَا غَيْرُ مُتَمَازِجٍ بِهَا وَ لَا بَآئِنٍ عَنْهَا . ظَاهِرٌ لَا بِتَأْوِيلِ الْمُبَاشَرَةِ،مُتَجَلٍّ لَا بِاسْتِهْلَالِرُؤْيَةٍ،بَآئِنٌ لَا بِمَسَافَةٍ،قَرِيبٌ لَا بِمُدَانَاةٍ،لَطِيفٌ لَا بِتَجَسُّمٍ،مَوْجُودٌ لَا بَعْدَ عَدَمٍ،فَاعِلٌ لَا بِاضْطِرَارٍ،مُقَدِّرٌ لَا بِحَرَكَةٍ،مُرِيدٌ لَا بِهَمَامَةٍ،سَمِيعٌ لَا بِـَالَةٍ،بَصِيرٌ لَا بِأَدَاةٍ . لَا تَحْوِيهِ الامَاكِنُ،وَ لَا تَصْحَبُهُ الاوْقَاتُ،وَ لَا تَحُدُّهُ الصِّفَاتُ ، وَ لَا تَأْخُذُهُ السِّنَاتُ . سَبَقَ الاوْقَاتَ كَوْنُهُ،وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ،وَ الاِبْتِدَآءَ أَزَلُهُ . بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لَا مَشْعَرَ لَهُ،وَ بِتَجْهِيرِهِ الْجَوَاهِرَ عُرِفَ أَنْ لَا جَوْهَرَ لَهُ،وَ بِمُضَآدَّتِهِ بَيْنَ الاشْيَآءِ عُرِفَ أَنْ لَا ضِدَّ لَهُ،وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ الاشْيَآءِ عُرِفَ أَنْ لَا قَرِينَ لَهُ . ضَآدَّ النُّورَ بِالظُّلْمَةِ،وَ الْجَسْوَ بِالْبَلَلِ،وَ الصَّرْدَ بِالْحَرُورِ .
مُؤَلِّفٌ بَيْنَ مُتَعَادِيَاتِهَا،مُفَرِّقٌ بَيْنَ مُتَدَانِيَاتِهَا،دَالَّةً بِتَفْرِيقِهَا عَلَي مُفَرِّقِهَا،وَ بِتَأْلِيفِهَا عَلَي مُؤَلِّفِهَا؛وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَّ: وَ مِن كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ . [۲۸] فَفَرَّقَ بِهَا بَيْنَ قَبْلٍ وَ بَعْدٍ؛لِيُعْلَمَ أَنْ لَا قَبْلَ لَهُ وَ لَا بَعْدَ،شَاهِدَةً بِغَرَآئِزِهَا عَلَي أَنْ لَا غَرِيزَةَ لِمُغَرِّزِهَا،مُخْبِرَةً بِتَوْقِيتِهَا أَنْ لَا وَقْتَ لِمُوَقِّتِهَا . حَجَبَ بَعْضَهَا عَنْ بَعْضٍ؛لِيُعْلَمَ أَنْ لَا حِجَابَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ غَيْرُ خَلْقِهِ . كَانَ رَبًّا إذْ لَا مَرْبُوبٌ،وَ إلَهًا إذْ لَا مَأْلُوهٌ،وَ عَالِمًا إذْ لَا مَعْلُومٌ،وَ سَمِيعًا إذْ لَا مَسْمُوعٌ . ثُّمَّ أَنْشَأَ يَقُولُ:
وَ لَمْ يَزَلْ سَيِّدِي بِالْحَمْدِ مَعْرُوفَا
وَ لَمْ يَزَلْ سَيِّدِي بِالْجُودِ مَوْصُوفَا (۱)
وَ كُنْتَ [۲۹] إذْ لَيْسَ نُورٌ يُسْتَضَآءُ بِهِ
وَ لَا ظَلَامٌ عَلَي الا فَاقِ مَعْكُوفَا (۲)
وَ رَبُّنَا بِخِلَافِ الْخَلْقِ كُلِّهِمِ
وَ كُلِّ مَا كَانَ فِي الاوْهَامِ مَوْصُوفَا (۳)
فَمَنْ يُرِدْهُ عَلَي التَّشْبِيهِ مُمْتَثِلاً
يَرْجِعْ أَخَا حَصَرٍ بِالْعَجْزِ مَكْتُوفَا (۴)
وَ فِي الْمَعَارِجِ يَلْقَي مَوْجُ قُدْرَتِهِ
مَوْجًا يُعَارِضُ طَرْفَ الرُّوحِ مَكْفُوفَا (۵)
فَاتْرُكْ أَخَا جَدَلٍ فِي الدِّينِ مُنْعَمِقًا
قَدْ بَاشَرَ الشَّكُّ فِيهِ الرَّأْيَ مَأْوُوفَا (۶)
وَ اصْحَبْ أَخَا ثِقَةٍ حُبًّا لِسَيِّدِهِ
وَ بِالْكَرَامَاتِ مِنْ مَوْلَاهُ مَحْفُوفَا (۷)
أَمْسَي دَلِيلَ الْهُدَيَ فِي الارْضِ مُنْتَشِرًا
وَ فِي السَّمَآءِ جَمِيلَ الْحَالِ مَعْرُوفَا (۸)
قَالَ فَخَرَّ ذِعْلَبٌ مَغْشِيًّا عَلَيْهِ ثُمَّ أَفَاقَ،وَ قَالَ: مَا سَمِعْتُ بِهَذَا الْكَلَامِ، وَ لَا أَعُودُ إلَي شَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ . قالَ مُصَنِّفُ هَذا الْكِتابِ: في هَذا الْخَبَرِ ألْفاظٌ قَدْ ذَكَرَها الرِّضا عَلَيْهِ السَّلامُ في خُطْبَتِهِ،وَ هَذا تَصْديقُ قَولِنَا في الائِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ: إنَّعِلْمَ كُلِّ واحِدٍ مِنْهُمْ مَأْخوذٌ عَنْ أبيهِ حَتَّي يَتَّصِلَ ذَلِكَ بِالنَّبيِّ صَلَّي اللَهُ عَلَيهِ وَءَالِهِ وَ سَلَّمَ. [۳۰]
ترجمه خطبۀ غرّاي أميرالمؤمنين عليه السّلام در جواب ذعلب (بايد خداوندي را عبادت كرد كه بتوان او را ديد .)
«هنگاميكه حضرت امام أميرالمؤمنين عليه السّلام بر فراز منبر مسجد كوفه مشغول ايراد خطبه بودند، مردي به نزد او برخاست كه به وي ذعلبميگفتند . وي مردي تيز زبان و در خطاب رسا و بليغ و در قدرتِ دل شجاع بود،و گفت: اي أميرالمؤمنين !
آيا پروردگارت را ديدهاي ؟! حضرت فرمود: اي واي بر تو ! اي ذعلب ! من اينطور نيستم كه پرستش كنم پروردگاري را كه وي را نديده باشم ! ذعلب گفت: يا أميرالمؤمنين ! تو او را به چه كيفيّتي ديدهاي ؟!
حضرت فرمود: اي واي بر تو ! اي ذعلب ! او را ديدگان سر به مشاهدۀ ابصار نديدهاند؛وليكن دلها او را به حقائق ايمان ديدهاند . اي واي بر تو ! اي ذعلب ! حقّاً و حقيقةً پروردگار من در لطافت بگونهاي لطيف است كه نميتوان او را به صفت لطف توصيف نمود،و در عظمت بقدري عظيم است كه نميتوان او را به صفت عظمت توصيف كرد؛و در كبريائيّت به نحوي كبير است كه نميتوان وي را به صفت بزرگي و كبريائيّت توصيف كرد؛و در جلالت به حدّي جليل است كه نميتوان وي را به درشتي و غلظت توصيف نمود . او قبل از هر چيزي وجود داشته است پس نميتوان گفت: چيزي پيش از وي بوده است؛ و بعد از هر چيزي خواهد بود پس نميتوان گفت: چيزي پس از وي خواهد بود . او اشياء را بوجود ميآورد بدون تصميم و عزم و اسباب قبلي،بسيار درّاك و با فهم است بدون مكر و حيله .
در داخل چيزهاست بدون آنكه با آنها ممزوج گردد و بدون آنكه از آنها فاصله بگيرد و دور شود . ظاهر است نه به گونهاي كه با بازگشتِ مباشرت به وي بتوان به او دست آزيد،و متجلّي و آشكار است نه به گونهاي كه با استخدام رؤيت ديدگان بتوان او را ديد،از اشياء دور است نه دوري به مسافت،نزديك است نه به پيش آوردن و جلو كشيدن،لطيف است نه با لطافت جسميّه،موجودات است نه آنكه پس از عدم به وجود آمده باشد، فاعل كارها و بجا آورندۀ امور است نه به اضطرار و فاقد اختيار، اندازهزننده و تقدير كنندۀ موجودات است نه بواسطۀ حركت و جنبشي كه در او بوده باشد،اراده كننده است نه با وسائل و تدبير و همّ و مقدّمات،شنواست نه با آلت شنوائي،بيناست نه با اسباب بينائي .
امكنه و محلها نميتواند او را در بر گيرد،و اوقات نميتواند با او همنشين و همراه باشد،و صفات نميتواند او را محدود كند و به اندازه و حدّ متعيّن سازد،و پينگيها و چرتها نميتواند او را فرا گيرد . وي موجودي است كه تحقّق و هستي او بر اوقات پيشي گرفته است،و وجود او بر عدم سبقت داشته است،و ازليّت او بر ابتداي عالم وجود جلو بوده است . چون او مشاعر آدميان را بساخت،دانسته ميشود كه خودش داراي مشعري همچون آدميان كه محلّ شعورشان مغز و انديشه است نميباشد،و چون او جواهر عالم را جوهر زد و با جوهر خلقت كرد،معلوم ميشود كه خودش صاحب جوهر نميباشد .
و چون ميان اشياء تضادّ برقرار فرمود،دانسته ميشود كه خودش ضدّي ندارد؛و به قرين و مقابل انداختن در ميان اشياء فهميده ميشود كه خودش قرين و برابري ندارد . خداوند تضادّ برقرار نمود روشني را با تاريكي،و خشكي و يبوست را با تري،و سردي را با گرمي . خداوند آشتي و الفت اندازنده است در ميان چيزهائي كه با يكدگر دشمني و جدائي دارند،و دوري و جدائي افكننده است در ميان چيزهائي كه با هم الفت و نزديكي دارند؛بطوري كه آن اشيائي كه از هم جدا ميشوند و پراكنده و دور ميگردند دلالت كننده هستند بر خدائي كه آنها را با وجود قرب و نزديكي،جدا كرده و متفرّق گردانيده است،و آن اشيائي كه بهم نزديك ميشوند و الفت ميپذيرند دلالت كننده هستند بر خدائي كه آنها را با وجود بُعد و دوري و دشمني،بهم تأليف نموده و بهم پيوسته گردانيده است؛و آنست
معني كلام خدا عزّوجلّ
وَ مِن كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ . پس خداوند در ميان موجودات از جهت قبليّت و بعديّت فرق گذاشت تا دانسته شود: قبلي براي وجود او نميباشد؛ و بعدي براي وجود او نخواهد بود. آن موجوداتِ آفريده شده در حالي هستند كه شهادت ميدهند بواسطۀ غرائز و صفات فطري و ذاتي كه در آنها خداوند بوديعت نهاده است،بر آنكه خداوندِ بوجود آورندۀ اين غرائز خودش صاحب غريزه و صفات ذاتي كه در محلّ و موطن نفس وجود دارد نميباشد؛و در حالي هستند كه شهادت ميدهند آن خدائي كه براي آنها اجل معلوم و وقت معدودي مقرّر كرده است خودش محدود به وقت و متعيّن به ساعات و زمان و دهر نخواهد بود . خداوند بعضي از مخلوقات را از بعضي دگر محجوب نمود تا دانسته شود: حجابي بين او و بين خلائقش غير از خود خلائق او نميباشد . او پروردگار ربّ و آفريدگار مربّي بود وقتيكه آفريده شده و مربوبي در ميان نبود،و خداي معبود و مألوه بود وقتيكه عابد و والهي در ميان نبود ، و خداي عالِم بود وقتيكه موجود معلومي كه متعلّق علم او واقع شود نبود،و خداوند شنوا بود وقتيكه صدائي كه شنيده شود در عالم آفريده نشده بود . و سپس آن حضرت شروع كرد به انشاد اين اشعار:
۱ ـ و پيوسته سيّد و سالار من به حمد و ستايش معروف بوده است،و پيوسته سيّد و سالار من به جود و كرم موصوف بوده است .
۲ ـ و بودي تو (اي آقاي من!) در وقتيكه نوري پديدار نبود كه از روشني آن بهره گيرند؛و تاريكي نيز پديدار نبود كه بر آفاق گسترده شده باشد و جا گرفته باشد .
۳ ـ و پروردگار ما بر خلاف جميع خلائق است، و بر خلاف جميع آنچه در افكار و اوهام و انديشهها به وصف در آمده است .
۴ ـ پس كسيكه بخواهد وي را با تشبيه به مثالي و شكلي تصوّر كند، بازگشت او به ضيق و تنگي خواهد گرائيد؛ و با دست عجز خود كتفهاي خود را بسته است .
۵ ـ و در بلنديها و نردبانهاي بلند و عالي كه تصوّر شود،چنان امواج قدرت او موج خود را ميافكند كه به ديدگان بصيرت روح او برخورد كرده،و آنرا كور ميكند .
۶ ـ بنابراين تو معاشرت و همنشيني خودت را ترك كن با كسيكه در جدل در امور ديني فرو رفته و شكّ و ريب رأي او را معيوب و فكر او را فاسد نموده است .
۷ ـ و مصاحبت و همنشيني گزين با كسيكه مورد وثوق است به جهت محبّت و عشق به سيّد و سرور و آقايش،و از جانب مولاي او به او كرامات و بزرگيها و تكريمها ارزاني شده است .
۸ـ او كسيست كه حركت ميكند در نقاط مختلف زمين در حاليكه دليل هدايت به سوي خداست،و در حاليكه در آسمانها به نيكوئي حال شناخته و معروف شده است . عبدالله بن يونس كه راوي روايت است گويد: چون ذعلب اين مطالب را از حضرت شنيد مدهوش و بيهوش بر روي زمين بيفتاد،و سپس افاقه يافت و گفت: من اين چنين سخني را تا به حال نشنيده بودم،و از اين پس هم به چنين كلامي برخورد نخواهم نمود . صدوق مصنّف اين كتاب گويد: در اين خبر الفاظي وجود دارد كهحضرت امام رضا عليه السّلام در خطبۀ خود [۳۱] آنها را بكار برده است . و اين تصديق اعتقاد ما را مينمايد در آنكه ائمّه عليهم السّلام هر يك از آنان علم خود را از پدرشان مأخوذ داشتهاند تا برسد به پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم.» باري؛اين حديث مبارك علاوه بر آنكه ميرساند كه رؤيت پروردگار با چشم قلب امري است ممكن بلكه لازم،با دقّت در فقرات آن وحدت وجود حقّ تعالي به نحو روشن و مبرهن از آن بدست ميآيد؛خصوصاً اين فقره از آن كه ميفرمايد: حَجَبَ بَعْضَهَا عَنْ بَعْضٍ لِيُعْلَمَ أَنْ لَا حِجَابَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ غَيْرُ خَلْقِهِ .
«بعضي از مخلوقات را از بعض دگر پنهان داشت، براي آنكه دانسته شود: حجابي ميان او و ميان مخلوقاتش غير از خود مخلوقات وجود ندارد.» اگر مقصود از اين عبارت آن بود كه علّت محجوبيّت برخي از خلائق از همدگر براي آنستكه دانسته شود حجابي ميان او و مخلوقاتش موجود نميباشد، كلمۀ « غَيْرُ خَلْقِهِ » زائد بنظر ميرسيد؛ زيرا همانطور كه فرمود: تشعير مشاعر براي آفريدگان به علّت آنستكه فهميده شود خدا مشعر ندارد، و تجهير جواهر براي آنستكه فهميده شود وي جوهر ندارد،و خلق غرائز براي آنستكه معلوم گردد خداوند غريزه ندارد (بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لَا مَشْعَرَ لَهُ،وَ بَتَجْهِيرِهِ الْجَوَاهِرَ عُرِفَ أَنْ لَا جَوْهَرَ لَهُ . ... شَاهِدَةً بِغَرَآئِزِهَا عَلَي أَنْ لَا غَرِيزَةَ لِمُغَرِّزِهَا) ؛در اينجا نيز بايد بفرمايد: حَجَبَ بَعْضَهَا عَنْ بَعْضٍ لِيُعْلَمَ أَنْ لَا حِجَابَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ .
وليكن در اينجا مشاهده مينمائيم كه در پي آن كلمة: « غَيْرُ خَلْقِهِ » را افزوده است؛و اين براي آنستكه بفهماند: ميان حقّ متعال و ميان مخلوقاتش هيچ فاصلهاي و بعدي و حجابي وجود ندارد غير از نفس تعيّن مخلوقات . از وجود متعيّن اگر تعيّن را برداري هيچ باقي نميماند مگر وجود مطلق؛و آن عبارت است از وجود حقّ سبحانه و تعالي . چون مرجع تعيّن امري است عدمي و اعتباري لهذا: لَيْسَ في الْعالَمِ إلاّ الْوُجودُ الْمُطْلَقُ وَ الْبَسيطُ وَ الْبَحْتُ وَ الصِّرْفُ وَ هُوَ الْحَقُّ تَعالَي شَأْنُهُ وَ عَلا مَجْدُهُ . وجود اندر همه اشياء ساري است تعيّنها امور اعتباري است.
پاورقي
[۱] ـ اينگونه تفسير يكي از دو نحوي ميباشد كه قاضي بيضاوي در تفسير خود در ذيل آيه آورده است . و نحوۀ دوّم،آن ميباشد كه اينك ما از تفسير علاّمه (قدّه) در «الميزان» به ذكر آن خواهيم پرداخت . إن شاء الله تعالي
[۲] و اين دهمين آيه،از سورۀ يونس است؛يعني بعد از آيه: إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـلِحَـتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُم بِإِيمَـنِهِمْ تَجْرِي مِن تَحْتِهِمُ الانْهَـرُ فِي جَنَّـتِ النَّعِيمِ . «حقّاً آن كساني كه ايمان آوردهاند و أعمال صالحه بجا ميآورند،پروردگارشان بهسبب ايمانشان آنانرا هدايت مينمايد . در بهشتهائي كه از زير محلّ سكونتشان نهرهائي جاري است،در جَنّاتِ نعيم،منزل ميگزينند.»
[۳] ـ «پس بگو: جميع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد؛آنكه ما را از گروه ستمگران نجات بخشيد!»
[۴] ـ «جميع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد؛آنكه بر من در سنّ پيري إسمعيل و إسحق را بخشش نمود.»
[۵] ـ «بگو: جميع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد.»
[۶] ـ «و آن دو نفر گفتند: جميع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد.»
[۷] «و گفتند: جميع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد؛آنكه ما را بدين مقام هدايت نمود.»
[۸] «و گفتند: جميع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد؛آنكه وي غم و اندوه را از ما برداشت.»
[۹] «جميع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد؛آنكه وعدهاش را با ما به راستي پايان داد.»
[۱۰] ـ «الميزان في تفسير القرءَان» ج ۱۰ ،منتخباتي از ص ۳ تا ص ۱۹
[۱۱] «الميزان في تفسير القرءَان» ج ۶ ،ص ۹۵
[۱۲] قسمتي از آيۀ ۴۴ ،از سورۀ ۱۷ : الإسرآء: «هيچ چيزي وجود ندارد مگر آنكه خداوند را با حمد او تسبيح ميگويد،وليكن شما تسبيحشان را نميفهميد!»
[۱۳] آيۀ ۳۰ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «و ما هستيم كه با حمد تو تسبيح تو را ميكنيم.»
[۱۴] آيۀ ۱ ،از سورۀ ۵۷ : الحديد: «تسبيح ميكنند براي خداوند آنچه در آسمانها و زمين است،و اوست صاحب عزّت و حكمت.»
[۱۵] ـ آيۀ ۱۸۰ ،از سورۀ ۳۷ : الصّآفّات: «منزّه و پاك است پروردگار تو؛كه پروردگار عزّت است از آنچه كه وي را توصيف مينمايند.»
[۱۶] آيۀ ۵۸ ،از سورۀ ۴ : النّسآء: «تحقيقاً خداوند شما را امر ميكند كه امانتها را به صاحبانش برگردانيد!»
[۱۷] ـ آيۀ الله زمان و حكيم دوران مرحوم حاج شيخ محمّد حسين كمپاني اصفهاني (قدّه) منظومۀ تحفة الحكيم خود را با اين مديحه آغاز مينمايد: يا مَبدأَ الكلِّ إليكَ المُنتَهي لكَ الجلالُ و الجمالُ و البها يا مُبدِعَ العقولِ و الارواحِ وَمُنشِيَ النّفوسِ و الاشباحِ كَلَّ لسانُ الكُلِّ عن ثنآئك و ضَلَّ في بَيداءِ كِبريآئك أنت كما أثنَيتَ يا ربِّ علَي نفسِكَ لا اُحْصي ثنآءً لا وَ لا
[۱۸] ـ آيۀ ۳۳ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «اي آدم ! ايشان را به اسمائشان بياگاهان.»
[۱۹] «آدم بوالبشر و جميع زيردستان او در روز بازپسين در تحت رايت و پرچم من هستند؛و اين براي من فخريّهاي نيست . و لواي حمد در دست من است؛و اين فخريّهاي نيست.»
[۲۰] ـ «مرصاد االعبد» طبع بنگاه ترجمه و نشر كتاب،ص ۶۱ تا ص ۶۳
[۲۱] «رَوحُ الارواح في شرح أسمآءِ الملِكِ الفتّاح» با تصحيح و توضيح نجيب مايل هروي،ص ۴۷ و معلّق آن در فهرست احاديث قدسي و نبوي در ص ۶۹۲ و ۶۹۳ پس از آنكه شش مورد از نقل اين حديث را در اين كتاب ذكر كرده است گفته است: حديث نبوي است و بسيار مشهور . در «المُوَطّأ» ۱/۲۱۴ چنين روايت شده است: اللَهُمَّ إنّي أعوذُ بِرِضاكَ مِنْ سَخَطِكَ،وَ أعوذُ بِمُعافاتِكَ مِنْ عُقوبَتِكَ،وَ أعوذُ بِكَ مِنْكَ؛لا اُحْصِي ثَنآءً عَلَيْكَ ... ـ إلخ . ابن ماجه سلسلۀ روات اين حديث را به عليّ عليه السّلام ميرساند . ر. ك: «سنن» ابن ماجه، ۱ / ۳۷۳ و ۲/۱۲۶۲ ؛«الجامع الصّغير» ۱/۲۲۹ ؛«كشف المحجوب» هُجْويري، ۳۵۵ ؛«عَبهر العاشقين» ۱۰۴ ؛«كاشف الاسرار» اسفرايني، ۵۰ ؛«نقد النّصوص» ۲۶ ؛«تمهيدات» عين القضاة همداني، ۱۲۴ و ۲۰۰ ؛«مجمع البحرين» اَبَرقوهي، ۴۴۳ كه به صورت لا أُثني ثَنآءً عَلَيْكَ ... آورده است. و نيز معلّق تحت عنوان: أنْتَ كَما أثْنَيْتَ عَلَي نَفْسِكَ ،در ص ۶۷۹ از فهرست پس از آنكه در دو مورد از كتاب ذكر نموده است گفته است: حديث نبوي و بسيار مشهور است . و در «الجامع الصّغير» ۱/۵۹ ،بصورت: اللَهُمَّ إنّي أعوذُ بِرِضاكَ مِنْ سَخَطِكَ،وَ أعوذُ بِمُعافاتِكَ مِنْ عُقوبَتِكَ،وَ أعوذُ بِكَ مِنْكَ؛لا اُحْصي ثَنآءً عَلَيْكَ أنْتَ كَما أثْنَيْتَ عَلَي نَفْسِكَ . ] ذكر كرده است. [ نيز ر . ك: «المصباح» حموية، ۷۹ ،ترجمۀ رسالۀ قشيريّه ۵۴۴ .
[۲۲] «اصول كافي» ج ۱ ،باب أنّه لا يُعرف إلاّ به،ص ۸۵ و ۸۶ ،حديث شمارۀ ۱ و ۲
[۲۳] «اصول كافي» ج ۱ ،باب أنّه لا يُعرف إلاّ به،ص ۸۵ و ۸۶ ،حديث شمارۀ ۱ و ۲
[۲۴] همان مصدر،ص ۸۶ ،حديث شمارۀ ۳
[۲۵] «مستدرك نهج البلاغة» منشورات مكتبة الاندلس ـ بيروت،ص ۱۵۷ ،باب سوّم؛ و عبدالعليّ كارنگ در كتاب «اثبات وجود خدا» در تعليقۀ ص ۵ در ضمن ترجمۀ مقالۀ: آيا جهان آفريدگاري دارد ؟ بقلم دكتر دمرداش عبدالمجيد سرحان،متخصّص علوم تربيتي؛از آن استناد و استشهاد جسته است . در «مفاتيح الإعجاز» شرح «گلشن راز» طبع انتشارات محمودي،ص ۵۷ بدين عبارت ذكر نموده است: ذِعلَب يماني از حضرت عليّ مرتضي عليه السّلام سؤال كرد كه: أفَرَأيْتَ رَبَّكَ ؟! جواب فرمود كه: أفَأعْبُدُ ما لا أرَي ؟ باز ميفرمايد كه: رَأَيْتُهُ فَعَرَفْتُهُ فَعَبَدْتُهُ؛لَمْ أعْبُدْ رَبًّا لَمْ أرَهُ ! فَمَن كَانَ يَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَـلِحًا وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا. (آيۀ آخر،از سورۀ ۱۸ : الكهف)
[۲۶] «اصول كافي» ج ۱ ،ص ۹۷ ،بابٌ في إبطال الرّؤية،روايت شمارۀ ۵ ؛و اين آيهاي را كه مرد خارجي ميگفت،آيۀ ۱۲۴ ،از سورۀ ۶ : الانعام ميباشد .
[۲۷] «رسالۀ عشق و عقل» بنگاه ترجمه و نشر كتاب،ص ۵۸ و ۵۹
[۲۸] ـ آيۀ ۴۹ ،از سورۀ ۵۱ ،الذّاريات: «و از تمام چيزها ما زوجين (جفت نر و ماده) آفريديم: به اميد آنكه شما متذكّر خدا و آفرينش وي شويد.»
[۲۹] در تعليقه گويد: در «بحار الانوار» و در دو نسخه از نسخ «توحيد» صدوق با لفظ « وَكَانَ » وارد است .
[۳۰] ـ «توحيد» ابن بابويه،نشر مكتبة الصّدوق،باب ۴۳ ،حديث ذعلب،خبر شمارۀ ۲ ،ص ۳۰۸ و ۳۰۹ ؛و علاّمۀ مجلسي در «بحار الانوار» از طبع كمپاني،ج ۲ ،ص ۲۰۰ و ۲۰۱ در كتاب جوامع التّوحيد با همين عبارات از «توحيد» صدوق روايت كرده است . و علاّمۀ طباطبائي در «تفسير الميزان» ج ۶ ،ص ۱۰۴ و ۱۰۵ از «توحيد» صدوق نقل فرمودهاند . و ايضاً علاّمۀ مجلسي در «بحار الانوار» ج ۲ ،ص ۱۲۰ و ۱۲۱ از نصّ «كفاية» با سند خود از هِشام روايت ميكند كه: من در نزد حضرت صادق عليه السّلام بودم كه معاوية بن وهب وارد شد و سؤالاتي راجع به رؤيت نمود و حضرت در پاسخش فرمودند: يا مُعاويَةُ ما أقْبَحَ بِالرَّجُلِ يَأْتي عَلَيْهِ سَبْعونَ سَنَةً أوْ ثَمانونَ سَنَةً،يَعيشُ في مِلْكِ اللَهِ وَ يَأْكُلُ مِنْ نِعَمِهِ، ثُمَّ لايَعْرِفُ اللَهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ . تا اينكه حضرت با روايت از پدرشان از حضرت سجّاد از حضرت امام حسين عليهمالسّلام استشهاد ميكنند به حديث أميرالمؤمنين عليه السّلام كه: سُئِلَ أميرُالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ السَّلامُ فَقيلَ: يا أخا رَسولِ اللَهِ ! هَلْ رَأيْتَ رَبَّكَ ؟! فَقالَ: وَ كَيْفَ أعْبُدُ مَنْ لَمْ أرَهُ ! لَمْ تَرَهُ الْعُيونُ بِمُشاهَدَةِ الْعيانِ،وَلَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلوبُ بِحَقآئِقِ الإيمَانِ . در اينجا حضرت صادق عليهالسّلام بيان مفصّلي دارند مبني بر آنكه خداوند با چشم سر قابل رؤيت نيست . مجلسي (قدّه) در ج ۴ ،ايضاً از طبع كمپاني،ص ۱۱۸ و ۱۱۹ ،در باب: ما تَفضّلَ صَلواتُ اللهِ عَليه به علي النّاسِ بقَولِهِ: سَلوني قَبْلَ أنْ تَفْقِدوني وَ فيهِ بَعضُ جوامِعِ العُلومِ و نوادِرِها،از «توحيد» و «أمالي» صدوق با سند دگري از أصبغ بن نُباته روايت مفصّلي را روايت ميكند تا ميرسد به سؤال ذعلب و پاسخ حضرت . و مرحوم محدّث قمّي در «سفينة البحار» در ج ۱ ،ص ۴۸۴ ،در كلمة: ذعلب ؛ و در ص ۴۹۳ ،در كلمة: رؤيت اشاره بدين احاديث و مواضعشان در «بحار الانوار» مينمايد .
[۳۱] حديث دوّم،از باب التّوحيد و نفي التّشبيه،از همين كتاب «توحيد» صدوق،ص ۳۴ تا ص ۴۱
عظمت مقام توحيدي أميرالمؤمنين عليه السّلام
ابيات ملاّي رومي درعظمت مقام وحدت ديدن أميرالمؤمنين حقّ تعالي را ملاّي رومي قضيّۀ رؤيت أميرالمؤمنين عليه السّلام خداي تعالي را و او را به وحدت مشاهده كردن و فناي در ذات و اسم و صفت او شدن و جميع عوالم را ظهور او نگريستن،ضمن داستاني بسيار جالب بيان ميكند و حقيقت را توضيح ميدهد. وي چون در مقام بيان توحيد مولانا أميرالمؤمنين عليه السّلام بر ميآيد،شمشير كشيدن بر روي مرد كافر را به جهت كشتن،و آب دهان انداختن او را به صورت حضرت،و اعراض حضرت را از كارزار،و سؤال كافر را از علّت انصراف،و مسلمان شدن كافر را در آن لحظه بدون شمشير و جنگ و ستيز،بدين ابيات شرح و توضيح ميدهد:
از عليّ آموز اخلاص عمل
شير حقّ را دان منزّه از دغل
در غزا بر پهلواني دست يافت
زود شمشيري بر آورد و شتافت
او خدو انداخت بر روي عليّ
افتخار هر نبيّ و هر وليّ
او خدو انداخت بر روئي كه ماه
سجده آرد پيش او در سجده گاه
در زمان انداخت شمشير آن علي
كرد او اندر غزايش كاهلي
گشت حيران آن مبارز زين عمل
از نمودن عفو و رحم بیمحل
گفت بر من تيغ تيز افراشتي
از چه افكندي مرا بگذاشتي
آن چه ديدي بهتر از پيكار من
تا شدي تو سست در اشكار من
آنچه ديدي كه چنينخشمت نشست
تا چنين برقي نمود و باز جست
آن چه ديدي كه مرا ز آن عكس ديد
در دل و جان شعلهاي آمد پديد
آن چه ديدي بهتر از كون و مكان
كه به از جان بود و بخشيديم جان
در شجاعت شير ربّانيستي
در مروّت خود كه داند كيستي
در مروّت ابر موسائي به تيه
كامد از وي خوان و نان بیشبيه
ابيات ملاّي رومي در عظمت لقاء الله أميرالمؤمنين ع
ملاّ رحمة الله عليه ابيات را بر همين منوال ادامه ميدهد تا ميرسد بدينجا كه ميگويد:
اي علي كه جمله عقل و ديدهاي
شمّهاي واگو از آن چه ديدهاي
تيغ حلمت جان ما را چاك كرد
آب علمت خاك ما را پاك كرد
بازگو دانم كه اين اسرار هوست
زانكه بيشمشير كشتن كار اوست
صانع بیآلت و بیجارحه
واهب اين هديهها بیرابحه
صد هزاران ميچشاند روح
را كه خبر نبود دل مجروح را
صد هزاران روح بخشد هوش را
كه خبر نبود دو چشم و گوش را
ملاّ ميفرمايد: مرد كافر به عليّ گفت: اي عليّ مرتضي ! اي أميرالمؤمنين! كه سراپاي وجودت عقل و آگاهي ميباشد،تقاضامندم مقدار كمي از آنچه را كه اينك ديدي و آن موجب رفع يد از كشتن من،و بلكه موجب حيات جاوداني و اسلام من گرديد،براي من بازگو كني. تو آنكس هستي كه با اين صبر و حلم و بردباريت كه از شمشير خارج برّندهتر است،جان و روح مرا از شرك و بت پرستي كُشتي،و به عالم توحيد و ايقان و عرفان زنده كردي و حيات نوين بخشودي ! تو آنكس ميباشي كه آب حيات علم و دانش تو ما را مسجودفرشتگان كرد،و خاك آفرينش ما را پاك از شرك و جهل نمود و با عَلَّمَ ءَادَمَ الاسْمَآءَ كُلَّهَا از شوائب تاريكي و ظلمت ناداني به نور و روشنائي دانائي برگردانيد ! اينك براي من بيان كن كه اينگونه كشتن نفس امّارۀ مرا با اين عمل بدون تيغ و شمشيرت،كار خداوند غيب الغيوب است؛ زيرا اوست كه بدون اسباب و وسائل و مقدّمات و معدّات امور را ايجاد ميكند،و در خارج نياز به كمك و معين و همراه ندارد. اوست كه بدون آلت و بدون جوارح كار ميكند، و اين همه عطايا و مواهب مجّاني و رايگان و بدون نظر داشت به سود و منفعت آن در اختيارمان ميگذارد.
اوست كه صد هزاران معني عالي و مطلب راقي را به روح ما ميچشاند؛بدون آنكه دل و قلب ما كه زير دست مقام روح ميباشد از آن اطّلاعي داشته باشد. اوست كه صد هزاران مطلب غامض و مشكل و لاينحلّ را به هوش و عالم ادراك ما ميفهماند،كه هيچگاه به حواسّ ظاهريّه،ما را از چشم و گوش بدان راهي نيست؛و طريق ادراك آن علوم بر اين حواسّ مسدود ميباشد.
باز گو اي باز عرش خوش شكار
تا چه ديدي اين زمان از كردگار
چشم تو ادراك غيب آموخته
چشمهاي حاضران بر دوخته[۳۲]
آن يكي ماهي همي بيند عيان
و آن يكي تاريك ميبيند جهان
و آن يكي سه ماه ميبيند بهم اين
سه كس بنشسته يك موضع نَعَم
چشم هر سه باز و چشم هر سه تيز
در تو آميزان [۳۳] و از من در گريز
سحر عين است اين عجب لطف خفي است
بر تو نقش گرگ و بر من يوسفي است
عالم ار هجده هزار است و فزون
هر نظر را نيست اين هجده زبون [۳۴]
اي عليّ مرتضي كه تو باز خوش شكار عرش خداوند ميباشي؛و بهترين و عاليترين نفوس را به دام محبّت و فتوّت و حقّ بيني خويشتن صيد ميكني،واز جان شهوي بيرون برده به عالم روح معنوي و حيات سرمدي منتقل مينمائي؛ و از خود برون و به خداوندشان پيوند ميدهي ! اينك براي من بازگو كن كه از پروردگارت چه مشاهده نمودي،تا دست از كشتن من بازداشتي و مرا به خداي خودم وصل نمودي ؟! چشمان سرّ و باطن تو،علم غيب آموخته است،در حاليكه چشمان حاضران دگر دوخته شده و خيّاطي گرديده است.
(ببين تفاوت ره از كجاست تا بكجا؟!) بسيار عجيب است اين مطلب كه سه نفر با هم در يك موضع نشستهاند: يكي موحّد است و خداي را به وحدت ميبيند و جميع عالم را ظهور و طلوع روي وي مشاهده مينمايد؛و دوّمي مشرك و بتپرست است و انكار آفريدگار جهان مينمايد و به مادّه پرستي و طبيعت گرائي روزگار سپري ميكند؛و سوّمي قائل به تثليث و سه مبدأ است (ذات و علم و روح). اب و ابن و روح القدس را اقانيم و اصول سه گانه ميداند و بر آن اعتقاد دارد. اين سه نفر همه داراي چشماند و چشمان بينا و تيز،امّا سه گونه در آسمان ماه را مشاهده ميكنند؛نخستين معترف به وحدت ماه است؛دوّمين منكر آن بالكلّيّه؛سوّمين با چشم رَمَد آلودۀ خود سه ماه را در برابر هم ميبيند؛و هر سه نفر در حال آميختن با حقيقت عليّ مرتضي كه نفس وحدت است و در حال گريختن از شخصيّت و انانيّت خود هستند.
اي بسيار مايۀ شگفت ميگردد كه يا بايد بگوئيم: چشم بندي و جادوگري در ديدگان رخ داده است،يا بايد بگوئيم: الطاف خفيّۀ حضرت سبحان است به تو اي عليّ مرتضي كه نسبت به من نقش گرگ درنده و پاره كننده داري كه با شمشيرت مرا قطعه قطعه كني؛امّا همين عملت براي من،خروج يوسف از چاه،و سر برآوردن او بر اوج ماه خواهد شد؛همين كارت سلطنتدنيا و آخرت من ميگردد. اي عليّ مرتضي حقّاً و واقعاً تو سكّهاي هستي كه داراي دو رو و دو سمت و دو وجهه است: اين طرفش غضب و شمشير و آن طرفش حيات جاودان و توحيد و عرفان خواهد شد ! پس تو چه كسي هستي كه كار خدائي مينمائي و از ديگران ساخته نيست؛اين عوالم ملك و ملكوت مطيع و رام تو هستند. قدرت ايمان تو در دلها اثر ميكند و تسخير مينمايد؛قدرت توحيد و عرفان تست كه در دل من كافر كه براي جنگ و مبارزه با تو آمدهام چنان اثر بخشيد كه در يك لحظه مرا مسلمان كرد. آري عوالم مادّي و مثالي و عقلي بحول و قوّۀ خداوندي همه مطيع تو ميباشند؛و اگر عوالم تعدادشان هجده هزار و يا بيشتر بوده باشند،هيچگاه مطيع و منقاد هر نظري نميشوند؛فقط نظر تست كه همۀ آنها را مطيع و فرمانبردار كرده است.
چون تو بابي آن مدينۀ علم را
چون شـعاعي آفتـاب حـلم را
راز بگشا اي عليّ مرتضي
اي پس از سوءُ القَضا حُسْنُ القَضا
يا تو واگو آنچه عقلت يافته است
يا بگويم آنچه بر من تافته است
از تو بر من تافت چون داري نهان
ميفشاني نور چون مه بيزبان
ليك اگر در گفت آيد قرص ماه
شبروان را زودتر آرد به راه
از غلط ايمن شوند و از ذهول
بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
ماه بيگفتن چو باشد رهنما
چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
چون تو بابي آن مدينۀ علم را
چون شعاعي آفتاب حلم را
باز باش اي باب بر جوياي باب
تا رسند از تو قُشور اندر لُباب
باز باش اي باب رحمت تا ابد
بارگاه ما لَهُ كُفْوًا أحَدْ
اي عليّ مرتضي ! پرده برگير و زبان به افشاء اسرار بگشا ! اي كسيكه براي من پس از سوء خاتمتِ شرك و هلاكت در راه طاغوت،تبديل به حسن عاقبت ايمان و حيات جاويد در سبيل خدا گشتي ! و يا پس از خليفۀ ثالث كه غاصبمقام و منزلت تو بود،حقّ خلافتت را بدست آوردي و قضاي نيكوي الهي براي جميع خلائق گرديدي ! ال آن من از تو تمنّا دارم يا آنچه بر عقلت رسيده است،و موجب اعراض از نبرد و انصراف از پيكار شده است براي من بازگو نمائي؛و يا آنچه بر من از ترشّحات نفحات سبحانيّه و سبحات رحمانيّهات رسيده است،و قلب مرا مؤمن و روح مرا صاحب يقين كرده است من براي تو شرح دهم ! اين فيوضات قدسيّه و الطاف قدّوسيّه همه از دل مبارك تو ميباشد كه بر من سرازير شده است؛در اين صورت چطور متصوّر است كه تو آنرا مكتوم داري ؟ همانند ماه شب چهاردهم كه در آسمان نور ميدهد و بدون زبان،مردم را در ظلمات شب راهنمائي مينمايد.
امّا اگر فرضاً ماه علاوه بر پرتو افشاني خويش با زبان هم امداد كند در آن صورت نورٌ علَي نور است؛و با فعل و قول،و با تكوين و تشريع،عالم تاريك را به سرزمين ضياء و نور هدايت مينمايد ! اي باب مدينۀ علم پيامبري،و درِ شهر دانش نبويّ،از آنجا كه تو چنين سمتي را يافتهاي و همچون شعاع آفتاب حلم و بردباري و شكيبائي رسول اكرم هستي،از تو ميخواهم تا باز باشي بر جويندگان علم و پويندگان راه سلامت و عقل و دانش؛تا بدينوسيله خامها پخته شوند،و پوستها و قشرها به درون و لبّ برسند،و عالَم خام و استعداد محض به فعليّت صرفه نائل گردد. اي باب مدينۀ علم،تا ابد باز باش و يك دم بسته مشو؛زيرا تو بارگاهي ميباشي كه همتا و انبازي براي تو نيست،و يكّه تنِ معركۀ اين فضيلت و رسالت ميباشي كه در درگاه خداوند لا شَريكَ لَه پاسداري مينمائي،و تو هستي كه از عهدۀ اين مراقبت و پاسداري بر ميآئي !
تصريح مولانا كه بدون شيخ و استاد بجائي نميتوان رسيد
هر هوا و ذرّهاي خود منظري است
ناگشاده كي بود كآنجا دري است
تا نبگشايد دري را ديدهبان
در درون هرگز نجنبد اين گمان
چون گشاده شد دري حيران شود
مرغ اميّد و طمع پرّان شود
غافلي ناگه به ويران گنج يافت
سوي هر ويرانه زان پس ميشتافت
تا زدرويشي نيابي تو گهر
كي گهر جوئي ز درويش دگر
سالها گر ظنّ دود با پاي خويش
نگذرد زاشكاف بينيهاي خويش
تا ببيني نايدت از غيب بوي
غير بيني هيچ ميبيني بگوي [۳۵]
اي عليّ مرتضي،تو پير طريقتي ! تو استاد و راهنماي امتّي ! تو شيخ و رهنمون راه و سبيل إلياللهي ! بايد دري را بر دل من بگشائي ! من به پاي خود نميتوانم قدمي از قدم بردارم. در ميان هوا و فضا چه بسيار مناظري دلفريب وجود دارد وليكن آنكس كه در زندان،زنداني ميباشد و در بر رويش بسته است،كجا ميتواند از مناظر دلانگيز خارج از زندان بهره گيرد ؟! تا دري را ديدهبان بر روي دل مردان خدا نگشايد هيچگاه اميد لقاء و گمان وصول در دل راد مردان به جنبش نميافتد؛امّا چون دري از عشق را شيخ و وليّ خدا بر روي قلب سالك گشود در اينجا جرقّهاي ميزند،و مرغ دل به اميد طيران به عوالم قدس پر و بال ميگشايد. نبايد گفت: براي برخي اتّفاق افتاده است كه بدون استاد رسيدهاند و گنج مطلوب را در آغوش كشيدهاند؛اين حكم مانند شخص غافل و ناداني ميماند كه يكبار از روي تصادف در خرابهاي گنج پيدا كرد،از آن به بعد تا آخر عمر سوي هر خرابه و ويرانهاي ميرفت تا گنج بيابد؛مسكين ندانسته بود كه: در هر ويرانهاي گنج نيست. بايد سوي استاد رفت و از فضائل او دريچهاي را از عالم غيب بر روي دل باز نمود تا امكان طيّ طريق پيدا شود؛همچون مردم درويش و وارسته كه راه رفتهاند و گهر يافتهاند. تو از آنان چون بهره جستهاي،سراغ شكسته دلان و درويشان ميروي تا گهري دگر يافت نمائي. اگر ساليان سال سالك با فكر و انديشه و انتخاب و ظنِّ خود بدود به سوي مطلوب،با پاي خود دويده است؛نه با پاي استاد از نفس برون جسته.
فلهذا نميتواند از شكاف خودبينيهاي خويش گامي فراتر نهد و از دائرۀ نفس برون جهد؛تا خود بيني از عالم غيبت اثري نخواهد بود،و بوئي از آن بمشام روانت نميرسد. در اين صورت هميشه اغيار را ميبيني نه اخيار را ! اگر در اين فرض امكان داشته است كه به احباب برسي،براي ما بيان كن تا ما هم بدون استاد و ولايت شيخ از آن طريق به راه افتيم ! بايد دانست كه آنچه ملاّي رومي در اين ابيات آورده است،مُفاد و مضمون و محتواي همان روايتي است كه اينك ما در خطبۀ أميرالمؤمنين عليهالسّلام در جواب ذعلب،از روايت حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام به روايت شيخ صدوق در «توحيد» با سند متّصل خود از عبدالله بن يونس ذكر نموديم. و از آن روايت مشهود بود كه حضرت مولانا أميرالمؤمنين عليه السّلام نميخواهند بفهمانند كه من فقط خداي خودم را ديدهام و بنابراين او را عبادت ميكنم؛بلكه اين وظيفۀ حتميّه و امر مسلّمي است كه بايد جميع پرستندگان خداوند چنين بوده باشند. اگر در عبارت: مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبًّا لَمْ أَرَهُ دقّت گردد،به خوبي بدست ميآيد كه آن حضرت ميخواهند اين را وظيفۀ هر عابدي نسبت به حضرت معبود بدانند؛و لفظ مَا كُنْتُ را به عنوان مثال عالي براي بيان آن حقيقت مسلّمه ابراز نمودهاند.
روايت «كفاية الاثر» در لزوم لقاء خداوند با چشم دل
شاهد ما براي اين امر كه لزوم لقاء الله و رؤيت خدا را با چشم دل و با حقيقت ايمان وظيفۀ يكايك افراد بشر ميباشد كه در مقام پرستش و عبادتخداي معبود خود قيام مينمايند،روايتي است بس جليل و پر محتوي كه شيخ أقدم م: الشّيخُ السّعيد عليّ بن محمّد بن عليّ خَزّاز قمّي در كتاب نفيس و ارزشمند خود بنام «كفايةُ الاثر في النُّصوصِ علي الائمّةِ الاِثنَي عشر» ذكر فرموده است؛و علاّمۀ مجلسيّ رضوان الله عليه در «بحار الانوار» از وي روايت كرده است.
مجلسي از آن كتاب از حسين بن عليّ از هرون بن موسي از محمّد بن حسن از صَفّار از يعقوب بن يزيد از ابن أبي عُمَير از هشام روايت ميكند كه وي گفت: من در محضر حضرت امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام بودم كه معاوية بن وهب و عبدالملك بن أعيَن وارد شدند.
در اين حال معاوية بن وهب به حضرت عرض كرد: يَابْنَ رَسُولِ اللَهِ ! مَا تَقُولُ فِي الْخَبَرِ الَّذِي رُوِيَ أَنَّ رَسُولَ اللَهِ صَلَّياللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ رَأَي رَبَّهُ عَلَي أَيِّ صُورَةٍ رَءَاهُ ؟ وَ عَنِ الْحَدِيثِ الّذِي رَوَوْهُ أَنَّ الْمُؤْمِنِينَ يَرَوْنَ رَبَّهُمْ فِي الْجَنَّةِ عَلَي أَيِّ صُورَةٍ يَرَوْنَهُ ! «اي پسر رسول خدا ! نظرت چيست دربارۀ خبري كه از رسول اكرم صلّيالله عليه وآله روايت شده است كه: رسول خدا پروردگارش را بر هر صورتي كه ديده مشاهده كرده است ؟ و دربارۀ خبري كه روايت كردهاند كه: مؤمنين در بهشت پروردگارشان را به هر صورتي كه ميبينند مشاهده ميكنند!» فَتَبَسَّمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ ثُمَّ قَالَ: يَا مُعَاوِيَةُ ! [۳۶]
مَا أَقْبَحَ بِالرَّجُلِ يَأْتِي عَلَيْهِ سَبْعُونَ سَنَةً أَوْ ثَمَانُونَ سَنَةً يَعِيشُ فِي مُلْكِ اللَهِ وَ يَأْكُلُ مِنْ نِعَمِهِ، ثُمَّ لَا يَعْرِفُ اللَهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ ! ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: يَا مُعَاوِيَةُ ! إنَّ مُحَمَّدًا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِلَمْيَرَ الرَّبَّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ. وَ أَنَّ الرُّؤْيَةَ عَلَي وَجْهَيْنِ: رُؤْيَةُ الْقَلْبِ وَ رُؤْيَةُ الْبَصَرِ؛فَمَنْ عَنَي بِرُؤْيَةِ الْقَلْبِ فَهُوَ مُصِيبٌ،وَ مَنْ عَنَي بِرُؤْيَةِ الْبَصَرِ فَقَدْ كَفَرَ بِاللَهِ وَ بِـَايَاتِهِ؛لِقَوْلِ رَسُولِ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ: مَنْ شَبَّهَ اللَهَ بِخَلْقِهِ فَقَدْ كَفَرَ. وَ لَقَدْ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ،قَالَ: سُئِلَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقِيلَ: يَا أَخَا رَسُولِ اللَهِ ! هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ ؟! فَقَالَ: وَ كَيْفَ أَعْبُدُ مَنْ لَمْ أَرَهُ ؟! لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ؛وَلَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الإيمَانِ.
< فَإذَا كَانَ الْمُؤْمِنُ يَرَي رَبَّهُ بِمُشَاهَدَةِ الْبَصَرِ فَإنَّ كُلَّ مَنْ جَازَ [۳۷] عَلَيْهِ الْبَصَرُ وَ الرُّؤْيَةُ فَهُوَ مَخْلُوقٌ،وَ لَابُدَّ لِلْمَخْلُوقِ مِنَ الْخَالِقِ؛فَقَدْ جَعَلْتَهُ إذًا مُحْدَثًا مَخْلُوقًا ! وَ مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ فَقَدِ اتَّخَذَ مَعَ اللَهِ شَرِيكًا. وَيْلَهُمْ ! أَوَلَمْ يَسْمَعُوا يَقُولُ اللَهُ تَعَالَي: لَا تُدْرِكُهُ الابْصَـرُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الابْصَـرَ وَ هُوَ اللَطِيفُ الْخَبِيرُ. [۳۸] وَ قَوْلَهُ: لَن تَرَینِي وَلَـكِنِ انظُرْ إِلَي الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ و فَسَوْفَ تَرَینِي فَلَمَّا تَجَلَّي' رَبُّهُ و لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ و دَكًّا. [۳۹] وَ إنَّمَا طَلَعَ مِنْ نُورِهِ عَلَي الْجَبَلِ كَضَوْءٍ يَخْرُجُ مِنْ سَمِّ الْخِيَاطِ؛فَدُكْدِكَتِ الارْضُ وَ صَعَقَتِ الْجِبَالُ فَخَرَّ مُوسَي صَعِقًا أَيْ مَيِّتًا. فَلَمَّا أَفَاقَ وَ رُدَّ عَلَيْهِ رُوحُهُ قَالَ:
سُبْحَانَكَ تُبْتُ إلَيْكَ مِنْ قَوْلِ مَنْ زَعَمَ أَنَّكَ تُرَي،وَ رَجَعْتُ إلَي مَعْرِفَتِي بِكَ أَنَّ الابْصَارَ لَا تُدْرِكُكَ،وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ وَ أَوَّلُالْمُقِرِّينَ بِأَنَّكَ تَرَي وَ لَا تُرَي،وَ أَنْتَ بِالْمَنْظَرِ الاعْلَي ! «حضرت لبخندي زد،پس از آن فرمود: اي معاويه ! چقدر زشت است براي مردي كه هفتاد سال يا هشتاد سال در مُلك و حكومت خدا زندگي كند و از نعمتهاي وي بخورد،آنگاه به خداوند آنطور كه بايد و شايد معرفت نداشته باشد !
امام صادق عليه السّلام: هر كس بگويد خداوند با چشم سر ديده ميشود كافر است سپس حضرت عليه السّلام فرمود: اي معاويه ! تحقيقاً محمّد صلّي الله عليه وآله پروردگار تبارك و تعالي را نديده است با مشاهدۀ چشمهاي ظاهري عياناً. و ديدن بر دو قسم ميباشد: رؤيت دل و رؤيت چشم؛بنابراين كسيكه مراد از رؤيت را ديدار دل بداند او درست گفته و مصيب بوده است،و كسيكه مراد از رؤيت را ديدار ديدگان بداند او به خداوند و به آيات او كفر آورده است؛ به جهت قول رسول اكرم صلّي الله عليه وآله: كسيكه خدا را به مخلوقاتش تشبيه نمايد حقّاً كافر شده است. و هر آينه تحقيقاً براي من حديث كرد پدرم از پدرش از حسين بن عليّ،كه وي گفت: از أميرالمؤمنين عليه السّلام پرسيدند: اي برادر رسول خدا ! آيا پروردگارت را ديدهاي ؟! در پاسخ گفت: و چگونه من پرستش نمايم كسي را كه نديده باشم ؟! وي را چشمان ظاهر به مشاهدۀ عياني نديده است؛ وليكن دلها با حقائق ايماني ديدهاند. به جهت آنكه اگر فرض شود مؤمني پروردگارش را با مشاهدۀ بصر ببيند،از آنجا كه هر شيء كه بر آن تعلّق بصر و رؤيت جائز باشد حتماً بايد مخلوق بوده باشد،و حتماً بايد مخلوق داراي خالق باشد؛بنابراين در اينصورت تو وي را حادثِ مخلوق قرار دادهاي ! و كسيكه خدا را به مخلوقاتش تشبيه نمايد،با خدا شريكي را اتّخاذ كرده است.
اي واي بر ايشان ! آيا نشنيدهايد كه خداوند تعالي ميگويد: «چشمها وي را ادراك نمينمايند،و او چشمها را ادراك ميكند؛و اوست خداوند لطيف خبير.» و نيز گفتار وي را به موسي: «ابداً تو مرا نخواهي ديد ! وليكن نظر به كوه كن پس اگر آن كوه در جاي خودش استقرار داشت در آن صورت مرا ميبيني ! در اينحال چون پروردگار او به كوه تجلّي كرد كوه را از هم شكافت و خرد كرد.» در آن حال فقط خداوند از نور خودش بر كوه بقدر مقدار نوري كه از سوراخ سوزن بيرون رود طلوع كرد؛كه زمين شكافته شد و كوه صيحۀ مرگ زد،و موسي بحال موت بر روي زمين افتاد. چون به حال خود باز آمد و افاقه يافت و روحش بكالبدش برگشت گفت: پاك و مقدّس و منزّه هستي تو اي پروردگار من ! من از سخن آنكس كه ميپنداشت تو ديده ميشوي بازگشت نمودم،و به سوي تو توبه آوردم،و به عرفان خويشتن نسبت به تو رجعت كردم كه: ديدگان و چشمهاي ظاهر نميتوانند به تو برسند؛و من اوّلين ايمان آورنده و اوّلين اقرار كننده ميباشم به اينكه تو ميبيني و تو ديده نميشوي؛و تو در بالاترين منظر و راقيترين ديدگاه دل و جان قرار داري!»
كمترين حدّ معرفت خدا و رسول خدا و امام
ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إنَّ أَفْضَلَ الْفَرَآئِضِ وَ أَوْجَبَهَا عَلَي الإنْسَانِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ وَ الإقْرَارُ لَهُ بِالْعُبُودِيَّةِ . وَ حَدُّ الْمَعْرِفَةِ أَنْ يَعْرِفَ أَنَّهُ لَا إلَهَ غَيْرُهُ، وَ لَا شَبِيهَ لَهُ وَ لَا نَظِيرَ،وَ أَنْ يَعْرِفَ أَنَّهُ قَدِيمٌ مُثْبِتٌ مَوْجُودٌ [۴۰] غَيْرُ فَقِيدٍ مَوْصُوفٌ مِنْ غَيْرِ شَبِيهٍ وَ لَا مُبْطَلٍ،لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ . وَ بَعْدَهُ مَعْرِفَةُ الرَّسُولِ وَ الشَّهَادَةُ بِالنُّبُوَّةِ،وَ أَدْنَي مَعْرِفَةِ الرَّسُولِالإقْرَارُ بِنُبُوَّتِهِ وَ أَنَّ مَا أَتَي بِهِ مِنْ كِتَابٍ أَوْ أَمْرٍ أَوْ نَهْيٍ فَذَلِكَ مِنَ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ . وَ بَعْدَهُ مَعْرِفَةُ الإمَامِ الَّذِي بِهِ تُؤْتَمُّ ] يُؤْتَمُّ [ بِنَعْتِهِ وَ صِفَتِهِ وَ اسْمِهِ فِي حَالِ الْعُسْرِ وَ الْيُسْرِ،وَ أَدْنَي مَعْرِفَةِ الإمَامِ أَنَّهُ عِدْلُ النَّبِيِّ إلَّا دَرَجَةَ النُّبُوَّةِ،وَ وَارِثُهُ،وَ أَنَّ طَاعَتَهُ طَاعَةُ اللَهِ وَ طَاعَةُ رَسُولِ اللَهِ،وَ التَّسْلِيمُ لَهُ فِي كُلِّ أَمْرٍ وَ الرَّدُّ إلَيْهِ،وَ الاخْذُ بِقَوْلِهِ . وَ يَعْلَمَ أَنَّ الإمَامَ بَعْدَ رَسُولِ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِيطَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ،وَ بَعْدَهُ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ أَنَا ، ثُمَّ بَعْدِي مُوسَي ابْنِي،وَ بَعْدَهُ عَلِيٌّ ابْنُهُ،وَ بَعْدَ عَلِيٍّ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ، وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ عَلِيٌّ ابْنُهُ، وَ بَعْدَ عَلِيٍّ الْحَسَنُ ابْنُهُ؛وَالْحُجَّةُ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ . «پس از آن فرمود: با فضيلتترين واجبات و واجبترين فرائض بر انسان معرفت پروردگار ميباشد،و اقرار در مقابل او بر عبوديّت خويشتن .
و مقدار شناسائي خدا آنست كه انسان بداند معبودي جز وي نيست،و او شبيه و نظير ندارد،و بداند كه او قديم و مثبت و موجود است و فاقد چيزي نميباشد . او توصيف ميشود بدون آنكه مستلزم تشبيه و يا ابطال گردد . مانند وي چيزي موجود نيست و اوست يگانه شنوا و يگانه بينا . و پس از معرفت پروردگار،معرفت رسول اوست،و گواهي بر نبوّت او؛و كمترين درجۀ معرفت رسول اقرار بر نبوّت اوست و اقرار بر آنكه كتابي كه وي آورده است و يا اوامر و نواهي او كه لازم الإطاعه ميباشد،همه از جانب خداوند عزّوجلّ است .
و پس از معرفت رسول خدا،معرفت امام است با نعت و صفت و نامش، كه بايد به او اقتدا كرد،در حال شدّت و تنگي و در حال فراخي و وسعت؛و كمترين درجۀ معرفت امام آنستكه او عديل و هم ميزان با پيغمبراست مگر در درجۀ نبوّت،و بداند كه او وارث پيامبر است و طاعتش طاعت خدا و رسول خدا ميباشد،و تسليم در برابر وي باشد در هر امري،و ردّ امور به سوي او كند در هر مشكلي،و اخذ به كلام او كند در هر حادثهاي . و بداند كه امام پس از رسول خدا صلّي الله عليه وآله،عليّ بن أبيطالب عليه السّلام است؛و پس از او حسن،و سپس حسين،و سپس عليّ بن الحسين، و سپس محمّد بن عليّ،و سپس من،و سپس موسي پسرم،و پس از او عليّ پسرش،و پس از عليّ پسرش محمّد،و پس از محمّد پسرش عليّ،و پس از عليّ پسرش حسن؛و حجّت از فرزندان حسن است.»
پايان خبر جامع امام صادق ع در عرفان خدا، بنا به روايت خزّاز قمّي
ثُمَّ قَالَ: يَا مُعَاوِيَةُ ! جَعَلْتُ لَكَ أَصْلاً فِي هَذَا فَاعْمَلْ عَلَيْهِ،فَلَوْ كُنْتَ تَمُوتُ عَلَي مَا كُنْتَ عَلَيْهِ لَكَانَ حَالُكَ أَسْوَءَ الاحْوَالِ ! فَلَا يَغُرَّنَّكَ قَوْلُ مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَهَ تَعَالَي يُرَي بِالْبَصَرِ ! قَالَ: وَ قَدْ قَالُوا أَعْجَبَ مِنْ هَذَا؛أَوَلَمْ يَنْسِبُوا ءَادَمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ إلَيالْمَكْرُوهِ ؟! أَوَلَمْ يَنْسِبُوا إبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ إلَي مَا نَسَبُوهُ ؟! أَوَلَمْ يَنْسِبُوا دَاوُدَ عَلَيْهِ السَّلَامُ إلَي مَا نَسَبُوهُ مِنْ حَدِيثِ الطَّيْرِ ؟! أَوَلَمْ يَنْسِبُوا يُوسُفَ الصِّدِّيقَ إلَي مَا نَسَبُوهُ مِنْ حَدِيثِ زُلَيْخَا ؟! أَوَلَمْ يَنْسِبُوا مُوسَي عَلَيْهِ السَّلَامُ إلَي مَا نَسَبُوهُ مِنَ الْقَتْلِ ؟! أَوَلَمْ يَنْسِبُوا رَسُولَ اللَهِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ إلَي مَا نَسَبُوهُ مِنْ حَدِيثِ زَيْدٍ ؟! أَوَلَمْ يَنْسِبُوا عَلِيَّبْنَ أَبيطَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ إلَي مَا نَسَبُوهُ مِنْ حَدِيثِ الْقَطِيفَةِ ؟! إنَّهُمْ أَرَادُوا بِذَلِكَ تَوْبِيخَ الإسْلَامِ لِيَرْجِعُوا عَلَي أَعْقَابِهِم ! أَعْمَي اللَهُ أَبْصَارَهُمْ كَمَا أَعْمَي قُلُوبَهُمْ،تَعَالَي اللَهُ عَن ذَلِكَ عُلُوًّا كَبِيرًّا . [۴۱]
«سپس حضرت فرمود: اي معاويه ! من براي تو در اين مطلب قاعدهاي استوار نمودم؛تو طبق آن عمل كن ! زيرا اگر بر اين حالي كه ميباشي بميري تحقيقاً حال تو زشتترين حالها خواهد بود ! بنابراين،نفريبد تو را گفتار كسيكه ميپندارد خداي تعالي با چشم ديده ميشود ! حضرت فرمود: از اين شگفتانگيزتر هم گفتهاند؛آيا نسبت مكروه و ناروا به آدم ندادهاند ؟! آيا به إبراهيم عليه السّلام نسبت ندادهاند آنچه را كه نسبت دادهاند ؟! آيا به داود عليه السّلام نسبت حديث پرنده را ندادهاند ؟! آيا به يوسف صدّيق حديث زليخا را نسبت ندادهاند ؟! آيا به موسي عليه السّلام نسبت كشتن را ندادهاند ؟! آيا به رسول خدا صلّي الله عليه وآله نسبت قضيّۀ زيد را ندادهاند ؟! آيا به عليّ بن أبيطالب عليه السّلام نسبت داستان قطيفه را ندادهاند؟! ايشان بدين نسبتها قصدشان توبيخ اسلام ميباشد،تا با پاشنههاي پاي خود به قهقرا بازگشت نموده،و در مسير خلاف رهسپار شوند . خداوند چشمانشان را كور كند همانطور كه چشمان دلشان را كور كرده است . خداوند از آنچه را كه ميپندارند بالاتر است به بالائي و بلندي بزرگي!»
ابيات شيخ محمود شبستري در حتميّت ديدن خدا را با خدا
عارف بلند پايۀ : مرحوم شيخ محمود شبستري أعلي اللهُ درجتَه در اين مقام ميگويد:
حكيم فلسفي چون هست حيران
نميبيند ز اشيا غير امكان
ز امكان ميكند اثبات واجب
وزين حيران شده در ذات واجب
گهي از دور دارد سير معكوس
گهي اندر تسلسل گشته محبوس
چو عقلش كرد در هستي توغّل
فرو پيچيد پايش در تسلسل
ظهور جملۀ اشيا به ضدّ است
ولي حقّ را نه مانند و نه نِدّ است
چو نبود ذات حقّ را شبه و همتا
ندانم تا چگونه داند آن را
ندارد ممكن از واجب نمونه
چگونه داندش آخر چگونه
زهي نادان كه او خورشيد تابان
به نور شمع جويد در بيابان
اگر خورشيد بر يك حال بودي
شعاع او به يك منوال بودي
ندانستي كسي كين پرتو اوست
نبودي هيچ فرق از مغز تا پوست
جهان جمله فروغ نور حقّ دان
حق اندر وي ز پيدائيست پنهان
چه نور حقّ ندارد نقل و تحويل
نيايد اندرو تغيير و تبديل
تو پنداري جهان خود هست دائم
بذات خويشتن پيوسته قائم
كسي كو عقل دورانديش دارد
بسي سرگشتگي در پيش دارد
ز دورانديشي عقل فضولي
يكي شد فلسفي ديگر حلولي
خرد را نيست تاب نور آن روي
برو از بهر او چشم دگر جوي [۴۲]
شرح شيخ محمّد لاهيجي بر ابيات شبستري در «گلشن راز»
عالم خبير و عارف بصير شيخ محمّد لاهيجي در «شرح گلشن راز» در تفسير و توضيح اين ابيات آورده است: جماعتي كه مِن عِندِالله به عنايت ازليّه مخصوص شدهاند و توفيق هدايت الهي ايشان را از حضيض مقام استدلال از اثر به مؤثّر،به اوج مراتب شهود مؤثّر در اثر رسانيده،و در تجلّي احديّت ذات فاني گشته،بعد از بقا و شعور به ديدۀ حقّ بين مشاهده نمودهاند كه ذات واحد مطلق است كه از عالم غيب هويّت به مراتب اسماء و صفات و آثار تنزّل نموده،و هر جا و در هر مظهري به نوعي ظهور يافته است،و همۀ اشياء قائم به وجود حقّند و حقّ قيّومهمه است .
نظم: گنج پنهانست زير هر طلسم پيش عارف شد مسمّي عين اسم ديدۀ حقّبين اگر بودي ترا او رخ از هر ذرّه بنمودي ترا اين گروه عارفان حقيقياند كه همۀ اشياء به نور الهي دريافتهاند،و در صور جميع مظاهر حقّ را ظاهر ديده و وارث قائل عَرَفْتُ الاشْيَآءَ بِاللَه ِ [۴۳] گشتهاند . و جماعتي ديگر كه از مقام تقليد قدم فراتر ننهادهاند و بنا بر عدم استعداد فطري به مرتبۀ شهود حقيقي كه ذكر رفت نرسيدهاند،اثبات مبدأ واحد كه منشأ كثرات است به استدلال مينمايند؛و از اشياء غير از امكان معلوم ايشان نشده است،از وجود ممكنات استدلال بر وجود واجب مينمايند . چون دليل ايشان بر اثبات واجب الوجود ممكن است،فرمود كه: متن: ز امكان ميكند اثبات واجب ازين حيران شد اندر ذات واجب تا آنكه ميفرمايد: از اين استدلال او را معلوم گشت كه واجب الوجودي بايد كه باشد،فأمّا معرفت حقيقي كه علم به حقيقت حال است حاصل نشد؛چو آن معني به نفي غير ميسّر است نه به اثبات . هر چند موجودات بيشتر اثبات مينمايند،از توحيد دورتر ميافتند . هركه حقّ را بوسيلۀ اشياء ميداند،به حقيقت جاهل است . فأمّا هر كه اشياء را به حقّ داند او عارف است .
از حضرت رسالت صلّي الله عليه وآله وسلّم پرسيدند كه: بِمَا عَرَفْتَ اللَهَ ؟! فرمود كه: عَرَفْتُ الاشْيَآءَ بِاللَهِ . يعني حقّ را به حقّ دانستم و اشياء ديگر را نيز به حقّ دانستم . نظم: خويش را عريان كن از فضل اي فضول ترك خود كن تا كند رحمت نزول زيركي ضدّ شكست است و نياز زيركي بگذار و با گولي بساز [۴۴] و چون معرفت چيزي از چيزي يا به مماثلتي در ذات تواند بود يا به مشابهتي در صفات،ميفرمايد:
متن: ظهور جملۀ اشيا به ضدّ است ولي حقّ را نه مانند و نه نِدّ است يعني حقّ را در الوهيّت ممانعي و مماثلي نيست؛بلكه در وجود شريك ندارد و به غير او هيچ موجود نيست تا بواسطۀ تضادّ و مماثلت سبب ظهور حقّ گردد؛بلكه نور وجود واجبي شامل همۀ ذرّات كاينات گشته،و اجلي و اظهر جميع مفهومات و بديهيّات،وجود واحد مطلق است كه از غايت ظهور و وضوح مخفي و مستتر مينمايد . شعر: اي تو مخفي در ظهور خويشتن وي رخت پنهان به نور خويشتنچون به حقيقت غيري نيست كه واسطه و سبب ظهور حقّ گردد؛ « وَالاشْيآءُ إنَّما يَتَبَيَّنُ بِأضْدادِها » مقرّر است . چو اگر شب نباشد ندانند كه روز چيست،و اگر فقر نباشد معلوم نشود كه غِني كدامست،و اگر ظلمت نباشد نور را كسي نشناسد،وَ عَلَي هَذا الْقياسِ؛پس عدميّت ذاتي ما آيينۀ وجود حقّ است . جام گيتي نماي او مائيم كه به ما هر چه هست پيدا شد و عجز و افتخار ما آيينۀ قدرت و غناي حقّ است .
نظم: هستي اندر نيستي بتوان نمود مالداران بر فقير آرند جود خواجۀ اشكسته بند آنجا رود كه در آنجا پاي اشكسته بود نقصها آيينۀ وصف و كمال و آن حقارت آينۀ عزّ و جلال [۴۵] و گفتهاند كه: ضدّ و شِبه شريك در صفات است،و نِدّ و مثل شريك در ذات . و بعضي گفتهاند: ضدّ و ندّ و مثل،الفاظ مترادفهاند؛يعني چون حقّ را شريكي در ذات و صفات نيست،بلكه ذات و صفات جميع مخلوقات عكس ذات و صفات آن حضرت است كه در مجالي و مراياي كثرات عالم نمودن گرفته و ظاهر گشته است .
عربيّةٌ: وَ ما هِيَ إلاّ أنْ بَدَتْ بِمَظاهِرٍ فَظَنّوا سِواها وَ هْيَ فيها تَجَلَّتِ [۴۶]
مهر رخسار تو ميتابد ز ذرّات جهان هر دو عالم پر ز نور و ديده نابينا چه سود و دليل هستي حقّ جز حقّ نتواند بود كه به هيچگونه كثرت را به هستي او راه نيست؛و دليل را از هستي ناگزير است . هم به چشم دوست ديدم چون جمالش جلوهگر كافتاب از مشرق هر ذرّه تابان گشته بود تا آنكه ميفرمايد: چون عدم ضدّ و ندّ شيء موجب خفاء و عدم ظهور آن شيء است فرمود كه: متن: چو نبود ذات حقّ را ضدّ و همتا ندانم تا چگونه دانم او را يعني ذات حقّ را مشابهي و مماثلي نيست؛چه هر چه هست همه اوست و غير او موجود نيست . و طلب دليل بر ذات حقّ همچو طلب دليل ماهي است بر وجود آب . از حضرت شيخ جنيد بغدادي پرسيدند: ما الدَّليلُ عَلَي وُجودِ الصّانِعِ ؟! فرمود كه: أغْنَي الصَّباحُ عَنِ الْمِصْباحِ ! [۴۷] روز را نيست حاجتي به چراغ روز خود دارد از چراغ فراغوَ هَيْهاتَ ! بينا را در ادراك الوان به استدلال قوّۀ لامسه چه حاجت افتد ؟ أَفِي اللَهِ شَكٌّ ؟ [۴۸] شعر: گر دو چشم حقّ شناس آمد ترا دوست پُر بين عرصۀ هر دو سرا غرق دريائيم اگر چه قطرهايم جملگي شمسيم اگر چه ذرّهايم
فَسُبْحانَ مَنْ لَيْسَ لِذاتِهِ خِفآءٌ إلاّ الظُّهورُ،وَ لا لِوَجْهِهِ حِجابٌ إلاالنّورُ فَسُبْحانَ مَنْ لَيْسَ لِذاتِهِ خِفآءٌ إلاّ الظُّهورُ،وَ لا لِوَجْهِهِ حِجابٌ إلاّ النّورُ [۴۹] شعر: حجاب روي تو هم روي تست در همه حال نهان ز چشم جهاني ز بس كه پيدائي تا آنكه ميفرمايد: حضرت خواجه عبدالله انصاري ميفرمايد كه: اللَهُمَّ تَلَطَّفْتَ بِأوْليآئِكَ فَعَرَفوكَ؛وَ لَوْ تَلَطَّفْتَ بِأعْدآئِكَ لَما جَحَدوكَ! [۵۰]
چون ذات واجب را با ممكن مابهالاشتراك نيست كه وسيلۀ معرفت او گردد،ميفرمايد كه: متن:ندارد ممكن از واجب نمونه چگونه دانيش آخر چگونه ؟ واجب وجود مطلق است و ذات ممكن عدم،و دانستن چيزي بيآنكه نمونۀ آن چيز در نفس داننده باشد محال است،و هستي ممكن مجرّد اضافه بيش نيست،و ذات و صفات و افعال اشياء همه معكوس ذات و صفات و افعال الهياند كه در مراياي تعيّنات جلوهگري نموده،و هرآينه در هر آينه به رنگ ديگر بر آمده؛و چون به عينُ العِيان نظر كني آنچه تو دليل تصوّر كردهاي عين مدلول است،و چيزي را عين دليل نفس خود گردانيدن غير جهل نيست؛چو دليل ميبايد كه اجلي و اظهر از مدلول باشد . و عارف بحقّ كسي تواند بود كه وجود اضافي و مجازي وي در سطوت نور وحدت الهي فاني مطلق شده باشد،و باقي به بقاء حقّ گشته و حقّ را به حقّ ديده و دانسته كه: لا يَرَي اللَهَ إلاّ اللَهُ،وَ لا يَعْرِفُ اللَهَ إلاّ اللَهُ . [۵۱]
شعر:
عارف آن باشد كه از عين العيان
هر چه بيند حقّ درو بيند عيان
حقّ چو جان و جمله عالم چون تن است
همچو خور در كاينات اين روشن است
فرمود كه چون ممكن از واجب نمونه و علامت و آثار ندارد، پس واجب را به ممكن به حقيقت نتوان شناخت؛ چه دانستن چيزي به چيزي به آن چيز بود كه بينهما مشترك باشد؛ و الاّ معرفت آن چيز به صفات سلبي تواند بود و يقين كه موجب معرفت تامّ نخواهد بود .
كلمات بعضي از بزرگان علم،در عجز از ادراك نهايت توحيد
و از اين سخن معلوم ميشود كه دانش ارباب استدلال نه دانشي است كه منجرّ به يقين گردد؛ وَ مِنْ هَذا قالَ أبوعَليٍّعِنْدَ وَفاتِهِ: عَرَبيَّةٌ: يَموتُ وَ لَيْسَ لَهُ حاصِلٌ سِوَي عِلْمِهِ أنَّهُ ما عَلِمْ [۵۲] وَ فيهَذا قالَ الإمامُ الرّازيُّ: عَرَبيَّةٌ: نِهايَةُ إدْراكِ الْعُقولِ عِقالُ وَ غايَةُ سَعْيِ الْعالَمينَ ضَلالُ [۵۳]
زهي نادان كه او خورشيد تابان به نور شمع جويد در بيابان چون ظهور جميع اشياء موجوده به نور وجود واحد مطلق حقّ است ميفرمايد: متن:زهي نادان كه او خورشيد تابان به نور شمع جويد در بيابان چون وجود ممكن پرتوي از نور خورشيد عالمتاب ذات واجب الوجود است،كه به قدر قابليّات و استعدادات فطري مظاهر ممكنه در صورت هر فردي از افراد تعيّنات جلوهگري كرده،و هر جا به نوعي و خصوصيّت شأني روي نموده است،و جميع اشياء به نور آن حضرت ظاهر و هويدا شدهاند . و مثَل شخصي كه خواهد كه وجود واجب را به ممكن بشناسد،همانست كه كسي آفتاب تابان در بيابان يعني جائيكه هيچ حجابي و حايلي نباشد،به نور شمع طلب نمايد؛ عليالخصوص كه نور آن شمع نيز به حقيقت مقتبس از آن آفتاب باشد .
شعر:
همه عالم پر است ازين منظور
همه آفاق را گرفت اين نور
گنج در پيش چشم و ما مفلس
يار در دستگاه و ما مهجور
تا آنكه ميفرمايد: نظم: هر كس به ترانهاي در اين كوي دستان تو ميزند بهر روي انديشه به تو چه ماند آخر يا جز تو ترا كه داند آخر زنهار به حجّت قياسي غرّه نشوي به حقّ شناسي چون توهّم اثنينيّت وجود واجب و وجود ممكن سبب گمراهي عقول فضول گشته است،ميفرمايد كه: متن: ز دورانديشي عقل فضولي يكي شد فلسفي ديگر حلولي مقرّر است كه طلب كردن مطلوبي كه پيش طالب حاضر باشد البتّه موجب غيبت و بُعد آن مطلوب است از طالب .
حقّ همي گويد مرا من با توام من بهر ره گِرد عالم ميدوم از دورانديشيدن عقل فضولي است كه وجود اشياء را غير وجود حقّ تصوّر نمودهاند،و نسبت دو وجود با هم سبب آراي مختلفه گشته،و هر طائفهاي بنا بر خصوصيّت و مناسبت اقوال مسمّي به اسم خاصّ شدهاند؛جماعتي كه به علّيّت وجود واجب و معلوليّت وجود ممكن قائل گشتهاند ايشان را فلسفي مينامند . و اشتقاق فلسفه از فيلا و سوف است و فيلا محبّ را گويند و سوف حكمت است؛يعني محبّ حكمت . و گروهي ميگويند كه حقّ به ذات و صفات حال در نشأ انسان كامل ميشود؛مثل نصاري در حكايت حضرت عيسي عليه السّلام،و جماعت نصيريّه در باب عليّ مرتضي عليه الصّلوة و السّلام،و بعضي از صوفيّۀ نادان كه ايشان را حلولي مينامند . ادراك توحيد حقيقي جز به كشف و شهود ميسّر نيست و به حقيقت موجب اين مذاهب مختلفه توهّم غيريّت وجود واجب و ممكن است . و ادراك توحيد حقيقي جز به كشف و شهود ميسّر نيست،و نسبت عقل با مكشوفات همچو نسبت حواسّ است با معقولات؛كه چنانچه حواسّ ادراك معقولات نميتوانند نمود،عقل نيز ادراك مكشوفات نميتواند كرد .
شعر:
اي برتر از آنكه عقل گويد
بالاتر از آنكه روح جويد
اي آنكه وراي اين و آني
كيفيّت خويش را تو داني
كس واقف تو به هيچرو نيست
آنكس كه ترا شناخت او نيست
هر كه خواهد به دلائل،خدا دان شود هر چند تمهيد مقدّمات ادلّه و براهين زيادهتر خواهد نمود،مقرّر است كه از حقّ دورتر خواهد شد و موجب ازدياد حيرت و ضلال خواهد بود .
مولوي:
ترك اين سَخته كماني [۵۴] گو بگو
در كمان نه تير و پرّيدن مجو
چون كه حقّ است اقرب از حبل الوريد
تو فكنده تير فكرت را بعيد
علم تيراندازيت آمد حَجيب
زانكه مطلوب تو بُد حاضر به جيب
اي كمان تيرها برساخته
صيد نزديك تو دور انداخته
هر كه دور اندازتر او دورتر
وز چنين گنج است او مهجورتر
هر كه او دور است دور از روي تو
كار نايد قوّت بازوي تو
اي بسا علم و ذكاها و فطن
گشته رهرو را چو غول راه زن [۵۵]
چون عقل از ادراك نور وحدت حقيقي عاجز است فرمود: متن: خرد را نيست تاب نور آن روي برو از بهر او چشمي دگر جوي [۵۶]
سه بند از ترجيع بند شيخ إبراهيم عراقي
شيخ عِراقي: فخر الدّين إبراهيم همدانيّ در يكي از ترجيعاتش كه داراي يازده بند ميباشد،در همين زمينه مطالبي بسيار زيبا دارد،كه ما در اينجا به رعايت عدم تطويل با انتخاب خود به سه بند از آن اكتفا ميكنيم:
أ كُـوسٌ تَلَالَاتْ بِمُدامْ
أمْ شُموسٌ تَهَلَّلَتْ بِغَمامْ ؟
از صفاي مي و لطافت جام
درهم آميخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نيست گوئي مي
يا مدام است و نيست گوئي جام
چون هوا رنگ آفتاب گرفت
هر دو يكسان شدند نور و ظلام
روز و شب با هم آشتي كردند
كار عالم از آن گرفت نظام
گر نداني كه اينچه روز و شب است
يا كدام است جام و باده كدام
سريان حيات در عالم
چون مي و جام فهم كن تو مدام
انكشاف حجاب علم يقين
چون شب و روز فرض كن و سلام
ور نشد اين بيان ترا روشن
جمله ز آغاز كار تا انجام
جام گيتي نماي را به كف آر
تا ببيني به چشم دوست مدام
كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين
اي به تو روز و شب جهان روشن
بي رخت چشم عاشقان روشن
به حديث تو كام دل شيرين
به جمال تو چشم جان روشـن
شد به نور جمالِ روشنِ تو
عالم تيره ناگهان روشن
آفتاب رخ جهانگيرت
ميكند دمبدم جهان روشن
ز ابتدا عالم از تو روشن شد
كز يقين ميشود گمان روشن
مينمايد ز روي هر ذرّه
آفـتـاب رخـت عـيـان روشن
كي توان كرد در خَم زلفت
خويشتن را ز خود نهان روشن
اي دل تيره،گر نگشت ترا
سرّ توحيد اين بيان روشن
اندر آئينۀ جهان بنگر
تا ببيني همان زمان روشن
كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين
يا رب ! آن لعل شكّرين چه خوشست
يا رب ! آن روي نازنين چه خوش است
با لبش ذوق هم نفس چه نكوست
بارخش حُسن همقرين چه خوش است
از خطِ عنبرين او خواندن
سـخـن لعل شـكّـريـن چه خوش است
ور ز من باورت نميافتد
بوسه زن بر لبش ببين چه خوش است
مهر جانان به چشم جان بنگر
در مـيان گـمـان يقيـن چه خوش است
من ز خود گشته غائب،او حاضر
عشـق با يار همچنين چه خوش است
آنكه اندر جهان نميگنجد
در مـيـان دل حــزيـن چه خوش است
تا فشاند بر آستان درش
عاشقي جان در آستين چه خوش است
در جهان غير او نميبينم
دلـم امـروز هم بـرين چه خوش است
كه همه اوست هر چه هست يقين
جـان و جـانـان و دلبر و دل و دين [۵۷[
پاورقی
[۳۲] در «لغت نامۀ دهخدا» ج ۲۲ ،در كتاب «دال» در لفظ «دوخته» ص ۳۲۹ ،ستون سمت چپ آورده است: بر دوخته به معني خياطت شده است. و از نظامي شاهد آورده است: دهي چون بهشتي برافروخته بهشتي صفت حُلّه بر دوخته
[۳۳] در «لغت نامۀ دهخدا» ج ۲ ،كتاب «آ» ص ۱۸۳ ،ستون وسط،در لفظ «آميزان» آورده است كه: يعني در حال آميختن
[۳۴] در «لغت نامۀ دهخدا» ج ۲۵ ، كتاب «زاء» در لفظ «زبون» ص ۲۰۲ ،ستون سمت راست آورده است: زبونِ كسي بودن به معني مطيع او بودن است.
و از جمله شواهد شاهدي از عطّار ذكر كرده است:
زبون عشق شو تا بر كشندت
كه هر گاهي كه كم گشتي فزوني
و شاهدي از مولوي ذكر نموده است:
ما چو مصنوعيم و صانع نيستيم
جز زبون و جز كه قانع نيستيم
و شاهدي از ملاّ حسين كاشفي ذكر كرده است: براي يك دمه شهوت كه خاك بر سر آن زبون زن شدن آئين شيرمردان نيست
[۳۵] «مثنوي معنوي» ملاّ محمّد بلخي رومي،اواخر مجلّد اوّل،از طبع علاءالدّوله،ص ۹۶ و ۹۷ ؛و از طبع ميرزا محمودي،ص ۹۶ و ۹۷ ؛و از طبع ميرخاني ص ۹۷ و ۹۸
[۳۶] در «كفاية» با لفظ « يا فُلانُ » آمده است. [۳۷] در ضبط خود «كفاية» با كلمۀ « حازَ » با حاءِ مهمله آمده است. [۳۸] آيۀ ۱۰۳ ،از سورۀ ۶ : الانعام
[۳۹] قسمتي از آيۀ ۱۴۳ ،از سورۀ ۷ : الاعراف
[۴۰] در عبارت «كفاية» مُثْبِتٌ بِوُجودٍ وارد است .
> [۴۱] «بحار الانوار» باب نفي الرّؤية و تأويل الآ يات فيها،از طبع كمپاني،ج ۲ ،ص ۱۲۰ و ۱۲۱ ؛و از طبع حروفيـ حيدري،ج ۴ ص ۵۴ تا ۵۶ ؛و «كفاية الاثر» انتشاراتبيدار،ص ۲۵۶ تا ص ۲۶۰
[۴۲] «ديوان گلشن راز» بخطّ نستعليق عماد اردبيلي ص ۹ تا ص ۱۱
[۴۳] «من اشياء را به خدا شناختم.» گويندۀ اين سخن بنا بر تصريح مصنّف در صفحۀ بعد،خود وجود مقدّس رسول الله ميباشد .
[۴۴] «مثنوي» طبع آقا ميرزا محمودي،ج ۶ ،ص ۶۰۸ ،س ۱۲ ؛در «لغت نامۀ دهخدا» ج ۳۶ ،كتاب «گ» ص ۵۷۱ ،ستون سمت چپ گويد: «گول» به معني ابله و نادان و احمق و آنكه او را زود فريب توان داد،و كودن آيد .
[۴۵] «مثنوي» طبع آقا ميرزا محمودي،ج ۱ ،ص ۸۵ ،از س ۲ تا س ۶
[۴۶] «و نبود او مگر اينكه ظاهر شد در مظاهري؛پس گمان كردند او غير اوست در حالتي كه او در اين مظاهر تجلّي كرده بود.» بيت ۲۴۶ ،از تائيّۀ كبراي ابن فارض و بيت بعدازآن اين است: بَدَتْ بِاحتِجابٍ وَ اخْتَفتْ بمَظاهرٍ علَي صِبَغِ التَّلوينِ في كُلِّ بَرزَةِ از طبع دار العلم للجميع (سنۀ ۱۳۷۲ قمريّه) ص ۱۰۴ ؛و از دار صادرـ بيروت (سنۀ ۱۳۸۲ قمريّه) ص ۷۰ ؛و در هر دو نسخه با كلمۀ « وَ ما ذاكَ » ضبط شده است .
[۴۷] «دليل بر وجود صانع چيست ؟! گفت: چون سپيده بدمد ما را از چراغ بينياز ميكند!»
[۴۸] آيۀ ۱۰ ،از سورۀ ۱۴ : إبراهيم: قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اللَهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَـوَ ' تِ وَ الارْضِ . «رسولان آنها گفتند: آيا در خداوند شكّ است كه او خلق كنندۀ آسمانها و زمين است؟!»
[۴۹] «پس پاك و مقدّس است كسيكه براي ذات او خفائي نيست مگر ظهور،و براي وجه او حجابي نيست مگر نور.»
[۵۰] «بار پروردگارا ! تو به اولياي خودت لطف كردي تا ترا شناختند؛و اگر به دشمنانت لطف ميكردي انكار ترا نمينمودند.»
[۵۱] «نميبيند خدا را مگر خدا،و نميشناسد خدا را مگر خدا.»
[۵۲] «بوعلي ميميرد و از زندگاني حاصلي بدست نياورده است مگر آنكه دانسته است كه ندانسته است.»
[۵۳] «و راجع به اين مطلب امام فخر رازي ميگويد: نهايت فهميدن عقلها پابندي است كه همچون شتر بر دستهاي او ميبندند،و غايت كوشش دانشمندان و عالمان گم شدن ميباشد.» در «كشكول» شيخ بهائي،طبع مصر،ج ۱ ،ص ۶۲ ،از زمخشري نقل كرده است كه وي ميگويد: العلمُ لِلرّحمَنِ جلَّ جلالُهُ و سِواهُ في جَهَلاتِهِ يَتَغمْغمُ ما لِلتُّرابِ و لِلعلومِ و إنّما يَسعَي لِيَعلَمَ أنّهُ لا يَعلَمُ * و امام فخر رازي ميگويد: نِهايةُ إقدامِ العقولِ عِقالُ و غايةُ سَعي العالِمينَ ضَلالُ و لم نَستفِدْ من سَعيِنا طولَ عُمرِنا سِوَي أن جَمعْنا فيه قيلَ و قالوا و أرواحُنا مَحبوسةٌ في جُسومِنا و حاصِلُ دُنيانا أذًي و وَبالُ و خيّام گويد: اسرار ازل را نه تو دانيّ و نه من وين خطّ معمّي نه تو خوانيّ و نه من هست از پس پرده گفتگوي من و تو چون پرده برافتد نه تو مانيّ و نه من و نيز خيّام گويد: مي خوردن من نه از براي طرب است نز بهر نشاط و ترك دين و ادب است خواهم كه دمي ز خويشتن باز رهم مي خوردن و مست بودنم زين سبب است و ايضاً رباعي زير از «ديوان خيّام»،در طبع برلين ص ۹۷ آمده است: از جرم حضيض خاك تا اوج زحل كردم همه مشكلات گردون را حل بيرون جستم ز بند هر مكر و حيل هر بند گشاده شد مگر بند اجل در ج ۱ «ريحانة الادب» ص ۴۳۳ ،در شرح احوال جنيد گويد: از «خزائن» نراقي نقل است كه جنيد را بعد از مردن در خواب ديدند و از گزارشات مرگ و چگونگي رفتار خداوندي با وي پرسيدند،گفت: طارَتْ تلكَ الإشاراتُ و غابَتْ تلكَ العِباراتُ و فُنيَتْ تلكَ العلومُ و انْدرسَتْ تلكَ الرّسومُ و ما نَفعَنا إلاّ رَكَعاتٌ كُنّا نَركَعُها في السَّحَرِ. در «ريحانة الادب» ج ۶ ،ص ۱۸۸ ،در احوال نصيرالدّين حلّي از جمله گويد: پيوسته در بغداد و حلّه به تدريس علوم دينيّه و معارف يقينيّه اشتغال ميورزيد . شهيد اوّل نيز تجليلش كرده و بعض مطالبي از او نقل مينمايد؛و با آن همه تبحّر علمي در مقام عجز از ادراك حقيقت توحيد گويد كه: در مدّت هشتاد سال دورۀ حيات خود همين قدر دانستم كه اين مصنوع محتاج به صانعي ميباشد و بس ! با وجود اين باز هم يقين پيرهزنان اهل كوفه زيادتر از يقين من است. و بوعلي سينا گفته است: تا بدانجا رسيد دانش من كه بدانم همي كه نادانم و فارابي گفته است: اسرار وجود خام و ناپخته بماند وآن گوهر بس شريف ناسفته بماند هر كس به دليل عقل چيزي گفتند وآن نكته كه اصل بود ناگفته بماند. ** و حافظ شيرازي گفته است: افسوس كه مرغ عمر را دانه نماند اميّد به هيچ خويش و بيگانه نماند دردا و دريغا كه در اين مدّت عمر از هر كه بگفتيم جز افسانه نماند و بوعلي سينا ايضاً گفته است: دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت يك موي ندانست ولي موي شكافت اندر دل من هزار خورشيد بتافت آخر به كمال ذرّهاي راه نيافت و همچنين ابن سينا گفته است: كس را به كمال و كنه ذاتت ره نيست بر فعل تو ميكنند ذات تو قياس و لَهُ أيضا: در معرفت چه نيك فكري كردم معلومم شد كه هيچ معلوم نشد و أيضا: معشوق جمال مينمايد شب و روز كو ديده كه تا برخورد از ديدارش و لَهُ أيضاً بالعربيّة: اعْتِصامُ الوَرَي بمعرفِتك عجَز الواصِفونَ عَن صفتِك تُبْ علينا فإنّنا بشرٌ ما عَرفْناكَ حقَّ معرفتِك *** و خيّام ايضاً گفته است: در پردۀ اسرار كسي را ره نيست زين تعبيه جان هيچكس آگه نيست جز در دل خاك هيچ منزلگه نيست مي خور كه چنين فسانهها كوته نيست و نيز او گفته است: آنانكه محيط فضل و آداب شدند در جمع كمال شمع اصحاب شدند ره زين شب تاريك نبردند برون گفتند فسانهايّ و در خواب شدند و نيز او گفته است: از تن چو برفت جان پاك من و تو خشتي دو نهند بر مغاك من و تو و آنگاه براي خشت گور دگران در كالبدي كشند خاك من و تو * ـ در كتاب «معجم الاُدبآء» ج ۱۹ ،ص ۱۲۹ اين ابيات را نيز از زمخشري نقل كرده است . ** ـ «ريحانة الادب» ج ۴ ،ص ۲۶۵ *** ـ «روضات الجنّات» طبع بيروت،ج ۳ ،ص ۱۷۵
[۵۴] در «لغت نامۀ دهخدا» ج ۲۶ ،در كتاب «سين» در ص ۳۵۱ ،در ستون وسط گويد: سَختَه با فتح سين و تاء به معني سنجيده و به وزن درآمده و وزن كرده شده است . و در ستون سمت چپ گويد: سَختَه كمان مرادف سخت كمان است .
[۵۵] «مثنوي» ج ۶ ،از طبع آقا ميرزا محمودي،ص ۶۰۸
[۵۶] «مفاتيح الإعجاز» در شرح گلشن راز،از طبع سنگي (سنۀ ۱۳۰۱ هجريّۀ قمريّه) ص ۴۸ تا ص ۵۶ ؛و از طبع حروفي،با مقدّمۀ كيوان سميعي،ص ۶۳ تا ص ۷۶
[۵۷] «كلّيّات عراقي» انتشارات سنائي،ص ۱۲۳ تا ص ۱۲۷ ابيات تائيّۀ ابن فارض مصريّ در حال فناء تامّ سالك
حقيقت انسان كامل در وصول به اعلي ذِروۀ عرفان به لسان ابن فارض
عارف بلند مقام: أبي حَفْص بن أبي الحسن بن المُرشد حَمَويّ معروف به ابن فارض مصري در اين باره در اوج حقائق عرفاني،دل هر خواننده را زنده و روان وي را حياتي نوين ميبخشد . وي ميگويد:
وَ إسْرآءُ سِرّي عَنْ خُصوصِ حَقيقَةٍ
إلَيَّ كَسَيْري في عُمومِ الشَّريعَةِ (۱)
وَ لَمْ ألْهُ بِاللاهوتِ عَنْ حُكْمِ مَظْهَري
وَ لَمْ أَنْسَ بِالنّاسوتِ مَظْهَرَ حِكْمَتي (۲)
فَعَنّي عَلَي النَّفْسِ الْعُقودُ تَحَكَّمَتْ
وَ مِنّي عَلَي الْحِسِّ الْحُدودُ اُقيمَتِ (۳)
وَ قَدْ جآءَني مِنّي رَسولٌ عَلَيْهِ ما
عَنِتُّ عَزيزٌ بي حَريصٌ لِرَأْفَةِ (۴)
فَحُكْميَ مِنْ نَفْسي عَلَيْها قَضيَّةٌ
وَ لَمّا تَوَلَّتْ أمْرَها ما تَوَلَّتِ (۵)
وَ مِنْ عَهْدِ عَهْدي قَبْلَ عَصْرِ عَناصِري
إلَي دارِ بَعْثٍ قَبْلَ إنْذارِ بَعْثَةِ (۶)
إلَيَّ رَسولاً كُنْتُ مِنّي مُرْسَلاً
وَ ذاتي بِـاياتي عَلَيَّ اسْتَدَلَّتِ (۷)
وَ لَمّا نَقَلْتُ النَّفْسَ مِنْ مِلْكِ أرْضِها
بِحُكْمِ الشِّرَي مِنْها إلَي مُلْكِ جَنَّةِ (۸)
وَ قَدْ جاهَدَتْ وَ اسْتَشْهَدَتْ في سَبيلِها
وَ فازَتْ بِبُشْرَي بَيْعِها حينَ أوْفَتِ (۹)
سَمَتْ بي لِجَمْعي عَنْ خُلودِ سَمآئِها
وَ لَمْ أرْضَ إخلادي لاِرْضِ خَليفَتي (۱۰)
وَ لا فَلَكٌ إلاّ وَ مِنْ نورِ باطِني
بِهِ مَلَكٌ يُهْدي الْهُدَي بِمَشيئَتي (۱۱)
وَ لا قُطْرَ إلاّ حَلَّ مِنْ فَيْضِ ظاهِري
بِهِ قَطْرَةٌ عَنْها السَّحآئِبُ سَحَّتِ (۱۲)
وَ مِنْ مَطْلَعي النّورُ الْبَسيطُ كَلَمْعَةٍ
وَ مِنْ مَشْرَعي الْبَحْرُ الْمُحيطُ كَقَطْرَةِ (۱۳)
فَكُلّي لِكُلّي طالِبٌ مُتَوَجِّهٌ
وَ بَعْضي لِبَعْضي جاذِبٌ بِالاعِنَّةِ (۱۴)
وَ مَنْ كانَ فَوْقَ التَّحْتِ وَ الْفَوْقُ تَحْتَهُ
إلَي وَجْهِهِ الْهادي عَنَتْ كُلُّ وِجْهَةِ (۱۵)
فَتَحْتُ الثَّرَي فَوْقَ الاثيرِ لِرَتْقِ ما
فَتَقْتُ وَ فَتْقُ الرَّتْقِ ظاهِرُ سُنَّتي (۱۶)
وَ لا شُبْهَةٌ وَ الْجَمْعُ عَيْنُ تَيَقُّنٍ
وَ لا جِهَةٌ وَ الايْنُ بَيْنَ تَشَتُّتي (۱۷) وَ لا عِدَّةٌ وَ الْعَدُّ كَالْحَدِّ قاطِعٌ
وَ لا مُدَّةٌ وَ الْحَدُّ شِرْكُ مُوَقِّتِ (۱۸)
وَ لا نِدَّ في الدّارَيْنِ يَقْضي بِنَقْضِ ما
بَنَيْتُ وَ يَمْضي أمْرُهُ حُكْمَ إمْرَتي (۱۹)
وَ لا ضِدَّ في الْكَوْنَيْنِ وَ الْخَلْقُ ما تَرَي
بِهِمْ لِلتَّساوي مِنْ تَفاوُتِ خِلْقَتي (۲۰)
وَ مِنّي بَدا لي ما عَلَيَّ لَبَسْتُهُ
وَ عَنّي الْبَوادي بي إلَيَّ اُعيدَتِ (۲۱)
وَ فيَّ شَهِدْتُ السّاجِدينَ لِمَظْهَري
فَحَقَّقْتُ أنّي كُنْتُ ءَادَمَ سَجْدَتي (۲۲)
وَ عايَنْتُ روحانِيَّةَ الارَضينَ في
مَلآئِكِ عِلّيّينَ أكْفآءَ سَجْدَتي (۲۳) [۵۸]
ترجمۀ أبيات ابن فارض در كيفيّت رؤيت خدا و عرفان انسان كامل
۱ ـ و به طرف بالا سير دادن من باطن و حقيقت خودم را از خصوص اين مقام كه تشخّص انسانيّت و واقعيّت من ميباشد در قالب عنصر به سوي حقيقت و وحدت و غلبۀ حكم واقعي خودم،همچنانست كه من از مقام باطنم نزول نموده و در عموم احكام شريعت و كثرت سير نمودهام . و در حقيقت صعود من از كثرت به وحدت،عين نزول من از وحدت به كثرت ميباشد؛و حال اين دو مشاهده يكي است و در ميانشان تفاوتي وجود ندارد .
۲ ـ و چون در مقام الهيّت و وحدت ذات سير ميكنم و متلبّس بدان ميباشم،در آن حال از احكام مظهر عنصري انساني خودم غافل نميباشم و جميع اوامر و نواهي شرعي بجاي خود محفوظ،و ابداً در آن تخطّي به عمل نميآيد؛همچنانكه چون من در عالم طبيعت و عناصر نزول ميكنم حكمت ظهور خودم را در خصوصيّات احكام كثرات بدست نسيان و فراموشي نميسپارم .
۳ ـ بنابراين عقودي كه بر من استحكام يافت بر اساس عهودي كه در عالم أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ از من گذشت و در پاسخ آن بَلَي' [۵۹] گفتم،همه از باطن من بود كه به ظاهر من تعدّي كرد و ثابت و مستقرّ گرديد . و پذيرا و قبول كنندۀ آن عقدها غير از باطن و مقام جمعيّت خودم چيزي نبود؛و حدود و احكام شرعيّه و غير آنها بر اين جوارح و اعضاء و قواي بدني محسوسهام كه نفس من مدبّر و مدير آنها ميباشد همچنين همه از باطن و حقيقت خودم بود كه در اين صورتهاي كثرت هيئات و حركات و سكنات جسماني به ظهور پيوسته است .
۴ ـ و تحقيقاً و حقيقةً آمد به سوي من از جانب خودم رسولي كه بر او تحمّل مشكلات و سختيهاي وارد بر من،ناگوار و دردآور بود . آن رسول به من رأفت و محبّت داشت . چون اين عالم جسماني با جميع اجناس و انواع و اشخاصش جز صورت تفصيلي و حقيقت محمّدي چيزي نميباشد؛بنابراين من كه سرايندۀ اين اشعار ميباشم ترجمان و مفسّر اوهستم. زيرا از آنجا كه صورت محمّدي كه نبوّت و رسالت به او انتساب دارد با آنكه جزئي و حصّهاي بود از اين عالم،معذلك صورت كلّي و اجمال آن حقيقت بود؛بنابراين تحقيق و تقرير آيۀ مباركۀ: لَقَدْ جَآءَكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ . [۶۰] به زبان آن حقيقت محمّديّه كه من ترجمان آنم آنستكه: از اين صورت تفصيليّۀ من كه عالَم ميباشد،جزئي و حصّهاي به صورت رسولي كامل و مُكمِّل و انساني كلّي حقيقي،بالفعل پيدا شد؛و آن صورت عنصري محمّدي صلّي الله عليه و آله بود كه به سوي سائر اين اجزاي تفصيلي من كه افراد انسان بودند بيامد .
۵ ـ پس داستان و قضيّۀ حكم من چنان بود كه از خود نفس من بود بر خود نفس من . و چون امورش را بدست گرفت و متولّي امر خود گشت،از اطاعت و فرمانبرداري روي نگردانيد . حكم من در عالم شهود و شهادت و بشارت و انذار و تبليغ و دعوت و وضع شرايع و بيان طرائق بود . آن از نفس من در مقام جمع صادر شد و بر نفس من در مقام ظهور و تفرقه كه اجزاي من بودند فرود آمد . امّا چون نوبت تكميل اين اجزاي صورت عنصري انساني اجمالي من رسيد به هيچوجه از اطاعت،به لجاج و عناد برنخاست؛و راه تمرّد و تجرّي را در پيش نگرفت و أَسْلَمَ شَيْطَانِيعَلَي يَدَيَّ [۶۱] محقّق گشت .
۶ و ۷ ـ و از زمان عهد من در اوّليّت امر اتّحاد من در حضرت شهود و إشهادم كه پيش از اوان عناصر و تركيب و تزيين آن بدين صورت جسماني و آدمي بود،و پيش از انذار من و حكم برانگيختگي و بعث من به دار بعثت بود؛من به سوي خودم رسولي بودم كه خودم را فرستاده بودم از جانب خودم،و عالم جمعيّت و واقعيّت من بواسطۀ آيات و علامات من بر واقعيّت و حقّانيّت من گواهي ميداد و دلالت مينمود . اين دو بيت اشاره ميباشد به كلام رسول خدا صلّي الله عليه و آله: كُنْتُ نَبِيًّا وَ ءَادَمُ بَيْنَ الْمَآءِ وَ الطِّينِ . «من پيغمبر بودم در هنگاميكه آدم ميان آب و گل بود.» يعني ميان علم و ميان طينت و سرشت آدم . و اين معني شاهد كلام رسول خداست كه: أَنَا وَ السَّاعَةُ كَهَاتَيْنِ ! «من چنان با ساعت قيامت ارتباط دارم مانند اتّصال انگشت مُسبِّحه با انگشت وُسطاي من!» و ذات من در تمام مراتب معنوي و روحي بواسطۀ اشراق انوار حُسن قابليّت نفس خود،دلالت بر كمال و كلّيّت من مينمايد .
۸ و ۹ ـ و از آنجائي كه من نفس خودم را از مِلكيّت زمين خودش به حكم بيع و شِرَي خريداري نمودم،و از آنجا به مُلكيّت جنّت و بهشت انتقال دادم،و نفس در اين راه مجاهده كرد و به مقام شهادت رسيد،و به بشارت عنوان بيع نائل آمد در وقتيكه وفاي بعهد نمود .
۱۰ ـ لهذا نفس من مرا بخاطر جمعيّتي كه پيدا كردم از خلود آسمانخودش بالا كشيد به سوي حضرت احديّت؛و راضي نشد در زميني كه متعلّق به خليفهام بود مخلّد و جاودان بماند،و او را در آسمان بهشت آدم كه متّصف به خلود ميباشد جاودان نگهدارد؛لهذا از آن بهشت برتر آمد و از تعيّنات به اطلاق،و از تركيب به تجرّد،و از كثرت به وحدت صعود داد؛و معراج من به سوي آسمان ذات و فناي مطلق متحقّق گشت . مجموعۀ اين سه بيت اشاره ميباشد به حكم مبايعت إِنَّ اللَهَ اشْتَرَي' مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَ 'لَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ . «خداوند از مؤمنين جانهايشان و مالهايشان را خريداري ميكند،در مقابل آنكه برايشان بهشت بوده باشد.» و بر وفق شرط يُقَـتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَه ِ «كارزار ميكنند در راه خدا.» نفس من حقّ مجاهدت را بجاي آورد . و به مقتضاي فَيَقْتُلُونَ وظيفه را در جهاد اكبر با هوي و شيطان ادا كرد،و در طريق تحقّق لوازم و موجبات سير و سلوك با قطع مألوفات و فناي ذات و جميع صفات به استيفاي حقّ شهادت به شرط سعادت و شرف وَ يُقْتَلُونَ وفا كرد . و وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَا'ةِ وَ الْإنجِيلِ وَ الْقُرْءَان ِ [۶۲] بر وي مسجّل گرديد . وَ مَنْ أَوْفَي' بِعَهْدِهِ مِنَ اللَهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَ ذَ'لِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ [۶۳] ، شامل حال او شد .
لهذا بود كه بر اين اساس از مقام خطاب به آدم: وَ قُلْنَا يَــَادَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ ، [۶۴] درگذشت و از خلود و دوام در مَا دَامَتِ السَّمَـوَ'تُ وَالارْضُ [۶۵] برتر آمد . و آدم را از دو جهت خليفۀ خود خوانده است: يكي از زبان الهي: إِنِّي جَاعِلٌ فِي الارْضِ خَلِيفَةً . [۶۶] و ديگر از زبان حقيقت محمّدي صلّي الله عليه وآله،كه سرايندۀ اشعار ترجمان اوست در تقرير از زبان حقيقت محمّدي صلّيالله عليه و آله،كه آدم در صورت دعوت و خلافت،نائب و خليفۀ اوست و جملۀ انبيا و رسل همه خلفا و نوّاب آن حقيقت هستند .
۱۱ ـ بنابراين هيچ فلكي از افلاك نيست مگر آنكه از نور باطن و تجلّي از ذات من به حكم: وَ أَوْحَي' فِي كُلِّ سَمَآءٍ أَمْرَهَا ، [۶۷] آنجا به صورت فرشتهاي ظاهر و معيّن است،كه آن ملك آنجا به دقائق و حقائق هر كاري كه در هر فلكي فرشتهاي بدان مأمور ميباشد قيام دارد؛و آن فرشته،كمال اهتداء و حقيقت ارتقاي او بر ادراك آن فلك مقصور است،و به هر يك هدايت را هديّه ميدهد و به غايت كمال خودش دعوت ميكند .
و از حقيقت اين راز پنهان و سرّ نهان ابن عبّاس سخن گفته كه مفادش اينستكه: حَتَّي إنَّ في كُلِّ سَمآءٍ ابْنُ عَبّاسٍ مِثْلي . «حتّي آنكه در هر آسماني يك ابن عبّاس به مثابه و نظير من وجود دارد.» عليهذا،محصّل بيت اين ميشود كه: چون صورتي جزئي كه از من در هر فلكي وجود دارد از نور باطن من جان يافته است،و به صورت ملك و فرشتهاي در آن فلك،اهل آن فلك را از ملئكه،به حقائق و دقائق هر يك متصدّي شده است؛پس من به اين صورت و صفت كلّيّت كه مراست در زير حكم آسمان بهشت چگونه تن در دهم ؟!
۱۲ ـ و هيچ ناحيهاي از نواحي بسيط زمين وجود ندارد مگر آنكه در آن قطرهاي از فيض رحمت ظاهر من داخل شده است؛و ابرهاي آسمان از بركت آن يك قطره شروع به باريدن كردهاند .
۱۳ـ و از محلّ طلوع و ظهور من،يعني حضرت عالم وجود كه جملۀ انوار از آثار اوست،و حكم مبدئيّت و ظهور و اظهار و تربيت و تقويت همۀ عالم به حكم ايجاد بر آن مترتّب ميباشد؛جميع نور بسيط كه آفتاب است و بر جهان و تربيت و بقاء و نشو و نما سيطره دارد،به مثابۀ يك درخشش و شعله زدني است؛و از آبشخوار درياي بيكران و غير متناهي علم محيط من اين بحر محيط كه پيرامون ربع مسكون درآمده است،فقط همچون يك قطره ميباشد .
۱۴ ـ پس همگي ظاهر اين صورت اجمالي و تفصيلي من،تا برسد به جميع قوي و اجزاء و كلّيّات و جزئيّات و أعراض و جواهر و اجسام و اسماء و اوصاف آن،طالب و متوجّه ميباشد به همگي باطن من كه مقام احديّت جمع من است . در احديّت همه بر همه مشتمل و مغايرت و غيريت زائل . اين ظاهر نيز به همين صفت موصوف است؛هر شأني از شؤون و هر اسمي از اسماءباطن من نيز عنان هر جزئي از اجزاء و هر قوّهاي از قواي اين صورت ظاهر مرا گرفته است،و به آن مقام باطن ميكشد تا به كلّيّت خودش متحقّق گرداند . در اين دو بيت اخير تقرير كيفيّت احاطۀ ذاتي و احاطۀ حكمي را ميكند؛در بيت اوّل ذاتي و در بيت دوّم حكمي .
۱۵ ـ و كسي كه در بالاي جهت زير باشد به طوريكه تمام جهت بالا در زير او باشد،تمام جهتها و وجهههاي عالم وجود به سوي جانب و وجه هدايتكننده و راهنماي وي با حالت خضوع و استكانت متوجّه ميشوند؛و در حال ذلّت و انفعال به سر ميبرند . اين بيت معني احاطۀ وَ اللَهُ مِن وَرَآءِهِم مُّحِيط ٌ [۶۸] است و معني و مفاد لَوْدَلَّيْتُمْ بِحَبْلٍ لَهَبَطَ عَلَي اللَهِ ! [۶۹] «اگر شما ريسماني را در چاهي گسيل داريد بر خداوند فرود ميآيد!» روشن ميگردد . به علّت آنكه مرتبۀ محاط،زير مرتبۀ محيط است و از آن نازلتر . و كمال هر موجود نازلي در اثر ترقّي اوست تا به مرتبۀ عالي واصل شود . و راهنمائي و دستگيري نازل به رتبۀ عالي و ادراك آن جز به معاونت آن صاحب مرتبۀ عالي ميسّر نشود؛بنابراين هر كس كه در علوّ مرتبت و احاطت چنين باشد كه در فراز هر پائيني بوده و هر فوقي تحت او باشد،لازمۀ آن اينست كه هرچه محاط اوست با جميع جهاتش خاضع و خاشع او باشد . و اينست مُفاد آيۀ مباركه: وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ . [۷۰]
۱۶ ـ و بناءً عليهذا،زير زمين و كرۀ خاك در جهت فوق و بالاي كرۀ أثير ميباشد از سبب رَتْق و بستن آنچه را كه فَتْق كردهام و گشودهام؛يعني قبض آنچه را كه من بسط نمودهام . و باز كردن و گشودن چيزهاي مسدود و بسته شده ظاهر سنّت و دأب و دَيدَن من است . زيرا به حكم آيۀ مباركة: أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَـوَ'تِ وَ الارْضَ كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَـهُمَا ، [۷۱] جميع عالم مادّه و طبيعت كه آنرا جهان كون و فساد نامند،مجتمع بود در بدو خلقت از يك حقيقت كه آنرا عنصر اعظم گويند . و سپس خداوند از آن مادّۀ بسيط اين صور و اشكال و كيفيّات را پديد آورد،و از آن،دُخان و آتش و خاك و غيرها را منشقّ فرمود و جدا كرد،و هر يك را به طبيعتي مخصوص به خود ملبّس كرد . بنابراين،محصّل كلام ابن فارض اين ميشود كه: پيش از آنكه آن اجرام متكاثفه هنوز در مرتبۀ رتق و بستگي بودند،بالاي فلك اثير و زير كرۀ خاك يكي بودند؛و بالائي و پائيني معني نداشت و فوقيّت و تحتيّت آنجا نبود . و اين فتق و بسط و تمييز دربارۀ آن موجود مقبوض مجتمع غير متميّز به مقتضاي حكمت من بود،تا تميز و جدائي ميان صاحبان قبض واقع شود؛و كمال تفصيل كه تحقيق مطلوب،و قصد اوّل كه كمال اسمائي ميباشد و بر آن موقوف بود،به حصول پيوندد . پس تعيّن و تميّز جهات فوق و تحت اثرِ حكمِ فتق من است . لاجرم همه در تحت حكم منند از بالا و زير،و خاضع و خاشع من،بر أصل و اساس خضوع و خشوع هر جزء كلّ خود؛و هر فرع اصل خودش را .
۱۷ ـ و هيچ شبههاي نيست در هيچ جزئي از اجزاي صورت اجمالي من كه عنصر من ميباشد،در كلّيّت و نفي غيريّت و كمال جمعيّت مقام احديّت جمع من . زيرا نظر در اين مقام جمع موجب يقين است؛بلكه حقيقت اين مقام جمع من،خود عين يقين و رافع همۀ شبهههاست،و به نسبت با حقيقت و مقام من هيچ جهتي مُبيَّن و هيچ بعدي معيّن نيست . چونكه در نظر جمع،بالا و زير،و قرب و بعد يكرنگ مينمايد و كلمۀ أيْنَ كه مُعيِّن و مُحدِّد جهت مكاني است، مقتضي جدائي و تفرقه و بيگانگي ميباشد؛لهذا در مقام جمعيّت من لفظ مكان جا ندارد .
۱۸ ـ و در من عدد هم وجود ندارد . زيرا شمارش،قاطع و مُميِّز است؛چنانكه حدّ نيز قاطع است ميان محدود با غير آن . لهذا چون به نسبت با اين حضرت و مقام حقيقت جمعيّت من،عدد دو و سه و چهار مثل عدد واحد است،به حكم سرايت وحدت حقيقي و جمعيّت آن از مقام احديّت جمع من،و اشتمال هر يك بر همه از اين مقام مذكور؛لاجرم حكم قطع و فصل و هَجر و وصل كه در رتبۀ اعداد و معدودات است از من منفيّ ميباشد؛و حكم زمان و مدّت كه از لفظ مَتَي فهميده ميشود همچنين در اين مقام من و حال من نميگنجد . زيرا «مَتَي» و زمان در اين مقام من شرك است نسبت به كسيكه تعيين و تبيين وقت مينمايد . و زمان را كه به من نسبت ميدهد از قبل و بعد،و از پيش و پس جدا ميكند .
۱۹ـ و هيچ همتا و مثلي نيست براي من در هر دو عالم دنيا و عقبي كه آن مثل و شريك به خرابي آنچه را كه من بنا كردهام حكم نمايد؛و يا امر او امضاي فرمان مرا كند . و اگر در جوهر و حكم و مرتبه براي من مشاركي باشد تا در احكامايجادي با من موافقت و يا مخالفت نمايد،موجب افتقار ميگردد،و وجود يكي بيشتر نميباشد و غناي حقيقي لازم ذاتي آنست؛افتقار در آنجا چطور ميتواند راه پيدا كند ؟
۲۰ ـ و هيچ ضدّ و معاندي براي من وجود ندارد در دو عالم ظاهر و باطن، و مخلوقات را در تفاوت خلقت در ميانشان اختلاف و تفاوتي نميبيني ! مَا تَرَي' فِي خَلْقِ الرَّحْمَـنِ مِن تَفَـوُتٍ ؛ [۷۲] يعني در ايجاد خلق و در اعطاء وجود به آنان نمودن اصولاً در بين موجودات فرقي نميتواند وجود داشته باشد. فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَي' مِن فُطُورٍ * ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَ هُوَ حَسِيرٌ . [۷۳]
۲۱ ـ و از من و مقام جمعيّت من پيدا شد آنچه كه من بر تن خود كردم و وجودم را بدان خلعت مخلّع نمودم . و ابتدائيّات همۀ امور به سوي من بازگشت كرد و من غايت و منتهي و آخر امر قرار گرفتم . و از من پيدا شد هر مظهري و صورتي از مظاهر و صور كه من بر باطن خودم پوشيدم و بدان صور در مظاهر مثال و حسّ ظاهر گرديدم؛يعني صور و مظاهر حسّيّه هم از من است،و مظهر غير از ظاهر نميتواند بوده باشد . و هر ابتدائي مرجعش به من محقّق گرديد؛و عنوان هُوَ الاوَّلُ وَ الآ خِرُ وَ الظَّـهِرُوَالْبَاطِنُ [۷۴] گرديدم و منه بَدا و إلَيْهِ يَعود ُ [۷۵] گشتم .
۲۲ـ و در ذات خودم مشاهده كردم فرشتگاني را كه به حكم: اسْجُدُوا لاِ دَمَ فَسَجَدُوا ، [۷۶] مظهر و صورت كلّي خودم را كه آدم بود سجده ميكردند و نسبت به وي خضوع و خشوع داشتند . پس با علم يقيني دانستم كه آدم من بودم،و سجدۀ آنان هم به من بود،و سجدهكنندگان هم من بودند . من از جهت بعضي از صور صفات و جزئيّت خودم،سجدۀ صُوَري از صور كلّيّت و جمعيّت خودم را كردم،از آن لحاظ كه مظاهر عين ظاهر ميباشند در آن شهود اتمّ و اكمل وجودي من .
۲۳ـ و عياناً مشاهده نمودم ملئكۀ روحاني زمين و قواي سِفلي را در عين روحانيّت،و ملئكۀ سموات و اعلي علّيّين را از عرش و كرسي كه همگي برابر و مساوي و هم رتبۀ من بودند از آن جهت كه صورتها و مظاهر يك ذات بيشتر نميباشند؛و از لحاظ مظهريّت همه با هم مساوي و أكفاء يكدگر ميباشند . [۷۷]بالجمله اين ابيات،گوشۀ مختصري است از نظم السّلوك او كه در حالات و اطوار سلوك إلي الله به خامۀ خود تحرير و به رشتۀ نظم كشيده است . و برخي از مقامات عارفان فاني در ذات خدا و باقي به بقاء وي را منشرح ميكند؛ و بطور خلاصه همۀ اينها را ميتوان گفت كه در يك بيت او مجتمع شده است: فَلَمْ تَهْوَني مَا لَمْ تَكُنْ فيَّ فانيًا وَ لَمْ تَفْنَ ما لا تُجْتَلَي [۷۸] فيكَ صورَتي [۷۹] «پس تو هوي عشق مرا نخواهي پيدا نمود ماداميكه فاني در من نشده باشي؛و فاني نشدهاي ماداميكه صورت من به تو نظر نيفكنده است!» و بنا به روايت شيخ طوسي (قدّه) از جمله دعاهاي مقروّۀ در ماه رجبالمرجّب كه فعلاً در آن هستيم،وارد است كه: يَا مَنْ سَمَا فِي الْعِزِّ فَفَاتَ خَوَاطِرَ ] نَوَاظِرَ ـ خ ل [ الابْصَارِ؛وَ دَنَا فِي اللُطْفِ فَجَازَ هَوَاجِسَ الافْكَارِ . يَا مَنْ تَوَحَّدَ بِالْمُلْكِ فَلَا نِدَّ لَهُ فِي مَلَكُوتِ سُلْطَانِهِ،وَ تَفَرَّدَ بِا لآلآءِ وَ الْكِبْرِيَآءِ فَلَا ضِدَّ لَهُ فِي جَبَرُوتِ شَأْنِهِ . يَا مَنْ حَارَتْ فِي كِبْرِيَآءِ هَيْبَتِهِ دَقَآئِقُ لَطَآئِفِ الاوْهَامِ،وَ انْحَسَرَتْ دُونَ إدْرَاكِ عَظَمَتِهِ خَطَآئِفُ أَبْصَارِ الانَامِ . يَا مَنْ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِهَيْبَتِهِ،وَ خَضَعَتِ الرِّقَابُ لِعَظَمَتِهِ،وَ وَجِلَتِالْقُلُوبُ مِنْ خِيفَتِهِ . [۸۰] «اي آنكه در مقام عزّت چنان رفعت يافتي تا از خاطرۀ چشمها (نظارۀ چشمها ـ خ ل) درگذشتي . (آنها را نظاره كنان به سويت باقي نگهداشتي و خود بالا رفتي!) و در مقام لطف چنان نزديك شدي كه به خاطرات افكار و انديشههاي عقلها رسيدي و آنها را بررسي نموده و عبور كردي ! اي آنكه در سلطنت و حاكميّت بر نفوس يگانه ميباشي،تا شريك و همتا و انبازي براي تو در ملكوت قدرتت وجود ندارد،و در اعطاي نعمتها و بزرگي خودت متفرّد و متوحّد هستي،تا جائيكه ضدّ و معاندي در جبروت شأن و شوكتت راه ندارد . اي آنكه در بزرگي و كبريائيّت هيبتت،دقيقههاي لطيفههاي انديشهها و افكار متحيّر و سرگردان گشتند؛و پيش از بلوغ به ادراك عظمتت،تيزي و تندي ديدگان مردمان تيزبين و دورنگر سپر انداخته و عاجز شده،و حجاب فهم و عقل و ادراك را از رخ برافكندهاند . اي آنكه جميع مقامات و وجوه و راستاها در برابر هيبتت سر تسليم و خشوع فرود آوردند،و گردنهاي استقلال و خويشتن منشي،در برابر عظمتت به فروتني و خضوع در آمدهاند،و دلها از خوف و دهشت جلال و جبروتت به ترس درافتادهاند!»
اشعار قصيدۀ ميميّۀ ابن فارض در وصف مقام توحيد
يَقولونَ لي صِفْها فَأنْتَ بِوَصْفِها
خَبيرٌ أجَلْ عِنْدي بِأوْصافِها عِلْمُ (۱)
صَفآءٌ وَ لا مآءٌ وَ لُطْفٌ وَ لا هَوا
وَ نورٌ وَ لا نارٌ وَ روحٌ وَ لا جِسْمُ (۲) تَقَدَّمَ كُلَّ الْكآئِناتِ حَديثُها
قَديمًا وَ لا شَكْلٌ هُناكَ وَ لا رَسْمُ (۳)
وَ قامَتْ بِها الاشْيآءُ ثَمَّ لِحِكْمَةٍ
بِها احْتَجَبَتْ عَنْ كُلِّ مَنْ لا لَهُ فَهْمُ (۴)
وَ هامَتْ بِها روحي بِحَيْثُ تَمازَجا اتِّ
ـحادًا وَ لا جِرْمٌ تَخَلَّلَهُ جِرْمُ (۵)
فَخَمْرٌ وَ لا كَرْمٌ وَ ءَادَمُ لي أبٌ
وَ كَرْمٌ وَ لا خَمْرٌ وَ لي اُمُّها اُمُّ (۶)
وَ لُطْفُ الاواني في الْحَقيقَةِ تابِعٌ
لِلُطْفِ الْمَعاني وَ الْمَعاني بِها تَنْمو (۷)
إلي أنْ قالَ في ءَاخِره:
فَلا عَيْشَ في الدُّنْيا لِمَنْ عاشَ صاحيًا
وَ مَنْ لَمْ يَمُتْ سُكْرًا بِها فاتَهُ الْحَزْمُ (۸)
عَلَي نَفْسِهِ فَلْيَبْكِ مَنْ ضاعَ عُمْرُهُ
وَ لَيْسَ لَهُ فيها نَصيبٌ وَ لا سَهْمُ (۹) [۸۱]
۱ ـ به من ميگويند: او را براي ما توصيف كن،چرا كه تو به اوصاف وي عالم هستي ! آري در نزد من علم به اوصاف او وجود دارد .
۲ ـ او صفاست بدون آب،و لطف است بدون هوا،و نور است بدون آتش،و روح است بدون جسم.
۳ ـ گفتگو و آوازۀ او بر تمام كائنات پيشي گرفت در قديم،كه آنجا نهشكلي موجود بود و نه رسمي !
۴ ـ و اشياء در آنجا بواسطۀ جهت حكمتي به او قيام داشتند؛و بواسطۀ حجاب اشياء،وي خود را از هر غير ذي فهمي پنهان كرد .
۵ ـ و روح من چنان سرگشته و ديوانه و وابستۀ به او شد،به طوريكه با تركيب امتزاجي يكي گشتند درحاليكه مادّه و جسمي نبود كه در آن جسم دگر حلول كند .
۶ ـ پس مستي شراب بود،و درخت انگور نبود در وقتيكه آدم بوالبشر پدر من بود؛و درخت انگور بود بدون مستي عشق در وقتيكه اصل و ذات او اصل و ذات من بود .
۷ ـ و لطافت ظرفها در حقيقت تابع لطافت معناهاست و معاني بواسطۀ ظروف رشد ميكنند . تا آنكه در پايان قصيده ميگويد:
۸ ـ مفهوم عيش و زندگي وجود ندارد براي آنكس كه زندگي ميكند و از درد او بيخبر است؛و كسيكه در مستي عشق او نميرد و جان ندهد مرد صاحب حزم و درايتي نبوده است .
۹ ـ بنابراين بايد حتماً بر خودش گريه كند كسيكه عمرش را ضايع نموده و از وي براي خودش نصيب و سهميّهاي برنداشته است !
[۵۸] «ديوان ابن فارض» مصري،از طبع اوّل،دار العلم للجميع،ص ۱۱۹ تا ص ۱۲۱، از تائيّۀ كبري، ۲۳ بيت از بيت ۴۵۵ تا بيت ۴۷۷ ؛و تمام ابيات تائيّه را ۷۶۸ بيت ضبط كردهاست . و از طبع دوّم،دار صادرـ بيروت،ص ۸۹ و ۹۰ ،از بيت ۴۵۴ تا بيت ۴۷۶ ؛و تمام ابيات را ۷۶۱ بيت ضبط نموده است .
[۵۹] آيۀ ۱۷۲ ،از سورۀ ۷ : الاعراف: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَي' أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَي' شَهِدْنَآ أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَـمَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَـذَا غَـفِلِينَ . «و ياد بياور زماني را كه پروردگار تو خارج ساخت از بني آدم از پشتهايشان ذرّيّه و نسل آنها را،و ايشان را برخودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم ؟ گفتند: آري ما گواه بودهايم اينكه شما در روز قيامت ميگوئيد: حقّاً ما از اين پيمان غافل بودهايم.»
[۶۰] آيۀ ۱۲۸ ،از سورۀ ۹ : التّوبة: «هر آينه به تحقيق آمد به سوي شما رسولي از جنس خودتان،به طوري كه سخت است براي او تحمّل رنجها و مشكلات شما،او براي هدايت شما حرص ميورزد،و به مؤمنين رؤوف و مهربان است.»
[۶۱] روايت وارده از رسول اكرم صلّي الله عليه و آله ميباشد . يعني: «شيطان من بدست من تسليم شد و قبول اسلام را نمود.» در كتاب «مشارق الدّراري» با همين عبارت در دو جا نقل كرده است؛در ص ۳۷۸ و در ص ۴۹۹ .
[۶۲] جميع فقرات،آيۀ ۱۱۱ ،از سورۀ ۹ : التّوبة ميباشد و معني اين فقره اينست: «وعدهاي است كه به حقّ خداوند بر او داده است،در تورات و در انجيل و در قرآن.» «و چه كسي است كه وفا كنندهتر است به پيمانش از خداوند ؟ پس بشارت باد شما را به اين معامله و خريد و فروشي كه نموديد،و آن ثمن را در مقابل جانتان كه مبيع بود ستانديد! و آنست فقط كاميابي عظيم.»
[۶۳] همان مصدر.
[۶۴] صدر آيۀ ۳۵ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «و ما گفتيم كه: اي آدم ! تو با جفتت در بهشت منزل گزينيد!
[۶۵] آيۀ ۱۰۸ ،از سورۀ ۱۱ : هود: وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خَـلِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَـوَ'تُ وَ الارْضُ إِلَّا مَا شَآءَ رَبُّكَ عَطَآءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ . «و امّا كسانيكه كامياب شدند،آنها در بهشت جاودانند مادامي كه آسمانها و زمين بر پاست مگر آنكه پروردگارت بخواهد . و آن بهشت و خلود عطائي است غير قابل انقطاع.»
[۶۶] قسمتي از آيۀ ۳۰ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «من در روي زمين قرار دهندۀ جانشين ميباشم!»
[۶۷] قسمتي از آيۀ ۱۲ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت
[۶۸] آيۀ ۲۰ ،از سورۀ ۸۵ : البروج: «و خداوند از پشت سرشان بر آنان احاطه دارد.»
[۶۹] اين حديث را در ص ۳۱ ،از همين مجموعه،از كلمات مكنونۀ فيض كاشاني آورديم .
[۷۰] صدر آيۀ ۱۱۱ ،از سورۀ ۲۰ : طه: «و به خضوع و خشوع در ميآيند ما سوي،در برابر ذات خداوند زنده و قيّوم.»
[۷۱] صدر آيۀ ۳۰ ،از سورۀ ۲۱ : الانبيآء: «آيا نديدهاند آنانكه كفر ورزيدهاند كه آسمانها و زمين در ابتداي امر آفرينش بهم چسبيده بودند و ما آن دو تا را از هم جدا كرديم؟»
[۷۲] آيۀ ۳ و ۴ ،از سورۀ ۶۷ : الملك: الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَـوَ'تٍ طِبَاقًا مَّا تَرَي' فِي خَلْقِ الرَّحْمَـنِ مِن تَفَـوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَي' مِن فُطُورٍ * ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَ هُوَ حَسِيرٌ . «آن كسيكه هفت طبقۀ آسمان را بيافريد . تو در آفرينش خداوند رحمن تفاوتي نميبيني ! پس چشمت را بازگردان كه آيا در خلقت آنها نقصان و شكافي ميبيني ؟! سپس نيز چشمت را بازگردان براي مرتبۀ دوّم،در آن صورت چشمانت حسرت زده و تهيدست به سوي تو باز ميگردد!»
[۷۳] همان مصدر.
[۷۴] صدر آيۀ ۳ ،از سورۀ ۵۷ : الحديد: «اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.»
[۷۵] اقتباس از آيۀ ۲۹ ،از سورۀ ۷ : الاعراف: وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ . «و خدا را بخوانيد در حاليكه دين خود را براي او خالص ميگردانيد . همانطور كه شما را در وجود و ايجاد ابتدا كرد شما به سوي وي بازگشت ميكنيد!»
[۷۶] آيۀ ۳۴ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «سجده كنيد به آدم پس سجده كردند.»
[۷۷] ترجمه و شرح اين ابيات ابن فارض،مختصر و منتخبي ميباشد از دو شرح عربي و فارسي او كه به خامۀ سعيد الدّين فَرْغاني به رشتۀ تصنيف درآمده است: شرح عربي به نام كتاب «منتهي المدارك» است كه در مصر در سنۀ ۱۲۹۳ هجريّۀ قمريّه با تصحيح محمّد شكري أوفي طبع شده است . و اين ابيات در ج ۲ ،ص ۲۹ تا ص ۴۳ و درتحت شمارۀ ۴۵۱ تا شمارۀ ۴۷۴ آنرا استيعاب نموده است . و شرح فارسي آن به نام «مشارق الدّراري» ميباشد كه در سنة ۱۳۹۸ هجريّۀ قمريّه در انتشارات انجمن فلسفه و عرفان اسلامي طبع شده است . و شرح اين ابيات از ص ۳۷۴ تا ص ۳۹۳ از آنرا شامل شده است .
[۷۸] در «أقرب الموارد» آمده است: اجْتلَي الشّيءَ اجتلآءً: نظرَ إليه .
[۷۹] بيت ۹۹ ،از نظم السّلوك
[۸۰] «مصباح المتهجّد» طبع سنگي،ص ۵۵۸
[۸۱] «ديوان ابن فارض» قصيدۀ ميميّه،از طبع اوّل،ص ۴۳ و ۴۴ ؛و از طبع دوّم،ص ۱۴۲ و ۱۴۳
مبحث ۱۹ و ۲۰: منطق قرآن هر گونه وجود و آثار وجود را در خدا حصر ميكند
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم
وَ صَلَّي اللَهُ عَلَي سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الانَ إلَي قِيامِ يَوْمِ الدّينِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم
بحث پيرامون آية: وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمَآءِ إِلَـهٌ وَ فِي الَارْضِ إِلَـهٌ
قالَ اللَهُ الْحَكيمُ في كِتابِهِ الْكَريم:
وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمَآءِ إِلَـهٌ وَ فِي الارْضِ إِلَـهٌ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ . (آيۀ هشتاد و چهارم،از سورۀ مباركۀ زُخرف: چهل و سوّمين سوره از قرآن كريم) «و اوست آنكس كه در آسمان معبود است و در زمين معبود است،و اوست يگانه حكيم و عليم.» قرآن كريم هر گونه ذات وجودي و اثر وجودي را از هرگونه موجودي بتمام أنحائه و أقسامه نفي ميكند؛و صفت وجود كه ملازم است با وحدت و وجوب و جميع آثار و اطوار وجودي را در ذات اقدس حضرت باري تعالي شأنهالعزيز حصر مينمايد . إلـه به معني معبود و مألوه است؛يعني چيزيكه مورد پرستش قرار گرفته است و جانهاي موجودات واله اوست و به سوي او عشق ميورزد و راه خود را به سوي او ميپيمايد . يعني معبود و مقصود و منظور از جميع عالم خلقت و جهان آفرينش اوست كه خود ابتدا فرموده و در راه به سوي خود ميكشاند،وسرانجام بازگشتشان و مرجعشان نيز به سوي اوست . عالم آفرينش به قدر سرموئي از خود هستي و وجود استقلالي ندارد؛چه در ذات و چه در صفات و چه در افعال . و آفرينش به معني ايجاد وجود و استقلال در عمل و در صفت و در ذات هستي نميتواند بوده باشد؛و گرنه اين معنيِ تولّد است كه چيزي را خداوند از خود بيرون داده است،و آيۀ مباركۀ لَمْ يَلِدْ «او نميزايد.»
اين كيفيّت را بطور كلّي از وي بر ميدارد . زيرا ميدانيم: مفاد و مراد از لَمْ يَلِدْ زائيدن به معني متعارف نميباشد كه مثلاً خدا را عياذاً بِه داراي شكمي فرض كنيم و موجودات در درون آن نموّ و نشو بنمايند و سپس خداوند آنها را بيرون بريزد؛بلكه بنا بر آنچه محقّق و ثابت و به طور مسلّم برهاني ميباشد الفاظ براي معني عامّ وضع شدهاند؛نه خصوص مصاديق متعارفۀ خارجيّه . لهذا لَمْ يَلِدْ به معني آن ميگردد كه خداوند موجودات را به نحو تولّد و إيلاد و استيلاد نيافريده است؛ بلكه به مجرّد اراده و مشيّت قاهرۀ او در خارج موجودي را كه بخواهد و اراده كند،به وجود خواهد آمد به طوريكه در جميع مراتب هستي از ذات و صفت و اسم و فعل خدا با آن بوده،و از اوّل تا پايان،انفكاك و جدائي ميان وي و ميان آن موجود آفريده گشته وجود ندارد . و اين معني و مفهومي نميتواند داشته باشد غير از معني تجلّي و مفهوم ظهور . خلقت اشياء چه اشياء خارجيّۀ مادّيّۀ طبيعيّه،و چه موجودات مثاليّه و مُشكَّله و مُصوَّرۀ به صور غير مادّيّه،و چه موجودات عقليّه،و بالاتر از آن نفس حجاب اعظم و اقرب غير از تجلّي و ظهور نميباشد . خداوند واحد است و أحد است؛ قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ . «بگو كه اوست تنها الله كه متّصف به صفت احديّت در ذات است.» در اين صورت اشياء و خلائق از فرشتگان مقرّبين و ارواح ملكوتيّه،ونفوس انساني و اجنّه و نفوس نباتات و جمادات و بطور كلّي همۀ عالم آفرينش، به معني ظهور است و تجلّي در قالبهاي مختلفۀ مادّيّه و روحانيّه؛عالم همه آينه است و آيه .
چون حضرت مبدأ اوّل در آنها تجلّي كند خدا را بقدر سعه و ظرفيّت خود نشان ميدهند . بنابراين،اگر فرضاً به قدر مختصري ما در موجودي از موجودات اثري قائل شويم كه جدا از هستي و اثر و فعل و وصف حضرت حقّ تعالي بوده باشد،به همان مقدار خدا را زاينده و آن موجود را زائيده گشتۀ وي دانستهايم، و كريمۀ لَمْ يَلِدْ آنرا نفي ميكند . در سه آيۀ قبل از همين آيۀ مورد بحث،خداوند ميفرمايد: قُلْ إِن كَانَ لِلرَّحْمَـنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَـبِدِينَ .
«بگو: اگر براي خداوند رحمن زائيده شده و متولّدي وجود داشته باشد،من اوّلين كس ميباشم كه به اين حقيقت سر تسليم فرود آورده و در مقام كرنش و نيايش و پرستش وي قيام ميكنم!» سپس ميفرمايد: سُبْحَـنَ رَبِّ السَّمَـوَ'تِ وَ الارْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ . «پاك است و منزّه و مقدّس پروردگار و آفريدگار آسمانها و زمين؛آفريدگار و پروردگار عرش و كاخ هستي و عالم مشيّت و اراده،و تخت فرماندهي وي (كه برتر از كرسي است و كرسي او به قدر آسمانها و زمين گسترش دارد) از اينگونه توصيفهائي كه ميكنند و وي را به صفت تولّد فرزند ميستايند.»
و پس از آن ميفرمايد: فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّي' يُلَـقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ . «پس تو اي پيامبر ! ايشان را يله و واگذار تا در اباطيل فرو روند و به بازيچهها سرگرم باشند؛تا اينكه ديدار كنند آن روزشان را كه در آن بيم و ترس داده شدهاند به عذاب و نتائج اعمال.» و پس از اين آيه ميفرمايد: وَ تَبَارَكَ الَّذِي لَهُ و مُلْكُ السَّمَـوَ'تِ وَ الارْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ عِندَهُ و عِلْمُ السَّاعَةِ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ . وَ لَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَـعَةَ إِلَّا مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ . «مبارك و پر بركت است آن كسي كه براي وي ميباشد پادشاهي و سلطنت بر آسمانها و زمين و آنچه مابين آن دو تا وجود دارد؛و علم ساعت قيام قيامت نزد اوست و به سوي او بازگشت داده خواهيد شد ! و اختيار شفاعت و وساطت را ندارند آنانكه غير از وي را ميخوانند و پرستش ميكنند مگر كسيكه شهادت بر حقّ بدهد، در حاليكه ايشان ميدانند.»
چنانچه ملاحظه نموديم در اين آيات مباركات،اصل وجود و صفات و آثار وجود را چه در ناحيۀ تكوين،و چه در ناحيۀ تشريع،مختصّ خداوند جلّوعلا ميداند؛و همۀ عالم كون و هستي را فيض وجود اقدس وي به شمار ميآورد . بر اين اساس،هر گونه انديشه و فلسفه و مذهب و مكتبي كه در آن شائبهاي از دخالت غير در امر الوهيّت باشد،مردود و محكوم ميباشد؛خواه مذهب تثليث،و خواه مذهب ثنويّة،و خواه جميع انواع و انحاء شرك در خلقت و شرك در عبادت (شرك در ذات و صفات و افعال) و شرك در طاعت و بندگي و نيايش و كرنش همه و همه مردود و مطرود،و از نظر اين كتاب آسماني قرآن مجيد محكوم و منفي خواهد بود .
آيات وارده در سورۀ مائده در توحيد و ردّ تثليث
قرآن مجيد در سورۀ مباركۀ مائده بعد از آياتي در نفي عقائد يهود و نصاري،و عدم اقامه و عمل آنها به تورات و انجيل،و متابعت آنان از اهواء وافكار نفسانيّه،در ردّ مذهب مسيحيان كه قائل به سه مبدأ قديم و سه اصل به نام اقانيم ميباشند ميفرمايد:
لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ وَ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلآ إِلَـهٌ وَ'حِدٌ وَ إِن لَّمْ يَنتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ . أَفَلَا يَتُوبُونَ إِلَي اللَهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ و وَ اللَهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ . مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ و صِدِّيقَةٌ كَانَا يَأْكُلَانِ الطَّعَامَ انظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الايَـتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّي' يُؤْفَكُونَ . قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَهِ مَا لَا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا وَ اللَهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ . قُلْ يَـأَهْلَ الْكِتَـبِ لَا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ وَ لَا تَتَّبِعُوا أَهْوَآءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِن قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيرًا وَ ضَلُّوا عَن سَوَآءِ السَّبِيلِ . لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن بَنِيإِسْرَ 'ءِيلَ عَلَي' لِسَانِ دَاوُ و دَ وَ عِيسَي ابْنِ مَرْيَمَ ذَ'لِكَ بِمَا عَصَوا وَّ كَانُوا يَعْتَدُونَ كَانُوا لَا يَتَنَاهَوْنَ عَن مُّنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَفْعَلُونَ . [۱]
«هر آينه تحقيقاً كافر شدهاند كسانيكه گفتهاند: خداوند يكي از سه تا ميباشد . و هيچ معبودي وجود ندارد غير از معبود واحدي . و اگر ايشان از آنچه را كه ميگويند بازگشت ننمايند،تحقيقاً به كسانيكه كفر ورزيدهاند از آنان،البتّه عذاب دردناكي مسّ خواهد نمود . آيا آنها به سوي خداوند بازگشت و انابه و توبه نمينمايند؛و از وي غفران و آمرزش نميطلبند،در حاليكه خداوند غفور و رحيم است ؟!
نبوده است مسيح پسر مريم مگر رسول و فرستادهاي كه پيش از وي رسولاني گذشتهاند،و مادرش زن بسيار راستگو و درستي بود،و آن دو نفر غذا ميخوردهاند . ببين و بنگر (اي رسول ما) كه ما چطور آياتمان را براي آنان مبيّن و مبرهن ميسازيم،و سپس ببين و بنگر كه آنها به كجا به دروغ افكنده شده و به غير حقّ گرائيده گشتهاند ؟! بگو (اي پيامبر!): آيا شما خداوند را يله گذارده و غير او را پرستش ميكنيد،آنچه را كه اختيار ندارد به شما اندك ضرري و يا اندك نفعي را برساند؛و خداوند است فقط كه او سميع و عليم است بطور اطلاق (شنوا و دانا) . بگو: اي صاحبان كتاب (تورات و انجيل) شما در دين خودتان راه غير حقّ را نپيمائيد و در آن غلوّ و زياده روي منمائيد ! و پيروي مكنيد از آراء و اهواء گروهي كه قبلاً گمراه شدهاند،و جماعتي بسيار را نيز گمراه كردند، و از طيّ راه مستقيم و صراط مستوي به دور و بر كنار افتاده و در راه كج و معوج طيّ طريق نمودند.
آنانكه كافر شدهاند از بني اسرائيل بر لسان داود و عيسي بن مريم،مورد لعنت واقع گشتند؛و آن لعنت به علّت عصيانشان و به علّت تجاوز و تعدّي آنان بوده است . عادت و دأب و دَيدَنشان آن بوده است كه از كار زشت و ناهنجاري كه انجام داده بودند دست بر نميداشتند،و نهي پيامبران در آنان اثري نمينمود . تحقيقاً ايشان كارهايشان را كه بجاي ميآوردهاند،بد و نكوهيده بوده است.»
تفسير علاّمۀ طباطبائي (ره)
آيات واردۀ در نفي تثليث را حضرت آية الله علاّمه،استاد عزيزمان طباطبائي تَغمَّدهُ اللهُ برضوانِهِ و بُحبوحَةِ جَنانِهِ و رحمتِهِ در تفسير آية: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ فرمودهاند: و اين آيه مانند بيان است براي آنكه: به نصاري،نصرانيّت و انتساب به مسيح عليه السّلام فائدهاي نميرساند به طوريكه عنوان كفر را از آنان بردارد؛به جهت آنكه شرك به خداوند آورده و آنطور كه بايد حقّ ايمان به او را به جا نياوردهاند و گفتهاند: خداوند مسيح بن مريم است .
و طائفۀ نصاري اگر چه در كيفيّت اشتمال مسيح بن مريم بر جوهرۀ الوهيّت اختلاف نمودهاند،بطوريكه بعضي از آنان گفتهاند: اُقنوم مسيح كه علم ميباشد از اقنوم ربّ (تعالي) كه حيات است اشتقاق يافته است؛بصورت اُبوّت و بُنوّت . و بعضي گفتهاند: خداوند تعالي به نحوۀ انقلاب،مسيح گشت . و بعضي گفتهاند: خداوند در مسيح حلول نموده است . همانطوريكه بيان اين مراتب به تفصيل در گفتار ما راجع به عيسي بن مريم عليهما السّلام در تفسير سورۀ آل عمران در جزء سوّم از كتاب گذشت .
وليكن اقوال سهگانه همگي قابل انطباق بر اين گفتار هستند كه: إِنَّ اللَهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ . «خداوند همان مسيح پسر مريم است.» بنابراين،ظاهر آنستكه مراد از كسانيكه بدين سخن لب گشودهاند جميع نصاري هستند كه دربارۀ مسيح عليه السّلام غلوّ كردهاند؛نه خصوص كسانيكه از آنان قائل به انقلاب شدهاند . و توصيف مسيح به پسر مريم خالي از دلالت و يا اشعار نميباشد به سبب كفرشان،كه نسبت الوهيّت باشد به انساني كه پسر انساني بوده است و آنان از خاك آفريده شدهاند؛ وَ أيْنَ التُّرابُ وَ رَبُّ الارْبابِ ؟ «چه نسبت خاك را با ربّ الارباب؟» و در تفسير آية: وَ قَالَ الْمَسِيحُ يَـبَنِي إِسْرَ'ءِيلَ اعْبُدُوا اللَهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ ـ تا آخر آيه فرمودهاند: اين استدلال و احتجاجي ميباشد بر كفرشان و بر بطلان كلامشان بهگفتار خود مسيح عليه السّلام .
بجهت آنكه كلام وي عليه السّلام: اعْبُدُوا اللَهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ ، دلالت مينمايد بر آنكه او بندهاي مربوب همانند آنان بوده است . و كلام او عليهالسّلام: إِنَّهُ و مَن يُشْرِكْ بِاللَهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ ،دلالت ميكند بر آنكه كسيكه به خداوند شرك آورد،خداوند بهشت را بر او حرام مينمايد؛و وي مشرك است و كافر ، و بهشت بر مشرك به خدا در الوهيّت او حرام ميباشد . و در كلام خداي تعالي به نحو حكايت از عيسي عليه السّلام: فَقَدْ حَرَّمَ اللَهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْوَيـهُ النَّارُ وَ مَا لِلظَّـلِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ ، عنايتي است به ابطال آنچه را كه به مسيح نسبت ميدهند از قضيّۀ «تفدية» و اينكه او با اختيار خود بر بالاي دار رفتن را به جهت فداي خود براي امّتش ترجيح داد . بنابراين ايشان همگي مورد غفران واقع گشته و تكاليف الهيّه از آنها برداشته شده است،و بازگشتشان به سوي بهشت است و آتشي را مسّ نميكنند؛همانطور كه نقل اين داستان از آنان در تفسير سورۀ آل عمران در قصّۀ عيسي عليه السّلام بيان شد .
لهذا بود كه قصّۀ تفديه و به دار آويختن،براي فهمانيدن اين غرض آمده است . و آنچه را كه آيۀ مباركۀ قرآن دربارۀ سخن عيسي عليه السّلام حكايت نموده است،در ابواب متفرّقۀ اناجيل وجود دارد؛مانند امر به توحيد [۲] و ابطال عبادت مشركين [۳] و حكم به خلود ستمگران در آتش. [۴] و در تفسير آية: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ فرمودهاند:
يعني يكي از سه تا: اب و ابن و روح ؛يعني اين گفتار منطبق بر هر يك از اين سه خواهد شد . و اين لازمۀ گفتارشان ميباشد كه ميگويند: اب اله است، و ابن اله است،و روح اله است؛و آنها سه تا هستند و يكي هستند . اين سخن شبيه سخن ماست كه ميگوئيم: زيد پسر عمرو انسان است . در آنجا سه امر وجود دارد:
اوّل زيد ، و دوّم پسر عمرو ، و سوّم انسان ،در حاليكه در حقيقت امر واحدي بيشتر نميباشد؛و آن شخص خارجي متّصف بدين صفات است . ايشان در اينگونه استدلال غفلت كردهاند كه اگر آن كثرت حقيقيّه و غير اعتباريّه بوده باشد،لامحاله در متّصف نيز ايجاب كثرت حقيقيّه را خواهد نمود. و اگر متّصف واحد حقيقي باشد،لامحاله ايجاب مينمايد كه كثرت اعتباريّه غير حقيقيّه بوده باشد . بنابراين،جمع ميان اين كثرت عدديّه و وحدت عدديّه در زيدي كه متّصف است به صفت پسر عمرو و به صفت انسان،بر حسب واقع و حقيقت از اموري است كه عقل از قبول و تعقّلش استنكاف مينمايد . و از همين جهت است كه برخي از مبلّغين نصاري صريحاً ذكر نمودهاند كه مسألۀ تثليث از جملۀ مسائلي ميباشد كه از مذاهب سلف به ما اينچنين رسيده است؛و به حسب موازين عقليّه قابل حلّ نميباشد .
و امّا متنبّه و متوجّه نگشته است كه: بر عهدۀ اوست و واجب و فرض ميباشد تا بر مدّعائي كه به گوش او بخورد،مطالبۀ دليل نمايد؛خواه از دعاوي سلف باشد و خواه از دعاوي خلف. و در تفسير آية: وَ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلآ إِلَـهٌ وَ'حِدٌ ـ تا آخر آيه فرمودهاند: اين ردّي ميباشد از جانب خداوند متعال بر كلامشان كه: إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ . به اينگونه كه: خداي سبحانه در ذات متعالي خود قبول كثرت را به وجهي از وجوه نمينمايد؛لهذا او تعالي در ذات خود واحد است . و چون متّصف گردد آن ذات به صفات كريمه و اسماء حُسناي خويش،چيزي بر ذات وُحدانيّ خود نميافزايد؛و اگر صفتي از صفاتش منسوب شود به صفت ديگري،موجب كثرت و تعدّد نخواهد گرديد . بنابراين او تعالي شأنه أحديُّالذّات ميباشد به طوريكه نه در خارج،و نه در وهم و خَيال،و نه در عقل،قابل انقسام نيست . بناءً عليهذا،خداوند سبحانه هيچگاه به حيثيّتي نيست كه ذاتش قابل تجزيه به چيزي و چيز دگري باشد،و نه آنكه بر ذاتش روا باشد كه نسبت داده شود به او چيزي،و در نتيجه عدد دو يا بيشتر پديدار گردد .
چگونه كثرت عددي در ذات وي متصوّر ميباشد با وجود آنكه او معيّت دارد با همين چيزي كه نسبتش را ميخواهند به او بدهند؛چه در عالم وهم و خيال،و چه در عالم فرض،و چه در عالم خارج . بر اين اساس خداي تعالي در ذات خود واحد ميباشد،وليكن نه به وحدت عدديّهايكه همانند سائر اشياء بوده،و از آن كثرات تكوّن پيدا ميكنند؛و نه متّصف ميشود به كثرت در ذات يا اسم و يا صفت . چگونه ممكنست اين امر در حاليكه اين وحدت عدديّه و كثرتي كه از وحدت عددي تأليف پيدا مينمايد،هر دو تا از آثار صُنع و ايجاد وي هستند؛پس چگونه امكان دارد كه او متّصف شود به چيزي كه از آثار صنع اوست ؟ و در قوله تعالي: وَ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلآ إِلَـهٌ وَ'حِدٌ ، به قسمي تأكيد در اثبات توحيد دارد كه در غير آن يافت نميگردد . زيرا گفتار را اوّلاً به نحو نفي و استثناء ريخته است،و پس از آن كلمۀ «مِنْ» براي افادۀ تأكيد در استغراق بر نفي داخل شده است،و سپس مستثني آمده است كه عبارت: إِلَـهٌ وَ'حِدٌ ، بوده باشد،با لفظ نكره كه افادۀ تنويع ميدهد؛و اگر با لفظ معرفه آورده شده بود مانند آنكه ميگفت: إلاّ الإلَهُ الْواحِدُ ، آنچه را كه از حقيقت توحيد مورد نظر بود افاده نميداد . بنابر اين اصل،معني اينطور ميشود: در عالم وجود،چيزي كه براي جنس اله اصل محسوب گردد وجود ندارد مگر اله واحد . و بگونهاي از وحدت اتّصاف دارد كه اصلاً قبول تعدّد را نميكند؛ نه تعدّد ذات،و نه تعدّد صفات،نه در خارج،و نه در فرض . و اگر گفته ميشد: وَ ما مِنْ إلَهٍ إلاّ اللَهُ الْواحِدُ ،گفتار نصاري بدان دفع نميشد كه: إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ ؛ زيرا آنان وحدت را در خداوند انكار ندارند بلكه معتقدند كه خداوند داراي ذات واحدهاي ميباشد كه با صفات سهگانهاش متعيّن شده است . و آن ذات واحد است در عين آنكه كثرت حقيقيّه دارد . و احتمال ايشان مندفع نميگشت مگر به اثبات وحدتي كه از آن اصلاً كثرت نتواند تأليف يابد . و آن حقيقتي است كه قرآن كريم از آن بخصوصه و بشخصه با گفتارش: و َ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلآ إِلَـهٌ وَ'حِدٌ انتظار دارد و در صدد اثبات آن ميباشد .
و اين از معاني لطيفهاي ميباشد كه كتاب الهي در حقيقتِ توحيد بدان نظارهگر است . و إن شاء الله تعالي ما در بحث قرآني مخصوصي،و سپس در بحث عقلي،و آنگاه در بحث نقلي ايفاءِ حقّ آنرا خواهيم نمود. و در تفسير آية: وَ إِن لَّمْ يَنتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فرمودهاند: تهديد قرآن است نصاري را به عذاب دردناك اخروي بنا بر ظاهر آيۀ كريمه . از آنجا كه اعتقاد به تثليث كه گفتار: إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ آنرا متضمّن است، در ظرفيّت و گنجايش عقول عامّۀ مردم نميباشد كه آنرا تعقّل نمايند .
اغلب نصاري به عنوان عقيدۀ مسلّمۀ مذهبيّه آنرا پذيرفتهاند بدون آنكه معنيش را تعقّل كنند،و بدون آنكه طمعي در تعقّل آن در سرشان بپرورانند؛همچنانكه در وُسع و ظرفيّت عقل سليم نيست كه آنرا به طرز صحيحي تعقّل نمايد،بلكه آنرا كه تعقّل ميكند همچون تعقّل فرضهاي محال؛مثل انساني كه انسان نباشد،و مثل عددي كه نه واحد باشد و نه كثير،و نه زوج باشد و نه فرد. روي اين زمينه عامّۀ نصاري كه آنرا ميپذيرند،پذيرشي است بدون بحث از معني آن . و اعتقادشان به پسر بودن و پدر بودن شبيه معني تشريف ميباشد؛بنابراين اين گروه حقيقةً از اهل تثليث نيستند بلكه عبارت تثليث را فشرده در زير دندانهاي خود ميفشرند و نسبت بدان فقط اسمي براي خود نگهداري ميكنند . به خلاف غير عامّه از مسيحيّون،يعني آن دستهاي كه خداوند اختلاف مذاهب را بديشان نسبت ميدهد و مقرّر ميدارد كه اين اختلاف بر اثر بَغْي و تجاوز و تعدّي آنان بوجود آمده است؛همچنانكه ميفرمايد: أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ . ـ تا آنكه ميفرمايد: وَ مَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَآءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيَـا بَيْنَهُمْ وَ لَوْلَا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّكَ إِلَي' أَجَلٍ مُّسَمًّي لَّقُضِيَ بَيْنَهُمْ . [۵]
بنابراين كفر حقيقي كه منتهي به استضعاف نميشود ـ آن كفري كه در آن انكار توحيد و تكذيب آيات خداوند است ـ فقط در ميان برخي از ايشان تمام ميشود نه دربارۀ جميعشان . خداوند تهديد به آتش مخلّد فرموده است كساني را كه كفر ورزيدهاند و آيات خدا را نيز تكذيب نمودهاند: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِـَايَـتِنَآ أُولَـءِكَ أَصْحَـبُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَـلِدُونَ . [۶] «و آنانكه كافر شدهاند و آيات ما را تكذيب كردهاند،ايشانند همنشينان و هم صحبتان آتش كه در آن بطور جاودان زيست خواهند نمود.» إلي غير ذلك مِنالآيات . و گفتار ما دربارۀ اين جماعت از مردم در تفسير قَولِه تعالَي: إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ (نساء: سورۀ ۴ ،آيۀ ۹۸ ) مفصّلاً گذشت .
و شايد سرّ عبارت تبعيض مستفاد از قول خدا: لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ ، هم همين بوده باشد (كه همگي نصاري مورد تعذيب واقع نميشوند؛بلكه عالمان و دانايان آنها در عذاب و آتش خلود مييابند.) يا اشاره باشد به آنكه دستهاي از نصاري قائل به تثليث نميباشند،ودربارۀ مسيح عقيدهشان آنستكه وي كسي نيست مگر بندۀ خدا و رسول وي؛همچنانكه بنا بر ضبط تاريخ،مسيحيّون حبشه و غيرها اينچنين بودهاند . لهذا معني اينطور ميشود: اگر نصاري از آنچه را كه معتقدند دست برندارند (نسبت گفتار بعضي از جماعت را به جميعشان)،البتّه آتش خداوندي به گروه كافران از آنان مسّ خواهد كرد؛و ايشان عبارتند از قائلين به تثليث از آنها. و در تفسير آية: مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كَانَا يَأْكُلَانِ الطَّعَامَ فرمودهاند: ردّ قول آنانست كه: إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ ؛ يا ردّ اين گفتارشان با ضميمۀ گفتار ديگرشان كه در آيۀ سابقه حكايت شد كه: إِنَّ اللَهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ و محصّل عقيده و گفتارشان اشتمال مسيح ميباشد بر جوهرۀ الوهيّت؛به اينكه مسيح با سائر رسولان خداوندي كه خدا ايشانرا پيش از اين ميرانيده است تفاوتي ندارد . آنان نيز بشري بودهاند فرستاده شده بدون آنكه ارباب بوده باشند و صاحب اختيار،بدون خداي سبحانه . و همچنين مادرش مريم صدّيقهاي بوده است كه آيات خدا را تصديق مينموده است و او نيز بشر بوده است . و عادت مسيح و مادرش هر دو نفر آن بوده است كه طعام ميخوردهاند . و خوردن طعام با خصوصيّات و لوازم دنبال آن مبني است بر اساس حاجت؛و آن اوّلين علامت و نشانه از علامتهاي امكان و مصنوعيّت آنها ميباشد .
تحقيقاً مسيح عليه السّلام ممكن الوجود بود،و از ممكن الوجود تولّد يافته بود،و عبد و رسول بود،و مخلوقي بود زائيده شده از مادرش كه هردوتاي آنها خدا را ميپرستيدند و بر سبيل افتقار و نياز قدم بر ميداشتند بدون آنكه ربّ بوده باشند . و كتب انجيليكه دردست مسيحيان ميباشد معترف است بدين واقعيّت؛ و تصريح دارد بر آنكه مريم دختر جواني بوده است كه ايمان به خدا داشته و وي را ميپرستيده است،و تصريح دارد بر آنكه عيسي از او متولّد شد مانند انساني از انسان دگري،و تصريح دارد بر آنكه عيسي رسولي بوده است از خداوند به سوي مردم همچون سائر رسولان،و تصريح دارد بر آنكه عيسي و مادرش مريم دأب و عادتشان اينطور بوده است كه غذا ميخوردهاند . اين اموري است كه اناجيل بدانها صراحت دارد؛و اينها ادلّه و حُججي ميباشند بر آنكه عيسي عليه السّلام بندۀ فرستادۀ خدا بوده است .
و امكان دارد كه سياق آيه براي نفي الوهيّت مسيح و مادرش هر دو باشد؛ بنا بر آنكه گفتار خداي تعالي: ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّيَ إِلَـهَيْنِ مِن دُونِ اللَهِ، [۷] دلالت بر آن ميكند كه در آنجا كساني بودهاند كه قائل به الوهيّت مريم،مانند مسيح بوده باشند؛يا آنكه مراد آن بوده باشد كه مريم را جزء الهه اتّخاذ كرده باشند،همچنانكه نسبت به اهل كتاب داده ميشود كه آنها أحبار و رُهبانانشان را (علماء و تاركين دنيا) ارباب ميگرفتند از غير خدا كه ربّ است . و اين بواسطۀ يك نوع خضوع خاصّي بوده است كه براي مريم و براي سائرين اتّخاذ مينمودهاند؛آنگونه خضوعي كه براي سائر افراد بشر به مانند آن خضوع سر فرود نميآوردهاند .
و كيف كان،آيه بر اين تقدير از مسيح و مادرش هر دو نفي الوهيّت مينمايد؛به اينكه مسيح رسولي بوده است نظير سائر رسولان و مادرش صدّيقه بوده است و ايمان به خدا داشته است؛و جميع اين امور منافات با الوهيّت دارد . و در قول خداي تعالي: قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ ، از آنجا كه رسل راتوصيف به خلوّ كرده است كه پيش از مسيح در گذشتهاند،و آن عبارت است از مرگ؛تأكيدي باشد براي آنكه وي بشري بوده است كه مرگ و حيات براي او جائز بوده است همانند رسولان پيش از او. و در تفسير آية: انظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الآ يَـتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّي' يُؤْفَكُونَ فرمودهاند: خطاب به پيغمبر صلّي الله عليه وآله است در مقام تعجيب . يعني اي پيامبر ما ! تعجّب نما از كيفيّت بياني كه ما براي آنها ميكنيم و آن عبارت است از ظاهرترين بيان،براي ظاهرترين آيه،در بطلان مدّعايشان در الوهيّت مسيح و كيفيّت انصرافشان از تعقّل و تفكّر در اين خصوصيّات آيات . پس تا كدام درجه و غايتي خودشان را از اين آيات باز ميدارند؛و به نتيجۀ باطلۀ آن التفات پيدا نميكنند ؟! و آن عبارت است از آنكه دعواي آنانرا عقول خودشان ابطال مينمايد. و در تفسير آية: قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَهِ مَا لَا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لَانَفْعًا وَ اللَهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ فرمودهاند:
خضوع براي امر ربوبيّت از قديمترين زمانهاي پيدايش بشر،در ميان بشر انتشار داشته است؛و بالاخصّ در ميان عامّۀ افراد بشر ـ و عامّۀ مردم عادتشان آن بوده است كه پرستش اصنام و بتها را ميكردهاند ـ بدين طمع كه ربّ آنها شرّ را از آنها برگرداند و نفع را به آنها برساند؛همانطور كه محصّل ابحاث تاريخيّه اين نتيجه را ميدهد . و امّا پرستش خداوند به جهت آنكه او خداي عزَّ اسمُه ميباشد،از ميان خواصّ مردم همچون انبياء و علماي ربّانيّ از امّتها تجاوز نمينموده است . لهذا خداوند سبحانه رسولش را امر فرمود كه با مردم مخاطبه كند؛خطاب بشر سادهلوحي را كه فقط در عبادت خداوند از فطرت سادۀ خويشالهام ميگيرد،همانطور كه با بتپرستان و عبادتكنندگان اصنام بدينگونه مخاطبه كرده است .
و بدانها تذكّر دهد كه آنچه انسان را مجبور ميكند به عبادت ربّ،آن ميباشد كه انسان تمام زمامهاي خير و شرّ،و نفع و ضرّ را بدست وي ميبيند لهذا او را ميپرستد . چون او مالك و صاحب اختيار منفعت و ضرر ميباشد وي را عبادت ميكند؛به طمع آنكه ضرر را از او دفع نمايد و خير و نفع را به او ايصال نمايد به جهت عبادتيكه از او كرده است . و جميع موجوداتي كه غير از خداي تعالي هستند ابداً مالك و صاحب اختيار چيزي نميباشند؛خواه ضرر باشد،خواه منفعت . زيرا آنها مملوك محض خدا هستند و مسلوب القدره . بنابراين چگونه جائز است آنها را تخصيص به عبادت دهند و با پروردگارشان كه مالك آنها و غير آنهاست شريك گردانند ؟! لهذا واجب و فرض ميشود كه تنها الله تعالي را تخصيص به عبادت دهند و از وي به غير او تعدّي ننمايند . چون خداوند است كه شنيدن دعوات و اجابت مخصوص اوست؛اوست كه ميشنود و دعاي مضطرّ را در وقت دعا اجابت مينمايد،و اوست كه حوائج بندگانش را ميداند و از آن غفلت نميكند، و در آنها به غلط و خطا راه نميپيمايد به خلاف غير او . چون غير او مالكيّت دارد به مالكيّتي كه خدا بدو داده است، و قوّت دارد به قوّتي كه خدا به وي عنايت كرده است . با اين بياني كه نموديم: اوّلاً ظاهر گشت كه حجّت و دليلي كه در اين آيه اقامه شده است غير از حجّت و دليلي ميباشد كه در آيۀ سابقه اقامه گرديده است،و اگر چه هر دو حجّت و دليل با همدگر توقّف دارند بر مقدّمۀ مشتركۀ بينهما؛و آن مقدّمه عبارت است از بودن مسيح و مادرش دو انسان ممكن الوجود نيازمند .
حجّت در آيۀ سابقه آنستكه: مسيح و مادرش دو بشر محتاج و دو بندۀ مطيع خداوند سبحانه هستند . و هر كس كه اينچنين بوده باشد و حالش به اينگونه حالت باشد،صحيح نيست كه او را إله و معبود گرفت . و حجّت در اين آيه آنستكه: مسيح ممكن الوجود و محتاج و مملوك ميباشد و از نزد خود مالك ضرّي و نفعي نيست . و كسيكه حالش اينطور باشد،اعتقاد به الوهيّت وي و عبادت نمودن او را من دونِ اللهِ امر با استقامتي نميباشد .
و ثانياً حجّت و دليل مأخوذ است از آنچه را كه فهم بسيط و عقل ساده،از غرض انسان بسيط در عبادتش اتّخاذ ميكند . انسان بسيط ربّي را براي خود اتّخاذ ميكند تا ضرر را از او دفع كند و نفع را به سوي او جلب نمايد؛و اين از اموري است كه در ملكيّت خداست تعالي نه در ملكيّت غير او . بنابراين منظور و غرضي از عبادت غير او حاصل نميشود؛پس لازم است كه از عبادت آن دست بشويند . و ثالثاً گفتار خد: مَا لَا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا ، در آن لفظ «مَا» استعمال شده است و لفظ «مَنْ» وارد نشده است .
با وجوديكه مسيح از ذويالعقول است . زيرا اين حجّت و دليل بعينها همان حجّتي است كه براي وثنييّن و عبادت كنندگان اصنامي كه شعور ندارند اقامه ميگردد . و در تماميّت حجّت،بودن مسيح عليه السّلام از زمرۀ ذوي العقول مدخليّتي ندارد . اين حجّت تمام است؛راجع به هر معبود مفروضي كه در برابر خداوند سبحانه مورد پرستش قرار ميگيرد . علاوه بر آنكه جميع آنانكه غير از خداي تعالي مورد عبادت واقع ميشوند اگر چه از ذوي العقول و الشّعور هم بوده باشند، معذلك از نزد خود بههيچوجه عقل و شعوري ندارند،همچون سائر شؤونات وجودي آنان كهبديشان نسبت داده ميشود؛خداوند ميگويد: إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِن كُنتُمْ صَـدِقِينَ . أَلَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِهَآ أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِهَآ أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِهَآ أَمْ لَهُمْ ءَاذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا قُلِ ادْعُوا شُرَكَآءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلَا تُنْظِرُونِ . [۸] «تحقيقاً آن كساني را كه شما غير از خداوند ميخوانيد، بندگاني هستند امثال خود شما ! بنابراين اگر راست ميگوئيد آنان را بخوانيد تا ببينيد آيا پاسخ شما را ميدهند و حاجتتان را روا مينمايند ؟!
آيا آنها پاهائي دارند تا بدان وسيله راه بروند ؟! يا آنها دستهائي دارند تا بدان وسيله داد و ستد كنند ؟! يا آنها ديدگاني دارند تا بدان وسيله ببينند ؟! يا آنها گوشهائي دارند تا بدان وسيله بشنوند ؟! بگو (اي پيامبر ما!) شما شريكان خود را فرا بخوانيد؛ و سپس هر حيله و مكري كه داريد دربارۀ من إعمال بنمائيد و ابداً مرا مهلت ندهيد!» و همچنين مقدّم داشتن ضرر بر نفع در قوله تعالي: ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا ،همچنانكه سابقاً بيان آن گذشت،طبق جريان آن چيزي است كه فطرت ساده آنرا ادراك ميكند و بدان فرا ميخواند . زيرا انسان بر حسب طبع خود نعمتهائي را كه در نزد وي موجود است،ماداميكه در نزد وي باقي است آنها را مملوك خويشتن ميبيند و ابداً توجّه و التفاتي به امكان فقدانشان نمينمايد، و تصوّر درد و ألم را هنگام فقدشان نميكند؛ به خلاف مضرّاتي را كه فعلاً در خود مييابد،و نعمتهائي را كه از دست ميدهد و درد و ألم فقدانشان را احساسميكند . و اين به سبب آن ميباشد كه فطرت انساني وي را متنبّه ميكند كه ربّ و پروردگاري دارد كه بايد به سوي وي التجا كند، و او دفع هر گونه ضرر و سختي را از او مينمايد،و نعمتهائي را كه از او مسلوب گشته است به سويش ميكشاند؛ همانطور كه خداي تعالي ميگويد: وَ إِذَا مَسَّ الْإنسَـنَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَآئمًا فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ و مَرَّ كَأَن لَّمْ يَدْعُنَآ إِلَي' ضُرٍّ مَّسَّهُ و ] كَذَ'لِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ [ . [۹]
«و هنگاميكه به انسان گزندي برسد،ما را در حاليكه به پهلو خوابيده است و يا در حال نشسته و يا در حال ايستاده ميخواند؛امّا بمجرّد آنكه ما از وي گزندش را ميزدائيم،چنان ميرود كه گويا اصلاً ما را در برطرف ساختن گزندي كه به وي رسيده است نخوانده بوده است . (اي پيامبر!) اينگونه براي متجاوزان و اسراف كنندگان اعمالي را كه انجام ميدهند زينت داده ميشود!» و همانطور كه خداي تعالي ميگويد: وَ إِذَآ أَنْعَمْنَا عَلَي الْإنسَـنِ أَعْرَضَ وَ نَـَا بِجَانِبِهِ وَ إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَآءٍ عَرِيضٍ . [۱۰] «و هنگاميكه ما بر انسان نعمت عطا كنيم،روي ميگرداند و پهلو تهي ميكند؛و هنگاميكه شرّي به وي مسّ ميكند،او صاحب دعا و خواندن عريض و طويلي ميشود.»
از آنچه گفته شد بدست آمد كه رسيدن ضرر،بيشتر انسان را به خضوع نسبت به ربّ و عبادت او بر ميانگيزاند تا بدست آوردن منفعت . و از اين لحاظ است كه خداي سبحانه در كلامش ضرر را بر نفع مقدّم داشته است: مَا لَا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا .
و همچنين در سائر مواردي كه امثال اين مورد ميباشد؛مانند اين آيۀ مباركه: وَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ ءَالِهَةً لَّا يَخْلُقُونَ شَيْـًا وَ هُمْ يُخْلَقُونَ وَ لَا يَمْلِكُونَ لاِنفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا وَ لَا يَمْلِكُونَ مَوْتًا وَ لَا حَيَو'ةً وَ لَا نُشُورًا . [۱۱] «و مشركين براي خودشان از غير خدا،خداياني را اتّخاذ نمودهاند كه آنان چيزي را نميآفرينند؛در حاليكه خودشان آفريده شده ميباشند . و براي خودشان مالك هيچ ضرري و نفعي نيستند،و صاحب اختيار مرگ و زندگي و برانگيختگي روز بازپسين نميباشند.» و رابعاً مجموع آيۀ : أَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَهِ ـ تا آخر آن، حجّتي ميباشد بر لزوم حصر عبادت در الله سبحانه بدون شريك قرار دادن غير را با وي . و اين حجّت به دو حجّت منحلّ ميگردد؛و ملخّص آن دو اين ميباشد كه اتّخاذ اله و عبادت ربّ فقط براي غرض دفع ضرر و جلب نفع است . بنابراين لازم و حتم است كه الهِ معبود خودش مالك و صاحب قدرت در اين امور بوده باشد؛و جائز نيست عبادت كسي را كه مالك و صاحب اختيار چيزي نيست .
خداوند سبحانه فقط سميع است و مجيب،و عليم است به كُنه حاجت بدون جهلي كه بر وي طاري شود؛ و غير خدا اينچنين نميباشند . پس واجب است عبادت وي بدون شريك قرار دادن غير او را با او. و در تفسير آية: قُلْ يَـأَهْلَ الْكِتَـبِ لَا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّفرمودهاند: خطاب ديگري ميباشد به پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله با امر كردن به او كه اهل كتاب را به عدم غلوّ در دينشان فرا بخواند؛و اهل كتاب بهخصوص نصاري مبتلاي بدين مصيبت هستند . « غالي » به معني متجاوز از حدّ است در افراط و زياده روي؛و در مقابل آن « قالي » به معني متجاوز از حدّ است در تفريط و كوتاهي . و دين خدا كه كتب نازل شده آنرا تفسير مينمايد،امر به توحيد و نفي شريك ميكند؛و نهي از اتّخاذ شريكان براي خدا مينمايد . عامّۀ يهود و نصاري بدين امر مبتلي ميباشند و اگر چه امر نصاري شنيعتر و فظيعتر است . خداوند تعالي ميفرمايد: وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَهِ وَ قَالَتِ النَّصَـرَي الْمَسِيحُ ابْنُ اللَهِ ذَ'لِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَ'هِهِمْ يُضَـهِـُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ قَـتَلَهُمُ اللَهُ أَنَّي' يُؤْفَكُونَ .
اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَـنَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ مَآ أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَـهًا وَ'حِدًا لآ إِلَـهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَـنَهُ و عَمَّا يُشْرِكُونَ . [۱۲] «و يهوديان گفتند: عُزَير ابن الله است،و نيز نصرانيان گفتند:
مسيح ابن الله است . اين كلام اينها لقلقۀ دهانهايشان ميباشد و اينها بواسطۀ اين كلامشان مشابهت ميرسانند كلام كساني را كه كفر ورزيدهاند از اُمم سابقه؛خدا اينها را بكُشد اينها از حقّ به كجا منصرف ميشوند . يهوديان و نصرانيان،علماء و تاركان دنياي خودشان را اربابان و صاحب تدبيران خودشان اتّخاذ ميكنند به غير از خداوند . و مسيح بن مريم را نيز ربّ وصاحب تدبير ميشمرند، در حاليكه ايشان امر نشدهاند مگر به آنكه بپرستند و عبادت نمايند معبود واحدي را كه هيچ معبودي جز او موجود نيست .
پاك است و منزّه آن خداوند يگانه كه ايشان براي او شريك ميآورند.» و اعتقاد به آنكه «عُزَير» پسر خداست اگر چه امروزه نزد يهوديان ظهوري ندارد،وليكن آيۀ شريفه شاهد بر آنستكه در عصر نزول اين آيات،ايشان بدان معتقد بودهاند . و ظاهراً اين لقب،لقب تشريفي ميباشد كه عُزير را بدان تلقيب داده بودند،در قبال خدماتي كه بدانها كرد و نيكيهائي كه به آنان نمود،در ارجاعشان به اورشَليم (بيت المقدس) بعد از اسارت بابِل،و در ازاء آنكه تورات را برايشان جمعآوري كرد بعد از از ميان رفتنش در قصّۀ «بُخْتُ نَصَّر» . يهوديان لقب پسر خدا بودن را لقب تشريفي ميشمردند؛همانطور كه نصاري در امروز پدر بودن را لقب تشريفي به شمار ميآورند . و باباوات و بَطارِقَه و قِسّيسين را پدران ميخوانند . «پاپ» و «باب» به معني اب (پدر) است . وَ قَالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصَـرَي' نَحْنُ أَبْنَـؤُا اللَهِ وَ أَحِبَّـؤُهُ . [۱۳] «يهوديان و نصرانيان گفتهاند: ما تنها پسران خدا و حبيبان او هستيم.» بلكه آيۀ ثانيه يعني قول خد: اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَـنَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ . [۱۴] «ايشان علماء و زاهدان خود را صاحب اختيار و تدبير در امور خود شمردند به غير از خداوند؛و مسيح بن مريم را نيز صاحب اختيار و تدبير خود شمردند.»
دلالت بر اين مدّعي دارد؛زيرا در آن اقتصار بر ذكر مسيح عليه السّلام شده است و از عزير ذكري به ميان نيامده است . بنابراين،اين آيه دلالت دارد بر دخول وي در عموم قوله: أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَـنَهُمْ . و عزير را «ابن الله» ميگفتند به همانگونه كه أحبارشان را «أبناء الله» ميگفتهاند . واختصاص عزير در نامبري به ابن الله به تنهائي،به جهت شكرانۀ احساني بوده است كه به آنها نموده بود،همانطور كه اشارۀ بدان سابقاً گذشت . و بالجمله،قرار دادن ايشان برخي از پيامبرانشان و دانشمندانشان و تاركان دنيايشان را در موضع ربوبيّت،و خضوعشان را در برابر آنها خضوعي كه مثل آن جز براي خداوند سبحانه جائز نميباشد؛غلوّ در دينشان محسوب شده، و خداوند سبحانه به زبان پيغمبرش صلّي الله عليه وآله ايشانرا از آن نهي كرده است . و تقييد غلوّ در دين به غير حقّ ـ با آنكه غلوّ جز غير حقّ چيزي نيست ـ فقط بواسطۀ تأكيد و يادآوري لازم معني با ملزومش ميباشد،براي آنكه شنونده آن را فراموش ننمايد . چون شخص غالي در هنگام غلوّ فراموش ميكند يا نظير شخص فراموشكار ميشود . و اطلاق كلمۀ «أب» بر خداي سبحانه با تحليل معني آن و تجريدش از لكّهدار شدن نواقص مادّۀ جسمانيّه؛يعني كسيكه ايجاد و تربيت بدست او ميباشد،و همچنين «ابن» را به معني مجرّد تحليلي آن،اگر چه از جهت عقل مانعي ندارد؛وليكن از جهت شرع ممنوع است . زيرا اسماء خداوند سبحانه توقيفي هستند . و توسّع در اطلاق اسماء و صفاتي كه بر خداوند بسته گردد مفاسدي را همراه ميآورد . و كافي است در مفسدۀ اطلاق كلمۀ ابن و أب آنچه را كه دو امّت يهود و نصاري و به خصوص نصاري از دست صاحبان كنيسه در خلال قرون متماديه كشيدند؛و چه بلاهائي بر سرشان آمد؛و از اين به بعد هم همينطور است. [۱۵]
بحث عميق «الميزان» در حقيقت توحيد متّخذ از قرآن
حضرت استاد علاّمۀ طباطبائي قدّس الله سرّه در پيرامون معني توحيد در قرآن بحثي بسيار جالب در واحد بالصّرافه بودن ذات حقّ تعالي فرمودهاند . و چون حاوي مطالب بسيار عميق حِكَمي و براهين مستدلّ فلسفي و متّكي به آيات قرآنيّه ميباشد،چقدر تناسب دارد ما عين آنرا در اينجا حكايت نمائيم: كَلامٌ في مَعْنَي التَّوْحيدِ في الْقُرْءَانِ
انسان بحث كنندۀ متعمّق در معارف كلّيّه شكّ نميآورد كه مسألۀ توحيد از جهت غور داراي دورترين بُعد،و از جهت تصوّر و ادراك مشكلترين مسائل،و از جهت حلّ و رسيدن به نتيجه پيچيدهترين نواحي را در بر دارد . زيرا سطح تعقّل و ادراكش از مسائل عامّۀ عاميّهاي كه افهام بدان دسترسي دارد،و از قضاياي متداولهاي كه نفوس بدان آشنائي و الفت دارد و دلها آنرا ميشناسد؛بالاتر و رفيع المنزله و عاليمقامتر ميباشد . و مسألهاي كه اينچنين بوده باشد،عقلها در ادراك آن و تصديق به آن با هم اختلاف پيدا ميكنند؛به جهت آنكه افراد انسان در اثر تنوّع فكري كه فطرت انسان بر آن سرشته گرديده است از ناحيۀ اختلاف افرادش،از سبب بُنيۀ جسميّه و مؤدّي شدن اين به اختلاف اعضاء ادراكي او در اعمالش،و سپس تأثير آن در تفهّم و تعقّل از جهت تيز ذهني و كُند هوشي،و از جهت استواري و مرغوبي،و ردائت و پستي،و از جهت استقامت انديشه و انحراف؛داراي اختلافي چشمگير هستند . اينها اموري است بديهي و در آن ترديد راه ندارد . قرآن در مواضعي از آيات كريمهاش اين اختلاف را مقرّر داشته است:
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الالْبَـبِ . [۱۶] «بگو: آيا يكسان هستند كسانيكه ميدانند و كسانيكه نميدانند . فقط صاحبان عقل و انديشه ميباشند كه به ذكر خدا متذكّر ميگردند!» و قوله تعالي: فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّي' عَن ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْح َيَو'ةَ الدُّنْيَا * ذَ'لِكَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ . [۱۷] «پس اعراض كن اي پيامبر از آنكس كه از ياد ما روي گردانيده است و غير از پستترين زندگاني را نخواسته است ! اينست آخرين درجۀ بلوغ ايشان از علم و دانش!» و قوله تعالي: فَمَالِ هَـؤُلآءِ الْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا . [۱۸] «پس به چه سبب آن دسته،خود را نزديك فهميدن گفتار و كلام نميكنند؟!» و قوله تعالي در ذيل آية ۷۵ ،از سورۀ مائده (و آن از جمله آياتي است كه فعلاً مورد بحث ما ميباشد.): انظُرْكَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الآ يَـتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّي' يُؤْفَكُونَ «بنگر كه چگونه ما آيات را براي آنان روشن ميسازيم؛سپس بنگر به كجا در دروغ و إفك و غير حقّ گرائيده ميشوند!»
پاورقي
[۱] ـ آيات ۷۳ تا ۷۹ ،از سورۀ ۵ : المآئدة
[۲] ـ «اصحاح» ۱۲ : ۲۹ (انجيل مَُرقُس)،(تعليقه)
[۳] ـ «اصحاح» ۶ : ۲۴ (انجيل متَّي)،(تعليقه)
[۴] ـ «اصحاح» ۱۳ : ۵۰؛۲۵ : ۳۱ ـ ۴۷ (انجيل متَّي ايضاً)،(تعليقه)
[۵] ـ آيۀ ۱۳ و ۱۴ ،از سورۀ ۴۲ : الشّوري: شَرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصَّي' بِهِ نُوحًا وَ الَّذِي أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ وَ مَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَ'هِيمَ وَ مُوسَي' وَ عِيسَي' أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَي الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَن يَشَآءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ * وَ مَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَآءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيَـا بَيْنَهُمْ وَ لَوْلَا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّكَ إِلَي' أَجَلٍ مُّسَمًّي لَّقُضِيَ بَيْنَهُمْ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُورِثُوا الْكِتَـبَ مِن بَعْدِهِمْ لَفِي شَكٍّ مِّنْهُ مُرِيبٍ . «تشريع كرد براي شما از دين خود آنچه را كه نوح را بدان سفارش نموده بود،و آنچه را كه ما به سوي تو وحي فرستادهايم،و آنچه را كه بدان إبراهيم و موسي و عيسي را سفارش نمود؛كه دين خدا را اقامه كنيد و در آن تفرقه را راه مدهيد ! بزرگ و سنگين است بر مشركينآنچه را كه شما ايشان را به سوي آن ميخوانيد ! خداوند است كه بر ميگزيند به سوي خود هر كس را كه بخواهد،و هدايت ميكند به سوي خود هر كس كه وي به خدا رجوع كند . و متفرّق نگشتند مگر بعد از آنكه علم به سوي آنان آمده بود،از روي بغي و تجاوزيكه در ميانشان وجود داشت . و اگر گفتاري از پروردگار تو پيشي نميگرفت،تحقيقاً قضاء الهي بر آنها فرود آمده بود . و تحقيقاً كساني كه پس از آنان وارث كتاب خدا شدند،در شكّ و ريب نسبت به پروردگارت روزگار سپري مينمايند!»
[۶] ـ آيۀ ۳۹ ،از سورۀ ۲ : البقرة
[۷] ـ قسمتي از آيۀ ۱۱۶ ،از سورۀ ۵ : المآئدة
[۸] ـ آيۀ ۱۹۴ و ۱۹۵ ،از سورۀ ۷ : الاعراف [۹] ـ آيۀ ۱۲ ،از سورۀ ۱۰ : يونس
[۱۰] ـ آيۀ ۵۱ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت
[۱۱] ـ آيۀ ۳ ،از سورۀ ۲۵ : الفرقان
[۱۲] ـ آيۀ ۳۰ و ۳۱ ،از سورۀ ۹ : التّوبة
[۱۳] ـ صدر آيۀ ۱۸ ،از سورۀ ۵ : المآئدة [۱۴] ـ صدر آيۀ ۳۱ ،از سورۀ ۹ : التّوبة [۱۵] ـ «الميزان في تفسير القرءَان» ج ۶ ،منتخباتي از ص ۷۱ تا ص ۸۱
[۱۶] ـ ذيل آيۀ ۹ ،از سورۀ ۳۹ : الزّمر
[۱۷] ـ آيۀ ۲۹ و صدر آيۀ ۳۰ ،از سورۀ ۵۳ : النّجم [۱۸] ـ ذيل آيۀ ۷۸ ،از سورۀ ۴ : النّسآء
بيان حضرت علاّمه ،در شرح و كيفيّت وحدت عددي
و از ظاهرترين مصاديق اين اختلاف افهام،اختلاف مردم است در تلقّي معني وحدت حقّ تعالي . زيرا در افهامشان اختلافي عظيم و نوساني وسيع درتقرير مسألۀ وجود خداي تعالي موجود ميباشد،با وجود اتّفاق بر اعطاء فطرتانساني كه با الهام خفيّ و اشارۀ دقيقخود رهبري به مبدأ واحد مينمايد . تا آنكه كار فهم آحادي از انسان در اين امر به جائي كشيده است كه بتهاي متّخذه و اصنام مصنوعۀ از چوب و سنگ حتّي از امثال كشك و گِل را كه از بولهاي گوسفند تهيّه نمودهاند،شركاء خدا و قرناء وي به حساب درآورده و آنها را ميپرستند همانطور كه خدا را ميپرستند،و مورد حاجت و مسأله قرار ميدهند همانطور كه خدا را مورد سؤال و حاجت قرار ميدهند،و مورد خضوع مينهند همانطور كه خدا را مورد خضوع مينهند . آري اين انسان در اينجا هم درنگ نكرد مگر آنكه اين اصنام را بر خداوند برتري داد،و به گمان خود بر آن روي آورد و خدا را ترك نمود،و مورد امر و تقاضاي خود بر حوائجش قرار داد و خدا را منعزل ساخت . بنا بر آنچه گفته شد: غايت و نهايت آنچه انسان براي خداوند وجودي را معتقد شده است،مانند آن چيزي است كه براي آلهۀ خويشتن،كه با دست خود ميساخته است و يا انساني ديگر مثل او با دست خود ميساخته است،ميپنداشته است . و از همين جهت بود كه براي خداوند صفت وحدتي را كه برگزيدند،بعينها بمثابۀ وحدتي بود كه هر يك از اصنامشان را بدان وحدت توصيف مينمودند؛و آن عبارت بود از «وحدت عدديّه» كه از آن اعداد تأليف پيدا ميكنند . خداي تعالي ميگويد: وَ عَجِبُوا أَن جَآءَهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ وَ قَالَ الْكَـفِرُونَ هَـذَا سَـحِرٌ كَذَّابٌ* أَجَعَلَ الالِهَةَ إِلَـهًا وَ'حِدًا إِنَّ هَـذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ . [۱۹] و [۲۰]
«و درشگفتآمدهاند كه به سوي ايشان بيايد بيم دهندهاي از خود ايشان! و مردم كافر گفتند: اين مرد جادوگري است بسيار دروغ پرداز . آيا خدايان متعدّدِ ما را خداي واحد كرده است ؟ اين چيز از اموري ميباشد كه بسيار شگفتانگيز است.» لهذا اين افراد دأبشان اينطور بوده است كه دعوت قرآن را به توحيد،دعوت به اعتقاد وحدت عدديّهاي كه با كثرت عدديّه تقابل دارد تلقّي ميكردهاند . مانند قول خداي تعالي: وَ إِلَـهُكُمْ إِلَـهٌ وَ'حِدٌ لآ إِلَـهَ إِلَّا هُوَ . [۲۱] «و معبود شما معبود واحدي است كه معبودي جز وي نيست.» و مانند قول خداي تعالي: هُوَ الْحَيُّ لآ إِلَـهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ . [۲۲] «اوست تنها زنده كه معبودي جز او نيست؛پس او را بخوانيد و دينتان را براي او خالص كنيد!» و غير اين آيات از آياتي كه به رفض آلهۀ كثيره فرا ميخواند؛و وجه انسان را به سوي وجه خداوند واحد توجيه ميكند . و قول خداي تعالي: وَ إِلَـهُنَا وَ إِلَـهُكُمْ وَ' حِدٌ . [۲۳] «و معبود ما و معبود شما واحد است.» و غير آن از آياتي كه دعوت ميكند به كنار انداختن تفرّق در عبادت رابراي معبود؛زيرا هر طائفه و امّت و قبيلهاي معبودي را كه اختصاص به ايشان داشت اتّخاذ مينمودند؛و براي معبود ديگران سر فرود نميآوردند . قرآن در تعاليم عالي خود وحدت عدديّه را از معبود جلَّ ذكرُه نفي مينمايد؛به جهت آنكه اينگونه وحدت تمام نميشود مگر به تميّز اين واحد از آن واحد به محدوديّتي كه قهراً آنرا محدود ميكند،و به تقديري كه اجباراً بر آن غلبه و سيطره پيدا ميكند . مثال اين مسأله،آب حوض ميباشد .
اگر ما آنرا در ظروف بسياري متفرّق سازيم،آب هر واحدي از ظرفها آب جدائي خواهد بود به وصف وحدت غير از آبي كه در ظرف ديگر است . و اين آب،آب واحدي شد كه از آب ظرف ديگر جدا ميباشد و داراي وصف تميز و بينونت است؛به جهت آنكه آنچه در ظرف ديگر است عنوان عينيّت با اين آب را ندارد و مجتمع با آن نميباشد،و صحّت سلب از اتّحاد با اين آب دارد . همچنين اين طبيعت انسان،انسان واحدي ميگردد كه مسلوب است از آن آنچه كه براي انسان دگر است . و اگر اينطور نبود براي انسانيّتي كه صادق ميباشد بر اين انسان و بر آن انسان،عنوان آنكه واحد است از ناحيۀ عدد،و كثير است از ناحيۀ عدد،صادق نميبود . بناءً عليهذا،فقط محدوديّت وجود ميباشد كه بر واحد عددي سيطره يافته و آنرا در تحت قهر خود،عنوان واحد ميدهد،سپس با انسلاب اين وصفِ وحدت از آن از بعضي جهات،كثرت عددي تأليف ميگردد؛همانطور كه در عروض صفت اجتماع از جهتي معلوم است . و از آنجا كه خداوند سبحانه قاهر است و مقهور نيست،و غالب است بدون آنكه چيزي بتواند بر وي غلبه كند؛بطور حتم و مسلّم ـ همانطور كه تعليم قرآني به ما اين حقيقت را عطا ميكند ـ اصلاً دربارۀ او نه وحدت عدديّه،و نهكثرت عدديّه متصوّر نميباشد . قال تعالي: وَ هُوَ الْوَ'حِدُ الْقَهَّـرُ . [۲۴]
«و اوست واحدي كه وحدت او قهّاريّت دارد (و چيزي با وحدت به جاي نميگذارد.)» و قال: ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ * مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلآ أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُكُم [ [۲۵ «آيا صاحب اختياران و مربّيان متفرّق،مورد پسند و اختيار ميباشد يا خداوند واحد قهّار . شما غير از خدا پرستش نميكنيد مگر اسمهائي را كه شما و پدرانتان آن اسمها را گذاردهايد!» و قال: وَ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلَّا اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . [۲۶]
«و ابداً جنس معبودي وجود ندارد مگر الله كه واحد قهّار است.» و قال: لَوْ أَرَادَ اللَهُ أَن يَتَّخِذَ وَلَدًا لَّاصْطَفَي' مِمَّا يَخْلُقُ مَا يَشَآءُ سُبْحَـنَهُ و هُوَ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . [۲۷]
«اگر خداوند ميخواست بچّهاي براي خود اتّخاذ نمايد،تحقيقاً برميگزيد از آنچه را كه ميآفريند آنرا كه بخواهد و اراده كند . پاك و منزّه است او. اوست « الله » كه واحد قهّار است.» و اين آيات ـ همانطور كه مينگري ـ تمام اقسام وحدتهائي را كه با كثرتي كه مقابل اوست نسبت دارد،همه را نفي ميكند . خواه وحدت عدديّه باشد مانند فرد واحد از نوعي كه اگر به ازاي آن فرد ديگري فرض شود،دو تا خواهند شد . زيرا اين فرد در تحت سيطره و قهّاريّت حدّ خودش ميباشد؛آنگونه حدّي كه فرد ديگري كه مسلوب است از آن اينگونه حدّ،و در قبال اين فرض شده است،اين را حدّ ميزند و تحديد بدين خصوصيّت مينمايد . و يا وحدت نوعيّه يا جنسيّه و يا هر گونه وحدتي كه منسوب به كثرتي از سنخ خودش باشد؛نظير انساني كه نوع واحدي است مضاف و منسوب به انواع كثيرۀ حاصلۀ از آن و از فرس و بقر و غنم و غيرها . زيرا انسان طبيعتش مقهور ميباشد به حدّي كه آنرا محدود مينمايد در برابر نظيرهاي آن از انواع دگر . بنابراين،از آن جهت كه خداوند تعالي را چيزي مقهور نميكند در چيزي از ذاتش و صفاتش و افعالش البتّه،و اوست قاهر بر فراز هر چيز،و در هيچ امري كه راجع به او باشد محدود نميباشد؛لهذا وي موجوديست كه در آن عدم،شائبه ندارد،و حقّ است كه بطلان عارضش نميگردد،و زنده است كه مرگ در او نميآميزد،و عليم است كه جهل به سوي او كم كم راه پيدا نمينمايد، و قادر است كه عجز بر او فائق نميآيد،و مالك و مَلِك است (صاحب اموال و صاحب اختيار در نفوس) بدون آنكه چيزي بتواند در مِلكيّت و در مُلكيّت وي راه يابد،و عزيز است كه ذلّت بر دامنش نمينشيند،و هكذا . بر اين اساس،خداوند از هر كمالي كه فرض شود،محض آنرا دارد . (يعني بدون اندك شائبه،و خلط و مزج با عدم و نقصان) و اگر ميل داري در اين حقيقت قرآنيّه تفهّم و تعقّل و تفقّه بيشتري را بدست آوري،فرض كن يك « امر متناهي » و يك « امر غير متناهي » را غير از آن .
در اينصورت اينچنين مييابي كه غير متناهي محيط ميباشد به متناهي،بهقسمي كه متناهي قدرت ندارد غير متناهي را از كمالي كه براي آن فرض شده است براند و دور بزند و دفع كند؛به هر گونه نوع راندن و دوركردني كه تو بتواني در اينجا فرض كني . بلكه غير متناهي سيطره و غلبه و تفوّق دارد بر متناهي به قسمي كه از آن مفقود نيست تمام كمالاتي را كه متناهي به عنوان رُكنيّت در كمال براي خود واجد بوده است .
(تمام اركان كمالات متناهي بدون يك ذرّه نقصان در غير متناهي موجود است.) و غير متناهي بر خود متناهي قيام دارد؛و گواه و شهيد و حاضر است بر آن،و محيط است بدان . سپس نظر كن به آنچه را كه خداي تعالي در گفتارش افاده ميدهد: ] سَنُرِيهِمْ ءَايَـتِنَا فِي الافَاقِ وَ فِي أَنفُسِهِمْ حَتَّي' يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ [ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ و عَلَي' كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ . أَلآ إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ أَلآ إِنَّهُ و بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطٌ . [۲۸] «به زودي ما آيات خودمان را به ايشان در موجودات نواحي جهان و در وجود خودشان نشان خواهيم داد؛تا براي آنان روشن شود كه: نشان داده شده (آيهاي كه نشان ماست) حقّ است . آيا براي پروردگارت اين كفايت نميكند كه او بر هر چيز شاهد و حاضر و ناظر است ؟! آگاه باش كه ايشان در لقاء و ديدار پروردگارشان در شكّ و ترديد بسر ميبرند ! آگاه باش كه او تحقيقاً بر تمام چيزها محيط ميباشد!»
علاّمه
قرآن صريحاً وحدت حقّ تعالي را بالصّرافه ميداند و اين همان حقيقتي است كه عموم آياتي كه صفات خداي تعالي را توصيف ميكند و در سياق حصر واقع ميباشد و يا ظاهر در حصر است،بر آندلالت مينمايد: مثل گفتار خدا: اللَهُ لآ إِلَـهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الاسْمَآءُ الْحُسْنَي' . [۲۹] «الله،معبودي غير از وي وجود ندارد . و اسماء حُسني اختصاص به او دارد.» و گفتار خدا: وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ . [۳۰] «و ميدانند كه حقّاً الله ميباشد كه اوست يگانه حقّ آشكارا.» و گفتار خدا:هُوَ الْحَيُّ لآ إِلَـهَ إِلَّا هُوَ . [۳۱] «اوست فقط موجود زنده،هيچ معبودي جز وي موجود نيست.» و گفتار خدا: وَ هُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ . [۳۲] «و اوست فقط موجود دانا و قدرتمند.» و گفتار خدا: أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا . [۳۳] «تحقيقاً جميع اقسام و انحاء قوّت اختصاص به خدا دارد.» و گفتار خدا: لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ . [۳۴] «فقط اختصاص به او دارد قدرت سلطنت و فرماندهي،و فقط اختصاص به او دارد جميع اقسام ستايش و سپاسگزاري.» و گفتار خدا: إِنَّ الْعِزَّه لِلَّهِ جَمِيعًا . [۳۵] «تحقيقاً جميع اقسام عزّت اختصاص به خدا دارد.» و گفتار خدا: الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ [۳۶] .
«جنس حقّ دربست و سربست از ناحيۀ پروردگار تو نشأت دارد.» و گفتار خدا: أَنتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَي اللَهِ وَ اللَهُ هُوَ الْغَنِيُّ . [۳۷] «شما هستيد مجموعۀ نيازمندان به سوي خدا . و خداوند است يگانه و تنها بينياز!» إلي غيرِ ذلك از آياتي كه در اين مقام وارد است .
علاّمه
وحدت بالصّرافه،جميع موجودات را در خود گرد آورده است وجود حقّ تعالي؛جميع موجودات را در خود فاني ميكند و اين آيات ـ بطوريكه مشاهده مينمائي ـ با بلندترين ندا و رفيعترين صوت فرياد بر ميدارد كه: تمام كمالهاي مفروض در جميع عوالم اصلش مِلك طلق خداوند سبحانه ميباشد؛و هيچ موجودي به هيچوجه من الوجوه فيالجمله كمالي ندارد مگر به تمليك خداي تعالي آن كمال را به او،بدون آنكه در حين اعطاء كمال،خداوند از مِلكيّت خود و يا از آنچه را كه تمليك نموده است منعزل گردد، همانطور كه ما جميع خلائق اينطور ميباشيم كه آنچه را كه از خودمان به غير تمليك ميكنيم،منعزل ميگرديم و تهيدست ميشويم . پس هر چيزي از اشياء را اگر در قبال خداي تعالي داراي كمال فرض كنيم اگر چه در نهايت قلّت باشد،تا اينكه ثاني او و شريك او محسوب گردد؛ آن معني كمال به خداي سبحانه بر ميگردد و محض براي وي ميگردد؛ وَ هُوَ الْحَقُّ الَّذي يَمْلِكُ كُلَّ شَيْءٍ وَ غَيْرُهُ البَاطِلُ الَّذي لا يَمْلِكُ لِنَفْسِهِ شَيْئًا . «و اوست يگانه حقّ؛كسيكه مالك تمام چيزهاست،و غير او باطل است؛كسيكه براي خودش چيزي را مالك نيست.»
خداي تعالي ميفرمايد: وَ لَا يَمْلِكُونَ لاِنفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا وَ لَا يَمْلِكُونَ مَوْتًا وَ لَا حَيَو'ةً وَ لَا نُشُورًا . [۳۸] و [۳۹]
«و به هيچوجه من الوجوه نه اندك ضرري را،و نه اندك منفعتي را،و نه اندك مرگي را،و نه اندك زندگاني را،و نه اندك بعث و برانگيختگي پس از مرگ را،ايشان براي خودشان دارا نيستند.» و اين معني همان چيزي است كه از خداي تعالي وحدت عدديّه را نفي ميكند . زيرا اگر خداوند واحد عددي بوده باشد،يعني موجودي باشد كه ذاتاً انعزال از احاطۀ به غير خودش از موجودات داشته باشد،صحيح ميباشد در آن فرض براي عقل كه مانند او كه دوّمي او باشد در خارج فرض كند؛چه آنكه آن چيز در خارج جائز التّحقّق باشد و يا غير جائز التّحقّق . و نيز صحيح ميباشد عقلاً اينكه او في حدّ نفسه متّصف به كثرت باشد و اگر چه در فرض وقوع خارجي ممتنع التّحقّق باشد؛در حاليكه ميبينيم خداوند اينگونه نميباشد.(پس واحد عددي نيست.) پس معني آنكه خداي تعالي واحد است،آن ميباشد كه از جهت وجود به حيثيّتي است كه محدود به حدّي نميباشد؛ تا اينكه در پشت اين حدّ امكان داشته باشد فرض ثاني براي او بشود . و اينست معني قوله تعالي: قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ * اللَهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُن لَّهُ و كُفُوًا أَحَدٌ . [۴۰] «بگو: اوست الله احد . الله تو پُر است . نزائيده است و زائيده نشده است . و احدي براي وي شريك و همتا نيست.»
چون لفظ «احد» فقط در جائي استعمال ميشود كه فرض امكان تعدّد را از برابرش ميزدايد . گفته ميشود: ماجآءَني أحَدٌ . «احدي درنزد من نيامد.» و بدين عبارت نفي ميكند كه يك نفر و نيز دو نفر و نيز اكثر از دو نفر نزد او نيامدهاند . و خداوند ميفرمايد: وَ إِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ ] فَأَجِرْهُ [ [۴۱] . «و اگر احدي از مشركين از تو پناه بخواهد او را پناه بده!» اين گفتار شامل يك نفر و دو نفر و جماعت ميشود و از حيطۀ حكمش عددي خارج نميباشد . و خداوند ميفرمايد:أَوْ جَآءَ أَحَدٌ مِّنكُم مِّنَ الْغَآئطِ . [۴۲]
«يا احدي از شما از محلّ براز نمودن (غائط كردن) بازگشت.» اين طرز سخن شامل يك تن و بيشتر ميشود و از آن كسي بيرون نميتواند بود . بناءً عليهذا،استعمال لفظ احد در كلام خدا: هُوَ اللَهُ أَحَدٌ ، در جملۀ اثباتيّه بدون جملۀ نفي،و بدون تقييد آن به اضافه و يا تقييد آن به وصف،ميرساند كه هويّت خداي تعالي به حيثيّت و كيفيّتي ميباشد كه فرض هر گونه هويّت مماثلي را از وي دفع ميكند و بر كنار ميدارد؛چه آنكه واحد بوده باشد يا كثير . بنابراين به حسب فرض صحيح با قطع نظر از حال او در خارج محال ميباشد . و بدين سبب است كه خود را خداوند اوّلاً توصيف نمود به آنكه وي صَمَد است؛يعني موجود تو پُري كه جوف ندارد و مكاني خالي از او نيست،و ثانياً به آنكه او لَمْ يَلِدْ است (نزائيده است)،و ثالثاً به آنكه او لَمْ يُولَدْ است (زائيده نشده است)،و رابعاً به آنكه او لَمْ يَكُن لَّهُ و كُفُوًا أَحَدٌ است (براي وي احدي به صورت انباز و همتا وجود ندارد) . و هر يك از اين اوصاف از چيزهائي است كه مستلزم نوعي از محدوديّت و انعزال ميشود . و اينست همان سرّ و علّت عدم توصيفهاي غير خدا آنطور كه بايد و شايد بر خداي تعالي . خدا ميگويد:
سُبْحَـنَ اللَهِ عَمَّا يَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ اللَهِ الْمُخْلَصِينَ . [۴۳] «پاك و منزّه است خدا از آنچه كه وي را بدان توصيف ميكنند،مگر بندگان خدا كه خالص گشتهاند (توصيفشان به جا و درست ميباشد).» و خدا ميگويد: وَ لَا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا . [۴۴] «از جهت علم نميتوانند بر خدا احاطه حاصل كنند.» و اين بدان جهت ميباشد كه معاني كماليّهاي را كه خدا را بدان وصف مينمائيم،اوصافي هستند محدود . و ساحت اقدس وي سبحانه از حدّ و قيد برتر است؛و اينست همان معني كه پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله در كلمۀ مشهورۀ خود اراده كرده است: لَا أُحْصِي ثَنَآءً عَلَيْكَ ! أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَي نَفْسِكَ ! «من ستايش بر تو را به شمارش در نميآورم ! تو همانطور ميباشي كه خودت ستايشگر خود هستي!»
و اين معني از وحدت،همان چيزي است كه تثليث نصاري بدان دفع ميشود . زيرا ايشان موحّد هستند در عين تثليث؛وليكن آن وحدتي را كه به آن اذعان دارند وحدت عدديّه ميباشد كه از ناحيۀ دگر با كثرت منافات ندارد . آنان ميگويند: اقانيم (اب،ابن،روح) (ذات،علم،حيات) سه تا هستند در حاليكه واحد ميباشند؛مثل انسان زندۀ عالم . به جهت آنكه او چيز واحدي است چون انسان زندۀ عالم است،و در عين حال سه تا ميباشد چون انسان و حيات و علم است . وليكن تعليم قرآني اين را نفي ميكند؛زيرا از انواع وحدت،وحدتي را براي خداوند اثبات مينمايد كه با وجود آن،فرض هر گونه كثرت و تمايزي درست در نميآيد نه در ذات و نه در صفات . و هر چه در اين باب فرض گردد عين آخر ميباشد،چون حدّ ندارد .
پس ذات خداي تعالي عين صفات اوست . و هر صفتي كه براي وي فرض شود عين صفت دگر است؛تَعَـلَي اللَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ . [۴۵] وَ سُبْحانَهُ عَمّا يَصِفونَ . [۴۶] «بلند مقام است خداوند از آنچه را كه با وي شريك ميآورند . و مقدّس و منزّه است از آنچه كه او را توصيف ميكنند.»
آيات قرآن،صفت قهّار را به دنبال وحدت بالصّرافه ذكر ميكند و بدين لحاظ ميباشد كه تو ميبيني آياتي كه خداوند را به صفت قهّاريّت توصيف مينمايند،در ابتدا به صفت وحدت توصيف ميكنند سپسبه قهّاريّت؛تا دلالت نمايد بر آنكه وحدت وي بگونهاي ميباشد كه براي هيچ فرض كنندهاي مجالي باقي نميگذارد تا براي وي موجود دوّمي مماثل با او را به گونهاي از انحاء فرض كند،تا چه رسد كه آن فرض در عالم وجود ظاهر شود و به مقام واقعيّت و ثبوت نائل گردد . خداي تعالي ميفرمايد: ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ * مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلآ أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُكُمْ [۴۷] .
«آيا اربابان و صاحب اختياران متفرّق و جدا جدا،مورد گزينش و انتخاب هستند يا خداوند واحد قهّار ؟! از خدا بگذريم موجوداتي كه آنها را ميپرستيد نيستند مگر نامهائي كه شما و پدرانتان آن نامها را بر آنها نهادهايد!» بنابراين توصيف كردن خداوند را به وحدت قاهره از براي هر گونه شريك مفروض،باقي نميگذارد براي غير خداي تعالي از هر قسم شريكي كه فرض شود مگر فقط اسم را . و خداي تعالي ميفرمايد:أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكَآءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشَـبَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللَهُ خَـلِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْوَ'حِدُ الْقَهَّـرُ [۴۸] .
«آيا قرار دادهاند براي خداوند شريكاني را كه آنها بيافرينند مانند آفرينش خدا تا در نتيجه،آفرينشها با هم براي آنان مشتبه گردد ؟! بگو: خداوند است كه آفرينندۀ تمام چيزهاست . و اوست خداي واحد قهّار!» و خداي تعالي ميفرمايد: لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَ'حِدِ الْقَهَّارِ [۴۹] . «پادشاهي و اختيار بر نفوس امروز براي چه كسي ميباشد ؟! از برايخداي واحد قهّار است.» و اين به سبب آن ميباشد كه قدرت و حكومت و مُلك خداي تعالي كه مطلق ميباشد،مالك مفروض دگري را باقي نميگذارد مگر آنكه خود او و مايملكِ او را ملك خداي سبحان قرار ميدهد . و خداي تعالي ميفرمايد:وَ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلَّا اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . [۵۰] «و هيچ جنس معبودي وجود ندارد مگر خداوند كه واحد قهّار ميباشد.» و خداي تعالي ميفرمايد:لَوْ أَرَادَ اللَهُ أَن يَتَّخِذَ وَلَدًا لَّاصْطَفَي' مِمَّا يَخْلُقُ مَا يَشَآءُ سُبْحَـنَهُ و هُوَ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . [۵۱]
«اگر خدا اراده داشت فرزندي اتّخاذ كند،برميگزيد از آنچه را كه ميآفريند آنچه را كه ميخواست . پاك و منزّه است او . اوست خداوند واحد قهّار.» در جميع اين آيات مذكوره ميبينيم كه صفت قهّاريّت را بر صفت وحدت مترتّب گردانيده است. [۵۲] حضرت استادنا العلاّمة قدّس الله سرّه چه در تفسير و چه در حكمت،قواعد صرف الوجود ذات اقدس حقّ تعالي را مبيّن و اساس آنرا مشيّد و مبرهن فرمودهاند .
سرّ نامگذاري اين دوره به دوره "الله شناسي"
حقير روزي خدمتشان عرض كردم: بحث توحيد را در نظر دارم در سلسلۀ دورۀ علوم و معارف اسلام به اسم «يكتا شناسي» نام گذارم . جوابي نفرمودند ولي معلوم بود كه خوشايندشان نبود .
سپس به ذهنم آمد كه شايد به علّت آن ميباشد كه «يكتا» وحدت عددي را ميرساند،و ايشان هم كه معلوم است براي وحدت حقّۀ حقيقيّۀ خداوند كه آنرا وحدت بالصّرافه گويند چه پافشاري كه ننمودهاند؛و چه مطالب ارزشمندي به رشتۀ تحرير در نياوردهاند ! بنابراين به خاطر رسيد كه به «يگانه شناسي» مسمّي گردد .
زيرا «يگانه» در حقيقت با معني «احد» كه صرافت را ميرساند نزديك است . و در پايان به نظر رسيد كه چون در اين كتاب از تمام شؤون حضرت باري عزّ اسمه بحث ميشود؛چه از وحدت حقّۀ حقيقيّه،و چه از اسماء و صفات،و چه از ظهورات و افعال،بهتر است كه به «الله شناسي» نام گذارده شود؛كه «الله» اسم جامع حضرت احديّت،اعمّ از جهات وحدت و اعمّ از آثار و كثرات است . لهذا بر اين اسم،رأي را خداوند استقرار بخشيد و مطالب مسطوره با ملاحظۀ اين امور نگارش يافته و إن شاء الله تعالي خواهد يافت .
بحث تاريخي حضرت علاّمه در اعتقاد به صانع و توحيد وي
حضرت استاد (قدّه) در تفسير،بحثي در تحت عنوان: «بحث تاريخي» بدينگونه آوردهاند: اعتقاد بر آنكه عالم داراي صانع ميباشد و پس از آن اعتقاد به آنكه وي واحد است،از قديمترين مسائل دائرۀ ميان متفكّرين از نوع انسان است كه فطرت ارتكازي وي او را بدان رهبري ميكند . حتّي بت پرستان كه بناي عقائدشان در اشراك به خداوند است،چون ما در حقيقت معني آن إمعان نمائيم،آنرا مبتني بر اساس توحيد صانع و اثبات شفيعاني نزد وي مييابيم؛ مَانَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَآ إِلَي اللَهِ زُلْفَي' . [۵۳]
بت پرستان ميگويند: «ما بتها را نميپرستيم مگر به سبب آنكه ما را به خدا نزديك كنند.» و اگر چه بعداً اين اعتقاد از مجراي خود منحرف شد و مرجع و مآل بتپرستي به اعطاء استقلال و اصالت به آلهه قرار گرفت و خدا از ميان برداشته شد . و فطرتي كه به توحيد اله فرا ميخواند،اگر چه به خداي واحد غير محدود العظمة و الكبريآء ذاتاً و صفةً دعوت مينمايد ـ بنابر آنچه بيان آن با استفاده از كتاب عزيز گذشت ـ مگر آنكه الفت انسان و انس وي در ظرف حياتش به آحاد عددي از طرفي،و ابتلاء ملّيّين به وثنيّين و ثنويّين و غيرهم براي اثبات نفي تعدّد آلهه از طرفي دگر؛حكم وحدت عددي را بر خدا مسجّل نمود و حكم فطرت مذكوره را در حكم مغفولٌ عنه نهاد . و به همين جهت است كه ميبيني آنچه از كلمات فلاسفۀ اهل بحث در مصر قديم و يونان و اسكندريّه و غيرهم از آنانكه پس از ايشان آمده و پا در دائرۀ بحث نهادهاند مأثور است،معني وحدت عددي را ميرساند؛تا به جائي كه شيخ الرّئيس أبوعلي سينا در كتاب «شفآء» تصريح به عددي بودن ذات واجب تعالي كرده است . و بر همين مجري كلام غير او از كسانيكه پس از او آمدهاند،تا حدود سنۀ هزار از هجرت نبويّه،جريان يافته است .
و امّا اهل كلام از باحثين با آنكه مبناي احتجاجشان همگي بر قرآن كريم است،معذلك از وحدت عدديّه ايضاً تجاوز ننموده است . اينست محصّل از كلمات اهل بحث در اين مسأله . بنابراين، معني توحيدي را كه قرآن كريم روشن ساخته است اوّلين قدمي ميباشد كه در تعليم معرفت اين حقيقت برداشته شده است . جز آنكه اهل تفسير از صحابه و تابعين،آنانكه در علوم قرآن تعاطي و مراوده داشتهاند،و نيزكسانيكه پس از ايشان آمدهاند،اين بحث شريف را مهمل گذاردهاند . اينست در دست ما از جوامع حديث و كتب تفسيري كه از ايشان مأثور ميباشد . ابداً اثري از اين حقيقت در آنها نخواهي يافت؛نه با بياني مشروح،و نه با سلوك استدلالي . و ما نيافتهايم چيزي را كه از روي چهرۀ آن پرده برگيرد مگر آنچه را كه در كلام امام عليّ بن أبيطالب عليه أفضل السّلام وارد شده است .
زيرا كلام وي بود كه اين در را گشود،و پرده را از آن برداشت و حجابش را زدود؛با بهترين سبيل و واضحترين طريق از برهان علمي . و پس از وي بعد از سنۀ هزار از هجرت در كلام فلاسفۀ اسلاميّين . و آنان نيز تصريح كردهاند كه ما از كلام حضرت عليه السّلام استفاده نمودهايم . و اينست تنها سرّ در اقتصار ما در بحث روائي سابق،بر نقل نمونههائي از غُرَر كلامش عليه السّلام كه درخشنده و جالب است .
زيرا سلوك در اين مسأله و شرح آن از مسلك احتجاج برهاني و استدلال فلسفي،در گفتار غير آن حضرت عليه السّلام يافت نميشود . و به همين سبب بود كه ما در اين مسأله از عقد بحث فلسفي مستقلّ خودداري نموديم؛ زيرا براهيني كه در اين غرض و مقصد آورده شده است،مؤلَّف ميباشد از اين مقدّماتي كه در كلام حضرتش عليه السّلام روشن و مبيّن گرديده است،و زياده بر آنچه در گفتار او آمده است نميباشد . و جميع آن براهين مبني است بر «صرافت وجود» و «أحديّة الذّات» جلَّت عظمتُه. [۵۴] و [۵۵]
فيلسوف اسلامي ملاّ صدرالدّين شيرازي بحثي دارد در طيّ عنوان: في أنّ واجِبَ الْوُجودِ تَمامُ الاشْيآءِ كُلُّ الْمَوْجوداتِ،وَ إلَيْهِ يَرْجِعُ الامورُ كُلُّها . «در اينكه واجب الوجود همگي چيزهاست و جميع موجودات ميباشد، و همۀ امور بدون استثناء به وي بازگشت مينمايد.» آنگاه گويد: اين مسأله از غوامض الهيّه است كه ادراك آن مستصعب ميباشد مگر براي كسيكه خداوند به وي علم و حكمت لدُنّي داده باشد (علمي و حكمتي از نزد خدا) . وليكن برهان قائم ميباشد بر اينكه: بَسيطُ الْحَقيقَةِ كُلُّ الاشْيآءِ الْوُجوديَّةِ ، مگر آنچه را كه راجع به نقائص و أعدام بوده باشد . و واجب الوجود (تعالي) بسيط الحقيقه است؛واحد از جميع وجوهميباشد . لهذا او كلّ الوجود است همانطور كه كلّ او وجود است. [۵۶]
تشريح علاّمه (قدّه) حقيقت معني وحدت بالصّرافه را حضرت استاد علاّمۀ طباطبائي قدّس الله سرّه اين مسأله را تحكيم و قواعدش را مبرهن فرمودهاند،و در ميان تلامذۀ ايشان از مسائل مسلّمۀ مبرهنۀ اصوليّۀ علم فلسفه و توحيد محسوب ميشود . بر اساس همين قاعده،نفي وحدت عددي را از ذات اقدس حضرت واجب عزّ شأنه نمودهاند؛و او را به وحدت حقّۀ حقيقيّه كه صرف الوجود است و وحدتش بالصّرافه ميباشد متّصف ساختهاند،و بر همين مرام شبهۀ ابنكَمّونه را مندفع كردهاند . و وحدت بالصّرافه را اينطور بيان نمودهاند كه: مراد از شيء متّصف به وحدت،آن شيء به نحو بساطت و محوضت و صرافت باشد كه بر تمام معاني و مفاهيم و مصاديق محتوي بر آنها احاطه و شمول داشته باشد،بطوريكه هر معني و يا مصداقي را از آن شيء در نظر بگيريم خارج از آن نبوده،بلكه داخل در آن بوده باشد و بتوان گفت: هُوَ هُو است؛به خلاف شيء متّصف به وحدت عددي كه نظير و شبيه و مثل آن در خارج از آن تصوّر ميشود . مثلاً حقيقت معني و مفهوم انسان كه نفس ناطقه است،داراي معني صرافت است؛زيرا هرچه از اين مفهوم و معني و ماهيّت را تصوّر نمائيم،در خود معني انسانيّت مفروضه وجود داشته و خارج از آن چيزي نميباشد.
معني حيوان ناطق،و شيء متحرّك بالإرادۀ عاقل،و شيء متعجّب و باكي،و بالاخره حقيقت افراد آن همچون زيد و عمرو هرچه را تصوّر كنيم،در تصوّر اوّل ما كه تصوّر انسان باشد،به نحو شمول و استيعاب و بساطت آمده و از آن بيرون نيست .
و امّا وحدتِ زيد وحدت عددي است . زيرا در برابر آن ميتوان عمرو و خالد را فرض نمود چه در خارج موجود باشد و چه نباشد .
صِرْفُ الْوُجودِ الَّذي لا أتَمَّ مِنْهُ،كُلَّما فَرَضْتَهُ ثانيًا فَإذا نَظَرْتَ إلَيْهِ فَإذًا هُوَ هُوَ
وجود داراي صرافت است؛چرا كه هرچه از معني و مفاد آن،و از مصاديق آن،چه به نحو شديد باشد يا ضعيف،بزرگ و يا كوچك،مجرّد باشد و يا غير مجرّد،متعيّن باشد و يا غير متعيّن،ملكوتي باشد و يا مُلكي،عقلي باشد و يا نفسي و يا طبيعي؛همه و همه در معني صرف الوجود داخل هستند . و چون وجود را بِما هُوَ وُجودٌ در نظر گرفتهايم،جميع اين ملاحظات را با اسقاط حدود ماهويّه ملاحظه نمودهايم . و اين است معني گفتار مؤسّس «حكمة الإشراق» كه: صِرْفُ الوُجودِ الَّذي لا أتَمَّ مِنْهُ،كُلَّما فَرَضْتَهُ ثَانيًا فَإذا نَظَرْتَ إلَيْهِ فَإذًا هُوَ هُوَ . «صرف الوجودي كه از آن تمامتر و كاملتر تحقّق ندارد،هر چيزي را در قبال و در برابر آن چيزِ دوّمي فرض كني،پس چون نظرت را به سوي آن دوختي، خواهي ديد كه آن چيز دوّم همان چيز اوّل ميباشد.» و بر همين اساس حضرت استاد قائل به «تشخّص وجود» بودند . و اين مسأله ادقّ و اعمق و الطف و اعلي مسأله از مسائل وحدت وجود،در باب توحيد حضرت حقّ ميباشد .
اين مطالبي بود كه از بحثهاي شفاهي و دروس ايشان استفاده مينموديم . جزاهُ اللهُ عن الحقِّ خيرَ الجزآءِ . و امّا آنچه را كه در تعليقۀ بحث ملاّصدرا در اينجا مرقوم داشتهاند براي اثبات بحث و نظريّۀ وي اينست:ملخّص برهان اين ميباشد كه هر هويّتي كه صحيح باشد از آن چيزي سلب گردد،قضيّۀ متحصّلهاي است از ايجاب و سلب. و هر چيزي كه اينطور باشد حتماً مركّب از ايجاب (بثوت خودش برايخودش) و از سلب (نفي غيرش از آن) خواهد بود . اين امر نتيجه ميدهد كه هر هويّتي كه چيزي از آن سلب شود مركّب است . و منعكس ميشود به عكس نقيض به آنكه: تمام ذواتي كه بسيط الحقيقه هستند چيزي از آنان سلب نميشود . و اگر ميخواهي بگو: بَسيطُ الْحَقيقَةِ كُلُّ الاشْيآءِ . «چيزي كه بسيطالحقيقه است جميع چيزها ميباشد.» و البتّه نبايد غفلت كرد كه اين قضيّۀ حمليّه (يعني حمل اشياء بر بسيطالحقيقه) از قبيل حمل شايع صناعي نيست . چون در حمل شايع (مثل كلام م: زيد انسان است،و زيد قائم است) محمول كه بر موضوعش حمل ميشود با هر دو جهت ايجابي و سلبي است كه ذاتش از آن دو تا تركيب يافته است . و اگر حمل شود چيزي از اشياء بر بسيط الحقيقه از جهت آنكه مركّب ميباشد،در اينصورت صادق است بر او حتّي از جهت سلبيّۀ خود . پس مركّب ميشود در حاليكه آنرا بسيط الحقيقه فرض نمودهايم؛ هَذا خُلْفٌ (اين خلف است) .
لهذا محمول بر صرف الوجود فقط بايد جهات وجوديّۀ اشياء باشد؛و اگر ميخواهي بگو: او واجد جميع كمالات است؛و يا او مهيمن و مسيطر بر جميع كمالات است . و از همين قبيل ميباشد حمل مشوب بر صرف،و حمل محدود بر مطلق. [۵۷] حكيم متألّه حاج ملاّ هادي سبزواري (أعلي اللهُ درجتَه) نيز تعليقهايمفصّل در اينجا براي اثبات اين مرام دارد؛و از جمله ميگويد: شايد كلام شيخ عطّار در «منطق الطّير» اشاره بدين مهمّ باشد: هم ز جمله پيش هم پيش از همه جمله از خود ديده و خويش ازهمه صرف الوجود،نفي هرگونه غيريّت از غير خود ميكند.
و سيّد محقّق داماد (أعلي الله مقامه) در «تقديسات» آورده است: وَ هُوَ كُلُّ الْوُجودِ،وَ كُلُّهُ الْوُجودُ،وَ كُلُّ الْبَهآءِ وَ الْكَمالِ،وَ كُلُّهُ الْبَهآءُ وَ الْكَمالُ . وَ ما سِواهُ عَلَي الإطْلاقِ لَمَعاتُ نورِهِ،وَ رَشَحاتُ وُجودِهِ،وَ ظِلالُ ذاتِهِ . وَ إذْ كُلُّ هُويَّةٍ مِنْ نُورِ هُويَّتِهِ فَهُوَ الْهُوَ الْحَقُّ الْمُطْلَقُ،وَ لا هُوَ عَلَي الإطْلاقِ إلاّ هُوَ. [۵۸] «و اوست همگي وجود،و همگي او وجود است . و اوست همگي بهاء (منظر نيكوي با طراوت و جلال) و كمال،و همگي او بهاء و كمال است . و ماسواي وي بطور اطلاق لمعانهاي نور او،و ترشّحهاي وجود او،و سايههاي ذات او ميباشند . و از آن سبب كه هر هويّتي از نور هويّت اوست؛پس اوست او حقّ مطلق، و هيچ هويّتي بطور اطلاق غير از هويّت او نيست.» باري،بر همين اساس است كه محيي الدّين عربي ميگويد: سُبْحانَ الَّذي أظْهَرَ الاشْيآءَ وَ هُوَ عَيْنُها .
«پاك و منزّه است آنكس كه اشياء را به ظهور آورد،در حاليكه خودش عين آنها بود.» و شيخ إبراهيم عراقي همداني نيز گويد: غيرتش غير در جهان نگذاشت لاجرم عين جمله اشيا شد و اين بيت وي از جمله ابيات بند سوّم از يكي از ترجيعبندهاي وي است كه مجموعاً يازده بند ميباشد،و تمام بند مزبور بدين ترتيب است:
آفتاب رخ تو پيدا شد
عالـم انـدر تَفَـش هـويدا شد
وام كرد از جمال تو نظري
حسن رويت بديد و شيدا شد
عاريت بستد از لبت شكري
ذوق آن چون بيافت گويا شد
شبنمي بر زمين چكيد سحر
روي خورشيد ديد و در وا شد
بر هوا شد بخاري از دريا
باز چون جمع گشت دريا شد
غيرتش غير در جهان نگذاشت
لاجرم عين جمله اشيا شد
نسبت اقتدار و فعل به ما
هم از آن روي بود كو ما شد
جام گيتي نماي او مائيم
كه به ما هر چه بود پيدا شد
تا به اكنون مرا نبود خبر
بـر مـن امـروز آشـكـارا شد
كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين [۵۹]
پاورقي
[۱۹] ـ آيۀ ۴ و ۵ ،از سورۀ ۳۸
[۲۰] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: العُجاب بالضّمّ: ما جاوز حدَّ العَجَبِ . أمرٌ عَجَبٌ و عُجابٌ و عُجّابٌ ـ بتخفيف الجيمِ و تشديدها ـ للمبالَغةِ: أي يُتعجَّبُ منه . و عَجَبٌ عُجابٌ: مُبالَغةٌ .
[۲۱] ـ صدر آيۀ ۱۶۳ ،از سورۀ ۲ : البقرة
[۲۲] ـ صدر آيۀ ۶۵ ،از سورۀ ۴۰ : غافر
[۲۳] ـ قسمتي از آيۀ ۴۶ ،از سورۀ ۲۹ : العنكبوت
[۲۴] ـ ذيل آيۀ ۱۶، از سورۀ ۱۳ : الرّعد
[۲۵] ـ ذيل آيۀ ۳۹ و صدر آيۀ ۴۰ ،از سورۀ ۱۲ : يوسف؛و بقيّۀ آيۀ اخير اينست: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِيَّاهُ ذَ'لِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ .
[۲۶] ـ ذيل آيۀ ۶۵ ،از سورۀ ۳۸ : ص
[۲۷] ـ آيۀ ۴ ،از سورۀ ۳۹ : الزّمر
[۲۸] ـ آيۀ ۵۳ و ۵۴ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت
[۲۹] ـ آيۀ ۸ ،از سورۀ ۲۰ : طه
[۳۰] ـ ذيل آيۀ ۲۵ ،از سورۀ ۲۴ : النّور ۶
[۳۱] ـ آيۀ ۶۵ ،از سورۀ ۴۰ : غافر ۷
[۳۲] ـ ذيل آيۀ ۵۴ ،از سورۀ ۳۰ : الرّوم
[۳۳] ـ قسمتي از آيۀ ۱۶۵ ،از سورۀ ۲ : البقرة ۵
[۳۴] ـ قسمتي از آيۀ ۱ ،از سورۀ ۶۴ : التّغابن
[۳۵] ـ قسمتي از آيۀ ۶۵ ،از سورۀ ۱۰ : يونس
[۳۶] ـ صدر آيۀ ۱۴۷ ،از سورۀ ۲ : البقرة
[۳۷] ـ قسمتي از آيۀ ۱۵ ،از سورۀ ۳۵ : فاطر
[۳۸] ـ ذيل آيۀ ۳ ، از سورۀ ۲۵ : الفرقان
[۳۹] - در «أقرب الموارد» آمده است: نَشَرَ الثَّوبَ و الكتابَ (ن) نشر: بسطَهُ خِلافُ طَواهُ. و ـ اللهُ المَوتَي نَشرًا و نُشورً: أحياهم فكأنّهم خَرجوا و نُشروا بَعدَ ما طُووا . و ـ الموتي: حَيّوا فهم ناشرون ؛ لازمٌ متعدٍّ .
[۴۰] ـ با ضميمۀ بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِيمِ اوّل آن ، تمام سورۀ ۱۱۲ ،از قرآن مجيد است .
[۴۱] ـ صدر آيۀ ۶ ،از سورۀ ۹ : التّوبة
[۴۲] ـ قسمتي از آيۀ ۴۳ ،از سورۀ ۴ : النّسآء
[۴۳] ـ آيۀ ۱۵۹ و ۱۶۰ ،از سورۀ ۳۷ : الصّآفّات؛و ايضاً در آيۀ ۱۸۰ ،از همين سوره آمده است: سُبْحَـنَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ . «پاك و منزّه است پروردگار تو؛پروردگار عزّت از آنچه كه او را توصيف مينمايند!»
[۴۴] ـ ذيل آيۀ ۱۱۰ ،از سورۀ ۲۰ : طه
[۴۵] ـ ذيل آيۀ ۶۳ ،از سورۀ ۲۷ : النّمل
[۴۶] ـ اقتباس استاد است از آيات . زيرا در آيۀ ۱۰۰ ،از سورۀ ۶ : الانعام: سُبْحَـنَهُ و وَ تَعَـلَي' عَمَّا يَصِفُونَ است . و در آيۀ ۹۱ ،از سورۀ ۲۳ : المؤمنون،و نيز در آيۀ ۱۵۹ ، از سورۀ ۳۷ : الصّآفّات : سُبْحَـنَ اللَهِ عَمَّا يَصِفُونَ وارد ميباشد .
[۴۷] ـ ذيل آيۀ ۳۹ و صدر آيۀ ۴۰ ، از سورۀ ۱۲ : يوسف
[۴۸] ـ ذيل آيۀ ۱۶ ،از سورۀ ۱۳ : الرّعد
[۴۹] ـ ذيل آيۀ ۱۶ ،از سورۀ ۴۰ : غافر
[۵۰] ـ ذيل آيۀ ۶۵ ،از سورۀ ۳۸ : ص
[۵۱] ـ آيۀ ۴ ،از سورۀ ۳۹ : الزّمر
[۵۲] ـ «الميزان في تفسير القرءَان» ج ۶ ،ص ۹۰ تا ص ۹۵
[۵۳] ـ قسمتي از آيه ۳ ،از سورۀ ۳۹ : الزّمر
[۵۴] «الميزان في تفسير القرءان» ج ۶ ،ص ۱۰۹ و ۱۱۰
[۵۵] حضرت استاد در تعليقه فرمودهاند: و براي شخص نقّاد بصير و متدبّر متعمّق جاي آن دارد كه شگفت او برانگيخته شود از بعضي از هفوات و پوچ سرائيهائي كه از عدّهاي از علماء اهل بحث سرزده است؛در آنجا كه گفتهاند: اين خطبههاي علويّه كه در «نهج البلاغة» ميباشد،ساختگي و مدسوس است . و بعضي گفتهاند: آنها را سيّد شريف رضيّ رحمة الله عليه وضع نموده است . ما سابقاً در اطراف اين سخن بيپايه و ساقط گفتگو داشتهايم . و اي كاش من ميدانستم كه چگونه وضع و دسّ و ساختگي بودن،ميتواند راه پيدا كند به سوي موقف علميِ دقيق و عميقي كه قدرت و قوّت وقوف بر آنرا نيافتند افهام علماء و انظار و آراء فلاسفه ودانشمندان در قرون متماديه؛حتّي پس از آنكه وي عليه السّلام باب آنرا باز كرد و پردهاش را بالا زد . تا اينكه توفيق فهم و ادراك آن حاصل شد بعد از آنكه در طيّ طريق فكر مترقّي به مقدار مسير يك هزار سال راه پيموده شد . و احدي از صحابه و تابعين غير از او عليه السّلام طاقت نياوردند تا آنرا حمل كنند و بفهمند . آري گفتار اين دسته از نسبت دهندگان به وضع و جعل،با بلندترين ندا حاكي از آن ميباشد،كه ايشان چنين گمان دارند كه حقائق قرآنيّه و اصول عاليۀ علميّه چيزي نميباشد مگر مفاهيم مبتذلۀ عامّيّه . و فقط برتري بواسطۀ لفظ فصيح و بيان بليغ است.
[۵۶] ـ «اسفار اربعه» طبع حروفي،ج ۶ ،ص ۱۱۰
[۵۷] ـ «أسفار أربعه» طبع حروفي،ج ۶ ،ص ۱۱۰ و ۱۱۱
[۵۸] ـ «أسفار أربعه» ج ۶، ص ۱۱۱؛ و راجع به ذكر «لا هُوَ إلاّ هُوَ» اين مطلب را در «منظومه» از محقّق داماد نقل ميكند كه شايستۀ ملاحظه است؛در ص ۱۶۷، از طبع ناصري گويد: و هذا إشارةٌ إلي مسألةِ الكَثرةِ في الوَحدةِ،وَ أنّ الوجودَ البسيطَ كلُّ الوجوداتِ بنحوٍ أعلَي. كما قالَ أرِسطاطاليسُ و أحياهُ و برْهَنَ عليه صدرُ الحكمآءِ المتألّهين (س) . و قالَ السّيّدُ الدّامادُ (س) في التَّقديساتِ: و هو كلُّ الوجودِ،و كلُّهُ الوجودُ ـ تا آخر آنچه را كه در متن از وي حكايت نموديم .
[۵۹] ـ «كلّيّات ديوان عراقي» انتشارات سنائي،ص ۱۲۳
بحث ۲۱ تا ۲۴: معني تشخّص وجود: لا هُوَ إلاّ هُو
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم
وَ صَلَّي اللَهُ عَلَي سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ
وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ ا لآ نَ إلَي قِيامِ يَوْمِ الدّينِ
وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلَّا بِاللَهِ الْعَلِيِّ الْعَظيم
قالَ اللَهُ الْحَكيمُ في كِتابِهِ الْكَريم: يَـصَـحِبَيِ السِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ' حِدُ الْقَهَّارُ * مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلآ أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِيَّاهُ ذَ'لِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ . (آيۀ سي و نهم و چهلم،از سورۀ يوسف: دوازدهمين سوره از قرآن كريم) حضرت يوسف علي نبيّنا وآلهِ و عليه الصّلوةُ و السّلامُ به دو رفيق زنداني خود گفت: «اي دو يار و همنشين من در اين زندان،آيا خداوندگاران و صاحب دولتان كه خودشان جدا جدا و متفرّق ميباشند، مورد انتخاب و اختيار بايد بوده باشد يا خداوند واحد قهّار ؟! شما جز خداوند نميپرستيد مگر اسمهائي را (بدون مسمَّي و اصالت و واقعيّت)،كه شما با پدرانتان آنها را تسميه و نامگذاري نمودهايد ! خداوند براي آن اسامي بدون مسمّي قدرت و سلطنت و اقتداري براي شما فرود نياوردهاست . نيست حكم مگر از خداوند . امر كرده است كه شما پرستش منمائيد مگر ذات اقدس او را ! اينست دين و آئين استوار و با اساس؛وليكن اكثريّت مردم نميدانند.»
تفسير علامه (قدّه) در آية: ءَ أَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ
حضرت استادنا العلاّمه برَّد اللهُ مَضجعَه در تفسير اين دو آيه چنين آوردهاند: قوله تعالي:يَـصَـحِبَيِ السّـِجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . لفظ خَير بر حسب وزن،صفت است از كلامشان كه گفتهاند: خارَ يَخيرُ خِيَرَةً: إذا انْتَخبَ وَ اختارَ أحدَ شَيْئَيْنِ يَتَردَّدُ بَينهُما،مِن حَيثُ الفعلِ أو مِن حيثُ الاخذِ بِوَجهٍ . «يعني انتخاب كرد و اختيار نمود يكي از دو چيز را،كه از جهت انجام دادن و يا از جهت گرفتن به وجهي از وجوه،ترديد داشت.»
بنابراين،خير از آن دو تا،آنست كه از جهت مطلوبيّت بر ديگري فضيلت دارد و لهذا متعيّن ميباشد كه بايد آنرا گرفت . خَير الفِعلَين آن مطلوبي ميباشد از آن دو كه متعيّن است بدان قيام نمود،و خير الشَّيئَيْن آن مطلوبي ميباشد از آن دو كه بايد بدان اخذ كرد . مانند خير المالَين از جهت تمتّع به آن،و خير الدّارين از جهت سكناي آن،و خير الإنسانَين از جهت مصاحبت با وي،و خير الرّأيين از جهت اخذ به آن،و خير الإلهين از جهت عبادت وي . و از اينجاست كه اهل ادب ذكر كردهاند كه خير در اصل أخْيَر أفعل تفضيل بوده است . وليكن در حقيقت آن صفت مشبّهه ميباشد كه بر حسب معني مادّه،افادۀ أفعل تفضيل را از مادّۀ فضل در قياس و قاعده ميدهد . [۱]
و از آنچه گذشت روشن ميشود كه قوله تعالي:ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّار ـ تا آخر،سياقش براي بيان حجّت است بر تعيّن خداوند تعالي براي عبادت،در آنجا كه فرض شود تردّد امر ميان خداوند و ميان سائر ارباباني كه از غير خدا براي عبادت خوانده ميشدهاند؛نه براي بيان آنكه خداوند تعالي فقط اوست حقّ موجود نه غير او از اربابان،و يا آنكه خداوند تعالي اوست معبود و إله اشياء؛در ابتدا و در بازگشت بدو منتهي ميگردند،غير از اربابان؛يا غير ذلك . زيرا چيزي را كه خير مينامند،از جهت طلب آن و تعيّن آنست براي اخذ كردن به آن . بر اين اساس گفتار خداوند متعال: أ هُوَ خَيْرٌ أمْ سآئِرُ الارْبابِ ؟! «آيا او مورد انتخاب است يا سائر اربابان؟!» بواسطۀ آن اراده ميشود از تعيّن يكي از دو طرف از جهت اخذ به آن؛و اخذ به ربّ،عبارت ميباشد از عبادت وي . خداوند سبحانه آلهۀ ايشان را ارباب متفرّقين نام نهاد،زيرا آنها ملئكه كه نزد آنان صفات خداي سبحانه يا تعيّنات ذات مقدّس وي ـ كه جهات خير و سعادت در عالم بدانها استناد داشتهاند ـ بودند را ميپرستيدند .
آنها در ميان صفات الله طولاً و عرضاً تفرقه ميانداختند و همگي آنها را بر اصل شؤون خاصّۀ آنان عبادت مينمودند . آنان براي خود «إله علم» و «اله قدرت» و «اله سماء» و «اله ارض» و «اله حُسن» و «اله حبّ» و «اله امن و خَصب» و غير ذلك برگزيده بودند . و جنّ را كه مبادي شرور در عالم ميدانستند،همچون موت و فناء و فقر و قُبح و ألم و غمّ و غير ذلك،ميپرستيدند . و افرادي مانند كمّلين از اولياء و جبابره را از سلاطين و ملوك و غيرهم عبادت ميكردند . و ايشان از ناحيۀ اعيانشان،و از ناحيۀ اصنامشان،و از ناحيۀ تماثيل متّخذۀ بر ايشان كه براي توجّه به آن بتها و اعيان به ارباب آلهه نصب شده بود؛همه و همه متفرّق و بدون ربط و ارتباط و همبستگي بودهاند . خداوند تقابل انداخت ميان ارباب متفرّقين را با ذكر اسم الله عزَّ اسمُه،و وي را به واحد قهّار توصيف فرمود؛چون گفت: أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ .
بنابراين تقابل كلمه بر حسب معني،خلاف آنچه را كه ارباب متفرّقين افاده ميدهد ميرساند؛به علّت ضرورت وجود تقابل ميان دو طرف ترديد . پس لفظ « الله » علم بالغلبه ميباشد كه بدان ذات مقدّسۀ الهيّهاي كه براي بطلان به سوي وي راهي نيست و وجودي كه عدم و فناء ندارد،اراده شده است . و وجودي كه اين چنين بوده باشد،امكان ندارد براي او حدّ محدود و امد ممدودي فرض گردد؛چرا كه هر محدودي در ماوراي حدّش معدوم است، و اجل محدود نيز پس از طيّ مدّت امدش باطل است . بنابراين خداي متعال ذاتي است غير محدود،و وجود واجبي است غير متناهي . و از آنجا كه اينطور ميباشد ممكن نيست براي او صفت خارج از ذاتش كه مباينت با خودش باشد مفروض شود؛همانطور كه در صفات او نيز مطلب از همين قرار است . به سبب آنكه اين مغايرت مؤدّي ميگردد به آنكه او تعالي و تقدّس محدود باشد؛و در ظرفِ صفت موجود نباشد،و فقير باشد كه صفت را در ذات خود نيابد .
و همچنين ممكن نيست فرض مغايرت و بينونت بين صفات ذاتيّهاش؛مثل علم و حيات و قدرت . زيرا كه اينگونه فرض،ميكشاند به سوي وجود حدودي در داخل ذات كه آنچه در داخل هر حدّي است،در خارج آن يافت نشود . لهذا ذات و صفات متغاير و متكثّر ميشوند و خداوند حدّ ميخورد . و اينهمه،مطالبي است كه خود وثنيّين بنا برآنچه را كه از معارفشان نزد ماست بدان اعتراف دارند . و از جمله چيزهائي كه ابداً شكّ بدان نميتواند راه پيدا كند در نزد كسانيكه اثبات «اله» سبحانه مينمايند،اگر بدان تفطّن كنند؛آن ميباشد كه: خداوند سبحانه موجودي است كه في حدّ نفسه بذات خود ثابت ميباشد . موجودي بدين صفت،غير او نيست . و جميع صفات كماليّهاي كه دارا ميباشد عين او هستند و زائد بر وي نيستند؛و نه بعضي از صفاتش زائد بر بعضي صفات ديگر . بنابراين،خداوند ذات او بعينها علم و قدرت و حيات است .
بناءً عليهذا،خداي تعالي أحديُّ الذّاتِ والصّفات ميباشد؛يعني او بذاته در وجودش واحد است،هيچ چيز در قبال وي نيست مگر آنكه به وي موجود است نه مستقلّ در وجود . و واحد است در صفاتش يعني در آنجا نميتواند صفت حقيقي موجود باشد مگر آنكه عين ذات اوست؛ فَهُوَ الَّذي يَقْهَرُ كُلَّ شَيْءٍ لا يَقْهَرُهُ شَيْءٌ . و اشارۀ بدين مطالب،تنها جهتي است كه خداوند سبحان را بر آن داشت كه الله سبحانه را به الواحد القهّار توصيف نمايد؛آنجا كه فرمود:أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . يعني خداي تعالي واحد ميباشد ليكن نه واحد عددي كه چون چيز دگري به او اضافه گردد،دو تا بشوند .
بلكه واحدي است كه امكان ندارد صفتي در برابرش فرض شود مگر آنكه آن صفت عين اوست؛و نه ذاتيدر قبالش فرض گردد مگر آنكه آن ذات موجود است به وي نه بنفسها؛و گرنه باطل ميگشت . تمام اين براهين به جهت آن ميباشد كه او بحت است . غير محدود است به حدّ،و به نهايتي و غايتي انتها نميپذيرد . بنابر اين گونه كلام،خداوند حجّت را بر خصم تمام كرد در اين سؤال كه اربابان را به صفت تفرقه توصيف كرد،و خودش را به واحد قهّار . زيرا ذات متعاليۀ او واحد است و قهّار است؛يعني تفرقه را در هم ميشكند و باطل ميسازد ـ هر قسم تفرقهاي كه فرض شود ـ در ميان ذات و صفات .
پس ذات عين صفات ميباشد،و بعضي از صفات عين بعض ديگرند . كسيكه ذات را بپرستد،ذات و صفات را پرستيده است . و كسيكه بپرستد علمش را،ذاتش را پرستيده است . و اگر علمش را بپرستد و ذاتش را نپرستد،نه علمش را پرستيده است و نه ذاتش را،و بر همين قياس . حال چون در مقام ترديد در عبادت،ميان ارباب متفرّق و ميان الله واحد قهّار تعالي و تقدّس امر دائر گردد،متعيّن ميشود عبادت خداوند نه عبادت آنان؛چرا كه امكان پذير نيست فرض ارباب متفرّق،و نه فرض تفرقه در عبادت. آري،در اينجا يك چيز باقيمانده است كه بايد بدان اشاره گردد و آن چيزي ميباشد كه عامّۀ وثنيّه بدان اعتماد ميكنند؛از اينكه خداوند سبحانه در ذات خويشتن اجلّ و ارفع است از آنكه عقلهاي ما بدان احاطه نمايد و يا فهمهاي ما بدان راه يابد . بنابراين براي ما امكان ندارد كه در عبادتش به سوي او متوجّه شويم،و براي ما گنجايش آن نميباشد كه با عبوديّت و خضوع براي وي بدو تقرّب جوئيم . آنچه در حيطۀ ظرفيّت ما ميباشد آنستكه با عبادت به سوي بعضي از مخلوقات شريفهاش كه در تدبير امور نظام عالم مؤثّرند،تقرّب پيدا كنيم تا آنانما را به خداوند نزديك كنند و در نزد وي شفيع ما شوند . در اينجا حضرت يوسف عليه السّلام در قسمت دوّم از كلامش،يعني قوله: مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلآ أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ ، در مقام دفع آن بر آمد.
تفسير علامه (قدّه) در آية: إِن الْحُكمُ إِلا لِلَّهِ أَمَرَ أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ
و به دنبال اين فقره: إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِيَّاهُ آورده است: و در اينجا اوّلاً به خطاب دو همنشين زنداني خود پرداخته و سپس خطاب را به همگان عموميّت ميدهد؛زيرا حكم در ميان آن دو تن و ميان غير آن دو از پرستندگان بتها اشتراك دارد . و نفي عبادت مگر از اسمها،كنايت است از آنكه در پشت سر اين اسماء، مسمَّيات و حقائقي وجود ندارد تا عبادت براي آنها قرار گيرد . فقط پرستش در مقابل اسم واقع شده است؛مثل لفظ إله السّمآء ، و إله الارض ، و إله البحر ،و إله البرّ ، و الاب ، و الاُمّ ، و ابنُ الإله ، و نظآئر ذلك . خداوند در گفتار يوسف در اينكه اينها فقط نامهائي ميباشند و حقائقي كه اين نامها بر آنها واقع شوند نيستند،تأكيد آورده است كه: أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُكُمْ .
چون اين كلمه در معني حصر است؛يعني اين نامها را احدي غير از شما نگذارده است،بلكه شما و پدرانتان آن اسامي را جعل نمودهايد . و پس از آن با تأكيد دگري فرموده است: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـن ٍ . لفظ سلطان عبارت است از برهان؛به جهت تسلّط برهان بر انديشهها و افكار . يعني خداوند در اين اسماء و يا بواسطۀ اين تسميه،برهاني را فرود نياورده است تا دلالت نمايد كه آنان در دنبالشان مسمَّياتي دارند؛كه در آن صورت الوهيّت و معبوديّت براي آنها ثابت گردد،و عبادت شما در برابرشان صحيح و زيبنده باشد . و ممكنست ضمير «بها» به عبادت برگردد؛يعني خداوند حجّتي برايعبادتشان به آنكه اثبات شفاعت برايشان بنمايد و استقلالي در تأثير بدانها بدهد، تا پرستيدنشان صحيح و توجّه به سويشان ممدوح باشد،فرود نياورده است .
زيرا در جميع احوال و تقادير،امر اختصاص به خدا دارد؛و بدين مهمّ اشاره دارد در گفتار بعد: إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ . و اين گفتار: إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ ، البتّه از قضايا و مسائلي است كه شكّ را در آن مدخليّتي نيست . به سبب آنكه حكم در امري از امور گرچه كوچك و بياهمّيّت باشد،بر پا نميشود مگر از كسيكه به تمام معنيالكلمه مالك در تصرّف باشد . و چون مالك تصرّف و تدبير امور عالم و تربيت بندگان در حقيقت جز خداي سبحان نميتواند بوده باشد،لهذا درحقيقت معني،حكمي جز براي وي موجود نميباشد . و اين گفتار: إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ نيز براي ما قبلش و ما بعدش مفيد،و صلاحيّت براي تعليل از دوجانب با هم را دارا ميباشد . امّا فائدهاش در كلام قبلي: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ ، اخيراً روشن شد . و امّا فائدهاش در كلام بعدي: أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِيَّاهُ ، به جهت آنكه متضمّن جانب اثبات حكم ميباشد؛ همانطور كه كلام قبلي: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ متضمّن جانب سلب حكم است . و حكم خداي تعالي از هر دو جانب نافذ است؛پس گويا چون گفته شد: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ ، گفته ميشود: پس حكم خدا در امر عبادت بندگانش چه خواهد بود ؟ در اينجا گفته شده است: أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِيَّاهُ . و به همين سبب با فعل جمله را بنا نموده است .
و معني آيه ـ والله أعلم ـ چنين ميشود: شما غير از خداوند نميپرستيد مگر اسمائي را كه از مسمّيهايشان تهي هستند . آنانرا كسي وضع ننموده مگرشما و پدرانتان بدون آنكه خداي سبحان از نزد خود برهان و حجّتي بفرستد،كه دلالت كند كه براي آنها مقام شفاعت است نزد خدا،و يا آنكه مقداري از استقلال در تأثير را بديشان داده است،تا اينكه براي شما درست آيد دعواي پرستش آنها به اميد نيل شفاعتشان و يا طمع در خيرشان و يا خوف از شرّشان. و امّا قوله: ذَ'لِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ، اشاره ميشود بدان به توحيد و نفي شريكي كه ذكر فرموده است . قيّم به كسي گويند كه قائم به امر است و در تدبير و انجام آن قوّت دارد؛يا به كسي گويند كه بدون تزلزل و تكان بر روي دو پايش ايستاده است . و بنابراين معني آيه چنين ميشود: دين توحيد يگانه ديني است كه فقط او بر ادارۀ مجتمع قوّت دارد،و قدرت دارد آنرا به سر منزل سعادت سوق دهد .
و دين محكم و غير متزلزلي ميباشد كه در آن رشد بدون غَيّ،و حقيقت بدون بطلان گرد آمده است؛وليكن اكثر مردم به علّت اُنسشان به حسّ و محسوس و انهماكشان در زخارف دنياي فانيه،از سلامت قلب واستقامت عقل محروم گشتهاند و اين نكته را نميفهمند. بلكه فقط ظاهري از زندگي پست و حيات دنيا را ميدانند و از آخرت اعراض ميكنند. امّا در آنكه توحيد ديني ميباشد كه در آن رشد و مطابقت با واقع است؛پس كافي است در بيان آن،آنچه را كه حضرت يوسف از برهان متين در آن بكار بسته است . و امّا در آنكه آن يگانه مسلك قدرتمند است براي ادارۀ مجتمع انساني؛پس به جهت آن ميباشد كه نوع انسان در مسير حياتش،اگر حيات خود و احكام معاش خودش را بر حقِّ مطابق واقع بنا نهد و بر آن رويّه و مرام سير نمايد، مسلّماً سعادتمند ميگردد؛نه هنگاميكه آنرا بر مبناي باطل خرافي كه بر اصل ثابتي تكيه نزده است بنا نمايد .
بناءً عليهذا،از جميع آنچه گذشت روشن شد كه: اين دو آيه هر دوتايشان؛يعني قوله: يَـصَـحِبَيِ السِّجْنِ تا قوله:أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِيَّاهُ ، برهان واحدي ميباشد بر لزوم توحيد در عبادت . و محصّل آن اينست كه عبادت معبود اگر به جهت الوهيّت او در نفسه، و وجوب وجودش در ذاته بوده باشد،پس الله سبحانه در وجودش واحد قهّار است و براي وي دوّمي فرض ندارد،و با وجود تأثيرش مؤثّري ديگر را قدرت عرض اندام نميباشد؛پس معنيّي براي تعدّد آلهه امكان پذير نيست . و اگر عبادت براي آنستكه آلهۀ غير خداوند شريكان او و شفيعان در نزد او هستند،پس دليلي بر ثبوت شفاعتشان از ناحيۀ خداي سبحان در ميانه نيست؛بلكه دليل بر خلاف آنست . زيرا خداوند از طريق عقل و با لسان پيمبرانش حكم كرده است كه: غير از ذات او موجودي مورد پرستش قرار نگيرد .
ردّ «الميزان» تفسير «كشّاف» و «بيضاوي» را و از آنچه بيان شد ظاهر ميگردد فساد آنچه را كه بيضاوي در تفسير خود به پيروي از «كشّاف» ايراد نموده است؛بدين بيان كه اين دو آيه متضمّن دو دليل بر توحيد هستند . آنچه در آيۀ نخست وارد است و هو قوله: ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ ،دليلي است خطابي؛و آنچه در آيۀ دوّم وارد است و هو قوله: مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلآ أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَا ـ تا آخر،برهاني است تامّ .
بيضاوي گفته است: اين گونه خطاب،تدرّج ميباشد در دعوت و الزام حجّت؛اوّلاً بر طريق خطابه براي آنان بيان نموده است رجحان توحيد را بر اتّخاذ آلهه،و پس از آن اقامۀ برهان كرده است بر آنكه آنچه را آنها آلهه نام مينهند و پرستش ميكنند،استحقاق الهيّت را ندارند . زيرا استحقاق عبادت يا بالذّات است و يا بالغير؛و هر دو قسم از آن دو،منتفي ميباشد .
و سپس تنصيص نموده است بر آنچه حقّ قويم و دين مستقيمي كه عقل جز او را اقتضانميكند و علم به غير او رضايت نميدهد،بر آن استوار است ـ انتهي . و شايد آنچه كه وي را بدين طرز از استدلال كشانيده است،لفظ خير باشد كه در آيۀ اوّل آمده است و از آن استظهار خطابه كرده است . وليكن از اين دقيقه غافل مانده است كه قيد الْوَ'حِدُ الْقَهَّار ، بنا بر تقريري كه در مفاد و محتواي آن گرديد،متضمّن برهان است . و آنچه را كه بيضاوي در معني آيۀ دوّم ذكر كرده است،مدلول مجموع دو آيه ميباشد؛نه تنها آيۀ دوّم . و چه بسا مدلول اين دو آيه را دو برهان بر توحيد گرفتهاند،امّا بر وجهي ديگر . ملخّصش آنست كه: خداوند واحد كه به قدرتش اسباب متفرّقه را كه در عالم تكوين كار ميكنند،با قهّاريّت خود منكوب مينمايد،و آنها را با تلائم آثار متفرّقه و متنوّعهشان بعضي را با بعضي چنان سوق ميدهد تا از آن، نظام واحد غير متناقض الاطراف و الجوانب پديد ميآورد بطوريكه در اين نظام،وحدت و توافق اسباب مشهود ميباشد؛آن مورد گزينش و انتخاب است از اربابان متفرّق كه از ناحيه شان به جهت تفرّق و تضادّي كه با هم دارند،نظامهاي گوناگون و تدابير متضادّه ترشّح ميكند كه به انفصام وحدت نظام كوني و انفصال و فساد تدبير واحد عمومي منجرّ خواهد گشت . از اين گذشته،آلههاي را كه جز خدا ميپرستند اسمائي بيشتر نيستند و دليلي بر وجود مسمّياتشان با تسميۀ در خارج نميباشد؛نه بر اين مدَّعي دليلي عقلي داريم و نه نقلي . زيرا عقل دلالت نميكند مگر بر توحيد،و پيغمبران هم از ناحيۀ وحي امر ننمودهاند مگر به آنكه خداي واحد مورد عبادت واقع گردد ـ انتهي . و اين تقرير ـ بطوريكه مينگري ـ آيۀ اوّل را در معني آية:
لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلَّا اللَهُ لَفَسَدَتَا [۲] قرار ميدهد .
و آيۀ دوّم را تعميم ميدهد در مورد نفي الوهيّت آلهه غير از خدا بذاتها،و نفي الوهيّت آلهه از ناحيۀ اذن و اجازۀ خداوند در شفاعتشان . و بر اين استدلال دو اشكال وارد ميباشد: اوّل: اطلاق گفتار خداوند: « الْقَهَّارُ » را بدون جهت تقييدي مقيّد كرده است . چون الله سبحانه همانطور كه جلو تأثير اسباب را ميگيرد،همينطور با قاهريّت خود نسبت به جميع اشياء در ذاتش و در صفتش و در آثارش،همه را مقهور خويشتن مينمايد؛و بنابراين براي وي در وجود فرض ثاني نميتوان نمود . بنابراين وي دوّمي ندارد؛نه در وجودش و نه در استقلال در تأثيرش . و با وحدت قاهرۀ او بطور اطلاق،امكان فرض شيء مستقلّ،چه در وجودش و چه در امري كه مستقلّ باشد از امرش،نخواهد بود . و الهي كه در برابر او فرض شده است يا در ذات خودش و آثار ذاتش هردو از او استقلال دارد،و يا اينكه فقط در آثار ذات خود از او استقلال دارد نه در اصل ذات؛و بطوريكه روشن شد هر دو امر از محالات است . و ثاني: در اين استدلال تعميم است براي خصوص آيۀ دوّم بدون جهت معمِّمي . زيرا آيه ـ همانطور كه دانستي ـ منوط ميكند بودن آلهه را،به اذن خدا و به حكم او؛بطوريكه قول خد: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ ـ تا آخر،بر آن شاهد است . و از واضحاتست كه اين نوع الوهيّت منوط به اذن و حكم خداي تعالي،الوهيّت شفاعت است نه الوهيّت ذاتيّه؛يعني الوهيّت بالغير،نه اعمّ از الوهيّتبالذّات و الوهيّت بالغير جميعاً. [۳]
باري امروزه مسألۀ توحيد در وجود،از مسائل متقنۀ شرعيّه،و محكمۀ فلسفيّه،و مسلّمۀ مشاهدۀ قلبيّه درآمده است . قرآن كريم سراسر بحثش در اين است . حقير روزي خدمت حضرت استاد علاّمه قدّس اللهُ سرَّه عرض كردم: گويا غالب آيات قرآن بحث خود را در وحدت وجود حضرت حقّ تعالي و مسألۀ توحيد وي پايهگذاري كرده است ! فرمودند: «غالب نيست؛بلكه جميع قرآن و سراسر آيات بر اين اساس ميباشند؛قرآن بنيادش أصالة الحقّ والوجود و توحيد صرف است و همۀ شؤون را بر آن اصل راهنما ميباشد.» ولي البتّه تصوّر اين حقيقت بسيار مشكل است؛و تا كسي در علم تفسير، و علم حكمت،و علم عرفان دل،همچون استاد فقيدمان: حضرت علاّمه أرواحنا فداه،قدم راستين برنداشته باشد به سِرّ آن نخواهد رسيد . و با تخيّلات و پندارهاي نفس خويش مشغول شده و با آنها نرد عشق باخته،و در سراسر عمر خود بدون ربط و ارتباطي با خداوند واحد قهّار كه وحدتش قهّاريّت دارد، و أحديّتش تمام ذوات را در خود فاني كرده،و أحديُّ الذّات گشته است؛ روزگارش را سپري نموده،و لطيفۀ قلب و روان و نفس ناطقۀ خود را درون قبر جهالت مقبور و به خاك نابودي ميسپارد .
صبغۀ توحيد در وجود،با ظهور محيي الدّين بصورت برهان درآمد
مطالب مهمّۀ محيي الدّين عربي در كيفيّت وحدت ذات اقدس حقّ تعالي شأنه بقدري عميق است،كه علاءالدّولة سمناني نتوانسته است آنرا ادراك كند؛و چون با حال خودش انطباق داده است،محيي الدّين را به امثال حلول و اتّحاد متّهم نموده؛و بالاخره وي را ظالم خوانده و امر به توبه كردهاست .
ما در كتاب «روح مجرّد»: يادنامۀ موحّد عظيم و عارف كبير حاج سيّد هاشم موسوي حدّاد أفاض اللهُ علينا من بركات تربتِه،مقدار مختصري از اعتراض علاءالدّوله را به محيي الدّين، و پاسخ از اعتراض را ذكر نمودهايم، [۴] ولي اينك جاي آن ميباشد كه قدري گستردهتر وارد بحث گرديم: جناب محترم نجيب مايل هَرَويّ در ربط علاءالدّوله دربارۀ ابن عربي ميگويد: مسألۀ وحدت وجود كه از اهمّ عقائد جمهور صوفيّه است،با سدۀ هفتم با ظهور ابن عربي (وفات در ۶۳۸ ه . ق) صبغۀ رنگين و بارزي پيدا كرد بطوريكه محور عمدۀ آراي ابن عربي قرار گرفت . و وي در استواري آن بسيار كوشيد و حتّي اصطلاحات تازهاي در عرصۀ آن فكر وضع كرد،تا آنجا كه برخي از سخنان وي در باب تجلّي صانع در مصنوع بصورت رمزي و استعاري عنوان شد؛و عدّهاي از فهم آن عاجز ماندند و در آن سخنان بدنبال فكر حلول و اتّحاد ميگشتند، و به تكفير او ميپرداختند . از آن جمله،يكي علاء الدّولة سمناني است كه با تندي و عصبيّت تمام در مقابل ابن عربي بايستاد،و به قولي او را شفاهاً و كتباً تكفير كرد . [۵] و در مقابل فكر وحدت وجود ابن عربي اصطلاح «وحدت شهود» را گستردهتر و دراز دامنتر كرد . اين نكته گفتني است كه ابن عربي بر اثر علائقي كه به مسألۀ «حُبّ الله» داشت،مسألۀ وحدت اديان را نيز كه قبل از وي هم در ميان صوفيّه عنوان بود،رونق بيشتر داد و كوشيد تا پردۀ صوري وحي را فرو كشد؛و به كنه و غور آن بنگرد و وحدتي در محتواي دروني همۀ اديان بجويد،در حاليكه كسي چون علاءالدّوله با همۀ كوششي كه در سير و سلوك و معاملات صوفيانه داشته،توانسته است كه ياران و اصحابش را از تكفير و تشنيع و تعنيف پيروان مذاهب و فِرَق ديگر راهنما باشد .
در واقع او تا آخر عمر بر اثر مقتضيات عصري،جانب صورتِ ظاهر وحي را متوجّه بوده و بدون شكّ اين حالت علاءالدّوله موجب آمده تا به كنه يكي از سخنان ابن عربي نرسد؛و ناگزير از سخنان وحدت وجودي ابن عربي بوي اتّحاد و حلول به مشام وي رسيد . و به همين مناسبت به انكار وي دست يازيد و در ردّ او فصلي از باب چهارم «عروة» را پرداخت . و در مجالس خود مريدان را از بررسي سخنان ابن عربي بدور داشت، در حاليكه: اوّلاً وحدتِ شهود كه در مقابل وحدت وجود عنوان شده،و علاءالدّوله در رونق دادن آن فكر كوشيده؛ توحيد الهي است از راه كشف و شهود عرفاني . و اين معني منافي و مبطل وحدت وجود نميتواند باشد .
و ثانياً فرق است ميان وحدت،و اتّحاد و حلول، [۶] در حاليكه علاءالدّوله بيشتر از آنكه سخنان ابن عربي را حمل بر وحدت وجود بكند،در«العُرْوَة» حمل بر اتّحاد و حلول كرده است . و ثالثاً آنچنان كه جامي گفته است: علاءالدّوله بدور بوده از اينكه وجود را سه اعتبار است: يكي به اعتبار وجود بشرط شيء كه وجود مقيّد است،و دوّم وجود بشرط لا شيء كه وجود عامّ است،و سوّم وجود لا بشرط شيء كه وجود مطلق است . و آنچه ابن عربي به عنوان وجود مطلق عنوان كرده به اعتبار سوّم است در حاليكه علاءالدّوله سخنان ابن عربي را بر وجود عامّ حمل كرده،و به نفي و انكار وي پرداخته است . [۷]
مكتوب عبد الرّزّاق كاشي به علاء الدّولة سمناني در وحدت وجود
( استدلال عبدالرّزّاق كاشي حتّي از كلام امامان عليهم السّلام بر وحدت وجود، استدلال قويّ ملا عبدالرّزّاق،بر وحدت حقّ تعالي در نامه به علاءالدّوله) جناب مايل هروي پس از آنكه شرحي در تجليل علاءالدّوله از ابن عربي، و ديگر در دوگانگي كلمات وي دربارۀ ابن عربي ذكر كرده است ميگويد: حال آنكه مناظرات و مكاتباتي كه ميان كمال الدّين عبدالرّزّاق كاشي و علاءالدّوله در همين مورد رفته است،علاءالدّوله با تندي بسيار بر ابنعربي تاخته،و حتّي به نقل از اسفرايني مطالعۀ آثار ابن عربي را مكروه و حرام بر شمرده است .
چون نامۀ عبدالرّزّاق كاشي و جواب علاءالدّولة سمناني پيوند مستقيمي با كتاب «العروة» دارد؛و در واقع نقدي است بر «عروة» و نقدي نموده شده بر نقد «عروة»، با نقل آن دو مكتوب،اين بهره از مقدّمه را به پايان ميبريم. در اينجا آن جناب،تمامي مكتوب عبدالرّزّاق و تمامي جواب علاءالدّوله را به وي،ذكر كرده است .
و چون در جميع مطالب اوّل،مسائل عرفانيّه و حكمتيّه و روايات وارده مندرج آمده است،و در پاسخ دوّم از طرز فكر و انديشه علاءالدّوله مطالب بسياري را ميتوان استنتاج كرد؛دريغ ميباشد جميع اين مكتوب و پاسخ را در اينجا ذكر ننمائيم و در دسترس اهل تحقيق و تدقيق و موشكافان ارباب توحيد و عرفان حضرت احديّت عزّ شأنهُ و تعالي عظمتُه قرار ندهيم:
پاورقي
[۱] ـ آنچه در بسياري از كتب ديده ميشود،كه لفظ خَيْر در اصل أخيَر بوده است و معني أفعل تفضيل را دارد؛از درجۀ اعتبار ساقط است . خير صفت مشبّهه است نه أفعلتفضيل . حضرت استادنا العلاّمه بر اين معني اصرار دارند،همانطور كه در طيّ مطالبشان در اينجا مشاهده نموديم . و بيشتر و مهمتر از اين را در تفسير سورۀ آل عمران،آيۀ ۲۶ ،در ج ۳ «الميزان» ص ۱۴۰ تا ص ۱۴۲ مشروحاً بيان فرمودهاند كه ذكر آن شايان ذكر ودقّت ميباشد؛در آنجا در تفسير قوله تعالي: بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَي' كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ فرمودهاند: اصل در معني خير،انتخاب است . و ما چيزي را خير ميناميم (يعني منتخب و برگزيده شده و اختيار شده) به سبب آنكه ما آنرا قياس ميكنيم با چيز ديگري كه ميخواهيم يكي از آن دوتا را انتخاب نمائيم؛پس انتخاب كه ميكنيم آن خير ميباشد . و ما آنرا اختيار نمينمائيم مگر به جهت آنكه متضمّن است آنچه را كه مراد و مقصود ماست . پس در واقع مراد و مقصود اصلي ما خير ميباشد . و اگر آنرا يعني منظور و مقصود اصلي را نيز براي مراد و منظور دگري اختيار كرده باشيم، در حقيقت آن سوّمي خير است؛و غير آن خير مقدّمي، و از جهت آن ميباشد . بناءً عليهذا،خير در حقيقت همان مطلوب لنفسه است . و خير ناميده ميشود به علّت آنكه چون با غير آن قياس گردد،مطلوب ما آن است . و آنست منتخب از ميان اشيائي كه ما اراده نمودهايم يكي از آنها را بر گزينيم،و در انتخاب آن در ميانشان ترديد داشته باشيم . بنابراين،همانطور كه دانستي خير ناميده ميشود به جهت آنكه هنگاميكه با چيز ديگر قياس و موازنه گردد،آن منتخب و اختيار شده است بالنّسبه به چيز دگر . بنابراين از آنجا كه در معنيش نسبت به غير وجود دارد،گفته شده است كه آن صيغۀ تفضيل است و اصلش أخيَرْ بوده است؛در حاليكه صيغۀ أفعل تفضيل نيست،بلكه قبول انطباق معني تفضيل را در مورد خود نموده است و متعلّق به غير شده است به مانند تعلّق أفعل تفضيل به غير؛گفته ميشود: زيدٌ أفضلُ من عَمرٍو، و زَيدٌ أفضلُهما . و گفته ميشود: زيدٌ خيرٌ من عمرٍو ، و زيدٌ خيرُهما . و اگر لفظ خير أفعل التّفضيل ميبود،لازم بود كه احكام آن بر اين جريان پيدا كند . وگفته ميشود: أفضل و أفاضِل و فُضلَي و فُضلَيات ،و اين صيغ در اين جاري نميگردد . بلكه گفته ميشود: خَير و خَيرَة و أخيار و خَيْرات ؛همانطور كه گفته ميشود: شَيخ و شَيخة و أشياخ و شَيْخات ؛بنابراين آن صفت مشبّهه خواهد بود . و از چيزهائي كه اين مرام را تأييد ميكند،استعمال نمودن آنست در جاهائيكه معني أفعل التّفضيل جور و درست در نميآيد؛مانند قوله تعالي: قُلْ مَا عِندَ اللَهِ خَيْرٌ مِّنَ اللَهْوِ . (سورۀ جمعة،آيۀ ۱۱ ) «بگو: آنچه نزد خداوند ميباشد،مورد گزينش و انتخاب است از لهو.» در اينجا ملاحظه ميشود كه خيري در لهو نيست تا معني افعل صحيح آيد . در اينجا و در امثال اينجا اعتذار جستهاند به آنكه خير از معني افضل انسلاخ پيدا كرده است . و اين كلام بطوري كه مينگري واهي و بدون اساس است . بناءً عليهذا،خير افادۀ معني انتخاب ميدهد . و اينكه آنچه در برابرش قرار گرفته است (از مقيس عليه) مشتمل ميباشد بر خير،از خصوصيّاتي است كه در غالب موارد وجود دارد . و از آنچه گذشت بدست آمد كه خداوند سبحانه خير ميباشد بطور اطلاق؛به جهت آنكه هر چيزي بدو پايان مييابد و هر چيزي بدو رجوع دارد،و هر چيزي او را ميطلبد و قصد مينمايد؛وليكن قرآن كريم همانند سائر اسماء الهيّه به وي نام خَيْر را ننهاده است . و إطلاق كلمۀ خَير به خداوند جلّت أسمآؤه به نحو توصيف ميباشد؛مانند قوله تعالي: وَاللَهُ خَيْرٌ وَ أَبْقَي' . (سورۀ طه،آيۀ ۷۳ ) «و خداوند خير است و باقيتر.» و مانند قوله تعالي : ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . (سورۀ يوسف،آيۀ ۳۹ ) «آيا خداوندگاران و صاحب دولتان كه خودشان جدا جدا و متفرّق ميباشند،مورد انتخاب و اختيار بايد بوده باشد يا خداوند واحد قهّار؟» آري اطلاق خير بر وي به گونۀ تسميۀ به اضافه آمده است؛مانند قوله تعالي: وَ اللَهُ خَيْرُ الرَّ'زِقِينَ . (سورۀ جمعة،آيۀ ۱۱ ) و قوله تعالي: وَ هُوَ خَيْرُ الْحَـكِمِينَ . (سورۀ أعراف،آيۀ ۸۷ ) و قوله: وَ هُوَ خَيْرُ الْفَـصِلِينَ . (سورۀ أنعام،آيۀ ۵۷ ) و قوله: وَ هُوَ خَيْرُ النَّـصِرِينَ . (سورۀ آل عمران،آيۀ ۱۵۰ ) و قوله: وَ اللَهُ خَيْرُ الْمَـكِرِينَ . (سورۀ آل عمران،آيۀ ۵۴ ) و قوله: وَ أَنتَ خَيْرُ الْفَـتِحِينَ . (سورۀ أعراف،آيۀ ۸۹ ) و قوله: وَ أَنتَ خَيْرُ الْغَـفِرِينَ . (سورۀ أعراف،آيۀ ۱۵۵ ) و قوله: وَ أَنتَ خَيْرُ الْوَ'رِثِينَ . (سورۀ أنبيآء،آيۀ ۸۹ ) و قوله: وَ أَنتَ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ . (سورۀ مؤمنون،آيۀ ۲۹ ) و قوله: وَ أَنتَ خَيْرُ الرَّ'حِمِينَ . (سورۀ مؤمنون،آيۀ ۱۰۹ ) . و شايد سبب و وجه آن در جميع اين موارد آن بوده باشد كه در مادّۀ خير معني انتخاب اعتبار گرديده است . لهذا بطور اسم بر خداي تعالي اطلاق نشده است،به جهت حفظ و صيانت ساحت قدسش از آنكه به غيرش به نحو اطلاق قياس شود،با آنكه ميدانيم تمام وجوه در برابرش خاضع و خاشعاند . و امّا نامگذاري به نحو اضافه و نسبت،و همچنان توصيف در موارديكه اقتضاي آن كند،محذوري در آن نيست . و آن جمله،يعني قوله تعالي: بِيَدِكَ الْخَيْرُ ، دلالت دارد بر حصر كردن خير در خداوند متعال بواسطۀ الف و لام كلمۀ خير،و بواسطۀ مقدّم داشتن ظرف كه خبر ميباشد . لهذا معني آن اينطور ميشود: امر تمام خيرهاي مطلوب،به سوي تست،و تو ميباشي كه عطا كننده و افاضه دهندۀ خير هستي. تمام شد تا اينجا آنچه را كه از كلام حضرت استاد أرواحناه فداه بنا داشتيم در اينجانقل كنيم . و الحقّ بحثي علمي و مستند بود و براي افراد مفسّر قرآن فهم اينگونه دقائق ضرورت دارد . استاد عربيّت علي الإطلاق: جار الله شيخ محمود زمخشري در كتاب «أساس البلاغة» در مادّۀ خير چنين آورده است: خ ي ر ـ كان ذلك خِيَرَةً من الله،و رسولُ الله خِيَرَتُه من خَلْقِه. و اخترتُ الشَّيءَ و تَخيَّرتُه و اسْتَخَرْتُه و استخرْتُ اللهَ في ذلك فَخار لي،أي طَلبتُ منه خيرَ الامرينِ فاختارَه لي . قال أبو زبيد: نِعْم الْكِرامُ علي ما كان مِن خُلُقٍ رَهطُ امْريً خارَه لِلدّين مختارُ و يُقال: أنتَ عَلي المُتَخَيَّرِ،أي تَخيَّرْ ما شِئتَ،و لستَ علي المُتَخيَّرِ . قال الفَرزدَق: فَلو كان حَرّيُّ بنُ ضَمْرَة فيَكمو لَقال لكم لَستم علي المُتَخيَّرِ و هو مِن أهل الخَير و الخِيرِ و هو الكَرَم . و هو كريم الخِير و الخِيم و هو الطَّبيعة . و ماأخْيرَ فلانًا . و هو رجلٌ خَيرٌ،و هو من خيار النّاس و أخيارهم و أخايرهم . و خَيّره بَينالامرين فتخيَّر . و خَايره في الخَطِّ مخايرةً،و تَخايروا في الخَطِّ و غيره إلي حَكَم . و خايرتُه فَخُرْتُهُ،أي كنتُ خيرًا منه.
[۲] ـ صدر آيۀ ۲۲ ،از سورۀ ۲۱ : الانبيآء: «اگر در آسمان و زمين آلههاي جز خدا بودند،هرآينه آن دو تا فاسد ميگشتند.»
[۳] ـ «الميزان في تفسير القرءَان» ج ۱۱ ،ص ۱۹۱ تا ص ۱۹۸ [۴] ـ در ص ۳۴۵ و ۳۴۶ ؛و ايضاً در ص ۳۶۶ ،از نسخۀ مطبوعه [۵] ـ ابن حَجر عَسقَلاني در كتاب «الدُّرر الكامنة في أعيان المئة الثّامنة» با تحقيق محمّد سيّد جاد الحقّ،در جزء اوّل،ص ۲۶۶ ،تحت شمارۀ ۶۶۳ ،ترجمۀ او را آورده است و گفته است كه: و كان يَحُطُّ علي ابن العربيِّ و يُكفِّرُهُ،و كان مليحَ الشّكلِ حَسَنَ الخُلقِ غَزيرَ الفُتوّةِ كثيرَ البرِّ . يحصلُ له من أملاكِهِ في العامِ نَحوُ تسعينَ ألفًا،فَيُنفِقُها في القربِ ... و كان أوّلاً قد داخلَ التّتارَ ثمَّ رجَع و سكنَ تبريزَ و بغدادَ . و ماتَ في رجبٍ ليلةَ الجُمعةِ سنةَ ۷۳۶ . [۶] ـ ر ك: «التّصوّف في الإسلام» ص ۱۷۵ ؛«ابن عربي حياته و مذهبه» ص ۲۵۱ به بعد. (تعليقه) [۷] ـ نيز ر ك: «نفحات الاُنس» ص ۵۵۴ و «طرآئق الحقآئق» ج ۱ ،ص ۳۲۴ . (تعليقه)
مكتوب عبد الرّزّاق كاشي به علاءالدّوله امداد تأييد و توفيق و انوار توحيد و تحقيق از حضرت احديّت،به ظاهر اظهر و باطن انور مولانا أعظم شيخ الإسلام،حافظ أوضاع الشّرع،قدوۀ أرباب الطّريقة،مُقيم سراوقات الجلال،مقوِّم أستار الجمال،علآء الحقِّ و الدّين،غوث الإسلام و المسلمين متوالي باد؛و درجات ترقّي در مدارج تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللَهِ متعالي باد . بعد از تقديم مراسم دعا و اخلاص،مينمايد كه: اين درويش هرگز نام خدمتش [۸] بيتعظيم تامّ نبرده باشد؛ليكن چون كتاب «عروة» مطالعه كردم،چند بحث در آنجا مطابق معتقد خويش نيافتم . بعد از آن،در راه امير اقبال ميگفت كه: خدمت شيخ علاءالدّوله طريقۀ محيي الدّين العربي را در توحيد نميپسندند . دعاگو گفت: از مشايخ هر كه را ديدم و شنيدم،بر اين معني بودهاند . و آنچه در «عروة» يافتم نه بر اين طريقه است . مبالغه نمودند كه چيزي بنويس در اين باب ! گفتم: شايد كه موافق خدمتش نيفتد و رنجش نمايند . اكنون نمودند كه به مجرّد نقل اين سخن رنجش قوي مينمايد،و تشنيع و تخطئه به تكفير ميرساند . از روي درويشي غريب يافت مرا،هرگز صحبتي با ايشان نيفتاده،و به مجرّد خبركي تكفير كردن لايق نيست ! يقين دانند كه آنچهنوشتم از ] روي [ تحقيق است نه از شرّ نفس و رنجش؛ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ ! [۹] پوشيده نيست كه هر چه نه بر قانون كتاب و سنّت نبيّ بود،نزد اين طائفه اعتباري ندارد؛چه ايشان طريق متابعت ميسپرند،و بناي اين معني بر اين دو آيت است: سَنُرِيهِمْ ءَايَـتِنَا فِي الافَاقِ وَ فِي أَنفُسِهِمْ حَتَّي' يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ و عَلَي' كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ * أَلآ إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ أَلآ إِنَّهُ و بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطٌ . [۱۰] و مردم در سه مرتبه،مرتّباند: اوّل: مرتبۀ نفس؛و اين طائفه اهل دنيا و اتباع حواسّاند،و اصحاب حجاب،منكر حقّاند . چون حقّ و صفات او را نشناسند،قرآن را سخن محمّدي گويند،و ايشان را خداي تعالي فرمود: قُلْ أَرَءَيْتُمْ إِن كَانَ مِنْ عِندِ اللَهِ ثُمَّ كَفَرْتُم بِهِ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فِي شِقَاقِ بَعِيدٍ . [۱۱]
و اگر كسي از ايشان ايمان آرد رستگار شود؛و از دوزخ خلاص يابد . دوّم: مرتبۀ قلب است؛و اهل اين مقام از آن مرتبه ترقّي كرده باشند و عقول ايشان صافي گشته،و بدان رسيده كه به آيات حقّ استدلال كنند و به تفكّر در آيات كه افعال و تصرّفات الهياند در مظاهر آفاق و انفس،به معرفت صفات و اسماء حقّ رسند؛چه افعال،آثار صفاتاند و صفات و اسماء،مصادر افعال . پس علم و قدرت و حكمت حقّ،به چشم عقل مصفَّي از شوب هوي ببينند،و سمع و بصر و كلام حقّ،در عين انفس انساني و آفاق اين جهاني باز يابند،و به قرآن و حقيقت آن معترف شوند؛ حَتَّي' يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ .
و اين طائفه اهل برهان باشند،و در استدلال ايشان غلط محال بود؛و چون به نور قدس و اتّصال به حضرت احديّت كه محلّ تكثّر اسماست،عقول ايشان چنان منّور شود كه بصيرت گردد،و به تجلّيات اسما و صفات الهي بينا شود،و صفات ايشان در صفات حقّ محو گردد؛آنچه طائفۀ اولي دانند اين طائفه ببينند . اين هر دو قسم را نفس ناطقه به نور قلب مُزكِّي شود؛وليكن طائفۀ ذوالعقول متخلِّق به اخلاق الهي باشند،و ذوالبصيرت متحقّق به آن . پس بدخلقي از ايشان محال باشد،و همه را در مراتب خود معذور بايد داشت . وَنَرْجُوا أَنْ تَكونَ مِنْهُمْ . سوّم: مرتبۀ روح بود؛و اهل اين مقام از مرتبۀ تجلّي صفات گذشته،به مرتبۀ مشاهده رسيده باشند؛و شهود جمع احديّت يافته،و از خفيّ نيز در گذشته،و از حجب تجلّيات اسماء و صفات و كثرت تعيّنات رسته،و در حضرت احديّت حال ايشان: أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ و عَلَي' كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ .
و اين طائفه خلق را آيينۀ حقّ بينند،يا حقّ را آيينۀ خلق . و بالاتر از اين استهلاك است در عين احديّت ذات . و محجوبان مطلق را فرمود: أَلآ إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ . و ماندگان در مقام تجلّيات اسماء و صفات هر چند به سبب يقين از شكّ خلاص يافتهاند،امّا از بقآء علي الدّوام معني: كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَ يَبْقَي' وَجْهُ رَبِّكَ ذُوالْجَلَـلِ وَ الْإكْرَامِ، [۱۲] قاصراند،و محتاج به تنبيه: أَ لآ إِنَّهُ و بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطٌ . و به شهود اين حقيقت و به معني: كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ، [۱۳] جز طائفۀ اخير ظفر نيافتهاند . و در اين حضرت، هُوَ الاوَّلُ وَ الا خِرُ وَ الظَّـهِرُ وَ الْبَاطِنُ [۱۴] عيان است . و در كلّ متعيّنات وجه حقّ مشهود،و در وجوه اسماء و تعيّنات آن تنزّه، فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَه ِ [۱۵] محقَّقِ شان شده . گر ز خورشيد يوم بینيروست از پي ضعف خود نه از پي اوست اكنون از اين احاطه معلوم گردد كه: حقّ تعالي از جميع تعيّنات منزّه است،و تعيّن او به عين ذات خويش،و أحديّت او نه احديّت عددي،تا او را ثاني باشد . چنانكه سنائي رحمه الله تعالي گفته است .
رباعي:
احد است و شمار از او معزول
صمد است و نياز از او مخذول
آن احد ني كه عقل داند و فهم
وآن صمد ني كه حسّ شناسد و وهم
چه حسّ و عقل و فهم و وهم همه متعيّناناند،و هرگز متعيّني به غير متعيّن محيط نشود .
وَ اللَهُ أكْبَرُ أنْ يُقَيِّدَهُ الْحِجَي
بِتَعَيُّنٍ فَيَكونَ أوَّلَ ءَاخِرِ (۱)
هُوَ واحِدٌ لا غَيْرُ ثانيَةٍ وَ لا
مَوْجودَ ثَمَّةَ فَهْوَ غَيْرُ مُكاثَرِ (۲)
هُوَ أوَّلٌ هُوَ ءَاخِرٌ هُوَ ظاهِرٌ
هُوَ باطِنٌ كُلٌّ وَ لَمْ يَتَكاثَرِ (۳ ) ) [۱۶]
پس هر كه را اين مرتبه باشد،حقّ تعالي او را از مراتب تعيّنات مجرّد گرداند و از قيد عقول برهاند و به كشف و شهود به آن احاطت رسد؛و الاّ در حجب جلال بماند . و در سخن ساقي كوثر أميرالمؤمنين عليّ ، رضي اللهُ تعالي عنه آمده است: الْحَقِيقَةُ كَشْفُ سُبُحَاتِ الْجَلَالِ مِنْ غَيْرِ إشَارَةٍ . . [۱۷] چه اگر اشارت حسّي يا عقلي در وقت تجلّي جمال مطلق بماند،عين تعيّن پيدا شود،و جمال عين جلال گردد،و شهود نفس احتجاب؛ سُبْحانَ مَنْلايَعْرِفُهُ إلاّ هُوَ وَحْدَهُ . [۱۸]
و انصاف آنستكه هر بحثي كه در «عروة» در نفي اين معني فرموده،دلايل آن بر نهج مستقيم و طريق برهان نيست،از اين جهت دانشمنداني كه معقولات دانند نميپسندند . و وصف خضر سرگشته كه فرموده است،از شيخ الإسلام مولانا نظامالدّين خاموش هروي سلّمه الله پرسيدم،فرمود كه: اين خضر تركمان است،و بيچاره حال خضر ترجمان ميپرسيد . و چون در اوائل جواني از بحث فضليّات و شرعيّات فارغ شده بود،و از آن بحثها و بحث اصول فقه و اصول كلام هيچ تحقيقي نگشود،تصوّر افتاد كه بحث معقولات و علم الهي و آنچه بر آن موقوف بود،مردم را به معرفت ميرساند و از اين تردّدها باز ميرهاند .
مدّتي در تحصيل آن صرف شده و استحضار آن به جائي برسيد كه بهتر از آن صورت نبندد،و چندان وحشت و اضطراب و احتجاب از آن پيدا شد كه قرار نماند،و معلوم گشت كه معرفت مطلوب از طور عقل برتر است؛چه در آن علوم هر چند حكما از تشبيه به صُوَر و اجرام خلاص يافتهاند،در تشبيه به ارواح افتادهاند . تا وقتيكه صحبت متصوّفه و ارباب رياضت و مجاهده اختيار افتاد و توفيق حقّ دستگير شد؛ و اوّل اين سخنان به صحبت «مولانا نورالدّين عبدالصّمد نَطنزي» قدّس اللهُ تعالي روحَه رسيد، و از صحبت او همين معني توحيد يافت . و «فُصوص» و «كشف» شيخ يوسف همداني را عظيم ميپسنديد.
و بعد از آن به صحبت «مولانا شمسالدّين كيشي» رسيدم . چون از مولانا نورالدّين شنيده بودم كه در اين عصر مثل او در طريق معرفت كسي نيست . و اين رباعي سخن اوست:
هرنقش كه بر تختۀ هستي پيداست
آن صورت آن كس است كان نقش آراست
درياي كهن چو بر زند موجي نو
موجش خوانند و در حقيقت درياست
و همين معني در توحيد بيان ميكرد، و ميگفت كه: مرا بعد از چندين اربعين اين معني كشف شد . و آن وقت در شيراز هيچكس نبود كه با او اين معني در توحيد در ميان توان نهاد . و «شيخ ضياء الدّين أبوالحسن» را اين معني نبود .
و من از آن در حيرت بودم تا «فصوص» اينجا رسيد . چون مطالعه كردم،اين معني را باز يافتم و شكر كردم كه اين معني،طريق موجود است كه بزرگان به آن رسيدهاند و آنرا يافتهاند . و همچنين به صحبت «مولانا نورالدّين أبرقوهي» و «شيخ روزبَهان بَقْليّ» و «شيخ ظهيرالدّين بُزْغُش» و «مولانا أصيل الدّين» و «شيخ ناصرالدّين» و «قطب الدّين» و «ضياءالدّين أبوالحسن» و جمعي بزرگان ديگر رسيدم،همه در اين معني متّفق بودند؛ و هيچكس مخالف يكديگر نه . اكنون به قول يك كس خلاف آن قبول نميتوان كرد . تا آنكه چون خود به اين مقام نرسيده بودم،هنوز دل قرار نميگرفت . تا بعد از وفات شيخ الإسلام مولانا و شيخنا نورالملّة و الدّين عبدالصّمد نطنزي مرشدي كه بر او دل قرار گيرد نمييافت .
هفت ماه در صحرائي كه در او آباداني نبود در خلوت نشست و تقليل طعام بغايت كرد؛تا اين معني بگشود و بر آن قرار گرفت و مطمئن شد .
والحمدُللّهِ علي ذلكَ . و هر چند خداي تعالي گفت: فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ ؛ [۱۹] ليكن فرمود: أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ . [۲۰]
بعد از آن چون در بغداد به صحبت شيخ بزرگوار «شيخ نورالدّين عبدالرّحمن اسفرايني» قدّس سرُّه رسيدم،آن انصاف ميداد و ميفرمود كه: مرا حقّ تعالي علم تعبير وقايع و تأويل منامات بخشيده است؛به مقامي برتر از اين نرسيدهام . به مجرّد آن بحثها كه بر طريق معقول و نهج مستقيم نيست،ترك اين معني كه به شهود ميآيد نميتوان كرد .
و نيز سخن «شيخ عبدالله انصاري» قدّس سرّه همه اينست . و آخر جميع مقامات در درۀ سوّم به توحيد صرف رسانيده،و در باب اين سخن «شيخ شهاب الدّين سُهرَوردي» چند موضع تصريح فرموده است . چنانكه در شرح سخن امام محقّق جعفر صادق رضي الله تعالي عنه آمده است كه: إنِّي أُكَرِّرُ ءَايَةً حَتَّي أَسْمَعَ مِنْ قَآئِلِهَا ؛ [۲۱] فرموده كه او زبان خويش در اين معني چون شجرۀ موسي يافت كه « إنّي أنَا اللَه ُ » [۲۲] از او شنيد؛واگر متعيّن بودي،در دو صورت چگونه ظهور يافتي ؟ و در قرآن مجيد، وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمَآءِ إِلَـهٌ وَ فِي الارْضِ إِلَـهٌ [۲۳] چگونه صادق بودي ؟ و در حديث پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم: لَوْ دَلَّي أَحَدُكُمْ حَبْلَهُ لَهَبَطَ عَلَي اللَهِ [۲۴] كي راست آمدي ؟ و با هر كه در عالم است أ َقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ [۲۵] كي بودي ؟ آخر در اين معني نظر بايد كرد،كه به نصّ قرآن « ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ » » [۲۶] كفر است؛كه: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ [۲۷] . و « رابِعُ ثَلاثَةٍ » صرف ايمان است و توحيد؛ ] كه [: مَا يَكُونُ مِن نَّجْوَي' ثَلَـثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ. [۲۸]
چه اگر ثالث ثلاثه بودي،متعيّن بودي به يكي از ايشان . امّا رابعُ ثلاثه آنست كه به وجود حقّاني خويش كه به حكم: وَ لآ أَدْنَي' مِن ذَ'لِكَ وَ ل آ أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ [۲۹] ثاني واحد،و ثالث اثنين،و رابع ثلاثه،و خامس اربعه،و سادسخمسه است؛يعني محقّق حقايق اين اعداد،و با همه بیمقارنت و غير همه بيمزايلت . چنانكه أميرالمؤمنينَ عليّ كرَّم اللهُ وجهَه فرموده است كه: هُوَ مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ . [۳۰]
و اين ضعيف در آن مدّت كه صحبت با خواجۀ جهان عزّت انصار دولت ميداشت،هر چند بعضي طعن ميزدند؛حقّ عليم است كه بدين سبب بود كه در استعداد او معني: يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ [۳۱] مييافت،و اعتقاد كلّي بر آن داشت كه او به سخن مخالفان از حقّ برنگردد . و دعاگو نيز اگر به عيان نيافتي و قول چندين بزرگ در اين معني متوافق و متطابق نيافتي،اين بيان را مكرّر نكردي و دلايل بسيار نگفتي بر اين معني؛چنانكه در اوّل شرح «فصوص» و غيره بيان افتاده است . تا دانشمندان محقّق كه اصحاب فهوم ذكيّ باشند با شما تقرير كنند،از تطويل و املال احتراز كردم؛ وَ مَنْ لَم يُصَدِّقِ الْجُمْلَةَ،هانَ عَلَيْهِ أنْ لَا يُصَدِّقَ التَّفْصيلَ . . [۳۲]
حقّ تعالي همگنان را هدايت سوي جمال خويش كرامت كناد، وَ إِنَّآ أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَي' هُدًي أَوْ فِي ضَلَـلٍ مُّبِينٍ . [۳۳] و اللهُ الموفِّقُ و المعينُ .
پاورقي
[۸] ـ كلمۀ «خدمت» از صدۀ هشتم هجري،به معناي «حضرت» و «جناب» استعمال ميشده است . [۹] ـ ذيل آيۀ ۷۶ ،از سورۀ ۱۲ : يوسف: «و برتر از همۀ افراد دانشمند،دانشمندتر ديگري وجود دارد.» [۱۰] ـ آيۀ ۵۳ و ۵۴ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت: «به زودي ما آيات خودمان را به ايشان در موجودات نواحي جهان و در نفوس خودشان نشان خواهيم داد،تا براي آنان روشن شود كه: نشان داده شده (آيهاي كه نشان ماست) حقّ است . آيا براي پروردگارت اين كفايت نميكند كه او بر هر چيز شاهد و حاضر و ناظر ميباشد ؟! آگاه باش كه تحقيقاً ايشان در لقاء و ديدار پروردگارشان در شكّ و ترديد بسر ميبرند ! آگاه باش كه تحقيقاً او بر تمام چيزها محيط ميباشد!» [۱۱] ـ آيۀ ۵۲ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت: «بگو: شما مرا آگاه نمائيد كه اين قرآن،اگر از طرفخداوند بوده باشد و سپس شما بدان كفر ورزيد،كدام كس گمراهتر ميباشد از آنكس كه او در مخالفت و نفاق سرسختي بسر ميبرد؟!» [۱۲] ـ آيۀ ۲۶ و ۲۷ ،از سورۀ ۵۵ : الرّحمن: «و تمام كسانيكه بر روي زمين هستند فاني ميباشند؛و وجه پروردگار تو كه آن وجه داراي صفت جلال و جمال است باقي ميماند.» [۱۳] ـ قسمتي از آيۀ ۸۸ ،از سورۀ ۲۸ : القصص: «تمام چيزها هلاك شونده هستند مگر وجه خداوند.» [۱۴] ـ صدر آيۀ ۳ ،از سورۀ ۵۷ : الحديد: «اوست اوّل،و اوست آخِر،و اوست ظاهر،و اوست باطن.» [۱۵] ـ صدر آيۀ ۱۱۵ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «پس به هر جانب روي خود را بگردانيد،در آنجا وجه خدا وجود دارد.» [۱۶] ـ (۱) و خداوند بزرگتر است از آنكه قوّۀ عاقله او را با تعيّن تقييد و تحديد نمايد؛پس اوست اوّلِ آخر . (۲) اوست اوّل حدّ و ثاني براي او نيست،و موجودي دگر در آنجا نيست؛پس او تكثير پذيرفتني نميباشد . (۳) اوست اوّل،اوست آخر،اوست ظاهر،اوست باطن،اوست جميع موجودات در حاليكه تكاثر و زيادي هم ندارد (و وحدت خود را لايزال حفظ ميكند.) [۱۷] ـ «حقيقت،عبارت است از كشف و از ميان برداشته شدن دورباشهاي جلال،در حاليكه قابل اشاره بدان حقيقت نباشد.» [۱۸] ـ «پاك است و منزّه آن كس كه نميشناسد او را مگر خودش به تنهائي.» [۱۹] ـ قسمتي از آيۀ ۳۲ ،از سورۀ ۵۳ : النّجم: «پس خودتان را تزكيه مكنيد!» [۲۰] ـ آيۀ ۱۱ ،از سورۀ ۹۳ : الضّحي: «پس نعمت پروردگارت را كه به تو عطا كرده است، براي مردم بازگو كن!» [۲۱] ـ «پيوسته من آيهاي را تكرار ميكردم،تا آنرا از گويندهاش شنيدم.» دربارۀ سند اين حديث مبارك ما شرحي در پايان مبحث ۹ و ۱۰ ،از مجلّد اوّل « اللهشناسي » در ص ۳۱۱ تا ص ۳۱۸ بيان كردهايم . [۲۲] ـ آيۀ ۹ ،از سورۀ ۲۷ : النّمل: يَـمُوسَي' إِنَّهُ و أَنَا اللَهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ . «اي موسي ! تحقيقاً آن نور من هستم؛خداوند عزيز حكيم !» [۲۳] ـ صدر آيۀ ۸۴ ،از سورۀ ۴۳ : الزّخرف: «و اوست آن كس كه در آسمان معبود است و در زمين معبود است . (و اوست يگانه عزيز حكيم.)» [۲۴] ـ «اگر يكي از شما ريسمانش را در چاهي فرود آورد،تحقيقاً بر خداوند فرود آمده است!» و ما اين حديث را در صفحۀ ۱۷۲ ،از همين مجموعه به نقل سعيد الدّين فَرْغاني آوردهايم . [۲۵] ـ ذيل آيۀ ۱۶ ،از سورۀ ۵۰ : ق: «و ما از رگ وريد حياتي او به او نزديكتر هستيم.» [۲۶] ـ صدر آيۀ ۷۳ ،از سورۀ ۵ : المآئدة: «تحقيقاً كافرند آنانكه ميگويند: خداوند يكي از سه تا ميباشد.» [۲۷] - همان [۲۸] ـ قسمتي از آيۀ ۷ ،از سورۀ ۵۸ : المجادلة: «هيچ رازگوئي در ميان سه نفر حاصل نميشود،مگر آنكه خداوند چهارمين ايشانست.» [۲۹] ـ قسمتي از آيۀ ۷ ،از سورۀ ۵۸ : المجادلة: «و نه از اين عدد پائينتر و نه بيشتر،مگر آنكه خدا با آنهاست هر جا كه بوده باشند.» [۳۰] ـ «خداوند با تمام چيزها معيّت دارد،امّا نه آنكه مقارنه با آنها داشته باشد؛و غير از همۀ چيزهاست،امّا نه به جدائي و بينونت.» [۳۱] ـ قسمتي از آيۀ ۳۵ ،از سورۀ ۲۴ : النّور: «نزديك است كه روغنش نور بدهد و اگر چه آتشي بدان مسّ ننموده باشد.» [۳۲] ـ «كسيكه مطلب في الجمله را تصديق نكند،سهل است براي وي كه مطلب مفصّل را تصديق نكند.» [۳۳] ـ ذيل آيۀ ۲۴ ،از سورۀ ۳۴ : سب: «و ما يا شما،يا بر هدايت هستيم و يا بر گمراهي آشكار.»
جواب مكتوب عبدالرّزّاق كاشي از سوي علاءالدّوله
قُلِ اللَهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ ـ الآيه ، [۳۴] بزرگان دين و روندگان راه يقين به اتّفاق گفتهاند كه: از معرفت حقّ برخورداري كسي يابد،كه طيب لُقمه و صدق لهجه شعار و دثار او باشد؛چون اين هر دو مفقود است،از اين طامّات و تُرَّهات چه مقصود ؟! فأمّا آنچه از شيخ نور الدّين عبدالرّحمن اسفرايني قدّس اللهُ تعالي روحَه روايت كرده است،مدّت سي و دوسال شرف صحبتش يافتهام،هرگز اين معني بر زبان او نرفت،بلكه پيوسته از مطالعه مصنّفات ابن العربي منع فرموده؛تا حدّيكه چون شنيده است كه «مولانا نُورالدّين حكيم» و «مولانا بدرالدّين» رحمهما اللهُ تعالي «فصوص» به جهت بعض طلبه درس ميگويند،به شب آنجا رفت و آن نسخه از دست ايشان باز ستاند و بدرّيد و منع كلّي فرمود . ديگر آنچه به فرزند اعظم،صاحب قِران اعظم أيّده اللهُ بجُندِ التَّوفيقِ و أقرَّ عَينَ قلبِه بِنورِ التّحقيق حواله كرده است،بر زبان مباركش رفت كه: من از اين اعتقاد و معارف بيزارم .
اي عزيز ! در وقت خوش خود بر وفق اشارت كتاب «فتوحات» را محشَّي ميكردم،بدين تسبيح رسيدم كه گفته است: سُبْحانَ مَنْ أظْهَرَ الاشْيآءَ وَ هُوَ عَيْنُها . [۳۵] نوشتم كه: إنَّ اللَهَ لا يَسْتَحْيي عَنِ الْحَقِّ . [۳۶] أيُّها الشَّيْخُ ! لَوْ سَمِعْتَ مِنْأحَدٍ أنَّهُ يَقولُ: فَضْلَةُ الشَّيْخِ عَيْنُ وُجودِ الشَّيْخِ لا تُسامِحُهُ إلَيْهِ ! بَلْ تَغْضَبُ عَلَيْهِ ! فَكَيْفَ يَسوغُ بِعاقِلٍ أنْ يَنْسِبَ إلَي اللَهِ هَذا الْهَذَيانِ ؟! تُبْ إلَي اللَهِ تَوْبَةً نَصوحًا،لِتَنْجُوَ مِنْ هَذِهِ الْوَرْطَةِ الْوَعِرَةِ الَّتي يَسْتَنْكِفُ مِنْها الدَّهْريّونَ وَ الطَّبيعيّونَ وَ الْيونانيّونَ وَ الشَّكْمانيّونَ . وَالسَّلَـمُ عَلَي' مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَي' . [۳۷] و [۳۸]
امّا آنچه نوشته بود كه در «عروه » برهان بر نهج مستقيم نيست،چون سخن مطابق واقع باشد،خواه به برهان منطقي راست باش،گو خواه مباش ! و چون نفس را اطمينان در مسأله حاصل شود و مطابق واقع باشد و شيطان بر آنجا اعتراض نتواند كرد،ما را كافيست . وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَي الْمَعارِفِ الَّتي هيَ تُطابِقُ الْواقِعَ عَقْلاً وَ نَقْلاً،بِحَيْثُ لا يُمْكِنُ لِلنَّفْسِ تَكْذيبُها وَ لِلشَّيْطانِ تَشْكيكُها . وَ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ عَلَي وُجوبِ وُجودِ الْحَقِّ وَ وَحْدانيَّتِهِ وَ نَزاهَتِهِ . وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِوُجُوبِ وُجودِهِ فَهُوَ كافِرٌ حَقيقيٌّ . وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِوَحْدانيَّتِهِ فَهُوَ مُشْرِكٌ حَقيقيٌّ . وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِنَزاهَتِهِ مِنْ جَميعِ ما يَخْتَصُّ بِهِ الْمُمْكِنُ،فَهُوَ ظاهِرُ ظالِمٍ حَقيقيٍّ؛لاِنَّهُ يَنْسِبُ إلَيْهِ ما لا يَليقُ بِكَمالِ قُدْسِهِ . وَ الظُّلْمُ وَضْعُ الشَّيْءِ في غَيْرِ مَوْضِعِهِ . وَ لِذَلِكَ لَعَنَهُمُ اللَهُ في مُحْكَمِ كِتابِهِ؛بِقَوْلِهِ: أَلَا لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي الظَّـلِمِينَ . سُبْحانَهُ وَ تَعالَي عَمّا يَصِفُهُ بِهِ الْجاهِلون َ . [۳۹]
فصلٌ بالخير: چون نوبت دوّم كه مكتوب مطالعه كردم،نظر بر رباعي كيشي افتاد،و به خاطر آمد كه آنچه در آن مقام مكشوف شده و بدان مبتهج گشته كه بر حقيقت آن اطّلاع يافته،آنست كه روزي چند در اوايل،اين ضعيف در آن مقام افتاد،و خوش آمدش آن مقام،وليكن از آن مقام بگذشت . يعني چون از بدايت و وسط مقام مكاشفه درگذشت و به نهايت مقام مكاشفه در رسيد،غلط آن أظهر من الشّمس معلوم شد، و در قطب آن مقام يقيني پيدا شد كه شكّ را در آنجا مدخل نيست . پس اي عزيز ! ميشنوم كه اوقات شما به طاعات موظّف است،و عمر به آخر رسيده،دريغ باشد كه در بدايت مقام مكاشفه به طريقي كه كودكان را به جوزي و مويزي چند بفريبند تا به مكتب روند، به معارفي چند كه چون خَذَف باشد،باز مانند . و اكثر آيات بيّنات قرآن را جهت آيتي چند معدود متشابه تأويل كنند . چنانكه آيت محكم،اين آيت است كه: قُلْ إِنَّمَآ أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ ـ الخ، [۴۰] و اخواتها را تأويل كنند .
و مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـكِنَّ اللَهَ رَمَي ' [۴۱] را مقتدا سازند، و ندانند كه جهت تفهيم خلق،تا خصوصيّت رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم را بدانند،فرموده است . چنانكه پادشاهي كه مقرّبي را به مُلكي فرستد،گويد كه: دست او دست من است،و زبان او زبان من است .
و شيخ نيز كه مريدي را به ارشاد قوميفرستد،در اجازت او همين نويسد كه دست او دست من است . غرض آنكه از آيت: أَلَا لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي الظَّـلِمِينَ غافل شدن،و از آيت: إِنَّ الشَّيْطَـنَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا [۴۲] و امثالها اعراض كردن،و تمسّك به آيت: هُوَ الاوَّلُ وَ ا لاخِرُ وَ الظَّـهِرُ وَ الْبَاطِنُ [۴۳] كردن،و ندانستن كه مراد آنستكه: هُوَ الاوَّلُ الازَليُّ لِيَنْتَهيَ إلَيْهِ سِلْسِلَةُ الاِحْتياجِ في الْوُجودِ فَضْلاً عَنْ شَيْءٍ ءَاخَرَ،وَ هُوَ الا خِرُ الابَديُّ بِأنَّهُ إلَيْهِ يَرْجِعُ الامْرُ كُلُّهُ . وَ هُوَ الظّاهِرُ في ءَاثارِهِ الظّاهِرَةِ بِسَبَبِ أفْعالِهِ الصّادِرَةِ عَنْ صِفاتِهِ الثّابِتَةِ لِذاتِهِ،وَ هُوَ الْباطِنُ في ذاتِهِ لَا تُدْرِكُهُ الابْصَـرُ؛وَ لا يَعْرِفُ ذاتَهُ إلاّ هُوَ . وَ قَدْ صَحَّ عَنِ النَّبيِّ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ أنَّهُ قالَ: كُلُّ النَّاسِ فِي ذَاتِ اللَهِ حُمْقَي ؛أيْ في مَعْرِفَةِ ذاتِهِ . وَ قالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: تَفَكَّرُوا فِي ءَالآءِ اللَهِ وَ لَا تَتَفَكَّرُوا فِي ذَاتِ اللَه ِ .
[۴۴] باز آمديم بر سر سخن . چون در وسط مقام مكاشفه مثل آن معارف كه در رباعي كيشي خواندند حاصل آيد،و آن،آن بود كه حقّ در صورت دريائي درنظر آمد به صفت موّاجي و مُثبتي و ماحي متّصف است،و دواير مخلوقات بعضي وسيع و بعضي ضيق،و تنعّم بعضي كه مظهر لطفاند به قدر وسعت دائره و استقامت،و بعضي كه مظاهر قهراند تألّم ايشان از ضيق دائره و انحراف،و به صفت موّاجي باز دواير را به تجديد پيدا ميكند؛تا چون قدم در نهايت مقام مكاشفه نهادم،باد حقّ اليقين وزيد و شكوفههاي معارف بدايت و وسط را ريزانيد،و ثمره حقّ اليقين از غلاف عين اليقين بيرون آمد .
اي عزيز ! من علم مجرّد كه اعتقاد جازم مطابق واقع است،نسبت به شريعت دارم؛و علم اليقين به بدايت مقام مكاشفه،و عين اليقين به وسط مقام مكاشفه،و حقّ اليقين به نهايت مقام مكاشفه،و حقيقت حقّ اليقين كه عبارت از يقين مجرّد است؛لقوله تعالي: وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي' يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ ، [۴۵] و به قطب درجات مقام مكاشفه تعلّق دارد،و هر كه بدينجا رسد هرچه گويد،منجميع الوجوه مطابق واقع باشد .
و آنچه نمود كه آخر همه مقامات در منازل السّآئرين توحيد است،نه همچنانست؛بلكه او در هشتادم مقام افتاده است . آخر مقامات «العُبوديَّةُ» وَ هُوَ عَوْدُ الْعَبْدِ إلَي بَدايَةِ حالِهِ مِنْ حَيْثُ الْوَلايَةِ الْمَفْتوحِ واوُها،دآئِرًا مَعَالْحَقِّ في شؤون تَجَلّياتِهِ تَمَكُّنًا . [۴۶] از جُنيد پرسيدند كه: ما نِهايَةُ هَذا الامْرِ ؟! قالَ: الرُّجوعُ إلَي البَدايَةِ ! اي عزيز ! در بدايت و وسط مقام توحيد خاصّه در خلال سماع امثال اينرباعيها بسيار بر قوّال داده باشم،و در آن ذوق مدّتها بمانده؛يكي اينست:
اين من نه منم،اگر مني هست توئي
ور در بر من پيرهني هست توئي
در راه غمت نه تن به من ماند نه جان
ور زانكه مرا جان و تني هست توئي
و در آن مقام كه حلول كفر مينمود و اتّحاد توحيد،گفته بودم:
أنَا مَنْ أهْوَي،وَ مَنْ أهْوَي أنَا
لَيْسَ فيالْمِرْءَاتِ شَيْءٌ غَيْرُنا (۱)
قَدْ سَهَي الْمُنْشِدْ إذا اُنْشِدُهُ
نَحْنُ روحانِ حَلَلْنَا بَدَنا (۲)
أثْبَتَ الشِّرْكَةَ شِرْكًا واضِحًا
كُلُّ مَنْ فَرَّقَ فَرْقًا بَيْنَنا (۳)
لا اُناديهِ وَ لا أذْكُرُهُ إنَّ ذِكْري
وَ نِدآئي يا أنَا (۴ ) ) [۴۷]
إلي ءَاخره . بعد از آن،چون قدم در نهايت مقام توحيد نهادم،غلط محض بود؛ الرُّجوعُ إلي الْحَقِّ خَيْرٌ مِنَ التَّمادي في الْباطِلِ، [۴۸] برخواندم . اي عزيز ! تو نيز اقتدا به همين كن ! گو چون نظر بر قول خداي تعالي افتادكه: فَلَا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الامْثَالَ ، [۴۹] به كلّي محو آن مثال گردم . والسّلام . . [۵۰] باري ما تمامي نامه ملاّ عبدالرّزّاق و تمامي نامه علاءالدّوله را بدون يك حرف كم و كاست در اينجا حكايت نموديم،تا در برابر ارباب بصيرت قرار گيرد و بدانند كه نامه محترمانه و مؤدّبانه اوّلي،مشحونازآياتورواياتمقبوله و شواهد ذوقيّه عرفانيّه بوده است،و با تأمّل در يكايك از نكات دقيقه و عميق ه آن، بحري از معارف گشوده ميگردد؛
وليكن نامه دوّمي با اسائه ادب و حسّ تفاخر و استكبار خودبيني و خويشتننگري توأم بوده،و مشحون از مطالبي خطابي بدون برهان،و از مغلطه و سفسطه بهرهگيري نموده،و عدم وصول خود را به اعلي ذروه عرفان و توحيد،يگانه ميزان كمال و مايه انسانيّت كامل پنداشته،و هنوز از شائبه دوگانه پرستي و دوئيّت پا بيرون ننهاده كه ديگران را به متابعت و پيروي از منهج و منهاج خود فرا ميخواند . اگر ما در عالم وجود به وجودي اصيل و داراي هويّت و استقلال ـ گرچه در نهايت خردي و كوچكي و ضعف باشد ـ برخورد كنيم،به همان مقدار خدا را محدود و متعيّن كردهايم؛يعني به همان مقدار در برابر خدا شريك آوردهايم .
اگر نصاري تثليث را اعتباري دانند،موحّد ميباشند
ما تنها اختلافي كه با نصاري در تثليث داريم آنستكه: آنها سه مبدأ اصيل (ذات،روح و علم،يا اب و روح القدس و ابن) قائلند و آنها را اقانيم و اصول قديمه بناي عالم خلقت ميدانند،ولي ما معتقديم كه يك ذات اصيل قديم مجرّد بيشتر نميباشد،و تمام صفات و اسماي حُسناي وي در وي مندكّ وفاني هستند . تمام ارواح و عوالم مجرّد از روح القدس گرفته تا ملائكه مقرّب و ارواح انبياء و امامان عليهم الصّلوه و السّلام و ارواح اولياي گرام،تا يكايك از ذرّات عالم كه در جهان مُلك و عالم ملكوت مؤثّر ميباشند؛همه و همه فاني و مندكّ در ذات واحد أحد او هستند؛وجودشان همگي ظلّي و آيتي و عاريتي و مجازي و غير اصيل است .
اگر ما براي ارواح ائمّه و پيغمبران اصالتي قائل شويم،ما هم همانند آنان مشرك خواهيم بود؛ همچنانكه اگر آنان آن سه اصل را يك حقيقت واحد دانند كه به سه اعتبار تجلّي كرده است،ايشان نيز موحّد خواهند بود . وليكن آنها از ارائه اين معني تأبّي دارند و بر سه اصل قديم پافشاري مينمايند . امّا در فرمايشات حضرت استاد علاّمه اخيراً،در تفسير آياتي از سوره مائده ديديم كه فرمودهاند: بعضي از طوائف نصاري همچون نجاشي پادشاه حبشه اين چنين بودهاند . گفتار سيّد أحمد هاتف صاحب ترجيعبند معروف شايد از اين قضيّه پرده برداشته است؛آنجا كه گفته است:
از تو اي دوست نگسلم پيوند
ور به تيغم بُرند بند از بند
الحقّ ارزان بود ز ما صد جان
وز دهان تو نيم شكر خند
اي پدر پند كم ده از عشقم
كه نخواهد شد اهل،اين فرزند
من ره كوي عافيت دانم
چكنم كو فتادهام به كمند
پندِ آنان دهند خلق اي كاش
كه ز عشق تو ميدهندم پند
در كليسا به دلبر ترسا
گفتم: اي دل به دام تو در بند
اي كه دارد به تار گيسويت
هر سر موي من جدا پيوند
ره به وحدت نيافتن تا كي؟
ننگ تثليث بر يكي تا چند ؟
نام حقِّ يگانه چون شايد
كه اب و ابن و روح قُدْس نهند
لب شيرين گشود و با من گفت
وز شكر خنده ريخت آب از قند
كه گر از سرّ وحدت آگاهي
تهمت كافري به ما مپسند
در سه آئينه شاهد ازلي
پرتو از روي تابناك افكند
سه نگردد بريشم ار او را
پرنيان خواني و حرير و پرند
ما در اين گفتگو كه از يك سو
شد ز ناقوس اين ترانه بلند
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وَحْدَهُ لا إلَهَ إلاّ هُو
يعني علّت كفر و شرك نصاري آنستكه: با ديده احول به حضرت ربّالارباب مينگرند؛لهذا سه عدد مشاهده مينمايند . اگر با ديده درست بنگرند، يكي بيش نميباشد .
ابيات شيواي حلا ج در حقيقت توحيد
چقدر عالي و واضح و مستدلّ و رسا حسين بن مَنصور حلاّج اين حقيقت را بيان نموده است:
أنَا أنَا أنْتَ أمْ هَذا إلَهَيْنِ؟!
حاشايَ حاشايَ مِنْ إثْباتِ إثْنَيْنِ (۱)
هُويَّتي لَكَ في ل آئيَّتي أبَدًا
كُلٌّ عَلَي الْكُلِّ تَلْبيسٌ بِوَجْهَيْنِ (۲)
فَأيْنَ ذاتُكَ عَنّي حَيْثُ كُنْتُ أرَي
فَقَدْ تَبَيَّنَ ذاتي حَيْثُ لا أيْني (۳)
وَ نورُ وَجْهِكَ مَعْقودٌ بِناصيَتي
في ناظِرِ الْقَلْبِ أوْ في ناظِرِ الْعَيْنِ (۴)
بَيْني وَ بَيْنَكَ إنّيّي يُنازِعُني
فَارْفَعْ بِلُطْفِكَ إنّيّي مِنَ الْبَيْنِ (۵ ) ) [۵۱]
۱ ـ من ذاتم و حقيقتم تو هستي؛يا آنكه من من،و تو تو هستي و بنابراين، دو تا اله و معبود است ؟! نه، دور است از من،دور است از من،كه دو تا اصل و حقيقت و إله و معبود را اثبات كنم !
۲ ـ هويّت و انّيّت من از آن تو ميباشد،كه در عدم صرف و نيستي محض من هميشه در آمده است . تمام حقيقت وجود و ثبات و اصالت تو،در تمام واقعيّت نيستي و عدم محض من بر آمده است . و لهذا از دو وجهه اشتباه حاصل شده است: وجهه اصل و حقيقت وجود تو،و وجهه مجاز و واقعيّت عدم و فنا و نيستي من !
۳ ـ پس هر كجا كه مينگرم،ذات تو را در وجود خودم چگونه و كجا ميتوانم متحقّق بدانم،در حاليكه واضح و هويدا گشته است كه ذات من آنجا است كه اصلاً مكاني و محلّي و قراري براي من موجود نيست .
۴ ـ آري نور سيما و وجه تو ميباشد كه بر پيشاني من گره خورده و استوار شده است؛در چشم دل و بصيرت من،و يا در چشم بصر و ديدگان حسّي من! ۵ ـ انّيّت و هستي من است كه ميان من و ميان تو منازعه در افكنده است ! پس تقاضا دارم تا با لطف خودت انّيّت و هستي مرا از ميانه برداري! [۵۲]
نزاع عَلَمين آيَتَين: سيّد أحمد كربلائيّ و شيخ محمّدحسين اصفهانيّ بر وحدت وجود
نزاع درميان دو آيت خداوندي،دو فقيه عالم علم،دو مرجع بزرگ حكمت و عرفان،آيه الله علي الإطلاق و نور الله في ظلمات الارض: آقا سيّد أحمد كربلائي طهراني أفاض اللهُ علينا من بركاتِ تربتهِ،و محقّق مدقّق عاليمقام،فيلسوف زمان و حكيم بيشبهه و گمان: آقا حاج شيخ محمّدحسين كمپانيّ اصفهانيّ نجفيّ رضوان اللهُ تعالي عليه؛از همين منبع برخاسته است . سيّد ميگويد: وجود داراي تشخّص و وحدت است و ذات حقّ،ازلي و ابدي و نامتناهي است،تعيّن بر نميدارد . و جميع عوالم نيست و نابودند در وجود وي،و وجودشان غير اعتباري و مجازي و انتسابي بيش نيست . شيخ ميگويد: وجود داراي تشخّص و وحدت نيست . وجود داراي تشكيك در مراتب است . موجودات فناء محض ندارند . تعيّن و محدوديّت اشياء تنافي با هستي مطلق حقّ تعالي ندارد . و بالاخره همه موجودات داراي اصالتند؛غايه الامر با حدود و انّيّات ضعيفه،به خلاف حقّ تعالي كه حدّش اكبر،و تعيّنش اوسع است بطوريكه جميع موجودات را فرا ميگيرد؛امّا ديگر در موجودات توقّف ميكند و در آنجا توحيد (وحدت) حاصل نميگردد؛و فناء اشياء به تمام معنيالكلمه در ذات اقدسش،گفتاري و پنداري بيش نميباشد و حقيقتي ندارد . علّت تأبّي شيخ از تسليم شدن بر وحدت ذات اقدس او،و معيّت او با موجودات،و سيطره و احاطه وجودي او بر همه عالم و جميع اشياء،و انمحاء و اندكاك همگي ذاتاً و صفةً و فعلاً در ذات او؛فقط و فقط خود را موجود در قبال حقّ دانستن است،كه مرحوم سيّد از آن تعبير به جَبَلانيّت نموده است . و ديگر استلزام احاطه وجودي حقّ،بر معايب و مضارّ و مفاسد و قبائح،كه مرحوم شيخ از آن تعبير به لزوم مفاسد شنيعه كرده بود . امّا آن هستي جز كوه تخيّلي هستي چيزي بيش نيست؛و خواهي نخواهي بايد شكسته شود . و امّا اين استلزام نيز صحيح نيست؛زيرا حقائق وجوديّه موجودات و اشياء اندكاك در ذات حقّ دارند،نه معايب و قبائح و مفاسد . مرجع اين امور عندالتّحليل،امور عدميّه هستند . نقصانها و ماهيّات باطله امور عدميّه هستند؛اينها كجا ميتوانند در ذات اقدس او راه يابند ؟ بنابراين،كسانيكه به وحدت وجود اعتراض دارند،ابداً معني آنرا تعقّل ننمودهاند . وحدت وجود با توحيد كه مبناي اساس شرايع الهيّه و بالاخصّ دين حنيفيّه اسلام است،يك معني است . وحدت مصدر باب لازم و مجرّد است،و توحيد مصدر باب متعدّي و مزيدٌ فيه . اللَهُ أكْبَرُ ،و لا إلَهَ إلاّ اللَهُ معنيشان همين حقيقت بزرگ است . اينها ميگويند:
وحدت وجود يعني همه چيز خداست،سگ خداست،كافر خداست،زاني خداست . عياذًا بِاللَهِ ! كجا معني وحدت اينست ؟! در كدام كتاب خواندهايد ؟! و يا از كدام مؤمن عارف موحّد شنيدهايد ؟! آنها كه فرياد ميزنند: در ذات واجب،همه اشياء محدوده و تمام ممكنات بحدودها و ماهيّاتها راه ندارند؛كجا سگ و كافر و زاني راه پيدا ميكنند؟! ارباب شهود و كشفِ توحيد ميگويند: در عالم وجود،غير از خدا چيزي نيست؛يعني وجود او چنان سيطره و احاطه در اثر وحدت حقّه حقيقيّه و صرفه خود دارد ،كه هيچ موجودي در قبال او،و در برابر او عرض اندام ندارد ؛حتّي ارواح ملكوتيّه و مجرّدات عِلويّه . وجود حضرت حقّ سبحانه همه اشياء را مندكّ و مضمحلّ و فاني نموده است . آنجا حدود و تعيّن كه لازمه شيئيّت اشياء هستند،كجا ميتوانند وجود و تحقّق داشته باشند ؟! آنها ميگويند: وجود ارواح قدسيّه،و نفوس انبياي عظام،در ذات حقّ مندكّ و فاني هستند . در ذات حقّ جبرائيل و اسرافيل را نميتوان يافت . آنوقت كجا سگ و خوك و ميكرب و قاذورات يافت ميشود ؟!
آنها ميگويند: تمام موجودات در برابر ذات او وجودي ندارند،آنها همه تعيّن و ماهيّت و حدود ميباشند؛و اصل وجود موجودات بسته به ذات حقّ است كه از آن به صمديّت، و مصدريّت ، و قيّوميّت ، و منشأيّت تعبير شده است . اين معني و مفهوم را اگر درست دقّت كنيم،مُفاد و مراد همين كلمه تكبير و كلمه تهليلي است كه هر روز در نمازهاي خود واجب است چندين بار بر زبان آوريم،و بر محتوا و مفاد آن معتقد باشيم . امّا مسكينان نميفهمند و معني وحدت را از نزد خود حلول و اتّحاد ميگيرند؛كه منشأ آن كثرت و دوئيّت است .
آنگاه ميترسند كه بدين اعتقاد عالي كه روح اسلام است لب بگشايند، در حاليكه خودشان در شبانه روز در نمازها همين معني را تكرار ميكنند،و همين عبارات را از زبان و ذهن ميگذرانند . و اين امر ناشي است از پائين آمدن سطح عمومي معارف اسلام،و اكتفاء به علوم مصطلحه و مقرّره فعلي،و دور شدن از آبشخوار حقائق . حضرت استادنا الاكرم آيه الله گرانقدر: علاّمه طباطبائي قدّس الله سرّه ميفرمود: در اذهان عوام از مردم،وحدت وجودي از كافر بدتر است؛يهودي باش ! مسيحي باش ! امّا وحدت وجودي نباش ! ! [۵۳]
پاورقي
[۳۴] ـ قسمتي از آيه ۹۱ ،از سوره ۶ : الانعام: «بگو: خدا،و سپس بگذار ايشان را (تا در خوضشان بازي كنند).» [۳۵] ـ «پاك و منزّه است آنكه أشياء را به ظهور در آورد و خودش عين آنهاست.» [۳۶] ـ آي ه ۵۳ ،از سوره ۳۳ : الاحزاب اينطور است: وَ اللَهُ لَا يَسْتَحْيِ مِنَ الْحَقِّ . «و خداوند از بيان حقّ حيا نميكند.» [۳۷] ـ «خداوند درباره حقّ از چيزي حيا نميكند . اي شيخ ! اگر از كسي بشنوي كه ميگويد: فضله شيخ عين وجود شيخ است،با او مسامحه نخواهي نمود؛بلكه بر وي خشمناك ميشوي ! پس چطور جائز است عاقلي اين هذيان را به خدا نسبت دهد ؟! به سوي خدا توبه كن توبه نصوحي،تا از ورطه سهمناك كه دهريها و طبيعيها و يونانيها و شكمانيها از آن استنكاف كردهاند؛تو نجات بيابي . و سلام بر آن كسي كه از راه هدايت پيروي كند!» [۳۸] ـ قاضي نورالله شوشتري در «مجالس المؤمنين» مجلس ششم،در احوال محييالدّين عربي،ص ۲۸۳ چنين آورده است: و امّا آنچه شيخ علاءالدّوله در آخر گفته كه: اگر كسي گويد كه فضله شيخ عين وجود شيخ است،غضب خواهد فرمود و مسامحه نخواهد نمود؛تمثيلي به غايت ناستوده است،و به فضله نادرويشي آلوده . زيرا كه ارباب توحيد اگر معيّت حقّ را به اشياء چون معيّت جسم به جسم دانند،اين فساد لازم آيد . امّا معيّت بر زعم ايشان چون معيّت وجود است به ماهيّات،و ماهيّت ملوّث نيست؛به خلاف معيّت شخص با فضله كه از قبيل معيّت جسم است مر جسم را،و به آن ملوّث ميتواند شد . و ايضاً سخن در نفي وجودات ممكنات است كه آثار وجود حقّند،و اثر شيء فضله آن شيء نميشود تا تمثيل و تنظير كه نمودهاند درست باشد . و لهذا اگر كسي شيخ علاءالدّوله را گفتي كه كتاب «عروه » فضله توست،غضب خواستي نمود و مسامحه و تجوّز را تجويز نميفرمود . و بالجمله ،امثال اين كلمات پريشان نه لايق به علوّ شأن ايشان است،ديگر چه گويد و چه نويسد درويشي درويشان است. [۳۹] ـ «جميع مراتب سپاس از آنِ خداوندي است كه معارفي را كه مطابق واقع است عقلاً و نقلاً عطا كرده است،بطوريكه نفس نميتواند آنها را تكذيب كند و شيطان تشكيك نمايد . و قلوب را اطمينان حاصل است بر وجوب وجود حقّ و وحدانيّتش و نزاهتش . و كسيكه ايمان نياورد به وجوب وجودش كافري است حقيقي،و كسيكه ايمان نياورد به وحدانيّتش مشركي است حقيقي،و كسيكه ايمان نياورد به نزاهت و پاكيش از جميع اختصاصات ممكنات،ظالم حقيقي بارزي است . چرا كه به او نسبت داده است آنچه را كه لائق كمال قدس او نيست . و ظلم عبارت است از گذاردن چيزي را در غير محلّ خودش . و از همين جهت ميباشد كه خداوند در كتاب محكمش آنانرا لعنت فرموده؛آنجا كه گفته است: «آگاه باش كهلعنت خدا بر ستمكاران است.» ] ذيل آيه ۱۸ ،از سوره ۱۱ : هود [ پاك و متعالي است خداوند از آنچه را كه جاهلان او را بدان توصيف ميكنند.» [۴۰] ـ صدر آيه ۱۱۰ ،از سوره ۱۸ : الكهف: «بگو: من فقط بشري هستم همانند شما!» [۴۱] ـ قسمتي از آيه ۱۷ ،از سوره ۸ : الانفال: «و تو تير پرتاب نكردي زمانيكه پرتاب كردي،وليكن خداوند پرتاب كرد!» [۴۲] ـ صدر آيه ۶ ،از سوره ۳۵ : فاطر: «تحقيقاً شيطان دشمن شماست؛پس شما هم او را دشمن بگيريد!» [۴۳] ـ آيه ۳ ،از سوره ۵۷ : الحديد: «اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.» [۴۴] ـ «اوست اوّل ازلي كه سلسله احتياج در عالم وجود بدو منتهي ميگردد تا چه رسد به چيز ديگري . و اوست آخر ابدي به آنكه جميع امور بدو بازگشت ميكند . و اوست ظاهر در آثار ظاهرهاش به سبب افعال صادره از صفات ثابته ذاتيش. و اوست باطن در ذاتش كه چشمها او رادر نمييابند و ذاتش را نميشناسد مگر خودش . و روايت صحيحه از پيامبر وارد است كه فرمود: جميع مردم،در معرفت ذات خداوند نادانند؛يعني در معرفت ذات او . و پيامبر فرمود: انديشه كنيد در نعمتهاي خدا؛و انديشه مكنيد در ذات خدا!» [۴۵] ـ آيه ۹۹ ،از سوره ۱۵ : الحجر: «پروردگارت را عبادت كن،تا وقتيكه يقين به سويت بيايد!» [۴۶] ـ «آخر مقامات،عبوديّت است؛و آن عبارتست از بازگشت بنده به حال نخستش از جهت وَلايت (به فتح واو)،در حالي كه بنده در اين بازگشت همراه با حقّ متعال است و متمكّن در مظاهر تجلّيات او.» [۴۷] ـ (۱) من همان كسي هستم كه عاشق اويم؛و كسي كه عاشق اويم من هستم . در آئينه چيزي بجز ما موجود نيست . (۲) تحقيقاً گوينده غزل خطا كرد هنگاميكه من به او غزل ميدادم كه: ما دو تا جان ميباشيم كه در يك بدن داخل شده است . (۳) شركت ميان من و او را كه شرك روشني است،به وجود آورده است هر كس كه ميان من و او بخواهد فرق گذارد . (۴) من او را از دور صدا نميزنم،و از نزديك در خاطرم نميآورم؛تحقيقاً ياد من و نداي من او را،نداي من به خود من ميباشد . [۴۸] ـ «بازگشتن به سوي حقّ بهتر است از ادامه راه باطل.» [۴۹] ـ صدر آيه ۷۴ ،از سوره ۱۶ : النّحل: «پس شما براي خداوند مثال نزنيد!» [۵۰] ـ «العُروة لاِهل الخَلوة والجَلوة» تصنيف أحمد بن محمّد بن أحمد بيابانكي،معروف به علاءالدّوله سمناني،انتشارات مولي،در مقدّمه جناب محترم آقاي نجيب مايل هروي،ص ۳۵ تا ص ۴۵ [۵۱] ـ به نقل آقاي كيوان سميعي در تعليقه مقدّمه بر «شرح گلشن راز» ص شصت و پنج [۵۲] ـ جناب محترم آقاي دكتر سيّد يحيي يثربي استاد فلسفه در دانشگاه تبريز در كتاب شريف خود: «فلسفه عرفان» تحليلي از اصول و مباني و مسائل عرفان،در طبع دوّم مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم،از ص ۴۱۷ تا ص ۴۸۲ بحثي را تحت عنوان «فناء فيالله و بقاء بالله» شروع كردهاند و پايان دادهاند . و چون از ص ۴۴۵ تا ص ۴۸۰ را تقريباً پيرامون مصاحبات و مباحثات حقير با استاد عاليقدر فقيدمان،علاّمه دوران و حكيم زمان و عالم بالله و بأمرالله و عارف كامل،جامع معقول و منقول آيت عظماي الهي: علاّمه حاج سيّد محمّد حسين طباطبائي تبريزي أرواحُنا لترابِ مرقدِه الفدآءُ،اختصاص داده بودند؛براي مزيد توضيح و رفع شبهات متوهّمه از نظريّه حقير، لازم ديد قدري در اينجا موارد لزوم بحث را بنگارد . بحولِ اللهِ و قوّتِه و لاحولَ و لا قوّةَ إلاّ باللهِ العليِّ العظيم . در اين مصاحبات كه در بخش دوّم كتاب «مهر تابان» آمده است،بحث اين ناچيز با حضرت معظّم له در بقاء عين ثابت بوده است در مرحله فناء تامّ در ذات الله تبارك و تعالي و عدم بقاء آن . حضرت علاّمه اصرار ميفرمود بر بقاء عين ثابت و حقير بر عدم آن؛همانطور كه مؤلّف محترم در ص ۴۴۵ تا ص ۴۴۷ ذكر نمودهاند و در خاتمه بحث در ص ۴۷۹ و ۴۸۰ ،نظريّه حقير را مردود دانستهاند . و در صفحات قبل از آن در شرح و تفصيل معني فناء و اقسام آن،مطالبي را بيان،و از جمله در ص ۴۵۷ و ۴۵۸ براي اثبات عدم امكان فناي حقيقت،مطلبي را از جامي بدينگونه بازگو كردهاند: در بيان روشن جامي راجع به فناء،راه حلّ اين مشكل را ميتوان بدست آورد . در گذشته بيان وي را به تفصيل نقل كرديم و اينك قسمتي از آنرا دوباره مورد دقّت قرار ميدهيم كه ميگويد:
«امّا به نزديك اين طائفه فنا و بقا را معنياي ديگر است: از بقا،بقاي ذات چيزي نخواهند؛بقاي صفات او خواهند . از فنا،فناي ذات چيزي نخواهند؛فناي صفات او خواهند . به آن معني كه مراد از هر چيزي عين ] ثابت [ آن چيز نيست،لكن معني آنستكه چون اين معني در آن چيز موجود باشد آن چيز را نام «بقاء» دهد؛از بهر آنكه مقصود از آن چيز حاصل است . و چون از آن چيز معدوم گردد آن چيز را «فاني» خوانند؛از بهر فوات مقصود از او . و اين در تعارف ظاهر است كه چون كسي پير و ضعيف گردد گويد: من نه آنم كه بودم . مرد همانست لكن صفات،ديگر شده است ـ كذا في «شرح التّعرف» . فناي ممكن در واجب به اضمحلال آثار امكان است نه انعدام حقيقت او؛چون اضمحلال انوار محسوسه در نور آفتاب . چراغ آنجا كه خورشيد منير است ميان بود و نابودي اسير است» و سپس ميافزايد كه: «اضمحلال آثار امكان در لطيفه انانيّت عارف باشد در هوش وادراك او،نه در جسم و روح بشريّت او.» * اين اضمحلال آثار امكان و فناي صفات بشري،به اين معني خواهد بود كه عارف به نوعي از آنها بر كنار ماند؛همانند بر كنار ماندن پير از جواني . و اين در حقيقت يك حركت و تحوّل است و به عبارت ديگر: تولّد تازهاي است كه در آن صفاتي از ميان برداشته شده و صفات ديگري جانشين آنها گشته . عارف صفات و خواصّ و لوازم شناخته شده بشري را كنار گذاشته،و صفات و خواصّ و آثار ديگري بدست آورده كه از نوع صفات قبلي خويش نيست و به ناچار از آنها تعبير ديگري دارد از قبيل: اوصاف الهي و تخلّق بأخلاق الله . أقول: محلّ بحث و نزاع در توحيد ذاتي است نه توحيد صفاتي . و اين سخنان جامي همه به توحيد صفاتي بازگشت ميكند و از مبحث خارج ميباشد . فناء ذاتي يعني فناء زيد مثلاً در ذات الله جلّ و عزّ . معني فناء تامّ آن ميباشد كه:
زيد از همه رسوم عبور كرده باشد و هيچ اسمي و رسمي باقي نمانده باشد . اينست معني فناء تامّ و معني ذات الله جلّ جلاله . وجود بحت ازلي ابدي سرمدي لامتناهي است كه از هر صفت و اسم منزّه و از هرگونه شائبه تعيّن مبرّي است . در اين صورت اگر بگوئيم: عين ثابت در زيد باقي ميماند،يكي از دو محال لازم ميآيد: يا فنا را فناي تامّ و تمام فرض ننمودهايم و از وجود انّيّت زيد كه وي را از غير تمايز دهد،قدري در آن به جاي نهادهايم . واين خُلف است؛زيرا معني فناي تامّ اين نيست . و اين زيد با معيّت عين ثابتش نميتواند در ذات وارد شود؛زيرا ذات،بسيط من جميع الجهات ميباشد و ورود وي در ذات مستلزم شكستن و محدوديّت و تركيب و حدوث ذات ميگردد؛ كه محال است . بناءً عليهذا،نه ذات از بساطت رفع يد ميكند،و نه زيدٌ بما أنّه زيد ميتواند وارد در ذات گردد . عين ثابت عبارةٌ اُخري از انانيّت و ماهيّت و ما به الامتياز زيد است . چگونه حقّ ورود در ذات را دارد،در حاليكه ذات بسيط من جميع الجهات ميباشد . بنابراين،يا بايد وصول به مقام فناء ذاتي را بالمرّه انكار كنيم،و يا فناء را كه حقيقت نيستي و اندكاك ميباشد،بدان وصلهاي بيفزائيم و عين ثابت را با آن همراه نمائيم ؟! التزام به عين ثابت در ذات،يا مستلزم محدوديّت و تعيّن و تركيب ذات ميباشد،يا از اوّل فنا را فنا فرض ننمودن و صبغه نيستي تامّ و تمام به او نبخشودن است؛يعني فناي در صفات . ما ميگوئيم: تعيّن يعني زيد،و اطلاق يعني ذات . بنا بر وحدت وجود حقّه حقيقيّه و وحدت بالصّرافه كه التزام به آن مساوق با قول به تشخّص وجود است،يك ذات بحت و بسيط و لايتناهي نميتواند در وجود زيد محدود شود؛وگرنه از وحدت و تشخّص ميافتد و صبغه تناهي و تركيب،و بالاخره حدوث به خود ميگيرد؛و اين خلاف برهان است . شما اگر به اين ذات بسيط كه وجود است و تجرّد و بساطت دارد،به نظر همان بساطت نگريستيد،خداست،ذات است،قديم است،إلي آخر از اسماء حسناي وي؛و اگر به نظر تعيّن كه محدود و مقيّد است نظر نموديد،زيد است و حادث و مركّب . فقط و فقط نظر به دو اعتبار ميباشد . پس زيد يعني تعيّن،يعني عين ثابت . و اگر تعيّن را برداشتيد و گفتيد: فناي از تعيّن،آنجا ذات است و بس . زيد فاني شد،مرجعش به انداختن تعيّن است .
موجود بدون تعيّن،بحت است،بسيط است . لايتناهي است،آن ذات است آن الله است . زيد بدون تعيّن زيد نيست؛زيرا تعيّنش همان زيديّت اوست . چون فاني گشت و رخت تعيّن را خلع نمود و از همه مراتب تعيّن بالفرض گذشت كه همان فناي تامّ و مطلق است،ديگر نيست . زيد نيست،نيستي است . زيد نيست و خداوند هست . معني فناي زيد،يعني نيستي زيد و هستي خدا . زيد فاني در خدا شد؛يعني زيد نيست شد و خداوند هست . براي فناي ذاتي و بقاء عين ثابت بدين شعر تمثّل جستن،درست نميباشد كه: چراغ آنجا كه خورشيد منير است ميان بود و نابودي اسير است اين مثل مع الفارق است . زيرا نور چراغ غير از نور خورشيد ميباشد . و اين حقيقت اسارت ميان بود و نابود،متحقّق؛ولي وجودات متعيّنه ممكنات بأسرها و جميعها،غير از وجود بحت و مجرّد و بسيط و خورشيد لميزلي ذات خداوند نميباشد . بنابر أصاله الوجود،و وحده الوجود،و تشخّص وجود،يك وجود قديم است و بس؛ كه مستقلّ و ذي اثر است .
موجودات ممكنه،موجودات ظلاليّه و تبعيّه و مرآتيّه و آيتيّه و مجازيّه و غير مستقلّه و تعيّنيّه ميباشند . پس نوري گرچه في الجمله باشد،از خود ندارند . نور خداست كه در اين محدود بدين مقدار تجلّي كرده است . موجودات غير از مرائي و مجالي و مظاهر چيز دگري نميباشند . إِنْ هِيَ إِلآ أَسْمَآءٌ سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَ آؤُكُم مَّآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ . ** اين تعيّنات اسمهائي ميباشند كه شما بر رويشان گذاشتهايد !
اسمها را برداريد،غير از خدا چيزي نيست . باري،در امثال اين مقام اگر بر شعر شيخ عراقي متمثّل شويم،شايد بهتر باشد: آفتابي در هزاران آبگينه تافته پس به رنگ هر يكي تابي عيان انداخته جمله يك نور است ليكن رنگهاي مختلف اختلافي در ميانِ اين و آن انداخته *** اگ ر بخواهيم درست تمثيل نمائيم،فرض كنيد: در نقاط مختلف جهان ايستگاههائي (استسيون) نصب كنند تا نور خورشيد را گرفته،و همان نور را در شب در چراغهاي مختلف بروز و ظهور داده باشند . در اينجا اگر خورشيد از زير افق سر برآرد و طلوع كند،ديگر اين ايستگاهها اثر وجودي ندارند . اين نور چراغها همانند سائر انوار مشعشعه از شمس بر روي زمين،خودي از خود و وجودي از خود ندارند،مگر همان يك شعاع وحداني آفتاب عالمتاب . اين چراغها اسير ميان بود و نابود نميباشند؛بلكه در اين صورت نابود صِرف هستند . * ـ «نقد النّصوص في شرح نقش الفصوص» طبع جديد،ص ۱۵۱ (تعليقه) ** ـ صدر آيه ۲۳ ،از سوره ۵۳ : النّجم *** ـ لمعه ۱۵ ،از «لمعات» عراقي،ص ۳۸۹
[۵۳] ـ «توحيد علمي و عيني» در مكاتيب حِكَمي و عرفاني،تصنيف خود حقير،ص ۳۲۶ تا ص ۳۲۹
حاج شيخ بعد از رحلت حاج سيّد أحمد،كلام او را ميپذيرد
حضرت علاّمه استادنا الاكرم طباطبائي رضوان الله عليه ميفرمودند: در مكاتبات و مباحثاتي كه در قضيّۀ تشكيك در وجود و وحدت وجود،در ميان دو عالم بزرگوار آقاي حاج سيّد أحمد كربلائي طهراني و آقاي حاج شيخ محمّد حسين كمپاني اصفهاني رضوان الله عليهما صورت گرفت،و بالاخره مرحومحاج شيخ قانع به مطالب عرفانيّۀ توحيديّۀ آقا حاج سيّد أحمد نشدند؛بعد از رحلت مرحوم آقا سيّد أحمد،يكي از شاگردان مرحوم قاضي به نام «آقا سيّد حسن كشميري» كه از همدورگان آية الله آقاي حاج شيخ عليمحمّد بروجردي و آقا سيّد حسن مسقطي و آن رديف از تلامذۀ مرحوم قاضي بود،بناي بحث و مكالمه را با مرحوم حاج شيخ باز كرد،و آنقدر بحث را بر اساس استدلال و برهان مرحوم حاج سيّد أحمد تعقيب كرد كه حاج شيخ را ملزم به قبول نمود . . [۵۴]
اشعار حاج شيخ در عدول از تشكيك در وجود به وحدت وجود
شاهدِ شاهد در آستين ما،در عدول مرحوم كمپاني از عقيدۀ فلاسفه به تشكيك در وجود،به عقيدۀ عرفاء به وحدت وجود؛اشعار ايشانست در كتاب حكمت خود به نام «تحفة الحكيم» كه راجع به اتّحاد و هوهويّت ميفرمايند:
صَيْرورَةُ الذّاتَيْنِ ذاتًا واحِدَهْ
خُلْفٌ مُحالٌ وَ الْعُقولُ شاهِدَهْ (۱)
وَ لَيْسَ الاِتِّصالُ بِالْمُفارِقِ
مِنَ الْمُحالِ بَلْ بِمَعْنًي ل آئِقِ (۲)
كَذَلِكَ الْفَنآءُ في الْمَبْدَإِ لا
يُعْنَي بِهِ الْمُحالُ عِنْدَ الْعُقَلا (۳)
إذِ الْمُحالُ وَحْدَةُ الاِثْنَيْنِ
لا رَفْعُ إنّيَّتِهِ في الْبَيْنِ (۴)
وَ الصِّدْقُ في مَرْحَلَةِ الدَّلالَهْ
في الْمَزْجِ وَ الْوَصْلِ وَ الاِسْتِحالَهْ (۵)
فَالْحَمْلُ إذْ كانَ بِمَعْنَي هُوَ هُو
ذو وَحْدَةٍ وَ كَثْرَةٍ فَانْتَبِهوا (۶ ) ) [۵۵]
۱ ـ چنانچه دو ذات مختلف ذات واحد شوند،اين امر محال است؛و عقول شاهد بر اين محاليّت است .
۲ ـ امّا اتّصال پيدا نمودن نفوس و ارواح به مفارقات و مجرّدات عقليّه،محال نميباشد؛بلكه داراي معني مناسب و سزاوار به آن اتّصال و كيفيّت هو هويّت آنهاست .
۳ ـ همچنين فناي نفوس انساني در مبدأ و اصل قديم خداوندي نيز در نزد صاحبان عقل،محال به نظر نميرسد .
۴ ـ به سبب آنكه محال عبارت است از يكي شدن دو چيز؛نه از ميان برداشته شدن انّيّت و هستي نفس انساني از ميانه .
۵ـ و نيز گواه ما بر عدم محاليّت آن،صادق آمدن عنوان وحدت و يگانگي است در مرحلۀ دلالت،در مورد تركيب مزجي؛همچون آب و سركه كه اين دو مادّه با آنكه دو تا هستندو درهم آميخته و ممزوج گشتهاند،معذلكعنوان وحدت و نام واحدي بر آنها جاري ميشود . و در تركيب سركه و عسل بدان انگبين گويند . و همچنين در مورد اتّصال دو چيز يا چند چيز با يكدگر؛مثل قطعات چوب كه از اتّصالشان،با وجود دوئيّت و بينونت معذلك نام واحد سرير بدان گفته ميشود . و همچنين در مورد استحاله كه چيزي به صورت چيز دگر مبدّل شود؛همچون آب كه بخار ميشود،در اينصورت ميگويند: اين بخار،همان آب است نه چيز ديگر،در حاليكه آب و بخار دو چيز هستند .
۶ ـ و در باب قضايا،قضيّۀ حمل شايع صناعي چون زيد قائم است،كه زيد و قائم دو چيز ميباشند؛و امّا در مورد حمل هو هو يعني حمل اوّلي ذاتي،كه حمل مفاهيم است بر همدگر همچون حمل حيوان ناطق بر انسان،كه در اين صورت با وجود وحدت مفهومي كه نتيجۀ حمل و هوهويّت است،معذلك كثرت مفهوم انسان با حيوان ناطق سبب صحّت حمل شده است؛وگرنه معني نداشت كه يك چيز به تمام معني برخودش حمل شود؛مثل الإنسانُ إنسانٌ . و لهذا در حمل اوّلي كه حمل هو هوست با وجود كثرت مفهومي از جهتي،اتّحاد در حمل واقع شده است؛پس بر اين مطالب توجّه داشته باشيد .
اين ابيات همگي دلالت بر مدّعاي آقا سيّد أحمد دارد؛وليكن آنچه در ميان آنها صريحتر است،بيت چهارم ميباشد كه دليل بر بيت سوّم ـ كه دلالت بر امكان فناء في الله دارد ـ آورده شده است . و اين عين مطلب اهل عرفان و يقين است؛و مرحوم حاج سيّد أحمد كربلائي هم غير از اين چيزي نميگويد . رحمة الله عليهما رحمةً واسعةً شاملةً . [۵۶]
باري،مُفاد اين ابيات مگر غير از مضمون ابيات حسين بن منصور حلاّج است كه اينك قرائت كرديم:
أنَا أنَا أنْتَ،أمْ هَذا إلَهَيْنِ حاشايَ حاشايَ مِنْ إثْباتِ إثْنَيْنِ هُويَّتي لَكَ في ل آئيّتَي أبَدًا كُلٌّ عَلَي الْكُلِّ تَلْبيسٌ بِوَجْهَيْنِ فَأيْنَ ذاتُكَ عَنّي حَيْثُ كُنْتُ أرَي فَقَدْ تَبَيَّنَ ذاتي حَيْثُ لا أيْني تا آخر .
استدلال ملكيّ تبريزيّ بر وحدت وجود به «برهان صدّيقين»
آية الله فقيد،فقيه عالم عارف: حاج ميرزا جواد آقا ملكيّ تبريزيّ قُدّس سرُّه،مطلب را فقط با چند جملۀ مختصر و كوتاه و مفيد بيان فرموده است،و چنان دليل متقني بر اثبات وحدت وجود ميآورد كه همگان را شيفته و فريفته نموده است . وي ميگويد: وَ يَتَّضِحُ ذَلِكَ بِأدْنَي تَأمُّلٍ؛لاِنَّ حَقيقَةَ الْوُجودِ يَمْتَنِعُ عَلَيْها الْعَدَمُ؛ وَ إلاّ لاتَّصَفَ الشَّيْءُ بِنَقيضِهِ أوْ بِما يُساوِقُ نَقيضَهُ . وَ هُوَ بَديهيُّ الْبُطْلانِ ضَروريُّ الْفَسادِ . وَ كُلُّ ما امْتَنَعَ عَدَمُهُ ثَبَتَ قِدَمُهُ بِالضَّرورَةِ . فَحَقيقَةُ الْوُجودِ ثَبَتَ قِدَمُها . فَلَا يُمْكِنُ الْقَوْلُ بِأنَّ لِلاشْيآءِ وُجودًا حَقيقيًّا . فَتَأمَّلْ وَ اغْتَنِمْ ! فَإنَّ ما ذَكَرْناهُ بُرْهانُ الصِّدّيقينَ في إثْباتِ وُجودِهِ تَعالَي. [۵۷]
«و وحدت وجود با كوتاهترين تأمّل براي تو آشكار ميشود؛به جهت آنكه ممتنع است كه بر حقيقت وجود عدم عارض گردد؛و گرنه شيء مورد نظر يا به خود نقيض و يا به آنچه مساوي نقيضش است متّصف ميگشت . و اين اتّصاف،بطلانش از بديهيّات و فسادش از ضروريّات است . و هر چيزي كه عدمش امتناع داشته باشد،قديم بودنش ثابت است به حكم ضرورت . پس حقيقت وجود قديم بودنش ثابت شد . بنابراين امكان ندارد كه گفته شود: اشياء داراي وجود حقيقي هستند . در اين مهمّ تأمّل و تدبّر كن و مغتنم بشمار ! زيرا آنچه را كه ما بيان نموديم عبارت است از «برهان صدّيقين» براي اثبات وجود خداوند متعال!» چقدر عالي و رسا شيخ فخرالدّين إبراهيم عراقي اين حقيقت را در كتاب «لمعات» خود شرح داده است: لمعۀ يازدهم: بدانكه ميان صورت و آينه نه اتّحاد ممكن بود و نه حلول به هيچ وجه . بيت: گويد آن كس درين مقام فضول كه تجلّي نداند او ز حلول حلول و اتّحاد در دو ذات صورت نبندد،و در چشم شهود،در همة وجود جز يك ذات مشهود نتواند بود . شعر: الْعَيْنُ واحِدَةٌ وَ الْحُكْمُ مُخْتَلِفُ وَ ذاكَ سِرٌّ لاِهْلِ الْعِلْمِ يَنْكَشِفُ [۵۸]
صاحب كشف،كثرت در احكام بيند نه در ذات؛چه داند كه تغيير احكام در ذات اثر نكند . چه ذات را كمالي است كه قابل تغيّر و تأثّر نيست . نور به الوان آبگينه منصبغ شود؛امّا چنان نمايد . شعر: لا لَوْنَ في النّور لَكِنْ في الزُّجاجِ بَدا شُعاعُهُ فَتُرآءَي فيهِ ألْوَانُ [۵۹] و اگر نداني كه چه ميگويم ، مصراع: در چشم من آي و پس نظر كن تا بيني بيت: آفتابي در هزاران آبگينه تافته پس به رنگ هر يكي تابي عيان انداخته جمله يك نورست ليكن رنگهاي مختلف اختلافي در ميان اين و آن انداخته [۶۰]
ابيات صاحب بن عبّاد: رَقَّ الزُّجاجُ وَ رَقَّتِ الْخَمْرُ
آري چقدر اين مطلب با دوبيتي صاحب بن عَبّاد مشابهت دارد: رَقَّ الزُّجاجُ وَ رَقَّتِ الْخَمْرُ وَ تَشابَها فَتَشا كَلَ الامْرُ (۱) فَكَأنَّما خَمْرٌ وَ لا قَدَحٌ وَ كَأنَّما قَدَحٌ وَ لا خَمْرُ (۲ ) ) [۶۱]
۱ ـ شيشۀ ظرف شراب لطيف و رقيق است،و شراب نيز لطيف و رقيق است؛لهذا اين دو تا با هم مشتبه گشتند و بنابراين امر مشكل آمد . ۲ ـ بطوريكه تو گوئي فقط تنها شراب است و كاسهاي در ميان نيست؛و تو گوئي كه فقط كاسهاي در ميان ميباشد و شرابي نيست !
ابيات «تحفة الحكيم» حكيم كمپاني،در حقيقت محمّديّه
اينك سخن ما در بحث تشخّص وجود،و معني و مفاد « لا هُوَ إلاّ هُو » خاتمه پيدا ميكند،و با ختم اين مبحث،جلد دوّم از قسمت «الله شناسي» از دورۀ علوم و معارف اسلام پايان ميپذيرد . و مناسب است در اينجا برخي از ابيات حكيم متألّه و فقيه و فيلسوفزمان و نادرۀ دوران كه در پايان كتابش: «تحفة الحكيم» آورده است،ما نيز در اينجا ذكر كنيم و كتاب را به زينت آن اشعار راقيۀ عاليه پايان بخشيم . اين ابيات را در ميان فرق بين معني «كلام» و معني «كتاب» ايراد فرموده است كه بسيار جالب است،و براي فهميدن حقيقت توحيد وجود،و وحدت ذات حقّ متعال با جميع موجودات،و تأمّل در كيفيّت وحدت در كثرت نيز بجا و مقوِّي افهام ميباشد:
بَيْنَ الْكَلامِ مِنْهُ وَ الْكِتابِ
فَرْقٌ لَدَي الْعارِفِ باللُبابِ (۱)
فَكُلُّ مَوْجودٍ مِن الْكَلامِ
مِنْ جَهَةِ الصُّدورِ وَ الْقيامِ (۲)
وَ الْكُلُّ مِنْ حَيْثيَّةِ الْقَبولِ
كِتابُهُ عِنْدَ اُولي الْعُقولِ (۳)
وَ بِاعْتِبارِ عالَمِ الامْرِ فَقَطْ
كَلامُهُ فَإنَّهُ بِلا وَسَطْ (۴)
وَ عالَمُ الْخَلْقِ كِتابٌ مَحْضُ
وَ الْجَمْعُ مِنْ ذي الْجَهَتَيْنِ فَرْضُ (۵)
وَ لِلْكَلامِ بِاعْتِبارِ الْجَمْعِ
وَ الْفَرْقِ وَصْفانِ بِغَيْرِ مَنْعِ (۶)
فَبِاعْتِبارِ الْجَمْعِ بِالْقُرْءَانِ
يُدْعَي كَما في الْفَرْقِ بِالْفُرْقانِ (۷)
وُجودُهُ الْجَمعيُّ في أعْلَي الْقَلَمْ
فيهِ انْطَوَي كُلُّ الْعُلومِ وَ الْحِكَمْ (۸)
وُجودُهُ الْفَرْقيُّ وَ التَّفصيليّ
في غَيْرِهِ مِنْ سآئِرِ الْعُقولِ (۹)
وَ إنَّ في دآئِرَةِ الْوُجودِ
قَوْسَيْنِ لِلنُّزولِ وَ الصُّعودِ (۱۰)
وَ بِالنَّبيِّ الْمُصْطَفَي وَ الالِ
قَدْ خُتِمَتْ دآئِرَةُ الْكَمالِ (۱۱)
وَ أوَّلُ الْمَراتِبِ الْعَقْليَّةْ
هيَ الْحَقيقَةُ الْمُحَمَّديَّةْ (۱۲)
فَما وَعاهُ قَلْبُهُ مِمّا وَعَي
يَكونُ قُرْءَانًا وَ فُرْقانًا مَعا (۱۳)
وَ غَيْرُهُ لَيْسَ عَلَي هَذا النَّمَطْ
بَلْ كُلُّ ما اُوتيَ فُرْقانٌ فَقَطْ (۱۴)
وَ لاِخْتِصاصِهِ بِهِ كَما عُلِمْ
يَقولُ: اُوتيتُ جَوامِعَ الْكَلِمْ (۱۵)
وَ قَدْ خَتَمْتُ هَذِهِ الْمَقالَهْ
بِاسْمِ النَّبيِّ خاتَمِ الرِّسالَهْ (۱۶)
فَيا مَنِ اصْطَفاهُ مِن بَريَّتِهْ
وَ خَصَّهُ بِعِلْمِهِ وَ حِكْمَتِهْ (۱۷)
صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ عِتْرَتِهْ
وُرّاثُهُ في سِرِّهِ وَ سيرَتِهْ (۱۸)
تَمَّتْ علي يدِ ناظمِها الْجاني محمّد حُسين النّجفيّ الإصفهانيّ في ۲۹ ربيع الاوّل سنةَ ۱۳۵۱ الهجريّۀ القمريّه
. ۱ ـ در ميان عارفان به مغز و درون و حقيقت لبّ امر،فرق است ميان كلام خدا و كتاب خدا .
۲ ـ (از آنجاكه هر موجودي دو وجهۀ صدور و قيام،و انفعال و قبول دارد)از آن حيث كه جهت صدور و قيام به خداوند متعال دارد،بدان موجود، كلام الهي گويند .
۳ـ و تمام مخلوقات در نزد خردمندان و صاحبان درايت و عقل،از جهت قبول و انفعال كتاب الهي محسوب ميشوند .
۴ ـ چون موجودات عالم امر در وجودشان نياز به واسطه ندارند،لهذا فقط آنها كلام خدا هستند .
۵ ـ و عالم خلق و طبيعت (كه بواسطۀ عالم امر موجود شدهاند) كتاب محض خداوند است . و آن موجوداتي كه داراي دو جهت،هم امر و هم خلق ميباشند،جامع هر دو جهت عنوان كلام الهي و كتاب خداوندي هستند .
۶ ـ و بدون شكّ و شبهه از براي كلام به اعتبار جَمْع و فَرْق،دو وصف مختلف عارض ميگردد .
۷ ـ به اعتبار جمع بدان قرآن گويند،همانطور كه به اعتبار فرق آنرا فرقان نامند
. ۸ ـ در وجود جمعي آن در بالاترين قلم،جميع علمها و حكمتها منطوي شده است .
۹ ـ امّا وجود فرقي و تفصيلي آن،در ميان بقيّۀ عقول كه پائينتر ازأعليالقلم است ميباشد .
۱۰ ـ و تحقيقاً در دائرۀ وجود،براي نزول و براي صعود،دو قوس نزولي و صعودي موجود است .
۱۱ ـ دائرۀ كمال تحقيقاً بواسطۀ پيامبر مصطفي و آل گرامي وي خاتمه پيدا نموده است .
۱۲ ـ و اوّلين مرتبه از مراتب عقليّه،عبارت ميباشد از حقيقت محمّديّه .
۱۳ ـ و آنچه را كه در خود فرا گرفته است دل او،از آنچه را كه فرا گرفته است،عبارت ميباشد از هم قرآن و هم فرقان با همديگر .
۱۴ ـ و غير قلب پيغمبر از اين قبيل نميباشند؛بلكه جميع چيزهائيكه به او داده شده است،فقط فرقان است . ۱۵ ـ و به جهت اختصاص رسول الله است به مقام جمعي قرآن و فرقان ـبطوريكه دانسته شده است ـ كه وي ميفرمايد: جوامع كلمات به من داده شده است .
۱۶ ـ و من مسلّماً اين گفتارم را با نام پيغمبر خاتم المرسلين خاتمه دادم .
۱۷ ـ پس اي خداوند كه وي را از ميان جميع خلائقت برگزيدهاي؛و به علم و حكمت خودت مخصوص گردانيدهاي !
۱۸ ـ درود بفرست بر محمّد و بر عترت او،كه وارثان او هستند در سرّش و در روش و منهاج و سيرهاش ! تمام شد اين منظومۀ حكمت كه مُسَمَّي به «تحفة الحَكيم» است،بر دست مرد جنايت پيشه: محمّد حسين نجفيّ اصفهانيّ در ۲۹ ماه ربيع الاوّل از سنۀ ۱۳۵۱ هجريّۀ قمريّه .
- * * و حقير فقير نيز گويد: تمام شد اين مجلّد دوّم از قسمت «الله شناسي» از دورۀ علوم و معارف اسلام،بر دست مرد جنايت پيشه: «سيّد محمّد حسين حسينيّ طهرانيّ» در طليعۀ آفتاب روز پنجشنبه اوّل شهر رمضان المبارك،از سنۀ يك هزار و چهارصد و پانزده هجريّۀ قمريّه . بِعَوْنِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ تَأْييدِهِ وَ مَنِّهِ،فَلا عَوْنَ وَ لا رَحْمَةَ وَ لا تَأْييدَ وَ لا مَنَّ إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيمِ . وَ اللَهُ الْمُسْتَعانُ . وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيمِ . سيّد محمد حسين حسينيّ طهرانيّ مشهد مقدّس رضوي علي شاهدِه ءَالافُ الصّلوةِ و السّلامِ و التّحيّةِ و الإكرامِ
پاورقي
[۵۴] ـ «توحيد علمي و عيني»،ص ۳۲۴ و ۳۲۵ [۵۵] ـ «تحفة الحكيم» طبع مطبعۀ النّجف،با مقدّمۀ عالم ذي قيمت آية الله شيخ محمّد رضا مظفّر (ره)،ص ۴۰ و ۴۱ دانشمند معظّم عالم فاضل نحرير محقّق مدقّق عاليمقام،برادر گرامي و صديق ديرين حميم حقير: حضرت آقاي حاج سيّد عزيز الله طباطبائي يزدي مدّ ظلّه العالي،روزي از حقير طلب نمودند تا تحفۀ مرحوم حاج شيخ أعلي الله مقامَه را شرح كنم . حقير مضافاً بعدمِ لياقتي و استعدادي و فعليّتي لهذا الامر الخطير،عرض كردم: چون فعلاً نوشتجات حقير در مجلّدات دورهاي «الله شناسي» و «امام شناسي» و «معادشناسي» است،و هر كدام يك از اينها دورهاي است كه شامل چندين مجلّد ميگردد،و تمام اوقات را بعضاً در شبانه روز اشغال مينمايد؛دست آزيدن به تأليفي مستقلّ آن هم در سطح مطالب عاليه و غوامض فلسفيّه و حكمتيّۀ مرحوم شيخ،شايد موجب وقفه در آن منظور گردد . اينك به طلاّب گرام و محصّلين حوزههاي علميّه ذوي العزّة و الاحترام،توصيه ميگردد كه عذوبت و سلاست منظومۀ شيخ به قدري است كه دلنشين و جالب توجّه همگان از علما و فضلا ميباشد . سزاوار است عين آن ابيات را به عنوان سند و مستند،مانند ابيات نصاب الصِّبيان و الفيّۀ ابن مالك،و اشعار منظومۀ حكيم متألّه سبزواري،از بر كنند؛تا خداوند به حول و قوّۀ خود آيتي را برانگيزاند تا «تحفه» را با نهايت اتقان شرحي مناسب متن بنمايد . و لا حولَ و لا قوّةَ إلاّ باللهِ العليِّ العظيمِ . [۵۶] ـ محاسبۀ دقيق ما ميرساند كه: مرحوم حاج شيخ پس از مكاتبات با آقا حاج سيّد أحمد،متجاوز از بيست سال عمر كرده است . و رجعت خود از عقيدۀ فلسفيّه به مرام عرفانيّه با تنظيم منظومۀ حكميّه «تحفة الحكيم» بسيار امري است طبيعي و قابل قبول . و اين محاسبه منوط به بيان مقدّماتي است: ۱ ـ همانطور كه در مقدّمۀ كتاب «توحيد علمي و عيني» حقير آوردهام،تولّد آية الله حاج شيخ محمّد حسين اصفهاني در دوّم محرّم سنۀ ۱۲۹۶ و وفاتشان در شب يكشنبه پنجم ذوالحجّه سنۀ ۱۳۶۱ بوده است؛و بنابراين مدّت عمرشان از ۶۶ سال تمام فقط ۲۷ روز كمتر خواهد شد . ۲ ـ منظومۀ حكمت همانطور كه خودشان در پايان آن مرقوم داشتهاند،در ۲۹ ربيعالاوّل سنۀ ۱۳۵۱ به اتمام رسيده است؛بنابراين ۱۰ سال و ۸ ماه و ۵ روز قبل از خاتمۀ حياتشان بوده است . ۳ ـ چون اين مدّت را از تمام عمرشان كسر نمائيم ۵۵ سال و ۲ ماه و ۲۸ روز خواهد شد . ۴ ـ يعني ايشان منظومه را در اين مدّت از عمرشان خاتمه دادهاند . ۵ ـ رحلت آية الله حاج سيّد أحمد كربلائي در عصر روز جمعه ۲۷ شوّال المكرّم از سنۀ ۱۳۳۲ بوده است . ۶ ـ عمر حضرت شيخ در وقت رحلت حضرت سيّد ۳۶ سال بوده است . ۷ ـ مكاتبات در ميان علمين آيتين در زمان مرحوم آية الله آخوند ملاّ محمّد كاظم خراساني صورت پذيرفته است،و رحلت آخوند در سنۀ ۱۳۲۹ بوده است . ۸ ـ از زمان رحلت آخوند تا زمان پايان منظومه شيخ،مدّت ۲۱ سال بالغ ميگردد . ۹ ـ از مراتب فوق بدست ميآيد كه: اتمام منظومه دقيقاً ۱۸ سال و ۵ ماه و ۲ روز پس از ارتحال حاج سيّد أحمد،و ۲۱ سال پس از ارتحال آخوند بوده است . و اين به خوبي ميرساند زمان وسيعي را كه مرحوم شيخ در اين مدّت فرصت كافي براي تغيير رأي،و گرايش به عقيدۀ عرفاء بالله را داشته است . [۵۷] ـ «رسالۀ لقآء الله» ص ۱۷۷ ؛و عين اين بيان را سيّد حيدر آملي در «رسالۀ نقد النّقود» خود ص ۶۴۶ تا ص ۶۴۸ كه با «جامع الاسرار» او در يك مجلّد تجليد يافته است،آورده است . وي ميگويد: الوجودُ من حيثُ هو وجودٌ ليس بقابلٍ للعدمِ لذاتِه . و كلُّ ما ليسَ بِقابلٍ للعدمِ لِذاتِهِ فَهو واجبُ الوجودِ لذاتِه؛فيجبُ أن يكونَ الوجودُ واجبًا لذاتِهِ. تا آنكه گويد: أمّا بيانُ الصّغرَي (علَي سَبيلِ البرهانِ) فلانّهُ لو كانَ الوجودُ قابلاً للعدمِ، لَلَزِمَ اتّصافُ الشّيءِ بِنقيضِهِ . و اتّصافُ الشّيءِ بنقيضِهِ مُحالٌ؛فمحالٌ أن يكونَ الوجودُ قابلاً للعدم. تا آنكه گويد: و أمّا بيانُ الكبرَي،فمسلّمٌ عند الخصم غيرُ محتاجٍ إلي البَيانِ و البرهانِ كما تقَرّرَ بأنَّ كلَّ من ليسَ بقابلٍ للعدمِ لذاتِهِ فهو وَاجبٌ. و امّا حاجي حكيم سبزواري اين برهان را فقط در ضمن يك بيت آورده است: إذا الوجودُ كانَ واجبًا فهو و مع الإمكانِ قدِ استلزَمهُ * ی عني اثبات هستي خدا بر اصل خود هستي است؛«اگر وجود،واجب باشد كه مطلوب ماست،و اگر ممكن باشد حتماً مستلزم وجود واجب خواهد بود.» * ـ «شرح منظومه» ص ۱۴۱ [۵۸] ـ «ذات يكي است،امّا حكمها مختلف است . و آن سرّي است كه براي اهل علم منكشف ميگردد.» [۵۹] ـ «در نور رنگي وجود ندارد؛وليكن چون شعاع آن در شيشه پديدار شود بصورت رنگهاي گوناگون در نظر جلوه مينمايد.» [۶۰] ـ «كلّيّات عراقي» انتشارات سنائي،ص ۳۸۹ [۶۱] ـ بسياري از كتب اهل عرفان بدين ابيات بر مراد خود شاهد آوردهاند . انتساب آن بهصاحب بن عُبّاد جاي شكّ و شبهه نيست . در «أعيان الشّيعة» ج ۱۱ ،ص ۳۲۷ از صاحب آنرا ذكر كرده است . و در «ريحانة الادب» ج ۸ ،ص ۹۳ نيز از صاحب نقل نموده است . صاحب «ريحانة» در ج ۲ ،ص ۳۵۸ ،در ترجمۀ احوال زاهي اين شعر را از او آورده است: و مُدامةٍ كضيآئِها في كَأسِها نُورٌ علي فَلَكِ الانامِلِ بازِغُ رَقَّتْ و غابَ عن الزُّجاجةِ لُطفُها فكأنّما الإبريقُ منها فارغُ آنگاه گفته است: صاحب بن عبّاد نيز بهمين مضمون گويد: رَقّ الزّجاجُ و رَقَّتِ الخمرُ ـ تا آخر دو بيت . و أقول: به نقل «ريحانة الادب» ج ۸ (الكني) ص ۹۴ : وفات ابن عبّاد در شب جمعه يا عصر جمعه ۲۴ شهر صفر سنۀ ۳۸۵ ،و يا به زعم بعضي در ۳۸۷ در شهر ريّ واقع شد . تولّد او در سنۀ ۳۲۴ يا ۳۲۶ بوده است . و چون «ريحانة» در ج ۲ ،ص ۳۵۸ در ترجمۀ زاهي وفات او را در سال ۳۵۲ يا بعد از ۳۶۰ نوشته است،بنابراين ممكن است مفاد شعر صاحب اقتباس از مضمون شعر زاهي باشد . (تولّد زاهي در سنۀ ۳۱۸ بوده است.) و نيز محتمل است كه زاهي از شعر صاحب اقتباس كرده باشد؛يا هيچكدام از يكديگر اقتباس ننموده باشند . و الله العالم .
رساله الحاقيه : اشكالات صاحب كتاب «الاخبار الدّخيلة» بر توقيع وارد در ماه رجب
بسم الله الرّحمن الرّحيم
جزوه ايست مستقلّ در اعتبار دعاي : الَلهُمَّ إنِّي أَسْأَلُكَ بِمَعَانِي جَمِيعِ مَا يَدْعُوكَ بِهِ وُلَاةُ أَمْرِك َ، كه سنداً و متناً مورد امضاي علماء مي باشد . اين جزوه درردّ گفتار عالم معاصر محدّث شوشتري رحمة الله عليه ميباشد،كه در صفحۀ ۷۰ از همين مجموعه در تعليقۀ آن وعده داده شد كه به آخر كتاب ملحق گردد .
أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم
وَ صَلَّي اللَهُ عَلَي سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ
وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الانَ إلَي قِيامِ يَوْمِ الدّينِ
وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلَّا بِاللَهِ الْعَلِيِّ الْعَظيم
جناب ثقة المحدّثين آية الله آقاي حاج شيخ محمّد تقي تُستري دام إفضاله در كتاب «الاخبار الدّخيلة» ص۲۶۳ ص ۲۶۵ ،توقيعِ وارد در ادعيۀ ماه رجب را ردّ كردهاند؛و ما در اينجا خلاصۀ مطلب ايشان را ميآوريم و سپس به ردّ آن ميپردازيم : امّا كلام ايشان اينست كه : از جمله ادعيۀ مُفتريه،آن دعائي است كه در «مصباحَيْن» آمده است كه : أَخْبَرَنِي جَمَاعَةٌ عَنِ ابْنِ عَيَّاشٍ؛قَالَ : مِمَّا خَرَجَ عَلَي يَدَيِ الشَّيْخِ الْكَبِيرِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ بْنِ سَعِيدٍ رَضِيَ اللَهُ عَنْهُ مِنَ النَّاحِيَةِ الْمُقَدَّسَةِ،مَا حَدَّثَنِي بِهِ خَيْبَرُ بْنُ عَبْدِ اللَهِ؛قَالَ : كَتَبْتُ مِنَ التَّوْقِيعِ الْخَارِجِ إلَيْهِ : بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ادْعُ كُلَّ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ رَجَبٍ : اللَهُمَّ إنِّي أَسْأَلُكَ بِمَعَانِي جَمِيعِ مَا يَدْعُوكَ بِهِ وُلَاةُ أَمْرِكَ،الْمَأْمُونُونَ عَلَي سِرِّكَ،الْمُسْتَبْشِرُونَ بِأَمْرِكَ،الْوَاصِفُونَ لِقُدْرَتِكَ،الْمُعْلِنُونَ لِعَظَمَتِكَ .
أَسْأَلُكَ بِمَا نَطَقَ فِيهِمْ مِنْ مَشِيَّتِكَ،فَجَعَلْتَهُمْ مَعَادِنَ لِكَلِمَاتِكَ وَ أَرْكَانًا لِتَوْحِيدِكَ وَ ءَايَاتِكَ وَ مَقَامَاتِكَ الَّتِي لَا تَعْطِيلَ لَهَا فِي كُلِّ مَكَانٍ . يَعْرِفُكَ بِهَا مَنْ عَرَفَكَ؛لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُكَ،فَتْقُهَا وَ رَتْقُهَا بِيَدِكَ،بَدْؤُهَا مِنْكَ وَ عَوْدُهَا إلَيْكَ؛أَعْضَادٌ وَ أَشْهَادٌ وَ مُنَاةٌ وَ أَذْوَادٌ وَ حَفَظَةٌ وَ رُوَّادٌ . ـ إلَي : وَ فَاقِدَ كُلِّ مَفْقُودٍ . ـ إلَي : وَ مَلَئِكَتِكَ الْمُقَرَّبِينَ وَ بُهْمِ الصَّآفِّينَ ] وَ [ الْحَآفِّينَ . وَ بَارِكْ لَنَا فِي شَهْرِنَا هَذَا الْمُرَجَّبِ الْمُكَرَّمِ وَ مَا بَعْدَهُ مِنْ أَشْهُرِ الْحُرُمِ ـ إلخ . و پس از آن گفتهاند : و از جمله اموري كه دلالت دارد بر اينكه اين دعا ساختگي است چند چيز است :
اوّل : جملۀ بِمَا نَطَقَ فِيهِمْ مِنْ مَشِيَّتِكَ ؛ نطق مشيّت خدا در آنها چه معني دارد ؟ دوّم : جملۀ ا لَّتِي لَا تَعْطِيلَ لَهَا فِي كُلِّ مَكَان ٍ ؛الَّتِي كه موصول است به چه بر ميگردد ؟ اگر به وُلَاةُ أَمْرِكَ برگردد،از جهت لفظ تمام نيست بلكه از جهت معني ايضاً؛و اگر به ءَايَاتِكَ وَ مَقَامَاتِكَ برگردد،از جهت معني استوار نيست بلكه از جهت لفظ ايضاً .
سوّم : جملۀ لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُك َ ؛ چون اين جمله ميرساند كه ملائكه كه آيات خدا هستند با خود خداوند در تمام صفات خداي تعالي غير از عنوان خالقيّت و مخلوقيّت مساوي هستند؛مثل آنكه بگوئيم : فلانكس مثل پادشاه است جز اينكه پادشاهي ندارد . يعني در تمام كمالات سواي سلطنت،همانند اوست؛و اين كفر محض است . و امّا أَعْضَادٌ ، ظاهرش اينست كه آنان اعضاد خدا هستند؛و اين نيز كفر است،و ممكن است كه با تكلّف گفت كه فرشتگان بعضي از آنان،اعضاد بعضي دگرند چون اعوان ملك الموت .
كما آنكه دربارۀ أَشْهَادٌ اين تكلّف را ميشود پذيرفت و گفت كه مراد حضور شهادت آنان بر بني آدم است .
و دربارۀ وَ أَذْوَادٌ وَ حَفَظَةٌ گفت كه آنان بني آدم را از بلايا حفظ ميكنند . و دربارۀ مُنَاةٌ نيز گفت كه از مادّۀ « مَنَي لَهُ » است،يعني اندازهگيري كرد براي او؛نظير آيۀ شريفۀ : فَالْمُدَبّـِرَ'تِ أَمْرًا . و دربارۀ رُوَّادٌ نيز گفت از « فُلانَةٌ رآئِدَةٌ » است،يعني پيوسته در بيوت جاراتش رفت و آمد دارد؛و بنابراين معنايش چنين ميشود كه فرشتگان طوّافون بر مردم هستند . اگر با اين تكلّفات قانع شديم فبها؛و إلاّ كَما تَرَي كه به هر يك از اين فقرات اشكال است . چهارم : جملۀ وَ فَاقِدَ كُلِّ مَفْقُودٍ ؛چون معني اينست كه خداوند واجد آنچه را كه مفقود است نيست،و اين كفر است،چون معني فَقَدَ الشَّيْءَ اينست؛ و اگر به لفظ واجِدَ كُلِّ مَفْقود ٍ بود معني مناسبي داشت . پنجم : جملۀ وَ بُهْمِ الصَّآفِّينَ ،كه در اصل «مصباح» : وَ الْبُهْمِ با الف و لام آمده است و اين اصحّ است چون صافيّن صفت براي بُهم است ظاهراً . و در هر صورت بُهمْ چه معني دارد ؟ مگر آنكه جمع بُهْمَة باشد و أبوعبيدة گويد : الْبُهْمَة اسب سواري را گويند كه از شدّت بأس و صولتش،نميدانند مآل او به كجا منتهي ميشود و سرانجامش به كجا ميانجامد؛و در اين صورت مراد فرشتگان مجاهد با كفّار هستند .
ششم : جملۀ وَ أَصْلِحْ لَنَا خَبِيئَةَ أَسْرَارِنَا ؛چون اصلاح براي چيز فاسد است و اگر ميگفت : وَ أصْلِحْ ] لَنا [ ما فَسَدَ مِن خَبيئَةِ أسْرارِنا ،صحيح بود . هفتم : جملۀ وَ بَارِكْ لَنَا فِي شَهْرِنَا هَذَا الْمُرَجَّبِ الْمُكَرَّمِ وَ مَا بَعْدَهُ مِنْ أَشْهُرِ الْحُرُمِ زيرا ماه رجب را به ماه حرام توصيف نكرده است،و ماههاي بعداز آن را توصيف كرده است؛با اينكه ماه رجب حرام است،و ماههاي بعد از آن كه شعبان و رمضان و شوّال باشد حرام نيست،و ماههاي بعد از اينها كه ذوالقعدة و ذوالحجّة و محرّم است حرام است . و علاوه أَشْهُرِ الْحُرُمِ به اضافه صحيح نيست چون حرُم وصف است و بايد گفت : الاشْهُرِ الْحُرُمِ؛اللَهُمَّ إلاّ أنْ يُقالَ : إنَّ في مِثْلِهِ يَصِحُّ الْوَصْفُ وَ الإضافَةُ بِاعْتِبارَيْنِ . از همۀ اينها گذشته اين خبر ضعيف السّند است به ابن عيّاش؛و نجاشي گفته است : من از او چيزهاي بسياري شنيدم؛وليكن چون ديدم مشايخ ما او را ضعيف ميشمرند،لذا من از او اجتناب كردم و روايتهاي او را روايت نكردم . و خيبر بن عبدالله كه ابن عيّاش از او روايت ميكند از محمّد بن عثمان،نام او در رجال نيست . و بالجمله،اگر در اين دعا نبود مگر فقط جملۀ : لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُكَ ،فقط همين فقره دليل كافي بود براي ساختگي بودن اين دعا؛با آنكه اغلاط و منكرات ديگري كه ذكر شد در آن موجود است و سندش نيز ضعيف است ـ انتهي ملخّصاً .
أقول : در يكايك از اشكالات و ايرادات صاحب كتاب ايراد و اشكال واقع است،و طبق آنچه را كه ما در اينجا بيان ميكنيم به خوبي واضح و روشن ميشود كه : «اوّلاًهاي ايشان تا سابعاً» جز عنوان پشت هم انداختن ايرادها،و اظهار نمايش چشمگير اشكالها چيز ديگري نيست؛و اين اشكالات از برفانباري تجاوز نميكند .
امّا راجع به ضعف سند،عرض ميشود كه : كداميك از ادعيۀ واردۀ از معصومين سند صحيح دارد ؟ ادعيه و زيارات وارده با سند صحيح اقلّ قليل است؛و اگر بنا بشود در باب ادعيه و زيارات به سند صحيح معروف اكتفا كنيم،عُشري از اعشار ادعيه باقي نميماند؛و كتاب «مصباح» شيخ و كفعمي و«بلدالامين» او و كتاب «إقبال» و كتاب أدعيه و مزار «بحار الانوار»،تبديل به يك كتاب كوچك بغلي به قدر تبصرة علاّمه خواهد شد،در حاليكه ميدانيم اين خلاف ضرورت مذهب است؛علماي ما از سابقين و لاحقين اين ادعيه را محفوظ ميداشتهاند،و خود نيز ميخواندهاند و سيرۀ عملي آنها بر همين منوال بوده است . اين دعا را شيخ طوسي در «مصباح المُتهجِّد» ص ۵۵۹ ، و شيخ كفعمي در «مصباح» خود ص ۵۲۹ ،و در «البلد الامين» ص ۱۷۹ ،و سيّد ابن طاووس در «إقبال» ص ۶۴۶ ،و علاّمۀ مجلسي در «بحار» ج ۲۰ كمپاني،ص ۳۴۳ آورده است؛ و همگي تلقّي بقبول كردهاند .
و با آنكه مرحوم مجلسي در عبارات مشابهۀ با عبارات صوفيّه بسيار حسّاسيّت دارد و حتّيالإمكان ردّ ميكند،معذلك بدون هيچ بياني در اينجا دعا را آورده؛و معلوم ميشود كه تمام اشكالات صاحب كتاب «الاخبار الدّخيلة» را هباءً و غير قابل بيان ميدانسته است . سيرۀ علماي شيعه در باب ادعيه و زيارات بر حفظ و قرائت آنها بوده است و از اينجا معلوم ميشود : رويّه و سيرۀ علماء ماضي ما در عمل به اين ادعيه و زيارات،صحّت سند به صحّت مشهور امروزي كه از زمان علاّمه احاديث را به صحاح و حسان و ضعاف و موثّقات تقسيم كرده است، نبوده است؛بلكه هر زيارت و دعائي را كه اطمينان به صدور آن داشتند گرچه با قرائن خارجيّه باشد،به آن عمل مينمودهاند . و همين معني صحّت است .
پس دعا و زيارت ضعيف السّند،چنانچه مورد عمل اصحاب و علماء قرار گيرد و در كتب خود ضبط و ثبت كنند،و قدحي از آن و يا از راوي آن ذكر ننمايند؛همين شهرتي است كه موجب انجبار ضعف سند ميشود . و ما در اصول ثابت كردهايم كه هر خبري كه صحيح السّند باشد ولي اصحاب از آن اعراض نموده باشند،قابل عمل نيست؛بل كُلَّما زادَ صِحَّةً زادَضَعْفًا؛ و هر خبر ضعيفي را كه معمولٌ به اصحاب باشد،بايد اخذ كرد؛و اين عمل اصحاب جابر سند آن ميشود . و از اينجاست كه ما ميبينيم بسياري از روايات «كافي» بلكه اكثر آن ضعيف السّند است؛و اگر كسي به كتاب «مرءات العقول» مراجعه كند،خواهد يافت كه علاّمۀ مجلسي در هنگام بيان راويان احاديث،غالب آنها را ضعيف ميشمارد،در حاليكه ميدانيم كتاب «كافي» از كتب معتبرۀ ماست؛بلكه از معتبرترين كتب ماست . و علّت،آن است كه نفس درج احاديث را در اين كتاب و سائر كتب اربعه، چون «من لايحضره الفقيه» و «استبصار» و «تهذيب» از چنان شيوخي كه از لحاظ وثاقت و ورع و امانت و علم و تبحّر در فنّ حديث و مقبول و مردود بودن آن،در درجۀ اعلي قرار دارند؛خود موجب اطمينان به صدور است .
و از همين جهت است كه اخباريّين قاطبةً و بسياري از علماء اصوليّين،جميع روايات واردۀ در كتب اربعه را صحيح و واجب العمل ميدانند؛ولي ما ميگوئيم نفس درج احاديث در اين كتابها وجوب عمل نميآورد و آنها را صحيح نميكند،ولي بدون شكّ به مقدار معتنابهي درجۀ ارزش حديث را بالا ميبرد،و با ضمّ مختصر قرينۀ خارجيّه و بعضي از شواهد آنرا صحيح و لازمالاتّباع ميكند. ابن عيّاش گرچه در نزد نجاشي شخص غير معتمدي است،ولي تمام روايات شخص ضعيف كه دروغ نيست،بلكه شخص ضعيف در كلامش همه گونه كلام هست؛صحيح و فاسد،دروغ و صادق،مطرود و مقبول . و لعلّ اينكه بعضي از كلام او ولو به ضميمۀ قرائن خارجيّه عين صدق باشد؛و در اينصورت روايات اشخاص ضعيف مورد قبول قرار ميگيرد . و ممكنست اين روايت ابنعيّاش از اين قبيل بوده باشد .
و نيز خير بن عبدالله و يا خيبر بن عبدالله كهراوي حديث از محمّد بن عثمان است،ممكن است از مشاهير و معاريف رجال حديث نبوده باشد كه نامش در رجال آمده باشد؛بلكه شخص ثقۀ عادي بوده و روايت او از اين جهت قابل اخذ بوده است . [۱] و امّا اشكال اوّل از اشكالات سبعۀ ايشان كه فرمودهاند : بِمَا نَطَقَ فِيهِمْ مِنْ مَشِيَّتِكَ چه معني دارد ؟ در جواب آن گفته ميشود : تمام موجودات چون ظهور خداوند هستند،پس تمام آنها كلام و سخن خدا هستند .
كلام چيزي است كه إعراب عمّافيالضّمير ميكند،و از پنهانيها و معاني درون نفس پرده بر ميدارد . و چون جملۀ موجودات موجب ظهور خدا و قدرت و علم و حيات او هستند و از آن گنج مخفيّ خبر ميدهند،جملگي كلمات خدا هستند؛چنانچه در قرآن كريم آمده است : وَ لَوْ أَنَّمَا فِي الارْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَـمٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ و مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَـتُ اللَهِ . [۲] و نيز آمده است : قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَـتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَـتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا . [۳] و نظير اين آيات كه از موجودات تكوينيّه تعبير به كلمه شده است بسيار است؛چون : وَ يَمْحُ اللَهُ الْبَـطِلَ وَ يُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِمَـتِهِ . [۴]
إِنَّ اللَهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مّـِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ . [۵]
إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَهِ وَ كَلِمَتُهُ . [۶]
وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَي' عَلَي' بَنِي إِسْرَ ' ءِيلَ بِمَا صَبَرُوا . [۷]
كَذَ'لِكَ حَقَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ عَلَي الَّذِينَ فَسَقُوا أَنَّهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ . [۸] أَلَمْتر كَيْفَ ضَرَبَ اللَهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ [۹] . وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الارْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ . [۱۰] وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِينَ . [۱۱]
تمام موجودات موجب ظهور حقّ، و كلمات او هستند و بسياري از آيات ديگر،بلكه تمام آياتي كه در آنها كلمةُ الله بكار برده شده است،مراد موجودات فعليّۀ تكوينيّۀ خارجيّه هستند كه از آن ذات اقدس خبر ميدهند،و موجب ظهور و بروز حقّ متعال ميگردند .
به نزد آنكه جانش در تجلّي است
همه عالم كتاب حقّ تعالي است
عَرَض إعراب و جوهر چون حروف است
مراتب همچو آيات وقوف است
ازو هر عالمي چون سورۀ خاص
يكي زآن فاتحه ديگر چو إخلاص
نخستين آيتش عقل كُل آمد
كه در وي همچو باء بَسمَل آمد
دوم نفس كُل آمد آيت نور
كه چون مصباح شد در غايت نور
سيم آيت درو شد عرش رحمن
چهارم آيةُ الكرسي همي خوان
پس از وي جرمهاي آسماني است
كه در وي سورۀ سبعُ المثاني است
نظر كن باز در جرم عناصر
كه هر يك آيتي هستند باهر
پس از عنصر بود جرم سه مولود
كه نتوان كرد اين آيات معدود
به آخر گشت نازل نفس انسان
كه بر ناس آمد آخر ختم قرآن
پس بنابراين،تمام موجودات كلام حقّ هستند؛و همه منطوق ذات اقدس او،و جملگي گفتار و نطق و سخن او . وَ لَدَيْنَا كِتَـبٌ يَنطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لَا يُظْلَمُونَ . [۱۲] عالم تكوين كتاب گوياي خداست،و به حقّ و راستي سخن ميگويد و تنطّق مينمايد قَالُوا أَنطَقَنَا اللَهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ . [۱۳] پوستهاي بدن مجرمانو ظالمان در روز بازپسين ميگويند: ما را به نطق و سخن در آورده است آن خدائي كه هر چيزي رابه نطق و گفتار در آورده است . مشيّت پروردگار متعال از صفات اوست؛و نفس صفات هم كه لم يزلي و لايزالي است؛يعني متعيّن به حدودي و متقيّد به قَدَر و اندازهاي نيست . أسماء و صفات ذات اقدس او غير متناهي است .
ظهورات ماهيّات است كه در عالم وجود،مشيّت حقّ تعالي را شكل ميدهد و صورت بندي ميكند؛و به عبارت ديگر مخلوق ميكند و به وجود ميآورد . و عاليترين اقسام موجودات،فرشتگان حقّ هستند كه چون لبآلي مُتلالِئه آن مشيّت ازليّه را به لباس تقدير و اندازه مقدّر ميكنند؛و بنابراين ظهور ميدهند و آن معني مخفيّ و پنهان را گويا و بارز و ناطق مينمايند . فرشتگان كه واسطۀ افاضۀ فيض و تدبير امور عالم خلقند،نطق و گفتار مشيّت خدا هستند،و در آنها جهتي است كه با آن موجودات را از كتم عدم به وجود ميآورند و به اندازه و قَدَر ميزنند؛كما آنكه در قرآن كريم داريم :
فَالْمُدَبِّرَ'تِ أَمْرًا . [۱۴] بنابراين،معني : بِمَا نَطَقَ فِيهِمْ مِنْ مَشِيَّتِكَ واضح است؛يعني خدايا من از تو پرسش ميكنم به حقّ آن فرشتگاني كه قدرت تو را توصيف كردند و عظمت تو را آشكارا نمودند،و مشيّت تو را ظاهر و گويا كرده و به نطق و سخن در آوردند؛و بنابراين عالم كثرت و عالم خلق بدينوسيله پديد آمده است . استقامت و استواري دعا از جهت لفظ و معني و امّا اشكال دوّم كه موصول : الَّتِي لَا تَعْطِيلَ لَهَا فِي كُلِّ مَكَانٍ ، به چه برميگردد؛و در هر صورت از نقطه نظر لفظ و معني مستقيم نيست . در جواب گفته ميشود كه : ترديد بين اين دو جهت بلا وجه است؛زيرا كه هر عارف به اسلوب كلام ميداند كه ارجاع آن به لفظ وُلَاةُ أَمْرِكَ صحيح نيست، پس متعيّن است كه يا به ءَايَاتِكَ وَ مَقَامَاتِكَ بر گردد؛و يا به خصوص مَقَامَاتِكَ رجوع كند . و معلوم است كه ءَايَاتِكَ عطف بر أَرْكَانًا ميباشد و در حقيقت مفعول دوّم جَعَلْتَهُمْ خواهد بود؛و مَقَامَاتِكَ نيز چنين است . و بنابراين،محصّل معني اين ميشود كه : تو اي پروردگار ! فرشتگان را آيات و نشانههاي خود قرار دادي ! و مقامات خود كه در هيچ محلّ و مكاني تعطيل پذير نيست،معيّن و مقدّر فرمودي ! بطوريكه در هر مكاني و هر محلّي هر كس بخواهد تو را بشناسد، به سبب اين موجودات طاهرۀ ملكوتيّه ميشناسد! و اين معني بسيار سليس و روشن است؛و ما نفهميديم عدم استقامت از جهت معني، بلكه از جهت لفظ از كجا پيدا شد؟ نظر استقلالي به موجودات شرك و غلط است و امّا اشكال سوّم كه لازمهاش تساوي ملئكه با خداست،و آن را كفر محض دانستهاند و اهمّ از اشكالات شمردهاند؛ چون در عبارت دعا چنيناست كه : لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُكَ . در جواب گفته ميشود : نه تنها فرشتگان،بلكه هر موجودي از موجودات تا برسد به هر ذرّهاي از ذرّات،هيچيك از خود استقلالي ندارند؛نه در ذات و نه در صفت و نه در فعل و اثر . همگي آيات و علامات و نشانههاي حقّ و مرائي و مجالي ذات اقدس او هستند .
و از خود گرچه به قدر سر سوزني،هستي و وجود ندارند و اثر و فعل ندارند؛بلكه فقط و فقط نور حقّ است كه در آنها متجلّي شده است . و هر يك به قدر سعۀ ماهُويّ و ظرفيّت وجودي خود از آن بهرهبرداري كرده،و ظاهر به ظهور حقّ شدهاند . أَنزَلَ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةُ بِقَدَرِهَا . [۱۵]
از اوّلين نور حقّ كه أوّلُ ما خَلَق است، تا آخرين موجود عالم كثرت و طبع كه هيولاي اوّليّه و مادّۀ مُبهمه ميباشد،هيچيك و لو به قدر ذرّهاي از خود هستي و بودي ندارند؛همه حقّ است و تجلّي حقّ . و اين معني تساوي نيست،بلكه معني تقارن آيه و ذوالآيه،و آئينه و صاحب صورت،و مُجلي و مُتجلّي،و مجاز و حقيقت است . اگر ما به خورشيد تاباني كه در آب صاف و راكد و يا در آئينۀ شفّاف و صيقلي،درخشيده و تابان شده است بگوئيم :
هيچ فرقي بين شمس جهانتاب و صورت واقعۀ در اين منظر نيست،آيا اين معني تساوي است ؟! اين معني آيتيّت و مرآتيّت است؛نه سلب صفت از ذات حقّ و استنادش به موجودات و تصوّر اين دو معني كه بينشان از زمين تا آسمان فرق است،چگونه مورد اشتباه قرار گرفته است ؟ وَ في كُلِّ شَيْءٍ لَهُ ءَايَةٌ تَدُلُّ عَلَي أنَّهُ وَاحِدُ
آيات قرآن كريم كه هر موجودي را آيه ميداند،راجع به اين حقيقت است؛و در ادعيۀ بيشمار و از جمله دعاي شريف «سمات» كه خدا را به اسمائش سوگند ميدهيم و به خدا بوسيلۀ آن اسماء توسّل ميجوئيم،همه و همه از اين قبيل است؛و مقامات مقدّسۀ انبياء و ائمّۀ طاهرين و توسّل به آنها از اين قبيل است . نه آنكه ما به قدر ذرّهاي براي آنان استقلال،گرچه در مقام شفاعت باشد، قائل شويم و از اين دريچه به آنها توسّل جوئيم؛اين غلط است و آن صحيح،اين شرك است و آن توحيد . باري،اين مسأله براي بسياري از غير متعمّقين در مباحث توحيدي و حكمت الهي روشن نشده است؛و لذا در اثر برخورد با چنين جملاتي كه حقيقتِ محضۀ توحيد است گير ميكنند .
و بر اساس سنجش با ميزان فكري و سطح علمي خود گرچه از مباحث عقليّه و فلسفيّه دور باشند،فوراً چون دأب ضعفاء،دست به تكفير ميزنند و آن حقائق را كفر محض ميدانند . غافل از اينكه اين دعاها را اساطين مذهب ميخواندهاند و ميخوانند؛و كفر دانستن اين فقرات مستلزم تكفير چون شيخ طوسي و شيخ كفعمي و سيّد ابن طاووس و علاّمۀ مجلسي خواهد شد كه آنرا در كتب خود آورده و تلقّي به قبول كردهاند . و اگر ما در هر فنّ و مسألهاي كه در خور صلاحيّت ما نيست وارد نشويم،و علم آنرا به اهلش واگذاريم،و يا چون بسياري از علماء و بزرگان،حقيقتش را به راسخين در علم و ائمّۀ طاهرين ارجاع دهيم؛بهتر است . و امّا لفظ أَعْضَادٌ : كه ظاهر آن را أعضاد خدا،يعني كمك كاران و مددكاران خدا شمردهاند؛و آنرا نيز كفر دانستهاند . اوّلاً : خوب روشن است كه به قرينۀ عطف مُنَاةٌ و أَذْوَادٌ و حَفَظَةٌ ورُوَّادٌ، منظور كمك به خدا نيست؛بلكه مقصود دستاندركاراني هستند كه در عالم كثرت و طبيعت موجب تقدير و اندازهگيري و حفظ و مصونيّت هر موجود از گزند موانع،و بالاخصّ انسان از آلام و آفات و عاهات ميباشند . و معلوم است كه هر صنف از فرشتگان مأمور مأموريّت خاصّي براي افاضۀ فيض از جانب خدا بر عالم كثرت هستند،و اسباب تعيّن و تقدير رحمت ازلي و پخش آن به عالم امكان ميباشند . و در حقيقت اين جملات بيان كننده و نمايشگر صفات و افعال و مأموريّتهاي ملئكه ميباشد؛و همه آيه هستند و آئينه،و ظهور و مظهر براي نور ظاهر حقّ تعالي و تقدّس . بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ * لَا يَسْبِقُونَهُ و بِالْقَوْلِ وَ هُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ. [۱۶]
و ثانياً : در آيات قرآن كه نصرت خدا را به مؤمنين نسبت ميدهد؛چون آيۀ كريمۀ : إِ ن تَنصُرُوا اللَهَ يَنصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ . [۱۷] و يا مثلاً عنوان قرض را به ذات اقدس او؛چون آيۀ : مَن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَـعِفَهُ و لَهُ. [۱۸] در اين موارد و موارد مشابه آن كه بسيار است،چه قسم معني نصرت و إقراض و ماشابَههُما توجيه ميشود ؟ به همان توجيه أَعْضَادٌ و مُنَاةٌ توجيه ميشوند . فقدان به معني اعدام و نيستي است، نه غيبت و عدم مصاحبت و امّا اشكال چهارم : و آن اينكه به حقّ متعال، فَاقِدَ كُلِّ مَفْقُودٍ اطلاق شده است . و فاقد بمعني غائب و عدم واجد است؛مثل قوله تعالي : قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِكِ ،چون ياران عزيز مصر به برادران يوسف گفتند : ما جامشاه را گم كردهايم؛و اين معني باز با ذات اقدس حقّ سازگار نيست . در پاسخ گفته ميشود : فقدان در لغت عرب به معني عدم است،عدم و نيستي؛در مقابل وجدان كه از مادّۀ وجود است و به معني تحقّق و هستي است؛ وَجَدَهُ يعني او را به وجود آورد،و از باب إفعال دو مفعول ميگيرد : أوجَدَهُ الشَّيْءَ يعني شيء را براي او به وجود آورد .
همينطور است مادّۀ عَدِمَهُ و فَقَدَهُ چون اين دو مادّه داراي معني واحد و مرادف يكديگرند . عَدِمَهُ يعني آنرا نابود و نيست كرد،و أعدَمَهُ الشَّيْءَ از باب إفعال،يعني آن چيز را از او نيست و نابود كرد؛ فَقَدَهُ نيز يعني آنرا نابود كرد،و أفقَدَهُ الشَّيْءَ يعني آن چيز را از او نيست و نابود كرد و برداشت .
فَقَدَ و أفقَدَ از باب ثلاثي مجرّد و مزيدٌ فيه،در صورت اوّل و دوّم هر دو متعدّي است؛ولي در صورت اوّل به يك مفعول،ودر صورت دوّم به دو مفعول؛و در حقيقت در صورت اوّل سَلبُ الشَّيء است به نحو سلب بسيط،و در صورت دوّم سَلبُ الشَّيءِ عَنِ الشَّيءِ به نحو سلب مركّب . فَقَدَهُ يعني آنرا نيست كرد؛مثل عَدِمَهُ . و أفقَدَهُ الشَّيْءَ يعني آن چيز را از آن نيست كرد؛مثل أعدَمَهُ الشَّيْءَ . وليكن چون كسي كه چيزي را نيست كند طبعاً آن چيز از او ديگر غائب خواهد بود،لذا معني غيبت در اينصورت لازم معني نيستي است . و گاهي فَقَدَ و عَدِمَ در لازم معني موضوعٌ له استعمال ميشود؛مثل آيۀ مباركۀ نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِكِ ، يعني ما جام شاه را گم كردهايم و آن از ما پنهان شده است . و با مراجعه به كتب لغت اين حقيقت مكشوف است .
در «أقرب الموارد» در مادّۀ فَقَدَ گويد : فَقَدَهُ فَقْدًا وَ فِقْدانًا وَ فُقْدانًا وَ فُقودًا : غابَ عَنْهُ وَ عَدِمَهُ فَهُوَ فاقِدٌ وَ ذاكَ فَقيدٌ وَ مَفْقودٌ . وَ أفْقَدَهُ اللَهُ الشَّيْءَ: أَعْدَمَهُ إيّاهُ .و در باب مادّۀ عَدِمَ گويد :عَدِمَ المالَ عَدْمًا وَ عَدَمًا : فَقَدَهُ فَهُوَ عادِمٌ وَالْمالُ مَعْدومٌ . وَ أعْدَمَ اللَهُ فُلانًا الشَّيْءَ : جَعَلَهُ عادِمًا لَهُ . و در «مصباح المنير» گويد :فَقَدْتُهُ فَقْدًا (مِنْ بابِ ضَرَبَ) وَ فِقْدانًا : عَدِمْتُهُ فَهُوَ مَفْقودٌ وَ فَقيدٌ . و در «مجمع البحرين» گويد : نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِكِ،هُوَ مِنْ قَوْلِهِمْ : فَقَدْتُ الشَّيْءَ فَقْدًا (مِنْ بابِ ضَرَبَ) وَ فِقْدانًا : عَدِمْتُهُ فَهُوَ مَفْقودٌ؛وَ مِثْلُهُ افْتَقَدْتُهُ . و در «لسان العرب» گويد :فَقَدَ الشَّيْءَ يَفْقِدُه فَقْدًا وَ فِقْدانًا وَ فُقودًا فَهُوَ مَفْقودٌ وَ فَقيدٌ : عَدِمَهُ؛وَ أفْقَدَهُ اللَهُ إيّاهُ .
بنابراين،خوب روشن ميشود كه معني فَاقِدَ كُلِّ مَفْقُودٍ ،آنستكه خداوند نيست كنندۀ هر نيستي است به نحو سلب مطلق؛در مقابل واجِدُ كُلِّ مَوْجودٍ . و مؤلّف محترم كتاب «الاخبار الدّخيلة» چنين پنداشتهاند كه معني غيبت معني مطابقي مادّۀ فقدان است،و چون غيبت چيزي از خدا معني ندارد،فلذا خدا را فاقد نميتوان گفت؛در حاليكه اين پندار اشتباه است و معني فقدان،اعدام و نيستي است نه غيبت و عدم مصاحبت . و لطيف اينجاست كه ابن عيّاش هم اگر جاعل اين دعاي مرويّ باشد،همانطور كه سابقاً گذشت به شهادت نجاشي عالم به فنون شعر و ادب بوده است و شعر نيكو و پاكيزه ميگفته و ادبيّات او قويّ بوده است،آنگاه چگونه متصوّر است كه معني فاقد را نداند،و چنين دعاي عاليالمضمون را به چنين غلط ادبي خراب كند ؟! و امّا اشكال پنجم كه چنين پنداشتهاند :
وَ الْبُهْمِ الصَّآفِّينَ معني مناسبي ندارد . جز آنكه بُهم را جمع بُهمَه بدانيم؛و آن به معني اسب سوارِتيزرو است كه باك از ورود در جائي ندارد . و اين كنايه از فرشتگاني ميباشد كه با مجاهدين در صفّ كارزار معاونت و كمك ميكنند . درپاسخ گفته ميشود : بُهم جمع أبهَم است يعني ساكت و بدون سخن و خموش و بیزبان؛ چون حُمر و صُفر و سُود كه جمع أحمَر و أصفَر و أسوَد است . و چون عالم بالا كه عالم ملكوت است،عالم آرامش و سكون و سكوت است،به خلاف عالم طبع كه عالم حركت و گفتار و غوغا و دغدغه است؛فلذا از مأموران صفّ كشيده براي انجام مأموريّتهاي خداوند به بُهم،كه دلالت بر سكوت و آرامش آنها دارد تعبير فرموده است . و امّا اشكال ششم كه جملۀ : وَ أَصْلِحْ لَنَا خَبِيئَةَ أَسْرَارِنَا را ناتمام دانستهاند و چنين گفتهاند كه اصلاح در امور فاسد گفته ميشود؛و امّا نفس اسرار مخفيّه بدون تقيّد به فساد،معني ندارد كه در دعا گفته شود : خداوندا آن را اصلاح كن ! در پاسخ گفته ميشود : هر شيئي كه قابليّت فساد را داشته باشد،دعاي صلاح و اصلاح براي آن بجاست،گرچه بالفعل فاسد نباشد؛چون طروّ فساد براي آن امكان دارد،سپس دعا ميكند كه اين اسرار خبيئه را تو دستخوش فساد قرار مده و پيوسته آنرا مقرون به صلاح فرما ! و از براي نظير اين دعا و درخواست در ادعيه و محاورات عرفيّه و انشائات،مواردي بس عديده يافت ميشود . و امّا اشكال هفتم كه فرمودهاند : جملۀ : وَ بَارِكْ لَنَا فِي شَهْرِنَا هَذَا الْمُرَجَّبِ الْمُكَرَّمِ وَ مَا بَعْدَهُ مِنْ أَشْهُرِ الْحُرُم ِ صحيح نيست؛زيرا كه رجب ماه حرام است و مابعد آن ماه حرام نيست .
در پاسخ گفته ميشود : علّت عدم تصريح به حرمت شهر رجب همانبيان و دعا و درخواست در شهر رجب است،كه ميفرمايد : ما را در اين رجب مرجّب مبارك بدار و براي ما بركت بفرست در اين ماه و ماههاي بعد از آن كه در حرمت اشتراك دارند؛و معلوم است كه مراد از بعديّت در اينجا بعديّت اضافي است نه حقيقي،و كَمْ لهُ مِنْ نظيرٍ . و معلوم است كه ماههاي حرام كه ذوالقعده و ذوالحجّة و محرّم باشند،بعد از ماه رجب هستند . و آنچه به نظر حقير ميرسد : در نظر جناب مؤلّف،اين قبيل اشكالات واهي چنان نيست كه پاسخش غير معلوم باشد؛ليكن چون جملۀ : لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُكَ ، بسيار سنگين و غير قابل هضم آمده است،كما آنكه خودشان در پايان كلام به اين امر تصريح كردهاند؛اين اشكالات براي چشمگير كردن و بزرگ جلوه دادن نقائص دعاست . وليكن بحمد الله والمنّة روشن و مبيّن شد كه اين جمله عين توحيد است و عين معرفت است .
پاورقي
[۱] ـ ابن عيّاش ،أحمد بن محمّد بن عبيدالله بن الحسن بن عيّاش است،و در «تنقيح المقال» ج ۱ ،ص ۸۸ ترجمۀ او را آورده است و ما ملخّص آنرا در اينجا ميآوريم : كتابهائي نوشته است كه دلالت بر شيعه بودن او دارد . و در سنۀ ۴۰۱ فوت كرده است . عدَّهُ الشّيخُ في رِجاله في باب مَنْ لَمْ يَرْوِ عنهم عليهم السّلام . و قال النّجاشي : اضطرَب في ءَاخِر عُمره؛قال : رأيتُ هذا الشّيخَ (ره) و كان صديقًا لي و لوالدي،و سمعتُ منه شيئًا كثيرًا و رأيت شُيوخَنا يُضَعِّفونه فلَمْ أروِعنه شيئًا و تَجنّبتُه؛وكان من أهل العلم و الادب القويَّ و طيّبَ الشّعر و حَسنَ الخطّ رحمه الله و سامَحهُ . و اقتصر ابنُ شهر آشوب في «المعالم» علَي ذِكره و عدّ كُتُبه مِن دون تعرّضٍ فيه بمدحٍ و لا قدحٍ . و ضعَّفهُ في «الوجيزة» ثمّ قال : و فيه مدحٌ . و سپس مرحوم مامَقاني فرموده است : قلتُ : بَعدَ إحراز كونه إماميًّا كما تَكشفُ عنه كُتبهُ و ورودِ المدح فيه،كان مُقتضَي القاعدةِ عَدُّ حديثِه من الحسَن لا الضّعيفِ؛سيَّما إن اُريد بالاِختلال في ءَاخِر عُمره خَلَلٌ في عقله دونَ مذهبه . و ترحّمُ النّجاشي عليه مؤيِّدٌ لحسنه؛كما لازالَ يُستشهدُ بنحو ذلك الوَحيد لحُسن الرّجلِ . و إن اُريد بالاِختلال اختلالُ مذهبه كما يومي إليه قولُ النّجاشي بعدَ الترحّم : وَ سامَحَهُ،و قولُه قبلَ ذلك : اضطرب في ءَاخِر عُمره،فإنّ ذلك لا يُراد به علي الظّاهر اختلالُ العقل؛نقولُ : لامانعَ من الاخذ برواياته الّتي رَواها في حال استقامتِه و اعتدالِه؛ولكن تجنّبُ النّجاشي من الرّواية عنه احتياطًا،أوجبَ تضعيفَهم للرّجل و اتّباعَهم إيّاهُ ؛و هو كماتري ـ انتهي . [۲] ـ صدر آيۀ ۲۷ ،از سورۀ ۳۱ : لقمان [۳] ـ آيۀ ۱۰۹ ،از سورۀ ۱۸ : الكهف [۴] ـ قسمتي از آيۀ ۲۴ ،از سورۀ ۴۲ : الشّوري [۵] ـ قسمتي از آيۀ ۴۵ ،از سورۀ ۳ : ءَال عمران [۶] ـ قسمتي از آيۀ ۱۷۱ ،از سورۀ ۴ : النّسآء [۷] ـ قسمتي از آيۀ ۱۳۷ ،از سورۀ ۷ : الاعراف [۸] ـ آيۀ ۳۳ ،از سورۀ ۱۰ : يونس [۹] ـ صدر آيۀ ۲۴ ،از سورۀ ۱۴ : إبراهيم [۱۰] ـ آيۀ ۲۶ ،از سورۀ ۱۴ : إبراهيم [۱۱] ـ آيۀ ۱۷۱ ،از سورۀ ۳۷ : الصّآفّات [۱۲] ـ ذيل آيۀ ۶۲ ،از سورۀ ۲۳ : المؤمنون [۱۳] ـ قسمتي از آيۀ ۲۱ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت [۱۴] ـ آيۀ ۵ ،از سورۀ ۷۹ : النّازعات [۱۵] ـ صدر آيۀ ۱۷ ،از سورۀ ۱۳ : الرّعد [۱۶] ـ ذيل آيۀ ۲۶ و آيۀ ۲۷ ،از سورۀ ۲۱ : الانبيآء [۱۷] ـ ذيل آيۀ ۷ ،از سورۀ ۴۷ : محمّد [۱۸] ـ صدر آيۀ ۲۴۵ ،از سورۀ ۲ : البقرة؛و صدر آيۀ ۱۱ ،از سورۀ ۵۷ : الحديد







