کتابخانه:الله‌شناسی - ج 2

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
الله‌شناسی - جلد دوم
مشخصات کتاب
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمی‌توان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد
نویسنده سید محمد حسین حسینی طهرانی
زبان فارسی
ناشر علامه طباطبایی

محتویات

مبحث ۱۳ تا ۱۵: منکرین لقاء خدا،زیان‌بارترین مردمند

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم

وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ ال آنَ إلَی قِیامِ یَوْمِ الدّینِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلَّا بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم

تفسیر علاّمۀ طباطبائی (قدّه) در آیة: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالاَْخْسَرِینَ أَعْمَـلاً

قالَ اللَهُ الْحَکیمُ فی کِتابِهِ الْکَریم: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالاخْسَرِینَ أَعْمَـلاً * الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَو'ةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا . أُولَـئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِـَایَـتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَآئِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَـلُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَـمَةِ وَزْنًا ذَ' لِکَ جَزَآؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا کَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا ءَایَـتِی وَ رُسُلِی هُزُوًا .

(آیۀ یکصد و سوّم تا یکصد و ششم،از سوره کهف: هجدهمین سوره از قرآن کریم) «بگو (ای پیامبر!) آیا من شما را آگاه بنمایم بر آن کسانیکه اعمالشان زیان‌بارتر است ؟! آنان کسانی هستند که سعی و کوشش آنها در راه تحصیل زندگانی پائین‌تر و پست‌تر گم شده است در حالیکه خودشان می‌پندارند که از جهت کار و کردار،نیکو عمل می‌نمایند ! هان ای پیامبر ! ایشانند کسانیکه به آیات و علامات پروردگارشان،و به دیدار و لقای وی کفر ورزیده‌اند ! بنابراین اعمالشان جملگی حَبْط و نابود گردیده است؛ و ما برای آنها در روز بازپسین میزان عملی را اقامه نخواهیم نمود. ای پیامبر ! امر آنها آنطور می‌باشد ! جزایشان جهنّم است در برابر کفری که ورزیده‌اند،و آیات من و پیغمبران گسیل داشتۀ از جانب من را مسخره گرفته‌اند.» حضرت استادنا الاعظم آیة الله علی الإطلاق علاّمۀ طباطبائی قدّس اللهُ تربتَه در تفسیر آیه: الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَو'ةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا فرموده‌اند: ‎ خبر دادن است از آنانکه افعالشان زیان‌بارتر از همه است؛و آنها همان کسانی می‌باشند که در آیۀ سابقه بر مشرکین عرضه داشته شد که ایشان را از حال آنان آگاه سازد و آنها را به ایشان معرّفی کند . اینک معرّفی نمود که آنها کسانی می‌باشند که در پست‌ترین و بی‌مقدارترین حیات،تلاش و کوشش آنها گم شده است . و چون تلاش و کوشش گم شود و نابود گردد،خسران و زیان لازمه آنست . و سپس به دنبال این مطلب فرمود که:

«ایشان می‌پندارند که کارشان و منهاجشان نیکو است.» و بدینجهت زیان‌بارتر و خسران آمیزتر بودنشان تمام می‌شود . بیان و توضیح این حقیقت آنست که: خسران و خسارت در انواع کسبها و اقسام سعی‌هائی که برای نتیجۀ سود بردن بکار گرفته می‌شود،آنگاه تحقّق پیدا می‌نماید که کسب و سعی به غرض و هدف خود برخورد نکند،و بالاخره عاقبةالامر منتهی گردد به نقص در رأس المال و یا ضایع شدن سعی که از آن در آیه به ضلال سعی (گم شدن تلاش) تعبیر شده است . گویا فاعل فعل از راه،گم شده و نتیجۀ سیر وی او را به خلاف غرض و مقصودش کشانده است . و انسان چه بسا در کسب و کارش به علّت عدم تجربه در عمل،دچار ضرر و زیان می‌شود . و یا بواسطه جهل به راه بدست آوردن ثمر،و یا بواسطۀ عوامل دیگری گهگاه و اتّفاقاً خسران و ضرر می‌بیند . این خسران،یک نوع ضرر و زیانی می‌باشد که امید زوال آن موجود است؛زیرا چه بسا صاحب زیان متنبّه و متوجّه می‌شود،و عمل خود را از سر گرفته و تدارک ضایعات و قضاء مافات می‌نماید . و چه بسا خسارت می‌کند در حالیکه خودش اذعان دارد به اینکه سود می‌برد؛و ضرر می‌بیند در حالیکه اعتقاد دارد به اینکه منفعت می‌کند و غیر از این نمی‌بیند و اعتقاد ندارد . و این شدیدترین مراتب خسران می‌باشد که ابداً روزنۀ امیدی برای زوالش موجود نیست . از این گذشته،انسان در حیات دنیوی خود شأن و حالی ندارد مگر تلاش برای سعادت خود،و مقصد و مقصودی غیر از آن ندارد . حال اگر در طریق حقّ سوار بر مرکب مراد شد و به هدف خود اصابت نمود ـ که آن حقِّ سعادت و عین پیروزی است ـ که هیچ؛و اگر در طریق اشتباه نمود و نمی‌دانست که خطا کرده است،او کسی است زیانکار و در کردارش اهل خسران،ولیکن امید زوال این خسران برای وی وجود دارد؛و اگر در طریق خطا نمود و به غیر حقّ برخورد کرد و بدان دلگرم شد و آرامش یافت،این حالش طوری می‌شود که هر گاه از نشانه‌های حقّ بر او ظاهر گردد،نفسش آنرا با حجابِ إعراض ردّ می‌نماید؛و نفس او برای او زینت می‌دهد انواع استکبار و عصبیّت جاهلیّت را . بنابراین او زیان‌بارترین افراد است از حیث کردار،و پر ضررترین آنهاست از نظر تلاش . زیرا که وی گرفتار خسرانی گشته است که امید زوالش نیست،و ابداً دریچۀ رجائی در آنکه روزی حالش به سعادت مبدّل شود وجود ندارد .

و اینست معنی کلام خدای تعالی در تفسیر این فقرۀ «با خسارت‌ترین افراد از حیث عمل» که می‌فرماید: «آنان کسانی هستند که سعی و تلاششان در حیات و زندگی پست‌ترین،نابود شده است با وجودیکه خودشان گمان می‌کنند و اعتقاد دارند که افعال و کردارشان شایسته و پسندیده می‌باشد.» و اعتقادشان به آنکه عملشان نیکو است با وجود ظهور حقّ و تبیّن بطلان اعمالشان برای آنها،فقط از جهت انجذاب و گرایش نفوسشان به زینتهای دنیا و زخارف آن،و انغمارشان در شهوات می‌باشد،که آنان را از میل به سوی اتّباع حقّ و شنیدن کلام دعوت کنندۀ به حقّ و منادی فطرت باز می‌دارد . خدای تعالی می‌فرماید: وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَآ أَنفُسُهُمْ . (سوره نمل،آیه ۱۴ ) «و آیات خدا را انکار کردند،در صورتیکه نفوسشان بدان آیات یقین داشت.» و نیز می‌فرماید: وَ إِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللَهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإثْمِ . (سوره بقره، آیه ۲۰۶ )

«و چون به او گفته شود: تقوای خدا را پیشه ساز،عزّت و استکبار نفسانی او،وی را به گناه می‌کشاند.» بنابراین،پیروی ایشان از هوای نفسانی و کارکرد آنان بر طبق آنچه را که از روی عناد و استکبار و انغمار در شهوات از طریق اعراض از حقّ بجای آورده‌اند ؛چیزی نمی‌باشد مگر رضایتشان به آنچه را که بر آن بوده‌اند از منهاج،و استحسانشان دربارۀ افعالی که از آنها صدور می‌یافته است.

تفسیر علاّمه در منکرین لقاء خدا که موجب حبط و عدم اقامۀ میزان آنها می‌شود و راجع به تفسیر

أُولَـئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِـَایَـتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَآئِِه ِ فرموده‌اند: ‎ تعریفی است در مرحلۀ دوّم و تفسیری است بعد از تفسیر نخست برای الاخْسَرِینَ أَعْمَـلاً . و مراد از آیات ـ بنا بر آنچه را که اطلاق کلمه اقتضا می‌کندـ آیات خدای متعال می‌باشد در آفاق و انفس،و آن معجزاتی را که انبیاء و رسولان برای تأیید رسالتشان آورده‌اند . بنابراین کفر به آیات خداوندی کفر به نبوّت آنهاست،علاوه بر اینکه وجود خود پیغمبر از آیات خداوند است . و مراد از لقاء الله،رجوع به سوی اوست که عبارت است از معاد . فعلَیهذا تعریف کلمه الاخْسَرِینَ أَعْمَـلاًبازگشت می‌کند به آنکه ایشان منکر نبوّت و معاد می‌باشند؛و این از مختصّات بت پرستان است. و دربارۀ آیة: فَحَبِطَتْ أَعْمَـلُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَـمَةِ وَزْنًا فرموده‌اند: ‎

علّت حبط اعمالشان آنستکه ایشان عملی را برای خاطر خدا انجام نمی‌دهند،و مقصودشان ثواب آخرت و سعادت زندگی آن سرا نمی‌باشد،و انگیزۀ آنها بر عمل،یاد آوری یوم الحساب نیست . و سابقاً در مباحث اعمال در جزء دوّم از این کتاب تفسیر،گفتاری راجع به حبط گذشت . و کلام خدا: فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَـمَةِ وَزْنًا تفریع است بر حبط و نابودی اعمالشان . و وزن و سنگینی عمل در روز قیامت،به سنگینی و ثقل حسنات می‌باشد،بنا بر دلالت قول خدای تعالی: وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِِذٍ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَ' زِینُهُ و فَأُولَـئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَ مَنْ خَفَّتْ مَوَ'زِینُهُ و فَأُولَـئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُم بِمَا کَانُوا بِـَایَـتِنَا یَظْلِمُونَ. [ آیه ۸ و ۹، از سوره ۷ : الاعراف ]

«میزان سنجش در آن روز،حقّ می‌باشد؛پس کسیکه میزان‌های وی سنگین باشد پس ایشانند البتّه رستگاران . و کسیکه میزانهای وی سبک باشد،پس ایشانند کسانیکه نفوس خود را به ضرر باخته‌اند؛به سبب آنکه دأبشان این بوده است که به آیات ما ستم روا می‌داشته‌اند.» و از آنجا که برای حبط،حسنه‌ای وجود ندارد؛لهذا ثقل و سنگینی ندارد، پس وزن ندارد. و راجع به تفسیر: ذَ' لِکَ جَزَآؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا کَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا ءَایَـتِی وَ رُسُلِی هُزُوًا فرموده‌اند: ‎

اشاره در آیه،مربوط است به آن اوصافی که از آنها ایراد کرده است . و اسم اشاره خبر می‌باشد برای مبتدای محذوف،و تقدیر آن چنین است: الامْرُ ذَلِکَ «امر آنطور است ای پیامبر!» . یعنی حالشان همان می‌باشد که آنرا توصیف کرده‌ایم . و این تأکید است . و کلام خدا:جَزَآؤُهُمْ جَهَنَّمُ کلام مستأنف است که خبر می‌دهد از عاقبت امرشان . و کلام خدا: بِمَا کَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا ءَایَـتِی وَ رُسُلِی هُزُوًا در معنی بِما کَفَروا وَ ازْدادوا کُفْرًا بِاسْتِهْزآءِ ءَایاتی وَ رُسُلی می‌باشد . یعنی بواسطه کفری که آورده‌اند،و کفرشان را بواسطۀ استهزاء و مسخرۀ آیات من و رسولان من افزوده‌اند،بدین عقوبت که حبط اعمال،و عدم وزن برای آنهاست مبتلا گشته‌اند. [۱]

حبط عمل منکرین لقاء الله،دلالت بر شدیدترین عذاب دربارۀ آنان دارد بالجمله،این آیه شریفه با صراحت دلالت دارد بر شدیدترین عذاب و مصیبت برای آنانکه انکار لقاء خدا را می‌نمایند . زیرا طبق قواعد عقلیّه و طبق ادلّه شرعیّه،میان اعمال سیّئه و اعمال حسنه کسر و انکسار نمی‌شود . و همانطور که در دوره «معاد شناسی » آورده‌ایم،در روز قیامت در هنگام موقف و مقام عرض اعمال در پیشگاه حضرت احدیّت جلَّ شأنُه و تعالی مجدُه،همۀ اعمال بجای خود محفوظ،و حساب و کتاب بر اساس آنها تعلّق می‌گیرد . و فقط چند مورد محدود می‌باشد که طبق تصریح آیات قرآنیّه،حبط بعمل می‌آید. یعنی کارهای حسنه‌ای که انسان در دنیا انجام داده است بکلّی نابود ونیست می‌گردد،و شدّت گناه بطوری است که همۀ نیکی‌ها را از بین می‌برد و محترق می‌نماید .

یکی از آن موارد،شرک به خداوند و انکار آیات و لقاء وی می‌باشد که چون دیگر برای چنین کسانی عمل قابل سنجشی وجود ندارد،میزانی هم برای آنها برپا نمی‌گردد . زیرا عمل خوب دارای وزن و سنگینی است؛و عمل بد،پوچ و هباءً منثورا می‌شود . و همین‌طور که حضرت استادنا العلاّمه بیان فرمودند،این دو آیه دربارۀ منکرین رسولان و منکرین روز معاد است که در آنجا لقای خداوند متحقّق می‌شود؛ولی در این آیه انکار معاد با عنوان کفر به لقاء خدا وارد شده است،و از آن مستفاد می‌گردد که با وجود معنی عامّ لقاء الله که در تحت این لفظ قرار دارد و با وجود جریان معانی قرآنیّه مجری الشّمس و القمر،هر کس به هر صورت و با هر عنوان کفر به آیات الهیّه بیاورد و کفر به دیدار و لقاء خدا داشته باشد،مشمول این آیه خواهد گشت و از حبط عمل و عدم اقامۀ میزان جان سالم بدر نخواهد برد .

در قرآن مجید،منکرین به خدا و لقاء وی را به تعابیر بسیار شگفت و با مثالهای بهت‌آور،و مضامین اعجاب انگیز فلسفی و برهانی،و با ارائۀ شهود واقعیّۀ عرفانی؛بطوری مشروح و واضح می‌سازد که موجب زیادی ایمان مؤمنین،و زیادی کفر کافرین می‌گردد .

نِکات بلیغۀ وارده در آیه برای إفهام مقصود ملاحظه بفرمائید،در همین آیات اخیر با چه لحن و خطاب تکان‌دهنده‌ای در قالبی ادبی با فصاحت و بلاغت،این حقیقت را ایصال فرموده است: اوّلاً با خطاب قُلْ ( بگو) به پیامبرش امر می‌کند تا این مهمّ را بدینصورت ارائه دهد .

ثانیاً با کلمۀ استفهامیّۀ هَلْ (آیا ما شما را آگاه کنیم بدین مطلب؟!) گویا این امر بقدری مهمّ،و دانستنش بقدری سنگین و قارع می‌باشد که برای فهماندن آن به مخاطبین،در صدد برآمده است تا از ایشان اذن بگیرد . ثالثاً انتخاب لفظ نُنَبِّئُکُمْ (ما شما را آگاه کنیم) به صیغۀ جمع (لفظ ما) که از ساحت عظمت و عزّت مقام ربوبی می‌باشد،و استفادۀ لفظ إنْبآء در مقابل اعلان یا اعلام یا اخبار و سائر الفاظ مشابه دیگر که در صیاغت بلاغت مذکور است . رابعاً انتخاب لفظ أخْسَرین (زیان‌بارترین)؛کأنّه از این دستۀ مردم در جمیع عوالم و مذاهب کسی متضرّرتر و خاسرتر موجود نیست . خامساً آوردن عبارت اعمال را به عنوان تمیز برای تشخیص معنی أخْسَر و زیان‌بارتر،که مردم بدانند:

اعمال انسان گرچه از جهت سبک و جلوه و بازارداری و عوام‌فریبی بقدر کوه باشد،در نزد خدا ارزشش صفر و قیمتش «منها» است نه «بعلاوه» . چرا که وی انکار دیدار و زیارت خدای خودش را دارد. سادساً تفسیر این گروه را به الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ (تلاش ایشان گم می‌گردد) . یعنی تمام تلاشها و کوششها و زراندوزی‌ها و علم اندوختگی‌ها و وجدان جاه عظیم و مال وافر و اولاد کثیر و اعتبارات دگر و هَلُمَّ جَرًّا،ابداً بدرد آنها نمی‌خورد و دستی از ایشان نمی‌گیرد؛زیرا که دیدار خداوند را که اصل‌الوجود و معدن الجود و حقیقت و اساس است،انکار نموده و بالملازمة با دیدار و لقای غیر او که منبع نیستی و عدم و بطلان می‌باشد،گرویده و دل بسته‌اند . سابعاً متعلّق این ضلالت را فِی الْحَیَو'ةِ الدُّنْیَا قرار داده است،یعنی نزدیکترین و پست‌ترین و ناچیزترین زندگی . و این‌درمقابل حیوة عُلیا می‌باشد، یعنی رفیع‌ترین و بلندترین و ارزشمندترین زندگی . باید دانست که حیات دنیا،به معنی زیست کردن بر روی زمین و در این نشأة طبیعت نیست . زیرا این زندگی،مشترک میان جمیع مردم و پیمبران و امامان بوده است . بلکه به معنی زیست کردن در سطح افق بهیمیّت و سبعیّت و شیطنت است،که اخلاق و صفات و کردار بهائم و سِباع و شیاطین می‌باشد . و حیات آخرت که زندگی علیاست،زیست کردن در سطح افق انسانیّت و کمال عقلانی و فطری می‌باشد،که راه و روش انبیاء و مرسلین و امامان معصومین و اولیاء مقرّبین بارگاه لقاء خداوندی،و محرمان سرّ حریم کبریائی احدیّتِ اوست. آنست بدترین و زشت‌ترین عیش و طریق زندگی،که به حیات دنیا در قرآن کریم و اخبار وارد شده است؛و اینست زیباترین و بلندرتبه‌ترین و کریمانه‌ترین عیش و طریق زندگی،که به حیات عُقبی و حیات اُخری ـ که در شکم و باطن این حیات دنیاست ـ وارد شده است .

بنابراین،این کریمۀ الهیّه دلالت دارد بر آنکه منکرین لقای خداوند،در چنین محیطی از ظلمات و کثافات و تعفّنات روحی و نفسی و خیالی زیست می‌کنند . و این اظلم العوالم می‌باشد . ثامناً استخدام عبارت وَ هُمْ یَحْسَبُون َ است،زیرا که حِسْبان بمعنی پندار و گمان است،در مقابل یَعْلَمونَ و یَعْتَقِدُونَ و یَجْزِمون و امثال ذلک از تعابیر . و این لفظ حسبان،بخوبی می‌رساند که کارها و افعال منکرین لقای خداوندی در سراسر عمرشان با وجود انجام دادن کارهای بسیار خطیر و چشمگیر،معذلک از پندار و حدس و خیال تجاوز نکرده است . و در این زمینه نیز آیاتی در کتاب مبین الهی داریم مبنی بر اینکه فقط اولیای خدا می‌باشند که افعالشان از روی یقین تحقّق می‌بخشد؛و بقیّۀ افراد از مرز خیال و وهم و پندار نمی‌توانند عبور نمایند . تاسعاً لفظ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا می‌باشد،یعنی این دسته و گروه می‌پندارند کارهای خوبی انجام می‌دهند،و افعالشان رنگ زیبائی و صبغۀ حسنه دارد . و بنابراین اصلاً دنبال معالجۀ امراض نفسانی خود نمی‌روند،چرا که خود را صحیح المزاج و معتدل النّفس می‌دانند؛و همینطور در این مرض مهلک باقی می‌مانند تا می‌میرند . و گرنه اوّل مرحلۀ مداوا و درمان هر درد،علم و اطّلاع بر آن درد می‌باشد .

با مدّعی مگوئید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گربت‌نمی‌پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست

کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق ازین کشاکش پنداشتی که جستی [۲]

عاشراً تفسیر آن فقره به أُولَـئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِـَایَـتِ رَبّـِهِمْ وَ لِقَآءِهِ . و تصدیر این جمله اوّلاً با خطاب به پیامبر که تو منظر نظر هستی؛نه ایشان که دورند و قابل خطاب نیستند .

و ثانیاً با اشارۀ به بعید؛نه اشارۀ به قریب،مثل هَؤُلاء . زیرا این تعبیر دلالت بر نیستی و نابودی و مهجوریّت آنان می‌کند،که گویا از مکان دوری دربارۀ ایشان گفتگو به عمل می‌آید، أُولَـئِکَ یُنَادَوْنَ مِن مَّکَانِ بَعِید ٍ [۳] .

«آن دسته از کفّار از مکان بعید و دور و درازی مورد ندا قرار می‌گیرند» و از پس پردۀ حجاب؛نه از نزدیک که گفتگو با مقرّبان و محبوبان بعمل می‌آید .

و ثالثاً تأکیدهای بسیار،مثل ابتدا به جملۀ اسمیّه: أُولَـئِکَ و نیز معرفه آوردن خبر این مبتدا: الَّذِینَ کَفَرُوا که مفید حصر است؛یعنی تنها ایشانند که کافر شده‌اند .

حادی عشر عنوان حبط و نابودی عمل،و به پیرو آن عدم اقامۀ ترازوی عمل در روز بازپسین .

ثانی عشر آوردن جملۀ تعلیلیّه و بیان علّت بودن آن عمل برای جهنّم گداخته به پاداش مکافات و جزای آنان؛آنهم باز با ابتداء به جملۀ اسمیّۀ مبتدای محذوف: وَ الامْرُ ذَلِکَ، و خطاب به پیامبر با علامت « ک »،و آوردن جملۀ ثانویۀ اسمیّه: جَزَآؤُهُمْ جَهَنَّمُ که یا جملۀ استینافیه است،و یا جمله م تفسیریّه برای جملۀ الامْرُ ذَلِکَ .

آیات قرآنیّۀ دالّۀ بر تهیدستی و بینوائی منکرین لقاء خداوندی از جمله آیات،با مثال خاصّ و تعبیر شگفت‌آور،این آیات می‌باشد:

مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَهِ أَوْلِیَآءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ .

إِنَّ اللَهَ یَعْلَمُ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ مِن شَیْءٍ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ .

وَ تِلْکَ الامْثَـلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا یَعْقِلُهَآ إِلَّا الْعَـلِمُونَ . [۴]

«مَثَل کسانیکه غیر از خداوند برای خود اولیائی اتّخاذ می‌نمایند،مثل عنکبوت می‌باشد که برای خودش خانه‌ای را اتّخاذ می‌کند . و بطور تحقیق و مسلّم سست‌ترین و بی‌بنیادترین خانه‌ها،خانۀ عنکبوت است؛اگر ایشان آنطور باشند که بدانند و این مطلب را ادراک کنند . حقّاً و واقعاً خداوند می‌داند آن چیزهائی را که غیر از او و در برابر او،مردم آنها را می‌خوانند و پرستش می‌کنند؛و اوست فقط صاحب عزّت و صاحب استواری و خلل ناپذیری . و آن مثالها را ما برای مردم می‌زنیم،ولیکن آنرا تعقّل نمی‌نمایند مگر دانایان.»

تفسیر آیة: مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَهِ أَوْلِیَآءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ

در این آیات،خداوند افرادی را که با غیر خدا سر و کار دارند،و رابطه برقرار می‌کنند،و باب ولایت را میان خودشان و آنان می‌گشایند،و سرپرست و صاحب اختیار و قیّم امور خود قرار می‌دهند،مثال به عنکبوت زده است که برای خود خانه‌ای می‌سازد و در آن سکنی می‌گزیند و با شوق و شهوتی در آن می‌نشیند،و در انتظار صید مگس و حشرات چه عالمی را به سر می‌برد؛تا ناگهان مگسی غافل و حشره‌ای بی‌خبر از آنجا بپرد و در آن شبکۀ تنیده گرفتار آید،و این عنکبوت دفعةً واحده جستن کند و آنرا طعمۀ خویشتن سازد .

عنکبوت این خانۀ خود را محکمترین خانه‌ها،و این آشیانۀ با آب دهان خود تنیده را مستحکمترین دژها و قلعه‌ها می‌پندارد . و از آن عظیم‌تر و استوارتر تصوّر نمی‌کند . این شبکۀ صید عنکبوت، اختصاصی به او ندارد . هر کس در عالم و جهان هستی،دامی در برابر خود گسترده،و در انتظار صید مگسی متناسب با حال و شأن و مقام خود نشسته است . کُلُّ مَنْ فی الْوُجودِ یَطْلُبُ صَیْدًا إنَّما الاِخْتِلافُ فی الشَّبَکاتِ «تمام کسانیکه در عالم وجود موجودیّت دارند،دنبال صیدی می‌گردند . فقط و فقط اختلاف و تفاوت میان ایشان،در کیفیّت دامهائی است که می‌گسترند و شبکاتی است که در آن صیدشان را گرفتار می‌کنند.» امّا این عنکبوت خودش خبر ندارد که تا چه قدر این خانۀ تنیده با لعاب دهان خود سست و بی‌پایه است . و فقط با مختصر حرکت بادی یا دمیدن انسانی با هوای تنفّس خویشتن،آن خانه بر دیار عدم می‌رود،و خودش نیز جان خود را در این حرکت می‌بازد و از دست می‌دهد . تازه ، این عنکبوت با این خانه و آشیانه کار خلافی را مرتکب نشده است،طبق سازمان تکوینی و وجودی و غرائز حیاتی خود بدین عمل دست می‌آزد . این حیوان،حیوان معصوم است؛و از حیطۀ وظیفه و سرشت خود تعدّی و تجاوزی ننموده است . امّا انسان که بر خلاف مسیر خداوندی،و سیر فطری،و راه و نهج صدق و راستی قدم بر می‌دارد،و لقای خدا را منکر می‌شود،و در برابر وی اولیائی را، خواه ساکت همچون بتها و خواه ناطق همچون سرکشان جبّار و متمرّدان از خدا بی‌خبر و متجاوزان به حقوق خدا و خلق،امام و اسوۀ خود اتّخاذ می‌کند؛

و راه ولایت و اطاعت از آنان را بر خود تحمیل می‌نماید،از روی علم گناه و عصیان می‌کند،و با توجّه و تنبّه به عدم استواری و استحکام این ولایت پوشالی و تخیّلی و پنداری،چشمان خود را در مقابل حقّ و حقیقت کور می‌کند؛ و خانۀ زندگی و ابدیّت انسانی خود را که اشرف و افضل مخلوقات است،با لعابهای تنیدۀ پنداری،و افکار نفسانی،و اندیشه‌های شیطانی خود چنان محکم و برقرار می‌نماید که تو گوئی از این خیالات و توهّمات و ظنون بدون ریشه و اساس،چیزی بهتر و استوارتر و متین‌تر و رزین‌تر در عالم هستی وجود ندارد؛که ناگهان بادی می‌وزد،و بنیان عمر و زندگی و حیات و عیش وی را چنان خراب می‌کند و درهم می‌کوبد که کأنّه در عالم وجود چیزی نبوده،و در دیروز هم این مرد در روی زمین سکونت نداشته است . کَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالامْسِ. [۵]

ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد، بنابراین،آیا این اتّکاء بغیر خدا و بغیر امید لقای خدا،همانند سستی و بی‌بنیادی بیت عنکبوت نمی‌باشد که در این آیه به عنوان تمثیل آمده است ؟! از این گذشته،آیه می‌رساند که این مردم عقل برگشته،و وجدان و شهود را درباخته،و با دستان خود دیدگانشان را کور،و گوشهایشان را کر،و دلهایشان را از حبّ خدا تهی،و مغزهایشان را از امید زیارت و دیدار محبوب واقعی و رجوع به موطن اصلی شستشو داده؛اصولاً عقل ندارند که تعقّل کنند و فکر ندارند که با آن تفکّر نمایند،وگرنه این راه کج و مُعوج را انتخاب نمی‌نمودند .

اعلام و اساطین ادب ذکر کرده‌اند که اگر کلمۀ لو در سر جملۀ شرطیّه درآید،تعلیق جملۀ جزائیّه را به جملۀ شرطیّه در مقام ثبوت می‌فهماند؛و علاوه امتناع تحقّق جملۀ شرطیّه را نیز می‌رساند؛مثلاً اگر گفته شود: لو جآءَ زیدٌ لَاکرَمتُکَ «اگر زید می‌آمد من تو را اکرام می‌کردم» این جمله اوّلاً می‌فهماند که در صورت آمدن زید،تحقّق اکرام وجود دارد؛و ثانیاً می‌فهماند که زید نیامده است . بخلاف إن شرطیّه که مفادش ثبوت عند الثّبوت و نفی عند النّفی می‌باشد؛مثلاً اگر گفته شود: إنْ جآءَ زیدٌ فَأکرَمتُکَ، می‌فهماند ثبوت اکرام را هنگام آمدن زید،و عدم اکرام را هنگام نیامدن زید . و دیگر آنکه فعلاً زید آمده است تا اکرام صورت پذیرد،و یا نیامده است تا تحقّق نپذیرد،از این جمله استفاده نمی‌شود؛مفادش فقط تعلیق می‌باشد . و امّا در کلمۀ لو فقط تعلیق ثبوت عند الثّبوت را می‌رساند و به نفی عند النّفی کاری ندارد و از آن جهت ساکت است؛امّا می‌رساند که: زید در خارج نیامده است .

و جملۀ شرطیّه تحقّق نیافته و ممتنع الصّدور بوده است . در فقرۀ آیۀ مورد بحث می‌فرماید: سست‌ترین خانه‌ها خانۀ عنکبوت است، لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ «اگر ایشان بدانند» ولیکن نمی‌دانند،و دانستن آنان ممتنع التّحقّق و عدیم الصّدور است . و این نکتۀ جالبی می‌باشد در افادۀ آنکه ایشان که منکر خدا و لقای وی بوده،و برای خود اولیائی غیر از حضرت اقدسش اتّخاذ می‌کنند،فاقد عقل و درایتند . و به دنبال این آیه می‌فرماید: خداوند می‌داند آن چیزهائی را که غیر از او بعنوان عبادت می‌خوانند و می‌پرستند؛و اوست تنها منبع عزّت و معدن استحکام و فعلی که انفعال قبول نمی‌نماید . و پس از آن می‌فرماید: آن مثالها را (ای پیامبر!) ما برای مردم می‌زنیم؛ولیکن آنها را تعقّل نمی‌کنند مگر عالمان . باز از اینجا استفاده می‌شود که ادراک اتّخاذ ولایت الهیّه،برای خصوص اولیاء خداست،که در اینجا به عقل علمای بالله،و تعقّل اصفیاء و مقرّبین و مخلصین اشاره گردیده است .

وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَـلُهُمْ کَسَرَابِ بِقِیعَةٍ ... أَوْ کَظُلُمَـتٍ فِی بَحْرٍ لُّجِّیٍّ

از جمله آیات با تعبیر و مثال اعجاب انگیز،این آیات می‌باشد: وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَـلُهُمْ کَسَرَابِ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْـَانُ مَآءً حَتَّی‌' إِذَا جَآءَهُ و لَمْ یَجِدْهُ شَیْـًا وَ وَجَدَ اللَهَ عِندَهُ و فَوَفَّیهُ حِسَابَهُ و وَ اللَهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ . أَوْ کَظُلُمَـتٍ فِی بَحْرٍ لُّجِّیٍّ یَغْشَـهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَـتُ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَآ أَخْرَجَ یَدَهُ و لَمْ یَکَدْ یَرَی'هَا وَ مَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَهُ لَهُ و نُورًا فَمَا لَهُ و مِن نُّورٍ . [۶] «و کسانیکه کافر شده‌اند،اعمالشان همچون آب نما و سرابی می‌باشد که در زمین همواری قرار دارد،بطوریکه شخص تشنه‌کام آنرا آب گمان می‌نماید،تا اینکه به نزد آن سراب می‌آید،آنرا چیزی نمی‌یابد . و خداوند را نزد خود می‌یابد که حسابش را بطور کافی و وافی رسیدگی می‌کند؛و خداوند با سرعت به حساب می‌رسد . و یا اعمالشان همچون تاریکیهائی می‌باشد در دریائی ژرف و عمیق که روی آن دریا را موج پوشانده است؛و در بالای آن موج،موجی دگر،و در بالای آن نیز ابر آسمان آنرا فرا گرفته است .

ظلمتهائیست است که بعضی از آن بر فراز بعضی دگر است؛بطوریکه اگر آن کافر دست خود را بیرون آورد (که بخواهد ببیند) هیچگاه نخواهد دید . و کسیکه خداوند برای وی نوری قرار نداده باشد،او صاحب نوری نخواهد بود.» اهل تفسیر آورده‌اند: خداوند در این دو آیه،دو مثال برای اعمال کافرین آورده است:

اوّل: سراب؛و دوّم: ظلمات در دریای ژرف . اوّل دربارۀ آنانست که کارهای خود را حسنه و افعالشان را پسندیده می‌دانند،و آن افعال هم در خارج و منظر و مرآی مردم چشمگیر می‌باشد؛و لایق تحسین و تحمید و تمجید . ولیکن چون برای خدا و لِلّه و فی الله و مِنَ الله و إلَی الله نمی‌باشد،همه پوچ و باطل،همچون سراب خواهد بود که بعد از انکشاف حقّ برایشان هویدا می‌گردد . دوّم دربارۀ آنانست که کارهای خود را با علم و یقین به تعدّی و تجاوز، و با بصیرت به عواقب وخیم آنها،دست بدان می‌آلایند . و با جُحود و انکار و استکبار در برابر ربّ العالمین صفّ زده،و امّت را نیز گمراه نموده؛به دنبال خود می‌کشند . در هر حال هر دو مثال،موجب اعجاب می‌باشد؛امّا مثال سراب،به‌جهت آنکه در بیابانی پهناور که سراب در آنجا خودنمائی می‌نماید،اگر فرض شود کسی تشنه باشد و از دور آن منظره را مشاهده کند،می‌بیند که حقیقةً آب است،به دنبال آب می‌رود .

امّا آن سراب بواسطۀ نزدیکی این کس به آن،دورمی‌شود . چون باید میان شعاع چشم بیننده و آن آب‌نما فاصله‌ای وجود داشته باشد تا آنرا ببیند . و چون حرکت کرد و نزدیک است به آن برسد،باز سراب خود را به عقب می‌راند و منظرۀ آب‌نما بعیدتر بنظر می‌آید . خلاصه،اگر بیابان بقدری وسیع باشد که این شخص از صبح تا شب حرکت کند برای جستجوی آب در اثر مشاهدۀ سراب،باز هم سراب بجای خود باقی است؛و تلالؤ و لَمَعان شعاع آفتاب بر روی ریگهای بیابان که سبب پیدایش سراب شده است از بین نمی‌رود . تا اینکه شخص تمام مدّت روزش را به تشنگی و خشک دهانی و عطش برای پیدا کردن آب سپری نموده است؛و در عاقبت از قوّت باز می‌ایستد و جان می‌دهد . از این عجیب‌تر،منظرۀ باغ و درختان بلند و تنومندی است که در بعضی از بیابانهائی که دارای بوته‌های خار هستند،به چشم می‌خورد؛مانند صحرای سوزان عربستان که چون آفتاب بتابد بر روی بیابان همواری که همه‌اش را خار مغیلان پوشانیده است، در اثر انعکاس نور،این خارها دورتر از مکان خود و به شکل و شمایل درختان بلند قامت و ضخیم بنظر می‌آیند؛و چه بسا بیننده خیال می‌کند آنجا باغستانی و نخلستانی وجود دارد؛با هر سعی و تلاشی جلو می‌رود که خود را بدانجا برساند که مشاهده می‌کند اینها همان خارهای خرد و باریک بوده‌اند که وی را فریفته و در نظرش بصورت باغ و درخت جلوه‌گر آمده‌اند .

امّا مثال دوّم،به جهت آنکه وسیلۀ هر شناسائی و هر حیات و زندگی و هر علم و دانشی نور است . اگر نور نباشد،عالم عدم محض است . انسان در شب تاریک که برمی‌خیزد،به نور یک دانه کبریت نیازمند است؛و گرنه می‌افتد، استخوانش می‌شکند،در چاه سقوط می‌نماید،در لای و گل فرومی‌رود،از بلندی و سراشیبی به پستی ناگهان در می‌آید، به جانور و درنده ودشمن اصابت می‌کند،و هَلُمَّ جرًّا . امّا همین نور مختصر که اصلاً آنرا به حساب نمی‌آورد،ببینید چقدر برای وی فائده دارد ! تا برسد به نورهای شدیدتر و قویتر،تا برسد به نورهای اخلاقی و صفاتی،تا برسد به نورهای عقلانی و ذاتی،که هر یک را انسان در رتبۀ خود اگر فاقد گردد کور است . چشم دارد ولی کور است؛به علّت آنکه چشم با نور حسّ می‌بیند،اندیشه و فکر با نور معنوی،عقل و شهود با نور عقلانی و شهودی. شخص منکر خدا و لقاء خدا که دست به اعمالی بر خلاف سُنن اوّلیّه و اصول فطریّه می‌زند،آدم کوری است که در میان چندین ظلمت سر فرو برده است؛و در میان لجّه‌های عمیق و گردابهای وحشت‌انگیز هوی و هوس و تبعیّت از شیطان و نفس امّاره چنان در تاریکی‌های عجیب بسر می‌برد که ابداً روزنۀ روشنائی در او تحقّق پیدا نمی‌کند .


پاورقی

________________________________________ [۱] ـ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۳، ص ۴۲۹ تا ص ۴۳۱

[۲] ـ «دیوان حافظ» طبع پژمان (سنۀ ۳۱۸ ) ص ۲۰۰، شمارۀ ۴۳۸

[۳] ذیل آیۀ ۴۴، از سورۀ ۴۱ : فصّلت: قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ ءَامَنُوا هُدًی وَ شِفَآءٌ وَ الَّذِینَ لَایُؤْمِنُونَ فِی ءَاذَانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی أُولَـئِکَ یُنَادَوْنَ مِن مَّکَانِ بَعِیدٍ. «بگو ای پیغمبر ! قرآن برای کسانیکه ایمان آورده‌اند،هدایت و شفا است؛و کسانیکه ایمان نمی‌آورند در گوشهایشان سنگینی وجود دارد و قرآن بر ضرر آنان موجب نابینائی است . ایشان کسانی می‌باشند که از مکان دور مورد خطاب و ندا واقع می‌شوند.»

[۴] ـ آیات ۴۱ تا ۴۳، از سورۀ ۲۹ : العنکبوت

[۵] ـ آیۀ ۲۴، از سورۀ ۱۰ : یونس: إِنَّمَا مَثَلُ الْحَیَو'ةِ الدُّنْیَا کَمَآءٍ أَنزَلْنَـهُ مِنَ السَّمَآءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الارْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَ الانْعَـمُ حَتَّی‌' إِذَآ أَخَذَتِ الارْضُ زُخْرُفَهَا وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُهَآ أَنَّهُمْ قَـدِرُونَ عَلَیْهَآ أَتَیهَآ أَمْرُنَا لَیْلاً أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَـهَا حَصِیدًا کَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالامْسِ کَذَ'لِکَ نُفَصِّلُ الآیَـتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ

. «اینست و غیر از این نیست که مَثَل زندگانی دنیا،همچون آبی می‌باشد که ما از آسمان فرو فرستاده‌ایم،و گیاهان روئیدۀ زمین با آن آب در می‌آمیزند،از آن گیاهانی که مردم و چهارپایان می‌خورند؛تا بجائی می‌رسد که زمین بهرۀ کافی خود را از آن آب برمی‌گیرد و (به انواع اشجار و نباتات و آبها) زینت می‌شود؛بطوریکه صاحبان آن زمین چنین می‌پندارند که دیگر با قدرت صرفه و مطلقۀ خود،مالک آن زمین و تصرّفات در محصول آن هستند،که ناگهان امر (ملکوتی تخریبی) ما بدان زمین یا در شب و یا در روز می‌رسد،و چنان آن زمین را درو شده و برچیده شده می‌نمائیم که گویا در دیروز ابداً چنین زمینی بر پا نبوده است . (ای پیامبر!) اینطور ما نشانه‌های قدرت و ربوبیّت خودمان را شرح و تفصیل می‌دهیم برای گروهی که تفکّر نمایند.» [۶] ـ آیۀ ۳۹ و ۴۰، از سورۀ ۲۴ : النّور

کفّار در سه ظلمت فرورفته‌اند: ظلمت خیال و وهم،ظلمت عقل،ظلمت ذات قرآن کریم می‌فرماید: اینگونه کفّار، گوئی در میان سه طبقه از ظلمت فرورفته‌اند: اوّل، ظلمتی مثلاً به مثابۀ شب . دوّم، بر این ظلمت افزوده شود ظلمت موجی که یکی پس از دیگری در اعماق دریائی سهمگین و وحشت‌خیز بر سر او ریخته شود . سوّم، بر این ظلمت همچنین اضافه شود ظلمت ابرهای تاریک که برآمده و سطح آسمان را پوشانیده است . این ظلمتهای متراکم بقدری است که فرضاً آن مرد کافر اگر اراده کند نزدیکترین چیزها به او که دست او می‌باشد،از لباس و یا آستین برون آورد و ببیند، نخواهد دید . اینان، نه نور شرعی آنانرا رهبری می‌کند، نه نور عقلی و نه نور شهودی . و در اعماق چند طبقه از تاریکی خیال و وهم، و تاریکی نور عقل، و تاریکی نور ذات بسر می‌برند . نعوذُ بالله که: وَ مَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَهُ لَهُ و نُورًا فَمَا لَهُ و مِن نُّورٍ .

تمثیل ملای رومی به آمیزش با دیو و به صید صیّاد،سایۀ مرغ هوا را چه خوب ملاّی رومی اینگونه بُعد از حقّ را تمثیل و توضیح فرموده است؛ آنجا که گوید:

چون به حقّ بیدار نبود جان ما

هست بیداری چو دربندان ما

جان همه روز از لگدکوب خیال

وز زیان و سود و از خوف زوال

نی صفا می‌ماندش نه لطف و فرّ

نی به سوی آسمان راه سفر

خفته آن باشد که او از هر خیال

دارد امّید و کند با او مقال

نی چنانکه از خیال آید به حال آن

خیالش گردد او را صد وبال

دیو را چون حور بیند او به خواب

پس ز شهوت ریزد او با دیو آب

چون که تخم نسل در شوره بریخت

او به خویش آمد خیال از وی گریخت

ضعف سر بیند از آن و تن پلید

آه از آن نقش پلید ناپدید

مرغ بر بالا پران و سایه‌اش

می‌دود بر خاک و پرّان مرغ وش

ابلهی صیّاد آن سایه شود

می‌دود چندانکه بی‌مایه شود

بی‌خبر کان عکس آن مرغ هواست

بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست

تیر اندازد به سوی سایه او

ترکشش خالی شود در جستجو

ترکش عمرش تهی شد عمر رفت

از دویدن در شکار سایه تفت

سایۀ یزدان چه باشد دایه‌اش

وارهاند از خیال و سایه‌اش

سایۀ یزدان بود بندۀ خدا

مردۀ این عالم و زندۀ خدا [۷]

ملاّ در این ابیات تمثیل زده است غافلان از خدا و از ذکر خدا و منقطعان از راه وصول به خدا را،که تمام سرمایه‌های زندگی و حیات بخش خود را مجّاناً می‌بازند و از عاقبت کار،دستشان به کلّی خالی می‌ماند،قدرت رفته،علم رفته، عمر و حیات رفته،و هیچ بجای آنها ننشسته است .

همچون کسی که در خواب،دیوی را بصورت حوریه می‌بیند و با او در می‌آمیزد،و نطفۀ گرانقدرش را در او می‌ریزد . آنگاه از خواب بیدار می‌شود،می‌بیند عجبا با چه موجودی عشق ورزیده است ! او دیو بود،در شکل و شمائل حور جلوه‌گر آمده بود،و این به امید تولید نسل پاک با چنین موجودی ملکوتی و روحانی،با وی آمیزش کرد و نطفه: سرمایۀ حیاتی خود را از دست داد،ولی صد حیف که این تخم را در شوره‌زار کاشت؛نه ثمره و نه بهره‌ای،و اینک در عوض،ضعف و ناتوانی که از لوازم لاینفکّ آنست،بر وی طاری گشته و سرش درد آمده و بدنش را کثیف و نجس نموده است . و یا همچون صیّادی که با تیر و کمان خود به دنبال صید هوائی و مرغان آسمانی می‌رود؛ولی وی به جای آنکه چشمانش را به طرف بالا بیندازد و سرش را رو به آسمان کند،و به خود مرغ حقیقی تیرش را روانه سازد و فوراً آنرا صید کرده و از آن متمتّع گردد،چشمش را به پائین دوخته و سرش را رو به زمین کرده و به جای مرغ،سایۀ مرغ را دیده است که به شکل و شمائل مرغ بر روی زمین می‌پرد و در حرکت می‌باشد . صیّاد تیرش را به سوی سایه گسیل می‌دارد؛ولی با آن،آن شکل و صورت شکار نمی‌شود . باز هم آن صورت و شکل مرغ به جلو می‌رود،صیّاد تیر دیگری و سپس تیر دیگری همینطور روانه می‌سازد،تا تمام تیرهائی که در ترکش داشته است تمام می‌شود؛و مرغ را به دام نیاورده،و صید ننموده، سایه هم که باطل است و واقعیّت مرغ را ندارد که او را سیر کند؛عمرش تباه،و زمانش سرآمده،و در پایان روز باید خود را آمادۀ مرگ کند،از گرسنگی و تشنگی و تعب و مشکلاتی را که در راه صید اعمال نموده است،و بدان نائل نگشته است . خداوند حقّ است و غیر او باطل؛ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّـلَـلُ فَأَنَّی‌' تُصْرَفُونَ . [۸] «پس اگر شما از حقّ اعراض کنید،چیز دیگری وجود ندارد مگر گمراهی و گمی . پس به کجا روی آور می‌شوید؟!» میان حقّ و باطل فاصله‌ای نیست؛و شِقّ ثالثی متصوّر نمی‌باشد . اگر از حوریّه در گذشتی گرفتار دیو می‌شوی ! و اگر تیرت را از پرّاندن به مرغ هوائی رو به زمین نمودی گرفتار سایۀ آن می‌شوی ! و هیچکدام از آنها حاجتت را برآورده نمی‌نمایند .

وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِهِ لا یَسْتَجِیبُونَ لَهُم بِشَیْءٍ إِلّا کَبَـسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی الْمَآءِ

از جمله آیات،با مثال عجیب و تکان دهنده،این آیه می‌باشد: لَهُ و دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِهِ لَا یَسْتَجِیبُونَ لَهُم بِشَیْءٍ إِلَّا کَبَـسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی الْمَآءِ لِیَبْلُغَ فَاهُ وَ مَاهُوَ بِبَـلِغِهِ وَ مَا دُعَآءُ الْکَـفِرِینَ إِلَّا فِی ضَلَـلٍ . [۹] «از برای خداوند است دعوت حقّ . و کسانیکه غیر از وی را می‌خوانند و می‌جویند،برای ایشان ابداً هیچگونه استجابتی نخواهد شد؛مگر مانند کسیکه دو کفّ دست خود را گسترده و انگشتانش را باز نموده به سوی آب (تا با آن آب بیاشامد) و آنرا به سوی دهانش برساند،امّا آب را به سوی دهان خود نمی‌تواند برساند . آری خواندن و طلبیدن کافران نیست مگر در گمی و گمراهی.» که دست به آب می‌برند و با انگشتانِ باز آب را برمی‌دارند،در نتیجه تشنه کام باقی می‌مانند . از جمله آیات،این آیه با مثال بهت‌انگیز است:

مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَـلُهُمْ کَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فِی یَوْمٍ عَاصِفٍ لَّا یَقْدِرُونَ مِمَّا کَسَبُوا عَلَی‌' شَیْءٍ ذَ 'لِکَ هُوَ الضَّلَـلُ الْبَعِیدُ . [۱۰] «مثال کسانیکه به پروردگارشان کافر شده‌اند،اعمالشان همچون خاکستری می‌باشد که در روز طوفانی،تند بادی بر آن بوزد . آنان قدرت بر نگهداشتن هیچ چیزی از مکتسبات خود را ندارند . (ای پیغمبر) آنست عبارت از گمراهی بعید!» یعنی این مسکینان پیوسته در دنیا با اندوختن مال و کسب جاه و مقام و ازدیاد قبیله و عشیره،و بدست آوردن علوم و دانشهای پنداریّه و سائر اموری که موجب عزّت و دلگرمی این جهان اعتبار است،با غفلت از خدا و کفر به آن ربّ ودود و قهّار واحد ذوالمجد و العظمة،دائماً بر این امور می‌افزایند،که ناگهان تیر اجل بدانها اصابت می‌نماید و در سرازیری گور در زیر خاک مدفون می‌سازد . کو آن شوکت و جاه ؟! کو آن عزّت و مقام ؟! کو آن خودمنشی و استکبار ؟! الآ ن مسیرش به سوی موقف اعمال است،با دست تهی همچون خاکستر بر باد رفته در روزیکه باد شدید به وزش درآمده است،و بنیان و بنیاد هستی اعتباری آنانرا در هم پیچیده است .

وَ إِن یَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَیْـًا لَّا یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ

یکی دیگر از جمله آیات،این مثال مستدلّ و منطقی و حیرت‌خیز است: یَـأَیـُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ و إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَهِ لَن یَخْلُقُوا ذُبَابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِن یَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَیْـًا لَّایَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ . [۱۱]

«ای مردم ! مثلی زده شده است؛گوش خود را برای استماع آن فرا دارید: تحقیقاً آن کسانی را که شما از غیر خداوند پرستش می‌کنید (و برای قضاء حوائجتان می‌خوانید) هیچگاه نمی‌توانند مگسی را بیافرینند؛و اگر چه همه باهم برای آفرینش آن گرد هم برآیند . و اگر مگس از ایشان چیزی را برباید،نمی‌توانند آنرا از آن مگس برای خود برگردانند ! در این صورت هم طالب (عبادت کنندگان غیر خدا) و هم مطلوب (آن کسان مورد پرستش) ضعیف و ناتوان خواهند بود.» عجیب مثالی است خلقت مگس،و از آن پائین‌تر ربودن مگس چیزی را و پریدن به هوا،و عدم قدرت از استنقاذ و باز گردانیدن آن . مگس در نزد عامّۀ مردم حقیرترین چیزها می‌باشد؛فلهذا به آن مثال زده است؛و گرنه این مثال در هر ذرّه ذرّۀ از ذرّات موجودات،صادق و حاکم و مبرهن و مشهود می‌باشد . ازینجاست که خداوند عزّوجلّ،پایۀ علم و مقدار دانش اینگونه کسان را که غیر از زندگی مادّی و حیات شهوی مقصد و مرادی ندارند،پست و ناچیز شمرده است؛و با عبارت ذَ 'لِکَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ «اینست نهایت نقطۀ وصول دانش ایشان.» آنانرا از صفحۀ علما و عقلا خارج کرده،و در زمرۀ گمراهان که غیر از حیات اعتباری در نشأۀ طبیعی چیزی عالی‌تر و راقی‌تر بذهنشان نمی‌رسد توصیف فرموده است: فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّی‌' عَن ذِکْرِنَا وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَو'ةَ الدُّنْیَا * ذَ'لِکَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَی‌' . [۱۲]

«بنابراین ای پیغمبر ما ! تو اعراض کن و رویت را بگردان از کسیکه از ذکر ما و یاد ما رو گردانده است؛و غیر از زندگانی پست‌ترین،که شهوی و غضبی و وهمی است،دنبال حیات و زندگی دگری نرفته و آنرا طلب ننموده است ! اینست غایت بلوغ و منتهای سیر ایشان از علم ! تحقیقاً پروردگار تو داناتر می‌باشد به کسیکه از طیّ راه مستقیم او منحرف شده و گمراه گردیده است؛و به کسیکه راه را پیدا نموده و هدایت یافته است.» در عبارت ذَلِکَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ سزاوار است بسیار دقّت شود،که حکمای مادّی و دانشمندان طبیعی،و کمونیستها،و ماتریالیستها،و علمای علوم تجربی،و علما و دانشمندان اسلامی و سائر مذاهب که علمشان آنان را به خداوند رهبری ننموده است،و خود را سرگرم به اصطلاحات و فرمول سازی نموده‌اند،و به سلام و صلواتی دلخوش،و با هورا و زنده‌بادی دلشاد،و با مسند و کرسی‌ای شاداب،و با جائزه و مدالی خرسند،و با اجازۀ اجتهادی و یا اخذ دکترائی دلباخته و خود فروخته گشته‌اند،و خدا و سعادت و صدق و امانت را پشت سر نهاده،و از خلوت با خدا به جلوت با اغیار،و از دیدار احباب به ملاقات دنیا پرستان اشتغال ورزیده،و بالنّتیجه و محصّل کلام،از یاد خدا غافل شده‌اند؛همه و همه بدبخت و نگون حال‌اند؛و در عین مقام و مسندی که دارا می‌باشند،تهیدست و خالی بوده،و با این تعبیر شگفت‌آور ذَ'لِکَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْم ِ از درجۀ حیات انسانیّت ساقط،و از رتبه و مرتبۀ وصول به مقام انسان کامل ممنوع،و از زندگی مقرّبان الهی و همنشینان با فرشتگان و ارواح سعداء و اولیای وی محروم؛و در درکات بهیمیّت و تنزّلات سبعیّت و شیطنت،به رو در افتاده،و در قعر وادی تاریک دور از تجرّد و نور و سرور و حُبور سرنگون گشته،و إلی الابد خود را محروم گردانیده‌اند . تا بحدّی رسیده است این امر مهمّ،که خداوند به پیغمبرش خطاب‌می‌کند و او را از برخورد و معاشرت و صحبت با آنان باز می‌دارد،و از هر گونه ارتباطی منع می‌نماید . و در مقابل این گروه،کسانی را که به لقای خداوند رسیده و دل بدو داده و دین و جان و روان را بدو سپرده‌اند،و در ازای حیات دنیا به حیات علیا،و به دنبال او و در جستجوی او و برای پیدا کردن وجه او،چاشتگاهان و شبانگاهان به یاد او و ذکر او کمر می‌بندند؛خداوند به پیامبرش خطاب می‌کند: آنان را از خود طرد مکن،و با ایشان بیامیز و گرم باش،و دست محبّتت را با ایشان بفشار: وَ لَا تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَو'ةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ و مَا عَلَیْکَ مِنْ حِسَابِهِم مِّن شَیْءٍ وَ مَا مِنْ حِسَابِکَ عَلَیْهِم مِّن شَیْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ الظَّـلِمِینَ . [۱۳] «ای پیغمبر ! کسانی را که در هنگام صبح و شب پروردگارشان را می‌خوانند و ارادۀ وصولِ وجه وی را دارند،از خودت دور مکن ! بهیچوجه چیزی را از حساب آنان بر عهدۀ تو نخواهند گذاشت؛و بهیچوجه چیزی را از حساب تو بر عهدۀ آنان نخواهند گذاشت ! پس بنابراین اگر تو ایشان را طرد کنی ،از ستمکاران خواهی بود!» در اینجا می‌بینیم که خداوند به پاس ارزش و قیمت مریدان وجه خداوندی،و طالبان لقای الهی،در صورت طرد و منع پیامبرش خاتم الانبیاء والمرسلین،او را از ظالمان و ستمگران به حساب می‌آورد . شادی و سرور و انبساط آنگاه است که این رابطه برقرار گردد و انسان با وصول به مقام انسانیّت خود بدین ذِروۀ علیا و سَنام اعلی فائز گردد .

غزل حکیم الهی سبزواری (قدّه) در عظمت مقام وصول به لقاء الله

ساقی بیا که گشت دلارام،رامِ ما

آخر بداد دلبـر خوشـکام،کامِ ما

بس رنج برده‌ایم و بسی خون که خورده‌ایم

کان شاهباز قدس فتادی به دام ما

در دار ملک عالم معنی دَم نخست زد

دست غیب سکّۀ دولت به نام ما

مائیم اصل و جمله فروع فروغ ماست

گر خواجه منکر است بنوشد ز جام ما

بر آستان پیر مغان رو نهاده‌ایم

برتر ز عـرش آمده زیـن رو مقـام ما

عرشِ سپهر خود چه بُوَد پیش عرش

دل یا کعبه در بـرابـر بـیت الحـرام ما

هر ذرّه خاک دُرّه و هر تخته تخت شد

چون آمد آن همای همایون به دام ما

گلبانگ نیستی چو شد از بام ما

بلند نُه بـام چـرخ وام بـرند از دوام ما

اسرار بشکند کُلَه خسروی به فرق

تا گفته می‌فروش تو هستی غلام ما [۱۴]

گفتار حکیم فیض کاشانی،در امکان لقاء و معرفت خداوندی

دربارۀ امکان لقاء و معرفت حضرت حیّ قیّوم ابدی سرمدی،و جمع مابین دو دسته از روایات وارده در این باب،عالم محقّق و حکیم مدقّق ملاّ محسن فیض کاشانی قدّس الله سرّه،کلمۀ نخستین از «کلمات مکنونة»

خویشتن را اختصاص بدین مهمّ داده است،و ما به جهت متانت و رصانت آن مطالب از طرفی،و به جهت عظمت مقام علمی و عملی این رادمرد سترگ،عین آن کلمه را با ترجمۀ مطالب عربی آن از ناحیۀ خود،در اینجا ذکر می‌کنیم:

کَلِمَةٌ بِها یُجْمَعُ بَیْنَ امْتِناعِ الْمَعْرِفَةِ وَ الرُّؤْیَةِ وَ بَیْنَ إمْکانِهِما:

طلب ای عاشقان خوش رفتار

طرب ای نیکوان شیرین کار

تا کی از خانه هین ره صحرا

تا کی از کعبه هین در خمّار

در جهان شاهدیّ و ما فارغ

در قدح جرعه‌ای و ما هشیار

زین سپس دست ما و دامن دوست

بعد از این گوش ما و حلقه یار

اگر چه کرّوبیان مَلَا اعلی در مقام لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً متوقّفند و مقرّبان حضرت علیا به قصور مَا عَرَفْنَاکَ معترف،و کریمۀ لَا تُدْرِکُهُ الابْصَـرُ هر بیننده را شامل است و نصّ إنَّ اللَهَ احْتَجَبَ عَنِ الْعُقُولِ کَمَا احْتَجَبَ عَنِ الابْصَار ِ رانندۀ هر بینا و عاقل؛امّا شیرمردان بیشۀ ولایت دم از لَمْ أَعْبُدْ رَبًّا لَمْ أَرَهُ می‌زنند،و قدم بر جادّۀ لَوْ کُشِفَ الْغِطَآءُ مَا ازْدَدْتُ یَقِینًا می‌دارند .

بلی،به کنه حقیقت راه نیست،چرا که او محیط است به همه چیز؛پس محاط به چیزی نتواند شد . و ادراک چیزی بی‌احاطۀ به آن صورت نبندد؛ فإذن « لَا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْمًا » . [۱۵]

عنقا شکار کس نشود دام بازگیر

کانجا همیشه باد به دست است دام را

فَدَعْ عَنْکَ بَحْرًا ضَلَّ فیهِ السَّوابِحُ . [۱۶]

در این ورطه کشتی فرو شد

هزار که پیدا نشد تخته‌ای بر کنار

امّا به اعتبار تجلّی در مظاهر اسماء و صفات در هر موجودی روئی دارد،و در هر مرآتی جلوه‌ای می‌نماید .

فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَهِ . [۱۷] وَ لَوْ أَنَّکُمْ أَدْلَیْتُم بِحَبْلٍ إلَی الارْضِ السُّفْلَی،لَهَبَطَ عَلَی اللَهِ . [۱۸] و این تجلّی همه را هست؛لیکن خواصّ می‌دانند که چه می‌بینند،و لهذا می‌گویند: مَا رَأَیْتُ شَیْئًا إلَّا وَ رَأَیْتُ اللَهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ . [۱۹]

دلی کز معرفت نور و صفا دید

بهر چیزی که دید اوّل خدا دید

بهر که می‌نگرم صورت تو می‌بینم

از این میان همه در چشم من تو می‌آئی

و عوام نمی‌دانند که چه می‌بینند .

أَلآ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ أَلآ إِنَّهُ و بِکُلِّ شَیْءٍ مُّحِیطٌ . [۲۰]

گفتم بکام وصلت خواهم رسید روزی

گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی

  • * *

دوست نزدیکتر از من به من است

وین عجب‌تر که من از وی دورم

چکنم با که توان گفت که دوست

در کنار من و من مهجورم

قال الله تعالی: سَنُرِیهِمْ ءَایَـتِنَا فِی ا لا فَاقِ وَ فِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی‌' یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ و عَلَی‌' کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ . [۲۱]


قیلَ: یَعْنی سَأُکَحِّلُ عَیْنَ بَصیرَتِهِمْ بِنورِ تَوْفیقی وَ هِدایَتی،لِیُشاهِدونی فی مَظاهِریَ ا لافاقیَّةِ وَ الانْفُسیَّةِ مُشاهَدَةَ عیانٍ؛حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أنَّهُ لَیْسَ فی الا فاقِ وَ لا فی الانْفُسِ إلاّ أنَا وَ صِفاتی وَ أسْمآئی،وَ أنَا الاوَّلُ وَ الاخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ .

ثُمَّ أکَّدَهُ بِقَوْلِهِ: «أَوَلَمْ یَکْفِ» عَلَی سَبیلِ التَّعَجُّبِ .

«به زودی ما آیات خودمان را به ایشان در موجودات نواحی جهان،و در وجود خودشان نشان خواهیم داد؛تا برای آنان روشن شود که نشان داده شده (آیه‌ای که نشان ماست) حقّ است .

آیا برای پروردگارت این کفایت نمی‌کند که او بر هر چیز شاهد و حاضر و ناظر می‌باشد ؟ در تفسیر این آیه گفته شده است که: یعنی من به زودی چشم بصیرت آنها را بواسطۀ نور توفیق و هدایتم سرمه می‌کشم؛تا مرا در مظاهر آفاقیّه و انفسیّه‌ام با مشاهدۀ عیانی مشاهده نمایند؛تا آنکه برایشان روشن گردد که نه در آفاق و نه در نفوس،ابداً چیزی وجود ندارد مگر من و صفات من و اسماء من،و من هستم اوّل و من هستم آخر و ظاهر و باطن . سپس این مطلب را تأکید نمود به کلامش بر سبیل تعجّب که: آیا کفایت نمی‌کند که پروردگارت بر هر چیز شاهد و حاضر و ناظر می‌باشد؟!»

معنی إنَّ اللَهَ تَجَلَّی لِعِبَادِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ رَأَوْهُ،وَ أَرَاهُمْ نَفْسَهُ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَتَجَلَّی لَهُمْ

قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَیْهِ: إنَّ اللَهَ تَجَلَّی لِعِبَادِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ رَأَوْهُ،وَ أَرَاهُمْ نَفْسَهُ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَتَجَلَّی لَهُمْ .قَوْلُهُ: « تَجَلَّی لِعِبَادِهِ » أیْ أظْهَرَ ذاتَهُ فی مِرْءَاتِ کُلِّ شَیْءٍ بِحَیْثُ یُمْکِنُ أنْ یُرَی رُؤْیَةَ عیانٍ،مِنْ غَیْرِ أنْ رَأَوْهُ بِهَذا التَّجَلّی رُؤْیَةَ عیانٍ،لِعَدَمِ مَعْرِفَتِهِمْ بِالاشْیآءِ مِنْ حَیْثُ مَظْهَریَّتِها لَهُ وَ أنَّها عَیْنُ ذاتِهِ الظّاهِرَةِ فِیها . «و َ أَرَاهُمْ نَفْسَه ُ» أیْ أظْهَرَها لَهُمْ فی ءَایاتِ الآفاقِ وَ الانْفُسِ مِنْ حَیْثُ إنَّها شَواهِدُ ظاهِرَةٌ لَهُ،وَ دَلآ ئِلُ بَاهِرَةٌ عَلَیْهِ؛فَرَأَوْهُ رُؤْیَةَ عِلْمٍ وَ عِرْفانٍ. «مِنْ غَیْرِ أَنْ یَتَجَلَّی لَهُمْ» أیْ مِنْ غَیْرِ أنْ یُظْهِرَ ذاتَهُ فِیها عیانًا بِحَیْثُ یَعْرِفونَ أنَّها مَظاهِرُ لَهُ،وَ مَرایا لِذاتِهِ وَ أنَّهُ الظّاهِرُ فیها بِذاتِهِ . ]

«حضرت أمیرالمؤمنین صلوات الله علیه گفته‌اند: خداوند ظهور نموده است برای بندگانش بدون آنکه او را ببینند،و خودش را به آنان نمایانده است بدون آنکه برای ایشان ظهور بنماید . کلام وی که فرموده است: تَجَلَّی لِعِبَادِهِ یعنی ذات خود را در آئینۀ تمام اشیاء ظاهر کرده است بطوریکه ممکن است دیده شود با دیدۀ عیان،بدون آنکه بندگانش او را بدین ظهور ببینند با دیدۀ عیان؛به جهت آنکه مردم معرفت به اشیاء ندارند از جهت مظهریّت آنها برای خداوند،و اینکه اشیاء عین ذات او هستند که در آنها ظاهر گشته است . و کلام وی که فرموده است: وَ أَرَاهُمْ نَفْسَهُ یعنی ذات خودش را برای بندگان در آیات آفاقیّه و انفسیّه ظاهر نموده است،از جهت آنکه آنها شواهد ظاهره‌ای برای وی می‌باشند،و دلائل باهره‌ای برای او هستند؛بنابراین او را با رؤیت علم و عرفان دیده‌اند . مِنْ غَیْرِ أَنْ یَتَجَلَّی لَهُمْ یعنی بدون آنکه ذاتش را در اشیاء عیاناً ظاهر کند بطوریکه بندگان بشناسند که اشیاء مظاهر وی می‌باشند،و آئینه‌هائی برای ذات او هستند به قسمی که خداوند با ذات خودش در آنها ظاهر است.»}

در اینجا مرحوم فیض مقداری از دعای ابن عطاء الله إسکندری را که ما در جلد اوّل،در مبحث نهم و دهم،در ص ۲۵۲ تا ص ۲۶۸ ذکر کردیم،با إسناد آن به حضرت سیّد الشّهداء حسین بن علیّ صلوات الله و سلامه علیه ذکر کرده است،و آنگاه فرموده است: وَ رَوَی الشَّیْخُ الصَّدُوقُ مُحَمَّدُ بْنُ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ (ره) فِی کِتَابِ «التَّوْحِیدِ» بِإسْنَادِهِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ،قَالَ: قُلْتُ لاِبِی عَبْدِاللَهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: أَخْبِرْنِی عَنِ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ،هَلْ یَرَاهُ الْمُؤْمِنُونَ یَوْمَ الْقِیَمَةِ ؟! قَالَ: نَعَمْ،وَ قَدْ رَأَوْهُ قَبْلَ یَوْمِ الْقِیَمَةِ ! فَقُلْتُ: مَتَی ؟! قَالَ: حِینَ قَالَ لَهُمْ: أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی‌' ! ثُمَّ سَکَتَ سَاعَةً،ثُمَّ قَالَ: وَ إنَّ الْمُؤْمِنِینَ لَیَرَوْنَهُ فِی الدُّنْیَا قَبْلَ یَوْمِ الْقِیَمَةِ . أَلَسْتَ تَرَاهُ فِی وَقْتِکَ هَذَا ؟! قَالَ أَبُو بَصِیرٍ: فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ ! أَفَاُحَدِّثُ بِهَذَا عَنْکَ ؟! فَقَالَ: لَا ! فَإنَّکَ إذَا حَدَّثْتَ بِهِ،فَأَنْکَرَهُ مُنْکِرٌ جَاهِلٌ بِمَعْنَی مَا تَقُولُ،ثُمَّ قَدَّرَ أَنَّ هَذَا تَشْبِیهٌ؛کَفَرَ . وَ لَیْسَتِ الرُّؤْیَةُ بِالْقَلْبِ کَالرُّؤْیَةِ بِالْعَیْنِ؛تَعَالَی عَمَّا یَصِفُهُ الْمُشَبِّهُونَ وَ الْمُلْحِدُونَ . [۲۲]

کلام امام صادق علیه السّلام: أَلَسْتَ تَرَاهُ فِی وَقْتِکَ هَذَا ؟!

] «و شیخ صدوق محمّد بن بابویه قمّی (ره) در کتاب «توحید» با إسنادش از أبوبصیر روایت کرده است که گفت: من به حضرت امام جعفر صادق علیه‌السّلام عرض کردم: مرا آگاه کن از خداوند عزّوجلّ،آیا مؤمنین در روز قیامت وی را می‌بینند ؟!

گفت: آری،و او را پیش از روز قیامت هم دیده‌اند ! من گفتم: در چه زمان ؟! گفت: در زمانیکه به آنها گفت: آیا من پروردگار شما نیستم ؟! گفتند: بلی ! پس از آن حضرت قدری سکوت کردند و سپس گفتند: تحقیقاً مؤمنین در دنیا هم قبل از روز قیامت وی را می‌بینند ! آیا تو او را در همین زمان و وقت فعلی خود ندیدی ؟! أبوبصیر گفت: من بحضرت عرض کردم: فدایت شوم،آیا من این قضیّۀ واقعه را که اینک واقع شد،از تو برای دیگران روایت بنمایم ؟! گفت: نه ! به علّت آنکه اگر تو آنرا حدیث کنی و منکرِ جاهلی به معنی و مفاد گفتار تو آنرا انکار کند،و سپس در نزد خود آنرا تشبیه بپندارد؛در این‌صورت کافر می‌شود . آری رؤیت با دل مانند رؤیت با چشم نیست؛بلند است خداوند از توصیفی که اهل تشبیه و الحاد می‌کنند.» [ وَ بِإسْنَادِهِ عَنِ الْکَاظِمِ عَلَیْهِ السَّلَامُ قَالَ: لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَیْرُ خَلْقِهِ . احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ . [۲۳] ] «و نیز شیخ صدوق از حضرت امام موسی کاظم علیه السّلام روایت کرده است که حضرت گفتند: مابین خداوند و مخلوقاتش هیچ پرده و حجابی وجود ندارد،غیر از خود مخلوقات خداوند . از مخلوقاتش پنهان شد بدون پرده و حجاب پنهان کننده‌ای،و مستور گردید بدون ساتر پوشنده‌ای!» {

از فریب نقش نتوان خامۀ نقّاش دید ورنه در این سقف زنگاری یکی در کار هست قالَ بَعْضُ أهْلِ الْمَعْرِفَةِ: إنَّ الْعالَمَ غَیْبٌ لَمْ یَظْهَرْ قَطُّ؛وَ الْحَقُّ تَعالَی هُوَ الظّاهِرُ ما غابَ قَطُّ . وَ النّاسُ فی هَذِهِ الْمَسْأَلَةِ عَلَی عَکْسِ الصَّوابِ؛فَیَقولونَ: الْعالَمُ ظاهِرٌ وَ الْحَقُّ تَعالَی غَیْبٌ . فَهُمْ بِهَذا الاِعْتِبارِ فی مُقْتَضَی هَذَا الشِّرْکِ کُلُّهُمْ عَبِیدٌ لِلسِّوَی،وَ قَد عافَی اللَهُ بَعْضَ عَبیدِهِ عَنْ هَذا الدّآءِ . ] «بعضی از اهل معرفت گفته‌اند: جهان،غیب است که هیچوقت آشکارا نشده است؛و حقّ تعالی اوست تنها ظاهر که هیچ وقت پنهان نگشته است . و مردم در این مسأله خلاف راه راست را معتقدند . مردم می‌گویند: عالم ظاهر است و حقّ تعالی غیب است .

بنابراین،مردم بر اساس این اعتبار به مقتضای این شرک،همگی بندگانی برای غیر می‌باشند؛و فقط خداوند بعضی از بندگانش را از این مرض عافیت بخشیده است.» [

بر افکن پرده تا معلوم گردد

که یاران دیگری را می‌پرستند

بلی هر ذرّه که از خانه به صحرا شود،صورت آفتاب بیند؛امّا نمی‌داند

که چه می‌بیند ؟

چندین هزار ذرّه سراسیمه می‌دوند

در آفتاب و غافل از آن کافتاب چیست

داستان دنبال آب گشتن ماهیان در دریا

وقتی ماهیان جمع شدند و گفتند: چند گاه است که ما حکایت آب می‌شنویم و می‌گویند حیات ما از آب است،و هرگز آب را ندیده‌ایم . بعضی شنیده بودند که در فلان دریا ماهی هست دانا،آب را دیده،گفتند:

پیش او رویم تا آب را بما نماید . چون به او رسیدند و پرسیدند گفت: شما چیزی به غیر آب به من نمائید تا من آب را به شما نمایم .

با دوست ما نشسته که ای دوست ! دوست کو ؟ کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست

  • * *

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد

  • * *

در دیدۀ دیده دیده‌ای می‌باید

وز خویش طمع بریده‌ای می‌باید

تو دیده نداری که ببینی او را

ور نه همه اوست دیده‌ای می‌باید [۲۴]

داستان دنبال آب گشتن ماهی،و برون افتادن از دریا

رفیق دیرین و مصاحب صمیمی ما مرحوم شهید آیة الله حاج شیخ مرتضی مطهّری قدّس الله سرّه گوید: در ادبیّات فارسی تمثیل بسیار عالی و لطیفی از زبان ماهی و آب آورده شده که خیلی جالب است . گوینده و سرایندۀ آنرا نمی‌شناسم،می‌گوید:

به دریائی شناور ماهیی بود

که فکرش را چو من کوتاهیی بود

نه از صیّاد تشویشی کشیده

نه رنجی از شکنج دام دیده

نه جان از تشنگی در اضطرابش

نه دل سوزان ز داغ آفتابش

در این اندیشه روزی گشت بی‌تاب

که می‌گویند مردم: آب،کو آب؟

کدام است آخرآن اکسیر جان‌بخش

که باشد مرغ و ماهی را روان بخش

گر آن گوهر متاع این جهان است

چرا یا ربّ ز چشم ما نهان است ؟

  • * *

جز آبش در نظر شام و سحر نه

در آب آسوده وز آبش خبر نه

  • * *

مگر از شکر نعمت گشت غافل

که موج افکندش از دریا به ساحل

بر او تابید خورشید جهانتاب

فکند آتش به جانش دوری آب

زبان از تشنگی بر لب فتادش

به خاک افتاد و آب آمد به یادش

ز دور آواز دریا چون شنفتی

به روی خاک غلطیدی و گفتی

که اکنون یافتم آن کیمیا چیست

که امّید هستیم بی‌او دمی نیست

دریغا دانم امروزش بها من

که دستم کوته است او را ز دامن [۲۵]

کلام ارزشمند آیة الله ملکیّ تبریزی در رسالۀ «لقاء الله»

بالجمله،راجع به لقاء الله و امکان و وقوع معرفت خداوندی گرچه بسیارگفته‌اند و نوشته‌اند،و حقّاً دُرهای مکنونه را سفته،و گوشوار طالبان و پویندگان راه نموده‌اند؛امّا حقیر تا به حال از جهت اتقان مطلب و ایجاز،و شواهد روائیّه و شهودیّه،و سوار کردن مطالب عرفانیّۀ لقائیّه را بر اساس برهان و استحکام دلیل، همچون «رسالۀ لقاء الله» مرحوم آیة الحقّ و سند العرفان،فقیه ارجمند و آیت ربّانیّ حاج میرزا جواد آقا مَلکی تبریزی أعلی الله تعالی مقامَه القدسیّ و رَزقَنا من برکاتِه و رحماتِه بجودِه و منِّه زیارت ننموده‌ام . فبناءً علَیهذا بسیار بجا و مناسب است شطری از ابتدای آنرا که در اصل لزوم معرفت عینیّه،آن فقید علم و عمل و اندیشه و درایت ذکر فرموده است،از روی نسخۀ خطّیّۀ خودم که در بلدۀ طیّبۀ قم استنساخ نموده‌ام،در اینجا حکایت نمایم . او می‌فرماید: ‎

بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحیمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ الصَّلَوةُ عَلَی رَسولِ اللَهِ وَ عَلَی ءَالِهِ اُمَنآءِ اللَهِ

در قرآن مجید زیاده از بیست جا عبارت لقاء الله و نظر بر خداوند وارد شده،و هکذا در تعبیرات انبیاء و ائمّه علیهم السّلام . و از این طرف هم در اخبار، در تنزیه حقّ جلّ و علا کلماتی وارد شده که ظاهرش تنزیه صرف است از همۀ مراتب معرفت . علمای شیعه رضوان الله علیهم را هم در این باب مذاقهای مختلفه است؛عمدۀ آن دو مذاق است: تنزیه صرف حتّی اینکه منتهای معرفت همان فهمیدن اینست که باید خداوند را تنزیه صرف نمود . و آیات و اخباری که در معرفت و لقاء الله وارد شده است،آنها را تأویل نمود . مثلاً تمام آیات و اخبار لقاء الله را معنی می‌کنند بر مرگ و لقاء ثواب و عقاب . و فرقۀ دیگر را مذاق اینست که:

اخباری که در تنزیه صرف وارد شده است باید جمع میان آنها و اخبار تشبیه و اخباری که ظاهر در امکان معرفت و وصول است،به اینطور نمود که: اخبار تنزیه صرف را حمل کرد به معرفت به طریق رؤیت به این چشم ظاهر،و به معرفت به کُنه ذات اقدس الهی؛و اخبار تشبیه و لقاء و وصول و معرفت را حمل کرد به معرفت اجمالی و معرفت اسماء و صفات الهی و تجلّی مراتب ذات و اسماء و صفات حقّ تعالی،به آن میزان که برای ممکن،ممکن است . و بعبارةٍ اخری،کشف حُجُب ظلمانیّه و نورانیّه که برای عبد شد؛آن وقت معرفت بر ذات حقّ تعالی و اسماء و صفات او پیدا می‌کند،که آن معرفت از جنس معرفت قبل از آن کشف نیست . و بعبارةٍ اخری،انوار جمال و جلال الهی در قلب و عقل و سرّ خواصّ اولیای او تجلّی می‌کند،به درجه‌ای که او را از خود فانی می‌نماید و به خود باقی می‌دارد؛آن وقت محو جمال خود نموده و عقل او را مستغرق معرفت خود کرده،و به جای عقل او خود تدبیر امور او را می‌نماید . اگر چه بعد از این همه مراتب کشف سُبُحات جلال و تجلّی انوار جمال و فنای فی الله و بقای بالله، باز حاصل این معرفت،این خواهد شد که از روی حقیقت از وصول به کنه معرفت ذات،عجز خود را بالعیان والکشف خواهد دید . بلی اینهم عجز از معرفت است و عجز سایر ناس هم عجز از معرفت است ؛ لیکن این کجا و آن کجا ؟ بلی جماد هم عاجز از معرفت است،انسان هم .

ولی قطعاً تفاوت مراتب عجز حضرت اعلم خلق الله محمّد بن عبدالله صلّی الله علیه و آله و سلّم با سایر ناس بلکه با علمای امّت،زیادتر از عجز جماد یا انسان است . اجمالاً مذاق طائفه‌ای از متکلّمین علمای اعلام مذاق اوّل است؛مستدلاّ به ظواهر بعضی از اخبار و تأویلاً للآ یات و الاخبار و الادعیة الواردة فی ذلک . [۲۶] استشهاد حاج میرزا جواد آقا بر فقرات آیات و ادعیه،بر لقای خداوند این حقیر بی‌بضاعت می‌خواهم بعضی از آیات و اخبار واردۀ در این معنی را با تأویلات حضرات ذکر نمایم،تا معلوم شود حقّ از باطل . از جملۀ آیات: آیات لقاء الله است . جواب داده‌اند طائفۀ اولی از این آیات به آنکه: مراد،مرگ و لقای ثواب الهی است . این جواب را طائفۀ ثانیه ردّ کرده‌اند به اینکه: این مجاز است . و مجاز بعیدی هم هست .

و اگر بنا بر حمل بمعنای مجازی باشد،مجاز اقرب از او اینست که به یک درجه از ملاقات را که در حقِّ ممکن شرعاً جائز است حمل نمائیم،اگر چه عرف عامّ آنرا لقای حقیقی نگویند،و حال آنکه بنا بر آنکه الفاظ برای ارواح معانی موضوع باشد،و معنی روح ملاقات را تصوّر نمائیم،خواهیم دید که ملاقات اجسام هم حقیقت است،و ملاقات ارواح هم حقیقت است،و ملاقات معانی هم حقیقت است . و ملاقات هر کدام به نحوی است که روح معنی ملاقات در او هست؛ولیکن در هر یک به نحوۀ لایق حال ملاقِی و ملاقَی است . پس حالا که اینطور شد،می‌توان گفت که معنی ملاقات ممکن با خداوند جلیل هم روح ملاقات در او حقیقةً هست؛ولیکن نحوۀ آنهم لایق این ملاقی و ملاقَی است . و آن عبارت از همان معنی است که در ادعیه و اخبار از او به‌تعبیرات مختلفه،به لفظ وصول و زیارت و نظر بر وجه و تجلّی و دیدن قلب و تعلّق روح،تعبیر شده است . و از ضدّ آن به فراق و حرمان تعبیر می‌شود .

و در تفسیر قَدْ قامَتِ الصَّلَوة از أمیر علیه السّلام روایت است: یعنی نزدیک شد وقت زیارت . و در دعاها مکرّراً وارد است: وَ لَا تَحْرِمْنِی النَّظَرَ إلَی وَجْهِکَ . ] «و مرا محروم مگردان از نظر به سوی وجه خودت!» [ و در کلمات آن حضرت است: وَلَکِنْ تَرَاهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الإیمَانِ . ] «ولیکن او را می‌بینند دلهای آدمیان،بواسطۀ حقیقتهای ایمان.» [ و در مناجات شعبانیّه است: وَ أَلْحِقْنِی بِنُورِ عِزِّکَ الابْهَجِ فَأَکُونَ لَکَ عَارِفًا . ] «و مرا ملحق کن به نور عزّتت که بهجت‌انگیزترین است؛تا اینکه عارف تو گردم!» [ و هم در آن مناجات است: وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَآءِ نَظَرِهَا إلَیْکَ حَتَّی تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إلَی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصیِرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِکَ ! ] «و دیدگان بصیرت دلهای ما را به درخشش نظرشان به سویت نورانی نما؛تا آنکه چشمان دلهایمان حجابهای نور را پاره کند، و به معدن عظمت واصل گردد،و ارواح ما به مقام عزّ قدست بسته و پیوسته شود!» [ و در دعای کمیل علیه الرّحمة عرض می‌کند: وَ هَبْنِی صَبَرْتُ عَلَی عَذَابِکَ،فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَلَی فِرَاقِکَ ؟! ] «و مرا چنان پندار که قدرت صبر و شکیبائی بر عذابت را داشته باشم،پس چگونه می‌توانم بر فراقت شکیبا باشم؟!» [ مرد با فهم صافی از شبهات خارجیّه بعد از ملاحظۀ این تعبیرات مختلفه قطع خواهد کرد بر اینکه مراد از لقای خداوند،لقای ثواب او که مثلاً بهشت‌رفتن،و سیب خوردن و حورالعین دیدن باشد نیست . چه مناسبت دارد این معنی با این تعبیرات ؟! مثلاً اگر لقای مطلق را کسی تواند به یک معنی دور از معانی لقاء حمل نماید،آخر الفاظ دیگر را چه می‌کند ؟ مثلاً نظر بر وجه را چه باید کرد ؟! أَلْحِقْنِی بِنُورِ عِزِّکَ الابْهَجِ فَأَکُونَ لَکَ عَارِفًا را چه بکنیم ؟! أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَآءِ نَظَرِهَا إلَیْکَ را هم می‌شود که بگوید: گلابی خوردن است ؟! و اگر کسی بگوید که: قبول دارم مراد از لقاء الله اینها نیست؛لیکن مراد از لقای او،لقای اولیای او از انبیاء و ائمّه علیهم السّلام است . برای ماها مثلاً کسی به صدر اعظم عرض بکند،تجوّزاً می‌شود بگوید: به شاه عرض کردم .

چنانچه در اخبار اطلاق «وجه الله» بر ائمّه علیهم السّلام و انبیاء شده است؛مثلاً پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم وجه خداست نسبت به ائمّه علیهم السّلام . و ائمّه علیهم السّلام وجه خدا هستند نسبت به ماها . جواب می‌گوئیم: اوّلاً اینکه این دعاها را انبیاء و اولیاء حتّی نفس مقدّس حضرت نبوی صلّی الله علیه و آله و سلّم می‌خواندند . و خود وجود مبارک آن حضرت که اسم اعظم و وجه خداست،پس او چه قصد می‌کرد ؟! مثلاً در خبر معراج که می‌فرماید: آن حضرت ذرّه‌ای از نور عظمت را دید از خود رفت،این را چه باید کرد ؟! [۲۷]

وانگهی این معنی هم که بر بعضی از مقامات انبیاء و ائمّه علیهم السّلام اطلاق می‌شود،بعد از این است که ایشان به درجۀ قرب رسیده باشند و فانی فی الله شده‌اند و به صفات الله متّصف شده‌اند . آنوقت اطلاق وجه الله و جنب الله و اسم الله برای آنها جایز می‌شود . و قول به این معنی فی الحقیقة قبول مطلب خصم است نه ردّ . تفصیل این اجمال تا یک درجه اینست که در اخبار معتبره وارد شده است که فرموده‌اند: نَحْنُ الاسْمَآءُ الْحُسْنَی . و مراد از این اسماء قطعاً اسم لفظی که نیست؛اسم عینی خواهد بود . چنانکه از اخبار معلوم می‌شود خداوند اسماء عینیّه غیر لفظیّه دارد که با آنها در عالم کارها می‌کند . و خداوند جلّ جلاله با آن اسمها در عوالم تجلّی می‌کند و تأثیرات در عالم واقع می‌شود،بلکه وجود همۀ عالم از تجلّیات اسماء الهیّه است؛چنانکه در ادعیۀ ائمّۀ معصومین علیهم السّلام خیلی وارد است: وَ بِاسْمِکَ الَّذِی تَجَلَّیْتَ بِهِ عَلَی فُلَانٍ وَ عَلَی فُلَانٍ ! [«و ترا سوگند می‌دهم به اسم تو؛آنچنان اسمی که با آن بر فلان و بر فلان تجلّی نمودی!»

] وَ بِاسْمِکَ الَّذِی خَلَقْتَ بِهِ السَّمَوَاتِ وَ الارْضَ ! [ «و ترا سوگند می‌دهم به اسم تو؛آنچنان اسمی که با آن آسمانها و زمین را آفریدی!» ] و در دعای کمیل است: وَ بِأَسْمَآئِکَ الَّتِی مَلَاتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ ! [ «و من از تو می‌خواهم و مسألت دارم به اسمائت که آنها ارکان و اساس هر چیزی را پر کرده است!» ]


پاورقی

[۷] ـ «مثنوی معنوی» مجلّد اوّل،از طبع آقا میرزا محمودی،ص ۱۱

[۸] ـ آیه ۳۲ ،از سوره ۱۰ : یونس: فَذَ'لِکُمُ اللَهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَـلُ فَأَنَّی‌' تُصْرَفُونَ .

[۹] ـ آیه ۱۴ ،از سوره ۱۳ : الرّعد

[۱۰] ـ آیه ۱۸ ،از سوره ۱۴ : إبراهیم

[۱۱] ـ آیه ۷۳ ،از سوره ۲۲ : الحجّ

[۱۲] ـ آیه ۲۹ و ۳۰ ،از سوره ۵۳ : النّجم [۱۳] ـ آیه ۵۲ ،از سوره ۶ : الانعام

[۱۴] ـ «دیوان اسرار» ص ۱۸ و ۱۹

[۱۵] ـ آیۀ ۱۱۰ ،از سورۀ ۲۰ : طه: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لَا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْمًا .

[۱۶] ـ «دست بردار از دریائی که در آن کشتیها گم و نابود شدند.» [۱۷] ـ آیه ۱۱۵ ،از سوره ۲ : البقرة: وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَهِ إِنَّ اللَهَ وَ 'سِعٌ عَلِیمٌ .

[۱۸] ـ «و اگر شما ریسمانی را به پست‌ترین نقطۀ زمین آویزان کنید و بفرستید،تحقیقاً بر خدا سقوط خواهد نمود.»

[۱۹] ـ «من ندیدم چیزی را مگر آنکه پیش از او و پس از او و با او خدا را دیدم.»

[۲۰] ـ آیه ۵۴ ،از سوره ۴۱ : فصّلت: «آگاه باش ای پیامبر ! که آنان نسبت به لقاء پروردگارشان در شکّ و تردید بسر می‌برند . آگاه باش که او تحقیقاً به هر چیز محیط می‌باشد.» [۲۱] ـ آیه ۵۳ ،از سوره ۴۱ : فصّلت

[۲۲] ـ «توحید» صدوق،نشر مکتبة الصّدوق،باب ما جآء فی الرّؤیة،ص ۱۱۷ ،روایت شمارۀ ۲۰

[۲۳] در «اُصول کافی» ج ۱ ،باب النّهی عن الجسم و الصّورة،ص ۱۰۵ ،از محمّد بن الحسن،از سَهل بن زیاد،از محمّد بن إسمعیل بن بَزیع،از محمّد بن زید روایت کرده است که گفت: من به محضر حضرت امام رضا علیه السّلام رسیدم تا از توحید از او بپرسم . و اوبرمن املاء نمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ الاشْیآءِ إنْشآءً،وَ مُبْتَدِعِها ابْتِداعًا بِقُدْرَتِهِ وَ حِکْمَتِهِ،لا مِنْ شَیْءٍ فَیَبْطُلَ الاِخْتِراعُ،وَ لا لِعِلَّةٍ فَلا یَصِحَّ الاِبْتِداعُ . خَلَقَ ما شآءَ کَیْفَ شاءَ مُتَوَحِّدًا بِذَلِکَ الإظْهارِ حِکْمَتِهِ وَ حَقیقَةِ رُبوبیَّتِهِ . لا تَضْبُطُهُ الْعُقولُ،وَ لا تَبْلُغُهُ الاوْهامُ وَ لا تُدْرِکُهُ الابْصارُ،وَ لا یُحیطُ بِهِ الْمِقْدارُ . عَجَزَتْ دونَهُ الْعِبارَةُ،وَ کَلَّتْ دونَهُ الابْصارُ،وَ ضَلَّ فیهِ تَصاریفُ الصِّفاتِ . احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجابٍ مَحْجوبٍ،وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتورٍ . عُرِفَ بِغَیْرِ رُؤْیَةٍ،وَ وُصِفَ بِغَیْرِ صُورَةٍ،وَ نُعِتَ بِغَیْرِ جِسْمٍ؛ لا إلَهَ إلاّ اللَهُ الْکَبیرُ الْمُتَعالِ .

[۲۴] ـ «کلماتٌ مکنونةٌ من علوم أهل الحکمة و المعرفة» کلمة اوّل،از طبع سنگی مظفّری (سنه ۱۳۱۶ هجریّه قمریّه)؛و از طبع شمس فراهانی

[۲۵] ـ کتاب «امدادهای غیبی در زندگی بشر» ص ۹۷ [۲۶] در اینجا مصنّف حاشیه‌ای دارد که: و این مذاق،صریح کلمات شیخ احسائی و تابعین اوست؛لیکن آنها اخبار لقاء و معرفت را به وجه ثانی که خواهد آمد تأویل می‌نمایند، و تمام اسماء و صفات را اثبات بمرتبۀ مخلوق اوّل می‌نمایند؛بلکه ذات اقدس خدا را منشأ انتزاع صفات هم نمی‌دانند . تنزیه صرف می‌نمایند ـ منه عُفی عنه. (تعلیقه)

[۲۷] ـ در دعای شب شنبه که در «ربیع الاسابیع» منقول است،در ضمن صلوات و دعا به وجود مبارک حضرت ختمی مرتبت آمده: وَ ارْزُقْهُ نَظَرًا إلَی وَجْهِکَ یَوْمَ تَحْجُبُهُ عَنِ الْمُجْرِمینَ . و در دعای روز جمعه حضرت صدّیقه طاهره است: فَاجْعَلْنی کَأَنّی أراکَ إلَی یَوْمِ الْقیَمَةِ الَّذی فیهِ ألْقاک َ ! ـ منه عفی عنه . (تعلیقه)

روایت إنَّ اللَهَ خَلَقَ اسْمًا بِالْحُرُوفِ غَیْرَ مُصَوَّتٍ

و در کتب «اصول کافی» و «توحید» صدوق که از جمله کتابهای معتبرۀ شیعه است،روایت کرده‌اند از حضرت صادق صلوات الله و سلامه علیه . قَالَ:

إنَّ اللَهَ خَلَقَ اسْمًا بِالْحُرُوفِ غَیْرَ مُصَوَّتٍ،وَ بِاللَفْظِ غَیْرَ مُنْطَقٍ، وَ بِالشَّخْصِ غَیْرَ مُجَسَّدٍ،وَ بِالتَّشْبِیهِ غَیْرَ مَوْصُوفٍ،وَ بِاللَوْنِ غَیْرَ مَصْبُوغٍ؛مَنْفِیٌّ عَنْهُ الاقْطَارُ،مُبَعَّدٌ عَنْهُ الْحُدُودُ، وَ مَحْجُوبٌ عَنْهُ حِسُّ کُلِّ مُتَوَهِّمٍ ،مُسْتَتِرٌ غَیْرُ مَسْتُورٍ . فَجَعَلَهُ کَلِمَةً تَآمَّةً عَلَی أَرْبَعَةِ أَجْزَآءٍ مَعًا؛لَیْسَ مِنْهَا وَاحِدٌ قَبْلَ ا لآخَرِ. فَأَظْهَرَ مِنْهَا ثَلَاثَةَ أَسْمَآءٍ لِفَاقَةِ الْخَلْقِ إلَیْهَا،وَ حَجَبَ مِنْهَا وَاحِدًا، وَ هُوَ الاسْمُ الْمَکْنُونُ الْمَخْزُونُ . بِهَذِهِ الاسْمَآءُ الَّتِی ظَهَرَتْ، فَالظَّاهِرُ مِنْهَا هُوَ اللَهُ تَعَالَی . وَ سَخَّرَ سُبْحَانَهُ لِکُلِّ اسْمٍ مِنْ هَذِهِ الاسْمَآءِ أَرْبَعَةَ أَرْکَانٍ؛ فَذَلِکَ اثْنَاعَشَرَ رُکْنًا . ثُمَّ خَلَقَ لِکُلِّ رُکْنٍ ثَلَثِینَ اسْمًا، فَعَلَا مَنْسُوبًا إلَیْهَا . فَهُوَ الرَّحْمَنُ، الرَّحِیمُ، الْمَلِکُ، الْقُدُّوسُ، الْخَالِقُ، الْبَارِی‌ُ، الْمُصَوِّرُ، الْحَیُّ، الْقَیُّومُ، لَاتَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لَانَوْمٌ، الْعَلِیمُ، الْخَبِیرُ، السَّمِیعُ، الْبَصِیرُ، الْحَکِیمُ، الْعَزِیزُ، الْجَبَّارُ، الْمُتَکَبِّرُ، الْعَلِیُّ، الْعَظِیمُ، الْمُقْتَدِرُ، الْقَادِرُ، السَّلَامُ، الْمُؤْمِنُ، الْمُهَیْمِنُ، الْمُنْشِی‌ُ، الْبَدِیعُ، الرَّفِیعُ، الْجَلِیلُ، الْکَرِیمُ، الرَّازِقُ، الْمُحْیِی، الْمُمِیتُ، الْبَاعِثُ، الْوَارِثُ. فَهَذِهِ الاسْمَآءُ وَ مَا کَانَ مِنَ الاسْمَآءِ الْحُسْنَی حَتَّی یَتِمَّ ثَلَاثَ مِأَةٍ وَ سِتِّینَ اسمًا؛فَهِیَ نِسْبَةٌ لِهَذِهِ الاسْمَآءِ الثَّلَاثَةِ . وَ هَذِهِ الاسْمَآءُ الثَّلَاثَةُ أَرْکَانٌ وَ حُجُبُ الاسْمِ الْوَاحِدِ الْمَکْنُونِ الْمَخْزُونِ بِهَذِهِ الاسْمَآءِ الثَّلَاثَةِ . وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ تَعَالَی: قُلِ ادْعُوا اللَهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَـنَ أَیًّا مَّا تَدْعُوا فَلَهُ الاسْمَآءُ الْحُسْنَی‌' . [۲۸]

] «خداوند اسمی را آفرید که با حروف صدا نمی‌داد،و با لفظ گویا نبود،و با پیکر دارای جسد نبود،و با تشبیه در وصف نمی‌گنجید،و با رنگ،رنگ‌آمیزی نشده بود . اقطار و اکناف جهان هستی از او طرد و نفی گردیده بود،حدود و ثغور آن از او دور شده بود،حسّ هر شخص توهّم کننده‌ای از ادراک وی محجوب بود . پنهان بود بدون آنکه پنهان شده باشد . پس خداوند آنرا کلمۀ تامّه‌ای بر چهار قسمت با هم قرار داد؛بدون آنکه یکی از آنها پیش از دیگری بوده باشد . پس از آن اسماء،سه اسم را بجهت نیازمندی خلائق بدان ظاهر کرد؛و یکی از آن اسماء را پنهان و مستور نمود . و آنست اسم پوشیده شده و سر به مهرگرفته شده بواسطۀ این سه اسمی که ظاهر گردیده شده است؛بنابراین،ظاهر،عبارت می‌باشد از الله تبارک و تعالی . پس خداوند سبحانه برای هر یک از این اسماء ثلاثه،چهار عدد پایه را مسخّر و رام آنها نمود؛بناءً علَیهذا به دوازده پایه بالغ آمد . و پس از آن آفرید برای هر پایه‌ای از این پایه‌های دوازده‌گانه،سی عدد اسم .

و بنابراین،آن اسم به نحو تصاعدی بالا رفت (تا رسید به سیصد و شصت اسم فرعی) که منسوب هستند به آن سه اسم اصلی . لهذا آن اسماء فرعی عبارتند از: رحمَن، رحیم، مَلِک، قدّوس، خالق، باری، مصوِّر، حیّ، قیّوم، لا تأخُذهُ سِنَةٌ و لا نَوم، علیم، خبیر، سمیع، بصیر، حکیم، عزیز، جبّار، متکبّر ، علیّ، عظیم ، مقتدر، قادر، سلام، مؤمن، مهَیمن، مُنشی، بدیع، رفیع، جلیل، کریم، رازق، مُحیی، مُمیت، باعث، وارث . بنابراین،این اسماء و بقیّۀ اسماء حسنی تا برسد و تمام شود سیصد و شصت اسم،منسوب می‌باشند به آن اسماء سه گانه . و این اسماء ثلاثه ارکان و حجابهایی هستند برای آن اسم واحد که بواسطۀ این سه اسم،مخزون و مکنون گشته است . و آنست گفتار خداوند عزّ و جلّ: بگو ای پیغمبر ! بخوانید الله را،یا بخوانید رحمن را،هر کدامیک را که بخوانید اسماء حسنی از مختصّات اوست.» [

رسول اکرم صلّی الله علیه و آله حجاب اقرب و واقعیّت اسم اعظم است

از این روایت و روایات و ادعیۀ متواتره معلوم می‌شود که: اسماءْ مخلوقند،و اسماءْ عینیّه هم هستند . و هم روایات معتبره هست که ائمّۀ ما صلوات الله وسلامه علیهم می‌فرمایند که: ما اسماء حسنی هستیم . بلکه امام اسم اعظم است . و به اعتقاد طائفۀ شیعه،اشرف تمام مخلوقات حضرت رسالت پناه صلّی الله علیه و آله و سلّم است و به این قرار باید اسم اعظم هم باشد . علاوه براین در ادعیۀ ماه مبارک هست که می‌گوید: آن حضرت حجاب اقرب است .

یعنی طرف ممکن و اقرب مخلوقات است . و در روایت است که علیّ ممسوس است به ذاتِ الله . [۲۹] و باید انسان تدبّر در این اخبار نماید؛اوّلاً ملتفت باشد که این اخبار سنداً معتبر،و در کتب معتبره،و امضای علمای مذهب بر آنها واقع است . و علاوه بر استحکام اسناد،علمای اعلام این اخبار را قبول کرده‌اند،و در کتب معتمده‌شان که تصریح به صحت اسناد آنها کرده‌اند ضبط کرده‌اند . و از این اخبار عند التّأمّل واضحست که مقام حضرت ختمی مرتبت مرتبۀ اسم اعظم و حجاب اقرب است . و از این سیصد اسم [۳۰] که سی و پنج‌تای از آن در این خبر ذکر شده بالاتر است؛بلکه همۀ اسماء در حیطۀ مرتبت آن بزرگوار می‌باشد . چرا که صریح روایت گذشته است که این سیصد اسم مخلوق از ارکان اسماء ثلاثه؛و همۀ اینها با اسماء ثلاثه از ارکان و حجب اسم واحد مکنون مخزون است که آنهم مخلوق است .

و بعد از اینکه این مراتب مسموع سمع شریف باشد و مختصر تأمّل نمایند،خواهند دید که اگر این اسماء الله و صفات الله که در این اسماء است،مثلاً از مراتب حقیقت سیّد بشر صلّی الله علیه و آله و سلّم باشد،لابدّ قُرب آن بزرگوار قرب معنوی،و معرفت او معرفت حقیقیّه خواهد بود؛اگر چه بعد از این همه تفاصیل باز به تنصیص خود آن بزرگوار و فرمایشات آل طیّبین و خلفای مقدّسین ایشان که علمشان با آن حضرت مساوی است،به این معنی که وارث همۀ علوم آن حضرت هستند،خود آن بزرگواران هم از معرفت کنهِ حقیقت ذات عاجز باشند؛و این معنی را منافاتی با دعوای حضرات نیست که معرفت حقّ جلّ جلاله اجمالاً برای بزرگان دین و اولیای خداوند رحیم،ممکن و مرغوبٌ فیه است . بلکه اهمّ مطالب دینیّه همین است که بلکه کسی از این مطالب و مراتب چیزی تحصیل نماید . بلکه این مطلب غایت دین بلکه علّت غائیّۀ خلق سماوات و ارَضین،بلکه تمام عالمهاست .

تنزیه صرف خداوند،موجب تعطیل و نفی او می‌باشد و اگر کسی با همۀ این مراتب در مقام تنزیه صِرفِ ذات اقدس ایستادگی داشته باشد و بگوید: به هیچوجه راه به معرفت خدا نیست؛نه تفصیلاً و نه اجمالاً،و نه کُنهاً و نه وجهاً،آنوقت اگر تأمّل صادق نماید خواهد دید که این تنزیه موجب تعطیل و موجب ابطال و الحاق به عدم است مِن حیثُ لا یَشْعُر؛چنانکه ائمّه صلوات الله علیهم در اخبار معتبره نهی از تنزیه صرف فرموده‌اند . در روایت «کافی» [۳۱] است که زِندیق سؤال کرد که: فَلَهُ إنِّیَّةٌ وَ مَآئِیَّةٌ ؟! قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: نَعَمْ لَا یَثْبُتُ الشَّیْءُ إلَّا بِإنِّیَّةٍ وَ مَآئِیَّةٍ ! قَالَ السَّآئِلُ: فَلَهُ کَیْفِیَّةٌ ؟!

قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: لَا ! لاِنَّ الْکَیْفِیَّةَ جَهَةُ الصِّفَةِ وَ الإحَاطَةِ ! وَلَکِنْ لَابُدَّ مِنَ الْخُرُوجِ مِنْ جَهَةِ التَّعْطِیلِ وَ التَّشْبِیهِ . لاِنَّ مَنْ نَفَاهُ فَقَدْ أَنْکَرَهُ وَ رَفَعَ رُبُـوبِـیَّتَهُ وَ أَبْـطَـلَهُ،وَ مَنْ شَبَّهَهُ بِغَیْرِهِ فَقَدِ انْتَسَبَهُ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِینَ الْمَصْنُوعِینَ الَّذِینَ لَا یَسْتَحِقُّونَ الرُّبُوبِیَّةَ . وَلَکِنْ لَابُدَّ مِنْ إثْبَاتِ أَنَّ لَهُ کَیْفِیَّةٌ لَا یَسْتَحِقُّهَا غَیْرُهُ وَ لَا یُشَارَکُ فِیهَا وَ لَا یُحَاطُ بِهَا وَ لَا یَعْلَمُهَا غَیْرُهُ . ] «آیا خداوند صاحب انّیّت و ماهیّت است ؟! امام صادق علیه السّلام گفت: آری ! چیزی ثبوت پیدا نمی‌نماید مگر با انّیّت و ماهیّت ! سائل گفت: آیا وی صاحب کیفیّت است ؟! امام علیه السّلام گفت: نه ! به جهت آنکه کیفیّت،جهت صفت و احاطۀ او می‌باشد (و صفت و احاطۀ او سمت و جهت نمی‌پذیرد) ولیکن چاره‌ای نیست مگر آنکه کیفیّتی برای او اثبات گردد تا او را در دو جهت تعطیل و تشبیه بیرون برد . زیرا کسیکه وی را نفی کند (همۀ انواع کیفیّتها را از او بزداید) او را انکار کرده است،و ربوبیّتش را رفع نموده است،و اصل وجودش را ابطال کرده است . و کسیکه وی را به غیر او تشبیه نماید،او را به صفات مخلوقاتی که مصنوعات او هستند و استحقاق و لیاقت ربوبیّت را ندارند منتسب کرده است .

ولیکن ناچار لازم می‌آید که برای وی اثبات کیفیّتی نمود که غیر او مستحقّ آن نباشد،و در آن کیفیّت مشارک با او نباشد،و خداوند مُحاط بدان کیفیّت نگردد،و غیر خدا از حقیقت آن کیفیّت نتواند علم و اطّلاع حاصل نماید!» [ و در اوّل همین روایت زندیق عرض می‌کند: فَمَا هُوَ ؟! ] «پس او چیست؟!» [ (جواب) می‌فرماید:

هُوَ الرَّبُّ؛وَ هُوَ الْمَعْبُودُ؛وَ هُوَ اللَهُ ! ] «اوست پرورش دهنده؛و اوست پرستش گردیده شده؛و اوست الله!» [

و می‌فرماید: من که می‌گویم،مقصود این نیست که کتابت این حروف را نمایم؛و مرجعم به سوی معانی و چیزی است که خالق اشیاء است؛و مرجعم به صفت این حروف است و آن معنی است . إلَی أنْ قَالَ: قَالَ لَهُ السَّآئِلُ: فَإنَّا لَمْ نَجِدْ مَوْهُومًا إلَّا مَخْلُوقًا ! قَالَ أَبُوعَبْدِاللَهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: لَوْ کَانَ کَذَلِکَ لَکَانَ التَّوْحِیدُ عَنَّا مُرْتَفَعًا لاِنَّا لَمْ نُکَلَّفْ غَیْرَ مَوْهُومٍ ! وَلَکِنَّا نَقُولُ: کُلُّ مَوْهُومٍ بِالْحَوَآسِّ مُدْرَکٍ بِهِ تَحُدُّهُ الْحَوَآسُّ وَ تُمَثِّلُهُ فَهُوَ مَخْلُوقٌ،إذْ کَانَ النَّفْیُ هُوَ الإبْطَالُ وَ الْعَدَمُ ـ إلخ . ] «تا اینکه هِشام،راوی روایت گفت: سائل به حضرت گفت: ما چیزی را که اندیشۀ ما بدان برسد نمی‌یابیم مگر آنکه آن مخلوق می‌باشد ! امام أبو عبدالله جعفر صادق علیه السّلام به وی گفتند: اگر اینطور باشد تحقیقاً دنبال کردن و طلب نمودن توحید خداوند از ما برداشته شده است؛زیرا که ما مورد تکلیف و جستجوی امری که خارج از اندیشۀ ما باشد قرار نخواهیم گرفت !

جمیع اسماء خداوند،حقائق کونیّه هستند؛و همگی مخلوق می‌باشند

ولیکن گفتار ما اینست که می‌گوئیم: تمام آنچه را که بوسیلۀ حواسّ ما به اندیشۀ ما وارد شوند،و با آنها ادراک گردند،و حواسّ ما آنها را حدّ می‌زند و به صورت مثال و شکل در می‌آورد؛آنها مخلوق می‌باشند . به علّت آنکه نفی کردن مطلق آنچه به اندیشه درآید (نه با خصوص حواسّ) آن باطل کردن مبدأ و معدوم داشتن و دانستن اوست ـ تا آخر روایت.» [ پس انسان نباید نفی هر معنی را تنزیه حقّ دانسته،نفی بکند؛و حقیقت این نخواهد شد الاّ ابطال . باید از معانی غیر لایقه که موجب محدود بودن و نقص ذات اقدس تعالی است تنزیه نماید،و معرفتی که مثلاً به حواسّ است همۀ قسم آنرا نفی نماید؛ولیکن معرفت به چشم قلب و روح را آنهم نه معرفت بالکُنه بلکه بالوَجه،اگرنفی نماید دیگر برای انبیاء و اولیاء و عرفای حقّه نمی‌ماند الاّ همین‌ها که اغلب عوام دارند .

کسانیکه ادّعاء تنزیه صرف می‌کنند خود مبتلا به معرفت بالوجه هستند باری اگر انسان یک ذرّه بصیرت داشته باشد،خواهد دید همین اشخاص هم که نفی معرفت بالوجه را می‌کنند،ناچار و اضطراراً خودشان هم تا یک درجه مبتلا به معرفت به وجه عقد قلبی اعتقادی هستند . و همین معرفت جزئی عقد قلبی‌شان منافی با آن تنزیه صرف است که در مقام دعوی می‌گویند . چرا که همین‌ها در مقام دعا،مثلاً خداوند را عرض می‌کنند که: تو رحمانی ! تو رحیمی ! تو غفوری ! به من چنین و چنان بکن ! قطعاً مجرّد حروف که بهیچوجه معنی آنرا چیزی تصوّر ننمایند قصد نمی‌کنند .

لابدّ ذاتی را قصد می‌کنند که واجد این صفت است ولو بر وجهی که مطابق توصیف ذوات امکانیّه نباشد . و تصوّر نمایند که مرحمت خداوند منزّه از معنی،مرحمتی است که مستلزم تأثّر و رقّت قلب است؛ولیکن همین معنی را هم اجمالاً باز تصوّر می‌کنند که ایشان را ایمان و اطمینان به این معنی باعث می‌شود به تضرّع و دعا . و این مطلب و این معرفت جزئی عقد قلبی هم منافات با آن تنزیه صرف دارد که ادّعا می‌کنند ؟ و کسانیکه دعوای معرفت و امکان معرفت می‌نمایند غیر این نمی‌گویند که: این معانی اجمالیّه از اسماء و صفات الهیّه جلّ جلاله که شما در عقد قلبی به او اعتقاد دارید،ما به طریق کشف و شهود دیده‌ایم و حقایق آنها را به همین قیود تنزیهیّه رسیده‌ایم،و همان حقایق که به ما منکشف شده مطابق همانست که محقّقین متکلّمین امامیّه رضوان الله علیهم در عالم تصوّر و عقد قلبی دارند؛فرقش همان ] فرقِ [ تصوّر ـ وجدان است . نظیر فرق آنکه انسان معنی شیرینی را عِلماً مطابق واقعش بداند که عبارت از کیفیّت ملائمه‌ای است که از وصول کیفیّت بعضی از اجسام به اغشیةمنتشرۀ به سطح دهان حاصل می‌شود؛و اینکه شیرینی را بخورد .

این دو مطلب را به یک لحاظ می‌شود گفت که عین همند و به یک لحاظ می‌شود گفت: ابداً ربط به‌همدیگر ندارند . مثلاً نور عظمت حقّ جلّ جلاله را هم متکلّمین می‌گویند که بمعنی ظاهر و مظهر است،ولیکن از قبیل این انوار شمس و قمر،و فلان و بهمان نیست . مثلاً حضرت رسول صلّی الله علیه و آ له معنی و حقیقت آن ظاهر و مُظهِر را به تجلّی این اسم مبارک،به حقیقت سرّ و روحش مشاهده می‌فرمایند،لیکن مطابق همان تنزیه که: لا یُشْبِهُهُ نورٌ مِنَ الانْوارِ بَلْ أجَلُّ مِنْ هَذا التَّنْزیهِ؛] «هیچ نوری از انوار مشابهت با او ندارد . بلکه او از این تنزیه هم برتر است.» [ و این را معرفت می‌گوئیم . و این مثال و تقریب هم از باب تمثیل است،و لابدّ از یک جهت مقرّب می‌شود ولو از جهاتی مبعّد باشد . پس معرفت اسم ظاهر خداوند تبارک و تعالی برای ولیّی از اولیاء اگر به تجلّی اسم ظاهر حاصل بشود و بگوید که: ألِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهورِ ما لَیْسَ لَکَ حَتَّی یَکونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ ؟! ] «آیا برای غیر تو ظهوری وجود دارد که برای تو وجود نداشته است؛تا آنکه آن غیر،ظاهر کنندۀ تو بوده باشد؟!»

[ و امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: مَا رَأَیْتُ شَیْئًا إلَّا وَ رَأَیْتُ اللَهَ قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَهُ؛ ] «من چیزی را ندیدم مگر آنکه خدا را پیش از او و با او و پس از او دیدم!» [ نباید انسان انکار نماید و یا تأویل بهمین معنی (که برای خودش در عقد قلبی حاصل است) نماید و اسمش را هم بگذارد تنزیه خداوند از اینکه حقایق اسماء عظامش را کسی مشاهده نماید . بلی طبیعی است منافرت انسان با چیزی که او را جاهل است .انکار لقاء خدا که موجب تنزیه صرف گردد،موجب کفر و خروج از دین است بهر صورت مؤمن اگر بنایش را به این بگذارد که هر مطلبی که در بادی نظرش نفهمد نفی نماید،از ایمان خارج می‌شود؛بلکه به مقتضای‌دستورالعمل امام صادق صلوات الله و سلامه علیه بعد از تأمّل و تحقیق هم اگر نفهمد، (هرگاه) ردّ و انکار بنماید و این ردّ را برای خودش مذهب اخذ کند و به این تدیّن نماید،از ایمان خارج می‌شود . و خوب است که انسان در این جمله از مطالب،اگر در کلمات انبیاء و اولیاء و علمای حقّه برایش مشکل بشود و به کنهش نرسد، بخداوند واهب‌العلم و العقل تضرّع نموده و قصدش را خالص نماید،و مکرّراً در کلمات ایشان فکر نماید .

و اگر از اتقیای علماء دستش برسد سؤال نماید،حکماً خداوند عالم یا همان مطلب را بر او می‌فهماند و یا راه فهمیدنش را یاد می‌دهد . و در اینکه اینگونه مطالب عالیه و اسرار ربّانیّه در دین حقّ هست،حرفی نیست،حتّی اجمال این را متوغّلین در جمود هم تصدیق دارند و راه وصول به این مطالب را تزکیۀ نفس با تقوی و ریاضات شرعیّه قرار داده‌اند،که با این جمله قوّۀ حیوانیّه را تضعیف نموده و قوّۀ روحانیّه و ایمانیّه را تقویت کرده؛آنوقت چشم بصیرتش باز شده به حقیقت این مطالب (بالکشف و الشّهود) می‌رسد؛چنانکه در آیۀ مبارکه می‌فرماید: وَ الَّذِینَ جَـهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا . [۳۲] ]

«و کسانیکه در ما مجاهده می‌نمایند،ما راه‌های خودمان را به آنان رهبری می‌کنیم.» [ و از حضرت رسالت پناه صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت است که هرکسی را دو چشم سِرّ هست که با آنها غیب را می‌بیند؛خداوند عالم اگر به بنده‌ای ارادۀ خیر داشته باشد،چشمهای سرّ او را باز می‌کند . حالا برادر من ! اگر همّت داری که از اهل معرفت شوی،و انسان بشوی،بشر روحانی باشی،سهیم و شریک ملائکه باشی،و رفیق انبیاء و اولیاء بوده باشی؛کمر همّت به میان زده از راه شریعت بیا یک مقدار از صفات حیوانات را از خود دور کن،و متخلّق به اخلاق روحانیّین باش؛راضی بمقام حیوانات و قانع به مرتبۀ جمادات نشو ! حرکتی از این آب و گل به سوی وطن اصلی خود که از عوالم علّیّین و محلّ مقرَّبین است بکن تا بالکشف و العیان به حقیقت این امر بزرگ نائل باشی . و راه وصول به این کرامت عظمی معرفت نفس است،همّت بکن بلکه نفس خود را بشناسی که شناختن او راه شناختن خداوند جلّ جلاله است؛چنانکه در روایت است که مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ . [۳۳] ]

«کسیکه خود را شناخت تحقیقاً پروردگارش را شناخته است.» [ اگر چه بعضی‌ها معنی این روایت را حمل بر تعلیق به محال کرده‌اند،غافل از اینکه همین معنی در اخبار دیگر صریح است در معنی اوّل . چنانکه در «مصباح الشّریعة» وارد است که سؤال کردند: مقصود از علمی که فرموده‌اند او را طلب نمائید اگر چه در چین باشد،کدام علم است ؟! فرمودند: مراد معرفت نفس است که در اوست معرفت ربّ . [۳۴] و هکذا در خبر است که سؤال کردند از حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم: کَیْفَ الطَّرِیقُ إلَی مَعْرِفَةِ الرَّبِّ ؟!

فرمودند: مَعْرِفَةُ النَّفْسِ ! و بالجمله این را داشته باش که انسان انسانیّتش بصورت نیست؛چرا که صورت در دَرِحمّام هم می‌کشند . و به جسمانیّت هم نیست؛چرا که حیوانات خبیثه هم جسم دارند . و با شَرَه طعام و جماع هم نیست چرا که خرس و خنزیر هم شَرَهشان بیشتر از تو است . و با غضب و قوّۀ انتقام هم نیست چرا که سگ و گرگ هم قوّۀ غضبیّه‌شان خیلی است . بلکه خاصّۀ انسانیّت که ترا انسان کند و درشرکاء دیگر یافت نشود،علم است و معرفت و اخلاق حسنه . علم و معرفت حاصل نشود مگر به تحسین اخلاق،چنانچه می‌فرماید: لَیْسَ الْعِلْمُ فِی السَّمَآءِ لِیَنْزِلَ إلَیْکُمْ،وَ لَا فِی الارْضِ لِیَصْعَدَ لَکُمْ؛بَلْ مَجْبُولٌ فِی قُلُوبِکُمْ . تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ الرُّوحانِیِّینَ حَتَّی یَظْهَرَ لَکُمْ ! [۳۵] ] «نیست علم در آسمان تا به سوی شما فرود آید،و نیست در زمین تا برای شما بالا آید؛بلکه علم در دلهای خودتان سرشته و خمیر شده است . به اخلاق صاحبان روح و معنی متخلّق گردید تا برای شما آشکار شود!» [ و تفصیل این اجمال آنکه: این انسان کذائی طرفه معجونی است که در او از همۀ عوالم امکان نمونه‌ای هست؛بلکه از تمام صفات و اسماء إلهی جلّجلاله تأثیری در او موجود است .

کتابی است که أحسن الخالقین او را با دست خود نوشته است . و اوست مختصر از لوح محفوظ . و اوست أکبر حجّةالله . و اوست حامل امانت که سموات و ارضین نتوانستند آنرا حمل نمایند . و بعبارةٍ اُخری از عالم محسوسات و عالم مثال و عالم معقول هر سه عالم در انسان حظّ وافری گذاشته‌اند .

هر که عقلش را تابع حسّ خود کند،مانند کلب أَخْلَدَ إِلَی الأرْضِ می‌شود و اگر انسان،عالمَین حسّ و مثال خود را تابع عقلش نماید یعنی توجّهش و همّتش را به آن عالمش کند و قوّۀ آنرا به فعلیّت بیاورد،سلطنت عالَمَیِ الشَّهادَةِ وَ الْمِثال بر او موهبت می‌شود.خلاصه به مقامی رسد که بر قلب احدی خطور نکرده از شرافت و لذّت و بهجت و بهاء و معرفت حضرت حقّ تعالی .بلی آنچه اندر وهم ناید آن شود . و اگر عقلش را تابع عالم حسّ و شهاده‌اش که عالم طبیعت و عالم سِجّین است نماید و منغمر در عالم طبیعت بشود و أَخْلَدَ إِلَی الارْض ِ [۳۶] باشد،خدا می‌داند که بعد از مفارقت روحش از این بدن چه ابتلائی،و چه شقاوتی،و چه ظلمتی،و چه شدّتی،به او خواهد رسید؛لاسیّما در قیامت کبری که یَوْمَ تُبْلَی السَّرَآئِرُ [۳۷] است .

و بالجمله،اگر انسان اخلاق خود را تزکیه نماید و اعمال و حرکت و سکون خود را به میزان شرع و عقل مطابق نماید ـ چون شرع و عقل مطابق‌اند ـ در اینکه انسان را امر می‌کنند که متّصف بصفات و اخلاق روحانیّین بشود و مراقب باشد که حرکات و سکونش موجب ترقّی به عوالم علّیّین و مقام والای روحانیّین بشود،بالجمله تحصیل معرفت بِاللَهِ وَ مَلَـئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْیَوْمِ ا لاخِر ِ [۳۸] نماید بالمعرفةِ الوِجدانیّة ؛ آنوقت موجودی می‌باشد انسانی روحانی،نه انسانی جسمانی . بعبارةٍ اُخری، صارَ مَوْجودًا بِما هُوَ إنْسانٌ دونَ أنْ یَکونَ مَوْجودًا بِما هُوَ حَیَوانٌ . ] «و به عبارت دگر،موجودی می‌شود از جهت انسانیتش؛ نه آنکه‌موجودی شود از جهت حیوانیّتش.» [ چنانکه علم الهدی [۳۹] در «غُرَر و دُرَر» از حضرت شاه ولایت پناه علیه السّلام روایت فرموده،در جواب سؤال از عالم عِلوی که در آن روایت فرمودند: خَلَقَ الْإنْسَانَ ذَا نَفْسٍ نَاطِقَةٍ،إنْ زَکَّاهَا بِالْعِلْمِ وَ الْعَمَلِ فَقَدْ شَابَهَتْ جَوَاهِرَ أَوَآئِلَ عِلَلِهَا،وَ إذَا اعْتَدَلَ مِزَاجُهَا وَ فَارَقَتِ الاضْدَادَ فَقَدْ شَارَکَ بِهَا السَّبْعَ الشِّدَادَ . [۴۰] ]

«و انسان را با نفس ناطقه آفرید که اگر آن نفس را با دو بال علم و عمل‌پاک و پاکیزه کند،پس آن نفس ناطقه با گوهرهای علّت‌های نخستینش مشابه خواهد گشت،و اگر مزاجش را معتدل سازد و از صفات متضادّه دوری جسته،طریق وسط و عدل را بپوید،پس با هفت آسمان مستحکم مشارکت خواهد نمود.» [

هر که از حجب ظلمانیه بگذرد خواهد دید که نفس از مجرّدات است و هکذا در خبر دیگر در بیان خلیفه می‌فرماید (بعد از بیان چند فقره): فَمَنْ تَخَلَّقَ بِالاخْلَاقِ فَقَدْ صَارَ مَوْجُودًا بِمَا هُوَ إنْسَانٌ دُونَ أَنْ یَکُونَ مَوْجُودًا بِمَا هُوَ حَیَوَانٌ؛فَقَدْ دَخَلَ فِی الْبَابِ الْمَلَکِیِّ الصُّورِیِّ وَ لَیْسَ لَهُ مِنْ هَذِهِ الْغَایَةِ مَعْبَرٌ . ] «پس کسیکه متخلّق به اخلاق الهی شود،موجودی خواهد شد از جهت انسانیّت خود،بدون آنکه موجود شود از جهت حیوانیّت؛بنابراین چنین فردی داخل می‌شود در زمرۀ فرشتگانی که دارای صورتند،و از این مقام مقامی برتر وجود ندارد.» [ و اگر این دولت برای کسی دست دهد و از عوالم آب و گل که عالم ظلمت است ترقّی نماید،و خود را به مقام معرفت نفس برساند یعنی حقیقت نفس و روح خود را که از عالم نور است و مفتاح معرفت ربّ است بالکشف والعیان ببیند؛خواهد دید که نفس او از مجرّدات است .

آنوقت از حُجُب ظلمانیّه نجات یافته؛و نمی‌ماند مابین او و وصول به مقامیکه ممکن است از معرفت حضرت او جلّ جلاله،مگر حجب نورانیّه؛و در طیّ این حجب و وصول به این مقام منیع،لذّات و بَهَجات و لوازم و عوالمی هست که آن عوالم و لوازم را کسی غیر از اهلش چنانکه شاید و باید نمی‌داند . مطالب «کافی» و «مصباح الشّریعة» در علوّ مقام عرفاء و اگر کسی هم عِلماً و یا از راه برهان،اعتقاد دست بیاورد،چنانکه مثلاً شیخ الرّئیس و غیره مقامات عرفاء نوشته‌اند،و یا تقلیداً از اهلش یاد بگیرد؛باز هزاران فرقها مابین این علم و معرفت با معرفت شهودی و وجدانی اهلش‌می‌باشد؛و لذّتی که در شهود این مراتب بر اهلش دست می‌دهد،همانست که در «کافی» از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که می‌فرماید: لَوْ عَلِمَ النَّاسُ مَا فِی فَضْلِ مَعْرِفَةِ اللَهِ،مَا مَدُّوا أَعْیُنَهُمْ إلَی مَا مَتَّعَ اللَهُ بِهِ الاعْدَآءَ مِنْ زَهْرَةِ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ نِعْمَتِهَا،وَ کَانَتْ دُنْیَاهُمْ عِنْدَهُمْ أَقَلَّ مِمَّا یَطَـُونَهُ بِأَرْجُلِهِمْ،وَ لَیَتَنَعَّمُوا بِمَعْرِفَةِ اللَهِ تَعَالَی وَ تَلَذَّذُوا بِهَا تَلَذُّذَ مَنْ لَمْ یَزَلْ فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ مَعَ أَوْلِیَآءِ اللَهِ . إنَّ مَعْرِفَةَ اللَهِ أُنْسٌ مِنْ کُلِّ وَحْشَةٍ،وَ صَاحِبٌ مِنْ کُلِّ وَحْدَةٍ،وَ نُورٌ مِنْ کُلِّ ظُلْمَةٍ،وَ قُوَّةٌ مِنْ کُلِّ ضَعْفٍ،وَ شِفَآءٌ مِنْ کُلِّ سُقْمٍ [۴۱] ـ انتهی . ]

«اگر مردم بدانند چه چیزهائی در فضیلت معرفت خداوند وجود دارد،دیدگان خود را نمی‌دوختند به آنچه خداوند بدان دشمنان را متمتّع و بهرمند کرده است از جلوۀ زندگی دنیا و نعمت آن . و دنیای آنها در نظرشان پست‌تر بود از آنچه را که زیر گامهایشان پایمال می‌کنند؛و تحقیقاً به معرفت خدا متنعّم و متلذّذ می‌گشتند به مثابۀ تلذّذی که پیوسته در باغهای بهشت و با اولیای خدا پیدا می‌نموده‌اند . معرفت خدا انیس انسان است از هر دهشتی،و همنشین اوست از هر تنهائی و وحدتی،و نور است از هر ظلمتی،و قوّه است از هر ضعفی،و شفا است از هر دردی.»

و در «مصباح الشّریعة» در تعریف عارف می‌فرماید: الْعَارِفُ شَخْصُهُ مَعَ الْخَلْقِ وَ قَلْبُهُ مَعَ اللَهِ،وَ لَوْ سَهَی قَلْبُهُ عَنِ اللَهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ لَمَاتَ شَوْقًا إلَیْهِ . وَ الْعَارِفُ أَمِینُ وَدَآ ئِعِ اللَهِ،وَ کَنْزُ أَسْرَارِهِ وَمَعْدِنُ نُورِهِ،وَ دَلِیلُ رَحْمَتِهِ عَلَی خَلْقِهِ،وَ مَطِیَّةُ عُلُومِهِ،وَ مِیزَانُ فَضْلِهِ وَ عَدْلِهِ . قَدْ غَنِیَ عَنِ الْخَلْقِ وَ الْمُرَادِ وَ الدُّنْیَا،وَ لَا مُونِسَ لَهُ سِوَی اللَهِ،وَ لَا مَنْطِقَ وَ لَا إشَارَةَ وَ لَا نَفَسَ إلَّا بِاللَهِ لِلَّهِ مِنَ اللَهِ مَعَ اللَهِ . فَهُوَ فِی رِیَاضِ قُدْسِهِ مُتَرَدِّدٌ،وَ مِنْ لَطَآئِفِ فَضْلِهِ إلَیْهِ مُتَزَوِّدٌ . وَالْمَعْرِفَةُ أَصْلٌ وَ فَرْعُهُ الإیمَانُ . [۴۲] ]

«شخص عارف پیکرش با مخلوقات است و دلش با خداست؛بطوریکه اگر بقدر یک ردّ شعاع نور چشم از خدا غفلت ورزد،در آن دم از اشتیاق به سوی او می‌میرد . و عارف امانت‌دار گنجینه‌ها و ذخائر امانتهای خداست،و گنج اسرار اوست،و معدن نور اوست،و راهنمای رحمت اوست بر خلائقش،و مرکب راهوار علوم و عرفان اوست،و ترازوی سنجش فضل و عدل اوست . او از جمیع خلق عالم و از مرادهای خود و از دنیا بی‌نیاز گردیده است،مونسی ندارد به جز خدا،و گفتاری و اشاره‌ای ندارد و نَفَسی بر نمی‌آورد مگر به خدا و برای خدا و از خدا و با خدا . اوست که در باغهای قدس و طهارت حریم خداوند رفت و آمد می‌کند،و از لطائف فضل او توشه بر می‌دارد . معرفت،اساس و بنیان است و ایمان فرع آنست.»

[ و در «کافی» و «توحید» روایت کرده از حضرت امام صادق علیه السّلام که فرمود: إنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَاشَدُّ اتِّصَالاً بِرُوحِ اللَهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا. ] «اتّصال روح مؤمن به خدا شدیدتر است از اتّصال شعاع خورشید به‌آن.» [ و در حدیث قدسیّ که متّفقٌ علیه میانۀ همۀ اهل اسلام است می‌فرماید: مَا یَتَقَرَّبُ إلَیَّ عَبْدِی بِشَیْءٍ أَحَبَّ إلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَیْهِ . وَ إنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّی أُحِبَّهُ،فَإذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا . إنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَ إنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ . [۴۳]

خواجه نصیرالدّین قدّس سرّه می‌فرماید: الْعارِفُ إذا انْقَطَعَ عَنْ نَفْسِهِ وَ اتَّصَلَ بِالْحَقِّ،رَأَی کُلَّ قُدْرَةٍ مُسْتَغْرَقَةً فی قُدْرَتِهِ الْمُتَعَلِّقَةِ بِجَمیعِ الْمَقْدوراتِ،وَ کُلَّ عِلْمٍ مُسْتَغْرَقًا فی عِلْمِهِ الَّذی لا یَعْزُبُ عَنْهُ شَیْءٌ مِنَ الْمَوْجوداتِ،وَ کُلَّ إرادَةٍ مُسْتَغْرَقَةً فی إرادَتِهِ الَّتی لا یَتَأَبَّی عَنْها شَیْءٌ مِنَ الْمُمْکِناتِ؛بَلْ کُلُّ وُجودٍ فَهُوَ صادِرٌ عَنْهُ فآئِضٌ مِنْ لَدُنْهُ . فَصارَ الْحَقُّ حینَئِذٍ بَصَرَهُ الَّذی بِهِ یَبْصُرُ،وَ سَمْعَهُ الَّذی بِهِ یَسْمَعُ،وَ قُدْرَتَهُ الَّتی بِها یَفْعَلُ،وَ عِلْمَهُ الَّذی بِهِ یَعْلَمُ،وَ وُجودَهُ الَّذی بِهِ یوجِدُ . فَصارَ الْعارِفُ حینَئِذٍ مُتَخَلِّقًا بِأخْلاقِ اللَهِ بِالْحَقیقَةِ . [۴۴] ]

«عارف چون از خودش ببُرد و متّصل به حقّ گردد،تمام قدرتها را مستغرق در قدرت او می‌بیند که به جمیع مقدورات در عالم تعلّق گرفته است،و تمام علوم را مستغرق در علم او می‌بیند که هیچ چیز از موجودات از آن پنهان نیست ،و تمام خواسته‌ها را مستغرق در خواست او می‌بیند که هیچیک از ممکنات از آن اباء و امتناع ندارند؛بلکه هر گونه وجود و کمالی صادر از او می‌باشد و از پیشگاه او فائض می‌گردد . و در این حال حقّ تعالی چشم او می‌شود که با آن می‌بیند،و گوش او می‌شود که با آن می‌شنود،و قدرت او می‌شود که با آن کار می‌کند،و علم او می‌شود که با آن می‌داند،و وجود او می‌شود که با آن ایجاد می‌کند . و بنابراین در آن هنگام عارف حقیقةً به اخلاق خداوند متخلّق می‌شود.» [ و باز در «مصباح الشّریعة» می‌فرماید: الْمُشْتَاقُ لَا یَشْتَهِی طَعَامًا وَ لَا یَسْتَلِذُّ شَرَابًا وَ لَا یَسْتَطِیبُ رُقَادًا وَ لَا یَأْنَسُ حَمِیمًا وَ لَا یَأْوَی دَارًا وَ لَا یَسْکُنُ عِمْرَانًا وَ لَا یَلْبَسُ لَیِّنًا وَ لَا یَقِرُّ قَرَارًا،وَ یَعْبُدُ اللَهَ لَیْلاً وَ نَهَارًا رَاجِیًا أَنْ یَصِلَ إلَی مَا یَشْتَاقُ إلَیْهِ،وَ یُنَاجِیهِ بِلِسَانِ شَوْقِهِ مُعَبِّرًا عَمَّا فِی سَرِیرَتِهِ،کَمَا أَخْبَرَ اللَهُ عَنْ مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ فِی مِیعَادِ رَبِّهِ بِقَوْلِهِ: وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضَی‌' . وَ فَسَّرَ النَّبِیُّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ عَنْ حَالِهِ: أَنَّهُ مَا أَکَلَ وَ لَاشَرِبَ وَ لَا نَامَ وَ لَا اشْتَهَی شَیْئًا مِنْ ذَلِکَ فِی ذِهَابِهِ وَ مَجِیئِهِ أَرْبَعِینَ یَوْمًا شَوْقًا إلَی رَبِّهِ . فَإذَا دَخَلْتَ مَیْدَانَ الشَّوْقِ فَکَبِّرْ عَلَی نَفْسِکَ وَ مُرَادِکَ مِنَ الدُّنْیَا،وَ دَعِ الْمَأْلُوفَاتِ وَ أَحْرِمْ عَنْ سِوَی مَشُوقِکَ وَ لَبِّ بَیْنَ حَیَوتِکَ وَ مَوْتِکَ ـإلخ . [۴۵]

«شخص مشتاق لقای خداوند اشتها به غذا ندارد،و از آشامیدنی لذّت نمی‌برد،و خواب گوارا نمی‌کند،و با دوستی مأنوس نمی‌شود،و در خانه‌ای مأوی نمی‌گزیند،و در آبادانی مسکن نمی‌کند،و لباس نرم نمی‌پوشد،و آرامش و قرار ندارد؛و خدا را شب و روز عبادت می‌نماید به امید آنکه به خداوند که به وی مشتاق است واصل گردد . و در دل با زبان اشتیاق که از سرّ و سویدای او خبر می‌دهد با خدایش راز و مناجات دارد؛همانطور که خدای تعالی از حضرت موسی علی نبیّنا وآله و علیه السّلام خبر داده است که در وعده‌گاهش به خدا گفت: و من ای پروردگارم،به سویت شتافتم تا ترا خشنود سازم . و پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از حالت موسی اینطور تفسیر نموده است که: «وی نه خوراک خورد،و نه آب آشامید،و نه بخواب رفت،و نه به چیزی اشتها داشت از این امور،در رفتن و آمدنش به سوی خدا در چهل روز؛از اشتیاق به پروردگارش.» و هنگامیکه وارد میدان شوق شدی بر وجود خودت و بر مرادت که از دنیاداری تکبیر مرگ را بزن،و جمیع آنچه مایۀ انس و الفت است رها کن،و از غیر آنکه به او اشتیاق داری روی بگردان،و در میان حیات و مرگت دوبار به اللهمّ لبّیک،ندای خدا را پاسخ بگو؛خداوند اجرت را عظیم می‌گرداند . و مَثَل شخص مشتاق بخدا،مانند شخص غریق می‌باشد که تمام همّ و غمّ خود را مصروف برای نجات خودش می‌کند و همه چیز را غیر از آن فراموش می‌نماید.» [

پاورقی

[۲۸] «اصول کافی» ج ۱ ،ص ۱۱۲ ،باب حدوث الاسمآء،حدیث اوّل؛و «توحید» صدوق،طبع مکتبة الصّدوق،ص ۱۹۰ و ۱۹۱ ،باب أسمآء الله تعالی،حدیث سوّم . در «توحید» صدوق بِالْحُروفِ غَیْرُ مَنعوتٍ ضبط کرده است . و آورده است: إنَّ اللَهَ تَبارَکَ وَ تَعالَی خَلَقَ اسْمًا بِالْحُروفِ،وَ هُوَ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْحُروفِ غَیْرُ مَنْعوتٍ . و در تعلیقۀ آن گوید: این فقرۀ وَ هُوَ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْحُروفِ در نسخۀ «کافی» و «بحار» نیست؛امّا در نسخ موجودۀ از «توحید» نزد من هست . و مجلسی گفته است: «در اکثر نسخ موجود است . و ظاهراً از اختلاقات و ساختگی‌های بعضی از ناسخین است،که پنداشته است این اوصاف نمی‌تواند صفات اسم ملفوظ باشد . و غفلت کرده است که اوصاف مذکوره بعد از گفتار امام: فَجَعَلَهُ کَلِمَةً تآمَّةً نیز ممتنع است که برای اسم ملفوظ باشد،با وجود آنکه قطعاً برای اسم می‌باشد . بنابراین مراد به این اسم نه اسم ملفوظ می‌باشد و نه اسم مفهوم؛بلکه آن عبارت است از حقیقت ابداع حقّ تعالی منشأ ظهور اسماء و آثار صفاتش را در اشیاء.» و کسیکه شرح این حدیث را بطلبد باید به «بحار الانوار» و شروح کافی و تفسیر «المیزان» ذیل آیۀ صد و هشتادم از سورۀ أعراف مراجعه کند! أقول: این حدیث را نیز مرحوم فیض در «وافی» از «کافی» روایت کرده است؛طبع حروفی ـ اصفهان،ج ۱ ،ص ۴۶۳ و ۴۶۴ ،باب ۴۵ ،حدیث شمارۀ اوّل . و حقیر نیز آنرا در کتاب «توحید علمی و عینی» ص ۳۲۰ و ۳۲۱ ،از همین مصادر مذکوره آورده‌ام .

[۲۹] أبونُعَیم اصفهانی در «حلیة الاولیآء» ج ۱ ،ص ۶۸ ،با سند متّصل خود روایت کرده است از رسول خدا صلّی الله علیه وآله که فرمود: لا تَسُبّوا عَلیًّا فَإنَّهُ مَمْسوسٌ فی ذاتِ اللَهِ تَعالَی ! «علیّ را سبّ نکنید؛زیرا ذات خداوند او را مسّ کرده است،و او خدا زده و در خدا فرو رفته می‌باشد!»

[۳۰] در جمیع نسخ سیصد اسم ثبت شده است،و باید سیصد و شصت بوده باشد؛یا از قلم افتاده است و یا مؤلّف بهمین مقدار فقط کثرت را می‌خواسته است بفهماند . زیرا عدد سیصد و شصت سابقاً معلوم شد .

[۳۱] ـ «اصول کافی» ج ۱ ،باب إطلاق القول بأنّه شیْءٌ،ص ۸۳ تا ص ۸۵ ،ضمن روایت شمارۀ ۶ با سند متّصل خود از هشام بن حکم از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام در جواب او به سؤال زندیق؛تا می‌رسد به اینجا که سائل به او گفت: فَقَدْ حَدَّدْتَهُ إذْ أثْبَتَّ وُجودَهُ ! قالَ أبوعَبْدِاللَهِ عَلَیْهِ السَّلامُ: لَمْ أحُدُّهُ وَلَکِنّی أثْبَتُّهُ إذا لَمْ یَکُنْ بَیْنَ النَّفْیِ وَ الإثْباتِ مَنْزِلَةٌ ! قالَ لَهُ السّآئِلُ: فَلَهُ إنّیَّةٌ وَ مآئیَّةٌ ؟! ـ تا آخر روایت .

[۳۲] ـ صدر آیۀ ۶۹ ،از سورۀ ۲۹ : العنکبوت

[۳۳] «مصباح الشّریعة» طبع و تعلیقۀ مصطفوی،باب ۶۲ ،ص ۴۱

[۳۴] «مصباح الشّریعة» طبع و تعلیقۀ مصطفوی،باب ۶۲ ،ص ۴۱

[۳۵] «کلمات مکنونه» از طبع سنگی (سنۀ ۱۳۱۶ هجریّۀ قمریّه) ص ۲۱۹ ؛و از طبع حروفی فراهانی، ص ۲۴۸ : وَ قالَ عَلَیْهِ السَّلامُ (یَعْنی أمیرَالْمُؤْمِنینَ عَلَیْهِ السَّلامُ): « لَیْسَ الْعِلْمُ فی السَّمآءِ فَیَنْزِلَ إلَیْکُمْ،وَ لا فی تُخومِ الارْضِ فَیَخْرُجَ لَکُمْ؛وَلَکِنَّ الْعِلْمَ مَجْبولٌ فی قُلوبِکُمْ . تَأَدَّبوا بِـَادابِ الرّوحانیّینَ یَظْهَرْ لَکُمْ! » وَ فی کَلامِ عیسَی عَلَی نَبیِّنا وَ ءَالِهِ وَ عَلَیْهِ السَّلامُ ما یَقْرُبُ مِنْهُ .

[۳۶] آیۀ ۱۷۶ ،از سورۀ ۷ : الاعراف: وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَـهُ بِهَا وَلَـکِنَّهُ و أَخْلَدَ إِلَی الارْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَیـهُ فَمَثَلُهُ و کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَث ذَّ ' لِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِـَایَـتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ .

[۳۷] ـ آیۀ ۹ ،از سورۀ ۸۶ : الطّارق

[۳۸] ـ آیۀ ۱۳۶ ،از سورۀ ۴ : النّسآء: یَـأَیـُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا ءَامِنُوا بِاللَهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْکِتَـبِ الَّذِی نَزَّلَ عَلَی‌' رَسُولِهِ وَ الْکِتَـبِ الَّذِی أَنزَلَ مِن قَبْلُ وَ مَن یَکْفُرْ بِاللَهِ وَ مَلَـئِِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْیَوْمِ الآ خِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَـلَا بَعِیدًا .

[۳۹] منظور از علم الهدی،سیّد مرتضی است و او کتابی دارد به نام «أمالی» که به آن «غرر و درر» گویند . و مراد،کتاب «غرر الفوآئد و درر القلآ ئد» اوست که در «الذّریعة» ج ۱۶ ،ص ۴۴ بدان اشاره شده است؛ولی با فحص تامّ،در آن این مطالب وارد نمی‌باشد . بلکه این مطالب از «غرر و درر» آمدی: عبدالواحد بن محمّد تمیمی است که محقّق بارع آقاجمال خوانساری آنرا شرح کرده است؛و این مطالب با شرح مفصّل آن در ج ۴ ،ص ۲۱۸ تا ص ۲۲۱ در طیّ شمارۀ ۵۸۸۵ آمده است . و حقیر در ج ۳ ،مجلس ۱۷ ،از ص ۱۶۰ تا ص ۱۶۲ ،از قسمت «معاد شناسی» از دورۀ علوم و معارف اسلام آنرا با ضمیمۀ گفتاری متین از استاد عزیز فقید آیة الله علاّمۀ طباطبائی قدّس سرّه نقل نموده‌ام.

[۴۰] و پیش از این فقره،وارد است که چون از حضرت أمیرالمؤمنین علیه السّلام پرسیده شد از عالم بالا یعنی عالم مجرّدات که بالاتر است به حسب مرتبه از عالم اجسام،پس فرمودند: صُوَرٌ عارِیَةٌ عَنِ الْمَوآ دِّ،عالیَةٌ عَنِ الْقُوَّةِ وَ الاسْتِعْدادِ . تَجَلَّی لَها فَأشْرَقَتْ،وَ طالَعَها فَتَلَالَاتْ،وَ ألْقَی فی هُویَّتِها مِثالَهُ فَأظْهَرَ عَنْها أفْعالَهُ . «صورتهائی هستند بدون مادّه،بلندتر از قوّه و استعداد . خداوند برای آنها ظهور نمود و آنها درخشیدند،و با امعان و تداوم نظر بر آنها اطّلاع پیدا کرد و آنها متلالی شدند،و در هویّتشان نمونه و مثال خود را افکند و با آنها افعال خود را بظهور پیوست.» (شرح «غرر و درر» آمدی،آقا جمال خوانساری،ج ۴ ،ص ۲۱۸ تا ص ۲۲۱ ،تحت شمارۀ ۵۸۸۵ )

[۴۱] ـ «روضة کافی» ص ۲۴۷ ،حدیث ۳۴۷ ،از محمّد بن سالم،از أحمدبن‌رَیّان از پدرش،از جمیل،از حضرت امام .

[۴۲] ـ «مصباح الشّریعة» باب ۹۵ ،ص ۶۴ [۴۳] در پیرامون این حدیث در ج اوّل همین قسمت «الله شناسی» در مبحث ۹ و ۱۰ ،بحث کافی شده است .

[۴۴] ـ شرح «إشارات» ابن سینا،مقامات العارفین،هشت ورق مانده به آخر کتاب،صفحۀ سمت راست،از طبع سنگی که شماره بندی ندارد؛در ضمن شرح قول مصنّف: اشارَةٌ: العرفانُ مبتدی‌ٌ من تفریقٍ و نفضٍ و ترکٍ و رفضٍ،مُمعِنٌ فی جمعٍ هو جمعُ صفاتِ الحقِّ للذّاتِ المریدةِ بالصِّدقِ،مُنتهٍ إلی الواحدِ ثمَّ وقوفٌ .

[۴۵] ـ «مصباح الشّریعة» باب ۹۸ ،ص ۶۵ ؛و در ضبط عالم فاضل: مصطفوی وَ وَدِّعْ جَمیعَ الْمَأْلوفاتِ است،ولیکن ما طبق نسخۀ مرحوم ملکی: وَ دَعِ نقل و ترجمه نمودیم .


مطالب «علل الشّرآئع» در علوّ مقام عر فاء در «علل الشّرآئع» روایت کرده است از حضرت رسالت پناه صلّی الله علیه و آله و سلّم:

إنَّ شُعَیْبًا بَکَی مِنْ حُبِّ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ حَتَّی عَمِیَ فَرَدَّ اللَهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ، ثُمَّ بَکَی حَتَّی عَمِیَ فَرَدَّ اللَهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ،ثُمَّ بَکَی حَتَّی عَمِیَ ] فَرَدَّ اللَهُ عَلَیْهِ [ بَصَرَهُ . فَلَمَّا کَانَتِ الرَّابِعَةُ أَوْحَی اللَهُ إلَیْهِ: یَا شُعَیْبُ ! إلَی مَتَی یَکُونُ هَذَا مِنْکَ أَبَدًا ؟! إنْ یَکُنْ هَذَا خَوْفًا مِنَ النَّارِ فَقَدْ أَجَرْتُکَ؛وَ إنْ یَکُنْ شَوقًا إلَی الْجَنَّةِ فَقَدْ أَبَحْتُکَ ! فَقَالَ: إلَهِی وَ سَیِّدِی ! أَنْتَ تَعْلَمُ أَنِّی مَا بَکِیتُ خَوْفًا مِنْ نَارِکَ وَ لَا شَوْقًا إلَی جَنَّتِکَ،وَلَـکِنْ عُقِدَ حُبُّکَ عَلَی قَلْبِی فَلَسْتُ أَصْبِرُ أَوْ أَرَاکَ ! فَأَوْحَی اللَهُ جَلَّ جَلَالُهُ: أَمَّا إذَا کَانَ هَذَا هَکَذَا فَمِنْ أَجْلِ ذَلِکَ سَأُخْدِمُکَ کَلِیمِی مُوسَی بْنَ عِمْرَانَ . [۴۶] ] «شعیبِ پیغمبر از محبّت خداوند آنقدر گریست تا کور شد . خداوند چشمش را به او بازگردانید . سپس گریست تا کور شد . خداوند چشمش را به او باز گردانید . و پس از آن گریست تا کور شد . خداوند چشمش را به او بازگردانید . چون نوبت چهارم فرا رسید خداوند به او وحی کرد: ای شعیب ! تا کی این حالت برای تو دوام دارد ؟! اگر از ترس آتش گریه می‌کنی من تو را پناه دادم؛و اگر از اشتیاق به بهشت گریه می‌کنی من بهشت را به تو بخشیدم ! شعیب گفت: ای خدای من ! و ای سیّد و سرور من ! تو می‌دانی که من از ترس آتشت،و از شوق بهشتت گریه نمی‌کنم،ولیکن محبّتت بر دل من گره خورده است؛لهذا نمی‌توانم شکیبا باشم مگر آنکه تو را ببینم ! خداوند جلّ جلاله به او وحی فرستاد: حالا که این داستان از تو آنچنان است،بدین سبب من به زودی کلیم خودم موسی بن عمران را خادم تو قرار می‌دهم!» [ و در دعای کمیل علیه الرّحمة است که: وَ هَبْنِی یَا إلَهِی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلَایَ ! صَبَرْتُ عَلَی عَذَابِکَ فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَلَی فِرَاقِکَ ؟! [

] «ای خدای من ! و ای سرور و سالار من ! و ای مولای من ! مرا چنان بپندار که بتوانم بر عذابت شکیبا باشم؛پس چطور می‌توانم بر فراقت شکیبا باشم؟!»[ و در مناجات شعبانیّه می‌فرماید: وَ هَبْ لِی قَلْبًا یُدْنِیهِ مِنْکَ شَوْقُهُ،وَ لِسَانًا یُرْفَعُ إلَیْکَ صِدْقُهُ،وَ نَظَرًا یُقَرِّبُهُ إلَیْکَ حَقُّهُ . ] «و به من دلی عطا کن تا اشتیاقش مرا به تو نزدیک کند ! و زبانی که صدقش به سوی تو بالا رود ! و نظری که حقّش آنرا به تو قریب نماید.» [ و ایضاً می‌فرماید: وَ أَلْحِقْنِی بِنُورِ عِزِّکَ الابْهَجِ فَأَکُونَ لَکَ عَارِفًا وَ عَنْ سِوَاکَ مُنْحَرِفًا . ] «و مرا ملحق کن به نور عزّتت که بهجت‌آورترین می‌باشد؛تا آنکه عارف تو گردم و از غیر تو منصرف شوم.» [ و در دعای أبوحمزۀ ثُمالی می‌خوانی: وَ إنَّکَ لَا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إلَّا یَحْجُبَهُمُ ا لا مَالُ السَّیِّئَةُ دُونَکَ . [۴۷] ] «و تو پنهان نیستی از مخلوقاتت مگر آنکه افعال ناشایستۀ ایشان آنها را از تو پنهان می‌کند!» [

عزیزم ! اگر از این قبیل عبارات که صریح‌اند در معرفت و محبّت و وصول به مقام قرب و وصال معنوی بخواهم عرض کنم،یک کتابی می‌شود؛لاسیّما در ادعیه و مناجات ائمّۀ هُدَی . و اینها که نقل کردم اخباری است که أسناد معتمده و معتبره دارند و علمای امامیّه اینها را تلقّی به قبول کرده‌اند؛و از این قبیل خیلی هست؛مثلاً چه مقدار در اخبار تجلّی حضرت او جلّ جلاله به اسماء و به نور عظمت،و در دعاها و از همه بالاتر در قرآن مجید وارد شده است . دعای سمات را که همۀ علماء می‌خوانند .

و چه قدر در ادعیه وَ اْرزُقْنِی النَّظَرَ إلَی وَجْهِکَ ، و در بعضی‌ها وَ لَا تَحْرِمْنِی النَّظَرَ إلَی وَجْهِکَ الْکَرِیمَ وارد شده،و در مناجات خمسة عشر چه مقدار تصریحات به وصول و نظر و لقاء و قرب و معرفت وارد شده،و بنده آنها را اگر چه به جهت عدم ثبوت سندش ذکر نکردم؛ولیکن برای مقلّدین علماء اعلام همۀ آنها حجّت است . چرا ؟! به جهت اینکه آن مناجات را علماء اعلام می‌خوانند،و مطالبش را امضا دارند . و هکذا در الحاقی دعای عرفه حضرت سیّد الشّهداء علیه الصّلوة والسّلام آن همه تصریحاتی که واقع شده است،با اینکه علمای اعلام می‌خوانند بنده بجهت عدم ثبوتش ذکر نکردم . تفسیر رؤیت و لقاء به خلاف نصّ،بخاطر سائل بوده است و در ابتدا عرض شد که این تعبیرات را حمل بر لقاء ثواب کردن خلاف نصّ است؛و اگر احیاناً در اخبار،رؤیت و لقاء را تفسیر به ثواب کرده باشند،قطعاً از جهت این خواهد شد که سائل از رؤیت غیر از رؤیت چشم نمی‌فهمیده است؛چنانکه خُلّت حضرت خلیل علیه السّلام را هم در جواب بعضی از سائلین،حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم بغیر معنی دوستی تفسیر فرمودند .

چرا که اگر بدان سائل اینطور تفسیر نفرمایند کافر می‌شود.چون او از دوستی غیر از محبّت آدمیان را بهمدیگر فرض نمی‌تواند کرد؛و آنهم که واقعاً کفر است . باری،اگر زیادتر از اینها که عرض شد می‌خواهی،رجوع کن به ادعیه و مناجات ائمّۀ هدی علیهم الصّلوة و السّلام،و در اخباری که در مثوبات اعمال وارد شده است . مثلاً دعای رجبیّه که سیّد ابن طاووس علیه الرّحمة آنرا به سند عالی در «إقبال» از توقیع مبارک حضرت امام أرواح العالمین فداه روایت کرده؛و قطعاً خودشان می‌خوانده‌اند . می‌فرماید: اللَهُمَّ إنِّی أَسْأَلُکَ بِمَعَانِی جَمِیعِ مَا یَدْعُوکَ بِهِ وُلَاةُ أَمْرِکَ الْمَأْمُونُونَ عَلَی سِرِّکَ . ـ إلَی أنْ قالَ: وَ بِمَقَامَاتِکَ الَّتِی لَا فَرْقَ بَیْنَهَا وَ بَیْنَکَ إلَّا أَنَّهُمْعِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ، رَتْقُهَا وَ فَتْقُهَا بِیَدِکَ . [۴۸] ]

«بار خداوندا ! من از تو پرسش می‌نمایم به معانی همگی آنچه را که والیان امر تو که مأمون بر اسرار تو بوده‌اند،تو را بدان معانی می‌خوانند . ـ تا اینکه می‌گوید: و به مقامات تو آنچنان مقاماتی که هیچ فرقی میان آنها و میان تو وجود ندارد مگر آنکه آنها بندگان تو و مخلوق تو می‌باشند،فتق و رتق آنان (گشودن و بستن) بدست تو است!» [ و دعاهای لیالی ماه مبارک را ملاحظه کن ! ءَاهِ ءَاهِ ! شَوْقًا إلَی مَنْ یَرَانِی وَ لَا أَرَاهُ ] «آه آه از شوقی که به دیدار کسی دارم که او مرا می‌بیند و من او را نمی‌بینم!» [ را ببین ! دعای عرفه،دعای جمعه و سایر مناجات حضرت مولی‌الموالی علیه السّلام را ملاحظه نما !

روایت معراجیّۀ مصدّر به یا أحمد

بنا به روایت «وافی» و در اخبار مثوبات نظر کن به حدیث معراج که در «وافی» از علمای اعلام او را روایت کرده،می‌فرماید: یَا أَحْمَدُ ! تا آنجا که: قَالَ: یَا رَبِّ مَا أَوَّلُ الْعِبَادَةِ ؟! قَالَ: الصَّمْتُ وَ الصَّوْمُ . تَعْلَمُ یَا أَحْمَدُ مَا مِیرَاثُ الصَّوْمِ ؟! قَالَ: لَا،یَا رَبِّ ! قَالَ: مِیرَاثُ الصَّوْمِ قِلَّةُ الاکْلِ،وَ قِلَّةُ الْکَلَامِ،وَ الْعِبَادَةُ . الثَّانِیَةُ الصَّمْتُ؛وَ الصَّمْتُ یُورِثُ الْحِکْمَةَ؛وَ یُورِثُ الْحِکْمَةُ الْمَعْرِفَةَ؛وَ یُورِثُ الْمَعْرِفَةُ الْیَقِینَ . وَ إذَا اسْتَیْقَنَ الْعَبْدُ لَا یُبَالِی کَیْفَ أَصْبَحَ بِعُسْرٍ أَمْ بِیُسْرٍ . فَهَذَا مَقَامُ الرَّاضِینَ ! فَمَنْ عَمِلَ رِضَایَ أُلْزِمُهُ ثَلَاثَ خِصَالٍ: أُعَرِّفُهُ شُکْرًا لَا یُخَالِطُهُ الْجَهْلُ،وَ ذُکْرًا لَا یُخَالِطُهُ النِّسْیَانُ،وَ مَحَبَّةً لَا یُؤْثِرُ عَلَی مَحَبَّتِی مَحَبَّةَ الْمَخْلُوقِینَ ! فَإذَا أَحَبَّنِی أَحْبَبْتُهُ وَ حَبَّبْتُهُ إلَی خَلْقِی وَ أَفْتَحُ عَیْنَ قَلْبِهِ إلَی عَظَمَتِی وَ جَلَالِی ! فَلَا أُخْفِی عَلَیْهِ عِلْمَ خَآصَّةِ خَلْقِی ! فَأُنَاجِیهِ فِی ظُلَمِ اللَیْلِ وَ ضَوْءِ النَّهَارِ حَتَّی یَنْقَطِعَ حَدِیثُهُ مَعَالْمَخْلُوقِینَ وَ مُجَالَسَتُهُ مَعَهُمْ وَ أُسْمِعُهُ کَلَامِی وَ کَلَامَ مَلَئِکَتِی وَ أُعَرِّفُهُ سِرِّیَ الَّذِی سَتَرْتُهُ مِنْ خَلْقِی . ـ إلَی أنْ قالَ: ثُمَّ أَرْفَعُ الْحُجُبَ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ فَأُنَعِّمُهُ بِکَلَامِی وَ أُلَذِّذُهُ بِالنَّظَرِ إلَیَّ . ـإلَی أنْ قالَ: وَ لَاجْعَلَنَّ مُلْکَ هَذَا الْعَبْدِ فَوْقَ مَلِکِ الْمُلُوکِ حَتَّی یَتَضَعْضَعَ لَهُ کُلُّ مَلِکٍ وَ یَهَابَهُ کُلُّ سُلْطَانٍ جَآئِرٍ وَ جَبَّارٍ عَنِیدٍ وَ یَتَمَسَّحَ لَهُ کُلُّ سَبُعٍ ضَآرٍّ،وَ لَاشَوِّقَنَّ إلَیْهِ الْجَنَّةَ وَ مَا فِیهَا،وَ لَاسْتَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتِی،وَ لَاقُومَنَّ لَهُ مَقَامَ عَقْلِهِ،ثُمَّ لَاهَوِّنَنَّ عَلَیْهِ الْمَوْتَ وَ سَکَرَاتِهِ وَ حَرَارَتَهُ وَ فَزَعَهُ حَتَّی یُسَاقَ إلَی‌الْجَنَّةِ شَوْقًا . وَ إذَا نَزَلَ بِهِ مَلَکُ الْمَوْتِ یَقُولُ: مَرْحَبًا بِکَ ! فَطُوبَی لَکَ ! طُوبَی لَکَ ! إنَّ اللَهَ إلَیْکَ لَمُشْتَاقٌ ! اعْلَمْ یَا وَلِیَّ اللَهِ ! أَنَّ الابْوَابَ الَّتِی کَانَ یَصْعَدُ مِنْهَا عَمَلُکَ یَبْکِی عَلَیْکَ ! وَ أَنَّ مِحْرَابَکَ وَ مُصَلَّاکَ یَبْکِیَانِ عَلَیْکَ ! فَیَقُولُ: أَنَا رَاضٍ بِرِضْوَانِ اللَهِ وَ کَرَامَتِهِ؛وَ یَخْرُجُ الرُّوحُ مِنْ بَدَنِهِ کَمَا تَخْرُجُ الشَّعْرَةُ مِنَ الْعَجِینِ . وَ إنَّ الْمَلَئِکَةَ تَقُومُونَ عِنْدَ رَأْسِهِ،بِیَدَیْ کُلِّ مَلَکٍ کَأْسٌ مِنْ مَآءِ الْکَوْثَرِ وَ کَأْسٌ مِنَ الْخَمْرِ یَسْقُونَ رُوحَهُ حَتَّی یَذْهَبَ سَکْرَتُهُ وَمَرَارَتُهُ وَ یُبَشِّرُونَهُ بِالْبِشَارَةِ الْعُظْمَی،وَ یَقُولُونَ: طِبْتَ وَ طَابَ مَثْوَاکَ ! إنَّکَ تَقْدِمُ عَلَی الْعَزِیزِ الْکَرِیمِ الْحَبِیبِ الْقَرِیبِ ! فَیَطِیرُ الرُّوحُ مِنْ أَیْدِی الْمَلَئِکَةِ فَیَسْرَعُ إلَی اللَهِ فِی أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَیْنٍ؛فَلَا یَبْقَی حِجَابٌ وَ لَا سِتْرٌ بَیْنَهَا وَ بَیْنَ اللَهِ تَعَالَی . وَ اللَهُ تَعَالَی إلَیْهَا لَمُشْتَاقٌ . فَتَجْلِسُ عَلَی عَیْنٍ عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ . ثُمَّ یُقَالُ لَهَ: أَیَّتُهَا الرُّوحُ ! کَیْفَ تَرَکْتِ الدُّنْیَا ؟! فَتَقُولُ: إلَهِی وَ سَیِّدِی ! وَ عِزَّتِکَ وَ جَلَالِکَ لَا عِلْمَ لِی بِالدُّنْیَا ! أَنَا مُنْذُ خَلَقْتَنِی إلَی هَذِهِ الْغَایَةِ خَآئِفٌ مِنْکَ ! فَیَقُولُ اللَهُ: صَدَقْتَ ! کُنْتَ بِجَسَدِکَ فِی الدُّنْیَا وَ بِرُوحِکَ مَعِی !

فَأَنْتَ بِعَیْنِی أَعْلَمُ سِرَّکَ وَ عَلَانِیَتَکَ ! سَلْ أُعْطِکَ وَ تَمَنَّ عَلَیَّ فَأُکْرِمْکَ ! هَذِهِ جَنَّتِی فَتَبَحْبَحْ فِیهَا،وَ هَذَا جِوَارِی فَاسْکُنْهُ ! فَتَقُولُ الرُّوحُ: إلَهِی عَرَّفْتَنِی نَفْسَکَ فَاسْتَغْنَیْتُ بِهَا عَنْ جَمِیعِخَلْقِکَ! وَ عِزَّتِکَ وَ جَلَالِکَ لَوْ کَانَ رِضَاکَ فِی أَنْ أُقَطَّعَ إرْبًا إرْبًا أَوْ أُقْتَلَ سَبْعِینَ قَتْلَةً بِأَشَدِّ مَا یُقْتَلُ بِهِ النَّاسُ لَکَانَ رِضَاکَ أَحَبَّ إلَیَّ . ـ إلَی أنْ قالَ: قَالَ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ: وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی لَا أَحْجُبُ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ فِی وَقْتٍ مِنَ الاوْقَاتِ حَتَّی تَدْخُلَ عَلَیَّ أَیَّ وَقْتٍ شِئْتَ وَ کَذَلِکَ أَفْعَلُ بِأَحِبَّآئِی ! ] «پیامبر گفت: ای پروردگار من ! اوّل عبادت کدامست ؟! خدا فرمود: سکوت کردن و روزه داشتن ! ای أحمد ! آیا می‌دانی روزه چه چیز بجا می‌گذارد ؟! پیامبر عرض کرد: نه‌ای پروردگار من ! خداوند فرمود: آنچه روزه بجای می‌گذارد کم خوردن و کم گفتن و عبادت می‌باشد ! دوّم سکوت است؛و سکوت از خود حکمت بجای می‌گذارد؛و حکمت معرفت بجای می‌گذارد؛و معرفت یقین بجای می‌گذارد؛و هنگامیکه بندۀ من به مقام یقین رسید،دیگر باکی ندارد که چطور روزگارش را بگذراند؛آیا در عسر و شدّت باشد، و یا در یسر و آسانی . و اینست مقام کسانی که به رضای من واصل گشته‌اند .

و کسیکه به رضای من عمل کند من سه صفت را همیشه ملازم با وی می‌گردانم: من شکر و سپاسی را به او می‌فهمانم که مخلوط با جهل و نادانی نمی‌باشد؛و یاد و توجّهی را که مخلوط با نسیان و فراموشی نمی‌گردد؛ و محبّت و مودّتی را که بر محبّت من،محبّت مخلوقات را اختیار نمی‌کند ! پس چون مرا دوست داشت،منهم او را دوست می‌دارم و دوستی او را در دل خلائق خودم می‌نهم . و چشم دل او را به مقام عظمت و جلال خودم می‌گشایم. و علم خاصّان از خلائقم را از وی پنهان نمی‌دارم ! و در این حال با وی در سرّ و نهان،در ظلمت شب و درخشانی روز،ازباطن سخن می‌گویم و باب مناجاتم را بر روی وی می‌گشایم و او بطوری می‌شود که گفتارش با خلائق بریده می‌گردد و همنشینی‌اش با ایشان منقطع می‌شود . و کلام خودم و کلام فرشتگانم را به او می‌شنوایانم .

و به او می‌فهمانم سرّی را که از مخلوقاتم پنهان داشته بودم . تا اینکه می‌فرماید: سپس بر می‌گشایم حجابها و پرده‌هائی که فیمابین من و او بوده است . واو را به نعمت گفتارم متنعّم،و به لذّت نظر به سوی من متلذّذ می‌نمایم . تا اینکه می‌فرماید: و بطور حتم و مسلّماً من سلطنت و قدرت این بنده‌ام را برتر و عالیتر از سلطنت سلطان سلاطین و ملک الملوک قرار می‌دهم؛بطوریکه تمام پادشاهان در برابر وی خرد و شکسته می‌شوند،و تمام سلاطین جائر از او در ترس و دهشت می‌افتند،و هر جبّار عنود و لجوجی از وی می‌هراسد،و تمام حیوانات وحشی درنده در برابر او رام می‌شوند و بدن‌های خود را برای برکت و رحمت به بدن او می‌مالند،و من بهشت را و آنچه در بهشت وجود دارد عاشق او می‌نمایم،و عقل او را مستغرق به معرفت خودم می‌کنم،و من خودم بجای عقل او می‌نشینم . و سپس مرگ را برای وی آسان می‌نمایم،و سکرات و حرارت و فزع آن را از او بر می‌دارم تا آنکه از روی شوق به سوی بهشت روانه می‌شود . و در وقتیکه ملک الموت بر وی فرود آید،به او می‌گوید: خوش آمدی ! به به خوشا بحال شما ! خوشا بحال شما ! خداوند مشتاق تست ! ای ولیّ خدا ! بدان که آن درهائی که از آنها اعمال تو به سوی آسمان بالا می‌رفت بر تو گریه می‌کنند؛و محراب و مصلاّیت بر تو در حال گریستن می‌باشند !

بندۀ مؤمن عارف می‌گوید: من راضی هستم به رضوان خداوندی و به کرامت وی؛و بیرون می‌رود روح از بدنش همانطوریکه مو از خمیر بیرون می‌رود؛و در اطراف سر او فرشتگان ایستاده‌اند در حالتیکه در دو دست هر یک از آنان یک کاسه‌ای پر از آب کوثر، و کاسه‌ای از شراب وجود دارد؛از آنها به وی می‌آشامانند تا سکرات موت و تلخی آن از میان می‌رود . و او را به بشارت عظیمی بشارت می‌دهند و به او می‌گویند:

پاک و پاکیزه‌ای ! و محلّ سکونت تو نیز پاک و پاکیزه می‌باشد ! تو بر خداوند صاحب عزّت و صاحب کرامت که حبیب است و قریب،وارد شده‌ای ! در اینحال روح او از دست فرشتگان در پرواز می‌آید؛و در سرعتی بیشتر از سرعت بازگشت شعاع نور چشم به چشم،به سوی خدا می‌رود؛در این صورت نه دیگر حجابی وجود دارد،و نه پرده‌ای در میان او و خدای تعالی . و خداوند هم مشتاق اوست . و می‌نشیند بر کنار چشمه‌ای از سمت راست عرش خدا . سپس به او گفته می‌شود: ای روح ! چگونه تو دنیا را ترک کردی ؟ روح می‌گوید: ای خدای من ! و ای سیّد و آقای من ! سوگند به مقام عزّت و جلالت که من هیچ علمی و توجّهی به دنیا ندارم و از هنگامیکه مرا آفریدی تا الآن من متوجّه تو و نگران به سوی تو بودم ! خداوند می‌فرماید: راست گفتی ! تو با جسمت و پیکرت در دنیا بودی و با روح و جانت با من بودی !

بنابراین تو در برابر دیدگان من هستی ! من از پنهان و از آشکارت خبر دارم ! بپرس از من هر چه می‌خواهی که من به تو اعطا می‌کنم،و خواهش کن از من که من تو را گرامی می‌دارم ! اینست بهشت من !

با آرامش در آن سیر کن و گام بردار ! و اینست عهد و امان من ! در آن سکونت گزین ! روح عرض می‌کند:

ای خدای من ! تو خودت را به من شناسانیدی و من‌بواسطۀ عرفان به ذات تو از جمیع آفریدگانت بی‌نیاز شدم ! سوگند به مقام عزّت و جلالت اگر رضای تو در آن باشد که من پاره پاره گردم و یا هفتاد مرتبه با شدیدترین قسمی که مردم را بدان می‌کشند مرا بکشند،تحقیقاً رضای تو محبوبتر می‌باشد نزد من ! تا اینکه می‌گوید: خداوند عزّوجلّ می‌فرماید: سوگند به مقام عزّت و جلالم می‌خورم که من در هیچ وقتی از اوقات میان خودم و میان ترا حاجب قرار نمی‌دهم؛تا در هر وقت که دلت بخواهد بر من وارد شوی؛و اینست روش و منهاج من راجع به اولیای من!» [ و بعد از این،در تفسیر حَیاة باقیَة می‌فرماید که: صاحب او را چنین و چنان می‌کنم . ـ تا اینکه می‌فرماید: وَ أَفْتَحُ عَیْنَ قَلْبِهِ وَ سَمْعَهُ حَتَّی یَسْمَعَ بِقَلْبِهِ مِنِّی وَ یَنْظُرَ بِقَلْبِهِ إلَی عَظَمَتِی وَ جَلَالِی . ] «و باز می‌کنم چشم دل و گوشش را؛تا آنکه با دلش بدون واسطه از من بشنود،و با دلش نگاه به عظمت و جلال من نماید.» [ و باز در همین حدیث می‌فرماید: إنَّ أَدْنَی مَا أُعْطِی الزَّاهِدِینَ فِی الآخِرَةِ أَنْ أُعْطِیَهُمْ مَفَاتِیحَ الْجَنَانِ کُلَّهَا حَتَّی یَفْتَحُوا أَیَّ بَابٍ شَآءُوا . وَ لَا أَحْجُبُ عَنْهُمْ وَجْهِی وَ لَانَعِّمَنَّهُمْ بِأَنْوَاعِ التَّلَذُّذِ مِنْ کَلَامِی . ـ إلَی أن قالَ: وَ أَفْتَحُ لَهُمْ أَرْبَعَةَ أَبْوَابٍ: بَابٌ تُدْخَلُ عَلَیْهِمُ الْهَدَایَا مِنْهُ بُکْرَةً وَ عَشِیًّا،وَ بَابٌ یَنْظُرُونَ مِنْهُ إلَی کَیْفَ شَآءُوا . ]

«کوچکترین و کمترین چیزی که من به زاهدان،در آخر عنایت می‌کنم،آنست که تمام کلیدهای بهشت را به ایشان می‌دهم تا از هر دری که بخواهندداخل شوند . و صورت خودم را از آنان پوشیده نمی‌دارم،و به انواع و اقسام التذاذ از سخنانم آنها را بهرمند و متنعّم می‌نمایم ! تا اینکه گوید: به روی آنان چهار در را می‌گشایم: دری که برای ایشان در هر چاشتگاه و در هر شامگاه هدیه می‌برند،و دری که از آن نظر می‌کنند بهر کیفیّتی که بخواهند.» [ و باز در وصف اهل آخرت در همین حدیث می‌فرماید: وَ لَارْفَعَنَّ الْحُجُبَ لَهَا دُونِی . ] «و تحقیقاً من حجابها را از آن روح در برابر خودم بر می‌دارم.» [ و می‌فرماید: وَ لَا یَلِی قَبْضَ رُوحِهِ غَیْرِی؛وَ أَقُولُ عِنْدَ قَبْضِ رُوحِهِ: مَرْحَبًا وَ أَهْلاً بِقُدوُمِکَ عَلَیَّ . [۴۹] ] «و قبض روح او را نمی‌کندغیر از خود من . و هنگام قبض روحش من به او می‌گویم: خوش آمدی ! و أهلیّت داری برای ورود بر من و قدومت بر بساط من!» [ و اینها که این بی‌بضاعت در اینجا روایت کرده‌ام همه‌اش روایات صحیحه و معتبره است،اگر یک مقدار توسعه بدهم آنها که در اخبار داود وارد شده است،و آنها که در مناجات خمسة عشر هست،و آنها که در مناجات الحاقی دعای عرفه که سیّد (قدّه) در «إقبال» و علاّمه (قدّه) در «مزار» روایت کرده ذکر نمایم،تنها اینها از حدّ تواتر زیادتر است . و در حدیث نماز روایت کرده،در فقرۀ قرائت می‌فرماید: ترقّی می‌کند بهر آیه‌ای درجه‌ای از فلان و فلان . ـ إلَی أنْ قالَ: وَ دَرَجَةً مِنْ نُورِ رَبِّ الْعِزَّةِ . ] «و درجه‌ای از نور ربّ العزّه.» [


پاورقی

[۴۶] ـ «علل الشّرآئع» صدوق،طبع دار إحیاء التّراث العربیّ،با مقدّمۀ علاّمه سیّد محمّد صادق بحرالعلوم،طبع دوّم،ص ۵۷

[۴۷] ظهور روح حجب روح انسانی بواسطۀ تعلّق آن به بدن در کتاب «نفآئس الفنون» ج ۲ ،ص ۵۶ تا ص ۵۸ آورده است فصل ششم: در ظهور حجب روح انسانی بواسطۀ تعلّق او به بدن: قالَ النَّبیُّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ : إنَّ لِلَّهِ تَعالَی سَبْعینَ أَلْفَ حِجابٍ مِنْ نورٍ وَ ظُلْمَةٍ . بدانکه چون روح انسانی را از قرب حضرت عزّت به عالم قالب و ظلمت تعلّق می‌دادند،بر هفتاد هزار عالم بگذرانیدند و از هر عالمی آنچه زبده و خلاصۀ او بود با او همراه کردند؛تا چون بقالب پیوسته شد هفتاد هزار حجاب نورانی و ظلمانی حاصل کرده بود؛حجابهای نورانی از عالم روحانی و حجابهای ظلمانی از عالم جسمانی . چه التفات او به هر چیزی در هر عالم اگر چه ثانی الحال آلت کمال می‌شد،امّا به نسبت با حال هر یک روح او را حجابی گشت؛بواسطۀ آن حجب از مطالعۀ ملکوت و مشاهدۀ جمال لاهوت و ذوق مخاطبۀ حضرت و شرف قرب و کرامت محروم ماند و از أعلی علیّیین قربت به أسفل السّافلین طبیعت افتاد . با آنکه چندین هزار سال در خلوت خاصّ بی‌واسطه شرف قرب یافته بود،درین روزی چند مختصر بواسطۀ حجب آن حالت را بکلّی فراموش کرد،چنانکه هر چند اندیشه کند از آن هیچ یاد نیاید؛و اگر نه به آفت حجب مبتلا شدی،چنین فراموشکار نبودی و آن اقبال انس را بدین زودی به ادبار وحشت بدل نکردی . و او را بنا بر انسی سابق که با حضرت عزّت جَّلْت عظمتُه یافته بود نام انسان نهادند . و از اینست که چون ایزد عزَّ شأنُه از زمان سابق بر وجود آدمی خبر دهد،او را به نام انسان خواند؛کقوله تعالی: هَلْ أَتَی‌' عَلَی الْإنسَـنِ حِینٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْـًا مَّذْکُورًا . و چون بدین عالم پیوست و آن انس و قرب فراموش کرد،نام دیگر مناسب آن بر او نهاد و فرمود: یَـأَیـُّهَا النَّاسُ . و به رسول (ص) از اینجا فرمود: وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّیـمِ اللَهِ . یعنی جمعی را که همه روز به دنیا مشغول‌اند روزهائی که در جوار حضرت و مقام قرب عزّت بودند یاد دهد؛شاید که نوازع شوق آن جناب در دل ایشان بدید آید و دیگر بار قصد آشیان اصلی و وطن حقیقی کنند . لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ . لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ . چه اگر محبّت آن وطن در دل بجنبد عین ایمان است،که: حُبُّ الْوَطَنِ مِنَ الإیمانِ . واگر بوطن اصلی باز رسند مقام احسان است ؛ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنَی‌' وَ زِیَادَة ٌ . و اگر از وطن اصلی در گذرند مرتبۀ عرفان است؛ وَ السَّـبِقُونَ السَّـبِقُونَ * أُولَـئِِکَ الْمُقَرَّبُونَ . و اگر در پیشگاه بارگاه وصول قدم زنند درجۀ عیان است؛ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرٍ . و بعد از آن نه حدّ وصف و نه عالم بیان است . طوبَی لِمَنْ عَرِفَ مَأْواهُ وَ لَمْ یَحْجُبْهُ شَیْءٌ عَمّا وَراهُ . و اگر محبّت آن وطن اصلی در دل آن بجنبد و قصد آن مراجعت نکند و دل بر تنعّم این جهان بندد و به زخارف و اباطیل دنیا فریفته شود،در خسران ابدی و زندان سرمدی بماند؛ فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ * وَ ظِلٍّ مِّن یَحْمُومٍ * لَّا بَارِدٍ وَ لَا کَرِیمٍ . و غرض از وضع حجب،ابقای تناسل بنی آدم و انتظام عالم بود؛چه اگر حجب دامنگیر نشدی قیام به امور دنیوی و التفات به عالم سفلی هرگز صورت نبستی؛چنانکه مشاهد است که چون بعضی سالکان را در اثنای سلوک حجاب از پیش بردارند و بدان قرب و کرامت اصلی اطّلاع دهند،از کثرت فرح و شدّت شوق در کمال،عالم قالب به پردازد؛یا از فرط غیرت در عالم حیرت افتاده از دنیا و مافیها اعراض نماید،و از قید عبادت و کلفت خلوت خلاص یابد.


[۴۸] این دعا از ادعیۀ شهر رجب است که از ناحیۀ مقدّسه خارج شده است . و شیخ طوسی در «مصباح المتهجّد» طبع سنگی،ص ۵۵۹ ؛و شیخ کَفعَمی در «مصباح» خود از طبع سنگی،ص ۵۲۹ ؛و در کتاب دعای «البلد الامین» طبع سنگی،ص ۱۷۹ ؛و سیّد ابن طاووس در «إقبال» طبع سنگی،ص ۶۴۶ ؛و علاّمۀ مجلسیّ در «بحار الانوار» ج ۲۰ ،طبع کمپانی،ص ۳۴۳ آنرا روایت نموده‌اند . عالم معاصر آیة الله محدّث و رجالی آقای حاج شیخ محمّد تقی شوشتری (ره) در کتاب «الاخبار الدّخیلة» ص ۲۶۳ تا ص ۲۶۵ ،آنرا ردّ کرده‌اند و از جملۀ مفتریات بشمار آورده‌اند . و ما در زمان حیاتشان ادلّه و شواهدی را که بدان استدلال بر مجعولیّت آن آورده بودند همه را ردّ کرده،و اثبات نموده‌ایم که آن اشکالات،واهی می‌باشد . و در یکی از جُنگهای خود در شانزده صفحۀ وزیری ضبط و ثبت نمودیم؛تا از ضیاغ مصون بماند،و در موقع مناسب نشر گردد . اینک بهترین موقع آن است که در شرح کلام آیة الله ملکی تبریزی أعلی اللهُ مقامَه در اینجا نگارش بیابد؛ولی چون ایراد آن در متن کتاب «الله شناسی» مناسب نبود،و در تعلیقه حجم قطوری را اشغال می‌نمود؛لهذا آنرا بصورت جزوه‌ای مستقلّ در پایان کتاب ملحق می‌کنیم . واللهُ المُستعان .


[۴۹] اصل این حدیث در کتاب نفیس «إرشاد القلوب فی المواعظ و الحکم» تألیف أبومحمّد حسن بن أبی الحسن محمّد دیلمی است،که از اعاظم علماءِ زهّاد و مشایخ در قرن هفتم بوده است . و در طبع مکتبۀ بوذرجمهری مصطفوی ( سنۀ ۱۳۷۵ هجریّۀ قمریّه) در پایان کتاب که به حدیث معراجیّۀ یا أحمد ختم می‌شود،از ص ۲۷۸ تا ص ۲۸۶ ؛و در طبع مؤسّسۀ اعلمی ـ بیروت،در پایان ج اوّل،از ص ۱۹۹ تا ص ۲۰۶ آورده شده است . و محقّق ملاّ محمّد محسن فیض کاشانی در «وافی» در أبواب المواعظ،باب مواعظ الله سبحانه،ج ۳ ،از قطع رحلی،طبع سنگی،از ص ۳۸ تا ص ۴۲ ،با نام أبومحمّد الحسین بن أبی الحسن بن محمّد دیلمی در کتاب «إرشاد القلوب إلی الصّواب» مرسلاً از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام،و از غیر دیلمی مسنداً از او از پدرش از جدّش أمیرالمؤمنین علیهم السّلام روایت کرده است که او گفت: رسول اکرم صلّی الله علیه وآله در شب معراج از پروردگارش سبحانه پرسید و گفت: ی َا رَبِّ ! أَیُّ الاعْمالِ أَفْضَلُ ؟ تا پایان حدیث که بسیار جالب و شیوا و مفصّل می‌باشد . و علاّمۀ مجلسیّ در «بحار الانوار» مجلّد روضه (ج ۱۷ از طبع کمپانی،از ص ۶ تا ص ۹ ) آنرا حکایةً از «إرشاد القلوب» دیلمی از أمیرالمؤمنین علیه السّلام روایت کرده است . و آنگاه مجلسی بعد از ختم حدیث فرموده است: من برای این حدیث دو طریق مسند پیداکرده‌ام . و آن دو طریق را بطور تفصیل بیان می‌کند .


روایات نظر مؤمن به نور خدا و وجه خدا

و در حدیث ملاقات مؤمن در «مستدرک» از مجموعۀ شهید نقلاً از کتاب «أنوار» لابی علیّ بن محمّد بن همّام روایت کرده،تا آنجا که می‌فرماید: أُشْهِدُکُمْ عِبَادِی بِأَنِّی أُکْرِمُهُ بِالنَّظَرِ إلَی نُورِی وَ جَلَالِی وَ کِبْرِیآئِی !

«گواه می‌گیرم شما را ای بندگان من به اینکه من او را گرامی می‌دارم بواسطۀ نظر نمودنش به نور من و جلال من و کبریائیِ من!» و در حدیث ثواب جهاد در «تهذیب» روایت کرده است در حدیثی که می‌شمارد در خصال سبعه را که برای شهید هست،ـ تا اینکه می‌فرماید: السَّابِعُ أَنْ یَنْظُرَ فِی وَجْهِ اللَهِ،وَ إنَّهَا لَرَاحَةٌ لِکُلِّ نَبِیٍّ وَ شَهِیدٍ. ۵۰ «هفتم خصلت آنستکه او نظر می‌کند به وجه خدا،و آن نظره به سوی خدا راحت است برای هر نبیّ و هر شهید.»

و در ثواب سجدۀ شکر نمازهای واجبه در حدیث صحیح وارد شده است: إنَّ الْعَبْدَ إذَا صَلَّی وَ سَجَدَ سَجْدَةَ الشُّکْرِ فَتَحَ الرَّبُّ تَعَالَی الْحِجَابَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْمَلَآئِکَة،فَیَقُولُ: یَا مَلَآئِکَتِی ! انْظُرُوا إلَی عَبْدِی؛أَدَّی فَرِیضَتِی وَ أَتَمَّ عَهْدِی ثُمَّ سَجَدَ لِی شُکْرًا عَلَی مَا أَنْعَمْتُ بِهِ عَلَیْهِ ! مَلَآئِکَتِی ! مَا ذَا لَهُ ؟! فَتَقُولُ الْمَلَآئِکَة: یَا رَبَّنَا رَحْمَتُکَ ! ثُمَّ یَقُولُ الرَّبُّ تَعَالَی: ثُمَّ مَاذَا ؟! فَتَقُولُ الْمَلَآئِکَة: یَا رَبَّنَا کِفَایَةُ مُهِمِّهِ ! فَیَقُولُ الرَّبُّ: ثُمَّ مَاذَا ؟! فَلَا یَبْقَی شَیْءٌ مِنَ الْخَیْرِ إلَّا قَالَتْهُ الْمَلَآئِکَة. فَیَقُولُ اللَهُ تَعَالَی: یَا مَلَئِکَتِی ! ثُمَّ مَاذَا ! فَیَقُولُ الْمَلَآئِکَة: یَا رَبَّنَا لَا عِلْمَ لَنَا ! فَیَقُولُ اللَهُ تَعَالَی: لَاشْکُرَنَّهُ کَمَا شَکَرَنِی،وَ أُقْبِلُ عَلَیْهِ بِفَضْلِی،وَ أُرِیهِ وَجْهِی ! ۵۱ «بندۀ خدا هنگامیکه نماز بگزارد و سجدۀ شکر بجا آورد،خداوند حجاب ما بین وی و فرشتگان را بر می‌دارد،و می‌فرماید: ای فرشتگان من !

نظر کنید به بندۀ من که فریضۀ مرا ادا کرده است و عهد مرا تمام نموده است و سپس برای من سجدۀ شکر در برابر آن نعمتی که به وی داده‌ام بجا آورده است. ای فرشتگان من ! پاداش وی چه چیز می‌باشد ؟!

فرشتگان می‌گویند: ای پروردگار ما ! رحمت تو ! سپس پروردگار می‌گوید: از این گذشته چه چیز است ؟! فرشتگان می‌گویند: ای پروردگار ما ! کفایت مهمّات وی ! پروردگارمی‌فرماید: از این گذشته چیست ؟! در اینحال هیچیک از اقسام خیر را فرشتگان بجای نمی‌گذارند مگر اینکه می‌شمرند. خداوند تعالی می‌فرماید: ای فرشتگان من ! از این که بگذریم چه چیز می‌باشد ؟! فرشتگان می‌گویند: ای پروردگار ما ! ما بدان علم نداریم. خداوند می‌فرماید: من سپاس وی را بجا می‌آورم همانگونه که او سپاس مرا بجا آورده است،و من اقبال می‌نمایم و رو می‌آورم بر او به فضل خودم،و نشان می‌دهم به او وجه و سیمای خودم را !» و در ثواب نابینا وارد شده است که می‌فرماید: وَ أُرِیکَ وَجْهِی. «و من به تو می‌نمایانم سیمای خودم را.» و در روایت مهمانی اهل بهشت خبری که وارد شده است که بعد از قرآن خواندن استدعای استماع کلام حضرت پروردگار را می‌نمایند،تفضّل می‌شود و از لذّت استماع مدّتهای مدیده بیهوش می‌شوند؛و بعد که بهوش آیند،استدعای زیارت جمال حضرت جمیل تعالی را می‌نمایند؛ نوری تجلّی می‌نماید که از تجلّی آن نور بیهوش می‌افتند.

آن مقدار در آن بیهوشی می‌مانند که حورالعین شکایت می‌نمایند. و در فقرۀ دیگر از همین حدیث در ثواب آنها که زبانهایشان را از فضول کلام و بطن‌هایشان را از فضول طعام حفظ کرده‌اند،می‌فرماید: أَنْظُرُ إلَیْهِمْ فِی کُلِّ یَوْمٍ سَبْعِینَ مَرَّةً وَ أُکَلِّمُهُمْ کُلَّمَا نَظَرْتُ إلَیْهِمْ. «نظر می‌کنم به سوی آنان در هر روز هفتاد مرتبه،و در هر مرتبه‌ای که به سویشان نظر نمودم با آنان تکلّم می‌نمایم!» عزیز من انصاف بده ! این همه آیات و اخبار و ادعیۀ وارده به تعبیرات مختلفه را ممکن است که انسان ردّ نماید ؟! اگر از حیث سند اعتبار می‌خواهی،درجۀ تواتر اگر چهل‌تا گفته‌اند من پانصدتا بلکه هزارتا سند برای تو بیاورم،و حال آنکه قرآن سند نمی‌خواهد ؛ و اگر دلالت بخواهی،از نصّ بالاتر نمی‌شود؛و دلالات بعضی از این الفاظ که نقل شد ابداً شکّی و محملی و احتمال مجازی در آنها نیست. بلی،انسان باید ملتفت باشد که لقای حضرت او جلّ جلالُه مثل لقای ممکن نیست،و رؤیت او با چشم نیست،و مثل رؤیت جسمانیّات نیست؛بلکه رؤیت قلبی هم منزّه از کیفیّت رؤیت متخیّلات،و رؤیت عقلیّه هم منزّه از کیفیّت رؤیت معقولات است. چنانچه در دعای «صحیفۀ علویّه» علیه السّلام می‌فرماید: وَ تَمَثَّلَ فِی الْقُلُوبِ بِغَیْرِ مِثَالٍ تَحُدُّهُ الاوْهَامُ أَوْ تُدْرِکُهُ الاحْلَامُ. ۵۲

«خداوند در دلها بطور تمثُّل جای می‌گیرد،بدون شکل و صورتی که اندیشه‌های وهمیّه او را محدود کند،و بدون آنکه افکار عقلیّه بتواند به او دست یابد.»

امام صادق علیه السّلام: کَأَنَّنِی سَمِعْتُهَا مُشَافَهَةً مِمَّنْ أَنْزَلَهَا عَلَی الْمُکَاشَفَةِ وَ الْعِیَانِ

و چنانکه سیّد ابن طاووس (قُدّس سرُّه العزیز) در «فلاح السّآئل» می‌فرماید: فَقَدْ رُویَ أنَّ مَوْلانا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصّادِقَ عَلَیْهِما السَّلامُ کانَ یَتْلوا الْقُرْءَانَ فی صَلَاتِهِ فَغُشیَ عَلَیْهِ. فَلَمّا أفاقَ سُئِلَ: ما الَّذِی أوْجَبَ ما انْتَهَتْ حالُکَ إلَیْهِ ؟! فَقالَ عَلَیْهِ السَّلامُ ما مَعْناهُ: «مَا زِلْتُ أُکَرِّرُ ءَایَاتِ الْقُرْءَانِ حَتَّی بَلَغْتُ إلَی حَالٍ کَأَنَّنِی سَمِعْتُهَا مُشَافَهَةً مِمَّنْ أَنْزَلَهَا عَلَی الْمُکَاشَفَةِ وَ الْعِیَانِ. فَلَمْ تَقُمِ الْقُوَّةُ الْبَشَرِیَّةُ بِمُکَاشَفَةِ الْجَلَالَةِ الإلَهِیَّةِ. » وَ إیّاکَ یا مَنْ لا تَعْرِفُ حَقیقَةَ ذَلِکَ أنْ تَسْتَبْعِدَهُ أوْ یَجْعَلَ الشَّیْطانُ فی تَجْویزِ الَّذی رَوَیْناهُ عِنْدَکَ شَکًّا ! بَلْ کُنْ مُصَدِّقًا !

أما سَمِعْتَ اللَهَ یَقولُ: فَلَمَّا تَجَلَّی‌' رَبُّهُ و لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ و دَکًّا وَ خَرَّ مُوسَی‌' صَعِقًا ـ انتهَی. «روایت شده است که مولانا جعفر بن محمّدٍ الصّادق علیهما السّلام در نمازش قرآن تلاوت می‌نمود؛و در آن حال بیهوش شد. چون افاقه پیدا کرد،از وی پرسیدند: علّت آنکه حالتت بدینجا منتهی گشت چه بود ؟! حضرت علیه السّلام بدین معنی مطلبی را افاده فرمود که: «من پیوسته آیات قرآن را تکرار می‌نمودم تا رسیدم به حالتی که گویا من از خدائی که آنها را نازل کرده است با مکاشفه و عیان شنیدم. ۵۳ و بنابراین قوّۀ بشریّه‌ام در برابر مکاشفات جلال الهی تاب نیاورد.»

و ای کسیکه حقیقت این وقایع را نمی‌شناسی؛مباد آنرا مستبعد بشماری! و یا شیطان در جائز بودن آنچه را که ما برای تو روایت کردیم،راه شکّی را مفتوح سازد ! بلکه باید تصدیق کننده باشی ! آیا نشنیده‌ای که خداوند می‌گوید: چون پروردگار او (موسی) بر کوه تجلّی کرد،آنرا خرد و پاره ساخت و موسی به حالت بیهوش بر روی زمین افتاد!» «فلاح السّآئل» ص ۱۰۷ و ۱۰۸. باری انسان اگر بخواهد که این عوالم را بالکشف و الشّهود بدست آورد باید بزرگی مقصود را بقدر خود تعیین نماید و بداند که طالب چیست ؟! و عظمت مطلوبش به چه اندازه است ؟! تا جِدّش در طلب،لایق مطلوب باشد. مثلاً طالب کدخدائی یک ده جِدّش قطعاً به اندازۀ طالب سلطنت عالم نمی‌شود؛ولیکن چون این مطلوب بزرگی و عظمتش در شرف و نور و بهاء و سلطنت و لذّت به اندازه‌ای است که ابداً تصوّر کنه او را لاسیّما مبتدی نمی‌تواند بکند،بلکه هر چه تصویر نماید یکی از هزاران حقیقت آن نخواهد شد؛ لذا اجمالاً باید قیاس بقدر معقولات و معلومات خود نماید.

مثلاً شرافتهائی که در عالم حقّ و شهادت می‌بیند از بزرگان دنیوی،و قرب سلاطین،و خود سلطنت و سلطنت‌های تمام عالم را فرض کند و بعد از آن قیاس کند سلطنت آسمانها را ببیند که چه درجه عظمت و شرافت می‌بیند ؟ آنوقت قیاس بکند عالم محسوس را به عالم غیب ملکوت و جبروت و غیره،آنوقت برگردد در کیفیّت سلطنت سلاطین دنیا فکری کند،آنوقت به سلطنت معنوی قیاس بکند؛خواهد دید که مدّت سلطنت این سلاطین که چند سالی بیش نیست نسبتش به سلطنت ابدیّه چه خواهد شد ؟! و کیفاً هم زیاده بجهاتی چند نیست که هزاران نقصها در او موجود و متوقّع است. امّا سلطنت معنویّه سلطنت واقعی است؛مثل سلطنت انسان است به اعضای خود و قوا و خیال خود. مثلاً ملاحظه نماید که در وصف سلطنت اخروی،از جمله اخباریکه در باب سلطنت اهل بهشت وارد شده است که فرمانی از جانب حضرت تعالی برایش می‌آورند که در آن نوشته است که: جَعَلْتُکَ حَیًّا لَا تَمُوتُ وَ تَقُولُ لِلشَّیْءِ: کُنْ فَیَکُونُ ! ۵۴ «من تو را زنده قرار دادم که نمی‌میری ! و به چیز می‌گوئی: باش ! و آن می‌باشد!»

دارُ الآخرةِ،دارُ الحَیَوانِ،کأنّهُ حَیَوةٌ تغْلی و تفورُ

و بالجمله آن سلطنتی که خلاّق عالم برای هر انسان صحیح المشاعر دراحداث صور خیالیّه عطا فرموده؛نظیر وفوق آنرا برای بندگان خاصّ خودش از انبیاء و اولیاء در این دنیا،و به جمهور و یا همۀ اهل بهشت در آخرت،در احداث و ایجاد اعیان خارجیّه بإذنِ الله کرامت می‌فرماید. اهل معرفت،اعجاز انبیاء و ائمّه را از این راه می‌گویند. خلاصه اگر انسان هر مطلبی را با عقل بسنجد،خواهد دید که درجات و حدود اشیاء همه در جای خود،و از روی عدل است. و اگر عقل را کنار بگذارد، آنوقت حکمتْ باطل،و ابداً فرق میانۀ نور و ظلمت،خوب و بد،وضیع و شریف نخواهد ماند. بالجمله،این چند کلمه در قیاس شرافت این مطلب و مطلوبهای دیگر کافی است و هکذا لذّت و بهجت این مطلوب را اگر بخواهی فی الجمله تصوّر نمائی،یک نمره از لذّات آن عالم را بعضی از اهل معرفت چنین گوید که: آن مقام دارالحَیَوان و حیاة حقیقی است، کأنّهُ حیوةٌ تَغْلِی و تفورُ. «گویا چشمه و عین حیات و زندگی است که می‌جوشد و فوران می‌کند.» و در آن حال در هر لحظه برای اهلش تمام انواع لذّات بی‌اینکه بعضی به بعضی تداخل نماید و کسر و انکسار نموده،کیفیّت دیگر حاصل شود موجود است؛ مثلاً تمام لذّات همۀ افراد هر نوع از مطعومات، و هکذا مرئیّات و مسموعات و مشمومات و ملموسات در هر آنی بی‌اینکه یکی در دیگری اثر نماید و یا باطل سازد حاصل است. حالا این لذّات از قبیل لذّات عوالم حسّیّه جنّةُ النّعیم است؛و اگر از این قیاس کنی لذّات و بَهجات تجلّیات انوار جمال و جلال حضرت جمیل و جلیل تعالی را،آنوقت لَعلّ در بذل تمام جهات جدّ و جهد و طاقت کفایت نماید. و در اخبار ائمّه صلواتُ الله و سلامُه علیهم أجمعین اشاراتی به این عوالم که عرض شده هست. مثلاً در خبر هست که آبی در بهشت هست که در آن طعم همۀ مشروبات و مطعومات می‌باشد.

و ایضاً در حدیث معراج گذشت که در جواب حضرت او جلّ جلالُه که می‌فرماید: هَذِهِ جَنَّتِی فَتَبَحْبَحْ فِیهَا ! عرض می‌کند: وقتی که خودت را بمن شناسانیدی از همۀ چیزها مستغنی شدم ! و در حدیث مهمانی گذشت که از تجلّی حضرت حقّ تعالی چنین بیهوش می‌شوند که ابداً بهوش نیایند تا آخر حورالعین شکایت می‌کنند تا خداوند جلیل به هوششان می‌آورد. ای عزیز ! جهد کن که ایمان به خدا و رسول و ائمّه صلوات الله و سلامه‌علیهم بیاوری،و ثواب و عقاب و بهشت و جهنّم و قرب و بعد را مثل ملاحدۀ این زمان،موهوم توهّم نکنی !

وَجَدْتُکَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُکَ

حالا اینها که عرض شد چیزهائی است که خطور به قلب بشر می‌کند، وَلَا خَطَرَ عَلَی قَلْبِ بَشَرٍ را از اینها قیاس کن ! بلی: دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟ * * * از دَرِ خویش خدایا به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس * * * خاک درت بهشت من،مهر رخت سرشت من عشق تو سرنوشت من،راحت من رضای تو مَا عَبَدْتُکَ خَوْفًا مِنْ نَارِکَ وَ لَا طَمَعًا فِی جَنَّتِکَ،بَلْ وَجَدْتُکَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُکَ ! ۵۵ «من تو را نپرستیدم از ترس آتشتت؛و نه به طمع بهشتت؛بلکه تو را سزاوار و لائق پرستش دیدم فلهذا عبادت و پرستش تو را نمودم!» در حدیث حضرت شُعیب علی نبیّنا وآله و علیه السّلام شنیدی که عرض نمود: من نه از ترس آتش نالم،و نه از محبّت بهشت؛ولیکن از جهت بُعد از تو می‌نالم،صبر می‌کنم تا به دیدار تو برسم ! و از دعای کمیل علیه الرّحمة شنیدی که سیّد العارفین و رئیس المُناجین عرض می‌کند: وَ هَبْنِی صَبَرْتُ عَلَی عَذَابِکَ فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَلَی فِرَاقِکَ ! «و مرا چنان بپندار که قدرت صبر و شکیبائی بر عذابت را داشته باشم،پس چطور می‌توانم بر فراقت شکیبا باشم؟!»

ای نفس بی‌حیای نویسنده ! و ای بینوا شنونده ! اگر قطع به این عوالم داری،کو اثرش ؟! چرا آرامی ؟! چرا بر سر کوه‌ها نمی‌روی ؟! چرا به بیابانها فرار نمی‌کنی ؟! چرا ورد شب و روزت وَاحَسْرَتَا عَلَی مَا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللَهِنیست ؟! بلکه اگر مظنّه هم داری چرا از غصّه نمی‌میری ؟! بلکه اگر احتمالش هم می‌دهی باید این احتمال،عیش ترا مُنَغَّص کند؛و لذّتت را از اعراض این دنیای دنیّۀ فانیه قطع کند. بگو: واحَسرَتاهُ ! واحَسْرَتاهُ ! واحَسْرَتاهُ ! واثُبوراهُ ! واحَیْرَتاهُ ! یاوَیْلَی ! یا دَمارَی ! یا عَوْلَی ! یا شِقْوَتَی ! بلی ! ایمان ضعیف است که هست،ولی قلوب هم از محبّت دنیا مریض شده؛و الاّ اگر ایمان نشد،شکّ هم کافی است. احتمال هم کافی است. نَعوذُ بِاللَهِ،وَ الْمُشْتَکَی إلَی اللَهِ،وَ إلَی حَضْرَةِ رَسولِ اللَهِ وَ حَضْرَةِ أمیرِالْمُؤْمِنینَ وَ ءَالِهِما الطّاهِرینَ،لاسِیَّما إلَی خَلیفَةِ عَصْرِنا،و إمامِ زَمانِنا، وَ سُلْطانِنا،وَ سَیِّدِنا،وَ مَعاذِنا وَ ملاذِنا،وَ عِصْمَتِنا،وَ نورِنا،و حَیَوتِنا،وَ غایةَ ءَامالِنا،أرْواحُنا وَ أرْواحُ الْعالَمینَ فِداهُمْ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَیْهِمْ أجْمَعینَ. ۵۶

پاورقی

۵۰ ـ «تهذیب الاحکام» ج ۶ ،ص ۱۲۲ ۵۱ همان مصدر،ج ۲ ،ص ۱۱۰ ؛و «من لایحضره الفقیه» نشر مکتبة الصّدوق،ج ۱ ،ص ۳۳۴

۵۲ «صحیفة علویّه» طبع سنگی قدیمی،به خطّ فخر الاشراف،ص ۱۶ ؛و این از ادعیۀ آن حضرت است که در نعت و تعظیم خداوند عرضه داشته است،و ابتدای آن اینست: الْحَمْدُ لِلَّهِ أوَّلَ مَحْمودٍ وَ ءَاخِرَ مَعْبودٍ وَ أقْرَبَ مَوْجودٍ،الْبَدی‌ءِ بِلا مَعْلومٍ لاِزَلیَّتِهِ،وَ لا ءَاخِرَ لاِوَّلیَّتِهِ وَ الْکآئِنِ قَبْلَ الْکَوْنِ بِلا کیانٍ وَ الْمَوْجودِ فی کُلِّ مَکانٍ بِلا عیانٍ وَ الْقَریبِ مِنْ کُلِّ نَجْوَی بِغَیْرِ تَدانٍ. عَلَنَتْ عِنْدَهُ الْغُیوبُ وَ ضَلَّتْ فی عَظَمَتِهِ الْقُلوبُ؛فَلا الابْصارُ تُدْرِکُ عَظَمَتَهُ وَ لاالْقُلوبُ عَلَی احْتِجابِهِ تُنْکِرُ مَعْرِفَتَهُ. تَمَثَّلَ فی الْقُلوبِ بِغَیْرِ مِثالٍ تَحُدُّهُ الاوْهامُ أوْ تُدْرِکُهُ الاحْلامُ. ثُمَّ جَعَلَ مِنْ نَفْسِهِ دَلیلاً عَلَی تَکَبُّرِهِ عَلَی الضِّدِّ وَ النِّدِّ وَ الشَّکْلِ وَ الْمِثْلِ،فَالْوَحْدانیَّتُهُ ءَایَةُ الرُّبوبیَّةِ وَ الْمَوْتُ الآتی عَلَی خَلْقِهِ مُخْبِرٌ عَنْ خَلْقِهِ وَ قُدْرَتِهِ. تا آخر دعا که در نهایت شیوائی و استحکام،دلالت بر وجود بالصِّرافۀ حضرت حقّ جلّ و عزّ می‌نماید؛بالاخصّ همین فقراتی را که عارف ربّانی و عالم صَمَدانی ما بدان استشهاد جسته‌اند. و ایضاً قوله: وَ الْکآئِنِ قَبْلَ الْکَوْنِ بِلا کیانٍ،وَ الْمَوْجودِ فی کُلِّ مَکانٍ بِلا عِیانٍ،وَ الْقَریبِ مِنْ کُلِّ نَجْوَی بِغَیْرِ تَدانٍ.

۵۳ بیان اقسام مکاشفات به نقل از «نفآئس الفنون» چون سخن به مکاشفۀ حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام رسید،سزاوار است انحاء و انواع مکاشفات را در اینجا از علاّمه شمس الدّین محمّد بن محمود آملی در کتاب «نفآئس الفنون» ج ۲ ،ص ۶۲ تا ص ۶۵ ،حکایت نمائیم. وی می‌گوید: فصل نهم: در مکاشفات و انواع آن: بدانکه حقیقت کشف،از حجاب بیرون آمدن چیزی است بر وجهی که پیش از آن بر وجه مذکور مُدرک نبوده باشد. و هر چند در عالم انسان هفتاد هزار دیده که ادراک آن هفتادهزار عالم از جسمانیّات و روحانیّات تواند کرد مودّع است،امّا اهل حقیقت مکاشفات را بر آن معانی اطلاق کنند که مدرکات باطنه ادراک آن کرده باشد. و شکّ نیست در آنکه چون سالک صادق به جذبۀ ارادات از قعر طبیعت روی به فضای شریعت نهد و به قدم صدق جادّۀ طریقت بر قانون مجاهده و ریاضت بشمرد،از هر حجاب از حجب هفتاد هزارگانه که گذر کند او را دیدۀ مناسب آن گشاده شود،و احوال آن مقام مکاشَف نظر او گردد،و بقدر رفع حجاب و صفای عقل،معانی معقول روی نماید و به اسرار معقولات واقف شود،و آنرا کشف نظری خوانند و بر او زیاده اعتمادی نباشد؛چه هر چه در نظر آید تا در قدم نیاید اعتماد را نشاید. و اکثر فلاسفه که همّت بر تجرید عقل و ادراک معقولات گماشتند و عمر در آن صرف کرده‌اند،در این مقام بماندند و آنرا وصول به مقصد حقیقی شمردند.

و به حقیقت چون مقصود اصلی نشناختند،از شواهد دگر مدرکات محروم افتادند و انکار آن کرده در مرتبۀ ضلالت گم گشتند؛ فَضَلّوا مِن قبلُ وَ أضلّوا کثیرًا. و چون از کشف معقولات عبور افتاد،مکاشفات قلبی بدید آمد که آنرا کشف شهودی خوانند؛و از اینجا انوار مختلف کشف شود،و بعد از آن مکاشفات سرّی که آنرا کشف‌الهامی خوانند،و در این مقام اسرار آفرینش و حکمت وجود هر چیز ظاهر و مکشوف گردد. و بعد از آن مکاشفات روحی که آنرا کشف روحی خوانند،روی نماید و در مبادی این مقام درجات جنان و شواهد رضوان و مشاهدۀ ملئکه و مکالمۀ با ایشان کشف شود. و چون روح بکلّی صاف گردد و از کدورات جسمانی صقالت یابد،عوالم نامتناهی مکشوف شود و دائرۀ ازل و ابد نصب دیده گردد و حجاب زمان و مکان بر خیزد؛چنانکه از ابتدای آفرینش موجودات و مراتب آن کشف نظر او شود و هر آنچه در زمان مستقبل خواهدبود معاینه بیند.

و رسول صلّی الله علیه و آله از اینجا فرمود که: لا تَرْفَعوا رُءوسَکُمْ فَإنّی أراکُمْ مِنْ أمامی وَ مِنْ خَلْفی. و بیشتر خرق عادات که آنرا کرامات گویند از إشراف بر خواطر و اطّلاع بر مغیبات و عبور بر آتش و آب و هوا و طیّ زمین و غیر آن در این مقام پدید آید و این معنی را به نزد ارباب حقیقت زیاده اعتباری نبود،چو اهل ضلال را نیز این معنی صورت بندد؛ چنانکه رسول صلّی الله علیه و آله از ابن صیّاد پرسید: ما تَرَی ؟! قالَ: أَرَی عَرْشًا عَلَی الْمآءِ ! فَقالَ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: ذاکَ عَرْشُ إبْلیسَ. و آنچه در نقل آمده که دجّال مرده را زنده خواهد گرداند هم ازین قبیل است،و حقیقت کرامات جز اهل دین را نتواند بود؛و آن بعد از کشف روحی در مکاشفات خفیّ بدید آید؛زیرا که روح،کافر و مسلمان را هست.

امّا خفیّ،روح خاصّی است که آنرا نور حضرتی خوانند و جز به خاصّان حضرت ندهند؛چنانکه فرمود: کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإیمَـنَ وَ أَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ . و در مطلق روح فرمود: یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَی‌' مَن یَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِ . و در حقّ رسول صلّی الله علیه وآله فرمود: وَ کَذَ'لِکَ أَوْحَیْنَآ إِلَیْکَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَـبُ وَ لَا الْإیمَـنُ وَلَـکِن جَعَلْنَـهُ نُورًا نَّهْدِی بِهِ مَن نَّشَآءُ مِنْ عِبَادِنَا ، یعنی نور خاصّ حضرتی به بعضی از بندگان خود دهم تا بواسطۀ آن به عالم صفات ما راه یابند. و چنانکه دل واسطۀ عالم ملک و ملکوت آمد که یک روی در عالم ملکوت و دیگری در عالم ملک،تا بدان روی که در عالم ملکوت دارد قابل فیضان نور عقل و روح گردد،و بدین روی که در عالم ملک دارد آثار انوار روحانیّات و معقولات به نفس و تن می‌رساند. و سرّ واسطۀ عالم روح و دل آمد،تا بدان روی که در روح دارد استفادت فیض او کند،و بدان روی که در دل دارد حقایق آن فیض بدو می‌رساند؛همچنین خفیّ واسطۀ عالم صفات خداوندی و روحانیّت آمد،تا قابل مکاشفات صفات حضرتی گردد عکس آن به عالم روحانیّت رساند و این مجموع را کشف صفاتی خوانند. و حضرت عزّت در این حال اگر به صفت عالمی مکاشف شود علم لَدُنّی بدید آید،و اگر به صفت جلال مکاشف گردد فناءِ حقیقی،و علی هذا به نسبت با سایر صفات. امّا کشف ذاتی مرتبۀ بس بلند و سامی است که در عبارت نگنجد و اشارت در آن صورت نبندد. و جعَلْنا اللهُ مِن الفائِزینَ به.

۵۴ در حدیث قدسیّ از جانب پروردگار علاّم خلاّق وارد است: عَبْدی أطِعْنی أجْعَلْکَ مِثْلی ! أنَا حَیٌّ لا أموتُ،أجْعَلُکَ حَیًّا لا تَموتُ ! أنَا غَنیٌّ لا أفْتَقِرُ،أجْعَلُکَ غَنیًّا لا تَفْتَقِرُ ! أنَا مَهْما أشآءُ یَکونُ،أجْعَلُکَ مَهْما تَشآءُ یَکونُ ! و کعب الاحبار این حدیث را با الفاظ آتیه روایت کرده است: یابْنَ ءَادَمَ ! أنَا غَنیٌّ لا أفْتَقِرُ، أطِعْنی فِیما أمَرْتُکَ أجْعَلْکَ غَنیًّا لا تَفْتَقِرُ ! یابْنَ ءَادَمَ،أنَا حَیٌّ لا أموتُ؛أطِعْنی فیما أمَرْتُکَ أجْعَلْکَ حَیًّا لا تَموتُ ! أنَا أقولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکونُ؛أطِعْنی فیما أمَرْتُکَ تَقولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکونُ ! («کلمةالله» ص ۱۴۰ ؛و در ص ۵۳۶ مصادر آنرا «عدّة الدّاعی» أحمد بن فهد حلّی از کعب‌الاحبار و «مشارق أنوار الیقین» حافظ رجب بُرسی و «إرشاد القلوب» حسن بن محمّد دیلمی ذکر کرده است.) و در ص ۱۴۳ گوید: در حدیث قدسی وارد است: إنَّ لِلَّهِ عِبادًا أطاعوهُ فیما أرادَ فَأطاعَهُمْ فیما أرادُوا،یَقولونَ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکونُ . (و در ص ۵۳۷ مصدر آنرا «مشارق أنوار الیقین» حافظ رجب برسی ذکر کرده است.)

۵۵ «مصباح الفلاح و مفتاح النّجاح» آخوند ملاّ محمّد جواد صافی گلپایگانی،طبع سنگی،ص ۷۴ در «اصول کافی» ج ۲ ،ص ۸۴ ،حدیث ۵ ،از علیّ بن إبراهیم،از پدرش،از ابن محبوب،از جمیل،از هرون بن خارجة،از حضرت امام جعفر بن محمّدٍ الصّادق علیهماالسّلام روایت کرده است،که فرمود: إنَّ الْعُبّادَ ثَلاثَةٌ * : قَوْمٌ عَبَدوا اللَهَ عَزَّوَجَلَّ خَوْفًا فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبیدِ،وَ قَوْمٌ عَبَدوا اللَهَ تَبارَکَ وَ تَعالَی طَلَبَ الثَّوابِ فَتِلْکَ عِبادَةُ الاجَرآءِ،وَ قَوْمٌ عَبَدوا اللَهَ عَزَّوَجَلَّ حُبًّا لَهُ فَتِلْکَ عِبادَةُ الاحْرارِ؛وَ هِیَ أفْضَلُ الْعِبادَةِ. و در «نهج البلاغة» در باب حِکم،حکمت ۲۳۷ ؛و از طبع مصر،مطبعۀ عیسی البابی الحلبی با شرح شیخ محمّد عبده،ج ۲ ،ص ۱۸۹ آورده است که: وَ قالَ عَلَیْهِ السَّلامُ: إنَّ قَوْمًا عَبَدوا اللَهَ رَغْبَةً فَتِلْکَ عِبادَةُ التُّجّارِ،وَ إنَّ قَوْمًا عَبَدوا اللَهَ رَهْبَةً فَتِلْکَ عِبادَةُ الْعَبیدِ،وَ إنَّ قَوْمًا عَبَدوا اللَهَ شُکْرًا فَتِلْکَ عِبادَةُ الاحْرارِ. * ـ در بعضی نسخ: الْعِبادَةُ ثَلاثٌ وارد است.

۵۶ نُسخ «رسالۀ لقاء الله» مرحوم آیة الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی مطالبی را که اینک از «رسالۀ لقاء الله» آیة الحقّ و سند العرفان مرحوم آیةالله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی أعلی اللهُ درجاتِه السّامیة،حقیر در اینجا آوردم،طبق نسخۀ خطّی خود حقیر است که در ایّام طلبگی در بلدۀ طیّبۀ قم در سنۀ ۱۳۶۸ هجریّۀ قمریّه یعنی تا الآن که سنۀ ۱۴۱۵ می‌باشد،چهل و هفت سال می‌گذرد،استنساخ نموده‌ام و حقّاً چه این مطالب و چه بقیّۀ مطالب رساله که اثر نفس گرم و آه آتشین و اصالت نیّت آن فقید می‌باشد؛فوق العاده مؤثّر و محرّک،و مطالعه و تأمّل در محتویات آن برای سالکین سبیل خدا ضروری است. این حقیر در هنگام اقامت در نجف اشرف برای تحصیل نیز آنرا مطالعه می‌نمودم و از بحر بی‌کران آن بهرمند می‌شدم. روزی یکی از علماء کاظمین که با حقیر نسبت رحمیّت داشت و در زیارتی مخصوص‌نجف به زیارت آمده بود و در کلبۀ حقیر میهمان بود،راجع به توحید حضرت حقّ تعالی با وی بحث شد. حقیر در میان گفتارم،آوردم که لَامؤثِّرَ فی الوجودِ إلاّ اللهُ. گفت: چنین حدیثی نداریم ! عرض کردم: نباشد که نباشد،ولی آیا این مضمون که کلام یکی از حکماء می‌باشد متّخذ از شالوده و ریشۀ کشیده شدۀ جمیع آیات و احادیث نیست ؟ من به وی گفتم: خوب است شما «رسالۀ لقاء الله» را که حقیر آنرا بخطّ خود استنساخ کرده‌ام مطالعه فرمائید تا روح مطلب برایتان روشن گردد ! گفت: خیلی در پی آن بوده‌ام ولی هنوز بدست نیاوردم. حقیر رسالۀ خود را به ایشان سپردم تا در مدّت یک هفته مطالعه نماید. وی به کاظمین رفت و رساله را با خود برد. در سفر دگری که به نجف اشرف مشرّف شد از وی پرسیدم: رساله چطور بود ؟! گفت: من هر وقت آن را مطالعه می‌کردم،اشکم سرازیر بود تا مطالعه‌ام خلاص شود. باری این رساله در اوّلین مرتبه توسّط آقای حاج میرزا خلیل کمره‌ای طبع شد،و در آن تحریفات و اضافاتی صورت گرفت. سپس از روی آن نسخۀ مطبوعه عکس برداری شده و با حذف بعضی از ضمائم،باز با تحریفات واقع در متن بطبع رسید؛و آقا سیّد أحمد فهری آنرا به ضمیمۀ مقاله‌ای از آیة الله خمینی (قدّه) در جملۀ منشورات نهضت زنان مسلمان منتشر کرد. و تحریفات و تصحیفات این طبع از حیطۀ بیان بیرون است. در سنة ۱۴۰۵ هجریّۀ قمریّه انتشارات هجرت اقدام به طبع آن نمود که گرچه آن نسبةً پاکیزه‌تر است ولیکن معذلک خالی از تحریف نیست و این به سبب نسخه‌های مطبوعه‌ای بوده است که در طبع آن دخالت داشته است. امیدوارم خداوند مرا یا شخصی دیگر را توفیق دهد تا به طبع آن از روی نسخۀ اصلیّه بدون یک جمله کم و یا زیاد اقدام نماید. و الله المستعانُ.


مبحث ۱۶ تا ۱۸: طرق مختلفۀ «الله شناسی» غیر از طریق «لقاء الله» همگی کج و معوج و تاریک است

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم

وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ

وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآ ئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ ا لآنَ إلَی قِیامِ یَوْمِ الدّینِ

وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم

قالَ اللَهُ الْحَکیمُ فی کِتابِهِ الْکَریم: وَ إِذَا تُتْلَی‌' عَلَیْهِمْ ءَایَاتُنَا بَیِّنَـتٍ قَالَ الَّذِینَ لَا یَرْجُونَ لِقَآءَنَا ائْتِ بِقُرْءَانٍ غَیْرِ هَـذَآ أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ و مِن تِلْقَآی‌ءِ نَفْسِی إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَی‌' إِلَیَّ إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ . (آیۀ پانزدهم،از سورۀ یونس: دهمین سوره از قرآن کریم) «و هنگامیکه تلاوت گردد برای آنان آیات روشن و مبرهن ما،کسانیکه امید لقاء و زیارت ما را ندارند می‌گویند: قرآنی بیاور غیر از این قرآن،یا این آیات قرآن را تبدیل کن به آیات دگر ! بگو: چنان حقّی برای من وجود ندارد که من بتوانم قرآن را از نزد خودم بدل نمایم . من پیروی نمی‌نمایم مگر آنچه را که به سوی من وحی می‌شود . تحقیقاً من اگر معصیت و مخالفت پروردگارم را بجا آورم،از عذاب روز بزرگ در ترس و خوف می‌باشم.» و در چندین آیه پیش از این آورده است:

إِنَّ الَّذِینَ لَا یَرْجُونَ لِقَآءَنَا وَ رَضُوا بِالْحَیَو'ةِ الدُّنْیَا وَ اطْمَأَنُّوا بِهَا وَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ ءَایَـتِنَا غَـفِلُونَ * أُولَـئِکَ مَأْوَیـهُمُ النَّارُ بِمَا کَانُوایَکْسِبُونَ. (آیۀ هفتم و هشتم) «تحقیقاً کسانیکه امید لقای ما را ندارند و به عیش و زندگی پست‌ترین اکتفا کرده و بدان دل بسته‌اند،و کسانیکه ایشان از آیات ما غافل هستند . آنان جا و محلِّ قرار و سکونتشان آتش است،بواسطۀ اعمال و اخلاق و عقائد و ملکاتی را که در دنیا کسب کرده‌اند.» و ایضاً پس از ذکر دو آیه،در آیۀ یازدهم آورده است: وَ لَوْ یُعَجِّلُ اللَهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجَالَهُم بِالْخَیْرِ لَقُضِیَ إِلَیْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذِینَ لَا یَرْجُونَ لِقَآءَنَا فِی طُغْیَـنِهِمْ یَعْمَهُونَ .

«و اگر تعجیل کند خداوند برای مردم فرود آمدن شرّ را (به سبب مکافات و پاداش عمل) به همانگونه که در فرود آمدن خیر و رحمت تعجیل می‌نماید ، [۱] هر آینه حکم مرگ و أجل آنان در می‌رسید؛و بنابراین ما باقی می‌گذاریم کسانی را که امید لقای ما را ندارند،تا در طغیان و سرکشی خودشان متحیّرانه و کورکورانه فرو روند.» باری در این سه آیه مشاهده می‌نمائیم که در هر یک سخن از لقاء خدا به میان آمده؛و کسانی که امید آنرا ندارند و در سر خود هوای آنرا نمی‌پرورانند و بالنّتیجه به زندگی پست‌ترین و عیش بهائم قناعت می‌ورزند،و از آیات خدا که نشان و آینۀ خداست غافل هستند،و در طغیان غفلت و شهوت متحیّرانه سرگشته می‌باشند؛پیوسته در شکّ و ریب و تردید بسر می‌برند . گاهی می‌گویند: این قرآن که در آن آیات لقاء و دیدار و قیامت است بدرد مانمی‌خورد ؛قرآنی دیگر بیاور و یا این آیات را از آن بردار و تغییر بده ! و گاهی چنان در غفلت اوهام فرو می‌روند و این حیات دنیوی را اصل و اصیل می‌پندارند و بدان تکیه می‌زنند،تا ناگهان مرگ گریبانشان را درگیرد و در ازای مکتسبات خود در آتش مخلّد گردند؛و گاهی آنقدر سرگشته و متحیّرانه در روی زمین گام برمی‌دارند، و دنبال منافع جزئی و اعتباری می‌روند، و در غفلت و جهالت غوطه می‌خورند،که اگر بنا بشود به نتیجۀ اعمالشان سریعاً واصل شوند همگی می‌میرند و عذاب الهی بدون درنگ گریبانشان را گرفته و دستخوش دمار و هلاک می‌سازد . و اتّفاقاً این حالات نه تنها برای آنها بعضاً تحقّق می‌پذیرد؛ بلکه همه باهم توأم شده و این الفاظ و تعبیر «گاهی» درهم فرو رفته و مجتمعاً به سراغشان روی آور شده است .

تفسیر علاّمۀ طباطبائی (قدّه) دربارۀ آیات ثلاثۀ «لقاءالله» در سورۀ یونس

حضرت استادنا الاعظم علاّمۀ طباطبائی قدّس الله نفسه در بیان خود در تفسیر این آیات،که در بدو سورۀ یونس وارد است،فرموده‌اند: ‎ این سوره بطوریکه از آیاتش ظاهر می‌گردد،از سوره‌های مکّیّه می‌باشد، که در اوائل بعثت نازل شده است؛و همانطور که از آیات کریمۀ آن پیداست دفعةً واحدةً فرود آمده است بجهت اتّصالی که در آیاتش مشهود است... و منظور و غرض از سوره،یعنی همان سببی که سوره بدان جهت نازل شده است،تأکید کلام در توحید حقّ تعالی است از طریق انذار و تبشیر . گویا فرود آمده است به دنبال انکار مشرکین وحیِ نازلِ بر پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله را،و نامگذاری ایشان قرآن را به سحر و جادو . خداوند سبحانه گفتارشان را ردّ نمود، بدین بیان که: قرآن کتابی است آسمانی نازل به علم خداوندی . و آنچه را که قرآن بر آن محتوی می‌باشد ازمعارف توحید ؛همچون وحدانیّت او تعالی و علمش و قدرتش،و منتهی گشتن خلائق به سوی وی،و عجائب سنّتهای او در عالم خلقت،و رجوع جمیع مخلوقات به نزد او با معیّت و همراهی اعمالشان که بدان جزا و پاداش می‌شوند؛ خوب باشد یا شرّ، تمام این حقائق مطالب و مسائلی است که آیات آسمانی و زمینی بر آن دلالت دارند؛و عقل سلیم،انسان را بدان رهنمون می‌گردد . بنابراین آن امور معانی حقّه‌ای هستند، و نمی‌تواند بر مثل آنها دلالت نماید مگر گفتاری که از حکیم شرف صدور یافته است؛ نه سحر و جادوی رنگ‌آمیزی شده و درهم آمیخته گشتۀ به باطل.

تفسیر علاّمه دربارۀ آیة: ذَ'لِکُمُ اللَهُ رَبُکُمْ فَاعْبُدُوهُ و در تفسیر آیۀ سوّم: إِنَّ رَبَّکُمُ اللَهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَـوَ'تِ وَ الارْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الامْرَ مَا مِن شَفِیعٍ إِلَّا مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَ'لِکُمُ اللَهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ . «حقّاً و حقیقةً پروردگار شما الله می‌باشد . آنکه آسمانها و زمین را در شش روز بیافرید؛سپس بر عرش خود (عالم مشیّت و اراده) استیلا و استقرار یافت . تدبیر امر بدست اوست . احدی را توان شفاعت نمی‌باشد مگر پس از اذن و اجازۀ او . (ای مردمان) آنست الله که آفریدگار و پروردگار شما است ! بنابراین او را بپرستید ! آیا شما متذکّر نمی‌گردید؟!»

فرموده‌اند: از آنجائی که در آیۀ سابقه شگفتشان از نزول وحی که عبارت است از: نزول قرآن بر پیغمبر صلّی الله علیه و آله،و تکذیبشان پیامبر را به رَمی به سحر و جادو ذکر شد،خداوند شروع فرمود در بیان آنچه را که تکذیب نموده‌اند از دو جهت؛یعنی از جهت آنکه آنچه از معارفی را که قرآن بر آن مشتمل است تکذیب کرده‌اند،حقّ است بدون شکّ و تردید . و از جهت آنکه قرآنی را که به سحر و جادو منتسب دانسته‌اند،کتاب الهی می‌باشد که حقّ است و بهیچوجه سحر باطل را در آن مدخلیّتی نمی‌باشد . فلهذا گفتار وی: إِنَّ رَبَّکُمُ اللَهُ ـ إلخ شروع است در بیان جهت اوّل؛و آن این می‌باشد که: آنچه را که قرآن به شما تعلیم می‌کند که مورد دعوت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله است،حقّ است بدون ریب و شکّ؛و بر شما واجب است که از آن پیروی کنید ! و معنی چنین می‌شود که: ای جماعت مردمان و ای گروه آدمیان ! پروردگار شما همان الله می‌باشد که تمامی این عالم مشهود را از آسمانهایش و از زمینش در مدّت شش روز خلق کرد؛و سپس بر تخت قدرتش استوار گردید،و در مقام تدبیری که تمام تدبیرها بدانجا منتهی می‌شود و همۀ امور را شامل می‌گردد،قیام فرمود .

و شروع نمود در تدبیر امر عالم . و چون جمیع تدابیر به وی انتها می‌یابد بدون استعانت به مُعینی و یا کمک از اشیاء به عنوان عَضُد و بازوی مددکاری،برای هیچ موجودی از موجودات چنان قدرتی موجود نیست که بتوانند در تدبیر امور دخالت نمایند و واسطه در امر خلقت شوند ـ که عبارت است از شفاعت ـ مگر پس از اذن و اجازۀ حضرت او تعالی . پس اوست سبب اصلی که هیچ سببی بالاصاله غیر از او وجود ندارد؛و جز او هر سببی از اسباب که فرض شود با تسبیب او حائز سببیّت می‌شوند؛و شفیعان بعد از اذن و اجازۀ او قرار می‌گیرند . و از آنجا که مطلب از این قرار می‌باشد،خداوند تعالی تنها پرورش دهنده و آفرینندۀ شماست،که تدبیر امورتان را می‌نماید؛نه غیر او از آنانکه شما را ارباب و صاحبان تدبیر در برابر خدا اتّخاذ نموده‌اید؛و شفیعانی در نزد وی پنداشته‌اید؛و اینست مراد و مقصود از این گفتار او: ذَ 'لِکُمُ اللَهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ .

یعنی چرا شما انتقال فکری پیدا نمی‌نمائید به چیزی که بواسطۀ آن فکرتان منوّر گردد به آنکه خداوند است فقط پروردگارتان؛و پروردگار دگری در میانه نیست،با دقّت و تأمّل در معنی الوهیّت و خلقت و تدبیر عالم . و گفتار ما در تفسیر معنی عرش و شفاعت و اذن و غیر ذلک در ذیل قول خدای متعال إِ نَّ رَبَّکُمُ اللَهُ ، که در پنجاه و چهارمین آیه از سورۀ اعراف،جزء هشتم از کتاب آمده بود،گذشت. و در تفسیر کلام خدای تعالی: إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا وَعْدَ اللَهِ حَقًّا . «به سوی اوست محلّ و منزل بازگشتن همگی شما ! وعدۀ خداست که حقّ می‌باشد.» فرموده‌اند: ‎ یادآوری خداست به معاد پس از یادآوری به مبدأ . و جملة: وَعْدَ اللَهِ حَقًّا ، جمله‌ای است که در آن مفعول مطلق بجای فعل نشسته است .

یعنی: خداوند این أمر را وعده داده است وعدۀ حقّ . و حقّ عبارت است از خبری که برای آن اصلی و حقیقتی در واقع وجود دارد که مطابقت با خبر می‌نماید . و بناءً عَلیهذا،حقّ بودن وعدۀ خداوند متعال به معاد معنیش آن می‌شود که: خلقت و آفرینش الهی بطوری تحقّق یافته است که هیچیک از مخلوقات و آفریدگان به تمامیّت خودشان نمی‌رسند مگر به رجوع و بازگشت جمیع اشیاء ـ که از جملۀ آنها انسان می‌باشد ـ به سوی خدای تعالی . مانند قطعۀ سنگی که از آسمان فرود آید،آن سنگ با حرکت طبیعی خود، خودش را برای سقوط بر روی زمین مهیّا می‌کند؛به سبب آنکه حرکت آن یک گونه سنخ مخصوصی است که تمامیّت خود را حائز نمی‌گردد مگر به اقتراب تدریجی بر روی زمین و سقوط و استقرار بر روی آن .

جمیع اشیاء در حالت حرکت مُتعبانه و تلاش سرسختانه،به سوی پروردگارشان در سیر و حرکت هستند تا او را ملاقات کنند . خدای تعالی می‌فرماید: یَـأَیـُّهَا الْإنسَـنُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی‌' رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَـقِیهِ . (آیۀ ۶ ،انشقاق) «ای انسان ! تحقیقاً تو به سوی پروردگارت به سعی و تعب در حرکت می‌باشی و او را ملاقات می‌کنی.» فافهَمْ ذَلِک ! این رموز را خوب بفهم و به جان و عقل خود دریاب!

کلام علاّمه

معاد بر پایۀ دو برهان است؛سنّت خلقت و عدل الهی و در تفسیر کلام خدای تعالی: إِنَّهُ و یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ و لِیَجْزِیَ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـلِحَـتِ بِالْقِسْطِ ـ إلخ . «تحقیقاً اوست که دستگاه آفرینش را ابتدا کرده و سپس بر می‌گرداند و عودت می‌دهد؛تا اینکه جزا و ثواب بدهد آنان را که ایمان آورده‌اند و اعمال صالحه را بجای آورده‌اند؛از روی عدالت.» فرموده‌اند: ‎ تأکید است برای جملۀ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا .

و تفصیل است برای اجمال آنچه را که در بر داشت از معنی رجوع و معاد . و ممکنست که در مقام تعلیل بوده باشد برای جملۀ متقدّمۀ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ ـ إلخ،که در آن اشاره شده است به دو حجّت و برهان از حجج و براهینی که در قرآن برای اثبات معاد استعمال می‌شود: یکی از آندو کلام خداست: إِنَّهُ و یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ؛ چرا که سنّت الهیّۀ سبحانیّه بر آن جاری است که فیض وجود را بر جمیع چیزهائیکه آفریده است ارزانی می‌دارد،و رحمتش را به آن چیز بعنوان مدد که با آن امر خلقت تمام گردد، افاضه می‌نماید تا موجود شود و حیات پیدا نماید و متنعّم شود به رحمتی از ساحت اقدس او تعالی، مادامی که به لباس وجود ملبّس و به خلعت‌زندگی مخلّع است،تا اینکه منتهی گردد به اجل معیّن و زمان معدود .

و منتهی شدن به اجل و زمان معدودی که برای آن زده شده و مقدّر گردیده است،عبارت از فنای آن و بطلان رحمت الهیّه‌ایکه بدان وجود و بقاء و بقیّۀ ملحقات آن از حیات و قدرت و علم و نحو ذلک پیدا شده است،نمی‌باشد؛ بلکه بواسطۀ قبض خداوندی است آن رحمتی را که بسط نموده است . زیرا آنچه از ناحیۀ خداوند به موجودی افاضه گردد،وجه خدای تعالی می‌باشد؛و وجه خدا هیچگاه دستخوش هلاکت نمی‌شود .

لهذا نفاد و نیستی وجود اشیاء و انتهایشان به سوی اجل و مرگشان، فناء و نابودی آنها و بطلان آنها بر حسب آنچه را که ما می‌پنداریم،نمی‌باشد؛بلکه رجوع و عود است که از اشیاء به سوی خداوند تحقّق می‌پذیرد . جمیع اشیاء از نزد خداوند فرود آمده‌اند؛ وَ مَا عِندَ اللَهِ بَاقٍ . «و آنچه در نزد خداست باقی است.» بنابراین آفرینش و خلقت چیزی نمی‌باشد مگر بسطی و سپس قبضی؛خداوند سبحانه اشیاء را به بسطِ رحمت و گسترش جود خود،ایجاد و ابتداء می‌نماید،و پس از آن با قبضِ رحمت و درهم پیچیدن آن به سوی خود،عودت و بازگشت می‌دهد؛و آنست معاد موعود . و دیگر کلام خداست: لِیَجْزِیَ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـلِحَـتِ بِالْقِسْطِ ـ إلخ . به علّت آنکه حجّت و برهان در آن،عبارت می‌باشد از عدل و قسط الهی ـ و آن عبارت است از صفات فعل خدا ـ که نمی‌گذارد و جلوگیر می‌شود از آنکه مساوی و هم میزان باشند نزد وی کسیکه با خضوع ایمان و ایتان عمل صالح روزگار را سپری کرده،و کسیکه بر وی استکبار ورزیده؛و به او و به آیات او کفر آورده است .

این دو گروه در دنیا میانشان فرقی احساس نمی‌شود؛بجهت آنکه سیطره در دنیا بر اساس اسباب عالم تکوین می‌باشد، بحسب نفع و ضرری که به اذن و اجازۀ خدا می‌رسانند . بنابراین فرقی در میان نخواهد بود مگر آنکه خداوند جدایی بیاندازد میان این دو دسته را،پس از رجوعشان به سوی خود از روی عدل؛محسنینِ مؤمنین را ثواب نیکو،و کفّار زشت کردار را پاداش بد بدهد از جهت تلذُّذاتی که بدانها مُلْتَذّ شوند،و یا الم و دردهائیکه بدانها متألّم گردند . بناءً عَلیهذا،این حجّت و برهان اعتماد دارد بر تمایز دو فریق به سبب ایمان و عمل صالح،و به سبب کفر و کردار نکوهیده؛و نیز اعتماد دارد بر قول خدا که می‌گوید:

بِالْقِسْطِ . این مطلب را داشته باش که بر ظاهر این تقریرْ،قول خدا: لِیَجْزِیَ متعلّق می‌شود به قول او: إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا . و ممکنست قول او: لِیَجْزِیَ ـ تا آخر آیه،متعلّق باشد به قول او: ثُمَّ یُعِیدُهُ . و کلام خدا در سیاق تعلیل و اشاره به حجّت واحدی بوده باشد،که همان دوّمین حجّتی است که ذکر شد؛و از جهت ظهور لفظی احتمال اخیر اقرب است. و در تفسیر کلام خدای تعالی: إِنَّ الَّذِینَ لَا یَرْجُونَ لِقَآءَنَا وَ رَضُوا بِالْحَیَو'ةِ الدُّنْیَا وَ اطْمَأَنُّوا بِهَا ـ تا پایان دو آیه،فرموده‌اند: ‎ شروع است در بیان آنچه بر دعوت پیشین ـ که با گفتارش:

ذَ' لِکُمُ اللَهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ ، ذکر شده است ـ متفرّع می‌گردد؛از جهت عاقبت امر در استجابت او و ردّ او،و از جهت طاعت او و عصیان او . بنابراین خدای سبحانه ابتدا نمود به حال کافران به این أمر و فرمود: إِنَّ الَّذِینَ لَا یَرْجُونَ لِقَآءَنَا وَ رَضُوا بِالْحَیَو'ةِ الدُّنْیَا وَ اطْمَأَنُّوا بِهَا وَ الَّذِینَ هُمْعَنْ ءَایَـتِنَا غَـفِلُونَ . و لِهذا توصیف فرمود ایشانرا اوّلاً به عدم امیدواریشان به لقاء وی،که عبارت باشد از بازگشت به نزد او در روز بازپسین بواسطۀ بعث و برانگیخته شدن آدمیان. و ما در وجه تسمیۀ آن به لقاء الله در مواضع مختلفی از این کتاب مطالبی ذکر نموده‌ایم؛از جمله در تفسیر آیۀ دیدار و رؤیت خداوند در سورۀ اعراف .

با انکار لقاء خداوند،اساس دین و شریعت فرو می‌ریزد پس آن جماعت تنها فرقه‌ای هستند که منکر روز پاداش و جزا می‌باشند؛و با انکار آن،حساب و جزاء،و به دنبال آن وعده و وعید،و امر و نهی همگی فرو می‌ریزند و سقوط می‌نمایند . و در اثر ساقط شدن آنها،وحی و نبوّت و متفرّعات آن از دین آسمانی فرو می‌ریزند . و با انکار بعث و معاد همّ و غمّ انسان بر حیات دنیا و پست‌ترین طریقۀ عیش حیوانی معطوف می‌گردد .

زیرا انسان و همچنین تمام موجودات ذی‌حیات دارای همّ و قصد فطری ضروری در بقاء خود هستند،و طالب سعادت آن حیات می‌باشند . بنابراین اگر مؤمن بود به حیات دائمیّه‌ایکه گسترش دارد بر حیات دنیویّه و اخرویّه با همدگر،که همانست مطلوب؛و اگر اذعان و اعتراف نکند مگر به این حیات محدودۀ دنیویّه،همّ و غمّ فطری خود را بدان گره می‌زند و بدان خوشایند می‌باشد،و به سبب دلبستگی بدان از طلب آخرت آرام می‌نشیند؛و آنست مراد به قول خدا وَ رَضُوا بِالْحَیَو'ةِ الدُّنْیَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا . و از اینجا روشن می‌گردد که دوّمین توصیفی که وارد شده است؛یعنی قول خدا: وَ رَضُوا بِالْحَیَو'ةِ الدُّنْیَا وَ اطْمَأَنُّوا بِهَا ، از لوازم نخستین توصیف می‌باشد؛یعنی قول خدا: لَا یَرْجُونَ لِقَآءَنَا . و در حقیقت بمنزلۀ مفسّر است نسبت به آن . و باء در قول خدا: اطْمَأَنُّوا بِهَا برای سببیّت است؛یعنیسکونت و آرامش یافتند به سبب زندگی دنیا از طلب لقاء خدا که آخرت باشد . و قول خدا: وَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ ءَایَـتِنَا غَـفِلُونَ در مقام و محلّ تفسیر است برای وصفی که قبلاً وارد شده است،بجهت تلازمی که میان آن دو موجود است؛زیرا نسیان آخرت و ذکر دنیا انفکاک از غفلت آیات خداوندی ندارد .

مفاد آیۀ لقاء الله مشابه آیة: ذَ ' لِکَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ

و این آیه قریب المضمون می‌باشد با گفتار خدای تعالی: فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّی‌' عَن ذِکْرِنَا وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَو'ةَ الدُّنْیَا * ذَ 'لِکَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَی‌' . (آیۀ ۳۰ ،از سورۀ نجم) «پس ای پیغمبر ! رویت را بگردان از دیدار کسیکه از ذکر ما و یاد ما اعراض کرده و روی خود را گردانده است؛و غیر از پست‌ترین زندگی بهیمی مقصد و مقصودی ندارد . آنست نهایت مرتبه و غایت درجه از علومشان که بدانجا رسیده‌اند،و از اینجا سر برآورده و منتهی گشته است ! تحقیقاً پروردگار تو داناتر می‌باشد به آن کس که از راه وی منحرف و گمراه شده است؛و او داناتر می‌باشد به آن کس که راه یافته است!» چون این آیه بخوبی می‌رساند که إعراض از ذکر خدا و یاد خدا،که عبارت باشد از غفلت آیات وی،ایجاب می‌نماید محدود کردن علم انسان را به حیات دنیا و شؤون آن . بنابراین نمی‌خواهد مگر حیات دنیا را و آنست ضلالت از سبیل خدا . و خداوند از اینگونه ضلالت به نسیان روز حساب تعبیر و تعریف فرموده است،آنجا که گفته است: إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدُ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ . (آیۀ ۲۶ ،از سورۀ ص) «تحقیقاً کسانیکه از راه خدا بیراهه رفته‌اند،دارای عذاب شدیدی خواهند بود بواسطۀ نسیانی که از یوم حساب نموده‌اند.»

و از آنچه را که بیان نمودیم مبیَّن و مبرهن شد که: انکار لقاء خداوندی و نسیان یوم الحساب، موجب دلپسندی انسان به حیات دنیوی و اطمینان و آرامش بدان می‌گردد،که آخرت را فراموش کند و علوم خود را مقصور و منحصر در دنیا کند و طلب خود را بدان انحصار دهد . و از آنجا که مدار،بر حقیقت ذکر خدا و طلب واقعی است،فرقی میان انکار لقای خدا و دلپسندی به حیات دنیوی قولاً و فعلاً،و یا به خصوص فعلاً با قول بدون فعل وجود ندارد . و ایضاً مبیّن شد که اعتقاد به معاد یکی از اصول است که دین بدان بستگی دارد،زیرا با سقوطش،امر و نهی و وعده و وعید و نبوّت و وحی ساقط می‌گردد؛و آن عبارت از فروریختگی دین از رأس و اساس خواهد بود . و قول خدا: أُولَـئِکَ مَأْوَیـهُمُ النَّارُ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ، بیان است برای جزایشان در آتش مخلّد و جاودان در قبال اعمالی را که کسب نموده‌اند. و در تفسیر کلام خداوند تعالی:

دَعْوَیـهُمْ فِیهَا سُبْحَـنَکَ اللَهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلَـمٌ وَ ءَاخِرُ دَعْوَیـهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَـلَمِینَ .

«گفتار بهشتیان در بهشت عبارت است از این کلام: پاک و منزّهی تو ای خداوند ما ! و درودشان در بهشت عبارت است از: سلام،و آخرین گفتارشان عبارت است از: آنکه جمیع مراتب حمد و ستایش اختصاص به خدا دارد که پروردگار عالمیان می‌باشد.» [۲]

آثار مطهّرون به ولایت الهیّه،و لقای خدا در بهشت ‎ فرموده‌اند: اوّلین چیزی که خداوند سبحانه بدان اولیای خود را گرامی می‌دارد ـ آنانکه در دلشان غیر از خدا نیست و برای تدبیر امورشان غیر از وی مدبّری نمی‌باشد ـ آنستکه خداوند قلوبشان را از محبّت غیر پاک می‌کند؛بگونه‌ایکه دوست ندارند مگر خدا را،و به چیزی دلبستگی پیدا نمی‌کنند مگر لِلَّهِ وَ فی‌اللَهِ سُبحانَه (برای خدا و دربارۀ خدای سبحانه). بنابراین آنان خداوند را منزّه می‌دارند از هر شریکی که دلشان را به سوی خود بکشاند و از ذکر خداوند سبحانه باز دارد و از هر گونه شاغلی که آنها را از پروردگارشان بخود مشغول نماید .

و این عبارت است از تنزیهی که از ایشان نسبت به پروردگارشان راجع به تمام چیزهائیکه لائق ساحت قدس او نیست، از شریک در اسم،و یا شریک در معنی،و یا نقص،و یا عدم،می‌نمایند . و عبارت است از تسبیحی که از ایشان دربارۀ خدایشان به وقوع می‌پیوندد؛نه تنها در قول و گفتار فقط،بلکه در قول و فعل و لسان و قلب ایضاً . امّا هرچه جز اینگونه باشد،در آن شوائبی از شرک موجود است . خدای تعالی می‌فرماید: وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَهِ إِلَّا وَ هُم مُّشْرِکُونَ . (آیۀ ۱۰۶ ،از سورۀ یوسف) «و اکثریّت آنانکه اسلام آورده‌اند ایمان بخدا نیاورده‌اند؛و ایشان از زمرۀ مشرکان هستند.» و این جماعت از مؤمنانی هستند که خداوند دلهایشان را از قَذارت و کثافت محبّت غیر خودش که شاغل از ذکر او باشد پاک و مطهّر کرده است؛و آن قلوب را از حبّ خودش سرشار و لبریز نموده بطوریکه غیر از او را نمی‌خواهند . و اوست سبحانه مجموعۀ خیری که با وی شرّی وجود ندارد .

خداوندمی‌فرماید: وَ اللَهُ خَیْرٌ . (آیۀ ۷۳ ،از سورۀ طه) پس با دلهایشان که سرشار می‌باشد از خیر و از سلام مواجه با احدی نمی‌شوند مگر با خیر و سلام؛آری مگر با کسیکه چون با قلوبشان مواجهۀ با او حاصل می‌کنند،وی شخصی بوده باشد که خیر و سلام را به شرّ و ضرر تبدیل کند؛همچنانکه قرآن شفابخش است برای آنکس که از آن استشفا بجوید،ولیکن برای ستمکاران موجب فزونی خسارت می‌شود . از این گذشته،این دلهای پاک و طاهر مواجه با چیزی از اشیاء نمی‌شود مگر آنکه آنرا نعمت خداوند سبحانه می‌یابد؛و مشاهده می‌نماید که آن نعمتها حاکی از صفات جمال او،و معانی کمال او،و توصیف کنندۀ عظمت و جلال وی می‌باشند . بنابراین،هر وقت توصیف نمایند چیزی از اشیاء را در حالیکه آنرا نعمتی از نعمتهای خدا می‌بینند و جمال او را در اسماء و صفاتش در آن چیز مشاهده می‌نمایند و هیچگاه در چیزی از چیزها از پروردگارشان غفلت نمی‌ورزند و سهو نمی‌کنند،در اینصورت توصیفشان نسبت به آن چیز،توصیف آنان نسبت به پروردگارشان با جمیل افعال و صفات او خواهد بود . و بر این اساس ثناء آنها بر خدا،و حمد و سپاسشان برای او می‌شود . فَلَیْسَ الْحَمْدُ إلاّ الثَّناءُ عَلَی الْجَمیلِ مِنَ الْفِعْلِ الاخْتیاریِّ . «در این صورت حمد و ستایش ایشان نیست مگر بر جمیل از فعل اختیاری.»

شأن و منزلت اولیاء خدای تعالی و افاضۀ خداوند به آنان‌اینست شأن و مقام و منزلت اولیای خدای تعالی که ایشان در دار عمل سکنی گزیده بوده،و اجتهاد و کوشش می‌کرده‌اند در آنروزشان برای فردا . و هنگامیکه پروردگارشان را دیدار و زیارت کنند،و وی به وعدۀ خود دربارۀ آنان وفا نماید،و در رحمت خود داخل کند،و در دار کرامت خویشتن سکنی دهد؛در این شرائط نور ایشان را که در دنیا به آنان اختصاص داده بود برایشان به اتمام می‌رساند؛همانطور که خدای تعالی فرموده است: نُورُهُمْ یَسْعَی‌' بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَـنِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَآ أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا . (آیۀ ۸ ،از سورۀ تحریم)

«نورشان در برابرشان و در سمت راستشان با شتاب و سرعت به حرکت در می‌آید . ایشان می‌گویند: بار پروردگار ما ! نورمان را برای ما به اتمام رسان!» و خداوند شراب طهوری به آنها می‌آشاماند که بدان واسطه سرائرشان را از هر گونه شرک جلیّ و خفیّ پاک می‌کند،و آنان را به نور علم و یقین فرومی‌پوشاند،و از قلوبشان بر سر زبانهایشان چشمه‌های توحید را جاری می‌نماید . ایشان اوّلاً خداوند را منزّه کرده و تسبیح او را می‌کنند،و سپس بر رفقایشان از پیامبران و صدّیقان و شهیدان و صالحان سلام می‌فرستند،و پس از آن خداوند سبحانه را تسبیح می‌گویند و با بلیغ‌ترین وجهی و بهترین و نیکوترین ثنائی او را ثنا می‌کنند . و اینست همان چیزی که قابل انطباق می‌باشد بر آن ـ و اللهُ أعلمُ ـ گفتار خداوند در دو آیة: تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الانْهَـرُ فِی جَنَّـتِ النَّعِیمِ ، که در آن ذکر جنّت ولایت و تطهیر قلوبشان به میان آمده است . و: دَعْوَیـهُمْ فِیهَا سُبْحَـنَکَ اللَهُمَّ ، که در آن تنزیه خدا و تقدیس و تسبیحش از هر گونه نقص و حاجت و شریک به میان آمده است،که بر وجه حضوری و شفاهی تحقّق یافته است؛بجهت آنکه ایشان از پروردگارشان در پرده و محجوب نیستند . وَ تَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلَـم ٌ و این شهود مشهد لقاء است به امن مطلق . زیرا در غیر این موطن از مواطن امن پیدا نمی‌شود مگر به مقدار اندک نسبی . وَ ءَاخِرُ دَعْوَیـهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَـلَمِینَ . و در این مشهد ذکر ثنا و تمجید و تحمید آنها می‌باشد بعد از تسبیحشان و تنزیهشان ذات اقدس او را .

و این آخرین مقامی است که اهل بهشت در کمال علمی خود بدان منتهی می‌گردند .

کیفیّت حمد اولیای خدا

مشرّف شدگان به لقای او،در بهشت و ما در تفسیر کلام خداوند در الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَـلَمِینَ (آیۀ ۲ ،از سورۀ حمد) که سابقاً بیان داشتیم،ذکر نمودیم که حمد عبارت است از توصیف؛و هیچ احدی را گنجایش وصف خدای تعالی نمی‌باشد مگر مُخلَصین از عبادش که خداوند آنانرا برای خودش خالص گردانیده است،و به کرامت از قرب که هیچ واسطه میان آنها و میان خدا نیست اختصاص داده است؛ آنجا که فرموده است: سُبْحَـنَ اللَهِ عَمَّا یَصِفُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَهِ الْمُخْلَصِینَ . (آیۀ ۱۶۰ ،از سورۀ صافّات) «منزّه است خداوند از توصیفی که وی را می‌نمایند مگر بندگان خالص گردیده شدۀ او.» و بر همین اساس می‌باشد که خداوند در کلام خود برای هیچکس حکایت حمد را ننموده است مگر برای گرامی داشته شده‌گان از پیامبرانش،مانند نوح و إبراهیم و محمّد و داود و سلیمان؛همچون گفتارش در آنچه را که به نوح امر نموده است: فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّا'نَا مِنَ الْقَوْمِ الْظَّـلِمِینَ . [۳] (آیۀ ۲۸ ،از سورۀ مؤمنون) و گفتارش به نحو حکایت از إبراهیم: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْمَـعِیلَ وَ إِسْحَـقَ . [۴]


(آیۀ ۳۹، از سورۀ إبراهیم) و گفتارش در بسیاری از مواضع که محمّد صلّی الله علیه و آله را بدان امر کرده است: قُلِ الْحَمْدُ لِلَّه ِ . [۵] (آیۀ ۹۳ ، از سورۀ نمل) و گفتارش به نحو حکایت از داود و سلیمان: وَ قَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ . [۶] (آیۀ ۱۵، از سورۀ نمل ) و خداوند در بسیاری از مواضع کلامش در قرآن کریم حکایت حمد اهل بهشت را نموده است؛همچون: وَ قَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَا'نَا لِهَـذَا . [۷] (آیۀ ۴۳ ،از سورۀ أعراف) و همچون: وَ قَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ . [۸] (آیۀ ۳۴ ،از سورۀ فاطر) و همچون:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَه ُ . [۹] (آیۀ ۷۴ ،از سورۀ زمر) و همچون همین آیۀ مورد تفسیر: وَ ءَاخِرُ دَعْوَیـهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَـلَمِینَ . و این آیه دلالت دارد بر آنکه الله سُبحانَه مؤمنین را که اهل بهشتندبالاخره ملحق می‌کند به بندگان مُخلَص خود (عِبادِهِ المُخلَصینَ) . و در این نکته، بشارتی است عظیم و وعده‌ای است جمیل برای مؤمنین. و در تفسیر کلام خدای تعالی: وَ لَوْ یُعَجِّلُ اللَهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجَالَهُم بِالْخَیْرِ ـ إلخ،فرموده‌اند: ‎

تعجیل در مورد چیزی عبارت است از با سرعت و شتاب آنرا بجا آوردن؛و استعجال به چیزی عبارت است از طلب آن چیز با سرعت و شتاب،و «عَمَه» عبارت است از شدّت تحیّر . و معنی آیه اینطور می‌شود: و اگر خداوند عجله کند برای مردم در نزول شرّ که عذاب بوده باشد به همانگونه که مردم در نزول خیر مانند نعمت استعجال می‌کنند،تحقیقاً بواسطۀ نزول عذاب به حکم انقضاء اجل،مدّت زندگیشان منتهی خواهد گشت؛ولیکن خداوند در نزول شرّ نسبت به آنان شتاب نمی‌ورزد . و یله و رها و واگذار می‌سازد آن دسته منکرین لقاء خدا و معاد را که از ربقۀ دین همچون تیر از کمان بیرون جسته‌اند،که تا در طغیانشان با شدیدترین تحیّر،متحیّر و سرگردان گردند . و توضیح و تشریح این حقیقت بدین‌سان می‌باشد که: انسان بر حسب طبع اوّلین خود عجول است؛در طلب آنچه را که برای وی نفعی و خیری دارد شتاب ورزیده استعجال می‌نماید؛بدین معنی که از اسباب خارجی طبیعی چنان توقّع دارد که در نتیجه دادن و به ثمر رسانیدن منویّات و درخواست‌های او که دنبال می‌کند و پی‌جوئی می‌نماید،تسریع به عمل آورند .

بنابراین در حقیقت و واقع امر از خداوند سبحانه طلب می‌کند تا در چرخش دستگاه تکوین سرعت و عجله بکار آورد؛زیرا در حقیقت خداوند سبب در این امر می‌باشد . اینست سنّت انسان که مبنی است بر اهواء نفسانیّه . امّا واقع امر اینطور نمی‌باشد و اسبابی که واقع است در نظام خود هیچگاه تابع‌هوای نفس انسانی نشده‌اند؛ بلکه عالم انسانی تابع و جاری بر جریان و متابعت نظام اسباب است اضطراراً؛چه انسان بخواهد و دوست داشته باشد و یا نخواهد و کراهت داشته باشد . و اگر فرضاً سنّت الهیّه در آفرینش اشیاء و إتیان به مسبّبات دنبال اسبابشان،پیروی کند و یا مشابهت پیدا کند با این سنّت انسانیّه که مبتنی می‌باشد بر جهل،و بنای سرعت و شتاب را در پیدایش مسبّبات و آثار در پی اسبابشان بگذارد؛ تحقیقاً شرّ که عبارت است از هلاکت به عذاب الهی به سوی انسان شتاب می‌گیرد و با سرعت به سوی او متوجّه می‌شود . به جهت آنکه سبب چنین مسبّبی با انسان قیام دارد؛ و آن عبارت است از کفر،به سبب عدم رجاء لقاء خدا و طغیان در حیات دنیا . ولیکن خدای متعال برای انسان در شرّ و عذاب عجله نمی‌کند همچون استعجال مردم در امور خیر؛زیرا سنّت خداوندی مبتنی است بر حکمت، به خلاف سنّت مردم که مبتنی است بر جهالت،بنابراین: یَذَرُهُمْ فِی طُغْیَـنِهِمْ یَعْمَهُونَ . «خداوند یله می‌گذارد تا مردم در طغیانشان سرگشته و متحیّرانه و کورکورانه حرکت کنند.» [۱۰]

پیرامون: لَا أُحْصِی ثَنَآءً عَلَیْکَ ، أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ !

حقّاً در همین چند آیۀ مختصر و کوتاه ببینید چطور حضرت سبحان جلّ شأنه و تعالی مَجدُه غرض از خلقت،و راه سعادت و شقاوت،و بهره‌گیری آدمی را از حیات،و سازمان وجودی را به عدل و کمال،و وصول به اعلا درجۀ مقام انسانیّت،و ارتقاء به ارقی ذروۀ آدمیّت را بیان فرموده است؛و لقاء خدا را مقصد و مقصود به شمار آورده است،و ناامیدان از آنرا متحیّر و سرگردان در وادی غفلات و شهوات نفسانیّه قرار داده است . و لقای خدا و فنای در ذات اورا با ملاحظۀ آیات و بیّنات الهیّه،در سیر مدارج و معارج کمال منظور داشته است ! آنهم آنگونه سیری که نهایتش فناء محض و اندکاک صرف در بقاء و هستی حقّ است جلّ و علا؛آنجا که از هر اسم و وصف بیرون است،و از هر اندیشه و فکر برتر و عالیتر . آنجا که وصف واصفین و حمد حامدین و تسبیح مسبّحین و تهلیل مهلّلین و تکبیر مکبّرین و تمجید ممجّدین بدان نرسد؛و قبل از وصول بدان مضمحلّ و گم و نابود گردد . آنجا که پیامبر اعظم و نبیّ اکرمش حضرت خاتم الانبیآءِ و المرسلین و سیّد السُّفرآءِ المُکرَّمین و أفضل خلقِ الله أجمعین: محمّد بن عبدالله صلّی الله علیه و آله أبد الآبدین سپر انداخته،و خلع نعلین فرموده،و با کلمۀ مشهورۀ خود: لَا أُحْصِی ثَنَآءً عَلَیْکَ ! أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ . [۱۱]

«من ثنا و ستایش تو را احصا نمی‌کنم ! تو هستی همانطور که ثنا و ستایش بر خودت را احصا می‌کنی!» عظمت ذات لایتناهی وی را إلی الابد اعلام کرد؛و حقارت خلائق را در برابر ساحتش مشخّص ساخت . آنجا که عقاب پر بریزد از پشّۀ لاغری چه خیزد؟! شیخ نجم الدّین رازی چون در مقام بدو خلقت بر می‌آید این حقیقت را به نحو زیبائی ارائه داده است . وی می‌گوید: ‎ پس آن لطیفه که از صفت محبّت محمّدی برخاسته بود،اوّل گرد ملکوت ارواحش برآوردند،و آنگه از دروازۀ جوهر،او را بر صورت و صفت ملک و ملکوت گذر دادند؛تا هیچ ذرّه از ذرّات کاینات از ملک و ملکوت نماند که در وی سرّی از اسرار محبّت تعبیه نکردند،تا هیچ ذرّه،از محبّت خالق خویش بقدر استعداد خالی نباشد و بدان به زبان حال خویش حضرت عزّت را حمد و ثنا می‌گوید . وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَـکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ . [۱۲]

بیت:

گر عرض دهند عاشقانت را

هر ذرّه که هست در شمار آید

طاوس و مگس به یک محلّ باشد

چون بازِ غم تو در شکار آید

ای ملائکه! لاف مُسبِّحی مزنید، و خود را در مقام هستی پدید میاورید که: وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ . [۱۳] آن چیست و کیست که نه مسبّح حضرت جلّتِ ماست ؟! سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَـوَ 'تِ وَ الارْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ . [۱۴] و حضرت جلّت ما از آن عزیزتر و بزرگوارتر است،که خود هر کسی حمد و ثنای ما تواند گفت . هر تسبیح و تقدیس که بر اهل آسمان و زمین می‌بینی و بر ذرّات کاینات مشاهده می‌کنی همه از پرتو ثنای خداوندی ماست بر حضرت ما؛که: سُبْحَـنَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ . [۱۵] امّا بواسطۀ آینۀ روح محمّدی که عکس بر ذرّات کاینات انداخت جمله‌مسبِّح و مقدِّس گشتند .

هر کسی پنداشت که آن ثناگوئی از خاصّیّت عبودیّت اوست؛ندانستند که منشأ این حمد از کجاست . چون نوبت به خلاصۀ موجودات رسید،و در پرورش و روش گرد ملک و ملکوت برگشت،و ثمرۀ کردار بر سر شاخ شجرۀ آفرینش آمد که « قَابَ قَوْسَیْنِ » عبارت ازوست و به تصرّف سرّ « أَوْ أَدْنَی‌' » دیدۀ حقیقت بین او گشاده گردید،و خطاب عزّت در رسید که: ای محمّد ! همچون دیگر موجودات و ملائکه مرا ثنا بگوی؛ اثْنِ عَلَیَّ! خواجه باز دیده بود که هرچ از ثناگوئی آن حضرت جملۀ کاینات یافته بودند عاریتی بود،و شریعت او آن بود که: الْعاریَةُ مَرْدودَةٌ ،بر قضیّة: إِنَّ اللَهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤَدُّوا الامَـنَـتِ إِلَی‌' أَهْلِهَا [۱۶] آن امانت ردّ کرد . گفت از زبان الکن حدوث،ثنای ذات قدیم چون درست آید ؟ لَا أُحْصِی ثَنَآءً عَلَیْکَ ،ثنای ذات تو هم از صفات تو درست آید؛ أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ. [۱۷]

اینجا نه ملئکه که اطفال نو آموز دبیرستان آدم‌اند،که: یَــَادَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِِهِمْ [۱۸] ، که ایشان خود نام خود نمی‌دانند بلکه آدم که معلّم ایشان است باجملگی فرزندان در زیر رایت ثناخوانی محمّد باشند ؛که : ءَادَمُ وَ مَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوَآئِی یَوْمَ الْقِیَمَةِ وَ لَا فَخْرَ،وَ بِیَدِی لِوَآءُ الْحَمْدِ وَ لَا فَخْرَ . [۱۹] از اینجا معلوم می‌گردد که تخم آفرینش محمّد بود،و ثمره هم او بود،و شجرۀ آفرینش به حقیقت هم وجود محمّدی است . بیت: الحقّ شگرف مرغی کز تو دو کون پر شد نه بال باز کرده نه زآشیان پریده هرچ ملکوتیّات است بیخهای آن شجره تصوّر کن،و هر چه جسمانیّات است تنۀ شجره،و انبیاء علیهم الصّلوۀ و السّلام شاخهای شجره،و ملئکه برگهای شجره،و بیان ثمرۀ آن شجره در عبارت نگنجد و به زبان قلمِ دو زبان با کاغذِ دو روی نتوان گفت .

شعر:

قصّه‌ها می‌نوشت خاقانی

قلم اینجا رسید سر بشکست [۲۰]

شهاب الدّین أبوالقاسم سَمْعانیّ در این باب گوید: هَذا مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَهِ أفْصَحَ مِنْ دَبٍّ وَ دَرْجٍ،وَ أمْلَحَ مِنْ دَخْلٍ وَ خَرْجٍ،یَقولُ بَعْدَ ما مَدَّ طَنابٌ فِی مَدْحِ الْجَلالِ وَ وَصْفِ الْجَمالِ: لَا أُحْصِی ثَنَآءً عَلَیْکَ، أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ ! دیدۀ عقول در ادراک جلال او خیره،آبهای روی متعزّزان در آب جمال اوتیره،لُباب ارباب ألباب در ادراک نعت او متحیّر،خاطر اصحاب علوم در حواشی عزّ او متلاشی . خداوندان بصر و بصیرت و ذکا و فطنت و خاطر خطّار و حکمت در قطره‌ای از بحار عظمت او غریق،اسرار أبرار از آتش انس به جلال او حریق؛دست به دلهای سوخته زده،گوئی مشعله دارند عاشقان همه در دست. زبانهای اهل فصاحت از شرم مدح جلال و وصف جمال او کلیل،در هر گوشه‌ای هزار هزار طریح و جریح و شهید و قتیل. [۲۱]

فقرۀ اوّل از این حدیث مبارک دلالت دارد بر آنکه تا شائبۀ انانیّت در بشر باقی می‌باشد،احاطه به جمیع صفات حضرت احدیّت،و بر ذات اقدس وی‌مستحیل است؛چرا که «أنا» ضمیر است و اشاره به حدود ماهوی و إنّیّت است که مساوی با تقیید و مساوق با تحدید است . و ذات اقدس حقّ تعالی و صفات و اسمای جلال و جمالش از حیطۀ تحدید بیرون است؛چرا که او لم یزلی و لایزالی است و غیر متناهی است؛ذاتاً و وجوداً و صفةً و اسماً . و بنابراین احاطه بر ذات او و احصاء و شمارش صفات او محال می‌باشد . یعنی احاطۀ ضمیر أنا (من) که محدود است بر ضمیر هو (او) که بالفرض غیر محدود است و از دائرۀ عدّ و حدّ برون است امکان ندارد .

اعْرِفُوا اللَهَ بِاللَهِ ؛ خدا را با خدا بشناسید

و فقرۀ دوّم از این حدیث دلالت دارد بر آنکه چون خداوند لایتناهی و سرمدی به وجود عالم است،اوست فقط که شناسای ذات خویش و صفات عُلیا و اسمای حُسنای خود می‌باشد . و بندۀ خدا همچون پیغمبر خدا چون به مقام فناء فی الله رسید،و اثری از بقایای وجود چه در عالم حسّ و چه در عالم مثال و ملکوت اسفل و چه در عالم عقل و ملکوت اعلی از وی باقی نماند،در آنجا دیگر وجود متعیّن و هستی محدود موجود نیست تا عالِم و مُدرِک شود و خدا را بشناسد و صفات او را تمجید و تحمید نماید؛آنجا خداوند است و بس و غیر از وی بودن چیزی محال می‌باشد . بنابراین،خداست که خدا را می‌شناسد .

و « أَنْتَ » در کلام رسول اکرم صلّی الله علیه وآله: أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ ، اشاره است به هو هویّت مطلقۀ منبع انوار ماهویّه و انّیّۀ حضرت حقّ تعالی و تقدّس،که بر جمیع عوالم صفات و اسماء کلّیّه و جزئیّه محیط،و از حسّ و از فهم و از ادراک هر ذی حسّی و صاحب شعوری و دارای فهم و ادراکی بالاتر و عالی‌تر و راقی‌تر می‌باشد . از اینجاست چشمۀ پر فیضان احادیث و روایاتی که دلالت دارد بر آنکه خدا را با خدا باید شناخت: اعْرِفُوا اللَهَ بِاللَهِ . «خدا را با خدا بشناسید!» محمّد بن یعقوب کلینیّ با سند متّصل خود روایت کرده است از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام که فرمودند: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: اعْرِفُوا اللَهَ بِاللَهِ ! وَ الرَّسُولَ بِالرِّسَالَةِ وَ أُولِی الامْرِ بِالامْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالْعَدْلِ وَ الإحْسَانِ . [۲۲]

«حضرت امام أمیرالمؤمنین علیه السّلام گفتند: خدا را به خدا بشناسید ! و رسول را به رسالت،و اولوالامر را به امر به معروف و عدل و احسان!» و همچنین با سند خود روایت کرده است از علیّ بن عقبة بن قیس بن سمعان بن أبی ربیحة غلام رسول الله صلّی الله علیه و آله که: قَالَ: سُئِلَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: بِمَ عَرَفْتَ رَبَّکَ ؟! قَالَ: بِمَا عَرَّفَنِی نَفْسَهُ ! قِیلَ: وَ کَیْفَ عَرَّفَکَ نَفْسَهُ ؟! قَالَ: لَا یُشْبِهُهُ صُورَةٌ وَ لَا یُحَسُّ بِالْحَوَآسِّ وَ لَا یُقَاسُ بِالنَّاسِ . قَرِیبٌ فِی بُعْدِهِ بَعِیدٌ فِی قُرْبِهِ . فَوْقَ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَا یُقَالُ: شَیْءٌ فَوْقَهُ،أَمامَ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَا یُقَالُ: لَهُ أَمَامٌ . دَاخِلٌ فِی الاشْیَاءِ لَا کَشَیْءٍ دَاخِلٍ فِی شَیْءٍ؛وَ خَارِجٌ مِنَ الاشْیَآءِ لَا کَشَیْءٍ خَارِجٍ مِنْ شَیْءٍ . سُبْحَانَ مَنْ هُوَ هَکَذَا وَ لَا هَکَذَا غَیْرُهُ وَ لِکُلِّ شَیْءٍ مُبْتَدِی‌ٌ [۲۳] .

«گفت: از أمیرالمؤمنین علیه السّلام پرسیدند: پروردگارت را به چه شناختی ؟! گفت: به آنچه خودش مرا شناسای خود نموده است؛گفته شد: چطور خودش خود را به تو شناسانید ؟! گفت: صورتی بدو شبیه نیست،و با حواسّ احساس نمی‌گردد،و بامردم قیاس نمی‌شود . در عین دوری نزدیک است؛و در عین نزدیکی دور است . بالای تمام چیزهاست و گفته نمی‌شود: چیزی بالای اوست . مقابل تمام چیزهاست و گفته نمی‌شود: وی دارای مقابل است . داخل است در چیزها نه مانند دخول چیزی در چیزی؛و خارج است از چیزها نه مانند خروج چیزی از چیزی . پاک و منزّه است آنکه اینطور است،و غیر او اینطور نیست و اوست ابتدای تمام چیزها.» و ایضاً با سند متّصل خود روایت کرده است از منصور بن حازِم که گفت: قُلْتُ لاِبِی عَبْدِاللَهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: إنِّی نَاظَرْتُ قَوْمًا فَقُلْتُ لَهُمْ: إنَّ اللَهَ جَلَّ جَلَالُهُ أَجَلُّ وَ أَعَزُّ وَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ یُعْرَفَ بِخَلْقِهِ،بَلِ الْعِبادُ یُعْرَفُونَ بِاللَهِ . فَقَالَ: رَحِمَکَ اللَهُ . [۲۴]

«من به حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام عرض کردم: من با گروهی مناظره نمودم و به آنها گفتم: خداوند جلیل‌تر و عزیزتر و بزرگوارتر است از آنکه با آفریدگانش شناخته شود؛بلکه بندگان خدا با خدا شناخته می‌شوند . حضرت فرمود: خدایت رحمت کند!»

کلام أمیرالمؤمنین علیه السّلام: لَمْ أَکُ بِالَّذِی أَعْبُدُ مَنْ لَمْ أَرَهُ

شیخ هادی کاشف الغطاء روایت کرده است که: سَأَلَهُ سَآئِلٌ فَقَالَ: یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ ! خَبِّرْنِی عَنِ اللَهِ تَعَالَی؛أَرَأَیْتَهُ حِینَ عَبَدْتَهُ ؟! فَقَالَ لَهُ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ: لَمْ أَکُ بِالَّذِی أَعْبُدُ مَنْ لَمْ أَرَهُ ! فَقَالَ لَهُ: فَکَیْفَ رَأَیْتَهُ حِینَ رَأَیْتَهُ ؟! فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: وَیْحَکَ ! لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الابْصَارِ،وَلَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الإیمَانِ . مَعْرُوفٌ بِالدِّلَالَاتِ،مَنْعُوتٌ بِالْعَلَامَاتِ،لَایُقَاسُ بِالنَّاسِ وَ لَا تُدْرِکُهُ الْحَوَآسُّ . [۲۵] «پرسنده‌ای از وی پرسید: ای أمیرالمؤمنین ! تو مرا خبر بده از خدای تعالی؛آیا او را دیده‌ای در هنگامیکه او را عبادت نموده‌ای ؟! حضرت فرمود: من آنچنان نمی‌باشم که عبادت کنم کسی را که ندیده باشم ! پرسنده گفت: پس در وقتی که او را دیده‌ای به چه کیفیّت دیده‌ای ؟!

حضرت فرمود: ای وای بر تو ! او را چشمها با مشاهدۀ دیدگان نمی‌بیند؛ولیکن او را دلها به حقائق ایمان می‌بینند . وی با دلالتها شناخته شده است،و با علامتها و نشانه‌ها توصیف گردیده است . با مردم مقایسه نمی‌شود و حواسّ ظاهریّه وی را در نمی‌یابند و ادراک نمی‌کنند!»

جواب امام باقر علیه السلام از سؤال مرد خارجی: « آیا خدا را دیده‌ای؟!»

کلینی همین مضمون را با سند متّصل خود از سِنان روایت کرده است که وی گفت: من در محضر مبارک حضرت أبوجعفرٍ الباقر علیه السّلام بودم که مردی از خوارج بر وی وارد شد و به حضرت گفت: ای أبوجعفر ! أَیَّ شَیْ ء تَعْبُدُ ؟! «چه چیز را پرستش می‌نمائی؟!»

حضرت فرمود: اللَهَ تَعَالَی . «خداوند تعالی را.» مرد خارجی گفت: رَأَیْتَهُ ؟! «آیا او را دیده‌ای؟!» قَالَ: بَلْ لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الابْصَارِ،وَلَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الإیمَانِ . لَا یُعْرَفُ بِالْقِیَاسِ وَ لَا یُدْرَکُ بِالْحَوَآسِّ وَ لَا یُشْبِهُ بِالنَّاسِ . مَوْصُوفٌ بِا لایَاتِ،مَعْرُوفٌ بِالْعَلَامَاتِ،لَا یَجُورُ فِی حُکْمِهِ؛ذَلِکَ اللَهُ لَا إلَهَ إلَّا هُوَ . قَالَ: فَخَرَجَ الرَّجُلُ وَ هُوَ یَقُولُ: اللَهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ . [۲۶] در ذیل این روایت دیدم که افزوده است: خداوند در حکمش ستم روا نمی‌دارد . آنست الله که معبودی جز وی وجود ندارد . «سنان که راوی روایت است گفت: آن مرد خارجی از حضور حضرت بیرون رفت و با خود می‌گفت: خداوند داناتر است بر آنجائی که رسالت خودش را قرار بدهد.» شیخ نجم الدّین رازی گوید: و آن طائفه را که به کمند جذبات اُلوهیّت ] روی [ از مطالب بشریّت ] و مقاصد نفسانی [ بگردانند،و در سیر عبودیّت به عالم ربوبیّت رسانند و قابل فیض بی‌واسطه گردانند،دو صنف‌اند:

یکی آنهااند که در عالم ارواح در صفوف « الارْوَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ » در صفّ اوّل بوده‌اند،قابل فیض الوهیّت بی‌واسطه گشته و ایشان انبیاءاند علیهم‌السّلام که در قبول نور هدایت اینجا مستقلّاند . و صنف دوّم ارواح اولیاست که آنجا قابل فیض ] حقّ [ بواسطۀ تُتُق ارواح انبیاء ] علیهم السّلام [ بوده‌اند،اینجا نیز قابل آن فیض در دولت متابعت ایشان ] توانند بود؛امّا چون بر طینت روحانیّت ایشان [ خمیر مایۀ رشّاش « ثُمَّ رَشَّ عَلَیْهِمْ مِنْ نُورِهِ» نهاده بودند،چون به کمند جذبه روی از مزخرفات دنیاوی بگردانیدند،هم بدان نور از پس چندین هزار تُتق عزّت جمال وحدت مشاهده کردند؛چنانکه أمیرالمؤمنین علیّ رضوان الله علیه فرمود: لَا أَعبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ ، مبادی عشق اینجا پیدا گردد . شعر: اصل همه عاشقی ز دیدار افتد چون دیده بدید آنگهی کار افتد [۲۷]

خطبۀ أمیرالمؤمنین علیه السّلام در معرّفی خداوند در پاسخ ذعلب شیخ صدوق با سند متّصل خود روایت کرده است از عبدالله بن یونس از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام که گفت: بَیْنَا أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ یَخْطُبُ عَلَی مِنْبَرِ الْکُوفَةِ،إذْ قَامَ إلَیهِ رَجُلٌ یُقَالُ لَهُ: ذِعْلَبٌ،ذَرِبُ اللِسَانِ بَلِیغٌ فِی الْخِطَابِ شُجَاعُ الْقَلْبِ،فَقَالَ: یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ ! هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ ؟! فَقَالَ: وَیْلَکَ یَا ذِعْلَبُ ! مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبًّا لَمْ أَرَهُ ! قَالَ: یَا أَمیِرَالْمُؤْمِنِینَ ! کَیْفَ رَأَیْتَهُ ؟! قَالَ: وَیْلَکَ یَا ذِعْلَبُ ! لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الابْصَارِ،وَلَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الإیمَانِ .

وَیْلَکَ یَا ذِعْلِبُ ! إنَّ رَبِّی لَطِیفُ اللَطَافَةِ فَلَا یُوصَفُ بِاللُطْفِ،عَظِیمُ الْعَظَمَةِ لَا یُوصَفُ بِالْعِظَمِ،کَبِیرُ الْکِبْرِیَآءِ لَا یُوصَفُ بِالْکِبَرِ، جَلِیلُ الْجَلَالَةِ لَا یُوصَفُ بِالْغِلَظِ . قَبْلَ کُلِّ شَیْءٍ فَلَا یُقَالُ: شَیْءٌ قَبْلَهُ؛وَ بَعْدَ کُلِّ شَیْءٍ فَلَا یُقَالُ: شَیْءٌ بَعْدَهُ . شَآئِی الاشْیَآءِ لَا بِهِمَّةٍ،دَرَّاکٌ لَا بِخَدِیعَةٍ . هُوَ فِی الاشْیَآءِ کُلِّهَا غَیْرُ مُتَمَازِجٍ بِهَا وَ لَا بَآئِنٍ عَنْهَا . ظَاهِرٌ لَا بِتَأْوِیلِ الْمُبَاشَرَةِ،مُتَجَلٍّ لَا بِاسْتِهْلَالِرُؤْیَةٍ،بَآئِنٌ لَا بِمَسَافَةٍ،قَرِیبٌ لَا بِمُدَانَاةٍ،لَطِیفٌ لَا بِتَجَسُّمٍ،مَوْجُودٌ لَا بَعْدَ عَدَمٍ،فَاعِلٌ لَا بِاضْطِرَارٍ،مُقَدِّرٌ لَا بِحَرَکَةٍ،مُرِیدٌ لَا بِهَمَامَةٍ،سَمِیعٌ لَا بِـَالَةٍ،بَصِیرٌ لَا بِأَدَاةٍ . لَا تَحْوِیهِ الامَاکِنُ،وَ لَا تَصْحَبُهُ الاوْقَاتُ،وَ لَا تَحُدُّهُ الصِّفَاتُ ، وَ لَا تَأْخُذُهُ السِّنَاتُ . سَبَقَ الاوْقَاتَ کَوْنُهُ،وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ،وَ الاِبْتِدَآءَ أَزَلُهُ . بِتَشْعِیرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لَا مَشْعَرَ لَهُ،وَ بِتَجْهِیرِهِ الْجَوَاهِرَ عُرِفَ أَنْ لَا جَوْهَرَ لَهُ،وَ بِمُضَآدَّتِهِ بَیْنَ الاشْیَآءِ عُرِفَ أَنْ لَا ضِدَّ لَهُ،وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَیْنَ الاشْیَآءِ عُرِفَ أَنْ لَا قَرِینَ لَهُ . ضَآدَّ النُّورَ بِالظُّلْمَةِ،وَ الْجَسْوَ بِالْبَلَلِ،وَ الصَّرْدَ بِالْحَرُورِ .

مُؤَلِّفٌ بَیْنَ مُتَعَادِیَاتِهَا،مُفَرِّقٌ بَیْنَ مُتَدَانِیَاتِهَا،دَالَّةً بِتَفْرِیقِهَا عَلَی مُفَرِّقِهَا،وَ بِتَأْلِیفِهَا عَلَی مُؤَلِّفِهَا؛وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَّ: وَ مِن کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ . [۲۸] فَفَرَّقَ بِهَا بَیْنَ قَبْلٍ وَ بَعْدٍ؛لِیُعْلَمَ أَنْ لَا قَبْلَ لَهُ وَ لَا بَعْدَ،شَاهِدَةً بِغَرَآئِزِهَا عَلَی أَنْ لَا غَرِیزَةَ لِمُغَرِّزِهَا،مُخْبِرَةً بِتَوْقِیتِهَا أَنْ لَا وَقْتَ لِمُوَقِّتِهَا . حَجَبَ بَعْضَهَا عَنْ بَعْضٍ؛لِیُعْلَمَ أَنْ لَا حِجَابَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ غَیْرُ خَلْقِهِ . کَانَ رَبًّا إذْ لَا مَرْبُوبٌ،وَ إلَهًا إذْ لَا مَأْلُوهٌ،وَ عَالِمًا إذْ لَا مَعْلُومٌ،وَ سَمِیعًا إذْ لَا مَسْمُوعٌ . ثُّمَّ أَنْشَأَ یَقُولُ:

وَ لَمْ یَزَلْ سَیِّدِی بِالْحَمْدِ مَعْرُوفَا

وَ لَمْ یَزَلْ سَیِّدِی بِالْجُودِ مَوْصُوفَا (۱)

وَ کُنْتَ [۲۹] إذْ لَیْسَ نُورٌ یُسْتَضَآءُ بِهِ

وَ لَا ظَلَامٌ عَلَی الا فَاقِ مَعْکُوفَا (۲)

وَ رَبُّنَا بِخِلَافِ الْخَلْقِ کُلِّهِمِ

وَ کُلِّ مَا کَانَ فِی الاوْهَامِ مَوْصُوفَا (۳)

فَمَنْ یُرِدْهُ عَلَی التَّشْبِیهِ مُمْتَثِلاً

یَرْجِعْ أَخَا حَصَرٍ بِالْعَجْزِ مَکْتُوفَا (۴)

وَ فِی الْمَعَارِجِ یَلْقَی مَوْجُ قُدْرَتِهِ

مَوْجًا یُعَارِضُ طَرْفَ الرُّوحِ مَکْفُوفَا (۵)

فَاتْرُکْ أَخَا جَدَلٍ فِی الدِّینِ مُنْعَمِقًا

قَدْ بَاشَرَ الشَّکُّ فِیهِ الرَّأْیَ مَأْوُوفَا (۶)

وَ اصْحَبْ أَخَا ثِقَةٍ حُبًّا لِسَیِّدِهِ

وَ بِالْکَرَامَاتِ مِنْ مَوْلَاهُ مَحْفُوفَا (۷)

أَمْسَی دَلِیلَ الْهُدَیَ فِی الارْضِ مُنْتَشِرًا

وَ فِی السَّمَآءِ جَمِیلَ الْحَالِ مَعْرُوفَا (۸)

قَالَ فَخَرَّ ذِعْلَبٌ مَغْشِیًّا عَلَیْهِ ثُمَّ أَفَاقَ،وَ قَالَ: مَا سَمِعْتُ بِهَذَا الْکَلَامِ، وَ لَا أَعُودُ إلَی شَیْءٍ مِنْ ذَلِکَ . قالَ مُصَنِّفُ هَذا الْکِتابِ: فی هَذا الْخَبَرِ ألْفاظٌ قَدْ ذَکَرَها الرِّضا عَلَیْهِ السَّلامُ فی خُطْبَتِهِ،وَ هَذا تَصْدیقُ قَولِنَا فی الائِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ: إنَّعِلْمَ کُلِّ واحِدٍ مِنْهُمْ مَأْخوذٌ عَنْ أبیهِ حَتَّی یَتَّصِلَ ذَلِکَ بِالنَّبیِّ صَلَّی اللَهُ عَلَیهِ وَءَالِهِ وَ سَلَّمَ. [۳۰]

ترجمه خطبۀ غرّای أمیرالمؤمنین علیه السّلام در جواب ذعلب (باید خداوندی را عبادت کرد که بتوان او را دید .)

«هنگامیکه حضرت امام أمیرالمؤمنین علیه السّلام بر فراز منبر مسجد کوفه مشغول ایراد خطبه بودند، مردی به نزد او برخاست که به وی ذعلب‌می‌گفتند . وی مردی تیز زبان و در خطاب رسا و بلیغ و در قدرتِ دل شجاع بود،و گفت: ای أمیرالمؤمنین !

آیا پروردگارت را دیده‌ای ؟! حضرت فرمود: ای وای بر تو ! ای ذعلب ! من اینطور نیستم که پرستش کنم پروردگاری را که وی را ندیده باشم ! ذعلب گفت: یا أمیرالمؤمنین ! تو او را به چه کیفیّتی دیده‌ای ؟!

حضرت فرمود: ای وای بر تو ! ای ذعلب ! او را دیدگان سر به مشاهدۀ ابصار ندیده‌اند؛ولیکن دلها او را به حقائق ایمان دیده‌اند . ای وای بر تو ! ای ذعلب ! حقّاً و حقیقةً پروردگار من در لطافت بگونه‌ای لطیف است که نمی‌توان او را به صفت لطف توصیف نمود،و در عظمت بقدری عظیم است که نمی‌توان او را به صفت عظمت توصیف کرد؛و در کبریائیّت به نحوی کبیر است که نمی‌توان وی را به صفت بزرگی و کبریائیّت توصیف کرد؛و در جلالت به حدّی جلیل است که نمی‌توان وی را به درشتی و غلظت توصیف نمود . او قبل از هر چیزی وجود داشته است پس نمی‌توان گفت: چیزی پیش از وی بوده است؛ و بعد از هر چیزی خواهد بود پس نمی‌توان گفت: چیزی پس از وی خواهد بود . او اشیاء را بوجود می‌آورد بدون تصمیم و عزم و اسباب قبلی،بسیار درّاک و با فهم است بدون مکر و حیله .

در داخل چیزهاست بدون آنکه با آنها ممزوج گردد و بدون آنکه از آنها فاصله بگیرد و دور شود . ظاهر است نه به گونه‌ای که با بازگشتِ مباشرت به وی بتوان به او دست آزید،و متجلّی و آشکار است نه به گونه‌ای که با استخدام رؤیت دیدگان بتوان او را دید،از اشیاء دور است نه دوری به مسافت،نزدیک است نه به پیش آوردن و جلو کشیدن،لطیف است نه با لطافت جسمیّه،موجودات است نه آنکه پس از عدم به وجود آمده باشد، فاعل کارها و بجا آورندۀ امور است نه به اضطرار و فاقد اختیار، اندازه‌زننده و تقدیر کنندۀ موجودات است نه بواسطۀ حرکت و جنبشی که در او بوده باشد،اراده کننده است نه با وسائل و تدبیر و همّ و مقدّمات،شنواست نه با آلت شنوائی،بیناست نه با اسباب بینائی .

امکنه و محلها نمی‌تواند او را در بر گیرد،و اوقات نمی‌تواند با او همنشین و همراه باشد،و صفات نمی‌تواند او را محدود کند و به اندازه و حدّ متعیّن سازد،و پینگی‌ها و چرتها نمی‌تواند او را فرا گیرد . وی موجودی است که تحقّق و هستی او بر اوقات پیشی گرفته است،و وجود او بر عدم سبقت داشته است،و ازلیّت او بر ابتدای عالم وجود جلو بوده است . چون او مشاعر آدمیان را بساخت،دانسته می‌شود که خودش دارای مشعری همچون آدمیان که محلّ شعورشان مغز و اندیشه است نمی‌باشد،و چون او جواهر عالم را جوهر زد و با جوهر خلقت کرد،معلوم می‌شود که خودش صاحب جوهر نمی‌باشد .

و چون میان اشیاء تضادّ برقرار فرمود،دانسته می‌شود که خودش ضدّی ندارد؛و به قرین و مقابل انداختن در میان اشیاء فهمیده می‌شود که خودش قرین و برابری ندارد . خداوند تضادّ برقرار نمود روشنی را با تاریکی،و خشکی و یبوست را با تری،و سردی را با گرمی . خداوند آشتی و الفت اندازنده است در میان چیزهائی که با یکدگر دشمنی و جدائی دارند،و دوری و جدائی افکننده است در میان چیزهائی که با هم الفت و نزدیکی دارند؛بطوری که آن اشیائی که از هم جدا می‌شوند و پراکنده و دور می‌گردند دلالت کننده هستند بر خدائی که آنها را با وجود قرب و نزدیکی،جدا کرده و متفرّق گردانیده است،و آن اشیائی که بهم نزدیک می‌شوند و الفت می‌پذیرند دلالت کننده هستند بر خدائی که آنها را با وجود بُعد و دوری و دشمنی،بهم تألیف نموده و بهم پیوسته گردانیده است؛و آنست

معنی کلام خدا عزّوجلّ

وَ مِن کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ . پس خداوند در میان موجودات از جهت قبلیّت و بعدیّت فرق گذاشت تا دانسته شود: قبلی برای وجود او نمی‌باشد؛ و بعدی برای وجود او نخواهد بود. آن موجوداتِ آفریده شده در حالی هستند که شهادت می‌دهند بواسطۀ غرائز و صفات فطری و ذاتی که در آنها خداوند بودیعت نهاده است،بر آنکه خداوندِ بوجود آورندۀ این غرائز خودش صاحب غریزه و صفات ذاتی که در محلّ و موطن نفس وجود دارد نمی‌باشد؛و در حالی هستند که شهادت می‌دهند آن خدائی که برای آنها اجل معلوم و وقت معدودی مقرّر کرده است خودش محدود به وقت و متعیّن به ساعات و زمان و دهر نخواهد بود . خداوند بعضی از مخلوقات را از بعضی دگر محجوب نمود تا دانسته شود: حجابی بین او و بین خلائقش غیر از خود خلائق او نمی‌باشد . او پروردگار ربّ و آفریدگار مربّی بود وقتیکه آفریده شده و مربوبی در میان نبود،و خدای معبود و مألوه بود وقتیکه عابد و والهی در میان نبود ، و خدای عالِم بود وقتیکه موجود معلومی که متعلّق علم او واقع شود نبود،و خداوند شنوا بود وقتیکه صدائی که شنیده شود در عالم آفریده نشده بود . و سپس آن حضرت شروع کرد به انشاد این اشعار:

۱ ـ و پیوسته سیّد و سالار من به حمد و ستایش معروف بوده است،و پیوسته سیّد و سالار من به جود و کرم موصوف بوده است .

۲ ـ و بودی تو (ای آقای من!) در وقتیکه نوری پدیدار نبود که از روشنی آن بهره گیرند؛و تاریکی نیز پدیدار نبود که بر آفاق گسترده شده باشد و جا گرفته باشد .

۳ ـ و پروردگار ما بر خلاف جمیع خلائق است، و بر خلاف جمیع آنچه در افکار و اوهام و اندیشه‌ها به وصف در آمده است .

۴ ـ پس کسیکه بخواهد وی را با تشبیه به مثالی و شکلی تصوّر کند، بازگشت او به ضیق و تنگی خواهد گرائید؛ و با دست عجز خود کتفهای خود را بسته است .

۵ ـ و در بلندیها و نردبانهای بلند و عالی که تصوّر شود،چنان امواج قدرت او موج خود را می‌افکند که به دیدگان بصیرت روح او برخورد کرده،و آنرا کور می‌کند .

۶ ـ بنابراین تو معاشرت و همنشینی خودت را ترک کن با کسیکه در جدل در امور دینی فرو رفته و شکّ و ریب رأی او را معیوب و فکر او را فاسد نموده است .

۷ ـ و مصاحبت و همنشینی گزین با کسیکه مورد وثوق است به جهت محبّت و عشق به سیّد و سرور و آقایش،و از جانب مولای او به او کرامات و بزرگیها و تکریمها ارزانی شده است .

۸ـ او کسیست که حرکت می‌کند در نقاط مختلف زمین در حالیکه دلیل هدایت به سوی خداست،و در حالیکه در آسمانها به نیکوئی حال شناخته و معروف شده است . عبدالله بن یونس که راوی روایت است گوید: چون ذعلب این مطالب را از حضرت شنید مدهوش و بیهوش بر روی زمین بیفتاد،و سپس افاقه یافت و گفت: من این چنین سخنی را تا به حال نشنیده بودم،و از این پس هم به چنین کلامی برخورد نخواهم نمود . صدوق مصنّف این کتاب گوید: در این خبر الفاظی وجود دارد که‌حضرت امام رضا علیه السّلام در خطبۀ خود [۳۱] آنها را بکار برده است . و این تصدیق اعتقاد ما را می‌نماید در آنکه ائمّه علیهم السّلام هر یک از آنان علم خود را از پدرشان مأخوذ داشته‌اند تا برسد به پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم.» باری؛این حدیث مبارک علاوه بر آنکه می‌رساند که رؤیت پروردگار با چشم قلب امری است ممکن بلکه لازم،با دقّت در فقرات آن وحدت وجود حقّ تعالی به نحو روشن و مبرهن از آن بدست می‌آید؛خصوصاً این فقره از آن که می‌فرماید: حَجَبَ بَعْضَهَا عَنْ بَعْضٍ لِیُعْلَمَ أَنْ لَا حِجَابَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ غَیْرُ خَلْقِهِ .

«بعضی از مخلوقات را از بعض دگر پنهان داشت، برای آنکه دانسته شود: حجابی میان او و میان مخلوقاتش غیر از خود مخلوقات وجود ندارد.» اگر مقصود از این عبارت آن بود که علّت محجوبیّت برخی از خلائق از همدگر برای آنستکه دانسته شود حجابی میان او و مخلوقاتش موجود نمی‌باشد، کلمۀ « غَیْرُ خَلْقِهِ » زائد بنظر می‌رسید؛ زیرا همانطور که فرمود: تشعیر مشاعر برای آفریدگان به علّت آنستکه فهمیده شود خدا مشعر ندارد، و تجهیر جواهر برای آنستکه فهمیده شود وی جوهر ندارد،و خلق غرائز برای آنستکه معلوم گردد خداوند غریزه ندارد (بِتَشْعِیرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لَا مَشْعَرَ لَهُ،وَ بَتَجْهِیرِهِ الْجَوَاهِرَ عُرِفَ أَنْ لَا جَوْهَرَ لَهُ . ... شَاهِدَةً بِغَرَآئِزِهَا عَلَی أَنْ لَا غَرِیزَةَ لِمُغَرِّزِهَا) ؛در اینجا نیز باید بفرماید: حَجَبَ بَعْضَهَا عَنْ بَعْضٍ لِیُعْلَمَ أَنْ لَا حِجَابَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ .

ولیکن در اینجا مشاهده می‌نمائیم که در پی آن کلمة: « غَیْرُ خَلْقِهِ » را افزوده است؛و این برای آنستکه بفهماند: میان حقّ متعال و میان مخلوقاتش هیچ فاصله‌ای و بعدی و حجابی وجود ندارد غیر از نفس تعیّن مخلوقات . از وجود متعیّن اگر تعیّن را برداری هیچ باقی نمی‌ماند مگر وجود مطلق؛و آن عبارت است از وجود حقّ سبحانه و تعالی . چون مرجع تعیّن امری است عدمی و اعتباری لهذا: لَیْسَ فی الْعالَمِ إلاّ الْوُجودُ الْمُطْلَقُ وَ الْبَسیطُ وَ الْبَحْتُ وَ الصِّرْفُ وَ هُوَ الْحَقُّ تَعالَی شَأْنُهُ وَ عَلا مَجْدُهُ . وجود اندر همه اشیاء ساری است تعیّنها امور اعتباری است.

پاورقی

[۱] ـ اینگونه تفسیر یکی از دو نحوی می‌باشد که قاضی بیضاوی در تفسیر خود در ذیل آیه آورده است . و نحوۀ دوّم،آن می‌باشد که اینک ما از تفسیر علاّمه (قدّه) در «المیزان» به ذکر آن خواهیم پرداخت . إن شاء الله تعالی

[۲] و این دهمین آیه،از سورۀ یونس است؛یعنی بعد از آیه: إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـلِحَـتِ یَهْدِیهِمْ رَبُّهُم بِإِیمَـنِهِمْ تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الانْهَـرُ فِی جَنَّـتِ النَّعِیمِ . «حقّاً آن کسانی که ایمان آورده‌اند و أعمال صالحه بجا می‌آورند،پروردگارشان به‌سبب ایمانشان آنانرا هدایت می‌نماید . در بهشتهائی که از زیر محلّ سکونتشان نهرهائی جاری است،در جَنّاتِ نعیم،منزل می‌گزینند.»

[۳] ـ «پس بگو: جمیع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد؛آنکه ما را از گروه ستمگران نجات بخشید!»

[۴] ـ «جمیع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد؛آنکه بر من در سنّ پیری إسمعیل و إسحق را بخشش نمود.»

[۵] ـ «بگو: جمیع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد.»

[۶] ـ «و آن دو نفر گفتند: جمیع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد.»

[۷] «و گفتند: جمیع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد؛آنکه ما را بدین مقام هدایت نمود.»

[۸] «و گفتند: جمیع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد؛آنکه وی غم و اندوه را از ما برداشت.»

[۹] «جمیع مراتب سپاس اختصاص به خداوند دارد؛آنکه وعده‌اش را با ما به راستی پایان داد.»

[۱۰] ـ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۰ ،منتخباتی از ص ۳ تا ص ۱۹

[۱۱] «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۶ ،ص ۹۵

[۱۲] قسمتی از آیۀ ۴۴ ،از سورۀ ۱۷ : الإسرآء: «هیچ چیزی وجود ندارد مگر آنکه خداوند را با حمد او تسبیح می‌گوید،ولیکن شما تسبیحشان را نمی‌فهمید!»

[۱۳] آیۀ ۳۰ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «و ما هستیم که با حمد تو تسبیح تو را می‌کنیم.»

[۱۴] آیۀ ۱ ،از سورۀ ۵۷ : الحدید: «تسبیح می‌کنند برای خداوند آنچه در آسمانها و زمین است،و اوست صاحب عزّت و حکمت.»

[۱۵] ـ آیۀ ۱۸۰ ،از سورۀ ۳۷ : الصّآفّات: «منزّه و پاک است پروردگار تو؛که پروردگار عزّت است از آنچه که وی را توصیف می‌نمایند.»

[۱۶] آیۀ ۵۸ ،از سورۀ ۴ : النّسآء: «تحقیقاً خداوند شما را امر می‌کند که امانتها را به صاحبانش برگردانید!»

[۱۷] ـ آیۀ الله زمان و حکیم دوران مرحوم حاج شیخ محمّد حسین کمپانی اصفهانی (قدّه) منظومۀ تحفة الحکیم خود را با این مدیحه آغاز می‌نماید: یا مَبدأَ الکلِّ إلیکَ المُنتَهی لکَ الجلالُ و الجمالُ و البها یا مُبدِعَ العقولِ و الارواحِ وَمُنشِی‌َ النّفوسِ و الاشباحِ کَلَّ لسانُ الکُلِّ عن ثنآئک و ضَلَّ فی بَیداءِ کِبریآئک أنت کما أثنَیتَ یا ربِّ علَی نفسِکَ لا اُحْصی ثنآءً لا وَ لا

[۱۸] ـ آیۀ ۳۳ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «ای آدم ! ایشان را به اسمائشان بیاگاهان.»

[۱۹] «آدم بوالبشر و جمیع زیردستان او در روز بازپسین در تحت رایت و پرچم من هستند؛و این برای من فخریّه‌ای نیست . و لوای حمد در دست من است؛و این فخریّه‌ای نیست.»

[۲۰] ـ «مرصاد االعبد» طبع بنگاه ترجمه و نشر کتاب،ص ۶۱ تا ص ۶۳

[۲۱] «رَوحُ الارواح فی شرح أسمآءِ الملِکِ الفتّاح» با تصحیح و توضیح نجیب مایل هروی،ص ۴۷ و معلّق آن در فهرست احادیث قدسی و نبوی در ص ۶۹۲ و ۶۹۳ پس از آنکه شش مورد از نقل این حدیث را در این کتاب ذکر کرده است گفته است: حدیث نبوی است و بسیار مشهور . در «المُوَطّأ» ۱/۲۱۴ چنین روایت شده است: اللَهُمَّ إنّی أعوذُ بِرِضاکَ مِنْ سَخَطِکَ،وَ أعوذُ بِمُعافاتِکَ مِنْ عُقوبَتِکَ،وَ أعوذُ بِکَ مِنْکَ؛لا اُحْصِی ثَنآءً عَلَیْکَ ... ـ إلخ . ابن ماجه سلسلۀ روات این حدیث را به علیّ علیه السّلام می‌رساند . ر. ک: «سنن» ابن ماجه، ۱ / ۳۷۳ و ۲/۱۲۶۲ ؛«الجامع الصّغیر» ۱/۲۲۹ ؛«کشف المحجوب» هُجْویری، ۳۵۵ ؛«عَبهر العاشقین» ۱۰۴ ؛«کاشف الاسرار» اسفراینی، ۵۰ ؛«نقد النّصوص» ۲۶ ؛«تمهیدات» عین القضاة همدانی، ۱۲۴ و ۲۰۰ ؛«مجمع البحرین» اَبَرقوهی، ۴۴۳ که به صورت لا أُثنی ثَنآءً عَلَیْکَ ... آورده است. و نیز معلّق تحت عنوان: أنْتَ کَما أثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ ،در ص ۶۷۹ از فهرست پس از آنکه در دو مورد از کتاب ذکر نموده است گفته است: حدیث نبوی و بسیار مشهور است . و در «الجامع الصّغیر» ۱/۵۹ ،بصورت: اللَهُمَّ إنّی أعوذُ بِرِضاکَ مِنْ سَخَطِکَ،وَ أعوذُ بِمُعافاتِکَ مِنْ عُقوبَتِکَ،وَ أعوذُ بِکَ مِنْکَ؛لا اُحْصی ثَنآءً عَلَیْکَ أنْتَ کَما أثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ . ] ذکر کرده است. [ نیز ر . ک: «المصباح» حمویة، ۷۹ ،ترجمۀ رسالۀ قشیریّه ۵۴۴ .

[۲۲] «اصول کافی» ج ۱ ،باب أنّه لا یُعرف إلاّ به،ص ۸۵ و ۸۶ ،حدیث شمارۀ ۱ و ۲

[۲۳] «اصول کافی» ج ۱ ،باب أنّه لا یُعرف إلاّ به،ص ۸۵ و ۸۶ ،حدیث شمارۀ ۱ و ۲

[۲۴] همان مصدر،ص ۸۶ ،حدیث شمارۀ ۳

[۲۵] «مستدرک نهج البلاغة» منشورات مکتبة الاندلس ـ بیروت،ص ۱۵۷ ،باب سوّم؛ و عبدالعلیّ کارنگ در کتاب «اثبات وجود خدا» در تعلیقۀ ص ۵ در ضمن ترجمۀ مقالۀ: آیا جهان آفریدگاری دارد ؟ بقلم دکتر دمرداش عبدالمجید سرحان،متخصّص علوم تربیتی؛از آن استناد و استشهاد جسته است . در «مفاتیح الإعجاز» شرح «گلشن راز» طبع انتشارات محمودی،ص ۵۷ بدین عبارت ذکر نموده است: ذِعلَب یمانی از حضرت علیّ مرتضی علیه السّلام سؤال کرد که: أفَرَأیْتَ رَبَّکَ ؟! جواب فرمود که: أفَأعْبُدُ ما لا أرَی ؟ باز می‌فرماید که: رَأَیْتُهُ فَعَرَفْتُهُ فَعَبَدْتُهُ؛لَمْ أعْبُدْ رَبًّا لَمْ أرَهُ ! فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَـلِحًا وَ لَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا. (آیۀ آخر،از سورۀ ۱۸ : الکهف)

[۲۶] «اصول کافی» ج ۱ ،ص ۹۷ ،بابٌ فی إبطال الرّؤیة،روایت شمارۀ ۵ ؛و این آیه‌ای را که مرد خارجی می‌گفت،آیۀ ۱۲۴ ،از سورۀ ۶ : الانعام می‌باشد .

[۲۷] «رسالۀ عشق و عقل» بنگاه ترجمه و نشر کتاب،ص ۵۸ و ۵۹

[۲۸] ـ آیۀ ۴۹ ،از سورۀ ۵۱ ،الذّاریات: «و از تمام چیزها ما زوجین (جفت نر و ماده) آفریدیم: به امید آنکه شما متذکّر خدا و آفرینش وی شوید.»

[۲۹] در تعلیقه گوید: در «بحار الانوار» و در دو نسخه از نسخ «توحید» صدوق با لفظ « وَکَانَ » وارد است .

[۳۰] ـ «توحید» ابن بابویه،نشر مکتبة الصّدوق،باب ۴۳ ،حدیث ذعلب،خبر شمارۀ ۲ ،ص ۳۰۸ و ۳۰۹ ؛و علاّمۀ مجلسی در «بحار الانوار» از طبع کمپانی،ج ۲ ،ص ۲۰۰ و ۲۰۱ در کتاب جوامع التّوحید با همین عبارات از «توحید» صدوق روایت کرده است . و علاّمۀ طباطبائی در «تفسیر المیزان» ج ۶ ،ص ۱۰۴ و ۱۰۵ از «توحید» صدوق نقل فرموده‌اند . و ایضاً علاّمۀ مجلسی در «بحار الانوار» ج ۲ ،ص ۱۲۰ و ۱۲۱ از نصّ «کفایة» با سند خود از هِشام روایت می‌کند که: من در نزد حضرت صادق علیه السّلام بودم که معاویة بن وهب وارد شد و سؤالاتی راجع به رؤیت نمود و حضرت در پاسخش فرمودند: یا مُعاویَةُ ما أقْبَحَ بِالرَّجُلِ یَأْتی عَلَیْهِ سَبْعونَ سَنَةً أوْ ثَمانونَ سَنَةً،یَعیشُ فی مِلْکِ اللَهِ وَ یَأْکُلُ مِنْ نِعَمِهِ، ثُمَّ لایَعْرِفُ اللَهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ . تا اینکه حضرت با روایت از پدرشان از حضرت سجّاد از حضرت امام حسین علیهم‌السّلام استشهاد می‌کنند به حدیث أمیرالمؤمنین علیه السّلام که: سُئِلَ أمیرُالْمُؤْمِنینَ عَلَیْهِ السَّلامُ فَقیلَ: یا أخا رَسولِ اللَهِ ! هَلْ رَأیْتَ رَبَّکَ ؟! فَقالَ: وَ کَیْفَ أعْبُدُ مَنْ لَمْ أرَهُ ! لَمْ تَرَهُ الْعُیونُ بِمُشاهَدَةِ الْعیانِ،وَلَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلوبُ بِحَقآئِقِ الإیمَانِ . در اینجا حضرت صادق علیه‌السّلام بیان مفصّلی دارند مبنی بر آنکه خداوند با چشم سر قابل رؤیت نیست . مجلسی (قدّه) در ج ۴ ،ایضاً از طبع کمپانی،ص ۱۱۸ و ۱۱۹ ،در باب: ما تَفضّلَ صَلواتُ اللهِ عَلیه به علی النّاسِ بقَولِهِ: سَلونی قَبْلَ أنْ تَفْقِدونی وَ فیهِ بَعضُ جوامِعِ العُلومِ و نوادِرِها،از «توحید» و «أمالی» صدوق با سند دگری از أصبغ بن نُباته روایت مفصّلی را روایت می‌کند تا می‌رسد به سؤال ذعلب و پاسخ حضرت . و مرحوم محدّث قمّی در «سفینة البحار» در ج ۱ ،ص ۴۸۴ ،در کلمة: ذعلب ؛ و در ص ۴۹۳ ،در کلمة: رؤیت اشاره بدین احادیث و مواضعشان در «بحار الانوار» می‌نماید .

[۳۱] حدیث دوّم،از باب التّوحید و نفی التّشبیه،از همین کتاب «توحید» صدوق،ص ۳۴ تا ص ۴۱


عظمت مقام توحیدی أمیرالمؤمنین علیه السّلام

ابیات ملاّی رومی درعظمت مقام وحدت دیدن أمیرالمؤمنین حقّ تعالی را ملاّی رومی قضیّۀ رؤیت أمیرالمؤمنین علیه السّلام خدای تعالی را و او را به وحدت مشاهده کردن و فنای در ذات و اسم و صفت او شدن و جمیع عوالم را ظهور او نگریستن،ضمن داستانی بسیار جالب بیان می‌کند و حقیقت را توضیح می‌دهد. وی چون در مقام بیان توحید مولانا أمیرالمؤمنین علیه السّلام بر می‌آید،شمشیر کشیدن بر روی مرد کافر را به جهت کشتن،و آب دهان انداختن او را به صورت حضرت،و اعراض حضرت را از کارزار،و سؤال کافر را از علّت انصراف،و مسلمان شدن کافر را در آن لحظه بدون شمشیر و جنگ و ستیز،بدین ابیات شرح و توضیح می‌دهد:

از علیّ آموز اخلاص عمل

شیر حقّ را دان منزّه از دغل

در غزا بر پهلوانی دست یافت

زود شمشیری بر آورد و شتافت

او خدو انداخت بر روی علیّ

افتخار هر نبیّ و هر ولیّ

او خدو انداخت بر روئی که ماه

سجده آرد پیش او در سجده گاه

در زمان انداخت شمشیر آن علی

کرد او اندر غزایش کاهلی

گشت حیران آن مبارز زین عمل

از نمودن عفو و رحم بی‌محل

گفت بر من تیغ تیز افراشتی

از چه افکندی مرا بگذاشتی

آن چه دیدی بهتر از پیکار من

تا شدی تو سست در اشکار من

آن‌چه دیدی که چنین‌خشمت نشست

تا چنین برقی نمود و باز جست

آن چه دیدی که مرا ز آن عکس دید

در دل و جان شعله‌ای آمد پدید

آن چه دیدی بهتر از کون و مکان

که به از جان بود و بخشیدیم جان

در شجاعت شیر ربّانیستی

در مروّت خود که داند کیستی

در مروّت ابر موسائی به تیه

کامد از وی خوان و نان بی‌شبیه

ابیات ملاّی رومی در عظمت لقاء الله أمیرالمؤمنین ع

ملاّ رحمة الله علیه ابیات را بر همین منوال ادامه می‌دهد تا می‌رسد بدینجا که می‌گوید:

ای علی که جمله عقل و دیده‌ای

شمّه‌ای واگو از آن چه دیده‌ای

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد

آب علمت خاک ما را پاک کرد

بازگو دانم که این اسرار هوست

زانکه بی‌شمشیر کشتن کار اوست

صانع بی‌آلت و بی‌جارحه

واهب این هدیه‌ها بی‌رابحه

صد هزاران می‌چشاند روح

را که خبر نبود دل مجروح را

صد هزاران روح بخشد هوش را

که خبر نبود دو چشم و گوش را

ملاّ می‌فرماید: مرد کافر به علیّ گفت: ای علیّ مرتضی ! ای أمیرالمؤمنین! که سراپای وجودت عقل و آگاهی می‌باشد،تقاضامندم مقدار کمی از آنچه را که اینک دیدی و آن موجب رفع ید از کشتن من،و بلکه موجب حیات جاودانی و اسلام من گردید،برای من بازگو کنی. تو آنکس هستی که با این صبر و حلم و بردباریت که از شمشیر خارج برّنده‌تر است،جان و روح مرا از شرک و بت پرستی کُشتی،و به عالم توحید و ایقان و عرفان زنده کردی و حیات نوین بخشودی ! تو آنکس می‌باشی که آب حیات علم و دانش تو ما را مسجودفرشتگان کرد،و خاک آفرینش ما را پاک از شرک و جهل نمود و با عَلَّمَ ءَادَمَ الاسْمَآءَ کُلَّهَا از شوائب تاریکی و ظلمت نادانی به نور و روشنائی دانائی برگردانید ! اینک برای من بیان کن که اینگونه کشتن نفس امّارۀ مرا با این عمل بدون تیغ و شمشیرت،کار خداوند غیب الغیوب است؛ زیرا اوست که بدون اسباب و وسائل و مقدّمات و معدّات امور را ایجاد می‌کند،و در خارج نیاز به کمک و معین و همراه ندارد. اوست که بدون آلت و بدون جوارح کار می‌کند، و این همه عطایا و مواهب مجّانی و رایگان و بدون نظر داشت به سود و منفعت آن در اختیارمان می‌گذارد.

اوست که صد هزاران معنی عالی و مطلب راقی را به روح ما می‌چشاند؛بدون آنکه دل و قلب ما که زیر دست مقام روح می‌باشد از آن اطّلاعی داشته باشد. اوست که صد هزاران مطلب غامض و مشکل و لاینحلّ را به هوش و عالم ادراک ما می‌فهماند،که هیچگاه به حواسّ ظاهریّه،ما را از چشم و گوش بدان راهی نیست؛و طریق ادراک آن علوم بر این حواسّ مسدود می‌باشد.

باز گو ای باز عرش خوش شکار

تا چه دیدی این زمان از کردگار

چشم تو ادراک غیب آموخته

چشمهای حاضران بر دوخته[۳۲]

آن یکی ماهی همی بیند عیان

و آن یکی تاریک می‌بیند جهان

و آن یکی سه ماه می‌بیند بهم این

سه کس بنشسته یک موضع نَعَم

چشم هر سه باز و چشم هر سه تیز

در تو آمیزان [۳۳] و از من در گریز

سحر عین است این عجب لطف خفی است

بر تو نقش گرگ و بر من یوسفی است

عالم ار هجده هزار است و فزون

هر نظر را نیست این هجده زبون [۳۴]

ای علیّ مرتضی که تو باز خوش شکار عرش خداوند می‌باشی؛و بهترین و عالیترین نفوس را به دام محبّت و فتوّت و حقّ بینی خویشتن صید می‌کنی،واز جان شهوی بیرون برده به عالم روح معنوی و حیات سرمدی منتقل می‌نمائی؛ و از خود برون و به خداوندشان پیوند می‌دهی ! اینک برای من بازگو کن که از پروردگارت چه مشاهده نمودی،تا دست از کشتن من بازداشتی و مرا به خدای خودم وصل نمودی ؟! چشمان سرّ و باطن تو،علم غیب آموخته است،در حالیکه چشمان حاضران دگر دوخته شده و خیّاطی گردیده است.

(ببین تفاوت ره از کجاست تا بکجا؟!) بسیار عجیب است این مطلب که سه نفر با هم در یک موضع نشسته‌اند: یکی موحّد است و خدای را به وحدت می‌بیند و جمیع عالم را ظهور و طلوع روی وی مشاهده می‌نماید؛و دوّمی مشرک و بت‌پرست است و انکار آفریدگار جهان می‌نماید و به مادّه پرستی و طبیعت گرائی روزگار سپری می‌کند؛و سوّمی قائل به تثلیث و سه مبدأ است (ذات و علم و روح). اب و ابن و روح القدس را اقانیم و اصول سه گانه می‌داند و بر آن اعتقاد دارد. این سه نفر همه دارای چشم‌اند و چشمان بینا و تیز،امّا سه گونه در آسمان ماه را مشاهده می‌کنند؛نخستین معترف به وحدت ماه است؛دوّمین منکر آن بالکلّیّه؛سوّمین با چشم رَمَد آلودۀ خود سه ماه را در برابر هم می‌بیند؛و هر سه نفر در حال آمیختن با حقیقت علیّ مرتضی که نفس وحدت است و در حال گریختن از شخصیّت و انانیّت خود هستند.

ای بسیار مایۀ شگفت می‌گردد که یا باید بگوئیم: چشم بندی و جادوگری در دیدگان رخ داده است،یا باید بگوئیم: الطاف خفیّۀ حضرت سبحان است به تو ای علیّ مرتضی که نسبت به من نقش گرگ درنده و پاره کننده داری که با شمشیرت مرا قطعه قطعه کنی؛امّا همین عملت برای من،خروج یوسف از چاه،و سر برآوردن او بر اوج ماه خواهد شد؛همین کارت سلطنت‌دنیا و آخرت من می‌گردد. ای علیّ مرتضی حقّاً و واقعاً تو سکّه‌ای هستی که دارای دو رو و دو سمت و دو وجهه است: این طرفش غضب و شمشیر و آن طرفش حیات جاودان و توحید و عرفان خواهد شد ! پس تو چه کسی هستی که کار خدائی می‌نمائی و از دیگران ساخته نیست؛این عوالم ملک و ملکوت مطیع و رام تو هستند. قدرت ایمان تو در دل‌ها اثر می‌کند و تسخیر می‌نماید؛قدرت توحید و عرفان تست که در دل من کافر که برای جنگ و مبارزه با تو آمده‌ام چنان اثر بخشید که در یک لحظه مرا مسلمان کرد. آری عوالم مادّی و مثالی و عقلی بحول و قوّۀ خداوندی همه مطیع تو می‌باشند؛و اگر عوالم تعدادشان هجده هزار و یا بیشتر بوده باشند،هیچگاه مطیع و منقاد هر نظری نمی‌شوند؛فقط نظر تست که همۀ آنها را مطیع و فرمانبردار کرده است.

چون تو بابی آن مدینۀ علم را

چون شـعاعی آفتـاب حـلم را

راز بگشا ای علیّ مرتضی

ای پس از سوءُ القَضا حُسْنُ القَضا

یا تو واگو آنچه عقلت یافته است

یا بگویم آنچه بر من تافته است

از تو بر من تافت چون داری نهان

می‌فشانی نور چون مه بی‌زبان

لیک اگر در گفت آید قرص ماه

شبروان را زودتر آرد به راه

از غلط ایمن شوند و از ذهول

بانگ مه غالب شود بر بانگ غول

ماه بی‌گفتن چو باشد رهنما

چون بگوید شد ضیا اندر ضیا

چون تو بابی آن مدینۀ علم را

چون شعاعی آفتاب حلم را

باز باش ای باب بر جویای باب

تا رسند از تو قُشور اندر لُباب

باز باش ای باب رحمت تا ابد

بارگاه ما لَهُ کُفْوًا أحَدْ


ای علیّ مرتضی ! پرده برگیر و زبان به افشاء اسرار بگشا ! ای کسیکه برای من پس از سوء خاتمتِ شرک و هلاکت در راه طاغوت،تبدیل به حسن عاقبت ایمان و حیات جاوید در سبیل خدا گشتی ! و یا پس از خلیفۀ ثالث که غاصب‌مقام و منزلت تو بود،حقّ خلافتت را بدست آوردی و قضای نیکوی الهی برای جمیع خلائق گردیدی ! ال آن من از تو تمنّا دارم یا آنچه بر عقلت رسیده است،و موجب اعراض از نبرد و انصراف از پیکار شده است برای من بازگو نمائی؛و یا آنچه بر من از ترشّحات نفحات سبحانیّه و سبحات رحمانیّه‌ات رسیده است،و قلب مرا مؤمن و روح مرا صاحب یقین کرده است من برای تو شرح دهم ! این فیوضات قدسیّه و الطاف قدّوسیّه همه از دل مبارک تو می‌باشد که بر من سرازیر شده است؛در این صورت چطور متصوّر است که تو آنرا مکتوم داری ؟ همانند ماه شب چهاردهم که در آسمان نور می‌دهد و بدون زبان،مردم را در ظلمات شب راهنمائی می‌نماید.

امّا اگر فرضاً ماه علاوه بر پرتو افشانی خویش با زبان هم امداد کند در آن صورت نورٌ علَی نور است؛و با فعل و قول،و با تکوین و تشریع،عالم تاریک را به سرزمین ضیاء و نور هدایت می‌نماید ! ای باب مدینۀ علم پیامبری،و درِ شهر دانش نبویّ،از آنجا که تو چنین سمتی را یافته‌ای و همچون شعاع آفتاب حلم و بردباری و شکیبائی رسول اکرم هستی،از تو می‌خواهم تا باز باشی بر جویندگان علم و پویندگان راه سلامت و عقل و دانش؛تا بدینوسیله خامها پخته شوند،و پوستها و قشرها به درون و لبّ برسند،و عالَم خام و استعداد محض به فعلیّت صرفه نائل گردد. ای باب مدینۀ علم،تا ابد باز باش و یک دم بسته مشو؛زیرا تو بارگاهی می‌باشی که همتا و انبازی برای تو نیست،و یکّه تنِ معرکۀ این فضیلت و رسالت می‌باشی که در درگاه خداوند لا شَریکَ لَه پاسداری می‌نمائی،و تو هستی که از عهدۀ این مراقبت و پاسداری بر می‌آئی !

تصریح مولانا که بدون شیخ و استاد بجائی نمی‌توان رسید

هر هوا و ذرّه‌ای خود منظری است

ناگشاده کی بود کآنجا دری است

تا نبگشاید دری را دیده‌بان

در درون هرگز نجنبد این گمان

چون گشاده شد دری حیران شود

مرغ امیّد و طمع پرّان شود

غافلی ناگه به ویران گنج یافت

سوی هر ویرانه زان پس می‌شتافت

تا زدرویشی نیابی تو گهر

کی گهر جوئی ز درویش دگر

سالها گر ظنّ دود با پای خویش

نگذرد زاشکاف بینی‌های خویش

تا ببینی نایدت از غیب بوی

غیر بینی هیچ می‌بینی بگوی [۳۵]

ای علیّ مرتضی،تو پیر طریقتی ! تو استاد و راهنمای امتّی ! تو شیخ و رهنمون راه و سبیل إلی‌اللهی ! باید دری را بر دل من بگشائی ! من به پای خود نمی‌توانم قدمی از قدم بردارم. در میان هوا و فضا چه بسیار مناظری دلفریب وجود دارد ولیکن آنکس که در زندان،زندانی می‌باشد و در بر رویش بسته است،کجا می‌تواند از مناظر دل‌انگیز خارج از زندان بهره گیرد ؟! تا دری را دیده‌بان بر روی دل مردان خدا نگشاید هیچگاه امید لقاء و گمان وصول در دل راد مردان به جنبش نمی‌افتد؛امّا چون دری از عشق را شیخ و ولیّ خدا بر روی قلب سالک گشود در اینجا جرقّه‌ای می‌زند،و مرغ دل به امید طیران به عوالم قدس پر و بال می‌گشاید. نباید گفت: برای برخی اتّفاق افتاده است که بدون استاد رسیده‌اند و گنج مطلوب را در آغوش کشیده‌اند؛این حکم مانند شخص غافل و نادانی می‌ماند که یکبار از روی تصادف در خرابه‌ای گنج پیدا کرد،از آن به بعد تا آخر عمر سوی هر خرابه و ویرانه‌ای می‌رفت تا گنج بیابد؛مسکین ندانسته بود که: در هر ویرانه‌ای گنج نیست. باید سوی استاد رفت و از فضائل او دریچه‌ای را از عالم غیب بر روی دل باز نمود تا امکان طیّ طریق پیدا شود؛همچون مردم درویش و وارسته که راه رفته‌اند و گهر یافته‌اند. تو از آنان چون بهره جسته‌ای،سراغ شکسته دلان و درویشان می‌روی تا گهری دگر یافت نمائی. اگر سالیان سال سالک با فکر و اندیشه و انتخاب و ظنِّ خود بدود به سوی مطلوب،با پای خود دویده است؛نه با پای استاد از نفس برون جسته.

فلهذا نمی‌تواند از شکاف خودبینی‌های خویش گامی فراتر نهد و از دائرۀ نفس برون جهد؛تا خود بینی از عالم غیبت اثری نخواهد بود،و بوئی از آن بمشام روانت نمی‌رسد. در این صورت همیشه اغیار را می‌بینی نه اخیار را ! اگر در این فرض امکان داشته است که به احباب برسی،برای ما بیان کن تا ما هم بدون استاد و ولایت شیخ از آن طریق به راه افتیم ! باید دانست که آنچه ملاّی رومی در این ابیات آورده است،مُفاد و مضمون و محتوای همان روایتی است که اینک ما در خطبۀ أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام در جواب ذعلب،از روایت حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام به روایت شیخ صدوق در «توحید» با سند متّصل خود از عبدالله بن یونس ذکر نمودیم. و از آن روایت مشهود بود که حضرت مولانا أمیرالمؤمنین علیه السّلام نمی‌خواهند بفهمانند که من فقط خدای خودم را دیده‌ام و بنابراین او را عبادت می‌کنم؛بلکه این وظیفۀ حتمیّه و امر مسلّمی است که باید جمیع پرستندگان خداوند چنین بوده باشند. اگر در عبارت: مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبًّا لَمْ أَرَهُ دقّت گردد،به خوبی بدست می‌آید که آن حضرت می‌خواهند این را وظیفۀ هر عابدی نسبت به حضرت معبود بدانند؛و لفظ مَا کُنْتُ را به عنوان مثال عالی برای بیان آن حقیقت مسلّمه ابراز نموده‌اند.

روایت «کفایة الاثر» در لزوم لقاء خداوند با چشم دل

شاهد ما برای این امر که لزوم لقاء الله و رؤیت خدا را با چشم دل و با حقیقت ایمان وظیفۀ یکایک افراد بشر می‌باشد که در مقام پرستش و عبادت‌خدای معبود خود قیام می‌نمایند،روایتی است بس جلیل و پر محتوی که شیخ أقدم م: الشّیخُ السّعید علیّ بن محمّد بن علیّ خَزّاز قمّی در کتاب نفیس و ارزشمند خود بنام «کفایةُ الاثر فی النُّصوصِ علی الائمّةِ الاِثنَی عشر» ذکر فرموده است؛و علاّمۀ مجلسیّ رضوان الله علیه در «بحار الانوار» از وی روایت کرده است.

مجلسی از آن کتاب از حسین بن علیّ از هرون بن موسی از محمّد بن حسن از صَفّار از یعقوب بن یزید از ابن أبی عُمَیر از هشام روایت می‌کند که وی گفت: من در محضر حضرت امام صادق جعفر بن محمّد علیهما السّلام بودم که معاویة بن وهب و عبدالملک بن أعیَن وارد شدند.

در این حال معاویة بن وهب به حضرت عرض کرد: یَابْنَ رَسُولِ اللَهِ ! مَا تَقُولُ فِی الْخَبَرِ الَّذِی رُوِیَ أَنَّ رَسُولَ اللَهِ صَلَّی‌اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ رَأَی رَبَّهُ عَلَی أَیِّ صُورَةٍ رَءَاهُ ؟ وَ عَنِ الْحَدِیثِ الّذِی رَوَوْهُ أَنَّ الْمُؤْمِنِینَ یَرَوْنَ رَبَّهُمْ فِی الْجَنَّةِ عَلَی أَیِّ صُورَةٍ یَرَوْنَهُ ! «ای پسر رسول خدا ! نظرت چیست دربارۀ خبری که از رسول اکرم صلّی‌الله علیه وآله روایت شده است که: رسول خدا پروردگارش را بر هر صورتی که دیده مشاهده کرده است ؟ و دربارۀ خبری که روایت کرده‌اند که: مؤمنین در بهشت پروردگارشان را به هر صورتی که می‌بینند مشاهده می‌کنند!» فَتَبَسَّمَ عَلَیْهِ السَّلَامُ ثُمَّ قَالَ: یَا مُعَاوِیَةُ ! [۳۶]

مَا أَقْبَحَ بِالرَّجُلِ یَأْتِی عَلَیْهِ سَبْعُونَ سَنَةً أَوْ ثَمَانُونَ سَنَةً یَعِیشُ فِی مُلْکِ اللَهِ وَ یَأْکُلُ مِنْ نِعَمِهِ، ثُمَّ لَا یَعْرِفُ اللَهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ ! ثُمَّ قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: یَا مُعَاوِیَةُ ! إنَّ مُحَمَّدًا صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِلَمْیَرَ الرَّبَّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی بِمُشَاهَدَةِ الْعِیَانِ. وَ أَنَّ الرُّؤْیَةَ عَلَی وَجْهَیْنِ: رُؤْیَةُ الْقَلْبِ وَ رُؤْیَةُ الْبَصَرِ؛فَمَنْ عَنَی بِرُؤْیَةِ الْقَلْبِ فَهُوَ مُصِیبٌ،وَ مَنْ عَنَی بِرُؤْیَةِ الْبَصَرِ فَقَدْ کَفَرَ بِاللَهِ وَ بِـَایَاتِهِ؛لِقَوْلِ رَسُولِ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ: مَنْ شَبَّهَ اللَهَ بِخَلْقِهِ فَقَدْ کَفَرَ. وَ لَقَدْ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ،قَالَ: سُئِلَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَقِیلَ: یَا أَخَا رَسُولِ اللَهِ ! هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ ؟! فَقَالَ: وَ کَیْفَ أَعْبُدُ مَنْ لَمْ أَرَهُ ؟! لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِیَانِ؛وَلَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الإیمَانِ.

< فَإذَا کَانَ الْمُؤْمِنُ یَرَی رَبَّهُ بِمُشَاهَدَةِ الْبَصَرِ فَإنَّ کُلَّ مَنْ جَازَ [۳۷] عَلَیْهِ الْبَصَرُ وَ الرُّؤْیَةُ فَهُوَ مَخْلُوقٌ،وَ لَابُدَّ لِلْمَخْلُوقِ مِنَ الْخَالِقِ؛فَقَدْ جَعَلْتَهُ إذًا مُحْدَثًا مَخْلُوقًا ! وَ مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ فَقَدِ اتَّخَذَ مَعَ اللَهِ شَرِیکًا. وَیْلَهُمْ ! أَوَلَمْ یَسْمَعُوا یَقُولُ اللَهُ تَعَالَی: لَا تُدْرِکُهُ الابْصَـرُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الابْصَـرَ وَ هُوَ اللَطِیفُ الْخَبِیرُ. [۳۸] وَ قَوْلَهُ: لَن تَرَینِی وَلَـکِنِ انظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ و فَسَوْفَ تَرَینِی فَلَمَّا تَجَلَّی‌' رَبُّهُ و لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ و دَکًّا. [۳۹] وَ إنَّمَا طَلَعَ مِنْ نُورِهِ عَلَی الْجَبَلِ کَضَوْءٍ یَخْرُجُ مِنْ سَمِّ الْخِیَاطِ؛فَدُکْدِکَتِ الارْضُ وَ صَعَقَتِ الْجِبَالُ فَخَرَّ مُوسَی صَعِقًا أَیْ مَیِّتًا. فَلَمَّا أَفَاقَ وَ رُدَّ عَلَیْهِ رُوحُهُ قَالَ:

سُبْحَانَکَ تُبْتُ إلَیْکَ مِنْ قَوْلِ مَنْ زَعَمَ أَنَّکَ تُرَی،وَ رَجَعْتُ إلَی مَعْرِفَتِی بِکَ أَنَّ الابْصَارَ لَا تُدْرِکُکَ،وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ وَ أَوَّلُالْمُقِرِّینَ بِأَنَّکَ تَرَی وَ لَا تُرَی،وَ أَنْتَ بِالْمَنْظَرِ الاعْلَی ! «حضرت لبخندی زد،پس از آن فرمود: ای معاویه ! چقدر زشت است برای مردی که هفتاد سال یا هشتاد سال در مُلک و حکومت خدا زندگی کند و از نعمتهای وی بخورد،آنگاه به خداوند آنطور که باید و شاید معرفت نداشته باشد !

امام صادق علیه السّلام: هر کس بگوید خداوند با چشم سر دیده می‌شود کافر است سپس حضرت علیه السّلام فرمود: ای معاویه ! تحقیقاً محمّد صلّی الله علیه وآله پروردگار تبارک و تعالی را ندیده است با مشاهدۀ چشمهای ظاهری عیاناً. و دیدن بر دو قسم می‌باشد: رؤیت دل و رؤیت چشم؛بنابراین کسیکه مراد از رؤیت را دیدار دل بداند او درست گفته و مصیب بوده است،و کسیکه مراد از رؤیت را دیدار دیدگان بداند او به خداوند و به آیات او کفر آورده است؛ به جهت قول رسول اکرم صلّی الله علیه وآله: کسیکه خدا را به مخلوقاتش تشبیه نماید حقّاً کافر شده است. و هر آینه تحقیقاً برای من حدیث کرد پدرم از پدرش از حسین بن علیّ،که وی گفت: از أمیرالمؤمنین علیه السّلام پرسیدند: ای برادر رسول خدا ! آیا پروردگارت را دیده‌ای ؟! در پاسخ گفت: و چگونه من پرستش نمایم کسی را که ندیده باشم ؟! وی را چشمان ظاهر به مشاهدۀ عیانی ندیده است؛ ولیکن دلها با حقائق ایمانی دیده‌اند. به جهت آنکه اگر فرض شود مؤمنی پروردگارش را با مشاهدۀ بصر ببیند،از آنجا که هر شی‌ء که بر آن تعلّق بصر و رؤیت جائز باشد حتماً باید مخلوق بوده باشد،و حتماً باید مخلوق دارای خالق باشد؛بنابراین در اینصورت تو وی را حادثِ مخلوق قرار داده‌ای ! و کسیکه خدا را به مخلوقاتش تشبیه نماید،با خدا شریکی را اتّخاذ کرده است.

ای وای بر ایشان ! آیا نشنیده‌اید که خداوند تعالی می‌گوید: «چشمها وی را ادراک نمی‌نمایند،و او چشمها را ادراک می‌کند؛و اوست خداوند لطیف خبیر.» و نیز گفتار وی را به موسی: «ابداً تو مرا نخواهی دید ! ولیکن نظر به کوه کن پس اگر آن کوه در جای خودش استقرار داشت در آن صورت مرا می‌بینی ! در اینحال چون پروردگار او به کوه تجلّی کرد کوه را از هم شکافت و خرد کرد.» در آن حال فقط خداوند از نور خودش بر کوه بقدر مقدار نوری که از سوراخ سوزن بیرون رود طلوع کرد؛که زمین شکافته شد و کوه صیحۀ مرگ زد،و موسی بحال موت بر روی زمین افتاد. چون به حال خود باز آمد و افاقه یافت و روحش بکالبدش برگشت گفت: پاک و مقدّس و منزّه هستی تو ای پروردگار من ! من از سخن آنکس که می‌پنداشت تو دیده می‌شوی بازگشت نمودم،و به سوی تو توبه آوردم،و به عرفان خویشتن نسبت به تو رجعت کردم که: دیدگان و چشمهای ظاهر نمی‌توانند به تو برسند؛و من اوّلین ایمان آورنده و اوّلین اقرار کننده می‌باشم به اینکه تو می‌بینی و تو دیده نمی‌شوی؛و تو در بالاترین منظر و راقی‌ترین دیدگاه دل و جان قرار داری!»

کمترین حدّ معرفت خدا و رسول خدا و امام

ثُمَّ قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: إنَّ أَفْضَلَ الْفَرَآئِضِ وَ أَوْجَبَهَا عَلَی الإنْسَانِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ وَ الإقْرَارُ لَهُ بِالْعُبُودِیَّةِ . وَ حَدُّ الْمَعْرِفَةِ أَنْ یَعْرِفَ أَنَّهُ لَا إلَهَ غَیْرُهُ، وَ لَا شَبِیهَ لَهُ وَ لَا نَظِیرَ،وَ أَنْ یَعْرِفَ أَنَّهُ قَدِیمٌ مُثْبِتٌ مَوْجُودٌ [۴۰] غَیْرُ فَقِیدٍ مَوْصُوفٌ مِنْ غَیْرِ شَبِیهٍ وَ لَا مُبْطَلٍ،لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ . وَ بَعْدَهُ مَعْرِفَةُ الرَّسُولِ وَ الشَّهَادَةُ بِالنُّبُوَّةِ،وَ أَدْنَی مَعْرِفَةِ الرَّسُولِالإقْرَارُ بِنُبُوَّتِهِ وَ أَنَّ مَا أَتَی بِهِ مِنْ کِتَابٍ أَوْ أَمْرٍ أَوْ نَهْیٍ فَذَلِکَ مِنَ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ . وَ بَعْدَهُ مَعْرِفَةُ الإمَامِ الَّذِی بِهِ تُؤْتَمُّ ] یُؤْتَمُّ [ بِنَعْتِهِ وَ صِفَتِهِ وَ اسْمِهِ فِی حَالِ الْعُسْرِ وَ الْیُسْرِ،وَ أَدْنَی مَعْرِفَةِ الإمَامِ أَنَّهُ عِدْلُ النَّبِیِّ إلَّا دَرَجَةَ النُّبُوَّةِ،وَ وَارِثُهُ،وَ أَنَّ طَاعَتَهُ طَاعَةُ اللَهِ وَ طَاعَةُ رَسُولِ اللَهِ،وَ التَّسْلِیمُ لَهُ فِی کُلِّ أَمْرٍ وَ الرَّدُّ إلَیْهِ،وَ الاخْذُ بِقَوْلِهِ . وَ یَعْلَمَ أَنَّ الإمَامَ بَعْدَ رَسُولِ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی‌طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ،وَ بَعْدَهُ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَیْنُ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ أَنَا ، ثُمَّ بَعْدِی مُوسَی ابْنِی،وَ بَعْدَهُ عَلِیٌّ ابْنُهُ،وَ بَعْدَ عَلِیٍّ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ، وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ عَلِیٌّ ابْنُهُ، وَ بَعْدَ عَلِیٍّ الْحَسَنُ ابْنُهُ؛وَالْحُجَّةُ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ . «پس از آن فرمود: با فضیلت‌ترین واجبات و واجب‌ترین فرائض بر انسان معرفت پروردگار می‌باشد،و اقرار در مقابل او بر عبودیّت خویشتن .

و مقدار شناسائی خدا آنست که انسان بداند معبودی جز وی نیست،و او شبیه و نظیر ندارد،و بداند که او قدیم و مثبت و موجود است و فاقد چیزی نمی‌باشد . او توصیف می‌شود بدون آنکه مستلزم تشبیه و یا ابطال گردد . مانند وی چیزی موجود نیست و اوست یگانه شنوا و یگانه بینا . و پس از معرفت پروردگار،معرفت رسول اوست،و گواهی بر نبوّت او؛و کمترین درجۀ معرفت رسول اقرار بر نبوّت اوست و اقرار بر آنکه کتابی که وی آورده است و یا اوامر و نواهی او که لازم الإطاعه می‌باشد،همه از جانب خداوند عزّوجلّ است .

و پس از معرفت رسول خدا،معرفت امام است با نعت و صفت و نامش، که باید به او اقتدا کرد،در حال شدّت و تنگی و در حال فراخی و وسعت؛و کمترین درجۀ معرفت امام آنستکه او عدیل و هم میزان با پیغمبراست مگر در درجۀ نبوّت،و بداند که او وارث پیامبر است و طاعتش طاعت خدا و رسول خدا می‌باشد،و تسلیم در برابر وی باشد در هر امری،و ردّ امور به سوی او کند در هر مشکلی،و اخذ به کلام او کند در هر حادثه‌ای . و بداند که امام پس از رسول خدا صلّی الله علیه وآله،علیّ بن أبی‌طالب علیه السّلام است؛و پس از او حسن،و سپس حسین،و سپس علیّ بن الحسین، و سپس محمّد بن علیّ،و سپس من،و سپس موسی پسرم،و پس از او علیّ پسرش،و پس از علیّ پسرش محمّد،و پس از محمّد پسرش علیّ،و پس از علیّ پسرش حسن؛و حجّت از فرزندان حسن است.»

پایان خبر جامع امام صادق ع در عرفان خدا، بنا به روایت خزّاز قمّی

ثُمَّ قَالَ: یَا مُعَاوِیَةُ ! جَعَلْتُ لَکَ أَصْلاً فِی هَذَا فَاعْمَلْ عَلَیْهِ،فَلَوْ کُنْتَ تَمُوتُ عَلَی مَا کُنْتَ عَلَیْهِ لَکَانَ حَالُکَ أَسْوَءَ الاحْوَالِ ! فَلَا یَغُرَّنَّکَ قَوْلُ مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَهَ تَعَالَی یُرَی بِالْبَصَرِ ! قَالَ: وَ قَدْ قَالُوا أَعْجَبَ مِنْ هَذَا؛أَوَلَمْ یَنْسِبُوا ءَادَمَ عَلَیْهِ السَّلَامُ إلَی‌الْمَکْرُوهِ ؟! أَوَلَمْ یَنْسِبُوا إبْرَاهِیمَ عَلَیْهِ السَّلَامُ إلَی مَا نَسَبُوهُ ؟! أَوَلَمْ یَنْسِبُوا دَاوُدَ عَلَیْهِ السَّلَامُ إلَی مَا نَسَبُوهُ مِنْ حَدِیثِ الطَّیْرِ ؟! أَوَلَمْ یَنْسِبُوا یُوسُفَ الصِّدِّیقَ إلَی مَا نَسَبُوهُ مِنْ حَدِیثِ زُلَیْخَا ؟! أَوَلَمْ یَنْسِبُوا مُوسَی عَلَیْهِ السَّلَامُ إلَی مَا نَسَبُوهُ مِنَ الْقَتْلِ ؟! أَوَلَمْ یَنْسِبُوا رَسُولَ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ إلَی مَا نَسَبُوهُ مِنْ حَدِیثِ زَیْدٍ ؟! أَوَلَمْ یَنْسِبُوا عَلِیَّبْنَ أَبی‌طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ إلَی مَا نَسَبُوهُ مِنْ حَدِیثِ الْقَطِیفَةِ ؟! إنَّهُمْ أَرَادُوا بِذَلِکَ تَوْبِیخَ الإسْلَامِ لِیَرْجِعُوا عَلَی أَعْقَابِهِم ! أَعْمَی اللَهُ أَبْصَارَهُمْ کَمَا أَعْمَی قُلُوبَهُمْ،تَعَالَی اللَهُ عَن ذَلِکَ عُلُوًّا کَبِیرًّا . [۴۱]

«سپس حضرت فرمود: ای معاویه ! من برای تو در این مطلب قاعده‌ای استوار نمودم؛تو طبق آن عمل کن ! زیرا اگر بر این حالی که می‌باشی بمیری تحقیقاً حال تو زشت‌ترین حالها خواهد بود ! بنابراین،نفریبد تو را گفتار کسیکه می‌پندارد خدای تعالی با چشم دیده می‌شود ! حضرت فرمود: از این شگفت‌انگیزتر هم گفته‌اند؛آیا نسبت مکروه و ناروا به آدم نداده‌اند ؟! آیا به إبراهیم علیه السّلام نسبت نداده‌اند آنچه را که نسبت داده‌اند ؟! آیا به داود علیه السّلام نسبت حدیث پرنده را نداده‌اند ؟! آیا به یوسف صدّیق حدیث زلیخا را نسبت نداده‌اند ؟! آیا به موسی علیه السّلام نسبت کشتن را نداده‌اند ؟! آیا به رسول خدا صلّی الله علیه وآله نسبت قضیّۀ زید را نداده‌اند ؟! آیا به علیّ بن أبی‌طالب علیه السّلام نسبت داستان قطیفه را نداده‌اند؟! ایشان بدین نسبتها قصدشان توبیخ اسلام می‌باشد،تا با پاشنه‌های پای خود به قهقرا بازگشت نموده،و در مسیر خلاف رهسپار شوند . خداوند چشمانشان را کور کند همانطور که چشمان دلشان را کور کرده است . خداوند از آنچه را که می‌پندارند بالاتر است به بالائی و بلندی بزرگی!»

ابیات شیخ محمود شبستری در حتمیّت دیدن خدا را با خدا

عارف بلند پایۀ : مرحوم شیخ محمود شبستری أعلی اللهُ درجتَه در این مقام می‌گوید:

حکیم فلسفی چون هست حیران

نمی‌بیند ز اشیا غیر امکان

ز امکان می‌کند اثبات واجب

وزین حیران شده در ذات واجب

گهی از دور دارد سیر معکوس

گهی اندر تسلسل گشته محبوس

چو عقلش کرد در هستی توغّل

فرو پیچید پایش در تسلسل

ظهور جملۀ اشیا به ضدّ است

ولی حقّ را نه مانند و نه نِدّ است

چو نبود ذات حقّ را شبه و همتا

ندانم تا چگونه داند آن را

ندارد ممکن از واجب نمونه

چگونه داندش آخر چگونه

زهی نادان که او خورشید تابان

به نور شمع جوید در بیابان

اگر خورشید بر یک حال بودی

شعاع او به یک منوال بودی

ندانستی کسی کین پرتو اوست

نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست

جهان جمله فروغ نور حقّ دان

حق اندر وی ز پیدائیست پنهان

چه نور حقّ ندارد نقل و تحویل

نیاید اندرو تغییر و تبدیل

تو پنداری جهان خود هست دائم

بذات خویشتن پیوسته قائم

کسی کو عقل دوراندیش دارد

بسی سرگشتگی در پیش دارد

ز دوراندیشی عقل فضولی

یکی شد فلسفی دیگر حلولی

خرد را نیست تاب نور آن روی

برو از بهر او چشم دگر جوی [۴۲]

شرح شیخ محمّد لاهیجی بر ابیات شبستری در «گلشن راز»

عالم خبیر و عارف بصیر شیخ محمّد لاهیجی در «شرح گلشن راز» در تفسیر و توضیح این ابیات آورده است: جماعتی که مِن عِندِالله به عنایت ازلیّه مخصوص شده‌اند و توفیق هدایت الهی ایشان را از حضیض مقام استدلال از اثر به مؤثّر،به اوج مراتب شهود مؤثّر در اثر رسانیده،و در تجلّی احدیّت ذات فانی گشته،بعد از بقا و شعور به دیدۀ حقّ بین مشاهده نموده‌اند که ذات واحد مطلق است که از عالم غیب هویّت به مراتب اسماء و صفات و آثار تنزّل نموده،و هر جا و در هر مظهری به نوعی ظهور یافته است،و همۀ اشیاء قائم به وجود حقّند و حقّ قیّوم‌همه است .

نظم: گنج پنهانست زیر هر طلسم پیش عارف شد مسمّی عین اسم دیدۀ حقّبین اگر بودی ترا او رخ از هر ذرّه بنمودی ترا این گروه عارفان حقیقی‌اند که همۀ اشیاء به نور الهی دریافته‌اند،و در صور جمیع مظاهر حقّ را ظاهر دیده و وارث قائل عَرَفْتُ الاشْیَآءَ بِاللَه ِ [۴۳] گشته‌اند . و جماعتی دیگر که از مقام تقلید قدم فراتر ننهاده‌اند و بنا بر عدم استعداد فطری به مرتبۀ شهود حقیقی که ذکر رفت نرسیده‌اند،اثبات مبدأ واحد که منشأ کثرات است به استدلال می‌نمایند؛و از اشیاء غیر از امکان معلوم ایشان نشده است،از وجود ممکنات استدلال بر وجود واجب می‌نمایند . چون دلیل ایشان بر اثبات واجب الوجود ممکن است،فرمود که: متن: ز امکان می‌کند اثبات واجب ازین حیران شد اندر ذات واجب تا آنکه می‌فرماید: از این استدلال او را معلوم گشت که واجب الوجودی باید که باشد،فأمّا معرفت حقیقی که علم به حقیقت حال است حاصل نشد؛چو آن معنی به نفی غیر میسّر است نه به اثبات . هر چند موجودات بیشتر اثبات می‌نمایند،از توحید دورتر می‌افتند . هرکه حقّ را بوسیلۀ اشیاء می‌داند،به حقیقت جاهل است . فأمّا هر که اشیاء را به حقّ داند او عارف است .

از حضرت رسالت صلّی الله علیه وآله وسلّم پرسیدند که: بِمَا عَرَفْتَ اللَهَ ؟! فرمود که: عَرَفْتُ الاشْیَآءَ بِاللَهِ . یعنی حقّ را به حقّ دانستم و اشیاء دیگر را نیز به حقّ دانستم . نظم: خویش را عریان کن از فضل ای فضول ترک خود کن تا کند رحمت نزول زیرکی ضدّ شکست است و نیاز زیرکی بگذار و با گولی بساز [۴۴] و چون معرفت چیزی از چیزی یا به مماثلتی در ذات تواند بود یا به مشابهتی در صفات،می‌فرماید:

متن: ظهور جملۀ اشیا به ضدّ است ولی حقّ را نه مانند و نه نِدّ است یعنی حقّ را در الوهیّت ممانعی و مماثلی نیست؛بلکه در وجود شریک ندارد و به غیر او هیچ موجود نیست تا بواسطۀ تضادّ و مماثلت سبب ظهور حقّ گردد؛بلکه نور وجود واجبی شامل همۀ ذرّات کاینات گشته،و اجلی و اظهر جمیع مفهومات و بدیهیّات،وجود واحد مطلق است که از غایت ظهور و وضوح مخفی و مستتر می‌نماید . شعر: ای تو مخفی در ظهور خویشتن وی رخت پنهان به نور خویشتن‌چون به حقیقت غیری نیست که واسطه و سبب ظهور حقّ گردد؛ « وَالاشْیآءُ إنَّما یَتَبَیَّنُ بِأضْدادِها » مقرّر است . چو اگر شب نباشد ندانند که روز چیست،و اگر فقر نباشد معلوم نشود که غِنی کدامست،و اگر ظلمت نباشد نور را کسی نشناسد،وَ عَلَی هَذا الْقیاسِ؛پس عدمیّت ذاتی ما آیینۀ وجود حقّ است . جام گیتی نمای او مائیم که به ما هر چه هست پیدا شد و عجز و افتخار ما آیینۀ قدرت و غنای حقّ است .

نظم: هستی اندر نیستی بتوان نمود مالداران بر فقیر آرند جود خواجۀ اشکسته بند آنجا رود که در آنجا پای اشکسته بود نقصها آیینۀ وصف و کمال و آن حقارت آینۀ عزّ و جلال [۴۵] و گفته‌اند که: ضدّ و شِبه شریک در صفات است،و نِدّ و مثل شریک در ذات . و بعضی گفته‌اند: ضدّ و ندّ و مثل،الفاظ مترادفه‌اند؛یعنی چون حقّ را شریکی در ذات و صفات نیست،بلکه ذات و صفات جمیع مخلوقات عکس ذات و صفات آن حضرت است که در مجالی و مرایای کثرات عالم نمودن گرفته و ظاهر گشته است .

عربیّةٌ: وَ ما هِیَ إلاّ أنْ بَدَتْ بِمَظاهِرٍ فَظَنّوا سِواها وَ هْیَ فیها تَجَلَّتِ [۴۶]

مهر رخسار تو می‌تابد ز ذرّات جهان هر دو عالم پر ز نور و دیده نابینا چه سود و دلیل هستی حقّ جز حقّ نتواند بود که به هیچگونه کثرت را به هستی او راه نیست؛و دلیل را از هستی ناگزیر است . هم به چشم دوست دیدم چون جمالش جلوه‌گر کافتاب از مشرق هر ذرّه تابان گشته بود تا آنکه می‌فرماید: چون عدم ضدّ و ندّ شی‌ء موجب خفاء و عدم ظهور آن شی‌ء است فرمود که: متن: چو نبود ذات حقّ را ضدّ و همتا ندانم تا چگونه دانم او را یعنی ذات حقّ را مشابهی و مماثلی نیست؛چه هر چه هست همه اوست و غیر او موجود نیست . و طلب دلیل بر ذات حقّ همچو طلب دلیل ماهی است بر وجود آب . از حضرت شیخ جنید بغدادی پرسیدند: ما الدَّلیلُ عَلَی وُجودِ الصّانِعِ ؟! فرمود که: أغْنَی الصَّباحُ عَنِ الْمِصْباحِ ! [۴۷] روز را نیست حاجتی به چراغ روز خود دارد از چراغ فراغ‌وَ هَیْهاتَ ! بینا را در ادراک الوان به استدلال قوّۀ لامسه چه حاجت افتد ؟ أَفِی اللَهِ شَکٌّ ؟ [۴۸] شعر: گر دو چشم حقّ شناس آمد ترا دوست پُر بین عرصۀ هر دو سرا غرق دریائیم اگر چه قطره‌ایم جملگی شمسیم اگر چه ذرّه‌ایم

فَسُبْحانَ مَنْ لَیْسَ لِذاتِهِ خِفآءٌ إلاّ الظُّهورُ،وَ لا لِوَجْهِهِ حِجابٌ إلاالنّورُ فَسُبْحانَ مَنْ لَیْسَ لِذاتِهِ خِفآءٌ إلاّ الظُّهورُ،وَ لا لِوَجْهِهِ حِجابٌ إلاّ النّورُ [۴۹] شعر: حجاب روی تو هم روی تست در همه حال نهان ز چشم جهانی ز بس که پیدائی تا آنکه می‌فرماید: حضرت خواجه عبدالله انصاری می‌فرماید که: اللَهُمَّ تَلَطَّفْتَ بِأوْلیآئِکَ فَعَرَفوکَ؛وَ لَوْ تَلَطَّفْتَ بِأعْدآئِکَ لَما جَحَدوکَ! [۵۰]

چون ذات واجب را با ممکن مابه‌الاشتراک نیست که وسیلۀ معرفت او گردد،می‌فرماید که: متن:ندارد ممکن از واجب نمونه چگونه دانیش آخر چگونه ؟ واجب وجود مطلق است و ذات ممکن عدم،و دانستن چیزی بی‌آنکه نمونۀ آن چیز در نفس داننده باشد محال است،و هستی ممکن مجرّد اضافه بیش نیست،و ذات و صفات و افعال اشیاء همه معکوس ذات و صفات و افعال الهی‌اند که در مرایای تعیّنات جلوه‌گری نموده،و هرآینه در هر آینه به رنگ دیگر بر آمده؛و چون به عینُ العِیان نظر کنی آنچه تو دلیل تصوّر کرده‌ای عین مدلول است،و چیزی را عین دلیل نفس خود گردانیدن غیر جهل نیست؛چو دلیل می‌باید که اجلی و اظهر از مدلول باشد . و عارف بحقّ کسی تواند بود که وجود اضافی و مجازی وی در سطوت نور وحدت الهی فانی مطلق شده باشد،و باقی به بقاء حقّ گشته و حقّ را به حقّ دیده و دانسته که: لا یَرَی اللَهَ إلاّ اللَهُ،وَ لا یَعْرِفُ اللَهَ إلاّ اللَهُ . [۵۱]

شعر:

عارف آن باشد که از عین العیان

هر چه بیند حقّ درو بیند عیان

حقّ چو جان و جمله عالم چون تن است

همچو خور در کاینات این روشن است

فرمود که چون ممکن از واجب نمونه و علامت و آثار ندارد، پس واجب را به ممکن به حقیقت نتوان شناخت؛ چه دانستن چیزی به چیزی به آن چیز بود که بینهما مشترک باشد؛ و الاّ معرفت آن چیز به صفات سلبی تواند بود و یقین که موجب معرفت تامّ نخواهد بود .

کلمات بعضی از بزرگان علم،در عجز از ادراک نهایت توحید

و از این سخن معلوم می‌شود که دانش ارباب استدلال نه دانشی است که منجرّ به یقین گردد؛ وَ مِنْ هَذا قالَ أبوعَلیٍّعِنْدَ وَفاتِهِ: عَرَبیَّةٌ: یَموتُ وَ لَیْسَ لَهُ حاصِلٌ سِوَی عِلْمِهِ أنَّهُ ما عَلِمْ [۵۲] وَ فیهَذا قالَ الإمامُ الرّازیُّ: عَرَبیَّةٌ: نِهایَةُ إدْراکِ الْعُقولِ عِقالُ وَ غایَةُ سَعْیِ الْعالَمینَ ضَلالُ [۵۳]

زهی نادان که او خورشید تابان به نور شمع جوید در بیابان چون ظهور جمیع اشیاء موجوده به نور وجود واحد مطلق حقّ است می‌فرماید: متن:زهی نادان که او خورشید تابان به نور شمع جوید در بیابان چون وجود ممکن پرتوی از نور خورشید عالمتاب ذات واجب الوجود است،که به قدر قابلیّات و استعدادات فطری مظاهر ممکنه در صورت هر فردی از افراد تعیّنات جلوه‌گری کرده،و هر جا به نوعی و خصوصیّت شأنی روی نموده است،و جمیع اشیاء به نور آن حضرت ظاهر و هویدا شده‌اند . و مثَل شخصی که خواهد که وجود واجب را به ممکن بشناسد،همانست که کسی آفتاب تابان در بیابان یعنی جائیکه هیچ حجابی و حایلی نباشد،به نور شمع طلب نماید؛ علی‌الخصوص که نور آن شمع نیز به حقیقت مقتبس از آن آفتاب باشد .

شعر:

همه عالم پر است ازین منظور

همه آفاق را گرفت این نور

گنج در پیش چشم و ما مفلس

یار در دستگاه و ما مهجور

تا آنکه می‌فرماید: نظم: هر کس به ترانه‌ای در این کوی دستان تو می‌زند بهر روی اندیشه به تو چه ماند آخر یا جز تو ترا که داند آخر زنهار به حجّت قیاسی غرّه نشوی به حقّ شناسی چون توهّم اثنینیّت وجود واجب و وجود ممکن سبب گمراهی عقول فضول گشته است،می‌فرماید که: متن: ز دوراندیشی عقل فضولی یکی شد فلسفی دیگر حلولی مقرّر است که طلب کردن مطلوبی که پیش طالب حاضر باشد البتّه موجب غیبت و بُعد آن مطلوب است از طالب .

حقّ همی گوید مرا من با توام من بهر ره گِرد عالم می‌دوم از دوراندیشیدن عقل فضولی است که وجود اشیاء را غیر وجود حقّ تصوّر نموده‌اند،و نسبت دو وجود با هم سبب آرای مختلفه گشته،و هر طائفه‌ای بنا بر خصوصیّت و مناسبت اقوال مسمّی به اسم خاصّ شده‌اند؛جماعتی که به علّیّت وجود واجب و معلولیّت وجود ممکن قائل گشته‌اند ایشان را فلسفی می‌نامند . و اشتقاق فلسفه از فیلا و سوف است و فیلا محبّ را گویند و سوف حکمت است؛یعنی محبّ حکمت . و گروهی می‌گویند که حقّ به ذات و صفات حال در نشأ انسان کامل می‌شود؛مثل نصاری در حکایت حضرت عیسی علیه السّلام،و جماعت نصیریّه در باب علیّ مرتضی علیه الصّلوة و السّلام،و بعضی از صوفیّۀ نادان که ایشان را حلولی می‌نامند . ادراک توحید حقیقی جز به کشف و شهود میسّر نیست و به حقیقت موجب این مذاهب مختلفه توهّم غیریّت وجود واجب و ممکن است . و ادراک توحید حقیقی جز به کشف و شهود میسّر نیست،و نسبت عقل با مکشوفات همچو نسبت حواسّ است با معقولات؛که چنانچه حواسّ ادراک معقولات نمی‌توانند نمود،عقل نیز ادراک مکشوفات نمی‌تواند کرد .

شعر:

ای برتر از آنکه عقل گوید

بالاتر از آنکه روح جوید

ای آنکه ورای این و آنی

کیفیّت خویش را تو دانی

کس واقف تو به هیچ‌رو نیست

آنکس که ترا شناخت او نیست


هر که خواهد به دلائل،خدا دان شود هر چند تمهید مقدّمات ادلّه و براهین زیاده‌تر خواهد نمود،مقرّر است که از حقّ دورتر خواهد شد و موجب ازدیاد حیرت و ضلال خواهد بود .

مولوی:

ترک این سَخته کمانی [۵۴] گو بگو

در کمان نه تیر و پرّیدن مجو

چون که حقّ است اقرب از حبل الورید

تو فکنده تیر فکرت را بعید

علم تیراندازیت آمد حَجیب

زانکه مطلوب تو بُد حاضر به جیب

ای کمان تیرها برساخته

صید نزدیک تو دور انداخته

هر که دور اندازتر او دورتر

وز چنین گنج است او مهجورتر

هر که او دور است دور از روی تو

کار ناید قوّت بازوی تو

ای بسا علم و ذکاها و فطن

گشته رهرو را چو غول راه زن [۵۵]

چون عقل از ادراک نور وحدت حقیقی عاجز است فرمود: متن: خرد را نیست تاب نور آن روی برو از بهر او چشمی دگر جوی [۵۶]

سه بند از ترجیع بند شیخ إبراهیم عراقی

شیخ عِراقی: فخر الدّین إبراهیم همدانیّ در یکی از ترجیعاتش که دارای یازده بند می‌باشد،در همین زمینه مطالبی بسیار زیبا دارد،که ما در اینجا به رعایت عدم تطویل با انتخاب خود به سه بند از آن اکتفا می‌کنیم:

أ کُـوسٌ تَلَالَاتْ بِمُدامْ

أمْ شُموسٌ تَهَلَّلَتْ بِغَمامْ ؟

از صفای می و لطافت جام

درهم آمیخت رنگ جام و مدام

همه جام است و نیست گوئی می

یا مدام است و نیست گوئی جام

چون هوا رنگ آفتاب گرفت

هر دو یکسان شدند نور و ظلام

روز و شب با هم آشتی کردند

کار عالم از آن گرفت نظام

گر ندانی که این‌چه روز و شب است

یا کدام است جام و باده کدام

سریان حیات در عالم

چون می و جام فهم کن تو مدام

انکشاف حجاب علم یقین

چون شب و روز فرض کن و سلام

ور نشد این بیان ترا روشن

جمله ز آغاز کار تا انجام

جام گیتی نمای را به کف آر

تا ببینی به چشم دوست مدام

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

ای به تو روز و شب جهان روشن

بی رخت چشم عاشقان روشن

به حدیث تو کام دل شیرین

به جمال تو چشم جان روشـن

شد به نور جمالِ روشنِ تو

عالم تیره ناگهان روشن

آفتاب رخ جهانگیرت

می‌کند دمبدم جهان روشن

ز ابتدا عالم از تو روشن شد

کز یقین می‌شود گمان روشن

می‌نماید ز روی هر ذرّه

آفـتـاب رخـت عـیـان روشن

کی توان کرد در خَم زلفت

خویشتن را ز خود نهان روشن

ای دل تیره،گر نگشت ترا

سرّ توحید این بیان روشن

اندر آئینۀ جهان بنگر

تا ببینی همان زمان روشن

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

یا رب ! آن لعل شکّرین چه خوشست

یا رب ! آن روی نازنین چه خوش است

با لبش ذوق هم نفس چه نکوست

بارخش حُسن هم‌قرین چه خوش است

از خطِ عنبرین او خواندن

سـخـن لعل شـکّـریـن چه خوش است

ور ز من باورت نمی‌افتد

بوسه زن بر لبش ببین چه خوش است

مهر جانان به چشم جان بنگر

در مـیان گـمـان یقیـن چه خوش است

من ز خود گشته غائب،او حاضر

عشـق با یار همچنین چه خوش است

آنکه اندر جهان نمی‌گنجد

در مـیـان دل حــزیـن چه خوش است

تا فشاند بر آستان درش

عاشقی جان در آستین چه خوش است

در جهان غیر او نمی‌بینم

دلـم امـروز هم بـرین چه خوش است

که همه اوست هر چه هست یقین

جـان و جـانـان و دلبر و دل و دین [۵۷[

پاورقی

[۳۲] در «لغت نامۀ دهخدا» ج ۲۲ ،در کتاب «دال» در لفظ «دوخته» ص ۳۲۹ ،ستون سمت چپ آورده است: بر دوخته به معنی خیاطت شده است. و از نظامی شاهد آورده است: دهی چون بهشتی برافروخته بهشتی صفت حُلّه بر دوخته

[۳۳] در «لغت نامۀ دهخدا» ج ۲ ،کتاب «آ» ص ۱۸۳ ،ستون وسط،در لفظ «آمیزان» آورده است که: یعنی در حال آمیختن

[۳۴] در «لغت نامۀ دهخدا» ج ۲۵ ، کتاب «زاء» در لفظ «زبون» ص ۲۰۲ ،ستون سمت راست آورده است: زبونِ کسی بودن به معنی مطیع او بودن است.

و از جمله شواهد شاهدی از عطّار ذکر کرده است:

زبون عشق شو تا بر کشندت

که هر گاهی که کم گشتی فزونی

و شاهدی از مولوی ذکر نموده است:

ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم

جز زبون و جز که قانع نیستیم

و شاهدی از ملاّ حسین کاشفی ذکر کرده است: برای یک دمه شهوت که خاک بر سر آن زبون زن شدن آئین شیرمردان نیست

[۳۵] «مثنوی معنوی» ملاّ محمّد بلخی رومی،اواخر مجلّد اوّل،از طبع علاءالدّوله،ص ۹۶ و ۹۷ ؛و از طبع میرزا محمودی،ص ۹۶ و ۹۷ ؛و از طبع میرخانی ص ۹۷ و ۹۸

[۳۶] در «کفایة» با لفظ « یا فُلانُ » آمده است. [۳۷] در ضبط خود «کفایة» با کلمۀ « حازَ » با حاءِ مهمله آمده است. [۳۸] آیۀ ۱۰۳ ،از سورۀ ۶ : الانعام

[۳۹] قسمتی از آیۀ ۱۴۳ ،از سورۀ ۷ : الاعراف

[۴۰] در عبارت «کفایة» مُثْبِتٌ بِوُجودٍ وارد است .

> [۴۱] «بحار الانوار» باب نفی الرّؤیة و تأویل الآ یات فیها،از طبع کمپانی،ج ۲ ،ص ۱۲۰ و ۱۲۱ ؛و از طبع حروفی‌ـ حیدری،ج ۴ ص ۵۴ تا ۵۶ ؛و «کفایة الاثر» انتشارات‌بیدار،ص ۲۵۶ تا ص ۲۶۰

[۴۲] «دیوان گلشن راز» بخطّ نستعلیق عماد اردبیلی ص ۹ تا ص ۱۱

[۴۳] «من اشیاء را به خدا شناختم.» گویندۀ این سخن بنا بر تصریح مصنّف در صفحۀ بعد،خود وجود مقدّس رسول الله می‌باشد .

[۴۴] «مثنوی» طبع آقا میرزا محمودی،ج ۶ ،ص ۶۰۸ ،س ۱۲ ؛در «لغت نامۀ دهخدا» ج ۳۶ ،کتاب «گ» ص ۵۷۱ ،ستون سمت چپ گوید: «گول» به معنی ابله و نادان و احمق و آنکه او را زود فریب توان داد،و کودن آید .

[۴۵] «مثنوی» طبع آقا میرزا محمودی،ج ۱ ،ص ۸۵ ،از س ۲ تا س ۶

[۴۶] «و نبود او مگر اینکه ظاهر شد در مظاهری؛پس گمان کردند او غیر اوست در حالتی که او در این مظاهر تجلّی کرده بود.» بیت ۲۴۶ ،از تائیّۀ کبرای ابن فارض و بیت بعدازآن این است: بَدَتْ بِاحتِجابٍ وَ اخْتَفتْ بمَظاهرٍ علَی صِبَغِ التَّلوینِ فی کُلِّ بَرزَةِ از طبع دار العلم للجمیع (سنۀ ۱۳۷۲ قمریّه) ص ۱۰۴ ؛و از دار صادرـ بیروت (سنۀ ۱۳۸۲ قمریّه) ص ۷۰ ؛و در هر دو نسخه با کلمۀ « وَ ما ذاکَ » ضبط شده است .

[۴۷] «دلیل بر وجود صانع چیست ؟! گفت: چون سپیده بدمد ما را از چراغ بی‌نیاز می‌کند!»

[۴۸] آیۀ ۱۰ ،از سورۀ ۱۴ : إبراهیم: قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللَهِ شَکٌّ فَاطِرِ السَّمَـوَ ' تِ وَ الارْضِ . «رسولان آنها گفتند: آیا در خداوند شکّ است که او خلق کنندۀ آسمانها و زمین است؟!»

[۴۹] «پس پاک و مقدّس است کسیکه برای ذات او خفائی نیست مگر ظهور،و برای وجه او حجابی نیست مگر نور.»

[۵۰] «بار پروردگارا ! تو به اولیای خودت لطف کردی تا ترا شناختند؛و اگر به دشمنانت لطف می‌کردی انکار ترا نمی‌نمودند.»

[۵۱] «نمی‌بیند خدا را مگر خدا،و نمی‌شناسد خدا را مگر خدا.»

[۵۲] «بوعلی می‌میرد و از زندگانی حاصلی بدست نیاورده است مگر آنکه دانسته است که ندانسته است.»

[۵۳] «و راجع به این مطلب امام فخر رازی می‌گوید: نهایت فهمیدن عقلها پابندی است که همچون شتر بر دستهای او می‌بندند،و غایت کوشش دانشمندان و عالمان گم شدن می‌باشد.» در «کشکول» شیخ بهائی،طبع مصر،ج ۱ ،ص ۶۲ ،از زمخشری نقل کرده است که وی می‌گوید: ‎ العلمُ لِلرّحمَنِ جلَّ جلالُهُ و سِواهُ فی جَهَلاتِهِ یَتَغمْغمُ ما لِلتُّرابِ و لِلعلومِ و إنّما یَسعَی لِیَعلَمَ أنّهُ لا یَعلَمُ  * و امام فخر رازی می‌گوید: نِهایةُ إقدامِ العقولِ عِقالُ و غایةُ سَعی العالِمینَ ضَلالُ و لم نَستفِدْ من سَعیِنا طولَ عُمرِنا سِوَی أن جَمعْنا فیه قیلَ و قالوا و أرواحُنا مَحبوسةٌ فی جُسومِنا و حاصِلُ دُنیانا أذًی و وَبالُ و خیّام گوید: اسرار ازل را نه تو دانیّ و نه من وین خطّ معمّی نه تو خوانیّ و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانیّ و نه من و نیز خیّام گوید: می خوردن من نه از برای طرب است نز بهر نشاط و ترک دین و ادب است خواهم که دمی ز خویشتن باز رهم می خوردن و مست بودنم زین سبب است و ایضاً رباعی زیر از «دیوان خیّام»،در طبع برلین ص ۹۷ آمده است: از جرم حضیض خاک تا اوج زحل کردم همه مشکلات گردون را حل بیرون جستم ز بند هر مکر و حیل هر بند گشاده شد مگر بند اجل در ج ۱ «ریحانة الادب» ص ۴۳۳ ،در شرح احوال جنید گوید: از «خزائن» نراقی نقل است که جنید را بعد از مردن در خواب دیدند و از گزارشات مرگ و چگونگی رفتار خداوندی با وی پرسیدند،گفت: طارَتْ تلکَ الإشاراتُ و غابَتْ تلکَ العِباراتُ و فُنیَتْ تلکَ العلومُ و انْدرسَتْ تلکَ الرّسومُ و ما نَفعَنا إلاّ رَکَعاتٌ کُنّا نَرکَعُها فی السَّحَرِ. در «ریحانة الادب» ج ۶ ،ص ۱۸۸ ،در احوال نصیرالدّین حلّی از جمله گوید: پیوسته در بغداد و حلّه به تدریس علوم دینیّه و معارف یقینیّه اشتغال می‌ورزید . شهید اوّل نیز تجلیلش کرده و بعض مطالبی از او نقل می‌نماید؛و با آن همه تبحّر علمی در مقام عجز از ادراک حقیقت توحید گوید که: در مدّت هشتاد سال دورۀ حیات خود همین قدر دانستم که این مصنوع محتاج به صانعی می‌باشد و بس ! با وجود این باز هم یقین پیره‌زنان اهل کوفه زیادتر از یقین من است. و بوعلی سینا گفته است: تا بدانجا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم و فارابی گفته است: اسرار وجود خام و ناپخته بماند وآن گوهر بس شریف ناسفته بماند هر کس به دلیل عقل چیزی گفتند وآن نکته که اصل بود ناگفته بماند. ** و حافظ شیرازی گفته است: افسوس که مرغ عمر را دانه نماند امیّد به هیچ خویش و بیگانه نماند دردا و دریغا که در این مدّت عمر از هر که بگفتیم جز افسانه نماند و بوعلی سینا ایضاً گفته است: دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت اندر دل من هزار خورشید بتافت آخر به کمال ذرّه‌ای راه نیافت و همچنین ابن سینا گفته است: کس را به کمال و کنه ذاتت ره نیست بر فعل تو می‌کنند ذات تو قیاس و لَهُ أیضا: در معرفت چه نیک فکری کردم معلومم شد که هیچ معلوم نشد و أیضا: معشوق جمال می‌نماید شب و روز کو دیده که تا برخورد از دیدارش و لَهُ أیضاً بالعربیّة: اعْتِصامُ الوَرَی بمعرفِتک عجَز الواصِفونَ عَن صفتِک تُبْ علینا فإنّنا بشرٌ ما عَرفْناکَ حقَّ معرفتِک *** و خیّام ایضاً گفته است: در پردۀ اسرار کسی را ره نیست زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست و نیز او گفته است: آنانکه محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه‌ایّ و در خواب شدند و نیز او گفته است: از تن چو برفت جان پاک من و تو خشتی دو نهند بر مغاک من و تو و آنگاه برای خشت گور دگران در کالبدی کشند خاک من و تو * ـ در کتاب «معجم الاُدبآء» ج ۱۹ ،ص ۱۲۹ این ابیات را نیز از زمخشری نقل کرده است . ** ـ «ریحانة الادب» ج ۴ ،ص ۲۶۵ *** ـ «روضات الجنّات» طبع بیروت،ج ۳ ،ص ۱۷۵


[۵۴] در «لغت نامۀ دهخدا» ج ۲۶ ،در کتاب «سین» در ص ۳۵۱ ،در ستون وسط گوید: سَختَه با فتح سین و تاء به معنی سنجیده و به وزن درآمده و وزن کرده شده است . و در ستون سمت چپ گوید: سَختَه کمان مرادف سخت کمان است .

[۵۵] «مثنوی» ج ۶ ،از طبع آقا میرزا محمودی،ص ۶۰۸

[۵۶] «مفاتیح الإعجاز» در شرح گلشن راز،از طبع سنگی (سنۀ ۱۳۰۱ هجریّۀ قمریّه) ص ۴۸ تا ص ۵۶ ؛و از طبع حروفی،با مقدّمۀ کیوان سمیعی،ص ۶۳ تا ص ۷۶

[۵۷] «کلّیّات عراقی» انتشارات سنائی،ص ۱۲۳ تا ص ۱۲۷ ابیات تائیّۀ ابن فارض مصریّ در حال فناء تامّ سالک

حقیقت انسان کامل در وصول به اعلی ذِروۀ عرفان به لسان ابن فارض

عارف بلند مقام: أبی حَفْص بن أبی الحسن بن المُرشد حَمَویّ معروف به ابن فارض مصری در این باره در اوج حقائق عرفانی،دل هر خواننده را زنده و روان وی را حیاتی نوین می‌بخشد . وی می‌گوید:

وَ إسْرآءُ سِرّی عَنْ خُصوصِ حَقیقَةٍ

إلَیَّ کَسَیْری فی عُمومِ الشَّریعَةِ (۱)

وَ لَمْ ألْهُ بِاللاهوتِ عَنْ حُکْمِ مَظْهَری

وَ لَمْ أَنْسَ بِالنّاسوتِ مَظْهَرَ حِکْمَتی (۲)

فَعَنّی عَلَی النَّفْسِ الْعُقودُ تَحَکَّمَتْ

وَ مِنّی عَلَی الْحِسِّ الْحُدودُ اُقیمَتِ (۳)

وَ قَدْ جآءَنی مِنّی رَسولٌ عَلَیْهِ ما

عَنِتُّ عَزیزٌ بی حَریصٌ لِرَأْفَةِ (۴)

فَحُکْمیَ مِنْ نَفْسی عَلَیْها قَضیَّةٌ

وَ لَمّا تَوَلَّتْ أمْرَها ما تَوَلَّتِ (۵)

وَ مِنْ عَهْدِ عَهْدی قَبْلَ عَصْرِ عَناصِری

إلَی دارِ بَعْثٍ قَبْلَ إنْذارِ بَعْثَةِ (۶)

إلَیَّ رَسولاً کُنْتُ مِنّی مُرْسَلاً

وَ ذاتی بِـایاتی عَلَیَّ اسْتَدَلَّتِ (۷)

وَ لَمّا نَقَلْتُ النَّفْسَ مِنْ مِلْکِ أرْضِها

بِحُکْمِ الشِّرَی مِنْها إلَی مُلْکِ جَنَّةِ (۸)

وَ قَدْ جاهَدَتْ وَ اسْتَشْهَدَتْ فی سَبیلِها

وَ فازَتْ بِبُشْرَی بَیْعِها حینَ أوْفَتِ (۹)

سَمَتْ بی لِجَمْعی عَنْ خُلودِ سَمآئِها

وَ لَمْ أرْضَ إخلادی لاِرْضِ خَلیفَتی (۱۰)

وَ لا فَلَکٌ إلاّ وَ مِنْ نورِ باطِنی

بِهِ مَلَکٌ یُهْدی الْهُدَی بِمَشیئَتی (۱۱)

وَ لا قُطْرَ إلاّ حَلَّ مِنْ فَیْضِ ظاهِری

بِهِ قَطْرَةٌ عَنْها السَّحآئِبُ سَحَّتِ (۱۲)

وَ مِنْ مَطْلَعی النّورُ الْبَسیطُ کَلَمْعَةٍ

وَ مِنْ مَشْرَعی الْبَحْرُ الْمُحیطُ کَقَطْرَةِ (۱۳)

فَکُلّی لِکُلّی طالِبٌ مُتَوَجِّهٌ

وَ بَعْضی لِبَعْضی جاذِبٌ بِالاعِنَّةِ (۱۴)

وَ مَنْ کانَ فَوْقَ التَّحْتِ وَ الْفَوْقُ تَحْتَهُ

إلَی وَجْهِهِ الْهادی عَنَتْ کُلُّ وِجْهَةِ (۱۵)

فَتَحْتُ الثَّرَی فَوْقَ الاثیرِ لِرَتْقِ ما

فَتَقْتُ وَ فَتْقُ الرَّتْقِ ظاهِرُ سُنَّتی (۱۶)

وَ لا شُبْهَةٌ وَ الْجَمْعُ عَیْنُ تَیَقُّنٍ

وَ لا جِهَةٌ وَ الایْنُ بَیْنَ تَشَتُّتی (۱۷) وَ لا عِدَّةٌ وَ الْعَدُّ کَالْحَدِّ قاطِعٌ

وَ لا مُدَّةٌ وَ الْحَدُّ شِرْکُ مُوَقِّتِ (۱۸)

وَ لا نِدَّ فی الدّارَیْنِ یَقْضی بِنَقْضِ ما

بَنَیْتُ وَ یَمْضی أمْرُهُ حُکْمَ إمْرَتی (۱۹)

وَ لا ضِدَّ فی الْکَوْنَیْنِ وَ الْخَلْقُ ما تَرَی

بِهِمْ لِلتَّساوی مِنْ تَفاوُتِ خِلْقَتی (۲۰)

وَ مِنّی بَدا لی ما عَلَیَّ لَبَسْتُهُ

وَ عَنّی الْبَوادی بی إلَیَّ اُعیدَتِ (۲۱)

وَ فیَّ شَهِدْتُ السّاجِدینَ لِمَظْهَری

فَحَقَّقْتُ أنّی کُنْتُ ءَادَمَ سَجْدَتی (۲۲)

وَ عایَنْتُ روحانِیَّةَ الارَضینَ فی

مَلآئِکِ عِلّیّینَ أکْفآءَ سَجْدَتی (۲۳) [۵۸]


ترجمۀ أبیات ابن فارض در کیفیّت رؤیت خدا و عرفان انسان کامل

۱ ـ و به طرف بالا سیر دادن من باطن و حقیقت خودم را از خصوص این مقام که تشخّص انسانیّت و واقعیّت من می‌باشد در قالب عنصر به سوی حقیقت و وحدت و غلبۀ حکم واقعی خودم،همچنانست که من از مقام باطنم نزول نموده و در عموم احکام شریعت و کثرت سیر نموده‌ام . و در حقیقت صعود من از کثرت به وحدت،عین نزول من از وحدت به کثرت می‌باشد؛و حال این دو مشاهده یکی است و در میانشان تفاوتی وجود ندارد .

۲ ـ و چون در مقام الهیّت و وحدت ذات سیر می‌کنم و متلبّس بدان می‌باشم،در آن حال از احکام مظهر عنصری انسانی خودم غافل نمی‌باشم و جمیع اوامر و نواهی شرعی بجای خود محفوظ،و ابداً در آن تخطّی به عمل نمی‌آید؛همچنانکه چون من در عالم طبیعت و عناصر نزول می‌کنم حکمت ظهور خودم را در خصوصیّات احکام کثرات بدست نسیان و فراموشی نمی‌سپارم .

۳ ـ بنابراین عقودی که بر من استحکام یافت بر اساس عهودی که در عالم أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ از من گذشت و در پاسخ آن بَلَی‌' [۵۹] گفتم،همه از باطن من بود که به ظاهر من تعدّی کرد و ثابت و مستقرّ گردید . و پذیرا و قبول کنندۀ آن عقدها غیر از باطن و مقام جمعیّت خودم چیزی نبود؛و حدود و احکام شرعیّه و غیر آنها بر این جوارح و اعضاء و قوای بدنی محسوسه‌ام که نفس من مدبّر و مدیر آنها می‌باشد همچنین همه از باطن و حقیقت خودم بود که در این صورتهای کثرت هیئات و حرکات و سکنات جسمانی به ظهور پیوسته است .

۴ ـ و تحقیقاً و حقیقةً آمد به سوی من از جانب خودم رسولی که بر او تحمّل مشکلات و سختیهای وارد بر من،ناگوار و دردآور بود . آن رسول به من رأفت و محبّت داشت . چون این عالم جسمانی با جمیع اجناس و انواع و اشخاصش جز صورت تفصیلی و حقیقت محمّدی چیزی نمی‌باشد؛بنابراین من که سرایندۀ این اشعار می‌باشم ترجمان و مفسّر اوهستم. زیرا از آنجا که صورت محمّدی که نبوّت و رسالت به او انتساب دارد با آنکه جزئی و حصّه‌ای بود از این عالم،معذلک صورت کلّی و اجمال آن حقیقت بود؛بنابراین تحقیق و تقریر آیۀ مبارکۀ: لَقَدْ جَآءَکُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَّحِیمٌ . [۶۰] به زبان آن حقیقت محمّدیّه که من ترجمان آنم آنستکه: از این صورت تفصیلیّۀ من که عالَم می‌باشد،جزئی و حصّه‌ای به صورت رسولی کامل و مُکمِّل و انسانی کلّی حقیقی،بالفعل پیدا شد؛و آن صورت عنصری محمّدی صلّی الله علیه و آله بود که به سوی سائر این اجزای تفصیلی من که افراد انسان بودند بیامد .

۵ ـ پس داستان و قضیّۀ حکم من چنان بود که از خود نفس من بود بر خود نفس من . و چون امورش را بدست گرفت و متولّی امر خود گشت،از اطاعت و فرمانبرداری روی نگردانید . حکم من در عالم شهود و شهادت و بشارت و انذار و تبلیغ و دعوت و وضع شرایع و بیان طرائق بود . آن از نفس من در مقام جمع صادر شد و بر نفس من در مقام ظهور و تفرقه که اجزای من بودند فرود آمد . امّا چون نوبت تکمیل این اجزای صورت عنصری انسانی اجمالی من رسید به هیچوجه از اطاعت،به لجاج و عناد برنخاست؛و راه تمرّد و تجرّی را در پیش نگرفت و أَسْلَمَ شَیْطَانِی‌عَلَی یَدَیَّ [۶۱] محقّق گشت .

۶ و ۷ ـ و از زمان عهد من در اوّلیّت امر اتّحاد من در حضرت شهود و إشهادم که پیش از اوان عناصر و ترکیب و تزیین آن بدین صورت جسمانی و آدمی بود،و پیش از انذار من و حکم برانگیختگی و بعث من به دار بعثت بود؛من به سوی خودم رسولی بودم که خودم را فرستاده بودم از جانب خودم،و عالم جمعیّت و واقعیّت من بواسطۀ آیات و علامات من بر واقعیّت و حقّانیّت من گواهی می‌داد و دلالت می‌نمود . این دو بیت اشاره می‌باشد به کلام رسول خدا صلّی الله علیه و آله: کُنْتُ نَبِیًّا وَ ءَادَمُ بَیْنَ الْمَآءِ وَ الطِّینِ . «من پیغمبر بودم در هنگامیکه آدم میان آب و گل بود.» یعنی میان علم و میان طینت و سرشت آدم . و این معنی شاهد کلام رسول خداست که: أَنَا وَ السَّاعَةُ کَهَاتَیْنِ ! «من چنان با ساعت قیامت ارتباط دارم مانند اتّصال انگشت مُسبِّحه با انگشت وُسطای من!» و ذات من در تمام مراتب معنوی و روحی بواسطۀ اشراق انوار حُسن قابلیّت نفس خود،دلالت بر کمال و کلّیّت من می‌نماید .

۸ و ۹ ـ و از آنجائی که من نفس خودم را از مِلکیّت زمین خودش به حکم بیع و شِرَی خریداری نمودم،و از آنجا به مُلکیّت جنّت و بهشت انتقال دادم،و نفس در این راه مجاهده کرد و به مقام شهادت رسید،و به بشارت عنوان بیع نائل آمد در وقتیکه وفای بعهد نمود .

۱۰ ـ لهذا نفس من مرا بخاطر جمعیّتی که پیدا کردم از خلود آسمان‌خودش بالا کشید به سوی حضرت احدیّت؛و راضی نشد در زمینی که متعلّق به خلیفه‌ام بود مخلّد و جاودان بماند،و او را در آسمان بهشت آدم که متّصف به خلود می‌باشد جاودان نگهدارد؛لهذا از آن بهشت برتر آمد و از تعیّنات به اطلاق،و از ترکیب به تجرّد،و از کثرت به وحدت صعود داد؛و معراج من به سوی آسمان ذات و فنای مطلق متحقّق گشت . مجموعۀ این سه بیت اشاره می‌باشد به حکم مبایعت إِنَّ اللَهَ اشْتَرَی‌' مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَ 'لَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ . «خداوند از مؤمنین جانهایشان و مالهایشان را خریداری می‌کند،در مقابل آنکه برایشان بهشت بوده باشد.» و بر وفق شرط یُقَـتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَه ِ «کارزار می‌کنند در راه خدا.» نفس من حقّ مجاهدت را بجای آورد . و به مقتضای فَیَقْتُلُونَ وظیفه را در جهاد اکبر با هوی و شیطان ادا کرد،و در طریق تحقّق لوازم و موجبات سیر و سلوک با قطع مألوفات و فنای ذات و جمیع صفات به استیفای حقّ شهادت به شرط سعادت و شرف وَ یُقْتَلُونَ وفا کرد . و وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَا'ةِ وَ الْإنجِیلِ وَ الْقُرْءَان ِ [۶۲] بر وی مسجّل گردید . وَ مَنْ أَوْفَی‌' بِعَهْدِهِ مِنَ اللَهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَ ذَ'لِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ [۶۳] ، شامل حال او شد .

لهذا بود که بر این اساس از مقام خطاب به آدم: وَ قُلْنَا یَــَادَمُ اسْکُنْ أَنتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ ، [۶۴] درگذشت و از خلود و دوام در مَا دَامَتِ السَّمَـوَ'تُ وَالارْضُ [۶۵] برتر آمد . و آدم را از دو جهت خلیفۀ خود خوانده است: یکی از زبان الهی: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الارْضِ خَلِیفَةً . [۶۶] و دیگر از زبان حقیقت محمّدی صلّی الله علیه وآله،که سرایندۀ اشعار ترجمان اوست در تقریر از زبان حقیقت محمّدی صلّی‌الله علیه و آله،که آدم در صورت دعوت و خلافت،نائب و خلیفۀ اوست و جملۀ انبیا و رسل همه خلفا و نوّاب آن حقیقت هستند .

۱۱ ـ بنابراین هیچ فلکی از افلاک نیست مگر آنکه از نور باطن و تجلّی از ذات من به حکم: وَ أَوْحَی‌' فِی کُلِّ سَمَآءٍ أَمْرَهَا ، [۶۷] آنجا به صورت فرشته‌ای ظاهر و معیّن است،که آن ملک آنجا به دقائق و حقائق هر کاری که در هر فلکی فرشته‌ای بدان مأمور می‌باشد قیام دارد؛و آن فرشته،کمال اهتداء و حقیقت ارتقای او بر ادراک آن فلک مقصور است،و به هر یک هدایت را هدیّه می‌دهد و به غایت کمال خودش دعوت می‌کند .

و از حقیقت این راز پنهان و سرّ نهان ابن عبّاس سخن گفته که مفادش اینستکه: حَتَّی إنَّ فی کُلِّ سَمآءٍ ابْنُ عَبّاسٍ مِثْلی . «حتّی آنکه در هر آسمانی یک ابن عبّاس به مثابه و نظیر من وجود دارد.» علیهذا،محصّل بیت این می‌شود که: چون صورتی جزئی که از من در هر فلکی وجود دارد از نور باطن من جان یافته است،و به صورت ملک و فرشته‌ای در آن فلک،اهل آن فلک را از ملئکه،به حقائق و دقائق هر یک متصدّی شده است؛پس من به این صورت و صفت کلّیّت که مراست در زیر حکم آسمان بهشت چگونه تن در دهم ؟!

۱۲ ـ و هیچ ناحیه‌ای از نواحی بسیط زمین وجود ندارد مگر آنکه در آن قطره‌ای از فیض رحمت ظاهر من داخل شده است؛و ابرهای آسمان از برکت آن یک قطره شروع به باریدن کرده‌اند .

۱۳ـ و از محلّ طلوع و ظهور من،یعنی حضرت عالم وجود که جملۀ انوار از آثار اوست،و حکم مبدئیّت و ظهور و اظهار و تربیت و تقویت همۀ عالم به حکم ایجاد بر آن مترتّب می‌باشد؛جمیع نور بسیط که آفتاب است و بر جهان و تربیت و بقاء و نشو و نما سیطره دارد،به مثابۀ یک درخشش و شعله زدنی است؛و از آبشخوار دریای بیکران و غیر متناهی علم محیط من این بحر محیط که پیرامون ربع مسکون درآمده است،فقط همچون یک قطره می‌باشد .

۱۴ ـ پس همگی ظاهر این صورت اجمالی و تفصیلی من،تا برسد به جمیع قوی و اجزاء و کلّیّات و جزئیّات و أعراض و جواهر و اجسام و اسماء و اوصاف آن،طالب و متوجّه می‌باشد به همگی باطن من که مقام احدیّت جمع من است . در احدیّت همه بر همه مشتمل و مغایرت و غیریت زائل . این ظاهر نیز به همین صفت موصوف است؛هر شأنی از شؤون و هر اسمی از اسماءباطن من نیز عنان هر جزئی از اجزاء و هر قوّه‌ای از قوای این صورت ظاهر مرا گرفته است،و به آن مقام باطن می‌کشد تا به کلّیّت خودش متحقّق گرداند . در این دو بیت اخیر تقریر کیفیّت احاطۀ ذاتی و احاطۀ حکمی را می‌کند؛در بیت اوّل ذاتی و در بیت دوّم حکمی .

۱۵ ـ و کسی که در بالای جهت زیر باشد به طوریکه تمام جهت بالا در زیر او باشد،تمام جهتها و وجهه‌های عالم وجود به سوی جانب و وجه هدایت‌کننده و راهنمای وی با حالت خضوع و استکانت متوجّه می‌شوند؛و در حال ذلّت و انفعال به سر می‌برند . این بیت معنی احاطۀ وَ اللَهُ مِن وَرَآءِهِم مُّحِیط ٌ [۶۸] است و معنی و مفاد لَوْدَلَّیْتُمْ بِحَبْلٍ لَهَبَطَ عَلَی اللَهِ ! [۶۹] «اگر شما ریسمانی را در چاهی گسیل دارید بر خداوند فرود می‌آید!» روشن می‌گردد . به علّت آنکه مرتبۀ محاط،زیر مرتبۀ محیط است و از آن نازلتر . و کمال هر موجود نازلی در اثر ترقّی اوست تا به مرتبۀ عالی واصل شود . و راهنمائی و دستگیری نازل به رتبۀ عالی و ادراک آن جز به معاونت آن صاحب مرتبۀ عالی میسّر نشود؛بنابراین هر کس که در علوّ مرتبت و احاطت چنین باشد که در فراز هر پائینی بوده و هر فوقی تحت او باشد،لازمۀ آن اینست که هرچه محاط اوست با جمیع جهاتش خاضع و خاشع او باشد . و اینست مُفاد آیۀ مبارکه: وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ . [۷۰]

۱۶ ـ و بناءً علیهذا،زیر زمین و کرۀ خاک در جهت فوق و بالای کرۀ أثیر می‌باشد از سبب رَتْق و بستن آنچه را که فَتْق کرده‌ام و گشوده‌ام؛یعنی قبض آنچه را که من بسط نموده‌ام . و باز کردن و گشودن چیزهای مسدود و بسته شده ظاهر سنّت و دأب و دَیدَن من است . زیرا به حکم آیۀ مبارکة: أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَـوَ'تِ وَ الارْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَـهُمَا ، [۷۱] جمیع عالم مادّه و طبیعت که آنرا جهان کون و فساد نامند،مجتمع بود در بدو خلقت از یک حقیقت که آنرا عنصر اعظم گویند . و سپس خداوند از آن مادّۀ بسیط این صور و اشکال و کیفیّات را پدید آورد،و از آن،دُخان و آتش و خاک و غیرها را منشقّ فرمود و جدا کرد،و هر یک را به طبیعتی مخصوص به خود ملبّس کرد . بنابراین،محصّل کلام ابن فارض این می‌شود که: پیش از آنکه آن اجرام متکاثفه هنوز در مرتبۀ رتق و بستگی بودند،بالای فلک اثیر و زیر کرۀ خاک یکی بودند؛و بالائی و پائینی معنی نداشت و فوقیّت و تحتیّت آنجا نبود . و این فتق و بسط و تمییز دربارۀ آن موجود مقبوض مجتمع غیر متمیّز به مقتضای حکمت من بود،تا تمیز و جدائی میان صاحبان قبض واقع شود؛و کمال تفصیل که تحقیق مطلوب،و قصد اوّل که کمال اسمائی می‌باشد و بر آن موقوف بود،به حصول پیوندد . پس تعیّن و تمیّز جهات فوق و تحت اثرِ حکمِ فتق من است . لاجرم همه در تحت حکم منند از بالا و زیر،و خاضع و خاشع من،بر أصل و اساس خضوع و خشوع هر جزء کلّ خود؛و هر فرع اصل خودش را .

۱۷ ـ و هیچ شبهه‌ای نیست در هیچ جزئی از اجزای صورت اجمالی من که عنصر من می‌باشد،در کلّیّت و نفی غیریّت و کمال جمعیّت مقام احدیّت جمع من . زیرا نظر در این مقام جمع موجب یقین است؛بلکه حقیقت این مقام جمع من،خود عین یقین و رافع همۀ شبهه‌هاست،و به نسبت با حقیقت و مقام من هیچ جهتی مُبیَّن و هیچ بعدی معیّن نیست . چونکه در نظر جمع،بالا و زیر،و قرب و بعد یکرنگ می‌نماید و کلمۀ أیْنَ که مُعیِّن و مُحدِّد جهت مکانی است، مقتضی جدائی و تفرقه و بیگانگی می‌باشد؛لهذا در مقام جمعیّت من لفظ مکان جا ندارد .

۱۸ ـ و در من عدد هم وجود ندارد . زیرا شمارش،قاطع و مُمیِّز است؛چنانکه حدّ نیز قاطع است میان محدود با غیر آن . لهذا چون به نسبت با این حضرت و مقام حقیقت جمعیّت من،عدد دو و سه و چهار مثل عدد واحد است،به حکم سرایت وحدت حقیقی و جمعیّت آن از مقام احدیّت جمع من،و اشتمال هر یک بر همه از این مقام مذکور؛لاجرم حکم قطع و فصل و هَجر و وصل که در رتبۀ اعداد و معدودات است از من منفیّ می‌باشد؛و حکم زمان و مدّت که از لفظ مَتَی فهمیده می‌شود همچنین در این مقام من و حال من نمی‌گنجد . زیرا «مَتَی» و زمان در این مقام من شرک است نسبت به کسیکه تعیین و تبیین وقت می‌نماید . و زمان را که به من نسبت می‌دهد از قبل و بعد،و از پیش و پس جدا می‌کند .

۱۹ـ و هیچ همتا و مثلی نیست برای من در هر دو عالم دنیا و عقبی که آن مثل و شریک به خرابی آنچه را که من بنا کرده‌ام حکم نماید؛و یا امر او امضای فرمان مرا کند . و اگر در جوهر و حکم و مرتبه برای من مشارکی باشد تا در احکام‌ایجادی با من موافقت و یا مخالفت نماید،موجب افتقار می‌گردد،و وجود یکی بیشتر نمی‌باشد و غنای حقیقی لازم ذاتی آنست؛افتقار در آنجا چطور می‌تواند راه پیدا کند ؟

۲۰ ـ و هیچ ضدّ و معاندی برای من وجود ندارد در دو عالم ظاهر و باطن، و مخلوقات را در تفاوت خلقت در میانشان اختلاف و تفاوتی نمی‌بینی ! مَا تَرَی‌' فِی خَلْقِ الرَّحْمَـنِ مِن تَفَـوُتٍ ؛ [۷۲] یعنی در ایجاد خلق و در اعطاء وجود به آنان نمودن اصولاً در بین موجودات فرقی نمی‌تواند وجود داشته باشد. فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَی‌' مِن فُطُورٍ * ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَ هُوَ حَسِیرٌ . [۷۳]

۲۱ ـ و از من و مقام جمعیّت من پیدا شد آنچه که من بر تن خود کردم و وجودم را بدان خلعت مخلّع نمودم . و ابتدائیّات همۀ امور به سوی من بازگشت کرد و من غایت و منتهی و آخر امر قرار گرفتم . و از من پیدا شد هر مظهری و صورتی از مظاهر و صور که من بر باطن خودم پوشیدم و بدان صور در مظاهر مثال و حسّ ظاهر گردیدم؛یعنی صور و مظاهر حسّیّه هم از من است،و مظهر غیر از ظاهر نمی‌تواند بوده باشد . و هر ابتدائی مرجعش به من محقّق گردید؛و عنوان هُوَ الاوَّلُ وَ الآ خِرُ وَ الظَّـهِرُوَالْبَاطِنُ [۷۴] گردیدم و منه بَدا و إلَیْهِ یَعود ُ [۷۵] گشتم .

۲۲ـ و در ذات خودم مشاهده کردم فرشتگانی را که به حکم: اسْجُدُوا لاِ دَمَ فَسَجَدُوا ، [۷۶] مظهر و صورت کلّی خودم را که آدم بود سجده می‌کردند و نسبت به وی خضوع و خشوع داشتند . پس با علم یقینی دانستم که آدم من بودم،و سجدۀ آنان هم به من بود،و سجده‌کنندگان هم من بودند . من از جهت بعضی از صور صفات و جزئیّت خودم،سجدۀ صُوَری از صور کلّیّت و جمعیّت خودم را کردم،از آن لحاظ که مظاهر عین ظاهر می‌باشند در آن شهود اتمّ و اکمل وجودی من .

۲۳ـ و عیاناً مشاهده نمودم ملئکۀ روحانی زمین و قوای سِفلی را در عین روحانیّت،و ملئکۀ سموات و اعلی علّیّین را از عرش و کرسی که همگی برابر و مساوی و هم رتبۀ من بودند از آن جهت که صورتها و مظاهر یک ذات بیشتر نمی‌باشند؛و از لحاظ مظهریّت همه با هم مساوی و أکفاء یکدگر می‌باشند . [۷۷]بالجمله این ابیات،گوشۀ مختصری است از نظم السّلوک او که در حالات و اطوار سلوک إلی الله به خامۀ خود تحریر و به رشتۀ نظم کشیده است . و برخی از مقامات عارفان فانی در ذات خدا و باقی به بقاء وی را منشرح می‌کند؛ و بطور خلاصه همۀ اینها را می‌توان گفت که در یک بیت او مجتمع شده است: فَلَمْ تَهْوَنی مَا لَمْ تَکُنْ فیَّ فانیًا وَ لَمْ تَفْنَ ما لا تُجْتَلَی [۷۸] فیکَ صورَتی [۷۹] «پس تو هوی عشق مرا نخواهی پیدا نمود مادامیکه فانی در من نشده باشی؛و فانی نشده‌ای مادامیکه صورت من به تو نظر نیفکنده است!» و بنا به روایت شیخ طوسی (قدّه) از جمله دعاهای مقروّۀ در ماه رجب‌المرجّب که فعلاً در آن هستیم،وارد است که: یَا مَنْ سَمَا فِی الْعِزِّ فَفَاتَ خَوَاطِرَ ] نَوَاظِرَ ـ خ ل [ الابْصَارِ؛وَ دَنَا فِی اللُطْفِ فَجَازَ هَوَاجِسَ الافْکَارِ . یَا مَنْ تَوَحَّدَ بِالْمُلْکِ فَلَا نِدَّ لَهُ فِی مَلَکُوتِ سُلْطَانِهِ،وَ تَفَرَّدَ بِا لآلآءِ وَ الْکِبْرِیَآءِ فَلَا ضِدَّ لَهُ فِی جَبَرُوتِ شَأْنِهِ . یَا مَنْ حَارَتْ فِی کِبْرِیَآءِ هَیْبَتِهِ دَقَآئِقُ لَطَآئِفِ الاوْهَامِ،وَ انْحَسَرَتْ دُونَ إدْرَاکِ عَظَمَتِهِ خَطَآئِفُ أَبْصَارِ الانَامِ . یَا مَنْ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِهَیْبَتِهِ،وَ خَضَعَتِ الرِّقَابُ لِعَظَمَتِهِ،وَ وَجِلَتِالْقُلُوبُ مِنْ خِیفَتِهِ . [۸۰] «ای آنکه در مقام عزّت چنان رفعت یافتی تا از خاطرۀ چشمها (نظارۀ چشمها ـ خ ل) درگذشتی . (آنها را نظاره کنان به سویت باقی نگهداشتی و خود بالا رفتی!) و در مقام لطف چنان نزدیک شدی که به خاطرات افکار و اندیشه‌های عقلها رسیدی و آنها را بررسی نموده و عبور کردی ! ای آنکه در سلطنت و حاکمیّت بر نفوس یگانه می‌باشی،تا شریک و همتا و انبازی برای تو در ملکوت قدرتت وجود ندارد،و در اعطای نعمتها و بزرگی خودت متفرّد و متوحّد هستی،تا جائیکه ضدّ و معاندی در جبروت شأن و شوکتت راه ندارد . ای آنکه در بزرگی و کبریائیّت هیبتت،دقیقه‌های لطیفه‌های اندیشه‌ها و افکار متحیّر و سرگردان گشتند؛و پیش از بلوغ به ادراک عظمتت،تیزی و تندی دیدگان مردمان تیزبین و دورنگر سپر انداخته و عاجز شده،و حجاب فهم و عقل و ادراک را از رخ برافکنده‌اند . ای آنکه جمیع مقامات و وجوه و راستاها در برابر هیبتت سر تسلیم و خشوع فرود آوردند،و گردنهای استقلال و خویشتن منشی،در برابر عظمتت به فروتنی و خضوع در آمده‌اند،و دلها از خوف و دهشت جلال و جبروتت به ترس درافتاده‌اند!»

اشعار قصیدۀ میمیّۀ ابن فارض در وصف مقام توحید

یَقولونَ لی صِفْها فَأنْتَ بِوَصْفِها

خَبیرٌ أجَلْ عِنْدی بِأوْصافِها عِلْمُ (۱)

صَفآءٌ وَ لا مآءٌ وَ لُطْفٌ وَ لا هَوا

وَ نورٌ وَ لا نارٌ وَ روحٌ وَ لا جِسْمُ (۲) تَقَدَّمَ کُلَّ الْکآئِناتِ حَدیثُها

قَدیمًا وَ لا شَکْلٌ هُناکَ وَ لا رَسْمُ (۳)

وَ قامَتْ بِها الاشْیآءُ ثَمَّ لِحِکْمَةٍ

بِها احْتَجَبَتْ عَنْ کُلِّ مَنْ لا لَهُ فَهْمُ (۴)

وَ هامَتْ بِها روحی بِحَیْثُ تَمازَجا اتِّ

ـحادًا وَ لا جِرْمٌ تَخَلَّلَهُ جِرْمُ (۵)

فَخَمْرٌ وَ لا کَرْمٌ وَ ءَادَمُ لی أبٌ

وَ کَرْمٌ وَ لا خَمْرٌ وَ لی اُمُّها اُمُّ (۶)

وَ لُطْفُ الاوانی فی الْحَقیقَةِ تابِعٌ

لِلُطْفِ الْمَعانی وَ الْمَعانی بِها تَنْمو (۷)

إلی أنْ قالَ فی ءَاخِره:

فَلا عَیْشَ فی الدُّنْیا لِمَنْ عاشَ صاحیًا

وَ مَنْ لَمْ یَمُتْ سُکْرًا بِها فاتَهُ الْحَزْمُ (۸)

عَلَی نَفْسِهِ فَلْیَبْکِ مَنْ ضاعَ عُمْرُهُ

وَ لَیْسَ لَهُ فیها نَصیبٌ وَ لا سَهْمُ (۹) [۸۱]

۱ ـ به من می‌گویند: او را برای ما توصیف کن،چرا که تو به اوصاف وی عالم هستی ! آری در نزد من علم به اوصاف او وجود دارد .

۲ ـ او صفاست بدون آب،و لطف است بدون هوا،و نور است بدون آتش،و روح است بدون جسم.


۳ ـ گفتگو و آوازۀ او بر تمام کائنات پیشی گرفت در قدیم،که آنجا نه‌شکلی موجود بود و نه رسمی !

۴ ـ و اشیاء در آنجا بواسطۀ جهت حکمتی به او قیام داشتند؛و بواسطۀ حجاب اشیاء،وی خود را از هر غیر ذی فهمی پنهان کرد .

۵ ـ و روح من چنان سرگشته و دیوانه و وابستۀ به او شد،به طوریکه با ترکیب امتزاجی یکی گشتند درحالیکه مادّه و جسمی نبود که در آن جسم دگر حلول کند .

۶ ـ پس مستی شراب بود،و درخت انگور نبود در وقتیکه آدم بوالبشر پدر من بود؛و درخت انگور بود بدون مستی عشق در وقتیکه اصل و ذات او اصل و ذات من بود .

۷ ـ و لطافت ظرفها در حقیقت تابع لطافت معناهاست و معانی بواسطۀ ظروف رشد می‌کنند . تا آنکه در پایان قصیده می‌گوید:

۸ ـ مفهوم عیش و زندگی وجود ندارد برای آنکس که زندگی می‌کند و از درد او بی‌خبر است؛و کسیکه در مستی عشق او نمیرد و جان ندهد مرد صاحب حزم و درایتی نبوده است .

۹ ـ بنابراین باید حتماً بر خودش گریه کند کسیکه عمرش را ضایع نموده و از وی برای خودش نصیب و سهمیّه‌ای برنداشته است !

[۵۸] «دیوان ابن فارض» مصری،از طبع اوّل،دار العلم للجمیع،ص ۱۱۹ تا ص ۱۲۱، از تائیّۀ کبری، ۲۳ بیت از بیت ۴۵۵ تا بیت ۴۷۷ ؛و تمام ابیات تائیّه را ۷۶۸ بیت ضبط کرده‌است . و از طبع دوّم،دار صادرـ بیروت،ص ۸۹ و ۹۰ ،از بیت ۴۵۴ تا بیت ۴۷۶ ؛و تمام ابیات را ۷۶۱ بیت ضبط نموده است .

[۵۹] آیۀ ۱۷۲ ،از سورۀ ۷ : الاعراف: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَی‌' أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی‌' شَهِدْنَآ أَن تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَـمَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَـذَا غَـفِلِینَ . «و یاد بیاور زمانی را که پروردگار تو خارج ساخت از بنی آدم از پشتهایشان ذرّیّه و نسل آنها را،و ایشان را برخودشان گواه گرفت که آیا من پروردگار شما نیستم ؟ گفتند: آری ما گواه بوده‌ایم اینکه شما در روز قیامت می‌گوئید: حقّاً ما از این پیمان غافل بوده‌ایم.»

[۶۰] آیۀ ۱۲۸ ،از سورۀ ۹ : التّوبة: «هر آینه به تحقیق آمد به سوی شما رسولی از جنس خودتان،به طوری که سخت است برای او تحمّل رنجها و مشکلات شما،او برای هدایت شما حرص می‌ورزد،و به مؤمنین رؤوف و مهربان است.»

[۶۱] روایت وارده از رسول اکرم صلّی الله علیه و آله می‌باشد . یعنی: «شیطان من بدست من تسلیم شد و قبول اسلام را نمود.» در کتاب «مشارق الدّراری» با همین عبارت در دو جا نقل کرده است؛در ص ۳۷۸ و در ص ۴۹۹ .

[۶۲] جمیع فقرات،آیۀ ۱۱۱ ،از سورۀ ۹ : التّوبة می‌باشد و معنی این فقره اینست: «وعده‌ای است که به حقّ خداوند بر او داده است،در تورات و در انجیل و در قرآن.» «و چه کسی است که وفا کننده‌تر است به پیمانش از خداوند ؟ پس بشارت باد شما را به این معامله و خرید و فروشی که نمودید،و آن ثمن را در مقابل جانتان که مبیع بود ستاندید! و آنست فقط کامیابی عظیم.»

[۶۳] همان مصدر.

[۶۴] صدر آیۀ ۳۵ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «و ما گفتیم که: ای آدم ! تو با جفتت در بهشت منزل گزینید!

[۶۵] آیۀ ۱۰۸ ،از سورۀ ۱۱ : هود: وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خَـلِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَـوَ'تُ وَ الارْضُ إِلَّا مَا شَآءَ رَبُّکَ عَطَآءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ . «و امّا کسانیکه کامیاب شدند،آنها در بهشت جاودانند مادامی که آسمانها و زمین بر پاست مگر آنکه پروردگارت بخواهد . و آن بهشت و خلود عطائی است غیر قابل انقطاع.»

[۶۶] قسمتی از آیۀ ۳۰ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «من در روی زمین قرار دهندۀ جانشین می‌باشم!»

[۶۷] قسمتی از آیۀ ۱۲ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت

[۶۸] آیۀ ۲۰ ،از سورۀ ۸۵ : البروج: «و خداوند از پشت سرشان بر آنان احاطه دارد.»

[۶۹] این حدیث را در ص ۳۱ ،از همین مجموعه،از کلمات مکنونۀ فیض کاشانی آوردیم .

[۷۰] صدر آیۀ ۱۱۱ ،از سورۀ ۲۰ : طه: «و به خضوع و خشوع در می‌آیند ما سوی،در برابر ذات خداوند زنده و قیّوم.»

[۷۱] صدر آیۀ ۳۰ ،از سورۀ ۲۱ : الانبیآء: «آیا ندیده‌اند آنانکه کفر ورزیده‌اند که آسمانها و زمین در ابتدای امر آفرینش بهم چسبیده بودند و ما آن دو تا را از هم جدا کردیم؟»

[۷۲] آیۀ ۳ و ۴ ،از سورۀ ۶۷ : الملک: الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَـوَ'تٍ طِبَاقًا مَّا تَرَی‌' فِی خَلْقِ الرَّحْمَـنِ مِن تَفَـوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَی‌' مِن فُطُورٍ * ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَ هُوَ حَسِیرٌ . «آن کسیکه هفت طبقۀ آسمان را بیافرید . تو در آفرینش خداوند رحمن تفاوتی نمی‌بینی ! پس چشمت را بازگردان که آیا در خلقت آنها نقصان و شکافی می‌بینی ؟! سپس نیز چشمت را بازگردان برای مرتبۀ دوّم،در آن صورت چشمانت حسرت زده و تهیدست به سوی تو باز می‌گردد!»

[۷۳] همان مصدر.

[۷۴] صدر آیۀ ۳ ،از سورۀ ۵۷ : الحدید: «اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.»

[۷۵] اقتباس از آیۀ ۲۹ ،از سورۀ ۷ : الاعراف: وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ کَمَا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ . «و خدا را بخوانید در حالیکه دین خود را برای او خالص می‌گردانید . همانطور که شما را در وجود و ایجاد ابتدا کرد شما به سوی وی بازگشت می‌کنید!»

[۷۶] آیۀ ۳۴ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «سجده کنید به آدم پس سجده کردند.»

[۷۷] ترجمه و شرح این ابیات ابن فارض،مختصر و منتخبی می‌باشد از دو شرح عربی و فارسی او که به خامۀ سعید الدّین فَرْغانی به رشتۀ تصنیف درآمده است: شرح عربی به نام کتاب «منتهی المدارک» است که در مصر در سنۀ ۱۲۹۳ هجریّۀ قمریّه با تصحیح محمّد شکری أوفی طبع شده است . و این ابیات در ج ۲ ،ص ۲۹ تا ص ۴۳ و درتحت شمارۀ ۴۵۱ تا شمارۀ ۴۷۴ آنرا استیعاب نموده است . و شرح فارسی آن به نام «مشارق الدّراری» می‌باشد که در سنة ۱۳۹۸ هجریّۀ قمریّه در انتشارات انجمن فلسفه و عرفان اسلامی طبع شده است . و شرح این ابیات از ص ۳۷۴ تا ص ۳۹۳ از آنرا شامل شده است .

[۷۸] در «أقرب الموارد» آمده است: اجْتلَی الشّی‌ءَ اجتلآءً: نظرَ إلیه .

[۷۹] بیت ۹۹ ،از نظم السّلوک

[۸۰] «مصباح المتهجّد» طبع سنگی،ص ۵۵۸

[۸۱] «دیوان ابن فارض» قصیدۀ میمیّه،از طبع اوّل،ص ۴۳ و ۴۴ ؛و از طبع دوّم،ص ۱۴۲ و ۱۴۳

مبحث ۱۹ و ۲۰: منطق قرآن هر گونه وجود و آثار وجود را در خدا حصر می‌کند

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم

وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ الانَ إلَی قِیامِ یَوْمِ الدّینِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم

بحث پیرامون آیة: وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّمَآءِ إِلَـهٌ وَ فِی الَارْضِ إِلَـهٌ

قالَ اللَهُ الْحَکیمُ فی کِتابِهِ الْکَریم:

وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّمَآءِ إِلَـهٌ وَ فِی الارْضِ إِلَـهٌ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ . (آیۀ هشتاد و چهارم،از سورۀ مبارکۀ زُخرف: چهل و سوّمین سوره از قرآن کریم) «و اوست آنکس که در آسمان معبود است و در زمین معبود است،و اوست یگانه حکیم و علیم.» قرآن کریم هر گونه ذات وجودی و اثر وجودی را از هرگونه موجودی بتمام أنحائه و أقسامه نفی می‌کند؛و صفت وجود که ملازم است با وحدت و وجوب و جمیع آثار و اطوار وجودی را در ذات اقدس حضرت باری تعالی شأنه‌العزیز حصر می‌نماید . إلـه به معنی معبود و مألوه است؛یعنی چیزیکه مورد پرستش قرار گرفته است و جانهای موجودات واله اوست و به سوی او عشق می‌ورزد و راه خود را به سوی او می‌پیماید . یعنی معبود و مقصود و منظور از جمیع عالم خلقت و جهان آفرینش اوست که خود ابتدا فرموده و در راه به سوی خود می‌کشاند،وسرانجام بازگشتشان و مرجعشان نیز به سوی اوست . عالم آفرینش به قدر سرموئی از خود هستی و وجود استقلالی ندارد؛چه در ذات و چه در صفات و چه در افعال . و آفرینش به معنی ایجاد وجود و استقلال در عمل و در صفت و در ذات هستی نمی‌تواند بوده باشد؛و گرنه این معنیِ تولّد است که چیزی را خداوند از خود بیرون داده است،و آیۀ مبارکۀ لَمْ یَلِدْ «او نمی‌زاید.»

این کیفیّت را بطور کلّی از وی بر می‌دارد . زیرا می‌دانیم: مفاد و مراد از لَمْ یَلِدْ زائیدن به معنی متعارف نمی‌باشد که مثلاً خدا را عیاذاً بِه دارای شکمی فرض کنیم و موجودات در درون آن نموّ و نشو بنمایند و سپس خداوند آنها را بیرون بریزد؛بلکه بنا بر آنچه محقّق و ثابت و به طور مسلّم برهانی می‌باشد الفاظ برای معنی عامّ وضع شده‌اند؛نه خصوص مصادیق متعارفۀ خارجیّه . لهذا لَمْ یَلِدْ به معنی آن می‌گردد که خداوند موجودات را به نحو تولّد و إیلاد و استیلاد نیافریده است؛ بلکه به مجرّد اراده و مشیّت قاهرۀ او در خارج موجودی را که بخواهد و اراده کند،به وجود خواهد آمد به طوری‌که در جمیع مراتب هستی از ذات و صفت و اسم و فعل خدا با آن بوده،و از اوّل تا پایان،انفکاک و جدائی میان وی و میان آن موجود آفریده گشته وجود ندارد . و این معنی و مفهومی نمی‌تواند داشته باشد غیر از معنی تجلّی و مفهوم ظهور . خلقت اشیاء چه اشیاء خارجیّۀ مادّیّۀ طبیعیّه،و چه موجودات مثالیّه و مُشکَّله و مُصوَّرۀ به صور غیر مادّیّه،و چه موجودات عقلیّه،و بالاتر از آن نفس حجاب اعظم و اقرب غیر از تجلّی و ظهور نمی‌باشد . خداوند واحد است و أحد است؛ قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ . «بگو که اوست تنها الله که متّصف به صفت احدیّت در ذات است.» در این صورت اشیاء و خلائق از فرشتگان مقرّبین و ارواح ملکوتیّه،ونفوس انسانی و اجنّه و نفوس نباتات و جمادات و بطور کلّی همۀ عالم آفرینش، به معنی ظهور است و تجلّی در قالبهای مختلفۀ مادّیّه و روحانیّه؛عالم همه آینه است و آیه .

چون حضرت مبدأ اوّل در آنها تجلّی کند خدا را بقدر سعه و ظرفیّت خود نشان می‌دهند . بنابراین،اگر فرضاً به قدر مختصری ما در موجودی از موجودات اثری قائل شویم که جدا از هستی و اثر و فعل و وصف حضرت حقّ تعالی بوده باشد،به همان مقدار خدا را زاینده و آن موجود را زائیده گشتۀ وی دانسته‌ایم، و کریمۀ لَمْ یَلِدْ آنرا نفی می‌کند . در سه آیۀ قبل از همین آیۀ مورد بحث،خداوند می‌فرماید: قُلْ إِن کَانَ لِلرَّحْمَـنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَـبِدِینَ .

«بگو: اگر برای خداوند رحمن زائیده شده و متولّدی وجود داشته باشد،من اوّلین کس می‌باشم که به این حقیقت سر تسلیم فرود آورده و در مقام کرنش و نیایش و پرستش وی قیام می‌کنم!» سپس می‌فرماید: سُبْحَـنَ رَبِّ السَّمَـوَ'تِ وَ الارْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ . «پاک است و منزّه و مقدّس پروردگار و آفریدگار آسمانها و زمین؛آفریدگار و پروردگار عرش و کاخ هستی و عالم مشیّت و اراده،و تخت فرماندهی وی (که برتر از کرسی است و کرسی او به قدر آسمانها و زمین گسترش دارد) از اینگونه توصیف‌هائی که می‌کنند و وی را به صفت تولّد فرزند می‌ستایند.»

و پس از آن می‌فرماید: فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا حَتَّی‌' یُلَـقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی یُوعَدُونَ . «پس تو ای پیامبر ! ایشان را یله و واگذار تا در اباطیل فرو روند و به بازیچه‌ها سرگرم باشند؛تا اینکه دیدار کنند آن روزشان را که در آن بیم و ترس داده شده‌اند به عذاب و نتائج اعمال.» و پس از این آیه می‌فرماید: وَ تَبَارَکَ الَّذِی لَهُ و مُلْکُ السَّمَـوَ'تِ وَ الارْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا وَ عِندَهُ و عِلْمُ السَّاعَةِ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ . وَ لَا یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَـعَةَ إِلَّا مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ . «مبارک و پر برکت است آن کسی که برای وی می‌باشد پادشاهی و سلطنت بر آسمانها و زمین و آنچه مابین آن دو تا وجود دارد؛و علم ساعت قیام قیامت نزد اوست و به سوی او بازگشت داده خواهید شد ! و اختیار شفاعت و وساطت را ندارند آنانکه غیر از وی را می‌خوانند و پرستش می‌کنند مگر کسیکه شهادت بر حقّ بدهد، در حالیکه ایشان می‌دانند.»

چنانچه ملاحظه نمودیم در این آیات مبارکات،اصل وجود و صفات و آثار وجود را چه در ناحیۀ تکوین،و چه در ناحیۀ تشریع،مختصّ خداوند جلّوعلا می‌داند؛و همۀ عالم کون و هستی را فیض وجود اقدس وی به شمار می‌آورد . بر این اساس،هر گونه اندیشه و فلسفه و مذهب و مکتبی که در آن شائبه‌ای از دخالت غیر در امر الوهیّت باشد،مردود و محکوم می‌باشد؛خواه مذهب تثلیث،و خواه مذهب ثنویّة،و خواه جمیع انواع و انحاء شرک در خلقت و شرک در عبادت (شرک در ذات و صفات و افعال) و شرک در طاعت و بندگی و نیایش و کرنش همه و همه مردود و مطرود،و از نظر این کتاب آسمانی قرآن مجید محکوم و منفی خواهد بود .

آیات وارده در سورۀ مائده در توحید و ردّ تثلیث

قرآن مجید در سورۀ مبارکۀ مائده بعد از آیاتی در نفی عقائد یهود و نصاری،و عدم اقامه و عمل آنها به تورات و انجیل،و متابعت آنان از اهواء وافکار نفسانیّه،در ردّ مذهب مسیحیان که قائل به سه مبدأ قدیم و سه اصل به نام اقانیم می‌باشند می‌فرماید:

لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ وَ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلآ إِلَـهٌ وَ'حِدٌ وَ إِن لَّمْ یَنتَهُوا عَمَّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ . أَفَلَا یَتُوبُونَ إِلَی اللَهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَهُ و وَ اللَهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ . مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ و صِدِّیقَةٌ کَانَا یَأْکُلَانِ الطَّعَامَ انظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الایَـتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّی‌' یُؤْفَکُونَ . قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَهِ مَا لَا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا وَ اللَهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ . قُلْ یَـأَهْلَ الْکِتَـبِ لَا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ وَ لَا تَتَّبِعُوا أَهْوَآءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِن قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثِیرًا وَ ضَلُّوا عَن سَوَآءِ السَّبِیلِ . لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن بَنِی‌إِسْرَ 'ءِیلَ عَلَی‌' لِسَانِ دَاوُ و دَ وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ذَ'لِکَ بِمَا عَصَوا وَّ کَانُوا یَعْتَدُونَ کَانُوا لَا یَتَنَاهَوْنَ عَن مُّنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا کَانُوا یَفْعَلُونَ . [۱]

«هر آینه تحقیقاً کافر شده‌اند کسانیکه گفته‌اند: خداوند یکی از سه تا می‌باشد . و هیچ معبودی وجود ندارد غیر از معبود واحدی . و اگر ایشان از آنچه را که می‌گویند بازگشت ننمایند،تحقیقاً به کسانیکه کفر ورزیده‌اند از آنان،البتّه عذاب دردناکی مسّ خواهد نمود . آیا آنها به سوی خداوند بازگشت و انابه و توبه نمی‌نمایند؛و از وی غفران و آمرزش نمی‌طلبند،در حالیکه خداوند غفور و رحیم است ؟!

نبوده است مسیح پسر مریم مگر رسول و فرستاده‌ای که پیش از وی رسولانی گذشته‌اند،و مادرش زن بسیار راستگو و درستی بود،و آن دو نفر غذا می‌خورده‌اند . ببین و بنگر (ای رسول ما) که ما چطور آیاتمان را برای آنان مبیّن و مبرهن می‌سازیم،و سپس ببین و بنگر که آنها به کجا به دروغ افکنده شده و به غیر حقّ گرائیده گشته‌اند ؟! بگو (ای پیامبر!): آیا شما خداوند را یله گذارده و غیر او را پرستش می‌کنید،آنچه را که اختیار ندارد به شما اندک ضرری و یا اندک نفعی را برساند؛و خداوند است فقط که او سمیع و علیم است بطور اطلاق (شنوا و دانا) . بگو: ای صاحبان کتاب (تورات و انجیل) شما در دین خودتان راه غیر حقّ را نپیمائید و در آن غلوّ و زیاده روی منمائید ! و پیروی مکنید از آراء و اهواء گروهی که قبلاً گمراه شده‌اند،و جماعتی بسیار را نیز گمراه کردند، و از طیّ راه مستقیم و صراط مستوی به دور و بر کنار افتاده و در راه کج و معوج طیّ طریق نمودند.

آنانکه کافر شده‌اند از بنی اسرائیل بر لسان داود و عیسی بن مریم،مورد لعنت واقع گشتند؛و آن لعنت به علّت عصیانشان و به علّت تجاوز و تعدّی آنان بوده است . عادت و دأب و دَیدَنشان آن بوده است که از کار زشت و ناهنجاری که انجام داده بودند دست بر نمی‌داشتند،و نهی پیامبران در آنان اثری نمی‌نمود . تحقیقاً ایشان کارهایشان را که بجای می‌آورده‌اند،بد و نکوهیده بوده است.»

تفسیر علاّمۀ طباطبائی (ره)

آیات واردۀ در نفی تثلیث را حضرت آیة الله علاّمه،استاد عزیزمان طباطبائی تَغمَّدهُ اللهُ برضوانِهِ و بُحبوحَةِ جَنانِهِ و رحمتِهِ در تفسیر آیة: لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللَهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ فرموده‌اند: و این آیه مانند بیان است برای آنکه: به نصاری،نصرانیّت و انتساب به مسیح علیه السّلام فائده‌ای نمی‌رساند به طوریکه عنوان کفر را از آنان بردارد؛به جهت آنکه شرک به خداوند آورده و آنطور که باید حقّ ایمان به او را به جا نیاورده‌اند و گفته‌اند: خداوند مسیح بن مریم است .

و طائفۀ نصاری اگر چه در کیفیّت اشتمال مسیح بن مریم بر جوهرۀ الوهیّت اختلاف نموده‌اند،بطوریکه بعضی از آنان گفته‌اند: اُقنوم مسیح که علم می‌باشد از اقنوم ربّ (تعالی) که حیات است اشتقاق یافته است؛بصورت اُبوّت و بُنوّت . و بعضی گفته‌اند: خداوند تعالی به نحوۀ انقلاب،مسیح گشت . و بعضی گفته‌اند: خداوند در مسیح حلول نموده است . همانطوریکه بیان این مراتب به تفصیل در گفتار ما راجع به عیسی بن مریم علیهما السّلام در تفسیر سورۀ آل عمران در جزء سوّم از کتاب گذشت .

ولیکن اقوال سه‌گانه همگی قابل انطباق بر این گفتار هستند که: إِنَّ اللَهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ . «خداوند همان مسیح پسر مریم است.» بنابراین،ظاهر آنستکه مراد از کسانیکه بدین سخن لب گشوده‌اند جمیع نصاری هستند که دربارۀ مسیح علیه السّلام غلوّ کرده‌اند؛نه خصوص کسانیکه از آنان قائل به انقلاب شده‌اند . و توصیف مسیح به پسر مریم خالی از دلالت و یا اشعار نمی‌باشد به سبب کفرشان،که نسبت الوهیّت باشد به انسانی که پسر انسانی بوده است و آنان از خاک آفریده شده‌اند؛ وَ أیْنَ التُّرابُ وَ رَبُّ الارْبابِ ؟ «چه نسبت خاک را با ربّ الارباب؟» و در تفسیر آیة: وَ قَالَ الْمَسِیحُ یَـبَنِی إِسْرَ'ءِیلَ اعْبُدُوا اللَهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ ـ تا آخر آیه فرموده‌اند: این استدلال و احتجاجی می‌باشد بر کفرشان و بر بطلان کلامشان به‌گفتار خود مسیح علیه السّلام .

بجهت آنکه کلام وی علیه السّلام: اعْبُدُوا اللَهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ ، دلالت می‌نماید بر آنکه او بنده‌ای مربوب همانند آنان بوده است . و کلام او علیه‌السّلام: إِنَّهُ و مَن یُشْرِکْ بِاللَهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ ،دلالت می‌کند بر آنکه کسیکه به خداوند شرک آورد،خداوند بهشت را بر او حرام می‌نماید؛و وی مشرک است و کافر ، و بهشت بر مشرک به خدا در الوهیّت او حرام می‌باشد . و در کلام خدای تعالی به نحو حکایت از عیسی علیه السّلام: فَقَدْ حَرَّمَ اللَهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْوَیـهُ النَّارُ وَ مَا لِلظَّـلِمِینَ مِنْ أَنصَارٍ ، عنایتی است به ابطال آنچه را که به مسیح نسبت می‌دهند از قضیّۀ «تفدیة» و اینکه او با اختیار خود بر بالای دار رفتن را به جهت فدای خود برای امّتش ترجیح داد . بنابراین ایشان همگی مورد غفران واقع گشته و تکالیف الهیّه از آنها برداشته شده است،و بازگشتشان به سوی بهشت است و آتشی را مسّ نمی‌کنند؛همانطور که نقل این داستان از آنان در تفسیر سورۀ آل عمران در قصّۀ عیسی علیه السّلام بیان شد .

لهذا بود که قصّۀ تفدیه و به دار آویختن،برای فهمانیدن این غرض آمده است . و آنچه را که آیۀ مبارکۀ قرآن دربارۀ سخن عیسی علیه السّلام حکایت نموده است،در ابواب متفرّقۀ اناجیل وجود دارد؛مانند امر به توحید [۲] و ابطال عبادت مشرکین [۳] و حکم به خلود ستمگران در آتش. [۴] و در تفسیر آیة: لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ فرموده‌اند:

یعنی یکی از سه تا: اب و ابن و روح ؛یعنی این گفتار منطبق بر هر یک از این سه خواهد شد . و این لازمۀ گفتارشان می‌باشد که می‌گویند: اب اله است، و ابن اله است،و روح اله است؛و آنها سه تا هستند و یکی هستند . این سخن شبیه سخن ماست که می‌گوئیم: زید پسر عمرو انسان است . در آنجا سه امر وجود دارد:

اوّل زید ، و دوّم پسر عمرو ، و سوّم انسان ،در حالیکه در حقیقت امر واحدی بیشتر نمی‌باشد؛و آن شخص خارجی متّصف بدین صفات است . ایشان در اینگونه استدلال غفلت کرده‌اند که اگر آن کثرت حقیقیّه و غیر اعتباریّه بوده باشد،لامحاله در متّصف نیز ایجاب کثرت حقیقیّه را خواهد نمود. و اگر متّصف واحد حقیقی باشد،لامحاله ایجاب می‌نماید که کثرت اعتباریّه غیر حقیقیّه بوده باشد . بنابراین،جمع میان این کثرت عددیّه و وحدت عددیّه در زیدی که متّصف است به صفت پسر عمرو و به صفت انسان،بر حسب واقع و حقیقت از اموری است که عقل از قبول و تعقّلش استنکاف می‌نماید . و از همین جهت است که برخی از مبلّغین نصاری صریحاً ذکر نموده‌اند که مسألۀ تثلیث از جملۀ مسائلی می‌باشد که از مذاهب سلف به ما اینچنین رسیده است؛و به حسب موازین عقلیّه قابل حلّ نمی‌باشد .

و امّا متنبّه و متوجّه نگشته است که: بر عهدۀ اوست و واجب و فرض می‌باشد تا بر مدّعائی که به گوش او بخورد،مطالبۀ دلیل نماید؛خواه از دعاوی سلف باشد و خواه از دعاوی خلف. و در تفسیر آیة: وَ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلآ إِلَـهٌ وَ'حِدٌ ـ تا آخر آیه فرموده‌اند: این ردّی می‌باشد از جانب خداوند متعال بر کلامشان که: إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ . به اینگونه که: خدای سبحانه در ذات متعالی خود قبول کثرت را به وجهی از وجوه نمی‌نماید؛لهذا او تعالی در ذات خود واحد است . و چون متّصف گردد آن ذات به صفات کریمه و اسماء حُسنای خویش،چیزی بر ذات وُحدانیّ خود نمی‌افزاید؛و اگر صفتی از صفاتش منسوب شود به صفت دیگری،موجب کثرت و تعدّد نخواهد گردید . بنابراین او تعالی شأنه أحدیُّالذّات می‌باشد به طوریکه نه در خارج،و نه در وهم و خَیال،و نه در عقل،قابل انقسام نیست . بناءً علیهذا،خداوند سبحانه هیچگاه به حیثیّتی نیست که ذاتش قابل تجزیه به چیزی و چیز دگری باشد،و نه آنکه بر ذاتش روا باشد که نسبت داده شود به او چیزی،و در نتیجه عدد دو یا بیشتر پدیدار گردد .

چگونه کثرت عددی در ذات وی متصوّر می‌باشد با وجود آنکه او معیّت دارد با همین چیزی که نسبتش را می‌خواهند به او بدهند؛چه در عالم وهم و خیال،و چه در عالم فرض،و چه در عالم خارج . بر این اساس خدای تعالی در ذات خود واحد می‌باشد،ولیکن نه به وحدت عددیّه‌ایکه همانند سائر اشیاء بوده،و از آن کثرات تکوّن پیدا می‌کنند؛و نه متّصف می‌شود به کثرت در ذات یا اسم و یا صفت . چگونه ممکنست این امر در حالیکه این وحدت عددیّه و کثرتی که از وحدت عددی تألیف پیدا می‌نماید،هر دو تا از آثار صُنع و ایجاد وی هستند؛پس چگونه امکان دارد که او متّصف شود به چیزی که از آثار صنع اوست ؟ و در قوله تعالی: وَ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلآ إِلَـهٌ وَ'حِدٌ ، به قسمی تأکید در اثبات توحید دارد که در غیر آن یافت نمی‌گردد . زیرا گفتار را اوّلاً به نحو نفی و استثناء ریخته است،و پس از آن کلمۀ «مِنْ» برای افادۀ تأکید در استغراق بر نفی داخل شده است،و سپس مستثنی آمده است که عبارت: إِلَـهٌ وَ'حِدٌ ، بوده باشد،با لفظ نکره که افادۀ تنویع می‌دهد؛و اگر با لفظ معرفه آورده شده بود مانند آنکه می‌گفت: إلاّ الإلَهُ الْواحِدُ ، آنچه را که از حقیقت توحید مورد نظر بود افاده نمی‌داد . بنابر این اصل،معنی اینطور می‌شود: در عالم وجود،چیزی که برای جنس اله اصل محسوب گردد وجود ندارد مگر اله واحد . و بگونه‌ای از وحدت اتّصاف دارد که اصلاً قبول تعدّد را نمی‌کند؛ نه تعدّد ذات،و نه تعدّد صفات،نه در خارج،و نه در فرض . و اگر گفته می‌شد: وَ ما مِنْ إلَهٍ إلاّ اللَهُ الْواحِدُ ،گفتار نصاری بدان دفع نمی‌شد که: إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ ؛ زیرا آنان وحدت را در خداوند انکار ندارند بلکه معتقدند که خداوند دارای ذات واحده‌ای می‌باشد که با صفات سه‌گانه‌اش متعیّن شده است . و آن ذات واحد است در عین آنکه کثرت حقیقیّه دارد . و احتمال ایشان مندفع نمی‌گشت مگر به اثبات وحدتی که از آن اصلاً کثرت نتواند تألیف یابد . و آن حقیقتی است که قرآن کریم از آن بخصوصه و بشخصه با گفتارش: و َ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلآ إِلَـهٌ وَ'حِدٌ انتظار دارد و در صدد اثبات آن می‌باشد .

و این از معانی لطیفه‌ای می‌باشد که کتاب الهی در حقیقتِ توحید بدان نظاره‌گر است . و إن شاء الله تعالی ما در بحث قرآنی مخصوصی،و سپس در بحث عقلی،و آنگاه در بحث نقلی ایفاءِ حقّ آنرا خواهیم نمود. و در تفسیر آیة: وَ إِن لَّمْ یَنتَهُوا عَمَّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فرموده‌اند: تهدید قرآن است نصاری را به عذاب دردناک اخروی بنا بر ظاهر آیۀ کریمه . از آنجا که اعتقاد به تثلیث که گفتار: إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ آنرا متضمّن است، در ظرفیّت و گنجایش عقول عامّۀ مردم نمی‌باشد که آنرا تعقّل نمایند .

اغلب نصاری به عنوان عقیدۀ مسلّمۀ مذهبیّه آنرا پذیرفته‌اند بدون آنکه معنیش را تعقّل کنند،و بدون آنکه طمعی در تعقّل آن در سرشان بپرورانند؛همچنانکه در وُسع و ظرفیّت عقل سلیم نیست که آنرا به طرز صحیحی تعقّل نماید،بلکه آنرا که تعقّل می‌کند همچون تعقّل فرضهای محال؛مثل انسانی که انسان نباشد،و مثل عددی که نه واحد باشد و نه کثیر،و نه زوج باشد و نه فرد. روی این زمینه عامّۀ نصاری که آنرا می‌پذیرند،پذیرشی است بدون بحث از معنی آن . و اعتقادشان به پسر بودن و پدر بودن شبیه معنی تشریف می‌باشد؛بنابراین این گروه حقیقةً از اهل تثلیث نیستند بلکه عبارت تثلیث را فشرده در زیر دندانهای خود می‌فشرند و نسبت بدان فقط اسمی برای خود نگهداری می‌کنند . به خلاف غیر عامّه از مسیحیّون،یعنی آن دسته‌ای که خداوند اختلاف مذاهب را بدیشان نسبت می‌دهد و مقرّر می‌دارد که این اختلاف بر اثر بَغْی و تجاوز و تعدّی آنان بوجود آمده است؛همچنانکه می‌فرماید: أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لَا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ . ـ تا آنکه می‌فرماید: وَ مَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَآءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیَـا بَیْنَهُمْ وَ لَوْلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّکَ إِلَی‌' أَجَلٍ مُّسَمًّی لَّقُضِیَ بَیْنَهُمْ . [۵]

بنابراین کفر حقیقی که منتهی به استضعاف نمی‌شود ـ آن کفری که در آن انکار توحید و تکذیب آیات خداوند است ـ فقط در میان برخی از ایشان تمام می‌شود نه دربارۀ جمیعشان . خداوند تهدید به آتش مخلّد فرموده است کسانی را که کفر ورزیده‌اند و آیات خدا را نیز تکذیب نموده‌اند: وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِـَایَـتِنَآ أُولَـءِکَ أَصْحَـبُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَـلِدُونَ . [۶] «و آنانکه کافر شده‌اند و آیات ما را تکذیب کرده‌اند،ایشانند همنشینان و هم صحبتان آتش که در آن بطور جاودان زیست خواهند نمود.» إلی غیر ذلک مِن‌الآیات . و گفتار ما دربارۀ این جماعت از مردم در تفسیر قَولِه تعالَی: إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ (نساء: سورۀ ۴ ،آیۀ ۹۸ ) مفصّلاً گذشت .

و شاید سرّ عبارت تبعیض مستفاد از قول خدا: لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ ، هم همین بوده باشد (که همگی نصاری مورد تعذیب واقع نمی‌شوند؛بلکه عالمان و دانایان آنها در عذاب و آتش خلود می‌یابند.) یا اشاره باشد به آنکه دسته‌ای از نصاری قائل به تثلیث نمی‌باشند،ودربارۀ مسیح عقیده‌شان آنستکه وی کسی نیست مگر بندۀ خدا و رسول وی؛همچنانکه بنا بر ضبط تاریخ،مسیحیّون حبشه و غیرها اینچنین بوده‌اند . لهذا معنی اینطور می‌شود: اگر نصاری از آنچه را که معتقدند دست برندارند (نسبت گفتار بعضی از جماعت را به جمیعشان)،البتّه آتش خداوندی به گروه کافران از آنان مسّ خواهد کرد؛و ایشان عبارتند از قائلین به تثلیث از آنها. و در تفسیر آیة: مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کَانَا یَأْکُلَانِ الطَّعَامَ فرموده‌اند: ردّ قول آنانست که: إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ ؛ یا ردّ این گفتارشان با ضمیمۀ گفتار دیگرشان که در آیۀ سابقه حکایت شد که: إِنَّ اللَهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ و محصّل عقیده و گفتارشان اشتمال مسیح می‌باشد بر جوهرۀ الوهیّت؛به اینکه مسیح با سائر رسولان خداوندی که خدا ایشانرا پیش از این میرانیده است تفاوتی ندارد . آنان نیز بشری بوده‌اند فرستاده شده بدون آنکه ارباب بوده باشند و صاحب اختیار،بدون خدای سبحانه . و همچنین مادرش مریم صدّیقه‌ای بوده است که آیات خدا را تصدیق می‌نموده است و او نیز بشر بوده است . و عادت مسیح و مادرش هر دو نفر آن بوده است که طعام می‌خورده‌اند . و خوردن طعام با خصوصیّات و لوازم دنبال آن مبنی است بر اساس حاجت؛و آن اوّلین علامت و نشانه از علامتهای امکان و مصنوعیّت آنها می‌باشد .

تحقیقاً مسیح علیه السّلام ممکن الوجود بود،و از ممکن الوجود تولّد یافته بود،و عبد و رسول بود،و مخلوقی بود زائیده شده از مادرش که هردوتای آنها خدا را می‌پرستیدند و بر سبیل افتقار و نیاز قدم بر می‌داشتند بدون آنکه ربّ بوده باشند . و کتب انجیلی‌که دردست مسیحیان می‌باشد معترف است بدین واقعیّت؛ و تصریح دارد بر آنکه مریم دختر جوانی بوده است که ایمان به خدا داشته و وی را می‌پرستیده است،و تصریح دارد بر آنکه عیسی از او متولّد شد مانند انسانی از انسان دگری،و تصریح دارد بر آنکه عیسی رسولی بوده است از خداوند به سوی مردم همچون سائر رسولان،و تصریح دارد بر آنکه عیسی و مادرش مریم دأب و عادتشان اینطور بوده است که غذا می‌خورده‌اند . این اموری است که اناجیل بدانها صراحت دارد؛و اینها ادلّه و حُججی می‌باشند بر آنکه عیسی علیه السّلام بندۀ فرستادۀ خدا بوده است .

و امکان دارد که سیاق آیه برای نفی الوهیّت مسیح و مادرش هر دو باشد؛ بنا بر آنکه گفتار خدای تعالی: ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّیَ إِلَـهَیْنِ مِن دُونِ اللَهِ، [۷] دلالت بر آن می‌کند که در آنجا کسانی بوده‌اند که قائل به الوهیّت مریم،مانند مسیح بوده باشند؛یا آنکه مراد آن بوده باشد که مریم را جزء الهه اتّخاذ کرده باشند،همچنانکه نسبت به اهل کتاب داده می‌شود که آنها أحبار و رُهبانانشان را (علماء و تارکین دنیا) ارباب می‌گرفتند از غیر خدا که ربّ است . و این بواسطۀ یک نوع خضوع خاصّی بوده است که برای مریم و برای سائرین اتّخاذ می‌نموده‌اند؛آنگونه خضوعی که برای سائر افراد بشر به مانند آن خضوع سر فرود نمی‌آورده‌اند .

و کیف کان،آیه بر این تقدیر از مسیح و مادرش هر دو نفی الوهیّت می‌نماید؛به اینکه مسیح رسولی بوده است نظیر سائر رسولان و مادرش صدّیقه بوده است و ایمان به خدا داشته است؛و جمیع این امور منافات با الوهیّت دارد . و در قول خدای تعالی: قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ ، از آنجا که رسل راتوصیف به خلوّ کرده است که پیش از مسیح در گذشته‌اند،و آن عبارت است از مرگ؛تأکیدی باشد برای آنکه وی بشری بوده است که مرگ و حیات برای او جائز بوده است همانند رسولان پیش از او. و در تفسیر آیة: انظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الآ یَـتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّی‌' یُؤْفَکُونَ فرموده‌اند: خطاب به پیغمبر صلّی الله علیه وآله است در مقام تعجیب . یعنی ای پیامبر ما ! تعجّب نما از کیفیّت بیانی که ما برای آنها می‌کنیم و آن عبارت است از ظاهرترین بیان،برای ظاهرترین آیه،در بطلان مدّعایشان در الوهیّت مسیح و کیفیّت انصرافشان از تعقّل و تفکّر در این خصوصیّات آیات . پس تا کدام درجه و غایتی خودشان را از این آیات باز می‌دارند؛و به نتیجۀ باطلۀ آن التفات پیدا نمی‌کنند ؟! و آن عبارت است از آنکه دعوای آنانرا عقول خودشان ابطال می‌نماید. و در تفسیر آیة: قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَهِ مَا لَا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لَانَفْعًا وَ اللَهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ فرموده‌اند:

خضوع برای امر ربوبیّت از قدیمترین زمانهای پیدایش بشر،در میان بشر انتشار داشته است؛و بالاخصّ در میان عامّۀ افراد بشر ـ و عامّۀ مردم عادتشان آن بوده است که پرستش اصنام و بتها را می‌کرده‌اند ـ بدین طمع که ربّ آنها شرّ را از آنها برگرداند و نفع را به آنها برساند؛همانطور که محصّل ابحاث تاریخیّه این نتیجه را می‌دهد . و امّا پرستش خداوند به جهت آنکه او خدای عزَّ اسمُه می‌باشد،از میان خواصّ مردم همچون انبیاء و علمای ربّانیّ از امّتها تجاوز نمی‌نموده است . لهذا خداوند سبحانه رسولش را امر فرمود که با مردم مخاطبه کند؛خطاب بشر ساده‌لوحی را که فقط در عبادت خداوند از فطرت سادۀ خویش‌الهام می‌گیرد،همانطور که با بت‌پرستان و عبادت‌کنندگان اصنام بدینگونه مخاطبه کرده است .

و بدانها تذکّر دهد که آنچه انسان را مجبور می‌کند به عبادت ربّ،آن می‌باشد که انسان تمام زمامهای خیر و شرّ،و نفع و ضرّ را بدست وی می‌بیند لهذا او را می‌پرستد . چون او مالک و صاحب اختیار منفعت و ضرر می‌باشد وی را عبادت می‌کند؛به طمع آنکه ضرر را از او دفع نماید و خیر و نفع را به او ایصال نماید به جهت عبادتیکه از او کرده است . و جمیع موجوداتی که غیر از خدای تعالی هستند ابداً مالک و صاحب اختیار چیزی نمی‌باشند؛خواه ضرر باشد،خواه منفعت . زیرا آنها مملوک محض خدا هستند و مسلوب القدره . بنابراین چگونه جائز است آنها را تخصیص به عبادت دهند و با پروردگارشان که مالک آنها و غیر آنهاست شریک گردانند ؟! لهذا واجب و فرض می‌شود که تنها الله تعالی را تخصیص به عبادت دهند و از وی به غیر او تعدّی ننمایند . چون خداوند است که شنیدن دعوات و اجابت مخصوص اوست؛اوست که می‌شنود و دعای مضطرّ را در وقت دعا اجابت می‌نماید،و اوست که حوائج بندگانش را می‌داند و از آن غفلت نمی‌کند، و در آنها به غلط و خطا راه نمی‌پیماید به خلاف غیر او . چون غیر او مالکیّت دارد به مالکیّتی که خدا بدو داده است، و قوّت دارد به قوّتی که خدا به وی عنایت کرده است . با این بیانی که نمودیم: اوّلاً ظاهر گشت که حجّت و دلیلی که در این آیه اقامه شده است غیر از حجّت و دلیلی می‌باشد که در آیۀ سابقه اقامه گردیده است،و اگر چه هر دو حجّت و دلیل با همدگر توقّف دارند بر مقدّمۀ مشترکۀ بینهما؛و آن مقدّمه عبارت است از بودن مسیح و مادرش دو انسان ممکن الوجود نیازمند .

حجّت در آیۀ سابقه آنستکه: مسیح و مادرش دو بشر محتاج و دو بندۀ مطیع خداوند سبحانه هستند . و هر کس که اینچنین بوده باشد و حالش به اینگونه حالت باشد،صحیح نیست که او را إله و معبود گرفت . و حجّت در این آیه آنستکه: مسیح ممکن الوجود و محتاج و مملوک می‌باشد و از نزد خود مالک ضرّی و نفعی نیست . و کسیکه حالش اینطور باشد،اعتقاد به الوهیّت وی و عبادت نمودن او را من دونِ اللهِ امر با استقامتی نمی‌باشد .

و ثانیاً حجّت و دلیل مأخوذ است از آنچه را که فهم بسیط و عقل ساده،از غرض انسان بسیط در عبادتش اتّخاذ می‌کند . انسان بسیط ربّی را برای خود اتّخاذ می‌کند تا ضرر را از او دفع کند و نفع را به سوی او جلب نماید؛و این از اموری است که در ملکیّت خداست تعالی نه در ملکیّت غیر او . بنابراین منظور و غرضی از عبادت غیر او حاصل نمی‌شود؛پس لازم است که از عبادت آن دست بشویند . و ثالثاً گفتار خد: مَا لَا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا ، در آن لفظ «مَا» استعمال شده است و لفظ «مَنْ» وارد نشده است .

با وجودیکه مسیح از ذوی‌العقول است . زیرا این حجّت و دلیل بعینها همان حجّتی است که برای وثنییّن و عبادت کنندگان اصنامی که شعور ندارند اقامه می‌گردد . و در تمامیّت حجّت،بودن مسیح علیه السّلام از زمرۀ ذوی العقول مدخلیّتی ندارد . این حجّت تمام است؛راجع به هر معبود مفروضی که در برابر خداوند سبحانه مورد پرستش قرار می‌گیرد . علاوه بر آنکه جمیع آنانکه غیر از خدای تعالی مورد عبادت واقع می‌شوند اگر چه از ذوی العقول و الشّعور هم بوده باشند، معذلک از نزد خود به‌هیچوجه عقل و شعوری ندارند،همچون سائر شؤونات وجودی آنان که‌بدیشان نسبت داده می‌شود؛خداوند می‌گوید: إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَهِ عِبَادٌ أَمْثَالُکُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْیَسْتَجِیبُوا لَکُمْ إِن کُنتُمْ صَـدِقِینَ . أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهَآ أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهَآ أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِهَآ أَمْ لَهُمْ ءَاذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا قُلِ ادْعُوا شُرَکَآءَکُمْ ثُمَّ کِیدُونِ فَلَا تُنْظِرُونِ . [۸] «تحقیقاً آن کسانی را که شما غیر از خداوند می‌خوانید، بندگانی هستند امثال خود شما ! بنابراین اگر راست می‌گوئید آنان را بخوانید تا ببینید آیا پاسخ شما را می‌دهند و حاجتتان را روا می‌نمایند ؟!

آیا آنها پاهائی دارند تا بدان وسیله راه بروند ؟! یا آنها دستهائی دارند تا بدان وسیله داد و ستد کنند ؟! یا آنها دیدگانی دارند تا بدان وسیله ببینند ؟! یا آنها گوشهائی دارند تا بدان وسیله بشنوند ؟! بگو (ای پیامبر ما!) شما شریکان خود را فرا بخوانید؛ و سپس هر حیله و مکری که دارید دربارۀ من إعمال بنمائید و ابداً مرا مهلت ندهید!» و همچنین مقدّم داشتن ضرر بر نفع در قوله تعالی: ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا ،همچنانکه سابقاً بیان آن گذشت،طبق جریان آن چیزی است که فطرت ساده آنرا ادراک می‌کند و بدان فرا می‌خواند . زیرا انسان بر حسب طبع خود نعمتهائی را که در نزد وی موجود است،مادامی‌که در نزد وی باقی است آنها را مملوک خویشتن می‌بیند و ابداً توجّه و التفاتی به امکان فقدانشان نمی‌نماید، و تصوّر درد و ألم را هنگام فقدشان نمی‌کند؛ به خلاف مضرّاتی را که فعلاً در خود می‌یابد،و نعمتهائی را که از دست می‌دهد و درد و ألم فقدانشان را احساس‌می‌کند . و این به سبب آن می‌باشد که فطرت انسانی وی را متنبّه می‌کند که ربّ و پروردگاری دارد که باید به سوی وی التجا کند، و او دفع هر گونه ضرر و سختی را از او می‌نماید،و نعمتهائی را که از او مسلوب گشته است به سویش می‌کشاند؛ همانطور که خدای تعالی می‌گوید: وَ إِذَا مَسَّ الْإنسَـنَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَآئمًا فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ و مَرَّ کَأَن لَّمْ یَدْعُنَآ إِلَی‌' ضُرٍّ مَّسَّهُ و ] کَذَ'لِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفِینَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ [ . [۹]

«و هنگامیکه به انسان گزندی برسد،ما را در حالیکه به پهلو خوابیده است و یا در حال نشسته و یا در حال ایستاده می‌خواند؛امّا بمجرّد آنکه ما از وی گزندش را می‌زدائیم،چنان می‌رود که گویا اصلاً ما را در برطرف ساختن گزندی که به وی رسیده است نخوانده بوده است . (ای پیامبر!) اینگونه برای متجاوزان و اسراف کنندگان اعمالی را که انجام می‌دهند زینت داده می‌شود!» و همانطور که خدای تعالی می‌گوید: وَ إِذَآ أَنْعَمْنَا عَلَی الْإنسَـنِ أَعْرَضَ وَ نَـَا بِجَانِبِهِ وَ إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَآءٍ عَرِیضٍ . [۱۰] «و هنگامیکه ما بر انسان نعمت عطا کنیم،روی می‌گرداند و پهلو تهی می‌کند؛و هنگامیکه شرّی به وی مسّ می‌کند،او صاحب دعا و خواندن عریض و طویلی می‌شود.»

از آنچه گفته شد بدست آمد که رسیدن ضرر،بیشتر انسان را به خضوع نسبت به ربّ و عبادت او بر می‌انگیزاند تا بدست آوردن منفعت . و از این لحاظ است که خدای سبحانه در کلامش ضرر را بر نفع مقدّم داشته است: مَا لَا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا .

و همچنین در سائر مواردی که امثال این مورد می‌باشد؛مانند این آیۀ مبارکه: وَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ ءَالِهَةً لَّا یَخْلُقُونَ شَیْـًا وَ هُمْ یُخْلَقُونَ وَ لَا یَمْلِکُونَ لاِنفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا وَ لَا یَمْلِکُونَ مَوْتًا وَ لَا حَیَو'ةً وَ لَا نُشُورًا . [۱۱] «و مشرکین برای خودشان از غیر خدا،خدایانی را اتّخاذ نموده‌اند که آنان چیزی را نمی‌آفرینند؛در حالیکه خودشان آفریده شده می‌باشند . و برای خودشان مالک هیچ ضرری و نفعی نیستند،و صاحب اختیار مرگ و زندگی و برانگیختگی روز بازپسین نمی‌باشند.» و رابعاً مجموع آیۀ : أَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَهِ ـ تا آخر آن، حجّتی می‌باشد بر لزوم حصر عبادت در الله سبحانه بدون شریک قرار دادن غیر را با وی . و این حجّت به دو حجّت منحلّ می‌گردد؛و ملخّص آن دو این می‌باشد که اتّخاذ اله و عبادت ربّ فقط برای غرض دفع ضرر و جلب نفع است . بنابراین لازم و حتم است که الهِ معبود خودش مالک و صاحب قدرت در این امور بوده باشد؛و جائز نیست عبادت کسی را که مالک و صاحب اختیار چیزی نیست .

خداوند سبحانه فقط سمیع است و مجیب،و علیم است به کُنه حاجت بدون جهلی که بر وی طاری شود؛ و غیر خدا اینچنین نمی‌باشند . پس واجب است عبادت وی بدون شریک قرار دادن غیر او را با او. و در تفسیر آیة: قُلْ یَـأَهْلَ الْکِتَـبِ لَا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّفرموده‌اند: خطاب دیگری می‌باشد به پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله با امر کردن به او که اهل کتاب را به عدم غلوّ در دینشان فرا بخواند؛و اهل کتاب به‌خصوص نصاری مبتلای بدین مصیبت هستند . « غالی » به معنی متجاوز از حدّ است در افراط و زیاده روی؛و در مقابل آن « قالی » به معنی متجاوز از حدّ است در تفریط و کوتاهی . و دین خدا که کتب نازل شده آنرا تفسیر می‌نماید،امر به توحید و نفی شریک می‌کند؛و نهی از اتّخاذ شریکان برای خدا می‌نماید . عامّۀ یهود و نصاری بدین امر مبتلی می‌باشند و اگر چه امر نصاری شنیع‌تر و فظیع‌تر است . خداوند تعالی می‌فرماید: وَ قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَهِ وَ قَالَتِ النَّصَـرَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللَهِ ذَ'لِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَ'هِهِمْ یُضَـهِـُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَبْلُ قَـتَلَهُمُ اللَهُ أَنَّی‌' یُؤْفَکُونَ .

اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَـنَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ مَآ أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا إِلَـهًا وَ'حِدًا لآ إِلَـهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَـنَهُ و عَمَّا یُشْرِکُونَ . [۱۲] «و یهودیان گفتند: عُزَیر ابن الله است،و نیز نصرانیان گفتند:

مسیح ابن الله است . این کلام اینها لقلقۀ دهانهایشان می‌باشد و اینها بواسطۀ این کلامشان مشابهت می‌رسانند کلام کسانی را که کفر ورزیده‌اند از اُمم سابقه؛خدا اینها را بکُشد اینها از حقّ به کجا منصرف می‌شوند . یهودیان و نصرانیان،علماء و تارکان دنیای خودشان را اربابان و صاحب تدبیران خودشان اتّخاذ می‌کنند به غیر از خداوند . و مسیح بن مریم را نیز ربّ وصاحب تدبیر می‌شمرند، در حالیکه ایشان امر نشده‌اند مگر به آنکه بپرستند و عبادت نمایند معبود واحدی را که هیچ معبودی جز او موجود نیست .

پاک است و منزّه آن خداوند یگانه که ایشان برای او شریک می‌آورند.» و اعتقاد به آنکه «عُزَیر» پسر خداست اگر چه امروزه نزد یهودیان ظهوری ندارد،ولیکن آیۀ شریفه شاهد بر آنستکه در عصر نزول این آیات،ایشان بدان معتقد بوده‌اند . و ظاهراً این لقب،لقب تشریفی می‌باشد که عُزیر را بدان تلقیب داده بودند،در قبال خدماتی که بدانها کرد و نیکی‌هائی که به آنان نمود،در ارجاعشان به اورشَلیم (بیت المقدس) بعد از اسارت بابِل،و در ازاء آنکه تورات را برایشان جمع‌آوری کرد بعد از از میان رفتنش در قصّۀ «بُخْتُ نَصَّر» . یهودیان لقب پسر خدا بودن را لقب تشریفی می‌شمردند؛همانطور که نصاری در امروز پدر بودن را لقب تشریفی به شمار می‌آورند . و باباوات و بَطارِقَه و قِسّیسین را پدران می‌خوانند . «پاپ» و «باب» به معنی اب (پدر) است . وَ قَالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصَـرَی‌' نَحْنُ أَبْنَـؤُا اللَهِ وَ أَحِبَّـؤُهُ . [۱۳] «یهودیان و نصرانیان گفته‌اند: ما تنها پسران خدا و حبیبان او هستیم.» بلکه آیۀ ثانیه یعنی قول خد: اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَـنَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ . [۱۴] «ایشان علماء و زاهدان خود را صاحب اختیار و تدبیر در امور خود شمردند به غیر از خداوند؛و مسیح بن مریم را نیز صاحب اختیار و تدبیر خود شمردند.»

دلالت بر این مدّعی دارد؛زیرا در آن اقتصار بر ذکر مسیح علیه السّلام شده است و از عزیر ذکری به میان نیامده است . بنابراین،این آیه دلالت دارد بر دخول وی در عموم قوله: أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَـنَهُمْ . و عزیر را «ابن الله» می‌گفتند به همانگونه که أحبارشان را «أبناء الله» می‌گفته‌اند . واختصاص عزیر در نامبری به ابن الله به تنهائی،به جهت شکرانۀ احسانی بوده است که به آنها نموده بود،همانطور که اشارۀ بدان سابقاً گذشت . و بالجمله،قرار دادن ایشان برخی از پیامبرانشان و دانشمندانشان و تارکان دنیایشان را در موضع ربوبیّت،و خضوعشان را در برابر آنها خضوعی که مثل آن جز برای خداوند سبحانه جائز نمی‌باشد؛غلوّ در دینشان محسوب شده، و خداوند سبحانه به زبان پیغمبرش صلّی الله علیه وآله ایشانرا از آن نهی کرده است . و تقیید غلوّ در دین به غیر حقّ ـ با آنکه غلوّ جز غیر حقّ چیزی نیست ـ فقط بواسطۀ تأکید و یادآوری لازم معنی با ملزومش می‌باشد،برای آنکه شنونده آن را فراموش ننماید . چون شخص غالی در هنگام غلوّ فراموش می‌کند یا نظیر شخص فراموشکار می‌شود . و اطلاق کلمۀ «أب» بر خدای سبحانه با تحلیل معنی آن و تجریدش از لکّه‌دار شدن نواقص مادّۀ جسمانیّه؛یعنی کسیکه ایجاد و تربیت بدست او می‌باشد،و همچنین «ابن» را به معنی مجرّد تحلیلی آن،اگر چه از جهت عقل مانعی ندارد؛ولیکن از جهت شرع ممنوع است . زیرا اسماء خداوند سبحانه توقیفی هستند . و توسّع در اطلاق اسماء و صفاتی که بر خداوند بسته گردد مفاسدی را همراه می‌آورد . و کافی است در مفسدۀ اطلاق کلمۀ ابن و أب آنچه را که دو امّت یهود و نصاری و به خصوص نصاری از دست صاحبان کنیسه در خلال قرون متمادیه کشیدند؛و چه بلاهائی بر سرشان آمد؛و از این به بعد هم همینطور است. [۱۵]

بحث عمیق «المیزان» در حقیقت توحید متّخذ از قرآن

حضرت استاد علاّمۀ طباطبائی قدّس الله سرّه در پیرامون معنی توحید در قرآن بحثی بسیار جالب در واحد بالصّرافه بودن ذات حقّ تعالی فرموده‌اند . و چون حاوی مطالب بسیار عمیق حِکَمی و براهین مستدلّ فلسفی و متّکی به آیات قرآنیّه می‌باشد،چقدر تناسب دارد ما عین آنرا در اینجا حکایت نمائیم: ‎ کَلامٌ فی مَعْنَی التَّوْحیدِ فی الْقُرْءَانِ

انسان بحث کنندۀ متعمّق در معارف کلّیّه شکّ نمی‌آورد که مسألۀ توحید از جهت غور دارای دورترین بُعد،و از جهت تصوّر و ادراک مشکلترین مسائل،و از جهت حلّ و رسیدن به نتیجه پیچیده‌ترین نواحی را در بر دارد . زیرا سطح تعقّل و ادراکش از مسائل عامّۀ عامیّه‌ای که افهام بدان دسترسی دارد،و از قضایای متداوله‌ای که نفوس بدان آشنائی و الفت دارد و دلها آنرا می‌شناسد؛بالاتر و رفیع المنزله و عالیمقام‌تر می‌باشد . و مسأله‌ای که اینچنین بوده باشد،عقلها در ادراک آن و تصدیق به آن با هم اختلاف پیدا می‌کنند؛به جهت آنکه افراد انسان در اثر تنوّع فکری که فطرت انسان بر آن سرشته گردیده است از ناحیۀ اختلاف افرادش،از سبب بُنیۀ جسمیّه و مؤدّی شدن این به اختلاف اعضاء ادراکی او در اعمالش،و سپس تأثیر آن در تفهّم و تعقّل از جهت تیز ذهنی و کُند هوشی،و از جهت استواری و مرغوبی،و ردائت و پستی،و از جهت استقامت اندیشه و انحراف؛دارای اختلافی چشمگیر هستند . اینها اموری است بدیهی و در آن تردید راه ندارد . قرآن در مواضعی از آیات کریمه‌اش این اختلاف را مقرّر داشته است:


قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الالْبَـبِ . [۱۶] «بگو: آیا یکسان هستند کسانیکه می‌دانند و کسانیکه نمی‌دانند . فقط صاحبان عقل و اندیشه می‌باشند که به ذکر خدا متذکّر می‌گردند!» و قوله تعالی: فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّی‌' عَن ذِکْرِنَا وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْح َیَو'ةَ الدُّنْیَا * ذَ'لِکَ مَبْلَغُهُم مِّنَ الْعِلْمِ . [۱۷] «پس اعراض کن ای پیامبر از آنکس که از یاد ما روی گردانیده است و غیر از پست‌ترین زندگانی را نخواسته است ! اینست آخرین درجۀ بلوغ ایشان از علم و دانش!» و قوله تعالی: فَمَالِ هَـؤُلآءِ الْقَوْمِ لَا یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثًا . [۱۸] «پس به چه سبب آن دسته،خود را نزدیک فهمیدن گفتار و کلام نمی‌کنند؟!» و قوله تعالی در ذیل آیة ۷۵ ،از سورۀ مائده (و آن از جمله آیاتی است که فعلاً مورد بحث ما می‌باشد.): انظُرْکَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الآ یَـتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّی‌' یُؤْفَکُونَ «بنگر که چگونه ما آیات را برای آنان روشن می‌سازیم؛سپس بنگر به کجا در دروغ و إفک و غیر حقّ گرائیده می‌شوند!»


پاورقی

[۱] ـ آیات ۷۳ تا ۷۹ ،از سورۀ ۵ : المآئدة

[۲] ـ «اصحاح» ۱۲ : ۲۹ (انجیل مَُرقُس)،(تعلیقه)

[۳] ـ «اصحاح» ۶ : ۲۴ (انجیل متَّی)،(تعلیقه)

[۴] ـ «اصحاح» ۱۳ : ۵۰؛۲۵ : ۳۱ ـ ۴۷ (انجیل متَّی ایضاً)،(تعلیقه)

[۵] ـ آیۀ ۱۳ و ۱۴ ،از سورۀ ۴۲ : الشّوری: شَرَعَ لَکُم مِّنَ الدِّینِ مَا وَصَّی‌' بِهِ نُوحًا وَ الَّذِی أَوْحَیْنَآ إِلَیْکَ وَ مَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَ'هِیمَ وَ مُوسَی‌' وَ عِیسَی‌' أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لَا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ کَبُرَ عَلَی الْمُشْرِکِینَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ اللَهُ یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَن یَشَآءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَن یُنِیبُ * وَ مَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَآءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیَـا بَیْنَهُمْ وَ لَوْلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّکَ إِلَی‌' أَجَلٍ مُّسَمًّی لَّقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الَّذِینَ أُورِثُوا الْکِتَـبَ مِن بَعْدِهِمْ لَفِی شَکٍّ مِّنْهُ مُرِیبٍ . «تشریع کرد برای شما از دین خود آنچه را که نوح را بدان سفارش نموده بود،و آنچه را که ما به سوی تو وحی فرستاده‌ایم،و آنچه را که بدان إبراهیم و موسی و عیسی را سفارش نمود؛که دین خدا را اقامه کنید و در آن تفرقه را راه مدهید ! بزرگ و سنگین است بر مشرکین‌آنچه را که شما ایشان را به سوی آن می‌خوانید ! خداوند است که بر می‌گزیند به سوی خود هر کس را که بخواهد،و هدایت می‌کند به سوی خود هر کس که وی به خدا رجوع کند . و متفرّق نگشتند مگر بعد از آنکه علم به سوی آنان آمده بود،از روی بغی و تجاوزیکه در میانشان وجود داشت . و اگر گفتاری از پروردگار تو پیشی نمی‌گرفت،تحقیقاً قضاء الهی بر آنها فرود آمده بود . و تحقیقاً کسانی که پس از آنان وارث کتاب خدا شدند،در شکّ و ریب نسبت به پروردگارت روزگار سپری می‌نمایند!»

[۶] ـ آیۀ ۳۹ ،از سورۀ ۲ : البقرة

[۷] ـ قسمتی از آیۀ ۱۱۶ ،از سورۀ ۵ : المآئدة

[۸] ـ آیۀ ۱۹۴ و ۱۹۵ ،از سورۀ ۷ : الاعراف [۹] ـ آیۀ ۱۲ ،از سورۀ ۱۰ : یونس

[۱۰] ـ آیۀ ۵۱ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت

[۱۱] ـ آیۀ ۳ ،از سورۀ ۲۵ : الفرقان

[۱۲] ـ آیۀ ۳۰ و ۳۱ ،از سورۀ ۹ : التّوبة

[۱۳] ـ صدر آیۀ ۱۸ ،از سورۀ ۵ : المآئدة [۱۴] ـ صدر آیۀ ۳۱ ،از سورۀ ۹ : التّوبة [۱۵] ـ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۶ ،منتخباتی از ص ۷۱ تا ص ۸۱

[۱۶] ـ ذیل آیۀ ۹ ،از سورۀ ۳۹ : الزّمر

[۱۷] ـ آیۀ ۲۹ و صدر آیۀ ۳۰ ،از سورۀ ۵۳ : النّجم [۱۸] ـ ذیل آیۀ ۷۸ ،از سورۀ ۴ : النّسآء

بیان حضرت علاّمه ،در شرح و کیفیّت وحدت عددی

و از ظاهرترین مصادیق این اختلاف افهام،اختلاف مردم است در تلقّی معنی وحدت حقّ تعالی . زیرا در افهامشان اختلافی عظیم و نوسانی وسیع درتقریر مسألۀ وجود خدای تعالی موجود می‌باشد،با وجود اتّفاق بر اعطاء فطرت‌انسانی که با الهام خفیّ و اشارۀ دقیق‌خود رهبری به مبدأ واحد می‌نماید . تا آنکه کار فهم آحادی از انسان در این امر به جائی کشیده است که بتهای متّخذه و اصنام مصنوعۀ از چوب و سنگ حتّی از امثال کشک و گِل را که از بولهای گوسفند تهیّه نموده‌اند،شرکاء خدا و قرناء وی به حساب درآورده و آنها را می‌پرستند همانطور که خدا را می‌پرستند،و مورد حاجت و مسأله قرار می‌دهند همانطور که خدا را مورد سؤال و حاجت قرار می‌دهند،و مورد خضوع می‌نهند همانطور که خدا را مورد خضوع می‌نهند . آری این انسان در اینجا هم درنگ نکرد مگر آنکه این اصنام را بر خداوند برتری داد،و به گمان خود بر آن روی آورد و خدا را ترک نمود،و مورد امر و تقاضای خود بر حوائجش قرار داد و خدا را منعزل ساخت . بنا بر آنچه گفته شد: غایت و نهایت آنچه انسان برای خداوند وجودی را معتقد شده است،مانند آن چیزی است که برای آلهۀ خویشتن،که با دست خود می‌ساخته است و یا انسانی دیگر مثل او با دست خود می‌ساخته است،می‌پنداشته است . و از همین جهت بود که برای خداوند صفت وحدتی را که برگزیدند،بعینها بمثابۀ وحدتی بود که هر یک از اصنامشان را بدان وحدت توصیف می‌نمودند؛و آن عبارت بود از «وحدت عددیّه» که از آن اعداد تألیف پیدا می‌کنند . خدای تعالی می‌گوید: وَ عَجِبُوا أَن جَآءَهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ وَ قَالَ الْکَـفِرُونَ هَـذَا سَـحِرٌ کَذَّابٌ* أَجَعَلَ الالِهَةَ إِلَـهًا وَ'حِدًا إِنَّ هَـذَا لَشَیْءٌ عُجَابٌ . [۱۹] و [۲۰]

«و درشگفت‌آمده‌اند که به سوی ایشان بیاید بیم دهنده‌ای از خود ایشان! و مردم کافر گفتند: این مرد جادوگری است بسیار دروغ پرداز . آیا خدایان متعدّدِ ما را خدای واحد کرده است ؟ این چیز از اموری می‌باشد که بسیار شگفت‌انگیز است.» لهذا این افراد دأبشان اینطور بوده است که دعوت قرآن را به توحید،دعوت به اعتقاد وحدت عددیّه‌ای که با کثرت عددیّه تقابل دارد تلقّی می‌کرده‌اند . مانند قول خدای تعالی: وَ إِلَـهُکُمْ إِلَـهٌ وَ'حِدٌ لآ إِلَـهَ إِلَّا هُوَ . [۲۱] «و معبود شما معبود واحدی است که معبودی جز وی نیست.» و مانند قول خدای تعالی: هُوَ الْحَیُّ لآ إِلَـهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ . [۲۲] «اوست تنها زنده که معبودی جز او نیست؛پس او را بخوانید و دینتان را برای او خالص کنید!» و غیر این آیات از آیاتی که به رفض آلهۀ کثیره فرا می‌خواند؛و وجه انسان را به سوی وجه خداوند واحد توجیه می‌کند . و قول خدای تعالی: وَ إِلَـهُنَا وَ إِلَـهُکُمْ وَ' حِدٌ . [۲۳] «و معبود ما و معبود شما واحد است.» و غیر آن از آیاتی که دعوت می‌کند به کنار انداختن تفرّق در عبادت رابرای معبود؛زیرا هر طائفه و امّت و قبیله‌ای معبودی را که اختصاص به ایشان داشت اتّخاذ می‌نمودند؛و برای معبود دیگران سر فرود نمی‌آوردند . قرآن در تعالیم عالی خود وحدت عددیّه را از معبود جلَّ ذکرُه نفی می‌نماید؛به جهت آنکه اینگونه وحدت تمام نمی‌شود مگر به تمیّز این واحد از آن واحد به محدودیّتی که قهراً آنرا محدود می‌کند،و به تقدیری که اجباراً بر آن غلبه و سیطره پیدا می‌کند . مثال این مسأله،آب حوض می‌باشد .

اگر ما آنرا در ظروف بسیاری متفرّق سازیم،آب هر واحدی از ظرفها آب جدائی خواهد بود به وصف وحدت غیر از آبی که در ظرف دیگر است . و این آب،آب واحدی شد که از آب ظرف دیگر جدا می‌باشد و دارای وصف تمیز و بینونت است؛به جهت آنکه آنچه در ظرف دیگر است عنوان عینیّت با این آب را ندارد و مجتمع با آن نمی‌باشد،و صحّت سلب از اتّحاد با این آب دارد . همچنین این طبیعت انسان،انسان واحدی می‌گردد که مسلوب است از آن آنچه که برای انسان دگر است . و اگر اینطور نبود برای انسانیّتی که صادق می‌باشد بر این انسان و بر آن انسان،عنوان آنکه واحد است از ناحیۀ عدد،و کثیر است از ناحیۀ عدد،صادق نمی‌بود . بناءً علیهذا،فقط محدودیّت وجود می‌باشد که بر واحد عددی سیطره یافته و آنرا در تحت قهر خود،عنوان واحد می‌دهد،سپس با انسلاب این وصفِ وحدت از آن از بعضی جهات،کثرت عددی تألیف می‌گردد؛همانطور که در عروض صفت اجتماع از جهتی معلوم است . و از آنجا که خداوند سبحانه قاهر است و مقهور نیست،و غالب است بدون آنکه چیزی بتواند بر وی غلبه کند؛بطور حتم و مسلّم ـ همانطور که تعلیم قرآنی به ما این حقیقت را عطا می‌کند ـ اصلاً دربارۀ او نه وحدت عددیّه،و نه‌کثرت عددیّه متصوّر نمی‌باشد . قال تعالی: وَ هُوَ الْوَ'حِدُ الْقَهَّـرُ . [۲۴]

«و اوست واحدی که وحدت او قهّاریّت دارد (و چیزی با وحدت به جای نمی‌گذارد.)» و قال: ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ * مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلآ أَسْمَآءً سَمَّیْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُکُم [ [۲۵ «آیا صاحب اختیاران و مربّیان متفرّق،مورد پسند و اختیار می‌باشد یا خداوند واحد قهّار . شما غیر از خدا پرستش نمی‌کنید مگر اسمهائی را که شما و پدرانتان آن اسمها را گذارده‌اید!» و قال: وَ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلَّا اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . [۲۶]

«و ابداً جنس معبودی وجود ندارد مگر الله که واحد قهّار است.» و قال: لَوْ أَرَادَ اللَهُ أَن یَتَّخِذَ وَلَدًا لَّاصْطَفَی‌' مِمَّا یَخْلُقُ مَا یَشَآءُ سُبْحَـنَهُ و هُوَ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . [۲۷]

«اگر خداوند می‌خواست بچّه‌ای برای خود اتّخاذ نماید،تحقیقاً برمی‌گزید از آنچه را که می‌آفریند آنرا که بخواهد و اراده کند . پاک و منزّه است او. اوست « الله » که واحد قهّار است.» و این آیات ـ همانطور که می‌نگری ـ تمام اقسام وحدتهائی را که با کثرتی که مقابل اوست نسبت دارد،همه را نفی می‌کند . خواه وحدت عددیّه باشد مانند فرد واحد از نوعی که اگر به ازای آن فرد دیگری فرض شود،دو تا خواهند شد . زیرا این فرد در تحت سیطره و قهّاریّت حدّ خودش می‌باشد؛آنگونه حدّی که فرد دیگری که مسلوب است از آن اینگونه حدّ،و در قبال این فرض شده است،این را حدّ می‌زند و تحدید بدین خصوصیّت می‌نماید . و یا وحدت نوعیّه یا جنسیّه و یا هر گونه وحدتی که منسوب به کثرتی از سنخ خودش باشد؛نظیر انسانی که نوع واحدی است مضاف و منسوب به انواع کثیرۀ حاصلۀ از آن و از فرس و بقر و غنم و غیرها . زیرا انسان طبیعتش مقهور می‌باشد به حدّی که آنرا محدود می‌نماید در برابر نظیرهای آن از انواع دگر . بنابراین،از آن جهت که خداوند تعالی را چیزی مقهور نمی‌کند در چیزی از ذاتش و صفاتش و افعالش البتّه،و اوست قاهر بر فراز هر چیز،و در هیچ امری که راجع به او باشد محدود نمی‌باشد؛لهذا وی موجودیست که در آن عدم،شائبه ندارد،و حقّ است که بطلان عارضش نمی‌گردد،و زنده است که مرگ در او نمی‌آمیزد،و علیم است که جهل به سوی او کم کم راه پیدا نمی‌نماید، و قادر است که عجز بر او فائق نمی‌آید،و مالک و مَلِک است (صاحب اموال و صاحب اختیار در نفوس) بدون آنکه چیزی بتواند در مِلکیّت و در مُلکیّت وی راه یابد،و عزیز است که ذلّت بر دامنش نمی‌نشیند،و هکذا . بر این اساس،خداوند از هر کمالی که فرض شود،محض آنرا دارد . (یعنی بدون اندک شائبه،و خلط و مزج با عدم و نقصان) و اگر میل داری در این حقیقت قرآنیّه تفهّم و تعقّل و تفقّه بیشتری را بدست آوری،فرض کن یک « امر متناهی » و یک « امر غیر متناهی » را غیر از آن .

در اینصورت اینچنین می‌یابی که غیر متناهی محیط می‌باشد به متناهی،به‌قسمی که متناهی قدرت ندارد غیر متناهی را از کمالی که برای آن فرض شده است براند و دور بزند و دفع کند؛به هر گونه نوع راندن و دورکردنی که تو بتوانی در اینجا فرض کنی . بلکه غیر متناهی سیطره و غلبه و تفوّق دارد بر متناهی به قسمی که از آن مفقود نیست تمام کمالاتی را که متناهی به عنوان رُکنیّت در کمال برای خود واجد بوده است .

(تمام ارکان کمالات متناهی بدون یک ذرّه نقصان در غیر متناهی موجود است.) و غیر متناهی بر خود متناهی قیام دارد؛و گواه و شهید و حاضر است بر آن،و محیط است بدان . سپس نظر کن به آنچه را که خدای تعالی در گفتارش افاده می‌دهد: ] سَنُرِیهِمْ ءَایَـتِنَا فِی الافَاقِ وَ فِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی‌' یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ [ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ و عَلَی‌' کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ . أَلآ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ أَلآ إِنَّهُ و بِکُلِّ شَیْءٍ مُّحِیطٌ . [۲۸] «به زودی ما آیات خودمان را به ایشان در موجودات نواحی جهان و در وجود خودشان نشان خواهیم داد؛تا برای آنان روشن شود که: نشان داده شده (آیه‌ای که نشان ماست) حقّ است . آیا برای پروردگارت این کفایت نمی‌کند که او بر هر چیز شاهد و حاضر و ناظر است ؟! آگاه باش که ایشان در لقاء و دیدار پروردگارشان در شکّ و تردید بسر می‌برند ! آگاه باش که او تحقیقاً بر تمام چیزها محیط می‌باشد!»

علاّمه

قرآن صریحاً وحدت حقّ تعالی را بالصّرافه می‌داند و این همان حقیقتی است که عموم آیاتی که صفات خدای تعالی را توصیف می‌کند و در سیاق حصر واقع می‌باشد و یا ظاهر در حصر است،بر آندلالت می‌نماید: مثل گفتار خدا: اللَهُ لآ إِلَـهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الاسْمَآءُ الْحُسْنَی‌' . [۲۹] «الله،معبودی غیر از وی وجود ندارد . و اسماء حُسنی اختصاص به او دارد.» و گفتار خدا: وَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ . [۳۰] «و می‌دانند که حقّاً الله می‌باشد که اوست یگانه حقّ آشکارا.» و گفتار خدا:هُوَ الْحَیُّ لآ إِلَـهَ إِلَّا هُوَ . [۳۱] «اوست فقط موجود زنده،هیچ معبودی جز وی موجود نیست.» و گفتار خدا: وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ . [۳۲] «و اوست فقط موجود دانا و قدرتمند.» و گفتار خدا: أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا . [۳۳] «تحقیقاً جمیع اقسام و انحاء قوّت اختصاص به خدا دارد.» و گفتار خدا: لَهُ الْمُلْکُ وَ لَهُ الْحَمْدُ . [۳۴] «فقط اختصاص به او دارد قدرت سلطنت و فرماندهی،و فقط اختصاص به او دارد جمیع اقسام ستایش و سپاسگزاری.» و گفتار خدا: إِنَّ الْعِزَّه لِلَّهِ جَمِیعًا . [۳۵] «تحقیقاً جمیع اقسام عزّت اختصاص به خدا دارد.» و گفتار خدا: الْحَقُّ مِن رَّبِّکَ [۳۶] .

«جنس حقّ دربست و سربست از ناحیۀ پروردگار تو نشأت دارد.» و گفتار خدا: أَنتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَی اللَهِ وَ اللَهُ هُوَ الْغَنِیُّ . [۳۷] «شما هستید مجموعۀ نیازمندان به سوی خدا . و خداوند است یگانه و تنها بی‌نیاز!» إلی غیرِ ذلک از آیاتی که در این مقام وارد است .

علاّمه

وحدت بالصّرافه،جمیع موجودات را در خود گرد آورده است وجود حقّ تعالی؛جمیع موجودات را در خود فانی می‌کند و این آیات ـ بطوریکه مشاهده می‌نمائی ـ با بلندترین ندا و رفیع‌ترین صوت فریاد بر می‌دارد که: تمام کمالهای مفروض در جمیع عوالم اصلش مِلک طلق خداوند سبحانه می‌باشد؛و هیچ موجودی به هیچوجه من الوجوه فی‌الجمله کمالی ندارد مگر به تملیک خدای تعالی آن کمال را به او،بدون آنکه در حین اعطاء کمال،خداوند از مِلکیّت خود و یا از آنچه را که تملیک نموده است منعزل گردد، همانطور که ما جمیع خلائق اینطور می‌باشیم که آنچه را که از خودمان به غیر تملیک می‌کنیم،منعزل می‌گردیم و تهیدست می‌شویم . پس هر چیزی از اشیاء را اگر در قبال خدای تعالی دارای کمال فرض کنیم اگر چه در نهایت قلّت باشد،تا اینکه ثانی او و شریک او محسوب گردد؛ آن معنی کمال به خدای سبحانه بر می‌گردد و محض برای وی می‌گردد؛ وَ هُوَ الْحَقُّ الَّذی یَمْلِکُ کُلَّ شَیْءٍ وَ غَیْرُهُ البَاطِلُ الَّذی لا یَمْلِکُ لِنَفْسِهِ شَیْئًا . «و اوست یگانه حقّ؛کسیکه مالک تمام چیزهاست،و غیر او باطل است؛کسیکه برای خودش چیزی را مالک نیست.»

خدای تعالی می‌فرماید: وَ لَا یَمْلِکُونَ لاِنفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لَا نَفْعًا وَ لَا یَمْلِکُونَ مَوْتًا وَ لَا حَیَو'ةً وَ لَا نُشُورًا . [۳۸] و [۳۹]

«و به هیچوجه من الوجوه نه اندک ضرری را،و نه اندک منفعتی را،و نه اندک مرگی را،و نه اندک زندگانی را،و نه اندک بعث و برانگیختگی پس از مرگ را،ایشان برای خودشان دارا نیستند.» و این معنی همان چیزی است که از خدای تعالی وحدت عددیّه را نفی می‌کند . زیرا اگر خداوند واحد عددی بوده باشد،یعنی موجودی باشد که ذاتاً انعزال از احاطۀ به غیر خودش از موجودات داشته باشد،صحیح می‌باشد در آن فرض برای عقل که مانند او که دوّمی او باشد در خارج فرض کند؛چه آنکه آن چیز در خارج جائز التّحقّق باشد و یا غیر جائز التّحقّق . و نیز صحیح می‌باشد عقلاً اینکه او فی حدّ نفسه متّصف به کثرت باشد و اگر چه در فرض وقوع خارجی ممتنع التّحقّق باشد؛در حالیکه می‌بینیم خداوند اینگونه نمی‌باشد.(پس واحد عددی نیست.) پس معنی آنکه خدای تعالی واحد است،آن می‌باشد که از جهت وجود به حیثیّتی است که محدود به حدّی نمی‌باشد؛ تا اینکه در پشت این حدّ امکان داشته باشد فرض ثانی برای او بشود . و اینست معنی قوله تعالی: قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ * اللَهُ الصَّمَدُ * لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ * وَ لَمْ یَکُن لَّهُ و کُفُوًا أَحَدٌ . [۴۰] «بگو: اوست الله احد . الله تو پُر است . نزائیده است و زائیده نشده است . و احدی برای وی شریک و همتا نیست.»

چون لفظ «احد» فقط در جائی استعمال می‌شود که فرض امکان تعدّد را از برابرش می‌زداید . گفته می‌شود: ماجآءَنی أحَدٌ . «احدی درنزد من نیامد.» و بدین عبارت نفی می‌کند که یک نفر و نیز دو نفر و نیز اکثر از دو نفر نزد او نیامده‌اند . و خداوند می‌فرماید: وَ إِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجَارَکَ ] فَأَجِرْهُ [ [۴۱] . «و اگر احدی از مشرکین از تو پناه بخواهد او را پناه بده!» این گفتار شامل یک نفر و دو نفر و جماعت می‌شود و از حیطۀ حکمش عددی خارج نمی‌باشد . و خداوند می‌فرماید:أَوْ جَآءَ أَحَدٌ مِّنکُم مِّنَ الْغَآئطِ . [۴۲]

«یا احدی از شما از محلّ براز نمودن (غائط کردن) بازگشت.» این طرز سخن شامل یک تن و بیشتر می‌شود و از آن کسی بیرون نمی‌تواند بود . بناءً علیهذا،استعمال لفظ احد در کلام خدا: هُوَ اللَهُ أَحَدٌ ، در جملۀ اثباتیّه بدون جملۀ نفی،و بدون تقیید آن به اضافه و یا تقیید آن به وصف،می‌رساند که هویّت خدای تعالی به حیثیّت و کیفیّتی می‌باشد که فرض هر گونه هویّت مماثلی را از وی دفع می‌کند و بر کنار می‌دارد؛چه آنکه واحد بوده باشد یا کثیر . بنابراین به حسب فرض صحیح با قطع نظر از حال او در خارج محال می‌باشد . و بدین سبب است که خود را خداوند اوّلاً توصیف نمود به آنکه وی صَمَد است؛یعنی موجود تو پُری که جوف ندارد و مکانی خالی از او نیست،و ثانیاً به آنکه او لَمْ یَلِدْ است (نزائیده است)،و ثالثاً به آنکه او لَمْ یُولَدْ است (زائیده نشده است)،و رابعاً به آنکه او لَمْ یَکُن لَّهُ و کُفُوًا أَحَدٌ است (برای وی احدی به صورت انباز و همتا وجود ندارد) . و هر یک از این اوصاف از چیزهائی است که مستلزم نوعی از محدودیّت و انعزال می‌شود . و اینست همان سرّ و علّت عدم توصیفهای غیر خدا آنطور که باید و شاید بر خدای تعالی . خدا می‌گوید:

سُبْحَـنَ اللَهِ عَمَّا یَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ اللَهِ الْمُخْلَصِینَ . [۴۳] «پاک و منزّه است خدا از آنچه که وی را بدان توصیف می‌کنند،مگر بندگان خدا که خالص گشته‌اند (توصیفشان به جا و درست می‌باشد).» و خدا می‌گوید: وَ لَا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْمًا . [۴۴] «از جهت علم نمی‌توانند بر خدا احاطه حاصل کنند.» و این بدان جهت می‌باشد که معانی کمالیّه‌ای را که خدا را بدان وصف می‌نمائیم،اوصافی هستند محدود . و ساحت اقدس وی سبحانه از حدّ و قید برتر است؛و اینست همان معنی که پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله در کلمۀ مشهورۀ خود اراده کرده است: لَا أُحْصِی ثَنَآءً عَلَیْکَ ! أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ ! «من ستایش بر تو را به شمارش در نمی‌آورم ! تو همانطور می‌باشی که خودت ستایشگر خود هستی!»

و این معنی از وحدت،همان چیزی است که تثلیث نصاری بدان دفع می‌شود . زیرا ایشان موحّد هستند در عین تثلیث؛ولیکن آن وحدتی را که به آن اذعان دارند وحدت عددیّه می‌باشد که از ناحیۀ دگر با کثرت منافات ندارد . آنان می‌گویند: اقانیم (اب،ابن،روح) (ذات،علم،حیات) سه تا هستند در حالیکه واحد می‌باشند؛مثل انسان زندۀ عالم . به جهت آنکه او چیز واحدی است چون انسان زندۀ عالم است،و در عین حال سه تا می‌باشد چون انسان و حیات و علم است . ولیکن تعلیم قرآنی این را نفی می‌کند؛زیرا از انواع وحدت،وحدتی را برای خداوند اثبات می‌نماید که با وجود آن،فرض هر گونه کثرت و تمایزی درست در نمی‌آید نه در ذات و نه در صفات . و هر چه در این باب فرض گردد عین آخر می‌باشد،چون حدّ ندارد .

پس ذات خدای تعالی عین صفات اوست . و هر صفتی که برای وی فرض شود عین صفت دگر است؛تَعَـلَی اللَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ . [۴۵] وَ سُبْحانَهُ عَمّا یَصِفونَ . [۴۶] «بلند مقام است خداوند از آنچه را که با وی شریک می‌آورند . و مقدّس و منزّه است از آنچه که او را توصیف می‌کنند.»

آیات قرآن،صفت قهّار را به دنبال وحدت بالصّرافه ذکر می‌کند و بدین لحاظ می‌باشد که تو می‌بینی آیاتی که خداوند را به صفت قهّاریّت توصیف می‌نمایند،در ابتدا به صفت وحدت توصیف می‌کنند سپس‌به قهّاریّت؛تا دلالت نماید بر آنکه وحدت وی بگونه‌ای می‌باشد که برای هیچ فرض کننده‌ای مجالی باقی نمی‌گذارد تا برای وی موجود دوّمی مماثل با او را به گونه‌ای از انحاء فرض کند،تا چه رسد که آن فرض در عالم وجود ظاهر شود و به مقام واقعیّت و ثبوت نائل گردد . خدای تعالی می‌فرماید: ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ * مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلآ أَسْمَآءً سَمَّیْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُکُمْ [۴۷] .

«آیا اربابان و صاحب اختیاران متفرّق و جدا جدا،مورد گزینش و انتخاب هستند یا خداوند واحد قهّار ؟! از خدا بگذریم موجوداتی که آنها را می‌پرستید نیستند مگر نامهائی که شما و پدرانتان آن نامها را بر آنها نهاده‌اید!» بنابراین توصیف کردن خداوند را به وحدت قاهره از برای هر گونه شریک مفروض،باقی نمی‌گذارد برای غیر خدای تعالی از هر قسم شریکی که فرض شود مگر فقط اسم را . و خدای تعالی می‌فرماید:أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکَآءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشَـبَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اللَهُ خَـلِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ الْوَ'حِدُ الْقَهَّـرُ [۴۸] .

«آیا قرار داده‌اند برای خداوند شریکانی را که آنها بیافرینند مانند آفرینش خدا تا در نتیجه،آفرینشها با هم برای آنان مشتبه گردد ؟! بگو: خداوند است که آفرینندۀ تمام چیزهاست . و اوست خدای واحد قهّار!» و خدای تعالی می‌فرماید: لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْوَ'حِدِ الْقَهَّارِ [۴۹] . «پادشاهی و اختیار بر نفوس امروز برای چه کسی می‌باشد ؟! از برای‌خدای واحد قهّار است.» و این به سبب آن می‌باشد که قدرت و حکومت و مُلک خدای تعالی که مطلق می‌باشد،مالک مفروض دگری را باقی نمی‌گذارد مگر آنکه خود او و مایملکِ او را ملک خدای سبحان قرار می‌دهد . و خدای تعالی می‌فرماید:وَ مَا مِنْ إِلَـهٍ إِلَّا اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . [۵۰] «و هیچ جنس معبودی وجود ندارد مگر خداوند که واحد قهّار می‌باشد.» و خدای تعالی می‌فرماید:لَوْ أَرَادَ اللَهُ أَن یَتَّخِذَ وَلَدًا لَّاصْطَفَی‌' مِمَّا یَخْلُقُ مَا یَشَآءُ سُبْحَـنَهُ و هُوَ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . [۵۱]

«اگر خدا اراده داشت فرزندی اتّخاذ کند،برمی‌گزید از آنچه را که می‌آفریند آنچه را که می‌خواست . پاک و منزّه است او . اوست خداوند واحد قهّار.» در جمیع این آیات مذکوره می‌بینیم که صفت قهّاریّت را بر صفت وحدت مترتّب گردانیده است. [۵۲] حضرت استادنا العلاّمة قدّس الله سرّه چه در تفسیر و چه در حکمت،قواعد صرف الوجود ذات اقدس حقّ تعالی را مبیّن و اساس آنرا مشیّد و مبرهن فرموده‌اند .

سرّ نام‌گذاری این دوره به دوره "الله شناسی"

حقیر روزی خدمتشان عرض کردم: بحث توحید را در نظر دارم در سلسلۀ دورۀ علوم و معارف اسلام به اسم «یکتا شناسی» نام گذارم . جوابی نفرمودند ولی معلوم بود که خوشایندشان نبود .

سپس به ذهنم آمد که شاید به علّت آن می‌باشد که «یکتا» وحدت عددی را می‌رساند،و ایشان هم که معلوم است برای وحدت حقّۀ حقیقیّۀ خداوند که آنرا وحدت بالصّرافه گویند چه پافشاری که ننموده‌اند؛و چه مطالب ارزشمندی به رشتۀ تحریر در نیاورده‌اند ! بنابراین به خاطر رسید که به «یگانه شناسی» مسمّی گردد .

زیرا «یگانه» در حقیقت با معنی «احد» که صرافت را می‌رساند نزدیک است . و در پایان به نظر رسید که چون در این کتاب از تمام شؤون حضرت باری عزّ اسمه بحث می‌شود؛چه از وحدت حقّۀ حقیقیّه،و چه از اسماء و صفات،و چه از ظهورات و افعال،بهتر است که به «الله شناسی» نام گذارده شود؛که «الله» اسم جامع حضرت احدیّت،اعمّ از جهات وحدت و اعمّ از آثار و کثرات است . لهذا بر این اسم،رأی را خداوند استقرار بخشید و مطالب مسطوره با ملاحظۀ این امور نگارش یافته و إن شاء الله تعالی خواهد یافت .

بحث تاریخی حضرت علاّمه در اعتقاد به صانع و توحید وی

حضرت استاد (قدّه) در تفسیر،بحثی در تحت عنوان: «بحث تاریخی» بدینگونه آورده‌اند: اعتقاد بر آنکه عالم دارای صانع می‌باشد و پس از آن اعتقاد به آنکه وی واحد است،از قدیمترین مسائل دائرۀ میان متفکّرین از نوع انسان است که فطرت ارتکازی وی او را بدان رهبری می‌کند . حتّی بت پرستان که بنای عقائدشان در اشراک به خداوند است،چون ما در حقیقت معنی آن إمعان نمائیم،آنرا مبتنی بر اساس توحید صانع و اثبات شفیعانی نزد وی می‌یابیم؛ مَانَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَآ إِلَی اللَهِ زُلْفَی‌' . [۵۳]

بت پرستان می‌گویند: «ما بتها را نمی‌پرستیم مگر به سبب آنکه ما را به خدا نزدیک کنند.» و اگر چه بعداً این اعتقاد از مجرای خود منحرف شد و مرجع و مآل بت‌پرستی به اعطاء استقلال و اصالت به آلهه قرار گرفت و خدا از میان برداشته شد . و فطرتی که به توحید اله فرا می‌خواند،اگر چه به خدای واحد غیر محدود العظمة و الکبریآء ذاتاً و صفةً دعوت می‌نماید ـ بنابر آنچه بیان آن با استفاده از کتاب عزیز گذشت ـ مگر آنکه الفت انسان و انس وی در ظرف حیاتش به آحاد عددی از طرفی،و ابتلاء ملّیّین به وثنیّین و ثنویّین و غیرهم برای اثبات نفی تعدّد آلهه از طرفی دگر؛حکم وحدت عددی را بر خدا مسجّل نمود و حکم فطرت مذکوره را در حکم مغفولٌ عنه نهاد . و به همین جهت است که می‌بینی آنچه از کلمات فلاسفۀ اهل بحث در مصر قدیم و یونان و اسکندریّه و غیرهم از آنانکه پس از ایشان آمده و پا در دائرۀ بحث نهاده‌اند مأثور است،معنی وحدت عددی را می‌رساند؛تا به جائی که شیخ الرّئیس أبوعلی سینا در کتاب «شفآء» تصریح به عددی بودن ذات واجب تعالی کرده است . و بر همین مجری کلام غیر او از کسانیکه پس از او آمده‌اند،تا حدود سنۀ هزار از هجرت نبویّه،جریان یافته است .

و امّا اهل کلام از باحثین با آنکه مبنای احتجاجشان همگی بر قرآن کریم است،معذلک از وحدت عددیّه ایضاً تجاوز ننموده است . اینست محصّل از کلمات اهل بحث در این مسأله . بنابراین، معنی توحیدی را که قرآن کریم روشن ساخته است اوّلین قدمی می‌باشد که در تعلیم معرفت این حقیقت برداشته شده است . جز آنکه اهل تفسیر از صحابه و تابعین،آنانکه در علوم قرآن تعاطی و مراوده داشته‌اند،و نیزکسانیکه پس از ایشان آمده‌اند،این بحث شریف را مهمل گذارده‌اند . اینست در دست ما از جوامع حدیث و کتب تفسیری که از ایشان مأثور می‌باشد . ابداً اثری از این حقیقت در آنها نخواهی یافت؛نه با بیانی مشروح،و نه با سلوک استدلالی . و ما نیافته‌ایم چیزی را که از روی چهرۀ آن پرده برگیرد مگر آنچه را که در کلام امام علیّ بن أبی‌طالب علیه أفضل السّلام وارد شده است .

زیرا کلام وی بود که این در را گشود،و پرده را از آن برداشت و حجابش را زدود؛با بهترین سبیل و واضح‌ترین طریق از برهان علمی . و پس از وی بعد از سنۀ هزار از هجرت در کلام فلاسفۀ اسلامیّین . و آنان نیز تصریح کرده‌اند که ما از کلام حضرت علیه السّلام استفاده نموده‌ایم . و اینست تنها سرّ در اقتصار ما در بحث روائی سابق،بر نقل نمونه‌هائی از غُرَر کلامش علیه السّلام که درخشنده و جالب است .

زیرا سلوک در این مسأله و شرح آن از مسلک احتجاج برهانی و استدلال فلسفی،در گفتار غیر آن حضرت علیه السّلام یافت نمی‌شود . و به همین سبب بود که ما در این مسأله از عقد بحث فلسفی مستقلّ خودداری نمودیم؛ زیرا براهینی که در این غرض و مقصد آورده شده است،مؤلَّف می‌باشد از این مقدّماتی که در کلام حضرتش علیه السّلام روشن و مبیّن گردیده است،و زیاده بر آنچه در گفتار او آمده است نمی‌باشد . و جمیع آن براهین مبنی است بر «صرافت وجود» و «أحدیّة الذّات» جلَّت عظمتُه. [۵۴] و [۵۵]

فیلسوف اسلامی ملاّ صدرالدّین شیرازی بحثی دارد در طیّ عنوان: فی أنّ واجِبَ الْوُجودِ تَمامُ الاشْیآءِ کُلُّ الْمَوْجوداتِ،وَ إلَیْهِ یَرْجِعُ الامورُ کُلُّها . «در اینکه واجب الوجود همگی چیزهاست و جمیع موجودات می‌باشد، و همۀ امور بدون استثناء به وی بازگشت می‌نماید.» آنگاه گوید: این مسأله از غوامض الهیّه است که ادراک آن مستصعب می‌باشد مگر برای کسیکه خداوند به وی علم و حکمت لدُنّی داده باشد (علمی و حکمتی از نزد خدا) . ولیکن برهان قائم می‌باشد بر اینکه: بَسیطُ الْحَقیقَةِ کُلُّ الاشْیآءِ الْوُجودیَّةِ ، مگر آنچه را که راجع به نقائص و أعدام بوده باشد . و واجب الوجود (تعالی) بسیط الحقیقه است؛واحد از جمیع وجوه‌می‌باشد . لهذا او کلّ الوجود است همانطور که کلّ او وجود است. [۵۶]

تشریح علاّمه (قدّه) حقیقت معنی وحدت بالصّرافه را حضرت استاد علاّمۀ طباطبائی قدّس الله سرّه این مسأله را تحکیم و قواعدش را مبرهن فرموده‌اند،و در میان تلامذۀ ایشان از مسائل مسلّمۀ مبرهنۀ اصولیّۀ علم فلسفه و توحید محسوب می‌شود . بر اساس همین قاعده،نفی وحدت عددی را از ذات اقدس حضرت واجب عزّ شأنه نموده‌اند؛و او را به وحدت حقّۀ حقیقیّه که صرف الوجود است و وحدتش بالصّرافه می‌باشد متّصف ساخته‌اند،و بر همین مرام شبهۀ ابن‌کَمّونه را مندفع کرده‌اند . و وحدت بالصّرافه را اینطور بیان نموده‌اند که: مراد از شی‌ء متّصف به وحدت،آن شی‌ء به نحو بساطت و محوضت و صرافت باشد که بر تمام معانی و مفاهیم و مصادیق محتوی بر آنها احاطه و شمول داشته باشد،بطوریکه هر معنی و یا مصداقی را از آن شی‌ء در نظر بگیریم خارج از آن نبوده،بلکه داخل در آن بوده باشد و بتوان گفت: هُوَ هُو است؛به خلاف شی‌ء متّصف به وحدت عددی که نظیر و شبیه و مثل آن در خارج از آن تصوّر می‌شود . مثلاً حقیقت معنی و مفهوم انسان که نفس ناطقه است،دارای معنی صرافت است؛زیرا هرچه از این مفهوم و معنی و ماهیّت را تصوّر نمائیم،در خود معنی انسانیّت مفروضه وجود داشته و خارج از آن چیزی نمی‌باشد.

معنی حیوان ناطق،و شی‌ء متحرّک بالإرادۀ عاقل،و شی‌ء متعجّب و باکی،و بالاخره حقیقت افراد آن همچون زید و عمرو هرچه را تصوّر کنیم،در تصوّر اوّل ما که تصوّر انسان باشد،به نحو شمول و استیعاب و بساطت آمده و از آن بیرون نیست .

و امّا وحدتِ زید وحدت عددی است . زیرا در برابر آن می‌توان عمرو و خالد را فرض نمود چه در خارج موجود باشد و چه نباشد .

صِرْفُ الْوُجودِ الَّذی لا أتَمَّ مِنْهُ،کُلَّما فَرَضْتَهُ ثانیًا فَإذا نَظَرْتَ إلَیْهِ فَإذًا هُوَ هُوَ

وجود دارای صرافت است؛چرا که هرچه از معنی و مفاد آن،و از مصادیق آن،چه به نحو شدید باشد یا ضعیف،بزرگ و یا کوچک،مجرّد باشد و یا غیر مجرّد،متعیّن باشد و یا غیر متعیّن،ملکوتی باشد و یا مُلکی،عقلی باشد و یا نفسی و یا طبیعی؛همه و همه در معنی صرف الوجود داخل هستند . و چون وجود را بِما هُوَ وُجودٌ در نظر گرفته‌ایم،جمیع این ملاحظات را با اسقاط حدود ماهویّه ملاحظه نموده‌ایم . و این است معنی گفتار مؤسّس «حکمة الإشراق» که: صِرْفُ الوُجودِ الَّذی لا أتَمَّ مِنْهُ،کُلَّما فَرَضْتَهُ ثَانیًا فَإذا نَظَرْتَ إلَیْهِ فَإذًا هُوَ هُوَ . «صرف الوجودی که از آن تمامتر و کاملتر تحقّق ندارد،هر چیزی را در قبال و در برابر آن چیزِ دوّمی فرض کنی،پس چون نظرت را به سوی آن دوختی، خواهی دید که آن چیز دوّم همان چیز اوّل می‌باشد.» و بر همین اساس حضرت استاد قائل به «تشخّص وجود» بودند . و این مسأله ادقّ و اعمق و الطف و اعلی مسأله از مسائل وحدت وجود،در باب توحید حضرت حقّ می‌باشد .

این مطالبی بود که از بحثهای شفاهی و دروس ایشان استفاده می‌نمودیم . جزاهُ اللهُ عن الحقِّ خیرَ الجزآءِ . و امّا آنچه را که در تعلیقۀ بحث ملاّصدرا در اینجا مرقوم داشته‌اند برای اثبات بحث و نظریّۀ وی اینست:ملخّص برهان این می‌باشد که هر هویّتی که صحیح باشد از آن چیزی سلب گردد،قضیّۀ متحصّله‌ای است از ایجاب و سلب. و هر چیزی که اینطور باشد حتماً مرکّب از ایجاب (بثوت خودش برای‌خودش) و از سلب (نفی غیرش از آن) خواهد بود . این امر نتیجه می‌دهد که هر هویّتی که چیزی از آن سلب شود مرکّب است . و منعکس می‌شود به عکس نقیض به آنکه: تمام ذواتی که بسیط الحقیقه هستند چیزی از آنان سلب نمی‌شود . و اگر می‌خواهی بگو: بَسیطُ الْحَقیقَةِ کُلُّ الاشْیآءِ . «چیزی که بسیط‌الحقیقه است جمیع چیزها می‌باشد.» و البتّه نباید غفلت کرد که این قضیّۀ حملیّه (یعنی حمل اشیاء بر بسیط‌الحقیقه) از قبیل حمل شایع صناعی نیست . چون در حمل شایع (مثل کلام م: زید انسان است،و زید قائم است) محمول که بر موضوعش حمل می‌شود با هر دو جهت ایجابی و سلبی است که ذاتش از آن دو تا ترکیب یافته است . و اگر حمل شود چیزی از اشیاء بر بسیط الحقیقه از جهت آنکه مرکّب می‌باشد،در اینصورت صادق است بر او حتّی از جهت سلبیّۀ خود . پس مرکّب می‌شود در حالیکه آنرا بسیط الحقیقه فرض نموده‌ایم؛ هَذا خُلْفٌ (این خلف است) .

لهذا محمول بر صرف الوجود فقط باید جهات وجودیّۀ اشیاء باشد؛و اگر می‌خواهی بگو: او واجد جمیع کمالات است؛و یا او مهیمن و مسیطر بر جمیع کمالات است . و از همین قبیل می‌باشد حمل مشوب بر صرف،و حمل محدود بر مطلق. [۵۷] حکیم متألّه حاج ملاّ هادی سبزواری (أعلی اللهُ درجتَه) نیز تعلیقه‌ای‌مفصّل در اینجا برای اثبات این مرام دارد؛و از جمله می‌گوید: شاید کلام شیخ عطّار در «منطق الطّیر» اشاره بدین مهمّ باشد: هم ز جمله پیش هم پیش از همه جمله از خود دیده و خویش ازهمه صرف الوجود،نفی هرگونه غیریّت از غیر خود می‌کند.

و سیّد محقّق داماد (أعلی الله مقامه) در «تقدیسات» آورده است: وَ هُوَ کُلُّ الْوُجودِ،وَ کُلُّهُ الْوُجودُ،وَ کُلُّ الْبَهآءِ وَ الْکَمالِ،وَ کُلُّهُ الْبَهآءُ وَ الْکَمالُ . وَ ما سِواهُ عَلَی الإطْلاقِ لَمَعاتُ نورِهِ،وَ رَشَحاتُ وُجودِهِ،وَ ظِلالُ ذاتِهِ . وَ إذْ کُلُّ هُویَّةٍ مِنْ نُورِ هُویَّتِهِ فَهُوَ الْهُوَ الْحَقُّ الْمُطْلَقُ،وَ لا هُوَ عَلَی الإطْلاقِ إلاّ هُوَ. [۵۸] «و اوست همگی وجود،و همگی او وجود است . و اوست همگی بهاء (منظر نیکوی با طراوت و جلال) و کمال،و همگی او بهاء و کمال است . و ماسوای وی بطور اطلاق لمعانهای نور او،و ترشّح‌های وجود او،و سایه‌های ذات او می‌باشند . و از آن سبب که هر هویّتی از نور هویّت اوست؛پس اوست او حقّ مطلق، و هیچ هویّتی بطور اطلاق غیر از هویّت او نیست.» باری،بر همین اساس است که محیی الدّین عربی می‌گوید: سُبْحانَ الَّذی أظْهَرَ الاشْیآءَ وَ هُوَ عَیْنُها .

«پاک و منزّه است آنکس که اشیاء را به ظهور آورد،در حالیکه خودش عین آنها بود.» و شیخ إبراهیم عراقی همدانی نیز گوید: غیرتش غیر در جهان نگذاشت لاجرم عین جمله اشیا شد و این بیت وی از جمله ابیات بند سوّم از یکی از ترجیع‌بندهای وی است که مجموعاً یازده بند می‌باشد،و تمام بند مزبور بدین ترتیب است:

آفتاب رخ تو پیدا شد

عالـم انـدر تَفَـش هـویدا شد

وام کرد از جمال تو نظری

حسن رویت بدید و شیدا شد

عاریت بستد از لبت شکری

ذوق آن چون بیافت گویا شد

شبنمی بر زمین چکید سحر

روی خورشید دید و در وا شد

بر هوا شد بخاری از دریا

باز چون جمع گشت دریا شد

غیرتش غیر در جهان نگذاشت

لاجرم عین جمله اشیا شد

نسبت اقتدار و فعل به ما

هم از آن روی بود کو ما شد

جام گیتی نمای او مائیم

که به ما هر چه بود پیدا شد

تا به اکنون مرا نبود خبر

بـر مـن امـروز آشـکـارا شد

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین [۵۹]


پاورقی [۱۹] ـ آیۀ ۴ و ۵ ،از سورۀ ۳۸ [۲۰] ـ در «أقرب الموارد» آورده است: العُجاب بالضّمّ: ما جاوز حدَّ العَجَبِ . أمرٌ عَجَبٌ و عُجابٌ و عُجّابٌ ـ بتخفیف الجیمِ و تشدیدها ـ للمبالَغةِ: أی یُتعجَّبُ منه . و عَجَبٌ عُجابٌ: مُبالَغةٌ . [۲۱] ـ صدر آیۀ ۱۶۳ ،از سورۀ ۲ : البقرة [۲۲] ـ صدر آیۀ ۶۵ ،از سورۀ ۴۰ : غافر [۲۳] ـ قسمتی از آیۀ ۴۶ ،از سورۀ ۲۹ : العنکبوت [۲۴] ـ ذیل آیۀ ۱۶، از سورۀ ۱۳ : الرّعد [۲۵] ـ ذیل آیۀ ۳۹ و صدر آیۀ ۴۰ ،از سورۀ ۱۲ : یوسف؛و بقیّۀ آیۀ اخیر اینست: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِیَّاهُ ذَ'لِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَـکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَایَعْلَمُونَ . [۲۶] ـ ذیل آیۀ ۶۵ ،از سورۀ ۳۸ : ص [۲۷] ـ آیۀ ۴ ،از سورۀ ۳۹ : الزّمر [۲۸] ـ آیۀ ۵۳ و ۵۴ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت [۲۹] ـ آیۀ ۸ ،از سورۀ ۲۰ : طه [۳۰] ـ ذیل آیۀ ۲۵ ،از سورۀ ۲۴ : النّور ۶ [۳۱] ـ آیۀ ۶۵ ،از سورۀ ۴۰ : غافر ۷ [۳۲] ـ ذیل آیۀ ۵۴ ،از سورۀ ۳۰ : الرّوم [۳۳] ـ قسمتی از آیۀ ۱۶۵ ،از سورۀ ۲ : البقرة ۵ [۳۴] ـ قسمتی از آیۀ ۱ ،از سورۀ ۶۴ : التّغابن [۳۵] ـ قسمتی از آیۀ ۶۵ ،از سورۀ ۱۰ : یونس [۳۶] ـ صدر آیۀ ۱۴۷ ،از سورۀ ۲ : البقرة [۳۷] ـ قسمتی از آیۀ ۱۵ ،از سورۀ ۳۵ : فاطر [۳۸] ـ ذیل آیۀ ۳ ، از سورۀ ۲۵ : الفرقان [۳۹] - در «أقرب الموارد» آمده است: نَشَرَ الثَّوبَ و الکتابَ (ن) نشر: بسطَهُ خِلافُ طَواهُ. و ـ اللهُ المَوتَی نَشرًا و نُشورً: أحیاهم فکأنّهم خَرجوا و نُشروا بَعدَ ما طُووا . و ـ الموتی: حَیّوا فهم ناشرون ؛ لازمٌ متعدٍّ . [۴۰] ـ با ضمیمۀ بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِیمِ اوّل آن ، تمام سورۀ ۱۱۲ ،از قرآن مجید است . [۴۱] ـ صدر آیۀ ۶ ،از سورۀ ۹ : التّوبة [۴۲] ـ قسمتی از آیۀ ۴۳ ،از سورۀ ۴ : النّسآء [۴۳] ـ آیۀ ۱۵۹ و ۱۶۰ ،از سورۀ ۳۷ : الصّآفّات؛و ایضاً در آیۀ ۱۸۰ ،از همین سوره آمده است: سُبْحَـنَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ . «پاک و منزّه است پروردگار تو؛پروردگار عزّت از آنچه که او را توصیف می‌نمایند!» [۴۴] ـ ذیل آیۀ ۱۱۰ ،از سورۀ ۲۰ : طه [۴۵] ـ ذیل آیۀ ۶۳ ،از سورۀ ۲۷ : النّمل [۴۶] ـ اقتباس استاد است از آیات . زیرا در آیۀ ۱۰۰ ،از سورۀ ۶ : الانعام: سُبْحَـنَهُ و وَ تَعَـلَی‌' عَمَّا یَصِفُونَ است . و در آیۀ ۹۱ ،از سورۀ ۲۳ : المؤمنون،و نیز در آیۀ ۱۵۹ ، از سورۀ ۳۷ : الصّآفّات : سُبْحَـنَ اللَهِ عَمَّا یَصِفُونَ وارد می‌باشد . [۴۷] ـ ذیل آیۀ ۳۹ و صدر آیۀ ۴۰ ، از سورۀ ۱۲ : یوسف [۴۸] ـ ذیل آیۀ ۱۶ ،از سورۀ ۱۳ : الرّعد [۴۹] ـ ذیل آیۀ ۱۶ ،از سورۀ ۴۰ : غافر [۵۰] ـ ذیل آیۀ ۶۵ ،از سورۀ ۳۸ : ص [۵۱] ـ آیۀ ۴ ،از سورۀ ۳۹ : الزّمر [۵۲] ـ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۶ ،ص ۹۰ تا ص ۹۵ [۵۳] ـ قسمتی از آیه ۳ ،از سورۀ ۳۹ : الزّمر [۵۴] «المیزان فی تفسیر القرءان» ج ۶ ،ص ۱۰۹ و ۱۱۰ [۵۵] حضرت استاد در تعلیقه فرموده‌اند: و برای شخص نقّاد بصیر و متدبّر متعمّق جای آن دارد که شگفت او برانگیخته شود از بعضی از هفوات و پوچ سرائی‌هائی که از عدّه‌ای از علماء اهل بحث سرزده است؛در آنجا که گفته‌اند: این خطبه‌های علویّه که در «نهج البلاغة» می‌باشد،ساختگی و مدسوس است . و بعضی گفته‌اند: آنها را سیّد شریف رضیّ رحمة الله علیه وضع نموده است . ما سابقاً در اطراف این سخن بی‌پایه و ساقط گفتگو داشته‌ایم . و ای کاش من می‌دانستم که چگونه وضع و دسّ و ساختگی بودن،می‌تواند راه پیدا کند به سوی موقف علمیِ دقیق و عمیقی که قدرت و قوّت وقوف بر آنرا نیافتند افهام علماء و انظار و آراء فلاسفه ودانشمندان در قرون متمادیه؛حتّی پس از آنکه وی علیه السّلام باب آنرا باز کرد و پرده‌اش را بالا زد . تا اینکه توفیق فهم و ادراک آن حاصل شد بعد از آنکه در طیّ طریق فکر مترقّی به مقدار مسیر یک هزار سال راه پیموده شد . و احدی از صحابه و تابعین غیر از او علیه السّلام طاقت نیاوردند تا آنرا حمل کنند و بفهمند . آری گفتار این دسته از نسبت دهندگان به وضع و جعل،با بلندترین ندا حاکی از آن می‌باشد،که ایشان چنین گمان دارند که حقائق قرآنیّه و اصول عالیۀ علمیّه چیزی نمی‌باشد مگر مفاهیم مبتذلۀ عامّیّه . و فقط برتری بواسطۀ لفظ فصیح و بیان بلیغ است. [۵۶] ـ «اسفار اربعه» طبع حروفی،ج ۶ ،ص ۱۱۰ [۵۷] ـ «أسفار أربعه» طبع حروفی،ج ۶ ،ص ۱۱۰ و ۱۱۱ [۵۸] ـ «أسفار أربعه» ج ۶، ص ۱۱۱؛ و راجع به ذکر «لا هُوَ إلاّ هُوَ» این مطلب را در «منظومه» از محقّق داماد نقل می‌کند که شایستۀ ملاحظه است؛در ص ۱۶۷، از طبع ناصری گوید: و هذا إشارةٌ إلی مسألةِ الکَثرةِ فی الوَحدةِ،وَ أنّ الوجودَ البسیطَ کلُّ الوجوداتِ بنحوٍ أعلَی. کما قالَ أرِسطاطالیسُ و أحیاهُ و برْهَنَ علیه صدرُ الحکمآءِ المتألّهین (س) . و قالَ السّیّدُ الدّامادُ (س) فی التَّقدیساتِ: و هو کلُّ الوجودِ،و کلُّهُ الوجودُ ـ تا آخر آنچه را که در متن از وی حکایت نمودیم . [۵۹] ـ «کلّیّات دیوان عراقی» انتشارات سنائی،ص ۱۲۳


بحث ۲۱ تا ۲۴: معنی تشخّص وجود: لا هُوَ إلاّ هُو

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم

وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ

وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ ا لآ نَ إلَی قِیامِ یَوْمِ الدّینِ

وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلَّا بِاللَهِ الْعَلِیِّ الْعَظیم

قالَ اللَهُ الْحَکیمُ فی کِتابِهِ الْکَریم: یَـصَـحِبَیِ السِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ' حِدُ الْقَهَّارُ * مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلآ أَسْمَآءً سَمَّیْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُکُم مَّآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِیَّاهُ ذَ'لِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَـکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ . (آیۀ سی و نهم و چهلم،از سورۀ یوسف: دوازدهمین سوره از قرآن کریم) حضرت یوسف علی نبیّنا وآلهِ و علیه الصّلوةُ و السّلامُ به دو رفیق زندانی خود گفت: «ای دو یار و همنشین من در این زندان،آیا خداوندگاران و صاحب دولتان که خودشان جدا جدا و متفرّق می‌باشند، مورد انتخاب و اختیار باید بوده باشد یا خداوند واحد قهّار ؟! شما جز خداوند نمی‌پرستید مگر اسمهائی را (بدون مسمَّی و اصالت و واقعیّت)،که شما با پدرانتان آنها را تسمیه و نامگذاری نموده‌اید ! خداوند برای آن اسامی بدون مسمّی قدرت و سلطنت و اقتداری برای شما فرود نیاورده‌است . نیست حکم مگر از خداوند . امر کرده است که شما پرستش منمائید مگر ذات اقدس او را ! اینست دین و آئین استوار و با اساس؛ولیکن اکثریّت مردم نمی‌دانند.»

تفسیر علامه (قدّه) در آیة: ءَ أَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ

حضرت استادنا العلاّمه برَّد اللهُ مَضجعَه در تفسیر این دو آیه چنین آورده‌اند: قوله تعالی:یَـصَـحِبَیِ السّـِجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . لفظ خَیر بر حسب وزن،صفت است از کلامشان که گفته‌اند: خارَ یَخیرُ خِیَرَةً: إذا انْتَخبَ وَ اختارَ أحدَ شَیْئَیْنِ یَتَردَّدُ بَینهُما،مِن حَیثُ الفعلِ أو مِن حیثُ الاخذِ بِوَجهٍ . «یعنی انتخاب کرد و اختیار نمود یکی از دو چیز را،که از جهت انجام دادن و یا از جهت گرفتن به وجهی از وجوه،تردید داشت.»

بنابراین،خیر از آن دو تا،آنست که از جهت مطلوبیّت بر دیگری فضیلت دارد و لهذا متعیّن می‌باشد که باید آنرا گرفت . خَیر الفِعلَین آن مطلوبی می‌باشد از آن دو که متعیّن است بدان قیام نمود،و خیر الشَّیئَیْن آن مطلوبی می‌باشد از آن دو که باید بدان اخذ کرد . مانند خیر المالَین از جهت تمتّع به آن،و خیر الدّارین از جهت سکنای آن،و خیر الإنسانَین از جهت مصاحبت با وی،و خیر الرّأیین از جهت اخذ به آن،و خیر الإلهین از جهت عبادت وی . و از اینجاست که اهل ادب ذکر کرده‌اند که خیر در اصل أخْیَر أفعل تفضیل بوده است . ولیکن در حقیقت آن صفت مشبّهه می‌باشد که بر حسب معنی مادّه،افادۀ أفعل تفضیل را از مادّۀ فضل در قیاس و قاعده می‌دهد . [۱]

و از آنچه گذشت روشن می‌شود که قوله تعالی:ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّار ـ تا آخر،سیاقش برای بیان حجّت است بر تعیّن خداوند تعالی برای عبادت،در آنجا که فرض شود تردّد امر میان خداوند و میان سائر اربابانی که از غیر خدا برای عبادت خوانده می‌شده‌اند؛نه برای بیان آنکه خداوند تعالی فقط اوست حقّ موجود نه غیر او از اربابان،و یا آنکه خداوند تعالی اوست معبود و إله اشیاء؛در ابتدا و در بازگشت بدو منتهی می‌گردند،غیر از اربابان؛یا غیر ذلک . زیرا چیزی را که خیر می‌نامند،از جهت طلب آن و تعیّن آنست برای اخذ کردن به آن . بر این اساس گفتار خداوند متعال: أ هُوَ خَیْرٌ أمْ سآئِرُ الارْبابِ ؟! «آیا او مورد انتخاب است یا سائر اربابان؟!» بواسطۀ آن اراده می‌شود از تعیّن یکی از دو طرف از جهت اخذ به آن؛و اخذ به ربّ،عبارت می‌باشد از عبادت وی . خداوند سبحانه آلهۀ ایشان را ارباب متفرّقین نام نهاد،زیرا آنها ملئکه که نزد آنان صفات خدای سبحانه یا تعیّنات ذات مقدّس وی ـ که جهات خیر و سعادت در عالم بدانها استناد داشته‌اند ـ بودند را می‌پرستیدند .

آنها در میان صفات الله طولاً و عرضاً تفرقه می‌انداختند و همگی آنها را بر اصل شؤون خاصّۀ آنان عبادت می‌نمودند . آنان برای خود «إله علم» و «اله قدرت» و «اله سماء» و «اله ارض» و «اله حُسن» و «اله حبّ» و «اله امن و خَصب» و غیر ذلک برگزیده بودند . و جنّ را که مبادی شرور در عالم می‌دانستند،همچون موت و فناء و فقر و قُبح و ألم و غمّ و غیر ذلک،می‌پرستیدند . و افرادی مانند کمّلین از اولیاء و جبابره را از سلاطین و ملوک و غیرهم عبادت می‌کردند . و ایشان از ناحیۀ اعیانشان،و از ناحیۀ اصنامشان،و از ناحیۀ تماثیل متّخذۀ بر ایشان که برای توجّه به آن بتها و اعیان به ارباب آلهه نصب شده بود؛همه و همه متفرّق و بدون ربط و ارتباط و همبستگی بوده‌اند . خداوند تقابل انداخت میان ارباب متفرّقین را با ذکر اسم الله عزَّ اسمُه،و وی را به واحد قهّار توصیف فرمود؛چون گفت: أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ .

بنابراین تقابل کلمه بر حسب معنی،خلاف آنچه را که ارباب متفرّقین افاده می‌دهد می‌رساند؛به علّت ضرورت وجود تقابل میان دو طرف تردید . پس لفظ « الله » علم بالغلبه می‌باشد که بدان ذات مقدّسۀ الهیّه‌ای که برای بطلان به سوی وی راهی نیست و وجودی که عدم و فناء ندارد،اراده شده است . و وجودی که این چنین بوده باشد،امکان ندارد برای او حدّ محدود و امد ممدودی فرض گردد؛چرا که هر محدودی در ماورای حدّش معدوم است، و اجل محدود نیز پس از طیّ مدّت امدش باطل است . بنابراین خدای متعال ذاتی است غیر محدود،و وجود واجبی است غیر متناهی . و از آنجا که اینطور می‌باشد ممکن نیست برای او صفت خارج از ذاتش که مباینت با خودش باشد مفروض شود؛همانطور که در صفات او نیز مطلب از همین قرار است . به سبب آنکه این مغایرت مؤدّی می‌گردد به آنکه او تعالی و تقدّس محدود باشد؛و در ظرفِ صفت موجود نباشد،و فقیر باشد که صفت را در ذات خود نیابد .

و همچنین ممکن نیست فرض مغایرت و بینونت بین صفات ذاتیّه‌اش؛مثل علم و حیات و قدرت . زیرا که اینگونه فرض،می‌کشاند به سوی وجود حدودی در داخل ذات که آنچه در داخل هر حدّی است،در خارج آن یافت نشود . لهذا ذات و صفات متغایر و متکثّر می‌شوند و خداوند حدّ می‌خورد . و اینهمه،مطالبی است که خود وثنیّین بنا برآنچه را که از معارفشان نزد ماست بدان اعتراف دارند . و از جمله چیزهائی که ابداً شکّ بدان نمی‌تواند راه پیدا کند در نزد کسانیکه اثبات «اله» سبحانه می‌نمایند،اگر بدان تفطّن کنند؛آن می‌باشد که: خداوند سبحانه موجودی است که فی حدّ نفسه بذات خود ثابت می‌باشد . موجودی بدین صفت،غیر او نیست . و جمیع صفات کمالیّه‌ای که دارا می‌باشد عین او هستند و زائد بر وی نیستند؛و نه بعضی از صفاتش زائد بر بعضی صفات دیگر . بنابراین،خداوند ذات او بعینها علم و قدرت و حیات است .

بناءً علیهذا،خدای تعالی أحدیُّ الذّاتِ والصّفات می‌باشد؛یعنی او بذاته در وجودش واحد است،هیچ چیز در قبال وی نیست مگر آنکه به وی موجود است نه مستقلّ در وجود . و واحد است در صفاتش یعنی در آنجا نمی‌تواند صفت حقیقی موجود باشد مگر آنکه عین ذات اوست؛ فَهُوَ الَّذی یَقْهَرُ کُلَّ شَیْءٍ لا یَقْهَرُهُ شَیْءٌ . و اشارۀ بدین مطالب،تنها جهتی است که خداوند سبحان را بر آن داشت که الله سبحانه را به الواحد القهّار توصیف نماید؛آنجا که فرمود:أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . یعنی خدای تعالی واحد می‌باشد لیکن نه واحد عددی که چون چیز دگری به او اضافه گردد،دو تا بشوند .

بلکه واحدی است که امکان ندارد صفتی در برابرش فرض شود مگر آنکه آن صفت عین اوست؛و نه ذاتی‌در قبالش فرض گردد مگر آنکه آن ذات موجود است به وی نه بنفسها؛و گرنه باطل می‌گشت . تمام این براهین به جهت آن می‌باشد که او بحت است . غیر محدود است به حدّ،و به نهایتی و غایتی انتها نمی‌پذیرد . بنابر این گونه کلام،خداوند حجّت را بر خصم تمام کرد در این سؤال که اربابان را به صفت تفرقه توصیف کرد،و خودش را به واحد قهّار . زیرا ذات متعالیۀ او واحد است و قهّار است؛یعنی تفرقه را در هم می‌شکند و باطل می‌سازد ـ هر قسم تفرقه‌ای که فرض شود ـ در میان ذات و صفات .

پس ذات عین صفات می‌باشد،و بعضی از صفات عین بعض دیگرند . کسیکه ذات را بپرستد،ذات و صفات را پرستیده است . و کسیکه بپرستد علمش را،ذاتش را پرستیده است . و اگر علمش را بپرستد و ذاتش را نپرستد،نه علمش را پرستیده است و نه ذاتش را،و بر همین قیاس . حال چون در مقام تردید در عبادت،میان ارباب متفرّق و میان الله واحد قهّار تعالی و تقدّس امر دائر گردد،متعیّن می‌شود عبادت خداوند نه عبادت آنان؛چرا که امکان پذیر نیست فرض ارباب متفرّق،و نه فرض تفرقه در عبادت. آری،در اینجا یک چیز باقیمانده است که باید بدان اشاره گردد و آن چیزی می‌باشد که عامّۀ وثنیّه بدان اعتماد می‌کنند؛از اینکه خداوند سبحانه در ذات خویشتن اجلّ و ارفع است از آنکه عقلهای ما بدان احاطه نماید و یا فهمهای ما بدان راه یابد . بنابراین برای ما امکان ندارد که در عبادتش به سوی او متوجّه شویم،و برای ما گنجایش آن نمی‌باشد که با عبودیّت و خضوع برای وی بدو تقرّب جوئیم . آنچه در حیطۀ ظرفیّت ما می‌باشد آنستکه با عبادت به سوی بعضی از مخلوقات شریفه‌اش که در تدبیر امور نظام عالم مؤثّرند،تقرّب پیدا کنیم تا آنان‌ما را به خداوند نزدیک کنند و در نزد وی شفیع ما شوند . در اینجا حضرت یوسف علیه السّلام در قسمت دوّم از کلامش،یعنی قوله: مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلآ أَسْمَآءً سَمَّیْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُکُم مَّآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ ، در مقام دفع آن بر آمد.

تفسیر علامه (قدّه) در آیة: إِن الْحُکمُ إِلا لِلَّهِ أَمَرَ أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِیَّاهُ

و به دنبال این فقره: إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِیَّاهُ آورده است: و در اینجا اوّلاً به خطاب دو همنشین زندانی خود پرداخته و سپس خطاب را به همگان عمومیّت می‌دهد؛زیرا حکم در میان آن دو تن و میان غیر آن دو از پرستندگان بتها اشتراک دارد . و نفی عبادت مگر از اسمها،کنایت است از آنکه در پشت سر این اسماء، مسمَّیات و حقائقی وجود ندارد تا عبادت برای آنها قرار گیرد . فقط پرستش در مقابل اسم واقع شده است؛مثل لفظ إله السّمآء ، و إله الارض ، و إله البحر ،و إله البرّ ، و الاب ، و الاُمّ ، و ابنُ الإله ، و نظآئر ذلک . خداوند در گفتار یوسف در اینکه اینها فقط نامهائی می‌باشند و حقائقی که این نامها بر آنها واقع شوند نیستند،تأکید آورده است که: أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُکُمْ .

چون این کلمه در معنی حصر است؛یعنی این نامها را احدی غیر از شما نگذارده است،بلکه شما و پدرانتان آن اسامی را جعل نموده‌اید . و پس از آن با تأکید دگری فرموده است: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـن ٍ . لفظ سلطان عبارت است از برهان؛به جهت تسلّط برهان بر اندیشه‌ها و افکار . یعنی خداوند در این اسماء و یا بواسطۀ این تسمیه،برهانی را فرود نیاورده است تا دلالت نماید که آنان در دنبالشان مسمَّیاتی دارند؛که در آن صورت الوهیّت و معبودیّت برای آنها ثابت گردد،و عبادت شما در برابرشان صحیح و زیبنده باشد . و ممکنست ضمیر «بها» به عبادت برگردد؛یعنی خداوند حجّتی برای‌عبادتشان به آنکه اثبات شفاعت برایشان بنماید و استقلالی در تأثیر بدانها بدهد، تا پرستیدنشان صحیح و توجّه به سویشان ممدوح باشد،فرود نیاورده است .

زیرا در جمیع احوال و تقادیر،امر اختصاص به خدا دارد؛و بدین مهمّ اشاره دارد در گفتار بعد: إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ . و این گفتار: إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ ، البتّه از قضایا و مسائلی است که شکّ را در آن مدخلیّتی نیست . به سبب آنکه حکم در امری از امور گرچه کوچک و بی‌اهمّیّت باشد،بر پا نمی‌شود مگر از کسیکه به تمام معنی‌الکلمه مالک در تصرّف باشد . و چون مالک تصرّف و تدبیر امور عالم و تربیت بندگان در حقیقت جز خدای سبحان نمی‌تواند بوده باشد،لهذا درحقیقت معنی،حکمی جز برای وی موجود نمی‌باشد . و این گفتار: إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ نیز برای ما قبلش و ما بعدش مفید،و صلاحیّت برای تعلیل از دوجانب با هم را دارا می‌باشد . امّا فائده‌اش در کلام قبلی: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ ، اخیراً روشن شد . و امّا فائده‌اش در کلام بعدی: أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِیَّاهُ ، به جهت آنکه متضمّن جانب اثبات حکم می‌باشد؛ همانطور که کلام قبلی: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ متضمّن جانب سلب حکم است . و حکم خدای تعالی از هر دو جانب نافذ است؛پس گویا چون گفته شد: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ ، گفته می‌شود: پس حکم خدا در امر عبادت بندگانش چه خواهد بود ؟ در اینجا گفته شده است: أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِیَّاهُ . و به همین سبب با فعل جمله را بنا نموده است .

و معنی آیه ـ والله أعلم ـ چنین می‌شود: شما غیر از خداوند نمی‌پرستید مگر اسمائی را که از مسمّی‌هایشان تهی هستند . آنانرا کسی وضع ننموده مگرشما و پدرانتان بدون آنکه خدای سبحان از نزد خود برهان و حجّتی بفرستد،که دلالت کند که برای آنها مقام شفاعت است نزد خدا،و یا آنکه مقداری از استقلال در تأثیر را بدیشان داده است،تا اینکه برای شما درست آید دعوای پرستش آنها به امید نیل شفاعتشان و یا طمع در خیرشان و یا خوف از شرّشان. و امّا قوله: ذَ'لِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَـکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ، اشاره می‌شود بدان به توحید و نفی شریکی که ذکر فرموده است . قیّم به کسی گویند که قائم به امر است و در تدبیر و انجام آن قوّت دارد؛یا به کسی گویند که بدون تزلزل و تکان بر روی دو پایش ایستاده است . و بنابراین معنی آیه چنین می‌شود: دین توحید یگانه دینی است که فقط او بر ادارۀ مجتمع قوّت دارد،و قدرت دارد آنرا به سر منزل سعادت سوق دهد .

و دین محکم و غیر متزلزلی می‌باشد که در آن رشد بدون غَیّ،و حقیقت بدون بطلان گرد آمده است؛ولیکن اکثر مردم به علّت اُنسشان به حسّ و محسوس و انهماکشان در زخارف دنیای فانیه،از سلامت قلب واستقامت عقل محروم گشته‌اند و این نکته را نمی‌فهمند. بلکه فقط ظاهری از زندگی پست و حیات دنیا را می‌دانند و از آخرت اعراض می‌کنند. امّا در آنکه توحید دینی می‌باشد که در آن رشد و مطابقت با واقع است؛پس کافی است در بیان آن،آنچه را که حضرت یوسف از برهان متین در آن بکار بسته است . و امّا در آنکه آن یگانه مسلک قدرتمند است برای ادارۀ مجتمع انسانی؛پس به جهت آن می‌باشد که نوع انسان در مسیر حیاتش،اگر حیات خود و احکام معاش خودش را بر حقِّ مطابق واقع بنا نهد و بر آن رویّه و مرام سیر نماید، مسلّماً سعادتمند می‌گردد؛نه هنگامیکه آنرا بر مبنای باطل خرافی که بر اصل ثابتی تکیه نزده است بنا نماید .

بناءً علیهذا،از جمیع آنچه گذشت روشن شد که: این دو آیه هر دوتایشان؛یعنی قوله: یَـصَـحِبَیِ السِّجْنِ تا قوله:أَلَّا تَعْبُدُوا إِلآ إِیَّاهُ ، برهان واحدی می‌باشد بر لزوم توحید در عبادت . و محصّل آن اینست که عبادت معبود اگر به جهت الوهیّت او در نفسه، و وجوب وجودش در ذاته بوده باشد،پس الله سبحانه در وجودش واحد قهّار است و برای وی دوّمی فرض ندارد،و با وجود تأثیرش مؤثّری دیگر را قدرت عرض اندام نمی‌باشد؛پس معنیّی برای تعدّد آلهه امکان پذیر نیست . و اگر عبادت برای آنستکه آلهۀ غیر خداوند شریکان او و شفیعان در نزد او هستند،پس دلیلی بر ثبوت شفاعتشان از ناحیۀ خدای سبحان در میانه نیست؛بلکه دلیل بر خلاف آنست . زیرا خداوند از طریق عقل و با لسان پیمبرانش حکم کرده است که: غیر از ذات او موجودی مورد پرستش قرار نگیرد .

ردّ «المیزان» تفسیر «کشّاف» و «بیضاوی» را و از آنچه بیان شد ظاهر می‌گردد فساد آنچه را که بیضاوی در تفسیر خود به پیروی از «کشّاف» ایراد نموده است؛بدین بیان که این دو آیه متضمّن دو دلیل بر توحید هستند . آنچه در آیۀ نخست وارد است و هو قوله: ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ ،دلیلی است خطابی؛و آنچه در آیۀ دوّم وارد است و هو قوله: مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلآ أَسْمَآءً سَمَّیْتُمُوهَا ـ تا آخر،برهانی است تامّ .

بیضاوی گفته است: این گونه خطاب،تدرّج می‌باشد در دعوت و الزام حجّت؛اوّلاً بر طریق خطابه برای آنان بیان نموده است رجحان توحید را بر اتّخاذ آلهه،و پس از آن اقامۀ برهان کرده است بر آنکه آنچه را آنها آلهه نام می‌نهند و پرستش می‌کنند،استحقاق الهیّت را ندارند . زیرا استحقاق عبادت یا بالذّات است و یا بالغیر؛و هر دو قسم از آن دو،منتفی می‌باشد .

و سپس تنصیص نموده است بر آنچه حقّ قویم و دین مستقیمی که عقل جز او را اقتضانمی‌کند و علم به غیر او رضایت نمی‌دهد،بر آن استوار است ـ انتهی . و شاید آنچه که وی را بدین طرز از استدلال کشانیده است،لفظ خیر باشد که در آیۀ اوّل آمده است و از آن استظهار خطابه کرده است . ولیکن از این دقیقه غافل مانده است که قید الْوَ'حِدُ الْقَهَّار ، بنا بر تقریری که در مفاد و محتوای آن گردید،متضمّن برهان است . و آنچه را که بیضاوی در معنی آیۀ دوّم ذکر کرده است،مدلول مجموع دو آیه می‌باشد؛نه تنها آیۀ دوّم . و چه بسا مدلول این دو آیه را دو برهان بر توحید گرفته‌اند،امّا بر وجهی دیگر . ملخّصش آنست که: خداوند واحد که به قدرتش اسباب متفرّقه را که در عالم تکوین کار می‌کنند،با قهّاریّت خود منکوب می‌نماید،و آنها را با تلائم آثار متفرّقه و متنوّعه‌شان بعضی را با بعضی چنان سوق می‌دهد تا از آن، نظام واحد غیر متناقض الاطراف و الجوانب پدید می‌آورد بطوریکه در این نظام،وحدت و توافق اسباب مشهود می‌باشد؛آن مورد گزینش و انتخاب است از اربابان متفرّق که از ناحیه شان به جهت تفرّق و تضادّی که با هم دارند،نظامهای گوناگون و تدابیر متضادّه ترشّح می‌کند که به انفصام وحدت نظام کونی و انفصال و فساد تدبیر واحد عمومی منجرّ خواهد گشت . از این گذشته،آلهه‌ای را که جز خدا می‌پرستند اسمائی بیشتر نیستند و دلیلی بر وجود مسمّیاتشان با تسمیۀ در خارج نمی‌باشد؛نه بر این مدَّعی دلیلی عقلی داریم و نه نقلی . زیرا عقل دلالت نمی‌کند مگر بر توحید،و پیغمبران هم از ناحیۀ وحی امر ننموده‌اند مگر به آنکه خدای واحد مورد عبادت واقع گردد ـ انتهی . و این تقریر ـ بطوریکه می‌نگری ـ آیۀ اوّل را در معنی آیة:

لَوْ کَانَ فِیهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلَّا اللَهُ لَفَسَدَتَا [۲] قرار می‌دهد .

و آیۀ دوّم را تعمیم می‌دهد در مورد نفی الوهیّت آلهه غیر از خدا بذاتها،و نفی الوهیّت آلهه از ناحیۀ اذن و اجازۀ خداوند در شفاعتشان . و بر این استدلال دو اشکال وارد می‌باشد: اوّل: اطلاق گفتار خداوند: « الْقَهَّارُ » را بدون جهت تقییدی مقیّد کرده است . چون الله سبحانه همانطور که جلو تأثیر اسباب را می‌گیرد،همینطور با قاهریّت خود نسبت به جمیع اشیاء در ذاتش و در صفتش و در آثارش،همه را مقهور خویشتن می‌نماید؛و بنابراین برای وی در وجود فرض ثانی نمی‌توان نمود . بنابراین وی دوّمی ندارد؛نه در وجودش و نه در استقلال در تأثیرش . و با وحدت قاهرۀ او بطور اطلاق،امکان فرض شی‌ء مستقلّ،چه در وجودش و چه در امری که مستقلّ باشد از امرش،نخواهد بود . و الهی که در برابر او فرض شده است یا در ذات خودش و آثار ذاتش هردو از او استقلال دارد،و یا اینکه فقط در آثار ذات خود از او استقلال دارد نه در اصل ذات؛و بطوریکه روشن شد هر دو امر از محالات است . و ثانی: در این استدلال تعمیم است برای خصوص آیۀ دوّم بدون جهت معمِّمی . زیرا آیه ـ همانطور که دانستی ـ منوط می‌کند بودن آلهه را،به اذن خدا و به حکم او؛بطوریکه قول خد: مَآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ ـ تا آخر،بر آن شاهد است . و از واضحاتست که این نوع الوهیّت منوط به اذن و حکم خدای تعالی،الوهیّت شفاعت است نه الوهیّت ذاتیّه؛یعنی الوهیّت بالغیر،نه اعمّ از الوهیّت‌بالذّات و الوهیّت بالغیر جمیعاً. [۳]

باری امروزه مسألۀ توحید در وجود،از مسائل متقنۀ شرعیّه،و محکمۀ فلسفیّه،و مسلّمۀ مشاهدۀ قلبیّه درآمده است . قرآن کریم سراسر بحثش در این است . حقیر روزی خدمت حضرت استاد علاّمه قدّس اللهُ سرَّه عرض کردم: گویا غالب آیات قرآن بحث خود را در وحدت وجود حضرت حقّ تعالی و مسألۀ توحید وی پایه‌گذاری کرده است ! فرمودند: «غالب نیست؛بلکه جمیع قرآن و سراسر آیات بر این اساس می‌باشند؛قرآن بنیادش أصالة الحقّ والوجود و توحید صرف است و همۀ شؤون را بر آن اصل راهنما می‌باشد.» ولی البتّه تصوّر این حقیقت بسیار مشکل است؛و تا کسی در علم تفسیر، و علم حکمت،و علم عرفان دل،همچون استاد فقیدمان: حضرت علاّمه أرواحنا فداه،قدم راستین برنداشته باشد به سِرّ آن نخواهد رسید . و با تخیّلات و پندارهای نفس خویش مشغول شده و با آنها نرد عشق باخته،و در سراسر عمر خود بدون ربط و ارتباطی با خداوند واحد قهّار که وحدتش قهّاریّت دارد، و أحدیّتش تمام ذوات را در خود فانی کرده،و أحدیُّ الذّات گشته است؛ روزگارش را سپری نموده،و لطیفۀ قلب و روان و نفس ناطقۀ خود را درون قبر جهالت مقبور و به خاک نابودی می‌سپارد .

صبغۀ توحید در وجود،با ظهور محیی الدّین بصورت برهان درآمد

مطالب مهمّۀ محیی الدّین عربی در کیفیّت وحدت ذات اقدس حقّ تعالی شأنه بقدری عمیق است،که علاءالدّولة سمنانی نتوانسته است آنرا ادراک کند؛و چون با حال خودش انطباق داده است،محیی الدّین را به امثال حلول و اتّحاد متّهم نموده؛و بالاخره وی را ظالم خوانده و امر به توبه کرده‌است .

ما در کتاب «روح مجرّد»: یادنامۀ موحّد عظیم و عارف کبیر حاج سیّد هاشم موسوی حدّاد أفاض اللهُ علینا من برکات تربتِه،مقدار مختصری از اعتراض علاءالدّوله را به محیی الدّین، و پاسخ از اعتراض را ذکر نموده‌ایم، [۴] ولی اینک جای آن می‌باشد که قدری گسترده‌تر وارد بحث گردیم: جناب محترم نجیب مایل هَرَویّ در ربط علاءالدّوله دربارۀ ابن عربی می‌گوید: مسألۀ وحدت وجود که از اهمّ عقائد جمهور صوفیّه است،با سدۀ هفتم با ظهور ابن عربی (وفات در ۶۳۸ ه . ق) صبغۀ رنگین و بارزی پیدا کرد بطوریکه محور عمدۀ آرای ابن عربی قرار گرفت . و وی در استواری آن بسیار کوشید و حتّی اصطلاحات تازه‌ای در عرصۀ آن فکر وضع کرد،تا آنجا که برخی از سخنان وی در باب تجلّی صانع در مصنوع بصورت رمزی و استعاری عنوان شد؛و عدّه‌ای از فهم آن عاجز ماندند و در آن سخنان بدنبال فکر حلول و اتّحاد می‌گشتند، و به تکفیر او می‌پرداختند . از آن جمله،یکی علاء الدّولة سمنانی است که با تندی و عصبیّت تمام در مقابل ابن عربی بایستاد،و به قولی او را شفاهاً و کتباً تکفیر کرد . [۵] و در مقابل فکر وحدت وجود ابن عربی اصطلاح «وحدت شهود» را گسترده‌تر و دراز دامن‌تر کرد . این نکته گفتنی است که ابن عربی بر اثر علائقی که به مسألۀ «حُبّ الله» داشت،مسألۀ وحدت ادیان را نیز که قبل از وی هم در میان صوفیّه عنوان بود،رونق بیشتر داد و کوشید تا پردۀ صوری وحی را فرو کشد؛و به کنه و غور آن بنگرد و وحدتی در محتوای درونی همۀ ادیان بجوید،در حالیکه کسی چون علاءالدّوله با همۀ کوششی که در سیر و سلوک و معاملات صوفیانه داشته،توانسته است که یاران و اصحابش را از تکفیر و تشنیع و تعنیف پیروان مذاهب و فِرَق دیگر راهنما باشد .

در واقع او تا آخر عمر بر اثر مقتضیات عصری،جانب صورتِ ظاهر وحی را متوجّه بوده و بدون شکّ این حالت علاءالدّوله موجب آمده تا به کنه یکی از سخنان ابن عربی نرسد؛و ناگزیر از سخنان وحدت وجودی ابن عربی بوی اتّحاد و حلول به مشام وی رسید . و به همین مناسبت به انکار وی دست یازید و در ردّ او فصلی از باب چهارم «عروة» را پرداخت . و در مجالس خود مریدان را از بررسی سخنان ابن عربی بدور داشت، در حالیکه: اوّلاً وحدتِ شهود که در مقابل وحدت وجود عنوان شده،و علاءالدّوله در رونق دادن آن فکر کوشیده؛ توحید الهی است از راه کشف و شهود عرفانی . و این معنی منافی و مبطل وحدت وجود نمی‌تواند باشد .

و ثانیاً فرق است میان وحدت،و اتّحاد و حلول، [۶] در حالیکه علاءالدّوله بیشتر از آنکه سخنان ابن عربی را حمل بر وحدت وجود بکند،در«العُرْوَة» حمل بر اتّحاد و حلول کرده است . و ثالثاً آنچنان که جامی گفته است: علاءالدّوله بدور بوده از اینکه وجود را سه اعتبار است: یکی به اعتبار وجود بشرط شی‌ء که وجود مقیّد است،و دوّم وجود بشرط لا شی‌ء که وجود عامّ است،و سوّم وجود لا بشرط شی‌ء که وجود مطلق است . و آنچه ابن عربی به عنوان وجود مطلق عنوان کرده به اعتبار سوّم است در حالیکه علاءالدّوله سخنان ابن عربی را بر وجود عامّ حمل کرده،و به نفی و انکار وی پرداخته است . [۷]

مکتوب عبد الرّزّاق کاشی به علاء الدّولة سمنانی در وحدت وجود

( استدلال عبدالرّزّاق کاشی حتّی از کلام امامان علیهم السّلام بر وحدت وجود، استدلال قویّ ملا عبدالرّزّاق،بر وحدت حقّ تعالی در نامه به علاءالدّوله) جناب مایل هروی پس از آنکه شرحی در تجلیل علاءالدّوله از ابن عربی، و دیگر در دوگانگی کلمات وی دربارۀ ابن عربی ذکر کرده است می‌گوید: حال آنکه مناظرات و مکاتباتی که میان کمال الدّین عبدالرّزّاق کاشی و علاءالدّوله در همین مورد رفته است،علاءالدّوله با تندی بسیار بر ابن‌عربی تاخته،و حتّی به نقل از اسفراینی مطالعۀ آثار ابن عربی را مکروه و حرام بر شمرده است .

چون نامۀ عبدالرّزّاق کاشی و جواب علاءالدّولة سمنانی پیوند مستقیمی با کتاب «العروة» دارد؛و در واقع نقدی است بر «عروة» و نقدی نموده شده بر نقد «عروة»، با نقل آن دو مکتوب،این بهره از مقدّمه را به پایان می‌بریم. در اینجا آن جناب،تمامی مکتوب عبدالرّزّاق و تمامی جواب علاءالدّوله را به وی،ذکر کرده است .

و چون در جمیع مطالب اوّل،مسائل عرفانیّه و حکمتیّه و روایات وارده مندرج آمده است،و در پاسخ دوّم از طرز فکر و اندیشه علاءالدّوله مطالب بسیاری را می‌توان استنتاج کرد؛دریغ می‌باشد جمیع این مکتوب و پاسخ را در اینجا ذکر ننمائیم و در دسترس اهل تحقیق و تدقیق و موشکافان ارباب توحید و عرفان حضرت احدیّت عزّ شأنهُ و تعالی عظمتُه قرار ندهیم:


پاورقی [۱] ـ آنچه در بسیاری از کتب دیده می‌شود،که لفظ خَیْر در اصل أخیَر بوده است و معنی أفعل تفضیل را دارد؛از درجۀ اعتبار ساقط است . خیر صفت مشبّهه است نه أفعل‌تفضیل . حضرت استادنا العلاّمه بر این معنی اصرار دارند،همانطور که در طیّ مطالبشان در اینجا مشاهده نمودیم . و بیشتر و مهمتر از این را در تفسیر سورۀ آل عمران،آیۀ ۲۶ ،در ج ۳ «المیزان» ص ۱۴۰ تا ص ۱۴۲ مشروحاً بیان فرموده‌اند که ذکر آن شایان ذکر ودقّت می‌باشد؛در آنجا در تفسیر قوله تعالی: بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَی‌' کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ فرموده‌اند: ‎ اصل در معنی خیر،انتخاب است . و ما چیزی را خیر می‌نامیم (یعنی منتخب و برگزیده شده و اختیار شده) به سبب آنکه ما آنرا قیاس می‌کنیم با چیز دیگری که می‌خواهیم یکی از آن دوتا را انتخاب نمائیم؛پس انتخاب که می‌کنیم آن خیر می‌باشد . و ما آنرا اختیار نمی‌نمائیم مگر به جهت آنکه متضمّن است آنچه را که مراد و مقصود ماست . پس در واقع مراد و مقصود اصلی ما خیر می‌باشد . و اگر آنرا یعنی منظور و مقصود اصلی را نیز برای مراد و منظور دگری اختیار کرده باشیم، در حقیقت آن سوّمی خیر است؛و غیر آن خیر مقدّمی، و از جهت آن می‌باشد . بناءً علیهذا،خیر در حقیقت همان مطلوب لنفسه است . و خیر نامیده می‌شود به علّت آنکه چون با غیر آن قیاس گردد،مطلوب ما آن است . و آنست منتخب از میان اشیائی که ما اراده نموده‌ایم یکی از آنها را بر گزینیم،و در انتخاب آن در میانشان تردید داشته باشیم . بنابراین،همانطور که دانستی خیر نامیده می‌شود به جهت آنکه هنگامیکه با چیز دیگر قیاس و موازنه گردد،آن منتخب و اختیار شده است بالنّسبه به چیز دگر . بنابراین از آنجا که در معنیش نسبت به غیر وجود دارد،گفته شده است که آن صیغۀ تفضیل است و اصلش أخیَرْ بوده است؛در حالیکه صیغۀ أفعل تفضیل نیست،بلکه قبول انطباق معنی تفضیل را در مورد خود نموده است و متعلّق به غیر شده است به مانند تعلّق أفعل تفضیل به غیر؛گفته می‌شود: زیدٌ أفضلُ من عَمرٍو، و زَیدٌ أفضلُهما . و گفته می‌شود: زیدٌ خیرٌ من عمرٍو ، و زیدٌ خیرُهما . و اگر لفظ خیر أفعل التّفضیل می‌بود،لازم بود که احکام آن بر این جریان پیدا کند . وگفته می‌شود: أفضل و أفاضِل و فُضلَی و فُضلَیات ،و این صیغ در این جاری نمی‌گردد . بلکه گفته می‌شود: خَیر و خَیرَة و أخیار و خَیْرات ؛همانطور که گفته می‌شود: شَیخ و شَیخة و أشیاخ و شَیْخات ؛بنابراین آن صفت مشبّهه خواهد بود . و از چیزهائی که این مرام را تأیید می‌کند،استعمال نمودن آنست در جاهائیکه معنی أفعل التّفضیل جور و درست در نمی‌آید؛مانند قوله تعالی: قُلْ مَا عِندَ اللَهِ خَیْرٌ مِّنَ اللَهْوِ . (سورۀ جمعة،آیۀ ۱۱ ) «بگو: آنچه نزد خداوند می‌باشد،مورد گزینش و انتخاب است از لهو.» در اینجا ملاحظه می‌شود که خیری در لهو نیست تا معنی افعل صحیح آید . در اینجا و در امثال اینجا اعتذار جسته‌اند به آنکه خیر از معنی افضل انسلاخ پیدا کرده است . و این کلام بطوری که می‌نگری واهی و بدون اساس است . بناءً علیهذا،خیر افادۀ معنی انتخاب می‌دهد . و اینکه آنچه در برابرش قرار گرفته است (از مقیس علیه) مشتمل می‌باشد بر خیر،از خصوصیّاتی است که در غالب موارد وجود دارد . و از آنچه گذشت بدست آمد که خداوند سبحانه خیر می‌باشد بطور اطلاق؛به جهت آنکه هر چیزی بدو پایان می‌یابد و هر چیزی بدو رجوع دارد،و هر چیزی او را می‌طلبد و قصد می‌نماید؛ولیکن قرآن کریم همانند سائر اسماء الهیّه به وی نام خَیْر را ننهاده است . و إطلاق کلمۀ خَیر به خداوند جلّت أسمآؤه به نحو توصیف می‌باشد؛مانند قوله تعالی: وَاللَهُ خَیْرٌ وَ أَبْقَی‌' . (سورۀ طه،آیۀ ۷۳ ) «و خداوند خیر است و باقی‌تر.» و مانند قوله تعالی : ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَهُ الْوَ'حِدُ الْقَهَّارُ . (سورۀ یوسف،آیۀ ۳۹ ) «آیا خداوندگاران و صاحب دولتان که خودشان جدا جدا و متفرّق می‌باشند،مورد انتخاب و اختیار باید بوده باشد یا خداوند واحد قهّار؟» آری اطلاق خیر بر وی به گونۀ تسمیۀ به اضافه آمده است؛مانند قوله تعالی: وَ اللَهُ خَیْرُ الرَّ'زِقِینَ . (سورۀ جمعة،آیۀ ۱۱ ) و قوله تعالی: وَ هُوَ خَیْرُ الْحَـکِمِینَ . (سورۀ أعراف،آیۀ ۸۷ ) و قوله: وَ هُوَ خَیْرُ الْفَـصِلِینَ . (سورۀ أنعام،آیۀ ۵۷ ) و قوله: وَ هُوَ خَیْرُ النَّـصِرِینَ . (سورۀ آل عمران،آیۀ ۱۵۰ ) و قوله: وَ اللَهُ خَیْرُ الْمَـکِرِینَ . (سورۀ آل عمران،آیۀ ۵۴ ) و قوله: وَ أَنتَ خَیْرُ الْفَـتِحِینَ . (سورۀ أعراف،آیۀ ۸۹ ) و قوله: وَ أَنتَ خَیْرُ الْغَـفِرِینَ . (سورۀ أعراف،آیۀ ۱۵۵ ) و قوله: وَ أَنتَ خَیْرُ الْوَ'رِثِینَ . (سورۀ أنبیآء،آیۀ ۸۹ ) و قوله: وَ أَنتَ خَیْرُ الْمُنزِلِینَ . (سورۀ مؤمنون،آیۀ ۲۹ ) و قوله: وَ أَنتَ خَیْرُ الرَّ'حِمِینَ . (سورۀ مؤمنون،آیۀ ۱۰۹ ) . و شاید سبب و وجه آن در جمیع این موارد آن بوده باشد که در مادّۀ خیر معنی انتخاب اعتبار گردیده است . لهذا بطور اسم بر خدای تعالی اطلاق نشده است،به جهت حفظ و صیانت ساحت قدسش از آنکه به غیرش به نحو اطلاق قیاس شود،با آنکه می‌دانیم تمام وجوه در برابرش خاضع و خاشع‌اند . و امّا نامگذاری به نحو اضافه و نسبت،و همچنان توصیف در مواردیکه اقتضای آن کند،محذوری در آن نیست . و آن جمله،یعنی قوله تعالی: بِیَدِکَ الْخَیْرُ ، دلالت دارد بر حصر کردن خیر در خداوند متعال بواسطۀ الف و لام کلمۀ خیر،و بواسطۀ مقدّم داشتن ظرف که خبر می‌باشد . لهذا معنی آن اینطور می‌شود: امر تمام خیرهای مطلوب،به سوی تست،و تو می‌باشی که عطا کننده و افاضه دهندۀ خیر هستی. تمام شد تا اینجا آنچه را که از کلام حضرت استاد أرواحناه فداه بنا داشتیم در اینجانقل کنیم . و الحقّ بحثی علمی و مستند بود و برای افراد مفسّر قرآن فهم اینگونه دقائق ضرورت دارد . استاد عربیّت علی الإطلاق: جار الله شیخ محمود زمخشری در کتاب «أساس البلاغة» در مادّۀ خیر چنین آورده است: ‎ خ ی ر ـ کان ذلک خِیَرَةً من الله،و رسولُ الله خِیَرَتُه من خَلْقِه. و اخترتُ الشَّی‌ءَ و تَخیَّرتُه و اسْتَخَرْتُه و استخرْتُ اللهَ فی ذلک فَخار لی،أی طَلبتُ منه خیرَ الامرینِ فاختارَه لی . قال أبو زبید: نِعْم الْکِرامُ علی ما کان مِن خُلُقٍ رَهطُ امْریً خارَه لِلدّین مختارُ و یُقال: أنتَ عَلی المُتَخَیَّرِ،أی تَخیَّرْ ما شِئتَ،و لستَ علی المُتَخیَّرِ . قال الفَرزدَق: فَلو کان حَرّیُّ بنُ ضَمْرَة فیَکمو لَقال لکم لَستم علی المُتَخیَّرِ و هو مِن أهل الخَیر و الخِیرِ و هو الکَرَم . و هو کریم الخِیر و الخِیم و هو الطَّبیعة . و ماأخْیرَ فلانًا . و هو رجلٌ خَیرٌ،و هو من خیار النّاس و أخیارهم و أخایرهم . و خَیّره بَین‌الامرین فتخیَّر . و خَایره فی الخَطِّ مخایرةً،و تَخایروا فی الخَطِّ و غیره إلی حَکَم . و خایرتُه فَخُرْتُهُ،أی کنتُ خیرًا منه. [۲] ـ صدر آیۀ ۲۲ ،از سورۀ ۲۱ : الانبیآء: «اگر در آسمان و زمین آلهه‌ای جز خدا بودند،هرآینه آن دو تا فاسد می‌گشتند.»

[۳] ـ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۱ ،ص ۱۹۱ تا ص ۱۹۸ [۴] ـ در ص ۳۴۵ و ۳۴۶ ؛و ایضاً در ص ۳۶۶ ،از نسخۀ مطبوعه [۵] ـ ابن حَجر عَسقَلانی در کتاب «الدُّرر الکامنة فی أعیان المئة الثّامنة» با تحقیق محمّد سیّد جاد الحقّ،در جزء اوّل،ص ۲۶۶ ،تحت شمارۀ ۶۶۳ ،ترجمۀ او را آورده است و گفته است که: و کان یَحُطُّ علی ابن العربیِّ و یُکفِّرُهُ،و کان ملیحَ الشّکلِ حَسَنَ الخُلقِ غَزیرَ الفُتوّةِ کثیرَ البرِّ . یحصلُ له من أملاکِهِ فی العامِ نَحوُ تسعینَ ألفًا،فَیُنفِقُها فی القربِ ... و کان أوّلاً قد داخلَ التّتارَ ثمَّ رجَع و سکنَ تبریزَ و بغدادَ . و ماتَ فی رجبٍ لیلةَ الجُمعةِ سنةَ ۷۳۶ . [۶] ـ ر ک: «التّصوّف فی الإسلام» ص ۱۷۵ ؛«ابن عربی حیاته و مذهبه» ص ۲۵۱ به بعد. (تعلیقه) [۷] ـ نیز ر ک: «نفحات الاُنس» ص ۵۵۴ و «طرآئق الحقآئق» ج ۱ ،ص ۳۲۴ . (تعلیقه)


مکتوب عبد الرّزّاق کاشی به علاءالدّوله امداد تأیید و توفیق و انوار توحید و تحقیق از حضرت احدیّت،به ظاهر اظهر و باطن انور مولانا أعظم شیخ الإسلام،حافظ أوضاع الشّرع،قدوۀ أرباب الطّریقة،مُقیم سراوقات الجلال،مقوِّم أستار الجمال،علآء الحقِّ و الدّین،غوث الإسلام و المسلمین متوالی باد؛و درجات ترقّی در مدارج تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللَهِ متعالی باد . بعد از تقدیم مراسم دعا و اخلاص،می‌نماید که: این درویش هرگز نام خدمتش [۸] بی‌تعظیم تامّ نبرده باشد؛لیکن چون کتاب «عروة» مطالعه کردم،چند بحث در آنجا مطابق معتقد خویش نیافتم . بعد از آن،در راه امیر اقبال می‌گفت که: خدمت شیخ علاءالدّوله طریقۀ محیی الدّین العربی را در توحید نمی‌پسندند . دعاگو گفت: از مشایخ هر که را دیدم و شنیدم،بر این معنی بوده‌اند . و آنچه در «عروة» یافتم نه بر این طریقه است . مبالغه نمودند که چیزی بنویس در این باب ! گفتم: شاید که موافق خدمتش نیفتد و رنجش نمایند . اکنون نمودند که به مجرّد نقل این سخن رنجش قوی می‌نماید،و تشنیع و تخطئه به تکفیر می‌رساند . از روی درویشی غریب یافت مرا،هرگز صحبتی با ایشان نیفتاده،و به مجرّد خبرکی تکفیر کردن لایق نیست ! یقین دانند که آنچه‌نوشتم از ] روی [ تحقیق است نه از شرّ نفس و رنجش؛ وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ ! [۹] پوشیده نیست که هر چه نه بر قانون کتاب و سنّت نبیّ بود،نزد این طائفه اعتباری ندارد؛چه ایشان طریق متابعت می‌سپرند،و بنای این معنی بر این دو آیت است: سَنُرِیهِمْ ءَایَـتِنَا فِی الافَاقِ وَ فِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی‌' یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ و عَلَی‌' کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ * أَلآ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ أَلآ إِنَّهُ و بِکُلِّ شَیْءٍ مُّحِیطٌ . [۱۰] و مردم در سه مرتبه،مرتّب‌اند: اوّل: مرتبۀ نفس؛و این طائفه اهل دنیا و اتباع حواسّاند،و اصحاب حجاب،منکر حقّاند . چون حقّ و صفات او را نشناسند،قرآن را سخن محمّدی گویند،و ایشان را خدای تعالی فرمود: قُلْ أَرَءَیْتُمْ إِن کَانَ مِنْ عِندِ اللَهِ ثُمَّ کَفَرْتُم بِهِ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فِی شِقَاقِ بَعِیدٍ . [۱۱]

و اگر کسی از ایشان ایمان آرد رستگار شود؛و از دوزخ خلاص یابد . دوّم: مرتبۀ قلب است؛و اهل این مقام از آن مرتبه ترقّی کرده باشند و عقول ایشان صافی گشته،و بدان رسیده که به آیات حقّ استدلال کنند و به تفکّر در آیات که افعال و تصرّفات الهی‌اند در مظاهر آفاق و انفس،به معرفت صفات و اسماء حقّ رسند؛چه افعال،آثار صفات‌اند و صفات و اسماء،مصادر افعال . پس علم و قدرت و حکمت حقّ،به چشم عقل مصفَّی از شوب هوی ببینند،و سمع و بصر و کلام حقّ،در عین انفس انسانی و آفاق این جهانی باز یابند،و به قرآن و حقیقت آن معترف شوند؛ حَتَّی‌' یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ .

و این طائفه اهل برهان باشند،و در استدلال ایشان غلط محال بود؛و چون به نور قدس و اتّصال به حضرت احدیّت که محلّ تکثّر اسماست،عقول ایشان چنان منّور شود که بصیرت گردد،و به تجلّیات اسما و صفات الهی بینا شود،و صفات ایشان در صفات حقّ محو گردد؛آنچه طائفۀ اولی دانند این طائفه ببینند . این هر دو قسم را نفس ناطقه به نور قلب مُزکِّی شود؛ولیکن طائفۀ ذوالعقول متخلِّق به اخلاق الهی باشند،و ذوالبصیرت متحقّق به آن . پس بدخلقی از ایشان محال باشد،و همه را در مراتب خود معذور باید داشت . وَنَرْجُوا أَنْ تَکونَ مِنْهُمْ . سوّم: مرتبۀ روح بود؛و اهل این مقام از مرتبۀ تجلّی صفات گذشته،به مرتبۀ مشاهده رسیده باشند؛و شهود جمع احدیّت یافته،و از خفیّ نیز در گذشته،و از حجب تجلّیات اسماء و صفات و کثرت تعیّنات رسته،و در حضرت احدیّت حال ایشان: أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ و عَلَی‌' کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ .

و این طائفه خلق را آیینۀ حقّ بینند،یا حقّ را آیینۀ خلق . و بالاتر از این استهلاک است در عین احدیّت ذات . و محجوبان مطلق را فرمود: أَلآ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِّن لِّقَآءِ رَبِّهِمْ . و ماندگان در مقام تجلّیات اسماء و صفات هر چند به سبب یقین از شکّ خلاص یافته‌اند،امّا از بقآء علی الدّوام معنی: کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَ یَبْقَی‌' وَجْهُ رَبِّکَ ذُوالْجَلَـلِ وَ الْإکْرَامِ، [۱۲] قاصراند،و محتاج به تنبیه: أَ لآ إِنَّهُ و بِکُلِّ شَیْءٍ مُّحِیطٌ . و به شهود این حقیقت و به معنی: کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ، [۱۳] جز طائفۀ اخیر ظفر نیافته‌اند . و در این حضرت، هُوَ الاوَّلُ وَ الا خِرُ وَ الظَّـهِرُ وَ الْبَاطِنُ [۱۴] عیان است . و در کلّ متعیّنات وجه حقّ مشهود،و در وجوه اسماء و تعیّنات آن تنزّه، فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَه ِ [۱۵] محقَّقِ شان شده . گر ز خورشید یوم بی‌نیروست از پی ضعف خود نه از پی اوست اکنون از این احاطه معلوم گردد که: حقّ تعالی از جمیع تعیّنات منزّه است،و تعیّن او به عین ذات خویش،و أحدیّت او نه احدیّت عددی،تا او را ثانی باشد . چنانکه سنائی رحمه الله تعالی گفته است .

رباعی:

احد است و شمار از او معزول

صمد است و نیاز از او مخذول

آن احد نی که عقل داند و فهم

وآن صمد نی که حسّ شناسد و وهم

چه حسّ و عقل و فهم و وهم همه متعیّنان‌اند،و هرگز متعیّنی به غیر متعیّن محیط نشود .

وَ اللَهُ أکْبَرُ أنْ یُقَیِّدَهُ الْحِجَی

بِتَعَیُّنٍ فَیَکونَ أوَّلَ ءَاخِرِ (۱)

هُوَ واحِدٌ لا غَیْرُ ثانیَةٍ وَ لا

مَوْجودَ ثَمَّةَ فَهْوَ غَیْرُ مُکاثَرِ (۲)

هُوَ أوَّلٌ هُوَ ءَاخِرٌ هُوَ ظاهِرٌ

هُوَ باطِنٌ کُلٌّ وَ لَمْ یَتَکاثَرِ (۳ ) ) [۱۶]

پس هر که را این مرتبه باشد،حقّ تعالی او را از مراتب تعیّنات مجرّد گرداند و از قید عقول برهاند و به کشف و شهود به آن احاطت رسد؛و الاّ در حجب جلال بماند . و در سخن ساقی کوثر أمیرالمؤمنین علیّ ، رضی اللهُ تعالی عنه آمده است: الْحَقِیقَةُ کَشْفُ سُبُحَاتِ الْجَلَالِ مِنْ غَیْرِ إشَارَةٍ . . [۱۷] چه اگر اشارت حسّی یا عقلی در وقت تجلّی جمال مطلق بماند،عین تعیّن پیدا شود،و جمال عین جلال گردد،و شهود نفس احتجاب؛ سُبْحانَ مَنْلایَعْرِفُهُ إلاّ هُوَ وَحْدَهُ . [۱۸]

و انصاف آنستکه هر بحثی که در «عروة» در نفی این معنی فرموده،دلایل آن بر نهج مستقیم و طریق برهان نیست،از این جهت دانشمندانی که معقولات دانند نمی‌پسندند . و وصف خضر سرگشته که فرموده است،از شیخ الإسلام مولانا نظام‌الدّین خاموش هروی سلّمه الله پرسیدم،فرمود که: این خضر ترکمان است،و بیچاره حال خضر ترجمان می‌پرسید . و چون در اوائل جوانی از بحث فضلیّات و شرعیّات فارغ شده بود،و از آن بحثها و بحث اصول فقه و اصول کلام هیچ تحقیقی نگشود،تصوّر افتاد که بحث معقولات و علم الهی و آنچه بر آن موقوف بود،مردم را به معرفت می‌رساند و از این تردّدها باز می‌رهاند .

مدّتی در تحصیل آن صرف شده و استحضار آن به جائی برسید که بهتر از آن صورت نبندد،و چندان وحشت و اضطراب و احتجاب از آن پیدا شد که قرار نماند،و معلوم گشت که معرفت مطلوب از طور عقل برتر است؛چه در آن علوم هر چند حکما از تشبیه به صُوَر و اجرام خلاص یافته‌اند،در تشبیه به ارواح افتاده‌اند . تا وقتیکه صحبت متصوّفه و ارباب ریاضت و مجاهده اختیار افتاد و توفیق حقّ دستگیر شد؛ و اوّل این سخنان به صحبت «مولانا نورالدّین عبدالصّمد نَطنزی» قدّس اللهُ تعالی روحَه رسید، و از صحبت او همین معنی توحید یافت . و «فُصوص» و «کشف» شیخ یوسف همدانی را عظیم می‌پسندید.

و بعد از آن به صحبت «مولانا شمس‌الدّین کیشی» رسیدم . چون از مولانا نورالدّین شنیده بودم که در این عصر مثل او در طریق معرفت کسی نیست . و این رباعی سخن اوست:

هرنقش که بر تختۀ هستی پیداست

آن صورت آن کس است کان نقش آراست

دریای کهن چو بر زند موجی نو

موجش خوانند و در حقیقت دریاست

و همین معنی در توحید بیان می‌کرد، و می‌گفت که: مرا بعد از چندین اربعین این معنی کشف شد . و آن وقت در شیراز هیچکس نبود که با او این معنی در توحید در میان توان نهاد . و «شیخ ضیاء الدّین أبوالحسن» را این معنی نبود .

و من از آن در حیرت بودم تا «فصوص» اینجا رسید . چون مطالعه کردم،این معنی را باز یافتم و شکر کردم که این معنی،طریق موجود است که بزرگان به آن رسیده‌اند و آنرا یافته‌اند . و همچنین به صحبت «مولانا نورالدّین أبرقوهی» و «شیخ روزبَهان بَقْلیّ» و «شیخ ظهیرالدّین بُزْغُش» و «مولانا أصیل الدّین» و «شیخ ناصرالدّین» و «قطب الدّین» و «ضیاءالدّین أبوالحسن» و جمعی بزرگان دیگر رسیدم،همه در این معنی متّفق بودند؛ و هیچکس مخالف یکدیگر نه . اکنون به قول یک کس خلاف آن قبول نمی‌توان کرد . تا آنکه چون خود به این مقام نرسیده بودم،هنوز دل قرار نمی‌گرفت . تا بعد از وفات شیخ الإسلام مولانا و شیخنا نورالملّة و الدّین عبدالصّمد نطنزی مرشدی که بر او دل قرار گیرد نمی‌یافت .

هفت ماه در صحرائی که در او آبادانی نبود در خلوت نشست و تقلیل طعام بغایت کرد؛تا این معنی بگشود و بر آن قرار گرفت و مطمئن شد .

والحمدُللّهِ علی ذلکَ . و هر چند خدای تعالی گفت: فَلَا تُزَکُّوا أَنفُسَکُمْ ؛ [۱۹] لیکن فرمود: أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ . [۲۰]

بعد از آن چون در بغداد به صحبت شیخ بزرگوار «شیخ نورالدّین عبدالرّحمن اسفراینی» قدّس سرُّه رسیدم،آن انصاف می‌داد و می‌فرمود که: مرا حقّ تعالی علم تعبیر وقایع و تأویل منامات بخشیده است؛به مقامی برتر از این نرسیده‌ام . به مجرّد آن بحثها که بر طریق معقول و نهج مستقیم نیست،ترک این معنی که به شهود می‌آید نمی‌توان کرد .

و نیز سخن «شیخ عبدالله انصاری» قدّس سرّه همه اینست . و آخر جمیع مقامات در درۀ سوّم به توحید صرف رسانیده،و در باب این سخن «شیخ شهاب الدّین سُهرَوردی» چند موضع تصریح فرموده است . چنانکه در شرح سخن امام محقّق جعفر صادق رضی الله تعالی عنه آمده است که: إنِّی أُکَرِّرُ ءَایَةً حَتَّی أَسْمَعَ مِنْ قَآئِلِهَا ؛ [۲۱] فرموده که او زبان خویش در این معنی چون شجرۀ موسی یافت که « إنّی أنَا اللَه ُ » [۲۲] از او شنید؛واگر متعیّن بودی،در دو صورت چگونه ظهور یافتی ؟ و در قرآن مجید، وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّمَآءِ إِلَـهٌ وَ فِی الارْضِ إِلَـهٌ [۲۳] چگونه صادق بودی ؟ و در حدیث پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم: لَوْ دَلَّی أَحَدُکُمْ حَبْلَهُ لَهَبَطَ عَلَی اللَهِ [۲۴] کی راست آمدی ؟ و با هر که در عالم است أ َقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ [۲۵] کی بودی ؟ آخر در این معنی نظر باید کرد،که به نصّ قرآن « ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ » » [۲۶] کفر است؛که: لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللَهَ ثَالِثُ ثَلَـثَةٍ [۲۷] . و « رابِعُ ثَلاثَةٍ » صرف ایمان است و توحید؛ ] که [: مَا یَکُونُ مِن نَّجْوَی‌' ثَلَـثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ. [۲۸]

چه اگر ثالث ثلاثه بودی،متعیّن بودی به یکی از ایشان . امّا رابعُ ثلاثه آنست که به وجود حقّانی خویش که به حکم: وَ لآ أَدْنَی‌' مِن ذَ'لِکَ وَ ل آ أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ [۲۹] ثانی واحد،و ثالث اثنین،و رابع ثلاثه،و خامس اربعه،و سادس‌خمسه است؛یعنی محقّق حقایق این اعداد،و با همه بی‌مقارنت و غیر همه بی‌مزایلت . چنانکه أمیرالمؤمنینَ علیّ کرَّم اللهُ وجهَه فرموده است که: هُوَ مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ لَا بِمُزَایَلَةٍ . [۳۰]

و این ضعیف در آن مدّت که صحبت با خواجۀ جهان عزّت انصار دولت می‌داشت،هر چند بعضی طعن می‌زدند؛حقّ علیم است که بدین سبب بود که در استعداد او معنی: یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِی‌ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ [۳۱] می‌یافت،و اعتقاد کلّی بر آن داشت که او به سخن مخالفان از حقّ برنگردد . و دعاگو نیز اگر به عیان نیافتی و قول چندین بزرگ در این معنی متوافق و متطابق نیافتی،این بیان را مکرّر نکردی و دلایل بسیار نگفتی بر این معنی؛چنانکه در اوّل شرح «فصوص» و غیره بیان افتاده است . تا دانشمندان محقّق که اصحاب فهوم ذکیّ باشند با شما تقریر کنند،از تطویل و املال احتراز کردم؛ وَ مَنْ لَم یُصَدِّقِ الْجُمْلَةَ،هانَ عَلَیْهِ أنْ لَا یُصَدِّقَ التَّفْصیلَ . . [۳۲]

حقّ تعالی همگنان را هدایت سوی جمال خویش کرامت کناد، وَ إِنَّآ أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی‌' هُدًی أَوْ فِی ضَلَـلٍ مُّبِینٍ . [۳۳] و اللهُ الموفِّقُ و المعینُ .

پاورقی

[۸] ـ کلمۀ «خدمت» از صدۀ هشتم هجری،به معنای «حضرت» و «جناب» استعمال می‌شده است . [۹] ـ ذیل آیۀ ۷۶ ،از سورۀ ۱۲ : یوسف: «و برتر از همۀ افراد دانشمند،دانشمندتر دیگری وجود دارد.» [۱۰] ـ آیۀ ۵۳ و ۵۴ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت: «به زودی ما آیات خودمان را به ایشان در موجودات نواحی جهان و در نفوس خودشان نشان خواهیم داد،تا برای آنان روشن شود که: نشان داده شده (آیه‌ای که نشان ماست) حقّ است . آیا برای پروردگارت این کفایت نمی‌کند که او بر هر چیز شاهد و حاضر و ناظر می‌باشد ؟! آگاه باش که تحقیقاً ایشان در لقاء و دیدار پروردگارشان در شکّ و تردید بسر می‌برند ! آگاه باش که تحقیقاً او بر تمام چیزها محیط می‌باشد!» [۱۱] ـ آیۀ ۵۲ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت: «بگو: شما مرا آگاه نمائید که این قرآن،اگر از طرف‌خداوند بوده باشد و سپس شما بدان کفر ورزید،کدام کس گمراه‌تر می‌باشد از آن‌کس که او در مخالفت و نفاق سرسختی بسر می‌برد؟!» [۱۲] ـ آیۀ ۲۶ و ۲۷ ،از سورۀ ۵۵ : الرّحمن: «و تمام کسانیکه بر روی زمین هستند فانی می‌باشند؛و وجه پروردگار تو که آن وجه دارای صفت جلال و جمال است باقی می‌ماند.» [۱۳] ـ قسمتی از آیۀ ۸۸ ،از سورۀ ۲۸ : القصص: «تمام چیزها هلاک شونده هستند مگر وجه خداوند.» [۱۴] ـ صدر آیۀ ۳ ،از سورۀ ۵۷ : الحدید: «اوست اوّل،و اوست آخِر،و اوست ظاهر،و اوست باطن.» [۱۵] ـ صدر آیۀ ۱۱۵ ،از سورۀ ۲ : البقرة: «پس به هر جانب روی خود را بگردانید،در آنجا وجه خدا وجود دارد.» [۱۶] ـ (۱) و خداوند بزرگتر است از آنکه قوّۀ عاقله او را با تعیّن تقیید و تحدید نماید؛پس اوست اوّلِ آخر . (۲) اوست اوّل حدّ و ثانی برای او نیست،و موجودی دگر در آنجا نیست؛پس او تکثیر پذیرفتنی نمی‌باشد . (۳) اوست اوّل،اوست آخر،اوست ظاهر،اوست باطن،اوست جمیع موجودات در حالیکه تکاثر و زیادی هم ندارد (و وحدت خود را لایزال حفظ می‌کند.) [۱۷] ـ «حقیقت،عبارت است از کشف و از میان برداشته شدن دورباشهای جلال،در حالیکه قابل اشاره بدان حقیقت نباشد.» [۱۸] ـ «پاک است و منزّه آن کس که نمی‌شناسد او را مگر خودش به تنهائی.» [۱۹] ـ قسمتی از آیۀ ۳۲ ،از سورۀ ۵۳ : النّجم: «پس خودتان را تزکیه مکنید!» [۲۰] ـ آیۀ ۱۱ ،از سورۀ ۹۳ : الضّحی: «پس نعمت پروردگارت را که به تو عطا کرده است، برای مردم بازگو کن!» [۲۱] ـ «پیوسته من آیه‌ای را تکرار می‌کردم،تا آنرا از گوینده‌اش شنیدم.» دربارۀ سند این حدیث مبارک ما شرحی در پایان مبحث ۹ و ۱۰ ،از مجلّد اوّل « الله‌شناسی » در ص ۳۱۱ تا ص ۳۱۸ بیان کرده‌ایم . [۲۲] ـ آیۀ ۹ ،از سورۀ ۲۷ : النّمل: یَـمُوسَی‌' إِنَّهُ و أَنَا اللَهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ . «ای موسی ! تحقیقاً آن نور من هستم؛خداوند عزیز حکیم !» [۲۳] ـ صدر آیۀ ۸۴ ،از سورۀ ۴۳ : الزّخرف: «و اوست آن کس که در آسمان معبود است و در زمین معبود است . (و اوست یگانه عزیز حکیم.)» [۲۴] ـ «اگر یکی از شما ریسمانش را در چاهی فرود آورد،تحقیقاً بر خداوند فرود آمده است!» و ما این حدیث را در صفحۀ ۱۷۲ ،از همین مجموعه به نقل سعید الدّین فَرْغانی آورده‌ایم . [۲۵] ـ ذیل آیۀ ۱۶ ،از سورۀ ۵۰ : ق: «و ما از رگ ورید حیاتی او به او نزدیکتر هستیم.» [۲۶] ـ صدر آیۀ ۷۳ ،از سورۀ ۵ : المآئدة: «تحقیقاً کافرند آنانکه می‌گویند: خداوند یکی از سه تا می‌باشد.» [۲۷] - همان [۲۸] ـ قسمتی از آیۀ ۷ ،از سورۀ ۵۸ : المجادلة: «هیچ رازگوئی در میان سه نفر حاصل نمی‌شود،مگر آنکه خداوند چهارمین ایشانست.» [۲۹] ـ قسمتی از آیۀ ۷ ،از سورۀ ۵۸ : المجادلة: «و نه از این عدد پائین‌تر و نه بیشتر،مگر آنکه خدا با آنهاست هر جا که بوده باشند.» [۳۰] ـ «خداوند با تمام چیزها معیّت دارد،امّا نه آنکه مقارنه با آنها داشته باشد؛و غیر از همۀ چیزهاست،امّا نه به جدائی و بینونت.» [۳۱] ـ قسمتی از آیۀ ۳۵ ،از سورۀ ۲۴ : النّور: «نزدیک است که روغنش نور بدهد و اگر چه آتشی بدان مسّ ننموده باشد.» [۳۲] ـ «کسیکه مطلب فی الجمله را تصدیق نکند،سهل است برای وی که مطلب مفصّل را تصدیق نکند.» [۳۳] ـ ذیل آیۀ ۲۴ ،از سورۀ ۳۴ : سب: «و ما یا شما،یا بر هدایت هستیم و یا بر گمراهی آشکار.»


جواب مکتوب عبدالرّزّاق کاشی از سوی علاءالدّوله

قُلِ اللَهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ ـ الآیه ، [۳۴] بزرگان دین و روندگان راه یقین به اتّفاق گفته‌اند که: از معرفت حقّ برخورداری کسی یابد،که طیب لُقمه و صدق لهجه شعار و دثار او باشد؛چون این هر دو مفقود است،از این طامّات و تُرَّهات چه مقصود ؟! فأمّا آنچه از شیخ نور الدّین عبدالرّحمن اسفراینی قدّس اللهُ تعالی روحَه روایت کرده است،مدّت سی و دوسال شرف صحبتش یافته‌ام،هرگز این معنی بر زبان او نرفت،بلکه پیوسته از مطالعه مصنّفات ابن العربی منع فرموده؛تا حدّیکه چون شنیده است که «مولانا نُورالدّین حکیم» و «مولانا بدرالدّین» رحمهما اللهُ تعالی «فصوص» به جهت بعض طلبه درس می‌گویند،به شب آنجا رفت و آن نسخه از دست ایشان باز ستاند و بدرّید و منع کلّی فرمود . دیگر آنچه به فرزند اعظم،صاحب قِران اعظم أیّده اللهُ بجُندِ التَّوفیقِ و أقرَّ عَینَ قلبِه بِنورِ التّحقیق حواله کرده است،بر زبان مبارکش رفت که: من از این اعتقاد و معارف بیزارم .

ای عزیز ! در وقت خوش خود بر وفق اشارت کتاب «فتوحات» را محشَّی می‌کردم،بدین تسبیح رسیدم که گفته است: سُبْحانَ مَنْ أظْهَرَ الاشْیآءَ وَ هُوَ عَیْنُها . [۳۵] نوشتم که: إنَّ اللَهَ لا یَسْتَحْیی عَنِ الْحَقِّ . [۳۶] أیُّها الشَّیْخُ ! لَوْ سَمِعْتَ مِنْأحَدٍ أنَّهُ یَقولُ: فَضْلَةُ الشَّیْخِ عَیْنُ وُجودِ الشَّیْخِ لا تُسامِحُهُ إلَیْهِ ! بَلْ تَغْضَبُ عَلَیْهِ ! فَکَیْفَ یَسوغُ بِعاقِلٍ أنْ یَنْسِبَ إلَی اللَهِ هَذا الْهَذَیانِ ؟! تُبْ إلَی اللَهِ تَوْبَةً نَصوحًا،لِتَنْجُوَ مِنْ هَذِهِ الْوَرْطَةِ الْوَعِرَةِ الَّتی یَسْتَنْکِفُ مِنْها الدَّهْریّونَ وَ الطَّبیعیّونَ وَ الْیونانیّونَ وَ الشَّکْمانیّونَ . وَالسَّلَـمُ عَلَی‌' مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَی‌' . [۳۷] و [۳۸]

امّا آنچه نوشته بود که در «عروه » برهان بر نهج مستقیم نیست،چون سخن مطابق واقع باشد،خواه به برهان منطقی راست باش،گو خواه مباش ! و چون نفس را اطمینان در مسأله حاصل شود و مطابق واقع باشد و شیطان بر آنجا اعتراض نتواند کرد،ما را کافیست . وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی الْمَعارِفِ الَّتی هیَ تُطابِقُ الْواقِعَ عَقْلاً وَ نَقْلاً،بِحَیْثُ لا یُمْکِنُ لِلنَّفْسِ تَکْذیبُها وَ لِلشَّیْطانِ تَشْکیکُها . وَ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ عَلَی وُجوبِ وُجودِ الْحَقِّ وَ وَحْدانیَّتِهِ وَ نَزاهَتِهِ . وَ مَنْ لَمْ یُؤْمِنْ بِوُجُوبِ وُجودِهِ فَهُوَ کافِرٌ حَقیقیٌّ . وَ مَنْ لَمْ یُؤْمِنْ بِوَحْدانیَّتِهِ فَهُوَ مُشْرِکٌ حَقیقیٌّ . وَ مَنْ لَمْ یُؤْمِنْ بِنَزاهَتِهِ مِنْ جَمیعِ ما یَخْتَصُّ بِهِ الْمُمْکِنُ،فَهُوَ ظاهِرُ ظالِمٍ حَقیقیٍّ؛لاِنَّهُ یَنْسِبُ إلَیْهِ ما لا یَلیقُ بِکَمالِ قُدْسِهِ . وَ الظُّلْمُ وَضْعُ الشَّیْءِ فی غَیْرِ مَوْضِعِهِ . وَ لِذَلِکَ لَعَنَهُمُ اللَهُ فی مُحْکَمِ کِتابِهِ؛بِقَوْلِهِ: أَلَا لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی الظَّـلِمِینَ . سُبْحانَهُ وَ تَعالَی عَمّا یَصِفُهُ بِهِ الْجاهِلون َ . [۳۹]

فصلٌ بالخیر: چون نوبت دوّم که مکتوب مطالعه کردم،نظر بر رباعی کیشی افتاد،و به خاطر آمد که آنچه در آن مقام مکشوف شده و بدان مبتهج گشته که بر حقیقت آن اطّلاع یافته،آنست که روزی چند در اوایل،این ضعیف در آن مقام افتاد،و خوش آمدش آن مقام،ولیکن از آن مقام بگذشت . یعنی چون از بدایت و وسط مقام مکاشفه درگذشت و به نهایت مقام مکاشفه در رسید،غلط آن أظهر من الشّمس معلوم شد، و در قطب آن مقام یقینی پیدا شد که شکّ را در آنجا مدخل نیست . پس ای عزیز ! می‌شنوم که اوقات شما به طاعات موظّف است،و عمر به آخر رسیده،دریغ باشد که در بدایت مقام مکاشفه به طریقی که کودکان را به جوزی و مویزی چند بفریبند تا به مکتب روند، به معارفی چند که چون خَذَف باشد،باز مانند . و اکثر آیات بیّنات قرآن را جهت آیتی چند معدود متشابه تأویل کنند . چنانکه آیت محکم،این آیت است که: قُلْ إِنَّمَآ أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ ـ الخ، [۴۰] و اخواتها را تأویل کنند .

و مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَـکِنَّ اللَهَ رَمَی ' [۴۱] را مقتدا سازند، و ندانند که جهت تفهیم خلق،تا خصوصیّت رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم را بدانند،فرموده است . چنانکه پادشاهی که مقرّبی را به مُلکی فرستد،گوید که: دست او دست من است،و زبان او زبان من است .

و شیخ نیز که مریدی را به ارشاد قومی‌فرستد،در اجازت او همین نویسد که دست او دست من است . غرض آنکه از آیت: أَلَا لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی الظَّـلِمِینَ غافل شدن،و از آیت: إِنَّ الشَّیْطَـنَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا [۴۲] و امثالها اعراض کردن،و تمسّک به آیت: هُوَ الاوَّلُ وَ ا لاخِرُ وَ الظَّـهِرُ وَ الْبَاطِنُ [۴۳] کردن،و ندانستن که مراد آنستکه: هُوَ الاوَّلُ الازَلیُّ لِیَنْتَهیَ إلَیْهِ سِلْسِلَةُ الاِحْتیاجِ فی الْوُجودِ فَضْلاً عَنْ شَیْءٍ ءَاخَرَ،وَ هُوَ الا خِرُ الابَدیُّ بِأنَّهُ إلَیْهِ یَرْجِعُ الامْرُ کُلُّهُ . وَ هُوَ الظّاهِرُ فی ءَاثارِهِ الظّاهِرَةِ بِسَبَبِ أفْعالِهِ الصّادِرَةِ عَنْ صِفاتِهِ الثّابِتَةِ لِذاتِهِ،وَ هُوَ الْباطِنُ فی ذاتِهِ لَا تُدْرِکُهُ الابْصَـرُ؛وَ لا یَعْرِفُ ذاتَهُ إلاّ هُوَ . وَ قَدْ صَحَّ عَنِ النَّبیِّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ أنَّهُ قالَ: کُلُّ النَّاسِ فِی ذَاتِ اللَهِ حُمْقَی ؛أیْ فی مَعْرِفَةِ ذاتِهِ . وَ قالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: تَفَکَّرُوا فِی ءَالآءِ اللَهِ وَ لَا تَتَفَکَّرُوا فِی ذَاتِ اللَه ِ .


[۴۴] باز آمدیم بر سر سخن . چون در وسط مقام مکاشفه مثل آن معارف که در رباعی کیشی خواندند حاصل آید،و آن،آن بود که حقّ در صورت دریائی درنظر آمد به صفت موّاجی و مُثبتی و ماحی متّصف است،و دوایر مخلوقات بعضی وسیع و بعضی ضیق،و تنعّم بعضی که مظهر لطف‌اند به قدر وسعت دائره و استقامت،و بعضی که مظاهر قهراند تألّم ایشان از ضیق دائره و انحراف،و به صفت موّاجی باز دوایر را به تجدید پیدا می‌کند؛تا چون قدم در نهایت مقام مکاشفه نهادم،باد حقّ الیقین وزید و شکوفه‌های معارف بدایت و وسط را ریزانید،و ثمره حقّ الیقین از غلاف عین الیقین بیرون آمد .

ای عزیز ! من علم مجرّد که اعتقاد جازم مطابق واقع است،نسبت به شریعت دارم؛و علم الیقین به بدایت مقام مکاشفه،و عین الیقین به وسط مقام مکاشفه،و حقّ الیقین به نهایت مقام مکاشفه،و حقیقت حقّ الیقین که عبارت از یقین مجرّد است؛لقوله تعالی: وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی‌' یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ ، [۴۵] و به قطب درجات مقام مکاشفه تعلّق دارد،و هر که بدینجا رسد هرچه گوید،من‌جمیع الوجوه مطابق واقع باشد .

و آنچه نمود که آخر همه مقامات در منازل السّآئرین توحید است،نه همچنانست؛بلکه او در هشتادم مقام افتاده است . آخر مقامات «العُبودیَّةُ» وَ هُوَ عَوْدُ الْعَبْدِ إلَی بَدایَةِ حالِهِ مِنْ حَیْثُ الْوَلایَةِ الْمَفْتوحِ واوُها،دآئِرًا مَعَالْحَقِّ فی شؤون تَجَلّیاتِهِ تَمَکُّنًا . [۴۶] از جُنید پرسیدند که: ما نِهایَةُ هَذا الامْرِ ؟! قالَ: الرُّجوعُ إلَی البَدایَةِ ! ای عزیز ! در بدایت و وسط مقام توحید خاصّه در خلال سماع امثال این‌رباعیها بسیار بر قوّال داده باشم،و در آن ذوق مدّتها بمانده؛یکی اینست:

این من نه منم،اگر منی هست توئی

ور در بر من پیرهنی هست توئی

در راه غمت نه تن به من ماند نه جان

ور زانکه مرا جان و تنی هست توئی

و در آن مقام که حلول کفر می‌نمود و اتّحاد توحید،گفته بودم:

أنَا مَنْ أهْوَی،وَ مَنْ أهْوَی أنَا

لَیْسَ فی‌الْمِرْءَاتِ شَیْءٌ غَیْرُنا (۱)

قَدْ سَهَی الْمُنْشِدْ إذا اُنْشِدُهُ

نَحْنُ روحانِ حَلَلْنَا بَدَنا (۲)

أثْبَتَ الشِّرْکَةَ شِرْکًا واضِحًا

کُلُّ مَنْ فَرَّقَ فَرْقًا بَیْنَنا (۳)

لا اُنادیهِ وَ لا أذْکُرُهُ إنَّ ذِکْری

وَ نِدآئی یا أنَا (۴ ) ) [۴۷]

إلی ءَاخره . بعد از آن،چون قدم در نهایت مقام توحید نهادم،غلط محض بود؛ الرُّجوعُ إلی الْحَقِّ خَیْرٌ مِنَ التَّمادی فی الْباطِلِ، [۴۸] برخواندم . ای عزیز ! تو نیز اقتدا به همین کن ! گو چون نظر بر قول خدای تعالی افتادکه: فَلَا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الامْثَالَ ، [۴۹] به کلّی محو آن مثال گردم . والسّلام . . [۵۰] باری ما تمامی نامه ملاّ عبدالرّزّاق و تمامی نامه علاءالدّوله را بدون یک حرف کم و کاست در اینجا حکایت نمودیم،تا در برابر ارباب بصیرت قرار گیرد و بدانند که نامه محترمانه و مؤدّبانه اوّلی،مشحون‌ازآیات‌وروایات‌مقبوله و شواهد ذوقیّه عرفانیّه بوده است،و با تأمّل در یکایک از نکات دقیقه و عمیق ه آن، بحری از معارف گشوده می‌گردد؛

ولیکن نامه دوّمی با اسائه ادب و حسّ تفاخر و استکبار خودبینی و خویشتن‌نگری توأم بوده،و مشحون از مطالبی خطابی بدون برهان،و از مغلطه و سفسطه بهره‌گیری نموده،و عدم وصول خود را به اعلی ذروه عرفان و توحید،یگانه میزان کمال و مایه انسانیّت کامل پنداشته،و هنوز از شائبه دوگانه پرستی و دوئیّت پا بیرون ننهاده که دیگران را به متابعت و پیروی از منهج و منهاج خود فرا می‌خواند . اگر ما در عالم وجود به وجودی اصیل و دارای هویّت و استقلال ـ گرچه در نهایت خردی و کوچکی و ضعف باشد ـ برخورد کنیم،به همان مقدار خدا را محدود و متعیّن کرده‌ایم؛یعنی به همان مقدار در برابر خدا شریک آورده‌ایم .

اگر نصاری تثلیث را اعتباری دانند،موحّد می‌باشند

ما تنها اختلافی که با نصاری در تثلیث داریم آنستکه: آنها سه مبدأ اصیل (ذات،روح و علم،یا اب و روح القدس و ابن) قائلند و آنها را اقانیم و اصول قدیمه بنای عالم خلقت می‌دانند،ولی ما معتقدیم که یک ذات اصیل قدیم مجرّد بیشتر نمی‌باشد،و تمام صفات و اسمای حُسنای وی در وی مندکّ وفانی هستند . تمام ارواح و عوالم مجرّد از روح القدس گرفته تا ملائکه مقرّب و ارواح انبیاء و امامان علیهم الصّلوه و السّلام و ارواح اولیای گرام،تا یکایک از ذرّات عالم که در جهان مُلک و عالم ملکوت مؤثّر می‌باشند؛همه و همه فانی و مندکّ در ذات واحد أحد او هستند؛وجودشان همگی ظلّی و آیتی و عاریتی و مجازی و غیر اصیل است .

اگر ما برای ارواح ائمّه و پیغمبران اصالتی قائل شویم،ما هم همانند آنان مشرک خواهیم بود؛ همچنانکه اگر آنان آن سه اصل را یک حقیقت واحد دانند که به سه اعتبار تجلّی کرده است،ایشان نیز موحّد خواهند بود . ولیکن آنها از ارائه این معنی تأبّی دارند و بر سه اصل قدیم پافشاری می‌نمایند . امّا در فرمایشات حضرت استاد علاّمه اخیراً،در تفسیر آیاتی از سوره مائده دیدیم که فرموده‌اند: بعضی از طوائف نصاری همچون نجاشی پادشاه حبشه این چنین بوده‌اند . گفتار سیّد أحمد هاتف صاحب ترجیع‌بند معروف شاید از این قضیّه پرده برداشته است؛آنجا که گفته است:

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم بُرند بند از بند

الحقّ ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکر خند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل،این فرزند

من ره کوی عافیت دانم

چکنم کو فتاده‌ام به کمند

پندِ آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو میدهندم پند

در کلیسا به دلبر ترسا

گفتم: ای دل به دام تو در بند

ای که دارد به تار گیسویت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی؟

ننگ تثلیث بر یکی تا چند ؟

نام حقِّ یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قُدْس نهند

لب شیرین گشود و با من گفت

وز شکر خنده ریخت آب از قند

که گر از سرّ وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آئینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افکند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وَحْدَهُ لا إلَهَ إلاّ هُو

یعنی علّت کفر و شرک نصاری آنستکه: با دیده احول به حضرت ربّالارباب می‌نگرند؛لهذا سه عدد مشاهده می‌نمایند . اگر با دیده درست بنگرند، یکی بیش نمی‌باشد .

ابیات شیوای حلا ج در حقیقت توحید

چقدر عالی و واضح و مستدلّ و رسا حسین بن مَنصور حلاّج این حقیقت را بیان نموده است:

أنَا أنَا أنْتَ أمْ هَذا إلَهَیْنِ؟!

حاشایَ حاشایَ مِنْ إثْباتِ إثْنَیْنِ (۱)

هُویَّتی لَکَ فی ل آئیَّتی أبَدًا

کُلٌّ عَلَی الْکُلِّ تَلْبیسٌ بِوَجْهَیْنِ (۲)

فَأیْنَ ذاتُکَ عَنّی حَیْثُ کُنْتُ أرَی

فَقَدْ تَبَیَّنَ ذاتی حَیْثُ لا أیْنی (۳)

وَ نورُ وَجْهِکَ مَعْقودٌ بِناصیَتی

فی ناظِرِ الْقَلْبِ أوْ فی ناظِرِ الْعَیْنِ (۴)

بَیْنی وَ بَیْنَکَ إنّیّی یُنازِعُنی

فَارْفَعْ بِلُطْفِکَ إنّیّی مِنَ الْبَیْنِ (۵ ) ) [۵۱]

۱ ـ من ذاتم و حقیقتم تو هستی؛یا آنکه من من،و تو تو هستی و بنابراین، دو تا اله و معبود است ؟! نه، دور است از من،دور است از من،که دو تا اصل و حقیقت و إله و معبود را اثبات کنم !

۲ ـ هویّت و انّیّت من از آن تو می‌باشد،که در عدم صرف و نیستی محض من همیشه در آمده است . تمام حقیقت وجود و ثبات و اصالت تو،در تمام واقعیّت نیستی و عدم محض من بر آمده است . و لهذا از دو وجهه اشتباه حاصل شده است: وجهه اصل و حقیقت وجود تو،و وجهه مجاز و واقعیّت عدم و فنا و نیستی من !

۳ ـ پس هر کجا که می‌نگرم،ذات تو را در وجود خودم چگونه و کجا می‌توانم متحقّق بدانم،در حالیکه واضح و هویدا گشته است که ذات من آنجا است که اصلاً مکانی و محلّی و قراری برای من موجود نیست .

۴ ـ آری نور سیما و وجه تو می‌باشد که بر پیشانی من گره خورده و استوار شده است؛در چشم دل و بصیرت من،و یا در چشم بصر و دیدگان حسّی من! ۵ ـ انّیّت و هستی من است که میان من و میان تو منازعه در افکنده است ! پس تقاضا دارم تا با لطف خودت انّیّت و هستی مرا از میانه برداری! [۵۲]

نزاع عَلَمین آیَتَین: سیّد أحمد کربلائیّ و شیخ محمّدحسین اصفهانیّ بر وحدت وجود

نزاع درمیان دو آیت خداوندی،دو فقیه عالم علم،دو مرجع بزرگ حکمت و عرفان،آیه الله علی الإطلاق و نور الله فی ظلمات الارض: آقا سیّد أحمد کربلائی طهرانی أفاض اللهُ علینا من برکاتِ تربتهِ،و محقّق مدقّق عالی‌مقام،فیلسوف زمان و حکیم بی‌شبهه و گمان: آقا حاج شیخ محمّدحسین کمپانیّ اصفهانیّ نجفیّ رضوان اللهُ تعالی علیه؛از همین منبع برخاسته است . سیّد می‌گوید: وجود دارای تشخّص و وحدت است و ذات حقّ،ازلی و ابدی و نامتناهی است،تعیّن بر نمی‌دارد . و جمیع عوالم نیست و نابودند در وجود وی،و وجودشان غیر اعتباری و مجازی و انتسابی بیش نیست . شیخ می‌گوید: وجود دارای تشخّص و وحدت نیست . وجود دارای تشکیک در مراتب است . موجودات فناء محض ندارند . تعیّن و محدودیّت اشیاء تنافی با هستی مطلق حقّ تعالی ندارد . و بالاخره همه موجودات دارای اصالتند؛غایه الامر با حدود و انّیّات ضعیفه،به خلاف حقّ تعالی که حدّش اکبر،و تعیّنش اوسع است بطوریکه جمیع موجودات را فرا می‌گیرد؛امّا دیگر در موجودات توقّف می‌کند و در آنجا توحید (وحدت) حاصل نمی‌گردد؛و فناء اشیاء به تمام معنی‌الکلمه در ذات اقدسش،گفتاری و پنداری بیش نمی‌باشد و حقیقتی ندارد . ‎ علّت تأبّی شیخ از تسلیم شدن بر وحدت ذات اقدس او،و معیّت او با موجودات،و سیطره و احاطه وجودی او بر همه عالم و جمیع اشیاء،و انمحاء و اندکاک همگی ذاتاً و صفةً و فعلاً در ذات او؛فقط و فقط خود را موجود در قبال حقّ دانستن است،که مرحوم سیّد از آن تعبیر به جَبَلانیّت نموده است . و دیگر استلزام احاطه وجودی حقّ،بر معایب و مضارّ و مفاسد و قبائح،که مرحوم شیخ از آن تعبیر به لزوم مفاسد شنیعه کرده بود . امّا آن هستی جز کوه تخیّلی هستی چیزی بیش نیست؛و خواهی نخواهی باید شکسته شود . و امّا این استلزام نیز صحیح نیست؛زیرا حقائق وجودیّه موجودات و اشیاء اندکاک در ذات حقّ دارند،نه معایب و قبائح و مفاسد . مرجع این امور عندالتّحلیل،امور عدمیّه هستند . نقصانها و ماهیّات باطله امور عدمیّه هستند؛اینها کجا می‌توانند در ذات اقدس او راه یابند ؟ بنابراین،کسانیکه به وحدت وجود اعتراض دارند،ابداً معنی آنرا تعقّل ننموده‌اند . وحدت وجود با توحید که مبنای اساس شرایع الهیّه و بالاخصّ دین حنیفیّه اسلام است،یک معنی است . وحدت مصدر باب لازم و مجرّد است،و توحید مصدر باب متعدّی و مزیدٌ فیه . اللَهُ أکْبَرُ ،و لا إلَهَ إلاّ اللَهُ معنیشان همین حقیقت بزرگ است . اینها می‌گویند:

وحدت وجود یعنی همه چیز خداست،سگ خداست،کافر خداست،زانی خداست . عیاذًا بِاللَهِ ! کجا معنی وحدت اینست ؟! در کدام کتاب خوانده‌اید ؟! و یا از کدام مؤمن عارف موحّد شنیده‌اید ؟! آنها که فریاد می‌زنند: در ذات واجب،همه اشیاء محدوده و تمام ممکنات بحدودها و ماهیّاتها راه ندارند؛کجا سگ و کافر و زانی راه پیدا می‌کنند؟! ارباب شهود و کشفِ توحید می‌گویند: در عالم وجود،غیر از خدا چیزی نیست؛یعنی وجود او چنان سیطره و احاطه در اثر وحدت حقّه حقیقیّه و صرفه خود دارد ،که هیچ موجودی در قبال او،و در برابر او عرض اندام ندارد ؛حتّی ارواح ملکوتیّه و مجرّدات عِلویّه . وجود حضرت حقّ سبحانه همه اشیاء را مندکّ و مضمحلّ و فانی نموده است . آنجا حدود و تعیّن که لازمه شیئیّت اشیاء هستند،کجا می‌توانند وجود و تحقّق داشته باشند ؟! آنها می‌گویند: وجود ارواح قدسیّه،و نفوس انبیای عظام،در ذات حقّ مندکّ و فانی هستند . در ذات حقّ جبرائیل و اسرافیل را نمی‌توان یافت . آنوقت کجا سگ و خوک و میکرب و قاذورات یافت می‌شود ؟!

آنها می‌گویند: تمام موجودات در برابر ذات او وجودی ندارند،آنها همه تعیّن و ماهیّت و حدود می‌باشند؛و اصل وجود موجودات بسته به ذات حقّ است که از آن به صمدیّت، و مصدریّت ، و قیّومیّت ، و منشأیّت تعبیر شده است . این معنی و مفهوم را اگر درست دقّت کنیم،مُفاد و مراد همین کلمه تکبیر و کلمه تهلیلی است که هر روز در نمازهای خود واجب است چندین بار بر زبان آوریم،و بر محتوا و مفاد آن معتقد باشیم . امّا مسکینان نمی‌فهمند و معنی وحدت را از نزد خود حلول و اتّحاد می‌گیرند؛که منشأ آن کثرت و دوئیّت است .

آنگاه می‌ترسند که بدین اعتقاد عالی که روح اسلام است لب بگشایند، در حالیکه خودشان در شبانه روز در نمازها همین معنی را تکرار می‌کنند،و همین عبارات را از زبان و ذهن می‌گذرانند . و این امر ناشی است از پائین آمدن سطح عمومی معارف اسلام،و اکتفاء به علوم مصطلحه و مقرّره فعلی،و دور شدن از آبشخوار حقائق . حضرت استادنا الاکرم آیه الله گرانقدر: علاّمه طباطبائی قدّس الله سرّه می‌فرمود: در اذهان عوام از مردم،وحدت وجودی از کافر بدتر است؛یهودی باش ! مسیحی باش ! امّا وحدت وجودی نباش ! ! [۵۳]

پاورقی

[۳۴] ـ قسمتی از آیه ۹۱ ،از سوره ۶ : الانعام: «بگو: خدا،و سپس بگذار ایشان را (تا در خوضشان بازی کنند).» [۳۵] ـ «پاک و منزّه است آنکه أشیاء را به ظهور در آورد و خودش عین آنهاست.» [۳۶] ـ آی ه ۵۳ ،از سوره ۳۳ : الاحزاب اینطور است: وَ اللَهُ لَا یَسْتَحْیِ مِنَ الْحَقِّ . «و خداوند از بیان حقّ حیا نمی‌کند.» [۳۷] ـ «خداوند درباره حقّ از چیزی حیا نمی‌کند . ای شیخ ! اگر از کسی بشنوی که می‌گوید: فضله شیخ عین وجود شیخ است،با او مسامحه نخواهی نمود؛بلکه بر وی خشمناک می‌شوی ! پس چطور جائز است عاقلی این هذیان را به خدا نسبت دهد ؟! به سوی خدا توبه کن توبه نصوحی،تا از ورطه سهمناک که دهریها و طبیعیها و یونانیها و شکمانیها از آن استنکاف کرده‌اند؛تو نجات بیابی . و سلام بر آن کسی که از راه هدایت پیروی کند!» [۳۸] ـ قاضی نورالله شوشتری در «مجالس المؤمنین» مجلس ششم،در احوال محیی‌الدّین عربی،ص ۲۸۳ چنین آورده است: ‎ و امّا آنچه شیخ علاءالدّوله در آخر گفته که: اگر کسی گوید که فضله شیخ عین وجود شیخ است،غضب خواهد فرمود و مسامحه نخواهد نمود؛تمثیلی به غایت ناستوده است،و به فضله نادرویشی آلوده . زیرا که ارباب توحید اگر معیّت حقّ را به اشیاء چون معیّت جسم به جسم دانند،این فساد لازم آید . امّا معیّت بر زعم ایشان چون معیّت وجود است به ماهیّات،و ماهیّت ملوّث نیست؛به خلاف معیّت شخص با فضله که از قبیل معیّت جسم است مر جسم را،و به آن ملوّث می‌تواند شد . و ایضاً سخن در نفی وجودات ممکنات است که آثار وجود حقّند،و اثر شی‌ء فضله آن شی‌ء نمی‌شود تا تمثیل و تنظیر که نموده‌اند درست باشد . و لهذا اگر کسی شیخ علاءالدّوله را گفتی که کتاب «عروه » فضله توست،غضب خواستی نمود و مسامحه و تجوّز را تجویز نمی‌فرمود . و بالجمله ،امثال این کلمات پریشان نه لایق به علوّ شأن ایشان است،دیگر چه گوید و چه نویسد درویشی درویشان است. [۳۹] ـ «جمیع مراتب سپاس از آنِ خداوندی است که معارفی را که مطابق واقع است عقلاً و نقلاً عطا کرده است،بطوریکه نفس نمی‌تواند آنها را تکذیب کند و شیطان تشکیک نماید . و قلوب را اطمینان حاصل است بر وجوب وجود حقّ و وحدانیّتش و نزاهتش . و کسیکه ایمان نیاورد به وجوب وجودش کافری است حقیقی،و کسیکه ایمان نیاورد به وحدانیّتش مشرکی است حقیقی،و کسیکه ایمان نیاورد به نزاهت و پاکیش از جمیع اختصاصات ممکنات،ظالم حقیقی بارزی است . چرا که به او نسبت داده است آنچه را که لائق کمال قدس او نیست . و ظلم عبارت است از گذاردن چیزی را در غیر محلّ خودش . و از همین جهت می‌باشد که خداوند در کتاب محکمش آنانرا لعنت فرموده؛آنجا که گفته است: «آگاه باش که‌لعنت خدا بر ستمکاران است.» ] ذیل آیه ۱۸ ،از سوره ۱۱ : هود [ پاک و متعالی است خداوند از آنچه را که جاهلان او را بدان توصیف می‌کنند.» [۴۰] ـ صدر آیه ۱۱۰ ،از سوره ۱۸ : الکهف: «بگو: من فقط بشری هستم همانند شما!» [۴۱] ـ قسمتی از آیه ۱۷ ،از سوره ۸ : الانفال: «و تو تیر پرتاب نکردی زمانیکه پرتاب کردی،ولیکن خداوند پرتاب کرد!» [۴۲] ـ صدر آیه ۶ ،از سوره ۳۵ : فاطر: «تحقیقاً شیطان دشمن شماست؛پس شما هم او را دشمن بگیرید!» [۴۳] ـ آیه ۳ ،از سوره ۵۷ : الحدید: «اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.» [۴۴] ـ «اوست اوّل ازلی که سلسله احتیاج در عالم وجود بدو منتهی می‌گردد تا چه رسد به چیز دیگری . و اوست آخر ابدی به آنکه جمیع امور بدو بازگشت می‌کند . و اوست ظاهر در آثار ظاهره‌اش به سبب افعال صادره از صفات ثابته ذاتیش. و اوست باطن در ذاتش که چشمها او رادر نمی‌یابند و ذاتش را نمی‌شناسد مگر خودش . و روایت صحیحه از پیامبر وارد است که فرمود: جمیع مردم،در معرفت ذات خداوند نادانند؛یعنی در معرفت ذات او . و پیامبر فرمود: اندیشه کنید در نعمتهای خدا؛و اندیشه مکنید در ذات خدا!» [۴۵] ـ آیه ۹۹ ،از سوره ۱۵ : الحجر: «پروردگارت را عبادت کن،تا وقتیکه یقین به سویت بیاید!» [۴۶] ـ «آخر مقامات،عبودیّت است؛و آن عبارتست از بازگشت بنده به حال نخستش از جهت وَلایت (به فتح واو)،در حالی که بنده در این بازگشت همراه با حقّ متعال است و متمکّن در مظاهر تجلّیات او.» [۴۷] ـ (۱) من همان کسی هستم که عاشق اویم؛و کسی که عاشق اویم من هستم . در آئینه چیزی بجز ما موجود نیست . (۲) تحقیقاً گوینده غزل خطا کرد هنگامیکه من به او غزل می‌دادم که: ما دو تا جان می‌باشیم که در یک بدن داخل شده است . (۳) شرکت میان من و او را که شرک روشنی است،به وجود آورده است هر کس که میان من و او بخواهد فرق گذارد . (۴) من او را از دور صدا نمی‌زنم،و از نزدیک در خاطرم نمی‌آورم؛تحقیقاً یاد من و ندای من او را،ندای من به خود من می‌باشد . [۴۸] ـ «بازگشتن به سوی حقّ بهتر است از ادامه راه باطل.» [۴۹] ـ صدر آیه ۷۴ ،از سوره ۱۶ : النّحل: «پس شما برای خداوند مثال نزنید!» [۵۰] ـ «العُروة لاِهل الخَلوة والجَلوة» تصنیف أحمد بن محمّد بن أحمد بیابانکی،معروف به علاءالدّوله سمنانی،انتشارات مولی،در مقدّمه جناب محترم آقای نجیب مایل هروی،ص ۳۵ تا ص ۴۵ [۵۱] ـ به نقل آقای کیوان سمیعی در تعلیقه مقدّمه بر «شرح گلشن راز» ص شصت و پنج [۵۲] ـ جناب محترم آقای دکتر سیّد یحیی یثربی استاد فلسفه در دانشگاه تبریز در کتاب شریف خود: «فلسفه عرفان» تحلیلی از اصول و مبانی و مسائل عرفان،در طبع دوّم مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم،از ص ۴۱۷ تا ص ۴۸۲ بحثی را تحت عنوان «فناء فی‌الله و بقاء بالله» شروع کرده‌اند و پایان داده‌اند . و چون از ص ۴۴۵ تا ص ۴۸۰ را تقریباً پیرامون مصاحبات و مباحثات حقیر با استاد عالیقدر فقیدمان،علاّمه دوران و حکیم زمان و عالم بالله و بأمرالله و عارف کامل،جامع معقول و منقول آیت عظمای الهی: علاّمه حاج سیّد محمّد حسین طباطبائی تبریزی أرواحُنا لترابِ مرقدِه الفدآءُ،اختصاص داده بودند؛برای مزید توضیح و رفع شبهات متوهّمه از نظریّه حقیر، لازم دید قدری در اینجا موارد لزوم بحث را بنگارد . بحولِ اللهِ و قوّتِه و لاحولَ و لا قوّةَ إلاّ باللهِ العلیِّ العظیم . در این مصاحبات که در بخش دوّم کتاب «مهر تابان» آمده است،بحث این ناچیز با حضرت معظّم له در بقاء عین ثابت بوده است در مرحله فناء تامّ در ذات الله تبارک و تعالی و عدم بقاء آن . حضرت علاّمه اصرار می‌فرمود بر بقاء عین ثابت و حقیر بر عدم آن؛همانطور که مؤلّف محترم در ص ۴۴۵ تا ص ۴۴۷ ذکر نموده‌اند و در خاتمه بحث در ص ۴۷۹ و ۴۸۰ ،نظریّه حقیر را مردود دانسته‌اند . و در صفحات قبل از آن در شرح و تفصیل معنی فناء و اقسام آن،مطالبی را بیان،و از جمله در ص ۴۵۷ و ۴۵۸ برای اثبات عدم امکان فنای حقیقت،مطلبی را از جامی بدینگونه بازگو کرده‌اند: ‎ در بیان روشن جامی راجع به فناء،راه حلّ این مشکل را می‌توان بدست آورد . در گذشته بیان وی را به تفصیل نقل کردیم و اینک قسمتی از آنرا دوباره مورد دقّت قرار می‌دهیم که می‌گوید:

«امّا به نزدیک این طائفه فنا و بقا را معنی‌ای دیگر است: از بقا،بقای ذات چیزی نخواهند؛بقای صفات او خواهند . از فنا،فنای ذات چیزی نخواهند؛فنای صفات او خواهند . به آن معنی که مراد از هر چیزی عین ] ثابت [ آن چیز نیست،لکن معنی آنستکه چون این معنی در آن چیز موجود باشد آن چیز را نام «بقاء» دهد؛از بهر آنکه مقصود از آن چیز حاصل است . و چون از آن چیز معدوم گردد آن چیز را «فانی» خوانند؛از بهر فوات مقصود از او . و این در تعارف ظاهر است که چون کسی پیر و ضعیف گردد گوید: من نه آنم که بودم . مرد همانست لکن صفات،دیگر شده است ـ کذا فی «شرح التّعرف» . فنای ممکن در واجب به اضمحلال آثار امکان است نه انعدام حقیقت او؛چون اضمحلال انوار محسوسه در نور آفتاب . چراغ آنجا که خورشید منیر است میان بود و نابودی اسیر است» و سپس می‌افزاید که: «اضمحلال آثار امکان در لطیفه انانیّت عارف باشد در هوش وادراک او،نه در جسم و روح بشریّت او.» * این اضمحلال آثار امکان و فنای صفات بشری،به این معنی خواهد بود که عارف به نوعی از آنها بر کنار ماند؛همانند بر کنار ماندن پیر از جوانی . و این در حقیقت یک حرکت و تحوّل است و به عبارت دیگر: تولّد تازه‌ای است که در آن صفاتی از میان برداشته شده و صفات دیگری جانشین آنها گشته . عارف صفات و خواصّ و لوازم شناخته شده بشری را کنار گذاشته،و صفات و خواصّ و آثار دیگری بدست آورده که از نوع صفات قبلی خویش نیست و به ناچار از آنها تعبیر دیگری دارد از قبیل: اوصاف الهی و تخلّق بأخلاق الله . أقول: محلّ بحث و نزاع در توحید ذاتی است نه توحید صفاتی . و این سخنان جامی همه به توحید صفاتی بازگشت می‌کند و از مبحث خارج می‌باشد . فناء ذاتی یعنی فناء زید مثلاً در ذات الله جلّ و عزّ . معنی فناء تامّ آن می‌باشد که:

زید از همه رسوم عبور کرده باشد و هیچ اسمی و رسمی باقی نمانده باشد . اینست معنی فناء تامّ و معنی ذات الله جلّ جلاله . وجود بحت ازلی ابدی سرمدی لامتناهی است که از هر صفت و اسم منزّه و از هرگونه شائبه تعیّن مبرّی است . در این صورت اگر بگوئیم: عین ثابت در زید باقی می‌ماند،یکی از دو محال لازم می‌آید: یا فنا را فنای تامّ و تمام فرض ننموده‌ایم و از وجود انّیّت زید که وی را از غیر تمایز دهد،قدری در آن به جای نهاده‌ایم . واین خُلف است؛زیرا معنی فنای تامّ این نیست . و این زید با معیّت عین ثابتش نمی‌تواند در ذات وارد شود؛زیرا ذات،بسیط من جمیع الجهات می‌باشد و ورود وی در ذات مستلزم شکستن و محدودیّت و ترکیب و حدوث ذات می‌گردد؛ که محال است . بناءً علیهذا،نه ذات از بساطت رفع ید می‌کند،و نه زیدٌ بما أنّه زید می‌تواند وارد در ذات گردد . عین ثابت عبارةٌ اُخری از انانیّت و ماهیّت و ما به الامتیاز زید است . چگونه حقّ ورود در ذات را دارد،در حالیکه ذات بسیط من جمیع الجهات می‌باشد . بنابراین،یا باید وصول به مقام فناء ذاتی را بالمرّه انکار کنیم،و یا فناء را که حقیقت نیستی و اندکاک می‌باشد،بدان وصله‌ای بیفزائیم و عین ثابت را با آن همراه نمائیم ؟! التزام به عین ثابت در ذات،یا مستلزم محدودیّت و تعیّن و ترکیب ذات می‌باشد،یا از اوّل فنا را فنا فرض ننمودن و صبغه نیستی تامّ و تمام به او نبخشودن است؛یعنی فنای در صفات . ما می‌گوئیم: تعیّن یعنی زید،و اطلاق یعنی ذات . بنا بر وحدت وجود حقّه حقیقیّه و وحدت بالصّرافه که التزام به آن مساوق با قول به تشخّص وجود است،یک ذات بحت و بسیط و لایتناهی نمی‌تواند در وجود زید محدود شود؛وگرنه از وحدت و تشخّص می‌افتد و صبغه تناهی و ترکیب،و بالاخره حدوث به خود می‌گیرد؛و این خلاف برهان است . شما اگر به این ذات بسیط که وجود است و تجرّد و بساطت دارد،به نظر همان بساطت نگریستید،خداست،ذات است،قدیم است،إلی آخر از اسماء حسنای وی؛و اگر به نظر تعیّن که محدود و مقیّد است نظر نمودید،زید است و حادث و مرکّب . فقط و فقط نظر به دو اعتبار می‌باشد . پس زید یعنی تعیّن،یعنی عین ثابت . و اگر تعیّن را برداشتید و گفتید: فنای از تعیّن،آنجا ذات است و بس . زید فانی شد،مرجعش به انداختن تعیّن است .

موجود بدون تعیّن،بحت است،بسیط است . لایتناهی است،آن ذات است آن الله است . زید بدون تعیّن زید نیست؛زیرا تعیّنش همان زیدیّت اوست . چون فانی گشت و رخت تعیّن را خلع نمود و از همه مراتب تعیّن بالفرض گذشت که همان فنای تامّ و مطلق است،دیگر نیست . زید نیست،نیستی است . زید نیست و خداوند هست . معنی فنای زید،یعنی نیستی زید و هستی خدا . زید فانی در خدا شد؛یعنی زید نیست شد و خداوند هست . برای فنای ذاتی و بقاء عین ثابت بدین شعر تمثّل جستن،درست نمی‌باشد که: چراغ آنجا که خورشید منیر است میان بود و نابودی اسیر است این مثل مع الفارق است . زیرا نور چراغ غیر از نور خورشید می‌باشد . و این حقیقت اسارت میان بود و نابود،متحقّق؛ولی وجودات متعیّنه ممکنات بأسرها و جمیعها،غیر از وجود بحت و مجرّد و بسیط و خورشید لم‌یزلی ذات خداوند نمی‌باشد . بنابر أصاله الوجود،و وحده الوجود،و تشخّص وجود،یک وجود قدیم است و بس؛ که مستقلّ و ذی اثر است .

موجودات ممکنه،موجودات ظلالیّه و تبعیّه و مرآتیّه و آیتیّه و مجازیّه و غیر مستقلّه و تعیّنیّه می‌باشند . پس نوری گرچه فی الجمله باشد،از خود ندارند . نور خداست که در این محدود بدین مقدار تجلّی کرده است . موجودات غیر از مرائی و مجالی و مظاهر چیز دگری نمی‌باشند . إِنْ هِیَ إِلآ أَسْمَآءٌ سَمَّیْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَ آؤُکُم مَّآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـنٍ . ** این تعیّنات اسمهائی می‌باشند که شما بر رویشان گذاشته‌اید !

اسمها را بردارید،غیر از خدا چیزی نیست . باری،در امثال این مقام اگر بر شعر شیخ عراقی متمثّل شویم،شاید بهتر باشد: آفتابی در هزاران آبگینه تافته پس به رنگ هر یکی تابی عیان انداخته جمله یک نور است لیکن رنگهای مختلف اختلافی در میانِ این و آن انداخته  *** اگ ر بخواهیم درست تمثیل نمائیم،فرض کنید: در نقاط مختلف جهان ایستگاه‌هائی (استسیون) نصب کنند تا نور خورشید را گرفته،و همان نور را در شب در چراغهای مختلف بروز و ظهور داده باشند . در اینجا اگر خورشید از زیر افق سر برآرد و طلوع کند،دیگر این ایستگاه‌ها اثر وجودی ندارند . این نور چراغها همانند سائر انوار مشعشعه از شمس بر روی زمین،خودی از خود و وجودی از خود ندارند،مگر همان یک شعاع وحدانی آفتاب عالمتاب . این چراغها اسیر میان بود و نابود نمی‌باشند؛بلکه در این صورت نابود صِرف هستند . * ـ «نقد النّصوص فی شرح نقش الفصوص» طبع جدید،ص ۱۵۱ (تعلیقه) ** ـ صدر آیه ۲۳ ،از سوره ۵۳ : النّجم *** ـ لمعه ۱۵ ،از «لمعات» عراقی،ص ۳۸۹

[۵۳] ـ «توحید علمی و عینی» در مکاتیب حِکَمی و عرفانی،تصنیف خود حقیر،ص ۳۲۶ تا ص ۳۲۹


حاج شیخ بعد از رحلت حاج سیّد أحمد،کلام او را می‌پذیرد

‎ حضرت علاّمه استادنا الاکرم طباطبائی رضوان الله علیه می‌فرمودند: در مکاتبات و مباحثاتی که در قضیّۀ تشکیک در وجود و وحدت وجود،در میان دو عالم بزرگوار آقای حاج سیّد أحمد کربلائی طهرانی و آقای حاج شیخ محمّد حسین کمپانی اصفهانی رضوان الله علیهما صورت گرفت،و بالاخره مرحوم‌حاج شیخ قانع به مطالب عرفانیّۀ توحیدیّۀ آقا حاج سیّد أحمد نشدند؛بعد از رحلت مرحوم آقا سیّد أحمد،یکی از شاگردان مرحوم قاضی به نام «آقا سیّد حسن کشمیری» که از همدورگان آیة الله آقای حاج شیخ علی‌محمّد بروجردی و آقا سیّد حسن مسقطی و آن ردیف از تلامذۀ مرحوم قاضی بود،بنای بحث و مکالمه را با مرحوم حاج شیخ باز کرد،و آنقدر بحث را بر اساس استدلال و برهان مرحوم حاج سیّد أحمد تعقیب کرد که حاج شیخ را ملزم به قبول نمود . . [۵۴]

اشعار حاج شیخ در عدول از تشکیک در وجود به وحدت وجود

شاهدِ شاهد در آستین ما،در عدول مرحوم کمپانی از عقیدۀ فلاسفه به تشکیک در وجود،به عقیدۀ عرفاء به وحدت وجود؛اشعار ایشانست در کتاب حکمت خود به نام «تحفة الحکیم» که راجع به اتّحاد و هوهویّت می‌فرمایند:

صَیْرورَةُ الذّاتَیْنِ ذاتًا واحِدَهْ

خُلْفٌ مُحالٌ وَ الْعُقولُ شاهِدَهْ (۱)

وَ لَیْسَ الاِتِّصالُ بِالْمُفارِقِ

مِنَ الْمُحالِ بَلْ بِمَعْنًی ل آئِقِ (۲)

کَذَلِکَ الْفَنآءُ فی الْمَبْدَإِ لا

یُعْنَی بِهِ الْمُحالُ عِنْدَ الْعُقَلا (۳)

إذِ الْمُحالُ وَحْدَةُ الاِثْنَیْنِ

لا رَفْعُ إنّیَّتِهِ فی الْبَیْنِ (۴)

وَ الصِّدْقُ فی مَرْحَلَةِ الدَّلالَهْ

فی الْمَزْجِ وَ الْوَصْلِ وَ الاِسْتِحالَهْ (۵)

فَالْحَمْلُ إذْ کانَ بِمَعْنَی هُوَ هُو

ذو وَحْدَةٍ وَ کَثْرَةٍ فَانْتَبِهوا (۶ ) ) [۵۵]

۱ ـ چنانچه دو ذات مختلف ذات واحد شوند،این امر محال است؛و عقول شاهد بر این محالیّت است .

۲ ـ امّا اتّصال پیدا نمودن نفوس و ارواح به مفارقات و مجرّدات عقلیّه،محال نمی‌باشد؛بلکه دارای معنی مناسب و سزاوار به آن اتّصال و کیفیّت هو هویّت آنهاست .

۳ ـ همچنین فنای نفوس انسانی در مبدأ و اصل قدیم خداوندی نیز در نزد صاحبان عقل،محال به نظر نمی‌رسد .

۴ ـ به سبب آنکه محال عبارت است از یکی شدن دو چیز؛نه از میان برداشته شدن انّیّت و هستی نفس انسانی از میانه .

۵ـ و نیز گواه ما بر عدم محالیّت آن،صادق آمدن عنوان وحدت و یگانگی است در مرحلۀ دلالت،در مورد ترکیب مزجی؛همچون آب و سرکه که این دو مادّه با آنکه دو تا هستندو درهم آمیخته و ممزوج گشته‌اند،معذلک‌عنوان وحدت و نام واحدی بر آنها جاری می‌شود . و در ترکیب سرکه و عسل بدان انگبین گویند . و همچنین در مورد اتّصال دو چیز یا چند چیز با یکدگر؛مثل قطعات چوب که از اتّصالشان،با وجود دوئیّت و بینونت معذلک نام واحد سریر بدان گفته می‌شود . و همچنین در مورد استحاله که چیزی به صورت چیز دگر مبدّل شود؛همچون آب که بخار می‌شود،در اینصورت می‌گویند: این بخار،همان آب است نه چیز دیگر،در حالیکه آب و بخار دو چیز هستند .

۶ ـ و در باب قضایا،قضیّۀ حمل شایع صناعی چون زید قائم است،که زید و قائم دو چیز می‌باشند؛و امّا در مورد حمل هو هو یعنی حمل اوّلی ذاتی،که حمل مفاهیم است بر همدگر همچون حمل حیوان ناطق بر انسان،که در این صورت با وجود وحدت مفهومی که نتیجۀ حمل و هوهویّت است،معذلک کثرت مفهوم انسان با حیوان ناطق سبب صحّت حمل شده است؛وگرنه معنی نداشت که یک چیز به تمام معنی برخودش حمل شود؛مثل الإنسانُ إنسانٌ . و لهذا در حمل اوّلی که حمل هو هوست با وجود کثرت مفهومی از جهتی،اتّحاد در حمل واقع شده است؛پس بر این مطالب توجّه داشته باشید .

این ابیات همگی دلالت بر مدّعای آقا سیّد أحمد دارد؛ولیکن آنچه در میان آنها صریحتر است،بیت چهارم می‌باشد که دلیل بر بیت سوّم ـ که دلالت بر امکان فناء فی الله دارد ـ آورده شده است . و این عین مطلب اهل عرفان و یقین است؛و مرحوم حاج سیّد أحمد کربلائی هم غیر از این چیزی نمی‌گوید . رحمة الله علیهما رحمةً واسعةً شاملةً . [۵۶]

باری،مُفاد این ابیات مگر غیر از مضمون ابیات حسین بن منصور حلاّج است که اینک قرائت کردیم:

أنَا أنَا أنْتَ،أمْ هَذا إلَهَیْنِ حاشایَ حاشایَ مِنْ إثْباتِ إثْنَیْنِ هُویَّتی لَکَ فی ل آئیّتَی أبَدًا کُلٌّ عَلَی الْکُلِّ تَلْبیسٌ بِوَجْهَیْنِ فَأیْنَ ذاتُکَ عَنّی حَیْثُ کُنْتُ أرَی فَقَدْ تَبَیَّنَ ذاتی حَیْثُ لا أیْنی تا آخر .

استدلال ملکیّ تبریزیّ بر وحدت وجود به «برهان صدّیقین»

آیة الله فقید،فقیه عالم عارف: حاج میرزا جواد آقا ملکیّ تبریزیّ قُدّس سرُّه،مطلب را فقط با چند جملۀ مختصر و کوتاه و مفید بیان فرموده است،و چنان دلیل متقنی بر اثبات وحدت وجود می‌آورد که همگان را شیفته و فریفته نموده است . وی می‌گوید: ‎ وَ یَتَّضِحُ ذَلِکَ بِأدْنَی تَأمُّلٍ؛لاِنَّ حَقیقَةَ الْوُجودِ یَمْتَنِعُ عَلَیْها الْعَدَمُ؛ وَ إلاّ لاتَّصَفَ الشَّیْءُ بِنَقیضِهِ أوْ بِما یُساوِقُ نَقیضَهُ . وَ هُوَ بَدیهیُّ الْبُطْلانِ ضَروریُّ الْفَسادِ . وَ کُلُّ ما امْتَنَعَ عَدَمُهُ ثَبَتَ قِدَمُهُ بِالضَّرورَةِ . فَحَقیقَةُ الْوُجودِ ثَبَتَ قِدَمُها . فَلَا یُمْکِنُ الْقَوْلُ بِأنَّ لِلاشْیآءِ وُجودًا حَقیقیًّا . فَتَأمَّلْ وَ اغْتَنِمْ ! فَإنَّ ما ذَکَرْناهُ بُرْهانُ الصِّدّیقینَ فی إثْباتِ وُجودِهِ تَعالَی. [۵۷]

«و وحدت وجود با کوتاهترین تأمّل برای تو آشکار می‌شود؛به جهت آنکه ممتنع است که بر حقیقت وجود عدم عارض گردد؛و گرنه شی‌ء مورد نظر یا به خود نقیض و یا به آنچه مساوی نقیضش است متّصف می‌گشت . و این اتّصاف،بطلانش از بدیهیّات و فسادش از ضروریّات است . و هر چیزی که عدمش امتناع داشته باشد،قدیم بودنش ثابت است به حکم ضرورت . پس حقیقت وجود قدیم بودنش ثابت شد . بنابراین امکان ندارد که گفته شود: اشیاء دارای وجود حقیقی هستند . در این مهمّ تأمّل و تدبّر کن و مغتنم بشمار ! زیرا آنچه را که ما بیان نمودیم عبارت است از «برهان صدّیقین» برای اثبات وجود خداوند متعال!» چقدر عالی و رسا شیخ فخرالدّین إبراهیم عراقی این حقیقت را در کتاب «لمعات» خود شرح داده است: ‎ لمعۀ یازدهم: بدانکه میان صورت و آینه نه اتّحاد ممکن بود و نه حلول به هیچ وجه . بیت: گوید آن کس درین مقام فضول که تجلّی نداند او ز حلول حلول و اتّحاد در دو ذات صورت نبندد،و در چشم شهود،در همة وجود جز یک ذات مشهود نتواند بود . شعر: الْعَیْنُ واحِدَةٌ وَ الْحُکْمُ مُخْتَلِفُ وَ ذاکَ سِرٌّ لاِهْلِ الْعِلْمِ یَنْکَشِفُ [۵۸]

صاحب کشف،کثرت در احکام بیند نه در ذات؛چه داند که تغییر احکام در ذات اثر نکند . چه ذات را کمالی است که قابل تغیّر و تأثّر نیست . نور به الوان آبگینه منصبغ شود؛امّا چنان نماید . شعر: لا لَوْنَ فی النّور لَکِنْ فی الزُّجاجِ بَدا شُعاعُهُ فَتُرآءَی فیهِ ألْوَانُ [۵۹] و اگر ندانی که چه می‌گویم ، مصراع: در چشم من آی و پس نظر کن تا بینی بیت: آفتابی در هزاران آبگینه تافته پس به رنگ هر یکی تابی عیان انداخته جمله یک نورست لیکن رنگهای مختلف اختلافی در میان این و آن انداخته [۶۰]

ابیات صاحب بن عبّاد: رَقَّ الزُّجاجُ وَ رَقَّتِ الْخَمْرُ

آری چقدر این مطلب با دوبیتی صاحب بن عَبّاد مشابهت دارد: رَقَّ الزُّجاجُ وَ رَقَّتِ الْخَمْرُ وَ تَشابَها فَتَشا کَلَ الامْرُ (۱) فَکَأنَّما خَمْرٌ وَ لا قَدَحٌ وَ کَأنَّما قَدَحٌ وَ لا خَمْرُ (۲ ) ) [۶۱]

۱ ـ شیشۀ ظرف شراب لطیف و رقیق است،و شراب نیز لطیف و رقیق است؛لهذا این دو تا با هم مشتبه گشتند و بنابراین امر مشکل آمد . ۲ ـ بطوریکه تو گوئی فقط تنها شراب است و کاسه‌ای در میان نیست؛و تو گوئی که فقط کاسه‌ای در میان می‌باشد و شرابی نیست !

ابیات «تحفة الحکیم» حکیم کمپانی،در حقیقت محمّدیّه

اینک سخن ما در بحث تشخّص وجود،و معنی و مفاد « لا هُوَ إلاّ هُو » خاتمه پیدا می‌کند،و با ختم این مبحث،جلد دوّم از قسمت «الله شناسی» از دورۀ علوم و معارف اسلام پایان می‌پذیرد . و مناسب است در اینجا برخی از ابیات حکیم متألّه و فقیه و فیلسوف‌زمان و نادرۀ دوران که در پایان کتابش: «تحفة الحکیم» آورده است،ما نیز در اینجا ذکر کنیم و کتاب را به زینت آن اشعار راقیۀ عالیه پایان بخشیم . این ابیات را در میان فرق بین معنی «کلام» و معنی «کتاب» ایراد فرموده است که بسیار جالب است،و برای فهمیدن حقیقت توحید وجود،و وحدت ذات حقّ متعال با جمیع موجودات،و تأمّل در کیفیّت وحدت در کثرت نیز بجا و مقوِّی افهام می‌باشد:

بَیْنَ الْکَلامِ مِنْهُ وَ الْکِتابِ

فَرْقٌ لَدَی الْعارِفِ باللُبابِ (۱)

فَکُلُّ مَوْجودٍ مِن الْکَلامِ

مِنْ جَهَةِ الصُّدورِ وَ الْقیامِ (۲)

وَ الْکُلُّ مِنْ حَیْثیَّةِ الْقَبولِ

کِتابُهُ عِنْدَ اُولی الْعُقولِ (۳)

وَ بِاعْتِبارِ عالَمِ الامْرِ فَقَطْ

کَلامُهُ فَإنَّهُ بِلا وَسَطْ (۴)

وَ عالَمُ الْخَلْقِ کِتابٌ مَحْضُ

وَ الْجَمْعُ مِنْ ذی الْجَهَتَیْنِ فَرْضُ (۵)

وَ لِلْکَلامِ بِاعْتِبارِ الْجَمْعِ

وَ الْفَرْقِ وَصْفانِ بِغَیْرِ مَنْعِ (۶)

فَبِاعْتِبارِ الْجَمْعِ بِالْقُرْءَانِ

یُدْعَی کَما فی الْفَرْقِ بِالْفُرْقانِ (۷)

وُجودُهُ الْجَمعیُّ فی أعْلَی الْقَلَمْ

فیهِ انْطَوَی کُلُّ الْعُلومِ وَ الْحِکَمْ (۸)

وُجودُهُ الْفَرْقیُّ وَ التَّفصیلیّ

فی غَیْرِهِ مِنْ سآئِرِ الْعُقولِ (۹)

وَ إنَّ فی دآئِرَةِ الْوُجودِ

قَوْسَیْنِ لِلنُّزولِ وَ الصُّعودِ (۱۰)

وَ بِالنَّبیِّ الْمُصْطَفَی وَ الالِ

قَدْ خُتِمَتْ دآئِرَةُ الْکَمالِ (۱۱)

وَ أوَّلُ الْمَراتِبِ الْعَقْلیَّةْ

هیَ الْحَقیقَةُ الْمُحَمَّدیَّةْ (۱۲)

فَما وَعاهُ قَلْبُهُ مِمّا وَعَی

یَکونُ قُرْءَانًا وَ فُرْقانًا مَعا (۱۳)

وَ غَیْرُهُ لَیْسَ عَلَی هَذا النَّمَطْ

بَلْ کُلُّ ما اُوتیَ فُرْقانٌ فَقَطْ (۱۴)

وَ لاِخْتِصاصِهِ بِهِ کَما عُلِمْ

یَقولُ: اُوتیتُ جَوامِعَ الْکَلِمْ (۱۵)

وَ قَدْ خَتَمْتُ هَذِهِ الْمَقالَهْ

بِاسْمِ النَّبیِّ خاتَمِ الرِّسالَهْ (۱۶)

فَیا مَنِ اصْطَفاهُ مِن بَریَّتِهْ

وَ خَصَّهُ بِعِلْمِهِ وَ حِکْمَتِهْ (۱۷)

صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ عِتْرَتِهْ

وُرّاثُهُ فی سِرِّهِ وَ سیرَتِهْ (۱۸)

تَمَّتْ علی یدِ ناظمِها الْجانی محمّد حُسین النّجفیّ الإصفهانیّ فی ۲۹ ربیع الاوّل سنةَ ۱۳۵۱ الهجریّۀ القمریّه

. ۱ ـ در میان عارفان به مغز و درون و حقیقت لبّ امر،فرق است میان کلام خدا و کتاب خدا .

۲ ـ (از آنجاکه هر موجودی دو وجهۀ صدور و قیام،و انفعال و قبول دارد)از آن حیث که جهت صدور و قیام به خداوند متعال دارد،بدان موجود، کلام الهی گویند .

۳ـ و تمام مخلوقات در نزد خردمندان و صاحبان درایت و عقل،از جهت قبول و انفعال کتاب الهی محسوب می‌شوند .

۴ ـ چون موجودات عالم امر در وجودشان نیاز به واسطه ندارند،لهذا فقط آنها کلام خدا هستند .

۵ ـ و عالم خلق و طبیعت (که بواسطۀ عالم امر موجود شده‌اند) کتاب محض خداوند است . و آن موجوداتی که دارای دو جهت،هم امر و هم خلق می‌باشند،جامع هر دو جهت عنوان کلام الهی و کتاب خداوندی هستند .

۶ ـ و بدون شکّ و شبهه از برای کلام به اعتبار جَمْع و فَرْق،دو وصف مختلف عارض می‌گردد .

۷ ـ به اعتبار جمع بدان قرآن گویند،همانطور که به اعتبار فرق آنرا فرقان نامند

. ۸ ـ در وجود جمعی آن در بالاترین قلم،جمیع علمها و حکمتها منطوی شده است .

۹ ـ امّا وجود فرقی و تفصیلی آن،در میان بقیّۀ عقول که پائین‌تر ازأعلی‌القلم است می‌باشد .

۱۰ ـ و تحقیقاً در دائرۀ وجود،برای نزول و برای صعود،دو قوس نزولی و صعودی موجود است .

۱۱ ـ دائرۀ کمال تحقیقاً بواسطۀ پیامبر مصطفی و آل گرامی وی خاتمه پیدا نموده است .

۱۲ ـ و اوّلین مرتبه از مراتب عقلیّه،عبارت می‌باشد از حقیقت محمّدیّه .

۱۳ ـ و آنچه را که در خود فرا گرفته است دل او،از آنچه را که فرا گرفته است،عبارت می‌باشد از هم قرآن و هم فرقان با همدیگر .

۱۴ ـ و غیر قلب پیغمبر از این قبیل نمی‌باشند؛بلکه جمیع چیزهائی‌که به او داده شده است،فقط فرقان است . ۱۵ ـ و به جهت اختصاص رسول الله است به مقام جمعی قرآن و فرقان ـبطوریکه دانسته شده است ـ که وی می‌فرماید: جوامع کلمات به من داده شده است .

۱۶ ـ و من مسلّماً این گفتارم را با نام پیغمبر خاتم المرسلین خاتمه دادم .

۱۷ ـ پس ای خداوند که وی را از میان جمیع خلائقت برگزیده‌ای؛و به علم و حکمت خودت مخصوص گردانیده‌ای !

۱۸ ـ درود بفرست بر محمّد و بر عترت او،که وارثان او هستند در سرّش و در روش و منهاج و سیره‌اش ! تمام شد این منظومۀ حکمت که مُسَمَّی به «تحفة الحَکیم» است،بر دست مرد جنایت پیشه: محمّد حسین نجفیّ اصفهانیّ در ۲۹ ماه ربیع الاوّل از سنۀ ۱۳۵۱ هجریّۀ قمریّه .

  • * * و حقیر فقیر نیز گوید: تمام شد این مجلّد دوّم از قسمت «الله شناسی» از دورۀ علوم و معارف اسلام،بر دست مرد جنایت پیشه: «سیّد محمّد حسین حسینیّ طهرانیّ» در طلیعۀ آفتاب روز پنجشنبه اوّل شهر رمضان المبارک،از سنۀ یک هزار و چهارصد و پانزده هجریّۀ قمریّه . بِعَوْنِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ تَأْییدِهِ وَ مَنِّهِ،فَلا عَوْنَ وَ لا رَحْمَةَ وَ لا تَأْییدَ وَ لا مَنَّ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیمِ . وَ اللَهُ الْمُسْتَعانُ . وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیمِ . سیّد محمد حسین حسینیّ طهرانیّ مشهد مقدّس رضوی علی شاهدِه ءَالافُ الصّلوةِ و السّلامِ و التّحیّةِ و الإکرامِ


پاورقی

[۵۴] ـ «توحید علمی و عینی»،ص ۳۲۴ و ۳۲۵ [۵۵] ـ «تحفة الحکیم» طبع مطبعۀ النّجف،با مقدّمۀ عالم ذی قیمت آیة الله شیخ محمّد رضا مظفّر (ره)،ص ۴۰ و ۴۱ دانشمند معظّم عالم فاضل نحریر محقّق مدقّق عالیمقام،برادر گرامی و صدیق دیرین حمیم حقیر: حضرت آقای حاج سیّد عزیز الله طباطبائی یزدی مدّ ظلّه العالی،روزی از حقیر طلب نمودند تا تحفۀ مرحوم حاج شیخ أعلی الله مقامَه را شرح کنم . حقیر مضافاً بعدمِ لیاقتی و استعدادی و فعلیّتی لهذا الامر الخطیر،عرض کردم: چون فعلاً نوشتجات حقیر در مجلّدات دوره‌ای «الله شناسی» و «امام شناسی» و «معادشناسی» است،و هر کدام یک از اینها دوره‌ای است که شامل چندین مجلّد می‌گردد،و تمام اوقات را بعضاً در شبانه روز اشغال می‌نماید؛دست آزیدن به تألیفی مستقلّ آن هم در سطح مطالب عالیه و غوامض فلسفیّه و حکمتیّۀ مرحوم شیخ،شاید موجب وقفه در آن منظور گردد . اینک به طلاّب گرام و محصّلین حوزه‌های علمیّه ذوی العزّة و الاحترام،توصیه می‌گردد که عذوبت و سلاست منظومۀ شیخ به قدری است که دلنشین و جالب توجّه همگان از علما و فضلا می‌باشد . سزاوار است عین آن ابیات را به عنوان سند و مستند،مانند ابیات نصاب الصِّبیان و الفیّۀ ابن مالک،و اشعار منظومۀ حکیم متألّه سبزواری،از بر کنند؛تا خداوند به حول و قوّۀ خود آیتی را برانگیزاند تا «تحفه» را با نهایت اتقان شرحی مناسب متن بنماید . و لا حولَ و لا قوّةَ إلاّ باللهِ العلیِّ العظیمِ . [۵۶] ـ محاسبۀ دقیق ما می‌رساند که: مرحوم حاج شیخ پس از مکاتبات با آقا حاج سیّد أحمد،متجاوز از بیست سال عمر کرده است . و رجعت خود از عقیدۀ فلسفیّه به مرام عرفانیّه با تنظیم منظومۀ حکمیّه «تحفة الحکیم» بسیار امری است طبیعی و قابل قبول . و این محاسبه منوط به بیان مقدّماتی است: ۱ ـ همانطور که در مقدّمۀ کتاب «توحید علمی و عینی» حقیر آورده‌ام،تولّد آیة الله حاج شیخ محمّد حسین اصفهانی در دوّم محرّم سنۀ ۱۲۹۶ و وفاتشان در شب یکشنبه پنجم ذوالحجّه سنۀ ۱۳۶۱ بوده است؛و بنابراین مدّت عمرشان از ۶۶ سال تمام فقط ۲۷ روز کمتر خواهد شد . ۲ ـ منظومۀ حکمت همانطور که خودشان در پایان آن مرقوم داشته‌اند،در ۲۹ ربیع‌الاوّل سنۀ ۱۳۵۱ به اتمام رسیده است؛بنابراین ۱۰ سال و ۸ ماه و ۵ روز قبل از خاتمۀ حیاتشان بوده است . ۳ ـ چون این مدّت را از تمام عمرشان کسر نمائیم ۵۵ سال و ۲ ماه و ۲۸ روز خواهد شد . ۴ ـ یعنی ایشان منظومه را در این مدّت از عمرشان خاتمه داده‌اند . ۵ ـ رحلت آیة الله حاج سیّد أحمد کربلائی در عصر روز جمعه ۲۷ شوّال المکرّم از سنۀ ۱۳۳۲ بوده است . ۶ ـ عمر حضرت شیخ در وقت رحلت حضرت سیّد ۳۶ سال بوده است . ۷ ـ مکاتبات در میان علمین آیتین در زمان مرحوم آیة الله آخوند ملاّ محمّد کاظم خراسانی صورت پذیرفته است،و رحلت آخوند در سنۀ ۱۳۲۹ بوده است . ۸ ـ از زمان رحلت آخوند تا زمان پایان منظومه شیخ،مدّت ۲۱ سال بالغ می‌گردد . ۹ ـ از مراتب فوق بدست می‌آید که: اتمام منظومه دقیقاً ۱۸ سال و ۵ ماه و ۲ روز پس از ارتحال حاج سیّد أحمد،و ۲۱ سال پس از ارتحال آخوند بوده است . و این به خوبی می‌رساند زمان وسیعی را که مرحوم شیخ در این مدّت فرصت کافی برای تغییر رأی،و گرایش به عقیدۀ عرفاء بالله را داشته است . [۵۷] ـ «رسالۀ لقآء الله» ص ۱۷۷ ؛و عین این بیان را سیّد حیدر آملی در «رسالۀ نقد النّقود» خود ص ۶۴۶ تا ص ۶۴۸ که با «جامع الاسرار» او در یک مجلّد تجلید یافته است،آورده است . وی می‌گوید: الوجودُ من حیثُ هو وجودٌ لیس بقابلٍ للعدمِ لذاتِه . و کلُّ ما لیسَ بِقابلٍ للعدمِ لِذاتِهِ فَهو واجبُ الوجودِ لذاتِه؛فیجبُ أن یکونَ الوجودُ واجبًا لذاتِهِ. تا آنکه گوید: أمّا بیانُ الصّغرَی (علَی سَبیلِ البرهانِ) فلانّهُ لو کانَ الوجودُ قابلاً للعدمِ، لَلَزِمَ اتّصافُ الشّی‌ءِ بِنقیضِهِ . و اتّصافُ الشّی‌ءِ بنقیضِهِ مُحالٌ؛فمحالٌ أن یکونَ الوجودُ قابلاً للعدم. تا آنکه گوید: ‎ و أمّا بیانُ الکبرَی،فمسلّمٌ عند الخصم غیرُ محتاجٍ إلی البَیانِ و البرهانِ کما تقَرّرَ بأنَّ کلَّ من لیسَ بقابلٍ للعدمِ لذاتِهِ فهو وَاجبٌ. و امّا حاجی حکیم سبزواری این برهان را فقط در ضمن یک بیت آورده است: إذا الوجودُ کانَ واجبًا فهو و مع الإمکانِ قدِ استلزَمهُ  * ی عنی اثبات هستی خدا بر اصل خود هستی است؛«اگر وجود،واجب باشد که مطلوب ماست،و اگر ممکن باشد حتماً مستلزم وجود واجب خواهد بود.» * ـ «شرح منظومه» ص ۱۴۱ [۵۸] ـ «ذات یکی است،امّا حکمها مختلف است . و آن سرّی است که برای اهل علم منکشف می‌گردد.» [۵۹] ـ «در نور رنگی وجود ندارد؛ولیکن چون شعاع آن در شیشه پدیدار شود بصورت رنگهای گوناگون در نظر جلوه می‌نماید.» [۶۰] ـ «کلّیّات عراقی» انتشارات سنائی،ص ۳۸۹ [۶۱] ـ بسیاری از کتب اهل عرفان بدین ابیات بر مراد خود شاهد آورده‌اند . انتساب آن به‌صاحب بن عُبّاد جای شکّ و شبهه نیست . در «أعیان الشّیعة» ج ۱۱ ،ص ۳۲۷ از صاحب آنرا ذکر کرده است . و در «ریحانة الادب» ج ۸ ،ص ۹۳ نیز از صاحب نقل نموده است . صاحب «ریحانة» در ج ۲ ،ص ۳۵۸ ،در ترجمۀ احوال زاهی این شعر را از او آورده است: و مُدامةٍ کضیآئِها فی کَأسِها نُورٌ علی فَلَکِ الانامِلِ بازِغُ رَقَّتْ و غابَ عن الزُّجاجةِ لُطفُها فکأنّما الإبریقُ منها فارغُ آنگاه گفته است: صاحب بن عبّاد نیز بهمین مضمون گوید: رَقّ الزّجاجُ و رَقَّتِ الخمرُ ـ تا آخر دو بیت . و أقول: به نقل «ریحانة الادب» ج ۸ (الکنی) ص ۹۴ : وفات ابن عبّاد در شب جمعه یا عصر جمعه ۲۴ شهر صفر سنۀ ۳۸۵ ،و یا به زعم بعضی در ۳۸۷ در شهر ریّ واقع شد . تولّد او در سنۀ ۳۲۴ یا ۳۲۶ بوده است . و چون «ریحانة» در ج ۲ ،ص ۳۵۸ در ترجمۀ زاهی وفات او را در سال ۳۵۲ یا بعد از ۳۶۰ نوشته است،بنابراین ممکن است مفاد شعر صاحب اقتباس از مضمون شعر زاهی باشد . (تولّد زاهی در سنۀ ۳۱۸ بوده است.) و نیز محتمل است که زاهی از شعر صاحب اقتباس کرده باشد؛یا هیچکدام از یکدیگر اقتباس ننموده باشند . و الله العالم .


رساله الحاقیه  : اشکالات صاحب کتاب «الاخبار الدّخیلة» بر توقیع وارد در ماه رجب

بسم الله الرّحمن الرّحیم

جزوه ایست مستقلّ در اعتبار دعای : الَلهُمَّ إنِّی أَسْأَلُکَ بِمَعَانِی جَمِیعِ مَا یَدْعُوکَ بِهِ وُلَاةُ أَمْرِک َ، که سنداً و متناً مورد امضای علماء می‌باشد . این جزوه درردّ گفتار عالم معاصر محدّث شوشتری رحمة الله علیه می‌باشد،که در صفحۀ ۷۰ از همین مجموعه در تعلیقۀ آن وعده داده شد که به آخر کتاب ملحق گردد .

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم

وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ

وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ الانَ إلَی قِیامِ یَوْمِ الدّینِ

وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلَّا بِاللَهِ الْعَلِیِّ الْعَظیم

جناب ثقة المحدّثین آیة الله آقای حاج شیخ محمّد تقی تُستری دام إفضاله در کتاب «الاخبار الدّخیلة» ص۲۶۳ ص ۲۶۵ ،توقیعِ وارد در ادعیۀ ماه رجب را ردّ کرده‌اند؛و ما در اینجا خلاصۀ مطلب ایشان را می‌آوریم و سپس به ردّ آن می‌پردازیم : امّا کلام ایشان اینست که : از جمله ادعیۀ مُفتریه،آن دعائی است که در «مصباحَیْن» آمده است که : أَخْبَرَنِی جَمَاعَةٌ عَنِ ابْنِ عَیَّاشٍ؛قَالَ : مِمَّا خَرَجَ عَلَی یَدَیِ الشَّیْخِ الْکَبِیرِ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ بْنِ سَعِیدٍ رَضِیَ اللَهُ عَنْهُ مِنَ النَّاحِیَةِ الْمُقَدَّسَةِ،مَا حَدَّثَنِی بِهِ خَیْبَرُ بْنُ عَبْدِ اللَهِ؛قَالَ : کَتَبْتُ مِنَ التَّوْقِیعِ الْخَارِجِ إلَیْهِ : بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ادْعُ کُلَّ یَوْمٍ مِنْ أَیَّامِ رَجَبٍ : اللَهُمَّ إنِّی أَسْأَلُکَ بِمَعَانِی جَمِیعِ مَا یَدْعُوکَ بِهِ وُلَاةُ أَمْرِکَ،الْمَأْمُونُونَ عَلَی سِرِّکَ،الْمُسْتَبْشِرُونَ بِأَمْرِکَ،الْوَاصِفُونَ لِقُدْرَتِکَ،الْمُعْلِنُونَ لِعَظَمَتِکَ .

أَسْأَلُکَ بِمَا نَطَقَ فِیهِمْ مِنْ مَشِیَّتِکَ،فَجَعَلْتَهُمْ مَعَادِنَ لِکَلِمَاتِکَ وَ أَرْکَانًا لِتَوْحِیدِکَ وَ ءَایَاتِکَ وَ مَقَامَاتِکَ الَّتِی لَا تَعْطِیلَ لَهَا فِی کُلِّ مَکَانٍ . یَعْرِفُکَ بِهَا مَنْ عَرَفَکَ؛لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ،فَتْقُهَا وَ رَتْقُهَا بِیَدِکَ،بَدْؤُهَا مِنْکَ وَ عَوْدُهَا إلَیْکَ؛أَعْضَادٌ وَ أَشْهَادٌ وَ مُنَاةٌ وَ أَذْوَادٌ وَ حَفَظَةٌ وَ رُوَّادٌ . ـ إلَی : وَ فَاقِدَ کُلِّ مَفْقُودٍ . ـ إلَی : وَ مَلَئِکَتِکَ الْمُقَرَّبِینَ وَ بُهْمِ الصَّآفِّینَ ] وَ [ الْحَآفِّینَ . وَ بَارِکْ لَنَا فِی شَهْرِنَا هَذَا الْمُرَجَّبِ الْمُکَرَّمِ وَ مَا بَعْدَهُ مِنْ أَشْهُرِ الْحُرُمِ ـ إلخ . و پس از آن گفته‌اند : و از جمله اموری که دلالت دارد بر اینکه این دعا ساختگی است چند چیز است :

اوّل : جملۀ بِمَا نَطَقَ فِیهِمْ مِنْ مَشِیَّتِکَ ؛ نطق مشیّت خدا در آنها چه معنی دارد ؟ دوّم : جملۀ ا لَّتِی لَا تَعْطِیلَ لَهَا فِی کُلِّ مَکَان ٍ ؛الَّتِی که موصول است به چه بر می‌گردد ؟ اگر به وُلَاةُ أَمْرِکَ برگردد،از جهت لفظ تمام نیست بلکه از جهت معنی ایضاً؛و اگر به ءَایَاتِکَ وَ مَقَامَاتِکَ برگردد،از جهت معنی استوار نیست بلکه از جهت لفظ ایضاً .

سوّم : جملۀ لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُک َ ؛ چون این جمله می‌رساند که ملائکه که آیات خدا هستند با خود خداوند در تمام صفات خدای تعالی غیر از عنوان خالقیّت و مخلوقیّت مساوی هستند؛مثل آنکه بگوئیم : فلانکس مثل پادشاه است جز اینکه پادشاهی ندارد . یعنی در تمام کمالات سوای سلطنت،همانند اوست؛و این کفر محض است . و امّا أَعْضَادٌ ، ظاهرش اینست که آنان اعضاد خدا هستند؛و این نیز کفر است،و ممکن است که با تکلّف گفت که فرشتگان بعضی از آنان،اعضاد بعضی دگرند چون اعوان ملک الموت .

کما آنکه دربارۀ أَشْهَادٌ این تکلّف را می‌شود پذیرفت و گفت که مراد حضور شهادت آنان بر بنی آدم است .

و دربارۀ وَ أَذْوَادٌ وَ حَفَظَةٌ گفت که آنان بنی آدم را از بلایا حفظ می‌کنند . و دربارۀ مُنَاةٌ نیز گفت که از مادّۀ « مَنَی لَهُ » است،یعنی اندازه‌گیری کرد برای او؛نظیر آیۀ شریفۀ : فَالْمُدَبّـِرَ'تِ أَمْرًا . و دربارۀ رُوَّادٌ نیز گفت از « فُلانَةٌ رآئِدَةٌ » است،یعنی پیوسته در بیوت جاراتش رفت و آمد دارد؛و بنابراین معنایش چنین می‌شود که فرشتگان طوّافون بر مردم هستند . اگر با این تکلّفات قانع شدیم فبها؛و إلاّ کَما تَرَی که به هر یک از این فقرات اشکال است . چهارم : جملۀ وَ فَاقِدَ کُلِّ مَفْقُودٍ ؛چون معنی اینست که خداوند واجد آنچه را که مفقود است نیست،و این کفر است،چون معنی فَقَدَ الشَّیْءَ اینست؛ و اگر به لفظ واجِدَ کُلِّ مَفْقود ٍ بود معنی مناسبی داشت . پنجم : جملۀ وَ بُهْمِ الصَّآفِّینَ ،که در اصل «مصباح» : وَ الْبُهْمِ با الف و لام آمده است و این اصحّ است چون صافیّن صفت برای بُهم است ظاهراً . و در هر صورت بُهمْ چه معنی دارد ؟ مگر آنکه جمع بُهْمَة باشد و أبوعبیدة گوید : الْبُهْمَة اسب سواری را گویند که از شدّت بأس و صولتش،نمی‌دانند مآل او به کجا منتهی می‌شود و سرانجامش به کجا می‌انجامد؛و در این صورت مراد فرشتگان مجاهد با کفّار هستند .

ششم : جملۀ وَ أَصْلِحْ لَنَا خَبِیئَةَ أَسْرَارِنَا ؛چون اصلاح برای چیز فاسد است و اگر می‌گفت : وَ أصْلِحْ ] لَنا [ ما فَسَدَ مِن خَبیئَةِ أسْرارِنا ،صحیح بود . هفتم : جملۀ وَ بَارِکْ لَنَا فِی شَهْرِنَا هَذَا الْمُرَجَّبِ الْمُکَرَّمِ وَ مَا بَعْدَهُ مِنْ أَشْهُرِ الْحُرُمِ زیرا ماه رجب را به ماه حرام توصیف نکرده است،و ماه‌های بعداز آن را توصیف کرده است؛با اینکه ماه رجب حرام است،و ماه‌های بعد از آن که شعبان و رمضان و شوّال باشد حرام نیست،و ماه‌های بعد از اینها که ذوالقعدة و ذوالحجّة و محرّم است حرام است . و علاوه أَشْهُرِ الْحُرُمِ به اضافه صحیح نیست چون حرُم وصف است و باید گفت : الاشْهُرِ الْحُرُمِ؛اللَهُمَّ إلاّ أنْ یُقالَ : إنَّ فی مِثْلِهِ یَصِحُّ الْوَصْفُ وَ الإضافَةُ بِاعْتِبارَیْنِ . از همۀ اینها گذشته این خبر ضعیف السّند است به ابن عیّاش؛و نجاشی گفته است : من از او چیزهای بسیاری شنیدم؛ولیکن چون دیدم مشایخ ما او را ضعیف می‌شمرند،لذا من از او اجتناب کردم و روایت‌های او را روایت نکردم . و خیبر بن عبدالله که ابن عیّاش از او روایت می‌کند از محمّد بن عثمان،نام او در رجال نیست . و بالجمله،اگر در این دعا نبود مگر فقط جملۀ : لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ ،فقط همین فقره دلیل کافی بود برای ساختگی بودن این دعا؛با آنکه اغلاط و منکرات دیگری که ذکر شد در آن موجود است و سندش نیز ضعیف است ـ انتهی ملخّصاً .

أقول : در یکایک از اشکالات و ایرادات صاحب کتاب ایراد و اشکال واقع است،و طبق آنچه را که ما در اینجا بیان می‌کنیم به خوبی واضح و روشن می‌شود که : «اوّلاًهای ایشان تا سابعاً» جز عنوان پشت هم انداختن ایرادها،و اظهار نمایش چشمگیر اشکال‌ها چیز دیگری نیست؛و این اشکالات از برف‌انباری تجاوز نمی‌کند .

امّا راجع به ضعف سند،عرض می‌شود که : کدامیک از ادعیۀ واردۀ از معصومین سند صحیح دارد ؟ ادعیه و زیارات وارده با سند صحیح اقلّ قلیل است؛و اگر بنا بشود در باب ادعیه و زیارات به سند صحیح معروف اکتفا کنیم،عُشری از اعشار ادعیه باقی نمی‌ماند؛و کتاب «مصباح» شیخ و کفعمی و«بلدالامین» او و کتاب «إقبال» و کتاب أدعیه و مزار «بحار الانوار»،تبدیل به یک کتاب کوچک بغلی به قدر تبصرة علاّمه خواهد شد،در حالیکه می‌دانیم این خلاف ضرورت مذهب است؛علمای ما از سابقین و لاحقین این ادعیه را محفوظ می‌داشته‌اند،و خود نیز می‌خوانده‌اند و سیرۀ عملی آنها بر همین منوال بوده است . این دعا را شیخ طوسی در «مصباح المُتهجِّد» ص ۵۵۹ ، و شیخ کفعمی در «مصباح» خود ص ۵۲۹ ،و در «البلد الامین» ص ۱۷۹ ،و سیّد ابن طاووس در «إقبال» ص ۶۴۶ ،و علاّمۀ مجلسی در «بحار» ج ۲۰ کمپانی،ص ۳۴۳ آورده است؛ و همگی تلقّی بقبول کرده‌اند .

و با آنکه مرحوم مجلسی در عبارات مشابهۀ با عبارات صوفیّه بسیار حسّاسیّت دارد و حتّی‌الإمکان ردّ می‌کند،معذلک بدون هیچ بیانی در اینجا دعا را آورده؛و معلوم می‌شود که تمام اشکالات صاحب کتاب «الاخبار الدّخیلة» را هباءً و غیر قابل بیان می‌دانسته است . سیرۀ علمای شیعه در باب ادعیه و زیارات بر حفظ و قرائت آنها بوده است و از اینجا معلوم می‌شود : رویّه و سیرۀ علماء ماضی ما در عمل به این ادعیه و زیارات،صحّت سند به صحّت مشهور امروزی که از زمان علاّمه احادیث را به صحاح و حسان و ضعاف و موثّقات تقسیم کرده است، نبوده است؛بلکه هر زیارت و دعائی را که اطمینان به صدور آن داشتند گرچه با قرائن خارجیّه باشد،به آن عمل می‌نموده‌اند . و همین معنی صحّت است .

پس دعا و زیارت ضعیف السّند،چنانچه مورد عمل اصحاب و علماء قرار گیرد و در کتب خود ضبط و ثبت کنند،و قدحی از آن و یا از راوی آن ذکر ننمایند؛همین شهرتی است که موجب انجبار ضعف سند می‌شود . و ما در اصول ثابت کرده‌ایم که هر خبری که صحیح السّند باشد ولی اصحاب از آن اعراض نموده باشند،قابل عمل نیست؛بل کُلَّما زادَ صِحَّةً زادَضَعْفًا؛ و هر خبر ضعیفی را که معمولٌ به اصحاب باشد،باید اخذ کرد؛و این عمل اصحاب جابر سند آن می‌شود . و از اینجاست که ما می‌بینیم بسیاری از روایات «کافی» بلکه اکثر آن ضعیف السّند است؛و اگر کسی به کتاب «مرءات العقول» مراجعه کند،خواهد یافت که علاّمۀ مجلسی در هنگام بیان راویان احادیث،غالب آنها را ضعیف می‌شمارد،در حالیکه می‌دانیم کتاب «کافی» از کتب معتبرۀ ماست؛بلکه از معتبرترین کتب ماست . و علّت،آن است که نفس درج احادیث را در این کتاب و سائر کتب اربعه، چون «من لایحضره الفقیه» و «استبصار» و «تهذیب» از چنان شیوخی که از لحاظ وثاقت و ورع و امانت و علم و تبحّر در فنّ حدیث و مقبول و مردود بودن آن،در درجۀ اعلی قرار دارند؛خود موجب اطمینان به صدور است .

و از همین جهت است که اخباریّین قاطبةً و بسیاری از علماء اصولیّین،جمیع روایات واردۀ در کتب اربعه را صحیح و واجب العمل می‌دانند؛ولی ما می‌گوئیم نفس درج احادیث در این کتابها وجوب عمل نمی‌آورد و آنها را صحیح نمی‌کند،ولی بدون شکّ به مقدار معتنابهی درجۀ ارزش حدیث را بالا می‌برد،و با ضمّ مختصر قرینۀ خارجیّه و بعضی از شواهد آنرا صحیح و لازم‌الاتّباع می‌کند. ابن عیّاش گرچه در نزد نجاشی شخص غیر معتمدی است،ولی تمام روایات شخص ضعیف که دروغ نیست،بلکه شخص ضعیف در کلامش همه گونه کلام هست؛صحیح و فاسد،دروغ و صادق،مطرود و مقبول . و لعلّ اینکه بعضی از کلام او ولو به ضمیمۀ قرائن خارجیّه عین صدق باشد؛و در اینصورت روایات اشخاص ضعیف مورد قبول قرار می‌گیرد . و ممکنست این روایت ابن‌عیّاش از این قبیل بوده باشد .

و نیز خیر بن عبدالله و یا خیبر بن عبدالله که‌راوی حدیث از محمّد بن عثمان است،ممکن است از مشاهیر و معاریف رجال حدیث نبوده باشد که نامش در رجال آمده باشد؛بلکه شخص ثقۀ عادی بوده و روایت او از این جهت قابل اخذ بوده است . [۱] و امّا اشکال اوّل از اشکالات سبعۀ ایشان که فرموده‌اند : بِمَا نَطَقَ فِیهِمْ مِنْ مَشِیَّتِکَ چه معنی دارد ؟ در جواب آن گفته می‌شود : تمام موجودات چون ظهور خداوند هستند،پس تمام آنها کلام و سخن خدا هستند .

کلام چیزی است که إعراب عمّافی‌الضّمیر می‌کند،و از پنهانیها و معانی درون نفس پرده بر می‌دارد . و چون جملۀ موجودات موجب ظهور خدا و قدرت و علم و حیات او هستند و از آن گنج مخفیّ خبر می‌دهند،جملگی کلمات خدا هستند؛چنانچه در قرآن کریم آمده است : وَ لَوْ أَنَّمَا فِی الارْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَـمٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ و مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ کَلِمَـتُ اللَهِ . [۲] و نیز آمده است : قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّکَلِمَـتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَـتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا . [۳] و نظیر این آیات که از موجودات تکوینیّه تعبیر به کلمه شده است بسیار است؛چون : وَ یَمْحُ اللَهُ الْبَـطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَـتِهِ . [۴]

إِنَّ اللَهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مّـِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ . [۵]

إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللَهِ وَ کَلِمَتُهُ . [۶]

وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنَی‌' عَلَی‌' بَنِی إِسْرَ ' ءِیلَ بِمَا صَبَرُوا . [۷]

کَذَ'لِکَ حَقَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ عَلَی الَّذِینَ فَسَقُوا أَنَّهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ . [۸] أَلَمْ‌تر کَیْفَ ضَرَبَ اللَهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ [۹] . وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الارْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ . [۱۰] وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِینَ . [۱۱]

تمام موجودات موجب ظهور حقّ، و کلمات او هستند و بسیاری از آیات دیگر،بلکه تمام آیاتی که در آنها کلمةُ الله بکار برده شده است،مراد موجودات فعلیّۀ تکوینیّۀ خارجیّه هستند که از آن ذات اقدس خبر می‌دهند،و موجب ظهور و بروز حقّ متعال می‌گردند .

به نزد آنکه جانش در تجلّی است

همه عالم کتاب حقّ تعالی است

عَرَض إعراب و جوهر چون حروف است

مراتب همچو آیات وقوف است

ازو هر عالمی چون سورۀ خاص

یکی زآن فاتحه دیگر چو إخلاص

نخستین آیتش عقل کُل آمد

که در وی همچو باء بَسمَل آمد

دوم نفس کُل آمد آیت نور

که چون مصباح شد در غایت نور

سیم آیت درو شد عرش رحمن

چهارم آیةُ الکرسی همی خوان

پس از وی جرم‌های آسمانی است

که در وی سورۀ سبعُ المثانی است

نظر کن باز در جرم عناصر

که هر یک آیتی هستند باهر

پس از عنصر بود جرم سه مولود

که نتوان کرد این آیات معدود

به آخر گشت نازل نفس انسان

که بر ناس آمد آخر ختم قرآن

پس بنابراین،تمام موجودات کلام حقّ هستند؛و همه منطوق ذات اقدس او،و جملگی گفتار و نطق و سخن او . وَ لَدَیْنَا کِتَـبٌ یَنطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لَا یُظْلَمُونَ . [۱۲] عالم تکوین کتاب گویای خداست،و به حقّ و راستی سخن می‌گوید و تنطّق می‌نماید قَالُوا أَنطَقَنَا اللَهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ . [۱۳] پوست‌های بدن مجرمان‌و ظالمان در روز بازپسین می‌گویند: ما را به نطق و سخن در آورده است آن خدائی که هر چیزی رابه نطق و گفتار در آورده است . مشیّت پروردگار متعال از صفات اوست؛و نفس صفات هم که لم یزلی و لایزالی است؛یعنی متعیّن به حدودی و متقیّد به قَدَر و اندازه‌ای نیست . أسماء و صفات ذات اقدس او غیر متناهی است .

ظهورات ماهیّات است که در عالم وجود،مشیّت حقّ تعالی را شکل می‌دهد و صورت بندی می‌کند؛و به عبارت دیگر مخلوق می‌کند و به وجود می‌آورد . و عالیترین اقسام موجودات،فرشتگان حقّ هستند که چون لبآلی مُتلالِئه آن مشیّت ازلیّه را به لباس تقدیر و اندازه مقدّر می‌کنند؛و بنابراین ظهور می‌دهند و آن معنی مخفیّ و پنهان را گویا و بارز و ناطق می‌نمایند . فرشتگان که واسطۀ افاضۀ فیض و تدبیر امور عالم خلقند،نطق و گفتار مشیّت خدا هستند،و در آنها جهتی است که با آن موجودات را از کتم عدم به وجود می‌آورند و به اندازه و قَدَر می‌زنند؛کما آنکه در قرآن کریم داریم :

فَالْمُدَبِّرَ'تِ أَمْرًا . [۱۴] بنابراین،معنی : بِمَا نَطَقَ فِیهِمْ مِنْ مَشِیَّتِکَ واضح است؛یعنی خدایا من از تو پرسش می‌کنم به حقّ آن فرشتگانی که قدرت تو را توصیف کردند و عظمت تو را آشکارا نمودند،و مشیّت تو را ظاهر و گویا کرده و به نطق و سخن در آوردند؛و بنابراین عالم کثرت و عالم خلق بدینوسیله پدید آمده است . استقامت و استواری دعا از جهت لفظ و معنی و امّا اشکال دوّم که موصول : الَّتِی لَا تَعْطِیلَ لَهَا فِی کُلِّ مَکَانٍ ، به چه برمی‌گردد؛و در هر صورت از نقطه نظر لفظ و معنی مستقیم نیست . در جواب گفته می‌شود که : تردید بین این دو جهت بلا وجه است؛زیرا که هر عارف به اسلوب کلام می‌داند که ارجاع آن به لفظ وُلَاةُ أَمْرِکَ صحیح نیست، پس متعیّن است که یا به ءَایَاتِکَ وَ مَقَامَاتِکَ بر گردد؛و یا به خصوص مَقَامَاتِکَ رجوع کند . و معلوم است که ءَایَاتِکَ عطف بر أَرْکَانًا می‌باشد و در حقیقت مفعول دوّم جَعَلْتَهُمْ خواهد بود؛و مَقَامَاتِکَ نیز چنین است . و بنابراین،محصّل معنی این می‌شود که : تو ای پروردگار ! فرشتگان را آیات و نشانه‌های خود قرار دادی ! و مقامات خود که در هیچ محلّ و مکانی تعطیل پذیر نیست،معیّن و مقدّر فرمودی ! بطوریکه در هر مکانی و هر محلّی هر کس بخواهد تو را بشناسد، به سبب این موجودات طاهرۀ ملکوتیّه می‌شناسد! و این معنی بسیار سلیس و روشن است؛و ما نفهمیدیم عدم استقامت از جهت معنی، بلکه از جهت لفظ از کجا پیدا شد؟ نظر استقلالی به موجودات شرک و غلط است و امّا اشکال سوّم که لازمه‌اش تساوی ملئکه با خداست،و آن را کفر محض دانسته‌اند و اهمّ از اشکالات شمرده‌اند؛ چون در عبارت دعا چنین‌است که : لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ . در جواب گفته می‌شود : نه تنها فرشتگان،بلکه هر موجودی از موجودات تا برسد به هر ذرّه‌ای از ذرّات،هیچیک از خود استقلالی ندارند؛نه در ذات و نه در صفت و نه در فعل و اثر . همگی آیات و علامات و نشانه‌های حقّ و مرائی و مجالی ذات اقدس او هستند .

و از خود گرچه به قدر سر سوزنی،هستی و وجود ندارند و اثر و فعل ندارند؛بلکه فقط و فقط نور حقّ است که در آنها متجلّی شده است . و هر یک به قدر سعۀ ماهُویّ و ظرفیّت وجودی خود از آن بهره‌برداری کرده،و ظاهر به ظهور حقّ شده‌اند . أَنزَلَ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَسَالَتْ أَوْدِیَةُ بِقَدَرِهَا . [۱۵]

از اوّلین نور حقّ که أوّلُ ما خَلَق است، تا آخرین موجود عالم کثرت و طبع که هیولای اوّلیّه و مادّۀ مُبهمه می‌باشد،هیچیک و لو به قدر ذرّه‌ای از خود هستی و بودی ندارند؛همه حقّ است و تجلّی حقّ . و این معنی تساوی نیست،بلکه معنی تقارن آیه و ذوالآیه،و آئینه و صاحب صورت،و مُجلی و مُتجلّی،و مجاز و حقیقت است . اگر ما به خورشید تابانی که در آب صاف و راکد و یا در آئینۀ شفّاف و صیقلی،درخشیده و تابان شده است بگوئیم :

هیچ فرقی بین شمس جهانتاب و صورت واقعۀ در این منظر نیست،آیا این معنی تساوی است ؟! این معنی آیتیّت و مرآتیّت است؛نه سلب صفت از ذات حقّ و استنادش به موجودات و تصوّر این دو معنی که بینشان از زمین تا آسمان فرق است،چگونه مورد اشتباه قرار گرفته است ؟ وَ فی کُلِّ شَیْءٍ لَهُ ءَایَةٌ تَدُلُّ عَلَی أنَّهُ وَاحِدُ

آیات قرآن کریم که هر موجودی را آیه می‌داند،راجع به این حقیقت است؛و در ادعیۀ بی‌شمار و از جمله دعای شریف «سمات» که خدا را به اسمائش سوگند می‌دهیم و به خدا بوسیلۀ آن اسماء توسّل می‌جوئیم،همه و همه از این قبیل است؛و مقامات مقدّسۀ انبیاء و ائمّۀ طاهرین و توسّل به آنها از این قبیل است . نه آنکه ما به قدر ذرّه‌ای برای آنان استقلال،گرچه در مقام شفاعت باشد، قائل شویم و از این دریچه به آنها توسّل جوئیم؛این غلط است و آن صحیح،این شرک است و آن توحید . باری،این مسأله برای بسیاری از غیر متعمّقین در مباحث توحیدی و حکمت الهی روشن نشده است؛و لذا در اثر برخورد با چنین جملاتی که حقیقتِ محضۀ توحید است گیر می‌کنند .

و بر اساس سنجش با میزان فکری و سطح علمی خود گرچه از مباحث عقلیّه و فلسفیّه دور باشند،فوراً چون دأب ضعفاء،دست به تکفیر می‌زنند و آن حقائق را کفر محض می‌دانند . غافل از اینکه این دعاها را اساطین مذهب می‌خوانده‌اند و می‌خوانند؛و کفر دانستن این فقرات مستلزم تکفیر چون شیخ طوسی و شیخ کفعمی و سیّد ابن طاووس و علاّمۀ مجلسی خواهد شد که آنرا در کتب خود آورده و تلقّی به قبول کرده‌اند . و اگر ما در هر فنّ و مسأله‌ای که در خور صلاحیّت ما نیست وارد نشویم،و علم آنرا به اهلش واگذاریم،و یا چون بسیاری از علماء و بزرگان،حقیقتش را به راسخین در علم و ائمّۀ طاهرین ارجاع دهیم؛بهتر است . و امّا لفظ أَعْضَادٌ : که ظاهر آن را أعضاد خدا،یعنی کمک کاران و مددکاران خدا شمرده‌اند؛و آنرا نیز کفر دانسته‌اند . اوّلاً : خوب روشن است که به قرینۀ عطف مُنَاةٌ و أَذْوَادٌ و حَفَظَةٌ ورُوَّادٌ، منظور کمک به خدا نیست؛بلکه مقصود دست‌اندرکارانی هستند که در عالم کثرت و طبیعت موجب تقدیر و اندازه‌گیری و حفظ و مصونیّت هر موجود از گزند موانع،و بالاخصّ انسان از آلام و آفات و عاهات می‌باشند . و معلوم است که هر صنف از فرشتگان مأمور مأموریّت خاصّی برای افاضۀ فیض از جانب خدا بر عالم کثرت هستند،و اسباب تعیّن و تقدیر رحمت ازلی و پخش آن به عالم امکان می‌باشند . و در حقیقت این جملات بیان کننده و نمایشگر صفات و افعال و مأموریّت‌های ملئکه می‌باشد؛و همه آیه هستند و آئینه،و ظهور و مظهر برای نور ظاهر حقّ تعالی و تقدّس . بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ * لَا یَسْبِقُونَهُ و بِالْقَوْلِ وَ هُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ. [۱۶]

و ثانیاً : در آیات قرآن که نصرت خدا را به مؤمنین نسبت می‌دهد؛چون آیۀ کریمۀ : إِ ن تَنصُرُوا اللَهَ یَنصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ . [۱۷] و یا مثلاً عنوان قرض را به ذات اقدس او؛چون آیۀ : مَن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَـعِفَهُ و لَهُ. [۱۸] در این موارد و موارد مشابه آن که بسیار است،چه قسم معنی نصرت و إقراض و ماشابَههُما توجیه می‌شود ؟ به همان توجیه أَعْضَادٌ و مُنَاةٌ توجیه می‌شوند . فقدان به معنی اعدام و نیستی است، نه غیبت و عدم مصاحبت و امّا اشکال چهارم : و آن اینکه به حقّ متعال، فَاقِدَ کُلِّ مَفْقُودٍ اطلاق شده است . و فاقد بمعنی غائب و عدم واجد است؛مثل قوله تعالی : قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِکِ ،چون یاران عزیز مصر به برادران یوسف گفتند : ما جام‌شاه را گم کرده‌ایم؛و این معنی باز با ذات اقدس حقّ سازگار نیست . در پاسخ گفته می‌شود : فقدان در لغت عرب به معنی عدم است،عدم و نیستی؛در مقابل وجدان که از مادّۀ وجود است و به معنی تحقّق و هستی است؛ وَجَدَهُ یعنی او را به وجود آورد،و از باب إفعال دو مفعول می‌گیرد : أوجَدَهُ الشَّیْءَ یعنی شی‌ء را برای او به وجود آورد .

همینطور است مادّۀ عَدِمَهُ و فَقَدَهُ چون این دو مادّه دارای معنی واحد و مرادف یکدیگرند . عَدِمَهُ یعنی آنرا نابود و نیست کرد،و أعدَمَهُ الشَّیْءَ از باب إفعال،یعنی آن چیز را از او نیست و نابود کرد؛ فَقَدَهُ نیز یعنی آنرا نابود کرد،و أفقَدَهُ الشَّیْءَ یعنی آن چیز را از او نیست و نابود کرد و برداشت .

فَقَدَ و أفقَدَ از باب ثلاثی مجرّد و مزیدٌ فیه،در صورت اوّل و دوّم هر دو متعدّی است؛ولی در صورت اوّل به یک مفعول،ودر صورت دوّم به دو مفعول؛و در حقیقت در صورت اوّل سَلبُ الشَّی‌ء است به نحو سلب بسیط،و در صورت دوّم سَلبُ الشَّی‌ءِ عَنِ الشَّی‌ءِ به نحو سلب مرکّب . فَقَدَهُ یعنی آنرا نیست کرد؛مثل عَدِمَهُ . و أفقَدَهُ الشَّیْءَ یعنی آن چیز را از آن نیست کرد؛مثل أعدَمَهُ الشَّیْءَ . ولیکن چون کسی که چیزی را نیست کند طبعاً آن چیز از او دیگر غائب خواهد بود،لذا معنی غیبت در اینصورت لازم معنی نیستی است . و گاهی فَقَدَ و عَدِمَ در لازم معنی موضوعٌ له استعمال می‌شود؛مثل آیۀ مبارکۀ نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِکِ ، یعنی ما جام شاه را گم کرده‌ایم و آن از ما پنهان شده است . و با مراجعه به کتب لغت این حقیقت مکشوف است .

در «أقرب الموارد» در مادّۀ فَقَدَ گوید : فَقَدَهُ فَقْدًا وَ فِقْدانًا وَ فُقْدانًا وَ فُقودًا : غابَ عَنْهُ وَ عَدِمَهُ فَهُوَ فاقِدٌ وَ ذاکَ فَقیدٌ وَ مَفْقودٌ . وَ أفْقَدَهُ اللَهُ الشَّیْءَ: أَعْدَمَهُ إیّاهُ .و در باب مادّۀ عَدِمَ گوید :عَدِمَ المالَ عَدْمًا وَ عَدَمًا : فَقَدَهُ فَهُوَ عادِمٌ وَالْمالُ مَعْدومٌ . وَ أعْدَمَ اللَهُ فُلانًا الشَّیْءَ : جَعَلَهُ عادِمًا لَهُ . و در «مصباح المنیر» گوید :فَقَدْتُهُ فَقْدًا (مِنْ بابِ ضَرَبَ) وَ فِقْدانًا : عَدِمْتُهُ فَهُوَ مَفْقودٌ وَ فَقیدٌ . و در «مجمع البحرین» گوید : نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِکِ،هُوَ مِنْ قَوْلِهِمْ : فَقَدْتُ الشَّیْءَ فَقْدًا (مِنْ بابِ ضَرَبَ) وَ فِقْدانًا : عَدِمْتُهُ فَهُوَ مَفْقودٌ؛وَ مِثْلُهُ افْتَقَدْتُهُ . و در «لسان العرب» گوید :فَقَدَ الشَّیْءَ یَفْقِدُه فَقْدًا وَ فِقْدانًا وَ فُقودًا فَهُوَ مَفْقودٌ وَ فَقیدٌ : عَدِمَهُ؛وَ أفْقَدَهُ اللَهُ إیّاهُ .

بنابراین،خوب روشن می‌شود که معنی فَاقِدَ کُلِّ مَفْقُودٍ ،آنستکه خداوند نیست کنندۀ هر نیستی است به نحو سلب مطلق؛در مقابل واجِدُ کُلِّ مَوْجودٍ . و مؤلّف محترم کتاب «الاخبار الدّخیلة» چنین پنداشته‌اند که معنی غیبت معنی مطابقی مادّۀ فقدان است،و چون غیبت چیزی از خدا معنی ندارد،فلذا خدا را فاقد نمی‌توان گفت؛در حالیکه این پندار اشتباه است و معنی فقدان،اعدام و نیستی است نه غیبت و عدم مصاحبت . و لطیف اینجاست که ابن عیّاش هم اگر جاعل این دعای مرویّ باشد،همانطور که سابقاً گذشت به شهادت نجاشی عالم به فنون شعر و ادب بوده است و شعر نیکو و پاکیزه می‌گفته و ادبیّات او قویّ بوده است،آنگاه چگونه متصوّر است که معنی فاقد را نداند،و چنین دعای عالی‌المضمون را به چنین غلط ادبی خراب کند ؟! و امّا اشکال پنجم که چنین پنداشته‌اند :

وَ الْبُهْمِ الصَّآفِّینَ معنی مناسبی ندارد . جز آنکه بُهم را جمع بُهمَه بدانیم؛و آن به معنی اسب سوارِتیزرو است که باک از ورود در جائی ندارد . و این کنایه از فرشتگانی می‌باشد که با مجاهدین در صفّ کارزار معاونت و کمک می‌کنند . درپاسخ گفته می‌شود : بُهم جمع أبهَم است یعنی ساکت و بدون سخن و خموش و بی‌زبان؛ چون حُمر و صُفر و سُود که جمع أحمَر و أصفَر و أسوَد است . و چون عالم بالا که عالم ملکوت است،عالم آرامش و سکون و سکوت است،به خلاف عالم طبع که عالم حرکت و گفتار و غوغا و دغدغه است؛فلذا از مأموران صفّ کشیده برای انجام مأموریّتهای خداوند به بُهم،که دلالت بر سکوت و آرامش آنها دارد تعبیر فرموده است . و امّا اشکال ششم که جملۀ : وَ أَصْلِحْ لَنَا خَبِیئَةَ أَسْرَارِنَا را ناتمام دانسته‌اند و چنین گفته‌اند که اصلاح در امور فاسد گفته می‌شود؛و امّا نفس اسرار مخفیّه بدون تقیّد به فساد،معنی ندارد که در دعا گفته شود : خداوندا آن را اصلاح کن ! در پاسخ گفته می‌شود : هر شیئی که قابلیّت فساد را داشته باشد،دعای صلاح و اصلاح برای آن بجاست،گرچه بالفعل فاسد نباشد؛چون طروّ فساد برای آن امکان دارد،سپس دعا می‌کند که این اسرار خبیئه را تو دستخوش فساد قرار مده و پیوسته آنرا مقرون به صلاح فرما ! و از برای نظیر این دعا و درخواست در ادعیه و محاورات عرفیّه و انشائات،مواردی بس عدیده یافت می‌شود . و امّا اشکال هفتم که فرموده‌اند : جملۀ : وَ بَارِکْ لَنَا فِی شَهْرِنَا هَذَا الْمُرَجَّبِ الْمُکَرَّمِ وَ مَا بَعْدَهُ مِنْ أَشْهُرِ الْحُرُم ِ صحیح نیست؛زیرا که رجب ماه حرام است و مابعد آن ماه حرام نیست .

در پاسخ گفته می‌شود : علّت عدم تصریح به حرمت شهر رجب همان‌بیان و دعا و درخواست در شهر رجب است،که می‌فرماید : ما را در این رجب مرجّب مبارک بدار و برای ما برکت بفرست در این ماه و ماه‌های بعد از آن که در حرمت اشتراک دارند؛و معلوم است که مراد از بعدیّت در اینجا بعدیّت اضافی است نه حقیقی،و کَمْ لهُ مِنْ نظیرٍ . و معلوم است که ماه‌های حرام که ذوالقعده و ذوالحجّة و محرّم باشند،بعد از ماه رجب هستند . و آنچه به نظر حقیر می‌رسد : در نظر جناب مؤلّف،این قبیل اشکالات واهی چنان نیست که پاسخش غیر معلوم باشد؛لیکن چون جملۀ : لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ ، بسیار سنگین و غیر قابل هضم آمده است،کما آنکه خودشان در پایان کلام به این امر تصریح کرده‌اند؛این اشکالات برای چشمگیر کردن و بزرگ جلوه دادن نقائص دعاست . ولیکن بحمد الله والمنّة روشن و مبیّن شد که این جمله عین توحید است و عین معرفت است .

پاورقی

[۱] ـ ابن عیّاش ،أحمد بن محمّد بن عبیدالله بن الحسن بن عیّاش است،و در «تنقیح المقال» ج ۱ ،ص ۸۸ ترجمۀ او را آورده است و ما ملخّص آنرا در اینجا می‌آوریم : کتابهائی نوشته است که دلالت بر شیعه بودن او دارد . و در سنۀ ۴۰۱ فوت کرده است . عدَّهُ الشّیخُ فی رِجاله فی باب مَنْ لَمْ یَرْوِ عنهم علیهم السّلام . و قال النّجاشی : اضطرَب فی ءَاخِر عُمره؛قال : رأیتُ هذا الشّیخَ (ره) و کان صدیقًا لی و لوالدی،و سمعتُ منه شیئًا کثیرًا و رأیت شُیوخَنا یُضَعِّفونه فلَمْ أروِعنه شیئًا و تَجنّبتُه؛وکان من أهل العلم و الادب القویَّ و طیّبَ الشّعر و حَسنَ الخطّ رحمه الله و سامَحهُ . و اقتصر ابنُ شهر آشوب فی «المعالم» علَی ذِکره و عدّ کُتُبه مِن دون تعرّضٍ فیه بمدحٍ و لا قدحٍ . و ضعَّفهُ فی «الوجیزة» ثمّ قال : و فیه مدحٌ . و سپس مرحوم مامَقانی فرموده است : قلتُ : بَعدَ إحراز کونه إمامیًّا کما تَکشفُ عنه کُتبهُ و ورودِ المدح فیه،کان مُقتضَی القاعدةِ عَدُّ حدیثِه من الحسَن لا الضّعیفِ؛سیَّما إن اُرید بالاِختلال فی ءَاخِر عُمره خَلَلٌ فی عقله دونَ مذهبه . و ترحّمُ النّجاشی علیه مؤیِّدٌ لحسنه؛کما لازالَ یُستشهدُ بنحو ذلک الوَحید لحُسن الرّجلِ . و إن اُرید بالاِختلال اختلالُ مذهبه کما یومی إلیه قولُ النّجاشی بعدَ الترحّم : وَ سامَحَهُ،و قولُه قبلَ ذلک : اضطرب فی ءَاخِر عُمره،فإنّ ذلک لا یُراد به علی الظّاهر اختلالُ العقل؛نقولُ : لامانعَ من الاخذ بروایاته الّتی رَواها فی حال استقامتِه و اعتدالِه؛ولکن تجنّبُ النّجاشی من الرّوایة عنه احتیاطًا،أوجبَ تضعیفَهم للرّجل و اتّباعَهم إیّاهُ ؛و هو کماتری ـ انتهی . [۲] ـ صدر آیۀ ۲۷ ،از سورۀ ۳۱ : لقمان [۳] ـ آیۀ ۱۰۹ ،از سورۀ ۱۸ : الکهف [۴] ـ قسمتی از آیۀ ۲۴ ،از سورۀ ۴۲ : الشّوری [۵] ـ قسمتی از آیۀ ۴۵ ،از سورۀ ۳ : ءَال عمران [۶] ـ قسمتی از آیۀ ۱۷۱ ،از سورۀ ۴ : النّسآء [۷] ـ قسمتی از آیۀ ۱۳۷ ،از سورۀ ۷ : الاعراف [۸] ـ آیۀ ۳۳ ،از سورۀ ۱۰ : یونس [۹] ـ صدر آیۀ ۲۴ ،از سورۀ ۱۴ : إبراهیم [۱۰] ـ آیۀ ۲۶ ،از سورۀ ۱۴ : إبراهیم [۱۱] ـ آیۀ ۱۷۱ ،از سورۀ ۳۷ : الصّآفّات [۱۲] ـ ذیل آیۀ ۶۲ ،از سورۀ ۲۳ : المؤمنون [۱۳] ـ قسمتی از آیۀ ۲۱ ،از سورۀ ۴۱ : فصّلت [۱۴] ـ آیۀ ۵ ،از سورۀ ۷۹ : النّازعات [۱۵] ـ صدر آیۀ ۱۷ ،از سورۀ ۱۳ : الرّعد [۱۶] ـ ذیل آیۀ ۲۶ و آیۀ ۲۷ ،از سورۀ ۲۱ : الانبیآء [۱۷] ـ ذیل آیۀ ۷ ،از سورۀ ۴۷ : محمّد [۱۸] ـ صدر آیۀ ۲۴۵ ،از سورۀ ۲ : البقرة؛و صدر آیۀ ۱۱ ،از سورۀ ۵۷ : الحدید

پانویس