کتابخانه:بغات و محاربان: تفاوت بین نسخهها
(←عصر امام حسين (ع)) |
(←عصر امام حسين (ع)) |
||
| سطر ۲۷۷: | سطر ۲۷۷: | ||
حـضـرت سـيـدالشهدا^<ref>ـ راوندى ، آيات الاحكام ، ج 1، ص 363.</ref> در شرايط ويژه و منحصر به خود امامت را بر عهده گرفت . بامردن معاويه ، مردم به اجبار و ارعاب ، و بر خلاف تعهدات معاويه در صلح نامه با امام حسن (ع )، بـا فـردى بـيـعـت كـردنـد كـه مـشهور به فساد بود و همه دين داران و مؤ منان او را فاقد شـرايط خلافت مى دانستند.^<ref>فـاضـل مـقـداد؛ كـنـز العرفان ، ج 1، ص 386؛ فتح الله كاشانى ، تفسير كبير منهج الصادقين ، ج 8، ص 416.</ref> در اين شرايط امام سوم تصميم به بيدار كردن جامعه اسـلام گـرفـت تا براى دفاع از اسلام بپا خيزند. براى اين امر مهم ، از مدينه خارج شد و راه مـكه را پيش گرفت و در زمان بسيار حساس ، يعنى روز هشتم ذى حجّه ـ روز ترويه ، مكه را نيز بـه قـصـد عـراق تـرك گـفـت . در طـول راه نـامـه هـايـى بـراى شـخـصيت هاى سياسى و در طى سـخـنـرانى هاى در مسير هدف خود را براى مردم روشن مى ساخت . در يكى از سخنرانى هاى خود، چنين بيان داشت :<br/> | حـضـرت سـيـدالشهدا^<ref>ـ راوندى ، آيات الاحكام ، ج 1، ص 363.</ref> در شرايط ويژه و منحصر به خود امامت را بر عهده گرفت . بامردن معاويه ، مردم به اجبار و ارعاب ، و بر خلاف تعهدات معاويه در صلح نامه با امام حسن (ع )، بـا فـردى بـيـعـت كـردنـد كـه مـشهور به فساد بود و همه دين داران و مؤ منان او را فاقد شـرايط خلافت مى دانستند.^<ref>فـاضـل مـقـداد؛ كـنـز العرفان ، ج 1، ص 386؛ فتح الله كاشانى ، تفسير كبير منهج الصادقين ، ج 8، ص 416.</ref> در اين شرايط امام سوم تصميم به بيدار كردن جامعه اسـلام گـرفـت تا براى دفاع از اسلام بپا خيزند. براى اين امر مهم ، از مدينه خارج شد و راه مـكه را پيش گرفت و در زمان بسيار حساس ، يعنى روز هشتم ذى حجّه ـ روز ترويه ، مكه را نيز بـه قـصـد عـراق تـرك گـفـت . در طـول راه نـامـه هـايـى بـراى شـخـصيت هاى سياسى و در طى سـخـنـرانى هاى در مسير هدف خود را براى مردم روشن مى ساخت . در يكى از سخنرانى هاى خود، چنين بيان داشت :<br/> | ||
خدايا تو مى دانى كه من از روى سركشى و طغيان و فساد خارج نشده ام ، بلكه من در پى احيا و اجراى سيره رسول خدا(ص )، جدم و اميرمؤ منان ، پدرم براى امر به معروف و نهى از منكر حركت نـمـوده ام ، چـرا كـه ديـن در مـعـرض نـابـودى كـامـل قـرار گـرفـته است ، چه آنكه اگر فردى مثل يزيد حاكم شود نامى از اسلام باقى نخواهد ماند.<br/> | خدايا تو مى دانى كه من از روى سركشى و طغيان و فساد خارج نشده ام ، بلكه من در پى احيا و اجراى سيره رسول خدا(ص )، جدم و اميرمؤ منان ، پدرم براى امر به معروف و نهى از منكر حركت نـمـوده ام ، چـرا كـه ديـن در مـعـرض نـابـودى كـامـل قـرار گـرفـته است ، چه آنكه اگر فردى مثل يزيد حاكم شود نامى از اسلام باقى نخواهد ماند.<br/> | ||
| − | جـهـاد ائمـه (ع ) تـابـع دو عـامـل اسـت :^<ref>احمدبن حنبل ، مسند الامام احمدبن حنبل ، ج 2، ص 161؛ جعفر سبحانى ، فروغى از ولايت ،ص 56 به نقل از فروع كافى ، ج 5، ص 11</ref> | + | جـهـاد ائمـه (ع ) تـابـع دو عـامـل اسـت :^<ref>احمدبن حنبل ، مسند الامام احمدبن حنبل ، ج 2، ص 161؛ جعفر سبحانى ، فروغى از ولايت ،ص 56 به نقل از فروع كافى ، ج 5، ص 11</ref> <br/> |
1)وظـيـفـه امـامـت (عامل پابرجا و ثابت<br/> | 1)وظـيـفـه امـامـت (عامل پابرجا و ثابت<br/> | ||
2) نيروى اجتماعى (عامل قابل تغيير)<br/> | 2) نيروى اجتماعى (عامل قابل تغيير)<br/> | ||
نسخهٔ ۷ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۲۶
| 200px | |
| زبان | فارسی |
|---|---|
| ناشر | سپاه پاسداران انقلاب اسلامي. نمايندگي ولي فقيه. مركز تحقيقات اسلامي |
| محل انتشارات | مرکز تحقیقات اسلامی سپاه |
باغيان
مفاهيم
بغى در لغت
لغـت شـنـاسـان بـراى بـغـى مـعـانـى مـتـعـددى ذكـر نـمـوده انـد؛ از آن جـمـله طـلب ، عـدول از حـق ، تـجـاوز،^[۱] و فـسـاد؛ نـيـز گـفـتـه انـد كـه اصـل مـعـنـى ((بـغـى )) حـسـد ورزيـدن اسـت و ستمگر را از اين رو باغى ناميده اند كه سرانجام حسادت ورزيدن ستمگرى و ظلم است .^[۲] بـغـى را بـه مـعـنـى تـكـبـر،^[۳] دروغ ، ظـلم ، زنـا و عمل منافى باعفت نيز آورده اند.^[۴] آنـچـه در تـمـام ايـن مـعـانـى مـشـتـرك اسـت مـعـنـى خـروج از حـالت اعتدال و تجاوز از حدّ مقرر مى باشد.
بغى در اصطلاح
در اصـطـلاح فـقـيـهـان ، ((بـغـى )) بـه مـعـنى ظلم و تجاوزى است كه عليه امام و حاكم اسلامى صورت گيرد. علماى شيعه و سنى هر كدام طبق عقيده خود نكاتى را در اين مورد مدّ نظر قرار داده اند كه جهت بررسى بيشتر تعريف هاى هر كدام را جداگانه مى آوريم .
تعريف بغى در فقه اماميّه
فـقـهـاى شـيـعـه يـكى از اقسام جهاد را ((جهاد عليه باغيان بر امام )) دانسته و در مورد آن درآخر كـتـاب جـهـاد به بحث و بررسى پرداخته اند، هر چند كه تعبير جهاد در مورد جنگ با اين گروه كه بيشتر جنبه دفاعى دارد تعبيرى مسامحه آميز است .
شـيـخ طـوسـى بـاغـى را ايـن گـونـه تـعـريـف مـى كـنـد: بـاغـى كـسـى اسـت كـه بـر امـام عـادل خـروج كند و با او به جنگ بپردازد و از تسليم حق به او خوددارى نمايد.^[۵] وى در كتاب ديگر خود، شكستن بيعت و مخالفت با دستورات امام را بغى مى داند.^[۶] مـرحـوم ابـن ادريـس حـلّى نـيـز مـى گـويـد: هـر كـس كـه بـر امـام عـادل خـروج كـنـد و بيعت او را بشكند و در احكام با او مخالت كند باغى است .^[۷] از آن جا كـه گـروهـى از فـقـيـهـان ، بغى را شورش بر ضد امام معصوم مى دانند^[۸] و از شورش عـليـه نـائب امـام سـخـنـى بـه مـيـان نـمـى آورنـد و لفـظ ((امـام )) نـيـز كـه در تـعـريـف هـاى قـبـل آمـده بود، بدون قرينه براى ائمه دوازده گانه استفاده مى شود، اين پرسش اساسى به مـيـان مـى آمـد كـه آيـا بـغـى انـحـصـارا در زمـان حـكـومـت امـام مـعـصـوم قابل تحقق است يا اين كه در زمان غيبت امام معصوم و دوران زعامت فقيه جامع الشرائط و نائب عام نيز امكان وقوع دارد؟ بـراى رسـيـدن بـه پـاسـخ ايـن سـؤ ال نـكـات زيـر قابل تاءمل است :
نـخـسـت ايـن كـه ، عـده اى از فقها در تعريف خود از بغى ، شورش عليه نائب امام را هم بغى مى دانند از جمله ايشان ، علامه شيخ جعفر كاشف الغطا است كه باغى را چنين تعريف مى كند:
((هر كس عليه امام معصوم يا نائب خاص و يا نائب عام امام خروج كند (بر او بشورد) و از فرمان او سـرپـيـچـى نـمـايد امر او را اطاعت نكند و نهى او را ترك ننمايد و يا از راه ترك زكات و يا ندادن خمس مخالفت ورزد، باغى است و بايد با او جنگيد.^[۹] صاحب كتاب فقه الصادق مى گويد: ظاهر آن است كه خروج بر نائب عام در زمان غيبت نيز بغى است .^[۱۰] امـام خـمـيـنـى (ره ) نـيـز بـا طـرح مـسـئله ولايـت فـقـيـه و اثـبـات آن بـه وسـيـله دلائل عـقـلى و نـقـلى ، تـمـام شـئون حـكـومـت امـام معصوم را براى حكومت فقيه ثابت مى داند و مى گـويـد:
((مـا اصـول موضوع را كه عبارت از ولايت فقيه مى باشد مورد بررسى قرار داديم و عـرض كـرديم ولايتى كه براى پيغمبر اكرم (ص ) و ائمه (ع ) مى باشد براى فقيه هم ثابت اسـت . در ايـن مـطـلب هـيـچ شـكـى نـيـسـت مـگـر مـوردى كـه دليل بر خلاف باشد و البته ما هم آن مورد را خارج مى كنيم )).^[۱۱] و در ادامـه ، حـكـم تـحـريم تنباكو توسط ميرزاى شيرازى و حكم جهاد و يا دفاع از سوى ميرزا محمد تقى شيرازى را احكامى حكومتى بر مى شمارد كه حاكى از اعتقاد آنها به ولايت فقيه بوده است و از صاحب نظران ديگر، مرحوم كاشف الغطاء و مرحوم نراقى را جزء طرفداران اين نظريه مى داند.^[۱۲] بـا پـذيـرش حـكـومـت اسـلامـى و ولايـت فـقـيه جامع الشرائط امكان تحقق بغى در زمان غيبت نيز قـابـل انـكـار نـخـواهـد بـود عـلاوه بـر آن ، ذكـر نـكـردن ((نـائب امـام )) در تـعـريـف بـغـى دليـل بر عدم قبول تحقق بغى در زمان غيبت نمى باشد چون تعاريف ، بيشتر شرح اسم هستند و بـراى آشـنـايى اجمالى خواننده با عنوان و يا كلمه مورد نظر بيان مى شوند و تشريح تمامى جـوانـب در تـعـريـف ، ضـرورى و گـاه مـمـكـن نـيـسـت و تـوضـيـح كـامل و عميق تر در مباحث ديگر مثل احكام و شرايط و... انجام مى پذيرد و براى دانستن نظر فقيه ، بايد به اين مباحث كه پس از تعريف آمده اند رجوع كرد. لذا با مراجعه به مباحث مطرح شده در بـاب اقـسـام جـهـاد و يـا اقامه حدود در زمان غيبت در مى يابيم كه اگر چه در تعريف باغى قيام عليه امام معصوم ذكر شده است ، اما در تحقق جرم بغى ، حضور امام معصوم ضرورى شمرده نشده است .
شهيد ثانى در ابتداى كتاب جهاد پس از اشاره به اقسام جهاد در مورد شرايط آن مى گويد:
جـهـاد نوع اوّل (كه جهاد ابتدائى است ) مشروط به حضور امام معصوم است ، ولى در ساير اقسام جـهـاد كـه از آن جـمـله جـهـاد عـليـه باغيان است ، نيازى به حضور امام معصوم نيست و مشروط به توليت امام معصوم نمى باشد.^[۱۳] ايشان در بحث اقامه حدود نيز چنين آورده است ((فقيه مى تواند در زمان غيبت حدود را اقامه نمايد و مـخـالفـت بـا فـقـيـه و بـرگـشـت از فـقـيـه مـانـنـد بـرگـشـتن بر پيامبر و تا سرحدّ كفر است )).^[۱۴] زمـانى كه مخالفت با ((حكم فقيه )) مخالفت با پيامبر و برگشتن بر او برگشتن بر پيامبر بـاشـد، بـه آسـانـى مـى توان نتيجه گرفت كه قيام بر ضد حكومت عادله و نظام مشروعى كه فقيه در راءس آن قرار گرفته است نيز مساوى با شورش بر امام معصوم است .
نتيجه :
نتيجه اين كه بغى ، خروج بر امام عادل و رهبر جامعه اسلامى است و باغى به كسانى گفته مى شود كه عليه پيشواى عادل سركشى و طغيان كنند، ضمن اينكه اين موضوع اختصاصى به زمان حـضـور امـام مـعـصـوم نـدارد و بـر اسـاس دلايـل مـتـعـدد عـقـلى و نـقـلى تـشـكـيـل حـكـومت اسلامى ضرورى است و در نتيجه سركشى عليه حاكم اسلامى بغى محسوب مى شـود حتى اگر معتقد به ولايت فقيه نيز نباشيم نيز حفظ كيان اسلام لازم و واجب است و اين مسئله ربطى به پذيرفتن و يا نپذيرفتن ولايت فقيه به آن معنى معهود ندارد.^[۱۵]
تعريف بغى در مذهب عامه
فـقـهـاى عـامـه بـحـث مـربـوط بـه بـغـات را غـالبـا بـه عـنـوان بـحـثـى مستقل و يا در ضمن بحث مربوط به خوارج مطرح نموده اند:
الف ـ مذهب مالكى :
فقهاى مذهب مالكى بغى را اين گونه تعريف كرده اند. بغى امتناع از اطاعت آن كس است كه امامتش ثابت شده است كه اين امتناع در معصيت نباشد و همراه با قيام عليه او ولو قيام با توجيه فقهى صورت گيرد.^[۱۶] و بـاغـيان را نيز اين گونه تعريف مى نمايد؛ بغات گروهى از مسلمانان هستند كه با امام اعظم جـامـعـه يـا نـائب او بـخاطر سرپيچى از اداى حقى كه بر آنها دادن آن حق لازم است ، مخالفت مى كنند.^[۱۷] آنچه از اين تعاريف فهميده مى شود:
1 ـ خـروج بـر حاكم ستمگر را از مصاديق بغى نمى دانند و جنگ با اين گروه را براى مسلمانان جائز نمى شمارند.
2 ـ در فـقـه مـالكى خروج بر امامى كه امامتش ثابت شده بغى است كه سه طريق شرعى براى اثبات امام تصور كرده اند كه مذاهب ديگر اهل سنت اين سه طريق را پذيرفته اند:
1 ـ بـيـعـت اهـل حل و عقد كه در ابوبكر چنين بود.
2 ـ ولايـت عـهـدى : كـه بايد ولى عهد نيز اهليّت داشته باشد آنچنان كه در مورد عمر اين اهليّت بود اما در مورد يزيد نبود.
3 ـ قـدرت و غلبه : كه شرط آن قبولى عموم مردم است ،^[۱۸] كه طبق نظر فقهاى مالكى اطـاعـت چنين فردى بر همگان واجب مى شود؛ زيرا به عقيده آنها ((من اشتدّت وطائته وجبت طاعته )) يعنى هر كس قدرتش زياد باشد اطاعتش واجب است .
اگر كسى از اين سه راه به امامت نرسيد امامتش را ثابت نمى دانند، مانند يزيد (لعنة اللّه عليه ) كه اهل حجاز به خاطر ظلمش او را نپذيرفتند لذا امام حسين (ع ) را باغى نمى دانند.
(ج ) تأ ويل : يعنى داراى توجيه فقهى براى خود باشند كه اين توجيه باعث مى شود كه آنها را گناهكار ندانيم .^[۱۹]
ب ـ مذهب حنفى :
در اصطلاح فقهاى مذهب حنفى ، بغى اين گونه تعريف گرديده است :
((بـغـى خـروج از اطـاعـت امـام حـق بـدون حـق اسـت ، پـس در صـورتـى كـه بـر حق باشند بغات نـيـسـتند)).^[۲۰] در فقه حنفى كسانى كه بر امام خروج مى كنند به چهار دسته تقسيم مى شوند.^[۲۱] 1 ـ كـسـانـى كـه خـروج مـى كـنـنـد ولى تـاءويـل و تـوجيهى براى خود ندارند و داراى قدرت و امـكـانـات كـافـى نـيـز نـيـسـتـنـد و هـدف آنـهـا قـتـل و غـارت اموال مسلمانان است اينها قطّاع طريقند.
2 ـ كسانى كه داراى توجيه و تاءويل هستند ولى قدرت كافى ندارند، اين دسته ملحق به قطاع طريقند.
3 ـ كـسـانـى كه بر امام خروج مى كنند و داراى تاءويل و توجيه و همچنين قدرت و شوكت كافى هم مى باشند ولى خون مسلمانان را مباح مى شمارند و صحابه پيامبر را كافر مى دانند و اسير گرفتن زن هاى آنها را نيز جائز مى شمارند اينها نيز در حكم بغاتند.
4 ـ كـسـانـى كـه عـليـه امـام خروج مى كنند و داراى توجيه شرعى نيز هستند و قدرت وشوكت هم دارند ولى خون مسلمانان را مباح و اسير گرفتن آنها را نيز جائز نمى دانند اينها بغاتند.
ج ـ مذهب شافعى :
بـغـات در مـذهـب شـافـعـى ايـن گونه تعريف شده . بغات گروهى از مسلمانان هستند كه با امام مـخـالفـت مـى نـمايند كه اين مخالفت به وسيله شورش عليه او و عدم فرمانبردارى يا نپرداختن حقوقى كه لازم است بپردازند محقق مى شود.^[۲۲] فقهاى شافعى مذهب اطاعت امام را ولو اين كـه ظالم و جائر باشد نيز واجب مى دانند.^[۲۳] و خروج بر او را ـ بر خلاف مذاهب مالكى و حـنفى ـ جزء مصاديق بغى مى شمارند. و از جهتى با ساير مذاهب در اين كه باغيان بايد داراى تاءويل باشند هم داستانند، هر چند تاءويل باغيان تاءويلى فاسد باشد.
همچنين داشتن شوكت و قدرت را در تحقق بغى لازم مى شمارند كه وجود فرمانده براى باغيان را جـزء شـرائط حـصـول شـوكـت مـى دانـنـدكـه بـدون آن شـوكـت وقـدرت حاصل نمى گردد.^[۲۴]
د ـ مذهب حنبلى :
فقهاى مذهب حنبلى نيز كسانى را كه بر امام خروج كرده اند به چهار طايفه تقسيم مى نمايند:
1 ـ كـسـانى كه از اطاعت امام خارج شده اند و خود را از حكومت او خارج مى دانند و تاءويلى براى خود ندارند كه اين دسته قطّاع طريقند.
2 ـ كـسـانـى كـه از اطـاعت امام خارج شده اند و تاءويل نيز دارند ولى قدرت كافى ندارند، اين دسته در حكم قطاع طريقند.
3 ـ كـسـانـى كـه جـزء گروه خوارج هستند و مسلمانان را كافر مى شمارند و خون و اموالشان را براى خود مباح مى دانند، اين دسته كافر و مرتدّند.
4 ـ گـروهـى كـه از اهـل حـقـنـد و از امـام جـدا گـرديـده انـد كـه بـراى خـود تـاءويل و توجيهى هر چند اشتباه دارند و همچنين داراى قدرت و شوكتند كه براى دفع آنها نياز به تدارك سپاه است اين گروه بغاتند.
و هـمـچـنـيـن از ديـدگـاه فـقـهـاى حـنـبـلى مـذهـب ، خـروج بـر امـام ولو عادل هم نباشند بغى محسوب مى گردد.^[۲۵]
اركان تعريف بغى
اركان تعريف بغى از اين قرار است :
الف : خروج از اطاعت امام و جلوگيرى از سپردن حق به او؛ ب : خروج از اطاعت امام ((عادل))؛ ج : خروج از اطاعت نائب خاص يا نائب عام امام .
الف ـ خروج از اطاعت امام :
خـروج ، چـنـان كـه در كـلمـات فـقها آمده است ، گاهى با سلاح برگرفتن و جنگيدن با امام است ^[۲۶] و گـاهـى بـا امتناع از اطاعت و ندادن خمس و زكاة ((ماليات ))^[۲۷] و در مجموع اگـر شـخص حقوقى را كه امام به عنوان حاكم جامعه اسلامى داراست استيفاء نكند باغى است كه ايـن امـتـنـاع از اطـاعـت و نـدادن مـاليـات بـايـد بـه قـصـد خـروج بـر امـام عادل باشد، آية ا... مرعشى در مورد شرط بودن ((قصد خروج )) نوشته است :
((از ظـاهـر تعريفى كه فقهاى شيعه و سنى در باره بغى كرده و آن را به معنى خروج بر امام عـادل گرفته اند استفاده مى شود كه بايد قصد خروج وجود داشته باشد. زيرا خروج بر امام عـادل مـوضـوعـا تـحـقـق پيدا نمى كند مگر آنكه شخصى كه خروج مى كند قصد صاحب جواهر در مورد خروج از حكم امام مى نويسد:
شيخ طوسى و ابن حمزه و ابن ادريس معتقدند كه در بغى ، خارج شدن از تحت قدرت و سيطره و قـبـضـه امـام شرط است به نحوى كه در شهر يا بيابانى جمع و اعلام جدايى كنند، اما اگر در تـحـت حـكومت و قبضه و اطاعت امام باشند اهل بغى محسوب نمى شوند.^[۲۸] از اين مباحث مى توان چنين نتيجه گرفت :
بـا تـوجـه به عنايتى مانند (نپرداختن ماليات ) عدم شركت در جنگ با دستور عينى امام ، مخالفت بـا اوامـر و احـكـام او، شـورش مسلحانه بر عليه امام ، خروج از سيطره حكومت و رفتن به محلّى مـانند بيابان و يا شهر ديگر، روشن مى شود كه خروج از اطاعت امام و شورش عليه او تا حدى بـسـتـه بـه عـرف زمـان دارد و تـمـام ايـن مـوارد از بـاب مثال و مصاديق شرعى و عرفى براى خروج ذكر گرديده است .
ب ـ خروج از اطاعت امام ((عادل )):
فـقـهاى اماميّه عدالت امام را شرط غيرقابل تغيير در پيشوايان غير معصوم مى دانند و معتقدند كه اگـر عـدالت از امام زائل گردد، منعزل خواهد شد و در مورد امامت پيشوايان معصوم به عصمت آنها معتقدند كه حد اعلاى عدالت است كه هيچ گاه زائل نمى گردد.^[۲۹] امـا در مـيـان فـقـهـاى اهـل سنت برخى معتقدند كه عزل امام پس از بيعت با او حرام است ، لذا خروج عليه او جايز نيست هر چند امام جائر و ستمگر باشد.
آيـة ا... سـيـد اسـماعيل صدر در اين رابطه مى گويد: عقيده اكثر فقهاى مذاهب اربعه اين است كه امـام بـه سـبـب ظـلم و فـسـق و تـعـطـيـل حـقـوق ، مـنـعـزل نـمـى شـود و بـه هـمـيـن سـبـب بـراى عـزل او از مـقام امامت و نصب ديگرى نمى توان عليه او شورش كرد، زيرا جايز بودن چنين امرى مـنـجـر بـه بـى ثـبـاتـى ، افـزايـش آشـوب ، انـقـلاب و تـزلزل در امـور مـردم مـى شـود. راءى اقـليّت فقهاى مذكور اين است كه مردم حق دارند امام را در اثـر امـرى كـه از مـوجـبـات عـزل امـام اسـت بـركـنـار كـنـنـد و امـام در اثـر ظـلم و تـعـطـيـل حـقـوق خـود بـه خـود بـركـنـار مـى شـود. ديـن شـود مـردم حـق دارنـد او را عـزل كـنـنـد هـمـان طـور كـه بـراى تـنـظـيـم و پـيـشـرفـت خـود حـق دارنـد او را نـصـب كنند. اگر عـزل امـام مـوجـب فـتـنـه و آشـوب شـود بـايـد سـبـك تـريـن زيـان تـحـمـل گـردد. بـنـا بـه عـقـيـده بـعـضـى از فـقـهـاى گـروه اقـليـت ، عـزل امـام در صـورتـى جـايـز اسـت كـه مـسـتـلزم فـتـنـه و آشـوب نـبـاشـد. از مـالك نـقـل شـده اسـت كـه هـر كـس بـه قصد گرفتن قدرت از دست حاكمى بر او بشورد چنانچه حاكم مـثـل عـمـروبـن عـبـدالعـزيـز بـاشـد بـايـد مـردم به كمك او برخيزند و از او دفاع كنند امّا اگر مـثـل او نـبـاشـد دفـاع از او واجـب نـيـسـت .
هـر دو گـروه را بـه حال خود وا گذارد كه خداوند از ستمگرى به دست ستمگر ديگر انتقام مى گيرد.^[۳۰]
ج ـ خروج از اطاعت امام عادل يا نائب او:
در بـحـث هـاى پـيش گذشت كه بعضى از فقيهان در تعريف خود قيام برعليه امام معصوم را به عـنـوان بغى معرفى و دلايل را صرفا ناظر بر امام معصوم دانسته اند و معتقدند كه تنها خروج از اطاعت درامام ((معصوم )) بغى شمرده مى شود،و برخى ديگر نيز مانند كاشف الغطاء در تعريف خـود تـصـريـح كـرده بـود كـه بـا خـروج بـر نـائب عـام امـام ، ايـن جـرم قابل تحقّق است .
امـا حـقيقت مطلب اين نيست كه ادلّه و اخبار عام مى باشد و هرگز قيد ((عصمت )) در احاديث به چشم نـمى خورد و تنها بين امام عادل و جائر تفكيك قائل شده اند^[۳۱] و از اطلاق ادلّه مى توان بـر شـمـول حـكـم بـه خـروج به نائب امام نيز استفاده كرد، و اگر اطلاقات را منصرف به امام مصعوم بدانيم از وحدت ملاك ^[۳۲] نيز مى توان در تسرّى حكم بغى استفاده نمود: آيه ا... مرعشى در اين زمينه مى نويسد:
((اگـر بـپـذيـريـم اطـلاقـات انصراف به امام معصوم دارند، مى توان از باب عموم ملاك ،احكام بـغـات را نـسـبـت بـه كـسـانـى كـه بر نايب امام (ع ) خروج مى نمايند نيز جارى دانست : موازين اسلامى مجازات كند اساس نظام عدل اسلامى را متزلزل مى سازند و هرج و مرج در جامعه اسلامى پا مى گيرد و اين قطعا با خواست شارع مقدس مغايرت دارد)).
ريشه قرآنى
بحث در مورد ريشه قرآنى ((بغى )) است كه آن را در چند گفتار مطرح مى كنيم :
موارد استعمال واژه بغى :
واژه بـغـى و مـشـتـقـات آن در آيـات قـرآن حـدود نـودو پـنـج مـورد استعمال گرديده است كه حاصل و نتيجه موارد استعمال ، به چند معنى خلاصه مى شود.
1 ـ طلب ظلم و تجاوز ناروا:
بـه عـنـوان نـمـونه در آيه 9 سوره حجرات كه بحث اصلى ما در مورد آن است كلمه ((بغى )) در مـفـهـوم خـاصـى اسـتعمال شده كه آن ستم طايفه اى از مؤ منان به طايفه ديگر است و به مؤ منين سـفـارش شـده اسـت كـه اگـر در مـيـان دو گـروه از مـومـنـان جـنـگ و قتال شد ميان آنان صلح برقرار كنيد و اگر يكى بر ديگرى ظلم و ستم كرد با گروه متجاوز نـبـرد كـنـيـد تـا به فرمان خداوند درآيد. علامه طباطبايى ((بغى )) را در اين آيه ظلم و تجاوز ناروا معنى كرده است .^[۳۳]
2 ـ افزون طلبى بجا (طلب بحق ):
يكى از مشتقات كلمه ((بغى )) واژه ((ابتغاء)) مى باشد كه در آيات قرآن كريم اين كلمه بيشتر در مـعـنـى طـلب و درخـواسـت بـجا و بحق استعمال شده است ، مانند ((وَ تَرى الفُلْكَ مَوَاخِرَ فيِه وَ لِتـَبْتَغُوا منْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون )) (نحل آيه 14) ((وَابْتَغِ فَيِما ءَاَتك للّه الدارَ الا خرة )) (قصص آيه 77)
3 ـ عمل منافى با عفّت :
يـكـى از مـوارد اسـتعمال كلمه بغى در معنى عمل منافى با عفّت (زنا) است كه در آيات 33 سوره نـور و 28 مـريـم در ايـن مـعنى استعمال گرديده است ((يا اُخْتَ هارون ما كانَ اءبوك امرءَ سوءٍ و كانَتْ اُمُّكِ بَغيّا)).
گفتار دوم : شاءن نزول آيه 9 سوره حجرات
از آنـجـا كـه مـوضـوع بـحـث ما ((بغى )) و احكام آن است و يكى از مستندات اين بحث آيه 9 سوره حـجـرات مـى بـاشـد در مـورد ايـن آيـه از سـوى مـفـسـريـن شـيـعـه و سـنـى شـاءن نزول هاى متفاوتى نقل گرديده است كه در ادامه به تعدادى از آنها اشاره مى نماييم :
عـلت نـزول آن اسـت كـه روزى پـيـامـبـر سـوار بر چهارپاى خود، از كنار گروهى از انصار مى گذشت كه الاغ او بول كرد. عبداللّه بن اُبَى بينى خود را گرفت و گفت اين حيوان را از پيش ما بـبـر كـه رنـجـيـده شـديـم . عـبـداللّه بـن رواحـه بـه او گـفـت : حـيـوان رسـول خـدا از تـو و پدرت خوشبوتر است ! ميان ابن اُبى و ابن رواحه و افراد قبيله آنها نزاع واقع شد و در هم افتادند و اين آيه نازل گرديد^[۳۴] و چگونگى برخورد مسلمانان را در اين نوع اختلافات بيان كرد.
مـردى از انـصـار مانع از آن مى شد كه همسر او با اقوام خود ديدار كند اقوام زن به كمكش آمده و اقـوام مـرد نـيـز بـه حـمـايـتـش شـتـافـتـنـد و مـيـان آنـهـا نـزاع درگـرفـت و ايـن آيـه نـازل شـد.^[۳۵] بـديـنـسـان شـيـوه انـجـام وظـيـفـه ديـگـران در قبال اين حوادث يادآورى گرديد.
مـردى از انـصـار، ديـنى بر گردن يكى از انصار داشت و او دينش را ادا نمى كرد آن مرد گفت از قـبـيـله خـود يـارى جـسـتـه ديـن خـويـش را بـه زور مـى گـيرم ، مرد بدهكار پيشنهاد كرد تا نزد رسـول خـدا بـرونـد امـا وى امـتـنـاع ورزيـد، و كـارشـان بـه نـزاع كـشـيـد و ايـن آيـه نازل شد^[۳۶] و وظيفه مسلمانان را در برابر اين گونه اختلافات روشن ساخت .
كلمات و نظرات مفسرين پيرامون آيه 9 سوره حجرات
آيـات مـتـعـددى مـورد اسـتـشـهـاد و اسـتـنـاد فـقـهـا در مـسـئله اهل بَغى قرار گرفته است :
يكى از آيات و يا به عبارتى عمده ترين دليل قرآنى كه فقها و مفسرين شيعه و سنى در مورد بـحـث ((بغى )) مصطلح به آن استناد نموده اند آيه 9 سوره حجرات مى باشد كه در اين گفتار به برخى از كلمات مفسرين اشاره مى شود.
وان طـائفـتـان مـن المـؤ مـنـيـن اقتتلوا فاصلحوابينهما فان بغت احداهما على الاخرى فقاتلوا التى تـبـغـى حـتـى تـفـئ الى امـراللّه فـان فـائت فـاصـلحـوابـيـنـهـمـا بالعدل واقسطوا،إ نَّ اللّه يحبّ المقسطين .
اگـر دو دسـتـه از مؤ منان با يكديگر جنگ نمودند ميانشان صلح و آشتى برقرار كنيد پس اگر يـكـى بـر ديـگـرى تجاوز كرد، با دسته تجاوز كار بجنگيد تا به قانون خدا باز آيد وقتى بـه حـكم خداوند ميان آن دو دسته با عدالت ايجاد آتشى كنيد و روابط عادلانه برقرار نماييد، زيرا خدا دادگران عدالت پيشه را دوست مى دارد.
مـرحـوم طـبـرى در تـفسير آيه ، پس از توضيح كوتاهى پيرامون آيه و مفردات آن ،در موردجمله ((حتى تفى ء الى امر اللّه )) (تا به قانون خدا باز آيد) مى گويد: يعنى زمانى كه مخاصمه را تـرك كـرد و بـه طـاعـت و نـمـاز رجـوع نـمـود: و جـمـله ((فـاءصـلحـوا بـيـنـهـمـا بالعدل )) را به معنى صلح همراه با جبران خسارت دانسته است .^[۳۷] عـلامـه طـبـاطـبـائى در تـفـسـيـر خـود در مـورد ايـن آيـه بـحـث مـفـصـل و قـابـل تـوجـهـى نـدارد، تـنـهـا در ذيـل جـمـله ((فـاءصـلحـوا بـيـنـهـمـا بـالعـدل ))، صـلح عـادلانـه را صـلح هـمـراه بـا اجـراى عـدل مـى دانـد، كـه لازمـه آن اجـراى احـكـام اللّه در مـورد تـجـاوزگـر و تـجـاوزات او مـانـنـد قـتـل و غـارت هـا اسـت و هـمـچـنين اجراى حدود و حقوق ديگرى كه با ظلم و تجاوز طائفه ستمگر و باغى از بين رفته است .^[۳۸] را لازمه چنين صلحى مى داند.
محقق اردبيلى در ذيل اين آيه مى فرمايد:
ايـن آيـه دلالت دارد بـر ايـنـكـه اگـر بـيـن دو طـايـفـه از مـؤ مـنـان جـنـگ و نـزاع واقـع شـد اوّل بـر ديگر مسلمانان واجب است كه بينشان صلح برقرار سازند و در مرحله بعد چنانچه يكى حاضر به صلح نمى شود: با طايفه ظالم و تجاوزگر جنگ واجب مى شود.^[۳۹] عـلامـه حـلّى ،^[۴۰] صـاحـب ريـاض ^[۴۱] صـاحب جواهر^[۴۲] و تقريبا تمامى فـقـهـائى كـه در مـورد بـغات بحث كرده اند و سخن از وجوب مقابله با بغات گفته اند يكى از دلائل خود را آيه 9 سوره حجرات دانسته اند.
بـا ايـن هـمـه فـاضـل مـقـداد اين آيه را تنها ناظر به درگيرى دو طائفه مؤ منين دانسته و براى وجـوب جـنـگ بـا بـاغـيانى كه عليه امام جامعه خروج كرده اند به آيات ديگرى تمسك كرده است ^[۴۳] كه در ادامه بحث به آنها اشاره خواهيم كرد.
قـرطـبـى از عـلمـاى اهـل سـنـت مـى نـويـسـد: ((ايـن آيـه مـتـضـمـن دليـل وجـوب جـنـگـيـدن بـا تـجـاوزكـاران صـلح داخـلى است و آنها كسانى هستند كه تجاوز نظم شكنانه شان نسبت به امام يا يك تن از مسلمانان محرز شده باشد)).^[۴۴] شـيـخ مـحـمـدعـلى السـايـس از مـحـقـقـان اهـل سـنـت در كـتـاب خـود، آيـه را ريـشـه قـرآنـى قتال با اهل بغى دانسته و در ذيل آن نكاتى بيان داشته است .^[۴۵] 1 ـ خطاب آيه را متوجه به امرا و حاكمان مى داند؛ 2 ـ امرى كه در آيه آمده دلالت بر وجوب جنگ با باغيان دارد؛ 3 ـ جـنـگ تـا رسـيـدن بـه هـدف واجـب است يعنى ؛ تسليم به امر خدا يا نابودى و متلاشى شدن اهل بغى ؛ 4 ـ عـده اى بـر ايـن بـاورنـد كـه آيـه دربـاره اهـل بـغـى اسـت ، امـا دلالت بـر مـرحـله قـبـل از جـنگ مسلحانه مى كند و برخورد مسلحانه با آنها جايز نيست ؛ اما اين نظريه صحيح نيست زيـرا خـداونـد صـريـحـا امـر بـه مـقـاتله يعنى جنگ كرده است و صحابه نيز با بغات به جنگ مسلحانه پرداخته اند و اين براى ما كافى است و سيره عملى آنها به عنوان سرمشق براى ما بس است ؛ 5 ـ نـكـتـه ديـگرى كه از آيه استفاده مى شود اين است كه صلح عادلانه و حقيقى برقرار كنيد و ايـن در صـورتـى تـحـقـّق مـى يـابـد كـه گـروه مـتـجـاوز حـقـوق گـروه عـادل و مـورد تـجـاوز را بـپـردازد و مـسـئله ريـشـه اى حـل شـود و تـنها ترك مخاصمه كافى نيست ، زيرا امكان تجاوزمجدد مى رود و يا گروه مظلوم و عادل ، چنانچه بدون احقاق حقوق خود تن به صلح بدهد، اين زمينه وجود دارد كه هر گاه بتواند و فـرصـت يـابـد بـراى احـقـاق حـق خـود اقـدام نـظـامـى كـنـد و يـا حداقل از روى ميل باطنى صلح نكرده و در درون خود را ملامت كند، كه در اين صورت احساس اخوت ديـنـى و بـرادرى وجـود نـخـواهـد داشـت و هـمـواره كـيـنـه گـروه مقابل را در دل خواهد گرفت اما در صورت صلح عادلانه و همراه با قسط ريشه همه بدى ها كنده خواهد شد.
6 ـ شاءن نزول آيه كه در گفتار قبل ذكر گرديد.
7 ـ چنانچه بدون جنگ و با نصيحت دست از بغى بر داشتند، آن تقدم دارد.^[۴۶]
نتيجه : اين آيه متضمن يك قانون كلى و عمومى براى هميشه و همه جا است و وظيفه مسلمانان را در بـرابـر اخـتـلافات مؤ منان و ظلم و تجاوزى كه از سوى طايفه اى از مسلمانان بر طايفه ديگر صـورت مـى گـيـرد بـيان مى كند و برقرارى صلحى عادلانه را كه در آن حقّى از كسى ضايع نـگـردد، اوّليـن وظـيـفـه ، و در صـورت تـجـاوز گـروهـى بـر گـروه ديـگر، حمايت از مظلوم در مقابل متجاوز را وظيفه ديگر آنها مى داند.
گـرچه در آيه كلمه ((اقتتلوا)) كه از ماده قتل و قتال (به معنى جنگ ) آمده ولى قرائنى وجود دارد كـه گـواهـى مـى دهـد هـر گـونـه نـزاع و درگـيـرى را شـامـل مـى شود هر چند به مرحله جنگ مسلحانه و نبرد نيز نرسد و از جمله شواهد اين مطلب شاءن نزول هاى نقل شده مى باشد.^[۴۷] هـر چـنـد بـعـضـى از مفسران مانند فاضل مقداد آيه را مربوط به بغى مصطلح كه در كتاب جهاد بحث شده نمى دانند. و معتقدند كه آيه مربوط به درگيرى دو طايفه از مؤ منان مى باشد، امّا با مـراجـعـه بـه روايـات كه ناظر به همين آيه مى باشند.^[۴۸] روشن مى گردد كه تجاوز عـليـه امـام المـسـلمـين نيز به عنوان تجاوز عليه طايفه اى از مسلمانان است كه در راءس آنها امام قرار دارد.
بـرخـى از مفسران ،خروج عليه امام را موجب كفر دانسته اند و به همين جهت اين آيه را مربوط به بـغـى عـليـه امـام نـدانـسـتـه انـد و گـفـتـه انـد كـه قـرآن ايـن دو گـروه را مـؤ مـن خطاب كرده و حـال آنكه تجاوز كننده بر امام معصوم كافر است ^[۴۹] در حالى كه اولا اين آيه اگر به دو طـايفه مؤ من خطاب كرده مربوط به قبل از درگيرى و تجاوز است و ثانيا سيره على (ع ) در مـورد مـخـالفـيـن خـود (اهل جمل و نهروان و صفين ) اين بود كه در مورد هيچ يك حكم كفر بار نكرد بلكه آنها مانند ساير مسلمانان زندگى مى كردند و احكام مسلمان ها را بر آنها جارى كرد؟
آياتى ديگر:
بـراى وجوب مقابله با باغيان آيات ديگرى مورد استشهاد قرار گرفته است كه به برخى از آنها پرداخته مى شود.
آيـه 73 سـوره تـوبـه : ((يـا ايـها النبى جاهد الكفار والمنافقين واغلظ عليهم )) اى پيامبر! با كافران و منافقان نبرد كن و بر آنها سخت بگير!
فاضل مقداد^[۵۰] و ملا فتح الله كاشانى ^[۵۱] اين آيه را در مورد وجوب مقابله با بـغـات دانـسـتـه انـد.
آيـه 59 سـوره نـسـاء: ((يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا اطـيـعـوا الله و اطـيـعـوا الرسـول و اولى الامـر مـنـكـم )) گـروهـى از مـفـسـران آيـه مـزبـور را نيز در مورد جرم بغى مى دانند.^[۵۲] آيـه 41 سـوره توبه : ((انفرو خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالكم و انفسكم )) سبك و سنگين كوچ كـنـيـد و بـا مـال هـا و جان هاى تان جهاد نماييد. راوندى گفته است كه جنگ با باغيان مانند كفار واجب مى باشد و مستند آن هم آيه فوق است .^[۵۳] آيـه 21 سـوره تـوبـه : ((و ان نـكـثـوا اءيمانهم من بعد عهدهم و طعنوا فى دينكم فقاتلوا ائمه الكـفـر...)) و اگـر سـوگـنـدهـايـشـان را شكستند بعد از آن كه پيمان بستند و طعنه در دين شما زدنـد، بـا پـيـشـوايـان كـفـر بـجـنـگـيـد. و ايـن آيـه از آيـاتـى اسـت كـه عـلى (ع ) در جـنـگ بـا اهـل بـغـى بـراى تـحـريـض مـؤ مـنـيـن بـر جـهـاد بـه آن اسـتـشـهـاد مـى نـمـود فـاضـل مـقـداد در تـفـسـيـر خـود ايـن آيـه را نـيـز در مـورد اهل بغى تفسير كرده است .^[۵۴]
ريشه روايى
پـيرامون ريشه روايى ((بغى )) مى توان به رواياتى كه در كتب شيعه و سنّى آمده و فقها در كـتـب خـود بـه آنـهـا تـمـسـّك نـمـوده انـد، پـرداخـت كـه بـرخـى از ايـن احـاديـث مـتـواتـر و غيرقابل خدشه و مورد اتفاق شيعه و سنى مى باشند.
1 ـ 4 ـ احاديث مورد اتفاق شيعه و سنى
اهـل سـنـّت در مـورد بـغـى و بـاغـى احـاديـثـى را از پـيـامـبـر نقل نموده اند.
1 ـ فـئه بـاغـيـه (گروه متجاوز و ستمگر) از كلماتى است كه براى نخستين بار از زبان مبارك پيامبر(ص ) در مورد قاتلان عمّار، به كار برده شده است كه به عمّار فرمود:
((إ نـّك لن تـمـوت حتّى تَقتلك الفئة الباغيه التاكبة عن الحقّ يكون آخر زادك من الدنيا شربة لبن ))^[۵۵] ((تـو نـمـى ميرى تا وقتى كه گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بكشد. آخرين توشه تو از دنـيـا جـرعـه اى شـيـر اسـت )). ايـن حـديث را كه يكى از اخبار غيبى پيامبر(ص ) است ، محدّثان و تاريخنگاران نقل كرده اند و سيوطى در كتاب ((خصايص )) بر تواتر آن تصريح كرده است و مرحوم علاّمه امينى در ((الغدير))^[۵۶] مدارك آن را يادآور شده است .^[۵۷] 2 ـ پيامبر فرمود:
((هر كس به امامى دست بيعت داد و پيوند قلبى ببست تا آنجا كه مى تواند بايد در اطاعت از او بكوشد و اگر كسى با او به جنگ برخاست گردنش را بزنيد.))^(58)
احاديثى كه شيعه نقل كرده است
در ميان كتاب هاى حديثى شيعه احاديث زيادى در اين مورد به چشم مى خورد كه از جمله آن روايات روايـتـى اسـت كـه صـاحـب جـواهـر در آخـر كـتـاب الجـهـاد از جـواهـر آن را نـقـل نـمـوده و در مورد آن مى گويد اين روايت را در آخر كتاب خود مى آورم تا از باب خِتامُهُ مسك كتابم را به آن ختم نمايم .
حـفـض بن غياث از امام صادق (ع ) نقل مى كند كه شخصى از پدرم در مورد جنگ هاى على (ع ) سؤ ال كـرد و سـؤ ال كـنـنـده از دوسـتـداران مـا بـود، اءبـو جـعـفر(ع ) به او گفت : خداوند پيامبرش محمد(ص ) را با پنج شمشير مبعوث كرد؛ سه شمشير از آنها آخته اند كه هرگز در نيام نخواهند شـد تـا جـنـگ فـروكش كند و هرگز جنگ فروكش نخواهد كرد تا خورشيد از مغرب طلوع كند... و شمشيرى از اين شمشيرها باز داشته شده و شمشيرى ديگر در غلاف است و كشيدنش بر غير ماست و حكمش با ماست و اما شمشيرهاى آخته بر....
و امـا شـمـشـيـر بـاز داشـتـه شـده ، شـمـشـيـرى اسـت كـه بـر اهل بغى و تاءويل كشيده شده . خداوند متعال فرمود:
((و ان طـائفـتـان مـن المـؤ مـنـيـن اقـتـتـلوا فـاءصـلحـوا بـيـنـهـمـا)) زمـانـى كـه ايـن آيـه نـازل گـرديـد، پـيـامـبـر فـرمـود از شـمـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه بـعـد از مـن بـراى تـاءويـل قـرآن مـى جـنـگند همان گونه كه من بر تنزيل قرآن جنگيدم ، از او پرسيده شد كه آن شـخـص كـيـسـت ؟ حـضـرت فـرمـود: آن كـس كـه كـفـشـش را مـى دوزد در آن هـنـگـام عـلى (ع ) مشغول پينه كردن كفش خود بود...^[۵۸]
اقسام باغيان در احاديث
در كـتـاب ((وسـائل الشـيـعـه )) احـاديـثـى در ايـن بـاره نـقـل گـرديـده اسـت كـه بـه بـيـان احـكـام و اقـسـام بـاغـيـان پـرداخـتـه شـده كـه در ذيل به تعدادى از آنها اشاره مى گردد.
باغيان و محاربان
1 ـ حـفـض بـن غـيـاث مى گويد: از امام صادق (ع ) در مورد دو گروه از مؤ منين پرسيدم كه يكى بـاغـى و ديـگـرى عـادل اسـت و (در درگـيـرى و جـنـگ ) گـروه عـادل طـايـفه باغى را در تعقيب و مجروحان و اسيران آنها را بكشند. اين در صورتى است كه از بـاغـيان كسى باقى نماند و سازمان و تشكيلاتى نداشته باشند كه به سوى آن برگردند، كه در آن صورت ، اءسير آنها كشته و فرارى آنها تعقيب مى گردد و مجروحشان نيز كشته خواهد شد)).^[۵۹] 2 ـ سـكـونـى از امـام صـادق (ع )نـقل مى كند كه حضرت فرمود:نزد امام على (ع ) سخن از خوارج پـيـش آمـد.
امـام (ع ) فـرمـود، اگـر بـر امـام عـادل و يـا جـمـاعـتـى از اهل عدل شورش كردند با آنها بجنگيد و اگر بر پيشوايى ستمگر قيام نمودند، با آنها نجنگيد كه در اين مورد حق دارند.^[۶۰]3 ـ عـلى (ع ) از پـيـامـبـر(ص ) نـقـل مـى كـنـد كـه حـضـرت فـرمـود: خـداى متعال بر مؤ منين نوشته (لازم و واجب ساخته ) كه با فتنه بعد از من بجنگند همانطورى كه جهاد بـا مـشـركـيـن ، هـمـراه مـن بـر آنـهـا واجـب اسـت . عـرض كـردم اى رسول خدا فتنه اى كه بعد از شما بايد با آن بجنگيم چيست ؟ فرمود فتنه گروهى كه شهادت مى دهند خدايى جز خدا نيست و مرا رسول خدا مى دانند، در حالى كه مخالف سنّت من و طعنه زننده در دين من هستند. عرض كردم چگونه با آنها بجنگيم در حالى كه شهادت بر وحدانيت خدا و نبوّت شـمـا مـى دهند، فرمود: ((براى بدعت هايى كه در دين مى گذارند و جدا شدن از فرمان من و مباح شمردن خون خاندان من )).
باغيان در نهج البلاغه
نـهـج البـلاغـه ، در مـوارد ارزيـابى به موضوع بغى و گروه هاى باغى مى پردازد: كه به برخى از اينموارد اشاره مى گردد:
1 ـ هر كس كه شمشير ((بغى )) را برهنه كند با همان شمشير كشته مى شود.^[۶۱] 2 ـ (در مـورد طلحه و زبير و بيعت شكنى آنها) اينها گروه باغى و فئه باغيه هستند كه پيامبر خبر داده بود.^[۶۲] 3 ـ امام (ع ) در زمان حركت به سمت بصره به اهل كوفه نامه نوشت و در آن نامه چنين آمده :
من از جاى خود بيرون آمدم در حالى كه (از اين چند حالت خارج نيستم ) يا ستمگرم و يا ستم ديده و يـا باغى و تجاوز كارم و يا مورد تجاوز واقع شده و من خدا را به ياد كسى كه اين نامه به او مى رسد مى آورم كه نزد من بيايد. اگر روشم درست بود كمك نمايد، و اگر كردارم را درست ندانست مرا به كار درست دعوت كند.^[۶۳] 4 ـ در مورد لزوم مبارزه با اين گروه مى فرمايد:
((قـد قـامت الفئة الباغية ، فاءين المحتسبون ؟)) گروه نافرمان به پا خاست ! كجايند آنهايى كه براى خدا مى كوشند.^[۶۴] 5 ـ جنگ با اين گروه را بر اساس فرمان خداوند مى داند:
آگـاه بـاشـيـد كـه خـداونـد مـرا فـرمان داده كه با اهل بغى و پيمان شكنى و فساد مبارزه نمايم .^[۶۵] 5 ـ وجوه افتراق و اشتراك بغى و محاربه نـزديـك بودن مفهوم اين دو عنوان در بعضى جهات ، باعث گرديده كه عده اى در مورد آنها اشتباه كرده و آن دو را به جاى يك ديگر به كار برند لذا اشاره اى به وجوه افتراق و اشتراك اين دو عنوان ضرورى به نظر مى رسد:
وجوه افتراق
1 ـ از نـظـر تـعـريـف :
در تـعـريـف مـحـاربـه ، تـجـهـيـز بـه سـلاح و يـا حمل و يا كشيدن آن به منظور ايجاد رعب و وحشت آمده است ولى در تعريف بغى چنين نيست .
2 ـ از نـظـر هـدف :
هـدف مـحـارب سـلب امـنـيـت عـمـومـى اسـت و يـا عمل او منجر به آن مى شود و يا قصدش براندازى حكومت اسلامى است . امّا هدف باغى بركنارى و سرنگونى حاكم اسلامى مى باشد.
موضوع بغى امنيت حاكم اسلامى است .
4 ـ از نظر شرائط:
الف : در محاربه ، مسلمان بودن يا غيرمسلمان بودن تاءثيرى در تحقق جرم ندارد ولى در باغى مرتكب بايد مسلمان باشد.
ب : در محاربه داشتن تاءويل و يا توجيه شرط نيست ولى در بغى جزء اركان اصلى مى باشد.
ج : همه متفقند كه محاربه به صورت فردى قابل تحقق است امّا در مورد بغى اختلاف نظر وجود دارد.
د: در مـحـاربـه ، محارب بايد همراه با سلاح و يا هر وسيله اى باشد كه نشان دهنده قدرت است ولى در بغى چنين نيست .
5 ـ از نظر احكام :
الف : در بـرخورد با محارب سخنى از ارشاد و نصيحت و حلّ مسالمت آميز و گفت وگو مطرح نيست ، اما در بغى بايد راه هاى مسالمت آميز قبل از جنگ طى شود.
ب : در مـورد امـوال بـاغـيـان كـه هـمـراهـشـان در جـنـگ بـوده بعضى از فقها قائلند كه به غنيمت گرفته مى شود اما در مورد اموال محارب چنين نيست .
6 ـ از نظر مجازات :
الف : تـوبـه مـحارب بعد از دستگيرى قبول نيست ، اما توبه باغى در هر صورت پذيرفته مى شود.
ب : مـجـازات مـحـارب در زمـره حـدود الهـى اسـت كـه در قـرآن مشخص گرديده ولى باغى مستوجب تعزيرات و در صورت حركت نظامى دستور قتال و مبارزه با آنها صادر شده است .
ج : مـجـازات محارب سخت ترين مجازاتى است كه در اسلام معين گرديده ولى مجازات باغى چنين نيست .
7 ـ از نظر ماهيت :
بغى از نظر حقوقدانان جرم سياسى است ، ولى محاربه از جرائم عادى است .
مستوجب ارفاق و تخفيف است ولى در مورد محارب اين نگرش وجود ندارد.
وجوه اشتراك
1 ـ از نظر آثار: هر دو امنيت جامعه را به خطر مى اندازند.
2 ـ از نظر مجازات : هر دو جرم و مستوجب مجازات هستند.
3 ـ از نظر نوع جرم : الف : هر دو از جرائم داخلى حكومت اسلامى است .
ب : هر دو جرم عليه حكومت اسلامى و حاكميت اسلام است .
4 ـ از نظر احكام : الف : در هر دو، مجرم داراى مسئوليت كيفرى است .
ب : درصورت مسلمان بودن مجرم آثار اسلام بر هر دو بعداز ارتكاب جرم نيز باقى است .
6 ـ قوانين موضوعه :
در قانون مجازات اسلامى سخنى از بغى مطرح نشده است و هيچ جرمى با عنوان مجرمانه ((بغى )) نـاميده نشده و ماده قانونى كه منطبق بر عمل باغيان مذكور در فقه اسلامى باشد وجود ندارد. تـنـهـا ماده اى كه به عقيده برخى از محققان شباهت زيادى با تعريف بغى دارد، ماده 186 قانون مـجـازات اسلامى است كه بايد عنوان مجرمانه آن را بغى بناميم نه محاربه .^[۶۶]در اين قانون مقرر گرديده :
((هـر گـروه يا جمعيت متشكّل كه در برابر حكومت اسلامى قيام مسلّحانه كند مادامى كه مركزيت آن بـاقـى اسـت تـمـام اعـضا و هواداران آن كه موضع آن گروه يا جمعيت را مى دانند و به نحوى در پـيـشـبـرد اهـداف آن فـعـاليـّت و تـلاش مـؤ ثر دارند محاربند؛ اگرچه در شاخه نظامى شركت نداشته باشند)).
گـرچـه تـعـريـف مـاده مـزبـور شباهت زيادى با ((بغى )) دارد، اما تغيير عنوان ((محاربه )) به بـركـنـار كـردن حـاكـم است و آنچه از اين ماده به ذهن مى رسد، قيام در برابر حكومت به منظور مـخـالفـت بـا اصـل حـكـومـت اسـلامـى و بـرانـدازى آن اسـت كـه ايـن عمل در فقه اسلامى در حكم محاربه مى باشد.
ثـانـيـا: هـر قـيـامـى عـليـه حـكـومـت را نـمـى تـوان بغى دانست و تنها در صورتى كه همراه با تاءويل باشد و مرتكبين آن مسلمان باشند و با شروط ديگر، بغى ناميده مى شود. و اين ماده به صـورت عـام هر قيامى را محاربه مى داند و با تغيير عنوان به بغى بايد به شرائط آن نيز اشاره گردد. و فقط صرف عوض كردن عنوان براى ارائه تعريفى از بغى كافى نيست .
ثالثا: اگر عنوان عوض شود، تنها به يك قسم از بغى اشاره گرديده و آن بغى به صورت مسلحانه است در حالى كه بغى گاهى بدون استفاده از سلاح است .
رابـعـا: بـغـى مسلحانه نيز در فقه به دو صورت است يا سازمان يافته و يا بدون سازمان و تشكيلات ، كه اين ماده فقط به قسم اوّل آن اشاره كرده است .
گرچه غير از اشكال اوّل ، سـاير اشكالات به جنبه تعريفى بودن ماده بر مى گردد و در تعريف اشاره به يكى از اقـسـام عنوان كافى است و براى شرح آن اسم توضيحى بيش از اين لازم به نظر نمى رسد و ساير موارد در بحث شروط بررسى مى شود.
پيشينه تاريخى (بغى)
نگاهى به پيشينه تاريخى بغى از دوران رسول خدا(ص ) تا عصر حاضر، مؤ يّد اين نظريه اسـت كـه شـريـعـت اسلامى در برخورد با مخالفان ، شيوه خاصى را ارائه و بر اساس نيّت و نـوع جـرم هـمـواره بـين حركت هاى مخالفان تفكيك قائل بوده است . به گفته يكى از محققان ، در زمـانـى كـه در جـهـان مـجـرم سـيـاسـى خـطـرنـاك تـريـن مـجـرم ، و مـجـازات او تـا اوايـل قـرن نـوزدهـم ، مـرگ ، سـوزانـدن ، و مـصـادره امـوال بـود و حـتـّى خـانواده وى نيز مجازات مى شدند، شريعت مقدس اسلام در چهارده قرن پيش ، بـيـن جـرم سـيـاسـى (بـا عـنـوان بـغـى ) و عـادى تـفـكـيـك قائل شد.^[۶۷] جـهـت اطـلاع بـيشتر خوانندگان در فصل حاضر اشاره اى به روند تاريخى جرم بغى گرديده است .
عصر رسول خدا(ص)
بـارهـا رسـول خـدا(ص ) بـه عـلى (ع ) فـرمـوده بـود كـه پـس از من حوادث ناگوارى رخ خواهد داد^[۶۸] و ناكثين و قاسطين و مارقين با تو به جنگ بر مى خيزند و شورش و بغى خواهند كـرد. حـضـرت على (ع ) نيز در نهج البلاغه مى فرمايد: ((من بين دو امر قرار گرفتم : يا با اهل بغى نبرد كنم و يا به آنچه پيامبر آورده كفر ورزم ))!^[۶۹] ابـو ايـوب انـصـارى ، صـحـابـى بـلنـد پـايـه رسـول خـدا(ص )، بـعـد از جـنـگ بـصـره و قبل از ((چرا با گروه هاى مسلمان مى جنگيد)) گفت :
((رسـول خـدا(ص ) مـا را مـوظف كرده همراه على (ع ) با پيمان شكنان بجنگيم كه جنگيديم ؛ موظف كـرده هـمـراه او بـا بيدادگران منحرف بجنگيم كه اينك به كارزار معاويه و طرفدارانش روانه ايـم ، و مـاءمـور فـرمـوده همراه على (ع ) با از دين برگشتگان بجنگيم ، كه هنوز آنان را نديده ايم )).^[۷۰] ((عبدالله بن بديل ))، معاويه و همدستانش را اهل بغى در گروه و تجاوزكاران داخلى مى خواند و هـمـرزمـانـش را تشويق مى كرد با آنها كه بر سر خلافت با خليفه صالح و حقيقى (اميرمؤ منان على (ع )) به جنگ برخاسته اند، پيكار كنند.
اسـنـاد تـاريـخـى مـشـابـهـى نـشـان مـى دهـد كـه ايـن حـقـيـقـت ، عـلاوه بـر اصـحـاب و اهـل بـصـيـرت ، بـر افـكار عمومى هم مسلّم بوده است . فقهاى ادوار بعد، همين نظر را داشته اند.
((مـحـمـدبـن حـسـن شـيـبـانـى حـنـفى )) متوفاى 187 هجرى و ((امام الحرمين )) در كتاب ((ارشاد))، ((قـاضـى ابـوبـكـر بـن العـربـى )) در تفسير آيه نُه (9) سوره حجرات ، امام على (ع ) را امام عـادل و حـكـومـتـش را قـانـونـى و مـشـروع مـى دانـنـد و اصـحـاب جـنـگ هـاى سـه گـانـه را اهل بغى دانسته اند و معاويه ، اصحاب جمل و نهروان را شورشى و باغى شمرده اند.^[۷۱] ايـن گـروه هاى سه گانه در تاريخ اسلام به نام هاى ((ناكثين )) (پيمان شكنان ) و ((قاسطين )) (سـتمگران و متجاوزان از خط حق ) و ((مارقين )) (گمراهان و از دين بيرون رفتگان ) معروفند. سـابـقـه ايـن نامگذارى مربوط به عصر پيامبر گرامى است . آن حضرت خود از اين سه گروه چـنـيـن توصيفى كرده و به على (ع ) و ديگران يادآور شده بود كه على (ع ) با اين سه گروه نـبـرد خـواهـد كـرد.^[۷۲] ايـن سـخـن پـيـامبر(ص ) يكى از خبرهاى غيبى او است كه محدثان اسلامى در كتاب هاى حديث به مناسبت هاى گوناگون از آن ياد كرده اند. به عنوان نمونه يكى از آنها را يادآور مى شويم :
((امرنى رسول اللّه (ص ) بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين )).^[۷۳] پيامبر خدا(ص ) به من امر فرمود كه با ناكثان و قاسطان و مارقان نبرد كنم .
ابـن كـثـيـر، در تـاريـخ خـود قـسـمـتـى از ايـن احاديث را گرد آورده است . از جمله يادآور شده كه پيامبر(ص ) وارد خانه امّ سلمه شد، سپس على (ع ) نيز آمد. پيامبر(ص ) رو به همسر خود كرد و گفت :
(( يا ام سلمه، هذا واللّه قاتل الناكثين والقاسطين والمارقين من بعدى )).^[۷۴] ((اى امّ سلمه، اين (على ) نبرد كننده با ناكثان و قاسطان و مارقان بعد از من است )).
مراجعه به كتاب هاى حديث و تاريخ صحّت و استوارى حديث فوق را ثابت مى كند. علاّمه امينى در كتاب ((الغدير)) قسمتى از صور حديث و مدارك آن را جمع كرده است .^[۷۵] تـاريـخ مارقين گواهى مى دهد كه آنان پيوسته پرخاشگران بر حكومت هاى زمان بودند و زير بـار هـيـچ حـكـومـتـى نـمـى رفـتـنـد. نـه حاكمى را به رسميت مى شناختند و نه حكومتى را. حاكم عـادل مـانـنـد عـلى (ع ) و مـنـحـرف مانند معاويه ، در نظر آنان فرقى نمى كرد و رفتار آنان با مـروان و يـزيـد، بـا رفـتـار آنـان بـا عـمربن عبدالعزيز يكسان بود. در اينجا به بحث مستقلى درباره خوارج مى پردازيم .
سابقه تفكّر خارجيگرى به عصر رسول خدا بر مى گردد. گروهى در عصر پيامبر(ص ) فكر و ايـده خـود را بـه نـحوى اظهار مى كردند و سخنانى مى گفتند كه روحيه پرخاشگرى در آنها نمايان بود. مورد زير از نمونه هاى بارز اين موضوع است : پيامبر(ص ) غنايم ((حنين )) را بنا بـر مـصـالحـى تـقسيم كرد و براى تاءليف قلوب مشركانِ تازه مسلمان ، كه ساليان درازى با اسـلام در حـال جـنـگ بودند، به آنان سهم بيشترى داد.
در اين موقع ((حرقوص بن زهير)) زبان بـه اعـتـراض گـشـود و بـى ادبـانه رو به پيامبر(ص ) كرد و گفت : تو، اگر عدالت نزد من نـبـاشـد، در كـجـا خـواهـد بـود؟!)) عـمـر در ايـن هـنگام پيشنهاد كرد كه گردن او را بزنند، ولى پيامبر(ص ) نپذيرفت و از آينده خطرناك او گزارش داد و فرمود: ((او را رها كنيد كه پيروانى خـواهد داشت كه در امر دين بيش از حد كنجاوى خواهند كرد و همچون پرتاب تير از كمان ، از دين بيرون خواهند رفت !)).^[۷۶] بـخـارى در كـتـاب ((المـؤ لفـة القـلوب ))، ايـن حـادثـه را بـه طـور گـسـتـرده نـقـل كـرده اسـت و مى گويد: ((پيامبر(ص ) درباره او و يارانش فرمود: ((((يمرقون من الدّين ما يمرق السهم من الرّمية )) پيامبر(ص ) لفظ ((مرق )) را كه به معنى پرتاب شدن است به كار مـى بـرد، زيـرا ايـن گروه به سبب اعوجاج و كجى در فهم دين ، به جايى رسيدند كه از حقيقت دين دور ماندند و در ميان مسلمانان ((مارقين )) لقب گرفتند.^[۷۷] در ذيـل آيـه مـبـاركـه ((طـائفـتـان مـن المـؤ مـنـيـن )) (حـجـرات 9) ايـن روايـت نقل شده است .^[۷۸] روزى رسـول خـدا(ص ) مـالى را بـيـن مـردم تـقسيم نمود، مردى با ويژگى هاى مخصوص ، به رسـول خـدا عـرض كـرد: ((در تـقـسيم بيت المال عدالت را مراعات نفرمودى !)) و سپس برگشت . صـورت پـيـغـمـبـر از شنيدن اين سخن تغيير كرد و فرمود: ((اگر من عدالت را رعايت نكنم ، چه كـسـى رعـايـت خـواهـد كـرد!)) رسـول خدا به اطرافيان خود فرمودند: چه كسى حاضر است او را بـكـشـد؟)) ابـوبـكـر بـرخـاسـت و بـه دنـبـال او رفـت او را ديـد كـه در مـسـجـد مـشـغـول نـمـاز اسـت . او را نـكـشـت و بـه نـزد رسـول خـدا بـرگـشـت و عـرض كـرد: يـا رسـول اللّه ، در حـال نـمـاز بود. رسول خدا(ص ) بار ديگر فرمود: ((كيست او را بكشد؟)) عمر بـرخـاسـت و بـه طـرف او رفـت . امـّا بـرگـشـت و عـرض كـرد: يـا رسـول اللّه در حـال خـوانـدن نـمـاز بـود. بـراى بـار سوّم پيامبر فرمود: ((كيست كه او را به قـتـل رسـانـد؟)) عـلى (ع ) بـرخـاسـت و رفـت و ديـد آن مـرد رفـتـه اسـت و نـيست ، لذا بر گشت . رسول خدا فرمودند: ((اگر او را مى كشتيد، بعد از من ميان دو نفر از شما اختلاف و تفرقه پيدا نمى شد)).^[۷۹] رسـول خـدا(ص ) در ادامه فرمود: ((از اين طرز فكر قومى پيدا خواهد شد كه قرآن مى خوانند و از حـلقـومـشـان تـجـاوز نـخـواهـد كـرد و از ديـن بيرون مى روند مانند بيرون رفتن تير از كمان )).^[۸۰] و از تـمـام ايـن اخـبـار و روايـات مـشـهـورتـر و مـعـروف تـر، سـخـن رسـول خـدا(ص ) بـه عـمـّار يـاسر بود كه فرمود: ((يا عمّار انّك لن تموت حتّى تقتلك الفئة الباغية الناكبة عن الحق يكون آخر زادك من الدّنيا شربة لبن ))؛^[۸۱] اى عمار تو نخواهى مـرد تـا ايـنـكـه گروه تجاوزگرِ رويگردان از حق تو را مى كشند و آخرين بهره تو از اين دنيا جرعه اى شير است .
و ايـن سـخـن پـيـامـبـر در جـنـگ صفين نشانه حقانيّت و ملاك تشخيص ظالم و باغى از مظلوم قرار گـرفـت و گـروهـى كـه روايـت پـيـامـبـر در مـورد عمار را شنيده بودند با شهادت عمار در همان عـرصـه پيكار موضع خود را عوض كرده و از اردوگاه معاويه خارج شدند و به سپاه على (ع ) پـيـوسـتـنـد^[۸۲] بـه عـنـوان نـمـونـه ، زبـيـدبن عبد جولانى كه از فرماندهان معاويه و پـرچـمـدار او در جـنـگ صـفـيـن بـود و از سوابق درخشانى نيز برخوردار بود، با عده اى خود را تسليم على بن ابيطالب (ع ) نمود.^[۸۳] ((هـنـى )) غـلام عـمـر بـن خـطـاب در بـاره خـودش گـفـتـه اسـت كـه ((در اوائل جـنـگ مـن بـا اردوى مـعـاويـه بـودم . سـپـاهـيان مى گفتند به خدا قسم هرگز عمار ياسر را نـخـواهـيـم كـشـت ، زيـرا اگـر عـمـار را بـكـشـيـم ، هـمـانـطـور كـه شـايـع اسـت ، مشمول عنوان اهل بغى ((فئه باغيه )) خواهيم شد، در پايان روزى كه عمار ياسر كشته شد من در مـيـان اجـسـاد كشتگان مى گشتم . ديدم جسد عمار ياسر روى زمين افتاده است . با شتاب نزد عمرو عـاص رفـتـم . او روى تـخـتـش آرمـيـده بود. پرسيدم در باره عمار ياسر چه شنيده اى ؟ گفت از پيغمبر خدا شنيده ام كه عمار را فئه باغيه (تجاوزكاران داخلى ) خواهند كشت . به او خبر دادم كه عـمـار يـاسـر كشته شده است ؛ گفت : حرف پوچى مى زنى ! گفتم به چشم خود ديدم كه جسدش دهـم . تـا نـعـش را ديـد، چهره اش دگرگون شد، رو برگرداند و به راه افتاد و گفت : عمار را كسى كشته كه او را به ميدان كارزار آورده است !^[۸۴] پـس از ذكـر مـواردى كـه حـكـايـت از پـيـش گـويـى هـاى رسول خدا(ص ) مى كند، مانند داستان ابوايوب انصارى و عمار ياسر و نيز روايات ديگرى كه حـضرت خبر وقوع جنگ ميان على (ص ) با تجاوزكاران و باغيان از مواردى كه ذكر شد، فهميده مـى شـود كـه تـاريـخـچـه واژه ((بـغـى )) و ((بـغـات )) و ((فـئه بـاغـيـه )) بـه زمـان رسول خدا(ص ) باز مى گردد.
دوران خلفاى سه گانه
خليفه اوّل
در زمـان خـليـفـه اوّل ، حـوادثـى تـحت عنوان بغى ديده نمى شود و تنها داستان مالك بن نويره نـقـل گـرديـده كـه پـس از رحـلت رسـول خـدا(ص ) و خـلافـت ابـوبـكـر، مـدتـى از دادن زكـات مـال خـود امـتناع كرده بود و استدلال و توجيه شرعى خود را در آيه قرآن مى دانست كه در سوره تـوبـه آيـه 103 آمـده اسـت : ((خـُذْ مـِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَة تُطَهِّرُهُمْ بِها وَ تُزَكّيهِمْ وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صـَلَوتـُكَ سـَكـَنٌ لَّهـُمْ)) يعنى اى رسول ، از اموال آنها صدقه بگير تا آنها را پاك و پاكيزه نـمـائى و بـراى ايـشـان دعـا كـن كـه دعـاى تو مايه آرامش آنهاست . مالك مى گفت دعاى ابن ابى قحافه (ابوبكر) براى ما آرامش خاطر نمى آورد. خليفه دستور داد كه زكات را از آنها بستانند و خالدبن وليد، سردار جاهلى را براى سركوبى وى اعزام نمود. خالدبن وليد با قساوت تمام او و قـيـبـله اش را قـتل عام كرد و توبه ايشان را نپذيرفت و همسر او را در همان شب مورد تجاوز قـرار داد. بـا شـنـيـدن ايـن خـبـر، مـوجـى از اعـتـراض مـيـان مـؤ مـنـان ايـجـاد شـد و هـمـه مـردم عمل او را محكوم كردند و قصاص خالد را خواستار شدند. خليفه براى تبرئه او گفت خالد اجتهاد كـرده و بـه خطا رفته است ! علماى اهل سنت عمل مالك را بغى دانسته اند و برخورد حكومت را نيز سركوب باغيان شمرده اند.^[۸۵]
خليفه دوّم
در زمـان خـليـفـه دوّم خـبـرى بـه عـنـوان بـحـث بـاغـيـان مـطرح نيست و حادثه اى در اين خصوص نقل نگرديده است .
خليفه سوّم
يكى از محققان مى نويسد كه عثمان ، دست به كشتار مسلمانان زد و خون مسلمانان ريخت و او اولين كـسـى است كه در ميان مسلمانان سلاح كشيد و باغى است .^[۸۶] موارد زير، مؤ يد اين نظر است :
ضرب و جرح صحابه بزرگ پيامبر همچون عبدا... بن مسعود، تبعيد شخصيت هاى بزرگى چون ابـوذر، بـذل و بـخـشش هاى بى حدّ و حساب بيت المال به خويشاوندان ، و از همه آنها خطرناك تـر مستولى كردن بنى اميّه بر مردم كه رسول خدا(ص ) بارها از دادن منصب به آنها نهى كرده بـود.^[۸۷] و فـرمـوده بـود كـه اگـر آنـهـا را بـر مـنـبـر من ديديد گردن آنها را بزنيد! خلفايى چون عثمان ، نه تنها در راه پيشرفت فرهنگ اسلامى قدمى بر نداشتند، بلكه با روش و منش خود سدّى بزرگ در مقابل جريان تبليغى صحابه پيامبر(ص ) گرديدند. آن ها با هدايت جـامعه به سوى ارزش هاى دوران جاهلى ، مشكل بزرگى به نام ((اسلام جاهلى )) فراروى حكومت على (ع ) قرار دادند. حضرت در همان ابتداى خلافت به آن اشاره كرد كه زمان شما مانند زمانى گرديده كه پيامبر(ص ) به رسالت مبعوث گرديد.
در اين نوع جاهليت ، ثروت ها در قالب حق و حقوق و صله رحم ، و پست و مقام در قالب شايستگى هـا، تـنـهـا بـه هـم فـكـران و هـم پيالگان داده مى شد. حدود الهى در پوشش عفو و بخشش حاكم اسلامى ، تعطيل شده بود.
تعصب فاميلى در خليفه سوم به قدرى شدّت داشت كه تمام معيارهاى اصولى كه يك حاكم حتى بـراى حـفـظ حـكـومـت خويش نيز بايد به آن پايبند باشد تحت شعاع اين تعصب قرار گرفته بـود. عـاطـفه بيش از حدّ خليفه نسبت به خاندان ((بنى ابى معيط)) به قدرى بر همگان واضح بود كه حتى خليفه دوم نيز اين مساءله را درك كرده بود و به اين جهت به ابن عباس گفته بود.
((لو وليـّهـا عـثـمـان لحمّل بنى اءبى معيط على رقاب الناس ولو فعلها لقتلوه ))؛^[۸۸] اگـر عـثـمان زمام خلافت را دست گيرد فرزندان ((ابى معيط)) را بر مردم مسلّط مى سازد و اگر چـنـيـن كند او را مى كشند.^[۸۹] زمانى هم كه عثمان وليد بن عتبه را به استاندارى كوفه گماشت ، اميرمؤ منان و طلحه و زبير به گفتار عمر استناد جستند و به عثمان گفتند مگر عمر به تو سفارش نكرد كه آل بنى معيط و بنى اميّه را برگردن مردم مسلّط نكنى ؟!^[۹۰] عثمان در حقيقت گفتار پير خاندان بنى اميّه ، ابوسفيان را نصب العين قرار داده بود^[۹۱] و گـويـا قـسـم يـاد كـرده بـود كـه جـز بـنـى امـيـّه كـس ديـگـرى را بـه حـكـومـت نـرسـانـد، در مـقـابـل شـخصيت هايى مانند ابوذر را به ربذه و مالك اشتر و يارانش را از كوفه به شام و از شـام بـه حمص تبعيد كرد، هر كس كوچك ترين مخالفت با او مى كرد مورد اهانت و ضرب و شتم واقـع مـى شد زمانى كه دستگاه خلافت مصدر چنين ظلم هايى باشد، رفته رفته بدبينى تواءم بـا قـصـد انـتقام در انديشه ها پديد مى آيد. با تكرار اين موارد، تكرار انقلاب و قيام بر ضد حـكـومـت وقـت در خـاطـره هـا جـوانـه زد و سـرانـجـام شـورش مردم عليه حكومت و خليفه ، منجر به قتل خليفه و زمينه ساز مشكلات بعدى در راه حكومت علوى گرديد.
3 ـ دوران اميرالمؤ منين على (ع ) حـوادثـى كـه در زمان عثمان اتفاق افتاد زمينه هاى خلافت على (ع ) و بيعت مردم با آن حضرت را فـراهـم سـاخـت . نحوه عملكرد عثمان عقده اى در دل ها ايجاد كرده بود كه تنها به دست على (ع ) گشوده مى شد و تنها عدالت على (ع ) تسكين دردها و زخم هاى به وجود آمده از دوران حكومت بنى ابى معيط و بنى اميّه بود.
دموكراسى ترين حكومت
در تـاريـخ خـلافـت اسـلامـى هـيـچ خـليـفـه اى مـانـنـد عـلى (ع ) بـا اكثريت قريب به اتفاق آراء بـرگـزيـده نـشـد و گـزيـنـش او ايـن چنين به آراء صحابه و نيكان از مهاجر و انصار و فقها و قـراء، مـتـّكـى نـبـوده اسـت . و ايـن تـنـهـا عـلى (ع ) اسـت كـه خـلافـت را بـه ايـن شكل و به دموكراسى ترين شيوه آن به عهده گرفت .^[۹۲]
1 ـ 3 ـ مشكلات حكومت على (ع )
عـلى (ع ) بـا اعـلام بـرنـامـه كـار خـود، لزوم بـر هـم زدن وضـع مـوجود را جزء اساسى ترين نيازهاى اصلاح جامعه و اصلاحات مورد نظر خود مى دانست . هر انسان آگاه اگر به اوضاع به وجـود آمـده در دوران سـيـزده سـاله حـكـومـت عـثـمـان بـنـگـرد لزوم ايـن عـمل را به خوبى درك مى نمايد كه حضرت خود با جمله ((الا و انّ بليّـتكم قد عادت كهيئتها يوم بـعـث اللّه نـبـيـّكـم (ص )))^[۹۳] زمـان آغـازيـن خلافت خويش را به زمان آغاز بعثت پيامبر تشبيه مى كند كه جامعه در رسوم جاهلى و در كفر آشكار غرق بود.
ولى جـاهـليـّت زمـان حـضرت ، جاهليّت اسلامى بود و كفر اين زمان نيز، كفر پنهان شده در پس چـهـره هـاى نـفـاق و همين موضوع ، كار را سخت تر و زحمت هدايت جامعه را دو چندان مى كرد. وجود افـرادى كـه با چهره حق به جانب و با سوابقى درخشان مانند طلحه و زبير كه با خلافت چهره هايى مانند عثمان ، خود را مستحق خلافت مى دانستند. و از به هم خوردن اوضاع موجود سودى نمى بـردنـد از يـك سو، و چهره هاى پر ادّعا امّا بدون هيچ گونه سابقه خدمت و يا مجاهدت در اسلام مانند معاويه ، از ديگر سو حكومت نوپاى على (ع ) را در امواجى پرتلاطم انداخته بود.
عـلى (ع ) در دوران خـلافتش با سه دسته دشمن رو به رو بود و با آنان به پيكار برخاست و در مدّت پنج ساله خلافت ، لحظه اى از خطر آنان ايمنى نيافت . اين سه دسته عبارت بودند از اصحاب جمل كه آنان را ناكثين ناميد و اصحاب صفين كه آنها را قاسطين خواند واصحاب نهروان يعنى خوارج كه آنها را مارقين مى خواند.
سابقه اين نامگذارى به دوران پيامبر اكرم (ص ) باز مـى گـشـت كـه بـه او فـرمـوده بـود پـس از مـن بـا نـاكـثـيـن و مـارقـيـن و قـاسـطـيـن جـنگ خواهى كرد؟^[۹۴] در نـهـج البلاغه در مورد اين سه گروه چنين مى فرمايد: ((پس چون به امر خلافت قيام كردم ، طـائفـه اى نـقـض بـيـعـت كـردنـد (نـاكـثـين ) و جمعيتى از دين بيرون رفتند (مارقين ) و جمعيتى از اوّل سركشى و طغيان كردند (قاسطين ).^[۹۵] شهيد مطهرى در مورد ويژگى هر يك از اين سه گروه مى گويد:^[۹۶] 1 ـ نـاكـثـيـن از لحـاظ روحيه ، پول پرستان بودند، صاحبان مطامع و طرفدار تبعيض . سخنان حضرت در مورد عدل و مساوات ، بيشتر متوجه اين جمعيّت است .
2 ـ روح قـاسـطين ، روح سياست و تقلب و نفاق بود. آنها مى كوشيدند تا زمام حكومت را در دست گـيـرنـد و بـنـيان حكومت و زمامدارى على (ع ) را در هم فرو ريزند. عده اى به امام (ع ) پيشنهاد كـردند كه تا حدودى مطامعشان را تاءمين كند. اما امام (ع ) نپذيرفت ، زيرا كه او آمده بود تا با ظلم مبارزه كند، نه آنكه ظلم را امضاء نمايد! و از طرفى معاويه و طرفدارانش با اساس حكومت عـلى (ع ) مـخـالف بـودنـد، آنـهـا مـى خـواسـتـنـد كـه خـود مـسـنـد خـلافـت اسـلامـى را اشغال كنند و درحقيقت جنگ على (ع ) با آنها جنگ با نفاق و دورويى بود.
3 ـ دسته سوّم كه مارقين بودند، روحشان روح عصبيّت هاى ناروا و خشكه مقدسى ها و جهالت هاى خـطـرنـاك بـود، عـلى (ع ) نـسـبت به همه اينها دافعه اى نيرومند و حالتى آشتى ناپذير داشت .^[۹۷]
دسـتـه اوّل افـرادى مانند طلحه و زبير و دسته دوّم به سركردگى معاويه و دسته سوّم خوارج بـودنـد.
دشـمـنـان دانـا امـثـال مـعـاويه ، افرادى كار آزموده و داراى طرز تفكر بودند كه براى رسـيـدن بـه اهـداف دنـيايى خود، از انواع خدعه ها و نيرنگ ها بهره مى جستند. اين گروه بيشتر چـهـره هـاى سـيـاسـى بـودنـد نـه مـذهـبـى و در ديـن سـابـقه مجاهدتى و يا همراهى و مصاحبت با پيامبر(ص ) را نداشتند.
گـروه ديـگـر، يـعـنـى افرادى مانند طلحه و زبير، هم داراى وجهه مذهبى بودند و هم خود را به سـياست مى زدند. امّا در هيچ قسمت پيروز ميدان نبودند. اين عده اولين كسانى بودند كه بر ضد امام (ع ) حركت كردند.ولى به علّت همين ضعف ديد سياسى از معاويه و همفكرانش فريب خوردند. و گروه خوارج ، افراد مقدس ماءب كج فهم كه غالبا ابزار دست و وسيله پيشبرد افكار سياست مـداران بـودنـد ايـن گـروه نـه از ديـن فـهـمـى درسـت داشـتـنـد و نـه از سـيـاسـت بهره اى برده بودند.دوستى شان بيش از دشمنى شان خطر داشت ، پيشانى هاى پينه بسته ، نمازهاى طولانى و زبـان هـاى دائم الذكـرشـان ، شـمـشـيـر هـر جنگجويى را كند مى كرد و پاى هر جنگاور را مى لرزانـد. ايـن دسـتـه كاستى سابقه امثال معاويه را جبران مى كردند و به خاطر جهالتشان به عـنـوان ابـزار و آلت دسـت او قـرار گـرفـتـه و سدّ راه مصالح عاليه اسلامى واقع گرديدند. البـتـه هـمـيـشـه مـنـافقان بدبين ، مقدّسان احمق را عليه مصالح اسلامى بر مى انگيزند كه به فرمايش على (ع )، اين افراد تيرهاى شيطانند كه باعث ترديد و گمراهى مردم مى شوند.
2 ـ 3 ـ طلحه و زبير و عايشه و (جنگ جمل )
طلحه و زبير از جمله كسانى بودند كه با عنايات خليفه دوّم به شوراى خلافت راه يافتند و در زمان حكومت خليفه سوّم ، ثروت قابل ملاحظه اى گرد آوردند.امّا پس از رشد افكار مخالف عليه عثمان ، به قصد فرصت طلبى شديدترين دشمنى ها را در حق عثمان به جاى آوردند تا اين كه عـثـمـان بـه قـتـل رسيد اما اقبال عمومى به على (ع ) آن چنان بود كه ايشان نيز در زمره مبايعان درآمـدنـد و از نخستين بيعت كنندگان با حضرت شدند، به اين اميد كه جايگاه خود را تثبيت كنند. آنان اندكى پس از خلافت حضرت امير(ع )، سهم خود را طلب كردند و پيشنهادشان منصوب شدن به ولايت بصره و كوفه و يا شام بود. حضرت نيز كه خود را وامدار هيچ شخص و يا گروهى نـمـى دانـسـت و خـلافـت را خشنودى عده اى زياده طلب ، پيمانى را كه با خداى خويش بسته بود زير پا بگذارد و با آنان از در سازش برآيد.
بـديـن تـرتـيـب آنها با نااميدى محضر على (ع ) را ترك كرده و در صدد كارشكنى و نقض بيعت بـرآمـدنـد و بـه بـهـانـه عـمـره ، راهـى مـكـّه شـدنـد در هـمـيـن حـال ، امـام آنـان را از كـارشـكنى برحذر داشت .^[۹۸] آن ها به محض خروج از مدينه بناى مـخـالفـت گـذاشـتـنـد و در برخورد با ديگران بيعت خود را نفى و يا آن را از روى اجبار و اكراه اعلام مى نمودند.
ديـگـر دشـمن حضرت ، عايشه دختر خليفه اوّل و همسر پيامبر(ص ) بود.عايشه با عنوان ام المؤ مـنـيـن ، روايـاتـى جـعـل كـرد كـه در آن هـا، عـلاقـه خـاص حـضـرت رسـول بـه وى ، بـيـان شـده بـود؛ روايـاتـى كـه گـاه ، عـدالت پـيـامـبـر را زيـر سـؤ ال مى برد.^[۹۹] اين زن ، جايگاه ويژه اى در بين مسلمان ها پيدا كرده بود و توجّه خاص خـليـفـه دوم بـه او نـيـز در ايـجـاد ايـن جـايـگـاه مـمـتـاز در بـيـن هـمـسـران پـيـامـبر بى تاءثير نبود.^[۱۰۰] عـايـشـه خـود از دشـمـنـان شـمـاره يـك عـثـمـان بـود و مـردم را بر ضد او تحريك مى كرد و لقب ((نـعـثـل )) را كـه نـام يـك يهودى بدطينت بود به او مى داد و در اوج مخالفت مردم با عثمان ، با زيركى به مكّه رفت تا در صورتى كه اتفاقى افتاد چندان مقصّر جلوه نكند!
مـخالفت هاى عايشه با عثمان ، با خيال به قدرت رسيدن طلحه صورت مى گرفت . بنابراين بـعد از به حكومت رسيدن اميرالمؤ منين ، چون به مقصود نرسيده بود، مخالفت هاى خود را با آن حـضـرت شـروع كـرد و نـقـش اوّل را تـشـجـيع مردم براى جنگ با على (ع ) به عهده گرفت ، در زمـانـى كـوتـاه طـلحـه و زبـيـر، عـايـشـه و اسـتـانـداران مـعـزول عـثـمـان كـه غـالبا از بنى اميّه بودند، و ديگر مخالفان آن حضرت (ع )، خود را به مكّه رسـانـيـدنـد. در ايـن مـيـان مـعـاويـه نـيـز كـه در شـام بـراى بـهـره بـردارى سـيـاسـى از قـتـل عـثـمان لحظه شمارى مى كرد پس را آماده مى ديد. امّا مى دانست كه اگر در آن زمان دست به عـمـلى بزند راه را براى خلافت طلحه و زبير باز مى كند. از اين رو تنها به تحريك آنها جهت تـصـرف بـصـره و جـنـگ بـا حـضـرت اكـتـفـا نـمـود و بـا ارسـال نـامـه و نـامـيـدن زيـبـر بـا عـنـوان ((امـيـرالمـؤ مـنـيـن )) نـوشـت كـه از اهل شام براى او بيعت گرفته است و او بايد قبل از على (ع ) عراق را بگيرد كه شام نيز براى او آمـاده شـده :^[۱۰۱] زبـيـر نـيـز بـا رسـيـدن نـامـه خـوشـحال و مسرور و با آرزوى خلافتى كه در حكومت على (ع ) حتى به امارت بر استانى از آن نـرسـيـده بود در تدارك حمله به بصره برآمد. و با تاءكيدات عبداللّه بن عامر والى عثمان در بـصـره كـه وعـده صـد هـزار شـمـشـيـر آمـاده بـه او داده بـود^[۱۰۲] اصـحـاب جمل به سوى بصره رفتند. عايشه رهبرى معنوى را به عهده گرفته بود و تا هنگامى كه شتر عـايـشـه پـى نـشده بود، جنگ جمل ادامه يافت .^[۱۰۳] حفصه همسر ديگر پيامبر نيز براى حـركـت بـه بـصـره اعـلام آمـادگـى و همراهى نمود، ولى برادرش ، عبداللّه بن عمر، از رفتن او جلوگيرى كرد.^[۱۰۴] همچنين عمّال عثمان مثل يعلى بن اميه و عبداللّه بن عامر و ديگران با مبالغى كه از محل خدمت خود سرقت كرده بودند، (يعلى بن اميه به تنهايى ششصد شتر خريد و در اخـتـيار سپاه گذاشت و ده هزار دينار نقدا پرداخت )^[۱۰۵] تجهيزات و ساز و برگ جنگ آماده گرديد.
اصـحـاب جـمـل روانـه بـصـره شـدنـد و در بـيـن راه هـر جـا بـه طرفداران على (ع ) برخوردند قـتـل عـام مـى نـمودند تا اينكه وارد بصره شدند.عثمان بن حنيف استاندار منصوب على (ع ) را در بـصـره دسـتـگـيـر كـرده و به دستور عايشه تمامى موهاى سر و صورت او را كندند و از شهر اخـراجـش نـمـودنـد^[۱۰۶] و بـه نقل مورخين اهل سنت هفتاد نفر را بدون هيچ جرمى كشتند. ابن جـوزى مـى نـويـسـد ((و نـهـبـوا بـيـت مـال البـصره وقتلوا سبعين رجلا من المسلمين بغير جرم فهم اوّل من قتل فى الاسلام ظلما)) بيت المال بصره را غارت كرده و هفتاد مرد را از مسلمانان بدون هيچ جرمى كشتند كه اين اوّلين كشتگان هستند كه در اسلام از روى ظلم كشته شدند.^[۱۰۷] زمـانـى كـه خـبـر تـصرّف بصره به حضرت رسيد و وضعيّت عثمان بن حنيف را مشاهده كرد: با فـرسـتـادن امـام حـسـيـن (ع ) و عـمار به كوفه سپاهى 9 هزار نفرى تجهيز و به بصره عزيمت نمودند.
امـام سـعـى فـراوان كـرد تـا كـار به جنگ مسلحانه نينجامد و به صورت مسالمت آميز به پايان رسد. امام على (ع ) در بين راه نامه هايى به عايشه و طلحه و زبير نوشت كه در يكى از نامه ها چنين آمده است :^[۱۰۸] به نام خداوند بخشنده مهربان از بنده خدا على اميرالمؤ منين به طلحه و زيبر و عايشه :
سلام عليكم اى طـلحـه و زبـيـر، شـمـا مـى دانـيـد مـن بـيـعـت (حـكـومـت ) را نـمـى خـواسـتـم تـا آنـكـه بـر مـن تـحـمـيـل شـد و شـمـا از كـسـانـى بـوديـد كـه بـه آن رضـايـت داديـد. اگـر بـا مـيـل خـود بـيـعـت كـرديـد پـس تـوبـه كـنـيـد و دسـت از ايـن عـمـل برداريد و اگر با اكراه بيعت كرديد به خاطر اظهار طاعت و كتمان معصيت باز بر شما حق دارم : و تو اى طلحه ، شيخ مهاجرين هستى و تو اى زبير تك سوار قريشى ترك اين كار براى شما آسان تر است از واقع شدن در آن و خروج از آن !
و تـو اى عـايـشـه از خـانـه خـود خـارج شـدى در حـالى كـه نـافـرمـانـى خـدا و رسول (ص ) كردى .
و دنـبـال كـارى آمـدى و طـلبش مى كنى كه از تو خواسته نشده است و گمان مى كنى كه اصلاح طلبى !
بـه مـن بـگـو: زنان را چه به سپاه و ميان مردان ظاهر شدن ! تو را چه به خون عثمان در حالى كه او از قبليه ((بنى اميه )) است و تو از ((تيم))!
تـو تا ديروز مى گفتى كه ((نعثل )) (لقبى كه عايشه به عثمان داده بود) را بكشيد كه كافر شـده ! و امـروز آمـدى و خونخواهى مى كنى !؟ از خدا بترس و به خانه خود باز گرد و حجاب و پوشش خود را مراعات كن والسلام .^[۱۰۹]
قـبل از درگيرى ، امام (ع ) قرآنى را به دست گرفت و آن را به دست يكى از اصحاب خود داد و او را نـزد سـپـاهـيـان جـمل فرستاد امّا هيچ كدام از راه ها و پيشنهادها كارگر نيفتاد و گروه باغى هـمـچـنـان بـر جـنـگ اصـرار مـى كـردنـد، و فـرسـتـاده امـام (ع ) را كـه بـا خـود قرآن آورده بود كـشـتـنـد.^[۱۱۰] با اين حال امام (ع ) صبر كرد كه دشمن آغازگر جنگ باشد درگيرى آغاز شـد و سـپاه دشمن شكست سختى خورد و با ((پى )) شدن شتر عايشه جنگ خاتمه يافت و پس از پـايـان جـنـگ امـام (ع ) دسـتـور داد تـا مـجـروحـى را نـكـشـنـد، اسـيـرى را دنبال نكنند و هر كس را كه سلاح بر زمين نهد امان دهند.^[۱۱۱] يـكـى از نـكـات قـابـل تـوجـه اى كـه از ((سـعـيـد بـن جـبـيـر)) نـقـل شـده اسـت در ايـن جـنـگ 800 نـفـر از انـصـار كـنار على (ع ) بودند كه 700 نفر از آنها از حـاضـريـن در بـيـعـت رضـوان بـودنـد.
((سـدى )) نـيـز نـقـل كـرده كـه در روز جـمـل هـمـراه عـلى (ع ) 130 نـفـر بـدرى و 70 نـفـر از اصـحـاب رسول (ص ) حضور داشتند.^[۱۱۲] جنگ جمل در نهايت با پيروزى على (ع ) به پايان رسيد، امّا اين جنگ نتايج بسيار سوئى براى اسـلام و جـامـعـه اسـلامى در بر داشت : تحليل توان رزمى و دفاعى مسلمانان و سپاهى كه بايد عـليـه مـعـاويـه بـه كـارگيرى مى شد؛ ايجاد جوّ دودلى و دشمنى بين مردم بصره و كوفه ، و آثار زيان بار ديگر، همه و همه از نتايج اوّلين جنگ داخلى در تاريخ اسلام بود.
3 ـ 3 ـ معاويه و جنگ صفين
بـا روى كـار آمـدن خـليـفـه اوّل ، دسـت على (ع ) و ياران و صحابه پاك پيامبر بسته شد و راه بـراى عـنـاصـرى مانند معاويه باز شد. خليفه دوّم معاويه را به عنوان استاندار شام منصوب و خليفه سوّم نيز او را در همان مقام ابقا نمود. مردم شام نيز در دوران خليفه دوم اسلام آورده بودند و پـس از آزاد شدن از چنگال خونين حكّام روم ، فقط چند روزى مزه عدالت و رحمت اسلام را چشيدند ولى هـيـچ اطـلاعـى از احـكـام و مـعـارف آن نـداشـتـنـد. آنـان عـلى (ع ) و اهل بيت پيامبر را نمى شناختند و تنها از اسلام معاويه را ديده بودند و از اسلام ، تنها گفته هاى او را شـنـيـده بـودنـد. از ايـن رو نـمـاز جمعه را به دستور معاويه روز شنبه و يا چهارشنبه مى خواندند.^[۱۱۳] پـس از مـحـاصـره و كـشـتـه شـدن خـليـفـه سـوم ، مـعـاويـه كـه خـود از عـوامـل مـؤ ثـر قـتـل خـليـفـه بـود مـوقـعـيـّت را بـراى سـوء اسـتـفـاده از قـتـل عـثـمـان و عـَلَمْ كـردن پـيراهن او مناسب ديده و به بهانه خونخواهى خليفه دست به شورش عـليـه امـام (ع ) زد. امـام (ع ) پـرده از پـنـهـان كـارى بـرمـى دارد و دسـت داشـتـن او در قـتـل خـليـفـه را مشخص مى كند: ((كدام يك از من و تو بيشتر با او ((عثمان )) دشمنى كرديم و راه هـايى را كه به قتل او منتهى مى شد بيشتر نشان داديم ؟ آن كس كه بى دريغ در صدد يارى او بر آمد، اما عثمان به موجب يك سوء ظن بيجا خود طالب سكوت او شد و كناره گيرى او را خواست ، يا آن كس كه عثمان از او يارى خواست و او وقت را گذراند و با وقت گذرانى ، موجبات مرگ او را بـرانـگيخت تا مرگش فرا رسيد؟^[۱۱۴] و در نامه ديگر خطاب به معاويه مى گويد: امـا اين كه تو فراوان مساءله عثمان و كشتگان او را طرح مى كنى ، تو آنجا كه يارى عثمان به سـودت بـود او را يـارى كـردى و آنـجـا كـه يـارى او بـه سـود خـود او بـود او را وا گـذاشتى .^علامه حلّى ، تذكره الفقها، ج 9، ص 391 فـراريـان و مـجـرمـان و افـرادى كه از ترس اجراى حد شرعى گريخته و به شام آمده بودند، فـرمـانـداران و اسـتـانـداران مـعـزول كه از عدالت على (ع ) بيم داشتند و دربار معاويه را پناه گـاهـى مـطـمئن براى خود مى ديدند، و امثال اين افرادِ دنياپرست و مقام طلب ، سپاه شام را حركت دادنـد و سـركـردگـى آنـهـا را خـود مـعـاويـه بـه عـهـده گـرفـت . امـام با ديدن پرچم معاويه و اهـل شـام ، فـرمـود: قـسـم بـه خـدايـى كـه دانـه را شكافت و انسان ها را آفريد، اين مردم اسلام نـيـاوردند بلكه تسليم شدند و كفرشان را پنهان كردند تا اعوان و انصار پيدا كنند، آنگاه آن را آشكار سازند، و دشمنى و خصومت خود را عليه ما اظهار خواهند نمود.^[۱۱۵] بـعـد از طـىّ مـقـدمات ، جنگ شروع شد^[۱۱۶] و سپاه معاويه در آستانه شكست قطعى قرار گـرفـت . كـشـته شدن عمّار كه از علائم متجاوز و ستمگر بودن سپاه شام بود شكافى در سپاه مـعـاويـه ايـجـاد كـرد كـه با سرعت به وسيله شايعه و دروغ بزرگ مبنى بر آنكه ((آن كس كه عـمـّار را بـه جـنگ آورده قاتل اوست ))
خنثى شد سپاه معاويه در آستانه نابودى قرار گرفت امّا تـوطـئه بـر نـيزه كردن قرآن ها بوسيله عمروعاص ، آن شيطان مجسم ، سپاه امام (ع ) را به دو دسته تقسيم كرد: دسته اى كه حدود دوازده هزار نفر بودند، امام (ع ) را احاطه كرده و امام (ع ) را مـجـبـور بـه قـبـول حـكـمـيـّت كـردنـد و بـعـدهـا خـوارج را تـشكيل دادند. دسته ديگر مانند مالك اشتر كه با اعتقاد راسخ به امام (ع ) براى هر گونه جان فشانى آماده بودند ولى شمشير آنها بر جهل خوارج كارگر نيفتاد و عاقبت امام (ع ) براى رعايت مصالح مسلمانان حاضر به قبول حكميت شد و همين گروه در انتخاب حكم نيز راءى خود را بر امام تحميل كردند، و ابوموسى اشعرى را كه مردى بى تدبير و ساده لوح و داراى عقيده خارجيگرى بود به عنوان حَكَم از طرف امام (ع ) برگزيدند و معاويه نيز عمروعاص را حَكَم خود قرار داد. عـاقـبـت آن نـيـز بـر هـمـگـان مـشـخـص گـرديـد. با توجّه به نتيجه حكميّت ، همين گروه كه خود عامل اين وضع شده بودند، امام (ع ) را مقصّر دانسته و بر امام (ع ) خروج كردند.
4 ـ 3 ـ خوارج و جنگ نهروان
خـوارج يـعنى شورشيان اين واژه از خروج به معنى سركشى و طغيان گرفته شده است . اولين بـار گـروهـى بـه نـام خـوارج در جـريـان حكميت پيدا شدند، در جنگ صفين ، در آخرين روزى كه نـزديـك بـود جـنـگ بـه نـفـع عـلى (ع ) خاتمه يابد، معاويه با مشورت عمرو عاص دست به يك نيرنگ ماهرانه اى زده او ديد تمام فعاليّت و رنجهايش بى نتيجه مانده است و با شكست يك قدم بيشتر فاصله ندارد فكر كرد كه جز با اشتباهكارى راه به نجات نمى يابد. دستور داد قرآن هـا را بـر سـر نـيـزه هـا بـلنـد كـنـنـد و بـگـويـنـد كـه ((مـردم ! مـا اهـل قـبـله و قرآنيم ، بياييد آن را در بين خويش حَكَم قرار دهيم )) اين سخن تازه اى نبود كه آنها ابـداع تـسـليـم نـشـده انـد بـهـانـه اى بـود تـا نـجـات يـابـنـد و خـود را از شـكـسـت قـطـعـى برهانند.^[۱۱۷] على فرياد برآورد: بزنيد آنها را! اين ها صفحه و كاغذ قرآن را بهانه كرده مى خواهند در پناه لفـظ و كـتـابـت قـرآن ، خـودشـان را حـفـظ كـنـنـد و بـعـد بـه هـمان روش ضد قرآنى خود ادامه دهند.^[۱۱۸] كـاغـذ و جـلد قرآن در مقابل حقيقت آن ، ارزش و احترامى ندارد. حقيقت و جلوه راستين قرآن منم ، اينها كاغذ و خط را دستاويز كرده اند تا حقيقت و معنى را نابود سازند! اما نادانى و بى خبرى همچون پـرده اى سـياه جلو چشم عقلشان را گرفت و از حقيقت بازشان داشت . گفتند علاوه بر اين كه با قـرآن نـمى جنگيم ، جنگ با قرآن خود منكرى است و بايد براى نهى از آن بكوشيم و با كسانى كـه بـا قـرآن مـى جـنـگـند بجنگيم تا پيروزى نهايى ساعتى بيش نمانده بود. مالك اشتر، اين افسر رشيد و فداكار و از جان گذشته ، نزديك بود خيمه فرماندهى معاويه را سرنگون كند و راه اسـلام را از خارها پاك نمايد. درست در همين زمان ، اين گروه به على (ع ) فشار آوردند و او را تـهـديد كردند كه اگر به جنگ ادامه دهد با خود او خواهد جنگيد هر چه على (ع ) اصرار كرد، آنـهـا بـر ايـن كـارشـان افـزودنـد بـيـش از پـيـش لجاجت مى كردند: على (ع ) براى مالك پيغام فـرسـتـاد جنگ را متوقف كن و خود از صحنه برگرد. او به پيام على (ع ) جواب داد كه اگر چند لحظه اى اجازتم دهى جنگ به پايان مى رسد و دشمن نيز نابود خواهد گشت . دوباره اين گروه لجـوج شـمـشـيرها را كشيدند و خطاب به امام (ع ) گفتند: قطعه قطعه ات مى كنيم يا بگو مالك برگردد!
حـضرت باز به دنبالش فرستاد كه اگر مى خواهى على را زنده ببينى جنگ را متوقف كن و خود برگرد.^[۱۱۹] جـنـگ مـتـوقـف شـد تـا قـرآن را حـاكـم قـرار دهـنـد، و مـجـلس حـكـمـيـّت تـشـكـيـل شـود. و آنـها با على (ع ) ميانه خوبى نداشت انتخاب كردند.^[۱۲۰] و شد آنچه نـبـايـد بـشـود. خـوارج كـه خـود بـه وجود آورنده اين حوادث بودند، رسوايى حكميت را با چشم ديدند، و به اشتباه خود پى بردند. امّا نمى فهميدند اشتباه در كجا بوده است . لذا به نزد على (ع ) آمدند، عرض كردند كه نفهميديم و تن به حكميت داديم ؛ هم تو كافر گشتى و هم ما توبه كـرديـم تـو هـم تـوبه كن امّا خواسته آنها از جانب حضرت پذيرفته نشده در اين زمان آنها به عنوان يك فرقه مذهبى فعاليت خود را شروع كردند.
در ابتدا به عنوان يك فرقه ياغى و سركش بودند و به همين جهت ((خوارج )) ناميده شدند ولى كـم كـم بـراى خـود اصـول عـقـائدى تـنظيم كردند شهيد مطهرى در مورد ريشه حركت خوارج مى گويد:
حـزبـى كـه در ابـتدا فقط رنگ سياست داشت تدريجا به صورت يك فرقه مذهبى در آمد و رنگ مـذهـب به خود گرفت . خوارج بعدها تحت عنوان يك مذهب دست به فعاليت هاى حادّى زدند. كم كم بـه فـكـر افـتـادنـد كـه بـه خـيـال خـود ريـشه مفاسد دنياى اسلام را كشف كنند و به اين نتيجه رسـيـدنـد كـه عـلى (ع ) و مـعاويه بر خطا و گناه كارند و ما بايد با مفاسدى كه به وجود آمده مبارزه كنيم امر به معروف و نهى از منكر نماييم لذا مذهب خوارج تحت عنوان وظيفه امر به معروف و نهى از منكر به وجود آمد.^[۱۲۱] آية ا... سبحانى اقدامات خوارج براى رسيدن به مقاصد شوم خود را بر مى شمارد:
1 ـ انجام ملاقات هاى خصوصى با امام (ع ) تا بتوانند او را به نقض پيمان وادار سازند؛
2 ـ سرپيچى از حضور در نماز جماعت ؛
3 ـ سر دادن شعارهاى تند و زننده در مسجد بر ضدّ امام (ع )؛
4 ـ تكفير على (ع ) و كليّه كسانى كه پيمان صفين را محترم بشمارند؛
5 ـ ترور شخصيت ها و ايجاد ناامنى در عراق ؛
6 ـ قيام مسلحانه و رو دررويى با حكومت امام (ع ).
1 ـ روشـن كردن موضع خويش در صفين نسبت به مساءله حكميت و اين كه او از لحظه نخست با آن مخالفت كرد و جز جبر و فشار چيزى او را به امضاى آن وادار نساخت ؛
2 ـ پـاسـخگويى به همه ايرادها و اشكالات آنان در گفت و گوها و سخنرانى هاى متين و استوار خود؛
3 ـ اعزام اشخاصى مانند ابن عباس براى هدايت و روشن كردن اذهان آنان ؛
4 ـ دادن وعـده و نـويد به عموم آنان كه اگر سكوت پيشه سازند ـ هر چند از نظر فكر و نظر تـغـيـيـر نـكـنـنـد بـا ديـگـر مـسـلمـانـان تـفـاوتـى نخواهند داشت . از اين رو، سهم آنان را از بيت المال مى پرداخت و مستمرى آنان را قطع نكرد؛
5 ـ تعقيب خوارج جنايتكار كه خون عبدا... خبّاب و همسر باردار او را ريخته بودند.
6 ـ و سرانجام مقابله با قيام مسلحانه آنان و قطع ريشه فساد.
نمونه اى از منطق خوارج :
روزى دو نفر از سران خوارج به نام هاى زرعه طائى و حرقوص به حضور امام (ع ) رسيدند و بـه تـنـدى بـا امـام سـخـن گـفـتـنـد. در ايـنـجـا آن گـفـت وگـو را نقل مى كنيم تا با منطق خوارج آشنا شويم :
زرعة و حرقوص : ((لاحكم إ لاّ لِلّه ))^[۱۲۲] امام (ع ): من نيز مى گويم لا حكم إ لاّ لِلّه .
حـرقـوص : از خـطـاى خـود تـوبـه كـن و از مساءله تحكيم باز گرد و ما را به نبرد با معاويه گـسـيـل ده تـا بـا او نـبـرد كـنـيـم و بـه لقـاى پـروردگـار خـود نايل آييم !
امـام (ع ): مـن ايـن كـار را مى خواستم ولى شما در صفين بر من شوريديد و تحكيم را شما بر من تـحـمـيـل كـرديـد اكـنـون مـا ميان خود و آنان پيمانى را معنا كرده و شرايطى را پذيرفته ايم و مواثيق به آن داده ايم و خدا مى فرمايد: ((اءوفو بعهداللّه اذا عاهَدْتُمْ...)).
حرقوص : اين گناهى بود كه شايسته است از آن توبه كنى .
را از اين كار مطّلع كردم و از آن باز داشتم .
زرعـه : بـه خدا سوگند اگر حاكميت مردان را در كتاب خدا ترك نكنى با تو براى رضاى خدا نبرد مى كنيم !
امـام (ع ) بـا چـهـره اى برافروخته : اى بدبخت چه بد مردى هستى ! به همين زودى تو را كشته مى بينم و باد بر بدنت مى وزد.
زرعه : آرزو مى كنم چنين باشد!
امام (ع ): شيطان عقل شما دو تن را ربوده است ، از عذاب خدا بپرهيزيد! در اين دنيايى كه براى آن نبرد مى كنيد، سودى نيست !
در ايـن مـوقـع هـر دو نـفـر بـا دادن شـعـار ((لا حـكـم الاّ للّه )) مـحـضـر امـام (ع ) را تـرك گفتند.^[۱۲۳] زمـانـى كـه خـوارج از تـوبـه عـلى (ع ) مـاءيـوس شـدنـد، روشـشـان را عوض كردند و تصميم گرفتند دست به قيام بزنند. در منزل يكى از هم مسلكان خود گرد هم آمدند و او خطابه كوبنده و مـهـيـّجـى ايـراد كرد و دوستان خويش را تحت عنوان ((امر به معروف و نهى از منكر)) دعوت به قيام و شورش نمود و خطاب به آنان گفت :
پـس از حـمـد و ثـنـا، سـوگند به خدا كه سزاوار نيست گروهى كه به خداى بخشايشگر ايمان دارند و به حكم قرآن مى گروند دنيا در نظرشان از امر به معروف و نهى از منكر و گفته به حـق مـحـبـوب تـر بـاشد، اگر چه اينها زيان آور و خطرزا باشد. چرا كه هر كس در اين دنيا در خـطر و زيان افتاد پاداشش در قيامت خشنودى حق و جاودانى بهشت است . برادارن ، بيرون بريد مـا را از ايـن شـهـر سـتـمـگـرنـشـيـن بـه نـقـاط كـوهستانى يا بعضى از اين شهرستان ها، تا در مقابل اين بدعت هاى گمراه كننده قيام كنيم و از آن ها جلوگيرى نماييم .
با اين سخنان روحيه آنها آتشين تر شد. از آنجا حركت كردند. دست به طغيان و انقلاب زدند امنيت راه هـا را سـلب كـردنـد، غـارتـگـرى و آشـوب را پيشه ساختند^[۱۲۴] مى خواستند با اين وضـع دولت را تـضـعـيـف كـنـنـد و حكومت وقت را از پاى در آوردند.اينجا ديگر جاى گذشت و آزاد گـذاشـتـن نـبـود زيـرا مـسـئله اظـهـار عـقـيـده نـيـسـت ، بـلكـه اخـلال به امنيت اجتماعى و قيام مسلحانه عليه حكومت شرعى است . لذا على (ع ) آنان را تعقيب كرد و در كـنـار نـهـروان بـا آنان رودررو قرار گرفت . امام على (ع ) خطابه خواند و نصيحت كرد و اتمام حجت نمود. آنگاه پرچم امان را به دست ابوايوب انصارى داد كه هر كس در سايه آن قرار گـرفـت در امـان اسـت . از دوازده هزار نفر، هشت هزار نفرشان برگشتند و بقيه سرسختى نشان دادند و به سختى شكست خوردند و جز معدودى از آنان باقى نماند.
اهـميّت عمل فوق العاده على (ع ) در نبرد با اين گروه ، در بيانات نورانى حضرت پيداست كه بـعـد از تـار و مار كردن آنها فرمود: چشم فتنه را در آوردم ! غير از من احدى جرئت چنين كارى را نـداشـت ، پـس از آنـكـه مـوج درياى تاريكى و شبهه ناكى آن بالا گرفته بود و ((هارى )) آن فزونى يافته بود.
عـلى بـه عـنـوان يـك افـتـخـار بـزرگ براى خود مى گويد: اين من بودم و تنها من بودم كه خط بـزرگى كه از ناحيه اين خشكه مقدسان به اسلام متوجه مى شد درك كردم . پيشانى هاى پينه بـسته و جامه هاى زاهد مآبانه و زبان هاى دائم الذكرشان و حتى اعتقاد پابرجاى شان نتوانست مـانـع بـصـيـرت مـن گـردد! مـن بودم كه فهميدم اگر اينها پا بگيرند همه را به درد خود مبتلا خـواهند كرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهر گرايى و تقشّر و تحجرى خواهند كشانيد كه كمر اسلام خم شود.^[۱۲۵] ايـن گـونه كسان را تنها افراد معتقد به خدا و اسلام جرئت مى كنند بكشند و در ميان معتقدين غير از على (ع ) و بصيرت على (ع ) و ايمان نافذ على (ع ) احدى از مسلمانان به خود جرئت نمى داد كـه بـر روى ايـنـهـا شـمـشير بكشد. از اين رو، عمل على (ع ) راه حكام بعدى را هموار كرد كه با خـوارج بـجـنـگـنـد و در حـقـيـقـت سـيره على (ع ) راه را براى ديگران نيز باز كرد كه بى پروا بتوانند با يك جمعيت ظاهر الصلاح و مقدس مآب ديندار ولى احمق پيكار كنند.
عصر اما حسن مجتبى (ع)
پس از شهادت امام على (ع )، بار امامت و رهبرى بر دوش امام حسن (ع ) قرار گرفت ، امام حسن (ع ) كـه خـود در صـحـنـه هـاى نـبـرد عـليـه بـغـات و آشـوبـگـران جـبـهـه هـاى جـمـل و نـهروان و صفين به نبردپرداخته بود از توطئه فتنه جويان بى اطلاع نبود. باغيان و شـورشـيـان مـوقـعـيـت را مناسب ديده و بر شرارت خويش افزودند و چراغ سبزهايى به معاويه نـشـان دادنـد و مـعـاويـه نـيـز فـرصـت را مـنـاسـب ديـد، بـا وعـده و وعـيـد مـزدورانـى را در قـابـل جـاسـوس ، بـه كـار گرفت تا دست به شايعه افكنى و فتنه انگيزى و تضعيف روحيه بـزنـنـد و جـنـگ روانـى را به راه بيندازند و زمينه را براى شورش هاى پراكنده فراهم آورند. بـقـايـاى جـمـل و نـهـروان و صـفين نيز به گرد هم جمع شده و در جهت زمين گير ساختن نيروهاى وفادار به امام حسن (ع ) تلاش گسترده اى كردند.
امام حسن (ع ) در آغاز امامت خود، سيره پدر را درپيش گرفت و با گردآورى نيروهاى با صلاحيت وفـادار، تـصميم بر ادامه پيكار با معاويه گرفت .^[۱۲۶] اما پس از گذشت شش ماه به ايـن نـتـيـجـه رسـيـد كه با اين نيروها توان مقابله نظامى وجود ندارد و در صورت ادامه جنگ با مـعـاويـه ، هـمـه نـيـروهاى مؤ من و وفادار و نيرومند كشته خواهند شد و نتيجه به نفع دشمن تمام خـواهـد شـد عالمان دين دار و يارانى كه بتوانند معارف دين و سيره و سنت پيغمبر و پدرش على (ع ) را مـنـتـشر سازند نابود مى گردند. در آن صورت باغيان خواهند توانست حتى آثار جزئى اسـلام را نـابـود سـازنـد و بـا عقايد اسلام آشكارا به مخالفت بپردازند. امام مصلحت را در جهاد غـيـرمـسـلحانه به جاى جهاد مسلحانه و تقويت جنبه فكرى فرهنگى و سياسى جامعه ديد. راهكار جـديـد، در بستن پيمان آتش بس با معاويه بود كه طى آن ، او را متعهد به شرائط سخت كرد و خود نيز پرهيز از تعرض مسلحانه را متعهد شد.
داده رويـه او را در بـوتـه آزمـون نـهـاده بود كه بر سنّت و رويه مشروع استوار است ، يا بر نقش و انحراف آن . طولى نكشيد^[۱۲۷] كه اقدام امام حسن (ع ) در رسوا كردن چهره منافق و پـيـمـان شكن معاويه مؤ ثر افتاد و معاويه در ميان مردم عراق رسما اعلام كرد كه شرايط پيمان صـلح بـا حـسـن بـن عـلى را زيـر دو پـايـش قـرار داده و لگـدمـال نـمـوده است ! با اين كار غافل ترين افراد آگاه شدند كه معاويه حرمت پيمان را نگاه نـمـى دارد و او ايـمـان و اعـتـقـادى بـه اصـول آشكار اسلام ندارد و كافر و يا فاسق و باغى و متجاوز است .
البـتـه هـمـان گـونـه كـه بـيـان شـد، امـام حـسـن مـجـتـبـى (ع ) بـه دليل نداشتن نيروى مورد اعتماد و كافى ، اعلام ترك مخاصمه با معاويه كرد.^[۱۲۸]
عصر امام حسين (ع)
1 ـ 5 ـ قيام امام حسين (ع ) عليه اهل بغى
حـضـرت سـيـدالشهدا^[۱۲۹] در شرايط ويژه و منحصر به خود امامت را بر عهده گرفت . بامردن معاويه ، مردم به اجبار و ارعاب ، و بر خلاف تعهدات معاويه در صلح نامه با امام حسن (ع )، بـا فـردى بـيـعـت كـردنـد كـه مـشهور به فساد بود و همه دين داران و مؤ منان او را فاقد شـرايط خلافت مى دانستند.^[۱۳۰] در اين شرايط امام سوم تصميم به بيدار كردن جامعه اسـلام گـرفـت تا براى دفاع از اسلام بپا خيزند. براى اين امر مهم ، از مدينه خارج شد و راه مـكه را پيش گرفت و در زمان بسيار حساس ، يعنى روز هشتم ذى حجّه ـ روز ترويه ، مكه را نيز بـه قـصـد عـراق تـرك گـفـت . در طـول راه نـامـه هـايـى بـراى شـخـصيت هاى سياسى و در طى سـخـنـرانى هاى در مسير هدف خود را براى مردم روشن مى ساخت . در يكى از سخنرانى هاى خود، چنين بيان داشت :
خدايا تو مى دانى كه من از روى سركشى و طغيان و فساد خارج نشده ام ، بلكه من در پى احيا و اجراى سيره رسول خدا(ص )، جدم و اميرمؤ منان ، پدرم براى امر به معروف و نهى از منكر حركت نـمـوده ام ، چـرا كـه ديـن در مـعـرض نـابـودى كـامـل قـرار گـرفـته است ، چه آنكه اگر فردى مثل يزيد حاكم شود نامى از اسلام باقى نخواهد ماند.
جـهـاد ائمـه (ع ) تـابـع دو عـامـل اسـت :^[۱۳۱]
1)وظـيـفـه امـامـت (عامل پابرجا و ثابت
2) نيروى اجتماعى (عامل قابل تغيير)
در جـهـاد داخـلىِ سـالار شـهـيـدان ، هـر دو عـامـل مورد نظر و دقت بود. ايشان براى بيدارى مردم و افشاى ماهيت ضد اسلامى حاكمان وقت از همه امكانات استفاده كرد.
عصر حاضر
مـبـارزه عـليـه دسـتـگـاه ظـلم و جـور، كـه بـا عـنـوان ((طـاغـوت )) از آن تـعـبـيـر شـده ، و تـشـكـيـل حـكـومـت اسـلامى در عصر غيبت ، از ضروريّات فقه اسلامى است كه از ادلّه عقلى و نقلى اسـتفاده مى شود. به طور طبيعى ، محوريّت چنين حكومتى فقيه عادلى خواهد بود كه مصالح امّت اسـلامـى را تـشـخـيـص داده و مـتـعهّد به حفظ آن باشد. امام خمينى (ره ) در كتاب ((ولايت فقيه ))، اظـهـار مـخـالفـت و مـبـارزه بـا حـكـومـت هـاى فـاسـد را كـه بـه اسـم عدل اسلامى احكام خلاف اسلام را جارى مى سازند وظيفه همه علما مى داند:
نـهـى از مـنـكـر عـلمـا، زمينه نهضت وسيع نهى از منكر است كه اگر حكام ستمكار و منحرف به آن تسليم نشوند و به صراط مستقيم رويه اسلامى و تبعيت از احكام الهى باز نيايند و بخواهند با قـدرت اسـلحـه آن را خاموش كنند، در حقيقت به تجاوز مسلحانه دست زده و ((فئه باغيه )) خواهند بـود و بـر مـسـلمـانـان اسـت كـه بـه جـهـاد مـسـلحـانـه با ((فئه باغيه )) يعنى حكام تجاوزكار بـپـردازنـد تـا سـيـاسـت جـامـعـه و رويـه حـكـومـت كـنـنـدگـان مـطـابـق بـا اصول و احكام اسلام باشد.^[۱۳۲] ايـشـان در بـخـش ديـگـرى از ايـن كـتـاب ، بـه ضـرورت تشكيل حكومت اسلامى در عصر غيبت اشاره كرده مى فرمايد:
اكـنـون كـه شـخص معيّن از طرف خداى تبارك و تعالى براى احراز امر حكومت در دوره غيبت تعيين نـشـده اسـت ، تـكـليـف چـيـسـت ؟ آيـا بـايـد اسـلام را رهـا كـنـيـد؟ اسـلام فـقـط بـراى دويـسـت سال بود؟ با اين كه اسلام تكليف را معيّن كرده است ولى تكليف حكومتى نداريم ؟ معناى نداشتن حكومت اين است كه تمام حدود و ثغور مسلمين از دست برود، كارهاى آنها را امضا نكنيم رد نمى كنيم ؟!
آيـا بـايـد اين طور باشد؛ يا اين كه حكومت لازم است و اگر خدا شخص معيّنى را براى حكومت در دوره غيبت تعيين نكرده است و لكن آن خاصيت حكومتى را كه از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب (ع ) مـوجـود بـود براى بعد از غيبت هم قرار داده است . اين خاصيت كه عبارت از علم به قانون و عدالت باشد در عده بيشمارى از فقهاى عصر ما موجود است . اگر با هم اجتماع كنند، مى توانند حكومت عدل عمومى در عالم تشكيل دهند.^[۱۳۳]
نتيجه
در صـورت فـراهـم آوردن زمـيـنـه تـشـكـيـل حـكـومـت اسـلامـى بـا مـحـوريـت فـقـيـه عادل ، هر گروه يا جمعيتى كه براى جلوگيرى از استقرار حكومت اسلامى تلاش كند و مانع به وجـود آمـدن آن بـشود، ((محارب )) و ((مفسد)) است و اگر براى براندازى حكومت اقدام نمايند، هر نـوع اقـدامـى ، اعـم از نـظـامـى و يـا غـيـرنـظـامـى ، مانند اقدام سياسى و فرهنگى و اقتصادى ، ((مـحـارب )) و ((مـفـسـد))نـد و چـنـانـچـه بـراى سـرنـگـونـى مـحـوريـت حـكـومـت يـعـنـى فـقـيـه عـادل اقدام نمايند، عملشان ((بغى )) مى باشد و واجب است با ايشان پيكار شود تا تسليم حكم خدا شوند و يا به كلّى نابود گردند.
بـنـابـرايـن در زمان غيبت و حال حاضر و در آينده هاى دور و نزديك ، حكم اسلام يكى است و رهبر جامعه اسلامى ، با توجه به شرائط خاص زمان و مكان و يا ساير ملاحظات ، تصميم مقتضى را خواهد گرفت .
انـقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام خمينى (ره )، از همان آغاز با مخالفت اشخاص و گروه هاى مـختلف ، با نيّات و اهداف متفاوتى روبه رو شد گروهى با اقدامات تبليغى و برپايى ميتينگ هـا و مـجـامع عمومى و سخنرانى ها و در نهايت اقدامات مسلحانه سعى در و خزنده اكتفا نموده و در پى فرصت مناسب مى گردند. و گروه سومى هم هستند كه داعيه خلافت را در سر مى پرورانند ولى حـتـى به اعتقاد دو گروه ديگر، لياقت آن را ندارند. هر چند به نظر صحيح و دقيق ، تنها ايـن دسـتـه از مـيـان اين سه گروه باغى و نيز ساير گروه هايى كه با قصد براندازى نظام اسلامى عليه آن تلاش مى كنند محارب اند.
اگـر درگـيـرى دو طـايـفـه از مـسـلمـانـان را بـا تـوجه به آيه 9 سوره حجرات بغى بدانيم ، آشـكـارتـريـن مـصـداق آن جـنـگ ايران و عراق بود كه تجاوزكار و باغى بودن عراق بر همگان روشـن گـرديـد و بـا هـمـت امـّت اسـلامـى تـمـام تـوطـئه هـاى داخـل و خـارج و پـيـدا و نـاپـيـدا نـقـش بـرآب گـرديـد و با عنايت خداوند، اين امّت ، با صلابت كامل در برابر همه طوفان ها و امواج فتنه و آشوب ايستاده و خواهد ايستاد.
شرايط تحقّق جرم بغى
جـرم بـغـى نـيز مانند ساير جرائم ، در شرايط معينى تحقق مى يابد. اين شرايط به دو دسته شرايط عام و شرائط خاص تقسيم مى شود:
شرايط عام
به شرايطى گفته مى شود كه در تمام جرائم براى تعقيب مجرم لازم است و در صورت نبود آن نمى توان شخص فاعل را تحت تعقيب قرار داد. در ((فقه )) به اين دسته شرايط، تكليف گفته مـى شـود؛ مـانند بلوغ ، عقل ، اختيار. بعضى از فقها شرط رشد^[۱۳۴] را نيز در زمره اين شرايط مى دانند.
شرايط خاص
بـه شـرايـطـى گـفـته مى شود كه علاوه بر شرايط عام در مورد هر جرمى ، قانون گذار و يا شـارع ، آن را نـيز معتبر مى داند و در صورت نبود آنها نيز كيفر مقرّر نسبت به مجرم انجام نمى شود. اين شرايط عبارتند از:
مسلمان بودن
در صـورت فـقـد ايـن شـرط و اقـدام عـليـه حـكـومـت و حـاكـم اسـلامـى ، مـرتـكـب ، مشمول حكم محارب و يا كافر حربى مى گردد.
يكى از دلائلى كه مسلمان بودن باغى را جزو شروط مى آورد، آيه 9 سوره حجرات است . در اين آيـه ، خـداونـد آنها را دو طايفه مؤ من خطاب كرده كه عليه يكديگر به مخاصمه و جنگ پرداخته انـد در روايـتـى از امـام عـلى (ع ) نـقـل گـرديـده كـه حـضـرت در جـواب سـؤ ال كـنـنـده اى كـه در مـورد اسـلام و كـفـر اهـل جـمـل و نـهـروان سـؤ ال كرد، ايشان را ((برادرانى كه بر ما ستم كردند)) خطاب نمود^[۱۳۵]. علما در مورد اين كـه بـغى كفرآور است يا خير، اختلاف نظر دارند. علامه حلّى در مورد اينكه در آيه شريفه كلمه ((مـؤ مـنـيـن )) در مـورد بـغـات اسـتـعـمال شده است مى گويد: مؤ من ناميده شدن آنها؛ مجازى است ، هـمـانـگـونـه كـه در آيه شريفه (آيه 5 سوره انفال ) به كسانى كه با پيامبر مجادله مى كنند كلمه ((مؤ من )) اطلاق گرديده ، با اين كه چنين اشخاصى قطعا منافق هستند.^[۱۳۶]
قصد براندازى داشتن
يكى از شرايطى كه در جرم بغى معتبر است ، هدف آن است : زيرا در آن شرط شده است كه هدف بايد عزل رئيس كشور و يا هياءت حاكم و يا مخالفت با آنها باشد، امّا اگر هدف از جرم ، ايجاد تـغييرى مخالف با نصوص شريعت باشد، مثل وارد كردن مقررات مخالف با مقررات اسلامى يا تـمـكـيـن در بـرابـر دولت بـيـگـانـه و مـانـنـد آن (قـدرت طـلبـى ، شـهـوت ، مـسـائل خـطـى و جـنـاحـى ) ايـن جـرم ايـجـاد فـسـاد در زمـيـن و مـحـاربـه بـا خـدا و رسـول اسـت كـه از جرائم عادى است نه سياسى و مجازات سختى براى آن در شريعت مقرر شده است . برخى از پژوهشگران جرم محاربه را نيز بغى دانسته كه با توجه به شرايط خاصى كه در آن واقع شده ، مجازات آن تشديد گرديده است .^[۱۳۷]
داراى قدرت بودن (المنعة)
علامه حلّى شرط داشتن قدرت مادى را اوّلين شرط براى تحقق جرم بغى مى شمارد و مى گويد: ((باغيان بايد داراى قوّت و قدرت مادى باشند، به شكلى كه بدون تجهيز سپاه نتوان آنها را سركوب نمود)). و در ادامه مى گويد: ((اگر افراد باغى تعدادشان كم باشد، درزمره محاربين و قـطّاع طريق قرار مى گيرند)).^[۱۳۸] و همچنين شيخ طوسى ^[۱۳۹] و ابن ادريس ^[۱۴۰] شـرط فـوق را بـراى تـحـقـق بـغـى لازم مـى دانـنـد بـرخـى از فـقـهـاى اهل سنت نيز معتقدند زمانى كه اهل بغى از قدرت مادى برخوردار نباشند و يك يا دو نفر با داشتن مجوز و توجيه شرعى كه قيام كنند در زمره باغيان به حساب نمى آيند.^[۱۴۱] غالب فقهاى شيعه اين شرط را در بحث شرايط وجوب جنگ با بغات ذكر كرده اند. به نظر مى رسـد اگـر اين شرط را در زمره شرايط برخورد نظامى بدانيم به واقع نزديك تر است ، كما ايـنـكه بعضى از فقها، جبهه گيرى يك يا چند نفر عليه امام و خروج از تحت قبضه او را براى تـحـقـق بـغـى كـافـى دانـسـتـه و وجود عِدّه و عُدّه را لازم نمى دانند علاّمه حلّى در اين خصوص مى گويد: بعضى از علما گفته اند كه عده كمى كه از قبضه امام و از سيطره او خارج شده اند حكم بغات در مورد آنها ثابت است و اين نظر در نزد من قوى است .^[۱۴۲]
گروهى بودن
در مورد اين شرط فقهاى شيعه اختلاف نظر دارند:
بـرخـى مـانند شهيد اوّل و شهيد ثانى ^[۱۴۳] بر اين عقيده اند كه ((بغى )) به صورت انفرادى نيز قابل تحقق است . مرحوم علاّمه حلّى نيز مى فرمايد ((اگر از قبضه و دسترسى امام خارج شدند، فرق نمى كند كه كم باشند يا زياد؛ حكم بغات در مورد آنها ثابت است و اين نظر در نزد من قوى است )).^[۱۴۴] امـّا اكـثـريـت فـقـهـاى امـامـيـه و اهل سنت ، قائل به گروهى بودن جرم بغى هستند^[۱۴۵] و دليـل خـود را تـعـبـيـر ((طـايـفـه )) و يـا ((فـئه )) كـه در مـورد بـاغـيـان اسـتـعمال شده مى دانند: و معتقدند كه و از مجموع كلمات فقها و روايات و اطلاق آنها مى توان در تاءئيد اين نظر استفاده نمود. تعبير ((فئه )) و يا طايفه گرچه در مورد فرد و يا حتى تعدادى غـيـرمنسجم به كار برده نمى شود امّا اين دليل آن نيست كه در مورد عده اى كه فاقد تشكيلات و گروه هستند اين احكام اجرا نشود و نيز در روايات به تقسيم باغيان به ذوالفئه و غيرذوالفئه اشاره شده است :
عادل بودن حاكم جامعه
بنا بر عقيده اماميه ، اگر حاكم يكى از ائمه دوازده گانه باشد، ممكن نيست از او ستم سر زند، زيـرا آنـان بـه دلايـل عـقـلى و نـقـلى كـه در عـلم كـلام از آن سـخن رفته معصومند، امّا اگر حاكم غـيـر مـعـصـوم و در زمان غيبت باشد شرط عدالت لازمه حكومت اوست . يكى از فقها و صاحب نظران چـنـيـن مـى نـويـسـد: ((در ايـن كـه ايـن حـاكـم در اثـر سـتـم مـنـعـزل مـى شـود، بـيـن فـقهاى اماميه اتفاق نظر وجود دارد، زيرا در اين صورت فاسق و فاقدِ وصـف عـدالت مـى شـود كـه از نـظـر آنـان يـكـى از شرايط حاكم (ولى ) است . فقهاى ظاهرى و بـرخـى از فـقـهـاى مـالكـى بـا فـقـهـاى جـعـفـرى در ايـن بـاره هـم عـقـيـده انـد، و دليـل آنـهـا مـجـمـوعـه اى از روايـات اسـت كـه راويـان اهـل سـنـت و جـمـاعـت نـقـل كـرده انـد. از جـمـله در جـلد سـوّم ((كـنـزالعـمـال )) بـه نـقـل از عـبدالله بن مسعود آمده است كه پيامبر(ص ) به او فرمود ((اى اباعبدالله چگونه خواهى بود اگر حاكمانى بر تو حكومت كنند كه سنّت خدا را فراموش كنند و نماز را در وقت آن به پا نـدارنـد؟ عبدالله پرسيد: اى رسول خدا چه دستور مى دهيد؟ پيامبر(ص ) فرمود: ((ابن ام عبد از مـن مـى پـرسـد كـه چـه كـار بـايـد بـكند [بدانيد كه ] در معصيت خدا از هيچ مخلوقى نبايد اطاعت كرد)).
در صـفـحـه 170 همان كتاب از حذيفه نقل شده است كه پيامبر(ص ) فرمود: ((بر شما حاكمانى دروغـگـو و ستمگر حكومت خواهند كرد، هر كس به خدمت آنان در آيد و دروغ ايشان را تاءئيد كند و در ستمكارى به آنان يارى رساند از من نيست و من از او نيستم و هرگز در كنار حوض بر من وارد نخواهد شد و هر كس از آنان دورى جويد و ايشان را روايات ديگرى نيز به همين مضمون از جناب ، ابـن عـبـاس ، ابـوسـعـيـد، ابـن عـمـروكـعـب روايت شده است . بديهى است دستور دورى كردن از فـرمـانـروايـان سـتمگر از نظر عرف بر اين امر دلالت مى كند كه چنين فرمانروايانى از نظر شارع مردودند)).^[۱۴۶] چنانكه در عبارات قبل گذشت و در بحث تعريف اصطلاحى بغى بدان اشاره گرديد:
در مـيـان مـذاهـب اسـلامـى ، بعضى مانند شافعى و حنبلى ، عدالت امام جامعه را شرط تحقّق بغى نمى دانند و خروج بر امام جامعه را ولو جائر و ستمگر باشد، از مصاديق جرم بغى مى شمارند.
امـا فـقـهـاى شـيـعـه بـر خـلاف ايـن عـقـيـده ، خـروج بـر امـام عادل را شرط تحقق اين جرم مى شمارند امّا نبرد با خروج كنندگان عليه امام جائر را جايز نمى شمارند، شيخ طوسى در اين باره مى نويسد جنگ با كسى كه بر امام جائر خروج مى كند، جائز نيست )).^[۱۴۷]
داشتن تاءويل و توجيه
يـكـى از دلائلى كـه بـاعث ايجاد يك نظام ارفاقى در مورد اين دسته از مخالفان شده است ، همين تـوجـيـه و شـبـهـه شرعى است ، زيرا گرچه حركت آنها از نظر آثار سوء و تضعيف نظام مانند حركت ديگر مخالفان و عاملان ناامنى است ، امّا در مورد اين گروه به ((تفريق جمع )) و ((حركتى تـدافـعـى )) اكتفاء گرديده است و به همين دليل نيز عده اى از فقها كه حكم به كفر آنها نموده انـد، تـوبه آنها را پذيرفته اند و وجه قبول توبه آنها از جانب على (ع ) را در جريان جنگ ها همين علّت دانسته اند.^[۱۴۸] فـقـهـاى شـيـعـه غـالبـا ايـن شـرط را در تـحقق بغى مؤ ثر دانسته و كسانى را كه بدون وجود تـاءويـل و تـوجـيـه دسـت ، به شورش عليه حكومت زده اند در حكم محارب و قُطّاع طريق محسوب كرده اند.^[۱۴۹] هر چند برخى از فقها نيز در مورد تاءثير اين شرط ترديد كرده اند.^[۱۵۰] فـقـهـاى عـامـه ايـن شـرط را در بـاغـى مـعـتـبـر شـمـرده انـد، و قـائلنـد كـه بـاغـيـان بـايـد عـمـل خـود را تـوجـيـه و تـاءويـل نمايند، يعنى امرى را علّت مخالفت خود بدانند و براى صحّت ادعـاى خـود دليـل آورنـد هـر چـنـد كـه دليـل آنـهـا در اصـل ضـعـيـف بـاشـد؛ مـثـل كـسـانى كه با على (ع ) مخالفت كردند با اين توجيه كه او قاتلان عثمان را مى شناسد و بر آنان تسلط دارد ولى چون با آنان همدست است ، آنان را قصاص نمى كند.^[۱۵۱] نـكـتـه : يـكـى از نـكـاتـى كـه تـوجه به آن در مورد اين شرط و نيز ساير احكامى كه در مورد بـاغـيـان بـيان خواهد شد ضرورى است ، و شايد همين امر باعث اشتباه بعضى از بزرگان مانند صـاحـب جـواهـر شـده اسـت ، عدم تفكيك بين توده مردمى كه به عنوان شورشى عليه امام المسلمين خـروج كـرده انـد بـا كـسـانـى اسـت كـه بـه عـنـوان سـران و رؤ سـاى شـورشيان نقشه حركت و سازماندهى شورش را طرح ريزى نموده اند.
تـوضـيـح ايـن كـه احـكـامـى كـه در مـورد بـاغـيـان بـيـان خـواهـد شـد و نـيـز شـرط داشـتـن تـاءويـل و تـوجـيـه ، در مورد توده شورشيانى است كه تحت فرمان سران شورشى هستند و از مـسـائل پـشـت پـرده بـى خـبـرنـد و تـوسـط سـران خـود اغـفـال شـده و در حـقـيـقـت پـلى بـراى رسـيـدن آنـهـا بـه آمال و آرزوها و جاه طلبى ها قرار گرفته اند.
چنان كه در جريان صفين و جنگ جمل چنين بود، توده مردم به خاطر خونخواهى خليفه شورش كرده بـودنـد و خـبـر نـداشـتـنـد كـه ايـن مـسـئله بـهـانـه اى بـيـش نـيـسـت و پـيـراهـن عـثـمـان وسـيـله اغفال آنهاست !
امـّا سـران فـتـنه مانند طلحه و زبير و عايشه و معاويه خوب مى دانستند كه على (ع ) امام بر حق اسـت و خـود عـامل قتل خليفه اند. از اين رو حكم آنها با احكام توده فريب خورده تفاوت دارد. اينها به عنوان مفسدفى الارض و محارب سزاوار مجازات شديدند.^[۱۵۲] و توده مردم به عنوان باغى و فريب خورده مشمول مجازات ارفاق آميز مى شوند.
مشروعيّت نظام
جـرم بغى زمانى محقق مى شود كه نظام سياسى حاكم ، داراى مشروعيت باشد كه اين مشروعيت در فقه شيعه به يك معنى و در فقه اهل سنت ، ملاك و معيارهاى ديگرى دارد؛ مانند اجماع ، ولايت عهدى و يا قدرت و غلبه .
بـى شـك بـر اسـاس مـشـروعـيـّت امـامت نيابى در دوران غيبت امام معصوم (ع ) و تفويض اختيارات حـكومتى امام معصوم (ع ) به فقيه عادل ،دولت اسلامى در چهارچوب حكومت فقيه جامع شرايط از صلاحيّتى مشابه صلاحيت دولت ماءذون و منصوب از طرف امام معصوم (ع ) برخوردار خواهد بود ومـقـتضاى مشروعيّت حكومتِ مبتنى بر ولايت فقيه آن است كه اطاعت از حكومت بر همگان واجب بوده و نافرمانى از آن نامشروع خواهد بود و به همان ملاكى كه خروج و قيام برعليه امام معصوم (ع ) مستوجب مجازات و سركوبى است دولت اسلامى بر نيابت عامه نيز حكم مشابه خواهد داشت . و اين استنتاج نه از طريق قياس بلكه از راه تنقيح مناط^(156) و يا به وسيله تعميم مفهوم امام توسط ادلّه ولايت فقيه است .^[۱۵۳]
جدا شدن از حكومت
يـكـى از اركان اختصاصى جرم بغى آن است كه مجرمان با جدا شدن از حكومت دست به شورش و طـغـيـان بـزنـنـد.يعنى تا هنگامى كه آنها جدايى خود را از حكومت اعلام نكرده وعملا نيز از آن جدا نشده باشند باغى محسوب نمى شوند و عمل آنها نيز بغى ناميده نمى شود.^[۱۵۴] علامه حلّى مى گويد: دومين شرط از شرايط ثبوت حكم بغى اين است كه مخالفان از سيطره امام خارج و در شهر و يا بيابانى منزل گزينند، بنابراين در صورتى كه همراه امام و در دسترس امام باشند اهل بغى نيستند.^[۱۵۵] اظـهـار تـجـزيـه طـلبـى اسـت كـه در مـيـان بـاغـيـان وجـود دارد. در صـورتـى كـه بـه شـكـل آشـكـار آن را در غـالب مـوضـع گيرى رسمى و عملى ، نپرداختن حقوق دولت اسلامى اعلام نـمـودنـد، بـغـى مـحـقّق شده و در صورتى كه از حكومت جدا شده و در شهر و يا بيابان موضع بـگـيـرند، زمينه برخورد مسلحانه حكومت با آنها فراهم مى شود و آغازى براى برخورد نظامى حكومت با باغيان است .
داشتن مكان و تشكيلات
بـعـضـى از نـويسندگان در تحقق بغى ، وجود مكان و تشكيلات را براى باغيان شرط مى دانند چون معتقدند براى داشتن قدرت مادى كافى ، داشتن مكانى لازم است .^[۱۵۶] ولى بـا توجه به نظر برخى از فقهاى شيعه مبنى بر تحقق جرم بغى به صورت فردى و هـمـچـنـيـن تقسيم بغات به باغيان داراى تشكيلات و باغيان بدون تشكيلات عدم لزوم اين شرط واضح مى گردد:
داشتن رهبر و فرمانده
در فـقـه شـافـعـى وجـود يـك فـرمـانـده و رهـبـر بـراى گـروه بـاغـى را لازم مـى دانـنـد، و دليل اين شرط را نيز عدم قدرت كافى در صورت نبود فرمانده (مطاع ) در ميان باغيان دانسته اند^[۱۵۷] ولى علامه حلّى در مورد اين شرط مى گويد:
((شرط تحقق بغى آن نيست كه اهل بغى براى خودشان فرماندهى قرار دهند، بلكه هر كسى كه بـر امـام عـادل خـروج كـند و بيعت او را بشكند و در احكام و فرامينش با او مخالفت كند باغى است )).^[۱۵۸]
اقسام بغى
حـركـت هـايـى كه عليه نظام حكومتى صورت مى گيرد بر اساس انگيزه آن به دو دسته تقسيم مى شود:
الف : حركت هايى كه هدف آن براندازى حكومت است ؛ ب : حركت هايى كه هدف آن سرنگون كردن حاكم و يا مخالفت با اوست .
و هر كدام از اين دو دسته نيز بر اساس شكل و نحوه انجام آن ممكن است به دو صورت مسلحانه و غيرمسلحانه ، يعنى ؛ در مجموع به چهار صورت انجام شود:
1 ـ حركت هاى مسلحانه با هدف سرنگونى حكومت ؛ 2 ـ حركت هاى غيرمسلحانه به منظور سرنگونى حكومت ؛ 3 ـ حركت مسلحانه به منظور سرنگونى حاكم يا مخالفت با او؛ 4 ـ حركت غيرمسلحانه به منظور سرنگونى حاكم و مخالفت با او؛ در ادامه به هر كدام از اين اقسام با رعايت اختصار مى پردازيم :
1 ـ حركت هاى غيرمسلحانه به منظور سرنگونى حكومت اسلامى حـركـت هـايـى كـه از سـوى مـخـالفان داخلى حكومت اسلامى به منظور سرنگونى حكومت اسلامى صورت مى گيرد گاهى به شكل خزنده و مخفى با استفاده از سلاح هاى تبليغاتى و ايجاد جنگ روانـى صـورت مـى گـيـرد و تـاءثـيـر ايـن شـيـوه بـراى براندازى حكومت به مراتب بيشتر و بـرخـورد بـا آن از رويـارويـى مـسـلحـانـه بـدون شـك مشكل تر است : يكى از محققان و صاحب نظران اين گروه را به چند دسته تقسيم كرده است .
منافقين (توطئه گران)
گـروهـى كه از روى عناد و يا سوء نيّت ، جريان انحرافى در جامعه اسلامى به وجودآورده ، و زمـيـنـه سـاز شـورش و نـافـرمانى ـ به طور خزنده و مستتر مى شوند. آنان در ظاهر خود را با جـريانِ قانونى و عادى دولت اسلامى هماهنگ مى كنند و از پوشش هاى به ظاهر اسلامى در مخفى نـگـهـداشتن مقاصد خود استفاده مى نمايند. مشابه آن را در جريان ((مسجد ضرار)) مشاهده مى كنيم كـه پـيـامبر(ص ) با شدّت و قاطعيت با آن برخورد نمود و حتى به قيمت تخريب مسجد (ضرار) تـوطـئه خـزنـده بـانـيـان مـسـجد ضرار را سركوب كرد. كيفيت برخورد با اين نوع جريان هاى سـيـاسـى نـفـاق را مـى تـوان از آيـات مـتـعـدد قـرآن كـه در ايـن زمـيـنـه نازل شده به ويژه در سوره هاى مباركه بقره و منافقين به دست آورد. گرچه دولت اسلامى با ايـن گـروه قـاطـعـانـه بـرخـورد مـى كـنـد، ولى از نـظـر فـقـهـى از بـغـات مـحـسـوب نـمـى شـونـد،^[۱۵۹] (و مـى تـوان آنـهـا را مـحـارب و عمل آنها را به نظر رهبر انقلاب شروع به محاربه ^[۱۶۰] دانست ).
مفسدين (اخلالگران)
گـروهـى كـه از روى عـنـاد و بـه خـاطـره اغـراض مـادّى و تـمـايـلات قـدرت طلبى از اطاعت امام سـرپـيچى نموده و دست به شورش مى زنند و مردم را به طغيان و آشوب و سركشى دعوت مى كنند:
قـيـام و شـورش ايـن گـروه اگر غيرمسلحانه باشد از مصاديق ((افساد در زمين )) محسوب شده و رفـتـار دولت اسـلامـى بـا عـوامـل آن بر اساس حكم مفسدين خواهد بود به اين گروه نيز باغى گفته نمى شود.^[۱۶۱]
مبطلين (ستيزه گران گمراه)
گـروهـى كـه در جـسـت و جـوى يافتن حق نبوده و از روى تمايلات غيرمنطقى و براى رسيدن به اهـداف مـادى و دنـيـوى سـيـاسـت و شـيـوه اى را در مـخالفت با دولت اسلامى مطرح مى كنند و با تـبـليـغـات گـمـراه كننده مردم را به شورش و قيام وا مى دارند. برخى از فقها اين گروه را از بغات شمرده و تحت عنوان مبطلين (ستيزه گران گمراه ) آورده اند.^[۱۶۲]
2 ـ حركت هاى مسلحانه به منظور سرنگونى حكومت اسلامى
هـر گـاه مـبـطـليـن (سـتـيـزه گـران گمراه ) و يا مفسدين اخلالگر، و يا منافقين چه به صورت گـروهـى و چـه فـردى دست به قيام مسلحانه عليه دولت اسلامى بزنند، محارب محسوب شده و طبق دستور صريح قرآن .^[۱۶۳] محكوم به احكام محارب خواهند بود.
3 ـ حركت مسلحانه به منظور سرنگونى حاكم اسلامى
يـكـى از مـشخصه هاى جرم بغى هدف آن است كه عبارت است از خروج عليه امام جامعه اسلامى ، و به منظور سرنگونى او يا مخالفت با او.
در ايـن حـركـت ، قـصـد و نـيت شورشيان براندازى حكومت اسلامى نيست بلكه هدف حاكم و يا هيئت حـاكـمـه مـى بـاشـد؛ يـعـنـى شـخـص ، اسـاس اسـلام و حـكـومـت اسـلامـى را قبول دارد ولى به دلائلى كه به نظر خود او شرعى است و يا توجيه منطقى برايش دارد حاكم را قبول ندارد و او را لايق حكومت نمى داند.
شورش مسلحانه عليه حاكم اسلامى اگر با وجود جميع شرايط ((بغى )) صورت گيرد ((بغى )) ناميده مى شود و در صورت فقدان جميع شرائط و يا بعض آنها، در حكم محارب خواهد بود. در يـك تـقـسيم بندى كلى بر اساس بررسى و تعيين كيفيّت و كميّت قوا و توان مادى و معنوى اين گـروه بـه دو دسـته تقسيم مى شوند كه اكثر فقهاى اماميّه به اين دو دسته اشاره كرده و نحوه بـرخـورد بـا آنـها را بر شمرده اند و آن دو دسته عبارتند از: باغيان داراى تشكيلات و باغيان فاقد تشكيلات .
1/3 ـ باغيان داراى تشكلات
اين دسته از بغات گروه متمرّدى هستند كه از آغاز امر يك هسته مركزى داشته و توسط عده اى از سـركـردگـان بـاغـيـان ايجاد و فرماندهى شده اند. به عبارت ديگر اين دسته از باغيان داراى سازماندهى وتشكيلات پشت جبهه ـ و به اصطلاح نظامى ،عقبه ـ هستند؛اكثريت قريب به اتفاق و شايد اجماع فقهاى شيعه و سنى قائل به مقاتله و جنگ با اين گروه هستند،^[۱۶۴] البته بـراى آنـكـه بـتـوان بـا آنـهـا جـنـگ كـرد فـقـهـا شـرايـطـى را قائل شده اند كه در بحث شرايط گذشت .
مرحوم كاشف الغطاء^[۱۶۵] شرايط جنگ با بغات را اين چنين بيان مى دارد:
1 ـ گروه بغات از امام و رهبر جامعه جدا گرديده ، از اطاعت وى خوددارى نمايند؛ 2 ـ گـروه بـغـات داراى قـدرت و قـوّتـى بـاشـنـد كـه حـاكـم نتواند بدون جنگ و مبارزه آنها را سـركوب كند؛ لذا اگر از راه آسان ترى امكان جلوگيرى از تمرد و سرپيچى آنها وجود داشته باشد، از همان طريق بايد برخورد شود، و مجوزى براى جنگ و درگيرى با آنها وجود ندارد.
3 ـ گروه متمرد در تشخيص خود نسبت به حقانيت حكومت حاكم ، دچار اشتباه شده باشند كه در اثر شبهه نادرست از فرمان حاكم خارج شده باشند؛ 4 ـ ارشـاد و هـدايـت آنـهـا از راه بـحـث و اقـامـه حـجـّت و دليل امكان پذير نباشد؛ 5 ـ از طريق ايجاد فتنه و اختلاف بين آنها جلوگيرى از تمردشان ممكن نباشد.
جنگ با اين گروه تا از بين رفتن هسته مركزى و مركز فرماندهى اين گروه ادامه دارد و كار جنگ تـا زمـان وجـود تـشـكـيـلات و عـقـبـه دشـمـن پـايـان نـيـافته محسوب مى گردد، لذا اسير آنها و مـجـروحـشـان ـ درصـورتـى كـه تـوبـه نـكـنـنـد ـ كشته مى شوند و فراريان آنهانيز تعقيب مى گردند؛^[۱۶۶]
2/3 ـ باغيان فاقد تشكيلات
يـكـى ديگر از اقسام بغاتى كه قيام مسلحانه كرده اند آن گروه از باغيان هستند كه داراى هسته مـركـزى و تـشـكـيـلات پـشـت جـبـهـه نـيـسـتند و تمام امكاناتشان همان امكاناتى است كه ترميم و بـازسـازى نـيـروها باشد. به نظر تمام فقهاى شيعه ^[۱۶۷] و سنى حكم اين با گروه قـبـل فـرق مـى كـنـد و احـاديـثـى از شـيـعـه در ايـن بـاره نقل شده است .^[۱۶۸] ما نيز در اين قسمت تنها به ذكر اقسام آنها پرداخته و احكام هر يك را در بخش احكام ذكر خواهيم نمود.
4 ـ حركت غيرمسلحانه به منظور سرنگونى حاكم (شورش هاى عقيدتى ):
اين دسته از باغيان كسانى هستند كه از اطاعت امام خارج شده و بيعت خود را ناديده گرفته اند و بـا رفـتـار و گـفـتـارشـان اعـلام مـوضـع نـمـوده انـد و يـا پـس از عـكـس العمل دولت اسلامى مجبور به زمين گذاشتن سلاح گرديده اند. بعضى از نويسندگان به اين قـسم اشاره نموده اند و آن را مجرمان عقيدتى و جرم آنها را جرم عقيده ناميده اند.^[۱۶۹] آية ا... مرعشى اين قبيل مخالفان را به دو گروه خطرناك و غيرخطرناك تقسيم كرده ، مى گويد:
((حـاكـم بـايـد در ابـتـدا كـسـانـى را كـه قـيـام مـسلحانه نكرده اند ارشاد و هدايت نمايد اما اگر قـابل هدايت و ارشاد نباشند ولى خطرى هم براى نظام ندارند نبايد متعرض آنان گردد. و اگر براى نظام خطرناك باشند و فعّاليّت هاى تبليغاتى عليه نظام نمايند تا نظام را سرنگون سازند، لازم است حاكم شديدا با آنان برخورد نمايد و تحت تعقيب قرار دهد و حسب مورد، مجازات حبس براى آنان در نظر گيرد)).^[۱۷۰] امام على (ع ) در دوران حكومت خويش با اين گروه بيش از ديگران درگيربود؛چون عده اى از آنها در مـيـان سـپـاه امـام (ع ) و به عنوان طرفداران او بودند كه بعدها در غالب خوارج نهروان دست به شورش مسلحانه زدند. هنگامى كه امام مشغول خطابه بود، يكى از آنان فرياد زد ((لاحكم الاّ للّه لا لك يـا عـلى )) (حـكـومـت از آن خـداسـت نه براى تو) امام (ع ) با آرامى پاسخ داد((كلمة حقٍّ يـُرادُ بـِهـا الْبـاطـِل )).^[۱۷۱] (سـخـن حـقـى اسـت كـه گـويـنـده از آن قـصـد باطل و فريب دارد).^[۱۷۲] شـعار ((تفرقه )) و ايجاد دو دستگى ، از شعارهايى است كه توسط اين گروه سر داده مى شد و امام (ع ) خطر اين عمل و شعار را در خطبه اى به جامعه مسلمان اعلام كرد و با بيان اين جمله كه ((هـر كـس مـردم را دعوت به اين شعار مى كند او را بكشيد هر چند اگر من باشم )).^[۱۷۳] جديّت خود را به مبارزه با اين گروه بيان داشت .
قاضى ابى يعلى از فقهاى اهل سنت با اشاره به اين گروه مى گويد: ((جاز للا مام ان بعزز من تـظاهر بالعناد ادبا و تعزيرا)) امام مى تواند كسانى كه تظاهر به دشمنى با او مى كنند را از باب اءدَب تعزير نمايد.^[۱۷۴]
5 ـ شورش هاى سياسى :
يـكـى از اركـان جـرم بـغـى ، داشـتـن توجيه شرعى انگيزه اصلاح طلبى است كه اين جرم را از سـايـر جرم هايى كه بر ضد امنيّت داخلى حكومت اسلامى انجام مى پذيرد جدا ساخته ، نسبت به اين مجرمان با ديد ارفاق نگريسته مى شود در بخش هاى بعدى به اين موضوع خواهيم پرداخت .
امـّا در صـورتـى كـه ايـن انگيزه ، هواپرستى و مقام خواهى باشد، مجرم در رديف مجرمى عادى و مجازات او به عنوان حدّ محاربه قرار داده مى شود.
از اين رو شورش هايى كه هدف آن سرنگونى حاكم و يا هيئت حاكمه است ، در صورتى كه به مـنـظـور رسـيـدن بـه قدرت و حكومت و پست و مقام و انگيزه هاى شهوانى باشد ((بغى )) نيست و اگر به شكل مسلّحانه باشد محاربه است .^[۱۷۵] و در صورتى كه غير مسلحانه باشد، شروع به محاربه و افساد مى باشد.^[۱۷۶] يـكـى از صاحب نظران ، با بيان تعدادى از مصاديق بغى ، به اين گروه نيز اشاره كرده و مى گويد:
جمعيتى كه با تشكيلات سازمان يافته ، اعمال فشار سياسى و تبليغاتى و راه اندازى توطئه هـا از خـارج دارالاسـلام و با نفوذ در داخل بخواهند به صورت يك حركت خزنده مردم را عليه امام بشورانند و حاكميت دولت اسلامى را نقض و حكومت را ساقط كنند.^[۱۷۷] البـته با توجه به شروطى كه در مورد جرم بغى ذكر گرديد، واضح است كه حركتى را مى تـوان بـغى نام نهاد كه داراى انگيزه دينى و شعار اصلاح طلبى باشد وهمچنين عليه حاكميت و يا هيئت حاكمه صورت گيرد و هدفِ گروه ، بركنارى و سرنگونى حاكم باشد امّا در صورتى كه هدف ساقط كردن حكومت اسلامى باشد، عنوان محارب با آن سازگارتر است .
6 ـ شورش هاى قومى يا طايفه اى عليه يكديگر:
يكى از مصاديق بارز بغى كه در آيه 9 سوره حجرات به صراحت بغى دانسته شده ، درگيرى دو طـائفـه از مـسـلمـانـان است كه عليه يكديگر وارد جنگ شده باشند. وظيفه حكومت اسلامى ايجاد آرامـش و صـلح بين آنها است و اگر بعد از اصلاح ، يكى از آن دو، به طايفه ديگر تعدى نمود بـاغـى اسـت كـه در ايـن صـورت مـسـلمـانـان و حـكـومـت اسـلامـى مـوظـف بـه حـمـايـت مـظـلوم در مـقـابـل ظـالم اسـت تـا آنـكه متجاوز دست از تعدى بر دارد و به حكم خداوند تن در دهد و خسارات گروه ديگر را جبران نمايد. قاضى ابن براج در اين باره چنين مى گويد:
((فـرقى در واجب بودن جنگ با گروه متجاوز و باغى در اين معنى نيست كه متجاوز به طايفه اى از مسلمانان باشند يا بر امام )).^[۱۷۸] يكى از محققان نيز اين گروه را داخل در اقسام باغيان مى داند: ((گروهى كه پس از درگيرى با گـروه ديـگـر و ايـجاد صلح عادلانه بين آن دو توسط گروه سوم ، دست به تجاوز عليه رقيب خود بزند)).^[۱۷۹] آنچه بيان شد تنها در مورد ((جرم بغى )) اين گروه است ، اما ممكن است با توجه به كار بردن سـلاح و اسـتـفـاده از قـدرت و ايـجـاد رعـب و وحـشـت در جـامـعـه ، ايـن عـمـل مـشـمـول دو عنوان بغى و محاربه شود كه در اين صورت هر دو مجازات در انتظار عاملين آن خواهد بود:
آية ا... مكارم در مورد اين نوع بغى مى گويد:^[۱۸۰] ((حـكـم ايـن بـاغـيـان از كـسـانـى كـه قـيـام بـر ضـد امـام مـعـصـوم و يـا حـكـومـت عـادل اسـلامـى مـى كـنـنـد جـداسـت و گـروه اخير احكام سخت تر و شديدتر مى دارند كه در فقه اسـلامى در كتاب جهاد آمده است )). ايشان در ادامه ، بر مواردى از تفاوت هاى احكام اين نوع بغى را با شورش عليه امام معصوم اشاره مى نمايد:
1 ـ چـون هـدف از ايـن پـيـكـار و جـنـگ وادار كـردن طـايـفـه ظـالم بـه قـبـول حـق اسـت ؛ بـنـابـرايـن در ايـن جنگ مساءله اسيران جنگى و غنائم مطرح نخواهد بود، زيرا فرض اين است كه هر دو گروه مسلمان اند، ولى اسير كردن موقت براى خاموش ساختن آتشِ نزاع مـانـعـى ندارد، اما بعد از صلح بلافاصله اسيران بايد آزاد شوند. 2 ـ گاه مى شود كه هر دو طـرفِ نزاع ، باغى ظالم اند. اينها گروهى از قبيله ديگر را كشته و اموالى را برده اند. و آنها نـيـز همين كار را در مورد قبيله اوّل انجام داده اند، بى آنكه به مقدار لازم براى دفاع قناعت كنند؛ خواه هر دو به يك مقدار بغى و ستم كنند يا يكى بيشتر و ديگرى كمتر.
البـتـه حـكـم ايـن مورد در قرآن مجيد به صراحت نيامده ، ولى حكم آن را مى توان از طريق الغاء خـصـوصـيـت از آيـه مورد بحث دريافت و آن اينكه وظيفه مسلمين اين است كه هر دو را صلح دهند، و اگـر تن به صلح ندادند با هر دو پيكار كنند تا به فرمان الهى گردن نهند و احكامى كه در باره باغى و متجاوز گفته شد در مورد هر دو جارى است .
7 ـ شورش اقليت هاى مذهبى :
بـا توجه به آنچه تا اينجا در مورد بغى گفته شد روشن است كه اين جرم مختص به مسلمانان اسـت و غـيـرمـسـلمـانـى كـه در پـنـاه حـكـومـت اسـلامـى زنـدگـى مـى نـمـايـنـد يـا بـه صـورت اهـل ذمّه و يا مستاءمن كه در پناه حكومت اسلامى و يا امنيّت حاصله از آن به سر مى برند و يا به صـورت شـهـرونـدى عـادى و بدون هيچ قراردادى در كشور اسلامى مانند ساير مسلمانان سكونت دارند. ((اگر مرتكب جرمى شوند كه حدّ و يا تعزير دارد مانند سرقت و زنا و يا جاسوسى و يا افـساد و محاربه و يا قيام عليه حكومت اسلامى ، احكام اسلام مانند مسلمان هاى ديگر در باره آنها جارى است و محقون الدم بوده و مالشان نيز محترم است )).^[۱۸۱] امّا آيا در جرم بغى نيز مانند مسلمانان هستند يا خير؟ شـيـخ طـوسـى در مـورد حـالتـى كـه اهـل ذمـّه بـه هـمـراه اهـل بـغـى بـا مـسـلمـانـان و حـكـومـت اسـلامـى درگـيـر شـونـد مـى گويد از پيمان ذمّه خارج شده ^[۱۸۲] و كافر حربى گرديده اند.
علامه حلّى در مورد صورتى كه باغيان از اهل ذمّه و مستاءمين كمك گرفته اند مى گويد:
اگـر بـدون شـبـهـه بـا حـكـومـت درگـيـر شـده و بـه يـارى اهـل بـغـى آمـده انـد از ذمـّه و امـان خود خارج شده و حكم محارب را دارند ولى در صورتى كه عذر آوردنـد مـانند اين كه ما نمى دانستيم ، آنها از ما كمك خواستند و ما نيز گمان كرديم چون مسلمانند مى توان به كمك آنها شتافت ، قول آنها مورد قبول است و ذمّه و امانشان نيز باقى است و در جنگ نيز حكم باغيان را دارند.^[۱۸۳] در قـانـون اسـاسـى (اصـل سـيزدهم ) در مورد اقليت هاى دينى كه مورد احترام قانون اند چنين مى گويد:
ايـرانـيـانِ زرتـشـتـى ، كـليـمـى و مـسيحى تنها اقليت هايى دينى شناخته مى شوند كه در حدود قـانـون در انـجـام مـراسـم ديـنـى آزادنـد و در احـوال شخصيّه و تعليمات دينى بر طبق آيين خود عمل مى كنند.
و در اصل چهاردهم مى گويد:
((بـه حـكـم آيـه شريفه : ((ولا ينهاكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من ديـاركـم اءن تـبـروهـم و تقسطوا اليهم ان اللّه يحب المقسطين )) دولت جمهورى اسلامى ايران و عـمـل نـمـايـنـد و حـقـوق انـسـانـى آنـان را رعـايـت كـنـنـد، ايـن اصل در حق كسانى اعتبار دارد كه بر ضد اسلام و جمهورى اسلامى توطئه و اقدام نكنند.
آنـچـه كـه بـه ذهـن مى رسد شورش اقليت هاى مذهبى عليه حاكم اسلامى به خاطر نداشتن شرط اسـلام و هـمـچـنـيـن تـاءويـل و تـوجـيه شرعى فاقد اركان جرم بغى بوده و مانند مسلمانانى كه عـمـل آنـهـا فـاقـد شـرط بـغـى بـود و در حـكـم محاربه قلمداد مى شد محكوم به احكام محارب مى باشند.
8 ـ شورش فرق ضالّه :
فـرق ضـالّه اى مـانـنـد بـهـائيـت كـه اصـل تـاءسـيـس آن بـه شـكـل يـك تـوئطـه عـليـه مـمالك اسلامى طرح گرديده است ، و در قانون نيز موجوديّت آن به رسـمـيـّت شـناخته نشده ، اگر دست به قيام عليه حاكم بزنند شورش آنها در حقيقت عليه حكومت اسـلامـى اسـت و مشمول احكام محارب مى باشند. آية ا...
مكارم شيرازى در اين باره مى گويد: مى دانـيـم مـسـاءله بـهـائيـگـرى در شـرايـط كـنـونى تنها يك مساءله مذهبى نيست بلكه بيشتر جنبه سـيـاسـى دارد و قـرايـن فـراوانـى در دست است كه آنها به نفع بيگانگان فعاليّت مى كنند و دفـاع شـديـد مـجـالس قانونگذارى بعضى از كشورهاى غربى از آنها، از جمله اين قراين است ، بـنـابـرايـن در چـنـين شرايطى نمى توان با آنها به عنوان گروهى كه مى خواهند در اين مملكت زندگى مسالمت آميز داشته باشند نگاه كرد و در واقع آنها محارب هستند.^[۱۸۴] بـا تـوجـه بـه ايـن نـظـر كـه در مـورد بـهـائى هـايـى كـه احـتـمـال جاسوسى در مورد آنها داده مى شود بيان گرديده ، حكم شورشيان آنها نياز به بحث و بررسى بيشتر ندارد.
احكام
دلايل وجوب مقابله با بغات
دلايل وجوب مقابله و برخورد با باغيان را مى توان در چند بخش دسته بندى نمود:
1 ـ دلايل قرآنى 2 ـ دلايل روايى 3 ـ دلايل عقلى و اعتبارى 4 ـ دليل اجماع.
دلايل قرآنى
براى وجوب مقابله با بغات به آيات متعددى تمسك شده است از آن جمله :
يـكـم ـ آيـه مـبـاركـه 9 سـوره حجرات كه مفسران شيعه و سنى در اين كه اين آيه در مورد بغات نـازل شده است متفق و هم قول اند. در بعضى از روايات مانند خبر و حفض بن غياث نيز تصريح شـده كـه ايـن آيـه در مـورد بـغـات نـازل شـده اسـت و نـيـز در نـهـج البـلاغـه از امـام عـلى (ع ) نقل گرديده كه آن حضرت بر باغى بودن معاويه به اين آيه استشهاد نموده است ^[۱۸۵] اين آيه ، با عنايت به اين كه حكومت اسلامى كه زير نظر امام معصوم و يا نائب خاص و يا عامش (ولى فـقـيـه ) قـرار دارد. اگر مورد تجاوز گروه قرار گرفت ، با متجاوز به عنوان ((طائفه باغيه )) بايد مبارزه نمود تا به اطاعت امام برگردند.
قاضى ابن برّاج در اين باره گفته است :
((فـرقى در واجب بودن جنگ با گروه متجاوز و باغى در اين معنى نيست كه متجاوز بر طايفه اى از مسلمانان باشند يا بر امام )).
تـوضـيـح ايـن كـه : اگـر حـكـومـت فـقـيـه جـامـع الشـرائط بـه عنوان حكومت امام معصوم نباشد، لااقـل بـه عـنـوان طـايـفـه اى از مـؤ منان كه در راءس آن انسان مؤ منى به عنوان ولى فقيه قرار گرفته دفاع از آن در مقابل تجاوزگر به نصّ صريح اين آيه واجب است .
دوم ـ آيه (73) سوره توبه : ((يا اَيُّهَا النَّبِىُ جَاهِدِ الكُفّارَ والمُنافِقِينَ واغْلُظ عَلَيهِمْ)).
فاضل مقداد با تمسك به اين آيه دليل وجوب برخورد با ((بغات )) را اين آيه مى داند و كيفيت استدلال خود را اين گونه بيان نموده است :
مـنـافق كسى است كه در ظاهر مسلمان است و باغى نيز در ظاهر مسلمان مى باشد، ولى با شورش عـليـه امـام ، خـود را از ايـن ظـاهـر خـارج سـاخـته ، پس حقيقتا او منافق است ؛ و اين كه بعضى مى گـويـنـد پـيـامبر(ص ) با منافقين نجنگيد پس ما نيز جايز نيست بعد از او با آنها بجنگيم حرف صـحـيـحـى نـيـسـت و بـه هـمـيـن جـهـت عـلى (ع ) روز جـنـگ جـمـل مـى فـرمـود: ((واللّه مـا قـُتـل اهـل هذه الا ية الاّ اليوم )) (به خدا قسم اءهل اين آيه تا امروز با آنها جنگ نشده بود) و مراد ايشان آيه ((و ان نكثوا اءيمانهم من بعد عهدهم ))^[۱۸۶] بود.
سـوم ـ آيـه 41 سـوره تـوبـه ((اِنْفِرُوا خِفَافاً وَ ثِقَالا و جاهِدُوا بِاءَمْوالِكُم وَ اءَنْفُسِكُمْ فِى سـَبـِيـلِاللّهِ)) قـطـب الديـن راونـدى بـه ايـن آيـه در مـورد وجـوب جـهـاد عـليـه بغات (باغيان ) اسـتدلال نموده است و چنين گفته : ظاهر آيه ، وجوب جهاد عليه باغيان را ـ همان گونه كه عليه كفار جهاد واجب است اقتضا دارد، چون اين نيز جهادى است در راه خدا.^[۱۸۷] چهارم ـ آياتى كه به طور مطلق امر به جهادِ در راه خداوند نموده و آن را مقيّد به زمان و يا مكان خـاصـى نـنـمـوده اسـت ؛ مـانـنـد آيه 77 سوره حج و آيه 74 سوره نساء؛ كه صاحب كتاب ((فقه الصادق )) به آن استدلال نموده است .^[۱۸۸]
دلايل روايى
به روايات زيادى در مورد وجوب جهاد عليه بغات مى توان استناد نمود، به برخى از آنها كه ((بغى در زمان غيبت امام معصوم )) را نيز شامل مى گردد اشاره مى نماييم :
يكم ـ روايت عبدالرحمن بن الحجاج كه در بحث ريشه روائى نيز گذشت :
عبدالرحمن مى گويد: شنيدم كه امام صادق (ع ) مى فرمايد: در جنگ على (ع ) با مسلمان ، بركتى بود كه اگر با آنها نمى جنگيد، بعد از ايشان كسى نمى دانست چگونه با آنها برخورد نمايد.
ايـن كـلام حـضـرت (ع ) بـه صـراحـت ايـن مـعـنـى را بـيـان مـى دارد كـه عـمـل حـضـرت مـى تواند سيره و الگوى مناسبى در همه زمان ها براى كسانى باشد كه با اين گروه مى جنگند.
دوم ـ سـكـونـى از امام صادق (ع ) نقل مى كند كه حضرت فرمود: در مورد خوارج از على (ع ) سؤ ال شـد و ايـشـان در جـواب فـرمـود: اگـر بـر امـام عـادل و يـا جـمـاعـت عادل شورش كردند با آنها بجنگيد و اگر بر امام جائر و ستمگر خروج كردند با آنها نجنگيد كه در اين مورد حق دارند.^[۱۸۹] ايـن روايـت نـيـز بـسـيـار روشن و واضح قاعده و حكم برخورد با بغات را براى هميشه تاريخ بـيـان مـى نمايد. اين حكم به زمان خود او يا زمان حضور امام معصوم (ع ) اختصاص ندارد. بلكه بـيـانـى كـلّى و هـمـيـشـگـى اسـت ؛ زيـرا درگـيـرى حـق و بـاطـل و تـجـاوز ظـالم بـر عـادل هـمـيـشه هست و طرفدارى از حق و دشمنى با ظالم و ناحق وظيفه جاودانه اى است كه بر دوش ما نهاده شده است .
سوم ـ على (ع ) در خطبه هاى نهج البلاغه در موارد زيادى به بغى و باغيان اشاره كرده و آنها را مـورد مـذمـّت قـرار مى دهد كه در اين ميان مى توان به خطبه هاى 172 و 192 اشاره نمود كه حـضـرت عـمـل آنـهـا را فـسـاد در زمـيـن و محاربه با مؤ منين مى داند و نيز خطبه 173 و 127 كه حـضـرت در سـخـنـى بـا خـوارج آنـهـا را مـورد سـرزش قـرار مـى دهـد و عـمـل و شـعـار آنـهـا را تـفـرقـه مـى شمارد و از تفرقه و ايجاد دو دستگى در بين امّت اسلام با بيانى تند و لحنى شديد نهى نموده ، مى فرمايد:
((از تـفـرقـه بپرهيزيد كه موجب آفت است . آن كه از جمع مسلمانان به يكسو شود بهره شيطان است چنان كه گوسفند چون از گله دور ماند، نصيب گرگ بيابان است .
آگاه باشيد هر كه مردم را بدين شعار بخواند (شعار تفرقه و دودستگى ) او را بكشيد هر چند زير عمامه من باشد.
يكى از پيامدهاى حتمى و مفاسد حركت باغيان و شورشيان عليه حكومت اسلامى ، ايجاد تفرقه در بين جامعه مسلمانان است كه وحدت ملّى جامعه اسلامى را بر هم مى زند و بر هم خوردن وحدت يك جـامـعـه مـهـم تـريـن خـطرى است كه آن جامعه را تهديد مى كند و از نخستين پيامدهاى آن ، بر هم خـوردن امـنـيـت مـلّى آن جـامـعـه اسـت . عـلى (ع ) بـا ايـن بـيـان نـورانـى يـكـى از مـفـاسـدى را كه عـمـل بـاغـيـان در پـى دارد بـه آنان گوشزد مى نمايد و جوامع اسلامى را از خطر آنها آگاه مى سازد و ((اءلا و من دعا الى هذا الشعار فَاقْتُلُوهُ ولو كان تحت عمامتى هذا))!
هر كس كه مردم را به سوى اين شعار دعوت مى كند او را بكشيد اگر چه زير عمامه من باشد!
دلايل عقلى و اعتبارى
يكم ـ در صورتى كه برخورد و سركوب باغيان جايز نباشد، جامعه دچار هرج و مرج مى شود، لذا امروزه در تمام جوامع بشرى با آن به شدت مقابله مى شود و وجدان عمومى نيز عليه هرج و مرج طلبى و عوامل آن حكم مى نمايد و با ديده انزجار و تنفر به آن نگاه مى كند.^[۱۹۰] علاوه بر دليل عقل ، روح شريعت و مذاق شرع نيز به دورى از هرج و مرج دلالت مى نمايد.
دوم ـ وقتى كه حفظ حكومت اسلامى واجب است ، بلكه به گفته امام خمينى (ره ) از اوجب واجبات است ، و حـفـظ آن مـتـوقـف بـر بـاز داشـتـن و جـلوگـيرى از عوامل نابودى و تضعيف آن است ، سركوب شـورشـيـان از بـاب مـقـدمـه واجـب ، واجـب مـى گـردد، و ايـن وجـوب از احـكـام عقل مى باشد.
سـوم ـ امـنـيت از نيازهاى اساسى بشر است و تمام حكومت ها براى حفظ اقتدار خود مى دانند. حكومت اسـلامى نيز خود را از اين قاعده مستثنى ندانسته به حفظ آن سفارش و از برهم زدن آن با عنوان جـنـگ بـا خـدا و رسـول (ص ) يـاد نـمـوده اسـت ^[۱۹۱] و اين امنيت خواسته يا ناخواسته با عمل شورشيان بر هم مى خورد و براى حفظ آن و مسلمانان ناگزير از مبارزه با آنها مى باشند.
چهارم ـ باغيان متجاوزند، و دفع تجاوز لازم است . شروع به مخالفت با حكومت از طرف باغيان و توجه نكردن به نصايح و هشدارهاى حكومت اسلامى و بر هم زدن صلح و امنيت و آرامش جامعه و نيز شروط ديگرى كه در تحقق بغى ذكر گرديده اين مطلب را روشن ساخت كه باغيان متجاوزند و برخورد با متجاوز از حقوق اوّليه هر انسان و يا جامعه انسانى و حكومت شناخته شده است .
از ايـن رو در تـمـام دنـيـا، بـا اقـدام مسلّحانه عليه حكومت در غالب تروريسم ^[۱۹۲] و يا عناوين ديگر برخورد مى شود و هيچ حكومتى نيست كه خود را مشروع بداند و حق دفاع در برابر مخالفان خود را به خود ندهد.
پـنجم ـ دفع ظالم لازم است زمانى كه باغى بيعت خود را با امام شكست و از اطاعت او سر باز زد و عـليـه او اعـلام مـوضـع نـمـود، ظـالم مى شود و دفع ظلم و ايستادگى در برابر ظالم از جمله حـقـوق هـر انسان است كه دين نيز آن را تاءييد كرده و واجب دانسته است . و دفاع از مظلوم نيز از جمله واجبات دينى است .
مـرحـوم كـاشـف الغـطاء، اوّلين دليل براى دفع باغيان و يارى امام را ((وجوب كمك به مظلوم )) دانـسته است و مى گويد: ((بغى ، ظلم است و هر ظالمى تجاوزگر است ، و يارى رساندن مظلوم بـراى دفـع ظـلم از او بـر مكلفين واجب كفايى است ))،^[۱۹۳] يكى از صاحب نظران در اين خـصـوص مـى گـويـد: ((جـنگ با بغات در زمان غيبت را مى توان دفاع از حريم اسلام و مجتمع و دولت آن دانست و دفاع بر همه مسلمانان واجب است )).^[۱۹۴] مى شمارد و مى گويد: ((روشن است كه [بر] فقها خواه معتقد به ولايت فقيه باشند و خواه معتقد بـه ولايـت فقيه نباشند، در زمان غيبت واجب است از كيان اسلام و مسلمين دفاع كنند و حكومت اسلامى را نـيـز حـفـظ نـمـايـنـد و ايـنـكـه بـعضى فكر مى كنند فقهايى كه معتقد به ولايت فقيه نيستند تـشـكيل و يا حفظ حكومت اسلامى را لازم و يا جايز نمى دانند و معتقد به حكومت طاغوت مى باشند سـخـت دچار اشتباه شده و محل نزاع در مساءله ولايت فقيه براى آنان روشن نگرديده است ! بلكه اصـولا مـى تـوان گـفـت از نـظـر اسـلام اگـر شـخـص عـادل و بـاايـمـان و آشـنـاى بـا مـسـائل شـرعى و سياسى متصدى امر حكومت گردد و در مقام تقويت اسلام و مسلمين بر آيد همكارى بـا او لازم اسـت . هـمان طور كه فقهاى بزرگى مثل علامه مجلسى ، محقق كركى ، شيخ بهايى و بـسـيـارى از بـزرگان حكومت هاى زمان خود را تاءييد مى كردند؛ زيرا آنچه از نظر فقها اهمّيت داشـتـه حـفـظ اسـلام و تـرويـج و تـبـليـغ آن اسـت ، خـواه ولايـت ثـابـت بـاشـد و خـواه نباشد)).^[۱۹۵] عـلامـه حـلّى كـشـتـن زن و فـرزنـد بـاغـى را كـه در جـنـگ عـليـه عـادل شـركـت كـرده انـد جـايـز مـى دانـد و دليـل آن را دفـاعـى بـودن جـنـگ بـا بـاغـيـان مـى دانـد.^[۱۹۶] هـمـچـنـيـن صـاحب جواهر ((دفع فساد)) را غرض از جنگ با باغيان معرفى مى كند.^[۱۹۷]
دليل اجماع
اجماع يكى از ادله ديگرى است كه در فقه شيعه براى وجوب مقابله با بغات به آن استناد شده است .
از بـيـن فقهاى شيعه ، شيخ طوسى ، علامه حلّى ^[۱۹۸] و ابن زهره ،^[۱۹۹] از جمله فقهايى هستند كه در وجوب برخورد با بغات ادعاى اجماع كرده اند.^[۲۰۰]
احكام برخورد با باغيان
احـكـام بـرخـورد بـا بـاغيان در فقه اسلامى ، متناسب با اين كه باغى جزو كدام دسته از بغات قرار مى گيرد، فرق مى كند. قبل از شروع بحث توجه به چند مقدمه ضرورى است :
اوّل ـ فـرق مـاهوى جدّى جزاى اسلام با همه حقوق جزايى ديگر، نگاه به آخرت و كيفر و پاداش الهـى اسـت كـه نـيـت و قـصـد جـزء اركـان اصـلى آن اسـت مـجـازات در ايـن ديـن بـر اسـاس اِعـمـال و اَعـمـال بـر مـبـنـاى نيّات سنجيده مى شود، اين جمله معروف از على (ع ) در مورد خطرناك ترين دشمنانش ، حاكى از روح بلند بالاترين و والاترين حاكم صالح اسلامى ـ بعد از پيامبر اكرم (ص ) ـ است :
((لاتـقـتـلوا الخـوارج مـن بـعـدى فـانـّه ليـس مـن طـلب الحـقّ فـاءخـطـاء كـمـن طـلب الباطل فاءدركه )) پـس از مـن خـوارج را نكشيد، زيرا آن كس كه جوياى حق است ولى بيراهه مى رود مانند آن كس كه به دنبال باطل مى رود و به آن مى رسد نيست .
باغى كه بر اساس تاءويلى اشتباه و نادرست است از دين و يا واقعيت هاى پنهان از نظر و ديد سـطـحـى نـگـر و يـا شـعـارهـاى دروغـيـن اصـلاح طـلبـىِ عـده اى دنـيـا پـرسـت اغـفـال شـده و عـليه حكومت اسلامى و حاكم آن دست به نافرمانى و طغيان و يا شورش زده است ، مـسـتـوجـب مـجـازات مـى شـود؛ زيرا بر اساس شرع حق چنين عملى را نداشته و دعوت به صلح و آرامش را اجابت نكرده و در عوض بيانِ نظرات از طريق روش صحيح و نصيحت و خيرخواهى ، عَلَم مـخـالفـت بـرافـراشـتـه و زمـينه را براى دشمنان حاكميّت اسلام فراهم ساخته است ، امّا مسلمان بـودنـش از يـك سـو، و جـاهـل و يـا غـافـل بـودنـش و انـگـيـزه اصلاح طلبى ـ و به تعبير روز، شـرافـتـمـنـدانه اش ـ سبب مى شود كه در برخورد با او ارفاقى را در نظر بگيرند. اين نحوه بـرخورد، از امتيازات دين مبين اسلام است كه به حكومت هايى كه با نام او در زمين ايجاد گرديده تـوصيه مى كند كه در برخورد با مخالفان از طريق انصاف و عدالت و در برخى موارد امتنان و كرامت و بزرگوارى خارج نشود.
دوّم ـ جـارى كـردن حـكـم بـاغى در مورد وى به عنوان جرم بغى ، در حقيقت ارفاقى به وى است ؛ چرا كه در غير اين صورت ، به عنوان مفسد فى الارض و يا به عنوان محارب مؤ اخذه خواهند شد و در مـيـان مجازات هاى اسلامى ، سخت ترين مجازات ، حدّ محارب مى باشد. با توجه به اين دو مقدّمه احكام برخورد باغيان را بيان مى كنيم :
احكام باغيان به دو دسته تقسيم مى شود:
1 ـ قبل از شورش مسلحانه و اقدام به جنگ .
2 ـ بعد از شورش مسلحانه و اقدام به جنگ .
1 ـ قبل از اقدام به جنگ.
اول :تجمع وبيان عقايد خود وتبليغ اهداف ونظراتى كه دارند،براى آنها جايزاست .
مرحوم كاشف الغطاء مى گويد: ((نبايد بر كسى كه در ضمير و درون خود بغى را پنهان داشته و چـيـزى اظـهـار نـمـى دارد و يـا فـقـط اظـهار عدم اطاعت و بغى به صورت زبانى مى كند مورد تعرض قرار گيرد)).^[۲۰۱] البـتـه اگـر اين عمل تحت عنوان ديگرى جرم باشد، حكومت اسلامى با او مقابله خواهد كرد؛ چنان كـه سـايـر دولت ها چنين فردى را با عنوان مجرم سياسى تحت تعقيب قرار مى دهند. همچنين اگر تـبـليغات خطرناك بوده و براى نظام اسلامى در حدّ براندازى و سرنگونى باشد، به عنوان شـروع بـه مـحـاربـه ^[۲۰۲] و يـا بـغـى مـى تـوان او را مـشـمـول مـجـازات مـحـاربـه و يـا مـجـازات تـعـزيـرى ^[۲۰۳] مثل حبس و توقيف و يا مجازات هاى ديگر دانست :
آيـة ا... سـيـد اسـمـاعيل صدر مى گويد: آزادى اجتماع و تبليغ و نرمش تا زمانى است كه خطرى بـراى نـظـام اسـلامـى و مـسـلمـانـان در بـر نـداشـتـه بـاشـد، امـّا در صـورتـى كـه نـرمـش در مـقـابـل بـاغـيـان مـوجـب تـقـويـت اهـل بـغـى و تـضـعـيـف اهـل حـق شـود، نـرمـش در مقابل آنان جايز نيست ^[۲۰۴]و از نظر حقوق اجتماعى تا زمانى كه دست به شورش نزده انـد، مـانـنـد سـايـر شهروندان از حقوق و آزادى برخوردار هستند. سيره على (ع ) در برخورد با مخالفان اين گونه بوده است .
دوم ـ داراى مسئوليت جنايى و مدنى است :
عـلامـه حـلّى پـس از ذكـر مـسـئوليـت بـاغـى ، در مـورد ضـمـان اموال و يا نفوسى كه قبل از جنگ تلف نموده است ادعاى اجماع مى نمايد.^[۲۰۵] عبدالقادر عوده ، يكى از صاحب نظران در اين مورد، چنين مى گويد:
اگـر شـخـص (مـنـظـور بـاغـى اسـت ) در گـفـتـار و يـا دعـوت خـود قـبـل از شـورش مـسلحانه اقدام به جنگ ، با نصوص شرعى مخالفت كند، نسبت به جرم خود به عـنـوان جـرم عـادى مـجـازات مـى شـود: اگـر قـذف كـنـد حد مى خورد و اگر دشنام دهد تعزير مى شود.^[۲۰۶] سوم ـ داراى حق استفاده از مجامع عمومى است :
هـنـگـامـى كـه خـوارج زبـان به اعتراض عليه امام على (ع ) گشودند، با قراردادن اين حق حقوق مخالفان خود را بر شمرد و فرمود ((لانمنعكم مساجد اللّه ان تذكرو فيها اسم اللّه )) ما شما را از حـضـور در مساجد منع نمى كنيم . مسجد در دين اسلام مظهر مجامع عمومى است و على (ع ) با اين جمله ، حق استفاده از مجامع عمومى را جزو حقوق آنها اعلام نمود.^[۲۰۷] چهارم ـ حق استفاده از درآمدهاى عمومى :
((لانـمـنـعـكـم الفـى ءَ مـا دامـت ايـديـكـم مـعـنـا)) شـمـا را از بـيـت المال محروم نمى كنيم تا زمانى كه دستتان با ماست (يعنى تا زمانى كه دست شما عليه ما نيست و از دسـت كـه مـظـهر قدرت است عليه ما استفاده نكرده ايد) مى توانيد از درآمدهاى عمومى استفاده نماييد.
بـا ايـن بـيـان يـكـى ديـگـر از حقوقى كه على (ع ) به عنوان حاكم اسلامى براى مخالفان مى شمارد، حق استفاده از درآمدهاى عمومى است .^[۲۰۸] پنجم ـ عدم شروع به جنگ از طرف ما:
((لانبدئكم بالقتال ))؛^[۲۰۹] ما شروع به جنگ نمى كنيم : و آغازگر جنگ نخواهيم بود از جـمـله حـقـوقـى كه على (ع ) آن را بر خود و حكومت هاى اسلامى لازم مى داند، شروع سامان ندادن اقـدامـات تـاءمـيـنى و بازدارنده براى حكومت نيست . پس زمانى كه علائم و نشانه هايى از حرمت مـسـلّحـانـه ديـده شـد، مـى تـوان بـا اسـتفاده از اين حق و براى غافلگير نشدن در برابر دشمن مسائل لازم را رعايت نمود كه در غزوات و سراياى پيامبر اين جنبه به خوبى مشاهده مى شود.
ششم ـ لزوم حل مسالمت آميز اختلاف :
بـا تـوجـه بـه آيـه شـريـفـه 9 سـوره حـجـرات كـه در آن قـبـل از امـر به جنگ ، دستور به صلح داده شده است ، حكومت اسلامى وظيفه دارد براى حلّ اختلاف به صورت مسالمت آميز اقدام نمايد، سيره على (ع ) در جنگ با باغيان نيز اينگونه بوده است .
شافعى ، يكى از ائمه مذاهب چهارگانه اهل سنت ، مى گويد:
پـيـش از جـنـگ بـا بـاغـيـان ، از عـلت قـيـامشان سؤ ال مى كنيم : اگر گفتند بر آنها ظلم شده در صـورتـى كـه بـراى اين گفتار دليل و شاهدى داشتند از آنان رفع ظلم مى شود وگرنه ، به اطـاعـت از امـام عـادل اتـحاد، و جلوگيرى نكردن از اجراى احكام حكومت فرا خوانده مى شوند. اگر چـنـيـن كـردنـد از آن هـا پـذيـرفـته مى شود و در صورت امتناع ، تهديد به جنگ مى شوند و در صـورت پـافـشـارى بـر امتناع ، با آنها جنگيده مى شود. و اگر مناظره را نپذيرفتند اين شرط ساقط مى گردد و بدون مناظره ، جنگ با آنان شروع مى شود.^[۲۱۰] شيخ طوسى در اين خصوص مى گويد:
جنگ با بغات جايز نيست تا اين كه امام كسى را براى مناظره و جست وجوى علت مخالفت نزد آنان بفرستد. تا اگر حقشان تضييع شده بود آن را ترميم كند و چنان چه شبهه اى داشتند، برطرف نـمـايـد، پـس از ايـن اگـر دسـت از قـيـام بـرداشـتـنـد كـه مـطـلوب حـاصـل شـده ، وگـرنـه بـا آنـان مـى جـنـگـد؛ زيـرا خـداونـد قـبـل از امـر بـه جنگ امر به صلح نموده است : ((فاءصلحوا بينهما فإ ن بغت ... فقاتلوا)) و از سيره على (ع ) نيز ثابت مى شود كه قبل از اين مرحله با آنان جنگ نمى شود)).^[۲۱۱]مذاكره و گفت وگويى نبود اين وظيفه و شرط ساقط مى شود)).^[۲۱۲] هفتم ـ موافقت با تقاضاى مهلت :
در صـورتـى كـه بـغـات از حـاكـم اسـلامـى درخـواسـت مهلت كنند تا درباره اقداماتشان بيشتر بينديشند، پس از تاءييد شدن اين ادعا، اين زمان در اختيار آنها قرار داده مى شود.
شيخ طوسى (ره ) مى گويد:
((اگـر زمـان درخـواسـتـى كـوتاه باشد، به آنان فرصت داده مى شود؛ زيرا در آن مصلحت وجود دارد امـّا در صـورتـى كـه زمان طولانى را درخواست كنند، امام در باره اين تقاضا تحقيق مى كند كـه اگـر بـراى حيله ، و سازماندهى و تكميل نيروست . اين مهلت به آنها داده نمى شود، و اگر قصدشان انديشيدن است و چنين اميدى وجود داشت به آنان مهلت مى دهد)).^[۲۱۳]
2 ـ بعد از اقدام به جنگ (شورش مسلحانه )
اگـر بـعـد از دعـوت بـه صـلح و آرامـش و گـفـت وگـو بـراى حـل مـسـالمـت آمـيـزِ اخـتـلاف ، برقصدِ خود پافشارى نمودند و به اطاعت از حكومت اسلامى گردن نـنـهـادنـد، دولت اسـلامـى بـه عـنـوان آخـريـن راه بـراى حل اين مشكل با تمام قدرت شورشيان را سركوب خواهد كرد و در اين راه از تمام قواى خود بهره خـواهـد گـرفـت و بـا تـوجه به صريح آيه قرآن و روايات و كلمات فقها برخورد نظامى با بغات واجب مى گردد.
الف : انواع برخورد نظامى :
چـون هـدف از مـقـابـله بـا بـاغـيـان ، دفـاع از حـريـم و كـيـان حـكـومـت اسـلامـى اسـت نـه قـتـل و كـشـتـار مـسـلمـانـان ؛ اسـتـفـاده از سـلاح هـاى كـشـتـار جـمـعـى مـثـل آتـش و مـنـجنيق جايز نيست به دليل اينكه اين سلاح ها باعث كشته شدن كسانى كه جنگ نمى كـنند نيز مى شود اما در صورت احتياج و اضطرار مانند آنكه در محاصره آنها قرار گرفته اند و نـمـى تـوانـنـد خـود را بـدون اسـتـفاده از اين سلاح ها از دست باغيان خلاص نمايند، جايز مى گردد.^[۲۱۴] در صـورت اسـتـفـاده بـاغـيـان از ايـن سـلاح هـا، مـى تـوان مـقـابـله بـه مـثـل نمود.^[۲۱۵] و مسائل ديگرى كه در ادامه بحث احكام برخورد نظامى با باغيان به آن خواهيم پرداخت .
ب : احكام برخورد نظامى :
فـقها مسائل مربوط به برخورد نظامى و احكام آن را با توجه به تقسيم باغيان به دو گروه سـازمـان يـافـتـه و داراى تـشـكـيـلات و بـاغـيـان بـدون سـازمـان و تشكيلات بيان كرده اند. امّا قبل از شروع بحث ، توجه به نكاتى لازم است .
يكم : هدف از جنگ تعيين كننده نوع برخورد است :
مـحـقـقّ حـلّى بـعـد از بـيـان دو اصـطـلاح بـاغـيـان سـازمـان يـافـته (ذوالفئه ) و بدون سازمان (غيرذوالفئه ) مى گويد: هدف از جنگ با هر يك متفاوت و در نتيجه احكام هر كدام نيز با ديگرى فرق دارد:
هـدف از جـنـگ بـا بـاغـيـان بـدون تـشـكـيـلات مـتـفـرق نـمـودن ايـشـان اسـت و شاهد اين مطلب جنگ جـمـل اسـت كـه پـس از قـتـل طـلحـه و زبـيـر وقـتـى كـه سـازمـان اصـحـاب جـمـل بـه هـم خـورد و مـتـفـرق و پـراكنده شدند امام (ع ) دستور داد كه فراريان را تعقيب نكنند و مجروحشان را مداوا و اسراى آنها را آزاد نمايند.^[۲۱۶] و هـدف از جنگ با شورشيان داراى سازمان و فرماندهى ، از بين بردن مركز فرماندهى و برهم زدن قـدرت آنـهـا اسـت لذا در ايـن مورد حضرت تا مركز فرماندهى و سازمان باقى است ، و به جـنـگ ادامـه مـى دهـد، فـراريـان را تـعـقـيـب مـى نـمـايـد و احـكـامـى غـيـر از احـكـام گـروه اوّل در مورد ايشان اجرا مى نمايد.
دوم : عينى يا كفايى بودن وجوب :
((جنگ با باغيان بر كسى كه امام او را دعوت به جنگ نمايد واجب مى گردد و تاءخير جايز نيست )).^[۲۱۷] ايـن عـبـارت از شيخ طوسى در ((نهايه )) حاكى از وجوب عينى جنگ بر كسى است كه كفايى مى شـود؛ يـعـنـى در صورتى كه عده اى كه نياز جنگ را برطرف مى كنند به جبهه جنگ با باغيان رفتند تكليف از ديگران ساقط مى شود. شهيد ثانى مى گويد: در صورتى كه امام دعوت به جنگ با باغيان نمايد بر همگان واجب مى گردد و در صورتى كه عده اى كه كفايت مى كنند اقدام نـمـودنـد، از ديـگـران تـكـليـف سـاقط مى شود مگر در صورتى كه امام او را تعيّنا دعوت كرده باشد.^[۲۱۸] 1 ـ حـكـم اسيران : وجود سازمان و تشكيلات و امكان شورش مجدد، سبب شده تا عده اى از فقها در مـورد اسـرا نـيز به كشته شدن حكم دهند. ابن ادريس ،^[۲۱۹] صاحب جواهر^[۲۲۰] و محقق صاحب شرايع ^[۲۲۱] از جمله كسانى هستند كه معتقد به اين نظريه مى باشند.
عـده ديـگرى از فقها در مورد اسيرانى كه در حال جنگ به دست مؤ منان به اسارت در آمده اند مى گـويـنـد:
به اسيران جوان و قوى پيشنهاد توبه مى شود، اگر پذيرفتند آزاد مى گردند، و اگـر نـپـذيرفتند زندانى مى شوند و پس از پايان جنگ چنانچه بغات توبه كردند و تسليم شـدنـد يـا سـلاح را بـر زمـيـن گـذاشـتـنـد و از جـنـگ دسـت كـشـيدند و يا در حالى كه مركزيت و تـشـكـيـلانـى نـدارنـد فـرار كردند، اسيران شان آزاد مى شوند ليكن اگر مركزيت و تشكيلات داشـتـنـد و بـه سـوى آن هـا فـرار كرده باشند اسيرانى كه توبه نكرده اند كشته مى گردند شيخ طوسى ^[۲۲۲]، علامه حلّى ^[۲۲۳] و كاشف الغطاء^[۲۲۴] از پيروان اين نظريه هستند.
آية ا... صدر در مورد حكم اسيران چنين مى گويد:
فقهاى اسلام در باره عدم جواز كشتن كسى كه سلاح خود را بر زمين نهاده (و تسليم شده ) اتفاق نـظـر دارند. و در مورد اسيران نيز اگر قادر به جنگ نباشد، كشتن او را جايز جعفرى كشتن او را جـايـز دانـسـتـه و بـرخـى نـيـز جـايـز نـمـى دانـنـد و گـروه سـوّم بـيـن حالتى كه گروهى از اهـل بغى باقى مانده باشند و اسير بتواند به آنها پناه برد و حالتى كه چنين نباشد تفاوت قـائل شـده و در حـالت اوّل كشتن او را جايز مى دانند و در حالت دوم جايز نمى دانند. هر چند به اتـفـاق ، حـبس او را در طول مدت جنگ واجب مى دانند.^[۲۲۵] مبادله اسيران با يكديگر جايز است . در صورتى كه آنها حاضر به مقابله نشدند مى توان اسير آنها را حبس كرد تا حاضر بـه مـقـابـله شـونـد، اگـر آنـهـا اسـيـران را مـى كـشـنـد جـايـز اسـت اسـيـر آنـهـا نـيـز كـشـتـه شود.^[۲۲۶] 2 ـ حكم فراريان و مجروحان : با توجه به تقسيم بغات به دو دسته داراى تشكيلات و بدون تـشـكـيـلات ، حـكـم هـر كـدام در نـظـر فـقـهـاى شيعه فرق مى كند: اگر باغيان داراى سازمان و مـركـزيـّت بـاشـنـد، فـراريـان آنـها مورد تعقيب قرار مى گيرند و مجروحان آنان نيز كشته مى شوند تا نتوانند با بهبودى حال دوباره فتنه و آشوب كنند.
اگـر بـاغـيـان داراى سـازمـان و مـركـزيّت نباشند، با پراكنده كردن جمع آنها فتنه خاموش مى شود.
لذا فرارى مورد تعقيب قرار نمى گيرد و مجروح نيز كشته نمى شود.
فقهاى شيعه غالبا به اين دو دسته اشاره كرده و نظر فوق را تاءئيد كرده اند.^[۲۲۷] مـرحـوم كـاشـف الغـطـاء بـا اشـاره بـه تـقـسـيم باغيان داراى تشكيلات و بدون تشكيلات و حكم فـراريـان و مـجـروحـان آنـهـا مـى فـرمـايـد: ((و اذا تابوا و انابوا رفع عنهم الحرب و صار و كـحـال بـاقى الرّعيه )) (زمانى كه توبه كرده و پشيمان شدند تيغ جنگ از آنان برداشته مى شود و به وضعيت قبل و حال ساير شهروندان باز مى گردند).^[۲۲۸] بـا تـوجـه به قيد داشتن سازمان و تشكيلات و رفع آن با توبه و انابه واضح است كه حكم كشتن مجروح و تعقيب فرارى در صورت احتمال شورش مجدد و استفاده دوباره از آنها در قيام هاى بعدى حكمى عام است كه در غير صورت وجود سازمان و تشكيلات نيز ممكن است آن را جارى دانست . و هـمـچـنـيـن در صورت خطرناك نبودن آنها حتى با وجود سازمان و تشكيلات اين حكم برداشته شـود. يـكـى از فـقـهـاى مـعـاصـر، پـس از تـقـسيم فراريان و مجروحان به دو دسته خطرناك و غـيـرخـطـرنـاك مـى گـويـد: ((مـجـروحـيـن در صـورتـى كـه حـكـومـتـى مـسـتـقـل داشـتـه بـاشـنـد بـه قـتـل مـى رسند و اين حكم وقتى است كه توبه نكرده باشند زيرا قـتـل آنان به اين جهت است كه براى حكومت اسلامى خطرناك مى باشند و ليكن اگر توبه كنند ديـگـر خـطـرى نـخـواهـنـد داشـت و همچنين است اگر توبه نكنند امّا از همراهى و همكارى با بغات خـوددارى نـمـايـنـد يـا آن كه باغيان قبل از كشتن مجروحان تسليم شده دست از بغى و يا جنگ با حكومت اسلامى بردارند. افراد فرارى نيز همين حكم را دارند، اما چون امكان دارد برگردند و به دشـمـن كـمـك كنند، لازم است تعقيب و دستگير شوند و پس از آن اگر توبه كنند و يا حاضر به توبه شوند و يا دست از كمك با باغيان بردارند و يا قادر به كمك كردن نباشند، از قتلشان خـوددارى مـى شـود. هـر چـنـد كـلمـات اصحاب و فقها در اين جا مطلق مى باشد، اما با توجه به مشروط دانستن قتل آنان به داشتن حكومت معلوم مى گردد اين نظر اختصاص به صورتى دارد كه وجـودشـان خـطـرنـاك بـاشـد و اگـر وجـود آنـان خـطـرنـاك نـبـاشـد نـبـايـد آنـان را بـه قتل برسانند.^[۲۲۹] عـبـدالقادر ((عوده )) مى گويد احمدبن حنبل معتقد است كه به هيچ عنوان فرارى مورد تعقيب قرار نمى گيرد و كشته نمى شود هر چند كه به سوى مركزيت و تشكيلات فرار كند.^[۲۳۰]علامه حلّى نيز نظرى شبيه به نظر احمدبن حنبل را به شافعى نسبت داده است .^[۲۳۱] فـراريـان خـودى : شـيـخ طـوسى در نهايه ^[۲۳۲] و علاّمه حلّى ^[۲۳۳] و محققّ حلّى ^[۲۳۴] و صاحب جواهر^[۲۳۵] و ديگر علما و دانشمندان شيعه ، استقامت و ثبات قدم را در جـنـگ بـا اهـل بـغى بر مسلمانان واجب و فرار از آن را گناهى بزرگ و مانند فرار از جهاد با كفّار و مشركين مى دانند و اين حكم تا حصول نتيجه باقى است .
3 ـ حـكـم امـوال : از جـمـله مـسـائلى كـه در جـنـگ بـا بـاغـيـان مـورد بـحـث قـرار گـرفـتـه مـسـئله اموال است نوعا در هر درگيرى و نبردى ، اموالى از دو طرف درگير از بين مى رود و اموالى نيز بـه غـنـيـمـت گـرفـتـه مـى شـود. امـوالى را كـه بـاغـيـان در خلال شورش از بين برده اند بايد جبران شود و به تعبير فقها ((ضامن )) مى باشند و در اين مـيـان فـرقـى بـيـن امـوالى كـه مـتـعـلق بـه مـسـلمـانـان اسـت و يـا اموال متعلق به اهل ذمّه كه در پناه اسلام داراى حرّمت و احترام هستند وجود ندارد.^[۲۳۶] امـّا امـوالى كـه از بـاغـيـان تـلف شـده اسـت : در صـورتـى كـه قـبـل از شروع و يا بعد از اتمام جنگ ، اهل عدل ، اموال باغيان را از بين ببرند و يا در صورتى كه بدون اذن امام شروع به جنگ كنند و اموال را تلف نمايند ((ضامن )) هستند اما در صورتى كه در خلال جنگ و با اجازه امام اين كار را بكنند ضامن نخواهند بود.^[۲۳۷] بـاغـيـان بـا اقـدامـات خـود، حـرمـت جـان خـويـش را از بـيـن بـرده انـد ليـكـن حـرمـت امـوال آنـهـا ـ در صـورتـى كـه در جـنـگ بـه كـار برده نشده باشد ـ همچنان باقى است و اين از امـتـيـازاتـى اسـت كـه بـه خـاطـر مـسـلمـان بـودن بـاغـيـان بـه آنـهـا داده شـده اسـت و فـقـهـا اين اموال را به دو دسته تقسيم كرده اند:
1 ـ اموالى كه در صحنه نبرد نيست (منقول و غيرمنقول ).^[۲۳۸] 2 ـ امـوالى كـه در صـحـنـه نـبـرد وجـود دارد (مـنـقـول و غيرمنقول ).^[۲۳۹] در مـورد امـوال بـخـش نـخـسـت فـقـهـاى شـيـعـه و سـنـى اتـفـاق نـظر دارند.^[۲۴۰] كه اين امـوال مـحـتـرم اسـت و در مـالكـيـّت صـاحـبـان آن بـاقـى مـى مـانـد، امـّا در مـورد اموال منقولى كه بغات سه نظريه وجود دارد:
نـظـريـه اوّل : عـده اى از فـقـهـا مـعـتـقـدنـد كـه ايـن قـسـم از اموال بغات نيز داراى احترام است و كسى نمى تواند آنها را به غنيمت گيرد و تصرف نمايد. از طـرفـداران ايـن نـظـريـه ، سـيـد مـرتـضـى ،^[۲۴۱] ابـن ادريـس ،^[۲۴۲] شـهـيـد اول ،^[۲۴۳] ابـن زهـره مـى بـاشند.^[۲۴۴] يكى از دلايلى كه اين گروه اقامه كرده انـد، سـيـره امـام عـلى (ع ) در جـنـگ جـمـل اسـت . ابـوقـبـيـس نـقـل مـى كـنـد كـه در روز جنگ جمل على (ع ) فرمود، هر كس مالش را هر جا يافت بر دارد يكى از بـغات از كنارِ ما عبور كرد و ظرفش را كه ما در آن غذا طبخ مى كرديم شناخت . از او خواستيم كه كـمى صبر كند تا غذا پخته شود، آنگاه ظرف را پس گيرد. اما او درنگ نكرد و با پايش زد غذا را ريخت و ظرفش را برداشت .^[۲۴۵] دليـل ديـگـر ايـن گـروه ، اجـمـاع هـمـه مـسـلمـانـان و اجـمـاع علما شيعه مى باشد،^[۲۴۶] و دليـل سـومـى كـه فـقـهـا بـه آن بـراى جـايـز نـبـودن تـصـرف مـال بـه غـنـيـمـت گـرفـتـه شـده از بـاغـيـان ذكـر كـرده انـد، ((اصـل مالكيت است ))؛ به اين معنى كه مال افراد تحت ملكيّت آنها باقى است مگر اين كه دليلى مـحـكم بر خلاف آن داشته باشيم كه بتوان به آن براى نفى مالكيت آنها استناد كرد كه در اين مورد دليلى محكم نداريم .^[۲۴۷] نـظـريـه دوّم : اكـثـر فـقـهـاى شـيـعه همانند محقق در شرايع ^[۲۴۸] و علامّه حلى در مختلف الشـيـعه ^[۲۴۹] مى گويند: تصرف چنين اموالى جايز است ، و براى اثبات نظريه خود بـه سـيـره عـلى (ع ) در خـصـوص جـنـگ جـمـل اسـتـنـاد مـى كـنـنـد كـه حـضـرت (ع ) امـوال بـه دسـت آمـده را طـوسـى نـيـز ادعـاى اجـمـاع بـر جـواز غـنـيـمـت گـرفـتـن امـوال ايـشـان نـمـوده اسـت .^[۲۵۰] و اصـلى نيز كه به آن استناد شده است با توجه به سـيـره عـلى (ع ) در تـقـسـيـيم اموال باغيان جنگ جمل ، اعتبار خود را از دست مى دهد؛ زيرا به عقيده تـمـام فـقـهـا جـايـى كـه دليـل وجـود دارد نـمـى تـوان بـه اصل استناد نمود.
نظريه سوّم : صاحب جواهر در مورد اموالى كه در لشكرگاه نبوده و در جنگ به كار برده نشده مـانـنـد ديـگـران قـائل بـه عـدم جـواز غـنـيـمـت گـرفـتـن آنـهـا مـى شـود. و عـمـده دليـل خـود را رواياتى مى داند كه در مورد اسير نكردن زن و فرزند باغيان و علّت اين حكم كه در بـيـانـات ائمـه معصوم آمده است كه همان جهت تقيه و رعايت مصالح شيعيان در آينده مى باشد، رعـايـت ايـن مـصـالح تـا زمان ظهور امام زمان (ع ) بر جميع شيعيان لازم است ، به تعدادى از اين روايات در ذيل اشاره مى شود:
1) عـبـدالله بن سليمان مى گويد: ((خدمت امام صادق (ع ) عرض كردم : مردم عقيده دارند كه على (ع ) بـا اهل بصره جنگ نمود و آنها را كشت ولى اءموال ايشان را غنيمت نگرفت و فرمود ((سرزمين شـرك و آنـچـه در اوسـت ، حـلال اسـت (يـعـنـى غـنـيـمـت گـرفـتـن مـال مـشـركـيـن كـه در جـنـگ از آنهابه دست مى آيد حلال است ) و سرزمين اسلام اين حكم را ندارد و حـلال نـيـسـت )). امـام فـرمـود: عـلى (ع ) بـه آنـهـا مـنـّت نـهـاد هـمـانـگـونـه كـه رسول خدا(ص ) بر اهل مكه منت نهاد. اگر على (ع ) اين كار را كرد چون مى دانست كه پس از خود شـيـعـيـانـى دارد كه حكومت باطل بر آنها مسلط خواهد شد. خواست كه آن حكومت ها به او اقتدا كنند كـمـا ايـن كـه مـى بـيـنـيـد آنـهـا نـيـز سـيـره عـلى (ع ) را مـلاك قـرار داده انـد.
اگـر عـلى (ع ) اهـل بـصـره را مـى كـشـت و امـوال آنـهـا را مـى گـرفـت بـراى او حـلال بـود ولى بـر آنـهـا مـنـت نـهـاد تـا آنـهـا نـيـز كـه به قدرت مى رسند بر شيعيانش سخت نگيرند.^[۲۵۱] 2) در روايـتـى از زراره نـقـل گـرديـده كـه امام باقر(ع ) فرمود: اگر نبود اين كه على (ع ) از دشـمـنـانـش غـنيمتى نگرفت و اسيرى نبرد شيعيانش از آنها بلاى عظيمى مى ديدند و3) معلّى بن حسين از امام صادق (ع ) پرسيد آيا امام (منظور امام قائم (عج )) بر خلاف سيره على (ع ) رفتار مـى كـنـد امـام فـرمـود بـلى ، بـه خـاطـر آنكه على (ع ) بر دشمنانش منت نهاد چون مى دانست بر شـيـعـيـانـش مسلط خواهند شد، ولى قائم (ع ) وقتى قيام كند با شمشير قيام مى كند و آنها را به اسـارت خـواهـد گـرفـت ، چـون او مـى دانـد كـه بـعـد از او بـر شـيـعـيـانـش كـسـى مـسلط نخواهد شد.^[۲۵۲] صـاحـب جـواهـر بـعـد از بـيـان ايـن احـاديـث مـى گـويـد: تـكـليـف اصـلى ، عـمـل بـه ايـن اخـتـيـارات (و رعـايت مصلحت ) كه قطعا اجر و پاداش تعبّد به اين تكليف بيشتر از عمل به نظرى است كه قائل به جواز غنيمت گرفتن در حالت عدم تقيّه مى باشد.^[۲۵۳] بـا تـوجـه به اين نظريّه نمى توان از آنها غنيمت گرفت ولى دليلش رعايت مصالح شيعيان و مـسـلمـانـان سـراسـر جـهـان اسـت كـه تـحـت سـلطـه حـكومت ها هستند و در صورت جايز دانستن اين عـمـل مـشـكـلات و مـصـائب سـخـتـى را خـواهـنـد كـشـيـد و ايـن مـعـنـى در روايـاتـى كـه نقل شده واضح است .
نظريه چهارم : اين نظريه را شيخ طوسى در مبسوط به بعضى از اصحاب نسبت مى دهد:
در ايـن نـظـر بـيـن بـغـات فـرق قـائل شـده و مـى گـويـد: امـوال گـروهـى كـه بـه سـوى حـق بـاز گـردنـد غـنـيـمـت گـرفـتـه نـمـى شـود و امـوال گـروهـى از بـاغـيـان كـه بـر عقيده خود پافشارى مى كنند (و امكان دارد دوباره بر عليه حكومت دست به قيام مسلحانه بزنند). به عنوان غنيمت گرفته مى شود.^[۲۵۴] فـقـهـاى اهـل سـنـت ، اسـتـيـلاء و تـصـرف بـر امـوال بـاغـيـان را چـه در مـعـركـه قـتـال و چه در مكان ديگر حرام مى دانند حتى مذهب شافعى مى گويد: اگر مسلمانان در اثناء جنگ از فـقـهـاى حـنـفـى ، مـالكـى ، حـنـبـلى مـى گـويـند در صورت ضرورت استفاده از آنها اشكالى ندارد.^[۲۵۵] نظرات امام خمينى (ره ) در خصوص اموال باغيان را مى توان در استفتائاتى كه در اين خصوص در زمان جنگ ايران و عراق ، از ايشان شده ، يافت .
نـتـيـجـه : بـا تـوجـه بـه مـجـمـوع نـظـرات فـقـهـا عـده اى قـائل بـه جـواز و عـده اى قـائل بـه عـدم جـواز بـودنـد، كـه عـمـل بـر طـبـق هـر كدام از اين نظرها داراى مرجّحاتى است امّا آنچه به ذهن مى رسد اين كه رعايت مـصـالح و مـفـاسـدى كـه در ايـن ميان وجود دارد از وظايف ولى فقيه است و از امورى است كه ولى فـقـيـه بـر اسـاس وظـايـف نـيـابـت بـر عـهـده گـرفـتـه اسـت و حـكـم او فصل الخطاب اين گونه اختلافات مى باشد.
البـتـه آنـچه كه گفته شد حكم اموال از حيث غنيمت گرفتن يا نگرفتن آن بود امّا اين كه باغيان ضامن اموال غارت شده و از بين رفته مسلمانان اهل عـدل مـى بـاشـنـد دليـلى اسـت كـه گـاهـى مـمـكـن اسـت از هـمـيـن بـاب اموال آنها براى جبران خسارت مصادره شود.
نكته : در مورد جرايمى كه باغيان در موقع درگيرى و جنگ مرتكب مى شوند، مانند كشتن ، از بين بـردن امـوال ، تـخـريـب امـاكـن دو ديـدگـاه وجـود دارد: در ديـدگـاه اوّل كـه بـيـشـتـر فـقـهـاى شـيـعـه بـه آن مـعـتـقـدنـد، شـورشـيـان در مـقـابـل اتـلاف امـوال و نـفـوس و تـمـام جـرايـمـى كـه مـرتـكـب شـده انـد مـسـؤ ول خـواهـنـد بـود.^[۲۵۶] در ديـدگـاه دوم در صـورتـى كه تمام شرايط لازم براى تحقق بغى و خروج بر حاكم جامعه فراهم باشد و در حين درگيرى ، شخصى توسط آنان كشته شود يا مكانى تخريب گردد مسؤ وليتى متوجه آنها نخواهد بود.^[۲۵۷] آنـچـه بـاعث گرديده كه ديدگاه دوّم به نظر صحيح تر بيايد سيره حضرت على (ع ) در جنگ جـمـل اسـت كـه هـيـچ كـس را به خاطر قتل و... مجازات نكرد با توجه به اين كه حق قصاص حقى خـصـوصـى اسـت و يـا اتـلاف امـوال و ضـمـان در مـقـابـل آن از حـقـوق صـاحـبـان اموال است كه اگر بنا بر عفو و بخشش باشد مى بايست از اولياى دم كسب تكليف مى شد، مگر ايـن كـه ايـن مـسئله را از راه ولايت امام بر جامعه اسلامى حلّ كنيم و شرايط جنگ را شرايطى ويژه بـدانـيـم بـلكـه در آن هـمـانـطـور كـه اخـتـيـار شـروع و خـتـم جـنـگ بـر امـام اسـت ، مسائل ضمان نفس و مال در حال جنگ را هم از اختيارات امام المسلمين بدانيم .
4 ـ ذرارى بـاغـيـان (زن و فـرزنـد آنها): در جنگ با باغيان ، تعرض به زنان و بچه هاى آنان جايز نيست ، مگر آن كه بغات از آن ها در جنگ كمك بگيرند و آن ها نيز در جنگ شركت كنند.
علامه حلّى در اين باره مى گويد:
((اگر اهل بغى در جنگ از زنان و بچه ها و بردگانشان كمك خواستند و آنان نيز پذيرفتند و در نبرد شركت كردند با آنان نيز جنگ مى شود هر چند منجر به قتلشان شود)).^[۲۵۸] صـاحـب جـواهـر در مـورد صـورتـى كـه از زن و فرزند به عنوان سپر استفاده كنند و آنها را در مقابل خويش قرار دهند مى گويد: در اين صورت نيز كشته مى شوند.^[۲۵۹] و در مورد زن و فـرزنـد بـاغـيـان مى گويد:
در هر صورت نمى توان آنها را به كنيزى گرفت و به عنوان اسـيـر آنـهـا را نـگـهـدارى كـرد و اين مطلب مورد اتفاق همگان است ؛^[۲۶۰] هر چند شيخ در ((خـلاف )) و شـهـيـد در ((دروس )) بـه نـقـل از ابـن جـنـيـد مـى گـويـنـد كـه مى شود آنها را حبس نمود.^[۲۶۱] 5 ـ كشته شدگان : علماى شيعه در مورد باغيان كه كشته شده اند احكام ساير مسلمانان را جارى نـمـوده انـد و مـعـتـقـدنـد كـه بـاغـى اگـر كـشـتـه شـد بـايـد او را غسل داد و بر او نماز خواند و دليل خود را مسلمان بودن باغى و همچنين احتياط در مسئله ذكر نموده اند.^[۲۶۲] كـسـانـى را كـه همراه امام و يا نائب امام در جنگ شركت داشته و كشته شده اند شهيد مى دانند و در صـورتـى كـه شـخـص در مـعـركـه شـهـيـد شـده اسـت نـيـاز بـه غسل ندارد و تنها بر او نماز خوانده مى شود.^[۲۶۳] 6 ـ هـمـدسـتان : باتوجه به بررسى هاى فراوان درفقه شيعه معلوم گرديد عنوان ((همدستان باغى )) به عنوان يك عنوان مستقل شبيه آنچه در مورد همدستان محارب گفته شده مورد بحث قرار نگرفته است ، امّا با توجه به قواعد فقهى مى توان حكم آن را استخراج نمود:
تعاون بر اثم يكى از عناوين محرّمات است كه فرد با يارى رساندن به باغى و ظالم او را در تحقق گناه و جرم بغى معاونت كرده و از اين باب حاكم اسلامى مى تواند او را تعزير نمايد:
هـر چـند گاهى عوامل و افرادى كه در طرح ريزى و سازماندهى و تجهيز و شجيع باغيان مؤ ثر بوده اند نقش اصلى ايجاد بحران را به عهده داشته و كسانى كه به عنوان باغى عملا دست به اقـداماتى عليه حكومت و حاكم اسلامى زده اند آلت دست آنها قرار گرفته اند و اگر نتوان آنها را بـه عـنـوان بـاغـى مـورد مـؤ اخذه قرار داد ولى به عنوان مُفْسِد كه با تحريك افراد براى درگيرى با حكومت زمينه ساز فساد در جامعه گرديده مى توان تحت تعقيب قرار داد. قانونگذار در مـاده 10 جـرائم بـر ضـد امـنـيـت داخـلى : بـا اشـاره بـه عوامل تحريك مردم عليه يكديگر آنها را در حكم محارب قلمداد نموده است :
((هر كس مردم را به قصد بر هم زدن امنيّت ، به جنگ و كشتار با يكديگر اغوا و تحريك كند كه موجب قتل ولو در بعضى نواحى گردد يا باعث نهب و غارت شود، در حكم محارب است )).
هـر چـنـد قـانونگذار در موارد ديگرى از قانون مجازات اسلامى ، كليه هواداران اقدامات مسلحانه عـليـه حـكـومـت اسـلامـى را، هـر چـنـد در شـاخـه نـظـامـى هـم نـبـاشـنـد، بـه دليـل هـدف قـرار دادن اصـل حـكـومـت اسـلامـى و خـطـرنـاك بـودن عمل آنان از مصاديق محارب قرار داده است :
در مـاده 186 ايـن قـانـون آمـده اسـت : ((هـر گـروه يـا جـمـعـيـتـى مـتـشـكـل كـه در بـرابـر حـكـومت اسلامى قيام مسلّحانه كنند تمام افراد و هوادارانى كه موضع آن گـروه يـا جـمـعـيـّت را مـى دانند و به نحوى در پيشبرد اهداف سازمان فعاليّت و تلاش مؤ ثر دارند محارب هستند؛ اگرچه در شاخه نظامى شركت نداشته باشند)).
در روايـت نيز آمده است : ((سه نفر را خدمت على (ع ) آوردند كه در كشتن نفر چهارمى همكارى كرده بـودنـد، بـه ايـن شـكل كه يكى از آنها دستان شخص را گرفته و ديگرى ديدبانى داده و نفر سوم اقدام به قتل كرده بود. حضرت دستور داد، آن كه ديدبانى كرده كور نمايند و آن كه دست مـقـتـول را گـرفـتـه تـا قـاتـل كـار را بـه پـايـان رسـانـد، حـبـس ابـد شـود و قاتل نيز قصاص گردد)).
بـا تـوجـه بـه مـوارد فـوق مـى تـوان بـه ايـن نـتـيـجـه رسـيـد كـه كـسـانى كه باغيان را در عـمـل خـود يـارى رسـانـده انـد، از بـاب مـعـاونـت بـر اثـم و عـدوان ، مـشـمـول مـجـازات تـعـزيـرى خـواهـنـد شـد كـه بـا تـوجـه بـه مـيـزان تـاءثـيـرشـان در عمل ، مجازاتى توسط حاكم براى آنها در نظر گرفته مى شود.
7 ـ تـوبـه بـاغـيـان : نظر به اينكه هدف از جنگ با بغات ، صرفا جلوگيرى از ظلم و تعدّى آنـان اسـت ، در صورت بازگشت آنان به اطاعت امام يا تسليم و زمين گذاشتن سلاح و توبه از عـمـل خـود، جـنـگ بـا آنان قطع مى شود و هيچ كس حق تعرض به آنان را ندارد و مانند ديگران از حقوق اجتماعى بهره مند مى شوند. علامه حلى در اين باره مى گويد:
- ↑ امام خمينى ، روح اللّه : استفتائات ج 3، 1 / 1 / 67
- ↑ آية اللّه اراكى : ماءخذ مجموعه استفتائات 4 / 8 / 72
- ↑ آيـة اللّه گـلپـايـگـانـى : مـجـمـع المـسـائل ، ج 3، 29 شوال 1413 ق
- ↑ آية اللّه گلپايگانى و صافى : جزوه استفتائات ، 4 / 7 / 78
- ↑ آية اللّه بهجت : ماءخذ تحقيقات فقهى امام خمينى (ره )، 22 / 8 / 78
- ↑ آية اللّه خامنه اى : جزوه استفتائات در مسائل مختلف قضائى
- ↑ آية اللّه فاضل لنكرانى : جامع المسائل ، ج 2، مطبوعاتى امير، قم
- ↑ آيـة اللّه سـيـسـتـانـى : جـزوه اسـتـفـتـائات ، 27 رمـضـان ، سال 1418
- ↑ آية اللّه مكارم شيرازى : ماءخذ استفتائات 9 / 11 / 75
- ↑ آية اللّه مكارم شيرازى : تفسير نمونه
- ↑ آية اللّه صانعى : گروه تحقيقاتى استفتاء، 15 / 10 / 75
- ↑ آية اللّه نورى همدانى : ماءخذ گروه تحقيقاتى فقهى امام خمينى (ره ) 20 / 6 / 78
- ↑ آية اللّه موسوى اردبيلى : ماخذ گروه تحقيقاتى فقهى امام خمينى (ره ) 17 / 10 / 75
- ↑ ادراره حقوقى قوه قضائيه : 20 / 6 / 76.
- ↑ اصـغـرى ،مـحـمـد: بـررسـى تـطـبـيـقـى جـرم سـيـاسـى ،انـتـشـارات اطـلاعـات ،تـهـران ، چاپ اول سال 1378.
- ↑ افراسيابى ، محمد اسماعيل : حقوق جزاى عمومى ، انتشارات فردوسى ، تهران ، چاپ دوم ج 1، سال 1376
- ↑ جـعـفـريـان ، رسـول : تـاريـخ سـيـاسى اسلام ، سازمان چاپ انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ، دفتر دوم ، چاپ دوم ، پائيز 1369
- ↑ حبيب زاده : بررسى جرم محاربه و افساد فى الارض ، انتشارات مؤ سسه كيهان ، تهران ، چاپ اول سال 1370.
- ↑ پيوندى ، غلامرضا: پايان نامه كارشناسى ارشد، جرم سياسى
- ↑ زراعـت ، عـبـاس : جـرم سـيـاسـى ، انـتـشـارات قـقـنـوس ، تـهـران ، چـاپ اول سال 1377
- ↑ سبحانى جعفر: فروغ ولايت ، انتشارات صحيفه ، چاپ هفتم 1379
- ↑ صبرى ، نور محمد: جرم سرقت در حقوق كيفرى ايران و اسلام
- ↑ صدر، سيد اسماعيل : حقوق جنائى اسلام ، ترجمه اكبر غفورى ، موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى ، چاپ اول سال 1373، پاورقى
- ↑ عميد زنجانى ، عباسعلى : مبانى انديشه سياسى ، اسلام ، مؤ سسه فرهنگى انديشه
- ↑ عميد زنجانى ، عباسعلى : فقه سياسى ، انتشارات امير كبير، تهران ، چاپ سوم
- ↑ فـيـض ، عـليـرضـا: مـقارنه و تطبيق در حقوق جزاى عمومى اسلام ، انتشارات امير كبير، تهران چاپ سوم سال 1373.
- ↑ فـارسـى ، جـلال الديـن : انـقـلاب تـكـامـلى اسـلام ، انـتـشـارات آسـيـا، سال 1349.
- ↑ مـحـسـنـى ، مـرتـضـى : دوره حـقـوق جـزاى عـمـومـى ، انـتـشـارات گـنـج دانـش ، تـهـران ، چـاپ اول ، ج 2، سال 1375.
- ↑ مـحـمـدى گـيـلانـى ، مـحـمـد:حـقـوق كـيـفـرى دراسـلام ،انـتـشـارات المـهـدى ،تـهـران ، چـاپ اول سال 1361.
- ↑ مـرعـشـى ، مـحـمـدحـسـن : ديـدگـاه هـاى نـو در حـقـوق كـيـفـرى اسـلام ، نشر ميزان ، تهران چاپ اول سال 1373.
- ↑ مـدنـى ، جـلال الديـن : حـقـوق اساسى در جمهورى اسلامى ايران ، انتشارات سروش ، تهران ، چاپ اول ، ج 6، سال 1369.
- ↑ هاشمى ، سيد محمد: تحليل جرايم سياسى و مطبوعاتى ، مجله تحقيقات حقوقى شماره 10، ص 137. 33 ـ مطهرى ، مرتضى : جاذبه و دافعه على (ع )، چاپ دوم .
- ↑ امام خمينى (ره ): تحرير الوسيله ، مكتبه العلميه الاسلاميه ، تهران .
- ↑ امام خمينى (ره ): تحرير الوسيله ، مكتبه العلميه الاسلاميه ، تهران .
- ↑ ابن منظور، محمد بن مكرم : لسان العرب ، ماده بغى
- ↑ ابـن بـراج الطـرابـلسـى : قـاضـى عـبـد العـزيـز المـهـذب ، مـؤ سـسه النشر الاسلامى قم ، سال 1416 ق .
- ↑ ابـن حـمـزه ، ابـى جـعـفـر مـحـمـد بـن عـلى : الوسـيـله الى نـيـل الفـضـيـلة . الجـوامـع الفـقـهـيـه ، مـنـشـورات مـكتبه آية العظمى المرعشى ، النجفى ، قم ، سال 1404 ه .
- ↑ ابـن عابدين ، زر المختار: على الدر المختار شرح تنوير الا بصار، چاپ انتشارات دارالفكر، ج 4.
- ↑ ابى داوود: سنن ابى داوود، چاپ دارالحيل ، سال 1412 ه بيروت
- ↑ ابن قدامه ، موفق الدين : المغنى .
- ↑ ابـن جـوزى ، سـبـط: تـذكـره الخـواص ، مـؤ سـسـه اهـل البـيـت ، بـيـروت لبـنـان سال 1401 ه ابـن جـوزى ، سـبـط: تـذكـره الخـواص ، مـؤ سـسـه اهـل البـيـت ، بـيـروت لبـنـان سال 1401 ه
- ↑ احمد بن حنبل : مسند الامام احمد بن حنبل ، دارالاحياء التراث العربى ، بيروت
- ↑ امـام مـالك بـن انـس : المـدونـه الكـبـرى ، مـطـبـعـه سـعـادت ، مـصـر چـاپ اول سال 1323 ق
- ↑ الجـزيـرى ، عـبـدالرحـمن : الفقه على مذهب الاربعه ، داركتب العلميه (طبع حديد) بيروت ، چاپ اول ، ج 5، سال 1990 م
- ↑ حـر عـامـلى ، مـحـمـد بـن حـسـن : وسـايـل الشـيـعـه الى تـحـصـيـل مـسـائل الشـريـعـه ، مـوسـسـه آل البـيـت عـليـهـم السـلام لاحـياء التراث ، قم ، چاپ اول ، ج 15، سال 1412
- ↑ حـسـيـنـى الروحـانـى ، مـحـمـد صـادق : فـقـه الصـادق ، مـؤ سـسـه دارالكـتـب ، چـاپ سـوم سال 1412.
- ↑ حلى ، ابن ادريس : السرائر، مؤ سسه النشر الاسلامى ، ج 2، قم
- ↑ الخطيب الشربينى ، محمد: مغنى المحتاج الى معرقه معانى الفاظ المنهاج ، دارالفكر للطباعة و النشر
- ↑ رشـيـد الجـمـيـلى ، خـالد: احـكـام البغات و المحاربين فى الشريعه و القانون ، دارالعربيه للطباعة ، بغداد، سال 1979.
- ↑ زالى صـافى ، طه : المبادى الاماميه لقانون العتويات اللبنانى ، مؤ سسه الحديثة للكتاب ، چاپ دوم سال 1993.
- ↑ شـاهـرودى ، سـيـد مـحـمـود: مـجـله فـقـه اهـل بـيـت شـمـاره 13، سال چهارم
- ↑ شـرف الديـن ، مـوسـى الحـجـارى المـقـدس : الاقـنـاع فـى فـقـه الامـام احـمـد بـن حنبل دارالمعرفة ، بيروت ، ج 14.
- ↑ الشافعى الصغير: نهاية المحتاج الى شرح المنهاج ، چاپ دارالفكر
- ↑ طوسى ، ابى جعفر محمد بن حسن بن على : التهذيب الاحكام ، دار الكتب الاسلاميه ، تهران ، چاپ سوم سال 1364
- ↑ طوسى ، ابى جعفر محمد بن حسن بن على : المبسوط فى فقه الاماميه ،المكتبه المرتضويه ،ج 7.
- ↑ طـوسـى ، ابـى جـعـفـر مـحـمـد بـن حـسـن بـن على : الخلاف مؤ سسه النشر الاسلامى قم ، چاپ اول سال 1416 ق
- ↑ طـوسـى ، ابـى جعفر محمد بن حسن بن على : نهايه ، مؤ سسه النشر الاسلامى قم ، چاپ چهارم سال 1417 ق
- ↑ طـبـاطـبـايـى ، سـيـد عـلى : ريـاض المـسـائل فـى تـحـقـيـق الاحـكـام بالدلائل ، مؤ سسه آل البيت
- ↑ العـامـلى ، زيـن الديـن بـن عـلى : (شهيد ثانى ) مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام ، مؤ سسه المعارف الاسلاميه ، قم ، چاپ اول سال 1414
- ↑ العـامـلى ، مـحـمـد بـن مـكى : (شهيد اول ) الدروس الشريعه فى فقه الاماميه ، مؤ سسه النشر الاسلاميه ، قم ، چاپ اول
- ↑ العـاملى ، زين الدين بن على (شهيدثانى ): الروضه البهية فى شرح اللمعه الدمشقيه ، مكتب الاعلام الا سلامى ، چاپ دوم ، تابستان 1365
- ↑ علامه حلى : تذكرة الفقها، چاپ مؤ سسه آل البيت
- ↑ علامه حلى : منتهى المطلب چاپ سنگى
- ↑ عـلامـه حـلى : مـخـتـلف الشـيـعـه ، چـاپ دفـتـر تـبـليـغـات حـوزه عـلمـيـه قـم ، سال 1415
- ↑ العـرجـى ، مـصـطـفـى : القـانـون الجـنـائى العـام . مـؤ سـسـه توفل ، بيروت ، چاپ دوم ، سال 1988
- ↑ عـودة ، عـبـد القـادر: التـشـريـع الجـنـائى ، مـؤ سـسـه الرسـاله ، بـيـروت چـاپ سـيـزدهـم ، سال 1994
- ↑ فتحى بهنسى احمد: الموسوعه الجنائيه فى الفقه الاسلامى ، دارالنهضه العربيه ، بيروت ، چاپ اول
- ↑ القـپـانـچـى ، صـدر الديـن : عـلم السـيـاسـه ، الشـركـه العـالمـيـه للكـتـاب بـيروت ، چاپ اول ، سال 1997
- ↑ كاشف الغطاء، جعفر: كشف الغطاء، چاپ سنگى
- ↑ الماوردى البصرى ، ابى الحسن على بن محمد بن حبيب : الاحكام السلطانيه
- ↑ محقق حلى : شرايع الاسلام فى مسائل الحـلال و الحـرام ، مـؤ سـسـه المـعـارف الاسـلامـيـه ، قـم ، چـاپ اول .
- ↑ مغنيه ، محمد جواد: فقه الامام جعفرالصادق ، انتشارات قدس محمدى ، قم
- ↑ مقدس اردبيلى ، احمد: مجمع الفائده و البرهان ، مؤ سسه النشر الاسلامى ، قم
- ↑ نـجـفـى ، مـحـمـدحـسـن : جـواهـر الكـلام فى شرح شرايع الاسلام ، داراحياء التراث العربى ، بيروت چاپ هفتم
- ↑ محمد بن مكرم ابن منظور، لسان العرب ، ماده بغى
- ↑ فخرالدين ، طريحى ، مجمع البحرين ، ماده بغى
- ↑ راغب ، اصفهانى ، مفردات راغب ، ماده بغى
- ↑ ابن منظور، همان منبع
- ↑ ابن منظور، همان منبع
- ↑ محمدحسن ، طوسى ، خلاف ، ج 5، ص 335.
- ↑ محمدحسن ، طوسى ، نهايه ، ج 2، ص 11
- ↑ ابن ادريس ، حلى ، سرائر، ج 2، ص 15
- ↑ شهيد ثانى ، شرح لمعه ، ج 1، ص 223
- ↑ كاشف الغطاء، كشف الغطاء، ص 404
- ↑ سيد صادق ، روحانى ، فقه الصادق ، ج 13، ص 107
- ↑ امام خمينى ، ولايت فقيه (حكومت اسلامى )، ص 149 و 150
- ↑ همان
- ↑ شرح لمعه ، ج 1، ص 212
- ↑ شرح لمعه ، ج 1، ص 225
- ↑ محمدحسن ، مرعشى ، ديدگاههاى نو در حقوق كيفرى اسلام ، ص 66 و 67
- ↑ امام مالك بن انس ، المدونه الكبرى ، ج 2، ص 47
- ↑ همان
- ↑ احمد، الصاوى ، بلغة السالك لا قرب المسالك ، ج 2، ص 384
- ↑ همان
- ↑ ابـن عـابـديـن ، حـاشـيـه ردّ المختار على الدّر المختار شرح تنديرالا بصار، ج 4، ص 448.
- ↑ احمد، فتحى بهمنى ، الموسوعة الجنائيه فى الفقه الاسلامى ، دارالنهضه العربيه للطباعه والنشر، ج 1، ص 252.
- ↑ عبدالقادر، عوده ، التشريع الجنائى ، ج 2، ص 673
- ↑ محمد، الخطيب الشربينى ، معنى المحتاج الى معرفه الفاظ المنهاج ، ج 4، ص 123
- ↑ نـهـايـه المحتاج الى شرح المنهاج ، تاءليف ، شافعى الصغير چاپ دارالفكر، ج 7، ص 402
- ↑ احمدبن حنبل ، الاقناع فى فقه الامام ، چاپ دارالمعرفه ، بيروت ـ لبنان
- ↑ محمدجواد، مغنيه ، فقه الامام الصادق ، ج 2، ص 278
- ↑ كاشف الغطاء، كشف الغطاء، ص 404
- ↑ جواهر الكلام ، ج 21 ص 332
- ↑ سـيـد اسـمـاعـيـل ، صـدر، حـقـوق جـنـائى اسـلام ، تـرجمه اكبر غفورى ، ج 1، ص 138 پاورقى
- ↑ سيد اسماعيل ، صدر، حقوق جنائى اسلام ، ج 1، ص 138 پاورقى
- ↑ مـراجـعـه شود به رواياتى كه در بحث ريشه روايى ذكر مى شود. در همه آنها عدالت در مـقابل جور است و امام عادل در مقابل امام جائر؛ و در هيچ يك عدالت به معنى عصمت نيامده است و شـاهـد بر اين مطلب روايت سكونى از امام صادق است كه در مورد خوارج مى فرمايد: ((اگر بر امـام عـادل يا جماعتى از اهل عدل شورش كردند...)) كه عدالت امام همانند عدالت جماعت و هم سياق با اوست و به معنى عصمت نيامده است
- ↑ وحدت ملاك اصطلاحى فنى است كه فقها از آن بسيار استفاده مى كنند و به معناى ساده عـبارت است از اين كه تمام معيارهايى كه باعث حكمى بر موضوعى شده در موضوعى مشابه آن نيز همان ملاك ها وجود داشته باشد
- ↑ تفسير الميزان ، ذيل آيه
- ↑ سيد ابراهيم بروجردى ، تفسير جامع ، ج 6، ص 398؛ محمدعلى السايس ، آيات الاحكام ، ج 2، ص 82
- ↑ عـمـادالديـن ابـوالفـراء، اسـمـاعـيـل ابن كثير، تفسير القرآن العظيم ، ج 4، ص 189؛ محمدعلى السايس ، آيات الاحكام ، ص 82
- ↑ مـلا فـتـح اللّه كاشانى ، تفسير كبير منهج الصادقين فى الزام المخالفين ، ج 8، ص 415؛ تفسير قرطبى ، ج 9، ص 6136
- ↑ مجمع البيان ، ج 9، ص 132 ـ 134
- ↑ تفسير الميزان ، ج 18، ص 342.
- ↑ محقق اردبيلى ، زبده البيان فى براهين احكام القراَّن ، ج 1، ص 409
- ↑ سـيـد عـلى ، طـبـاطـبـايـى ، ريـاض المـسـائل فـى تـحـقـيـق الاحـكـام بالدلائل ، ج 8، ص 23.
- ↑ جواهر الكلام
- ↑ جواهر الكلام
- ↑ فاضل مقداد، كنزالعرفان ، ج 1، ص 386
- ↑ قرطبى ، تفسير قرطبى ، ج 16، ص 317
- ↑ محمدعلى السايس ، تفسير آيات الاحكام ، ج 2، ص 82
- ↑ محمدعلى السايس ، تفسير آيات الاحكام ، ج 2، ص 82
- ↑ آيت ا... ناصر مكارم شيرازى ، تفسير نمونه ، ج 22، ص 166
- ↑ مراجعه شود به بحث ريشه روايى كه در ادامه مى آيد و از جمله روايات روايت حفض بن غياث كه معروف به خبر الاسياف است
- ↑ ناصر، مكارم شيرازى ، تفسير نمونه ، ج 22، ص 170
- ↑ فاضل مقداد، كنزالعرفان ، ج 1، ص 386 و 387
- ↑ فـتـح الله كـاشـانـى ، تـفـسـيـر كبير منهج الصادقين فى الزام المخالفين ، ج 8، ص 616
- ↑ فـتـح الله كـاشـانـى ، تـفـسـيـر كبير منهج الصادقين فى الزام المخالفين ، ج 8، ص 616
- ↑ همان ، ص 416
- ↑ ـ راوندى ، آيات الاحكام ، ج 1، ص 363.
- ↑ فـاضـل مـقـداد؛ كـنـز العرفان ، ج 1، ص 386؛ فتح الله كاشانى ، تفسير كبير منهج الصادقين ، ج 8، ص 416.
- ↑ احمدبن حنبل ، مسند الامام احمدبن حنبل ، ج 2، ص 161؛ جعفر سبحانى ، فروغى از ولايت ،ص 56 به نقل از فروع كافى ، ج 5، ص 11
- ↑ العلامه امينى ، الغدير، ج 9، ص 21 ـ 22
- ↑ سبحانى ، جعفر، فروغى از ولايت ، ص 560
- ↑ احـمـدبـن حنبل ، مسند الامام احمدبن حنبل ، ج 2، ص 161؛ سنن ابى داوود، ج 4، ص 94 و 4248
- ↑ شيخ طوسى ، تهذيب ، ج 6، (باب اصناف من يحب جهاده ، ج 1)، ص 136
- ↑ وسائل الشيعه ، ج 15، باب 24 از ابواب جهاد العدو و ما يناسبه ، ح 1
- ↑ همان ، ج 15، باب 26، از ابواب جهاد العدو و ما يناسبه ، ح 3
- ↑ قصارالحكم ، شماره 349
- ↑ نهج البلاغه ، خطبه 137
- ↑ نهج البلاغه ، نامه 57
- ↑ همان ، خ 148
- ↑ همان ، ص 69
- ↑ مـحـمـدجـعـفر، حبيب زاده ، بررسى جرم محاربه و افساد فى الارض ، ص 181 و 182؛ پيوندى ، پايان نامه
- ↑ بررسى جرم سياسى ، ص 122
- ↑ خـالد، رشـيد الجميلى ، احكام البغاة والمحاربين ، فى الشريعة والقانون ، ج 1، ص 15
- ↑ خـالد، رشـيد الجميلى ، احكام البغاة والمحاربين ، فى الشريعة والقانون ، ج 1، ص 15
- ↑ تاريخ بغداد، ج 8، ص 340؛ جعفر سبحانى ، فروغ ولايت ، ص 619
- ↑ تاريخ ابن عساكر، ج 5، ص 41؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 307
- ↑ تاريخ ابن عساگر، ج 5، ص 41؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 307
- ↑ تـاريـخ طـبرى ، ج 6، ص 9؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد:، ج 1، ص 483؛ كتاب صفين ، ص 263
- ↑ تاريع بغداد، ج 8، ص 340
- ↑ فروغ ولايت ، ص 619
- ↑ عـبـاسـعـلى ، عـميد رنجانى ، فقه سياسى ، جلد 3، ص 330، ابن قدامه ، المغنى ، ج 10، ص 49؛ العـزيـز شـرح الوجـيـز، ج 11، ص 72 و 73: بـه نقل از تذكرة الفقها
- ↑ عليرضا فيض ، مقارنه ، تطبيق در حقوق جزاى عمومى اسلام ، ص 159)
- ↑ منتهى المطلب ، ص 983
- ↑ الموسوعه الجنائيه فى الفقه الاسلامى ، ج 1، ص 256
- ↑ التشريع الجنايى الاسلامى ، ج 2، ص 674
- ↑ تحريرالاحكام ، ص 155؛ منتهى المطلب ، ص 983
- ↑ فقه سياسى اسلام ، جلد 3، ص 310
- ↑ آيـة اللّه سـيد على ، خامنه اى ، سخنرانى در جمع دانشجويان دانشگاه اميركبير، اسفند ماه سال 1379
- ↑ فقه سياسى اسلام ، ج 3، ص 210
- ↑ فقه سياسى اسلام ، ج 3، ص 210
- ↑ مائده (5)، آيه 33
- ↑ خلاف ، ج 5، ص 335؛ علامه حلّى ، المنتهى المطلب ، ج 2، ص 983؛ تذكره الفقها، ص 391
- ↑ كشف الغطاء، ص 404
- ↑ كتاب الخلاف ، ج 5، ص 339
- ↑ سرائر، ج 2، ص 16
- ↑ رسائل ، ج 11، ص 51، حديث 3، باب 24 از ابواب جهاد العدو و مايناسبه
- ↑ سيد محمد، اصغرى ، بررسى تطبيقى جرم سياسى ، ص 50، پاورقى
- ↑ سيد محمدحسن ، مرعشى ، ديدگاهاى نو در حقوق كيفرى اسلام ، ص 70
- ↑ نهج البلاغه ، خطبه 40
- ↑ همان ، خطبه 127
- ↑ قاضى ابويعلى ، احكام السلطانيه ، ص 54
- ↑ تذكرة الفقها، ج 9، ص 406؛ علامه حلّى
- ↑ مسالك الا فهام ، ج 3، ص 92
- ↑ بـراى مـطـالعـه مـفـصـلّتـر مـراجـعـه نماييد به ((اقسام حركت هاى غيرمسلحانه براى براندازى حكومت )) كه در صفحات قبل گذشت ))
- ↑ فقه سياسى اسلام ، ج 3، ص 317
- ↑ مهذب ، ج 1، ص 325
- ↑ فقه سياسى اسلام ، ج 3، ص 317
- ↑ تفسير نمونه ، ج 22، ص 171 و 172
- ↑ امام خمينى ، استفتائات قضائى ، ص 13
- ↑ خلاف ، ج 5، ص 341
- ↑ منتهى المطلب ، ج 2، ص 985
- ↑ ناصر، مكارم شيرازى ، مجموعه استفتائات جديد، مساءله 1171، ص 346
- ↑ نـهـج البلاغه ، صبحى صالح ، نامه 7، ص 367؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 13 و 14، ص 247
- ↑ فاضل مقداد، كنزالعرفان ، ج 1، ص 386 و 387
- ↑ قطب الدين راوندى ، آيات الاحكام ، ج 1، ص 363
- ↑ سيد صادق روحانى ، فقه الصادق ، ج 13، ص 110
- ↑ وسايل الشيعه ، باب 26 از ابواب جهاد عدو، حديث 3
- ↑ بـه هـرج و مـرج طـلبـى ((آنـارشـى )) گـفـتـه مـى شـود و يـكـى از عـوامـل بـرخـورد شـديـد بـا ايـن گـروه و سـيـاسـى تـلقـى شـدن عـمـل آنـهـا هـمـيـن تـنـفـر عـمـومـى نـسـبـت بـه هـرج و مـرج اسـت . محمداسماعيل ، افراسيابى ، ص 345
- ↑ مـحـاربـه ، كه جرم بر عليه امنيت جامعه مى باشد، ((انما جزاء الذين يحاربون اللّه ))، آيه 33، سوره مائده
- ↑ رجوع شود به بحث محاربه در عنوان تروريسم
- ↑ كاشف الغطاء، ص 404
- ↑ محمدصالح ، جعفر الطالحى ، من الفقه السياسى فى الاسلام ، ص 46
- ↑ محمدحسن ، مرعشى ، ديدگاهاى نو در حقوق كيفرى اسلام ، ص 67
- ↑ منتهى المطلب ، ج 2، ص 985
- ↑ جواهر الكلام ، ج 21، ص 46
- ↑ المنتهى المطلب ، ج 2، ص 983؛ تذكرة الفقهى ، ص 391
- ↑ ابن زهره ، غنيه النزوع الى علمى الاصول والفروع ، ص 200
- ↑ خلاف ، ج 5، ص 335
- ↑ كاشف الغطاء، كشف الغطاء، ص 404
- ↑ سـيـد عـلى ، خامنه اى ، سخنرانى در جمع دانشجويان دانشگاه اميركبير تهران ، اسفند ماه سال 1379
- ↑ بـر اسـاس نـظـر مـشـهـور فـقـهـا، حـاكـم مـى تـوانـد كـسـى را كـه بـا عـلم و عـمـد عمل حرامى انجام دهد و يا واجبى را ترك كند به مقدار مصلحت او را تعزير كند
- ↑ حقوق جنائى اسلام ، ج 1 ص 141، پاورقى
- ↑ منتهى المطلب ، ج 2، ص 986
- ↑ عـلى اكـبـر غـفورى ، حقوق جزائى اسلام (ترجمه التشريع الجنائى الاسلامى )، ص 141
- ↑ المبسوط، ج 7، ص 269
- ↑ همان
- ↑ همان
- ↑ محمدابن ادريس ، الشافعى ، كتاب الا م ، ج 4، ص 218
- ↑ المبسوط، ج 7، ص 265
- ↑ تذكرة الفقها، ج 1، ص 254
- ↑ المبسوط، ص 271
- ↑ منتهى المطلب ، ج 2، ص 986
- ↑ منتهى المطلب ، ج 2، ص 986
- ↑ جواهر، ج 21، ص 328
- ↑ نهايه ، ص 296
- ↑ شهيد ثانى ، مسالك الافهام ، ج 3، ص 92؛ شرح لمعه ، ج 1، ص 261
- ↑ ابن ادريس حلّى ، سرائر، ص 16
- ↑ جواهر، ج 21، ص 336
- ↑ محقق حلّى ، شرايع ، ج 1، ص 336
- ↑ المبسوط، ج 7، ص 271
- ↑ المنتهى المطلب ، ج 2، ص 987
- ↑ كشف الغطاء، ص 404
- ↑ حقوق جزايى اسلام ، ج 1، ص 142، پاورقى
- ↑ منتهى المطلب ، ج 2، ص 987 و 988
- ↑ تـذكـره الفـقـهـا، ج 1، ص 456؛ جـواهـر، ج 21، ص 328؛ سـرائر، ص 16؛ كـشـف الغطاء، ص 403
- ↑ كشف الغطاء، ص 404
- ↑ محمدحسن ، مرعشى ، ديدگاههاى نو در حقوق كيفرى اسلام ، ص 70 و 71
- ↑ التشريع الجنائى الاسلامى ، ج 2، ص 690
- ↑ تذكرة الفقها، ج 1، ص 456
- ↑ نهايه ، ص 296
- ↑ تحرير، ج 1، ص 155
- ↑ شرايع ، به نقل از جواهر، ج 21، ص 322
- ↑ جواهر، ج 21، ص 322
- ↑ جواهر الكلام ، ج 21، ص 347
- ↑ منتهى المطلب ، ج 2، ص 986
- ↑ تعبير ((ما لم يحْوِها العسكر)) به همين معنى است كه در كتب فقهاى شيعه و سنى وارد شده است
- ↑ تعبير ((ما حواها العسكر)) به اين معنى است
- ↑ المـبسوط، ج 7، ص 266 و 267؛ سرائر، ص 16؛ التشريع الجنائى الاسلامى ، ج 2، ص 695؛ عبدالرحمن جزيرى ، الفقه على مذاهب الاربعه ، ج 5، ص 421
- ↑ سيد مرتضى ، مسائل الناصريات ، الجوامع الفقيه ، ص 261
- ↑ سرائر، ج 2، ص 19
- ↑ شهيد اوّل ، الدروس ، ص 164
- ↑ غنيه الزوع الجوامع الفقهيه ، ص 522
- ↑ سيد مرتضى ، مسائل الناصريات ، ص 261
- ↑ سرائر، ج 2، ص 19
- ↑ همان
- ↑ شرايع ، ج 1، ص 385
- ↑ مختلف الشيعه ، ج 4، ص 462
- ↑ مختلف الشيعه ، ج 4، ص 462
- ↑ وسائل باب جهاد العدو و مايناسبه ، باب 25، حديث 6 و 8
- ↑ وسائل ، باب 25 از ابواب جهاد العدو مايناسبه ، حديث 3
- ↑ جواهر الكلام ، ج 21، ص 337
- ↑ مبسوط، ج 7، ص 266 و 267
- ↑ حـامد، رشيد الجميلى ، احكام البغات والمحاربين فى الشريعه والقانون ، ج 1، ص 271؛ عبدالقادر عوده ، حقوق جنائى اسلام ، ترجمه التشريع الجنائى ، ص 142
- ↑ مقدس اردبيلى ، مجمع الفائده والبرهان ، ج 7، ص 525 و 526
- ↑ خـالد، رشـيد الجميلى ، احكام البغاة والمحاربين فى الشريعه والقانون ، ج 1، ص 215 به بعد
- ↑ منتهى المطلب ، ج 2، ص 985
- ↑ جواهرالكلام ، ج 21، ص 342
- ↑ همان ، ص 334
- ↑ همان ، ص 342
- ↑ الخلاف ، ج 5، ص 344؛ تحريرالاحكام ، ج 1، ص 156
- ↑ همان
- ↑ منتهى المطلب ، ج 2، ص 984 و 985
- ↑ محمدبن ادريس ، شافعى ، كتاب الا م ، ج 4، ص 214
- ↑ قاضى ابن برّاج ، مهذّب ، ج 1، ص 326







