کتابخانه:پیرامون معرفت امام(ع)
|
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمیتوان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد | |
| نویسنده | آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | مسجد مقدس جمکران |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۹۰ |
| دانلود | |
محتویات
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین والصلاة والسلام علی صاحب لواء الحمد والمقام المحمود أبی القاسم محمد وآله الطیبین الطاهرین.
اللهم صل علی الکهف الحصین وغیاث المضطر المستکین حجتک وکلمتک وناموسک الاکبر الامام المهدی المنتظر.
اللهم عجل فرجه، وسهل مخرجه واجعلنا من أنصاره وأعوانه، والفائزین بلقاءه.
قال رسول الله علیه السلام:
من مات ولم یعرف امام زمانه فلیمت ان شاء یهودیاً وان شاء نصرانیا[۱].
رسول خدا علیه السلام فرمود:
«هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد پس باید بمیرد اگر خواست یهودی و اگر خواست نصرانی».
پیشگفتار
بدون شک معرفت امام زمان و ولی عصر و رهبر امّت بر حسب دلائل محکم عقلی و روایات معتبر، یکی از مهمترین مسائل اسلامی است که در تمام ادوار و اعصار مورد توجه بوده و بُعد سیاسی آن در نظام حکومتی اسلام نقش تعیین کننده دارد.
معرفت امام، امان از ضلالت و گمراهی، و موجب تقرّب به خداوند متعال و ترقّی و کمال نفس است، و بدون معرفت امام و ولی امر هیچ طاعت و عبادتی مقبول نیست[۲].
در هیچ عصر و زمانی، زمین از وجود حجت یعنی پیغمبر یا امام خالی نخواهد ماند، و هیچ کس وارد بهشت نخواهد شد مگر آنکه امامان را بشناسد و امامان نیز او را بشناسد.
با توجه به این اهمیت وبا اعتراف به اینکه از معرفت کامل امام عاجزیم به امید آنکه این نوشتار در بعض نواحی و ابعاد معرفت امام موجب افزایش بینش و مزید بصیرت گردد مطلب معرفت امام را چنانکه بزرگان و علماء مطرح فرمودهاند تحت دو عنوان امامت عامه و امامت خاصه بررسی می نمائیم.
و از جمله حدیثی است که اخطب خوارزم در مناقب و ابن حجر در لسان المیزان جلد پنجم و علاّمه حلّی رضوان الله تعالی علیه، در ششمین دلیلی که در منهاج الکرامه بر وجوب پیروی از مذهب امامیه فرموده است از حضرت رسول صلی الله و علیه و آله روایت کرده است که فرمود:
«یا علی اگر بندهای بندگی خدا را بنماید مثل آنچه نوح در قومش بود و برای او مثل کوه اُحد طلا باشد و در راه خدا انفاق نماید، و عمرش طولانی شود تا هزار حج پیاده به جا آورد و سپس بین صفا و مروه مظلوم کشته شود اگر ولایت تو را نداشته باشد بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد و داخل آن نخواهد شد».
از اینگونه روایات بسیار است که در اینجا در مقام نقل آنها و شرح و تفسیر مضامین آنها به نحوی که استبعاد نواصب و دشمنان اهل بیت: و کسانی که کمتر با این احادیث آشنائی دارند مرتفع شود نیستیم. اجمالاً از این روایات اهمیت امر ولایت در اسلام معلوم میشود و اگر کسی بخواهد به فیض مطالعه این روایات نایل شود میتواند هفتاد و یک روایت از آنها را در کتاب امامت بحار الانوار جلد ۲۷ مطالعه نماید.
اینجا مناسب است برای روشن شدن قلوب دوستان و شیعیان اهل بیت: ابیاتی را از استاد الکل خواجه طوسی ـ علیه الرحمه ـ که مضمون این روایات است یاد آور شویم:
لو ان عبداً أتی بالصالحات غدا وودّ کل نبی مرسل و ولی
وصام ما صام صوام بلا ملل وقام ما قام قوام بلا کسل
وحج کم حجة لله واجبة وطاف بالمبیت طاف غیر منتحلی
وعاش فی الناس آلافاً مؤلفة عار من الذنب معصوماً من الزلل
ما کان فی الحشر یوم البعث منتفعا الا بحب أمیر المؤمنین علی
به تمام این ابیات در روضات الجنات مراجعه شود.
امامت عامه
همانگونه که در باب نبوّت در بحث نبوّت عامّه از این پرسش میشود که چرا به وجود سفیر و واسطه بین خدا و خلق که به آن نبی و رسول و پیغمبر می گوئیم نیازمندیم، و پیغمبر باید واجد چه اوصافی باشد؟ و از چه راهی باید پیغمبر را شناخت؟ در باب امامت عامّه نیز این سؤالات مطرح میشود که جامعه چرا نیازمند به وجود حجّت و امام است؟ و مفهوم امامت چیست؟ و امام باید چه اوصافی داشته باشد و چرا باید امام را شناخت؟
بدیهی است در اینگونه پرسشهای عامّ که در باب نبوّت و امامت مطرح میشود معرفت شخص پیغمبر و امام مورد نظر نیست زیرا تا به این پرسشهای عام پاسخ داده نشود پرسش از شخص امام قابل طرح نیست لذا پس از دریافت پاسخ به پرسش هائی که در مبحث نبوّت عامّه و امامت عامّه است بر اساس آن بحث نبوّت خاصّه و امامت خاصّه جلو میآید و پرسش از شخص پیغمبر و امام عنوان میشود.
عمده مطلب و مواردی که در بحث امامت عامّه زیر پرسش و سؤال قرار میگیرد چند پرسش زیر است:
۱ـ نیاز جامعه به مرکز رهبری و اجرائی و نگهبان مصالح عموم
۲ـ شناخت مفهوم امامت
۳ـ شرایط و اوصاف امام
۴ـ برنامه نصب و تعیین امام
۵ـ وجوب اطاعت امام
۶ـ وجوب معرفت امام
۷ـ راههای شناخت امام
بدیهی است که در باب امامت، مسائل بسیاری، زیر سؤال قرار میگیرد که با مراجع به آیات قرآن مجید و احادیث (کتابهای حجّت جوامع حدیث) و کلمات و نظرات علمای بزرگ به همه آن سؤالات پاسخ داده میشود و علّت اینکه این چند پرسش را بالخصوص در اینجا مطرح میکنیم این است که عمده اختلاف نظر و اختلاف مذاهب و امامت بر سر پاسخ به این پرسشها است و وقتی به این پرسشها پاسخ داده شد راه دریافت جواب سؤالات دیگر معلوم خواهد گردید.
پاسخ به برخی از این پرسشهای هفتگانه از جهت وضوحی که دارند و به علّت عدم تعارض با سیاست اهل ریاست ـ مثل مسأله نیاز جامعه به مدیر و رهبر، و لزوم گزینش امام و وجوب معرفت و وجوب اطاعت امام، به بررسی و کاوش زیاد نیاز ندارد. ولی برخی دیگر به واسطه اینکه مربوط به بُعد سیاسی امامت است بررسی در آن گسترش یافته و مورد بحث و نظر و اختیار آراء و مذاهب متعارض شده است. مثل بحث شناخت مفهوم امامت و بحث برنامه گزینش امام، و بحث اوصاف و شرایط امام، و راههای شناخت و معرفت امام.
این بحثها به این ملاحظات است که این مطالب مطرح افکار و آراء بزرگترین شخصیتهای علوم معقول و کلام قرار گرفته، و بزرگانی مانند خواجه طوسی که اندیشه توانایش دشوارترین مسائل فلسفی و ریاضی را حل کرده و معضلات و پیچیدگیهای آنها را بر طرف نموده و باید مثل او را عقل مجسم و تبلور فلسفه و حکمت نظری دانست که مسائل امامت را در کتابهای متعدد بررسی و شناسائی نموده و پیرامون آن تحقیق و اظهار نظر کرده است، و مثل شیخ الرئیس ابو علی سینا که شهرتش در فلسفه و معقول و طب، جهانگیر میباشد در کتاب شفا، مذهب شیعه را در گزینش امام تصویب و تأیید نموده است.
و نیز علاّمه حلّی که از نوابغ بزرگ فکر بشری است[۳] و در امامت آثار متعدد و تحقیق و پر محتوایش همواره مورد استفاده بوده و هست در کتاب «الفین» در یک مسأله از این مسائل که لزوم نصب امام از جانب خداوند متعال است یک هزار دلیل اقامه کرده است که الحق باید گفت علاّمه حلّی از معجزات مکتب اهل بیت: میباشد. یک هزار دلیل، یک دلیل و چند دلیل و ده دلیل و صد دلیل نیست، یک هزار دلیل است.
اینک بحث امامت عامّه را تحت عنوانها هفتگانهای که به آن اشاره شد بطور مختصر بررسی می نمائیم و از خداوند متعال توفیق و یاری میطلبیم.
امام فخر رازی با اینکه در احاطه به علوم ضرب المثل کم نظیر بوده و چنانکه گفتهاند:
گر کسی از علم با تمکین بدی فخر رازی رازدار این بدی
امّا چون علامه حلّی را با او قیاس کنیم وسعت علم او بسیار از فخر رازی بیشتر است با این مزیت که علامه به دقت حقایق هر علم را یافته و امّا فخر رازی الفاظ و اصطلاحات را حفظ کرده و در معنی مردّد مانده و تشکیک کرده است. علامه را در فقه باید با سید مرتضی و شیخ طوسی قیاس کرده و در حکمت با خواجه نصیر الدین طوسی و در ریاضی همتای ابو ریحان بیرونی شمرد، و در تحقیق عقلی و تنبّه، قرین ارسطو و در هر فن، قرین بزرگترین مرد آن فنّ. پس بی شبهه بزرگترین علمای اسلام از سنّی و شیعه است، گر چه در فقه، تبّرز داشت امّا دقت دانند که استادی او در هیچ فن کمتر از فقه نبود، و یکی از افتخارات عرب و شرف امت اسلام است.
نیاز جامعه به مرکز و مدیر
بشر همیشه به این مسأله شناخت داشته است که جامعه و حتّی عائله چند نفری اگر بخواهند با داشتن حقوق متقابل و تبادل دست رنجها، و همکاریهای سالم و سازنده و روابط متعادل، و آسایش بخش، زندگی کرده و از نظم و ترتیب و امنیت و رفاه لازم بر خوردار باشند به دو چیز نیاز دارند:
۱ـ قانون جامع و برنامههای کافی
۲ـ مدیریت و زمامداری و مرکز تصمیم گیری و اجرائی مورد اعتماد
بدیهی است که بدون مدیریت صالح و قاطع و نظام اداره، رفاه و امنیت و مقاصد اساسی دنیا و آخرت انسان حاصل نمیشود. بشر، هم طعم تلخ بی نظمی را چشیده است و هم اثر موافق و مساعد نظم و ترتیب را دیده است، لذا مدیریتی را که حافظ نظم و مجری عدالت، و نگبهان مصالح و پاسدار حقوق عموم باشد لازم میداند و از آن استقبال مینماید.
مدینه فاضله وقتی تشکیل میشود که افراد جامعه مانند اعضاء و قوای انسان واحد که تحت اداره و مدیریت عقل قرار دارند و وحدتشان با یک نیروی مرکزی که هر عضو و قوّهای را به کار مناسب مأمور میسازد در تحت مدیریت مطمئن و عاقل و عادل اداره شود که جریان امور را بر سیر منطقی و متناسب قرار دهد، وبین اعضاء همکاری ایجاد کند بدون اینکه خودش را بر سائرین تحمیل نماید یا آنها را در مسیر غیر مناسب و خارج از صلاحیتشان وارد کند. واضح است هر چه این نقشه بیشتر عملی شود و هر چه مدیریت از آگاهی لازم، بیشتر برخوردار باشد اغراض صحیح انسانی بیشتر تأمین میگردد، و مشابهت نظام سیاست و اداره و تشریع به نظام تکوین بیشتر میشود.
شکل مدیریت
ظاهراً در اصل لزوم مدیریت، اختلاف قابل توجهّی وجود ندارد و تقریباً مورد اتفاق همگان است. آنچه مورد اختلاف و محل نظر و نزاع بوده و هست شکل مدیریت است و اینکه چگونه و به چه شکل و برنامه اغراض و مقاصدی که بشر از مدیریت دارد تأمین میگردد. بدیهی است که در این نقطه است که حسّاسیت و اهمیت مسأله مدیریت، و اختلاف آراء و برنامهها ظاهر میشود، و اغراض سیاسی و جاه طلبی نیز نقش مهمی را ایفا مینمایند، و بر حسب مبانی و جهان بینیهای مختلف، نظرات مختلف اظهار میشود که مجال شرح و بسط و تفصیل شکلها و صورت هائی که تا کنون عرضه شده یا در خارج وجود پیدا کرده در این رساله نیست، و بطور فشرده و اختصار می گوئیم. در اینجا در دو محیط و دو جوّ میتوان سخن گفت:
نخست، در محیط کسانی که یا اصلاً به مبدأ و عالم غیب اعتقاد ندارند و در تاریکیهای الحاد متحیر و سرگردان هستند و اگر خیلی ترقّی فکری و علمی داشته باشند بیش از حدّ: (یعلمون ظاهراً من الحیاة الدنیا وهم عن الاخرة هم غافلون)[۴] = (اکثر مردم) «به امور ظاهری زندگی دنیا آگاهند و از عالم آخرت بکلی بی خبرند». نیست، ویا اگر به مبدأ و عالم غیب، و حتی رسالات آسمانی معتقدند مسائل دنیا و خصوص اینگونه امور را به آن مرتبط نمیدانند و بشر را در این امور مستقل و به خود واگذار میشمارند و به اصطلاح، روحانیت را از سیاست، و دین را از دنیا جدا میدانند. و خلاصه به هیچ گونه ترتیب و الزام دینی در این امور معتقد نمیباشند.
دوّم، در محیط اسلامی که همه چیز و همه راهها و روشها با جهان بینی اسلامی بررسی میشود و اسلام را از هر کمبود و کوتاهی و نقص منزّه میداند و سیاست و حکومت را از اسلام جدا نمیسازد و اسلام را فراگیر همه مسائل زندگی بشر میشناسد در چنین جوّی باید نظام حکومت را از کتاب و سنت و تعالیم اهل بیت پیغمبر صلی الله و علیه و آله که عدل قرآن مجیدند و تمسّک به آنها امان از ضلالت است گرفت.
علیهذا ما بر حسب هر یک از این دو جوّ، جداگانه بررسی را آغاز میکنیم و اوّل شکل مدیریت را در محیطهای الحادی و آن محیطهای ایمانی که دین را از دنیا، و سیاست را از دیانت و روحانیت جدا میدانند بررسی کرده وبا صاحبان این افکار به مباحثه مینشینیم.
در این محیط می گوئیم ایدئولوژی و مبانی عقیدتی و فکری ما که به اصطلاح زیر بنا است با شما فرق جوهری و بنیادی دارد، می گوئیم انسان خودش مالک خودش و مالک جانداران و اشیاء دیگر هر چه باشند نمیباشد و خدا مالک همه و صاحب اختیار همه است و بر همه چیز و همه کس و کل امور ولایت دارد و مدیریت حقیقی با او است که خالق و آفریننده و روزی دهنده و عالم به همه مصالح و مفاسد است و حکیم و خبیر و لطیف و منعم و محسن و رحمان و رحیم و دارای تمام صفات کمالیه و اسماء الحسنی است.
از این جهت ولایت هر کس، حتّی بر خودش و هر مداخله و تصرّف در امور دیگران بدون اینکه به اذن خدا و از جانب او و انفاذ اوامر و تشریعات او وعمل از جانب او و برای طاعت و فرمانبری او باشد اعتبار نداشته وبه هیچ وجه قابل توجیه نیست.
با آنانکه به عالم غیب و رسالات آسمانی نیز معتقدند این سخن را داریم که رسالات آسمانی که برای اصلاح بشر و تکمیل او است باید کامل باشد و نمیتوان در رسالات آسمانی نقصی فرض نمود، و اگر در رسالات آسمانی، صلاح امور دنیای بشر منظور نشده باشد خلاف مبانی عقیدتی اسلامی است. اسلام دین عبادت و سیاست و نظام فکر و عمل و اجتماع و اداره و همه شؤون است پس با هر یک از این دو طرز تفکر مخالفت داریم:
با تفکر نخست، مخالفت ما مخالفت موحّد با مشرک و مؤمن با ملحد و اختلاف دو جهان بینی متضاد است.
وبا تفکر دوّم، اختلاف در شناخت ایدئولوژی و جهان بینی واحد است که وقتی شناخت کامل شد و ایدئوولوژی و جهان بینی خود را کامل کنیم اختلاف مرتفع میشود.
جهان بینی اسلامی وخدا شناسی و ابعاد ایمان به توحید اگر درک شود خود به خود بطلان اینگونه نظامها که منفک از توحید و حاکمیت خدا است ظاهر میشود.
مع ذلک وبا صرف نظر از این اختلاف بنیادی و عقیدتی، شایان توجه است که این رژیمهائی که تعهّد دینی در آنها نیست به هر شکل و عنوان که باشند دیکتاتوری و سلطنت مطلقه یا دموکراسی وبه اصطلاح حکومت مردم بر مردم یا استبداد پرولتاریا و حزبی و هر صورت دیگر قابل اعتماد نمیباشد و حتی رژیم دموکراسی علاوه بر اینکه انتخاباتش چنانکه در نظامهای دموکراسی دیده میشود در محیط آزاد و دور از شهوات و اغراض پلید و استضعاف گرانه انجام نمیشود و فواحش و روسپیها و رقّاصهها و تبلیغات شهوت انگیز در پیروزی نامزدها نقش مؤثر دارند. چنانکه سرمایه داران و صاحبان کارخانهها نیز انتخابات را در اختیار میگیرند و در واقع، مبارزات انتخاباتی مبارزه بین سرمایه داران معینی است که بر بازرگانی و کارخانهها و بانکها و امور اقتصادی سلطه دارند علاوه بر این معایب که هر نظام به اصطلاح دموکراسی به آن آلوده است این نظام هم در متن و هویتّش در حدّی استبدادی است و بر آن کسانی که این نظام را نمیپذیرند تحمیل است.
مثلاً هر کسی ملزم است در کالیفرنیا قوانین آمریکا را رعایت نماید و حق تخلف پذیری برای او اعتبار نمیشود امّا این الزام بر پایه چه اساس و منشأئی است؟ و چرا باید اکثریت به معنای عام یعنی اکثریتی که نظام اقلیت و اکثریت را پذیرفته است اقلّیتی را که این نظام را صحیح نمیداند ملزم به تسلیم سازد؟
جز یک سلسله سخنانی که به حفظ منافع و شهوات اکثریت مربوط میشود پاسخ ندارند.
در این نظامها، حق، مفهوم ثابتی ندارد و همان است که اکثریت آن را حق بداند و لذا آن را بر اقلیت تحمیل میکند هر چند اقلیت معتقد باشد که مفهوم حق ثابت و غیر قابل تغییر است. اقلیت در این نظامها در تخلّفاتش از قانون مجرم واقعی و متخلّف حقیقی که در عرف اخلاق و فطرت انسان محکوم باشد نیست و حتی به نظر اکثریت هم نمیتوان فرد متخلف را چنانکه در نظامات دینی قابل نکوهش است نکوهش کرد بلکه حکم به کیفر و نکوهش، یک امر قراردادی است که اکثریت به ملاحظه مصالح خودش خود را متعهّد میداند که به آن عمل کند، و به اقلیت هم که آن را خلاف مصلحت خودش و بلکه اکثریت میداند تحمیل میکند و خلاصه این نظام نیز به اساس اینکه حق با زور است هر چند زور اکثریت باشد ارتباط پیدا میکند.
و اشکال دیگر کلّ این نظام هائی که بر اساس ایدئولوژیهای مثبت و ایمانی[۵] نباشد این است که پشتوانه معنوی که موجب تعهد نفسی و پیش خود شود ندارند، و لذا میبینیم در همین کشورها، با یک کودتای نظامی وضع عوض میشود و هیچ کس هم نمیگوید که این نظام غیر قابل تغییر بود و حال که نظام جدید مستقر شده آن نظام هم چنان اعتبار دارد و باید مطاع و متبع باشد به عکس نظامهای دینی مثل نظام امامت که ملاحظه میکنید با اینکه چهارده قرن بر آن گذشته است و جز در عصر شخص رسول خدا صلی الله و علیه و آله و پنج سال حکومت علی علیه السلام و شش ماه حکومت امام حسن علیه السلام استقرار نیافت همچنان باقی است و هیچ وقت معتقدان به این نظام تسلیم نظامات دیگر نشده، و نظام امامت را ساقط و منقرض شده ندانستند بلکه بر این عقیده استوار ماندند و در همین حکومتها هم در عین اینکه تحت سلطه زور و دیکتاتوری حکام جور بودند از نظام امامت پیروی میکردند، و در دوره غیبت کبری هم به علمای عامل و مجتهدین عادل در امور خود مراجعه مینمودند.
نظامات دیگر
آنچه گفته شد، پیرامون نظامات به اصطلاح دموکراسی است که تقریباً بیشتر نظامات کنونی جهان مدّعی آن هستند امّا نظامات دیگر مثل نظامات کمونیستی و تک حزبی معایب و مفاسدشان بیش از اینها است.
در این نظامات، دیکتاتوری و بی اعتنائی به حقوق بشر و کرامت و حریت انسان به گونه بی سابقهای جریان دارد و عدهای که گاه شماره آنها به ده در صد دیگران نمیرسد مالک الرقاب و مطلق العنان هستند. و به اسم حزب و ترقّی، بدترین تجاوزات را به حقوق دیگران معمول میدارند، و اگر در آنجاها اکثریت، اقلیت را ملزم به قبول تصمیمات خود میکنند در اینجاها اقلیت زورمند و سلطه گر و خون خوار بر اکثریت تحمیل شده و خود را قیم و مالک و صاحب اختیار اکثریت قرار داده است.
و خلاصه دنیا در بین سلطه جویان این نظامها، بدترین حالات را میگذارند و دست رنج زحمتکشان و کشاورزان و کارگران، صرف تقویت تسلیحات پاسداری از این حکومتهای فاسد میشود و هزینه هائی که اگر به مصرف نیازمندیهای بشر میرسید امروز صدها میلیون انسان با رنج و درد گرسنگی و بیماریهای گوناگون و کمبودها و فشارهای طاقت فرسای تأمین معاش ابتدائی دست به گریبان نبودند.
به نظر میرسد که سخن گفتن از معایب و مفاسد این نظامها و مکتبها توضیح واضح باشد، و اگر رسانههای گروهی و مطبوعات در اختیار انسانها، و افکار سالم بود، احدی به این نظامها گرایش پیدا نمیکرد و فریب زمامداران آنها را که هر روز در نقطهای از جهان، مثل فلسطین و افغانستان و لهستان و اریتره و نقاط دیگر به وحشیترین جنایات دست میزنند نمیخورد[۶].
فقط در اینجا آنچه باید توضیح داده شود در باره آن دسته نظامات سوسیالیستی و دموکراسی است که میخواهند با حفظ دین و به قول خودشان عدم تعرّض به عقاید مذهبی و احترام از نظامات عبادی و اخلاقی و آزادی تبلیغ دین و رفتن به معابد، موجودیت داشته باشند و دین را در معابد و پرداختن به اخلاق فردی و عبادات، منحصر و محبوس سازند. و نزدیک به یک قرن است که استعمارگران کوشش میکنند آن را به مسلمانان نیز به قبولانند و آنان را که از این نظرها و آراء ضد اسلامی طرفداری میکنند روشنفکر و متعهد و متجدد و مترقی میخوانند.
در اینجا توضیح میدهیم اگر مقصود این است که سوسیالیسم و دموکراسی و حاکمیت ملی، با دین معارضهای ندارند و هر دو میتوانند پا به پای یکدیگر به پیش بروند زیرا قلمرو سیادت و مداخله آنها با هم ارتباط ندارند قلمرو نظام هر گونه که باشد حکومت و سیاست و بازار و خیابان و اداره و کارخانه و قضاوت و قانون و اینگونه امور است؛ و قلمرو دین، کلیسا و معبد و اخلاق و نوع پروری و کارهای بشر دوستانه و نیایش و پرستش است. پاسخ میدهیم این بر حسب تفسیر نادرستی است که شما از دین می نمائید و این عین تخطّی و تجاوز به قلمرو دین است.
این تفسیر اگر با آنچه مسیحیان به آن معتقدند و آن را تعلیمات مسیح میدانند مطابق باشد با رسالات آسمانی از جمله رسالت مسیح و خصوصاً با رسالت اسلام که جهانی است و بیشتر احکام و تعلیمات آن مربوط به اموری است که شما آن را از قلمرو دین خارج میشمارید مخالف است و هر مسلمانی با قاطعیت آن را ردّ میکند.
اسلام هرگز اجازه نمیدهد که در کوچکترین احکام و برنامههایش، تحریف و تغییری داده شود و حتی حکم مستحب و مکروه آن را واجب یا حرام یا مباحش را مکروه یا مستحب بگویند:
حلال محمد صلی الله و علیه و آله حلال الی یوم القیامة وحرام محمد صلی الله و علیه و آله حرام الی یوم القیامة.
و اگر مقصود این است که در قوانین و احکام و نظامات مالی و قضائی و کلیه امور، قانون اسلام جاری باشد و فقط در انتخاب حکومت، نظام اکثریت را بیاورند و به روش دموکراسی و حاکمیت ملی و حکومت مردم بر مردم بروند، و این نظر را بپذیرند که اسلام در امر رژیم و نظام اداره ساکت است و در عین حال که اطاعت از اولی الامر به صریح قرآن مجید واجب است در طرز تعیین ولی امر و روش مدیریت جامعه پیشنهاد و دستوری ندارد.
چنانکه اخیراً هم بعضی به اصطلاح روشن فکران اهل سنّت و نیز نظر به اینکه جریان خلافت را در صدر اسلام نتوانستهاند بر پایه یک برنامه معین قرار دهند و از سوی دیگر نیز نمیخواسته یا مصلحت ندیدهاند که آن جریانها را که موجب خانه نشینی امام منصوص گردید غیر شرعی اعلام کنند همین نظر را اظهار نموده که در امر زمامداری دستور و برنامه شرعی وجود ندارد و مردم، خود باید این مشکل را در هر عصر به هر شکلی که صلاح دیدند علاج نمایند که طبعاً یکی از این شکلها هم نظام اکثریت میباشد.
و شگفت انگیز این است که بعضی شیعه زادههای به اصطلاح روشن فکر نیز چون دیدهاند نصوص بسیاری را که بر خلافت و امامت امیر المؤمنین علیه السلام و تعیین آن حضرت به جانشینی پیغمبر صلی الله و علیه و آله دلالت دارد و نظام شورائی و حکومت مردم بر مردم را در اسلام بی موضوع میسازد نمیتوانند انکار کنند، طرح دیگری ریخته و نظر دیگری اظهار نمودهاند که هم غرب زدهها و شیفتگان نظام شورائی و اکثریت و دموکراتیک را راضی کنند، و هم در محیط شیعه، معتقدان به نظام امامت را اگر بتوانند اغفال نمایند.
از سخنان این شخص استفاده میشود که گزینشهای متعدّد پیغمبر اسلام صلی الله و علیه و آله و تعیینهای رسمی و اعلامهای مکرر آن حضرت که در کمل صراحت، امیر المؤمنین علی علیه السلام را به امارت مؤمنین و امامت و ولایت منصوب داشته است معرّفی است و نصب و تعیین نیست و اصلاً رژیم امامت یک رژیم موقّت است و مقدمه نظام شورائی است و برای اینکه بچههای آشنا به اصطلاحات غرب و شرق گفتارش را بپذیرند امامت را به رژیمهای انقلابی سفارش شده در کنفرانس «باندونک» تشبیه کرده که رهبر انقلاب برای اینکه جامعه هنوز آمادگی آن را نیافته است که کارش به خودش واگذار شود یک نفر را که از همه بیشتر آگاه به انقلاب و اهداف آن باشد و بتواند مردم را در مسیر انقلاب رهبری کند به مردم معرّفی مینماید.
این مضمون دو نظر روشن فکرانه در محیط سنّی و تشیع است. امّا پاسخ به این دو نظر:
پاسخ به نظر اوّل این است که مهمل گذاردن چنین امر مهمی که در امور دنیا و بلکه آخرت مردم امری به اهمیت آن کم پیدا میشود خلاف لطف و اوصاف کمالیه خدا و خدائی خدا است و علاوه، اقرار به نقص دین است که به صریح آیه (الیوم أکملت لکم دینکم)[۷] کامل گردیده است و چگونه میشود که معرفت امام با این همه تأکید واجب شده باشد و اطاعت امام نیز بر حسب: (أطیعوا الله وأطیعوا الرسول واُولی الامر منکم)[۸] واجب شده باشد امّا امامی که باید شناخته شود معرفی نشده باشد و ولی امری که اطاعت از آن واجب است معلوم نشده باشد این نظر چنانکه قبلاً به آن اشاره کرده و بعد هم اشاره می نمائیم کاملاً غیر منطقی است و قابل قبول نیست.
و امّا پاسخ به نظر دوّم این است که اولاً اصولاً نظام دموکراسی و حکومت مردم بر مردم با شرایع ابراهیمی و توحیدی خصوصاً اسلام که ابعاد گوناگون توحید را شرح و بسط داده و دعوت توحیدش خالص و دور از شائبههای شرک در اختیار بشریت قرار دارد منافات دارد و قبول این گونه رژیمها با قبول سائر نظامات اسلام مثل تلفیق بین شرک و توحید است. بین حکومت خدا بر مردم و حکومت مردم بر مردم همان فاصله است که بین حکومت خدا بر مردم و حکومت شاه بر مردم است:
(الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفروا أولیائهم الطاغوت)[۹].
نظام اسلام، حکومت خدا و احکام خدا است و ولایتها هم باید از جانب او و به اذن و تشریع او باشد. ثانیاً نظام امامت نظام موقت نیست و چنانکه امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
اللهم بلی لا تخلوا الارض من قائم لله بحجة[۱۰] = هیچ عصر و زمانی زمین خالی از وجود حجّت و امام نخواهد بود.
و ثالثاً آیاتی مثل: (انی جاعل فی الارض خلیفة)[۱۱] و (یاداود انا جعلناک خلیفة فی الارض)[۱۲] و (انی جاعلک للناس اماماً)[۱۳] صراحت دارند بر اینکه امامت معرفی ساده نیست بلکه جعل و انتصاب الهی است. و رابعاً این همه نصوص و روایات که در مورد امامت ائمه: رسیده است به صراحت دلالت بر انتصاب آنها به امامت دارد و هرگز به این صورت که: آنچه از سوی خدا و پیغمبر انجام میشود معرّفی است امّا تعیین و گزینش باید از جانب مردم باشد. قابل توجیه نیست زیرا سؤال میشود اگر مردم، دیگری را به زمامداری برگزیدند آیا وجوب اطاعت خواهد داشت یا نه؟ و آیا شخص معرّفی شده بدون گزینش مردم به خصوص با گزینش دیگری، وجوب اطاعت دارد یا نه؟ و آیا خود شخص معرّفی شده باید از برگزیده مردم اطاعت کند یا نه؟
اینها سؤالاتی است که پاسخ صحیحش ردّ این نظریه به اصطلاح روشن فکرانه است.
بررسی شکل مدیریت در محیط اسلامی
در محیط اسلامی چنانکه گفته شد در شناختن شکل مدیریت که فردی یا جمعی است و به انتخاب مردم یا انتصاب الهی است باید به کتاب و سنّت و تعلیمات و راهنمائیهای اهل بیت: که عدل قرآن مجیدند مراجعه نمود. در این محیط همه معتقدند که در اسلام در بیان هر تعلیم و ارشادی که با سعادت واقعی بشر ارتباط داشته باشد کوتاهی نشده و هر تشریعی که مورد نیاز بشر باشد انجام شده است.
با این بینش اسلامی وبا مراجعه به تاریخ اسلام و آیات قرآن مجید و احادیث شریفه، غیر از نظام امامت، مشروعیت هیچ یک از نظام هائی که در طول چهارده قرن به دلائل زیر بر مسلمین حکومت یافتهاند قابل اثبات نیست:
۱ـ آنانکه در طرف مقابل نظام امامت قرار دارند از معرفی نظام واحدی به عنوان نظام اسلام عاجزند وبا توجیهاتی که هرگز قابل قبول نیست مانند کسانی که خود را در مقابل قضایای واقع شده میبینند نظامات گوناگون را که برخی از آنها در فساد کم نظیر و نمونه بودهاند شرعی شمرده یا حدّ اقل اطاعت از آنها را یک تکلیف شرعی اعلام میکنند.
این عجز و ناتوانی آنها از معرّفی نظام واحد به دو جهت است: یکی اینکه با مراجعه به کتاب و سنّت برای نظامات دیگر غیر از نظام امامت نمیتوان مستند صحیح و قانع کنندهای پیدا کرد و حتی خود برقرار کنندگان این نظامات نیز چنین ادعائی نکردند وبه عنوان اینکه نظامی را که برقرار کردهاند نظام شرعی و اسلامی است و شکل و نوع آن از سوی شرع معین شده آن نظامات را مطرح نساختند.
و دیگر از این جهت است که پس از رسول خدا صلی الله و علیه و آله در اثر انحراف سیاست اسلام از مسیر امامت، حکومت، شکلهای مختلف گرفت و روش و روند واحدی نیافت تا بتوان شرعی بودن آن را به گونهای توجیه نمود بلکه در اثر صورتهای گوناگونی که حکومت به خود گرفت و بر مسلمین در هر صورت تحمیل میشد و جز پیروان امامت کسی آن را ردّ نمیکرد کاملاً این موضوع که اسلام نظام حکومتی ندارد، برای مردم قابل قبول شد یا ناچار شدند از ترس شمشیر، قفل خاموشی بر دهن بزنند و از این موضوع چیزی نگویند تا گرفتاریها و محرومیتها و فشارها و زندانها و شکنجه هائی را که شیعه دیدند نبینند.
۲ـ چنانکه میدانیم به دنبال یک سلسله بست و بندهای سیاسی حزبی مرکب از عدّهای که از عصر پیغمبر صلی الله و علیه و آله و خصوصاً در سالهای اخیر حیات آن حضرت برای تسلّط بر مسلمین و در اختیار گرفتن حکومت، همکاری داشتند شکل گرفت که حتی در مقام قتل پیغمبر صلی الله و علیه و آله برآمدند و پس از رحلت آن حضرت جریان سقیفه بنی ساعده[۱۴] را پیش آورند و اشخاصی که آن اجتماع را اداره میکردند مطلبی را که عنوان نمیکردند استدلال به سنت پیغمبر صلی الله و علیه و آله و ارشادات و اعلانهای رسمی آن حضرت بود. چون همه این را میدانستند که اگر آن مسائل مطرح شود و حکومت بر آن اساس مستقر گردد نه برای آن اجتماع موضوعی باقی میماند و نه برای ریاست خودشان، چون آن کس را که پیغمبر صلی الله و علیه و آله منصوب و معلوم کرده بود در سقیفه شرکت نداشت و اینها هم که شرکت داشتند منصوب نبودند لذا این جاه طلبان و عاشقان حکومت، آن تأکیدات و توصیهها و ابلاغات علنی و رسمی پیغمبر صلی الله و علیه و آله را نادیده گرفتند و درس سقیفه و بدون اینکه قبلاً نوع نظامی را که باید حاکم شود مشخص نمایند با تبانیها و سازشهای سیاسی، سعد بن عباده را که رقیب مهم شان در آن اجتماع بود کنار زدند[۱۵] وبا ابو بکر بیعت کردند و سؤالات بسیاری از جمله پرسشهای زیر در این جریان بی جواب ماند:
۱ـ چرا این عدّه استبداد ورزیدند و بدون اینکه دیگران، مخصوصاً بنی هاشم و شخصیتی مثل علی علیه السلام را به آن اجتماع دعوت کنند و از نظرشان آگاه شوند پیش دستی نمودند؟! آیا غیر از این بود که اگر علی علیه السلام در آن اجتماع حضور مییافت امکان آنکه گروهکهای سیاسی به مقاصد خود نرسند افزایش مییافت؟!.
۲ـ چرا بعد از مشورتهای صوری نتیجه را به سایر مسلمین، در مسجد و جلسه علنی اطلاع ندادند تا همگان رأی و نظر بدهند؟!
۳ـ تعیین ابو بکر به خلافت بر چه اساسی بود؟ آیا بر اساس اجماع اهل سقیفه یا اکثریت آنها بود؟! یا بر اساس اجماع عموم اهل حل و عقد من جمله بنی هاشم یا اکثریت اهل حلّ و عقد؟! یا بر اساس اجماع همه یا اکثریت مسلمین بود؟ اگر بر اساس اجماع اهل سقیفه یا اهل حلّ و عقد یا اجماع مسلمین بود که هیچ یک از این اجماعها حد اقل تا مدتی حاصل نشد بنا بر این در این مدت ابو بکر بر چه اساسی مداخل در امور جامعه میکرد؟! و چرا برای او از اشخاص به زور و اکراه و تهدید مطالبه بیعت میکردند؟! و حتی تهدید میکردند که بنی هاشم را در خانه حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ به آتش خواهند سوخت؟!
و اگر اکثریت بوده این اکثریت او کجا اعتبار شرعی پیدا کرد و به فرض اینکه در سقیفه اکثریت با ابو بکر بیعت کرده باشند با اینکه جریان معلوم نیست چرا بیعت آن اکثریت که در جنب مسلمین اقلیت بودند اساس کار شد و دیگران مجبور شدند به او بیعت کنند و سخن از دیگران گفتن ممنوع گردید؟!
این موضوع که به اتفاق اهل سنت حضرت سیدة نساء العالمین، صدیقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها از حکومت ابو بکر ناراضی بود وبا حکومت او مخالفت داشت که حتی نقل میکنند تا حضرت زهرا علیها السلام زنده بود احدی از بنی هاشم و وابستگان به آنها با ابو بکر بیعت نکردند، دلیلی بر عدم مشروعیت حکومت و جواز مخالف با آن وبا وجود این، راه هر گونه توجیه شرعی برای حکومت ابو بکر بسته میشود وبه فرض اینکه محملی برای آن بتراشند موضع حضرت فاطمه علیها السلام و تصویب علی علیه السلام از آن موضع و تبعیت بنی هاشم از آن دلیل بر این است که شرعی ندانستن حکومتی مثل حکومت ابی بکر جایز است و هر کس هم به تبعیت از حضرت زهرا علیها السلام آن را شرعی نداند به خطا نرفته است و همان طور که عالم معروف شیخ حسن بناء رهبر اخوان المسلمین در عذر شیعه بر ردّ خلافت ابوبکر گفته است که: «کانت هذه عقیدة فاطمة»[۱۶] این عقیده، عقیده فاطمه است و در برابر آن جز تسلیم و عدم اعتراض و تصویب، هیچ مسلمان معتقد به خدا و رسول چارهای نخواهد داشت.
بالاخره از میان این بست و بندها و تبانیهای سیاسی که علیه بنی هاشم و برای جلوگیری از اجرای برنامهای که پیغمبر صلی الله و علیه و آله مقرّر کرده بود انجام شد ابوبکر بر کرسی حکومت نشست و پیراهن خلافت و حکومت را در بر نمود و با اینکه چنانکه گفتیم معلوم نشد که بر چه اساسی حکومت او بر مردم تحمیل شد بعدها که به تدریج اعتراضات به شرعیت حکومت او، افکار را به خود مشغول ساخت جیره خواران سیاست هائی که ناچار بودند آن سنگ اساس را محکم سازند به دستور اربابان خود برای پیدا کردن دلیل بر مشروعیت آن به دست و پا افتادند و به اجماع، و حدیث: «لا تجتمع امتی علی خطاء» متشبّث شدند و گفتند امت بر خطاء اجماع نمیکنند و خلافت ابوبکر به اجماع امّت محقق شد. در صورتی که:
اولاً: صحّت صدور این حدیث ثابت نیست.
و ثانیاً: به فرض صدور، عدم اجتماع امت بر خطاء به واسطه وجود معصوم در بین آنها است، وبا مخالفت یک فرد که محتمل باشد همان امام معصوم است اجماع اعتبار ندارد.
ثالثاً: اینکه میگویند اجماع امّت حجّت است آیا مقصود این است که در موضوعات اگر اجماع نمودند بر خطا نخواهند رفت یا اینکه اجماع در عرض وحی و تشریع الهی مشروع است؟!
گمان نمیکنم قائلین به حجیت اجماع چنین اعتباری را برای اجماع قائل باشند که برگشت به این کند که امت به وسیله اجماع میتوانند وضع قانون نمایند. در اینجا نهایت امر این است که گفته شود اجماع امت کاشف از نصّ و تشریع است.
و رابعاً: این چگونه اجماعی بود که بر حسب روایات عامّه، فاطمه زهرا سیده بانوان اهل بهشت در آن وارد نبود و با آن مخالف بود و بنی هاشم و جمعی دیگر نیز حد اقل تا فاطمه علیها السلام از دنیا رحلت نکرده بود در آن نبودند و شخص علی علیه السلام تا پایان دوران حیاتش از آن شکایت میکرد و در مثل خطبه شقشقیه آن را محکوم وبه باد انتقاد میگرفت.
چنان فرض میکنیم که حکومت، به اجماع امت واگذار شده و ابوبکر هم به اجماع امت، حکومت یافت و خلافت ابوبکر را با این تاریکیها و این همه پرسشها پشت سر میگذاریم و با تاریخ پیش میرویم تا به مرض موت ابوبکر میرسیم.
در اینجا تاریخ میگوید ابوبکر در بیماریش در حالی که گاهی از هوش میرفت در این اندیشه افتاد که امت را در امر حکومت بعد او خود سرگردان نگذارد و خودش یک نفر را معین کند که بعد از او اختلافی پیش نیاید یعنی کاری را که به گفته این سیاست بازان، پیغمبر صلی الله و علیه و آله انجام نداد ابوبکر برای رعایت مصلحت امت انجام داد و کاغذ و قلم و نویسنده خواست تا وصیت خود را بنویسد و تسجیل کند و در اینجا عمر و حزبش که در بیماری پیغمبر صلی الله و علیه و آله وقتی قلم و کاغذ طلبید تا برای امت چیزی را بنویسد که پس از آن هرگز گمراه نگردند مانع شدند، و زبان را به آن بی ادبی و جسارت فراموش نشدنی نسبت به رسول خدا صلی الله و علیه و آله که خدا در حقش فرمود: (وما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی)[۱۷] باز کرده هیچ ایرادی نگرفتند و: «حسبنا کتاب الله» نگفتند؟! و ابوبکر را که گاهی بیهوش میشد و گاهی بهوش میآمد و طبعاً چنین بیماری هذیان میگوید و سخنش معتبر نیست از وصیت مانع نشدند و نگفتند: «انّ الرجل لیهجر»؟!
باری عثمان برای نوشتن وصیت ابوبکر آماده شد و شروع به نوشتن کرد[۱۸] وقتی به نام شخصی که منصوب میشود رسید ابو بکر از هوش رفت عثمان از پیش خود نام عمرا را نوشت پس از آنکه بهوش آمد (که به گمان من هرگز بهوش نیامد و مرد) از عثمان پرسید عثمان گفت عمر را نوشتم ابوبکر هم تصویب کرد.
و به این صورت یا بگوئیم با این نقشه و دسیسه، حکومت و ولایت عهدی عمر بدون هیچ گفتگو و مراجعه به اجماع، به خلق الله تحمیل شد و این صورت دوّمی بود که طی این مدت کوتاه رژیم را دگرگون کرد و نظام را عوض نمود.
در این مورد هم پرسش هائی از جمله سؤالات زیر بدون پاسخ میباشد:
۱ـ اگر حکومت شرعی به اجماع امت است چرا ابوبکر از آن عدول کرد و رویش ولایتعهدی را تجدید نمود؟ و امت را از حق انتخاب محروم کرد؟!
۲ـ این تعیین جانشین شرعاً چه اعتباری دارد؟!
۳ـ اگر به گفته اینها پیغمبر صلی الله و علیه و آله کسی را به خلافت و جانشینی خودش منصوب و معین نکرد چرا ابوبکر به پیغمبر اکرم صلی الله و علیه و آله تأسی نکرد؟! و چرا خود را در رعایت مصلحت امت و جلوگیری از وقوع اختلاف دلسوزتر و بلکه مدبّرتر از پیغمبر صلی الله و علیه و آله جلوه داد؟!
۴ـ چرا عمر در وصیت ابوبکر که در حال شدت بیماری و زوال هوش و درک بود ایراد نکرد و «حسبنا کتاب الله» نگفت؟! و ابوبکر را به هذیان گوئی متّهم نساخت؟!
۵ـ چرا عثمان پیش از اینکه ابوبکر، نام عمر را ببرد از پیش خود اسم او را نوشت؟ آیا جز برای این بود که اگر ابو بکر بهوش نیامد و مرد، نوشته را به عنوان وصیت ابوبکر ارائه دهد و عمر را به مردم تحمیل نماید؟ و آیا این بهترین دلیل بر این نیست که این افراد در مسائل سیاسی و ریاست، پابند حقیقت و امانت و معیارهای شرعی نبودند؟
باری اینجا پرده به این صورت عوض شد و نظام به ادعای شورائی یا اجماعی یا اکثریت یا هیچ کدام، به نظام ولیعهدی تغییر شکل داد و مشروعیت آن بر هیچ پایهای اثبات نشد و مردم را با سلطهای که حزب حاکم داشت در برابر پیش آمد واقع شده قرار دادند وبا سوابقی که از روی کار آمدن ابوبکر بود که حتی به حریم احترام شخصیتی مثل علی علیه السلام تجاوز کردند، و یگانه فرزند پیغمبر صلی الله و علیه و آله را با آن همه عظمت مقام به آن وضع دلخراش آزردند کسی در این موقع که قدرت گروه حاکم بر مردم به مراتب بیشتر بود و موضع سیاسی حزب حق و پیروان اسلام راستین بواسطه شهادت حضرت زهرا علیها السلام سخت ضعیف شده بود جرأت اعتراض و پرسش و سؤال نداشت، ویا سؤال و اعتراض را بی نتیجه میدانستند و سوء جریان به وضوحی که داشت واگذاشته شد و این پرده دوّم به نمایش گذاشته شد.
تا موقعی که عمر از «ابولؤلؤ» ضربت خورد استضعاف گران که بر وضع سیاسی و جریان امور مستولی بودند پرده دیگری را به نمایش گذاردند و نظام و رژیم دیگر عرضه شد.
در این موقعیت هم معلوم بود که اگر عمر بدون مداخله در وضع آینده بمیرد گروه او از صحنه سیاست و حکومت کنار خواهند رفت و زمامداری علی علیه السلام یک امر حتمی و مسلّم بود که بطور قطع اگر سلطه گرانی که حاضر نبودند به هیچ وجه دست از ریاست بردارند دست به این بازی جدید نزده بودند تاریخ اسلام این چنین که اکنون هست نبود نه جنگ جمل و نه جنگ صفین و نه جنگ نهروان، و نه انقلاب و شورش علیه عثمان، و نه سلطه بنی امیه واقع میشد، و این جریان فتنه ساز وصیت عمر پس از انحراف اصل حکومت و روی کار آمدن ابوبکر سر آغاز حوادث خونین و خطرناکی شد که در جهان اسلام روی داد که حتی سید قطب اظهار تأسف میکند که از بدبختی مسلمانها بود که پس از کشته شدن عمر باز هم علی علیه السلام کنار ماند و عثمان روی کار آمد امّا نمیگوید این بدبختی را چه کسی برای مسلمانها فراهم کرد.
عمر وقتی احساس کرد که روزش به سر آمده و باید از حکومت و ریاست مفارقت نماید شخصاً یا با مشورت با هم فکران خود (چون افکار را برای قبول تعیین هر کسی که غیر از علی علیه السلام باشد آماده نمیدید) طرح سوّمی را پیشنهاد نمود و حکومت را به شورای شش نفری واگذار کرد و برنامه کار آن چنان معین نمود که علی علیه السلام در آن انتخاب نشود.
در اینجا نیز پرسشهای فراوان از جمله پرسشهای زیر بی جواب میباشد:
۱ـ عمر با چه اختیار شرعی این ترتیب را داد و مسلمانان را از اینکه خودشان در امور خود، به خصوص پس از مرگ او نظر کنند ممنوع کرد؟!
۲ـ باز هم سؤال میشود که اگر پیغمبر صلی الله و علیه و آله بدون تعیین جانشین رحلت کرد، و امت را به حال خود گذاشت چرا عمر و ابوبکر به آن حضرت تأسّی نکردند؟!
۳ـ اعتبار اکثریت این شورای شش نفری چه وجه شرعی داشت؟!
۴ـ چرا اگر در این شورا سه نفر به یک نفر رأی دادند و سه نفر به شخص دیگر، رأی آن سه نفری که عبدالرحمن بن عوف خویشاوند نزدیک عثمان در آنها باشد معتبر گردید؟! و این چه وجه شرعی داشت؟!
۵ـ چرا مثل عباس عموی پیغمبر صلی الله و علیه و آله و فرزندش عبدالله بن عباس در این شورا منظور نشدند؟!
۶ـ چرا دو سید جوانان اهل بهشت حسنین علیهما السلام با آن عظمت مقام در این شورا شرکت داده نشدند؟!
۷ـ جریان امور، نشان میدهد که این سیاستمداران جاه طلب علاوه بر آنکه نظام الهی امامت را کنار گذاردند برای مردم و امّت نیز حقّی و اختیاری قائل نبودند و در آنچه که با سیاست شخصی حکومتی آنها مخالفت داشت در کمال استبداد و استعلاء عمل میکردند و تابع نظام جنگل بودند و لذا هر کدام در مسأله مهمی مثل رهبری و مدیریت جامعه رویهای غیر از دیگری داشت؟!
۸ـ پس از این سؤالات، چرا عبدالرحمن عوف در مقام بیعت با علی علیه السلام یا عثمان بدعت دیگری آورد و متابعت از «سیره شیخین» را نیز شرط بیعت خود کرد؟! که در نتیجه علی علیه السلام که مرد حق بود، و به تحریف اسلام تن در نمیداد آن شرط را رد کرد و عثمان پذیرفت و در اینجا کسی نگفت: «حسبنا کتاب الله» کتاب خدا ما را بس است وسیره شیخین چیست؟!
آیا این نیرنگ عبدالرحمن غیر از یک عوام فریبی مزوّرانه بود که چون میخواست علی علیه السلام را کنار بگذارد و عثمان را بیاورد و میدانست که علی هرگز به شرط متابعت از شیخین که خلاف «ما أنزل الله» است راضی نمیشود این پیشنهاد را ضمیمه کرد و ردّ آن را از جانب علی علیه السلام و قبول آن را از جانب عثمان بهانه کرده وبا عثمان بیعت نمود و چنانکه همه مسلمین دیدند عثمان نه به کتاب خدا ونه به سنت رسول خدا صلی الله و علیه و آله عمل کرد، ونه به سیره شیخین؛ خودش هم میدانست که عبدالرحمن این شرط را برای عوام فریبی اضافه کرده و گرنه خود عبدالرحمن هم مثل عثمان و عمّال خیانت کارش که حتی با حال مستی به جماعت مسلمانان امامت میکردند و اسلام را مسخره مینمودند وبا بیت المال مسلمین و حقوق ضعفاء آن کردند که مسلمانان راستین، برانداختن آن نظام شوم ظلم و فساد را واجب و تکلیف شرعی خود دیدند و فرصت اینکه پرده چهارمی را به نمایش بگذارند به آنها ندادند و همانطور که در هنگام مرگ ابوبکر و عمر هم پیش بینی میشد، مردم بالطبع به سوی علی علیه السلام رفتند، وآن چنان در بیعت با آن حضرت فشار آورده و به یکدیگر سبقت میجستند که فرمود:
حتی لقد وطیء الحسنان وشق عطفای[۱۹] بطوری که از ازدحام ایشان حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و دو طرف جامه و ردای من پاره شد.
آری بیست وپنج سال دوری از رهبری آگاه و عادل و عالم و الهی، بیست و پنج سال استیلا و استعلاء گروهی جاهل و نادان و بی اطلاع از معارف و حقایق اسلام، سالها تسلّط بنی امیه و ظلم و ستم عمّال عثمان مردم را به ستوه آورده بود و در انتظار چنین روزی بودند که حکومت در کف با کفایت مردی الهی قرار گیرد که از او با سابقه تر در اسلام و هم گام و هم کارتر با پیامبر اسلام و شناسنده تر به ارشادات و توجیهات و تعلیمات اسلام نبود لذا شور و هیجان و ابراز احساسات فوق العاده شد و همه به آینده امیدوار شدند و طلیعه تاریخی را که مناسب دعوت اسلام باشد به چشم میدیدند.
امّا متأسفانه همانها که در اثر انتخاب در شورای شش نفری در قبال علی علیه السلام گذارده شدند به طمع سیاست افتادند، و همان جاه طلبان، و همان هائی که پولهای زرد و سفید بیت المال، ایمانشان را بر باد داده بود و همان هائی که کینه هائی را که با پیغمبر صلی الله و علیه و آله از بدر و احد و احزاب و سایر غزوات و مواقف داشتند در دل نگاه داشته و در این مدت بیست و پنج سال با رژیم هائی که مسلط بودند هم کاری داشتند و پیمان هائی که با روی کار آمدن علی علیه السلام امتیازات بی جا و استفادههای کلان و مقاماتی را که داشتند در خطر میدیدند و میدانستند که وضع بکلی دگرگون میشود، و انقلاب اسلام از نو ادامه مییابد، سخت به هراس افتادند وبه مخالفت با امام حق و خلیفه حقیقی پیغمبر صلی الله و علیه و آله و حکومت اسلامی برخاستند وبا بنی امیه و کلیه کسانی که به واسطه سوء رفتار و خیانت و فساد نمیتوانستند در نظام اسلامی جائی داشته باشند متّحد شدند و جنگ جمل و صفین و نهروان را بر پا کردند و علی علیه السلام را گرفتار نابسامانیهای داخلی و درگیری با آشوبها و فتنهها نمودند.
هر چند در همین مدّت کوتاه زمامداری علی علیه السلام چهره دل آرا و آفتاب عالم تاب اسلام که در زیر پردههای جهالتها و تعصبها و نفاقهای منافقین و جاه پرستیها پنهان شده بود آشکار شد امّا دریغا که در اثر آن دسایس و تحریکات و جهالت بسیاری به حقایق امور و سیر اوضاع و عللی که در اینجا مجال بیانش نیست پس از شهادت علی علیه السلام امکان عادی تعقیب اقدامات و برنامههای آن حضرت نبود و بزودی با تسلّط معاویه، خورشید جهان آرای اسلام در پشت ابرهای مکر و شیطنت معاویه قرار گرفت و دورهای تاریک و ظلمانی امّا ممتد و طولانی آغاز شد که مختصری از شرح مظالم زمامداران و فسادها و خیانتهای آنها را در تواریخ باید مطالعه کرد.
خلفائی به اصطلاح روی کار آمدند که قرآن را به تیر میزدند و کنیز خود را با حال جنابت برای امامت بر جماعت به مسجد میفرستادند.
کدام با انصاف است که بتواند این نوع حکومتها را اسلامی بداند؟! کدام غیرتمند است که حکومت ولید و عبدالملک و سایر طاغوتهای بنی امیه را شرعی بخواند؟! کدام شرافتمند است که حکومت هارون و منصور و خلفای عثمانی و سلاطین ستمکار این چهارده قرن را واجب الاطاعه بداند؟!
ما متأسفیم که آنان که این حکومتها را در طول تاریخ اسلامی میدانند و امروز هم به کاخها و آثار ستمگرانه و مراکز عیاشی و فساد و فحشاء آنها افتخار میکنند اسلام را نشناختهاند و رسالت اسلام را در برانداختن اینگونه نظامها درک نکردهاند.
ما متأسفیم که اینان پس از چهارده قرن هنوز هم که هنوز است نتوانستهاند نظامی را به عنوان نظام اسلامی معرّفی کنند، و پا به پای اوضاع و جریانها حرکت کردهاند وبه جای اینکه معرف نظام اسلام باشند توجیه گر نظام هائی که مسلّط میشده و میشوند هستند یعنی اوّل نظام و سلطه برقرار میشود بعد زمان توجیه و تصویب این جیره خواران باز میگردد و اکنون وضع به جائی رسیده که جهان اسلام تجزیه کامل یافته با رژیمهای مختلف غیر اسلامی که یا زیر سلطه شرق ملحد و ضد شرف انسانیت ویا سلطه غرب جنایت کار استثمارگر قرار دارند. حدود پنجاه حکومت ضعیف و معارض یکدیگر را بر جهان اسلام تحمیل کردهاند و کسی نیست به پرسد پس امت واحده و حکومت واحده اسلامی کجا است؟! و کدام یک از این حکومتها شرعی و واجب الاطاعه است؟ واین وضع مسخرهای که این سران وابسته به شرق و غرب وبه اصطلاح مترقی و مرتجع، در جهان اسلام پدید آوردهاند چه اصالت و چه هویتی غیر از دشمنی با اسلام و ضربه زدن به احکام اسلام و شرافت مسلمین دارند.
با توجه به مطالبی که گفته شد هر چند در نهایت اختصار بود لیکن معلوم میشود که شکل مدیریت و اداره جامعه بر صورت هائی که در جوامع مسلمین جلو آمد و حکومت هائی مثل بنی امیه و بنی عباس و آل عثمان و سلسلههای دیگر را توجیه مینمود اسلامی و شرعی نیست و بین آنها و اسلام رابطه ضدیت از رابطه هم آهنگی بیشتر است چنانکه این هم معلوم شد که نظامات کنونی دنیا نیز که بر اساس به اصطلاح نگرش علمی و جدائی سیاست از دین است و بعضی مسلمانان جاهل و مقلّد بیگانه آنها را مترقّی میگویند نیز اسلامی و مسلمان نباید آنها را بپذیرد.
و این نکته نیز معلوم شد که شخصیت اسلامی یک جامعه وقتی کامل میشود که در همه چیز راهنمایش اسلام باشد، و اگر جامعه در سیاست و اداره و امور جمعی و کشوری، اسلامی نباشد هر چند در اخلاقیات و عبادات و معاشرتها و امور تعاونی و هم کاریهای اجتماعی و نکاح و طلاق و مراسم اموات و اینگونه امور، از دستورات اسلام پیروی نمایند ما دامی که کل جامعه به واسطه نظام اسلامی و حکومت شرعی حرکت اسلامی نداشته باشد آن جامعه شخصیت اسلامی ندارد، هر چند افراد جامعه هر یک جداگانه به واسطه التزام به احکام اسلام، شخصیت اسلامی ندارد، هر چند افراد جامعه هر یک جداگانه به واسطه التزام به احکام اسلام، شخصیت اسلامی خود را حفظ نمایند.
بنا بر تمام مطالب گذشته به این حقیقت میرسیم که یگانه نظام الهی که باید همه در آن نظام باشند بر حسب قرآن مجید و احادیث شریفه و آزامایش و تجربه و هدایت عقل، نظام امامت است که تحت رعایت و عنایت خاصه الهی و مددهای متواتر و متوالی غیبی است چنانکه در قرآن مجید میفرماید:
(وجعلناهم ائمة یهدون بأمرنا وأوحینا الیهم فعل الخیرات واقام الصلاة وایتاء الزکاة وکانوا لنا عابدین)[۲۰].
نظامهای دیگر چه نظام هائی که در گذشته بوده و چه نظامهای کنونی کمونیستی و شرقی یا سرمایه داری و غربی هیچ کدام بر آورنده خواستهای حقیقی انسان نیستند، سیر او را به سوی الله تضمین نمینمایند وبا استضعاف و استعلا و استکبار، ستیزگی و معارضه ندارند که نمونه آنها همان استکبار ددمنشانه شرق و غرب و روش آمریکا است که اگر انسان بخواهد مفاسد این نظامات را بر شمارد مثنوی هفتاد من کاغذ شود.
دوران بردگی، دوران بی اعتنائی به حقوق بشر، دوران حرمسراها، دوران خرید وفروش زنها، دوران کشور گشائیها و بیماری این شهر و آن شهر و تسخیر کردن ویا خراب کردن و قتل عام نمودن، دوران عیاشیها و هرزگیها و بی رحمیها، همه و همه در این رژیمها به صورت نو وبه قول خودشان مترقّی، متبلور است.
واقعاً انسان نمیتواند توحّش دنیا دارهای کنونی که آسایش و امنیت را از بشر سلب کردهاند، و هزارها میلیون دست رنج ضعفا را در خرج تسلیحات گذاردهاند، شرح دهد.
به عکس، نظام امامت، تبلور عدل الهی و حکومت حق در جهان است نمونه اکمل آن زندگی ساده و متواضع پیغمبر صلی الله و علیه و آله و سلم است که گوشهای از آن را علی علیه السلام چنانکه در نهج البلاغه است شرح میدهد، و به همه مسؤولین امور و صاحبان مقامات اخطار میکند.
نظامات دیگر حتی اگر در صورت و عنوان هم حکومت مردم بر مردم باشد علاوه بر آنکه حصول نمییابد اصولاً اطمینان بخش نیستند. جهان بینی مادّی هرگز آسایش بخش نیست و آرامش قلب نمیدهد بلکه به عکس تزلزل را بیشتر و بیشتر مینماید و انسان را در خوف و وحشت زوال آنچه دارد و احتمال خطراتی که او را تهدید مینماید غرق میسازد.
نظام امامت بر پایه جهان بینی اسلامی و حکومت الله است، و بر این پایه خود را بطور معقول توجیه میکند و دیگران را هم ملزم به قبول آن میداند.
این نظام به همه میگوید: همه بنده خدا هستیم و باید تابع فرمان و نظام او باشیم و حکم او را اطاعت کنیم. و اصولاً حکومت در این نظام، هدف نیست بلکه وسیله است و تحمّل مسؤولیت بسیار سنگین که هیچ کس به عنوان اینکه آن را وسیله امرار معاش یا اشغال مقام یا تبلیغ به نفع خود و تحویل گرفتن حمد و ثنا و مدح و تملق سازد نباید دنبال آن برود. تکلیفی بزرگ است که هر کس به آن مکلّف شد باید به تکلیف شرعی خود عمل کند و امانتی بس گرانبها است که به دست هر کس سپردند در حفظ و نگهداری آن باید تمام قدرت خود را صرف نماید آنها که به مقام و امارت و حکومت به نظر استقلالی نگاه مینمایند و از آن برتری میجویند حتماً شایستگی آن مقام را ندارند:
(تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علواً فی الارض ولا فساداً والعاقبة للمتقین)[۲۱].
خواننده عزیز با عرض معذرت، سخن را در مسأله شناخت نیاز جامعه به مدیر و مرکز و شکل مدیریت و شناخت آن در نظام اسلام در اینجا پایان میدهیم و بحث امامت عامّه را که گفتیم عمده مطلب در آن، شناخت شش امر است با شروع در مبحث شناخت امر دوّم ادامه میدهیم.
شناخت مفهوم امامت
در بحث گذشته و بررسی نیاز جامعه به مدیریت و نظام اسلامی آن به این نتیجه رسیدیم که یگانه نظامی که مشروعیت دارد و به هیچ زمان و مکان اختصاص ندارد نظام امامت است که مثل کل اسلام که دین جهانی و ابدی است نظام جهانی و جاودانی اسلام است.
در این بحث، مقصود، شناخت مفهوم امامت است که چون پیرامون مفهوم لغوی و اصطلاحی آن در رسالهای جداگانه و در ضمن رسالههای دیگر بر اساس آنچه از آیات قرآن مجید و احادیث استفاده میشود توضیح دادهایم در اینجا فقط به مفهوم اصطلاحی آن که علماء علم کلام و اعتقادات فرمودهاند اکتفا میکنیم.
یکی از تعریفاتی که دانشمندان و صاحب نظران و محققان علم کلام از امامت فرمودهاند این است که:
«امامت ریاست عامّه بر امور دین و دنیای مردم است به واسطه پیغمبر»[۲۲].
این تعریف، اگر چه به دلالت مطابقی شامل تمام ابعاد امامت نمیشود و از شناساندن سایر ابعاد متعای آن غیر از ریاست بر امور دین و دنیای جامعه خصوص به دلالت مطابقی و تضمنّی قاصر است امّا به این جهت به آنچه که مسأله امامت را مسألهای بحث انگیز و سیاسی و مورد ردّ و قبول قرار داده و موجب شده است که سیاستمداران و زمامدارارن غاصب با آن در ستیز باشند، و آن را نفی نمایند یا آن را قبول کرده و از آن سوء استفاده نمایند مفهوم همین تعریف است.
لذا شیعیان که امامت را به نصّ پیغمبر صلی الله و علیه و آله میدانند این تعریف را گرچه گویای تمام شؤون ائمّه اثنی عشر: و ولایت و امامت آنها که در احادیث صحیح شرح داده شده نیست میپذیرند. زیرا نظر و عقیده آنها را در یکی از نقاط مهم و عمده امامت که ریاست و زعامت بر امور دین و دنیای مردم است و متبادر از آیات و اخبار ولایت است روشن میسازد.
در اینجا تمام مطلب در این است که امامت و ولایت به نصّ و نصب پیغمبر صلی الله و علیه و آله از جانب خدا صورت میپذیرد و از ولایت مطلقه چنانکه روح مذهب شیعه است ارتباط دارد و عقیده به آن عقیده توحید و تنزّه خدا را از شریک در تمام شؤون اُلوهیت و ربوبیت کامل میگرداند. یا اینکه بدان نصّ پیغمبر و انشاء ولایت از جانب خدا مردم میتوانند خود، صاحب این ریاست عامّه و ولایت بر امور دین و دنیا را تعیین کنند که لازم این حرف اگر شرک و نفی ولایت خدا بر این امر نباشد لا اقل مداخله در شأنی از شؤون مطلقه الهیه بدون اذن او میباشد و این تعریف با قید «به واسطه نبی» که همان نصّ و نصب نبی را میرساند بیان کننده مذهب شیعه در امامت است چنانکه بدون مثل این قید و اکتفا به «ریاست عامّه بر امور دین و دنیا» بیان مذهب دیگران است لذا در مقام تعریف امامت ائمه اثنی عشر: این تعریف کافی است و نقطه نظر شیعه را در جهتی که عمده اختلاف بین فریقین به آن منتهی میشود و در کمال عقیده به توحید دخالت دارد روشن مینماید، و غرض از تعریف هم همین است.
مع ذلک ناگفته نماند که در تعریف امامت اگر بخواهیم آن را به معنای وسیعی که شامل امامت انبیاء هم میشود تعریف کنیم باید قید «به واسطه نبی» به جملهای که مناسب برای معنی باشد اصلاح شود.
زیرا امام همانطور که ممکن است غیر پیغمبر باشد مثل ائمه طاهرین: که مقام پیغمبری نداشتند ممکن است پیغمبر باشد چنانکه در قرآن مجید حضرت ابراهیم و جمعی دیگر از پیامبران امام خوانده شدهاند و ظاهر این است که اعطای مقام امامت به پیغمبر بلند پایهای مثل حضرت خلیل الرّحمان علیه السلام پس از نبوّت و رسیدن او به مقام خِلّت بوده است، و چنانکه در مورد حضرت داوود ـ علی نبینا وآله و علیه السلام ـ میفرماید: (إنا جعلناک خلیفة فی الارض فاحکم بین الناس بالحق) = «همانا ما تو را در زمین، مقام خلافت دادیم پس در بین مردم به حق حکم کن»[۲۳] که ظاهر آن انشاء است نه اخبار.
از سوی دیگر ممکن است شخصی پیغمبر باشد و این ریاست را نداشته باشد مثل بعضی از انبیای بنی اسرائیل. بنا بر این قید «به واسطه پیغمبر» لزومی ندارد هر چند در مورد امامت غیر انبیاء چنانکه خواهم گفت به تنصیص و معرّفی نبی میباشد و امام نیز تابع شرع نبی است و پیغمبری که امام تابع او است صاحب مقام امامت نیز میباشد. امّا معنی «به واسطه نبی» این نیست که امامت و ولایت امام جعل و نصب مستقل از جانب خداوند ندارد بلکه بر حسب آیات و احادیث، امامت امام مثل امامت نبی مستقلاً از جانب خدا محوّل میباشد همانطور که ولایت پدر و جدّ پدری نیز جعل و انشاء مستقل دارد و از جانب خدا است با این تفاوت که امامت پیغمبر به خودش وحی میشود اما امامت امام به پیغمبر وحی میشود و پیغمبر مأمور به ابلاغ است چنانکه از آیاتی مثل: (بلّغ ما اُنزل الیک من ربک...)[۲۴] و (الیوم أکملت لکم دینکم...)[۲۵] و (انما ولیکم الله ورسوله والذین آمنوا...)[۲۶] استفاده میشود.
بنا بر آنچه گفته شد امامت در این معنای اعم، ریاست کلیه بر امور دین و دنیای مردم است به انشاء الهی و اعتبار شرعی که به پیغمبر وحی میشود و بر حسب آیات و روایات، پیغمبر و امام در انتخاب خلیفه و جانشین و امام بعد از خود مستقل نیستند و اختیار ندارند چنانکه در تفسیر: (سأل سائل بعذاب واقع)[۲۷] روایتی است در کتابهای شیعه و سنّی که وقتی مراسم نصب امیر المؤمنین علیه السلام به ولایت و خلافت در غدیر خم برگزار شد حارث بن نعمان فهری خدمت پیغمبر صلی الله و علیه و آله عرض کرد به ما امر کردی که شهادت به وحدانیت خدا و رسالت تو بدهیم شنیدیم و اطاعت کردیم، امر کردی که نماز بخوانیم اطاعت کردیم، به واجبات و فرائض امر کردی اطاعت کردیم. سپس گفت به اینها اکتفا نکردی تا پسر عمویت را بلند کردی و بر ما ترجیح دادی آیا این را از جانب خودت می گوئی یا از جانب خدا؟
حضرت رسول خدا صلی الله و علیه و آله فرمود:
«والله الذی لا اله الا هو انه من أمر الله = سوگند به خدائی که غیر از او نیست که آنچه گفتم و انجام دادم به امر خدا بود».
حارث برگشت و میگفت: «اللهم ان کان ما یقول محمد حقاً فامطر علینا حجارةً من السماء أو آتنا بعذاب ألیم = خدایا اگر آنچه میگوید حق است بر ما از آسمان سنگ ببار یا عذاب دردناکی را بر ما بفرست».
بر حسب روایت در همان زمان سنگی از آسمان بر سرش آمد و هلاک شد[۲۸].
از مجموع آنچه در تعریف امامت بیان شد مفهوم امامت به حسب اصطلاح و به حسب معنای اعم آن که شامل امامت انبیاء است شناخته شد و دانسته شد که نقطه مهمّ و حساسی که از جهت کبری و صغری و کلی و مصداق مورد نظر و معرکه آراء و اختلاف انظار بوده است همان مفهوم اصطلاحی آن است و لذا با شناخت این مفهوم در مسأله امامت مهمترین موضوع مورد بحث و نقطه امتیاز فرقه محقّه امامیه از طوائف دیگر مسلمین معلوم میشود و خلاصه آن این است که:
مدیریت اسلامی و امامت و ریاست بر کلیه امور دین و دنیای مردم به اصطفاء و انتصاب خدا است که به وسیله پیغمبر و نصّ او اعلام و ابلاغ میشود و روشنهای دیگر در مدیریت و نظام و اداره به شکل هائی که در بین مسلمین پس از رحلت پیغمبر صلی الله و علیه و آله جلو آمد و به شکلهای گوناگونی که در جهان معاصر وجود دارد شرعی نمیباشد.
>
شرائط و اوصاف امام
شکی نیست که در عهده داری هر پست و مقام و سپردن هر کار به دیگری قابلیت و صلاحیت مناسب آن لازم است، و حد اقل در ارجاع هر عمل به هر کس سه شرط باید رعایت شود:
نخست اینکه آن کس در آن کار عالم وآگاه باشد.
دوّم اینکه مورد وثوق و اعتماد باشد که کار را با درستی انجام میدهد و خیانت نمینماید.
سوم اینکه قوّت و نیروی انجام آن کار را داشته باشد چنانکه از امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه روایت شده است:
«ان أحق الناس بهذا الامر أقواهم علیه وأعلمهم بأمر الله[۲۹] = ای مردم سزاوارتر به امر خلافت تواناترین مردم است بر آن و داناترین آنان است در آن، به امر و احکام خداوند».
اگر به تقدیم میم بر هاء باشد. ویا «اعملهم به امر الله» اگر به تقدیم میم بر لام باشد بهر حال باید هم اعلم و هم اعمل و هم اقوی باشد.
البته رعایت مراتب علم و امانت و قدرت بر انجام عمل به حسب کار و مقامی که واگذار میشود متفاوت بوده و یکسان نمیباشد. مثلاً در امور غیر مهم به مجرد وثوق و اعتماد، و اطلاع و آشنائی متعارف اکتفا میشود، و در امور مهم تر عدالت و کفایت کامل علمی و عملی را شرط مینمایند و فطرت بشر هم با همین موافق است و همه آن را عملاً قبول دارند و در نظامها کم و بیش پذیرفته شده است. لذا در مقام به کار گماردن افراد در سوابق و گذشتههای آنها نیز تحقیق مینمایند مبادا که سابقه سوئی داشته باشند که هم اعتماد به آنها را ضعیف مینماید، و هم زمینه پذیرش و قبول آنها را در جامعه از بین میبرد. در امری مثل امر امامت که رهبری در کل امور دین و دنیای جامعه است شرایط باید متکامل تر و صلاحیت باید از هر جهت حاصل باشد.
باید امام که بطور مطلق واجب الاطاعه است معصوم باشد و چنان باشد که دواعی الهی از همه سو در همه چیز عامل حرکت او باشد.
هم چنین امام که رهبر کلّ و حجت بر کلّ است باید اعلم و افضل از همه باشد و از آنچه موجب منافرت طبع انسانی و حقارت شخص در نفوس سالمه باشد، و خلاصه از جمیع سوابق سوء و معایب و نواقص خلقی و خُلقی منزّه باشد.
این حکم بدیهی و فطری است که معلّم از متعلّم و استاد از شاگرد و راهنما از رهجو و مقتدا از مقتدی و مربّی از مربّا اعلم و اکمل باشد و نباید غیر افضل مطاع افضل، و عالم مطیع جاهل باشد چنانکه در قرآن مجید میفرماید:
(أفمن یهدی الی الحق أحق أن یتبع أمّن لا یهدی الا أن یهدی فمالکم کیف تحکمون)[۳۰].
و همچنین میفرماید: (لا یستوی الاعمی والبصیر... ولا الظل ولا الحرور)[۳۱].
(قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون)[۳۲].
وهمانطور که پیش از این به آن اشاره کردیم از آیاتی مثل:
«انا جعلناک خلیفة» و «انی جاعلک للناس اماماً» و «لا ینال عهدی الظالمین» کاملاً استفاده میشود که:
اولاً از لحاظ اینکه امامت به جعل خدا است، و خداوند عالم به تمام احوال و سوابق بندگان است و کارهایش مطابق حکمت و لطف است، شخصی را به امامت منصوب مینماید که از همه جهات و ملاحظات صلاحیتش مشخص و محرز باشد.
و ثانیاً چون عهد خدا است، به ظالم و ستمگر داده نخواهد شد هر چند بالفعل ظالم نباشد زیرا دور از حکمت خدای حکیم و لطف او است که عهد خود را به کسی عطا کند که روزگاری پرستش بت و عبادت شیطان کرده و در تاریکی جهل و دوری از حق بسر برده باشد.
برنامه نصب و تعیین امام
از مطالب گذشته معلوم شد که بر حسب دلائل عقلی و نقلی، نصب و تعیین امام حق الهی است که دیگران حتّی شخص رسول خدا را در آن مداخله اساسی نیست، و فرق جوهری نظام امامت با سائر نظامها در همین است که این نظام، نظامی است الهی، وبه تعیین و نصب از جانب خدا میباشد، وعهد خدا است و عقلاً و نقلاً باید از سوی خدا باشد.
امّا عقل، پس برای اینکه مسأله امامت از اهمّ مسائل مربوط به کمال بشر است، و خداوندی که نسبت به بندگان خود این همه لطف و عنایت فرموده است چگونه آنها را در چنین امر مهمی یاری نمیفرماید وبه خود وامی گذارد، با مفاسد بزرگی که بر ترک آن مترتب است.
اوصاف کامله و اسماء الحسنای الهی مثل رب العالمین و لطیف و منعم و حکیم و علیم و رحمان و رحیم و مفضل و رئوف و محسن، همه دلالت دارند این عنایت از جانب حق تعالی انجام شده است، و مفهوم این اسمای حسنی و صفات علیا مطلق است و محصور در جهات تکوینی نیست و حصر آن در جهات تکوینی یا تشریعی غیر امامت با عقیده به ثبوت تمام تکوینی نیست و حصر آن در جهات تکوینی یا تشریعی غیر امامت با عقیده به ثبوت تمام صفات کمالیه و جمالیه ذاتیه و فعلیه برای خدا منافات دارد.
و همانطور که «بعث رسل» و «انزال کتب» بر حسب حکمت الهیه واجب است «نصب امام و تعیین او» نیز لازم است.
از جمله ادله این است که بر حسب آنچه گذشت و دلائل دیگر که در کتاب هایکلام ذکر شده است امام باید معصوم و در سائر صفات کمال، سرآمد و اکمل از تمام افراد بشر باشد و بر این جهات خصوص عصمت که از امور نهانی و پنهانی است غیر از خدا و کسانی که با عالم غیب ارتباط دارند کسی آگاه نیست لذا باید نصب امام از جانب خدا باشد.
و امّا نقل از آیات قرآن مجید و احادیث شریفه استفاده میشود که نصب امام از شؤون الهی میباشد و از جمله از آیاتی که دلالت بر هدایت الهی و عمومیت و کمال آن دارند و به طلب هدایت از خدا و استمرار و عدم انقطاع آن در تمام ازمنه، ارشاد مینمایند استفاده میشود که صفت «هادویت» الهی اقتضا دارد که بندگانش را به سوی امام آن الگوی کامل و جلوه اسم «الهادی» و «الولی» و «الحاکم» هدایت فرماید.
بدیهی است صفت «هادویت تکوینیه و تشریعیه الهی» مثل تمام صفات ذاتیه و فعلیه الهی در نهایت کمال است و در آنها هیچ گونه نقصی فرض نمیشود و در مبدأ فیاض علی الاطلاق هیچ گونه بخل و امساک فیض نیست بنا بر این کمال فیاضیت و هادویت او اقتضا دارد که هم بندگانش را به سوی امام هدایت کند و هم به وسیله امام آنها را مسؤول هدایتهای دیگر فرماید چنانکه قبلاً هم اشاره شد:
نابغه عالم علوم معقول و منقول، علاّمه حلّی در کتاب «الفین»، هزار دلیل بر لزوم نصب امام بر خدا و اینکه شأنی از شؤون الوهیت است بیان فرموده است که اهل نظر و مطالعه میتوانند برای اینکه از استحکام مذهب تشیع و نظام امامت آگاه شوند مستقیماً به آن کتاب که مکرر طبع شده وبه کتابهای دیگر مثل «شافی» سید عظیم الشأن مفخر علمای اسلام سید مرتضی وبه کتاب تلخیص الشافی مراجعه نمایند.
و از جمله مباحثات ظریفی که در این موضوع واقع شده مباحثه معروفی است که بین هشام بن الحکم[۳۳] و عمرو بن عبید بصری[۳۴] واقع شد. در این مباحثه هشام با بیانی رسا و پرسش هائی لطیف، عالم صغیر یعنی وجود انسان و اعضای او را زیر سؤال و بررسی قرار داد و پس از پرسش از فائده چشم و گوش و دست، از قلب یعنی مرکز تعقّل و فرماندهی بدن سؤال کرد.
عمرو بن عبید گفت قلب یعنی عقل را خداوند متعال مرکز و رئیس و صاحب اختیار و مدیر و مدبّر وجود انسان قرار داده که تمام حرکات و فعالیتها و کارهای اعضاء به امر و فرمان او و تحت اداره او است و بر همه سلطنت و حکومت دارد.
هشام گفت در صورتی که خدا برای این بدن کوچک تو رئیس و مدبّر و صاحب اختیار قرار داده است که امور آنها مختل نشود و تحت انتظام باشد چگونه برای این عالم کبیر، رئیس و مدیر و مدبّری قرار نداده و امور آنها را مهمل گذارده است.
عمرو بن عبید از این بیانات لطیف و دقیق و شکل مباحثه که عقل سلیم هر کس به آن حکم میکند دانست که این منطق، منطق محکم تشیع و شاگردان مکتب حضرت امام جعفر صادق علیه السلام است. طرف بحث خود را که هشام بود شناخت و از او احترام لازم به عمل آورد[۳۵].
وجوب اطاعت امام
در وجوب اطاعت امام و ولی امر اختلافی بین مسلمین نیست و عقلاً و شرعاً وجوب آن ثابت است.
عقلاً برای اینکه همانطور که عقل لا مرکزی را تقبیح مینماید وبه لزوم زعامت و رهبری و مدیر حکم مینماید و بسیاری از امور مستحسن مثل امنیت و عدالت و نظم را متوقّف بر وجود زعیم و مسؤول تأمین آنها میداند اطاعت از مدیر و ولی امر را نیز واجب میداند والاّ اگر اطاعت آن لازم نباشد نقض غرض میشود و نتایج و فوائدی که از وجود مرکز و ولایت امور منظور است حاصل نخواهد شد و همانطور که مدیریت و وجود رهبر مقدّمه تأمین و تحقّق اموری است که عقل و عق: به ضرورت آنها حکم مینمایند اطاعت از اولی الامر نیز مقدمه تمام این مقاصد عالیه است لذا عقلاً هیچ شکی در وجوب این اطاعت نیست و عقلاً کسی را که از اطاعت مدیر و مدبّر صالح سرباز زند و تخلّف نماید توبیخ و سرزنش مینمایند و عمل او را غیر عقلائی میدانند. شرعاً نیز اوّلاً مسلّم است که بسیاری از مقاصد شرعی و اهداف اسلامی بدون اطاعت از ولّی امر محقّق نخواهد شد و از باب مقدمه واجب وبه اصطلاح «ما لا یتم الواجب الا به» واجب است هر چند این وجوب عقلی باشد امّا چون ذی المقدّمه شرعی است و در وجوب عقلی مقدمّه آن شرع دخالت دارد یعنی بدون وجوب شرعی ذی المقدمه، عقل حکم به وجوب مقدمه آن نخواهد نمود و ثانیاً دلیل واضح و صریح و محکم آیه شریفه: (یاأیها الذین آمنوا أطیعوا الله وأطیعوا الرسول واُولی الامر منکم)[۳۶] = «ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا و رسول و صاحبان امر از ایشان را اطاعت نمائید». میباشد.
این آیه به صراحت، امر به اطاعت اولی الامر مینماید و اطاعت اولی الامر را مقرون به طاعت رسول خدا صلی الله و علیه و آله نموده است که از همین اقتران و عدم تکرار کلمه «اطیعوا» نسبت به اولی الامر معلوم میشود که اطاعت اولی الامر مثل اطاعت رسول خدا صلی الله و علیه و آله بطور مطلق واجب است. و لذا از این لحاظ و از جهت اینکه امر به اطاعت اولی الامر مطلق است استفاده میشود که مراد از این اولی الامر مذکور و در آیه اولی الامر، معصومین یعنی ائمه اثنی عشر: میباشند چنانکه در روایات نیز وارد شده است که هنگام نزول این آیه کریمه، جابر خدمت رسول خدا صلی الله و علیه و آله عرض کرد:
«قد عرفنا الله ورسوله فمن اُولوا الامر الذین قرن الله طاعتهم بطاعتک = شناختیم خدا را و فرستاده او را، پس کیستند اولوا الامری که قرین کرده است خدا اطاعتشان را به اطاعت تو؟» حضرت در پاسخش فرمود:
«هم خلفائی وأئمة المسلمین بعدی أولهم علی بن أبی طالب ثم الحسن ثم الحسین ثم علی بن الحسین ثم محمد بن علی المعروف فی التوراة بالباقر وستدرکه یاجابر فاذا لقیته فأقرأه عنی السلام[۳۷] = ایشان جانشینان می و امامان مسلمین بعد از من هستند اوّل ایشان علی بن ابیطالب و پس از او حسن و پس از او حسین و پس از او علی بن الحسین و سپس محمد بن علی که در تورات به باقر معروف است و زود باشد که تو او را درک کنی پس وقتی او را ملاقات کردی از من به او سلام برسان».
پس از آن رسول خدا صلی الله و علیه و آله نام سایر ائمّه را از امام جعفر صادق علیه السلام تا حضرت مهدی (عج) برای جابر فرمود و سپس از غیبت و مطالب دیگر مربوط به حضرت صاحب العصر علیه السلام به جابر خبر داد.
بنا بر این مراد از اولوا الامر، ائمه اثنی عشر: میباشند که اطاعتشان بطور مطلق بر همه کس واجب است و تفسیر اولوا الامر در این آیه بر غیر ایشان هر کس باشد (حتی فقهاء) تفسیر به رأی بوده و مورد تهدید: «من فسّر القرآن بالرأی فلیتبوأ مقعده من النار»[۳۸] میباشد.
بدیهی است که اطاعت غیر معصوم بطور مطلق و بطور مقرون به اطاعت پیغمبر صلی الله و علیه و آله واجب نخواهد بود زیرا امکان معصیت و خطاء و اشتباه در غیر معصوم قابل دفع نیست و لذا حتی اطاعت فقهاء در مواردی که ولایتشان ثابت است اگر چه واجب است در صورتی که معصیت خدا باشد به حکم «لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق[۳۹] = اطاعت و پیروی مخلوق سزاوار نیست در جایی که نافرمانی خدا در آن باشد». حرام است.
و خلاصه سخن اینکه اطاعت امام واجب بوده و هیچ گونه قید و شرطی چون امام معصوم است ندارد.
وجوب معرفت امام
با توجه به نقشی که امامت در حفظ نظام و کمال بشر و سیر او به سوی خدا و اجرای احکام خدا دارد، وبا توجه به اینکه اطاعت امر امام شرعاً و عقلاً واجب است در وجوب معرفت امام نیز بر حسب حکم عقل و شرع جای هیچگونه تردید و شبههای نیست زیرا هم مقدمه اطاعت است که واجب است، و بدون وجوب آن، اطاعت و نصب امام بیهوده خواهد شد، و هم بر حسب آنچه در بعض روایات استفاده میشود بالخصوص نیز واجب است، و چنانکه در نهج البلاغه است دخول در بهشت دائر مدار شناختن امامان و ورود در آتش نیز دائر مدار انکار آنها است:
«لا یدخل الجنة الا من عرفهم وعرفوه ولا یدخل النار الا من أنکرهم وأنکروه[۴۰] = داخل بهشت نمیشود کسی مگر اینکه آنها (ائمه اطهار:) را بشناسد و آنها نیز او را بشناسند و داخل آتش نمیشود مگر کسی که منکر آنها باشد و آنها نیز او را از آن خویش ندانند».
و چنان در این امر تأکید شده است که بر حسب خبر معروف از رسول خدا صلی الله و علیه و آله: هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مرده است بمردن جاهلیت. و در حدیثی که فخر رازی از آن حضرت روایت کرده است میفرماید هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد پس باید بمیرد اگر خواهد یهودی و اگر خواهد نصرانی.
بلکه از بعض روایات استفاده میشود که معرفت الله بطور صحیح و کامل بدون معرفت امام حاصل نخواهد شد.
چنانکه در حدیث است که حضرت سید الشهداء علیه السلام سؤال شد: «فما معرفة الله = پس چیست معرفت خدا؟» حضرت فرمود: «معرفة أهل کل زمان امامتهم الذی یجب علیهم طاعته[۴۱] = معرفت اهل هر زمان، معرفت امام ایشان است که اطاعت او بر ایشان واجب است.
که شاید توضیح این حدیث شریف این باشد که خدا را به اوصاف کمالیه وبه شناخت صحیح باید از طریق امام شناخت چنانکه در روایت است:
«لولا الله ما عُرفنا ولولا نحن ما عُرف الله[۴۲] = اگر دلالتها و عنایتها و هدایتهای الهی نبود ما شناخته نمیشدیم و اگر ما نبودیم خدا شناخته نمیشد».
یعنی چنانکه حق معرفت او است به اسماء حسنی و صفات کمالیه شناخته نمیشد.
البته بدیهی است این معرفت فوق معرفت فطری است که برای هر کس به حسب فطرت حاصل است و مفهوم این بیان این است که همانطور که تمام آسمان و زمین و آنچه در آنها است دلائل وجود حق آیات او هستند، امام نیز در هر عصر و زمان علاوه بر آنکه تکویناً از جهات متعدّد آیت و نشانه است بلکه چنانکه از امیر المؤمنین علیه السلام روایت شده است: «مالله عزوجل آیة هی أکبر منی ولا لله من نباء أعظم منی[۴۳] = برای خداوند عز و جل نشانه و خبری بزرگتر از من نیست».
تشریعاً نیز اکبر آیات و اسماء الهی است و در محیط اختیار و هدایت ارادی، معرفت خدا بدون شناسائی او و استفاضه از انوار علوم و راهنمائیهای او کامل نخواهد شد و شرح و تفسیر الهّیات و معارف فطری را باید از امام فرا گرفت.
و ممکن است معنای اینگونه احادیث این باشد که چون یکی از اسباب کمال معرفت، اطاعت الله است که هر چه شخص عارف در میدان اطاعت سیر و حرکت کند و عبادت و اطاعتش بیشتر شود عرفانش زیادتر میگردد و مددهای غیبی بیشتر به او میرسد چنانکه معرفت هم هر چه زیادتر شود شوق و رغبت به عبادت و اطاعت الهی در انسان زیادتر میشود تا حدی که همه دواعی غیر الهی در انسان بی اثر میگردد. از این جهت چون اطاعت و عبادت خدا و چگونگی آن بدون دریافت برنامه و دستور العمل آن از امام و اطاعت از او حاصل نمیشود این مرتبه از معرفت کامل که در کمال هم مراتب دارد بدون معرفت امام محقّق نخواهد شد.
بلکه حتّی دعا که هر کسی به حسب فقر و نیازی که دارد گمان میکند زبان آنرا دارد و میتواند با او سخن بگوید و حاجت بخواهد و همین طور هم هست همه با او مرتبط میشوند و بین بنده و خدا هر وقت بخواهد او را بخواند مانع و حجابی نیست و خدا ناله همه را میشنود.
آیا در همین دعا اگر راهنمائیهای امامان: و دعاها و سیره آنها در مقام عمل در اختیار ما نبود دعا در مرتبهای بسیار نازل و از درخواست حاجتهای مادّی تجاوز نمیکرد و حتی بسا نیایشها که با شؤون ربوبی مناسب نبود، و خلاف ادب و حاکی از نقص معرفت بود لذا در این موضوع دلالتهای ائمه: و دعاهائی که از ایشان رسیده است بقدری دستگیری از بشر نموده است که بسا یک جمله از آن دعاها بقدری نورانیت میبخشد و افق بینش انسان را وسیع میسازد و بقدری انسان را از لذائذ معنوی بهره مند میکند که آفتاب جهان تاب، دید ظاهری او را آن چنان وسیع نمیسازد، و تمام لذائذ مادّی را نمیتوان با لذّتی که از خواندن ویا شنیدن یک جمله از آن دعاها حاصل میشود برابر گرفت که اگر خارج از حدود این رساله نمیشد برخی از این دعاها را که به روح انسان پروازهای بلند میدهد و او را در بلندترین قلّههای مقام انسانیت مینشاند در اینجا یادآور میشدیم تا معلوم شود که این همه سفارش راجع به معرفت امام بی جهت نیست.
و سوّمین توضیح و توجیهی که برای این احادیث می نمائیم این است که عمده فائده معرفت الله و اثر آن در اعمال انسان ظاهر میشود و از میزان الزام او به اطاعت الهی و تسلیم و فرمانبری او از دستورات خدا ظاهر میشود، و مظهر کامل آن اطاعت از خلیفة الله است که توقف بر معرفت او دارد و خود معرفت او نیز اطاعت خدا است.
سیر عرفانی انسان به اطاعت کامل از اوامر و نواهی الهی، و تسلیم خالص در برابر فرمان او منتهی میشود چنانکه عبد خود را نبیند و مانند حضرت ابراهیم علیه السلام اگر مأمور به ذبح فرزند شد بی چون و چرا فرمان پذیر گردد و مانند اسمعیل ذبیح ـ علی نبینا وآله و علیه السلام ـ که وقتی پدرش فرمان الهی را در ذبح او به او ابلاغ کرد بدون پرسش و بدون تأمّل گفت: (یا أبت افعل ما تؤمر)[۴۴] = «ای پدر به آنچه مأمور شدهای انجام ده».
این سیر عرفانهی از طریق معرفت امام و اطاعت او به مقصد میرسد و از گمراهیهای گوناگون مصون میشود.
خداوند متعال ما را به معرفت اولیائش وبه معرفت امام زمان و ولی وقت، حضرت حجة بن الحسن المهدی علیه السلام که باب معرفت او است ملهم و راهنمائی فرماید و از معرفت خودش به معرفت پیغمبر و از معرفت پیغمبر به معرفت امام و سپس، از معرفت امام به معرفت پیغمبر و از معرفت پیغمبر به معرفت خدا برساند.
راههای شناخت امام
به نظر میرسد که هر حقیقت و واقعیتی ـ خواه وجود غیبی خارجی داشته باشد یا از امور عقلیه باشد ـ از راهی از راههای شناخت مناسب خود مانند حسّ و تجربه و فطرت و عقل و خواب و وحی قابل شناخت میباشد. بدیهی است این نظر به این معنی نیست که بگوئیم همه اشیاء و حقایق از این راه شناخته شدهاند بلکه مقصود این است که معرفت هر یک از اشیاء و حقایق از یک یا بیشتر از این راهها امکان دارد مثلاً از راه وحی هر چیزی که خدا اراده شناساندن آن را به وسیله وحی فرموده باشد شناخته میشود.
در معرفت امام هم از راههائی که در اختیار بشر است شناخت او امکان دارد، و عمده راههائی که مورد استفاده قرار گرفته، و از آن امام شناخته میشود سه راه است:
اوّل نص است، یعنی تعیین و تصریح و اعلام پیغمبر که مفادش خبر دادن از جعل و نصب الهی یا جعل و نصب امام به امر الهی است که فرق آن با اوّل این است که در اوّل جعل و نصب بدون واسطه انجام شده و فعل الهی است بدون واسطه ولی نصّ پیغمبر مثل خبر دادن از آن است. و در دوّم فعل الهی است به واسطه پیغمبر است که به امر الهی انجام میشود و استناد آن به خدا نیز مثل بسیاری از افعال ملائکه به خدا صحیح است چون به امر خدا انجام میدهند و مترتّب و متفرّع بر آن مطلب است، نصّ هر امام بر امامت امام بعد از خودش.
اعتبار و دلالت نصّ بر امامت، یک امر بسیار منطقی و عرفی و خرد پسند است که با توجه به بحثهای گذشته که گفتیم حاکمیت مخصوص الله است و صاحب اختیار حقیقی همه و هر چیز و هر شأنی از شؤون خلق است کاملاً واضح میشود زیرا تصرّف هر کس در آنچه مربوط به او است و تعیین هر گونه قرار و برنامه راجع به آن معتبر است و این امر نظیر اعتبار اقرارهای مردم نسبت به نفس یا مال خودشان میباشد که به غیر از اینکه از طریق خودشان شناخته شود راهی ندارد و کسی را در آن حق چون و چرا گفتن نیست.
بنا بر این در اعتبار بر این راه جای هیچ گونه خدشه و تردیدی نیست هر چند در «منصوص علیه» کسی که نصّ بر او شده باشد اختلاف انظار پیش بیاید.
دوّم از راههای معرفت امام معجزه است، که ظهور آن به دست کسی که مدّعی امامت باشد دلیل بر صدق ادّعای او است یا به بیان بعض بزرگان، دلیل بر نصّ و نصب او از جانب خدا است[۴۵] زیرا در این مسأله دو نظر است یکی اینکه معجزه مستقلاً دلیل بر امامت است و دیگری اینکه دلیل اصلی، نصب و نصّ پیغمبر یا امام سابق است و معجزه دلیل بر نصب است که اگر نصّ مفقود باشد و معجزه باشد معجزه دلالت دارد بر اینکه نصّ بر صاحب معجزه بوده است و به دست ما نرسیده است.
«قلت لابی عبدالله علیه السلام لای علّة أعطی الله عزوجل أنبیائه ورسله وأعطاکم المعجزة؟ فقال: لیکون دلیلاً علی صدق من أتی به والمعجزة علامة لله لا یعطیها الا أنبیائه ورسله وحججه لیعرف به صدق الصادق من کذب الکاذب[۴۶] = به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم به چه علّتی خداوند متعال به پیغمبران و فرستادگانش وبه شما معجزه عطا کرد؟ فرمود: براین اینکه دلیل باشد بر راست گوئی کسی که آن را آورده است، و معجزه علامتی است (نشانی است) از برای خدا، عطا نمیفرماید آن را مگر به انبیاء و رسولان و حجتهای خودش تا شناخته شود به وسیله آن راستی راستگو از دروغ دروغگو».
راه سوّم از راههای شناخت امام: اخلاق و کردار و روش و رفتار و وضع زندگی و صادرات علمی یکی از راههای شناخت امام است برای آنان که اهلیت تشخیص را داشته باشند، و بتوانند از اخلاق و اقبال و معاشر و سلوک و گفتارها و سخنرانیها و برخوردهای گوناگون، صاحب این مقام را بشناسند مثلاً در اثر مطالعه دقیق و عمیق در زندگی مولای متّقیان و سرور اولیاء حضرت علی علیه السلام و خطبههای آن حضرت در معارف و الهیات و عدالت و زهد و شجاعت و فداکاری در راه حق و سایر ابعاد شخصیت بزرگ و وسیع آن حضرت، اهل بینش و آگاهی و دانش امامت او را بر همه اصحاب و همه مسلمین تصدیق مینمایند هم چنین در زندگی سایر امامان: این معنی کاملاً حاصل است.
و شاید همین باشد معنی حدیث شریفی که از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است که امیر المؤمنین علی علیه السلام فرمود:
«اعرفوا الله بالله، والرسول بالرسالة، واُولی الامر بالامر بالمعروف والعدل والاحسان»[۴۷].
در معنای این حدیث شریف چند احتمال است که بطور اجمال به آنها اشاره میشود:
اول اینکه خدا را بشناسید به خدائی و صفات جلال و جمال و شؤون او یعنی او را چنانکه هست وبه صفات ثبوتیه و سلبیهای که دارا است بشناسید (یعنی باید چنین معرفتی تحصیل کند) و پیغمبر را نیز به شأن رسالت و مقام پیغمبری بشناسید که رسول خدا و فرستاده خدا است و رابط بین خالق و مخلوق و واسطه بین خدا و بندگان او است. و اولی الامر را به اینکه امر به معروف مینمایند و به عدل و احسان عمل میکنند بشناسید که اگر از خدا و پیغمبر و اولی الامر از شما سؤال شد پاسخ دهید که خدا، خدائی و صاحب اختیاری و پادشاهی و مالکیت همه را دارد و همه به او نیازمند، و او از همه بی نیاز و جامع جمیع صفات کمال، و منزّه از تمام نواقص است و پیغمبر (حضرت محمد بن عبدالله صلی الله و علیه و آله) از سوی خدا رسالت دارد و آورنده پیام و رساننده وحی خدا است. و دوازده امام و اولی الامر، بزرگوارانی هستند که امر به معروف و عدل و احسان مینمایند.
بنا بر این احتمال، بر اهل فن و تفطّن، علّت اینکه «رسول» به لفظ مفرد و «اولی الامر» به لفظ جمع آورده شده و لطف عبارت حدیث معلوم میشود.
احتمال دوّم این است که خدا را به خودش وبه ذات خودش بشناسید که او روشن تر و معروف تر از هر چیز است چنانکه از منصور بن حازم نقل شده است که گفت:
«ان الله جل جلاله أجل وأعز وأکرم من أن یعرف بخلقه بل العباد یعرفون بالله[۴۸] = همانا خداوند متعال، بزرگوارتر و عزیزتر و گرامی تر از آن است که با مخلوقاتش شناخته شود بلکه بندگانش به وسیله او شناخته میشوند».
و چنانکه در دعای عرفه، سید الشهداء الموحدین علیه السلام به درگاه خداوند عرضه میدارد:
«أیکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهر لک متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک ومتی بعدت حتی تکون الاثار هی التی توصل الیک = آیا چیز دیگر میتواند ظاهرتر از خود تو باشد تا او وسیله ظاهر نمودن تو گردد کی پنهان هستی تا نیازمند برهان باشی که بر تو دلالت کند و کی دوری تا به وسیله آثار بر تو برسند.
بنور شمع کی خورشید تابان
کند پیدا کسی اندر بیابان
برم من از مؤثر پی به آثار
بظاهر گر چه بر عکس است این کار
ظهور جمله اشیا بنور است
چگونه نور از آنها در ظهور است
اگر برهان لمّی جلوه گر شد
نباید بهر انّی خون جگر شد
تصوّر را در اینجا چون گذر نیست بجز لفظ انّی و لمّی دیگر چیست[۴۹].
و پیامبر را به رسالتش یعنی چگونگی دعوت و شریعتش بشناسید و اولی الامر را به امر به معروف و عدل و احسان بشناسید یعنی از عمل و سیره و رفتار و کردارشان بشناسید.
احتمال سوم این است که خدا را بشناسید به خدا، یعنی به کارها و افعال او وبه آیات او که در آفاق و انفس است چون اگر چه فعل، و آنچه از آن حاصل میشود غیر فاعل است امّا چون فاعل فعل و آفریننده آیت او است، از این جهت وقتی خدا را به افعالش وبه آثارش بشناسیم به خدا شناختهایم وبه چیز دیگر نشناختهایم چون چیز دیگری غیر از آثار خدا و آیات او امکان وجود ندارد. و پیغمبر را بشناسید به رسالتش یعنی کارهای پیامبرانه و اعمال و روشش را در انجام وظیفه رسالت ملاحظه کنید و اولوا الامر را نیز به کارهایشان در واداشتن مردم به کارهای نیک و عدالت و احسانشان بشناسید.
و فرق بین احتمال اوّل و دو احتمال دیگر این است که احتمال اوّل راجع به این است که خدا و پیغمبر و اولوا الامر را به چه اوصاف و شؤونی باید شناخت و چگونه معرفی باید تحصیل کرد! اما احتمال دوّم و سوّم مبنی بر این است که خدا و پیغمبر و امام را به همان شؤون و اوصافی که دارند از چه راهی باید شناخت. بنا بر این حدیث شریف اگر مفاد آن این باشد که اولی الامر را باید دارا و واجد این صفات شناخت، وجود این صفات بطور مطلق و کامل در شخصی با ادّعای مقام امامت دلیل بر صدق ادعای او میباشد مع ذلک باید توجه داشت که راه برای عموم همان نصّ و معجزه است و چنانکه بعضی ـ مثل مرحوم آیت الله پدرم ـ فرمودهاند راه سوّم راه خواص و اشخاص بسیار آگاه و متوجه به جوانب و اطراف امور و متفطّن است و چون احاطه کامل بر اخلاق و کردار اشخاص امکان پذیر نیست، و نظرها در حکایت اخلاق و رفتار از مقام معنوی اشخاص مختلف است لذا آنچه باید به آن خصوص در مقام احتجاج بیشتر اعتماد کرد همان نص و معجزه است.
علاوه بر این راه سوم الزام بر تبعیت فوری و تعبدی ندارد زیرا ممکن است اشخاص در قبول نکردن ایمان عذر بیاورند که باید بررسی کنیم و مجالست و مباشرت بنمائیم تا ایمان بیاوریم به خلاف نصّ و معجزه که به مجرد اینکه محقّق شد، ایمان به صاحب آن واجب میشود علاوه بر اینکه در مورد معجزه که دلیل بر صدق مدّعی نبوّت است آیات متعددی دلالت دارد. مثل این آیه:
(لقد أرسلنا رسلنا بالبینات)[۵۰] = «همانا ما فرستادگانمان را با دلیل و برهان فرستادیم».
و بر نصّ و بشارت پیغمبران سلف بر نبوت حضرت رسول اکرم صلی الله و علیه و آله نیز آیاتی دلالت دارند مانند:
(الذی یجدونه مکتوباً عندهم فی التوراة والانجیل)[۵۱] = «پیغمبری که اسم او را در تورات و انجیلی که نزد آنها است نوشته مییابند».
و مانند: (ومبشراً برسول یأتی من بعدی اسمه أحمد)[۵۲] = «مژده میدهم شما را به پیامبری که بعد از من میآید و اسمش احمد است» که از قول حضرت عیسی ـ علی نبینا وآله وعلیه السلام ـ حکایت فرموده است.
و مانند: (الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه کما یعرفون أبنائهم)[۵۳] = «گروهی که کتاب به آنها دادیم (یهود و نصاری) محمد را میشناسند بدان گونه که فرزندان خود را میشناسند».
و امّا در مورد اخلاق کریمه و رفتار و کردار سالم و معتدل آیهای در نظر ندارم که به صراحت از آن استفاده شود صرف اخلاق کریمه اگر چه نصّ و معجزه نباشد راه شناخت است، و مانند نصّ و معجزه میتوان به آن احتجاج نمود.
هر چند از این راه هم برای افراد خاصّی یقین حاصل میشود مثل کسانی که معاشرت تام با مدعی نبوّت داشته یا مطالعات وسیع و عمیق در تاریخ او کرده باشند چنانکه حضرت خدیجه در مقام استدلال به صحّت و حقّانیت نبوّت حضرت خاتم الانبیاء صلی الله و علیه و آله به آن استدلال فرمود و شکی در صدق گفتار پیغمبر صلی الله و علیه و آله نکرد البته سوابق و دلائل دیگر نیز خدیجه علیها السلام را که به انتظار روزی بود که شوهر عالیقدرش مبعوث به رسالت گردد راهنمائی مینمود و هر یک کافی بود مع ذلک این استدلال از آن بانوی آگاه دل و روشن بین در ردّ بعض احتمالات نقل شده است، وبه هر حال دلیل برای همه همان نصّ و معجزه است، و اخلاق و صفات حمیده و افضل و اکمل و برتر بودن از دیگران از شرایط نبی و امام است و فقدان، آن دلیل عدم نبوّت و عدم امامت است.
امامت خاصه
پس از بررسی مسأله نیاز جامعه به امام و شرائط و اوصاف امام و لزوم تعیین آن از جانب خدا و مباحث کلی دیگر که به مجموع آن بحث امامت عامّه میگویند و بطور اجمال به مباحث آن اشاره کردیم، امامت خاصّه مطرح میشود.
بحث در امامت خاصّه در این است که بعد از اینکه نیاز جامعه به امام ثابت شد و اوصاف و شرایط امام معلوم گردید و ثابت شد که تعیین و نصب امام بر حسب حکمت و لطف بر خدا لازم است و هیچ عصر و زمانی خالی از وجود امام نمیباشد و معرفت و شناسائی امام و اطاعت افراد و او را الگو قرار دادن بر همه واجب است پس بر هر کس لازم است صاحب وقت و ولی زمان و امام عصر خود را که خدا او را منصوب کرده وبه نصّ پیغمبر صلی الله و علیه و آله یا امام قبل، نصب او ثابت شده است بشناسد.
در اینجا می گوئیم فرقه محقّه و طایفه حقّه اثنی عشریه معتقدند که در این امّت بعد از پیغمبر اکرم حضرت محمد بن عبدالله صلی الله و علیه و آله و سلم دوازده نفر به ترتیب از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام تا امام دوازدهم حضرت مهدی حجة بن الحسن ـ علیهم الصلاة والسلام ـ امام و ولی وقت و صاحب الزمان و خلیفه و وصی رسول خدا صلی الله و علیه و آله میباشند.
و دلائل و براهین بر امامت آن بزرگواران بسیار است که با توجه به آنچه در بحث امامت عامّه به آن اشاره به تعدادی ادّله اشاره میکنیم:
۱ـ با توجه به اینکه ثابت شد امامت منصبی است الهی و ولایت از جانب خدا و مقام خلیفة اللهی است وبه نصب و تعیین خدا و نصّ پیغمبر صلی الله و علیه و آله صورت پذیر است و حتماً این نصب که با هدایت الهیه و ربانیت و رحمانیت و رحیمیت و حکمت و علم و سایر صفات جمالیه او ارتباط دارد از سوی خدا انجام شده است می گوئیم به اتفاق مسلمین بر غیر از این دوازده نفر (ائمه اثنی عشر:) تنصیص و تعیینی نرسیده است. علیهذا این دوازده نفر منصوب از جانب خدا میباشند چون اگر آنها نیز منصوب نباشند امّت بدون امام و زمین بدون حجّت باقی خواهد ماند و علاوه قطع فیض و نقض غرض و نقص هدایت و ربانیت و رحمانیت الهی خواهد بود و چون این امور همه فاسد و باطل است پس منصوب بودن آن بزرگواران و امامتشان حق و ثابت است.
۲ـ چنانکه در امامت عامه ثابت شده است امام باید معصوم باشد با توجه به اینکه برای غیر از این دوازده نفر برای احدی سوای رسول خدا صلی الله و علیه و آله و حضرت زهرا علیها السلام ادعای مقام عصمت نشده است وبه اتفاق مسلمین غیر از این دوازده نفر همه افرادی که زمامداری یافتند یا مدّعی آن بودند معصوم نبودند امامت در تمام اعصار بعد از رسول خدا صلی الله و علیه و آله در این دوازده نفر انحصار و امتداد خواهد داشت.
۳ـ بر حسب احادیث ثقلین و احادیث امان و روایات دیگر هیچ گاه زمین از شخصی از اهل بیت پیغمبر صلی الله و علیه و آله که عدل قرآن باشد خالی نخواهد ماند و در طول چهارده قرن و اندی که بر اسلام گذشته مسلمین کسی را غیر از دوازده نفر عدل قرآن نشمردهاند، و عدم افتراق از قرآن را در حق کسی نگفته و کسی را غیر از این دوازده نفر به این صفت نشناختهاند. بنا بر این این شأن در این دوازده نفر امتداد دارد.
۴ـ بر حسب روایات معتبر و صحیح و متواتر شیعه و اهل سنّت رسول اکرم صلی الله و علیه و آله و سلم مکرر تنصیص به امامت ائمه اثنی عشر: فرمود و علاوه هر امامی بر امام بعد از خود و بلکه بر امامان بعد از خود تنصیص و تصریح فرموده تا نوبت رسید به امام یازدهم حضرت امام حسن عسگری علیه السلام که او نیز امامت فرزند عزیزش حضرت مهدی بقیة الله علیه السلام را مانند پدران بزرگوارش تسجیل و تنصیص کرد که در واقع حضرت صاحب الامر از سوی پیغمبر خدا صلی الله و علیه و آله و یازده امامی که بعد از رسول خدا صلی الله و علیه و آله امامتشان ثابت است به امامت معرفی شدهاند و لذا طبعاً نصّ بر امامت آن حضرت از نصّ بر امامت سایر ائمه: بیشتر است و همه نصوصی که در اعلام امامت ائمه قبل از آن حضرت است حتی نصوص غدیر و ثقلین بطور مستقیم ویا غیر مستقیم نصّ بر امامت حضرت مهدی ارواحنا فداه میباشد و جالب این است که علاوه بر نصوص اسلامی بر امامت ائمه اثنی عشر در کتب عهد عتیق و جدید نیز بر امامت این بزرگواران از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام تا حضرت ولی الله مهدی منتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف در موارد متعدد به صراحت و اشاره تنصیص شده است[۵۴].
۵ـ چنانکه گفته شد یکی از راههای شناخت امام، معجزه است و بر این اساس معجزات بسیار و بی شماری که از ائمه طاهرین: صادر شده و صدور آنها بر حسب روایات متواتر قطعی و مسلّم است، از دلائل قطعی امامت آن بزرگواران است.
هر کس به کتابهای حدیث و تاریخ مراجعه نماید این موضوع بر او مثل آفتاب روشن میشود بسیاری از معجزات امیر المؤمنین علیه السلام و خبرهای آن حضرت از غیب، و وقایع آینده، و معجزات سایر ائمه: در کتابهای اهل سنّت نیز ثابت و ضبط است و قابل هیچگونه تردید نمیباشند و امامت امام عصر عجل الله تعالی فرجه از طریق معجزه نیز ثابت است هم معجزاتی در عهد پدر بزرگوارش، و هم معجزاتی که در زمان غیبت صغری و سپس معجزاتی که در عصر غیبت کبری از آن حضرت صادر شده است بسیار است و صدها مورد آن را در کتابهای معتبر میتوان احصا کرد علاوه بر آنچه خودمان در دوره عمرمان دیده یا شنیدهایم. بدیهی است برای شناخت امری مثل معجزه راهی جز خبر افراد موثق و مورد اعتماد و تواتر، ویا مشاهده و دیدن نیست که در مورد معجزات ائمه: و شخص حضرت مهدی علیه السلام این دوره کاملاً و بطور باور آور و شناخت بخش موجود است هم به وسیله نقل دیگران در طول چهارده قرن وهم به وسیله مشاهدات عینی خودمان به معجزاتی که در اثر توسّلات به حضرت مهدی و سایر ائمه: از أن بزرگواران و حتی از امام زادگان صادر شده است علم و یقین داریم، و هر کس هم در این راه وارد شود و بررسی نماید و معجزات یک نفر از ائمه مثل حضرت رضا علیه السلام را که در عصر ما صادر شده است تحت مطالعه در آورد برای او شبهه و شکی در امامت همه آن عزیزان درگاه خدا باقی نخواهد ماند.
۶ـ در راههای معرفت امام گفتیم که یکی از راههای معرفت امام برجستگی و فوق العاده بودن او در اخلاق کریمه و صفات عالیه است که متخصصان در حکمت عملی و استادان تربیت و مربیان بزرگ اخلاق و آگاهان به ملکات فاضله و کمالات نفس و جهات مربوط به تعادل اخلاق و انحرافاتی که از جهت افراط یا تفریط پیدا میشود درک مینمایند که صاحب این روش و رفتار انسانی است الهی، و بشری است ملکوتی که در اوج مقام انسانیت و فضائل آدمیت قرار گرفته است و گاه بعض انسانها در این فضیلت به حدّی اوج دارند که وضع اخلاق آنها با مقایسه به دیگران خارق عادت است.
از مطالعه و بررسی سیره و سلوک و معاشرت و اخلاق و حالات ائمه: و مواضع و مواقفی که بر حسب مناسبات مختلف با دوستان و دشمنان و مسلمانان و کفار داشتند به خوبی روشن میشود که هر یک از آنان تجسّم دعوت قرآن و رسالت اسلام و نمایش اکمل تکامل انسان و عالیترین نمونه تفوق و تعالی بشر به کلّ مخلوقات بودند.
در زهد و تقوی و گذشت و پاکی و پاکدامنی و خلوص نیت و عبادت و اطاعت از خدا و دلسوزی برای جامعه و از خود گذشتگی و فداکاری برای اسلام و شجاعت و امانت و صداقت و علم و حلم و بردباری و شکیبائی و خویشتن داری، و استقامت و پایداری و حبّ فی الله و بغض فی الله و حمایت از حق و عدل و ایثار، و قناعت و تواضع و رضا و تسلیم و توکّل و تفویض، سرآمد تمام بنی نوع بشر و سرمشق تمام فضائل و هدایت افعالی الهی میباشند.
کتابهای بزرگ در شرح اخلاق و سجایای ملکوتی و فضایلشان کافی نیست، و هر چه گفتهاند و نوشتهاند اندکی از بسیار و یکی از بی شمار است.
این شرح بی نهایت کز وصف یار گفتند حرفی است از هزاران آن در عبارت آمد
وبه گفته شاعر عارف دیگر:
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنند سر انگشت و صفحه بشمارند
بلندی مقام معرفت و تقرّب آنها را به خداوند از روش تضرّعشان به درگاه خدا و مناجات هایشان و نیایش و ستایششان و از مضامین دعاهاشان و از آنچه از خدا میخواستند و حاجت هائی که از او میطلبیدند میتوان شناخت.
دشمنانشان و سیاستمداران جبّار و ستمکاری که وجود آن بزرگواران، و آن همه مظاهر پاکی و خیر خواهی و هم نوائی و هم صدائی با مستضعفان را برای حکومت و سلطه و استکبار خود خطر میدیدند نیز به فضل آنها و علمشان و کمال اخلاقشان اعتراف مینمودند.
راستترین مدایح و اشعار، اشعار و مدایحی است که امثال فرزدق و دعبل، کمیت و سید حمیری در آن دورانهای فشار و اختناق در مدح آن بزرگواران سرودهاند، هیچکس نتوانست به فرزدق بگوید قصیده میمیه تو در مدح امام زین العابدین مبالغه است حتی بنی امیه اگر چه او را زندانی کردند امّا نتوانستند مضامین اشعار شیوا و رسای او را انکار کنند.
در این باب میتوانید به صدها و هزارها کتاب شیعه و اهل سنّت، خصوص کتابهای اهل سنّت که در مناقب اهل بیت و ائمه اثنی عشر: نوشتهاند مراجعه نمائید مانند کتاب کفایة الطالب گنجی شافعی و کتاب مطالب السئول محمد بن طلحه شافعی، و کتاب الفصول المهمّه ابن صباغ مالکی، و مناقب ابن مغازلی شافعی و تذکرة الخواص سبط ابن جوزی و الاتحاف شبراوی، و روضه الاحباب خواجه محمد پارسا، و نور الابصار شبلنجی، و کتاب اهل البیت توفیق ابو علم، و الصواعق المحرقه، و کتابهای دیگر.
لذا در اینجا سخن را با گفتاری که شبراوی شافعی شیخ اسبق ازهر از یکی از اهل علم نقل کرده است پایان میدهیم:
«ان آل البیت حازوا الفضائل کلها علماً وحلماً وفصاحة، وذکاء وبدیهة وجوداً وشجاعة فعلومهم لا تتوقف علی تکرار درس، ولا یزید یومهم فیها علی ما کان بالامس بل هی مواهب من مولاهم من أنکرها وأراد سترها کان کمن أراد ستر وجه الشمس فما سألهم فی العلوم مستفید ووقفوا، ولا جری معهم فی مضمار الفضل قوم الا عجزوا وتخلفوا وکم عاینوا فی الجلاد والجدال اموراً فتلقوها بالصبر الجمیل، وما استکانوا وما ضعفوا تقرّ الشقائق اذا هدرت شقائقهم وتصغی الاسماع اذا قال قائلهم ونطق ناطقهم سجایاً خصهم بها خالقهم».
مضمون این گفتار این است که اهل بیت همه فضائل را از علم و حلم و جود و ذکاوت و شجاعت و فصاحت و صباحت و بدیهه گوئی را دارا شدند، علوم ایشان درسی و تحصیلی نیست، و امروزشان بر علوم دیروزشان نمیافزاید بلکه این علوم موهبت هائی از خدایشان است هر کس انکار علوم آنها را بنماید مانند کسی است که بخواهد آفتاب را بپوشاند هرگز کسی که در مقام استفاده علمی بود از آنها پرسشی نکرد که آنان در جواب در بمانند و عاجز شوند، هیچ قوم و گروهی با ایشان در میدان مسابقه فضل شرکت نکرد مگر آنکه ناتوان شد و عقب ماند، و چه بسیار چابکیها و گستاخیها و حملات و جدال هائی که دیدند وبا صبر جمیل با آن برخورد نمودند و بیچاره و ضعیف نگشتند هر زمان که خروش و غرّش آنها برآید همه خروشها و غرّشها آرام گیرد و وقتی که گوینده ناطقشان زبان به درّفشانی باز کند و سخنرانی نماید همه گوشها به اصغا درآیند و همگان به آن گوش فرا دهند سجیتها و خصوصیت هائی است که خدا ایشان را به آنها مخصوص گردانیده است.
پیش رویت دیگران صورت بر دیوارند
نه چنان صورت وسنّی که تو داری دارند
تا گل روی تو دیدم همه گلها خارند
تا تو را یار گرفتم همه یا را غیارند
و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین.
پانویس
- ↑ رساله «المسائل الخمسون» فخر رازی، مسأله47 ـ این رساله در ضمن کتابی به نام «مجموعة الرسائل» در مصر در 1328 هجری در مطبعه علمی کردستان چاپ شده و این حدیث در صفحه 484 این کتاب است.
- ↑ روایات در این معنی بسیار و متواتر است. از جمله از حضرت امام زین العابدین علیه السلام روایت شده است که فرمود:
«لو أن رجلاً عمر ما عمر نوح فی قومه ألف سنة إلا خمسین عاماً یصوم النهار، ویقوم اللیل فی ذلک الموضع (یعنی بین الرکن والمقام) ثم لقی الله بغیر ولایتنا لم ینفعه ذلک شیئاً = اگر شخصی بقدر آنچه نوح در قوم خود عمر کرد (نه صد و پنجاه سال) عمر نماید و روزها را روزه بگیرد و شبها را در بین رکن و مقام به نماز و عبادت بایستد و خدا را ملاقات کند بدون ولایت ما این اعمال چیزی را به او نفع نخواهد داد». - ↑ مرحوم دانشمند معاصر شعرانی در توصیف و بیان عظمت مقام علمی علامه حلّی کلامی لطیف دارد و میگوید: به راستی باید گفت پس از ائمه معصومین: در شیعه عالمی به بزرگی او نیامده بلکه در میان اهل سنت نیز مانند او نمیشناسیم.
- ↑ سوره روم، آیه7.
- ↑ مبانی عقیدتی و ایدئولوژی بر دو نوع میباشد: مبانی مثبت و ایمانی، و مبانی منفی و سلبی، و به عبارت دیگر ایدئولوژی معنوی وا ایدئولوژی مادّی. ایدئولوژیهای مادی، سلبی است و بیش از این نیست که همه چیز عین عالم مادّی است و ما وراء آن چیزی نیست و هر چه هست مظاهر مادّه و تغییرات و تبادلاتی است که در آن ظاهر میشود. این گونه ایدئولوژی، جز نفی و سلب مفهومی ندارد زیرا جهان ماده و مظاهر مختلف و تغییراتی که در آن ظاهر میشود قابل انکار نیست و وجود عالم مادّی در مقابل قائلین به عالم غیب ایدئولوژی نیست بلکه ایدئولوژی یک فرد مادی این است که هر چه هست همین ماده است و ما وراء آن چیز دیگر نیست و همین است که مادی نمیتواند آن را اثبات کند و نمیتواند به عنوان ایدئولوژی آن را عرضه بدارد. وجود جهان مادی ثابت است و کسی را در آن حرفی نیست و در نفی و اثبات آن اختلافی نمیباشد که قائل به وجود آن، آن را ایدئولوژی خود بداند. آنچه مورد اختلاف است انحصار عالم وجود و هستی به عالم ماده و نفی عالم غیب است که مادی برآن اصرار دارد و موحد و خدا پرست آن را ردّ میکند و به عالم غیب نیز معتقد است بنابر این اولاً ایدئولوژی مادی که انکار عالم غیب باشد قابل اثبات نیست تا به توان آن را زیر بنا قرار داد و بر اساس آن نظام و قانون پیشنهاد کرد و ثانیاً نفی و سلب چون چیزی نیست، به فرض اثبات هم زیر بنا قرار داد و بر اساس آن نظام و قانون پیشنهاد کرد و ثانیاً نفی و سلب چون چیزی نیست، به فرض اثبات هم زیر بنا نمیشود، و اگر بگویند زیر بنا عقیده به انحصار وجود به عالم مادّی است می گوئیم این عقیده در انسان هیچ گونه تعهدی نمیآورد و برای خود عالم مادی به این تفسیر احترامی نمیتوان ثابت کرد تا چه رسد برای عقیده به آن.
- ↑ اگر انسان شرافتمندی بخواهد علیه این نظامها، ادّعا نامه صادر کند باید کتابها بنویسد و سر انجام بگوید صد آفرین به عالم حیوانات درنده و شهوتران!!
همین امروز (دهم ماه مبارک1402) که این پاورقی را در اینجا مینویسم رادیو بی بی سی اطلاع داد که عدهای از نمایندگان کنگره آمریکا به اعتیاد و آمیزش با جوانهائی که با کنگره به عنوان نامه رسان و شغلهای دیگر در ارتباط بودهاند متهم شدهاند. این نمایندگان بزرگترین مجمع سیاسی جهان که در تعیین سیاستهای جهانی و نظام فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی آمریکا مؤثرند و جریانهای استعمار آمریکا و جنایات آن را رهبری مینمایند و به قدرت تکنیک و صنعت افتخار میکنند این جوانها را فریب داده و به وعده ترفیع مقام و رتبه در منجلاب فساد وارد مینمایند. از این گونه خبرها از غرب و شرق متمّدن و مترقّی بسیار شنیده و میشنویم. آلبرت ماشه رهبر کمونیستهای فرانسه سالها است که با زن قانونی فرد دیگری زندگی میکند و از آن زن دو فرزند هم دارد.
نظامهای کنونی، نظام هائی است که امثال ریگان و برژنف و میتران و تاچر از آنها سر در میآورند و جنایات فلسطین و لبنان و افغانستان و نقاط دیگر را برای توسعه طلبی و استثمار انسان هائی که در انسانیت قیمت یک فردشان از تمام استعمارگران آمریکا و کمونیستهای روسیه بیشتر است مرتکب میشوند و همه این جنایات را تجدّد و ترقّی گفته و به اسم صلح و همزیستی مرتکب میشوند. - ↑ سوره مائده، آیه3.
- ↑ سوره نساء، آیه59.
- ↑ خدا یار اهل ایمان است، آنان را از تاریکیهای جهان بیرون آرد و به عالم نور برد؛ و آنان که راه کفر ورزیدند یارشان شیطان و دیو رهزن است که آنها را از عالم نور بیرون آورده و به تاریکیهای گمراهی افکنند. سوره بقره آیه257.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت139.
- ↑ سوره بقره، آیه30.
- ↑ سوره ص، آیه26.
- ↑ سوره بقره، آیه124.
- ↑ راجع به جریان عجیب سقیفه به کتاب «السقیفه» تألیف علامه کبیر مرحوم شیخ محمد رضا مظفر جزاه الله عن الاسلام خیر الجزاء مراجعه شود.
- ↑ و بعد هم اورا کشتند و قتلش را به اجنّه نسبت دادند.
- ↑ مرحوم استاد آیت الله آقای سید محمد تقی خوانساری که در قدس و تقوی و غیرت اسلامی و فداکاری در راه دین و دفاع از حریم اسلام کم نظیر بود نقل میفرمود که: در سفر حج بیت الله الحرام با شیخ حسن بناء در مدینه طیبه یا مکه معظمه (تردید از اینجانب است)
مجالس متعددی دیدار و بحث داشتم و بالاخره در مسجد مدینه یا مسجد الحرام (که باز هم تردید از حقیر است) شیخ حسن بناء سخنرانی کرد و در آن از شیعه دفاع نمود تا به عقیده آنها در موضوع خلافت و ابوبکر رسید گفت: «کانت هذه عقیدة فاطمة» مقصودش این بوده است که این عقیده شیعه بر غصب خلافت، عقیدهای نیست که کسی بتواند آنها را بر آن مؤاخذه کند زیرا عقیده فاطمه زهرا علیها السلام است. - ↑ سوره نجم، آیه3 و4.
- ↑ تفصیل و جریان کامل این واقعه را در کتب تاریخ مثل تاریخ ابن اثیر مطالعه نمائید.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه3.
- ↑ و آنان را پیشوای مردم ساختیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند، و هر کار نیکو، و بخصوص اقامه نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم و آنها هم به عبادت ما پرداختند. (سوره انبیاء، آیه72).
- ↑ ما این خانه آخرت (بهشت ابدی) را برای آنان که در زمین اراده علو و فساد و سرکشی ندارند مخصوص میگردانیم و حسن عاقبت خاصّ پرهیزگاران است. (سوره قصص، آیه83).
- ↑ علامه حلّی در باب حادی عشر (بحث امامت) میفرماید:
«الامامة ریاسة عامة فی امور الدین والدنیا لشخص من الاشخاص نیابة عن النبی».
وفاضل مقداد در «اللوامع الالهیة» بحث امامت (ص254) فرموده است:
«ریاسة عامة فی الدین والدنیا لشخص انسانی خلافة عن النبی».
البته این دو تعریف خصوصاً تعریف دوّم ممکن است بنا به مذهب عامه نیز قابل توجیه باشد که بگویند در خلافت شرط نیست شخصی که خلیفه شده است از جانب کسی که خلیفه او شده است برگزیده شده باشد بلکه خلافت جانشینی است و همین قدر که شخصی به جای دیگری بنشیند خلیفه و جانشین او خواهد بود بنا بر این بگویند در خلافت از نبی لازم نیست که پیغمبر خود، کسی را جانشین خود قرار دهد بلکه دیگران هم اگر کسی را به جانشینی او منصوب کردند یا شخصی به قهر و غلبه به جای او نشست جانشین و خلیفه او خواهد بود. اگر عامّه یعنی اهل سنت چنین بگویند جوابش این است که: این یک معنای خلاف ظاهری است که عرف پسند نیست در نیابت خلاف صریح لفظ است و به فرض اینکه لغت خلیفه و نایب هم بر کسی که به جای غیر و به نیابت غیر، متصدّی کار او شده باشد ولی از جانب او خلیفه و نائب نشده باشد اطلاق شود امامت و ریاست عامه بر امور دین و دنیای مردم منصبی است الهی و باید صاحب آن از سوی خدا منصوب و برگزیده شود و از این تعریف که به واسطه نبی و نصّ او میباشد با واقعیت و حقیقت امر امامت مطابق است و مثل دو تعریف دیگر، تعریف به اعم نمیباشد هر چند به نظر ما در آن دو تعریف نیز همین واقعیت مراد است و عرفاً و لغتاً، تعریف به اعم نیست. - ↑ سوره ص، آیه26.
- ↑ آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن... (سوره مائده، آیه67).
- ↑ امروز دین شما را برایتان کامل کردیم... (سوره مائده، آیه3).
- ↑ همانا ولی امر شما تنها خدا و رسولش و کسانی که ایمان آوردهاند میباشند. (سوره مائده، آیه55).
- ↑ سائلی از عذاب قیامت (که حتمی است) پرسید. (سوره معارج، آیه1).
- ↑ تفصیل و متن این معجزه را میتوانید در کتاب هائی مثل منهاج الکرامه و شواهد التنزیل و الغدیر و کتابهای تفسیر ملاحظه نمائید. (تفسیر صافی، ج1، ص633).
- ↑ نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه172.
- ↑ آیا آنکه خلق را به راه حق رهبری میکند سزاوارتر به پیروی است یا آنکه نمیکند؟ مگر آنکه خود هدایت شود. شما مشرکان را چه شده و چگونه چنین قضاوت باطل برای بتها میکنید. (سوره یونس، آیه35).
- ↑ هرگز کور و بینا مساوی نیست... و آفتاب و سایه یکسان نیست. (سوره فاطر، آیه19 و21).
- ↑ بگو (ای پیامبر) آنان که میدانند با آنان که نمیدانند یکسانند؟ هرگز (سوره زمر، آیه9).
- ↑ از اصحاب معروف حضرت صادق و حضرت کاظم علیهما السلام بوده است که وفاتش بر حسب نقل بعضی در سال199 هجری اتفاق افتاده و شرح حالش در کتابهای رجال مفصلاً ذکر شده است.
- ↑ از علمای مشهور اهل سنّت است که به سال144 هجری در گذشته است شرح حالش را در کتابهای رجال و تراجم مثل «تهذیب التهذیب» ابن حجر و «الجرح والتعدیل» رازی و «وفیات الاعیان» ابن خلکان ببینید.
- ↑ متن این بحث شیرین و منطقی را در کتاب علل الشرایع ب152 صفحه195 جلد1 ملاحظه فرمائید. این مباحثه را هشام در محضر امام جعفر صادق علیه السلام نقل کرد و جمعی از علمای بزرگ اصحاب آن حضرت مثل حمران بن أعین و مؤمن الطاق و هشام بن سالم نیز حضور داشتند، و مخفی نماند که احتجاجات ائمه: و اصحاب و شاگردان آن بزرگواران و علمای عالیقدر مانند شیخ مفید پیرامون امامت بسیار است علاقمندان میتوانند این احتجاجات را در بحار الانوار و سائر کتابهای مربوط به این موضوع مطالعه نمایند.
- ↑ سوره نساء، آیه59.
- ↑ منتخب الاشراف، ج1، باب8، حدیث4.
- ↑ محجة البیضا، ج2، ص250، آداب تلاوة القرآن.
- ↑ نهج البلاغه فیض الاسلام، حکم156.
- ↑ نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه152.
- ↑ بحار الانوار، ج5، ص312، ب15، ح1 و علل الشرایع، ج1، ص9، صدوق علیه الرحمه در شرح و تفسیر این جمله میفرماید: یعنی اهل هر زمانی بدانند که خدا آن کسی است که آنها را در هر زمان بدون امام معصوم نخواهد گذارد پس کسی که خدائی را پرستش نماید که بر خلق به وسیله نصب امام معصوم اقامه حجّت ننماید پس عبادت و پرستش غیر خدای عز و جل را نموده است و علامه مجلسی 1 در بحار، ج23، ص83، میفرماید: شاید تفسیر «معرفت خدا» به «معرفت امام» برای بیان این نکته باشد که معرفت خدا حاصل نمیشود مگر از جهت امام، ویا برای بیان اینکه انتفاع از معرفت خدا مشروط است به معرفت امام علیه السلام و در ص93، از کراجکی علیه الرحم این بیان را بطور وافی نیز نقل فرموده است.
وبه نظر این حقیر ممکن است از این جهت باشد که معرفت امام مبتنی است بر معرفت خدا به ولایت و حاکمیت بر کل عباد، و امامت و ولایت او نیز ظهوری از ولایت مطلقه و کلیه الهیه و مبتنی بر آن میباشد و معرفت امام به این ارتباط و ابتناء معرفت الهی و اقرار به حاکمیت و ربوبیت کامله و رحمانیت و رحیمیت و هدایت خدا است، و بدون این ارتباط معرفت امام حاصل نمیشود این معرفت اثبات صفات جلالیه و جمالیه خدا و نفی شریک برای خدا در ولایت و حاکمیت است. - ↑ توحید صدوق، طبع جدید، ص290.
- ↑ کافی، ج1، ص207.
- ↑ سوره صافات، آیه102.
- ↑ معجزه را بعضی اصطلاحاً بر خرق عادتی که از پیغمبر در مقام تحدّی و هنگامی که قوم، طلب آیت و علامت بر راستی و صدق مدعی پیغمبری بخواهند اطلاق مینمایند، و به خوارق عاداتی که از پیغمبر پیش از مبعوث شدن به دعوت، صادر شود هر چند دلیل بر نبوّت او شمرده میشود «ارهاص و ارهاصات» میگویند، و خوارق عادات صادر از ائمه: را معجزه اطلاق مینمایند، و خوارق عادات صادر از دیگران را کرامت میگویند.
- ↑ علل الشرایع، ج1، ص122، باب100.
- ↑ کافی، ج1، ص66، باب «انه لا یعرف الا به».
- ↑ کافی، ج1، ص86.
- ↑ از گنج دانش مرحوم پدرم آیت الله آقای آخوند ملا محمد جواد صافی علیه رحمة الله و رضوانه.
- ↑ سوره حدید، آیه25.
- ↑ سوره اعراف، آیه157.
- ↑ سوره صف، آیه6.
- ↑ سوره بقره، آیه146.
- ↑ در این موضوع به کتاب هائی مثل انیس الاعلام و سیف الامه وبه نوشتهای از نویسنده به نام «اصالت مهدویت»و بطور مستقیم به خود کتب عهد عتیق و جدید رجوع شود.







