کتابخانه:علم اخلاق اسلامی ج3 بخش اول

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
علم اخلاق اسلام ج۳ بخش اول
مشخصات کتاب
Elme akhlagh-naraghi.jpg
نویسنده

مهدی نراقی

ترجمه: دکتر سید جلال الدین مجتبوی
زبان فارسی
ناشر حکمت
محل انتشارات تهران
تاریخ نشر ۱۳۸۷
قطع وزیری
شابک ۹۷۸-۹۶۴-۵۶۱۶-۳۱-۹


محتویات

غرور

معنی غرور (فریفتگی) - نکوهش آن - گروه‌های اهل غرور - مغروران کفار و گناهکاران و فاسقان مؤمنان - فریفتگان اهل علم و دسته‌های آنها - واعظان فریفته - فریب خوردگان اهل عبادت بسیارند - بیشتر متصوفه فریفته‌اند - فریفتگان ثروتمندان و توانگران از دیگر طایفه‌ها بیشترند - ضد غرور، هوشیاری و علم و زهد است. غرور عبارت است از آرامش یافتن و مطمئن شدن به آنچه موافق هوی و هوس باشد، و طبع آدمی به سبب شبهه و خدعه شیطان به آن میل می‌کند.پس هر که معتقد باشد که در دنیا یا آخرت بر راه خیر است و این گمان و اعتقاد از روی شبهه نادرست و فاسد باشد او مغرور و فریفته است.و چون بیشتر مردم به خود گمان نیک دارند و اعمال و افعال خود را درست می‌پندارند، با اینکه در آن گمان خطا کارند، پس فریفته‌اند.مثلا کسی که مال حرام را می‌گیرد و در مصرف خیر می‌رساند، مانند ساختن مسجد و مدرسه و پل و کاروانسرا، می‌پندارد که عمل نیکی کرده و به سعادتی رسیده است، و حال آنکه این کار غرور و فریفتگی محض است، و شیطان او را فریب داده و آنچه را که شر است خیر نمایانده، و همچنین واعظی که غرض او از موعظه طلب جاه و منزلت است می‌پندارد که در طاعت خداست، و حال آنکه به فریب و نیرنگ شیطان در گناه است.

شکی نیست که مطمئن شدن به آنچه موافق هوی و هوس است و میل و خواهش طبع به آن از روی شبهه و پندار، مرکب از دو چیز است: یکی اعتقاد نفس به اینکه خیر او در آن است و حال آنکه این پندار خلاف واقع است، و دوم دوستی و خواهش باطنی نسبت به آنچه شهوت یا غضب مقتضی آن است.چنانکه واعظ هنگامی که به وسیله وعظ طالب جاه و منزلت است می‌پندارد که بدین وسیله ثواب و پاداش بدست می‌آورد، میل و رغبت او به جاه است و در همان حال معتقد است که خیر او در آن است.و ثروتمند وقتی در بذل مال خود امساک می‌نماید و در مصارف لازم خرج نمی‌کند، و با این حال به عبادت می‌پردازد معتقد است که مواظبت بر عبادت برای نجات او کافی است اگر چه بخیل باشد، و در حالی که مالدوست است خود را بر طریق خیر می‌انگارد. اما این اعتقاد به نوعی جهل مرکب برمی گردد، و آن جهلی است که مجهول مورد اعتقاد چیزی موافق هوای نفس باشد، و این از رذائل قوه عاقله است، و دوستی و طلب جاه و مال از رذائل دو قوه غضب و شهوت است، پس غرور از رذائل هر سه قوه یا از رذائل قوه عاقله با یکی از آن دو می‌باشد.

===مذمت غرور=== غرور و غفلت سرچشمه هر هلاکتی و مادر هر شقاوتی است، و از اینرو در باره آن مذمت شدید در آیات و اخبار وارد شده است.خدای سبحان می‌فرماید:

«فلا تغرنکم الحیاة الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور»[۱]«..زندگی دنیا فریبتان ندهد و [شیطان] فریبنده شما را به خدا مغرور نسازد» .

و می‌فرماید:

«و لکنکم فتنتم انفسکم و تربصتم و ارتبتم و غرتکم الامانی حتی جاء امر الله و غرکم بالله الغرور» [۲]«..ولی شما خود را به فتنه افکندید و منتظر ماندید و شک کردید و آرزوها فریبتان داد و [شیطان] فریبکار نسبت به خدا مغرورتان ساخت » .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «حبذا نوم الاکیاس و فطرهم، کیف یغبنون سهر الحمقی و اجتهادهم، و لمثقال ذرة من صاحب تقوی و یقین افضل من مل ء الارض من المغترین » . «خوشا خواب زیر کان و افطار کردنشان که چگونه بیداری احمقان و کوشش آنها را مغبون کرده‌اند [زیرا حمق موجب غرور به بیداری و کوشش می‌گردد]، و هر آینه ذره‌ای از عمل صاحب تقوا و یقین برتر است از عمل فریفتگان که روی زمین را پر گرداند» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «فریفته، در دنیا مسکین و بینوا و در آخرت مغبون و زیانکار است، زیرا برتر را به فروتر فروخته است، و از خود شگفت مدار، که چه بسا به مال و تندرستی خود فریفته شوی و پنداری که باقی خواهی بود.و بسا به درازی عمر و به فرزندان و یارانت غره شوی و گمان کنی که به وسیله آنها نجات خواهی یافت.و چه بسا به جمال (یا حال) خود و به رسیدن به مقصود و آرزوی و هوی و هوس خویش مغرور گردی و پنداری که صادق و درستکاری.و چه بسا به آنچه به مردم می نمائی از پشیمانی بر تقصیر که در عبادت کرده‌ای فریفته شوی و شاید خداوند از دل تو خلاف آنچه می نمائی داند.و بسا هست که نفس خود را به تکلف به عبادت و اداری و حال آنکه خدای اخلاص را می‌خواهد.و چه بسا به علم و نسب خود افتخار کنی و حال آنکه از آنچه از احوال تو پنهان است و خدای تعالی به آن آگاهی دارد غافل باشی.و چه بسا پنداری که خدا را می‌خوانی و حال آنکه غیر خدا را می‌خوانی.و بسا هست که گمان کنی که ناصح و خیر خواهی خلقی و حال آنکه آنان را برای خود می‌خواهی به اینکه به تو تمایل پیدا کنند.و چه بسا خود را بنکوهی ولی در حقیقت خویشتن را می ستائی » . [۳]

گروه‌های فریفتگان

بدان که دسته‌های فریفتگان بسیار است و اسباب و درجات فریفتگی و غرورشان مختلف است، و هیچ گروهی در عالم نیست که در وصفی مشترک و بر امری مجتمع باشند مگر اینکه در آنها دسته هائی از فریب خوردگان و اهل غرور یافت می‌شوند.اما بعضی از طوایف همگیشان فریفته‌اند مانند کفار و گناهکاران و فاسقان و در بعضی فریفته و نافریفته پیدا می‌شود اگر چه بیشتر هر طایفه‌ای اهل غرور باشند.

و ما به شعبه‌های فریفتگی و به غرور هر طایفه‌ای اشاره می‌کنیم تا طالب سعادت بتواند از آن احتراز نماید، زیرا کسی که راه‌های آفات و فساد را شناخت می‌تواند از آنها بر حذر باشد و کار خود را بر حزم و احتیاط و بصیرت بنا کند.بنابراین می گوئیم:

گروه اول: کافران

اینان همگی فریفته و مغرورند، از سوئی فریب زندگی دنیا را خورده‌اند و از سوی دیگر شیطان آنها را نسبت به خدا غره ساخته است.و اما کسانی که زندگی دنیا آنان را فریفته، انگیزه و علت غرورشان دو قیاس و استدلالی است که شیطان در دلشان ترتیب داده: نخست اینکه دنیا نقد و آخرت نسیه است، و نقد بهتر از نسیه است.و دوم آنکه لذات دنیا یقینی است و لذات آخرت مشکوک و احتمالی است، و یقینی بهتر از مشکوک است و یقینی را نباید به امید احتمالی رها کرد.این قیاسها باطل و شبیه قیاس ابلیس است که گفت:

انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین [۴]

«من از او بهترم، مرا از آتش و او را از گل آفریدی » .

علاج این غرور - بعد از تحصیل یقین به وجود خدای تعالی و حقانیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، که به سبب روشنی راه‌ها و دلائل آسان است - به این است که یا از مقتضای ایمان خود پیروی کند و گفتار خدای تعالی را راست بداند که می‌فرماید:

ما عندکم ینفد و ما عندالله باق [۵]

«آنچه نزد شماست از میان می‌رود و آنچه نزد خداست باقی است » .

و می‌فرماید:

و الآخرة خیر و ابقی [۶]

«و آخرت بهتر و پایاتر است » .

و می‌فرماید:

و ما عند الله خیر و ابقی [۷]

«و آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است » .=

و می‌فرماید:

و ما الحیاة الدنیا الا متاع الغرور[۸]

«و زندگی دنیا جز کالای فریب نیست » . و می‌فرماید:

فلا تغرنکم الحیاة الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور [۹]

«زندگی دنیا و فریبتان ندهد و شیطان فریبکار شما را به خدا مغرور نسازد» .

و یا بطلان و فساد آن دو قیاس را به واسطه برهان بشناسد تا از نفس خود آنچه وی را به غرور کشانده بزداید.و راه شناخت فساد و بطلان قیاس اول این است که: هر چند نقد بودن دنیا و نسیه بودن آخرت درست است، لیکن اینکه هر نقدی بهتر از نسیه باشد نادرست است بلکه جای فریب و ناراستی است، زیرا بهتر بودن نقد بر نسیه در صورتی مسلم است که در مقدار و منفعت و مقصود و دوام و بقا یکسان باشند، و اما اگر کمتر و پست تر از آن باشد نسیه بهتر است، مگر نمی‌بینی که هر گاه پزشک این فریفته را از خوراکهای لذیذ بر حذر می‌دارد اینک آن را از بیم درد بیماری آینده (و به امید تندرستی نسیه) ترک می‌کند، و اکنون یک درهم می‌پردازد تا بعدها دو درهم دریافت کند، و در سفرها و پیمودن دریا فعلا رنج و تعب را تحمل می‌کند تا بعدا به راحت و سود برسد.و بر همین قیاس همه کارها و صنعتهای مردم در دنیا: از کشاورزی و بازرگانی و معاملات، که مال نقد خود را به امید نسیه بیشتر صرف می‌کنند.پس اگر ده [دینار] در آینده بهتر است از یک [دینار] در حال حاضر، لذت دنیار را از حیث شدت و مدت و مقدار با لذت آخرت بسنج، که هر که حقیقت دنیا و آخرت را شناخت، می‌داند که دنیا نیست به آخرت ارزش قابل توجهی ندارد، علاوه بر اینکه لذت دنیا به انواع آفات و تیرگیها آمیخته و آلوده است، و لذات آخرت از آفات پاک و بر کنار است و به کدورتی مخلوط نیست.

و اما شناخت فساد و بطلان قیاس دوم موکول به شناخت دو اصل است: مشکوک بودن لذات آخرت خطا و نادرست است، و اینکه هر امر یقینی بهتر از مشکوک است غلط است:

اما اول: زیرا آخرت نزد اهل بصیرت یقینی و قطعی است، و برای یقین ایشان دو دلیل و مدرک هست: یکی را عموم مردم در می‌یابند، و آن اتفاق همه بزرگان از انبیاء و اولیاء و حکماء و دانشمندان است، که بعد از تفکر و تامل یقین و اطمینان حاصل می‌شود، چنانکه مریضی که داروی بیماری خود را نداند هر گاه همه اهل صناعت طب بر فلان دارو اتفاق نظر داشته باشند، نفس وی به گواهی آنها اطمینان می‌یابد و از آنها درخواست برهان نمی‌کند، بلکه به سخن آنان وثوق پیدا می‌کند و آن را به کار می‌بندد، هر چند کودک و کم عقل و بی خرد و عامی ایشان را تکذیب کنند.و شکی نیست که منکران آخرت که به زندگی دنیا فریفته شده‌اند یعنی کفار و اهل مذاهب باطل نسبت به آگاهان احوال آخرت و اهل مشاهده آن یعنی انبیاء و اولیاء حالشان از کودک یا بی خرد و سبک مغز و عامی نسبت به پزشکان یک شهر یا یک کشور پست تر و مرتبه شان فروتر است.

و دیگری (دلیل دوم) را جزء انبیاء و اولیاء ادراک نمی‌کنند، یعنی فقط به وحی و الهام ادراک می‌شود، وحی برای انبیاء و الهام و کشف برای اولیاست، که حقایق اشیاء چنانکه هستند برای ایشان مکشوف است، و آنها را با بینش درونی مشاهده می‌کنند چنانکه شما محسوسات را با بینائی ظاهر و بیروین می‌بینید، و ایشان از مشاهده خود خبر می‌دهند نه از شنیده‌ها و تقلید.و گمان نکنی که معرفت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره امر آخرت و امور دینی صرفا تقلید از جبرئیل به واسطه شنیدن از اوست، چنانکه معرفت تو درباره آنها تقلید و متابعت از پیغمبر است، هرگز چنین نیست.زیرا که پیغمبران حقایق ملک و ملکوت را مشاهده می‌کنند و با چشم بصیرت و یقین به آنها می‌نگرند، هر چند القاء فرشته و شنیدن از وی تاکید آن است.

و اما مغروران به خدا، کسانی اند که با خود فکر می‌کنند و با زبان خویش می‌گویند: اگر معاد و آخرتی باشد بهره ما در آن بیشتر و حال ما از غیر ما بهتر خواهد بود، چنانکه خدای سبحان از گفتار دو مردی که با یکدیگر گفتگوی می‌کردند خبر می‌دهد، وقتی یکی به دیگری می‌گفت:

و ما اظن الساعة قائمة و لئن رددت الی ربی لاجدن خیرا منها منقلبا [۱۰]

«و گمان نمی‌کنم رستاخیز به پا شود و اگر به سوی پروردگارم برگردم باز - گشتگاهی بهتر از این خواهم یافت » .

باعث این گمان این است که شیطان این خیال را در جانشان افکنده که به نعمتهای خدا که در دنیا دارند می‌نگرند و نعمت آخرت را بر آن قیاس می‌کنند، و چون خداوند عذاب را در مورد آنها به تاخیر انداخته عذاب آخرت را نیز چنین می‌پندارند [و آن را درباره خویش باور ندارند]، چنانکه خدای تعالی می‌فرماید:

و یقولون فی انفسهم لولا یعذبنا الله بما نقول، حسبهم جهنم یصلونها فبئس المصیر [۱۱]

«و در دل خویش می‌گویند چرا خدا ما را بر چیزی که می گوئیم عذاب نمی‌کند، جهنم که وارد آن می‌شوند بسشان است، و بد سرانجامی است » .

و بسیاری از مؤمنان را می‌نگرند که فقیر و محتاجند، و آنگاه می‌گویند: اگر خدا آنان را دوست می‌داشت در دنیا به آنها احسان می‌کرد و اگر ما را دوست نمی‌داشت به ما احسان نمی‌کرد، و چون در دنیا به آنها نیکی نکرده و به ما نیکی کرده پس دوستدار ماست نه دوستدار آنها، و در آخرت هم چنین خواهد بود، چنانکه شاعر گوید:

کما احسن الله فیما مضی کذلک یحسن فیما یقی

چنانکه خدا در گذشته احسان کرده. در آینده نیز احسان خواهد کرد شکی نیست که این همه خیالهای فاسد و قیاسهای باطل است، و کسی که گمان کند که نعمتهای دنیوی دلیل محبت و اکرام است به خدا غره شده زیرا پنداشته است که در نزد خدا کرامت دارد، به دلیلی که بر کرامت دلالت نمی‌کند بلکه نزد صاحبان بصیرت برخواری و زبونی و نگونساری دلالت دارد، زیرا نعمتها و لذتهای دنیا [چه بسا] باعث هلاک و دوری از خداست، و از این رو خداوند دوستان خود را از دنیا پرهیز می‌فرماید همچنانکه پدر مهربان فرزند بیمار خویش را از خوردنیهای لذیذ پرهیز می‌دهد، و مثل رفتار و معامله خدای سبحان با مؤمن خالص و کافر و فاسق، که اولی را از دنیا باز می‌دارد و نعمتها و لذتهای آن را بر دومی فرو می‌ریزد، مثل کسی است که دو بنده کوچک داشته باشد که یکی را دوست دارد و دیگری را دوست ندارد، اولی را از بازی منع می‌کند و او را در مکتب محبوس می‌سازد تا دانش و ادب بیاموزد و او را [بهنگام بیماری] از غذاهای لذیذ و میوه هائی که برای او زیان آور است باز می‌دارد و داروهای ناگواری که برایش سودمند است می‌خوراند، و دومی را به خود وا می‌گذارد تا هر طور می‌خواهد زندگی کند و پیوسته به بازی و خوردن آنچه دلخواه اوست بگذارند.پس اگر این بنده به خود واگذار شده چنین پندارد که نزد آقای خود محبوب و باکرامت است زیرا از شهوات و لذات برخوردار است، و آن دیگری نزد او مبغوض و خوار است زیرا او را از خواهشهایش منع کرده، بسی احمق و فریب خورده خواهد بود. و خدا ترسان و ارباب بصیرت هرگاه دنیا به ایشان رو می‌آورد اندوهناک می‌شدند و می‌گفتند: نمی‌دانیم چه گناهی از ما سر زده که عقوبش شتاب کرده، و چون فقر به آنان رو می‌کرد می گفتند: مرحبا به شعار نیکان و صالحان! و اما روش اهل غرور بر خلاف این است، زیرا می‌پندارند که رو آوردن دنیا کرامتی است از خدا و پشت کردن آن ذلت و خواری آنهاست، چنانکه خدای تعالی از حال آنان خبر داده و می‌فرماید:

فاما الانسان اذا ما ابتلاه ربه فاکرمه و نعمه فیقول ربی اکرمن، و اما اذا ما ابتلاه فقدر علیه رزقه فیقول ربی اهاذن [۱۲]

«اما انسان آنگاه که پروردگارش او را بیازماید و ارجمند کند و نعمت دهد گوید: پروردگارم مرا گرامی داشته است، و اما چون امتحانش کند و روزیش را بر او تنگ گیرد گوید: پروردگارم مرا خوار کرده است » .

علاج این غرور این است که بداند که اقبال دنیا دلیل خواری و زبونی است نه کرامت و احسان، و قطع علائق دنیا سبب کرامت و قرب به خدای سبحان است، و راه رسیدن به این معرفت، یا ملاحظه و تامل در احوال انبیاء و اولیاء و عرفا و اتقیاء است، یا تفکر و تدبر در آیات و اخبار، خدای سبحان می‌فرماید:

ایحسبون انما نمدهم به من مال و بنین نسارع لهم فی الخیرات بل لا یشعرون[۱۳] «آیا گمان می‌کنند مال و فرزندانی که به ایشان می‌دهیم خوبیهائی است که برای آنها شتاب می‌کنیم، نه چنین است بلکه آنها نمی‌فهمند» .

و نیز می‌فرماید:

سنستدرجهم من حیث لا یعلمون [۱۴]

«..از آنجا که ندانند اندک اندک فراگیریمشان » .

و می‌فرماید:

فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شی ء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذاهم مبلسون[۱۵]

«و چون آیه هائی را که به آنها پندشان داده بودند فراموش کردند درهای هر چیزی را بر آنها گشودیم تا آنکه به آنچه رسیدند شادمان شدند ناگهان بگرفتیمشان و یکباره نومید شدند» . و می‌فرماید:

انما نملی لهم لیزدادوا اثما [۱۶]

«همانا مهلتشان می‌دهیم تا گناهشان بیشتر شود» .

و آیات و اخباری دیگری نیز هست.

و منشا این غرور: جهل به خداوند و صفات اوست، زیرا کسی که او را شناخت از مکر او ایمن نخواهد بود و به امثال این خیالات باطل فریفته نخواهد شد، و به قارون و فرعون و غیر اینها از پادشاهان و ستمگران می‌نگرد که چگونه خداوند در آغاز به آنها احسان کرد و سپس آنها را سخت به هلاکت افکند، و خداوند بندگان خویش را از مکر و بتدریج فرا گرفتن خود بر حذر داشته و می‌فرماید:

فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون[۱۷] «جز گروه زیانکاران از مکر خدا ایمن نخواهند بود» .

و می‌فرماید:

و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین [۱۸]

«[کافران] مکر و حیله کردند و خدا مکر و حیله کرد و خدا از همه نیرنگیان برتر است » .

گروه دوم: گناهکاران و فاسقان مؤمنان

سبب غرور و غفلت اینان: یا برخی از انگیزه‌های غرور کافران است - چنانکه گذشت - یا این گمانشان که خدای تعالی کریم و رحمتش گسترده و نعمتش عام است، و گناهان بندگان در جنب دریاهای رحمت او چیزی نیست، و می‌گویند:

ما موحد و مؤمنیم، و چگونه خداوند با توحید و ایمان ما را عذاب می‌کند، و این گمان خود را از فضیلت رجاء می‌شمرند - چنانکه گذشت.و چه بسا بعضی از آنها به صلاح پدران و بلندی مرتبه ایشان غره شوند، مثل فریفتگی بعضی از سادات علوی به نسبشان با اینکه با سیرت و روش پدران طاهرینشان در خوف و ورع اختلاف دارند.

علاج این غرور آن است که: فرق بین رجاء ستوده و پسندیده و آرزومندی نکوهیده و ناپسندیده را بشناسد، و بداند که غرور وی امید پسندیده نیست بلکه آرزو نمودن مذموم است، چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «الکیس من دان نفسه و عمل لما بعد الموت، و الاحمق من اتبع نفسه هواها و تمنی علی الله » .

«زیرک و هوشیار کسی است که بر خود مسلط باشد و برای بعد از مرگ عمل کند، و احمق کسی است که از هوی و هوس نفسش پیروی نماید و از خدا خواهشها و آرزوهای خام داشته باشد» .

و رجاء از عمل جدا و منفک نمی‌شود، زیرا کسی که به چیزی امید دارد در طلب آن برمی آید و هر که از چیزی می‌ترسد از آن می‌گریزد، و همچنانکه کسی که در دنیا امید فرزند دارد ولی زن نگیرد مغرور و احمق است، همچنین کسی که امید رحمت الهی دارد ولی ایمان ندارد یا ایمان دارد و گناهان را ترک نمی‌کند یا گناه را رها می‌کند ولی عمل شایسته‌ای ندارد فریب خورده و نادان است.و چگونه جز این تواند بود که خدای سبحان می‌فرماید:

ان الذین آمنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله اولئک یرجون رحمة الله [۱۹]

«کسانی که ایمان آورده و کسانی که در راه خدا هجرت و جهاد کرده‌اند، آنان به رحمت خدا امیدوارند» .

یعنی امیدواری شایسته آنهاست نه غیر آنها، زیرا ثواب آخرت اجر و پاداش اعمال است، چنانکه، خدای تعالی می‌فرماید:

جزاء بما کانوا یعملون [۲۰]

«پاداش آن عملها که کرده‌اند» .

و می‌فرماید:

..و انما توفون اجورکم یوم القیامة [۲۱] «..و روز قیامت اجر و پاداش شما را تمام دهند» . و می‌فرماید:

و ان لیس للانسان الا ما سعی، و ان سعیه سوف یری [۲۲]

«و انسان جز آنچه کوشیده چیزی ندارد، و کوشش وی بزودی دیده شود» .

و می‌فرماید:

کل نفس بما کسبت رهینة [۲۳]

«هر کس در گروه اعمال خویش است » .

مگر ندیده‌ای که کسی که مزدی برای تعمیر و اصلاح ظروف و وسائل شرط و تعیین می‌کند اگر شرط کننده کریم و صادق القول باشد به وعده و شرط خود عمل می‌کند، بلکه بر آنچه وعده و شرط کرده می‌افزاید، اما اگر اجیر و مزدور آن ظروف و وسائل را شکست و همه را تباه ساخت و سپس به انتظار اجرت و مزد نشست به این خیال خام که اجیر کننده کریم و بزرگوار است، آیا عاقلان او را در انتظارش امیدوار می‌بینند یا فریفته و صاحب آرزوی خام؟ و بالجمله: سبب این غرور ندانستن فرق بین رجاء و غرور است، پس باید با آنچه در اینجا و قبلا ذکر شد به معالجه پرداخت.

اما کسی که به بلندی مرتبه پدران خود مغرور و فریفته است چنین پندارد که خدای تعالی پدران وی را دوست دارد و هر که انسانی را دوست داشته باشد فرزندان او را نیز دوست دارد.نادانی و حماقت این شخص از مغرور به خدا بیشتر است، زیرا خدای سبحان فرمانبردار را دوست دارد و گناهکار مبغوض اوست بدون ملاحظه پدرانشان، و همچنانکه پدر فرمانبر به سبب بغض و نفرت نسبت به فرزند گناهکار مبغوض نیست همچنین فرزند گناهکار به واسطه محبت نسبت به پدر فرمانبردار محبوب نیست.و ممکن نیست که چیزی از حب و بغض و معصیت و تقوا از پدر به پسر سرایت کند، زیرا هیچ کس بار گناه دیگری را بر نمی‌دارد، پس کسی که گمان کند به سبب تقوای پدرش نجات خواهد یافت، مانند کسی است که پندارد به واسطه خوردن پدرش سیر خواهد شد، یا به سبب آموختن و دانستن پدرش عالم می‌گردد، یا به واسطه راه پیمودن پدرش به کعبه می‌رسد، چه دور است دور! تقوا بر هر کسی واجب عینی است، پس هیچ پدری کار ساز پسر خویش نیست، و هنگام پاداش و جزاء آدمی از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندان خود می‌گریزد، و هیچ کس دیگری را سودی نمی‌رساند مگر از راه شفاعت، آن هم بعد از تحقق شرایطش.

اما گناهکاران فریفته، یا طاعاتی ندارند و با نهایت جهالت در دل خویش آرزوی آمرزش و بخشش می‌پزند - چنانکه گذشت - ، یا طاعاتی دارند ولی گناهانشان بیشتر است، و از بیشی گناهان آگاهند، و با این وصف توقع آمرزش گناهان و سنگینتر شدن خوبیها و حسنات بر بدیها و سیئات خویش دارند، این نیز غایت نادانی است، زیرا مثل وی مانند کسی است که در یک کفه ترازو ده درهم و در کفه دیگر هزار یا دو هزار درهم نهاده، و توقع دارد که کفه سنگین سبک شود.

و بعضی از کسانی که در واقع گناهانشان بیشتر است گمان می‌کنند که طاعاتشان بیش از معاصی است، زیرا خویشتن را به محاسبه نکشیده و در صدد پژوهش گناهان خود بر نیامده‌اند و بلکه آنها را به فراموشی سپرده‌اند، و هر گاه طاعتی از آنان به عمل آمده باشد آن را حفظ می‌کنند و پیوسته با شمار می‌آورند، مانند کسی که در همه عمر یکبار حج می‌کند و مسجدی می‌سازد، در حالی که هیچ یک از عبادات وی به نحو مطلوب نیست، و از گرفتن اموال مسلمین اجتناب نمی‌کند، بلکه همه اینها را فراموش می‌کند و همواره آن حج و ساختن مسجد در یاد اوست، و می‌گوید:

چگونه خداوند مرا عذاب می‌کند و حال آنکه حج کردم و مسجدی ساختم؟ و یا مانند کسی که در هر روز صد بار خدا را تسبیح می‌گوید و آنگاه به غیبت مسلمین می‌پردازد و آبروی آنها را می‌ریزد و در طول روز سخنانی بی شمار بر خلاف رضای خدا می‌گوید، و توجه و نظرش به شمار تسبیح است ولی از هذیان و بیهوده گوئی در سراسر روز غافل است که اگر آن را می‌نوشت مثل تسبیحش صد بار می‌شد، و حال آنکه نویسندگان ارجمند (کرام الکاتبین) آن را نوشته‌اند.و همچنین درباره فضیلت تسبیحات همواره می‌اندیشد، ولی به آنچه در عقوبت دروغگویان و غیبت کنان و سخن چینان و دشنام دهندگان وارد شده توجه و التفاتی ندارد.و اگر نویسندگان اعمال او مزد اضافی برای فزونی هذیانش بر تسبیحاتش می‌خواستند در این صورت سعی می‌کرد زبانش را از آفات آن باز دارد و آنها را با تسبیحات بسنجد و موازنه کند تا بر اینها افزون نشود و از او مزد اضافی نگیرند، شگفتا از کسی که در کار خویش به محاسبه می‌نشیند و از بیم آنکه به اندازه قیراطی را از دست ندهد دقت و احتیاط می‌کند ولی برای از دست دادن مقام علیین و مجاورت رب العالمین اندیشه و احتیاط نمی‌کند!

گروه سوم: اهل علم

فریفتگان اهل علم چند دسته‌اند:

بعضی، به علم کلام و مجادله و شناخت آداب مناظره اقتصار می‌کنند تا در انجمنهای رجال تفاخر کنند و بر همگنان برتری یابند، بی آنکه در عقاید گامی استوار یا مذاهبی واحد داشته باشند، بلکه گاهی این و گاهی آن مذهب را اختیار می‌کنند و اعتقادشان همانند نخی است که به هوا فرستاده شود که باد گاهی آن را به این سو و گاهی به آن سو می‌برد، و با این وصف به سبب غرور و فریفتگی خود می‌پندارند که شناساترین و داناترین مردمند به خدا و صفات او.

و بعضی، علم را منحصر در نحو و لغت یا شعر یا منطق می‌دانند و به آن غره می‌شوند و عمر خویش را صرف آن می‌کنند و نابود می‌سازند، و گمان می‌کنند که علم شریعت و حکمت یکسره به آن بستگی دارد، و نمی‌دانند که به آنچه لذاته مطلوب نیست و فقط وسیله‌ای است برای آنچه مقصود لذاته است باید به قدر ضرورت اکتفا و اقتصار نموده، و تعمق و فرو رفتن در آن تابی نهایت کاری است زائد که نیازی به آن نیست و موجب محرومیت از مقصود لذاته است.

و بعضی، به فن معاملات از علم فقه اقتصار می‌کنند که متضمن چگونگی حکم و قضا در میان مردم است و یکسره خود را به اجرای احکام مشغول می‌دارند، و از علم عقاید و اخلاق بلکه از علم عبادات که بخشی دیگر از فقه است روی می‌گردانند و از واجستن و واپرسیدن دل خویش، که وسیله و مقدمه تخلیه از رذائل اخلاق و آراسته شدن به فضائل ملکات است، و از مراقبت جوارح و نگاهداشت آنها از معاصی و واداشتن آنها به طاعات، باز می‌مانند.

و بعضی، علاوه بر فن معاملات علم عبادات را نیز فرا می‌گیرند، بلکه در همه علوم شرعی تعمق می‌کنند و به آنها اشتغال می‌ورزند، و لیکن علم الهی و علم اخلاق را رها می‌کنند و باطن و ظاهر خود را از گناهان نگه نمی‌دارند و به طاعات آباد نمی‌سازند.

و بعضی، در همه علوم عقلی و شرعی جد و جهد و تعمق می‌کنند ولی عمل را فرو می‌گذارند، یا بر طاعات ظاهری مواظبت می‌نمایند و از صفات دل غفلت می‌کنند، و گاهی به صفات نفسانی و اخلاق نیز توجه دارند و در پاکسازی نفس خود از آنها می‌کوشند و ریشه‌های نیرومند رذائل و ملکات پست را از دل خویش بر می‌کنند و لیکن در زوایای دل ایشان نکته‌های پنهانی کید و مکر شیطان و دقایق نهانی تلبیس نفس باقی است و از آنها غافل می‌شوند.

همه این گروه‌ها هر گاه روش خود را بر خیر و سعادت بدانند غافل و مغرورند، هر چند میان آنها از حیث شدت و ضعف تفاوت هست، زیرا سعادت نفس و خلاصی آن از عذاب حاصل نمی‌شود مگر به معرفت خدای تعالی و شناخت صفات و افعال او و احوال عالم آخرت و علم به فضائل و رذائل اخلاق، و آنگاه تهذیب درون به فضائل اخلاق و آراستن بیرون به طاعات و اعمال شایسته.

پس هر که بعضی از علوم را بداند و علم مهمتر - یعنی معرفت پیمودن راه طاعت و گذشتن از گردنه‌های نفس که همان صفات مذموم مانع از وصول به خداوند است - را رها کند و پندارد که در طریق خیر گام بر می‌دارد مغرور و فریفته است، و هر گاه به این صفات آلوده باشد از خدا دور و محجوب است.و هر که علم مهم را واگذارد و به غیر آن پردازد همچون کسی است که بیماری خاص کشنده‌ای داشته باشد و محتاج آموختن دارو و استعمال آن باشد، لیکن مرض دیگری که معالجه آن ضد بیماری اوست بیاموزد.به همین گونه کسی که در فرا گرفتن همه علوم کوشا و استوار است ولی عمل را ترک کرده، مانند بیماری است که داروی مرض خود را بیاموزد و بنویسد و بخواند و به بیماران تعلیم دهد و هرگز در مورد خویشتن استعمال نکند، پس مجرد آموختن دارو او را بهبود نمی‌بخشد، بلکه اگر هزار نسخه از آن بنویسد و به هزار بیمار بیاموزد تا آنجا که همگی شفا یابند و هر شب هزار بار آن را تکرار کند سودی برای بیماری خود وی نخواهد داشت تا وقتی که این دارو را بخرد و چنانکه آموخته است بیاشامد، و با خوردن و استعمال آن احتمال دارد بهبود یابد، تا چه رسد به وقتی که اصلا آن را نیاشامیده است، پس اگر گمان کند که مجرد آموختن دارو بسنده و شفابخش است مغرور و قریب خورده است، و بدین سان کسی که علم طاعات را بخوبی فرا گرفته ولی عمل نمی‌کند و علم گناهان را آموخته و اجتناب نمی‌کند، و علم اخلاق را تحصیل کرده و نفس خود را از رذائل اخلاق باز نمی‌دارد و به فضائل آن متصف نمی‌شود، در نهایت فریفتگی و غرور است، زیرا خدای تعالی می‌فرماید:

قد افلح من زکاها [۲۴]

«هر که نفس خویش را پاک کرد رستگار شد» .

و نفرمود: هر که ره تزکیه و پاکسازی آن را آموخت رستگار شد.

و از این گروه دسته‌ای هستند که به اخلاق رذیله و غرور متصف اند و لیکن تا آنجا فریفته و غافلند که گمان می‌کنند چنین صفاتی از آنها دور و جداست و مرتبه آنها نزد خداوند بالاتر از این است که به این صفات بد مبتلا شوند، و اخلاق رذیله را منحصر به عوام می‌دانند نه کسانی که به درجه علمی ایشان رسیده‌اند.و چون نشانه‌های کبر و حب ریاست و برتری جوئی و شهرت طلبی در یکی از آنان ظاهر شود می‌گوید: این تکبر نیست بلکه غرض از آن عزت دین و اظهار شرف علم و به خاک مالاندن بینی مخالفان است.و چون آثار حسد در او پیدا شود، و زبانش به غیبت اقران و همگنان و کسی که سخن او را رد کرده باشد گشوده شود، این را درباره خویش حسد نپندارد، بلکه گوید: این از جهت غضب برای حق و رد مخالفان و دشمنان دین است، و حال آنکه اگر به یکی دیگر از اهل علم طعن زده شود و سخن او را رد نمایند و او را از منصب خود منع کنند خشمگین نمی‌گردد بلکه چه بسا شاد می‌شود، و اگر خشم او برای حق و دین بود نه از راه حسد بر اقران و به سبب خبث باطن، غضب او در هر دو حال یکسان بود.

و چون اندیشه ریا به خاطر وی بگذرد گوید: غرض من از اظهار علم و عمل اقتدا کردن مردم به من است تا به دین خدا دایت شوند و از عقاب الهی رهائی و نجات یابند.این مغرور فکر نمی‌کند چرا به اقتدای مردم به دیگری شاد نمی‌شود، و اگر غرضش اصلاح مردم باشد باید به هر گونه و به دست هر کس که به صلاح می‌آیند مسرور شود.و چه بسا این را به یاد آورد ولی شیطان او را رها نمی‌سازد، بلکه می‌گوید: از آنجا که وقتی مردم به وسیله من هدایت یابند اجر و پاداش آن به من می‌رسد، پس شادی من هر آینه به واسطه ثواب خداست نه قبول مردم، اما این پندار اوست و خداوند بر راز درونش آگاه است.زیرا بسا خباثت باطن او چنانست که اگر به علم قطعی بداند که ثواب آن در گمنامی و پنهان کردن علم و عمل بیشتر از ثواب آن در آشکار ساختن است، با وجود این برای اظهار ریاست، از تدریس یا وعظ یا امامت و غیر اینها، چاره می‌جوید.

و چون به مجالس سلاطین و حکمرانان ستمگر داخل شود و مدح و ثنای ایشان کند و برای آنان تواضع و فروتنی نماید، و به خاطرش رسد که مدح و تواضع برای آنان حرام است، شیطان به او گوید: اینها هنگام طمع در مال ایشان حرام است، و غرض تو از در آمدن بر آنها دفع ضرر از مسلمانان است نه طمع، و خدا از باطن او می‌داند که چنین نیست، زیرا اگر برایش آشکار شود که یکی از اقران او در پیش آن سلطان مورد قبول و دارای مقام و مرتبه است به طوری که شفاعت وی در باره هر کسی پذیرفته است و او پیوسته شفاعت و دفع ضرر از مسلمین می‌کند، این امر بر او گران خواهد آمد تا آنجا که اگر بتواند در پیش آن سلطان از وی بد گوئی کند خودداری نمی‌نماید.

و بسا غرور و غفلت در یکی از آنان به جائی رسد که مالهای حرام ستمکاران را بگیرد، و اگر در اندیشه اش بگذرد که اینها حرام است، شیطان به وی چنین القاء می‌کند: این مال مجهول المالک است و بر پیشوای مسلمین لازم است که آن را تصدق کند و تو پیشوا و عالم ایشانی و بر پائی و استواری دین خدا به وجود تست، پس از برای تو جایز و حلال است که از آن به قدر حاجت خود بر گیری و باقی را در مصالح مسلمین مصرف کنی.و به این فریب و تزویر پیوسته مال حرام را می‌گیرد. بی آنکه چیزی از آن را صرف غیر خود کند.

و بسا غرور و فریب در بعضی از ایشان به جائی رسد که چون یکی از آنان بر خوان ظالمان حاضر شود و از طعامشان بخورد و او را گویند: خوردن این خوراکها زیبنده مثل تو نیست، گوید: خوردن اینها جایز بلکه واجب است، زیرا این مال مجهول المالک است و باید به فقرا بخشید، و بر مثل من واجب است که بقدر توانائی آن را از دست ظالم بیرون آورم و به اهل آن - یعنی فقرا - برسانم و خوردن من هم از آن نوعی قدرت بر رها ساختن از دست ظالم است، پس از آن می‌خورم و قیمت آن را به فقرا می‌دهم، و خدا از درون او آگاه است که نه قیمت آن را به کسی می‌دهد و نه به آنچه می‌گوید معتقد است، و این فریب و تلبیس شیطان است که در قلب او افکنده و چنین می‌گوید تا اعتقاد مردم عوام در حق او سست نشود.

و بسان هست که یکی از ایشان مبالات و پروائی ندارد که در پنهان از مال حرام ستمکاران بگیرد و طعام آنان را بخورد، و اگر یکی از مریدان و معتقدانش مطلع شود نهایت امتناع می‌ورزد.

و بسا که یکی از آنها در باطن میل و شوق دارد که در خدمت سلاطین و امرا در آید ولی در ظاهر آن را ترک می‌کند، و انگیزه ولی این است که در دل عوام منزلت یابد، و با وجود این گمان می‌کند که دوری و اجتناب از آنها به واسطه ورع و تقواست.

و گاهی یکی از آنان جماعتی را پیشنمازی کند و چنین پندارد که عمل وی بر طریق خیر و باعث ترویج دین و والا شدن کلمه حق و بر پا دارنده شعار اسلام است، و با وجود این اگر دیگری که از او داناتر و پارساتر است در مسجد وی به امامت پردازد، یا بعضی از مریدان از اقتدا به او تخلف کنند و به دیگری اقتدا نمایند قیامتی برای او بر پا می‌شود.و بسا که باعث مسجد رفتن برای امامت مجرد تقرب به خدا و امتثال امر او نباشد بلکه انگیزه وی صرفا حب جاه و ریاست و اعتقاد عوام در حق او، یا مرکب از آن و نیت ثواب، باشد.و بسا هست که یکی از آنان امامت را شغل و وسیله امر معاش قرار دهد، و با این وصف تصور کند که مشغول امر خیر است.

و ظاهر این است که در امثال زمان ما امامی که قصد او از امامت تنها تقرب به خدا باشد و در نهانخانه دل خویش حب نزلت خواهی در قلوب یا بدست آوردن مال یا انگیزه دفع برخی بدیها و شرور از خود نداشته باشد بسیار کم و نادر است.و اگر مثل او یافت شود پیشوائی است که باید از جاهای دور بار سفر بندند تا به او اقتدا کنند، و نظیر او هر گاه در خود قصد تقرب و ثواب در رفتن به مسجد و امامت یافت، می‌رود و اگر این قصد را نیافت، ترک می‌کند و تنها نماز می‌گزارد، و چنین شخصی اقتدا کردن مردم به او و اقتدا نکردن در نزد او یکسان است، و بیشی و کمی مامومین در نزد او تفاوتی نمی‌کند، بلکه حال او بهنگام انفراد و در وقت امامت برای جماعتی بی شمار، مساوی و همانند است.

و بالجملة: انواع غرور اهل علم - بخصوص در این زمانها - بسیار است.

و کسی که تامل کند می‌داند که غرور یا فریبکاری و تلبیس یا غیر اینها از افعال مذموم و صفات ناپسند بعضی از آنان به جائی می‌رسد که وجودشان برای اسلام و مسلمانان زیان آور و مرگشان برای ایمان و مؤمنان سودمندتر است، زیرا دجال دین و بر پا دارنده مذهب شیاطین اند، و مثل آنان چنانست که عیسی بن مریم علیه السلام فرموده: «عالم بد مانند سنگ بزرگی است که در گذرگاه آبی افتاده نه خود آب می‌خورد و نه می‌گذارد آب به کشتزار برسد» .

گروه چهارم: واعظان

فریفتگان واعظان نیز بسیارند:

بعضی از آنان، درباره اخلاق و صفات نفس، از خوف و رجاء و توکل و رضا و صبر و شکر و مانند اینها، سخن می‌گویند و چنین پندارند که به گفتن اینها و دعوت مردم به اینها خود نیز به اینها موصوف می‌گردند، و حال آنکه در واقع از آنها جدا و دورند مگر به قدر اندکی که عوام مسلمین از آنها خالی نیستند.چنین واعظی گمان می‌کند که غرض او اصلاح خلق است نه چیزی دیگر، و با وجود این اگر مردم رو به واعظی دیگر آورند و به دست وی به صلاح آیند، و او برای ارشاد و اصلاح بهتر و قویتر باشد، از غصه و حسد نزدیک به مردن می‌رسد، و اگر یکی از شنوندگانش آن واعظ دیگر را مدح و ثنا گوید او را از همه خلق بیشتر دشمن دارد.

و دیگری از آنان به اقوال گزاف و هرزه و گفتار بیهوده پرداخته و کلماتی بیرون از قانون شرع و عقل ساخته، و گاهی خود را به تکلف به فصاحت و بلاغت وا می‌دارد، و با تصنع به مقدمه چینی و تشبیهات دست می‌زند، و شیفته فراهم کردن نکته‌ها و به هم انداختن سجع در کلمات است، و از این راه یار و یاور می‌جوید، و دوست دارد که در مجلس وی مستمعان نازک دلی نمایند و گریه سر دهند و به تکلف اظهار وجد و رغبت کنند، و چون به شنیدن سخن او سرها بجنبد و اشکی در آید لذت می‌برد و به کثرت اصحاب و مریدان و معتقدان شادمان می‌گردد، و به تخصیص این ویژگی در میان اقران او را سرور و نشاطی دست می‌دهد.و بسا در نقل اخبار و روایات از دروغ بافی باک و پروائی ندارد، به این پندار که با این شیوه در جان ایشان بهتر راه می‌یابد و تاثیر گفتارش در پیدائی رقت عوام و تحریک شوق و میل آنها بیشتر است.

شکی نیست که اینها بدترین مردمند، بلکه شیاطین انسند، خود گمراهند و دیگران را نیز گمراه می‌کنند، زیرا گروه اول اگر خویشتن را اصلاح نکردند، باری دیگران را به صلاح رهنمون شدند و سخن و وعظ خود را راست کردن.اما اینان مردمان را از راه خدا باز داشتند و خلق را به غرور به خدا کشاندند، زیرا سعیشان گفتن چیزی است که توده مردم را خوش آید تا بدین وسیله به اغراض فاسد خود برسند، از این رو پیوسته آنچه امید را تقویت می‌کند به زبان می‌آورند، و بدین سان جرات و گستاخی مردم بر گناهان و میل و رغبتشان به دنیا افزون می‌شود، بخصوص اگر خود این واعظ نیز به دنیا راغب و مایل باشد، و از رسیدن مال به دستش شادمان گردد، و به جامه فاخر و مرکب رهوار و غیر اینها از زیور و زینت دنیا عادت داشته باشد.پس چنین شخصی گمراه است و بیش از آنکه دیگران را اصلاح کند فاسد می‌سازد، و با وجود این گمان می‌کند که مروج شرع و دیانت و راهنمای گمراهان است و حال آنکه از بدترین مغروران و غافلان است.

و از آنها کسی ممکن است اهل تهذیب اخلاق و مراقبت دل و پاکی و صفای درون از آلودگیها و تیرگیها باشد و دنیا در چشمش کوچک نماید، و طمع از خلق بریده و التفاتی به آنها نداشته، و مهربانی و شفقت بر بندگان خدا او را به نصیحت و موعظه و رها ساختن ایشان را از بیماریهای گناهان فرا خوانده باشد، اما چون در این کار به مرتبه بلندی رسید شیطان میدان فتنه انگیزی پیدا می‌کند و او را پنهانی و ناآگاهانه به ریاست طلبی می‌خواند - که پنهان تر از راه رفتن مورچه در تاریکی است - و پیوسته این حالت در دلش پرورش و نمو می‌یابد تا او را به تصنع و خود آرائی برای خلق وا دارد: به وسیله نیکو ساختن الفاظ و آوازهای خوش و حرکات دلپذیر و ظاهر سازی در لباس و هیئت و خلق و خوی، و مردم با بزرگداشت و احترامی بیش از بزرگداشت پادشاهان به او روی می‌آورند، زیرا وی را شفابخش امراض خود محض مهربانی و شفقت و بدون طمع می‌بینند، پس بدنها و مالهای خود بر او ایثار می‌کنند، و وی را همچون خدمتگزار و بنده می‌گردند، و در این هنگام طبعش گشاده و منبسط می‌شود و نفسش شکفته می‌گردد و بسیار لذت می‌برد، و شهوتش از دنیا چنان کامیاب می‌شود که هر شهوتی نسبت به آن ناچیز است، و بعد از آنکه خود را تارک دنیا می‌دانست در بزرگترین لذات دنیا فرو رفت، و شیطان از راهی که فکر نمی‌کرد او را فریفته و غره ساخت.

و نشانه برانگیخته شدن و هیجان حب ریاست در درونش این است که: اگر واعظی دیگر پیدا شود که دلهای مردم به وی مایل گردد، و تاثیر کلام وی در قبول نسبت به سخن او بیشتر باشد این بر او سخت و دشوار آید، زیرا که اگر نفس به ریاست شادمان نمی‌شد و لذت نمی‌برد آن را مغتنم می‌شمرد.

بنابراین سزاوار نیست که کسی به وعظ و نصیحت پردازد مگر آنکه از درون خود بداند که قصد او بجز هدایت مردم به خدای تعالی نیست، و اگر کسی پیدا شود که در ارشاد یا راهنمائی مردم مددکار او باشد نهایت سرور و شادی برایش پدید آید، و طمع او از مدح و ثنا و اموال مردم بکلی بریده شده باشد، و ستایش و نکوهش آنها در نظرش یکسان باشد، و از مذمت آنان اگر خدا او را می‌ستاید باکی نداشته باشد، و از مدح آنها هر گاه مدح خدا همراه آن نباشد شاد نشود، و به بندگان خدا چنان بنگرد که به داناتر و پارساتر از خود می‌نگرد، یعنی آنها را بهتر از خود ببیند زیرا خاتمه و سرانجام امور را نمی‌داند، و از سوی دیگر به مردم از جهت بریدن طمع در طلب منزلت در دل آنها همان گونه بنگرد که به چار پایان می‌نگرد، زیرا که التفات و باکی ندارد که حیوانات چگونه به او می‌نگرند، و بنابر این خود را برای انها نمی‌آراید، که شبان گله غرضش نگهبانی و پاسداری رمه و دفع گرگ از آنهاست، بدون توجه به اینکه چارپایان به دیده مدح و ثنا به او بنگرند.

مطلب دیگر آنکه: اگر واعظ به این کید و مکر شیطان پی برد و به خود پرداخت و اندرز گوئی به دیگران را رها کرد، یا با عایت شرط صدق و اخلاص گفتن پند و نصیحت را عهده دار شد، باید بداند که در گریز از غرور بیم اعجاب به خود هست، و این اعجاب به خود در فرار از غرور و فریفتگی نهایت غرور و فریب خوردن است و از هر گناهی بزرگتر و کشنده تر است، و از این رو شیطان گفت: «ای فرزند آدم! هر گاه به عمل خود گمان کنی که از من خلاصی یافتی به جهل خود در دامهای من گرفتار آمدی » .و اما اگر عجب و خودبینی را از خویشتن دفع کرد، و دانست که این از جانب خدای تعالی است نه از او، و مثل او نمی‌تواند جز به توفیق خداوند شیطان را دفع کند، و چنان ضعیف و عاجز است که اصلا بر کاری [به استقلال] توانائی ندارد تا چه رسد به دفع شیطان، باز بیم غرور به فضل خدا و اطمینان و وثوق به کرم او و ایمن بودن از مکر او درباره وی هست، تا آنجا که پندارد که این شیوه و روش در آینده نیز باقی خواهد بود.و شکی نیست که کسی که خود را از مکر خداوند ایمن می‌داند زیانکار و مغرور است. پس راه نجات بعد از تهذیب نفس و پاکی قصد و نیت و بریدن از دنیا و لذات آن، این است که این همه را از فضل خدا بداند و در هر لحظه بر خویشتن از سلب این حالت بیمناک باشد، و هود را از مکر خداوند ایمن نینگارد، و از خطر سرانجام و خاتمه غافل نماند.و این خطری است که گریز و رهائی از آن نیست و ترسی است که نجات و خلاصی از آن نیست مگر به گذشتن از صراط و دخول به بهشت.و از این رو چون شیطان برای بعضی از اولیاء بهنگام جان کندن - در دم آخر - پدیدار شود می‌گوید:

«فلانی آیا از من خلاصی یافتی » ، و می‌گوید: «نه! بعید است » .

گروه پنجم: اهل عبادت و عمل

مغروران اینها نیز دسته‌ها و اقسام بسیارند:

بعضی از آنها، وسواس در ازاله نجاست و در وضو برایشان غالب شده و در آن زیاده روی و مبالغه می‌کنند و به طهارت آبی که در فتوای شرع پاک است راضی نمی‌گردند، و احتمالات دوری که موجب نجاست است فرض می‌کنند، و چون امر خوردن و گرفتن مال پیش آید احتمالاتی را که موجب حلال بودن است در نظر می‌گیرند، بلکه بسا حرام محض را می‌خورند و محمل بعیدی برای حلیت آن می‌انگارند، و اگر این احتیاطی را که در نجاست دارند به طعام و خوردن مال بر می‌گرداندند به روش و سیره بزرگان اولیاء شبیه تر و به دینداری نزدیکتر بود.

از اینان بعضی در ریختن آب اسراف می‌کنند و گاهی بوقت وضو مبالغه را در تخلیل (انگشتان در میان محاسن یا یکدیگر کردن برای رساندن آب) و شستن اعضا از حد می‌برند.چنین فریب خورده‌ای نمی‌داند که این عمل (یعنی شستن بیش از حد لازم) اگر بعد از یقین به انجام تکلیف شرعی باشد ضایع کردن عمر است که عزیزترین جیزهاست، و اگر بدون آن است و در شستن اعضاء احتیاط می‌کند تا یقین حاصل شود که آب به پوست اعضاء رسیده است، پس چرا در غسل این گونه مبالغه و احتیاط نمی‌کند، با اینکه حصول قطع و یقین به رسیدن آب به پوست بدن در غسل لازمتر و واجب تر است.به علاوه چه بسا در نماز و دیگر عبادات چنین مبالغه و احتیاطی نمی‌کند، و احتیاط و مبالغه او منحصر به وضوست، به این پندار که این عمل برای نجات او کافی است، پس وی در نهایت فریفتگی است.

و بعضی، به نماز خود غره شده و در نیت آن وسواس می‌کنند، و شیطان آنها را نمی‌گذارد که نیت صحیحی داشته باشند، بلکه ایشان را مشوش می‌سازد تا ثواب جماعت یا فضیلت وقت را از دست بدهند.و گاهی در تکبیرة الاحرام چندان وسواس می‌کنند که به سبب شدت احتیاط الفاظ صحیح را تغییر می‌دهند.اما این احتیاط در اول نماز است و بعد از آن غافل می‌شوند و حضور قلب ندارند، این فریفتگان گمان می‌کنند که چون در تصحیح نیت سعی و رنج می‌برند کار نیک همین است.و بعضی دیگر در نکته‌های قرائت وسواس می‌کنند و در ادای حروف فاتحه و دیگر اذکار از مخارج مبالغه می‌نمایند، و پیوسته در تشدیدها و تصحیح مخارج و تمیز بین حروف متقارب احتیاط می‌کنند، بدون اینکه در غیر اینها از حضور قلب و تفکر در معانی اذکار اهتمامی داشته باشند، و چنین پندارند که همین که قرائت درست باشد نماز مقبول است، و این از زشترین انواع غرور است.

و بعضی، به روزه مغرور می‌شوند، و بسا در ایام شریفه روزه می‌دارند بلکه پیوسته روزه اند، ولی نه زبان از غیبت نگاه می‌دارند و نه هنگام افطار شکم از حرام باز می‌دارند، اما پیش خود می‌پندارند که کار نیکی می‌کنند، و این نیز در غایت غرور است.

و گروهی دیگر، به حج فریفته می‌گردند، پس روانه سفر حج می‌شوند بدون آنکه از مظالم و ادای دیون بیرون رفته و توشه حلال طلب کرده باشند، و در راه از فوت نماز پروا ندارند و طهارت جامه و تن را فرو می‌گذارند، آنگاه با دلی ناپاک و نفسی آلوده به اخلاق پست و صفات نکوهیده در خانه خدا حاضر می‌شوند، و با وجود این گمان می‌کنند که عمل نیک انجام داده‌اند، اینها نیز در نهایت فریفتگی اند.

و طایفه‌ای دیگر، به قرائت قرآن مغرورند، قرآن را به شتاب می‌خوانند و بلکه گاهی شبانه روزی یک ختم قرآن می‌کنند، و در حالی که قلبشان در وای آرزوها رفت و آمد می‌کند زبان را به خواندن قرآن روان می‌سازند و به سرعت تمام می‌خوانند و این را از کمالات می‌پندارند، و بدین وسیله بر امثال و اقران می‌نازند و فخر می‌کنند.

و دسته‌ای دیگر فریفته به اعمال مستحب می‌شوند، مانند نماز شب یا غسل جمعه و امثال اینها، بدون اینکه اعتنا و اهتمامی در واجبات بنمایند، به این گمان که مواظبت بر مجرد مستحبات آنها را در آخرت نجات می‌بخشد، اینان نیز از مغرورانند.

و بعضی، در خوراک و پوشاک و مسکن به اندکی قناعت می‌کنند و خود را شبیه زاهدان می‌نمایند به این تصور که به مرتبه زهاد رسیده‌اند، و حال آنکه دلشان به حب ریاست و اشتهار به زهد رغبت دارد.چنین شخصی آنچه را که کمی هلاک - کننده است ترک کرده و به هلاک کننده بزرگتر گرفتار آمده، زیرا فساد حب جاه از فساد حب مال بیشتر است.و اگر جاه را ترک می‌کرد و مال را می‌گرفت به سلامت نفس نزدیکتر بود.پس او نیز مغرور است زیرا چنین پنداشته که از زهاد است و ندانسته که بالاترین لذات دنیا ریاست است، و او این را دوست دارد، پس چگونه زاهد می‌باشد؟

گروه ششم: متصوفه

مغروران این طایفه بسیار و بیرون از شمار است:

دسته‌ای از آنها صاحبان بوق اند که آنها را قلندران نامند که نه معنی تصوف را می‌فهمند و نه چیزی از راه و رسم دین می‌شناسند، روزگار خود را به گدائی و سؤال از مردم صرف نموده و می‌پندارند که دنیا را ترک کرده‌اند و به آخرت روی آورده‌اند، و حال آنکه اگر به چیزی از امور دنیا دست یابند با همه جوارح خود آن را می‌گیرند.اینان از بسیاری جهات از اراذل ناس و پست‌ترین مردمانند.

و جمعی دیگر از آنها، به هیئت صوفیان در آمده و گفتار ایشان فرا گرفته و لباس پشمینه در بر کرده و سر به گریبان برده و آواز خود را نازک ساخته و آه‌های بلند سر می‌دهند، و بدن را در طول و عرض به حرکت در می‌آورند، و گاهی به زمین می‌افتند، بخصوص وقتی سخنی در وحدت و عشق بشنوند، بدون اینکه از حقیقت آنها چیزی بدانند.و بسا از این تجاوز کرده به پای کوبی و رقص می‌آیند و کف دست بر دست دیگر می‌زنند و شهیق (گریه را در سینه گردانیدن و هق هق کردن) و نهیق (بانگ کردن خر) می‌کشند، و ذکرها اختراع می‌کنند و اشعاری با تغنی می‌خوانند...و غیر اینها از حرکات زشت و هیئتهای بد و ناپسندیده، و گمان می‌کنند به این حرکات و افعال به درجات عالی می‌رسند، و این فریفتگان نمی‌دانند که این حالات آدمی را به ناخشنودی و خشم و عذاب خدا نزدیک می‌سازد.

و بعضی از آنها، اباحی مذهب شده و هر فعل حرامی را مباح شمرده، و بساط شرع و احکام دین را برچیده و در هم پیچیده، بین حلال و حرام فرقی ننهاده همچون سگان بر حرام و شبهات حرص ورزیده، و از اموال ظلمه و سلاطین اجتناب نمی‌کنند.و بسا گویند: المال مال الله و الخلق عیال الله، و این را دستاویز برای دست درازی به مال حرام می‌کنند.و زمانی گویند: خدا از عمل و عبادت ما بی نیاز است، پس چرا خود را بیهوده به رنج و تعب افکنیم؟ و گاهی گویند: اعمال اعضا و جوارح چه ارزش و اعتباری دارد خانه دل مورد نظر است، و دلهای ما سرگشته حب خداست و به معرفت الله واصل شده‌ایم.و بسا هست که در شهوات دنیوی فرو می‌روند و می‌گویند: این اعمال ما را از راه خدا باز نمی‌دارد زیرا نفوس ما نیرومند و گامهای ما استوار است، و تنها عوام الناس به تهذیب نفس از طریق اعمال بدنی محتاجند، و ما از آن بی نیازیم.این مغروران و گمراهان مرتبه خود را از مرتبه پیغمبران علیهم السلام بالاتر می‌انگارند زیرا ایشان به تصریح می‌فرمودند که اشتغال به امور مباح ما را از یاد خدا باز می‌دارد تا چه رسد به گناهان و خطاها، بلکه گاه بود که به واسطه یک ترک اولی سالهای پیاپی می‌گریستند.پس غرور این طایفه از سایر مردم بدتر و حماقت و جهل آنها از همه خلق بیشتر است.

و بعضی دیگر از صوفیان ادعای معرفت و یقین و وصول به درجات مقربان و مشاهده معبود و مجاورت مقام محمود و نیل به مرتبه شهود می‌کنند، سخنان هذبان و گفتار بیهوده و پراکنده‌ای ساخته و طاماتی پرداخته‌اند و آنها را وحی پنداشته و گوئی از آسمان خبر آورده‌اند و به عباد و فقها و محدثان و دیگر علما به چشم حقارت و خواری می‌نگرند.درباره عباد می‌گویند: اینان به مزدوری بر انگیخته شده‌اند، و درباره علما می‌گویند: اینها به وسیله حدیث از خدا محجوبند.ولی برای خود کراماتی ادعا می‌کنند که هیچ پیغمبر و ولیی ادعا نکرده و فارغ از اسباب و لوازم تکلیف، دعوی وصول به حق دارند، نه در علم به مرتبه‌ای رسیده‌اند و نه در عمل مهذب شده‌اند، از معارف چیزی نمی‌دانند جز الفاظی که نزد اغنیا برای رسیدن به حطام خبیث آنها بر زبان می‌رانند.این طایفه در نزد خدا از فاجران و منافقان و در نزد صاحبدلان و اهل بصیرت از احمقان و جاهلانند، و با اینکه خود را از مقربان می‌پندارند از بدترین غافلان و مغرورانند. و جمعی دیگر که آنها را ملامیة نامند اعمال زشت و کارهای بد و ناپسند مرتکب می‌شوند و از طریق مروت دور می‌گردند، و چنین پندارند که این شیوه موجب شکسته نفسی و زایل شدن اخلاق نکوهیده است، و نمی‌دانند که خود این افعال مذموم است و در شریعت از آنها نهی شده است.

و بعضی از ایشان به ریاضت و مجاهده نفس مشغول شده‌اند، و برخی از منازل را پیموده‌اند و به قدر کوششی که کرده‌اند به بعضی از مقامات رسیده‌اند اما همه منازل و مقامات را طی نکرده‌اند، یا به سبب آنکه در اثناء سلوک فسادی رخ نموده یا به واسطه آنکه چنین پنداشته‌اند که همه مقامات را پیموده و به خدا رسیده‌اند و حال آنکه هنوز در راهند زیرا میان بنده و خدا هفتاد پرده از نور است، و سالک به هر پرده‌ای رسید گمان می‌کند که به خدا واصل شده است.و در حکایت ابراهیم خلیل علیه السلام به این معنی اشاره رفته است، که چون در آغاز ستاره‌ای را دید گفت: «این پروردگار من است » ، و سپس به ماه توجه کرد، و بعد به خورشید روی نمود، اما مراد از ستاره و ماه و خورشید این اجسام نورانی نیست، که شان خلیل علیه السلام بالاتر از این است که آنها را خدایان پندارد، بلکه این گمان منافی مرتبه اوست، و مراد از آنها انوار است که پرده‌های جمال مطلق الهی اند و سالک راه در طریق خود آنها را می‌بیند و چون به هر یک از آنها رسید تصور می‌کند که به مرتبه وصول رسیده، و این مراتب پرده هائی از نورند که بعضی بزرگتر از دیگری است.بنابراین لفظ ستاره به سبب کوچکی آن استعاره است برای فروترین مراتب آن پرده‌ها، و ماه برای مراتب میانین و خورشید برای مراتب برین، و خلیل علیه السلام در سیر ملکوتی خود پیوسته از نوری به نور بعد می‌رسید و در آغاز وصول به هر مرتبه‌ای تصور می‌نمود که به مرتبه وصول به حق رسیده، آنگاه برای او کشف می‌شد که ورای آن امر دیگری است و از آن مرتبه بالا می‌رفت تا به نزدیکترین پرده رسید و گفت: این بزرگتر است، و چون آشکار شد که این هم با همه عظمتش خالی از نقص نیست و از مرتبه کمال دور است، گفت:

لا احب الآفلین.انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض..[۲۵]

«من فروشندگان را دوست ندارم.من روی [دل] خویش ویژه آن [خدائی] کردم که آسمانها و زمین را بیافرید..» پس سالک این راه گاهی به سبب آگاهی به بعضی از این حجابها فریفته می‌شود، و بسا به همان حجاب اول غره می‌گردد، و نخستین حجابی که میان خدا و بنده است دل اوست، که امری ربانی و نوری از انوار الهی است، که تمام حقیقت حق در آن تجلی دارد، تا جائی که جمله عالم را فرا گیرد و به آن احاطه یابد و صورت کل در آن جلوه نماید، و در این هنگام نور و درخشیدگیش به نهایت شدت می‌رسد، زیرا که تمامی وجود چنانکه هست در او ظاهر می‌شود، و چون در آغاز محجوب و تاریک بود و به واسطه تابش نور خدائی روشن گشت و پرده از جمال دل برداشته شد بسا صاحب دل به دل التفات کند و جمال برتر او را به حدی بیند که حیران و مدهوش گردد، و گاهی از شدت حیرت و سراسیمگی زبانش شتابزده گوید:

انا الحق! و اگر مرتبه بالاتر برایش روشن نشود و پا از عالم دل بیرون ننهد فریفته و هلاک می‌شود، و در این حال به ستاره کوچکی از انوار حضرت الهیت غره شده و دیگر به ماه نمی‌رسد تا چه رسد به خورشید.پس چنین شخصی فریب خورده و مغرور است.و این جای پوشیده و شوریده شدن کار است، زیرا گاهی متجلی (ظاهر شونده) با متجلی فیه (محل تجلی) مشتبه می‌شود، چنانکه رنگ چیزی که در آینه دیده می‌شود مشتبه شده گمان می‌رود که رنگ آینه است، و همان گونه که آنچه در شیشه است با شیشه مشتبه شده و گمان می‌رود که رنگ شیشه است، چنانکه گفته‌اند:

رق الزجاج و رقت الخمر فکانما خمر و لا قدح

فتشابها و تشاکل الامر و کانما قدح و لا خمر

شیشه نازک است و باده رقیق

مشابه‌اند و همانند یکدیگر

گوئی باده هست و قدح نیست

و گوئی قدح هست و باده نیست

و با همین چشم نصاری به مسیح نگریستند، و دیدند که پرتو نور خدا در او تابان و درخشان است و درباره او به اشتباه افتادند، همچون کسی که ستاره را در آینه یا آب ببیند و گمان برد که ستاره در آینه یا آب است و به سوی آن دست دراز کند، چنین شخصی فریفته است.و انواع غرور در راه سلوک به سوی خدا بسیار است که بر صاحبان بصیرت پوشیده نیست.

یکی از بزرگان آنان را به پیرزنی تشبیه کرده است که شنیده بود نام دلاوران رزمنده را در دفتری ثبت می‌کنند و برای هر یک از آنان سرزمینی از اطراف کشور مقرر می‌دارند، دلش مشتاق شد که مانند ایشان باشد، زرهی پوشیده و کلاه خودی بر سر نهاده و ابیاتی چند از رجز خوانی پهلوانان را فرا گرفت و چگونگی جولان آنان را در میان نبرد آموخت و خویها و عادتهای آنان را در پوشش و هیئت و گفتار و حرکات و سکنات فرا گرفت و رو به سوی لشگر گاه آورد تا نامش در دفتر دلیران به ثبت رسد.وقتی به آنجا رسید و به دیوان سپاهیان راه یافت به او فرمان داده شد که کلاه خود و زره برگیرد و با یکی از دلیران و جنگاوران به مبارزه آزمایشی پردازد.پس چون پوشش برگرفت پیرزنی ناتوان و ضعیف نمودار شد.او را گفتند: آیا برای استهزاء به پادشاه و اطرافیان و کارگزاران وی آمده‌ای! او را بگیرید و نزد فیل افکنید، و فیل او را بر زمین زد و پایمال ساخت.همچنین است حال مدعیان تصوف و عرفان در قیامت، هنگامی که پرده از آنان کنار رود و به داور حق عرضه شوند که به لباس و هیئت نمی‌نگرد بلکه به سویدای دل و صفات آن نظر می‌کند.

گروه هفتم: اغنیاء و مالداران

فریفتگان این گروه بیش از دیگر گروه‌هاست:

بعضی از آنان سعی در ساختن مساجد و مدارس و کاروانسراها و پلها و چیزهائی که به چشم مردم می‌آید دارند و باکی از صرف مال حرام در آنها ندارند، و بسا زمین مسجد و مدرسه را غصب کنند، و گاهی موقوفاتی از غیر حلال بر آنجا وقف نمایند، و بجز ریا و شهوت انگیزه دیگری بر این کار ندارند، و از اینرو سعی می‌کنند که نام خود را بر سنگها بنویسانند تا نام و آوازه شان بعد از مرگ باقی بماند، و مسکین بیچاره‌ای پندارد که چنان شخصی بدین سبب مستحق آمرزش شده و در این عمل اخلاص داشته است، و نمی‌داند که وی در بدست آوردن این اموال و خرج کردن آنها در معرض خشم و ناخشنودی خدا قرار گرفته است، زیرا بر او واجب بود که از گرفتن مال حرام خودداری کند، و اگر خدا را نافرمانی کرد و گرفت بر او واجب بود که توبه کند و مال را به صاحبش برساند و اگر صاحب یا ورثه اش معلوم نشد به فقرا صدقه دهد، با اینکه بسا در شهر یا در همسایگی وی بینوائی در نهایت فقر و مسکنت بوده و او درهمی از آن به وی نداده است.

و بعضی از آنها اموال را در صدقات انفاق می‌کنند، لیکن فقیرانی می‌جویند که عادت آنها سپاسگزاری و فاش ساختن نیکی ایشان است، و صدقه دادن پنهانی را مکروه دارند، بلکه سعی می‌کنند در مجالس و محافل تصدق نمایند، و بسا هست که صدقه دادن به فقراء شهر خود را خوش ندارند و مایلند که عطای آنها به اهل شهرهای دیگر برسد با اینکه استحقاق فقراء شهر خودشان بیشتر است، و با این کار طالب اشتهار به بذل و بخشش در بلاد دورند، و بسا یکی از اینان مقدار زیادی از مال خود را به مرد معروفی می‌دهد اگر چه مستحق نباشد، تا بدین سبب مشهور گردد و اندکی از آن را به فقیری که در غایت استحقاق ولی گمنام است نمی‌دهد، چنین می‌کند و می‌پندارد که بدین وسیله اجر و ثواب بدست می‌آورد.این فریفته نمی‌داند که این قصد عمل او را تباه ساخته و ثواب آن را از میان برده است.

و بعضی از ایشان از غیر حلال مال می‌اندوزند، و پروائی ندارند که بدست آوردن مال از چه راهی است، آنگاه در نگاهداری آن بسیار می‌کوشند، جز اینکه گاه قسمتی از آن را در راه حج صرف می‌کنند، یا صرفا برای خویشتن یا برای فرزندان و همسر نیز، و این عمل یا از جهت شهرت طلبی است و یا از این جهت که شنیده‌اند: هر که حج را ترک کند به فقر گرفتار می‌شود.

و بعضی از آنها بخل برایشان غلبه دارد بطوری که چیزی از مال خود انفاق نمی‌کنند اما به عبادت بدنی از روزه و نماز اشتغال می‌ورزند به گمان اینکه این برای نجاتشان کافی است، و نمی‌دانند که صفت بخل هلاک کننده است و باید آن را دفع کرد، و علاجش: بذل مال است نه عبادتهای بدنی.اینان مثل کسی هستند که مار در جامه او داخل شده و مشرف بر هلاک است و او مشغول پختن سکنجبین است برای دفع صفرا، غافل از اینکه اکنون مار او را می‌کشد، و کسی را که مار بکشد چه نیازی به سکنجبین دارد؟

پیوست: ضد غرور هوشیاری و علم و زهد است

دانستی که غرور مرکب از جهل و حب خواهش شهوت و غضب است.

پس ضد آن هوشیاری و علم و زهد است، و هر که هوشیار و زیرک و شناسای خود و پروردگار خویش و دنیا و آخرت باشد، و چگونگی سلوک راه به سوی خدا و آنچه آدمی را به او نزدیک می‌سازد و از او دور می‌کند بداند، و به آفات راه و دشواریها و سختیهای آن آگاه باشد، از غرور اجتناب می‌کند و شیطان وی را در هیچ یک از امور نمی‌فریبد، زیرا هر که خود را به بندگی و ذلت [نسبت به پروردگار] شناخت، و دانست که در این جهان غریب و از شهوات حیوانی بیگانه است، در می‌یابد که این شهوات برای او زیانبار است، و موافق طبیعت و فطرت او همانا معرفت خدا و نظر به وجه اوست، پس نفس خود را رام شهوات دنیا نمی‌سازد، و هر که پروردگار خود را شناخت و دنیا و آخرت و لذات آن دو و ناسازگاری آنها را دانست محبت خدا و رغبت به سرای آخرت و نفرت و بیزاری از دنیا و لذات آن در دلش بیدار و بر انگیخته می‌شود.و چون این خواست و اراده بر دل وی چیره شد نیتش در همه امور درست می‌گردد، و اگر مثلا به خوردن یا بر آوردن حاجتی اشتغال نمود قصدش از آن کمک گرفتن برای سلوک راه آخرت است، و هر گونه فریفتگی و غروری که سرچشمه آن کشمکش اغراض و آرزومندی و کشیده شدن به دنیا و به جاه و مال باشد از او برطرف شده است، ولی مادام که دنیا برای او محبوبتر از آخرت باشد و هوای نفس خود را از رضا و خشنودی خدا دوستتر دارد، رهائی از غرور برایش ممکن نیست.

پس کار اصلی در علاج غرور این است که: دل را از دوستی دنیا خالی کند و حب خدا بر او غلبه داشته باشد تا آنکه اراده اش قوی و نیتش درست شود و غرور دفع گردد.امام صادق علیه السلام فرمود: «و بدان که نمی‌توانی از تاریکیهای غرور و آرزومندی بیرون آیی مگر اینکه براستی به خدا باز گردی و به درگاه او زاری و تضرع کنی، و عیبهای نفس و احوال خود را که نه با عقل و علم سازگار است و نه دین و شریعت و سنتهای رهبران و پیشوایان هدایت آن را تحمل می‌کند بشناسی، و اگر به عیوبی که در تو هست راضی باشی زهی شقاوت و بدی نفس تو که عمر خویش تباه کردی و در قیامت جز دریغ و حسرت بهره‌ای نداری »[۲۶]

و از آنهاست:


آرزوی دراز

معنی آرزوی دراز و بازگشت آن - علاج آن - ضد آن کوتاهی آرزوست - اختلاف مردم در درازی آرزو - یاد مرگ آرزو را کوتاه می‌کند - شگفتا از کسی که مرگ را از یاد می‌برد - مرگ بزرگترین بلاها و حوادث است - مراتب مردم در یاد کردن مرگ.

آرزوی دراز این است که کسی به ماندن و بقاء خود تا مدتی دراز اعتقاد و اعتماد داشته باشد، و به همه متعلقات و ملحقات بقاء، از مال و خانه و خانواده و غیر اینها، رغبت و تمایل نماید، و این صفت از رذائل دو قوه عاقله و شهوت است، زیرا اعتقاد مذکور ناشی از جهل است که متعلق به قوه عاقله است، و حب و میل وی به متعلقات و توابع بقاء از شاخه‌های حب دنیاست.و بازگشت جهل او یا به اعتماد بر جوانی است که با وجود جوانی مرگ را بعید می‌شمارد، و بیچاره مسکین فکر نمی‌کند که اگر پیران شهر خود را بشمارد صد یک اهل شهر نیستند، و این کمی و قلت پیران به علت آن است که مرگ در جوانان بیشتر است، و تا یک پیر بمیرد هزار کودک و جوان مرده‌اند، و یا تکیه بر تندرستی و نیرومندی خویش می‌کند و مرگ ناگهانی را دور می‌داند، و نمی‌اندیشد که این امر بعید نیست، و اگر هم مرگ مفاجات بعید باشد بیماری مفاجات بعید نیست و هر مرضی ناگاه عارض می‌شود، و چون بیمار شد مرگ را نمی‌توان بعید شمرد.و اگر این غافل تفکر می‌نمود، و می‌دانست که مرگ وقت ویژه‌ای ندارد و جوانی و پیری نمی‌شناسد و زمستان و پائیز و تابستان و بهار برایش تفاوت نمی‌کند و روز و شب و حضر و سفر نزد او یکسان است، همواره به آن آگاهی و توجه داشت و از آن غافل نمی‌ماند و خود را برای آن آماده می‌ساخت، لیکن جهل به این امور و دوستی دنیا وی را به غفلت و آرزوی دراز بر انگیخته است، و با اینکه گمان مرگ را همیشه پیش روی خود دارد ولی به وقوع آن در مورد خویش نمی‌اندیشد و با اینکه هر روز چندین جنازه را تشییع می‌کند تشییع جنازه خود را به خاطر نمی‌گذراند، زیرا این امر برای او به سبب تکرار مشاهده مرگ دیگران عادی شده ولی با مرگ خویشتن سر و کار و الفتی ندارد از آنرو که واقع نشده و اگر واقع شود یکبار و آخرین بار است.

و اما دوستی لوازم و متعلقات بقاء: از مال و خانه و مرکب و املاک، که با آنها انس و الفت گرفت و مدتی دراز از آنها لذت برد، جدائی و مفارقت از آنها بر او گران می‌آید و دلش زیر بار فکر مرگ که سبب مفارقت از آنهاست نمی‌رود، زیرا هر که از چیزی خوشش نیاید آن را از خود می‌راند.و مادام که انسان شیفته و دلباخته آرزوهای باطل و دنیا و شهوات و لذات و دلبستگیهای آن بود نفسش همواره آرزوی چیزهائی می‌کند که موافق مراد اوست، و مرادش بقاء در دنیاست، و همیشه در اندیشه لوازم و متعلقات بقاء یعنی اسباب دنیوی است، پس دلش پیوسته به این فکر است و از یاد مرگ غفلت می‌ورزد و آن را نزدیک تصور نمی‌کند، و اگر احیانا یاد مرگ و نیاز به آمادگی برای آن به خاطرش خطور کند ودر جوانی نفسش به او وعده می‌دهد که آماده شدن برای مرگ و آخرت را به تاخیر انداز تا بزرگ شوی در آن وقت توبه می‌کنی، و چون بزرگ شد و به پیری رسید آن را واپس می‌افکند تا فلان مزرعه را آباد کند یا از فلان سفر برگردد یا آن دختر را جهازگیری نماید و مسکنی برای این فرزند تهیه کند، و پیوسته امروز و فردا می‌کند تا مرگ گلوی او را در وقتی که گمان نمی‌برد می‌گیرد.و در این حال بلا و گرفتاری او بزرگ می‌شود و حسرت و افسوسش دراز می‌گردد.و روایت است که بیشتر اهل دوزخ فریادشان از «سوف » (تاخیر انداختن و واپس افکندن کار) است و می‌گویند: ای دریغ و افسوس از «سوف » ! و این خیره سر بیچاره نمی‌داند که کسی که او را وعده می‌دهد که کار را از امروز به فردا افکند فردا هم با اوست و دست نیروی او دراز است و هر روز قوتش بیشتر می‌شود، زیرا کسی که در دنیا فرو رفته تصور فراغت از آن هرگز برایش حاصل نمی‌شود، که حاجتش از آن برآورده شده است، و تنها کسی از آن فارغ می‌شود که یکباره دست از آن بدارد و آن را دور افکند.

علاج آرزوی دراز

چون دانستی که منشا آرزوی دراز جهل و نادانی و حب دنیاست، پس باید جهل را با فکر روشن و عاری از شوائب کور دلی و به وسیله شنیدن مواعظ از نفوس پاک و مقدس بر طرف کرد.و هر که در احوال خود و روزگار خویش بیندیشد در می‌یابد که مرگ به او از هر چیز نزدیکتر است [۲۷] ، و روزی ناگزیر جنازه او را بر دوش خواهند کشید و در گورش دفن خواهند کرد.و شاید خشتی که با آن لحدش را خواهند پوشانید از قالب در آمده و شاید کفن او از دست گازر برآمده باشد و او نداند.

و اما حب دنیا را باید از دل خود بیرون کند به اینکه در حقارت و بی ارزشی دنیا و عزیزی و گرانبهائی آخرت بیندیشد، و در اخباری که در نکوهش و عقاب حب دنیا و رغبت به آن و در ستایش و ثواب ترک دنیا و بی میلی به آن وارد شده تامل نماید، و بیان کافی این مطلب گذشت.

و همچنین سزاوار است که آنچه را که در مدح ضد آرزوی دراز رسیده - یعنی کوتاهی آرزو که خواهد آمد - و آنچه را که در ذم درازی آرزو وارد شده به یاد آورد، مانند این قول پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله: «بیش از هر چیز بر شما از دو خصلت بیم دارم: پیروی از هوای نفس و آرزوی دراز.اما پیروی از هوای نفس آدمی را از راه حق باز می‌دارد، و اما آرزوی دراز همان دوستی دنیاست - سپس فرمود - خداوند دنیا را به کسی که دوست دارد و دشمن دارد می‌دهد و چون بنده‌ای را دوست دارد به او ایمان عطا می‌کند، بدانید که دین (یا آخرت) را فرزندانی است و دنیا را فرزندانی.پس شما از فرزندان دین (یا آخرت) باشید و از فرزندان دنیا نباشید، بدانید که دنیا پشت کرده و می‌رود، و آخرت رو آورده و می‌آید، بدانید که امروز در روز عمل هستید نه در روز حساب، و بزودی در روز حساب خواهید بود که دیگر موقع عمل نیست »[۲۸].و نیز این سخن او صلی الله علیه و آله: «پیشینیان این امت به یقین و زهد نجات یابند، و باز پسینیان این امت به بخل و آرزو هلاک شوند» .و گفتار امیر مؤمنان علیه السلام: «هیچ بنده‌ای امید و آرزو را دراز نکند مگر اینکه عمل را بد کند» .

کوتاهی آرزو

ضد درازی آروز کوتاهی آرزوست و آن شعار مؤمنان و روش اهل یقین است، و از اینرو در امر به آن و نهی از ضد آن اخبار و روایات وارد شده است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «چون صبح کنی فکر شب را مکن، و چون شب کردی در فکر فردا مباش، و از دنیای خود برای آخرت و از زندگی برای مرگ و از تندرستی برای هنگام بیماری ذخیره بردار، زیرا چه می دانی که فردا برایت چه پیش خواهد آمد و نامت در میان چه کسانی خواهد بود» .و بعد از آنکه شنید که اسامه کنیزی به وعده یک ماه خریده فرمود: «اسامه دراز امید است، به خدائی که جانم در دست اوست! هرگز چشم بر هم نزنم که نپندارم پیش از آنکه بر گیرم مرگ فرا رسد، و چشم از هم بر نگیرم که نپندارم که پیش از آنکه بر هم نهم مرگ در آید، و هیچگاه لقمه‌ای به دهان نبرم که امید فرو بردن آن را پیش از مرگ داشته باشم » ، سپس فرمود:

«ای فرزندان آدم! اگر عقل دارید خود را از مردگان شمارید، به خدائی که جانم در دست اوست! آنچه شما را وعده داده‌اند خواهد آمد و از آن گریز و گزیری ندارید» .

روایت است که شامگاهی به میان مردم آمد و فرمود: «ای مردم! چرا از خدا شرم نمی‌کنید؟ گفتند: ای رسول خدا چه روی داده؟ فرمود: آنچه را که نخواهید خورد گرد می‌آورید، و به آنچه نخواهید رسید امید و آرزو دارید، و جائی را که سکونت نخواهید کرد می‌سازید» .

و فرمود: «آیا همه شما دوست دارید که به بهشت در آئید؟ گفتند: آری یا رسول الله! فرمود: آرزو را کوتاه کنید، و مرگ را در پیش چشم خویش دارید، و از خدا شرم دارید چنانکه شایسته است » .

و در دعای خود می‌گفت: «خدایا من از دنیایی که خیر آخرت را باز دارد، و از حیاتی که خیر مرگ را منع کند، و از آرزویی که مانع خیر عمل شود به تو پناه می‌برم » .و با توانائی به دستیابی به آب پیش از گذشت ساعتی، تیمم می‌کرد و می‌فرمود شاید به آن نرسم.

و عیسی علیه السلام فرمود: «در اندیشه و اندوه روزی فردا مباشید، که اگر فردا زندگانی مانده باشد روزی نیز مانده باشد، و اگر زندگانی نمانده باشد غم روزی دیگران چه می‌برید» .

اختلاف مردمان در درازی آرزو

مردم در درازی و کوتاهی امید و آرزو مختلفند: گروهی آرزوی جاویدانی و بقاء در سر می‌پرورند و تصور مرگ به خود راه نمی‌دهند، چنانکه خدای سبحان می‌فرماید:

«یود احدهم لو یعمر الف سنة » [۲۹]

«هر یکیشان دوست دارد هزار سال عمر کند» .

چنین کسی در دنیا و لذات آن فرو رفته و نصیب و بهره‌ای از آخرت ندارد. و گروهی دیگر تا بیشترین مدت عمر که برای اهل زمانشان قابل تصور است امید ماندن دارند.چنین شخصی دنیا را بسیار دوست دارد و تا آنجا که ممکن باشد به تحصیل و جمع اسباب معیشت می‌پردازد و همواره به جمع زیادتر می‌کوشد.

و دسته‌ای دیگر این اندازه امید ندارند و اندیشه زیاده از یک سال را نمی‌کنند و امید سال آینده را ندارند و اگر به آن رسیدند خدا را شکر می‌کنند.چنین کسی در تابستان آماده زمستان می‌شود و در زمستان فکر تابستان می‌کند، و چون آنچه برای سالش بسنده است گرد آورد به عبادت می‌پردازد.و بعضی دیگر به کمتر از یک سال امید دارند تا به کسی می‌رسد که در فکر بیش از یک شبانه روز نیست، و فکر فردای خود نمی‌کند.

اما طایفه‌ای هم هستند که همیشه مرگ را در نظر دارند و گوئی منتظرند که بزودی می‌رسد.چنین شخصی هر نمازی که می‌گزارد نماز وداع کنندگان است.

روایت است که «پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از یکی از صحابه از حقیقت ایمانش پرسید، گفت: هرگز گامی برنداشتم که امید برداشتن گامی دیگر داشته باشم » .و یکی از آنان وقتی نماز می‌گزارد به راست و چپ خود می‌نگریست، و چون پرسیدند: چه نگری؟ گفت: در انتظارم که فرشته مرگ از کدام سو فرا آید» .

اما بیشتر مردم - بخصوص در زمان ما - طول امل بر ایشان چنان غالب شده که به بیشترین مدت عمر امید دارند و هرگز گمان کمتر برای خود نمی‌کنند و عجبتر آنکه هر چه سنشان زیادتر می‌شود آرزو و امیدشان به ماندن بیشتر می‌گردد چنانکه در عصر ما اکثر پیران حرص و طول املشان بیشتر از جوانان است، و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

«یشیب ابن آدم و تشب فیه خصلتان: الحرص و طول الامل » «فرزند آدم پیر می‌شود و دو خوی در او جوان می‌گردد: حرص و آرزوی دراز» . و فرمود: «دوستی پیر در طلب دنیا جوان است، اگر چه استخوان چنبر گردنش از کهن سالی مایل شده باشد، مگر کسانی که پرهیزکاری کنند، و اینان اند کند» .

مطلب دیگر این است که درازی و کوتاهی آرزو به اعمال شناخته می‌شود:

پس هر که اسباب و وسائلی را که بیش از آنچه مورد نیاز در یک سال است جمع می‌کند دراز آرزوست، و همچنین هر که کارهای او در میان مردم پراکنده است به اینکه با مردم معامله و حساب تا مدت معینی مثلا یک سال یا بیشتر دارد، و از مردم دیونی بر عهده اوست و با وجود این نگران و ترسان نیست دراز آرزوست.و نشانه کوتاهی آرزو این است که: امور خود را طوری جمع آوری نماید که از مردم چیزی بر گردن او نباشد، و برای طلب قوت بیش از چهل روز سعی نکند، و اوقات خود را در طاعت و عبادت صرف کند، و خود را همچون مسافری بینگارد که در تحصیل توشه راه می‌کوشد.

یاد مرگ آرزو را کوتاه می‌کند

یاد مرگ آرزوی دراز را کوتاه می‌کند، و موجب بیقراری و کناره گیری از خانه فریب است و آدمی را برای سرای جاودانی آماده می‌سازد، و از اینرو در فضیلت آن و ترغیب به آن اخبار بسیار رسیده است، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

«شکننده لذتها را بسیار یاد آورید» ، پرسیدند: یا رسول الله! آن چیست؟ فرمود:

«مرگ، هیچ بنده‌ای نیست که حقیقة آن را یاد کند مگر اینکه فراخی دنیا بر او تنگ می‌شود و اگر شدت و رنجی دارد و دلش از دنیا تنگ شده گشاد می‌گردد» .

و فرمود: «تحفة المؤمن الموت » «مرگ ارمغان مؤمن است » .

و فرمود: «الموت کفارة لکل مسلم » «مرگ برای هر مسلمانی کفاره گناهان است » .

از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدند: «آیا کسی با شهیدان محشور خواهد شد [که در درجه شهیدان باشد] ؟» فرمود: «آری! کسی که شبانه روزی بیست بار از مرگ یاد کند» .

و فرمود: «اکثروا من ذکر الموت، فانه یمحص الذنوب و یزهد فی الدنیا» «مرگ را بسیار یاد کنید زیرا یاد مرگ گناهان را پاک می‌کند و میل و رغبت به دنیا را می‌کاهد» .

و فرمود: «کفی بالموت واعظا» «مرگ پند آموزی بسنده است » . و فرمود: «مرگ را مرگ را، و چاره‌ای از مرگ نیست، مرگ آنچه را که در آن است آورد، لطف و راحت و رو آوردن مبارک به بهشت برین را برای اهل سرای جاوید که سعیشان برای آنجا و شوق و رغبتشان به سوی آن بود آورد» .

و فرمود: «کسی که شایسته دوستی و ولایت خدا شود و سزاوار سعادت گردد، مرگ پیش چشمش آید و آرزو و امید به پشت سرش رود، و اگر در خور دوستی شیطان و شقاوت شود، آرزو پیش چشمش آید و اجل به پشت سرش رود» .

وقتی در محضر او صلی الله علیه و آله و سلم بر کسی ثنای بسیار گفتند، فرمود: «یاد مرگ بر رفیق شما چگونه است؟» ، گفتند: نشنیده‌ایم که یاد مرگ کند، فرمود: «پس آنچنانکه شما می‌پندارید نیست » .

از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدند: زیرکترین و کریمترین مؤمنان کیست؟

فرمود: «هر که بیشتر یاد مرگ کند و برای مرگ آماده تر و مهیاتر باشد، ایشانند زیرکان که شرف دنیا و کرامت آخرت بردند» .

و امام محمد باقر علیه السلام فرمود: «مرگ را بسیار یاد کنید، که هر انسانی که آن را بسیار یاد کند به دنیا بی میل و زاهد می‌شود» .

و امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: «چون جنازه‌ای را برداری فکر کن که گویا تو اوئی و فرض کن که از پروردگار خود درخواست نموده‌ای که تو را به دنیا برگرداند و چنین کرده است، بنگر که چه عمل را از سر خواهی گرفت » ، سپس فرمود: «شگفتا از مردمی که از اول تا به آخرشان را گرفته و حبس کرده‌اند، و آنگاه ندای کوچ و رحیل در میانشان بلند شده و ایشان مشغول بازی اند» .

و چون ابو بصیر از اندیشه‌های بدی که بر خاطرش می‌گذشت شکایت کرد، فرمود: «ای ابا محمد آن زمانی را که بندهای اندامهایت در قبر از یکدیگر جدا خواهد شد یاد آور، در حالی که دوستانت تو را در گودالی دفن کرده و باز گشته‌اند، و کرم از سوراخهای بینی ات بیرون آمده و کرمها گوشت تنت را می‌خورند، هر گاه این حال را به یاد داشته باشی امور دنیا بر تو آسان خواهد شد» .ابو بصیر گفت: به خدا سوگند! هر وقت غم و اندوه دنیا به من دست می‌داد یاد آن حال مرا در امر دنیا دلداری و آسانی بود. و فرمود: «هر که کفن او با وی در خانه اش باشد از غافلان بشمار نمی‌آید، و هر گاه به آن بنگرد اجری دارد» [۳۰]

و فرمود: «یاد مرگ خواهشها و شهوات نفس را بر طرف می‌کند، و گیاه‌های غفلت را می‌کند، و دل را به وعده‌های خداوند قوی و مطمئن می‌کند، و طبع را نرم و نازک می‌سازد، و اسباب و آثار هوی و هوس را درهم می‌شکند، و آتش حرص را فرو می‌نشاند، و دنیا را حقیر و بی قدر می‌گرداند، و این است معنای سخن پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: «فکر ساعة خیر من عبادة سنة » «فکر کردن یک ساعت بهتر است از عبادت یک سال » ، و این در وقتی است که طنابهای خیمه‌های دنیا را باز کند و در آخرت محکم ببندد، و در نزول رحمت هر گاه با این صفت در یاد مرگ باشد شک نکند.

و هر که از مردن عبرت نگیرد و بیچارگی و عجز خود را هنگام مرگ به خاطر نیاورد و طول توقف خود را در قبر و حیرانی در قیامت را ملاحظه نکند امید خیر در او نیست.

و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید: «در هم شکننده لذات را بسیار یاد کنید...» ، و آنگاه تمامی حدیثی را که گذشت ذکر کرد...سپس فرمود: و مرگ نخستین منزل از منزلهای آخرت و آخرین منزل از منزلهای دنیاست، خوشا حال کسی که هنگام نزول در نخستین منزل از منزلهای آخرت او را گرامی دارند و خوشا حال کسی که در آخرین منزل [از منزلهای دنیا] او را نیکو مشایعت کنند.و مرگ نزدیکترین چیزهاست به آدمی و او آن را دورترین چیزها می‌پندارد، و چقدر انسان بر نفس خود جرات دارد و حال آنکه در خلقت ضعیف و ناتوان است.و مرگ باعث نجات مخلصان و موجب هلاک گناهکاران است، و از این روست که مخلصان و صالحان مشتاق مرگند و گناهکاران از آن کراهت دارند، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من احب لقاء الله احب الله لقاعه، و من کره لقاء الله کره الله لقاعه » «کسی که دیدار خدا را دوست دارد خداوند نیز دیدار او را دوست دارد، و هر که ملاقات او را دوست ندارد او نیز ملاقات وی را دوست ندارد» [۳۱]

عجب از کسانی که مرگ را فراموش می‌کنند

عجب از مردمی که مرگ را فراموش کرده و از آن غافل شده‌اند، و حال آنکه در عالم هیچ امری یقینی تر و قطعی تر از آن نیست، و هیچ چیز برای بنی آدم زودرس تر و شتابانتر از آن نیست.خدای سبحان می‌فرماید:

«اینما تکونوا یدر ککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیدة » [۳۲]

«هر کجا باشید مرگ شما را در خواهد یافت و گرچه در کوشکهای سخت استوار باشید» .و می‌فرماید:

«کل نفس ذائقة الموت و انما توفون اجورکم یوم القیامة فمن زحزح عن النار و ادخل الجنة فقد فاز و ما الحیاة الدنیا الا متاع الغرور» [۳۳]

«همه کس چشنده مرگ است و پاداشهای شما در روز رستاخیز به تمامی به شما خواهد رسید، و هر که را از دوزخ دور کنند و به بهشت در آرند پیروز و کامیاب شده است، و زندگی این جهان جز کالای فریب نیست » .

و حضرت صادق علیه السلام فرمود: «خداوند بجز مرگ هیچ امر یقینی بی شکی را شبیه تر به شک بی یقین نیافریده است » .

و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «کسی که فردا را از زندگی خود بشمارد حق مرگ را چنانکه در خور آن است رعایت نکرده » . و فرمود: «اگر بنده هنگام مرگ خود و شتاب آن را می‌دانست کار کردن برای دنیا را دشمن می‌داشت » .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «هیچ خانواده‌ای نیست مگر اینکه فرشته مرگ شبانه روزی پنج بار آنان را از نظر می‌گذراند» .و اخبار دیگری در این معنی گذشت.

مرگ بزرگترین و دشوارترین حوادث و بلاهاست

بدان که مرگ حادثه‌ای بزرگ و بلیه‌ای سخت است، و از هر امر صعبی دشواتر است، و از بلاهای خطیر و امور هولناک به شمار می‌رود. پس هر که می‌داند که سرانجام او مرگ است و خاک بستر او و گور جایگاه او و شکم زمین قرارگاه اوست، و کرم و مار عقرب انیس و همنشین اوست، سزاوار است که حسرت و ندامتش طولانی و بسیار و عبرتش دائم و همیشگی باشد، و فکرش منحصر در همین امر و بلیه او عظیم و مصیبت او شدید باشد، و خود را از اهل قبور بداند و از مردگان بشمارد، زیرا هر چه خواهد آمد نزدیک است، و دور آنست که نیاید.

و شایسته است که ذکر و فکر و هم و غم و گفتار و کردار و سعی و کوشش او فقط درباره آن باشد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اگر چهار پایان آنچه را شما می‌دانید می‌دانستند (یعنی از مرگ خبر داشتند) گوشت چاقی نمی‌خوردید» .

و به گروهی که سخن می‌گفتند و می‌خندیدند فرمود: «اذکروا الموت، اما و الذی نفسی بیده! لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قلیلا و لبکیتم کثیرا» «مرگ را به یاد آورید، به خدائی که جانم در دست اوست! اگر آنچه را که من می‌دانم می‌دانستید کم می‌خندیدید و بسیار می‌گریستید» .

و چون به مجلسی که صدای خنده از آن بلند بود می‌گذشت فرمود: «مجلس خود را با یاد تیره کننده لذات بیامیزید» ، گفتند: تیره کننده لذات چیست؟ فرمود: «مرگ » .

اما غفلت مردم از مرگ به سبب کم یاد کردن آن است و اگر هم گاهی آن را یاد کنند نه با قلبی فارغ بلکه با دلی گرفتار شهوتها و علائق دنیوی یاد آن می‌کنند، و چنین یادی سودی نمی‌دهد.راه درست این است که آدمی دل را از هر چیزی جز یاد مرگ که در پیش روی دارد تهی کند همچون کسی که بخواهد سفر درازی کند که در راه آن بیابانهای بی آب یا دریای خطرناک باشد که باید از آن بگذرد، و ناگزیر فکری غیر از آن ندارد.کسی که به این نحو به یاد مردن باشد و مکرر یاد آن کند، در دل او اثر می‌گذارد و در نتیجه سرور و نشاط او به دنیا کم می‌شود و نفسش از آن باز می‌ایستد، و از آن دل شکسته می‌شود، و آماده مرگ و سفر آخرت می‌گردد.

و بهترین راه این است که امثال و اقران خود را که پیش او در گذشته‌اند به یاد آورد، که از همنشینان و مصاحبان خود کناره گرفته به وحشت تنهائی گرفتار آمده‌اند و از روشنی بسترها و فرشهای گسترده گذشته به تاریکی خاک گورها افتاده‌اند، و از کنار همسر و خانواده خود جدا شده با مار و عقرب و کرمها همنشین گشته‌اند، و خوابگاه ایشان را در بستر خاک به یاد آورد، و وضع و صورت ایشان را در منصبها و احوالی که داشته‌اند به خاطر بگذراند و سپس متذکر شود که چگونه خاک چهره زیبای ایشان را از هم ریخته، و اجزاء آنان در قبر از هم پاشیده، و زنانشان بیوه و فرزندانشان یتیم گشته و اموالشان تلف شده و خانه‌هاشان از ایشان خالی مانده و نام و آثارشان از صفحه روزگار بر افتاده و در وحشت آباد گور تنها مانده‌اند.

پس هر گاه هر یک از گذشتگان را به خاطر بگذراند و حال و چگونگی ایام زندگی وی را متذکر شود و نشاط و آرزومندی و فراموشی او را از مرگ و فریب خوردنش را به جمع اسباب دنیوی و آرام گرفتنش را به نیرومندی و جوانی و تمایلش را به خنده و بازی و سرگرمی و غفلتش را از مرگ تیزرو و سبک سیر و از هلاکت شتابان یاد آورد، که چگونه آمد و شد می‌کرد و اکنون مفاصل پاهایش از هم پاشیده، و چگونه زبانی که با آن سخن می‌گفت خورش مار و مور شده، و چگونه دندانهایش که هنگام خنده هویدا بود خاک گشته، و چگونه امور زندگی دنیا را زیر نظر می‌گرفت و چیزهائی را که با گذشت ماه‌ها و سالها و روزگارها نیازی به آنها نداشت جمع می‌کرد.سپس تامل کند که او نیز مانند آنهاست، و غفلتش مثل غفلت ایشان است، و حال وی در قبر همچون حال آنان خواهد بود.و چون مدتی به این افکار و امثال اینها پرداخت، و همراه آن در گورستان و در تشییع جنازه‌ها حضور یافت و بیماران را مشاهده نمود، یاد مرگ در دلش همواره حاضر می‌گردد، و در این هنگام چه بسا آماده آن شود و از خانه فریب کناره گیرد و دست بردارد.و اما یاد ظاهری و زود گذر و ذکر زبانی نتیجه و سودش در آگاهی و بیداری اندک است.و هر گاه دلش به چیزی از اسباب دنیا خوشحال شد، سزاوار است که در همان حال به یاد آورد که ناگزیر از آن جدا خواهد شد، چنانکه گفته‌اند: یکی از بزرگان روزی به خانه خود نگریست و از خوبی آن به شگفت آمد، پس بگریست و گفت: به خدا قسم اگر مرگ نبود به آن شادمان بودم.

مراتب مردم در یاد کردن مرگ

مردم به سه گونه‌اند: فرو رفته در شهوتها و لذتهای دنیا، و روی آورنده به توبه، و عارف کامل.

اول: از مرگ یاد نمی‌کند، و اگر یاد کند، برای نکوهش است که چرا از دنیای محبوب او بازش می‌دارد، و بنابر این از آن می‌گریزد، خدای تعالی درباره وی می‌فرماید:

«قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم...» [۳۴]

«بگو مرگی که از آن می‌گریزید شما را در می‌یابد...» .

چنین کسی یاد مرگ او را از خدا دورتر می‌کند، مگر آنکه برای کناره گیری از دنیا از آن بهره گیرد و نعمتهای دنیا بر او ناگوار شود و صفای لذت آن تیره و تار گردد، و در این صورت است که او را سود می‌بخشد، زیرا هر چه لذات را بر انسان تیره و تار کند از اسباب نجات او بشمار می‌رود.

و دوم (توبه کننده) : یاد مردن بسیار می‌کند تا بیم و خشیت در دلش بر انگیخته شود و در توبه ثابت قدم گردد، و گاهی مرگ را ناخوش دارد زیرا از آن می‌ترسد که پیش از آمادگی او را برباید و در این کراهت معذور است و مشمول این سخن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیست: «هر که ملاقات خدا را دوست ندارد خدا نیز دیدار او را دوست ندارد» ، زیرا وی از مرگ و لقای پروردگار کراهت ندارد، بلکه به سبب قصور و تقصیرش می‌ترسد که لقای خداوند را از دست بدهد، و بنابراین دیدار دوست را به تاخیر می‌خواهد تا خود را برای لقای او به وجهی که از آن خشنود است آماده سازد، پس لقای او را کاره نیست.و نشانه این آنست که پیوسته خود را برای مرگ آماده می‌سازد و به کار دیگری نمی‌پردازد، ولی اگر در حال آماده شدن و در کار ساختن آنچه در آخرت برایش سودمند است نباشد به گروه اول می‌پیوندد.

و اما سوم (عارف) : همواره در یاد مردن است، زیرا وعده دیدار دوست پس از مرگ است، و دوستدار هرگز زمان وعده دیدار دوست را فراموش نکند، و همیشه چشم بر آن دارد و بلکه در آرزوی آن باشد، تا از خانه گناهکاران رهائی یابد و به جوار رب العالمین برسد، چنانکه روایت شده است که: «حذیفه در وقت مرگ گفت: دوست بهنگام حاجت آمد و از رد کردن آن رستگار نشوم، بار خدایا اگر دانی که فقر را دوستتر دارم از توانگری، و بیماری را دوستتر دارم از تندرستی، و مرگ را دوستتر دارم از زندگی، مرگ را بر من آسان کن تا به دیدار تو نائل شوم » .

و درجه بالاتر از آن کسی است که کار خود به خدا واگذارد و خود چیزی از مرگ یا زندگانی، و درویشی و توانگری، و بیماری و تندرستی اختیار نکند، بلکه آن را دوستتر دارد که خداوندش دوستتر دارد، و این منتهای ولاء و دوستی است و به درجه تسلیم و رضا رسیده است.

تتمیم: شتاب کردن در کارهای نیک

از نشانه‌های کوتاهی آرزو و یاد مرگ پیشی گرفتن و شتاب کردن در حسنات و اشتیاق به کارهای نیکوست، و از اینرو در ترغیب به آن و بر حذر داشتن از آفت تاخیر روایات و اخباری رسیده است، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اغتنم خمسا قبل خمس: شبابک قبل هرمک، و صحتک قبل سقمک، و غناک قبل فقرک، و فراغک قبل شغلک، و حیاتک قبل موتک » «پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت شمار: جوانی پیش از پیری، و تندرستی پیش از بیماری، و توانگری پیش از درویشی، و فراغت پیش از مشغولی، و زندگی پیش از مرگ » .

و فرمود: «هر که بیمناک باشد همه شب راه سپرد و هر که همه شب را رود به منزل رسد، بدانید که متاع خدا گران است، بدانید که متاع خدا بهشت است » [۳۵] و چون از اصحاب خود غفلت و فریفتگی مشاهده فرمود، فریاد بر کشید:

«مرگ شما فرا رسید یا به شقاوت یا به سعادت » .

و رویات است که: «هیچ صبح و شمای نیست مگر اینکه منادی ندا می‌کند:

ای مردمان! الرحیل الرحیل!» و یکی از بزرگان گوید: «آهستگی و درنگی در هر چیزی نیکوست مگر در اعمال آخرت » .

و از آنهاست:

گناهکاری

شکی نیست که گناهکاری از رذائل دو قوه غضب و شهوت با هم است، زیرا بعضی از انواع آن از رذائل یکی از آن دو از جانب افراط یا تفریط یا از باب تباهی و زبونی آن است، و بعضی دیگر از انواع آن از رذائل دیگر است.و ضد آن تقوا و ورع و به معنی اعم اجتناب از مطلق معصیت از بیم خشم و ناخشنودی خداست، و آنچه در فضیلت آن دو وارد شده گذشت، آنها را به یاد آر.

و از آنهاست:

بی شرمی

و آن بی توجهی و بی پروائی نفس، و شرمنده نشدن از ارتکاب محرمات شرعی و عقلی و عرفی است، و آشکار است که این صفت از فساد و زبونی دو قوه غضب و شهوت است.

و ضد آن حیاء است، و آن محدودیت و در تنگنا افتادن نفس و شرم داشتن از ارتکاب محرمات شرعی و عقلی و عادی است از ترس نکوهش و سرزنش، و آن اعم از تقواست، زیرا تقوا اجتناب از گناهان شرعی است، و حیاء اعم است از این و اجتناب از آنچه عقل و عرف نیز زشت و ناپسند می‌دانند، و این از صفات شریف نفس است، و از اینرو در فضیلت آن اخبار و روایات بسیار رسیده است.امام صادق علیه السلام فرمود: «الحیاء من الایمان، و الایمان فی الجنة » «حیاء از ایمان و ایمان در بهشت است » .

و فرمود: «الحیاء و العفاف و العی - اعنی عن اللسان لا عی القلب من الایمان » «حیا و پاکدامنی و کند زبانی - نه کندی و درماندگی دل - از ایمانند» .

و فرمود: «الحیاء و الایمان مقرونان فی قرن، فاذا ذهب احدهما تبعه صاحبه » «حیا و ایمان در یک رشته به هم بسته‌اند، پس چون یکی از آن دو رفت دیگری نیز در پی آن می‌رود» .

و فرمود: «لا ایمان لمن لا حیاء له » «هر که حیا ندارد ایمان ندارد» .

اما حقیقت حیا - چنانکه دانستی - شرم داشتن از ارتکاب چیزی است که شرعا یا عقلا یا عرفا مذموم است، و شرم داشتن از غیر این حماقت است، زیرا شرمنده شدن از تحقیق احکام دین یا سستی و کاهلی نسبت به آنچه شرعا و عقلا سزاوار است حیاء شمرده نمی‌شود بلکه حماقت است.و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «الحیاء حیاءان: حیاء عقل و حیاء حمق، فحیاء العقل هو العلم و حیاء الحمق هو الجهل » «حیا دو گونه است: حیاء عقل و حیاء حماقت، حیاء عقل علم است و حیاء حماقت نادانی است » [۳۶]

و از آنهاست:

اصرار بر گناه

بازگشت رذیلت اصرار بر گناه به کدامیک از قوی است و مذمت آن - ضد اصرار توبه است و تعریف آن - آیا در توبه قدرت بر گناه پیشین شرط است؟ - وجوب توبه - تحقیق در وجوب آن - عمومیت وجوب آن - بعد از توبه باید عمل کرد - فضیلت توبه - قبول آن - راه توبه از گناهان - محو کردن صغائر (گناهان کوچک) و معنی کبائر (گناهان بزرگ) - صغائر گاهی کبائر می‌شوند - شرایط کمال توبه - آیا تبعیض در توبه درست است؟ - اقسام توبه کاران - مراتب توبه - عدم اطمینان به پایداری مانع از توبه نیست - علاج اصرار بر گناهان - بازگشتن به سوی خدا - محاسبه و مراقبه - معنی ظاهر آنها - پیش از آنکه شما را به حساب کشند خود را محاسبه کنید - مقامات مواظبت عقل از نفس.

اصرار بر گناه یا ناشی از تباهی و زبونی یکی از دو قوه (شهوت و غضب) و خروج یکی از این دو از اطاعت قوه عاقله است، یا از فساد هر دو قوه با هم پدید می‌آید و در این صورت از رذائل هر دو قوه است، و هر چه دلالت بر ذم مطلق گناه یا بر ذم هر یک از افراد معین آن داشته باشد بطریق اولی و با تاکید بیشتر بر ذم اصرار بر گناه دلالت دارد.و اخباری که در مذمت هر یک از گناهان وارد شده چه بسا هنگام ذکر هر گناهی در این کتاب یافت می‌شود، و اما اخباری که در ذم مطلق گناه و نافرمانی رسیده بسیار است، مانند این گفتار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «هیچ روزی طلوع نمی‌کند و هیچ شبی شفق غروب نمی‌نماید مگر اینکه دو فرشته به چهار آواز ندا می‌کنند، یکی می‌گوید: کاش این خلق آفریده نمی‌شدند، و دیگری می‌گوید: کاش چون آفریده شدند می‌دانستند برای چه آفریده شدند، باز فرشته اول گوید: ای کاش چون ندانستند برای چه آفریده شدند به آنچه می‌دانستند عمل می‌کردند، باز دیگری گوید: ای کاش وقتی به آنچه دانستند و عمل نکردند توبه می‌کردند.بدانید که بنده را بر گناهی از گناهانش صد سال حبس می‌کنند، و او به همسرانش در بهشت می‌نگرد که از نعمتها برخوردارند [و حسرت می‌برد]» .

و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «لا تبدین عن واضحة و قد عملت الاعمال الفاضحة، و لا تامن البیات و قد عملت السیئات » «تو که اعمال رسوا مرتکب شده‌ای دندان خود را به خنده ظاهر مساز، و چون گناه از تو سر زده باشد از بلای شبگیر ایمن مباش » .

و امام باقر علیه السلام فرمود: «ان الله قضی قضاء حتما الا ینعم علی العبد بنعمة فیسلبها ایاه حتی یحدث العبد ذنبا یستحق بذلک النقمة » «خداوند حکم حتمی فرموده که هیچ نعمتی را که به بنده عطا فرمود از او باز نگیرد تا گناهی از او سرزند که مستحق عقوبت [و سلب نعمت] شود» .

و فرمود: «ما من شی ء افسد للقلب من خطیئته، ان القلب لیواقع الخطیئة، فما یزال به حتی یغلب علیه، فیصیر اعلاه اسفله » «چیزی برای قلب فساد آورتر از گناهش نیست، قلب مرتکب گناه می‌شود و بر آن اصرار می‌ورزد تا بالایش را پائین می‌گرداند (وارونه می‌شود و معکوس می‌فهمد و حق و باطل را بجای هم می‌گیرد)» .

و فرمود: «ان العبد لیذنب الذنب فیزوی عنه الرزق » «بنده گناه می‌کند و بدین سبب روزی از او سلب می‌شود» .


و امام صادق علیه السلام فرمود: «یقول الله - تعالی - ان ادنی ما اصنع بالعبد اذا آثر شهوته علی طاعتی ان احرمه لذیذ مناجاتی » «خدای تعالی می‌فرماید: هر بنده‌ای که خواهش نفس خود را بر طاعت من برگزید کمتر چیزی که به او می‌کنم این است که او را از لذت مناجات خود محروم می‌سازم » .

و فرمود: «من هم بسیئة فلا یعملها، فانه ربما عمل العبد السیئة فیراه الرب - تعالی - فیقول: و عزتی و جلالی و لا اغفر لک بعد ذلک ابدا» «کسی که قصد گناهی کند زنهار که آن را انجام ندهد، زیرا چه بسا بنده گناهی مرتکب شود و خدای تعالی او را ببیند و فرماید: به عزت و جلالم سوگند! بعد از این هرگز تو را نیامرزم » .

و فرمود: «اما انه لیس من عرق یضرب و لا نکبة و لا صداع و لا مرض الا بذنب، و ذلک قول الله - عز و جل - فی کتابه:

«و ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر» [۳۷]

«هان که هیچ رگی نمی‌جهد و هیچ به سر افتادنی نیست و درد سر و مرضی پیش نیاید مگر به واسطه گناهی [که آدمی مرتکب شده است]، و همین است که خدای عز و جل در کتاب خود می‌فرماید:

«هر مصیبتی به شما رسد برای کارهائی است که به دست خود کرده‌اید و از بسیاری هم گذشت می‌کند» .سپس امام علیه السلام فرمود: «آنچه خدا از آن می‌گذرد بیشتر است از آنچه مؤاخذه می‌کند» .

و فرمود: «ان الرجل یذنب الذنب فیحرم صلاة اللیل، و ان العمل السیی ء اسرع فی صاحبه من السکین فی اللحم » «آدمی گناهی می‌کند و به سبب آن از نماز شب محروم می‌شود، و کار بد زودتر در صاحب خود اثر می‌کند از کارد در گوشت » .

و امام کاظم علیه السلام فرمود: «حق علی الله الا یعصی فی دار الا اضحاها للشمس حتی تطهرها» «بر خدا سزاوار است که هر خانه‌ای که در آن نافرمانیش کنند آن را ویران سازد تا خورشید بر آن بتابد و پاکش کند» [۳۸]

و اخبار در این معنی بسیار است، و زنهار کسی نپندارد که ممکن است اثر گناه و وبال (سرانجام بد) آن به او نرسد، که این امری محال است.و چگونه محال نباشد که خدا از ترک اولائی که از پیغمبران سرزد نگذشت، پس چگونه از گناهان بزرگ دیگران می‌گذرد.بلی، از سعادت پیغمبران این بود که در همین دنیا ایشان را مؤاخذه فرمود و به آخرت نیفکند، ولی اشقیاء را مهلت می‌دهد تا بر گناه خود بیفزایند، و آنان را در آخرت بیشتر و سخت تر عذاب می‌کند، مگر نشنیده‌ای که پدرت آدم را به واسطه یک ترک اولی از بهشت راندند؟ حتی روایت است که:

«چون از آن درخت [که از آن نهی شده بود] خورد زیورهای بهشتی از تن او افتاد و عورتش ظاهر شد، و جبرئیل علیه السلام فرا آمد و تاج از سر او بر گرفت، و از فراز عرش [به او و حوا] ندا رسید: از نزدیک من دور شوید، که هر که مرا نافرمانی کرد شایسته جوار من نیست، پس آدم با دیده گریان به حوا نگریست، و گفت: این اول شومی گناه است که ما را از جوار دوست بیرون کرد» .و روایت است که: «خدای تعالی فرمود: ای آدم! چگونه همسایه‌ای برای تو بودم؟ عرض کرد: پروردگارا نیکو همسایه بودی! فرمود: ای آدم! از همسایگی من بیرون رو و تاج کرامتم را از سر بنه، که هر که مرا معصیت کرد در کنار من نخواهد بود» .و روایت است که: «آدم بر گناه خود دویست سال گریست تا خدا توبه او را پذیرفت و از ترک اولای او گذشت » .و هر گاه مؤاخذه او با دوست و برگزیده اش چنین باشد، پس رفتارش چگونه خواهد بود با دیگران که گناهان بیشمار از آنها سر می‌زند.

پیوست: توبه و تعریف آن

ضد اصرار بر گناه توبه است، و آن بازگشت از گناه گفتار و کردار و اندیشه است، و به عبارت دیگر: توبه پاک ساختن دل از گناه و بازگشتن از دوری درگاه الهی به نزدیکی است، و به عبارت دیگر: ترک گناهان کنونی و عزم بر ترک آنها در آینده و تلافی و تدارک تقصیر گذشته است.و همان گونه که اصرار بر گناه و نافرمانی از رذائل دو قوه غضب و شهوت است، بازگشت از آن و ترک آن از فضائل این دو قوه است، بدین معنی که عزم بر ترک هر گناهی، از عمل یک یاد دو قوه و از فعل نفس به کمک آن دو و اطاعت آن از عاقله می‌باشد، اگر چه انگیزه بازگشت و بر انگیخته شدن نفس و آن دو قوه برای بازگشت و ترک، همان شناخت زیان بزرگ گناهان و حجاب بودن آنها میان بنده و محبوب باشد.

و می‌توان گفت: توبه بازگشت از گناه است، و آن از نتایج و ثمرات ترس و محبت است، زیرا مقتضای محبت این است که مراد محبوب را فرمان برد و در چیزی که می‌خواهد و از محب می‌طلبد نافرمانی نکند، پس از فضائل دو قوه است.

و می‌توان گفت: توبه عبارت است از مجموع علم به زیان گناهان و حجاب بودن آنها میان او و خدا، و پشیمانی حاصل از آن، و آهنگ ترک معاصی در حال و آینده، و تلافی گذشته، و چون قصد ترک و تلافی از فعل دو قوه یا فعل نفس به واسطه آن دو قوه و اطاعت آنها از عاقله است، و علم مذکور نیز از عاقله است، پس توبه از فضائل قوای سه گانه می‌باشد.

توضیح حقیقت توبه این است که: وقتی بنده علم یقینی پیدا کرد که گناهانی که از او سرزده بین او و محبوبش حائل و مانع است، از این علم درد و اندوهی در دل او به سبب از دست دادن محبوب بر انگیخته می‌شود، و از گناهانی که از وی صادر شده، خواه افعال باشد یا ترک طاعات، متاسف و اندوهگین می‌گردد، و دردمندی و اندوهناکی او - به سبب فعل یا ترک آنچه موجب از دست دادن محبوب است - پشیمانی نامیده می‌شود.و چون این پشیمانی بر دل چیره گشت، حالت دیگری از آن برانگیخته می‌شود به نام اراده و قصد نسبت به ترک گناهی که ملازم اوست و تعلق به حال دارد، و عزم بر ترک گناهی که در آینده موجب از دست دادن محبوب در تتمه عمر است، و قصد تلافی آنچه در گذشته از دستش رفته است.

پس علم - یعنی یقین به اینکه گناهان سمهای مهلک اند - مطلب اول و مقدمه بقیه است، زیرا هر گاه نور این یقین بر دل بتابد ثمره آن سوز پشیمانی بر گناه خواهد بود، که دل را دردمند و اندوهگین می‌سازد، به طوری که با تابش نور ایمان و یقین در می‌یابد که از محبوب خود محجوب گشته است، همچون کسی که در تاریکی نور خورشید بر او بتابد، و با پراکنده گشتن ابر از هوا یا برطرف شدن حجاب منور و درخشان گردد، و محبوب خود را ببیند که در شرف هلاکت است، و آتش محبت در دلش شعله ورد شود، و این آتش اراده او را در جهت برخاستن برای تلافی و تدارک بر انگیزد.پس علم، و پشیمانی، و قصدی که متعلق آن ترک در حال و آینده و تلافی گذشته است: سه معنی است که به ترتیب حاصل شود و نام «توبه » را بر مجموع آنها اطلاق می‌کنند. و چه بسا توبه بر مجرد پشیمانی اطلاق شود، و علم به عنوان مقدمه و ترک [گناه کنونی و آینده] به منزله ثمره و نتیجه آن بشمار رود، و سخن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به همین معنی اشاره دارد: «الندم توبة » «پشیمانی همان توبه است » ، زیرا پشیمانی خالی نیست از علمی که موجب آن شده و آن میوه (پشیمانی) را به بار آورده است، یا از عزمی که در پی آن می‌آید، پس پشیمانی را از دو سو میوه (عزم) و میوه دهنده (علم) فرا گرفته است.و به این اعتبار در حد (تعریف) آن گفته‌اند: توبه گداخته و ذوب شدن اندرون آدمی از خطای گذشته است، یا آتشی است در دل که شعله و زبانه می‌کشد و شکافی است در جگر که التیام نپذیرد.

و گاهی بر مجرد ترک گناهان در حال و عزم بر ترک آن در آینده اطلاق شود، و به این اعتبار در تعریف آن گفته‌اند: توبه کندن لباس جفا و گستردن بساط وفاست، و تبدیل کردن حرکات نکوهیده به حرکات ستوده است، یا ترک اختیار کردن گناه در حال و دل نهادن و عزم را جزم کردن بر عدم بازگشت به آن در آینده است.و بنابراین پشیمانی داخل در حقیقت توبه نیست، و یکی از بزرگان به بیرون بودن پشیمانی از توبه تصریح کرده است، به این دلیل که پشیمانی - و آن دردمندی دل و اندوه بر گناه است - مقدور (یعنی در حد قدرت و قابل کنش و کردار) نیست، و از اینرو می‌بینی که ندامت بر اموری که در دل اوست واقع می‌شود و او این را نمی‌خواهد پس پشیمانی در حد قدرت (مقدور) نیست، و آنچه در حد قدرت است تحصیل اسباب آن است، یعنی ایمان و علم به از دست رفتن محبوب و تحقق بخشیدن آن دو در دل.

بنابر این توبه همان پشیمانی نیست، زیرا توبه مقدور بنده است و بنده مامور به آن است، و لازمه آن پشیمانی نمودن (تندم) است نه پشیمانی (ندم) .

و آشکار است که ندامت از صفات نفس است و اگر ازاله و کسب صفات نفسانی ممکن باشد پشیمانی نیز چنین است، و گرنه بطلان تمامی علم اخلاق لازم می‌آید، و همچنین اگر تحصیل سبب ندامت ممکن باشد - یعنی علم به از دست رفتن محبوب - لازم است که مسبب - یعنی پشیمانی - بر آن مترتب شود.پس مقدور بودن چه معنی دارد، و ازاله و تحصیل ندامت دشوارتر از بسیاری از خلق و خوهای نفسانی نیست. و یکی دیگر از بزرگان آنچه را که غیر از پشیمانی نمودن است از شرایط توبه شمرده و گفته است: «و اما پشیمانی - یعنی تالم و اندوهگنی دل بر گناه که روح توبه است - غیر مقدور است، و همین در حقیقت توبه است، و آنچه مقدور است تحصیل اسباب آن از علم و ایمان و تحقق بخشیدن آنها در قلب است » .پوشیده نیست که در این قول نکته‌ای هست علاوه بر آنچه گذشت.

امام صادق علیه السلام فرمود: «توبه ریسمان خدا و وسیله لطف و عنایت اوست، و بنده ناگزیر است از مواظبت و مداومت توبه در همه حالات، و هر دسته از بندگان را توبه‌ای است مخصوص، توبه پیغمبران از اضطراب نفس و توبه اولیاء از اندیشه‌ها و خیالاتی است که به خاطر ایشان خطور می‌کند.و توبه اصفیاء از فراموشی غم غفلت است، و توبه خواص و علما از اشتغال به غیر خداست، و توبه عوام از گناهان است، و هر کدام از این صنفها را در توبه خود معرفت و علمی است که شرح آن در اینجا به درازا می‌کشد.

«و اما توبه عوام این است که تائب باطن خود را از آلودگی گناه به آب حسرت و ندامت شست و شو دهد، و به تقصیر خود اعتراف کند، و از کرده‌های گذشته پشیمان و از باقیمانده عمر بیمناک باشد، و گناهان خود را کوچک نشمارد که کوچک و سهل گرفتن گناه موجب کسالت و به تاخیر انداختن توبه می‌شود، و همیشه به سبب از دست رفتن طاعت خدا گریان و در آه و ناله باشد، و نفس خود را از شهوات باز دارد، و به خدای تعالی استغاثه کند که وی را بر وفا کردن توبه نگاه دارد و از بازگشت به اعمال گذشته حفظ کند.و نفس خویش را در میدان جهاد و عبادت ریاضت دهد، و فرایضی را که از او فوت شده قضا کند، و مظالم را رد کند، و از همنشینان بد دوری نماید، و از شب زنده داری و سحر خیزی غفلت نکند و روزها را به روزه گذراند، و پیوسته در فکر سرانجام و عاقبت خود باشد، و برای استقامت در همه حالات خواه خوشی یا ناخوشی از خدا یاری و استعانت جوید، و هنگام محنتها و بلاها ثابت قدم باشد که از درجه تائبان ساقط نشود، و هر گاه چنین کند از گناهان پاک می‌شود و عملش فزونی می‌یابد و درجاتش بلند می‌گردد.خدای عز و جل می‌فرماید:

«فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین » [۳۹]

«پس هر آینه خدا آنان را که راست گفتند می‌داند و دروغگویان را نیز می‌داند»[۴۰]

تتمه: آیا در توبه توانائی بر گناه سابق شرط است

توبه از گناهی است که مانند آن در گذشته واقع شده باشد، اما ترک گناهی که مانند آن تاکنون رخ نداده و عزم بر ترک آن در آینده توبه نامیده نمی‌شود، بلکه تقوا نامیده می‌شود و صاحب آن را پرهیزکار (متقی) نامند نه توبه کار (تائب)، و از اینرو درست است که گفته شود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از کفر پرهیزکار بود ولی درست نیست که گفته شود از آن تائب بود.و مراد از «مانند گذشته » اعم است از اینکه در صورت یا درجه و مرتبه مثل آن باشد.پس پیر فرتوتی که در گذشته زنا و راهزنی از او سرزده، و اکنون توانائی بر آنها ندارد، اگر بخواهد از آنها توبه کند باید از آنچه از لحاظ مرتبه و درجه مشابه و مماثل آنهاست، مانند تهمت زنا زدن و فحش دادن و دزدی و امثال اینها، توبه کند، زیرا توبه از عین آها - یعنی خود زنا و راهزنی - با ناتوانی وی بر آنها معنی ندارد، و اگر توبه از مماثل چیزی در مرتبه و درجه، توبه از این چیز بشمار نیاید لازم است که باب توبه نسبت به پیر فانی و هر که گناهی از او سرزده و اکنون قدرت بر آن ندارد بسته باشد، و این قول باطل است، زیرا باب توبه تا مرگ باز است، و به دلیل سخن یکی از بزرگان که در تعریف توبه گفته است:

«آن ترک اختیار کردن گناهی است که مثل آن در گذشته از حیث مرتبه نه از حیث صورت از او سرزده، برای بزرگداشت خداوند و بر حذر بودن از خشم او» .پس سخن او: «مثل آن در گذشته سر زده » برای احتراز از این است که به معنی ترک گناهی گرفته شود که مثل آن در سابق سر نزده، که این را توبه نمی‌نامند بلکه تقوا نامیده می‌شود، و سخن او: «از حیث مرتبه نه از حیث صورت » برای این است که توبه شامل عمل گذشته که اکنون بر انجام آن توانائی ندارد بشود، و بنابراین توبه عنین (مرد ناتوان جنسی) از نگاه و مباشرت و امثال اینها توبه از زنائی است که قبل از پدید آمدن ضعف و ناتوانی مرتکب شده است، ظاهرا بنابر دلالت توبه وی از آنچه اکنون بر آن قادر است، که اگر بر زنا تواناهم بود آن را ترک می‌کرد، به این معنی که توبه او با معرفت و یقین به ضرر زنائی که قبل از حدوث ناتوانی جنسی مرتکب شده صادر گشته، پس اگر بر آن قادر هم بود ترک می‌کرد.

ابو حامد غزالی می‌گوید: «اگر بگوئی: آیا توبه عنین از زنائی که پیش از حدوث ناتوانی جنسی مرتکب شده صحیح است؟ می‌گویم: نه! زیرا توبه عبارت است از پشیمانیی که عزم را بر ترک آنچه بر انجام آن تواناست بر انگیزد، و آنچه بر انجام آن توانایست خود نابود شده است نه اینکه وی آن را ترک کرده است » ، سپس می‌گوید: «و لیکن می‌گویم: اگر بعد از ناتوانی جنسی کشف و معرفتی برایش پدید آمد که بدان وسیله ضرر زنائی را که مرتکب شده دریافت، و از آن در دلش سوزش و حسرت و ندامت چنان بر انگیخته شد که اگر شهوت آمیزش باقی بود سوز پشیمانی آن شهوت را بر می‌انداخت و بر آن غلبه می‌کرد، من امید دارم که این حالت گناه او را بپوشاند و عمل بد او را محو کند، زیرا در این اختلافی نیست که اگر وی پیش از حدوث ناتوانی توبه کرده و بعد از توبه مرده بود از تائبان بود، هر چند بر او حالتی حادث نشده که شهوت بر انگیخته شود و اسباب شهوترانی فراهم باشد، ولیکن وی به این اعتبار تائب است که ندامت وی تا آنجا رسیده که اگر اراده زنا پدیدار می‌شد موجب انصراف قصد وی از زنا می‌گردید، پس در این صورت محال نیست که نیروی پشیمانی در مورد عنین تا این اندازه برسد و خود نداند، زیرا هر که چیزی را نخواهد به اندک بیمی خود را قادر بر ترک آن می‌انگارد، و خداوند به درون او به مقدار پشیمانی او آگاه است، و شاید توبه او را بپذیرد، بلکه ظاهر این است که می‌پذیرد.و حقیقت در این همه بر می‌گردد به اینکه ظلمت گناه به دو چیز از دل محو و زایل می‌شود: یکی سوز پشیمانی، و دیگری مجاهده و کوشش بسیار به ترک آن در آینده، و مجاهده با زوال شهوت ممتنع است، و لیکن محال نیست که پشیمانی چندان قوی باشد که بدون مجاهده بر محو آن قادر باشد، و اگر این نبود می‌گفتیم: توبه مادام که تائب بعد از توبه مدتی عمر نکند که با خود در عین آن شهوت بارها و به دفعات بسیار مبارزه و مجاهده کند قبول نمی‌شود، و این شرطی است که ظاهر شرع بر آن دلالت دارد» .

وجوب توبه

توبه از همه گناهان واجب است به اجماع و نقل و عقل.

اما اجماع - شکی در فراهم بودن آن نیست.

و اما نقل - مانند قول خدای تعالی:

«و توبوا الی الله جمیعا ایها المؤمنون لعلکم تفلحون » [۴۱]

«ای مؤمنان همگی توبه به خدا برید (به سوی خدا بازگشت نمائید) شاید رستگار شوید» .

و نیز قول او - تعالی - :

«یا ایها الذین آمنوا توبوا الی الله توبة نصوحا عسی ربکم ان یکفر عنکم سیئاتکم »[۴۲]

«ای کسانی که ایمان آورده‌اید به سوی خدا توبه کنید توبه‌ای صادقانه و صمیمانه شاید پروردگارتان بدیها (گناهان) تان را بپوشاند» .

و معنی نصوح: خالص برای خداست که از شوائب اغراض، از مال یا جاه یا ترس از سلطان یا عدم قدرت بر گناه و نداشتن اسباب آن، خالی باشد.و این امر برای وجوب است، پس توبه به مقتضای این دو آیه واجب است.

و اما عقل - کسی که معنی وجوب و معنی توبه را بداند در ثبوت و تحقق وجوب توبه شک نمی‌کند بیان مطلب این است که: معنی و حقیقت واجب چیزی است که وصول به سعادت جاوید و نجات از هلاکت ابدی متوقف بر آن است، و اگر سعادت و شقاوت به فعل و ترک چیزی تعلق و ارتباط نداشته باشد وجوب آن معنی ندارد، پس واجب وسیله و دستاویزی است به سوی سعادت همیشگی.و شکی نیست که در خانه بقا و جاودانی سعادتی نخواهد بود مگر بالقاء خدا و انس به او، و هر که از این دیدار و وصال محجوب باشد از مشاهده جلال و جمال الهی محروم خواهد بود، و او ناچار شقی و بدبخت است، هم به آتش فراق می‌سوزد و هم به آتش دوزخ.اما آنچه آدمی را از لقاء خدا دور می‌کند چیزی جز پیروی از شهوات نفسانی و غضب و انس به این جهان فانی، که از اینها به گناهان تعبیر می‌شود، نیست.و انسان به دیدار خدا نزدیک نمی‌شود مگر آنکه دلبستگی به کالای فریبنده این عالم را بگسلد و بکلی به خدا روی آورد، و به وسیله پایداری و مداومت ذکر در طلب انس به او باشد و با دوام و پیوستگی فکر در عظمت و جلال و جمال او به قدر توانائی محبت او را بجوید.و شکی نیست که انصراف از راه دوری [از خدا] و شقاوت برای وصول به قرب [به خدا] و سعادت واجب است، و این حاصل نمی‌شود مگر با توبه که عبارت است از علم و ندامت و عزم، و معنی واجب همین است، پس توبه قطعا واجب است.

دنباله تحقیق در وجوب توبه

چگونه توبه از گناهان، واجب نباشد و حال آنکه علم به ضرر گناهان و مهلک بودن آنها از اجزاء ایمان است و شکی در آن نیست.و دانای به این علم اگر به آن عمل نکند چنانست که به آن علم ندارد یا منکر آن است و این جزء از ایمان را ندارد، زیرا هر علمی از آن جهت مطلوب و مراد است که آدمی را به عمل برانگیزد، و مادام که علم انگیزه عمل نشود در واقع انسان از عهده آن بدر نیامده است.پس علم به ضرر گناهان برای این است که باعث ترک آنها شود، و کسی که آنها را ترک نکند فاقد این جزء از ایمان است، و مراد سخن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «زنا کار در حالی که مؤمن است زنا نمی‌کند» همین است، و مقصود آن حضرت نفی ایمان به خدا و وحدانیت و صفات و کتابها و پیامبران او نیست، که زنا و گناهان اصل ایمان را نفی نمی‌کند، بلکه غرض او نفی ایمان به خدا از این جهت است که زنا آدمی را از خدا دور می‌کند و موجب خشم و ناخشنودی اوست، و برای ایمان یک در نیست، بلکه همچنانکه وارد شده است ایمان را هفتاد و چند در است، بالاترین آنها شهادتین است و پائین‌ترین آنها برداشتن خار و خس از راه، و مثال آن گفتار آن گوینده است که: انسان موجود واحدی نیست، بلکه هفتاد و چند موجود است، بالاترین آنها روح و قلب است و پائین‌ترین آنها برطرف کردن مکروه و ناپسند از ظاهر تن است، به اینکه شارب را کوتاه کرده ناخنها را چیده و پوست تن را از پلیدی پاک ساخته باشد، تا از چهارپایان رها شده که به سرگین خود آلوده‌اند و ظاهر آنها به سبب درازی چنگالها و ناخنها زشت و کریه می‌نماید متمایز باشد.

پس ایمان مانند انسان است و فقدان شهادتین مانند فقدان روح است که به کلی موجب بطلان است، و کسی که جز شهادت به یکتائی خدا و رسالت پیغمبر او چیزی ندارد و دیگر اجزاء ایمان یعنی اعمال را ترک کند، همچون انسانی است که دست و پای او بریده باشد و چشمهای او را در آورده باشند و همه اعضای ظاهری و باطنی او خلل پذیرفته و فقط روح داشته باشد.و همان گونه که چنین کسی حال او به مرگ نزدیک است و به اندک صدمه‌ای روح از او مفارقت می‌نماید و اعضائی که مدد و نیرو می‌رساندند از او جدا می‌شوند، همچنین کسی که تنها اصل ایمان را داشته باشد ولی در اعمال کوتاهی و تقصیر کند، نزدیک است که درخت ایمانش هنگامی که بادهای سخت و تند ایمان بر باد ده در حین مرگ و آمدن ملک الموت می‌وزد بر کنده شود.

پس هر ایمانی که ریشه اش در نفس انسان ثابت و پابرجا نگشته و شاخه‌هایش در اعمال منتشر نشده باشد با وزش بادهای هولناک هنگام ظهور ملک الموت ثابت نمی‌ماند و در پایان کار بیم سرانجام بد بر او می‌رود.و کسی که از ایمانی که در حکم شاخه‌ها و فروع است در پایان کار محجوب باشد از ایمانی که اصل است نیز در حجاب خواهد بود، چنانکه شخصی که فاقد همه دستها و پاها باشد که در حکم شاخه هاست به سوی مرگ (که از میان برنده روح و روح در حکم ریشه است) کشانده می‌شود.

پس نه بقائی برای اصل بی فرع و نه وجودی برای فرع بی اصل خواهد بود و فرقی بین اصل و فرع جز در یک چیز نیست، و آن این است که وجود و بقاء فرع خواهان وجود اصل است ولی وجود اصل وجود فرع را فرا نمی‌خواند، و لیکن بقاء اصل خواستار وجود فرع است، پس بقاء اصل به فرع است و وجود فرع به اصل.و گناهکار و بیگناه اگر چه هر دو در نام مؤمن مساوی و شریکند ولی مساوات و شرکت ایشان مانند مساوات و شرکت درخت کدو و درخت چنار در نام درخت است، و فرق آنها وقتی معلوم می‌شود که بادهای قوی بوزد، که در این موقع درخت کدو را از ریشه بر می‌آورد و شاخ و برگش را پراکنده می‌سازد، و درخت چنار با ریشه و شاخه محکم بر جای می‌ایستد.

و مثل گناهکاری که به اعتماد بر ایمان به یگانگی خدا و نبوت رسول او از خلود در آتش دوزخ به سبب گناه نمی‌ترسد مانند شخص تندرستی است که غذاهای مضر و خوراکهای مسموم بخورد و به واسطه اعتماد بر صحت و تندرستی خود از مرگ نترسد. پس همچنانکه صحت این شخص تندرست به سبب خوردن غذاهای مسموم و زیان آور به بیماری، و بیماری به مرگ منجر می‌شود، همچنین گناهان گناهکار را به سرانجام بد، و پایان بد به مخلد بودن در جهنم می‌کشاند.پس نسبت گناهان به ایمان همچون نسبت سمها و خوراکهای مضر است به بدن انسان، و همان گونه که ضرر آن خوراکهای زهر آلود پیوسته در اندرون جمع می‌شود تا مزاج را دگرگون می‌سازد و او از این غافل است تا وقتی که ناگاه بیماری عارض شود و مزاج را بکلی تباه سازد و مرگ فرا رسد، همچنین آثار گناهان اندک اندک ولی پیوسته در نفس بر روی هم می‌نشیند تا مزاج نفس را فاسد سازد و اصل ایمان را از میان ببرد.پس هر گاه بر کسی که در این دنیای کوتاه مدت از مرگ می‌ترسد اجتناب از سمها و خوراکهای مضر واجب باشد بر بیمناک از هلاک ابدی بطریق اولی ترک گناهان واجب است، و همان طور که بر کسی که غذای زهر آلود خورده و پشیمان شده لازم است قی و استفراغ کند و به حال اول باز گردد، همچنین بر مرتکب گناهان که به منزله سموم ایمان است نیز واجب است که تا ممکن است با تلافی و جبران از این حالت باز گردد و تا مهلت هست توبه و انابه کند.

پس زنهار زنهار ای برادران دست در دامن توبه زنید! پیش از آنکه زهر گناهان چنان روح ایمانتان را تباه سازد که بعد از آن پرهیزکاری سودی نبخشد، و امر از دست طبیبان دلها بیرون رود و دیگر پند و اعظان و نصیحت ناصحان در شما اثر نکند، و کلمه عذاب در حق شما ثابت شود، و مشمول این قول خدای تعالی گردید:

«و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون »[۴۳] «و از پیش روی ایشان سدی نهاده‌ایم و از پس آنان نیز سدی نهاده‌ایم و پرده بر آنها افکنده‌ایم تا نبینند» .

و نیز:

«ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة » [۴۴]

«خدا بر دلها و گوشهایشان مهر نهاده و بر چشمهایشان پرده‌ای هست » .

و آیاتی دیگر غیر از اینها.

مطلب دیگر این است که به مقتضای دلایل مذکور: توبه بی درنگ و فورا واجب است، پس بر هر مسلمانی واجب است که از گناهان خود فورا توبه کند و تاخیر جایز نیست.لقمان به پسر خود گفت: «ای فرزند! توبه را تاخیر مکن، که مرگ ناگاه می‌رسد» .و هر که توبه را تاخیر اندازد بین دو خطر بزرگ قرار دارد:

یکی آنکه ظلمت گناه دل او را تیره و سیاه می‌کند بطوری که طبیعت او می‌شود و دیگر محو نمی‌گردد، و دیگر آنکه اگر مرض یا مرگ او فرا رسید دیگر مهلتی برای محو کردن آن نمی‌یابد.و از اینرو وارد شده است که: بیشتر فریاد دوزخیان از تاخیر انداختن است، و کسی جز به سبب تاخیر انداختن هلاک نشد.

وجوب توبه همه را فرا می‌گیرد

وجوب توبه شامل همه اشخاص و احوال است، و سزاوار نیست که هیچ کس در هیچ حالتی از آن جدا و منفک شود، خدای تعالی می‌فرماید: «و توبوا الی الله جمیعا» [۴۵]

«و همگی توبه به خدا برید» .

و این همه کس را در همه وقت شامل می‌شود.و از دلائل وجوب آن بر همگان این است که: هر یک از آدمیان وقتی به سن تمییز و تکلیف رسید در کشور بدنش بین شهوات که سپاهیان شیاطین اند و عقل که از گروه فرشتگان است کشمکش و نزاع در می‌گیرد، زیرا غریزه عقل در هیچ کس کامل نمی‌شد مگر بعد از کمال غریزه شهوت و غضب و دیگر صفات نکوهیده، و چون بین آنها جنگ و ستیزه در گرفت ناگزیر به حکم عقل و شرع سپاه خداوند بر سپاه شیطان به وسیله درهم شکستن شهوات و برگرداندن نفس از راه قهر و غلبه به صفات پسندیده و عبادات پیروز می‌گردد، و معنی وجوب توبه جز این چیزی نیست.

و دلیل دیگر بر اینکه توبه همواره و در حالی واجب است این است که هیچ بنده‌ای خالی از معصیت جوارح (اندامها) نیست، و اگر در بعضی اوقات از این گونه معصیت خالی باشد از رذائل نفس و از اندیشه گناهان در دل فارغ نیست، و اگر فرض شود که از آن نیز خالی باشد از وسوسه شیطان و خیالات و افکار پراکنده که دل را از یاد خدا غافل می‌کند خالی نیست، و اگر از آن نیز خالی باشد از غفلت و قصوری در معرفت خدا و صفات و آثار او خالی نیست و همه اینها نقصی است که بازگشت از آنها واجب است و معنی توبه همین است.

و از آنجا که هیچ یک از خلق خالی از این گونه نقص در هیچ حالی نیست، اگر چه مقدار نقص متفاوت باشد، توبه بر هر بنده‌ای در هر حالتی واجب است، و اگر از همه گناهان در لحظه‌ای توبه نکند و مرگ او را برباید، خروج روح او بدون توبه خواهد بود، زیرا که قبل از مرگ و لو به یک لحظه از گناهان مذکور جدا و منفک نشده است.پس توبه بر هر بنده سالکی در هر نفسی واجب است.یکی از عرفا گفته است [۴۶] : «اگر عاقل در بقیه عمر خود بر هیچ چیز نگرید مگر بر آنچه از عمر خود در غیر طاعت خدا ضایع کرده ست سزاوار است تا وقت مرگ در اندوه باشد، پس چگونه خواهد بود کسی که بقیه عمر خود را نیز چون گذشته در جهل و فلت بسر برد» .و کسی که قدر عمر خود و فایده آن را دانست و فهمید چه چیز از آن برای سعادت ابدی می‌تواند بدست آورد، می‌داند که هر قدر از عمر را در معصیت و بدون توبه تباه کند چه حسرت و ندامتی در پی دارد، زیرا که اگر عاقلی گوهر گرانبهائی داشته باشد و به هرزه از دستش در رود ناچار بر آن می‌گرید و اگر تلف شدن آن باعث هلاک خود آن شخص شود گریه اش بیشتر خواهد بود.

و هر نفسی از عمر گوهری است گرانمایه که هیچ چیز عوض آن نیست، زیرا می‌تواند آدمی را به سعادت جاودانی و نجات از شقاوت همیشگی برساند، و چه گوهری گرانبهاتر از این وجود دارد؟ پس کسی که آن را در غفلت ضایع کند آشکارا زیانکار خواهد بود، و هر که آن را در معصیت بگذراند به هلاکت ابدی گرفتار خواهد شد.و گفته‌اند: خدای تعالی را با هر بنده دو سر است که بر سبیل الهام به او می‌گوید: یکی آن وقت که از شکم مادر بیرون آید فرماید: بنده من! تو را پاک و آراسته به این دنیا آوردم و عمر تو را به امانت به تو سپردم، بنگر که این امانت را چگونه نگاه می‌داری و چگونه با من ملاقات می‌کنی.و دوم هنگام مرگ گوید: بنده من! با آن امانت چه کردی؟ آیا امانت را نگاهداشتی تا در حالی که از عهده عهد بر آمده باشی با من ملاقات کنی و من بر وفای آن با تو دیدار نمایم؟ یا آن را ضایع کردی تا با تو به باز خواست و عذاب ملاقات کنم؟ و به این معنی اشاره دارد قول خدای تعالی:

«اوفوا بعهدی اوف بعهدکم » [۴۷]

«به پیمان من وفا کنید تا به پیمان شما وفا کنم » .

و نیز:

«و الذین هم لاماناتهم و عهدهم راعون » [۴۸]

«و کسانی که پاسدار امانتها و پیمانهای خویشند» .

روایت است که: چون بنده را هنگام مرگ فرا رسد ملک الموت بر او ظاهر شود و او را اعلام کند که از عمر تو ساعتی بیش نمانده و لحظه‌ای از آن واپس نشود، در آن وقت برای بنده اندوه و حسرت و تاسف پدیدار می‌شود که اگر تمام دنیا از آن او باشد و بدهد که در عوض ساعتی دیگر در عمر او افزایند تا در آن کوتاهی و تقصیر خود را تلافی نماید بدان راه نیابد.

و نیز روایت است که: چون بنده را پرده از پیش دیده بردارند و به مرگ خود یقین کند به ملک الموت گوید: مرا یک روز دیگر مهلت ده تا به درگاه پروردگارم عذر خواهم و توبه کنم، و برای خود توشه شایسته‌ای بردارم، ملک الموت گوید:

روزهای بسیار بر باد دادی دیگر روزی برای تو نمانده، گوید: یک ساعت مهلت ده، گوید: ساعتها را از دست دادی دیگر ساعتی نداری، و در آن وقت در توبه بر او بسته می‌گردد و روحش به تلاطم می‌آید و نفسهایش به شماره می‌افتد، و جام اندوه و نومیدی از تدارک و تلافی فرو می‌برد و حسرت و ندامت بر عمر ضایع شده خود می‌خورد، و اصل ایمان وی بر اثر صدمه‌های این ترسها و دهشتها در آشفتگی و اضطراب می‌آید، و در این هنگام جانش به در می‌رود.پس اگر حکم خداوند بر او به نیکی و سعادت رفته باشد روح او با توحید از دنیا بیرون می‌رود و این سرانجام نیک است، و اگر حکم به شقاوت وی شده باشد - از چنین سرنوشتی به خدا پناه می‌بریم - روح او با شک و اضطراب از دنیا می‌رود و این است پایان و سرانجام بد.

انواع توبه: دنباله

توبه از بعضی از گناهان مذکور - یعنی ارتکاب محرمات و ترک واجبات - واجب شرعی است، بدین معنی که هر که این توبه را ترک کند و این گناهان را مرتکب شود سزاوار آتش دوزخ و عذاب الهی خواهد بود، و در این وجوب همه مردم یکسانند، و تکلیف همه به آن موجب فسادی در نظام کلی نیست.و اما توبه از بعضی دیگر از گناهان مانند خیالات و وسوسه‌ها و اندیشه هائی که بر دل عارض می‌شود و قصور در معرفت جلال و عظمت خداوند و امثال اینها به این معنی واجب نیست، زیرا با انتظام عالم منافات دارد، از اینرو که اگر همه خلق مکلف باشند که از خدا چنانکه شایسته است بترسند، اسباب زندگانی را رها می‌کنند و دنیا را یکسره فرو می‌گذارند، و این منجر به از میان رفتن خود تقوا می‌شود، زیرا اگر زندگی مختل و تباه شود دیگر آسودگی خیال برای کسی باقی نمی‌ماند تا تقوا داشته باشد.پس به این اعتبار توبه از هر امری که رجحان داشته باشد واجب نیست، بلکه به معنی دیگر واجب است، و آن عبارت است از اینکه هر که بخواهد به خدا نزدیک شود و به مقام محمود و درجات عالی برسد باید از آنها نیز توبه کند.پس کسی که به اصل نجات [از عذاب] قانع و خرسند باشد این توبه بر او واجب نیست، و کسی که طالب وصول به مراتب عالی و ارجمند است بر او واجب مشروط است، یعنی مطلوب او بستگی به آن دارد، چنانکه درباره انبیاء و اولیاء و بزرگان عرفا و علما حال بدین منوال بوده است، و از این جهت است که لذات دنیا را بکلی رها کردند.بنابراین آنچه از استغفار و توبه انبیاء و اوصیاء وارد شده است همانا از ترک دوام و پیوستگی ذکر، و غفلت از مقام شهود و استغراق [۴۹] به سبب اشتغال به امور مباح بوده است نه از گناهانی مانند گناهان ما، که ایشان از این گناهان پاک و فراترند.امام صادق علیه السلام فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در هر شبانه روز صد بار بدون گناه توبه و استغفار می‌کرد.خدای تعالی اولیاء خود را به مصیبت‌ها مخصوص گردانید تا به ایشان پاداش دهد بی آنکه گناهی مانند گناهان ما داشته باشند، که گناه هر کسی به حسب قدر و منزلت او نزد خداست » .و به این مضمون اخبار دیگری نیز هست.

بعد از توبه باید عمل کرد

در تلافی و جبران شهوتها و توبه از گناهان تنها ترک آنها در آینده کافی نیست، بلکه باید آثار آنها را که در جوهر نفس نقش بسته است به وسیله نور طاعات محو کرد، زیرا هر شهوت و معصیتی که از انسان سر می‌زند تیرگی و ظلمتی از آن در دل پدید می‌آید، چنانکه از نفس انسان روی آینه صیقلی تیره و تار می‌شود، و اگر ظلمت شهوات و گناهان انبوه و متراکم شود زنگار می‌گردد، همان گونه که بازدم (بخار نفس) هنگامی که بر روی آینه نشیند و انباشته شود آلوده و پلید می‌شود، چنانکه خدای تعالی می‌فرماید:

«کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون »[۵۰]

«نه چنان است، بلکه اعمالی که می‌کردند زنگار دلهاشان شده است » .

و چون زنگار انباشته و متراکم شد سرشت آدمی می‌گردد و بر دل می‌نشیند، همان گونه که پلیدی در رخ آینه وقتی روی هم نشست و زمانی دراز بر آن گذشت در جسم آهن فرو می‌رود و آن را فاسد می‌کند بطوری که دیگر صیقل نمی‌پذیرد، پس تائب از گناهان ناگزیر باید آثاری را که از گناهان در نفس وی نگاشته و سرشته شده محو کند، و مجرد ترک آنها در آینده کافی نیست، چنانکه برای صیقل زدن آینه و ظهور صورتها در آن تنها بازداشتن نفس و بخارات سیاه از چهره آن در آینده بسنده نیست مادام که به محو آثاری که در آن نقش بسته پرداخته نشود. و همچنانکه ظلمت معاصی و شهوات به نفس می‌رسد و آن را تاریک می‌کند، همین طور نور طاعات و ترک شهوات بالا می‌رود و آن را منور می‌سازد و تیرگی گناهان و شهوات را از میان می‌برد، و به همین مطلب اشاره دارد سخن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «در پی هر بدی نیکوئی کن تا آن را نحو کند» .بنابر این بنده در هیچ حالی از محو آثار بدیها و گناهان از قلب خود به وسیله پرداختن به نیکیهائی که آثار آنها ضد آثار آن سیئات باشد بی نیاز نیست، به این معنی که نیکی و حسنه‌ای که برای محو آن بدی و سیئه انجام می‌دهد با آن سیئه مناسبت داشته باشد، به دلیل قول رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم: «اتق الله حیث کنت [و اتبع السیئة الحسنة تمحها]» «هر جا هستی از خدا بترس، و در پی گناه کار نیک انجام بده تا آن را محو کند» ، و به این دلیل که بیماری با ضدش معالجه می‌شود، پس هر ظلمتی که به قلب رسیده است محو نمی‌شود مگر با نوری که از حسنه ضد آن برخاسته و به دل بر آمده باشد، که ضد به ضد دفع می‌شود، پس کفاره شنیدن آلات لهو و لعب به شنیدن قرآن و حضور در مجالس ذکر است، و کفار نشستن در مسجد در حال جنابت به عبادت در آن است، و کفاره مس مصحف بدون طهارت و وضو بزرگداشت و بوسیدن و بسیار خواندن آن است، و کفاره شرابخواری تصدق دادن از نوشیدنی حلالی است که خود بیشتر دوست دارد...

و غیر اینها و البته این - یعنی وجود مناسبت - شرط در محو نیست[۵۱] .روایت است که: «مردی به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: زنی را معالجه کردم و با هر چیزی روبرو شدم مگر سودن (مس)، حکم خدا را درباره من بفرما، فرمود: آیا با ما نماز می‌گزاری؟ گفت: آری! فرمود: ان الحسنات یذهبن السیئات » (نیکیها بدیها را از میان می‌برد) .

و سزاوار است که وقت توبه نزدیک زمان خطا باشد، به طوری که پشیمان شود و آثار آن را محو کند پیش از آنکه زنگار بر دل نشیند و انباشته گردد و دیگر محو پذیر نباشد، خدا تعالی می‌فرماید:

«انما التوبة علی الله للذین یعملون السوء بجهالة ثم یتوبون من قریب » [۵۲]

«توبه (بازگشت به سوی خدا) فقط برای کسانی است که بدی به نادانی کنند و آنگاه بزودی توبه کنند» . (یعنی در زمانی نزدیک به کار بد) . و می‌فرماید:

«و لیست التوبة للذین یعملون السیئات حتی اذا حضر احدهم الموت قال انی تبت الآن »[۵۳]

«و توبه برای کسانی نیست که بدی همی کنند تا چون مرگ یکیشان فرا رسد گوید اینک توبه می‌کنم » .

امام صادق علیه السلام فرمود: «این هنگامی است که امر آخرت را بالعیان می‌بیند» .

و مانند این از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز رسیده است.

فضیلت توبه

بدان که توبه نخستین مقام از مقامات دین، و سرمایه سالکان راه، و کلید استقامت خواستاران ایمان، و سرآغاز تقرب به پروردگار عالمیان است.و ستایش آن عظیم و فضیلت آن بسیار است، خدای تعالی می‌فرماید:

«ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین »[۵۴]

«خدا توبه کاران را دوست دارد و پاکیزه کاران را دوست دارد» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «توبه کننده دوست خداست، و تائب از گناه مانند کسی است که اصلا گناه نکرده است » .

و امام باقر علیه السلام فرمود: «ان الله تعالی اشد فرحا بتوبة عبده من رجل اضل راحلته و زاده فی لیلة ظلماء فوجدها، فالله اشد فرحا بتوبة عبده من ذلک الرجل براحلته حین وجدها» «خدای تعالی شادتر است به توبه بنده خود از مردی که در شب تاریک در بیابانی مرکب و توشه خود را گم کرده باشد و ناگاه آن را بیابد» .

و فرمود: «التائب من الذنب کمن لا ذنب له و المقیم علی الذنب و هو مستغفر منه کالمستهزی ء» «توبه کننده از گناه مانند کسی است که گناهی ندارد، و کسی که در گناه بماند در حالی که آمرزش بخواهد همچون مسخره کننده است » .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «ان الله یحب من عباده المفتن التواب » . «خدا از بندگان خود آن را که در فتنه (گناه) افتد و توبه گر باشد دوست دارد» .

و فرمود: «اذا تاب العبد توبة نصوحا، احبه الله فستر علیه » «چون بنده توبه نصوح کند، خدا او را دوست دارد و گناه او را می‌پوشاند» ، شخصی پرسید:

چگونه می‌پوشاند؟ فرمود: «ینسی ملکیه ماکانا یکتبان علیه، و یوحی الی جوارحه و الی بقاع الارض ان اکتمی علیه ذنوبه، فیلقی الله - عز و جل - حین یلقاه و لیس شی ء یشهد علیه بشی ء من الذنوب » «آن گناه را از یاد دو فرشته‌ای که می‌نویسند می‌برد، و به اعضاء و جوارح او و به زمینی که در آن گناه کرده وحی فرماید که گناهان او را بپوشانید، پس خدای عز و جل را در حالی ملاقات کند که چیزی نیست که گناهی را بر او شهادت دهد» .

و فرمود: «خدای عز و جل سه خصلت را به توبه کنندگان عطا فرموده است که اگر یکی از آنها را به همه اهل آسمانها و زمین عطا می‌فرمود به سبب آن نجات می‌یافتند، خدای تعالی می‌فرماید:

«الذین یحملون العرش و من حوله یسبحون بحمد ربهم و یؤمنون به و یستغفرون للذین آمنوا ربنا وسعت کل شی ء رحمة و علما فاغفر للذین تابوا و اتبعوا سبیلک - الی قوله - و ذلک هو الفوز العظیم » [۵۵] «آنان که حامل عرشند و آنها که پیرامون آنند به ستایش پروردگارشان تسبیح می‌گویند و به او ایمان دارند و برای کسانی که ایمان آورده‌اند آمرزش می‌خواهند، پروردگارا همه چیز را به رحمت و علم خویش فراگرفتی، پس کسانی را که توبه آورده و راه تو را پیروی کرده‌اند بیامرز...و رستگاری بزرگ همین است » .

و می‌فرماید:

و الذین لا یدعون مع الله الها آخر و لا یقتلون النفس التی حرم الله الا بالحق و لا یزنون و من یفعل ذلک یلق اثاما، یضاعف له العذاب یوم القیامة و یخلد فیه مهانا، الا من تاب و آمن - الی قوله - و کان الله غفورا رحیما» [۵۶]

«و آنان که با خدای یکتا خدائی دیگر را نمی‌خوانند و انسانی را که خدا محترم داشته [و خونش را حرام شمرده] جز بحق نمی‌کشند و زنا نمی‌کنند، و هر که چنین کند عقوبت بیند، روز رستخیز عذابش دو برابر شود و در آن به خواری جاوید خواهد ماند مگر آنکه توبه کند و مؤمن شود...و خدا آمرزنده و مهربان است » .

و امام موسی بن جعفر علیهما السلام فرمود: «از بندگان آنکس نزد خدا محبوبتر است که بازگشت کننده بسوی خدا و توبه گر باشد» .

قبول توبه

توبه‌ای که جامع شرایط باشد به اجماع علما مقبول است، و دلیل آن گفتار خدای تعالی است که می‌فرماید:

«هو الذی یقبل التوبة عن عباده » [۵۷]

«اوست که توبه بندگان را می‌پذیرد» .

و می‌فرماید:

«غافر الذنب و قابل التوب » [۵۸]

«آمرزنده گناه و پذیرنده توبه » .

و می‌فرماید:

«و من یعمل سوءا او یظلم نفسه ثم یستغفر الله یجد الله غفورا رحیما» [۵۹]

«هر که بدی کند یا به خود ستم کند آنگاه از خدا آمرزش بخواهد خدا را آمرزنده و بخشاینده می‌یابد» .

و به دلیل سخن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله که فرمود: «ان الله - تعالی - یبسط یده بالتوبة لمسی ء اللیل الی النهار و لمسی ء النهار الی اللیل حتی تطلع الشمس من مغربها» «خدای تعالی دست خود را به نشانه قبول توبه برای بد کار شب تا روز و برای بدکار روز تا شب می‌گشاید تا آفتاب از مغرب خود برآید (یعنی تا قیامت)» .

و فرمود: «ان الحسنات یذهبن السیئات، کما یذهب الماء الوسخ » «همانا کارهای خوب کارهای بد را چنان محو می‌کند که آب چرک و شوخ را» .

و فرمود: «لو عملتم الخطایا حتی تبلغ السماء ثم ندمتم، لتاب الله علیکم » «اگر چندان گناه کنید که به آسمان رسد آنگاه پشیمان شوید خداوند توبه شما را می‌پذیرد» .و فرمود: «بنده گناه می‌کند و به بهشت می‌رود» ، عرض کردند:

این چگونه ممکن است ای رسول خدا!؟ فرمود: «گناهی کند و از آن پشیمان شود و آن در پیش چشم وی باشد تا به بهشت رسد» .

و فرمود: «کفارة الذنوب الندامة » «پشیمانی کفاره گناهان است » .

و فرمود: «هر که یک سال پیش از مرگ خود توبه کند خدا توبه او را می‌پذیرد، سپس فرمود: سال زیاد است هر که یک ماه پیش از مردن توبه کند خدا توبه او را می‌پذیرد، سپس فرمود: ماه زیاد است، هر که یک هفته قبل از مرگ توبه کند خدا توبه او را قبول می‌فرماید، سپس فرمود: هفته زیاد است، هر که یک روز قبل از مردن توبه کند خدا توبه او را می‌پذیرد، سپس فرمود یک روز نیز زیاد است، هر که پیش از دیدار مرگ (ملک الموت) توبه کند خدا توبه او را قبول می‌فرماید» .

و امام باقر علیه السلام به محمد بن مسلم فرمود: «گناهان مؤمن هر گاه توبه کند آمرزیده است، پس بعد از توبه و آمرزش عمل [نیک] را از سر گیرد، و آگاه باشید به خدا قسم این نیست مگر برای اهل ایمان » ، محمد بن مسلم عرض کرد: اگر بعد از توبه و استغفار از گناهان به گناه باز گردد و باز توبه کند حال او چگونه است؟ ، فرمود: «ای محمد بن مسلم! آیا چنان می‌بینی که بنده مؤمن از گناه پشیمان شود و از خدا آمرزش بخواهد و توبه کند و خدا توبه او را نپذیرد؟» ، گفت: [اگر] چند بار چنین کند، گناه کند و سپس توبه و استغفار کند، فرمود: «هر گاه مؤمن به استغفار و توبه برگردد خدا به آمرزش باز می‌گردد، خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است توبه را می‌پذیرد و از سیئات در می‌گذرد، زنهار مؤمنی را از رحمت خدا ناامید نکنی » .

و فرمود: «اذا بلغت النفس هذه - و اهوی بیده الی حلقه - لم تکن للعالم توبة، و کانت للجاهل توبة » «همین که نفس و جان به اینجا رسید - و اشاره به گلوی خود نمود - برای عالم توبه نباشد، و برای جاهل توبه هست » .

و فرمود: «آدم علیه السلام عرض کرد: پروردگارا! شیطان را بر من مسلط ساختی، و او را همچون خون (که در رگهایم جریان دارد) در من جای دادی، برای من هم چیزی مقرر فرما، خطاب رسید: ای آدم! برای تو این را قرار دادم که: هر یک از فرزندانت که آهنگ گناهی کند و مرتکب آن نشود چیزی بر او نوشته نشود، و چون مرتکب شد یک گناه بر او نوشته شود، و اگر قصد کار نیکی کند و آن را انجام ندهد یک حسنه برای او نوشته شود، و اگر انجام دهد ده حسنه برایش نوشته شود، عرض کرد: پروردگارا! بیفزا، فرمود: برایت مقرر ساختم که هر یک از فرزندانت که گناهی کند سپس آمرزش خواهد او را بیامرزم، عرض کرد: پروردگارا! بیفزا، فرمود: برای ایشان توبه را قرار دادم، و توبه را برای آنها گسترش دادم تا نفس به گلوگاه رسد، عرض کرد: پرورگارا! مرا بس است » .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «مردی گناه می‌کند و خدا به سبب آن او را به بهشت می‌برد» ، شخصی عرض کرد: خدا به جهت گناه او را به بهشت می‌برد؟ فرمود:

آری، گناه می‌کند و پیوسته از آن ترسان است و نفس خود را دشمن می‌دارد، پس خداوند به او رحم می‌کند و او را به بهشت می‌برد» .

و فرمود: «بنده مؤمن چون گناه کند خدا او را هفت ساعت مهلت می‌دهد، اگر استغفار کرد چیزی بر او نوشته نمی‌شود، و اگر این ساعتها گذشت و آمرزش نخواست یک گناه بر او نوشته می‌شود، و مؤمن پس از بیست سال به یاد گناه خود می‌افتد تا از خدا آمرزش خواهد و خدا گناهش را می‌آمرزد، و کافر همان ساعت آن را فراموش می‌کند» .

و فرمود: «ما من مؤمن یقارف فی یومه و لیلته اربعین کبیرة فیقول و هو نادم: «استغفر الله الذی لا اله الا هو الحی القیوم بدیع السماوات و الارض ذا الجلال و الاکرام و اساله ان یصلی علی محمد و آل محمد و ان یتوب علی » ، الا غفرها الله له، و لا خیر فیمن یقارف فی یومه اکثر من اربعین کبیرة »[۶۰]«هیچ مؤمنی نیست که در شبانه روزی چهل گناه کبیره کند و در حال پشیمانی بگوید: «استغفر الله الذی لا اله الا هو الحی القیوم بدیع السماوات و الارض ذا الجلال و الاکرام و اساله ان یصلی علی محمد و آل محمد و ان یتوب علی » مگر آنکه خدا آن گناهان را بیامرزد، و کسی که شبانه روزی بیش از چهل گناه کبیره مرتکب شود خیری در او نیست » .

و روایت است که: «خدای تعالی چون ابلیس را لعن کرد (از رحمت خود دور ساخت) از خدا مهلت خواست، و خداوند تا قیامت به او مهلت داد، آنگاه گفت: به عزت تو که از دل آدمی بیرون نیایم تا جان در تن وی باشد، پس خدای تعالی فرمود: به عزت من که در توبه بروی نبندم تا جان در تن وی باشد» .

و در اسرائیلیات آمده است: «جوانی بیست سال خدا را عبادت کرد، سپس بیست سال او را معصیت نمود، سپس در آینه نگریست و نشانه پیری در موی خود دید، ناراحت شد و گفت: خدایا بیست سال اطاعت و بیست سال معصیت تو کردم، اگر بسوی تو بازگشت نمایم قبول می‌کنی؟ ناگاه شنید که گوینده‌ای می‌گوید:

ما را اجابت کردی ما نیز تو را اجابت کردیم، سپس ما را ترک نمودی از تو دست برداشتیم، آنگاه ما را عصیان ورزیدی تو را مهلت دادیم، و اگر بسوی ما آئی تو را می‌پذیریم » .و اخبار و روایات در این معنی بسیار و بی شمار است و اخباری نیز که پیش از این ذکر شد بر آن دلالت دارد.

اما کسی که با نور بصیرت می‌نگرد در این معنی نیازی به بیان ندارد، زیرا می‌داند که توبه موجب سلامت و پاکی دل است، و هر دل پاک و رسته‌ای نزد خدا پذیرفته است و در آخرت در جوار الهی در ناز و نعمت خواهد بود، و می‌داند که دل در اصل پاک و رسته آفریده شده، زیرا هر زاده‌ای بر فطرت زائیده می‌شود، و تنها به سبب بیماریهای گناهان و تاریکیهای آنها بیمار و سیاه گشته، و داروی توبه این امراض را بر طرف می‌کند، و نور حسنات این تیرگیها را می‌زداید، و تاریکی گناهان تاب روشنی نیکیها را ندارد، چنانکه ظلمت شب تاب روشنائی روز ندارد، و تیرگی چرک و شوخ با سپیدی صابون و آب گرم باقی نمی‌ماند.

بلی، اگر گناهان چنان انباشته شود که زنگار گردد و جزو طبیعت آدمی شود، و دل طوری تباه شده باشد که دیگر صفا و روشنائی نپذیرد، چنین دلی توبه برایش سودی ندارد، به این معنی که بازگشت نمی‌کند هر چند به زبان گوید توبه کردم، زیرا چرکهای گناهان چنان در درون او فرو رفته و انباشته شده که دیگر پاکیزگی نمی‌پذیرد، و اگر در پاکسازی آن مبالغه و پافشاری شود به پاره پاره شدن دل و هلاک آن منجر می‌گردد، که آن چرکها جزو جوهر هستی او شده است، همچنانکه اگر جامه‌ای که چرک در درون آن راه یافت و در سوراخهای آن انباشته شد، اگر در پاک ساختن آن با آب و صابون زیاده سعی شود به پاره پاره شدن آن منتهی می‌گردد.

و این حال بیشتر مردمانی است که به دنیا روی می‌آورند و از خدا روی می‌گردانند، که اینان بازگشت و توبه نمی‌کنند، زیرا که اخلاق مذموم و رذائل در جانهای ایشان راسخ و استوار شده و چرک و شوخ اخلاق ناپسند در لابلای دلهاشان فرو رفته بطوری که بیداری و تنبه پیدا نمی‌کنند تا آهنگ توبه کنند، و اگر قصد آن نمایند فقط به زبان است، و دل غافل و تهی از ایمان است، بلکه توبه که حقیقتش از میان رفته غیر ممکن است.

راه‌های توبه از گناهان

بدان که توبه از گناهانی است که شرح و تفصیل آنها را در این کتاب مطالعه کردی، و آنها - چنانکه یاد کردیم - یا صفات و افعال شیطانی است که متعلق به وهم است، یا صفات و افعال درنده خوئی که متعلق به قوه درندگی است، و یا صفات و افعال حیوانی و بهیمی که متعلق به نیروی بهیمی است.و گناهان از حیث تعلق توبه به آنها و چگونگی خروج از آنها به سه گونه تقسیم می‌شوند:

۱- ترک طاعات واجب: از نماز و روزه و زکات و خمس و کفاره و غیر اینها.راه توبه از اینها این است که: در بجا آوردن و قضاء آنها به قدر امکان بکوشد.

۲- محرماتی که بین بنده و خداست، یعنی افعال ناروائی که در شرع منع شده و اینها حقوق الله است: مانند شرابخواری، و ساز و دف و نای زدن، و دروغگوئی، و زنا.راه توبه از اینها پشیمانی بر آنها و عزم بر ترک آنها در آینده است.

۳- گناهانی که بین او و بندگان خداست، که از آنها به حقوق مردم تعبیر می‌شود، و کار در آنها دشوارتر و مشکلتر است، و آن یا در مال است یا در جان یا در آبرو یا در اهل و فرزندان یا در دین:

آنچه در مال است: بر او واجب است که آن را در صورت امکان به صاحبش برگرداند، و اگر به سبب تنگدستی نمی‌تواند آن را ادا کند از وی بحلی خواهد، و اگر او را حلال نکند یا دسترسی به وی نباشد یا در گذشته است و وارثی نیز ندارد، اگر می‌تواند از طرف او تصدق دهد، و گرنه باید به درگاه خداوند تضرع و زاری کند که در قیامت وی را از او راضی گرداند، و برای وی کارهای نیک بجا آورد و آمرزش بخواهد، تا در قیامت عوض آن حق باشد، زیرا هر که بر دیگری حقی داشته باشد لابد در قیامت عوض حق خود می‌گیرد، یا از طاعات او یا بدین وسیله که آن دیگری بعضی از سیئات وی را تحمل نماید.

و آنچه در جان است: اگر از راه خطا بر او جنایتی کرده باشد مثل اینکه او را کشته باشد واجب است که دیه او را بدهد، و اگر عمدی باشد واجب است که تمکین کند تا صاحب حق یا اولیاء او قصاص نمایند یا او را حلال کنند، و اگر به اینها دسترس نباشد باید هر چه بیشتر در آزادی بردگان بکوشد، زیرا این نوعی احیاء و ایجاد است که بیش از آن در قدرت انسان نیست، و در مقابل کشتن و میراندن است، و بر اوست که به وسیله تضرع و زاری به سوی خدا بازگشت کند تا روز قیامت صاحب حق را از او راضی گرداند.

و آنچه در آبروست: به اینکه او را دشنام و فحش داده یا تهمت و بهتان زده یا غیبت کرده باشد، حق او این است که در نزد هر شخصی که اینها را گفته باشد به کذب خود اعتراف کند، و اگر ممکن باشد از صاحب حق حلیت حاصل نماید، و این در صورتی است که از تهدید و افزایش خشم او و فتنه انگیزی از اظهار آن بیمی نداشته باشد، و اگر چنین ترسی داشته باشد باید برایش بسیار طلب آمرزش کند، و از خدا به زاری بخواهد که وی را روز قیامت از او راضی گرداند.

و آنچه درباره خانواده است: به اینکه به مسلمانی در مورد اهل و فرزندش خیانت کرده باشد، که راهی برای حلیت جستن نیست، زیرا اظهار آن موجب بروز دشمنی و فتنه است، و اگر کسی مرتکب آن شده باشد چاره ندارد مگر اینکه به درگاه خدای متعال بسیار تضرع و ناله و زاری کند، و بر طاعات و خیرات بسیار برای کسی که به او خیانت کرده مواظبت نماید، و اگر وی زنده باشد علاوه بر اینها به او احسان و انعام و بذل اموال کند، و با خدمت و بر آوردن حاجات وی به او اکرام نماید، و در مهمات و مقاصدش بکوشد، و نسبت به وی لطف و مهربانی کند، و از مهرورزی و دلجوئی چیزی فرو نگذارد.پس چون دلش به سبب کثرت محبت و نرمی و نوازش خوش گشت، شاید در قیامت اغماض و حلال کند، و اگر از آن ابا و امتناع نمود به این بهانه که احسان و لطف و مهربانی وی از نیکیهائی است که بدان وسیله جبران خیانتش در قیامت بشود، باید دانست که هر ستم و ایذاء و حقی از حقوق بندگان اگر صاحبش در قیامت حلال نکند از ظالم در روز قیامت به حکم عدل قهری به وسیله اخذ عوض قصاص گرفته می‌شود، خواه ظالم راضی باشد یا نباشد، و خواه صاحب حق از قبول آن و بری ساختن ذمه طرف امتناع کند یا نکند، همچنانکه در دنیا کسی که مال دیگری را تلف کرده به دادن مثل محکوم می‌شود، و آن دیگری نیز به قبول آن محکوم است، و امتناع از قبول و پاک ساختن ذمه طرف به دلخواه نیست، همچنین در دادگاه قیامت بهترین داوران و حاکمان و دادگران حکم می‌کند، و از هر ستمکاری حسناتش را می‌گیرد و در ترازوی سنجش اعمال کسانی که به آنها ظلم شده می‌نهد، و اگر حسنات وی بسنده نباشد، از بار سیئات صاحب حق برداشته و به دوش وی نهاده می‌شود، و بدین سان آن بیچاره به سبب سیئات دیگری هلاک می‌گردد.

و از اینجا دانسته می‌شود که: در قیامت برای هیچ کسی خلاصی و نجات نیست مگر آنکه کفه ترازوی حسناتش بر کفه سیئات رجحان و برتری داشته باشد.پس بر هر معتقد روز حساب واجب است که در افزودن حسنات و کاستن سیئات بکوشد، تا روز قیامت سیئاتش بر حسنات و لو به اندازه کم بیشی و رجحان و برتری نداشته باشد، و به هر حال باید ساعتی در شب و روز از تضرع و زاری به خدای سبحان غافل نشود، تا شاید لطف الهی شامل حال او شده در روزی که نهانها آشکار شود پرده او را ندرد و رسوایش نسازد، و صاحب حق را به الطاف پنهانی خود خشنود گرداند.

و آنچه در مورد دین است: به اینکه مسلمانی را به کفر یا گمراهی یا بدعت نسبت دهد، باید خود را در نزد کسی که چنین چیزی گفته تکذیب کند، و از صاحب حق در صورت امکان حلیت بخواهد، و اگر در دسترس نیست برایش طلب آمرزش نماید و در پیشگاه خدا بسیار ناله و زاری کند که وی را در قیامت از او خشنود سازد.

خلاصه، آنچه در توبه از حقوق مردم لازم است عبارت است از: خشنود کردن صاحبان حق در صورت امکان، و در صورت عدم امکان تصدق دادن و افزودن بر حسنات و استغفار، و بازگشت به سوی خدا با تضرع و زاری به جهت راضی ساختن آنان از او در روز قیامت، و این بستگی به اراده خدا دارد، امید است که خداوند هر گاه راستی و صدق قلبی بنده خود را بداند، و ذلت و شکستگی در او بیابد، بر بیچارگی او رحمت آورد و صاحبان حق را از خزانه فضلش خشنود گرداند.پس هیچ کس نباید از لطف خدا ناامید باشد.

پوشاندن صغائر و معنی کبائر

بدان که صاحب شرع گناهان را دو قسم کرده: کبیره و صغیره، و حکم فرموده است که اجتناب از گناهان بزرگ کفاره گناهان کوچک است، و نمازهای پنجگانه کفاره کبائر نخواهد بود و حال آنکه کفاره صغائر است، خدای تعالی می‌فرماید:

«ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم »[۶۱]

«اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی شده‌اید دوری و پرهیز کنید گناهان [کوچک] شما را بپوشانیم (و محو کنیم)» .

و می‌فرماید:

«الذین یجتنبون کبائر الاثم و الفواحش الا اللمم » [۶۲]

«کسانی که از گناهان بزرگ و زشتیها پرهیز کنند مگر گناهان خرد (مانند آهنگ گناه)» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اگر از گناهان بزرگ پرهیز و دوری شود، نمازهای پنجگانه و نماز جمعه آنچه را که بین آنهاست می‌پوشاند و محو می‌کند» .

و کناره گیری از گناهان بزرگ وقتی کفاره گناهان کوچک می‌شود که به قدرت و اراده آن را برای خدا ترک کند (نه اینکه قدرت بر آن نداشته باشد)، مانند کسی که می‌تواند با زنی بیامیزد و خود را از آن باز می‌دارد و به نگاه کردن بس می‌کند که این مجاهده نفس در باز ایستادن از آمیزش تاثیرش در دل از اقدام بر نگاه کردن بیشتر است، و این است معنی پوشاندن و محو کردن آن، اما اگر امتناع او برای ناتوانی یا ترس [از مردم و آبروریزی] و مانند اینها باشد، چنین اجتنابی کفاره صغائر نمی‌شود.همچنین کسی که طبعا به شراب میل ندارد و اگر مباح هم بود نمی‌آشامید، پرهیز وی کفاره صغائری که از مقدمات آن است مثل شنیدن ساز و آواز و مانند آن نمی‌شود.

اما لفظ «کبیره » مبهم است و در لغت و همچنین در شرع و عرف برای مورد خاصی وضع نشده است، زیرا کبیر و صغیر از امور اضافی و نسبی است، و هر گناهی نسبت به پائین تر از خود کبیر و نسبت به بالاتر از خود صغیر است.و علما در تعیین گناهان کبیره اختلاف کرده‌اند و امیدی به زایل شدن این اختلاف نیست و در روایات نیز این اختلاف دیده می‌شود.

ظاهر آنست که با توجه به جمع بین روایات می‌توان گفت که: کبیره بودن گناه به این است که بر ارتکاب آن وعده آتش دوزخ داده شده یا از آن صریحا و به نص قرآن نهی شده باشد.و مقصود از وصف آن به کبیره این است که: عقوبت به آتش دوزخ سخت بزرگ است، یا تخصیص آن به اینکه در قرآن ذکر شده باشد دلالت بر بزرگی آن دارد.و می‌توان گفت که: شرع آن را معین نکرده و مبهم گذاشته است تا بندگان بترسند و از همه گناهان دوری و پرهیز کنند، چنانکه شب قدر را مبهم نمود تا مردم کوشش در طلب آن را بزرگ شمارند و در شبهای متعدد بر عبادات مواظبت نمایند، و چنانکه اسم اعظم را مبهم گذاشت تا بر همه اسماء الله مواظبت کنند.

خلاصه آنکه: هر چه حکم خاصی در دنیا به آن تعلق نگیرد رواست که مبهم باشد، و گناه کبیره از این حیث که کبیره است در دنیا حکمی به آن تعلق نمی‌گیرد، زیرا موجبات حدود اسما معلوم و معین است، و حکم کبیره فقط این است که اجتناب از آنها کفاره گناهان کوچک است و نمازهای پنجگانه کفاره آنها نیست، و این امری است که به آخرت تعلق دارد، و شایسته است که مبهم گذاشته شود تا مردم از آنها در حال ترس و حذر باشند، و به اعتماد نمازهای پنجگانه و اجتناب از کبائر بر صغائر جرات پیدا نکنند.

صغائر گاهی کبائر می‌شوند

بدان که گناه صغیره به یکی از شش سبب کبیره می‌شود:

۱- اصرار و مواظبت، و از اینرو امام صادق علیه السلام فرمود: «لا صغیرة مع الاصرار، و لا کبیرة مع الاستغفار» «گناه با اصرار صغیره نباشد و با استغفار کبیره نباشد» .و سر آن این است که: گناه کوچک یکبار یا دوبار به سبب کمی تیرگیش در دل اثر نمی‌کند، ولی چون تکرار شد و آثار ضعیف آن متراکم گشت قوی می‌گردد و به تدریج در دل اثر می‌کند، چنانکه قطره‌های آب که پیاپی بر سنگی بیفتد آن را سوراخ می‌کند، و همین قدر آب اگر بیکبار بر آن ریخته شود اثر نمی‌کند، و برای این بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «خیر الاعمال ادومها و ان قل » «بهترین کار آن است که بر دوام باشد، اگر چه اندک باشد» . همچنین طاعتی که بر دوام رود اگر چه اندک باشد سودمند است، و نیز سیئه‌ای که بر دوام رود اگر چه اندک باشد زیان آور است.

اما شناخت اصرار بستگی به عرف دارد، امام باقر علیه السلام درباره قول خدای تعالی:

«و لم یصروا علی ما فعلوا و هم یعلمون »[۶۳]

«و بر آنچه کرده‌اند در حالی که می‌دانند اصرار نورزند» ، فرمود: «الاصرار: ان یذنب الذنب، فلا یستغفر و لا یحدث نفسه بتوبة، فذلک الاصرار» «اصرار بر گناه این است که: کسی گناه کند و آمرزش نخواهد و در فکر توبه نباشد، این است اصرار بر گناه » .

۲- کوچک شمردن گناه، که بنده هر گاه گناهی را بزرگ شمارد آن گناه نزد خدا کوچک می‌شود، و چون گناهی را خرد شمارد نزد خدا بزرگ می‌گردد، زیرا بزرگ شمردن گناه از نفرت و کراهت دل از آن برخیزد، و همین نفرت مانع می‌شود که ظلمت گناه بسی اثر کند، و خرد شمردن آن از الفت گرفتن با گناه خیزد، و همین موجب آن است که در دل، سخت اثر کند.و آنچه مطلوب است روشن کردن دل به طاعات است و آنچه حذر کردنی است تاریک ساختن آن با سیئات است، و لذا از آنچه در غفلت بر او می‌گذرد بازخواست نمی‌شود زیرا از آن اثر نمی‌پذیرد.

و از اینرو در خبر آمده است که: «مؤمن گناه خویش را چون کوهی بیند که بر بالای سر او باشد و هر لحظه می‌ترسد که بر او افتد، و منافق گناه خود را مانند مگسی بیند که بر بینی وی نشیند و آن را بپراند» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اتقوا المحقرات من الذنوب فانها لا تغفر» «از گناهان محقر (کوچک شمرده شده) بپرهیزید که آنها آمرزیده نشوند» پرسیدند: گناهان محقر کدامند؟ فرمود: «الرجل یذنب الذنب فیقول: طوبی لی لم یکن غیر ذلک » «این است که: مردی گناه کند و بگوید: خوشا حال من اگر غیر از این گناهی نداشتم » .

روایت است که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در زمین بی گیاهی فرود آمد و به اصحاب فرمود: هیزم بیاورید، گفتند: یا رسول الله! در زمین بی گیاهی هستیم، در آن هیزم نیست، فرمود: هر کسی هر چه پیدا کرد بیاورد، پس اندک اندک هیزم آوردند و در نزد آن حضرت انباشته کردند.آنگاه فرمود: گناهان این گونه جمع می‌شود، از گناهان محقر بپرهیزید، زیرا هر چیز جوینده‌ای دارد، بدانید که جوینده گناهان آنچه را که [مردم] پیش فرستاده‌اند و آثار آنها را می‌نویسد» .

و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «آنچه را که در قیامت سود می‌رساند و آنچه را که در قیامت زیان می‌رساند کوچک مشمار، و در باره آنچه خداوند به شما خبر می‌دهد مانند کسی باشید که به عیان می‌بیند» . و امام باقر علیه السلام فرمود: «از گناهان محقر بپرهیزید که آنها را جوینده‌ای است، یکی از شما می‌گوید: گناه می‌کنم و از خدا آمرزش می‌خواهم.خدای تعالی می‌فرماید:

«و نکتب ما قدموا و آثارهم و کل شی ء احصیناه فی امام مبین » [۶۴]

«و آنچه را که از پیش فرستاده‌اند و اثرهای آنها را می‌نویسیم، و همه چیز را در راهنمائی (نبشته‌ای) روشن شماره می‌کنیم » .

و می‌فرماید:

«انها ان تک مثقال حبة من خردل فتکن فی صخرة او فی السموات او فی الارض یات بها لله ان الله لطیف خبیر»[۶۵]

«[عمل نیک یا بد] اگر هموزن دانه خردلی، در اندرون سنگی یا در آسمانها و زمین، باشد خداوند آن را بیاورد که خدا دقیق و آگاه است » .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «خدا بنده‌ای را دوست دارد که در گناه بزرگ [راهی] به سوی خدا [برای آمرزش] بجوید، و بنده‌ای را دشمن دارد که گناه اندک را ناچیز و خرد شمارد» .

و امام کاظم علیه السلام فرمود: «نیکی بسیار را زیاد مشمارید و گناهان خرد و اندک را دست کم مگیرید، که گناهان اندک جمع شود تا بسیار گردد.و از خدا در نهان بترسید تا از خودتان انصاف دهید»[۶۶] و راز بزرگی گناه در دل مؤمن این است که به جلال و عظمت خدای تعالی علم دارد، پس چون به بزرگی کسی می‌نگرد که نسبت به وی عصیان می‌کند کوچک را بزرگ می‌بیند.و خداوند به یکی از پیامبران خود وحی فرمود: «به خردی هدیه منگر به بزرگی هدیه داده شده بنگر و به خردی خطا (گناه) منگر به بزرگی آن بنگر که نسبت به وی خطا و خلاف می‌کنی » .و از اینرو یکی از صحابه به تابعین گفته است: «شما کارهائی می‌کنید که در چشمتان باریکتر از موست، و حال آنکه ما آنها را در زمان رسول خدا از مهلکات می‌شمردیم » .و چون معرفت صحابه به جلال خداوند کاملتر بود، صغائر نزد ایشان نسبت به جلال خداوند کبائر بود.

۳- آنکه مرتکب صغائر شود و باکی از آن نداشته باشد، چنین شخصی به پرده پوشی خدا و حلم و مهلت دادن او فریفته و غره است، غافل از اینکه خداوند که وی را دشمن دارد مهلتش می‌دهد تا بر گناه خود بیفزاید، و جانش در حال کفر درآید، پس کسی که گمان می‌کند که توانائی او بر گناهان عنایتی است از جانب خدا، به کمینگاه‌های غرور و فریفتگی جاهل است، و خود را از مکر خدا که جز کافران کسی از آن ایمن نیست در امان می‌پندارد.

۴- شاد شدن به گناه صغیره و توانائی بر فعل آن را نعمت شمردن، و غفلت از اینکه گناه همانا نقمت و سبب شقاوت است، و هر قدر شیرینی گناه خرد نزد بنده غلبه کند اثر آن در تیرگی دل بزرگ و بسیار شود، پس کسی که آبروی مسلمانی را بریزد و او را رسوا و خجل سازد یا در مال و معامله مغبون کند و بدان شاد شود و گوید: دیدی چگونه آبرویش را ریختم؟ و چگونه او را رسوا ساختم یا مغبون کردم؟ گناهش بیشتر و شدیدتر است از وقتی که به این دلشاد نشود و تاسف خورد، زیرا گناهان مهلکات است، و هر گاه بنده به آن مبتلا شود سزاوار است از این جهت که دشمن - یعنی شیطان - بر او دست یافته و چیره شده اندوهگین گردد، پس بیماری که از شکستن ظرفی که داروی او در آن است برای رهائی از درد آشامیدن آن شاد شود امیدی به بهبود وی نیست.

۵- آنکه گناهی کند و سپس آن را به وسیله باز گفتن آن آشکار سازد، یا در حضور دیگری ارتکاب نماید، که این خیانتی است از جانب او نسبت به خدائی که بر او پرده فروهشته است، و تحریک و ترغیب کسی که آن را می‌شنود یا فعل او را می‌بیند، و این خیانتی است که به خیانت پیشین افزوده می‌شود و آن را سخت و شدید می‌گرداند، و اگر این ترغیب دیگری همراه با سهل نمودن آن گناه و آموختن وی و فراهم ساختن اسباب آن باشد خیانتش افزونتر و زشتی عملش بزرگتر خواهد بود.زیرا از صفات خداوند این است که نیکوئی و زیبائی را آشکار می‌سازد و بدی و زشتی را می‌پوشاند و پرده دری نمی‌کند، پس آشکار ساختن آن ناسپاسی این نعمت است.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «کسی که کار نیک را پنهان کند هفتاد حسنه دارد، و آن که کار بد را فاش سازد خوار گردد، و کسی که آن را بپوشاند آمرزیده شود» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «کسی که نزد ما آید تا فقه و قرآن و تفسیر آن بجوید او را واگذارید نزد ما آید، و کسی که نزد ما آید تا عیبی را که خداوند پوشانیده نمایان و آشکار سازد او را از ما دور کنید» .

۶- آنکه گناهکار شخص عالمی باشد که مردم به او اقتدا کنند، پس چون در حضور مردم گناه صغیره کند یا به نحوی باشد که مردم بر آن آگاه شوند گناهش بزرگ شود، چنانکه عالم جامه ابریشمین پوشد یا به زر زیور کند و مال شبهه بگیرد و زبان در آبروی مردمان بگشاید و مانند اینها.مردم در این گناهان از عالم پیروی می‌کنند، و با آنکه خود او می‌میرد شرش پیوسته در جهان می‌ماند، پس خنک آن که چون بمیرد گناهان وی با او بمیرد.و در خبر است: «من سن سنة سیئة فعلیه و زرها و زر من عمل بها لا ینقص من اوزارهم شی ء» «هر که راه و روش بد نهد بار آن گناه و بار گناه کسانی که به آن عمل کرده‌اند بر گردن اوست بی آنکه از گناه آنان کم شود» .خدای تعالی می‌فرماید:

«و نکتب ما قدموا و آثارهم »[۶۷]

«و می‌نویسیم آنچه پیش فرستاده‌اند و اثرهای ایشان را» .

و آثار عبارت است از آنچه پس از گذشتن عمل به اعمال پیوندد.پس عالم دو وظیفه دارد: یکی ترک گناه، و دیگری پنهان داشتن آن، و همان گونه که بزه و بار گناهان عالم وقتی از وی پیروی شود مضاعف می‌گردد، همچنین ثواب وی برای حسنات هنگامی که او را متابعت نمایند چند برابر می‌شود.

شرطهای کمال توبه

برای تمامیت و کمال توبه نیز، بعد از تدارک و جبران هر گناهی بدان سان که گذشت، شرایطی چند هست: دوام پشیمانی و قضای عبادات و ادای مظالم بندگان، و پیوستگی گریه و اندوه و حسرت، و کاستن از خوراک و ریاضت دادن نفس تا هر گوشتی که از غذاهای حرام و مشتبه روئیده گداخته شود.

امیر مؤمنان علیه السلام به کسی که در حضور او گفت: استغفر الله، فرمود:

«مادرت بر مرگت بگرید! آیا می دانی استغفار (آمرزش طلبی) چیست؟ استغفار درجه علیین است، و این اسمی است که شش معنی دارد: ۱- پشیمانی بر گذشته.

۲- عزم بر باز نگشتن به گناه و ترک آن در همه عمر.

۳- آنکه حقوق آفریدگان را ادا کنی تا خدا را در حالی ملاقات نمائی که از آلودگی گناه پاک باشی.

۴- قصد کنی که واجباتی را که بجا نیاورده‌ای بجا آوری.

۵- همت گماری که هر گوشتی که از حرام روئیده به وسیله حزن و اندوه بگدازی تا پوست به استخوان بچسبد و گوشت تازه بروید.

۶- آنکه رنج طاعت را به بدن بچشانی چنانکه شیرینی معصیت را به آن چشانده‌ای.و چون این معانی را به کار بستی، توانی گفت: «استغفر الله » .

===آیا تبعیض در توبه صحیح است=== [۶۸] بدان که توبه از بعضی از گناهان و نه از بعضی دیگر ممکن و درست است، بشرط آنکه گناهانی که آدمی از آنها توبه می‌کند با گناهانی که از آنها توبه نمی‌کند از یک نوع نباشند، مانند اینکه از کبائر توبه کند نه از صغائر، یا از کشتن و ظلم و مظالم بندگان توبه کند نه از بعضی از حقوق الله، یا از شرابخواری توبه کند نه از زنا یا بالعکس، یا از شرابخواری توبه کند نه از خوردن مال مردم به باطل یعنی به خیانت و تزویر یا غصب یا زور و قهر، یا از بعضی از صغائر نه از بعضی از کبائر، مانند کسی که از غیبت توبه کند اما بر شرب خمر اصرار نماید.و دلیل بر ممکن بودن این گونه توبه و درستی آن این است که: بنده وقتی دانست که گناه کبائر نزد خداوند بزرگتر است و خشم و ناخشنودی و دشمنی خدا را در پی دارد و صغائر به عفو و گذشت نزدیکتر و آسانتر است، پس بعید نیست که از بزرگتر توبه کند نه از کوچکتر، و همچنین وقتی دانست که بعضی از کبائر نزد خدا شدیدتر و سخت تر از بعضی دیگر است، دور نیست که از سنگین تر و دشوارتر توبه کند نه از سبکتر.

و گاهی حریص گردیدن کسی به نوعی گناه چنان شدید است که نمی‌تواند از آن صبر کند، ولی حرصش به نوعی دیگر از گناه کمتر است و به آسانی می‌تواند آن را ترک نماید، و از آن توبه می‌کند اما نه از اولی، اگر چه گناه اولی سنگین تر و شدیدتر باشد، مانند کسی که شهوت و میلش به خمر از شهوت و میلش به غیبت بیشتر است، بنابراین غیبت را ترک و از آن توبه می‌کند نه از خمر.

پس توبه از بعضی از معاصی نه از بعضی دیگر در صورتی که نوعا مختلف باشند ممکن و درست است، و توبه گناه را از او دفع می‌کند، و اگر توبه نکند گناه بر او نوشته می‌شود، بلکه بیشتر توبه‌ها از این گونه است، زیرا تائبان در اعصار و قرون گذشته بسیار بوده‌اند، و هیچ یک از آنها معصوم نبوده است، و هر یک معتقد بوده است که البته از وی گناهی سرزده است.و دلیل صحت این گونه توبه سخن امام علیه السلام است: «التائب من الذنب کمن لا ذنب له » «تائب از گناه همچون کسی است که گناه ندارد» ، و نفرمود: تائب از گناهان.

بلی توبه از بعضی گناهان و نه از بعضی دیگر در صورتی که مشابه و مماثل باشند نادرست و غیر معقول است، زیرا هر دو از لحاظ شهوت و از حیث تعرض خشم و ناخشنودی خدا یکسانند، بنابراین توبه از گرفتن این نان حرام اما نه آن نان حرام یا از گرفتن درهم حرام نه دینار حرام یا از ترک نماز ظهر نه نماز عصر بی معنی است، زیرا اگر این صحیح باشد توبه از گرفتن این نان نه آن نان یا از گرفتن این درهم نه آن درهم نیز درست است.خلاصه آنکه: توبه از بعضی گناهان و نه از بعضی دیگر با تفاوت این دو در عقاب و اقتضاء شهوت صحیح است، و با همانندی و مشابهت آن دو نامعقول است.

بعضی از علما گفته‌اند: توبه از بعضی گناهان نه از بعضی دیگر مطلقا درست نیست، و این گونه استدلال کرده‌اند که توبه عبارت است از پشیمانی، و کسی که مثلا از دزدی توبه می‌کند برای گناه بودن آن است نه برای دزدی بودن آن، و معقول نیست که اگر درد و رنج معصیت او را می‌آزارد از دزدی پشیمان باشد اما نه از زنا، زیرا علت شامل هر دو می‌باشد.مثلا کسی که از قتل فرزندش با شمشیر متالم و آزرده است از قتل او با کارد نیز دردمند و رنجور است، زیرا دردمندی نمودن همانا به سبب از دست رفتن محبوب است، خواه با شمشیر باشد یا با کارد، و همچنین دردمندی و ناراحتی تائب همانا برای از دست دادن محبوب به سبب معصیت است، چه این نافرمانی به وسیله دزدی باشد یا زنا.اما پاسخ این گفتار از آنچه گفتیم روشن است.

اقسام توبه کنندگان

تائبان بر دو دسته‌اند: یک دسته خویشتن را از شروع به گناهان باز داشته و گرد آنها نمی‌گردند، و دسته دیگر به آغاز کردن آنها رغبت دارند ولی با نفس خود مجاهده می‌کنند و او را باز می‌دارند: دسته اول باز دو گروهند: کسانی که به سبب یقین قوی و مجاهده راستین از تمایل و دست یازیدن به گناه باز ایستاده‌اند، و کسانی که باز ایستادن آنها فقط به علت سستی خود شهوت است. در تقسیم اول، دسته اول از دسته دوم برترند و دسته دوم آن از گروه دوم فروترند و دلیل آن روشن و هویداست.

همچنین تائبان تقسیم می‌شوند به کسانی که گناه را فراموش می‌کنند و خود را به تفکر درباره آن مشغول نمی‌سازند، و کسانی که آن را در پیش چشم دارند و پیوسته درباره آن می‌اندیشند و از پشیمانی بر آن می‌سوزند.شکی نیست که تذکر و سوختن سبت به مبتدی و کسی که ترس بازگشت بر او هست افضل است زیرا وی را از آن باز می‌دارد، و نسیان و فراموشی نسبت به سالکی که به مرتبه حب و انس واصل شده و اطمینان دارد که باز نمی‌گردد افضل است، زیرا اشتغال به آن مانع از سپردن راه است، و آنچه از حضور باز می‌دارد بی فایده است.و این منافاتی با گریه و ناله انبیاء از گناهان ندارد، زیرا ایشان برای راهنمائی مردم بر انگیخته شده‌اند، و برایشان است که به آنچه امت به مشاهده آن سود می‌برند مبادرت نمایند، هر چند آن کار فروتر از مقام و مرتبه ایشان باشد [۶۹]و از این جهت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «نسیان به من راه ندارد، و لیکن مرا نسیان دست می‌دهد تا حکمی را تشریع کنم » .و از این تعجب مکن، که امتها در پناه شفقت انبیاء مانند کودکان در پناه مهربانی پدرانند، و مانند چهارپایان که در حفظ و حمایت شبانانند.

و پدر وقتی بخواهد فرزند خردسال خود را گویا سازد به مرتبه گویش کودک نزول می‌کند، و چوپان برای گوسفند یا پرنده‌ای بانگ یا آوازی شبیه چهار پا یا پرنده بر می‌آورد، و این از روی لطف و برای آموزش اوست.

مراتب توبه

بدانکه توبه کننده:

۱- یا از همه گناهان توبه می‌کند و تا آخر عمر بر توبه پایدار می‌ماند، و آنچه را فرو گذاشته تدارک و جبران می‌کند و از او دیگر گناهی سر نمی‌زند مگر لغزشهای جزئی که غیر معصوم از آنها خالی نیست.چنین توبه‌ای توبه نصوح است و چنین شخصی صاحب نفس مطمئنه (با آرامش) است که خشنود و پسندیده به سوی پروردگار خود باز می‌گردد.

۲- یا از گناهان کبیره و اعمال زشت توبه می‌کند و اصول طاعات را بجا می‌آورد اما از همه گناهان خالی و بر کنار نیست و گاهی از روی غفلت و سهو و لغزش نه به عمد و قصد، گناهانی چند از او سر می‌زند، و چون بر گناهی اقدام نماید خود را سرزش کند و پشیمان شود و تاسف خورد، و تجدید عزم کند که دیگر پیرامون آن نگردد، و دامن همت به کمر زند که از آنچه به آن گناه منجر می‌شود اجتناب نماید، چنین شخصی صاحب نفس لوامه است که خیر او بر شرش غالب است، و برای او وعده نیکو از جانب خدای تعالی در این گفتار اوست:

«الذین یجتنبون کبائر الاثم و الفواحش الا اللمم ان ربک واسع المغفرة »[۷۰]

«آنان که از گناهان بزرگ و اعمال زشت دوری کنند مگر گناهان خرد، که آمرزش پروردگارت گشاده (و گسترده) است » .

و سخن حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به آن اشاره دارد: «بهترین شما کسانی اند که بسیار به فتنه می‌افتند و بسیار توبه می‌کنند» .و در روایتی دیگر: «مؤمن مانند خوشه گندم است، گاهی متمایل و کج می‌شود و گاهی باز می‌گردد» .و در خبری دیگر:

«مؤمن از گناهی که گاه گاه از او سر می‌زند ناگزیر است » .

و این همه گواه صادق است بر اینکه این اندازه از گناهان توبه شکنی نیست و صاحب آن از اصرار ورزان بر گناه بشمار نمی‌آید، و کسی که چنین شخصی را از نجات و وصول به درجه تائبان ناامید کند خود او ناقص است، و مثل آن مانند پزشکی است که تندرست را از دوام و استمرار سلامت به سبب خوردن یکی دوبار میوه ناامید سازد، یا فقیهی که دانشجوی فقه را از نیل به درجه فقهاء به سبب سستی وی از تکرار مداوم درس مایوس کند، و شکی در نقصان کار او نیست.پس عالم حقیقی کسی است که مردم را به سبب سستی‌هایی که برای آنها اتفاق افتاده و بدیهایی که گاهی از آنها سرزده از درجات سعادت ناامید نسازد، زیرا امثال سستی‌ها و آنچه از روی سهو و غفلت سر می‌زند نفس را چنان فاسد و تباه نمی‌کند که دیگر اصلاح نپذیرد.

۳- یا توبه می‌کند و مدتی بر توبه خود ثابت و پایدار می‌ماند و سپس شهوت در بعضی از گناهان بر او غلبه می‌کند، و چون از دفع شهوت و ریشه کردن آن عاجز است از روی عمد و قصد به آن دست می‌یازد، ولی با وجود این بر طاعات مواظبت می‌نماید، و بیشتر گناهانی را که بر آنها قدرت دارد ترک می‌کند، و فقط بعضی شهوتها بر او چیره می‌شود به نحوی که هنگام هیجان آن غافل می‌گردد و بدون مجاهده مرتکب مقتضای آن می‌شود، و چون این شهوت بر آورده و سپری شد پشیمان می‌گردد و می‌گوید بزودی از آن توبه می‌کنم، اما نفس وی آن را سهل و آسان می‌نماید و توبه را از روزی به روز دیگر به تاخیر می‌اندازد.دارای چنین نفسی را صاحب نفس مسئوله نامند، و خدای تعالی در گفتار خود به وی اشاره دارد:

«و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا» [۷۱]

«و دیگران که به گناهان خود اعتراف کرده و عمل شایسته‌ای با عمل بد دیگر آمیخته‌اند» .

امید به نجات چنین شخصی نیز از این جهت است که بر طاعات مواظبت دارد و از گناهی که مرتکب شده ناخشنود است.و شاید خداوند توبه او را بپذیرد، و لیکن از حیث تاخیری که در توبه می‌کند جای بیم بر او هست و چه بسا ممکن است مرگ او را پیش از توبه برباید.در این صورت امر او به خواست خداست که در زمره سعادتمندان درآید و یا در گروه بدبختان وارد شود.

۴- یا توبه کند و مدتی بر آن ثابت و پایدار باشد و سپس توبه خود را بشکند و از روی عمد و قصد به گناهان باز گردد، بدون آنکه توبه خود را به یاد آورد و بی آنکه از گناهانی که می‌کند متاسف شود و ندامت و پشیمانی داشته باشد، بلکه با حال غفلت در گرداب گناهان و پیروی از شهوات فرو می‌رود.چنین شخصی از اصرار ورزان بشمار می‌آید، و نفس وی نفس اماره به بدی و گریزان از نیکی است.

صاحب این نفس اگر بر توحید و سرانجام نیک بمیرد و طاعاتش بر سیئات غالب باشد بهشتی است، و اگر با پایان بد و سوء خاتمت از دنیا برود دوزخی است، و اگر بر توحید بمیرد و لیکن سیئاتش بر حسنات برتری داشته باشد امر وی به خدا واگذار است، و شاید مدتی به اندازه فزونی سیئاتش بر حسنات در آتش دوزخ معذب باشد، و سپس به لطف گسترده و فراگیر او خلاصی یابد.

عدم اطمینان به پایداری مانع از توبه نیست

کسی که توبه کرده ولی به خود اعتماد ندارد که بر توبه ثابت بماند و دیگر بار گناه نکند نباید به این سبب از توبه باز ایستد و چنان گمان کند که توبه او فایده ندارد، که این از فریب شیطان است و از کجا می‌داند که دیگر بار به آن گناه عود می‌کند، و شاید پیش از آنکه به گناه باز گردد با توبه از دنیا برود.

و اما بیم از بازگشت را باید با قصد و عزم راستین چاره و تدبیر کند، که اگر به این قصد وفا کرد به مطلب خود رسیده و گرنه گناهان سابق او آمرزیده شده و از آنها خلاصی یافته، و به غیر از گناهی که بعد از این توبه مرتکب شده چیزی بر او نیست.و این از فوائد بزرگ است، پس نباید ترس از بازگشت به گناه تو را از توبه باز دارد، که تو با توبه خود همیشه بین یکی از دو خوبی هستی: یکی بزرگتر: و آن آمرزش گناهان پیشین و عدم بازگشت به گناه در آینده است، و دیگری که کوچکتر است: آمرزش گناهان گذشته است، اگر چه مانع از بازگشت به گناه در آینده نباشد.

و اگر بعد به گناه عود نماید باید باز توبه کند، و از پی آن حسنه‌ای بجا آورد که آن گناه را محو سازد، و از کسانی بشمار آید که عمل شایسته را با عمل بد دیگر آمیخته است.

و حسناتی که کفاره گناهان است یا متعلق است به دل: و آنها عبارت است از ندامت و تضرع و عجز و فروتنی نمودن به درگاه الهی، و نیت خیر داشتن برای مسلمین، و قصد و عزم بر طاعات، یا مربوط است به زبان: و اینها عبارت است از اعتراف به ستم و بدی، و کثرت آمرزش طلبی، و یا وابسته است به اعضاء و جوارح

و اینها عبارت است از انواع طاعات و صدقات.و سزاوار است که مناسبت بین کار بدی که از کسی سرزده و کار نیکی که برای محو آن در پی بجا می‌آورد مورد توجه قرار گیرد.

در خبر است که اگر کسی در پی گناه هشت عمل بجا آورد امیدوار به عفو از آن گناه باشد: چهار عمل از جانب دل، و آنها عبارتند از: توبه یا عزم بر توبه، و حب باز ایستادن از گناه، و ترس از عقاب آن، و امیدواری به آمرزش، و چهار عمل از جوارح، و آنها عبارتند از اینکه: بعد از گناه دو رکعت نماز کند، و سپس هفتاد مرتبه از خدای تعالی آمرزش بطلبد و صد بار بگوید: سبحان الله العظیم و بحمده، و بعد چیزی صدقه دهد، و آنگاه یک روز روزه بگیرد.و در بعضی از اخبار آمده است:

وضوی کامل بگیرد و داخل مسجد شود و دو رکعت نماز بگزارد، و در بعضی روایات چهار رکعت وارد شده است.

و گمان نکنی که استغفار به زبان، بدون باز ایستادن از گناه اصلا فایده‌ای دارد، بلکه این توبه دروغگویان است.در خبر است که: «استغفار کننده از گناه در حالی که بر گناه اصرار می‌ورزد همچون استهزاء کننده آیات خداوند است » زیرا استغفاری که توبه دروغگویان است و فایده‌ای ندارد استغفار به مجرد زبان و به حکم عادت و بر سبیل غفلت است، یعنی تنها حرکت زبان بی آنکه دل در میان باشد، چنانکه وقتی چیزی ترسناک را شنید می‌گوید: استغفر الله، یا نعوذ بالله، و حال آنکه دلش از آن غفلت دارد و متاثر نیست.

و اما اگر به استغفار زبانی، تضرع دل و زاری در آمرزش خواهی از روی صدق اراده و خلوص میل و رغبت قلبی به باز ایستادن از این گناه اضافه شود فی نفسه کار نیکوست، اگر چه بداند که نفس اماره به این گناه عود می‌کند این حسنه خود برای دفع سیئه شایسته است، پس استغفار به دل هر چند موجب باز ایستادن از گناه نباشد خالی از فایده نخواهد بود، و وجودش مانند عدم نیست.و همانا صاحبدلان با نور بصیرت با معرفتی یقینی که هیچ شک و شبهه‌ای در آن راه ندارد صدق قول خدای تعالی را دریافته‌اند که:

«فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره، و من یعمل مثقال ذرة شرا یره »[۷۲]

«هر که هموزن ذره‌ای نیکی کند آن را ببیند، و هر که هموزن ذره‌ای بدی کند آن را ببیند» .

و از اینرو یقین کردند که ذره‌ای نیکی بی اثر نیست، همچنانکه یک دانه جو که در ترازو نهاده شود بی اثر نیست، و اگر هر جوی خالی از اثر بود یک مشت جو هم در ترازو اثری نداشت.پس ترازوی حسنات با ذره‌های خیرات برتری می‌یابد تا آنجا که سنگین می‌شود و کفه سیئات را سبک می‌گرداند.و زنهار که طاعتهای اندک را کوچک مشماری تا بدین بهانه بجا نیاوری، و گناهان خرد را کوچک مشماری تا بدین دستاویز از آنها پرهیز نکنی، همچون آن زن کودن که از پنبه ریسی دست برمی دارد به این عذر که هر ساعتی جز تاری چند نخ نمی‌ریسد و از این کار چه ثروتی حاصل می‌شود و چه جامه‌ای پدید می‌آید، و حال آنکه نمی‌داند که جامه‌های دنیا تار تار فراهم آمده است، و اجسام عالم با همه بزرگی و گستردگی ذره ذره جمع شده است.و چه بسا بر کاری کم پاداشی بزرگ مترتب باشد، پس نباید چیزی از طاعات را کوچک شمرد.

امام صادق علیه السلام فرمود: «خدای تعالی سه چیز را در سه چیز پنهان کرده است:

خشنودی خود را در طاعتش، پس هیچ طاعتی را کوچک مشمار که شاید رضای او در آن باشد.و غضب خود را در گناهان و نافرمانیها، پس هیچ معصیتی را حقیر مدان که ممکن است غضب او در آن باشد.و دوستی و ولایت خود را در بندگانش، پس هیچ یک از ایشان را تحقیر مکن که شاید وی دوست خدا باشد» .

بنابر این استغفار به دل حسنه‌ای است که ضایع نمی‌گردد، بلکه گفته‌اند:

استغفار به زبان [با غفلت دل] نیز حسنه است، زیرا حرکت زبان به استغفار با غفلت بهتر از خاموشی است، که فضیلت آن نسبت به سکوت از آن ظاهر و هویداست، اگر چه نسبت به عمل دل نقص است، پس سزاوار است که حرکت زبان به استغفار ترک نشود، و بکوشد که حرکت دل را نیز به آن بیفزاید، و به درگاه خداوند زاری کند که دل را با زبان در خو گرفتن به خیر شرکت دهد.

علاج اصرار بر گناهان

بدان که راه تحصیل توبه، و علاج برای گشودن گره اصرار بر گناهان این است که: آنچه را در فصل آن وارد شده - چنانکه گذشت - و زشتی گناهان و شدت عقوبت آنها را به یاد آورد، و آنچه را که در قرآن کریم و روایات و اخبار از مذمت گناهکاران رسیده است متذکر شود، و در حکایتهای پیامبران و بزرگان بندگان تامل کند و در مصائب دنیوی آنان که به سبب ترک اولی و ارتکاب بعضی از گناهان خرد بر ایشان گذشته است بیندیشد، و بداند که آنچه به بنده در دنیا از عقوبت و مصیبت می‌رسد به سبب معصیت اوست - چنانکه اخبار بسیار بر آن دلالت دارد - و عقوبت یکایک گناهان را مانند شرابخواری و زنا و دزدی و قتل و تکبر و حسد و دروغ و غیبت و گرفتن مال حرام...و گناهان دیگری که شمارش آنها ممکن نیست به خاطر آورد، سپس ضعف و عجز خود را از تحمل عذاب آخرت و عقوبت دنیا متذکر شود، و پستی دنیا و شرف آخرت و نزدیکی مرگ و لذت مناجات با ترک گناهان را به یاد آورد، و از اینکه فورا و در حال حاضر این عقوبتها به وی نمی‌رسد مغرور نشود زیرا شاید از کسانی باشد که به آنها مهلت داده شده و آنگاه به عقوبت سخت گرفتار خواهند شد.

پس کسی که در این همه بیندیشد و حقیقت آنها را دریابد نفس خود را البته به توبه بر می‌انگیزد، زیرا اگر بعد از آن به توبه بر نخیزد یا کم عقلی احمق است یا به معاد اعتقاد ندارد، و باید در ریشه کنی اسباب و موجبات اصرار [بر گناهان] از دل خود بکوشد: و این اسباب عبارتند از: غرور و فریفتگی، و دوستی دنیا، و حب جاه، و آرزوی دراز و امثال اینها.

انابت (بازگشت به سوی خدا)

بدان که انابت بازگشت از هر چیزی غیر از خداست و رو آوردن به خدای تعالی در دل و در گفتار و کردار، تا پیوسته در فکر و ذکر و طاعت او باشد، و این آخرین درجات توبه و بالاترین مراتب آن است، زیرا توبه بازگشت از گناه به سوی خداست، و انابت بازگشت است به سوی او - سبحانه - از مباحات نیز، پس آن مقامی عالی و جایگاهی بلند است.خدای سبحان می‌فرماید:

«و انیبوا الی ربکم و اسلموا له » [۷۳]

«به سوی پروردگارتان باز گردید و او را گردن نهید» .

و می‌فرماید:

«و ما یتذکر الا من ینیب »[۷۴] «و پند نمی‌گیرد مگر کسی که به سوی خدا باز گردد» .

و می‌فرماید:

«و ازلفت الجنة للمتقین غیر بعید، هذا ما توعدون لکل اواب حفیظ، من خشی الرحمن بالغیب و جاء بقلب منیب، ادخلوها بسلام ذلک یوم الخلود، لهم ما یشاؤن فیها و لدینا مزید»[۷۵]

«و بهشت برای پرهیزکاران نزدیک شود و دور نباشد، این است آنچه به کسانی که به سوی خدا باز گردند و نگاهبان [فرمان خداوند] اند وعده داده می‌شود، هر که از خدای رحمان در نهان بترسد و با دلی گراینده به سوی او آید، [به آنها گویند] به سلام و سلامت به بهشت درآئید، این است روز پاینده و جاودانی، هر چه بخواهند آنان راست و نزد ما بیشتر هست » .

و بازگشت و انابه بنده به سه چیز تمام می‌شود:

اول - اینکه با تمامی باطن خود به او توجه کند تا دلش در فکر او غوطه ور و شیفته گردد.

دوم - آنکه از یاد او و یاد نعمتها و داده‌های او و یاد دوستان و نزدیکان او تهی و غافل نباشد.

سوم - آنکه بر طاعات و عبادات او با خلوص نیت مواظبت نماید.

محاسبه و مراقبت

دنباله - بدان که محاسبه و مراقبت از جهت اینکه ضد اصرار بر گناهانند نزدیک به توبه‌اند، و چون از ثمرات خوف و حب اند و به دو قوه شهوت و غضب تعلق دارند و از فضائل آنها بشمار می‌روند نیز همانند توبه‌اند.در اینجا ما حقیقت و فضیلت آن دو و اعمالی را که تمامیت آنها بر آن دو متوقف است در چند فصل بیان می‌کنیم.

معنی محاسبه و مراقبت

محاسبه: آنست که آدمی در هر شبانه روزی وقتی را معین کند که در آن به حساب نفس خویش برسد و طاعات و معاصی خود را موازنه نماید، و اگر آن را در طاعت واجب مقصر یافت یا مرتکب معصیتی شده بود در مقام عتاب نفس خود برآید، و اگر همه واجبات را بجا آورده و گناهی از او سر نزده است خدای - سبحانه - را شکر کند، و اگر کارهای خیر و طاعات مستحب از او صادر شده شکر و سپاس را افزون نماید.

و مراقبت: آنست که همیشه ظاهر و باطن خود را بنگرد، تا معصیتی از او صادر نشود و واجبی را ترک ننماید که هنگام محاسبه مورد سرزنش و ندامت واقع شود.این است معنی ظاهر محاسبه و مراقبت، و در عرف امور و اعمال دیگری نیز درباره آن اعتبار می‌شود.

به حساب خویش رسید پیش از آنکه به حساب شما رسند

بدان که از کتاب الهی و اخبار و روایات و اجماع امت ثابت است که در روز قیامت محاسبه بندگان به دقت خواهد شد و هموزن ذره‌ای از اعمال و اندیشه‌ها و نگاه‌ها را مطالبه و باز خواست خواهند کرد.خدای سبحان می‌فرماید:

«و نضع الموازین القسط لیوم القیامة فلا تظلم نفس شیئا و ان کان مثقال حبة من خردل اتینا بها و کفی بنا حاسبین [۷۶]

«و ترازوهای درست (عدل و راستی) را در روز رستاخیز بنهیم پس هیچ کس ستم نبیند و اگر همسنگ دانه خردلی باشد آن را [به حساب] آوریم و ما بس حسابگرانیم » .

و می‌فرماید:

«یوم یبعثهم الله جمیعا فینبئهم بما عملوا احصاه الله و نسوه و الله علی کل شی ء شهید» [۷۷]

«روزی که خدا همگیشان را بر انگیزد و از اعمالی که کرده‌اند و خدا آن را شمار کرده و آنها فراموش کرده‌اند خبرشان دهد و خدا بر هر چیزی گواه است » .

و می‌فرماید:

«و وضع الکتاب فتری المجرمین مشفقین مما فیه و یقولون یا ویلتنا ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصاها و وجدوا ما عملوا حاضرا و لا یظلم ربک احدا» [۷۸]

«و نامه‌ها پیش نهند، و گنهکاران را از آنچه در آن است هراسان بینی و گویند: ای وای بر ما! این نامه چیست، که کوچک و بزرگی فرو نگذاشته مگر در شمار آورده، و هر چه کرده‌اند حاضر یابند که پروردگارت به هیچ کس ستم نمی‌کند» .

و می‌فرماید:

«یومئذ یصدر الناس اشتاتا لیروا اعمالهم فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره »[۷۹]

«در آن روز مردم گروه گروه و پراکنده بیرون آینده تا اعمالشان را به آنها بنمایند، پس هر که هموزن ذره‌ای نیکی کند آن را ببیند، و هر که همسنگ ذره‌ای بدی کند آن را ببیند» .

و می‌فرماید:

«یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بینها و بینه امدا بعیدا» [۸۰]

«روزی که هر کس آنچه را از کار نیک کرده حاضر بیابد، و آنچه کار بد کرده است، دوست دارد که میان او و کارهای بدش فاصله‌ای دور باشد» .

و می‌فرماید:

«ثم توفی کل نفس ما کسبت و هم لا یظلمون » [۸۱] «آنگاه به هر کس آنچه کرده [پاداش] تمام دهند و به آنان ستم نخواهد شد» .

و می‌فرماید:

«فو ربک لنسئلنهم اجمعین عما کانوا یعملون » [۸۲]

«به پروردگارت سوگند که همگیشان را از آنچه می‌کرده‌اند پرسش (و باز خواست) می‌کنیم » .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هیچ یک از شما نیست مگر آنکه پروردگار جهانیان از او پرسش (و باز خواست) خواهد کرد، و میان او و وی پرده و ترجمانی نخواهد بود» .

و در احادیث بسیار وارد شده است که: «هر کسی در روز قیامت قدم از قدم بر نمی‌دارد مگر اینکه از او می‌پرسند که عمرش را در چه صرف کرده و از میان برده، و از تن او که در چه کار کهنه کرده، و از مال او که از کجا بدست آورده و به چه مصرف رسانیده » .و آیات و اخبار وارده در محاسبه اعمال و سؤال از اندک و بیش و کوچک و بزرگ در روز شمار بیشمار است.و اخبار دیگری نیز هست که دلالت دارد بر اینکه در دنیا امر به محاسبه و مراقبت شده، و بر آن ترغیب نموده‌اند، و آن را سبب نجات و رهایی از حساب آخرت و دشواری و سختگیری آن قرار داده‌اند.

پس هر که نفس خود را پیش از آنکه به حساب او رسند محاسبه کند و آن را در نفسها و حرکتها مطالبه و بازخواست نماید، و اندیشه‌ها و چشم زدها را به حساب آورد و اعمال و اقوال خود را به میزان شرع بسنجد: در قیامت حساب او آسان شود، و جواب او هنگام سؤال حاضر باشد، و باز گشتگاه و سرانجام وی نیکو خواهد بود.

و هر که نفس خود را مورد محاسبه قرار ندهد: حسرت و ندامتش بر دوام و درنگ و توقفش در پهنه و فراخنای قیامت دراز خواهد شد، و کارهای بدش او را به خواری و رسوائی می‌کشاند.خدای سبحان می‌فرماید:

«و لتنظر نفس ما قدمت لغد» [۸۳]

«و هر کس باید بنگرد برای فردا چه پیش فرستاده است » .

و مراد از این نگرش و نظر محاسبه اعمال است.

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا، و زنوها قبل ان توزنوا» .

«به حساب خود برسید پیش از آنکه به حساب شما رسند، و [اعمال] خود را بسنجید پیش از آنکه آن را [به ترازوی قیامت] بسنجند» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «هر گاه یکی از شما از پروردگار خود چیزی بخواهد که حتما به او عطا فرماید باید از همه مردم ناامید باشد، و هیچ امیدی جز به خدای تعالی نداشته باشد، و چون خدای تعالی این را از دل وی دانست قطعا به او عطا می‌فرماید، پس نفس خود را محاسبه کنید پیش از آنکه شما را بر آن محاسبه کنند، که برای قیامت پنجاه موقف (توقفگاه) است که هر موقفی هزار سال آدمی را نگاه می‌دارند.آنگاه این آیه را تلاوت فرمود:

«فی یوم کان مقداره خمسین الف سنة » [۸۴]

«در روزی که اندازه آن پنجاه هزار سال است » .

و اینکه محاسبه را فرع بر ناامیدی از مردم و امیدواری به خدا قرار داده دلالت دارد بر اینکه انسان در عموم کارهای خود به مردم امید دارد نه به خدا، و خود از این امر غافل است، و ذکر درنگ در توقفگاه‌های روز قیامت دلالت دارد بر اینکه آن درنگها و توقفها برای حسابرسی است، پس هر که در دنیا هر روز به حساب خود رسیده باشد نیازی به آن درنگها در آن روز ندارد.

و فرمود: «اگر برای حساب روز قیامت هیچ بیم و هراسی نباشد مگر هول و خوف عرضه کردن اعمال بر خدای تعالی و رسوائی دریده شدن پرده از روی پنهانیها جای آن داشت که آدمی هرگز از سر کوه به زیر نیاید و در آبادی جای نکند و چیزی نخورد و نیاشامد مگر از روی اضطرار که بیم تلف در آن باشد، و کسی که هولها و سختیهای رستاخیز را می‌داند در هر نفسی چنان عمل می‌کند که قیامت برپا شده است، و به دل مشاهده می‌کند که مردم نزد پروردگار جبار ایستاده‌اند، و در این هنگام خود را به محاسبه می‌کشد که گوئی در پهنه قیامت فرا خوانده شده و در صحنه آن از او سؤال می‌کنند.خدای تعالی می‌فرماید:

«و ان کان مثقال حبة من خردل اتینا بها و کفی بنا حاسبین » [۸۵]

«و اگر همسنگ دانه‌ای (اسپند یا ارزن) باشد آن را بیاوریم و ما بس شمار کننده‌ایم » .

و امام کاظم علیه السلام فرمود: «هر که نفس خود را در هر روز محاسبه نکند از ما نیست، پس اگر کار نیکی کرده از خدای تعالی افزون بر آن بخواهد، و اگر کار بدی مرتکب شده از خدا آمرزش بخواهد و به او باز گردد» .

و در بعضی از اخبار آمده است: «سزاوار است که خردمند چهار ساعت داشته باشد: ساعتی که در آن به محاسبه نفس خویش پردازد...» .


نگاهبانی و مواظبت عقل از نفس

بدان که عقل به منزله تاجر راه آخرت است، و سرمایه او عمر است، و نفس در این تجارت یاور و مددکار اوست، پس نفس بجای شریک یا کارمند اوست که به سرمایه او تجارت می‌کند، و سود این بازرگانی تحصیل اخلاق فاضله و اعمال صالحه است که وسیله رسیدن به نعمتهای ابدی و سعادت سرمدی است، و زیان او گناهان و بدیهاست که به عذاب جاوید در طبقات جهنم منجر می‌شود.

مثالی دیگر بیاوریم: سرمایه بنده در دین خویش واجبات است، و سود و بهره آن نوافق و فضائل است و زیان وی معاصی است، و موسم این تجارت مدت زندگانی است، و همان گونه که بازرگان با شریک خود در آغاز عهد و پیمان می‌بندد، و در مرحله دوم مراقب او می‌گردد، و در مرحله سوم از او حسابرسی می‌کند، و اگر در تجارت کوتاهی کند به اینکه خطا و خیانتی مرتکب شود یا سرمایه را تلف کند یا دچار زیان شود او را مورد سرزنش و عتاب و عقاب قرار می‌دهد و از او تاوان می‌گیرد، همین طور عقل در مشارکت با نفس باید این اعمال را بجا آورد، و مجموع این کارها را «محاسبه و مراقبه » نامند، که نام بعضی از آن اعمال را بر کل آن نهاده‌اند، و گاهی آن را «مرابطه » (مواظبت و نگاهبانی) نیز گویند، که مرکب از چهار عمل است:

اول - مشارطه (شرط کردن) : و آن عبارت است از اینکه در هر شبانه روزی یک بار با نفس شرط کند که مرتکب گناهان نگردد، و چیزی که موجب خشم و ناخشنودی خداوند است از او صادر نشود، و در طاعات واجب کوتاهی نکند، و هر کار خیر و مستحبی که برای او میسر شود ترک نکند.و بهتر است که این عمل بعد از فراغ از نماز بامداد و تعقیبات آن باشد، بدین شیوه که نفس خود را مخاطب قرار دهد و بگوید: ای نفس! بضاعتی جز این چند روز عمر ندارم، و اگر این از دست من برود سرمایه‌ام بر باد رفته و از این تجارت و سودجویی ناامیدی پدید آید، و امروز روز تازه‌ای است که خدا مرا در آن با لطف عظیم خود مهلت داده، و اگر امروز مرده بودم آرزو می‌کردم که کاش یک روز دیگر خدا مرا به دنیا برگرداند تا عمل شایسته‌ای بجا آورم، پس ای نفس! چنین پندار که مرده بودی و سپس برگردانده شدی، زنهار این روز را ضایع نکنی، که هر نفسی از انفاس عمر گوهری گرانمایه است که عوض ندارد، و می‌توان با آن گنجی خرید که نعمت و راحت آن تا ابد بماند.

و نیز این خبر را به یاد آورد که: «برای هر بنده‌ای به ازاء هر شبانه روزی از عمر که بیست و چهار ساعت است بیست و چهار خزانه در عقب یکدیگر خلق شده است، و چون آدمی بمیرد خزانه‌ها بر او گشوده خواهد شد، هر یک را می‌نگرد و داخل آن می‌شود، پس چون به خزانه‌ای رسد که به ازاء ساعتی است که در آن خدا را اطاعت کرده آن را پر نور بیند از حسناتی که در آن ساعت کرده، و از آن چندان شادی و نشاطی به دل وی رسد که اگر آن شادی بر همه اهل دوزخ قسمت کنند از احساس درد آتش دوزخ بی خبر شوند.و چون به خزانه‌ای رسد که به ازاء ساعتی است که در آن خدا را نافرمانی کرده، آن را سیاه و تاریک بیند و بوی گند آن پراکنده شود و سیاهی آن همه جا را فرا گیرد، و چندان هول و ترس به وی رسد که اگر آن را بر اهل بهشت تقسیم کنند نعمتهای بهشت برایشان ناگوار گردد.و چون خزانه‌ای دیگر باز کنند که به ازاء ساعتی است که از طاعت و معصیت خالی باشد و مشغول امر مباحی بوده یا عمر خود به غفلت گذرانده، نه شادی بیند و نه اندوه، و همه ساعات عمر وی همچنین بر وی عرضه کنند.و در این هنگام به سبب اهمال و تقصیری که کرده و عمر ضایع ساخته چندان حسرت و غبن به وی دست دهد که وصف آن ممکن نیست » .

و بعد از این تذکر نفس خویش را مخاطب سازد و بگوید: ای نفس! بکوش تا خزانه‌های ساعات امروز را آباد سازی، و آن را از گنجهای بی پایانی که مالک آنها توانی شد خالی نگذاری، و به کسالت و بطالت به سر نبری تا از درجات عالی که دیگران به آنها می‌رسند باز مانی، و در قیامت گرفتار حسرت و غبن گردی اگر چه داخل بهشت شوی، زیرا درد غبن و حسرت و درجه پائین با وجود درجات عالی نامتناهی که ابناء نوع تو به آن دست می‌یابند طاقت فرساست.

سپس در خصوص هفت عضو خود که چشم و گوش و زبان و فرج و شکم و دست و پاست به نفس خود وصیت و سفارش کند و آنها را به او بسپارد، زیرا آنها رعایا و خدمتکاران نفسند در تجارت، و بدون آنها تجارت نفس صورت نمی‌پذیرد.

آنگاه نفس را سفارش کند به نگاهداشت این اعضاء از گناهانی که از آنها صادر می‌شود و بکار بردن آنها در آنچه برای آن خلق شده‌اند.سپس به نفس خود سفارش نماید اشتغال به وظایف و طاعاتی که هر شبانه روزی باید بجا آورد و به مستحبات و خیراتی که بر آنها توانائی دارد.اینهاست شروطی که هر روز با نفس باید کرد، و لیکن نفس هنگامی که به تکرار مشارطه و مراقبه عملی عادت کرد و به آن شرط وفا نمود دیگر احتیاجی به مشارطه در آن عمل نیست، و باید در دیگر اعمال شرط نمود، و هر که شغلی از مشاغل دنیا در دست او باشد: از ریاست و حکم، یا تجارت یا تدریس یا امثال اینها، که هر روز مهم تازه و کار جدیدی برای او پدید می‌آید، و خدا را بر او حقی است، باید با نفس شرط کند که بر راه راست رود و در مورد آنها مطیع حق باشد، و سزاوار است که نفس را به ملاحظه و تدبر در عاقبت هر کاری که در آن شبانه روز می‌خواهد بکند سفارش نماید.و این عمده سفارشها و بالاترین آنهاست.

روایت است که: «مردی نزد پیغمبر اکرم (ص) آمد و گفت: یا رسول الله!

مرا وصیتی کن، فرمود: اگر تو را سفارشی کنم بجا خواهی آورد؟ و این را سه بار فرمود و هر دفعه آن شخص عرض کرد: بلی یا رسول الله! آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: هر گاه اراده کاری می‌کنی در آن تامل و تدبر کن اگر نیک و مایه هدایت باشد بکن و اگر بد و مایه گمراهی است دست بدار» .

از این خبر پیداست که: تامل در عاقبت هر امری بزرگتر چیزی است که نجات و رستگاری از آن حاصل می‌شود، پس باید عهد و پیمانی استوار و مؤکد از نفس بگیرد و او را از اهمال بر حذر دارد و همچون بنده سرکش و گریزپا پندش دهد، که نفس طبعا نسبت به طاعات و بندگی سرکش و نافرمان است، و لیکن وعظ و تادیب در او مؤثر است (و ذکر فان الذکری تنفع المؤمنین) .این است مشارطه و آن نخستین مقام مرابطه است.

دوم - مراقبت: و آن این است که در هر کاری که می‌خواهد بکند مراقب نفس خود باشد، و آن را با چشم پاسبان و نگهبان بنگرد، که اگر آن را به خود واگذارد سرکشی و فساد می‌کند، سپس در هر حرکت و سکونی خدا را در نظر آورد به اینکه بداند که خدای تعالی از درونها آگاه است و پنهانیها را می‌داند، و بر اعمال بندگان مراقب است، بر آنچه هر کسی می‌کند حضور دارد، و نهانخانه دلها بر او مکشوف است، چنانکه ظاهر رخساره برای خلق مکشوف است، بلکه از این هم آشکارتر است، خدای سبحان می‌فرماید:

«ان الله کان علیکم رقیبا» [۸۶]

«خدا دیده بان و مراقب شماست » .

و می‌فرماید:

«ا لم یعلم بان الله یری »[۸۷]

«مگر نمی‌داند که خدا می‌بیند» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «الاحسان ان تعبد الله کانک تراه فان لم - تکن تراه فانه یراک » «نیکی آن است که خدا را چنان پرستش کنی که گویی او را می‌بینی و اگر نتوانی او را ببینی باری او تو را می‌بیند» .

و در حدیث قدسی وارد است: «همانا کسانی در بهشت عدن ساکن می‌شوند که چون قصد گناهی کردند عظمت مرا یاد آورند و متوجه من باشند و از گناه باز ایستند، و کسانی که پشتهای ایشان از خوف من خم شده باشد، به عزت و جلالم سوگند! چون خواهم که اهل زمین را عذاب کنم وقتی به کسانی که از خوف من گرسنگی و تشنگی را تحمل می‌کنند می نگرم عذاب را از آنان می‌گردانم » . حکایت کرده‌اند که «چون زلیخا یوسف را به خلوت دعوت کرد، برخاست و روی بت خویش بپوشانید، یوسف گفت: تو را چه رسیده است؟ آیا از حضور جمادی (سنگی) شرم می‌داری و من از حضور پادشاه جبار [زمین و آسمان] شرم ندارم؟ !» این معرفت - یعنی معرفت به آگاهی خدا بر بندگان و اعمال و درون ایشان و دیده بان بودن او بر آنان - وقتی به یقین پیوست - یعنی از شک خالی شد - و سپس بر دل غلبه کرد قلب را تسخیر می‌کند تا جانب مراقب و دیده ور را مراعات نماید و قصد و اندیشه را متوجه او سازد.و کسانی که به این معرفت یقین حاصل کرده‌اند مراقبتشان دو درجه دارد:

یکی مراقبت مقربان، و آن مراقبت بزرگداشت و تجلیل است، که پیوسته مستغرق جلال و عظمت او باشد، و از هیبت او شکسته گردد، و هیچ التفاتی به غیر نکند، این همان است که فقط یک همت و اندیشه دارد و خدا او را از دیگر هم و غمها کفایت کرده است.

و دوم مراقبت پارسایان اصحاب یمین (سمت راستیها) است، اینها کسانی اند که به یقین دانند که خدا بر ظاهر و باطن ایشان مطلع است، و لیکن در جلال و عظمت او مدهوش و مستغرق نشده‌اند، بلکه دلهای آنان بر حد اعتدال و میانه روی باقی مانده و بیشتر به احوال و اعمال و مراقبت در آنها التفات دارند، شرم از خدا بر آنان غلبه دارد و از اینرو به کاری اقدام و شتاب نمی‌کنند مگر بعد از تانی و درنگ، و از هر چه در قیامت مایه رسوایی است امتناع می‌ورزند، که ایشان خدا را بر خود مطلع می‌دانند و نیازی به انتظار قیامت ندارند.پس سزاوار است که بنده لحظه‌ای از مراقبت نفس خویش و تنگ گرفتن بر آن در حرکات و سکنات و خواطر و افعال غافل نشود.

و حالات وی از سه بیرون نیست: زیرا یا در طاعت است، یا در معصیت، یا در مباح.

اما مراقبتش در طاعت: به وسیله قصد قربت، و اخلاص، و حضور دل، و طلب کمال، و پاسداری آن از آفات، و مراعات ادب است. و مراقبتش در معصیت: به وسیله توبه، و پشیمانی، و باز ایستادن از گناه، و شرم، و پوشاندن گناه با کفاره است.

و مراقبتش در مباح: به وسیله مراعات ادب است، به اینکه هنگام خوردن نام خدا را ذکر کند و دستها بشوید و دیگر آدابی که در شرع برای خوردن مقرر شده است، و رو به قبله بنشیند، و پیش از خواب وضو سازد و بر دست راست رو به قبله بخوابد، و هنگام گرفتاری به بلا و مصیبت شکیبائی کند، و در وقت نعمت شکر گوید، و حضور و مشاهده منعم را به یاد آورد، و نفس را از خشم و بدخوئی هنگام حدوث امری که نفس مایل به خشم و تنگدلی و بیقراری و گفتن سخنان زشت است باز دارد، که هر یک از افعال و اقوال او حدودی دارد که ناچار باید بادوام مراقبت مراعات نماید و هر که از حدود خدا تجاوز کند به خویشتن ستم کرده است.

و سزاوار است که هنگام اشتغال به مباحات از عمل برتر (مانند ذکر و فکر و خالص کردن نیت) خالی نباشد، که در خوراکی که می‌خورد چندان عجایب صنع خدا هست که اگر در فوائد و حکمتهای آن و شگفتیهای قدرت خدا تفکر و تدبر کند این برتر است از بسیاری از اعمال اعضاء و جوارح.مردم هنگام غذا خوردن چند گروهند:

گروهی در آن با دیده بصیرت و پند گرفتن می‌نگرند، و در عجائب صنع او و چگونگی ارتباط وجود حیوانات با آن و کیفیت اسباب چینی خداوند برای آنها و آفرینش شهوتی که باعث آن است و خلقت آلات مسخر این شهوت و امثال اینها نظر می‌کنند، و اینها خردمندانند.

و گروهی در طعام به چشم خشم و کراهت می‌نگرند، و از جنبه ضرورت و حاجت خویش به آن نظر می‌کنند، و آرزو دارند که کاش به آن محتاج نبودند، و مقهور و مسخر شهوت آن نمی‌شدند، و اینان زاهدانند.

و گروهی آفریننده آن را در آن می‌بینند و صنع صانع را مشاهده می‌کنند، و به فهم صفات خالق ترقی می‌کنند، از این حیث که هر معلولی اثری است از علت، و تراوشی است از تراوشهای ذات و صفات او، پس مشاهده طعام یاد آور علت است، بلکه تفکر و تامل تو را به آنجا رهنمون می‌شود که هر ذره‌ای که از ذرات عالم ببینی بر پروردگار و آفریدگار دلالت دارد و حضور و ظهور او در نزد تو و توجه و نزدیکی او به تو شدیدتر و قویتر است از دلالت مشاهده تو بدن زید و صورت وی و حرکات و سکنات وی را بر وجود و حضور وی در نزد تو، و راز این مطلب روشن و آشکار است.و اینان که صانع را در هر مصنوعی و خالق را در هر مخلوقی مشاهده می‌کنند عارفان دوستدارند، زیرا دوستدار (محب) وقتی صنعت و آثار محبوب و آنچه را که منسوب به اوست می‌بیند دلش مشغول محبوب می‌شود، و هر چه از موجودات که بنده از نظر بگذراند همانا صنع خدای تعالی است، پس نظری که از آن به صانع پی ببرد میدان و جولانگاهی است که درهای ملکوت را برای او می‌گشاید.

و گروهی که در طعام به چشم آز و شهوت می‌نگرند، و اندیشه شان همه این است که موافق میل و شهوتشان و لذیذتر و خوشتر به ذائقه شان باشد، و از اینرو اگر موافق میل و شهوتشان نباشد به بدگوئی از آن می‌پردازند، و این حال بیشتر اهل دنیاست.

سوم - یعنی سومین مقام مرابطه و اعمال آن - محاسبه بعد از عمل است.بنده همچنانکه در اول هر روز وقتی را معین می‌سازد تا با نفس بر سبیل سفارش به حق شرط و عهد کند باید در آخر هر روز وقتی را برای محاسبه نفس درباره وصیتهای اول روز معین کند، و حساب همه حرکات و سکنات را از آن باز خواهد، همچنانکه تاجران در آخر هر سالی با شرکای خود چنین می‌کنند.و این امری است که بر هر که سالک راه آخرت و معتقد به حساب روز قیامت باشد لازم است، و در اخبار وارد شده است که: عاقل باید در شبانه روز چهار وقت داشته باشد: وقتی که با پروردگار خود خلوت و مناجات کند، و وقتی که در آن به حساب نفس خود برسد، و وقتی که در صنع خدا تفکر کند، و وقتی که مشغول خوردن و آشامیدن باشد.

و از اینرو بیمناکان صدر اول و گذشتگان صالح ما در محاسبه نفس نهایت سعی و اهتمام داشته‌اند به نحوی که این را از طاعات واجبه خود شمرده‌اند، و در محاسبه نفس خویش از پادشاه ستمگر شدیدتر و از شریک بخیل سختگیرتر بوده‌اند، و چنین می‌دانستند که بنده از اهل تقوی و ورع نخواهد بود تا محاسبه نفس خود را از محاسبه شریک خود دقیقتر انجام دهد.و کسی که محاسبه نفس نکند یا کم عقلی احمق است یا به روز حساب اعتقاد ندارد، زیرا عاقلی که معتقد به اهوال و شداید روز قیامت و خجلت و شرمساری و رسوائی آن است وقتی دانست که محاسبه نفس در دنیا آن را ساقط یا سبکتر می‌کند چگونه برای او جایز است که آن را ترک نماید؟

اما کیفیت محاسبه نفس این است که: ابتدا از نفس خود محاسبه واجبات را که به منزله سرمایه اوست بجوید، پس اگر همه آنها را درست ادا کرده شکر خدا را بجا آورد و نفس را بر مثل آن ترغیب نماید، و اگر چیزی از آنها را ترک کرده از او قضای آن را مطالبه کند، و اگر آنها را ناقص بجا آورده او را مجبور کند که نوافل را نیز بجا آورد، و اگر مرتکب گناهی شده در مقام نکوهش و عتاب آن برآید و آن را به عذاب افکند و زجر کند، و تلافی و تدارک آنچه را که کوتاهی کرده مطالبه نماید، همچنانکه تاجر با شریک خود چنین می‌کند.و همانطور که در حساب دنیا برای حبه و قیراط و چیزهای اندک دقت و تفتیش می‌کند و افزایش و کاهش را مورد توجه قرار می‌دهد که مغبون نگردد همچنین باید از افعال نفس تفتیش کند و بر آن تنگ بگیرد و از حیله و مکر آن احتیاط نماید زیرا مکر و خدعه نفس بسیار است، پس باید جواب درست از همه گفتار روز خود مطالبه کند، و پیش از آنکه در صحرای قیامت دیگری به حساب او برسد خود به حساب خویش برسد، سپس از جمیع کردار و حالات خود، از نگاه کردن و ایستادن و نشستن و خوابیدن و خوردن و آشامیدن حتی از سکوت و سکون خود که چرا ساکت و ساکن شد، سؤال کند و از خواطر و افکار و صفات نفسانی و اخلاق درونی خویش بپرسد.پس اگر از عهده جواب این همه بر آمد به طوری که در جمیع آن حق را ادا کرده و چیزی از واجبات را ترک نکرده و مرتکب گناهی نشده باشد: از حساب آن روز آسوده و فارغ است و چیزی باقی ندارد، و اگر در بعضی کوتاهی کرده، آنچه را ادا کرده حساب کند و باقی را در دل خود ثبت نماید همچنانکه تاجر باقی را بر شریک خود در دل و در دفتر حساب ثبت می‌کند.آنگاه نفس وامداری است که باید از او مطالبه دیون کرد، بعضی را به گرفتن غرامت و ضمانت و برخی را به بر گرداندن عین آن و بعضی را به عقوبت کردن، و این همه ممکن نیست مگر بعد از حسابرسی و تشخیص اینکه چه حق واجبی بر عهده اوست که ادا نکرده، و بعد از تحقق این باید به مطالبه و تمام گرفتن آن حق پردازد.

چهارم - و آن آخرین مقامات و اعمال مرابطه است - معاتبه نفس یعنی عتاب و سرزنش و عذاب و عقاب کردن آن است، و کوشش در وادار ساختن آن به طاعات دشوار و ریاضتهای سخت است.پس وقتی به محاسبه نفس پرداخت و آن را در اعمال خیانتکار و مرتکب معاصی و مقصر در حقوق خداوند یافت و در فضائل سست و مانده و بیکاره دید سزاوار نیست که سهل انگاری کند و آن را مهمل گذارد، زیرا این باعث نزدیکی و آمیزش آن به گناهان می‌شود، و چنان با معاصی انس خواهد گرفت که باز گرفتنش از آنها سخت دشوار خواهد بود.

پس عاقل باید ابتدا در مقام عتاب نفس برآید و بگوید: اف بر تو ای نفس!

مرا هلاک ساختی و بزودی در جهنم با شیاطین و اشرار معذب خواهی بود، ای نفس اماره خبیث! آیا شرم نمی‌کنی و از عیب خود باز نمی‌ایستی؟ ! چقدر جاهل و احمقی! آیا نمی دانی که پیش روی تو بهشت و دوزخ آماده است و بزودی در یکی از این دو منزل خواهی بود؟ تو را با خنده و شادی و با لهو و عصیان چکار؟ نمی دانی که ناگاه مرگ بی خبر می‌رسد، و از هر چیز به تو نزدیکتر است؟ تو را چه افتاده است که آماده آن نمی‌شوی؟ آیا از جبار آسمانها و زمین نمی‌ترسی، و از او شرم نداری؟ در حضور او معصیت می‌کنی و می دانی که مطلع و آگاه است؟ ! وای بر تو ای نفس! جراتی که بر معصیت خدا داری اگر برای این است که معتقدی او تو را نمی‌بیند کافری، و اگر می دانی که او مطلع است چقدر بی شرم و منافقی و ادعای باطل داری! که با زبان خود مدعی ایمانی و حال آنکه آثار نفاق بر تو آشکار است! از خواب خود بیدار شو و احتیاط از دست مده! اگر یهودیی تو را خبر دهد که آن غذای لذیذ به تو زیان می‌رساند آن را ترک می‌کنی! و اگر کودکی تو را خبر دهد که عقرب در جامه تست آن را از خود دور می‌کنی! پس سخن خدا و گفتار پیامبران صاحب معجزات و قول اولیاء و حکماء و علماء تاثیرش در نزد تو از قول یهودی یا طفلی کمتر است؟ ! ...و امثال این مواعظ و توبیخها و سرزنشها را با نفس خود تکرار کند، و سپس در مقام زجر و تنبیه برآید و آن را به عبادات سخت و دشوار و تصدق آنچه دوست دارد و به تلافی تقصیرات وادار نماید، چنانکه اگر لقمه مشتبه به حرام خورده باید شکم را گرسنگی دهد، و اگر به غیر محرم نظر افکنده چشم را به منع نظر تنبیه کند، و اگر زبان به غیبت مسلمانی گشوده آن را مدتی دراز به سکوت و ذکر کیفر دهد، و همچنین هر عضوی از اعضاء خود را وقتی گناهی از آن سرزده به منع خواهشهایش عقوبت کند، و اگر در نمازی سهل انگاری کرده نماز بسیار با شرایط و آداب بجا آورد، و اگر فقیری را سبک و خوار شمرده برگزیده مال خود را به او بدهد، و همچنین در دیگر گناهان و تقصیرات.

و راه علاج در ملزم و متعهد کردن نفس - بعد از آنکه در عمل کوتاهی کرد - بر این عقوبتها و وادار نمودن آن بر این طاعات دشوار و ریاضتها، به دو چیز است:

اول - یاد آوری اخباری است که در فضیلت ریاضت نفس و مخالفت با آن و کوشش در طاعت و عبادت و خیرات رسیده است.

امام صادق علیه السلام فرمود: «خوشا حال بنده‌ای که برای خدا با نفس و هوی و هوس خود جهاد کند! و هر که لشکر هوای خود را بشکند به رضای خداوند دست یافته، و هر که عقل او بر نفس اماره اش غالب شود به اینکه به درگاه الهی زاری و فروتنی نماید و در خدمت و طاعت خدای تعالی بکوشد پس به تحقیق به درجات عالی و فوز عظیم نائل گشته است، و هیچ پرده‌ای تیره تر و وحشت انگیزتر از نفس و هوی میان بنده و خدای تعالی نیست، و هیچ سلاح و حربه‌ای برای قتل و قطع هوای نفس مثل عجز و نیاز آوردن به پیشگاه خدا، و خشوع و گرسنگی و تشنگی روز و بیداری شب نیست، پس اگر کسی چنین کند و بمیرد شهید از دنیا رفته، و اگر زنده بماند و بر این راه راست باشد عاقبتش به «رضوان اکبر» (بالاترین مرتبه بهشت) می‌رسد، خدای عز و جل می‌فرماید:

«و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین »[۸۸]

«و کسانی که در راه ما می‌کوشند هر آینه راه‌های خویش بدیشان می نمائیم و خدا با نیکوکاران است » .

و چون کسی را ببینی که جد و جهد او بیشتر از تو باشد نفس خود را توبیخ و سرزنش کن که چرا با وجود امکان رسیدن به مراتب عالی در این مرتبه پست باشی، و زمام امر و عنان نهی را محکم دار، و نفس را بران مانند راندن اسب نجیبی که گامی جز در راه صحیح بر نمی‌دارد، و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنان نماز می‌گزارد که پاهایش ورم کرد، و می‌فرمود: «آیا من بنده شاکر خدا نباشم؟» و مقصود او این بود که امت او به وی اقتدا کنند.

پس به هیچ حالی از کوشش و عبادت و طاعت و ریاضت غافل مشو.ای جان برادر! اگر شیرینی و لذت عبادت خدا را بیابی و برکات آن را بدانی و به نور آن روشن شوی، دقیقه‌ای از آن درنگ و غفلت نمی‌کنی اگر چه اعضای تو را پاره پاره سازند، پس هر که از عبادت خدا اعراض کند از فواید آن که همانا در عصمت بودن از گناه و توفیق لذت عبادت است محروم می‌ماند.از ربیع بن خثیم [۸۹]

پرسیدند: چرا شب خواب نمی‌روی؟ گفت: «از شبیخون مرگ می‌ترسم (یعنی می‌ترسم مرگ به من رسد و در خواب باشم و توفیق انابه و بازگشت نیابم)»[۹۰]

و اخبار وارده در فضیلت سعی و مجاهده و مخالفت با نفس و هوی از حد شمار بیرون است.

دوم - همصحبتی با اهل سعی و کوشش در عبادت و همنشینی با اهل مجاهده و ریاضت که ساعتی از زحمت طاعات و عبادات جدا و منفک نمی‌شوند و نفوس خود را به انواع مشقتها و عقوبتها وا می‌دارند، که ملاحظه احوال و مشاهده اعمال ایشان باعث اقتدا به ایشان و اعمالشان می‌شود.یکی از آنان گفته است: «هر گاه در عبادت برای من سستی پیدا می‌شد به دیدن بعضی از عبادت کنندگان می‌رفتم و کوشش او را در عبادت می‌دیدم و بعد از این تا یک هفته با شوق به طاعت و عبادت می‌پرداختم » .اما در امثال زمان ما این مطلب دست نمی‌دهد، زیرا در این عصر کسی که مانند پیشینیان در عبادت بکوشد باقی نمانده است، و در میان ما کسی نیست که عبادتش به مرتبه عبادت یکی از کمترین گذشتگان صالح ما برسد.پس باید به شنیدن احوال ایشان و مطالعه حکایات و اخبار آنان اکتفا نمود، و هر که حکایات ایشان را ملاحظه کند و احوال آنان را بشنود و بر کیفیت کوشش ایشان در طاعت خدا مطلع گردد، می‌داند که ایشان بندگان خدا و دوستان او و پادشاهان بهشتند.

یکی از اصحاب امیر مؤمنان - علیه الصلاة و السلام - گوید: «روزی نماز صبح را پشت آن حضرت گزاردیم، چون سلام داد به دست راست گشت و اثر اندوه و ملال بر رخسارش هویدا بود، درنگ نمود تا آفتاب طلوع کرد، سپس دست خود را حرکت داد و فرمود: به خدا قسم اصحاب محمد صلی الله علیه و آله و سلم را چنان دیدم که امروز یکی مانند ایشان نمی‌بینم، صبح می‌کردند در حالی که ژولیده مو و غبار آلود با چهره‌های زرد بودند، شب را بیدار در سجده و قیام بسر می‌بردند، کتاب خدای عز و جل را می‌خواندند، بین پاها و پیشانیهاشان نوبت گذاشته بودند (گاهی ایستاده و گاهی در سجده بودند)، چون نام خدا می‌بردند بر خود می‌لرزیدند چنانکه درخت در روز باد تند می‌لرزد، و اشکهای ایشان روان می‌شد که جامه هایشان را تر می‌کرد» و اویس قرنی در یک شب می‌گفت: «این شب رکوع است » و تمام آن شب را به رکوع زنده می‌داشت، و در شب دیگر می‌گفت: «این شب سجود است » و تمام آن شب را به سجود بیدار بود.

و ربیع بن خثیم گفت: «به نزد اویس رفتم او را دیدم که نماز صبح گزارده و نشسته است، در گوشه‌ای نشستم و با خود گفتم: او را از تسبیح و دعا باز ندارم، همچنان مشغول بود تا ظهر شد و نماز ظهر را ادا کرد و بر نخاست تا نماز عصر را بگزارد و سپس تا هنگام نماز مغرب به تسبیح و ذکر مشغول بود و آنگاه نماز مغرب و عشا بگزارد و سپس همچنان می‌بود تا طلوع صبح و نماز بامداد را بجا آورد، آنگاه نشست و چون چشم او میل به خواب کرد گفت: خدایا پناه می‌برم به تو از چشم بسیار خواب و شکم بسیار خوار» .

روایت است که «مردی از عابدان با زنی سخن گفت و دست بر ران او گذاشت، سپس ناگهان به خود آمد و پشیمان شد دست خود را بر آتش نهاد تا گوشت آن به عقوبت بسختی بسوخت.و یکی دیگر از ایشان چون به زنی نگاه کرد با خود عهد بست که در تمام عمر آب سرد نیاشامد، و همواره آب گرم می‌نوشید تا عیش را بر نفس خود ناگوار سازد.و یکی از آنان به بالا خانه‌ای رسید، از کسی پرسید: این بالا خانه کی ساخته شده؟ سپس به خود رو کرد و گفت: سؤالی می‌کنی که برای تو فایده‌ای ندارد؟ ! به عقوبت این سؤال یک سال روزه گرفت » .

و روایت است که: «ابو طلحه انصاری در بستان (یا خرماستان) خود نماز می‌کرد دل او مشغول آواز مرغی شد، گفت: باغی که مرا از حضور قلب در نماز باز دارد به کار من نمی‌آید آن را [فروخت و بهای آن را] صدقه داد» .

و شخصی از آنان یکی از دو پایش بیمار شد با یک پا نماز می‌گزارد و نماز صبح را با وضوی عشا بجا می‌آورد.و یکی دیگر از ایشان می‌گفت: «بیمی از مرگ ندارم مگر از این جهت که بین من و نماز شب جدائی می‌افکند» .

شخصی حکایت کرده است که: «یکی از اهل الله در محصب [۹۱] با زن و دختران خود نزد ما فرود آمد، هر شب به نماز می‌ایستاد تا بامداد، و چون سحر می‌شد به آواز بلند فریاد می‌کرد: ای کاروانیان! همه شما در این شب خوابیدید پس کی کوچ خواهید کرد؟ هر که در محصب بود صدای او می‌شنید و از جای بر می‌جست و به گریه می‌افتاد و به دعا و تلاوت قرآن مشغول می‌شد، و چون صبح می‌شد با بانگ بلند شب روان را می‌ستود» .

چنین است عمل کوشندگان راه خدا و رهروان طریق آخرت، و حکایات ایشان بی شمار است، و ما به نمونه‌ای از آنها اشاره کردیم تا طالبان چگونگی راه و روش مردان خدا را در مرابطه و مراقبت نفس بشناسند، و بدانند که بندگان خدا امثال ما نیستند بلکه طایفه‌ای دیگرند.یکی از حکماء گفته است: «خدا را بندگانی است که نعمت شناخت خویش به ایشان عطا فرموده، و سینه هایشان را به اطاعت خود گشاده ساخته، پس بر او توکل کردند و آفرینش (خلق) و فرمان (امر) را به او تسلیم نمودند.دلهایشان معادن صفای یقین و خانه‌های حکمت و صندوقهای عظمت و گنجینه‌های قدرت گردیده است، میان خلائق رفت و آمد دارند اما دلهایشان در ملکوت سیر و گردش می‌کنند و به پرده‌های غیب پناه می‌برند، سپس برمی گردند و همراه خود بهره‌های نیک و لطیف دارند که کسی وصف آنها نمی‌تواند کرد، در باطن همچون جامه حریر خوب و زیبا و در ظاهر مانند دستارها و دستمالهائی هستند که از راه تواضع به هر که بخواهد بذل می‌شود، به راه ایشان با تکلف نمی‌توان رسید، بلکه این فقط فضل خداوند است که به هر که بخواهد می‌دهد» .

پس ای دوست من احوال و حکایات ایشان را مطالعه کن تا نشاط تو بر انگیخته و رغبتت افزون شود، و زنهار به رفتار اهل این عصر ننگری، که در میان آنان کسی نیست که دیدار او تو را به یاد خدا اندازد، و همصحبتی با او تو را در راه دین یاری نماید، اگر از بیشتر مردم دیار و عصر خود پیروی کنی تو را از راه خدا دور می‌کنند و گمراه می‌سازند.

و از آنهاست:

غفلت

غفلت عبارت است از سستی و ضعف نفس از توجه و التفات به هدف و مقصود خود، خواه آن هدف و غرض زودرس باشد یا دیر رس. و ضد آن: نیت است و مترادف نیت اراده و قصد است، و آن بر انگیخته شدن نفس و گرایش و توجه آن است به چیزی که مطلب و مقصودش چه در حال و چه در آینده در آن باشد.و موافقت و هماهنگی با غرض و هدف نفس اگر برایش خیر و سعادت در دنیا یا دین باشد، غفلت از آن و بر انگیخته نشدن نفس به تحصیل آن رذیلت است.و نیت و قصد به سوی آن فضیلت و کمال است، و اگر آن غرض شر و شقاوت باشد، غفلت و خودداری از آن فضیلت است و نیت و اراده کردن آن رذیلت است.اما انگیزه نفس بر نیت یا غفلت و خودداری، اگر از قوه شهوت باشد نیت یا غفلت متعلق به آن است خواه فضیلت باشد یا رذیلت، و اگر از قوه غضب باشد نیت یا غفلت نیز همان گونه متعلق به آن است.پس نیت و عزم بر ازدواج متعلق به قوه شهوت است، و بر دفع کافری که مسلمین را می‌آزارد متعلق به قوه غضب است، و نیت در عبادات همراه با قصد تقرب اخلاص نامیده می‌شود.

اما هماهنگی و موافقت با غرض و مطلوب اگر نزد عقلا و اهل بصیرت نیز چنین باشد، مراد از آن چیزی است که در واقع و نفس الامر مرغوب و مطلوب است و تحصیل آن خیر و سعادت بشمار می‌آید، و به این اعتبار غفلت مطلقا مذموم و نکوهیده و یت ستوده و پسندیده است.پس اگر غفلت بطور مطلق مورد نکوهش و نیت مورد ستایش قرار گیرد به این اعتبار است، و آیات و اخباری که در ذم غفلت وارد شده خارج از این اعتبار است، چنانکه خداوند در وصف غافلان می‌فرماید:

«ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا» [۹۲]

«آنها جز همانند چارپایان نیستند بلکه در راه و روش گمراه ترند» .

و می‌فرماید:

«اولئک هم الغافلون »[۹۳]

«این گروه، غفلت زدگانند» .

تنبیه: غفلت به معنی مذکور اعم است از اینکه سستی و ضعف نفس و پژمردگی و کاهلی آن از بر انگیخته شدن به سوی آنچه آن را موافق غرض و هدف می‌یابد با جهل به موافق و سزاوار باشد، یا با علم به آن و فراموشی از آن، یا با یاد آوری آن، و چه بسا در عرف صاحبنظران به صورت فراموشی و عدم تذکر مخصوص گردیده است، و گاهی بین آن دو به بعضی اعتبارات فرق و اختلاف هست.

تتمیم: غفلت موجب محرومیت است

غفلت و کاهلی و پژمردگی از تحصیل آنچه از امور دنیا و دین سزاوار است موجب محرومیت از سعادت دنیا و آخرت و منجر به شقاوت و بدبختی در هر دو جهان می‌شود، زیرا سستی و اهمال در رعایت امر زندگی و مصلحتهای آن به هلاکت شخص و بریده شدن و انقطاع نوع می‌کشد، و غفلت از اکتساب معارف و اخلاق فاضله و از ادای واجبات و مستحبات منجر به ابطال غایت و هدف ایجاد - یعنی رسیدن هر شخصی به کمال خود که استعداد آن را دارد - می‌گردد، و این صریحا در ضدیت و نزاع با آفریدگار بندگان و موجب هلاکت و شقاوت همیشگی است.

پیوست

ضد غفلت نیت است - تاثیر نیت در اعمال - نیت روح اعمال است و پاداش به حسب آن است - عبادت آزادگان و مزدوران و بردگان - نیت مؤمن بهتر از عمل اوست - نیت غیر اختیاری است - راه خالص گردانیدن نیت.

دانستی که ضد غفلت نیت است، و آن برانگیخته شدن نفس و توجه آن است به سوی آنچه موافق غرض و هدف خود می‌بیند، و نیز دانستی که نیت و اراده و قصد الفاظ مترادف و دارای یک معنی اند، و آن واسطه میان علم و عمل است، زیرا تا امری دانسته نشود قصد نمی‌شود، و مادام که قصد نشود به فعل در نمی‌آید، پس علم مقدم بر نیت و شرط آن است، و عمل ثمره و فرع آن است، زیرا هر فعل و عملی از فاعل مختار صادر می‌شود و عمل تمام نمی‌شود مگر به علم و شوق و اراده و قدرت، چه هر انسانی چنان آفریده شده که بعضی از امور با او موافق و با غرض وی هماهنگ و سازگار است، و بعضی از امور با او مخالف و ناسازگار است، پس به جلب سازگار و دفع ناسازگار محتاج است، و این معنی متوقف است برادراک سازگار و سودمند، و ناسازگار و زیان آور، زیرا تا چیزی شناخته نشود جستجوی آن یا گریز از آن تعقل نمی‌شود، و این علم است، و نیز متوقف است بر میل و رغبت و شهوتی که انگیزه آن است، و این شوق است، زیرا کسی که غذا یا آتش را ادراک کرد تنها ادراک برای خوردن و فرار کافی نیست هر گاه شوق به خوردن و گریختن در میان نباشد، و نیز متوقف است بر قصد و آغاز کردن و توجه به آن، و این نیت است، زیرا بسا کسی طعامی را مشاهده می‌کند و به آن رغبت و شوق دارد اما به سبب مضر یا حرام بودن یا عذر دیگر آن را اراده نمی‌کند، و نیز متوقف است بر قدرتی که اعضا و اندامتها به سوی آن به حرکت در آیند - یعنی به جلب نافع و سازگار یا دفع مضر و ناسازگار - و به این فعل تمام می‌شود، پس این آخرین جزء علت تامه است که بدان وسیله فعل فاعل مختار تمام می‌شود. بنابراین اعضاء به سوی فعل به حرکت در نمی‌آیند و به آن دست نمی‌یابند مگر به وسیله قدرت، و قدرت در انتظار نیت است، و نیت منتظر انگیزه - یعنی شوق - است و شوق خواستار علم یا ظن به موافق بودن آن فعل با اوست.پس اگر شوق از قوه حیوانیت و چارپا خوئی سرچشمه گرفته، به این معنی که آن فعل مقتضی این قوه است: مانند خوردن و آشامیدن و آمیزش کردن و کسب مال و امثال اینها از لذات شهوانی، نیت و قصد نیز متعلق به این قوه است و از فضائل و رذائل آن شمرده می‌شود، و اگر از آنچه مقتضی قوه درندگی: از دفع موذی یا برتری جوئی و تفوق و امثال اینها باشد، نیت نیز متعلق به این قوه و از فضائل و رذائل آن بشمار می‌رود.از آنچه گفته شد معلوم می‌شود که: محرک اول، غرض مطلوب است - یعنی مقصودی که بعد از تعلق علم به آن نیت کرده شد - و این نخستین انگیزه است، و شوق از آن بر انگیخته می‌شود و این انگیزه دوم است، و از آن قصد و نیت پدید می‌آید و این انگیزه سوم برای قدرتی است که موجب انگیزش آن برای تحریک اعضاء و جوارح به سوی عمل است.

تاثیر نیت بر اعمال

هدف و غرض عمل که باعث یعنی نخستین انگیزه آن است، یا یکی است: مانند برخاستن برای احترام و بزرگداشت، یا برای گریز از درنده‌ای که به کسی هجوم کرده، یا متعدد است با استقلال هر یک در انگیزش خواه بطور متساوی یا متفاوت: مانند صدقه دادن برای فقر و خویشاوندی با توجه به اینکه انگیزه صدقه دهنده هر یک منفردا سبب اعطاء باشد، یا بدون استقلال هر یک بطور انفراد، بلکه جمعا مستقل در عمل باشد، مانند مثال مذکور با نظر به کسی که مال خود را به خویشاوند فقیر می‌دهد ولی وقتی فقط یکی از آن دو (فقر و خویشاوندی) باشد منع می‌کند یعنی به خویشاوند بی نیاز نمی‌دهد، و نه به بیگانه فقیر.

و اما پاداش به سبب تعدد انگیزه متعدد می‌شود، اگر انگیزه عمل خیر باشد پاداش نیز خیر خواهد بود: مانند به مسجد در آمدن برای دیدار پروردگار، و برای انتظار نماز، و اعتکاف و گوشه گیری و بریدن از علائق برای ذکر خدا، و ترک گناهان، و ملاقات با پرهیزکاران و برادران مؤمن، و شنیدن مواعظ و احکام دین، و امر به معروف و نهی از منکر، و اگر انگیزه اش بد باشد پاداش نیز بد خواهد بود: مانند نشستن برای گفتار باطل، و نگاه کردن زنان، و مناظره و گفتگو برای مباهات و خود نمائی.و بسا هست که بعضی از انگیزه‌ها خیر است و بعضی شر:

مانند صدقه دادن برای ثواب و ریاء، و دخول مسجد نیز ممکن است برای بعضی از انگیزه‌های خیر و برخی انگیزه‌های شر باشد، و عملی که انگیزه اش از این گونه باشد حکمش در باب اخلاص معلوم شد.

اما انگیزه عمل مباح اگر خیر باشد آن را عبادت می‌سازد: مانند خود را خوشبو کردن در روز جمعه برای بر پا داشتن سنت و بزرگداشت مسجد و روز جمعه و دفع آزار بوی بد و ناخوش، و خوردن برای نیروی عبادت، و آمیزش به نیت فرزند و خوش کردن خاطر همسر، و استراحت و آسایش بوسیله خواب یا مزاح و خوش طبعی برای باز آمدن نشاط نماز، و اگر انگیزه اش شر باشد عمل را معصیت می‌سازد، مانند خوشبو کردن خود برای تفاخر و اظهار توانگری، و آرایش کردن برای راه یافتن در دل زنان بیگانه بر اندیشه فساد.و انگیزه تاثیری در امر حرام ندارد، چنانکه شرابخواری برای موافقت با همگان و رفیقان مباح نمی‌شود.

پس موضوعات گناهان به سبب نیت تغییر نمی‌کند، بر خلاف طاعات و عبادات، که به سبب نیت صحیح از بهترین وسائل تقرب به خدا می‌شود، و به سبب نیت فاسد از بزرگترین مهلکات می‌گردد.پس چقدر زیانکار است کسی که از نیت غافل باشد، و به اعمال همچون چارپایان ول و افسار گسیخته دست یازد خواه به قصد لذات نفسانی یا از روی سهو و غفلت، و حال آنکه نهایت کوشش پیشینیان این بود که در هر چیزی نیت درست داشته باشند، حتی در خوردن و آشامیدن و خوابیدن و طهارتخانه رفتن.

شکی نیست که امکان تصحیح نیت در هر مباحی هست به نحوی که ثواب بر آن مترتب شود، بلکه درست کردن نیت در هر کاهش و نقصان مال و آبرو ممکن است، مثلا کسی که مالی از او تلف شده اگر بگوید: این در راه خدا، برای او اجر و ثواب هست، و اگر کسی آن را دزدید یا غصب کرد ممکن است نیت کند که از ذخیره‌های آخرت باشد، و چون شنید که دیگری او را غیبت کرده ممکن ست خاطرش خوش گردد که بزودی سیئاتش بر گردن او می‌افتد و حسنات وی (غیبت کننده) به دفتر اعمال او نقل می‌شود.پس زنهار چیزی از نیات خود و آنچه را که به قلبت خطور می‌کند کوچک مشماری، و به کاری جز با نیت درست اقدام نکنی، که اگر حضور نیت نداری باز ایست، زیرا نیت تحت اختیار در نمی‌آید، و گفته‌اند: «کسی که برادر خود را به طعامی دعوت کند که میل و رغبت درونی در اجابت او ندارد، اگر وی را اجابت کند دو گناه بر اوست: نفاق، و سربسته گفتن با برادر خود آنچه را که اگر می‌دانست مکروه می‌داشت، و اگر وی را اجابت نکند و نخورد یک گناه بر اوست و آن نفاق است » .پس بنده باید نیت خود را در هر حرکت و سکونی خالص گرداند، زیرا اگر چنین نباشد غافل است، و در وصف غافلان خدای تعالی می‌فرماید:

«ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا» [۹۴]

«آنها جز بمانند چارپایان نیستند بلکه گمراه ترند» .

و صاحب نیت خالص دارای قلب سلیم است، امام صادق علیه السلام فرمود:

«صاحب نیت راست صاحب دل سلیم است، زیرا سلامت دل از وساوس شیطانی که حذر کردن از آن لازم است بستگی به خالص کردن نیت برای خدا در همه امور دارد.خدای عز و جل می‌فرماید:

«یوم لا ینفع مال و لا بنون، الا من اتی الله بقلب سلیم » [۹۵]

«روزی که مال و فرزندان سودی ندهد، مگر آن که با دل پاک به پیشگاه خدا آمده باشد» .

و اما نیت از دل آدمی بقدر صفای معرفت ظاهر می‌گردد و مراتب آن بر حسب اختلاف اوقات در قوت و ضعف مختلف می‌شود، و صاحب نیت خالص کسی است که نفس اماره و هوای وی مسخر و مقهور شکوه تعظیم و بزرگداشت خدای تعالی و حیاء از او باشد، و حیا صفت طبیعی خلوص نیت است و خواهش و آرزوی آن را دارد، و هر که صاحب نیت خالص است نفس او از او در رنج و تعب است [زیرا به خواهش او عمل نمی‌کند] و دیگران از او در راحتند [زیرا آزارش به کسی نمی‌رسد]» [۹۶]

نیت روح اعمال است، و پاداش به حسب آن است

نیت روح اعمال و حقیقت آنهاست، و پاداش و جزاء در حقیقت به آن تعلق می‌گیرد، پس اگر خالص برای خدای تعالی باشد پسندیده و ستوده است، و پاداش آن خیر و ثواب خواهد بود، و اگر آمیخته به اغراض دنیوی باشد ناپسند و نکوهیده است، و جزای آن بدی و عذاب و شکنجه خواهد بود، خدای سبحان می‌فرماید:

«و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداة و العشی یریدون وجهه » [۹۷]

«کسانی را که بامداد و شبانگاه پروردگارشان را می‌خوانند و خشنودی او می‌خواهند از خود مران » .

و مراد از اراده همان نیت است - چنانکه گذشت - و خداوند به داود وحی فرمود: «ای داود! بر اهل اراده دراز دستی و ستم روا مدار، و اگر دوستداران من منزلت اراده کنندگان را نزد من می‌دانستند برای آنان زمینی می‌شدند که بر آن راه روند، ای داود! اگر اراده کننده‌ای را از رنجی که در آن است به یاری خود بیرون آوری تو را نزد خودم ستوده خواهم نوشت، و کسی را که ستوده بنویسم نه وحشتی بر او هست و نه نیازی به مخلوق دارد» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «کارها به نیت است، و هر کسی را چیزی است که نیت کرده، هر که به سوی خدا و رسول او هجرت کند هجرتش برای خدا و رسول اوست، و هر که به سوی دنیا هجرت کند تا آن را بدست آورد یا زنی که با او نکاح کند هجرت وی برای آن است » ، و این را هنگامی فرمود که به او گفتند:

بعضی از هجرت کنندگان به سوی جهاد نیتی جز این ندارند که از اموال و اسیران غنائم بدست آورند، یا به شهرت و آوازه دلیری و غلبه برسند، در این موقع آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم تبیین فرمود که: هر کسی در عمل خود به آن می‌رسد که می‌جوید، و به آن دست می‌یابد که نیت کرده، هر چه باشد، خواه دنیوی یا اخروی.و این خبر را اهل حدیث از متواترات می‌شمارند و در آغاز تعلیم به فرزندان خویش می‌آموزند، و می‌گفتند: این نیمی از علم است.

و فرمود: «خدا به صورت و شمائل و اموال شما نمی‌نگرد، به دل و کردار شما می‌نگرد، و به دلها از آن رو نظر می‌کند که محل نیت است » .

و فرمود: «بنده بسیار کردارهای نیکو کند و فرشتگان آنها را در نامه‌های مهر کرده بالا برند، و چون به پیشگاه خدای تعالی رسانند، فرماید: این نامه را بیفکنید، که نه برای من اراده کرده است، آنگاه به فرشتگان فرماید: فلان عمل و فلان عمل را برای وی نویسید، گویند: پروردگارا! این نکرده است، خدای تعالی فرماید: نیت آن کرده است » .

و فرمود: «مردمان چهارند: یکی را خدای عز و جل علمی و مالی داده و او به حکم علم خود مال خویش را بجا خرج می‌کند، دیگری گوید: اگر خدا به من نیز مانند آن را داده بود چنین می‌کردم، این هر دو در پاداش برابرند، و دیگری خداوند به او مال داده ولی علم نداده، و او به سبب جهل خود مال را نابجا خرج می‌کند، دیگری گوید: اگر به من مانند آن را داده بود چنین می‌کردم، هر دو در وزر و وبال برابرند، آیا نمی‌بینی چگونه در خوبیها و بدیهای کردار آن دیگری شریک است » .

و چون برای غزوه تبوک بیرون آمد فرمود: «در مدینه مردمانی هستند که همراه ما زمین و صحرائی نپیموده‌اند، و نه با ما گامی زده‌اند که کفار را به خشم آورد، و نه برای ما خرجی کرده‌اند، و نه مانند ما گرسنگی کشیده‌اند، لیکن در اینها با ما شریکند در حالی که در مدینه‌اند» ، گفتند: این چگونه باشد ای رسول خدا، و حال آنکه با ما نیستند!؟ فرمود: «به عذر مانده‌اند و به حسن نیت با ما شریکند» .

و در خبر است که: «مردی از مسلمانان در راه خدا به دست یکی از کفار کشته شد، و میان مسلمین به کشته خر خوانده می‌شد، زیرا با یکی از کافران می‌جنگید به این نیت که الاغ او را بگیرد و سلاح و لباس او را غارت کند، و بر سر این کشته شد و به نیت خود نسبت داده شد» .

مردی با اصحاب پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به جهاد رفت، و حال آنکه نیتش از ترک شهر خویش (مهاجرت) این بود که زنی را که در سپاه کفار بود - و ام قیس نامیده می‌شد - بگیرد و با او نکاح کند و به همین دلیل این مرد نزد اصحاب پیامبر به هجرت کننده‌ام قیس مشهور شد.

و در اخبار بسیار است که: «من هم بحسنة و لم یعملها کتب له حسنة » «هر که اراده کار نیکی کند و بجا نیاورد برای او حسنه‌ای نوشته می‌شود» .

و روایت است که: «هر گاه دو مسلمان با شمشیر رویاروی شوند کشنده در دوزخ است و کشته نیز، زیرا این هم می‌خواست آن را بکشد» .

و فرمود: «چون مسلمانان با کفار به جنگ بایستند فرشتگان فرود آیند و مردم را بر حسب مرتبه شان بنویسند: فلان برای دنیا می‌جنگد، فلان به حمیت و تعصب جنگ می‌کند، هان تا مگوئید که فلان در راه خدا کشته شد مگر درباره کسی که جنگ برای آن کند تا کلمه خدا (توحید) والا و برتر باشد» .

و فرمود: «هر که با زنی نکاح کند و نیت کند که کابین ندهد زناکار است، و هر که وا می‌گیرد و نیت کند که باز ندهد دزد است، و هر که برای خدای تعالی خود را خوشبو کند روز قیامت در حالی بیاید که بویی خوشتر از مشک داشته باشد، و هر که برای غیر خدا خود را خوشبو کند در قیامت بیاید و بویش گنده تر از مردار باشد»[۹۸]و همه اینها پاداشی است بر حسب نیت.

و امام صادق علیه السلام فرمود:

«ان العبد المؤمن الفقیر لیقول: یا رب ارزقنی حتی افعل کذا و کذا من البر و وجوه الخیر، فاذا علم الله - عز و جل - ذلک منه بصدق النیة کتب له من الاجر مثل ما یکتب له لو عمله، ان الله واسع کریم » .

«بنده مؤمن فقیر می‌گوید: پروردگارا! به من [مال] روزی کن تا از نیکی راه‌های خیر چنین و چنان کنم، و چون خدای عز و جل بداند که نیتش راست است برای او همان پاداش را می‌نویسد که اگر بجا می‌آورد می نوشت، که خدا وسعت بخش و کریم است » .

و از آن حضرت علیه السلام در باره حد عبادت که اگر کسی انجام دهد وظیفه خود را ادا کرده است پرسیدند، فرمود: «حسن النیة بالطاعة » «حسن نیت به اطاعت است » .

و فرمود: «انما خلد اهل النار فی النار لان نیاتهم کانت فی الدنیا ان لو خلدوا فیها ان یعصوا الله - تعالی - ابدا، و انما خلد اهل الجنة فی الجنة لان نیاتهم کانت فی الدنیا ان لو بقوا فیها ان یطیعوا الله ابدا، فبالنیات خلد هؤلاء و هؤلاء، ثم تلا قوله تعالی:

«قل کل یعمل علی شاکلته » [۹۹]قال: علی نیته » [۱۰۰]

«دوزخیان در دوزخ جاودانند زیرا نیتشان در دنیا این بود که اگر در آن جاودان باشند همواره نافرمانی خدای تعالی کنند، و بهشتیان در بهشت جاودانند زیرا نیتشان در دنیا این بود که اگر در آن باقی بمانند همیشه خدا را اطاعت کنند، پس اینها و آنها به سبب نیت خویش جاودانی شدند، آنگاه قول خدای تعالی را تلاوت کرد: «بگو هر کس بر طریقه [یا طینت] خویش عمل می‌کند» ، فرمود: یعنی طبق نیت خویش » .

و امثال این اخبار بی شمار است.و شبهه‌ای نیست که ستون اعمال نیت است، و عمل نیازمند نیت است تا خیر گردد، و حال آنکه نیت فی نفسه خیر است اگر چه عمل متعذر (دشوار یا محال) باشد، و یاری و کمک خدای تعالی برای بنده بقدر نیت اوست، پس هر که نیتش تمام باشد کمک و یاری خدا برای او تمام است، و اگر ناقص باشد به همان اندازه نقصان یابد، چه بسا عمل کوچکی که نیت آن را بزرگ سازد، و بسا عمل بزرگی که نیت کوچکش گرداند، و از اینرو بود که پیشینیان نیت عمل را همانند خود عمل می‌آموختند.نقل کرده‌اند که: «یکی از اهل اراده نزد دانشمندانی رفت و گفت: کیست که مرا به عملی راهنمائی کند که پیوسته در آن برای خدای تعالی عمل کننده باشم، زیرا دوست ندارم ساعتی از شب یا روز بر من بگذرد مگر اینکه برای خدای تعالی کار کنم. یکی از علما به او گفت: تو حاجت خود را یافته‌ای، هر چه توانی کار خیر می کن، و چون فترتی پیدا شد یا آن را ترک نمودی همواره بر نیت خیر باش: زیرا هر که اراده کار نیک کند مانند کسی است که به آن عمل کند» .

اما سر این که پاداش اعمال بر حسب نیت است، و نیت حقیقت عمل و ستون و روح آن می‌باشد این است که: عمل از این حیث که عمل است فایده‌ای در آن نیست، و فایده اش تنها به واسطه اثری است که از آن به نفس، از نورانیت و صفا، می‌رسد، و پیوسته وصول این اثر اعمال به نفس تکرار می‌شود تا نهایت روشنی و صفا پدید آید، و تجرد تام حاصل شود و در رده فرشتگان درآید، و شکی نیست که وصول این اثر اعمال فقط با صحت و خلوص نیت ممکن است و اینکه برای خدای سبحان و بدون آمیختگی با اغراض باشد، بلکه تامل می‌فهماند که این اثر براستی نتیجه محض نیت است، اگر چه از راه عمل پدید آمده باشد.

عبادت آزادگان و مزدوران و بردگان

از آنچه گفته شد معلوم می‌شود که: هیچ عملی از عبادت و طاعت خدا به شمار نمی‌آید به طوری که پاداش و اجر اخروی بر آن مترتب شود مگر آنچه تقرب به خدا و سرای آخرت، یعنی خشنودی و رضای خدا، اراده شده باشد، بدون غرضی دیگر از اغراض دنیوی، یا اینکه به وسیله آن وصول به ثواب او یا رهائی از عذاب او قصد شده باشد.پس کسی که از عبادت خدا خشنودی و رضای محض او را اراده کند، و عبادت را خالص گرداند زیرا او را اهل و شایسته عبادت می‌داند، و برای محبتی که به او دارد به سبب آنچه از جلال و جمال و عظمت و لطف او می‌شناسد، پس او را دوست دارد و به او اشتیاق می‌ورزد، و غیر او را نمی‌خواهد، و به غیر حب و انس او و استغراق در دریای شهود او مسرور و شادمان نمی‌شود، بلکه به عبادت و طاعت او و دل به سوی او کردن شاد می‌گردد: جزای او همین است که خدا او را دوست می‌دارد و او را بر می‌گزیند، و به قرب معنوی و روحانی او را به خود نزدیک می‌سازد، چنانکه در حق چنین کسی که این صفت دارد می‌فرماید:

«و ان له عندنا لزلفی و حسن مآب »[۱۰۱]

«و او را نزد ما تقرب و سرانجام نیک است » . و امیر مؤمنان علیه السلام با سخن خود به همین مرتبه اشاره دارد: «الهی ما عبدتک خوفا من نارک و لا طمعا فی جنتک، لکن وجدتک اهلا للعبادة فعبدتک » «خدایا تو را از ترس دوزخت و به طمع بهشتت نمی‌پرستم، لیکن از اینرو می پرستمت که تو را شایسته و درخور عبادت یافتم » .

و اما کسی که غرض وی رسیدن به ثواب و رهائی از عذاب است، نظر به اینکه از خدا جز این نمی‌شناسد که او خدای صانع عالم و قادر و قاهر و عالم است، و او را بهشتی است که به مطیعان می‌بخشد، و دوزخی است که گناهکاران را بدان عذاب می‌کند، پس او را می‌پرستد تا به بهشت برسد یا از جهنم نجات یابد: جزای او به مقتضای نیتش این است که او را به بهشت خویش در آورد و از دوزخ نجاتش دهد، زیرا که پاداش اعمال بر حسب نیات است، چنانکه خدای تعالی در کتاب خود بارها از آن خبر داده است، و برای هر کس همان چیزی است که نیت کرده است.

و به سخن کسی گوش فرامده (اعتنا مکن) که عبادت را هر گاه به وسیله آن ثواب یا رهائی از عقاب قصد شود باطل می‌داند به این پندار که این قصد با اخلاص که خواستن رضای خدا به تنهائی است منافات دارد، و کسی که چنان قصدی کرده به نیت جلب نفع خود و دفع ضرر از خود است نه رضای خدای سبحان، که این گفتار کسی است که شناختی به حقایق تکالیف و مراتب مردم سبت به آنها ندارد، بلکه حتی معرفتی به معنی نیت و حقیقت آن ندارد زیرا نیت عبارت است از برانگیخته شدن نفس و میل و توجه آن به چیزی که غرض و مطلبش در آن است، خواه در دنیا یا در آخرت، نه مجرد تصور این قول در خاطر و ملاحظه آن در دل با اینکه نفس وی به تقرب برانگیخته نشده باشد، هیهات هیهات! این فقط گرداندن زبان و با خود سخن گفتن است، و این جز بمانند سخن گرسنه نیست که: این غذا را می‌خواهم و قصدش حصول این اشتها باشد، و این برانگیختگی وقتی برای نفس حاصل نباشد ایجاد و اکتساب آن به مجرد قول و تصور ممکن نیست، و برای بیشتر مردم دشوار است که عبادتشان صرفا خواستن رضای خدا و تقرب به او باشد، زیرا آنان از خدای تعالی جز این نمی‌شناسند که به او امید دارند و از او می‌ترسند، پس نهایت مرتبه ایشان این است که دوزخ را به یاد آورند و خود را از عذاب آن بر حذر دارند، و بهشت را به یاد آورند و خود را به ثواب آن راغب نمایند، و مخصوصا کسی که به دنیا توجه و التفات دارد، به ندرت اتفاق می‌افتد که انگیزه‌ای به فعل خیرات برایش پیدا شود تا به ثواب آخرت برسد، تا چه رسد به عبادت با نیت تعظیم و بزرگ داشتن خدای تعالی برای اینکه سزاوار طاعت و عبودیت است، زیرا کم اند کسانی که این را بفهمند تا چه رسد به کسانی که به آن عمل کنند، پس اگر به چنین امری مکلف شوند تکلیف به بیش از حد طاقت است.و معنی اخلاص در عبادت جز این نیست که آمیخته به آلودگیهای دنیا و لذات فوری و زودرس نفس نباشد، مانند مدح و ستایش مردم و رسیدن به مال و خلاصی از خرجی در مورد آزاد کردن بنده و امثال اینها.

و آشکار است که خواستن بهشت و رهائی از دوزخ منافاتی با آنچه در آخرت وعده داده شده ندارد، اگر چه از همان نوع آشنا و مالوف در دنیا باشد، و اگر مانند این نیات عبادات را تباه می‌کرد ترغیب (راغب گردانیدن) و ترهیب (ترسانیدن) و وعد (نوید خیر دادن) و وعید (نوید شر دادن) بیهوده و عبث بود، زیرا به هر چه بهشت وعده داده شده و بر آن از دوزخ ترسانده شده چیزی است که مورد رغبت و بیم است.و آیات و اخباری که در ترغیب و ترهیب و وعد و وعید وارد شده بی شمار است، خدای سبحان می‌فرماید:

«و یدعوننا رغبا و رهبا»[۱۰۲] «و با امید و بیم ما را می‌خوانند» .

و چگونه ممکن است که بنده ضعیف خوار و زبونی که مالک سود و زیان خویش نیست و زندگی و مرگش در دست خودش نیست و آنچه را که به او نفع می‌رساند یا آزارش می‌دهد در اختیار ندارد، در جلب نفع برای خود یا دفع ضرر از خود از مولای خویش بی نیاز باشد؟ و هر که تامل و تفکر کند در می‌یابد که قائل به بطلان عبادت با یکی از این دو نیت، نمی‌داند که نیت صحیح در عبادت به یکی از آن دو باز می‌گردد.

و دلیلی صریح بر آنچه گفتیم قول امام صادق علیه السلام است: «العباد ثلاثة:

قوم عبدوالله - عز و جل - خوفا، فتلک عبادة العبید.و قوم عبدوالله - تبارک و تعالی - طلب الثواب، فتلک عبادة الاجراء.و قوم عبدوالله - عز و جل - حبا له، فتلک عبادة الاحرار، و هی افضل العبادة » [۱۰۳] «عبادت کنندگان سه گروهند: گروهی که خدای عز و جل را از ترس عبادت می‌کنند و این عبادت بردگان است، و دسته‌ای که خدای تبارک و تعالی را برای ثواب عبادت می‌کنند و این عبادت مزدوران است، و گروهی که خدای عز و جل را برای دوستی او عبادت می‌کنند و این عبادت آزادگان است و بهترین عبادت است » .

و این روایت دلالت دارد بر اینکه عبادت بر دو وجه اول علاوه بر اینکه صحیح است از فضیلت نیز خالی نیست.بلی، شکی نیست در اینکه منزلت و درجه عبادت بر وجه اخیر نسبتی با درجه عبادت بر دو وجه اول ندارد.زیرا کسی که متنعم به لقاء پروردگار است و نظر به وجه کریم او دارد کسی را که به چهره حور العین نظر و التفات دارد به چیزی نمی‌گیرد چنانکه متنعم به نظر به وجه حور العین کسی را که به صورتهای ساخته شده از سنگ و گل التفات دارد مسخره می‌کند، و چنانکه متنعم به نظر به رخسار زنان زیبا کسی را که از این رخسارها رو می‌گرداند و با خبزد و[۱۰۴] جانور زشت گندبو) انس و الفت دارد مورد تمسخر قرار می‌دهد، بلکه این مثالها که آوردیم از روی ناچاری است، زیرا تفاوت بین جمال حضرت ربوبی و جمال حور العین یا زنان زیبا بسیار بزرگتر است از تفاوت بین جمال حور العین و صورتهای ساخته شده از گل و بین جمال زنان زیبا و خبزدو، و چگونه چنین نباشد که تفاوت در دومی متناهی است و در اولی نامتناهی، و متناهی را با نامتناهی چه نسبتی است؟

نیت مؤمن از عمل او بهتر است

چون دانستی که نیت روح عمل و حقیقت آن است، و فایده عمل بر نیت متوقف است نه بر عکس، و غرض اصلی از عمل کشش و گرایش دل به سوی خدای تعالی است و این بستگی دارد به نیت، پس آن بهتر از عمل است، به این معنی که عمل هر گاه به دو جزء تحلیل شود جزء قلبی - یعنی نیت - از جزء جسمانی - یعنی آنچه از اعضاء و جوارح صادر می‌شود - بهتر است، و ثوابی که مترتب بر دل است بیش از ثوابی است که بر اعضاء مترتب است، و از اینرو خدای سبحان می‌فرماید:

«لن ینال الله لحومها و لا دماؤها و لکن یناله التقوی منکم » [۱۰۵]

«گوشت و خون آنها (قربانیها) به خدا نمی‌رسد و لیکن تقوا و پرهیزکاری شما به او می‌رسد» .زیرا مقصود از ریختن خون قربانی برگرداندن دل از حب دنیاست، و بذل کردن آن همانا برگزیدن رضای خداست، نه بذل کردن مجرد خون و گوشت، و گرایش دل فقط هنگام جزم نیت و همت حاصل می‌شود، اگر چه مانعی عمل را باز دارد.و از اینرو وارد شده است که: هر که همتش کار نیکی باشد ولی عمل را انجام ندهد برای او حسنه‌ای نوشته می‌شود، زیرا همت و نیت دل گرایش آن است به خیر و انصراف آن است از هوی، و این هدف و غایت اعمال نیک است، و تمام شدن نیت به وسیله عمل تاکیدی است افزون بر آن.و با آنچه گفته شد معنی حدیث مشهور: «نیة المؤمن خیر من عمله، و نیة الکافر شر من عمله » «نیت مؤمن بهتر از کردار اوست، و نیت کافر بدتر از کردار اوست » معلوم می‌شود.

خلاصه آنکه: هر طاعتی شامل نیتی و عملی است، و هر یک از این دو از خیرات بشمار می‌رود، و در رسیدن به مقصود اثری دارد، و نیت از عمل بهتر و اثرش بیشتر است.غرض این است که: مؤمن در نیت و در کردار اختیار دارد، پس اینها دو عملند، و نیت نیکوتر آن دو می‌باشد، یعنی نیت که یک جزء طاعت است بهتر است از عمل که جزء دیگر آن است.

اگر گفته شود: آنچه گفتی معنایی بیش از این ندارد که عمل هر گاه با نیت باشد هر یک از عمل و نیت خیر و دارای ثواب است، و اگر بدون نیت باشد نه خیر است و نه ثوابی دارد، و حال آنکه مقصود این است که نیت بهتر از عمل است در صورت اول و ثواب آن بزرگتر می‌باشد، و دلیل بهتری و خیریت از آنچه گفتی روشن نیست.

می‌گویم: با اینکه اجمالا روشن و هویداست، برای آنکه مطلب کاملا آشکار شود ناگزیر در توضیح می گوئیم:

دلیل اینکه نیت بهتر از عمل است و در ثواب بر آن برتری دارد این است که: شکی نیست در این که مقصود از طاعات بهبود نفس و سعادت آن در آخرت و تنعم به لقاء الله - سبحانه - است و وصول به این لقاء متوقف بر معرفت خدا و حب و انس اوست، و این بستگی دارد به دوام فکر و ذکر که موجب بریدن نفس از شهوات دنیا و توجه آن به سوی خدای سبحان است.و گرایش و توجهی که به خدای تعالی به مجرد معرفت حاصله از فکر پدید آمد ضعیف و نا استوار است، و تنها به وسیله مواظبت بر عمل طاعات و ترک گناهان اعضاء و جوارح نیرومند و استوار می‌گردد، زیرا میان نفس و جوارح رابطه و علاقه‌ای است که به سبب آن از یکدیگر اثر می‌پذیرند، چنانکه هر گاه جراحتی به عضو رسد نفس دردناک می‌شود، و نفس چون به سبب علم و آگاهی از مرگ عزیزی یا هجوم امر ترسناکی متالم شد اعضاء متاثر می‌گردند و شانه‌ها می‌لرزند، پس طاعات که فعل جوارح است برای آن تشریع شده که بدان وسیله به صفت نفس دست یابند یعنی توجه و گرایش به خدای سبحان حاصل شود.بنابراین نفس اصل و متبوع و امیر است، و جوارح بمنزله خدمتکاران و تابعانند، و صفات دل بالذات مقصود است، و افعال جوارح بالعرض مطلوب است، زیرا موجب تقویت و استواری نفس - یعنی میل و نیت و توجه - است و شکی نیست که آنچه مقصود بالذات است بهتر از چیزی است که مقصود بالعرض است، و ثواب آن بزرگتر از ثواب این است.

و از معانی صحیح حدیث مذکور این است که: مؤمن به مقتضای ایمان خود کارهای نیک بسیار را نیت و قصد می‌کند که موفق به عمل آنها نمی‌شود، یا به سبب ناتوانی از دستیابی به اسباب آنها، یا به علت نا مساعد بودن وقت برای عمل آنها، یا به جهت جلوگیری رذیله‌ای نفسانی از آنها بعد از دسترسی به اسباب آنها، مانند کسی که نیت کند که اگر خدا به او مال دهد در راه او انفاق کند، سپس وقتی به او مال داد بخل وی را از انفاق باز می‌دارد، پس نیت او بهتر از عمل اوست.

و همچنین مؤمنی که همواره نیت می‌کند که عباداتش بر نیکوترین صورت باشد، زیرا ایمانش مقتضی آن است، سپس هنگامی که به آن می‌پردازد این برایش میسر نمی‌شود، و آن طور که اراده می‌کند بجا نمی‌آورد.پس در هر عبادتی آنچه همواره نیت می‌کند بهتر است از آنچه عمل می‌کند.و امام باقر علیه السلام به این معنی اشاره دارد آنجا که می‌فرماید: «نیت مؤمن بهتر از عمل اوست، و این برای آنست که خیری را که به آن نمی‌رسد نیت می‌کند، و نیت کافر بدتر از عمل اوست، به این دلیل که شر را نیت می‌کند و آرزوی کار بدی که به آن نمی‌رسد دارد» .

شخصی به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: شنیده‌ام که می فرمائید: نیت مؤمن بهتر از عمل اوست، نیت چگونه بهتر از عمل است؟ فرمود: «زیرا عمل برای نمایاندن به مخلوق است، و نیت بطور خالص برای پروردگار جهانیان است، پس خدای عز و جل هم بر نیت چیزی را عطا می‌فرماید که بر عمل عطا نمی‌کند» ، سپس فرمود: «بنده در روز نیت می‌کند که نماز شب بگزارد، پس خواب بر او غلبه می‌کند و می‌خوابد، خداوند برای او نمازش را ثبت می‌کند و دم زدن او را تسبیح می‌نویسد و خوابش را صدقه قرار می‌دهد» .و بعضی از اخبار پیشین این سخن را تایید می‌کند.

و گفته‌اند که معنی حدیث این است که: «نیت تنها بهتر از عمل تنها و بی نیت است » .و حال آنکه در این صورت: عمل بدون نیت اصلا به خیریت متصف نیست، و بنابراین ترجیح آن در خیریت بی معنی است.و گفته شده است که به سبب ترجیح این است که: «نیت پنهان است که جز خدا کسی بر آن مطلع نیست، و عمل آشکار است، و فعل پنهانی برتر و افضل است » .این سخن با اینکه فی نفسه درست است، لیکن مراد از حدیث این نیست، زیرا اگر کسی نیت کند خدای تعالی را به دل یاد کند یا درباره مصالح مؤمنان بیندیشد، نیت او به مقتضای حدیث بهتر است از عمل که ذکر و تفکر باشد، با اینکه در این مورد نیت و عمل در پنهان بودن مشترک است، و بدیهی است که ذکر و تفکر از نیت این دو بهتر است.

نیت اختیاری نیست

نیت تحت اختیار در نمی‌آید، زیرا چنانکه دانستی نیت برانگیخته شدن نفس و توجه و میل آن است به آنچه برای آن سازگار است و غرض زودرس یا دیررس نفس در آن است، و این میل و کشش اگر برای نفس حاصل نباشد اختراع و اکتساب آن به مجرد آنکه به خاطر خطور کند و بر زبان جاری شود ممکن نیست، بلکه این مانند سخن شخص سیر است: نیت کردم که گرسنه باشم و به غذا اشتها و میل داشته باشم، یا آن که دل از محبت کسی خالی دارد گوید: نیت کردم که فلانی را دوست دارم.پس راهی برای اکتساب کشش و گرایش دل به چیزی و میل و توجه به آن چیز نیست مگر به تحصیل اسباب آن، و بر این کار گاهی توانائی دارد و گاهی توانائی ندارد.و نفس به فعل برانگیخته می‌شود از جهت اجابت غرضی که انگیزه آن است و موافق و سازگار با نفس است.و مادام که انسان معتقد نشود که غرض او به فعلی بسته است قصد و اراده اش متوجه آن نمی‌شود، و این اعتقاد نمی‌تواند دائم باشد، و چون معتقد شد دل هنگامی توجه پیدا می‌کند که از آن به غرضی قویتر مشغول نشده باشد، و این در همه وقت ممکن نیست.و انگیزه‌ها را اسباب بسیار است، که به واسطه اشخاص و احوال و اعمال جمع و پراکنده می‌شوند، مثلا چون شهوت نکاح غلبه کرد و به غرض درستی برای فرزند معتقد نشد ممکن نیست که بر نیت فرزند ازدواج کند، بلکه جز به نیت بر آوردن شهوت ممکن نیست، زیرا نیت اجابت انگیزه است، و انگیزه‌ای جز شهوت در کار نیست، پس چگونه نیت فرزند دارد.و از اینرو سالکان پیشین از طاعاتی که نیت در آنها حاضر نبود امتناع می‌ورزیدند و می‌گفتند: نیت نمی‌یابم، و این برای آن بود که می‌دانستند نیت روح و قوام اعمال است، و عمل بدون نیت راستین ریاء و تکلف و سبب دوری و دشمنی است نه سبب نزدیکی و دوستی.

روایت است که: «یکی از موالیان حضرت صادق علیه السلام نزد او آمد و سلام کرد و نشست، و چون اما برخاست برود آن مرد نیز همراه او رفت، و وقتی امام به در خانه خود رسید داخل خانه شد و آن مرد را واگذاشت، اسماعیل پسر امام عرض کرد: پدر! چرا به او تعارف نکردی که داخل شود؟ فرمود: در وضعی نبودم که او را به خانه داخل کنم.اسماعیل گفت: او که داخل نمی‌شد، حضرت فرمود:

پسرم: دوست ندارم که خدا مرا از اهل تعارف (به تکلف کسی را به چیزی خواندن) بنویسد» .

تیمم: راه خالص کردن نیت

راه خالص گردانیدن نیت در طاعات تقویت ایمان به شرع است، و تقویت ایمان به یاد آوری بزرگی ثواب طاعات با خلوص نیت است، و چون ایمان قوی شد چه بسا از نفس رغبتی به فعل طاعت با خلوص نیت برانگیخته شود.مثلا کسی که به نیت فرزند نکاح نمی‌کند، بلکه نیتش صرفا برآوردن شهوت است، باید ایمان خود را به بزرگی ثواب کوشش در افزودن امت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم تقویت کند، و از نفس خود همه رماننده‌های از فرزند، مانند سنگینی بار هزینه و مدت دراز رنج و تعب و غیره را دفع کند، و چون چنین کرد از نفس او رغبتی به تحصیل فرزند برای ثواب برانگیخته می‌شود.

و از آنهاست:

کراهت

و آن عبارت است از نفرت و رمیدگی طبع از چیزی که خالی از درد و رنجی نباشد، و چون کراهت قوت گیرد دشمنی نامیده شود. و ضد آن دوستی است، و آن عبارت است از میل و گرایش طبع به چیزی که لذت آور است، و اگر این میل قوت گیرد عشق نامیده شود.

بدان که بی رغبتی و غفلت و کراهت و دوری (بعد) اموری است متناسب با یکدیگر که بعضی بر بعضی مترتب می‌شود و همچنین اضداد آنها - یعنی شوق و نیت و حب و انس - که متناسب و مترتب بر یکدیگرند.در اینجا ما اجمالا به معانی آنها و فرق بین آنها اشاره می‌کنیم، سپس یکایک را به ترتیب ذکر خواهیم کرد.

پس می گوئیم: دانستی که غفلت و نیت ضدند، و آن دو عبارتند از برانگیخته نشدن نفس و برانگیخته شدن آن به چیزی که غرض موافق و سازگار آن زود یا دیر در آن است، و اما بی رغبتی و شوق نیز ضدند و دو مبدا برای غفلت و نیت اند.

بیان مطلب این است که: معنی عدم رغبت روشن و ظاهر است، و شوق عبارت است از رغبت به چیزی که به آن نرسیده و به نحوی از او غایب و ناپدید باشد، پس شوق خالی از درد جدائی و مفارقت نیست، و اگر جدائی برطرف شد و وصال حاصل آمد شوق از میان می‌رود.اما فرق شوق با نیت آشکار است، زیرا مفهوم شوق مجرد رغبت به چیزی است بدون اعتبار برانگیخته شدن نفس به طلب آن، و نیت برانگیخته شدن مذکور است، پس شوق مبدا نیت است و نیت مترتب بر آن است، و به همین بیان فرق بین ضد آن دو - بی رغبتی و غفلت - نیز آشکار است.

و اما کراهت و حب: دانستی که آن دو عبارتند از نفرت طبع از آنچه دردناک است، و میل به آنچه لذت آور است، خواه نفس به طلب آن برانگیخته شده باشد یا نه، و بدین صفت حب از نیت متمایز است، زیرا نیت عبارت است از برانگیخته شدن نفس، و این غیر از مجرد میل است، بلکه میل منشا برانگیخته شدن است، و خواه وصول به لذت آور حاصل شده باشد یا نه، و بدین صفت با شوق فرق دارد، که در مفهوم شوق عدم وصول اعتبار می‌شود، پس شوق و نیت و اراده از حب جدا و منفک نمی‌شوند، و حب البته همراه و قرین آن دو می‌باشد، و چون وصول به مطلوب حاصل شد شوق و اراده از میان می‌رود و حب بدون آن دو باقی می‌ماند.و از آنچه گفته شد فرق بین کراهت و بی رغبتی و غفلت معلوم می‌شود.

و اما انس: عبارت است از شاد شدن نفس به آنچه از مطلوب و محبوب خود بعد از وصول و برقراری و استواری آن ملاحظه می‌کند، و دوری عبارت است از ملاحظه عدم وصول به محبوب یا وصول به آنچه مایه شادمانی و سرور نیست، زیرا رغبتی به آن ندارد یا از آن می‌رمد، پس حب منشا انس است، و انس مترتب بر آن است، و آن نهایت محبت است، پس انس خالی از محبت نیست، و محبت گاهی بدون آن است. اما مطلوب و محبوب گاهی مطلوب قوه عاقله است، مانند علم به حقایق اشیاء و گاهی مطلوب قوه غضبیه است، مانند استیلاء و غلبه، و گاهی مطلوب قوه شهویه است، مانند مال و همسر، و در هر حال امور مذکور - یعنی بی رغبتی و غفلت و کراهت و دوری - و اضداد آنها - یعنی شوق و اراده و حب و انس - متعلق به آن قوه است و از رذائل یا فضائل آن بشمار می‌رود.و اما محبوب اگر محبت و طلب آن شرعا و عقلا نیکو و مستحسن باشد، شوق و اراده و حب و انسی که به آن تعلق می‌گیرد از فضائل و اضداد آنها از رذائل شمرده می‌شود، و اگر از چیزهائی است که محبت و طلب آن شرعا و عقلا بد و مذموم است بر عکس خواهد بود.

شوق

برترین مراتب شوق، شوق به خداست - محبت به همه قوا تعلق دارد - اقسام محبت به حسب مبادی آن - در حقیقت محبوبی جز خدا نیست - شهود کامل آخرین درجه عشق است - سریان محبت در موجودات - رد منکران محبت خدا - معرفت خدا از همه لذات قویتر است - تحقیق در باره رؤیت خدا در آخرت و لذت لقاء او - راه رؤیت و لقاء - تفاوت مؤمنان در محبت خدا - واجب تعالی ظاهرترین موجودات است - نشانه‌های محبت خدا - معنی دوستی خدا مربنده اش را - حب و بغض برای خدا - وفای در حب - انس - ثمره انس گاهی از حد گذشتن در دوستی است.

شرح و بیان نیت و غفلت گذشت.

و اما در بیان شوق می گوئیم: دانستی که شوق عبارت است از میل و رغبت به چیزی در غیاب آن، زیرا به حاصل و حاضر شوق نورزند، که شوق طلب کردن برای رسیدن به چیزی است، و آنچه را که موجود است نجویند، پس شوق تصور نمی‌شود مگر به چیزی که از جهتی ادراک شود و از جهتی ادراک نشود، و آنچه اصلا ادراک نمی‌شود مورد اشتیاق نیست، زیرا نمی‌توان تصور کرد که کسی به شخصی اشتیاق داشته باشد که نه او را دیده و نه وصف او را شنیده.و آنچه کاملا ادراک شود شوق به آن هم وجود ندارد، زیرا کسی که مشاهده محبوب و وصال او همواره از هر جهت برایش فراهم باشد متصور نیست که شوقی داشته باشد، پس تعلق شوق مختص به چیزی است که از جهتی ادراک شود و از جهتی ادراک نشود، و این به یکی از دو وجه ممکن است:

یکی آنکه آن چیز تا اندازه‌ای روشن و هویدا باشد ولیکن به وضوح کامل نباشد، و به جستن کمال آن نیاز باشد.پس شوق به بقیه مطلوبی است که هنوز حاصل نشده است.مثال: کسی که معشوقش از او غایب است، و خیال او در دلش باقی است، مشتاق است که خیالش با دیدن معشوق به کمال رسد، و کسی که معشوق خود را در تاریکی ببیند، بطوری که حقیقت چهره اش آشکار و نمایان نباشد، مشتاق است که دیدار معشوق با پرتو افشانی بر عاشق کامل گردد.پس اگر دیدار او به تمام و کمال حاصل شد شوق منتفی می‌شود، همان گونه که اگر یاد و خیال و معرفت او از دلش محو و زایل شود که او را فراموش کند دیگر وجودش را تعقل نمی‌کند.

دوم آنکه بعضی از کمالات محبوب را ادراک کند، و به آن واصل شود، و اجمالا بداند که او را کمالات دیگر هست که ادراک نکرده و بدان نرسیده، پس او را شوقی است به ادراک آن کمالات.مثال: آن که محبوبی دارد که روی او دیده و لیکن موی و دیگر اندامهای او ندیده آرزومند دیدار آن است.

برترین مرتبه شوق شوق به خداست

برترین مراتب شوق شوق به خدای سبحان و لقاء اوست، و احتمال وصول به او و به حب و انس او و تقرب نزد او از این راه است، و سرمایه اهل سلوک و کلید درهای سعادت طالبان همین است.و هر دو وجهی که موجب شوق است در حق خدا قابل تصور است، بلکه آن دو وجه برای همه عارفان ثابت و لازم است، پس هیچ عارفی از شوق به خدا خالی نیست:

اما وجه اول، به این دلیل که آنچه از امور الهی برای عارفان روشن و هویداست اگر چه به نهایت وضوح برسد گوئی از پس پرده نازکی است، و بنابراین در غایت روشنی نیست، بلکه آمیخته به آلودگیهای تخیل است که معلومات را تیره و تار می‌کند و مانع ظهور یقینی آنها می‌شود، بخصوص وقتی مشغله‌های دنیوی به آنها افزوده شود، پس کمال روشنی و وضوح در امور الهی تنها با شهود و اشراق تجلی است، و این مشاهده و اشراق در این عالم ممکن نیست، بلکه در آخرت تحقق می‌یابد.این یکی از دو موجب برای شوق عارفان به خدای سبحان است، و آن شوق به تمامی خواستن (استکمال) روشنی و وضوح است درباره آنچه تا اندازه‌ای روشن است.

و اما وجه دوم، برای آنکه امور الهی را نهایتی نیست، و تنها بعضی از آنها برای هر عارفی کشف و آشکار می‌شود، و بی نهایت امور از او پنهان و پوشیده می‌ماند، و عارف اجمالا می‌داند که وجود آنها برای خدای تعالی معلوم است، و می‌داند که آنچه از علم بنده غایب است بیشتر است از آنچه حاضر است، پس پیوسته شوق دارد که از معلومات متعلق به عظمت و جلال خدا و صفات و افعال او چیزی برایش حاصل شود که اصلا نمی‌شناسد، نه با وضوح و نه با ابهام و اجمال.

شوق اول چه بسا در آخرت به نهایت رسد هنگامی که شهود و لقاء معنوی به سبب رهائی نفس از موانع طبیعت و پوسته‌های آن حصول تجرد تام حاصل شود.و اما شوق دوم ممکن نیست که در دنیا و نه در آخرت به کمال و نهایت رسد، زیرا نهایت آن به این است که برای بنده در آخرت از عظمت و کبریاء و جلال خداوند و صفات و احکام و افعال او که برای خدای تعالی معلوم است آشکار گردد و این محال است، زیرا معلومات خدا که متعلق به ذات و صفات و افعال اوست در قوت و شدت و شمار نامتناهی است، و احاطه انسان به آنها ممتنع است، پس بنده همواره می‌داند که از جلال و عظمت خدا و از صفت و فعل او چیزی باقی می‌ماند که برای وی واضح و روشن نیست، و بنابراین شوقش هرگز آرام و سکون نپذیرد، و هیچ بنده‌ای نیست مگر اینکه برتر از درجه خود درجات بسیاری که نهایتی ندارد می‌بیند و البته مشتاق آنهاست، و چون اصل وصال و لذت حاصل باشد، چه بسا شوق به مراتبی فوق آن مرتبه پیدا شود، شوق لذت آوری که دردی در آن پدیدار نگردد، و چه بسا لطیفه‌های کشف و بهجت و درجات آن دو تا بی نهایت پیاپی باشد، و این درجات در آخرت به تدریج برای بنده حاصل می‌شود و پیوسته بسوی آنها صعود و عروج می‌کند، و همواره نعمت و لذت برای او بی انقطاع و بر دوام تا ابد افزون می‌گردد، و لذتی که از نعمتهای نیکو هر دم پدید می‌آید او را از احساس درد آنچه برایش حاصل نشده و به آن شوق دارد باز می‌دارد.پس اگر در آخرت کشف آنچه در دنیا حاصل نشده بود حاصل شود، حصول معارف و ابتهاجات و انوار و تجدد آنها در آخرت ممکن است هر چند اصل آنها در دنیا کسب نشده باشد، پس در آخرت دائما و مستمرا بر بنده نو می‌شود و فرود می‌آید بدون آنکه به حدی نهایت پذیرد، و قول خدای تعالی:

«نورهم یسعی بین ایدیهم و بایمانهم یقولون ربنا اتمم لنا نورنا» [۱۰۶]

«نورشان از پیش روی و از سوی راست آنان می‌شتابد و می‌گویند: پروردگارا نور ما را برای ما کامل کن » ، .

ممکن است اشاره به این معنی باشد، و مراد از آن کامل کردن نور است در چشمی که در آخرت روشن می‌شود روشن شدنی که محتاج به ظهور است، و سپس به فزونی استکمال و اشراق، هر چند حصول نعمتهای آخرت و انوار و ابتهاجات آن مختص نعمت‌هایی است که از اصل آنها توشه بر گرفته شده باشد و برای بنده در صورتی که در دنیا اصل آن انوار و ابتهاجات را کسب نکرده باشد حاصل نشود، پس ترقی بنده در آخرت در افزایش ابتهاج و اشراق در چیزی است که اصل آن حاصل شده باشد، و بنابراین چه بسا به حد و نهایتی برسد و در آنها بایستد و افزون نشود، و قول خدای تعالی:

«نورهم یسعی...» تا آخر آیه احتمال این معنی را نیز دارد، یعنی مراد از آن کامل کردن نوری است که اصل آن از دنیا توشه برگرفته شده باشد.

(گفته‌اند) : و قول خدای تعالی:

«انظرونا نقتبس من نورکم قیل ارجعوا وراءکم فالتمسوا نورا» [۱۰۷]

«ما را بنگرید تا از نور شما بگیریم، گویند: به عقب سر خویش (به دنیا) باز گردید و نوری بجوئید» ، دلالت بر نوری دارد که ناچار اصل آنها در دنیا به عنوان توشه سفر آخرت برگرفته شده باشد، سپس در آخرت نور افشانی آن افزون می‌شود، و اما این که نوری حصول یابد که اصل آن در دنیا اکتساب نشده باشد ممکن نیست.

پوشیده نماند که تعیین اصل و فرع برای انوار و ابتهاجات و مراتب آخرت نزد ما دشوار است، و ما راهی به علم قطعی نداریم که کدام چیز برای کدام نور و بهجت اصل است، و گمان ما این است که: اصل هر نور و سعادت و بهجتی یقین قطعی اجمالی به این است که واجب - سبحانه - در غایت عظمت و جلال و قدرت و کمال است، و او تمام و کامل مطلق است، و هر چه غیر او از ماهیات وجود دارد به شریفترین و نیرومندترین نحوه صدور که بیش از همه دلالت بر عظمت داشته باشد از او صادر شده است، و جز واجب الوجود و صفات و افعال او هیچ موجود و هیچ چیزی نیست، و ذات اقدس او ذاتی است که برای هیچ یک از اذهان عالی ممکن نیست - و نه برای هیچ مدرکی هر چند متعالی باشد، خواه عقل یا نفس یا غیر آن دو، اگر بتواند مدرک باشد - که در ملاحظه تعقل ذاتی را ادراک کند که بتواند فوق یا مثل او باشد، بلکه هر گاه اجمالا تصور هم بکند او - تعالی - فوق آن تصور است، و همچنین صفات کمال او و افعال او.و صفات کمالیه او: از عظمت و جلال و قدرت و جمال و علم و حکمت و غیر اینها نامتناهی است و برای آنها حد و نهایتی نیست، و علم او به مخلوقات خویش از لحاظ کثرت و قوت و کمال بی نهایت است، و عظمت و جلال او را مراتب نامتناهی است که اشرف موجودات و قویترین آنها طاقت ادراک حتی مرتبه اول آن را ندارد.پس کسی که این را شناخت و به آن یقین پیدا کرد، و دانست که این جهان و هر چه در آن است در پیش عالم آخرت و آنچه در آن است قدر و نسبتی ندارد، و لطفها و کرامتهای خدا مخصوص بندگانی است که نسبت خود را به او می‌شناسند، و یقین دارند که هیچ شرافت و کمالی برای نفوس و عقول بالاتر از معرفت پروردگار و تقرب به او و وصول به حب و انس او نیست، همانا به اصل هر سعادت و نور و بهجتی رسیده است، بخصوص وقتی که از نفس خود اخلاق نکوهیده را زدوده و به فضیلت‌های اخلاقی متصف شده باشد.

و از آنچه گفته شد روشن می‌گردد که: در ثبوت و تحقق شوق به خدای سبحان برای بندگان جای شک و تردید نیست، و عجب است از کسانی که حقیقت شوق به خدای سبحان را به سبب انکار محبت او منکردند - چنانکه خواهد آمد - زیرا شوق تصور نمی‌شود مگر به محبوب، و ثبوت و تحقق آن را از حیث نظر و اعتبار دانستی.و در ثبوت آن از آیات و اخبار نیز شکی نیست: خدای سبحان می‌فرماید:

«فمن کان یرجو لقاء ربه...» تا آخر آیه [۱۰۸]

«پس هر که به لقاء پروردگار خویش امیدوار است...» زیرا امید و رجاء از شوق جدا و منفک نیست.و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در دعای خود می‌گوید: «اللهم انی اسالک الرضاء بعد القضاء، و برد العیش بعد الموت، و لذة النظر الی وجهک الکریم، و شوقا الی لقائک » «خدایا از تو خشنودی به قضاء، و خوشی زندگی بعد از مرگ، و لذت تماشای وجه کریم تو، و شوق و آرزوی دیدار تو را می‌خواهم » .

در یکی از کتابهای آسمانی آمده است: «شوق و آرزوی نیکان به دیدار من دراز شد، و من به دیدار ایشان شایقتریم » .

و در اخبار داود علیه السلام است: «من دلهای آرزومندان [خود] را از نور خویش آفریدم، و آنها را به نعمت جلال خود بپروردم » .و همچنین در آن اخبار است: «خدای تعالی به داود وحی فرمود: «ای داود! تا چند به یاد بهشتی و از من آرزوی شوق به من نمی‌کنی؟ گفت: پروردگارا! آرزومندان و مشتاقان تو کیانند؟ فرمود: مشتاقان من کسانی اند که آنان را از هر تیرگی و کدورتی پاک و صافی ساخته‌ام، و به آنان هشدار داده‌ام که بر حذر باشند، و از دل ایشان روزنه‌ها گشوده‌ام که مرا بنگرند، و دلهای آنان را به دست خود بر می‌دارم و بر آسمان خویش می‌نهم، سپس فرشتگانم را فرا می‌خوانم، و چون گرد آمدند مرا سجده می‌کنند، پس می‌گویم: شما را جمع نکردم که مرا سجده کنید، خواستم که دلهای مشتاقان و آرزومندان خود را به شما بنمایم، و به آنها بر شما مباهات کنم، که دلهای ایشان در آسمان من برای فرشتگانم روشنی بخش است چنانکه خورشید برای اهل زمین نور افشان است، ای داود! من دل مشتاقان خود را از رضوان خویش آفریده‌ام، و با نور وجه خود پرورده‌ام، پس آنان را همسخن خویش گرفته‌ام، و بدنهای ایشان را نظرگاه خود در زمین قرار داده‌ام، و از دلهای آنان راهی به سوی خویش بریده‌ام، و هر روز بر شوقشان افزوده می‌شود» .

و نیز خداوند به او وحی فرستاد: «ای داود! اگر رو گردانان از من بدانند که انتظار من برای آنها چگونه است، و رفق و مهربانی من با آنان و شوق من به ترک گناهانشان چقدر است، از شوق به من خواهند مرد، و از دوستی من بند از بندشان جدا خواهد شد» .

و در یکی از اخبار قدسی آمده است: «مرا بندگانند که مرا دوست دارند و من آنان را دوست دارم، و ایشان آرزومند من اندو من آرزومند ایشانم، و مرا یاد کنند و من ایشان را یاد کنم، و نخستین چیزی که به آنان عطا می‌کنم این است که از نور خویش در دلهای ایشان می‌افکنم، از من خبر می‌دهند همچنانکه من از آنان خبر می‌دهم، و اگر آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست در ترازوی ایشان باشد آن را برای آنان آماده می‌سازم، و به ایشان رو می‌آورم و حال آنکه هیچ کس نمی‌داند که به او چه عطا خواهم کرد» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «مشتاق دیدار خدا نه خواهش طعام دارد و نه از نوشیدنی لذت می‌برد، و نه خواب و ستراحت خوش آیند اوست، و نه به دوست و رفیق انس می‌گیرد، و نه در خانه‌ای جای می‌گزیند، و نه در جای معمور و آبادی ساکن می‌شود، و نه جامه نرم می‌پوشد، و نه در جایی قرار می‌گیرد، شبا روز به عبادت خدا مشغول است، امیدوار است که به آرزوی لقاء الهی واصل شود، به زبان شوق مناجات می‌کند و آرزوی درونی خود را به الفاظ و عبارات در می‌آورد، چنانکه خدای تعالی از موسی بن عمران در وعده گاه پروردگار خویش با این گفتار خود خبر می‌دهد: «و عجلت الیک رب لترضی: «من به شتاب آمدم، پروردگارا! تا خشنود شوی » ، و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از حال او خبر داده است که: «در مدت چهل روز نه در رفتن و نه در آمدن از شوق لقای پروردگار خویش نه چیزی خورد، نه آب آشامید و نه خواب کرد و نه استراحت » .پس چون داخل میدان شوق الهی شدی تکبیر [فنا] بر خود بگو و طمع از مرادهای دنیوی ببر، و با همه مالوفات وداع کن، و از هر چیز غیر از آن که بدو شوق داری روی بگردان، و در میان زندگی [ابدی و لذات روحانی جاودانی] و مرگ [از دنیا و لذات جسمانی] فریاد کن:

لبیک اللهم لبیک! (اجابت باد ترا، اینک در طاعت و خدمت تو ایستاده‌ام!) که خدا پاداش تو را بزرگ گرداند.مثل مشتاق لقای الهی مانند کسی است که نزدیک به غرق شدن باشد، که قصد و مرادی جز رهایی از غرق و هلاکت ندارد، و هر چه غیر از آن است از یاد ببرد»[۱۰۹]

و آنچه در دعاهای معصومان از طلب شوق [لقای الهی] رسیده بسیار است، و آیات و اخباری که در اثبات محبت و انس خواهد آمد شوق را نیز ثابت می‌کند.

و اما درباره «کراهت و دشمنی و ضد آن دو - یعنی محبت » می گوئیم:

دانستی که کراهت و دشمنی عبارت است از نفرت و رمیدگی طبع از آنچه دردناک و رنج آور است، و محبت که ضد آنهاست عبارت است از میل و کشش طبع به سازگار و لذت آور.

توضیح مطلب این است که: محبت متصور نیست مگر بعد از شناخت و ادراک، و بدین سان جماد به دوستی وصف نمی‌شود و آدمی آنچه را نشناسد و ادراک نکند دوست نمی‌دارد، پس محبت خصیصه موجود زنده صاحب ادراک است، آن هم بعد از حصول ادراک بالفعل.

مطلب دیگر آنکه آنچه ادراک می‌شود یا موافق طبع مدرک و برای او لذت آور است، و یا ناسازگار و درد آور است، و یا تاثیری در ایجاد لذت و درد ندارد.نوع اول مورد رغبت مدرک است و رغبت نامیده می‌شود و میل او به آن محبت خوانده می‌شود و نوع دوم نزد او منفور است، و نفرتش کراهت و دشمنی نامیده می‌شود، و نوع سوم به میل و کراهت وصف نمی‌شود، و به عنوان محبوب یا مکروه موصوف نیست.و لذت چون عبارت است از ادراک سازگار لذت آور و نیل به آن، پس محبت که میل و رغبت به آن است خالی از لذتی خواه واقعی یا خیالی نیست، و بنابراین می‌توان محبت را به ابتهاج و شادمانی نفس به ادراک سازگار و رسیدن به آن تعریف کرد.و دانستی که آنچه ادراک می‌شود اگر حب آن شرعا و عقلا نیکو و مستحسن باشد، کراهت و دشمنی آن از رذائل است و محبت آن از فضائل، و اگر دوستی آن نکوهیده و ناپسند باشد، بالعکس خواهد بود.

محبت به همه قوا تعلق دارد

محبت و کراهت از آنجا که تابع ادرا کند، به حسب قوه مدرکه، یعنی حواس ظاهر و حواس درونی و قوه عاقله، انقسام می‌پذیرند. پس گونه‌ای از حب به حواس ظاهر متعلق است، به این معنی که محبوب چیزی است که نزد آنها مدرک و لذت آور باشد، مانند صورتهای زیبای دیدنی، و نغمه‌های موزون، و بوهای خوش، و خوراکهای کمیاب و مرغوب، و لباسهای نرم با توجه به پنج حس ظاهر.و گونه‌ای متعلق به حواس درونی است، به این معنی که محبوب نزد آنها مدرک و لذت آور است، مانند صورتهای سازوار خیالی، و معانی جزئی سازگار با قوه خیالی و وهم.

و گونه‌ای متعلق به قوه عاقله است، به این معنی که محبوب برای آن مدرک و لذت آور است، مانند معانی کلی و ذوات مجرد.

شکی نیست که محبت عقلی و لذات آن قویترین و رساترین لذات است، زیرا بصیرت و بینش درونی نیرومندتر از بصیرت و بینش ظاهری است، و ادراک عقل از ادراک حس قویتر و فرو رفتن و نفوذش در حقایق اشیاء و باطن آنها شدیدتر است.و زیبائی معانی که عقل ادراک می‌کند از زیبائی صورتهای نیکوی ظاهری بزرگتر است، پس لذات عقل و محبت آن به ادراک امور شریف الهی که فراسوی ادراک حواس است بسی تمامتر و رساتر است، و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نماز را برترین محبوب خود در دنیا قرار داد، آنجا که فرمود:

«حبب الی من دنیاکم ثلاث: الطیب، و النساء، و جعلت قرة عینی فی الصلاة » «از دنیای شما سه چیز را دوست دارم: بوی خوش، و زنان، و روشنی چشم من در نماز است » ، که لذت بردن به نماز لذت عقلی است، چنانکه لذت بردن به بوی خوش لذت بویائی است، و التذاذ به زنان تماشائی و بسودنی است.

و اگر گفته شود: حقیقت آدمی نفس ناطقه اوست، و آن را سه قوه است:

عاقله، و شهویه، و غضبیه، و قوای دیگر عبارتند از: حواس ظاهر و حواس درونی، و کار قوه عاقله - چنانکه یاد شد - ادراک معانی کلی و حقایق مجرد است، و کار حواس ظاهر ادراک دیدنیها و شنیدنیها و بوئیدنیها و چشیدنیها و بسودنیهاست، و کار حواس درونی ادراک معانی جزئی و صورتهائی است که به وسیله حواس ظاهر ادراک می‌شود و حفظ و ضبط آنها.و بخشی از آنچه به وسیله حواس ادراک می‌شود متعلق به دو قوه غضب و شهوت است، از قبیل غلبه و استیلاء و رسیدن به زنان و خوردنیها.پس دوستدار این مدرکات و لذت برنده آنها چه چیزی از نفس و قوای مذکور آن است، و آیا دوستدار و لذت برنده خود مدرک است یا غیر او؟

می گوئیم: دوستدار و لذت برنده در همه این مدرکات اولا مدرک است، و ثانیا و با واسطه نفس است، زیرا هر ادراکی متعلق به یکی از قواست، تا سرانجام به نفس برسد، و در آنجا آنچه مقتضی لذت و الم است پدید آید، و آنچه به حواس ادراک می‌شود که متعلق به دو قوه شهوت و غضب است ناگزیر به آن دو نیز می‌رسد و برای آن دو لذت یا الم حاصل می‌کند، و به واسطه آن دو به نفس می‌رسد، پس مدرک غلبه یا ناتوانی اولا وهم است، که لذت می‌برد یا متالم می‌شود، سپس اثر ادراک و التذاذ و الم به قوه غضب می‌رسد، و این اثر از آن به نفس می‌رسد و لذت برده یا متالم می‌گردد، و ادراک کننده مزه و بو و نرمی و نازکی ذائقه و شامه و لامسه است، پس التذاذ و تالم اولا برای آنهاست و به واسطه آنها برای قوه شهویه است، و این در صورتی است که شهوت قوه جداگانه‌ای غیر از ذائقه و لامسه و دیگر حواس ظاهر باشد، و اگر به معنای جنسی شامل همه آنها باشد امر روشن و آشکار است.و با آنچه گفته شد وجه تعلق محبت به همه قوا معلوم می‌شود.

اقسام محبت به حسب مبادی آن

بدان که اسباب و مبادی محبت نظر به اینکه بسیار و مختلف است به این جهت دوستی به اقسام بسیار منقسم می‌شود:

اول - دوستی انسان به وجود و بقاء و کمال خود، و این شدیدترین و قویترین اقسام دوستی است، زیرا محبت به قدر موافقت و سازگاری با طبع و به اندازه معرفت آن است، و هیچ چیز موافق تر و سازگارتر به کسی از خود او نیست، و معرفت او به هیچ چیز قویتر از معرفت به خود نیست، و از اینرو معرفت خود کلید معرفت پروردگار قرار داده شده است[۱۱۰]و چگونه دوستی چیزی به خودش قویترین مراتب دوستی نباشد با اینکه هر اندازه دوستی شدیدتر گردد اتحاد بین محب و محبوب بیشتر و استوارتر می‌شود؟ و چه اتحادی بیشتر از وحدت و یگانگی و از میان رفتن دو گانگی است، همچنانکه این اتحاد بین یک چیز و خودش برقرار است، پس محب و محبوب یکی است، و سبب دوستی غریزه‌ای است در طبعها به حکم سنت خدا:

«و لن تجد لسنة الله تبدیلا»

«و هرگز سنت خدا را تغییر پذیر نیابی » .

و معنی دوستی خود دوستی دوام وجود و هستی خود است و کراهت عدم و تلف آن، پس بقاء و دوام وجود محبوب است، و عدم و نیستی مورد بغض و دشمنی است، و از اینرو هر کسی مرگ را دشمن دارد، نه صرفا برای اینکه از بعد آن می‌ترسد، یا برای مجرد آنچه از سکرات (بیهوشیها) و درد مرگ به او می‌رسد، بلکه گمان می‌کند که مرگ موجب معدوم شدن او یا جزئی از اوست، و لذا اگر بدون درد و رنج هم بمیرد و اعتقادی به ثواب و عقاب نداشته باشد باز هم آن را ناخوش دارد.و همچنانکه دوام وجود هر کسی محبوب است همچنین کمال وجود نیز محبوب است، زیرا فقدان کمال نوعی نقص است، و هر نقصی نسبت به اندازه فقدان کمال نیستی و عدم است.پس وجود در اصل ذات و بقاء آن و در صفات کمال آن محبوب است، و عدم درباره همه اینها مبغوض است.

تحقیق مطلب این است که: محبوب جز وجود نیست و مبغوض جز عدم نیست، و همه صفات کمالیه راجع اند به وجود، و همه نقائص راجع اند به عدم، و چون هر فردی از موجودات نحو خاصی از وجود دارد، و تمامیت نحوه وجودش به وجود بعضی از صفات کمالیه است که آنها نیز از مراتب وجود است، پس وجود هر موجودی مرکب است از وجودهای متعدد، و اگر یکی از آنها مفقود شود گوئی بعضی از اجزاء وجود او مفقود شده، و از اینجا روشن می‌شود که: هر موجودی که در وجود قویتر و نحوه وجودش تمامتر باشد، مراتب وجود آن از حیث نیرو و شدت و شمار بیشتر است، و صفات کمالیه آن قویتر و فزونتر است.پس وجود واجب که تام فوق تمام و قائم به خود است و غیر او قائم به اوست جامع همه مراتب وجود و محیط بر همه موجودات است.

و محبت اولاد تحقیقا به این قسم بر می‌گردد، زیرا آدمی فرزند خود را دوست می‌دارد و به خاطر او متحمل مشقتها می‌شود اگر چه هیچ نفع و لذتی از آن فرزند به او نرسد، زیرا او را جانشین وجود خود بعد از مرگ می‌داند و چنین می‌انگارد که بقاء فرزند نوعی بقاء خود اوست، پس به سبب محبت مفرطی که به بقاء خود دارد و از بقاء خود ناتوان است و از آن قطع طمع کرده است بقاء کسی را که قائم مقام او و به منزله جزئی از اوست دوست دارد.و اگر طبیعتش بر اعتدال باقی می‌ماند بقاء خود را از بقاء فرزند دوستتر می‌داشت.همچنین محبت نزدیکان و خویشان نیز به محبت کمال خود بر می‌گردد، زیرا خود را به سبب ایشان نیرومند و آراسته و صاحب تجمل می‌یابد، از آنرو که عشیره و خویشاوندان مانند پر و بال است که آدمی خویشتن را با ایشان کامل می‌انگارد [۱۱۱]

دوم - محبت داشتن به غیر برای آنکه از او لذت جسمی و حیوانی می‌برد، مانند دوستی زن و مرد به یکدیگر برای مباشرت و آمیزش، و دوستی انسان نسبت به خوردنیها و پوشیدنیها.و ملاک و معیار این گونه دوستی لذت است، و این نوع محبت زود حاصل می‌شود و زود از میان می‌رود، و پست‌ترین مراتب محبت است زیرا سبب و انگیزه اش پست تر و زوالش زودتر است.

سوم - دوستی آدمی به غیر برای نفع و نیکوکاری او، که انسان بنده احسان است، و طبع و سرشت هر کسی این است که هر که به او نیکویی کند او را دوست دارد و هر که به او بدی کند او را دشمن دارد.از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «اللهم لا تجعل لفاجر علی یدا فیحبه قلبی » «خدایا هیچ فاجر را بر من دست مده [که با من نیکی کند] که دل من او را دوست دارد» .و ضابطه این گونه محبت نفع و احسان است، و این دو قسم در حقیقت به قسم اول بر می‌گردد، زیرا نیکوکار [که دوست داشته می‌شود] کسی است که به مال و یاری و دیگر اسباب به دوام و کمال وجود کمک می‌کند، و محبت این بهره‌ها و لذتها سبب محبت احسان و محبت احسان سبب محبت شخص نیکوکار می‌شود.

و تفاوت این است که اندامها و تندرستی و علم و خوردنی و آشامیدنی و آمیزش از این جهت محبوب است که بواسطه آنها کمال وجود حاصل می‌شود، و لیکن طبیبی که سبب تندرستی است، و عالمی که سبب علم است، و دهنده خوردنی و آشامیدنی، و همسری که وسیله آمیزش است: محبوبند نه برای خود آنها، بلکه از این جهت که وسیله برای محبوب لذاته‌اند: در این صورت فرق به تفاوت مرتبه بر می‌گردد، و همه بر می‌گردد به اینکه انسان خود را دوست دارد، پس کسی که نیکوکار را برای احسان او دوست دارد، در حقیقت خود او را دوست ندارد، بلکه احسان او را دوست دارد، و اگر احسانش زایل شود محبت او نیز زوال می‌پذیرد با اینکه خود او هست.و اگر احسان کم شود محبت کم می‌شود و اگر احسان زیاد شود محبت نیز افزون می‌گردد و خلاصه افزایش و کاهش محبت به حسب افزایش و کاهش احسان راه می‌یابد.

چهارم - آنکه کسی چیزی را برای ذات آن دوست داشته باشد، نه برای بهره و لذتی که از غیر ذات آن عاید می‌شود، بلکه ذاتش عین بهره و لذتش می‌باشد، و این محبت حقیقی است که اعتماد به آن می‌شاید، مانند دوستی زیبائی و حسن، که هر جمالی بهنگام ادراک محبوب است، و این برای خود جمال است، زیرا ادراک زیبائی عین لذت است و لذت لذاته محبوب است نه برای غیر آن.و مپندار که دوستی صورتهای زیبا جز برای برآوردن شهوت نیست، که بر آوردن شهوت لذتی است حیوانی، اما گاهی انسان صورتهای زیبا را برای خود آنها دوست دارد، و ادراک خود زیبائی لذت روحانی است که لذاته محبوب است.و شکی نیست که دوستی صورتهای زیبا به جهت او نکوهیده است و به جهت دوم ستوده و پسندیده، و عشقی که برای بعضی از مردم از ستودن و نیکو شمردن چهره‌های زیبا پدید می‌آید اگر سبب آن لذت شهوت حیوانی باشد ناپسند و مذموم است، و اگر سبب آن ابتهاج و نشاط روحانی و مجرد ادراک جمال باشد پسندیده و ممدوح است، و چون سبب این عشق پوشیده و مشتبه و مشکوک است عاقلان در مدح و ذم آن اختلاف کرده‌اند.و چگونه دوستی صورتهای زیبا برای خود جمال بدون قصدی دیگر ناروا باشد، با اینکه سبزه و آب روان محبوبند نه برای اینکه آدمی سبزه را بخورد و آب را بیاشامد، یا غیر از دیدن و تماشا بهره‌ای دیگر از آنها ببرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دیدن سبزه و آب روان به شگفتی و شکفتگی می‌آمد، و هر طبع پاک سلیمی از تماشای شکوفه‌ها و گلها و پرندگان خوشرنگ لذت می‌یابد، حتی انسان غمهای خود را به مجرد تماشای آنها و بدون قصد لذتی دیگر از آنها، تسلی می‌دهد.

و به آنچه گفتیم سستی پندار بعضی ضعیف عقلان و کم خردان آشکار می‌شود که پنداشته‌اند نمی‌توان تصور کرد که انسان غیر خود را لذاته دوست داشته باشد، مادام که لذتی غیر از ادراک ذات به محب بر نگردد، و ندانستند که حسن و جمال محدود و مقصور بر ادراک دیدنیها و تناسب خلقت نیست، زیرا گفته می‌شود:

این آواز نیکو و خوش است، و این مزه نیکوست، و این بو خوش است، و هیچ یک از این صفات را به چشم نمی‌توان دید، و همچنین حسن و جمال اختصاص به آنچه به وسیله حواس ادراک می‌شود ندارد، زیرا حسن و جمال در غیر اینها هم هست، چنانکه بیشتر خصلتهای نیکو با نور بینش درونی به عقل ادراک می‌گردد، و گفته می‌شود: این خلق نیکو و زیباست، و این علم نیکو و زیباست، و این رفتار نیکو و زیباست، و هیچ یک از این صفات با حواس ادراک نمی‌شود، بلکه به بصیرت درونی ادراک می‌شود، و همه این خصلتهایی که حسن آنها به عقل ادراک می‌شود بالطبع محبوب است، و صاحب این صفات نیز نزد کسی که صفات وی را شناخت محبوب است.

و یک دلیل برای تحقق ادراک جمالی که به عقل حاصل می‌شود و محبوب بودن آن این است که: طبعها و دلهای سلیم بر محبت انبیاء و ائمه - علیهم السلام - سرشته شده است با اینکه ایشان را ندیده‌اند.و بسا محبت آدمی به صاحب مذهب خود به حد عشق فزونی یابد، و این عشق او را به انفاق جمیع اموال خود در یاری و دفاع از مذهب او وا دارد، و اگر کسی در مقام طعن امام یا صاحب مذهب او برآید در پیکار با وی جان خود را به خطر می‌اندازد، با اینکه هرگز صورت او را ندیده و سخن او را نشنیده است، بلکه سبب محبت او نیکو شمردن صفات باطنی اوست:

از ورع و تقوا و توکل و رضا و بسیاری علم و احاطه بر مسائل دین و نهضت و قیام وی برای افاضه علم دین و انتشار این نیکوئیها در عالم، و همه این خیرات بر می‌گردد به علم و قدرت، زیرا جمیع فضائل از معرفت حقایق امور و توانائی بر واداشتن خود بر آنها و غلبه بر شهوات بیرون نیست، و این دو - یعنی علم و قدرت - با حواس ادراک نمی‌شوند، با اینکه بالطبع محبوبند.

و از شواهد مطلب این است که: هر گاه مردم کسی را به سخاوت و شخصی را به عدالت وصف کنند آدمیان بالطبع و بالضروره ایشان را دوست دارند بدون اینکه صورت محسوس آنان را دیده باشند یا بهره‌ای از ایشان برده باشند، بلکه هر که برخی از خصلتهای نیک و صفات کمال وی را حکایت کند دوستی او بر دلها چیره می‌شود، با اینکه وی را مشاهده نکرده‌اند و خیر و احسان او به آنان نرسیده و نخواهد رسید.و هر که بصیرت درونیش از حواس ظاهر قویتر باشد، و نور عقل بر او غالبتر از آثار حیوانی باشد، محبت او به معانی باطنی بیش از محبت او به معانی ظاهری خواهد بود، و چقدر فرق و تفاوت هست بین کسی که نقش بر دیوار را برای زیبائی صورت دوست دارد و کسی که سرور رسولان صلی الله علیه و آله را برای جمال صورت باطنی او دوست دارد.

پنجم - دوستی میان دو نفر که مناسبت پنهانی، یا همانندی و مجانست معنوی، با یکدیگر دارند.چه بسا دو شخص یکدیگر را بسیار دوست می‌دارند بدون ملاحظه جمالی یا طمع درجاه و مالی بلکه به مجرد مناسبت ارواحشان، چنانکه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

«الارواح جنود مجندة، فما تعارف منها ائتلف و ما تناکر منها اختلف » «ارواح مانند سپاهیان منظم اند، روحهای آشنا با یکدیگر الفت گیرند و روحهای نا آشنا و بیگانه در اختلافند» .

ششم - دوستی با دیگری که در میان آنان در بعضی جاها الفت و اجتماع حاصل شده، بخصوص وقتی که آن جاها بیگانه باشد، مانند کشتی‌ها و سفرهای دور.

و سبب آن این است که: سرشت افراد آدمی بر انس گرفتن با یکدیگر و ملاقات و اجتماع نهاده شده، و برای همین مؤانست که در طبیعت انسان قرار دارد انسان نامیده شده، که مشتق از انس است نه نسیان - چنانکه بعضی گمان کرده‌اند - و انس گرفتن با یکدیگر از دوستی جدا و منفک نیست.و بسا هست که مؤانست و محبت میان همشهریان یا میان آنها و اهل دیگر آبادیها، یا میان اهل شهرهای دور و جاهای مختلف حاصل شود.و این یکی از حکمتها و اسرار امر به نماز جمعه و جماعت و نماز عید فطر و عید قربان، و حج است که باعث اجتماع عموم مردم در یک جایگاه است.

هفتم - دوستی آدمی با کسی که در وصف ظاهر با او همانند است، مانند میل کودک به کودک برای کودکی وی و پیر به پیر برای پیری وی و تاجر به تاجر برای تجارت وی، و همین طور...که هر شخصی به کسی مایل است که در وصف و صنعت و شغل و پیشه با او همانند و یکسان باشد.بنابر این سبب جمع شدنشان اشتراک در آن وصف و صنعت است.

هشتم - دوستی هر سبب و علتی نسبت به مسبب و معلول خود و بالعکس، زیرا چون معلول نمونه‌ای است از علت، و از او تراوش کرده و جاری و روان شده، و با او مناسبت دارد و از جنس و سنخ اوست، پس علت معلول خود را دوست دارد زیرا فرع اوست و به منزله بعضی از اجزاء اوست که پیچیده در اوست، و معلول علت خود را دوست دارد زیرا آن را اصل خود و به منزله کل خود می‌بیند که حاوی و شامل اوست، پس گوئی هر یک از آن دو در محبت دیگری خود را دوست دارد.

اما سبب اگر علت حقیقی در ایجاد باشد، این سببیت و علییت در حصول دوستی و اتحاد قویتر از علت معده [۱۱۲]است.پس قویترین اقسام دوستی محبتی است که خداوند واجب - سبحانه - نسبت به بندگان خود دارد، و بعد از آن محبتی است که بندگان شناسا و با معرفت او نسبت به او - سبحانه - دارند، که محبت ایشان نسبت به او از این حیث است که او ایجاد کننده و بیرون آورنده آنان از عدم صرف به وجود است، و عطا کننده آنچه مورد احتیاج ایشان در دو عالم است، و از جهت اینکه او - تعالی - در ذات و صفات کمالیه تام فوق تمام است، و نفس ذاتا مشتاق کمال مطلق است، و این محبت فرع معرفت است و بدون آن حاصل نمی‌شود، و از اینرو سرور رسولان صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ما اتخذ الله ولیا جاهلا قط » «خداوند هرگز دوست جاهل اختیار نمی‌کند» .

و دوستی پدر نسبت به فرزند خود و بالعکس از این گونه است، زیرا پدر سبب ظاهری وجود فرزند است، اگر چه سبب حقیقی نیست، بلکه علت معده اوست، پس او را دوست دارد زیرا وی را به منزله خود می‌بیند و او را نمونه ذات خویش و نسخه‌ای که طبیعت از صورت او به صورت فرزند منتقل کرده است می‌انگارد، و وجود او را بعد از خود به منزله بقاء ثانوی خویش می‌شمارد، و گمان می‌کند که فرزند جزء اوست و در خلقت و خلق و خو همانند اوست.و همچنین هر کمالی که برای خود می‌خواهد بالاتر از آن را برای فرزند خود می‌خواهد و از ترجیح فرزند بر خود شاد می‌گردد، و برتر بودن وی در نزدش به منزله این است که گفته شود: او اکنون از سابق برتر است، و آنچه موجب تاکید دوستی فرزند است این است که از او امید بر آوردن مقاصد و مطالب خویش را در زندگی و مرگ دارد.

و محبت فرزند نسبت به پدر مانند محبت پدر نسبت به فرزند نیست بلکه ضعیفتر است، زیرا برخی از اسباب محبت برای او وجود ندارد، و از اینرو شریعت فرزندان را به دوستی پدران امر کرده است نه بالعکس.

و محبت میان معلم و شاگرد نیز از همین گونه است، زیرا معلم سبب نزدیک برای حیات روحانی متعلم و افاضه صورت نسانیت حقیقی به اوست، همچنانکه پدر سبب حیات جسمانی و صورت انسانیت ظاهری اوست، پس معلم پدر روحانی متعلم است، و بقدری که روح بر جسم شرافت دارد معلم از پدر شریفتر است، و بنابراین محبت معلم باید کمتر از محبت موجب حقیقی (خدا) و بیشتر از محبت پدر باشد، و در حدیث آمده است: «پدران تو سه‌اند: یکی آن که تو را تولید کرده، و کسی که تو را دانش آموخته، و آن که دخترش را به همسری تو داده، و بهترین این سه پدر آنست که تو را تعلیم کرده » .از ذو القرنین پرسیدند: پدرت را دوستتر داری یا معلمت را؟ گفت: «معلمم را، زیرا سبب حیات باقی من است، و پدرم سبب حیات فانی » .و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا» «هر که حرفی به من آموخت مرا بنده خود کرد» .و بنابراین سزاوار است که دوستی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اوصیاء راشدین او علیهم السلام از همه اقسام دوستی بعد از محبت خدای سبحان بالاتر و شدیدتر باشد، که معلم حقیقی و مکمل نخست اوست، و از اینرو آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «لا یؤمن احدکم حتی اکون احب الیه من نفسه و اهله و ولده » «هیچ یک از شما مؤمن نیست مگر اینکه من در نزد او دوستتر از خود و اهل و فرزندان او باشم » . نهم - محبت کسانی که با هم در یک سبب شریکند، مانند محبت برادران و نزدیکان با یکدیگر، و هر چه سبب نزدیکتر باشد محبت شدیدتر است، و لذا محبت برادران از محبت عموزادگان، مثلا بیشتر است، و هر که خدا را شناخت و همه موجودات را منسوب به او دانست و به مقام توحید رسید، و ارتباط خاصی را که میان خدا و مخلوقات هست دریافت، همه موجودات را از این جهت که با آنها در آفرینش و داشتن موجد حقیقی شریک است دوست دارد.

گاهی بعضی از اسباب دوستی یا بیشتر آنها در یک شخص جمع می‌شود، و محبت مضاعف می‌گردد، چنانکه اگر مردی فرزند زیبا صورت و خوشخو و دانشمند و فرزانه داشته باشد که به پدر و مادر و دیگران نیکوئی می‌کند، محبت پدر به وی بسیار شدید می‌شود، زیرا بیشتر اسباب محبت در او جمع شده است.و گاهی شخص دیگری را به واسطه وجود بعضی از اسباب محبت دوست دارد بدون اینکه در خود او این اسباب وجود داشته باشد.و گاهی اسباب محبت در میان دو نفر مختلف است و هر یک دیگری را از جهتی دوست دارد، و نیروی محبت بقدر نیروی سبب است، پس هر چه سبب بیشتر و نیرومندتر باشد محبت شدیدتر است.

در حقیقت محبوبی جز خدا نیست

بدان که سزاوار دوستی جز خدای سبحان نیست، و در نزد اهل بصیرت محبوبی به حقیقت جز او وجود ندارد، و اگر جز خدای تعالی کسی قابل محبت و در خور دوستی باشد تنها از جهت تعلق و نسبتش به خدای تعالی است، پس هر که غیر او - تعالی - را دوست دارد نه از این جهت که منسوب به اوست، این به سبب جهل و کوتاهی در معرفت خداست، و چگونه غیر او - سبحانه - از این حیث که غیر اوست، نه از جهت انتساب به او، در خور دوستی است و حال آنکه فی نفسه قطع نظر از وابستگی به خدای تعالی جز عدم چیزی نیست، و عدم چگونه شایسته محبت است.

پس سزاوار است که آدمی با تمامی مخلوقات محبت عام داشته باشد، از اینرو که جملگی آنها آثار و معلولات و پرتو انوار او هستند. و حب و انس و معرفت و اطاعت بعضی از خواص به سبب خصوصیت نسبتی است که با او - تعالی - دارند.

توضیح مطلب این است که: همه اسباب دوستی در حق خدای تعالی مجتمع است و در غیر او حقیقة یافت نمی‌شود، و وجود آن درباره غیر او وهم و خیال و مجاز است که حقیقتی ندارد.

اما سبب اول - یعنی محبت آدمی به خود: معلوم است که وجود هر کس بسته به وجود پروردگار و پرتوی از اوست، و او را وجودی از ذات خود نیست، بلکه از حیث ذات خود عدم محض است، پس هستی و بقا و کمال هستی او از خدا و به خدا و به سوی خداست. او - تعالی - موجد و سازنده اوست و بقا و نگهداشت وی بسته به اوست، و کمال وی به این است که خدا صفات کمال را در او ایجاد کند، و اگر فضل خدا به ایجاد او نبود عدم صرف بود، و بعد از وجود یافتن اگر فضل او به نگهداشت وی نبود نابود می‌شد، و اگر به فضل او کمالی نمی‌یافت ناقص می‌ماند.پس در وجود چیزی نیست که قوام و قیامی به خود داشته باشد مگر قیوم مطلق که به ذات خود قائم و قوام غیر او به اوست.در این صورت، دوستی هر چیز نسبت به خود به محبت پروردگارش بر می‌گردد اگر چه خود نداند، و چگونه می‌توان تصور کرد که انسان خود را دوست داشته باشد و پروردگار خود را که قوام هستی وی به اوست دوست نداشته باشد؟ با اینکه هر که سایه را دوست دارد ناگزیر درختی را که قوام سایه به آن است دوست دارد، و هر که نور را دوست دارد ناچار خورشید را که قوام نور به اوست دوست دارد، و هر چه وجود دارد نسبت به قدرت خدای تعالی مانند سایه است نسبت به درخت و مثل نور است نسبت به خورشید.زیرا همه از آثار قدرت اوست، و وجود هر چیز وابسته و تابع به وجود اوست، همچنانکه وجود سایه تابع شخص است و وجود نور وابسته به وجود خورشید است، بلکه این مثال فقط برای تفهیم و در خور افهام عوام است که می‌پندارند سایه و نور تابع شخص و خورشید است و از آنها فیض می‌برند، و حال آنکه با نظر تحقیق سایه و نور دو اثر شخص و خورشید نیستند و وجودشان به آنها و از آنها نیست، بلکه آن دو از خدای تعالی فیض می‌برند، و بعد از حصول شرایط موجود می‌شوند، چنانکه وجود خود شخص و خود خورشید و شکل و صورت و دیگر صفات آنها از خدای تعالی است.

و اما سبب دوم و سوم - لذت یافتن و نیکوکاری است، خواه آن لذت و احسان به محب برسد یا نرسد: و معلوم است که هیچ لذت و هیچ احسانی نیست مگر از جانب خدای تعالی و نیکوکاری جز او نیست، که او آفریننده نیکوکاری و نیکوکاران است، و علت اسباب و انگیزه‌های احسان، و هر نیکوکاری نیکیی است از نیکیهای قدرت و فعل او، و قطره‌ای است از دریاهای کمال و فضل و بخشش او.

و اما سبب چهارم - که حسن و جمال و کمال باشد، شکی نیست در اینکه خدای تعالی بذاته جمیل و کامل است و جمال خالص و کمال مطلق منحصر به اوست، و هر جمال و کمالی که در غیر او یافت شود از آلودگیهای عیب و نقص خالی نیست، زیرا همه ممکنات ناقصند و تفاوت فقط در درجه نقص است.و دانستی که جمال معنوی از جمال صوری قویتر است، و هر که از اهل بصیرت و کمال باشد زیبائی باطنی و معنوی را بیشتر و شدیدتر از جمال صوری دوست دارد.و حقیقت جمال معنوی که وجوب وجود، و کمال علم و قدرت، و استیلاء بر همه موجودات، و وابستگی همه به اوست، منحصر است به خدای تعالی.و چون حتی جمال آمیخته با نقص محبوب است، پس جمال خالص مطلق که بالاتر از آن تصور نمی‌توان کرد چگونه محبوب نباشد، بلکه محبوبی به حقیقت جز او نیست.

باده درد آلودتان مجنون کند. صاف اگر باشد ندانم چون کند با وجود این که هر صاحب جمالی که زیبائی ظاهری و صوری یا جمال باطنی و معنوی دارد تراوشی از جمال اوست، و هر کاملی کمالش وابسته و فرع کمال اوست، پس هر که صاحب جمالی را دوست دارد آفریننده او را دوست دارد و کسی را جز خدای تعالی دوست ندارد، لیکن جمال بی نظیر او در چهره‌های محبوبان و پرده‌های اسباب پوشیده و نهفته است.اما غایت جمال و کمال هر مخلوقی معرفت و علم است به خدا و به صفات و افعال او، و توانایی بر اصلاح نفوس خویش بواسطه از میان برداشتن رذائل و شهوات پست و پلید که مانع تقرب به خدای تعالی است، و اتصاف به صفات عالی و شریف که وسیله راه یافتن به درگاه الهی است، و اصلاح حال بندگان خدا با ارشاد و سیاست.و معلوم است که این امور وابسته است به خدای سبحان، پس دوست داشتن آنها به دوستی او - تعالی - بر می‌گردد.

و اما سبب پنجم - که مناسبت باطنی و همانندی معنوی باشد: شکی نیست که نفس ناطقه انسانی با آفریدگار و موجد خود مناسبتی نهانی دارد، زیرا شعله‌ای است از مشعل جلال حق تعالی و پرتوی است از نور جمال او، و از اینرو خدای سبحان می‌فرماید:

«قل الروح من امر ربی » [۱۱۳]

«بگو روح از امر پروردگار من است » . (یعنی آفرینشی اسرار آمیز دارد) . و می‌فرماید:

«انی جاعل فی الارض خلیفة » [۱۱۴]

«من در زمین جانشینی قرار می‌دهم » .

و آدم سزاوار خلیفة اللهی نیست مگر به آن مناسبت، و به همین مناسبت است که بنده از همگان می‌برد و به پروردگار خود رو می‌آورد، و هنگام گرفتاری به بلا و مصیبت او را می‌شناسد و به او توجه می‌کند.اما این مناسبت ظهور تام نمی‌یابد مگر اینکه بعد از ادای واجبات بر نوافل و مستحبات مواظبت شود.چنانکه در حدیث قدسی فرموده است: «لا یزال العبد یتقرب الی بالنوافل حتی احبه، فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به، و بصره الذی یبصر به، و لسانه الذی ینطق به » «بنده بواسطه نوافل و مستحبات پیوسته به من تقرب می‌جوید تا به جایی رسد که من او را دوست می‌گیرم و چون به مرتبه دوستی من رسید شنیدن و دیدن و گفتن او به من باشد» .

و این موضعی است که گامها در آن لغزیده است تا جایی که گروهی به تشبیه صورت ظاهر و گروهی دیگر به حلول و اتحاد افتاده‌اند، و اهل حق که محال بودن تشبیه و اتحاد بر ایشان مکشوف شده است، و فساد دو طرف تفریط و افراط را دانسته‌اند، و حقیقت و سر مطلب بر ایشان روشن گشته است، و این مناسبت را شناخته و بر آن پایداری نموده‌اند: کم اند.

و اما مناسبت ظاهری که میان بنده و پروردگار اوست همانا قرب بنده است به خدا در صفات ربوبی و اخلاق الهی: مانند علم و نیکی و نیکوکاری و لطف و رساندن خیر و رحمت به خلق، و ارشاد ایشان به حق...و امثال اینها از صفات الهی، و از اینرو گفته‌اند: «به اخلاق الهی خو گیرید» .و شکی نیست که همه اینها بنده را به خدا نزدیک می‌سازد، و او را در خور این تقرب می‌گرداند.و اما علیت و معلولیت، امر در آن آشکار است و نیازی به بیان ندارد، و باقی اسباب ضعیف و نادر است که درباره خدای - سبحانه و تعالی - نقص است.

و از آنچه گفته شد معلوم است که: همه اسباب محبت در حق خدای تعالی به حقیقت نه مجاز و به اعلی مراتب آن متحقق است.اما هر که مخلوقی را به سبب یکی از این اسباب دوست دارد تصور می‌کند که غیر او را به واسطه مشارکت وی در آن سبب دوست دارد. و هیچ یک از مخلوقات به وصف محبوب بودن متصف نمی‌شود مگر اینکه برای او شریکی در آن یافت می‌شود، و اشتراک موجب نقصان محبت است.و خدای سبحان در اوصاف کمال و جمال شریک و انباز ندارد، نه در هستی و نه در امکان، لا جرم در محبت او شرکتی نیست، و نقصان در این دوستی راه ندارد، همچنانکه شرکت و نقصان در اوصاف کمال او راه ندارد، پس او سزاوار کمال محبت است و متعلق محبتی جز او نیست، و لیکن این مرتبه‌ای است که جز عارفان اولیاء و دوستان او نمی‌شناسند، چنانکه حضرت سید الشهداء علیه السلام در دعای عرفه می‌گوید: «و انت الذی ازلت الاغیار عن قلوب احبائک، حتی لم یحبوا سواک، و لم یلجاوا الی غیرک » «توئی که از دل دوستانت توجه اغیار را محو کردی تا غیر تو را دوست نداشته و جز درگاهت به جائی پناه نبرند» .

تکمیل: شهود کامل آخرین درجه عشق است

بزرگان حکمت و فلسفه تصریح کرده‌اند که: میان اشیاء مختلف ممکن نیست که همانندی و دمسازی و الفت یافتن کامل حاصل شود مگر اینکه میان آنها اتحاد و محبت پدید آید، و اما اشیاء همسان و مشابه به یکدیگر مشتاق و از یکدیگر شادمانند، و میان آنها الفت گرفتن و دوستی و وحدت و اتحاد حاصل است.

توضیح آنکه: جواهر بسیط به سبب تشابه و همانندیشان به یکدیگر مشتاقند و میان آنها دمسازی و الفت تام و یگانگی حقیقی در ذوات و حقایق حاصل است، به طوری که اختلاف و تغایر (غیر همدیگر بودن) از آنها برداشته می‌شود، زیرا تغایر از لوازم مادیات است.و اما مادیات ممکن نیست میان آنها این الفت یافتن و یگانه شدن پدید آید، و اگر میان آنها الفت و شوقی حاصل شود تنها به واسطه برخورد و تلاقی سطحی است نه در حقایق و ذوات، و چنین ملاقاتی ممکن نیست به درجه اتحاد و اتصال برسد، و بنابراین بین آنها جدایی و انفصال هست.پس جوهر بسیطی که در انسان به امانت نهاده شده - یعنی نفس ناطقه - چون از کدورتهای عالم طبیعت صافی و از پلیدیهای جسمانیت پاک گردید و از دوستی شهوتها و دلبستگی‌های دنیوی خالی شد، به حکم مناسبت به عالم قدس می‌پیوندد، و شوق تام به همانندان خود از جواهر مجرد در او پیدا می‌شود، و از همه عالم فراتر می‌رود و شوق او به سرچشمه جمیع خیرات به اوج می‌رسد، پس در مشاهده جمال حقیقی و مطالعه خیر محض مستغرق می‌شود، و در انوار تجلیات قاهره محو و فانی می‌گردد [چنانکه بهنگام طلوع خورشید همه ستارگان ناپدید می‌شوند]، و به مقام توحید که نهایت مقامات است می‌رسد، و انوار جمال و خیر مطلق بر او فرو می‌ریزد بدان سان که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به خاطری خطور کرده، و شادی و لذتی برای او حاصل می‌شود که هر شادی و لذتی در جنب آن از میان می‌رود، و نفس که به این مقام رسید حال تعلق او به بدن و حال تجرد او از آن برایش چندان تفاوتی نمی‌کند، زیرا بکار بردن قوای بدنی او را از ملاحظه جمال مطلق باز نمی‌دارد، و سعادتی که برای دیگران در آخرت حاصل می‌شود برای او در این جهان نیز حاصل است:

امروز در آن کوش که بینا باشیشرمت بادا چو کودکان در شب عید

حیران جمال آن دلارا باشیتا چند در انتظار فردا باشی؟

آری، شهود تام و پاک و نا آلوده بسته به تجرد کلی از بدن است، زیرا چنین نفسی اگر چه به نور بصیرت در این نشاه جمال وحدت صرف را ملاحظه می‌کند، و لیکن ملاحظه او خالی از تیرگی و کدورت طبیعت نیست، و صفای تام موقوف بر تجرد کلی از بدن است، و از اینرو همواره مشتاق آنست که این پرده از میان برداشته شود، و می‌گوید:

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنمچنین قفس نه سزای چون من خوش الحانی است

خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنمروم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم

و این محبت نهایت درجات عشق و غایت کمالی است که برای نوع انسان می‌توان تصور کرد، و اوج مقامات و اصلان و غایت مراتب کاملان همین است، و هیچ مقامی بعد از آن نیست مگر اینکه ثمره‌ای از ثمرات آن است، مانند انس و رضا و توحید، و هیچ مقامی پیش از آن نیست مگر مقدمه‌ای از مقدمات آن است، مثل صبر و زهد و دیگر مقامات.و این عشقی است که عرفاء و اهل ذوق در ستایش آن افراط نموده‌اند، و به نثر و نظم در مدح و ثنای آن مبالغه کرده‌اند، و آن را غایت اتحاد و کمال مطلق دانسته‌اند که بجز آن کمالی و به غیر آن سعادتی نیست، چنانکه یکی از ایشان گفته است:

عشق است هر چه هست بگفتیم و گفته‌اند

عشقت به وصل دوست رساند به ضرب دست

و دیگری گفته:

جز محبت هر چه بر دم سود در محشر نداشت

دین و دانش عرض کردم کس به چیزی بر نداشت

سریان محبت در موجودات

بیشتر اقسام دوستی فطری و طبیعی است، مانند دوستی متناسبها و همجنسها، و علت و معلول، و دوستی زیبائی و امثال اینها، و دوستی ارادی و کسبی اندک است، مثل دوستی متعلم نسبت به معلم، و بسا این گونه دوستی نیز ممکن است به طبیعی برگردانده شود.و چون محبت طبیعی باشد، اتحادی که از مقتضیات آن است نیز طبیعی است، و از این جهت از عدالتی که اتحاد مصنوعی را اقتضا می‌کند برتر است.

اما با وجود محبت نیازی به عدالت نیست، زیرا عدالت فرع کثرتی است که به اتحاد ظاهری و قشری نیازمند است، پس با وجود اتحاد طبیعی احتیاجی به اتحاد قشری نیست، و حکیمان پیشین تصریح کرده‌اند که قوام موجودات و انتظام آنها به محبت است، و دوستی فطری میان آنها ثابت است، و هیچ یک از موجودات خالی از آن نیست، همچنانکه هیچ چیز خالی از وجود و وحدت نیست، و تصریح کرده‌اند که آن تمام وحدت است و در همه کائنات، از افلاک و عناصر و مرکبات، ساری و جاری است، زیرا محبت و شوق به تشبه به فاعل افلاک را به رقص آورده، و سنگ آسیای آن را به گردش انداخته، (بسم الله مجراها و مرساها: رفتنش و ایستادنش به نام خداست)، و محبت سبب میل عناصر به اجسام طبیعی آنها و میل مرکبات به یکدیگر است:

سر حب ازلی بر همه اشیا ساریست

ورنه بر گل نزدی بلبل بیدل فریاد

و چون محبتی که سایه وحدت است مقتضی بقا و کمال است، و ضد آن موجب فساد و اختلال است، و برای هر یک مراتب و درجاتی هست، پس موجودات به حسب آن در درجات کمال و نقصان مختلف و متفاوتند.و متاخران محبت را خاص ذوی العقول (آدمیان) دانسته‌اند، و نام محبت را بر میل عناصر به مرکز آنها و بر میل مرکبات به یکدیگر، مانند میل آهن به مغناطیس، نمی‌نهند، و نه نام کراهت و دشمنی را بر نفرت و رمیدگی که بین آنها هست، مثل رمیدگی سنگ از حل شدن، بلکه آن را میل و گریز می‌نامند.و همچنین موافقت و سازگاری و ستیزه و ناسازگاری را که بین حیوانات زبان بسته هست حب و بغض اطلاق نمی‌کنند بلکه الفت و نفرت می‌نامند.

رد منکران دوستی خدا

از آنچه گفته شد روشن است که: حقیقت محبت و لوازم آن از شوق و انس درباره خدای تعالی ثابت است و تنها اوست که سزاوار دوستی است، و بنابراین فساد و بطلان قول کسی آشکار می‌شود که انکار دوستی بنده برای خدای تعالی نموده و گفته: «معنی دوستی خدا نیست مگر مواظبت بر طاعت و فرمانبرداری خدا، و اما حقیقت محبت جز با همجنس و همانند محال است » .

و چون محبت را انکار نموده، انس و شوق و لذت مناجات و دیگر لوازم و آثار محبت را منکر می‌شود، و بر فساد این قول - علاوه بر آنچه ذکر شد - اجماع امت که دوستی خدا و رسول او فریضه است دلالت دارد.و آنچه از آیات و اخبار در امر به آن و ستایش آن وارد شده، و اتصاف انبیاء و اولیاء به آن، و حکایات این گونه محبان، به چنان کثرت و صراحتی رسیده که احتمال دروغ و تاویل نمی‌پذیرد، و از شواهد قرآنی این قول خدای تعالی است:

«یحبهم و یحبونه » [۱۱۵]

«خدا ایشان را دوست دارد و آنان خدا را دوست دارند» .و می‌فرماید:

«و الذین آمنوا اشد حبا لله » [۱۱۶]

«و کسانی که ایمان دارند خدا را بیشتر دوست دارند» . و می‌فرماید:

«قل ان کان آباؤکم و ابناؤکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله...» [۱۱۷]

«بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خویشانتان و مالهایی که بدست آورده‌اید و تجارتی که از کساد آن می‌ترسید و خانه‌هایی که بدان خشنودید نزد شما از خدا و پیغمبر محبوبتر است...» و اما اخبار و آثار: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «لا یؤمن احدکم حتی یکون الله و رسوله احب الیه مما سواهما» «هیچ کس از شما مؤمن نیست تا آنگاه که خدا و رسول او را از غیر آن دو دوستتر دارد» .

و فرمود: «دوستی از شروط ایمان است » .

و فرمود: «خدا را برای نعمتهایی که به شما ارزانی داشته دوست دارید، و مرا برای دوستی خدا دوست دارید» .

روزی یکی از یاران خود را دید که می‌آید و پوست گوسفندی [بجای جامه] بر خود پیچیده، فرمود:

«به این مرد بنگرید که خدا دل او را منور ساخته، او را نزد پدر و مادرش دیدم که بهترین خوراکها و نوشیدنیها به او می خورانیدند، پس دوستی خدا و رسول او را به این صورت که می‌بینید در آورده » .

و در دعای رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است که گفت: «اللهم ارزقنی حبک و حب من یحبک و حب من یقربنی الی حبک، و اجعل حبک احب الی من الماء البارد» «خدایا مرا دوستی خویش و دوستی دوستان خویش و دوستی آن که مرا به دوستی تو نزدیک گرداند روزی کن، و دوستی خود را بر من از آب سرد [بر تشنه] دوستتر گردان » .

و در خبر مشهور است که: «ابراهیم علیه السلام هنگامی که ملک الموت برای برگرفتن جان او آمد فرمود: «هل رایت خلیلا میت خلیله؟» : «آیا هرگز دیده‌ای که دوستی دوست خود را بمیراند؟» خدای تعالی به وی وحی فرمود:

«هل رایت محبا یکره لقاء حبیبه؟» «آیا دیده‌ای که هیچ دوستی دیدار دوست را کراهت داشته باشد؟ ابراهیم به فرشته مرگ فرمود: اکنون جان برگیر» .

خداوند به موسی علیه السلام وحی فرمود: «ای پسر عمران! کسی که گمان می‌کند مرا دوست دارد ولی چون شب او را فرو گیرد بخوابد دروغ می‌گوید، آیا دوست خواستار خلوت دوست خود نیست؟ ای پسر عمران! من از دوستان خود آگاهم، چون شب بر آنان وارد شود دیده دلهایشان به سوی من نگران است، و عقاب من پیش چشمشان نمودار شده، و با من از راه مشاهده و حضور سخن می‌گویند، ای پسر عمران! از دل خود خشوع و از بدن خود فروتنی و از چشم خود اشک در تاریکیهای شب به من فرست، که مرا به خود نزدیک خواهی یافت » .

و روایت است که: «عیسی علیه السلام به سه نفر گذشت که بدنهای آنان لاغر و نزار و رنگهای ایشان دگرگون شده بود، به آنها گفت: شما را چه رسیده است؟ گفتند:

ترس از آتش دوزخ، عیسی علیه السلام گفت: بر خداست که هر بیمناکی را ایمن گرداند.

سپس به سه نفر دیگر گذشت که لاغری و نزاری آنان بیشتر بود، پرسید: شما را چه رسیده است؟ گفتند: شوق بهشت، فرمود: بر خداست که آنچه را امید دارید به شما عطا فرماید.آنگاه به سه نفر دیگر رسید که ضعف و لاغری آنان شدیدتر بود، گویی از چهره ایشان نور می‌تافت، پرسید: شما را چه رسیده است؟ گفتند: دوستی خدای عز و جل، فرمود: شمایید مقربان » .و در بعضی روایات است که: «به دو طایفه اول فرمود: مخلوقی بیمناک و مخلوقی امیدوار، و به گروه سوم فرمود: شما حقا دوستان خدایید، مرا فرمان داده‌اند که با شما باشم » .



و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «شعیب از دوستی خدای عز و جل چندان گریست که نابینا شد، خدا بینائی او را به او باز گردانید، باز گریست تا کور شد، خدا بینائی او را باز گردانید، و چون بار چهارم رسید به او وحی فرمود: ای شعیب! تا کی می‌گریی، اگر گریه تو از بیم دوزخ است تو را از آن ایمن ساختم، و اگر از شوق بهشت است آن را به تو عطا کردم.گفت: الهی و سیدی! تو می دانی که گریه من از ترس جهنم نیست و نه از شوق بهشت، و لیکن دلم به دوستی تو بسته شده است، و بی دیدار تو صبر نمی‌توانم کرد.خداوند وحی فرمود: حال که گریه تو چنین است بزودی کلیم خود موسی بن عمران را به خدمتکاری تو می‌فرستم » . و روایت است که: «اعرابیی نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: یا رسول الله!

قیامت کی خواهد بود؟ فرمود: برای آن چه آماده کرده‌ای؟ عرض کرد: نماز و روزه بسیار ندارم، اما خدا و رسول او را دوست دارم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر کسی با آن خواهد بود که او را دوست دارد» .

و در اخبار داود است: «بگو به بندگان دوستدار من: اگر مردم از شما کناره گیرند چه باک زیرا که پرده از میان من و شما برداشته شد تا به دیده دل مرا مشاهده کنید، و آنچه از دنیا از شما گرفتم شما را چه زیان می‌رساند هنگامی که دین خود را به شما دادم، و از ناخشنودی خلق چه باک چون خشنودی مرا می‌خواهید» .و نیز در آنجاست: «ای داود! می‌پنداری مرا دوست داری، اگر مرا دوست داری دوستی دنیا را از دل خود بیرون کن، که دوستی من و دوستی دنیا در یک دل جمع نمی‌شود» .

و امیر مؤمنان علیه السلام در دعای کمیل می‌گوید: «فهبنی یا الهی و سیدی و مولای و ربی صبرت علی عذابک، فکیف اصبر علی فراقک » «ای معبود و آقا و مولا و پروردگار من! گرفتم که بر عذاب تو صبر توانم کرد، چگونه بر فراق تو صبر کنم » .

و از آن حضرت علیه السلام روایت است: «خدای تعالی را شرابی است مر دوستان خویش را، که چون آشامیدند مست می‌گردند، و چون مست شدند به نشاط و طرب می‌آیند، و چون به طرب آمدند پاک می‌شوند، و چون پاک شدند گداخته می‌گردند و چون گداخته شدند خالص می‌شوند، و چون خالص شدند [محبوب را] می‌جویند، و چون جویا شدند می‌یابند، و چون یافتند به او می‌رسند، و چون رسیدند به او می‌پیوندند، و چون پیوستند جدایی و فرقی میان ایشان و محبوبشان نیست » [۱۱۸] و حضرت سید الشهداء علیه السلام در دعای عرفه می‌گوید: «خدایا توئی که دل دوستانت را از بیگانگان پرداختی تا بجز تو دوستی نگیرند و به غیر تو پناه نبرند» .

و از آن حضرت علیه السلام است: «ای کسی که به دوستان خویش شیرینی انس و الفت یافتن را چشاندی پس آنان در پیشگاهت به چرب زبانی ایستاده‌اند» .

و در مناجات انجیلیه منسوب به حضرت سید الساجدین علیه السلام است: «به عزت تو قسم!

که تو را چنان دوست می‌دارم که شیرینی محبت تو در دلم جای گرفته، و جانم به مژده آن انس یافته، و در مقام عدل داوریهایت محال است که اسباب رحمت خود را از دلبستگان محبت خویش باز داری » ...و در مناجات دیگری می‌گوید:

«خداوندا ما را از کسانی قرار ده که درختان شوق تو را در بستانهای سینه هایشان پیرایه خود ساختند، و بی آرامی و سوز محبت تو را در جایگاه دل خویش پذیرا شدند» ...سپس عرض می‌کند: «خدایا ما را به آن بندگان خود بپوند که در پیشی - گرفتن به سوی تو شتابانند و در رحمت تو را بر دوام می‌کوبند، و شب و روز تو را پرستش می‌کنند، و از هیبت تو ترسانند، کسانی که آبشخور آنان را صافی ساخته‌ای، و ایشان را به عطاهای مرغوب رسانده‌ای، و آنان را در آرزوها و خواهشهای خویش پیروز و کامیاب گردانیده‌ای، و از عنایت وصل خویش حاجات ایشان را بر آورده‌ای، و دلهای آنان را از نور محبت خود آکنده ساخته و از شراب صاف محبت خود سیراب گردانیده‌ای، پس به لطف و رحمت تو به لذت مناجات و راز گفتن با تو رسیدند، و از عنایت تو به بالاترین مقاصد خویش دست یافتند» ...سپس می‌گوید:

«نهایت همت و اندیشه من توئی، و غایت رغبت من به سوی تست، مراد و مقصد من تنها توئی، و بیداری و خواب من برای تست، دیدار تو روشنی چشم من، و وصال تو آرزوی دل من، و به سوی تو اشتیاق من، و دوستی تو مایه حیرانی من، و عشق تو آرزوی من، و رضای تو خواست من، و دیدن تو حاجت من، و جوار تو مطلوب من، و نزدیکی آستان تو غایت درخواست من، و در مناجات تو روح و راحت من، و دوای درد من و شفای بیماری من و خنکی سوزش دل من و برطرف کردن اندوه من در دست تست » .سپس عرض می‌کند: «خدایا مرا از خود ناامید مکن، و مرا از درگاه خود مران، ای نعیم و بهشت من! ای دنیا و آخرت من!» و در مناجاتی دیگر عرض می‌کند: «ای خدای من! کیست که شیرینی محبت تو را چشیده و غیر تو را دوست گرفته، و کیست که به قرب تو انس یافته و روی به دیگری آورده، خدایا! مرا از کسانی قرار ده که برای قرب و دوستی خود برگزیده‌ای، و او را برای مودت و محبت خود خالص نموده‌ای، و به لقاء خود مشتاق ساخته‌ای، و به قضای خود خشنود گردانیده‌ای، و به دیدار خود بر او منت نهاده‌ای، و رضای خود را به او ارزانی داشته‌ای، و از دوری و هجر خود او را پناه داده‌ای » ...و می‌گوید: «و دل او را سرگشته اراده خود ساخته‌ای، و برای مشاهده خود بر گزیده‌ای، و روی او را برای خویش خلوت کرده‌ای، و دل او را برای دوستی خود خالی و فارغ نموده‌ای » ...آنگاه عرض می‌کند: «خدایا ما را از کسانی قرار ده که شیوه آنان نشاط و شادمانی و شوق و آرزومندی به تست، و خوی و عادتشان آه و ناله در درگاه تو، و رویهایشان در برابر عظمت تو در سجده، و چشمهاشان در خدمت تو بیدار، و اشکهاشان از خوف و خشیت تو بر رخسارشان روان، و دلهاشان به دوستی تو بسته، و قلوب آنان از بزرگی و هیبت تو از جای کنده، ای کسی که انوار پاک او روشنی بخش دیده دوستداران اوست، و پرتو نور جمالش مشتاق دلهای بندگان شناسای اوست! ای منتهای آرزوی دل مشتاقان، و ای غایت خواهش دوستان!

از تو دوستی تو و دوستی دوستان تو و دوستی هر عملی را که مرا به تو نزدیکتر سازد خواستارم، و این را که تو را از غیر تو دوستتر دارم » .

و در مناجاتی دیگر عرض می‌کند: «خدایا! اندیشه‌های الهام یاد تو بر دلها چه لذت بخش است، و پیمودن راه‌های پنهانی به سوی تو چه شیرین است، و طعم دوستی تو چه خوش است، و نوشیدن جام قرب تو چه گواراست » .و نیز عرض می‌کند: «سوزش دلم را خنک نمی‌سازد مرگ وصال تو، و آتش سینه‌ام را خاموش نمی‌کند جز دیدار تو، و شوقم را فرو نمی‌نشاند مگر لقای تو، و اضطرابم آرام نمی‌گیرد مگر در جوار تو، و اندوهم را بر طرف نمی‌سازد مگر لطف تو، و بیماری ام را شفا نمی‌بخشد مگر دوای تو، و غمم را زایل نمی‌کند مگر قرب آستان تو، و جراحتم بهبود نمی‌یابد مگر با مرهم عنایت تو، و زنگار دلم را نمی‌زداید مگر صیقل عفو تو، و وسواس سینه‌ام را از میان نمی‌برد مگر فرمان تو»[۱۱۹]

و حضرت صادق علیه السلام فرمود: «دوستی خدا هر گاه بر دل مؤمن بتابد او را از هر شغلی و از هر یادی بجز خدا خالی می‌سازد، دوست خدا در نهانخانه دل خویش خالصترین مردمان است برای خدا، و راستگوترین مردم، و وفا کننده‌ترین ایشان در عهد و پیمان، و پاکترین آنان در عمل، و صافی‌ترین آنها در ذکر، و در عبادت پروردگار نفس وی از دیگران کوشاتر است.چون به مناجات پردازد فرشتگان به او مباهات می‌کنند و به دیدار او افتخار می‌نمایند، و خدای تعالی به برکت وجود او بلاد خود را معمور می‌سازد، و به حرمت کرامت او دیگر بندگان خود را گرامی می‌دارد، اگر خدا را به او قسم دهند و چیزی بخواهند عطا می‌کند، و به واسطه او بر آنان رحم می‌کند و بلاها را از ایشان می‌گرداند، و اگر مردمان مرتبه و منزلت او را نزد خدا بدانند به خاک قدم او به خدا تقرب می‌جویند» .

و امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «دوستی خدا آتشی است که به هیچ چیز نمی‌گذرد مگر اینکه آن را می‌سوزاند، و نور الهی است که بر هیچ چیز نمی‌تابد مگر اینکه آن را روشن می‌کند، و آسمان خدائی است که هیچ چیز از زیر آن سر بر نمی‌آورد مگر اینکه آن را می‌پوشاند، و نسیم الهی است که به هیچ چیز نمی‌وزد مگر اینکه آن را به جنبش و حرکت در می‌آورد، و باران خدائی است که به سبب آن هر چیز زنده می‌شود، و زمین الهی است که همه چیز از آن می‌روید، پس هر که را خدای تعالی دوست دارد به او هر چه خواهد از ملک و مال می‌دهد» .

و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر گاه خدا بنده‌ای از امت مرا دوست داشته باشد محبت وی را در دلهای برگزیدگان خود و در ارواح ملائکه و ساکنان عرش خویش می‌اندازد تا او را دوست داشته باشند، محب حقیقی چنین است، خوشا حال او خوشا حال او! و برای او نزد خدا در قیامت رخصت شفاعت است » [۱۲۰]

آنچه درباره دوستی خدا از اخبار و ادعیه رسیده بی شمار است، و حکایات عاشقان و محبان از حیث کثرت و تواتر به حدی است که انکار آن ممکن نیست.

روایت است که: «داود علیه السلام از پروردگار خویش خواست که بعضی از اهل محبت خود را به او بنماید، خطاب رسید که: برو به کوه لبنان که در آنجا چهارده نفرند، بعضی جوان و برخی میانسال و بعضی پیر، چون به نزد ایشان رسیدی سلام مرا برسان و بگو: پروردگارتان می‌گوید: چرا از من حاجتی نمی‌خواهید، شما دوستان و برگزیدگان و اولیای منید، به شادی شما شادم و به دوستی شما می‌شتابم.

پس داود به نزد ایشان رسید، چون داود را دیدند برخاستند که پراکنده شوند، داود به آنها گفت: من فرستاده خدا به سوی شما هستم، آمده‌ام تا پیام پروردگارتان را برسانم.پس به او رو آوردند، و گوشهای خویش فرا داشتند، و چشمهای خود به زمین دوختند، داود گفت: پروردگارتان سلام می‌رساند و می‌فرماید: چرا از من حاجتی نمی‌خواهید، و چرا مرا نمی‌خوانید تا صوت و سخن شما را بشنوم؟ شما دوستان و برگزیدگان اولیای من هستید، به شادی شما شادم و به دوستی شما شتابانم، و هر ساعت به شما می‌نگرم چنانکه مادر مهربان به فرزند خود می‌نگرد.چون از داود این سخنان را شنیدند اشکهاشان بر رخسارشان روان شد، و خدا را تسبیح و تمجید کردند و با کلماتی که دلالت بر سوز دلهای ایشان از حب و شوق داشت به مناجات پرداختند» .

معرفت خدا از دیگر لذات قویتر است

دانستی که محبت میل و گرایش به چیزی است که ادراک آن لذت آور و سازگار با طبع باشد و یا ابتهاج و شادمانی به ادراک ملایم و رسیدن به آن است، و لذت همان ادراک ملایم و سازگار باطبع و رسیدن به آن است.و این ادراک اگر متعلق به قوه عاقله باشد - یعنی اگر ادراک کننده قوه عاقله باشد - از آن به علم و معرفت تعبیر می‌شود، و دانستی که آن قویتر و شدیدتر و شریفتر از ادراکات حسی است که عبارتند از: دیدن و شنیدن و چشیدن و بوئیدن و بساویدن (لمس کردن) .

اما این ادراک - یعنی علم و معرفت - از جهت شرافت و کمال به حسب شرافت مدرک، یعنی معلوم، مختلف و متفاوت است، پس هر قدر مدرک بزرگوارتر و شریفتر باشد ادراک - یعنی معرفت به آن - عظیم تر و برتر خواهد بود.و شکی نیست که واجب - سبحانه - اشرف و اعلی و اجل موجودات است، پس معرفت به او بالاترین و شریفترین معرفتهاست، و از اینجا ثابت می‌شود که: بزرگترین و برترین لذتها معرفت خدای تعالی و نظر به وجه کریم اوست، و متصور نیست که کسی لذت دیگری را بر آن برگزیند مگر آنکه از این لذت محروم باشد.

بیان مطلب به نحو روشنتر این است که: لذات تابع ادراکاتند، و انسان جامع قوا و غرایز چندی است، و برای هر قوه و غریزه‌ای لذتی است، و لذت آن عبارت است از رسیدن و ادراک آن قوه به مقتضای طبع خود (که برای آن آفریده شده)، غریزه غضب برای انتقام و آرامش یافتن از درد خشم آفریده شده و لذت آن ناگزیر در غلبه و انتقام است، و غریزه شهوت برای تحصیل غذائی که برپائی بدن به آن است، پس ناچار لذت آن در رسیدن به غذاست، و همچنین لذت سامعه و باصره و شامه در شنیدن و دیدن و بوئیدن، و قوه عقل که آن را بصیرت درونی گویند برای آن آفریده شده که بدان وسیله حقایق اشیاء فرا گرفته شوند، پس لذت آن در علم و معرفت است.و چون علم منتهای کمال و اخص صفات ربوبی است، قویترین لذات و ابتهاجات خواهد بود.و از این جهت هر گاه کسی به هوشمندی و دانائی و کثرت علم ستایش شود طبع وی به نشاط و سرور می‌آید زیرا هنگام شنیدن ستایش و ثنا به کمال ذات و جمال علم خود پی می‌برد و خود آگاه می‌شود، پس بر خود می‌بالد و لذت می‌یابد.

تحقیق: ادراک و نیلی که کمال است بجز علم نیست، و دیگر ادراکات - یعنی رسیدن به غلبه و غذا و شنیدن و دیدن و بوئیدن - از کمالات شمرده نمی‌شود.و لذت همه شیرینیها یکی نیست، پس لذت علم کشاورزی و خیاطی و بافندگی مانند لذت علم سیاست کشور و تدبیر امور مردم نیست، و نه لذت علم نحو و شعر و تاریخ مانند لذت علم به خدا و به صفات او و فرشتگان و ملکوت آسمانها و زمین است، بلکه لذت علم بقدر شرف آن علم است، و شرف هر علمی بقدر شرف معلوم است.

پس اگر در معلومات چیزی باشد شریفتر و عظیم تر و با جلال تر و با کمال تر، علم به آن لذت آورتر و شریفتر و کاملتر و خوشتر خواهد بود.و در جهان هستی هیچ چیز برتر و شریفتر و با جمال تر و با کمال تر از خالق و قیوم همه اشیاء و مکمل و مربی آنها، و پدید آرنده و برگرداننده آنها، و مدیر و مدبر آنها نیست، و چگونه تصور می‌شود که احدی در ملک و کمال و عظمت و جلال و قدرت و جمال و کبریاء و بهاء عظیم تر باشد از کسی که ذات او در صفات کمال و اوصاف جلال تام فوق تمام است، و قدرت و عظمت و ملک و علم او نامتناهی است.پس اگر در این شکی نداری، نباید در این شک کنی که لذت معرفت به او برای کسی که بصیرت باطنی و نیروی معرفت دارد قویتر از دیگر لذات است.زیرا لذات نوعا مختلفند، مانند تفاوت لذت آمیزش و لذت شنیدن، و لذت معرفت و لذت ریاست.و لذاتی که از یک نوعند در ضعف و قوت تفاوت دارند، مانند لذت جوانی که نیروی شهوت آمیزش در او قوی است و لذت پیر سست شهوت، و لذت نظر به چهره زیبا و لذت نظر به صورت زیباتر یکی نیست، و لذت علم به لغت مانند لذت علم به احوال آسمانها نیست.

و شناخت لذت قویتر از ضعیفتر به این است که آن بر این برگزیده می‌شود، چنانکه اگر کسی نظر به صورت زیبا را بر بوئیدن بوی خوش اختیار کند معلوم است که اولی نزد او لذت آورتر از دومی است، و کسی که میان خوردن و شطرنج بازی دومی را اختیار می‌کند لذت غلبه و بردن بازی شطرنج نزد او از لذت خوردن بیشتر است، و این است معیار در کشف سبب ترجیح لذات.

بنابراین می گوئیم: شکی نیست در اینکه معانی و لذات باطنی نزد صاحبان کمال از لذات ظاهری برتر است.اگر مردی را میان لذت یافتن از خوردن غذای لذیذ و ریاست و فرمانروائی بر مردم مخیر کنند، اگر عالی همت و خردمند باشد ریاست و ترک خوردن را بر می‌گزیند و روزهای بسیار گرسنگی را تحمل می‌کند.

بلی، اگر دون همت و مرده دل و ناقص عقل و کم بصیرت باشد، مانند کودکان و سبک خردان، بسا لذت خوردن را اختیار کند، لیکن عمل چنین کسی حجت نیست.و همچنانکه لذت ریاست و کرامت در نزد کسی که از نقص کودکی و کم عقلی فراتر رفته است از لذات حسی برتر است، همچنین لذت معرفت به خدا و مطالعه جمال حضرت ربوبی در نزد وی از لذت ریاست بالاتر است، بشرط آنکه هر دو لذت را چشیده و ادراک کرده باشد.و اگر از کسانی است که به لذت معرفت خدا نرسیده است لیاقت این ترجیح دادن را ندارد و سخن ما درباره چنین شخصی نیست، زیرا لذت این معرفت مخصوص کسی است که به آن مرتبه رسیده و آن را چشیده باشد.و اثبات این مطلب برای کسی که دل ندارد ممکن نیست، همچنانکه لذت دیدن نزد نابینا و لذت شنیدن نزد ناشنوا و لذت آمیزش نزد سست مرد و لذت ریاست و فرمانروائی نزد کودک و کم خرد قابل اثبات نیست.

راستی کسی که جز دوستی محسوسات چیزی فهم نتواند کرد چگونه به لذت معرفت خدای تعالی و نظر به وجه کریم او ایمان می‌آورد و حال آنکه برای خدا شبیه و شکل و صورت نیست، پس حقیقت حال همان است که گفته‌اند: «هر که چشید فهمید» .و هر که این دو لذت را چشید البته لذت ریاست را ترک می‌کند، و اهل آن را حقیر می‌شمارد زیرا این گونه لذت آمیخته به کدورات و رنج و محنت است و با مرگ پایان می‌پذیرد، و لذت معرفت خدا و مطالعه صفات و افعال او را اختیار می‌کند و مشاهده نظام کشور او را که در سراسر جهان گسترده است بر می‌گزیند، که این گونه لذت از انقطاع و تیرگیها برکنار است، و برای همه خواستاران آن فراخی دارد و به سبب بسیاری آنان تنگی در آن نیست، و دامنه آن از جهت تفهیم و تشبیه از آسمانها و زمین وسیعتر و بزرگتر است، و در واقع و نفس الامر نهایتی ندارد.و هر که شناسا و اهل معرفت باشد بواسطه این مطالعه و مشاهده در بهشت نامتناهی است و در گلستان و بوستان آن برخوردار است و از چشمه‌های زلال آن می‌نوشد و از میوه‌های آن می‌چیند، و بیمی از سپری شدن و انقطاع آن ندارد، که میوه‌های آن نه پایان پذیرد و نه منع شود، بلکه جاویدان و همیشگی است که مرگ را بر آن راهی نیست، زیرا مرگ نفس ناطقه را که جایگاه معرفت است از میان نمی‌برد، و تنها قیود و بندها و موانع آن را برطرف می‌کند.پس همه کرانه‌های ملکوت آسمانها و زمین، بلکه اقطار عالم ربوبی که نامتناهی است، میدان اهل معرفت است هر جا که خواهند مقام می‌کنند بی آنکه نیازی به حرکت بدن داشته باشند یا جای یکدیگر را تنگ کنند، اما این هست که در وسعت میدان خود به حسب تفاوتی که در فراخی نظرها و گسترش معارف دارند مختلفند:

«و لکل درجات مما عملوا» [۱۲۱]

«و همه را از آنچه کرده‌اند مرتبه هاست » .

و تفاوت درجات ایشان به حد و شمار در نمی‌آید، و هر که این لذت را ادراک کرد غمهای او محو و خواهشهایش برطرف می‌گردد، و دلش مستغرق آن نعمت می‌شود، نه خاطرش بیم دوزخ دارد و نه دلش به امید بهشت مشغول است تا چه رسد به لذت دنیا و علایق آن.در دنیا و آخرت چنان به یاد پروردگار خویش بکار و از غیر بر کنار است که اگر او را در آتش اندازند احساس نکند و اگر نعیم بهشت بر او عرضه دارند التفات ننماید که به بالاترین نعمت رسیده و به غایتی که فوق آن متصور نیست واصل شده است.و شاید سرور رسولان صلی الله علیه و آله و سلم درباره این لذت - یعنی لذت مطالعه جمال ربوبیت - است که از قول خدای سبحان چنین حکایت کرده است: «برای بندگان شایسته خود چیزی آماده کرده‌ام که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به دل آدمی خطور کرده است » .و همین لذت است که مراد از قول خدای تعالی است:

«فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین » [۱۲۲]

«هیچ کس نمی‌داند برای ایشان از روشنی چشمها چه پنهان کرده‌اند» .

و چه بسا بعضی از این لذات برای کسی که صفای دلش به نهایت رسد در دنیا حاصل شود، و لیکن مادام که تجرد کلی و خلع بدن عنصری حاصل نشده است خالی از برخی پرده‌های مانع از وصول به کنه آنها نیست.و از اینرو یکی از ایشان گفته است: من گویم: «خدایا پروردگارا! و این را بر دل خویش از کوه‌ها سنگینتر می‌یابم، زیرا این ندا از پشت پرده است، و آیا دیده‌ای که کسی همنشین خود را ندا دهد» .و کسی که خدا را شناخت و حقیقت این لذت را دریافت، می‌داند که این لذت شامل لذاتی است که همراه خواهشهای گوناگون است، چنانکه گفته‌اند:

کانت لقلبی اهواء مفرقة. فاستجمعت مذراتک العین اهوائی ۱

فصار یحسدنی من کنت احسده. و صرت مولی الوری مذصرت مولائی ۲

ترکت للناس دنیاهم و دینهم. شغلا بذکرک یا دینی و دنیائی ۳

۱- دلم را خواهشهای گوناگون بود - چون تو را دید همه خواهشها در یکی جمع شد.

۲- پس محسود کسانی شدم که به آنها حسد می‌بردم - و وقتی تو مولی و سرور من شدی من سرور و مولای همه شدم.

۳- دنیا و دین مردم را به آنان واگذاردم - و یاد تو همه را از یاد من برد ای دین و دنیای من [۱۲۳]

تحقیق درباره رؤیت خدا در آخرت و لذت لقاء او

بدان که، چنانکه اشاره شد، معرفت خدا که در دنیا حاصل می‌شود خالی از تیرگی نیست، و لیکن وقتی اصل آن در دنیا فراهم آمد در آخرت بقدر صفا و پاکی دلها و تجرد از علائق دنیوی ظهور و انکشاف می‌یابد تا حدی که از مشاهده به مراتب روشنتر و آشکارتر می‌گردد، پس تفاوت معرفتی که در دنیا اکتساب می‌شود و آنچه در آخرت از مشاهده و لقاء حاصل می‌آید به فزونی ظهور و هویدائی است.

مثال این: کسی که انسانی را ببیند و چشم بر هم نهد، صورت او را در خیال خود حاضر می‌بیند، و لیکن چون دیده بگشاید تفاوتی بین صورت خیالی و صورتی که با چشم باز می‌بیند می یابد، و این تفاوت بین دو صورت نیست بلکه به سبب زیادتی کشف و وضوح است.پس صورت خیالی به رؤیت از حیث پدیدار بودن تمامتر می‌شود.بنابراین خیال آغاز ادراک است و رؤیت کمال ادراک خیال است، و آن نهایت کشف است، نه برای اینکه دیدن با چشم است، بلکه اگر خداوند این ادراک کامل را در سینه یا رخساره یا عضوی دیگر می‌آفرید سزاوار بود که دیدن نامیده شود.

و چون این را درباره صورتهای خیالی - یعنی مدرکاتی که در خیال از صور و اجسام وارد می‌شود - فهمیدی، معلومات - یعنی آنچه به عقل ادراک می‌شود - را با آن مقایسه کن، و آنچه به خیال در نمی‌آید مانند ذات باری تعالی، و هر چه جسم نیست، مانند علم و قدرت و اراده و امثال اینها، که برای معرفت و ادراک آنها نیز دو مرتبه هست: یکی همان اولی (یعنی صورتی که در خیال بود و آن معرفتی است که در دنیا حاصل می‌شود)، و دوم: کمال آن (یعنی صورتی که بعد از گشودن چشم دیده می‌شود و مخصوص آخرت است)، و تفاوت بین این دو در زیادتی کشف و ظهور است که بین صورت خیالی و صورت مرئی وجود دارد.پس مرتبه دومی نسبت به اولی لقاء و مشاهده و رؤیت نامیده می‌شود، و این نامگذاری درست است، زیرا رؤیت را برای آنکه غایت ظهور است رؤیت گویند، و همان گونه که جریان سنت خدا این است که برهم نهادن پلکها مانع از تمام کشف و ظهور یعنی رؤیت در صورتهای خیالی است، همچنین سنت او این است که مادامی که نفس در پرده بدن و گرفتار عوارض و شهوات آن است، برای او تمام کشف که همان مشاهده و لقاء در معلومات بیرون از خیال است حاصل نشود، و چون به مرگ پرده بدن برداشته شد و نفس رهائی یافت، از تیرگیهای دنیا بکلی پاک نشده، بلکه تا اندازه‌ای به آن آلوده است، و لیکن نفوس آدمیان از این جهت مختلفند: بعضی پلیدی و زنگار دارند مانند آئینه‌ای که به سبب طول تراکم پلیدی جوهرش تباه شده، و دیگر قابل اصلاح و صیقل خوردن نیست، و اینها تا ابد از لقاء پروردگارشان محجوبند، از این حال به خدا پناه می‌بریم.

و بعضی به این حد از زنگار نرسیده و بر دلشان مهر زده نشده و از قابلیت پاک و صیقلی شدن بیرون نرفته‌اند، و این نفوس در درجات و مراتب نامتناهی اند، زیرا نفوس آلوده به کدورتها را بین زنگار و تزکیه تام و تجرد کلی که در آن هیچ شائبه‌ای از تیرگیها نباشد در واقع میدان وسیعی است، و این نفوس که به درجات و مراتب نامتناهی آلوده شده‌اند نیازمند تطهیرند تا آماده مشاهده و لقاء به سبب تجلی حق شوند.و تطهیر آنها به نوعی عقوبت اخروی است، و آن نیز مانند مراتب آلودگی درجات بی شمار دارد، آغاز آن بیهوشی مرگ و آخر آن دخول در آتش دوزخ است، و میان آن دو عقوبتهای برزخی و انواع اهوال قیامت است، و هر نفسی ناگزیر عقوبتی دارد تا از کدورتها پاک شود: بعضی به مجرد سکرات مرگ و سخت جان کندن پاک می‌شوند، و بعضی به آن و به برخی از عقوبتهای برزخ تطهیر خواهند شد، و بعضی جز به اینکه پاره‌ای از عقوبتهای آخرت را بچشند پاک نمی‌شوند، و تطهیر بعضی ممکن نیست مگر به آتش دوزخ که پلیدیها و چرکهای آنها سوخته و ریشه کن گردد.اما گاهی به لحظه‌ای در آتش حقیقة پاک گردند و گاهی به هفت هزار سال - چنانکه در اخبار وارد شده - و گاهی کمتر یا بیشتر، و تفصیل این را بجز خدای سبحان نمی‌داند، و کسانی که به بیشترین حد زنگار و مهر دل گرفتار و محجوبند در آتش دوزخ جاودانه خواهند ماند.

اما نفوسی که قابل تطهیرند هر گاه خداوند تزکیه و تطهیر آنها را کامل سازد، و مدت آن به پایان رسد، در این صورت آماده و مستعد صفا و پاکی از تیرگیها برای تجلی حق می‌شوند، پس به نسبت علم و معرفت تجلی و ظهور حاصل می‌گردد مانند ظهور و تجلی دیدنیها نسبت به صورتهای خیالی، و این مشاهده و تجلی رؤیت نامیده می‌شود، زیرا در ظهور و پیدائی و وضوح و هویدائی همانند دیدن با چشم است، بلکه به مراتب بالاتر از آن است، از اینرو که بیننده اولا عقل است و ثانیا چشم، و بین این دو فرق بسیار است.پس اختلاف در مراتب ادراک و دیدن به حسب اختلاف نورانیت ادراک کننده است، و فرق بین روشنی چشم و روشنی و درخشندگی عقل از زمین تا آسمان است، و نفوذی که برای عقل در شناخت حقایق اشیاء و کنه و درون آنهاست چگونه برای چشم تواند بود؟

از آنچه گفتیم معلوم شد که: رسیدن به درجه رؤیت و مشاهده بسته است به تحصیل معرفت در دنیا، زیرا معرفت بذری است که در آخرت به مشاهده تبدیل می‌شود، همچنانکه هسته به درخت و تخم به کشت مبدل می‌گردد، و کسی که هسته ندارد چگونه برای او درخت خرما حاصل می‌شود، و کسی که تخم نیفشاند چگونه کشت درو می‌کند؟ پس کسی که خدا را در دنیا نشناخت چگونه در آخرت او را می‌بیند، و کسی که لذت معرفت را در دنیا نیافت لذت نظر و مشاهده را در آخرت نیابد، زیرا آنچه در دنیا قرین و همراه آدمی نباشد در آخرت آغاز به پیدائی نمی‌کند، پس هر کسی که درود عاقبت کار که کشت، و حشر هر کس چنانست که بر آن مرده، و مردن هر کس همان گونه است که زیسته.

و چون معرفت درجات متفاوت دارد، تجلی نور الهی نیز در آخرت درجات متفاوت خواهد داشت، و اختلاف تجلی نسبت به اختلاف معرفتها مانند اختلاف گیاهان است نسبت به اختلاف تخم آنها، زیرا ناگزیر به بسیاری و کمی، و خوبی و بدی، و قوت و ضعف مختلف می‌شوند.هر قدر تجلی و مشاهده قویتر باشد، محبت و انس به خدا بیشتر و شدیدتر می‌گردد، و هر قدر محبت و انس افزونتر باشد، بهجت و لذت بالاتر و قویتر می‌شود، تا به جائی می‌رسد که لذت نعمتهای بهشت در جنب آن برگزیده نمی‌شود، بلکه بسا به حدی می‌رسد که از هر نعمتی غیر از لقاء الله و مشاهده جمال حق آزرده می‌گردد.پس نعمت و بهجت در بهشت بقدر حبت خداست، و محبت خدا بقدر معرفت است، و اصل سعادتها معرفتی است که از آن در شرع به «ایمان » تعبیر می‌شود.

اگر گویند: لقاء و مشاهده هر گاه باعث فزونی معرفت شود تا آنجا که بین لذت رؤیت و لذت معرفت نسبت و مناسبتی تحقق یابد، لذت لقاء و رؤیت کم خواهد بود، اگر چه چند برابر لذت معرفت باشد، زیرا معرفت در دنیا ضعیف است، و چند برابر شدن آن به هر حدی که فرض شود در قوت به نهایت نمی‌رسد، مگر آنکه دیگر لذتها و نعمتهای بهشت در جنب آن کوچک شمرده شود.

گوئیم: باعث این تحقیر و تقلیل لذت معرفت، عدم معرفت یا ضعف آن است، زیرا هر که از معرفت تهی باشد، یا معرفت ضعیفی داشته باشد و دلش از علائق دنیا آکنده باشد، آن لذت را ادراک نمی‌کند، و هر که معرفتش کامل باشد و از دلبستگیهای دنیا بریده باشد، بهجت و لذت او قوی و شدید خواهد بود، به نحوی که هیچ لذتی با آن برابری نتواند کرد، که عارفان را در معرفت و فکرت و مناجاتشان با خدای عز - و جل چنان بهجت‌ها و لذتها حاصل می‌گردد که اگر بهشت و نعمتهای آن را در دنیا به عوض آنها دهند راضی نمی‌شوند[۱۲۴]اما این لذت با کمال آن اصلا نسبتی به لذت لقاء و مشاهده ندارد، همچنانکه لذت خیال معشوق را با رؤیت او نسبتی نیست، و نه لذت بوئیدن خوراکهای خوب و مرغوب با چشیدن و خوردن آنها یکی است.

توضیح مطلب این است که لذت نظر به وجه معشوق از چند جهت مختلف می‌شود:

اول - کمال جمال معشوق و نقصان آن [که هر چه کمال جمال او بیشتر باشد لذت نظر افزونتر است] .

دوم - کمال قوت محبت و خواهش عاشق و ضعف آن.

سوم - کمال ادراک و ضعف آن، زیرا لذت دیدن معشوق در تاریکی یا از دور یا از پشت پرده نازکی همانند لذت دیدار او در کمال روشنائی و از نزدیک و بی پرده نیست.

چهارم - گرفتار نبودن به آلام و موانعی که حال را پریشان و مشوش می‌کند، زیرا لذتی که شخص تندرست و آسوده خاطری که هیچ اندیشه‌ای بجز نظر به معشوق ندارد می‌برد هرگز شخص ترسان یا بیمار دردمند یا کسی که دلش مشغول امر مهمی است نمی‌برد.پس اگر محبت کسی کم باشد و معشوق را از دور و از پس پرده نازکی ببیند و دل او به کار دیگری مشغول باشد، یا در جامه اش مارها و عقربها باشد که او را آزار دهند و بگزند، در این حالت لذت او از مشاهده معشوق اندک خواهد بود، اما اگر پرده برداشته شود و نور بتابد و مارها و عقربهای موذی دفع شوند و دلش از گرفتاری مشاغل دیگر آسوده گردد، و عشق شدید و خواهش قوی پدید آید بطوری که محبت او به نهایت رسیده باشد لذت او چند برابر خواهد بود بدانسان که لذت اولی به هیچ وجه نسبتی با این لذت ندارد.حال بدین گونه است نسبت لذت معرفت در دنیا با وجود حجاب بدن و گرفتاری به مشاغل دنیا، و با تسلط مارها و عقربهای خواهشها: از گرسنگی و تشنگی و حرص شهوت و خشم و اندوه و نگرانی، و با ضعف نفس و قصور و نقصان آن در دنیا از شوق ورزی به ملا اعلی به سبب التفات به اسفل السافلین، با لذت لقاء و مشاهده که این همه را از نفس دفع می‌کند.

پس شخص شناسا و عارف از آنجا که در دنیا از این موانع و اسباب پریشانی خالی نیست هر چند معرفت او قوی باشد ممکن نیست که لذت او کامل و بهجت او صافی باشد، و اگر گاهی موانع و پریشانیها ضعیف گردد و خود سالم بماند، از جمال معرفت حق چیزی برای او آشکار می‌شود که لذت و بهجت او عظیم و عقل او حیران و مدهوش می‌گردد، به نحوی که نزدیک به آن می‌رسد که دل او از عظمت الهی شکافته شود، و لیکن این حالت مانند برق رباینده است و ممکن نیست بر دوام باشد، زیرا خالی و بر کنار بودن از عوائق و پریشان کننده‌ها ممکن نیست دوام داشته باشد، بلکه ناگهانی و آنی است، و پس از آن لحظه مشغله‌ها و افکار و اندیشه هائی پدید می‌آید که آن حالت را پریشان می‌کند و کاهش می‌دهد، و این لازمه زندگی فانی است، و این لذت تا هنگام مرگ خالی از نقصان نیست، و زندگی پاک و حقیقی بعد از آن و در آخرت است:

«و ان الدار الآخرة لهی الحیوان لو کانوا یعلمون » [۱۲۵]

«و سرای واپسین براستی زندگی حقیقی و پاینده است، اگر می‌دانستند» .

و از اینرو هر عارفی که در دنیا معرفتش کمال یافت و دیدار خدا را دوست داشت مرگ را دوست دارد و برای او ناخوشایند نیست، مگر از این جهت که افزایش معرفت را خواهان است، که معرفت - چنانکه دانستی - همچون تخم است، هر چه معرفت به خدا و به صفات و افعال او بیشتر شود مشاهده قویتر و روشنتر می‌گردد، و نعمتهای آخرت بیشتر و عظیم تر خواهد بود، همچنانکه هر چه تخم بیشتر و نیکوتر باشد کشت آن افزونتر و خوبتر خواهد بود.و شکی نیست که معرفت به جائی نمی‌رسد که بالاتر از آن مرتبه‌ای نباشد، که دریای معرفت را ساحلی نیست، و احاطه به کنه جلال خداوندی محال است، پس عارف را هر چند معرفت قوی باشد، بسا طول عمر را دوست دارد و مرگ را خوش ندارد تا معرفت خود را بیفزاید.

اما اهل سنت گفته‌اند: «رؤیت در آخرت، با وجود عاری بودن آن از تخیل و تصویر و پاک بودن از محدودیت به شکل و صورت و حدود جهت و مکان، با چشم سر است نه با دیده دل » ، و این قول نزد ما باطل است: زیرا دیدن با چشم در حق خدای تعالی محال است، خواه در دنیا باشد یا در آخرت، پس همان طور که رؤیت او - سبحانه - در دنیا به این چشم روا نیست، در آخرت نیز جایز نیست، و همان گونه که رؤیت او در آخرت به عقل و بصیرت برای اهل آن رواست - یعنی غایت پیدائی و وضوح به نحوی که به مشاهده و لقاء رهنمون شود - همچنین در دنیا به این معنی جایز است، و حجاب بین او و آدمیان جهل و کمی معرفت است نه تن، که اهل معرفت و اولیاء خدا او را در دنیا در همه احوال مشاهده می‌کنند، هر چند انکشاف و ظهوری که در آخرت حاصل می‌شود بر حسب زیادت صفای نفوس و پاکی و تجرد از علائق دنیوی بیشتر است - چنانکه به تفصیل گفته شد - و این مطلب از طریق ائمه راشدین ما که شناسای اسرار نبوتند مسلم و ثابت است.

شیخ پیشرو ما محمد بن یعقوب کلینی و شیخ ما صدوق (محمد بن علی بن بابویه) - رحمهما الله - به اسناد صحیح خود از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده‌اند که: «از آن حضرت سؤال شد از آنچه مردم درباره دیدن خدا روایت می‌کنند، فرمود: این خورشید یک هفتادم نور کرسی است، و کرسی یک هفتادم نور عرش است، و نور عرش یک هفتادم نور حجاب است، و حجاب یک هفتادم نور ستر است، اگر راست می‌گویند چشم خود را به نور همین خورشید وقتی ابر نباشد بدوزند» .

و به اسناد خود از احمد بن اسحاق روایت کرده‌اند که گفت: «به ابو الحسن ثالث (امام علی النقی) علیه السلام نامه نوشتم و از دیدن خدا و اختلاف مردم درباره آن پرسیدم، آن حضرت نوشت: تا وقتی میان بیننده و مرئی هوائی نباشد که بینایی در آن نفوذ کند دیدن حاصل نمی‌شود، پس اگر بین بیننده و مرئی هوا نباشد دیدن درست نشود و اگر دیدن صورت گیرد همانندی رخ می‌دهد، زیرا وقتی بیننده در برابر مرئی قرار گیرد در سببی که موجب دیدن است همانندی واقع می‌شود، و این همان تشبیه [باطل و محال] است، زیرا اسباب ناگزیر با مسببات اتصال دارند» .

ابو بصیر از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که: «به آن حضرت عرض کردم: خبرده مرا از خدای عز و جل آیا مؤمنان در قیامت او را می‌بینند؟ فرمود:

آری! پیش از قیامت نیز او را دیده‌اند، عرض کردم: در چه وقت؟ فرمود: هنگامی که به آنان گفت: الست بربکم: مگر من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا...

سپس ساعتی خاموش ماند، و بعد فرمود: مؤمنان در دنیا پیش از قیامت نیز او را می‌بینند، مگر تو اکنون او را نمی‌بینی؟ ! ابو بصیر گفت: عرض کردم فدایت شوم!

این سخن را از شما نقل کنم؟ فرمود: نه! زیرا اگر این کلام را نقل کنی کسی که به معنای آنچه می گوئی جاهل است انکار می‌کند، و چنین می‌انگارد که این تشبیه و کفر است، و حال آنکه دیدن با دل مانند دیدن با چشم نیست و خدا برتر است از آنچه اهل تشبیه و الحاد او را وصف می‌کنند» .

شخصی از امیر مؤمنان علیه السلام پرسید: «هل رایت ربک حین عبدته؟ فقال:

و یلک! ما کنت اعبد ربا لم اره.قیل: و کیف رایته؟ قال: و یلک! لا تدرکه العیون فی مشاهدة الابصار، و لکن راته القلوب بحقائق الایمان » «آیا پروردگارت را هنگام پرستش او دیده‌ای؟ فرمود: وای بر تو! خدایی را که ندیده‌ام نمی‌پرستم.

عرض کرد: چگونه او را دیده‌ای؟ فرمود: وای بر تو! دیدگان ظاهر به مشاهده او را نمی‌بینند، و لیکن دلها او را با حقایق ایمان می‌بینند» [۱۲۶]

و حضرت سید الشهداء علیه السلام در دعای عرفه عرض می‌کند: «کیف یستدل علیک بما هو فی وجوده مفتقر الیک، ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک، حتی یکون هو المظهر لک، متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک، و متی بعدت حتی تکون الآثار هی التی توصل الیک، عمیت عین لا تراک علیها رقیبا، و خسرت صفقة عبد لم تجعل من حبک نصیبا» «چگونه با آنچه در وجود خود به تو نیازمند است بر وجود تو استدلال شود، آیا برای غیر تو ظهور و وضوحی است که برای تو نیست، تا او سبب پیدائی و هویدائی تو شود، تو کی پنهان شدی تا به دلیلی محتاج باشی، و کی دور شدی تا آثار و مخلوقاتت ما را به تو برسانند، کور است دیده‌ای که تو را دیده بان خود نمی‌بیند، و زیانکار است سودای بنده‌ای که از دوستی تو نصیب و بهره‌ای نیافت » ، و نیز عرض می‌کند: «تعرفت لکل شی ء فما جهلک شی ء، و انت الذی تعرفت الی فی کل شی ء فرایتک ظاهرا فی کل شی ء، و انت الظاهر لکل شی ء» «تو خود را برای هر چیز شناخته و معروف ساخته‌ای که هیچ چیز از معرفتت جاهل نیست، و توئی که در هر چیز خود را به من شناسانده‌ای تا در هر چیز تو را آشکارا دیدم، و توئی که برای هر چیز هویدا و پیدائی »[۱۲۷]و امثال اینها که از ائمه علیهم السلام رسیده بسیار است.

راه رؤیت و دیدار

راه تحصیل محبت خدا و تقویت آن و آمادگی برای رؤیت و دیدار دو چیز است:

اول - پاک ساختن دل از مشاغل و دلبستگی‌های دنیا، و بریدن از ما سوی و پیوستن به خدا به وسیله ذکر و فکر، و آنگاه بیرون کردن دوستی غیر خدا از دل، زیرا که دل مثل ظرفی است که زیاده از یک چیز در آن نمی‌گنجد. «و ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه » «خدا در اندرون هیچ کس دو دل قرار نداده است » ، و کمال محبت در این است که خدا را با تمام دل دوست داشته باشد، و مادامی که به غیر او توجه و التفات می‌کند گوشه‌ای از دلش به آن غیر مشغول است، و به قدر اشتغال به غیر خدا دوستی خدا نقصان می‌پذیرد، مگر اینکه التفاتش به غیر از این جهت باشد که آن صنع خدای تعالی و فعل او و مظهری از مظاهر اسماء الله - تعالی - است، و به این قطع تعلقات ظاهری و باطنی قول خدای تعالی اشاره دارد:

«قل الله ثم ذرهم »[۱۲۸]

«بگو خدا و آنان را واگذار» .

دوم - تحصیل معرفت خدا و تقویت و توسعه آن و مسلط ساختن آن بر دل.

راه اول، یعنی بریدن علائق، به منزله پاک ساختن زمین از گیاهان خشک است، و طریق دوم، یعنی معرفت، به منزله افشاندن تخم در آن است، تا درخت دوستی به بار آید.

اما برای تحصیل معرفت دو راه است:

یکی، که برتر است، و آن استدلال به حق بر خلق است، و این از آن جهت است که خدا به خدا شناخته می‌شود و غیر او یعنی افعال و آثار او به او، و در کتاب الهی به این معنی اشاره شده است:

«ا و لم یکف بربک انه علی کل شی ء شهید» [۱۲۹]

«مگر پروردگارت بس نیست که او بر هر چیز گواه است » .

این راه ناهموار و فهم آن بر بیشتر مردم دشوار است، و ما در بعضی از کتابهای الهیات خود به چگونگی آن اشاره کرده‌ایم.

دوم، که فروتر است، استدلال به خلق بر حق - سبحانه - است، و این راه در نهایت روشنی و وضوح است، و بیشتر افهام توانائی پیمودن آن را دارند، و راهی است گسترده که شاخه‌ها و شعبه‌های بسیار دارد، زیرا هیچ ذره‌ای از ثریا تا ثری نیست مگر اینکه در آن آیات و دلائل روشن شگفت آور هست و بر وجود واجب و کمال قدرت و غایت حکومت و نهایت جلال عظمت او دلالت می‌کند، و این را پایانی نیست:

«قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی » [۱۳۰]

«بگو اگر دریا مرکب برای کلمات پروردگار من باشد، پیش از آنکه کلمات پروردگارم تمام شود، دریا پایان پذیرد...» و نرسیدن بعضی افهام به این طریق معرفت خدا با همه روشنی و وضوح آن، به سبب رو گرداندن از تفکر و تدبر و اشتغال به شهوات دنیا و لذات نفسانی است.

اما پیمودن این راه، یعنی استدلال بر خدای تعالی و بر کمال قدرت و عظمت او، به تفکر در آیات آفاقی و انفسی، فرو رفتن در دریای بی کران است، زیرا شگفتیهای ملکوت آسمانها و زمین به قدری است که احاطه افهام بر آنها ممکن نیست، و همین قدر از عجایب حکمت تابناک او که افهام قاصر ما در می‌یابد اگر عمرها در روشنگری و بیان آن صرف شود به پایان نمی‌رسد، و این اندازه که علم ما به آن احاطه دارد با آنچه علم دانشمندان به آن رسیده نسبتی ندارد، و علم علماء را با علم انبیاء نسبتی نیست، و علم جمیع خلائق نسبت به علمی که خداوند برای خود برگزیده ناچیز است، بلکه آنچه همه مخلوقات می‌دانند در جنب علم خدا سزاوار نیست که علم نامیده شود، و ما به پرتو اندکی از شگفتیهای حکمت او که در بعضی مخلوقات خود نهاده است در مبحث تفکر اشاره کردیم.

تفاوت مؤمنان در دوستی خدا

بدان که همه مؤمنان در اصل محبت خدا بواسطه اشتراک در اصل ایمان مشترکند، ولی در مقدار آن متفاوتند، و سبب تفاوت آنان دو امر است:

اول - اختلاف ایشان در معرفت خدا و محبت دنیا، زیرا بیشتر مردم از معرفت خدا جز این بهره‌ای ندارند که شنیده‌اند خداوند متصف به صفاتی است، بدون اینکه به حقیقت این معنی پی برند، و معتقدند که موجودات از او صادر شده‌اند بی آنکه در شگفتیهای قدرت و حکمتی که در آنها نهاده است تدبر کنند.اما اهل معرفت در دریای تفکر و تدبر درباره انواع مخلوقات فرو رفته‌اند و از آنها حکمتهای پنهانی و مصلحتهای عجیبی بیرون کشیده‌اند که هر یک مانند مشعلی در زدودن ظلمت جهل و همچون راهنمائی به کمال عظمت خدا و نهایت جلال و کبریاء اوست.و مثل اکثر مردم مانند شخص عامی است که عالمی را به مجرد شنیدن اینکه کتابهای خوبی تصنیف کرده دوست دارد بدون علم و آگاهی به محتوای کتابهای وی، پس او را معرفتی مجمل است و به خوبی وی اجمالا گرایش دارد.و مثل اهل معرفت مانند عالمی است که تصانیف وی را بررسی می‌کند و به دقایق معانی و بلاغت عبارات آنها پی می‌برد.

و شکی نیست که همه عالم صنع و تصنیف (اثر) خداست، و هر که این را مجملا دانست به حسب آن محبتی مجمل دارد، و هر که بر عجایب قدرت و نکته‌های حکمت صنع او وقوف و آگاهی یافت نهایت محبت دارد، و هر چه معرفت او به حکمتها و مصلحتهای نهاده شده در هر مخلوق بیشتر شود محبت او افزون خواهد شد.پس هر که معتقد باشد که خانه‌های شش گوشه‌ای که زنبور عسل می‌سازد به الهام خدای تعالی است، بدون استعداد فهم حکمت گزینش شکل شش گوشه بر دیگر شکلها، در معرفت خدا و ادراک عظمت و حکمت او مانند کسی نیست که این را می‌فهمد و به آن یقین دارد.بنابر این همان گونه که دقایق حکمتها و عجایب قدرتش نامتناهی است و برای هیچ کس ممکن نیست که به آنها احاطه پیدا کند، و فقط تا جایی می‌رسد که آمادگی و استعداد آن را دارد، پس مراتب محبت نیز باید نامتناهی باشد، و هر بنده‌ای به مرتبه‌ای می‌رسد که مقتضی معرفت اوست.

دوم - اختلاف آنان در اسباب محبت که ذکر شد، زیرا کسی که خدا را برای آنکه منعم و محسن به اوست دوست دارد، هر گاه انعام و احسان دگرگونه شد محبتش ضعیف می‌گردد، و دوستی او در حالت ابتلا و گرفتاری مانند دوستی او در حالت فراخی و برخورداری نیست.و اما کسی که او را برای خود او و یا به سبب کمال و جمال و مجد و عظمت او دوست دارد، محبتش به سبب تفاوت احسان نسبت به وی تغییر و تفاوت نمی‌کند.

واجب الوجود ظاهرترین موجودات است

عجب است از کسانی که دلهای آنان از معرفت خدای سبحان کور گشته، و حال آنکه خدای تعالی ظاهرترین و هویداترین موجودات است، زیرا حکم عقل به اینکه واجب و ضروری است که در هستی موجودی قائم بذات و صرف وجود باشد بدیهی است، و اگر او نبود هیچ موجودی اصلا تحقق نمی‌یافت.پس تحقق وجود صرف و قائم به خود که مقوم غیر خود باشد در نزد اهل بصیرت آشکارتر و واضحتر است از تحقق هر موجودی که به غیر خود وابسته است.خدای سبحان می‌فرماید:

«الله نور السموات و الارض » [۱۳۱]

«خدا نور آسمانها و زمین است » .

نور برای خود ظاهر و برای غیر خود ظاهر کننده است، و مبدا ادراک هر مدرکی همانا وجود است، یعنی هر چه را ادراک کنی نخست وجود آن را ادراک می‌کنی، اگر چه به این امر آگاهی نداشته باشید.و شکی نیست که ظاهر به خود و برای خود آشکارتر است از ظاهر به غیر خود، و نیز هر موجودی غیر از خدای سبحان هستی او دانسته نمی‌شود مگر به اندکی از آثار، چنانکه زنده بودن زید، مثلا، جز به حرکت و سخن گفتن او و برخی دیگر از آثار و اعراض خود او فهمیده نمی‌شود، و هیچ یک از دیگر موجودات بر وجود او دلالت نمی‌کند، و همچنین وجود آسمان، مثلا دانسته نمی‌شود مگر از ظاهر بودن جسم و حرکت آن، و هیچ یک از موجوداتی که زیر و بالای آن است دلالت بر وجود آن نمی‌کند.

اما وجود واجب - تعالی - هر چیزی دلیلی است بر او، زیرا در هستی هیچ موجود مدرکی محسوس یا معقول و حاضر یا غایب نیست مگر اینکه شاهد و معرفی است برای وجود او، پس سبب خفای او با اینکه اجلی و اظهر از هر چیزی است همانا غایت وضوح و شدت ظهور اوست، زیرا شدت ظهور گاهی سبب پنهانی و خفاء می‌شود، از آنرو که حواس را کند و رنجه می‌کند، و شدت ظهور او - سبحانه - به حدی است که بر عقول چیره می‌شود و آنها را حیران و مدهوش می‌سازد، پس از ادراک او ناتوان می‌گردند، چنانکه دیده خفاش در شب می‌بیند ولی در روز نمی‌بیند، نه برای پنهان و پوشیده بودن روز بلکه بواسطه شدت ظهور آن و ضعف دید خفاش، زیرا بینائی او چنان ضعیف است که چون نور خورشید بتابد آن را فرو می‌گیرد و بر آن غالب می‌آید، پس قوت ظهور آفتاب و ضعف بینائی او سبب امتناع دیدن اوست، و چیزی را نمی‌بیند مگر هنگامی که نور کم و ظهور آن ضعیف باشد.همچنین عقول ما ضعیف و جمال حضرت الهیت در نهایت اشراق و نورانیت و در غایت فراگیری و شمول است، تا آنجا که ذره‌ای از ملکوت آسمانها و زمین از ظهور او بیرون نیست.پس ظهور او سبب خفاء اوست، منزه است آن که به قوت تابش نور خود در پرده است و به شدت ظهور خویش از عقول و بینشها پنهان است!

و عجب مدار از پنهان بودن چیزی به سبب شدت ظهور آن، زیرا شناختن اشیاء به اضداد آنهاست، و چیزی که ضدی برای آن نیست ادراک آن دشوار است، پس اگر اشیاء در دلالت بر خدای تعالی مختلف بودند و بعضی بر وجود او دلالت می‌کردند و بعضی نمی‌کردند شناختن وجود او آسان بود، و چون یکسان بر وجود او دلالت می‌کنند امر مشکل شده است.مثال این نور خورشید است که بر زمین می‌تابد، که ما می‌دانیم که آن یکی از اعراضی است که در زمین پدید می‌آید، و هنگام غروب خورشید زوال می‌پذیرد، پس اگر آفتاب همیشه می‌تابید و غروب نمی‌کرد، ما چنین می‌پنداشتیم که هیئت اجسام همین رنگهای سیاه و سفید و غیره است، و اما نور را جداگانه ادراک نمی‌کردیم.لیکن وقتی خورشید غروب کرد و ظلمت مواضعی را فرو گرفت اختلاف دو حالت را در می‌یابیم، و می‌دانیم که اجسام به نوری روشن می‌شوند که هنگام غروب بر می‌خیزد، پس وجود نور را بواسطه عدم آن می‌شناسیم و اگر عدم آن نبود به وجود آن آگاه نمی‌شدیم مگر به سختی بسیار، زیرا اجسام را متشابه و بدون اختلاف در نور و ظلمت مشاهده می‌کردیم.این در حالی است که نور ظاهرترین محسوسات است، زیرا بوسیله آن سایر محسوسات ادراک می‌شوند. پس آنچه فی نفسه آشکار و آشکار کننده غیر خود است بنگر که چگونه اگر حدوث ضد او نبود امر او بسته و مبهم می‌بود.

بنابراین واجب الوجود لذاته اظهر اشیاء است که همه اشیاء به او ظاهر شده‌اند، و اگر برای او عدم یا غیبت یا دگرگونی می‌بود آسمانها و زمین ویران و نابود می‌شد و ملک و ملکوت از هم می‌پاشید.و اگر بعضی از اشیاء به او موجود و بعضی به غیر او موجود می‌بود بین این دو شی ء در دلالت بر او اختلاف و تفرقه ادراک می‌شد، و لیکن دلالت [بر] او در همه اشیاء یکسان و عام است، و وجود او در همه احوال جاویدان و دائم و خلاف آن محال است، پس لاجرم شدت پیدائی و ظهور او موجب پنهانی است چنانکه گفته‌اند:

«خفی لا فراط الظهور تعرضت لادراکه ابصار قوم اخافش[۱۳۲]

و حظ عیون الزرق [۱۳۳]من نور وجهه لشدته حظ العیون العوامش [۱۳۴]

از فزونی پیدائی پنهان است، و دیدگان گروهی بسیار کم بین به ادراک [نور جمال] او پرداخته‌اند.

و بهره دیدگان سخت روشن از شدت نور وجه او همچون بهره چشمان بسیار کم سو و بدبین است.

امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «لم تحط به الاوهام، بل تجلی لها بها، و بها امتنع منها» «اندیشه‌ها به او احاطه نکرده [به کنه ذاتش راه ندارد]، بلکه به وسیله آنها به آنها ظهور و تجلی نموده [زیرا اندیشه‌ها به وجود او پی برده]، و به آنها از آنها امتناع ورزیده [زیرا اندیشه ممکن به واجب راه ندارد و خود این نکته به اندیشه دریافته می‌شود]» .

و فرمود: «ظاهر فی غیب، و غائب، فی ظهور» «در حالی که نهان است آشکار است، و در حالی که ظاهر است پنهان است » .

و فرمود: «لا تجنه البطون عن الظهور، و لا تقطعه الظهور عن البطون، قرب فنای، و علا فدنا، و ظهر فبطن، و بطن فعلن، و دان و لم یدن » «پنهان بودن او را از آشکار بودن مستور نمی‌کند، و آشکار بودن او را از پنهان بودن جدا نمی‌سازد، نزدیک است و دور، بالاست و پائین، آشکار است و پنهان، و پنهان است و آشکار، به حساب دیگران می‌رسد و به حساب او نمی‌رسند (یا جزا می‌دهد و جزا داده نمی‌شود» .و از اینرو گفته شده: «خدا را جامع اضداد شناختم » .

نشانه‌های دوستی خدا

دوستی بنده مر خدای را - سبحانه - علاماتی است:

اول - اینکه لقاء او را بطریق مشاهده و رؤیت در دار السلام (سرای سلامت، بهشت) دوست داشته باشد و اگر این دیدار بر مردن موقوف باشد مرگ را دوست دارد و آن را آرزو کند، زیرا هر که چیزی را دوست دارد لقاء و وصال او را نیز دوست دارد، و چگونه بر محب گران و ناخوش آید که از وطن خود به جایگاه محبوب خویش سفر کند تا از نعمت مشاهده او برخوردار گردد، و از اینرو حذیفه هنگام مرگ خود گفت: «دوست بموقع نیازمندی آمد، امروز کسی که پشیمان گردد رستگار نشود» .یکی از بزرگان گفته است: «مرگ را جز صاحب شک کراهت ندارد، زیرا دوست در هیچ حالی دیدار دوست را مکروه نمی‌دارد» .

اما کسی که مرگ را کراهت دارد، اگر کراهتش برای حب دنیا و تاسف بر جدایی و ترک اهل و اولاد و اموال است، و این حب دنیا و تاسف بر جدایی از آن به حد کمال باشد، به طوری که مرگ را دوست ندارد و دلش اصلا از لقاء خدای تعالی به سبب آنچه بر آن مترتب است (یعنی مرگ و فراق دنیا) شاد نباشد، و در دل او مطلقا شوقی به او نیابد، شکی نیست در اینکه چنین کراهتی منافی اصل محبت و از مرتبه دوستی خدا دور است.و اگر حب دنیا در این حد نباشد، به نحوی که در دل خود میلی به آنچه از لقاء الهی بر مرگ مترتب است نیابد بلکه دوستدار دنیا باشد لیکن فی الجمله شوقی به لقاء خدای تعالی نیز داشته باشد، یا کراهت او از مرگ ضعیف باشد، چنین دوستی دنیا منافی کمال محبت خداست، زیرا محبت کامل آن است که تمام دل را فرو گیرد، و بعید نیست که با وی آمیزه ضعیفی از دوستی خدا باشد، زیرا مردم در محبت خدا متفاوتند، یکی با تمام دل او را دوست دارد، و دیگری چنین نیست بلکه با او غیر او از همسر و فرزند و مال را نیز دوست دارد، و ناچار شادمانی او به لقاء خدا هنگام ورود بر او بقدر دوستی او (خدا) ست و کراهت او نسبت به فراق و جدائی از دنیا بهنگام مرگ بقدر دوستی آن (دنیا) است.و اگر کراهت او از مرگ برای طلب آمادگی بیشتر بوسیله تحصیل علم و عمل بیشتر برای ملاقات خدا و مشاهده او باشد، نه برای دوستی اهل و مال و نه برای تاسف بر فراق دنیا، این دلیل بر ضعف محبت نیست و منافاتی با اصل آن ندارد.این مانند محبی است که خبر باز آمدن محبوبش به او رسیده، و دوست دارد که آمدن وی ساعتی به تاخیر افتد تا خانه خود را پاکیزه و فرش کند و اسباب آن را آماده سازد، تا آسوده خاطر و فارغ البال وی را ملاقات نماید، و نشانه این همانا سعی در عمل و بکار بردن تمام کوشش و همت در تحصیل معرفت و آماده شدن برای آخرت است.

دوم - آنکه رضا و خواهش خدای سبحان را بر خشنودی و خواهش خود بگزیند، زیرا دوست صادق برای خواهش خویش با خواهش محبوب مخالفت نمی‌کند، چنانکه گفته‌اند:

ارید وصاله و یرید هجری

فاترک ما ارید لما یرید

«من وصال او را می‌خواهم و او طالب دوری من است - پس خواست او را بر می‌گزینم و از خواهش خود می‌گذرم » .

پس هر که دوستدار خداوند است: او را فرمان می‌برد و از نواهی او دوری می‌گزیند، و از پیروی شهوات پرهیز می‌کند، و کسالت و بطالت را وا می‌گذارد، و پیوسته مواظب طاعت و فرمانبری است، و از طاعت شادمان است و هیچ عبادتی بر او گران نمی‌آید.روایت است که:

«زلیخا چون ایمان آورد و همسر یوسف علیه السلام شد، از یوسف کناره گرفت و یکسره به خدای تعالی روی نمود و به عبادت پرداخت، چون یوسف او را روز به خلوت می‌خواند او وعده شب می‌داد، و چون شب او را دعوت می‌کرد به روز می‌افکند، یوسف به عتاب آمد که آن دوستی‌ها چه شد؟ زلیخا گفت: ای فرستاده خدا! من تو را وقتی دوست داشتم که خدای تو را نشناخته بودم، چون او را شناختم دوستی دیگری را بر دوستی او اختیار نمی‌کنم، و کسی را بجای او نمی‌خواهم » .

حق این است که عصیان و نافرمانی با کمال محبت منافی است اما با اصل محبت منافاتی ندارد، و از اینرو گاهی مریض چیزی می‌خورد که برای او زیان دارد و بر بیماری او می‌افزاید با آنکه خود را دوست دارد و تندرستی خویش را می‌خواهد، و سبب این حالت ضعف معرفت و غلبه شهوت است، و بدین گونه از ادای حق محبت ناتوان می‌گردد.

سوم - آنکه از یاد خدای سبحان غفلت نکند، بلکه پیوسته به یاد او باشد، زیرا هر که چیزی را دوست دارد ناگزیر آن را و آنچه را که متعلق به آن است بسیار یاد کند، پس دوست خدا از یاد خدا و یاد رسول او و یاد قرآن (که کلام اوست) و تلاوت آن غافل نمی‌ماند، و دوستدار خلوت و مناجات با اوست تا تنها به یاد او باشد، و با او کمال انس دارد و از مناجات او لذت می‌برد.و در اخبار داود علیه السلام است:

«دروغ گفت هر که ادعای دوستی من نمود و چون شب در آمد بخفت، نه دوست دیدار دوست خواهد؟ که هر که مرا جوید با وی ام » .

چهارم - آنکه از فقدان چیزی اندوهگین و متالم نگردد، و به وجود چیزی شادمان نشود، مگر آنچه او را به خدا نزدیک سازد یا از او دور کند: پس نباید در مصائب اندوه و بی تابی نماید، و از رسیدن به مقاصد دنیوی مسرور و شاد گردد، و بر چیزی که از دنیا از دست او رفت تاسف نخورد مگر بر طاعتی که او را به محبوب نزدیک سازد یا بر صدور معصیتی که او را از محبوب دور کند، یا بر ساعتی از عمر که بی یاد خدا و انس به او بگذراند.

پنجم - آنکه بر بندگان خدا مشفق و بر دوستان خدا مهربان و با دشمنان خدا سختگیر و مخالف باشد، زیرا مقتضای دوستی شفقت و محبت نسبت به دوستان و منسوبان محبوب، و بغض و دشمنی نسبت به دشمنان و مخالفان اوست.

ششم - آنکه از هیبت و عظمت و جلال الهی ترسان و متذلل باشد، و خوف ضد محبت نیست، چنانکه بعضی پنداشته‌اند، زیرا ادراک عظمت موجب هیبت و دهشت است، و ادراک جمال موجب محبت است.و بخصوص برای دوستان ترس اعراض محبوب و بیم حجاب و راندن از درگاه و ایستادن در یک مقام و کاهش محبت نیز هست.عارفی گفته است: «هر که خدا را به محبت محض بدون خوف عبادت کند به سبب آنکه در دوستی از حد گذشته است هلاک شود، و هر که او را از طریق خوف بدون محبت پرستد به واسطه رمیدن و وحشت یافتن از او بریده است، و هر که او را از هر دو راه عبادت کند خداوند وی را دوست دارد و به خود نزدیک کند و جاه و منزلت او را نزد خود استوار گرداند و وی را علم آموزد» .

هفتم - آنکه محبت و شوق خود را پنهان دارد و آشکار نکند و از اظهار وجد و نشاط محبت و دعوی آن اجتناب نماید، که اینها منافی تعظیم و تجلیل محبوب و هیبت از او و نگاهداشت راز اوست، که دوستی سری است از اسرار محبوب که فاش ساختن آن سزاوار نیست، و به علاوه بسا هست که در دعوی از حد واقع تجاوز کند و به دروغ بافتن افتد، و در این حال عقوبت او در آخرت و گرفتاریش در دنیا بزرگ شود.بلی، گاهی ممکن است محبت به حدی رسد که بیخود و مدهوش گردد و احوالش پریشان و مضطرب شود و بی اختیار آثار محبت پدید آید.چنین شخصی معذور است، زیرا مقهور سلطه محبت است.و کسی که دانست حصول حقیقت معرفت و محبت خدا چنانکه سزاوار است برای احدی ممکن نیست، و آگاه شد که بزرگان نوع انسان - یعنی انبیاء و اولیاء - به عجز و قصور اعتراف نموده‌اند، و مطلع گشت که یک صنف از اصناف نامتناهی ملائکه هستند که شمار ایشان بقدر همه مخلوقات است و آنان اهل محبت خداوندند و از زمانی که خدا ایشان را آفریده - سیصد هزار سال پیش از آفرینش عالم - غیر از خدای سبحان هیچ به خاطرشان خطور نکرده و غیر او را به یاد نیاورده‌اند، بحق شرم می‌کند که معرفت و محبت خود را معرفت و محبت بشمارد، و زبانش از اظهار این دعوی گنگ و لال می‌شود.

روایت است که: «یکی از اهل الله از یکی از صدیقان درخواست نمود که از خدای تعالی مسئلت نماید که ذره‌ای از معرفت خود را به او عطا فرماید، و وی چنین کرد، پس عقل او حیران و خرد او زایل و دل او سرگردان گشته سر به کوه‌ها نهاد، و هفت روز در یک جا ایستاد، نه او از چیزی بهره گرفت و نه چیزی از او فایده برد، پس آن صدیق از خدا مسئلت نمود که قدری از آن ذره معرفت را که به او داده کم کند، خدای تعالی به او وحی فرمود: «ما به او یک جزء از صد هزار جزء از یک ذره معرفت داده‌ایم، و در همان وقتی که او از من چنین درخواستی کرد صد هزار بنده چیزی از محبت مسئلت نمودند، و من اجابت سؤال آنان را به تاخیر انداختم تا اینکه تو برای او شفاعت کردی، و چون درخواست تو را اجابت کردم به آنان همان را دادم که به او عطا کردم، من یک ذره معرفت را میان صد هزار بنده تقسیم کردم، و این است حال او» .آن صدیق عرض کرد: سبحانک سبحانک! آنچه را به او عطا کرده‌ای کم کن، پس خدا آن یک جزء از صد هزار جزء از یک ذره معرفت را به ده هزار قسمت کرد و یک قسمت آن را باقی گذارد و بقیه را سلب نمود، در آن وقت خوف و حب و رجاء او اعتدال یافت، و آرام گرفت، و مانند یکی از کاملان اهل معرفت شد»[۱۳۵]

حق این است که صفات الهی اجل و اعظم از ادراک عقول بشری است، و هیچ یک از کاملان طاقت ندارد که جزئی از اجزاء نامتناهی آن را تحمل کند، پس وصول به حقیقت عظمت و جلال حضرت ربوبیت و دیگر صفات کمال او محال است، و آنچه درباره او می‌گویند و هم یا خیال است، پس کجا برای کسی آنچه سزاوار معرفت و محبت اوست حاصل می‌شود؟ اگر ممکن باشد که چندین برابر (و حتی بقدر نامتناهی) امثال این عوالم مخلوق از اسمانها و زمینها و آنچه فوق آنهاست در میان یک دانه خردل جا گیرد، ممکن است که ذره‌ای از عظمت و جلال خداوند در عظیمترین عقول آدمیان بگنجد.غایت معرفت ما این است که عظمت و قدرت و جلال و عزت و دیگر اوصاف کمالیه او را با این تمثیلها بشناسیم، و اینها حتی اگر در زمانهای بی نهایت مضاعف شود بیاناتی کوتاه بلکه و هم و خیال خواهد بود.

پس منزه است آن که راهی به معرفت او نیست مگر به عجز از معرفت او! و از علامات محبت، انس و رضاست - چنانکه بیان آن خواهد آمد - عارفی علامات محبت را در ابیاتی چند گرد آورده و گفته است:

لا تخد عن فللمحب دلائل و لدیه من تحف الحبیب و سائل

[در دعوی محبت] خدعه مکن که دوست را نشانه هاست - و نزد او تحفه هائی است که از دوست به او رسیده

منها تنعمه بمر بلائه و سروره فی کل ما هو فاعل

از آن جمله نعمت پروردگی اوست به تلخی بلاهای دوست - و به آنچه او کند شادمان و مسرور است

فالمنع منه عطیة مقبولة و الفقر اکرام و بر عاجل

پس منع دوست بخششی است پذیرفته - و درویشی گرامی داشتن و نیکی زودرس است

و من الدلائل ان تری من عزمه طوع الحبیب و ان الح العاذل

و از نشانه‌های محبت این است که عزم اطاعت دوست کند - اگر چه ملامتگر اصرار و مبالغه نماید

و من الدلائل ان یری متبسما و القلب فیه من الحبیب بلابل

و از نشانه‌ها اینکه چهره او خندان باشد - و دل او از فراق دوست اندوهناک باشد

و من الدلائل ان یری متفهما لکلام من یحظی لدیه سائل

و از نشانه‌ها آنکه فهیم و خردمند است و از گفتار او هر پرسش کننده‌ای بهره می‌برد

و من الدلائل ان یری متقشفا متحفظا عن کل ما هو قائل

و از علامات آنکه تنگدست و قانع، و در گفتار پرهیزکار و خویشتن دار است

و من الدلائل آن تراه مشمرا فی خرقتین علی شطوط الساحل

و از نشانه‌ها آنکه دو جامه کهنه بر خود پیچیده و بر کنار دریا می‌گردد [از مردم کناره می‌گیرد]

و من الدلائل حزنه و نحیبه جوف الظلام فما له من عاذل

و از جمله علامات، اندوه و گریه سوزناک اوست که در تاریکی شب از هر ملامتگری پنهان است

و من الدلائل ان تراه باکیا ان قد رآه علی قبیح فاعل

و از نشانه‌ها آنکه اگر عملی از او سر زند که دوست را ناخوش آید اشک از دیده روان سازد

و من الدلائل ان تراه راضیا بملیکه فی کل حکم نازل

و از علامات آنکه هر چه از دوست به او رسد خشنود باشد و به هر حکم او گردن نهد

و من الدلائل زهده فیما تری من دار ذل و النعیم الزائل

و از نشانه‌های محبت بی میلی و بی اعتنائی اوست به سرای فرومایه و نعمتهای ناپایدار

و من الدلائل ان تراه مسلما کل الامور الی الملیک العادل

و از جمله علامات آنست که همه امور خود را به پادشاه دادگر واگذار نماید

و من الدلائل ضحکه بین الوری و القلب محزون کقلب الثاکل

و از نشانه‌ها آنکه میان خلق خندان است - و دل او همچون فرزند مرده اندوهناک است

و من الدلائل ان تراه مسافرا نحو الجهاد و کل فعل فاضل

و از علامات محبت آنکه رهرو راه جهاد و متوجه اعمال فاضله باشد

معنی دوستی خدا مر بنده را

بدان که شواهد کتاب و سنت صراحت دارد که خدای سبحان بندگان خود را دوست دارد، چنانکه می‌فرماید:

«یحبهم و یحبونه » [۱۳۶]

«خدا آنان را دوست دارد و آنان خدا را دوست دارند» .

و می‌فرماید:

«ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله » [۱۳۷]

«خدا کسانی را که در راه او کارزار می‌کنند دوست دارد» .

و می‌فرماید:

«ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین » [۱۳۸]

«خدا توبه کاران و پاکیزه کاران را دوست دارد» .

و می‌فرماید:

«قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله و یغفر لکم ذبوبکم » [۱۳۹]

«بگو اگر خدا را دوست دارید مرا پیروی کنید تا خدا شما را دوست دارد و گناهانتان را بیامرزد» .

و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ان الله یعطی الدنیا من یحب و من لا یحب، و لا یعطی الایمان الا من یحب » «خدا دنیا را به کسی که دوست دارد و به کسی که دوست ندارد می‌دهد، ولی ایمان را نمی‌دهد مگر به کسی که دوست دارد» .

و فرمود: «اذا احب الله عبدا لم یضره ذنب » «وقتی خدا بنده‌ای را دوست دارد گناه به او زیان نمی‌رساند» .

و فرمود: «اذا احب الله عبدا ابتلاه، فان صبر اجتباه، و ان رضی اصطفاه » «وقتی خدا بنده‌ای را دوست دارد او را مبتلا می‌سازد، پس اگر شکیبائی کند وی را بر می‌گزیند، و اگر خشنود باشد او را گزین می‌کند» .

و فرمود: «من اکثر ذکر الله احبه الله » «کسی که بسیار یاد خدا کند خدا او را دوست دارد» .

و از خدا چنین حکایت فرمود: «بنده به وسیله نوافل (مستحبات) همواره به من تقرب می‌جوید تا او را دوست گیرم و چون به مرتبه دوستی من رسید شنیدن و دیدن و گفتن او به من باشد» .

و فرمود: «اذا احب الله عبدا، جعل له واعظا من نفسه، و زاجرا من قلبه، یامره و ینهاه » «وقتی خدا بنده‌ای را دوست دارد، برای او پند دهنده‌ای از درون وی و بازدارنده‌ای از دل وی قرار می‌دهد که او را امر و نهی کند» .

و امثال اینها بیش از حد شمار است.

اما حقیقت محبت - که میل و گرایش به موافق و سازگار است - در حق خدای تعالی متصور نیست، بلکه درباره نفوس ناقصه قابل تصور است، و خدای سبحان صاحب هر جمال و کمال و شکوه و عظمت و جلال است، و این همه برای او بالفعل از ازل تا ابد حاضر است، زیرا که تجدد و زوال آنها ناممکن است، و بنابر این او را نظری به غیر از این حیث که غیر است نیست، بلکه ابتهاج او به ذات و صفات و افعال خود است، و در وجود بجز ذات و صفات و افعال او چیزی نیست، و از اینرو یکی از عارفان هنگامی که قول خدای تعالی: «یحبهم و یحبونه » را خواند، گفت: «نحن نحبهم، فانه لیس یحب الا نفسه » «ما او را دوست داریم، و او دوست نمی‌دارد مگر خود را» ، بدین معنی که همه اوست و غیر او در وجود چیزی نیست، پس کسی که جز ذات و صفات و افعال و آثار خود را دوست نمی‌دارد، از حب خود و ذات خود و فرونهادن ذات خود از این حیث که متعلق به ذات اوست تجاوز نمی‌کند و بنابراین جز ذات خود را دوست نمی‌دارد.

و مراد از دوست داشتن خدا بندگان خود را ابتهاج عام است که خدا نسبت به افعال خویش دارد، زیرا از آیات و اخبار مستفاد می‌شود که خدای تعالی نسبت به بعضی از بندگان نظر و محبت خاصی دارد که با دیگر بندگان و مخلوقات آن نظر و محبت را ندارد.پس معنی این دوستی بر می‌گردد به برداشتن پرده از دل او تا به دل او را ببیند، و او را توفیق رسیدن به مقام قرب خود عطا می‌فرماید، و درون او را از دخول غیر می‌پردازد و موانع بین او و مولای خویش را بر می‌دارد تا جز به حق و از حق نشنود و جز به او نبیند و سخن نگوید - چنانکه در حدیث قدسی آمده است.

پس تقرب او به وسیله نوافل و مستحبات سبب صفا و پاکی باطن او و برداشتن پرده از دل او و وصول به مرتبه قرب پروردگار است و این همه از فضل خدای تعالی و لطف اوست.

مطلب دیگر آنکه: نزدیکی بنده به خدا موجب تغیر و تجدد در صفات خدای تعالی نیست، زیرا تغیر بر خدای سبحان محال است و او همواره صفات کمال و جلال و جمال را از ازل داشته و دارد، بلکه تنها موجب دگرگونی بنده می‌شود به واسطه ترقی در درجات کمال، و خو گرفتن و تخلق به اخلاق عالی و بزرگوارانه که اخلاق الهی است.پس هر گاه در صفت کاملتر شد و در علم و احاطه به حقایق امور مرتبه‌ای تمامتر یافت، و در غلبه بر شیاطین و ریشه کنی شهوات ثبات قدم بیشتری نشان داد، و در پاکی و دوری از رذائل آشکارتر نمود، و نیروی تصرف در ملکوت اشیاء حاصل کرد، به خدا نزدیکتر می‌گردد.و درجات قرب نامتناهی است زیرا درجات کمال چنین است.و مثل تقرب بنده به خدا مانند تقرب یکی از دو شی ء متحرکی که به دیگری نزدیک می‌گردد نیست، بلکه مانند تقرب شی ء متحرک به شی ء ساکن است.یا مانند تقرب شاگرد به استاد خود در درجات کمال است، زیرا شاگرد در حال حرکت و ترقی از فروترین درجه جهل به بالاترین مرتبه علم است، و طالب نزدیک شدن به استاد خود در درجات علم و کمال است، و استاد ثابت و ایستاست.و اگر ممکن باشد که شاگرد به مرتبه استاد خود که کمالاتش متناهی است برسد، بنده، هر که باشد ممکن نیست به کمالی از کمالات خدای سبحان برسد، زیرا کمالات او در شدت و قوت و شمار نامتناهی است.

و علامت محبوب بودن بنده در نزد خدا این است که او خدا را دوست داشته باشد و بر دیگر محبوبهای خود برگزیند، و از نهان و آشکار امور ببیند که خدای تعالی اسباب سعادت او را فراهم می‌کند و او را به آنچه خیر او در آن است راه می‌نماید، و او را از گناهانی که ممکن است از او سر زند باز می‌دارد، و امر ظاهر و باطن و پنهان و آشکار او را خدا خود سرپرستی می‌کند.پس خداست که مشاور و مدبر امر او و زینت بخش اخلاق او و بکار دارنده اندامهای او و توفیق دهنده امر ظاهری و باطنی اوست، و همه هموم [۱۴۰] او را یک هم می‌کند، و روی دل او را از دنیا می‌گرداند، و او را از مردم بیگانه می‌سازد، و با چشاندن لذت مناجات در خلوت خود به او با وی انس می‌گیرد، و پرده‌های بین او و معرفت خود را از میان برمی دارد.

دنباله: دوستی و دشمنی برای خدا

بدان که اخبار در ستایش حب و بغض خدائی و فضیلت و ثواب آن بسیار است، ولی معنای دوستی و دشمنی برای خدا خالی از ابهام نیست، پس ناگزیر به بعضی از این اخبار اشاره می‌کنیم و سپس حقیقت آن را روشن و معنای آن را آشکار می‌سازیم.اما اخبار:

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ود المؤمن للمؤمن فی الله من اعظم شعب الایمان، الا و من احب فی الله و ابغض فی الله، و اعطی فی الله و منع فی الله، فهو من اصفیاء الله » «دوستی مؤمن برای مؤمن در راه خدا (یا برای خدا) از بزرگترین شعبه‌های ایمان است، آگاه باشید که هر که دوستی و دشمنی در راه خدا (یا برای خدا) کند و برای خدا عطا و منع کند از برگزیدگان خداست » .

روزی آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم به اصحاب خود فرمود: «کدامیک از دستاویزهای ایمان محکمتر است؟» گفتند: خدا و رسول او داناترند - پس بعضی گفتند: نماز، و بعضی گفتند: زکات، و بعضی گفتند: روزه، و بعضی گفتند: حج و عمره، و بعضی گفتند: جهاد - آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: لکل ما قلتم فضل و لیس به، و لکن اوثق عری الایمان الحب فی الله و البغض فی الله، و توالی اولیاء الله و التبری من اعداء الله » «برای هر یک از آنچه گفتید فضیلتی است ولی پاسخ پرسش من نیست.

محکمترین دستاویزهای ایمان دوستی و دشمنی در راه خدا و پیروی دوستان خدا و بیزاری از دشمنان خداست » .

و فرمود: «المتحابون فی الله یوم القیامة علی ارض زبرجدة خضراء فی ظل عرشه عن یمینه - و کلتا یدیه یمین - وجوههم اشد بیاضا و اضوا من الشمس الطالعة، یغبطهم بمنزلتهم کل ملک مقرب و کل نبی مرسل، یقول الناس: من هؤلاء؟ فیقال: هؤلاء المتحابون فی الله » «کسانی که یکدیگر را برای خدا دوست دارند در روز قیامت بر زمینی باشند از زبرجد سبز در سایه عرش او سمت راستش - و هر دو دست او راست است - رویهای آنان بسیار سفید و نورانی و از خورشید طالع درخشانتر است، هر فرشته مقربی و هر پیغمبر مرسلی به مقام و مرتبه ایشان آرزو و غبطه خواهد برد، مردم می‌گویند: اینها کیانند؟ در جواب گفته شود: اینان دوستداران یکدیگرند برای خدا» .

و حضرت سید الساجدین علیه السلام فرمود: «چون خدا - عز و جل - پیشینیان و پسینیان را [در قیامت] گرد آورد ندا دهنده‌ای به بانگی که مردم شنوند گوید:

دوستداران یکدیگر برای خدا کجایند؟ گروهی از مردم برخیزند، پس به آنان گویند: بی حساب به بهشت روید.فرشتگان آنان را ملاقات کنند و گویند: کجا می‌روید؟ گویند: به بهشت، بدون حساب، گویند: شما چه گروهی از مردمید؟

گویند: ما دوستداران یکدیگریم برای خدا.گویند: اعمال شما چه بوده؟ گویند:

برای خدا دوستی و دشمنی می‌کردیم.گویند: چه نیکوست پاداشت اهل عمل » .

و امام باقر علیه السلام فرمود: «اذا اردت ان تعلم ان فیک خیرا، فانظر الی قلبک، فان کان یحب اهل طاعة الله و یبغض اهل معصیته ففیک خیر و الله یحبک، و اذا کان یبغض اهل طاعة الله و یحب اهل معصیته فلیس فیک خیر و الله یبغضک، و المرء مع من احبه » «چون خواهی بدانی که در تو خیری هست یا نه، به دل خود بنگر، اگر اهل طاعت خدا را دوست دارد و اهل معصیت خدا را دشمن دارد در تو خیری هست و خدا تو را دوست دارد، و اگر اهل طاعت خدا را دشمن دارد و اهل معصیت را دوست دارد در تو خیری نیست و خدا تو را دشمن دارد، و آدمی با کسی است که او را دوست دارد» .

و فرمود: «لو ان رجلا احب رجلا لله، لا ثابه الله علی حبه ایاه و ان کان المحبوب فی علم الله من اهل النار، و لو ان رجلا ابغض رجلا لله، لاثابه الله علی بغضه ایاه و ان کان المبغض فی علم الله من اهل الجنة » «اگر مردی مرد دیگر را برای خدا دوست دارد، خداوند او را برای دوستی وی ثواب دهد اگر چه آن را که دوست داشته در علم خدا دوزخی باشد، و اگر مردی دیگری را برای خدا دشمن دارد، خداوند او را برای دشمنی وی پاداش دهد، هر چند آن را که دشمن داشته در علم خدا بهشتی باشد» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «من احب لله، و ابغض لله، و اعطی لله، فهو ممن کمل ایمانه » «هر که برای خدا دوست دارد و برای خدا دشمن دارد و برای خدا عطا کند، ایمانش کامل است » .

و فرمود: «کسانی که یکدیگر را برای خدا دوست دارند روز قیامت بر منبرهای نور هستند، نور چهره و نور تن و نور منبرهایشان هر چیزی را روشن می‌کند تا آنجا که به آن شناخته شوند، و گفته شود: اینان دوستداران یکدیگر برای خدایند» .

و فرمود: «و هل الایمان الا الحب فی الله و البغض فی الله؟ ثم تلا هذه الآیة:

«و لکن الله حبب الیکم الایمان و زینه فی قلوبکم و کره الیکم الکفر و الفسوق و العصیان...» [۱۴۱]

«مگر ایمان غیر از حب و بغض است؟ سپس این آیه را تلاوت فرمود:

«و لیکن خدا ایمان را محبوب شما کرد و آن را در دلهای شما بیار است و کفر و نافرمانی و گناه را مکروه شما ساخت...» و فرمود: «ما التقی المؤمنان قط الا کان افضلهما اشدهما حبا لاخیه » «دو مؤمن هرگز با یکدیگر ملاقات نکنند مگر آن که برادرش را دوستتر دارد برتر است » .

و فرمود: «من لم یحب علی الدین و لم یبغض علی الدین فلا دین له » «هر که دوستی و دشمنیش برای دین نباشد دین ندارد» [۱۴۲]

و به این مضمونها اخبار بسیار است.

و چون این را دانستی، اکنون به معنی دوستی و دشمنی برای خدا اشاره می‌کنیم و می گوئیم:

محبتی که میان دو انسان هست، یا صرفا به سبب مصاحبت اتفاقی است مانند همسایگی یا به حسب گرد آمدن در بازار یا مدرسه یا سفر یا درباره سلطان و امثال اینها، معلوم است که چنین محبتی از قبیل دوستی برای خدا نیست بلکه دوستی به حسب اتفاق است، یا بدین گونه نیست بلکه سبب و انگیزه‌ای دیگر دارد، و این دوستی بر چهار قسم است:

اول - آنکه انسانی دیگری را لذاته و برای اینکه مخلوقی مانند اوست دوست دارد، نه برای رسیدن به محبوب و مقصودی دیگر، بدین معنی که خود وی نزد او محبوب است و از دیدار او و مشاهده اخلاق او لذت می‌برد، زیرا در نظرش نیکو می‌نماید، که هر زیبائی برای کسی که زیبائی او را در می‌یابد لذت آور است، و هر لذت آوری محبوب است، و در پی لذت پسندیدن و نیکو شمردن می‌آید، و در دنبال پسندیدن و ستودن موافقت و سازگاری میان طبعها و سرشتها حاصل می‌شود.

اما چیزی که پسندیده و نیکو شمرده می‌شود یا زیبائی رخسار است، یا کمال عقل، یا کثرت علم، یا حسن اخلاق و کردار، و این همه نزد طبعهای سالم پسندیده و نیکوست، و هر نیکو و ستوده‌ای لذت آور و محبوب است.

و از این گونه است محبت کسی که دیگری را برای مناسبت نهانی و معنوی که میان آن دو هست دوست دارد، زیرا گاهی دوستی میان دو شخص بدون نیکوئی سیرت (خلق و خو) یا صورت (پیکر و اندام) استوار می‌شود، بی آنکه ملاحتی در رخسار یا دیگر اعضاء محبوب وجود داشته باشد، بلکه مناسبتی باطنی موجب الفت و سازگاری و محبت می‌گردد، که هر چیزی طبعا به همانند خود کشیده می‌شود.و در درون اشیاء نکته‌های نهانی است که آگاهی بر آنها در توان بشر نیست، و به این گونه از محبت و سازگاری رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اشاره دارد که فرمود: «ارواح همچون سپاهیان منظم اند، روحهای آشنا الفت می‌گیرند و روحهای ناآشنا از هم می‌رمند» .پس دوستی نتیجه تناسب و سازگاری است که همان آشنائی و شناختن همدیگر باشد، و دشمنی نتیجه ناآشنائی و نشناختن یکدیگر است.

معلوم است که این قسم از محبت ربطی به دوستی خدا ندارد، بلکه دوستی به حسب طبع و خواهش نفس است، لذا از ایمان به خدا سرچشمه نمی‌گیرد، و می‌توان گفت که اگر به غرض ناپسندی پیوند و اتصال دارد مذموم است، و گرنه مباحی است که به ستایش و نکوهش موصوف نیست.

دوم - آنکه او را نه برای خود وی بلکه برای محبوبی دیگر دوست دارد، و این محبوب فایده دنیوی باشد.شکی نیست که هر چه وسیله‌ای برای رسیدن به محبوب باشد محبوب است، و آشکار است که این گونه دوستی از جمله دوستی برای خدا نیست.

سوم - آنکه او را دوست دارد نه برای خود وی بلکه برای غیر او، و این غیر به بهره‌ها و فواید اخروی برگردد نه دنیوی، مثل دوست داشتن شاگرد استاد را، تا بدان وسیله به تحصیل علم و نیکو ساختن عمل دست یابد، و مقصود او از علم و عمل سعادت اخروی است. این دوستی از جمله دوستی برای خداست و صاحب آن محب خدا شمرده می‌شود.و همچنین محبت استاد به شاگرد، زیرا وی علم را از او فرا می‌گیرد و به واسطه او به مرتبه تعلیم نائل می‌گردد، و به سبب او به درجه بزرگداشت در ملکوت آسمان ترقی می‌کند. عیسی علیه السلام فرمود: «کسی که علم فرا گرفت و عمل کرد و تعلیم داد، در ملکوت آسمان بزرگ خوانده می‌شود» .

و تعلیم جز با متعلم صورت نمی‌پذیرد، و وی در تحصیل این کمال در حکم آلت و وسیله است، و اگر او را دوست دارد برای این است که سینه وی کشتزار اوست، پس او نیز دوستدار خداست.

تحقیق مطلب این است که: هر که دیگری را برای صنعت یا کارش که موجب تقرب وی به خداست دوست دارد از جمله دوستداران در راه خداست، مانند دوستی رساننده صدقه به مستحقان، و دوستی آشپزی که برای مهمانان از جهت تقرب به خدا نیکو پخت و پز کند، و دوستی کسی که بر او انفاق می‌کند و در خوراک و پوشاک و مسکن و همه مقاصد دنیوی با او مواسات می‌نماید، و مقصود وی از این عمل آسودگی خاطر وی برای تحصیل علم و عبادت باشد، و دوستی کسی که به او خدمت می‌کند از شستن جامه و روفتن خانه و پختن خوراک وی و مانند اینها از این جهت که برای تحصیل علم و عمل فراغت داشته باشد...و امثال اینها را می‌توان قیاس کرد.و معیار این است که هر که دیگری را دوست دارد از این حیث که وسیله است برای فایده اخروی از محب برای خدا و در راه خداست.

چهارم - آنکه او را برای خدا و در راه خدا دوست داشته باشد، نه برای اینکه از او به علم یا عملی نائل شود، یا به وسیله او به چیزی غیر از او دست یابد، بلکه از این جهت او را دوست دارد که او وابسته و منسوب به خداست، یا به نسبت عامی که هر مخلوقی به خدا دارد، یا به سبب خصوصیت نسبتی که او راست از تقرب به خدا و شدت محبت و خدمت او برای خدای تعالی.و شکی نیست در اینکه از آثار غلبه دوستی با کسی این است که محبت از محبوب به هر که متعلق و منسوب به اوست برسد اگر چه نسبت دوری داشته باشد، پس هر که انسانی را شدیدا دوست دارد دوست این انسان و محبوب و خدمتکار او و هر که او را مدح و ثنا کند دوست دارد، و دوست دارد که به رضای محبوب خود بشتابد، چنانکه گفته‌اند:

امر علی الدیار دیار لیلیو ما حب الدیار شغفن قلبی

اقبل ذا الجدار و ذا الجداراو لکن حب من سکن الدیارا

«به دیار لیلی می‌گذرم و بوسه بر این دیوار و آن دیوار می‌دهم.

محبت دیار نیست که دلم را فریفته بلکه محبت کسی است که در آن دیار ساکن است » .

و اما بغض برای خدا، این است که انسانی انسان دیگر را به سبب نافرمانی و معصیت و مخالفت او با خدای تعالی دشمن داشته باشد، زیرا کسی که برای خدا دوست دارد ناگزیر برای خدا دشمن دارد، که تو اگر انسانی را دوست داری چون مطیع و محبوب خداست، اگر خدا را نافرمانی و عصیان کند ناگزیر وی را دشمن خواهی داشت، زیرا او سرکش و نزد خدا مبغوض است.عیسی علیه السلام فرمود: «با خدا دوستی کنید به دشمنی گناهکاران، و به خدا تقرب جوئید به دوری کردن از ایشان، و رضای خدا طلبید به خشم و ناخشنودی نسبت به آنان » .روایت است که خدای تعالی به یکی از پیغمبران وحی فرمود: «اما زهد تو در دنیا شتاب برای راحتی خود تست، و اما انقطاع تو به من عزت طلبی تو نزد من است، و لیکن آیا برای من کسی را دشمن داشته‌ای یا دوست گرفته‌ای؟» اما معصیت را درجات گوناگون است، گاهی معصیت به اعتقاد است، مانند کفر و شرک و بدعت، و گاهی به گفتار و کردار، و این یا از قبیل اذیت و آزار به دیگران است، مانند کشتن و خشم گرفتن و زدن و گواهی دروغ دادن و دیگر انواع ظلم، یا برای آزار دیگران نیست، و این یا موجب فساد دیگران است، مانند جمع میان مردان و زنان، و آماده ساختن اسباب شر و فساد همان گونه که خوی و روش صاحب خرابات و مجلس فسق است، یا موجب فساد دیگران نیست، مانند زنا و شرابخواری، و این نیز یا کبیره است یا صغیره.

و اظهار دشمنی نیز درجات مختلف دارد، مانند دوری کردن و سخن نگفتن با کسی، و درشتی و خشونت نمودن در گفتار و تحقیر و اهانت و اطاعت نکردن از وی، و سعی در بدی کردن به او و تباه ساختن نیازها و حاجات او، و برخی از اینها شدیدتر از برخی دیگر است، چنانکه درجات فسق و معصیت چنین است.و باید شدیدترین درجات دشمنی به ازاء شدیدترین درجات معصیت باشد، و وسط به ازاء وسط و ضعیفترین به ازاء ضعیفترین.و سزاوار آنست که نخست پند و نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر نماید، و در اندرز و ارشاد با تاکید و درشتی سخن گوید، بخصوص اگر آن گناهکار از آشنایان و دوستان وی باشد.و اگر گناهکار صفات پسندیده، مانند ایمان و علم و سخاوت و عبادت و طاعت یا امثال اینها، داشته باشد سزاوار است که او را برای معصیتش دشمن و برای صفت پسندیده اش دوست دارند.

و این مانند آنست که اگر کسی با تو در غرضی موافق و در غرض دیگر مخالف باشد با او حالتی متوسط بین رفت و آمد و کناره گیری داری.بنابراین در اکرام او آنگونه که در حق کسی که در همه اغراض با تو موافق است مبالغه مکن، و در اهانت او آنطور که درباره کسی که در همه اغراض با تو مخالف است مبالغه روا مدار.

تتمیم: وفا و پایداری در دوستی

بدان که دوستی برادران برای خدا وقتی تمام و کامل است که بر آن و لوازم آن و مداومت بر آن تا مرگ و حتی بعد از آن با فرزندان و دوستان او وفا و پایداری شود.و ضد وفا «جفا» ست، و آن قطع محبت یا بعضی از لوازم آن در ایام زندگانی یا بعد از مرگ نسبت به فرزندان و دوستان اوست.و اگر در دوستی وفا نباشد فایده‌ای بر آن مترتب نیست، زیرا مراد از این گونه دوستی آخرت است، پس اگر پیش از مرگ قطع شود آن سعی ضایع می‌گردد و عمل از میان می‌رود، و از اینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره هفت نفری که خداوند در قیامت جزای ظلم آنان را می‌دهد فرمود: «و دو برادری که با یکدیگر برای خدا گرد آمدند و سپس از هم جدا و پراکنده شدند» .

روایت است که: «رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یکی از پیر زنان را هر گاه به نزد او می‌آمد اکرام می‌فرمود، از سبب آن پرسیدند، فرمود: وی در ایام حیات خدیجه به خانه ما می‌آمد، وفاداری و پاسداری عهد از دین است » .

پس مراعات جمیع دوستان و خویشان و بستگان محبوب از نشانه‌های وفاست، و مراعات ایشان از مراعات خود محبوب دلنشین تر است، زیرا شادمانی او به تفقد و دلجوئی متعلقان از فرح به تفقد خود او بیشتر می‌گردد، که نیرومندی دوستی و مهربانی شناخته نمی‌شود مگر آنکه از محبوب به هر که متعلق به اوست برسد، حتی قوت محبت با کسی به جائی می‌رسد که سگ در خانه محبوب در نظر او از دیگر سگان امتیازی می‌یابد.

و شکی نیست که محبت اگر منقطع گردد - و لو بعد از مرگ - دوستی برای خدا نیست، زیرا محبت در راه خدا همیشگی و بی انقطاع است.و اینکه گفته‌اند «کمی وفا بعد از وفات بهتر از بسیار آن در حال حیات است » برای این است که بر دوستی برای خدا دلالت دارد.خلاصه آنکه وفا و پاسداری دوستی کمال آن است.و از آثار وفا این است که از جدائی و مفارقت محبوب بسیار بی تاب می‌شود، و سخنان مردم را علیه او نمی‌شنود، و دوست او را دوست و دشمن او را دشمن دارد، ولی موافقت با دوست در آنچه مخالف حق و در امری باشد که به دین تعلق دارد وفا نیست، بلکه وفا این است که با او در آن امر مخالفت کند و او را به حق ارشاد نماید.

اما انس و بعد: دانستی که انس عبارت است از شاد شدن دل به ملاحظه محبوب بعد از رسیدن به او، و بعد خلاف آن است.و انس و خوف و شوق همگی از آثار محبت است، و هر یک از اینها بر محب به حسب نظر او وارد می‌شود، و بموقع بر او غلبه می‌کند.پس اگر اطلاع بر منتهای جمال از پس پرده‌های غیب بر دل صاحب شوق غالب شود، و قصور خود را از آگاهی بر کنه جلال دریابد، نفس او برانگیخته و بی آرام می‌شود و شوق او به هیجان می‌آید، و این حالت بر انگیختگی و بی آرامی را شوق نامند، و این حالت نسبت به امر غایب پدید می‌آید.

و چون فرح و شادی قرب و مشاهده حضور نسبت به آنچه مکشوف و حاصل است بر او غلبه کند، و نظر او مقصور بر مطالعه جمال حاضر مکشوف باشد، و التفاتی به آنچه ادراک نکرده نداشته باشد، شادی دل به چیزی است که ملاحظه کرده، و این شادمانی انس نامیده می‌شود.و اگر نظر او به صفات عزت و جلال و بی نیازی باشد، و امکان زوال مشاهده و دوری [از ذو الجلال] را ملتفت گردد، از این التفات دردمند و بیمناک می‌گردد، و این بیم و دردمندی او خوف نامیده می‌شود.و این احوال تابع این ملاحظات است، پس اگر انس غالب شود و از ملاحظه آنچه از او غایب است و به آن نرسیده و از خطر زوال آنچه به او رسیده بر کنار باشد، نعمت و آسایش و لذتش عظیم خواهد بود، و انس به خدا بر او غالب خواهد شد، و طالب عزلت و تنهائی و رمیدن از غیر خداست، بلکه آنچه او را از تنهائی باز دارد گرانترین چیزها بر دل اوست، چنانکه روایت شده است که: «موسی علیه السلام چون خدا با او سخن گفت و کلام خدا را شنید مدتها سخن هر مخلوقی را که می‌شنید بیهوش می‌شد، زیرا محبت موجب شیرینی کلام محبوب و شیرینی ذکر اوست، و اگر با مردم در آمیزد گوئی در جماعت تنها و یگانه است، و دلش هوای خلوت دارد، در شهر غریب و بیگانه است و در سفر در شهر و خانه است، شاهد در غیبت و غایب در حضور است[۱۴۳] ، با تن آمیخته است ولی دل او تنها و مجرد مستغرق در شیرینی ذکر است.

امیر مؤمنان علیه السلام در وصف ایشان می‌فرماید: «هم قوم هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة[۱۴۴] ، فباشروا روح الیقین، و استلانوا ما استوعره المترفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون، صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلی، اولئک خلفاء الله فی ارضه، و الدعاة الی دینه » .

«علم به آنان با حقیقت بصیرت روی آورده، و بر خوردار از راحت و آرامش یقین اند، آنچه نعمت پروردگان دشوار می‌دانند (گذشت از لذات دنیا و هوای نفس) برای ایشان آسان شده، به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفته‌اند.در دنیا با بدنهائی که روحهای آنها به جای بسیار بلند (عالم ملکوت) آمیخته است زندگی می‌کنند.آنان خلفای خدا در زمین و دعوت کنندگان به دین او هستند» .

انس به خدا

کسی که منکر وجود حب و شوق است وجود انس را نیز انکار می‌کند، به این گمان که این حالات بر تشبیه [صفات الهی به صفات انسانی] دلالت دارد، و حال آنکه این پندار ناشی از جهل به ابتهاجات عقلی و لذات حقیقی است، و برخاسته از کوتاهی طریق معرفت و خشکی و جمود بر احکام علام حس و غفلت از عالم عقل و بصیرت است.و ثبوت و تحقق انس از برخی اخبار پیشین معلوم شد، و در اخبار داود نیز می‌توان دلیلی بر آن یافت: «خدای عز و جل به او وحی فرستاد: ای داود!

پیام مرا به اهل زمین برسان: من دوست آنم که مرا دوست دارد، و همنشین آنم که با من به خلوت نشیند، و مونس آنم که با یاد من انس گیرد، و مصاحب آنم که مصاحب من است، و برگزیننده آنم که مرا برگزیند، و فرمانبردار آنم که مرا فرمان برد.

هیچ بنده‌ای به یقین و از دل مرا دوست نداشت مگر آنکه او را دوست خاص خویش گرفتم و بر دیگر مخلوقاتم مقدم داشتم.هر که مرا جوید بیابد، و هر که دیگری را جوید مرا نیابد.ای اهل زمین! این کارها را که بدان فریفته شده‌اید فرو گذارید، و روی به کرامت و مصاحبت و مجالست من آرید، و با من انس گیرید تا با شما انس گیرم، و به دوستی شما بشتابم » .

انس گاهی به ناز و گستاخی می‌رسد

ابو حامد غزالی گوید: «انس چون دوام و غلبه و استواری یابد، و قلق و بی آرامی شوق آن را مشوش و مضطرب نگرداند، و بیم بعد و حجاب آن را تیره و تار نسازد، باعث نوعی انبساط و از حد گذشتن در گفتار و کردار و مناجات با خدای سبحان می‌شود که گاهی در ظاهر ناپسند می‌نماید، زیرا در آن جرات و گستاخی و کم ترسی است، و لیکن این از کسی که به مقام انس رسیده قابل تحمل است، اما کسی که به این مقام نرسیده و در کردار و گفتار خود را به آنان شبیه سازد هلاک و مشرف بر کفر می‌گردد.پس کلمات صادره از روی انبساط و ناز از بعضی بندگان تحمل کردنی است.و از انبساط در گفتار، قول موسی است:

«ان هی الا فتنتک »[۱۴۵]

«نیست این مگر آزمایش تو» .

و سخن او در تعلل (بهانه جویی و علت انگیختن) و اعتذار (عذر آوردن)، هنگامی که به او گفته شد:

«اذهب الی فرعون انه طغی »[۱۴۶] «به سوی فرعون برو که او سرکشی کرده » :

«و لهم علی ذنب فاخاف ان یقتلون » [۱۴۷] «و آنان را بر من [دعوی] گناهی است و بیم دارم مرا بکشند» . و سخن او:

«و یضیق صدری » [۱۴۸]

«و سینه‌ام تنگ گیرد» .

و گفتار او:

اننا نخاف ان یفرط علینا او ان یطغی [۱۴۹]

«ما می‌ترسیم که در [آزارمان] پیشی و شتاب گیرد یا از حد در گذرد و طغیان کند» این گفتار و رفتار از غیر موسی خلاف ادب است، زیرا با کسی که در مقام انس است ملاطفت شود و از او تحمل کنند آنچه را که از غیر او تحمل نکنند، چنانکه از یونس پیغمبر علیه السلام کمتر از این را متحمل نشدند، و او را به مقام هیبت گرفتند و در شکم ماهی در ظلمات سه گانه زندانی کردند، و اگر نعمت [رحمت و بخشش] پروردگارش او را در نمی‌یافت به صحرا افکنده می‌شد و نکوهیده مانده بود، و پیامبر ما را از اقتدا به وی نهی فرمود:

«فاصبر لحکم ربک و لا تکن کصاحب الحوت اذ نادی و هو مکظوم » [۱۵۰]

«پس به حکم پروردگارت شکیبا باش و چون یار ماهی (یونس) مباش آنگاه که غمزده و اندوهگین ما را ندا داد» .و این اختلافات بعضی به سبب اختلاف مقامات و احوال است و بعضی به جهت قسمت ازلی که میان بندگان برتری و تفاوت نهاده‌اند، خدای سبحان می‌فرماید:

«تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض منهم من کلم الله و رفع بعضهم درجات »[۱۵۱]

«این فرستادگان را بعضی بر بعضی دیگر برتری دادیم، از آنها کسی بود که خدا با او سخن گفت و بعضی را مرتبه‌ها بالا برد» .

پس انبیاء و اولیاء در صفات و احوال مختلفند، نمی‌بینی که عیسی بن مریم علیه السلام در مقام انبساط و ناز بر خود سلام می‌فرستد و می‌گوید:

«و السلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا»[۱۵۲] «درود بر من، روزی که متولد شدم و روزی که می‌میرم و روزی که زنده برانگیخته خواهم شد» .

و این انبساطی است از جانب او به سبب لطفی که در مقام انس مشاهده کرده است.و اما یحیی علیه السلام در مقام هیبت و حیاء ماند و سخنی نگفت تا خدا بر او درود فرستاد و فرمود:

«و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا» [۱۵۳]

«درود بر او روزی که تولد یافت و روزی که می‌میرد و روزی که زنده برانگیخته خواهد شد» .

و بنگر که چگونه از برادران یوسف آنچه نسبت به وی کردند تحمل شد، و یکی از دانشمندان می‌گوید: «از آغاز قول خدای تعالی:

«اذ قالوا لیوسف و اخوه احب الی ابینا منا» [۱۵۴]

«هنگامی که گفتند: یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوبترند» تا بیست آیه که خدای تعالی از آنان خبر داده شمردم چهل و چند خطا [ی آنان را] یافتم که برخی بزرگتر از برخی دیگر است، و گاهی در یک کلمه سه چهار خطا جمع شده است، و خدا آنان را آمرزید و از آنها درگذشت، ولی از عزیر به جهت یک مساله که درباره قدر پرسید تحمل نشد، تا آنجا که گفته شد: اگر به مثل آن باز می‌گشت نامش از دیوان نبوت محو می‌شد» .

و از فوائد این داستانها در قرآن این است که سنت خدا درباره بندگان گذشته اش شناخته می‌شود، پس در قرآن چیزی نیست مگر اینکه در آن اسرار و انواری هست که ریشه داران در علم باز می‌شناسند.

دنباله عزلت

کسی که به مقام انس رسید، دوستی خلوت و عزلت و دوری از مردم بر دل او غالب می‌شود، زیرا مصاحبت و آمیزش با مردمان دل را از توجه تام به خدا مشغول می‌سازد.پس باید بیان کنیم که از عزلت و مصاحبت کدامیک برتر است، زیرا علما در این مساله آراء متفاوت دارند، و اخبار نیز در این مطلب مختلف است، و هر یک از آن دو را فوائد و مفاسدی است، پس می گوئیم: جمعی از علماء عزلت و گوشه گیری را بر مصاحبت و در آمیختن با مردم ترجیح می‌دهند، و جمعی دیگر مخالطه و آمد و شد با مردم را بر گوشه گیری افضل می‌دانند.

گروه اول به اطلاق آنچه در مدح و ستایش و فوائد عزلت رسیده نظر دارند، مانند سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «ان الله یحب التقی الخفی » «خداوند بنده پرهیزکار پنهان را دوست دارد» .

و فرمود: «بهترین مردمان مؤمنی است که به جان و مال خود در راه خدا جهاد کند، و بعد از وی مردی است که در غارها و میان کوه‌ها گوشه گیری نماید» .

و به کسی که از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم از راه نجات پرسید، فرمود: «در خانه خود بنشین، و دین خود را نگاهدار، و بر گناه خود گریه کن » .

و گفتار امام صادق علیه السلام: «زمانه تباه گشت، و برادران دگرگون شدند، و تنهائی و انفراد برای آرامش خاطر و اطمینان قلب بهتر است » .

و فرمود: «شناسندگان و آشنایان خود را کم کن، و از آن که می‌شناسی بیگانه شو» .و فرمود: «گوشه نشین در پناهگاه خدای تعالی پناه گرفته است، و در حفظ و حراست اوست، پس خوشا آن که در نهان و آشکار از همگان بیگانه و تنها باشد!

و او به ده خصلت نیازمند است: علم حق و باطل و تمیز میان آن دو، و دوست داشتن فقر، و برگزیدن سختی و شدت، و زهد، و غنیمت شمردن خلوت و تنهائی، و نظر کردن در عواقب و سرانجام امور، و خود را با وجود کوشش مقصر دانستن در عبادت، و ترک خود بینی و خود پسندی، و بسیاری ذکر و ترک غفلت، که غفلت دام شیطان و اساس هر گرفتاری و بلیه و سبب هر حجابی است، و خالی بودن خانه از هر چه در آن وقت بدان نیازی نیست.عیسی بن مریم علیهما السلام فرمود: «زبان خود را برای آباد ساختن دل خود نگاهدار، و در خانه خود بنشین، و از ریا بپرهیز و در معاش از زائد بر قدر حاجت حذر کن، و از پروردگارت شرم دار، و بر گناه خود گریه کن، و از مردم بگریز چنانکه از شیر واقعی می‌گریزی، که مردم پیش از این دوا بودند و اکنون دردند، پس در همه حال از خدا بترس » .ربیع بن خثیم گفت:

«اگر امروز توانی در موضعی باشی که کسی را نشناسی و کسی تو را نشناسد چنان کن، در کناره گیری و گوشه نشینی محافظت اعضاء و جوارح [از گناهان و اعمال ناشایست]، و فارغ بودن دل [از اندیشه‌های لغو]، و سلامت زندگی، و شکستن سلاح شیطان، و دوری از هر بدی، و استراحت و آسودگی خاطر است.هیچ پیغمبری و وصی پیغمبری نبوده است مگر اینکه در آغاز و یا در پایان زمان خویش گوشه نشینی اختیار کرده است »[۱۵۵]

و اما فوائد عزلت بسیار است: مانند فراغت برای عبادت، و ذکر، و فکر، و انس گرفتن به مناجات خدا، و اشتغال به کشف اسرار الهی در ملکوت آسمانها و زمین، و رستن از گناهانی که انسان غالبا به سبب آمیزش به مردم در معرض آنهاست:

مانند غیبت، و ریا کاری، و دیگر آفات زبان، و دزدانه نگریستن به اعمال پنهانی، و اخلاق پست مردمان، و سهل انگاری و آسان گیری در امر به معروف و نهی از منکر، و رهائی یافتن از فتنه‌ها و خصومتها و گرفتاریهای آنها یا از بدی مردم و آزار گفتار و کردارشان، و قطع طمع از مردم، و قطع طمع مردم از او، و خلاصی از مشاهده اهل ظلم و فسق و نادانان و گران جانان (یا فرومایگان) و رنج کشیدن از اخلاق آنان.

و دیگران - یعنی کسانی که قائل به برتری آمد و شد و در آمیختن با مردم بر عزلت و گوشه گیری اند - به اطلاق ظواهر اخبار وارده در ستایش مخالطه و انس و الفت گرفتن و فوائد آن نظر دارند.اما اخباری که در ستایش آن رسیده، مانند سخن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «المؤمن الف (الف) مالوف، و لا خیر فیمن لا یالف و لا یؤلف » «مؤمن الفت می‌گیرد و با او الفت می‌گیرند، و هر که الفت نگیرد و با او الفت نگیرند خیری در او نیست » .

و فرمود: «من فارق الجماعة مات میتة الجاهلیة » «هر که از جماعت جدا شود به راه و رسم جاهلیت بمیرد» .و همچون اخباری که در نکوهش دوری و جدائی از برادران وارد شده است، و اینکه فرمود: «از غار نشینی (اقامت در کوهستانها) بپرهیزید، و با عامه مردم و جماعت باشید و در مساجد حاضر شوید» .

و اما فوائد مخالطه: مانند تعلیم و تعلم، و کسب اخلاق فاضله از همنشینی با صاحبان آن، و شنیدن مواعظ و نصایح، و رسیدن به ثواب حضور جمعه و جماعت و تشییع جنازه، و عیادت بیماران، و دیدار برادران، و بر آوردن حاجات نیازمندان، و رفع ظلم از مظلومان، و شاد کردن مؤمنان، و انس گرفتن با برادران دینی و اهل ورع و عبادت و تقوا، که دل را شاد می‌کند و انگیزه نشاط در عبادت و نفع رسانیدن به مسلمانان به وسیله مال و جاه و زبان پدید می‌آورد، و بهره مندی از فزونی اجر و پاداش به سبب تحصیل معاش و کوشش برای عائله، و ریاضت کشی نفس به تحمل رنج و آزار مردم، و شکستن نفس و شهوتهای آن، و ادراک صفت تواضع بواسطه معاشرت و اختلاط با مردم که در تنهائی حاصل نمی‌شود، و استفاده از تجربه‌ها و هوشمندی و مصلحت‌های دنیا و دین، که جز از راه آمیزش با خلق و مشاهده احوال آنها بدست نمی‌آید.

اینهاست فوائد هر یک از عزلت و مخالطت، و فوائد هر یک تباهی و زیان و گزند برای دیگری است.و پس از آنکه فوائد و مفاسد هر یک را شناختی، خواهی دانست که حکم مطلق به ترجیح یکی بر دیگری خطاست.چگونه جایز است که گفته شود گوشه نشینی و عزلت بهتر است برای شخص جاهلی که هیچ یک از اصول و فروع خود را نیاموخته و از علم اخلاق چیزی به گوش او نخورده و بین فضائل و رذائل تمیز نمی‌دهد، تا چه رسد به اینکه از رذائل خالی شود و به فضائل آراسته گردد، و می‌تواند اینها را از آمیزش با علما و صاحبان اخلاق فاضله فرا گیرد؟ و چگونه رواست که گفته شود: اختلاط با مردم بهتر است برای کسی که در توان خود علم و عمل را تحصیل کرده، و به مرتبه بهجت رسیده و لذت طاعات و مناجات را یافته، و بر آمد و شد او با مردم فایده دینی و دنیوی مترتب نیست، بلکه مفاسد بسیار بر آن هست؟

پس صحیح این است که گفته شود: افضل بودن یکی از آن دو نسبت به اشخاص و احوال و زمان و مکان تفاوت می‌کند.و سزاوار است که هر شخصی نظر به حال خود و به همنشین خود کند، و انگیزه و نیت آمیزش خود و فوائد آمد و شد با وی و آنچه را از فوائد عزلت و کناره گیری برای این مخالطه از دست می‌دهد بنگرد و اینها را با یکدیگر موازنه نماید تا افضل و ارجح آشکار شود.و به سبب این اختلاف نسبت به اشخاص، به ملاحظه احوال و فوائد و آفات، بسا بعد از تفکر و تامل معلوم شود که برای بعضی گوشه گیری و عزلت تام افضل است، و برای بعضی دیگر آمیزش و آمد و شد، و برای بعضی دیگر میانه روی در عزلت و الفت.

و از آنچه گفته شد معلوم می‌شود که برای کسی که به مقام انس و استغراق رسیده خلوت و عزلت افضل است، زیرا شکی نیست که مخالطه موجب سقوط از مرتبه شهود و انس است و از فوائد آمیزش و آمد و شد با مردم چیزی متصور نیست که با این مرتبه مقاومت تواند کرد، و به این جهت دوستدارانی که به مقام انس با پروردگار رسیدند از خلق کناره گرفته و تنهائی و خلوت را بر گزیدند.

اویس قرنی گفت: «هیچ کس را نیافتم که پروردگار خود را بشناسد و با غیر او انس گیرد» .و یکی از ایشان گوید: «چون صبح را می‌بینم از کراهت ملاقات با مردم می‌گویم: «انا لله و انا الیه راجعون » .و یکی دیگر از آنان گوید: «شادی و لذت مؤمن در خلوت و تنهائی به مناجات پروردگار خویش است » .

و یکی از شایستگان گفته است: «در یکی از بلاد عابدی را دیدم که از قله کوهی بیرون آمد، چون مرا دید در پشت درختی پنهان شد، نزد او رفتم و گفتم:

سبحان الله! بخل می‌کنی که تو را ببینم؟ گفت: ای مرد! من روزگاری دراز است که در این کوه اقامت گزیدم تا دل خود را در صبر از دنیا و اهل آن چاره و علاج کنم، رنج من در این کار دراز و عمرم تمام شد و این را از خدا مسئلت کردم تا دلم آرام یافت و با تنهائی خو گرفت، چون تو را دیدم ترسیدم به حال اول برگردم، و از شر تو به پروردگار جهانیان و دوست فرمانبرداران پناه می‌برم، سپس صیحه‌ای زد و گفت: آه از درنگ زیاد در دنیا! پس روی از من بگردانید و گفت: منزه است آن که دلهای اهل معرفت را لذت خلوت و تنهائی و شیرینی انقطاع به سوی او چشانید! تا جائی که یاد بهشت و حوران پاک سرشت را از دل ایشان برد» .

یکی از بزرگان گوید: «انسان به سبب خالی بودن از فضیلت احساس تنهائی و وحشت می‌کند، پس بواسطه ملاقات و آمیزش با مردم شاد می‌گردد و وحشت را از خود دور می‌کند، و چون ذات آدمی با فضیلت شد طالب تنهائی می‌شود تا از تفکر یاری جوید و علم و حکمت را بیرون کشد» ، و از اینرو گفته‌اند: «انس گرفتن با مردم نشان بیمایگی و تهیدستی است » .پس برای کسی که دوام یاد خدا و انس به او و تفکر و تحقیق در معرفت او میسر باشد، تنهائی و خلوت از همه فوائد مخالطه و آمیزش با مردم برتر است، زیرا فایده و غایت عبادات و ثمره مجاهدات این است که انسان با دوستی خدا و معرفت او از دنیا برود، و محبت حاصل نمی‌شود مگر به انس و دوام ذکر، و معرفت بدست نمی‌آید مگر به دوام فکر، و برای هر یک از این دو فراغ دل شرط است، و فراغ دل با مخالطه حاصل نمی‌شود.

اگر بگوئی: منافاتی میان آمیزش با مردم و انس به خدا نیست، و از اینرو انبیاء با وجود استغراق در شهود و انس با مردم می‌آمیختند.

می گوئیم: توانائی و استعداد جمع میان آمیختن ظاهری با مردم، و روی آوردن تام نهانی به خدا میسر نیست مگر به نیروی نبوت. بنابراین هر ضعیف نفسی نباید به آن فریفته شود و طمع در آن کند.

از آنچه گفتیم وجه جمع میان اخبار وارده نسبت به این دو طرف روشن می‌شود، پس اخباری که در فضیلت عزلت و تنهائی وارد شده ناظر به بعضی از مردم است، و آنچه در فضیلت آمیزش و آمد و شد با مردم رسیده به بعضی دیگر نظر دارد.

و از آنهاست:

ناخشنودی

ناخشنودی (سخط) عبارت است از مخالفت هوای نفس با واردات الهی و تقدیرات ربانی، و مرادف آن انکار و اعتراض است، و آن یکی از شاخه‌های کراهت داشتن از افعال خدا و منافی ایمان و توحید است.و بنده عاجز و ذلیل و زبون را که به رازهای قضا و قدر جاهل و از راه‌های حکمتها و مصالح غافل است چه حق اعتراض و انکار بر افعال آفریدگار حکیم و علیم و خبیر، و وی را چه یاری نارضائی به رضای پروردگار؟ به جان خودم سوگند! کسی که بر فعل خدا اعتراض می‌کند بدترین جاهلان است و آن که به قضاء الهی راضی نیست حماقتش دوائی ندارد.و در خبر قدسی وارد شده است: «خیر و شر بیافریدم، خوشا آن که وی را برای خیر آفریدم و بر دست او خیر روان ساختم، و وای بر آن که وی را برای شر آفریدم و بر دست او شر آسان کردم، و وای بر کسی که گوید چرا و چون » .

و در خبر قدسی دیگر رسیده است: «منم خدائی که جز من خدائی نیست، هر که بر بلای من صبر نکند و بر نعمت من شکر نکند، و به قضای من راضی نباشد، خدایی دیگر بجوید» .

و در مناجات موسی آمده است: «پروردگارا! چه مخلوقی نزد تو محبوبتر است؟ فرمود: کسی که هر گاه محبوب او را بگیرم سر تسلیم نهد.پرسید: نا خشنودی تو بر چه کسی است؟ فرمود: آن که در امری طلب خیر کند، و چون حکمی کنم به حکم من خشنود نباشد» .

و نیز در خبر قدسی است: «اندازه هر چیزی تقدیر کردم، و نظم هر امری تدبیر نمودم، و صنع خود محکم ساختم، پس هر که راضی است رضای من او راست تا هنگامی که مرا ببیند، و هر که ناراضی است خشم و ناخشنودی من وی راست تا آنگاه که مرا ملاقات کند» .

امام باقر علیه السلام فرمود: «و من سخط القضاء، مضی علیه القضاء و احبط الله علیه اجره » «...و هر که از قضاء الهی ناخشنود باشد قضا بر او در آید و خدا اجرش را تباه سازد» .

و امام صادق علیه السلام فرمود: «کیف یکون المؤمن مؤمنا، و هو یسخط قسمته، و یحقر منزلته، و الحاکم علیه الله و انا الضامن لمن لم یهجس فی قلبه الا الرضا ان یدعو الله فیستجاب له » [۱۵۶]«مؤمن چگونه مؤمن باشد با اینکه از قسمت خود ناخشنودی نماید، و مرتبه خود را کوچک کند، و حال آنکه حاکم بر او خداست، و من ضامنم برای کسی که جز رضا در دلش نگذرد دعایش مستجاب شود» .

و روایت است که: «یکی از پیغمبران ده سال از گرسنگی و برهنگی و فقر به خدا شکایت می‌کرد، و دعایش به اجابت نمی‌رسید، سپس خداوند به او وحی فرمود:

تا چند شکایت می‌کنی؟ پیش از آنکه آسمانها و زمین را بیافرینم قسمت تو در تقدیر من این بود، و پیش از آنکه دنیا را بیافرینم چنین حکم کردم، آیا می‌خواهی برای تو آفرینش دنیا را از سر گیرم؟ یا می‌خواهی تقدیر را برای تو دگرگون سازم، و چنان باشد که تو دوست داری نه چنانکه من، و اراده تو فوق اراده من باشد؟

به عزت و جلال من که اگر بار دیگر این به خاطر تو بگذرد نام تو از دیوان نبوت محو کنم »[۱۵۷]

و روایت است که: «خدای تعالی به داود علیه السلام وحی فرستاد: تو خواهی و من خواهم، و آنچه من خواهم پدید آید، و اگر به آنچه من خواهم سر تسلیم نهی آنچه را تو خواهی کفایت کنم، و اگر خود را به خواست من تسلیم نکنی تو را در آنچه خواهی به رنج آرم » .

و بالجمله: هر که دانست که عالم و آنچه در آن است، از جواهر و اعراض، بر وجه حکمت و خیریت صادر از اوست، و نظام اصلح که بالای آن نظامی متصور نیست همین است، و اگر یک جزء آن دگرگون شود صلاح و خیریت آن مختل می‌گردد، و هر که خدا را به ربوبیت و خود را به بندگی شناخت می‌داند که ناخشنودی و اعتراض نسبت به آنچه بر او وارد می‌شود نهایت جهل و گستاخی است، و از اینرو هیچ یک از پیغمبران در هیچ امری هرگز نگفت: کاش چنین بود، تا آنجا که یکی از اصحاب پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌گوید: «ده سال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را خدمت کردم، که هر چه کردم نفرمود: چرا کردی، و آن که نکردم نفرمود: چرا نکردی، و در آنچه بود هرگز نگفت: کاش چنین نبود، و در آنچه نبد هرگز نگفت: کاش بود، و چون یکی از اهل خانه از من باز خواست می‌کرد می فرمود: او را واگذارید، اگر مقدر می‌بود می شد» .

و روایت است که: «فرزندان خرد آدم علیه السلام بر بدن او بالا می‌رفتند و پائین می‌آمدند، و یکی از آنها پاهای خود را بر دنده‌های او می‌گذاشت مانند پله‌های نردبان، و بالا می‌رفت تا سر او، و سپس به همین نحو پائین می‌آمد، و او سر به پیش افکنده بود و سخنی نمی‌گفت و سربلند نمی‌کرد، یکی از فرزندان بزرگتر او گفت:

پدر! چرا او را از این عمل باز نمی‌داری؟ فرمود: پسرم! آنچه من دیده‌ام شما ندیده‌اید و آنچه من دانسته‌ام شما نمی‌دانید، یک حرکت کردم، از خانه کرامت به سرای خواری و ذلت و از جایگاه نعمت به منزل محنت افتادم، می‌ترسم حرکتی دیگر کنم رنج و گرفتاری دیگری که نمی‌دانم به من برسد» .[۱۵۸]


رضا

رضا - فضیلت رضا - رضای خدا - رد انکار تحقق رضا - آیا دعا و رضا نقیض یکدیگرند - راه تحصیل رضا - تسلیم (گردن نهادن) .

ضد سخط (نا خشنودی) رضاست، و آن ترک اعتراض و ناخشنودی باطنی و ظاهری در گفتار و کردار است، و این صفت از ثمرات محبت و لوازم آن است، زیرا محب هر چه را که از محبوب وی صادر شود نیکو می‌شمارد، و نزد صاحب مرتبه رضا فقر و غنا، و رنج و راحت، و بقاء و فنا، و عزت و ذلت، و تندرستی و بیماری، و مرگ و زندگانی یکسان است، و یکی را بر دیگری ترجیح نمی‌دهد، و هیچ کدام بر دل او گران نیست، زیرا همه را صادر از خدای سبحان می‌داند، و دوستی او در دلش استوار شده به گونه‌ای که افعال او را دوست دارد، و خواست او را بر خواهش خود ترجیح می‌دهد، و به آنچه از او می‌رسد راضی است.

روایت است که: «سن یکی از صاحبان مرتبه رضا به هفتاد رسید، و در این مدت نگفت که کاش فلان چیز چنین نبود و فلان چیز چنان بود» .و به یکی از ایشان گفتند:

«از آثار رضا در خویش چه یافتی؟ گفت: در من بوئی از رضا نیست، و با وجود این اگر خدا مرا پلی سازد بر جهنم، و همه خلایق از آن بگذرند و به بهشت درآیند، و سپس مرا به دوزخ افکند، و جهنم را از من پر کند، این حکم او را دوست دارم، و به قسمت او خشنودم، و هرگز به خاطرم نمی‌گذرد که چرا چنین است و کاش چنین نبود، چرا بهره من این شد و نصیب دیگران آن » .

صاحب مرتبه رضا همواره در آرامش و راحت و سرور و بهجت است، زیرا هر چیزی را به چشم رضا می‌نگرد، و در هر چیز به نور رحمت الهی و سر حکمت ازلی نظر می‌کند، گوئی هر چیزی بر وفق مراد و خواهش او روی می‌دهد، و فایده رضا در دنیا آسایش خاطر برای عبادت و راحت از غم و اندوه است، و در آخرت رضوان خدا و نجات از خشم اوست.


پانویس

  1. لقمان، ۳۳، فاطر، ۵
  2. حدید، ۱۴
  3. این گفتار را با «مصباح الشریعه » : باب ۳۶ تصحیح کردیم.!
  4. اعراف، ۱۲، ص، ۷۶
  5. نحل، ۹۶
  6. اعلی، ۱۷
  7. قصص، ۶۰
  8. آل عمران، ۱۸۵، حدید، ۲۰
  9. لقمان، ۳۳، فاطر، ۵۰
  10. کهف، ۳۶
  11. مجادله، ۸
  12. فجر، ۱۵- ۱۶
  13. مؤمنون، ۵۶- ۵۷
  14. اعراف، ۱۸۱، قلم، ۴۴
  15. انعام، ۴۴
  16. آل عمران، ۱۷۸
  17. اعراف، ۹۹
  18. آل عمران، ۵۴
  19. بقره، ۲۱۸
  20. سجده، ۱۷، احقاب، ۱۴، واقعه، ۲۴
  21. آل عمران، ۱۸۵
  22. نجم، ۳۹- ۴۰
  23. مدثر، ۳۸
  24. شمس، ۹
  25. انعام، ۷۶ و ۷۹
  26. این حدیث را با «مصباح الشریعة » باب ۳۶ تصحیح کردیم.!
  27. زیرا: در دفتر حیات بشر کس نخوانده است جز داستان مرگ حدیث مسلمی همائی
  28. حدیث را با «احیاء العلوم » : ۴/۳۸۴ تصحیح کردیم، که از علی علیه السلام، از قول پیغمبر (ص)، روایت کرده، ولی در «کنز العمال » : ۲/۱۶۹ از خود علی علیه السلام روایت شده و در آن کلمه «آخرت » بجای «دین » آمده، و همین گفتار با کمی اختلاف در «نهج البلاغة » خطبه ۴۱ نیز نقل شده است.مصحح.
  29. بقره، ۹۶
  30. بیشتر این احادیث را با «وسائل » - ج ۱: باب ۲۳ از ابواب احتضار از کتاب طهارت، و با «احیاء العلوم » : ۴/۲۸۳ تصحیح کردیم.
  31. این حدیث را با «مصباح الشریعة » باب ۸۴ تصحیح کردیم.!
  32. نساء، ۷۷
  33. آل عمران، ۱۸۵
  34. جمعه، ۸
  35. حدیث را با «احیاء العلوم » : ۴/۳۹۰ تصحیح کردیم.!
  36. این احادیث را با «اصول کافی » : باب حیاء، تصحیح کردیم.!
  37. شوری، ۳۰
  38. این احادیث را با «اصول کافی » ، باب گناهان، تصحیح کردیم.!
  39. عنکبوت، ۳
  40. این روایت را با «مصباح الشریعة » : باب ۸۰ تصحیح کردیم.!
  41. نور، ۳۱
  42. تحریم، ۸
  43. یس، ۹
  44. بقره، ۷
  45. نور، ۳۱
  46. بنابر آنچه در «احیاء العلوم » : ۴/۱۰ نقل شده وی ابو سلیمان دارانی است.
  47. بقره، ۴۰
  48. مؤمنون، ۸، معارج، ۳۲
  49. استغراق آنست که قلب ذاکر در اثناء ذکر حتی به خود ذکر و قلب التفات و توجه ندارد و عرفا این حالت را فناء تعبیر می‌کنند.م.!
  50. مطففین، ۱۴
  51. یعنی دفع آن به عبادت دیگر نیز ممکن است.!
  52. نساء، ۱۶
  53. نساء، ۱۷
  54. بقره، ۲۲۲
  55. مؤمن، ۷- ۹
  56. فرقان، ۶۸- ۷۰
  57. شوری، ۲۵
  58. مؤمن، ۳
  59. نساء، ۱۰۹
  60. احادیث این باب را با «اصول کافی » .باب اعتراف به گناهان، و باب کسی که قصد کار نیک یا کار بد کند، و باب توبه، و باب استغفار از گناهان، و باب آنچه خدای عز و جل هنگام توبه آدم علیه السلام به او عطا فرمود، تصحیح کردیم.!
  61. نساء، ۳۰
  62. نجم، ۳۲
  63. آل عمران، ۱۳۵
  64. یس، ۱۲
  65. لقمان، ۱۶
  66. این احادیث را با «اصول کافی » (باب توبه، و باب تفسیر گناهان) تصحیح کردیم.!
  67. یس، ۱۲
  68. تقسیم و جدا کردن بعضی از گناهان از بعضی دیگر.!
  69. نمی‌توان گفت که گریه و ناله انبیاء یکسره برای تعلیم و راهنمائی بوده و بدین وسیله می‌خواستند به مردم یاد دهند که از گناهان پشیمانی و سوز و گداز و گریه و ناله نمایند. گریه و ناله ایشان از سوئی ناشی از احساسات عمیق و ارتباط و عشق به مبدا اعلی بوده و از روح بزرگ و حالات عالی روحانی و فوق طبیعی ایشان سرچشمه می‌گرفته است، و از سوی دیگر به سبب تاثر و تالم از نادانی و گمراهی مردم و در نتیجه هلاکت آنها بوده. البته اگر از ایشان ترک اولائی سر می‌زده برایشان گران می‌آمده و اندوهگین و دردمند می‌شدند، که معرفت والای ایشان کوچکترین لغزشی را بزرگ می‌شمرده است.و از اینرو ایشان را نباید با دیگر مردمان قیاس کرد که «حسنات الابرار سیئات المقربین » ، و در عین حال این نکته نیز درست است که پیغمبران سرمشق آدمیانند و کردار و گفتار و رفتار ایشان برای پیروانشان حجت عمل و اخلاق است.م.!
  70. نجم، ۳۲
  71. توبه، ۱۰۳
  72. زلزال، ۷- ۸
  73. زمر، ۵۴
  74. مؤمن، ۱۳
  75. ق، ۳۱- ۳۵
  76. انبیاء، ۴۷
  77. مجادله، ۶
  78. کهف، ۴۹
  79. زلزال، ۶- ۸
  80. آل عمران، ۳۰
  81. بقره، ۲۸۱، آل عمران، ۱۶۱
  82. حجر، ۹۲
  83. حشر، ۱۸
  84. معارج، ۴
  85. انبیاء، ۴۷
  86. نساء، ۱
  87. علق، ۱۴
  88. عنکبوت، ۶۹
  89. یکی از زهاد هشتگانه که در اسلام معروفند.م.
  90. این حدیث مفصل را با «مصباح الشریعة » : باب ۸۱ تصحیح کردیم.!
  91. جائی است در مکه در راه منی که آن را بطحاء نامند.
  92. فرقان، ۴۴
  93. اعراف، ۱۷۸
  94. فرقان، ۴۴
  95. شعراء، ۸۸- ۸۹
  96. «مصباح الشریعة » ، باب چهارم، «بحار» جزء دوم از مجلد ۱۵ باب نیت و شرایط آن.!
  97. انعام، ۵۲
  98. همه این احادیث نبوی را با «احیاء العلوم » : ۴/۳۱۰، ۳۱۱، ۳۱۷، باب فضیلت نیت تصحیح کردیم.!
  99. اسراء، ۴۸
  100. این اخبار را با «اصول کافی » ، باب نیت، تصحیح کردیم.!
  101. ص، ۲۵ و ۴۰
  102. انبیاء، ۹۰
  103. این روایت را با «اصول کافی » ، جزء دوم، باب عبادت، تصحیح کردیم.
  104. خنفساء یا سرگین گردان.
  105. حج، ۳۷
  106. تحریم، ۸
  107. حدید، ۱۳
  108. کهف، ۱۱۱
  109. این حدیث را با «مصباح الشریعة » : باب ۹۹ تصحیح کردیم.
  110. احزاب، ۶۲، فتح: ۲۳
  111. چنانکه امیر مؤمنان علیه الصلوة و السلام در وصیت به فرزند خویش امام مجتبی (ع) می‌فرماید: «و خویشانت را گرامی دار، زیرا آنان پر و بال پرواز تو هستند، و اصل و ریشه تو که به ایشان باز می‌گردی، و دست تو که با آن [بر دشمن] حمله و یورش می‌بری » . «نهج البلاغة » ، باب کتب و رسائل.!
  112. آنچه سبب آماده شدن علت برای ایجاد معلول است، شرایط مؤثر در پدید آمدن معلول.!
  113. بنی اسرائیل، ۸۵
  114. بقره، ۳۰
  115. مائده، ۵۷
  116. بقره، ۱۶۵
  117. توبه، ۲۵
  118. بر مصدر این روایت در کتابهای اصحاب ما امامیه - رضوان الله علیهم - اطلاع نیافتیم.!
  119. بخشهای مناجات انجیلیه و مناجات دیگر را با «بحار» : باب ادعیه مناجات: ج ۱۹/۱۰۷- ۱۱۴، چاپ امین الضرب، تصحیح کردیم.!
  120. این سه حدیث را با «مصباح الشریعة » ، باب ۹۷، تصحیح کردیم.!
  121. انعام، ۱۳۲، احقاف، ۱۹
  122. سجده، ۱۷
  123. از این نمونه‌ها در غزلیات شاعران نامی نظیر سعدی و حافظ بسیار می‌توان یافت، مانند: من از آن روز که در بند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم سعدی خیال روی تو در کارگاه دیده کشیدم به صورت تو نگاری نه دیدم و نه شنیدم امید خواجیگم بود بندگی تو کردم هوای سلطنتم بود خدمت تو گزیدم حافظ سایه طوبی و دلجوئی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از یادم نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چکنم حرف دگر یاد نداد استادم حافظ!
  124. اگر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را.
  125. عنکبوت، ۶۴
  126. این احادیث را با «اصول کافی »، جزء اول، باب ابطال رؤیت; و با «وافی » : ۱/۶۶ تصحیح کردیم.
  127. این احادیث را با «اصول کافی »، جزء اول، باب ابطال رؤیت; و با «وافی » : ۱/۶۶ تصحیح کردیم.
  128. اگر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را.
  129. فصلت، ۵۳
  130. کهف، ۱۱۰
  131. نور، ۳۵
  132. اخافش، جمع اخفش: خردچشم، کم بین.
  133. زرق جمع ازرق: کبود و آبی.
  134. عوامش جمع اعمش: آن که بد بیند و از چشم آب همی ریزد.!
  135. این روایت را با «احیاء العلوم » : ۴/۲۸۸ تصحیح کردیم.!
  136. مائده، ۵۴
  137. صف، ۴
  138. بقره، ۲۲۲
  139. آل عمران، ۳۱
  140. جمع هم: اندوه - قصد.!
  141. حجرات، ۷
  142. همه این احادیث را با «اصول کافی » : ج ۲، باب دوستی و دشمنی برای خدا، و با «وافی » : ۳/۳۴۴ باب حب و بغض برای خدا، تصحیح کردیم.!
  143. هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای. من در میان جمع و دلم جای دیگر است
  144. در «نهج البلاغة » حقیقة البصیرة، و در «تحف العقول » حقیقة الایمان آمده است.!
  145. اعراف، ۱۵۴
  146. طه، ۲۴، نازعات، ۱۷
  147. شعراء، ۱۴
  148. شعراء، ۱۳
  149. طه، ۴۵
  150. قلم، ۴۸
  151. بقره، ۲۵۳
  152. مریم، ۳۳
  153. مریم، ۱۴
  154. یوسف، ۸
  155. این سخن و گفتار پیشین را با «مصباح الشریعة » : باب ۲۴، و با «بحار» : باب عزلت از بدان مردم: ج ۱۵: ۲/۵۱ چاپ امین الضرب، تصحیح کردیم.
  156. این دو حدیث را با «اصول کافی » ، باب رضا به قضاء، تصحیح کردیم.
  157. این حدیث، و همچنین اخبار قدسی پیشین را با «احیاء العلوم » : ۴/۲۹۵- ۲۹۶ تصحیح کردیم.!
  158. این حدیث را با «احیاء العلوم » : ۴/۲۹۵ تصحیح کردیم.!
بازگشت به کتب منکر اخلاقی