کتابخانه:راه وحدت امت اسلامی
|
| |
| نویسنده | شرف الدین موسوی جبل عاملی؛ ترجمه و تعلیق احمد صادقی اردستانی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | مشعر |
| محل انتشارات | تهران |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۹ |
| شابک | ۹۷۸-۹۶۴-۵۴۰-۲۴۶-۲ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ دیباچه
- ۲ مقدمه
- ۳ در قلمرو انقلاب اسلامی
- ۴ تفرقه گرایی و نتایج آن
- ۵ علامه شرف الدین
- ۶ فصل اول روایتها و آیههای قرآن کریم
- ۷ فصل دوم مفهوم واقعی اسلام و ایمان
- ۸ فصل سوم مرز اسلامیت
- ۹ فصل چهارم ایمان برادران اهل سنت
- ۱۰ فصل پنجم یکتاپرستان اهل نجات و سعادت اند
- ۱۱ فصل ششم فتواهای اهل سنت بر نجات اهل توحید
- ۱۲ دیدگاه علما در دشمنی با مسلمانان
- ۱۳ فصل هفتم روایتهای عامه، به شیعه بشارت میدهند
- ۱۴ فصل هشتم سرانجام استنباط و تأویل گران
- ۱۵ فصل نهم شواهد و مصادیق دیگر تأویل
- ۱۵.۱ اشاره
- ۱۵.۲ حذف جمله «حَی عَلی خَیرِ الْعَمَلِ»
- ۱۵.۳ نماز تراویح
- ۱۵.۴ زکات
- ۱۵.۵ خمس
- ۱۵.۶ نماز میّت
- ۱۵.۷ تأویل آیه «تجسّس»
- ۱۵.۸ در مرز عبادت و سیاست
- ۱۵.۹ روزگار تلخ و پرماجرا
- ۱۵.۱۰ ماجرای جیش اُسامه
- ۱۵.۱۱ هدف پیامبر (ص) چه بود
- ۱۵.۱۲ نمونههایی از عصر رسالت
- ۱۵.۱۳ در ماجرای جنگ بدر
- ۱۵.۱۴ سرکشی سربازان در جنگ احد
- ۱۵.۱۵ پیامبر نیز، تنها ماند
- ۱۵.۱۶ اشکال تراشی در مورد تقسیم صدقهها
- ۱۵.۱۷ حاطب بن بلتعه
- ۱۵.۱۸ دوران خلافت عثمان
- ۱۵.۱۹ قتل حجربن عدی و حسین بن علی (ع)
- ۱۵.۲۰ زیادبن سمیه فاسق
- ۱۵.۲۱ جنگ با علی بن ابی طالب (ع)
- ۱۵.۲۲ پیمان با معاویه
- ۱۵.۲۳ دوستی و دشمنی با علی (ع)
- ۱۶ فصل دهم آیا میتوان شیعه را تکفیر کرد
- ۱۷ فصل یازدهم برائت شیعه از اتهامها
- ۱۸ فصل دوازدهم پرهیز از اختلاف و روش صحیح تحقیق
- ۱۹ فصل سیزدهم علل فاصله گیری شیعه و اهل سنّت
- ۲۰ پانویس
دیباچه
اسلام آخرین و کاملترین دینی است که افزون بر جنبههای فردی بشر، به جنبههای اجتماعی او نیز توجه کرده است و به دنبال ایجاد وحدت و انسجام در بین امت اسلامی بوده است. چنین ماهیتی از اسلام، دشمنان سلطه گر را به واکنش واداشته است تا از هر وسیلهای برای حذف این رقیب قوی، از صحنه مبارزه، استفاده کنند تا با ایجاد تفرقه و تشتّت به مقاصد شوم خود دست یابند.
در طول تاریخ، سیاست کهن و مؤثر «تفرقه بینداز و حکومت کن» ، مدنظر دشمنان اسلام بوده است و برای توجیه و عملی شدن آن، از روشهای مختلف استفاده کردهاند که مهمترین آنها عبارتند از: تحریف در متون دینی، انحراف در تفسیر و تحلیل تاریخ اسلام، تکیه بر ویژگیهای قومی و قبیلهای، تقویت تعصبهای مذهبی و ایجاد فرقههای انحرافی و افراطی؛ مثل وهابیت.
در این بین، برخی حکمرانان سرسپرده کشورهای اسلامی، برای حفظ تاج و تخت خود در کشورهای اسلامی عامل استعمار بوده و زمینههای تفرقه را تشدید میکردند. در کنار تأثیر غیرقابل انکار حکمرانان فاسد، شاید مهمترین گزینه انحرافی در وحدت امت اسلامی - که نقش بسیار تخریبی دارد - تکفیر برخی گروههای اسلامی نسبت به گروههای دیگر است که جان و مال آنان را مباح میشمردند و برچسب کفر و بی دینی بر آنان مینهند.
برای مهار نقشه شوم دشمنان، همواره علما و اندیشمندانی در جهان اسلام بودهاند که برای مقابله با این توطئههای تفرقه جویانه تلاشهای علمی و عملی فراوانی انجام دادهاند. یکی از این عالمان تقریب مدار و منادی وحدت مذاهب اسلامی، علامه سید شرف الدین موسوی جبل عاملی است که با حضور در صحنه مبارزه با استعمار، تلاشهای علمی و عملی چشم گیری را برای وحدت امت اسلامی انجام داده است. کتاب «الفصول المهمه فی تألیف الامه» از جمله آثار ایشان است که با هدف ایجاد وحدت و بیان نقاط مشترک، بین شیعه و سنی، نگاشته شده است. این نوشتار نیز دربارهٔ بازنمایی این افکار نورانی به رشته تحریر درآمده است.
در اینجا لازم است از تلاشهای فاضل ارجمند، جناب آقای احمد صادقی اردستانی که علاوه بر ترجمه این اثر، در تقویت ارجاع دهی و بیان منابع روایات و مستندات آن زحمت فراوان کشیدهاند، تشکر کنیم.
امید است این اثر ارزشمند مورد توجه و نظر پژوهشگران و اندیشمندان قرار گیرد.
انه ولی التوفیق
گروه سیاسی - اجتماعی
مرکز تحقیقات حج
مقدمه
اشاره
همبستگی امت اسلامی از مسائل قابل توجهی است که لزوم و اهمیت آن از دیدگاه قرآن و سنت و منطق عقل و اجماع، به اثبات رسیده است. فقها، متکلمان، محدثان و مفسران بزرگ اسلام نیز در طول چهارده قرن، به تأیید و تبیین وجوب و ضرورت آن در ابعاد مختلف پرداخته و حتی در این راه جانفشانی هم کردهاند.
در آیههایی از قرآن کریم همچون: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا ؛ «و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید.» (آل عمران: ۱۰۳) ؛ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّهً وَاحِدَهً ؛ «و این امت شما امت واحدی است. . .» (مؤمنون: ۵۲) ، به همبستگی همه مسلمانان، در سیمای یک امت، با یک دین و به سوی یک قبله و یک هدف تأکید فراوانی شده است. به گونهای که ما میتوانیم عالیترین و بارزترین مظهر همبستگی را در بسیاری از عبادتهای واجب و حتی مستحب اسلام ببینیم.
نمازهای واجب تا جایی که ممکن است باید به جماعت خوانده شوند و همه مسلمانان نیز در آن شرکت داشته باشند؛ زیرا سنت پیامبر (ص) بدین گونه بود که هرگاه افرادی از این مهم، شانه خالی میکردند و راه انزوا و تفرقه را پیش میگرفتند، به آنها حتی اعلام خطر میشد که خانههای آنها را بسوزانند!
اِنَّ قَوماً جَلَسُوا عَن حُضُورِ الْجَماعَهِ فَهَمَّ رَسُولُ اللهِ اَنْ یَشْعَلَ النّارَ فی دُورِهمْ حَتّی خَرَجُوا وَحَضَرُوا الْجَماعَهَ مَعَ الْمُسْلِمینَ.[۱]
برخی از مردم از شرکت در نماز جماعت امتناع ورزیدند، پیامبر دستور داد اطراف خانه هایشان آتش افکنند تا از منزلشان خارج شوند و در نماز جماعت با دیگر مسلمانان شرکت کنند.
عظمت نماز شکوهمند جمعه به حدی است که اگر کسی بدون دلیل از حضور در آن خودداری کند، گرفتار قساوت قلب و در نهایت حالت نفاق میگردد!
حضرت علی (ع) در این باره میفرماید:
مَنْ تَرَکَ ثَلاثَ جُمَعٍ مُتَعَمِّداً غَیْرَ عِلَّهٍ طَبَعَ اللهُ عَلی قَلْبِهِ بِخاتَمِ النِّفاقِ. [۲]
کسی که سه هفته پی در پی نماز جمعه را بدون علت و عذر ترک کند، خداوند بر قلب او مُهر نفاق میزند.
از نظر پیشوایان عالی قدر اسلام، حضور در صفهای پرعظمت نماز جمعه و عید، به قدری درخور اهمیت است که حتی دستور دادهاند، افراد بزهکاری که در زندان به سر میبرند را در صفهای نماز جمعه و عید شرکت دهند. [۳]
در قلمرو انقلاب اسلامی
ایران امروز، در سایه انقلاب شکوهمند اسلامی، شاهد شکل گیری مایههایی از همبستگی امت است، که روز به روز نه تنها در ایران بلکه در سطح جهان بریکپارچگی و گستردگی آن افزوده میشود. با نگاهی به شعارها، برخوردها و عملکرد رهبر بزرگ انقلاب و طلایه داران این انقلاب، درمی یابیم این انقلاب در سطح ملی، منطقهای و فراملی، آثار وحدت بخش و امیدوارکنندهای به همراه داشته است. در این راستا، کشورهایی همچون لیبی، سوریه، الجزایر، سیرالئون، مردم فلسطین، مسلمانان لبنان، عراق، افغانستان، فیلیپین، مصر، هند و. . . حتی مسلمانان و غیرمسلمانان آزادی خواه اروپایی و آمریکایی، در مبارزه ضدّ استکبار جهانی و مزدوران آنها، با هم هم نوا و هم گام شدهاند.
تفرقه گرایی و نتایج آن
همبستگی و انسجام امت، نه تنها محبوب و مطلوب اسلام است، بلکه به عبادت معنا و مفهوم میبخشد، امت را عزیز و گرامی میدارد و دشمنان را به ذلت و شکست میکشاند.
تفرقه گرایی و اختلاف، خشم و تنفر قرآن و اولیای بزرگوار اسلام را برمی انگیزاند.
قرآن کریم با عبارت «لا تفرّقوا» مسلمانان را از این خصلت خطرناک و مشکل آفرین برحذر میدارد و در آیهای نیز، دامن زدن به اختلاف را موجب نزدیک شدن مسلمانان به مشرکان قلمداد میکند:
وَ لاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ (۳۱) مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کَانُوا شِیَعاً (۳۲) (روم: ۳۱و۳۲)
و از مشرکان نباشید؛ از کسانی که دین خود را پراکنده ساختند و به دستهها و گروهها تقسیم شدند.
پیامبر گرامی اسلام (ص) ، مخالف تفرقه و جدایی مؤمنان است و همواره آنها را هم خون و هم پیمان و در برابر دشمنان، «ید واحده» و یک امت متشکل، میشمارد:
الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ تَتَکَافَی دِمَاؤُهُمْ وَ هُمْ یَدٌ عَلَی مَنْ سِوَاهُم.[۴]
مؤمنان با یکدیگر برادرند و خونشان برابر است و آنها در مقابل دشمنانشان اتحاد دارند.
حضرت علی (ع) در این باره میفرماید:
إِیَّاکُمْ وَ الْفُرْقَهَ فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیْطَانِ کَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْب. [۵]
از تفرقه بپرهیزید؛ زیرا افراد تکرو و جداشده، دستخوش امیال شیطانی میشوند، همان طور که گوسفند تک افتاده، طعمه گرگ میگردد.
به هر حال از نظر پیشوایان اسلام «فراق الجماعه» ، به عنوان «موبقات» و موجب نابودی است.
علامه شرف الدین
آیت الله سید عبدالحسین شرف الدین موسوی عاملی، در سال ۱۲۹۰ه. ق در شهر کاظمین در خانوادهای اهل علم و فضیلت، چشم به جهان گشود. در سن ۸ سالگی همراه خانواده اش به منطقه «جبل عامل» زادگاه نیاکان خویش، هجرت نمود و از همان روزگار نوجوانی به آموختن مقدمات عربی و ادبی و آموختن معارف اسلامی پرداخت.
در سن ۱۷ سالگی با دخترعموی خود ازدواج نمود و سپس روانه حوزه علمیه نجف اشرف گردید و طی ۱۵ سال اقامت در آن مرکز بزرگ علمی و بهره مندی از جلسههای درس عالمان بزرگواری همچون: آخوند ملاکاظم خراسانی، سید محمدکاظم یزدی، شیخ الشریعه اصفهانی، شیخ محمد طه نجف، سید اسماعیل صدر، شیخ حسین کربلایی و سیدحسین صدر، در سن ۳۲ سالگی به مقام عالی استنباط و اجتهاد رسید.
موقعیت علمی و عظمت سید شرف الدین، چنان اوج و اعتلایی یافته بود که منطقه حساس «جبل عامل» را نیازمند خود میدانست، بدین لحاظ وی ضمن یک استقبال پرشکوه و کم نظیری به آن سامان شتافت و به رهبری آن مردم پرداخت و در سالهای ۱۹۱۸-۱۹۲۳ که کشور لبنان شاهد تاخت و تاز استعمار انگلیس و فرانسه بود، سید شرف الدین، مرد علم و عمل در برابر بیگانگان به پا خاست و ضمن تشکیل هیئت علمای لبنان، مبارزهٔ خویش را ضد دولت استعمار فرانسه آغاز نمود. تا جایی که حکم اعدام ایشان را صادر کردند و به خانه وی ریختند و کتابخانه او را به آتش کشیدند و بسیاری از نوشتهها و آثار تألیفی او را که محصول مطالعه و رنج و سختیهای سالهای عمر او بود، سوزاندند!
سید شرف الدین در آن اوضاع بحرانی به ناچار سنگر مبارزه خود را تغییر داد و تا سالهای ۱۹۳۸م، در سوریه، فلسطین و مصر، به مبارزه بی امان خود با استعمار فرانسه و انگلیس ادامه داد.
او سرانجام پس از سالها تلاش و مبارزه، در روز دهم جمادی الثانی ۱۳۷۷ه. ق، در یکی از بیمارستانهای بیروت، به رحمت الهی پیوست. جنازه ایشان ضمن تشییع و عبور از شهرهای کاظمین و کربلا، به نجف انتقال یافت و در جوار امیر مؤمنان (ع) به خاک سپرده شد. رضوان خدا بر او باد.
آثار گران بهای سید شرف الدین
مبارز بزرگ و عالم عظیم الشأن، مرحوم سید شرف الدین، کتابهایی بس ارزنده و مبتکرانهای دارد، که برخی از آنها به فارسی ترجمه شده است. هرکدام از این آثار، در جهت بیان فرهنگ پربار و درخشان اسلامی، به ویژه در قلمرو انسجام و همبستگی امت، نقش فوق العاده ریشه دار و پربرکتی دارد. در ادامه چند نمونه از آنها را آوردهایم:
۱. الفصول المهمه فی تألیف الامه؛
۲. المراجعات؛
۳. النص والاجتهاد؛
۴. ابوهریره؛
۵. الکلمه الغراء؛
۶. سبیل المؤمنین؛
۷. المجالس الفاخره؛
۸. فلسفه المیثاق والولایه؛
۹. اجوبه جار الله؛
۱۰. مسائل خلافیه؛
۱۱. کلمه حول الرویه؛
۱۲. الی مجمع العلمی العربی بدمشق؛
۱۳. زینب الکبری؛
۱۴. ثبت الاثبات فی سلسله الرواه؛
۱۵. بغیه الراغبین؛
۱۶. مؤلفو الشیعه فی صدر الاسلام.
این کتاب، ترجمه الفصول المهمه فی تألیف الامه است که از روی چاپ هفتم آن به فارسی آمده و میتوان آن را یکی از مهمترین و اصیلترین منشورهای همبستگی اسلامی امت به حساب آورد؛ زیرا این اثر کم نظیر و پرارج، از آن کسی است که مرحوم علامه امینی، پیش از تقریظ سید شرف الدین بر الغدیر، دربارهٔ وی مینویسد:
این نامه را مصلح کبیر، آیت الله سید عبدالحسین شرف الدین عاملی نوشته، شخصیتی که مورد توجه و ستایش امت اسلامی است و پیوسته جهت اصلاح امت و تبلیغ اسلام، راه گشای مسلمانان بوده و فداکاری شایستهای نموده است، خدا او را جزای خیر دهد. [۶]
آیت الله بروجردی هم دربارهٔ وی میفرمود:
قدرت بیان و نثر شیوای مرحوم سید شرف الدین و متانت و قوه استدلال آن مرحوم، کم نظیر بود. [۷]
استاد شهید مرتضی مطهری نیز سید شرف الدین را یکی از اصلاح گران بزرگ نامیده است.
شرف الدین، در مقدمه کتاب خود مینویسد:
اسباب عمران و تکامل به وجود نمیآید و روح تمدن و سعادت پدیدار نمیگردد و گردن ما از یوغ بردگی آزاد نمیشود، مگر اینکه اتفاق کلمه داشته، دلها به هم نزدیک و عزمها منسجم باشد، تا بتوانیم، راه اعتلای امت و عزت ملت اسلام را فراهم آوریم و سرزمینها سبز و خرم شود، آسمان، رحمت ببارد و چشم سار رحمت و محبت از قلبها روان گردد.
در اینجا باید از این مؤلف گرامی به خیر یاد کنیم و بر او سلام بفرستیم. دیگر طلایه داران جوامع تشیع و اهل سنت نیز، که در قلمرو همبستگی امت اسلام، طرح و تلاش اثرگذاری داشتهاند، درخور ستایش و تقدیرند؛ مانند: آیت الله نائینی، سیدحسین طباطبایی (بروجردی) ، امام خمینی، علامه شیخ عبدالحسین امینی، شیخ محمدتقی قمی، محمدحسین کاشف الغطا، استاد محمدجواد مغنیه، سید هبهالدین شهرستانی، از علمای تشیع و علامه شیخ عبدالمجید سلیم، علامه شیخ محمود شلتوت، محمد ابوزهره، محمدفرید وجدی، حسنین محمد مخلوق، عبدالمتعال صعیدی، محمد محمد المدنی، شیخ مراغی و دکتر احمد امین (رحمهم الله) که از علمای اهل سنت هستند.
شیوه مترجم در این ترجمه این است که از ترجمه آزاد، خودداری نموده و تا جایی که امکان داشته عین عبارتهای علمی و استدلالی مؤلف را به فارسی برگردانده، سند آیههای قرآن و در همهٔ موارد، مأخذ روایتها را از منابع تشیع و تسنن، با قید جلد و صفحه، در پاورقی آورده که با این تفاصیل، کتاب جلوه و حیات تازهای یافته است.
در پایان، دریچه دیدگانمان را به سوی رهنمودهای سودمند میگشاییم و امید میبریم که در آینده با بهره گیری از دیدگاههای گران سنگ و ارزشمندتان بر غنای محتوایی و شکلی این اثر افزوده گردد.
احمد صادقی دارستانی
۱۵ بهمن ۱۳۸۸
فصل اول روایتها و آیههای قرآن کریم
اشاره
در این فصل، به بررسی بخشی از آیههای مبارک قرآن کریم، و احادیث پیامبر گرامی اسلام (ص) و امامان معصوم (علیهم السلام) که امت اسلامی را به همبستگی و انسجام دعوت مینمایند می پردازیم.
خداوند متعال، خطاب به اهل ایمان آنها را این گونه به با هم بودن و انسجام فرا میخواند:
۱. «به یقین، همه اهل ایمان با هم برادر هستند» . [۸]
۲. «مردان و زنان مؤمن، نسبت به هم، یار و دوستدار میباشند» .[۹]
۳. «محمد رسول الله (ص) و کسانی که با وی هستند، نسبت به کفار شدت و خشونت دارند، اما در بین خود با رحمت و عطوفت رفتار مینمایند» . [۱۰]
۴. «ای امت مسلمان! مانند آن مللی نباشید که پس از آنکه دلایل و آیههای روشن از جانب خداوند، به منظور هدایت آنها آمد راه تفرقه و اختلاف را پیش گرفتند و برای آنهاست عذاب بزرگ الهی» . [۱۱]
۵. «همگی به ریسمان خداوند چنگ زنید و پراکنده نشوید» . [۱۲]
۶. «آنهایی که در دین تفرقه و تشتّت به وجود آوردند، تو هیچ گونه رابطهای با آنها نداری و مجازات آنها به عهده خداست. سپس خداوند آنها را از آنچه انجام میدادند آگاه میکند» . [۱۳]
۷. «ای مردم! ما همه شما را نخست از مرد و زنی آفریدیم و شعبههای بسیار و قبایل فراوان گردانیدیم، تا بدین وسیله همدیگر را بشناسید» . [۱۴]
در این باره، آیههای فراوانی در قرآن کریم وجود دارد که ما به همین چند مورد بسنده میکنیم.
روایتهای معصومین (علیهم السلام)
پیامبر اسلام (ص) میفرمایند:
شما هرگز داخل بهشت نمیشوید تا اینکه ایمان بیاورید و به ایمان واقعی نخواهید رسید، مگر اینکه همدیگر را دوست بدارید. آیا شما را به عملی راهنمایی کنم که اگر آن را انجام دادید، مهر و محبت بین شما به وجود آید. به یکدیگر سلام کنید و این عمل را گسترش دهید. [۱۵]
آن حضرت در بیانی دیگر میفرمایند:
دین عبارت است از نصیحت و خیرخواهی. سؤال شد، برای چه کسی؟ فرمود: برای خدا و قرآن و پیامبر و پیشوایان مسلمین و بالاخره، نصیحت و خیرخواهی برای همه مسلمانان. [۱۶]
قسم به خدایی که جانم در اختیار اوست، هیچ بندهای به مقام ایمان حقیقی نخواهد رسید، مگر اینکه هر چه برای خود میخواهد و دوست میدارد، برای برادر مسلمان خود نیز، همان را بخواهد و دوست بدارد. [۱۷]
در جایی دیگر میفرماید:
همه مسلمانان دارای یک پیوند و یک پیمان هستند که بر این اساس، حتی ضعیفترین آنها هم باید تلاش کند؛ چه اینکه همه مسلمانان، ید واحده و یک قدرت متشکل علیه دشمنان خود هستند و کسی که این پیمان اتحاد را بشکند، لعنت خدا و رسول و همه مردم را برای خود خریده است و در روز قیامت هیچ عملی از او پذیرفته نخواهد شد! [۱۸]
همچنین میفرمایند:
به شدت از گمان بد نسبت به دیگران خودداری کنید؛ زیرا گمان بد و سخنی که از این روحیه نشأت میگیرد از دروغترین سخن هاست. چنان که نباید دنبال احساسات و تجسس و پی جویی بی مورد بروید و نباید نسبت به هم حسد و بخل ورزید و نیز، نباید از هم کناره گیری و فاصله داشته باشید و نباید نسبت به هم بغض و کینه بپرورید، بلکه بندگان خالص خدا باشید و برادرانه زندگی کنید [۱۹]و هرگز فرد مسلمانی مجاز نیست که از برادر مسلمان خود، بیش از سه روز فاصله و جدایی داشته باشد! [۲۰]
در عبارت دیگری از آن حضرت وارد شده است:
شخص مسلمان، برادر شخص مسلمان است. هرگز به او ظلم و ستم نمیکند و هیچ گاه او را تنها و بی پناه نمیگذارد. [۲۱]هرکس درصدد رفع گرفتاری برادر مسلمان خود برآید، خداوند نیز، کارهای او را اصلاح میگرداند و هرکس نگرانی فرد مسلمانی را برطرف کند، خداوند نگرانیهای او را در روز قیامت برطرف مینماید و کسی که عیب مسلمانی را پرده پوشی کند، خدای مهربان روز قیامت، معایب او را مستور میدارد. [۲۲]
امام صادق (ع) [در مورد همبستگی و انسجام امت اسلامی] فرمودند:
مسلمان برادر مسلمان است و برای برادر مسلمان خود مانند چشم و آیینه و بالاخره راهنما و خیرخواه اوست. او هرگز به برادر مسلمان خود خیانت نمیکند، دربارهٔ او نیرنگ و حیله به کار نمیبرد، به او ظلم و ستم روا نمیدارد، به او دروغ نمیگوید و در غیاب وی هم، سخن ناروایی به زبان نمیآورد. [۲۳]
آن حضرت به یاران و پیروان خود میفرمود:
پیوسته خدا را در نظر بگیرید و با هم برادران خوبی باشید. به خاطر خدا همدیگر را دوست بدارید و پیوند برادری خود را مستحکم تر سازید. برای هم خضوع و فروتنی پیشه گردانید، عطوفت و مهربانی به خرج دهید، به دیدار و ملاقات یکدیگر بروید و با این پیوندها و اتحادها، مکتب ما را زنده بدارید. [۲۴]
از پیامبر گرامی اسلام (ص) روایت شده است که:
نزدیکترین افراد شما نسبت به من، کسی است که اخلاق او، از دیگران بهتر بوده، رفت وآمد و معاشرت با دیگران داشته باشد، با افراد انس و الفت برقرار میکند و مورد انس و الفت دیگران قرار میگیرد. [۲۵]
همچنین آن حضرت فرموده:
مؤمن، با دیگران الفت میگیرد و مورد الفت دیگران واقع میشود و در کسی که الفت نمیگیرد و مورد الفت دیگران واقع نمیشود، خیری نیست. [۲۶]
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده:
محبوبترین شما در پیشگاه خداوند کسانی هستند که با دیگران الفت برقرار میکنند و خود نیز، مألوف دیگران واقع میشوند و مبغوضترین افراد شما نزد خداوند کسانی هستند که سخن چینی و کارشکنی میکنند و میان برادران دینی تفرقه و اختلاف ایجاد میکنند. [۲۷]
همچنین فرمودهاند:
آنهایی که برای خدا و در راه خدا نسبت به هم محبت میورزند، در رو قیامت، دارای «کاخ سرخی» خواهند بود که در بالای آن هزار غرفه قرار دارد و بر صحنه بهشت مشرف هستند و چهرههای آنها همچون خورشید میدرخشد. این افراد لباسهای رنگین (حریر سبز) به تن دارند و بر چهره آنها نوشتهاند: اینان دوست گیرندگان به خاطر خدا هستند. [۲۸]
ایشان در جایی دیگر میفرمایند:
در روز قیامت در اطراف عرش الهی، کرسیهایی قرار گرفته و افرادی که چهرههای آنها مانند ماه درخشان است، بر آن نشستهاند و در حالی که همگان ترسناک و نگران اند، آنها بدون ترس و دلهره آرام گرفتهاند. آنها اولیای خدایند که بر آنها بیم و ترسی نیست. [۲۹]
از پیامبر (ص) سؤال شد آنها چه کسانی هستند؟ آن حضرت فرمود: «اینان افرادی هستند که به خاطر خدا به دیگران دوستی ورزیدهاند» . [۳۰]
همچنین رسول اکرم (ص) فرمود:
خدای متعال میفرماید: محبت من شایسته کسانی است که به خاطر من با دیگران معاشرت و دید و بازدید داشتهاند، به خاطر من همدیگر را دوست میدارند و به خاطر من به یکدیگر کمک و بذل و بخشش مینمایند و نیز، به یاری هم میشتابند.[۳۱]
ایشان در جای دیگری میفرمایند:
روز قیامت خداوند اعلام میکند: کجایند آنهایی که با دیگران پیوند مودت ومحبت برقرار کردهاند. به جلال خودم سوگند، آنها را در سایه رحمت خود پناه میدهم. [۳۲]
[در پناه رحمت خدا] امام باقر (ع) از پدران خود و آنها از جد بزرگوارشان حضرت محمد (ص) ضمن حدیث مفصلی روایت میکنند:
چون روز قیامت فرا رسد، از جانب خداوند ندا آید: همسایگان خداوند کجا هستند؟ با شنیدن این ندا، جماعتی بپا میخیزند که گروهی از فرشتگان به استقبال آنها میروند و میگویند: شما چه عملی انجام دادهاید که به عنوان همسایگان خداوند معرفی شدهاید؟ آنها جواب میدهند: ما برای خدا با یکدیگر پیمان محبت و دوستی برقرار میکردیم، در راه خدا بذل و بخشش داشتیم و در راه خدا با افراد دیدار و ملاقات مینمودیم. آنگاه منادی اعلام میکند: اینان بندگان صادق خدا هستند، به آنها راه دهید تا بدون حساب به جوار رحمت الهی راه یابند. [۳۳]
عبدالمؤمن انصاری میگوید: به مجلس امام کاظم (ع) وارد شدم. محمدبن عبدالله جعفری در محضر آن حضرت حضور داشت. با مشاهده محمد لبخند شادی زدم. امام فرمود: آیا محمد را دوست میداری؟ گفتم: آری! به خاطر اینکه وی از دوستان شماست. امام فرمود:
آری، او برادر تو است. مؤمن همچون برادر پدری و مادری انسان است. کسی که به برادر خود تهمت زند، از رحمت خدا دور است. کسی که با برادر خود حیله و نیرنگ کند، از رحمت خدا دور است. کسی که به نصیحت و راهنمایی برادر خود اقدام نکند، از رحمت خدا دور است و کسی که خودمحور باشد و همچنین کسی که غیبت برادر مؤمن خود را مرتکب شود، از رحمت خدا دور خواهد بود. [۳۴]
پیامبر گرامی اسلام (ص) ، در مورد ستایش کسانی که برای خود برادر دینی برمی گزینند فرمود:
هرگاه خداوند اراده کند که به کسی خیری برساند، دوست شایستهای نصیب او میکند که هر وقت چیزی را فراموش کند، یادآور او گرداند و هر وقت تصمیم خیری داشته باشد او را یاری نماید و داستان دو برادر مسلمان هرگاه یکدیگر را ملاقات کنند، مانند وضعیت دو دست خواهد بود که همدیگر را شستشو میدهند. دو برادر مؤمن همدیگر را ملاقات نمیکنند، مگر اینکه خداوند از یکی به دیگری خیر و منفعتی میرساند. [۳۵]
علی (ع) فرمودهاند:
شما را به پیوند با برادران دینی سفارش میکنم، زیرا آنها یاوران دنیا و آخرت شما هستند، آیا نشنیدهاید که اهل دوزخ میگویند: [۳۶]ما کسی را برای وساطت و شفاعت و دوستی را برای حمیت و یاری نداریم. [۳۷]
جریربن عبدالله میگوید:
من با پیامبر (ص) بیعت کردم که نماز به پای دارم و زکات بپردازم و نسبت به هر مسلمانی، نصیحت و راهنمایی داشته باشم. [۳۸]
در این باره اخبار و احادیث فراوانی از راویان خاصه و عامه رسیده است که ما به این تعداد بسنده کردیم. البته برای کسانی که خواستار هدایت و سعادت هستند، همین مقدار نیز، کفایت میکند.
فصل دوم مفهوم واقعی اسلام و ایمان
در این فصل، مفهوم اسلام و ایمانی که در نهایت موجب رضوان خداوندی میگردد و محور کار ماست و آثار فراوانی هم بر آن مترتب میشود را مورد بحث و بررسی قرار میدهیم.
آنچه ما را بر آن داشت تا به بررسی مفهوم اسلام و ایمان بپردازیم مطالب ناروایی است که برخی از متعصبان و وابستگان به کسانی که گرفتار «حمیت جاهلی» هستند، با هدف منفعتهای ناشایست خود عنوان میکنند.
برادران اهل سنت معتقدند که اسلام و ایمان، عبارت است از: «ادای شهادت به وحدانیت خدا و نبوت محمد (ص) و تصدیق به قیامت، انجام دادن نمازهای پنج گانه، ادای حج و روزه و زکات و خمس واجب که البته این مطلب در کتابهای صحاح شش گانه و دیگر کتابهای آنها بیان شده است. [۳۹]
اما برخی هم معتقدند که اسلام و ایمان با هم متفاوت اند و همان گونه که از آیه: قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا (حجرات: ۱۴) ، استفاده میشود، اسلام را عبارت میدانند از مجرد وارد شدن در دین و تسلیم شدن در برابر پیامبر اکرم (ص) ، در حالی که ایمان از نظر آنها به معنای اقرار ثابت و استوار در دلهای مؤمنان، و با زبان اعتراف کردن به آن است؛ که البته با این تعریف، دایره ایمان از دایره اسلام محدودتر خواهد شد، هرچند که ما علاوه بر این مطالب، به «ولایت» نیز، اعتقاد داریم.
در کتاب صحیح بخاری، روایتی از پیامبر اکرم (ص) آمده است که آن حضرت میفرماید:
هر کس شهادت به یگانگی خدا بدهد و به قبله ما نماز گذارد و ذبیحه اسلامی ما را بخورد، او مسلمان است و از مزایای اسلام استفاده میکند، و نیز، مشمول وظایف اسلامی یک مسلمان خواهد بود. [۴۰]
در همان کتاب از انس بن مالک روایت میکند که پیامبر (ص) فرمود:
هر کس مانند ما و به سوی قبله ما نماز بخواند و گوشت پاک و حلالی را که ما ذبح کردهایم بخورد، او مسلمان است و پیمان خدا و رسول شامل حال او میشود و نباید پیمان خدا دربارهٔ او نقض و شکسته شود. [۴۱]
همچنین از طلحه بن عبیدالله روایت میکند که:
مردی از اهل نجد در حالی که سر و صورت او غبارآلود بود و از راه میرسید و زمزمهای زیر لب داشت، به حضور رسول خدا آمد و از معنی اسلام سؤال کرد، آن حضرت فرمود: اسلام عبارت است از ادای نمازهای شبانه روزی. مرد سؤال کرد: آیا غیر از این هم من تکلیفی دارم؟
حضرت فرمود: نه، مگر اینکه مایل باشی که روزه ماه رمضان را انجام بدهی.
مرد ادامه داد: آیا جز این، من وظیفهای دارم؟
حضرت فرمود: نه، مگر اینکه خودت میل داشته باشی، زکات هم بپردازی.
طلحه میگوید: مرد از حضور رسول خدا خارج شد و با خود میگفت: به خدا سوگند، از آنچه آموختم و بدان اعتقاد دارم، هیچ چیز کم و زیاد نمیکنم.
آن وقت پیامبر (ص) فرمود: کسی که چنین روش صادقانهای داشته باشد، به یقین سعادتمند خواهد بود.[۴۲]
صحیح بخاری از نافع روایت میکند که:
مردی نزد فرزند عمر آمد و اعتراض کرد که ای عبدالرحمن! چه شده که تو یک سال حج میروی و یک سال عمره؟ اما جهاد در راه خدا که دارای آن همه ارزش و اهمیت است را ترک نمودهای؟ !
ابن عمر پاسخ داد: ای فرزند برادرم، اسلام بر پنج چیز استوار گردیده که عبارت است از: ایمان به خدا و رسول، نمازهای پنج گانه، روزه ماه رمضان، ادای زکات و حج خانه خدا. [۴۳]
همچنین از ابوهریره روایت میکند:
رسول خدا (ص) یک روز در میان مردم ظاهر شد و مردی به حضور آن حضرت آمد و از معنی ایمان سؤال کرد. پیغمبر فرمود: ایمان عبارت است از اینکه، ایمان به خدا و فرشتگان و روز قیامت داشته باشی. سپس مرد سؤال کرد: پس اسلام چیست؟
حضرت پاسخ فرمود: اسلام آن است که خدا را عبادت کنی و برای او شریک قرار ندهی، نماز را به پای داری، زکات واجب را بپردازی و روزه رمضان را انجام دهی. . .
سپس مرد حرکت کرد که از حضور رسول خدا جدا شود، که حضرت فرمود: او را برگردانید، اما وقتی او بیرون رفت دیگر او را نیافتند. پیغمبر فرمود: او جبرئیل بود که آمده بود دین را به مردم بیاموزد. [۴۴]
به هر حال، در این زمینه احادیث متعدد و بی شماری با همین اسناد و همین مضامین، وجود دارد. علاقه مندان میتوانند به کتابهای صحیح شش گانه مراجعه کنند، [۴۵]که البته قسمتهای لازم آن در دو فصل آتی آمده است.
فصل سوم مرز اسلامیت
اشاره
در این فصل، بخش عمدهای از آنچه از سوی اهل سنت و جماعت رسیده است و دلالت بر این دارد که هر کسی گفت: «لااله الاالله محمد رسول الله» ، جان و مال و عرض او محترم است، را ارزیابی میکنیم.
برخی از متعصبان و آشوب طلبانی که گرفتار حمیتهای جاهلی هستند، همواره آتش فتنه و اختلاف را بین مسلمانان برافروختهاند، و حتی برای رسیدن به اهدافشان مسلمانان را فرقه فرقه و دسته دسته کردهاند تا جایی که، بعضی از افراد مسلمان بعضی دیگر را تکفیر میکنند و گاهی هم از هم برائت میجویند، بدون آنکه برای این برخورد خود، دلیل و مدرکی داشته باشند.
به یقین این افکار را انسانهای شیطان صفتی که میراث خوار بنی امیه هستند به آنها القا کردهاند!
امروزه، زمان علم و انصاف و عصر نور و منطق است و روزگاری است که میتوان مطالب را از هر جهت کنکاش و بررسی نمود و به درستی و نادرستی آنها پی برد و به دور از هرگونه غرض ورزی به مطالعه و تجسس درکتاب خدا و سنت والای پیامبر اکرم (ص) پرداخت و از این دو منبع بزرگ، اسلام را آموخت.
دستورها و برخوردهای پیامبر اکرم (ص)
بخاری در کتاب صحیح، از ابن عباس روایت میکند، که رسول خدا (ص) زمانی که معاذبن جبل را به مأموریت کشور یمن میفرستاد به او دستور داد:
به زودی با مردمی دیدار میکنی که آنها اهل کتاب هستند، آنها را برای شهادت به وحدانیت خدا و نبوت محمد (ص) دعوت کن. اگر این مرحله را اطاعت کردند، به آنها اطلاع بده که خداوند در هر شبانه روز، نمازهای پنج گانه را بر شما واجب فرموده. اگر این مرحله را نیز پذیرفتند، به آنها بگو خداوند واجب فرموده که از ثروتمندان شما زکات گرفته شود و میان فقیران شما تقسیم گردد. اگر این مراحل را پذیرفتند، مبادا متعرض اموال آنها شوی! [۴۶]
از این بیان مقدس درمی یابیم هر زمان که فردی حاضر شود از فرامین الهی اطاعت کند، «حرمت اموال» او میبایست رعایت شود، تا چه رسد به رعایت حرمت خون و آبروی او که محترم است و مانند حریم سایر مؤمنان باید حفظ گردد.
شبیه این روایت را مسلم در کتاب صحیح خود در باب فضیلتهای امیرمؤمنان (ع) آورده، که پیامبر (ص) در جنگ خیبر فرمود:
این پرچم را به دست کسی میدهم که خدا و رسول را دوست دارد [و خدا و رسول هم او را دوست میدارند] و خداوند پیروزی را در اسلام به دست او نصیب ما میگرداند. عمربن خطاب میگوید: هیچ وقت فرماندهی مانند آن روز را دوست نداشتم و بدین خاطر خود را بلند گرفتم که رسول خدا مرا نامزد این کار کند، اما رسول خدا علی بن ابی طالب را فراخواند و پرچم را به دست او داد و فرمود: حرکت کن و روی برمگردان. علی (ع) مقداری راه پیمود و سپس ایستاد، ولی روی برنگردانید و با فریاد گفت: یا رسول الله با چه معیاری جنگ کنم؟
پیغمبر (ص) فرمود: با آنها جنگ کن تا بگویند، «لااله الاالله محمد رسول الله» ، اگر چنین کردند، جان و خون آنها محترم است از قتال دست بدار. [۴۷]
حرمت جان و مال مسلمان
بخاری و مسلم هر کدام در کتاب صحیح خود از اسامه بن زید روایت میکنند که وی گفت:
رسول خدا ما را به حرقه فرستاد. صبحگاه با مردم آنجا ملاقات کردیم و آنها را شکست دادیم. من و یکی از برادران انصاری ما، کسی از کفار را تعقیب کردیم، تا اینکه بر او دست یافتیم. در همان حال آن مرد گفت: «لااله الاالله» ، مرد انصاری دست از او برداشت، اما من نیزه بر او فرود آوردم که به قتل رسید. اما وقتی به حضور رسول خدا برگشتیم و ماجرا را نقل کردیم، آن حضرت فرمود: ای اسامه کسی را که لااله الاالله گفته است، کشتی؟ گفتم: شهادت را بهانه و سرپوش قرار داد. اما رسول خدا آن قدر تکرار فرمود، که پس از گفتن «لااله الاالله» او را کشتی، که من ناراحت شدم و آرزو میکردم که ای کاش هرگز مسلمان نشده بودم. [۴۸]
بدین ترتیب، اسامه معتقد است که تمام اعمال گذشته او مانند، ایمان و مصاحبت رسول خدا (ص) و جهاد و نماز و روزه و زکات و حج و سایر اعمال او، به خاطر گناهی که مرتکب شده است نابود شده و از بین رفته است و حتی از این بیمناک است که خداوند این گناه بزرگ او را ببخشد یا نه! به همین دلیل است که آرزو میکند ای کاش دیرتر مسلمان شده بود؛ زیرا اسلام به اعمال بد گذشته قبل از ظهور خود، خط بطلان میکشد و آن را محو و نابود میکند! الإسلام یجب ما کان قبله. . .[۴۹]
بنابراین، برای اثبات حرمت خون کسی که گوینده «لااله الاالله» است، همین روایت هم میتواند کافی باشد. اما نکته مهم اینجاست که اگر فردی این مطلب «که اگر کسی کلمه «لااله الاالله» را از ترس جان خود بگوید جان و خون او احترام پیدا میکند» را قبول دارد، پس دربارهٔ فردی که نطفه او با این گفتار و اعتقاد بسته شده و گوشت و خون او با این باور پرورش یافته است، طوری که این اعتقاد با اعضا و جوارح او ارتباط عملی دارد، چه خواهید گفت؟ !
آیا جز این نیست که باید اهل کینه و دشمنی دست از تعصب و لجاجت خود بردارند و غضب و سخط خدا و رسول را در نظر داشته باشند و در برابر حقایق سر تسلیم فرود آورند؟ !
حرمت خون اهل توحید
در کتاب «صحیح مسلم» و «صحیح بخاری» آمده است که «مقدادبن عمرو» عرض کرد یا رسول الله! اگر من با یکی از افراد کافر برخورد کردم و با او درگیرشدم و آن شخص، یک دست مرا با شمشیر قطع کرد، سپس در پناه درختی قرار گرفت و گفت: اسلام آوردم، آیا این اقرار او را بپذیرم، یا اینکه او را به قتل برسانم؟
رسول خدا (ص) فرمود: هرگز او را مکش، چه اینکه اگر او را کشتی مانند این است که شخصی مانند خودت را که مرتکب قتلی نشده باشد، کشته باشی.[۵۰]
بدین ترتیب اگر مقداد آن شخص که گوینده «لااله الاالله» بود را به قتل میرساند، تمام اعمال نیک او از بین میرفت و در ردیف یکی از کفار محارب قرار میگرفت و مقتول نیز، به منزله یکی از مسلمانان بلندمرتبه محسوب میشد!
این نهایت سخنی است که دربارهٔ حرمت خون اهل توحید میتوان گفت، بر این اساس، افراد گزافه گو و ماجراجو، باید تقوی را پیشه سازند و به خدا پناه ببرند!
«بخاری» در باب فرستادن علی (ع) و خالد به کشور «یمن» روایت کرد که: مردی در حضور رسول خدا ایستاد و عرض کرد: ای رسول خدا، خدا را در نظر داشته باش!
پیغمبر فرمود: وای بر تو، مگر من تنها کسی نیستم که در روی زمین شایسته رعایت تقوا هستم!
خالد از این جمله ناروای مرد ناراحت شد و گفت: ای رسول خدا! اجازه میدهی گردن او را بزنم؟
پیغمبر فرمود: هرگز! شاید او از کسانی باشد که نماز میخواند» . [۵۱]
بر احترام نماز و نمازگزار، چه دلیلی واضح تر و محکم تر از این حدیث میتوان یافت که نماز خواندن کسی، مانع ریختن خون او میشود. در حالی که او به شخص پیامبر (ص) اعتراض آشکار و بی مورد دارد. با این وجود، در مورد کسی که نماز میخواند، زکات میپردازد، روزه میگیرد، حج میگزارد، حلال خدا را حلال میداند و حرام او را حرام میشمارد و در برابر قول و فعل و تقریر پیامبر (ص) تسلیم است، چه میتوان گفت؟
آری! دربارهٔ کسی که به وسیله محبت خدا و ولایت اهل بیت (علیهم السلام) امید به رحمت خدا و شفاعت او دارد و به قرآن و عترت تمسک جسته و به « حبل الله » پناه آورده و دوست دار ولی خدا است، چه میتوان گفت؟ اگرچه قاتل پدر او باشد و دشمن دارد دشمن ولی خدا را، گرچه او از عزیزان و خانواده او باشد؟
بوقهای تبلیغی مسموم
بخاری دربارهٔ بیعت و اتفاق بر عثمان و ماجرای ضربت خوردن عمر، ضمن حدیث مفصلی نقل میکند:
عمر به ابن عباس گفت: ببینید ضارب من چه کسی بود؟ ابن عباس تحقیق کرد و اطلاع داد، ضارب غلام مغیره بوده است. عمر گفت: همان مرد صنعت گر؟
ابن عباس پاسخ داد: آری! همان مرد!
عمر گفت: خدا او را بکشد، من که دستور کار خیری به او داده بودم و حال الحمدلله که خداوند قتل مرا به دست کسی قرار نداد که ادعای مسلمانی داشت!
آری! ابن عباس! همیشه تو و پدرت میخواستید که افراد عجمی در مدینه زیاد باشند! ابن عباس گفت: اگر میخواهی آنها را به قتل برسانیم!
عمر گفت: خلاف میگویی. پس از اینکه افراد، شهادت به زبان جاری کردند و به قبله شما نماز گزاردند و حج انجام دادند، چگونه میشود آنها را کشت.[۵۲]
از ظاهر کلام ابن خطاب که میگوید: «خدای را شکر که قتل من به دست فرد مسلمانی واقع نشده» و به قرینه روایت ابن قتیبه و ابن عبدالبر استفاده میشود که عمر، از اینکه قتل او به دست مسلمانی واقع نشده، تا به سبب مسلمان بودن او برای او طلب آمرزش کند، شکر خدا را به جای میآورد و چون دانست که ضارب از کسانی است که ادعای اسلام ندارد، استنباط کرد که خداوند حق او را در هر حال گرفته است. بر این اساس مشخص میشود که مسلمانان عاقبت به خیراند، همچنان که در برابر ابن عباس با آن عظمتی که دارد، میگوید: «خلاف میگویی!»
ابن قتیبه متوفای ۲۷۰ه. ق در جلد اول، صفحه ۲۲ کتاب الامامه و السیاسه روایت کرده است: زمانی که به عمر خبر دادند که قاتلش غلام مغیره است، گفت: حمد خدایی را که قتل مرا به دست مردی قرار نداد که روز قیامت با لااله الاّالله با من استدلال کند.
حافظ ابوعمرو یوسف بن عبدالبر قرطبی، در کتاب الاستیعاب در شرح زندگی عمر، روایت میکند که: «عمر به فرزند خود عبدالله گفت: حمد خدایی را که قتل مرا به دست مردی قرار نداد که روز قیامت، با «لااله الاالله» با من استدلال کند» . [۵۳]
بنابراین اگر گوینده «لااله الاالله» دارای چنان مقامی باشد که بتواند خلیفه دوم را بکشد و با «لااله الاالله» با او استدلال کند، کار اهل توحید، آسان خواهد بود.
پس افراد ماجراجو و تفرقه افکن، باید خدا را در نظر داشته باشند و برای ایجاد اصلاح سعی کنند اسباب نفاق را نابود سازند و بوقهای تبلیغی دشمنان که موجب میشود مسلمانان به ریسمان خدا و همبستگی چنگ نزنند را خفه کنند. درغیر این صورت آنها گرفتار ذلت و نکبت خواهند شد! قرآن هم با بیان این مطلب میفرماید: «هر کجا یافت شوند، دستگیر میشوند و با ذلت و خواری کشته میشوند!» .[۵۴]
بخاری از انس روایت میکند:
رسول خدا فرمود: من مأمور گردیدهام که با کفار جنگ کنم، تا اینکه لااله الاالله بگویند. وقتی چنین کردند و مانند ما، به قبله ما نماز گزاردند و ذبیحه ما را خوردند، اموال آنها و ریختن خون آنها بر ما حرام است. [۵۵]
با بیان این احادیث صریح، آیا برای اختلاف و ماجراجویی دشمنان ناصب و کینه توز، هنوز هم مستمسکی وجود خواهد داشت؟
«هر کس به آنچه خدا نازل فرموده، قضاوت و حکم نکند، به یقین آنها کافر خواهند بود» .[۵۶]
در صحیح مسلم و بخاری از ابن عمر، روایت شده است که: «پیامبر در منی ایستاد و به مکه معظمه اشاره کرد و فرمود: آیا میدانید، اینجا چگونه مکانی است؟
حاضرین گفتند: خدا و رسول داناتراند. پیغمبر فرمود: این شهر، حرام است.
فرمود: میدانید، امروز چه روزی است؟ جواب دادند: خدا و رسول او داناتراند. فرمود: این روز حرام است.
آن حضرت فرمود: میدانید این ماه چه ماهی است؟ پاسخ دادند، خدا و رسول خدا داناتراند. فرمود: این ماه حرام است.
سپس پیغمبر (ص) فرمود:
فَإِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ حَرَّمَ عَلَیْکُمْ دِمَاءَکُمْ وَ أَمْوَالَکُمْ وَ أَعْرَاضَکُمْ کَحُرْمَهِ یَوْمِکُمْ هَذَا فِی شَهْرِکُمْ هَذَا فِی بَلَدِکُمْ هَذَا. [۵۷]
خداوند، جان و مال و اموال و آبروی شما را محترم شمرده همچنان که این روز و این ماه و این شهر را محترم قرار داده است.
در کتابهای صحاح شش گانه و دیگر کتب هم از این گونه احادیث فراوان به چشم میخورد. [۵۸]با این حال عدهای نیز هستند که با وجود اعتقاد و اعتماد داشتن به این احادیث معتبر و قرار دادن آنها به عنوان منبع و مراجع احکام دین، باز هم برای مطالب بی اساسی که مطرح میکنند عذر و بهانهای میآورند و حقایق روشن را نادیده میگیرند.
مانند شیخ نوح حنفی که با وجود منابع معتبری که نزد اهل سنت است، باز هم فتوی میدهد: «شیعه کافراند و قتل آنها واجب و اسارت زنان و فرزندان آنها نیز، مباح است، خواه توبه کنند یا نه!»[۵۹]
در فصل نهم این کتاب، عین مطالب او آورده شده و مورد بررسی قرار گرفته است.
فصل چهارم ایمان برادران اهل سنت
از دیدگاه امامان معصوم (علیهم السلام) برادران اهل سنت مسلمان اند. این عبارت آن قدر روشن و آشکار است که هیچ شخص منصف و معتدلی، در آن تردیدی ندارد. بنابراین، ما در این فصل به چند نمونه از احادیث معتبری که از امامان معصوم (علیهم السلام) روایت شده است، میپردازیم:
امام صادق (ع) در روایت «سفیان بن سمط» میفرماید:
اسلام عبارت است از همان ظواهر و مظاهری که مردم [اهل سنت] به آن اعتراف دارند، مانند شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمد (ص) و اقامه نماز و پرداخت زکات و حج خانه خدا و روزه گرفتن ماه رمضان و. . [۶۰]
آن حضرت در خبر سماعه بن مهران میفرماید:
اسلام عبارت است از شهادت به «لااله الاالله» و تصدیق به رسالت رسول الله و با این عقاید خونها محفوظ میماند و روابط زناشویی و پیوند میراث، مشروع و حلال میگردد و اهل سنت و جماعت نیز بر این باور هستند. [۶۱]
امام باقر (ع) در خبر صحیح «حمران بن اعین» از جمله مطالبی که بیان میدارد این است که:
اسلام چیزی است که در قول و عمل ظاهر میشود و این چیزی است که کل فرق اهل سنت و جماعت، بر آن هستند و به همین وسیله خونها محفوظ میماند و قوانین میراث اجرا میگردد و زناشوییها معیار مشروعیت پیدا میکند و آنها اجماع نظر بر وجوب نماز، روزه، زکات و حج دارند و به همین وسیله از تنگنای کفر و ضلالت خارج میشوند و به آغوش اسلام، پناه میآورند. [۶۲]
البته در این باره روایتهای فراوانی وجود دارد که چون جمع آوری تمامی آنها کار مشکلی است و مطلب هم به قدری روشن است که احتیاجی به طرح و بررسی آن نیست ما به همین مقدار اندک بسنده میکنیم.
فصل پنجم یکتاپرستان اهل نجات و سعادت اند
همه یکتاپرستان اهل نجات و رستگاری خواهند بود؛ به عبارت دیگر بر سطوح زندگی هر فردی دین حاکم باشد، سعادتمند و اهل بهشت خواهد شد و این روش حکیمانه و عاقلانهای است که مسلمانان را به واقعیتهایی که از آن غفلت کرده و خیر و صلاحی که نادیده گرفتهاند، آگاه خواهد نمود.
بنابراین، همه فرقههای اسلامی باید به اجتماع روی آورند و از اختلاف و دشمنی که نتیجهای جز گمراهی و نابودی خودشان ندارد، بپرهیزند تا به اوج رستگاری و سعادت دست یابند.
در این زمینه، روایتهای بسیاری وجود دارد، از جمله:
۱. بخاری در کتاب صحیح خود از ابوایوب انصاری روایت میکند:
مردی به حضور پیغمبر (ص) رسید و گفت: مرا به عملی راهنمایی کن که به وسیله آن داخل بهشت شوم. چون آن مرد شخص ثروتمندی بود، افراد حاضر، او را مورد اعتراض قرار دادند که یک ثروتمند، چرا چنین درخواستی را میکند؟
پیغمبر فرمود: با مال و ثروت او کاری نداشته باشید. بعد خطاب به مرد کرد و گفت: خدا را عبادت کن، برای او شریک قرار مده، نماز را به پای دار، زکات بده و صله رحم برقرار کن.
ابو ایوب میگوید: آن مرد این مطالب را آموخت و حرکت کرد و رفت. [۶۳]
۲. در همان کتاب آمده است که:
یک عرب بیابانی، در حالی که سوار مرکب خود بود و از راه رسید، به حضور پیغمبر (ص) باریافت و عرض داشت، مرا به کاری راهنمایی کن که آن را انجام دهم و داخل بهشت شوم. پیغمبر فرمود: خدا را عبادت کن، برای او شریک قرار مده، نماز واجب را به پای دار، زکات را بپرداز و ماه رمضان روزه دار باش.[۶۴]
مرد میگوید: به خدایی که جانم در اختیار اوست، من هم چیزی بر آنچه از پیامبر آموخته بودم، اضافه نکردم. آنگاه از آنجا حرکت کرد و رفت. سپس پیغمبر (ص) فرمود: «هر کس میخواهد یک مرد بهشتی را ببیند، این مرد را مشاهده کند» .
همان گونه که از روایتهای دیگر به دست میآید، این مرد مالک بن نویره بن حمزه تمیمی، شاعری شجاع بوده که در سخاوتمندی نیز، برای دیگران الگو و نمونه بوده است.
مالک که از طریق پیامبر (ص) مسلمان شد، اسلام پسندیدهای داشت و از جانب پیامبر (ص) مسئول جمع آوری زکات قبیلهٔ خود بود. در حجهالوداع، کنار پیامبر (ص)
حضور داشت و در ماجرای خطبه روز غدیرخم نیز، حاضر بود و از شیفتگان مکتب ولایت علی (ع) به حساب میآمد.
اما با تأسف خالدبن ولید، چنین مرد والامقامی را شهید کرد و با همسر او که زن زیبایی بود، هم بستر شد و سر بریده مالک را آتش زد و با آن یک ظرف طعام پخت!
این مطلب را ابن خلّکان در وفیات الاعیان [۶۵]آورده است و واقدی و دیگران نیز، آن را نقل کردهاند.
۳. همچنین بخاری در کتاب صحیح از عباده روایت میکند که پیامبر (ص) فرموده است:
هر کس شهادت بدهد خداوند یکی است و شریک ندارد و اینکه محمد (ص) بنده و رسول اوست و عیسی (ع) بنده و پیامبر خداست و او کلمه (عطیهای) است که خداوند به مریم عطا فرموده و او روح الله است و بهشت و جهنم حقیقت دارد، خداوند چنین کسی را داخل بهشت میگرداند، اعمال و رفتار او هرگونه میخواهد باشد!
جناده همین بیان را به روایت صحیح بخاری نقل کرده و اضافه میکند: «چنین کسی از هر کدام از درهای هشت گانه بهشت بخواهد، داخل میشود» .[۶۶]
۴. در همان کتاب از ابوذر روایت شده که او میگوید:
یک وقت به سراغ پیغمبر (ص) رفتم که آن حضرت با جامه سفیدی در خواب بود و من برگشتم و بعد که مراجعه کردم، آن حضرت از خواب بیدار شده بود
و برای من بیان فرمود: هر بندهای لااله الاالله بگوید و بر این عقیده از دنیا برود، داخل بهشت میشود. گفتم: اگر چنین کسی عمل منافی عفت و سرقت هم انجام داده باشد؟ ! فرمود: آری.[۶۷]
۵. در همان کتاب از ابوذر روایت شده که پیامبر (ص) فرمود:
جبرئیل به من فرمود: هر کس از امت من بمیرد و برای خدا شریک قرار نداده باشد، داخل بهشت میشود و از آتش دوزخ محفوظ خواهد ماند. پرسیدم: اگر چه زنا و سرقت کرده باشد؟ پاسخ داد: آری! [۶۸]
۶. این کتاب بار دیگر از ابوذر روایت کرده که:
یکی از شبها از خانه خارج شدم و مشاهده کردم پیغمبر (ص) تنها حرکت میکند و کسی با آن حضرت نیست. گمان کردم خود آن حضرت کراهت دارد از اینکه کسی همراه وی باشد، بدین جهت من در آن شب مهتابی، از کنار سایه دیوار به راه خود ادامه دادم.
پیغمبر (ص) متوجه وضع من شد و فرمود: چه کسی هستی؟ جواب دادم: ابوذر هستم. خدا مرا فدای تو گرداند. حضرت فرمود: ابوذر! جلو بیا. من رفتم و با آن حضرت ساعتی را به راه رفتن پرداختم و با آن حضرت قدم زدم.
در ضمن قدم زدن آن حضرت فرمود: ای ابوذر، زیاده طلبان و مال اندوزان دنیا، عموماً اعمال خیر کمی در روز قیامت به همراه خواهند داشت، مگر اینکه خداوند آنها را از هر جهت، مورد لطف و رحمت خویش قرار دهد.
سپس اندکی به راه رفتن با آن حضرت ادامه دادم. آنگاه به من دستور داد، اینجا بنشین تا من برگردم. من نشستم و آن حضرت از آن مکان دور شد و مدتی از او خبری نداشتم تا بالاخره برگشت و پیوسته زمزمه میکرد که اگرچه عمل منافی عفت و سرقت انجام دهد!
وقتی آن حضرت برگشت، عرض کردم یا رسول الله، با چه کسی سخن میگفتید که جواب او را نمیشنیدم؟
فرمود: جبرئیل بر من نازل شد و گفت: امت خود را مژده بده که هرکس بمیرد و برای خدا شریک قایل نشده باشد، داخل بهشت میشود!
گفتم: اگرچه سرقت و عمل منافی عفت انجام داده باشد؟ گفت: آری. [۶۹]
در اینجا عمل منافی عفت و سرقت و میگساری به معنای مطلق گناهان کبیره است و معنی چنین است که هر کس بر عقیده توحید بمیرد، داخل بهشت میشود و داخل دوزخ نمیگردد، اگرچه مرتکب گناهان کبیره شده باشد[۷۰]
اما لازم است بدانیم که روز قیامت مؤمنان گناهکار، به اندازه گناهانی که مرتکب شدهاند، عذاب میشوند و پس از آن مشمول کرامت خداوندی قرار میگیرند و این چیزی است که اهل بیت (علیهم السلام) و شیعیان آنها بر آن اجماع نظر دارند و از نظر آنها این مطلب از ضروریات است. [۷۱]
بنابراین، این روایتها به معنای این نیست که گنهکاران مسلمان هرگز عذاب نمیشوند، بلکه منظور این است که آنها مانند کفار در عذاب جاویدان نخواهند ماند. [۷۲]
گناهکاران نباید این گونه احادیث را بهانه قرار دهند، از این رو گناهکاران سه راه بیشتر ندارند؛ یا راه توبه و پشیمانی را پیش گیرند و یا دچار عذاب شوند به آن حدی که استحقاق آن را دارند، و یا راه سوم، عفو و غفران الهی و شفاعت شافعین (علیهم السلام) را انتخاب کنند.
۷. در کتاب صحیح مسلم و بخاری از معاذبن جبل روایت شده که وی میگوید:
من عقب سر پیغمبر بالای مرکب آن حضرت سوار بودم و چیزی جز برآمدگی زین مرکب میان ما فاصله نبود. آن حضرت مرا مورد خطاب قرار داد و فرمود: ای معاذ! عرض کردم: لبیک و سعدیک یا رسول الله. سپس اندکی راه پیمودیم و باز به همان ترتیب مرا مورد خطاب قرار داد و فرمود: وظیفه بندگان نسبت به خدا را می دانی چیست؟ جواب دادم: خدا و رسول او داناتراند.
آن حضرت فرمود: وظیفه بندگان این است که خدا را عبادت کنند و برای او شریک قرار ندهند.
پس از اندکی راه پیمودن سؤال فرمود: حق بندگان بر خدا چیست؟ پاسخ دادم: خدا و رسول وی آگاه تراند. آن حضرت فرمود: حق بندگان بر خدا این است که آنها را عذاب نکند. [۷۳]
۸. همچنین بخاری در کتاب صحیح خود از عتبان روایت میکند که رسول خدا (ص) فرموده است:
اگر بندهای با اعتقاد به «لااله الاالله» روز قیامت حاضر شود، از این راه، رضایت خداوند را جلب نموده و از عذاب جهنم محفوظ میماند. [۷۴]
۹. در همان کتاب از عتبان بن مالک انصاری روایت شده که:
به حضور رسول خدا باریافتم و از آن حضرت درخواست نمودم به خانهام بیاید و در مکانی نماز بخواند تا آن محل برای همیشه مصلی خانه محسوب شود. حضرت آن درخواست را پذیرفت و حضور یافت و دو رکعت نماز برای من خواند. سپس تشکی پهن کردم و پیامبر روی آن نشست، کم کم تعدادی از افراد در خانه من جمع شدند و اطراف آن حضرت حلقه زدند. آنگاه یکی از افراد جویای حال «مالک بن دُخشُم» [۷۵]شد و یکی از افراد دیگر پاسخ داد: او مرد منافقی است و خدا و رسول را دوست ندارد!
پیغمبر (ص) فرمود: دربارهٔ مالک چنین مگویید. مگر ندیدهاید او لااله الاالله میگوید و منظور او توجه به خداست؟
آن شخص اضافه کرد، شهادت به وحدانیت خدای او را دیدهایم اما دیدهایم، وی توجه و همنشینی با منافقین دارد!
رسول خدا (ص) فرمود: خداوند آتش دوزخ را بر کسی که لااله الاالله بگوید و بخواهد جلب توجه خدا کند، حرام کرده است. [۷۶]
این حدیث را مسلم در کتاب صحیح به طرق متعدد روایت کرده و در آخر آن نیز، اضافه کرده است:
آیا این طور نیست که مالک شهادت به یگانگی خدا و نبوت من میدهد؟ گفتند: چنین میگوید، اما در قلب او این معنی نیست!
رسول خدا (ص) فرمود: کسی که شهادت بدهد به یگانگی خدا و نبوت پیغمبر، داخل آتش نمیشود! [۷۷]
انس میگوید: «این حدیث مرا به شگفتی واداشت و به فرزندم گفتم آن را یادداشت کن و او این کار را کرد» . [۷۸]
اما با وجود این، تعجب من از کسانی است که در صحّت این نوع روایتها هیچ گونه شک و تردیدی به خود راه نمیدهند، اما در عین حال، به نقض و ابطال آن، قضاوت مینمایند!
فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِیبَهُمْ فِتْنَهٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ
(نور: ۶۳)
آنهایی که از فرمان پیغمبر مخالفت میکنند، باید بیمناک باشند از اینکه، گرفتار محنت و گرفتاری شوند یا دستخوش عذاب دردناک الهی گردند!
۱۰. بخاری در کتاب صحیح خود از انس بن مالک روایت میکند که:
پیغمبر (ص) فرمود: خدای متعال به کسانی از اهل دوزخ که عذاب آنها آسان تر است میفرماید: آیا اگر آنچه روی زمین وجود داشت مال تو بود، حاضر بودی آن را بپردازی تا از عذاب نجات یابی؟
آن شخص پاسخ میدهد: آری.
خدا میفرماید: آنگاه که در صلب آدم بودی، من چیزی ساده تر از این از تو خواستم و آن این بود که به هیچ وجه خود را به شرک آلوده نسازی!
از ظاهر این عبارت به دست میآید که آن شخص به جرم شرک، گرفتار عذاب بوده و اگر مشرک نبود، چنین عذابی را نداشت. پس، بر این اساس، اهل توحید، اهل نجات هستند.
و دیگر اینکه سادهترین عذاب جهنم از آن مشرک است و مشخص میشود که در دوزخ، موحد وجود ندارد؛ زیرا اگر موحد وجود داشت، باید عذاب او از این مشرک، ساده تر میبود و این معنی خلاف صراحت حدیث است.
۱۱. در کتاب صحاح شش گانه و مسند احمدبن حنبل و کتب طبرانی و دیگران، به ویژه در احادیث مربوط به شفاعت و همچنین طبق آنچه در صحیح مسلم و بخاری آمده، پیامبر (ص) فرموده است: «کسی که به اندازه دانه خردلی ایمان در قلب او باشد، از آتش دوزخ نجات مییابد» .[۷۹]
۱۲. مسلم و بخاری هر دو در کتاب صحیح خود از عثمان بن عفان روایت میکنند که وی گفت: «پیغمبر (ص) فرمود: هر کس بمیرد و بداند خدایی جز خدای یگانه نیست، داخل بهشت میشود» . [۸۰]
از ظاهر این مطلب مشخص میشود که تنها علم داشتن به وحدانیت خدا، سبب وارد شدن به بهشت میگردد و مانند همین حدیث را طبرانی در الکبیر از عمران بن حصین روایت میکند که: «پیامبر (ص) فرمود: هر کس خدا را خدای خود و مرا از روی صدق دل و نیت، نبی خود بداند، خداوند گوشت بدن او را از آتش دوزخ محفوظ میدارد!»[۸۱]
در این باره روایتها و احادیث فراوانی وجود دارد. به همین دلیل میتوان گفت که آشکاری آن مطالب از خورشید نیمه روز نیز، تابان تر و صحت آنها هم از آتش سر پرچم مبرهن تر است. در این عبارتها، بشارتهایی وجود دارد که حتی برخی سوء استفاده کرده و مجازات گناهان کبیره را برای خود آسان تر و سبک تر جلوه دادهاند.
برای به دست آوردن اطلاعات بیشتر میتوانید به کتابهای اهل سنت، مراجعه کنید و به حکم و نتیجه آنها که شیعه و سنی هر دو اهل بهشت هستند دست یابید.
بنابراین، هر دو طایفه، ایمان به خدا و تصدیق به نبوت پیامبر (ص) دارند، نماز میخوانند، روزه میگیرند، زکات میدهند، حج میروند، ایمان به قیامت دارند، حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام میدانند، آن چنان که گفتار و رفتار آنها به نحوه عملکردشان گواهی میدهد و این معنی از کتابهای قدیم و جدید و کتابهای مختصر و مفصل آنها به دست میآید.
آنچه ذکر کردیم، تنها قطرهای بود از دریای عمیق از این گونه روایتها، زیرا روایتهایی که بخاری در کتاب صحیح خود نقل کرده برای ما کافی است و روایتهای دیگر صحاح را نقل نمیکنیم. گرچه روایتهای صحیح دیگری نیز، داریم که از طریق امامان معصوم (علیهم السلام) به دست ما رسیده است که بیان آنها عین هدایت است.
آنها این روایتها را از جد خود و او از جبرئیل [۸۲]و او از خداوند روایت میکند و روایتهای آنها نیز، سنتی است که از قرآن گرفته شده و شما میتوانید بسیاری از روایتهای بشارت آمیز آنها را در کتاب شریف اصول کافی [۸۳]بیابید.
این دسته از روایتها هم، بشارت میدهد، اهل ایمان به خدا و رسول و روز قیامت، اهل بهشت اند، اما این روایتها که به اصطلاح فنی روایت «عامی» است بهشت را به ولایت آل پیامبر (ص) و عترت پاک او متعلق میدانند.
اهل بیت (علیهم السلام) طبق حدیث ثقلین [۸۴]در ردیف کتاب خدا قرار دارند و نمونه اولی الالباب و خردمندان جامعه بشر هستند و روایتهای دیگر میگویند، هرگاه آتش فتنهها برافروخته شد، به دامن آنها پناه ببرید که آنها کشتیهای نجات و پناهگاه امت از خطرها هستند و ستارگان درخشان در فضای تاریک و باب «حطه» ای که هرکس از آن داخل شد، آمرزیده میشود.[۸۵]آری! آنها عروه الوثقایی هستند که قطع شدنی نخواهند بود [۸۶].
[۸۷]
از آنچه گفته شد تعجب نکنید؛ زیرا ولایت آنها از اصول دین است، که ما با دلایل قاطع و براهین ساطع عقلی و نقلی آن را در کتاب دیگری به نام سبیل المؤمنین آوردهایم و با دلایل روشن به بررسی آن پرداختیم.
فصل ششم فتواهای اهل سنت بر نجات اهل توحید
اشاره
افراد باید نصوص مورد اتفاق و فتواهای صریح علمای بزرگوار را بدانند؛ زیرا این آگاهی، سبب میشود تا اختلاف مسلمانان به همبستگی و جدایی و کشمکش آنها به صفا و صمیمیت گراید. به یقین وقتی انسان عاقل نصوص صحیح را مشاهده کند و فتواهای علما را ببیند، به ایمان مطلق اهل توحید، حکم میکند و به نجات و رستگاری اهل قبله معتقد میشود، و دیگر دلیلی وجود ندارد که به اختلاف و تفرقه دعوت نمایند؛ قرآن در این باره میفرماید: «مردان و زنان مؤمن بعضی دوست دار و هم پیوند یکدیگر هستند» . [۸۸]
پس با این وجود، چگونه کسانی که در دین برادر یکدیگرند شق عصای مسلمانان میکنند و اختلاف مذاهب به وجود میآورند؟ در صورتی که اگر به آنچه علمای اهل منطق و انصاف فتوا دادهاند، مراجعه کنند، دیگر به گمراهی نخواهند رفت.
عارف شعرانی در مبحث ۵۸ کتاب یواقیت و جواهر آورده است که وی نوشته شیخ شهاب الدین اذرعی صاحب کتاب قوت را دیده که وی، از شیخ الاسلام تقی الدین سبکی چنین سؤالی را پرسیده است: «سید ما و مولای ما، شیخ الاسلام! در مورد تکفیر اهل هوی و بدعت، چه فتوایی میدهید؟»
شیخ الاسلام نیز، در جواب نوشته است:
بدان ای برادر، اقدام و اظهارنظر دربارهٔ تکفیر اهل ایمان، [۸۹]کار سخت و مشکلی است و هر کسی در قلب خود ایمان داشته باشد، برای او کار بزرگ و خطرناکی است که اهل هوی و بدعت را تکفیر نماید، با وجود اینکه آنها لااله الاالله و محمد رسول الله (ص) میگویند و تکفیر کردن دیگران، کاری هولناک است و خطر عظیمی دارد. . .[۹۰]
سپس، ایشان سخنان خود را به طور مشروح و مفصل، دربارهٔ خطر و ضرر تکفیر نمودن ادامه میدهد!
در پایان نیز گفته است:
ادب انسانی هر مؤمنی، اقتضا میکند احدی از افراد، اهل هوی و بدعت را محکوم به کفر ننماید، مگر اینکه کسی بتواند نصوص صریح را تأویل کند، و توان چنین مخالفتی را داشته باشد![۹۱]
کسی با صراحت اقدام به تکفیر دیگران میکند که با صراحت با متون و نصوص آشکار مخالفت کرده باشد و این اقدام نیز جز عناد و مخالفت با خدا و نادیده گرفتن ضروریات اسلامی نمیتواند معنای دیگری داشته باشد و چنین روشی جز بازیچه دست دشمنان شدن و پذیرفتن ادعاهای ساختگی و دامن زدن به اختلاف امت، نتیجه دیگری نخواهد داشت!
در صفحه ۱۰ طبقات شعرانی، چنین مطلبی آمده است:
از سید و مولای ما، شیخ الاسلام تقی الدین سبکی، در مورد حکم غلات و بدعت گذاران و اهل هوی و متکلمین و فلاسفه (که در ذات مقدس خدا بحث میکنند) سؤال شد، او در جواب گفت: بدان هرکس از خداوند عزوجل بترسد، هرگز جرأت نمیکند، به تکفیر کسی که لااله الاالله و محمد رسول الله میگوید، زبان بگشاید. [۹۲]
سپس، مطالب مفصل سبکی را میآورد و در پایان آن ادامه میدهد:
هرگز کسی حکم به تکفیر کسی نمیکند، مگر اینکه خود از اصول دین بیرون رود و منکر شهادتین باشد و بالاخره از دین اسلام خارج شود.[۹۳]
از ظاهر اختلاف به دو عبارت و دو جواب، میرسیم که این موضوع، دو دفعه از شیخ الاسلام سؤال شده است، زیرا همان طور که ملاحظه میکنید، ادامه جواب در کتاب یواقیت غیر از چیزی است که در کتاب طبقات آمده است، آن کلام با صراحت میگوید: کافر کسی است که منکر شهادتین و اهل بدعت باشد و کسانی که در ذات مقدس خدا بحث میکنند، اهل قبلهاند، پس نمیتوان آنها را کافر خواند.
شیخ بزرگ ابن عربی در کتاب فتوحات در باب وصایا میگوید:
بپرهیزید از عداوت و دشمنی با کسانی که لااله الاالله میگویند، چه اینکه آنها دارای ولایت عامه هستند و آنها اولیای خدای اند، اگرچه سنگینی گناهان آنها به اندازه وزن زمین باشد، آنها هیچ گونه شرکی نسبت به خدا ندارند [۹۴]و خدا آنها را میآمرزد و به هر حال کسی که ولایت او ثابت باشد، جنگ و محاربه با او حرام است.
ابن عربی کلام خود را ادامه میدهد تا آنجا که میگوید:
اگر کسی از شما مرتکب گناهی شد که خداوند در قرآن بدان خاطر به او وعده آتش داده است، میتوان به برکت توحید آن گناه را محو و نابود کرد، چه اینکه توحید دست صاحب خود را میگیرد و [او را] نجات میدهد و این طبیعت توحید است. [۹۵]
همان طور که مشاهده کردید، ابن عربی به موحد بودن همه اهل ولایت حکم میکند و گناهکاران را مژده مغفرت و آمرزش میدهد و با قاطعیت میگوید: «توحید، گناهان کبیره را محو میکند و موجب نجات صاحب خود میگردد و حمد برای خداست» .
نظریه رشید رضا
دانشمند گرامی رشید رضا، صاحب تفسیر المنار مینویسد:
بزرگترین گناهی که دامن گیر فرق اسلامی گردیده این است که یکدیگر را[۹۶]خودداری از تکفیر اهل قبله عالم معاصر نبهانی بیروتی در اوایل کتاب خود شواهد الحق مینویسد:
بدان که من نه عقیده دارم و اقرار میکنم به اینکه، کسی از اهل قبله کافر باشد. وهابیان و دیگران را هم کافر نمیدانم، همه آنها مسلمان اند، و با همه مسلمین در سایه کلمه توحید گرد آمدهاند، و به سید ما محمد (ص) که سلام و صلوات خدا بر او باد و به آنچه دین اسلام آورده، ایمان دارند. . . [۹۷]
عارف شعرانی در جلد دوم کتاب یواقیت و جواهر بحث جالبی را برای ثبوت ایمان هر موحدی که به سوی قبله نماز میخواند طرح کرد و آن بحث (۵۸) است که در پایان آن میگوید:
ای برادر! از آنچه در این بحث تقریر کردم، ثابت میشود که همه علمای متدین، از بیان و اقدام به تکفیر هر یک از اهل قبله خودداری میکنند، شما هم به این شیوه اقتدا کنید. [۹۸]
بسیاری علما از جمله شعرانی از ابی محاسن رویانی و علمای دیگر بغداد روایت کرده که همگی میگویند: اهل هیچ یک از مذاهب اسلامی کافر نیستند، زیرارسول خدا (ص) فرمود:
مَنْ صَلَّی صَلاتَنا وَ اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنا وَاَکَلَ ذَبیحَتَنا فَلَهُ ما لَنا وَ عَلَیْهِ ما عَلَیْنا.[۹۹]
هر کس نماز ما را بخواند و به سوی قبله روی آورد، و ذبیحه ما را بخورد، برای اوست آنچه برای ماست، و بر اوست، آنچه بر ماست و احکام اسلام بر او بار میشود.
ما در مباحث گذشته به برخی از نصوص در این زمینه از کتابهای صحاح اشاره کردیم.
شیخ ابوطاهر قزوینی هم در سراج العقول مطالبی آورده است که در آن ثابت میکند «همه اهل قبله مسلمان اند و همه فرق اسلامی، اهل نجات و رستگاری خواهند بود» و در مورد حدیث معروف «امت من هفتاد و سه فرقه میشوند، که یک فرقه اهل نجات و رستگاری و بقیه اهل دوزخ خواهند بود!» میگوید: «این حدیث از طرق دیگر نقل شده که نص آن چنین است: «
کُلُّها فِی الْجَنَّهِ اِلاّ واحِدَه » [۱۰۰]؛ «همه آنها اهل بهشت اند، جز یک فرقه!»
این حدیث را ابن نجار آورده و شعرانی آن را در مبحث (۵۸) یواقیت از علما نقل کرده است که منظور از «فرقه اهل آتش» زندیقها هستند. [۱۰۱]
به هر حال شیخ ابوطاهر قزوینی بحث خود را در این زمینه ادامه میدهد و ثابت میکند که هر کس تصدیق به شهادتین داشته باشد حتی اگر اهل اهوا و بدعت هم باشد، مانند: معتزله، نجاریه، رافضیان، [۱۰۲]خوارج، مشبّهه و. . . ، همه در روز قیامت اهل نجات خواهند بود. آنگاه وی نظریه همه علما و خلفا را در این زمینه از زمان صحابه تا زمان خود یادآور میشود و میگوید: «همه آنها اهل نجات و اسلامند و هرکس آنها را کافر بداند، ظلم و تجاوز نموده است» .
وی در این باره بحث مفصلی دارد که قسمتی از آن را از استادان خود شنیدهام و مابقی را نیز، در همان مبحث (۵۸) یواقیت شعرانی، مطالعه نمودم، بدان جا مراجعه کنید. [۱۰۳]
نظریه ابن تیمیه:
ابن تیمیه نیز، در اوایل رساله استغاثه که دوازدهمین رساله از مجموعه رسایل کبری است، میگوید:
اهل سنت و جماعت اتفاق نظر دارند که پیغمبر (ص) اهل گناهان کبیره را شفاعت میکند و وضع چنین است که هیچ کس از اهل توحید، در آتش دوزخ جاویدان نخواهد ماند. [۱۰۴]
بر این اساس، همه اهل سنت معتقدند که مسیر «شیعه» به بهشت پایان میپذیرد؛ زیرا آنها به یقین اهل توحید و مؤمن به آنچه پیامبر (ص) آورده است، هستند!
دیدگاه مثبت دیگران
ابن حزم در قسمتی که بحث میکند «چه کسی کافر نمیشود؟» میگوید:
طایفهای بر این عقیدهاند که شخص مسلمان را به خاطر گفتار او در اعتقاد و فتوی، نمیتوان کافر و فاسق دانست، چه اینکه کسی که در موضوعی تلاش و اجتهاد میکند، اگر به چیزی دست یافت که حق است، به هر حال مأجور است و اگر به حق رسید، دو پاداش خواهد داشت و اگر خطا و اشتباه کرد، دارای یک اجر میباشد و بر این عقیده هستند، افرادی مانند: ابن ابی لیلی، ابوحنیفه، شافعی، سفیان ثوری و داودبن علی و این نظریه همه کسانی است که در این مسئله اظهار عقیده کردهاند و کسی را از صحابه (رضی الله عنه) اصولاً مخالف این مطلب نمیشناسم. [۱۰۵]
فتوای صریح این بزرگان، فتنه جویان و دشمنان اسلام را ریشه کن میکند؛ زیرا دشمنان همه آنها، اهل قبله و اهل توحید هستند که هیچ مطلبی و عقیدهای را، بدون تحقیق و بررسی کامل و اجتهاد تام نمیپذیرند و مبنای اجتهاد و استنباط آنها هم کتاب خدا و سنت رسول (ص) و سخنان امامان هدایت از آل محمد (ص) است و به هیچ مرامی نمیگرایند، مگر آنکه آن را حق بدانند و اعتقاد به صواب بودن آن داشته باشند و به حکم علمای اعلام سلف و خلف آنها مأجور خواهند بود، خواه به حق دست یابند و یا اشتباه کنند؛ و این برخلاف کسانی است که تلاش میکنند مؤمنان را تکفیر کنند؛ کسانی که تمام توان خود را به کار میگیرند تا بین مسلمانان تفرقه و اختلاف ایجاد کنند.
سخن منصفانه ابوالحسن اشعری
احمدبن زاهر سرخسی، از شاگردان بزرگ امام ابی الحسن اشعری (بنابر آنچه شعرانی از اشعری در اواخر مبحث (۵۸) یواقیت نقل کرده) ، میگوید:
وقتی وفات شیخ ابوالحسن اشعری در منزل من در بغداد نزدیک شد، به من دستور داد که همه یاران و شاگردان او را در کنار وی جمع کنم. وقتی آنها کنار او اجتماع کردند، آنان را مورد خطاب قرار داد و گفت: شما گواه من باشید که من احدی از اهل قبله را به خاطر گناهی تکفیر نکردم، چه اینکه همه آنها را میدیدم که خدای واحد را میپرستند و اسلامیت شامل حال آنان میشود.[۱۰۶]
این کلام صریح امام اهل سنت، گویاترین دلیلی است که میتواند تمام یاوه سراییها و اباطیل دشمن را نقش بر آب سازد.
نظریه امام شافعی
از امام شافعی نیز، روایتهای متعدد و متواتری نقل شده که نشان میدهد او اهل اهوا و بدعتها و اهل قبله را هرگز تکفیر نکرده است، تا جایی که در خاتمه کتاب الصواعق میگوید: «من شهادت اهل بدعتها را قبول میکنم، مگر شهادت خطابیه را» .[۱۰۷]
نظریه شافعیان دربارهٔ خوارج
شیخ الاسلام مخزومی، در روایتی که شعرانی از وی نقل میکند، میگوید: «امام شافعی به طور صریح، اقرار به عدم تکفیر اهل اهوا در رساله خود مینماید ومی گوید: من هرگز اهل اهوا را به خاطر گناهی تکفیر نمیکنم» .
و در روایت دیگری از او نقل شده است که: «من اهل قبله را هرگز به خاطر گناهی محکوم به کفر نمینمایم» و در روایت دیگری نیز، آمده است: «اهل تأویل و اجتهادی که برخلاف ظاهر فتوی میدهند، تکفیر نمیکنم» . [۱۰۸]حتی علمای شافعی اجماع نظر دارند بر اینکه خوارج هم کافر نیستند و از جانب آنها عذر آوردهاند!
در خاتمه کتاب صواعق میگوید: «آنان مطلب را تأویل کردهاند و عمل آنان شبههای است که بطلان آن قطعیت ندارد» . [۱۰۹]
علامه ابن عابدین در باب مرتد در حاشیه معروف رد مختار میگوید:
در کتاب فتح القدیر آمده است که خوارج، کسانی هستند که ریختن خون مسلمان را حلال و خوردن اموال آنها را مباح دانسته، صحابه پیغمبر (ص) را تکفیر نموده و احکام آنها نزد جمهور فقها و اهل حدیث حکم بغات و شورش گران است.[۱۱۰]
وی میگوید: «بعضی از اهل حدیث هم بر این عقیدهاند که آنها مرتد و کافر هستند» . [۱۱۱]
ابن منذر میگوید: «کسی را سراغ ندارم که در تکفیر خوارج، با اهل حدیث موافقت داشته باشد!» سپس میگوید: «این مطلب بر نقل اجماع فقها در مورد کافر نبودن خوارج، دلالت دارد!» .[۱۱۲]
اگر خوارج اهل نجات باشند. . . ؟
پیامبر (ص) با نص صریح خود این گونه بیان میکند:
خوارج از دین خارج میشوند، همان طور که تیر از پیکر شکار عبور کند و آنها بدترین افراد خلق و پستترین مخلوق هستند و آنها از دین خدا بهرهای نبردهاند و خوشا به حال کسی که آنها را به قتل برساند یا آنها او را بکشند.
اگر اینان به اجماع مسلمانان، مسلمان میباشند. دربارهٔ کسی که از در آمرزش و رحمت خدا عبور میکند و بر کشتی نجات سوار میشود و به ریسمان دین خداوند چنگ میزند و به دو یادگار گران مایه پیامبر (ص) تمسک میجوید و از اختلاف امت به خدا پناه میبرد، چه نظری دارید؟
اگر خوارج مسلمان باشند، اهل قبله غیر از آنها کیست که کافر باشد و چه کسی است که از عهده تأویلی که خوارج برای خود انجام دادهاند، برنیاید؟ !
تکلیف اهل تأویل و استنباط
سخنی به همین مناسبت از یکی از مشایخ بزرگوار حنفی، به نام محمد امین معروف به ابن عابدین دربارهٔ مرتد در کتاب جهاد [۱۱۳]از کتاب رد مختار دیدم که در آن، به اسلامیت کسی که از روی اجتهاد و تأویل، صحابه را لعن مینماید، حکم قاطع میکند و با صراحت میگوید:
اقرار به تکفیر این افراد، مخالف اجماع فقها بوده و با آنچه در متون و شروح آنها آمده، مغایر است و آنچه به عنوان اظهار نظر اهل مذهب، دربارهٔ تکفیر آنها آمده، نظر فقهای مجتهد نیست، بلکه نظر دیگران است! و آنچه هم از جانب غیر فقها یا فقهای دیگر رسیده، مورد اعتماد نیست! [۱۱۴]
در همین زمینه کلام مفصل تری نیز، از ایشان به جای مانده است که پژوهشگران برای دست یابی به اطلاعات بیشتر میتوانند به کتاب تنبیه الولاه و الحکام مراجعه کنند.
علامه گرامی ملاعلی قادری حنفی نیز، رسالهای بر رد کسانی که تأویل گران و مجتهدان را کافر دانستهاند، نوشته است.
ابن حزم نیز در این باره نوشته است:
اما کسی که یکی از صحابه (رضی الله عنه) را لعن کند، اگر جاهل به حکم باشد، عذر او پذیرفته است و اگر پس از آگاهی همچنان به لعن خود ادامه دهد و عناد ورزد، او فاسق است، مانند کسی که زنا و سرقت کرده باشد و اگر در این کار با خدا و رسول عناد و لجاج بورزد، او کافر است.
وی میگوید:
عمر نیز، در حضور رسول خدا (ص) دربارهٔ حاطب که مردی از مهاجرین و اصحاب بود، گفت: بگذارید گردن این منافق را بزنم، اما با وجود اینکه عمر یک صحابی را به کفر نسبت داده بود، کافر نشد و بلکه در اجتهاد و استنباط خود، خطا کرده بود. [۱۱۵]
بر این اساس، عناد و لجاج داشتن با خدا و رسول نشان دهنده کفر افراد است؛ در صورتی که چنین کسی در بین مسلمانان پیدا نمیشود، بلکه ممکن است، دشنام دهنده ناآگاه یا طبق آنچه ابن حزم میگوید، دچار لغزش شده باشد که در هر دو صورت، عذر او پذیرفته است!
سزای کسی که دشنام میگوید و لعنت میکند
قاضی عیاض در باب اول قسمت چهارم کتاب شفا، از قاضی اسماعیل نقل میکند که:
مردی در حضور ابوبکر او را دشنام داد. ابو برزه اسلمی گفت: ای خلیفه رسول الله! بگذار گردن او را بزنم؟ خلیفه گفت: بنشین؛ این کار فقط در عهده رسول الله است. [۱۱۶]
همچنین در همان باب از کتاب شفا آمده است که:
فرماندار عمربن عبدالعزیز در کوفه با وی دربارهٔ قتل مردی که عمر را لعن کرده بود مشورت نمود. عمر بن عبدالعزیز برای او نوشت: کشتن مرد مسلمانی
که یکی از افراد مردم را لعنت کند، حلال نیست، مگر اینکه کسی پیغمبر (ص) را سب کند که در این صورت، خون او هدر است و کشتن او حلال خواهد بود. [۱۱۷]
سب و دشنام به فرد مسلمان موجب فسق میشود و کشتن او در ردیف کفر است. پیامبر گرامی اسلام (ص) نیز، در این باره فرموده است: «
سِبابُ المُسلِمِ فُسُوقٌ وَ قِتالُهُ کُفرٌ » . [۱۱۸]
اکنون به محور اصلی بحث بازمی گردیم. علی بن حزم ظاهری از اشاعره روایت میکند که با تکفیر احدی توافق ندارد و عبارتی که از او در کتاب الفِصَل نقل شده این است که:
اما اشعریه میگویند: اگر کسی، به کسی که اظهار اسلام میکند و تسلیم پیغمبر (ص) است، به بدترین وجه دشنام بدهد، این کار موجب کفر او نمیشود! [۱۱۹]
در همین کتاب آمده است:
به امام ابی الحسن اشعری و همه پیروان او نسبت داده شده به اینکه ایمان، پیمان قلبی است و کسی که بدون تقیه اعلان کفر کند و بت بپرستد و در دارالاسلام ملازم یهودی و نصرانی باشد و صلیب را بپرستد و اعلان تثلیث در دارالاسلام کند و بر این روش و عملکرد بمیرد، او مؤمن و کامل الایمان است نزد خداوند متعال و از اهل بهشت خواهد بود! [۱۲۰]
همان طور که مشاهده میکنید، مطلب روشن است و اگر این مطلب از امام اشعری و پیروان وی که از برادران اهل سنت هستند ثابت باشد، کار در مکتب ما آسان میشود، زیرا امکان ندارد برادران اهل سنت، کسانی که علنی اظهار کفر میکنند را تکفیر نمایند، چه رسد به کسانی که ایمان به خدای متعال با جسم و جان آنها سرشته شده است و در همه حرکات و سکنات و قیام و قعود خود، اقرار و اعتراف به بندگی خدا میکنند و به پیامبر (ص) ایمان آوردهاند و به آنچه از جانب خدا آمده یقین دارند.
با وجود این، در برابر کسانی که چنین افرادی را مورد حمله قرار میدهند و هدف آنها ایجاد تفرقه بین مسلمانان و گسترش عداوت و نفاق بین موحدین است، باید چه کرد؟
قرآن در این باره میفرماید: وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً؛ «و آنان میپندارند که عمل خوبی انجام میدهند.» (کهف: ۱۰۴) و أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لکِنْ لاَ یَشْعُرُونَ؛ «آگاه باشید که آنان مفسدند، اما خود آنها هم نمیدانند!» (بقره: ۱۲)
دیدگاه علما در دشمنی با مسلمانان
اوزاعی میگوید: «به خدا سوگند، اگر پاره پاره شوم، زبان به تکفیر احدی از اهل شهادتین نمیگشایم» .
ابن سیرین میگوید: «همه اهل قبله، اهل نجات و رستگاری هستند» .
از حسن بصری دربارهٔ اهل اهوا (پیروان مکتبهای فلسفی) سؤال شد، وی گفت: «همه اهل توحید، از امت پیغمبر ما هستند و حتماً داخل بهشت خواهند شد» .
از زهری دربارهٔ کسی که به فتنه و آشوب و قتل دامن میزند، سؤال شد، جواب داد: «قاتل و مقتول به بهشت میروند، زیرا آنها از اهل لااله الاالله هستند!»
سفیان ثوری میگوید: «با هیچ موحدی دشمنی مکن، اگرچه از مسیر حق منحرف شود، زیرا وی بدین خاطر هلاک نمیشود!»
سعیدبن مسیب میگوید: «با هیچ مسلمانی عداوت به خرج مده، اگرچه خطاکار باشد، چه اینکه هر مسلمانی مورد مغفرت و آمرزش قرار میگیرد!»
از ابن تیمیه روایت شده است:
اگر درندگان گوشت مرا بخورند، برای من محبوب تر است از اینکه خداوند را ملاقات کنم، در حالی که عداوت و دشمنی فرد موحد و مؤمن به نبوت را داشته باشم! [۱۲۱]
گاهی پیش میآید که به برخی از مسایل فروع دین با شلاق ادله قاطع و مشعلهای روشن برهانها هجوم میبرند؛ اما به فرض اینکه آنها هم دچار خطا و اشتباه شده باشند، چون از کتاب و سنت کمک میگیرند، قهراً معذور خواهند بود و اگر حکمی را هم کشف کرده باشند دو پاداش نصیبشان خواهد شد و اگر اشتباه هم کرده باشند عذرشان پذیرفته است؛ زیرا علمای اسلام اجماع نظر دارند که اگر کسی در غیر اصول دین به لغزش و اشتباه افتاده باشد، عذر او پذیرفته خواهد بود و اخبار و اقوال و اعمال آنها هم، این معنی را تأیید کرده است.
فصل هفتم روایتهای عامه، به شیعه بشارت میدهند
اشاره
در این فصل، برخی از روایتهایی که به شیعه، بشارت دادهاند را از نظر میگذرانیم. این روایتها از جمله روایتهای صحیح و فراوانی هستند که از طریق عترت پاک پیامبر (ص) به وسیله محدثان و عالمان بزرگوار اهل سنت و از منابع خود آنها نقل شده است.
ابن حجر عسقلانی در صواعق المحرقه، [۱۲۲]از حافظ جمال الدین زرندی از ابن عباس روایت کرده است که: «چون خداوند نازل فرمود: به راستی آنهایی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند، بهترین افراد هستند و پاداش آنها نزد خداوند، بهشت جاویدان است، که از زیر آن نهرها روان است و آنان برای همیشه در آنجا خواهند ماند و خدا از آنها خشنود است و آنها نیز، از خدا خرسندند و این پاداش کسی است که خداترس باشد![۱۲۳]، پیغمبر (ص) خطاب به علی (ع) نمود و فرمود:
ای علی! منظور آیه، تو و شیعیان تو هستید. در روز قیامت تو و شیعیان تو به محضر الهی میآیید در حالی که از خدا خشنود و خدا هم از شما خشنود است و این در حالی است که دشمنان تو به صحرای محشر وارد میشوند و نگران اند و دستهای آنها به گردن آنها بسته است!
حاکم در کتاب شواهد التنزیل نیز، از ابن عباس روایت میکند که، «آیه ۸ سوره «بینه» دربارهٔ علی (ع) و اهل بیت (علیهم السلام) نازل شده است. [۱۲۴]ابن حجر نیز، این آیه را در فصل اول باب ۱۱، صفحه ۹۶ صواعق المحرقه از جمله آیههایی دانسته که در شأن اهل بیت (علیهم السلام) نازل شده است. [۱۲۵]
حاکم نیشابوری، بار دیگر در کتاب شواهد التنزیل از بیان علی (ع) روایت میکند که آن حضرت میگوید: «در حال وفات پیغمبر (ص) سر آن حضرت روی سینه من بود، که فرمود: ای علی! آیا قول خدای متعال إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ را شنیدهای؟
آنان شیعیان تو هستند و وعده گاه من و شما، حوض کوثر خواهد بود و آن روز همه شما را میخوانند، در حالی که با چهرههای نورانی هستید» .[۱۲۶]
دیلمی میگوید: همان طور که در صواعق المحرقه آمده است، پیغمبر (ص) فرمود:
ای علی! خداوند تو را، فرزندان تو را، نوادههای تو را و شیعیان و دوستان شیعیان تو را آمرزیده است، مژده باد تو را که پاکدامن هستی. [۱۲۷]
طبرانی و محدثان دیگر روایت کردهاند که:
در روز فتح بصره طلاها و نقرههایی برای آن حضرت آوردند، [امام] علی اشاره به آن جواهرات کرد و فرمود: ای طلاهای زرد و نقرههای سفید، بروید دیگری را فریب دهید، بروید مردم شام را فریب بدهید که فردا به شما پیروز خواهند شد!
این بیان حضرت، برای حضار نگران کننده شد و نگرانی آنها هم به گوش حضرت رسید. بدین جهت اذن داد که در جلسهای حضور یابند. آنگاه حضرت آنان را مورد خطاب قرار داد و گفت: دوستم پیامبر به من فرمود: ای علی! به زودی تو و شیعیان تو به پیشگاه خداوند وارد میشوید، در حالی که هم شما خرسندید و هم خدا از شما خشنود خواهد بود و دشمنان تو به صحرای محشر وارد میشوند در حالی که قیافه آنها غضبناک و دستهای آنها به گردن بسته خواهد بود! سپس نحوه با دست بسته وارد شدن را، آن حضرت با دست خود نشان داد! [۱۲۸]
همان طور که در صواعق آمده است، طبرانی میگوید:
پیغمبر (ص) به علی (ع) گفت: ای علی! اولین چهار نفری که وارد بهشت میشوند من و تو و حسن و حسین خواهیم بود. سپس فرزندان و نوادههای ما، از پشت سر ما و آنگاه شیعیان ما از جانب چپ و راست ما وارد خواهند شد.[۱۲۹]
در صواعق، از احمدبن حنبل روایت کرده است که:
رسول خدا (ص) به علی (ع) فرمود: آیا خشنود نیستی که در بهشت با من باشی؟ و حسن و حسین (علیهماالسلام) و شیعیان ما در طرف چپ و راست ما قرار داشته باشند؟ [۱۳۰]
درخت استوار نبوت
حاکم در تفسیر آیه الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی به اسناد خود از ابی باهلی روایتی را آورده که در کتاب مجمع البیان نیز آمده است:
رسول خدا فرمود: خداوند پیامبران را از درختان متعددی خلق کرده و من و علی (ع) را از یک درخت آفریده، من ریشه آن درختم و علی شاخه آن و فاطمه شکوفه آن و حسن و حسین میوههای آن هستند و شیعیان ما، برگهای آن درخت میباشند و هر کس به شاخهای از شاخههای ما چنگ زند، نجات یافته و هر دسته از آن روی گردان باشد، گمراه و هلاک میگردد.
اگر بندهای هزار سال خدا را عبادت کند، تا در اثر شدت ضعف مانند پوست و استخوان شود و آن طور که خدا را دوست دارد، ما را دوست نداشته باشد، خداوند او را از صورت به داخل آتش دوزخ سرنگون میکند. سپس تلاوت فرمود: قُلْ لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی؛ «ای پیامبر! به امت بگو، من از شما اجر و پاداشی، جز مودت خاندانم چیزی نمیخواهم. [۱۳۱](شوری:۲۳)
شیعه علی و اهل بیت (علیهم السلام)
طبق بیان پیامبر (ص) ، شیعه علی و اهل بیت (علیهم السلام) همان کسانی هستند که در معارف دین از اهل بیت (علیهم السلام) پیروی میکنند. بدین ترتیب، ما نیز، معارف خود اعم از؛ عقاید،فروع دین، اصول فقه، قواعد علوم کتاب و سنت، فنون و اخلاق و سلوک و آداب را منتهی به آنها میدانیم و از آنها هدایت میجوییم؛ زیرا اهل بیت (علیهم السلام) پیشوایان ما هستند.
علاوه بر این، به ولایت اهل بیت (علیهم السلام) ، معترفیم، دوستان آنها را دوست میداریم و از دشمنان آنها بیزاریم، تا بدین وسیله به مقررات و شرایط دوستی آنها عمل کرده باشیم. به همین دلیل شیعه آنها هستیم و آنها را وسیله تقرب به خدا میدانیم.
ما همواره خدای مهربان را به خاطر رحمت و لطف بی پایانش حمد و ستایش میکنیم که ما را به دین خود هدایت فرمود و ما به کتاب و سنت او چنگ زدیم و ریسمان دین الهی را گرفتیم و از در شهر علم او وارد شدیم و میتوانیم به باب مغفرت او نیز وارد شویم. اهل بیت (علیهم السلام) پناهگاه اهل زمین و کشتی نجات امت هستند.
حمد خدای را، که ما را به این راه هدایت فرمود؛ زیرا اگر هدایت خداوندی شامل حال ما نمیشد، به این صراط، راه نمییافتیم. [۱۳۲]
اولین کسانی که به بهشت وارد میشوند
ابن حجر هیتمی در صواعق المحرقه از ابن سعد روایت میکند که حضرت علی (ع) فرمود:
رسول خدا به من خبر داد، اولین کسی که داخل بهشت میشود، من و فاطمه و حسن و حسین (ع) خواهیم بود. سؤال کردم یا رسول الله! تکلیف دوستان و پیروان ما چه میشود؟ فرمود: آنان پس از شما وارد بهشت میشوند.[۱۳۳]
دیلمی به طور مرفوع نقل میکند که:
فاطمه (علیهاالسلام) بدین جهت به این نام، نامیده شده که خداوند او را و دوستان او را از آتش دوزخ نگه داری میکند. [۱۳۴]
همچنین صواعق المحرقه از احمدبن حنبل و ترمذی روایت میکند که:
پیغمبر (ص) دست حسن و حسین (علیهماالسلام) را گرفت و فرمود: هر کس مرا و این دو نفر و پدر و مادر آنها را دوست بدارد، در روز قیامت، با من هم مقام خواهد بود. [۱۳۵]
کسی که بر دوستی و محبت آل محمد (ص) بمیرد
ثعالبی در تفسیر کبیر خود، به اسناد جریربن عبدالله بجلی روایت میکند که رسول خدا (ص) فرمود:
کسی که بر محبت آل محمد (ص) بمیرد، [۱۳۶]شهید از دنیا رفته است.
آگاه باشید، هر کس بر محبت آل محمد (ص) بمیرد، آمرزیده و تائب است، هر کس بر محبت آل محمد (ص) بمیرد، با ایمان کامل از دنیا رفته، هر کس بر محبت آل محمد (ص) بمیرد، ملک الموت و نکیر و منکر او را مژده بهشت میدهند، هر کس با حب آل محمد (ص) بمیرد، آن گونه به سوی بهشت میرود که نوعروس به سوی حجله همسر شتاب میگیرد، آنکه بر حب آل محمد (ص) بمیرد، قبر او زیارتگاه فرشتگان رحمت قرار میگیرد، هر کس با حب آل محمد (ص) بمیرد، به شیوه سنت پیامبر و جماعت مسلمین از دنیا رفته، و هر کس با بغض و عداوت آل محمد (ص) بمیرد، روز قیامت بر پیشانی وی نوشته شده: این از رحمت خدا ناامید است![۱۳۷]
زمخشری نیز، این حدیث را در تفسیر آیه «مودت» از سوره «شوری» ، به صورت حدیث «مرسل» ، از مسلّمات گرفته است و نویسندگان فضیلتها و منقبتها هم، گاهی این را به صورت «مرسل» و بارها به صورت «مستند» در کتابهای خود آوردهاند. [۱۳۸]
بنابراین، روشن است که این مقام بلند، برای کسانی ثابت است که حجتهای بالغ الهی، سرچشمه زلال شریعت و امینان وحی پس از پیامبر (ص) هستند و در اجرای اوامر و نواهی از پیامبر (ص) نیابت میکنند. بر این اساس، کسی که آنها را دوست بدارد، دوستدار خداست و هر کس کینه و دشمنی آنها را در درون خود بپرورد، به یقین دشمن و مخالف خدا خواهد بود!
همام بن غالب (فرزدق) ، در این باره، این گونه میسراید:
من معشر حبهم دین و بغضهم کفر و قربهم منجی و معتصم ان عد اهل التقی، کانوا ائمتهم أو قیل من خیر اهل الارض، قیل لهم[۱۳۹]
آنها از جماعتی هستند که محبت شان، روح دیانت، دشمنی با آنها عین کفر و تقرب و پیوند با آنها، پناهگاه و موجب رستگاری خواهد بود.
اهل تقوا، کسانی هستند که امامان آنها، از اهل بیت پیامبراند؛ زیرا اهل بیت (علیهم السلام) بهترین بندگان خدا روی زمین اند.
رابطه ایمان و محبت علی (ع)
در کتاب صواعق المحرقه، [۱۴۰]از احمد بن حنبل روایت میکند که علی (ع) فرمود:
پیغمبر (ص) مرا نزد خود خواست و در حالی که آن حضرت کنار دیواری نشسته بود، فرمود بایست، به خدا سوگند، من از تو راضی هستم. تو برادر من و پدر فرزندان من هستی و بر سنت من جنگ و قتال میکنی. هر کس به پیمان با من بمیرد، به بهشت میرود و هر کس به پیمان با تو بمیرد، رسالت دینی خود را انجام داده و هر کس پس از وفات تو با محبت تو بمیرد، خداوند کار او را، به امن و ایمان خاتمه میدهد، تا آنجایی که خورشید بر آن میتابد و غروب میکند.[۱۴۱]
ابن حجر در ذیل آیه «مودت» مینویسد:
پیغمبر (ص) یک روز نزد اصحاب خود وارد شد، در حالی که خوشحال بود و چهره او مانند ماه میدرخشید. عبدالرحمن بن عوف علت آن خوشحالی را جویا
شد، پیغمبر (ص) فرمود: از جانب خداوند، دربارهٔ برادرم، پسر عمویم و دخترم بشارتی رسیده که خداوند میان علی و فاطمه پیوند ازدواج برقرار کرده و به رضوان، خازن بهشت فرموده: درخت طوبی را به حرکت درآورد و آن درخت به شمارهٔ دوستان اهل بیت من، دارای برگ گردد. در زیر آن درخت فرشتگانی آفریده که به دست هر کدام آنان، ضمانت نامهای است و آنگاه که قیامت برقرار میگردد، آن فرشتگان دوستان اهل بیت (علیهم السلام) را فرا میخوانند و به هر یک برگهای امان نامه از آتش میدهند.
آنگاه برادرم و پسر عمویم و دخترم، آزادی بخش مردان و زنان امتم، از آتش دوزخ، خواهند بود. [۱۴۲]
به هر حال، روایتهایی که در این باره وجود دارد آن قدر فراوان است که نمیتوان همه آنها را جمع آوری کرد، اما همین مقدار نیز، برای کسانی که مورد عنایت خداوند قرار گیرند، کفایت میکند.
بر اساس این روایتها، امید است شیعیان دریابند که اهل سنت، در این گونه موارد انصاف به خرج دادهاند و نیز اهل سنت هم بدانند که پس از این بشارتها، دیگر جایی برای کینه و کدورت باقی نمیماند.
درود خدا بر کسانی که از روش پیامبر (ص) اطاعت کنند و از فتنه و آشوب، بپرهیزند.
فصل هشتم سرانجام استنباط و تأویل گران
اشاره
در این فصل، بخشی از ماجراها و سرگذشت تعدادی از علما و مجتهدانی که اجتهاد و استنباط آنها، مخالف آرای بیشتر مجتهدان بوده و در عین حال، این عمل آنها موجب سلب عدالت از آنها نگردیده است را بررسی میکنیم.
برخی از علمای صالح گذشته، همان کسانی که معارف دین خود را از آنها گرفتهاید و واسطه بین پیامبر (ص) و شما هستند، استنباط و نظریهای مخالف همه صحابه و تابعین و پیروان آنها دارند، و در حالی که این عمل آنها جرم نیست و آنها معذوراند. پس به ناچار شما باید عذر مجتهدان معاصر، که استنباط آنها مخالف عقیده شماست را بپذیرید.
اما برادران اهل سنت، آیا بین خدای متعال و احدی از مردم، رابطه قوم و خویشی وجود دارد که خداوند از او حمایت و جانب داری کند؟
هرگز چنین نیست؛ خداوند حکم گذشتگان و معاصران را یکسان صادر مینماید و با کسی هم رابطه خاصی ندارد، تا چیزی را که برای دیگران حرام نموده، برای آن یکی حلال نماید!
مجتهدانی که نظریهای مخالف با همه صحابه و تابعین و پیروان دادهاند، فراوانند، که نمیتوان همه آنان را جمع آوری نمود، ما در ادامه به ذکر نظریههای تعدادی از این مجتهدان بسنده میکنیم، تا بحث به درازا نکشد:
سعد بن عباده
ابوثابت سعدبن عباده بدری، رئیس قبیله خزرج از نیکان و بزرگان یاران و انصار رسول خدا (ص) بود و در جنگ بدر نیز شرکت داشته است. وی از بیعت «دو خلیفه» سر باز زد و خشمناک از مدینه به شام هجرت نمود و گروهی در سال ۱۵ هجری او را به شیوهای مرموز ترور کردند. وی دربارهٔ روز «سقیفه» و ماجرای بعد از آن، نظریهای دارد که علاقه مندان میتوانند در کتابهای الامامه والسیاسه [۱۴۳]از ابن قتیبه دینوری، تاریخ طبری [۱۴۴]و کامل ابن اثیر [۱۴۵]و سایر کتابهای اخبار و آثار آن را مطالعه کنند. اما در مورد سعد باید گفت که او مسلمانی پرفضیلت و مؤمنی عادل بوده است و با اینکه یک مجتهد خطاکار است، عذر او نزد همه پذیرفته شده است.
خباب بن منذر انصاری
خُباب بن منذر بن جموح انصاری، نیز که از صحابه پیامبر (ص) بوده و در جنگ بدر و احد هم شرکت داشته است، از بیعت با خلیفه تخلّف نموده و این مطلب از مطالب مسلّم تاریخ گذشتگان است [۱۴۶]و اما هیچ کس این عمل او را نتیجه بی عدالتی
او ندانسته و از فضیلت و عظمت وی هم چیزی کاسته نشده است، در صورتی که او میگفت:
من شخصیتی هستم که از قدرت فکر من، کمک میگیرند و با اندیشه و تدبیر من مشکلات را حل میکنند. من شیر غرانی میباشم، که به خدا سوگند اگر شما مایل بودید، مقام خلافت را به جایگاه خود عودت میدادم. [۱۴۷]
آری! اگر عذر مجتهدان پذیرفته نبود، برادران اهل سنت شکی نداشتند که خباب از افاضل اهل بهشت است، با این وجود، در کتابهای اهل سنت و تشیع نیز آمده که وی علیه «دو خلیفه» افشاگری نموده است!
امیر مؤمنان (ع) و دیگران
امیر مؤمنان (ع) و عموی ایشان عباس و فرزندان شان و عتبه بن ابی لهب و سایر بنی هاشم، سلمان فارسی، [۱۴۸]ابوذر، مقداد، عمار یاسر، زبیر، خزیمه بن ثابت، ابی بن کعب، فروه بن عمرو بن دقه انصاری، خالدبن سعدبن عاص، براء بن عاذب و افراد دیگر نیز، از جمله کسانی هستند که از بیعت سر باز زدند [۱۴۹]و آن گونه که روایتهای متواتر بیان کردهاند، مطلب از خورشید نیمه روز نیز روشن و آشکارتر است. دو نویسنده مشهور، بخاری و مسلم هم در کتابهای صحیح خود آوردهاند[۱۵۰]که: «علی (ع) از بیعت سرپیچی نمود، تا بالاخره سیده زنان وفات نمود و به پدر خود پیوست» .
موضوع تخلف علی (ع) از بیعت را مورخان دیگری هم نوشتهاند. به عنوان نمونه، ابن جریر طبری آن را در دو جای حوادث سال یازدهم، در تاریخ مشهور خود آورده است.[۱۵۱]
ابن عبدربه مالکی در جلد دوم عقد الفرید، در داستان «سقیفه» این مطلب را نقل کرده است[۱۵۲]
ابن قتیبه در اوایل کتاب الامامه و السیاسه [۱۵۳]و ابن شحنه در کتاب روضه المناظر [۱۵۴]و ابی الفداء در کتاب تاریخ خود المختصر فی اخبار البشر، آنجا که از مکر ابوبکر و بیعت او روایت میکند، و مسعودی در مروج الذهب از عروه بن زبیر، در مقام عذرخواهی از برادر خود عبدالله، [۱۵۵]که تصمیم گرفته بود خانههای بنی هاشم که از بیعت سرپیچی کرده بودند را آتش بزند، همه و همه موضوع تخلف علی (ع) را از بیعت ذکر کردهاند.
همچنین شهرستانی در ملل و نحل[۱۵۶]و ابن ابی الحدید حنفی معتزلی در شرح نهج البلاغه [۱۵۷]و علامه در کتاب نهج الحق [۱۵۸]از کتاب محاسن و انفاس الجواهر و غرر ابن خزابه و. . . این مطلب را آوردهاند.
ابومخنف دربارهٔ بیعت «سقیفه» کتاب جداگانهای نوشته و در مورد تخلف از بیعت به صورت گسترده بحث کرده است.
حضرت علی (ع) و کتاب و سنت
آنچه در بالا گذشت، استوارترین دلیل برای پذیرفته شدن عذر مجتهدان و اهل استنباط است.
با وجود این، دیگر کسی جرأت میکند، برادر رسول خدا (ص) ، ولی و وارث و وصی او را تخطئه کند و بگوید: «او در برابر خدا عصیان کرده است؟» در حالی که قرآن کریم دربارهٔ او میفرماید: «البته آن در لوح محفوظ، نزد ما بلندمرتبه و محکم شده است» . [۱۵۹]
علی (ع) اولین کسی است که به محمد مصطفی (ص) ایمان آورده و از آن حضرت، اطاعت نموده است.
آیا - نعوذ بالله - میتوان گفت که علی (ع) مخالف سنت رسول اکرم (ص) عمل کرده است در حالی که او استوارکننده و وارث سنت است و کسی است که مدرک و مأخذ سنت، به او منتهی میگردد و او مؤید سنت است؟ !
و آیا میتوان گمان برد که علی (ع) با قرآن فاصله داشته است، با وجود اینکه پیامبر (ص) با صراحت فرموده است: «علی و قرآن، هرگز از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند» . [۱۶۰]
آیا میتوان گفت که خدای ناکرده، علی (ع) از راه حق جدا شده است درصورتی که نص صریح قرآن، آلودگی را از وجود او زدوده است؟ [۱۶۱]
پیامبر (ص) میفرماید: «علی با حق است و حق با علی است و علی هر جا باشد حق هم با وی خواهد بود [۱۶۲]» . در این صورت - نعوذ بالله - میتوان گفت که علی (ع) پشت به حق کرده است؟
و آیا میتوان ادعا کرد که خدای ناکرده، وی نسبت به حکم بیعت ناآگاه بوده است؟ در حالی که علی (ع) نسبت به مسائل قضایی، از همه افراد امت، داناتر بوده و او «دروازه شهر علم» است و «کسی است که علم کتاب نزد اوست؟» .
مخالفت ابوسفیان، صخر بن حرب
ابوسفیان، صخر بن حرب نیز، از جمله کسانی است که با بیعت مخالفت کرده است. او در روز بیعت میگفت: «وضع غبارآلود خطرناکی را پیش بینی میکنم که آن را جز قتل و خونریزی نمیتواند فرو نشاند» . آنگاه در کوچههای مدینه میگشت و میگفت:
بنی هاشم لا تطمعوا الناس فیکم و لاسیما «تیم بن مُرّه» أو «عَدی» فما الامر إلا فیکم و إلیکُم و لیس لها إلا ابُو حسنٍ علی
ای بنی هاشم! مبادا دیگران در حق شما طمع کنند به ویژه فرزندان قبیله تیم بن مرّه یا از قبیله عدی حق شما را غصب نمایند!
خلافت جز در خانواده شما و از آن شما، نخواهد بود و فقط علی (ع) شایسته این مقام است.
پس چه شده که این پست بزرگ را باید، پستترین افراد قریش احراز کنند؟ !
سپس به علی (ع) گفت: «دست خود را بگشای تا من با تو بیعت کنم، به خدا سوگند اگر بخواهی به حمایت تو، مدینه را از سپاه سواره و پیاده پر میکنم» .
اما امیر مؤمنان (ع) این پیشنهاد را نپذیرفت و او را از خود طرد نمود!
آنگاه ابوسفیان، که از این برخورد ناراحت شده بود، به شعر مُتلمّس تمسک جست و گفت:
ولن یقیم علی خَسف یُراد بِهِ إلا الاُذّلان غَیر الحَی و الوَتِدُ هذا علی الخَسفِ مربوط بِرُمّتِهِ و ذا یَشُجّ فَلا یَبکی له احد [۱۶۳]
هرگز زیر بار ستم نمیروند، مگر دو چیز: چهارپای بادیه نشین و میخ چوبین طویله! که یکی را پیوسته با ریسمان ستم، مهار میکنند و بر سر دیگری میکوبند و کسی هم برای آن گریه نمیکند!
این بخشی از برخوردها و عملکردهای ابوسفیان با مسئله بیعت و خلافت است که البته ما شیعیان رفتار او را نوعی فتنه انگیزی و آشوب طلبی و دامن زدن به اختلاف امت اسلامی میدانیم و به همین دلیل بود که علی (ع) او را از خود طرد کرد و فرمود: «تو با حرکات خود، جز فتنه انگیزی منظوری نداری، چه اینکه در گذشته نیز، برای اسلام شر و بدخواه بودهای» . [۱۶۴]
البته، اگر ما نام ابوسفیان را در ردیف مجتهدان و تأویل گران آوردیم، فقط به این خاطر است که شیوهای را که در بحث داریم رعایت نموده باشیم، علاوه بر این، اهل سنت هم، چنین اجتهادهایی را حمل بر صحّت میکنند، تا موضوع معذور بودن مجتهد روشن شده باشد؛ زیرا در نظر برادران اهل سنت، ابوسفیان را، جز از راه اجتهاد و استنباط نمیتوان از خلافی که مرتکب شده، تبرئه نمود.
سیده زنان عالم
به یقین، داستان سیده زنان عالم و پاره تن خاتم پیامبران (ص) و آنچه بین ایشان و ابوبکر گذشته است را شنیدهاید که موجب شد تا هنگام وفات، از ابوبکر دوری کند، تا اینکه سرانجام علی (ع) او را شبانه دفن نمود و جز تعدادی از پیروان خود، به هیچ کس اجازه نداد که در نماز بر فاطمه (علیهاالسلام) و دفن او شرکت کنند.
این مطلب از جمله مطالب مسلّم تاریخی است که بخاری، [۱۶۵]مسلم، [۱۶۶]احمدبن حنبل [۱۶۷]و ابن قتیبه در کتاب الامامه و السیاسه[۱۶۸]و علامه معتزلی در شرح نهج البلاغه [۱۶۹]و همچنین مورخان معتبر دیگر نیز آن را بیان کردهاند.
حضرت فاطمه (علیهاالسلام) دو خطبه ایراد کردهاند که گویی از زبان پیامبر (ص) گفته شده است. یکی از خطبهها راجع به «میراث» و دیگری دربارهٔ «خلافت» است. هر دو خطبه را احمدبن عبدالعزیز جوهری در کتاب خود و ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه اش [۱۷۰]آوردهاند، در کتابهای بلاغات النساء [۱۷۱]و احتجاج طبرسی وبحارالانوار [۱۷۲]مجلسی و کتابهای شیعه و سنی نیز، این روایت آمده است. بر این اساس، به ناچار باید مجتهدان و اهل تأویل را، معذور دانست! [۱۷۳]
ماجرای خالدبن ولید
ابوسلیمان خالدبن ولید مخزومی، مالک بن نویره را به شهادت رسانید و با همسر او، ام تمیم، دختر «منهال» که زن زیبایی بود، هم بستر شد. سپس به مدینه بازگشت، در حالی که به نشانه پیروزی چند چوبه تیر به عمامه خود آویزان کرده بود! عمر با دیدن آن منظره و اطلاع از عمل خالد، به او پرخاش کرد و تیرها را از عمامه او کند و شکست و به دور پرتاب کرد و گفت: «مرد مسلمان را کشتهای و با همسر وی عمل منافی عفت انجام دادهای و خود را پیروز می دانی؟ [۱۷۴]به خدا تو را سنگسار میکنم» . پس به ابوبکر گفت: «خالد عمل زنا مرتکب شده، او را سنگسار کنید» . اما ابوبکر در جواب گفت: «خالد اجتهاد کرده و خطا نموده و او معذور است!» .
اما عمر برای اجرای حکم خداوند، اصرار کرد و خواستار رجم خالد شد!
ابوبکر جواب داد: «نمیتوانم شمشیری را که خدا غلاف کرده، بیرون بکشم و خالد را به قتل برسانم!» .
سپس خون بهای مالک را از بیت المال پرداخت کردند و افراد قبیله و بستگان او را، که اسیر کرده بودند، آزاد نمودند!
این یک قضیه واقعی و ثابتی است که وقوع اصل آن را کسی از سوی خالد، انکار نکرده و مورخانی همچون: ابن جریر طبری در تاریخ خود، ابن اثیر در کامل،وثیمه بن موسی و واقدی هر کدام در کتابهای خود، [۱۷۵]سیف بن عمر در کتاب رده الفتوح و زبیر بن بکار در موفقیات و ثابت بن قاسم در کتاب دلائل و ابن حجر عسقلانی در الاصابه[۱۷۶]و ابن شحنه در روضه المناظر و ابو الفداء در مختصر و بسیاری از مورخان متقدم و متأخر این مطلب را ذکر کردهاند، [۱۷۷]و جملگی آنها عذرخواهی ابوبکر برای خالد - که او در اجتهاد و استنباط خطا کرده - را ثبت نمودهاند!
خطای دیگری از خالد
خالد از سوی رسول خدا (ص) مأموریت یافت تا قبیلهٔ بنی خزیمه را بدون قتل و خونریزی به دین اسلام دعوت کند، اما چون بنی خزیمه در زمان جاهلیت، عموی او فاکه بن مغیره را کشته بودند، خالد از آنها کینه به دل داشت. به همین دلیل، تصمیم گرفت نقشهای بکشد تا آن قبیله چارهای جز تسلیم نداشته باشند و سلاح خود را به زمین گذارند. بدین ترتیب با یک حمله ناگهانی به آنها یورش کرد و دست تعداد زیادی را بست و آنها را به قتل رسانید! وقتی خبر به رسول خدا (ص) رسید، دست خود را به سوی آسمان بلند کرد و دو مرتبه گفت: «خدایا! من از این عمل خالد بیزارم» . [۱۷۸]
آنگاه رسول خدا (ص) ، علی (ع) را با مال فراوانی فرستاد تا طبق حکم الهی، خون بها و خسارتهای جانی و مالی آنها را جبران کند. علی (ع) نیز، آنها را راضی کرد و حتی مقداری مال هم زیاد آمد که از باب احتیاط و از جانب رسول خدا (ص) آن را بین آنها تقسیم نمود و به حضور پیامبر (ص) بازگشت و عملکرد خود را گزارش داد و آن حضرت نیز، از او ستایش نمود. [۱۷۹]
به هر حال، وقتی ابوبکر اولین کسی باشد که خطای تأویل گران را عفو و معذور بداند، دیگر کدام مسلمان است که عمل ابوبکر را قبول داشته باشد و دیگر مسلمانان را در خطای خود، معذور نداند!
در گذشته بسیاری از مجتهدان به خاطر صلاح و مصلحتی که برای مسلمانان تشخیص میدادند، مسائل اسلامی را با سلیقه شخصی خود تأویل و تفسیر میکردند و مسلمانان هم به پیروی از آنها، نه تنها اجتهاد آنها را میپذیرفتند، بلکه تمام احکام دینی خود را نیز، از آنها دریافت میکردند؛ زیرا مقام اجتهاد و تأویل را، مقدس و مطابق خواستههای مشروع خود میدانستند.
اکنون میپردازیم به نمونههای دیگری از تأویلها و اجتهادها:
اجتهاد خلیفه دوم
طبق آنچه تاریخ نشان میدهد، مسئله «سه طلاقه شدن زنان» و حکم آن، برخلاف آنچه در عصر پیامبر (ص) و ابوبکر واقع شده، تغییر کرده است.
ابن عباس میگوید:
سه طلاق در یک جلسه، در زمان رسول خدا و عصر خلافت ابوبکر و دو سال خلافت عمر «یک طلاق» محسوب میگردید، اما عمربن خطاب در اواخر خلافت خود گفت: مردم عجله دارند و متحمّل زحمت میشوند و سه طلاق آنان را در یک جلسه سه طلاق حساب میکنم و این کار را انجام داد! [۱۸۰]
رشید رضا در تفسیر المنار به عنوان قضاوت علمی پیامبر (ص) مینویسد:
رکانه، همسر خویش را در یک مجلس، سه طلاقه کرده بود و پس از آن شدیداً ناراحت شده بود. بدین جهت به حضور رسول خدا آمد و موضوع را مطرح نمود. حضرت فرمود: همسر خود را چگونه طلاق دادی؟ رکانه گفت: او را سه طلاقه کردم. حضرت فرمود: سه طلاق در یک مجلس واقع شد؟ «رکانه» پاسخ مثبت داد.
حضرت فرمود: سه طلاق در یک مجلس، یک طلاق حساب میشود و اگر مایل باشی میتوانی به همسر خود رجوع کرده و پیوند زناشویی را برقرار کنی. [۱۸۱]
در بیان دیگری آمده است: «پیغمبر (ص) مطلع شد، مردی همسر خود را در یک جلسه سه طلاقه کرده است. حضرت از این عمل خشمناک شد و فرمود: « أتَلْعبُونَ بِکتابِ اللهِ وَ أنَا بَیْنَ أظهَرِکُم؟ » [۱۸۲]؛ «با وجود اینکه، من زنده و در میان شما هستم، با احکام کتاب خدا بازی میکنید؟ !»
سعیدبن مسیب در تفسیر سوره «طلاق» از کشاف و تفاسیر دیگر، نقل میکند که: «اصولاً اصل چنین طلاقی باطل است و یک طلاق هم حساب نمیشود!»
نظریه تفسیری ما
علاوه بر مطالبی که در حدیث تفسیر المنار گذشت و مقتضای «اصل» نیز، هست، خدای متعال هم در قرآن کریم میفرماید: الطَّلاَقُ مَرَّتَانِ. . . . [۱۸۳]
به معنای طلاقی که پس از آن، بار دیگر زن حلال میشود و قابل رجوع است، دو مرتبه است و پس از دو طلاق جداگانه واجب میشود که آنها به طور متعارف و یا آزاد امساک و خودداری کنند. همان گونه که در ادامه آیه آمده است، اگر باز طلاق صورت گیرد، طلاق سوم است و حلیت به وجود نمیآید، تا زن شوهر دیگری انتخاب کند. [۱۸۴]
بنابراین اگر مردی به زن خود بگوید تو را سه طلاقه کردم؛ در حالی که پیش از این طلاقی صورت گرفته و یا یک طلاق واقع شده، میتواند به همسر خود رجوع نماید، بدون اینکه با کس دیگری ازدواج کند، تا او را طلاق دهد.
اما ابا حفص در این آیه و سایر ادله، اجتهاد و تأویل کرده [۱۸۵]تا افراد عجله کننده را، با این عمل تنبیه و مجازات کرده باشد و همین مطلب هم میتواند برای معذور دانستن مجتهدان کافی باشد.
متعه حج و متعه زنان
برخلاف اصولی که در عصر رسول خدا (ص) در مورد متعه حج و متعه زنان رایج بوده، امروزه، شیوههای دیگری اعمال گردیده است. در ادامه برای روشن شدن مسئله، مباحث زیر را مطرح میکنیم.
بحث اول: اصل مشروعیت دو متعه
در متعه زنان - که مورد اختلاف شیعه و اهل تسنن است - مرد مسلمان میتواند با زنی که به خاطر حسب و نسب و شیرخوارگی و مدت عده و جهات دیگر، مانع شرعی نداشته باشد، مثلاً زن پدر و خواهرزن نباشد، با مهر معین و مدت مشخّص، ازدواج کند و در این صورت عقد او عقد جامع الشرایط اسلامی خواهد بود.
بدین ترتیب، زن با عبارات «زَوّجتک » یا «أنکحتک » و یا «متّعک نَفسی » با مقدار معینی مهریه، برای یک روز، یا یک ماه، یا یک سال، یا هر مدت معینی که بخواهد، با قصد انشاء مطلب را بیان میکند و مرد هم بدون تأخیر میگوید: «قبول کردم» (قبلت) .
در این عقد نیز، همچون سایر عقدها، میتوان وکالت گرفت. به هر حال، با جاری شدن صیغه عقد، زن به همسری مرد درمی آید و مرد نیز، تا پایان مدتی که در عقد معین شده، شوهر زن خواهد بود و با پایان یافتن مدت، زوجیت قطع میگردد؛ مانند طلاق و اجاره.
در این زوجیت، مرد میتواند پیش از پایان یافتن مدت معین، مدّت خود را بدون طلاق، به زن ببخشد.
در این عقد چنان که آمیزش انجام شود و یا زن، به سن یائسگی نرسیده باشد، زن باید عده نگه دارد، که مدت آن نیز، دو دوره قاعده گی است و اگر عادت ماهیانه نمیشود باید چهل و پنج روز عده نگه دارد. اما اگر مرد، مدت را ببخشد و یا اصلاً با وی آمیزش ننماید، زن عده نخواهد داشت.
فرزند به وجود آمده از چنین ازدواجی - چه پسر، چه دختر - همچون سایر فرزندان از آن پدر است، و چون پدر اشرف ابوین است به نام پدر خوانده میشود؛ همان گونه که قرآن میفرماید: ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ (احزاب: ۵) همچنین از پدر خود ارث هم میبرند: یُوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلاَدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ؛ «خداوند دربارهٔ فرزندانتان به شما سفارش میکند که سهم پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد.» (نساء: ۱۱)
از نظر فرقه امامی که متعه زنان را مباح میدانند، هیچ فرقی بین فرزندانی که از ازدواج موقت و ازدواج دایم به وجود میآید، نیست و حتی نسبتهای فامیلی نیز، برای هر دوی آنها یک جور لحاظ میشود، وَ أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ؛ «و خویشاوندان نسبت به یکدیگر در احکامی که خداوند مقرر داشته، از دیگران سزاوارترند.» (انفال: ۷۵)
اما با وجود این، تفاوتهایی نیز بین این دو ازدواج وجود دارد:
اول آنکه در ازدواج موقت، زن و شوهر از یکدیگر ارث نمیبرند.
دوم اینکه برای زن حق همخوابگی واجب، وجود ندارد.
سوم آنکه بر مرد حق نفقهای نیست، و چهارم اینکه مرد میتواند از ریختن نطفه در رحم خودداری نماید. در این مورد، روایتهای فراوانی هم وجود دارد.
متعه حج
متعه حج، به این معنا است که زائر حج، پس از انجام عمل عمره و محلّ شدن و قبل از حج، میتواند از محرمات احرام که پیش از این از آنها منع شده بود، تمتّع بجوید و بهره مند شود.
حال به سراغ اصل بحث، یعنی مشروعیت دو متعه، به استناد اجماع کتاب و سنت میرویم:
اجماع، کتاب و سنت
همه اهل توحید معتقدند که در دین اسلام، مشروعیت اجماع ثابت است و نه تنها در آن تردیدی ندارند بلکه در نظر آنها اصل موضوع، از سوی پیامبر (ص) ازضروریات ثابت است. اما هیچ یک از فرق اسلامی، به طور مطلق منکر این مطلب نیستند.
در قرآن کریم، در مورد تشریع متعهٔ حج تنها این آیه آمده است: فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَهِ إِلَی الْحَجِّ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ؛ «هر کس با ختم عمره، حج را آغاز کند آنچه از قربانی برای او میسّر است.» تا آنجا که میفرماید: ذلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حَاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ؛ «این برای کسی است که خانواده او نزد مسجدالحرام نباشد.» (بقره: ۱۹۶) ، که البته در مورد این آیه میان مسلمانان اختلاف نظری وجود ندارد.
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ؛ «و زنانی را که متعه [ازدواج موقت] میکنید واجب است مهر آنها را بپردازید.» (نساء: ۲۴) این آیه نیز، تنها آیهای است که در مورد متعه زنان نازل شده که ابی بن کعب، ابن عباس، [۱۸۶]سعیدبن جبیر و سدی و دیگران، آن را این گونه خواندهاند: «
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ اِلی أَجَلٍ مُسَمَّی » .
امام طبری هم، در تفسیر این آیه، همین مطلب را در اوایل جلد پنجم تفسیر کبیر خود ذکر کرده و نیز افرادی همچون ابن مسعود و جماعت زیادی از موثقان امت -که پاسداران احکام هستند - آن را روایت کردهاند.
از دیدگاه اهل سنت نیز، مشروعیت دو متعه به طور متواتر رسیده است، به خصوص از طریق شیعیان و از سوی عترت پاک پیامبر (ص) ،[۱۸۷]اما برای اثبات مشروعیت «متعه حج» و استمرار آن، آنچه بخاری و مسلم، دربارهٔ «تمتع و اِفراد و قِران» در کتاب حج خود ذکر کردهاند، کفایت میکند و میتوان به آن منابع رجوع نمود. بنابراین، متعه حج مورد اجماع است و حتی پس از خلیفه دوم هم، استمرار داشته و کسی آن را نهی نکرده است و در استمرار آن نیز، بحثی نیست. اما در مورد «متعه زنان» ، مسلم و بخاری در صحیح خود بسیاری از سلمه بن اکوع، جابربن عبدالله، عبدالله بن مسعود، ابن عباس و عبدالله اسلمی اصل مشروعیت آن را نقل کردهاند و احمدبن حنبل نیز، این مطلب را به نقل از همه آنها آورده است. مسلم در باب «نکاح متعه» جلد اول کتاب خود از جابر بن عبدالله و سلمه بن أکوع روایت میکند که آنها میگویند: «منادی رسول خدا پیش ما آمد و گفت: رسول خدا اذن فرمود، متعه زنان را انجام دهید» .[۱۸۸]
بحث دوم: دوام حلیت و استمرار اباحیت
امامان دوازده گانه از اهل بیت به دوام مشروع بودن و استمرار این مطلب معتقدند و چون از آنچه در بیت وحی رخ داده است آگاه ترند، این مطلب مورد پذیرش پیروان و شیعیانشان قرار گرفته است. اما برای مباح و مشروع بودن آن، همان اجماع و آیههای قرآن کریم کفایت میکند، چنان که مؤذن رسول خدا (ص) هم از جانب آن حضرت موضوع را اعلام نمود[۱۸۹]
از طرف دیگر، نسخ این حکم، از جانب خدا و رسول (ص) ثابت نشده، تا اینکه وحی به اختیار الهی در خانه پیامبر (ص) قطع گردیده بلکه طبق روایتهای صحیحی که از طریق عترت پاک پیامبر (ص) رسیده، عدم نسخ آن ثابت شده است. [۱۹۰]
با این وجود، محدثان سنّی، سند و مدارکی را نقل کردهاند که در ذیل آمده است:
عطا میگوید: جابر بن عبدالله، از عمره برگشته بود، ما به همراه گروهی به دیدن او رفته بودیم، افراد حاضر از هر دری سخنی به میان میآوردند، تا اینکه «مسئله متعه» مورد سؤال قرار گرفت، او در جواب گفت: من و ابوبکر و عمر در زمان رسول خدا متعه انجام دادیم. [۱۹۱]
ابن نضره میگوید:
در حضور جابربن عبدالله بودیم. کسی آمد و گفت: ابن عباس و ابن زبیر، در مورد متعه حج و زنان اختلاف داشتند. جابر گفت: ما در زمان پیغمبر (ص) به هر دو متعه عمل کردیم، اما پس از آنکه عمر آن را نهی کرد، خودداری نمودیم. [۱۹۲]
جابر بن عبدالله میگوید:
ما در زمان رسول خدا (ص) و ابوبکر، با یک مشت خرما و آرد، متعه انجام میدادیم، تا اینکه عمر به خاطر مسئله عمروبن حریث ما را از این کار منع نمود! [۱۹۳]
از اینکه جابر بن عبدالله در این حدیث میگوید: «متعه را در زمان رسول خدا بارها انجام میدادیم و آن حضرت مطلع بود و گاهی هم در همان زمان حتی با یک مشت خرما و آرد متعه میکردیم» ، مشخص میشود که پیامبر (ص) از آن وضع مطلع بوده و آن را تأیید کرده است. در نتیجه، این بهترین دلیل بر استمرار و اباحه و مشروعیت متعه است.
جابر میگوید: «متعه میکردیم، بارها چنین میکردیم و پیامبر (ص) نیز، از این کار مطلع بود» ، اگر دقت کنید متوجه میشوید که نه تنها جابر عمل «متعه» را در زمان رسول خدا (ص) و ابوبکر انجام میداده بلکه عموم اصحاب نیز به آن عمل میکردند، و اگر نهی و ناسخی هم از زمان پیامبر (ص) به بعد وجود داشته، هرگز برای آنها جایز نبوده که نهی و ناسخ را برای دیگری پوشیده و مستور دارند، در حالی که آنها پیوسته شب و روز، در سفر و حضر، همراه پیامبر (ص) بودند. پس، آنها چگونه توانستهاند مطلب را آن روز مخفی کرده و پس از آن برای دیگران آشکار کرده باشند؟ در صورتی که جابر میگوید: «تا اینکه عمر به خاطر ماجرای عمرو بن حریث ما را از آن نهی کرد» و معلوم است که این نهی، از جانب خدا و رسول (ص) نبوده بلکه، از سوی عمر آن هم به خاطر حادثهای بوده است و اینکه جابر میگوید: عمر «ما را» نهی کرد. این، نهی متوجه همه اصحاب است نه شخص معینی. در انتهای مطلب جابر میگوید: «ما دیگر مرتکب آن دو متعه نشدیم» ، مشخص میشود خودداری آنها به دلیل تقیه و ترس از مجازات بوده است!»
بحث سوم: احادیثی که پنداشتهاند ناسخ حکم متعه است
متأخران، پس از زمان خلفای چهارگانه سعی کردند تا با احادیثی ساختگی نظر عمر را اصلاح کنند و حرمت متعه زنان را ثابت نمایند، اما ما در رسالهای به نام النجعه فی احکام المتعه، این احادیث را جرح و تعدیل کردیم و ضعیف بودن این احادیث را - که اگرچه در کتابهای صحاح هم آمده بود - ثابت نمودیم. علاوه براین، روایتهایی که از طریق امامان معصوم (علیهم السلام) نقل شدهاند، در مقام تجزیه و تحلیل، با آن احادیث، منافات و مغایرت آشکار داشت. [۱۹۴]
و نیز، آنچه از نص صریحی که جابر بن عبدالله، دال بر نهی و تحریم آورده بود، اضافه بر اینکه، به خاطر واقعه «عمرو بن حریث» [۱۹۵]بوده، در این باره، در بحثهای بعدی نظریههای: عمران بن حصین، عبدالله بن مسعود، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس و امیر مؤمنان (ع) آورده میشود و خواهید دید که تحریم عمر شرعی نیست و امکان ندارد برای آن، حکم ناسخی وجود داشته باشد که آنها از آن بی خبر بوده باشند و این در حالی است که آنها در کنار رسول خدا (ص) مقام و منزلت والایی داشتند و همواره همراه آن حضرت بودند و پیوسته میکوشیدند که معارف خود را، از وی دریافت کنند!
بنابراین، اگر در مورد حکم سابق، ناسخی وجود داشت، بی تردید، افراد مطلع، آن را اطلاع میدادند، در حالی که این گونه نیست و همه صحابه، معترف اند که ناسخی از جانب خدا و رسول (ص) نیامده است.
علاوه بر این، خود عمر نیز، صراحتاً مأخذ تحریم و نهی خویش را خدا و رسول (ص) ندانسته است.
آیه قرآن چه میگوید؟ !
«آنان که عورت خود را حفظ میکنند، مگر نسبت به همسران خود، یا کنیزانی را که به ملکیت درآوردهاند» . [۱۹۶]
عدهای این آیه را به عنوان ناسخ مطرح کرده و پنداشتهاند، متعه نه زوجه است و نه ملک یمین و معتقدند اینکه «متعه» ملک یمین نیست، مسلّم است، اما در مورد زوجه چون نفقه و ارث و حق هم خوابگی ندارد، [۱۹۷]روشن است! در صورتی که جواب این است که «متعه» با عقد شرعی، همسر شرعی است، اما اینکه حق نفقه و ارث و هم خوابگی ندارد، به دلایل خاصهای است که عمومهای وارده را در احکام زوجات اختصاص داده است، چنان که در گذشته شرح آن آمد.
علاوه بر این، این آیه به اتفاق نظر علما، در مکه نازل شده است و نمیتواند ناسخ آیه ۲۴ سوره نساء که مشروعیت متعه را در مدینه بعد از هجرت بیان میکند، باشد.
آنها میخواهند هر طور شده ثابت کنند که آیه پنجم و ششم سوره مؤمنون، ناسخ حکم متعه است، چون نه زوجه است و نه ملک یمین؛ اما وقتی به آنها میگوییم که چرا آیه ناسخ حکم نکاح کنیزانی نباشد که بدون نکاح به ملکیت درمی آیند، در صورتی که برای ناکح، آنها نه زوجات هستند و نه ملک یمین؟ این گونه جواب میدهند که آیه سوره مؤمنون که نکاح کنیزان مذکور را بیان کرده، در مکه نازل شده، در حالی که آیه «کسانی که نمیتوانند با زنان آزاد مؤمن، ازدواج کنند، با کنیزان مؤمن، با اجازه صاحبان آنها ازدواج نمایند» [۱۹۸] در مدینه نازل شده است. بدین ترتیب، آیه «مکّی» نمیتواند ناسخ آیه «مدنی» باشد، چون واجب است منسوخ، مقدّم بر ناسخ باشد! اما حقیقت این است که «متعه» در مدینه تشریع شده و حکم ناسخ آن نمیتواند در مکه نازل شده باشد. به خدا پناه میبریم، از مردمی که تدبر و اندیشه ندارند!
فإنّا لله و إنّا إلیه راجعون . [۱۹۹]
بحث چهارم: فقط احادیث عمر
ابی نضره میگوید:
ابن عباس دستور متعه میداد و ابن زبیر از آن جلوگیری میکرد! این مطلب را برای جابر بن عبدالله نقل کردم، وی گفت: اصل حدیث در دست من است، ما در زمان پیغمبر (ص) متعه را انجام میدادیم، اما عمر سرکار آمد و گفت: خداوند برای رسول خدا هر چه را میخواست، حلال میکرد، شما حج و عمره را انجام دهید و از متعه زنان خودداری کنید! از این پس هرگاه مردی را بیاورند که متعه کرده باشد، کار او زنا محسوب میشود و او را سنگسار میکنم. [۲۰۰]
این حدیث، گفته ما (تحریم خود عمر) را ثابت میکند چنان که از حدیث جابر نیز، که در بحث دوم گذشت، مطلب به طور صریح به دست میآید.
عمر همواره بالای منبر میگفت:
دو متعه در زمان رسول خدا حلال بود و من آن را منع میکنم و هر کس مرتکب آن شود، او را مجازات مینمایم! متعه حج و متعه زنان! [۲۰۱]
قوشچی متکلم و حکیم اشعری مذهب میگوید:
عمر بالای منبر بود و میگفت: سه چیز در زمان رسول خدا (ص) حلال بود و من آنها را نهی و حرام میکنم! و هر کس مرتکب آن شود او را مجازات خواهم کرد! متعه زنان، متعه حج و حی علی خیر العمل. [۲۰۲]
در ادامه قوشچی از قول عمر، عذرخواهی و توجیه میکند که وی تأویل و اجتهاد کرده است.
به هر حال در این زمینه روایتهای فراوانی وجود دارد که فرصت جمع آوری و ذکر همه آنها نیست.
خوله دختر حکیم سَلمیه میگوید:
به مجلس عمر وارد شدم و گفتم: ربیعه بن امیه، که از قبیله صفوان میباشد، زنی را به متعه گرفته و از او آبستن شده، عمر در حالی که شدیداً خشمناک بود و عبای او به زمین کشیده میشد، از خانه خارج شد و گفت: این متعه کننده را اگر بر او پیشی گرفته بودم، سنگسار میکردم![۲۰۳]
به هر حال، ظاهر کلام عمر این است که خود او در حکم، تصرف کرده است نه دیگری و خطبهای هم که بر منبر خوانده، نص صریحی است در این معنی، زیرا او میگوید: «دو متعه در زمان پیغمبر بود» و کسی منع آن را از جانب پیامبر (ص) ندیده بود. پس، عمر نهی را به خود نسبت داده و گفته است: «من از آنها جلوگیری میکنم» پس اگر نهی و تحریم دیگری وجود داشت، بی شک عمر به آن استناد میکرد!
بحث پنجم: کسانی که تحریم را انکار کردهاند
برخی از کسانی که تحریم (متعه زنان) را انکار کردهاند عبارت اند از:
۱. جابر بن عبدالله انصاری که انکار صریح او را، در مباحث گذشته مطالعه کردیم.
۲. امیر مؤمنان (ع) که فرمود: «اگر عمر از متعه نهی نمیکرد، کسی جز انسانیشقی مرتکب زنا نمیشد» . [۲۰۴]
۳. ابن عباس نیز، میگوید: «متعه از جانب خداوند، بر امت محمد (ص) رحمتی بود و اگر [عمر] آن را نهی نمیکرد هیچ کس جز افراد شقاوتمند به زنا احتیاج پیدا نمیکردند!»[۲۰۵]
ابن عباس در این باره، و با انکار این موضوع، بحثهای مختلفی را عنوان کرده که البته آوردن آن، مطلب را به درازا میکشاند![۲۰۶]
۴. عبدالله بن عمر نیز، این تحریم را انکار نموده و در پاسخ کسی که دربارهٔ آن سؤال کرده، گفته است: «به خدا سوگند! از رسول خدا (ص) شنیدم که میفرمود: قبل از قیامت، سی نفر مسیح و دجال و دروغگو خواهند آمد!» . [۲۰۷]
۵. مردی از اهل شام از عبدالله بن عمر دربارهٔ «متعه زنان» سؤال کرد، وی در جواب گفت: «حلال است» . آن مرد گفت: «پدر تو از آن نهی کرد» . عبدالله گفت: «آیا میتوان گفت پدر من آن را ممنوع کرد، در حالی که پیغمبر (ص) آن را انجام میداد؟ آیا پدر من میتواند سنت را ترک کند و نظر خود را متابعت نماید؟ !» . [۲۰۸]
۶. عبدالله بن مسعود میگوید:
با پیغمبر (ص) در حال جنگ بودیم و وسیله ارضای غریزه جنسی برای ما فراهم نبود. به آن حضرت عرض کردیم: میتوانیم با خود، کاری کنیم که احتیاج به زنان نداشته باشیم؟ پیغمبر (ص) ما را از این کار نهی کرد. سپس اذن داد که حتیبرای این کار، لباس خود را میتوانید مهر قرار دهید. سپس این آیه را قرائت کرد: «ای اهل ایمان! چرا طیبات و چیزی را که خدا برای شما حلال کرده، بر خود حرام کرده و از حد، تجاوز میکنید؟ خداوند تجاوزکاران را دوست نمیدارد. [۲۰۹]
همان طور که میدانید در سخن پیامبر (ص) ، استشهاد به آیه دلیل بر اباحه و مشروعیت متعه و انکار کسی است که آن را حرام کرده است، این روایت را بخاری نیز، در صحیح خود آورده است.
۷. عمران بن حصین میگوید:
خداوند حکم «متعه» را در آیهای نازل فرمود و نسخ آن را در آیه دیگری بیان نکرده است و پیامبر، ما را به انجام متعه دستور داد و از آن نهی نکرد، اما کسی به نظر خود در این باره چیزی گفت. رازی میگوید: منظور او عمر بود. [۲۱۰]
۸. عمران بن حصین همچنین میگوید:
آیهای از کتاب خدا دربارهٔ متعه نازل شد و ما در زمان پیغمبر (ص) به آن عمل میکردیم، و آیه دیگری برای حرمت آن نازل نشده و پیغمبر (ص) از آن نهی به عمل نیاورد، تا اینکه وفات یافت، اما کسی از روی میل خود، در این باره چیزی گفت! [۲۱۱]
۹. عمران در جای دیگری میگوید: «آیهای از کتاب خدا دربارهٔ متعه زنان، نازل شده و تا رسول خدا حیات داشت آیه دیگری آن را نسخ و ممنوع نکرد» . [۲۱۲]
۱۰. مأمون الرشید در عصر خلافت خود، حلال بودن متعه را اعلام کرد، زمانی «محمدبن منصور» و «ابو العیناء» بر او وارد شدند و او را در حالی که خشمناک بود و مسواک میزد یافتند که زمزمه میکرد: «دو متعه در زمان رسول خدا و ابوبکر حلال بود و من آنها را نهی کردم!» .
در آن حال، محمدبن منصور تصمیم گرفت با وی صحبت کند، اما ابو العیناء گفت: «کسی که دربارهٔ عمر این گونه اظهارنظر میکند، ما به او چه بگوییم» . پس صرف نظر کردند!
طولی نکشید که یحیی بن اکثم وارد مجلس شد و مأمون را بیم داد که این دستور، موجب اختلاف و فتنه خواهد شد و از نظر مردم، خلاف بزرگی انجام دادهای که نه قشر خاصی از آن راضی خواهند بود و نه عامه مردم میتوانند آن را تحمل کنند، زیرا از نظر آنها بین حلال شدن متعه و عمل منافی عفت فرقی نیست!
بنابراین، مأمون از ترس به وجود آمدن اخلال در نظام حکومت و احساس خطری که برای موقعیت خود داشت از آن تصمیم صرف نظر کرد![۲۱۳]
۱۱. عسکری میگوید:
عمر اولین کسی است که امیرالمؤمنین نامیده شد و اولین کسی است که تاریخ هجری را نوشت و اولین کسی است که بیت المال را دریافت کرد و اولین کسی است که نماز «تراویح» را در ماه رمضان قرار داد و اولین کسی است که شب به نگهبانی پرداخت و اولین کسی است که به خاطر ناسزاگویی، مجازات نمود و اولین کسی است که به خاطر میگساری، هشتاد ضربه شلاق، زد و اولین کسی است که متعه را حرام نمود. [۲۱۴]
عالمان گذشته و دیگر افراد، با صراحت گفتهاند که تحریم متعه، اجتهاد محض و تأویل صرف است و آن را نیز، پذیرفتهاند و منظور ما هم در این رساله، ثابت کردن این بود که مجتهدان و تأویل گران مسلمان، معذوراند و اهل نجات خواهند بود!
فصل نهم شواهد و مصادیق دیگر تأویل
اشاره
در فصل هشتم، نمونهها و شواهد فراوانی از مصادیق تأویل و اجتهاد در فروع دین را از نظر گذراندیم، اکنون همان مطالب را راجع به شواهد و مصادیق تأویلها و استنباطهای دیگر ادامه میدهیم:
نماز از خواب بهتر است!
از جمله تأویلهای دیگری که در احکام واقع شده، اضافه کردن این جمله «نماز از خواب بهتر است» ، به اذان صبح است. این جمله در زمان رسول خدا (ص) و ابوبکر نبوده و آن را خلیفه دوم به اذان اضافه کرده است و احادیث متواتری که از سوی عترت پاک پیامبر (ص) رسیده، خود، مؤید آن است.[۲۱۵]دیگران نیز، همچون امام مالک در باب «اذان نماز» کتاب موطأ آورده و میگوید: «مؤذن نزد عمربن خطاب رفت که برای اذان صبح اذان بگوید، او را خفته دید و گفت: «اَلصَّلاهُ خَیْرٌ مِنَ النَّوْمِ » ، آنگاه عمر به او دستور داد که این جمله را در اذان صبح قرار دهد» .[۲۱۶]
علامه زرقانی وقتی در شرح موطا به این حدیث میرسد می گوید: «عمر به مؤذن خود دستور داد، وقتی در اذان رسید به «حی علی الفلاح » ، بگوید: «الصلاه خیر من النوم، الصلاه خیر من النوم » . [۲۱۷]
ابن شیبه نیز، در حدیث هشام بن عروه آن را نقل کرده است. [۲۱۸]
همان طور که میدانید در کیفیت اذانی که از جانب رسول الله (ص) رسیده است [۲۱۹]اثری از این جمله نیست!
برای مشروعیت چنین اذانی هم، داستانی را نقل میکنند که شیعه امامی، آن را قبول ندارد و اما داستان از این قرار است که شبی عبدالله بن زید ثعلبه انصاری، خواب دید که شخصی اذان و اقامه به او تعلیم میدهد. قبل از اذان، از خواب بیدار شد و ماجرای خواب خود را برای رسول خدا (ص) بازگو کرد، پیامبر (ص) به او دستور داد چیزی را که در خواب دیده است به بلال بیاموزد. سپس به بلال دستور داد که اول فجر صبح، اذان بگوید و آنها این گونه اذان گفتند و بدین ترتیب اذان تشریع شد. [۲۲۰]
با کمی دقت درمی یابیم در اذانی که عبدالله به بلال آموخته، جمله «نماز از خواب بهتر است» نیامده و طبق مدارک فراوانی که وجود دارد، معلوم میشود چنین دستوری نه از جانب خداوند است و نه از سوی رسول خدا (ص) .
حذف جمله «حَی عَلی خَیرِ الْعَمَلِ»
آنها میخواستند مردم را به جهاد علاقه مند کنند، در حالی که «حی علی خیر العمل » ، نماز را بهترین عمل معرفی میکرد و این معنی، با شوق داشتن به جهاد در راه خدا منافات داشت، به همین دلیل، این جمله را از اذان و اقامه حذف کردند! [۲۲۱]
آنها گمان میکردند حذف این جمله از اذان و اقامه، جهاد را تثبیت میکند، در صورتی که نماز خواندن هم به انسان آرامش میدهد و هم پاداش فراوانی به همراه دارد و همین امر موجب میشود که مردم، از جهاد که خطرها و مشکلهای بسیاری در پی دارد، منصرف شوند و به نماز خواندن قناعت کنند!
هدف آنهایی که در رأس حکومت بودند (عمر بن خطاب) ، کشورگشایی و توسعه جغرافیایی بود و در این راستا جز تشویق بیش از اندازه مردم به جهاد راه دیگری نداشتند و به همین دلیل «جهاد» را بهترین عمل برای روز قیامت معرفی میکردند و با حذف جمله: «حی علی خیر العمل » ، آن را یک مصلحت متعبدانه میدانستند، بی آنکه از جانب شارع مقدس، دلیلی بر آن وجود داشته باشد.
بر همین اساس بود که عمر بر بالای منبر میگفت:
سه چیز در زمان رسول خدا مباح بود و من آنها را نهی و حرام میکنم و هر کس آنها را مرتکب شود، مجازات مینمایم، آنها متعه زنان، متعه حج و حی علی خیر العمل است! [۲۲۲]
این مطلب را قوشچی (از امامان متکلم اشاعره) در مباحث امامت «شرح تجرید» خود، نقل میکند و بابت این اجتهاد، از جانب عمر، عذرخواهی مینماید!
از آن زمان به بعد، همه مسلمانان از این روش پیروی کردند، جز اهل بیت پیامبر (ص) و پیروان شان که نه تنها «حی علی خیر العمل » را شعار خود قرار دادند، بلکه این اصل، از جمله مسائل ضروری مذهب آنها به حساب میآمد، تا جایی که وقتی شهید فخ حسین بن علی بن الحسن بن حسن بن علی (ع) در روزگار هادی [۲۲۳]خلیفه عباسی در مدینه قیام کرد، به مؤذن دستور داد در اذان، دو مرتبه این جمله گفته شود.[۲۲۴]
امام زین العابدین (ع) و عبدالله بن عمر نیز، پس از «حی علی الفلاح » ، «حی علی خیر العمل » را در اذان میگفتند. [۲۲۵]
اما طبق روایتهای متواتر و متعددی که در کتاب معروف وسائل الشیعه الی احکام الشریعه آمده است، مطلب ثابت و بدیهی است. [۲۲۶]
نماز تراویح
مقود از تراویح، نمازهای مستحبی است که در ماه رمضان به جماعت خوانده میشود.
علت نام گذاری این نماز به تراویح این است که آنها پس از خواندن هر چهار رکعت، اندکی استراحت را لازم میدانند. اما شیعه به همان شیوهای که در زمان رسول خدا (ص) عملی میگشت، آن را به عنوان نافله رمضان و به صورت فرادا میخواند. این نماز، در زمان رسول خدا (ص) و ابوبکر وجود نداشت و خلیفه دوم در سال ۱۴ هجری آن را به صورت نماز جماعت وضع کرد. [۲۲۷]
ابن عبدالبرّ، در کتاب استیعاب مینویسد: «عمر کسی است که ماه رمضان را با خواندن نماز اشفاع (تراویح) نورانی ساخت» . [۲۲۸]
محمد بن شحنه میگوید:
عمر اولین کسی است که فروختن کنیزان فرزنددار را نهی کرد و مردم را به نماز میت با چهار تکبیر دستور داد و اولین کسی است که مردم را به نماز تراویح به صورت جماعت فرا خواند. [۲۲۹]
محمدبن سعد نیز میگوید:
عمر اولین کسی است که نافله ماه رمضان را، به عنوان تراویح و به صورت جماعت قرار داد و در ماه رمضان سال ۱۴ هجری، این مطلب را به شهرها اعلام کرد و در مدینه، یک پیش نماز برای مردان و یک پیش نماز برای بانوان قرار داد. [۲۳۰]
عسکری در این باره مینویسد: «اولین کسی که امیرالمؤمنین نامیده شد، عمر بود» و میگوید: «اولین کسی که نافله رمضان را تراویح قرار داد و متعه را حرام کرد و نماز میت را با چهار تکبیر دانست عمر بود» .[۲۳۱]
بخاری مینویسد: «رسول خدا فرمود: هر کس در ماه رمضان از روی ایمان به خدا نماز گزارد، خداوند گناهان گذشته او را میآمرزد» ، سپس ادامه میدهد: «تا رسول خدا (ص) وفات کرد و حتی زمان خلافت ابوبکر و اوایل خلافت عمر، این شیوه ادامه داشت» . [۲۳۲]
مسلم نیز مینویسد:
رسول خدا پیوسته مردم را به نافله ماه رمضان تشویق میکرد، بدون اینکه آنان را به این کار مجبور نماید، و میفرمود: هر کس در ماه رمضان، برای خدا و از روی ایمان نماز نافله بخواند، خداوند گناهان گذشته او را میبخشد و این شیوه تا زمان حیات رسول خدا و عصر خلافت ابوبکر و اوایل خلافت عمر، همچنان ادامه داشت. [۲۳۳]
عبدالرحمن بن عبدالقاری میگوید:
یک شب، ماه رمضان با عمر به مسجد رفتیم، دیدیم مردم متفرق و فرادا نماز میخوانند. عمر گفت: من فکر میکنم اگر همه به صورت جماعت نماز را بخوانند بهتر باشد. سپس دستور داد که ابی بن کعب امامت جماعت را به عهده گیرد و شب دیگری که با عمر به مسجد رفتیم، مشاهده کردیم نماز نافله را به جماعت میخوانند. عمر گفت: چه بدعت خوبی گذاشتیم! [۲۳۴]
قسطلانی و نویسنده کتاب تحفه الباری وقتی میخواهند کلام عمر (نعمت البدعه هذه ) را توجیه کنند مینویسند:
عمر بدین خاطر موضوع را بدعت نامیده که رسول خدا نافله را به جماعت قرار نداد، در زمان ابوبکر و حتی اوایل خلافت عمر، نماز نافله هر شب به این ترتیب خوانده نمیشد! [۲۳۵]
کتاب تحفه الباری نیز، همین مطلب را نقل کرده است و هیچ یک از مسلمانان در آن اختلاف نظر ندارند و همین دلیل، برای معذور بودن تأویل گران کافی است.
زکات
از جمله آیههایی که مورد تأویل و اجتهاد واقع شده آیه زکات و سهم «مؤلّفه قلوبهم» است که با توجه به نص صریح قرآن و سنت بر ثبوت آن، آن را ساقط کردهاند و معلوم میشود که مسئله «مؤلّفه قلوبهم» از ضروریات اسلام است. همه مسلمانان اتفاق نظر دارند که رسول خدا (ص) تا زمان حیات خود، حق آنها را میپرداخت و به کسی هم دستور نمیداد تا حق آنها را قطع کند.[۲۳۶]
صاحب کتاب جوهره النیّره - که مختصر کتاب القدوری در فقه حنفی است - مینویسد:
پس از وفات پیامبر (ص) مؤلّفه قلوبهم، نزد ابوبکر (رضی الله عنه) آمدند که حق آنان را امضا کند. ابوبکر امضا کرد و بعد، نزد عمر رفتند که آن نوشته را امضا کند. عمر نوشته را پاره کرد و گفت: به این کارها احتیاج نیست، اسلام دارای عزت و قدرت است و از آنان بی نیاز است، اگر مسلمان شدند چه بهتر وگرنه، با شمشیر با آنان برخورد خواهیم کرد!
آنگاه آنان نزد ابوبکر برگشتند و گفتند: تو خلیفه هستی یا عمر؟ ابوبکر گفت: اگر خدا بخواهد عمر و عملی را که عمر انجام داده بود، امضا کرد و از آن روز حق مؤلّفه قلوبهم قطع شد، به طوری که ذمه مسلمانان در مورد پرداخت حق مؤلّفه قلوبهم بری نشد و این واجب، بر عهده آنان باقی ماند.[۲۳۷]
ماجرای دیگری شبیه همین داستان در مورد قطعه زمینی است که میان ابوبکر و عمر اختلاف ایجاد کرد؛ ابوبکر گفت: «من به عمر گفتم: تو برای خلافت نیرومندتری و تو مرا وادار کردی که خلافت را بپذیرم» . [۲۳۸]
خمس
در قرآن کریم آمده است:
بدانید آنچه بهره به دست آورید، یک پنجم از آن خدا، رسول، خویشاوندان [پیغمبر (ص)] یتیمان، مساکین و در راه سفر مانده هاست، اگر به خدا و بر آنچه بر بنده خود [محمد] در روز فرقان [جنگ بدر] نازل فرموده، ایمان دارید و خداوند بر هر چیز تواناست. [۲۳۹]
امام مالک میگوید:
خمس به طور دربست، باید در اختیار حاکم و سلطان قرار گیرد، تا وی هر طور صلاح میداند، مصرف کند و احدی هم حق مطالبه و مؤاخذه او را ندارد! [۲۴۰]
امام ابوحنیفه نیز، در این باره میگوید:
خمس سه قسمت تقسیم میشود، یک سهم برای عموم یتیمان مسلمان، یک سهم برای عموم مساکین آنها و یک سهم نیز، متعلق به عموم در راه سفر ماندگان خواهد بود.
در نظر ابوحنیفه، بین خویشاوندان پیامبر (ص) و دیگران فرقی وجود ندارد.[۲۴۱]
همان طور که میدانید «ذی القربی» از خمس حق مشخصی دارند و سنت پاک پیامبر (ص) هم برای آنها سهمی قرار داده که بدون پرداخت آن، خمس دهنده بری الذمه نمیگردد. نیز همه اهل قبله، از هر فرقه و مذهبی که باشند میدانند رسول خدا (ص) ، سهمی از خمس را خود برمی داشت، و سهمی را مخصوص قوم و خویشان خود قرار میداد و تا مادامی هم که حیات داشت در آن حکم تغییری رخ نداد. اما وقتی ابوبکر عهده دار پست خلافت گردید، سهم پیامبر (ص) و سهم ذی القربی از بنی هاشم را قطع نمود، چنان که در تفسیر کشاف و دیگران، این مطلب را در ذیل آیه «خمس» آوردهاند. [۲۴۲]
در شرح ماجرای «غزوه خیبر» آمده است:
فاطمه (علیهاالسلام) کسی را نزد ابوبکر فرستاد و میراث خود از پیغمبر (ص) و فدک و مابقی خمس درآمد خیبر را درخواست نمود و ابوبکر از اینکه چیزی پرداخت نماید، خودداری کرد. فاطمه هم بدین مناسبت قهر کرد و در مدت شش ماهی که پس از وفات پیامبر زنده بود، با ابوبکر هیچ گونه تکلمی نکرد تا اینکه وفات یافت و همسر او علی (ع) وی را شبانه غسل داد و ابوبکر را اطلاع نداد و خود بر دختر پیامبر (ص) نماز خواند و او را به خاک سپرد. [۲۴۳]
یزید بن هرمز میگوید:
نجده بن عامر حروری خارجی، نامهای به ابن عباس نوشته بود و من مشاهده کردم ابن عباس میگفت: به خدا سوگند اگر ناراحت نمیشد، جواب او را نمیدادم، زیرا یزیدبن هرمز، از سهم «ذی القربی» که در قرآن امده است، سؤال کرده بود، آنها کیستند؟
ابن عباس نوشت: ذی القربی و خویشاوندان پیغمبر (ص) ما هستیم که این قوم از پرداخت حق ما خودداری کردند! [۲۴۴]
این مطلب را امام احمدبن حنبل از ابن عباس، در مسندخود ذکر نموده و دیگر محدثان صحیح آن را آوردهاند و مذهب اهل بیت (علیهم السلام) که به شکل متواتر رسیده، همین است. [۲۴۵]
نماز میّت
تأویل دیگر اهل سنت، نحوه خواندن نماز میت است، اهل سنت نماز میت را با چهار تکبیر میخوانند، و فقه مذاهب چهارگانه و سیره آنها دلیل مطلب است. همان گونه که بسیاری از محدثان نقل کردهاند اولین کسی که مردم را به این شیوه دعوت کرد عمربن خطاب بود.
سیوطی در کتاب تاریخ الخلفاء، [۲۴۶]آنجا که اولیات عمر را بیان میکند این مطلب را آورده است. ابن شحنه نیز، در کتاب تاریخ خود، روضهالمناظر ضمن تعریف قصه وفات عمر که در سال ۲۳ هجری رخ داد، این مطلب را آورده است، [۲۴۷]دیگران هم، مطلب را روایت کردهاند.
اما از جمله اسنادی که تأویل و اجتهاد اهل سنت را در این موضوع ثابت میکند، روایت احمدبن حنبل است که در حدیث زید بن ارقم در مسند از عبدالاعلی آمده است. او میگوید:
پشت سر زید بن ارقم بر جنازهای نماز خواندم و او پنج تکبیر گفت که عبدالرحمن ابی لیلی حرکت کرد و دست او را گرفت و گفت: مگر فراموش کردی که پنج تکبیر گفتی؟ زید گفت: نه، من عقب سر دوستم، ابوالقاسم (ص) نماز خواندم و آن حضرت پنج تکبیر گفت و این روش را من هرگز ترک نمیکنم.[۲۴۸]
برای میت میتوان گریه کرد؟ !
تأویل و استنباط دیگری که واقع شده، این است که «خلیفه دوم» ، گریه بر میت را حرام نموده است!
سعید بن مسیب میگوید:
وقتی ابوبکر وفات نمود، عایشه برای وی، مجلس عزا و نوحه به پا کرد، اما عمر آمد و از مجلس گریه و عزاداری جلوگیری کرد و عایشه و دیگران، زیر بار نرفتند و با دیگران به گریه ادامه دادند. عمر به هشام بن ولید گفت: داخل خانه شو و دختر ابی قحافه را نزد من بیاور، هشام خواست وارد شود که عایشه نگذاشت.
عمر گفت: من اذن دادم، وارد شو. آن وقت هشام داخل خانه شد و ام فروه خواهر ابوبکر را، نزد عمر آورد و عمر با شلاق ام فروه را مورد ضرب و تأدیب قرار داد. آنگاه سایر نوحه کنندگان و عزاداران که این منظره را دیدند پراکنده شدند. [۲۴۹]
ابن عباس میگوید:
چون رقیه دختر رسول الله فوت نمود، زنان برای او گریه و عزاداری به راه انداختند. عمر آنان را با شلاق مورد ضرب قرار داد. پیغمبر (ص) فرمود: آنان را آزاد بگذار تا گریه کنند، آنگاه رسول خدا، خود کنار قبر نشست و برای دختر خود گریه کرد و نیز، فاطمه (علیهاالسلام) کنار پدر قرار گرفت و برای خواهر خود گریه کردند و سپس پیغمبر (ص) به دلداری فاطمه پرداخت و با لباس خود، اشک چشم او را پاک مینمود. [۲۵۰]
احمدبن حنبل میگوید:
جنازهای را از کنار رسول خدا عبور میدادند، که بازماندگان وی برای او گریه میکردند، عمر آنان را مورد نهی و حمله قرار داد. پیغمبر (ص) فرمود: آنها را به حال خود واگذار تا گریه کنند، زیرا برای مصیبت دل میسوزد و چشم هم اشک میریزد.[۲۵۱]
احمدبن حنبل در جای دیگری مینویسد:
در حالی که پیامبر اکرم (ص) از جنگ احد برمی گشت، بانوانی را مشاهده کرد که بر همسران شهید خود گریه میکردند؛ اما حمزه عموی آن حضرت گریه کن و سوگوار نداشت، پیغمبر (ص) به خانه وارد شد و اندکی خوابید و آنگاه که بیدار شد، مشاهده کرد که عدهای از بانوان برای حمزه نیز گریه میکنند. حضرت فرمود: آنان اگرچه گریه میکنند، اما مناسب است که برای حمزه گریه کنند. [۲۵۲]
این حدیث بین مسلمانان آن قدر شایع است که ابن جویر، ابن اثیر و صاحب عقد الفرید و همه اهل اخبار و سیره نویسان، آن را نقل کردهاند. [۲۵۳]
واقدی در این باره میگوید:
پس از این بیان پیغمبر (ص) تا امروز هیچ یک از بانوان «انصار» بر میت خود گریه نمیکرد، مگر اینکه نخست برای مصیبت حمزه گریه میکرد، چه اینکه پیغمبر (ص) فرموده بود: حمزه گریه کن ندارد. [۲۵۴]
ابن عبدالبرّ مینویسد:
وقتی رسول خدا کنار جنازه جعفربن ابی طالب آمد، همسر وی اسماء بنت عمیس مشغول عزاداری بود، فاطمه (علیهاالسلام) هم وارد شد و در حالی که گریه میکرد، میگفت: واعماه! پیغمبر (ص) فرمود: برای مثل جعفر، حتماً باید گریه کنندگان گریه کنند. [۲۵۵]
بخاری میگوید: «پیامبر برای زید و جعفر گریه میکرد» .
و بنابر عبارت استیعاب میفرمود:
ای برادرانم، ای یارانم، ای هم سخنانم! چنان که رسول خدا بر فرزند خود ابراهیم هم گریه کرد و آنگاه هم که عبدالرحمن بن عوف این عمل پیغمبر (ص) را مورد اعتراض قرار داد که ای رسول خدا شما چرا؟ آن حضرت فرمود: ای پسر عوف! اشک ریختن از روی رحمت است، و به بیان دیگر فرمود: چشم اشک میریزد، و دل از روی عطوفت میسوزد و ما چیزی را که خلاف رضایت خداوند باشد نمیگوییم، چنان که از فراق و دوری ابراهیم هم، غمناک و ناراحت هستیم. [۲۵۶]
همه مسلمانان از گریه رسول خدا (ص) بر حمزه آگاهاند تا جایی که ابن عبدالبر در استیعاب مینویسد: «وقتی رسول خدا دید حمزه شهید شده، گریه کرد و آنگاه که متوجه شد او را مثله کردهاند ناله زد!» [۲۵۷]
واقدی میگوید:
رسول خدا در روز جنگ احد، وقتی مشاهده کرد «صفیه» برای حمزه گریه میکند، او نیز، اشک ریخت و با «صفیه» هم ناله شد و فاطمه هم با گریستن آن دو به گریه افتاد. [۲۵۸]
همچنین رسول خدا (ص) بر مرگ یکی از دخترزادههای خود گریه کرد و سعد به ایشان اعتراض کرد که این چه وضعی است ای رسول خدا! رسول خدا (ص) فرمود:
اشک ریختن رحمتی است که خداوند، منشأ آن را در دل بندگان خود قرار داده است و خداوند به بندگان رحیم و مهربان خود رحم میکند.[۲۵۹]
در این زمینه، احادیث و روایتهای بسیاری وجود دارد که ما به این تعداد بسنده میکنیم.
آیا میت با گریه عزاداران عذاب میشود؟
در کتابهای صحیح مسلم و بخاری با تعابیر گوناگون چنین آمده است: «اِنَّ المَیِّتَ یُعَذَّبُ بِبُکاءِ اَهْلِه عَلَیْه » ؛ «بِبَعضِ بُکاءِ اَهْلِه عَلَیْه » ؛ «بِبُکاءِ الْحَیِّ » ؛ «یُعَذَّبُ فِی قَبْرِه بِما نیح عَلَیْهِ » و نیز، «من یُبکَ عَلَیه یُعذَّب »[۲۶۰]که همه این روایتها، حاکی از خطاهایی است که راوی آن را مرتکب شده و دلیل عقلی و نقلی خطا بودن آن را ثابت میکند.
فاضل نووی در شرح صحیح مسلم ضمن نقل این روایتها میگوید:
همه این روایات از عمربن خطاب و فرزند او عبدالله، روایت شده و عایشه، همه آنها را رد کرده و گفته است: آنان دچار نسیان و فراموشی شده و به همین جهت به خطا رفتهاند و در جواب آنها باید گفت، قرآن میفرماید: سنگینی عمل کسی را دیگری به عهده نمیگیرد و مسئولیت ندارد. [۲۶۱]
ابن عباس نیز، منکر این روایتها شده و راویان آن را خطاکار شمرده است. تفصیل سخن ابن عباس در دو کتاب صحیح و شرح آنها آمده است.[۲۶۲]
عایشه و عمر نیز، پیوسته در این مسئله، اختلاف نظر داشتند. عایشه تا زنده بود بر سوگ پدر، نوحه سرایی و عزاداری مینمود. به هر حال، تفصیل مسئله را در کتابی تحت عنوان الاسالیب البدعیه فی رجحان مآتم الشیعه و در مقدمه کتاب مجالس الفاخره فی مآتم العتره الطاهره نگاشتهایم.
تأویل و اجتهادهای دیگری نیز، وجود دارد که به اختصار آنها را میآوریم:
۱. عمربن خطاب «مقام ابراهیم» ، که به خانه خدا چسبیده بود را عقب برد و در مکان کنونی قرار داد. بسیاری از راویان، این مطلب را نقل کردهاند از جمله، ابن سعد که در طبقات، در شرح حال عمر، مینویسد: «هُوَ الَّذی اَخَّرَ مَقامَ ابراهیمَ اِلی مَوْضِعِهِ وَ کانَ مُلْصَقاً بِالبَیتِ » .[۲۶۳]
۲. عمر در سال ۱۷ هجری نیز مسجدالحرام را از هر طرف توسعه داد اما صاحبان خانههای اطراف بر این کار توافق نداشتند و عمر خانهها را به اجبار خراب کرد، چنان که ابن اثیر هم نوشته است. آنگاه قیمت خانهها را از بیت المال به صاحبان آنها پرداخت نمود[۲۶۴]
۳. عمر دربارهٔ تعدادی مرد یمنی که میهمان ابی فراش شاعر بودند مینویسد:
میزبان آنها برای آب آوردن رفت و در راه ماری او را گزید و جان خود را از دست داد، دستور داد خون بها و دیه او را میهمانان پرداخت نمایند![۲۶۵]
۴. خلیفه دوم نصر بن حجاج را به خاطر اینکه، زن زیبایی را به خانه آورده بود تا برای او آواز بخواند، به بصره تبعید نمود.[۲۶۶]
۵. ضییع تمیمی را به خاطر اینکه از تفسیر آیه قرآنی سؤال کرده بود، به بصره تبعید کرد.[۲۶۷]
۶. او در مورد میراث جد و برادران خود مسایل و قضایایی دارد که به ناچار به نظر و رأی زید بن ثابت انصاری عمل کرده است.[۲۶۸]
تأویل آیه «تجسّس»
هرگاه خلیفه دوم، آیه «تجسس» را به صلاح مملکت و نفع رعیت میدید، آن را تأویل میکرد و شب و روز به بررسی و مطالعه میپرداخت!
غزالی مینویسد:
عمر یک شب که در مدینه مشغول گشت و تفتیش بود، از خانهای، آوازه خوانی مردی را شنید و از دیوار به داخل خانه وی سر کشید و متوجه شد در کنار آن مرد خمره شرابی وجود دارد و نیز، زنی آنجاست! عمر او را مخاطب قرار داد که ای دشمن خدا! میپنداری که گناه تو از نظر خدا پوشیده است؟
مرد در پاسخ خلیفه گفت: اگر من در خلوت یک گناه کردهام، تو مرتکب سه گناه آشکار شدهای!
زیرا خدا میفرماید: «در اسرار مخفی دیگران، تجسس نکنید»[۲۶۹]و تو اکنون تجسس کردهای!
خدا میفرماید: «شایسته نیست از دیوار خانهها درآیید»[۲۷۰]و تو مرتکب این خلاف شدهای!
و خدا میفرماید: «به خانههای دیگران وارد نشوید، تا اینکه اذن بگیرید و انس برقرار کنید[۲۷۱]و تو بدون اذن من، داخل خانه من شدهای، بدون اینکه سلام و اطلاع داده باشی!
عمر گفت: آیا دارای روح خیر و نیکی هستی، تا از تو گذشت کنم؟ مرد جواب مثبت داد و عمر هم او را رها کرد و از خانه خارج شد[۲۷۲]
علاوه بر اینها، عمر مصادیق فراوانی تأویل و اجتهاد دارد که برای استوار نمودن پایههای سیاست و تقویت نظام حکومت و مصلحت مملکت از ظواهر ادله، عدول و اعراض نموده است.
او برای تقویت حکومت، مالیات برای مردم قرار میداد و جزیه خاصی از اقلیتها دریافت میکرد و وصیت به اجرای شوری به آن ترتیبی که میدانید مینمود[۲۷۳]
همچنین میگفت: اگر سالم بن ابی معقل که غلام ابی حذیفه بود، حیات داشت، او را خلیفه خود قرار میدادم[۲۷۴]در صورتی که برای چنین اشخاصی اجماع و نص و فتوی، بر عدم جواز پیمان امامت وجود دارد. [۲۷۵]علاوه بر آن، سالم اهل فارس، یا اصطخر یا از کرمد بود و زن ابوحذیفه که از انصار بود، وی را به بردگی خود گرفته بود.
در مرز عبادت و سیاست
آنچه از سیره و شیوه برخی از صحابه به دست میآید این است که آنها نصوص و متون دینی، که بیشتر جنبه معنوی و اخروی داشت را میپذیرفتند و آن را ستایش میکردند، مانند فرمان رسول خدا (ص) در مورد روزه ماه رمضان، در جهت قبله نماز خواندن، بدون توجه به مسایل دیگر و. . . که تنها جنبه معنوی و اخروی داشت و آنها بی چون و چرا از آن استقبال میکردند، اما نسبت به سلسله مسایلی که جنبه سیاسی داشت مانند: ولایت و حکومت، نظام و تنظیم قوانین دولت، تشکیل شئون سیاست مملکت و برنامه ارتش، اطاعت صرف نداشتند و آن را مورد بررسی و اجتهاد و اظهارنظر قرار میدادند و اگر در آن متوجه مسایلی میشدند که موجب عظمت خلافت و تقویت حکومت میشد، حاضر بودند از نصوص و ادله، عدول و اعراض کنند و تأویل و اجتهاد خود را ملاک عمل قرار دهند؟ !
به هر حال، خلفای سه گانه، یکی پس از دیگری، پیمانی را که پیامبر (ص) با برادر، ولی، وارث، و وصی خود امیر مؤمنان علی بن ابی طالب (ع) بسته بود را نادیده انگاشتند!
در صورتی که هیچ یک از آنها از عهد و پیمان پیامبر (ص) بی خبر نبودند و از آغاز تثبیت تا پایان عمر آن حضرت از تمام نصوص متواتری که دربارهٔ علی (ع) بود اطلاع داشتند. [۲۷۶]
شاید آنها گمان میکردند که عربها در برابر علی (ع) تسلیم نمیشوند و زمامداری او را نمیپذیرند. در حالی که آن حضرت در راه خدا شمشیر زده بود و در راه رسیدن به هدف والای توحید، خونها ریخته بود، تا بتواند حق را یاری کند و امر خدا را، علی رغم مخالفت و کارشکنی دشمنان حاکم سازد.
بنابراین، مردم جز با قهر و غلبه در برابر علی (ع) مطیع نمیشوند، زیرا آنها نسبت به خونهایی که در زمان رسول خدا (ص) ریخته شده بود، تعصب داشتند، علاوه بر آن، پس از رسول خدا (ص) در قوم و قبیله او، جز علی (ع) کس دیگری نبود که مورد خشم و انتقام دشمنان قرار گیرد؛ زیرا او سمبل عشیره و افضل افراد قبیله خود بود، بدین جهت، دشمنان در پی فرصتی بودند تا زحمتهای او را به هدر دهند.
قریش و اعراب از شدت عدالت و صلابت علی (ع) نسبت به متجاوزین حدود الهی، سخت بیمناک و از امر به معروف و نهی از منکر و از اجرای عدالت و مساوات علی (ع) همواره گریزان بودند و کسی نمیتواند در پیشگاه او، راه طمع و نفوذی داشته باشد!
زیرا شخص قوی و قدرتمند نزد او، ضعیف و خوار است، تا اینکه حق را از او بگیرد و ضعیف و حقیر نزد او عزیز و قوی خواهد بود، تا اینکه بتواند حق را برای او بستاند.[۲۷۷]با این اوصاف عربها در برابر چنین شخصیتی چارهای جز تسلیم نداشتند، در حالی که قرآن کریم میفرماید: «اعراب بادیه نشین در کفر و نفاق سخت تر و خشن تر و به جهل و نادانی، نسبت به احکام و حدودی که خدا بر رسولش نازل فرموده، شایسته ترند!»[۲۷۸]
و «بعضی از مردم مدینه هم در نفاق و دورویی مهارت و استقامت دارند، که شما بر نفاق درونی آنان آگاه نیستی و ما، سیرت آنان را میدانیم!» [۲۷۹]
و نیز، میفرماید: «در میان آنها دوستان فاسد و اخلال گری بودند که قابل اعتماد و اطمینان نبودند» .[۲۸۰]
حضرت علی (ع) از نظر علم و عمل و سوابق و خصایص عالی و پسندیده، در پیشگاه خدا و رسول (ص) دارای چنان مقامی بود که همواره مورد رشک و عداوت دشمنان واقع میشد.
به هر حال، ناکثین و قاسطین و مارقین همواره پیمانها و نصوص رسول خدا (ص) را دربارهٔ علی (ع) نادیده میگیرند.
وَ کانَ ما کانَ مِمّا لَسْتُ أذْکُرُه فَظنَّ خَیْراً وَ لا تَسأل عَنِ الْخَی[۲۸۱]
شد آنچه شد، و من از آن چیزی به یاد نمیآورم، تو نیز گمان خیر داشته باش و از آنچه گذشت سؤال مکن.
قریش و سایر قبایل عرب، به اختلاف و کشمکش علاقه مند بودند و با این خوی زشت، آن چنان دستخوش اهداف و غرایض قومی شده بودند که برای به فراموشی سپردن نص و عهد پیامبر (ص) بر یکدیگر پیشی نیز، میگرفتند.
به همین دلیل، از همان ابتدا، موضوع مهم خلافت را از مجرای منصوص نبوی (ص) خارج کردند و به اختیار و انتخاب گذاشتند، تا هر کسی، حتی اگر لایق احراز چنین پستی هم نباشد، بتواند در انتخابات، شرکت کند.
در صورتی که اگر آنها به نص عمل میکردند، علی (ع) را مقدم میداشتند و خلافت، از عترت طاهرهای که پیامبر (ص) آن را هم قرین آیههای محکم خدا و اسوه اولی الالباب تا روز قیامت قرار داده بود، خارج نمیگشت و عرب ناچار نمیشد که خلافت را به یک خانواده منحصر کند که چشمهای همه قبایل به آن دوخته شده و دلها برای آن در ضربان باشد!
وقد هزلت حتّی بدا من هزالها کلاها و حتّی استامها کل مفلس[۲۸۲]
آن شتر، آن قدر لاغر شده بود که کلیههایش از زیر پوست، نمایان میشد و کار آن به جایی رسیده بود که هر مفلس و بی پولی هم میرسید، از قیمت آن سؤال میکرد!
قریش و اعراب هرگز در برابر نبوت «بنی هاشم» خضوع نکردند، مگر وقتی که قدرت آنها درهم شکست و رمقی از روحیه عناد و ستیزه جویی آنها نماند. با این حال، این گردن کشان چگونه راضی میشوند که نبوت و خلافت در خانواده بنی هاشم جمع شود، در صورتی که «خلیفه دوم» در یک مشاجرهای به ابن عباس گفته بود: «قریش هرگز دوست ندارد که نبوت و خلافت، در خانواده شما جمع شود و آن وقت به مردم تعدی و اجحاف کنید!»[۲۸۳]
روزگار تلخ و پرماجرا
سلف صالح میکوشیدند تا سنت تعبد به نص را انجام دهند و از عواقب نافرجام اختلاف در امت بیم داشتند. در حالی که پیامبر (ص) وفات یافته بود، قدرت منافقان و سرکشی کافران اوج گرفته بود و ارکان دین و دلهای مسلمانان سست شده بود و آنها مانند گوسفندان سرگردان بدون چوپان، در چنگال گرگان درنده گرفتار بودند و قبایل دیگر نیز، هر کدام به نوعی آشوب میکردند.
سلف صالح نیز، برای حفظ نص، در برابر مخالفتها همچون کسی که «خار در چشم او و استخوان در گلوی او گیر کرده باشد» [۲۸۴]مقاومت میکردند، تا بلکه اسلام باقی بماند.
در چنین شرایط سخت و فرسایندهای، علی (ع) از یک سو، شاهد ناتوانی مسلمانان در مقابل قدرت منافقان بود و از سوی دیگر، «اهل رده» هر کدام به نحوی جنجال به پا میکردند. با وجود این، ایشان با مشکل اختلاف «مهاجر» و «انصار» روبه رو گردید که هر کدام مدعی این بودند که هر قبیلهای باید امیر و رهبر جداگانهای داشته باشد. در چنین وضعیت بحرانی، حضرت علی (ع) به این نتیجه رسید که اگر برای اقامه حق مسلّم خویش، قیام کند، اساس دین دچار فساد و تباهی میشود. بدین ترتیب، سکوت را بر قیام ترجیح داد و با برگزیدن پاداش معنوی و اخروی، از ریاستی که حق او بود، اما موجب اختلاف امت میگردید، صرف نظر نمود.
آن حضرت در خانه نشست و سکوت اختیار کرد و بیعت نکرد، تا اینکه آنها به اجبار، ایشان را وادار به بیعت کردند. اما اگر آن حضرت، خود اقدام به بیعت میکرد، اتمام حجت صورت نمیگرفت. ازاین رو، با خودداری از بیعت و در نظر گرفتن حفظ دین و حفظ حق خود، برای دیگران نیز، اتمام حجت و بیان دلیل کرد؛ زیرا آن حضرت دارای اصالت رأی، گسترش علم، سعه صدر، شدت زهد و جوان مردی چشمگیری بود، آن چنان که به امور مادی و دنیوی به هیچ وجه دلبسته نبود و بر این اساس، توانست به اوج و عظمت بلندی دست یابد.
اما خلیفه اول و پیروان وی، نص در خلافت را، به همان دلایلی که بیان شد و با توجه به روحیه سیاست طلبی که داشتند، تأویل کردند.
اکنون نمونهای از تأویلهای خلیفه اول، که اثبات میکند که اجتهادکننده معذور است را از نظر میگذرانیم:
ماجرای جیش اُسامه
این ماجرا در صفر سال (۱۱ هجری) رخ داد. سریه «اسامه بن زید بن حارثه» ، برای جنگ با رومیان آخرین سریه زمان رسول خدا (ص) بود که آن حضرت برای انجام آن سریه اهتمام و ارزش فراوانی قایل بود و اصرار داشت که چهرههای معروف مهاجر و انصار، همچون ابوبکر، عمر، ابوعبیده جراح و سعد در آن شرکت داشته باشند.[۲۸۵]
پیامبر (ص) اسامه را فراخواند و دستور داد:
تو را فرمانده ارتش قرار دادم. حرکت کن و در همان مکانی که پدر تو شهید شد، کار جنگ با اهل اُبْنَی [۲۸۶]را خاتمه بده. در این جنگ باید بکوشی که بر دشمن پیشی گیری. برای این منظور دیده بانان و کارشناسان را مقدم بدار و خود عقب تر از آنها حرکت کن. اگر خداوند پیروزی نصیب تو کرد، آنجا توقف مکن و زود مراجعت کن.
اما روز ۲۸ صفر، بیماری بر آن حضرت غلبه کرد و چون روز ۲۹ فرا رسید و حضرت متوجه شد که سپاه سستی میکند، از خانه خارج شد و ارتش را تشویق
کرد و پرچم اسامه را خود تنظیم نمود، تا آنها بیشتر تحریک و تشویق شوند. سپس فرمود: به نام خدا، برای جنگ در راه خدا حرکت کنید و با کفار بجنگید. آن گاه فرمود: حرکت کن و در جرف که در یک فرسخی مدینه است، توقف کن تا لشگر به تو برسند و جمع شوند.
پیامبر (ص) بر لزوم این جنگ، بیانات صریحی دارد مانند: «اسرع السیر لتسبق الاخبار، اغزو صباحاً علی اهل ابنی » و. . . اما افراد این فرامین صریح را نادیده گرفتند و حتی بهانه جویی کردند که اسامه جوان است و همان طور که پیش از این دربارهٔ فرماندهی پدر وی زید بن حارثه، طعن و کارشکنیهایی داشتند، در حق فرماندهی زید نیز، همانها را اعمال کردند.
به هر حال، پیامبر (ص) فرموده بود: «تو را امیر لشکر قرار دادم» . و همه آنها به عینه مشاهده کرده بودند که آن حضرت خود پرچم اسامه را بسته بود، اما باز هم متابعت نکردند، تا اینکه پیامبر (ص) در حالی که در تب شدیدی میسوخت و دستمالی به سر بسته و حولهای به خود پیچیده بود، خشمناک از خانه خارج شد و به مسجد رفت و بالای منبر قرار گرفت، در حالی که دو روز از عمر وی بیشتر نمانده بود!
آنگاه پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
مردم! شما را چه شده که دربارهٔ فرماندهی اسامه سرپیچی میکنید؟ شما قبلاً دربارهٔ امارت پدر وی که من انجام داده بودم، طعن و ایراد میکردید! به خدا سوگند هم او شایستگی فرماندهی را داشت و هم فرزند او، با سرعت همراه او حرکت کنید.[۲۸۷]
آن حضرت پیوسته دعوت خود را تکرار میکرد و افراد هم، سستی به خرج میدادند و به سوی اردوگاه نمیرفتند!
کم کم بیماری آن حضرت شدت گرفت، بسیاری از افراد با آن حضرت وداع کردند و در جُرف به ارتش پیوستند، و آن حضرت به افراد باقی مانده، پیوسته تأکید و سفارش میکرد که حرکت کنند. اما آنان ده روز مانده به آخر ربیع الاول، برای اردوگاه حرکت کردند و روز دوشنبه ۲۸ ربیع الاول، وقتی اسامه از لشگرگاه خود، به مدینه مراجعت نمود، تا دستور بگیرد و وداع کند، عمر و ابوعبیده نیز با وی به مدینه برگشتند و در همان روز روح آسمانی پیامبر گرامی اسلام (ص) به ملکوت اعلا پیوست. [۲۸۸]
خبر وفات پیامبر (ص) به لشکر رسید و آنها به مدینه برگشتند و تصمیم گرفتند که از جنگ منصرف شوند. آنگاه پیش ابوبکر رفتند و طبق اصرار و تأکیدی که پیامبر (ص) بر این رسالت داشت، نظرخواهی کردند. خلیفه اول تلاش کرد که سپاه برای جنگ برگردد. آنگاه نزد عمربن خطاب رفتند تا او سخن انصار را به زبان آورد که باید اسامه از فرماندهی عزل گردد و دیگری به جای وی نصب شود! در حالی که هنوز مدت زیادی نگذشته بود که پیامبر (ص) به اصل سریه و فرماندهی اسامه، اصرار و تأکید داشت تا جایی که با تن تب دار به مسجد آمده بود و سخنرانی نموده بود و اسامه را لایق و شایسته این مأموریت دانسته و فرموده بود: «وَ اَیْمُ اللهِ ان کان لَخَلِیقاً بِالامارَهِ وَ اِنَّ اِبْنَهُ مِن بَعْدِهِ لَخَلِیقٌ بِهِ » .[۲۸۹]
اما خلیفه اول، با عزل اسامه مخالفت کرد، چنان که با ترک جنگ مخالفت کرده بود. سپس از روی خشم، ریش عمر را به دست گرفت [۲۹۰]و با ناراحتی گفت: «ای پسر خطاب! مادر به عزایت بنشیند، پیغمبر (ص) اسامه را به فرماندهی برگزیده و تو دستور میدهی وی عزل گردد؟ !»
سرانجام لشگر اسامه، با سه هزار نفر که هزار نفر آنها را اسب سواران تشکیل میدادند حرکت کردند و جماعتی که پیامبر (ص) اصرار داشت که حتماً در سپاه شرکت کنند، تخلف نمودند، با وجود اینکه آن حضرت فرموده بود: «جَهِّزُوا جَیشَ اُسامَهَ لَعَنَ اللهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْه. »[۲۹۱]؛ «با سپاه اسامه همراه شوید، خدا لعنت کند کسی را که با او همراه نشود» .
همان طور که میدانید سستی و عدم شرکت آنها در جبهه و لشگر اسامه به این دلیل بود که پایههای حکومت خود را تحکیم نمایند و این کار را لازم تر از اطاعت از نص و دستور پیامبر (ص) میدانستند؛ زیرا اگر در جبهه شرکت میکردند، فرصت احراز مقام خلافت، قبل از وفات رسول الله (ص) از دست میرفت و خواسته پیامبر (ص) نیز، همین بود که مرکز حکومت اسلام از آنها خالی بماند و در آرامش و اطمینان، ولایت و خلافت امیر مؤمنان (ع) استوار گردد و پس از بازگشت آنها در برابر عمل انجام شده قرار گیرند، تا زمینه دشمنی و کارشکنی برایشان کمتر فراهم باشد.
پیامبر (ص) به این علت اسامه هیجده ساله را به فرماندهی برگزیده بود [۲۹۲]تا شخصی عهده دار این مسئولیت شود که مورد قبول و اطمینان مردم باشد و در آینده، کار او کمتر با مخالفت مواجه شود و حربه آشوب گران برای تضعیف نظام حکومت کمتر مؤثر افتد. اما آنها به موضوع پی بردند و در زمان پیامبر (ص) بنای مخالفت را گذاشتند و با فرماندهی اسامه درافتادند! و از فرمان او تخلف نمودند و در نهایت، تلاش میکردند که او را برکنار کنند.
اما در حقیقت، آنها با این تخلف، مرتکب پنج خطای بزرگ شدند:
۱. با نادیده گرفتن نص و دستور پیامبر (ص) به فرماندهی اسامه اعتراض کردند.
۲. از اردوگاه به مدینه برگشتند، تا اینکه پیامبر (ص) وفات یافت.
۳. برای برهم زدن جنگ، کارشکنی کردند.
۴. برای عزل اسامه از فرماندهی، اقداماتی انجام دادند.
۵. و نیز، با این تخلف، هدف پیامبر (ص) را نقض کردند و مشمول حدیث: «من تخلف عنه. . .» شدند.
مصیبت بزرگ «یوم الخمیس»از قضایای جانکاه و دردناک تاریخ اسلام، داستان «یوم الخمیس» است. سیره نویسان و راویان و همه محدثان به طرق مختلف این ماجرا را در کتابهای خود ذکر کرده و صحت آن را مورد تأیید قرار دادهاند:
بخاری در کتاب صحیح خود، در باب «سخن مریض، از پیش من بروید» ازعبیدالله بن عبدالله، و او از عبدالله بن عباس روایت میکند که:
وقتی پیغمبر (ص) در حالت احتضار قرار گرفت، در خانه وی افرادی حضور داشتند که از جمله آنان عمربن خطاب بود، در آن حالت پیغمبر (ص) فرمود: بیایید برای شما بنویسم تا پس از من هرگز گمراه نشوید.[۲۹۳]
در آن بین، عمر گفت: بیماری بر پیغمبر (ص) غلبه کرده است، شما قرآن دارید و کتاب خدا ما را کفایت میکند که در آن حال میان افرادی که در کنار پیامبر حضور داشتند، اختلاف واقع شده، عدهای گفتند: نزدیک حضرت میرویم تا چیزی بنویسد که پس از وی گمراه نشویم. عدهای هم گفتند: عمر درست میگوید، قرآن در میان ما هست و ما را کفایت میکند و بالاخره سروصدا و اختلاف اوج گرفت و مطالب ناروایی هم بیان شد که پیغمبر از آن وضع ناراحت شد و فرمود: برخیزید و از پیش من بروید!
عبیدالله میگوید: ابن عباس گفت:
بزرگترین مصیبت برای اسلام، آن روزی بود که پیغمبر میخواست برای پیشگیری از گمراهی امت، چیزی بنویسد و آنان با اختلاف و سروصدا مانع این کار شدند! [۲۹۴]
به هر حال، این حدیث از جمله احادیثی است که در صحت آن هیچ گونه تردیدی نیست. بخاری این حدیث را در صحیح، کتاب علم آورده است. [۲۹۵]
مسلم هم در صحیح خود، آن را نقل کرده است [۲۹۶]و احمدبن حنبل و سایرین نیز،این مطلب را در آثار خود ذکر نمودهاند و همه این جمله «ان النبی یهجر» را نقل به معنی کردهاند، از جمله ابوبکر احمدبن عبدالعزیز جوهری در کتاب السقیفه چنین آورده است:
عبدالله بن عباس روایت میکند که: هنگامی که وفات پیامبر فرارسید، در حالی که عدهای از جمله عمر بن خطاب در منزل ایشان بودند، پیامبر (ص) فرمود: دوات و کاغذ بیاورید، تا چیزی بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید. در این هنگام عمر جملهای گفت که معنایش این بود که تب بر پیامبر غلبه کرده است. قرآن، کتاب خدا ما را کفایت میکند و. . . [۲۹۷]
همان طور که ملاحظه میکنید مورخان با صراحت معارضه اعتراض کننده را نقل به معنی کرده و از آوردن عین لفظ خودداری کردهاند زیرا مورخانی که اسم معترض را به طور صریح نیاوردهاند، عین عبارت او را آوردهاند.[۲۹۸]
قبیصه از ابن عینیه و او از سلمان احول و او از سعید بن جبیر روایت میکند که ابن عباس گفت: «روز پنج شنبه و نمی دانی چه روز پنج شنبهای بود؟ ! آن گاه آن قدر اشک ریخت که شنهای روی زمین را خیس کرد. سپس گفت: وقتی روز پنج شنبه بیماری پیغمبر (ص) شدت گرفت، فرمود: کاغذی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید. در حضور آن حضرت اختلاف و سروصدا به راه انداختند، که چنین حرکتی شایسته محضر آن حضرت نبود.
آنها گفتند: پیامبر هذیان میگوید! (هجر رسول الله!) . آنگاه پیغمبر (ص) فرمود:
مرا رها کنید و بروید. در آن حالی که هستم، بهتر است، از آنچه شما مرا به آنوادار میکنید!
آنگاه هنگام وفات خود، سه جمله وصیت نمود و فرمود:
- مشرکان را از جزیرهالعرب اخراج کنید.
- رؤسای قبایل که بر شما وارد میشدند را همان گونه که من انجام میدادم، شما هم جایزه بدهید.
- راوی میگوید: جمله سوم را فراموش کردم![۲۹۹]
مسلم این حدیث را در صحیح، آخر کتاب وصیت و نیز، احمدبن حنبل و همه محدثان نقل کردهاند.
همچنین مسلم در صحیح، کتاب وصیت، از سعیدبن جبیر از طریق دیگر از ابن عباس روایت کرده که او میگفت: «
یَوْمُ الخَمیسِ و ما یَومُ الخَمیسِ » ،[۳۰۰]آنگاه سیل اشک روی گونه او سرازیر شد و همچون دانههای مروارید فرو میغلطید. سپس ماجرای طلبیدن کاغذ و دوات پیامبر (ص) را نقل میکرد.[۳۰۱]
در مجموع تأسفی که در مصیبت این گونه احادیث وجود دارد، این است که روشن میگردد اولین کسی که گفت «
هجر الرسول (ص) » ، خلیفه دوم بود که به دنبال آن، مسلمانان را دچار این مصائب دردناک کرده است.
به هر حال، آنها در برابر نص پیامبر (ص) تسلیم نشدند. در حالی که اگر از نص متابعت میکردند، از گمراهی مصون میماندند. اما آنها راه نافرمانی را پیش گرفتند وبا جمله «حَسْبُنا کِتابُ اللهِ » سخن پیامبر را رد کردند. (به همان گونه که ما در برابر دیدگاه دیگران چنین کاری میکنیم) ، مثل اینکه خدای ناکرده پیامبر گرامی اسلام موقعیت کتاب خدا را نمیدانست، یا اینکه آنها به ویژگیها و قواعد کتاب خدا بیشتر دانا بودند؟ !
ای کاش به همین اندازه قناعت کرده بودند و در حال احتضار پیامبر (ص) آن جمله ناپسند را به آن وجود نازنین نگفته بودند.
مگر آنهایی که نص صریح پیامبر (ص) را نادیده گرفتند و به کتاب خدا قناعت کردند، هر ساعت و شب و روز این آیه قرآن را تلاوت نمیکردند که میفرمود: «آنچه را رسول خدا برای شما آورده، دریافت کنید و از آنچه شما را نهی کرده، خودداری نمایید!»[۳۰۲]
و مگر آنهایی که چنین جملهای را به زبان راندند، بیان خدا را قرائت نکرده بودند که فرموده است:
این گفتار پیامبر بزرگوارست که نزد خدای مقتدر با جاه و منزلت، با قوت و قدرت است، فرمانده فرشتگان و امین وحی خداست، او دارای عقل کامل است و هرگز مجنون نیست! [۳۰۳]
و «این سخن رسول بزرگوار است، نه قول شاعر و خیالبافی. اندکی از شما ایمان میآورید و همچنین سخن کاهن و جادوگر نیست، افراد کمی از شما به این مطلب توجه دارید؟ این قرآن از جانب پروردگار جهانیان نزول یافته است!»[۳۰۴]
آنها مگر این آیهها را نخوانده بودند که میفرماید: «پیامبر شما نه هرگز گمراه شده و نه به باطل گراییده است و نه از روی هوی و هوس سخن میگوید، بلکه سخن او وحی الهی است که فرشته توانمند الهی (جبرئیل) به او آموخته است!» .[۳۰۵]در قرآن کریم چنین آیههایی که پیامبر (ص) را از هجر و هذیان و هرگونه لغزشی مصون میداند، فراوان وجود دارد. علاوه بر اینکه دلیل عقل نیز، مسئله عصمت پیامبر (ص) را اثبات میکند و مطلب بر اولی الالباب پوشیده نیست.
البته آنها هم میدانستند که پیامبر (ص) تصمیم دارد عهدنامه خلافت را استوار سازد و با تأکید بر نص، خلافت و امامت امامان معصوم از عترت خویش را کتبی تثبیت نماید، تا تکلیف امت مشخص شود، به همین دلیل از انجام این کار مهم او را بازداشتند و آن سخن ناروا را به زبان جاری ساختند، در حالی که خلیفه دوم از هدف پیامبر (ص) باخبر بود و در مشاجرهای که بین او و ابن عباس واقع شده بود، به آن اعتراف کرده بود.[۳۰۶]
هدف پیامبر (ص) چه بود
پیامبر (ص) میفرماید: «کاغذ بیاورید، تا چیزی بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید» و «من دو چیز در میان شما به یادگار میگذارم که اگر بدان تمسک جویید، هرگز گمراه نمیشوید، کتاب خدا و عترت من که اهل بیتم هستند» . هر انسان هدایت شدهای که در این عبارتها تفکر کند، متوجه میشود که هر دو بیان، یک مطلب را بازگو میکند و آن حضرت در بیماری خود - که پدر و مادرم به قربان او باد - اراده کرده بود، تفصیل آنچه را در حدیث «ثقلین» آمده بود، بیان کند، اما زمانی که ایشان آن سخن ناروا را شنید، از تصمیم خود منصرف شد؛ زیرا اگر پس از آن سخن ناروا (هجر) ، حضرت چیزی مینوشت، دیگر اثری برای آن کتابت و نوشتههای دیگر آن حضرت، باقی نمیماند و امت، به هر کتابتی از پیامبر (ص) میرسید، روی آن بحث و اختلاف میکرد که آیا پیامبر (ص) وقتی این سخن را میگفته، - العیاذ بالله - مهجور نبوده است؟ ! و این در جایی است که همان روز در حضور پیامبر (ص) اختلاف به راه انداختند و جنجال کردند و آن حضرت فرمود: «قوموا عنی » .
در نتیجه، اگر آن حضرت بر کتابت خویش اصرار میورزید، آنها روی سخن خود، لجاجت بیشتری میکردند و - العیاذ بالله - میکوشیدند که با دلایل و برهانهای متعدد، موضوع هجر را ثابت کنند، و بر پیکره مقام مقدس نبوت، لطمهای وارد آورند. پس با این اوصاف دیگر برای علی (ع) و شیعیان او و در کل برای اسلام و کتاب، جایی باقی نمیماند. به همین جهت، حکمت بالغه الهی، اقتضا کرد که پیامبر (ص) از تصمیم خود صرف نظر نماید، تا دیگر راه معارضه و طعن آنها و پیروانشان نسبت به ساحت مقدس نبوت، بسته شود. علاوه بر این، آن حضرت میدانست که دوست داران علی (ع) در هر صورت، در برابر او خاضع و تسلیم خواهند بود، خواه چیزی نوشته شود یا نه؟ و دیگران هم سرکشی خواهند نمود، اگرچه چیزی هم مکتوب گردد!
بنابراین، صلاح بر این بود که حضرت، آن روز از اقدام خود منصرف شود، زیرا اگر فتنهای به پا شود دیگر برای نوشته، اثری باقی نخواهد ماند!
نمونههایی از عصر رسالت
در جنگ تبوک، وقتی ارتشیان اسلام، دچار گرسنگی شدند، پیامبر (ص) به افراد اذن داد که شترهای خود را بکشند و گوشت آن را بخورند. عمر با این کار، مخالفت کرد و گفت: «اگر شترها را بکشید، خود نیز، نابود میشوید!» .
این داستان آن چنان معروف است که بخاری در کتاب حمل توشه برای جنگ از کتاب جهاد و سیر در صحیح خود آورده و سایر محدثان نیز، آن را نقل کردهاند[۳۰۷]
در مورد صلح حدیبیه نیز، مطالب ناروایی علیه پیامبر (ص) بیان شده، در صورتی که آن حضرت، مأمور به آن کار بود و سیاست و حکمت بالغه نیز، چنین اقتضا میکرد؛ زیرا به خاطر آن صلح، افراد زیادی به اسلام گراییدند که پیش از آن، چنین موفقیتی به دست نیامده بود، به همین دلیل، قرآن کریم آن صلح را «فتح نمایان و پیروزی بزرگ» نامیده است.
تفسیر کشاف از شعبی روایت کرده است: «به مناسبت همین صلح بود که خداوند آیه: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً (فتح: ۱) را نازل فرمود» . همچنین در همان تفسیر آمده که موسی بن عقبه میگوید:
وقتی رسول خدا، به مدینه بازگشت مردی از اصحاب گفت: این چه فتحی است که ما را از زیارت خانه خدا و هدایت جلوگیری کردند؟ ! وقتی پیامبر (ص) این مطلب را شنید فرمود: این بدترین سخن است، بلکه این صلح، بزرگترین پیروزی هاست!
در صورتی که ابوحفص فلسفه عمیق آن صلح را، درست درک نکرده بود و به همین جهت، آشکارا به پیامبر (ص) اعتراض میکرد.
در مورد این داستان معروف، مسلم، در کتاب صحیح خود مینویسد:
آن روز عمربن خطاب پیامبر (ص) را مورد خطاب قرار داد و گفت: آیا ما بر حق و آنان بر باطل نیستند؟ پیامبر فرمود: آری.
عمر گفت: آیا کشتههای ما به بهشت و کشتههای آنها به دوزخ نمیروند؟
پیامبر (ص) فرمود: چنین است.
عمر گفت: پس ما چگونه ذلت را بپذیریم و از میدان برگردیم، در صورتی که خداوند، چنین دستوری نداده است؟
پیغمبر فرمود: ای پسر خطاب! من پیغمبر خدا هستم، خداوند هیچ گاه مرا به حال خود نمیگذارد که تباه گردم!
عمر که باز هم قانع نشده بود، از محضر رسول خدا خارج شد و نزد ابوبکر رفت و همان مسایل را آنجا نیز، تکرار کرد و ابوبکر هم جواب داد: ای پسر خطاب! او پیغمبر (ص) است و خداوند هیچ گاه او را وانمی گذارد.[۳۰۸]
این قضیه را دیگر محدثان، با لحنی شدیدتر از آنچه در بالا آمد، نقل کردهاند! به عنوان نمونه، بخاری مینویسد:
عمر به پیغمبر (ص) گفت: آیا واقعاً تو پیامبر خدا نیستی؟ !
پیغمبر (ص) فرمود: آری.
عمر گفت: آیا ما بر حق و دشمنان ما بر باطل نیستند؟ !
پیغمبر (ص) فرمود: چنین است.
عمر ادامه داد: پس چگونه ما ذلت و خواری را در دین خود بپذیریم؟ !
پیغمبر (ص) فرمود: من پیامبر خدا هستم و هرگز نافرمانی خدا را نمیکنم و او یاور من است.
عمر گفت: مگر نمیگفتی، به زودی خانه خدا را زیارت و طواف میکنیم؟ !
پیغمبر (ص) فرمود: من چنین گفتم، اما گفتم: همین امسال زیارت میکنیم؟ !
عمر گفت: نه.
آنگاه پیامبر فرمود: حتماً به زیارت و طواف خانه خدا خواهیم رفت.
سپس عمر نزد ابوبکر رفت و همان مطالب را تکرار کرد و ابوبکر هم پاسخ داد: ای مرد! او رسول خداست و هرگز معصیت خدا را نمیکند و خدا، پشتیبان او خواهد بود. تو نیز، ملازم و مطیع او باش. به خدا سوگند او بر حق است.
عمر باز اعتراض کرد: مگر پیغمبر (ص) نمیگفت که به زودی خانه خدا را زیارت و طواف میکنیم؟
ابوبکر پاسخ داد: آری، اما قول امسال را داد؟ !
عمر گفت: نه.
ابوبکر ادامه داد: او فرموده است، زیارت و طواف خواهی کرد و این امسال انجام میشود[۳۰۹]
عمر میگوید:
من برای صلح، کارهایی (اخلال) انجام دادم و آنگاه که پیغمبر (ص) از نوشتن صلح نامه فارغ شد، به اصحاب خود فرمود: برخیزید و شتر قربانی کنید و سر خود را نیز بتراشید! عمر گفت: به خدا سوگند! هیچ یک از افراد برنخاست، تا اینکه آن حضرت، فرمان خود را سه بار تکرار کرد. . .[۳۱۰]
حلبی مینویسد:
عمر در ماجرای حدیبیه به پیغمبر (ص) اعتراض کرد و ابو عبیده جراح به او گفت: ای پسر خطاب، مگر نمیشنوی، پیغمبر (ص) پیوسته میگوید، از شر شیطان به خدا پناه میبرم؟
حلبی میگوید: «پیغمبر (ص) آن روز فرمود: ای عمر! من که به صلح رضایت دارم، تو مخالفت میکنی؟» .
حلبی و دیگران، باز اضافه میکنند:
پس از آن ماجرا، عمر پیوسته میگفت: من پس از کلامی که گفتم، بیمناکم و پیوسته روزه میگیرم، صدقه میدهم، نماز میخوانم و بنده آزاد میکنم. [۳۱۱]
در ماجرای جنگ بدر
خلیفه در جنگ بدر نیز، به جزیه گرفتن از اسیران و آزادی آنها اعتراض کرد و گفت که:
عباس عموی پیامبر و عقیل برادر علی (ع) را باید تحویل حمزه و علی نمایند، تا آنها را به قتل برسانند. [۳۱۲]همچنین اگر هر مسلمانی در میان مشرکان قوم و خویش اسیری داشته باشد، خود او را به قتل برساند، تا یک نفر از آنها زنده نماند!
اما پیامبر (ص) به دلیل اطاعت از وحی و به اقتضای حکمت و عطوفت اسلامی، این نظر را رد کرد؛ زیرا قرآن دربارهٔ پیامبر (ص) میفرماید:
هرگز او از روی هوی و هوس، چیزی نمیگوید، و گفتار او چیزی نیست جز آنچه به او وحی میشود، و آن را فرشته نیرومند جبرئیل به او آموخته است.[۳۱۳]
اما ناآگاهان به عصمت و حکمت پیامبر (ص) برنمی خیزند، جز مانند افرادی که، شیطان آنها را به دیوانگی، پریشان حال ساخته و این بدان جهت است که آنان گفتند. . .[۳۱۴]
در این واقعه، به استناد احادیثی که منافقان و دشمنان خدا ساخته و پرداختهاند، برخی از افراد حق را به عمر دادهاند. اما باید دانست: «خداوند بدان مطلب دستوری نفرستاده است» [۳۱۵] و «آنان حق خدا را نشناختهاند!» . [۳۱۶]
به هر حال، آنها خود را در بیابانهای خطرناکی سرگردان کرده و در جاده ناآگاهی قدم گذاشتهاند و به تفسیر فرمان خداوند راه نیافتهاند که میفرماید:
برای پیامبری صلاح نیست، اسیرانی گرفته، پیش از آنکه در زمین، کشتار فراوان کنند. شما متاع زندگی دنیا را در نظر گرفتهاید و خداوند اجر معنوی و اخروی را اراده فرموده و او قدرتمند و حکیم است و اگر نبود که کتاب خدا بر شما پیشی گرفته بود، یقیناً دربارهٔ اسیرانی که گرفتید دچار عذاب بزرگی میشدید.[۳۱۷]
اما تفسیر این آیه، برای آنها مشتبه شده و نشانه رشد و هدف بلند آن را نادیده گرفتهاند و میگویند که این آیه، در مقام انتقاد از رسول خدا (ص) و اصحاب اوست که متاع دنیا را بر اجر اخروی مقدم داشته و کسانی را اسیر کرده و قبل از اینکه زمین را از خون ناپاک آنها رنگین سازند فدیه گرفتهاند. اینان میپندارند که در آن روز کسی جز عمر از خطا مصون نمانده است و اگر عذاب نازل میشد، کسی جز او، از عذاب نجات نمییافت. و آنها در این مورد روایتهای فراوانی را به طبع و میل خود و به اقتضای خواست منافقان و دشمنان اسلام آوردهاند! [۳۱۸]
در صورتی که هر کس که میگوید: پیامبر (ص) اسیر گرفته و از آنها جزیه دریافت داشته است، قبل از آنکه زمین را از خون ناپاک آنها رنگین کند، دروغ میگوید!
مگر آن حضرت، سران و بزرگان و طاغوتهای قریش همچون ابوجهل، عتبه، شیبه، ولید و حنظله و خلاصه هفتاد نفر از زعما و چهرههای کفر و ضلالت را به قتل نرسانده است؟ این مدعا یک واقعیت و ضرورت تاریخی است.
پس چگونه ممکن است که خداوند آن وجود بزرگوار را ملامت کند؟ در حالی که «خداوند، از آنچه ظالمان میگویند، منزه و متعالی و بلند مرتبه تر خواهد بود» . [۳۱۹]
این آیه در مورد ملامت کسانی است که کاروان و متاع آن را در نظر گرفته بودند، چنان که آیه دیگری نیز این مطلب را بیان کرده و میفرماید:
آنگاه که خداوند یکی از طایفه کاروان تجارت و ارتش جنگی را به شما وعده داد که به عهده شما باشد، شما میخواستید طایفهای را که قدرت نداشت [کاروان] نصیب شما شود، اما خدا اراده کرد که با کلمات خویش، حق را احقاق و باطل را ابطال نماید و ریشه کافران را قطع نماید.[۳۲۰]
پیامبر (ص) مشورت کرد و فرمود:
این جمعیت از مکه آمدهاند با سازوبرگ و تجهیزات کامل جنگی، چه میگویید؟ کاروان را بیشتر دوست میدارد یا هجوم به سپاه دشمن را؟
آنها پاسخ دادند:
دست یافتن به کاروان، پیش ما از روبه رو شدن با دشمن بهتر است، عدهای هم وقتی اصرار پیامبر (ص) را بر جنگ دیدند، اعتراض کردند که چرا موضوع جنگ را پیش از این با ما مطرح نکردی تا خود را آماده کنیم، اکنون ما برای دست یافتن به کاروان آمدهایم» . با شنیدن این مطلب، چهره پیامبر (ص) از ناراحتی برافروخته شد و بدین مناسبت آیه قرآن نازل شد که: «وضع چنین است که خداوند تو را از خانه، از روی حق بیرون آورد، اما گروهی از اهل ایمان از این کار کراهت داشتند و پس از آنکه حق برای آنان روشن گشت، باز هم کراهت داشتند و دربارهٔ حق، بحث و جدل میکردند، مثل اینکه آنها به سوی مرگ سوق داده میشوند و خود نیز، مرگ را با چشم خود مینگرند!» . [۳۲۱]
آنگاه که خداوند متعال، عذر پیامبر (ص) را در مورد اصرار به جنگ و عدم توجه آنها را به کاروان و همراهان آن بیان کند، تا آنها قانع و توجیه شوند میفرماید: «هیچ پیامبری از انبیا مرسلین، قبل از پیامبر شما اسیر نمیگرفته تا در زمین کشتار بسیار کند» و پیامبر شما هم، همچون پیامبران دیگر نمیتواند پیش از کشتار، در زمین اسیر داشته باشد، بدین جهت آن حضرت از فرار ابوسفیان و یاران او به مکه نگران نبود و بی اعتنایی نشان داد، اما شما «تصمیم داشتید» با اسارت کاروان «خواستههای دنیایی را مقدم دارید» چون در برابر دشمن توانایی کامل نداشتید، اما «خداوند خواستار تأمین آخرت شما بود، چه اینکه او عزیز و حکیم است» [۳۲۲]و همین عزت و شوکت اقتضا میکند، شوکت و هیمنه دشمن درهم شکسته شود و آتش او خاموش گردد.
آنگاه قرآن کریم، در مقام ملامت و تهدید آنها میفرماید: «اگر قضای الهی، تقدیر نیافته بود و در علم ازلی او نگذشته بود به اینکه از اسارت شما جلوگیری کند، کاروان را میگرفتید و افراد آن را اسیر میکردید و اگر مرتکب این کار میشدید، پیش از اینکه کشتار کنید، عذاب بزرگ الهی به شما میرسید!»
این معنی آیه است و خدا منزه است از آنچه ناآگاهان میگویند، او اراده کرده باشد. [۳۲۳]
مطلب و مدرک دیگری که معذور بودن تأویل گران را مشخص میکند این است که پیامبر (ص) روز برخورد دو گروه، [۳۲۴]به اصحاب خود، فرمود:
من میدانم که تعدادی از افراد بنی هاشم را از روی اکراه و اجبار از مکه خارج کرده و به صحنه آوردهاند، کسی از شما اگر با آنها برخورد نمود آنها را نکشد، چنان که اگر کسی با عباس بن عبدالمطلب نیز، ملاقات کرد او را نکشد، چه اینکه وی را نیز از روی اجبار به همراه خود آوردهاند.
بنابراین، پیامبر اسلام (ص) مردم را از قتل بنی هاشم، به ویژه عباس نهی فرموده است. با وجود این، آنها با اکراه در صحنه جنگ بودند. اما شگفتی این مطلب اینجاست که پس از این دستور، به آن حضرت اعتراض شد و به او پیشنهاد گردید که عباس و عقیل به دست دو برادر خود حمزه و علی (ع) به قتل برسند. این پیشنهاد را میتوان نوعی مصاحبت با پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) دانست، یا از موارد تعبد و تسلیم در برابر نصوص و فرامین مقدس پیامبر (ص) به حساب آورد؟ یا اینکه این خود از جمله شواهدی است که افراد رأی خود را بر تعبد و اطاعت از پیامبر (ص) برمی گزیدند؟ ![۳۲۵]
ابوحذیفه بن عتبه بن ربیعه از منع پیامبر در مورد قتل عباس و سایر افراد بنی هاشم چنان ناراحت شد که گفت:
آیا ما پدران و فرزندان و برادران خود را بکشیم و از عباس دست برداریم؟ به خدا سوگند، اگر دست به او پیدا کنم او را با شمشیر دهانه میزنم!
وقتی این خبر به گوش پیامبر (ص) رسید، به عمر فرمود: «ای ابا حفص! سخن حذیفه را میشنوی؟ آیا با شمشیر به رخ عموی رسول خدا زده میشود؟»[۳۲۶]
اینجا پیامبر (ص) برای دفاع از عموی خود طلب کمک میکند، در حالی که پس از جنگ، آن حضرت را تحت فشار میگذارند که عباس باید کشته شود؟ !
در این باره، همه مورخان چنین نوشتهاند:
شبی که عباس در دست مسلمانان اسیر بود، متوجه شدند که رسول خدا (ص) نمیخوابد، صحابه از آن حضرت سؤال کردند، ای رسول خدا! علت چیست که به خواب نمیروید؟
آن حضرت فرمود: ناله عباس را که در بند بسته بود، شنیدم و خواب از چشمم رفت! آن وقت اصحاب رفتند و دست و پای عباس را باز کردند و بعد خیال پیامبر (ص) راحت شد و خوابید. [۳۲۷]
آری، رحمت پیامبر (ص) نسبت به جهانیان و رأفت او نسبت به اهل ایمان و دلسوزی وی نسبت به قوم و خویشان، به ویژه نسبت به عباس و خانواده او، به اندازهای است که از حد تعریف و توصیف، خارج است، به همین دلیل، اصرار داشت که وی سالم بماند و در آینده در خدمت پیامبر (ص) و اسلام رستگار و سعادتمند گردد؛ در واقع آنها نیز، مؤمن بودند، اما توانایی هجرت از مکه را نداشتند و پس از آن به اجبار آنها را به صحنه جنگ آورده بودند، چنان که پیامبر (ص) با صراحت این مطلب را بیان فرموده است.
با وجود این، آنها باز هم به کشتن عباس و دیگران اصرار میکردند و حاکی از این بود که برخی میخواستند نظریه خود را بر اطاعت از پیامبر (ص) مقدم بدارند!
سرکشی سربازان در جنگ احد
شرایط و موقعیت جنگ احد نیز، همچون جنگ بدر بود. به عبارت دیگر، رسول خدا (ص) در این جنگ نیز، صفوف لشگر را طوری تنظیم کرد که روی آنها به جانب مدینه بود و سرزمین احد پشت سر آنها قرار داشت. سپس به یک ستون پنجاه نفری از سپاه، که تیرانداز بودند و عبدالله بن جبیر فرمانده آنها بود، دستور داد، ارتش اسلام را با تیراندازی از پشت سر، حراست کند، تا دشمن متعرض سپاه اسلام نشود. سپس به عبدالله فرمود: «خواه ما پیروز شویم، یا اینکه جنگ به زیان ما تمام شود، تو باید در جای خود استوار بمانی» .[۳۲۸]
آنگاه پیامبر (ص) دربارهٔ مقاومت عبدالله و افراد تحت فرماندهی او، سفارش فراوان کرد و به یاران عبدالله با تأکید بسیار فرمود که از فرمانده خود اطاعت کنند.
اما با تأسف آنها اوامر و نواهی رسول خدا (ص) را نادیده گرفتند و عقیده و نظر خود را بر اطاعت پیامبر (ص) مقدم داشتند که در نهایت، زیان بزرگی به سپاه اسلام وارد شد. با این حال، جنگ عجیبی به پا شد و حیدر کرار، علی (ع) ، با شجاعت و صولت چشمگیری، فرماندهان نیرومند سپاه کفر را که هشت نفر از خاندان بنی عبدالدار و از شیران جنگی بودند و نهمی آنها صواب که غلام و هم رزم آنها بود، همه را یکی پس از دیگری به خاک و خون کشید و به هلاکت رسانید. [۳۲۹]پرچمهای آنها به زمین سقوط کرد و کسی جرأت نمیکرد به آن حضرت نزدیک شود. آنگاه سپاه کفر پا به فرار گذاشتند و مسلمانان مشغول جمع آوری غنایم جنگی شدند.
هنگامی که تیراندازان محافظ دره متوجه شدند که مسلمانان پیروز، مشغول جمع آوری غنایم هستند، طمع در امور مادی و به دست آوردن متاع جنگی موجب شد که آنها نیز، موضع حفاظتی و عملیاتی خود را ترک کنند، [۳۳۰]در صورتی که پیامبر (ص) فرموده بود، در هر شرایطی آنها هرگز موضع خود را ترک نکنند و عبدالله فرمانده آنها نیز، پیوسته دستور مقاومت میداد، اما آنها میگفتند: ما برای چه اینجا بمانیم؟ دشمنان ما که شکست خوردهاند؟
هنگامی که عبدالله آن وضع را مشاهده کرد، گفت: «به خدا سوگند از دستور رسول خدا (ص) تجاوز نمیکنم» ، و آنگاه با وجود یاران کمی که داشت (حدوداً ده نفر) در همان مکانی که مأمور شده بود، ماند. وقتی خالدبن ولید مخزومی متوجه عبدالله و یاران اندک او شد که در دهانه کوه قرار داشتند و با تیر و کمان نگهبانی میدادند، دانست که فرصت مناسبی پیش آمده، بدین ترتیب با یک ستون سواره به آنها هجوم برد و در حالی که عکرمه بن ابوجهل نیز، همراه او بود، یاران عبدالله را از پای درآورد و به شهادت رسانید و سپس خود عبدالله را نیز، مثله و شکم او را پاره کردند و آنگاه در حالی که سپاه اسلام با خیال راحت سرگرم جمع آوری غنایم بودند، با شعار «یا عزی» و «یا هبل» به مسلمانان هجوم آوردند و حمزه سیدالشهداء و هفتاد نفر دیگر از شخصیتهای بزرگ و سران مهاجر و انصار را به شهادت رسانیدند. به پیامبر (ص) نیز، جراحتهای فراوانی وارد شد، که حتی بیان آن نیز، قلب انسان را به درد میآورد. [۳۳۱]
پیامبر نیز، تنها ماند
در این داستان، واقعه دلخراش دیگری، پیش آمد که برخی از صحابه، نظر خود را بر نظر پیامبر (ص) مقدم داشتند که بزرگی و نگرانی آن حتی بیشتر از واقعه اول بود! و اما شرح واقعه:
هنگامی که خالد به مسلمانان هجوم آورد، رسول خدا (ص) در وضعیت سختی قرار گرفت، یاران، سید الانبیا را میان دشمن تنها گذاشتند و فرار را بر قرار ترجیح دادند و آن حضرت را تسلیم دشمنانی کردند که در دل، کینه شکست جنگ بدر و ضربه خوردن بر پیکر کفر را داشتند.
پیامبر (ص) از هر سو مردم را به یاری میطلبید، اما کسی جواب او را نمیداد، چنان که قرآن کریم میفرماید:
به یاد آورید آن وقتی را که پا به فرار گذاشتید و به هیچ کس توجه نمیکردید، و پیغمبر (ص) نیز، دیگران را به یاری دعوت میکرد و به خاطر این بی ثباتی، غمی بر غمهای شما افزوده شد![۳۳۲]
به هر حال، در آن شرایط سخت و وصف ناپذیری که بر وجود مقدس پیامبر (ص) میگذشت، جز چند نفری که تعداد آنها از چهارده نفر هم، تجاوز نمیکرد، و پرچم آنها را نیز علی بن ابی طالب (ع) حمل میکرد، کس دیگری نماند. [۳۳۳]
مقاومت و پاسداری علی (ع) در این قلمرو حساس و خطرناک، گذشت و ایثاری است که مورد ستایش خدا و رسول (ص) و جبرئیل و اهل ایمان است؛ زیرا او بود که پیامبر (ص) را نصرت و حراست مینمود و حمله سخت و کوبندهای به سپاه دشمن وارد آورد و تنها او بود که پیامبر (ص) را مجروح و خون آلود، از چنگال دشمن نجات داد!
علی (ع) در آن شرایط بحرانی گاهی دشمن را از رسول خدا (ص) دفع میکرد و گاهی آب برای آن حضرت میآورد و جراحتهای ایشان را شستشو میداد. [۳۳۴]
هرگاه دشمن به رسول اکرم (ص) نزدیک میشد، آن حضرت میفرمود: «ای علی مرا از چنگال آنان نجات بده» . [۳۳۵]
آنگاه علی (ع) با یک حمله برق آسای ویران گر بر آنها میتاخت و آنها را متفرق و تارومار میکرد. از خودگذشتگی علی (ع) به حدی بود که فرشتگان آسمان را به شگفتی وامی داشت، تا جایی که جبرئیل (ع) گفت: «ای رسول خدا، این فداکاری بزرگی است» ، پیامبر (ص) نیز فرمود: «علی از من است و من از علی هستم» . جبرئیل فرمود: «من هم از شما هستم، آنگاه شنیده شد که منادی ندا میکند: «لاسَیفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ [۳۳۶]وَ لافَتی اِلاّ عَلیٌّ (ع) » [۳۳۷]؛ «شمشیری چون ذوالفقار نیست و جوان مردی چون علی (ع) وجود ندارد» .
بحران خطرناک و کمرشکن!
همان طور که گفته شد، یاران، رسول خدا (ص) را در میدان تنها گذاشتند و آن حضرت، در میان هیاهوی دشمن سرگردان مانده بود. در این باره، مورخان و محدثانی همچون ابن اثیر مینویسند: «همه مسلمانان فرار کردند. عثمان بن عفان هم، در میان آنها بود و افرادی که در کنار رسول خدا مانده بودند، از چند نفر تجاوز نمیکردند» .
البته این وضع با توجه به دستورهای صریح پیامبر مبنی بر تحریم فرار بود. علاوه بر این، قرآن هم میفرماید: «ای اهل ایمان هرگاه در میدان جنگ، در برابر کفار قرار گرفتید، هرگز به آنان پشت نکنید [فرار نکنید]» .[۳۳۸]
نص دیگری نیز، وجود دارد که برخی به آن عمل نکردند و ماجرای آن به این شرح است که چون مسلمانان از صحنه پیکار فرار کردند، اوضاع دردناکی به وجود آمد و سردمداران مشرک، تصمیم جدی به قتل پیامبر (ص) گرفتند. بدین ترتیب، پنج نفر از افراد جسور و شیطان صفت، با کمال وقاحت پیمان بستند و برای این منظور کمین کردند. آنها عبارت بودند از: عبدالله بن شهاب زهری، عتبه بن ابی وقاص، ابن قمأه اللیثی، ابی بن خلف و عبدالله بن حمید اسدی که لعنت خداوند بر آنها باد.
ابن شهاب ضربه سختی به پیشانی مقدس پیامبر (ص) وارد آورد. عتبه - که دو دست او قطع باد - با پرتاب چهار سنگ دندانهای رباعی آن حضرت را شکاند و لبهای ایشان را شکافت.
ابن قمأه - که خدا او را بکشد - با شمشیر از زیر حلقههای مغفر چنان جراحتی به صورت آن حضرت وارد آورد که آن نازنین، بی تاب شد و نقش بر زمین گردید. اما ابن خلف وقتی به آن حضرت حمله ور شد، پیامبر (ص) شمشیر را از دست او گرفت و با همان شمشیر، او را به قتل رسانید. عبدالله بن حمید را هم ابودجانه انصاری هلاک کرد.
سپس ابن قمأه به مصعب بن عمیر که میپنداشت او پیامبر (ص) است، حمله ور شد و او را به شهادت رسانید و به سوی سپاه کفر برگشت و گفت: «مژده که محمد (ص) را کشتهام» ، آن وقت افراد دشمن شعار میدادند «محمد کشته شد، محمد کشته شد!» . [۳۳۹]
در آن اوضاع بحرانی، دلهای مسلمانان به تپش و تزلزل سختی افتاده بود و هیچ کس در کشته شدن محمد (ص) تردیدی نداشت. اما یکی از مسلمانان به نام کعب بن مالک که متوجه زنده بودن پیامبر (ص) شد، فریاد زد: «ای مسلمانان! شما را بشارت باد که محمد زنده است و شهید نشده است» . هنگامی که پیامبر (ص) صدای کعب را شنید، اشاره کرد: «ساکت باش، تا دشمن متوجه من نشود» ، آن وقت کعب ساکت شد.[۳۴۰]
سپس ابوسفیان که روی تپهای مشرف به مسلمانان قرار داشت، فریاد زد: «آیا محمد (ص) هنوز زنده است؟» . پیامبر (ص) برای اینکه دشمن متوجه زنده بودن وی نشوند فرمود: «کسی جواب او را ندهد» .
سپس ابوسفیان، عمر را مورد خطاب و سوگند قرار داد و فریاد زد: «آیا محمد را کشتهایم؟» . عمر گفت: «خدا را شاهد میگیرم که او زنده است و اکنون سخن تو را میشنود!» . سپس ابوسفیان گفت: «تو از ابن قمأه راستگوتر هستی!»[۳۴۱]
با وجود اینکه پیامبر (ص) آنها را از اینکه جواب ابوسفیان را بدهند، نهی کرد، عمر جواب ابوسفیان را داد. شما این خطا را تأویل و توجیه میکنید، و همین معنی هم برای معذور بودن اهل تأویل و اجتهاد، برای شما کفایت میکند.
نماز خواندن بر منافق!
پیرمرد منافقی به نام عبدالله بن اُبی، از دنیا رفت و فرزند او، نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: «پیراهن خود را بده تا پدرم را با آن کفن کنم و نیز، نماز بر جنازه او بخوان و برای وی طلب مغفرت کن» .
پیامبر (ص) پیراهن خود را داد و فرمود: «هرگاه کار غسل او انجام شد، به من اطلاع بده» .
البته تا آن تاریخ، خداوند، پیامبر اسلام (ص) را از نماز خواندن بر جنازه منافقان نهی نکرده بود[۳۴۲]و نماز خواندن بر آن پیرمرد منافق را میتوان از حکمت بالغه و روش پسندیده و سازنده آن حضرت دانست. با وجود این عمر به پیامبر (ص) اعتراض کرد که «چرا پیراهن خود را برای کفن آن مرد منافق دادی؟» .[۳۴۳]
پیامبر (ص) فرمود: «اولاً پیراهن من موجب رفع عذاب از او نمیگردد و ثانیاً، امیدوارم بدین وسیله جمعیت زیادی به اسلام روی آورند» .
این برخورد حکیمانه پیامبر (ص) موجب شد که هزار نفر از قبیله خزرج مسلمان شوند.[۳۴۴]
اما عمر، متوجه این فلسفه نبود و حکمتی که رسول خدا (ص) به کار میبرد را نادیده میگرفت تا جایی که به آن حضرت اعتراض کرد و هنگامی که حضرت میخواست به جنازه آن مرد نماز بخواند، عبای ایشان را گرفت و کشید.
این داستان هم یک ماجرای معروف و ثابت شده تاریخی است که بخاری و سایر مورخان شیعی و سنّی، آن را در کتب خود آوردهاند. [۳۴۵]البته مطالب زننده دیگری نیز، بیان شده است که چون بیان آن در شأن یک فرد دین دار نیست و عفت قلم اجازه نمیدهد، از آوردن آن صرف نظر میکنم.
ابوهریره کتک میخورد!
ابوهریره از جانب رسول خدا (ص) مأموریت یافت که با هر کس از اهل توحید برخورد کرد، او را به بهشت بشارت دهد. این دستور رسول خدا (ص) بر اساس حکمتی بود که آن حضرت اجرای آن را جهت جذب نیرو و تشویق افراد به اسلام و اینکه شریعت اسلام، آسان است، لازم میدانست و ضرورت شدید آن نیز،احساس میشد. اما، وقتی ابوهریره این دستور پیامبر (ص) را به عنوان مجری ایشان اجرا کرد، عمر او را آن چنان کتک زد که از صورت، نقش زمین شد! [۳۴۶]
خودداری از کشتن منافق در ماجرای دیگر ابوبکر و عمر، از کشتن فرد منافقی که پیامبر (ص) فرمان داده بود، خودداری کردند. پیامبر (ص) به آنها فرموده بود: «اگر آن منافق کشته شود، پس از من حتی دو نفر هم با هم اختلاف نخواهند داشت!» .
امام احمدبن حنبل، از ابو سعید خدری روایت میکند:
ابوبکر، به حضور رسول خدا آمد و گفت: در فلان وادی عبور میکردم، مرد خوش اندامی را دیدم که با هیبت و خشوع خاصی، مشغول نماز بود!
رسول خدا (ص) فرمود: ابوبکر! برو و او را به قتل برسان!
ابوبکر، برای انجام مأموریت، در آن محل حضور یافت و چون مرد را در همان حال خشوع نماز مشاهده نمود، از قتل او صرف نظر کرد و به محضر پیامبر مراجعت نمود.
آنگاه پیامبر (ص) به عمر دستور داد که آن مرد را به قتل برساند. وی هم وقتی رفت و آن مرد را با آن وضع دید، از کشتن او خودداری کرد و به حضور پیامبر (ص) بازگشت و گفت: من، مردی که با آن وضع در حال نماز بود را نمیکشم!
سپس پیغمبر (ص) فرمود: علی (ع) حرکت کن و مرد منافق را به قتل برسان. علی (ع) وقتی در آن محل حضور یافت، مرد منافق را ندید و بی نتیجه برگشت!
آنگاه پیغمبر (ص) فرمود: آن مرد و یاران او قرآن میخوانند، اما قرآن از گفتار آنان تجاوز نمیکند. آنان آن گونه از دین خارج میشوند که تیر از کمان خارج میشود و دیگر برنمی گردد، آنان هم دیگر به دین برنمی گردند، آنها را بکشید. [۳۴۷]
انس بن مالک میگوید:
در روزگار پیامبر (ص) مردی بود که عبادت و اطاعت او، ما را به شگفتی وامی داشت. وضع او را با نام و نشان برای آن حضرت بیان کردیم ولی او را نشناخت. یک روز آن مرد به طور ناگهانی، از کنار جمع ما عبور میکرد که او را به پیامبر نشان دادیم. پیغمبر (ص) با مشاهده او فرمود: شما از مردی به من اطلاع میدهید که در چهره او آثار شیطنت نمایان است! تا اینکه آن مرد به جمع ما نزدیک شد و بدون اینکه سلام کند، کنار ما قرار گرفت.
پیغمبر (ص) او را مورد خطاب قرار داد و فرمود: ای مرد! تو را به خدا سوگند، وقتی ما را دیدی، پیش خود نگفتی در این جمع کسی از من افضل و بهتر نیست؟ !
مرد گفت: آری! من چنین فکر میکنم! آنگاه راه مسجد را پیش گرفت و در آنجا مشغول نماز شد!
سپس پیغمبر (ص) فرمود: چه کسی حاضر است این مرد را به قتل برساند؟ ابوبکر گفت: من حاضرم، اما وقتی وارد مسجد شد و او را در حال نماز دید، گفت: سبحان الله، من کسی را بکشم که در حال نماز است؟ بعد از مسجد خارج شد و نزد رسول خدا رفت و گفت: ای پیامبر! من کسی را بکشم که در حال نماز است؟ مگر خود از کشتن نمازگزاران نهی نکردی؟ !
پس از آن پیغمبر (ص) فرمود: کیست که برود آن مرد را به قتل برساند؟
عمر گفت: من حاضرم، اما عمر نیز، وقتی وارد مسجد شد و مرد منافق را در حال سجده و چهره بر خاک دید، با خود گفت: ابوبکر که از من افضل بود، او را نکشت، من چگونه او را به قتل برسانم؟ آن وقت به حضور رسول خدا برگشت و آن حضرت فرمود: چه شد؟
عمر گفت: او را در حال سجده دیدم و کشتن او را ناپسند دانستم!
در نهایت، پیغمبر (ص) فرمود: دیگر چه کسی حاضر است، آن مرد را به قتل برساند؟
علی (ع) اعلام آمادگی کرد و پیامبر نیز، تأکید نمود که حتماً اقدام شود، اما وقتی علی (ع) در مسجد حضور یافت، متأسفانه مرد منافق رفته بود و آن حضرت بدون نتیجه به حضور رسول اکرم (ص) مراجعت نمود!
بعد پیغمبر (ص) فرمود: اگر این مرد کشته شده بود، در امت من حتی دو نفر هم، گرفتار اختلاف نمیشدند.[۳۴۸]
این مطلب را حافظ، محمدبن موسی شیرازی در کتاب خود از تفسیرهای یعقوب بن سفیان، مقاتل بن سلیمان، یوسف قطان، قاسم بن سلام، مقاتل بن حیان، علی بن حرب، سدی، مجاهد، قتاده، وکیع و ابن جریح و به صورت مرسل ابن عبدربه اندلسی روایت کردهاند، اما ابن عبدربه در پایان، داستان اضافه میکند:
پیغمبر (ص) فرمود: این مرد اولین منشأ اختلافی است که در امت من به وجودمی آید و اگر این مرد کشته میشد، در امت من حتی دو نفر هم با هم، اختلاف نمیکردند!
آری! بنی اسرائیل هفتاد و دو فرقه شدند و امت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد که به غیر از یک فرقه، بقیه اهل آتش دوزخ خواهند بود![۳۴۹]
شبیه این داستان، ماجرایی است که احمد روایت کرده و میگوید:
افرادی از قریش به حضور پیغمبر (ص) آمدند و عرض کردند: ای محمد! ما همسایگان و هم پیمانان شما هستیم، اما تعدادی از غلامان و کارگران ما، با توجه به اینکه میل و رغبتی به دین و احکام اسلام ندارند، مزرعه و کشاورزی ما را رها کردهاند و کنار تو گرد آمدهاند. تقاضای ما این است که آنها را طرد نمایی تا به کار و کسب خود برسند!
پیغمبر (ص) ابوبکر را مورد خطاب قرار داد و فرمود: در این باره چه میگویی؟
ابوبکر گفت: اینان همسایگان تو هستند، راست میگویند و ادعای آنها به حق است.
پیغمبر (ص) از شنیدن آن جواب، ناراحت شد و با چهره برافروخته، عمر را مورد سؤال قرار داد و نظر او را درخواست کرد، که عمر نیز، مانند ابوبکر جواب داد و پیغمبر نیز، از آن جواب، ناراحت و متغیر گشت. [۳۵۰]
اشکال تراشی در مورد تقسیم صدقهها
در مورد تقسیم صدقهها نیز، برخی به پیامبر گرامی اسلام (ص) اعتراض و اشکال وارد کردهاند.
قرآن کریم، داستان آنها را چنین بیان میفرماید:
بعضی تو را دربارهٔ صدقات مورد اعتراض و ملامت قرار میدهند، اگر به آنان عطا کنی راضی و خرسند میشوند و اگر چیزی به آنان نپردازی، ناراحت و خشمناک میگردند! [۳۵۱]
عبدالله بن مسعود میگوید:
پیغمبر (ص) یک بار صدقات را به شیوه گذشته، میان افراد تقسیم نمود. اما یک مرد انصاری او را مورد اعتراض قرار داد که به خدا این نوع تقسیمی که او انجام داد، مورد رضایت خدا نبود! من تصمیم گرفتم، اعتراض او را به اطلاع رسول خدا برسانم. برای این منظور، به حضور آن حضرت شرف یاب شدم و در حالی که وی در جمع اصحاب خود نشسته بود، مطلب را گزارش دادم. پیغمبر (ص) با شنیدن آن مطلب، به قدری ناراحت شد که چهره او متغیر و برافروخته شد، تا جایی که من پشیمان شدم و آرزو کردم ای کاش این خبر را نداده بودم!
بعد پیغمبر (ص) فرمود: موسی پیامبر (ع) را، بیش از این اذیت کردند و آن حضرت استقامت نمود. [۳۵۲]
عبدالله بن مسعود همچنین روایت میکند:
رسول خدا در ماجرای جنگ حنین نیز، در مورد تقسیم اموال، به خاطر تألیف قلوب آنان و قبایل آنها و تشویق آنها به اسلام، به افرادی مانند اقرع بن حابس صد شتر، به عیینه صد شتر و به تعدادی از اشراف عرب، سهمی بیشتر از دیگران، اعطا کرد.
مردی این عمل را مورد اعتراض قرار داد و گفت: به خدا سوگند، این تقسیم عادلانه نیست!
من این خبر را به اطلاع پیغمبر (ص) رساندم و آن حضرت ناراحت شد و فرمود: اگر خدا و رسول او، عدالت را رعایت نمیکنند، دیگر چه کسی لایق اجرای عدالت است؟ خدای رحمت کند موسی (ع) را که بیش از این آزار و اذیت دید و آن را در راه خدا تحمل نمود. [۳۵۳]
سلمان بن ربیعه میگوید:
از عمر شنیدم که میگفت: رسول خدا تقسیمی انجام داد. به او گفتم: ای رسول خدا! برای دریافت اموال از اینان شایسته تر، اهل صفه هستند!
رسول خدا (ص) فرمود: چیزی میگویند که فحش و نارواست![۳۵۴]
بعضی از آنها نیز، گاهی از کاری که پیامبر (ص) اذن میداد و خود نیز، آن را انجام میداد، خودداری میکردند! !
عایشه میگوید:
پیغمبر (ص) عملی را انجام داد و به دیگران نیز، اجازه داد که انجام دهند، اما عدهای از آن کار، خودداری کردند و وقتی این خبر به گوش آن حضرت رسید، خطابهای ایراد کرد و فرمود: بعضی را چه شده است که کاری را که من انجام میدهم، از آن طفره میروند؟ به خدا سوگند، من از دیگران به احکام خدا داناتر، و از ترس به خدا بیمناک ترم. [۳۵۵]
حاطب بن بلتعه
حاطب، نامه رسان رسول خدا (ص) روزی نامه آن حضرت را برای مشرکان برد و هنگام تحویل نامه، سیاستی به خرج داد. هنگام برگشت، رسول خدا (ص) سؤال کرد چرا چنین کردی؟
حاطب پاسخ داد: «خواستم از این طریق، رابطه خود را با قوم و قبیلهام حفظ کنم، تا از مال و خانوادهام حراست کنند! علاوه بر این، صحابه دیگر نیز، در آنجا مال و زندگی دارند که خداوند بدین وسیله مال و زندگی آنها را حفظ میکند» .
رسول خدا (ص) با شنیدن این سخن، فرمود: «راست میگوید و دربارهٔ او، جز خیر و خوبی نباید گفت» .
اما عمر گفت: «این مرد به خدا و رسول (ص) و مؤمنان، خیانت کرده است، بگذارید گردن او را بزنم!» .
بخاری، این مطلب را در آخر کتاب استتابه مرتدین و جاهای دیگر صحیح، آورده است. [۳۵۶]
با بیان این مطلب، دلیل ما مبنی بر اجتهاد و تأویل روشن شد و همین مقدار کافی است که بدانیم، افراد در برابر نص، تأویل و اجتهاد داشتهاند و عذر آنها هم، پذیرفته شده است.
دوران خلافت عثمان
علاوه بر آنچه گذشت، دلیل و مدرک دیگری که تأویل و استنباط و معذور بودن مجتهدان را ثابت میکند، نظریه عمومی خلافت عثمان، از روزی که با او بیعت کردند تا روزی که کشته شد، است، زیرا اگر حوادثی را که در عصر او اتفاق افتاده، بر تأویل حمل نکنیم، خلافت او باطل میشود!
در اینجا به عنوان نمونه، از کتاب ملل و نحل شهرستانی، عین برخی از آن حوادثی که به تواتر رسیده و از ضروریات تاریخ است را آوردهایم:
ایشان، حَکم بن امیه را به مدینه برگردانید، در حالی که پیامبر (ص) او را از مدینه تبعید کرده بود و تبعیدی رسول الله (ص) نامیده میشد و خود نیز، در عصر خلافت ابوبکر و عمر برای «حکم» ، نزد آنها وساطت کرده بود و عمر حتّی جای تبعید او را عوض کرد و به جایی که چهل فرسخ دورتر بود، تبعید نمود. [۳۵۷]
عثمان، ابوذر صحابی معروف رسول الله (ص) را از مدینه به ربذه تبعید کرد. [۳۵۸]
همچنین دختر خویش را به ازدواج مروان بن حکم درآورد و خمس غنایم آفریقا که دویست هزار درهم میشد را به او تسلیم کرد! [۳۵۹]
عبدالله بن سعید بن سرح، که پیامبر (ص) او را مهدورالدم نموده بود را پناه داد و او را والی مصر گردانید و از وی خلافهای فراوانی سر زد!
استانداری بصره را به عبدالله بن عامر که فرد نالایقی بود، واگذار کرد و او در آن سمت، آنچه توانست خلاف انجام داد. [۳۶۰]
علاوه بر این، برای هماهنگ کردن قرائتهای قرآن، دستور داد همه قرآنها را بسوزانند.[۳۶۱]
عثمان، از قوم و خویشان خود طرفداری و حمایت میکرد، صدقه را در راه جنگ مصرف مینمود و در بخشش اموال، خانواده خود را بر دیگران مقدم میداشت. او عمار یاسر و عبدالله بن مسعود را مورد ضرب و شتم قرار داد و بر عبیدالله بن عمر، قاتل هرمزان حد را جاری نکرد. همچنین از جمله مطالب ثابت و مشخص تاریخی نامهای است که دربارهٔ قتل محمدبن ابی بکر و گروه دیگری از مسلمانان برگزیده، به مصر نوشت.
از جمله تأویل و استنباطهای عثمان این است که هرگاه از مکه به عرفات و منی میرفت، نماز ظهر و عشا را تمام میخواند، در حالی که پیامبر (ص) و ابوبکر و عمر، هرگاه به آنجا میرفتند، نمازشان را شکسته میخواندند، همان گونه که خود عثمان نیز، در اول خلافت خود، نمازش را شکسته میخواند.[۳۶۲]
اما چون عثمان تأویل گر و مجتهد و صاحب نظر بود، عذر او پذیرفته شده است، به همین دلیل عدالت و امامت وی از خطا محفوظ میماند، پس چرا عذر مجتهدان و تأویل گران دیگر، نباید پذیرفته شده باشد؟
روشنترین دلیل برای معذور بودن مجتهدان، اجماع نظری است که دربارهٔ بسیاری از قیام کنندگان بر حکومت عثمان وجود دارد و افرادی همچون عایشه، طلحه، زبیر، عمار یاسر و عمرو بن حمق خزاعی و. . . به آن عمل کردهاند. بدیهی است، در این ماجرا شما نیز، مقتول را امام میدانید و به عدالت قاتل، نظر میدهید، در حالی که دربارهٔ مقتول گفته میشد: «این پیرمرد را بکشید، خدا او را بکشد، به یقین او کافر شده!» [۳۶۳]با وجود این دیگر نمیتوان هر دو نظر را پذیرفت، مگر اینکه در اینجا، استنباط را هم، جایز و معذور بدانیم.
در این باره، برای آگاهی بیشتر، میتوان ماجرایی که میان طلحه و عایشه گذشت و تحریکی که آنها دربارهٔ قتل عثمان نمودهاند را بررسی کرد. در این ماجرا، پس از قتل عثمان، مردم با علی (ع) بیعت کردند. سپس آنان به بصره رفتند و به خون خواهی عثمان، علیه علی (ع) قیام کردند. حال باید گفت که آنها یا در تحریک مردم بر قتل عثمان، در اشتباه بودند، یا در خون خواهی وی و یا در هر دو حالت؟ اما همه علما از آغاز تاکنون، عذر ایشان را پذیرفتهاند، زیرا آنها در اصل مجتهد را معذور میدانند!
با این حال، اگر هنوز در این مورد تردیدی به دل دارید، واقعهای را که در بصره بین طلحه و زبیر و عایشه از یک سو و عثمان بن حنیف انصاری و حکیم بن جبله عبدی و دیگر شیعیان علی (ع) از سوی دیگر، رخ داده، ملاحظه کنید. این واقعه در همه کتابهای اخبار و تاریخ نقل شده است و کاملاً روشن است که قتل و غارت از سوی آنها انجام شده است و عثمان بن حنیف را نیز، در حال زنده بودن مثله و قطعه قطعه کردهاند.[۳۶۴]همه این وقایع، قبل از آمدن امیر مؤمنان (ع) به بصره رخ داده است!
فَکانَ ما کانَ، ممّا لستُ أذکُرُهُ فظنَّ خَیراً و لا تَسأَلْ عن الخَیرِ [۳۶۵]
حال، پس از بیان این مطالب و بررسی ماجراها و خطاهایی که آمد، آیا دیگر راهی برای اثبات عادل بودن آنها و یقین به معذور بودنشان - که همه علما بر جواز تأویل و استنباط نظر دادهاند - میتوان داشت؟ این خود به این دلیل است که، عذر تأویل گران پذیرفته میشود!
با صرف نظر از مطالب گذشته، و در نظر گرفتن آرا و نظر علما دربارهٔ معاویه، موجه و معذور بودن تأویل گران به خوبی آشکار میشود. توضیح مطلب آنکه، وقتی در نظر آنها، معاویه اهل اجتهاد و استنباط باشد، در مورد الحاق زیاد به ابوسفیان، عدالت او محرز است، با وجود اینکه زیاد از زن بدنامی به نام سمیه به دنیا آمده بود و مشهور بود که وی فرزند فراش عبید است، اما معاویه به شهادت فرمانده قوادی که می گسار نیز بود، دریافت که ابوسفیان با سمیه زنا کرده است. به همین دلیل وی را فرزند پدر و برادر خود نامید. در صورتی که این عمل مغایر دستور رسول خدا (ص) بود که میفرماید: «
الولدُ لِلفَراشِ و لِلعاهِرِ الحَجَرُ. » [۳۶۶]؛ «بچه از راه زنا، به فراش و مادر ملحق میشود و شخص زناکار هم باید سنگسار گردد» .
همچنین، با بیان دیگر پیامبر (ص) نیز مغایر بود که فرموده بود: «مَنْ عَمِلَ عَمَلاً لَیْسَ عَلَیْهِ أَمْرُنا فَهُوَ رادٌّ »[۳۶۷]؛ «کسی که عملی را بدون دستور ما انجام دهد، کار باطل انجام داده و عصیان گر خواهد بود» .
قرآن هم میفرماید:
ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ (احزاب: ۵)
شما فرزند خواندهها را، به پدران خود منسوب کنید و به نام پدران بخوانید که این کار نزد خدا به عدالت و راستی نزدیک تر است.
این عمل معاویه، اولین عمل جاهلی است که آشکارا در اسلام واقع شده است. با این وجود، علمای اهل سنت به عدالت وی خدشهای وارد نکردهاند. [۳۶۸]همچنین بیعت گرفتن معاویه برای یزید خللی در عدالت وی ایجاد نکرد، در حالی که یزید، جوان میگساری بود که شناخت کاملی از دین نداشت. در مقابل او، شخصیت والایی همچون حسین بن علی (ع) که مورد تأیید خدا و رسول (ص) و مؤمنان بود، قرار داشت، اما معاویه با آگاهی از این شخصیت و خصلتهای مثبت و ارزندهای که در وجود حسین بن علی (ع) بود، برای یزید بیعت گرفت!
علاوه بر این، برای احراز پست خلافت، غیر از حسین بن علی (ع) از مهاجر و انصار، بدریها و افراد بیعت رضوان، افراد فراوانی وجود داشتند که قاری قرآن و عارف به احکام و خبره در سیاست بودند و به عقیده همه افراد صالح، شایستگی امر خلافت و زعامت را داشتند، اما با این اوصاف، معاویه، سابقه آنها را در اسلام،
نادیده گرفت و به آنها اعتنا نکرد و به جای آنها فرد نالایق و شروری چون یزید را بر گرده امت مسلط ساخت. یزید با جنایاتی که انجام داد در نهایت، موجب به شهادت رسیدن سید جوانان اهل بهشت و خامس آل عبا (ع) شد و همه را به سوگ این مصیبت نشاند.
یزید، مسلم بن عُقبه را بر مردم مدینه مسلط کرد و این کاری بود که معاویه با او عهد کرده بود که انجام دهد [۳۶۹]و این چیزی است که همه با صراحت به آن معترف اند. [۳۷۰]
ابن عقبه در مدینه جنایاتی انجام داد که جا داشت آسمان بشکافد! او جان و مال و ناموس مردم مدینه را، سه روز برای کارگزاران جلاد و بی رحم خود مباح کرد. آثار دردناک و فجایع شومی که آن حادثه به بار آورد، عبارت بودند از:
۱. هزار نفر از دختران پاک دامن مهاجر و انصار، مورد تجاوز ناموسی سپاه ابن عقبه، واقع شدند![۳۷۱]
۲. از افراد مهاجر و انصار و فرزندان آنها و سایر مسلمانانی که به حرم پیامبر (ص) پناهنده شده بودند، ده هزار و هشتصد و هفتاد نفر به شهادت رسیدند، تا جایی که در مدینه، پس از آن حادثه، از کسانی که در جنگ بدر در رکاب رسول خدا (ص)
شمشیر زده بودند، حتی یک نفر هم باقی نماند. [۳۷۲]
۳. در جریان آن هجوم و غارت وحشیانه، بسیاری از زنان و کودکان کشته شدند. سربازان مسلم بن عقبه پای کودک شیرخواری که در آغوش مادر بود را میگرفتند و او را آن چنان به دیوار میکوبیدند که مغزش متلاشی و خون او در هوا پخش میشد، در حالی که مادر کودک نیز، شاهد آن صحنه دلخراش و کوبنده بود.
سپس با اعمال زور و تهدید، از مردم مدینه برای یزید بیعت میگرفتند تا آنها برده و غلام یزید باشند، که اگر او خواست آنها را آزاد کند و اگر نه، آنها را در بردگی نگه دارد!
مردم غارت زدهای که جان و مال و ناموس آنها، به یغما رفته بود به ناچار تن به این ظلم دادند و پس از آن، مسلم بن عقبه سرهای شهدای مدینه را برای یزید به شام فرستاد. وقتی سرها را مقابل یزید گذاشتند، شروع کرد به خواندن اشعار ابن زبعری که: «ای کاش یاران بزرگ من که در بدر حضور داشتند، اکنون میبودند و پیروزی مرا میدیدند. . . !» . [۳۷۳]
خانه کعبه در محاصره. . . !
یزید، برای سرکوبی عبدالله بن زبیر، ابن عقبه مجرم را روانه مکه کرد. اما در راه مکه مرگ گریبان او را گرفت و پس از او حصین بن نُمَیر، فرماندهی ارتش یزید را عهده دار شد، او به مکه حمله برد و با نصب عرابهها و منجنیقها، به سپاه خود دستور داد که روزی ده هزار سنگ، به سوی خانه خدا پرتاب کنند تا جایی که قسمتی از خانه خدا، آتش گرفت و خراب شد. حصین بن نُمَیر، مردم مکه را در ماههای محرم و صفر و ربیع الاول در محاصره قرار داد، تا اینکه خبر مرگ یزید رسید [۳۷۴]و مردم راحت شدند.
بی شرمیهای یزید در طول سالهای عمر او به قدری است که قلم و دفتر از نوشتن آن ناتوان است. پدر او نیز، اوضاع او را میدید و میدانست که در وجود او کوچکترین لیاقت و شایستگی برای امارت مسلمانان وجود ندارد، پس، چگونه او را به پست خلافت و امامت نشانید و او را بر دنیا و دین مردم مسلط کرد و به آنها ستم و خیانت کرد؟
در صورتی که پیامبر (ص) فرموده است:
ما مِن والٍ یَلِیَ رَعیّهً مِنَ المُسلمینَ فَیَمُوتُ وَ هُوَ غاشٍ لَهُم، اِلاّ حَرَّمَ اللهُ عَلَیهِ الْجَنَّهَ.[۳۷۵]
هر کس بر مسلمانان حکومت کند، و به آنها حیله و خیانت نماید و بمیرد، خداوند بهشت را بر او حرام کرده است!
و نیز، میفرماید:
مَنْ وَلِیَ مِنْ اُمُورِ الْمُسْلمینَ شَیْئاً، فَأَمَّرَ عَلَیهم اَحَداً مَحاباهً، فَعَلیهِ لَعنهُ اللهِ، لایَقبَلُ اللهُ مِنْهُ صَرْفاً وَ لا عَدْلاً حَتّی یَدْخُلَ جَهَنَّم. [۳۷۶]
هر کس عهده دار مسئولیت کاری از کارهای مسلمانان شود، شخص نالایق و بی پروایی را بر گرده آنها سوار نماید، لعنت خدا بر او باد و خداوند هیچ عملی را از او قبول نمیکند، تا اینکه او را داخل جهنم نماید!
همچنین پیامبر (ص) فرمود:
ما مِنْ عَبدٍ اسْتَرعاهُ اللهُ رَعْیَهً فَلَمْ یَحظها بِنَصیحَهٍ لا یَجِدُ رائِحَهَ الْجَنّه. [۳۷۷]
هر بندهای که به عنوان مسئولیت الهی، عهده دار رهبری امت گردد و به نفع و نصیحت آن ملت اقدام نکند، بوی بهشت به مشام او نمیرسد.
با این اوصاف، تمامی علما، معاویه را بر این اساس که مجتهد و صاحب نظر بوده، معذور و بی گناه دانستهاند، همان گونه که در ماجرای «واقعه طف» و «حادثه غارت و آتش زدن مدینه» فرزندش یزید را نیز، معذور شمردهاند. [۳۷۸]
حتی بسیاری از علما، معتقدند که یزید از اولیاء الله و اهل بهشت است و هر کس دربارهٔ او تردید داشته باشد، خداوند او را بر آتش جهنم نگه میدارد! [۳۷۹]
معاویه، عمروبن حمق خزاعی را که از یاران صالح رسول خدا (ص) بود و در اثر عبادت و اطاعت فرسوده شده بود، به علت محبتی که از علی (ع) بر دل داشت، به شهادت رسانید و سر او را بالای نیزه برد و آن اولین سری بود که در اسلام، بالای نیزه میرفت، اما با وجود این، عدهای کار او را توجیه و او را معذور دانستهاند! [۳۸۰]
قتل حجربن عدی و حسین بن علی (ع)
معاویه، حجربن عدی کندی، از یاران دانشمند و فداکار علی (ع) را به همراه یاران پرهیزکارش که حاضر نشدند علی (ع) را لعنت کنند، به قتل رسانید، همان گونه که حسن بن علی (ع) را به دست دختر اشعث مسموم و شهید کرد. همه اهل بیت (علیهم السلام) و شیعیان آنها و بسیاری از مورخان اهل سنت نیز به این مطلب اقرار کردهاند. ابوالحسن مداینی میگوید:
وفات حسن بن علی (ع) در سال ۴۹ هجری واقع شد. وی مدت چهل روز مریض شد و در سن ۴۷ سالگی، به خاطر سمی که معاویه به وسیله جعده بنت اشعث به او خورانید، وفات یافت. معاویه هم به او وعده داده بود، اگر حسن بن علی (ع) را به قتل رساندی، صد هزار درهم به تو میدهم، و پس از آن هم تو را به ازدواج فرزندم یزید درمی آورم. اما وقتی حسن بن علی (ع) وفات کرد، معاویه، اموال را به جعده پرداخت نمود، ولی دربارهٔ ازدواج او با یزید خودداری کرد و گفت: میترسم، آنچه را به سر فرزند رسول الله آوردی، به سر فرزند من هم درآوری! [۳۸۱]
مداینی در جای دیگری مینویسد:
به خدا سوگند! معاویه به قرارداد صلح با حسن بن علی (ع) وفا نکرد، چون حجربن عدی و یاران او را به قتل رسانید و بیعت را نیز، برای فرزند خود یزید گرفت و خود حسن بن علی (ع) را با زهر مسموم و شهید نمود. [۳۸۲]
ابوالفرج اصفهانی دربارهٔ علت قتل حسن بن علی (ع) مینویسد:
معاویه تصمیم گرفت برای فرزند خود یزید بیعت بگیرد و برای این کار، مانعی سخت تر از حسن بن علی (ع) و سعد وقاص وجود نداشت، بدین خاطر، سم فرستاد و آنان را شهید کرد. [۳۸۳]
ابن عبدالبر نیز مینویسد:
دختر اشعث، حسن بن علی (ع) را زهر خورانید و بعضی گفتند که این کار، نقشه معاویه بود که با بذل مال این کار را انجام داد. [۳۸۴]
در این زمینه، روایتهای فراوانی آمده است که ما به همین مقدار بسنده میکنیم.
خلاصه اگر بخواهیم داستان همه افراد صالح و اولیای خدا، که به دست معاویه به قتل رسیدهاند را بیاوریم، مطلب به درازا میکشد و فرصت زیادی لازم است. [۳۸۵]
معاویه بسیاری از افراد را با حیله کشت، با تجاوز به قتل رسانید، در جنگها نابود کرد، چشم هایشان را درآورد، دستها و پاها و زبانهای حق گوی آنها را قطع نمود، تهمت و افترا به آنها زد، زنهای آنها را از روی مکر و حیله طلاق داد، اموالشان را غارت نمود، خانههای آنها را تصرف و گاهی خراب کرد، آنها را به جاهای دوردست تبعید کرد، با ذلت به زندانها انداخت، افراد را زنده در گور نمود و بالای منبر لعنت کرد و. . . .
معاویه بسیاری از احکام را تغییر داد و حدودی را تعطیل کرد و زشتیها و گناهان و منکرات بسیاری انجام داد. او ستمگران بی شرمی را همچون: ابن شعبه، ابن عاص، ابن سعید، ابن ارطاه، ابن جندب، مروان، ابن سحط، زیاد، ابن مرجانه و ولید را در حکومت شریک خود قرار داد، که هر کدام در ابتدا از روی ظاهر بر مردم حکومت کردند و در مراحل بعدی تا توانستند مرتکب بدترین نوع عذابها بر مردم شدند؛ زنان را به اسارت گرفتند و کودکان را به خاک و خون کشیدند!
نمونه دیگری از ظلم و ستمهایی که معاویه به مردم روا داشت، فرستادن بسر بن ارطاه به یمن برای کشتن بندگان شایسته خدا بود که در سال ۴۰ هجری رخ داد.
بسر در یمن، پیرمردان قد خمیده و کودکان شیرخوار را به خاک و خون کشید و زنان را به اسارت گرفت و اموالشان را غارت کرد. بسر در همدان نیز، زنان را به اسارت گرفت و سر برهنه به بازار برد و آنها را به میزان بلندی پا و قد فروخت، صاحب کتاب استیعاب در این باره مینویسد: «آنان اولین دسته زنانی بودند که در اسلام، اسیر شدند!» .[۳۸۶]
فاجعه دردناک دیگری که در کتب تاریخی به چشم میخورد، سرنوشت دو کودک بی گناه عبیدالله بن عباس است. عبیدالله بن عباس، از سوی حضرت علی (ع) فرماندار یمن بود. وی از شر بسر فرار کرد و عبدالله بن مدان حادثی - که جد مادری کودکان او بود - را به جای خود گذاشت. اما او به همراه هزاران نفر از نیکان، به دست بسر به شهادت رسید. کودکان عبیدالله نیز، به بیابان فرار کردند و به پیرمردی به نام کنانی پناه بردند. اما بسر آنها را پیدا کرد. کنانی از بسر خواست که از کشتن این کودکان بی گناه، صرف نظر کند و یا اگر میخواهد آنها را به قتل برساند او را نیز با آنها بکشد. بسر نیز، اول پیرمرد را کشت پس از او، آن دو کودک را جلوی چشم مادر سر برید. [۳۸۷]مادر آن دو کودک، با مشاهده آن عمل فجیع، گرفتار جنون و دیوانگی شد و در کوچهها میگذشت و در مرثیه فرزندان خود، اشعار دردناکی را میخواند. [۳۸۸]
زنی از قبیله کنانه، با خطاب به قاتل آن کودکان بی گناه، گفت:
مردان را کشتی، به چه گناهی این دو کودک را به قتل رساندی؟ به خدا سوگند! در زمان جاهلیت چنین کودکانی را نمیکشتند. به خدا سوگند! ابن ارطاه حاکم ستمگری است که به صغیر و کبیر رحم نکرد و در او عاطفه وجود ندارد و چنین کسی، سلطان بدی خواهد بود. [۳۸۹]
ابن اثیر مینویسد:
وقتی خبر شهادت آن دو کودک، به گوش امیرالمؤمنین (ع) رسید، آن حضرت به قدری ناراحت شد که دربارهٔ بسر نفرین کرد و گفت: خدایا دین و عقل او را نابود کن. دعای آن حضرت مستجاب شد و عقل و دین بسر زایل گردید و پیوسته به جای شمشیر، چوب به دست میگرفت و به افراد حمله میکرد و هذیان میگفت تا با آن وضع ذلت بار، مرگ او فرا رسید. [۳۹۰]
سایر یاران و معاونان و وزیران معاویه نیز، همچون بسر برای تحکیم پایههای حکومت خود، مرتکب چنین خطاهای هولناکی میشدند. هر کدام از آنها هزاران نفر از نیکان و مردان برگزیده را به قتل میرساندند و اعمالی مرتکب میشدند که عرش الهی را به لرزه درمی آورد و این در حالی بود که خود آنها کوچکترین احساس گناهی در برابر اعمالشان نداشتند.
محمدبن سلیم میگوید:
از انس بن سیرین سؤال کردم، آیا سمره کسی را هم کشت؟ جواب داد: مگر میشود افرادی را که سمره بن جندب به قتل رسانید، شماره کرد؟ ! [۳۹۱]
وقتی زیاد بن ابیه از سوی معاویه، حاکم کوفه و بصره بود، خود به کوفه رفت و به مدت شش ماه، سمره را در بصره جانشین خود قرار داد. وی هشتاد هزار نفر از مردم بی گناه بصره را به خاک و خون کشید و آنگاه هم که زیاد از او سؤال کرد، بیم نداشتی که بی گناهی را کشته باشی؟
سمره گفت: «اگر دو برابر آنها را هم کشته بودم، چنین ترس و نگرانی را نداشتم!» . [۳۹۲]
ابی سوار عدوی میگوید:
سمره در یک صبحگاه از قوم و قبیله من، چهل وهفت نفر از افراد شایسته را که همه از جمع آوری کنندگان قرآن بودند، به شهادت رسانید! [۳۹۳]
عوف روایت میکند:
وقتی سمره با سپاه خود وارد مدینه شد و از محله بنی اسد عبور میکرد، مردی به طور ناگهانی، از یک کوچه خارج شد و با جلوداران سپاه سمره برخورد نمود. یکی از افراد او، به آن مرد حمله کرد و نیزه خود را در دهان او فرو برد! وقتی سمره خود بر آن جریان گذشت و مرد را غرقه در خون دید، پرسید،این چیست؟
گفتند: این وضع را سپاهیان امیر، به سر این مرد آوردهاند! سمره با حالت غرور و استکبار گفت: هرگاه شنیدید، سپاه ما از راهی حرکت میکند، از نیزههای ما بترسید و خود را پنهان نمایید[۳۹۴]
همه مورخان همچون ابن جریر طبری و ابن اثیر و. . . ، در حوادث سال ۵۰هجری دربارهٔ این قضایا و جنایتهایی که سمره مرتکب آن شده است، مطالبی را آوردهاند. خیانت و جنایتهای سمره تنها در مدت شش ماه انجام شد. با این حال، بخاری در کتاب صحیح خود، او را توثیق نموده و برای احیای دین خدا، به روایت او استدلال کرده [۳۹۵]و او را با صراحت عادل معرفی نموده است! [۳۹۶]
زیادبن سمیه فاسق
طبق نظر همگان، زیادبن سمیه مرد فاسقی بود. معاویه او را والی کوفه و بصره و سراسر مشرق زمین مانند: سیستان، فارس، سند و هند کرد. او در این سرزمینها هتک حرمتهای بسیاری انجام داد و با بی حرمتی احکام الهی را تغییر داد و بسیاری از قوانین الهی را نیز تعطیل کرد. همچنین بدعتهای جدیدی تأسیس کرد و افرادبی گناه فراوانی را به قتل رسانید و. . .[۳۹۷]
با وجود چنین خطاهایی که از جانب معاویه و اطرافیان او سر زده است، باز هم بسیاری از علمای اهل سنت، او را مجتهد و تأویل گر میدانند و اعمال او و یاران او را توجیه میکنند و عذر آنها را پذیرفته شده میدانند و در عدالت و وثاقت آنها به خود تردیدی راه نمیدهند!
جنگ با علی بن ابی طالب (ع)
اهل سنت معاویه را در مورد جنگ با علی بن ابی طالب (ع) نیز، مجتهدی معذور و بی گناه میدانند، در حالی که علی (ع) برادر، وصی و جانشین پیامبر (ص) بود و چنان که در آیه مباهله[۳۹۸]آمده است، ایشان پس از بیعت، ولی مسلمانان بود. با وجود این، معاویه هنگام جنگ با او، هزاران مسلمان را به قتل رسانید، در صورتی که آن حضرت فرموده بود: « سِبابُ المُسلِم فُسُوقٌ و قِتالُهُ کُفرٌ » [۳۹۹] «دشنام به مسلمان موجب فسق و جنگ با وی، موجب کفر میگردد!»
ابن حجر عسقلانی مینویسد: رسول خدا (ص) به مناسبت داستان کسا، علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام) را تجلیل و تکریم کرد و فرمود:
اَنَا حَربٌ لِمَنْ حارَبَهُم وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَهُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداهُمْ. [۴۰۰]
من میجنگم با کسی که با اهل بیت (علیهم السلام) بجنگد و سلم و صلح دارم با کسی که با آنان از در صلح و سلامت درآید، دشمن خواهم بود با کسانی که با آنان عداوت و دشمنی داشته باشد.
همچنین پیامبر اکرم (ص) فرمود:
حَرْبُ عَلیٍّ (ع) حَرْبِی وَ سِلْمُهُ سِلْمِی. [۴۰۱]
جنگ با علی (ع) جنگ و درگیری با من است و تسلیم شدن در برابر او، تسلیم شدن در برابر من خواهد بود.
بر این منوال مطالب دیگری نیز، در کتابهای صحیح و سایر کتب حدیث و تاریخ به طور متواتر میان مسلمانان رسیده است که نیاری به آوردن همه آنها احساس نمیشود.
با این اوصاف، آنها، کسی که در برابر این همه گفتههای صریح، اقدام به اجتهاد و تأویل مینماید را، معذور و بی گناه و حتی عادل میشمارند!
در واقع، آنها کسی را معذور و توجیه میکنند که در قنوت نماز، به مردانی لعنت و دشنام میدهد که خداوند در قرآن آنها را از رجس و ناپاکی، پاک و مبرّا شمرده [۴۰۲]و برای تطهیرشان جبرئیل (ع) را فرستاده است. پیامبر (ص) به دستور خداوند به وسیله آنها با دشمنان مباهله کرده و آنها کسانی هستند که خدای متعال، مودت آنها را واجب کرده و رسول اکرم (ص) ولایت و دوستی آنها را واجب نموده است. آنها یکی از دو «ثقلینی» هستند که هر کس به آنها تمسک جوید، گمراه نمیگردد و هر کس از آنها اطاعت کند، راه هدایت به سوی خداوند را یافته است.
یکی از آنها امیر مؤمنان (ع) است که برادر، ولی، پرچمدار تأسیس دین و وصی حضرت محمد (ص) است و کسی است که پیامبر (ص) راجع به او شهادت داده است که: «او خدا و رسول را دوست دارد و موقعیت او نسبت به پیامبر، مانند موقعیت هارون نسبت به موسی است» و فرزندان او هم [حسن و حسین]، نوادههای رسول خدا (ص) و سید جوانان اهل بهشت خواهند بود» .
گذشته از آن معاویه، عبدالله بن عباس که عالم بزرگوار امت بود را در قنوت نماز لعن و نفرین میکرد، در حالی که از مقام و منزلت او آگاه بود و میدانست که ضرورت دین، احترام به او را اقتضا میکند.
به هر حال، خاندان پیامبر (ص) دارای مقامی بس رفیع هستند؛ زیرا آنها اهل بیت نبوت، معدن رسالت، محل نزول فرشتگان، مهبط وحی و معدن رحمت الهی هستند، گرچه معاویه دربارهٔ آنها به لعنت در قنوت نماز، قناعت نکرد و به همه سرزمینها اعلام کرد که در نمازهای عید و جمعه نیز، امیر مؤمنان (ع) را لعنت کنند. خطبا هم، در اجرای این بدعت کفرآمیز کوتاهی نکردند تا جایی که ناسزا به علی (ع) جزیی از خطبه بود و خطبهای خوانده نمیشد مگر اینکه یاران و انصار معاویه، علی (ع) را لعنت میکردند. این عمل خائنانه و جاهلانه تا سال ۹۹ هجری ادامه داشت تا اینکه بهترین خلیفه بنی مروان عمربن عبدالعزیز، دستور دادآن را ترک کنند! [۴۰۳]
این حوادث و رویدادها از جمله وقایع تلخی هستند که همه مورخان به آن اعتراف دارند و تمامی کتابهای تاریخی هم آن را بیان کردهاند و موضوع کاملاً آشکار است.
پیمان با معاویه
امام حسن (ع) در صلح نامهای که با معاویه داشت، با او شرط کرد که به علی (ع) ناسزا نگویند. اما معاویه آن شرط را نپذیرفت، سپس امام حسن (ع) از او خواست که دست کم در حضور آن حضرت به ایشان ناسزا نگوید. معاویه، این شرط را پذیرفت، اما به آن عمل نکرد. [۴۰۴]
روزی که امام حسن (ع) در مسجد کوفه بالای منبر بود، معاویه علی (ع) را ناسزا گفت، امام حسین (ع) که در آنجا حضور داشت، برخاست تا جلوی او را بگیرد. امام حسن (ع) او را به آرامش و سکوت دستور داد.
باز هم معاویه موضوع را تعقیب میکرد و سماجت مینمود که امام حسین (ع) از جا حرکت نمود و معاویه را رسوا و ساکت کرد. [۴۰۵]
اما معاویه دست بردار نبود و پیوسته پیش هر فاسق و فاجری، به ناسزاگویی علی (ع) زبان میگشود و تا میتوانست دیگران را نیز، به این کار وادار مینمود!
معاویه به سعدبن ابی وقاص گفت:
چرا علی (ع) را ناسزا و دشنام نمیدهی؟ سعد پاسخ داد: «به خاطر مزایا و امتیازاتی که رسول خدا (ص) برای علی (ع) قایل بود، که اگر یکی از آنها را من داشتم، برایم از داشتن شتران سرخ مو محبوب تر بود. [۴۰۶]
به احنف بن قیس دستور داد که باید منبر بروی و خواه و ناخواه به علی (ع) لعنت کنی، اما میان آنها کار به مشاجره و رسوایی کشید و چون معاویه ترسید که اگر احنف بالای منبر برود، کار رسوایی، بیشتر میشود، بدین جهت از منبر فرستادن او صرف نظر کرد. [۴۰۷]
علاوه بر این، همه میدانند که معاویه، حجربن عدی و یاران او را به این دلیل کشت که آنها حاضر نشدند، از او اطاعت کنند و به علی (ع) ناسزا بگویند، در صورتی که اگر از او متابعت میکردند، جان آنها محفوظ میماند.[۴۰۸]
معاویه به عبدالرحمن بن حسان غفری دستور داد که علی (ع) را لعن کند، اما او زیر بار نرفت، آنگاه او را دستگیر کرد و پیش زیادبن ابیه فرستاد و دستور داد او را به بدترین شکلی به قتل برساند! زیاد هم، عبدالرحمن را، زنده زیر خاک کرد!
به هر حال، معاویه هم خود در مجامع عمومی به علی (ع) ناسزا میگفت و هم دیگران را در همه جا برای انجام این گناه، تهدید و تشویق مینمود، در حالی که پیامبر (ص) فرموده بود: «مَن سَبَّ عَلِیّاً فَقَدْ سَبَّنِی .»[۴۰۹]؛ «هر کس علی (ع) را دشنام و ناسزا بگوید، به من ناسزا گفته است» .
امّ سلمه نیز، میگوید: «سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ (ص) یَقُولُ: مَنْ سَبَّ عَلِیّاً فَقَد سَبَّنِی !» [۴۱۰]؛ «از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: هر کس علی (ع) را دشنام دهد به من دشنام داده است» .
دوستی و دشمنی با علی (ع)
ابن عبدالبر مینویسد: پیغمبر (ص) فرمود:
مَن أَحَبَّ علیّاً فَقَد أَحَبَّنی وَ مَن أَبغَضَ عَلیّاً فَقَد أبْغَضَنی، وَ مَن آذَی علیّاً فَقَد آذانِی وَ مَن آذانِی فَقَد آذَی الله. [۴۱۱]
هر کس علی (ع) را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس با علی عداوت و دشمنی کند، با من دشمنی نموده و هر کس علی (ع) را آزار رساند، به من آزار رسانده و هر کس مرا آزار رساند، به خدا اذیت و آزار رسانده است!
همچنین آن حضرت فرمود:
ما بالَ اَقْوامٌ یُبْغِضُونَ علیّاً وَ مَنْ اَبْغَضَ عَلیّاً فَقَد اَبْغَضَنِی، وَ مَنْ فارَقَ عَلیّاً فَقَدْ فارَقَنِی، اِنَّ عَلیّاً مِنِّی وَ اَنَا مِنْهُ، خُلِقَ مِن طِینَتِی وَ خُلِقْتُ مِنْ طِینَهِ اِبْراهیمَ، ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ. [۴۱۲]
چه شده است، افرادی که با علی (ع) دشمنی میکنند؟ در صورتی که هر کس با علی، عداوت و دشمنی کند، با من دشمنی نموده و هرکس از علی جدا شوداز من جدا شده، زیرا علی از من است و من از علی هستم، وی از طینت و خمیرمایه من آفریده شده و من از طینت ابراهیم خلق شدهام و ذریهها و نسلها بعضی از دیگری هستند [۴۱۳]و خدا هم بر این معنی، بینا و آگاه است.
سپس رسول خدا (ص) برید که آنجا حضور داشت را مورد خطاب قرار داد و فرمود: «ای برید! مگر نمی دانی بهترین زنان در خانه علی است و او ولی پس از من است؟» . [۴۱۴]
عمران بن حصین میگوید: رسول خدا (ص) فرمود:
ماذا تُریدُونَ مِن عَلیٍّ؟ ماذا تُریدُونَ مِن علیٍّ؟ ماذا تُریدُونَ مِن عَلیٍّ؟ اِنَّ عَلیّاً مِنّی وَ اَنَا مِنْه، وَ هُوَ وَلیُّ کُلِّ مُؤمنٍ مِنْ بَعدِی. [۴۱۵]
از جان علی (ع) چه میخواهید؟ از جان علی چه میخواهید؟ از جان علی چه میخواهید؟ [چرا به او آزار میرسانید؟] علی از من است و من از علی هستم و او پس از من سرپرست هر مؤمنی خواهد بود.
در این باره، ابن عبدالبر مینویسد: طایفهای از صحابه روایت کردهاند، که رسول خدا (ص) به علی (ع) فرمود:
لایُحِبُّکَ اِلاّ مُؤمنٌ وَ لایُبْغِضُکَ اِلاّ مُنافِقٌ وَ کان عَلیٌّ رَضِیَ اللهُ عَنهُ یَقُولُ: وَاللهِ اِنَّهُ لَعَهِدَ النَّبِیُّ الاُمِّیُّ اَنَّه لایُحِبُّنِی اِلاّ مُؤمِنٌ وَ لایُبْغِضُنِی اِلاّ مُنافِقٌ. [۴۱۶]
تو را دوست نمیدارد، مگر شخصی که مؤمن باشد و با تو دشمنی نمیکند، مگر کسی که منافق باشد و خود علی (ع) نیز، پیوسته تکرار میکرد: به خداسوگند پیامبر با من عهد کرده است، که دوست نمیدارد مرا، مگر شخص مؤمن و دشمنی نمیکند با من، مگر شخص منافق!
این حدیث نیز، به طور متواتر روایت شده که پیامبر (ص) فرمود:
مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ [۴۱۷]اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَه وَ اَدْرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیْثُ دار. [۴۱۸]
هر کس من مولای او هستم، علی (ع) نیز، مولای اوست، خدایا دوست بدار کسی که علی (ع) را دوست بدارد و دشمن بدار کسی که علی (ع) را دشمن بدارد، یاری کن کسی که علی (ع) را یاری کند و خوار گردان کسی که علی (ع) را خوار کند و بچرخان حق را هر جا که علی (ع) میچرخد.
متونی که در جهت لزوم محبت علی (ع) و حرمت دشمنی با او نوشته شده، بسیار فراوان است و جمع آوری و بررسی همه آنها در این بحث میسر نیست، اما خوانندگان منصف و علاقه مندی که خواهان تحقیق و دست یافتن به حق میباشند را، به کتاب دیگر خود، به نام سبیل المؤمنین که در این زمینه تألیف نمودهام، ارجاع میدهم.
این اثر، برای کسانی که در برابر دلیل و برهان و منطق، تعهد و بصیرت دارند، راه گشای مفیدی خواهد بود.
به هر حال، اگر اجتهاد و استنباط معاویه در برابر نصوص و متون صحیح، جایز باشد، استدلال و تأویل کسانی که با ادله صحیح و صریح شرعی، اجتهاد و استنباط میکنند و محور کار آنها احکام و قوانین شرعی است نیز، صحیح خواهد بود.
علاوه بر این، آنها برای احیای دین خداوند و اجرای سنت نبی اکرم (ص) استدلال و استنباط میکنند، در حالی که معاویه برای دست یافتن به حکومت و ریاست و سلطنت [۴۱۹]چنین تأویلهایی را انجام میداد و خلافت را از مسیر خود تحریف میکرد و با علی (ع) میجنگید و تمام این اعمال و رفتارهای او بخاطر عقدههایی که از شکست جنگ بدر و اندیشههایی که از کینههای جاهلی به وجود آمده بود، ناشی میشد!
اما مسلمانان مظلوم و مساکین دین اسلام، به حکومت و سلطنت طمعی ندارند و در پی انتقام جویی و اهداف و اغراض دیگری هم نیستند، بلکه آنها تنها تأویل و استدلال را پیروی میکردند، که اگر به حق رسیده باشند، مأجورند و اگر خطا هم کرده باشند، معذور خواهند بود.
فصل دهم آیا میتوان شیعه را تکفیر کرد
اشاره
در این فصل، به بررسی قسمتی از فتواها و نظریههای کسانی که «شیعه» را کافر دانستهاند، به همراه ادلهای که در این زمینه اقامه میکنند، میپردازیم.
شیخ نوح حنفی در کتاب خود، «فتاوی حامدیه» ، در پاسخ دلیل لزوم جنگ با شیعه و کشتن آنها، چنین میگوید:
خدا تو را سعادتمند گرداند، بدان که آنان کافر، یاغی و فاجرند و به همه گونه کفر و تجاوزگری و عناد عقیده دارند، مرتکب انواع فسق و زندقه و الحاد میشوند، و هر کس در کفر و الحاد و وجوب قتل آنان شک و تردیدی داشته باشد، خود نیز، مانند آنان کافر خواهد بود!
شیخ نوح حنفی، علت وجوب و جواز قتل شیعه را، کفر و تجاوزگری آنها میداند و میگوید: «اما تجاوزگری آنان بدین جهت است که از اطاعت و فرمان امام (که خداوند متعال، ملک او را تا قیامت پایدار بدارد) ، خارج شدهاند و خداوند هم میفرماید: «با ستمگران تجاوزکار بجنگید، تا به فرمان خدا درآیند!» [۴۲۰]و امر هم دلالت بر وجوب میکند و بر مسلمانان واجب است دعوت امام را، در مورد جنگ با این عصیان گران که در زبان رسول خدا ملعون واقع شدهاند، اطاعت کنند و تأخیر هم در این کار جایز نیست، بلکه باید امام را برای قتل آنان حمایت کنند!
اما کفر آنان به خاطر این است که آنان، احکام دین را سبک میشمارند، مسایل شرع را به استهزاء میگیرند، به علم و دانشمندان اهانت میکنند، محرمات را حلال دانسته و نسبت به مقدسات، پرده دری مینمایند. اضافه بر این، آنان خلافت شیخین را قبول ندارند، موازین دینی را سبک میانگارند، نسبت به عایشه صدیقه بدزبانی دارند و در مورد «قصه افک» در حق او مطالب ناروایی به زبان میآورند که در شأن او نیست، با وجود اینکه خداوند متعال، ضمن آیات متعددی او را تبرئه نموده است. [۴۲۱]
بنابراین، چون آنان قرآن کریم را تکذیب کرده و بدین وسیله به پیغمبر (ص) و خانواده وی، دشنام میدهند، چنین گناه بزرگی را مرتکب شدهاند.
و بالاخره آنان، به شیخین ناروا میگویند که خدا روی آنان را در دو جهان، سیاه گرداند!» تا اینکه میگوید: «بنابراین، قتل این کفار اشرار، واجب است، خواه توبه کنند یا نه؟ چنان که میتوان زنان و کودکان آنان را به اسارت و بردگی گرفت! !»[۴۲۲]
به قطع، هیچ انسان غیرتمند و جوانمردی توان شنیدن این تهمتهای ناروا را ندارد. خدا و رسول خدا نیز این مطالب زشت و ناحق را نمیپسندند. این ادعاها و تهمتها، تنها دامنه اختلاف را میگسترد و امید ائتلاف و اتحاد را کم میکند و راه صلح و آشتی را مسدود مینماید.
و اما کسی که چنین فتوایی را داده است، آیا میداند که به خاطر این فتوی، تاکنون چه تعداد مسلمان بی گناه کشته شدهاند و چه تعداد از زنان آزاده اهل نماز و فتوت، مورد هتک حرمت قرار گرفتهاند و چه تعداد از کودکان و فرزندان اسلام، به اسارت و آوارگی درآمدهاند؟ و تا چه حد به احکام الهی بی حرمتی شده است؟ آیا او میداند که به موجب این عمل چقدر مال و ثروت تاراج شده، چه تعداد شهرها و آبادیهایی که مردم آن، اهل نماز و قرآن بودهاند را خراب و ویران کرده است؟
آیا او میداند که در اثر این عمل ناحق، چه اندازه قلب رسول اکرم (ص) را جریحه دار کرده و چشم آل محمد (ص) را گریان نموده است و تا چه اندازه موجب به وجود آمدن فتنه و آشوب در جوامع اسلامی شده که به خاطر آن، شوکت و عظمت مسلمانان درهم شکسته و در نتیجه، دشمنان اسلام به عزت و قدرت رسیدهاند؟
و آیا او میداند که چه مخالفت بزرگ و جبران ناپذیری با احکام الهی کرده و به خاطر تکفیر مسلمانان، چه بار سنگینی را عهده دار شده است؟ قرآن در این باره میفرماید: «آنان که به آنچه خدا نازل فرمود، حکم و قضاوت نکنند، به یقین به کفر آلوده شدهاند» . [۴۲۳]
ای کاش او میدانست که «شیعه» همواره در جهت حفظ احکام الهی و نوامیس شریعت، نهایت سعی و کوشش خود را میکند و برای اوج دادن به احکام قرآن، تمام دقت و احتیاطش را به کار میبرد.
شیعه کوشیده است تا بتواند تمسک به دو یادگار پیامبر (ص) را استحکام ببخشد و سنت را بر آن شیوهای که خاندان پاک پیامبر (ص) استوار ساختند، متابعت و استمرار دهد.
شاید این فتوی دهنده گمان کرده، به خاطر عداوت و کینهای که با شیعه دارد،میتواند آنها را با این تهمتهای دردناک به سقوط و نابودی بکشاند! در صورتی که تیر او به خطا رفته و مرکب او، در راه مانده و او در سنگلاخهای شب تاریک، خود را به زحمت و مشقت و سرانجام گمراهی انداخته است!
به خدا سوگند که او با بیان این تهمتها و دروغها تنها به امانت علم و دانش خود، خیانت نموده و خود را در میان دانشمندان جهان اسلام، رسوا کرده و بدین ترتیب، در ردیف دشمنان پیامبران قرار گرفته است؛ اگرچه این مفتی، اهانتهای بزرگی را به تشیع نسبت داده است اما در واقع، نتیجه آن چیزی جز عظمت و اعتلای تشیع نبوده است؛ زیرا روش تشیع «سنت الهی» است، که از قبل امضا و تثبیت شده و هرگز سنت خداوندی، تغییرپذیر، نخواهد بود. [۴۲۴]
خداوند، بارها پاسخ این ناآگاهان گنه کار را داده است و در جایی نیز، میفرماید:
یهود گفتند دست خدا بسته است، در حالی که دست خود آنها بسته است و به خاطر آنچه گفتند، مورد لعنت خدا واقع شدند، بلکه دستهای خدا باز است و به هرگونه بخواهد انفاق میکند.[۴۲۵]
دلیل این قتل و کشتارها چیست
اشاره
آن مرد مفتی، جواز قتل و کشتار شیعه را، دو علت تجاوزگری و کفر، عنوان کرده بود، در صورتی که خدا و رسول (ص) و هر صاحب فضیلتی از بندگان خدا، میداند که او با این فتوی، ظلم و تجاوز بزرگی را به شیعه روا داشته است، همان گونه که دشمنان پیامبران نیز، به آنها نسبت جنون و جادوگری میدادند. اماشما عزیزان، قضاوت کنید که چه زمان شیعه در برابر حکومت حق خود، تسلیم نشده و چگونه علیه حکومت خود تجاوز نموده است؟ آیا زمانی بوده که آنها در پرداخت مالیات، خراج و. . . تأخیر کرده باشند؟ آیا آنها تا به حال از جهاد با دشمنان، طفره رفتهاند؟ یا در جلوداری سپاه، کوتاهی داشتهاند؟ آیا در ارتش، تعلل و عقب روی کردهاند و در خدمت خود به حکومت، خیانت نمودهاند؟
خدا را گواه میگیریم که چنین نبوده است و آن را هم جایز نمیدانستهاند، و کسی هم که چنین نسبتهای ناحق و ناروایی را میدهد، میداند [۴۲۶]که آنها از او متنفراند و نیز، در باطن میداند که شیعه، از آنچه به او نسبت میدهند، فاصله زیادی دارد. او با عنوان کردن این فتوا قصد داشته فرمانروایان را نسبت به شیعه بدبین کند، تا از منزلت آنها کم کند و از بهره و منفعتی که ممکن است از سوی دولتها نصیبشان شود، محرومشان کند و ارتباط آنها نیز، با برادران اهل سنت خود، قطع گردد. در حالی که آنها «نباید گمان کنند، از آنچه ستمگران انجام میدهند، خدا غافل است و چشم پوشی میکند» . [۴۲۷]
دربارهٔ کفر شیعه، مطالبی را ادعا میکند که هیچ خداشناسِ خداترسی جرأت عنوان آن را ندارد و کسی که سند دینی و متون متواتر از سوی پیامبر (ص) نداشته باشد، هرگز چنین اقراری نخواهد داشت که نسبت به افراد نماز و حج گزار و زکات پرداز و روزه گیر و بالاخره اهل شهادت و مؤمن به قیامت، زبان به تهمت و افترا باز کند!
در اوایل این کتاب، فصل دوم را برای معرفی و بیان «اسلام و ایمان» آوردیم، در فصل سوم نیز، تعدادی از روایتهایی که اثبات کننده عظمت آنها است را بیان کردیم که با مطالعه و بررسی آنها مشخص میشود که قوانین اسلام، با ایمان شیعه ثابت و استوار است و همین روایتهای صحیح متواتر، بیان کننده عظمت و احترام شیعه در دنیا و آخرت است. بدین ترتیب، به خوبی روشن میشود که آنچه صاحب فتوا به آن استناد کرده است، از بارزترین مصداقهای تهمت و افترا و تزویر است که هیچ انسان با شعور و حتی هیچ کودک عاقلی نیز، حاضر نیست آن را باور کند!
روی هم رفته، دلایل و مدارک او حاوی شش مطلب است که ما با رعایت حفظ امانت، آن را نقل میکنیم و به تحلیل و پاسخ آن میپردازیم:
آیا شیعه احکام دین را سبک شمرده است
آنها گمان کردهاند، که شیعه، دین را سبک شمرده و احکام شرع را به استهزاء گرفته است. اما، دروغ و بی اساس بودن این ادعا، کاملاً آشکار است؛ زیرا شیعه دقیقترین و احتیاطکارترین افراد مسلمان هستند. کتابهای اصول و فروع و تفسیر و حدیث شیعه نیز، انباشته شده از احکام و دستورهای دقیق است که هر انسان با وجدانی، با مراجعه به آنها حقیقت را درک میکند و احتیاجی به دلیل و برهان ندارد.
وإذا استطال الشَّیء، قام بنفسه و صفات ضوء الشَّمس تذهب باطلاً [۴۲۸]
هرگاه چیزی استمرار داشته باشد و تکرار شود، استوار میگردد و شعاع نور خورشید، تاریکی باطل را از بین میبرد.
ای کاش آنچه مدعی شدهاند را به ما نشان میدادند و روی مسایل شریعت مقدس که در نظر آنها مورد استهزاء شیعه قرار گرفته است انگشت اشاره میگذاشتند!
آیا شیعه مقام عظیم خدای متعال را سبک انگاشته و گاهی او را به مخلوق تشبیه نموده و یا سخن قبیح دیگری را دربارهٔ خداوند به زبان رانده است؟
آیا شیعه، انبیا و اوصیای گرامی را دشنام داده و دربارهٔ آنها چیزی گفته که در شأن آنها نبوده است؟ مگر خدای ناکرده به ساحت مقدس «خیر البشر» نسبت «هجر» و هذیان داده است؟
به یقین هرگز چنین نیست؛ آنها بزرگترین تقدیس را برای خدا و عمیقترین تنزیه را برای انبیا و بیشترین تعظیم را برای خلفای آنها مبذول داشته و نیز، دربارهٔ قوانین اصولی، با محکمترین دلیل، و در مورد فروع، با شدیدترین احتیاط و دربارهٔ پذیرش حدیث، بهترین روش را به کار بردهاند تا حقایق برایشان محرز شود.
از کسانی که خواستار تحقیق و تفحص هستند، میخواهیم که به اصول و فروع شیعه مراجعه کنند[۴۲۹]تا حقیقت را بیابند؛ زیرا اگر کسی به سرزمینهای شیعه نشین برود و با آنها معاشرت داشته باشد، مشاهده میکند که زن و مرد و کوچک و بزرگ آنها در ادای نماز، زکات، روزه، حج و سایر احکام واجب کوتاهی نمیکند و جز تعداد کمی از افرادی که به خاطر معاشرتهای نامناسب، بی بندوبار شدهاند، کسی را نمیتوان یافت که نمازهای پنج گانه را ترک کند و از روزه گرفتن خودداری نماید، مگر اینکه عذری داشته باشد؛ زیرا اگر کسی به عمد روزه خود را بخورد، به بیست وپنج ضربه شلاق محکوم میشود و اگر این کار را دو مرتبه تکرار کرد ومجازات شد و از کار خود دست برنداشت و برای بار سوم و چهارم آن را تکرار کرد، حکم اعدام در حق او جاری میگردد و این نظر، مورد اتفاق علمای شیعه است.
البته، این حکم دربارهٔ افراد بی بندوبار اجرا میشود. اما اگر منکر باشد و وجوب نماز و روزه و زکات و حج و خمس و سایر ضروریات اسلام مانند: حرام بودن زنا، لواط، سرقت، شرب خمر، غیبت و افساد در زمین و این نوع جرایم را مرتکب شود، یا دربارهٔ چیزی از این گونه احکام شک و تردید داشته باشد، به مجرد شک و انکار، محکوم به قتل میگردد.
در حقیقت، شیعه در احکام، دارای یک سلسله امتیازاتی است به عنوان مثال، اگر نماز و روزه و حج بر گردن کسی باشد که فوت شده است، از میت برای جبران آن عمل عبادی، نایب میگیرند، چنان که اگر در ذمه میت، زکات یا خمس یا مظالم دیگری وجود داشته باشد، مانند سایر دیون، ولی او، این بدهیها را از اصل دارایی او پرداخت مینماید، اگرچه وصیت نکرده باشد.
همچنین شیعه، در همه عبادتها و معاملهها و ایقاعها و سایر مسایل شرعی، نهایت احتیاط و دقت را مینماید. بر اساس این توصیفات و توضیحات، چگونه آن فتوی دهنده، جرأت میکند که آن همه افترا و تهمت را به ساحت شیعه وارد آورد، و او را در امر دین و شرع مطهر، بی اعتنا و استهزاکننده معرفی نماید؟
آیا به علم و مقام دانشمندان اهانتی کرده است
مستمسک دیگر آنها این است که شیعیان را اهانت کننده به علم و دانشمندان معرفی میکنند.
در این باره باید گفت که ای اهل انصافی که انصاف شما را ماجراجویان فتنه انگیز، به تاراج بردهاند، آیا بهتانی از این سبک تر و توجیهی از این پست تر سراغ دارید؟
آنها دربارهٔ شیعه این چنین میگویند! در حالی که خود شیعه مؤسس علوم بودهاند و رشتههای حکمت و تألیف را خود تحکیم بخشیدهاند و در این رهگذر نیز، به مقام والا و باارزشی دست یافتهاند و همچنین در علوم اصول و فروع هم، گوی سبقت را از دیگران ربودهاند؟ [۴۳۰]
شیعه چگونه و از چه طریقی توانسته است به مقام علم و دانش اهانت کند؟ آیا به وسیله مدارسی که خود، آنها را تعمیر کردهاند؟ و یا به وسیله مراکز و شهرهایی که برای آموختن و گسترش علم به آن هجرت کردهاند و شاید تا صرف وقت و عمر و اموال خود که در راه علم و آموختن و یاد دادن آن صرف کردهاند؟ به هر حال باید گفت که برخلاف تهمتهایی که به شیعه وارد کردهاند، اهل تشیع نه تنها توانستهاند قواعد و اصول علم را با دلایل و براهین استوار استحکام ببخشند، بلکه راه علم و دانش را برای جهانیان نیز هموار کردهاند.
حال این سؤال مطرح میشود که آنها بر اساس چه مبنا و مدرکی شیعه را متهم به اهانت به علم و عالم کردهاند، در صورتی که هر شخص اهل و نااهلی، میداند که دانشمندان بالاترین و بهترین تعظیم و تجلیل را از شیعه سراغ دارند تا جایی که در تبیین وقایع و حوادث علمی دنیا و دین، شیعه تنها به آنها مراجعه میکند.
در این بین، گاهی علما و قاضیهای رشوه خوار عالم نمایی نیز، بودهاند که به خاطر پست و مقام و جلب منافع مادی، دست به اعمال ناشایستی میزدند، البته این افراد نه تنها مورد احترام نیستند، بلکه بر مسلمانان واجب است، آنها را از خود وجامعه خود طرد نمایند و از آنها دوری کنند؛ زیرا آنها مایه ننگ دین و آبروی مسلمانان هستند!
اما با این اوصاف، تکلیف خود صاحب فتوی که به دانشمندان بزرگ شیعه و حافظان شریعت اهانت نموده است، چه خواهد بود؟ مگر او نگفته بود: «هر کس در کفر و الحاد و وجوب قتل و جواز قتل (علمای شیعه) تردید کند، او خود مانند آنان کافر است؟ !» .
مگر نه این است که بسیاری از علمای بزرگوار اهل سنت، در تکفیر شیعه توقف و تردید کردهاند؟ طیف وسیعی از آنها به مسلمان بودن شیعه فتوا دادهاند؟ [۴۳۱]
با این فتوا نه تنها علمای شیعه تکفیر شدهاند، بلکه نامبرده به تکفیر عالمان بزرگ اهل سنت، مانند: ابوحنیفه امام اشعری، امام شافعی، سفیان ثوری، ابن ابی لیلی، داودبن علی، حسن بصری، سعیدبن مسیب، ابن عُییْنه، ابن سیرین، زهری، ابوطاهر قزوینی، امام سبکی، ابومحاسن رویانی و علمای سابق بغداد، اقرار نموده است! [۴۳۲]
همچنین این مفتی، بزرگانی همچون، ابن حزم ظاهری، شیخ بزرگ ابن عربی، عارف شعرانی، صاحب فتح القدیر، ملاعلی حنفی، ابن تیمیه، ابن عابدین، نبهانی و عالمان دیگر اهل سنت را تکفیر کرده؛ زیرا این عالمان به اسلامِ معتقدان به ارکان خمسه، اعم از شیعه و دیگران حکم کردهاند!
بنابراین، اگر اهانت به علم و دانشمندان، موجب و ملاک کفر افراد باشد، صاحب فتوای فوق، کافرترین کفار خواهد بود؛ زیرا وی با فتوای خود، به همه ائمه مسلمانان و علمای موحد، تهمت و اهانت روا داشته است.
چه کسی حرام را حلال کرده است
آنها مدعی اند که شیعه، محرمات را حلال کرده و احکام محترم را، سبک شمرده است!
با بررسی و مطالعه کتابهای شیعه امامی، اعم از متن و شرح قدیم و جدید، پی خواهید برد که اهل بیت (علیهم السلام) - که از آنچه در بیت میگذرد نسبت به سایرین آگاه تراند - دورترین افراد، از اعمال حرام و دقیقترین افراد، در حفظ احکام الهی هستند.
آیا آنها در کتب فقهی خود، فتوا ندادهاند که مرد عاقل و بالغ محصنی، که مرتکب زنا و عمل منافی عفت شده را باید هم شلاق زد و هم سنگسار نمود؟
آیا آنها، دربارهٔ کسی که، تجاوز به عنف کند و با محارم خود هم بستر شود و راجع به مرد «ذمی» که با زن مسلمانی مرتکب زنا شود، حکم قتل و اعدام نمیدهند؟ !
آیا آنها فتوا نمیدهند که، اگر مرد زن دار با دختر بچهای، یا با زن دیوانهای و یا با زن بی شوهری زنا بکند و یا زن شوهرداری با بچهای مرتکب زنا شود، باید آنها را صد ضربه شلاق زد؟
آیا فقه شیعه نمی گویدکه اگر مرد آزاد بدون زنی، مرتکب زنا شود، باید او را صد ضربه شلاق زد و سر او را تراشید و به مدت یک سال او را تبعید نمود؟
آیا فقه تشیع تصریح نمیکند که اگر، غلام و کنیز بالغ و عاقل، با یکدیگر زنا کنند، باید به هر کدام پنجاه تازیانه زد؟
آیا دربارهٔ کسی که نصف او آزاد شده و نصف دیگر وی، در قید بردگی است، فتوا نمیدهند که به همان حدی که آزاد شده، باید مجازات آزاد و در آن حدی که برده است، باید مجازات برده را اعمال نمود؟
آیا به کسانی که در زمان محترم و مکان مقدسی، مرتکب زنا میشوند، به خاطر هتک حرمت زمان و مکان، مجازات بیشتری را منظور نمیدارند؟
آیا در مورد مرد آزاد بالغی که مرتکب «لواط» میگردد، فتوا نمیدهند که باید به وسیله شمشیر، یا سنگسار نمودن، یا پرتاب از بالای بلندی، یا خراب کردن دیوار روی او، او را به قتل برسانند؟ !
آیا میدانید گاهی چنین افرادی را میسوزانند؟ و این حکم برای محصن و غیر محصن، یکسان و ثابت است؟
آیا میدانید که آنها دربارهٔ مفعول لواط، اگر بالغ و عاقل باشد و با میل خود مرتکب این عمل شنیع شده باشد، فتوای قتل او را میدهند؟
آیا چنین نیست که حتی اگر کودک و مجنونی، خواه فاعل باشند یا مفعول و مرتکب عمل منافی عفت شوند تأدیب و تعزیرشان مینمایند؟
آیا ملاحظه کردهاید، شیعه دربارهٔ عاقل و بالغ و مختار، خواه محصن باشند یا غیر محصن و تن به «تفخیذ» بدهند، به هر یک از فاعل و مفعول، حکم صد ضربه شلاق را صادر مینماید؟
آیا آنها دربارهٔ هر یک از «مساحقه» کنندگان، حکم صد ضربه شلاق را اعمال نمیکردند؟
آیا فقهای شیعی، دربارهٔ مجازات «قیادت» و دلالی عمل منافی عفت، هفتادوپنج ضربه شلاق و دربارهٔ کسانی که «قذف» و تهمت میزنند، یا میگساری می کنند، حکم هشتاد ضربه شلاق را صادر نمیکنند؟
آیا میدانید در فقه شیعی، اگر کسی دزدی کرد برای بار اول، چهار انگشت دست راست او را قطع میکنند و اگر بار دوم مرتکب سرقت شد، پای چپ او را از مفصل مچ میبرند و در مرتبه سوم، به حبس ابد محکوم مینمایند و چنانچه برای بار چهارم دست به دزدی زد، او را اعدام میکنند؟ !
در این باره احکام فراوان دیگری نیز، وجود دارد [۴۳۳]که ما به همین مقدار بسنده میکنیم.
اما کسانی که تفصیل و تحقیق این احکام را میخواهند، میتوانند به ابواب کتب فقهی شیعه امامی و احادیثی که در این زمینهها مورد استناد قرار میگیرند مراجعه کنند. [۴۳۴]
با مطالعه و بررسی این کتابها درمی یابید که شیعه در انکار منکرات و تعظیم حرمات و مجازات مجرمان نسبت به تمام فرق اسلامی امتیاز و حق تقدم خاصی دارند، تا جایی که نسبت به مجرمان برخی از گناهان، دو مرتبه حد جاری میکنند و در مرتبه سوم، متخلف را به قتل میرسانند و گاهی هم که جانب احتیاط را پیش میگیرند، برای مرتبه چهارم گنهکار را اعدام مینمایند و هیچ کس فتوا نمیدهد برای مرتکب مرتبه پنجم، مجازات اعدام را تأخیر بیندازند. البته این نوع مجازات، برای کسانی است که گناه را بدون اینکه حلال بدانند، انجام میدهند. اما کسانی که نخست حرام را حلال میدانند و سپس مرتکب آن میشوند، به مجرد اثبات آن، اعدام میشوند.
بدین ترتیب، آیا دین و مروت، اجازه میدهد که با این توصیفات شیعه، به استحلال محرمات و هتک حرمات متهم شود؟
به خدا سوگند که شیعه از آنچه به او نسبت میدهند، بیزار است و مقام و منزلت او بالاتر از این است که در قاموس او این خصلتها وجود داشته باشد. بلکه آن شخص ناصبی، صفات و گناهانی که در خود وجود داشته را به دیگران نسبت داده است! زیرا او با آن فتوایی که داده، انواع و اقسام محرمات را حلال شمرده است، به
عنوان نمونه دروغ و بهتان و ظلم و دشمنی و تکفیر مؤمنان و ایجاد جنگ و آشوب میان مسلمانان را حلال دانسته است و بدتر از همه قتل و غارت اموال شیعه که رکن مهم و اساسی اسلامی هستند، و اسارت زنان نمازگزار و کودکان بی گناه آنها را نیز، تجویز نموده است!
همین فتوا موجب شد که، حدود چهل هزار نفر از مسلمانان حلب، از سرزمین خود آواره شوند و اموالشان به غارت رود و مابقی نیز، از وطن خود اخراج و به نیل و نغاوله و ام الصمد و دلبوز و فوعه و دیگر جاها کشانده شوند.
و به موجب همین فتوا، امیر ملجم پسر امیر حیدر، در سال ۱۱۴۷ه به جبل عامل هجوم برد و تا جایی که میتوانست بی ناموسی و قتل و غارت و خرابی از خود به جای گذاشت. او روز «واقعه انصار» را به وجود آورد، سرانجام یک هزاروچهارصد نفر از مؤمنان را اسیر کرد و به بیروت برد و در خرابهها و مزبلهها زندانی کرد که همه آنها با نهایت ذلت و فضاحت جان خود را از دست دادند!
و همین فتوا بود که باعث شد در طول تاریخ، آن قدر وقایع تلخ و حوادث شوم به وجود آید که روی تاریخ را سیاه کند.
دو خلیفه پس از پیامبر (ص)
اشاره
آنها بر این باورند که شیعه، منکر خلافت خلیفه اول و دوم است و با زدن این اتهامها میخواهند، در میان ملت اسلام، اختلاف و آشوب به وجود آورند. در صورتی که شیعه و هر انسان باشعور و با وجدانی، میداند و معترف است که پس از پیامبر (ص) ، این دو خلیفه از سال ۱۱ تا ۲۳ هجری خلافت کردند و فتوحاتی نیز، انجام دادند، تا اینکه به تدریج خلافت به صورت یک نظام سیاسی درآمد و به دلیل اقتضای زمان، از محل ابتلا خارج گردید!
اما اکنون چه لزومی دارد که مسایل گذشته که تکرار آن موجب اختلاف بین مسلمانان میشود و چندان هم آثار و نتایج عملی بر آن مترتب نیست را، مورد بحث و گفت وگوی بیهوده قرار دهیم؟
پس، بهتر است به سیاست و شرایط امروز توجه کنیم و خود را از آن سیاست گذشته وارهانیم؛ زیرا شرایط زمان اجازه نمیدهد که دفینههای تاریخی را نبش و کینههای گذشته را برانگیخته سازیم.
امروزه، مسلمانان باید هوشیار باشند که دشمنان بزرگ و خطرناکی در کمین شان هستند و این مشاجرهها و اختلافها، تنها موجب نابودی مسلمانان میشود.
علاوه بر این، چه دلیلی وجود دارد که ما امروز، مسلمانان را به خاطر سیاست و خلافت گذشته تکفیر کنیم. در حالی که همه مسلمانان معتقدند که این دست از مسایل، نه اصول دین است و نه اساس اسلام و ما نیز، مشاهده کردیم که به استناد روایتهایی که از رسول خدا (ص) رسیده بود و معنی اسلام و ایمان را بیان میکرد، در نظر اهل سنت، سخنی از اینکه خلافت جزو آن باشد، نبود. [۴۳۵]
در میان مسایلی هم که موجب احترام خون و عرض و اموال مسلمانان بود، موضوع خلافت قرار نداشت و همچنین از جمله وظایف و شرایط داخل شدن به بهشت نیز، به حساب نیامده بود! [۴۳۶]
بنابراین، امکان دارد افرادی هم با ادله شرعی و عقلی، در این مسئله اجتهاد و استنباط کرده و منکر خلافت شده باشند. در این صورت، با چه دلیل و مدرکی میتوان آنها را به خاطر تأویل و اجتهادی که کردهاند، تکفیر نمود و از اسلام خارج دانست؟ درحالی که آنها هرگز با حقیقت و درستی کینه و دشمنی ندارند، بلکه از دلایل شرعی و شرایطی پیروی میکنند که خلیفه پیامبر (ص) باید دارای آن باشد، از جمله:
ایشان نباید سابقه کفر داشته باشد، معصوم باشد، عهد و پیمان رسول خدا (ص) را تثبیت کند و دیگران نیز، بر او فضیلت و برتری نداشته باشند!
دلایل آنها نیز، برای اثبات این مطلب، چیزی است که در کتاب و سنت و عقل، فراوان موجود است اما در این بحث، مجال آوردن آن نیست.[۴۳۷]
حال، اگر همان گونه که شما میگویید، شبهه را قوی تر فرض کنیم، باز هم چون مطلب خود را از کتاب و سنت استنباط کردهایم و به قطع و یقین رسیدهایم، به طبع ما مصیب به حق خواهیم بود[۴۳۸]و اگر خطا هم کرده باشیم، علما اجماع نظر دارند که مجتهد خطاکار، معذور است، اگر اجتهاد او در غیر اصول دین باشد. [۴۳۹]
گذشته از آن، حتی اگر مسئله خلافت را بر اساس نظر آنها از اصول دین فرض کنیم، انکار آن باز هم موجب کفر نمیگردد؛ زیرا آنها خلافت را از ضروریاتی نمیدانند که انکار آن، به انکار و تکذیب پیامبر (ص) برگردد، همچنان که به نظر منکران، موضوع از مسایلی نیست که بر آن اتفاق نظر وجود داشته باشد، تا مخالفان با اجماع علما مخالفت کرده باشند. آنها از کتاب و سنت نیز، شبهه وارد کردهاند که آنها را از اعتقاد به آن منع میکند! همان طور که میدانید، شیعه به اینکه امامت را از اصول دین میداند هرگز اهل سنت را به خاطر انکار امامت اهل بیت (علیهم السلام) تکفیر نمیکند. همچنین فرقه «عدلیه» از شیعه و معتزله، تنها اشاعره که منکر «عدل خدا» هستند را تکفیر نمیکنند، با وجود اینکه به اعتقاد شیعه و معتزله این اصل، از اصول دین به شمار میرود؟
البته، انکار خلافت بحث تازهای نیست. در همان زمان، افرادی همچون: سعدبن عباده و خباب بن منذر و گروه دیگری نیز، با خلافت، مخالفت میکردند و افرادی هم، آنها را به بیعت و هم گامی با خلافت اجبار میکردند، در حالی که آنها زیر بار نمیرفتند، اما احدی هم آنها را تکفیر نمیکرد و آن طور که تواتر قولی و فعلی ثابت میکند، آنها حتی به عنوان فاسق هم، معرفی نشدهاند.
پس، آنها چگونه شیعه را به خاطر این مخالفت، تکفیر میکنند؟ مگر حکم خدا، برای همه و در همه جا یکسان نیست؟
با توجه به اینکه طبق احادیث متواتری که از عترت پاک و روایتهای صحیحی که از طریق اهل سنت رسیده است، شیعیان مجبور نیستند به عهد و سفارش پیامبر (ص) که دربارهٔ علی (ع) و امامان بعد از او رسیده است، اعتقاد داشته باشند و آنها هم موضوع را حقیقتی از دین اسلام دانستهاند. ازاین رو، آنها معذور و بلکه، مأجور خواهند بود، خواه از این طریق به حق رسیده، یا به خطا رفته باشند؟ !
مصیب دو پاداش دارد و مخطی یک اجر!
ابن حزم میگوید:
جماعتی بر این عقیدهاند که اگر مسلمانی در مسایل اعتقادی چیزی بگوید یا فتوایی بدهد، کافر و فاسق نمیشود؛ زیرا اگر کسی چیزی را اجتهاد کند و بدان وسیله به حق برسد، دو پاداش خواهد داشت، و اگر پس از اجتهاد به خطا هم رفته باشد، دارای یک پاداش خواهد بود! [۴۴۰]
سپس ادامه میدهد:
دانشمندانی مانند: ابن ابی لیلی، ابو حنیفه، شافعی، سفیان ثوری و داودبن علی، بر این عقیدهاند چنان که نظر هر صاحب نظری از صحابه (رضی الله عنه) چنین است و من هم، در این اصل، نظر مخالفی نیافتم. [۴۴۱]
اجماع و اتفاق نظر در فتوا، ریشه یاوه گویان را قطع میکند؛ زیرا معتقدان به خلافت علی (ع) و منکران آن هرگز چنین سخن و اعتقادی را برنگزیدهاند، مگر پس از اینکه، از کتاب و سنت، نهایت سعی و کوشش خود را جهت اجتهاد و استنباط، مبذول داشتهاند و این بسیار سخت و گران است که برادران اهل سنت، در این مسئله راه افتراق و اختلاف را پیش گرفتند و گرفتار سختیها و مشکلات فراوانی شدند و تنها کاری که انجام دادهاند این بود که وقتی به حقیقت رسیدند و آن را عین صواب یافتند، تصریح به عذرخواهی نمودند. به همین جهت هم علمایی چون علامه قاسمی دمشقی گفتهاند: «بنا به نص حدیث نبوی (ص) مجتهدین هر فرقهای از فرق اسلامی، مأجور خواهند بود، خواه به حق رسیده یا خطا کرده باشند» . [۴۴۲]اگر، فصلهای «تأویل گران» و «فتاوی اهل سنت» این کتاب را مطالعه کرده باشید، اجماع نظر آنها را در این مسئله خواهید یافت.
اتهام به عایشه
در جای دیگری آنها مدعی اند که شیعه دربارهٔ عایشه صدیقه (رضی الله عنها) بدزبانی کرده و چیزی که در شأن او نیست را به او نسبت داده است و. . . اما حقیقت مطلب این است که عایشه، نزد امامیه زن پاک دامنی بوده که از روحیه عالی و آبرو وحرمت و مرتبه و مقام بالایی برخوردار بوده است. شأن و منزلت عایشه، بالاتر از این است که بتوان دربارهٔ او خلاف عفت کلامی را به زبان آورد.
برای اثبات این ادعا نیز، کتابهای امامیه اعم از قدیم و جدید، شاهد صادق ما خواهند بود. [۴۴۳]علاوه بر این، اصول اعتقادیمان دربارهٔ معصوم بودن انبیا (علیهم السلام) ، تهمتهای ناروایی که به عایشه دادهاند را محال و غیرممکن میداند و قواعد و دلایل عقلی نیز اقتضا میکند که این انحرافها را از ساحت انبیا و همسران آنها، بی اساس تلقی کنیم.
در این باره، فقیه بزرگ و معتبر شیعه، استاد شیخ محمد طه نجفی در این باره همواره با صراحت میگفت:
حکمت و دلیل عقل، اقتضا میکند که به پاک دامنی عایشه عقیده مند باشیم؛ زیرا واجب است ناموس پیامبران، از هرگونه عیب و نقص ناموسی مبرا باشند و ما به خدا سوگند، برای اثبات پاکدامنی عایشه به دلیل و برهان احتیاج نداریم، چنان که دربارهٔ سایر زنان انبیا و اوصیا بر این عقیده هستیم.
امام بزرگوار شریف مرتضی علم الهدی در رد تهمت از همسر نوح میگوید:
پیامبران (علیهم السلام) عقلاً واجب است از هرگونه عیب و نقصی به دور باشند و خدای متعال هم، همه انبیای خود را، از عیوب جزیی هم، منزه فرموده، تا بدین وسیله، نسبت به آنان تعظیم و توقیر کامل را مبذول داشته و از هرگونه عیبی که موجب نفرت و انزجار مردم گردد، آنان را مصون داشته است[۴۴۴]
سخن ایشان تا پایان به وجوب عصمت و طهارت همسر نوح و لوط دلالت دارد و آنها را از هرگونه ناپاکی، منزه میشمارد و این حقیقتی است که مفسران و متکلمان و سایر دانشمندان گرامی و والامقام شیعه نیز، بر آن اجماع نظر دارند.
اما با صراحت میگوییم که نظرمان دربارهٔ برخی از رفتارهای عایشه به گونه دیگری است: عایشه با وجود نزول آیه «در خانههای خود بنشینید» [۴۴۵]، از خانه خارج شد و با وجود اعلام خطر از این عمل، سوار «جمل» گردید و ارتش را فرماندهی کرد و برای خون خواهی عثمان به بصره رفت و جنگ به راه انداخت. در صورتی که پیش از آن، این خود او بود که نخست، از عثمان پیروی نمیکرد و او را لایق خلافت نمیدانست و دربارهٔ او، هر چه میخواست می گفت. الله عنها) بدزبانی کرده و چیزی که در شأن او نیست را به او نسبت داده است و. . . ته باشد، دارای همچنین عمل او را در بصره دربارهٔ «جمل اصغر» با عثمان بن حنیف و حکیم بن جبله و نیز عملکرد او را در «جمل اکبر» با حضرت امیر مؤمنان (ع) مذموم میدانیم. عایشه روز تشییع جنازه امام حسن مجتبی (ع) متوجه شد بنی هاشم میخواهند، جسد امام حسن مجتبی (ع) را کنار جدش پیامبر (ص) دفن کنند، به همین دلیل، با همکاری مروان حکم از دفن آن حضرت جلوگیری کرد. ما این عمل عایشه را نیز، سرزنش مینماییم و همان طور طرز برخورد او با سایر خاندان پیامبر (ص) را مورد ملامت قرار میدهیم! [۴۴۶]
آنگاه آن ناصب دروغگو، در دشمنی خود با شیعه، به حدی پیش میرود که نه تنها همه شیعیان بلکه به همه مسلمانان اهانت و تهمت روا میدارد، که البته با این عمل خود، چشم دشمنان اسلام را روشن میگرداند! و نه تنها بهام المؤمنین بلکه به جمیع مسلمانان ظلم و خیانت میکند.
ناسزا گفتن به شیخین
اشاره
آنها میگویند شیعه به دو خلیفه دشنام میدهند! در این باره باید در دو مرحله صغری و کبری به بررسی بپردازیم؛ در مرحله اول باید بدانیم که آیا آنها دشنام میدهند یا نه؟ و در مرحله دوم نیز باید دریابیم که آیا دشنام آنها، موجب کفر میگردد یا نه؟<br/
در مرحله اول به نتیجهای نخواهیم رسید؛ زیرا آنها به هیچ وجه حاضر نیستند، برائت این امر را از شیعه بپذیرند، گرچه ما به خدای کعبه سوگند بخوریم و با آیههای قرآن هم، دلیل و برهان بیاوریم! چنان که امامیه تاکنون، هر چه نفی این کار را اعلام کرده، گوش شنوایی ندیده است.
بنابراین، بهتر است این باب را مسدود نماییم و به تحلیل مرحله دوم بپردازیم. درواقع، دشنام موجب کفر نمیشود. ما برای این ادعا، دلایل و براهین روشنی داریم که در شش مرحله میآوریم و قضاوت را به عهده افراد منصف، میگذاریم:
دلیل اول
ما از قاعده «اصل استصحاب» استفاده میکنیم و میگوییم، به مسلمان بودن دشنام دهندگان یقین داریم، سپس شک میکنیم که آیا آنها با این عمل کافر شدهاند یا نه. اصل یقین خود را حفظ میکنیم؛ زیرا برای کافر بودن آنها دلیل عقلی و نقلی و اجماعی هم نداریم. پس آنها کافر نیستند.
دلیل دوم
ما شیعیان از سیره رسول اکرم (ص) متابعت میکنیم. آن حضرت هرگز کسی را به خاطر دشنام دادن یکی از صحابه به دیگری، تکفیر نکرده است. در حالی که در زمان آن حضرت، برخی از صحابه با هم نزاع میکردند و به هم دشنام میدادند و آن حضرت، حتی یک نفر از آنها را هم به این دلیل تکفیر نکرده است و حتی بالاتر از این، گاهی برخی از صحابه در حضور او با هم کتک کاری میکردند و با لنگه کفش، به جان هم میافتادند! [۴۴۷]
مگر نه این بود که طایفه اوس و خزرج یک بار در زمان پیامبر (ص) اسلحه به دست گرفتند و با هم جنگیدند و آنگاه پیامبر (ص) آنها را صلح داد، [۴۴۸]در حالی که هیچ کدام از آن دو طایفه را، تکفیر نکرد؟
این مطلب در کتابهای تاریخی نیز، آمده است. آیا شما دیده یا شنیدهاید، که پیامبر (ص) و یا یکی از صحابه بدین جهت، آنها را تکفیر نموده باشد؟ اگر حضرت رسول (ص) و اصحاب چنین بودند، پس افراد هرزه گویی که خود را از پیروان آنها میدانند، چه میگویند؟ !
دلیل سوم
روایتهای صحیح و متواتری که در فصل دوم و سوم و چهارم این کتاب، در بیان معنی ایمان و احترام موحدان و نجات و رستگاری آنها آمد را ملاحظه کردید. آن روایتها در مورد مطلق اهل ایمان، حکم میکند و ارکان ایمان را هم، پنج چیز میداند، که برای آنها احترام قایل است و به آنها وعده بهشت میدهد و هر کس با
دقت موضوع را مطالعه کند، مییابد که آن روایتها، هیچ گونه تقیید و تخصیصی ندارند و مسلمانان نیز، بر عدم تخصیص آن اجماع نظر دارند. [۴۴۹]
بر اساس ظاهر احادیث صحیح، به دست میآید که افرادی مانند: مسلمانان بی نماز، کسانی که با مسلمان میجنگند، بردگان فراری از مولای خود، زنان نوحه گر بر میت و کسانی که طعن نسب میکنند و کسی را بدون دلیل به کسی یا به پدر دیگری، متهم مینمایند کافر میشوند. [۴۵۰]دربارهٔ این نوع کفر هم، طوری که از ظاهر احادیث استفاده میشود، منظور شدت حرمت و بزرگی گناه است، نه کفر حقیقی، بنابراین، روایتهایی که سب و دشنام را موجب کفر میداند، به فرض اینکه صحیح هم باشند، منظور این نوع کفر است! و دلیل روشن تر اینکه همه برادران اهل سنت از گذشته تاکنون، میگویند: «هر کس موحد بمیرد، داخل بهشت میشود، اگرچه گناهانی هم از او سر زده باشد» .
فاضل نووی نیز، در این باره نظرهایی دارد که در بحثهای آینده مطرح خواهیم کرد.
دلیل چهارم
قاضی عیاض میگوید:
مردی در حضور ابوبکر وی را دشنام و ناسزا گفت. ابو برزه اسلمی گفت: ای خلیفه رسول خدا! اجازه بده گردن او را بزنم!
ابوبکر گفت: آرام باش، چنین کاری جز از عهده رسول خدا (ص) ساخته نیست. [۴۵۱]
وقتی ابوبکر صدیق، این گونه با دشنام دهنده برخورد میکند و این چنین فتوا میدهد، دیگر ما طبق چه ملاک و مدرکی، حکم به تکفیر و قتل و تعزیر افراد میکنیم؟ آیا ما به احکام از او بیشتر شناخت داریم؟ یا برای اجرای حدود، میخواهیم جدیت بیشتری به خرج دهیم؟
به یقین، اگر آن مرد دشنام دهنده کافر شده بود، ابوبکر حد مرتد را بر او جاری میکرد و آثار کفر را بر وی مترتب میداشت و حاشا که ابوبکر، حدود الهی را تعطیل، یا احکام خدا را تبدیل نموده باشد!
به همین دلیل است که افراد صالحی همچون عمربن عبدالعزیز، به او اقتدا کردند. زمانی که فرماندار وی در کوفه، راجع به دشنام مردی به عمربن خطاب نامه نوشت و درخواست قتل دشنام دهنده را نمود، در جواب او نوشت:
کشتن مرد مسلمانی به خاطر دشنام دیگران جایز نیست، مگر اینکه کسی پیغمبر (ص) را سب و ناسزا گفته باشد، که در این صورت، ریختن خون او حلال میشود.[۴۵۲]
محمدبن سعد میگوید که عمربن عبدالعزیز گفت: «هیچ کس را نمیتوان به خاطر سب و دشنام به قتل رسانید، مگر اینکه به پیامبر (ص) دشنام و ناسزا بگوید!» [۴۵۳]
احمدبن حنبل میگوید: «مردی در حضور پیغمبر (ص) به ابوبکر ناسزا گفت و پیغمبر (ص) از این کار، تعجب نمود و تبسم کرد!»[۴۵۴]
دلیل پنجم
فقهای اهل سنت، اجماع نظر دارند بر اینکه دشنام، موجب کفر کسی نمیشود. این مطلب از بسیاری از علمای اهل سنت روایت شده است از جمله فقیه بزرگ حنفی امین بن عابدین که در دو کتاب خود رد المختار و تنبیه الولاه با قاطعیت در این مسئله به عدم کفر تأویل گران فتوا میدهد و در آن دو اثر، تصریح میکند: «فتوی به کفر دشنام دهندگان، خلاف اجماع فقها است و با آنچه در متون و شرحهای آنان آمده، مغایر خواهد بود» . [۴۵۵]
صاحب کتاب الاختیار پس از بیان فتوای ابن عابدین، اضافه میکند که:
پیشوایان دین اتفاق نظر دارند بر اینکه بدعت گزاران همگی گمراه و خطاکار میباشند و دشنام دادن به یکی از صحابه یا عداوت داشتن با وی، موجب کفر نمیشود، بلکه سبب گمراهی است.[۴۵۶]
در کتاب رد المختار از ابن منذر آمده است که: «فقها بر عدم کفر خوارج اتفاق نظر دارند، اگرچه آنان خون و مال مردم را حلال بدانند و صحابه (رضی الله عنعهم) را نیز، تکفیر نمایند!» [۴۵۷]
صاحب کتاب فتح القدیر مینویسد:
به طور قطع هیچ یک از افراد بدعت گزار را نمیشود تکفیر کرد، اگرچه برای بدعت خود دلیل قطعی داشته باشند! مانند خوارج، که صحابه پیغمبر (ص) را تکفیر میکنند و دشنام میدهند و آنچه از کلام اهل مذهب دربارهٔ تکفیر آنان
وارد شده، نمیتوان آن را فتوای فقهای مجتهد دانست، بلکه این کلام دیگران است.
سپس ادامه میدهد: «به فتوای غیر فقها، نمیتوان اعتماد نمود و فتوای فقها، همان چیزی است که ما ذکر کردیم» . [۴۵۸]
ابن حجر در خاتمه صواعق المحرقه میگوید: «مذهب و فتوای ما دربارهٔ کسی که سب میکند، این است که او کافر نمیشود» .
شیخ ابوطاهر قزوینی، در کتاب خود سراج العقول فتوا [۴۵۹]به عدم کفر احدی از اهل ارکان پنج گانه، از رافضیان و دیگران از جمهور علما و خلفا و صحابه تا زمان خود را نقل میکند. [۴۶۰]
عارف شعرانی مینویسد: «ای برادر! به یقین دانستی که همه علمای متدین، از تکفیر همه اهل قبله، خودداری میکنند!»[۴۶۱]
ابن حزم مینویسد:
کسی که شخصی از صحابه را دشنام و ناسزا گوید، اگر جاهل باشد، معذور است و اگر جواب او با دلیل برای او روشن شد و باز هم به عداوت خود اصرار کرد، فاسق است، مانند کسی که سرقت و زنا کرده باشد، اما اگر با خدا و رسول، عناد و کینه بورزد، آن وقت کافر خواهد شد» . سپس ماجرای عمر که در حضور رسول خدا (ص) نسبت به حاطب مهاجری بدوی واقع شد را بیان میکند که عمر گفت: «بگذار گردن این منافق را بزنم» ، در این عبارتها
مشاهده میکنیم که عمر حاطب را تکفیر نکرده، بلکه او را خطاکار و تأویل گر شمرده است. [۴۶۲]
به هر حال، بهترین دلیل بر عدم کفر موحدان این است که مطلب با بداهت اولیه، از اجماع اهل سنت به دست میآید؛ زیرا آنها میگویند: «عموم موحدین در هر شرایطی که باشند، داخل بهشت میشوند» .
فاضل نووی در شرح کتاب صحیح مسلم در باب دلیل اینکه اگر کسی به اعتقاد توحید بمیرد به قطع داخل بهشت میشود، میگوید:
بدان که فتوای اهل سنت و آنچه را اهل حق از گذشته و پس از آنان بدان اعتقاد دارند، این است که کسی که با عقیده توحید بمیرد، قطعاً داخل بهشت میشود. . . .
تا جایی که میگوید: «کسی که با اعتقاد توحید بمیرد، به طور جاویدان در آتش نخواهد ماند، اگرچه هر گناه بزرگی را مرتکب شده باشد!» [۴۶۳]
دلیل ششم
اهل سنت حکم به تکفیر کسی نمیکنند، مگر اینکه بر وجوب کفر کسی، اتفاق نظر و اجماع وجود داشته باشد. به همین جهت، در شرح تنویر الابصار آمده است:
بدان که تا مادامی که بتوان کلام کسی را حمل به خیر نمود، نباید به تکفیر مسلمانی فتوی داد، اگرچه برای تکفیر کسی، روایت ضعیفی هم وجود داشته باشد. [۴۶۴]
خیر رملی میگوید: «اگرچه آن روایت ضعیف، برای مخالفین حجت باشد و به آن استدلال کنند» .
وی در ادامه میگوید: «آنچه موجب تکفیر میشود، این است که اجماع نظر بر موضوع، وجود داشته باشد» .
با توجه به این سخن، اگر کسی با داشتن این شرایط کافر میشود، پس چگونه در مسئلهای که موضوع بحث ماست، فتوا به کفر داده میشود؟ در صورتی که آن طرف قضیه، روشن است و ملاحظه کردید که اجماع نظر، بر عدم کفر مورد نزاع وجود دارد. اگر اجماعی هم در کار نباشد، آیا کلام یک نفر که قایل به عدم تکفیر است، کفایت نمیکند؟ علاوه بر آن، اجماع هم وجود دارد و کسی نمیتواند آن را انکار کند، چنان که مطلب روشن است. اما عجیب تر از همه این مسائل اینکه آن ناصب، حتی حکم میکند که توبه ناسزاگو هم قبول نیست. در حالی که اجماع نظر بر این است که توبه کسی که دشنام به خدا بدهد، پذیرفته خواهد شد. [۴۶۵]
آیا برای این نوع برخورد، جز سوءظن و ظلم صریح و آشکار، نام دیگری میتوان گذاشت؟ آیا این چنین فتوا دادن، جرأت و جسارت بر خداوند، در تبدیل احکام و سبک شمردن قوانین حلال و حرام شرع مقدس نیست؟ شاید با این فتوا ناصب میخواهد اعمال سلاطین ستمگر و حکام فاسد را توجیه و تصحیح نماید! زیرا علمای فاسد، قاضیهای رشوه خواری بودهاند که احکام خدا را تبدیل و تغییر میدادند و شخصیت امت اسلامی را به بهای اندکی میفروختند!
امید است خداوند، ریشه حرص و طمع آنها را قطع کند و چهره طمع کاران را سیاه گرداند. زیرا، آنها بر اساس این خصلت، چه خطرها و ضررهایی به وجود آوردند و چگونه احکام الهی را زیر پا گذاشتند تا به اقتضای سیاست حکام رفتار و به پست و مقامی دست یابند، اگرچه مسلمانان را خوار و ذلیل و همبستگی و انسجام آنها را به اختلاف و تفرقه مبدل سازند!
اگر چنین عناصر نامطلوبی وجود نداشتند، ارواح مؤمنان با هم پیوسته بود، دلهای ایشان با هم الفت داشت و نفوس و تصمیمهای آنها با هم آمیخته بود و دیگر دشمنان نمیتوانستند در آنها طمع کنند تا رمق حیات و مقاومت را از آنها بگیرند!
اما افسوس که مفسدان، بر افکار چنین صاحبان فتوادهندهای تسلط یافتند و دین خدا را برای دست یافتن به اهداف شوم خود، به قربانگاه بردند و بندگان خدا را به منظور دست یافتن به جیوههای مادی به نابودی کشاندند. آنها با این گونه فتواها و اراجیف، میان مسلمانان و موحدان اختلاف و جدایی ایجاد کردند و اساس وحدت و برادری امت اسلامی را، در هم ریختند و بدین خاطر، چه قلبهایی جریحه دار و غمگین شد و چه چشمهایی گریان و اشک آلود گردید! «ولاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم » .
فصل یازدهم برائت شیعه از اتهامها
اشاره
در این فصل، به اختصار برخی از نسبتهای بی اساس و ناروایی که به ساحت شیعه وارد آوردهاند را مطرح میکنیم و به بررسی دلایل و برهانهای برائت آنها از این اتهامها میپردازیم.
با طرح این بحث، میخواهیم که به یاری خداوند، ریشههای اختلاف و تفرقه را نابود و درّهها و گردنهها و سرانجام، موانع راه صلح و همبستگی را، برطرف نموده باشیم.
اما پیش از وارد شدن به بحث اصلی باید بگوییم که امروزه، به برکت چاپخانهها و مؤسسههای انتشاراتی، بسیاری از آن کینهها و تهمتهای ناروایی که اهل سنت به شیعه روا داشتهاند، ریشه کن شده است و به آنها ثابت شده که ساحت شیعه از این نسبتها، پاک است.
افرادی که در گذشته، زبان به ناسزا و تهمت میگشودند چهار دسته بودند که عبارت اند از:
دسته اول
دسته اول، از عالمانی بودند که برای جلب توجه و برقراری یک ارتباط نزدیک با سلاطین بنی امیه و بنی عباس و پیروی از سیاست آنها به چنین اعمالی خود را آلوده میکردند؛ زیرا شیعه، پس از ماجرای جنگ صفّین و واقعه طفّ برای سرکوبی خلفای ستمگر بنی امیه و بنی عبد شمس، بهترین فرصتها را به دست آوردند و در این راه، تلاش و فعالیتهای بسیاری هم انجام دادند. به همین دلیل، حکام ستمگر و فاسق، اقدام به دستگیری و حبس و تبعید و آواره کردن آنها کردند و در بعضی از مواقع، هر کجا که آنها را مییافتند، به شهادت میرساندند! در چنین اوضاعی، قاریان ریاکار و علمای دجال صفت، از این فرصت استفاده کردند و برای کسب وجهه نزد ستمگران، ورق پارههایی را نوشتند و در آن نسبتهای ناروا و بی اساسی را به ساحت شیعه وارد آوردند، تا از این طریق، اعمال تجاوزگرانه حکام جور را توجیه و آنها را تبرئه کنند.
عالمان برای سرپوش گذاشتن بر قتل و آدم کشیهای حکام ستمگر، مذهب شیعه را تقبیح میکردند و شیعیان هم، در حالی که فرزندان آنها به قتل میرسیدند، پیوسته در انتظار سقوط حکومت بنی امیه بودند، تا اینکه پس از سقوط آنها، بنی عباس روی کار آمدند. آنها هم روش بی رحمانه بنی امیه را در پیش گرفتند و نسبت به ائمه اهل بیت (علیهم السلام) فضیحترین اعمال را روا داشتند تا جایی که امام کاظم (ع) را زندانی کردند و امام رضا (ع) هم به دست مأمون مسموم و شهید گردید. آنها قبر امام حسین (ع) را نیز، محاصره و خاندان آل محمد (علیهم السلام) را آواره کردند. در ظلم و ستم به شیعه نیز، کوتاهی نکردند و با نیزه و شمشیر، پیکرهای شیعیان را هدف قرار میدادند و عالمان درباری هم، با قدمهای خود، به توجیه و ترمیم آن جنایتها میپرداختند. ظلم با شمشیر چندان دوامی ندارد، اما در سینه تاریخ آثار ظلمِ قلم، به شکل کتابها و مطالب گمراه کننده، ثبت و ماندگار میگردد.
اما خوشبختانه، افراد عاقل و محقق، در تحقیقها و نظریههای خود، اراجیف و اباطیل علمای درباری بنی امیه و بنی عباس را سند و ملاک تحقیق خود قرار ندادهاند؛ زیرا آنها میدانستند که این گونه اسناد و مدارک تنها مطالبی است که سیاست حکام ستمگر، آن را پرورانده و از خود، به یادگار گذاشتهاند.
دسته دوم
دسته دوم، دانشمندانی بودند که از ترس اینکه مبادا، افراد به شیعه گرایش پیدا کنند و راه اطاعت آنها را پیش گیرند، حقایق را نادیده میگرفتند. آنها به هر وسیلهای میتوانستند مردم را از شیعه متنفر کنند و در این راه، هر چه میخواستند، میگفتند و به هدف خود هم میرسیدند!
آنها آگاه بودند از اینکه امامیه از آن افتراها و تهمتها منزه است و فقط یک مسئله مورد نزاع است و آن مسئله خلافت و سیاست است، که در این مورد، شیعه نظر دیگری دارد و آن نیز، با توجه به نظر اهل سنت، که خلافت را از اصول دین نمیدانند، احتیاجی به این گونه سر و صداها و تهمت زدنها ندارد.
دسته سوم
دسته سوم، از علمایی هستند که امر بر آنها مشتبه شده است؛ زیرا اسم شیعه عنوان مخصوص فرقه امامیه نیست، بلکه این نام بین فرقه امامیه و دیگران مشترک است و شامل فرقههای آغاخانی، کیسانی، ناووسی، خطابی، فطحی، واقفی و. . . نیز، میشود.
گاهی برخی از علمای اهل تسنن، گفتار و کردار ناروا و گمراه کنندهای ازفرقههایی که نام شیعه بر آنها اطلاق میشود، مشاهده کردهاند، ازاین رو، پنداشتهاند، مذهب و مرام شیعه امامی هم، این گونه است و به همین دلیل، تهمتها و نسبتهای ناروایی به فرقه امامیه وارد آوردهاند و در این بین، غیظ و کینهای که در سینه داشتهاند، به حساسیت موضوع افزوده است.
به هر حال، آنها بدون تحقیق و بررسی کامل این گونه قضاوت کردهاند و مرتکب اتهامهای اعتقادی و عملی بسیاری شدهاند! در مقابل، فرقه امامیه نیز، در میان اهل تسنن، طایفه کرامیه را در نظر میگیرد. کرامیه بر این عقیدهاند که: «همان طور که انسان روی زمین قرار دارد، خداوند هم روی عرش قرار دارد!» . [۴۶۶]
عده دیگری از آنها میگویند: «خداوند به خاطر ماجرای طوفان نوح (ع) آن قدر گریه کرد که چشمهای او مجروح شد و فرشتگان آسمان از او عیادت کردند!» [۴۶۷]
دو فرقه معتزلی به نام حائطیه و حدیثیه نیز، معتقدند که خداوند متعال در بعضی از پیامبران (ع) حلول کرده و همان را میگویند که نصاری دربارهٔ عیسی بن مریم (ع) قائل اند! [۴۶۸]
اما با وجود این، فرقه امامیه این مطالب را به طور کلی به همه اهل سنت و همه فرقه معتزله نسبت نمیدهد، بلکه سخن و عمل هر فرقهای را به خود آن فرقه نسبت میدهد. با این اوصاف آنها چگونه میتوانند عمل خلافی که مثلاً از خطابیه و ناووسیه مشاهده میکنند را، به تمام امامیه و همه شیعه نسبت بدهند؟ آیا این انصاف است؟
دسته چهارم
دسته چهارم از علمایی هستند که در ایراد تهمت و افترا به شیعه، از گذشتگان خود پیروی نموده و بدون اینکه تحقیق و مطالعهای داشته باشند، هر چه را دیگران گفتهاند، آنها نیز قبول دارند و تکرار میکنند. در صورتی که اگر آنها عقاید و آرای امامیه را در اصول و فروع دین میدانستند، کار به اینجا نمیکشید. مگر امروزه، انسان هر مطلب ناسزا و ناروایی را میتواند بدون دلیل و مدرک بپذیرد. پس، چرا آنها با قبول کمی زحمت، به سراغ منابع و مآخذ فقهی، حدیث، کلام، عقاید، تفسیر، اصول، اذکار، سلوک و اخلاق که در همه اماکن، با هزاران جلد کتاب به چاپ رسیده و فراوان است، مراجعه نمیکنند، تا حقایق را دریابند؟ و در مقابل، سخنان کینه توزان را میپذیرند و از آن پیروی میکنند و به ساحت پاک شیعه، هرگونه تهمت و افترایی را روا میدارند؟
اکنون به بررسی نمونههایی از این گونه تهمتها میپردازیم:
ابن حزم ظاهری میگوید:
بعضی از فرقه امامیه، ازدواج یک مرد با نه زن را جایز میدانند و برخی از آنان، خوردن چغندر را حرام میدانند، چون از خون حسین (ع) روییده است، در صورتی که قبل از این، آن را حرام نمیدانستند! [۴۶۹]
در پاسخ به او باید بگوییم: شیعه امامی، هرگز ازدواج یک مرد را با بیشتر از چهار زن، جایز نمیدانند و برای این مطلب نصّ[۴۷۰]و فتوا هم دارند [۴۷۱]و این حکم، از ضروریات مذهب آنهاست که حتی یک نفر هم؛ در آن اختلاف نظر ندارد.
در کلام امامیه، دربارهٔ چغندر عنوان و حکم خاصی وجود ندارد و همان طور که کاهو و کلم و ترب و شلغم، حلال است، چغندر هم حلال خواهد بود.
ابن حزم در کتاب خود «الفصل» تهمت و افتراهای بسیاری به ساحت شیعه زده است، در حالی که این عمل شایسته انسان دین داری که به معاد یقین دارد، نیست مگر اینکه از خدا نترسد و از خلق هم، شرم نکند!
ابن حزم، با این روش ظالمانه خود، نه تنها به شیعه ظلم و ستم کرده، بلکه به همه ائمه اهل سنت و علمای معتزله نیز تهمت و افترا زده و بسیاری از آنها را تکفیر نموده است و کمتر کسی توانسته از تیغ زبان وی در امان مانده باشد.
ابن عریف در این باره میگوید:
کانَ لِسانُ ابنِ حَزمٍ وَ سَیفُ الحَجّاجِ الشَّقِیقَین! [۴۷۲]
زبان ابن حزم و شمشیر حجاج بن یوسف، از یک پدر و مادرند و مانند دو برادر هستند!
اتهامهای ابن حزم به اهل سنت!
در ادامه به بررسی چند نمونه از تهمتهای ابن حزم که به اهل سنت نسبت داده است، میپردازیم:
ابن حزم در جهت ناپسندی و بی مایگی مذهب مرجئه از امام شافعی و اصحاب او روایت میکند: «اعلان کفر با زبان و پرستش اصنام و اوثان بدون عذر و تقیه، با مقام ولایت خداوند منافات ندارد! !» [۴۷۳]
از باقلانی روایت میکند: «هر نوع فسق و کفری برای پیغمبران (ع) جایز است! مگر دروغ گفتن در تبلیغ و بیان احکام خدا!» [۴۷۴]
در جای دیگر کتاب «الفصل» از برخی از اشاعره روایت میکند که: «حتی دروغ گفتن برای تبلیغ و احکام خداوند هم، بر پیغمبران جایز خواهد بود!» [۴۷۵]
ابن حزم به یکی از پیشوایان اشاعره به نام سمنانی، این گونه نسبت میدهد که او میگوید: «کفر نسبت به پیغمبر (ص) نیز، جایز است!» [۴۷۶]
او همچنین به محمدبن حسن بن فورک و سلیمان بن خلف باجی که از پیشوایان اشعریه هستند، نسبتهایی میدهد، که جای ذکر آنها نیست! [۴۷۷]
همان طور که مشاهده کردید ابن حزم، هیچ ابایی از دروغ گفتن و تهمت زدن ندارد. همه فقهای عصر او، وی را گمراه دانستهاند. ابن خلدون که خود نیز، از علمای بزرگ اهل سنت است، دربارهٔ وی میگوید:
مردم از دست او ناراحت اند، مرام او را مستهجن میشمارند، مطالب او را انکار میکنند، کتابهای او را به بوته فراموشی سپردهاند، در بازار مسلمانان فروش آن ممنوع و حرام است و گاهی هم، اگر دسترسی به آن پیدا کنند، آن را پاره پاره میکنند! [۴۷۸]
با این اوصاف، دیگر چه کسی فریب ابن حزم را میخورد و به اعترافات او دربارهٔ امامیه و دیگران اعتماد میکند؟ با وجود این که قرآن میفرماید:
ای مؤمنین [عالم] هرگاه فاسقی برای شما خبری بیاورد، پیرامون آن تحقیق کنید، چه اینکه اگر از روی نادانی به قومی زیانی رسد، به خاطر این عمل، سخت پشیمان خواهید شد! [۴۷۹]
همان گونه که در وفیات الاعیان آمده است ابن حزم، از موالیان یزیدبن معاویه است. به همین دلیل، ام حبیبه، دختر ابوسفیان را بر ابوبکر و عمر و عثمان، برتر دانسته است و نیز، هنگامی که میخواهد از چهرههای برتر صحابه سخنی بگوید، میگوید: «زنان پیامبر از همه مردم، به غیر پیغمبران بالاترند!» و برای اثبات این معنی، به دلایل مضحک و بی اساس متوسل شده است! [۴۸۰]
کینه و دشمنی ابن حزم، نسبت به امیر مؤمنان (ع) و اهل بیت پیامبر (ص) به اندازهای است که میگوید: «صهیب بن عباس، و فرزندان او، بر علی (ع) و عقیل و بر دو سید جوانان اهل بهشت، حسن و حسین (ع) بالاتر است» . او با این گفتار، تمام فضیلت اهل بیت (علیهم السلام) را انکار نموده است! [۴۸۱]
افتراهای شهرستانی
شهرستانی نیز، همچون ابن حزم، تهمتها و دروغهای بسیاری را به شیعه نسبت داده است. در جایی مینویسد: «امامیه بعد از امام حسن عسگری، به یازده فرقه تقسیم شدند!»[۴۸۲]
در صورتی که آنها در اصول و مسایل و عقاید، هیچ اختلافی ندارند اما ای کاش شهرستانی، گفتههای خود را دست کم به سند و کتابی مستند کرده بود و یا حتی به مخلوقی که وجود خارجی داشت، نسبت میداد! و ای کاش نام و نشانی از شهر و مکان و یا زمان آنها را داده بود! او فقط میگوید: «آن فرقهها، دارای القاب و عناوین مشهوری نیستند، ولی ما مطالب و گفتههای آنان را نقل میکنیم!» .
مگر میشود که در روی زمین فرقههایی با آرا و عقاید مختلفی باشند اما اثری از زندگان و مردگان و از مرد و زنشان وجود نداشته باشد.
شهرستانی دربارهٔ امامیه مطالبی را از زراره بن اعین و هشام بن حکم [۴۸۳]و مؤمن طاق و هشام بن سالم، نقل کرده است که هر انسان آگاهی را منقلب میکند. آنها گمان میکنند که با این مطالب میتوانند به مقام و منزلت والای آنها خدشهای وارد کنند، در حالی که مرتبه رفیع آنها، روزبه روز در پیشگاه خدا و رسول (ص) و مؤمنان افزون میگردد.
ما نمیدانیم، شهرستانی و یاران او، این مطالب را بر اساس چه مدرک و سندی نقل میکنند؟ ما که هم مذهب آن اسلاف هستیم و معارف دینی خود را از آنها آموختهایم، آنها را نمیشناسیم؟ با توجه به اینکه کتب فقه و اصول و کلام آنها در اختیار ماست، میبایست به گفتار آنها آگاه تر از دیگران باشیم؛ در صورتی که این گونه نیست.
اگر مدعای شهرستانی را از راویان و عالمان امامیه شنیده بودیم، نخست خود ما از آنها بیزار میشدیم، چنان که در طول تاریخ همواره این سنت و شیوه ما بوده است. هرگاه برخی از فرزندان امامان (علیهم السلام) از مسیر حق منحرف و گمراه میشدند، با وجود آن همه ارادت و علاقهای که به ساحت مقدس اهل بیت (علیهم السلام) داشتهایم، جماعتی را تکفیر، عدهای را تفسیق و برخی را تضعیف میکردیم، تا دیگران از آنها اطاعت نکنند. اما اگر علت بیان مطالب ناروای شهرستانی، وجود افرادی همچون ابی الخطاب محمد بن مقلاص، مغیره بن سعید، عبدالله بن سبا، مختار بن ابوعبیده و. . . باشد، باید بگوییم که ما آنها را از حریم مقدس تشیع، طرد کردهایم. اما افسوس که دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) ، از روی کینه و حسد، این مطالب بی اساس را عنوان کرده و دیگران هم، آن اراجیف را تقلید نمودهاند تا بزرگی و والامقامی آنها را از چشم مردم بیندازند و شهرستانی هم آن یاوهها را شنیده و از آنها پیروی کرده است.
گوشت شتر!
برخی از متعصبان، مطالب شگفت انگیزی را به برخی از شیعیان نسبت میدهند. از آن جمله میگویند: «آنان روزه و نماز و حج و زکات و سایر واجبات را انکار میکنند!» [۴۸۴]
برخی از آنها نیز، میگویند که شیعیان گوشت «شتر» نمیخورند و این در حالی است که خود آنها بارها مشاهده کردهاند که در مشاهد ائمه و شهرهای شیعه نشین، به ویژه در نجف، که مرکز پرورش فقهای آنهاست، شتر نحر میگردد. گذشته از آن، در باب «اطعمه و اشربه» کتب فقهی در حالی که خوردن گوشت اسب و قاطر و الاغ، مکروه شمرده شده است، گوشت شتر نه تنها مکروه قلمداد نشده [۴۸۵]بلکه در باب غیر مکروهات اول گوشت شتر و پس از آن به ترتیب، گوشت، گاو، گوسفند، و بز آمده است. در باب «ذبح حیوانات» نیز، به موضوع نحر شتر و تذکیه آن تصریح شده و این از مطالب مهم و ضروری است که هیچ کس نمیتواند منکر آن باشد. [۴۸۶]
وجوب عده برای زنان!
اتهام دیگری که به شیعه وارد کردهاند، این است که میگویند: «شیعه عده را برای زنان، واجب نمیداند!» در صورتی که، احتیاط و دقت شیعه، در این مسئله، بیشتر از سایر فرق اسلامی است. شیعه، برای زنی که شوهر او مرده، عده چهار ماه و ده شب را واجب میداند که زمان شروع آن، از لحظهای است که زن از فوت شوهر مطلع میشود.
اما اهل سنت معتقدند که مبدأ عده، زمان وفات شوهر است. طبق نظریه شیعه، اگر شوهر چهار ماه و ده شب پیش، فوت کرده باشد و زن از فوت وی مطلع شود، باید چهار ماه و ده شب دیگر صبر کند و شوهر انتخاب نماید. اما طبق نظر اهل سنت، در همان ساعت میتواند همسر انتخاب کند!اگر زن آبستن باشد و از فوت شوهر مطلع شود، باید «
ابعد الاجلین. . .» عده نگه دارد. به عبارت دیگر، چنانچه چهار ماه و ده شب شد و وضع حمل نکرد، باید صبر کند تا وضع حمل صورت گیرد و اگر زودتر از چهار ماه و ده شب، فرزند متولد شد، باید صبر کند تا چهار ماه و ده شب پایان یابد.
جهت تشریح تفصیل این مسئله فقهی و سایر آرا فقهی شیعه، میتوانید به کتابهای شرایع الاسلام، جواهر الکلام، مسالک الافهام، مدارک الاحکام، کشف الّلثام، مفتاح الکرامه، تذکره علامه، برهان القاطع، مختصر النافع، روضه البهیّه، جامع المقاصد و از کتب حدیثی به وسائل الشیعه و از کتب تفسیری به مجمع البیان که در سرزمینهای هند، ایران، سوریه، عراق و. . . به دفعات به چاپ رسیده است، مراجعه کنید.
فصل دوازدهم پرهیز از اختلاف و روش صحیح تحقیق
اشاره
گمان ما بر این بود که تعصبهای کورکورانه، از دیگر جوامع اسلامی رخت بربستهاند و روزگار توحشی، سپری شده و در این عصر، دیگر مسلمانان گرد اختلافات خانمان سوز نمیگردند. . . !
اما به ناچار برای اظهار تأثر، نسبت به کسانی که به اختلافات دامن میزنند، در چاپ دوم، این فصل را اضافه کردیم؛ تا پیش از آنکه به خدا شکایت بریم، برای همه، تنبیه و هوشیاری به وجود آید.
امروزه، مسلمانان جهان به مشکل و گرفتاریهای ناشی از اختلافها و تفرقه گراییها کاملاً آگاهاند.
به همین جهت ما انتظار داشتیم که، به برکت کتابهای شیعه، حقایق روشن شده باشد و دیگر کسی به شیعه دروغ و افترا نبندد و آنها را منحرف، معرفی ننماید.
اما با تأسف ناصبیان میخواهند، فتنههای خفته را بیدار و شعله جنگ مشکل آفرین و خانمان سوز را دوباره برافروزند! و «میان مؤمنان تفرقه افکنی کنند و زمینه ساز ضربههای دشمنان دیرینه خدا و رسول (ص) شوند. در حالی که، سوگند یادمی کنند که جز خیر و خدمت، منظوری ندارند. اما خداوند گواهی میدهد که آنها قطعاً دروغ میگویند!» [۴۸۷]
گروهی از پس ماندههای امویان که شیوه و سابقه آنها عمل منافی عفت و میگساری است، در سوریه به پا خاستهاند و افراد را به روش سلف فاسد و فاجر خود، دعوت میکنند.
آنها میخواهند رسوم و شیوههای اموی یزیدی، که در گورستان تاریخ دفن شده بود را زنده کنند و مسلمانان را به گمراهی بکشانند! برای این منظور، نیش قلم خود را رها کرده و هرگونه دروغ و ناروایی را به شیعه نسبت دادهاند و «میپندارند که عمل خوبی انجام میدهند،[۴۸۸]در حالی که باید بدانند، آنان مفسداند و خود هم توجه ندارند!» [۴۸۹]
آری! بوزینههای یزیدی، در کوی و برزن خود، اقدام به نشر ورق پارههایی نموده بودند که با دیدن آنها، موی بر بدن راست میشد، اما جوانمردان مؤمن، با آن جرایم مبارزه نموده و آن افسارگسیختگی را مهار کردهاند.
به هر حال، با دادن جواب آن نارواها و ناسزاها، مشت قدرتمند ایمان، دهان دشمن را شکست و دشمن، آن چنان عاجز شد که تن به سکوتی مرگبار داد و رسوا گردید و تیرهای زهرآگین تهمت و افتراهایی که به سوی مقام بلند امام (ع) نشانه رفته بود، به هدف نخورد و به سوی خود او برگشت و آن بی عقل سبک سر، با این عمل، خود از اسلام خارج گردید!
زیرا نوشتههای او را دیدند و میزان عقل و فهم او را سنجیدند، که چگونه هدف
او آتش افروزی و اختلاف بود و به همین جهت، «یاوه سرایان ناحق، خسران دیدند!» [۴۹۰]و بدیهی است که «پس از اتمام حجت، خداوند هرکس را گمراه کند، برای او راه هدایتی نیست!» .[۴۹۱]اما این افراد نادان، چه منظوری از بهم بافتن این اباطیل و اراجیف دارند و با چه هدفی، مسایل باطل و پوسیده را زنده میکنند تا آتش فتنه و اختلاف را برافروزند و بتوانند بین مسلمانان جدایی بیندازند؟ ! از کسی که از ننگ و عار و دامن زدن به اختلاف و خونریزی به ناحق پروایی ندارد و از اینکه نماز، ضایع گردد و شهوات پیروی شوند، بیمناک نباشد، جز این انتظار نمیرود!
وَلَوْ أنّی بُلیتُ بِهاشمی خؤولَتُهَ بَنُو عَبدِالْمَدانِ لَهانَ عَلَی ما أُلقِی وَ لکِنْ تَعالَوْا وَ انْظُرُوا بِمَنِ ابْتلانی [۴۹۲]
اگر من با خواهرزادههای عبدالمدان هاشمی، درگیر شده و گرفتار آنها بودم، آن مشکل برای من، کار آسانی بود، اما بیایید و ببینید که من گرفتار چه کسانی هستم!
صاحب تفسیر المنار در ساختن و پرداختن اراجیف و بهتان به شیعه به اندازهای پیش رفته که هر انسان منصف و باوجدانی از شنیدن و دیدن آن منقلب میشود.
قرآن کریم، دربارهٔ چنین افرادی میفرماید:
کسی که مرتکب خطا و گناهی شود و آن را به فرد بی گناهی نسبت میدهد، عهده دار بهتانی بزرگ و گناه آشکاری شده است! [۴۹۳]
این نویسنده در جلد دوم تفسیر خویش، نسبت به ساحت شیعه، مرتکب گناهان بزرگی شده است. او با آوردن مطالب ناحق و نادرستی که در این اثر خود آورده، موجب برافروخته شدن آتش فتنهها و گسترش دامنه اختلافات شده است، و با تمسک به شیطان، برای کسب متاع زودگذر دنیایی، تقرب خود را به خوارج قرن چهاردهم، ریشه دارتر کرده است!
قرآن کریم در این باره میفرماید:
وای به حال کسانی که، با دست خود چیزی مینویسند و آنگاه میگویند، اینها معارف دین است و از جانب خدا آمده، تا بدین وسیله، قیمت اندکی از متاع دنیا را کسب نمایند! پس وای به حال آنان، به خاطر آنچه با دست خود مینویسند، وای به حال آنان با این نوع کسب و درآمد! [۴۹۴]
مرگ بر کسانی که هر روز، در بحرانهای سیاست، به هر قیافهای که بخواهند و شرایط اقتضا کند درمی آیند و هر روز به حزب و گروه جدیدی متصل میشوند!
صاحب تفسیر المنار با این گونه یاوه سراییها و ایجاد شبههها، امت اسلامی را به خرافات و اختلاف دعوت نموده و برای ادعاهای بی اساس و افتراآمیز آن ناصبی، رسالهای با آب و تاب نوشته است، اما تکلیف آن نهضتی که وی برای ایجاد «وحدت اسلامی» ادعا نموده است چه میشود؟ و آیا او با این روش به مبارزه با بدعتها و خرافهها پرداخته است؟ ![۴۹۵]
افسوس که او، با نقل مطالب بی اساس دیگران، «چشم و گوش بسته، به میدان آمده، در حالی که، تیرهای عاریتی او، به جانب خود او برگشته و او را هدف قرارداده است، تا اهل مروت و انصاف چگونه به قضاوت بنشینند!» [۴۹۶]
البته دانشمندانی هم هستند که به شیعه نسبتهای ناروایی زدهاند و به آنها عنوان رافضی دادهاند، اما ما عمل آنها را حمل به صحت میکنیم؛ زیرا آنها در محیطی رشد یافته و با کسانی همنشین بودهاند که بیش از اینها، به شیعه، ناسزا و بهتانهایی روا داشتهاند. پس، طبیعی است که آنها در برخی از مسایل به این گونه افراد اعتماد داشته و کجیهای منحرفان را متابعت میکردند!
این افراد، از اشخاصی همچون مصطفی صادق رافعی پیروی کردهاند که میگوید: «رافضیان در متن و نص قرآن، گرفتار شک و تردید شدهاند و میگویند، در نص قرآن کم و زیاد و تغییر و تبدیل، واقع شده است!» [۴۹۷]
ازاین رو، بر ما ایرادی نیست که سؤال کنیم منظور شما از رافضیان چه کسانی هستند؟ آیا شیعه امامی را میگویید؟ یا منظور شما افراد دیگری است؟
اگر تغییر قرآن را به شیعه نسبت میدهید، آن کس که به شما چنین مطلبی را اطلاع داده، در واقع، به شما دروغ گفته و شما را فریب داده است، زیرا شیعه، به تحریف قرآن قایل نیست و چنین نسبتی به شیعه، چیزی جز تهمت و افترا نخواهد بود. قداست قرآن کریم، از ضروریات اسلام و مذهب شیعه است و هرکس در این موضوع، شک و تردید کند، به اجماع نظر امامیه، «مرتد» است و اگر این خطا؛ از کسی سر بزند، او باید کشته شود و بدون غسل و کفن و بدون اینکه نماز بر جنازه او خوانده شود، باید در قبرستان غیرمسلمانان دفن گردد!
به نظر امامیه، غیر از نصوص قرآن، ظواهر آن نیز، از رساترین حجتهای الهی وقویترین دلیل برای پیروان حق است و این از بدیهیات اولیه است. به همین جهت است که میبینید، احادیثی که با ظواهر قرآن منافات دارند را، به دیوار میزنند و طرد میکنند و به آن اعتنایی ندارند، اگرچه آن احادیث صحیحه هم باشند.
از دیدگاه شیعه، قرآن کریم کتابی است که به هیچ وجه، باطل و انحرافی در آن راه نیافته است قرآن همان کتابی است که اکنون، بین همین دو جلد قرار دارد، نه چیزی بر آن افزوده شده و نه حرفی از آن کم شده و نه کلمه و حرفی از آن تغییر یافته و همه حرف حرف آن، در طول تاریخ و تمام زمانها، تا زمان نزول و نبوت و زمان حیات رسول الله (ص) قطعی و متواتر است و به همان گونه که آن روز جمع آوری شده، هم اکنون در اختیار ما قرار دارد. جبرئیل (ع) قرآن را سالی یک بار و در سال آخر عمر رسول اکرم (ص) ، دو بار آن را بر آن حضرت، نازل کرده است.
یاران و صحابه پیامبر (ص) ، قرآن را نزد آن حضرت عرضه میکردند و تمام آن را نزد وی میخواندند و بارها در حضور پیامبر (ص) ختم مینمودند. این مطلب نزد علمای بزرگوار امامیه، به قدری روشن و آشکار است که برای یاوه سرایی دیگران هم، احتیاجی به دلیل و سند نیست؛ زیرا آنها مطلب را درست متوجه نمیشوند!
اما عالمان محقق و منصف اهل سنت، میدانند که نظریه شیعه دربارهٔ قرآن، همین است که گفتیم و حتی این مطلب را در کتابهای خود نیز، تصریح کردهاند.
امام همام محقق هندی در این باره مینویسد:
قرآن کریم نزد همه علمای شیعه اثنی عشری، از هرگونه تبدیل و تغییری محفوظ مانده و کسی از آنان اگر ادعای نقصانی نسبت به قرآن داشته باشد، نظر او از نظر جمهور شیعه، مردود و بی اساس است. [۴۹۸]
ابوجعفر، محمدبن علی بن بابویه، مشهور به «شیخ صدوق» که از علمای بزرگ امامیه است، در رساله اعتقادی خود، دربارهٔ قرآن میگوید:
اعتقاد ما دربارهٔ قرآن این است که قرآنی که خداوند بر پیامبر خود نازل فرموده، همین است که بین دو جلد قرار دارد و هم اکنون در دست مردم است. بیش از آن چیزی نیست، تعداد سورههای آن نزد اهل سنت یک صدو چهارده سوره است و ما سوره «الضحی» و «الانشراح» را یک سوره و نیز، سوره «قریش» و «الفیل» را یک سوره میدانیم، هر کس به ما نسبت دهد که قرآن را چیزی بیش از این میدانیم، او دروغگو خواهد بود! [۴۹۹]
امام هندی میگوید: در تفسیر مجمع البیان که از تفاسیر معتبر نزد امامیه است، سید بزرگوار، علم الهدی، سید مرتضی مینویسد:
قرآنی که هم اکنون در اختیار ماست، همان مجموعهای است که در زمان رسول خدا جمع آوری شده و دلیل آن هم این است که قرآن، در آن زمان تدریس میشد، همه آن را حفظ میکردند، حتی تعدادی از صحابه برای حفظ قرآن تعیین شده بودند و آن را به حضور پیامبر (ص) عرضه میکردند و نزد آن حضرت تلاوت مینمودند و افرادی هم مانند: عبدالله بن مسعود و ابی بن کعب، قرآن را نزد رسول خدا خوانده و بارها نزد آن حضرت ختم کرده بودند و همه این مراحل با کمی دقت دلالت میکند بر اینکه قرآن، در آن زمان جمع آوری و مرتب شده و دیگر پراکنده نگشته است. [۵۰۰]
سپس امام هندی از سید مرتضی نقل میکند که:
کسانی که از امامیه و حشویه، چیزی غیر این بگویند که گذشت، آنان به احادیث ضعیفی تمسک جستهاند که پنداشتهاند آن احادیث، صحیح است و نظر آنان اعتبار ندارد و با این گونه نظرات نمیتوان از یک مطلب کلی و اصولی قطعی، دست برداشت.
همچنین محقق هندی از قول سید مرتضی نقل میکند که:
علم به صحت قرآن، مانند علم به وجود شهرها و وقایع بزرگ مشهور و دیوان اشعار عرب است؛ زیرا اولاً اهمیت دادن به حفظ قرآن، به قدری زیاد بود که در سایر مکتوبات چنین دقت و مراقبتی اعمال نمیشد و ثانیاً قرآن معجزه نبوت و مأخذ علوم شرعی و احکام دینی است و دانشمندان مسلمان، در حفظ و نگه داری آن، آن قدر دقت و مواظبت به خرج دادهاند که حتی، تمام جزئیات آن را، مانند: اعراب و قرائت و حروف و آیات آن را تنظیم نمودهاند، آن وقت با این همه دقت و توجه، چگونه ممکن است در آن، زیاده و نقصانی، رخ داده باشد؟ !
نظریه محدثان شیعه دربارهٔ قرآن
امام هندی در این باره میگوید: قاضی نور الله شوشتری که از علمای مشهور امامیه است، مینویسد:
آنچه دربارهٔ وقوع تغییر در قرآن، به شیعه امامیه نسبت داده شده، نظر اجماعی آنان نیست، بلکه این مطلب را گروه اندکی بیان داشتهاند که برای نظر آنان، نمیتوان اعتباری در نظر گرفت![۵۰۱]
همچنین میگوید: ملا صالح مازندرانی در شرح کافی شیخ کلینی مینویسد:
قرآن به همین شکل و ترتیبی که موجود است، در زمان ظهور امام دوازدهم ظاهر میشود و مشهود میگردد.
امام هندی باز میافزاید:
محمدبن حسن حر عاملی، که از محدثین بزرگ امامیه است، در رسالهای که بر رد برخی از معاصران خود نوشته، مینویسد: کسی که در اخبار و آثار و تواریخ تتبع و تفحص نموده باشد، به علم یقینی میداند که قرآن، در غایت و اعلی درجه تواتر بوده و هزاران نفر از صحابه، آن را حفظ و نقل میکردهاند و بالاخره قرآن در زمان رسول خدا (ص) جمع آوری و تألیف شده است.
در ادامه امام هندی مینویسد:
بنابراین، روشن شد که نظر تحقیقی علمای امامی اثنی عشری این است که: قرآنی که خداوند بر پیامبر خود نازل فرموده، همان چیزی است که میان دو جلد قرار دارد و در اختیار مردم است و چیزی اضافه بر این نیست و این قرآن، همان مجموعهای است که در زمان رسول الله جمع آوری شده و هزاران نفر از صحابه آن را حفظ و نقل میکردهاند و جماعتی هم مانند: عبدالله بن مسعود و دیگران، قرآن را برای پیامبر (ص) میخواندند و آن را در حضور آن حضرت بارها ختم مینمودند و همین قرآن، با تمام خصوصیات در زمان ظهور امام دوازدهم (ع) ظاهر و آشکار میگردد و چیزی را هم که افراد معدودی متعرض آن شدهاند، مطلب قابل اعتباری نیست، بلکه از نظر عامه علمای شیعه مردود است.
سپس میگوید:
اما اخبار ضعیفی که از طریق شیعه نقل شده، چیزی نیست که کسی به این گونه مطالب استناد کند و از مدارک و مطالب مسلّم و قطعی صحیح، دست بردارد واین یک واقعیتی است که اگر خبر واحدی، دلیل مطلبی باشد و در ادله قطعی دلیلی بر آن مطلب وجود نداشته باشد، مدلول آن خبر واحد، مردود و مطرود است،[۵۰۲]چنان که ابن مطهر حلی در کتاب مبادی الوصول الی علم الاصول، به این مطلب تصریح کرده است و خداوند هم میفرماید: «ما قرآن را نازل کردیم و خود نیز، نگهبان آن خواهیم بود» . [۵۰۳]
در تفسیر صراط المستقیم نیز، که نزد علمای شیعه، تفسیر معتبری است، در تفسیر این آیه آمده است: «اَی: اِنّا لَحافِظُونَ له، مِنَ التَّحرِیفِ وَ التَّبدیلِ وَ الزِّیادَهِ وَ النُّقصانِ. » ؛ «ما قرآن را از تحریف و تبدیل و زیاد و نقصان، حفظ خواهیم کرد» .
روش صحیح تحقیق
کسی که میخواهد دربارهٔ مذهب و مرامی تحقیق کند و چیزی را در ارتباط با عقاید و افکار قوم و دستهای بیان دارد، باید از روش عالم بزرگوار امام هندی، پیروی کند. به عبارت دیگر، به کتابها و اسناد و مدارک معتبر آن طایفه مراجعه نماید، تا بتواند به یقین برسد و به حقیقت دست یابد، نه اینکه به گفتار دشمنان و افراد کینه توز و ماجراجو، اکتفا کند و در نهایت، عمل او، موجب ایجاد تفرقه و اختلاف امت گردد.
ضمن تقدیر از مصطفی صادق، مؤلف کتاب «تحت رأیه القرآن» باید بگوییم که او چون این کتاب را برای همه مسلمانان نوشته است، عواطف شیعیان، که بخش وسیعی از امت اسلامی هستند را جریحه دار نموده است!
این مؤلفان، از میان شیعه، فرمانروایان، عالمان، ادیبان، شاعران، متفکران و شخصیتهای گران قدری برخاستهاند و خدمات ارزندهای هم به اسلام نموده و جانفشانیها و جوانمردیهای فراوانی از خود نشان داده و با نور علم و دانش خود، سرزمینهای عالم را از تاریکی و گمراهی نجات دادهاند. با این اوصاف، آیا روش و برخوردشان صحیح بوده است؟
همان طور که میدانید چنین برخوردهایی از حکمت و خرد فاصله بسیاری دارد و این انصاف نیست که به قشر عظیمی از مسلمانان تا این اندازه، کم مهری و اهانت شود. در حالی که، آنها از قوت و قدرت و ثروت فراوانی برخورداراند و آنها از سویی، اموال خود را در راه تبلیغ و تقویت دین، به کار گرفتهاند و از سویی دیگر با شهادتها و رشادتهای خود، جانشان را فدای دیگر مسلمانان میکنند.
بدین ترتیب، از روش تحقیق و قاعده انصاف، به دور است که انسان، در مورد نقل مطالب اعتقادی و عملی این چنین انسانهایی، به گفتار دروغ پردازان و ماجراجویان کینه توز، اعتماد کند. قرآن در این باره میفرماید:
ای مؤمنین! اگر فاسقی برای شما خبری بیاورد، دربارهٔ آن تحقیق کنید، چه اینکه اگر بدین وسیله، به گفتار و کردار جاهلانهای مبتلا شدید، پس از آن، از کرده بد خود پشیمان میشوید! [۵۰۴]
فصل سیزدهم علل فاصله گیری شیعه و اهل سنّت
اشاره
در این بحث علل جدایی و فاصله گرفتن دو فرقه بزرگ مسلمانان و عوامل پنهانی که به آن فاصله و اختلاف، دامن میزده است را مشروح تر از آنچه در فصلهای گذشته مطرح شد، مورد بررسی قرار میدهیم و امید است با توجه دقیق به ریشه مسایل و موانع، همه در راه چاره جویی برآییم و برادری و همبستگی اسلامی را، جایگزین خصومت و اختلاف گردانیم.
همواره تحلیل و تشخیص درد، نیمی از درمان است، ازاین رو، این فصل را در دو مرحله علت کدورت شیعه و علت ناراحتی اهل سنت، دنبال میکنیم:
مرحله اول: عامل کدورت شیعه
شیعه به طور کلی به دو علت از اهل سنّت، کدورت به دل گرفته و از آنها فاصله میگیرد:
اولین علت، تکفیرها، تحقیرها، دشنامها و حیلههایی است که شیعه از سوی اهل سنّت، نسبت به خود مشاهده کرده است.
علت دوم نیز، خودداری برادران اهل سنّت، از پذیرش مذهب امامان اهل بیت (علیهم السلام) و به طور کلی بی توجهی آنها نسبت به اقوال اهل بیت (علیهم السلام) در اصول و فروع دین و عدم رجوع آنها به تفسیر ائمه (علیهم السلام) از قرآن کریم است. با وجود اینکه، اهل بیت (علیهم السلام) هم وزن و هم سنگ قرآن قرار گرفتهاند. [۵۰۵]
آیا مقام و اعتبار اهل بیت (علیهم السلام) از مقام مقاتل بن سلیمان مرجئه و مجسّمه، کمتر است که اهل سنت احادیث او را معتبر میدانند و به آن اعتماد میکنند؟
اگر تمام احادیثی که بخاری در کتاب صحیح خود از همه ذریه پیامبر (ص) روایت کرده را ملاحظه کنید، خواهید گفت که آیا تعداد همه آنها حتی به اندازه احادیث عِکرمه بَربَری خارجی و دروغ پرداز نیست!
آیا این فاجعهای بس دردناک نیست که بخاری در کتاب صحیح خود به احادیث هیچ یک از اهل بیت نبوی (علیهم السلام) استدلال نکرده است و در هیچ کجای کتاب او حدیثی از امام صادق، امام کاظم، امام رضا، امام جواد، امام هادی و امام عسکری (علیهم السلام) به چشم نمیخورد، در حالی که امام عسکری (ع) هم عصر بخاری بوده است؟ !
به چه علت بخاری از حسن بن حسن، [۵۰۶]از زیدبن علی بن الحسین، از یحیی بن زید، از نفس زکیه محمدبن عبدالله کامل بن رضا، از برادر او ابراهیم بن عبدالله، از حسین بن علی بن حسن بن حسن (شهید فخ) ، از یحیی بن عبدالله بن حسن، از برادر او ادریس بن عبدالله، از محمدبن جعفر صادق، از محمدبن ابراهیم بن اسماعیل (ابن طباطبا) ، از برادر او قاسم رسی و از محمدبن محمدبن زید، حدیثی نقل نکرده است؟ !
و چرا بخاری از محمدبن قاسم بن علی بن اشرف بن زین العابدین (ع) صاحب طالقان که هم عصر وی بوده و در سال ۲۵۰ه در عراق، شش سال قبل از وفات بخاری کشته شده، حدیثی نیاورده است؟
و همچنین چرا از سایر افراد بزرگوار خاندان پیامبر (ص) و عترت پاک او و شاخههای درخت نبوتش همچون؛ عبدالله بن حسن، علی بن جعفر عریضی و سایر بازماندگان محترم پیامبر (ص) در میان امت مطلبی را روایت نکرده است؟ !
از این بالاتر، چرا بخاری حتی یک حدیث از سبط اکبر و ریحانه پیامبر (ص) ، ابی محمد، امام حسن مجتبی (ع) ، سید جوانان اهل بهشت، [۵۰۷]نیاورده و در مقابل، به ادعاهای بی اساس سرسختترین دشمن اهل بیت (علیهم السلام) عمران بن خطان، اعتماد کرده است؟ در حالی که عمران، کسی است که در مدح و ثنای ابن ملجم ضارب و قاتل امیر مؤمنان (ع) این گونه سروده است:
یا ضَربَهً مِن تقی، ما أرادَ بِها إلاّ لِیبلُغَ مِن ذِی العَرشِ رِضْواناً إنّی لأذکُرُهُ یَوماً، فأحْسِبُه أو فی البَریّهِ عِندَ اللهِ مِیزاناً [۵۰۸]
ای ضربتی که از شخص پرهیزگاری صادر شد و تنها هدف آن خدا بود تا به بهشت رضوان راه یابد! ! من هرگاه او را یاد میکنم، فکر میکنم که میزان عمل او، از همه بندگان نزد خدا سنگین تر است!
به نظر شما آیا میتوان به احادیث چنین افرادی اعتماد کرد، اما روایتهای عترت پاک پیامبر (ص) را موثق ندانست؟
دربارهٔ گفتار ابن خلدون قضاوت کنید،وقتی گفته علامه ابن خلدون را در کتاب «سرّ مکنون» در فصلی که برای علم فقه و مسائل آن در مقدمه معروف خود، گشوده است، مطالعه کردم، باورم نمیشد که این عبارات از او و این سخن را او گفته باشد.
ابن خلدون پس از بیان مذاهب اهل سنت، با این عبارت مینویسد:
اهل بیت (علیهم السلام) مذاهبی را ایجاد کردند و فقه منحصر به خود، پدید آوردند و مذهب خود را، بر اساس ناسزا گفتن به برخی از صحابه، بنا کردند [۵۰۹]و میگویند امامان معصوم هستند و کلام اشکال و ایرادی ندارد، اما همه این اصول بر پایه سست استوار است! [۵۱۰]
سپس اضافه میکند:
خوارج همچنین مطالبی دارند، [۵۱۱]اما جمهور مسلمانان به روشهای آنان اعتنایی نمیکنند، بلکه آنها را تقبیح و انکار مینمایند و ما مذاهب آنان را نمیشناسیم[۵۱۲]و از
کتابهای آنان روایت نمیکنیم، و از کتابهای آنها، جز در بلادی که زندگی میکنند، در جای دیگری چیزی وجود ندارد!
آری، کتابهای شیعه، فقط در سرزمینهای خود آنها، و سرزمینهای مشرق و مغرب و یمن و جاهایی که حکومت داشتند، یافت میشود و مانند کتابهای خوارج نیز دارای چنین کتابها و آرا و عقاید فقهی عجیب و غریبی هستند! یافت میشود.
ابن خلدون پس از بیان این مطالب، باز به سراغ مذاهب اهل سنت میرود و ادامه میدهد: «مذهب ابو حنیفه در عراق، مذهب مالک در حجاز، مذهب احمدبن حنبل در شام و بغداد و مذهب شافعی در مصر انتشار یافته» .
آنگاه که به اینجا میرسد، میگوید: «سپس با ظهور دولت رافضیها در مصر، فقه اهل سنت منقرض شد و فقه اهل بیت (علیهم السلام) احیا و مرسوم گردید» . [۵۱۳]
آری! فقه دیگران نابود و متلاشی بود تا اینکه بردگان رافضی به دست صلاح الدین ایوبی نابود شدند و باز، فقه شافعی به آن ملت بازگشت!
ابن خلدون و امثال او مدعی اند که ما اهل هدایت و سنت هستیم، اما اهل بیت، گمراه و بدعت گزار و رافضی هستند!
إذا وَصَفَ الطّائی بِالبُخلِ مادِرٌ و عَیَّرقُساً بِالفَهامهِ باقِلٌ
وقالَ السُّهی لِلشَّمسِ أنتِ ضَئِیلَهُ و قالَ الدُّجی لِلصُّبحِ لَونُک حائلٌ
وطاوَلتِ الأرضُ السَّماءِ سِفاههً و کاثرتِ الشَّهبُ الحِصی و الجَنادِلُ
فیا موتُ زُر إنَّ الحیَاهَ ذَمیمَهٌ و یا نَفْسُ جِدّی إنَّ دَهْرَک هازِلٌ [۵۱۴]
وقتی کارگری، حاتم طایی را بخیل میخواند و سبزی فروشی، عالمی را به نافهمی نسبت میدهد؛ و ستاره سهیل، خورشید را کوچک و ضعیف میشمارد، و تاریکی به صبح میگوید رنگ تو تار است.
و زمین از روی سفاهت، با آسمان مناقشه میکند و فخر میفروشد و سنگهای شهاب زیادی خود را به رخ ریگهای فراوان و تخته سنگهای عظیم میکشند، معلوم است چه خواهد شد!
در چنین شرایطی است که باید گفت که ای مرگ بیا که زندگی پست و تنفربار است و ای جان! خود را بده که حیات تو مسخره و بیهوده است.
حال شما را به خدا سوگند، اگر مسلمانی این گونه کلماتی را بشنود و سکوت کند جای تأسف نیست؟ و اگر برای مصائبی که بدین گونه به اسلام و اهل آن واقع میشود بمیرد، شما تعجب میکنید؟
گذشته از این، ابن خلدون معتقد است که اهل بیت (علیهم السلام) اهل گمراهی و بدعت هستند؟
مگر آنها کسانی نیستند که خداوند، به نص صریح قرآن، پلیدی را از آنها دور
گردانیده [۵۱۵]و جبرئیل برای تطهیر آنها فرود آمده و پیامبر (ص) به دستور خداوند، به وسیله آنها با نصاری نجران مباهله نموده است؟ [۵۱۶]و قرآن مودت آنها را واجب کرده[۵۱۷]و خداوند نیز ولایتشان را فرض نموده است؟ [۵۱۸]
مگر اهل بیت (علیهم السلام) طبق احادیث نبوی (ص) کشتی نجات خوانده نشدهاند که به هنگام طغیان امواج نفاق، باید بدانها پناه برد؟[۵۱۹]
مگر آنها در بحران تند بادهای اختلاف، امان و سنگرگاه امت شمرده نشدهاند؟ [۵۲۰]و مگر آنها «باب حطّه» معرفی نگردیدهاند[۵۲۱]که هر کس به آستانشان درآید، درامان خواهد بود؟ و مگر آنها «عروه الوثقی» و یکی از دو «ثقل اکبر» نیستند که هر کس به آنها چنگ زند، جدایی و سقوط نخواهد داشت؟ [۵۲۲]و پیوسته در راه مستقیم و
هدایت الهی خواهد بود؟ !
مگر پیامبر اسلام (ص) به ما دستور ندادهاند که آنها را نه تنها مانند نسبت سر به بدن [۵۲۳]بخوانیم؟ بلکه آنها را به عنوان دو چشم یک سر حساب کنیم و مگر پیامبر (ص) ما را نهی نکرده که از آنها جلو نیفتیم [۵۲۴]و نسبت به آنها کوتاهی نکنیم؟
پیامبر (ص) تصریح فرمودهاند به اینکه آنها در هر دورهای، نگهدارنده دین از انحراف گمراهان خواهند بود؟[۵۲۵]و اعلان فرمودهاند که معرفت به اهل بیت (علیهم السلام) موجب نجات از آتش خواهد شد؟ [۵۲۶]
و محبت آنها جواز عبور از صراط و ولایت آنها نیز، امان و پناه از آتش دوزخ است، [۵۲۷]و اینکه اعمال صالحه، به حال صاحب آن نفعی نخواهد داشت، مگر اینکه با معرفت اهل بیت (علیهم السلام) همراه باشد، [۵۲۸]همچنین روز قیامت، احدی از افراد این امت، قدم از قدم برنمی دارد، تا اینکه دربارهٔ محبت اهل بیت (علیهم السلام) از وی سؤال کنند [۵۲۹]و اگر کسی تمام
عمر خود را، بین رکن و مقام، بین رکوع و سجود و قیام و قعود گذرانده باشد در حالی که، ولایت اهل بیت (علیهم السلام) را قبول نداشته باشد به یقین داخل آتش دوزخ میشود. [۵۳۰]
با راستگویان باشید
با این اوصاف، آیا شایسته است امت اسلامی، به راهی غیر از راه آنها بروند؟ و آیا برای کسانی که ایمان به خدا و رسول (ص) دارند، رواست که روش و سنتی غیر از سنت آنها را بپذیرند؟ !
ابن خلدون چگونه و با چه جرأتی، اهل بیت (علیهم السلام) را با کمال صراحت و وقاحت و بی شرمی، اهل بدعت و گمراهی میخواند؟
شاید آیه «ذی القربی» [۵۳۱]و آیه «تطهیر» [۵۳۲]و یا «اولی الامر» [۵۳۳]و آیه وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ [۵۳۴]و وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ [۵۳۵]وی را به این روش مأمور کرده است؟
و شاید قصد داشته به آن همه دستورهای صریح و صحیحی که از پیامبر (ص) رسیده است، عمل کند؟ !
ما از طریق مدارک معتبر و روایتهای عالمان اسلامی، احادیث صریح و صحیح پیامبر (ص) را در مورد اهل بیت در کتاب «سبیل المؤمنین» ، جمع آوری نمودهایم و اهل تحقیق و انصاف را برای شناخت مقام و منزلت اهل بیت (علیهم السلام) در اسلام، به آن کتاب ارجاع میدهیم.
ای کاش اهل مذاهب چهارگانه نیز، همچون سایر مذاهب، مطالب مذهب اهل بیت (علیهم السلام) را در قلمرو اختلاف، نقل میکردند و دربارهٔ آن به قضاوت مینشستند. در صورتی که ما ندیدهایم، نسبت به اهل بیت (علیهم السلام) این گونه که در این عصر عمل شده، در اعصار دیگر نیز رفتار شده باشد؛ زیرا با آنها به گونهای برخورد کردهاند که گویی خداوند هرگز آنها را نیافریده! یا اینکه آنها هرگز از علم و حکمت، فیض و بهرهای نداشتهاند!
و همان گونه که مشاهده کردید گاهی هم، متعرض شیعیان آنها شده و با دادن لقب رافضی، تهمتها و افتراهای بسیاری را به آنها روا داشتهاند.
اما اکنون روزگار خصومت و دشمنی سپری شده و عصر برادری و همبستگی رسیده است و همه مسلمانان باید از در شهر علم نبوی (ص) وارد و به «باب حطه» [۵۳۶]و امان، پناهنده شوند و بر «سفینه نجات» سوار گردند و با تقرب و همگامی با برادران شیعه خود، به ساحل هدایت و نجات دست یابند؛ زیرا دیگر کدورت و کینهها برطرف شده و صبح روشن امیدبخش پدیدار گشته و راه سعادت و اعتلای اسلام، گشوده شده است.
مرحله دوم: عامل ناراحتی اهل سنّت
عواملی که موجب ایجاد تنفّر و فاصله گرفتن اهل سنّت از شیعه میشود، تهمتها و دروغهای بی اساس و ناروایی است که برخی از باطل گرایان و کینه توزان به شیعه
نسبت دادهاند، که ما قسمتی از آنها را در فصلهای گذشته مطالعه و بررسی کردیم و پاسخهای قانع کننده و آرامش بخشی نیز، به آنها دادیم و اما مسئله صحابه (رضی الله عنعهم) ، تنها جای مشکل و پیچیده این مسئله است؛ برخی از غلاتی که نام شیعه بر آنها اطلاق شده مانند کاملیه به تمام اصحاب پیامبر (ص) حمله میکنند و به آنها ناسزا میگویند، به همین دلیل، افراد ناآگاه میپندارند که این عقیده و روش همه فرقههای شیعه است و در نتیجه بی گناهان را به مجازات خلافکاران مجازات مینمایند! و طبیعی است که این روش شیوهای منافقانه و از منطق نیز، به دور است!
در صورتی که اگر کسی آگاهانه با باور و اعتقاد شیعه در این مسئله آشنا شود، نظر آنها را نظر متوسطی خواهد یافت؛ زیرا آنها نه مانند «غلات» به افراط و تندروی مایل اند که خود را به گناه و معصیت آلوده کنند و نه مانند اهل سنت به تفریط معتقدند که حتی بعضی از واجبات را ترک نمایند!
شیعه چگونه میتواند به آنچه نادانان و نااهلان به او نسبت دادهاند، آلوده باشد، درحالی که در تشیّع خویش، به اصحاب بزرگوار پیامبر (ص) اقتدا میکنند.
به این مطلب حتی آگاهان بزرگی از اهل سنت، مانند نویسندگان کتابهای الاستیعاب، الاصابه و اسدالغابه به خوبی واقف و معترف اند.
به یقین برای ادای کامل این بحث، بایستی کتاب جداگانهای تألیف کرد که البته در آینده به آن جامه عمل خواهم پوشاند و به طور کامل به بررسی هویت تشیع با شئون همه جانبه آن خواهم پرداخت.
در ادامه برای اینکه بحث خود را به کمال رسانده و در جهت هدف خود، بهرهای به دست آورده باشیم، نام برخی از شیعیان اصحاب رسول خدا (ص) که ما به آنها اقتدا کردهایم و از آنها هدایت یافتهایم را از نظر میگذرانیم:
[۵۳۷] ابورافع قِبطی؛ ۱غلام رسول خدا (ص) که نام او را، اسلم، ابراهیم، هرمز و یا ثابت هم گفتهاند، فرزندان و نوادههایی داشت که همه آنها از ارادتمندان خاص و شیفتگان اهل بیت (علیهم السلام) بودند.
نام فرزندان او: رافع، حسن، مغیره، عبیدالله و علی بود. عبیدالله که در رکاب علی (ع) در جنگ صفین شرکت داشت، دربارهٔ اصحاب رسول خدا (ص) کتابی تألیف نموده است، علی نیز، یک کتاب فقهی از نظر اهل بیت (علیهم السلام) تألیف کرده است که پس از صحیفه علی (ع) اولین کتاب فقهی اسلام، به شمار میرود.
امّا نوادههای ابو رافع از فرزند او: علی، حسن و صالح و عبیدالله بودند. چنانکه فرزند دیگر وی عبیدالله نیز، فرزندی به نام فضل داشته که هر کدام، دارای فرزندان صالح و شایستهای بودند.
۲. ابومُنذر اُبّی بن کَعب؛ از قرّای بزرگ بود، او به همراه علی (ع) از بیعت «سقیفه» خودداری نمود. [۵۳۸]
۳. ابان بن سعید بن عاص اموی.
۴. انس بن حرث یا ابن حارث که در الاصابه دربارهٔ او نوشته شده است: «او از پیامبر (ص) روایت کرده که آن حضرت فرمود:
إنّ إبنِی هذا حُسینٌ (ع) یُقتَلُ بِأرضٍ یُقالُ لَها کَرْبلاء، فَمَنْ شَهِدَ ذلک مِنکُم فَلْیَنصُرهُ.
این پسرم حسین است که در زمین کربلا کشته میشود. هر کس آن زمان را درک کرد، باید او را یاری کند.
پس از این عبارت، هم، آمده: «انس به کربلا رفت و در رکاب حسین (ع) شهید شد» . در الاستیعاب نیز، همین جمله آورده شده است. [۵۳۹]
۵. اسید بن ثعلبه انصاری «بدری» ؛
۶. اسلم بن حارث عبدالمطلّب هاشمی اَخُو نوفَل؛
۷. اسلم بن یجره ساعدی؛
۸. اسود بن عبس بن اسماء تمیمی؛
۹. اعین بن ضبیعه بن ناجیه دارمی تمیمی؛
۱۰. اَنس بن مُدرک خثعمی أکلبی؛
۱۱. امرؤ القیس بن عابس کِندی؛
۱۲. اویس بن عامر قرنی؛ که از افضل تابعین است و رسول خدا (ص) بشارت او را به اصحاب خود داده بود. او در عهد رسول خدا (ص) اسلام آورد و رسول خدا (ص) او را از نزدیک ندید. داستان او در بخش سوم الاصابه در ردیف شیعیان آمده است.[۵۴۰]
۱۳. ابو لَیلی غفّاری؛ که من از او نامی نیافتم، اما به اعتراف الاصابه، افرادی به نام ابو احمد و ابن منده از او روایت کردهاند که او میگفت:
رسول خدا (ص) فرمود: به زودی پس از من فتنهای رخ میدهد، در چنان وضعی باید بکوشید که در رکاب علی (ع) باشید، چه اینکه او اولین کسی است که به من ایمان آورده و اولین کسی است که در روز قیامت با من ملاقات میکند. او صدیق اکبر [۵۴۱]فاروق امت و پیشوای مؤمنین است. [۵۴۲]
۱۴. ابوفضاله انصاری؛ که مانند ابو لیلی از او نامی نیافتم. اما صاحب الاصابه [۵۴۳]و الاستیعاب، در شرح زندگی وی، از فرزند او روایت میکنند که میگوید: «از علی شنیدم که میگفت: رسول خدا به من فرموده، تا من به خلافت نرسم، نمیمیرم، بلکه محاسن من به خون سرم رنگین شود!» .
ابوفضاله در جنگ بدر شرکت داشته است. [۵۴۴]
۱۵. ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلّب؛ پسر عموی رسول خدا (ص) و برادر رضاعی او بود که با رسول خدا (ص) از حلیمه سعدیه، شیر خورده بودند.
۱۶. بُریده اَسلمی؛ که یکی از افرادی است، که امیر مؤمنان (ع) در سوگ او سروده است: «خداوند قبیله اسلم را جزای خیر دهد، آنها چهرههای درخشانی بودند، که در راه هاشم به خاک و خون افتادند» . [۵۴۵]
بَریده، عبدالله، منقذ، عروه و دو فرزند مالک، از آن قبیله بودند که با بزرگواری، فداکاری نمودند.
۱۷. بریدبن حصیب اسلمی؛
۱۸. بلال بن ریاح حبشی مؤذن رسول خدا (ص) ؛
۱۹. براء بن عازب بن حارث انصاری؛ که به همراه علی (ع) از بیعت «سقیفه» خودداری کرد؛
۲۰. براء بن مالک، برادر انس بن مالک؛
۲۱. بشیر، برادر وداعه بن ابی زید انصاری؛ که از بهترین آگاه شدگان بودند و در جنگ صفّین در رکاب علی (ع) بودند. پدر آنها نیز، در جنگ احد در رکاب پیامبر (ص) شربت شهادت نوشید.
۲۲. تَمّام بن عبّاس بن عبدالمطلّب؛
۲۳. ثابت بن عُبَید انصاری؛
۲۴. ثابت بن قیس بن خطیم ظُفری؛
۲۵. ثَعلبه بن قِیظی بن صَخر انصاری؛
۲۶. جُندَب بن جُناده (ابوذر غفّاری) ؛
۲۷. جاریه بن قُدامه سَعدی؛
۲۸. جاریه بن زید؛
۲۹. جابربن عبدالله انصاری؛
۳۰. جَبَله بن عمرو بن أوس ساعدی؛
۳۱. جُبیر بن حُباب انصاری؛
۳۲. جَعده بن هُییره مَخزومی؛ که مادر او ام هانی خواهر امیر مؤمنان (ع) بود؛
۳۳. جعفربن أبی سفیان بن حارث بن عبدالمطلّب هاشمی؛
۳۴. جَهجاه بن سعید غِفاری؛
۳۵. جَراد بن مالک بن نویره تمیمی؛ که به همراه پدر خود در روز «بِطاع» شهید شد؛
۳۶. جَراد بن طهیه وحیدی، پدر شبیب بن جراد؛ که در کربلا در رکاب امام حسین (ع) شهید شد.
۳۷. حُجر بن عدی کِندی؛
۳۸. حُذیفه بن یمان عبَسی؛
۳۹. حارث بن عبّاس بن عبدالمطلّب هاشمی؛
۴۰. ابوالورد بن قیس؛ که نام او را ابو عمرو حرب مازنی گفتهاند؛ [۵۴۶]
۴۱. حارث بن نوفَل بن حارث بن عبدالمطلّب؛
۴۲. حارث بن رِبعی بن بلدهه انصاری (ابو قُتاده) ؛
۴۳. حارث بن زُهیر اَزُدی؛
۴۴. حارث بن خاطب بن عمرو انصاری؛
۴۵. حارث بن عمرو بن خرام خزرجی؛
۴۶. حارث بن نعمان بن اُمیه اُوسی
۴۷. حازم بن اَبی حازم اَحمسی؛
۴۸. حجّاج بن عمرو بن غَزِیه انصاری؛
۴۹. حسّان خَوط بن مِسعَر شیبانی؛ که همه خانواده او از یاران برگزیده علی (ع) بودند و در جنگ جمل در رکاب آن حضرت شرکت داشتند.
حسّان و دو فرزند او، حارث بشر، برادر وی، بشربن خوط و هیب بن عمرو بن خَوط و یکی دیگر از برادران او، اسودبن بشربن خوط، نوه پسری حسّان، عنبس بن حارث، و دو فرزند برادر او، حسین و حذیفه، پسران مخدوج بن بشربن خَوط نیز، در آن جنگ شرکت داشتند.
در جنگ جمل پرچم سپاه علی (ع) در دست حسین بن مخدوج بود و آنگاه که او به شهادت رسید، برادر وی پرچم را به دست گرفت و پس از شهادت او، عموی آنها اسود، پرچمدار شد و پس از شهادت او، عنبس بن حارث علمدار گشت و پس از شهادت او وُهَیب بن عمرو پرچم را به دست گرفت و جنگید تا به شهادت رسید؛
۵۰. حنظله بن نُعمان بن عامر انصاری؛
۵۱. حَکیم بن جَبَله عبدی؛ که در جنگ جمل اصغر شهید شد. علاوه بر این، فرزند وی اشرف و برادر او رِعل بن جَبَله و هفتاد نفر از قبیله و خویشان او در همین جنگ شهید شدند. این واقعه در ۲۵ ربیع الثانی سال (۳۶ هجری) قبل از ورود امیر مؤمنان (ع) به بصره اتفاق افتاد و زمانی که حضرت به بصره آمد، جنگ جمل اکبر شروع شد؛ [۵۴۷]
۵۲. حبیب بن مظاهر بن رعاب بن اَشتر حجون بن فَقعَس؛ که از تابعین بود. او زمان رسول خدا (ص) را درک کرد و آن حضرت را ندید و در کربلا در رکاب حسین (ع) شهید شد. [۵۴۸]
«ابن حجر عسقلانی» داستان او را در قسمت سوم «الاصابه» آورده است.
۵۳. حکیم بن مَغفل بن عوف غامدی؛ که در روز «نهروان» به فیض شهادت رسید؛
۵۴. خالدبن سعیدبن عاص اُموی؛ که به همراه علی (ع) از بیعت سقیفه خودداری نمود؛
۵۵. خالدبن زید انصاری (ابو ایوب) ؛
۵۶. خالد بن ربیعه جدلی؛
۵۷. خالد بن ولید انصاری؛
۵۸. خالدبن مُعمّر سَدُوسی؛
۵۹. خویلد بن عمرو انصاری؛
۶۰. خَبّاب بن اَرَت تَمیمی یا خُزاعی؛
۶۱. خُزیمه بن ثابت (ذو شهادتین) ؛
۶۲. خَرشه بن مالک اَودی؛
۶۳. خلیفه بن عدی بیاضی؛
۶۴. داودبن هلال؛ معروف به ابو لیلی، پدر عبدالرحمن انصاری، که بزرگان در نام او اختلاف نظر دارند؛
۶۵. ربیعه بن قیس عدوانی؛
۶۶. رَفاعه بن رافع بن مالک انصاری؛
۶۷. رافع بن ابی رافع قِبطی؛
۶۸. زید بن اَرقم خَزرجی؛
۶۹. زید بن صَوحان عبدی؛
۷۰. زید بن اَسلَم بَلَوی؛
۷۱. زید بن حارثه انصاری؛
۷۲. زید بن حُبَیش اسدی؛
۷۳. زیاد بن مُطرّف؛ که در الاصابه در شرح زندگی او آمده است: «او از پیغمبر (ص) روایت میکند که هر کس دوست میدارد مانند من زندگی کند و مانند من بمیرد و با من داخل بهشت شود، پس از من علی (ع) و ذریه او را باید دوست بدارد» . [۵۴۹]
۷۴. زُهیر بن حارث بن عوف (ابو زینب) ؛
۷۵. زید بن وهب جُهَنی حسلی؛
۷۶. سلمان فارسی (ابو عبدالله) [۵۵۰]
۷۷. سلمان بن ثُمامه جُعفی؛
۷۸. سلیمان بن صُرد خُزاعی؛ که از خون خواهان امام حسین (ع) بود که در این راه نیز به شهادت رسید.
۷۹. سلیمان بن هاشم مِرقال زُهری؛
۸۰. سهل بن حُنیف انصاری؛
۸۱. سُهیل بن عمرو انصاری؛
۸۲. سَلَمه بن اَبی سَلَمه، پرورش یافته پیامبر اکرم (ص) ؛
۸۳. سُوید بن غَفَله جُعفی؛
۸۴. سمّاک بن خَرشَه؛ که در ظاهر وی غیر از ابودجانه انصاری است.
۸۵. سَنان بن شَفعله اُوسی؛ کسی که از پیامبر (ص) روایت کرده که آن حضرت فرمود:
جبرئیل به من خبر داد، که وقتی فاطمه را به ازدواج علی (ع) درآوردم، خداوند به نگهبانان بهشت فرمود، به درخت طوبی دستور دهند به شماره دوستان اهل بیت، برگ درآورند.[۵۵۱]
۸۶. سَعنه بن عُریض تیماوی؛ که ضمن مشاجرهای که در مدینه با معاویه داشت نام علی (ع) به میان آمد و آنگاه سعنه سکوت کرد و روی خود را از معاویه برگردانید، و معاویه گفت: «فکر میکنم سعنه در اثر کهولت خرفت شده باشد، او را در سخن گفتن کمک کنید!»
سعنه گفت: «من خرفت نشدهام، معاویه تو را به خدا سوگند، به یاد داری که در حضور پیغمبر (ص) بودیم و علی (ع) وارد شد و پیغمبر (ص) از وی استقبال نمود، به او فرمود: خدا قاتل تو را بکشد، و دشمن دشمنان تو باشد؟» . آن گاه معاویه سخن خود را قطع کرد؟ ! [۵۵۲]
۸۷. سعید بن حارث بن عبدالمطلّب؛
۸۸. سعید بن نُوفَل بن حارث بن عبدالمطلّب
۸۹. سعید بن نِمران همدانی؛
۹۰. سعید بن وَهب خُوبانی؛
۹۱. سعید بن سعد بن عُباده انصاری؛ که پدر او سعد، از مقام رفیعی در اسلام برخوردار بود؛
۹۲. سعد بن حارث صَمِّه انصاری؛
۹۳. سعد بن مسعود ثقفی، عموی مختار؛
۹۴. سفیان بن هانی بن جُبیر جَیشانی؛
۹۵. شَراجیل بن مُرّه هَمدانی؛ که روایت میکند از پیامبر (ص) شنیدم که به علی (ع) میفرمود: « أبشِرْ یا علی حَیاتُک و مَوتُکَ مَعِی » .[۵۵۳]
۹۶. شُریح بن هانی بن یزید حارثی (قاضی معروف نیست) ؛
۹۷. شِیبان بن محرّث؛
۹۸. صَعصعه بن صَوحان؛
۹۹. صَحیان بن صَوحان؛
۱۰۰. صالح انصاری سالمی؛
۱۰۱. صَبیح غلام امّ سَلَمه؛
۱۰۲. صِیفی بن رِبعی اُوسی؛
۱۰۳. ضَحّاک بن قَیس تَمیمی (اَخنَف) ؛ کسی که در حلم و بردباری نمونه و الگو بود. او زمان رسول خدا (ص) را درک کرد، اما به حضور آن حضرت نرسید و پیامبر (ص) برای او دعای خیر کرد. [۵۵۴]
۱۰۴. طاهربن اَبی هاله تمیمی؛
۱۰۵. طریف بن اَبان أنماری؛
۱۰۶. ظالم بن عمرو دوئلی (ابو الاسود) ؛ که عصر جاهلیت و اسلام را درک کرده است. ابن حجر داستان او را در قسمت سوم الاصابه به نام «مخضرم» آورده است. [۵۵۵]
۱۰۷. عمّار یاسر (ابو یقطان) ؛
۱۰۸. عمّاربن اَبی سَلَمه دالانی؛ که طبق روایتی که در الاصابه آمده است روز عاشورا در رکاب حسین (ع) شهید شده است؛ [۵۵۶]
۱۰۹. عبّاس بن عبدالمطلّب؛
۱۱۰. عقیل بن ابی طالب؛
۱۱۱. عمّاره بن حمزه بن عبدالمطلّب؛
۱۱۲. عون بن جعفربن ابی طالب؛
۱۱۳. عُتبه بن أبی لهب؛
۱۱۴. عبدالله بن عبّاس؛
۱۱۵. عبدالله بن جعفر؛
۱۱۶. عبدالله بن حُنین بن اسد بن هاشم؛
۱۱۷. عبدالله بن زبیر بن عبدالمطلّب؛
۱۱۸. عبدالله بن ربیعه بن حارث بن عبدالمطلّب؛
۱۱۹. عبدالله بن أبی سفیان بن حارث بن عبدالمطلّب؛
۱۲۰. عبدالله بن نُوفَل بن حرث بن عبدالمطلُب؛
۱۲۱. عبدالله بن حارث بن نُوفَل بن حارث بن عبدالمطلّب؛
۱۲۲. عبیدالله بن عبّاس بن عبدالمطلّب؛
۱۲۳. عبیدالله بن نُوفَل بن حرث بن عبدالمطلّب؛
۱۲۴. عبدالله بن یقطُر؛ که نام او در الاصابه ابن یقطه ضبط شده است. او برادر رضاعی امام حسین (ع) بود و در کربلا در راه آن حضرت شهید گردید. [۵۵۷]
۱۲۵. عبدالله بن رباب مذحجی؛
۱۲۶. عبدالله بن سلمه کِندی؛
۱۲۷. عبدالله بن طُفَیل عامری؛
۱۲۸. عبدالله بن بُدَیل خُزاعی؛
۱۲۹. عبدالله بن مسعود هُذلی؛
۱۳۰. عبدالله بن خبّاب بن اَرت تمیمی؛
۱۳۱. عبدالله بن عبدالمدان حارثی؛
۱۳۲. عبدالله بن کعب حارثی؛
۱۳۳. عبدالله بن حواله ازدی؛ که در جلد اول، صفحه ۱۱۳ کتاب الأمَلُ الآمِلْ، شرح زندگی او آمده است؛
۱۳۴. عبدالله بن سُهیل بن حنیف؛
۱۳۵. عبدالله بن وَرقاء سَلولی؛
۱۳۶. عبیدالله بن سُهیل انصاری نبیتی؛
۱۳۷. عُبیدالله بن اَبی رافع؛
۱۳۸. عُبید بن تیهان؛ که وی عتیکای انصاری نیز، نامیده شده است؛
۱۳۹. عبید بن عازب؛
۱۴۰. عبیده بن عمرو سلمانی؛
۱۴۱. عُمّاره بن شهاب ثوری؛
۱۴۲. عمرو بن اَبی سَلَمه؛ پرورش یافته پبامبر (ص) ؛
۱۴۳. عمرو بن حِمَق خُزاعی؛
۱۴۴. عمرو بن انس انصاری؛
۱۴۵. عمرو بن شراحیل؛
۴۶. عمرو بن عُمیس بن مسعود؛
۱۴۷. عمرو بن قَروه بن عَوف انصاری؛
۱۴۸. عمرو بن مِحصَن؛
۱۴۹. عمرو بن هُیبر مَخزومی؛
۱۵۰. عمرو بن سَلَمه مرادی؛ که طبق گفته ابن حجر او به همراه حجربن عدی کشته شده است، این مطلب او نیاز به تأویل دارد.
۱۵۱. عمرو بن عُریب همدانی؛
۱۵۲. عمرو بن مُرّه نَهدی؛
۱۵۳. عبدالرحمن بن عباس بن عبدالمطّلب؛
۱۵۴. عبدالرحمن بن بُدَیل خزاعی؛
۱۵۵. عبدالرحمن بن اَبزی خُزاعی؛
۱۵۶. عبدالله بن حِسل جُمَحِی؛
۱۵۷. عبدالرحمن خَراش انصاری؛
۱۵۸. عبدالرحمن سائب مخزومی؛
۱۵۹. عبدالرحمن بن عبد ربّ انصاری؛ که ابن عقده در کتاب المولاه دربارهٔ او مینویسد: «او کسی است که نصّ صریح حدیث «غدیر» را از پیامبر (ص) و در همان روز، به خلافت علی (ع) گواهی داده است» .[۵۵۸]
۱۶۰. عدی بن حاتم طائی؛
۱۶۱. عثمان بن حُنیف انصاری؛
۱۶۲. عروه بن نِمران بن فَضفاض بن عمرو بن قِعاس بن عبد یغوث؛ که لقب او نخست «مرادی» بود و بعد به «عطیفی» معروف گشت. او پدر «هانی بن عروه» است که در راه امام حسین (ع) و دفاع از مسلم بن عقیل، به فیض شهادت نایل گردید. [۵۵۹]
۱۶۳. عروه بن زید خیل؛
۱۶۴. عروه شفاف بن شریح بن سعد بن حارثه طائی؛ که به همراه امیرمؤمنان (ع) با خوارج جنگید. حضرت به او فرمود: «از خوارج در این جنگ ده نفر رهایی نمییابند و از ما هم بیش از ده نفر کشته نمیشوند» و همین طور هم شد و عروه از کسانی بود که در آن جنگ شهید شد. [۵۶۰]
۱۶۵. عمروه بن مالک سلمی؛ او کسی است که امیر مؤمنان (ع) در رثای او سروده است.
بُریدٌ و عَبدالله مِنهم و مُنقِذٌ و عروهٌ و ابنا مالکٍ فی الأکارم [۵۶۱]
۱۶۶. عطیه؛ که اسماعیلی او را از یاران پیامبر (ص) شمرده است؛
۱۶۷. عتبه بن دغل ثعلبی؛
۱۶۸. عِلیاء بن هیثم بن جَریر؛
۱۶۹. عَوف (مِسطَح بن اُثاثه مطلّبی) ؛
۱۷۰. عَنتره سُلَمی ذَکوانی؛
۱۷۱. عَلاء بن عمرو انصاری؛
۱۷۲. عُقبه بن عمرو بن ثَعلبه انصاری؛
۱۷۳. عامر بن وائله کِنانی (أبو طفیل) ؛
۱۷۴. عباده بن صامت بن قیس انصاری؛
۱۷۵. علی بن ابی رافع قِبطی؛
۱۷۶. فضل بن عباس بن عبدالمطّلب؛
۱۷۷. فَروه بن عمرو بن ودقه أنصاری؛
۱۷۸. فاکه بن سعد بن جُبیر أنصاری؛
۱۷۹. قیس بن سعد بن عُباده انصاری؛
۱۸۰. قیس بن مَکشوح بَجلی؛
۱۸۱. قیس بن خَرَشه قَیسی؛
۱۸۲. قیس بن أبی قَیس؛
۱۸۳. قُثَم بن عبّاس بن عبدالمطّلب؛
۱۸۴. قرضه بن کعب انصاری؛
۱۸۵. کعب بن عمرو بن عُباد أنصاری (أبی یسر) ؛
۱۸۶. مقداد بن عمرو کِندی؛
۱۸۷. مغیره بن نوقَل بن حارث بن عبدالمطّلب؛
۱۸۸. مالک بن نُویره؛
۱۸۹. متمّم بن نویره، برادر مالک؛
۱۹۰. مالک بن تَیهان؛
۱۹۱. مهاجر بن خالد بن ولید مخزومی؛ او محبت علی (ع) را از کودکی با شیر مادر چشیده بود؛ زیرا مادر او، دختر اَنس بن مُدرک و از شیعیان صحابه بود؛
۱۹۲. مِخنف بن سُلیم، جدّ أبی مِخنف غامدی؛
۱۹۳. محمد بن أبی بکر أبی قُحافه تمیمی؛
۱۹۴. مِسوَر بن شَدّاد بن عُمَیر قُرشی؛
۱۹۵. مِرداس بن مالک أسلمی؛
۱۹۶. مُسیب بن نَجِیّه بن رَبیعه فَزاری؛ او به همراه سلیمان بن صُرد خُزاعی، در راه خون خواهی حسین بن علی (ع) شربت شهادت نوشید.
۱۹۷. نُعیم بن مسعود بن عامر أشجعی؛
۱۹۸. نَضله بن عُبید أسلمی؛
۱۹۹. هاشم مِرقال بن عُتبه بن أبی وقّاص زُهَری؛
۲۰۰. هاله بن أبی هاله تمیمی؛
۲۰۱. پسر هاله (هند) ؛
۲۰۲. هانی بن عُروه بن فَضفاض بن نِمران؛ که در راه دفاع از مسلم بن عقیل به شهادت رسید؛[۵۶۲]
۲۰۳. هانی بن نِیار؛ معروف به «هم پیمان انصار» ؛
۲۰۴. ولید بن جابر بن ظالم طائی؛
۲۰۵. وَداعه بن أبی زید انصاری؛
۲۰۶. وَهب بن عبدالله سِوائی (أبو جُحَیفه) ؛
۲۰۷. یعلی بن حمزه بن عبدالمطّلب هاشمی؛
۲۰۸. یعلی بن عُمیر نَهدی؛
۲۰۹. یزید بن طُعمه انصاری؛
۲۱۰. یزید بن نُویره انصاری؛
۲۱۱. یزید بن حوثره انصاری؛
علاوه بر کسانی که ذکر آنها در بالا گذشت، شیعیان، حتی بسیاری از صحابه، که به ناچار و جهت رعایت احتیاط در دین به سوی برخی از حکام روی آوردهاند، را نیز، دوست میدارد و محترم میشمارد. پس با این اوصاف چگونه شیعه را به دشمنی همه صحابه متهم میکنند؟
از دین برگشتگان پس از وفات پیامبر گرامی اسلام (ص) برخی از صحابه، نفاق سابقه دار خود را آشکار کردند و حوادث تلخ و دردناکی را پس از آن حضرت به وجود آوردند و نسبت به علی و اهل بیت (علیهم السلام) کینه و دشمنی ورزیدند.
قرآن دربارهٔ آنها میفرماید:
لا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ (توبه: ۱۰۱)
[ای پیامبر!] برخی از اهل مدینه به سوی نفاق بازگشتند، تو آنها را نمیشناسی، امّا آنها را ما خوب میشناسیم.
از سوی امامان بزرگوار ما، روایتهای متواتر قطعی در «رد» آنها وارد شده است، [۵۶۳]ما در اینجا به چند روایتی که بخاری در باب «حوض» جلد چهارم کتاب صحیح خود از ابوهریره و انس و دیگران نقل کرده است بسنده میکنیم:
پیامبر (ص) میفرماید:
وقتی من کنار حوض کوثر قرار گرفتم، با جمعیتی برخورد میکنم که آنها را میشناسم، آنگاه مردی حضور مییابد و بین من و آن جمعیت قرار میگیرد و آنها را خطاب میکند که بیایید، من سؤال میکنم، آنها کجا بیایند؟ آن مرد پاسخ میدهد: به خدا سوگند، اینان اهل دوزخ اند! میگویم: آنها چه کسانی هستند؟ آن مرد پاسخ میدهد، اینان پس از تو، مرتد شدند و به قهقرا بازگشتند!
سپس دسته دیگری میآیند و آن مرد آنها را نیز، به سوی آتش، امر میکند، باز علت آن را میپرسم و او پاسخ میدهد، اینان از اسلام جدا شدند و به شرایط عصر جاهلیت تن دردادند! آن وقت از آنان جز افراد معدودی از عذاب، رهایی نخواهند داشت. [۵۶۴]
ابوهریره روایت میکند که:
پیغمبر (ص) به من فرمود: روز قیامت گروهی بر من وارد میشوند و میخواهند، از آب حوض کوثر بنوشند، اما آنان را از کنار حوض دور میکنند، من میگویم: خدایا اینان اصحاب من هستند.
خداوند میفرماید: تو نمی دانی که اینان پس از تو، چه حوادثی به وجود آوردند و چگونه مرتد شدند و به روزگار جاهلیت بازگشتند. [۵۶۵]
انس نیز، از پیامبر (ص) روایت میکند:
لَیَرِدَنَّ علیَّ ناسٌ مِن أصحابی الحَوضَ، حتّی عَرَفتُهُم اختُلجُوا دُونی فَأقُول: أصحابی فیقول لا تَدرِی مَا أحدثوا بعدَکَ؟ ! [۵۶۶]
سهل بن سعد از پیامبر (ص) روایت میکند که فرمود:
من پیش از شما کنار حوض کوثر حاضر میشوم، هر کس از آن آب نوشید، هرگز تشنه نمیشود. آن وقت جمعیتهایی بر من وارد میشوند که آنها را میشناسم و آنها نیز، مرا میشناسند، امّا خداوند میان من و آنها، جدایی میاندازد. [۵۶۷]
ابو سعید خُدری میگوید:
گواهی میدهم که این قطعه هم، از این حدیث است که پیغمبر (ص) فرمود: برای اینکه آنها از من جدا نشوند، میگویم اینان اصحاب من اند، جواب داده میشود که از اعمال آنان پس از خود، مطّلع نیستی. بعد من میگویم، از رحمت خدا دور باد، از رحمت دور باد، کسانی که پس از من، در اسلام تغییر ایجاد کردند! [۵۶۸]
بخاری از اسماء دختر ابوبکر روایت میکند که آن حضرت (ص) فرمود:
من روز قیامت وارد بر حوض میشوم، تا کسانی را که بر من وارد میشوند
مشاهده کنم، اما در آنجا دستهای را از من میگیرند و جدا میکنند، عرضه میدارم، خدایا! اینان از من و از امت من هستند! گفته میشود: نمی دانی اینان پس از تو چه کردند؟ اینان پس از تو به قهقرا و عصر جاهلیت برگشتند.
سپس بخاری اضافه میکند که:
ابن ابی ملیکه گفت: خدایا پناه میبریم به تو، از اینکه به اعقاب و گذشته خود برگردیم و از دین خود خارج شویم. [۵۶۹]
همچنین در باب غزوه حدیبیه در جلد سوم صحیح از علا بن مسیب، از پدر او روایت میکند که گفت:
به براء بن عازب گفتم: خوشا به حال تو که مصاحبت پیغمبر (ص) را درک کردی و زیر درخت، با او بیعت نمودی. [۵۷۰]براء بن عازب پاسخ داد: ای پسر برادرم! نمی دانی پس از آن حضرت، ما چه کردیم و چه حوادثی به وجود آوردیم؟ ! ([۵۷۱]
بخاری در باب آیه: «خداوند ابراهیم را، خیل خلیل خود گرفت» [۵۷۲]، از ابن عباس روایت میکند که رسول خدا (ص) فرمود:
شما پا برهنه و عریان، وارد صحرای محشر میشوید و آنگاه آیه «همان طور که در آغاز خلق کردیم، آفریده خود را باز میگردانیم و این کار را وعده حتمی دادهایم»[۵۷۳]را، تلاوت فرمود و اولین کسی که روز قیامت لباس میپوشد «ابراهیم
خلیل» خواهد بود. آن وقت گروهی از اصحاب من، به جانب چپ و به سوی جهنم برده خواهند شد.
من میگویم: اینها اصحاب من هستند، اینها اصحاب من هستند! پاسخ داده میشود، اینها پس از وفات تو از دین، جدا و مرتد شدند، سپس دربارهٔ آنها همان را خواهم گفت که بنده صالح خدا عیسی (ع) میفرمود: خدایا! تا من میان امت خود بودم، شاهد و گواه آنان بودم، اما وقتی مرا بمیراندی، خود نگهبان آنان بودی، زیرا تو بر هر چیز شاهد و گواه خواهی بود.[۵۷۴]
عملکرد خائنانه منافقان
طبق آنچه در جلد پنجم مسند امام احمدبن حنبل در حدیث «ابی طفیل» آمده است، در شب عقبه، در میان اصحاب، افرادی بودند که در مسیر رسول خدا (ص) ظرفهای فلزی را روی زمین میغلطاندند تا شتران حضرت رم کنند و به آن نازنین، صدمه وارد شود، و احیاناً او را به قتل برسانند! [۵۷۵]
قرآن در این باره میفرماید: «آنان تلاش برای کاری کردند که بدان نرسیدند و کینه او را به دل نگرفتند، جز اینکه خداوند از فضل خود، او را بی نیاز گردانید» .[۵۷۶]
بر اساس سوره توبه نیز، مشخص میشود که آنها پیش از جنگ حنین چه فتنه انگیزیهایی کردند و چگونه در کار رسول خدا (ص) اخلال نمودند، تا اینکه حق آمد و اسلام پیروز شد و آنها از این جهت، ناراحت بودند! [۵۷۷]
و «به خدا سوگند میخوردند که مسلمان اند و از یاران پیامبر اسلام (ص) ، در صورتی که از آنان نبودند، بلکه طایفهای تفرقه گر بودند و اگر پناهگاهی و غارهایی یا سوراخی مییافتند، از صحنه جنگ با شتاب به داخل آن میخزیدند!» . [۵۷۸]
«برخی از آنان هم، پیامبر را اذیت میکردند و میگفتند: او گوش محض است و حرف همه را قبول میکند! پیامبر! به آنان بگو: پیامبر گوش خیر است که به خدا ایمان آورده، و به اهل ایمان اطمینان پیدا میکند و نیز، برای اهل ایمان رئوف و مهربان است و آنها هم که او را اذیت میکنند، عذاب دردناکی خواهند داشت! آنان برای شما سوگند میخورند، که شما را خرسند کنند. اما رسول خدا شایسته تر است که او را راضی نمایند اگر واقعاً مؤمن هستند. مگر نمیدانند هرکس با خدا و رسول، مخالفت ورزد برای او آتش دوزخ خواهد بود که برای همیشه در آن خواهد ماند و این برای او ذلت بزرگی خواهد بود!» . [۵۷۹]
«و اگر از آنان بپرسی، این چگونه عملکردی است؟ میگویند تفریح و مزاح میکردیم! بگو آیا خدا و آیات و رسول او را، به استهزاء میگیرید؟» .[۵۸۰]
«و برخی از آنان هستند که با خدا عهد میکنند که اگر از فضل خداوند دارا شوند، صدقه و زکات را میپردازند و از صالحان میگردند، اما همین که از فضل خود به آنان کرامت کردیم، گرفتار بخل میشوند و به احکام الهی پشت مینمایند و در نتیجه، نفاق تا روز قیامت در دلهای آنان میماند؛ زیرا آنان دربارهٔ وعدهای که دادند، با خدا مخالفت کردند و دروغ گفتند!» . [۵۸۱]
«عدهای از منافقان هم، اهل ایمانی را که صدقه افزون میپرداختند و نیز، آنهایی که در حد توان خویش، صدقه میدادند را به استهزا میگرفتند و مسخره میکردند، خدا هم آنها را مسخره میکند و برای آنان عذاب دردناکی خواهد بود، خواه برای آنان استغفار کنی یا نه، یکسان است و حتی اگر هفتاد بار هم برای آنان طلب آمرزش نمایی، هرگز خداوند آنان را نخواهد آمرزید!» . [۵۸۲]
اگر کسی از آنان مرد، هرگز بر احدی از آنان، نماز مخوان و بر قبر آنها هم توقف مکن، زیرا آنان نسبت به خدا و رسول، کافر شده و در حال فسق مردهاند! و هرگز از اموال و اولاد آنان، تعجب مکن، چه اینکه خداوند اراده فرموده است، بدین وسیله آنان را در دنیا عذاب کند و در حال کفر، از دنیا بروند و هرگاه سورهای نازل شود که به خدا ایمان آورند و به همراه پیامبر جهاد کنند، منافقین ثروتمند از پیامبر اذن میگیرند که به همراه از کار افتادگان در شهر بمانند و خوشحال اند که در کنار بازماندگان باشند، بر دلهای آنها مهر قساوت خورده و شعور و فهم ندارند!»[۵۸۳]
«وقتی شما از جنگ برگشتید و به آنها اعتراض نمودید، به زودی میآیند و قسم میخورند و عذر میآورند، اما شما از آنان کناره گیری کنید، چه اینکه آنان، پست و پلید هستند و سزای اعمال آنها، جایگاه دوزخ خواهد بود! آنان برای شما سوگند میخورند که راضی و خرسند گردید. اگر شما هم از آنها راضی شوید، خداوند از فاسقان هرگز راضی نخواهد شد» [۵۸۴]
تا پایان سوره، تمام آیهها بر نفاق آشکار یاران منافق دلالت دارد.
ملاک ارزشهای اسلامی
آیا صحابی پیامبر (ص) بودن، به تنهایی موجب وثاقت و عدالت میگردد؟ قرآن کریم، دربارهٔ موقعیت و شرایط پس از وفات آن حضرت میفرماید:
محمد (ص) پیامبری بیش نبود، قبل از او هم پیامبرانی بودند و درگذشتند، آیا اگر پیغمبر بمیرد یا کشته شود، شما به شرایط گذشته جاهلی بازمی گردید؟ هر کس به عقب برگردد، به خدا زیانی نخواهد رسید و خداوند به زودی جزای شاکران را خواهد داد.[۵۸۵]
به یقین، کسانی که شکر نعمت رسالت را ادا کردند و تغییر ماهیت ندادند و پس از آن حضرت، حادثه خلافی نیافریدند و دین را تبدیل نکردند و در جهت دستورهای خدا و رسول خدا (ص) استقامت ورزیدند، «برای آنان خیرات و خوبی هاست و آنها رستگار خواهند بود و خداوند به آنان بهشتهایی را وعده فرموده که نهرها، از زیر آن روان است و آنان در آنجا، جاویدان خواهند بود و این است فوز عظیم» .[۵۸۶]
چنین افرادی، با وجود این خصلتها، از مدح و توصیف دیگران بی نیاز خواهند بود، زیرا آنها یاوران دین و ناشران حق مبین هستند و دوستی با آنها و دعا برای آنها واجب خواهد بود.
«بار خدایا! ما را و برادران ما را، که در ایمان بر ما سبقت داشتند را بیامرز و در دلهای ما، نسبت به اهل ایمان، کینه و کدورتی قرار مده، چه اینکهای پروردگار ما، رئوف و مهربان هستی» . [۵۸۷]
در اینجا، کتاب به قلم مؤلف، پایان پذیرفت. مؤلف کوچکترین خدمت گزار
دین اسلام و دربان مذهب شیعه، عبدالحسین بن شریف یوسف بن شریف جواد بن شریف اسماعیل بن شریف محمد بن شریف ابراهیم ملقب به شرف الدّین، ابن شریف زین العابدین بن شریف علی بن علی بن الحسین معروف به ابن ابی الحسن الموسوی العاملی، که خداوند با الطاف خفیه خود، او را اهل عمل قرار دهد.
این کتاب در شهر صور از منطقه جبل عامل در سال ۱۳۲۷ هجری تألیف شده است، که در این نوبت چاپ، دو فصل هفتم و یازدهم را، به طور کامل به آن افزودیم. در فصلهای دیگر نیز به ویژه در فصل هشتم مطالبی را اضافه کردیم.
الحمدلله اوّلاً و آخراً و صلّی الله علی خیرته من عباده، محمد و آله المیامین من رجاله و سلّم تسلیماً کثیراً.
ترجمهٔ این کتاب، در ماه رمضان المبارک ۱۴۰۳ هجری قمری، مطابق با ۲۰/۴/۱۳۶۲ه. ش در شهر نطنز، از استان اصفهان که برای تبلیغ معارف اسلامی حضور داشتم، انجام گرفت.
قم - احمد صادقی اردستانی
پانویس
- ↑ مستدرک الوسایل، ج ۶، ص ۴۵۰
- ↑ وسایل الشیعه، ج ۵، ص ۶
- ↑ وسایل الشیعه، ج ۵، ص ۳۶
- ↑ وافی، ج ۹، ص ۱۸
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۲۷
- ↑ مقدمه ج ۷ الغدیر
- ↑ مجله پیام انقلاب، شماره ۸۴
- ↑ حجرات: ۱۰
- ↑ توبه: ۷۱
- ↑ فتح: ۲۹
- ↑ آل عمران: ۱۰۵
- ↑ آل عمران: ۱۰۳
- ↑ انعام: ۱۵۹
- ↑ حجرات: ۱۳
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۰۶، باب ۲۴ کتاب الایمان
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۰۶، باب ۲۳ کتاب الایمان؛ روضه الواعظین، ج ۲، ص ۳۶۶
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۹۹، باب ۱۷ کتاب الایمان
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۶۹، باب ۸۵ کتاب الحج، ح ۴۷۰
- ↑ صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۴۵
- ↑ صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۴۴
- ↑ صحیح بخاری، ج ۸، ص ۲۳
- ↑ صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۵۷
- ↑ کافی، ج ۲، ص ۱۶۶؛ بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۲۷۰
- ↑ اصول کافی، ج ۲، ص ۱۷۵
- ↑ کافی، ج ۲، ص ۰۲؛ محجه البیضاء، ج ۳، ص ۲۹۰
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۰، ص ۳۹
- ↑ محجه البیضاء، ج ۳، ص ۲۸۸
- ↑ مجمع الزوائد، ج ۱۰، ص ۲۷۶؛ کافی، ج ۲، ص ۱۲۶
- ↑ به آیه ۶۲ سوره یونس، اشاره دارد
- ↑ اصول کافی، ج ۲، ص ۱۲۵
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۴، ص ۳۸۶؛ مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۲۲۵
- ↑ مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۲۲۵
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۱، صص ۳۹۳ و ۲۳۲
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۲۳۲؛ وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۳۲۱
- ↑ محجه البیضاء، ج ۳، ص ۲۸۵؛ احیاء العلوم، ج ۲، ص ۱۷۲
- ↑ مشکاه الانوار، ص ۱۸۷؛ مستدرک الوسائل، ج ۸، ص ۳۲۳
- ↑ شعراء: ۱۰۰ و ۱۰۱
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۰۷
- ↑ کنزالعمال، ج ۱، ص ۲۷۲، ح ۱۳۵۸
- ↑ صحیح بخاری، ج ۱، ص ۱۵۳، ح ۳۸۵
- ↑ صحیح بخاری، ج ۱، ص ۱۵۳، ح ۳۸۴
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۶۸، ح ۸؛ صحیح بخاری، ج ۱، ص ۲۵، ح ۴۶
- ↑ صحیح بخاری ج ۴، ص ۱۶۴۱، ح ۴۲۴۳.
- ↑ صحیح بخاری ج ۴، ص ۱۷۹۳، ح ۴۴۹۹؛ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۶۵
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۷۳-۷۷، ح ۲۳ و ۲۸؛ کنزالعمال، ج ۱، ص ۸۸ -۹۰، ح ۳۷۴ و ۳۷۵
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۷۸، ح ۲۹؛ صحیح بخاری، ج ۲، ص ۵۴۴
- ↑ صحیح مسلم، باب فضیلتهای علی (ع) ، ج ۵، ص ۲۴، ح ۳۳؛ صحیح بخاری، ج ۲، ص ۵۴۴، ح ۱۴۲۵
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۳۴، ح ۱۵۸؛ صحیح بخاری، ج ۴، ح ۱۵۵۵
- ↑ کنزالعمال، ج ۱، ص ۶۶، ح ۲۴۳ و ص ۷۵، ح ۲۹۷
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۳۳، ح ۱۵۵؛ صحیح بخاری، ج ۴، ص ۳۷۹۴
- ↑ الاصابه، ج ۳، ص ۷۰، ح ۳۱۱۵؛ و احمدبن حنبل از طریق ابی سعید خدری، در ج ۴، ص ۷۰، از مسند خود، این حدیث را با اندکی تغییرات نقل کرده است
- ↑ صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۳۱۵، ح ۱۳۵۷
- ↑ الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۱۵۵، ح ۱۸۷۸
- ↑ احزاب: ۶۱
- ↑ صحیح بخاری، ج ۱، ص ۱۵۳، ح ۳۸۵
- ↑ مائده: ۴۴
- ↑ صحیح بخاری، ج ۲، ص ۶۲۰ و ۶۲۱، ح ۱۶۵۵
- ↑ کنزالعمال، ج ۱، ص ۸۶ - ۸۸، ح ۳۶۵ تا ۳۷۳
- ↑ وی این فتوا را در باب «رده و تعزیر» از کتاب فتاوای حامدیه نقل کرده است
- ↑ الاصول من الکافی، ج ۲، ص ۲۴، ح ۴؛ وسائل الشیعه، ج ۱، ص ۱۸ و ۱۹، باب مقدمات العبادات
- ↑ الاصول من الکافی، ج ۲، ص ۲۵، ح ۱، باب ان الایمان یترک الاسلام و الاسلام لایترک الایمان
- ↑ الاصول من الکافی، ج ۲، ص ۲۶
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۲۳، ح ۵۶۳۷؛ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۷۰، ح ۱۲
- ↑ صحیح بخاری، ج ۲، ص ۵۰۶، ح ۱۳۳۳؛ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۷۱، ح ۱۳
- ↑ ج ۶، ص ۱۴-۱۳، ح ۷۶۹
- ↑ صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۲۶۷، ح ۳۲۵۲
- ↑ صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۲۶۷، ح ۳۲۵۲
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۱۹۳، ح ۵۴۸۹ مانند این حدیث، در صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۱۷۸، ح ۳۰۵۰ نیز آمده است
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۳۶۶، ح ۶۰۸۷
- ↑ صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۲۶۷، ح ۳۲۵۲
- ↑ بحارالانوار، ج ۸، ص ۳۵۱، ح ۳۷۴، کتاب العدل و المعاد
- ↑ ر. ک: من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۴۱۱، ح ۵۸۹۶
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۲۲۴، ح ۵۶۲۲؛ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۸۹، ح ۴۸ و ۵۰
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۳۶۰، ح ۶۰۵۹
- ↑ در ظاهر وی همان «دخشمی» است که در جنگ بدر و جنگهای بعد از آن شرکت کرد و همان کسی است که در جنگ بدر سهیل بن عمرو را به اسارت گرفت. در عین حال به منافق بودن معروف شده است و خدا از حال او آگاه تر است
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۰۶۳، ح ۴۱۶۴
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۹۱، ح ۵۴
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۹۱، ح ۵۴
- ↑ صحیح بخاری، ج ۶، ح ۲۷۲۸ و ۷۰۷۲؛ صحیح مسلم ج ۱، ص ۲۳۴، ح ۳۲۶
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۸۴، ح ۴۳
- ↑ المعجم الکبیر، ج ۱۸، ص ۱۲۴، ح ۲۵۳
- ↑ بحارالانوار، ج ۱۰۵، ص ۱۱۷، کتاب الاجازات، اجازه ۴۷
- ↑ اصول کافی، ج ۲، ص ۲۴ - ۲۸، باب الاسلام تحقن الدماء؛ معانی الاخبار، للصدوق، ص ۱۸۶
- ↑ فضایل الخمسه من الصحاح السّته، ج ۲، ص ۴۳- ۵۳
- ↑ (اعراف: ۱۶۱)
- ↑ (بقره: ۲۵۶)
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۳، کتاب الامامه، باب ۷، ص ۱۰۴- ۱۰۶
- ↑ توبه: ۷۱
- ↑ ملاحظه میکنید که چگونه لفظ «اهل ایمان» بر «اهل هوی و بدعتها» به راحتی اطلاق شده است؟
- ↑ الیواقیت و الجواهر، ص ۵۳۰، مبحث ۵۸
- ↑ الیواقیت و الجواهر، ص ۵۳۱، مبحث ۵۸
- ↑ الطبقات الکبری، ص ۲۱- ۲۲
- ↑ الطبقات الکبری، ص ۲۱- ۲۲
- ↑ این مطلب از حدیث ترمذی در کتاب صحیح که از انس روایت کرده گرفته شده است، که او میگوید: «از پیغمبر شنیدم که میگفت: خداوند فرمودهای فرزند آدم، بر هر چه مرا بخوانی و امیدوار باشی، با همه گناهان تو را میآمرزم و باکی ندارم؛ اگرچه گناهان تو به اندازه آسمان باشد، اگرچه هم وزن زمین گناه داشته باشی تا مادامی که مشرک نشده باشی» ، اشاره به آیه: () (نساء: ۴۸(.
- ↑ الجامع الصغیر، ج ۵، ص ۵۴۸، ح ۳۵۴۰، این مطلب از حدیث نبوی (ص) گرفته شده و میتوان رجوع کرد به الطبقات الکبری، ص ۲۲، و شرح الاربعین حدیثاً النوریّه، ص ۱۶۳، ح ۴۲. متهم به فسق و کفر مینمایند، با وجود اینکه همه قصد وصول به حق را دارند و تلاش خود را برای تأیید این معنی و اعتقاد و دعوت به حق به کار میبرند و مجتهد هم اگر خطا کند، معذور است
- ↑ مجلّه المنار، ج ۱۷، صص ۴۴ -۵۰
- ↑ شواهد الحق، ص ۵۰. در حاشیه این کتاب رسالهای از وی در فضایل معاویه چاپ شده که «البدیعه فی امتناع الشیعه» نام دارد که جواب او را در کتاب «الذریعه الی نقض البدیعه» که ۳ جلد است، دادهایم
- ↑ الیواقیت و الجواهر، ص ۵۳۲، مبحث ۵۸
- ↑ الیواقیت و الجواهر، ص ۵۳۲، مبحث ۵۸
- ↑ الفردوس بمأثور الخطاب، ج ۲، ص ۶۴-۶۳، ح ۲۳۵۸ و ۲۳۶۱
- ↑ الیواقیت و الجواهر، ص ۵۲۷، مبحث ۵۸
- ↑ عین عبارت را بدون دخل و تصرف نقل کردیم، رجوع کنید: میزان الاعتدال، ج ۱، ص ۱۲۸ و ۶۶۳، ح ۳۹۵ و ۲۵۴۹
- ↑ الیواقیت و الجواهر، ص ۵۳۲، مبحث ۵۸
- ↑ مجموعه الرسائل الکبری، ج ۱، ص ۴۷۰
- ↑ الفِصَل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۳، ص ۲۴۷
- ↑ الیواقیت و الجواهر، ص ۵۳۲، مبحث ۵۸
- ↑ خطابیه از یاران و طرفداران ابی خطاب محمدبن مِقلاص اَجدع - علیهم لعنه الله و الملائکه و الناس اجمعین - هستند. خدا روی او را سیاه کند که دربارهٔ امام صادق (ع) غلو میکرد و فاسد العقیده و مذهب بود. در کفر او و یاران وی هیچ شکی وجود ندارد. امام صادق (ع) از او تبرّی جسته و او را لعنت نموده و به شیعیان خود نیز، دستور داده است از وی تبری بجویند و او را لعنت کنند. شرح زندگی او را در کتاب رجال کشی و سایر کتب رجالی میتوانید بیابید، مثل (اختیار معرفه الرجال، ص ۲۹۰ تا ۳۰۸، شماره ۵۰۹ - ۵۵۶) یکی از بدعتهای او این است که زمانی که ستاره در آسمان پدیدار شد میتوان نماز مغرب خواند و افراد ناآگاه این نسبت را به شیعه دادهاند. در صورتی که از نظر شیعه وقت نماز مغرب، غروب کامل خورشید و ذهاب حمره مشرقیه است. رجوع کنید به: مفتاح الکرامه، ج ۵، ص ۷۷ - ۸۴
- ↑ الیواقیت و الجواهر، ص ۵۳۲
- ↑ خاتمه الصواعق، ص ۲۵۴، باب التخییر و الخلافه، و بخاری روایتی از ابوسعید خدری نقل کرده و در بحث «خوارج» از پیامبر (ص) روایت نموده: «گروهی از دین خارج میشوند، همان طوری که تیر از بدن شکار خارج میشود. . .» . بخاری میگوید ابوسعید گفت: «خدا را شاهد میگیرم که من خود از پیغمبر (ص) شنیدم و علی (ع) آنان را کشت و من در خدمت او بودم که مردی را آوردند و همان نشانههایی که پیامبر دربارهٔ او فرموده بود، در او وجود داشت. صحیح بخاری، ج ۶، ص ۲۵۴۱، ح ۶۵۳۴. مسلم نیز، در کتاب زکات «صحیح» از ابوذر نقل میکند که پیامبر (ص) فرمود: «اِنَّ بَعْدی مِنْ اُمَّتِی قوماً یَقْرَأونَ القُرآنَ لایُجاوزُ حَلاقِیمَهم، یَخرُجُونَ مِنَ الدّینِ کَما یَخْرُجُ السَّهْمُ مِنْ رمیهِ، ثُمَّ لایَؤُدُونَ فیه، هُم شَرُّ الْخَلْقِ وَ الخَلیقَهِ» . صحیح مسلم، ج ۲، ص ۴۴۵، کتاب الزکاه، باب ۴۹، ح ۱۵۸. احمدبن حنبل نیز، در ج ۴، ص ۴۴۶، ح ۱۳۳۷۷، مسند از انس و سعید نقل میکند که پیامبر (ص) فرمود: «در آینده نزدیکی در امت من، اختلاف به وجود میآید و جمعیتی به وجود میآیند که خوب حرف میزنند اما بد عمل میکنند و از دین خارج میشوند، مانند تیر از بدن صید و دیگر بازنمی گردند؛ آنان بدترین مخلوق هستند!
- ↑ بغات: گروهی هستند که بر حکومت مسلمانان میشورند و قتل آنها واجب است، اما اگر از حکومت خدا اطاعت کنند، میتوانند مانند دیگران از مزایای جامعه اسلامی استفاده کنند
- ↑ حاشیه ردّ المختار، ج ۴، ص ۲۳۷
- ↑ حاشیه ردّ المختار، ج ۴، ص ۲۳۷
- ↑ ج ۳، ص ۳۰۲
- ↑ ردّ المختار، کتاب الجهاد، ج ۴، ص ۲۳۷، باب المرتد
- ↑ الفِصَل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۳، ص ۳۰۰
- ↑ نسائی روایت میکند: «فقلت: یا خلیفه رسول الله، دعنی أضرب عنقه، فقال: إجلس فلیس ذلک لاحد الاّ لرسول الله (ص)» ؛ سنن نسائی، ج ۷، ص ۱۱۵، ح ۴۰۸۲
- ↑ الشفاء بتعریف حقوق المصطفی، ج ۲، ص ۲۲۲، ح ۲۳
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۱۴، ح ۱۱۶؛ کافی، ج ۲، ص ۳۵۹؛ فقیه، ج ۳، ص ۵۶۹
- ↑ الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۵، ص ۷۴
- ↑ الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۵، ص ۷۳
- ↑ این مطالب، در منابع مختلف اهل سنّت آمده است
- ↑ الصواعق المحرقه، ص ۹۶، ط مصر، سال ۱۳۲۴ه
- ↑ بینه: ۷ و ۸
- ↑ شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۳۶۶، ح ۱۱۴۶
- ↑ شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۳۵۶، ح ۱۱۲۵
- ↑ شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۳۵۶، ح ۱۱۲۵
- ↑ الصواعق المحرقه، ص ۱۶۱، فصل ۱، باب ۱۱؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج ۵، ص ۳۲۹، ح ۸۳۳۷
- ↑ کنزالعمال، ج ۱۳، ص ۱۵۶، ح ۳۶۴۸۲
- ↑ المعجم الکبیر، ج ۱، ص ۳۱۹، ح ۹۵۰
- ↑ الصواعق المحرقه، ص ۵۴ - ۱۵۳، باب ۱۱، فصل ۱
- ↑ شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۱۴۲، ح ۸۳۲؛ مجمع البیان، ج ۹، ص ۲۹- ۲۸ ذیل آیه مذکور
- ↑ اعراف: ۴۳
- ↑ الصواعق المحرقه، ص ۱۵۳، باب ۱۱، فصل ۱؛ کنزالعمال، ج ۱۳، ص ۶۳۹، ح ۳۷۶۱۴
- ↑ در الصواعق المحرقه، ص ۱۵۳، از نسائی نیز به همین مضمون روایت آمده است؛ مسند احمدبن حنبل، ج ۱، ص، ح ۵۶۷
- ↑ همان گونه که در ص ۱۷۰ صواعق آمده، ابو داود مطلب را روایت کرده و اضافه میکند: «کسی که بمیرد و بر سنت من باشد» از این قسمت استفاده میشود که متابعت از سنت صورت نمیگیرد، مگر به وسیله محبّت خاندان پیامبر (ص)
- ↑ در این حدیث و مانند آن منظور از آل محمد (ص) ، من حیث المجموع باعتبار، این است که امامان معصوم (علیهم السلام) ، خلفای رسول الله (ص) و اوصیا و وارثان حکمت و اولیای او هستند و خواهند بود. آنها آن اندازه گرامی هستند که هم وزن و هم سنگ قرآن قرار گرفتهاند و همان طور که پیامبر میفرماید: «از قرآن جدا نمیشوند و هر کس بدانان بپیوندد، گمراه نمیشود و هر کس از آنان جدا شود هدایت نمییابد» . بنابراین، منظور از آل محمد (ص) همه افراد نخواهند بود و این مقام بلند، شامل اولیا و متابعان امر پیامبر (ص) میشود، چنان که در احادیث صحیح از سوی عترت پاک آن حضرت رسیده است؛ (کافی، ج ۱، ص ۲۲۳ - ۲۲۴، باب انّ الائمه (علیهم السلام) حدثوا علم النبی (ص) ، ح ۱) ؛ بدین جهت من به فرزندانم وصیت کردهام که بر کفن و عمامهام پس از شهادتین، این حدیث را بنویسند
- ↑ الکشاف، ج ۴، ص ۲۲۰ و ۲۲۱؛ الکشف و البیان، ج ۸، ص ۳۱۴، ذیل آیه ۲۳ سوره شوری
- ↑ تفسیر القرطبی، ج ۱۶، ص ۲۳، ذیل آیه ۲۳ سوره شوری
- ↑ دیوان الفرزدق، ص ۴۵۶؛ اختیار معرفه الرجال، ص ۱۳۱، شماره ۲۰۷؛ الاختصاص للمفید، ص ۱۹۳
- ↑ الصواعق المحرقه، فصل دوم، باب ۹، ص ۷۵
- ↑ الصواعق المحرقه، فصل سوم، باب ۹، ص ۱۲۶
- ↑ الصواعق المحرقه، فصل سوم، باب ۹، ص ۱۲۶
- ↑ الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۰
- ↑ تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۱۸ تا ۲۲۲، حوادث سال ۱۱ هجری
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۵- ۳۲۲، حوادث سال ۱۱ هجری
- ↑ تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۲۰ و ۲۲۱، حوادث سال ۱۱ هجری؛ الاستیعاب، ج ۱، ص ۳۱۶، شماره ۴۵۸
- ↑ الاستیعاب، ج ۱، ص ۳۱۶، شماره ۴۵۸
- ↑ رجوع کنید به کتاب «سلمان فارسی» ، استاندار مداین، نوشته مترجم
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۲۱؛ بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۳۱۰، کتاب الفتن، باب ۴، ذیل ح ۵
- ↑ صحیح بخاری، مصر، ۱۳۰۹، ج ۳، باب غزوه خیبر، ص ۳۶؛ صحیح مسلم مصر، ۱۳۲۷، ج ۴، ص۳۰، ح ۵۲، کتاب الجهاد و السّیر، موضوع تخلف از بیعت را به طور صریح از عایشه نقل کردهاند
- ↑ تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۳۰۳- ۳۰۲، حوادث سال ۱۱ هجری، ص ۱۹۷، سال ۱۳۰۵ه
- ↑ عقد الفرید، مصر، ۱۳۰۵، ج ۲، ص ۸۶- ۸۴ در حاشیه زهر الادب
- ↑ الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۹ و ۱۰
- ↑ این کتاب و مروج الذهب در حاشیه کامل ابن اثیر چاپ شده است، اما مروج الذهب ۵ جلدی با کامل در حاشیه جلد آخر است که مشتمل بر ۱۱ جلد است. ج ۱۱، ص ۱۱۲
- ↑ مروج الذهب، ج ۶، ص ۲۵۹
- ↑ ملل و نحل، ج ۱، ص ۵۷
- ↑ نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۷۲؛ بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۳۶۸
- ↑ نهج الحق و کشف الصدق، ص ۲۷۱ و ۲۷۲
- ↑ زخرف، آیه ۴
- ↑ «عَلِیٌّ مَعَ القُرآن وَ القُرآنُ مَعَ عَلَیٍّ لایَفْتَرِقانِ حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الحَوضَ» ؛ الصواعق المحرقه، ص ۷۴؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۷۲
- ↑ (احزاب: ۳۳)
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۷۲
- ↑ الصواعق المحرقه، ص ۱۲۴ و ۱۲۳، باب ۹، فصل ۲؛ مسند احمدبن حنبل، ج ۱، ص ۲۵، ح ۲۵
- ↑ مسند احمدبن حنبل، ج ۱، ص ۲۵، ح ۲۵، این مطلب را ابن اثیر، در کتاب الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۶، در ماجرای «سقیفه» سال ۱۱ هجری آورده است
- ↑ صحیح بخاری، ج ۳، کتاب غزوه خیبر و فرائض، ص ۳۶ و ۱۰۵
- ↑ صحیح مسلم، ج ۴، کتاب الجهاد، باب ۱۶، ص ۳۰، ح ۵۲
- ↑ مسند احمدبن حنبل، ج ۱، ص ۲۵، ح ۲۵
- ↑ الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۴ و ۱۳
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۲۱۸
- ↑ شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۲۱۶ تا ۲۲۰
- ↑ احمدبن ابی طاهر متوفی (۲۸۰ هجری) بلاغات النساء، صص ۲۳- ۳۳
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۲۱۵
- ↑ الشافی، فی الامامه، ج ۴، ص ۷۶۶۹؛ الغدیر، ج ۷، ص ۱۹۲
- ↑ ابن اثیر، کامل؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ۶، ص ۱۵، شماره ۷۶۹
- ↑ وفیات الاعیان، ج ۶، ص ۱۵، شماره ۷۶۹
- ↑ الاصابه، ج ۵، ص ۵۶۱- ۵۶۰، شماره ۷۷۱۲
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۳۸۰
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۳۶۰ - ۳۵۷؛ تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۸۰-۲۷۶، حوادث سال ۱۱ هجری
- ↑ این مطلب را تمامی مورخان نقل کردهاند، حتی ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب فی حاشیه الاصابه لابن حجر، ج ۱، ص ۴۰۷، میگوید: «و خبره فی ذلک من صحیح الاثر»
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، کتاب الطلاق، ص ۲۷۶، باب ۲، ح ۱۵
- ↑ تحریر المرأه، ص ۱۷۳؛ المنار، ج ۴، ص ۲۱۰؛ تاریخ بیهقی، ج ۲، ص ۱۹۱
- ↑ تحریر المرأه، ص ۱۷۲
- ↑ بقره: ۲۲۹ و ۲۳۰
- ↑ بقره: ۲۲۹ و ۲۳۰
- ↑ تفسیر المنار، ج ۴، ص ۲۱۲
- ↑ الکشاف، ج ۱، ص ۴۹۸؛ التفسیر الکبیر، ج ۵ (جزء ۱۰) ، ص ۵۴
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۱۴، کتاب النکاح، ج ۱۴، ص ۴۴۹ - ۴۳۶، ابواب المتعه، ح ۵ - ۱
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۹۳، باب ۳ کتاب النکاح، ح ۱۳، اما محمود شکری آلوسی در رسالهای، با دروغ و افترا اتهام بزرگی به شیعه وارد آورده که قسمتی از مطالب او در ج ۶، ص ۲۶۹ تفسیر المنار این گونه نقل شده است: «شیعه یک متعه دسته جمعی هم دارد که بر فضیلت آن مطالب فراوانی قایل است و روش آن بدین ترتیب است که چند مرد میتوانند، در مدت یک شبانه روز، یک زن را به نوبت در اختیار خود بگیرند و. . . !» . راجع به «تمتع در حج» نیز، رجوع کنید به صحیح مسلم، ج ۳، باب ۱۷ و ۱۸ و ۲۳، کتاب الحج، ص ۶۸-۴۲
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، باب نکاح متعه، ص ۶۸ - ۴۲
- ↑ وسائل الشیعه الی احکام الشریعه، ج ۱۴، ص ۴۴۹ - ۴۳۶، کتاب النکاح، ابواب المتعه
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۵۵، باب ۱۷، باب نکاح متعه، ح ۱۴۲
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۵۶، کتاب النکاح، باب فی المتعه بالحجّ و العمره، ح ۱۴۵
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۹۴، کتاب النکاح، باب نکاح، المتعه، ح ۶
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۱۴، ص ۴۴۹ - ۴۳۶، کتاب النکاح، ابواب المتعه
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۹۴، ح ۶
- ↑ مؤمنون: ۵- ۶
- ↑ الجامع لاحکام القرآن، ج ۵، ص ۱۳۰، ذیل آیه ۲۴ سوره نساء
- ↑ نساء: ۲۵
- ↑ بقره: ۱۵۶
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۵۶، کتاب النکاح، باب ۱۸، ح ۱۴۵
- ↑ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج ۵، ص ۵۲، ذیل آیه ۲۴ سوره نساء؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۱۸۲
- ↑ شرح تجرید قوشچی، اواخر بحث امامت، ص ۴۰۸
- ↑ امام مالک در کتاب الموطأ، ج ۲، ص ۵۴۲، در باب نکاح متعه ح ۴۲ این مطلب را آورده است
- ↑ تفسیر طبری، ج ۴، ص ۱۵، ح ۹۰؛ تهذیب الاحکام شیخ طوسی، ج ۷، ص ۲۵۰، ح ۱۰۸۰؛ الکافی للکلینی، ج ۵، ص ۴۸۸، ابواب المتعه، ح ۲
- ↑ التفسیر الکبیر، ج ۵، ص ۵۲
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۵۶
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ص ۹۵
- ↑ الجامع الصحیح، ج ۳، ص ۱۸۶؛ نهج الحق و کشف الصدق، ص ۲۸۳
- ↑ مائده: ۸۷؛ صحیح مسلم ج ۳، ص ۱۹۳، کتاب النکاح، باب ۳، ح ۱۱
- ↑ التفسیر الکبیر، ج ۵، ص ۵۵، ذیل آیه ۲۴ سوره نساء
- ↑ صحیح بخاری، ج ۴، ص ۱۶۴۲، ح ۴۲۴۶
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۷، ص ۲۱۲، ح ۱۹۹۲۸
- ↑ ابن خلکان در وفیات الاعیان، در شرح زندگی «یحیی بن اکثم» این مطلب را روایت کرده است؛ تاریخ بغداد، ج ۱۴، ص ۱۹۹، ح ۷۴۸۹
- ↑ الاوائل للعسکری، ص ۱۰۳؛ تاریخ الخلفاء للسیوطی، ص ۱۳۷- ۱۳۶
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۵، کتاب الصلاه، ابواب الاذان و الاقامه، باب ۲۲، ص ۴۲۸- ۴۲۵
- ↑ الموطأ، ج ۱، ص ۷۲، کتاب الصلاه، ح ۸
- ↑ شرح الزرقانی علی الموطأ، ج ۱، ص ۲۱۱
- ↑ المصنف لعبد الرزاق، ج ۱، ص ۴۷۴، ح ۱۸۲۹
- ↑ ر. ک: صحیح مسلم، ج ۱، ص ۳۶۵، باب ۳ «صفت اذان» ، کتاب الصلاه، ح ۶؛ صحیح بخاری، ج ۱، ص ۲۳۰
- ↑ المصنف لابن شیبه، ج ۱، ص ۱۸۹، ح ۲۱۵۹؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۳، ص ۹۱۲، شماره ۱۵۳۹
- ↑ عبدالله بن زید، الاستیعاب، ج ۳، ص ۹۱۳، شماره ۱۵۳۹
- ↑ شرح تجرید العقائد للقوشچی، ص ۴۰۸
- ↑ گمراه کننده مردم را هادی میگفتند، چنان که نابینا را بصیر مینامند
- ↑ مقاتل الطالبیین، در شرح زندگی شهید فخ، ص ۲۹۷
- ↑ السیره الحلبیّه، ج ۲، ص ۳۰۵
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۵، ص ۴۲۵، باب ۲۲ من ابواب الاذان و الاقامه
- ↑ الاوائل، ص ۱۰۵؛ تاریخ الخلفاء، ص ۱۳۷- ۱۳۶
- ↑ الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۱۴۵، ح ۱۸۷۸
- ↑ روضه المناظر، ج ۱۱، ص ۱۲۲
- ↑ الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۲۸۱
- ↑ تاریخ الخلفاء للسیوطی، ص ۱۳۷- ۱۳۶
- ↑ صحیح بخاری، ج ۲، ص ۷۰۷، ح ۱۹۰۵
- ↑ صحیح مسلم، ج ۲، ص ۱۹۱، ح ۱۷۴
- ↑ صحیح بخاری، ج ۲، ص ۷۰۷، ح ۱۹۰۶
- ↑ ارشاد الساری فی شرح صحیح البخاری، ج ۳، ص ۴۲۶
- ↑ صحیح مسلم، ج ۲، ص ۴۳۵-۴۳۰، باب ۴۶
- ↑ الجوهره النیره، ج ۱، ص ۱۲۸
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۵۹- ۵۸
- ↑ انفال: ۴۱
- ↑ الموطّأ، ج ۲، ص ۴۵۶، ذیل حدیث ۲۰، از کتاب الجهاد
- ↑ المبسوط للسرخسی، ج ۳، ص ۱۸-۱۷؛ تفسیر الطبری، ج ۶، ص ۲۵۳، ح ۱۶۱۳۸
- ↑ الکشاف، ج ۲، ص ۲۲۲
- ↑ صحیح بخاری، ج ۴، ص ۱۵۴۹، ح ۳۹۹۸؛ صحیح مسلم ج ۴، ص ۳۰، باب ۶، کتاب الجهاد، ح ۵۲. در ذیل حدیث نبوی «لا نورث، ما ترکناه فهو صدقه»
- ↑ صحیح مسلم، ج ۴، ص ۹۲، باب ۴۸، کتاب الجهاد، ح ۱۴۰
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۱، ص ۶۳۱، ح ۲۶۸۵؛ کافی، ج ۱، ص ۵۳۸ و ۵۳۹، باب الفیء و الانفال؛ فقیه، ج ۲، ص ۴۲، ح ۱۶۵۱؛ تهذیب الاحکام، ج ۴، ص ۱۲۶
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۷، ص ۸۲، ح ۱۹۳۱۹؛ تاریخ الخلفاء للسیوطی، ص ۱۳۷
- ↑ ابن اثیر، کامل، ج ۱۱، ص ۱۲
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۷، ص ۸۰، ح ۱۹۳۱۹
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۴۲۷، حوادث سال ۱۳ هجری، داستان وفات ابوبکر
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۱، ص ۷۱۷ و ۷۱۸، ح ۳۱۰۳
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۳، ص ۲۳۰، ح ۸۴۰۹
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۲، ص ۲۷۸، ح ۴۹۸
- ↑ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۵۳۲، حوادث سال سوم هجرت؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۱۶۳
- ↑ الاستیعاب، ج ۱، ص ۳۷۴، ح ۵۴۳ در شرح حال حمزه
- ↑ الاستیعاب، ج ۱، ص ۳۷۴، ح ۵۴۳، ترجمه جعفر
- ↑ صحیح بخاری، ج ۱، ص ۴۳۹، ح ۱۲۴۱؛ الاستیعاب، ج ۲، ص ۵۴۶، ح ۵۸۴۳ شرح حال زید
- ↑ الاستیعاب، ج ۱، ص ۳۷۴، ح ۵۴۱
- ↑ المغازی، ج ۱، ص ۲۹۰؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۳، ص ۳۸۷
- ↑ صحیح بخاری، ج ۱، ص ۳۴۱، ح ۱۲۲۴؛ صحیح مسلم ج ۲، ص ۳۲۶، ح ۱۱، کتاب الجنائز
- ↑ صحیح مسلم، ج ۲، ص ۳۲۸، ح ۱۶
- ↑ شرح صحیح مسلم للنووی، ج ۶، ص ۴۸۲؛ انعام: ۱۶۴
- ↑ شرح صحیح مسلم للنووی، ج ۶، ص ۲۸۲ - ۲۸۳؛ صحیح مسلم، ج ۲، ص ۳۳۱، ح ۲۲ و رجوع، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲، ص۷۵
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۲، ص ۷۵ چاپ مصر؛ حیات الحیوان دمیری، ج ۱، ص ۲۵۵
- ↑ ابن اثیر، کامل، حوادث سال ۱۷ هجری
- ↑ الاستیعاب، فصل الکنی، حیوه الحیوان، ماده الحیه
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۲، ص ۳۰
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۲، ص ۱۲۲
- ↑ عوارف المعارف، ج ۲، ص ۱۷۳
- ↑ حجرات: ۱۲
- ↑ بقره: ۱۸۹
- ↑ نور: ۲۷
- ↑ احیاء العلوم، ج ۲، ص ۲۱۹؛ و حیات الحیوان، ماده الحیه
- ↑ کامل، ابن اثیر، ج ۳، ص ۵، حوادث سال ۲۳ هجرت
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ص ۱۰
- ↑ نووی، الاماره، در شرح صحیح مسلم، ج ۴، ص ۹۹؛ صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۰۸، کتاب الاماره، باب ۵، ح ۲۱
- ↑ همه آن نصوص را در کتاب المراجعات الازهریه آوردهایم
- ↑ نهج البلاغه، دکتر صبحی صالح، خطبه ۳۷، ص ۸۱
- ↑ توبه: ۹۷
- ↑ توبه: ۱۰۱
- ↑ آل عمران: ۱۱۸
- ↑ شعر از ابن معتزّ، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۴۵
- ↑ شعر از علی بن احمد، البدایه و النّهایه، ج ۱۲، ص ۸۸، حوادث سال ۴۸۸
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۲، ص ۵۳
- ↑ اشاره دارد به بیان علی (ع) : «فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی» ؛ نهج البلاغه، دکتر صبحی صالح، خطبه سوم
- ↑ ابن سعد و ابی دحلان، و السیره الحلبیّه، ج ۳، ص ۲۲۷ مطلب را در کتاب خود آوردهاند
- ↑ ناحیهای است در سرزمین سوریه، بین عسقلان و ترمله و نزدیک مؤته، جایی که جعفربن ابی طالب (رحمه الله) شهید شد
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۱۵۹
- ↑ سیره حلبی، سیره ابی دحلان؛ طبقات ابن سعد، اما دلائل ما این است که آن حضرت، ۲۸ صفر وفات یافته است
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۱۵۹؛ سیره حلبی، سیره ابی دحلان و تاریخ طبری، حوادث سال ۱۱ هجری
- ↑ سیره حلبی، سیره ابی دحلان و تاریخ طبری، حوادث سال ۱۱ هجری
- ↑ اسامه با نیروهای خود جنگ را آغاز کرد، دشمن را سرکوب نمود. خانههای آنها را آتش زد و تعدادی را کشت و عدهای را نیز، به اسارت گرفت و قاتل پدر خود را به قتل رسانید و در آن جنگ هیچ کشتهای نداد. سپس سهم غنیمت را بین سواران و پیادگان تقسیم نمود و سهم خود را برداشت و جنگ با شعار «یا منصور امت» پایان یافت؛ کافی، ج ۵، ص ۴۷؛ بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۱۶۴. جمله «جهزوا جیش اسامه» را شهرستانی در مقدمه چهارم، ملل و نحل، ج ۱، ص ۲۳؛ و ابن ابی الحدید در ج ۶ شرح نهج البلاغه، ص ۵۲؛ کافی، ج ۵، ص ۴۷ و جوهری در السقیفه و دیگران نیز آوردهاند
- ↑ الاستیعاب، ج ۱، ص ۷۵، شماره ۲۱
- ↑ «هَلُمُّوا أکتُبُ لکم کِتاباً لاتَضِلُّوا بَعدَهُ» ؛ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۱۴۶، ح ۵۳۴۵
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۱۴۶، ح ۵۳۴۵
- ↑ صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۱۱۱، ح ۲۸۸۸، آخر باب وصیت
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۴۵۴، کتاب الوصیّه، باب ۵، ح ۱۵ و ج ۱، ص ۳۲
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۶، ص ۲۱ چاپ مصر
- ↑ صحیح بخاری، باب «جوائر واردین» ، کتاب جهاد، ج ۲، ص ۱۱۸
- ↑ در واقع سیاست اقتضا میکرده که جمله سوم را فراموش کند، وگرنه معلوم است که پیامبر (ص) میخواسته پیمان و منشور خلافت را بنویسد
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۴۵۴، باب وقف کتاب وصیت، ح ۵
- ↑ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۴۵۵، کتاب وصیت، باب ۵، ح ۲۱ این حدیث را با همین عبارت، احمدبن حنبل در ج ۱ مسند، ص۳۵۵ روایت کرده است
- ↑ (حشر: (۷)
- ↑ (تکویر: ۱۹- ۲۲)
- ↑ (الحاقه: ۴۰-۴۲)
- ↑ (النجم: ۲ - ۵)
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، مصر، ج ۱۲، ص ۷۸ و ۷۹
- ↑ صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۰۸۸، ح ۲۸۲۰
- ↑ صحیح مسلم، ج ۴، ص ۹۰، ح ۹۴، کتاب الجهاد و السیر، باب صلح حدیبیه
- ↑ صحیح بخاری، ج ۲، ص ۹۷۸
- ↑ السیره الحلبیه، ج ۲، ص ۷۰۶
- ↑ السیره الحلبیه، ج ۲، ص ۷۰۶
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۴، ص ۱۸۳
- ↑ (النجم: ۳- ۵)
- ↑ بقره: ۲۷۵
- ↑ (اعراف: ۷۱)
- ↑ (انعام: ۹۱)
- ↑ انفال: ۶۷
- ↑ تفسیر الطبری، ج ۶، ص ۲۹۱، ح ۱۶۳۳۶
- ↑ اقتباس از سوره اسراء، آیه ۴۳
- ↑ انفال: ۷
- ↑ انفال: ۵ و ۶
- ↑ انفال: ۶۷ و ۶۸
- ↑ شاید معنی این باشد که «اگر در علم ازلی خدا نگذشته بود که شما را در حالی که پیامبر (ص) میان شماست، عذاب نکند و چنان که آیههای دیگر قرآن به این معنی تصریح میکند به خاطر تصمیمی که دربارهٔ کاروان گرفته بود به شما عذاب بزرگی میرسید»
- ↑ انفال: ۴۱
- ↑ تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۴۵۰، حوادث سال ۲ هجرت
- ↑ ابن جریر، تاریخ ابن اثیر؛ سیره حلبی و ابی دحلان
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۱۲۸؛ بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۲۴۰ و ۲۴۲، باب ۱۰
- ↑ تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۵۰۷، حوادث سال ۳ هجرت
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۱۵۴، حوادث سال ۳ هجرت؛ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۲۶
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۲۶
- ↑ کامل ابن اثیر و سایر کتب تاریخی
- ↑ آل عمران:۱۵۲؛ همه مفسران و محدثان و مورخان گفتهاند، آیه فوق به مناسبت این واقعه نازل شده است
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۱۴ و ۵۱۶ و ۱۵۴؛ تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۵۱۴؛ سیره الحلبیّه، ص ۵۱۷
- ↑ سیره الحلبیّه، ص ۵۱۷
- ↑ سیره الحلبیّه، ص ۵۱۷
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۱۵۷، ابن جریر و حلبی، این مطلب را در ماجرای «غزوه احد» نقل کردهاند
- ↑ السیره الحلبیّه، ص ۵۱۷
- ↑ انفال: ۱۵
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۱۵۶، حوادث سال ۳ هجرت؛ السیره النبویه، ج ۳، ص ۹۹
- ↑ السیره النبویه، ج ۳، ص ۹۹
- ↑ ر. ک: ابن سعد، الطبقات؛ ابن جریر طبری، تاریخ طبری؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۱۵۶
- ↑ تفسیر مجمع البیان، ج ۳، ص ۵۷، ذیل آیه: (. . .) (توبه: ۸۴)
- ↑ تفسیر مجمع البیان، ج ۳، ص ۵۷
- ↑ تفسیر مجمع البیان، ج ۳، ص ۵۷
- ↑ صحیح بخاری، ج ۴، ص ۱۸ و مجمع البیان، ج ۳، ص ۵۷
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۹۰، باب ۱۰، من لقی الله بالایمان، ح ۵۲
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۴، ص ۳۳، ح ۱۱۱۱۸
- ↑ مسند، ج ۱، ص ۶۰ و ۶۱، ح ۹۰؛ الاصابه، ابن حجر، ج ۱، ص ۴۸۴، ح ۲۴۴۶ در شرح حال «ذو الثدیّه»
- ↑ عقد الفرید، ج ۲، ص ۲۴۴ - ۲۴۵؛ آخر باب «القول فی اصحاب الاهواء»
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۱، ص ۳۲۷، ح ۱۳۳۵
- ↑ توبه: ۵۸
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۲۶۳، ح ۵۷۴۹؛ باب الصبر علی الاذی
- ↑ صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۱۴۸، ح ۲۹۸۱ - ۲۱۴۹؛ احادیث دیگری هم، به همین معنی نقل کرده است و از جمله اینکه آن حضرت میفرماید: «اذا لم یعدل الله و رسوله. . .» ، این روایت نص صریح است به اینکه آن حضرت، از جانب خدا مأمور به آن گونه تقسیم بوده و کار بر اساس حکمت بالغه انجام شده است، اما در عین حال، مورد اعتراض قرار گرفته و در آنچه میگوید چیزی جز وحی، که بر او نازل شده، نیست
- ↑ امام احمدبن حنبل، مسند، ج ۱، ص ۵۳ و ۵۴، ح ۱۲۷
- ↑ صحیح بخاری، ج ۶، ص ۲۵۴۳، ح ۶۵۳۹
- ↑ صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۰۹۵، ح ۲۸۴۵
- ↑ الملل و النحل للشهرستانی، ج ۱، ص ۲۹
- ↑ الملل و النحل للشهرستانی، ج ۱، ص ۲۹
- ↑ الملل و النحل للشهرستانی، ج ۱، ص ۲۹
- ↑ الملل و النحل للشهرستانی، مقدمه چهارم از مقدمات پنج گانه، ج ۱، ص ۲۶
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۱۲، حوادث سال ۳۰ هجری
- ↑ صحیح بخاری باب «الصلاه بمنی از کتاب حج» ؛ صحیح مسلم، ج ۲، ص ۱۴۲، باب «قصر الصلاه بمنی از کتاب صلاه المسافر» ، ح ۱۶ و ۱۷؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۳، ص ۱۱- ۶۹؛ بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۱۴۹، باب ۲۵
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۲۰۶؛ تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۴۹۵
- ↑ ر. ک: کامل ابن اثیر و تاریخ الطبری
- ↑ از اشعار «المعتزّ» ، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۴۵
- ↑ این حدیث متواتری است که پیامبر (ص) به هنگام نزاع سعدبن ابی وقاص و عبدبن زمعه، دربارهٔ غلامی که عتبه بن ابی وقاص برای برادر خود سعد پیمان بسته بود، در حالی که او را فرزند زنای زمان جاهلیت خود میدانست! سعد در این باره به رسول خدا عرض کرد: «این غلام، فرزند برادر من است که آن را به من بخشید و دربارهٔ آن تردید دارم» . ابن زمعه نیز، گفت: «ای رسول خدا، این غلام برادر من و فرزند پدر من است که از فراش کنیز او به دنیا آمده است. پیامبر در چهره غلام دقت نمود و او را شبیه عتبه یافت ولی او را به زمعه ملحق نمود و فرمود: «الولد للفراش. . .» . بخاری، این مطلب را در سه جای کتاب خود، و از جمله در جلد ۲، ص ۷۵۳ صحیح، آورده است. مسلم هم، در صحیح خود، ج ۳، ص ۲۵۶، کتاب الرضاع، باب ۱۰، ح ۳۶، نقل کرده است
- ↑ صحیح بخاری، ج ۲، ص ۷۵۳
- ↑ همه اهل سنت، به روایتهای معاویه استناد میکنند و به او اعتماد دارند. بخاری در کتاب جهاد، دربارهٔ آیه فَأَن لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ در باب «وصل الشعر» از کتاب لباس و موارد دیگر، به قول معاویه استدلال و استناد کرده است
- ↑ این عمل بدون توجه به دعای رسول خدا (ص) بود، که دربارهٔ اهل مدینه بیمناک بود، و میفرمود: «هر کس اهل مدینه را بترساند؛ خدا او را بترساند و لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر او باد و در روز قیامت، هیچ عملی از او پذیرفته نخواهد بود» . امام احمدبن حنبل، مسند، ج ۵، ص ۴۹۵
- ↑ تاریخ طبری، ج ۵، ص ۳، حوادث سال ۶۳ هجری؛ ابن عبدربه مالکی، عقد الفرید، در واقعه حره
- ↑ سیوطی در تاریخ الخلفاء، ص ۲۰۹، و فخری در تاریخ خود، ص ۱۰۷ مینویسد: «از آن پس هر کس دختر خود را شوهر میداد، نمیتوانست بکارت او را تضمین نماید و میگفت: شاید در واقعه حره مورد تجاوز قرار گرفته باشد» .فاضل شیرازی در ص ۴۴ اتحاف مینویسد: «هزار باکره مورد تجاوز قرار گرفت، حدود هزار نفر زنانی که شوهر نداشتند، آبستن شده بودند و به هر حال پس از آن حادثه، بیش از هزار نفر باکره، به خاطر آن جنایت، فرزند زائیدند!»
- ↑ ابن قتیبه، الامامه والسیاسه، ج ۲، ص ۱۰ و ۱۱
- ↑ ابن عبدربه، مطلب را در عقد الفرید، ج ۵، ص ۱۳۹، در ماجرای «حره» نقل کرده و اضافه میکند: «یزید با این عمل از اسلام مرتد شده است» رجوع به: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۲۵۹
- ↑ الامامه و السیاسه، ج ۲، ص ۱۲
- ↑ صحیح بخاری، کتاب الاحکام، ج ۶، ص ۲۶۱۴، ح ۶۷۳۲؛ احمدبن حنبل، مسند، ج ۱، ص ۲۴، ح ۲۱
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۶، ص ۲۶۱۴، ح ۶۷۳۲
- ↑ صحیح بخاری، ج ۶، ص ۲۶۱۴، ح ۶۷۳۲
- ↑ مجموعه رسایل کبری، ج ۷، رساله ۷، ص ۳۰۰؛ ارشاد الساری، شرح صحیح البخاری، ج ۶، ص ۲۳۰؛ تاریخ ابن خلدون، ص ۲۴۱؛ تاریخ ابن اثیر، ج ۱۱، حوادث سال ۵۸۳؛ غزالی، احیاء العلوم، ج ۳، ص ۱۱۲
- ↑ غزالی، احیاء العلوم، ج ۳، ص ۱۱۲
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۲۹۰
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۱ و ۱۷
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۱ و ۱۷
- ↑ مقاتل الطالبیین، ص ۳۱؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۲۹
- ↑ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج ۱، ص ۳۷۵، شرح زندگی امام حسن (ع)
- ↑ معاویه به کشتن اولیای خدا، قناعت نمیکرد، بلکه دوستان خصوصی و نزدیک خود که پیوسته ملازم او بودند، مانند عبدالرحمن بن خالدبن ولید که در جنگ صفین در رکاب او بود، و از مخالفان علی (ع) به شمار میآمد را به قتل رسانید تا یزید رقیب نداشته باشد. الاستیعاب، ج ۲، ص ۴۰۹ شرح حال عبدالرحمن بن خالدبن ولید
- ↑ الاستیعاب، ج ۱، ص ۱۵۷
- ↑ الاستیعاب، ج ۱، ص ۱۵۶، در شرح زندگی بسربن ارطاه این مطلب را آورده است
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۸۳ - ۳۸۵، حوادث سال ۵۰ هجری، ابن عبدالبر در الاستیعاب، ج ۱، ص ۱۵۶ و ابی الفداء این مطلب را نقل کردهاند
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۸۳ - ۳۸۵
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۸۵، حوادث سال ۵۰ هجری
- ↑ تاریخ الطبری، ج ۶، ص ۱۳۲، حوادث سال ۵۰ هجری
- ↑ تاریخ الطبری، ج ۶، ص ۱۳۲، حوادث سال ۵۰ هجری
- ↑ تاریخ الطبری، ج ۶، ص ۱۳۲، حوادث سال ۵۰ هجری
- ↑ تاریخ الطبری، ج ۶، ص ۱۳۳
- ↑ صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۱۸۲، ح ۳۰۴۶؛ امام محمدبن قیسرانی در کتاب خود در جمع بین کتاب ابی نصر کلابازی و ابی بکر اصفهانی به طور صریح دربارهٔ سمره بن جندب استدلال میکند و او را موثق میشمارد. در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۷۳ - ۷۸، مشروح این روایت آمده است، چنان که بخاری به روایت سمره استناد میکند و روایت افرادی همچون: ابن عاص، مغیره، مروان و ابی هریره و دیگر یاران معاویه را موثق و معتبر دانسته است
- ↑ طبق گفته احمدبن حنبل در مسند، ج ۱، ص ۱۵، سمره شراب فروشی میکرده است. او از عمربن خطاب روایت میکند که: «او دربارهٔ خمرفروشی سمره گفت: خدا او را بکشد، رسول خدا یهودیانی را که پی بر آنها حرام شده بود را لعنت کرد» با این وجود، باز هم سمره را موثق دانستهاند
- ↑ تاریخ طبری، ج ۶، ص ۱۳۱، حوادث سال ۵۰ هجری
- ↑ (آل عمران: ۶۱)
- ↑ صحیح بخاری، ج ۴، کتاب فتن؛ صحیح مسلم ج ۱، ص ۶۱۱۴، ح ۱۱۶، کتاب ایمان. اما اگر کسی بگوید، حال که جنگ و قتل مسلمان موجب کفر است، پس چگونه علی (ع) سپاه شام و بصره و نهروان جنگید؟ مگر آنها مسلمان نبودند؟ در جواب میگوییم: علی (ع) بر اساس قرآن قتال کرد، آنجا که میفرماید: «با تجاوزگران بجنگید، تا حاکمیت الله استوار گردد. (حجرات: ۹) و در حالی که در متجاوز بودن معاویه که افرادی مانند عماریاسر را به قتل رسانید و. . . شک و تردیدی نداریم. «عرفجه» روایت میکند که رسول خدا (ص) فرمود: «ما اتاکم و امرکم مجمع علی رجل واحده، یریدان یشق عصاکم و یفرق جماعتکم فاقتلوه» ، صحیح مسلم ج ۴، ص ۱۲۷، باب ۱۴، ح ۶۰، کتاب امارات. ابن مسعود از ابو ایوب انصاری روایت میکند که: علی (ع) به کشتن ناکثین (اهل جمل) ، و قاسطین (روز صفین) و مارقین (روز نهروان) دستور داد و فرمود: «ما وجدت إلا لقتال أو الکفر بما أنزل الله» ، الاستیعاب، ج ۳، ص ۵۳
- ↑ صواعق المحرقه، ص ۱۴۴، فصل اول، باب ۱۱؛ احمدبن حنبل، مسند، ج ۳، ص ۴۴۶. مسند پس از آن اضافه میکند: «إنَّ رَسُولَ اللهِ نَظَرَ إلی عَلیٍّ و فاطِمَهَ وَ الْحَسَنِ وَ الحُسَینِ فَقال: اَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُم» ، کتاب الجمل للشیخ المفید، ص ۷۹؛ بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۳۳۱، باب ۸
- ↑ بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۳۳۱، باب ۸
- ↑ اشاره به آیه: ( انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا) (احزاب: ۳۳)
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۵۹
- ↑ ابن اثیر، ابن جریر و ابو الفداء و ابن شحنه، همه مطلب را در کتب خود، در ماجرای صلح معاویه و امام حسن (ع) آوردهاند، و نیز شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۷؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳، باب ۱، ذیل ح ۲
- ↑ ابوالفرج اصفهانی نیز، این مطلب را در مقاتل الطالبیین آورده است
- ↑ نسایی، خصایص العلویه، ص۳۴، ح ۱۱، ترمذی هم آن را نقل کرده است؛ صحیح، مسلم، ج ۵، ص ۲۳، باب فضایل علی (ع) ، ح ۳۲؛ الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۹
- ↑ تاریخ ابو الفداء، در حوادث سال ۶۷ هجری
- ↑ المستدرک علی الصحیحین، ج ۴، ص ۸۸؛ ابو الفرج اصفهانی، الاغانی، ج ۱۷، ص ۱۳۳، ابن جریر و ابن اثیر هم در حوادث سال ۵۱ هجری آن را آوردهاند
- ↑ حدیث متواتری است و حاکم هم آن را نقل کرده است
- ↑ نسایی، خصایص، ص ۱۷؛ احمدبن حنبل، مسند، ج ۶، ص ۳۲۳
- ↑ ابن خالویه در کتاب المال از ابن عباس آن را روایت کرده است، چنان که ابویعلی و بزاز از سعدبن ابی وقاص و طبرانی از ام سلمه روایت کردهاند و ابن عبدالبر در الاستیعاب در شرح حال علی (ع) ، ج ۳، ص ۳۷ آن را آورده است
- ↑ طبرانی نیز آن را روایت کرده است؛ الجامع الصغیر، ج ۲، ص ۵۴۲، ح ۹۵۰ و ۹۵۱
- ↑ اقتباس از آیه ۳۰ سوره آل عمران
- ↑ الجامع الصغیر، ج ۲، ص ۵۴۲، ح ۹۵۰ و ۹۵۱
- ↑ الصواعق المحرقه، ص ۱۲۴، باب ۹، فصل ۱۱، ترمذی و حاکم نیز، آن را روایت کردهاند
- ↑ الاستیعاب، ج ۳، ص ۳۷، شرح زندگی علی (ع) ؛ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۲۱، ح ۱۳۱، کتاب ایمان
- ↑ صحیح بخاری، ج ۴، ص ۱۹۳، ح ۲۴۵۸، صاحب الفتاوی الحامدیه به تواتر حدیث اعتراف کرده و آن را در رساله خود «الصلاه الفاخره بالاحادیث المتواتره» آورده و حافظ و سیوطی و دیگران نیز، به متواتر بودن آن اقرار کردهاند
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۱، ص ۲۵۰، ح ۹۵۰ و ۹۵۱
- ↑ معاویه، در روز «نخلیه» در ضمن خطبهای به این مطلب اعتراف کرد و گفت: «وَاللهِ اِنِّی ما اُقاتِلکُمُ لِتُصَلُّوا وَ لا تَصُومُوا وَ لا لِتَحُجُّوا وَ لا لِیَذُکُّوا، وَ إنَّما قاتَلْتُکُمْ لِتَأمُرَ عَلَیْکُمْ وَ قَد اعطانی اللهُ ذلک و انتم کارِهُونَ» . این مطلب را اعمش از عمرو بن مره از سعید بن سوید آورده و اهل اخبار نیز، آن را روایت کردهاند. عبدالله بن شریک میگفت: «هذا والله التهنک» . ر. ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۴۶ و مقاتل الطالبیین، ص ۴۵ و ۴۶
- ↑ (حجرات: ۹)
- ↑ نور: ۱۲
- ↑ العقود الدرّیّه فی تنقیح الفتاوی الحامدیّه، ج ۲، ص ۱۰۲
- ↑ مائده: ۴۹
- ↑ احزاب: ۶۲
- ↑ مائده: ۶۹
- ↑ تهمت زننده و دیگران میدانند که شیعه و سنّی در مورد اطاعت و عدم اطاعت از حاکم، مساوی اند و هر کدام در مملکت به طور روشن، پیرو حکومت خودشان هستند، اما اگر هر یک از این دو فرقه، در مملکت دیگری باشند، اطاعت آنها ممنوع است وگرنه شیعه در ایران، مانند سنّی در مراکش و افغانستان است و در این مورد، با هم فرقی ندارند
- ↑ ابراهیم: ۴۲
- ↑ ظاهراً شعر از متنبّی است، ولی در دیوان او یافت نشد، شاید در یادداشت دیگری باشد، کنزالفوائد، کراجکی، ج۱، ص ۲۸۱
- ↑ ر. ک: اصل الشیعه و اصولها که به فارسی نیز ترجمه شده است، و سایر منابع فقهی شیعی، مانند جواهر الکلام، محمدحسن نجفی، ۴۳ مجلد، و وسایل الشیعه از شیخ حر عاملی، ۲۰ جلد
- ↑ ر. ک: تأسیس شیعه، سید حسن صدر موسوی؛ الشیعه و فنون الاسلام، عاملی کاظمی و الذریعه الی تصانیف الشیعه، از حاج آقا بزرگ تهرانی در ۲۵ جلد
- ↑ فصلهای گذشته همین کتاب به ویژه فصل ۶ و ۷ به آن پرداختهاند
- ↑ فصلهای گذشته همین کتاب به ویژه فصل ۶ و ۷ به آن پرداختهاند
- ↑ احمد صادقی اردستانی، زندان در اسلام
- ↑ جواهر الکلام؛ الفقه علی المذاهب الخمسه؛ تحریر الوسیله؛ خلاف و تهذیب شیخ طوسی؛ کافی؛ وافی؛ من لایحضره الفقیه؛ استبصار؛ وسائل الشیعه؛ المقعنه شیخ مفید؛ نهایه شیخ طوسی؛ شرایع الاسلام محقق حلّی و شرحهای مسالک الافهام
- ↑ فصل سوم همین کتاب به بررسی این موضوع پرداخته است
- ↑ فصل ۴و۵ همین کتاب به بررسی این موضوع پرداخته است
- ↑ ر. ک: سبیل المؤمنین
- ↑ ر. ک: فصل هشتم همین کتاب
- ↑ ر. ک: فصل هشتم همین کتاب
- ↑ الفِصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۳، ص ۲۹۱
- ↑ الفِصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۳، ص ۲۹۱
- ↑ میزان جرح و تعدیل و صحیح مسلم
- ↑ موضوع «افک عایشه» را در کتاب اخلاق خانواده، ج ۱، ص ۳۲۸، مطرح نموده و بی اساس بودن آن را به اثبات رساندهایم
- ↑ سید مرتضی، امالی، ج ۲، مجلس ۳۸
- ↑ احزاب: ۳۳
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۳۱؛ الارشاد شیخ المفید، ج ۱، ص ۲۴۴؛ بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۱۷۱
- ↑ صحیح بخاری، ج ۲، ص ۹۵۸، ح ۲۵۴۵؛ کتاب صلح، صحیح مسلم، ج ۴، ص ۷۲، ح ۱۱۷، کتاب جهاد
- ↑ السیره الحلبیّه، ج ۲، ص ۳۱۹؛ سیره ابی دحلان، ج ۱، ص ۳۳۷
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۷۲، باب ۵ کتاب الایمان، ح ۱۹ - ۲۲
- ↑ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۷۲، باب ۵ کتاب الایمان، ح ۱۹ - ۲۲
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۱، ص ۳۱، ح ۵۴
- ↑ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج ۲، ص ۲۲۳
- ↑ الطبقات الکبری، ج ۵، ص ۳۹۹
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۳، ص ۴۳۶، ح ۹۶۳۰
- ↑ رد المختار، ج ۴، ص ۲۳۷
- ↑ رد المختار، ج ۴، ص ۲۳۷
- ↑ حاشیه بر ردّ المختار، ج ۴، ص ۲۳۷، اگر خوارج، که از دین خارج شدهاند مسلمان باشند کار اسلامیت دیگران، آسان است؛ زیرا آنها ریختن خون مسلمانان را حلال میدانند و این خود، اجماعی خواهد بود که ادعای ما را ثابت میکند
- ↑ حاشیه بر ردّ المختار، ج ۴، ص ۲۳۷
- ↑ ر. ک: الصواعق المحرقه، ص ۲۳۵
- ↑ الیواقیت و الجواهر، ص ۵۳۲، مبحث ۵۸
- ↑ الیواقیت و الجواهر، ص ۵۳۲، مبحث ۵۸
- ↑ الفِصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۳، ص ۳۰۰
- ↑ شرح الصحیح للنووی، ج ۱، ص ۲۱۷
- ↑ الدرّ المختار فی شرح تنویر الابصار، ص ۴۰۲، باب المرتدّ
- ↑ الفِصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۱، ص ۳۲۵؛ این گونه فتوا به هم بافتن شبیه فتوا دادن یهود است که احبار و روحانیون آنها اجماع نظر داشتند که: «کسانی که به خدا دشنام میدهند، باید تأدیب و تعزیر شوند، و آنهایی که به احبار ناسزا میگویند، باید به قتل برسند!» به هر حال، ابن حزم منکر چنین فتواهایی شده است
- ↑ این مطالب را علامه شهرستانی، در کتاب خود: الملل و النحل، ج ۱، صص ۱۰۸، ۱۰۶ و ۶۰ آورده است
- ↑ الملل و النحل، ج ۱، صص ۱۰۸، ۱۰۶ و ۶۰
- ↑ الملل و النحل، ج ۱، صص ۱۰۸، ۱۰۶ و ۶۰
- ↑ الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۵، ص ۴۱
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۱۴، ابواب ما یحرم استیفاء العدد، ص ۳۹۸ تا ۴۰۹
- ↑ شرایع الاسلام، ج ۲، ص ۲۳۶
- ↑ وفیات الاعیان، ج ۳، ص ۳۲۸، شماره ۴۴۸، شرح زندگی علی بن احمدبن حزم
- ↑ الفِصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۵، ص ۷۳، ج ۴، ص ۵، ج ۵، صص ۷۴ و ۹۴ و صص ۷۷، ۷۹ و ۸۴
- ↑ الفِصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۵، صص ۷۷، ۷۹ و ۸۴
- ↑ الفِصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۵، صص ۷۷، ۷۹ و ۸۴
- ↑ الفِصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۵، صص ۷۷، ۷۹ و ۸۴
- ↑ الفِصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۵، صص ۷۷، ۷۹ و ۸۴
- ↑ تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۶۵
- ↑ حجرات: ۶
- ↑ ر. ک: الفِصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۴، ص ۱۸۱-۲۱۰
- ↑ ر. ک: الفِصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج ۴، ص ۲۳۱ - ۲۳۲
- ↑ الملل و النحل للشهرستانی، ج ۱
- ↑ مختصر الکلام فی مؤلفی الشیعه من صدر الاسلام، احمد صادقی اردستانی، ج ۲، صص ۱۸۹ و ۲۳۱
- ↑ این مطلب را جودت پاشا در ج ۱، ص ۳۶۶، کتاب خود آورده و ما پاسخ آن را در ج ۲، ص ۱۹۰ کتاب مؤلفی الشیعه دادهایم
- ↑ شرایع الاسلام، ج ۳، ص ۱۷
- ↑ شرایع الاسلام، ج ۳، ص ۱۶۰
- ↑ توبه: ۱۰۷
- ↑ کهف: ۱۰۴
- ↑ بقره: ۱۲
- ↑ مؤمن: ۷۸
- ↑ رعد: ۷۳
- ↑ تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۳۷۳، شماره ۴۴۷۲
- ↑ نساء: ۱۱۲
- ↑ بقره: ۷۹
- ↑ جزء ۶ و ۲۹
- ↑ کلام علی در نهج البلاغه، دکتر صبحی صالح، نامه ۲۸، ص ۳۸۶
- ↑ تحت رأیه القرآن، ص ۱۵۵
- ↑ اظهار الحق، نیمه دوم، ص ۸۹
- ↑ الاعتقادات للشیخ الصدوق، من مصنفات، شماره ۵، ص ۸۴
- ↑ تفسیر مجمع البیان، ج ۱، ص ۱۵، مقدمه
- ↑ مصائب النواصب
- ↑ اظهار الحق، ج ۲، ص ۸۹ -۹0
- ↑ حجر: ۹
- ↑ حجرات: ۶
- ↑ احمدبن حنبل، مسند، ج ۴، ص ۳۶۶؛ سنن بیهقی، ج ۲، ص ۱۴۸؛ کنزالعمال، ج ۱، ص ۴۵؛ ترمذی، صحیح، ج ۲، ص ۳۰۸؛ اسد الغابه، ج ۲، ص ۱۲؛ نسایی، خصایص، ص ۲۱؛ ابن سعد، طبقات، ج ۲، قسمت ۲، ص ۲؛ حلیه الاولیاء، ج ۱، ص ۳۵۵؛ صواعق المحرقه، ص ۷۵ و فضائل الخمسه من الصّحاح السّتّه، السید مرتضی الحسینی الفیروزآبادی، ج ۲، ص ۴۳-۵۳
- ↑ حسن بن حسن بعد از عموی خویش حسین بن علی (ع) به نظر شیعه «زیدیه» پیشوای آنان بوده، و بدین لحاظ او را جلوتر از «زید» آوردیم
- ↑ ر. ک: کفایه الطالب، ص ۱۹۸؛ ذخائر العقبی، ص ۱۲۹؛ کنزالعمال، ج ۶، ص ۲۲۲؛ صحیح ترمذی، ج ۲، ص ۳۰۶؛ مسند احمدبن حنبل، ج ۳، ص ۳ و ۶۲ و ۸۲ و حلیه الاولیاء، ج ۴، ص ۱۹۰
- ↑ الاصابه، ج ۳، ص ۱۷۹، ح ۶۸۷۵؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۳، ص ۲۴۱
- ↑ چگونه میشود که مذاهب فقهی بر اساس ناسزا گفتن به بعضی از صحابه بنا شود و چگونه میشود احکام فرعی شرعی بر پایه بدگویی شخصی، استوار گردد؟ در صورتی که ابن خلدون، از فلاسفه است و این عمل از وی انتظار نمیرود و شایسته او نیست
- ↑ یاران امامی ما، عصمت امامان (علیهم السلام) را در کتابهای کلامی خود، با دلایل عقلی و نقلی ثابت کردهاند. برای اثبات عصمت آنها نیز، همین اندازه که هم سنگ و هم وزن قرآن معرفی شدهاند، کفایت میکند. طبق روایتها اگر قبیلهای از عرب با آنها مخالفت کرد، حزب شیطان شناخته میشود؛ زیرا آنها سفینه نجات و باب حطه امت هستند و تحریف باطل گرایان و تأویل گمراهان را از ساحت دین دفع میکنند، درود خداوند بر آنها باد؛ ر. ک: بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۱۰۴ - ۱۰۶، کتاب الامامه
- ↑ ملاحظه میکنید که در این عبارت، اهل بیت پیامبر (ص) که خداوند در قرآن رجس و پلیدی را از آنها زدوده و پاک و منزه معرفی کرده است را چگونه در ردیف خوارج قرار میدهند؟ به خدا پناه میبریم!
- ↑ ابن خلدون با این عبارت، در واقع خود را تکذیب نموده است؛ زیرا اگر هیچ یک از کتابهای آنها را نمیشناسد و از آنها روایت نمیکند و اثری از آنها نزد او نیست، پس از کجا میداند آنها گمراه و بدعت گزار هستند؟ و از کجا میداند اصول آنها واهی و بی اساس است؟
- ↑ ملاحظه میکنید «ابن خلدون» چگونه «رافضیان» را پیروان مذهب اهل بیت (علیهم السلام) معرفی میکند؟ ! لَکُم ذُخرُکُم إنّ النَّبی وَ رَهطَه وَ جیلِهُم ذُخری، إذا التَمَس الذُخرِ جُعِلتُ هَوای، الفاطمیّین زُلْفهً إلی خالِقی، مادُمتُ أو دامَ لی عُمری وَ کُوفِنی دِینی، علی أنّ مَنصَبی شِئامٌ و نَجری، آیه ذِکر النَّجری (تکمله امل الامل، ص ۱۳۲، شماره ۸۲) آنچه را شما اندوختهاید برای شما، به یقین، پیامبر (ص) و گروه و نسل وی هم، ذخیره و اندوخته من خواهند بود، آن گاه که به اندوختهای نیازمند شوم؛ من آرمان خویش را خاندان فاطمه (علیهاالسلام) قرار دادم، تا آنان وسیله تقرّب من به آفریدگار شوند، تا مادامی که هستم و حیات دارم؛ دین من، مرا کفایت میکند و هرگاه برای این موقعیت؛ مورد سرزنش قرار گیرم، آیه «مباهله» را که پیامبر هنگام برخورد با «عالمان نجران» مطرح کرد، ورد و ذکر زبان خویش قرار دادهام
- ↑ شعر از ابوالعلای مَعرّی، یسقط الزند، ص ۵۳۳؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۳۶
- ↑ اشاره به آیه: ( انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا) (احزاب: ۳۳) ، ر. ک: الکلمه الغرّاء، فصل اول؛ سنن بیهقی، ج ۲، ص ۱۴۹؛ تفسیر طبری، ج ۲۲، ص ۵؛ ترمذی، صحیح، ج ۲، ص ۲۰۹ و. . . .
- ↑ اشاره به آیه: ( فقل تعالوا ندع أبنائنا. . . ثُم نَبتَهِل. . .) (آل عمران: ۶۱) ، ر. ک: الکلمه الغراء، حاشیه فصل اول
- ↑ اشاره به آیه: ( قل لا اسئلکم علیه أجرا إلا الموده فی القربی) (شوری: ۲۳) ، ر. ک: تفسیر طبری، ج ۲۵، ص ۱۶
- ↑ در تفسیر آیه: ( وقفوهم إنهم مسئولون) (صافات: ۲۴) ، ابی سعید خدری و امام واحدی و دیگران گفتهاند: «مسؤولون عن ولایه علی و اهل بیت (علیهم السلام)» . ر. ک: الصواعق المحرقه، ص ۸۹؛ فضائل الخمسه من الصحاح السته، ج۱، ص ۲۸۱
- ↑ اشاره به حدیث نبوی (ص) : «إنّما مَثَلُ أهل بَیتی فیکم کمثل سَفینه نوح مَن رکبها نجا» ، صحیح مسلم ج ۵، ص ۳۷؛ کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۳۸-۶۷۱؛ حلیه الاولیاء، ج ۴، ص ۳۰۶؛ تاریخ بغداد، ج ۱۲، ص ۱۹؛ الصواعق المحرقه، ص۹۳
- ↑ اشاره به حدیث نبوی (ص) : «النّجوم أمان لاهل الارض من الغرق و أهل بیتی امان لامّتی من الاختلاف، فاذا خالفتهم قبیله من العرب، اختلفوا و صاروا حزب ابلیس!» . الصواعق المحرقه، ص ۹۳، به نقل از شرح صحیح مسلم و بخاری و مستدرک صحیحین، ج ۳، صص ۱۴۶ و ۴۵۸؛ کنزالعمال، ج ۶، ص ۱۱۶؛ ذخائر العقبی، ص ۱۷
- ↑ اشاره به حدیث نبوی (ص) : «مثل اهل بیتی فیکم، مثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق و مثل باب حِطَّه فی بنی اسرائیل» ، ذخائر العقبی، ص ۲۰؛ کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۴۱؛ فیض القدیر، ج ۴، ص ۳۵۶؛ صواعق المحرقه، ص ۷۵؛ سیوطی، در المنثور
- ↑ اشاره به حدیث: «إنی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعدی الثقلین، کتاب الله و عترتی اهل بیتی و لن یفترقا حتی یردا علی الحوض، فانظروا کیف تخلفونی فیهما» . الصواعق المحرقه، ص ۹۲؛ مستدرک صحیحین، ج ۳، ص ۱۴۸؛ ابن سعد، طبقات، ج ۲، قسمت ۲، ص ۲؛ فضائل الخمسه، ج ۲، صص ۴۳ -۵۳
- ↑ اشاره به حدیث معروف «سقیفه» که به روایت ابوذر در ادامه آن آمده است: «اجعلوا اهل بیتی منکم مکان الرأس من الجسد و مکان العینین من الرأس» . اسعاف الراغبین، ص ۱۱۴
- ↑ اشاره به حدیث «تمسک به ثقلین» که در ذیل آن میفرماید: «فلا تقدموهما فتهلکوا و لاتقصروا عنهما فتهتکوا و لاتعلموهم فانهم اعلم منکم» . الصواعق المحرقه، باب ۱۱؛ رشقه الساری، باب ۵؛ کنزالعمال، ج ۱، ص ۴۷
- ↑ اشاره به حدیث نبوی (ص) : «فی کل خلف من امتی عدول من اهل بیتی نیفون عن هذا الدین تحریف الضالین و انتجال المبطلین و تأویل الجاهلین» . صواعق المحرقه، ص ۹۲
- ↑ اشاره به حدیث نبوی (ص) : «معرفه آل محمد (ص) برائه من النّار و حبّ آل محمد جواز علی الصراط و الولایه لآل محمد أمان من العذاب» . شفا، آستانه، ۱۳۳۸، قسمت ۱۲، ص ۴۱
- ↑ شفا، آستانه، ۱۳۳۸، قسمت ۱۲، ص ۴۱
- ↑ اشاره به حدیث نبوی (ص) : «ألزموا مودّتنا أهلِ البیت فانَّهُ مَن لقی الله و هو یودّنا دخل الجنّه بشفاعتنا، والذی نفسی بیده لاینفع عبد عمله إلا بمعرفه حقّنا» . طبرانی، اوسط؛ سیوطی، احیاء المیت، ص ۳۹، ح ۱۸؛ بنهانی، اربعین؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۷۷
- ↑ اشاره به حدیث: «لا تزول قدما عبد حتی یسئل عن اربع: عن عمره فیما أفناه؛ و عن جَسده فیما أبلاه؛ و عن ماله فیما أنفقه؛ و من این إکتسبه و عن محبّتنا أهل البیت (علیهم السلام)» ، طبرانی؛ سیوطی؛ بنهانی؛ المعجم الکبیر، ج ۱۱، ص ۸۴، ح ۱۱۷۷
- ↑ اشاره به حدیث: «ولو ان رجلاً صف بین الرکن و المقام، فَصلّی و صام و هو مُبغض لآل محمد دَخَل النّار» . ینابیع المودّه، ج ۲، ص ۳۷۶، باب ۵۷، ح ۶۷؛ مستدرک صحیحین، ج ۳، ص ۱۴۸
- ↑ شوری: ۲۳
- ↑ احزاب: ۳۳
- ↑ نساء: ۵۹
- ↑ آل عمران: ۱۰۳
- ↑ توبه: ۱۱۹. سیوطی در تفسیر خود و ابن عساکر در تاریخ خود «صادقین» را علی بن ابی طالب (ع) معرفی کردهاند
- ↑ منظور از «باب حطّه» که در برخی از روایات آمده، یعنی طلب مغفرت از لغزشهای گذشته، که در سوره بقره، آیه ۵۸ و آل عمران، آیه ۱۶۱ مطرح گردیده است، میباشد
- ↑ صاحب الاصابه و روات دیگر اهل سنّت، از او احادیث نبوی (ص) را نقل کردهاند
- ↑ الاستیعاب، ج ۱، ص ۴۸
- ↑ الاصابه، ج ۱، ص ۶۸؛ الاستیعاب، ج ۱، ص ۷۴
- ↑ الاصابه، ج ۱، ص ۱۱۶
- ↑ روایات صدیق اکبر و یعسوب دین را؛ الاستیعاب، ج ۴، ص ۱۷۰؛ الاصابه، ج ۴، ص ۱۷۱؛ خصائص نسایی، ص ۳؛ طبری، ج ۲، ص ۵۶؛ اسد الغابه، ج ۵، ص ۲۸۷و مورخان دیگر اهل سنّت نیز در کتابهای خود آن را آوردهاند
- ↑ اسد الغابه، ج ۵، ص ۲۸۷
- ↑ الاصابه، ج ۴، ص ۱۵۵
- ↑ الاصابه، ج ۴، ص ۱۵۳
- ↑ الاستیعاب، ج ۱، ص ۱۷۳
- ↑ الاصابه، ج ۱، ص ۳۱۹
- ↑ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۹، ص ۳۲۲
- ↑ الاصابه، ج ۱، ص ۳۷۳
- ↑ الاصابه، ج ۱، ص ۵۵۹، ح ۲۸۶۵؛ از علمای اهل سنّت، ابن جریر طبری و ابن شاهین این مطلب را نقل کردهاند
- ↑ مراجعه کنید به اثر دیگر مترجم، سلمان فارسی، استاندار مداین، چ ۶
- ↑ این مطلب در «الاصابه» ج ۲، ص ۸۳، ح ۳۵۰۳ در شرح زندگی سنان آورده شده است
- ↑ الاصابه، ج ۲، ص ۴۳، ح ۳۲۴۵ شرح زندگی سعنه
- ↑ الاصابه، ج ۲، ص ۱۴۲؛ الاستیعاب، ج ۲، ص ۱۵۶
- ↑ الاصابه، ج ۲، ص ۱۰۰، ح ۴۲۹
- ↑ الاصابه، ج ۲، ص ۲۴۱، ح ۴۳۲۹
- ↑ الاصابه، ج ۳، ص ۱۱۱، ح ۶۴۶۱
- ↑ الاصابه، ج ۳، ص ۵۸، ح ۶۱۶۵
- ↑ الاصابه، ج ۲، ص ۴۰۸، ح ۵۱۵۴
- ↑ الاصابه، ج ۳، ص ۱۰۵، ح ۶۴۲۳
- ↑ الاصابه، ج ۳، ص ۱۰۵، ح ۶۴۲۰
- ↑ الاصابه، ج ۱، ص ۱۴۶، ح ۶۳۳، ترجمه شعر در حرف «باء» شماره (۱۶) گذشت
- ↑ الاصابه، ج ۳، ص ۶۱۶، ح ۹۰۳۱
- ↑ ر. ک: کافی، ج ۲، ص ۴۴۱، باب ما أعطی الله عزّوجلّ آدم (ع) وقت التوبه، ح ۴
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۴۰۷، ح ۲۱۵
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۴۰۷، ح ۲۱۵
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۴۰۷، ح ۲۱۵
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۴۰۷، ح ۲۱۵
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۴۰۶، ح ۶۲۱۱، ۶۲۱۲
- ↑ صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۴۰۶، ح ۶۲۱۱، ۶۲۱۲
- ↑ فتح: ۱۸
- ↑ صحیح بخاری ج ۵، ح ۳۹۳۷
- ↑ نساء: ۱۲۵
- ↑ انبیاء: ۱۰۴
- ↑ مائده: ۱۱۸؛ صحیح بخاری ج ۳، ص ۱۲۲۲، ح ۳۱۷۱
- ↑ تفسیر الدر المنثور، ج ۳، ص ۲۵۷؛ مسند، احمدبن حنبل، ج ۹، ص ۲۰۸، ح ۲۳۸۵۳
- ↑ توبه: ۷۴
- ↑ اقتباس از توبه: ۴۹
- ↑ اقتباس از توبه: ۵۶ و ۵۷
- ↑ توبه: ۶۱-۶۳
- ↑ توبه: ۶۵
- ↑ توبه: ۷۵-۷۷
- ↑ توبه: ۷۹ -۸۰
- ↑ توبه: ۸۴ - ۸۷
- ↑ توبه: ۹۵ و ۹۶
- ↑ آل عمران: ۱۴۴
- ↑ توبه: ۸۸ و ۸۹
- ↑ حشر:۱۰







