کتابخانه:دنیا از دیدگاه نهج البلاغه و غرر الحکم

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
دنیا از دیدگاه نهج البلاغه و غرر الحکم
مشخصات کتاب
Donya dar nahjolbalaghe va ghoraro-gohari.jpg
نویسنده سیداسماعیل گوهری
زبان فارسی
ناشر احمدی
محل انتشارات تهران
تاریخ نشر ۱۳۷۷/۵/۱۴
قطع رقعی
شابک ۹۷۸۹۶۴۹۱۴۷۷۳۴

محتویات

پیشگفتار

در این مختصر که بعنوان مقدمه در آغاز کتاب آورده شده است ذکر چند نکته را برای خوانندگان عزیز لازم دانستم، امید است انشاءالله مفید واقع گردد.

جهان رهگذرانی

۱. موضوعی که از گفته‌های تمام انبیاء، رسولان خداوند و اوصیاء آنان در تمام ادیان الهی استفاده می‌شود این است که انسانها در جهان رهگذرانی هستند که بسوی ماورای این جهان که زندگی جاویدان نامگذاری شده است، راهی هستند و دنیا برای انسانها منزلی است و بدن مرکبی برای طی این منزل و در واقع دنیا خانهٔ بین راه است، نه خانه اصلی و قرارگاه انسان.[۱]
یا به تعبیر دیگر دنیا بمانند ایستگاه کوتاهی است که در مسیر و راه آن زندگی جاوید قرار گرفته است
نیک بنگر ما نشسته می‌رویم می نبینی قاصدی جای نویم‏
پس مسافر آن بود ای ره پرست که مسیر و روش در مستقبل است[۲]
چنانچه در گفته‌های حضرت علی (ع) دربارهٔ دنیا همین مضمون در چندین مورد آمده است:
۱. انما انتم کرکب وقوف لا یدرون متی بالمسیر یومرون به راستی که شما همچون سوارانی هستید ایستاده که نمی‌دانید چه وقت شما را فرمان حرکت می‌دهند (و از مرکب حیاتتان فرود می‌آورند و بر تختهٔ تابوتتان سوار می‌کنند[۳]
۲. الدنیا معبره الاخره[۴] دنیا گذرگاه آخرت است.
۳. و ان اهل الدنیا کرکب بیناهم حلو اذ صاح بهم سائقهم فارتحلوا[۵]و اهل دنیا مثل کاروانی هستند که در بین آنکه فرود آمده‌اند (تا لحظه‌ای آسوده شده و رفع خستگی نمایند) ناگاه رانندهٔ ایشان (جلودارشان) به آنها بانگ زند: کوچ کنید که اینجا جای استراحت نیست، پس کوچ کنند. یا به تعبیر دیگر:
۴. ایها الناس، انما الدنیا دار مجاز و الاخره دار قرار، فخذوا من ممرکم لمقرکم[۶]مردم، همانا دنیا خانه‌ای است گذرا و آخرت سرایی است پایدار. پس از گذرگاه خود توشه بردارید برای جایی که در آن پایدارید.
۵. الدنیا دار ممر لا دار مقر و الناس فیها رجلان، رجل باع نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها[۷]حضرت علی (ع) می‌فرماید: دنیا سرای گذشتن است نه سرای ماندن و مردم در آن دو دسته‌اند: دسته‌ای خود را در آن (به خواهشهای نفس) بفروشد پس خویش را (به کیفر آنها) هلاک گرداند و دسته‌ای خود را بطاعت بندگی بخرد. پس خود را از عذاب رستخیز برهاند.
از عدمها سوی هستی هر زمان هست یا رب کاروان در کاروان‏
باز از هستی روان سوی عدم می‌روند این کاروانها دم بدم[۸]
و همچنین حضرت علی (ع) می‌فرماید: اهل الدنیا کرکب یساربهم و هم نیام. اهل دنیا مانند کاروانی هستند که ایشان را می‌برند در حالیکه خوابند (و آگاه نیستند که ناگهان راه طی شده به جایگاه همیشگی رسیده‌اند و منادی فریاد می‌کند: فرود آیید و بار گشایید.[۹]

جاذبه‌های دنیا

یکی از اموری که در بیان و گفته‌های فرستادگان الهی و اوصیای آنان (ع) قابل توجه می‌باشد، این است که در همین توقفگاه کوتاه که دنیا باشد جاذبه‌ها و عواطف و تمایلات مختلف و گوناگونی وجود دارد و اینها جزو سرشت هر انسان می‌باشد و هیچ یک از اینها اضافی خلق نشده است و به گفتهٔ شاعر:
در این پوده یک رشته بیکار نیست سر هر رشته بر ما پدیدار نیست‏
قطره کز جویباری می‌رود از پس انجام کاری می‌رود
اگر یک ذره پر گیری از جای خلل یابد همه عالم سراپای‏
و همچنین شیخ شبستری در همین مورد گفته است:
جهان چون چشم و خط خال و ابروست که هر چیزی به جای خویش نیکوست‏
و حافظ می‌گوید:
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش که من این مساله بی‌چون و چرا می‌بینم‏
آیه الله شهید مطهری رضوان الله تعالی علیه در این مورد می‌گوید.[۱۰]
انسان خصیصه‌ای دارد که ایده‌آل جو و کمال مطلوب خواه آفریده شده است در جستجوی چیزی است که پیوندش با او بیش از ارتباط معمولی باشد به عبارت دیگر: انسان در سرشت خویش پرستنده و تقدیس کنندهٔ آفریده شده است و در جستجوی چیزی است که او را به منتهای آرزوی خویش قرار دهد و او همه چیزش بشود. اینجا است که اگر انسان خوب رهبری نشود و خود از خود مراقبت نکند ارتباط و علاقهٔ او به اشیاء به تعلق و وابستگی تغییر شکل وسیله به هدف استحاله می‌شود، رابطه به صورت بند و زنجیر در می‌آید، حرکت و تلاش مبدل به توقف و رضایت و اسارت می‌گردد.
که در صورت شناخت نداشتن به واقعیت و حقیقت دنیا هر یک از اینها می‌تواند انسان را از رسیدن به هدف اصلی خلقت که شناخت خداوند متعال و رسیدن به کمال انسانیت و انسان کامل شدن است بازدارد و حتی به مرحله‌ای می‌رسد که به مرگ و مردن بدیدهٔ شک و تردید می‌نگرد. چنانچه امیرالمومنین (ع) در یکی از جملات مبارک و زیبایش می‌فرماید:
ما اشبه الیقین باالشک.[۱۱] چه شبیه است یقین به مرگ، به شک و تردید دربارهٔ مرگ. یعنی اولاد آدم چنان در غفلت و بی‌اعتنایی به مرگ زندگی می‌کنند و چنان بی‌توجه به حیات بعد از مرگ دارند که گویی اصلا نخواهند مرد. این مطلب در مورد دنیا هم واقعا صدق می‌کند. یعنی با اینکه همگان اضطراب تحرک، زوال، ناپایداری، موقت بودن و تحول و فنای دنیا را می‌بینند و یقین دارند، اما جاذبه‌های دنیا آن قدر قوی هستند که موجب غفلت می‌گردد؛ و در مقابل از دست دادن سرمایه‌های گرانبهای عمر چیزی با ارزش در دنیا کسب ننموده و موجبات ندامت و پشیمانی را بعد از مرگ و در قیامت برای خودش فراهم می‌نماید.

بهای عمر

امیرالمومنین (ع) می‌فرماید: الاحر یدع هذه اللماظه لاهلها؟ انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنه، فلا تبیعوها الا بها.
آیا آزاده‌ای نیست که این ته‌مانده طعام در دهان را (دنیای پست) برای اهلش رها کند؟ برای نفسهای شما بهایی جز بهشت نمی‌باشد، پس آن را جز به بها نفروشید.[۱۲]
و لبئس متجر ان تری الدنیا لنفسک ثمنا و ممالک عند الله عوضا. بد تجارتی است که دنیا را بهای خوددانی و پاداشی که نزد خداوند داری به حساب نیاوری.[۱۳]
تو به قیمت ورای هر دو جهانی چه کنم قدر خود نمی‌دانی‏
و اکرم نفسک عن کل دنیه و ان ساقتک الی الرغائب فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا؛ و گرامی دار نفست را از هر زبونی و پستی هر چند تو را به نعمتهای بیشمار رساند، زیرا هرگز برابر آنچه از نفس خویش صرف می‌کنی عوض نخواهی یافت[۱۴]
العاقل من لا یضیع له نفسا فیما لا ینفعه و لا یقتنی ما لا یصحبه. خردمند کسی است که نفس خویش را در چیزی که برایش سود ندارد تباه نکند و نیاندوزد چیزی را که با او همراهی نماید (و همواره در دنیا به کار آخرت پردازد)[۱۵]
جامی نیز در این مورد می‌گوید:
بشناس قدر خویش که پاکیزه‌تر ز تو در نداد پرورش این آبگون صدف‏
عمر تو گنج و هر نفس از وی گهر گنجی چنین لطیف مکن رایگان تلف

اهمیت تذکر و نصیحت

و از جمله اموری که می‌تواند انسان را از این خطرات مصون بدارد و انسان سلامت به منزل برسد تفکر خود انسان در این امور است. با کمک و شنیدن و خواندن موعظه و پند و اندرزهایی که حقیقت این جاذبه‌ها را بیان نموده‌اند. از آن جهت که پند و اندرز و موعظه تاثیر بسیاری در نشان دادن راه صحیح از راه منحرف و نگهداری انسان از آلودگیهای اخلاقی دارد. خداوند در قرآن مجید به پیامبر اکرم می‌فرماید:
فذکر انما انت مذکر. پس پند ده، جز این نیست، تویی پنددهنده[۱۶] و ذکر فان الذکری تنفع المومنین. برای آنان متذکر باش زیرا تذکر برای مردم با ایمان سود می‌دهد.[۱۷] و امیرالمومنین دربارهٔ آثار موعظه و پند و نصیحت می‌فرماید:
الموعظه نصیحه شافیه. پند و اندرز چیزی است شفادهندهٔ (دردها)[۱۸] المواعظ کهف لمن دعاها. پندها برای نگاه‌دارنده‌اش پناه است.[۱۹]
احی قلبک بالموعظه دلت را با موعظه زنده کن[۲۰]المواعظ صقال النفوس و جلاء القلوب. موعظه‌ها. صیقل کردن جانها و جلا دادن دلهاست[۲۱]
المواعظ شفاء لمن عمل بها. مواعظ شفاء بخشیدن است دربارهٔ هر کسی که به آن عمل کند.[۲۲]المواعظ حیات القلوب اندرزها و موعظه‌ها سبب زنده شدن دلها است.[۲۳] ثمره الوعظ الانتباه. نتیجه و حاصل وعظ بیدار شدن است.[۲۴] بالمواعظ تنجلی الغفله. به سبب موعظه‌ها است که غفلت برداشته می‌شود.[۲۵] و همچنین امیرالمومنین می‌فرماید: من حذرک کمن بشرک. کسیکه تو را برحذر دارد مانند کسی است که تو را مژده دهد.[۲۶]

موعظه را از چه کسی بیاموزیم

در مورد اینکه از چه شخصی یا فردی موعظه بخواهیم و یا مواعظ او را بگوش جان بسپاریم حضرت علی (ع) می‌فرماید: ایها الناس استصبحوا من شعله مصباح واعظ متعظ؛ و امتاحوا من صفو عین قدر وقت من الکدر. ای مردم! روشنی از زبانهٔ چراغ واعظی بطلبید که پند خود را کار بندد و از زلال چشمه‌ای آب برکشید که از تیرگی پالوده بود.[۲۷] و باز در همین مورد می‌فرماید: استصبحوا من شعله واعظ متعظ و اقبلوا نصیحه ناصح متیقظ وقفوا عند ما افادکم من التعلیم.
از فروغ و پرتوی انوار پند دهنده که خود پذیرای پند است چراغی برافروزید و نصیحت ناصح بیدار دل را بپذیر و در آنجا که شما را سود می‌رساند بایستید و تعلیماتش را بیاموزید (و بکار ببندید تا رستگار شوید) و خداوند مسالهٔ پند و اندرز و نصیحت را به خود و پیامبر گرامی و لقمان نسبت می‌دهد و این نشانهٔ اهمیت پاکی واعظ و پند و اندرز دهنده می‌باشد. ان الله نعما یعظکم به خداوند پند و اندرزهای خوبی به شما می‌دهد.[۲۸] و سپس این منصب عظیم را به رسول مکرمش (ص) اعطا نموده و می‌فرماید: قل انما اعظکم بواحده. بگو ای پیامبر، شما را تنها به یک چیز اندرز می‌دهم[۲۹] ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه. با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت نما[۳۰] و همچنین کار وعظ و اندرز را یکی از شئون لقمان حکیم ارائه کرده و فرموده است: و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه. بیاد آر آن هنگامی را که لقمان به فرزندش- در حالی که او را موعظه می‌کرد- گفت[۳۱]و هکذا قرآن کریم را بعنوان یک موعظهٔ الهی که صادر شده از مقام اشمخ و اعلای ربوبی معرفی نموده است و می‌فرماید: یا ایها الناس قد جائتکم موعظه من ربکم. ای مردم موعظه و اندرزی (بس بزرگ و فخیم) از سوی پروردگارتان برای شما آمده است[۳۲]
با توجه به این دو جمله که از امیرالمومنین و چهار مورد که از قرآن کریم نقل شد واضح است که بهترین و موثرترین موعظه قرآن است که خداوند متعال توسط پیامبر اکرم (ص) در اختیار ما گذاشته است و علی ابن ابیطالب (ع) هم دربارهٔ قرآن در یکی از خطبه‌های نهج‌البلاغه بعد از ذکر فضایل قرآن و سفارش به آن می‌فرماید: ان الله سبحانه لم یعظ احدا بمثل هذا القرآن. خداوند سبحان احدی (از پیروان پیامبران پیشین) را به (پندی) همانند این قرآن (که جامع همه گونه مواعظ است) پند نداده است.[۳۳]
بعد از مواعظ قرآن مجید به پیروی از قرآن بهترین و موثرترین موعظه و پند و اندرز و نهج‌البلاغه است که منتسب به علی ابن ابیطالب (ع) است. زیرا معروف است در باب موعظه و واعظ که گفته شده است:
الموعظه اذا خرجت من القلب دخلت فی القلب و اذا خرجت من اللسان لم تتجاوز الاذان. هنگامی که موعظه از قلب برآمد بر قلب نشیند و هنگامی که از زبان برآمد از گوشهای شنوندگان تجاوز نمی‌کند.[۳۴] «اندرز هرگاه از دل برآید بر دل نشیند» دلیل تاثیر شدید موعظه‌های علی (ع) در نهج‌البلاغه همین است. آن کدامین ارشاد و وعظ است که امیرالمومنین سلام الله علیه به مردم بیان فرماید و خود به آن عمل ننماید؟!
و حال آنکه خود امیرالمومنین خودش دربارهٔ خودش می‌فرماید:
انی لارفع نفسی عن انهی الناس عما لست انتهی عنه او ءامرهم بما لا اسبقهم الیه بعملی او ارضی منهم بما لا یرضی ربی. نفس من رفیعتر و بلندتر از آن است که مردم را بازدارم از چیزی که خودم را از آن بازنمی‌دارم و آنها را به کاری وادارم که خودم در آن بر آنان پیشدستی نکنم یا از آنها به چیزی راضی شوم که خداوند را آن کار راضی و خرسند نکند. (من رییس و پیشوای مومنان و خداپرستانم و کارهایم تمام باید سرمشق برای مسلمانان جهان باشد و در امر به معروف و نهی از منکر بر تمامی اسلامیان مقدمم[۳۵] کما اینکه جمله آینده شاهد آن است.
انی لا احثکم علی طاعه الا و اسبقکم الیها و لا انها کم عن معصیه الا و اتناهی قبلکم عنها. البته من شما را به طاعتی وادار نمی‌کنم جز اینکه خودم در آن طاعت بر شما پیشی می‌جویم و از گناهی بازنمی‌دارم جز آنکه خودم پیش از شما از آن بازمی‌ایستم[۳۶]
این روایت را علمای دو فرقهٔ شیعه و سنی نقل کرده‌اند که پیامبر اکرم (ص) فرمود: من ارادان ینظر الی آدم فی علمه و الی نوح فی تقواه و الی ابراهیم فی حلمه و الی موسی فی هیبته و الی عیسی فی عبادته و الی محمد (ص) فی تمامه و کماله فلینظر الی علی ابن ابیطالب علیه‌السلام. اگر کسی بخواهد آدم را با علمش و ابراهیم را با حلمش و موسی را با هیبتش و عیسی را با عبادتش و محمد (ص) را با تمام و کمالش بنگرد به علی‌ابن ابیطالب علیه‌السلام.[۳۷]
و الله لو اعطیت الا قالیم السبعه بما تحت افلاکها علی ان اعصی الله فی نمله اسلبها جلب شعیره ما فعلته. به خدا سوگند، اگر هفت اقلیم (عالم) را با هر چه (آنچه) که در زیر آسمانهای آنها است به من بدهند برای اینکه خدا را با گرفتن پوست جویی از دهان مورچه‌ای نافرمانی کنم، نمی‌کنم![۳۸] و نیز می‌فرماید:
و الله لان ابیت علی حسک السعدان مسهدا و اجر فی الاغلال مصفدا، احب الی من ان القی الله و رسوله یوم القیامه ظالما لبعض العباد و غاصبا لشی‌ء من الحطام به خدا قسم، اگر شب را بر روی خارهای سعدان (گیاهی است با خارهای تیز) بیدار بسر برم و در حالی که (دست و پا و گردنم) به غلها بسته است کشانده شوم برایم محبوبتر از آن است که خدا و رسولش را در روز قیامت در حالی که به بعضی از بندگان ستم کرده و چیزی از مال دنیا را غصب نموده باشم، ملاقات کنم!
و اگر علی همان است که رسول اعظم (ص) درباره‌اش فرمود:
یا ایها الناس لا تشکوا علیا فو الله انه لخشن فی ذات الله. ای مردم از علی شکایت نکنید. (از او انتظار سهل‌انگاری نداشته باشید) به خدا سوگند، علی در رعایت حق خدا و حفظ حریم دین خداوند، سختگیر و نرمش‌ناپذیر است.
در مورد بی‌علاقه بودن حضرت بدنیا خود آن حضرت می‌فرماید:
انی طلقت الدنیا ثلاثا بتاتا لا رجعه لی فیها و القیت حبلها علی غاربها این منم که جهان را سه طلاق قطعی و همیشگی گفته‌ام و هرگز بدان رجوع‌کننده نیستم و مهار شتر جهان را بر روی کوهانش درافکندم (هر که خواهد بگو آن را بگیر و بچران و به هر جا که خواهد بگو بچر)[۳۹] و باز در همین مورد می‌فرماید:
الیک عنی یا دنیا فحبلک علی غاربک، قد انسللت من مخالبک و افلت من حبائلک و اجتنبت الذهاب فی مداحضک. ای دنیا از من دور شو که مهارت بر کوهانت است (مهارت را به گردن انداخته ترارها کرده‌ام) من از چنگالهایت جسته و از دامهایت رسته و از رفتن در لغزشگاه‌هایت (گمراهیهایت) دوری گزیدم.[۴۰]

اعزبی عنی فو الله لا اذل لک فتستذلینی و لا اسلس لک فتقو دینی. از من دور شو که به خدا سوگند رام تو نمی‌شوم تا مرا خوار خود سازی و هموارت نمی‌شوم (فرمانت نمی‌برم) تا مرا (مرا به هر جا خواهی) بکشی.[۴۱]
از جمله مواعظی که حضرت علی (ع) در نهج‌البلاغه دارد معرفی دنیا و دنیاپرستی است که بیش از همه موضوعات به آن اهمیت داده شده است و آنکه چرا حضرت بیش از همه به این موضوع (دنیا و دنیاپرستی) اهمیت داده است حوادث زمان آن حضرت بوده است که حکام اسلامی اکثرا رو به دنیا و دنیاپرستی نموده بودند که مفصلا آن را در همین کتاب ملاحظه خواهید فرمود.
و آنچه از فرمایشات آن حضرت در نهج‌البلاغه و بعضی کتابها استفاده می‌گردد این است که دنیا از آن جهت که مزرعهٔ آخرت است بسیار خوب است؛ که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
الدنیا مزرعه الاخره و علی (ع) فرمود: الدنیا متجر اولیاء الله[۴۲]و یا اینکه فرمود الدنیا مسجد احباء الله و آنچه مذموم است بندگی دنیا و تعلق به آن است.
حب الدنیا راس کل خطیئه. دوست داشتن دنیا منشا تمام خطاهاست. یعنی انسان دنیا را مقصود اصلی خلقت خود قرار دهد لذا حضرت فرمود:
انظر الی الدنیا نظر الزاهدین المفارق و لا تنظر الیها نظر العاشق الوامق بسوی جهان بنگر نگریستن بی‌رغبت و جدای شونده از آن و آن را مبین دیدن عاشق دلباخته[۴۳]مرحوم راشد رحمه‌الله علیه می‌گوید:
بعضی گمان می‌کنند که آبادی دنیا در این است که مردم را خیلی به آن توجه دهند و آن را در نظر مردم پر اهمیت جلوه دهند، در حالتی که این کار باعث خرابی دنیا می‌شود زیرا همانطور که گفتم در اینگونه مواقع رقابت به میان می‌آید و ارزش هر چیز در نظر مردم بیش از اندازهٔ حقیقی آن جلوه می‌کند و این گمراهی است. یکی از اساتید ما می‌گفت: آبادی دنیا هنگامی است که مردم را از آن اعراض دهند و آن را از اندازهٔ خودش مهمتر جلوه ندهند و این حقیقت دارد یعنی واقع عالم همینطور است نه آنکه پیشوایان دین خواسته باشند برای مصلحت چنین چیزی ساخته باشند زیرا همیشه برای حفظ مصالح بشر و نظم امور دنیا از حقایق و اموری که واقعیت دارد می‌توان استفاده کرد نه از چیزهائی که حقیقتی ندارد و ساختهٔ وهم بشر است چرا که موهومات اثری باقی ندارد. پس روش دین دربارهٔ دنیا چنین است که دنیا را مقصد اصلی مردم قرار نمی‌دهد بلکه مقصد واقعی و حقیقی را که خداوند و کمالات لایتناهی به آنان معرفی می‌کند و آنها را وادار می‌کند که به نظر تبعی بدنیا نظر کنند و از باب مقدمه و وسیله آن را حفظ و منظم کنند تا بدین طریق محبت قلبی آدمیان را که لازمهٔ طبیعت دنیویست از دل آنها کم کند و با کم شدن آن از بسیاری از مفاسد بکاهد.[۴۴]
در نهج‌البلاغه گفتگوی حضرت امیرالمومنین (ع) با مردی ذکر شده است که آن مرد نزد حضرت دنیا را مذمت کرد و علی (ع) او را که می‌پنداشت دنیا مذموم، همین جهان عینی مادی است مورد ملامت قرار داده و به اشتباهش آگاه نموده است. شیخ عطار این جریان را به صورت شعر درآورده و می‌گوید:
آن یکی در پیش شیر دادگر ذم دنیا کرد بسیاری مگر
حیدرش گفتا که دنیا نیست بد بد تویی زیرا که دوری از خرد
هست دنیا بر مثال کشت زار هم شب و هم روز باید کشت و کار
زانکه عز و دولت و دین سر به سر جمله از دنیا توان برد ای پسر
تخم امروزینه فردا بردهد ور نکارد ای دریغا بر دهد
پس نکوتر جای تو دنیای توست ز آنکه دنیا توشهٔ عقبای توست‏
تو بدنیا در مشو مشغول خویش لیک در وی کار عقباگیر پیش‏
چون چنین کردی تو را دنیا نکوست پس برای این تو دنیا دار دوست‏
در پایان پس از توفیقی که از جانب خداوند متعال به اینجانب داده شد و موفق به مطالعهٔ موارد کتاب شریف نهج‌البلاغه شدم به نظرم رسید که اگر چنانچه نصایح و مواعظی که آن حضرت در مورد دنیا و دنیاپرستی فرموده است و در کتاب نهج‌البلاغه در ضمن سایر خطبه‌ها و نامه و وصیتها موجود است از دیگر موضوعات جداگانه و به طور اختصار در اختیار خوانندگان قرار بگیرد بیشتر مورد استفاده خواهد بود و در روش زندگی اثر بیشتر و بسزایی خواهد داشت؛ لذا با کمی فرصت، کلمات قصار و خطبه‌های آن حضرت را در مورد دنیا با تهیه نمودن بعضی داستانها و اشعار و مثلها که مناسبت با کلام آن حضرت داشته است و ضمیمه نمودن کلمات آن حضرت در مورد دنیا در غررالحکم، ضمیمه آنها نمودم و این موضوع را بر دو بخش تقسیم نمودم. بخش اول شامل کلمات قصار آن حضرت در مورد دنیا و بخش دوم شامل خطبه‌هایی که در مورد دنیا آمده است. امید است که انشاء الله مفید واقع گردد.
سید اسماعیل گوهری
شمیران، مسجد جعفری قیطریه، ۱۷ ذی‌الحجه، مطابق ۴/ ۲/ ۱۳۷۶

کلمات قصار آن حضرت در مورد دنیا

صفت دنیا

و قال فی صفه الدنیا: تغرو تضرو و تمر. ان الله تعالی لم یرضها ثوابا لاولیائه و لا عقابا لاعدائه و ان اهل الدنیا کرکب بیناهم حلوا اذ صاح بهم سائقهم فارتحلوا و در صفت دنیا فرمود: می‌فریبد و زیان می‌رساند و می‌گذرد. خدا دنیا را پاداشی نپسندید و نه کیفری برای دشمنانش. مردم دنیا چون کاروانند، تا بار فکنند کاروانسالارشان بانگ بر آنان زند تا بار بندند و برانند.[۴۵] برای توضیح این فرموده امیرالمومنین (ع): خدا دنیا را پاداشی نپسندید برای دوستانش و نه کیفری برای دشمنانش. به سه روایت ذیل توجه نمایید، تا با عنایت به این روایات نورانی امام صادق (ع) مطلب روشنتر گردد:
بدرستی که خداوند متعال در روز قیامت به مومنین فقیر نظر می‌کند مانند نظر کردن شخصی که از ایشان عذر می‌خواهد (پوزش می‌طلبد) و می‌فرماید: به عزتم سوگند شما را در دنیا بدین جهت نیازمند نکردم که در پیشگاه من خوار و بی‌ارزش بودید و همانا امروز خواهید دید که با شما چه می‌کنم. پس هر کسی در دنیا به نیکی از شما زاد و توشهٔ برداشته است دستش را بگیرید و او را در بهشت وارد کنید (در این حال شخصی از فقراء عرض می‌کند): بار الها همانا اهل دنیا به دنیاشان میل پیدا کردند، ازدواج کردند، لباسهای نرم و مناسب بر تن نمودند، غذای مناسب خوردند، در خانه‌هایشان سکنی گزیدند و بهترین چهارپایان را سوار شدند. ای خدا همانند آنچه به آنان عطا کردی به من هم عطا کن پس خداوند متعال نیز می‌فرماید: آنچه را به اهل دنیا عطا کردم از زمانی که بخشیده‌ام تا زمانی که از بین رفته است. هفتاد برابرش را به هر کدام از شما عطا می‌کنم.[۴۶]
بدرستی که خداوند متعال از بندهٔ مومنش که در دنیا محتاج بوده است عذرخواهی می‌کند همانطوری که برادری از برادرش عذرخواهی می‌کند سپس می‌فرماید:
به عزتم سوگند اینکه در دنیا محتاجت کردم نه این بود که در چشم من خوار و بی‌ارزش بودی، پس حال پرده را بالا بزن و بنگر در مقابل دنیا به تو چه داده‌ام پس پرده را بالا می‌زند و می‌گوید: اگر در دنیا چیزی را از من منع کردی بخاطر این عوضی که در اینجا به من دادی ضرری نکردم[۴۷]نزد امام صادق (ع) از قاتل امام حسین (ع) یاد کردند و یکی از اصحاب امام گفت: دوست داشتم که خداوند از قاتل حسین (ع) یاد کردند و یکی از اصحاب امام گفت: دوست داشتم که خداوند از قاتل حسین (ع) در دنیا انتقام می‌گرفت پس فرمودند: گویا تو عذاب الهی را از برای قاتل حسین (ع) کوچک می‌شماری و آن عذاب شدیدترین عذاب و ترسناک‌ترین نقمت است؛ و در دنیا به کوچکترین عذابی می‌میرند اما در روز قیامت با شدیدترین عذابها نمی‌میرند. به مالک جهنم می‌گویند: پروردگارت باید ما را بمیراند در جواب می‌گوید: باید که درنگ کنید؛ و عذاب دنیا دردش تمام می‌شود اما عذاب آخرت سختی و دردش ادامه دارد. چنانچه خداوند می‌فرماید: هر زمان پوستهایش به خاطر عذاب می‌سوزد دوباره به جایش پوست دیگری می‌رویانیم تا عذاب خدا را بچشند[۴۸]

فانی فدای باقی

برای جراحی صورت از گوشت ران استفاده می‌کنند اما هیچگاه برای جراحی ران از گوشت صورت استفاده نمی‌کنند. همچنین برای سلامتی قلب از خوردن دارو جهت تسکین دندان درد خودداری می‌شود ولی برای سلامتی دندان از خیر قلب نمی‌گذرند. به علت اهمیت قلب، انسان در زندگی اولویتها را در نظر بگیرد و فانی‌ها را در مسیر باقی‌ها قرار دهد، نه اینکه فقط به فکر فانی‌ها باشد و باقی‌ها را در مسیر فانی‌ها قرار دهد.[۴۹]
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوشست.[۵۰]
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش که نیستی است سرانجام هر کمال که هست‏
از ین رواق دو در چون ضرورتست رحیل رواق و طاق و معیشت چه سربلند و چه پست‏
شکوه آصفی و اسب باد و منطق و طیر به باد رفت و از و خواجه هیچ طرف نبست.[۵۱]

ناپایداری دنیا از دیدگاه پیامبر

پیامبر (ص) روی حصیری آرمیده بود. یکی از اصحاب بر او وارد شد، او را روی حصیر دید که اثر آن حصیر بر پهلوی آن حضرت دیده می‌شد و عرض کرد: ای رسول خدا اگر برای خود فرش نرمی برگزینی مطلوبتر است. پیامبر (ص) در پاسخ فرمود: مالی و للدنیا... مرا به دنیا چه کار؟ مثل من با دنیا همچون مسافر سواره‌ای است که در روز سوزان تابستان، کنار درختی می‌آید تا ساعتی از روز خود را در سایهٔ آن درخت استراحت کند، سپس حرکت کرده و آنجا را ترک می‌کند. شخصی از آن حضرت پرسید: انسان در دنیا چگونه زیست کند؟ آن حضرت فرمود: مانند کاروانی که در حال عبور است. او پرسید: چگونه سکونت در دنیا را برگزیند؟ فرمود: به اندازهٔ کسی که از کاروان عقب افتاده است او پرسید: بین دنیا و آخرت چه اندازه فاصله است؟ فرمود: به اندازهٔ فرو خواباندن چشم، خداوند در قرآن (آیهٔ ۳۵ احقاف) می‌فرماید:
کانهم یوم یرون ما یوعدون لم یلبثوا الا ساعه من نهار آنها در قیامت احساس می‌کنند که گویی بیش از ساعتی از یک روز، در دنیا توقف نداشته‌اند.[۵۲]

خواری دنیا

و قال علیه‌السلام: من هو ان الدنیا علی الله انه لا یعصی الا فیها و لا ینال ما عنده، الا بترکها؛ و فرمود: در خواری دنیا نزد خدا که جز در دنیا نافرمانی او نکنند و جز با وانهادن دنیا به پاداشی که نزد خداست نرسند.[۵۳]
ای دل بقا، دوام و بقایی چنان نداشت ایام عمر فرصت برق جهان نداشت‏
کس در جهان مقیم بجز یک نفس نبود کس بهره از زمانه بجز یک زمان نداشت‏
زین کوچگاه، دولت جاوید هر که خواست الحق خیر ز زندگی جاودان نداشت‏
هشیار آنکه اندوه بیش و کمش نبود بیدار آنکه دیده به ملک جهان نداشت‏
سرمست پر گشود و سبکبار بر پرید مرغی که آشیانه در این خاکدان نداشت‏
صاحب نظر کسی که در این پست خاکدان دست از سر نیاز سوی این و آن نداشت‏
غواص عقل چون صدف عمر برگشود دری گرانبهاتر و خوشتر ز جان نداشت‏

نشکن نمی‌گویم

یکی از علمای ربانی نقل می‌کرد: در ایام طلبگی دوستی داشتم که ساعتی داشت و بسیار آن را دوست می‌داشت. همواره در یاد آن بود که گم نشود و آسیبی به آن نرسد. او بیمار شد و بر اثر بیماری آنچنان حالش بد شد که حالت احتضار و جان دادن پیدا کرد. در این میان یکی از علماء در آنجا حاضر بود و او را تلقین می‌داد و می‌گفت: بگو لا اله الا الله، او در جواب می‌گفت: نشکن نمی‌گویم ما تعجب کردیم که چرا او بجای ذکر خدا می‌گوید نشکن نمی‌گویم.
همچنان این معما برای ما بدون حل ماند، تا اینکه حال آن دوست بیمارم اندکی خوب شد و من از او پرسیدم: این چه حالی بود که پیدا کردی، ما می‌گفتیم بگو لا اله الا الله تو در جواب می‌گفتی: نشکن نمی‌گویم. او گفت: اول آن ساعت را بیاورید تا بشکنم آن را آوردند و شکست. سپس گفت: من دلبستگی خاصی به این ساعت داشتم، هنگام احتضار شما به من گفتید: بگو لا اله الا الله شخصی (شیطان) را دیدم که همان ساعت را در یک دست خود گرفته و با دست دیگر چکشی بالای آن ساعت نگه داشته است و می‌گوید: اگر بگویی لا اله الا الله این ساعت را می‌شکنم. من هم به خاطر علاقهٔ وافری که به ساعت داشتم می‌گفتم: ساعت را نشکن من لا اله الا الله نمی‌گویم[۵۴]
دل ز جمعیت اسباب چو برداشتن است آن قدر بار به دل نه که توانی برداشت‏

چگونه زندگی را پیغمبر برای ما می‌خواهد

حضرت باقر (ع) فرمود: مردی از پیروان حضرت رسول (ص) بنام سعد بسیار مستمند بود و جزء اصحاب صفه محسوب می‌شد (کسانی که بواسطهٔ نداشتن منزل در یکی از غرفه‌های مسجد زندگی می‌کردند) تمام نمازهای شبانه‌روزی را پشت سر پیغمبر می‌گذراند. آن جناب از تنگدستی سعد متاثر بود روزی به او وعده داد که اگر مالی بدستم بیاید تو را بی‌نیاز می‌کنم. مدتی گذشت، اتفاقا چیزی بدست ایشان نیامد. افسردگی پیغمبر بر وضع سعد و نداشتن وجهی که او را تامین کند بیشتر شد.
در این هنگام جبرئیل نازل گردید و دو درهم با خود آورد. عرض کرد خداوند می‌فرماید: ما از اندوه تو بواسطهٔ تنگدستی سعد آگاهیم. اگر می‌خواهی از این حال خارج شود، دو درهم را به او بده و بگو خرید و فروش کند.
حضرت دو درهم را گرفت. وقتی برای نماز ظهر از منزل خارج شد، سعد را مشاهده نمود که به انتظار ایشان بر در یکی از حجرات مقدس ایستاده است. فرمود: می‌توانی تجارت کنی؟ گفت: سوگند بخدا که سرمایه ندارم. دو درهم را به او داده فرمود: با همین سرمایه، خرید و فروش کن.
سعد پول را گرفت و برای انجام فریضهٔ در خدمت حضرت به مسجد رفت. نماز ظهر و عصر را بجا آورد و پس از پایان نماز عصر رسول اکرم (ص) فرمود: حرکت کن در طلب روزی جستجو نما. سعد بیرون شد و شروع به معامله کرد، خداوند برکتی به او داد که هر چه را به یک درهم می‌خرید دو درهم می‌فروخت. خلاصه معاملات او همیشه سودش برابری با اصل سرمایه داشت. کم کم وضع مالی او رو به افزایش گذاشت. بطوریکه بر در مسجد دکانی گرفت و اموال و کالاهای خود را در آنجا جمع کرده، می‌فروخت. رفته رفته اشتغالات تجارتی‌اش زیاد گشته تا به جایی رسید که وقتی بلال اذان می‌گفت و حضرت برای نماز حاضر بیرون می‌آمد سعد را مشاهده می‌فرمود که هنوز خود را برای نماز حاضر نکرده است و وضو نگرفته است. با اینکه قبل از این جریان پیش از اذان مهیای نماز بود.
پیغمبر (ص) می‌فرمود: سعد دنیا تو را مشغول کرده است و از نماز بازداشته است. گفت: چه کنم اموال خود را بگذارم تا ضایع شود؟ به این شخص جنسی فروخته‌ام می‌خواهم قیمت را دریافت کنم و از این دیگری کالایی خریده‌ام، بایستی جنسش را تحویل گرفته و قیمت آن را بپردازم. پیغمبر از مشاهدهٔ اشتغال سعد به ازدیاد ثروت و بازماندنش از عبادت و بندگی افسرده گشت. بیشتر از مقداری که در موقع تنگدستی‌اش متاثر بود.
روزی جبرئیل نازل شد و عرض کرد: خداوند می‌فرماید: از افسردگی تو اطلاع یافتیم. اینک کدام حال را برای سعد می‌پسندی وضع پیشین را یا گرفتاری و اشتغال کنونی او را به دنیا و افزایش ثروت. فرمود: همان تنگدستی سابقش را بهتر می‌خواهم زیرا دنیای فعلی او آخرتش را بر باد داده است.
جبرئیل عرض کرد: آری علاقهٔ بدنیا و ثروت انسان را از یاد آخرت غافل می‌کند. اگر بازگشت حال گذشتهٔ او را می‌خواهی دو درهمی که به او داده‌ای از او پس بگیر. آن جناب از منزل خارج شد، پیش سعد آمد و فرمود: دو درهمی که به تو دادم برنمی‌گردانی؟ عرض کرد: چنانکه دویست درهم خواسته باشید می‌دهم. فرمود: نه همان دو درهم را بده. سعد پول را تقدیم کرد چیزی نگذشت که دنیا بر او مخالف و به حال اولیه برگشت.[۵۵]
عالم اسباب غیر از پرده‌های خواب نیست دیدهٔ بیدار دل بر عالم اسباب نیست‏
قابل توجه است که ما هم در ازای از دست رفتن روزهای عمرمان در نماز جماعت و نماز جمعه شرکت کنیم و مال و زندگی مانع، از این حضور نگردد.

خواسته دنیا خرده گیاهی است

و قال علیه‌السلام: یا ایها الناس متاع الدنیا حطام موبی‌ء فتجنبوا مرعاه. قلعتها احظی من طمانینتها و بلغتها ازکی من ثروتها. حکم علی مکثر منها بالفاقه و اعین من غنی عنها بالراحه؛ و من راقه زبرجها اعقبت ناظریه کمها.
و فرمود: مردم! خواستهٔ دنیا خرده گیاهی است خشک وباآلود که از آن چراگاه دوریتان باید نمود. دل از آن کندن خوشتر تا به آرام رخت در آن گشادن و روزی یک روزه برداشتن پاکیزه‌تر تا ثروت آن را روی هم نهادن. آن که از آن بسیار برداشت، به درویشی محکوم است و آنکه خود را بی‌نیاز انگاشت با آسایش مقرون؛ و آن را که زیور دنیا خوش نماید، کوریش از پی در آید[۵۶]
و من استشعر الشغف بهاملات ضمیره اشجانا لهن رقص علی سویداء قلبه.
هم یشغله و هم یحزنه. کذلک حتی یوخذ بکظمه فیلقی بالفضاء منقطعا ابهراه، هینا علی الله فناوه علی الاخوان القاوه.
و آن که خود را شیفتهٔ دنیا دارد، دنیا درون وی را از اندوه بیانبارد. اندوه‌ها در دانهٔ دل او رقصان اندوهیش سرگرم کند و اندوهی نگران تا آنگاه که گلویش بگیرد و در گوشه‌ای بمیرد. رگهایش بریده (اجلش رسیده) نیست کردنش بر خدا آسان و افکندنش (در گور) به عهدهٔ برادران.
و انما ینظر المومن الی الدنیا بعین الاعتبار؛ و یقتات منها ببطن الاضطرار، و یسمع فیها باذن المقت و الابغاض. ان قیل اثری قیل اکدی و ان فرح له بالبقاء حزن له بالفناء هذا و لم یاتهم یوم فیه یبلسون
و همانا مرد با ایمان به جهان به دیدهٔ عبرت می‌نگرد و از آن به اندازهٔ ضرورت می‌خورد؛ و در آن (سخن دنیا را) به گوش ناخشنودی و دشمنی می‌شنود. اگر گویند مالدار شد (دیری نگذرد) که گویند تهیدست گردید و اگر به بودنش شاد شوند، غمگین گردند که چرا عمرش به پایان رسید. این است (حال آدمیان) و آنان را نیامده است روزی که نومید شوند در آن.[۵۷]
سعی درجمعیت دل کن کزین عبرت سرا آنچه بتوان برد از اسباب با خود مال نیست‏

ابتدای حال برامکه چگونه بود

حسن ابن سهل گفت: روزی پیش یحیی ابن خالد برمکی بودم. یحیی به کاری اشتغال داشت که هارون الرشید او را مامور انجام آن کرده بود. در این بین عده‌ای وارد شده هر کدام حاجتی داشتند، به کارهای آنان رسیدگی می‌کرد. در میان ایشان احمد ابن ابی‌خالد احوال ایستاده بود. یحیی بن خالد برمکی رو به فضل فرزند خود کرد و گفت: پسرم، پدر تو با پدر این جوان حکایت شیرینی دارد. وقتی از کار فارغ شدم بیادم بیاور تا برایت شرح دهم.
بعد از فراغت فضل جلو آمده آنچه گفته بود، بیادش آورد، یحیی گفت: آری من در زمان خلافت مهدی که به عراق آمدم، بسیار فقیر و تهیدست بودم. به اندازه‌ای زندگی بر من تنگ شده بود که یکی از اهل منزل به من گفت: سه روز است ما خوراکی نداریم. به شما هم اطلاع نداده‌ایم. من از این جریان خیلی متاثر شدم. شروع به گریه کردن نمودم.
حیران بودم که چه کنم، یادم آمد که یک حوله داشتیم. پرسیدم: آن حوله چه شده است، جواب دادند حاضر است. گفتم: بیاورید. آن را گرفته به یکی از دوستانم دادم تا بهر قیمتی که شده بفروشد. به هفده درهم فروخت. پول را به اهل منزلم دادم که خرج کنند تا خداوند از راهی روزی عنایت کند.
فردا صبح در خانهٔ ابی‌خالد پدر همین جوان رفتم. او وزیر مهدی بود. مردم منتظر خارج شدنش بودند. سواره بیرون آمد. همینکه چشمش به من افتاد، سلام کرد و حال مرا پرسید. گفتم: چه حالی که برای گذراندن مخارج خانوادهٔ خود مجبور به فروش مندیلی[۵۸] شده‌ام که بهفده درهم خریده‌اند. نگاهی کرد و چیزی نگفت. به خانه برگشتم. برای اهل منزل جریان را شرح دادم آنها گفتند: بد کاری کردی، راز خود را پیش کسی که تو را بزرگ و با اهمیت می‌دانست فاش کردی. بعد از این تو را به همین پستی ملاحظه خواهد کرد. گفتم: حالا گذشته و کاریست که شده است.
فردا صبح به طرف بارگاه خلیفه رفتم. در آنجا یکی از دوستان ابی‌خالد گفت: وزیر از تو می‌پرسید، مرا امر کرده اگر تو را دیدم بگویم: همین جا بنشین تا بیاید. نشستم. چیزی نگذشت که وزیر آمد و دستور داد برای من هم اسبی بیاورند؛ و با هم سواره به منزلش رفتیم. چند نفر را هم نام برد و امر کرد آنها را حاضر کنند. وقتی آمدند گفت: شما از من غلات سواد[۵۹]را نخریدید به هشت میلیون درهم، به شرط اینکه یک نفر را با شما شریک کنم. گفتند: چرا. گفت: آن شریک همین شخص است. رو به من نمود و گفت: حرکت کن و با اینها برو. وقتی خارج شدیم گفتند: بیا به مسجد برویم، با تو در موضوعی که به نفع تو است صحبت کنیم و بعد داخل مسجد شدیم.
گفتند: تو برای انجام اینکار به چند نفر وکیل امین و اسباب و لوازم احتیاج داری. از عهدهٔ آن هم برنمی‌آیی. حاضری سهم خود را بفروشی و وجه خود را نقد دریافت کنی؟ قبول کردم و پرسیدم چند می‌خرید؟ گفتند: صد هزار درهم. راضی نشدم؛ ولی گفتم با ابی‌خالد مشورت کنم، قبول کردند. وقتی با ابی‌خالد درخواست آنها را شرح دادم، گفت: حاضرید به این مبلغ بخرید؟ جواب دادند: آری. امر کرد بپردازند.
به من گفت: برو مال را بگیر و زندگیت را روبراه نما. مرا وعدهٔ مقامی داد به آن وعده نیز وفا کرد. از همان روز وضع من خوب شد تا به اینجا رسیدم[۶۰]

تا اینجا رسید که برامکه بر خلفاء حکومت می‌کردند

عبدالملک صالح هاشمی چون در خلافت طمع داشت، هارون بر او خشمگین بود. شبی در مجلس جعفر برمکی حاضر شد. جعفر هنگام رفتن عبدالملک گفت: حاجتی داری، بفرما تا انجام دهم. گفت: رشید از من خشمگین است. می‌خواهم، کاری کنی که راضی شود. جعفر گفت: امیرالمومنین از تو راضی شد آنچه در دلش نسبت به تو بود زایل گردید. باز درخواست کرد که چهارهزار درهم قرض دارم. گفت: قرضت ادا شد. اکنون وجه آن حاضر است لیکن می‌خواهم از مال خود امیرالمومنین باشد تا دلیل بر رضایت او از تو گردد.
این بهتر از آن است که از مال خود بدهم. گفت: دلم می‌خواهد ابراهیم فرزندم را مفتخر به ازدواج با یکی از دختران خلیفه کنی. جعفر جواب داد: امیرالمومنین دختر خود عالیه را به او تزویج کرد. گفت: مایلم برای بلندی رتبه و مقام او لوایی در بالای سرش بلند فرمایید. جعفر گفت: امیرالمومنین حکومت مصر را به او واگذار کرد. عبدالملک بیرون رفت. حاضرین از اقدام جعفر به این امور مهم تعجب کردند و ترسیدند، رشید از این جسارت بر او خشم بگیرد. اما هارون الرشید تمام خواسته‌های عبدالملک را برآورد.
روزی در شکارگاه هارون با عبدالملک سواره جلوتر از همهٔ همراهان راه می‌رفتند. با هم مذاکرات سری می‌کردند. از آن جمله رشید گفت: دیدی جعفر در مورد چهار درخواست تو بدون مراجعهٔ به من از جانبم قول داد و من هم همه را پذیرفتم؟ حالا از تو می‌پرسم اگر یکی از بستگانت با تو این معامله را بکند، با او چه می‌کنی؟ عبدالملک خواست به آرامش خشم هارون را فرونشاند، گفت: مراحم امیرالمومنین او را گستاخ کرده است. رشید اصرار کرد که پرده‌پوشی مکن حقیقت را بگو. آیا ممکن است یک نفر دربارهٔ دیگری با این جرات اقدامی بکند؟ عبدالملک فهمید که دل رشید از برامکه پر شده است. گفت: اگر امیرالمومنین کسی را در پس پرده دارد که در جای آنان بگذارد، آن وقت اجرای سیاست دربارهٔ اینها مانعی ندارد وگرنه اقدام به از بین بردن آنان صلاح نیست.
هارون گفت: پس این راز میان من و تو در همین صحرا بماند. یک سال گذشت و هارون خشم خود را بر برامکه ظاهر ساخت و تمام آنها را از بین برد.[۶۱]

اینک برگشت روزگار و زوال قدرت را ببین

محمد بن عبدالرحمن هاشمی می‌گوید: روز عید قربان خدمت مادرم رسیدم، زنی با لباسهای کهنه با او صحبت می‌کرد. مادرم گفت: این زن را می‌شناسی؟ گفتم: نه گفت: عباده، مادر جعفر برمکی است. من بطرف آن زن توجه نموده مقداری با او صحبت کردم. از برگشت روزگار و وضع تاثرانگیز او بسیار در شگفت شدم. گفتم: مادر، از اتفاقات حیرت آور دنیا چه دیده‌ای؟ گفت: روز عیدی مانند همین امروز بر من گذشت که چهارصد کنیز آمادهٔ خدمتگذاریم بودند. می‌گفتم: پسرم جعفر رعایت شئون مرا ننموده است. نسبت به من کوتاهی کرده است. باید کنیز برای خدمت، بیشتر از این می‌داشتم. امروز هم یک عید است که بر من می‌گذرد و منتهای آروزیم این است که دو پوست گوسفند داشته باشم تا یکی را فرش خود کنم و از دیگری به عنوان لحاف استفاده نمایم. محمد گفت: من پانصد درهم به او دادم. چنان خرسند گردید که نزدیک بود قالب تهی کند.
گاه‌گاهی عباده به پیش ما می‌آمد روزی اطلاع پیدا کردم که از دنیا رفته است.[۶۲]

آخرین یادبود از برامکه در صفحات تاریخ

محمد بن زید دمشقی گفت: شبی فضل بن یحیی برمکی مرا خواست. در آن شب برای او فرزندی متولد شده بود. فضل گفت: شعرا در تهنیت فرزندم اشعاری گفته‌اند، ولی آنها را نپسندیده‌ام. مایلم تو چند شعر در این بارهٔ بسرایی. جواب دادم عظمت و شکوه مجلس آراستهٔ شما اجازهٔ فکر کردن و شعر ساختن به من نمی‌دهد.
فصل اصرار نموده گفت: چاره‌ای نیست. باید هر چه به خاطرت می‌رسد بگویی. کمی فکر کردم و این دو شعر را در همانجا سرودم:
و نفرح بالمولود من آل برمک و لا سیما لو کان من ولد الفضل‏
برای فضل خواندم شعر مرا پسندید. ده هزار دینار به من جایزه داد. این سرمایه باعث شد که به وسیلهٔ آن کم کم وضعم بسیار خوب شد و ثروت قابل توجهی بدست آوردم. مدتی گذشت اما این خاطره که حیات مالی مرا تامین نمود، هیچگاه از ذهنم محو نمی‌شد. گاه‌گاهی همان شعر را با خودم می‌خواندم.
بالاخره وضع برامکه آشفته گردید. اقتدار آنها از بین رفت و خانوادهٔ برمکیان بدست هارون نابود شدند. روزی به حمام رفتم. از حمامی، کارگر و دلاکی درخواست نمودم. جوان زیبا صورتی برایم فرستاد. جوان شروع به کار خود کرد. در این موقع بیاد خاطرات گذشته افتادم. دولت و عظمت برامکه و زوال و نابودی سریع آنها، باز آن دو شعر بیادم آمد، با خود شروع به زمزمه کردم.
همین که شعرم را خواندم، دلاک جوان بر زمین افتاد و بیهوش شد. با خود گفتم: عجب کسی را برای من فرستاده است. از حمامی گله داشتم که نباید شخص غشی را برای من بفرستد. او را خواسته اعتراض نمودم. گفت: هرگز این پسر سابقهٔ غش نداشته است. چندی است که در این حمام دلاکی می‌کند. این اولین مرتبه است که به این حال درآمده است. بالاخره او را به هوش آوردند. پرسیدم: چه شد که ناراحت شدی؟ گفت: همان دو بیت شعری را که خواندی تکرار کن. برای مرتبهٔ دوم خواندم. گفت: این شعر از کیست و برای چه کسی سروده است؟ گفتم: از من است و برای پسر فضل بن یحیی برمکی سرودم. پرسید آن پسر اکنون کجاست؟ با تعجب گفتم: از کجا بدانم؟ در این موقع آه جگر سوزی کشید و گفت: من پسر فضل بن یحیی برمکی هستم. این شعر را در تهنیت تولد من گفته‌ای. جریان و سرگذشت خود را مفصلا شرح داد. گفتم: پسر عزیزم من فرزندی ندارم. ثروتی بیکران از دولت و همت برمکیان و پدر تو به من رسیده است. اینک اگر اجازه دهی، در حضور قاضی تمام آن را به تو می‌بخشم و تو را به فرزندی می‌پذیرم.
گفت: هرگز چنین کاری نمی‌کنم. مالی که پدرانم به عنوان صلهٔ شعر به تو دادند چگونه پس گیرم؟ اگر من نیز داشتم دو برابر می‌دادم. گفتم: پس مقدار کمی بگیر که اینکار را رها کنی. در جواب من خاموش ماند و هیچ نگفت. من از حمام خارج شدم.[۶۳]
تا کی تو بدنیای دنی دل داری او را نبود رسم و ره دلداری‏
برگیر تو دل که خون شود دل آخر دلدار دیگری جوی اگر دلداری‏
دنیا به کسی نکرده تا حال وفا از عهد قدیم پیشه‌اش است جفا
تو عاشقی و روی امیدت سوی اوست او فکر فنای توست هر دم ز قفا
مردان مجرد که به حق پیوستند از دام تعلقات دنیا رستند
چشمی به تماشای جهان بگشودند دیدند که دیدنی ندارد بستند

توجه باغبان پیر به نشیبهای زندگی

چنانکه در روایات آمده و تجربه هم ثابت کرده است، دنیا اقبال و ادبار دارد و به عبارت دیگر فراز و نشیب دارد که گفته‌اند: «گهی پشت به زین و گهی زین به پشت» و این فراز و نشیبها برای امتحان و آزمایش است به هر حال آنکه در فراز است فکر نکند و مغرور نشود که همیشه در فراز است و اگر در نشیب زندگی است استقامت و امید خود را حفظ کند. مبادا کارش به ناشکری و کفر و بی‌دینی کشانده شود. اینک به این مناسبت به داستان عبرت‌انگیز زیر توجه کنید.
در دستگاه امپراطوری هارون برمکیان آنچنان نفوذ داشتند که زمام کشور او به دست برمکیان بود. یکی از آنها جعفر برمکی بود که مدتی وزیر هارون بود. روزی هارون با جعفر در باغی گردش می‌کردند. ضمن قدم زدن به درخت سیبی رسیدند که میوه‌اش آبدار به نظر می‌آمد و بوی خوش آن خلیفهٔ را از قدم زدن بازداشت. هارون وزیر خود، جعفر برمکی را مخاطب قرار داد و گفت: من دستهایم را به هم می‌گیرم، تو بر روی دستهایم برو و سیبی بچین تا بخوریم.
جعفر فرمان خلیفه را پذیرفت و پای بر دستهای وی نهاد، اما دستش به سیبها نرسید. هارون گفت: پا بر روی شانه‌های من بگذار تا دستت برسد. جعفر این بار نیز فرمان خلیفه را اطاعت کرد و پا بر روی شانه‌های او گذاشت اما باز هم دستش نرسید. هارون که شیفتهٔ بوی سیب شده بود، گفت: بر روی سر من برو.
جعفر این بار نیز فرمان خلیفه را اطاعت کرد و پا بر سر خلیفه گذاشت؛ و چند سیب چید و فرود آمد. هارون بعد از خوردن سیبها، چون از طعم آنها لذت فوق‌العاده‌ای برده بود و می‌دانست پرورش چنین سیبهایی زحمت زیادی می‌برد باغبان را که از خویشان جعفر برمکی بود و در گوشه‌ای ایستاده بود و به منظره نگاه می‌کرد پیش خود خواند و گفت:
آفرین بر تو که چنین میوه‌های معطر و پر آب و شیرینی پروریده‌ای، از من چیزی بخواه تا به خاطر این زحمت و خدمت به تو بدهم. پیرمرد بی‌درنگ گفت: از خلیفه تقاضا دارم که به من دستخطی بدهد که من از خویشان جعفر برمکی نیستم و هیچگونه نسبتی با من ندارد. هارون از این پیشنهاد تعجب کرد و گفت: چه می‌گویی ای پیرمرد؟ تو باید افتخار کنی که از خویشان جعفر برمکی هستی. چنانچه افتخار دستگاه خلافت من بستگی به وجود جعفر برمکی دارد.
جعفر به قدری به من نزدیک است که بسیاری از شخصیتها از طریق او با من تماس می‌گیرند. در این صورت تو که از خویشاوندان او هستی چنین درخواستی از من می‌کنی؟ براستی که عجیب است. پیرمرد مجددا درخواست خود را تکرار کرد. هارون که دید پیرمرد جز این، خواسته‌ای دیگر ندارد پذیرفت؛ و دستخطی در مورد اینکه پیرمرد با جعفر نسبتی ندارد به او داد. ماه‌ها از این جریان گذشت. روابط نامشروع جعفر با عباسه (خواهر هارون) علنی شد و این موضوع به همراه دلایل دیگر باعث شد که خلیفه علاوه بر اعدام جعفر و اعضای خانواده‌اش تمامی افراد خانواده و بستگان دور و نزدیک او را قتل عام کند.
نوبت به پیرمرد باغبان رسید. او دست خط هارون را نشان داد و آن را سند عدم خویشی با جعفر دانست. ماموران حکومتی از یکسو می‌دانستند که او از نزدیکان جعفر است و از سوی دیگر دست خط هارون را دیدند. چاره‌ای ندیدند جز اینکه پیرمرد را نزد هارون فرستند. پیرمرد را نزد هارون بردند و جریان را برای هارون شرح دادند. هارون پس از شنیدن جریان از باغبان پرسید: تو از کجا چنین روزی را حدس زدی، که از من درخواست این گواهی را (که من از خویشان جعفر برمکی نیستم) کردی؟ پیرمرد با تعجب سری تکان داد و گفت: این قانون روزگار است که هر فرازی، فرودی نیز بدنبال دارد و من وقتی دیدم رتبهٔ جعفر به جایی رسیده است که پا بر سر خلیفه می‌گذارد، حدس زدم که این بالانشینی، دوام چندانی ندارد و جعفر بزودی فرود خواهد آمد.
هارون از سخن سنجیده و عاقبت‌اندیشی پیر روشن دل، خوشش آمد و دستور داد او را آزاد کنند.[۶۴] و آری به قول شاعر:
در این درگه که گه گه که، که و که که شود ناگه مشو غره به امروزت که از فردا نئی آگه‏

دنیای فانی

یحیی برمکی نخست وزیر هارون الرشید بود و آنچنان اختیارات ممالک اسلامی و اموال آنها را بدست گرفته بود که گویی همه چیز برای اوست. او برای خود یک ساختمان بسیار وسیع و عالی از بیت المال در بغداد ساخت و پول هنگفتی صرف آن کرد تا به پایان رسید. هنگامی که می‌خواست به آن منزل منتقل شود، همه منجمین را دعوت کرد تا ساعت نیک را در مورد انتقال از منزل قبل به منزل نو تعیین کنند.
منجمین به اتفاق مقداری از شب گذشته را ساعت نیکو اعلام کردند و گفتند: این ساعت، (ساعت سعد) است.
یحیی برمکی در آن ساعت با غلامان مخصوص و خدمتکاران اثاثیه خانه را منتقل نمودند و خود نیز به سوی منزل مجلل و نو رهسپار شد. شب در کوچه‌های خلوت به سوی منزل می‌رفت. ناگهان مردی را دید که ایستاده و این اشعار را می‌خواند:
تدبر بالنجوم و لست تدری و رب النجم یفعل ما یشاء
یعنی:(تو به ستارگان و حرف منجمین دقت می‌کنی ولی نمی‌دانی و توجه نداری که پروردگار ستارگان آنچه خواست انجام خواهد داد. (یحیی این شعر را به فال بد گرفت. گویندهٔ شعر را به حضور طلبید و پرسید: منظور تو از خواندن این شعر چه بود؟ او گفت: این شعر ناخودآگاه به ذهنم آمد و بر زبانم جاری شد و گرنه قصد و غرضی نداشتم. این پاسخ اثر سوء بیشتری بر روی ذهن یحیی گذاشت و او را بیشتر ناراحت گردانید. چند ماهی بیشتر نگذشت که بر اثر اموری، هارون بر برمکیان غضب کرد و آنها را شدیدا مورد خشم قرار داد و دستور داد خانه‌های آنان را ویران کنند و وضع آنها به گونه‌ای شد که تار و مار شدند. همین خانه مجلل یحیی نیز ویران شد و حسرتش برای او باقی ماند[۶۵]
بلبل آن دم که در نوا گردد گویدت این جهان فنا گردد
بر خلایق ستم مکن زیرا زیر این چرخ و گنبد مینا
دست غیبی همیشه در کار است محتسب دم بدم به بازار است‏

او را دیدن با جامه کهنه

و رئی علیه ازار خلق مرقوع فقیل له فی ذلک فقال: یخشع له القلب و تذل به النفس و یقتدی به المومنون. ان الدنیا و الاخره عدوان متفاوتان و سبیلان مختلفان فمن احب الدنیا و تولها ابغض الاخره و عاداها؛ و هما بمنزله المشرق و المغرب و ماش بینهما کلما قرب من واحد بعد من الاخر و هما بعد ضرتان.
و او را دیدند با جامه‌ای کهنه و پینه زده. سبب پرسیدند فرمود: دل را خاشع کند و نفس را خوار و مومنان بدان اقتدا کنند (در کردار) همانا دنیا و آخرت دو دشمنند نافراهم؛ و دو راهند مخالف همدیگر. آنکه دنیا را دوست داشت و مهر آن را در دل کاشت، آخرت را نپسندید و دشمن انگاشت؛ و دنیا و آخرت چون خاور و باختر است و آنکه در میان آن دو رود چون به یکی نزدیک گردد از دیگری دور شود و چون دو زن هستند در نکاح یک شوی (که ناسازگارند و در گفتگوی)[۶۶]
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام زماونه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم نبود هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
دریاب خویش را که در این بحر موج خیز همچون حباب وقت تو بسیار نازک است‏
این دیر کهن را که بنا بر سر آبست هر چند که تعمیر کنی باز خرابست‏

دنیا و شداد

حضرت هود (ع) در زمان پادشاهی شداد بود و پیوسته او را دعوت به ایمان می‌کرد. روزی شداد گفت: اگر من ایمان بیاورم خداوند به من چه خواهد داد؟ هود گفت: جایگاه تو را در بهشت برین قرار می‌دهد و زندگانی جاوید به تو خواهد داد. شداد اوصاف بهشت را از هود پرسید. آن حضرت شمه‌ای از خصوصیات بهشت را برای او بیان نمود شداد گفت: اینکه چیزی نیست. من خودم می‌توانم بهشتی بهتر از آنچه تو گفتی تهیه نمایم. از اینرو درصدد ساختمان شهری برآمد که شبیه به بهشت برین باشد. یک نفر پیش ضحاک تازی که خواهرزادهٔ او بود فرستاد و در آن زمان بر مملکت جمشید (ایران) حکومت می‌کرد و از او خواست هر چه طلا و نقره می‌تواند فراهم سازد.
ضحاک بنا به دستور شداد هر چه توانست زر و زیور تهیه نمود و به شام فرستاد. شداد به اطراف مملکت خویش نیز اشخاصی فرستاد و در تهیه طلا و نقره و جواهر و مشک و عنبر جدیت فراوان نمود و استادان و مهندسین ماهر برای ساختمان شهر بهشتی آماده کرد و در اطراف شام محلی را که از نظر آب و هوا بی‌مانند بود انتخاب نمود. دیوار آن شهر را دستور داد با بهترین اسلوب بسازند و در میان آن قصری از طلا و نقره به وجود آورند و دیوارهای آن را به جواهر و گوهرهای گران قیمت بیارایند و در کف جویهای روان آن شهر به جای ریگ و سنگ ریزه جواهر بریزند و درختهایی از طلا ساختند که شاخه‌هایی از مشک و عنبر آویخته بود و هر وقت باد می‌وزید بوی خوشی از آن به مشام می‌رسید.
گفته‌اند: دوازده هزار کنگره از طلا که به یاقوت و گوهرهای آراسته بود بر گرد قصر او ساختند و پانصد سرهنگ داشت که برای هر یک فراخور مقامش در اطراف قصر بلند مناسب با آن قصر تهیه نمودند در بهشت مصنوعی خود جا داد و از هر نظر وسایل استراحت و عیش را فراهم کرد. در مدت پانصد سال هر چه سیم و زر و قدرت بود برای ایجاد آن شهر به کار رفت تا اینکه به شداد خبر دادند آن بهشت آماده است.
شداد در حضر موت به سر می‌برد. پس از اطلاع با لشگری فراوان برای دیدن آن شهر حرکت کرد. چون به یک منزلی شهر رسید، آهویی به چشمش خورد که پاهایش از نقره و شاخهایش از طلا بود. از دیدن چنین آهویی در شگفت شد و اسب از پی او بتاخت تا از لشگر خود جدا گردید. ناگاه در میان بیابان سواری مهیب و وحشت‌آور پیش او آمد و گفت: ای شداد خیال کرده‌ای با این عمارت که ساختی از مرگ محفوظ هستی؟ از این سخن لرزه بر اندام شداد افتاد، گفت: تو کیستی؟ جواب داد من ملک‌الموت هستم. پرسید به من چه کار داری؟ و در این بیابان چرا مزاحم من شده‌ای؟ عزرائیل گفت: برای گرفتن جان تو آمدم.
شداد التماس کرد که مهلت بده یک بار باغ و بستان خود را ببینم، آنگاه هر چه می‌خواهی بکن. عزرائیل گفت: به من این اجازه را نداده‌اند و در آن حال شداد از اسب درغلطید و روحش از قالب تن جدا شد و تمام لشگر او با بلایی آسمانی از بین رفتند و آرزوی دیدار بهشت خود را به گورستان برد.
نقل شده است: از عزرائیل پرسیدند این قدر که تاکنون قبض روح مردم را کرده‌ای آیا تو را بر کسی ترحم و شفقت حاصل شده است؟ جواب داد: آری یکی بر بچه‌ای که در میان یک کشتی متولد شد و دریا طوفانی گردید و من مامور قبض روح مادر آن بچه شدم و آن نوزاد بر تخته پاره‌ای ماند و به جزیره‌ای رسید. دیگری ترحم بر شداد کردم که بهشتی با آن زحمت در سالیان دراز ساخت و او را اجازه ندادند که یک مرتبه بهشت خود را ببیند.
در این موقع به عزرائیل خطاب شد: آن نوزادی که در کشتی متولد شد و در جزیره افتاد همان شداد بود که در کنف حمایت خود او را پروریدیم و آن همه نعمت و قدرت به او عطا کردیم ولی او از راه دشمنی درآمد و با ما در راه ضدیت قیام نمود. اینک نتیجه دشمنی و کفر خود را فعلا در این دنیا دید تا چه رسد به عالم آخرت.[۶۷]

دنیا و نمرود

هنگامی که نمرود نتوانست با آتشی که افروخت ابراهیم خلیل (ع) را بیازارد و خود را در مقابل او عاجز دید خداوند ملکی را به صورت بشر به سوی او فرستاد که او را نصیحت کند. ملک پیش نمرود آمد و گفت: خوبست بعد از این همه ستم که بر ابراهیم روا داشتی و او را از وطن آواره کردی و در میان آتش بدنش را افکندی، اکنون دیگر رو به سوی خداوند آسمان و زمین آوری و دست از ستم و فساد برداری، زیرا برای خداوند لشگری فراوان است و می‌تواند با ضعیف‌ترین مخلوقات، خودت را با لشگرت در یک آن هلاک کند.
نمرود گفت: در روی زمین کسی را به قدر من لشگر نیست و قدرتش از من فزونتر نباشد. اگر خدای آسمان را لشگری است بگو فراهم نماید تا با آنها جنگ کنیم. فرشته گفت: تو لشگر خویش را آماده کن تا لشگر آسمان بیاید. نمرود سه روز مهلت خواست و در روز چهارم آنچه می‌توانست لشگر تهیه نمود و در میان بیابانی وسیع با انبوه لشگر جای گرفت.
آن جمعیت در مقابل حضرت ابراهیم صف کشیدند. نمرود به ابراهیم از روی تمسخر گفت: لشگر تو کجاست؟ ابراهیم گفت: در همین ساعت خداوند خواهد فرستاد. ناگاه فضای بیابان را پشه‌های فراوانی فراگرفتند و بر سر لشگر نمرود حمله کردند. هجوم این لشگر ضعیف، قدرت سپاه قوی نمرود ار درهم شکست و آنها را به فرار وادار نمود و مقداری از آن پشه‌ها بر سر و صورت نمرود حمله کردند. نمرود بسیار نگران شد و به خانه برگشت باز همان ملک آمد و گفت: دیدی لشگر آسمان را که به یک آن لشگر تو را در هم شکستند با اینکه از همه موجودات ضعیفترند؟
اکنون ایمان بیاور و از خداوند بترس و الا تو را هلاک خواهد کرد. نمرود به این حرفها توجهی نکرد. خداوند امر کرد به پشه‌ای که از همه کوچکتر بود. روز اول لب پایین او را گزید و در اثر گزش آن لب او ورم کرد و بزرگ شد و درد بسیاری کشید. بار دیگر آمد و لب بالایش را گزید به همان طریق تورم حاصل شد و بسیار ناراحت گردید. عاقبت همان پشه مامور شد که از راه دماغ به مغز سرش وارد شود و او را آزار دهد. بعد از ورود پشه نمرود به سردردی شدید مبتلا شد. هرگاه با چیزی سنگین به سر خود می‌زد پشه دست از کار می‌کشید و نمرود از سر درد راحت می‌شد. از این رو کسانیکه در موقع ورود به پیشگاه او برایش سجده می‌کردند بهترین عمل آنها بعد از این پیش آمد آن بود که با چکش مخصوصی در وقت ورود قبل از هر کار بر سر او بزنند تا پشه دست از آزار او بردارد و مقربترین افراد کسی بود که از محکم زدن کوبه و چکش هراس نکند.
بالاخره با همین عذاب رخت از جهان بربست و نتیجهٔ کفر و عناد خویش را مقدار مختصری دریافت[۶۸]

بی‌وفایی دنیا

سلطان محمود، شاه مقتدر غزنوی از دنیا رفت. پس از مدتی یکی از شاهان خراسان او را در خواب دید که همه اعضای بدن آن متلاشی شده و ریخته بود و خاک شده بود، جز چشمانش که می‌گردید و نگاه می‌کرد. حکیمان از تعبیر آن فروماندند، جز درویشی که گفت: تعبیرش این است که هنوز نگران سلطنت و ملک خود است که در دست دیگران افتاده است.
بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند کز هستیش بروی زمین یک نشان نماند
و آن جسم لاشه را که سپردند زیر خاک خاکش چنان بخورد کز او استخوان نماند
خیری کن فلان و غنیمت شمار عمر زان پیشتر که بانگ برآمد فلان نماند[۶۹]

دنیای شما در دیده من

و قال علیه‌السلام: و الله لدنیاکم هذه اهون فی عینی من عراق خنزیر فی یدمجذوم؛ و فرمود: به خدا که این دنیای شما در دیدهٔ من خوارتر از استخوان خوکی است که در دست گری باشد.[۷۰]
آنها که ترک دولت جاوید کرده‌اند زین پنج روزه دولت دنیا چه دیده‌اند[۷۱]
این خاک توده منزل دیوان رهزن است بگذر ز منزلی که در او جای دشمن است‏
مغرور عشوه‌های جهانی و بی‌خبر کین غول را چه خون عزیزان برگردن است‏
تا کی کنی عمارت این دامگاه دیو کاخر تو را به عالم علوی نشیمن است‏
سیمرغ جان کجا کند در گلخن آشیان کورا هوای تربت سبز گلشن است‏
از منجنیق دهر شود عاقبت خراب بنیاد این وجود گر از سنگ و آهن است[۷۲]

نتیجه نکبت بار حب دنیا و پیروی از طاغوت

حضرت عیسی با عده‌ای از یارانش در بیابان سیر می‌کردند. رسیدند به دهی که ویران شده بود و جنازه‌های بسیاری از اهل آن ده در راه‌ها و کوچه‌ها مشاهده نمود که متلاشی شده بود. به همراهان فرمود: اهل این قریه بر اثر عذاب عمومی الهی به هلاکت رسیده‌اند. چرا که اگر عذاب عمومی نبود و به تدریج مرده بودند زندگان مردگان را دفن می‌کردند.
یکی از همراهان عرض کرد: ای روح‌الله، آنها را به حضور بطلبید و ماجرای هلاکت آنان را بپرسید. حضرت عیسی این پیشنهاد را پذیرفت و فرمود: ای اهل ده! یک نفر از آنان زنده شد و عرض کرد: لبیک یا روح‌الله. عیسی به او فرمود: داستان شما چیست که به این سرنوشت دچار شدید؟ او گفت: ما صبح در سلامت کامل به سر می‌بردیم ولی شب که خوابیدیم خود را در هاویه دیدیم.
عیسی فرمود: هاویه چیست؟ او عرض کرد: هاویه دریایی از آتش است که در آن کوه‌هایی از آتش قرار دارد. عیسی فرمود: به چه علت به این روزگار سیاه مبتلا شده‌اید؟ او عرض کرد: حب الدنیا و عباده الطاغوت علاقهٔ شدید به دنیا و طاغوت پرستی، ما را به این سرنوشت رساند.
عیسی فرمود تا چه اندازه به دنیا علاقمند بودید؟ او گفت: مانند علاقهٔ کودک به پستان مادرش که وقتی مادر او پستانش را به طرف کودک می‌برد خوشحال می‌شد و وقتی از او برمی‌گرداند، اندوهگین می‌شد. عیسی (ع) فرمود: تا چه اندازه طاغوت را می‌پرستیدید؟ گفت: وقتی طاغوتها به ما فرمانی می‌دادند، ما از آن اطاعت می‌کردیم. عیسی فرمود: چطور در میان آن همه هلاک شدگان تنها تو پاسخ من را دادی؟ گفت: به سایر آنها دهان‌بندی از آتش زده‌اند و فرشتگان سختگیر عذاب بر آنها مسلط هستند؛ ولی من در دنیا در میان آنها بودم ولی مانند آنها دنیاپرست و طاغوت پرست نبودم (اما امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کردم) وقتی عذاب آمد مرا نیز گرفت و من اکنون به مویی در پرتگاه دوزخ آویزان هستم. ترس آن دارم که به درون آتش دوزخ سقوط کنم. حضرت عیسی به یاران فرمود: هرگاه انسان روی خاک و خاشاک بخوابد و نان جو بخورد در صورتی که دینش را حفظ کند، بسیار بهتر از زندگی توام با بی‌دینی است.[۷۳]

سخنی از امام خمینی

در محضر امام خمینی سخن از جنگ با دشمن و ایثار و فداکاری به میان آمد و اینکه محور هدف ما انقلاب اسلامی است و همه باید فدای انقلاب گردند اصل در زندگی ما است و بقیه امور فرع است. امام اشاره به فرزندش احمد آقا کرد و سپس فرمود: این احمد عزیزترین انسان در نزد من است. اگر همین احمد برود و در راه انقلاب فدا شود، من قلبا ناراحت نمی‌شوم، زیرا برای انقلاب اسلامی فدا شده است.
نکته اینجا است که نفرمود: اظهار ناراحتی نمی‌کنم، زیرا اظهار ناراحتی نکردن وظیفه است و آسانتر است، بلکه فرمود: حتی قلبا ناراحت نمی‌شوم. با توجه به اینکه امام همین یک پسر را دارد.[۷۴]
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن‌شناس نئی دلبرا، خطا اینجاست‏
سعی در تحصیل اسباب جهان بی‌حاصل است آنچه نتوان برد با خود جمع آن بی‌حاصل است‏

اهل دنیا همچون سوارانند

و قال علیه‌السلام: اهل الدنیا کرکب یساربهم و هم نیام و فرمود: اهل دنیا مانند سوارانند که در خوابند و آنان را می‌رانند.[۷۵]
ز اسباب جهان حسرت به دنیادار می‌ماند ز گل آخر به دست گلفروشان خار می‌ماند
مالک بن دینار می‌گوید: بر کاخی گذشتم و دیدم کنیزکان با دف می‌زنند و آوازه می‌خواندند و می‌گفتند:
الا یا دار لا ید خلک حزن و لا یغدر بصاحبک الزمان‏
فنعم الدار ماوی کل ضیف اذا ما ضاق بالضیف المکان‏
یعنی: ای قصر، غم و اندوه واردت نشود و روزگارت به تو پشت نکند. چه نیکو قصری هستی که هرگاه مهمان از همه جا سرخورد به تو وارد شود. مالک گوید: پس از چندی بر آن کاخ گذشتم که خرابه‌ای بود و پیری در آن نشیمن داشت. از او پرسیدم. گفت: ای بندهٔ خدا. این خداست که همه چیز را دگرگون می‌کند و بر او چیزی راه ندارد و این مرگ است که بر همه چیز خواهد گذشت.
در جهانی که تهی دست برون باید رفت ساده‌لوح آن که غم رفتن اسباب خورد
گره بسته‌ای داشت طفلی بدستی فکند از کف و در کمینش نشست‏
دوان طفل دیگر ربودش ز جا چو بگشود در وی نبد جز هوا
گره بسته دنیا و طفل آن دنی است بگویش که چیزی در آن بسته نیست‏
این جهان بر مثال مرداریست گرگان گرد او هزار هزار
این مر آن را همیزند مخلب و ان مر این را همی زند منقار
آخر الامر بگذرند همه وز همه بازماند این مردار

در رثای اسکندر

وقتی که اسکندر پادشاه مقتدر و جهانگشای یونان از دنیا رفت، او را در تابوتی از طلا گذاشتند. حکما یونان در این مراسم شرکت داشتند. هر یک به نوبت در مقابل تابوت طلایی او ایستاده و او را مورد خطاب قرار دادند، سخنان عبرت‌انگیزی به جنازه می‌گفتند. اولی جلو آمد و گفت: این پادشاه قبل از این طلا را پنهان می‌کرد اما حالا طلا او را پنهان کرده است.
دومی جلو آمد و گفت: تمامی کرهٔ زمین را گشت و به تملک خود در آورد اما از همهٔ آن جهان تنها چند وجب قبر نصیبش گردید. سومی جلو آمد و گفت: ببین چگونه رویای شیرین زندگی بسر آمده و سایهٔ آسایش زایل گردیده است. چهارمی جلو آمد و گفت: قادر به تکان دادن یک دستت نیستی و حال آنکه دنیا را با یک دستت تکان می‌دادی.
پنجمی جلو آمد و گفت: قادر به گریز از قبر تنگ و تاریک خود نیستی و حال آنکه دنیای وسیع و روشن را برای خود تنگ و کوچک می‌شمردی. ششمی جلو آمد و گفت: این میت گروه کثیری از مردم را کشت تا خود زنده بماند اما سرانجام خودش هم زنده نماند.
هفتمی جلو آمد و گفت: چه زشت بود تکبر دیروز تو و تواضع امروز تو. هشتمی که دختر دارا پادشاه ایران بود گفت: من گمان نمی‌کردم که مغلوب‌کنندهٔ پدرم مغلوب شود. نهمی که رئیس طباخان بود گفت: چیدنیها را چیدم. متکاها را گذاشتم. سفرهٔ و طعامها را گستردم، اما چه سود که از صاحب و صدرنشین مجلس خبری نیست.[۷۶]
سکندر که بر عالمی حکم داشت در آندم که می‌رفت عالم گذاشت‏
میسر نبودش کزو عالمی ستانند و مهلت دهندش دمی‏
شنیدم در وصایای سکندر که گفتی با ارسطوی هنرور
که از روی زمین چون دیده بستم برون آرید از تابوت دستم‏
که تا بینند مغروران سرمست که از دنیا برون رفتم تهی دست‏

وصیت عجیب اسکندر به مادرش

اسکندر هنگامی که خود را در آستانهٔ مرگ دید، بطلمیوس بن اذینه را که فرمانده سپاهیان او بود، به زمامداری بعد از خود برگزید و به او وصیت کرد که تابوت مرا به اسکندریه، نزد مادرم ببرید و به مادرم ببرید و به مادرم بگویید که مجلس عزای مرا به این ترتیب تشکیل بدهد: سفرهٔ طعام بگستراند و همهٔ مردم کشور را به آن دعوت نماید و اعلام کند که همگان دعوتش را بپذیرند، مگر کسی که عزیز و دوستی را از دست داده باشد، در آن مجلس شرکت نکند، تا شرکت‌کنندگان در عزای اسکندر به خوشحالی و بدون خاطرهٔ تلخ وارد مجلس گردند و ایجاد خوشحالی کنند تا مجلس عزای اسکندر مانند مجلس عزای دیگران با حزن و غم توام نباشد.
وقتی که خبر مرگ و وصیت او به مادرش رسید و تابوت اسکندر را در کنار مادرش گذاشتند، نگاهی به جنازه کرد و گفت: ای کسی که ملک و حکومتت اقطار عالم را فراگرفته و همهٔ پادشاهان به ناچار در برابر تو تعظیم می‌کردند، تو را چه شده است که امروز در خوابی و بیدار نمی‌شوی و در سکوت فرورفته‌ای و سخن نمی‌گویی؟
سپس مطابق وصیت فرزندش اسکندر، به همهٔ مردم کشور اعلام کرد که در مراسم عزای اسکندر شرکت کنند، به شرط اینکه شرکت‌کنندگان به مصیبت مرگ دوست یا عزیزی گرفتار نشده باشند. او ساعتها در انتظار نشست، ولی هیچ کس دعوت او را اجابت نکرد. از خدمتگذاران مجلس از علت این امر جویا شد. در پاسخ گفتند: تو خود آنها را از اجابت دعوت منع کردی. گفت: چطور؟
گفتند: تو امر کردی که همه دعوت تو را اجابت کنند به شرط آنکه کسی که عزیز و محبوبی را از دست داده است جزو مدعوین نباشد و در میان این همه مردم کسی نیست که دارای این شرایط باشد.
وقتی که مادر اسکندر این مطلب را شنید به اصل ماجرا پی برد و گفت: فرزندم با بهترین راه مرا تسلی‌خاطر داد[۷۷]

خواهان دنیا مباش

و قال علیه‌السلام: ازهد فی الدنیا یبصرک الله عوراتها و لا تغفل فلست بمغفول عنک؛ و فرمود: خواهان دنیا مباش، خدا زشتیهای آن را به تو خواهد نمود. بی‌خبر ممان که از تو بی‌خبر نخواهند بود.[۷۸]
خلعت دنیا زیاد از خویشتن درد سر است آنچه می‌آید زیاد از آستین چین می‌شود

ارزش دنیا

روزی هارون الرشید به ابن السماک گفت: مرا موعظه کن و بدست وی جام آبی بود. گفت: ای امیر، اگر این آب را از تو منع کنند، آیا پادشاهیت را می‌دهی که آبت دهند؟ گفت: آری. گفت: اگر آب را بخوری و نتوانی آن را دفع کنی آیا پادشاهیت را می‌دهی که این آب از بدنت بیرون رود؟ گفت: آری. گفت: پس خیری نیست در سلطنت دنیایی که با شربت آبی یا بولی برابر نیست.[۷۹]

شهر بی‌عیب

امام باقر (ع) فرمود: یکی از شاهان بنی‌اسرائیل اعلام کرد: شهری می‌سازم که هیچگونه عیبی نداشته باشد و هیچ کس نتواند در آن عیبی بیابد. (فرمان داد، معمارها و بناها و کارگرها مشغول شدند و آن شهر با آخرین امکانات ساخته شد) پس از آنکه ساختن شهر به پایان رسید، مردم از آن شهر دیدن کردند و همهٔ آنها به اتفاق نظر گفتند: شهر بی‌عیب و نقصی است.
در این میان مردی نزد شاه آمد و گفت: اگر به من امان بدهی و تامین جانی داشته باشم، عیب این شهر را به تو می‌گویم. شاه گفت: به تو امان دادم. آن مرد گفت: لها عیبان، احد هما انک تهلک عنها و الثانی انها تخرب من بعدک. این شهر دو عیب دارد.
۱. صاحبش می‌میرد
۲. این شهر سرانجام بعد از تو خراب می‌شود. شاه فکری کرد و گفت: چه عیبی بالاتر از این دو عیب. سپس به آن مرد گفت: به نظر تو چه کنم؟ گفت: شهری بساز که باقی بماند و ویران نشود و تو نیز در آن همیشه جوان باشی و پیری به سراغت نیاید (و آن شهر بهشت است)
شاه جریان را به همسرش گفت: همسرش فکری کرد و گفت: در میان همهٔ افراد کشور، تنها همین مرد راست گفته است.[۸۰]
در جهانی که تهیدست برون باید رفت ساده‌لوح آنکه غم اسباب خورد
بهرهٔ خواجه ز اسباب بجز محنت نیست عرق از بار گران قسمت حمال شود
و قال علی علیه‌السلام:
لقد خاب من غرته دنیا دنیه و ماهی ان غرت قرونا بنائل‏
اتتنا علی زی العزیز بثنیه و زینتها فی مثل تلک الشمائل‏
فقلت لها غری سوای فانی عروف من الدنیا و لست بجاهل‏
و ما انا والدنیا فان محمدا احل صریعا بین تلک الجنادل‏
و هیهات امنی بالکنوز وودها و اموال قارون و ملک القبائل‏
الیس جمیعا للفناء مصیرنا و یطلب من خزانها بالطوائل‏
فغری سوائی انی غیر راغب بما فیک من عز و ملک و نائل‏
فقد قنعت نفسی بما قدر زقته فشانک یا دنیا و اهل الغوائل‏
فانی اخاف الله یوم لقائه و اخشی عذابا دائما غیر زائل‏
حضرت امیر (ع) فرمود: بیل در دست داشتم و در باغهای فدک کار می‌کردم که ناگهان چشمم به صورت زنی افتاد. گفت: ای پسر ابوطالب دلت می‌خواهد مرا تزویج نمایی تا تو را از این بیل زدن مستغنی گردانم و بنمایانم به تو خزینه‌های زمین را که از برای تو و اولاد تو باشد؟ گفتم: تو که هستی تا تو را تزویج کنم. گفت: منم دنیا. گفتم: برگرد و شوهر دیگری پیدا کن. پس رو به بیل خود کردم و گفتم: زیانکار شد هر آنکس که دنیای پست او را فریب داد و به آنچه که او فریب داده است هرگز نایل نخواهد شد. بر ما وارد شد با لباس زیبا و بسیار عالی و زیور آلاتی که در خور همان شکل و قیافهٔ زیبا بود. پس به او گفتم: کس دیگری غیر از من را فریب ده، چرا که من بسیار آگاه هستم به دنیا و نادان نیستم. مرا چه به دنیا، زیرا محمد صلی الله علیه و آله رها گذاشت دیوانه را بین آن صخره‌ها (و بر دیوانه عیبی نیست) و دور است از من که آرزو کنم گنجها را و همچنین محبت نسبت به آنها و اموال قارون و سرزمین قبیله‌ها. آیا جایگاه ما به نیستی ختم نمی‌شود و بازخواست می‌شود از جمع‌کنندگان اموال از ثروتهایشان.
پس غیر مرا فریب ده. همانا من میلی ندارم به آنچه در تو از عزت و پادشاهی و رسیدن به آرزوها وجود دارد. من خود را قانع کردم به آنچه که روزی گرفتم پس مرتبهٔ تو ای دنیا و اهل فساد یکی است که تو را به آنها وامی‌گذارم، چون من از خداوند می‌ترسم، روزی که با او دیدار می‌کنم. می‌ترسم از عذاب همیشگی که پایانی ندارد.

چیزی از دنیا به جای منه

و قال لابنه الحسن (ع): یا بنی لا تخلفن وراءک شیئا من الدنیا، فانک تخلفه لاحد رجلین اما رجل عمل فیه بطاعه الله فسعد بما شقیت به و اما رجل عمل فیه بمعصیه الله فشقی بما جمعت له فکنت عوناله علی معصیته و لیس احد هذین حقیقا ان توثره علی نفسک.
و به پسرش حسن فرمود: پسرکم، چیزی از دنیا به جای منه چه آن را برای یکی از دو کس خواهی نهاد. یا مردی که آن را در طاعت خدا به کار برد. پس به چیزی که تو بدان بدبخت شده‌ای نیک بخت شود و یا مردی که به نافرمانی خدا در آن کار کند و بدانچه تو برای او فراهم کرده‌ای بدبخت شود. پس در آن نافرمانی او را یار باشی و هیچیک از این دو در خور آن نبود که بر خودت مقدمش داری.
و یروی هذا الکلام علی وجه آخر و هو: اما بعد فان الذی فی یدک من الدنیا قد کان له اهل قبلک و هو صائر الی اهل بعدک و انما انت جامع لاحد رجلین رجل عمل فیما جمعته بطاعه الله فسعد بما شقیت به او رجل عمل فیه بمعصیه الله فشقیت بما جمعت له و لیس احد هذین اهلا ان توثره علی نفسک و لا ان تحمل له علی ظهرک فارج لمن مضی رحمه‌الله و لمن بقی رزق الله.
و این گفتار به گونه‌ای دیگر روایت شده است که: اما بعد آنچه از دنیا در دست توست پیش از تو خداوندانی داشت و پس از تو به دیگری می‌رسد و تو فراهم آورنده‌ای که برای یکی از دو تن خواهی گذاشت: آن که گردآوردهٔ تو را در طاعت خدا به کار برد. پس او بدانچه تو بدبخت شده‌ای خوشبخت می‌شود، یا آنکه آن را در نافرمانی خدا صرف کند. پس تو بدانچه برای وی فراهم آورده‌ای بدبخت شوی و هیچیک از این دو سزاوار نبود که بر خود مقدمش داری و بر پشت خویش برای او باری برداری. پس برای آنکه رفته است آمرزش خدا را امید دار و برای آنکه مانده روزی پروردگار.[۸۱]
وقت رفتن نیست در دنبال چشم حسرتش هر که پیش از خود فرستاده است مال خویش را

بازار سیاه

عائله امام صادق (ع) و هزینهٔ زندگی آن حضرت زیاد شده بود. امام به فکر افتاد که از طریق کسب و تجارت عایداتی بدست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد. هزار دینار سرمایه فراهم کرد و به غلام خویش که مصادف نام داشت فرمود: این هزار دینار را بگیر و آمادهٔ تجارت و مسافرت به مصر باش. مصادف رفت و با آن پول از نوع متاعی که معمولا به مصر حمل می‌شد خرید و با کاروانی از تجار که همه از همان نوع متاع حمل کرده بودند، به طرف مصر حرکت کرد.
همینکه به نزدیکی مصر رسیدند قافلهٔ دیگری از تجار که از مصر آمده بود به آنها برخورد کرد و اوضاع و احوال را از یکدیگر پرسیدند. ضمن گفتگوها معلوم شد که اخیرا متاعی که مصادف و رفقایش حمل می‌کنند بازار خوبی پیدا کرده و کمیاب شده است. صاحبان متاع از بخت نیک خویش خوشحال شدند. صاحبان متاع بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش با یکدیگر هم عهد شدند که این کالایی که در میان مردم مصر بسیار کمیاب است به سودی کمتر از صد درصد نفروشند. در مصر طبق عهدی که با هم بسته بودند بازار سیاه به وجود آوردند و به کمتر از دو برابر قیمت نفروختند.
مصادف با هزار دینار سود خالص به مدینه برگشت و خوشحال به حضور امام صادق (ع) رفت و دو کیسه که هر کدام هزار دینار داشت جلوی امام گذاشت.
امام پرسید: اینها چیست؟ گفت: یکی از این کیسه‌ها سرمایه‌ای است که شما به من دادید و دیگری که مساوی با اصل سرمایه است سود خالصی است که به دست آمده است. امام فرمود: سود زیادی است. بگو ببینم چطور شد که شما توانستید این همه سود ببرید؟
مصادف گفت: از این قرار است که در نزدیک مصر اطلاع یافتیم که مال التجاره ما در آنجا کمیاب شده است. هم قسم شدیم که به کمتر از صد در صد سود خالص نفروشیم و همین کار را کردیم. امام فرمود: سبحان الله، شما چنین کاری کردید! قسم خوردید که در میان مردم مسلمان بازار سیاه درست کنید. قسم خوردید که به کمتر از سود خالص مساوی اصل سرمایه نفروشید! نه چنین سودی را هرگز نمی‌خواهم.
سپس امام یکی از دو کیسه را برداشت و فرمود: این سرمایهٔ من و به دیگری دست نزد و فرمود: به دیگری کاری ندارم. آنگاه فرمود: ای مصادف، شمشیر زدن از کسب حلال آسانتر است.[۸۲]
می‌نشیند زود در گل کشتی سنگین رکاب تکیه بر سیم و زر بسیار چون قارون مکن‏
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد نشاط عیش به باغ بقا توانی کرد
و گر به آب ریاضت برآوری غسلی همه کدورت دل را صفا توانی کرد
ز منزلات هوس گر برون نهی قدمی نزول در حرم کبریا توانی کرد
و گر ز هستی خود بگذری یقین میدان که عرش و فرش و فلک زیر پا توانی کرد
ولیکن این عمل رهروان چالاک است تو نازنین جهانی کجا توانی کرد
نه دست و پای امل را فروتوانی بست نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد
تو کز سزای طبیعت نمی‌روی بیرون کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
به عزم مرحلهٔ عشق پیش نه قدمی که سودها کنی از این سفر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
حضرت باقر (ع) فرمود: مثل الحریص علی الدنیا کمثل دوده القز. کلما ازداد علی نفسها لفا کان ابعدلها من الخروج حتی تموت غما.
فرمود: مثل دنیا مثل کرم ابریشم است. هر قدر بر خودش بیشتر می‌تند، بیرون آمدنش مشکلتر است تا بمیرد از غم و غصه. چرا که نعمتهای دنیا تمام در معرض زوال و فنا است و با آنکه فانی است، محل تزاحم، تمانع و تدافع است. به هر طرف متوجه می‌شوی، طالبی بیشمار بینی و بهر نعمت چشم بیندازی دستها بر روی آن یابی پس اگر در فراق او باشی، غم فراق او تو را بس است و اگر در وصال باشی چون میدانی همیشه نیست و جدایی خواهد افتاد همین درد و خوف جدایی تو را بس است.
حریص را نکند نعمت دو عالم سیر همیشه آتش سوزنده اشتها دارد

آدمی در جهان نشانه است

و قال علیه‌السلام: انما المرء فی الدنیا غرض تنتضل فیه المنا یا ونهب تبادره المصائب و مع کل جرعه شرق و فی کل اکله غصص و لا ینال العبد نعمه الا بفراق آخر من اجله. فنحن اعوان المنون و انفسنا نصب الحتوف فمن این نرجو البقاء و هذا الیل و النهار لم یرفعا من شی‌ء شرفا الا اسرعا الکره فی هدم ما بنیا و تفریق ما جمعا و فرمود: آدمی در جهان نشانه است و تیرهای مرگ به او روانه و غنیمتی است در میان و مصیبتها بر او پیشدستی کنان و با هر نوشیدنی نای گرفتنی است و با هر لقمه‌ای طعام در گلو ماندنی و به بنده نعمتی نرسد تا از نعمتی بریده نشود و به پیشباز روزی از زندگی خود نرود، تا روزی از آنچه او راست سپری نشود. پس ما یاران مرگیم و جهانمان نشانهٔ مردن. پس چسان امیدوار باشیم جاودانه به سر بردن؟ و این شب و روز بنایی را بالا نبردند جز که در ویران کردن آن بتاختند و در پراکندند آنچه فراهم ساختند.[۸۳]
دل برکن از جهان که گذشت از جهان خوشست دنیا همانقدر که گذشتی از آن خوشست‏
سبزه پامال است در پای درخت میوه‌دار در پناه اهل دنیا هست خواری بیشتر
این چه باغیست که کس یک گلش از شاخ نچید تا نیاویخت به دامان دلش خواری چند
کسان که از پی تعمیر کاخ و ایوانند مگر خرابی این خانه را نمی‌دانند
هر شکاف خرابه‌ای دهنی است که به معمورهٔ جهان خندد
مزه‌ای در جهان نمی‌بینم دهر گویی دهان بیمار است‏
اهل دنیا را ز غفلت زنده دل پنداشتم خفته آری مردگان را زنده می‌بیند به خواب‏

دنیا پرستی

در جریان جنگ جمل، هنگامی که طلحه و زبیر (آتش افروزان جنگ) به بصره آمدند ابوخلیل می‌گوید: نزد این دو نفر رفتم. دیدم هر دو در یکجا نشسته‌اند. به آنها گفتم: شما را به خدا و آن مصاحبتی که با پیغمبر داشتید، سوگند می‌دهم بگویید، چه باعث شد که شما به بصره آمدید تا شورش کنید؟
با کمال گستاخی در پاسخ گفتند: بلغنا ان بارضکم هذه دنیا فجئنا نطلبها. به ما خبر رسیده است که در سرزمین شما بصره، دنیا و عیش و نوش و ریاست و رفاه مادی وجود دارد. آمده‌ایم تا آن را تصاحب کنیم.
و به نقل دیگر طلحه در پاسخ این حرف، سکوت کرد و در فکر فرورفت و دستش را به خاک زمین می‌مالید؛ ولی زبیر گفت: وای بر تو. در این سرزمین پولهای زیاد است، آمده‌ایم تا آنها را بدست آوریم.[۸۴]

گنج چه بود

یکی از داستانهای شیرین و پر معنای قرآن کریم داستان دیدار موسی و خضر (ع) و مسافرت آن دو با یکدیگر است، که در این سفر موسی از خضر کارهای شگفت‌انگیزی مشاهده کرد و با اینکه پیمان بسته بود که هر چه می‌بیند سبب آن را نپرسد، اما طاقت نیاورد و سرانجام همان پرسشهای پی در پی سبب جدایی آن دو شد.
از جمله کارهایی که خضر انجام داد و سبب تعجب و پرسش موسی و بالاخره جدایی آن دو گردید، آن بود که پس از پیمودن راهی بسیار و تحمل گرسنگی زیاد وارد شهری شدند که بعضی گفته‌اند انطاکیه بود و برخی دیگر آن را ناصریه یا ایله ذکر کرده‌اند. در آنجا از اهل شهر غذایی خواستند؛ ولی مردم آنجا از پذیرایی آن دو بزرگوار امتناع کردند و آن دو پیامبر محترم گرسنه از شهر بیرون رفتند. در آنجا دیواری یافتند که می‌خواست بیفتد و مشرف بر ویرانی بود. حضرت خضر ایستاد و دست به کار شد. دیوار را ساخت و جلوی ویرانی آن را گرفت. موسی که بخل مردم شهر را در دادن غذا دیده بود از این کار خضر به شگفت آمد و گفت:
لو شئت لتخذت علیه اجرا خوب بود برای این کار که انجام دادی مزدی می‌گرفتی (که به وسیله آن سد جوعی کنیم)[۸۵] خضر در پاسخ موسی گفت: هذا فراق بینی و بینک. اکنون وقت جدایی من و تو است و تو را از معنای کارهایی که انجام دادم و تو طاقت صبر کردن و شکیبایی بر آنها نداشتی با خبر می‌کنم.[۸۶]
و سپس یک یک کارهایی را که انجام داده و باعث شگفتی موسی شده بود برای وی توضیح داد. به شرحی که در سورهٔ کهف مذکور است تا رسید به داستان ساختن دیوار و فرمود:
و اما الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینه و کان تحته کنزلهما و کان ابو هما صالحا فاراد ربک ان یبلغا اشدهما و یستخرجا کنزهما رحمه من ربک و ما فعلته عن امری.
اما دیوار از آن دو پسر یتیم بود که در این شهر هستند و در زیرش گنجی از آن دو در آن پنهان بود و پدرشان مردی شایسته و صالح بود. پروردگار تو خواست تا آن دو به حد رشد و بلوغ برسند و گنج خود را بیرون آورند و این کارها رحمتی بود از پروردگار تو و من آنها را از پیش خود نکردم.[۸۷]
امام صادق (ع) در حدیثی فرمود: آن گنج (که خدا در این آیه فرموده است) طلا و نقره نبوده است. بلکه لوحی از طلا بود که در آن این چند جمله نوشته شده بود: عجب لمن ایقن بالموت کیف یفرح؟ عجب لمن ایقن بالقدر کیف یحزن؟ عجب لمن ایقن ان البعث حق کیف یظلم؟ عجب لمن یری الدنیا و تصرف اهلها حالا بعد حال کیف یطمئن الیها؟
شگفت است از کسی که یقین به مرگ دارد، چگونه خوشحالی می‌کند؟ شگفت است از کسی که یقین به قضا و قدر دارد. چگونه (در پیشامدهای ناگوار) محزون می‌شود؟ شگفت است از کسی که یقین دارد، قیامت و محشر حق است، چگونه ظلم و ستم می‌کند؟ شگفت است از کسی که دنیا و تحولات و تغییرات مردم آن را از پس یکدیگر می‌بیند. چگونه اطمینان می‌کند و به آن دل می‌بندد.[۸۸]

حضرت عیسی به دنیا چه گفت

امام صادق (ع) می‌فرماید: دنیا به صورت زنی کبود چشم بر عیسی نمایان شد. عیسی به او فرمود: چقدر شوهر کرده‌ای؟ گفت: بسیار! فرمود: این شوهران همه تو را طلاق داده‌اند؟ گفت: نه بلکه همه را کشته‌ام. عیسی فرمود:
فویح ازواجک الباقین کیف لا یعتبرون بالماضین. وای بر شوهران باقی مانده‌ات که چگونه از حال شوهران گذشته‌ات پند نگیرند![۸۹]
بزم دنیا ارزش چیدن ندارد این همه همچو بزمی ارزش دیدن ندارد این همه‏
کار در دنیا همیشه چیدن و برچیدن است چون به برچیدن بود چیدن ندارد این همه‏
بکر دنیا هست زالی مرد افکن، شوی کش همچنان زال دنی دیدن ندارد این همه‏
ما ز مادر از نخستین بهر مردن زاده‌ایم هست معلوم و ترسیدن ندارد این همه‏
یک قدم تا مرگ افزونتر نباشد زندگی راه نزدیک است و لنگیدن ندارد این همه‏

دنیا همچون مار است

و قال علیه‌السلام: مثل الدنیا کمثل الحیه لین مسها و السم الناقع فی جوفها. یهوی الیها الغر الجاهل و یحذرها ذواللب العاقل.
و فرمود: دنیا همچون مار است سودن آن نرم و هموار و درون آن زهر مرگبار فریفتهٔ نادان دوستی آن پذیرد و خردمند دانا از آن دوری گیرد.[۹۰]
فریب جهان قصهٔ روشن است ببین تا چه زاید شب آبستن است‏
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاووس ربود و کمر کیخسرو
نوشته‌اند بر ایوان جنت الماوی که هر که عشوهٔ دنیا خرید و ای به وی‏
بر مهر چرخ و شیوهٔ او اعتماد نیست ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی‏
طرهٔ شاهد دنیا همه مکر است و فریب عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع‏

مجازات شدید دنیا پرستان بی رحم

سید بن طاووس نقل می‌کند: در روز عاشورا پس از شهادت امام حسین (ع)، عمر سعد در میان سپاه خود فریاد زد: من ینتدب للحسین؟ کیست در مورد حسین (ع) داوطلب شود و بر پشت و سینهٔ او، اسب بتازد؟ ده نفر از آن دنیاپرستان ناپاک، داوطلب شدند. سوار بر اسبهای خود شدند و بر روی پیکر پاره پاره امام حسین (ع) تاختند، بطوری که استخوانهای پشت و سینهٔ آن حضرت را درهم شکستند.
این ده نفر بعدا در کوفه به نزد ابن‌زیاد رفتند. اسید بن مالک که یکی از آن ده نفر بود، به نمایندگی از آن ده نفر گفت: ما کسانی هستیم که بر پشت و سینهٔ امام حسین (ع) تاختیم، به گونه‌ای که استخوانهای سینه و پشت او را خرد کردیم. ابن زیاد دستور داد، جایزهٔ ناچیزی به آنها دادند.
ابوعمر زاهد گوید: نسب این ده نفر را بررسی کردم، همگی زنازاده بودند و وقتی مختار (در سال ۶۷ هجری قمری) قیام کرد، دستور داد: این ده نفر را دستگیر بنمایند و دستها و پاهایشان را به زمین میخکوب کنند و با اسب بر پشت آنها بتازند؛ و آنها با سخت‌ترین مجازات به هلاکت رسیدند.[۹۱]
خیمهٔ انس مزن بر در این کهنه رباط که اساسش همه بی‌موقع و بی‌بنیاد است‏

میلیونر انگلیسی

از همه عجیب‌تر داستان میلیونر انگلیسی است که برای طلاها و جواهر خود که آنها را به صورت شمش درآورده بود یک انبار زیرزمینی ساخته بود که تمام دیوارهای آن از آهن و فولاد ساخته شده بود و تنها یک کلید داشت که آن هم همیشه در نزد خودش بود. روزی برای سرکشی به طلا و جواهر خود وارد انبار شد و در را بست. غافل از اینکه کلید در خارج انبار مانده است و بدین ترتیب در کنار شمشهای طلا و جواهر خود از گرسنگی جان داد و داستان او ضرب‌المثل شد.[۹۲]

معروف است که وقتی توانگری با درویشی به سفر رفتند. توانگر چند دینار زر سرخ به همراه داشت و درویش جز پوشاکی که بر تن داشت و سفرهٔ نانی که به کمر بسته بود چیزی نداشت. شب بر سر چاهی رسیدند و لقمهٔ نانی خوردند و خوابیدند. توانگر تا صبح از ترس اینکه مبادا دزد بیاید و دینارها را ببرد، خوابش نبرد، ولی درویش با خیالی آسوده خوابید.
بر منال و مال بالیدن ندارد این همه همچنان کز فقر نالیدن ندارد این همه‏
مال دنیا جز وبال و راحتش جز رنج نیست بهر آن ای خواجه رنجیدن ندارد این همه‏
آتش ارباشی طبیعت می‌کند خاکسترت بر قد و بازوی بالیدن ندارد این همه‏
رد پای رفتگان از بهر ما خود رهنما است راه چون شد، راست پرسیدن ندارد این همه‏

دنیا خانه‌ای است که از آن بگذرند

و قال علیه‌السلام: الدنیا دار ممر الی دار مقر و الناس فیها رجلان: رجل باع فیها نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها
و فرمود: دنیا خانه‌ای است که از آن بگذرند، نه جایی که در آن به سر برند و مردم در آن دو گونه‌اند: یکی آنکه خود را فروخت و خویش را به تباهی انداخت؛ و دیگری که خود را خرید و آزاد ساخت.[۹۳]
دنیا پلی است بر گذر راه آخرت اهل تمیز خانه نسازند بر پلی‏
این کاخ که می‌بینی گاه از تو و گاه از من جاوید نمی‌ماند خواه از تو و خواه از من‏
گردون که نمی‌گردد بر میل کسی هرگز گیرم که تواند بود مهر از تو و ماه از من‏
کبکی به هزاری گفت: بیهوده چرا نالی پیوسته بهاری نیست گل از تو گیاه از من
کی تاج کیان ماند کی افسر شاهانه افسر ز چه نالانی تاج از تو کلاه از من‏

ما دیگر آن مردمی نیستیم که طالب دنیا باشیم

رستم فرخ‌زاد، با سپاه گران و ساز و برگ کامل، برای سرکوبی مسلمانان که قبلا شکست سختی به ایرانیان داده بودند، وارد قادسیه شد. مسلمانان به سرکردگی سعد بن وقاص تا نزدیک قادسیه جلو آمده بودند. سعد عده‌ای را مامور کرده بود تا پیشاپیش سپاه به عنوان مقدمه الجیش و پیشاهنگ حرکت کنند. ریاست این عده به عهدهٔ مردی بود به نام زهره بن عبدالله، رستم پس از آنکه شبی را در قادسیه به روز آورد، برای آنکه وضعیت دشمن را در روز ببیند سوار شد و به راه افتاد؛ و در کنار اردوگاه مسلمانان در کنار تپه‌ای ایستاد و مدتی وضع آنها را تحت نظر گرفت.
بدیهی است نه عدد و نه تجهیزات و ساز و برگ مسلمانان چیزی نبود که اسباب وحشت بشود. اما در عین حال، مثل اینکه به قلبش الهام شده بود که جنگ با این مردم عاقبت خوبی ندارد. رستم همان شب با پیغام زهره بن عبدالله را به نزد خود طلبید و به او پیشنهاد صلح کرد، اما به این صورت که پولی بگیرند و بر سر جای خود برگردند.
رستم با غرور و بلندپروازی که مخصوص خود او بود به او گفت: شما همسایهٔ ما بودید و ما به شما نیکی می‌کردیم. شما از انعام ما بهره‌مند می‌شدید و گاهی که خطری از جانب کسی شما را تهدید می‌کرد ما از شما حمایت می‌کردیم و تاریخ گواه این مطلب است.
سخن رستم که به اینجا رسید، زهره گفت: همهٔ اینها که راجع به گذشته گفتی صحیح است، اما تو باید این واقعیت را درک کنی که امروز غیر از دیروز است. ما دیگر آن مردم نیستیم که طالب دنیا و مادیات باشیم.
ما از هدفهای دنیایی گذشتیم و هدفهای آخرتی داریم. ما قبلا همانطور بودیم که تو گفتی تا روزی که خداوند پیغمبر خویش را در میان ما مبعوث کرد. او ما را به خدای یگانه خواند. ما دین او را پذیرفتیم. خداوند به پیغمبر خویش وحی کرد که اگر پیروان تو بر آنچه به تو وحی شده ثابت بمانند، خداوند آنان را بر همهٔ اقوام و ملل دیگر تسلط خواهد بخشید.
هر کس به این دین بپیوندد عزیز می‌گردد و هر کس تخلف کند خوار و زبون می‌شود. رستم گفت: ممکن است در اطراف دین خودتان توضیح بدهی؟ او گفت: اساس و پایهٔ آن دو چیز است: شهادت به یگانگی خداوند و شهادت به رسالت محمد و اینکه آنچه او گفته است از جانب خداوند است. رستم گفت: اینکه عیب ندارد، خوب است. دیگر چی؟ گفت: آزاد ساختن بندگان خدا از بندگی انسانهایی مانند خود.
گفت: این هم خوب است. دیگر چه؟ گفت: مردم همه از یک پدر و مادر آفریده شده‌اند. همه فرزندان آدم و حوا هستند؛ بنابراین همه برادر و خواهر یکدیگرند. گفت: این هم بسیار خوب است. خوب اگر ما اینها را بپذیریم و قبول کنیم، آیا شما به سرزمین خود بازمی‌گردید؟ گفت: آری، به خدا قسم. دیگر قدم به ممالک شما نخواهیم گذاشت. مگر به عنوان تجارت یا برای کار لازم دیگری از این قبیل. ما هیچ مقصودی جز اینکه گفتیم، نداریم.
گفت: راست می‌گویی. اما یک اشکال در کار است. از زمان اردشیر در میان مردم ایران سنتی معمول و رایج است که با دین شما جور در نمی‌آید. از آن زمان رسم بر این است که طبقات پست، از قبیل کشاورز و کارگر حق ندارند، تغییر شغل دهند و به کار دیگری بپردازند. اگر بنا شود آن طبقات به خود یا فرزندان خود اجازه بدهند که تغییر شغل بدهند و در ردیف اشراف قرار بگیرند، پا از گلیم خود درازتر خواهند کرد و با طبقات عالیه و اعیان و اشراف ستیزه خواهند جست. پس بهتر این است که یک بچهٔ کشاورز بداند که باید کشاورز باشد و بس. یک بچهٔ آهنگر نیز باید بداند که غیر از آهنگری حق کار دیگر را ندارد.
او گفت: اما ما برای مردم از همهٔ آنها بهتریم. ما نمی‌توانیم مثل شما باشیم و طبقاتی آنچنان در میان خود قائل شویم. ما عقیده داریم، امر خدا را در مورد همان طبقات پست اطاعت کنیم.
همانطور که گفتم: به عقیدهٔ ما همهٔ مردم از یک پدر و مادر آفریده شده‌اند و همه برابر و برادرند. ما معتقدیم به وظیفهٔ خودمان دربارهٔ دیگران به خوبی عمل کنیم. عمل نکردن آنها به ما زیان نمی‌رساند. عمل به وظیفه مصونیت ایجاد می‌کند.
زهره بن عبدالله اینها را گفت و رفت. رستم بزرگان سپاه را جمع کرد و سخنان این فرد مسلمان را برای آنان بازگو کرد. آنان سخنان آن مسلمان را به چیزی نشمردند. رستم به سعدوقاص پیغام داد، که نماینده‌ای رسمی برای مذاکره پیش ما بفرست. سعد خواست هیئتی را مامور این کار کند، اما ربعی بن عامر که حاضر در مجلس بود صلاح ندید و گفت:
ایرانیان اخلاق مخصوصی دارند. همین که یک هیئت به عنوان نمایندگی به طرفشان برود دلیل اهمیت خودشان قرار می‌دهند و خیال می‌کنند ما چون به آنها اهمیت می‌دهیم هیئتی فرستاده‌ایم. فقط یک نفر بفرست کافی است. خود ربعی مامور این کار شد. از آن طرف به رستم خبر دادند که نمایندهٔ سعدوقاص آمده است.
رستم با مشاورین خود در کیفیت برخورد با نمایندهٔ مسلمانان مشورت کرد که به چه صورتی باشد. به اتفاق کلمه رای دادند که باید به او بی‌اعتنایی کرد و چنین وانمود که ما به شما اعتنایی نداریم. شما کوچکتر از این حرفها هستید. رستم برای آنکه جلال و شکوه ایرانیان را به رخ مسلمانان بکشد، دستور داد تختی زرین نهادند.
خودش روی آن نشست. فرشهای عالی گستردند. متکاهای زربفت نهادند.
نمایندهٔ مسلمانان در حالی که بر اسبی سوار و شمشیر خویش را در یک غلافی کهنه پوشیده بود و نیزه‌اش را به یک تار پوست بسته بود، وارد شد. تا نگاه کرد فهمید که این زینتها و تشریفات برای این است که به رخ او بکشند. متقابلا برای اینکه بفهماند، ما به این جلال و شکوه اهمیت نمی‌دهیم، همینکه به کنار بساط رستم رسید، معطل نشد. اسب خویش را نهیب زد و با اسب داخل شد. مامورین به او گفتند: پیاده شو! قبول نکرد و از نزدیک تخت رستم با اسب رفت، آنگاه از اسب پیاده شد. یکی از متکاهای زرین را با نیزه سوراخ کرد و لجام اسب خویش را در آن فروبرد و گره زد.
مخصوصا پلاس کهنه‌ای که جل شتر بود، به عنوان روپوش به دوش خود افکند. به او گفتند:
اسلحهٔ خود را تحویل بده، بعد برو نزد رستم. گفت: تحویل نمی‌دهم. شما از ما نماینده خواستید و من به عنوان نماینده آمده‌ام. اگر نمی‌خواهید برگردم. رستم گفت: بگذارید، هر طور که مایل است بیاید.
ربعی بن عامر، باوقار و طمانینهٔ خاص در حالی که قدمها را کوچک برمی‌داشت، و از نیزهٔ خویش به عنوان عصا استفاده می‌کرد و عمدا فرشها را پاره می‌کرد، تا پای تخت رستم آمد. وقتی خواست بنشیند، فرشها را کنار زد و روی خاک نشست. گفتند: چرا روی خاک نشسته‌ای؟ گفت: ما از نشستن بر روی این زیورها خوشمان نمی‌آید.
مترجم مخصوص رستم از او پرسید: شما چرا آمده‌اید؟ گفت: خدا ما را فرستاده است. خدا ما را مامور کرده است تا بندگان او را از بدبختیها و سختیها رهایی بخشیم؛ و مردمی را که دچار فشار و استبداد و ظلم سایر کیشها قرار گرفته‌اند نجات دهیم. آنها را در ظل عدل اسلامی درآوریم. ما دین خدا را که بر این اساس است، بر سایر ملل عرضه می‌داریم.
اگر قبول کردند، در سایهٔ این دین خوش و خرم و سعادتمندانه زندگی کنند، ما با آنها کاری نداریم. اگر قبول نکردند با آنها می‌جنگیم، آنگاه یا کشته می‌شویم و به بهشت می‌رویم، یا بر دشمن پیروز می‌گردیم.
گفت: بسیار خوب سخن شما را فهمیدم، حالا ممکن است فعلا تصمیم خود را به تاخیر بیاندازید تا ما فکری بکنیم. ببینیم چه تصمیمی می‌گیریم؟ گفت: مانعی ندارد. چند روز مهلت می‌خواهید، یک روز یا دو روز؟ گفت: یک روز یا دو روز کافی نیست، ما باید به روسا و بزرگان خود نامه بنویسیم و آنها باید مدتها با هم مشورت کنند، تا تصمیمی گرفته شود.
ربعی که مقصود آنها را فهمیده بود و می‌دانست منظور این است که دفع الوقت شده باشد گفت: آنچه پیغمبر ما سنت کرده است و پیشوایان ما رفتار کرده‌اند این است که در اینگونه موارد بیش از سه روز تاخیر را جایز ندانیم. من سه روز مهلت می‌دهم، تا یکی از این سه کار را انتخاب کنید:
یا اسلام بیاورید، در این صورت ما از راهی که آمده‌ایم بر می‌گردیم. سرزمین شما با همهٔ نعمتهای آن مال خودتان ما طمع به مال و ثروت و سرزمین شما نبسته‌ایم. یا قبول کنید جزیه بدهید یا آمادهٔ نبرد باشید گفت: معلوم می‌شود تو خودت فرماندهٔ کل می‌باشی که با ما قرار می‌گذاری.
گفت: خیر. من یکی از افراد عادی هستم، اما مسلمانان مانند اعضای یک پیکرند. همه از همند. اگر کوچکترین آنها به کسی امان بدهد، مانند این است که همه امان داده‌اند. همه امان و پیمان یکدیگر را محترم می‌شمارند.
پس از این رستم که سخت تحت‌تاثیر قرار گرفته بود، با زعمای سپاه خویش در کار مسلمانان مشورت کرد. به آنها گفت: چگونه دیدید آنها را؟ آیا در همهٔ عمر سخنی بلندتر و محکمتر و روشنتر از این سخنان این مرد شنیده‌اید؟ اکنون نظر شما چیست؟
گفتند: ممکن نیست ما به دین این سگ درآییم. مگر ندیدی چه لباسهای کهنه و مندرسی پوشیده بود. گفت: شما به لباس چه کار دارید، فکر و سخن را ببینید. عمل و روش را ملاحظه کنید.
سخن رستم مورد پذیرش آنها قرار نگرفت. آنها آنقدر گرفتار غرور بودند که حقایق روشن را درک نمی‌کردند. رستم دید، همفکر و هم عقیده‌ای ندارد. پس از یک سلسله دیگر مذاکرات با مسلمانان و مشورت با بزرگان سپاه خود نتوانست راه حلی پیدا کند. آمادهٔ کارزار شد و چنان شکست سختی خورد که تاریخ کمتر به یاد دارد. جان خویش را نیز در راه خیره‌سری دیگران از دست داد.[۹۴]
در پایان این قسمت دو مورد از نصایح حضرت امیر (ع) را در مورد دنیا ترجمه می‌نماییم.
یا ایها الناس ازهدوا فی الدنیا فان عیشها قصیر و خیرها یسیر و انها لدار شخوص و محله تنغیض و انها لتدنی الاجال و تقطع الامال الاوهی متصدیه للعیون و الجامحه الحرون و المانیه الخئون.
الا ای مردم در دنیا زهد را پیشه کنید. زیرا عیش دنیا کوتاه و خوبیش کم است. دنیا سرای بیرون رفتن است و جایگاه ناخوشی و اندوه است. این دنیا است که اجلها را نزدیک می‌کند و آرزوها را می‌برد و از بین می‌برد. هم اوست که دیده‌ها را (برای گریستن) بهم می‌فشارد. این اسبی است، سرکش دوان کشنده و خیانت‌کننده. (از آن امان مباشید، بلکه حداکثر استفاده را برای آخرت از آن بنمایید تا رستگار باشید نه زیانکار)[۹۵]
یا اهل الغرور ما الهجکم بدار خیرها زهید و شرها عتید و نعیمها مسلوب و عزیزها منکوب و مسالمها محروب و مالکها مملوک و تراثها متروک.
شما ای فریب‌خوردگان دنیا. چه چیز شما را حریص گردانیده است، بسرایی که خیرش کم و شرش دامنگیر و آماده است. نعمتش گرفته شدنی. عزیزش خوار شدنی. آشتیهایش، جنگ آمیز. مالکش مملوک و میراثش واگذار نمودنی.[۹۶]
مخور فریب جهان را ز کام بخشیدن که نیست نیکی صیاد دانه پاشیدن‏
بدین تجمل ده روز خوش مکن دل خویش که چیدن است جهان را برای برچیدن
یا طارق الیل مسروقا باوله ان الحوادث قد یطرقن اسحارا
ای کسی که قصد داری شب را به صبح رسانی و در آغاز آن خوشحالی. با خبر باش که گاهی حادثه‌ها سپیده دمان را می‌ربایند و تو به آن نمی‌رسی.

مال داری را از حد نگذرانی

و قال علیه‌السلام: خذ من الدنیا ما اتاک و تول عما تولی عنک فان انت لم تفعل فاجمل فی الطلب.
و فرمود: آنچه از دنیا نزد تو آید، بستان و آنچه به تو پشت کند روی بگردان و اگر چنین نتوانی باری جستن را از حد در نگذرانی.[۹۷]
نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند در بساط تو همین گرد سفر خواهد ماند
کام بی‌برگ و نوایان به ثمر شیرین کن در ریاضی که نه برگ و نه ثمر خواهد ماند
توشهٔ ره دل از این عالم فانی بردار که همین با تو ز اسباب سفر خواهد ماند
چون فلک وام عناصر ز تو واپس گیرد از تو ای خواجه نظر کن چه دگر خواهد ماند
خشت بالین تو سازند پرستارانت از تو هر چند دو صد بالش پر خواهد ماند
این جهان آینه و هستی ما نقش و نگار نقش در آینه آخر چه قدر خواهد ماند

اثر منفی دلبستگی به دنیا

روزی حضرت موسی (ع) در محلی عبور می‌کرد، دید مردی گریه می‌کند و در درگاه خدا ناله می‌کند. از آنجا گذشت و هنگام مراجعت نیز گذارش به همانجا افتاد و دید آن مرد همچنان در درگاه خداوند ناله می‌کند و می‌گرید. متوجه خدا شد و عرض کرد:
یا رب عبدک یبکی من مخافتک. پروردگارا بندهٔ تو از خوف تو می‌گرید. (به او توجه فرما) خداوند به موسی (ع) فرمود: ای پسر عمران، اگر او آنقدر بگرید تا مغزش همراه اشکهایش به زمین بریزد و دستش آنقدر به آسمان بلند کند که ساقط شود، او را نمی‌آمرزم؛ و هو یحب الدنیا. چرا که او دنیا را دوست دارد. (به دنیا دلبسته است و دوستی دنیا را بر دوستی آخرت ترجیح می‌دهد)[۹۸]

پند لقمان به فرزندش

در پندها و نصایح لقمان آمده است:
و لا تکن فی هذه الدنیا بمنزله شاه وقعت فی زرع اخضر فادلت حتی سمنت فکان حتفها عند سمنها و لکن اجعل الدنیا بمنزله قنطره علی نهر جزت علیها و ترکتها و لم ترجع الیها آخر الدهر.
در این دنیا همانند گوسفندی مباش که در زراعتی سبز افتاده است و بخورد، تا چاق شود و مرگش در همان فربهی اوست. بلکه دنیا را مانند پلیدان که روی نهری کشیده شده است و از آن بگذری و تا پایان روزگار به سویش بازنگردی.[۹۹]

داستانی از سعدی

یکی از ملوک را مدت عمر سپری شد، قائم مقامی نداشت. وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند. اتفاقا اول کسی که از درآمد گدایی بود، همهٔ عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته[۱۰۰] ارکان دولت و اعیان حضرت، وصیت ملک به جای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزائن بدو کردند و مدتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از طاعت او پیچانیدند و ملوک از هر طرف، به منازعت خواستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن.
فی الجمله سپاه و رعیت به هم برآمدند و برخی طرف بلاد از قبض تصرف او به در رفت. درویش از این حادثه خسته خاطر همی بود تا یکی از دوستان قدیمیش که در حالت درویشی قرین بود، از سفری باز آمد و در چنان مرتبه دیدش، گفت: منت خدای را عز و جل که گلت را از خار برآمد و خار از پای بدر آمد و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری، تا بدین پایه رسیدی.
ان مع العسر یسرا. به راستی که با هر سختی آسانی و آسایشی است.
شکوفه‌گاه شکفته است و گاه خوشیده درخت وقت برهنه است و وقت پوشیده‏
گفت: ای یار عزیز! تعزیتم کن که جای تهنیت نیست. آنگه که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی!
اگر دنیا نباشد دردمندیم اگر باشد به مهرش پای بندیم‏
حجابی زین درون آشوبتر نیست که رنج خاطر است ار هست و گر نیست‏
و به فرمایش امام صادق (ع) که می‌فرماید: من کثر اشتباکه باالدنیا کان اشد لحسرته عند فراقها. علاقهٔ به دنیا به هر اندازه بیشتر باشد فراق آن سخت‌تر است.[۱۰۱]
در پایان این بخش نیز توجه شما را به چند گفتار حضرت امیر (ع) از غررالحکم جلب می‌نماییم.
طلاق الدنیا مهر الجنه. رها کردن دنیا مهر و کابین بهشت است.
طلب الدنیا راس الفتنه. دنیا خواستن ریشهٔ فتنه و گرفتاری است.
طالب الدنیا بالدین معاقب و مذموم. آنکه به وسیلهٔ دین در طلب دنیاست مورد نکوهش است.
طلب الجمع بین الدنیا و الاخره من خداع. میان دنیا و آخرت را جمع کردن خواستن از فریبهای نفس است. (و در آن واحد جمع بین این دو محال است)
طالب الاخره یدرک امله و یاتیه من الدنیا ما قدر له. جویای آخرت به آرزویش می‌رسد و از دنیا آنچه برایش مقدر شده است به آن می‌رسد.
طالب الدنیا تفوته الاخره و یدرکه الموت حتی یاخذه بغته و لا یدرک من الدنیا الا ما قسم له. جویای دنیا، آخرتش را از دست می‌دهد و مرگ ناگهان او را می‌گیرد، در حالی که از دنیا جز آنچه قسمت اوست به او نمی‌رسد.
طالب الادب احزم من طالب الدنیا. دانش جو از جویای دنیا دوراندیش‌تر است[۱۰۲]

دنیا آدمی را سرگرم می‌سازد

اما بعد فان الدنیا مشغله عن غیرها و لم یصب صاحبها منها شیئا الافتحت له حرصا علیها و لهجا بها و لن یستغنی صاحبها بما نال فیها عما لم یبلغه منها و من وراء ذلک فراق ما جمع و نقض ما ابرم و لو اعتبرت بما مضی حفظت ما بقی؛ و السلام.
و از نامهٔ آن حضرت است به معاویه اما بعد همانا دنیا آدمی را سرگرم می‌سازد، تا جز بدان نپردازد؛ و دنیادار به چیزی از دنیا نرسد. جز که آزمندی و شیفتگی وی بدان فزون شود و آنچه از دنیا بهرهٔ او گردیده است، وی را بی‌نیاز نکند از آنچه بدان نرسیده است؛ و از آن پس جدایی است از آنچه فراهم کرده است و درهم ریختن آنچه استوار کرده است. پندت آموخت، مانده را توانی اندوخت؛ و السلام.[۱۰۳]

علاقه و حب ریاست دنیا چه می‌کند

روزی مامون به اطرافیان خود گفت: می‌دانید، تشیع را از که آموختم؟ جواب دادند: نه، گفت: از پدرم هارون الرشید. گفتند: این معنی چگونه است با اینکه هارون نسبت با این خانواده دشمنی زیادی داشت و پیوسته آنها را می‌کشت؟ گفت: همینطور است. کشتار و قتل او به واسطهٔ حفظ سلطنت خود بود.
زیرا سلطنت نازاست (لان الملک عقیم) خویشاوندی را ملاحظه نمی‌کند. سالی با هارون الرشید به مکه رفتم. وقتی به مدینه رسید، دربانان را دستور داد، هر کس از اهل مدینه می‌خواهد پیش من بیاید و از هر طایفه‌ای، است چه مهاجر و چه انصار یا بنی هاشم، باید نسبت خود را معین کند، آنگاه وارد شود. هر که وارد می‌شد تا جد خویش را می‌گفت و نسب خویش را به یکی از مهاجرین یا انصار یا بنی‌هاشم می‌رساند. بهر یک از صد تا پنجاه هزار درهم و بعضی را نیز دویست درهم جایزه می‌داد. مراعات شرافت آباء و اجداد آنها را به اندازهٔ هجرت و سابقهٔ فعالیت آنها در اسلام می‌نمود.
روزی من ایستاده بودم. فضل بن ربیع (وزیر هارون) وارد شد و گفت: مردی جلوی در است.
می‌گوید: من موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسینم. رشید به محض شنیدن این اسامی رو به طرف من و برادرم موتمن و امین و سایر سرلشگران نمود و گفت: خیلی مواظب باشید. با ادب و احترام بایستید. همه ایستاده بودیم. در این هنگام پیرمردی وارد شد که عبادت پیکر او را فرسوده کرده بود و مانند پوست خشکیده و کهنه‌ای شده بود. سجده‌های طولانی بر روی پیشانی و بینی آن مرد آثاری شبیه جراحت به جای گذاشته بود.
چشمش به هارون که افتاد، خواست از الاغ پیاده شود، ولی رشید فریاد کرد که به خدا قسم ممکن نیست. باید روی این فرش پیاده شوی. دربانان مانع پیاده شدن او گردیدند. همگی با دیدهٔ عظمت و بزرگواری، غرق در سیمای آن آقا بودیم. آمد تا بر روی فرش رسید. سرلشگران و دربانان اطرافش را از روی تعظیم گرفته بودند. در آنجا پیاده شد و هارون از تخت به زیر آمد و استقبالش نمود. او را در آغوش گرفت و بوسه بر چشم و صورتش می‌زد. دست آن آقا را گرفت و در بالای مجلس با هم نشستند. شروع به صحبت کردن نمودند. هارون با تمام بدن از روی احترام به جانب او توجه می‌نمود و سخنانش را گوش می‌داد. از حالش جویا شد. آنگاه پرسید: ابوالحسن، چند نفر در تحت تکلف شما هستند؟ فرمود: بیش از پانصد نفر. سئوال کرد: همه فرزندان شما هستند؟ فرمود: نه. بیشترشان غلام و کنیز و خدمتکارانند. اولاد سی و چند نفر دارم. تعداد دخترها و پسرها را نیز معین نمود. پرسید: دختران را چرا به پسرعموهایشان نمی‌دهی؟ فرمود: وضع مالی اجازه نمی‌دهد گفت: باغستانها در چه حال است؟ جواب داد: گاهی حاصل می‌دهد و گاهی نمی‌دهد. پرسید چقدر قرض داری؟ فرمود: در حدود ده هزار دینار.
هارون گفت: پسر عموجان به اندازه‌ای پول در اختیار شما خواهم گذاشت، که پسران و دختران را به ازدواج هم درآورید و باغستانها را نیز آباد کنی. فرمود: پیوند خویشاوندی را در این صورت مراعات کرده‌ای. خداوند نیز پاداش این نیکویی تو را خواهد داد. عباس جد شما نیز عموی پیغمبر، علی بن ابیطالب بود. خویشاوندی نزدیکی داریم. با قدرتی که داری چنین کاری انجامش از مثل تو دور نیست.
فرمود: خداوند، واجب کرده است، بر کسانیکه حکومت بر مردم می‌کنند، فقرا را دستگیری نمایند، قرض تنگدستان را بدهند. پوشاک برای مستمندان تهیه کنند. تو سزاوارتری به این کارها. هارون برای مرتبهٔ دوم گفت: خواهم داد. در این موقع موسی بن جعفر حرکت کرد و هارون نیز به احترام آن آقا از جا بلند شد. به من و موتمن و امین گفت: عبدالله، محمد، ابراهیم، رکاب پسر عمو و بزرگ خانوادهٔ خود را بگیرید و تا در منزل او را مشایعت کنید و بهمراهش بروید. در بین راه موسی بن جعفر، پنهانی به من فرمود: خلافت بعد از پدرت به تو خواهد رسید. مواظب باش با پسر من خوب رفتار کنی. من جسورترین اولاد پدرم بودم. پس از مراجعت، همینکه مجلس خلوت شد، گفتم: این مرد چه کسی بود که اینقدر او را احترام می‌کردی؟
گفت: او امام بر حق و حجت خدا است. گفتم: مگر این مقامات مخصوص شما نیست؟ جواب داد: نه. من پیشوای اجباری هستم. از روی غلبه و زور بر مردم حکومت می‌کنم. به خدا قسم، از من گرفته تا دیگران، هیچکس به مقام پیغمبر سزاوارترین این مرد نیست.
بازمی‌گویم به خدا قسم اگر تو که پسرم هستی، با من در مورد مقام و ریاست نزاع کنی سر از بدنت بر می‌دارم. (فان الملک عقیم) موقعی که هارون می‌خواست از مدینه به مکه رود، کیسه‌ای محتوی دویست دینار، توسط فضل بن ربیع برای موسی بن جعفر (ع) فرستاد. گفت: از ایشان عذر بخواه و بگو، چون در مضیقه واقع شدیم، بیش از این نتوانستیم. در آتیه نزدیکی به وعده وفا خواهیم کرد.
من از جا حرکت کردم و گفتم: یا امیرالمومنین به فرزندان مهاجر و انصار یا بنی هاشم و هم کسانیکه نام و نسب آنها را نمی‌دانی تا پنجاه هزار دینار جایزه می‌دهی ولی موسی بن جعفر را که اینقدر احترام می‌گذاری، دویست دینار مطابق با کمترین جایزه‌ای که به مردم دادی می‌دهی؟
گفت: ساکت شو بی‌مادر. اگر آنچه به او وعده دادم بپردازم معلوم نیست که فردا با صد هزار شمشیر زن از شیعیان و دوستانش در مقابل من قیام کند. تنگدستی او و خانواده‌اش برای ما و برای شما بهتر است از ثروت داشتن آنها[۱۰۴] مخارق نوازنده که از رامشگران و نوازندگان مخصوص خلیفه بود، این جریان را که فهمید و مشاهده کرد، بسیار ناراحت شد و از جای حرکت کرد و گفت: یا امیرالمومنین. من از وقتی که وارد مدینه شدم، بیشتر اهل این شهر از من تقاضای کمک می‌کنند. اگر چیزی به آنها نداده کوچ کنیم، لطف امیرالمومنین و مقام من در نزد شما برای مردم آشکار نمی‌شود.
گفت: این لطف را در حق اهل مدینه نمودید اما خودم مقروضم، باید قرضم را بپردازم. ده هزار دینار دیگر داد. باز گفت: دخترانی نزدیک به ازدواج دارم. مبلغی برای جهیزیه آنها لطف بفرمایید. ده هزار دینار دیگر هم داد. گفت: باید یک مقدار گندم برای زاد و خوراک اهل و عیال و دامادانم لطف بفرمایید.
چند قطعه ملک به او اختصاص داد که درآمد آنها بیش از ده هزار دینار می‌شد. مخارق، از جای حرکت کرد. خدمت موسی بن جعفر رسید. عرض کرد: آنچه این ملعون نسبت به شما انجام داده است، متوجه شدم. با نیرنگ مبلغ سی‌هزار دینار و مقداری زمین که درآمدش بیش از ده هزار دینار است برای شما گرفتم. به خدا قسم، هیچ احتیاجی به این پولها ندارم. فقط برای تقدیم به شما گرفتم. سند املاک را به شما رد می‌کنم. پولها را هم آوردم.
موسی بن جعفر فرمود: خداوند به تو برکت دهد و جزای خیر عنایت فرماید. یک درهم از این پولها را هم نمی‌گیرم و نه زمینها را. لطف تو را پذیرفتم. برو و آسوده باش. در این مورد، دیگر مراجعت نکن و اصراری نداشته باش. مخارق دست حضرت را بوسید و رفت.[۱۰۵]
که را دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم‏
که بر تخت و ملکش نیامد زوال نماند مگر ملک ایزد تعال‏
که را جاودان ماندن امید هست که کس را ندانی که جاوید هست‏
اکنون توجه شما خوانندگان عزیز را به چند مورد از گفتارهای حضرت امیر در غررالحکم جلب می‌کنیم.
الدین یعصم و الدنیا تسلم. دین انسان را از لغزشها باز می‌دارد. دنیا انسان را در چنگال گرفتاریها واگذارنده است و یاری نمی‌کند او را.
الدین یجل. الدنیا تذل. دین انسان را بزرگ می‌دارد. دنیا شخص را خوار می‌کند.
الدنیا امد. دنیا مدتی است، گذرنده و دوام ندارد.
الدنیا تغوی. دنیاپرستی (انسان را) به گمراهی کشد.
الدنیا تضر. دنیا (در هر صورت بر انسان) ضرر می‌رساند.
الدنیا خسران. جهان جای زیان است.
الدنیا بالامل. جهان با امید می‌گذرد.
الدنیا فانیه. جهان نابود شونده است.
الدنیا ظل زائل. دنیا سایه‌ای است زودگذر.
الکمال فی الدنیا مفقود. تمامیت در جهان مفقود است.
الدنیا سوق الخسران. جهان بازار زیان است.
الدنیا مزرعه الشر. دنیا کشتزار زشتی است.
الدنیا ضحکه مستعبر. دنیا برای درگذرندهٔ جهان مورد تمسخر است.
الدنیا دار المحن. دنیا دار محنت و اندوه است.
الدنیا مطلقه الاکیاس. دنیا رها شدهٔ زیرکانست
الدنیا دار الاشقیاء. دنیا سرای بدبختان است.
الدنیا معبره الاخره. دنیا گذرگاه آخرت است.
الفرح بالدنیا حمق. به جهان خورسند گشتن نادانی است.
الاغترار بالعاجله خرق. فریب جهان زودگذرا خوردن کم خردی است.
الدنیا محل الافات. دنیا جایگاه گرفتاریهاست.[۱۰۶]
آدمی چون پخته گردد وقت رفتن می‌رسد غنچه تا خندان شود، هنگام چیدن می‌رسد
تا به خود آیی بساط زندگی برچیده است این سرود از گل به هنگام شکفتن می‌رسد
حرص می‌گردد قویتر هر چه مال افزوده شد مور سازد دست و پا گم چون به خرمن می‌رسد
عزتت در خلق نبود تا نسوزی خویش را این ندا از اشکهای شمع روشن می‌رسد
اوج قدرت زودتر از پا در آرد مرد را خواری گل باشد آن دم کان بدامن می‌رسد
نوش بی‌نیشی ندارد خوان احسان جهان ای بسا شادی که پایانش بشیون می‌رسد
کینه چون جا کرد در دل می‌کند تولید درد خار چون ماند به پا کارش به سوزن می‌رسد
اهل دل کو طائیا تا راز دل بتوان نمود می‌جهد از سنگ آتش چون به آهن می‌رسد
هر یک چندی یکی برآید که منم با نعمت و با سیم و زر آید که منم‏
چون کارک او نظام گرفت ناگه اجل از کمین درآید که منم‏
آنها که کهن شدند و آنها که نوند هر کس به مراد خویش یک تک بروند
این کهنه جهان به کس نماند باقی رفتند و رویم و دیگر آیند، رودند

نادانی بود به دنیا آرمیدن

و قال علیه‌السلام: الرکون الی الدنیا مع ما تعاین منها جهل؛ و التقصیر فی حسن العمل اذا وثقت بالثواب علیه غبن و الطمانینه الی کل احد قبل الاختبار له عجز.
و فرمود: نادانی بود به دنیا آرمیدن و ناپایداری آن را دیدن و کوتاهی در کار نیک با یقین به پاداش آن زیان است و اطمینان به هر کس پیش از آزمودن او، کار مردم ناتوان.[۱۰۷]
دل مبند ای حکیم بر دنیا که ناچیزیست جاه مختصرش‏
شکر آنان خوردند زین غدار که نبینند زهر در شکرش‏
پیش از آن کز نظر بیفکندت ای برادر بیفکن از نظرش‏
هر بهشتی که در جهان خداست دوزخی کرده‌اند بر اثرش‏
تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی[۱۰۸]
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست ز مهر او چه می‌پرسی در و همت چه می‌بندی‏
همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی دریغ آن سایهٔ همت که بر نااهل افکندی[۱۰۹]

پندی از پیامبر

انس بن مالک می‌گوید: رسول خدا (ص) شتری به نام غضباء داشت که در راه رفتن از همهٔ شترها سبقت می‌گرفت؛ و هیچ شتری به آن نمی‌رسید. روزی یک نفر بادیه‌نشین با شتر خود، (به مدینه) آمد، ولی در راه رفتن شتر او بر شتر پیامبر (ص) پیشی می‌گرفت.
این حادثه بر مسلمانان سخت آمد و از اینکه شتر یک بیابان‌نشین بر شتر پیامبر پیشی گرفته است، دلتنگ شدند. پیامبر فرمود: انه حق علی الله ان لا یرفع شیئا الا وضعه. براستی بر خدا سزاوار است که به هر چه مقام ارجمند داد، مقام او را پایین آورد.
به این ترتیب، موعظهٔ آن حضرت، هم مسلمانان را رام کرد و هم این درس را آموخت که نباید افراد را تحقیر کرد و نباید به چیزی مغرور شد، چرا که همیشه موقعیت انسان در رابطهٔ با امور یکسان نیست، بلکه همواره دنیا در حال دگرگونی است.[۱۱۰]

عجوزه دنیا و نوعروس عقبی

پادشاهی پسر جوانی داشت. بسیار با کمال و جمال بود. شاه بسیار او را دوست می‌داشت. شبی، شاه در عالم خواب دید، پسرش مرده است. او از شدت اندوه نزدیک بود، بمیرد. وقتی که از خواب بیدار شد، دریافت که پسرش زنده است و بسیار شاد گردید. به اندازه‌ای که چنین شادی را در تمام عمرش احساس نکرده بود.
با خود گفت: زهی کار شگفت‌انگیز که علت این شادی هیجان‌انگیز، آن اندوه تند و تیز است.
شاه با خود گفت شادی را سبب غم شود حاصل زهی کار عجب‏
ولی این پیشامد، گمان بدی در ذهن شاه ایجاد کرد و با خود گفت: اگر روزی فرارسد که پسرم بمیرد، غم و اندوه مثل خار در چشمم فرورود. پس خوبست از او یادگاری داشته باشم. انسان همچون چراغ ضعیفی است که در میان بادهای سخت، محاصره شده باشد، هر لحظه‌ای احتمال خاموش شدن چراغ می‌باشد.
همچو عارف کو از این ناقص چراغ شمع دل افروخت از بهر فراغ‏
تا که روزی کاین بمیرد ناگهان پیش چشم خود نهد او شمع جان‏
او در صدد بر آمد که دختری از یک خانوادهٔ صالح و زاهد، برای پسرش انتخاب کند و چنین دختری را نیز پیدا کرد. همسر شاه از انتخاب چنین همسری ناراحت شد و به شاه اعتراض کرد و گفت که تو پادشاهی، ولی همسر انتخابی تو از خانوادهٔ فقیری است. آیا صحیح است که ما با او وصلت کنیم؟
شاه گفت: مرد صالح را گدا گفتن، غلط است. آن مرد صالح بر اثر پارسایی و دلبستگی به خدا، به مقام بی‌نیازی رسیده است و نباید این مقام را با فقر یکی گرفت. سرانجام پس از گفتگوهای زیاد، پادشاه بر همسرش پیروز شد و دختری را از نژاد یک انسان صالح به همسری فرزندش برگزید.
اما پس از آنکه ازدواج آن شاهزاده با آن دختر صالح، که هر دو با کمال و با جمال بودند، برقرار شد، یک پیرزن جادوگر عاشق شاهزاده شد و با سحر جادو دل او را به سوی خود جذب کرد و او را از آن دختر صالح متنفر نمود، به گونه‌ای که آن شاهزاده شیفتهٔ آن نود سالهٔ عجوزه شد و با او ازدواج کرد. شاه از این جریان بسیار ناراحت شد و اندوه جانکاهی به او دست داد. به ناچار به سوی خدا دل سپرد و سجده‌ها کرد و شب و روز از خدا خواست تا رفع گرفتاری کند زیرا هر چقدر اندیشید، نتیجه نگرفت.
سجده‌ها می‌کرد که فرمانت رواست غیر حق بر ملک حق فرمان که راست‏
لیک این مسکین همی سوزد چو عود دستگیرش ای رحیم و ای ودود
تا ز یا رب یا رب و افغان شاه ساحری استاد پیش آمد ز راه‏
ساحر زبردستی، جریان گرفتاری شاه را شنید و برای گشودن گرهٔ گرفتاری او نزدش آمد و پس از اطلاع از جادوی آن پیرزن، به چاره‌جویی و خنثی سازی جادوی آن پیرزن، پرداخت.
دست بر بالای دستت ای فتی در فن و در زور تا ذات خدا
منتهای دستها دست خداست بحر، بی‌شک منتهای جویهاست‏
ساحر استاد گفت: من به امید خدا، سحر آن پیرزن را نابود می‌کنم. به شاه گفت: هنگام سحر به گورستان برو. گوری در کنار دیوار است. آن را بشکاف و جادوهای پنهانی را درآور. شاه هنگام سحر به آنجا رفت و آن گور را شکافت. جادوهای پنهانی که صد گره بر تار مویی بسته بود را در آنجا دید. آن گره‌ها را یک به یک باز گرد و به این ترتیب طلسم جادو شکست و آن شاهزاده از اسارت جادو، نجات یافت. یکسال از این ماجرا گذشت.
روزی پادشاه از روی شوخی به شاهزاده گفت: آیا هیچ از آن پیرزن جادوگر، یار کهنه، چیزی به یاد داری؟ آن نکبت را یاد کن و نسبت به این نوعروس وفادار باش. شاهزاده گفت: آری. من در اشتباه بزرگ و سختی گرفتار بودم. اکنون از چاه فریب نجات یافتم و به نعمت این نوعروس رسیدم و کاملا شادمان هستم.
گفت: رو، من یافتم دارالسرور وارهیدم از چهٔ دارالغرور
اینک غافل مباش که افراد با ایمان، دل به عجوزهٔ دنیا نمی‌بندند و رشتهٔ این فریفتگی را پاره می‌کنند و به دارالسرور نائل می‌گردند.
همچنان باشد چو مومن راه یافت سوی نور حق ز ظلمت روی تافت‏
مخلص، این قصه برگفتم تمام تا بدانی مقصد خود والسلام‏
ای برادر عزیز! آن شاهزادهٔ جادو شده که می‌تواند. به راه راست برود، وجود تو می‌باشد. آن پیرزن جادوگر، دنیا می‌باشد که مردم را اسیر رنگ و بوی خود کرده است. آن نوعروس با نشاط رحمت خدا و راه خداست. آن ساحر استاد، راهنمای زبردست و دلسوزی است که تو را از قید و بند دنیای فانی، نجات می‌دهد. جادوی دنیا در درون آدمیان، گره‌ها می‌زند و صدها بند ایجاد می‌کند. برای آزادی و نجات، باید تحت رهنمودهای راهنمای حقیقی، این گره‌ها را گشود.
اگر آن شاهزاده یک سال در بند زنجیرهای جادو بود، تو یک عمر در بند جادوهای دنیا هستی.
پیامبران برای نجات ما آمده‌اند. به سوی آنها رو تا نجات یابی.
همچو ماهی بسته استت او بشست شاهزاده بماند سالی و تو شصت‏
نفخ او این عقده‌ها را سخت کرد پس طلب کن نفخهٔ خلاق فرد
جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر نفخ قهر است، این و آن دم نفخ مهر
هین طلب کن خوش دمی عقده گشا راز دان یفعل الله ما یشاء[۱۱۱]

چند گفتار از مولا امیرالمومنین در کتاب غررالحکم

در پایان این بخش نیز توجه شما را به چند گفتار از مولا امیرالمومنین (ع) در کتاب غررالحکم جلب می‌کنیم:
المواصل للدنیا مقطوع.
پیوندکنندهٔ به دنیا از خدا بریده است.
الدنیا منیه الاشقیاء.
جهان منتهای آرزوی بدبختان است.
الدنیا دار المحنه.
دنیا جایگاه رنج و محنت است.
الدنیا غنیمه الحمقی.
دنیا بهزه و بخشش گولان است.
الدهر موکل بتشتیت الالاف.
روزگار به پراکندگی پیوندها گمارده شده است.
الرغبه فی الدنیا توجب المقت.
دل به دنیا بستن موجب دشمنی است (هم انسان دشمن خدا می‌گردد و هم، مردم دشمن انسان)
الدنیا کیوم مضی، و شهر انقضی.
دنیا همچون روزی است که برود و ماهی است که سرآید.
الوله باالدنیا اعظم فتنه.
دل به دنیا باختن از بالاترین گرفتاریها است.
الاعمال فی الدنیا تجاره الاخره.
کار کردن در دنیا برای خدا بازرگانی آخرتی است.
اسباب الدنیا منقطعه و عواریها مرتجعه.
سرمایه‌های جهان بریدنی و عاریه‌های او برگشت کننده است.
الدنیا حلم و الاغترار بهاندم.
جهان خوابی است شیرین و دل باختن به آن پشیمانی دارد.
الدنیا سم یاکله من لا یعرفه.
جهان زهری است کشنده که آنکه او را نشناسد می‌نوشد.
الحازم من ترک الدنیا الاخره.
دور اندیش کسی است که دنیا را برای آخرت ترک کند.
الدنیا لا تصفو لشارب و لا تفی لصاحب.
سرچشمهٔ جهان برای نوشنده‌اش صاف شدنی و برای دارنده‌اش وفا کردنی، نیست که نیست.[۱۱۲]

دروغ ای دنیا

آب داری عوض ماست به دوغ ای دنیا راست یک مو به تنت نیست دروغ ای دنیا
پیله ور فکر خرش بود که خود را گم کرد تو چه بازار شرابی و شلوغ ای دنیا
قصر بوالقیس چه شد؟ تخت سلیمانت کو؟ همه افسانه شد، آن فرو فروغ ای دنیا
چون مسیحای نبی کشتی و سقراط حکیم نه نبوت بشناسی نه نبوغ ای دنیا
بیوهٔ نوحی و دریدهٔ دنیاداران تازه بکری و دم بخت و بلوغ ای دنیا
بر سر خوان تو آروغ گلو می‌گیرد آ، که گفتی ندهد فرصت روغ ای دنیا
گاو عصاری و در کوری و سرگردانی فلکت هشته بگردن خم یوغ ای دنیا
شهریار این سخن از هاتف غیب است که گفت راست یک مو به تنت نیست دروغ ای دنیا

دنیا خانه رهگذار

ایها الناس انما الدنیا دار مجاز و الاخره دار قرار، فخذوا من ممرکم لمقرکم؛ و لا تهتکوا استارکم عند من یعلم اسرارکم؛ و اخرجوا من الدنیا قلوبکم من قبل ان تخرج منها ابدانکم. ففیها اختبرتم و لغیرها خلقتم. ان المرء اذا هلک قال الناس ما ترک؟ و قالت الملائکه ما قدم؟ لله ءاباءکم فقدموا بعضا یکن لکم قرضا و لا تخلفوا کلا فیکون فرضا علیکم.
مردم! همانا دنیا خانه‌ای است رهگذار، وآخرت سرایی است، پایدار. پس از گذرگاه خود توشه بردارید، برای جایی که در آن پایدارید؛ و مدرید پرده‌های یکدیگر نزد آنکس که می‌داند نهان شما را (از شما بهتر) برون کنید از دنیا دلهایتان را از آن پیش که برون رود، از آن تنهایتان. شما را در دنیا آزموده‌اند و برای جز دنیا آفریده‌اند. آدمی چون بمیرد، مردم گویند: چه نهاد؟ و فرشتگان گویند: چه پیش فرستاد؟ خدا پدرانتان را بیامرزد! اندکی پیش فرستید تا برای شما ذخیرت بودن تواند؛ و همه را مگذارید که وبال آوردن بر گردنتان بماند.[۱۱۳]

دنیاطلبی زمینه سقوط (نردبان)

دنیا همچون نردبانی است که در زیر پای انسانها قرار گرفته است و انسانها بعضی بر روی پلهٔ اول آن قرار دارند و بعضی بر روی پلهٔ دوم آن و بعضی بر روی پله‌های دیگران. آنچه مسلم است این است که عاقبت زین نردبان افتادن است و عاقبت مرگ. این نردبان را بی‌خبر و بدون اطلاع از قبل از زیر پای انسان خواهند کشید. طبیعتا انسانها به تناسب طی کردن و پشت سرنهادن پله‌ها آسیب خواهند دید. آنکه بر روی پلهٔ اول است، یک مقدار آسیب می‌بیند و آنکه بر روی پلهٔ دوم است، مقدار بیشتری و آنکه...
پس این نکته را باور باید نمود که هر گامی که انسان به سوی دنیا بردارد، پله‌ای از پله‌های آن را پشت سر نهاده است.[۱۱۴]
نردبان این جهان ما و منی است عاقبت این نردبان افتادنی است‏
لاجرم آنکس که بالاتر نشست استخوانش سخت‌تر خواهد شکست[۱۱۵]
تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
ولی تو تالب معشوق و جام می‌خواهی طمع مدار که کار دگر توانی کرد
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی چو شمع خنده‌زنان ترک سر توانی کرد
گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ به شاه راه حقیقت گذر توانی کرد[۱۱۶]

مکافات روزگار

امام حسین (ع) پیشوای جانباز اسلام، در سال ۶۱ هجری بر ضد حکومت خودخواه یزید بن معاویه که تعالیم اسلامی و فضائل انسانی را لگدکوب می‌کرد و با استبداد و بلهوسی بر دنیای اسلام، حکمرانی می‌نمود قیام کرد. سرانجام این قیام مردانه این بود که در دشت سوزان کربلا با یک دنیا افتخار، خود و پیروان فداکارش، شربت شهادت نوشیدند.
بعد از شهید شدن امام حسین (ع) تنها رقیبی که یزید بن معاویه در برابر خود می‌دید، عبدالله بن زبیر بود که از ترس اعمال یزید پناه به خانهٔ خدا برده بود و در مسجد الحرام بست نشسته بود.
دیری نپایید که بساط حکومت ظالمانهٔ یزید، با همهٔ ظلم خود برچیده شد. به این معنی که دو سال بعد از واقعهٔ کربلا به دیار عدم شتافت، و پروندهٔ ننگینی از دوران سیاه سلطنت خود بر جای گذاشت.
بعد از یزید، دو ماه فرزند خردسالش، معاویهٔ کوچک به خلافت رسید و پس از او مروان شش ماه حکومت کرد و چون او بمرد و خرقه تهی کرد، پسرش عبدالملک که مردی با تدبیر و سیاستمدار بود، زمام امور را بدست گرفت.
در این هنگام، مختار ثقفی به عنوان خونخواهی امام حسین (ع) و در باطن برای تصاحب حکومت عراق قیام کرد و کلیهٔ شیعیان عراق نیز از وی حمایت کردند. او توانست لشگر عبیدالله بن زیاد، استاندار کوفه را که مردم را برای کشتن امام حسین (ع) به کربلا فرستاد، شکست بدهد.
لشگریان مختار به سرکردگی ابراهیم، پسر دلاور مالک اشتر، سردار معروف امیرمومنان در نواحی موصل، سپاه انبوه ابن‌زیاد را که از شام آمده بودند، درهم شکستند و خود او را کشتند و سرش را برای مختار به کوفه فرستادند. از آن موقع مختار بر سراسر عراق تسلط یافت. بدین گونه کشورهای اسلامی در قبضهٔ قدرت سه تن درآمد. حجاز و یمن را عبدالله بن زبیر قبضه کرده بود. عراق را مختار به چنگ آورد. سوریه و مصر و سایر قلمرو اسلامی هم تحت فرمان عبدالملک مروان قرار داشت.
در سال ۶۷ هجری، عبدالله بن زبیر برادرش مصعب را مامور فتح عراق و جنگ با مختار کرد. میان دو لشگر در خارج کوفه، جنگی سخت درگرفت. سپاه مختار فرار کردند و مختار کشته شد و عراق به تصرف مصعب بن زبیر در آمد. مصعب بعد از شکست مختار و فتح عراق، تجدید قوا کرد و به عزم فتح شام و جنگ با عبدالملک مروان از کوفه خارج شد.
عبدالملک نیز با سپاهی انبوه، از شامات گذشت و در کنار نهر دجیل، نزدیک شهر سامره به لشگر برخورد و اندکی بعد، کارزار سختی واقع شد و به شکست کامل مصعب انجامید. این واقعه، در سال ۷۲ هجری روی داد.
عبدالملک پیروزمندانه وارد کوفه شد و در دارالاماره آنجا جلوس کرد و دستور داد، سر مصعب را که بریده و با خود آورده بود در طشتی نهادند و مقابل زمین گذاردند. عبدالملک با سرور و شادمانی خاصی ناشی از بادهٔ پیروزی به سر بریده رقیب خود مصعب بن زبیر می‌نگریست.
در این موقع عبدالملک بن عمیر که از رجال نامی بود و در مجلس حضور داشت، تکان سختی خورد و رنگ چهره‌اش دگرگون شد. عبدالملک پرسید:ها، چه شد، چرا منقلب شدی؟ گفت: سر امیر به سلامت باد. داستان عجیبی را به یاد آوردم. من از این بالای دارالاماره، خاطرات تلخی دارم.
عبدالملک پرسید: چه خاطراتی؟ گفت: روزی من در همین دارالاماره نشسته بودم. عبیدالله بن زیاد، حکمران کوفه هم در جای شما نشسته بود و زیر همین قبه جلوس کرده بود. دیدم، سر بریدهٔ امام حسین (ع) را آوردند و در نزد او نهادند.
مدتی بعد که مختار کوفه را اشغال کرد و عبیدالله بن زیاد را شکست داد.
آمد در همین جا نشست. من هم بودم. مختار سر بریدهٔ عبیدالله را پیش خود گذارده بود و می‌نگریست.
روزی دیگر با مصعب بن زبیر در همین جایگاه نشسته بودم که دیدم سر بریدهٔ مختار را آوردند، مقابل مصعب نهادند و اینک امروز در همین مکان خدمت امیر هستم و می‌بینم که سر بریدهٔ مصعب در حضور شما قرار دارد! لذا لرزه بر اندامم افتاد و از شومی این مجلس پناه به خدا بردم.
با شنیدن این واقعهٔ شگفت‌انگیز، عبدالملک به هراس افتاد و تکان سختی خورد. سپس دستور داد، دارالاماره که یادگار این همه حوادث و خاطرات تلخ و ناراحت کننده است، ویران کنند. جالب این است که این همه وقایع بزرگ فقط در مدت یازده سال اتفاق افتاده بود![۱۱۷]
اشعار زیر در همین زمینه گفته شده است:
یک سره مردی ز عرب هوشمند گفت به عبدالملک از روی پند
روی همین مسند و این تکیه‌گاه زیر همین قبه و این بارگاه‏
بودم و دیدم بر ابن‌زیاد آه چه دیدم که دو چشمت مباد
تازه سری چون سپر آسمان طلعت خورشید ز رویش عیان‏
بعد ز چندی سر آن خیره سر بد بر مختار به روی سپر
بعد که مصعب سر و سردار شد دستخوش او سر مختار شد
وین سر مصعب به تقاضای کار تا چه کند با تو دگر روزگار

چند گفتار در مورد دنیا از آن حضرت

اینک توجه خوانندگان عزیز را به چند گفتار از امیرالمومنین در غررالحکم جلب می‌کنیم:
العاقل من هجر شهوته و باع دنیاه باخرته.
خردمند کسی است که شهوتش را دور کند و دنیایش را به آخرتش بفروشد.
الحریص فقیر و ان ملک الدنیا بحذافیرها.
آزمند، ندار است اگر چه جهان را همگی مالک باشد.
التوانی فی الدنیا اضاعه و فی الاخره حسره.
کندی در کار جهان، از دست دادن و در آخرت موجب اندوه و حسرت است.
الدنیا منتقله فانیه این بقیت لک لم تبق لها.
جهان کوچ‌کننده و نابودشونده است، اگر آن از برای تو بپاید تو برای آن پاینده نیستی.
الدنیا اصغر و احقر و انزر من ان تطاع فیها الاحقاد.
جهان، کوچکتر، خوارتر و اندکتر از آن است که کینه‌ها در آن پیروی شوند.
الدهر یخلق الابدان و یجدد الامال و یدنی المنیه و یباعد الامنیه
روزگار، بدنها را کهنه می‌گرداند و آرزوها را نو می‌سازد و مرگ را نزدیک می‌گرداند.
امیدواریها را دور می‌گرداند.
المال یکرم صاحبه فی الدنیا و یهینه عندالله سبحانه.
مال، مالدار را در دنیا ارجمند می‌دارد و نزد خدای سبحانش خوار می‌سازد.
المال و البنون زینه الحیوه الدنیا و العمل الصالح حرث الاخره.
مال و فرزندان آرایش زندگانی دنیا هستند؛ و کردار نیکو کشتهٔ آخرت هستند.
الناس ابناء الدنیا و الولد مطبوع علی امه.
مردم، فرزند جهانند. فرزند بر مهر مادرش خو گرفته است.
الدنیا سجن المومن و الموت تحفته و الجنه ماواه.
جهان زندان مومن است و مرگ ارمغانی است برای او و بهشتش جایگاه می‌باشد.
الدنیا جنه الکافر و الموت مشخصه و النار مثواه.
دنیا بهشت کافر و مرگ برگردانندهٔ او و آتش جایگاه او است.
العاقل من زهد فی دنیا دنیه فانیه و رغب فی جنه سنیه خالده عالیه.
خردمند کسی است که جهان ناچیز نابودشونده را کنار زند و در بهشت روشن و جاودان بلند پایه روی آورد.
البخیل یبخل علی نفسه بالیسیر من دنیاه و یسمح لوارثه بکلها.
بخیل بر نفس خویش بخل می‌ورزد به کمی از دنیایش و همهٔ مالش را به وارثش می‌بخشد
المال یرفع صاحبه فی الدنیا و یضعه فی الاخره.
مال، شخص دارا را در دنیا برمی‌کشد و در آخرت
اعمال العباد فی الدنیا نصب اعینهم فی
بندگان خدا در دنیا هر کاری کنند، در آخرت پیش چشمانشان پیدا است.
الدنیا ان انحلت انحلت و اذا حلت ارتحلت.
دنیا هر گاه از کسی پاشیده شود، پاشیده شده است و هرگاه بر او فرود آید، از او کوچ کرده است.
الدنیا دول فاجمل فی طلبها و اصطبر حتی تاتیک دولتک.
جهان هماره به گردش است. دریافت آن را بر خویش آسان گیر و کمی صبر کن تا نوبت دولت تو نیز در رسد.
الدهر یومان، یوم لک و یوم علیک. فاذا کان لک فلا تبطروا اذا کان علیک فاصطبر.
روزگار دو روز است، روزی به سود تو است و روزی به زیان تو. آن روزی که به سود تو است تند متاز و روزی که بر زیان توست، شکیبا باش.
الدنیا عرض حاضر یاکل منه البر و الفاجر و الاخره دار حق یحکم فیها ملک قادر.
جهان کالای آماده‌ایست. نیکوکار و بدکار را از آن می‌خوراند و آخرت سرای درستی است که پادشاهی توانا در آن حکمفرما است.
المومن الدنیا مضماره و العمل همته و الموت تحفته و الجنه سبقته.
مومن جهان میدانش و کار و عمل مورد همتش و مرگ (از جانب خدا) ارمغانش و بهشت گروگان این مسابقه است.
الکافر الدنیا جنته و العاجله همته، و الموت شقاوته و النار غایته.
کافر جهان بهشتش، مال همتش و مرگ سبب بدبختیش و دوزخ پایان کارش می‌باشد.[۱۱۸]

دل بماندن دنیا اندک ببینید

تجهزوا رحمکم الله فقد نودی فیکم بالرحیل؛ و اقلو العرجه علی الدنیا؛ و انقلبوا بصالح ما بحضرتکم، من الزاد فان امامکم عقبه کوود او منازل مخوفه مهوله لابد من الورود علیها و الوقوف عندها؛ و اعلموا ان ملاحظ المنیه نحوکم دانیه؛ و کانکم بمخالبها و قد نشبت فیکم و قد دهمتکم فیها مفظعات الامور و معضلات المحذور فقطعوا علائق الدنیا، و استظهرو ابزاد التقوی؛ و قد مضی شی‌ء من هذا الکلام فیما تقدم، بخلاف هذه الروایه.
آماده شوید، خداتان بیامرزد! که بانگ کوچ را سر دادند و دل به ماندن در دنیا اندک ببندید (که کاروانیان به راه افتادند) و بازگردید و راه سپارید با آنچه از توشهٔ نیکو در دست دارید؛ که پیشاپیش شما، گردنه‌ای است دشوار گذر و منزلهای ترسناک و هراس‌آور. ناچار بدان گردنه‌ها باید برشدن و بدان منزلها در آمدن و ایستادن؛ و بدانید! که چشم‌انداز مرگ به شما نزدیک است.
گویی شما را در چنگ گرفته است و چنگالهای خود را در شما فروبرده است، در حالی که در آن با دشواریها درگیرید و در چنگ مشکلات اسیر. پس پیوندهای خود را با دنیا ببرید! و پرهیزگاری را پشتیبان خود کنید و چون توشه‌ای همراه خویش برید![۱۱۹]
(و برخی از این گفتارها از این پیش گذشت. با روایتی جز این)

محبت دنیا حجاب دل

وقتی دستتان چرب است، اگر بخواهید وضو بگیرید، اول باید آن چربی را از بین ببرید و بعد وضو بگیرید. اگر با دست چرب وضو بگیرید وضویتان باطل است. محبت دنیا همچون چربی است که بر روی دل انسان نشسته است و انس با خدا همچون آب، تا آن چربی محبت برطرف نشود این آب انس به دل انسان سرایت نمی‌کند.[۱۲۰]
خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم‏
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو[۱۲۱]

مراسم دفن اسکندر به روایتی دیگر

وقتی که او از تسخیر ممالک و ساختن سد معروف یاجوج و ماجوج و سیاحت و گردش جهان فراغت یافته بود، مرگ او را در گرفت. او همان اسکندر معروف بود.
جسدش را در تابوتی زرین گذاشتند و به شهر اسکندریه که محل سکونت مادرش بود، حمل نمودند.
قبل از رسیدن جنازه به اسکندریه مادرش دستور داد تا تمامی مردم از جنازهٔ او استقبال کنند. وقتی چشم مادر بر جنازهٔ پسر افتاد گفت: درشگفتم، از کسیکه علم و حکمتش تا به آسمان رسیده است و تمام قاره‌های مسکونی جهان را زیر پوشش حکومت و قدرت خود درآورده است و پادشاهان دنیا را بندهٔ خود ساخته است، چگونه بیدار نمی‌شود؟ و چگونه خاموش شده است که ابدا سخن نمی‌گوید؟ سپس از دانشمندان و فرزانگان حاضر در مراسم تشییع جنازه ده نفر از نخبگان به پا خواستند و به نوبت در تعزیهٔ اسکندر سخنانی گفتند که شامل نصایح وافیه و مواعظ شافیه و حکمت بالغه بود.
نفر اول بپا خواست و گفت: ای کسی که در کار خود رنج بسیار کشیدی و در جمع نمودن مال دنیا در تمام عمر تلاش فراوان نمودی و با این حال اندوخته‌های خود را برای دیگران گذاشتی و وزر و وبال آنها را برگردن گرفتی! دومی بپاخواست و گفت: این همان شاه است که در گذشته طلا را جمع کرد و نگهداری نمود اما حالا طلا (تابوت طلا) او را در برگرفته است و نگهداری می‌کند.
سومی بپا خواست و گفت: اسکندر شب به سحر رسانید در حالیکه در پارچه‌های کفن خود پوشیده است. آنسان که در مدت عمرش در میان آرزوها و غرورها و شادیهای خود پوشیده و پیچیده شده بود!
چهارمی بپاخواست و گفت: سلطنت و ریاست اسکندر زوال و اضمحلال پذیرفت آنسان که سایهٔ ابر و درخشندگی سراب زوال می‌پذیرد و زود باشد که پیکر او نیز در قبر خاک شود و ترکیب خود را از دست بدهد و زوال پذیرد.
پنجمی بپاخواست و گفت: دنیا و روزگار همیشه مردم را از حالی به حال دیگر منتقل می‌نماید. آنگاه موقعی که مردم حال و وضع دلخواه خود را پیدا کردند و به خوشی‌های مطلوب خود رسیدند، آنان را می‌گیرد و به زیر خاک و به سوی هلاکت می‌برد.
از آن سرد آمد این کاخ دلاویز که چون جا گرم کردی گویدت خیز
ششمی برخاست و گفت: اگر اسکندر در حال حیات خود، پندها را قبول نمود، خوشا به حالش زیرا حالا از آنها سود خواهد برد و گرنه، پند و عبرتی برای دیگران خواهد بود. هفتمی بپا خواست و گفت: تعجب آور است حال آن کسی که دیروز اسکندر را در سریر سلطنت دیده است و امروز در قبر می‌بیند و با این حال رغبت دنیای فانی را در سر می‌پروراند و محبت ملک و سلطنت زایل را در دل می‌نشاند.
هشتمی بپا خواست و گفت: قسم به خداوند، مرگ اسکندر به اندازهٔ سلطنت اسکندر در انظار مردم، بزرگ و با اهمیت بود. اما باید دانست که برای اسکندر از جانب پروردگارش سرنوشتی آمده است که نه آن را دفع توان نمود و نه از آن گریزی وجود دارد.
نهمی بپا خواست و گفت: از درگذشتگان از دنیا عبرت بگیرید و مشغول آنانکه در دنیا مانده‌اند نباشید.
دهمی بپا خواست و گفت: بسوی اسکندر و راهی که رفت نگاه کنید و بدانید که عن قریب شما هم از راهی که او پیمود خواهید رفت. بعد از این مراسم، اسکندر را به خاک سپردند و پسرش بر سریر سلطنت وی قرار گرفت.
گمان مبر که چو تو بگذری جهان گذرد هزار شمع بکشتند، انجمن باقی است[۱۲۲]

چند گفتاراز آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

اکنون به چند گفتار کوتاه از حضرت امیر (ع) در غررالحکم توجه کنید.
الرکون الی الدنیا مع ما یعاین من غیرها جهل.
با این همه گردشهای گوناگون دل به جهان بستن و بدان تکیه زدن از نادانی است.
العاقل من غلب هواه و لم یبع ءاخرته بدنیاه.
عاقل کسی است که بر آرزوهایش پیروز باشد و آخرتش را به دنیا نفروشد.
الحازم من لم یشغله غرور دنیاه عن العمل لاخراه.
دوراندیش کسی است که چیزهای فریبندهٔ جهانش از کار برای آخرتش بازش ندارد.
التقوی ظاهره شرف الدنیا و باطنه شرف الاخره.
ظاهر تقوی و پرهیزگاری شرافت دنیا و اندرون آن شرافت آخرت است.
الدنیا ملیئه بالمصائب طارقه بالفجائع و النوائب.
جهان پر از گرفتاریها و دردها و پیشامدها را ناگهان بر سر انسان آورنده است.
احوال الدنیا تتبع الاتفاق و حظوظ الاخره تتبع الاستحقاق.
حالات دنیا پیرو اتفاقات است، و بهره‌های آخرت پیرو لیاقت.
الدنیا شرک النفوس و قراره کل ضر و بوس.
جهان دام مردمان و جایگاه هر زیان و بینوایی است.
الدنیا غرور حائل و سراب زائل و سناد مائل.
جهان فریب دهندهٔ رنگارنگ و سرابی است زائل شونده و تکیه‌گاهی است متمایل به افتادگی.
الناس طالبان، طالب و مطلوب فمن طلب الدنیا طلبه الموت حتی یخرجه عنها و من طلب الاخره طلبته الدنیا حتی یستوفی رزقه منها.
مردم دو خواستارند، خواهنده و خواسته شده آنکه دنیا را خواست مرگش بخواهد تا از جهان بیرون کشد و اما آنکه آخرت را خواهان است، دنیا او را بخواهد تا او روزیش را از آن دنیا بگیرد (به مراد دل برسد)
الدنیا مصائب مفجعه و منایا موجعه و عبر مقطعه.
دنیا گرفتاریهای به فریادآورنده و مرگهای دردناک و بندهای جدا سازنده است.
الزمان یخون صاحبه و لا یستعتب لمن عاتبه.
جهان با جهاندار خیانت کند و عتاب کنندهٔ خود را خوشنود نکند (و گوش به فریاد کس ندهد)
الخوف من الله فی الدنیا یومن الخوف فی الاخره منه.
در دنیا از خدا ترسیدن شخص را از ترس خدای در آخرت ایمن می‌دارد.
المومن من وقی دینه بدنیاه.
مومن کسی است که با دنیایش دینش را نگه دارد.
اوقات الدنیا و ان طالت قصیره و المتعه بها و ان کثرت یسیره.
دوران جهان با همهٔ بلندیش کوتاه است و بهره‌برداری از آن با همهٔ بسیاری اندک است.[۱۲۳]

در وصف دنیا

ما اصف من دار اولها عناء و آخرها فناء فی حلالها حساب و فی حرامها عقاب. من استغنی فیها فتن و من افتقر فیها حزن؛ و من ساعاها فاتته و من قعد عنها و اتته، و من ابصر الیها اعمته.
چه ستایم خانه‌ای را که آغازش رنج بردن است و پایان آن مردن. در حلال آن حساب است و در حرام آن عقاب. آنکه در آن بی‌نیاز است، گرفتار است و آنکه در آن مستمند است اندوهبار. آنکه در پی آن کوشید بدان نرسید و آنکه به دنبال آن نرفت، او رام وی گردید. آنکه بدان نگریست، حقیقت را به وی نمود و آنکه در آن نگریست، دیده‌اش را بر هم دوخت.
اقول: و اذا تامل المتامل قوله علیه‌السلام: من ابصربها بصرته و جد تحته من المعنی العجیب و الغرض البعید ما لا تبلغ غایته و لا یدرک غوره و لا سیما اذا قرن الیه قوله: و من ابصر الیها اعمته فانه یجد الفرق بین ابصربها و ابصر الیها واضحا نیرا و عجیبا باهرا.
می‌گویم: اگر نگرنده در گفتهٔ امام ()من ابصر بها بصرته() نیک بیندیشد در آن از معنی عجیب و اندیشهٔ ژرف نگر آن بیند که به نهایت آن نتوان رسید و ژرفای آن را نتوان دید. بخصوص که با گفتهٔ او مقارن شود که () من ابصر الیها اعمته() که فرق میان ابصر بها و ابصر الیها تا کجاست؟ و پایه و بلاغت این سخن چه آشکار و چه پیداست.[۱۲۴]

دنیا دام شیطان

ماهی به طمع گوشت قلاب می‌آید و در دام می‌افتد و صید می‌شود. شیطان قلاب است و دنیا گوشت قلاب. در دنیا به هر چیزی که گرفتار شوید، در قلاب شیطان افتاده‌اید. با علاقه به هر یک از مظاهر دنیا شیطان بر شما سلطه پیدا می‌کند.[۱۲۵]
بر مهر چرخ و شیوهٔ او اعتماد نیست ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی[۱۲۶]
حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد فراش باد هر ورقش را بریز پی[۱۲۷]
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش[۱۲۸]
به این داستان توجه کنید:
علامهٔ مجلسی در بحارالانوار نقل می‌کند: در برخی از کتابها دیده‌ام که عیسی علیه‌السلام با بعضی از حواریون به مسافرتی رفتند و عبورشان به شهری افتاد. همین که نزدیک آن شهر شدند، گنجی را در نزد یکی جاده دیدند. همراهان عیسی گفتند: ای روح خدا به ما اجازه بده در اینجا توقف کنیم و از این گنج نگهبانی کنیم که ضایع نشود. عیسی (ع) فرمود:
«اقیموا هاهنا و انا ادخل البلد و فیه کنزا طلبه»
شما در اینجا توقف کنید و من داخل این شهر می‌شوم و گنجی را که در شهر هست می‌جویم!
همراهان همانجا ماندند و عیسی داخل شهر شد و مقداری راه رفت تا به خانه‌ای ویران رسید.
پیرزنی را در آنجا دید. به او فرمود: من امشب مهمان تو هستم، آیا شخص دیگری نیز با تو در این خانه هست؟ پیرزن گفت: آری، پسری دارم که پدرش از دنیا رفته است و روزها به صحرا می‌رود و خار می‌کند و به شهر می‌آورد و آنها را می‌فروشد و پول آن را به پیش من می‌آورد و ما با آن پول روزگار خود را می‌گذرانیم.
پیرزن سپس برخاست و اطاقی را برای عیسی (ع) آماده کرد تا پسرش از راه رسید. مادر که او را دید به وی گفت: خدای تعالی، امشب به ما مهمان شایسته و صالحی عطا کرده است که نور زهد و فروغ صلاح و شایستگی از جبینش ساطع و آشکار است. خدمتش را مغتنم شمار و از مصاحبتش بهره‌مند شو.
پسرک به نزد عیسی (ع) آمد و به خدمتکاری و پذیرائیش مشغول شد، تا چون پاسی از شب گذشت. عیسی از حال آن جوان و وضع زندگانیش جویا شد و آثار خرد و زیرکی و نبوغ و استعداد و ترقی و کمال را در وی مشاهده نمود. لکن متوجه گردید که دل آن جوان بسته به چیز بزرگی است که فکر او را سخت مشغول کرده است. به او فرمود: ای جوان، می‌بینم دلت به چیزی مشغول است و تو را رها نمی‌کند. خوب است اندوه دل را با من بازگویی، شاید داروی دردت پیش من باشد.
چون عیسی (ع) به جوان اصرار کرد تا غم دل خود را بازگو کند، جوان اظهار کرد و گفت: آری در دل من اندوهی است که هیچکس جز خدا قادر نیست آن را برطرف کند. عیسی فرمود: درد دل خود را به من بازگوی، شاید خداوند وسیلهٔ برطرف کردن آن را به من الهام کند و یاد دهد.
جوان گفت: روزی بار هیزمی را به شهر می‌آوردم و در سر راه خود عبورم به قصر دختر پادشاه افتاد و چون نگاهم به قصر افتاد چشمم به دختر پادشاه افتاد و عشق او در دلم جای گرفت. روز به روز این عشق افزونتر می‌شود و برای این درد دارویی جز مرگ سراغ ندارم.
عیسی فرمود: اگر مایل وصل او هستی من وسیله‌ای را برای تو فراهم می‌کنم تا با وی ازدواج کنی. جوان پیش مادر خود آمد و سخن مهمان را برای او بازگفت. مادرش به او گفت: پسرجانم. من گمان ندارم این مرد کسی باشد که بیهوده و عده‌ای بدهد و از عهدهٔ انجام آن نتواند برآید. سخنش را بپذیر و هر چه دستور می‌دهد، انجام ده.
همین که صبح شد، عیسی (ع) به جوان فرمود: اکنون برخیز و به قصر پادشاه برو و چون خاصان دربار و وزرای شاه آمدند که به نزد شاه بروند، به آنها بگو: من برای خواستگاری دختر شاه آمده‌ام. درخواست مرا به سمع وی برسانید. آنگاه منتظر باش تا چه گویند. سپس به نزد من آی و آنچه مابین تو و پادشاه می‌گذرد به من اطلاع بده.
جوان به در قصر آمد و چون درخواست خود را به دربانان اظهار کرد، خنده آنها را گرفت و از گفتار او تعجب کردند و درخواست او را از روی استهزاء، به سمع شاه رسانیدند. پادشاه جوان را طلبید و چون سخنان او را استماع کرد از روی شوخی به او گفت: ای جوان، من دخترم را به تو نخواهم داد، مگر آنکه فلان مقدار جواهر قیمتی و گرانبها نزد من بیاوری.
جواهری که پادشاه برای مهریهٔ دخترش ذکر کرده بود در خزینهٔ هیچ پادشاهی از پادشاهان آن زمان پیدا نمی‌شد و پادشاه فقط از روی شوخی آن سخنان را اظهار داشت، ولی جوان برخاست و گفت: هم اکنون می‌روم و پاسخ آن را برای شما می‌آورم.
جوان به نزد عیسی (ع) آمد. ماجرا را بازگفت. عیسی او را برداشت و به خرابه‌ای که در آن مقداری سنگ و کلوخ بود آورد و به درگاه الهی دعا کرد و آن سنگ و کلوخها به صورت جواهری که پادشاه خواسته بود و بلکه بهتر از آنها درآمد. آنگاه به جوان فرمود: هر چه از اینها می‌خواهی به نزد پادشاه ببر. جوان مقداری از آنها را برداشت و به نزد پادشاه آورد و چون حاضران و پادشاه، نزد وی آن جواهرات را دیدند متحیر شدند و گفتند: این مقدار اندک است و ما را کفایت نمی‌کند.
جوان دوباره به نزد عیسی (ع) آمد و سخن پادشاه و نزدیکان او را باز گفت. عیسی (ع) به او فرمود: به همان خرابه برو و هر چه می‌خواهی برگیر و به نزد آنها ببر؛ و چون جوان برای بار دوم مقدار بیشتری از آن جواهر را به نزد شاه برد حیرتشان افزون گردید و پادشاه گفت: کار این جوان داستان غریبی دارد و سری در کار اوست. سپس با جوان خلوت کرد و حقیقت را از وی جویا شد و چون جوان داستان خود را بازگو کرد، پادشاه دانست که میهمان وی حضرت عیسی (ع) است.
پس به او گفت: اکنون برخیز و به نزد مهمانت برو و او را پیش من آور تا دخترم را به ازدواج تو درآورد.
عیسی آمد و دختر پادشاه را به عقد آن جوان درآورد و پادشاه جامه‌های فاخر و سلطنتی برای آن جوان فرستاد و جوان آن لباسها را پوشید و در همان شب مراسم عروسی او با دختر پادشاه انجام شد. چون صبح شد، پادشاه جوان را خواست و با او به گفتگو پرداخت و او را جوانی خردمند و فهمیده و با ذکاوت یافت؛ و چون پادشاه جز آن دختر فرزند دیگری نداشت آن جوان را ولی عهد خود قرار داد و خاصان و بزرگان مملکت را به فرمانبرداری و اطاعت او مامور کرد.
چون شب دوم شد، پادشاه ناگهانی از دنیا رفت و بزرگان مملکت جمع شدند و آن جوان را بر تخت سلطنت نشاندند و سر به فرمانش درآوردند و خزینه‌های مملکت را تسلیم او کردند.
چون روز سوم شد، عیسی به نزد او آمد تا با وی خداحافظی کند. جوان گفت: ای حکیم فرزانه، تو را بر من حقوق بسیاری است که اگر من برای همیشه زنده بمانم باز هم نمی‌توانم سپاس یکی از آنها را به جا بیاورم؛ ولی در شب گذشته چیزی به خاطرم آمد که اگر پاسخ آن را به من ندهی از آنچه برای من فراهم آورده‌ای بهره‌مند نخواهم شد و این همه خوشی برایم لذتی ندارد.
عیسی (ع) فرمود: آن چیست؟ جوان گفت: تویی که چنین قدرتی داری که می‌توانی در فاصلهٔ دو روز من را از آن وضع فلاکت بار به این مقام برسانی، چرا برای خودت کاری نمی‌کنی و من تو را در این جامه و این حال مشاهده می‌کنم؟ عیسی (ع) سخن نگفت تا وقتی جوان اصرار کرد. به او فرمود: براستی، هر کس به خدای تعالی دانا باشد و خانهٔ آخرت و ثواب آن را بداند و نسبت به فنای دنیا و پستی و بی‌قدری آن بصیرت و بینایی داشته باشد، دیگر به این سرای فانی و ناپایدار دل نخواهد بست.
و ما را در قرب خدای تعالی و معرفت و محبت وی لذتهایی روحانی است که این لذتهای ناپایدار و فانی را در برابر آنها به چیزی نشمریم.
و چون مقداری از عیوب دنیا و آفات آن و نعمتهای عالم آخرت و درجات آن برای آن جوان بیان نمود. جوان به او عرض کرد: پس چرا آنچه را بهتر و شایسته‌تر بود برای خود انتخاب کردی و مرا در این بلیه کبری و بزرگ انداختی. عیسی فرمود: من آن را برای تو انتخاب کردم تا عقل و ذکاوت و خرد تو را بیازمایم و ثواب تو را در واگذاردن و ترک این اموری که برای تو مقدور است بیشتر گردانم و تو حجتی برای دیگران گردی.
جوان که این سخن را شنید، دست از سلطنت کشید و همان جامه‌های کهنهٔ خود را پوشید و ملازم خدمت عیسی (ع) گردید و چون عیسی (ع) به نزد آنها بازگشت فرمود:
هذا کنزی الذی کنت اطلبه فی هذاالبلد فوجدته.
این بود گنجی که من آن را در این شهر جستجو می‌کردم و آن را یافتم؛ و الحمدلله.[۱۲۹]

چند گفتار از آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

طبق شمه‌های گذشته به چند گفتار از مولا امیرالمومنین در کتاب غررالحکم توجه کنید:
الدهر ذو حالتین اباده و افاده فما اباده فلا رجعه له و ما افاده فلا بقاء له
روزگار را دو حالت است: یکی نابود کردن و یکی بهره‌مند ساختن، پس آنچه نابود کند، بازنگردد و آنچه بهره رساند، دوام ندارد.
السجود النفسانی فراغ القلب من الفانیات و الاقبال بکنه الهمه علی الباقیات و خلع الکبر و الحمیه و قطع العلائق الدنیویه و التحلی بالخلائق النبویه.
سجده‌های روحی عبارت است از فراغت دل از علائق دنیای فانی و با تمام همت روی آوردن به مثوبات باقیهٔ اخروی و کندن ریشهٔ کبر و حمیت و بریدن رشته‌های پیوند دنیا و خویش را به خوهای پاکیزهٔ پیغمبری آراستن.
ازهد فی الدنیا تنزل علیک الرحمه.
در جهان زاهد باش، رحمت خدا بر تو می‌بارد.
ارکب الحق و ان خالف هواک و لا تبع ءاخرتک بدنیاک.
حق را مراقب باش اگر چه مخالف آرزویت باشد و آخرتت را به دنیا مفروش.
اعزف عن دنیاک تسعد بمنقلبک و تصلح مثواک.
از دنیایت روی برتاب تا اینکه با خوشبختی به مرکز بازگشتت روی و جایگاهت را اصلاح کنی.
ازهد فی الدنیا یبصرک الله عیوبها و لا تغفل فلست بمغفول عنک.
از دنیا کنار کش تا خداوند زشتیهای دنیا را به تو نشان دهد و از خدا غافل مباش که از تو غافل نیستند.
ازهد فی الدنیا و اعزف عنها و ایاک ان ینزل بک الموت و انت آبق من ربک فی طلبها فتشقی.
در دنیا بی‌رغبت باش و از جهان دل برکن و زنهار بترس از اینکه مرگ تو برآید و تو از پروردگار خود گریزان و جویای جهان باشی که در این صورت بدبخت مردی تو باشی.
افق ایها السامع من سکرتک و استیقظ من غفلتک و احتصر من عجلتک.
ای شنونده، از این سرمستی بهوش آی و از این خواب غفلت بیدار شو و از این تند رویت بایست.
ازهد فی الدنیا و اعزف عنها و ایاک ان ینزل بک الموت و قلبک متعلق بشی‌ء منها فتهلک.
به دنیا بی‌اعتنا باش و روی گردان از آن و زنهار بترس که مرگ تو برآید و تو دلبسته به چیزی از آن دنیا باشی که در این صورت از تباهانی.
ارفضوا هذه الذمیمه فقدر فضت من کان اشغف بها منکم.
ترک کنید این دنیای نکوهیده را پس بدرستی که رها کرد دنیا کسانی که را بیش از شما دوستدارش بودند.
اخرجوا الدنیا من قلوبکم قبل ان تخرج منها اجسادکم ففیها اختبرتم و لغیرها خلقتم. حب دنیا را از دلهایتان خارج کنید، پیش از آنکه بدنهایتان از دنیا بیرون روند زیرا شما در این جهان آزمایش می‌شوید و برای آن جهان آفریده شده‌اید.
اقبلوا علی من اقبلت علیه الدنیا فانه اجدر بالغنی.
روی آورید بر کسیکه دنیا به او روی آورده است برای این که این کار برای توانگری سزاوارتر است.
اقنعوا بالقلیل من دنیاکم لسلامه دینکم فان المومن البلغه الیسیره من الدنیا تقنعه.
به کمی از دنیایتان بسازید، برای سلامت دینتان. زیرا که اندک چیزی از دنیا که به مومن رسد قانع می‌گرداند او را.
اهربوا من الدنیا و اصرفوا قلوبکم عنها فانها سجن المومن حظه منها قلیل و عقله بها علیل و ناظره فیها کلیل.
از جهان بگریزید و روی دلهایتان را از آن بگردانید که جهان برای مرد مومن زندان است. بهره‌اش از آن کم، خردش از آن بیمار و دیده‌اش در آن خوب نابینا شد.[۱۳۰]

اندیشه دنیا را از سر بنه

اما بعد فانما مثل الدنیا مثل الحیه لین مسها قاتل سمها فاعرض عما یعجبک فیها لقله ما یصحبک منها، وضع عنک همومها لما ایقنت من فراقها و کن آنس ما تکون بها احذر ما تکون بها احذر ما تکون منها. فان صاحبها کلما اطمان فیها الی سرور اشخصته عنه الی محذور او الی ایناس ازالته عنه الی ایحاش! و السلام.
اما بعد، دنیا همچون مار است، نوازش آن نرم و هموار و زهر آن جانشکار. پس از آنچه تو را در دنیا شادمان می‌دارد روی برگردان. چه، اندک زمانی با تو می‌ماند؛ و اندیشهٔ دنیا را از سر بنه. چه یقین داری که از تو روی برگرداند و آنگاه که بدان خو گرفته‌ای بیشتر از آن بترس که دنیا دار چون در دنیا به خوشی اطمینان کرد، او را به تلخکامی درآورد، یا اگر به انس گرفتن آرمید او را دچار وحشت کرد، و السلام.[۱۳۱]
زمانه هیچ نبخشید که بازنستاند مجو ز سفله مروت که شینهٔ لا شی‏
بس گل شکفته می‌شود این باغ راولی کس بی‌جفای خار نچیدست ازو گلی‏
حافظ مدار امید فرج از مدار چرخ دارد هزار عیب و ندارد تفضلی[۱۳۲]
شایسته است، بمناسبت نامهٔ حضرت امیر به سلمان که در صفحهٔ قبل ذکر شد، دو داستان از وی نقل شود:

قناعت

ابووائل گفت: در خدمت اباذر به خانهٔ سلمان رفتیم. هنگام غذا سلمان گفت: اگر رسول خدا (ص) از تکلف به رنج و زحمت انداختن برای مهمان نهی نکرده بود برای شما چیزی تهیه می‌کردم.
پس از آن مقداری نان و نمک آورد. ابوذر گفت: اگر با این نمک نعنا همراه می‌شد، خیلی بهتر بود. سلمان آفتابهٔ خود را گرو گذاشت و مقداری نعنا تهیه نمود. پس از آنکه خوردیم ابوذر گفت: (الحمدلله الذی قنعنا) سپاس مر خدائی را است که ما را قانع ساخت. سلمان گفت: اگر قانع بودید، آفتابهٔ من گرو نمی‌رفت.[۱۳۳]

قیامت

پیغمبر اکرم (ص) روزی به سلمان و اباذر، هر کدام درهمی داد. سلمان درهم خود را انفاق کرد و به بینوایی بخشید، ولی اباذر صرف در مخارج خانوادهٔ خود کرد. روز بعد، حضرت دستور داد آتشی افروختند و سنگی را بر روی آن گذاردند. همینکه سنگ گرم شد و حرارت شعله‌های آتش در دل آن اثر کرد، سلمان و اباذر را پیش خواند و فرمود: هر کدام باید بالای این سنگ بروید و حساب درهم دیروز را بدهید.
سلمان بدون درنگ و ترس پای خود را بر سنگ گذاشت و گفت: انفقت فی سبیل الله. در راه خدا دادم. وقتی که نوبت به اباذر رسید، ترس او را فراگرفت.
از اینکه پای برهنه بر روی سنگ بگذارد و تفصیل مصرف یک درهم را بدهد. از این رو در تحیر بود. پیغمبر فرمود: از تو گذشتم، زیرا تاب گرمای این سنگ را نداری و حسابت به طول می‌انجامد، ولی بدان صحرای محشر از این سنگ گرمتر است و تابش آفتاب قیامت از شعله‌های فروزان آتش سوزانتر. سعی کن با حساب پاک و دامنی نیالوده به معصیت وارد محشر شوی.[۱۳۴]
دلا تا کی در این کاخ مجازی کنی مانند مرغان خاکبازی‏
تویی آن دست پرور مرغ گستاخ که بودت آشیان بیرون از این کاخ‏
چرا از آشیان بیگانه گشتی چو دو نان مرغ این ویرانه گشتی‏
بیافشان بال و پر آمیزش خاک بپر تا کنگرهٔ ایوان افلاک‏
ببین درقص ارزق طیلسانان ردای نور بر عالم فشانان‏
خلیل آسا در ملک یقین زن نوای لا احب الا فلین زن‏

چند گفتار از آن حضرت در مورد دنیا

به چند گفتار از حضرت در پایان این بخش نیز توجه کنید:
احذر الدنیا فانها شبکه الشیطان و مفسده الایمان.
از دنیا بترس که آن دام شیطان و فساد ایمان است.
ایاک وحب الدنیا فانها اصل کل خطیئه و معدن بلیه.
بر تو باد به دوری از حب و دلبستگی به دنیا، که ریشهٔ هر گناه و مرکز همهٔ بلاهاست.
ایاک ان تغتر بما تری من اخلاد اهل الدنیا الیها و تکالبهم علیها فقد نباک الله عنها و تکشفت لک عن عیوبها و مساویها.
بر تو باد بدوری از اینکه فریب خوری از آنچه که می‌بینی از تمایل اهل دنیا به دنیا و چنگ درافکندن آنان بر یکدیگر، زیرا که خداوند تو را از حقیقت دنیا خبر داده است و خود برهنه شده است برای تو از عیبها و بدیهای خود.
ایاکم و غلبه الدنیا علی انفسکم فان عاجلها نغصه و اجلها غصه.
بر شما باد بدوری از اینکه دنیا بر شما غالب گردد. زیرا عیش کنونی جهان ناخوش و ناتمام و آینده‌اش با اندوه است.
الا و ان الدنیا دار لا یسلم منها الا بالزهد فیها و لا ینجی منها بشی‌ء.
آگاه باش که دنیا خانه‌ایست که به سلامت نماند کسی از آن مگر به زهد و بی‌رغبتی در آن و رهایی داده نشود از آن به چیزی که بوده باشد در آن.
الا و ان الدنیا قد تصرمت و آذنت بانقضاء و تنکر معروفها و صار جدیدها رثا و سمینها غثا.
الا و ما یصنع بالدنیا من خلق للاخره و ما یصنع بالمال من عما قلیل یسلبه و یبقی علیه حسابه و تبعته
آگاه باش آنکه برای آخرت آفریده شده است، با دنیایش چکار و چکار دارد با مال آنکس که به اندک وقتی آن مال از وی گرفته می‌شود و رنج حساب پس دادنش بر وی باقی می‌ماند.
الا و انه قد ادبر من الدنیا ما کان مقبلا و اقبل منها ما کان مدبرا و ازمع الترحال عبادالله الاخیار و باعوا قلیلا من الدنیا لایبقی بکثیر من الاخره لایفتی.
بدانید که هر چه از جهان روی آورنده بود پشت کرد و هر چه پشت کننده بود روی آورد و بندگان خوب خدا آهنگ کوچیدن نمودند و این دنیای اندک و ناپایدار را با آخرت پایدار سودا نمودند.[۱۳۵]

ای گرفتاران خواهش نفس

و قال علیه‌السلام: ۱. یا اسری الرغبه اقصروا فان المعرج علی الدنیا لا یروعه منها الا صریف انیاب الحدثان. ۲. ایها الناس تولوا من انفسکم تادیبها و اعدلوا بها عن ضراوه عاداتها.
امام علیه‌السلام (در دوری خواهش نفس) فرموده است: ۱. ای گرفتاران خواهش نفس بازایستید که دلبند به دنیا را نمی‌ترساند مگر صدای دندانهای مصیبتها و اندوه‌ها (شنیدن اندوه‌های سخت که از روی خشم و تندی باشد، چنانکه شخص هنگام خشم بر دیگری دندان به هم می‌ساید) ۲. ای مردم، خودتان به ادب کردن و اصلاح نفسهایتان بپردازید (پسندیده‌ها را شعار خویش نمایید) و آنها را از جرات و دلیری بر عادتها و خوها (خوهای ناپسند) بازگردانید (تا از کیفر رستاخیز برهید)[۱۳۶]
پیش از آنکه نتایج اعمال زشت، ما را به روز سیاه بنشاند. پیش از آنکه وقاحتها و بیشرمیهای ما از لابلای سطوح زندگی ما بازشوند و در برابر دیدگان ما مجسم گردند، در پاکسازی نفس در حیات بکوشیم و مانند کودک عاصی که از دامان مادر مهربان فرار کرده است، بار دیگر به دامان عطوفت و مهر الهی برگردیم.
پیش از آنکه وجود ما از نیروها و استعدادها خالی شود و سرمایهٔ زندگی را سکه به سکه به بازار هوس و هوی آوریم و مستهلک بسازیم. آری.
پس به هر میلی که دل خواهی سپرد از تو چیزی در نهان خواهند برد
پیش از آنکه محتوای دو رباعی گذشته، سرگذشت ما را توصیف کند.
افسوس که ایام جوانی بگذشت سرمایهٔ عمر جاودانی بگذشت‏
تشنه به کنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت‏
یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم‏
پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک برآمدیم و بر باد شدیم‏
عمل کنیم، بلی عمل کنیم، راه بیفتیم، بکوشیم، زیرا روز تجسم از دست دادن سرمایهٔ روح روزی بس وحشتناک است. روزی است که دست بر سر و زانو زدن هیچ نتیجه‌ای نخواهد بخشید.
تا رسد دستت به خود شو کارگر چون فتی از کار خواهی زد به سر
این بیت را استاد حکیم و عارف ربانی مرحوم، آقا شیخ مرتضی طالقانی که در حدود دو سال به محضر درسش در آستانهٔ اقدس امیرالمومنین موفق بودم. یک روز پیش از چشم بستن از این دنیا و پرواز بسوی ابدیت خواند.
وقتی این بیت را به عنوان توصیهٔ نهایی برای من خواند، از اعماق دلش چنان لا اله الا الله گفت که هنوز وقتی به یادش می‌افتم می‌لرزم.

چند گفتار از آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

الا و انکم فی ایام امل من ورائه اجل. فمن عمل فی ایام امله قبل حضور اجله فقد نفعه عمله و لم یضرره اجله و من قصر فی ایام امله قبل حضور اجله فقد خسر عمله و ضره اجله.
هشیار باشید، شما در این زندگانی روزگار آرزو می‌گذرانید که اجل را به دنبال دارد. کسی که در روزگار آرزو و پیش از آنکه اجلش فرارسد عمل نماید، عمل برای او سودمند خواهد بود و مرگی که به سراغش آمده است، ضرری بر او وارد نخواهد کرد.
و آنکس که در روزگار آرزویش پیش از آنکه اجلش فرارسد، تقصیر نماید، عملش خسارت بار و مرگی که به سراغش می‌آید، به ضررش تمام خواهد گشت.[۱۳۷]
الا و قد امرتم بالظعن و دللتم علی الزاد فتزودوا من الدنیا ما تحرزون به انفسکم غدا.
بدانید که شما به کوچیدن از جهان فرمان داده شده‌اید و راه توشه‌برداری را نشانتان داده‌اند.
بنابراین از جهان به اندازه‌ای که نفوس خود را در فردا بتوانید نگهدارید، توشه بردارید.
این العمالقه و ابناء العمالقه.
کجایند عمالقه و فرزندان عمالقه (که در زمین بسیار فساد کردند. مکه و شامات را به تصرف درآوردند و با حضرت یوشع بن نون، وصی حضرت موسی جنگیدند تا اینکه به نفرین حضرت یوشع برافتادند)
این الجبابره و ابناء الجبابره.
کجایند سرکشان و متکبران و فرزندان آنان (که تندباد حوادث بساطشان را برچید و خاکشان را به آب دریا ریخت)
این اهل مدائن الرس الذین قتلوا النبیین و اطفئوا نور المرسلین.
کجا شدند مردم شهرستانهای رس که پیغمبران را کشتند و نور فرستادگان خدا را خاموش کردند (آنان از بقیه قوم ثمود بودند)
این الذین عسکروا العساکر و مدنوا المدائن.
کجایند کسانی که سپاه از سپاه مهیا می‌کردند و شهرهای بسیاری بنا نهادند.
این الذین قالوا من اشد منا قوه و اکثر جمعا.
کجایند کسانی که می‌گفتند: که از ما نیرومندتر باشد و گروهش بیشتر باشد.
این الذین کانوا احسن آثارا و اعدل افعالا و اکنف ملکا.
کجایند آنان که آثارشان در جهان زیباتر و کردارشان درست‌تر و کشورشان نگه داشته شده‌تر بود.
این الذین شیدوا الممالک و مهدوا الممالک و اغاثوا الملهوف و قروا الضیوف.
کجایند کسانی که کشورهایی بنیان نهادند و راه‌هایی گستردند و ناتوان و درمانده را به فریاد رسیدند و مهمان داریها کردند.
این من سعی و اجتهدوا عدوا حتشد.
کجاست کسی که در جهان کوشش و جدیت کرد و فراهم کرد و آماده ساخت.
این من بنی و شید و فرش و مهد و جمع و عدده.
کجاست کسی که بنا کرد و استوارش ساخت و آن را فرش گسترد و آماده کرد و مال گردآورد برای آیندهٔ خود.

در سرزنش دنیا

و قال علیه‌السلام: الناس ابناء الدنیا و لا یلام الرجل علی حب امه.
امام علیه‌السلام در سرزنش دنیا فرموده است: مردم پسران دنیا هستند و مرد را به دوست داشتن مادرش سرزنش نمی‌کنند. (این قبیل آن است که گویند چون کردار بد و کارهای زشت طبیعی و جبلی فلانی گشته است، او را نباید سرزنش نمود)[۱۳۸]
آتش پنهان و ذوقش آشکار دود او ظاهر شود پایان کار[۱۳۹]
بگذر ز کبر و ناز که دیدست روزگار چنین قبای قیصر و طرف کلاه کی‏
هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان بیدار شو که خواب عدم در پی است هی‏

= ورق گردانی روزگار

روزی مردی با همسرش در کنار سفره نشسته بودند و غذایشان جوجهٔ بریان شدهٔ لذیذ بود و آمادهٔ خوردن بودند که فقیری به در خانهٔ آنها آمد و تقاضای کمک کرد.
مرد برخاست و با تندی آن فقیر را از در خانه رد کرد. مدتی از این ماجرا گذشت. مرد مذکور کار و کاسبیش کساد شد و فقیر و تهیدست گردید به گونه‌ای که همسرش با او نساخت و او را طلاق داد و خود به فقر و هلاکت افتاد.
همسرش با مردی ازدواج کرد و پس از مدتی با شوهرش کنار سفره برای غذا خوردن نشسته بود و اتفاقا غذای آن روز آنها جوجهٔ بریان کرده بود. همینکه خواستند غذا را بخورند، فقیری به در خانه آمد و تقاضای کمک کرد.
مرد به همسرش گفت: این جوجه را بردار و ببر به این مرد فقیر بده. زن جوجهٔ بریان شده را برداشت و به در خانه آمد تا به آن فقیر بدهد. وقتی آن فقیر را نگاه کرد، دریافت که همان شوهر قبلش می‌باشد. جوجه را به او داد و در حالی که گریه می‌کرد، به خانه بازگشت.
شوهر دومش علت گریه را پرسید. آهی کشید و گفت: فقیری که در خانه آمده بود، شوهر اولم بود. به یادم آمد که در کنار سفره نشسته بودیم و مرغ پخته در جلویمان بود و فقیری آمد و تقاضای کمک کرد و شوهرم با تندی او را از در خانه راند، ولی امروز خودش به فقر و هلاکت افتاده است و به در خانه‌های مردم برای کمک خواهی می‌رود. گریه‌ام از مکافات عمل است که این چنین به سوی انسان می‌آید.
شوهر دوم وقتی که این جریان را شنید، سوگند یاد کرد و گفت: آن فقیری که به در خانهٔ تو آمد و شوهرت او را رد کرد، من بودم.[۱۴۰]
این الذین ملکوا من الدنیا اقاصیها.
کجایند کسانی که بر کران تا کران جهان فرمان روا بودند.
این الذین بلغوا من الدنیا اقاصی الهمم.
کجایند آنها که از جهان به منتها درجهٔ همتشان (برای عیش و بهره‌برداری از آن دنیا رسیدند) تمام اینها پس از آن همه لشکر کشیها و کشورگشایی و کیف و عیش و لذت گریبانشان به چنگال قهر اجل افتاده و از آن قصور عالی پر نفش و نگار به قبور تاریک پر مور و مار افتادند و به جای بالشهای زربفت سر به خشت لحد برنهادند و آن کله‌های پر از کبر جایگاه کرمها و حشرات الارض گردید.
این الموقنون الذین خلعوا سرابیل الهوی و قطعوا عنهم علائق الدنیا.
مردان با ایمان که پیراهنهای شهوت و هوس را به دور افکندند و رشته‌های پیوندهای جهان را از آنان بریدند، به کجا رفتند؟[۱۴۱]
تا نبینی چهرهٔ تاریک دنیادار را کی شود هرگز تو را روشن که دنیا آتش است؟

تلخی دنیا شیرینی آخرت است

و قال علیه‌السلام: مراره الدنیا حلاوه الاخره و حلاوه الدنیا مراره الاخره.
امام علیه‌السلام (دربارهٔ رنج و خوشی دنیا) فرموده است: تلخی دنیا شیرینی (نیکبختی) آخرت است و شیرینی (دلبستگی به لذت) دنیا تلخی (عذاب و کیفر) آخرت است (زیرا رنج به خود هموار کردن برای آخرت مستلزم کار کردن برای آن است که به لذت و خوشی و ثواب و پاداش آن سرا می‌رسد؛ و اما دلبستگی به دنیا مستلزم غفلت از آخرت و ترک عمل و کار برای آن است که به تلخی و عذاب و کیفر به پایان می‌رسد.[۱۴۲]
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
جمیله‌ایست عروس جهان ولی هشدار که این مخدره در عقد کس نمی‌آید

وزنه برداران

جوانان مسلمان سرگرم زورآزمایی و مسابقهٔ وزنه‌برداری بودند. سنگ بزرگی آنجا بود که مقیاس قوت و مردانگی جوانان به شمار می‌رفت و هر کس آن را به مقدار توانایی خود حرکت می‌داد. در این هنگام رسول اکرم رسید. پرسید: چه می‌کنید؟
گفتند: داریم زورآزمایی می‌کنیم. می‌خواهیم ببینیم کدامیک از ما قویتر و زورمندتر است. پیغمبر فرمودند: میل دارید که من بگویم چه کسی از همه قویتر است؟ گفتند: البته، چه بهتر از این که رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد.
همه منتظر و نگران بودند که رسول اکرم کدامیک را به عنوان قهرمان معرفی خواهد کرد؟ عده‌ای بودند که هر یک پیش خود فکر می‌کردند. الان. رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفی خواهد کرد.
رسول اکرم فرمود: از همه قویتر و نیرومندتر آن کس است که اگر از یک چیز خوشش آمد و مجذوب آن شد، علاقهٔ به آن چیز او را از مدار حق و انسانیت خارج نسازد و به زشتی آلوده نکند.
اگر در موردی عصبانی شد و موجی از خشم در روحش پیدا شد. تسلط بر خویشتن را حفظ کند و کلمه‌ای دروغ یا دشنام بر زبان نیاورد و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها و رادعها از جلویش برداشته شد، زیاده از میزانی که استحقاق دارد دست درازی نکند.[۱۴۳]

اسکندر و دیوژن

همینکه اسکندر به عنوان فرمانده و پیشوای یونان در لشگرکشی به ایران انتخاب شد، از همهٔ طبقات برای تبریک به نزد او آمدند، اما دیوژن، حکیم معروف یونانی که در کورینت به سر می‌برد کمترین توجهی به او نکرد. اسکندر شخصا به دیدار او رفت. دیوژن از حکمای کلبی یونان بود. (شعار این دسته قناعت و استغناء و آزادمنشی و قطع طمع بود (در برابر آفتاب دراز کشیده بود. چون حس کرد جمع فراوانی به طرف او می‌آیند، کمی برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش می‌آمد خیره کرد، اما هیچ فرقی بین اسکندر و یک مرد عادی که به سراغ او می‌آمد نگذاشت و شعار بی‌اعتنایی و استغناء را حفظ کرد. اسکندر به او سلام کرد و سپس گفت: اگر از من تقاضایی داری، بگو.
دیوژن گفت: یک تقاضا بیشتر ندارم، من از آفتاب استفاده می‌کردم، تو اکنون جلوی آفتاب را گرفته‌ای. کمی آن طرفتر بایست.
این سخن در نظر همراهان اسکندر، خیلی حقیر و ابلهانه آمد. با خود گفتند: عجب مرد ابلهی است که از چنین فرصتی استفاده نمی‌کند. اما اسکندر که خود را در برابر دیوژن حقیر دید، سخت در اندیشه فرورفت. پس از آنکه به راه افتاد، به همراهان که فیلسوف را ریشخند می‌کردند گفت: به راستی اگر اسکندر نبودم، دلم می‌خواست دیوژن باشم.[۱۴۴]

چند گفتار از مولا امیرالمومنین در مورد دنیا

به چند گفتار از مولا امیرالمومنین در کتاب غررالحکم توجه کنید:
اعظم الخطا یا حب الدنیا.
بزرگترین گناهان دوستی دنیاست.
احسن ملابس الدنیا رفضها.
بهترین جامه‌های جهان در هم دریدن جامهٔ جهان است.
اربح الناس من اشتری بالدنیا الاخره.
سودمندترین مردم کسی است که بخرد به دنیا آخرت را.
اخسر الناس من رضی الدنیا عوضا عن الاخره.
زیانکارترین مردم کسی است که راضی شود، آخرت را بدهد و دنیا را بگیرد.
اعظم المصائب و الشقاء الوله بالدنیا.
بزرگترین مصیبات و بدبختیها دل به دنیا باختن است.[۱۴۵]

دنیا برای خود آفریده نشده است

و قال علیه‌السلام: الدنیا خلقت لغیرها و لم تخلق لنفسها.
امام علیه‌السلام (دربارهٔ دنیا فرموده است: دنیا برای دیگری آفریده شده است و برای خود آفریده نشده است) دنیا راهی است به آخرت که باید آدمی در آن بندگی کند تا پاداش یابد، نه آنکه همیشگی باشد که فقط در آن خوش بگذراند.[۱۴۶]
نقد عمرت ببرد غصهٔ دنیا به گزاف گر شب و روز در این قصهٔ مشکل باشی‏
مسیحای مجرد را برازد که با خورشید سازد هم وثاقی‏
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی‏
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی‏
خواب و خورت ز مرتبهٔ خویش دور کرد آنگه رسی به خویش که بی‌خواب و خور شوی

دین به دنیا فروش

سمره بن جندب از پول پرستان پست زمان معاویه بود. معاویه صدهزار درهم به او داد تا در میان مردم حدیثی پیش خود ببافد، و به دروغ آیه‌ای که در شان علی (ع) است بگوید در شان ابن‌ملجم قاتل علی (ع) است.
او در میان جمعیت آمد و گفت: این آیه (۲۰۴ سورهٔ بقره) در مورد علی (ع) نازل شده است و آن آیه این است:
و من الناس من یعجبک قوله فی الحیوه الدنیا و یشهد الله علی ما فی قلبه و هو الدالخصام.
و بعضی مردم از کسانی هستند که گفتار آنها در زندگی دنیا مایهٔ اعجاب تو می‌شود و خداوند بر آنچه در دل (پنهان می‌دارند) گواه است، در حالی که آنان سخت‌ترین دشمنانند.
اما (آیهٔ ۲۰۷ بقره) و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاه الله...
و بعضی از مردم جان خود را برای خوشنودی خدا می‌فروشند... در شان ابن‌ملجم نازل شده است.
معاویه، باز صدهزار درهم برای او فرستاد، او به خاطر کمی آن نپذیرفت، تا چهارصد هزار درهم برای او فرستاد تا آنگاه قبول کرد.[۱۴۷]

خواب وحشتناک

خوابی که دیده بود او را سخت به وحشت انداخته بود. هر لحظه تعبیرهای وحشتناکی به نظرش می‌رسید. هراسان آمد به حضور امام صادق و گفت: خوابی دیده‌ام. دیدم مثل اینکه یک شبح چوبین یا یک آدم چوبین بر یک اسب چوبین سوار است و شمشیری در دست دارد و آن شمشیر را در فضا حرکت می‌دهد. من از مشاهده آن بسیار وحشت کرده‌ام و اکنون می‌خواهم شما تعبیر این خواب مرا بگویید.
امام گفت: حتما یک شخص معینی است که مالی دارد و تو در این فکری که به هر وسیله‌ای شده است مال او را از چنگش بربایی. از خدایی که تو را آفریده است و تو را می‌می‌راند، بترس و از تصمیم خویش منصرف شو.
گفت: حقا که عالم حقیقی تو هستی و علم را از معدن آن بدست آورده‌ای. اعتراف می‌کنم که همچو فکری در سر من بود. یکی از همسایگانم مزرعه‌ای دارد و چون احتیاج به پول پیدا کرده است، می‌خواهد بفروشد. فعلا غیر از من مشتری دیگری ندارد. من این روزها همه‌اش در این فکرم که از احتیاج او استفاده کنم و با پول اندکی آن مزرعه را از چنگش بیرون آورم.[۱۴۸]

گفتاری از آن حضرت در مورد دنیا

اشقی الناس من باع دینه بدنیا غیره.
بدبخت‌ترین اشخاص کسی است که دینش را به دنیای دیگری بفروشد.
احق الناس بالزهاده من عرف نقص الدنیا.
سزاوارترین مردم به زهد کسی است که نقص جهان را شناسد. (و دامان به زیور و زرش نیالاید)
اغنی الناس فی الاخره افقرهم فی الدنیا.
ندارترین مردم در دنیادارترین مردم در آخرت است.
اوفر الناس حظا من الاخره اقلهم حظا من الدنیا.
پربهره‌ترین مردم در آخرت از حیث حظ و لذت کم بهره‌ترین مردم در دار دنیا است.
افضل الجهاد، جهاد النفس عن الهوی و فطامها عن لذات الدنیا.
برترین پیکار، پیکاری است که با دیو نفس درگیرد. برای بازداشتنش از هوا و بازگرفتنش از لذات دنیا.
اکیس الاکیاس من مقت دنیاه و قطع منها امله و مناه و صرف عنها طمعه و رجاه.
زیرکترین زیرکان کسی است که دنیایش را دشمن دارد و پیوند امید و آرزویش را از دنیا ببرد و چشم توقع و طمع را از آن بردوزد.
ابلغ ناصح لک الدنیا لو انصحت بما تریک من تغایر الحالات و توذنک به من البین و الشتات.
برای تو رساننده‌ترین پندگوی، دنیاست اگر تو پندگیر باشی بدانچه از گردشهای گوناگون که نشانت می‌دهد و از جدایی و پراکندگی که بدان تو را گوشزد می‌نماید.[۱۴۹]
الدنیا معدن الشر و محل الغرور.
دنیا محل بدی و مرکز مکر و فریب است.[۱۵۰]
التکبر بالدنیا قل.
بزرگی به واسطهٔ دنیاداری کوچک است.[۱۵۱]

در نکوهش دنیا

اذا اقبلت الدنیا علی قوم اعارتهم محاسن غیرهم و اذا ادبرت عنهم سلبتهم محاسن انفسهم.
امام علیه‌السلام (در نکوهش دنیا) فرموده است: هر گاه دنیا به گروهی روی آورد نیکوییهای دیگران را به ایشان به عاریه (نسبت) دهد؛ و هرگاه از آنها پشت گرداند، نیکوییهای آنها را می‌گیرد (چون کسی توانگر شود و به جایی برسد دنیا پرستان نیکوییها به او ببندند و اگر ناتوان گردد کمالاتش را هم از یاد ببرند[۱۵۲]
دریغا که بی ما بسی روزگار بروید گل و بشکفد نوبهار
به سبزه کجا تازه گردد دلم که سبزه بخواهد دمید از گلم‏
تفرج‌کنان از هوی و هوس گذشتیم بر خاک بسیار کس‏
کسانی که از ما به غیب اندرند بیایند و بر خاک بگذرند

طمع دنیا داری

در یکی از شبها حجاج بن یوسف ثقفی والی عراق، با جمعی از ندیمان و نزدیکان خود شب‌نشینی داشت. چون پاسی از شب گذشت و کم کم مجلس از رونق افتاد، حجاج به یکی از نزدیکان خود به نام خالد بن عرطفه گفت: ای خالد، سری به مسجد بزن و اگر کسی از اهل اطلاع را یافتی که بتواند با نقل وقایع شنیدنی ما را سرگرم کند، با خود بیاور!
در آن موقع رسم بود که بعضی از مردم شبها را در مساجد به سر می‌بردند. خالد وارد مسجد شد و در میان کسانی که در مسجد به سر می‌بردند، به یک جوانی برخورد که ایستاده بود و نماز می‌گذارد.
خالد نشست تا نمازش را تمام کرد، سپس جلو رفت و گفت: امیر تو را می‌طلبد! جوان گفت: یعنی امیر تو را فقط برای بردن شخص من فرستاده است؟ گفت: آری، جوان هم ناگزیر با خالد آمد تا به در دارالاماره رسیدند.
در آنجا خالد از جوان که او را با منظور حجاج مناسب تشخیص داده بود و مردی مطلع دانسته بود پرسید: راستی حالا چگونه می‌خواهی امیر را سرگرم نگه داری؟ جوان گفت: ناراحت مباش. چنانکه امیر می‌خواهد، هستم. چون وارد شد، حجاج پرسید: قرآن خوانده‌ای؟ گفت: آری تمام قرآن را از بردارم!
پرسید: می‌توانی چیزی از شعر شاعران و ادبا برای ما بازگو کنی؟ گفت: از هر شاعری که امیر بخواهد شعری و قصیده‌ای با شرح و تفصیل نقل خواهم کرد. پرسید: از انساب و تاریخ عرب چه می‌دانی؟ گفت: در این باره چیزی کم ندارم. آنگاه جوان از هر موضوعی که حجاج می‌خواست، سخن گفت، تا اینکه وقت به آخر رسید و حجاج برخاست که برود، ولی قبل از رفتن گفت: ای خالد! سفارش کن، یک اسب و یک غلام و یک کنیز با چهار هزار درهم به این جوان بدهند، سپس حجاج عازم رفتن شد.
جوان فرصت را غنیمت شمارد و گفت: خداوند سایهٔ امیر را پاینده بدارد. نکته‌ای لطیفتر و سخنی عجیبتر از آنچه گفتم مانده است که دریغم می‌آید، امیر آن را نشنود. حجاج برگشت و در جای خود نشست و گفت: خوب، آن را نقل کن.
گفت: ای امیر، زمانی که من هنوز بچه بودم، پدرم مرحوم شد. از آن موقع من در سایهٔ تربیت عمویم پرورش یافتم. عمویم دختری داشت که هم سن من بود و ما با هم بزرگ شدیم. هر چه از سن دخترعمویم می‌گذشت، بر زیبائیش افزوده می‌شد، به طوری که مردم حسن و جمال او را با دیدهٔ اعجاب می‌نگریستند. وقتی که هر دو بالغ شدیم، من او را از عمویم خواستگاری کردم، ولی عمو و زن‌عمویم به علت اینکه من فقیر بودم و دیگران حاضر بودند، مبالغ هنگفتی در راه وصال او صرف کنند، از قبول پیشنهاد من امتناع ورزیدند.
وقتی بی‌اعتنایی آنها رانسبت به خودم دیدم، از کثرت اندوه بیمار شدم و اندکی بعد بستری گردیدم.
بعد از مدتی به کلی از جانب آنها ناامید شدم. نقشه‌ای کشیدم و آن را عملی ساختم. نقشه این بود که: خمرهٔ بزرگی را پر از شن و قلمهٔ سنگ نمودم. سپس سر آن را پوشاندم و در زیر بسترم دفن نمودم.
چند روز بعد همانطور که در بستر بیماری افتاده بودم، عمویم را خواستم و گفتم: ای عمو، چندوقت پیش به سفری رفتم. در آن سفر گنج عظیمی را یافتم، آن را با خود آوردم و فعلا در جایی پنهان نموده‌ام.
چون می‌بینم بیماریم طولانی شده است و بیم آن دارم که رخت سرای دیگر کشم، خواستم به شما وصیت کنم، اگر من مردم آن را بیرون آور و با صرف آن ده بندهٔ زر خرید را در راه خدا آزاد گردان و کسی را اجیر کن که ده سال برایم حج کند. ده نفر مجاهد را نیز با ساز و برگ استخدام کن که به نیت من به جهاد بروند. هزار دینار آن را هم صدقه بده. از این همه مصارف اندیشه مکن که محتوی گنج بیشتر از اینهاست. انشاءالله بعد جای آن را هم نشان می‌دهم.
وقتی عمویم سخن مرا شنید، فورا رفت و به زنش اطلاع داد. چیزی نگذشت که دیدم زن‌عمویم با کنیزانش وارد اطاق شد و کنار بسترم نشست و دست روی سرم گذاشت و گفت: عزیزم، به خدا من از گرفتاری و بیماری تو بی‌اطلاع بودم تا اینکه امروز عمویت مرا آگاه ساخت. سپس برخاست و با ملاطفت مشغول پرستاری و درمان من شد و از خانه‌اش غذاهای لذیذ و مطبوع فرستاد. چند روز بعد هم طلاق دخترش را که با دیگری عقد بسته بود گرفت. من هم که چنین دیدم از فرصت استفاده کردم و فرستادم به دنبال عمویم و چون او آمد گفتم: خداوند من را شفا داد و از آن بیماری خطرناک نجات یافتم. اکنون از شما تقاضا دارم، دختر زیبایی را که دارای کمال و معرفت باشد، از یک خانوادهٔ نجیب برای من خواستگاری کنید و هر چه بهانه گرفتند، قبول نمایید که خداوند وسیلهٔ آن را در اختیار من گذاشته است.
وقتی عمویم این مطلب را شنید، گفت: ای برادرزادهٔ عزیز، دختر عمویت را رها می‌کنی و به سراغ دیگری می‌روی؟ گفتم: عموجان، دختر عمویم، از هر کسی نزد من عزیزتر است. چیزی که هست چون قبلا از وی خواستگاری نمودم و شما جواب منفی دادید، نخواستم دیگر مزاحم شما شوم.
گفت: نه! نه! من حرفی نداشتم. آن موقع مادرش حاضر نبود، ولی او امروز حتما راضی به این وصلت با میمنت است. گفتم: خوب، اگر این طور است بسته به نظر شماست.
عمویم فورا رفت و آنچه میان من و او گذشته بود، به اطلاع زنش رسانید. زن عمویم برای اینکه مبادا فرصت از دست برود و من پشیمان شوم، با عجله بستگانش را دعوت کرد و بساط عروسی ما را فراهم ساخت و دخترش را برای من عقد بست.
من هم گفتم: هر چه زودتر وسیلهٔ عروسی ما را فراهم کنید تا حال که چنین است بدون فوت وقت گنج را یک جا به شما تحویل بدهم. زن عمویم دست به کار شد و آنچه لازمهٔ عروسی زنان اعیان بود تهیه نمود و چیزی فرونگذاشت. سپس عروس را به خانهٔ من آورد و هر چه مقدورش بود، در راه ارضاء خاطر من به عمل آورد و ذره چیزی فروگذار نکرد. از آن طرف عمویم، مبلغ ده هزار درهم از یکی از تجار وام گرفت و با آن قسمتی از لوازم خانه خرید و برای من آورد. بعد از عروسی نیز عمو و زن‌عمو هر روز هدایا و اشیاء و غذاهای لذیذ برای ما می‌فرستادند...
چند روزی از عروسی ما نگذشته بود که عمویم آمد و گفت: برادرزاده، من قسمتی از لوازم منزل شما را به مبلغ ده هزار درهم از فلان تاجر خریده‌ام. او هم نمی‌تواند صبر کند و طلب خود را نزد ما نگه دارد. گفتم: فعلا دیگر مانعی نیست. این شما و این هم گنج. سپس جای آن را نشان دادم.
عمویم فورا رفت و به اتفاق چند نفر عمله با بیل و کلنگ برگشت، آنگاه زمین را کند و خمره را درآورد و با شتاب به منزل خود برد. وقتی در منزل خمره را می‌گشاید، برخلاف انتظاری که داشت، جز مقداری شن و ماسه چیزی در آن نمی‌بیند.
دیری نپایید که زن عمویم با کنیزان آمدند و مرا به باد دشنام گرفتند. سپس هر چه در خانهٔ ما بود از اندک تا بسیار، همه را جمع کردند و بردند. من و زنم ماندیم و زمین خالی.
از آن روز فوق‌العاده بر من سخت گذشت. چون خیلی از این پیشامد دلتنگ و شرمنده بودم، دیشب به مسجد پناه آوردم تا لحظه‌ای در آنجا بیاسایم؛ و گذشتهٔ دردناک را فراموش کنم. اینست حال و روزگار من.
وقتی حجاج سرگذشت دردناک جوان را شنید، پیشکار خود، خالد را صدا کرد و گفت: ای خالد: یک دست لباس دیبا و یک راس اسب ارمنی و یک کنیز و یک غلام و ده هزار درهم، علاوه بر آنچه قبلا گفتم به این جوان بده. سپس به جوان گفت: فردا برو نزد خالد و آنچه دستور داده‌ام بگیر.
آخرهای شب بود که جوان از دارالاماره بیرون آمد. همین که به در خانه رسید، شنید که دختر عمویش گریه و زاری می‌کند و با صدای بلند می‌گوید: کاش می‌دانستم چه بر سر او آمده است. کجا رفته است؟ چرا دیر کرده است؟ نمی‌دانم کسی او را کشته است یا درنده‌ای او را دریده است؟
جوان وارد خانه شد و با شور و شوق گفت: دختر عموی عزیز، به تو مژده می‌دهم چشمت روشن، سپس داستان خود را با امیر و جایزه‌ای که به او داده است شرح داد و گفت: فردا می‌روم و تمام آن هدایا را می‌گیرم و می‌آورم و از این فقر و تنگدستی به کلی راحت می‌شویم.
وقتی زن آن حرفهای باور نکردنی را از شوهرش شنید، صورت خود را خراشید و با صدای بلند داد و بیداد راه انداخت. از سر و صدای او پدر و مادر و خواهران او با خبر شدند. با ناراحتی وارد خانهٔ آنها شدند و پرسیدند، چه خبر است؟
دختر رو به پدرش کرد و با عصبانیت گفت: خدا از سر تقصیرت نگذرد. کاری بر سر برادرزاده‌ات آوردی که عقلش را از دست داده است و به کلی دیوانه شده است، بشنو چه می‌گوید!
پدر دختر جلو رفت و پرسید: فرزند برادر حالت چطور است؟ گفتم: حالم خوب است، طوری نشده‌ام، جز اینکه امیر مرا خواسته است.
سپس ماجرای ملاقات خود را با حجاج نقل کرد و گفت: فردا هم باید بروم و هدایای امیر را از دارالاماره بیاورم. چون پدر عروس باور نمی‌کرد، داماد گمنام وی اینطور مورد توجه امیری مقتدر چون حجاج شده است و آن همه هدایا به وی تعلق گرفته باشد، وقتی جریان را شنید گفت: این حالت که این بیچاره پیدا کرده است نتیجهٔ تلخی صفرا است که طغیان کرده است و حال او را به هم زده است.
آن شب همگی در خانهٔ جوان به سر بردند و برای اینکه داماد بدبخت، دیوانگی بیشتری پیدا نکند، او را به زنجیر کشیدند و خود به مواظبت از او پرداختند. فردا صبح یک نفر جن گیر آوردند تا او را معالجه کند. جن‌گیر هم بعد از ملاحظهٔ حال جوان و شنیدن سخنان او برای این که حالش جا بیفتد، دارویی لازم تجویز کرد. گاهی دوا در بینیش می‌چکانید تا به هوش آید و زمانی مسهل به او می‌داد تا اگر پرخوری کرده است، معده‌اش خالی شود و بخار آن از کله‌اش بیرون رود.
جوان بدبخت هر چه فریاد می‌زد و می‌گفت: و الله، بالله، من راست می‌گویم. دیشب مرا پیش امیر حجاج برده‌اند و مورد توجه او واقع شده‌ام، امروز هم باید بروم و هدایای او را بگیرم، از وی نمی‌شنیدند. بلکه هر بار نام حجاج را به زبان می‌آورد، بیشتر به وی ظنین می‌شدند و یقین به جنونش پیدا می‌کردند.
او هم فهمید، هر چه از دیشب تا به حال به سرش آمده است همین اسم شوم حجاج است که هر کس نام او را می‌شنود، فرسنگها میان وی و حجاج فاصله می‌بیند. از این رو تصمیم گرفت که اصلا اسمی از حجاج نبرد.
جن‌گیر نیز هر لحظه که دوایی به او می‌داد یا اورادی بر وی می‌خواند، برای اینکه بداند تاثیر بخشیده است یا نه می‌پرسید: با حجاج چطوری؟ جوان بینوا هم قسم می‌خورد که آنچه می‌گوید راست است، ولی وقتی دید که سودی ندارد، در آخر گفت: من او را ندیده‌ام و ابدا او را نمی‌شناسم.
تا جن‌گیر جملهٔ آخر را از او شنید رو کرد به اهل خانه و گفت: الحمدلله، تا حدی حالش جا آمده است و شیطان موذی از او دور شده است. من فعلا می‌روم ولی شما عجله نکنید و به این زودی او را رها نسازید و زنجیر از دست و پایش درنیاورید. جوان هم تن به قضا داد و همچنان در غل و زنجیر به سر برد که فردا چه بازی کند روزگار.
مدتی از این پیشامد گذشت. روزی حجاج به یاد او افتاد و از خالد پرسید: راستی با آن جوان چه کردی؟ خالد گفت: از آن شب که از حضور امیر رخصت طلبید دیگر او را ندیدم. حجاج گفت: عجب! بفرست از او سراغی بگیرند. خالد یک نفر پاسبان فرستاد به خانهٔ عموی جوان تا از او خبری بیاورد. پاسبان هم آمد و از عموی جوان پرسید: فلانی، برادرزاده‌ات کجاست و چه می‌کند؟ امیر او را می‌خواهد. زود او را خبر کن بیاید.
عموی جوان گفت: فرزند برادرم از بس در فکر حجاج است و امیر را یاد می‌کند عقلش را از دست داده است.
پاسبان که انتظار چنین سخنی را نداشت با خشم گفت: مرد ناحسابی، چرا مزخرف می‌گویی؟ یا الله، همین حالا باید بروی و هر کجا هست او را بیاوری. مگر هر کس در فکر امیر باشد، عقلش را از دست داده است؟ یا الله، معطل نشو.
عموی جوان وقتی هوا را پس دید، رفت و به او گفت: برادرزاده، حجاج فرستاده است به دنبال تو. حالا با همین وضع تو را ببریم یا زنجیر از دست و پایت درآوریم؟
جوان گفت: نه، با همین وضع ببرید. سپس همانطور که در غل و زنجیر بود، چند نفر او را به دوش گرفتند و به نزد حجاج بردند.
همین که حجاج او را از دور دید گفت: به، خوش‌آمدی و چون نزدیک بردند، دستور داد فورا زنجیر را از دست و پایش درآوردند. در این هنگام جوان گفت: خدا سایهٔ امیر را پاینده دارد.
پایان کار من از آغاز شنیدنی‌تر است. آنگاه ماجرا را شرح داد که چگونه زنش و عمو و زن عمو و بستگانش او را به باد مسخره گرفتند و ملاقاتش با امیر را دلیل بر دیوانگی او دانستند و به زنجیرش کشیدند و جن‌گیر برایش آوردند.
حجاج از بداقبالی او درشگفت ماند و به خالد دستور داد که دو برابر آنچه قبلا به او وعده داده است هر چه زودتر به وی بدهند.
جوان هم برای اینکه بلای بیشتری به سرش نیاورند تاخیر را جایز ندانست. فی المجلس هدایا را گرفت و به خانه برگشت و با آسایش و رفاه به زندگانی خود ادامه داد.[۱۵۳]

گفتاری از آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

ان من مشی علی ظهر الارض لصائر الی بطنها.
به راستی آنکس که بر پشت زمین راه می‌رود هر آینه در شکم زمین جای خواهد گرفت.
ان الدنیا دار خبال و وبال و زوال و انتقال لا تساوی لذاتها تنغیصها و لا یفی سعودها بنحوسها و لا یقوم صعودها بهبوطها.
به راستی که جهان سرای فساد و تبهکاری و رنج و نیستی و دگرگون گشتن است؛ لذاتش با مکدر ساختنش برابری نمی‌کند و نیک بختیش به بد بختیش و بالا رفتنش به پایین آمدنش ارزش ندارد
ان من باع جنه الماوی بعاجله الدنیا تعس جده و خسرت.
به راستی آنکس که بهشت برین را به جهان زودگذر سودا کند سعیش هدر شود و در معامله‌اش زیان بیند.
ان الدنیا ماضیه بکم علی سنن و انتم و الاخره فی قرن.
به راستی که جهان به روش خود بر شما می‌گذرد (بدانسان که بر پیشینیان شما گذشت) و شما و آخرت به هم پیوسته هستید.
ان الدنیا لمفسده الدین، مسلبه الیقین و انها لراس الفتن و اصل المحن.
به راستی که جهان دین را تباه کننده و یقین را برنده است. راس فتنه‌ها و ریشهٔ محنتها و غمها جهان است.
ان الله سبحانه یعطی الدنیا من یحب و من لا یحب و لا یعطی الدین الا من یحب.
به راستی که خداوند سبحان دنیا را به دوست و غیر دوستش عطا فرموده است (و برای مصالحی مومن و کافر را گاهی از دنیا برخوردار داشته است) لکن دین را فقط به کسی داده است که او را دوست می‌دارد (و دشمنش را از دین محروم داشته است. پس اگر مردی هم فقیر و هم متدین بود در معنی خدا دو نسبت به وی ارزانی داشته است)
ان مثل الدنیا و الاخره کرجل له امراتان اذا ارضی احدیهما اسخط الاخری.
به راستی که مثل دنیا و آخرت مانند مردی است که دو زن دارد. هرگاه یکی از آن دو را خشنود کند دیگری بر او خشم گیرد.
ان من غرته الدنیا بمحال الامال و خدعته بزور الامانی او رثته کمها و البسته عما و قطعته عن الاخری و اوردته موارد الردی.
به راستی کسی که جهان او را به امیدهای ناشدنی و غیرممکن بفریبد و به آرزوهای دروغینش گول بزند، جهان برای چنین کسی نابینایی به جای گذارد و لباس کوری را به وی درپوشاند. از آخرتش بازدارد و به جایگاه هلاکت بکشاندش.
ان الزاهدین فی الدنیا لتبکی قلوبهم و ان ضحکوا و یشتد حزنهم و ان فرحوا و یکثر مقتهم انفسهم و ان اغتبطوا بما اوتوا.
به راستی کسانی که زهد را پیشه کردند و از جهان کنار کشیدند اگر چه به لب خندان باشند، به دل گریانند و اگر چه شادمان باشند، سخت باشد اندوهشان. نفوس خویش را بسیار دشمن می‌دارند اگر چه به آنچه از کردار نیک که می‌آورند مورد شک و غبطهٔ مردم باشند.
ان الاکیاس هم الذین للدنیا مقتوا و اعینهم عن زهرتها اغمضوا و قلوبهم عنها صرفوا و بالدار الباقیه تولهوا.
به راستی که زیرکان کسانی هستند که با دنیا دشمنی کردند و از زیور و آرایش جهان دیده بر دوخته و روی دلها را از آن برگردانده و به دار باقی آخرت دلباخته و شیفته گردیدند.[۱۵۴]

مردم دنیا به دو دسته‌اند

و قال علیه‌السلام: الناس فی الدنیا عاملان. عامل عمل فی الدنیا للدنیا قد شغلته دنیاه عن آخرته. یخشی علی من یخلفه الفقر و یامنه علی نفسه فیفنی عمره فی منفعه غیره؛ و عامل عمل فی الدنیا لما بعدها فجاءه الذی له من الدنیا بغیر عمل فاحرز الحظین معاوملک الدارین جمیعا فاصبح وجیها عندالله لا یسال الله حاجه فیمنعه.
امام علیه‌السلام (دربارهٔ کوشش برای دنیا و آخرت) فرموده است: مردم در دنیا دو دسته‌اند: یکی در دنیا برای دنیا کار می‌کند که او را دنیا گرفتار ساخته و از (کار) آخرتش بازمی‌دارد، می‌ترسد بازماندگانش به تنگدستی دچار شوند (برای آنها مال و دارایی می‌اندوزد تا نیازمند نشوند) و از تنگدستی خود ایمن و آسوده گشته (برای گرفتاری روز رستاخیز کاری انجام نمی‌دهد و در فکر تنگدستی آن روز نیست یا به این معنی که باک ندارد خود در تنگی به سر برد تا مال و دارایی برای فرزندانش گرد آورد) پس زندگی خود را در سود دیگری به سر می‌برد؛ و یکی در دنیا برای آخرت کار می‌کند و بی‌آنکه کار کند آنچه برای او (مقدر) است از دنیا می‌رسد. پس هر دو بهره را جمع نموده و هر دو سرا را به دست آورده است؛ و نزد خدا با آبرو گشته و از او حاجتی نمی‌خواهد که روا نسازد (زیرا آبرومندی او نزد خدا مستلزم روا شدن درخواستهای او است)[۱۵۵]
سالها پیروی مذهب رندان کردم تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم‏
پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم‏
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم‏
حافظ غبار فقر و قناعت زرخ مشوی کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری‏

دنیاپرست

ثعلبهٔ انصاری مردمی از اهالی مدینه بود و در آن شهر مقدس روزگار می‌گذرانید. روزی آمد نزد، پیغمبر (ص) و گفت: یا رسول الله، از خداوند بخواه، مال و ثروتی به من موهبت فرماید.
پیغمبر فرمود: ای ثعلبه، برو قناعت کن و به آنچه اکنون روزیت شده است بساز و خدا را شکر کن که بهتر از مال زیاد است که نتوانی شکر آن را به جا آوری. ثعلبه رفت، ولی چند روز بعد آمد و درخواست خود را تکرار نمود و گفت: یا رسول الله، دعا کن خداوند از فضل عمیم خود به من عطا فرماید. حضرت فرمود: مگر تو پیرو من نیستی؟ به خدا اگر من از خدا بخواهم، کوه‌های زمین برایم سیم و زر می‌شود، ولی چنانکه می‌بینی به آنچه برحسب تقدیر روزی شده قانعم.
این بار ثعلبه رفت و مجددا چند روز دیگر برای سومین مرتبه به حضور پیغمبر شرفیاب شد و عرض کرد: یا رسول الله، از خداوند مسالت دار که خداوند مرا مالدار گرداند. اگر خداوند از مال دنیا برخوردارم سازد، حق خدا را از آن ادا می‌کنم و از مستمندان دستگیری می‌نمایم و به کسان و نزدیکان محتاج خویش به قدر کفایت کمک می‌کنم.
چون پیغمبر (ص) ملاظه نمود که ثعلبه دست بردار نیست، برایش دعا کرد و فرمود: پروردگارا از خزینهٔ خود به ثعلبه روزی کن.
ثعلبه چند گوسفند داشت. بعد از دعای رسول خدا برکت یافت و پیوسته بر گوسفندانش افزوده گشت تا آنجا که از کثرت آن نتوانست در شهر بماند. ثعلبه چون مردی دنیاپرست و حریص و تنگ‌نظر بود شخصا چوپانی گوسفندان را به عهده گرفته بود.
قبل از آنکه گوسفندانش فزونی یابد نمازهای پنجگانه را با پیغمبر در مسجد به جماعت برگزار می‌کرد؛ ولی بعدها در بیرون مدینه برای خود و نگاهداری گوسفندانش جایی ساخت و در آنجا سکنی گزید. نماز مغرب و عشاء و صبح را هم در آنجا به تنهایی می‌خواند. کم‌کم گوسفندانش زیاد شد و روز به روز بر تعدادشان افزوده گشت.
ثعلبه که بیرون شهر را برای نگهداری آن همه گوسفند تنگ دید، ناگزیر بیابان بزرگی را که با مدینه مسافت بسیاری داشت انتخاب نمود و به آنجا کوچ کرد.
در آنجا خانه‌ای برای خود و جایی برای نگهداری گوسفندانش ساخت و با خاطری آسوده به زندگی پرداخت. گوسفندان نیز از برکت دعاهای پیغمبر هم چنان رو به افزایش بود.
ثعلبه دیگر نتوانست حتی نماز ظهر و عصر را هم در مدینه برگزار نماید و بدین گونه از ثواب و فضیلت نماز جماعت و اقتدای به پیغمبر و درک محضر پر فیض آن حضرت محروم ماند. فقط هفته‌ای یک روز به شهر می‌آمد و در نماز جمعه شرکت می‌نمود.
چیزی نگذشت که گرفتاری دنیا و سرپرستی گوسفندان این فرصت را هم از او گرفت و به کلی از مدینه قطع علاقه کرد و در بیابان دور دست منزل گزید و هر گاه کسی از آنجا می‌گذشت اخبار مدینه و پیغمبر را جویا می‌شد. مدتی گذشت، روزی پیغمبر پرسید: ثعلبه کجاست و کارش به کجا کشید؟
عرض کردند: به قدری گوسفندانش زیاد شده است که اطراف شهر گنجایش آنها را نداشت؛ لذا به بیابان رفته است و در آنجا خانه‌ای ساخته است و روزگار می‌گذراند.
پیغمبر با شنیدن این موضوع سه بار فرمود: وای بر ثعلبه.
هنگامی که آیهٔ زکوه نازل شد و خداوند دستور داد، پیغمبر از ثروتمندان زکوه بگیرد و به مصارف نیازمندان برساند، حضرت هم در میان مبلغین و مامورینی که برای اخذ زکوه به اطراف اعزام داشت، از جمله دو نفر از قبیلهٔ جهنیه و بنی‌سلیم را خواست و احکام زکوه گوسفند و شتر را به آنها آموخت.
سپس آن دو را با نامه‌ای مشتمل بر آیهٔ زکوه که فرمان خداوندی بود به سوی ثعلبه و مردی از قبیلهٔ سلمی فرستاد تا زکوه گوسفندان و شتران آنها را بگیرند و بیاورند.
فرستادگان نخست نزد ثعلبه رفتند و نامهٔ پیغمبر را بر وی خواندند و زکوه گوسفندانش را خواستند. ثعلبه گفت: یعنی چه؟ مگر ما کافر هستیم که باید جزیه بدهیم؟ این همان جزیه است که از یهود و نصاری می‌گیرند.
بروید به سراغ دیگران تا من با فرصت کافی در این باره فکر کنم و بتوانم تصمیم بگیرم و هنگام بازگشت نظرم را به شما اعلام می‌کنم.
مبلغین پیغمبر (ص) ثعلبه را رها ساختند و به سراغ مرد مالدار قبیلهٔ سلمی رفتند و نامهٔ حضرت را برای او قرائت کردند.
مرد سلمی فرستادگان پیغمبر را با خوشرویی و آغوش باز پذیرفت و گفت: این شتران من است، خودتان ببینید هر کدام بهتر است انتخاب کنید و برای زکوه ببرید. مامورین گفتند: پیغمبر به ما نفرموده است که به دلخواه بهترین مال را بستانیم. تو خود حساب کن و هر کدام را که می‌خواهی بده، مرد سلمی گفت: نه.
ممکن نیست. من بهترین اموالم را به خدا و پیغمبر (ص) می‌دهم.
آنگاه زکوه خود را از بهترین شتران جدا کرد و فرستادگان آن را گرفتند و به نزد ثعلبه آمدند و گفتند: تو چه می‌دهی؟ هر چه می‌خواهی بده تا ما برگردیم، و زیاد معطل نشویم.
ثعلبه باز همان حرف اول خود را تکرار کرد و با خودسری گفت: این جزیه است، فعلا به جای دیگر بروید، وقتی از همه گرفتید و از همه جا فراغت یافتید بیایید نزد من. مامورین پیغمبر و از سایرین هم گرفتند و بازآمدند، نزد ثعلبه و از وی مطالبه زکوه نمودند.
ثعلبه خیره سر فکر کرد و گفت: نامهٔ پیغمبر را بدهید. نامه را گرفت و برای دومین بار خواند و باز هم گفت: این جزیه است. شما بروید تا من فکر کنم، ببینم چه باید کرد؟
مامورین هم برگشتند و جریان را به عرض پیغمبر رساندند. حضرت فرمود: وای بر ثعلبه، وای بر ثعلبه.
آنگاه برای مرد سلمی دعا فرمود. در همان موقع این آیهٔ شریفه دربارهٔ سرپیچی ثعلبه از پرداخت زکات نازل شد: و منهم من عاهد الله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنکونن من الصالحین. فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون[۱۵۶]
یعنی: بعضی از مردم با خدا عهد کردند که خداوند از فضل خویش به ما عطا کند، زکوه می‌دهیم و از نیکوکاران خواهیم بود؛ ولی همین که خدا از کرم خویش به آنها عطا کرد، بخل ورزیدند و روی برگردانیدند و از فرمان الهی سرپیچی کردند.
پیغمبر این آیه را برای اصحاب خواند. مردی از خویشان ثعلبه در آنجا حاضر بود. چون آن را شنید، برخاست و رفت نزد ثعلبه و گفت: ای ثعلبه، وای بر تو، خداوند دربارهٔ تمرد تو از ادای زکات، آیاتی از قرآن فرستاده است.
ثعلبه ناراحت شد. آنگاه برخاست و آمد نزد پیغمبر و عرض کرد: هر طور که می‌فرمایید من هم زکات خود را می‌آورم. حضرت فرمود: بعد از این که گفتی این جزیه است، خداوند به من امر فرموده است که زکوه تو را نپذیرم.
ثعلبه برخاست و خاک به سر ریخت و ناله و فریاد به راه انداخت، ولی پیغمبر فرمود: من فرستادم و تو را از امر الهی آگاه ساختند، اما تو فرمان نبردی. ثعلبه سرافکنده و با حالی زار و پریشان از نزد رسول خدا بیرون رفت. کمی بعد پیغمبر رحلت فرمود و روح پرفتوحش به فردوس اعلا انتقال یافت. در زمان خلافت ابوبکر، ثعلبه گوسفندانی چند به رسم زکوه آورد و از وی خواست که زکوه او را قبول کند. ابوبکر گفت: چون پیغمبر از تو نپذیرفت من هم نمی‌پذیرم. چون عمر به خلافت رسید، ثعلبه از او درخواست کرد که اجازه دهد زکوه خود را بیاورد ولی عمر نیز نپذیرفت. در ایام خلافت عثمان هم آمد و مورد قبول واقع نشد.
و بدینگونه، ثعلبهٔ دنیاپرست با خواری زندگی می‌کرد تا در اواخر خلافت عثمان با تیره‌بختی از دنیا رفت.[۱۵۷]
ان للذکر اهلا اخذوه بدلا من الدنیا فلم تشغلهم تجاره و لا بیع عنه یقطعون به ایام الحیوه و یهتفون به فی اذان الغافلین.
به راستی که برای ذکر و یاد خدا بودن مردمی است که آن را به جای دنیا گرفته‌اند (و دل از جهان برکنده‌اند) پس داد و ستد و تجارت دنیا آنها را از یاد خدا بازندارد (زر و زیور جهان دل آنها را نرباید) روزگار کوتاه زندگی را با آن به سر براند و ذکر خدا را هماره در گوش غفلت‌زدگان (این وادی) فروخوانند.
ان اخسر الناس صفقه و اخیبهم سعیا رجل اخلق بدنه فی طلب آماله و لم تساعده المقادیر علی ارادته فخرج من الدنیا بحسراته و قدم علی الاخره بتبعاته.
به راستی که زیانکارترین مردم در تجارت و معامله و ناامیدترین آنان در سعی و کوشش کسی است که پیکرش را در راه آرزوهایش بفرساید و مقدرات با وی مساعدت نکند (به آرزوهایش دست نیابد) آنگاه او با حسرت فراوان از جهان بیرون رود و با رنجهای فراوانش وارد آخرت گردد. (فلذا چه خوش است که انسان دل به دنیا در نبندد و عمرش را در راه سعادت و آخرتش به سر برد و با خرمی بر خدا وارد شود.
ان المتقین ذهبوا بعاجل الدنیا و آجل الاخره شارکوا اهل الدنیا فی دنیاهم و لم یشارکهم اهل الدنیا فی آخرتهم.
به راستی که مردان پرهیزگار و خداترس به راهی رفتند که از متاع دنیا و آخرت برخوردار گردیدند. در لذت بردن از دنیا با اهل دنیا شرکت جستند و اهل دنیا نتوانستند در امر آخرتشان شرکت جویند (روزکی چند را که در این جهان زیستند از همه چیز جهان به سود خود بهره گرفتند و آخرت خویش را آباد کردند به خلاف اهل دنیا که جز خرابی آخرت توشه از دنیا نگرفتند)
ان الدهر لخصم غیر مخصوم و محتکم غیر مظلوم و محارب غیر محروب. به راستی که روزگار دشمنی است که با آن دشمنی نتوان کرد. فرماندهی است که ستم نکند و جنگ کننده‌ای است که کسی یارای جنگیدن با او را ندارد. (چه پهلوانان تهمتنی را که جهان از سر خانهٔ زین و شوکت برنکند و چه مبارزان پولاد پیکری را که در حلقه‌های کمندهای حوادث خویش گرفتار نساخت.
ان الدنیا دار فجایع من عوجل فیها فجع بنفسه و من امهل فیها فجع باحبته.
بدرستی که این جهان سرای مصیبتها است هر آنکس که دربارهٔ او در آن شتاب شده است مصیبت او به خودش باشد و هر آنکس که در آن بدو مهلت داده شده باشد به مصیبت دوستانش گرفتار می‌شود.
ان کنتم تحبون الله فاخرجوا من قلوبکم حب الدنیا.
شما اگر دوستدار خدایید پس محبت دنیا را از دلهایتان بیرون کنید. ان جعلت دینک تبعا لدنیاک اهلکت دینک و دنیاک و کنت فی الاخره من الخاسرین.
اگر دینت را پیرو دنیایت قرار دهی دین و دنیایت را تباه کرده‌ای و در آخرت از زیانکارانی.
ان جعلت دنیاک تبعا لدینک احرزت دینک و دنیاک و کنت فی الاخره من الفائزین.
اگر دنیایت را پیرو دینت قرار دهی دین و دنیایت را حفظ کرده‌ای و در آخرت از رستگارانی.
انا کاب الدنیا لوجه‌ها و قادرها بقدرها و رادها علی عقبها.
من برو در آورنده‌ای جهانم (یعنی که با او کشتی گرفته‌ام و او را بر زمین افکنده‌ام کنایه از آن است که زرق و برق دنیا نتوانسته است مرا فریب دهد، بلکه من او را مغلوب خود ساخته‌ام) و اندازه‌ای او را گرفته‌ام به آن اندازه‌ای که دارد (یعنی که اندازه‌ای دنیا بر من مخفی نیست، بلکه معلوم است و به همان حدی که دارد من او را شناخته‌ام (و برگردانندهٔ آنم بر پاشنه‌اش) یعنی زیر و روی آن را دیده‌ام و چیزی از آن بر دیدگان من مستور نیست و کاملا از همه جهاتش اطلاع دارم (انک ان اقبلت علی الدنیا ادبرت.
به راستی تو اگر به دنیا روی آوری دنیا روی از تو برگرداند.
انک ان ادبرت عن الدنیا اقبلت.
به راستی که تو اگر روی از دنیا برگردانی دنیا به تو روی آورد.
انک لن تخلق للدنیا فازهد فیها و اعرض عنها.
به راستی که تو هیچگاه برای دنیا خلق نشده‌ای. خود را از دنیا کنار کش و روی از آن برتاب.[۱۵۸]

چه بسیار است عبرتها و پندها

و قال علیه‌السلام: ما اکثر العبر و اقل الاعتبار.
امام علیه‌السلام (دربارهٔ پند نپذیرفتن) فرموده است: چه بسیار است عبرتها و پندها (از روزگار و پند دهندگان) و چه کم است پند پذیرفتن.[۱۵۹]
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی است آن به کزین گریوه سبکبار بگذری‏
اعتمادی نیست بر کار جهان بلکه برگردون گردان نیز هم‏
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

آرزوی طولانی

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتکار. شبی در جزیرهٔ کیش مرا به حجرهٔ خویش برد. همهٔ شب نیاز امید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم[۱۶۰]به ترکستانست و فلان بضاعت به هندوستان. این قبالهٔ فلان زمین است و فلان چیز را فلان کس ضمین[۱۶۱]
گاه گفتی که خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است و بازگفتنی: نه، که دریای مغرب مشوش است.
سعدیا سفری دیگرم در پیش است که اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه‌ای بنشینم. گفتم: آن کدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم برد به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسهٔ چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینهٔ حلبی به یمن و برد یمانی به پارس وزان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.
انصاف از این مالیخولیا چندان فروگفت که بیشتر طاقت گفتنش نماند. گفت: سعدیا، تو هم سخن بگوی از آنها که دیده‌ای و شنیده‌ای. گفتم:
آن شنیدستی که در اقصای غور[۱۶۲] بارسالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور[۱۶۳]
انکم انما خلقتم للاخره و للبقاء لا للفناء.
البته که شما برای آخرت آفریده شده‌اید نه برای دنیا و برای ماندن و هستی بدنیا آمده‌اید نه برای نماندن و نیستی.
انکم ان زهدتم خلصتم من شقاء الدنیا و فزتم بدار البقاء.
البته شما اگر از دنیا کناره‌گیری کنید و زهد را پیشه سازید از بدبختی دنیا آسوده شده بدار باقی خواهید رسید.
انکم ان قنعتم حزتم الغنی و خفت علیکم مون الدنیا.
البته اگر شما قناعت را پیشهٔ خود سازید به توانگری پاداش داده می‌شود و بار زندگی بر شما سبک خواهد شد.
انکم ان رغبتم فی الدنیا افنیتم اعمارکم فیما لا تبقون له و لا یبقی لکم.
البته شما اگر به دنیا میل و رغبتی پیدا کنید عمرهای خود را در چیزی تمام کرده‌اید که نه شما برای آن می‌مانید و نه آن برای شما.
انکم ان رغبتم الی الله غنمتم و نجوتم و ان رغبتم الی الدنیا خسرتم و هلکتم.
البته شما اگر به خدای تبارک و تعالی میل پیدا کنید غنیمت برید و رستگار گردید و اگر به سوی دنیا رغبت پیدا کنید زیان برید و هلاک شوید.
انما الدنیا شرک وقع فیه من لا یعرفه.
به راستی که دنیا دامی است که هر که آن را نشناسد در آن افتد.
انما الدنیا احوال مختلفه و تارات متصرفه و اغراض مستهدفه.
به راستی دنیا را حالاتی است گوناگون و هنگامهایی است آینده و رفته شده و نشانه‌هایی هدف گرفته شده (خلاصه کلیهٔ اوضاعش دمادم در تغییر است و هیچکس از ساعت بعد خود خبر ندارد)[۱۶۴]

این است آنچه دنیا پرستان بدان بخل می‌ورزند

و قال علیه‌السلام: و قد مر بقذر علی مزبله هذا ما بخل به الباخلون؛ و فی خبر آخر انه قال: هذا ما کنتم تتنافسون فیه بالامس.
روزی آن حضرت را گذر بر مزبله‌ای افتاد که مقداری پلیدی و قاذورات در آنجا بود، لذا فرمود: این است آنچه که بخیلان (و دنیاپرستان) بدان بخل می‌ورزند و در خبر دیگری است که فرمودند:
این است آنچه که دیروز گذشته شما در سر آن به کنکاش و تلاش بودید.[۱۶۵]
عارفی روزی به راهی می‌گذشت واله و مدهوش نه چون می‌خوارگان‏
دید گورستان مبرز[۱۶۶]روبه‌رو بانگ بر زد گفت کای نظارگان‏
نعمت دنیا و نعمت خواره بین اینش نعمت، اینش نعمت خوارگان‏

مرد عارف و حلواگر

روزی مرد عارفی از بازاری می‌گذشت، مرد قنادی از او خواست که چند دقیقه‌ای به در دکان بنشیند. مرد عارف خواهش قناد را پذیرفت و آنجا نشست. قناد برای پذیرایی کاسهٔ عسلی در برابر مرد عارف قرار داد ولی بر طبق معمول مگسهای زیادی دور آن جمع شدند. بعضی برکنار کاسه و برخی روی عسل؛ ولی وقتی قناد بادبزن بدست گرفت مگسهائی که برکنار کاسه بودند پرواز کردند و رفتند ولی آنهایی که درون کاسه روی عسل نشسته بودند نتوانستند پرواز کنند، زیرا که پاهای آنها در درون عسل فرومانده بود.
مرد قناد دید، پیرمرد عارف به این کاسه و مگسها خیره شده و لبخند می‌زند. به او چنین گفت: ما از حلوای ظاهری و صوری از شما دریغ ننمودیم، تو هم از حلوای معنوی به ما بچشان.
عارف گفت: دنیای درون و حریصان و طلبکاران او را در این کاسه بر من عرضه کردند. این کاسه در مثال همانند دنیا است و این عسل همچون نعمتهای آن و این مگسان نعمت‌خواران دنیا. آنها که برکنار کاسه نشستند همان فقیران و نیازمندان قانع هستند و آنها که در درون کاسه رفتند و به دام هلاکت افتادند، دنیاپرستان و اهل حرص و آزند که جملهٔ رب حریص قتله حرصه دربارهٔ آنان مصداق واقعی دارد.[۱۶۷]
هر که هست از فقیه و پیر و مرید در زبان آوران پاک نفس‏
چون به دنیای دون فرود آمد به عسل در بماند همچو مگس‏
انما الدنیا جیفه و المتواخون علیها اشباه الکلاب فلا تمنعهم اخوتهم لها من التهارش علیها.
به راستی که جهان مرداری است گندیده و آنها که بر سر این جیفهٔ گندیده با هم برادری و دوستی می‌کنند مانند سگانند و برادریشان آنها را از دریدن این مردار بازنمی‌دارد.
انما اهل الدنیا کلاب عاویه و سباع ضاریه یهز بعضها بعضا و یاکل عزیزها ذلیلها و یقهر کبیرها صغیرها نعم معقله و اخری مهمله قد اضلت عقولها و رکبت مجهولها.
به راستی که مردم دنیا سگانی چندند که عوعو کنند و درندگانی هستند زیان رساننده و گزنده‌اند. این بروی آن و آن بروی این نهیب زند و نعره کشد. عزیزش ذلیلش را بخورد و بزرگش کوچکش را درهم شکند.
این دنیاپرستان چارپایانی هستند، برخی بی‌بار و بند گمراهانی چندند که خردشان گم گردیده و سوارانی هستند که نام و نشانشان از یادها رفته است.
انما الدنیا متاع ایام قلائل ثم تزول کما یزول السراب و تقشع کما ینقشع السحاب.
به راستی که جهان متاع و توشهٔ روزکی چند نیست، آنگاه ناپدید می‌گردد بدانسان که سراب ناپدید می‌گردد و پاره شده و از میان می‌رود، همچنانکه ابراز میان می‌رود.
آفه النفس الوله بالدنیا.
آفت نفس انسانی دنیا را دل سپردن است.

دنیا و آخرت دو دشمن ناجور

و قال علیه‌السلام: ان الدنیا و الاخره عدوان متفاوتان و سبیلان مختلفان فمن احب الدنیا و تولاها ابغض الاخره و عاداها؛ و هما بمنزله المشرق و المغرب و ماش بینهما کلما قرب من واحد بعد من الاخر و هما بعد ضرتان.
امام علیه‌السلام (دربارهٔ دنیا و آخرت فرموده است: دنیا و آخرت دو دشمن ناجور و دو راه جدا) راه بهشت و راه دوزخ (هستند، پس کسیکه دنیا را دوست داشت و به آن دل بست آخرت را دشمن داشته و به آن دشمنی نموده) از آن چشم پوشیده (است و آن دو مانند خاور و باختر می‌باشند که روندهٔ بین آنها هر چه به یکی نزدیک شود از دیگری دور گردد) دل بستهٔ به دنیا هر چه به آن دل بندد همان اندازه از آخرت غافل ماند و دل بستهٔ به آخرت به دنیا بی‌رغبت باشد (و آنها پس از این اختلافشان به دو زن مانند که یک شوهر داشته باشند) که هرگز با یکدیگر سازگار نشوند، چون نزدیکی و دوستی با هر یک مستلزم دوری و دشمنی با دیگری است[۱۶۸]
زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش مذاق حرص و آزای دل بشوی از تلخ و از شورش‏

دنیا پرستی و غفلت از وظائف اسلامی

در شبهای آخر سال ۱۹۹۳ میلادی در هتل مریدیان قاهره مراسم ازدواج یک خانوادهٔ کویتی با صرف هشتاد میلیون دلار هزینه برگزار شد.
روزنامهٔ اردنی اللواء با چاپ این خبر عنوان نمود، به یک گروه ارکستر و یکی از رقاصه‌های عرب بابت شرکت در این مراسم به طور جداگانه هر کدام یک میلیون دلار پول نقد داده شد.
همچنین تعدادی از خوانندگان محلی کویت با هزینهٔ داماد به قاهره رفتند و هر کدام مبلغ دویست هزار دلار دریافت کردند. مادر عروس نیز به یکی از خوانندگان زن مصری علاوه بر یک میلیون دلار پول نقد، یک کمربند طلا به وزن ۳ کیلوگرم اهدا نمود.
این روزنامه می‌افزاید، در پایان این مراسم عروس و داماد کویتی از محل آپارتمان مسکونیشان در هتل مریدیان برای عابرین پیاده اوراق مالی به امضای خودشان پخش کردند که در این رابطه ادارهٔ راهنمایی و رانندگی قاهره طی گزارشی گفته است: در حین پخش اوراق مالی از طبقات فوقانی هتل، تردد وسائط نقلیه مختل شده بود و از سویی دیگر گلفروش هتل نیز بابت تزیین اتومبیل عروس و داماد مبلغ ۲۰ هزار پوند مصری دریافت کرده است.
پدر و مادر داماد برای تهیه غذای مدعوین بهترین آشپزهای اروپا را به قاهره دعوت نمودند. علاوه بر تهیه غذاهای سنتی و اروپایی تعداد ۲۰۰ راس آهو از صحرای مصر شکار شده و با حضور میهمانان کباب کردند.
همچنین میوه و شیرینی‌های این جشن عروسی از کشورهایی اروپایی به وسیله یک فروند هواپیمای اختصاصی به قاهره منتقل شده بود. پدر داماد ضمن ابراز احساسات، اظهار نمود از اینکه زنده مانده است و یکی از شبهای هزار و یک شب را با چشمانش مشاهده کرده است خوشحال است. قابل ذکر است که فردای این مراسم عروس و داماد با یک فروند هواپیمای اختصاصی برای گذراندن ماه عسل قاهره را به مقصد شهر نیس فرانسه ترک کردند.[۱۶۹]
روزنامهٔ کیهان که این مطلب مستند را از روزنامهٔ اللواء اردن هاشمی نقل کرده است در ذیل همین گزارش مطلبی را تحت عنوان فقرای اندونزی کلیه‌های خود را می‌فروشند از خبرگزاری آلمان چنین نقل می‌کند: به گزارش خبرگزاری آلمان از جاکارتا (کشور اسلامی) نامه‌های فراوانی برای فروش کلیه‌ها به قیمت ۲۵۰۰ دلار تا ۷۵۰۰۰ دلار به مراکز روزنامهٔ پیکرین راکیات چاپ باندونگ سرازیر شده است. آرزوی فروشندگان این است که به وسیلهٔ کلیه بتوانند بر فقر خانمانسوز خود در کشورهای اسلامی که میانگین درآمد سرانهٔ سالانهٔ آن ۶۰۰ دلار یعنی پایین‌ترین سطح در منطقه است غلبه کند.[۱۷۰]

نمونه‌ای از جنایات پهلوی

یکی از ارتشیان گارد شاه معدوم می‌گفت: سگ یکی از بستگان شاه مخلوع (محمد رضا پهلوی) بیماری قلبی پیدا کرد و دامپزشکان گفتند: یکی از لوله‌های قلبش گشاد شده است. آن سگ را برای معالجه جراحی با هواپیمای مخصوص به آلمان فرستادند. اتفاقا در آلمان، عمل جراحی موفق نبود و سگ مرد و من که از نزدیک شاهد رفتار و اعمال درباریان بودم، می‌شنیدم مدتی غالب تلفنها در مورد سگ به صدا در آمده و آنها به همدیگر تسلیت می‌گفتند.
جنازهٔ آن سگ را آوردند و با تشریفات دفن کردند... و در همین ایام خواهرم از ناحیهٔ هر دو کلیه بیمار بود و هر چه دوندگی کردم او را برای درمان به خارج ببرم نشد. وقت گذشت و او از دنیا رفت. این بود نمونه‌ای از جنایات دستگاه طاغوتی پهلوی.[۱۷۱]

داستانی از شهید چمران

این داستان مستند هم از کتاب لبنان برایتان نقل می‌شود. کتاب لبنان مجموعهٔ خاطرات و فداکاریهای شهید بزرگوار اسلام دکتر چمران است که سالیان عمر خود را در میان محرومان لبنان گذرانید و با آنها هم درد بود.
می‌نویسد: یکی از بهترین جوانان ما از کادرهای ما که شاگرد همان مدرسهٔ صنعتی در شهر صور، که من مدیرش بودم بنام حسین حسینی بود. او از سیدهای حسینی و از خانواده‌های بزرگ حسینی محسوب می‌شد.
او شاگرد اول ما و شاگرد اول همهٔ لبنان بود. با آنکه جوان بود. مسئولیت تشکیلاتی شیاح را به او سپرده بودیم. شیاح بزرگترین و مهم‌ترین منطقهٔ بیروت به شمار می‌رفت. این جوان در صحنه‌های جنگ در جلوی فالانژیست‌ها با شجاعت و مهارتی عجیب می‌جنگید؛ و مسئولیت یکی از محورهای بزرگ را به عهده داشت. به هر حال مسئول منطقهٔ شیاح بود.
یک روز در شیاح به سراغ عمویش رفتم. خانوادهٔ آنها نیز در شیاح زندگی می‌کردند. عموی او به سراغ حسین فرستاد تا برای ناهار به خانهٔ عمویش بیاید، زیرا من در آنجا مهمان بودم. غذای آنها نیز غذایی ساده بود. چون با توجه به فقر و محرومیت شیعیان به خصوص در منطقهٔ شیاح، جز یک تکه نان و مقداری سوپ چیز دیگری وجود نداشت.
حسین آمد. افراد دیگری هم نشسته بودند. هر کسی چیزی خورد جز حسین.
عمویش به او اصرار کرد که چرا غذا نمی‌خوری ولی او از خوردن غذا امتناع می‌کرد و بالاخره من با او صحبت کردم و اصرار کردم که غذا بخورد و بعد او داستان را برای من شرح داد و موضوع از این قرار بود:
در خیابانی که در مقابل فالانژیستها قرار گرفته و رزمندگان حسین در آنجا سنگر درست کرده بودند در یک اتاق شکسته و متروک خانوادهٔ فقیری زندگی می‌کردند که دارای سیزده بچه بودند.
مرد این خانه شش ماه بود که کار و کاسبی نداشت. خانه‌اش در جنوب لبنان ویران شده بود. اینها آواره بودند و جایی نیز پیدا نکردند که بروند. تنها جایی که پیدا کردند خانهٔ متروکی در کنار محوطهٔ جنگ بود. تصور کنید. یعنی طبعا در اولین هجوم فالانژیستها آنها می‌بایست شهید می‌شدند، کشته می‌شدند.
از آنجا که خانه و جای دیگری پیدا نکردند در اینجا که محل خطر است و کسی زیر خمپاره‌های فالانژیست‌ها دوام نمی‌آورد پناه آورده بودند. به همین علت خانه خالی مانده بود. این خانوادهٔ فقیر که از جنوب لبنان آواره شده بود خودشان در این اتاق کوچک محبوس کرده بودند.
غذای رزمندگان ما ساندویچ کوچکی بود که آن را به عربی فول می‌گویند. دو قطعه نان است، مثل همبرگر که در داخل آن نخود و لوبیای پختهٔ له کرده می‌گذارند. غذایی است بسیار ارزان. هنگامی که برای رزمندگان ما این ساندویچ را می‌آوردند، حسین توجه می‌کند که این سیزده بچه گرسنه هستند و در کنار اتاق کنار محور به غذاهای رزمندگان نگاه می‌کنند.
حسین به مدت ۳ روز نمی‌تواند غذا بخورد، حتی ساندویچ کوچک خود را نمی‌خورد. در این مدت غذای خود را و غذای هر کس دیگری را که می‌توانست به این بچه‌ها می‌داد تا آنها سدجوع کنند. مدت ۳ روز هم هیچ چیز نمی‌خورد و روده‌هایش خشک شده بود و معده‌اش به هم می‌چسبید. پس از ۳ روز هم که به سراغ عمویش آمده بود، قادر نبود تا لقمه‌ای از گلویش پایین بفرستد، چون روده‌هایش و معده‌اش خشک شده بود. بالاخره آب جوش آوردند و آب جوش را قاشق قاشق در حلقش ریختند تا توانست کمی سوپ بخورد.
این حسین یکی از شهدای ماست. کسی است که در این مبارزه به شهادت رسید. چنین جوانانی، چنین رزمندگانی در مقابل اسرائیلیها و در مقابل کفار به شهادت می‌رسند نمونهٔ پاکی، نمونهٔ علو طبع از نظر درسی در سر تا سر لبنان بی‌نظیر از نظر رزمی بی‌همتا و از نظر اخلاق و خلوص و فداکاری نمونه اخلاق و فداکاری بود.[۱۷۲]
هر که او بیدارتر پر دردتر هر که او آگاهتر رخ زردتر
بئست الدار الدنیا.
بد خانه‌ای است جهان (که همواره انسان در آن در معرض آفات است)
ثمره الوله بالدنیا عظیم المحنه.
نتیجهٔ شیفتگی به دنیا رنج بزرگ است.
ثمره المعرفه العروف عن دار الدنیا.
نتیجهٔ معرفت به خدا از دار دنیا روی گرداندن است.
جود الدنیا فناء و راحتها عناء و سلامتها عطب و مواهبها سلب.
بخشودهٔ دنیا ناچیز، آسایش رنج، تندرستیش تباهی، بخشایش‌هایش ربوده شدنی است.
حب الدنیا راس کل خطیئه.
دوستی دنیا ریشهٔ هر گناه است.
حب الدنیا راس الفتن و اصل المحن.
دوستی دنیا ریشهٔ فتنه‌ها و بنیاد گرفتاریها است.
حب الدنیا سبب الفتن.
دوستی دنیا سبب گرفتاریهاست.
حب‌الدنیا یوجب الطمع.
دوستی دنیا باعث طمعکاری است.
حب الدنیا یفسد العقل و یصم القلب عن سماع الحکمه و یوجب الیم العقاب.
دوستی دنیا عقل را از بین می‌برد و گوش را از شنیدن حکمت و دانش کر می‌سازد و موجب عذاب دردناک می‌شود.[۱۷۳]

خوشا به حال پارسایان در دنیا

و عن نوف البکالی، قال: رایت امیرالمومنین علیه‌السلام، ذات لیله و قد خرج من فراشه فنظر الی النجوم فقال: یا نوف اراقد انت ام رامق؟ فقلت بل رامق یا امیرالمومنین قال یا نوف: طوبی للزاهدین فی الدنیا الراغبین فی الاخره اولئک قوم اتخذوا الارض بساطا و ترابها فراشا و ماءها طیبا و القرآن شعارا و الدعاء دثارا ثم قرضوا الدنیا قرضا علی منهاج المسیح.
یا نوف ان داود علیه‌السلام، قام فی مثل هذه الساعه من اللیل فقال: انها ساعه لایدعو فیها عبد الااستجیب له الا ان یکون عشارا او عریفا او شرطیا او صاحب عرطبه (و هی الطنبور) او صاحب کوبه (و هی الطبل؛ و قد قیل ایضا ان العرطبه الطبل و الکوبه الطنبور)
از نوف (ابن‌فضاله) بکالی که از خواص اصحاب امام علیه‌السلام می‌باشد (است که گفته است:
شبی امیرالمومنین علیه‌السلام را دیدم که از بستر خویش بیرون آمد و به سوی ستاره‌ها نگاه کرد و فرمود: ای نوف خوابیده‌ای یا بیداری؟ گفتم: یا امیرالمومنین، بیدارم. فرمود: ای نوف، خوشا حال پارسایان در دنیا که به آخرت دل بسته‌اند. ایشان گروهی هستند که زمین را فرش و خاک آن را بستر و آب آن را شربت گوارا قرار داده‌اند) به لوازم زندگی بی‌اعتنا هستند (و قرآن را پیراهن) زینت و آرایش دل (و دعا و درخواست را جامهٔ رو) جلوگیر از حوادث و پیشامدها (گردانیده‌اند. پس به روش) حضرت (مسیح) که به دنیا دلبستگی نداشت (دنیا را از خود جدا کردند.
ای نوف، داود علیه‌السلام در این ساعت از شب (نزدیک سحر برای راز و نیاز با حق تعالی) برخاست و گفت: این ساعتی است که دعا نمی‌کند در آن بنده‌ای مگر آنکه روا می‌گردد مگر اینکه ده یک گیر (باجگیر و گمرکچی و راهدار) یا کسی که مردم را به ستمکاران بشناساند و اسرارشان را نزد آنها فاش نماید یا گزمه و همکاران داروغه یا نوازندهٔ ساز یا نقاره‌چی و دهل زن باشد (زیرا گناه ایشان مانع است از اینکه درخواستشان روا گردد. سیدرضی علیه‌الرحمه می‌فرماید: عرطبه، به معنی طنبور) ساز (و کوبه به معنی طبل) دهل و نقاره (است و نیز گفته شده است: عرطبه یعنی طبل و کوبه یعنی طنبور[۱۷۴]
مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر که صاف این سرخم جمله دردی آمیزست‏
سپهر بر شده پرویز نیست خون آشام که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویزست‏
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت‏
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو؟ گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت‏
قدح به شرط ادب گیر زآنکه ترکیبش ز کاسهٔ سر جمشید و بهمن است و قباد
که آگهست که کاووس و کی کجا رفتند که واقف است که چون رفت تخت جم برباد
ز حسرت لب شیرین هنوز می‌بینم که لاله می‌دمد از خون دیدهٔ فرهاد
مگر که لاله بدانست بی‌وفایی دهر که تا بزاد و بشد جام می ز کف نهاد

اندرزهای سودمند و تکان دهنده

امام باقر علیه‌السلام فرمود: از جابر بن عبدالله انصاری شنیدم، گفت: روزی با جمعی از اصحاب کنار هم بودیم. رسول خدا (ص) سوار بر شتر خود، بعد از انجام حجه‌الوداع (آخرین حج آن حضرت که در سال ۱۲ بعثت واقع شد) نزد ما آمد و توقف نمود و سلام کرد و جواب سلامش را دادیم، سپس به ما رو کرد و ما را چنین موعظه نمود:
چه شده که من بسیاری از مردم را می‌نگرم که علاقهٔ به دنیا بر آنها غالب گشته است که گویی مرگ در دنیا بر غیر آنها نوشته شده است و گویی حق بر غیر اینها واجب گشته است و گویی از سرگذشت گذشتگان هیچ خبری نشنیده‌اند و چیزی ندیده‌اند و گویی این مردگان را می‌نگریم، مسافرانی هستند که به زودی به نزد ما بازمی‌گردند (نه چنین است) بلکه آنها در قبرهای خود خانه می‌گزینند و دیگران میراث آنها را می‌خورند، این دنیاپرستان می‌پندارند که همیشه در این دنیا باقی می‌مانند، هیهات، هیهات، آیا آنها از گذشتگان درس عبرت نمی‌گیرند؟!! اینان در جهل فرورفته‌اند و وعظ و اندرز هر اندرز دهنده از کتاب خدا، قرآن را فراموش کرده‌اند و از شر سرانجام بد در امان خواهند بود، به گونه‌ای که از فرود آمدن در گودال قبر، هراس ندارند و از سختیهای پیاپی نمی‌ترسند.
خوشا به حال کسی که خوف خدا او را از ترسیدن از مردم بازداشته است. خوشا به حال کسی که عیب و گناهش او را از (بازگویی) عیب و گناه سایر برادران با ایمانش غافل نموده است.
خوشا به حال کسی که در برابر خدای بزرگ، خشوع و فروتنی نماید و طریق زهد و پارسایی را شیوهٔ خود قرار دهد، بی‌آنکه از سنت من دوری کند و خوشا به حال کسی که از زرق و برق دنیا چشم بپوشد بی‌آنکه از روش و شیوهٔ من دست بشوید. خوشا به حال کسی که از نیکان عترت من بعد از من پیروی نماید و از متکبران و خودخواهان و دلبستگان به دنیا دوری نماید. آنان که به جای پیروی از سنت من طریق بدعت و انحراف را می‌پیمایند.
خوشا به حال آن مومنی که از طریق غیر گناه ثروت اندوخت و آن را در راه حلال انفاق نمود و با اموال خود به تهیدستان و محرومان کمک کرد. خوشا به حال کسی که با مردم خوشرفتاری می‌کند و در یاری آنها می‌کوشد.
خوشا به حال کسی که در انفاق راه اعتدال را می‌پیماید و اضافهٔ مال خویش را می‌بخشد و زیان خود را از بدگویی و زشتی کنترل می‌نماید.[۱۷۵]

چوپانی بر تخت شاهنشاهی

مدائن (تیسفون) پایتخت شاهان ساسانی بود، ایوان کاخ مدائن از عجایب روزگار است که شاهان ساسانی برای ساختن و پرداختن آن بیست و چند سال کوشش کردند و این کاخ با ظریفترین سنگهای مرمر و... و زیباترین نقشها و حیرت‌انگیزترین تزیینات به وجود آمد به طوری که عوام می‌گفتند: جن‌ها آن را ساخته‌اند و بشر نمی‌تواند چنان ساختمانی را بنا کند!
از عبرتهای روزگار اینکه، زمانی که مدائن به دست مسلمانان (در عصر خلیفهٔ دوم) فتح شد و شاهان ساسانی و وابستگانش تار و مار شدند، آن کاخ به همان صورت (با جابجایی بعضی از اشیای آن) مانند خرابه‌ها متروک ماند. از قضای روزگار چوپانی به نام عتاب عامری در بیابان کنار آن کاخ به جامانده گوسفندهای خود را می‌چرانید. وقتی که شب می‌شد به ایوان کاخ می‌آمد و تنها از تختهای مرمری شفاف آن که سالها شاهان روی آن می‌لمیدند بالا می‌رفت و با همان لباس چوپانی خود روی آنها می‌خوابید و صبح به دنبال گوسفندانش می‌رفت. عجبا! از روزگار بی‌وفا و زودگذر. خوشا به حال کسی که عبرت بگیرد و دل به این زرق و برق فانی دنیا نبندد.[۱۷۶]

بی وفایی دنیا

حضرت عیسی علیه‌السلام در سیاحت و صحرانوردی خود عبور می‌کرد، دید دو نفر با صدای بلند به همدیگر ناسزا می‌گویند، دریافت که در موضوعی با هم نزاع دارند، برای اصلاح آنها نزدشان رفت و شنید هر یک از آنها می‌گوید: این زمین مال من است!
آنها وقتی عیسی (ع) را دیدند هر دو تصمیم گرفتند تا داوری را به عهدهٔ او بگذارند تا هر چه او فرمود بپذیرند. هر کدام سخن خود را به عیسی گفتند. حضرت عیسی (ع) به آنها فرمود: شما این طور می‌گویید ولی زمین چیز دیگر می‌گوید. آنها گفتند: زمین چه می‌گوید؟ عیسی (ع) فرمود: زمین می‌گوید: هر دو نفر از آن من هستند!!
عیسی (ع) با این بیان به آنها فهماند که مغرور نباشید. زمین مال شما نیست بلکه شما مال زمین هستید و خوراک زمین خواهید شد.[۱۷۷]
حلاوه الاخره تذهب مضاضه شقاء الدنیا.
شیرینی آخرت (و ثوابهاییکه خدا وعده فرموده است) سوزش بدبختی دنیا را از بین می‌برد.
حلاوه الدنیا توجب مراره الاخره و سوء العقبی.
شیرینی دنیا تلخی آخرت و بدی عاقبت را در پی دارد.
حلو الدنیا صبر و غذائها سمام و اسبابها رمام.
شیرینی دنیا صبر است (که از هر چیزی تلختر است) خورشش زهرها (ی کشنده) و اسباب و پیوندهایش پوسیدنی است.
حی الدنیا عرض الموت و صحیحها غرض الاسقام و دریئه الحمام.
زندهٔ دنیا در معرض مرگ و تندرستیش هدف بیماریها و مورد تازیانهٔ مرگ است.
حصنوا الدین بالدنیا و لا تحصنوا الدنیا بالدین.
دین را بوسیلهٔ دنیا حفظ کنید اما مبادا دنیا را با دین نگه دارید (و به خاطر دنیا دین را از دست بدهید که بدبخت می‌شوید)
حصلوا الاخره بترک الدنیا و لا تحصلوا بترک الدین الدنیا.
با ترک دنیا تحصیل آخرت کنید لکن بخاطر دنیا دین را ترک نگویید.
حکم علی اهل الدنیا بالشقاء و الفناء و الدمار و البوار.
جهانیان همگی بر بدبختی و نیستی و نابودی و خرابی محکومند.
حفت الدنیا بالشهوات و تحببت بالعاجله و تزینت بالغرور و تحلت بالامال.
جهان پوشیده شده به شهوتها است و دوست داشته است به شتابندگی و زودگذشتن (این پیر فرتوت) خویش را به فریب و غرور آراسته و حلی و زیور آرزوها را بر خود بسته است (فریبش را مخورید و جان را از اشبال خدعه‌هایش برهانید)
حاربوا انفسکم علی الدنیا و اصرفوها عنها فانها سریعه الزوال کثیره الزلازل و شیکه الانتقال.
نفوس خویش را بر دنیا به جنگ وادارید و آنها را از دنیا بگردانید که جهان، برطرف شدنش زود لرزیدنش بسیار و برگشتنش نزدیک است.
حکم علی مکثری الدنیا بالفاقه و اعین من غنی عنها بالراحه.
بر آنکه بسیار دنبال دنیا است فرمان فقر و نداری داده شده است و راحتی و آسودگی آنکه از آن بی‌نیاز است معین گردیده است.[۱۷۸]

فریفته دنیایی و سرزنش می‌نمایی

و قال علیه‌السلام و قد سمع رجلا یذم الدنیا: ایها الذام للدنیا المغتر بغرورها، المخدوع باباطیلها ثم تذمها، اتغتر بالدنیا ثم تذمها. انت المتجرم علیها ام هی المتجرمه علیک؟ متی استهوتک ام متی غرتک؟ ابمصارع آبائک من البلا؟ ام بمضاجع امهاتک تحت الثری؟ کم عللت بکفیک و کم مرضت بیدیک تبغی لهم الشفاء و تستوصف لهم الاطباء. غداه لا یغنی عنهم دواءک و لا یجدی علیهم بکاءک لم ینفع احدهم اشفاقک و لم تسعف فیه بطلبتک؛ و لم تدفع عنهم بقوتک. قد مثلت لک به الدنیا نفسک و بمصرعه مصرعک.
و شنید مردی دنیا را نکوهش می‌کند، فرمود: ای نکوهندهٔ جهان، فریفته به نیرنگ آن، به ژاژهایش دلباخته و به نکوهشش پرداخته. فریفتهٔ دنیایی و سرزنشش می‌نمایی؟ تو بر دنیا دعوی گناه داری یا دنیا باید بر تو دعوی کند که گنهکاری؟ دنیا کی سرگشته‌ات ساخت و چه سان به فریبت انداخت؟ با خفتنگاه‌های پدرانت که پوسیدند؟ یا با خوابگاه‌های مادرانت که در خاک آرمیدند؟ چند کس را با پنجه‌هایت تیمار داشتی؟ و چند بیمار را با دستهایت در بستر گذاشتی؟ بهبود آنان را خواهان بودی و دردشان را به پزشکان می‌نمودی. بامدادان که دارویت آنان را بهبودی نداد و گریه‌ات آنان را سودی. بیمت آنان را فایدتی نبخشید و آنچه خواهانش بودی به تو نرسید و نه به نیرویت بیماری از آنان دور گردید. دنیا از برایت نمونه‌ای پرداخت و از هلاکتجای وی نموداری ساخت.
ان الدنیا دار صدق لمن صدقها و دار عافیه لمن فهم عنها و دار غنی لمن تزود منها و دار موعظه لمن اتعظ بها. مسجد احباء الله و مصلی ملائکه الله و مهبط وحی الله و متجر اولیاء الله. اکتسبوا فیها الرحمه و ربحوا فیها الجنه. فمن ذایذمها و قد آذنت بینها و نادت بفراقها و نعت نفسها و اهلها فمثلت لهم ببلائها البلاء و شوقتهم بسررها الی السرور. راحت بعافیه و ابتکرت بفجیعه. ترغیبا و ترهیبا و تخویفا و تحذیرا فذمها رجال غداه الندامه و حمدها آخرون یوم القیامه؛ و ذکرتهم الدنیا فتذکروا و حدثتهم فصدقوا و وعظتهم فاتعظوا.
دنیا خانهٔ راستی است برای کسی که آن را راستگو انگاشت و خانهٔ تندرستی است آن را که شناختش و باور داشت؛ و خانهٔ بی‌نیازی است برای کسی که از آن توشه اندوخت و خانهٔ پند است برای آن که از آن پند آموخت. مسجد محبان خداست و نمازگاه فرشتگان او و فرود آمدنگاه وحی خدا و تجارتجای دوستان او. در آن آمرزش خدا را به دست آورند و در آنجا بهشت را سود برند. چه کسی دنیا را نکوهد حالی که بانگ برداشته است که جدا نشدنی است و فریاد کرده است که ناماندنی است؟ گفته است که خود خواهد مرد و از مردمش کسی به در نخواهد برد. با محنت خود از محنت برای آنان نمونه ساخت و با شادمانیش آنان را به شوق شادمانی انداخت. شامگاه به سلامت گذشت و بامداد با مصیبتی جانگداز برگشت تا مشتاق گرداند و بترساند و بیم دهد و بپرهیزاند. پس مردمی در بامداد پشیمانی بدگوی او بودند و مردمی روز رستاخیز او را ستودند. دنیا به یادشان آورد و یادآور شدند. با آنان سخن گفت و گفتهٔ او را راست داشتند و پندشان داد و از پند او بهره برداشتند.[۱۷۹]
چو بینند کاری بدستت درست حریصت شمارند و دنیاپرست‏

امام صادق و گروهی از متصوفه

سفیان ثوری[۱۸۰] که در مدینه می‌زیست بر امام صادق وارد شد. امام را دید جامه‌ای سپید و بسیار لطیف مانند پردهٔ نازکی که میان سفیدهٔ تخم‌مرغ و پوست آن است و آن دو را از هم جدا می‌سازد، پوشیده است. به عنوان اعتراض گفت: این جامه سزاوار تو نیست. تو نمی‌بایست خود را به زیورهای دنیا آلوده سازی، از تو انتظار می‌رود که زهد بورزی و تقوی داشته باشی و خود را از دنیا دور نگاه داری.
امام فرمودند: می‌خواهم سخنی به تو بگویم. خوب گوش کن که از برای دنیا و آخرت تو مفید است. اگر راستی اشتباه کرده‌ای و حقیقت نظر دین اسلام را دربارهٔ این موضوع نمی‌دانی، سخن من برای تو بسیار سودمند خواهد بود.
اما اگر منظورت این است که در اسلام بدعتی بگذاری و حقایق را منحرف و وارونه سازی مطلب دیگری است و این سخنان بر تو سودی نخواهد داد. ممکن است تو وضع ساده و فقیرانهٔ رسول خدا و صحابهٔ آن حضرت را در آن زمان، پیش خود مجسم سازی و فکر کنی که یک نوع تکلیف و وظیفه‌ای برای همهٔ مسلمین تا روز قیامت هست که عین آن وضع را نمونه قرار دهند و همیشه فقیرانه زندگی کنند. اما من به تو بگویم که رسول خدا در زمان و محیطی بود که فقر و سختی و تنگدستی بر آن مستولی بود. عموم مردم از داشتن لوازم اولیه زندگی محروم بودند.
وضع خاص زندگی رسول اکرم و صحابهٔ آن حضرت مربوط به وضع عمومی آن روزگار بود؛ ولی اگر در عصر و روزگاری وسائل زندگی فراهم شد و شرائط بهره‌برداری از موهبتهای الهی موجود گشت، سزاوارترین مردم برای بهره‌بردن از آن نعمتها نیکان و صالحانند، نه فاسقان و بدکاران. مسلمانانند. نه کافران.
تو چه چیز را در من عیب شمردی؟! به خدا قسم من در عین اینکه می‌بینی که از نعمتها و موهبتهای الهی استفاده می‌کنم، از زمانی که به حد رشد و بلوغ رسیده‌ام، شب و روزی بر من نمی‌گذرد مگر آنکه مراقب هستم که اگر حقی در مالم پیدا شود فورا آن را به موردش برسانم. سفیان نتوانست جواب منطق امام را بدهد. سرافکنده و شکست خورده بیرون رفت و به یاران و هم مسلکان خود پیوست و ماجرا را گفت. آنها تصمیم گرفتند که دست جمعی بیایند و با امام مباحثه کنند.
جمعی به اتفاق آمدند و گفتند: رفیق ما نتوانست خوب دلایل خودش را ذکر کند، اکنون ما آمده‌ایم با دلایل خود تو را محکوم کنیم. امام فرمودند: دلایل شما چیست؟ بیان کنید. آنها گفتند: دلیلهای ما از قرآن است. امام فرمودند: چه دلیلی بهتر از قرآن؟ بیان کنید، آمادهٔ شنیدنم.
آنها گفتند: ما دو آیه از قرآن را دلیل بر مدعای خودمان و درستی مسلکی که اتخاذ کرده‌ایم، می‌آوریم و همین ما را کافی است. خداوند در قرآن کریم یک جا گروهی از صحابه را این طور ستایش می‌کند: «در عین اینکه خودشان در تنگدستی و زحمتند دیگران را بر خویش مقدم می‌دارند. کسانی که از صفت بخل محفوظ بمانند، آنهایند رستگاران»[۱۸۱]در جای دیگر قرآن می‌گوید: «در عین اینکه به غذا احتیاج و علاقه دارند، آن را به فقیر و یتیم و اسیر می‌خورانند»[۱۸۲]
همینکه سخنش به اینجا رسید یک نفر که در حاشیهٔ مجلس نشسته بود و به سخنان آنها گوش می‌داد گفت: آنچه من تاکنون فهمیده‌ام این است که شما خودتان هم به سخنان خودتان عقیده ندارید، شما این حرفها را وسیله قرار داده‌اید تا مردم را به مال خودشان بی‌علاقه کنید تا به شما بدهند و شما عوض آنها بهره‌مند شوید، لهذا عملا دیده نشده که از غذاهای خوب احتراز و پرهیز داشته باشید. امام علیه‌السلام فرمودند: این حرفها را رها کنید، اینها فایده ندارد. بعد رو به جمعیت کرد و فرمود: اول بگویید، آیا شما که به قرآن استدلال می‌کنید محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ قرآن را تمیز می‌دهید یا نه؟ هر کس از این امت که گمراه شد از همین راه گمراه شد که بدون اینکه اطلاع صحیحی از قرآن داشته باشد به آن تمسک کرد.
جمعیت گفتند: البته فی‌الجمله اطلاعاتی در این زمینه داریم ولی کاملا نه. امام فرمود: بدبختی شما از همین است. احادیث پیغمبر هم مثل آیات قرآن است، اطلاع و شناسایی کامل لازم دارد.
اما آیاتی که از قرآن خواندید: این آیات بر حرمت استفاده از نعمتهای الهی دلالت ندارد. این آیات مربوط به گذشت و بخشش و ایثار است. قومی را ستایش می‌کند که در وقت معینی دیگران را بر خودشان مقدم داشتند و مالی را که بر خودشان حلال بود به دیگران دادند و اگر هم نمی‌دادند گناه و خلافی مرتکب نشده بودند. خداوند به آنان امر نکرده بود که باید چنین کنند و البته در آن وقت نهی هم نکرده بود که نکنند. آنان به حکم عاطفه و احسان خود را در تنگدستی و مضیقه گذاشتند وبه دیگران دادند. خداوند به آنان پاداش خواهد داد. پس این آیات با مدعای شما تطبیق نمی‌کند، زیرا شما مردم را منع می‌کنید و ملامت می‌نمایید بر اینکه مال خودشان و نعمتهایی که خداوند به آنها ارزانی داشته است استفاده کنند.
آنها آن روز آن طور بذل بخشش کردند ولی بعد در این زمینه دستور کامل و جامعی از طرف خداوند رسید، حدود این کار را معین کرد و البته این دستور که بعد رسید. ناسخ عمل آنهاست. ما باید تابع این دستور باشیم نه تابع آن عمل. خداوند برای اصلاح حال مومنین و به واسطهٔ رحمت خاص خویش نهی کرد که شخص. خود و عائله خود را در مضیقه بگذارد و آنچه در کف دارد به دیگران بخشد. زیرا در میان عائلهٔ شخص، ضعیفان و خردسالان و پیران فرتوت پیدا می‌شوند که طاقت تحمل ندارند.
اگر بنا باشد من گردهٔ نانی که در اختیار دارم انفاق کنم، عائله من که عهده‌دار آنها هستم تلف خواهند شد. لهذا رسول اکرم فرموده است: کسی که چند دانه خرما یا چند قرص نان یا چند دینار دارد و قصد انفاق آنها را دارد، در درجهٔ اول باید بر پدر و مادر خود انفاق کند و در درجهٔ دوم خودش و زن و فرزندش و در درجهٔ سوم خویشاوندان و برادران مومنش و در درجهٔ چهارم خیرات و مبرات. این چهارمی بعد از همهٔ آنهاست. رسول خدا وقتی که شنید مردی از انصار مرده است و کودکان صغیری از او باقی مانده است و او دارایی مختصر خود را در راه خدا انفاق کرده است فرمود: اگر قبلا به من اطلاع داده بودید. نمی‌گذاشتم او را در قبرستان مسلمین دفن کنند. او کودکانی باقی می‌گذارد که دستشان پیش مردم دراز باشد.
پدرم امام باقر برای من نقل کرد که رسول خدا فرموده است: همیشه در انفاقات خود از عائلهٔ خود شروع کنید. به ترتیب نزدیکی که هر که نزدیکتر است مقدمتر است. علاوه بر همهٔ اینها در نص قرآن مجید از روش و مسلک شما نهی می‌کند. آنجا که می‌فرماید:
«متقین کسانی هستند که در مقام انفاق و بخشش نه تندروی می‌کنند و نه کندروی. راه اعتدال و میانه را پیش می‌گیرند».[۱۸۳]
در آیات زیادی در قرآن نهی می‌کند از اسراف و تندروی در بذل و بخشش.
همانطور که از بخل و خست نهی می‌کند، قرآن برای اینکار حد وسط و میانه‌روی را تعیین کرده است، نه اینکه انسان هر چه دارد به دیگران ببخشد و خودش تهی دست بماند، آنگاه دست به دعا بردارد که خدایا به من روزی بده. خداوند چنین دعایی را هرگز مستجاب نمی‌کند. زیرا پیغمبر اکرم فرمود: خداوند دعای چند دسته را مستجاب نمی‌کند.
الف- کسی که از خداوند بدی برای پدر و مادر خود بخواهد.
ب- کسی که مالش را به قرض داده است و از طرف، شاهد و گواه و سندی نگرفته باشد و او مال را خورده است. حالا این شخص دست به دعا برداشته است و از خداوند چاره می‌خواهد. البته دعای این آدم مستجاب نمی‌شود، زیرا او به دست خویش راه چاره را از بین برده و مال خویش را بدون سند و گواه به او داده است.
ج- کسی که از خداوند دفع سرزنش را بخواهد، زیرا چارهٔ این کار در دست خود شخص است، او می‌تواند اگر واقعا از دست این زن ناراحت است عقد ازدواج را با طلاق فسخ کند.
د- آدمی که در خانه نشسته است و دست روی دستش گذاشته است و از خداوند روزی می‌خواهد، خداوند در جواب این بندهٔ طمع کار جاهل می‌گوید: بندهٔ من! مگر نه اینست که من راه حرکت و جنبش را برای تو بازکرده‌ام؟! مگر نه اینست که من اعضاء و جوارح صحیح به تو داده‌ام؟! به تو دست و پا و چشم و گوش و عقل داده‌ام که ببینی و بشنوی و فکر کنی و حرکت نمایی و دست بلند کنی؟! در خلقت همهٔ اینها هدف و مقصودی در کار بوده است. شکر این نعمتها به این است که آنها را به کار وا داری.
بنابراین من بین تو و خودم حجت را تمام کرده‌ام که در راه طلب گام برداری و دستور مرا راجع به سعی و جنبش اطاعت کنی و بار دوش دیگران نباشی. البته اگر با مشیت کلی من سازگار بود، به تو روزی وافر خواهم داد و اگر هم به علل و مصالحی زندگی تو توسعه پیدا نکرد، البته تو، سعی خود را کرده‌ای و وظیفهٔ خویش را انجام داده‌ای و معذور خواهی بود.
ه- کسی که خداوند به او مال و ثروت فراوان داده است و او با بذل و بخششهای زیاد آنها را از بین برده است و بعد دست به دعا برداشته است که خدایا به من روزی بده، خداوند در جواب او می‌گوید:
مگر من به تو روزی فراوان ندادم؟ چرا میانه روی نکردی؟ مگر من دستور نداده بودم که در بخشش باید میانه‌روی کرد؟ مگر من از بذل و بخششهای بی‌حساب نهی نکرده بودم؟
و- کسی که دربارهٔ قطع رحم دعا کند و از خداوند چیزی بخواهد که مستلزم قطع رحم است (یا کسی که قطع رحم کرده است بخواهد دربارهٔ موضوعی دعا کند)
«خداوند در قرآن کریم مخصوصا به پیغمبر خویش طرز و روش بخشش را آموخت، زیرا داستانی واقع شد که مبلغی طلا پیش پیغمبر بود و او می‌خواست آنها را به مصرف فقراء برساند و میل نداشت، حتی یک شب آن پول در خانه‌اش بماند. لهذا در یک روز تمام طلاها را به این و آن داد. بامداد دیگر سائلی پیدا شد و با اصرار از پیغمبر کمک خواست، پیغمبر هم چیزی در دست نداشت که به سائل بدهد، از این رو خیلی ناراحت و غمناک شد. اینجا بود که آیهٔ قرآن نازل شد و دستور کار را داد، آیه آمد که: نه دستهای خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش که بعد تهیدست بمانی و مورد ملامت فقراء واقع شوی».[۱۸۴]
اینها است احادیثی که از پیغمبر رسیده است، آیات قرآن هم مضمون این احادیث را تایید می‌کند و البته کسانی که اهل قرآن و مومن به قرآنند به مضمون آیات قرآن ایمان دارند.
به ابوبکر در هنگام مرگ گفته شد، راجه به مالت وصیتی بکن. گفت: یک پنجم مالم انفاق شود و باقی متعلق به ورثه باشد و یک پنجم کم نیست. ابوبکر به یک پنجم مال خویش وصیت کرد و حال آنکه مریض حق دارد در مرض موت تا یک سوم هم وصیت کند و اگر می‌دانست بهتر این است از تمام حق خود استفاده کند، به یک سوم وصیت می‌کرد.
سلمان و ابوذر را که شما به فضل و تقوی و زهد می‌شناسید، سیره و روش آنها همین بود که گفتم. سلمان وقتی نصیب سالانهٔ خویش را از بیت‌المال می‌گرفت، به اندازهٔ یک سال مخارج خود که او را به سال دیگر برساند ذخیره می‌کرد. به او گفتند: تو با این همه زهد و تقوی در فکر ذخیرهٔ سال هستی؟ شاید همین امروز یا فردا بمیری و به آخر سال نرسی؟ او در جواب گفت: شاید هم نمردم، چرا شما فقط فرض مردن را صحیح می‌دانید؟ یک فرض دیگر هم وجود دارد و آن اینکه زنده بمانم و اگر زنده بمانم، خرج دارم و حوائجی دارم، ای نادانها شما از این نکته غافلید که نفس انسان اگر به مقدار کافی وسیلهٔ زندگی نداشته باشد، در اطاعت خداوند کندی و کوتاهی می‌کند و نشاط و نیروی خود را در راه حق از دست می‌دهد و همین قدر که به قدر کافی وسیله فراهم شد، آرام می‌گیرد.
و اما ابوذر، وی چند گوسفند و شتر داشت که از شیر آنها استفاده می‌کرد و احیانا اگر میلی در خود به خوردن گوشت می‌دید یا مهمانی برایش می‌رسید یا دیگران را محتاج می‌دید از گوشت آنها استفاده می‌کرد و اگر می‌خواست به دیگران بدهد، برای خودش نیز برابر دیگران سهمی منظور می‌کرد.
چه کسی از اینها زاهدتر بود؟ پیغمبر دربارهٔ آنها چیزها گفت که همه می‌دانید. هیچگاه این اشخاص تمام دارایی خود را به نام زهد و تقوی از دست ندادند و از این راهی که شما امروز پیشنهاد می‌کنید که مردم از هر چه دارند. صرف‌نظر کنند و خود و عائلهٔ خود را در سختی بگذارند نرفتند.
من به شما رسما این حدیث را که پدرم از پدر و اجدادش از رسول خدا نقل کرده‌اند اخطار می‌کنم، رسول خدا فرمود: عجیبترین چیزها حالی است که مومن پیدا می‌کند که اگر بدنش با مقراض قطعه قطعه بشود برایش خیر و سعادت خواهد بود و اگر هم ملک شرق و غرب به او داده شود باز برایش خیر و سعادت است. خیر مومن در گرو این نیست که حتما فقیر و تهیدست باشد. خیر مومن ناشی از روح ایمان و عقیدهٔ اوست، زیرا در هر حالی از فقر و تهیدستی یا ثروت و بی‌نیازی واقع شود، می‌داند در این حال وظیفه‌ای دارد و آن وظیفه را به خوبی انجام می‌دهد. این است که عجیبترین چیزها حالتی است که مومن به خود می‌گیرد؛ که همهٔ پیشامدها و سختی و سستیها برایش خیر و سعادت می‌شود.
نمی‌دانم همین مقدار که امروز برای شما گفتم کافی است یا بر آن بیفزایم؟ هیچ می‌دانید که در صدر اسلام، آن هنگام که عدهٔ مسلمانان کم بود. قانون جهاد این بود که یک نفر مسلمان در برابر ده کافر ایستادگی کند و اگر ایستادگی نمی‌کرد گناه و جرم و تخلف محسوب می‌شد، ولی بعد که امکانات بیشتری پیدا شد، خداوند به لطف و رحمت خود تخفیف بزرگی داد و این قانون را به این نحو تغییر داد که هر فرد مسلمان موظف است که فقط در برابر دو کافر ایستادگی کند نه بیشتر.
از شما مطلبی راجع به قانون قضا و محاکم قضایی اسلامی سئوال می‌کنم: فرض کنید یکی از شما در محکمه هست و موضوع نفقهٔ زن او در بین است و قاضی حکم می‌کند که نفقهٔ زنت را باید بدهی، در اینجا چه می‌کند؟ آیا عذر می‌آورد که بنده زاهد هستم و از متاع دنیا اعراض کرده‌ام؟ آیا این عذر موجه است؟ آیا به عقیدهٔ شما حکم قاضی به اینکه باید خرج زنت را بدهی مطابق حق و عدالت است یا آنکه ظلم و جور است؟ اگر بگویید این حکم ظلم و ناحق است دروغ واضح گفته‌اید و به همهٔ اهل اسلام با این تهمت ناروا جور و ستم کرده‌اید و اگر بگویید حکم قاضی صحیح است پس عذر شما باطل است و قبول دارید که طریقه و روش شما باطل است.
مطلب دیگر: مواردی هست که مسلمان در آن موارد یک سلسله انفاقهای واجب یا غیر واجب انجام می‌دهد. مثلا زکات یا کفاره می‌دهد. حالا اگر فرض کنیم معنای زهد اعراض از زندگی و مایحتاجهای زندگی است و فرض کنیم همهٔ مردم به دلخواه شما زاهد شدند و از زندگی و مایحتاج آن روگرداندند، پس تکلیف کفارات و صدقات واجبه چه می‌شود؟ تکلیف زکاتهای واجب که به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و کشمش و غیره تعلق می‌گیرد چه می‌شود؟ مگر نه این است که این صدقات، فرض شده که تهیدستان زندگی بهتری پیدا کنند و از مواهب زندگی بهره‌مند شوند.
این خود می‌رساند که هدف دین و مقصود از این مقررات رسیدن به مواهب زندگی و بهره‌مند شدن از آن است؛ و اگر مقصود دین فقیر بودن بود و حد اعلای تربیت دینی این بود که بشر از متاع این جهان اعراض کند و در فقر و مسکنت و بیچارگی زندگی کند، پس فقراء به آن هدف عالی رسیده‌اند و نمی‌بایست چیزی به آنان داد تا از حال خوش و سعادتمندانهٔ خود خارج نشوند و آنان نیز چون غرق در سعادتند، نباید بپذیرند.
اساسا اگر حقیقت این است که شما می‌گویید شایسته نیست که کسی مالی را در کف نگه دارد. باید هر چه به دستش رسید همه را ببخشد و دیگر محلی برای زکات باقی نمی‌ماند.
پس معلوم شد که شما بسیار طریقهٔ زشت و خطرناکی را پیش گرفته‌اید و به سوی بد مسلکی مردم را دعوت می‌کنید. راهی که می‌روید و مردم دیگر را هم به آن می‌خوانید، ناشی از جهالت به قرآن و اطلاع نداشتن از قرآن و از سنت پیغمبر و از احادیث پیغمبر است. اینها احادیثی نیست که قابل تشکیک باشد. احادیثی است که قرآن به صحت آن گواهی می‌دهد؛ ولی شما احادیث معتبر پیغمبر را اگر با روش شما درست درنیاید، رد می‌کنید و این خود نادانی دیگری است. شما در معانی آیات قرآن و نکته‌های لطیف و شگفت‌انگیزی که از آن استفاده می‌شود تدبیر نمی‌کنید. فرق بین ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه را نمی‌دانید. امر و نهی را تشخیص نمی‌دهید.
جواب مرا، راجع به قصهٔ سلیمان بن داود بدهید که، از خداوند ملکی را مسالت کرد که برای کسی بالاتر از آن میسر نباشد.[۱۸۵] خداوند همچنان ملکی به او داد. البته سلیمان جز حق نمی‌خواست. نه خداوند در قرآن و نه هیچ فرد مومنی این را بر سلیمان عیب نگرفت که چرا چنین ملکی را در دنیا خواسته است. همچنین است داود پیغمبر که قبل از سلیمان بود؛ و همچنین است داستان یوسف که به پادشاه رسما می‌گوید: خزانه‌داری را به من بده که من هم امینم و هم دانای کار.[۱۸۶]بعد کارش به جایی رسید که امور کشورداری مصر تا حدود یمن به او سپرده شد، و از اطراف و اکناف در اثر قحطی که پیش آمد، می‌آمدند و آذوقه می‌خریدند و برمی‌گشتند.
و البته نه یوسف میل به عمل ناحق کرد و نه خداوند در قرآن این کار را بر یوسف عیب گرفت. همچنین است قصهٔ ذوالقرنین که بنده‌ای بود که خدا را دوست می‌داشت. اسباب جهان در اختیارش قرار گرفت و مالک مشرق و مغرب جهان شد.

عرق کار

امام کاظم در زمینی که متعلق به شخص خودش بود، مشغول کار و اصلاح زمین بود. فعالیت زیاد، عرق امام را از تمام بدنش جاری ساخته بود. علی بن ابی‌حمزهٔ بطائنی در این وقت رسید و عرض کرد:
قربانت گردم، چرا این کار را به عهدهٔ دیگران نمی‌گذاری؟ امام فرمود: چرا به عهدهٔ دیگران بگذارم؟ افراد بهتر از من همواره از این کارها می‌کرده‌اند. گفت: مثلا چه کسانی؟
امام فرمود: رسول خدا و امیرالمومنین و همه پدران و اجدادم، اساسا کار و فعالیت در زمین از سنن پیغمبران و بندگان شایسته خداست.[۱۸۷]

نصیحت زاهد

گرمی هوای تابستان شدت کرده بود. آفتاب بر مدینه و باغها و مزارع اطراف مدینه به شدت می‌تابید، در این حال مردی به نام محمد بن منکدر که خود را از زهاد و عباد و تارک دنیا می‌دانست تصادفا به نواحی بیرون مدینه آمد، ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامی افتاد که معلوم بود در این وقت برای سرکشی به مزارع خود بیرون آمده است و به واسط فربهی و خستگی به کمک چند نفر که اطرافش هستند و معلوم است که کس و کارهای خود او هستند، راه می‌رود.
با خود اندیشید، این مرد کیست که در این هوای گرم خود را به دنیا مشغول ساخته است؟ نزدیکتر شد، عجب! این مرد محمد بن علی بن الحسین (امام باقر) است؟ این مرد شریف و دیگر چرا دنیاجویی می‌کند؟ لازم شد نصیحتی بکنم و او را از این روش بازدارم.
نزدیک آمد و سلام داد. امام باقر نفس زنان و عرق ریزان جواب سلام داد. گفت: آیا سزاوار است مرد شریفی مثل شما در طلب دنیا بیرون آید، آن هم در چنین وقتی و چنین گرمایی، خصوصا با این اندام فربه که حتما باید متحمل رنج فراوانی بشوید؟
چه کسی از مرگ خبر دارد؟ کی می‌داند که چه وقت می‌میرد؟ شاید همین الان مرگ شما فرارسید. اگر خدای نخواسته در همچو حالی مرگ شما فرارسید، چه وضعی برای شما پدید خواهد آمد؟ شایسته شما نیست که دنبال دنیا بروید و با این تن فربه در این روزهای گرم این مقدار متحمل رنج و زحمت بشوید. خیر، خیر، شایسته شما نیست.
امام باقر (ع) دستها را از دوش کسان خود برداشت و به دیوار تکیه کرد و گفت: اگر مرگ من در همین حال برسد و من بمیرم، در حال عبادت و انجام وظیفه از دنیا رفته‌ام، زیرا این کار، عین طاعت و بندگی خداست. تو خیال کرده‌ای که عبادت منحصر به ذکر و نماز و دعاست.
من زندگی و خرج دارم، اگر کار نکنم و زحمت نکشم، باید دست حاجت به سوی تو و امثال تو دراز کنم. من در طلب رزق و روزی می‌روم که احتیاج خود را از کس و ناکس سلب کنم. وقتی باید از فرارسیدن مرگ ترسان باشم که در حال معصیت و خلافکاری و تخلف از فرمان الهی باشم، نه در چنین حالی که در حال اطاعت امر حق هستم که مرا موظف کرده است، بار دوش دیگران نباشم و رزق خود را خودم تحصیل کنم.
محمد بن منکدر گفت: عجب اشتباهی کرده بودم، من پیش خود خیال کردم که دیگری را نصیحت کنم. اکنون متوجه شدم که خودم در اشتباه بوده‌ام و روش غلطی را می‌پیموده‌ام و احتیاج کاملی به نصیحت داشته‌ام.[۱۸۸]

بی‌نیازی از مردم

در صدر اسلام مکرر اتفاق افتاده است که افراد بی‌بضاعت و احیانا ناقص العضو، حضور رسول اکرم و ائمه طاهرین علیهم‌السلام شرفیاب شده و اوضاع و احوال خود را شرح داده‌اند ولی اولیاء گرامی اسلام به جای کمکهای بلاعوض آنان را به کار و فعالیت تشویق نموده‌اند.
زراره می‌گوید: مردی به حضور امام صادق (ع) آمد. عرض کرد: دستم ناسالم است و نمی‌توانم با آن به خوبی کار کنم، سرمایه ندارم تا با آن تجارت نمایم و فرد محروم و مستمندی هستم.
فقال اعمل و احمل علی راسک و استغن عن الناس.[۱۸۹]
امام که می‌دید آن مرد سر سالمی دارد و می‌تواند طبق رسوم محلی با آن کار کند و بار برد راضی نشد عز و شخصیتش با ذلت سئوال درهم شکند و در زندگی کل بر مردم باشد. به وی فرمود: با سرت باربری کن و خویشتن را از مردم بی‌نیاز ساز.

حقیقت پارسایی و زهد

نقل می‌کنند: مرحوم ملااحمد نراقی کاشانی صاحب کتاب معراج السعاده[۱۹۰]
که کتابی است اخلاقی، در کاشان بود. درویشی مثل اینکه کتاب معراج السعاده و بخش زهد و پارسایی آن کتاب را خوانده بود، نزد او آمد و دید زندگی و دستگاه مرتبی دارد (چون مرجع بود و مردم به خانه ایشان رفت و آمد می‌کردند) درویش وقتی آنهمه بیا و برو و شهرت و دستگاه محقق نراقی را دید، تعجب کرد که این استاد اخلاق چرا خودش زاهد و پارسا نیست (با اینکه در کتاب معراج السعاده آن همه راجع به زهد سخن گفته است) بالاخره بعد از دو سه روز که می‌خواست مرخص شود. مرحوم نراقی فهمیده بود که برای آن درویش، معمایی پیش آمده است.
به او گفت: کجا می‌خواهی بروی؟ او عرض کرد: می‌خواهم به کربلا بروم. محقق نراقی فرمود: من هم می‌آیم. او گفت: من باید چند روز صبر کنم تا مهیا شوی؟ مرحوم نراقی فرمود: نه، همین الان حاضرم، به راه افتادند تا به قم رسیدند، در قم محقق نراقی دید، رنگ درویش تغییر کرده است، علت را پرسید: او گفت: کشکولم را در کاشان جا گذاشته‌ام.
محقق نراقی فرمود: مانعی ندارد، می‌رویم، کشکول در جای خود هست. فعلا برویم بعد برمی‌گردیم کشکول شما را می‌دهم.
درویش گفت: نه من بدون کشکول نمی‌توانم زندگی کنم، علاقه به آن دارم، باید برگردیم آن را بردارم.
مرحوم نراقی (فرصت را بدست آورد) به او فهماند که زهد اسلام یعنی چه؟ زاهد آن نیست که در جامعه نباشد، شهرت نداشته باشد. یا ریاست نداشته باشد، زاهد آن است که دلبستگی به چیزی یا به کسی جز خدا نداشته باشد و این دلبستگی ولو به کشکول باشد، این زاهد نیست[۱۹۱] هدف از خلقت، انقطاع الی الله (دل را به خدا دادن) و بقیه وسیله می‌باشند.[۱۹۲]
خیر الدنیا حسره و شر هاندم.
بهترین چیز دنیا اندوه و بدترین چیز آن موجب پشیمانی است.
خذ من قلیل الدنیا ما یکفیک ودع من کثیرها ما یطغیک.
از دنیا باندازه‌ای که تو را کفایت کند فراگیر و بیش از آن هر چه که تو را سرکش سازد رها کن.
خطر الدنیا یسیر و حاصلها حقیر و بهجتها زور و مواهبها غرور.
متاع جهان اندک و سرمایه‌اش ناچیز خوشیش غم و ستم و بخششهایش فریب و پوچ است.
خاب رجائه و مطلبه من کانت الدنیا امله و اربه.
امید و خواهشش به ناامیدی و خسران مبدل شد کسیکه دنیا امید و آرزویش باشد.
دعتکم الدنیا الی قراره الشقاء و محل الفناء و انواع البلاء و العناء فاطعتم و بادرتم و اسرعتم.
دنیا شما را به سوی قرارگاه بدبختی و جایگاه نیستی و بلاها و رنجهای گوناگون خواند شما (بندگان خدا ناترس) دعوتش را پذیرفتید و با شتاب و تعجیل به سویش شتافتید.
ذکر الدنیا ادوء الادواء.
یاد دنیا بودن دردناکترین دردها است.
ذلل قلبک بالیقین و قرره بالفناء و بصره فجایع الدنیا.
دلت را بوسیلهٔ یقین (به خدا و قیامت) خواردار و فنا و نیستی را بر وی مقرر دار (و خاطر نشانش کن) و آن را به گرفتاریهای دنیا بینا ساز.
ذل فی نفسک و عز فی دینک و صن ءاخرتک و ابذل دنیاک.
در پیش نفس خویش خوار و در دینت عزیز و ارجمند باش، آخرتت را نگاه دار و دنیایت را ببخش و رها کن.
راس النجاه الزهد فی الدنیا.
ریشهٔ رستگاری در دنیا زهد ورزیدن و از جهان دوری گزیدن است.
راس الافات التوله بالدنیا.
ریشهٔ آفتها دل به دنیا سپردن است.[۱۹۳]

خطبه‌های حضرت در مورد دنیا

همانا دنیا پشت کرده و بدرود گویان است

اما بعد فان الدنیا قد ادبرت و آذنت بوداع و ان الاخره قد اشرفت باطلاع الا و ان الیوم المضمار. وغد السباق؛ و السبقه الجنه و الغایه النار. افلا تائب من خطیئته قبل منیته؟ الا عامل لنفسه قبل یوم بوسه؟
الا و انکم فی ایام امل من ورائه اجل. فمن عمل فی ایام امله قبل حضور اجله نفعه عمله؛ و لم یضرره اجله؛ و من قصر فی ایام امله قبل حضور اجله فقد خسر عمله و ضره اجله.
همانا دنیا پشت کرده است و بدرودگویان است و آخرت روی آورده و از فراز جای نگران است. بدانید که امروز ریاضت است و فردا مسابقت و خط پایان دروازه بهشت برین است و آنکه بدان نرسد در دوزخ جایگزین. آیا کسی نیست که از گناه توبه کند پیش از آنکه مرگش فرارسد؟ آیا کسی نیست که کاری کند پیش از آنکه روز بدبختیش فرارسد؟
بدانید که شما در روزهایی بسر می‌برید که فرصت ساختن برگ است و از پس این روزها مرگ است. آنکه اجل نارسیده، ساز خویش برگیرد، سود آن بیند و از مرگ آسیب نپذیرد و آن که تا دم مرگ کوتاهی کند، حاصل کارش خسران است و مرگ او موجب زیان.
الا فاعلموا فی الرغبه کما تعملون فی الرهبه. الا و انی لم ارکالجنه نام طالبها و لا کالنار نام هاربها. الا و انه من لا ینفعه الحق یضرره الباطل و من لم یستقم به الهدی یجربه الضلال الی الردی. الا و انکم قد امرتم بالظعن؛ و دللتم علی الزاد و ان اخوف ما اخاف علیکم اتباع الهوی و طول الامل. تزودوا من الدنیا ما تحرزون انفسکم به غدا. اقول لو کان کلام یاخذ بالاعناق الی الزهد فی الدنیا و یضطر الی عمل الاخره لکان هذا الکلام؛ و کفی به قاطعا لعلائق الامال و قادحا زناد الاتعاظ و الازدجار و من اعجبه قوله علیه‌السلام، الا و ان الیوم المضمار و غدا السباق.
و السبقه الجنه و الغایه النار فان فیه مع فخامه اللفظ و عظم قدر المعنی و صادق التمثیل و واقع التشبیه سرا عجیبا و معنی لطیفا و هو قوله علیه‌السلام و السبقه الجنه و الغایه النار فخالف بین اللفظین لاختلاف المعنیین و لم یقل السبقه النار کما قال: السبقه الجنه لان الاستباق انما یکون الی امر محبوب و غرض و هذه صفه الجنه و لیس هذا المعنی موجودا فی النار نعوذ بالله منها فلم یجزان یقول و السبقه النار بل قال و الغایه النار لان الغایه ینتهی الیها من لا یسره ذلک فصلح ان یعبر بها عن الامرین معا فهی فی هذا الموضوع کالمصیر و المال. قال الله تعالی: قل تمتعوا فان مصیرکم الی النار؛ و لا یجوز فی هذا الموضوع ان یقال سبقتکم الی النار. فتامل ذلک فباطنه عجیب و زغوره بعید و کذلک اکثر کلامه علیه‌السلام؛ و فی بعض النسخ: و قد جاء فی روایه اخری و السبقه الجنه؛ و السبقه عندهم اسم لما یجعل للسابق اذا سبق من مال او عرض و المعنیان متقاربان لان ذلک لا یکون جزاء علی فعل الامر المذموم و انما یکون جزاء علی فعل الامر المحمود.
کار از روی دل چنان کنید که گویی بیم از جان دارید. من چون بهشت جایی را ندیده‌ام، خواهان آن آسوده و از پای نشسته و نه چون دوزخ ترسنده از آن خفته (و از بیم رسته) بدانید، آنکه حق او را سود ندهد، باطل زیانش نرساند و آنکه به راه نیفتد، گمراهی به هلاکتش برساند.
شما را فرموده‌اند که بار ببندید و توشه برگیرید. من بر شما از دو چیز بیشتر می‌ترسم: دنبال هوای نفس رفتن و آرزوی دراز در سر پختن. پس تا در این جهانید از آن چندان توشه بردارید که فردا خود را بدان نگاه داشتن توانید.
می‌گویم: اگر سخنی بود که مردم را به زهد کشاند و به کار آخرت ناچار گرداند، این سخن است و دربارهٔ آن بس که دل را از آرزوها چنان برد که روشن شود و پند گیرد و بیش پی کار دنیا نگیرد و شگفت‌تر سخن اوست که فرماید:
امروز مضمار است و فردا مسابقت، سبقهٔ بهشت است و دوزخ غایت؛ که در این سخن گذشته از فخامت لفظ و عظمت معنی و تمثیل راست و تشبیه حقیقی و بی‌کم و کاست، سری عجیب و معنی لطیف نهفته است که امام فرماید: و السبقه الجنه و الغایه النار که چون معنی سبقه و غایت مخالف یکدیگر است به دو لفظ از آن تعبیر کرد و نفرمود: السبقه النارکه سبقه به معنی پیشی گرفتن در کاری است محبوب و غرضی مطلوب و آن بهشت است نه دوزخ (نعوذ بالله منها) و روا نبود که گوید: و السبقه النار بدین جهت گفت: الغایه النار چه گاه بود که کسی به جایی رسد و بماند و ماندن در آن را خوش نداند و دیگری را همانجا خوش آید که در این صورت آنچنان جای به مصیر یا مال تعبیر شود، چنانکه خداوند فرموده است: قل تمتعوا فان مصیرکم الی النار و روا نیست که در اینجا به جای مصیر سبقه آید. در این معنی بیندیش که باطنی عجیب و ژرفایی عمیق و لطیف دارد و بیشتر سخنان امام چنین است و در بعضی نسخه‌ها آمده است.
و در روایت دیگری است که والسبقه الجنه و سبقه مالی یا چیزی بود و بدان کس دهند که در مسابقه پیش افتد و هر دو معنی به هم نزدیک است، چه پاداش را در برابر کار نیک دهند نه کار بد.[۱۹۴]
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چون بیرون رود فرشته درآید

قسمتی از شرح خطبه از استاد محمد تقی جعفری

به قسمتی از شرح استاد محمدتقی جعفری در این مورد توجه شما را جلب می‌کنیم:
هر لحظه‌ای از زمان که از آینده می‌رسد و بگذشته می‌خزد دنیا کامی از ما دورتر می‌شود و به مقدار آن لحظه آدمیان را وداع می‌گوید.
جریان زمان که لحظه به لحظه، آن به آن، رابطهٔ ما را با جهان خارجی و موجودیت خودمان متغیر می‌سازد. آنچه که جریان زمان در ارتباط ما با جز خود بوجود می‌آورد، نه توقفی است و نه برگشتی بلکه گذشتن است و بس. اگر همهٔ نیروهای جهان هستی دست به دست هم دهند و همهٔ انسانهایی که در این کرهٔ خاکی زندگی کرده و رهسپار زیر خاک گشته‌اند و آنانکه هم اکنون در روی زمین قدم برمی‌دارند و حتی آنانکه بعد از این به دنیا خواهند آمد، با جدیترین اراده بخواهند که یک لحظه را برای کمترین مدت متوقف نمایند امکان‌پذیر نخواهد بود. خداوند حکیم چه حکمت متعالیه‌ای در ساختمان حواس و ذهن و شکل جهان طبیعت بکار برده است که سریعترین حرکت لاینقطع را به صورت ثابتهایی در برابر لمس ما و دیدگان ما متجسم بخشیده است، که به ستاره‌ها می‌نگریم و می‌گوییم اینها همان ستارگانی هستند که دیشب دیده بودیم.
به درختان می‌نگریم و چنین می‌پنداریم که همان درختانی هستند که دیروز از آنها چیده‌ایم. این انسانها موجوداتی هستند که سالیان متمادی با آنان در حال ارتباط هستیم.
این همان صندلی است که چند ماه است در اتاق من قرار گرفته است و من از آن بهره‌برداری می‌نمایم.
اگر نمایش ثابت در حقایق و رویدادهایی که در عالم طبیعت پیرامون ما را گرفته‌اند، وجود نداشت با این حواس و ذهن که ما داریم حتی یک لحظه هم نمی‌توانستیم با این حقایق و رویدادها رابطه‌ای برقرار کنیم. به قول مولانا:
شاخ آتش را بجنبانی بساز در نظر آتش نماید بس دراز
این درازی خلقت از تیزی صنع می‌نماید سرعت انگیزی صنع‏
پس واقعیات جهان طبیعت در همان لحظه که از آینده می‌رسد و سلام می‌گوید، همان سلامی که کرده است، وداع آخرین را هم در برداشته است، هرگز بار دیگر با ما رویاروی نخواهد گشت.
برای درک گذشت لحظات زمان، نخست بر این جملات زیبا بنگرید: وقتی که ترس ساعت تلخ آخرین روح تو را چون سایهٔ تیره‌ای در برگیرد و تجسم مناظر دهشت‌زای رنج احتضار و کفن مرگ و تابوت و ظلمت جاودانی و گور تنگ و تاریک به لرزه‌ات درآورد و دلت را به چنگ غم و اضطراب بسپارد، به زیر آسمان رو، گوش به زمین، به آبها، به فضای پهناور ده، گوش کن که می‌گوید: روزی چند دیگر خورشید در مسیر خود به همه خواهد نگریست و اثری از تو نخواهد یافت، نه در روی زمینت خواهد یافت نه در دل خاک سرد که کالبد بیجانت را اشک ریزان در آن نهاده بودند، نه در دل اقیانوس که خشکیها را در برگرفته است. زمین که دیری غذایت داده بود، طلب خود را مطالبه خواهد کرد و تو را دوباره به صورت ذرات خاک درخواهد آورد، تا روییدنیها را غذا دهی. هر گونه اثر حیات انسانی را اثر وجود فردی تو را از میان خواهد برد تا برای همیشه با عناصر اربعه‌ات درآمیزد و به صورت صخره‌ای استوار و بی‌احساست درآورد. یا خاک سنگین و بی‌حرکتت کند که روستایی جوان و زحمتکش با گاو آهن خود درهمش نورد و آنگاه درخت بلوطی ریشه‌های خود را در درونت بگستراند و در کالبدت فروبرد.
اما گمان مبر که یکه و تنها روی بدین خانه جاودان می‌بری و در آنجا بی‌یار و راهنما می‌مانی، زیرا تو در عالم آرزو هم خوابگاهی بهتر از این نخواهی یافت. آنجا که هستی در کنار رهبران و بزرگان قوم، کنار پادشاهان و نیرومندان جهان، کنار خردمندان و خوبان و خوبرویان، کنار سپید مویان و روشن بینان و صاحبنظران روزگاران کهن، خواهی خفت که جملگی در یک خوابگاه بزرگ و پر جلال خانه گرفته‌اند و این دیوارهای عظیم و صخره‌های پر دندانه که از فرط قدمت با خورشید برابری می‌کند، این دیواره‌های پهناور که گویی پیوسته به اندیشه‌های عمیق فرورفته‌اند، این جنگلهای کهن و انبوه، این همه رودخانه‌هایی که با این همه جلال و شکوه به راه خود می‌روند و این جویبارها که با زمزمهٔ شکوه آمیز خود از میان چمنزارها می‌گذرند و سیرابشان می‌کنند؛ و این اقیانوس بیکران لاجوردین که همهٔ اینها را در میان خود برگرفته است، جملگی زر و زیور این گور بزرگ آدمیانند.
خورشید زرین و سیارگان و جملهٔ میهمانان خوان بی‌حد و کران آسمان از خلال گذشت اعصار و قرون بر این آرامگاه تیرهٔ مرگ می‌تابند، همهٔ اینها دستی هستند که به سوی این خاک‌نشینان در خواب رفته دراز شده‌اند.
اگر بر بال صبح‌نشینی یا از صحرای بیکران بگذری یا به میان جنگلهای انبوهی روی که رودارگون از میانشان می‌گذرد و درهایشان به روی هر صدایی از جهان بسته است، تا تنها به صدای خود گوش فرادهد، باز همه جا مرگ را فرمانفرما خواهی یافت. خواهی دید که با گذشت سالها، میلیونها از این زندگان در اینجا بستر خواب جاودان خویش را گسترده‌اند.
خواهی دید که جز مرگ هیچ کس در این سرزمین زندهٔ جاودان نمانده است. در این صورت چگونه ممکن است تو در اینجا بمانی و یکه و خاموش دنیای زندگان را ترک گویی و هیچ دوستی از این سفر دور و درازت آگاه نشود. همهٔ آنان که دم برمی‌کشند شریک سرنوشت تواند. تو وقتی که بدین سفر رفته باشی آنکس که به همه چیز با لبخند می‌نگرد، خواهد خندید و آنکس که همه چیز را جدی می‌بیند، افسرده خواهد گشت و در هر دو حال همه دنبال احلام و آرزوهای خویش را خواهند گرفت، اما دیری نمی‌گذرد که جملهٔ آنان شادیها و گرفتاریهای خود را ترک خواهند گفت و برای خواب جاودان به سراغ آن بستری که تو در آن خفته‌ای خواهند رفت.
قطار بلند زمانه پیوسته به راه خویش می‌رود و همراه خود فرزندان آدم را از نوجوانان سبز خطی که در بهار عمرند، تا آنان که در زیر بار سنگین سالها پشت خم کرده‌اند، از مادران فرسوده تا دختران نورسیده، از کودکان زبان ناگشوده تا پیران سپید مو، یکایک به نزد تو می‌آورد و در کنارت جای می‌دهد، تا در دنبال آنان نوبت آنهایی فرارسد که حتی دیده به روی این جهان نگشوده‌اند.
چنان زی که چون هنگام فراخواندنت برای شرکت در جمع فزون از شمار کاروانیانی رسد که روی به جانب این قلمرو مرموز دارند تا در آنجا هر یک در اتاق خاص خود در منزلگه خاموش مرگ باراندازند و خانه گیرند، تو همچون آن بنده نباشی که با تازیانه روانهٔ سیه‌چالش می‌کنند.
آنکس باش که با قدمهایی استوار و با قوت دل به جانب اقامتگاه جاودان خویش می‌رود تا در آنجا روپوش خود را بر بستر مرگ بگستراند و آنگاه به زیر آن رود و دیده برای خوابی پر رویا و دلپذیر بر هم نهد.[۱۹۵]

خوشست عمر دریغا که جاودانی نیست

خوشست عمر دریغا که جاودانی نیست پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست‏
درخت قد صنوبر خرام انسان را مدام رونق نوباده جوانی نیست‏
گلیست خرم و خندان و تازه و خوشبو ولی امید ثباتش چنانکه دانی نیست‏
دوام پرورش اندر کنار مادر دهر طمع مکن که در او بوی مهربانی نیست‏
مباش غره و غافل چو میش سر در پیش که در طبیعت این گرگ گله‌بانی نیست‏
چه حاجت است عیان را به استماع و بیان که بی‌وفایی دور و فلک نهانی نیست‏
کدام باد بهاری وزید در آفاق که باز در عقبش نکبت خزانی نیست‏
اگر ممالک روی زمین بدست آری بهای مهلت یکروزه زندگانی نیست‏
دل ای رفیق بر این کاروانسرای مبند که خانه ساختن آیین کاروانی نیست[۱۹۶]

چند جمله از غررالحکم در مورد دنیا

رضاک بالدنیا من سوء اختیارک و شقاء جدک.
بدنیا خوشنود بودنت از بد برگزیدنت و از بدبختیت می‌باشد (زیرا نیک‌بختان طالب آخرتند و از دنیا گریزان)
زن الحکمه الزهد فی الدنیا.
زهد کناره‌گیری از دنیا آرایش‌کنندهٔ علم و حکمت است.
زخارف الدنیا تفسد العقول الضعیفه.
زیور جهان خردهای ناتوان را تباه می‌گرداند (لکن مردان خرد دل بدان نسپرند و از راه بدر شوند)
سبب فساد العقل حب الدنیا. حب دنیا باعث از بین بردن عقل و خرد است.
سرور الدنیا غرور و متاعها ثبور.
خوشی جهان فریب و کالایش غم و اندوه است.
سکون النفس الی الدنیا من اعظم الغرور.
نفس را به دنیا سکون دادن و آرامش بخشودن از بزرگترین فریبها است.
شر المحن حب الدنیا.
بدترین گرفتاریها حب دنیا است.
شر الفتن محبه الدنیا.
بدترین فتنه‌ها دوستی دنیا است.
صلاح الاخره رفض الدنیا.
به سامان کردن کار آخرت دنیا را از خود دور کردن است.
صحه الدنیا اسقام و لذاتها الام.
تندرستی دنیا بیماریها و لذاتش دردها است.[۱۹۷]

دنیا شتابان می‌رود

الا و ان الدنیا قد ولت حذاء فلم یبق منها الاصبابه کصبابه الاناء اصطبها صابها. الا و ان الاخره قد اقبلت و لکل منهما بنون. فکونوا من ابناء الاخره و لا تکونوا ابناء الدنیا فان کل ولد سیلحق بامه یوم القیامه و ان الیوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل.
(اقول: الحذاء السریعه و من الناس من یرویه جذاء)
آگاه باشید که دنیا پشت کرده است و شتابان می‌رود و از آن جز اندکی باقی نیست همچون قطره‌های مانده بر ظرفی که آب آن را ریخته‌اند و تهی است. آگاه باشید که آخرت روی آورده است و هر یک از این دو را فرزندانی است. از فرزندان آخرت باشید و از فرزندان دنیا مباشید که روز رستاخیز هر فرزند به مادر خود پیوندد. همانا امروز روز کار است و روز شمار نباشد و فردا روز شمار است و کس را مجال کار نباشد.[۱۹۸]
(می‌گویم: حذاء به معنی شتابان است و بعضی جذاء روایت کرده‌اند و آن به معنی بریده از نیک و بد است.

نکاتی از استاد جعفری در بعضی از موارد خطبه چهل و دوم

زمان بسیار سریع می‌گذرد ولی نگاه ما به این حرکت سریع از فاصلهٔ بسیار زیاد است که حرکت سریع را کند نمایش می‌دهد.
هر اندازه که فاصلهٔ ما بین ناظر و جسم متحرک زیادتر باشد. حرکت جسم کندتر می‌نماید.
حقیقت این است که با این که سازندهٔ کشش زمان در کار مغز ما است و ما می‌توانیم عبور طناب ممتد زمان را در درون خود احساس کنیم و چگونگی شتاب و کندی آن را به طور مستقیم دریافت نماییم. با این حال به ندرت اتفاق می‌افتد که ما چنین توجه عمیقی به درون داشته و واقعیت گذشتن زمان را به خوبی دریابیم.
آری فقط در آن هنگام که پس از سپری شدن سالها عمر به عقب بر می‌گردیم تا حدودی سرعت گذشت زمان را درک می‌کنیم.
فراموش نمی‌کنم که روزی در بالین یک بیمار نشسته بودم که در حدود نود سال از عمرش گذشته بود و دو روز بعد از دنیا رفت. او هنوز هوش و درکش را از دست نداده بود، از وی پرسیدم سالیان گذشتهٔ عمر خود را چگونه درک می‌کنید؟ او پلکهای چشمش را روی هم گذاشت و فورا باز کرد و گفت: چنین چیزی و با چنین سرعتی.
اشتغال مغز معمولا به پدیده‌های درونی و برونی در حال سکون بیشتر و طبیعی‌تر از اشتغال به حرکتها است، حتی اگر فرض کنیم مانند کارگری باشیم که صبح تا شام با حرکتهای طولی یا دوری ماشین آلات یک کارگاه در تماس باشد و همواره دیدگاه او اجسام در حال تحرک بوده باشد و مانند کسی باشیم که دائما در کنار جویی نشسته است که آب جاری از آن می‌گذرد.
با این فرض نیز یک مفهوم ثابت از آن حرکتها که دائما رویاروی ما است در ذهن ما منعکس می‌شود و خود حرکت در درون ما قابل لمس تحققی نمی‌باشد.
نمی‌خواهیم بگوییم: ما نمی‌توانیم حرکت را درک کنیم، بلکه می‌گوییم: مفهوم انتزاعی از حرکت غیر از خود حرکت است و آنچه را که ما در مغز خود درمی‌یابیم مفهوم انتزاعی حرکت می‌باشد؛ بنابراین درک ما هم دربارهٔ گذشت زمان بر زندگی ما غالبا درک یک مفهوم انتزاعی است نه واقعیت آن. اگر بتوانیم با یک درون بینی دقیق گذشت زمان را نظاره کنیم خواهیم دید: ارتباط ما با محسوسات پهناور و بسیار متنوع است که آنها را به طور ناخودآگاه یکی پس از دیگری قرار داده گمان می‌کنیم کشش زمان همین حوادث و رویدادها و محسوسات است که ما به طور تصنعی یکی پس از دیگری برنهاده‌ایم. چند آیه در قرآن مجید می‌فرماید:
مردم در روز قیامت خواهند فهمید که، کان لم یلبثوا الا ساعه من النهار، (گویا آنان در دنیا توقف ننموده‌اند مگر ساعتی از روز را)[۱۹۹] نکته اینکه می‌فرماید: ساعتی از روز را کاملا روشن است، زیرا مغز ما در حال خواب کشش زمان را به طور طبیعی درک نمی‌کند و اگر این قدرت مغزی را داشته باشیم که: در این زندگانی از حوادث و رویدادها و محسوسات قطع نظر نموده و به طور خالص گذشت لحظات زمان را مورد تماشا قرار بدهیم از سرعت گذشت آن به وحشت خواهیم افتاد.
مخصوصا اگر نتیجه گذشت زمان را هم در نظر بگیریم که عبارتست از: بریدن تدریجی عمر ما و تاسف شدید هم به آن وحشت اضافه خواهد گشت.
در قطع نخل سرکش باغ حیات ما چون ارهٔ دو سر نفس اندر کشاکش است‏
فقط یک توجه است که می‌تواند وحشت و تاسف گذشت و سپری شدن عمر ما را از بین ببرد و امید و خوشحالی و آرامش را جانشین آنها بسازد و آن توجه به این است که بدانیم با هر نفسی که می‌زنیم از زندان دنیا دورتر و به ملاقات پروردگارمان نزدیکتر می‌شویم.
تا الیه یصعد اطیاب الکلم صاعدا منا الی حیث علم.[۲۰۰]
ترتقی انفاسنا باالارتقاء متحفا منا الی دار البقاء.[۲۰۱]
پارسی گوییم یعنی این کشش ز آن طرف آید که دارد او چشش‏
این توجه معلول درک صحیح واقعیات است که با عمل مطابق آن واقعیات همراه باشد. عمل مطابق واقعیات از قطعه قطعه شدن موجودیت آدمی با گذشت زمان و سپرده شدن هر قطعه آن به برهه‌ای از زمان جلوگیری می‌نماید:
هست هشیاری زیاد ما مضی ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا
آتش اندر زن بهر دو تا به کی پر گره باشی از این هر دو چونی‏
لا مکانی که در او نور خداست ماضی و مستقبل و حالش کجا است‏
زیرا مقصود از جمله‌ی: فلم یبق منها الاصبابه کصبابه الاناء اصطبها صابها. (و نمانده است از دنیا مگر ته‌مانده‌ای در کاسه‌ای که کسی آنرا در کاسه ریخته باشد) این است که هر لحظه‌ای از زمان که در آن قرار گرفته‌ایم بدان جهت که لحظات بعدی در اختیار ما نیست و ممکن است زندگی ما پیش از فرارسیدن آن لحظات به پایان برسد یا در امکانات و استعدادهای فعلی ما نقص و کاهشی پیدا شود و علل موفقیت‌های ما از بین بروند، لذا همان لحظه‌ای که در آن قرار داریم با نظر به امکانات و استعدادهای موجود مانند این است که ته مانده‌ای از امکانات و استعدادهای گذشته در اختیار ما است و یا اصول و مبادی هستی مربوط به هستی آفرین مقدار کمی آن امکانات را به گنجایش این لحظه در اختیار ما قرار داده است، این همان مضمون بیتی است که می‌گوید:
ما فات قضی و ما سیاتیک فاین قم فاغتنم فرصه بین العدمین‏
آنچه که گذشته است سپری شده است و آنچه که می‌آید آمدنش قطعی نیست و معلوم نیست که چگونه خواهد آمد. پس برخیز و میان دو عدم را غنیمت بشمار.[۲۰۲]
ز خسروان مقدم چنین که می‌شنوم وفای عهد نکردست با کس این دوران‏
سرای آخرت آباد کن به حسن عمل که اعتماد بقا را نشاید این بنیان‏
پس اعتماد مکن بر دوام دولت و عمر که دولتی دگرت در پیست جاویدان‏
زمین دنیا بستان زرع آخرتست چو دست می‌دهدت تخم دولتی بفشان‏
بده که با تو بماند جزای کرده نیک و گر چنین نکنی از تو بازماندهان‏
بپاش تخم عبادت حبیب من زان پیش که در زمین وجودت نماند آب روان‏
حیات زنده غنیمت شمر که باقی عمر چو برف بر سر کوهست روی در نقصان‏
ز مال و منصب دنیا جز این نمی‌ماند میان اهل مروت که یاد باد فلان.[۲۰۳]

چند جمله از غررالحکم در مورد دنیا

ظلل الله سبحانه فی الاخره مبذول بمن اطاعه فی الدنیا.
سایهٔ خداوند پاک در آخرت بر سر کسی گسترده است که در دنیا فرمان او را ببرد (و به دستورات قرآن عمل کند)ظلم المرء فی الدنیا عنوان شقاوته فی الاخره.
ستم کردن مرد در دنیا نشانهٔ آن است که در آخرت بدبخت است.ظلم نفسه من رضی بدار الفناء عوضا عن دارالبقاء.
هر آنکه از سرای پایدار به جهان ناپایدار ساخت و آن را از این عوض گرفت بر خویش ستم راند.
ظفر بجنه الماوی من اعرض عن شهوات الدنیا.
هر آنکه از خواهشهای جهان رخ برتافت به بهشت جاودان دست یافت.
علیک بالاخره یاتیک الدنیا صاغره.
ملازم آخرت باش دنیا خودش به خواری و زاری پیش تو خواهد آمد.
عجبت لعامر دار الفناء و تارک دار البقاء.
عجب دارم از کسیکه سرای ناپایدار را آباد می‌کند و سرای پایدار آخرت را وامی‌گذارد.
عجبت لمن عرف انه منتقل عن دنیاه کیف لا یحسن التزود لاخراه.
عجب دارم از کسیکه می‌داند که از دنیا رفتنی است چگونه برای آخرتش نیکو به کار توشه‌گیری نمی‌پردازد.
عجبت لمن یتکلم بما لا ینفعه فی دنیاه و لا یکتب له اجره فی اخراه.
عجب دارم از کسیکه حرفی می‌زند که نه در دنیا برای او نفعی دارد و نه در آخرت از برایش اجری نوشته می‌شود.
عامل الدین للدنیا جزائه عند الله النار.
هر آنکه دین در سر کار دنیا کند مزدش پیش خدا آتش است.[۲۰۴]

دنیا خانه ناپایدار

والدنیا دار منی لها الفناء و لا هلها منها الجلاء؛ و هی حلوه خضره و قد عجلت للطالب و التبست بقلب الناظر. فارتحلوا عنها باحسن ما بحضرتکم من الزاد و لا تسالوا فیها فوق الکفاف و لا تطلبوا منها اکثر من البلاغ.
دنیا خانه‌ای است ناپایدار و مردم آن ناچار از گذاشتن خانه و دیار. دنیا شیرین است و خوشنما، در پی خواهانش شتابان و پویا و دل بیننده را فریبا. پس رخت از آن بربندید با نیکوترین توشه‌ای که شما را آماده است و مپرسید در دینا افزون از آنچه شما را بسنده است و مخواهید در آن بیشتر از آنچه شما را کفایت‌کننده است.[۲۰۵]
دل منه بر دنیی و اسباب او ز آنکه از وی کس وفاداری ندید
کس عسل بی‌نیش از ین دکان نخورد کس رطب بی‌خار از این بستان نچید
بی تکلف هر که بر وی دل نهاد چون بدیدی خصم خود می‌پرورید

زندگی متوسط، زندگی مورد علاقه پیامبر و خاندانش

روزی پیامبر با همراهان در صحرا عبور می‌کرد، شترچرانی را دید که شترهایی را می‌چراند، یکی از همراهان را نزد او فرستاد تا مقداری شیر از او بگیرد، فرستادهٔ رسول خدا نزد شتربان آمد و تقاضای مقداری شیر کرد.
شتربان گفت: آنچه در پستان شترها است، صبحانهٔ قبیله می‌باشد و آنچه در ظرفها موجود است شام آنهاست. فرستادهٔ رسول خدا (ص) نزد پیامبر بازگشت و گفتار خود را بازگو نمود.
پیامبر فرمود: خدایا بر مال و فرزند شتربان بیفزا.
سپس پیامبر (ص) و همراهان از آنجا عبور کردند تا به گوسفندچرانی رسیدند، آن حضرت شخصی را نزد گوسفندچران فرستاد تا مقداری شیر از او بگیرد. فرستادهٔ پیغمبر (ص) نزد او آمد و تقاضای شیر کرد.
چوپان گوسفندها را دوشید و آنچه در ظرف بود نیز در میان ظرف پیامبر ریخت و گوسفندی نیز به عنوان هدیه فرستاد و با کمال معذرت عرض کرد: همین اندازه در نزد ما بود، اگر بیشتر بخواهید باز به شما می‌دهم.
پیامبر (ص) دربارهٔ آن چوپان چنین دعا کرد: اللهم ارزقه الکفاف، خدایا به قدر کفاف (اندازهٔ تامین زندگی) به او روزی بده.
یکی از اصحاب به رسول خدا عرض کرد: در مورد آن شتربان که شیر به شما نداد، دعایی فرمودی که همهٔ ما آن دعا را دوست داریم و فرمودی: خدایا مال و فرزندش را زیاد کن، ولی در مورد چوپان که شیر به شما داد دعایی کردی که همهٔ ما ناخوشیم و فرمودی:
خدایا به اندازهٔ کفاف به او روزی بده.
پیامبر در پاسخ فرمود:
ان ما قل و کفی خیر مما کثروا الهی. همانا آنچه کم باشد و کفایت کند بهتر از آن است که زیاد باشد و موجب غفلت گردد.
و در پایان فرمود:
اللهم ارزق محمدا و آل محمد الکفاف. خدایا به محمد و آل محمد به اندازهٔ کفاف (نه کم و نه زیاد) روزی بده.[۲۰۶]

نکته‌های استاد جعفری در مورد خطبه چهل و پنجم

با اینکه دنیا گذران است و مرگ هر لحظه نزدیکتر می‌شود هم دنیا زیبا و فریبا است، هم زندگی شیرین است.
با اینکه همهٔ مردم می‌دانند که دنیا درگذر است و مرگ هر لحظه نزدیکتر می‌شود و هیچ شیرینی ندارد مگر اینکه یک تلخی در دنبال خود می‌آورد و هیچ آسایشی را به انسان نمی‌آورد مگر اینکه رنج و مشقتی در پی آن نهفته است و از همه مهم‌تر آنکه لطافت و ظرافت روح آدمی که مبنای کار و دیدگاهش کیفیت‌ها و رهایی و آزادی از خشونت ماده و کمیت‌هاست، مخصوصا اشتیاق ذاتی که روح برای آزادی از زنجیر قوانین طبیعت دارد، با این حال کمتر کسی است که از زندگی در این دنیا و ادامهٔ آن خوشحال نباشد و کمتر کسی است که به قول مردم پایش در گل این دنیا فرونرود.
مردم دنیا معمولا از فراق دنیا احساس وحشت می‌کنند و زیبایی‌ها و خوشی‌های دنیا همه سطوح روحی آنان را می‌خرد.
به جالینوس حکیم چنین نسبت داده‌اند که او گفته است: من از زندگی این دنیا به قدری خوشحالم که می‌خواهم زنده بمانم اگر چه در شکم قاطری باشم و از آن... قاطر جهان را تماشا کنم.
آنچنانکه گفت جالینوس راد از هوای این جهان و از مراد
راضیم کز من بماندنیم جان که ز... استری بینم جهان‏
البته نباید این نکته بسیار مهم را فراموش کرد که علت چسبیدن عده‌ای فراوانی از مردم به این دنیا و زر و زیور آن، نه بدان جهت است که واقعا به خود این دنیا و لذایذ و زیبایی‌های آن عشق می‌ورزند، بلکه علت زیربنایی آن قدرت و فشار خود حیات به ادامهٔ خویش است و به اصطلاح باید گفت: جبر مکانیسم حیات بسیار قوی است و برای ادامهٔ خود از هیچ تکاپو و تلاشی دریغ نمی‌دارد.
عده‌ای دیگر به جهت ترسی که از مرگ و ماورای آن دارند دو دستی به زندگی می‌چسبند و نمی‌دانند که هر اندازه هم از مرگ وحشت و خوف داشته باشند و هر اندازه هم از آن فرار کنند، بالاخره کل نفس ذائقه الموت[۲۰۷] (همهٔ نفوس انسانی مرگ را خواهند چشید) به طور کلی شیرینی و طراوت و زیبایی‌ها و لذایذ جهان بقدری جالب است که همهٔ تلخی‌ها و شکستها و ناکامی‌ها را قابل هضم می‌سازد. با اینحال این امور چیزی بدست نمی‌دهند که حتی در طول عمر آدمی پایدار بماند.
بلکه اگر درست دقت کنیم همهٔ لذایذ و خوشی‌ها پس از آنکه آدمی را موقتا اشباع نموده و منقرض شدند، یادآوری آنها پس از سپری شدن نوعی تلخی و تاسف به بار می‌آورد، مخصوصا وقتی که عمر انسانی از میانسالی تجاوز می‌کند و پیری او آغاز می‌گردد.
افسوس که ایام جوانی بگذشت سرمایهٔ عمر جاودانی بگذشت‏
تشنه به کنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت‏
اگر بخواهیم تصور خوبی دربارهٔ لذایذ و خوشی‌های گذشته داشته باشیم رباعی زیر را در نظر می‌گیریم.
دنیا چو حباب است ولکن چه حباب نه بر سر آب بلکه بر روی سراب‏
آن هم چه سرابی که ببیند به خواب آن خواب چه خواب، خواب بدمست خراب‏
پس چه باید کرد که زندگی ما در این دنیا دارای معنایی باشد که زر و زیور و لذایذ و زیبایی‌های دنیا با آمدن و رفتن خود، جان عزیز ما را متلاطم نسازد، دریغ‌ها و افسوس‌ها جان ما را مجروح ننماید و در پایان کار احساس پوچی نکنیم؟ باید گفت: فقط یک اصل است که می‌تواند معنای مزبور را به زندگی ما ببخشد و این اصل چنین است:
اعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا و اعمل لاخرتک کانک تموت غدا.
(برای دنیای خود چنان عمل نما که گویی زندگانی تو در این دنیا جاودانی است و برای آخرت خود چنان عمل نما که گویی فردا خواهی مرد)
این اصل چنین توضیح داده می‌شود که با نظر به صفت اساسی حیات که عبارت است:
هر نفس نو می‌شود دنیا و ما بیخبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوی نو نو می‌رسد مستمری می‌نماید در جسد
شاخ آتش را به جنبانی بساز در نظر آتش نماید بس دراز
این درازی مدت از تیزی صنع می‌نماید سرعت‌انگیزی صنع‏
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست مصطفی فرمود دنیا ساعتیست.[۲۰۸]
دل ای حکیم بر این معبر حیات مبند که اعتماد نکردند بر جهان عقال‏
به عمر عاریتی هیچ اعتماد مکن که پنج روز دیگر می‌رود به استعجال‏
مکن به چشم ارادت نگاه در دنیا که پشت مار بنقش است و زهر او قتال‏
چنان به لطف همی‌پرورد که مروارید دگر به قهر چنان خورد می‌کند که سفال.[۲۰۹]

چند جمله از غررالحکم در مورد دنیا

غایه الدنیا الفناء.
پایان جهان نیستی است.غرور الدنیا یصرع.
فریب جهان، انسان را به خاک می‌افکند.
غری یا دنیا من جهل حیلک و خفی علیه حبائل کیدک.
جهانا (دست از دامان علی بردار) کسی را بفریب که به حیله‌های تو نادان است و دامهای کید و مکر تو بر وی پوشیده است.
غذاء الدنیا سمام و اسبابها رمام.
خورشهای جهان همه زهرها (ی کشنده) است و اسبابش پوسیدنی است.
فی العزوف عن الدنیا درک النجاح.
یافتن رستگاری در روی گردانیدن از دنیا است.
فی الدنیا عمل و لا حساب.
در دنیا عمل است و حساب نیست.
فی الدنیا راحه الاشقیاء.
آسایش بدبختان در دنیا ماندن است.
فی اعتزال ابناء الدنیا جماع الصلاح.
گردآوردن شایستگی و خوبی در کنار کشیدن از دنیازادگان است (و از فسق‌ها و فجورها آسوده زیستن)
فساد لدین الدنیا.
دنیاداری سبب تباهی دین است.
قد امر من الدنیا ما کان حلوا و کدر ما کان صفوا.
به راستی که هر چیز شیرین دنیا تلخ و هر چیز پاک و صافش بسی تیره و آلوده است.
قد تزینت الدنیا بغرورها و غرت بزینتها.
جهان خود را به غرور و فریبش آراسته و (عجب در این است که) خودش گول زیور و آرایش خودش را خورده است.[۲۱۰]

دنیا خانه‌ای است که از گزند آن ایمنی نیست

الا و ان الدنیا دار لایسلم منها الا فیها؛ و لا ینجی بشی‌ء کان لها ابتلی الناس بها فتنه فما اخذوه منها لها اخرجوا منه و حوسبوا علیه و ما اخذوه منها لغیرها قدموا علیه و اقاموا فیه؛ و انها عند ذوی العقول کفی‌ء الظل بینا تراه سابغا حتی قلص و زائدا حتی نقص.
هان! دنیا خانه‌ای است که از گزند آن ایمنی نیست مگر (هم) در آن خانه (کاری کنند که توشهٔ آخرت است) نه به کار دنیا پردازند (چه مایهٔ حسرت است) مردم به دنیا مبتلایند و به بوتهٔ آزمایش درآیند.
پس آنچه برای دنیا گرفته‌اند حساب آن بکشند و از آن بستانند و آنچه برای جز دنیا به دست گرفته‌اند بدان رسند و در نعمت آن بمانند. دنیا در دیدهٔ صاحب خردان چون سایهٔ پس از زوال است که گسترده ناشده درهم رود و افزون نشده کاهش یابد.[۲۱۱]

دلبستگی به دنیا

تحمل جراحی و دردهای آن ممکن نیست و برای عموم محال است. از این جهت باید قبل از جراحی بیمار را بیهوش کنند تا در حالی که توجه او به موضع درد و خود درد منقطع شده است معالجه گردد.
خروج از خودی در حقیقت جان کندن است و تحمل این جان کندن بسیار مشکل یا محال می‌باشد و برای آنکه انسان بتواند سختی این جان کندن را احساس نکند باید در یک حال بی‌حسی نسبت به دنیا باشد و به عبارت دیگر، همان سستی که در عرفان مطرح است برای فرد پیش می‌آید که توجه او نسبت به دنیا منقطع گردد.[۲۱۲]
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی‏
هر که را خوابگه آخر مشتی خاکست گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

توضیح از استاد جعفری در مورد خطبه شصت و سوم

از خواص و نتایج گناهان و فتنه‌ها و شرور زندگانی این دنیا فقط در خود همین دنیا می‌توان در امان بود.
مقصود امیرالمومنین (ع) از این جمله بیان یک قانون بسیار با اهمیتی است که متاسفانه کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد. این قانون چنین است که برای پیشگیری از عذاب و مجازات گناهان و نتایج ناگوار فتنه‌ها و شرور جاری در این زندگانی دنیوی هیچ راهی جز تحصیل آگاهی به مصالح و مفاسد زندگی و اجتناب از گمراهی و انحراف و تمایل به خیرات که در همین دنیا باید انجام گیرد وجود ندارد.
به عبارت ساده‌تر: درمان دردهای تباه‌کنندهٔ این زندگی دنیوی را در همین دنیا باید پیدا کرد، زیرا آن خداوندی که طبیعت و انسان را چنان آفریده است که در جریان پیوسته به یکدیگر می‌توانند برای انسان منشا انحراف و ارتکاب گناه و غوطه خوردن در فتنه‌ها و شرور بوده باشد، همچنین در مختصات انسان و طبیعت حقایقی را قرار داده است که می‌تواند در حال ارتباط با یکدیگر برای انسان درمان و عوامل اجتناب از انحرافات و نتایج ناشایست فتنه‌ها را نشان بدهند.
اگر دربارهٔ تکالیف و وظایف الهی که بوسیلهٔ پیامبران عظام و وجدان و عقول سلیم برای بشریت عرضه شده‌اند درست دقت کنیم. خواهیم فهمید که همهٔ تکالیف و وظایف نقش عوامل سالم ماندن از انحرافات و نجات پیدا کردن از آشوبها و اضطرابات و نیکو برآمدن از عهدهٔ آزمایشات در این زندگانی دنیوی را دارند.
از همین جا است که می‌توان گفت: تکالیف شرعی و وظایف وجدانی و عقلانی به طور عموم الطافی از خداوند است که در این دنیای بلاخیز و پر از آزمایش و اغواکنندهٔ انسان به پیروی هوی و هوس‌ها نصیب بشریت گشته است.
این الطاف و عنایات خداوندی است که برای هیچ انسانی جایز نیست که عذر و بهانه آورده و بگوید:
من انسان که درونم پر از غرایز حیوانی است در این دنیا که طبیعتا جایگاه تزاحم و تنازع و اضطراب است، چگونه می‌توانم در صراط مستقیم قدم بردارم و از انحراف و فتنه‌ها که در طبیعت این دنیاست در امان باشم؟ این عذر و بهانه را ممکن است گاهگاهی در ذهن آدمی خطور کند.
برای تسلیت به خویشتن و تقویت آن خیالات به زبان بیاورد و حتی در صورت شعر و نثر بر روی کاغذ هم بیاورد و با هنر نویسندگی آن خیالات را بیاراید؛ ولی اگر بخواهد همین اوهام و عذر و بهانه‌ها و خیالات را وارد منطقهٔ وجدان نماید با مقاومت بسیار شدیدی از طرف وجدان روبرو می‌گردد که یا منجر به کلافه و سرگیجه شدن انسان می‌انجامد و یا به شکست قطعی آن سپاه خیالات و اوهام و عذر و بهانه‌ها. بیاد داشته باشید که برای اجتناب از انحرافات عمدی و برکنار شدن از سوء رفتار در فتنه‌ها و آزمایشات آنقدر راه قابل پیمودن در پیش پای ما گسترده است که عذر و بهانه تراشی ما با توانایی پیمودن آن راه، درست مانند عذر و بهانه تراشیدن در برابر احساس ضرورت انسان شدن می‌باشد.[۲۱۳]

حکم البریه فی المنیه جار

حکم المنیه فی البریه جار ما هذه الدنیا بدار قرار
۱. قانون فراگیر مرگ برای همهٔ مردم در جریان است و این دنیا برای هیچ کس قرارگاهی پادار نیست.
بینا تری الانسان فیها مخبرا حتی یری خبرا من الاخبار
۲. در آن هنگام که می‌بینی انسانی خبر از گذشتگان می‌دهد، ناگهان خود خبری از اخبار می‌گردد.
طبعت علی کدر و انت ترومها صفوا من الاقذار و الاکدار
۳. طبیعت این دنیا بر تیرگی سرشته است و تو آن را صاف و پاک از آلودگیها و کدورتها می‌خواهی.
و اذا رجوت المستحیل فانما تبنی الرجاء علی شفیر هار
۴. و هنگامی که تو بر امری محال امید می‌بندی در حقیقت امید به پرتگاه پوچ و متزلزل می‌بندی.
و مکلف الایام ضد طباعها متطلب فی الماء جذوه نار
۵. و کسی که روزگاران را بر ضد طبیعتش تکلیف می‌کند، در حقیقت پارهٔ آتش را در آب می‌جوید.
والعیش نوم و المنیه یقظه والمرء بینهما خیال سار
۶. و زندگانی این دنیا خوابی است و مرگ بیداری و انسان میان این خواب و بیداری خیالی است در جریان.
فاقضوا ما ربکم عجالا انما اعمارکم سفر من الاسفار
۷. ای مردم! نیازها (ی مادی و معنوی) را در این دنیا با سرعت برطرف بسازید، زیرا جز این نیست که عمرهای شما سفری است از سفرها (که قطعا سپری می‌شود و به پایان می‌رسد)
والنفس ان رضیت بذلک او ابت منقاده بازمه المقدار
۸. نفس آدمی چه به این سفر و جریان رو به مرگ رضایت بدهد یا امتناع بورزد گردن به قوانین قدر گذاشته است.[۲۱۴]

چند جمله از غررالحکم در مورد دنیا

قرنت المحنه بحب الدنیا.
رنج و درد و دوستی دنیا به هم پیوسته‌اند.
قلیل الدنیا یذهب بکثیر الاخره.
کمی از دنیا (پرستی) بسیاری از (ثوابهای) آخرت را از بین می‌برد.
قلیل الدنیا لا یدوم بقائه و کثیرها لا یومن بلائه.
دنیا کمش ماندنی نیست و انسان از گرفتاری بسیارش آسوده نمی‌باشد (و دردسر در دو طرفش موجود است)
کل ارباح الدنیا خسران.
همهٔ سودهای جهان زیان است.
کل نعیم الدنیا یبور.
همهٔ نعمتهای دنیا تباه شدنی است.
کل شی‌ء من الدنیا سماعه اعظم من عیانه.
هر چیزی از دنیا شنیدنش بزرگتر از دیدنش می‌باشد (سرورش همه سوک و آبش سرابی بیش نیست)
کل مده من الدنیا الی انتهاء و کل حیوه فیها الی مماه و فناء.
هر زمانی از دنیا تمام شدنی و هر زندهٔ در آن بسوی مرگ و نابودی کشیده شدنی است.
کم من واثق بالدنیا قد فجعته.
بسا کس که بدنیا تکیه کرد و دنیا او را بزاری افکند.
کم من ذی طمانینه الی الدنیا قد صرعته.
بسا کسیکه به جهان آرامش پیدا کرد و جهان او را درافکند.
کم من ذی ابهه جعلته الدنیا حقیرا.
بسا صاحب جاهی که جهان او را خوار و کوچک کرد.
کم من ذی عزه ردته الدنیا ذلیلا.
بسا شخص عزیز ارجمندی که جهان او را بخواری بازگرداند.[۲۱۵]

از دنیا آن چنان توشه بردارید که فردا خود را بدان نگه دارید

و اتقوا الله عباد الله؛ و بادروا آجالکم باعمالکم و ابتاعوا ما یبقی لکم بما یزول عنکم؛ و ترحلوا فقد جدبکم و استعدوا للموت فقدا ظلکم.
بندگان خدا! از (نافرمانی) خدا بپرهیزید و پیش از رسیدن اجل به کار برخیزید. آنچه را برای شما می‌ماند بدانچه از دستتان می‌رود بخرید (دنیا را واگذارید و کردار نیک را با خود ببرید) بار بربندید که (شما را در این خانه نمی‌گذارند) پی در پی به رفتن از آن وامی‌دارند آمادهٔ مرگ باشید (که آینده است) و سایهٔ خود بر شما افکنده است.
و کونوا قوما صیح بهم فانتبهوا و علموا ان الدنیا لیست لهم بدار فاستبدلوا. فان الله سبحانه لم یخلقکم عبثا و لم یترککم سدی و ما بین احدکم و بین الجنه او النار الا الموت ان ینزل به و ان غایه تنقصها اللحظه و تهدمها الساعه لجدیره بقصر المده؛ و ان غائبا یحدوه الجدیدان. اللیل و النهار لحری بسرعه الاوبه و ان قادما یقدم بالفوز او الشقوه لمستحق لافضل العده، فتزودوا فی الدنیا من الدنیا ما تحرزون به انفسکم غدا فاتقی عبد ربه نصح نفسه قدم توبته و غلب شهوته فان اجله مستور عنه و امله خادع له.
و الشیطان موکل به یزین له المعصیه لیرکبها و یمنیه التوبه لیسوفها حتی تنجم منیته علیه اغفل ما یکون عنها. فیالها حسره علی ذی غفله ان یکون عمره علیه حجه و ان تودیه ایامه الی شقوه.
چون مردمی باشید که بانگ بر آنان زدند و بیدار گشتند، دنیا را ناپایدار دیدند و از سر آن گذشتند (آخرت جاویدان را گرفتند) و جهان فانی را هشتند. چه خدای سبحان شما را به بازیچه نیافرید و به خود وانگذاشت (تا هر چند که خواهید در دنیا به سر برید) میان شما تا بهشت یا دوزخ (فاصلهٔ اندکی است که) جز رسیدن به مرگ نیست. مدت زمانی که چشم بر هم زنی کوتاهش سازد و آمدن ساعت (مرگ) بیخ و بن آن را براندازد، چه کوتاه مدتی است و غایبی (مرگ) که گذشت شب و روز آن را می‌خواند، سزاوار است شتابان بازآید و پیکی را که مژدهٔ رستگاری یا پیام نگونبختی و خواری همراه دارد، نیک پذیره شدن شاید. پس در دنیا از دنیا چندان توشه بردارید که فردا خود را بدان نگاه دارید. پس، بنده باید پروای پروردگار دارد، خیرخواه خود باشد و پیش از رسیدن مرگ توبه آرد. بر شهوت چیره شود (و رهایش نگذارد) چه مرگ او پوشیده است و آرزوی دراز وی را فریبنده و شیطان بر او نگهبان (و هر لحظه گمراهیش را خواهان) گناه را در دیدهٔ او می‌آراید تا خویش را بدان بیالاید که: بکن و از آن توبه نما! و اگر امروز نشد فردا، تا آنکه مرگ او سر برآرد و او در غفلت خود را از اندیشه آن فارغ دارد. دریغا و پشیمانا! بر آن در غفلت به سر بردهٔ روزگار تباه و عمر وی بر این تباهی و غفلت گواه.
نسال الله سبحانه ان یجعلنا و ایاکم ممن لا تبطره نعمه و لا تقصر به عن طاعه ربه غایه و لا تحل به بعد الموت ندامه و لا کابه.
از خدای سبحان خواهانیم که ما و شما را از کسانی بدارد که نعمت آنان را به راه سرکشی در نیارد و هیچ چیز از اطاعت پروردگارشان مشغول ندارد و پس از مرگ اندوه و پشیمانی به آنان روی نیارد[۲۱۶]

نکوهش حب دنیا و بی وفایی آن

داود بن سلیمان می‌گوید: حضرت رضا (ع) در تفسیر آیهٔ (فتبسم ضاحکا من قولها) (از گفتار مورچه سلیمان تبسم نموده، خندید) فرمود:
هنگامی که سلیمان با سپاه خود از هوا عبور می‌کرد، موری به دیگر موران گفت: (یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده) داخل لانه‌های خود شوید، سلیمان و لشکریانش شما را لگدمال نکنند.
باد این سخن را بگوش سلیمان رسانید. همانجا میان هوا توقف نمود و گفت: مور را بیاورید. وقتی مور را آوردند پرسید: نمی‌دانی من پیغمبرم و کسی را ستم نمی‌نمایم؟ گفت: چرا. مجددا سئوال کرد: پس برای چه از ظلم من آنها را ترساندی و گفتی: داخل لانه‌های خود شوید؟ جواب داد: ترسیدم به آرایش دستگاه و عظمت سلطنت تو نگاه کنند، فریفتهٔ زینتها و آرایش دنیا شوند آنگاه غیر خدا را عبادت کنند.
مور سئوالی راجع به عدد حروف اسمش نمود[۲۱۷] پس از آن پرسید: می‌دانی خداوند از چه رو باد را مسخر تو گردانید؟ سلیمان گفت: نمی‌دانم.
مور گفت: منظور خداوند این است که اگر تمام آنچه در دنیا هست مانند همین باد تحت تسخیر تو بود نابود شدن و زوال آن از دستت شباهت به حرکت و رفتن همین باد داشت.
از حقیقت گفتار مور، سلیمان خندان گردید (فتبسم ضاحکا من قولها).[۲۱۸]

سلیمان با آن قدرت چه کرد

حضرت صادق (ع) فرمود: سلیمان بن داود روزی به پیروان خود گفت: خداوند مرا سلطنتی ارزانی داشته است که سزاوار هیچ کس بعد از من نیست، باد و جن انسان و پرندگان را در اختیارم نهاده، زبان پرندگان را به من آموخته است. با همهٔ آنچه مرا داده تا شادمانی و سرورم یک روز تا شب دوام نیافته است. میل دارم فردا داخل قصر خودم شوم. بالای قصر ایستاده، سیر در متصرفات خویش نمایم. به هیچ کس اجازهٔ وارد شدن ندهید تا فردا را به آزادی و شادمانی به سرآرم و کسی مزاحم من نشود.
فردا صبح عصای خود را در دست گرفته بالای قصر رفت. تکیه به عصا نموده آنچه را خدا به او لطف کرده بود تماشا می‌کرد. شادمان از سلطنت خویش بود. در این هنگام جوانی خوش لباس و خوش صورت از گوشهٔ قصر وارد شد. سلیمان تا او را دید پرسید: چه کس تو را داخل قصر نموده و اجازهٔ ورود داده است؟ جواب داد: خدای این قصر مرا وارد کرده است و هم او اجازه داده است.
سلیمان گفت: البته خدای این قصر شایسته‌تر از من است به این قصر، حال بگو برای چه آمدی؟ جواب داد: آمده‌ام تو را قبض روح کنم. هر چه ماموریت داری انجام ده. امروز، روز شادمانی من بود، خداوند نخواست جز لقایش سروری داشته باشم.
ملک‌الموت روح او را گرفت. مدتی سلیمان همانطور تکیه بر عصا در بالای قصر بود. مردم نگاه می‌کردند. همه خیال زنده بودن او را داشتند. چندی گذشت درباره‌اش اختلاف نمودند. بعضی گفتند: سلیمان چندین روز تکیه بر عصا کرده، نه چیزی خورده و نه خوابیده است. او پروردگار ما است. برخی قائل شدند ساحر است. عده‌ای که مومن بودند گفتند: سلیمان پیغمبر و بندهٔ خدا است، هر تدبیری او بخواهد درباره‌اش انجام می‌دهد.
پس از این اختلاف، خداوند موریانه را مامور کرد تا عصایش را بخورد. همین که داخل عصا خالی شد سلیمان از قصر بر زمین افتاد. طایفهٔ جن فهمیدند مرده است، از آن روز جنیان نسبت به موریانه سپاس گذارند.[۲۱۹]
به همین جهت موریانه یافت نمی‌شود مگر جائیکه آب و گل باشد، اشاره به این جریان است. آیهٔ شریفه‌ی:
فلما قضینا علیه الموت ما دلهم علی موته الادابه الارض تاکل منساته فلما خر تبینت الجن ان لو کانوا یعملون الغیب مالبثوا فی العذاب المهین.
هنگامیکه سلیمان را می‌راندیم بر مرگ او هیچ چیز جن و انسان را آگاه نکرد. مگر جنبنده‌ای از زمین که عصای او را خورد.
همینکه افتاد، دانستند مردم که جنیان علم غیب ندارند، زیرا اگر می‌دانستند در این عذاب سخت صبر نمی‌کردند. حضرت صادق (ع) فرمود:
آیهٔ اینطور نازل شده است (فلما خر تبینت الانس ان الجن)[۲۲۰]

دل بر این پیره زن عشوه گر دهر مبند

دل بر این پیره‌زن عشوه گر دهر مبند کین عروسی است که در عقد بسی داماد است‏
حاصلی نیست بجز غم به جهان خواجو را خرم آن کس که به کلی ز جهان آزاد است‏
پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است‏
آنکه گویند که بر آب نهاده است جهان مشنو ای خواجه که بنیاد جهان برباد است‏
گر پر از لاله سیراب بود دامن کوه مرو از راه که آن خون دل فرهاد است‏
ملک بغداد به مرگ خلفا می‌گرید ورنه این شط روان چیست که در بغداد است‏
خیمهٔ انس مزن بر در این کهنه رباط که اساسش همه بی‌موقع و بی‌بنیاد است‏
هر زمان مهر فلک بر دگری می‌تابد چه توان کرد که این سفله چنین افتاده است‏

غررالحکم و دنیا

کم من عالم قد اهلکته الدنیا.
بسا عالمی که دنیا (با زیور و زرش فریبش داد و) هلاکش کرد.
کیف یعمل للاخره المشغول بالدنیا.
چگونه برای آخرت کار کند کسی که سرگرم دنیا است؟
کیف یزهد فی الدنیا من لا یعرف قدر الاخره.
چگونه در دنیا زهد ورزد کسی که قدر آخرت را نمی‌داند.
کیف تبقی علی حالتک و الدهر فی احالتک.
چگونه ب حال خویش خواهی ماند و حال اینکه روزگار در کار گرداندن تو است (جوانیت را به پیری و تندرستیت را به بیماری مبدل خواهد کرد.
کیف یدعی حب الله من سکن قلبه حب الدنیا.
چگونه دعوی خدا دوستی کند کسی که دوستی دنیا در دلش جای گرفته است.
کفی مخبرا عن ما بقی من الدنیا ما مضی منها.
برای خبر گرفتن از آنچه که از دنیا باقی مانده است آنچه از آن گذشته است کفایت می‌کند.
کثره الدنیا قله و عزها ذله و زخارفها مضله و مواهبها فتنه.
دنیا بسیارش کم، عزتش ذلت، زر و زیورش گمراهی، بخششهایش فتنه و گرفتاری است.
کن عاقلا فی امر دینک جاهلا فی امر دنیاک.
در امر دینت مرد خردمند و در کار دنیایت نادان (و سهل‌انگار) باش.
کن فی الدنیا ببدنک و فی الاخره بقلبک و عملک.
با تن و بدنت در دنیا باش و با کردار و میل دلت در آخرت.
کونوا مع الدنیا نزاها و مع الاخره و لاها.
بر دنیا پاکیزگان (و دامن فشانان) و بر آخرت شیفتگان باشید.[۲۲۱]

دنیا جای محنت و خانه ابتلاء و عبرت است

اوصیکم عبادالله بتقوی الله الذی ضرب لکم الامثال و وقت لکم الاجال و البسکم الریاش و ارفغ لکم المعاش و احاطکم بالاحصاء و ارصد لکم الجزاء و آثرکم بالنعم السوابغ و الرفد الروافغ؛ و انذرکم بالحجج البوالغ و احصاکم عددا و وظف لکم مددا فی قرار خبره و دار عبره. انتم مختبرون فیها و محاسبون علیها فان الدنیا رنق مشربها ردغ زائل و سناد مائل حتی اذا انس نافرها و اطمان ناکرها قمصت بارجلها و قنصت باحبلها و اقصدت باسهمها و اعلقت المرء او هاق المنیه. قائده له الی ضنک المضجع و وحشه المرجع و معاینه المحل و ثواب العمل.
بندگان خدا! شما را اندرز می‌دهم به تقوا و پرهیز از نافرمانی خدا که (در کتاب خود) برای شما مثلها آورد و زمان مرگ یک یکتان را معین کرد. زینت لباس برتنتان پوشید و روزی فراخ به شما بخشید. از بیش و کم شما آگاه است و پاداش هر یک را آماده داشته، بر سر راه است. شما را برگزید (از دیگر جانوران) به دادن نعمتهای فراوان و بخششهای شایان و ترسانیدنتان (از عذاب آن جهان) با حجتهای روشن و رسا در بیان. یکان یکان شما را (در علم مخزون خود) به شمار آورد و برای هر یک زمانی معین کرد، در این جهان که جای محنت است و خانهٔ ابتلاء و عبرت.
شما را در آن می‌آزمایند و محاسبه می‌نمایند، چه دنیا، آبشخوری است تیره و تار و به آب درآمد نگاه آن گلزار. برون سوی آن فریبنده، درون سوی آن کشنده، فریبکاری است زودگذار، سایه‌ای است ناپایدار، تکیه‌گاهی است نااستوار (روی خوش نماید) تا آن که از وی گریزان است بدو انس گیرد و آنکه ناشناسای اوست آرامش پذیرد. ناگاه، به چهار دست و پای برخیزد و ریسمانها درآویزد، آماج تیرهای (قضایش) سازد و رشته‌های مرگ بر گلویش اندازد. کشان کشانش براند تا به خوابگاه تنگش رساند که منزلگاهی است پر بیم برای دیدن پاداش کردار از بهشت نعیم و یا کیفری از عذاب جحیم.
و کذلک الخلف یعقب السلف. لاتقلع المنیه اختراما و لا یرعوی الباقون اجتراما. یحتذون مثالا و یمضون ارسالا الی غایه الانتهاء و صیور الفناء حتی اذا تصرمت الامور و تقضت الدهور و ازف النشور اخرجهم من ضرائح القبور و او کار الطیور و او جره السباع؛ و مطارح المهالک سراعا الی امره. مهطعین الی معاده. رحیلا صموتا قیاما صفوفا ینفذهم البصر و یسمعهم الداعی. علیهم لبوس الاستکانه؛ و ضرع الاستسلام و الذله. قد ضلت الحیل و انقطع الامل و هوت الافئده کاظمه و خشعت الاصوات مهیمنه و الجم العرق و عظم الشفق و ارعدت الاسماع لزبره الداعی الی فصل الخطاب و مقایضه الجزاء و نکال العقاب و نوال الثواب. عباد مخلوقون اقتدار او مربوبون اقتسارا و مقبوضون احتضارا و مضمنون اجداثا و کائنون رفاتا و مبعوثون افراد او مدینون جزاء و ممیزون حسابا.
چنین بوده است (رسم دوران) پسینیان از پیشینیان روان، نه مرگ دست بردار از تباه کردن آنان و نه ماندگان از نافرمانی روی گردان. آیندگان پا برجای پای رفتگان نهند و هر گروه چون رمه بگذرند (و نوبت به دستهٔ دیگر دهند) تا آنگاه که جهان سرآید و بانگ نیستی برآید. رشتهٔ کارها گسسته گردد و بنای روزگار درهم شکسته (چون نوبت به خفتن رسد) و رستاخیز در رسد آنان را از شکاف گورها (و دل مورها) و لانهٔ پرندگان و کنام درندگان (و درون مغاک) و افکندن جای هلاک بیرون آرد. شتابان فرمان او را نیوشا، در رفتن به بازگشتگاه او، کوشا.
خاموش و دسته دسته برپا و خدا به دیدهٔ قدرت بر همه بینا و آنان بانگ خواننده را شنوا. لباس فروتنی بر بدن، طوق بندگی و خواری بر گردن، چاره‌ای پیش پا ندیده، رشتهٔ امید بریده، دلها از اندوه لرزان بانگها فروداشته، آهسته سخن گویان، عرق از سر و روی بر گردن ریزان، پر بیم و به خود لرزان که به آوایی درشت آنان را به حساب می‌خوانند، تا جزای هر یک را بدو برسانند و تلخی کیفر یا شیرینی پاداش را به وی بچشاند. بندگانی هستند به قدرت حق آفریده، نا به دلخواه پروریده، چون مرگشان در رسد، جانهایشان گرفته است، تنهاشان در دل خاک خفته تا پوسیده گردند و خرده استخوان. سپس از گور برانگیخته شوند یکان یکان. جزای خویش را وامدار، حسابشان جدا کرده و آشکار؛ که:
قد امهلوا فی طلب المخرج و هدوا سبیل المنهج؛ و عمروا مهل المستعتب؛ و کشفت عنهم سدف الریب و خلوا المضمار الجیاد و رویه الارتیاد و اناه المقتبس المرتاد فی مده الاجل و مضطرب المهل. فیالها امثالا صائبه و مواعظ شافیه. لو صادفت قلوبا زاکیه و اسماعا واعیه و آراء عازمه و البابا حازمه.
در این دنیا بدانها فرصت دادند تا از گمراهی برهند و راه را بدانها نمودند تا بیراهه نروند. از زندگانی بهره گرفتند چندانکه تحصیل رضای خدا را شاید و آن مایه از خرد یافتند که گرد شبهت را زداید، آنان را رها کردند تا ریاضت کشند، مانند اسبان مسابقت و بر یکدیگر پیشی جویند در اندیشیدن و جستن نور معرفت در فرصتی کوتاه که دارند و مهلتی از عمر که با ناآرامی به سرآرند. وه! که چه مثالهای به جا و اندرزهای رسا. اگر در دلهای پاک نشیند و در گوشهای شنوا جای گزیند و اندیشه‌های مصمم یابد و خردهای با تدبیر آن را برتابد.
فاتقوا الله تقیه من سمع فخشع و اقترف فاعترف و وجل فعمل و حاذر فبادر و ایقن فاحسن و عبر فاعتبر و حذر فازد جر و اجاب فاناب و رجع فتاب و اقتدی فاحتذی و اری فرای فاسرع طالبا و نجاها ربا فافاد ذخیره و اطاب سریره و عمر معادا و استظهر زاد الیوم رحیله و وجه سبیله و حال حاجته و موطن فاقته و قدم امامه لدار مقامه.
پس از خدا همچون کسی بترسید که شنید و فروتنی کرد، گناه ورزید و اعتراف آورد، ترسید و به کار پرداخت، پرهیز نمود و پیشتاخت، یقین کرد و نیکی ورزید، پندش دادند و به گوش جان خرید. ترساندش و نافرمانی نکرد، دعوت را پذیرفت و به خدا رو آورد. بازگشت و توبه کرد، پی راهنما افتاد و بر نهاد او کار ساخت (شریعت) را بدو نشان دادند و آن را دید و شناخت. پس خواهان بشتافت و گریزان رهایی یافت. سود طاعت را ذخیره ساخت و درون از آلایش پرداخت. بازگشتگاه آن جهان را آباد کرد؛ و برای روز کوچ و راهی که در پیش دارد و نیازی که او را افتد و جایی که در آن درویش ماند و توشه فراهم آورد و فرستاد آن را پیشاپیش برای اقامتگاه خویش.
فاتقوالله عبادالله جهه ما خلقکم له و احذروا منه کنه ما حذرکم من نفسه و استحقوا منه ما اعدلکم بالتنجز لصدق میعاده و الحذر من هول معاده.
پس، بندگان خدا! تقوی و رضای حق را بجویید و راهی را که برای آن آفریده شده‌اید بپویید و از آنچه شما را ترسانده است چنانکه باید بترسید تا آنچه را برای شما آماده ساخته است سزاوار باشید و انجام وعدهٔ او را خواستار و از بیم رستاخیز برکنار.
و منها:
جعل لکم اسماعا لتعی ما عناها و ابصارا لتجلو عن عشاها و اشلاء جامعه لاعضائها. ملائمه لاحنائها. فی ترکیب صورها و مدد عمرها بابدان قائمه بارفاقها و قلوب رائده لارزاقها فی مجللات نعمه و موجبات مننه و حواجز عافیته و قدر لکم اعمارا سترها عنکم و خلف لکم عبرا من آثار الماضین قبلکم من مستمتع خلاقهم و مستفسح خناقهم. ارهقتهم المنایا دون الامال و شذبهم عنها تخرم الاجال. لم یمهدوا فی سلامه الابدان و لم یعتبروا فی انف الاوان. فهل ینتظر اهل بضاضه الشباب الانوازل السقم و اهل مده البقاء الا آونه الفناء.
و از این خطبه است:
شما را گوش داد تا بشنود آنچه به کارش آید و دیده که تاریکی را بدان زداید و اندامهایی، فراهم کردن عضوها را به کار و با خمیدگیهای آن سازوار. به صورت ترکیب شده با هم و چندانکه دوام دارند با یکدیگر فراهم. با کالبدها که منافع خود را می‌رسانند و دلهایی که روزی خود را خواهانند و می‌ستانند (همه) غرقه در نعمتهای او که همگانی است و فراگیر و به جان او را منت پذیر. قرین عافیت بی‌گزند و به سلامت؛ و برای هر یک از شما بهری از زندگانی انگاشت و پایان آن را پنهان داشت و برای عبرت شما آثار پیشینیان را به جا گذاشت. از آنچه بهره‌شان بود و خوردند و از لذتی که در فراخنای پیش از مرگ بردند و مرگی که شتابان در رسید و رشته‌های آرزوشان را برید و اجلها که ناگاه بتاخت و بروبرگشان را برانداخت. به هنگام تندرستی کاری نکردند چنانکه شاید و در بهار جوانی عبرت نگرفتند آنسان که باید. آنکه در شادابی جوانی است چه انتظار می‌برد جز شکست پیری را که نزد وی رخت گشاید؟ و آنکه در چاربالش تندرستی است جز بیماریها را که بر سر او آید؟ و آنکس که لختی در این جهان به سر می‌برد، جز مرگ را که از در درآید؟
مع قرب الزیال و ازوف الانتقال و علز القلق و الم المضض و غصص الجرض و تلفت الاستغاثه بنصره الحفده و الاقرباء و الاعزه و القرناء. فهل دفعت الاقارب او نفعت النواحب و قد غودر فی محله الاموات رهینا و فی ضیق المضجع وحیدا. قد هتکت الهوام جلدته و ابلت النواهک جدته و عفت العواصف آثاره و محا الحدثان معالمه و صارت الاجساد شحبه بعد بضتها و العظام نخره بعد قوتها و الارواح مرنهنه بثقل اعبائها موقنه بغیب انبائها لا تستزاد من صالح عملها و لا تستعتب من سیی‌ء زللها.
زمان رفتن نزدیک گردیده است دلها از اضطراب تپیده و سوزش درد را مزیده و شربت غصه را جرعه جرعه چشیده. برای یاری خود فریادخواهان از فرزندان و نوادگان و خویشان و عزیزان و همتایان و همسالان. آیا خویشان مرگ او را از او بازدارند؟ یا نوحه‌گران وی را سودی رسانند؟ حالی که در کوی مردگان بازداشته است و در خوابگاه تنگ، تنها هشته. خزندگان، پوستش پاره کرده و خورده. خشت و خاک گور شادابی تن او را سترده. گردبادها بر آثار او خاک افشانده و گذشت روزگار نشانه‌های او را پوشانده. کالبدهایی که آکنده از گوشت بود، نزار گردید و استخوانها از پس سختی، پوسید؛ و جانها در گرو سختی بار گناه درستی خبرهای غیبی را به یقین دیده و آگاه. نه کاری نیک، افزون از آنچه کرده‌اند توانند و نه راهی برای پوزش از لغزشهایی که داشته‌اند، دانند.
اولستم ابناء القوم و الاباء و اخوانهم و الاقرباء. تحتذون امثلتهم و ترکبون قدتهم و تطئون جادتهم. فالقلوب قاسیه عن حظها. لاهیه عن رشدها، سالکه فی غیر مضمارها. کان المعنی سواها و کان الرشد فی احراز دنیاها؛ و اعلموا ان مجازکم علی الصراط و مزالق دحضه و اهاویل زلله و تارات اهواله فاتقوالله تقیه ذی لب شغل التفکر قلبه و انصب الخوف بدنه و اسهر التهجد غرار نومه و اظما الرجاء هو اجر یومه و ظلف الزهد شهواته و ارجف الذکر بلسانه و قدم الخوف لابانه و تنکب المخالج عن وضح السبیل و سلک اقصد المسالک الی النهج المطلوب و لم تفتله فاتلات الغرور و لم تعم علیه مشتبهات الامور. ظافرا بفرحه البشری و راحه النعمی فی انعم نومه و آمن یومه. قد عبر معبر العاجله حمیدا و قدم زاد الاجله سعیدا و بادر من وجل و اکمش فی مهل و رغب فی طلب و ذهب عن هرب و راقب فی یومه غده و نظر قدما امامه فکفی بالجنه ثوابا و نوالا و کفی بالنار عقابا و وبالا؛ و کفی بالله منتقما و نصیرا و کفی بالکتاب حجیجا و خصیما.
مگر شما (که زنده‌اید) پسران یا پدران و یا خویشان (آن رفتگان) نه‌اید؟ که پابرجای آنان می‌گذارید و بر کاری که کردند سوارید و راهی را که رفتند می‌سپارید؟ دلها سخت گردیده و نصیب خویش نبرده، راه رستگاری خود به دست فراموشی سپرده، توسن عمل را در راهی که نباید، رانده. چنانکه گویی احکام خدا جز برای اینهاست و رستگاری در به دست آوردن دنیاست.
و بدانید که گذر شما بر صراط است که جایگاه‌های لغزیدن است و بیمهای این لغزش را داشتن و پیاپی ترسیدن. پس از خدا چون خردمندی بترسید که دل خود را از جز تفکر پرداخته و بیم تن وی را ناتوان ساخته و شب زنده‌داری خواب اندک را از سر او برده و به امید ثواب گرمی روز را با تشنگی گذرانده، پارسایی شهوت را در دل او می‌رانده و یاد خداش بر زبان و بهنگام (از نافرمانی او) ترسان. از راه‌هایی که به چپ و راست رود به یک سو شده و راه روشن را پیش گرفته؛ و آن راه را که به سر منزل مقصود رسد مقصد خویش گرفته و (زیورهای دنیای) فریبنده و گمراه کننده او را از آن راه به دیگر سو نرانده و کارهای آمیخته و درهم بر وی پوشیده نمانده. از دریافت مژده شادان و دلفروز در خوشترین خواب ایمن‌ترین روز. از گذرگاه این جهان گذشت با نیک نامی و توشهٔ آن جهان را از پیش روانه داشت، بانکو فرجامی. از بیم پیشدستی کرد و در فرصتی که داشت شتافت و خواست آنچه باید و از آنچه نباید ترسان رخ بتافت. امروز نگاهبان فردای خویش بود و طومار کارهای کرده در پیش که: بهشت پاداش و بهره را کفایت است؛ و کیفر و پاداش راه را رسیدن دوزخ غایت و بس که انتقام گیرنده و یاور خدای سبحان بود و حجت آور و خصومتگر کتاب خدا، قرآن.
اوصیکم بتقوی الله الذی اعذر بما انذر واحتج بما نهج و حذرکم عدوا نفذ فی الصدور خفیا و نفث فی الاذان نجیا فاضل و اردی و وعد فمنی و زین سیئات الجرائم و هون موقبات العظائم. حتی اذا استدرج قرینته و استغلق رهینته انکر ما زین و استعظم ما هون و حذر ما امن.
شما را اندرز می‌دهم تا از خدا بترسید که با بیمهایی که داده جای عذری نگذارده و با راهی که پیش پا نهاده، حجت بر بندگان گمارده و شما را از دشمنی ترساند که پنهانی در سینه‌ها راه گشاید و رازگویان در گوشها دمد و سخن سراید تا آدمی را گمراه کند و تباه سازد و وعده دهد و به دام هوسش دراندازد. زشتی گناهان را در دیدهٔ او بیاراید و گناهان بزرگ را خرد و آسان نماید.
چندانکه وی را بفریفت و راه چاره را به روی او بست و به گروگانی گذارد که از آن نتواند، رست، ناگاه آنچه را آراسته بود ناشناخته انگاشت و آن را که خوار مایه شمرده بود بزرگ پنداشت و از ارتکاب آنچه ایمنش دانسته بود، برحذر داشت.
و منها فی صفه خلق الانسان:
ام هذا الذی انشاه فی ظلمات الارحام و شعف الاستار نطفه دهاقا و علقه محاقا و جنینا و راضعا و ولیدا و یافعا. ثم منحه قلبا حافظا و لسانا لا فظا و بصرا لا حظا. لیفهم معتبرا و یقصر مزدجرا. حتی اذا قام اعتداله و استوی مثاله نفر مستکبرا و خبط سادرا. ماتحا فی غرب هواه، کادحا سعیا لدنیاه. فی لذات طربه و بدوات اربه لا یحتسب رزیه و لا یخشع تقیه. فمات فی فتنته غریرا و عاش فی هفوته یسیرا. لم یفد عوضا و لم یقض مفترضا.
و از این خطبه است در صفت آفرینش انسان:
(با شما گویم از این انسان) که در تاریک جای زهدانش را بیافرید و در پرده‌های تیره‌اش درپیچید. نطفه‌ای بود جهنده (و پلید) سپس خونی شد لخته و ناتمام و بچه‌ای در شکم مام و شیرخواره‌ای از پستان و کودکی (در خور دبستان) و نوجوانی رسیده (که سبزهٔ زندگی‌اش تازه دمیده) سپس او را دلی داد فراگیر و زبانی در خورد تعبیر و دیده‌ای نگرنده و بصیر تا دریابد و پند پذیرد و بازایستد و راه نافرمانی پیش نگیرد. چندانکه جوانی شد راست اندام، تندرست و به قامت تمام، گردن کشانه (از راه حق) دوری گزید و بیهانه این سو و آن سو دوید. از چاهسار آرزو نوشا و در پی دنیا کوشا. سرمست لذت و شادمانی از عنفوان و نشاط جوانی. نه اندیشهٔ رسیدن مصیبتش در سر و نه از خدا و تقوایش خبر تا آنکه در این آزمایش فریب خورده مرد و روزگاری کوتاه را در خطا بسر برد. نه عوضی به دست آورد و نه واجبی را که برعهده داشت ادا کرد.
دهمته فجعات المنیه فی غبر جماحه و سنن مراحه. فظل سادرا و بات ساهرا. فی غمرات الالام و طوارق الاوجاع و الاسقام. بین اخ شقیق و والد شفیق و داعیه بالویل جزعا و لادمه للصدر قلقا و المرء فی سکره مهلیه و غمره کارثه و انه موجعه و جذبه مکربه و سوقه متعبه. ثم ادرج فی اکفانه مبلسا و جذب منقادا سلسا. ثم القی علی الاعواد. رجیع و صب و نضو سقم. تحمله حفده الولدان وحشده الاخوان الی دار غربته و منقطع زورته. حتی اذا انصرف المشیع و رجع المتفجع اقعد فی حفرته نجیا لبهته السوال و عثره الامتحان و اعظم ما هنالک بلیه نزول الحمیم و تصلیه الجحیم و فورات السعیر و سورات الزفیر لا فتره مریحه و لا دعه مزیحه و لا قوه حاجزه و لا موته ناجزه و لا سنه مسلیه بین اطوار الموتات و عذاب الساعات انا بالله عائذون.
در واپسین دورهٔ جوانی و آخرین منزلهای کامرانی درد مرگ او را فروگرفت، چندانکه روز را با حیرانی به سر می‌برد و شب را با بیداری و نگرانی. هر روز به سختی درد می‌کشید و هر شب رنج و بیماری به سر وقتش می‌رسید. حالی که گردش برادری بود به جان برابر و پدری مهربان و نصیحتگر و مادری از ناشکیبایی فریادکنان و از ناآرامی بر سینه زنان و او در بیهوشی و غفلت و در سختی و مصیبت و ناله‌ای زار و نفسی افتاده به شمار و جان کندنی طاقتزا و دشوار. سپس او را خاموش، درون کفنهایش گذارند و گردن نهاده و رام از زمینش برگیرند و بر پاره چوبهایش بردارند. پیکری کوفته و رنجدیده، لاغر از بیماریی که کشیده. فرزند و نواده و برادران همگان تابوتش را بردارند و به خانهٔ غربتش رسانند. آنجا که دیگر هیچ کس او را نبیند (و تنها خود در این خانه نشیند) تا چون مشایعت کنندگان بازگردیدند و مصیبت‌زدگان واپس گردیدند او را در گودالش نشاندند، زمزمه‌کنان حیرت زده از پرسش (فرشتگان) و خطا کردن در امتحان و دشوارتر چیز آنجا، بلای فرود آمدن است در گرمی جهنم و بریان شدن در آتشی که زبانه زند، پی هم و تیز گشتن بانگ آن هر دم. نه لختی آسوده بودن و نه راحتی تا بدان رنج را زدودن. نه نیرویی بازدارنده تا درامان ماند و نه مرگی تا این بلا را از او برهاند و نه خوابی سبک تا آرامشی رساند.
سختیهای مردن از پی هم، عذابها هر ساعت و هر دم، به خدا پناه می‌بریم. (از این غم)
عبادالله این الذین عمروا فنعموا و علموا ففهموا و انظروا فلهوا و سلموا فنسوا. امهلوا طویلا و منحوا جمیلا و حذروا الیما و وعدوا جسما. احذرو الذنوب المورطه و العیوب المسخطه. اولی الابصار و الاسماع و العافیه و المتاع. هل من مناص او خلاص او معاذا و ملاذا و فرار او محار ام لا فانی توفکون ام این تصرفون ام بماذا تغترون و انما حظ احدکم من الارض ذات الطول و العرض. قید قده متعفرا علی خده. الان عبادالله و الخناق مهمل و الروح مرسل. فی فینه الارشاد و راحه الاجساد و باحه الاحتشاد و مهل البقیه و انف المشیه و انظار التوبه و انفساح الحوبه قبل الضنک و المضیق و الروع و الزهوق و قبل قدوم الغائب المنتظر و اخذه العزیز المقتدر.
بندگان خدا! کجایند آنان که سالیانی دراز ماندند و در خوشی به سر بردند؟ تعلیماتشان دادند و به خاطر سپردند و مهلتشان بخشیدند و در بیهوده‌کاری گذراندند، بی‌گزند بودند و فراموش کردند (تا گاهی که مردند) مهلتی یافتند دراز و بخششی گرفتند نیکو و به ساز. از عذاب دردناکشان ترساندند و نوید پاداش بزرگ به گوششان خواندند، از گناهانی که به تباهی کشاند، بپرهیزید و از زشتیها که خشم خدا را برانگیزاند بگریزید.
خداوندان دیده‌های بینا و گوشهای شنوا و تندرستی و کالا. آیا گریزگاهی است، یا رهایی، یا جای امنی، یا پناه جایی، یا گریزی، یا توانی راهی به دنیا گشایی، یا نه چنین است، پس کی بازمی‌گردید و به کجا می‌روید و فریفتهٔ چه هستید، حالی که بهرهٔ هر یک از شما زمین پر طول و عرض، همان اندازه است که با گونهٔ خاک آلوده بر آن خفته است؟
هم اکنون بنده‌های خدا! که طناب مرگ بر گلو سخت نیست، روان آزاد است و وقت ارشاد باقی است. تن‌ها در آسایش است و هنگام گرد آمدن (و کوشش) و اندک زمانی دارید از ماندن و مجالی برای اراده کردن و فرصت برای توبت و فراخی برای عرض حاجت (بکوشید) پیش از تنگی و در سختی به سر بردن و بیم داشتن و مردن و پیش از درآمدن غایبی که منتظر رسیدن آنید و گرفتار شدن به خشم خدای بزرگ و توانا که گریختن از آن نتوانید.
و فی الخبر انه علیه‌السلام لما خطب بهذه الخطبه اقشعرت لها الجلود و بکت العیون و رجفت القلوب و من الناس من یسمی هذه الخطبه الغراء.
در خبر است که چون (امیرالمومنین) علیه‌السلام این خطبه را خواند، تن‌ها از شنیدن آن لرزید و دیده‌ها باران اشک بارید و دلها از بیم تپید و بعضی مردم آن را خطبهٔ غراء نامیده‌اند.[۲۲۲]

دل بر جهان مبند که بر کسی وفا نکرد

دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد هرگز نبوده دور زمان بی‌تبدلی‏
مرگ از تو دور نیست و گر هست فی المثل هر روز باز می‌رویش پیش منزلی‏
بنیاد خاک بر سر آبست از این سبب خالی نباشد از خللی یا تزلزلی‏
دنیا مثال بحر عمیقی است پر نهنگ آسوده عارفان که گرفتند ساحلی‏
دانا چه گفت، گفت که عزلت ضرورتست من خود به اختیار نشینم به معزلی‏
یعنی خلاف رای خداوند حکمت است امروز خانه کردن و فردا تحولی‏
آنگه که سر به بالش کورم نهند باز از من چه بالشی که بماند چه چنبلی.[۲۲۳]

غررالحکم و دنیا

کونوا ممن عرف فناء الدنیا فزهد فیها و علم بقاء الاخره فعمل لها.
از کسانی باشید که نابودی دنیا را شناخت و در آن زهد ورزید و پایداری آخرت را دانست و برای آن کار کرد (و در شمار پاکان قرار گرفت)
کونوا قوما علموا ان الدنیا لیست بدارهم فاستبدلوا.
از کسانی باشید که دانستند دنیا خانهٔ آنان نیست آنها آن را به سرایی دیگر (و بهتر) تبدیل کردند.
کونوا من ابناء الاخره و لا تکونوا من ابناء الدنیا فان کل ولد سیلحق بامه یوم القیامه.
از فرزندان آخرت بوده باشید نه از فرزندان دنیا، زیرا هر فرزندی در روز قیامت به مادر خودش می‌پیوندد و فرزندان دنیا با خود دنیا، جایشان در جهنم است.
کلما ازداد المرء بالدنیا شغلا و زادبها و لها اوردته المسالک و اوقعته فی المهالک.
در دنیا هر چه سرگرمی مرد زیادتر شود و دلباختگیش بدان بیشتر گردد، دنیا او را به راه‌های دشوار وارد کند و به پرتگاه‌های هلاکتش درافکند.
کلما لا ینفع یضر و الدنیا مع حلاوتها تمروا الفقر بعد الغنی بالله لا یضر.
هر چه سود ندهد زیان رساند. دنیا با همهٔ شیرینیش (سخت) تلخ است و پس از توانگری بواسطهٔ خداوند تعالی نداری هم ضرری نمی‌زند. کلما فاتک من الدنیا شی‌ء فهو غنیمه.
هر چه از دنیا از دستت بدر رود آن غنیمت است (و در حساب آسوده‌تری) کما ان الشمس و الیل لا یجتمعان کذلک حب الله و حب الدنیا لایجتمعان.
همچنانکه شب و روز با هم جمع نشوند، همانطور محبت خدا و محبت دنیا با هم جمع نشوند. (و خدا خود فرماید: همچنانکه آب و آتش در ظرفی جمع نشوند، همانطور محبت من و دنیا با هم جمع نگردند.
کسب العلم الزهد فی الدنیا.
علم بدست آوردن، زهد در دنیا است.
کرور الایام احلام و لذاتها ءالام و مواهبها فناء و اسقام.
گردشهای روزگار خوابهای پوچ و لذاتش دردها و بخشودهایش نابودیها و خستگیها است.
کذب من ادعی الایمان و هو مشعوف من الدنیا بخدع الامانی و زور الملاهی.
دروغ گفت آنکس که دعویدار ایمان داشتن شد و حال آنکه او از دنیا بفریبهای آرزوها و دروغ بازیچه‌ها دلبستگی پیدا کرد.[۲۲۴]

بندگان خدا شما را به اعراض از این دنیا سفارش می‌کنم

عبادالله اوصیکم بالرفض لهذه الدنیا التارکه لکم و ان لم تحبوا ترکها و المبلیه لاجسامکم و ان کنتم تحبون تجدیدها، فانما مثلکم و مثلها کسفر سلکوا سبیلا فکانهم قد قطعوه و اموا علما فکانهم قد بلغوه و کم عسی المجری الی الغایه ان یجری الیها حتی یبلغها و ما عسی ان یکون بقاء من له یوم لایعدوه و طالب حثیت یحدوه فی الدنیا حتی یفارقها فلا تنافسوا فی عز الدنیا و فخرها و لا تعجبوا بزینتها و نعیمها و لا تجزعوا من ضرائها و بوسها فان عزها و فخرها الی انقطاع و ان زینتها و نعیمها الی زوال و ضرائها و بوسها الی نفادو کل مده فیها الی انتهاء و کل حی فیها الی فناء.
بندگان خدا! شما را سفارش می‌کنم این دنیا را که وانهندهٔ شماست، واگذارید. هر چند وانهادن آن را دوست نمی‌دارید. دنیایی که تن‌ها را کهنه می‌کند هر چند نوشیدن آن را خوش دارید. مثل شما و دنیا چون گروهی همسفر است که به راهی می‌روند و تا در نگرند آن را می‌سپرند و یا قصد رسیدن به نشانی را کرده‌اند و گویی بدان رسیده‌اند. چه کوتاه است فرصت کسی که تازد تا راهی که در پیش دارد به سر رسد و یا آنکه روزی فرصت دارد نه بیش (و مرگش در رسد) و خواهانی شتابان در پی او افتاده و او را می‌راند تا در دنیا نماند. پس بر عزت و ناز دنیا بر یکدیگر پیشدستی مکنید و به آرایش و آسایش آن شادمان مشوید و از زیان و سختی آن ناشکیبا مباشید که عزت و نازش پایان یافتنی است و آرایش و آسایش آن سپری شدنی و زیان و سختی آن تمام شدنی و هر مدتی از آن سرآمدنی و هر زندهٔ آن مردنی.
او لیس لکم فی آثار الاولین مزد جرو فی آبائکم الماضین تبصره و معتبر ان کنتم تعقلون. او لم تروا الی الماضین منکم لا یرجعون و الی الخلف الباقین لا یبقون. اولستم ترون اهل الدنیا یصبحون و یمسون علی احوال شتی فمیت یبکی و آخر یعزی و صریع مبتلی و عائد یعود و آخر بنفسه یجود و طالب للدنیا و الموت یطلبه و غافل و لیس بمغفول عنه و علی اثر الماضی ما یمضی الباقی. الا فاذکروا هاذم اللذات و منغص الشهوات و قاطع الامنیات. عند المساوره للاعمال القبیحه و استعینوا الله علی اداء واجب حقه و ما لا یحصی من اعداد نعمه و احسانه.
آیا نشانه‌ها که از گذشتگان به جای مانده شما را از دوستی دنیا بازنمی‌دارد؟ و اگر خردمندید مرگ پدرانتان که در گذشته‌اند جای بینایی و پندگرفتن ندارند؟ نمی‌بینید گذشتگان شما بازنمی‌آیند و ماندگان نمی‌پایند؟ نمی‌بینید مردم دنیا روز را به شب و شب را به روز می‌آرند و هر یک حالتی دارند؟ مرده‌ای است که بر او مویند. زنده‌ای که تسلیتش گویند. افتاده‌ای بیمار، بیمارپرسی تیمارخوار و دیگری که جان می‌دهد و دنیاجویی که مرگ به دنبالش می‌دود و غافلی به خود وانگذاشته و ماندگان پی گذشتگان را داشته. هان! بر هم زنندهٔ لذتها، تیره‌کنندهٔ شهوتها و بندهٔ آرزوها را به یاد آرید. آنگاه که به کارهای زشت شتاب می‌آرید و از خدا یاری خواهید برگزاردن واجب (چنانکه شاید) و نعمت و احسان او که به شمار نیاید.[۲۲۵]
نی دولت دنیا به ستم می‌ارزد نی لذت مستیش الم می‌ارزد
نه هفت هزار ساله شادی جهان این محنت هفت روزه غم می‌ارزد.[۲۲۶]
از چرخ به هر گونه همی دار امید و ز گردش روزگار می‌لرزد چو، بید
گفتی که پس از سیاه رنگی نبود پس موی سیاه من چرا گشت سپید.[۲۲۷]
سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر و آغاز پری نهاد پیمانهٔ عمر
بیدار شو ای خواجه که خوش بکشد حمال زمانه رخت از خانهٔ عمر[۲۲۸]

چند جمله از استاد جعفری در مورد این خطبه

در این جملات مطالبی بسیار مهم دربارهٔ دنیا گوشزد شده است که به قرار زیر است:
از دنیا اعراض کنید که دیر یا زود از شما اعراض خواهد کرد. نمی‌گویم واقعیت‌ها را نادیده بگیرید. می‌گویم: واقعیت‌ها را به خوبی ارزشیابی نمایید.
نمی‌گویم: در ارتباط با دنیا و کسل و سست و بی‌خیال باشید، می‌گویم: با جدیترین تکاپو در این دنیا حرکت کنید پس از آنکه آن را شناخته باشید.
نمی‌گویم از دنیا و آنچه در آن است قهر کنید، بلکه می‌گویم: با آن دنیا آشتی کنید و به آن محبت بورزید که برای رشد و اعتلای خود ساخته‌اید.
ای مردم! دنیایی که بطور طبیعی شما را می‌پروراند و مانند گهواره شما را به حرکت درمی‌آورد، دیر یا زود شما را رها خواهد کرد. این دنیا را رها کنید، یعنی هدف اعلای جان گرانبهایتان را از این دنیا که عبارتست از برقراری ارتباط ما بین خود طبیعی شما و یک مشت ماده و مادیات ناآگاه نجویید، بلکه از آن دنیا بجویید که خرد و وجدان و نمایندگان راستین فیاض مطلق بوجود آوردنش را برای شما توصیه و دستور می‌دهند.[۲۲۹]

از گفته‌های آن حضرت در مورد دنیا و غررالحکم

لکل عمل جزاء فاجعلوا عملکم لما یبقی و ذروا ما یفنی.
هر عملی را پاداشی است، پس عمل خود را قرار دهید در چیزی که باقی ماند و واگذارید آنچه را که فانی می‌گردد.
للمستحلی لذه الدنیا غصه.
برای شیرین شمرندهٔ لذت و خوشی دنیا غصه و اندوهی در پی است.
لدنیاکم عندی اهون من عراق خنزیر علی ید مجذوم.
البته این جهان شما نزد من از رگ و پی خوکی که در دست دست شخص خوره‌دار باشد خوارتر و بی‌مقدارتر است. (و شما بیخود بر سر این لاشهٔ گندیده، کرکس و اربجان هم ریخته‌اید. این استخوان را به سگان واگذارید و هماوار بال و پر از آلایش آن بیفشانید)
للبئس المتجر ان تری الدنیا لنفسک ثمنا و ممالک عند الله عوضا.
این خوب تجارتی نیست که تو دنیا را بهای نفس خویش دانی و آن را از آنچه که در نزد خداوند بزرگ است عوض گیری (بلکه تو باید فقط بهشت را بهای خود دانی و خود را جز بدان نفروشی)
لحب الدنیا صمت الاسماع عن سماع الحکمه و عمیت القلوب عن نور البصیره.
بواسطهٔ دوستی دنیا است که گوشها از شنیدن دانش و حکمت کر شوند و دیده‌ها از دیدار نور بینش کور گردند.
لیس علی الاخره عوض و لیست الدنیا للنفس ثمن.
برای آخرت عوضی نیست، دنیا هم بهای نفس انسانی نمی‌شود. (فلذا انسان باید در تحصیل آخرت کوشا باشد)
لم یلق احد من سراء الدنیا بطنا الا منحته من ضرائها ظهرا.
هیچکس از شادی و خوشی جهان رویی ندید جز آنکه از اندوه و گرفتاریش پشتی بوی نشان نداد.
لم یفد من کان همته الدنیا عوضا و لم یقض مفترضا.
آنکس که دنیا را عوض از آخرت گرفت سودی نبرد و واجبی را قضا نکرد.
لم یظلل امرء من الدنیا دیمه رجاء الاهبت علیه مزنه بلاء.
در دنیا امیدواری بر هیچکس سایه نیافکند جز آنکه نسیم ابر بلا بر وی وزیدن و باریدن گرفت.
لو عقل اهل الدنیا لخربت الدنیا.
اگر مردم جهان، همگان عاقل بودند (و برای آخرت کار می‌کردند) البته دنیا ویران می‌شد.[۲۳۰]

بنگرید بدین جهان نگریستن پارسایان

انظروا الی الدنیا نظر الزاهدین فیها الصادفین عنها، فانها والله عما قلیل تزیل الثاوی الساکن و تفجع المترف الامن. لایرجع ما تولی منها فادبر و لایدری ما هوآت منها فینتظر. سرورها مشوب بالحزن و جلد الرجال فیها الی الضعف و الوهن. فلا یغرنکم کثره ما یعجبکم فیها لقله ما یصحبکم منها.
بنگرید به این جهان، نگریستن پارسایان رویگردان از آن که به خدا سوگند، آن که در آن مانده و جای گرفته، دیری نپاید و آن که نازپروده و ایمن به سر برده، به درد آید. آنچه از آن رفت و پشت کرد، بازگشتنی نیست و آنچه آینده است نتوان دانست چیست تا در انتظار آن زیست. شادی آن آمیخته به اندوه است و بدی حال و چابکی و چالاکی مردان را ناتوانی و سستی به دنبال. پس فریفته نگرداند شما را فزونی آنچه شادمانتان گرداند که اندک است آنچه از آن با شما می‌ماند.
رحم الله امرا اتفکر فاعتبر و اعتبر فابصر فکان ما هو کائن من الدنیا عن قلیل لم یکن و کان ما هو کائن من الاخره عما قلیل لم یزل و کل معدود منقض و کل متوقع آت و کل آت قریب دان.
خدا بیامرزد مردی را که بیاندیشد و پند گیرد و پند گیرد و پذیرد که گویی به اندک زمان آنچه از دنیا بود نمانده است و آنچه از آخرت است پاینده است و هر (عمر) شمرده به سر آید و هر چه چشمداشتنی است درآید[۲۳۱] و هر چه در آمدنی است نزدیک است و به زودی رخت گشاید.
منها:
العالم من عرف قدره و کفی بالمرء جهلا الا یعرف قدره و ان من ابغض الرجال الی الله لعبدا و کله الله الی نفسه. جائرا عن قصد السبیل، سائرا بغیر دلیل. ان دعی الی حرث الدنیا عمل و ان دعی الی حرث الاخره کسل، کان ما عمل له واجب علیه و کان ما ونی فیه ساقط عنه.
از این خطبه است:
دانا کسی است که قدر خود را بشناسد و در نادانی مرد این بس که پایهٔ خویش را نشناسد. از دشمن روی‌ترین مردمان بنده‌ای است که خدا او را به خود واگذارد تا از راه راست به یک سو شود و بی‌راهنما گام بردارد. اگر به کار دنیایش خوانند. چست باشد و اگر به کار آخرتش خوانند، تنبل و سست باشد. گویی آنچه برای آن کار کند بر او بایسته است و در آنچه در آن سستی ورزد از او ناخواسته.[۲۳۲]

افسانه روزگار

قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس کس از دور فلک دستی نبرد از بد بیاران پرس‏
جوانیها رجزخوانی و پیریها پشیمانیست شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس‏
قراری نیست در دور زمانه بیقراران بین سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس‏
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده شبیخون خیالت هم شب از شب زنده‌داران پرس‏
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه می‌دانی حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس‏
عروس بخت یک شب تا سحر با کس نخوابیده عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس‏
سر بشکسته هر صبح آفتاب از دره‌ای خیزد بکام ار توسن ایام دیدی از سواران پرس‏
فلک با پشت خم دانی به گوش ما چه می‌گوید؟ جوانا سرنوشت از سرگذشت روزگاران پرس‏
به شاخ دشمنی یک میوهٔ شیرین نمی‌روید برو باغ محبت کار و کار از کشت کاران پرس‏
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است برو تاریخ این دیرکهن از یادگاران پرس‏
بهر خشتی که خود آیینهٔ اسکندر و دار است شکست جام جم بین و ز شکوه کامکاران پرس‏
بشعر (یاد باد) خواجه‌ام خاطر شبی خون شد سپاهان زنده کن وز زنده رود باغکاران پرس‏
بهر زادن فلک آوازهٔ مرگی دهد اما خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس‏
سلامت آن سوی قاف است و آزادی در آن وادی نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
بچشم مدعی جانان جمال خویش ننماید چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس‏
گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس.[۲۳۳]

چند نکته از استاد جعفری دربارهٔ خطبه صد و سوم

دنیا را از دید زاهدان بنگرید.[۲۳۴]
یک مسالهٔ بسیار مهم در موضوع زهد (پارسایی) وجود دارد که غالبا بی‌توجهی به آن موجب بروز اشکالاتی می‌شود و آن این است که اگر ما به مقتضای مطلوبیت زهد دست از دنیا برداریم، به اضافهٔ اینکه اینگونه اعراض از دنیا مخالف عقل و دیگر منابع معتبر اسلامی است. مانند آیهٔ ۳۲ از سورهٔ اعراف:
قل من حرم زینه الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق.
(به آنان بگو: کیست که زینت خداوندی را که به بندگان خود نمودار ساخته و) همچنین (نعمت‌های پاکیزه و لذت‌بخش را تحریم نموده است)
و مانند آیهٔ ۷۷ از سورهٔ قصص:
و ابتغ فیما آتاک الله الدار الاخره و لا تنس نصیبک من الدنیا.
(در آنچه که خداوند به تو داده است سرای آخرت را بطلب و سهم خود را) هم (از دنیا فراموش مکن)
و به اضافهٔ اینکه امیرالمومنین علیه‌السلام در سخن هشتاد و یکم در تعریف زهد چنین فرموده است: ای مردم، زهد، کوتاه کردن آرزوست و شکر در هنگام برخورداری از نعمتها و پرهیزگاری شدید در موقع رویارویی با محرمات. آیا می‌توان صرف نظر کردن از زندگی و اهمیت آن را زهد نامید؟ ما انسانها طوری خلق شده‌ایم که محال است بدون ارتباط با دنیا و مواد آن زندگی کنیم، همانطور که محال است روان نفس آدمی بدون بدن در این دنیا زندگی کنیم، به همین جهت است که ما باید در حفظ بدن از آفات و ناگواریها حداکثر کوشش را انجام بدهیم و برای ادامهٔ حیات، ضرورتهای کالبد مادی را با کمال دقت تحصیل نماییم. آیا با این وصف می‌توان گفت: که مراجعهٔ به طبیب برای رفع یا دفع بیماری، خلاف زهد است؟ آیا با این وصف می‌توان گفت: که کوشش سخت و همه جانبه برای برطرف کردن گرسنگی و تشنگی و برهنگی خلاف زهد است؟ اگر کسی به این سئوالات پاسخ مثبت دهد. یعنی بگوید: کوشش برای امور مزبور خلاف زهد است، او نه انسان را می‌شناسد و نه از معنای زهد اطلاعی دارد. چه بهتر که این اشخاص در این گونه مسائل حیاتی اظهار نظر ننمایند.
خلاصه، فرق بسیار زیاد است میان نگرش وسیله‌ای به مواد مفید دنیوی که معنای حقیقی زهد است و میان مختل ساختن حیات در این دنیا که منحصرترین مقدمه برای حیات ابدی است.
حضرت سلیمان بن داود (ع) قطعا از ردیف اول پارسایان (زهاد) بشری است زیرا انسان دنیادوست و غوطه‌ور در مواد مفید دنیوی که آنها را با دید هدفها می‌نگرد، شایستگی گیرندگی وحی الهی را ندارد تا به مقام بالای نبوت برسد. پس حضرت سلیمان با داشتن ملک دنیا زاهد است و حضرت محمد (ص) زاهدترین زهاد اولاد آدم (ع) با اینکه خداوند سبحان سروری و زمامداری مادی و معنوی را به او عنایت فرموده بود. امیرالمومنین (ع) با زمامداری مادی و معنوی چند کشور بزرگ آن دوران، پارساترین پارسایان اولاد آدم (ع) پس از پیامبر اکرم (ص) بوده است. قاعده کلی عقلانی اسلامی در این مسالهٔ با اهمیت بدینقرار است:
آنچه که مربوط به حفظ هویت اصلی حیات است نه تنها تحصیل آن منافاتی با زهد ندارد، بلکه مسامحه در تحصیل آن موجب اختلال حیات می‌گردد، خلاف زهد حقیقی است که در اسلام مطلوب است.
البته شناخت هویت اصلی حیات به معنای فلسفی آن نیست که بر فرض قابل شناخت بودنش، کار دانشمندان و فیلسوفان است، بلکه منظور آن هویت قابل دریافت است که هر فردی در هر موقعیتی آن را درمی‌یابد و ضرورت‌ها و تجملات آن را به خوبی تشخیص می‌دهد، چنانکه هر فردی از انسان با فرض اعتدال مغزی و روانیش به خوبی می‌فهمد که او مواد مفید دنیا را می‌پرستد که ضد زهد است و یا آنها را با آن کیفیت می‌خواهد که اعضای بدنش را. گمان نمی‌رود تاکنون بتوان یک انسان عاقل را سراغ گرفت که به ناخن‌ها یا انگشتان یا موی سر خود عشق بورزد! احتمال نمی‌رود کسی پیدا شود که از مغز و روان معتدل برخوردار باشد، با اینحال عاشق معده یا ریه یا کبد یا قلب یا روده‌هایش بوده باشد! آنچه که واقعیت دارد، این است که آدمی برای اعضای کالبد مادی خود که مرکب میدان حیات است، ضرورت حیاتی قائل می‌شود، ولی تعلق خاطر او به آن اعضاء حتی حساسترین آنها از نوع عشق و محبت شدید عاطفی و پرستش نیست. اینجانب در هیچ کتابی ندیده‌ام و از هیچ احدی نشنیده‌ام که بگوید: من به نفس کشیدنم عشق می‌ورزم، با اینکه تنفس برای انسان زنده اساسی‌ترین وسیلهٔ حیات است.
بنابراین انسان در هر موقعیتی که قرار بگیرد با مغز معتدل و وجدان سالم به خوبی درک می‌کند که هویت اصلی حیات او در آن موقعیت که با ورود اندک عامل اختلال، مختل می‌گردد، چیست و چگونه باید در مسیر صیانت آن بکوشد.
لذا با کمال صراحت این نتیجه را می‌گیریم که پیامبر اعظم اسلام و علی (ع) و سلیمان بن داود (ع) می‌بایست از هویت اصلی خود که در موقعیت زمامداری بسیار مهم مادی و معنوی بشر فعالیت می‌کرد، بشدت هر چه تمام‌تر مواظب باشند و بکوشند و کمترین مسامحه در ادامهٔ حیات فعال در موقعیت خاص خود روا ندارند (چنانچه هر سه بزرگوار انجام داده‌اند). در عین حال، پیامبر اکرم (ص) مقروض از دنیا می‌رود و خوراک و پوشاک و مسکنش نه تنها از مردم معمولی بالاتر نبوده است، بلکه به پایین‌تر از خوراک و پوشاک و مسکن مردم معمولی قناعت می‌فرموده است.
فرزند ابی‌طالب را می‌بینیم که با داشتن زمامداری کشورهایی متعدد می‌فرماید: و این زمامداری که من دارم در نزد من بی‌ارزشتر است از لنگه کفشی که آن را می‌پوشم، مگر اینکه حقی را احقاق و باطلی را ابطال نمایم. پیراهنش را آن قدر وصله می‌زدند که دیگر از دادن آن به وصله‌کننده شرمنده می‌شود.
با نظر به مجموعه مطالبی که در این مبحث عرض شد، زهد معنای حقیقی خود را در اسلام همانگونه آشکار می‌سازد که خود سازی. یعنی چنانکه خودسازی در اسلام نباید به معنای خود سوزی تلقی شود و به جای قرار دادن خودطبیعی در مسیر رشد و کمال که تا بارگاه الهی کشیده شده است، نباید آن را نابود کرد (با این توهم بی‌اساس که ما باید نفس را بکشیم) نه هرگز، ما نباید نفس را بکشیم، بلکه باید چنگال آن را از خاک و امور خاکی بکشیم و رهسپار کوی من عالی انسانی نماییم.
چیست دین، برخاستن از روی خاک تا که آگه گردد از خود جان پاک.[۲۳۵]
همچنان معنای زهد آن نیست که حیات، آن جوهر خدادادی را مختل بسازیم و آن را لقمهٔ قدرت پرستان و خودکامگان قرار بدهیم به این توهم که پرداختن به مواد ضروری و مفید دنیا مخالف زهد است.
بلکه چنانکه گفتیم: مختل ساختن حیات در هر موقعیتی که هویت معینی دارد، خلاف زهد حقیقی است که اسلام به ما معرفی نموده است. بلی همانگونه که عقل سلیم حکم می‌کند و منابع معتبر اسلامی برای ما تعلیم می‌دهد، این است که ما ارزش جان و شخصیت انسانی خود را که از بالا شروع شده و رو به بالا باید حرکت کند[۲۳۶]
دریابیم و بدانیم که جز خدا هیچ چیزی دارای آن ارزش و عظمت نیست که این جان و این شخصیت آن را بپرستد.
از این مباحث می‌توان به این نتیجهٔ با اهمیت رسید که اگر تعلیم و تربیت انسانها به حدی می‌رسید که هویت موقعیتی حیات را می‌فهمیدند و با شناخت و پذیرش اینکه هویت حیات آدمی (با نظر به قلمرو ذات و برون ذات حیات) دارای نظام (سیستم) باز است و باید در صیانت و پیشبرد آن کوشید.
نه تحقیر آن در پرستش امور دنیوی که همهٔ آنها در مقابل حیات آدمی ناچیزند، آن موقع می‌فهمیم انسان (آنچنانکه هست) چه معنا دارد و انسان در مسیر، آنچنانکه باید به کجا می‌رسد. ([۲۳۷]

گفته‌های آن حضرت در مورد دنیا و غررالحکم

لو ان اهل العلم حملوه بحقه لاحبهم الله تعالی و ملائکته و لکنهم حملوه لطلب الدنیا فمقتهم الله تعالی و هانوا علیه.
اگر اهل علم، علم را بدانجا که باید و شاید بگذارند (و حقش را درست ادا نمایند) البته خدای تعالی و فرشتگان دوستدار آنان گردند، چیزی که هست آنان علم را برای بدست آوردن دنیا برگرفتند، لذا خداوند آنان را دشمن برگرفت و آنها نزد خدا خوار شدند.
لو کانت الدنیا عند الله محموده لاختص بها اولیائه لکنه صرف قلوبهم عنها و محاعنهم منها المطامع.
جهان اگر نزد خداوند پسندیده بودی البته خدا دوستانش را بدان مخصوص می‌گردانید، لکن خدا دلهای دوستانش را از آن گرداند و طمعهایشان را از دنیا کند (و آنها را آرزومند بهشت گردانید)
لو بقیت الدنیا علی احد لم تصل الی من هی فی یدیه.
اگر بنا بود دنیا برای کسی باقی بماند، به آنکس که آن را در دست دارد نمی‌رسید (و از همان ازمنهٔ قدیمه در دست پادشاهان باقی می‌ماند)
من ساعی الدنیا فاتته.
هر که برای دنیا بکوشد، از دستش برود.
من قعد عن الدنیا طلبته.
هر که از دنیا کنار کشد، دنیا او را به دنبال کند.
من صارع الدنیا صرعته.
هر که با دنیا کشتی بگیرد، دنیا به زمینش زند.
من عصی الدنیا اطاعته.
هر کس نافرمانی دنیا کند، دنیا فرمانبردارش شود.
من اعرض عن الدنیا اتته.
هر که رخ از دنیا برتابد دنیا روی بوی نماید.
من عرف الدنیا تزهد.
هر کس دنیا را بشناسد، زهد را پیشه کند.
من عمل للدنیا خسر.
هر کس برای دنیا کار کند، زیان بیند.
من سلاعن الدنیا اتته راغمه.
هر که از دنیا کنار کشد جهان به حال سرافکندگی بر وی درآید (و خود را در اختیار، وی گذارد و این در صورتی است که خدا هم مقدر فرموده باشد.[۲۳۸]

دوستی دنیا دلش را می‌رانیده

خلقت دارا و جعلت فیها مادبه: مشربا و مطعما و ازواجا و خدما و قصورا و انهارا و زروعا و ثمارا. ثم ارسلت داعیا یدعوا الیها، فلاالداعی اجابوا و لا فیما رغبت رغبوا و لا الی ما شوقت الیه اشتاقوا. اقبلوا علی جیفه قد افتضحوا باکلها و اصطلحوا علی حبها و من عشق شیئا اعشی بصره و امرض قلبه. فهو ینظر غیر صحیحه و یسمع باذن غیر سمیعه. قد خرقت الشهوات عقله و اماتت الدنیا قلبه و ولهت علیها نفسه. فهو عبدلها و لمن فی یده شی‌ء منها. حیثما زالت زال الیها و حیثما اقبلت اقبل علیها و لایزدجر من الله بزاجر و لایتعظ منه بواعظ و هویری الماخوذین علی الغره- حیث لا اقاله و لارجعه- کیف نزل بهم ما کانوا یجهلون و جاءهم من فراق الدنیا ما کانوا یامنون و قدموا من الاخره علی ما کانوا یوعدون فغیر موصوف ما نزل بهم، اجتمعت علیهم سکره الموت و حسره الفوت ففترت لها اطرافهم و تغیرت لها الوانهم.
خانه‌ای آفریدی و خوانی گستردی: نوشیدنی و خوردنی و جفتها و خدمتکاران در آن فراهم آوردی و کاخها و نهرهای روان و کشتزارها و میوه‌های فراوان. سپس دعوت کننده (پیامبران) فرستادی تا بندگانت را بدان خانه بخواند (خانه‌ای که به آسایش در آن بماند) نه دعوت‌کننده را پاسخ گفتند و نه آنچه را ترغیب کردی پذیرفتند و نه بدانچه تشویقشان کردی آرزومند شدند.
مرداری را پذیره گردیدند و به خوردن آن رسوایی به خود خریدند و در دوستی آن با هم به سازش گراییدند و هر که عاشق چیزی شود دیده‌اش را کور سازد و دلش را رنجور سازد. پس به دیدهٔ بیمار بنگرد و به گوش بیمار بشنود. خواهشهای جسمانی پردهٔ خردش را دریده، دوستی دنیا دلش را میرانیده، جان او شیفتهٔ دنیا است و او بندهٔ آن است و به سوی هر که چیزی از دنیا در دست دارد نگران است. هر جا که دنیا برگردد در پی آن رود و هر جا روی آرد، روی بدانجا کند. نه به گفتهٔ بازدارنده از سوی خدا خود را بازدارد و نه پند آنکس را که از سوی او پند دهد در گوش آرد، حالی که فریفتگان دنیا را می‌بیند که دستگیرند و در چنگال مرگ اسیر، نه جای درگذشت از خطا و نه راه بازگشت به دنیا. چگونه بر آنان فرود آمد آنچه نمی‌دانستند و چگونه فراق دنیا را دیدند و از آن ایمن نشستند و به آخرت درآمدند و از آنچه بیمشان می‌دادند نرستند. آنچه به آنان فرود آمد وصف ناشدنی است: از فراهم آمدن سختی مردن و بر دنیای از دست شده دریغ خوردن، اندامها از آن سختی سست و از اختیار برون و رنگهاشان از بیم مرگ، دگرگون.
منها فی ذکر النبی صلی الله علیه و آله:
قد حقر الدنیا و صغرها و اهون بها و هونها؛ و علم ان الله زواها عنه اختیار او بسطها لغیره احتقارا. فاعرض عنها بقلبه و امات ذکرها عن نفسه و احب ان تغیب زینتها عن عینه لکیلا یتخذ منها ریاشا او یرجو فیها مقاما. بلغ عن ربه معذرا و نصح لامته منذرا و دعا الی الجنه مبشرا.
نحن شجره النبوه و محط الرساله و مختلف الملائکه و معادن العلم و ینابیع الحکم. ناصرنا و محبنا ینتظر الرحمه و عدونا و مبغضنا ینتظر السطوه.
از این خطبه است در ذکر رسول خدا (ص):
دنیا را خوار دید و کوچکش شمرد، سبکش گرفت و هیچش به حساب آورد و دانست که خدا دنیا را از او گرفت، چون چنین خواسته بود و دیگری را ارزانی داشت چون حقیر می‌بود. پس دل از آن روی برگرداند و یادش را در خاطر خویش می‌راند و دوست داشت که زینت دنیا از دیده‌اش نهان شود تا از آن رختی گرانبها نگزیند و امید ماندن در آن به دلش ننشیند.
رسالت پروردگار را چنان رساند که برای کسی جای عذر نماند و امت خود را اندرز گفت و ترساند و مژدهٔ بهشتشان داد و بدان خواند.
ما درخت نبوتیم و فرود آمدنگاه رسالت و جای آمد شد فرشتگان رحمت و کانهای دانش و چشمه‌سارهای بینش. یاور و دوست ما، امید رحمت می‌برد و دشمن و کینه‌جوی ما انتظار قهر و سطوت.[۲۳۹]

چند جمله از استاد جعفری در مورد خطبه صد و نهم

عاشق دلباختهٔ جیفهٔ دنیا، نمی‌بیند و نمی‌شنود، شهوات عقلش را تباه و دنیا قلبش را می‌رانده است.
چه رقابت‌های کشنده و چه حسادتها که بر سر لاشهٔ دنیا براه انداختند و با خوردنش رسوا گشتند. آری همین مواد طیب و طاهر دنیا که خدا برای برخورداری بندگانش آفریده است، همینکه هدف نهایی تلقی شود و همهٔ نیروها و فعالیتهای آدمی را بسوی خود جلب نماید، تدریجا حالت معبودی به خود می‌گیرد و با جلب پرستش آدمی به خود او را رسوا می‌سازد، همانند پول در عین حال که ضروری‌ترین وسیلهٔ ارتباطات اقتصادی مردم با یکدیگر است (به طوری که با فرض حذف آن از زندگی بشری، نابودی اقتصادی که به تباهی زندگی منتهی می‌شود، قطعی است) هنگامی که حالت پرستش یا سلطه بر همهٔ امور زندگی بشر به خود می‌گیرد، چنان فضیحت و رسوایی ببار می‌آورد که واقعا نمی‌توان آن را توصیف نمود. مگر وسیلهٔ اکثر جنایتها و خیانتها و حق کشیها و بی‌ارزش کردن همهٔ ارزشها و با ارزش کردن همهٔ بی‌ارزشها جز پرستش پول چیز دیگری بوده است؟
هرگز نباید فراموش کنیم هر آنگاه که زیباترین و با عظمت‌ترین چیز مورد پرستش قرار بگیرد، بدانجهت که نخست عقل و قلب و سپس روح آدمی با پرستش آن شی‌ء تباه می‌شود، لذا آن زیبایی و عظمت مبدل به زشتی و حقارت می‌گردد. چه رسوایی وقیح‌تر از اینکه انسان همهٔ موجودتی خود را با آنهمه سرمایه‌ها و عظمتها که خدا به او عنایت فرموده است، پیش پای امتیازات دنیوی که جز وسایلی برای هدفهای اعلای زندگی ارزش دیگری ندارد قربانی نماید. فضیحت موقعی شدیدتر می‌شود که با فدا کردن آن همه سرمایه‌ها و عظمتها برای وصول به آن وسایل، احساس خجلت و ممنوعیت از آن وسایل هم می‌نماید.
بیقدری‌ام نگر که بهیچم خرید و من شرمنده‌ام هنوز خریدار خویش را
آه، خدایا، چیست علت این همه تحقیری که انسان دربارهٔ شخصیت خود روا می‌دارد؟ بشر این تحقیر نابود کننده را در راه عشق به وسیله‌ای که هیچگونه ارزش ذاتی و هدفی ندارد، با جان و دل می‌خرد! البته بدیهی است وقتی که بیماری عشق مجازی به جیفهٔ دنیا، بینایی و شنوایی را از کار انداخت و قلب را بیمار نمود و هنگامی که شهوات عقل او را و دنیاپرستی قلبش را تباه ساخت، هیچ پدیدهٔ دیگری جز حقارت و رذالت و پستی قابل توقع نخواهد بود، به یک معنی باید بگوییم: در این موقع جان آگاه، من، شخصیت و روحی نمانده است که چگونگی خاصی بنام حقارت داشته باشد و این از دست رفتن شخصیت در حقیقت ناشی از انداختن خویشتن به چاه تاریک دنیاپرستی است که در آمدن از آن چاه امکان‌پذیر نیست.
در چهی افتاده کان را غور نیست آن گناه او است جیر و جور نیست‏
در چهی افکنده او خود را که من در خور قعرش نمی‌یابم رسن‏
می‌فرماید: عقل این لاشه‌خواران را شهوات و قلبشان را دنیاگرایی تباه ساخته است. بی‌علت نبوده است که خودکامگان قدرتمند همواره برای به اسارت در آوردن انسانها از شهوات مردم استفاده می‌کنند. داستان اسارت مردم اندلس بدست قدرت پرستان از روشنترین شواهد تاریخی بهره‌برداری از شهوات مردم می‌باشد.
انبیاء طاعات عرضه می‌کنند دشمنان شهوات عرضه می‌کنند
زیرا برای اسارت، جانی بی‌نور، مغزی بی‌عقل و گوشی ناشنوا و چشمی نابینا می‌خواهد.
نفس شهوانی ندارد نور جان من به دل کوریت می‌دیدم عیان‏
نفس شهوانی ز حق کر است و کور من به دل کوریت می‌دیدم ز دور
تضاد جوشش شهوت با تعقل و راکد شدن عقل در موقع تحرک شهوت چیزی نیست که نیاز به توضیح و اثبات داشته باشد. نفس آدمی در موقع هیجان شهوت در حرکتی تند و ناآگاه و دور از چون و چرا و پاسخ و اقناع، قرار می‌گیرد، این مختص برای شهوت از توجه بمعنای آن که عبارتست از به جریان افتادن خواستن ناآگاه، به خوبی روشن می‌شود، لذا در درون مجالی برای عقل و تعقل نمی‌ماند، مانند اینکه انسان در مجاورت هوایی داغ قرار گرفته و بدن او از حرارت شدید متاثر باشد، بطوریکه تمامی سطوح درون و اعصاب و قوای دراکهٔ او تحت تاثیر آن حرارت شدید قرار بگیرد، در این حالت انسان نمی‌تواند، بالاتر از حرارت رفته و اشراف به آن پیدا کرده و تعقل خود را به جریان بیندازد. در این جملات، مختص اساسی عشق مجازی که از بین رفتن بینایی و بیماری دل است صریحا گوشزد شده است.[۲۴۰]

فنای دنیا از نظر پیامبر

پیامبر (ص) در حالی که غمگین بود، از خانه بیرون آمد، فرشته‌ای که کلیدهای گنجینه‌های زمین در دستش بود، به حضور پیامبر آمد و گفت:
ای محمد، این کلیدها، کلیدهای گنجینه‌های سراسر زمین است، پروردگارت می‌گوید: (این کلیدها را بگیر و با آنها قفلهای گنجینه‌های زمین را) باز کن و آنچه خواهی از آنها برای خود برگیر، بی‌آنکه چیزی از مقام ارجمندت نزد من کم شود.
پیامبر فرمود:
الدنیا دار من لا دار له و لها یجمع من لا عقل له.
دنیا خانهٔ کسی است که خانه ندارد و آنکس که خرد ندارد (ثروت دنیا را برای خود انباشته می‌کند).
فرشته گفت: سوگند به خداوندی که تو را به پیامبری برگزید، من این سخن را از فرشته‌ای که در آسمان چهارم بود، شنیدم می‌گفت، در آن هنگام که کلیدها به من داده شد.[۲۴۱]
اگر ز باد فنا ای پسر بیندیشی چو کل بعمر دو روزه غرور ننمایی‏
زمان رفته نخواهد به گریه باز آمد نه آب دیده که گر خون دل پالایی‏
همیشه باز نباشد در دو لختی چشم ضرورتست که روزی بکل بیندایی‏
ندوخت جامه کامی به قد کس گردون که عاقبت به مصیبت نکرد یکتایی‏

از گفته‌های آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

من ملکته الدنیا کثر صرعته.
دنیا مالک هر کس گردد، آنکس افتادنش بسیار گردد.
من راقه زبرج الدنیا ملکته الخدع.
زیب و زیور دنیا هر که را خوش آیند افتد فریبها مالکش گردند.
من باع آخرته بدنیاه ربحهما.
هر که دنیایش را بدهد و آخرتش را بخرد از هر دو سود برد.
من استقل من الدنیا استکثر مما یومنه.
هر که (بهره‌ی) دنیای خود را کم گیرد (و در پی افزونی آن برآید) چیزهایی را که سبب خواری اوست بسیار خواهد کرد.
من استکثر من الدنیا اسثکثر مما یوبقه.
هر که از دنیا طلب زیادتی کند از چیزهایی که باعث هلاکت اوست زیاد خواسته است.
من ایقن بالاخره لم یحرص علی الدنیا.
هر که یقین به آخرت داشته باشد، حرص بر دنیا ندارد.
من عمر دنیاه خرب ماله.
هر که دنیایش را آباد سازد پایان و آخرت خود را خراب خواهد کرد.
من اغتر بالدنیا اغتص بالمنی.
هر که فریب دنیا خورد، به وسیلهٔ آرزوها غصه دار گردد.
من اطاع هواه باع آخرته بدنیاه.
هر که هوای نفس را طاعت کند آخرتش را به دنیایش بفروشد.
من رضی بالدنیا فاتته الاخره.
هر که به دنیا خورسندی دهد، آخرت را از دست داده است.
من ءامن بالاخره اعرض عن الدنیا.
هر کس ایمان به آخرت داشته باشد از دنیا کناره می‌گیرد.
من ایقن بما یبقی زهد فیما یفنی.
هر که بدانچه باقی است یقین داشته باشد در آنچه که فانی است زهد می‌ورزد.
من احب لقاء الله سبحانه و تعالی سلاعن الدنیا.
هر که دیدار خداوند تعالی را دوست داشته باشد از دنیا کنار می‌کشد.
من حرص علی الدنیا هلک.
هر که بر دنیا حریص باشد، هلاک گردد.[۲۴۲]

من شما را از دنیا می‌ترسانم

اما بعد فانی احذرکم الدنیا فانها حلوه خضره حفت بالشهوات و تحببت بالعاجله و راقت بالقلیل و تحلت بالامال و تزینت بالغرور. لا تدوم حبرتها و لا تومن فجعتها. غراره ضراره. حائله زائله. نافده بائده. اکاله غواله. لا تعدوا - اذا تناهت الی امنیه اهل الرغبه فیها و الرضاء بها- ان تکون کما قال الله تعالی سبحانه:
اما بعد، من شما را از دنیا می‌ترسانم که (در کام) شیرین است و (در دیده) سبز و رنگین. پوشیده در خواهشهای نفسانی و با (مردم) دوستی ورزد با نعمتهای زودگذر این جهانی. متاع اندک را زیبا نماید و در لباس آرزوها درآید و خود را با زیور غرور بیاراید. شادی آن نپاید و از اندوهش ایمن بودن نشاید. فریبنده‌ای است بسیار آزار، رنگپذیری است ناپایدار، فناشونده‌ای مرگبار، کشنده‌ای تبهکار. چون با آرزوی خواهندگان دمساز شد و با رضای آنان هم آواز، بینند (سرابی بوده است) و بیش از آن نیست که خدای سبحان فرموده است:
(کماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض فاصبح هشیما تذروه الریاح و کان الله علی کل شی‌ء مقتدرا).
لم یکن امرء منها فی حبره الا اعقبته بعدها عبره و لم یلق فی سرائها بطنا الا منحته من ضرائها ظهرا؛ و لم تطله فیها دیمه رخاء الا هتنت علیه مزنه بلاء و حری اذا اصبحت له منتصره ان تمسی له متنکره و ان جانب منها اعذوذب و احلولی امر منها جانب فاوبی. لا ینال امرء من غضارتها رغبا الا ارهقته من نوائبها تعبا؛ و لا یمسی منها فی جناح امن الا اصبح علی قوادم خوف. غراره غرور ما فیها، فانیه فان من علیها. لا خیر فی شی‌ء من ازوادها الا التقوی. من اقل منها استکثر مما یومنه؛ و من استکثر منها استکثر مما یوبقه و زال عما قلیل عنه. کم من واثق بها فجعته و ذی طمانینه الیها قد صرعته و ذی ابهه قد جعلته حقیرا و ذی نخوه قدردته ذلیلا. سلطانها دول و عیشها رنق و عذبها اجاج و حلوها صبر و غذاوها سمام و اسبابها رمام. حیها بعرض موت؛ و صحیحها بعرض سقم. ملکها مسلوب و عزیزها مغلوب و موفورها منکوب و جارها محروب. الستم فی مساکن من کان قبلکم اطول اعمار او ابقی آثار او ابعد آمالا و اعد عدیدا و اکثف جنودا. تعبد و اللدنیا ای تعبد و آثروها ای ایثار. ثم ظعنوا عنها بغیر زاد مبلغ و لا ظهر قاطع فهل بلغکم ان الدنیا سخت لهم نفسا بفدیه، او اعانتهم بمعونه او احسنت لهم صحبه. بل ارهقتهم بالقوادح و او هنتهم بالقوارع و ضعضعتهم بالنوائب و عفرتهم للمناخر و وطئتهم بالمناسم و اعانت علیهم ریب المنون. فقد رایتم تنکرها لمن دان لها و آثرها و اخلد الیها حتی ظعنوا عنها لفراق الابد و هل زودتهم الا السغب او احلتهم الا الضنک او نورت لهم الا الظلمه او اعقبتهم الا الندامه. افهذه توثرون ام الیها تطمئنون؟ ام علیها تحرصون؟ فبئست الدار لمن لم یتهمها و لم یکن فیها علی و جل منها.
(همچون آبی که فروفرستادیم آن را از آسمان، پس بیامیخت رستنیهای زمین بدان، پس گیاه خشکی گردید که باد آن را از این سو بدان سو گردانید و خدا بر همه چیز تواناست). کسی از نعمت آن در سروری نبود، جز که پس آن اشکی از دیده‌هایش پالود و روی خوش به کسی نیاورد، جز آنکه با سختی و بدحالی پشت بدو کرد و باران آسایشش بر کسی نبارید، جز آنکه با رگبار بلایش بیازارید و در خورد دنیاست که اگر بامداد یاور کسی بود، شامگاهش ناشناس انگارد و اگر از سویی گوارا و شیرین است از سوی دیگر تلخی و مرگ با خود آرد. کسی از نعمت آن طرفی نبندد، جز آنکه از مصیبتهایش بدو رنجی رسد و شامگاهان زیر پر آسایشش نخسبد، جز آنکه بامدادان شاهبال بیم بر سر او فروکوبد. سخت فریبنده‌ای است و فریبا است آنچه در آن است سپری شونده است و سپری است هر که بر آن است. توشهٔ نیک از آن نتوان برداشت جز پرهیزگاری و ترس از پروردگار. کسی که از دنیا کمتر بهره دارد از آنچه موجب ایمنی اوست بیشتر دارد و آنکه از دنیا نصیب بیشتر گردد از آنچه موجب هلاک اوست بیشتر گرفته و به زودی زوال پذیرد.
بسا کسی که بدان اعتماد کرد و ناگهان مزهٔ تلخ مصیبت را بدو چشاند و بسا صاحب اطمینانی که ناگهانش در خاک و خون نشاند. بسا صاحب عظمتی که او را خرد و ناچیز ساخت و بسا نازنده‌ای که او را به خواری انداخت. دولت آن زودگذار است و عیش آن تیره و تار. گوارای آن شور است و شیرین آن با تلخی آمیخته، غذای آن زهر و اسباب و دستگاه آن پوسیدهٔ درهم ریخته. زندهٔ آن در معرض مردن، تندرستش دستخوش در بیماری به سر بردن. ملک آن برده، عزیز آن شکست خورده. آنکه از آن فراوان دارد. گرفتار نکبت و وبال و آنکه بدو پناه برده.
ربوده مال. آیا شما در جای آنان به سر نمی‌برید که مردند؟ عمری درازتر از شما داشتند و آثاری پایدارتر به جا گذاشتند و تخم آرزو بیشتر در دل می‌کاشتند و شمارشان فزونتر بود و سپاهیانشان فراگیرتر. دنیا را چسان پرستیدند و آن را چگونه بر خود گزیدند؟ سپس از آن رخت بربستند، بی‌توشه‌ای که کفایت آنان تواند و یا مرکبی که به منزلشان رساند. شنیده‌اید که دنیا خود را فدای آنان کرده باشد. یا به گونه‌ای یاریشان داده. یا با آنان به نیکی به سر برده؟ نه چنین است که سختی آن بدانها چنان رسید که پوست و گوشتشان را درید. با سختیها، سستشان کرد و با مصیبتها خوارشان نمود و بینیشان را به خاک مالید. زیر پایشان سود و دشواریهای زمانه را بر آنچه با آنان کرد افزود. دیدید چگونه آن را که برابرش فروتنی کرد و بر خویشتن گزید و روی بدو آورد. نشناخت؛ و با او نساخت تا آنکه بار بستند و برای همیشه از آن گسستند. آیا جز گرسنگی توشه‌ای همراهشان کرد؟ یا جز در سختیشان فرود آمد؟ یا روشنی آن برایشان جز تاریکی بود؟ یا جز پشیمانی چیزی بدرقهٔ راهشان نمود؟ پس چنین دنیایی را می‌گزینید یا بدان اطمینان می‌کنید یا آزمند آن می‌شوید؟ بد خانه‌ای است برای کسی که بدان گمان بد نیارد یا در آن خانه خود را از بیم وی ایمن شمارد.
فاعلموا و انتم تعلمون بانکم تارکوها و ظاعنون عنها؛ و اتعظوا فیها بالذین قالوا: من اشد منا قوه. حملوا الی قبورهم فلا یدعون رکبانا و انزلوا الاجداث. فلا یدعون ضیفانا؛ و جعل لهم من الصفیح اجنان و من التراب اکفان من الرفات جیران. فهم جیره لا یجیبون داعیا و لا یمنعون ضیما و لا یبالون مندبه. ان جیدوا لم یفرحوا و ان قحطوا لم یقنطوا. جمیع و هم آحاد و جیره و هم ابعاد. متدانون لایتزاورون و قریبون لا یتقاربون. حلماء قد ذهبت اضغانهم و جهلاء قد ماتت احقادهم. لا یخشی فجعهم و لا یرجی دفعهم. استبدلوا بظهر الارض بطنا و بالسعه ضیقا و بالاهل غربه و بالنور ظلمه. فجاءوها کما فارقوها، حفاه عراه. قد ظعنوا عنها باعمالهم الی الحیاه الدائمه و الدار الباقیه، کما قال سبحانه: کما بدانا اول خلق نعیده وعدا علینا انا کنا فاعلین.
پس بدانید (و شما می‌دانید) که آن را خواهید واگذاشت و از آن رخت خواهید برداشت و پند گیرید در آن از آنان که گفتند: از ما نیرومندتر کیست؟ (بر دوشها) به گورشان بردند، بی‌آنکه سوارشان خوانند و در قبرهایشان فرود آوردند و مهمانشان ندانند. از پهنهٔ زمین، برای آنان گورها ساختند و از خاک کفنها پرداختند و از استخوان پوسیده‌ها همسایگان.
همسایگانی بی‌زبان، نه خواننده را پاسخ دهند نه ستمی را بازدارند و نه به نوحه‌گری توجهی دارند. اگر باران بر آنان ببارد شادمان نگردند و اگر خشکسالی بود، نومید نباشند. فراهمند و یکان یکان، همسایه‌هایند و دوران.
به هم نزدیکند و هم را نمی‌بینند. کنار همند و از هم کناره می‌گیرند. بردبارانی کینه‌هاشان رفته، بی‌خبرانی، حسدهاشان مرده، نه از ایشان بیم آزاری و نه از آنان امید یاری. روی زمین را هشنند و در دل آن نهفتند. فراخی را نهادند و در تنگنای خفتند. به جای زندگی با کسان، غربت را گزیدند و به جای روشنایی در تاریکی خزیدند. چنانکه در آن آمدند، آن را ترک گفتند، نه پای‌افزار در پا و نه بر تن قبا. با کردار خود از آن رخت بستند و به زندگانی همیشگی و خانهٔ جاودانی پیوستند. چنانکه خدای سبحان گوید:
چنانکه اول آفرینش را آغاز کردیم آن را بازمی‌گردانیم، وعده‌ای است بر ما و همانا ما این کار را کننده‌ایم.[۲۴۳]

نکاتی از استاد جعفری در مورد خطبه صد و یازدهم

دنیا برای کسی که مطلوب ذاتی است، به طور محدود می‌شکفد و سپس پژمرده می‌شود و از بین می‌رود.
اگر دنیا برای کسی اقبال کند و رام شود و به مرام او بگردد و اگر همهٔ مقتضیات برای زندگانی با رفاه و آسایش آماده و موانع برداشته شود و اگر وجود انسان چه از بعد طبیعی محض و چه از بعد روانی او سالم و تندرست و برای برخورداری از دنیا و عوامل جالب آن مهیا باشد. پس از این دو، اگر و مقداری اگرهای دیگر که دنیا را تسلیم انسان نماید. همین که در مقدمات چشیدن طعم لذائذ آن قرار گرفت و همین که گوشهٔ نقاب از چهرهٔ خواستنی‌های دنیا بالا رفت، ناگهان پژمردگی و افسردگی ناشی از فرورفتن خارهای زهرآگین حوادث و استرداد طبیعت آنچه را که از وسایل و عوامل لذت داده بود، آغاز می‌گردد، تا آدمی بخواهد گوشه‌ای از آن را اصلاح کند، سطوح دیگری از آن لذائذ و خواستنی‌ها از هم می‌پاشد، چنانکه گویی همهٔ قوانین جاریه در طبیعت و موجودیت خود انسان با او به لجاجت و دهن کجی پرداخته است. همانگونه که امیرالمومنین (ع) فرمود:
برای کسانی که دنیا مورد رغبت و خشنودی ذاتی است، فاصلهٔ ما بین شکوفایی و پژمردگی آن، یک به‌به است و یک آه. در بیان این معنی در همهٔ ادبیات اقوام و ملل شرق و غرب و قدیم و جدید مطالب بسیار جالبی گفته شده است. در ادبیات فارسی که از فرهنگ اسلام اشباع شده است. در این معنی ابیات بسیار جالب آمده است که ما برای نمونه چند بیت دراینجا می‌آوریم:

باغبانا

افسوس که نامهٔ جوانی طی شد و آن تازه بهار زندگانی طی شد
حالی که ورانام جوانی گفتند معلوم نشد که او کی آمد و کی شد
یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم‏
پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک برآمدیم و بر باد شدیم‏
یک چند پی زینت و زیور گشتیم یک چند پی دانش و دفتر گشتیم‏
در عهد شباب کردیم حساب‏
چون واقف از این جهان ابتر گشتیم دست از همه شستیم و سمندر گشتیم‏
نقشی است بر آب یارب دریاب.[۲۴۴]
باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم آه ز آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است مشو ایمن ازو اگر امروز نبر دست که فردا ببرد
درین چمن گل بیخار کس نچید از وی چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست‏
هر گل نو ز گلرخی باد کند همی ولی گوش سخن شنو کجا دیدهٔ اعتبار کو؟
بر مهر چرخ و شیوهٔ او اعتماد نیست ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی‏
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

از گفته‌های آن حضرت در مورد دنیا در غررالحکم

من زهد فی الدنیا حسن دینه.
هر که در دنیا زهد را پیشهٔ خود کند دینش نیکو است.
من زهد فی الدنیا لم تفته.
هر که زهد را در دنیا به کار بندد (و دنبال دنیا نرود) دنیا از دستش بیرون نخواهد رفت.
من اکثر من ذکر الموت نجامن خداع الدنیا.
هر که بسیار بیاد مرگ باشد از چنگال فریبهای جهان می‌رهد.
من طلب من الدنیا ما یرضیه کثر تجنیه و طال تعنیه و تعدیه.
هر که از دنیا طالب چیزی که خورسندش سازد باشد، جنایتش بیشمار و ستمش و رنجش بسیار است.
من عزف عن الدنیا اتته صاغره.
هر که خود را از دنیا کنار کشد، دنیا به خواری به نزدش آید.
من رزق الدین فقد رزق خیر الدنیا و الاخره.
به هر کس که دین داده شود، البته خیر دنیا و آخرت به وی داده شده است.
من وثق بغرور الدنیا امن مخوفه.
هر که به غرور جهان اطمینان پیدا کند، البته از مراکز خوف جهان خود را ایمن داشته است (و از مهالک آن غافل نشسته است در صورتی که نباید چنین باشد).
من لهی عن الدنیا هانت علیه المصائب.
هر که جهان را به بازیچه گیرد گرفتاریهای جهان بر وی آسان گردد.
من صور الموت بین عینیه هان امر الدنیا علیه.
هر که مرگ را بین دو چشمش مجسم سازد کار جهان بر وی آسان گردد.[۲۴۵]

شما را از این دنیا می‌پرهیزانم

و احذرکم الدنیا فانها منزل قلعه و لیست بدار نجعه. قد تزینت بغرورها و غرت بزینتها. دار هانت علی ربها فخلط حلالها بحرامها و خیرها بشرها و حیاتها بموتها و حلوها بمرها. لم یصفها الله تعالی لاولیائه و لم یضن بها علی اعدائه. خیرها زهید و شرها عتید و جمعها ینفد و ملکها یسلب و عامرها یخرب. فما خیر دار تنقض نقض البناء و عمر یفنی فناء الزاد و مده تنقطع انقطاع السیر. اجعلوا ما افترض الله علیکم من طلبکم و اسالوه من اداء حقه ما سالکم.
شما را از این دنیا می‌پرهیزانم که منزلگاهی است ناپایدار، نه خانهٔ ماندن و نه جایگاه قرار. خود را آراسته و به آرایش خویش شیفته است و دیگران را به زینت خویشتن فریفته. خانه‌ای نزد خداوند آن خوار (و متاعی بی‌مقدار) حلال آن را به حرامش معجون داشته است و به خوبی آن را به بدی‌اش مقرون و زندگانیش را به مرگ آمیخته است و در کاسهٔ شهدش، شرنگ ریخته است، خداوند تعالی آن را برای دوستانش نگزید و در دادن آن به دشمنانش بخل نورزید. خیر آن اندک است و شر آن آماده، فراهم آن پریشان و ملک آن ربوده و آبادان آن رو به ویرانی نهاده. آنچه ویران گردد خانهٔ خوبی نیست و به کار نیاید و عمری که چون توشه پایان پذیرد، زندگانی به شمار نیاید و روزگاری که چون پیمودن راه به سر آید، دیر نپاید. آنچه را خدا بر شما واجب کرده است مطلوب خود شمارید و توفیق گزاردن حقی را که از شما خواسته است، هم از او چشم دارید.
واسمعوا دعوه الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم. ان الزاهدین فی الدنیا تبکی قلوبهم و ان ضحکوا و یشتد حزنهم و ان فرحوا و یکثر مقتهم انفسهم و ان اغتبطوا بما رزقوا.
قد غاب عن قلوبکم ذکر الاجال و حضرتکم کواذب الامال. فصارت الدنیا املک بکم من الاخره و العاجله اذهب بکم من الاجله و انما انتم اخوان علی دین الله ما فرق بینکم الا خبث السرائر و سوء الضمائر. فلا توازرون و لا تناصحون و لا تباذلون و لا توادون. ما بالکم تفرحون بالیسیر من الدنیا تدرکونه و لا یحزنکم الکثیر من الاخره تحرمونه؛ و یقلقکم الیسیر من الدنیا یفوتکم حتی یتبین ذلک فی وجوهکم و قله صبرکم عمازوی منها عنکم کانها دار مقامکم و کان متاعها باق علیکم و ما یمنع احدکم ان یستقبل اخاه بما یخاف من عیبه الا مخافه ان یستقبله بمثله. قد تصافیتم علی رفض الاجل و حب العاجل و صار دین احدکم لعقه علی لسانه. صنیع من قد فرغ من عمله و احرز رضا سیده.
و پیش از آنکه مرگ شما را فراخواند، گوش به دعوتش بدارید. آنان که خواهان دنیا نیستند. دلهاشان گریان است، هر چند بخندند و اندوهشان فراوان است. هر چند شادمان گردند و با نفس خود در دشمنی بسیار به سر برند، هر چند دیگران بدانچه نصیب آنان شده، غبطه خورند.
یاد مرگ از دلهای شما رفته است و آرزوهای فریبنده جای آن را گرفته. دنیا بیش از آخرت مالکتان گردیده و این جهان، آن جهان را از یادتان برده. همانا شما برادران دینی یکدیگرید، چیزی شما را از هم جدا نکرده، جز درون پلید و نهاد بد که با آن به سر می‌برید. نه هم را یاری می‌کنید، نه خیرخواه همید، نه به یکدیگر چیزی می‌بخشید و نه با هم دوستی می‌ورزید.
شما را چه می‌شود که به اندک دنیا که به دست می‌آورید، شاد می‌شوید و از بسیار آخرت که از دستتان می‌رود اندوهناک نمی‌گردید؟ و اندک دنیا را که از دست می‌دهید، ناآرامتان می‌گرداند، چندانکه این ناآرامی در چهره‌هاتان آشکار می‌شود و ناشکیبا بودن از آنچه بدان نرسیده‌اید، پدیدار. گویی که دنیا شما را خانهٔ اقامت و قرار است و کالا و سود آن همیشه برای شما پایدار. چیزی شما را بازنمی‌دارد، از آنکه عیب برادر (دینی) خود را (که از آن بیم دارد) رویاروی او بگویید، جز آنکه می‌ترسید، او همچنان عیب را (که در شماست) به رختان آرد. در واگذاشتن آخرت و دوستی دنیا با هم یکدلید و هر یک از شما دین را بر سر زبان دارید. چنان از اینکار خوشنودید که کارگری کار خود را به پایان آورده و دوستی خداوند خویش را حاصل کرده.[۲۴۶]

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
بادت بدست باشد اگر دل نهی به هیچ در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ ازین فسانه هزاران هزار دارد یاد
که آگهست که کاوس و کی کجا رفتند که واقفست که چون رفت تخت جم بر باد
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
زمان خوشدلی دریاب و دریاب که دائم در صدف گوهر نباشد

نکاتی از استاد جعفری در مورد خطبه صد و سیزدهم

دنیا آن جایگاه شگفت‌انگیز است که هیچ پدیده‌ای و حقیقتی در آن، خالص و ناب به جریان نیفتاده است.
آیا در این دنیا به دنبال صحت و سلامت مطلق می‌گردید؟ قطعا در اشتباهید، زیرا آن کدامین آدمست که هیچگونه نقص و اختلال مزاجی و جسمانی نداشته باشد؟ از ناآگاهی از وضع و جریان مزاج و جسم است که اغلب بیماریها و اختلالات ناگهان آغاز می‌گردد و به قول پزشکان: غالبا در پدیدهٔ بیماریها و اختلالات، معلولها هستند که نمودار می‌گردند و سپس پزشکان اقدام به علت‌یابی می‌نمایند که گاهی موفق به یافتن آن می‌شوند و گاهی تا مدتی و احیانا برای همیشه از پیدا کردن علت ناتوان می‌گردند. نگرانی‌های گوناگون دربارهٔ جریانات آینده برای جسم و روان، عامل دیگری است که آدمی را از نشاط صحت و سلامت مطلق محروم می‌سازد. آیا استثنایی بودن مغز و روان معتدل و فعالیتهای کاملا طبیعی آن دو، در افراد بنی نوع بشر، خود دلیل روشنی برای کمیاب بودن صحت و سلامتی و مخلوط بودن آن با انواعی از نقصها و اختلالات نیست؟
آیا هیچ در این حقیقت جاریه اندیشیده‌اید که هیچ لذت محسوس و طبیعی اگر هم مخلوط بر درد و یا نسبی جلوه نکند، بدون اینکه به یک حالت سستی و رکود منتهی شود، در زندگانی بشری وجود ندارد؟ اگر کسی ادعا کرد که من یک روز تمام با کمال آگاهی و هوشیاری از گذشته، حال و آینده و حوادث جاریه و عوامل آنها را در آن سه نقطه از زمان، شاد و مسرور بودم، هرگز باور نکنید، زیرا یا دروغ می‌گوید یا معنای شادی و سرور را نمی‌فهمد و یا درکی دربارهٔ آگاهی و هوشیاری ندارد.
بر فرض بسیار بعید (که تقریبا فرض یک امر امکان‌پذیر است) شخص یا اشخاصی را فرض کنید که دربارهٔ موجودیت خود با ابعاد بسیار متعدد و متنوعش هیچگونه نگرانی و اضطراب ندارند و به اصطلاح معمولی، جهان به مراد ایشان می‌گردد و با اسب تیز رو بعد جسمانیش، به سوی هر مقصدی که بخواهد می‌تواند، تاختن بگیرد. اگر آگاه باشد از اینکه دیگر افراد بشر چگونه در فقر مادی و علمی و تندرستی و انواعی از بینواییها روزگار خود را سپری می‌کنند و متاثر نشود. این شخص انسان نیست و تطبیق مفهوم انسانیت بر چنین شخصی خیانت به همهٔ ارزشهاست و اگر متاثر شود، چگونه می‌توان گفت: اینان همان اشخاصی هستند که جهان به مراد آنان می‌گردد و همهٔ خیرات و خوشی‌ها به طور ناب دست به سینه تسلیم خواسته‌های آنان می‌باشد؟ در کدامین نقطه از زندگی می‌توان با موضوعی مباح ارتباط پیدا کرد که در پیرامون آن موضوع هیچ ممنوعیتی سر راه آدمی را نمی‌گیرد؟
خیری به شما روی می‌آورد، تا می‌خواهید ذائقه را با آن خیر خوش کنید و حتی تا بخواهید دربارهٔ آن خیر سخنی با خویشتن یا با دیگران بگویید، حوادثی از درون یا برون در برابر چشمان شما شروع به رژه رفتن می‌نمایند. در گذشته یک بیت از بعضی شعرای آگاه دیدم که مضمونش این است: برای تماشای گلهای باغ نمی‌توانم تا باز شدن در باغ صبر کنم زیرا ممکن است تا باز شدن در امان نماند، لذا از شکاف دیوار باغ گلها را تماشا می‌کنم. این بیت حافظ شیرازی را افراد فراوانی حفظ کرده‌اند:
بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست‏
برویم سراغ زندگی و مرگ، هر اندازه که بخواهیم همهٔ قوای درک‌کنندهٔ خود را در واقعیات ثابت نمای جهان متمرکز کنیم، باز نخواهیم توانست گوش از صدای آبشار حیات که از قلهٔ بلند ماورای طبیعت، به رودخانهٔ وجود ما می‌ریزد، ببندیم و دیده از جریان چشمه سار حیات در درون خود بپوشیم و بگوییم: افسانه است اینکه می‌گوید:
هر نفس نو می‌شود دنیا و ما بی‌خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوی نو نو می‌رسد مستمری می‌نماید در جسد
خواهی گفت: ما اکثر اشیاء را ثابت و بی‌حرکت و تحول می‌بینیم.
می‌گوییم: بلی شما:
شاخ آتش را به جنبانی بساز در نظر آتش نماید بس دراز
این درازی مدت از تیزی صنع می‌نماید سرعت‌انگیزی صنع‏
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست مصطفی فرمود دنیا ساعتیست‏
پس حیات و موت هم با یکدیگر مخلوطند. آنگاه سراغ علم را بگیریم، آیا تاکنون معلومی را دیده‌اید که پیرامون آن مجهولاتی وجود نداشته باشد؟ سپس سری هم به سلطه‌گران خودکامه می‌زنیم، البته آنان خوشنود نخواهند بود از اینکه شما آنچه را که در درون آنان می‌گذرد بازگو کنید، ولی اصالت و جدی بودن و مطلوبیت ارائه واقعیات، هرگز خوشنودی و ناخشنودی، شوخی‌کنندگان با واقعیات و خویشتن را در نظر نمی‌گیرد. اگر تخدیرهای متنوع و تسلیتهای گوناگون به داد آن سلطه‌گران خود کامه نرسد، احساس متزلزل بودن پایه‌های قدرت به جهت عوامل درونی یا کلنگهای بیرونی دل آنان را در اضطراب فرومی‌برد. پس نتیجهٔ این مشاهدات همان اصل است که امیرالمومنین (ع) در جملات مورد تفسیر می‌فرماید:
در این دنیا هیچ چیز ناب و خالص پیدا نمی‌شود. آیا دلیلی بهتر از این برای اثبات ناچیز بودن زندگی این دنیا در نزد خدا می‌توان سراغ گرفت که به قول ملک‌الشعراء بهار:
عاقل بر دو پول در دیکن معطله احمق نشسته مین او تل شایه پندری‏
(عاقل برای دو پول در دکان معطل است ولی احمق در میان هتل با کمال آسودگی و خوشی نشسته و می‌پندارد که شاه است).
آیا عسل به دهان نرون و چنگیز و تیمور لنگ خونخوار شیرینی نمی‌دهد و می‌گوید: چون این درندگان ضد بشریت هیچ ارزشی به جانهای آدمیان قائل نیستند، لذا من هم در ذایقهٔ اینان دست از خاصیت طبیعی خود برمی‌دارم؟ آیا می‌توان تصور کرد که اگر در این دنیا حجاج بن یوسف ثقفی و یزید بن معاویه و سنان بن انس، آن ضد انسانها و دشمنان کرامتها و ارزشها درخت سیب می‌کاشتند، چون بی‌شرمترین و وقیح‌ترین مردمان بودند به جای سیب خار مغیلان می‌رویید و به چشمان پلید و دلهای ناپاک آنان فرومی‌رفت؟ نه هرگز، زیرا در این دنیا وسایلی را که در اختیار انسانها می‌گذارد، کاری با نیک و بد و زشت و زیبا ندارد. موجودات طبیعی این دنیا وسایلی هستند برای به راه انداختن حیات و کارگاه و مرکب آن، لذا آب انسان تشنه را سیراب می‌کند، خواه پس از سیراب شدن سلاحی به دست گیرد و همهٔ مردمان روی زمین را بکشد و یا دوایی را کشف کند و همهٔ دردهای بشر را منتفی بسازد. با نظر به این توضیح است که باید گفت:
منظور امیرالمومنین (ع) از موهون بودن دنیا در نزد خدا، آن نیست که هم می‌تواند وسیله برای کسب خیرات باشد و هم وسیله‌ای برای معصیتها، بلکه مقصود برقرار کردن رابطهٔ هدفی با این دنیاست که با ارزشترین حقایق هستی را که جان و روان و روح انسانی است، قربانی امور مادی ناچیز دنیا می‌نماید، نقل شده است که: سرور شهیدان امام حسین (ع) در روز عاشورا، موقعی که همهٔ یاران خود را از دست داد، رو به طرف آسمان نمود و چنین زمزمه نمود:
ان من هو ان الدنیا علی الله ان راس یحیی بن زکریا اهدی الی بغی من بغایا بنی اسرائیل و ان راسی هذا یهدی الی بغی من بغایا بنی امیه. ان بنی اسرائیل کانوا یقتلون سبعین نبیا بین طلوع الشمس و غروبها ثم یجلسون فی الاسواق کانهم لم یصنعوا شیئا فامهلهم الله فاخذهم بعد ذلک اخذ عزیز ذی انتقام.
از موهون بودن دنیا نزد خداست که سر حضرت یحیی بن زکریا به یکی از زناکاران بنی‌اسراییل هدیه فرستاده شده و این سر من (هم) به یکی از زناکاران بنی‌امیه هدیه فرستاده خواهد شد.
بنی‌اسراییل (گاهی) هفتاد پیغمبر را میان طلوع آفتاب و غروب آن می‌کشتند و سپس (با آسودگی خاطر) در بازار برای سوداگری می‌نشستند، گویی آنان هیچ کاری نکرده‌اند، خداوند به آنان مهلت داد و سپس همهٔ آنان را با قدرت مطلقه و ارادهٔ (خداوند) عزیز منتقم گرفت (و نابود ساخت) حال که دنیا چنین است و زندگی مادی با ارزشترین و با عظمت‌ترین انسانها را دستخوش بازیهای بازیگران خودکامه می‌نماید (اگر چه قدرت نفوذ به منطقهٔ ماورای طبیعی ارواح انسانها را ندارد) پس نمی‌توان با این دنیا از دیدگاه ارزشی ذاتی نگریست.[۲۴۷]

از گفته‌های آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

من اسرف فی طلب الدنیا مات فقیرا.
هر که در طلب دنیا زیاده‌روی کند فقیر و نادار خواهد مرد (برای آنکه بیشتر عمرش را در آن راه صرف می‌کند و دستش از اعماله صالحه خالی می‌ماند).
من زهد فی الدنیا استهان بالمصائب.
هر که در دنیا زهد ورزد گرفتاریها را خوار گیرد.
من اکثر ذکر الموت رضی من الدنیا بالکفاف.
هر که بسیار به یاد مرگ باشد از دنیا به آنچه او را بس باشد بسازد (و در طلب بیشتر نباشد).
من ایقن بالاخره سلاعن الدنیا.
هر که یقین به آخرت داشته باشد خویش را از دنیا وا رهاند.
من لهج قلبه بحب الدنیا التاط منها بثلاث هم لایغبه و حرص لایترکه و امل لایدرکه.
هر که دلش به دوستی دنیا شیفته و شیدا گردد، با سه چیز از دنیا پیوند گیرد، اندوهی دور نشدنی، حرصی وانگذاردنی، آرزویی نرسیدنی.
من رغب فی زخارف الدنیا فاته البقاء المطلوب.
هر که به زیورهای جهان دلبستگی پیدا کند آخرتی که مورد پسند است از دستش برود.
من زهد فی الدنیا اعتق نفسه و ارضی ربه.
هر که از دنیا کنار کشد نفس خویش را (از چنگ گرفتاریها و وقوع در حرامها و مشتبهات نگهدارد و) آزاد کند و پروردگارش را از خود خورسند سازد.
من ذکر الموت رضی من الدنیا بالیسیر.
هر که به یاد مرگ باشد از جهان به کمی بسازد.
من غلبت الدنیا علیه عمی عما بین یدیه.
جهان بر هر که چیره شود از آنچه که بین دو دست و پیش روی اوست (از مرگ و آخرت) کور ماند.
من اصلح امرء اخرته اصلح الله له امر دنیاه.
هر که امر آخرتش را اصلاح کند خدا کار دنیایش را اصلاح کند.
من عمر دنیاه افسد دینه و اخرب اخراه.
هر که دنیایش را آباد سازد دینش را تباه سازد و آخرتش را تباه گرداند.[۲۴۸]

دنیا خانه نیست شدن است

اوصیکم عبادالله بتقوی الله التی هی الزاد و بها المعاد: زاد مبلغ و معاذ منجح، دعا الیها اسمع داع و وعاها خیر واع فاسمع داعیها و فازواعیها.
عبادالله ان تقوی الله حمت اولیاء الله محارمه و لازمت قلوبهم مخافته حتی اسهرت لیالیهم و اظمات هو اجرهم. فاخذوا الراحه بالنصب و الری بالظما و استقربوا الاجل فبادرو العمل و کذبوا الامل فلا حظوا الاجل.
ثم ان الدنیا دار فناء و عناء و غیر و عبر فمن الفناء ان الدهر موتر قوسه لاتخطی‌ء سهامه و لا توسی جراحه. یرمی الحی بالموت و الصحیح بالسقم و الناجی بالعطب.
آکل لایشبع و شارب لاینقع و من العناء ان المرء یجمع ما لا یاکل و یبنی مالا یسکن، ثم یخرج الی الله لا ما لا حمل و لا بناء نقل و من غیرها انک تری المرحوم مغبوطا و المغبوط مرحوما لیس ذلک الانعیما زل و بوسا نزل و من عبرها ان المرء یشرف علی امله فیقطعه حضور اجله. فلا امل یدرک و لا مومل یترک فسبحان الله ما اغر سرورها و اظماریها و اضحی فیئها لا جاء یرد و لا ماض یرتد. فسبحان الله ما اقرب الحی من المیت للحاقه به و ابعد المیت من الحی لانقطاعه عنه.
بندگان خدا! شما را وصیت می‌کنم به تقوی و ترس از خدا که توشهٔ راه است و در معاد (شما را) پناهگاه است. توشه‌ای که به منزل رساند، پناهگاهی که ایمن گرداند. آنکه بدان خواند، بهتر از همه دعوت را به گوش (مردم) رساند و آنکه فراگرفت بهتر از هر کس سخن را در گوش کشاند، پس خواننده دعوت خود را شنواند و شنوندهٔ خود را رستگار گرداند.
بندگان خدا! پرهیز از نافرمانی خدا دوستان او را از درافتادن در حرامهای او نگاه داشته است و دل آنان را با ترس وی همراه داشته است چندانکه شبها بیدارشان می‌دارد و روزهای گرم را با تشنگی بر آنان سر می‌آرد. آسایش عقبی را با رنج دنیا به دست آورده‌اند و سیرابی (آنجا) را با تشنگی خوردن (در اینجا). اجل را نزدیک دیده‌اند و در عمل پیشدستی کرده‌اند. آرزو را دروغ خواندند (و برای آن نزیستند) و مرگ را (حقیقت دیدند) و بدان نگریستند.
و آنگاه دنیا خانهٔ نیست شدن است و رنج بردن و دگرگونی پذیرفتن و عبرت گرفتن. نشان نابود شدن، اینکه روزگار کمان خود را به زه کرده است، تیرش به خطا نرود و زخمش به نشود، بر زنده تیر مرگ ببارد و تندرست را به بیماری از پا درآرد و نجات یافته را در ناتوانی و ماندگی دارد.
خورنده‌ای است که روی سیری نبیند، نوشنده‌ای است که تشنگی‌اش فروننشیند و نشان رنج دنیا اینکه: آدمی فراهم می‌کند آنچه نمی‌خورد و می‌سازد آنچه در آن نمی‌نشیند، پس به سوی خدا می‌رود، نه مالی برداشته و نه خانه‌ای با خود داشته و نشان دگرگونی آن اینکه: کسی را که بدو رحمت آرند بینی که، (روزی) حسرت وی خورند و حسرت خورده را بینی که بر او رحمت برند و این نیست جز به خاطر نعمتی که رخت بربسته و یا نقمتی که فرود آمده و بار گسسته؛ و نشان عبرت دنیا اینکه: آدمی بدانچه آرزو دارد نزدیک می‌شود و رسیدن اجل رشتهٔ آرزوی او را می‌برد. نه آنچه آرزو داشت به دست آمده و نه آنکه مرگ چشم بدو دوخته واگذارده است. پاک و منزه است خدا! شادی دنیا چه فریبنده است و سیرابی آن چه تشنگی آورنده و سایهٔ آن چه گرم و سوزنده.
نه آینده (مرگ) را رد توان کرد و نه گذشته را بازتوان آورد. پاک و منزه است خدا، چه نزدیک است زنده به مرده به خاطر پیوستن بدان و چه دور است مرده از زنده به خاطر بریدن وی از آن.
انه لیس شی‌ء بشر من الشر الا عقابه و لیس شی‌ء بخیر من الخیر الا ثوابه و کل شی‌ء من الدنیا سماعه اعظم من عیانه و کل شی‌ء من الاخره عیانه اعظم من سماعه. فلیکفکم من العیان السماع و من الغیب الخبر؛ و اعلموا ان ما نقص من الدنیا و زاد فی الاخره خیر مما نقص من الاخره و زاد فی الدنیا. فکم من منقوص رابح و مزید خاسر. ان الذی امرتم به اوسع من الذی نهیتم عنه؛ و ما احل لکم اکثر مما حرم علیکم. فذروا ما قل لما کثرو ما ضاق لما اتسع.
قد تکفل لکم بالرزق و امرتم بالعمل فلا یکونن المضمون لکم طلبه اولی بکم من المفروض علیکم عمله مع انه و الله لقد اعترض الشک و دخل الیقین حتی کان الذی ضمن لکم قد فرض علیکم و کان الذی قد فرض علیکم قد وضع عنکم. فبادروا العمل و خافوا بغته الاجل فانه لا یرجی من رجعه العمر ما یرجی من رجعه الرزق. ما فات من الرزق رجی غدا زیادته و ما فات امس من العمر لم یرج الیوم رجعته. الرجاء مع الجائی و الیاس مع الماضی. (فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون).
همانا هیچ چیز از بدی بدتر نیست جز عقاب آن و هیچ چیزی از خوبی خوبتر نیست جز ثواب آن و هر چیز از دنیا شنیدن آن بزرگتر از دیدن آن است و هر چیز از آخرت دیدن آن بزرگتر از شنیدن آن است. پس بسنده باشد شما را شنیدن از آنچه عیان است و خبر یافتن از آنچه در غیب نهان است؛ و بدانید، آنچه از دنیا بکاهد و بر آخرت بیافزاید، بهتر است از آنچه از آخرت بکاهد و در دنیا زیادت آید. چه بسیار نقصان یافته‌ای که سود برده و زیادت برده‌ای که زیان کرده. آنچه بر شما رواست و بدان مامورید وسیعتر از چیزی است که شما را از آن بازداشته‌اند و آنچه بر شما حلال است بیش از چیزی است که بر شما حرام کرده‌اند. پس آنچه را اندک است به خاطر آنچه بسیار است واگذارید و آنچه را بر شما تنگ گرفته‌اند به خاطر آنچه بر شما فراخ کرده‌اند به جا می‌آرید. روزی شما را ضمانت کرده است و شما مامور به کردارید. پس مبادا خواندن آنچه برایتان ضمانت شده مهمتر از کاری باشد که برعهده دارید. با اینکه به خدا سوگند شک بر یقین روی آورده و آن را از میان برده، چنانکه گویی به دست آوردن روزی ضمانت شده بر شما واجب است و به جای آوردن آنچه واجب است از گردنتان افتاده. پس به کار پیشدستی کنید و از ناگهان رسیدن اجل بترسید که امید بازگشت عمر رفته چون روزی از دست شده نیست. آنچه از روزی از دست رفته امید افزودن آن در فردا رود و آنچه دیروز از عمر رفته امید نیست که امروز بازگردد؛ که امید به آینده است و نومیدی با گذشته، پس چنانکه باید ترس از خدا را پیشه گیرید و جز بر مسلمانی ممیرید.[۲۴۹]
این جهان همچو درخت است ای کرام ما بر او چون میوه‌های نیم خام‏
سخت گیرد خامها مر شاخ را زانکه در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان سست گیرد شاخه‌ها را بعد از آن‏
چون از اقبال شیرین شد دهان سست شد بر آدمی ملک جهان‏

نکته‌هایی از استاد جعفری در مورد خطبه صد و چهاردهم

طرح دنیا و مختصات آن در سخنان امیرالمومنین (ع) در نهج‌البلاغه در مواردی متعدد آمده است.
توصیف آن حضرت دربارهٔ دنیا و مختصات آن به قدری دقیق و فراگیر است که گویی عمر مبارک آن حضرت از آغاز تا آخر آن امتداد داشته و در همهٔ امواج و فراز و نشیب و سرد و گرم دنیا با کمال دقت شرکت فرموده از کوچکترین حادثهٔ آن تا بزرگترین رویدادهایش تحت مشاهده و تجربه آن جهان‌شناس حقیقی قرار گرفته است و این مطلبی است که آن حضرت در وصیتی که به فرزند گرامی خود امام حسن (ع) فرموده، تذکر داده است:
ای بنی، انی و ان لم اکن عمرت عمر من کان قبلی فقد نظرت فی اعمالهم و فکرت فی اخبارهم وسرت فی آثارهم حتی عدت کاحدهم بل کانی بما انتهی الی من امورهم قد عمرت مع اولهم الی آخرهم فعرفت صفو ذلک من کدره و نفعه من ضرره فاستخلصت لک من کل امر نخیله و توخیت لک جمیله و صرفت عنک مجهوله.
ای فرزندم، اگر چه من به امتداد عمر گذشتگان عمر نکرده‌ام ولی در اعمال آنان نگریسته و در اخبارشان اندیشیده و در آثاری که از آنان به جای مانده به سیر و تفکر پرداخته‌ام، به طوریکه یکی از آن انسانهایی گشته‌ام که در هر زمانی زندگی کرده‌اند، بلکه بدان جهت که از همهٔ امور آنان اطلاع پیدا کرده‌ام، گویی از اولین انسانها که در روی این زمین زندگی کرده‌اند، هم کاروان بوده‌ام تا آخرین آنان، در نتیجه امور صاف زندگی آن انسانها را از امور تیره و سودمندش را از ضرر بارش بازشناخته و تمیز داده و از هر امری برای تو برگزیده و زیبای آن را انتخاب نمودم و آنچه که ابهام‌انگیز بود از تو دور ساختم.[۲۵۰]

نمودهایی از دگرگونی دنیا

چه انسانهایی که روزی از بینوایی مورد دلسوزی بودند، روز دیگر مورد غبطه و آرزو قرار گرفتند و بالعکس انسانهایی که بامدادان مورد غبطه بودند، بدانجهت که از امتیازات بزرگ دنیوی برخوردار بودند، شامگاهان مورد دلسوزی گشتند.
این دگرگونیها به وجود نمی‌آید مگر به جهت از دست رفتن نعمتها و نزول ناگواریها. یا روی نمودن امکانات با نظر به قرار گرفتن انسان در محاصرهٔ حوادث کوچک و بزرگی که خواه قابل محاسبه باشند و یا بیرون از محاسبه، او را در زیر رگبار خود قرار می‌دهند عنان اختیار را از دست وی می‌گیرند و به قول مولوی:
پر کاهم در مصاف تندباد خود ندانم در کجا خواهم فتاد
امروزه با پیشرفت فراوان در شناخت مسائل زندگی فردی و اجتماعی و با ترقی شگفت‌انگیز در آینده‌نگریها و حدسهای نافذ در سرنوشت جوامع و با صرف هزینه‌های مادی بسیار کلان و مستهلک ساختن انرژی‌های مغزی بسیار با اهمیت، با همهٔ اینها هیچ تضمینی قطعی در هیچ یک از مسائل زندگی که وابستهٔ نظام (سیستم) باز حیات انسانها است وجود ندارد که برای یکسال جریان چنین و چنان است، حتی برای یک ماه، حتی برای یک روز. کاری که می‌توان کرد اینست که قدرتمندان انسانها را مانند ماشین‌ها یا حداکثر مانند حیوانات سیرک چنان قالب‌ریزی کنند که یک سال سهل است، تا آخر عمرشان را تحت نظر بگیرند.
آری چنین هم می‌شود همانگونه که انسان را می‌توان از بین برد و مسائل و مشکلات مربوط به او را به شکل سالبه به انتفاء موضوع درآورد.[۲۵۱]

آن امور دنیوی که موجب عبرت می‌باشند

از آن اموری که عامل عبرت می‌باشد، یکی این است که انسان نزدیک به آرزویش می‌گردد، یعنی مدتها زحمت و مشقت را متحمل می‌شود و تلخی انتظار وصول را می‌چشد و همینکه به آرزویش نزدیک شد، ناگهان پیک اجل بر سر او تاختن می‌آورد و بساط آمادگی‌ها و دلخوشی‌ها او را برای برخورداری از آرزویی که سالیانی متمادی در انتظار عملی شدن آن چشم به راه دوخته بود، برمی‌چیند و بدون اینکه خیال و آرزو او را رها کند، او از تحقق یافتن آرزو محروم می‌گردد. چه عبرتی بالاتر و چه درسی آموزنده‌تر از این می‌توان پیدا کرد که:
ما کل ما یتمنی المرء تجری الریاح بما لا تشتهی السفن‏
(نیست چنانچه انسان هر آنچه را که آرزو کند به آن برسد. بادها برخلاف سمت حرکت کشتیها به جریان می‌افتد)
خداوند سبحان بندگان خود را هشدار داده و آگاهشان فرموده است که: ام للانسان ما تمنی
آیا برای انسان است هر آنچه را که می‌خواهد به آن رسد.[۲۵۲]

شادیهای دنیا اندک و سیراب شدنش تشنه کننده است

شاید کم کسی باشد در این دنیا که با اندک توجه نفهمد که شادیهای دنیا نه تنها عمیق نیست، بلکه از نظر مدت هم کمتر از غم و غصه‌هایی است که در این دنیا انسان را احاطه می‌کند. این نه برای آن است که خداوند بندگان خود را بدون علت از سرور و نشاط محروم فرموده است، بلکه بدین جهت است که مردم با غرق شدن در شادیها و لذائذ از هدف بسیار با اهمیتی که در پیش دارند، غافل نگردند و با غوطه‌ور شدن در شادیها احساس مسئولیتهایی که در این زندگانی متوجه آنان می‌باشد در درونشان فروکش کند و نابود گردد. بالاتر از همهٔ اینها وقتی که سطوح روانی آدمی را شادیها و خوشی‌های دنیوی فراگرفت از وابستگی خود به کمال اعلاء غافل می‌شود و فراموش می‌کند که خداوند کریم و رحیم می‌خواهد او را به بارگاه و حضور خود بپذیرد.
موضوع دیگر که از مختصات این دنیاست این است که هر اندازه انسان به طرف آن می‌رود، می‌خواهد بیشتر از پیش برخوردار گردد. حریصتر و تشنه‌تر می‌گردد. افزایش تشنگی آدمی به فرورفتن در خواسته‌های دنیوی، معلول گسترش و به فعلیت رسیدن استعدادهای او است که اگر در مسیر تکامل و اعتلای شخصیت انجام می‌گرفت توفیق حیات معقول نصیبش می‌گشت، ولی دریغا که آن همه عظمتها و استعدادها در موردی مستهلک می‌گردد که جز سرابی آب‌نما چیز دیگری نیست (آری برای کسی که دنیا را از دیدگاه هدف بودن مورد توجه قرار بدهد در پایان کار جز این نخواهد دید که:
دنیا چو حبابست ولکن چه حباب نه بر سر آب بلکه بر روی سراب‏
آن هم چه سرابی که ببینند به خواب آن خواب چه خواب، خواب بد مست خراب.[۲۵۳]

از گفته‌های آن حضرت در مورد دنیا به نقل از غررالحکم

من احب رفعه الدنیا و الاخره فلیمقت فی الدنیا الرفعه.
هر که دوستدار سربلندی دنیا و آخرت است البته باید جاه و رتبه دنیا را دشمن دارد.
من تذلل لابناء الدنیا تعری من لباس التقوی.
هر که برای فرزندان دنیا (و ثروتمندان) کوچکی و فروتنی کند از جامهٔ پرهیزگاری برهنه گردد.
من قصر نظره علی ابناء الدنیا عمی عن سبیل الهدی.
هر که فقط دیدارش را بر فرزندان دنیا مقصور و منحصر نماید از دیدن راه هدایت کور گردد.
من طلب من الدنیا شیئا فاته من الاخره اکثر مما طلب.
هر که از دنیا چیزی بخواهد (و در صدد بدست آوردن آن برآید) بیش از آنچه که از دنیا می‌خواهد از آخرت از دستش می‌رود.
من طلب الدنیا بعمل الاخره کان ابعدله مما طلب.
هر که به سبب (زهد فروشی و) عمل آخرت خواهان دنیا باشد از آنچه که خواهان آن است دورتر گردد (و دنیا و آخرت هر دو را از دست می‌دهد)
من سخت نفسه عن مواهب الدنیا فقد استکمل العقل.
هر نفسی که از بخششهای جهان بگذرد البته که عقل خویش را کامل کرده است.
من ملک من الدنیا شیئا فاته من الاخره اکثر ما ملک.
هر که مالک چیزی از دنیا باشد (ولو به هر قدر و درجه) بیش از آنچه که از دنیا مالک شده است از آخرت از دستش می‌رود.
من عرف الدنیا لم یحزن بما اصابه.
هر که جهان را بشناسد (و پستی و تحولات آن را بداند) بدانچه به وی رسد غم نخورد.
من عرف خداع الدنیا لم یغتر منها بمحالات الاحلام.
هر که فریبهای جهان را بازشناسد گول خوابهای خام و پوچ آن را نخورد.
من تعری عن لباس التقوی لم یستتر بشی‌ء من اسباب الدنیا.
هر که از لباس پرهیزگاری برهنه باشد به چیزی از اسباب جهان پوشیده نشود (و با همهٔ دارایی در آخرت برهنه باشد).
من احب السلامه فلیوثر الفقر و من احب الراحه فلیوثر الزهد فی الدنیا.
هر که سلامتی را دوستدار است البته باید نداری را (بر دارایی) بگزیند و هر که دوستدار آسایش است البته باید زهد و کناره‌گیری از جهان را اختیار نماید[۲۵۴]

من دنیا را از نظر افکنده‌ام

انا کاب الدنیا لوجه‌ها و قادرها بقدرها و ناظرها بعینها.
من دنیا را از نظر افکنده‌ام و با آن چنان که در خور است به سر می‌برم و به دیده‌ای که سزاوار است بدان می‌نگرم.[۲۵۵]

لوح عبرت

علی آن شاهباز قاب قوسین بگاه بازگشت از جنگ صفین‏
پیاده پای می‌کوبد پیاپی سران لشگر اسلام با وی‏
به پشت سر نهاده شام، شیدا سواد کوفه‌اش از پیش پیدا
گذار افتاد بر اهل قبورش ز عبرت بسته شد راه عبورش‏
ز فرمان الهی تا چه بشنود که ناگه چون سپاهی‌ایست فرمود
چه حال افتاد با مرد دل آگاه که پیش مردگان افتاد ناگاه‏
چنانش نعره‌ای با مردگان خاست که بر تن زندگان را موی شد راست‏
سلام ای خفتگان خواب دهشت گلاویز شب و کابوس وحشت‏
سلام ای کاروان هول و تشویش غریب منزل و بیگانه خویش‏
سلام ای ساکنان شهر خاموش ز کرباس کفن یک لا قباپوش‏
سلام ای خفتگان خاک غربت بسر از سنگها الواح عبرت‏
غم انگیزان صحرای خموشان برخ از خاک خجلت پرده پوشان‏
کجا یار و کجا یارای نصرت به خاک انباشته چشمان حسرت‏
به این نزدیکی از ما سخت مهجور کنار آشیان و ز آشیان دور[۲۵۶]

نکاتی از استاد جعفری در مورد خطبه صد و بیست و هشتم

چرا من از این دنیا اعراض کرده‌ام؟ زیرا آن را ارزیابی نموده و با چشمی که باید در آن نگریست نظر کرده‌ام و در نتیجه اصالت را به شخصیت خود داده‌ام.
در حقیقت امیرالمومنین (ع) در جملات فوق علت اعراض از دنیا را هم بیان فرموده است که عبارتست از ارزیابی حقیقی دنیا و مشاهدهٔ آن با چشمی که شایستهٔ آن است. از اینجا معلوم می‌شود که اکثریت قریب به اتفاق مردم واقعا دنیا را نشناخته‌اند و با بصیرتی که باید در آن بنگرند آن را مورد توجه قرار نداده‌اند؛ و الا می‌فهمیدند که اگر بخواهند به این دنیا به عنوان آخرین منزل بنگرند و آن را هدفی تلقی کنند در آخر کار یا در موقع وصول به آگاهی لازم خواهند فهمید:
دنیا چو حبابست ولکن چه حباب نه بر سر آب بلکه بر روی سراب‏
آن هم چه سرابی که ببینند به خواب آن خواب چه خواب، خواب بد مست خراب‏
اگر انسانها درک می‌کردند که در ارتباط با دنیا (که عبارتست از تعیین موقعیت حیات در جهان هستی و بر آوردن خواسته‌های بعد طبیعی) اصالت با انسان است نه موجودات و وسائلی که حیات طبیعی را تامین می‌نماید، آنان نیز مانند علی بن ابیطالب (ع) اصالت را به شخصیت انسانی خود می‌دانند، نه به رزق و برق و تجملات زندگی دنیوی که بدون از کارانداختن شخصیت کمال‌جو امکان‌پذیر نمی‌باشد.
بنابراین ما می‌توانیم یک اشتباه بسیار بزرگ را مرتفع بسازیم که دامنگیر عده‌ای فراوان از مردم گشته و بلکه متاسفانه گاهی عده‌ای از صاحب نظران را هم به انحراف فکری می‌اندازد (که اعراض از دنیا یعنی چه؟ مگر می‌توان در این دنیا بدون اهتمام در امور حیات طبیعی زندگی صحیح و سالم و مستقل را بدست آورد؟) طریق رفع اشتباه همان است که امیرالمومنین (ع) بارها در سخنان مبارکشان فرموده‌اند که دنیا وسیله است نه هدف. یعنی اگر کسی به خوبی از ارزش و عظمت شخصیت خود اطلاعی داشته باشد و ماهیت و ارزش حیات دنیوی را به جای آورد هرگز شخصیت خود را که طبیعتش جاودانگی است، قربانی وسائل حیات دنیوی رو به زوال نمی‌کند.
نه اینکه حیات دنیوی را پشت سر بیندازد و اعتنایی به حیات طبیعی ننماید، زیرا این گونه فکر کردن و رفتار ضد مشیت بالغهٔ خداوندیست که این دنیا را گذرگاه بسیار با عظمت و پر معنی برای عبور به سرای ابدیت تعبیه فرموده است.[۲۵۷]

از گفته‌های آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

من لم یوثر الاخره علی الدنیا فلا دین له.
هر که آخرت را بر دنیا نگزیند مردی است بی‌خرد.
من لم یعتبر بغیر الدنیا و صروفها لم ینجع فیه المواعظ.
هر که از گردشهای گوناگون جهان پند نپذیرد پندها در وی سودمند نیفتد.
من ظفر بالدنیا نصب و من فاتته تعب.
هر که به دنیا دست یابد گرفتار گردد و هر که آن را بدست نیاورد دچار رنج و زحمت شود (و اصولا حال دنیا چنین است).
من طال حزنه علی نفسه فی الدنیا اقره الله عینه یوم القیامه و احله دار المقامه.
هر کسی که در دنیا بر نفس خویش اندوه بسیار خورد (که چرا عمر را به رایگان از کف دادم و برگ آخرت را ذخیره نکردم) خداوند در روز قیامت دیده‌اش را روشن سازد و به سرای جاودان بهشتش فرود آورد.
من عظمت الدنیا فی عینه و کبر موقعها فی قلبه و ءاثرها علی الله و انقطع الیها صار عبدالها.
هر که دنیا را در چشم خویش عظیم گیرد و جایش را در دلش بزرگ دارد و آن را بر خدا برگزیند و به سوی آن انقطاع پذیرد (یعنی از همه ببرد و بدان پیوند کند) چنین کسی درست بندهٔ دنیا شود.
من سعی فی طلب السراب طال تعبه و کثر عطشه.
هر که در جستجوی آب نما و سراب (جهان فانی باشد و) بکوشد رنجش به درازا کشد و تشنگیش بسیار گردد (و به آرزویش دست نیابد)
من امل الری من السراب خاب امله و مات بعطشه.
هر که از آب نما و سراب (جهان) امید سیرابی داشته باشد امیدش به ناامیدی و زیان کشد و تشنگیش بکشد.
من زهد فی الدنیا قرت عیناه بجنه الماوی.
هر که زهد در دنیا را پیشهٔ خود سازد دیده‌اش به بهشت روشن گردد.
من جمع له مع الحرص علی الدنیا البخل بها فقد استمسک بعمودی اللوم.
هر که بخل و حرص بر دنیا را با هم جمع نماید البته در دو ستون از نکوهش و ناکسی چنگ در زده است.
من اعتمد علی الدنیا فهو الشقی المحروم.
هر کس بر دنیا تکیه کند بدبخت و ناکام است.[۲۵۸]

شما در روزگاری هستید که خوبی از آن روگردانیده است

عبادالله انکم و ما تاملون من هذه الدنیا اثویاء. موجلون و مدینون مقتضون. اجل منقوص و عمل محفوظ. فرب دائب مضیع و رب کادح خاسر و قد اصبحتم فی زمن لایزداد الخیر فیه الاادبار اولا الشر الا اقبالا و لا الشیطان فی هلاک الناس الا طمعا فهذا او ان قویت عدته و عمت مکیدته و امکنت فریسته. اضرب بطرفک حیث شئت من الناس فهل تبصر الا فقیرا یکابد فقرا او غنیا بدل نعمه الله کفرا او بخیلا اتخذ البخل بحق الله و فرا او متمردا کان باذنه عن سمع المواعظ و قرا. این خیارکم و صلحاءکم و این احرارکم و سمحاءکم و این المتورعون فی مکاسبهم و المتنزهون فی مذاهبهم. الیس قد ظعنوا جمیعا عن هذه الدنیا الدنیه و العاجله المنغصه؛ و هل خلقتم الا فی حثاله لا تلتقی بذمهم الشفتان استضغار القدرهم و ذهابا عن ذکرهم فانا لله و انا الیه راجعون.
بندگان خدا! شما و آنچه از این جهان آرزومندید، مهمانانی هستید که مدتی معین برای شما نهاده‌اند؛ و وامدارید که پرداخت آن را از شما خواسته‌اند (در) مدتی کوتاه و کرداری ضبط شده (و خدا و فرشتگان از آن آگاه) چه بسا کوشنده‌ای که تباه گردانید و بسا رنجبرده که زیان دید؛ و شما در روزگاری هستید که خوبی در آن پشت کرده و همچنان می‌رود و بدی روی آورده و پیش می‌رود؛ و طمع شیطان در تباه کردن مردمان بیشتر می‌شود. این روزگاری است که ساز و ساخت شیطان قویتر گردیده و فریب و بدسگالی او فراگیرتر گشته و شکار وی در دسترسش قرار گرفته. گوشهٔ چشم به هر سو که خواهی به مردم بیفکن! آیا جز مستمندی بینی با فقر دست به گریبان، یا دولتمندی با نعمت خدا در کفران یا آنکه دست بخشش ندارد و ندادن حق خدا را افزونی مال به حساب آرد یا سرکشی که (از سخن حق روگردان است) گویی گوش او از شنیدن موعظتها گران است. کجایند گزیدگان شما و نیکانتان و آزادگان و جوانمردانتان؟ کجایند پرهیزگاران در کسب و کار و پاکیزگان در راه و رفتار؟ آیا جز این است که همگان رخت بر بستند و از این جهان پست و گذران و تیره‌کنندهٔ عیش بر مردمان، دل گسستند؟ و شما ماندید! گروهی خوار و بی‌مقدار که از خردی رتبت لب نخواهد به هم خورد تا نامشان را به زشتی برد و همی خواهد یادشان را از خاطر بسترد، پس انا لله و انا الیه راجعون.[۲۵۹]

حب دنیا عامل محرومیت از فیض

انسان همانند ظرفی است که در وسط باران قرار دارد.
شما اگر این ظرف را پشت رو بگیرید، به گونه‌ای که دهانهٔ ظرف رو به بالا باشد از هر طرف باران ببارد از پشت ظرف می‌چکد و توی ظرف خشک و خالی می‌ماند.
انسان آنگاه که حب دنیا دارد، مثل آن می‌ماند که دهانهٔ ظرفش را رو به خاک گرفته باشد.
کاسه‌اش را واژگون کرده باشد.
اگر من کاسه خودم را واژگون بگیرم و از رحمت مستمر و واسع الهی محروم شوم، باران را تقصیری نیست، من ظرف را بد گرفته‌ام.
حب خدا، رحمت خدا و لطف خدا چیزی محدود نیست، دائم است، جاری است. ما باید توفیق بهره‌گیری را از آن داشته باشیم.[۲۶۰]

دین و دنیا

عزیزان سود این دنیا نماند الهی کس در این سودا نماند
کجا با باد سودا می‌توان کرد که دائم باد در صحرا نماند
دل و دین دادن و دنیا خریدن بکار مردم دانا نماند
گرفتم آشیان بر قاف کردی به جز افسانه از عنقا نماند
مگر نام نکو پیچد در آفاق در این گنبد به جز آوا نماند
جهان دریا و ما امواج دریا قراری در دل دریا نماند
امیر کاروان با ساربان گفت بپا تا چیزی از ما جا نماند
تو آن داری که با خود برد خواهی چه دارایی اگر دارا نماند
به جز خوف خدا و خدمت خلق برای توشهٔ عقبا نماند
جوانمردی نثار جان و مال است جوانمرد از حریفان وانماند
جوانا مهلت امروز دریاب که فردایی بماند یا نماند
اگر قرضی به گردن داری از خلق برو باری قضا کن تا نماند
همین امروز میکن کار امروز که فردا جز پی فردا ندارد
جهان رویاست تا چشمی گشودی به دستت چیزی از رویا نماند
بگور تنگ و تنهایی بیندیش که کس در تنگنا تنها نماند
گرت جاه و جلالی نیست بهتر که چشمت در پی اینها نماند.[۲۶۱]

گفته‌هایی از آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

من لم یزهد فی الدنیا لم یکن له نصیب فی جنه الماوی.
هر که در دنیا زهد نورزد برای او بهره و نصیبی در بهشت نیست.
من خدم الدنیا استخدمته و من خدم الله سبحانه خدمه.
هر کس دنیا را خدمت کند، دنیا او را خادم خویش گیرد و هر کس خداوند سبحان را خدمت کند دنیا خادم او گردد.
من کانت الدنیا همه طال یوم القیامه شقائه و غمه.
هر که همتش فقط صرف دنیایش باشد روز قیامت بدبختی و اندوهش فراوان است.
من کرمت نفسه صغرت الدنیا فی عینه.
آنکه نفس خویش را گرامی دارد جهان در چشمش کوچک است.
من سلا عن مواهب الدنیا عز.
هر که از بخششهای جهان درگذرد عزیز گردد.
من نکد الدنیا تنغیص الاجتماع بالفرقه و السرور بالغصه.
از سختی و تنگی حال دنیا جمعیتها را بواسطهٔ پراکندگی ناخوش گرداندن و عیشها را با اندوه مبدل ساختن است.
من الشقاء ان یصون المرء دنیاه بدینه.
از بدبختی و بیچارگی است که شخص دینش را بدهد و دنیایش را نگه دارد.
من هو ان الدنیا علی الله سبحانه ان لا یعصی الا فیها.
از خواری دنیاست که خداوند بزرگ جز در آن معصیت کرده نشود.
من ذمامه الدنیا عند الله سبحانه ان لا ینال ما عنده الا بترکها.
از پستی دنیا نزد خداوند سبحان است که شخص بدانچه که نزد خداست نرسد مگر به ترک آن دنیا.
ما افسد الدین کالدنیا.
هیچ چیزی مانند دنیا دین را تباه نسازد.[۲۶۲]

آنکه بیناست نگاهش از دنیا بگذرد

و انما الدنیا منتهی بصر الاعمی لا یبصر مما وراءها شیئا و البصیر ینفذها بصره و یعلم ان الدار وراءها فالبصیر منها شاخص و الاعمی الیها شاخص و البصیر منها متزود و الاعمی لها متزود.
همانا دنیا نهایت دیدگاه کسی است که دیده‌اش کور است و از دیدن جز دنیا محجور و آن که بیناست نگاهش از دنیا بگذرد و از پس آن خانهٔ آخرت را نگرد. پس بینا از دنیا رخت بردارد و نابینا رخت خویش در آن گذارد. بینا از دنیا توشه گیرد و نابینا برای دنیا توشه فراهم آورد.[۲۶۳]

نکاتی از استاد جعفری در مورد خطبه صد و سی و سوم

این دنیا مقصد نهایی نابینایان است و گذرگاهی برای بینایان.
چند جملهٔ فوق در معرفی دنیا و بینایان و نابینایان به قدری دارای اهمیت است که اگر بگوییم: اگر قدرتمندان و اداره‌کنندگان جوامع بشری محتوای این چند جمله را برای بشریت تعلیم می‌نمودند و آنها را برای تطبیق آن در عمل در مسیر زندگی تربیت می‌نمودند، تاریخ بشر از این سقوط و تباهی‌ها نجات پیدا می‌کرد و حقیقتا مسیر تکامل را می‌پیمود. یک سخن صحیحی را گفته‌ایم. همچنین اگر بگوییم بشر گرفتار هزاران مشکلات و بدبختی‌ها نیست، بلکه او گرفتار یک خطای عظیم است، حرفی به گزاف نگفته‌ایم. این خطای عظیم عبارت است از همین جهل مهلک دربارهٔ دنیا و ملاک بینایی و نابینایی و استمرار و پافشاری به این جهل که بشر هر چه پیشتر می‌رود بر مشکلات خود می‌افزاید و دنیای بی‌کرانه را برای خود یک زندان تنگ‌تر از روز پیشین می‌نماید.
نگرانی شدید در آن است که همین بشر به جهت سودپرستی و لذت‌گرایی و خودکامگی‌های سخت افراطی سقوط کند، بازنفهمد که این سقوط از کجا سرچشمه می‌گیرد!
در جملات مورد تفسیر بیان در دو درمان اساسی بشر چنان صریح و محکم و قابل فهم و استناد آمده است که بعد از کتب آسمانی الهی در هیچ کتابی نیامده و از مغز هیچ متفکری غیر از انبیای عظام (ع) خطور نکرده است. به اضافهٔ اینکه جملات فوق را امیرالمومنین (ع) فرموده است، که همانگونه که سخن را با آگاهی یقینی می‌گوید و همهٔ سطوح مغز و قلبش با آن آگاهی هماهنگ می‌باشد. ایمان و عملش در همهٔ لحظات عمر بر همان مبنا است که زبان مبارکش آن را ابراز نموده است و این غیر از ذوق‌پردازیهای ادبی برخی از اشخاص است که مفاهیم و قضایایی را ناآگاهانه (و یا آگاهانه اما برای اشباع حس خودنمایی در جامعه) در ذهن خود می‌سازد و تحویل مغزهای ساده‌لوحان می‌دهد. به هر حال باید با کمال صراحت به همهٔ انسانها بگوییم: که این سخن را که از یک فرد به نام علی بن ابیطالب (ع) می‌شنوید، شخصیت و فردیت خاص او نبوده است که او را به چنین گفتاری وادار کرده است. او به عنوان یک واسطهٔ امین و پاک و منزه از هر گونه آلودگیها و موفق به شناخت انسان و دنیا و ارزشهای آن دو، بوده است که چنین گفتار سازندهٔ جاودانی بشریت را ابراز فرموده است.
ای فرزند ابیطالب، سلام خدا بر تو باد ای انسان بزرگ که گفتار و زندگی تو فروغ امید بر دلهای آدمیان تابانیده و یاس و بدبینی را از مغز مردم هوشیار و پریشان برطرف می‌نمایی. ای بزرگ از بزرگان، سخنان تو خود گویای آن است که صفا و لطافت روحی تو در حدیست که توانسته است مانند یک جویبار و وسیلهٔ انتقال آب حیات معارف الهی بر کشتزار مغز و قلب انسانها باشد. ای بزرگترین انسان شناس بعد از پیامبر.
گر نبودی خلق محجوب و کثیف گر نبودی حلق‌ها تنگ و ضعیف‏
در مدیحت داد معنی دادمی غیر این منطق لبی بگشادمی‏
مدح تو حیف است با زندانیان گویم اندر محفل روحانیان‏
مدح و تعریف است تخریق حجاب فارغ است از مدح و تعریف آفتاب‏
مادح خورشید مداح خود است که دو چشمم روشن نامرمد است‏
نه تنها این جملات که دربارهٔ امام عرض کردم، ناشی از شناخت و آشنایی این جانب با آن آشنای رازهای هستی هست، بلکه هر چه دربارهٔ او گفته‌ام و بعد از این هم اگر خدا توفیق سخن گفتن دربارهٔ آن شاهد رسالت و دلیل خدا را برای من عنایت فرماید، جز این نیست که امواجی است نارسا از هیجان و جوشش دل بیقرار که سر می‌کشد و از سر قلم روی کاغذ فرود می‌آید و یا از دهان واقعا ناچیز برمی‌آید و شنیده می‌شود، زیرا واقعیت شخصیت این بزرگ مرد تاریخ خیلی بالاتر از سطوح فکری و دریافتهای درونی ما است.[۲۶۴]
کاشکی هستی زبانی داشتی تا زهستان پرده‌ها برداشتی‏
هر چه گویی ای دم هستی از آن پردهٔ دیگر بر او بستی بدان‏
آفت ادراک آن قال است و حال خون به خون شستن محال است و محال‏

محبت دنیا

محبت دنیا یک عفونتی دارد که هر کس به دنیا محبت کرد بوی آن عفونت را نمی‌فهمد، همچنانکه سیر خورده بوی سیر را نمی‌فهمد.
خداوند می‌خواهد این انسانها را که از محبت دنیا چشیده‌اند از این عفونت بگیرد. می‌خواهد طیبات به ایشان بدهد. شما نگاه کنید خود انسان در رحم مادر چه تغذیه می‌کند و بعد از تولد چه تغذیه می‌کند؟ وقتی که بچه در رحم است غذایش خون است. وقتی متولد می‌شود، غذایش می‌شود شیر. طعم شیر کجا، طعم خون کجا؟ آن هم چه خونی؟ ما وقتی که توی رحم دنیا و محبت دنیا باشیم، غذایمان مثل آن خون است. وقتی ولادت پیدا می‌کنیم و قلبمان زنده بشود و دلمان از دنیا خارج بشود، دلمان از تعلق به دنیا آزاد بشود، مثل اینکه خون تبدیل به شیر شده و غذامان عوض می‌شود.[۲۶۵]

گفتاری از آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

ما اعظم نعم الله فی الدنیا و ما اصغرها فی نعم الاخره.
چقدر بزرگ است نعمتهای خدا در دار دنیا و چقدر کوچک است آن نعمتها در جنب نعمتهای آخرت.
ما دنیاک التی تحببت الیک بخیر من الاخره التی قبحها سوء النظر عندک.
این دنیایی که اینقدر نزد تو محبوب است هرگز بهتر از آخرتی نیست که بدبینی تو آن را اینقدر در نظرت زشت جلوه داده است.
ما قدمت من دنیاک فمن نفسک و ما اخرت منها فللعدو.
از دنیایت هر چه پیش فرستی مال خودت و هر چه پس گذاری از آن دشمنت می‌باشد
ما قال الناس لشی‌ء طوبی له الا و قد خباله الدهر یوم سوء.
مردم دربارهٔ چیزی نگفتند خوش به حالش جز اینکه روزگار روز بدی را برای آن پنهان داشت (و آن شادی را به غم تبدیل کرد).
ما التذ احد من الدنیا لذه الا کانت له یوم القیامه غصه.
هیچ کس از دنیا حظ و لذتی نبرد جز آنکه آن لذت در آخرت برایش غصه بود.
مازاد فی الدنیا الا نقص فی الاخره.
هیچ در دنیا نیفزود جز اینکه در آخرت کم شد.
ما اقرب الراحه من التعب.
وای که تا چه اندازه آسایش به رنج توام و نزدیک است.
ما اعظم المصیبه فی الدنیا مع عظیم الفاقه فی الاخره.
با فقر و نداری بزرگ فردای قیامت گرفتاری و نداری دنیا چندان بزرگ نیست.
ما نلت من دنیاک فلا تکثر به فرحا.
هر چه از دنیا که به آن می‌رسی چندان بدان شادمان مباش (که مال و جمال جهان به شبی و تبی بیشتر بند نیست).
ما فاتک من الدنیا فلا تاس علیه حزنا.
هر چه از دنیا که از دستت می‌رود چندان برای آن غمگین مباش.
ما بالکم تفرحون بالیسیر من الدنیا تدرکونه و لا یحزنکم الکثیر من الاخره تحرمونه.
شما را چه می‌شود که به کمی از دنیا که به شما می‌رسد شادمان می‌گردید و به بسیاری از آخرت که از دستتان می‌رود و از آن ناامید می‌گردید ناشاد نمی‌شوید.
ما الدنیا غرتک و لکن بها غررت.
دنیا تو را فریب نداد، بلکه تو فریب جهان را خوردی (و پای از طریق رستگاری بدر نهادی).
ما العاجله خدعتک ولکن بها انخدعت.
زیب و زیور جهان تو را گول نزد بلکه تو گول زیب و زیور جهان را خوردی.
ما بالکم تاملون ما لا تدرکونه و تجمعون ما لا تاکلونه و تبنون ما لا تسکنونه.
شما را چه می‌شود، آرزومندید آنچه را که پیدا نمی‌کنید و گرد می‌آورید آنچه را که نمی‌خورید و بنا می‌کنید آنچه را که در آن جا نمی‌گزینید[۲۶۶]

شما در این جهان نشانه‌اید

ایها الناس انما انتم فی هذه الدنیا غرض تنتضل فیه المنایا مع کل جرعه شرق و فی کل اکله غصص. لا تنالون منها نعمه الا بفراق اخری و لا یعمر معمر منکم یوما من عمره الا بهدم آخر من اجله؛ و لا تجدد له زیاده فی اکله الا بنفاد ما قبلها من رزقه؛ و لا یحیی له اثر الا مات له اثر؛ و لا یتجدد له جدید الا بعدان یخلق له جدید؛ و لا تقوم له نابته الا و تسقط منه محصوده؛ و قد مضت اصول نحن فروعها فما بقاء فرع بعد ذهاب اصله.
مردم! همانا شما در این جهان نشانه‌اید که مرگ پی در پی بدان تیر می‌افکند. با هر جرعه‌ای آب در گلو جستنی است و با هر لقمه‌ای گلوگیر شدنی. از دنیا به نعمتی نمی‌رسید جز که نعمتی را از دست می‌دهید. هیچ سالخورده روزی از عمر را نمی‌گزارد جز به ویرانی یک روز از مدتی که دارد و برخوردنی او چیزی افزوده نشود مگر آنچه از آن روز پیشین اوست از میان رود.
و اثری از او زندگی نپذیرد تا اثری از او نمیرد و چیزی از او نو نشود جز آنکه نویی از او کهنه گردد و نوخاسته‌ای از او برپا نایستد جز آنکه درویده‌ای از او بر زمین افتد. ریشه‌هایی رفتند که ما شاخه‌های آنهاییم. چون اصل رفت ما که فرعیم چگونه پاییم؟[۲۶۷]
بس گل شکفته می‌شود این باغ را ولی کس بی‌جفای خار نچیدست از و گلی
سپنجی سراییست دنیای دون بسی چون تو زو رفت غمگین برون‏
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوزه عروس هزار داماد است‏
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل بنال بلبل بیدل که جای فریادست‏

ذخیره سازی برای آخرت

پول کشور ما اسمش ریال است. می‌دانید که پول سعودی هم ریال است. شما وقتی می‌خواهید بروید حج، دلتان می‌خواهد دولت ارز بیشتری بدهد، یعنی ریال ایرانی بگیرد و ریال سعودی بدهد (تبدیل ارز). گاهی مردم گله می‌کنند که چرا امسال به ما ارز کم دادند، ریال از خودمان کم گرفتند تا تبدیل به پول سعودی کنند. چون در آنجا ریال ایرانی نمی‌خواهند، ریال آنجا را می‌خواهند. اگر توی راه هم بخواهی ریال ایرانی ببری قاچاق است و ممانعت می‌کنند. پس مجبوری که ریال سعودی داشته باشی. اینجا می‌گوید: هر چه ریال سعودی داشته باشم جنس می‌خرم. حال ما کاری نداریم که اینها نباید در این شرایط، ارز کشورمان را خارج کنند و برای حج به فکر دنیا باشند. از باب مثال می‌گوییم. در آنجا که می‌رود، مثلا می‌خواهد سوار ماشین شود، ریال سعودی، آب می‌خواهد ریال سعودی، هر قدمی را که بخواهد بردارد ریال سعودی را لازم دارد، چیزی نمی‌خواهد جز ریال سعودی. چون بنای حج دارد ریال ایرانی را تبدیل به ریال سعودی می‌کند.
مومن هم چون سفر آخرت در پیش دارد، مانند حاجی که سفر در پیش دارد، دلش می‌خواهد در آخرت ارز بیشتری داشته باشد، دلش می‌خواهد ریال دنیوی را به ریال آخرتی تبدیل کند. شهرت دنیا ریال دنیوی می‌شود، وقتی گذشت می‌کند به راه خدا و از اسم و شهرت صرف نظر می‌کند، این گذشتن تبدیل به ریال و ارز آخرت می‌شود. غیبت نمی‌کند. جلوی خود را می‌گیرد، صبر می‌کند، این تبدیل می‌شود به ریال آخرتی، شکر می‌کند، مقاومت می‌کند، می‌شود ریال آخرت، پرستاری بیمار می‌کند برای خدا، این می‌شود ارز آخرت، امر به معروف و نهی از منکر می‌کند برای خدا، اینها می‌شود ارز آخرتی، یعنی وقت خود را صرف راه خدا می‌کند. این وقت که مربوط به دنیا است تبدیل می‌شود به عمر آخرت. قوت را صرف آخرت می‌کند، می‌شود قدرت آخرت.
حرفش، عزتش، توانش و آنچه دارد صرف آخرت می‌کند، اینها تبدیل می‌شود به ارز، چون بنای مسافرت دارد. حالا اگر کسی بخواهد برود مکه بماند و دیگر برنگردد، می‌خواهد اینجا یک ذره چیز جا نگذارد، هر چه دارد به ریال سعودی تبدیل کند.
انسان هم می‌خواهد برود آخرت و برنگردد. وقتی می‌خواهد برود، اگر کمترین ارز دنیایی داشته باشد ناراحت است که چرا تبدیل به آخرت نکرده است و البته تا ریال دنیایی نداشته باشد نمی‌تواند تبدیل به ریال آخرت کند؛ بنابراین دل بستن به آخرت لازمه‌اش این نیست که دست روی دست بگذارد و بنشیند، بیکار و بیعار باشد، سرد و بی‌حوصله بشود، نه برعکس این است، مثلا یک فردی می‌خواسته برای دنیای خودش کار کند، بعد فکر می‌کند می‌خواهم بروم آخرت، دست خالی است، هر کس به هر کجا دلبستگی داشته باشد دلش می‌خواهد پول خود را تبدیل به پول آنجا کند.
مثلا آنان که زن و بچه‌هایشان در آمریکا هستند، قبلهٔ امیدشان آنجاست و همهٔ متخصصها به دولت پیشنهاد کردند پولی که می‌خواهید به ما بدهید، ریال ندهید، دلار بدهید، این یعنی چه؟ چون آنجا خانهٔ امیدش است. می‌گوید من که می‌خواهم آنجا زندگی کنم به من دلار بدهید، اگر دلار هم ندهید مجبورم به دلار تبدیل کنم. چون خانهٔ امیدش آمریکاست می‌گوید پول آمریکایی به من بدهید.
انسان هم وقتی خانهٔ امیدش آخرت شد، کمک دنیوی هم به کسی بکند می‌گوید کسی خبر نشود که من این کمک را کرده‌ام، تعریف نکن تا این کمک دنیایی نشود. اسمش را نبر، من می‌خواهم برای آخرت کار کنم، می‌خواهم خدا بداند تا بابت این کار فقط اجرم را از خدا بگیرم. شهرت و تشکر نمی‌خواهم[۲۶۸]

گفتاری از آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

ما الغرور الذی ظفر من الدنیا بادنی سهمه کالاخر الذی ظفر من الاخره باعلاهمته.
آن مرد فریب‌خورده که از دنیا به اندک بهره دست یافته است مانند آن مردی نیست که با همت بلندش به آخرتش دست پیدا کرده است. ما اقرب الدنیا من الذهاب و الشیب من الشباب و الشک من الارتیاب.
چقدر نزدیک است دنیا به رفتن و چقدر نزدیک است جوانی به پیری و چقدر نزدیک است شک و بدگمانی به هم.
ما کرمت علی عبد نفسه الا هانت الدنیا فی عینه.
بر هیچ بنده نفسش گرامی نگردد جز اینکه جهان در چشمش خوار و بی‌مقدار گردد.
ملاک التقی رفض الدنیا.
ریشهٔ پرهیزگاری دنیا را به هم درشکستن است.
مراره الدنیا حلاوه الاخره.
تلخی کشیدن در دنیا باعث شیرین کامی در آخرت است.
مونات الدنیا اهون من مونات الاخره
مرگهای دنیا از مرگهای آخرت آسانتر است (و گرفتاریهای آخرت از گرفتاریهای دنیا به مراتب سخت‌تر).
مصاحب الدنیا هدف النوائب و الغیر.
یار دنیا همواره نشانهٔ تغییرات و گرفتاریهای گوناگون است.
مثل الدنیا کظلک ان وقفت وقف و ان طلبته بعد.
جهان داستانش سایهٔ تو می‌ماند اگر بایستی بایستد و اگر آن را بجویی دور می‌گردد.
موده ابناء الدنیا تزول لادنی عارض یعرض.
دوستی دنیازادگان به کمترین چیزی که عارض و پیدا شود از بین می‌رود.
متاع الدنیا حطام موبی فتجنبوا مرعاه قلعتها احظی من طمانینتها و بلغتها ازکی من ثروتها.
کالای جهان و چیزهای آن وبادار است پس خود را کنار کشید از چراگاهی که دل از آن کندن حظش بیش از دلبستگی بدان و اندکش بیش از بسیارش می‌باشد.
مجالسه اهل الدنیا منساه للایمان و قائده الی طاعه الشیطان.
با مردم دنیا نشستن ایمان به خدا را از یاد برنده و به سوی طاعت شیطان کشاننده است.[۲۶۹]

از آنچه مایه عبرت است پند گیرید

عبادالله، الله، الله، فی اعز الانفس علیکم و احبها الیکم فان الله قد اوضح لکم سبیل الحق و انار طرقه. فشقوه لازمه او سعاده دائمه. فتزودوا فی ایام الفناء لایام البقاء. فقد دللتم علی الزاد و امرتم بالظعن و حثثتم علی المسیر. فانما انتم کرکب وقوف لا یدرون متی یومرون بالمسیر. الا فما یصنع بالدنیا من خلق للاخره و ما یصنع بالمال من عما قلیل یسلبه و تبقی علیه تبعته و حسابه.
بندگان خدا! خدا را، خدا را، واپایید! در حق نفسی که از همه چیز نزد شما گرامیتر است و دوست داشتنی‌تر. همانا خدا راه حق را برای شما آشکار کرده و جاده‌های آن را پدیدار. پس یا بدبختیی است گریبانگیر و یا خوشبختیی پایان ناپذیر. پس توشه گیرید در روزهای سپری شدنی برای روزهای ماندنی. توشه را به شما نشان دادند و کوچ کردن را فرمان دادند و به رفتنتان برانگیختند. همانا شما همچون کاروانی هستید که بر جای مانده‌اند و نمی‌دانند کی آنان را به رفتن فرمان می‌دهند. هان! با دنیا چه کند کسی که برای آخرتش آفریده‌اند و با مال چه کند آنکه به زودی آن مال از وی ربوده است و وبال و حساب آن بر گردن او مانده.
عبادالله، انه لیس لما وعدالله من الخیر مترک و لا فیما نهی عنه من الشر مرغب. عبادالله، احذروا یوما تفحص فیه الاعمال؛ و یکثر فیه الزلزال؛ و تشیب فیه الاطفال.
بندگان خدا! خیری را که خدا وعده داده واگذاشتنی نیست و شری را که از آن نهی فرموده رغبت کردنی نه. بندگان خدا! از روزی بترسید که کرده‌ها را روز وارسی و حساب است. روزی که پر از تشویق و اضطراب است. کودکان در آن پیر گردند.
اعلموا عبادالله ان علیکم رصدا من انفسکم و عیونا من جوارحکم و حفاظ صدق یحفظون اعمالکم وعدد انفاسکم. لا تسترکم منهم ظلمه لیل داج و لا یکنکم منهم باب ذور تاج و ان غدا من الیوم قریب. یذهب الیوم بما فیه و یجی‌ء الغد لا حقا به، فکان کل امری‌ء منکم قد بلغ من الارض منزل وحدته و مخط حفرته. فیاله من بیت وحده و منزل وحشه و مفرد غربه؛ و کان الصیحه قد اتتکم و الساعه قد غشیتکم و برزتم لفصل القضاء. قد زاحت عنکم الاباطیل؛ و اضمحلت عنکم العلل؛ و ستحقت بکم الحقائق؛ و صدرت بکم الامور مصادرها. فاتعظوا بالعبرو اعتبروا بالغیر و انتفعوا بالنذر.[۲۷۰]
بندگان خدا! بدانید که از شما بر شما نگاهبانانی است و از اندامهایتان مراقبانی و حافظانی؛ که کرده‌های شما را به درستی در حساب می‌آرند و نفسهاتان را می‌شمارند. نه شبی سیاه شما را از آنان می‌پوشاند و نه دری استوار پنهان کردنتان تواند. فردا به امروز نزدیک است، امروز با آنچه در آن است می‌رود و فردا می‌آید و بدان می‌رسد. گویی هر یک از شما در دل زمین به خانه‌ای که خاص اوست رسیده و در گودالی که برای او کنده‌اند آرمیده. وه! که چه خانهٔ تنهایی و چه منزل وحشت‌زایی و چه غریب از همگان جدایی گویی بانگ (صور) برایتان دمیده است و قیامت بر شما رسیده و برای ختم داوری برون شده‌اید و پندارهای باطل از شما دور گردیده. بهانه‌ها از میان برخاسته، حقیقتها برایتان آشکار شده و سرنوشت شما را بدانجا که باید کشانیده. پس از آنچه مایهٔ عبرت است پند گیرید و از گردش روزگار عبرت پذیرید و از بیم‌دهندگان (پیامبران) سود برگیرید.[۲۷۱]
حیدر بابا دنیا یالان دنیای سلیماننان نوحدان قالان دنیادی‏
هر کیمسیه هر نه وریب آلیبدیر افلاطوننان بیرقوری آدقالیب دیر
ترجمه:
حیدر بابا دنیا دنیای دروغ و فانی است.
دنیایی است که از سلیمان و نوح مانده است.
به هر کسی هر چیزی داده است پس گرفته است.
لذا از افلاطون فقط یک نام خشک و خالی مانده است.

دنیا مانع رشد معنوی

گاهی می‌شود که انسان آخرت را فراموش می‌کند و برای اینکه آخرتش را به یادش بیاورند و آخرتش را تعمیر بکنند، مقداری دنیای او را تلخ می‌کنند، همانطور که مادرها وقتی می‌خواهند بچه‌شان را از شیر بگیرند، سعی می‌کنند که پستان را در دهن بچه زشت کنند، در قدیم مرسوم بود که فلفلی، ذغالی و چیزهایی از این قبیل را به کار می‌بردند تا طفل از پستان صرف‌نظر می‌کرد و غذاخور می‌شد. این دنیا برای انسان چنین حالتی دارد. مادر بچه می‌داند که ادامه دادن شیر، بچه را ضعیف بار آورده و هوشش را کم خواهد کرد. اما خود طفل نمی‌داند، نمی‌فهمد ولکن همین طفل اگر یک سال از شیر دست کشید و غذا خور شد، دیگر به زور هم پستان را قبول نمی‌کند.
ما هم در دنیا مثل آن طفل شیرخواریم. تا وقتی که محبتهای دنیا را می‌مکیم مثل همان طفل شیرخواریم.[۲۷۲]

گفتاری از آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

نظام الدین مخالفه الهوی و التنزه عن الدنیا.
نظم دین به این است که انسان هوا را مخالفت کند و خود را از جهان پاکیزه سازد (و دامان بدان نیالاید).
و دابناء الدنیا ینقطع لانقطاع اسبابه.
مرگ و بریدن از دنیا رشته‌های دوستی فرزندان دنیا را پاره می‌سازد.
و فور المال عوض بابتذال المال و صلاح الدین بافساد الدنیا.
مال بسیار در برابر مال بخشیدن است و درستی دین در برابر نادرستی دنیا است (و دین و دنیا با هم جمع نگردند).
و روی انه علیه‌السلام مر علی مزبله فقال هذا ما بخل به الباخلون.
روایت شده است که آن حضرت بر مرکز زباله گذر کردند فرمودند: این است آن چیزی که بخل داران و اهل دنیا بر آن بخل می‌ورزند (یعنی سرانجام مالی که بدان بخل می‌ورزند و انفاق نمی‌کنند).
هل ینتظر اهل مده البقاء الا آونه الفناء مع قرب الزوال و ازوف الانتقال.
آیا جز این است آنکه ماندن در دنیا را منتظر است به انتظار زمانهای فنا شدنی است با نزدیکی از بین رفتن و از جایی به جایی گردیدن.
هلک من استامن الی الدنیا و امهر هادینه فهو حیث مالت مال الیها قد اتخذها همها و معبوده.
و فی وصف الدنیا: هی الصدود العنود و الحیود المیود و الخدوع الکنود.
جهان همان روگرداننده، ستیزه‌کار، پشت کننده، لرزاننده، فریبنده، ناسپاسگذار است (که به هیچکس وفا نکرده و نخواهد کرد)
لا ترغب فی الدنیا فتخسر آخرتک.
بدنیا میل پیدا نکن که به آخرتت ضرر می‌رسانی.
لا ترفع من رفعته الدنیا.
بلند مدان کسی را که دنیا بلندش کرده است.
لا تنافس فی مواهب الدنیا فان مواهبها حقیره.
بخششهای جهان را آرزومند مباش که آن بسیار کوچک و ناچیز است.
لا تصحبن ابناء الدنیا فانک ان اقللت استقلوک و ان اکثرت حسدوک.
با دنیازادگان رفاقت مکن زیرا که اگر نادار گردی کوچکت شمارند و اگر مالدار گردی بر تو رشگ برند.
لا تمهر الدنیا دینک فان من امهر الدنیا دینه زفت الیه بالشقاء و العناء و المحنه و البلاء.
دین خود را به مهر عروس جهان مکن که هر کس زال دنیا را با دینش کابین است با بدبختی و رنج و اندوه و گرفتاری عروسی خواهد کرد.
لا تبیعوا الاخره بالدنیا و لا تستبدلوا الفناء بالبقاء و لا تجعلوا یقینکم شکا و لا علمکم جهلا.
آخرت را به دنیا مفروشید و سرای فانی را به باقی عوض مگیرید و یقینتان را به شک و علمتان را به جهل مبدل مسازید.
لا یفتننکم الدنیا و لا یغلبنکم الهوی و لا یطولن علیکم الامد و لا یغرنکم الامل فان الامل لیس من الدین فی شی‌ء.
نکند که دنیا شما را به فتنه افکند و هوای نفس بر شما چیره گردد مبادا کار امیدواری شما در دنیا به طول انجامد و آرزو شما را بفریبد زیرا که در دستگاه دین آرزو (ارزشی ندارد و) به چیزی شمرده نمی‌شود.[۲۷۳]

خدا دنیا را برای شما وصف نمود که تمام شدنی است

اوصیکم عبادالله بتقوی الله و طاعته فانها النجاه غدا و المنجاه ابدا. رهب فابلغ و رغب فاسبغ؛ و وصف لکم الدنیا و انقطاعها و زوالها و انتقالها. فاعرضوا عما یعجبکم فیها لقله ما یصحبکم منها. اقرب دار من سخط الله و ابعدها من رضوان الله. فغضوا عنکم- عبادالله- غمومها و اشغالها لما قد ایقنتم به من فراقها و تصرف حالاتها. فاحذروها حذر الشفیق الناصح و المجد الکادح؛ و اعتبروا بما قد رایتم من مصارع القرون قبلکم. قد تزایلت اوصالهم و زالت ابصارهم و اسماعهم و ذهب شرفهم و عزهم و انقطع سرورهم و نعیمهم. فبد لوا بقرب الاولاد فقدها و بصحبه الازواج مفارقتها. لا یتفاخرون و لا یتناسلون و لا یتزاورون و لا یتجاورون. فاحذروا عبادالله حذر الغالب لنفسه، المانع لشهوته الناظر بعقله. فان الامر واضح و العلم قائم و الطریق جدد و السبیل قصد.
بندگان خدا! شما را به ترس از خدا و فرمانبرداری او سفارش می‌کنم که نجات فردا در آن است و مایهٔ رهایی جاودان است. او ترساند و چنانکه باید ترسانید و خواهان ساخت و ترغیب را تمام گردانید. دنیا را برای شما وصف کرد که سپری شدنی است و نپاید و از این بدان گراید. پس روی بگردانید از آنچه شما را در آن شاد می‌گرداند که اندک چیزی از آن همراه شما می‌ماند، نزدیکترین خانه به خشم خدا (ی قهار است) و دورترین آن از خشنودی پروردگار. پس بندگان خدا! چشم بپوشید از آنکه در پی اندوه‌ها و گرفتاریهای آن بکوشید. چه بی‌گمان دانید که از شما جدا شدنی است و پی در پی دگرگونی شدنی. پس، از آن برحذر باشید چون خیرخواهی مهربان و کوشنده‌ای که رنج برد (برای رهایی از چنگ آن (و پند گیرید بدانچه دیدید از آنان که پیش از شما بودند که چگونه در خاک غنودند، اندامشان از هم گسیخت، دیده‌ها و گوششان فروریخت، شرف و عزتشان رخت بربست، شادمانی و تن‌آسانی‌شان از هم گسست.
نزدیکی فرزندان به از دست دادن آنان کشید و همنشینی همسران به جدا شدن از ایشان انجامید. نه به هم می‌نازند و نه فرزندانی می‌آورند و نه یکدیگر را دیدار می‌کنند و نه در کنار هم به سر می‌برند، پس بندگان خدا! بپرهیزید، پرهیز کسی که بر نفس خود چیره است و شهوت خویش را بازدارنده و به خرد خودنگرنده که کار پیداست و نشانه برپاست و راه هموار و روشن و راست.[۲۷۴]
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کندم قصد دل ریش به آزار دگر
بازگویم نه درین واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر
از هر طرف ز خیل حوادث کمین گهیست ز آنرو عنان گسسته دواند سوار عمر
به مامنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت که در کمینگه عمرست مکر عالم پیر

پستی دنیا

پیامبر اسلام (ص) روزی با یارانش در راهی می‌رفت، به مزبله‌ای رسیدند که بزغالهٔ مرده‌ای روی آن افتاده بود که دو گوشش بریده بود، به یارانش فرمود:
ارزش این بزغاله چیست؟ گفتند: اگر زنده می‌بود یک درهم ارزش نداشت.
پیامبر فرمودند: به آن خدایی که جانم در دست اوست هر آینه دنیا پست‌تر است بر خدا از این بزغاله برای صاحبش.[۲۷۵]

ارزش دنیا

پیامبر (ص) چون از سفر برمی‌گشت ابتدا به خانهٔ فاطمه (ع) می‌آمد. در سفری بر فاطمه وارد شد و یاران بیرون خانه ماندند و نمی‌دانستند که آیا بمانند یا بروند، چون ماندن حضرت به طول انجامید.
فاطمه سلام الله علیها در این سفر برای بازگشت پدر و شوهرش دو دستبند از درهم مسکوک و گردنبند و دو گوشواره و پرده‌ای برای در خانه تهیه کرده بود، ولی پیامبر (ص) با حال خشم بیرون آمد تا آنکه بر منبر نشست. پس فاطمه سلام الله علیها دریافت که اینکار پیامبر به جهت همین گردنبند و دستبند و گوشواره و پرده است. پرده را از در بازکرد. با زینتها برای پیامبر فرستاد و پیام داد که دخترت سلام می‌رساند و می‌گوید: اینها را در راه خدا قرار دهید.
چون نزد پیامبر زینتها را آوردند، در راه خدا انفاق کرد و سه بار فرمود:
و لو کانت الدنیا تعدل عندالله من الخیر جناح بعوضه ما سقی فیها کافرا شربه ماء.
پدر فاطمه به فدای فاطمه و فرمود: لیست الدنیا من محمد و لا من آل محمد دنیا برای محمد و آل محمد قرار داده نشده و اگر دنیا به اندازهٔ بال پشه‌ای نزد خدا ارزش می‌داشت، خداوند جرعهٔ آبی به کافری نمی‌آشامیدانید. پس از آن پیغمبر (ص) به‌پا خاست و به منزل دخترش فاطمه وارد گشت.[۲۷۶]

ظرف دل

یک لیوان آب را در نظر بگیرید. وقتی مقداری از آب لیوان را خالی می‌کنید، بلافاصله جای آن را هوا پر می‌کند، یعنی شما نمی‌توانید مقداری از آب لیوان را خالی کنید و درست همان اندازه هوا به جای آن وارد نشود. در قلب هم به همان اندازه که توجه به خدا باشد، توجه به دنیا نیست و به همان اندازه که توجه به دنیا باشد، توجه به خدا نخواهد بود[۲۷۷]

بوی عالم حقیقت

آدم که زکام می‌شود، دیگر هیچ بویی را احساس نمی‌کند. محبت دنیا برای انسان زکامی می‌آورد که بوی عالم حقیقت را استشمام نمی‌کند. آن وقت فکر می‌کند که آن عالم بو ندارد.[۲۷۸]

گفتاری از آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

لا تفتننک دنیاک بحسن العواری فعواری الدنیا ترتجع و یبقی علیک ما احتقبته من المحارم.
نکند که جهان تو را به زیورهای زیبا و عاریتی خویش بفریبد، زیرا که زیورهای عاریتی جهان بازگرفته‌اید و آنچه از حرامها را که گرد آورده‌ای (وزر و وبالش) بر تو باقی می‌ماند.
لا ترخص لنفسک فی مطاوعه الهوی و ایثار لذات الدنیا فتفسدد دینک و لا یصلح و تخسر نفسک و لاتربح.
نفست را در اطاعت هوس و هوا صرف کردن لذات دنیا رخصت مگذار که دینت را تباه می‌سازد و دیگر درست نمی‌گردی و آن نفس نیز زیان می‌کند و سود نمی‌برد.
لا تلتمس الدنیا بعمل الاخره و لا توثر العاجله علی الاجله فان ذلک شیمه المنافقین و سجیه المارقین.
باعمل آخرت و نشان دادن زهد و پارسایی جویای دنیا مباش و دنیا را با آخرت ترجیح مگذار زیرا که این روش منافقان و دورویان و خوی از دین بیرون روندگان است.
لا یغرنک ما اصبح فیه اهل الغرور بالدنیا فانما هو ظل ممدود الی اجل محدود.
نکند که آنچه که اهل غرور و فریب خوردگان دنیا درآنند تو را هم بفریبد زیرا که این زیب و زیور دنیا سایه‌ایست کشیده شده تا مدت محدودی (آفتاب عمر که غروب کرد آن سایه هم زایل و آن بساط درهم فروخواهد ریخت).
لا تکن غافلا عن دینک حریصا علی دنیاک مستکثرا مما یبقی علیک مستقلا مما یبقی لک فیودیک ذلک الی العذاب الشدید.
نکند که تو از دینت غافل و بر دنیایت حریص باشی، زیاد کننده باشی چیزی را که آن به زیان تو است، کم کننده باشی چیزی را که آن به سود تو است که اگر چنین کنی این کار تو را به عذاب شدید و سختی خواهد رسانید.
لا غره کالثقه بالایام.
هیچ فریفتگی مانند اطمینان پیدا کردن به روزگار نیست.
لا تستفز خدع الدنیا العالم.
فریبهای گوناگون جهان مرد دانشمند را نجنباند و نلغزاند.
لا تعصم الدنیا من التجا الیها.
جهان نگهدارندهٔ آنکه بدان پناه برد نیست.[۲۷۹]

بدانید که دنیا برای شما پایدار نیست

الا و ان هذه الدنیا التی اصبحتم تتمنونها و ترغبون فیها و اصبحت تغضبکم و ترضیکم لیست بدارکم و لا منزلکم الذی خلقتم له و لا الذی دعیتم الیه. الا و انها لیست بباقیه لکم و لا تبقون علیها.
بدانید! این جهان که شما آرزوی آن را دارید و بدان روی می‌آرید و شما را به خشم می‌آرد و خشنود می‌دارد، نه خانهٔ شماست و نه جایگاهی است که شما را برای آن آفریده‌اند و به سوی آن خوانده‌اند. بدانید که دنیا برای شما پایدار نیست و در آن جاودان نخواهید ماند.
و هی و ان غرتکم منها فقد حذرتکم شرها. فدعوا غرورها لتحذیرها و اطماعها لتخویفها و سابقوا فیها الی الدار التی دعیتم الیها و انصرفوا بقلوبکم عنها و لا یخنن احدکم خنین الامه علی مازوی عنه منها؛ و استتموا نعمه الله علیکم بالصبر علی طاعه الله و المحافظه علی ما استحفظکم من کتابه.
الا و انه لا یضرکم تضییع شی‌ء من دنیاکم بعد حفظکم قائمه دینکم. الا و انه لا ینفعکم- بعد تضییع دینکم- شی‌ء حافظتم علیه من امر دنیاکم. اخذ الله بقلوبنا و قلوبکم الی الحق و الهمنا و ایاکم الصبر.
و دنیا اگر شما را فریفت از شر خود نیز ترساند. پس آنچه را بدان فریبد بدانچه بدان ترساند واگذارید؛ و به خاطر ترساندنش از طمع بستن بدان دست بدارید و در دنیا بر یکدیگر پیشی گیرید و به خانه‌ای که شما را بدان خوانده‌اند و از روی دل از دنیا بازگردید (و بدان روی میارید) و کسی از شما از بینی نگرید همچون گریستن کنیزکان برای چیزی که گرفته‌اند از آنان و کامل شدن نعمت خدا را خواهان باشید با شکیبایی بر طاعت او و حفظ آنچه از شما خواسته‌اند از کتاب او (قرآن). بدانید که زیان نمی‌رساند شما را ضایع شدن چیزی از دنیای شما از آن پس که اساس دین خود را پاس بدارید.
بدانید که سودی نبخشد شما را- پس از ضایع کردن دینتان- آنچه از دنیای خود ضبط دارید. خدا دلهای ما و شما را خواهان راه حق سازد و بر دلهای ما و شما شکیبایی دراندازد.[۲۸۰]
اگر که افسر زرین جم نهی بر سر فلک ز سر برباید به ناگهت افسر
گرفتم آنکه گرفتی به تیغ روی جهان به مرگ گیردت که خیز و رنج مبر
چه سود از آنکه گذشتی به نخوت از نمرود که عجز آوری آخر به پشه‌ای لاغر
دو روز اگر به سر مهر با تو آید چرخ مخور فریب و بیندیش از دو روز دگر
شراب عیش کجا ریزدت بساغر عیش عجوزه‌ای که چو می‌خورده خون بس شوهر
جهان به بازیت از راه برد و می‌ترسم که کودک از پی جوزی ز کف دهد گوهر[۲۸۱]

وفای دنیا

شگفت‌آورترین واقعهٔ تاریخ آن است که القاهر بالله عباسی از خلافت خلعش کردند و او را کور نمودند و او در مسجد جامع در جامه‌ای مندرس که رویهٔ آن رفته و آستری از آن باقی مانده بود گدایی می‌کرد و می‌گفت: به من صدقه بدهید که دیروز امیر بودم و امروز از گدایانم.

گفتاری از آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

لا ینعم بنعیم الاخره الا من صبر علی بلاء الدنیا.
به نعمت آخرت متنعم نخواهد شد مگر کسی که بر گرفتاری دنیا صبر کند.
لا ینفع الایمان للاخره مع الرغبه فی الدنیا.
با رغبت و روی آوردن به دنیا ایمان برای آخرت سودی ندارد.
لا یترک الناس شیئا من دنیا هم لاصلاح آخرتهم الا عوضهم الله سبحانه خیرا منه.
مردم برای اصلاح امور آخرتشان چیزی از دنیایشان را واگذار نکنند جز اینکه خداوند سبحان بهتر از آن را به آنها عوض دهد.
لا یترک الناس شیئا من دینهم لاصلاح دنیاهم الا فتح الله علیهم ما هو اضرمنه.
مردم چیزی از دینشان را برای اصلاح امر دنیاشان مایهٔ نگذارند مگر اینکه خداوند چیزی که زیانش بیشتر از آن باشد بر آنها وارد سازد.
لا تدوم حبره الدنیا و لا یبقی سرورها و لا تومن فجعتها.
سرگردانی جهان پایدار و شادیش برقرار نیست و از گرفتاریش هم ایمن نتوان نشست.
لا خیر فی الدنیا الا لاحد رجلین رجل اذنب ذنوبا فهو یتدارکها بالتوبه و رجل یجاهد نفسه علی طاعه الله سبحانه.
در دنیا چیزی نیست مگر برای دو نفر، یکی مردی که گناهانی را مرتکب گردد و به توبه آنها را تدارک نماید، دیگر مردی که در طاعت خدای تعالی با نفسش بجنگد (و آن را به کار دارد).
ینبغی لمن عرف الدنیا ان یزهد فیها و یعزف عنها.
کسی که جهان را شناخت سزاوار است اینکه در آن به گوشه‌گیری گراید و روی از جهان بگرداند.
ینبغی لمن عرف دارالفناء ان یعمل لدار البقاء.
سزاوار است آنکه دنیای فانی را شناخت اینکه برای سرای باقی کار کند.
ینبغی لمن علم سرعه زوال الدنیا ان یزهد فیها.
سزاوار است کسی که دانست که دنیا با چه تندی و شتابی از بین می‌رود اینکه کناره‌گیری را در آن برگزیند.
ینبغی لمن عرف الزمان ان لا یامن صروفه.
سزاوار است برای کسیکه روزگار را شناخت به اینکه ایمن از گردشهای گوناگون آن ننشیند.[۲۸۲]

همانا دنیا آرزومند و خواهان خود را فریب می‌دهد

ایها الناس ان الدنیا تغر المومل لها و المخلد الیها و لا تنفس بمن نافس فیها و تغلب من غلب علیها؛ و ایم الله ما کان قوم قط فی غض نعمه من عیش فزال عنهم الا بذنوب اجترحوها لان الله لیس بظلام للعبید.
ای مردم! همانا دنیا آرزومند و خواهان خود را فریب می‌دهد، آن را که در خواستن وی با دیگران همچشمی کند، عزیز نمی‌دارد و کسی را که بر او چیرگی جوید مغلوب می‌سازد و به خدا سوگند هرگز مردمی زندگانی خرم و نعمت فراهم را از کف ندادند مگر به (کیفر) گناهانی که انجام دادند که خدا بر بندگان ستمکار نیست.
و لو ان الناس حین تنزل بهم النقم و تزول عنهم النعم فزعوا الی ربهم بصدق من نیاتهم و وله من قلوبهم لرد علیهم کل شارد و اصلح لهم کل فاسد؛ و انی لاخشی علیکم ان تکونوا فی فتره؛ و قد کانت امور مضت ملتم فیها میله کنتم فیها عندی غیر محمودین و لئن رد علیکم امرکم انکم لسعداء؛ و ما علی الا الجهد و لو اشاء ان اقول لقلت. عفاالله عما سلف.
(لیکن بنده نمی‌داند سبب زوال نعمت او چیست) و اگر مردم هنگامی که بلا بر آنان فرود آید و نعمت ایشان راه زوال پیماید، فریاد خواهند از پروردگار، با نیت درست و دلهایی از اندوه و بیم سرشار. هر رمیده را به آنان بازگرداند و هر فاسد را اصلاح و بساز و من می‌ترسم که شما در فترت (نادانی باشید و غفلت همچون روزگار جاهلیت) کارهایی انجام گرفت و شما بدان گراییدید که در آن نزد من ستوده نبودید. اگر آنچه از دست دادید به شما بازگردد. نیکبختانید و بر من جز کوشش نباشد اگر خواهم (دربارهٔ آنچه شد) بگویم، گویم: خدا آنچه را گذاشت ببخشاید.[۲۸۳]

این است رفتار دنیا

حضرت عیسی به همراهی مردی سیاحت می‌کرد. پس از مدتی راه رفتن گرسنه شد. به دهکده‌ای رسیدند، عیسی به آن مرد گفت: برو نانی تهیه کن و خود مشغول نماز شد. آن مرد رفته سه گرده نان تهیه کرد و بازگشت. مقداری صبر کرد تا نماز عیسی پایان پذیرد. چون کمی به طول انجامید یک گرده را خورد. عیسی آمده و پرسید: گردهٔ سوم چه شد؟ گفت: همین دو گرده بود. پس از آن مقدار دیگر راه پیموده به دستهٔ آهویی برخورد کردند. حضرت عیسی یکی از آنها را پیش خواند. آن را ذبح کرده و خوردند. بعد از خوردن عیسی گفت: قم باذن الله. با اجازه خدا حرکت کن. آهو حرکت کرد و زنده گردید. آن مرد در شگفت شده، زبان به کلمهٔ سبحان الله جاری کرد. عیسی گفت: تو را سوگند می‌دهم به حق آن کسی که این نشانهٔ قدرت را برای تو آشکار کرد بگو: نان سوم چه شد. باز جواب داد: دو گرده بیشتر نبود.
دو مرتبه به راه افتادند. نزدیک دهکدهٔ بزرگی رسیدند. در آنجا سه خشت طلا افتاده بود. رفیق عیسی گفت: اینجا ثروت و مال زیادی است. آن جناب فرمود: آری یک خشت از تو یکی از من. خشت سوم را اختصاص می‌دهم به کسیکه نان سوم را برداشته. مرد حریص گفت: من نان سومی را خورده‌ام. عیسی از او جدا گردیده و گفت: هر سه خشت مال تو باشد.
آن مرد کنار خشتها به فکر برداشتن و بردن آنها بود، سه نفر از آنجا عبور نمودند.
او را با سه خشت طلا دیدند. همسفر عیسی را کشتند و سه خشت طلا را برداشتند. چون گرسنه بودند، قرار بر این گذاشتند یکی از آن سه نفر از دهکدهٔ مجاور نانی تهیه کند تا بخورند. شخصی که برای نان آوردن رفت با خود گفت: نانها را مسموم می‌کنم تا آن دو پس از خوردن بمیرند. دو نفر دیگر هم هم عهد شدند که رفیق خود را پس از برگشتن بکشند.
هنگامیکه نان را آورد آن دو نفر او را کشته و خود با خاطری آسوده به خوردن نانها مشغول شدند. چیزی نگذشت که آنها هم به رفیق خود ملحق شدند. حضرت عیسی در مراجعت چهار نفر را بر سر همان سه خشت دید. گفت:
هکذا تفعل الدنیا باهلها. این است رفتار دنیا با دوستداران خود.[۲۸۴]
برو از خانهٔ گردون بدر و نان مطلب کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست‏
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست که نه در آخر مجلس به ندامت برخاست
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که درین منزل خوابست‏

گفتاری از آن حضرت در مورد دنیا از غررالحکم

ینبغی لمن اراد اصلاح نفسه و احراز دینه ان یجتنب مخالطه الدنیا.
سزاوار است آنکس که اراده دارد نفسش را اصلاح کند اینکه از آمیزش با مردم دنیا دوری گزیند.
یسیر من الدین خیر من کثیر من الدنیا.
اندکی از دین بهتر از بسیاری از دنیا است.
یسیر المعرفه یوجب الزهد فی الدنیا
اندکی از خداشناسی سبب کناره‌گیری از دنیا خواهد بود.
یسیر الدنیا یکفی و کثیرها یردی.
اندکی از دنیا کفایت می‌کند و بسیارش شخص را در هم خورد می‌کند.
یسیر الدنیا خیر من کثیرها و بلغتها اجدر من هلکتها.
اندکی از دنیا بهتر از بسیارش می‌باشد و توشه که رساننده و بس باشد سزاوارتر از بسیاری است که هلاک کننده باشد.
یا اسراء الرغبه اقصروا فان المعرج علی الدنیا لا یردعه الا صریف انیاب.
الا ای اسیران و پای بندان آرزو، آرزوها را کوتاه گیرید (و دل از جهان برکنید) زیرا که بالارونده بر دنیا را پایین نیاورد مگر صدای به هم خوردن دندانهای حوادث (انسان همینکه بگاه و دستگاه جهان رسید و آرمید که ناگاه دیو حوادث از کمین بیرون تازد و او را با دندان و دست و پای خویش بکوبد و پاره سازد).
یا دنیا، یا دنیا الیک عنی ابی تعرضت ام الی تشوقت لاحان حینک غری غیری لا حاجه لی فیک قد طلقتک ثلاثا لا رجعه فیک فعیشک قصیر و خطرک یسیر و املک حقیر. اه من قله الزاد و طول الطریق و بعد السفر و عظم المورد.
ای دنیای غدار و ای زال مکار. آیا تو را کار بدانجا کشیده است که متعرض علی شوی و مرا به سوی خویش کشیدن خواهی برو کنار که علی مردی نیست که تو به وی نزدیک گردی. تو برو دیگری را بفریب که مرا در تو نیازی نیست و من تو را سه طلاق گفته‌ام و رجوعی برای من در تو نیست زیرا که زندگانی در تو کوتاه و قدر و منزلتت اندک و آرزویت کوچک است (و آنانکه در تو دل بسته‌اند جغدانی چندند که به ویرانه ساخته‌اند و کر کسانی‌اند که از مردار گندیده‌تر به طعامهای لذیذ بهشتی و روحانی نپرداخته‌اند) وای وای که تا چه اندازه توشه کم است و راه دراز و سفر دور و فرودگاه بزرگ و سخت. (از این کریوه‌های تنگ و سخت و گردنه‌های سخت چسان گذشتن باید بندگان خدای توشه و مرکب این راه پرخطر، ترس و تقوای از خداست. از آن غافل مباشید).[۲۸۵]

دنیا و پیامبر اسلام از دیدگاه نهج‌البلاغه

و کذلک من عظمت الدنیا فی عینه و کبر موقعها فی قلبه آثرها علی الله تعالی فانقطع الیها و صار عبدالها؛ و لقد کان فی رسول الله صلی الله علیه و آله کاف لک فی الاسوه؛ و دلیل لک علی ذم الدنیا و عیبها و کثره مخازیها و مساویها اذ قبضت عنه اطرافها و وطئت لغیره اکنافها و فطم عن رضاعها و زوی عن زخارفها.
همچنین است کسی که دنیا در دیده‌اش کلان نماید و ارزش و اعتبار آن در دل وی فراوان نماید، آن را بر خدا مقدم سازد و جز آن به چیزی نپردازد و بندهٔ او شود (و دل ببازد). برای تو بسنده است رسول خدا (ص) را مقتدا گردانی و راهنمای شناخت بدی و عیبهای دنیا و خوارمایگی و زشتیهای فراوانش بدانی که چگونه دنیا از هر سو بر او در نوردیده شد و برای دیگری گستریده از نوش آن نخورد و از زیورهایش بهره نبرد.

دنیا و حضرت موسی از دیدگاه نهج‌البلاغه

و ان شئت ثنیت بموسی کلیم الله صلی الله علیه و آله و سلم اذ یقول رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر، و الله ما ساله الا خبزا یاکله لانه کان یاکل بقله الارض؛ و لقد کانت خضره البقل تری من شفیف صفاق بطنه لهزاله و تشذب لحمه.
و اگر می‌خواهی دومین را موسی (ص) مثل آرم که گفت: پروردگارا من به چیزی که برایم فرستی نیازمندم، به خدا که از او نخواست جز نانی که آن را بخورد که موسی (ص) سبزی زمین می‌خورد، چندانکه به خاطر لاغری تن و تکیدگی گوشت بدن رنگ سبزی از پوست تنک شکم او نمایان بود.

دنیا و حضرت داود از دیدگاه نهج‌البلاغه

و ان شئت ثلثت بداود صلی الله علیه صاحب المزامیر و قاری‌ء اهل الجنه فلقد کان یعمل سفائف الخوص بیده و یقول لجلسائه ایکم یکفینی بیعها؛ و یاکل قرص الشعیر من ثمنها.
و اگر خواهی سومین را داود (ع) گویم خداوند مزامیر (و زبور) و خوانندهٔ بهشتیان که به دست خود از برگ خرما زنبیلها می‌بافت و مجلسیان خویش را می‌گفت: کدام یک از شما در فروختن آن مرا یاری می‌کند؟ و از بهای آن زنبیل گرده‌ای نان جوین می‌خورد.

دنیا و حضرت عیسی از دیدگاه نهج‌البلاغه

و ان شئت قلت فی عیسی بن مریم علیه‌السلام فلقد کان یتوسد الحجر و یلبس الخشن و یاکل الجشب و کان ادامه الجوع و سراجه بالیل القمر؛ و ظلاله فی الشتاء مشارق الارض و مغاربها و فاکهته و ریحانه ما تنبت الارض للبهائم؛ و لم تکن له زوجه تفتنه و لا ولد یحزنه و لا مال یلفته و لا طمع یذله. دابته رجلاه و خادمه یداه.
و اگر خواهی از عیسی بن مریم (ع) گویم که سنگ را بالین می‌کرد و جامهٔ درشت به تن داشت و خوراک ناگوار می‌خورد و نانخورش او گرسنگی و چراغش در شب ماه، و در زمستان مشرق و مغرب زمین او را سایبان بود و جای پناه و میوه و ریحان او آنچه زمین برای چهارپایان رویاند از گیاه. زنی نداشت تا او را فریفتهٔ خود سازد، فرزندی نداشت تا غم وی را خورد و نه مالی که او را مشغول کند و نه طمعی که او را به خواری دراندازد. مرکب او دو پایش بود و خدمتگزار وی دستهایش.
فتاس بنبیک الاطیب الاطهر صلی الله علیه و آله فان فیه اسوه لمن تاسی و عزاء لمن تعزی؛ و احب العباد الی الله المتاسی بنبیه و المقتص لاثره. قضم الدنیا قضما و لم یعرها طرفا. اهضم اهل الدنیا کشحا و اخمصهم من الدنیا بطنا. عرضت علیه الدنیا فابی ان یقبلها؛ و علم ان الله سبحانه ابغض شیئا فابغضه و حقر شیئا فحقره و صغر شیئا فصغره؛ و لو لم یکن فینا الا حبنا ما ابغض الله و رسوله و تعظیمنا ما صغر الله و رسوله لکفی به شقاقا لله و محاده عن امر الله.
پس به پیامبر پاکیزه و پاک (ص) خود اقتدا کن که در (رفتار) او خصلتی است آن را که زدودن اندوه خواهد و مایهٔ شکیبایی است برای کسی که شکیبایی طلبد و دوست داشته‌ترین بندگان خدا نزد خدا کسی است که رفتار پیامبر را سرمشق خود کند و به دنبال او رود. از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند و بدان ننگریست چندانکه گوشهٔ چشم بدان افکند. تهیگاه او از همه مردم دنیا لاغرتر بود و شکم او از همه خالی‌تر. دنیا را بدو نشان دادند، آن را نپذیرفت و (چون) دانست خدا چیزی را دشمن می‌دارد، آن را دشمن داشت (و ترک گفت) و چیزی را که خوار شمرده آن را خوار انگاشت و چیزی را که کوچک شمرده آن را کوچک داشت و اگر در ما نبود جز دوستی آنچه خدا و رسول آن را دشمن می‌دارد و بزرگ دیدن آنچه خدا و رسول آن را خرد می‌شمارد برای نشان دادن مخالفت ما با خدا کافی بود و سرپیچی ما را از فرمانهای او آشکارا می‌نمود.
و لقد کان صلی الله علیه و آله و سلم یاکل علی الارض و یجلس جلسه العبد و یخصف بیده نعله و یرقع بیده ثوبه و یرکب الحمار العاری و یردف خلفه؛ و یکون الستر علی باب بیته فتکون فیه التصاویر فیقول یا فلانه (لاحدی ازواجه) غیبیه عنی فانی اذا نظرت الیه ذکرت الدنیا و زخارفها. فاعرض عن الدنیا بقلبه و امامت ذکرها من نفسه و احب ان تغیب زینتها عن عینه لکیلا یتخذ منهار یاشا.
او که درود خدا بر وی باد روی زمین می‌خورد و چون بندگان می‌نشست و به دست خود پای افزار خویش را پینه می‌بست و جامهٔ خویش را خود وصله می‌نمود و بر خر بی‌پالان سوار می‌شد و دیگری را بر ترک خود سوار می‌فرمود. پرده‌ای بر در خانهٔ او آویخته بود، که تصویرهایی داشت، یکی از زنان خویش را گفت: این پرده را از من پنهان کن که هرگاه بدان می‌نگرم دنیا و زیورهای آن را به یاد می‌آرم. پس به دل خود از دنیا روی گرداند و یاد آن را در خاطر خود می‌راند و دوست داشت که زینت دنیا از او نهان ماند تا زیوری از آن برندارد.
و لا یعتقدها قرارا و لا یرجوا فیها مقاما فاخرجها من النفس و اشخصها عن القلب و غیبها عن البصر و کذا من ابغض شیئا ابغض ان ینظر الیه و ان یذکر عنده؛ و لقد کان فی رسول الله صلی الله علیه و آله ما یدلک علی مساوی الدنیا و عیوبها. اذجاع فیها مع خاصته و زویت عنه زخارفها مع عظیم زلفته.
دنیا را پایدار نمی‌دانست و در آن امید ماندن نداشت. پس آن را از خود برون کرد و دل از آن برداشت و دیده از آن برگاشت. آری چنین است کسی که چیزی را دشمن داشت، خوش ندارد بدان بنگرد یا نام آن نزد وی بر زبان رود و در زندگانی رسول خدا (ص) برای تو نشانه‌هایی است که تو را به زشتیها و عیبهای دنیا راهنماست. چه با او نزدیکان خویش گرسنه به سر می‌برد و با منزلتی بزرگ که داشت زینتهای دنیا از دیدهٔ او دور ماند (و آن را خوار شمرد).[۲۸۶]
فلینظر ناظر بعقله: اکرم الله محمدا بذلک ام اهانه؟ فان قال اهانه فقد کذب و العظیم و ان قال اکرمه فلیعلم ان الله قد اهان غیره حیث بسط الدنیا له و زواها عن اقرب الناس منه. فتاسی متاس بنبیه و اقتض اثره و ولج مولجه و الا فلا یامن الهلکه فان الله جعل محمدا صلی الله علیه و آله علما للساعه و مبشرا بالجنه و منذرا بالعقوبه. خرج من الدنیا خمیصا و ورد الاخره سلیما. لم یضع حجرا علی حجر حتی مضی لسبیله و اجاب داعی ربه. فما اعظم منه الله عندنا حین انعم علینا به سلفا نتبعه و قائدا نطاعقبه؛ و الله لقد رقعت مدرعتی هذه حتی استحییت من راقعها؛ و لقد قال لی قائل الا تنبذها؟ فقلت اغرب عنی فعند الصباح یحمد القوم السری.
پس نگرنده با خرد خویش بنگرد که: آیا خدا، محمد (ص) را به داشتن چنین صفتها اکرام فرمود یا او را خوار نمود؟ اگر بگوید: او را خوار کرد (به خدای) بزرگ دروغ گفته است و بهتانی بزرگ آورده است و اگر بگوید: خدا او را اکرام کرد، پس بداند خدا کسی را خوار شمرد که دنیا را برای وی گسترید و آن را از کسی که نزدیکتر از همه بدوست درنوردید. پس آنکه خواهد باید پیامبر خدا را پیروی کند و بر پی او رود و پای بر جای پای او نهد. وگرنه از تباهی ایمن نبود که همانا خدا محمد (ص) را نشانه‌ای ساخت برای قیامت و مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت. از دنیا برون رفت و از نعمت آن سیر نخورد، به آخرت در شد و گناهی با خود نبرد، سنگی بر سنگی ننهاد تا جهان را ترک گفت و دعوت پروردگارش را پذیرفت.
پس چه بزرگ است منتی که خدا بر ما نهاده و چنین نعمتی به ما داده. پیشروی که باید او را پیروی کنیم و پیشوایی که پابر جای او نهیم.
به خدا که این جامهٔ پشمین خود را چندان پینه کردم که از پینه کننده شرمساری بردم. یکی به من گفت: آن را دور نمی‌افکنی؟ گفتم: از من دور شو که:
زر کامل عیار از بوته بی‌غش چهره افروزد دل صاحب نظر را سرخ روز امتحان بینی.[۲۸۷]

زندگی حضرت سلیمان در دنیا

یک مرد تا آن حد قدرت و سلطنت عجیب برسد که جن و انس و وحش و طیر و امواج هوا تحت سلطه و تسخیر او قرار گیرند و جملگی مطیع فرمان وی باشند، اما او با این همه گستردگی مکنت و حشمت، تن به تنعم و تلذذ از زینت و لذت دنیا ندهد و به جای پوشیدن لباسهای زربفت و خوردن انواع غذاها و خورشهای رنگارنگ، لباس مویین بپوشد و با دست خویش از الیاف درخت خرما زنبیل بافته و از راه فروش آن معاش روزانهٔ خود را تامین بنماید.
و شب هنگام به جای آرمیدن در بسترهای نرم و لطیف، به پا ایستاده و دستها به گردن بسته و اشک ریزان تا به سحر در حال عبادت و عرض نیاز به درگاه خدا باشد که این جمله در ارشاد القلوب دیلمی در وصف حال آن مرد بزرگ الهی آمده است:
و اما سلیمان (ع) فقد کان مع ما هو فیه من الملک یلبس الشعر و اذا جنه الیل شد یدیه الی عنقه فلا یزال قائما حتی یصبح باکیا و کان قوته من سفائف الخوص یعملها.
و نیز در حدیثی از رسول اکرم (ص) می‌خوانیم که:
ارایتم ما اعطی سلیمان بن داود من ملکه، فان ذلک لم یزده الاتخشعا. ما کان یرفع بصره الی السماء تخشعا لربه.
خبر دارید که خداوند تا چه حد از سلطنت به سلیمان بن داود داد؟ اما این همه قدرت و حشمت در او جز خشوع و فروتنی چیزی نیفزود.[۲۸۸]

بگذار جهان را...

بگذار جهان را و مجو نعمت فانیش گر نیک بدانیش به یکجو نستانیش‏
یک تن نبرد گنج که در رنج نیفتد اف باد بر این دنیی و این نعمت فانیش‏
گیتی است یکی دفتر دیرین که نبینی جز رنج در او هر چه سراپای بخوانیش‏
ماریست که از زهر بیاکنده همه تن هشدار که نفریبدت اشکال عیانیش‏
پیدا چو عروسی است فریبنده و زیبا زنهار که جانکاه عجوزیست نهانیش‏
کو بخت فلاطون و کجا همت والاش کو تخت فریدون و چه شد تاج کیانیش‏
آن عیسی مریم چه شد و آن دم جانبخش و آن موسی عمران چه شد و چوب شبانیش‏
تو اینهمه بینی و همان شیفته ماندی بر نعمت دنیا و بزرگی و کلانیش[۲۸۹]
یا عبید الدنیا و العاملین لها اذا کنتم فی النهار تبیعون و تشترون و بالیل علی فرشکم تتقلبون و تنامون و فیما بین ذلک عن الاخره تغفلون و بالعمل تسوفون فمتی تفکرون فی الارشاد فمتی تقدمون الزاد و متی تهتمون بامر المعاد.
شما ای بندگان دنیا و کارکنان برای آن، اگر بنا باشد شما در روز سرگرم خرید و فروش و شب در رختخوابهایتان از این پهلو بدان پهلو بغلطید و بخوابید و در این میان از آخرت غافل مانده عمل برای آن را پس بیندازید پس چه وقت برای کار هدایت فکری می‌کنید، پس چه وقت زاد و توشه پیش می‌فرستید، کدام هنگام به امر معاد و آخرت همت می‌گمارید و کاری انجام می‌دهید (آیا با این همه فریادهای رسا و پندهای شیوا هنوز هنگام آن نرسیده است که سر از این خواب گران برکشید و توشه پیش فرستید؟).
یا ایها الناس ازهد وافی الدنیا فان عیشها قصیرو خیرها یسیر و انها لدار شخوص و محله تنغیص و انها لتدنی الاجال و تقطع الامال الا و هی المتصدیه للعیون و الجامحه الحرون و المانیه الخئون.
الا ای مردم در دنیا زهد را پیشه خود سازید زیرا که عیش دنیا کوتاه و خوبیش کم است، دنیا سرای بیرون رفتن است و جایگاه ناخوشی و اندوه است این دنیا است که اجلها را نزدیک و آرزوها را می‌برد و از بین می‌برد و هم اوست که دیده‌ها را (برای گریستن) به هم درمی‌فشارد، این اسبی است سرکش دوان کشنده و خیانت‌کننده (از آن ایمن مباشید بلکه حداکثر استفاده را برای آخرت از آن بنمایید تا رستگار باشید نه زیانکار).[۲۹۰]

از دنیا پاک بمانید و برکنار

و کونوا عن الدنیا نزاها و الی الاخره و لاها و لا تضعوا من رفعته التقوی و لا ترفعوا من رفعته الدنیا و لا تشیموا بارقها و لا تسمعوا ناطقها و لا تجیبوا ناعقها؛ و لا تستضیئوا باشراقها و لا تفتنوا باعلاقها فان برقها خالب و نطقها کاذب و اموالها محروبه و اعلاقها مسلوبه.
و از دنیا پاک مانید و برکنار و آخرت را شیفتهٔ دیدار. آن را که تقوا فراز برده فرود می‌آرید و آن را که دنیا بالا برده بلند مشمارید. به برق درخشندهٔ دنیا خیره مشوید و سخن ستاینده دنیا را مشنوید و بانگ آن کس را که به دنیا می‌خواند پاسخ مدهید و از تابش آن روشنی مخواهید و فریفتهٔ کالاهای گرانمایهٔ آن مگردید که برق آن بی‌فروغ است و سخنش دروغ. مالهایش ربوده است و کالایش دستخوش ربودن بوده.
الا و هی المتصدیه العنون و الجامحه الحرون و المائنه الخئون؛ و الجحود الکنود و العنود الصدود و الحیود المیود. حالها انتقال و وطئتها زلزال و عزها ذل وجدها هزل و علوها سفل. دار حرب و سلب و نهب و عطب. اهلها علی ساق و سیاق و لحاق و فراق. قد تحیرت مذاهبها و اعجزت مهاربها و خابت مطالبها فاسلمتهم المعاقل و لفظتهم المنازل و اعیتهم المحاول. فمن ناج معقور و لحم مجزور و شلو مذبوح و دم مسفوح و عاض علی یدیه، و صافق بکفیه و مرتفق بخدیه و زار علی رایه و راجع عن عزمه و قد ادبرت الحیله و اقبلت الغیله و لات حین مناص. هیهات هیهات قد فات ما فات و ذهب ما ذهب.
و مضت الدنیا لحال بالها، فما بکت علیهم السماء و الارض و ما کانوا منظرین. آگاه باشید که دنیا چون چاروایی است، پر ستیز و با جست و خیز و دروغگوی خیانتکار و حق نشناس، سپاس ندار و ستیهندهٔ حیله‌گر و کجرو از راه بدر.
شیوه‌اش دگرگونی، سختی فشارش لرزاننده، و عزتش زبونی و جد آن لاغ و بلندی آن مغاک، خانهٔ ربودن و بردن و غارت و هلاک. مردم آن در سختی. در مسیر مرگ برپا، به آن یک رسنده و از دیگری جدا (مردم در) راه‌هایشان سرگردان، گریزگاه‌هایش ناپیدا (بر این و آن).
خواستهٔ آن موجب نومیدی و زیان، پناهگاه‌هایش آنان را (به دشمن) سپرده و خانه‌هایش آنان را از خود بیرون رانده و چاره اندیشیها ناتوانشان گردانده. چنانکه از آنان یا رها شده‌ای است خسته یا کشته‌ای سر از تن گسسته و یا سر بریده‌ای اندام گسیخته و یا خونی بر زمین ریخته و یا پشت دست گزنده و یا دست بر هم زننده و یا سر میان دو بازو نهاده پشیمان و یا خود را بر آنچه اندیشیده سرزنش‌کنان و یا از تصمیمی که گرفته رویگردان. حالی که چاره و تدبیر پشت کرده است و مرگ ناگهانی و گریبانگیر روی آورده است و جای گریزی نمانده و چه دور است دور. آنچه در گذشت، درگذشت و آنچه رفت سپری گردید و جهان چنانکه خود می‌خواست به پایان رسید. پس نگریست بر آنان آسمان و زمین و نبودند از مهلت‌دادگان.[۲۹۱]
بچه‌ای که بهانه گرفته است هر قدر اسباب بازی و تنقلات به او بدهند آنها را به طرفی پرت می‌کند، دست از لجبازی برنمی‌دارد و دائم گریه می‌کند تا اینکه پدرش او را در آغوش گرفته، نوازش نماید. آن وقت آرام می‌گیرد، تو هم چنانچه زرق و برق دنیا را نخواهی در نهایت دست تو را می‌گیرند و بلندت می‌کنند. آن وقت است که انسان لذت می‌برد.[۲۹۲]
حضرت موسی (ع) بر شخصی گذشت که با خدای خود گریه و مناجات و گفتگو داشت.
حضرت موسی به خداوند عرض کرد: اگر من خدای این شخص بودم حاجتش را برمی‌آوردم. خطاب رسید، اعتماد مکن، محبت دنیا در دل آن شخص است. گریه و مناجات موقعی ارزش واقعی دارد که انسان در دلش محبت غیر خدا را نداشته باشد[۲۹۳]
حضرت عیسی رفیقی داشت که در سفر و حضر و در جمیع اوقات و احوال با او بود و در ریاضت و عبادت هم با او شرکت داشت. وقتی فوت می‌کند، حضرت عیسی به حال او تاسف می‌خورد و گریه می‌کند و به خداوند عرض می‌کند: خدای من، این یک رفیق را هم از من گرفتی؟ خطاب می‌رسد: چرا برای او گریه می‌کنی؟ برای اینکه در دل او محبت دنیا بود.[۲۹۴]

جهان را بدیدم وفایی ندارد

جهان را بدیدم وفایی ندارد جهان در جهان آشنایی ندارد
درین قرص زرین بالا تو منگر که در اندرون بوریایی ندارد
بس ابله شتابان شده سوی دامش چو کوری که در کف عصایی ندارد
برو گشته ترسان برو گشته لرزان زهی علتی کان دوایی ندارد
نموده جمالی ولی زیر چادر عجوزی قبیحی لقایی ندارد
کسی سر نهد بر فسونش که چون مار ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد[۲۹۵]

دنیا خانه رخت بربستن است

بعثه حین لا علم قائم و لا منار ساطع و لا منهج واضح. اوصیکم عبادالله بتقوی الله و احذرکم الدنیا فانها دار شخوص و محله تنغیص. ساکنها ظاعن و قاطنها بائن. تمید باهلها میدان السفینه تقصفها العواصف فی لجج البحار. فمنهم الغرق الوبق و منهم الناجی علی بطون الامواج تحفزه الریاح باذیالها و تحمله علی اهوالها فما غرق منها فلیس بمستدرک و ما نجا منها فالی مهلک.
او را برانگیخت هنگامی که نه نشانه‌ای برپا بود و نه چراغی پیدا و نه راهی هویدا. بندگان خدا شما را به ترس از خدا می‌خوانم و از دنیاتان می‌ترسانم که دنیا خانهٔ رخت بستن است و کوی زندگانی تلخ و نا به مراد نشستن. باشندهٔ آن آمادهٔ رفتن است و جای گرفته در آن مهیای جدا گشتن، مردم خود را چنان می‌جنباند که باد سخت کشتی را در دل دریاها بلرزاند. دسته‌ای از آنان در دل آب مرده و دسته‌ای بر روی موجها جان به دربرده. بادها با وزیدن از این سو بدان سویشان می‌راند و چنان که خواهد می‌کشاند. پس آنکه در آب می‌میرد نتوان بازش یافتن و آنکه از آن رها شده به سوی مرگ است (در تاختن).[۲۹۶]

مثالی برای دنیا

یک عده مرغ در مکانی مشغول دانه برداری بودند، صاحب دانه‌ها رسید و گفت: کیش! مرغها به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: کدام یک باید زودتر برود؟ و چون کسی داوطلب نبود، مشغول خوردن شدند. دو مرتبه صاحب دانه‌ها گفت: کیش! باز مرغها به یکدیگر نگاهی کردند و گفتند: کیست که برود؟ این دفعه صاحب دانه‌ها یک سنگ برداشت، به طرف مرغها پرتاب کرد و یک مرغ کشته شد. مرغها به هم گفتند: اه کیش؟ معلوم بود که این فلان فلان شده منظور بود که هیچ حرف نمی‌زد. اکنون به سزای خود رسید و دگر بار مشغول خوردن شدند. باز صاحب دانه‌ها گفت: کیش! و هیچ یک از مرغها اعتنایی نکرد و صاحب دانه‌ها باز یک سنگ برداشت و به طرف آنها پرتاب کرد، تا اینکه همهٔ مرغها کشته شدند و این لفظ کیش که به همهٔ مرغها خطاب می‌شد، اصلا و مطلقا به خود نمی‌پنداشتند.
اشخاص زمانه هم، اعم از عالم و غیر عالم و از خواص و عوام قرآن را هر یک تاویل می‌کنند برای اصحاب و فلان قوم و هیچ نشد که بگویند: به در گفت که دیوار تو بشنو! تمام آیات برای مومنین است اعم از اینکه خطاب به قومی یا شخصی شده باشد یا نه، حتی خود پیغمبر. (ص).[۲۹۷]

ره رستگاری

سرانجام بستر جز از خاک نیست از و بهره زهرست تریاک نیست‏
چو دانی که ایدر نمانی دراز به تارک چرا بر نهی تاج آز
تو را زین جهان شادمانی بس است کجا رنج تو بهر دیگر کس است‏
تو رنجی و آسان دگر کس خورد سوی گور و تابوت تو ننگرد
بر او نیز شادی همی بگذرد همان مرگ زیر پیش بگذرد
ز روز گذر کردن اندیشه کن پرستیدن دادگر پیشه کن‏
به نیکی گرای و میازار کس ره رستگاری همین است و بس[۲۹۸]

دنیا خانه‌ای است شناخته شده به بی وفایی

دار بالبلاء محفوفه و بالغدر معروفه. لا تدوم احوالها و لا یسلم نزالها. احوال مختلفه و تارات متصرفه. العیش مذموم و الامان منها معدوم و انما اهلها فیها اغراض مستهدفه ترمیهم بسهامها و تفنیهم بحمامها.
و اعلموا عبادالله انکم و ما انتم فیه من هذه الدنیا علی سبیل من قد مضی قبلکم ممن کان اطول منکم اعمارا و اعمر دیارا و ابعد آثارا. اصبحت اصواتهم هامده و ریاحهم راکده و اجسادهم بالیه و دیارهم خالیه و آثارهم عافیه. فاستبدلوا بالقصور المشیده و النمارق الممهده الصخور و الاحجار المسنده و القبور اللاطئه الملحده التی قد بنی بالخراب فناوها و شید بالتراب بناءها. فمحلها مقترب و ساکنها مغترب. بین اهل محله موحشین و اهل فراغ متشاغلین لا یستانسون بالاوطان و لا یتواصلون تواصل الجیران علی ما بینهم من قرب الجوار و دنو الدار و کیف یکون بینهم تزاور و قد طحنهم بکلکله البلی و اکلتهم الجنادل و الثری؛ و کان قد صرتم الی ما صاروا الیه و ارتهنکم ذلک المضجع و ضمکم ذلک المستودع. فکیف بکم لو تناهت بکم الامور و بعثرت القبور، هنا لک تبلوا کل نفس ما اسلفت وردوا الی الله مولا هم الحق و ضل عنهم ما کانوا یفترون.
دنیا خانه‌ای است فراگرفتهٔ بلا، شناخته به بیوفایی و دغا. نه به یک حال پایدار است و نه مردم آن از سلامت برخوردار، دگرگونی پذیرد، رنگی دهد و رنگ دیگر گیرد. زندگی در آن ناباب و ایمنی در آن نایاب و مردم دنیا نشانه‌هایند که آماجشان سازد. تیرهای خود به آنان افکند و به کام مرگشان دراندازد.
و بندگان خدا! بدانید که شما و آنچه در آنید، به راه آنان که پیش از شما
بودند روانید که زندگانیشان از شما درازتر بود و خانه‌هاشان بسازتر و یادگارهایشان دیر یازتر.
کنون آواهاشان نهفته شد و بادهاشان فروخفته. تنهاشان فرسوده گردید، خانه‌هاشان تهی و نشانه‌هاشان ناپدید. کاخهای افراشته و بالشهای انباشته را به جا نهادند و زیر خرسنگها و درون گورهای به هم چسبیده افتادند، جایی که آستانه‌اش را ویرانی پایه است و استواری بنایش را خاک مایه. جای آن نزدیک است و باشندهٔ آن دور و به کنار. میان مردم محله‌ای ترسان، به ظاهر آرام و در نهان گرفتار. نه در جایی که وطن گرفته‌اند، انس گیرند و نه چون همسایگان یکدیگر را پذیرند. با آنکه نزدیک به هم آرمیده‌اند خانهٔ هم را ندیده‌اند و چسان یکدیگر را دیدار کنند که فرسودگیشان خرد کرده است و سنگ و خاک آنان را در کام فروبرده.
گویی شما هم به جایی رفته‌اید که آنان رفته‌اند و آن خوابگاه به گروتان برداشته و آن امانت جای شما را در کنار خود داشته. پس چگونه خواهید بود اگر کار شما به سر آید و گورها گشاید؟ آن هنگام آزموده می‌شود هر کس بدانچه پیشاپیش فرستاده و بازگردانیده می‌شوند به سوی خدا که مولای راستین آنهاست و به کارشان نیاید آنچه به دروغ برمی‌بافتند.[۲۹۹]

برای بازی خلق نشده‌ایم

عزیزان من! در شبهای قدر وقتتان را مغتنم بشمارید، شما هنوز جوانید. در مورد حضرت یحیی (ع) داریم که و آتیناه الحکم صبیا[۳۰۰]حضرت یحیی هنوز صغیر بود. کودکانی آمدند پیش او که برویم بازی.
فرمود:
ما برای بازی خلق نشده‌ایم، دنیای ما دنیای بازی نیست.[۳۰۱]

از روزگار محو شود داستان ما

آمد بسی زمان و رود گر زمان ما اندر زمان ز ما ندهد کس نشان ما
بس دیر نگذرد که ز دستان روزگار از روزگار محو شود داستان ما
خون کم رود ز چشم و سر و آستین ما کس چشم نفگند به در و آستان ما
بر روی سنگ غازه شود آب چشم ما در چشم خاک سرمه شود استخوان ما
زین کاندر آه و زاری و رنج و عنا گذشت دیماه و تیرماه و بهار و خزان ما
ز اندوه عمر رفته و آیندهٔ اجل نه هوش و توش ماند و نه تاب و توان ما
ماندند دور اگر همه اخوان ما ز ما رفتند اگر چه پیش همه همرهان ما[۳۰۲]

نهج‌البلاغه و ترک دنیا

از جمله مباحث نهج‌البلاغه منع و تحذیر شدید از دنیاپرستی است. آنچه در بخش پیش[۳۰۳] دربارهٔ مقصود و هدف زهد گفتیم روشن‌کنندهٔ مفهوم دنیاپرستی نیز هست زیرا زهدی که بدان شدیدا ترغیب شده است نقطهٔ مقابل دنیاپرستی است که سخت نفی گردیده است. با تعریف و توضیح هر یک از این دو، مفهوم دیگری نیز روشن می‌شود، ولی نظر به تاکید و اصرار فراوان و فوق‌العاده‌ای که در مواعظ امیرالمومنین (ع) دربارهٔ منع و تحذیر از دنیاپرستی به عمل آمده است و اهمیت فی نفسه این موضوع. ما این را جداگانه و مستقل طرح می‌کنیم و توضیحات بیشتری می‌دهیم تا هرگونه ابهام رفع بشود.
نخستین مطلب این است که چرا این همه در کلمات امیرالمومنین (ع) به این مطلب توجه شده است به طوری که نه خود ایشان مطلب دیگری را این اندازه مورد توجه قرار داده‌اند نه رسول اکرم و یا سایر ائمه‌اطهار این اندازه دربارهٔ غرور و فریب دنیا و فنا و ناپایداری آن و بی‌وفایی آن و لغزانندگی آن و خطرات ناشی از تجمع مال و ثروت و وفور نعمت و سرگرمی بدانها سخن گفته‌اند.

خطری که غنایم به وجود آورد

این یک امر تصادفی نیست. مربوط است به سلسله خطرات عظیمی که در عصر علی (ع)، یعنی در دوران خلافت خلفاء خصوصا دورهٔ خلافت عثمان که منتهی به دورهٔ خلافت خود ایشان شد، متوجه جهان اسلام از ناحیه نقل و انتقالات مال و ثروت گردیده بود. علی (ع) این خطرات را لمس می‌کرد و با آنها مبارزه می‌کرد. مبارزه‌ای عملی در زمان خلافت خودش که بالاخره جانش را روی آن گذارد و مبارزه‌ای منطقی و بیانی که در خطبه‌ها و نامه‌ها و سایر کلماتش منعکس است.
فتوحات بزرگی نصیب مسلمانان گشت. این فتوحات مال و ثروت فراوانی را به جهان اسلام سرازیر کرد، ثروتی که به جای اینکه به مصارف عموم برسد و عادلانه تقسیم شود، غالبا در اختیار افراد و شخصیتها قرار گرفت. مخصوصا در زمان عثمان، این جریان فوق‌العاده قوت گرفت.
افرادی که تا چند سال پیش فاقد هر گونه ثروت و سرمایه‌ای بودند دارای ثروت بی‌حساب شدند.
اینجا بود که دنیا کار خود را کرد و اخلاق امت اسلام به انحطاط گرائید.
فریادهای علی (ع) در آن عصر خطاب به امت اسلام به دنبال احساس این خطر اجتماعی بود.
مسعودی در ذیل احوال عثمان می‌نویسد:
عثمان فوق‌العاده کریم و بخشنده بود (البته از بیت‌المال) کارمندان دولت و بسیاری از مردم دیگر راه او را پیش گرفتند. او برای اولین بار در میان خلفاء خانهٔ خویش را با سنگ و آهک بالا برد و درهایش را از چوب ساج و عرعر ساخت و اموال و باغات و چشمه‌هایی در مدینه اندوخته کرد. وقتی که مرد در نزد صندوقدارش صد و پنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم پول نقد بود. قیمت املاکش در وادی القری و حنین و جاهای دیگر، بالغ بر صد هزار دینار می‌شد. اسب و شتر فراوانی از او باقی ماند.
آنگاه می‌نویسد: در عصر عثمان جماعتی از یارانش مانند خودش ثروتها اندوختند: زبیر بن العوام خانه‌ای در بصره بنا کرد که اکنون در سال ۳۳۲ (زمان خود مسعودی) هنوز باقی است و معروف است خانه‌هایی در مصر، کوفه و اسکندریه برپا کرد. ثروت زبیر بعد از وفات پنجاه هزار دینار پول نقد و هزار اسب و هزارها چیز دیگر بود. خانه‌ای که طلحه بن عبدالله در کوفه با گچ و آجر و ساج ساخت هنوز (در زمان مسعودی) باقی است و به دارالطلحتین (معروف است. عایدات روزانهٔ طلحه از املاکش در عراق هزار دینار بود. در سر طویله او هزار اسب بسته بود. پس از مردنش یک سی و دوم ثروتش هشتاد و چهار هزار دینار برآورد شد.
مسعودی نظیر همین ثروتها را برای زید بن ثابت و یعلی بن امیه و بعضی دیگر می‌نویسد.
بدیهی است که ثروتهای بدین کلانی از زمین نمی‌جوشد و از آسمان هم نمی‌ریزد، تا در کنار چنین ثروتهایی فقرهای موحش نباشد، چنین ثروتها فراهم نمی‌شود. این است که علی (ع) در خطبهٔ ۱۲۹ پس از آنکه مردم را از دنیاپرستی تحذیر می‌دهد، می‌فرماید:
و قد اصبحتم فی زمن لا یزداد الخیر فیه الا ادبارا و الشرفیه الا اقبالا و الشیطان فی هلاک الناس الا طمعا فهذا او ان قویت عدته و عمت مکیدته و امکنت فریسته. اضرب بطرفک حیث شئت من الناس فهل تبصر الا فقیرا یکابد فقرا او غنیا بدل نعمه الله کفرا او بخیلا اتخذ البخل بحق الله و فرا او متمردا کان باذنه عن سمع المواعظ وقرا؟ این خیارکم و صلحاءکم و احرارکم و سمحاءکم و این المتورعون فی مکاسبهم و المتنزهون فی مذاهبهم؟
همانا در زمانی هستید که خیر دائما واپس می‌رود و شر همی به پیش می‌آید و شیطان هر لحظه بیشتر به شما طمع می‌بندد. اکنون زمانی است که تجهیزات شیطان (وسائل غرور شیطانی) نیرو گرفته و فریب شیطان در همه جا گسترده شده و شکارش آماده است. نظر کن، هر جا می‌خواهی از زندگی مردم را تماشا کن، آیا جز این است که یا نیازمندی می‌بینی که با فقر خود دست و پنجه نرم می‌کند و یا توانگری کافر نعمت یا ممسکی که امساک حق خدا را وسیلهٔ ثروت اندوزی قرار داده است و یا سرکشی که گوشش به اندرز بدهکار نیست. کجایند نیکان و شایستگان شما؟ کجایند آزادمردان و جوانمردان شما، کجایند پارسایان شما در کار و کسب؟ کجایند پرهیزگاران شما؟...

شکر نعمت

امیرالمومنین در کلمات خود نکته‌ای را یاد می‌کند که آن را سکر نعمت یعنی مستی ناشی از رفاه می‌نامد که به دنبال خود بلای انتقام را می‌آورد.
در خطبهٔ ۱۵۱ می‌فرماید:
ثم انکم معشر العرب اغراض بلایا قد اقتربت فاتقوا سکرات النعمه و احذروا بوائق النقمه.
شما مردم عرب هدف مصائبی هستید که نزدیک است. همانا از مستی‌های نعمت بترسید و از بلای انتقام بهراسید.
آنگاه علی (ع) شرح مفصلی دربارهٔ عواقب متسلسل و متداوم این ناهنجاریها ذکر می‌کند. در خطبهٔ ۱۸۵ آیندهٔ وخیمی را برای مسلمین پیش بینی می‌کند. می‌فرماید:
ذاک حیث تسکرون من غیر شراب بل من النعمه و النعیم.
آن در هنگامی است که شما مست می‌گردید، اما نه از باده بلکه از نعمت و رفاه.
آری، سرازیر شدن نعمتهای بی‌حساب و به سوی جهان اسلام و تقسیم غیر عادلانهٔ ثروت و تبعیضهای ناروا، جامعهٔ اسلامی را دچار بیماری مزمن دنیازدگی و رفاه زدگی کرد.
علی (ع) با این جریان که خطر عظیمی برای جهان اسلام بود و دنباله‌اش کشیده شد، مبارزه می‌کرد و کسانی را که موجب پیدایش این درد مزمن شدند انتقاد می‌کرد. خودش در زندگی شخصی و فردی درست در جهت ضد آن زندگی‌ها عمل می‌کرد. هنگامی هم که به خلافت رسید در صدر برنامه‌اش مبارزه با همین وضع بود.

وجهه عام سخن مولی

این مقدمه که گفته شد برای این است که وجههٔ خاص سخن امیرالمومنین (ع) در مورد دنیاپرستی که متوجه یک پدیدهٔ مخصوص اجتماعی آن عصر بود روشن شود.
از این وجهه خاص که بگذریم بدون شک، وجهه‌ای عام نیز هست که اختصاص به آن عصر ندارد، شامل همهٔ عصرها و همهٔ مردم است و جزء اصول تعلیم و تربیت اسلامی است، منطقی است که از قرآن کریم سرچشمهٔ گرفته و در کلمات رسول خدا (ص) و امیرالمومنین (ع) و سائر ائمهٔ اطهار (س) و اکابر مسلمین تعقیب شده است. این منطق است که دقیقا باید روشن شود. ما در بحث خود بیشتر متوجه وجههٔ عام سخن امیرالمومنین (ع) هستیم. وجهه‌ای که از آن وجهه همهٔ مردم در همهٔ زمانها مخاطب علی (ع) هستند.

زبان مخصوص هر مکتب

هر مکتب زبان مخصوص به خود دارد. برای درک مفاهیم و مسائل آن مکتب باید با زبان مخصوص آن مکتب آشنا شد.
از طرف دیگر، برای فهم زبان خاص آن مکتب باید در درجهٔ اول بینش کلی آن را دربارهٔ هستی و جهان و حیات و انسان و به اصطلاح: جهان بینی آن را به دست آورد. اسلام جهان‌بینی روشنی دربارهٔ هستی و آفرینش دارد. با دید ویژه‌ای به حیات و زندگی انسان می‌نگرد.
از جمله اصول جهان بینی اسلامی این است که هیچگونه ثنویتی در هستی نیست، آفرینش از نظر بینش توحیدی اسلام به دو بخش باید و نباید تقسیم نمی‌شود.
یعنی چنین نیست که برخی موجودات خیر و زیبا هستند و می‌بایست آفریده شوند ولی برخی دیگر شر و نازیبا هستند و نمی‌بایست آفریده شوند و آفریده شدند. در جهان‌بینی اسلامی این چنین منطقی کفر و منافی با اصل توحید است. از نظر اسلام همه چیز بر اساس خیر و حکمت و حسن و غایت آفریده شده است:
الذی احسن کل شی‌ء خلقه.[۳۰۴]ما تری فی خلق الرحمان من تفاوت.[۳۰۵]
علیهذا منطق اسلام در مورد ذم دنیا هرگز متوجه جهان آفرینش نیست. جهان‌بینی اسلامی که بر توحید خالص بنا شده است، بر روی توحید در فاعلیت تکیه فراوان کرده است، شریکی در ملک خدا قائل نیست. این چنین جهان‌بینی نمی‌تواند بدبینانه باشد. اندیشهٔ چرخ کجمدار و فلک کج رفتار یک اندیشهٔ اسلامی نیست. پس ذم دنیا متوجه چیست؟

دنیای مذموم

معمولا می‌گویند: آنچه از نظر اسلام مذموم و مطرود است علاقه به دنیا است. این سخن هم درست است و هم نادرست. اگر مقصود از علاقه صرف ارتباط عاطفی است نمی‌تواند سخن درستی باشد، چون انسان در نظام کلی خلقت همواره با یک سلسله علائق و عواطف و تمایلات آفریده می‌شود و این تمایلات جزء سرشت او است. او خودش اینها را کسب نکرده است و به علاوه این علائق زائد و بی‌جا نیست. همانطوری که در بدن انسان هیچ عضو زائدی وجود ندارد حتی یک مویین رگ اضافی در کار نیست هیچ عاطفه و علاقهٔ طبیعی زائدی هم وجود ندارد. تمام تمایلات و عواطف سرشتی بشر متوجه هدفها و غایاتی حکیمانه است.
قرآن کریم این عواطف را به عنوان آیات و نشانه‌هایی از تدبیر الهی و حکمتهای ربوبی یاد می‌کند.
و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه.[۳۰۶]
از جمله نشانه‌های حق این است که از جنس خود شما همسرانی برای شما آفریده است که در کنار آنها آرامش بیابید و میان شما و آنها الفت و مهربانی قرار داد.
این عواطف و علائق آسمانی یک سلسله کانالهای ارتباطی میان انسان و جهان است، بدون اینها انسان نمی‌تواند راه تکامل خویش را بپیماید. پس جهان‌بینی اسلامی همانطوری که به ما اجازه نمی‌دهد جهان را محکوم و مطرود و مذموم بشماریم اجازه نمی‌دهد علائق طبیعی و کانالهای ارتباطی انسان و جهان را نیز زائد و بی‌مصرف و قطع شدنی بدانیم، این علائق و عواطف جزیی از نظام عمومی آفرینش است. انبیاء و اولیاء حق از این عواطف در حد اعلاء برخوردار بودند.
حقیقت این است که منظور از علاقه به دنیا تمایلات طبیعی و فطری نیست، مقصود از علاقه و تعلق، بسته بودن به امور مادی و دنیوی و در اسارت آنها بودن است که توقف است و رکود است و بازایستادن از حرکت و پرواز است و سکون است و نیستی است. این است که دنیاپرستی نام دارد و اسلام سخت با آن مبارزه می‌کند و این است آن چیزی که بر ضد نظام تکاملی آفرینش است و مبارزه با آن همگامی با ناموس تکاملی آفرینش است. تعبیرات قرآن مجید در این زمینه در حد اعجاز است.[۳۰۷]

حال دنیا

حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه‌ای گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای‏
گفتمش: آن کیست کو اندر طلب پویان بود گفت: یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای‏
گفتمش: احوال عمر ما چه باشد، عمر چیست گفت: برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای‏
بر مثال قطره‌ای برفست در فصل تموز هیچ عاقل در چنین جایگاه سازد خانه‌ای؟[۳۰۸]

پانویس

  1. روزگار و چرخ و انجم سربسر بازیستی || گرنه این روز دراز دهر را فرداستی‏)ناصر خسرو قبادیانی
  2. مولوی
  3. غررالحکم صفحهٔ ۲۹۹ حرف الف
  4. غررالحکم جلد اول صفحهٔ ۱۸ حرف الف
  5. نهج‌البلاغه، فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۲۷۹
  6. نهج البلاغه دکتر شهیدی صفحهٔ ۲۳۸ کلام ۲۰۳
  7. نهج البلاغه، فیض‌الاسلام صفحهٔ ۱۱۵۰
  8. مولوی
  9. نهج البلاغه فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۱۱۵
  10. سیری در نهج‌البلاغه. صفحهٔ ۲۷۱
  11. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه جلد ۲۰ صفحهٔ ۲۷۴
  12. نهج‌البلاغه فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۲۶۹
  13. نهج‌البلاغه فیض‌الاسلام. خطبهٔ ۳۲
  14. نهج‌البلاغه فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۹۲۹
  15. غررالحکم. صفحهٔ ۱۰۳. حرف الف
  16. غاشیه ۲۱
  17. الذاریات ۵۴
  18. غررالحکم جلد اول صفحه ۳۲ حرف الف
  19. غررالحکم جلد اول صفحه ۳۷ حرف الف
  20. شرح نهج‌البلاغه فیض‌الاسلام نامهٔ ۳۱
  21. غررالحکم شمارهٔ ۱۳۹۹ حرف الف
  22. غررالحکم حرف الف شمارهٔ ۱۲۱۳
  23. غررالحکم حرف الف شمارهٔ ۴۷۳
  24. غررالحکم حرف ثاء شمارهٔ ۳
  25. غررالحکم حرف باء شمارهٔ ۱۳
  26. نهج‌البلاغه فیض‌الاسلام صفحهٔ ۱۱۱۴
  27. نهج‌البلاغه خطبه ۱۰۵ استاد شهیدی صفحهٔ ۹۷
  28. سورهٔ نساء آیهٔ ۵۸
  29. سورهٔ سباء آیهٔ ۴۶
  30. سورهٔ نحل آیهٔ ۱۲۵
  31. سورهٔ لقمان آیهٔ ۱۳
  32. سورهٔ یونس آیهٔ ۵۷
  33. نهج‌البلاغه خطبهٔ ۱۷۵
  34. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه استاد تقی جعفری جلد ۱۸ صفحهٔ ۲۱۷
  35. غررالحکم صفحهٔ ۲۸۳
  36. غررالحکم صفحهٔ ۲۸۳
  37. شرح تجرید ملاعلی قوشچی باب امامت بنقل از ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه جلد ۱۸ صفحهٔ ۲۶۲
  38. خطبه ۲۱۵ نهج‌البلاغه فیض‌الاسلام. این بیان علی) ع (را مقایسه کنید با گفته‌های نرون که در درجهٔ پست حیوانی می‌گوید: ای کاش همهٔ انسانها یک سر و گردن داشتند که من می‌توانستم با یک ضربهٔ شمشیر سر آنان را از گردن آنها جدا کنم. اعتدال حقیقی در میان این دو بی‌نهایت قابل تصور نیست
  39. غررالحکم صفحهٔ ۲۸۳
  40. نامهٔ آن حضرت به عثمان ابن حنیف نهج‌البلاغه فیض‌الاسلام صفحهٔ ۹۷۳
  41. نامهٔ آن حضرت به عثمان ابن حنیف نهج‌البلاغه فیض‌الاسلام صفحهٔ ۹۷۳
  42. نهج‌البلاغه حکمت ۱۳۱
  43. غررالحکم جلد اول صفحهٔ ۱۱۸ حرف الف
  44. سخنرانیهای راشد جلد ۵ صفحهٔ ۱۷۰ بحث دنیا
  45. از کلمات قصار ۴۱۵ صفحهٔ ۴۳۵ نهج‌البلاغهٔ شهیدی
  46. ان الله تعالی یلتفت یوم القیمه الی فقراء المومنین شبیها بالمعتذر الیهم فیقول و عزتی ما افقرتکم فی الدنیا من هوان بکم علی و لترون ما اصنع بکم الیوم فمن زودکم فی دارالدنیا معروفا فخذوا بیده و ادخلوه الجنه فیقول رجل منهم یا رب ان اهل الدنیا تنافسوا فی دنیاهم فنکحوا النساء و لبسوا الثیاب اللینه و اکلو الطعام و سکنوا الدورور کبوا المشهور من الدواب فاعطنی مثل ما اعطیتهم فیقول تعالی و لکل منکم مثل ما اعطیت اهل الدنیا منذ کانت الی ان انقضت سبعین ضعفا نهج البلاغه جلد ۸ صفحهٔ ۳۶۳ محمد تقی شوشتری
  47. و عنه علیه‌السلام: انه تعالی لیعتدر الی عبده المومن المحوج فی الدنیا کما یعتذر الاخ الی اخیه فیقول: و عزتی ما احوجتک فی الدنیا من هوان بک علی فارفع هذا السجف فانظر الی ما عوضتک من الدنیا فیرفع فیقول ما ضرنی ما منعتنی مع ما عوضتنی
  48. ذکر عند الصادق علیه‌السلام قاتل الحسین فقال بعض اصحابه کنت اشتهی ان ینقم الله منه فی الدنیا فقال علیه‌السلام: کانک تستقل له عذاب الله تعالی و ما عندالله اشد عذابا و اخشی نکالا و فی الدنیا یموتون بادنی عذاب و لا یموتون فی القیامه من اشد عذاب فیقولون لمالک: لیقض علینا ربک قال انکم ما کثون و عذاب الدنیا المه فی الاول و عذاب الاخره المه الی الاذل» کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیر هالیذ و قوا العذاب «و ان اهل الدنیا کرکب بیناهم حلوا اذ صاح بهم سائقهم فارتحلوا. زخرف ۷۷ و نساء ۵۶ نهج الصباغه جلد ۸ صفحهٔ ۳۶۳ شیخ محمد شوشتری
  49. تمثیلات صفحهٔ ۱۰۱
  50. حافظ
  51. حافظ
  52. بحارالانوار جلد ۷۳ صفحهٔ ۱۲۳ و ۱۲۲ به نقل از داستان دوستان جلد چهارم ۱۸۸
  53. کلمات قصار حضرت علی ع صفحهٔ ۳۸۵
  54. داستان دوستان جلد ۵ صفحهٔ ۱۱۹
  55. حیوه القلوب جلد ۱ صفحهٔ ۵۷۸ به نقل از پند تاریخ
  56. از کلمات قصار ۳۷۶
  57. از کلمات قصار ۳۶۷ صفحهٔ ۴۲۶ ترجمهٔ نهج‌البلاغهٔ دکتر شهیدی
  58. پارچه‌ای که با آن عرق بدن را خشک می‌کنند
  59. مابین بصره و کوفه
  60. ثمرات الاوراق ابن حجه حموی
  61. الکلام یجر الکلام به نقل از ابن‌خلکان
  62. تتمه المنتهی
  63. تاریخ بحیره. صفحهٔ ۱۳۸ در جای دیگر است که گفت: ما باید هنوز گمنام زندگی کنیم. اگر باز در میان مردم و اجتماع بیاییم ممکن است که رشتهٔ حیاتم گسیخته شود. یکی از نویسندگان گفت: روزی دفتر پرداختی‌های هارون را مشاهده می‌کردم. ارقامی به چشمم خورد که برای عطریات و لباس و طلا به ابوالفضل جعفر بن یحیی پرداخت شده بود، رقمهای مخصوص به عطریات را جمع زدم. پنجاه‌هزار درهم شدن. این مبلغ جدا از مبالغی بود که برای لباس داده بودند. در چند صفحهٔ بعد به تاریخ همان سال بهای نفت و بوریا برای سوزاندن نعش جعفر برمکی چهار درهم و یک دوازدهم ثبت شده بود. تاریخ بحیره. صفحهٔ ۱۳۶
  64. داستانها و پندها جلد ۹ صفحهٔ ۱۸۶ به نقل از خواندنیهای تاریخ
  65. به نقل از داستان دوستان جلد ۲ صفحهٔ ۱۷۰
  66. از کلمات آن حضرت. شمارهٔ ۱۰۳ صفحهٔ ۳۷۷ نهج‌البلاغهٔ دکتر شهیدی
  67. داستانها و پندها جلد ۱ صفحهٔ ۳۹
  68. داستانها و پندها جلد ۱ صفحهٔ ۴۱
  69. حکایتهای شنیدنی صفحهٔ ۲۰ به نقل از گلستان سعدی
  70. کلمات قصار ۲۳۶ صفحهٔ ۴۰۰ نهج‌البلاغه دکتر شهیدی
  71. صائب
  72. همام تبریزی
  73. معانی الاخبار صدوق صفحهٔ ۳۴۱ به نقل از داستان دوستان جلد دوم صفحهٔ ۱۸۶
  74. اقتباس از خطبهٔ دوم نماز جمعهٔ حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی در تهران. ۲ آبان ۱۳۶۵
  75. از کلمات قصار آن حضرت شمارهٔ ۶۴
  76. النخب من ادب العرب صفحهٔ ۱۰۹
  77. از کتاب داستان باستان. نوشتهٔ آیت الله حسین نوری به نقل از کتاب ارزش پدر و مادر جلد ۲ صفحهٔ ۴۹
  78. از کلمات قصار ۳۹۱
  79. مستطرف جلد ۲ صفحهٔ ۲۹۳
  80. بحارالانوار جلد ۱۴ صفحهٔ ۴۸۷ به نقل از داستان دوستان جلد ۵ صفحهٔ ۶۴
  81. از کلمات قصار ۴۱۶ صفحهٔ ۴۳۵ نهج‌البلاغهٔ دکتر شهیدی
  82. بحارالانوار جلد ۱۱ صفحهٔ ۱۲۱. داستان راستان جلد ۱ صفحهٔ ۱۱۲
  83. از کلمات قصار ۱۹۱ نهج‌البلاغه صفحهٔ ۳۹۳
  84. شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید جلد ۹ صفحهٔ ۳۱۶ و ۳۱۸
  85. کهف آیهٔ ۷۷
  86. کهف آیهٔ ۷۷
  87. کهف آیهٔ ۸۲
  88. علل الشرایع جلد ۱ صفحهٔ ۵۹
  89. بحارالانوار جلد ۷۳ صفحهٔ ۱۲۵
  90. از کلمات قصار ۱۱۹ نهج‌البلاغه ۳۸۱
  91. به نقل از داستان دوستان جلد ۲ صفحهٔ ۱۶۰
  92. کیفر گناه، رسولی محلاتی صفحهٔ ۲۸۳
  93. از کلمات قصار ۱۳۶ صفحهٔ ۳۸۵ نهج‌البلاغهٔ دکتر شهیدی
  94. کامل اثیر جلد ۲ صفحهٔ ۳۲۱-۳۱۹ وقایع سال ۱۴ هجری. داستان راستان جلد ۲ صفحهٔ ۱۴۳
  95. غررالحکم. جلد ۲ صفحهٔ ۸۷۰
  96. غررالحکم جلد ۲ صفحهٔ ۸۷۱
  97. از کلمات قصار ۳۹۳ صفحهٔ ۴۳۲ نهج‌البلاغه
  98. اقتباس از نفائس الاخبار و به نقل از داستان دوستان جلد اول صفحهٔ ۱۲۳
  99. اصول کافی جلد ۳ صفحهٔ ۲۰۲
  100. رقعه به معنای وصله است. یعنی لباسش را وصله‌دوزی می‌کرد و وصله روی وصله می‌زد
  101. بحارالانوار. جلد ۷۳ صفحهٔ ۱۹
  102. غررالحکم. صفحهٔ ۴۷۱-۴۷۰ حرف طاء
  103. از نامه‌های آن حضرت ۴۹ صفحهٔ ۳۲۲ نهج‌البلاغهٔ دکتر شهیدی
  104. بحارالانوار جلد ۱۱ صفحهٔ ۲۷۱
  105. بحارالانوار. جلد ۱۱ صفحهٔ ۲۷۱. به نقل از پند تاریخ
  106. غررالحکم. جلد اول حرف الف از صفحهٔ ۵ الی ۲۲
  107. از کلمات قصار آن حضرت ۳۸۴ صفحهٔ ۴۳۱ نهج‌البلاغه شهیدی
  108. حافظ
  109. حافظ
  110. مجموعهٔ ورام جلد ۱ صفحهٔ ۱۳۲ به نقل از داستان دوستان جلد ۱ صفحهٔ ۱۲۱
  111. داستانهای مثنوی. جلد ۳ صفحهٔ ۹۵
  112. غررالحکم. جلد ۱. صفحهٔ ۲۴ تا ۶۷
  113. کلام ۲۰۳ صفحهٔ ۲۳۸ نهج‌البلاغهٔ دکتر شهیدی
  114. تمثیلات. صفحهٔ ۵۴
  115. مولوی
  116. حافظ
  117. مروج الذهب مسعودی جلد ۴ صفحهٔ ۸۸
  118. غررالحکم. جلد ۱ از صفحهٔ ۶۸ الی ۸۴
  119. کلام ۲۰۴. صفحهٔ ۲۳۸. نهج‌البلاغهٔ دکتر شهیدی
  120. تمثیلات. صفحهٔ ۱۰۰
  121. حافظ
  122. الجنه العالیه و الجعبه الغالیه. جلد ۱. صفحهٔ ۱۱۸-۱۱۷. با دوباره‌نویسی ما. مراسم دفن اسکندر را ما یک بار هم از النخب من ادب العرب ترجمه نمودیم و در این کتاب آوردیم که تفاوتهای آشکار آن دو مجوز تکرار آنها از طرف ما شده است. به نقل از درسهایی از تاریخ صفحهٔ ۲۴۳
  123. غررالحکم. جلد ۱. صفحهٔ ۸۶ الی ۱۰۵ حرف الف
  124. کلام ۸۲. صفحهٔ ۵۹. نهج‌البلاغهٔ دکتر شهیدی
  125. تمثیلات. صفحهٔ ۱۴
  126. حافظ
  127. حافظ
  128. حافظ
  129. بحارالانوار جلد ۱۴. صفحهٔ ۲۸۰ الی ۲۸۲
  130. غررالحکم جلد ۱. حرف الف. صفحهٔ ۱۰۶ الی ۱۳۷
  131. کلام ۶۸. صفحهٔ ۳۵۲. نهج‌البلاغهٔ دکتر شهیدی
  132. حافظ
  133. کشکول بحرانی جلد ۲. صفحهٔ ۱۳۷. به نقل از داستانها و پندها. جلد دوم. صفحهٔ ۷۸
  134. داستانها و پندها. جلد دوم. صفحهٔ ۷۷
  135. غررالحکم. جلد اول. صفحهٔ ۱۴۲ الی ۱۶۵
  136. نهج‌البلاغهٔ فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۲۵۴
  137. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه جلد ۶. صفحهٔ ۱۶۲. استاد جعفری. ذیل خطبهٔ ۲۸
  138. نهج‌البلاغهٔ فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۲۳۱
  139. مولوی
  140. المخازن جلد ۱. صفحهٔ ۴۶۳. به نقل از داستانها و پندها. جلد ۱۰. صفحهٔ ۱۳۰
  141. غررالحکم. حرف الف. صفحهٔ ۱۷۰ تا ۱۷۱
  142. نهج‌البلاغهٔ فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۱۹۷
  143. وسائل. جلد ۲. صفحهٔ ۴۶۹. به نقل از داستان راستان
  144. تاریخ علم. تالیف جورج سارتن. صفحهٔ ۵۲۵. به نقل از داستان راستان
  145. غررالحکم. جلد اول. صفحهٔ ۱۸۳ الی ۱۸۹
  146. نهج‌البلاغهٔ فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۲۹۸
  147. ناسخ‌التواریخ. حضرت علی (ع) جلد پنجم. صفحهٔ ۲۱۸. به نقل از داستان دوستان. جلد دوم. صفحهٔ ۲۲۵
  148. وسائل. جلد ۲. صفحهٔ ۵۸۲. به نقل از داستان راستان
  149. غررالحکم. جلد ۱. صفحهٔ ۹۴ الی ۲۱۳
  150. غررالحکم. جلد ۱. صفحهٔ ۵۵
  151. غررالحکم. جلد ۱. صفحهٔ ۳۴
  152. نهج‌البلاغهٔ فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۰۹۲
  153. اعلام الناس اتلیدی. صفحهٔ ۳۰. به نقل از داستانهای ما. جلد ۲. صفحهٔ ۵۱
  154. غررالحکم. جلد اول. صفحهٔ ۲۲۱ الی ۲۳۶
  155. نهج‌البلاغهٔ فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۲۱۷
  156. سورهٔ توبه. آیهٔ ۷۵ و ۷۶
  157. تفسیر ابوالفتوح رازی. به نقل از داستانهای ما جلد ۱. صفحهٔ ۴۸
  158. غررالحکم. جلد اول. صفحهٔ ۲۳۹ الی ۲۸۸
  159. نهج‌البلاغهٔ فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۲۳۰
  160. شریکم
  161. ضامن
  162. قلمروی واقع در بین سیستان تا غزنین بوده و ملوک غور مشهورند
  163. گلستان سعدی. باب سوم
  164. غررالحکم. جلد ۱. صفحهٔ ۲۹۲. الی ۲۹۷
  165. از کلمات قصار. ۱۹۵. صفحهٔ ۳۹۴. دکتر شهیدی
  166. محل جمع شدن آشغال
  167. گفتار وعاظ. جلد ۳. صفحهٔ ۲۳۱
  168. نهج‌البلاغهٔ فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۱۳۳
  169. روزنامهٔ کیهان پنج‌شنبه دوم اردیبهشت ماه ۱۳۷۲
  170. به نقل از کتاب اخلاق عرفانی. صفحهٔ ۲۲۵
  171. داستانها و پندها جلد ۱۰. صفحهٔ ۱۰۰
  172. کتاب لبنان. تالیف دکتر چمران. صفحهٔ ۳۵۳. به نقل از کتاب اخلاق عرفانی. صفحهٔ ۲۳۱
  173. غررالحکم. جلد اول. صفحهٔ ۳۴۲ الی ۳۸۱
  174. نهج‌البلاغهٔ فیض‌الاسلام. صفحهٔ ۱۱۳۳ و ۱۱۳۴
  175. روضه‌الکافی. صفحهٔ ۱۶۸ و ۱۶۹. به نقل از کتاب حکایتهای شنیدنی. جلد اول صفحهٔ ۸۶
  176. مع علماء النجف. (محمدجواد مغنیه) صفحهٔ ۲۱ و ۲۲. به نقل از کتاب حکایتهای شنیدنی. جلد چهارم. صفحهٔ ۱۶۴
  177. به نقل از کتاب حکایتهای شنیدنی. جلد پنجم. صفحهٔ ۱۶
  178. غررالحکم. جلد اول. صفحهٔ ۳۸۱ الی ۳۸۵
  179. از کلمات آن حضرت. صفحهٔ ۳۸۴ نهج‌البلاغهٔ دکتر شهیدی
  180. در حدود اوایل قرن دوم هجری دسته‌ای در میان مسلمین به وجود آمدند که خود را زاهد و صوفی می‌نامیدند. این دسته روش خاصی در زندگی داشتند و دیگران را هم به آن روش دعوت می‌کردند و چنین وانمود می‌کردند که راه دین همین است. مدعی بودند که از نعمتهای دنیا باید دوری جست، آدم مومن نباید جامهٔ خوب بپوشد، یا غذای مطبوع بخورد، یا در مسکن عالی بنشیند. اینها دیگران را که می‌دیدند احیانا این مواهب را مورد استفاده قرار می‌دهند، سخت تحقیر و ملامت می‌کردند و آنان را اهل دنیا و دور از خدا می‌خواندند. ایراد سفیان بر امام صادق روی همین طرز تفکر بود. این روش و مسلک در جهان سابقه داشت. در یونان و در هند، بلکه در همه جای دنیا این مسلک کم و بیش وجود داشته است و در میان مسلمین هم پیدا شد و به آن رنگ دینی دادند. این روش و این مسلک در نسلهای بعد ادامه یافت و نفوذ عجیبی پیدا کرد و می‌توان گفت مکتب مخصوصی در میان مسلمین به وجود آمد که اثر مستقیمش محترم نشمردن اصول زندگی و لاقیدی در کارها بود و ثمره‌اش انحطاط و تاخر در کشورهای اسلامی شد. نفوذ این مکتب و این فلسفه تنها در میان طبقاتی که رسما به نام صوفی نامیده شده‌اند نبوده است. شیوع این طرز تفکر مخصوص به نام زهد و تقوی و ترک دنیا در میان سایر طبقات و گروه‌های مذهبی اسلامی که احیانا خود را صوفی قلمداد کرده و می‌کنند کمتر از صوفیه نبوده است و هم می‌توان گفت، تمام کسانی که صوفی نامیده شده‌اند را باید دارای یک نوع بیماری اجتماعی تلقی کرد، یک بیماری خطرناک که موجب فلج روحی اجتماع می‌گردد و باید با این بیماری مبارزه کرد و این طرز تفکر را از بین برد. متاسفانه مبارزه‌هایی که به این اسم شده و می‌شود هیچیک مبارزه با این بیماری، یعنی با این طرز تفکر نیست. مبارزه با اسماء و الفاظ و افراد و اشخاص است. احیانا مبارزه برای ربودن مناصب دنیوی و بسا هست که مبارزه‌کنندگان با تصرف خودشان به آن بیماری بیشتر مبتلا هستند و عامل شیوع آن بیماری می‌باشند یا آنکه به علت جهل و قصور درک مبارزه‌کنندگان یک سلسله افکار عالی و لطیف که شاهکار انسانیت است و دست کمتر کسی به آن می‌رسد، مورد حمله قرار می‌گیرد. مبارزه با تصوف باید به صورت مبارزه با آن بیماری و آن طرز تفکر باشد که در حدیث متن، در ضمن بیان امام صادق (ع) آمده باید با آن مبارزه شود، در هر جا که باشد و از طرف هر جمعیت که ابراز شود، به نام هر که خوانده شود. به هر حال بیان امام در این داستان جامعترین بیان است در رد این طرز تفکر که متاسفانه شیوع عظیمی پیدا کرده و خوشبختانه این بیان جامع در کتب حدیث محفوظ و مظبوط مانده است
  181. سورهٔ حشر آیهٔ ۹
  182. سورهٔ دهر آیهٔ ۸
  183. سورهٔ فرقان. آیهٔ ۶۷
  184. سورهٔ اسراء. آیهٔ ۲۹
  185. سورهٔ ص. آیهٔ ۳۵
  186. سورهٔ یوسف آیهٔ ۵۷
  187. بحارالانوار. جلد ۱۱. صفحهٔ ۲۶۶ و وسائل. جلد ۲. صفحهٔ ۵۳۱
  188. بحارالانوار. چاپ کمپانی. جلد ۱۱. حالات امام باقر. صفحهٔ ۸۲
  189. محجه البیضاء. جلد ۳. صفحهٔ ۱۴۳
  190. وی فرزند ملا مهدی نراقی مولف کتاب مستند الشیعه در فقه کتاب جامع‌السعاده است، ملامهدی به سال ۱۲۰۹ در کاشان درگذشت، ملااحمد به سال ۱۲۴۵ در کاشان رحلت کرد. قبر پدر و پسر هر دو در نجف اشرف است
  191. امیرمومنان علی (ع) بر همین اساس می‌فرماید: تمام زهد و پارسایی در دو جمله از قرآن آمده است، خداوند در سورهٔ حدید آیهٔ ۲۳ می‌فرماید: تا بر گذشته تاسف نخورید و نسبت به آینده شاد نباشید و کسی که غم گذشته نمی‌خورد و نسبت به آینده شاد نیست، هر دو جانب زهد و اختیار گرفته است (اشاره به اینکه حقیقت زهد ترک وابستگیها و اسارتها در چنگال گذشته و آینده است) نهج‌البلاغه. کلمات قصار. شماره ۴۳۹
  192. اقتباس از کتاب سنجش امور تربیتی قم. صفحهٔ ۷
  193. غررالحکم. جلد اول. صفحهٔ ۳۸۸ الی ۴۱۲
  194. خطبهٔ ۲۸. صفحهٔ ۲۸. ترجمهٔ دکتر شهیدی
  195. به نقل از شرح و ترجمه نهج‌البلاغه. استاد جعفری. جلد ششم. صفحهٔ ۱۵۱
  196. سعدی
  197. غررالحکم. جلد اول. صفحهٔ ۲ ۴۲۲لی ۴۵۳
  198. خطبهٔ ۴۲ نهج‌البلاغه
  199. یونس. آیهٔ ۴۵
  200. تا بسوی خداوندی برود کلمات با اعمال پاکیزه تا آنجا که خداوند می‌داند
  201. نفس‌های ما بعنوان تحفه‌ای به سوی ابدیت ارتقاء پیدا می‌کند
  202. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. جلد ۹. صفحهٔ ۲۸۰
  203. سعدی
  204. غررالحکم. جلد ۲. صفحهٔ ۴۷۵ الی ۵۰۳
  205. خطبهٔ ۴۵ صفحهٔ ۴۱ نهج‌البلاغهٔ ترجمهٔ شهیدی
  206. اصول کافی. باب الکفاف حدیث ۴. صفحهٔ ۱۴۰ و ۱۴۱. جلد ۲
  207. سورهٔ عنکبوت. آیهٔ ۵۷
  208. مولوی
  209. سعدی
  210. غررالحکم. جلد ۲. صفحهٔ ۵۰۴ الی ۵۳۱
  211. خطبهٔ ۶۳. صفحهٔ ۴۹. نهج‌البلاغهٔ ترجمهٔ دکتر شهیدی
  212. تمثیلات. صفحهٔ ۵۲. حائری شیرازی
  213. شرح و تفسیر نهج‌البلاغه. صفحهٔ ۲۷۵
  214. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. جلد بیستم. صفحهٔ ۲۵۲
  215. غررالحکم. جلد ۲. صفحهٔ ۵۳۴ الی ۵۵۱
  216. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۶۴
  217. این قسمت بواسطهٔ اختصار تقطیع شده است
  218. بحارالانوار. جزء ۱۴. صفحهٔ ۹۳. به نقل از عیون اخبارالرضا
  219. چون سلیمان به جنیان آزادی نمی‌داد و به کارهای دشوار وادارشان می‌کرد
  220. پند تاریخ
  221. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۵۵۳ الی ۵۶۹
  222. خطبهٔ ۸۳
  223. سعدی
  224. غررالحکم. جلد ۲. صفحهٔ ۵۷۰ الی ۵۷۴
  225. قسمتی از خطبهٔ ۹۹
  226. حافظ
  227. حافظ
  228. حافظ
  229. بحث استاد دربارهٔ این خطبه مفصلا در جلد ۱۸ ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه، صفحهٔ ۱۸ آمده است و طالبین می‌توانند مراجعه کنند. (مولف)
  230. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۵۷۹ الی ۶۰۳
  231. نوش بی‌نیش نبینی هرگز || هر کجا هست گلی خاری است‏
  232. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۱۰۳
  233. شهریار
  234. بعضی از مباحث زهد در مجلد هشتم. صفحهٔ ۲۷۳ و در مجلد دوازدهم از صفحهٔ ۴ تا ۱۲ مطرح شده است
  235. محمد اقبال لاهوری
  236. ما ز بالائیم و بالا می‌رویم || ما ز دریائیم و دریا می‌رویم ما از اینجا و آنجا نیستیم || ما ز بیجائیم و بیجا می‌رویم لا اله اندر پی الا الله است || همچو لا ما هم به الا می‌رویم قل تعالو آیه‌ایست از جذب حق || ما به جذبهٔ حق تعالی می‌رویم کشتی نوحیم و در طوفان نوح || لاجرم بی‌دست و بی‌پا می‌رویم همچو موج از خود بر آوردیم سر || باز هم در خود تماشا می‌رویم خوانده‌ای انا الیه راجعون || تا بدانی که کجاها می‌رویم اختر ما نیست در دور قمر || لاجرم فوق ثریا می‌رویم
  237. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. جلد ۱۸. صفحهٔ ۱۲۵
  238. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۶۰۴ الی ۶۳۳
  239. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۱۰۹
  240. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. جلد ۲۰ صفحهٔ ۱۶. علاقمندان می‌توانند این بحث را مفصلا در این کتاب مطالعه نمایند
  241. اصول کافی. باب ذم الدنیا و الزهد فیها. صفحهٔ ۱۲۸. جلد ۲. به نقل داستانهای اصول کافی. جلد اول. صفحهٔ ۱۹۳
  242. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۶۳۸ الی ۶۵۶
  243. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۱۱۱
  244. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. جلد بیستم. صفحهٔ ۲۶۲
  245. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۶۵۷ الی ۶۶۷
  246. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۱۱۳
  247. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. جلد بیست و یکم. صفحهٔ ۶
  248. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۶۶۸ الی ۶۸۹
  249. قسمتی از خطبهٔ ۱۱۴
  250. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. استاد جعفری. تفسیر خطبهٔ ۱۱۴. جلد ۲۱. صفحهٔ ۱۵۰ الی ۱۵۱. علاقمندان برای مطالعه بیشتر می‌توانند به آدرس کتاب داده شده مراجعه کنند
  251. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. جلد ۲۱ صفحهٔ ۱۵۶
  252. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. جلد ۲۱ صفحهٔ ۱۵۷
  253. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. جلد ۲۱. صفحهٔ ۱۵۸
  254. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۶۹۰ الی ۶۹۸
  255. قسمتی از خطبهٔ ۱۲۸
  256. دیوان شهریار
  257. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. جلد ۲۲ تفسیر خطبهٔ ۱۲۸
  258. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۶۹۹ الی ۷۱۲
  259. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۱۲۹
  260. مثلها و پندها. جلد دوم. صفحهٔ ۳۶
  261. دیوان شهریار
  262. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۷۱۲ الی ۷۳۷
  263. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۱۳۳
  264. ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه. جلد ۲۳. تفسیر خطبهٔ ۱۳۳
  265. مثلها و پندها. جلد دوم. صفحهٔ ۴۴
  266. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۷۴۴ الی ۷۴۹
  267. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۱۴۵
  268. مثلها و پندها. جلد دوم. صفحهٔ ۴۷
  269. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۷۵۳ الی ۷۶۷
  270. نهج‌البلاغه. قسمتی از خطبهٔ ۱۵۷
  271. نهج‌البلاغه. قسمتی از خطبهٔ ۱۵۷
  272. مثلها و پندها جلد دوم. صفحهٔ ۴۱
  273. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۷۸۵ الی ۸۱۴
  274. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۱۶۱
  275. کافی. جلد دوم. صفحهٔ ۱۲۹
  276. کافی. جلد دوم. صفحهٔ ۸۹ (عن امالی)
  277. مثلها و پندها. جلد دوم. صفحهٔ ۳۵
  278. مثلها و پندها. جلد دوم. صفحهٔ ۴۴
  279. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۸۱۷ الی ۸۴۲
  280. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۱۷۳
  281. هما شیرازی
  282. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۸۴۵ الی ۸۶۱
  283. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۱۷۸
  284. انوار نعمانیه. به نقل از پند تاریخ. صفحهٔ ۳۵۳
  285. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۸۶۲ الی ۸۶۸
  286. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۱۶۰
  287. خطبهٔ ۱۶۰ نهج‌البلاغه. دکتر شهیدی
  288. کتاب موعظه. صفحهٔ ۱۰۹
  289. حکیم شیرازی. قرن سیزدهم
  290. غررالحکم. جلد دوم. صفحهٔ ۸۶۸ الی ۸۷۰
  291. قسمتی از خطبهٔ ۱۹۱
  292. اندرزهای شیخ رجبعلی خیاط. محمدی ری شهری
  293. اندرزهای شیخ رجبعلی خیاط. محمدی ری شهری
  294. اندرزهای شیخ رجبعلی خیاط. محمدی ری شهری
  295. کلیات دیوان شمس تبریزی
  296. نهج‌البلاغه. قسمتی از خطبهٔ ۱۹۶
  297. اندرزهای شیخ رجبعلی خیاط. محمدی ری شهری. صفحهٔ ۸۹
  298. فردوسی طوسی
  299. نهج‌البلاغه. خطبهٔ ۲۲۲
  300. سورهٔ مریم. آیهٔ ۱۲
  301. داستانهای حکیمانه. حسن‌زاده آملی. صفحهٔ ۴۱
  302. لطف‌الله نیشابوری
  303. بخش قبل از دنیاپرستی در کتاب سیری در نهج‌البلاغه. استاد مطهری
  304. سورهٔ سجده. آیهٔ ۳۲
  305. سورهٔ ملک. آیهٔ ۳
  306. سورهٔ روم. آیهٔ ۲۰
  307. سیری در نهج البلاغه. استاد شهید مطهری. از صفحهٔ ۲۵۷ الی ۲۶۵
  308. ابوسعید ابوالخیر