کتابخانه:اسلام و اقلیت‌های مذهبی

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
اسلام و اقلیت‌های مذهبی
مشخصات کتاب
Eslam va aqaliyat-taheri.jpg
مؤلف محمد باقر طاهری
زبان فارسی
ناشر انتشارات مرکز مدیریت حوزهٔ علمیه
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۴
شابک ۱ ـ ۶۱ ـ ۶۹۱۸ ـ ۹۶۴

محتویات

پیش گفتار

(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ);
او کسی است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همهٔ ادیان غالب سازد، هرچند مشرکان کراهت داشته باشند.[۱] خورشید عالم تاب اسلام به واسطهٔ مردی الهی و آسمانی، پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله) تابیدن گرفت و پایهٔ سعادت انسان‌ها را بر اساس ایمان و تقوا، علم و عمل، عدل و احسان، مواسات و برادری بنا نمود و چون بر اصل فطرت استوار است، همواره باقی خواهد ماند.
رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) از قبایل عقب مانده و بت پرست و پراکنده در صحرا، امّتی واحد به وجود آورد و در مدّتی کوتاه حکومت عظیم و پهناوری را تشکیل داد.
آن حضرت، برتری قلم بر شمشیر را مطرح نمود و در اسلام، جایگاه دانشمندان برتر از مقام مجاهدان است. مسلمانی که نیروی اندیشهٔ خود را به کار اندازد، از کسی که وقت خود را صرف عبادت کند به خدا نزدیک تر است.
فرمان اوّلیهٔ اسلام از خواندن و نوشتن و دانستن آغاز شد.[۲] ارتباط این سه با هم ناگسستنی است، و علم و فهم و هدایت انسان‌ها خواست خداوند است.
هیچ بهانه‌ای نباید مانع فراگیری، هدایت و پیشرفت بشر گردد، تا جایی که قرآن را که بالاترین و مقدس‌ترین کتاب آسمانی است و باید از دست رسی کفّار دور نگه داشته شود، می‌توان به آنان فروخت تا شاید برای هدایت آنان مفید افتد.[۳]
اسلام بر پایهٔ محبّت و لطف و گذشت بنا گردیده است; چنان که قرآن علت رسالت پیامبر(صلی الله علیه وآله) را چنین بیان می‌نماید:
«ای محمّد ما تو را نفرستادیم، مگر آن که برای جهانیان رحمت باشی».[۴]

حسن سلوک اسلام نسبت به پیروان ادیان دیگر، تحسین جهانی را برانگیخت. غیرمسلمانان می‌توانند با دادن جزیه و مالیات، با کمال آرامش در سایهٔ رحمت حکومت اسلامی زندگی کنند. در اروپا، علی رغم این که از ترویج اسلام به شدت جلوگیری می‌شد، نه تنها گروه گروه به اسلام گرویدند که خود آنان مروّج آن شدند.
در اسلام، قانون گذار، خداوند و ملاک قانون گذاری فقط مصلحت مردم است، بر عکسِ قوانین اجتماعی معمولی که پیرو خواست اکثریت افراد جامعه (نصف + ۱) است. در اسلام اگر خواستهٔ مردم مخالف با مصالح آنها باشد خداوند مصلحت را مقدم می‌دارد; چنان که قرآن کریم می‌فرماید: «چه بسا از چیزی متنفّرید و به مصلحت شماست و یا چیزی را دوست دارید و برای شما مضرّ است».
هیچ قانونی مثل اسلام حیات انسان‌ها را عزیز و محترم نشمرده است. معمولا در کشورهای جهان زندگی یک فرد با یک فرد قیمت گذاری می‌شود، ولی در اسلام حیات یک نفر با حیات و زندگی همهٔ افراد بشر برابر است; چنان که قرآن می‌فرماید: «اگر کسی، انسانی را که قاتل نبوده و فسادی در زمین برپا نکرده است بکشد مثل این است که مردم جهان را کشته است، و هر کس نفسی را از مرگ برهاند مانند این است که تمام مردم را زنده کرده است».[۵]

یکی از حقوق قانونی برای انسان‌ها، حق انتخاب مسکن است که دین اسلام آن را محترم شمرده و می‌فرماید:
«اوست خدایی که آنچه در زمین است برای همهٔ شما آفرید».[۶]
یکی دیگر از حقوق قانونی، حق انتخاب همسر است و از دیدگاه اسلام هیچ طبقه‌ای بر دیگری امتیاز ندارد، مگر به جهت تقوا. اسلام برای جلوگیری از نفوذ کفار در جامعهٔ مسلمین، ازدواج زن مسلمان با کافر را ممنوع کرده، ولی به مرد که سرپرست خانواده است اجازه می‌دهد با زنان اهل کتاب ازدواج نماید تا به وسیلهٔ او زن به اسلام گرایش پیدا کند.
کتاب حاضر موشکافی‌های مختصری در مطالب فوق دارد که امید است گامی هر چند کوچک در راه پیشبرد اهداف عالیهٔ اسلام و تابشی بر قلب‌های تشنهٔ حقیقت و جستوجوگر جوانان این کشور اسلامی باشد.

مقدمه

مسلمانان بر این عقیده‌اند که رسول مکرم اسلام(صلی الله علیه وآله) آخرین پیامبر الهی و دین اسلام آخرین و کامل‌ترین شریعت آسمانی است، این اعتقاد از ضروریات دین اسلام به شمار می‌آید، به گونه‌ای که انکار آن به انکار حقیقت نبوت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) باز می‌گردد. این معنا که از آن به خاتمیت اسلام یاد می‌شود با جامعیت و کمال اسلام ملازمه دارد; زیرا اگر دین کامل تر و جامع تری امکان پذیر باشد، پایان بخشیدن به چنین شریعتی، با فرض وجود قابلیت آن در افراد بشر، نشانهٔ امساک فیض است که با حکمت الهی ناسازگار است; ضمن این که گسترهٔ ربوبیت الهی مستلزم توسعه و فراگیری ربوبیت تشریعی و جامعیت شریعت الهی نسبت به نظام خلقت و تمام شئون حیات انسانی است; یعنی بر اساس خداشناسی اسلامی، خداوند به همهٔ حقایق و مصالح و مفاسد و سعادت و شقاوت بشر آگاه است و نسبت به بندگان، لطف و احسان دارد و از جعل احکام، سود و زیانی نمی‌برد; از خودخواهی، منفعت طلبی، خطا، نسیان و انحراف به دور است و قدرت تکوینی و تشریعی او بر حق قانون گذاری اش دلالت دارد.
و اما در انسان شناسی اسلامی، علی رغم ارزش گذاری به معرفت شناختی انسان، او را در درک سعادت و شقاوت جاویدانش ناتوان می‌داند و با توجه به عدم مصونیت وی از خطا و لغزش و نسیان و انحراف و گرفتاری اش به جهل و خودخواهی، اولا انسان را فاقد صلاحیت کافی برای قانون گذاری می‌شمرد و ثانیاً تنها خداوند را واجد صلاحیت وضع قانون می‌داند:
(إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ الْفاصِلِینَ);[۷]

امر آن به دست جز خدا نیست، به حق دستور دهد و او بهترین فرمان روایان است.
یکی از ابعاد کمال و جامعیت دین اسلام، حوزهٔ فقه و حقوق است که علاوه بر جامع نگری و واقع بینی، دارای انسجام درونی و هماهنگی با سایر نظام‌های اجتماعی اسلامی و مطابق با توانایی و کرامت انسانی است.
از مسائلی که در حوزهٔ حقوق و حقوق بین الملل مطرح می‌شود شکل سلوک و برخورد این دین کامل و جامع اسلامی با اقلیت‌های مذهبی است، به خصوص در حال حاضر که حکومتی بر اساس آموزه‌های اسلام شکل گرفته است.
در طول تاریخ، ادیان دیگر کارنامهٔ چندان مناسبی در برخورد با اقلیت‌های مذهبی نداشته‌اند; هنگامی که زردشتیان بر ایران حکم می‌راندند پیروان سایر ادیان از جمله مسیحیان را فاقد حق انسانی شمرده، در مواردی به قتل می‌رساندند. یهودیان نیز خود را نژاد برتر و قوم برگزیده می‌دانند و مدعی اند خداوند، ملل دیگر را برای بردگی آنان آفریده است; چنان که امروزه اسراییل و صهیونیسم جهانی مجسمهٔ نژادپرستی و خودخواهی و ظلم است.
مسیحیان نیز علی رغم ادعای پیروی از پیامبر بزرگ خدا، حضرت مسیح(علیه السلام)، خشونت‌هایی را در قالب تفتیش عقاید و رفتار زشت علیه مسلمانان و یهودیان در جنگ‌های صلیبی به نمایش گذاشتند که پس از قرن‌ها هم چنان آزار دهنده است.
در عصر حاضر در مهد تمدن غربی، اقلیت‌های مذهبی در سخت‌ترین فشارها قرار دارند تا جایی که حتی حق ندارند بر اساس اعتقاداتشان رفتار کنند و کم‌ترین نماد مذهبی خویش را در محیط‌های رسمی و اجتماعی به همراه داشته باشند، در حالی که اسلام قرن هاست حقوق اقلیت‌ها را محترم و هرگونه اکراه و اجبار به تغییر در دین مردم را ناپسند می‌داند و رعایت احترام آنان را لازم می‌شمرد; چنان که قرآن کریم می‌فرماید: (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصاری وَ الصّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ);[۸] کسانی که ایمان آورده‌اند و کسانی که به آیین یهود گرویدند و نصاری و صائبان، هرگاه به خدا و روز رستاخیز ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است و هیچ گونه ترس و اندوهی برای آنان نیست.
سنت نبوی، به خصوص در دورهٔ حاکمیت اسلامی در مدینة النبی الگوی بی بدیل رفتار انسانی با اقلیت‌های غیر معاند است و همین طور دورهٔ کوتاه حکومت علوی، و سخن به یادماندنی امیرالمؤمنین(علیه السلام) در برابر ظلمی که به زن یهودی رفته بود، همه و همه جرعه‌ای از جامعیت و کمال نظری و عملی اسلام عزیز است.
در نوشتار حاضر، محقق محترم جناب حجة الاسلام محمد باقر طاهری دربارهٔ حقوق اقلیت‌ها و رفتار با آنها و موضوعاتی هم چون: جزیه و فلسفهٔ دریافت آن، برخورد اسلام و اهل کتاب با اقلیت‌های مذهبی، قصاص و مجازات قتل مسلمان و کافر در اسلام، انتخاب مسکن اهل کتاب، ورود غیر مسلمانان و کفار به مسجد و مکه، فروش قرآن به غیر مسلمان، ازدواج مسلمانان با غیر مسلمانان و کفار و... به بحث و بررسی پرداخته، امید است مورد توجه و استفادهٔ خوانندگان محترم قرار گیرد.
در پایان از مؤلف محترم و حضرت حجة الاسلام والمسلمین حسینی بوشهری، مدیر محترم مرکز مدیریت و مرکز مطالعات و پژوهش‌های فرهنگی حوزهٔ علمیه و از ستاد پاسخ گویی به سؤالات دینی و همهٔ عزیزانی که در آماده سازی این اثر تلاش نموده‌اند; به ویژه آقایان: سید محمد علی داعی نژاد (معاونت تحقیقات)، سید محمد تقی علوی (مدیر گروه فقه)، حمید کریمی (مسئول پروژه‌ها) و محمد جواد شریفی (مدیر آماده سازی، چاپ و نشر آثار مرکز) تشکر و قدردانی می‌نمایم.

حقوق اقلیت‌ها در ایران قبل از اسلام

پرسش : آیا در ایران قبل از اسلام آزادی مذهبی وجود داشته و حقوق اقلیّت‌ها رعایت می‌شده است؟
پاسخ : آیین ایرانیان قبل از اسلام زردشت بود. آنچه در مورد اقلیّت‌ها در آیین زردشت[۹] به دست می‌آید این است که به جز مزداپرستان[۱۰] (پیروان زردشت) دیگران دارای حقوق انسانی نبوده‌اند، و جنگ و تضّاد بین خوبی‌ها و بدی‌ها (نور و ظلمت) ایدئولوژی آنها را تشکیل می‌داده و تضّاد بین پیروان خوبی (مزداپرستان) و پیروان بدی (همهٔ انسان‌های دیگر) را نیز جدّی گرفته و جنگ بین آن دو اجتناب ناپذیر بود; به طوری که در کتاب یسنا آمده است:
آنچه را من برای خود آرزو می‌کنم باید کاملاً قانونی باشد و تجاوز از این حدود را مجازات بسیار شدیدی قایل خواهم بود.
(ژان وارن) اوستا[۱۱]شناس فرانسوی می‌نویسد:
تنها مسئلهٔ مسلّم، رسمیّت یافتن آیین زردشت در دوران ساسانیان است. این رسمیت هم به طوری که می‌دانیم به قدری گسترش داشت که دولت وقت، بسیاری از مسیحیان و مادودیان را در کشور خود به نام کفّار و خارج از دین به قتل می‌رسانید.
در نظر آنها چنین وانمود می‌شد که کلیساهای مسیحی یا سایر ملل، استقلال آنان را تهدید می‌کند. «کاری» که یکی از وزرای متعصّب در دورهٔ ساسانی بود، در زمان اردشیر و شاپور با تعصّب تمام رفتار می‌کرد. او دستور دست گیری مانی را صادر کرد و او را به قتل رساند. جانشین او «آتوریات» در زمان شاپور دوم چنان تعصّبی نشان می‌داد که سرهای قربانیان مسیحی را در قدم آهورامزدا به زمین می‌ریخت.
زردشت گفته بود: شریران باید قتل عام شوند; و سازمان اجرای عدالت ساسانیان با سختی تمام دستورات او را به موقع به اجرا می‌گذاشتند. در عهد فیروز، پادشاه ساسانی، در اثر تحریک مؤبدان به خاطر یک افترای واهی، مبنی بر این که یهودیان اصفهان دو مؤبد را کشته‌اند، فرمان قتل عام یهودیان این شهر صادر گردید و بیش از نیمی از یهودیان را به قتل رسانیدند و اطفال را نیز ربودند و این رویه در سراسر ایران تا بابل سرایت کرد و بعضی نیز، علّت مهاجرت یهودیان به عربستان و هندوستان را همین امر دانسته‌اند.[۱۲] از مطالب فوق بی اساس بودن ادّعای بعضی از نویسندگان که مدّعی شده‌اند در ایران قبل از اسلام آزادی مذهبی وجود داشته و حقوق اقلیّت‌ها رعایت می‌شده است، نیز روشن می‌گردد.[۱۳]

برخورد مسیحی‌ها با اقلیّت‌ها

پرسش : برخورد مسیحی‌ها با اقلیّت‌ها چگونه بوده است؟
پاسخ : هر چند انتظار می‌رفت که پیروان آیین مسیحیّت به تأسّی از پیامبر بزرگ خدا حضرت مسیح(علیه السلام) و الهام از دستورهای او، رویهٔ سازش و تسلیم را پیشه سازند و مزاحمتی برای پیروان دیگر ادیان الهی فراهم نکنند، متأسفانه از همان آغاز ـ یعنی اوّلین زمانی که این آیین در دربار روم نفوذ یافت و قیصر روم (کنستانتین) بدان گروید ـ این آیین تحت تأثیر اوضاع سیاسی قرا گرفت و محدودیت‌های زیادی برای پیروان دیگر مذاهب، به خصوص یهودیان فراهم آورد; زیرا معتقد بودند که یهودیان در اعدام عیسی(علیه السلام) نقش عمده‌ای داشته‌اند، و قبلاً گروه‌هایی از مسیحیان را در آتش سوزانده‌اند. هنگامی که قدرت در اختیار مسیحیان قرار گرفت آنان نیز همین روش را برای خود برگزیدند و بسیاری از یهودیان و غیریهودیان را در دوران قدرت کلیسا (ده قرن) در آتش سوزاندند. جنگ‌های صلیبی (و نهضت انگیزیسیون) نمونه‌ای از این درگیری‌های مذهبی پیروان مسیح با دیگر ادیان الهی است.
در جنگ‌های صلیبی، تنها مسلمانان مورد تجاوز سربازان پاپ واقع نشدند، بلکه یهودیان نیز قتل عام گردیدند.
در تاریخ یهود چنین می‌خوانیم:
با به قدرت رسیدن اولین امپراطوری مسیحی (کنستانتین) فشار بر یهودیان شروع شد. یهود که هنوز از مخاطرات و مظالم بت پرستان بابل و... نفس راحتی نکشیده بود، باردیگر دچار همان بت پرستان ـ که به لباس جدیدی درآمده بودند ـ شد. آری مذهب آنان عوض شده بود، ولی معتقدات ملی و رسومات اجدادی آنها که یهودیان را به چشم برده و اسیر و مغلوب می‌نگریستند، باقی مانده بود و بدین طریق، قدرت جدید در مسیحیّت کوشش نمود که آثار باقی ماندهٔ فرهنگ یهود در یهودیه را نابود سازد.
در اواسط جنگ‌های صلیبی، یکی از روحانیون مسیحی به لویی هفتم نوشت:
چه حاجت است که ما برای سرکوبی دشمنان مسیحیّت به ممالک دور برویم، در حالی که یهودیان در میان ما راحت اند و به عقاید مقدّس ما می‌خندند.
در سال ۱۴۵۱ پاپ نیکولای پنجم فرمان داد که هر شخص مظنون به انجام آداب مذهبی یهود به محکمهٔ انگیزیسیون جلب شود و بدین ترتیب ۰۰۰/۳۰۰ یهودی قتل عام و بقیه به ایتالیا گریختند و از آن جا نیز مجبور به مهاجرت به ممالک دولت عثمانی شدند.
تنها از زمان پیدایش پروتستان و خروج قدرت از دست کاتولیک‌ها و به رسمیّت شناخته شدن پروتستان‌ها، فشار بر اقلیّت‌ها کم شد و مقدّمات شکل گرفتن حقوق بشر و اقدام به حقوق اقلیّت‌ها فراهم گردید. رهبران حرکت پروتستان و بسیاری از دانشمندان اروپا مانند لوتر، ولتر، روسو و...دراین گرایش قبل از همه چیز متأثّر از مکتب اسلام بوده‌اند.[۱۴]

نهضت انگیزیسیون (محاکم تفتیش عقاید)

در قرون وسطی (دورانی که تقریباً از قرن ششم میلادی شروع شد و تا قرن پانزدهم ادامه داشت ـ حدود یکهزار سال) به دورهٔ وحشتناکی به نام تفتیش عقاید برمی خوریم. مأموران کلیسا برای سانسور عقاید و حکومت بر افکار، با کم‌ترین تهمت، افراد را دست گیر و متهمان را حتی قبل از اثبات جرم به انواع فشار و شکنجه‌های وحشتناک گرفتار می‌کردند، تا با ایجاد (بیم) هرگونه خیال تخطّی از فرمان پاپ و پندار سرپیچی را از دستورهای کلیسا از مغزشان بیرون سازند!
ویل دورانت می‌نویسد:
پس از آن که اعضای محکمه، شواهد و مدارک موجود را بر احتمال جرم! (نه یقین) متهّم کافی می‌دیدند وی را شکنجه می‌کردند!! گاه می‌شد که دست متّهم را به پشتش می‌بستند و او را به دار می‌آویختند، و نیز متهمان را به میدان بزرگ شهر می‌بردند و به ردیف، بر بالای تلّی از هیزم می‌بستند و اعضای محکمه بر سکویی که روبه روی محکومین بود، با جلال و جبروت می‌نشستند و در حالی که هیزم‌ها را آتش می‌زدند منظرهٔ زنده سوختن آنها را تماشا می‌کردند.[۱۵]
گالیله در سال ۱۶۱۰ جزوه‌ای به نام قاصد آسمان منتشر نمود. وی به همان اندازه که موجب تحسین دانشمندان شد، خشم و تکفیر کلیسا را نیز برانگیخت. او در آن جزوه به خاطر اشاره به بیش تر بودن سیارات از هفت و نیز به گردش زمین، سخت مورد انتقاد قرار گرفت که چرا تعداد سیارات را هفت عدد نمی‌داند، در حالی که تعداد فلزات هفت است و شمعدان معبد هفت شاخه دارد و در سر آدمی هفت سوراخ موجود است؟

چماق تکفیر

چماق تکفیر و حربهٔ تهمت از حربه‌هایی است که در هر زمان کاربرد داشته است، و نیز از سلاح‌هایی است که هم زمان با مبارزات سخت و خشن کلیسا، استفاده شده است.
کلیسا دانشمندان بسیاری را تکفیر نمود. آنان یا از وحشت مرگ، از ابراز نظریّه‌های علمی خود چشم پوشیدند (مانند کپلر و دکارت)، و یا در صورت اظهار نظرشان، مجبور بودند توبه نمایند. از لکه‌های ننگ کلیسا، محاکمهٔ گالیله و گرفتن اجباری توبه نامه از او بود.
ویل دورانت در تاریخ تمدن می‌گوید:
«رفتار مأموران کلیسا با یهودیان خیلی سخت تر بود، اگر یک یهودی در آیین موسوی روز «سبت» را روز ستایش و استراحت می‌دانست و یا اعیاد یهودی را جشن می‌گرفت و یا...، فوراً او را به محکمهٔ جنایتبار خویش جلب می‌کردند و انواع شکنجه‌ها را در موردش معمول می‌داشتند.»[۱۶]

بی رحمی و جنایت مسیحیّت نسبت به ملت یهود

دوران آرامش و عزّت یهود بسیار کوتاه بود و آن زمانی بود که حضرت موسی(علیه السلام) آنها را از زیر یوغ ستمگران زمان بیرون کشید. اما طولی نکشید که سرگردانی و گرفتاری ملّت یهود آغاز شد; به طور مثال:
«پومپی» سردار رومی در سال ۶۳ قبل از میلاد، بیت المقدس را تصرف کرد و تمام مردم آن جا را قتل عام نمود. در سال ۷۰ میلادی «تیتوس» امپراطور روم، بیت المقدس را در محاصرهٔ شدید قرار داد و پس از تصرف آن جا، معبد سلیمان را آتش زد و بیش تر ساکنان را سر برید و جمعی را اسیر نمود و در بازار برده فروشان روم فروخت و عده‌ای را هم طعمهٔ درندگان ساخت; گروهی هم که توانستند خود را نجات دهند، در عراق، مصر، سوریه، یمن و اروپا متفرّق شدند!
در سال ۱۳۵ میلادی، آدریانوس، امپراطور روم، قتل عام وحشیانه‌ای در بیت المقدس به راه انداخت و در حدود نیم میلیون نفر از مردم آن جا را کشت و شهر را به کلی ویران و گروهی را هم اسیر و آواره کرد.[۱۷] اسقف ستراسبورگ به جرگهٔ اتهام زنندگان پیوست و شورای شهر را مجبور کرد که برخلاف میل خود، همهٔ یهودیان را از شهر اخراج کند. تودهٔ مردم این اقدام را بیش از اندازه ملایم و دوستانه تشخیص داد و شورای شهر را از کار برکنار کرد و شورای دیگری به جای آن نشاند که فرمان به دستگیر کردن عموم یهودیان شهر داد. عدّه‌ای از یهودیان به روستاهای اطراف گریختند و به دست دهقانان کشته شدند. دو هزار نفر از آنها که در شهر باقی مانده بودند، به زندان افتادند و زیر فشار قرار گرفتند تا تعمید را بپذیرند. نیمی تسلیم شدند و نیمی دیگر، که سر از فرمان برداری باز زدند، طعمهٔ آتش شدند (چهاردهم فوریهٔ ۱۴۳۹). روی هم رفته بر اثر این یهودی کشی‌ها در سراسر اروپای مسیحی، پانصد و ده مرکز یهودی نشین به کلّی از سکنه خالی شدند و تعداد بیش تری از شهرها نیز اکثریّت افراد یهودی خود را از دست دادند... هنری چارلزلی کشتگان یهودی ارفورت را ۳۰۰۰، و از آن باواریا را ۱۲۰۰۰ نفر تخمین زده است. در وین، به تلقین ربی یونس، کلیّهٔ یهودیان در کنیسه جمع شدند و خودشان را کشتند. نظیر این خودکشی جمعی در شهرهای ورمس، اوپنهایم و کرمس نیز به وقوع پیوست. در یک فرار وحشت زده، هزاران نفر یهودی از اروپای باختری به لهستان و ترکیّهٔ عثمانی پناهنده شدند.[۱۸] هم چنین می‌نویسد:
به همین طریق، عموم یهودیانی که در ۱۲۰ دهکدهٔ کوچک در جنوب فرانسه و شمال اسپانیا زندگی می‌کردند، قتل عام شدند و فقط معدودی افراد درمانده و محروم از همه چیز، از خود بر جای گذاردند!
در سال ۱۳۲۱ صدوبیست تن یهودی، به اتّهام مسموم کردن چاه‌های آب، در نزدیکی شهر «ستینون» زنده طعمهٔ آتش گردیدند!
در سال ۱۳۳۶ یک نفر خشکه مقدس آلمانی اعلام کرد که از جانب خداوند بر او وحی شده است که با کشتن یهودیان، انتقام مرگ حضرت عیسی را بگیرد، وی ۵۰۰۰ نفر از دهقانان را به دنبال خود راه انداخت و در آلزاس و راینلاند، هرچه یهودی بر سر راه خود یافت به قتل رساند!
یک جنون آدم کشی سراسر نواحی باواریا و بوهمیا و مراویا و اطریش را به خون کشید و هزاران یهودی شکنجه دیدند و به هلاکت رسیدند.[۱۹] در سال ۱۳۹۰ سخنرانی‌های «هرنادو مارتی نز»، واعظ معروف مسیحی، کاتولیک‌های اشبیلیه را علیه یهودیان اسپانیای مسیحی برانگیخت و در حدود ۴۰۰۰ نفر آنها را کشتند.[۲۰] در همان زمان حدود هشتاد هزار نفر از یهودیانی که به پرتغال پناهنده شده بودند، مقتول و مطرود شدند! و در سال ۱۲۹۰ میلادی ادوارد اول پادشاه انگلستان، و در سال ۱۳۰۶ فلیپ، پادشاه فرانسه آنها را آواره کردند.
در سال‌های ۱۳۶۰ و ۱۵۸۲ نیز یهودیان از مجارستان، و در سال ۱۳۷۰ از بلژیک، در سال‌های ۱۳۸۰ و ۱۷۴۴ از چکسلواکی، در سال ۱۴۲۰ توسط البریخت پنجم، پادشاه اطریش، از اطریش و در سال ۱۴۴۰ از اوتریخت هلند و در سال ۱۵۴۰ از مملکت نابولی و سردینسیای ایتالیا و در سال ۱۵۵۱ از آلمان رانده شدند که در جنگ جهانی دوم، نازی‌های آلمان صدها هزار یهودی را طعمهٔ مرگ ساختند!
در سال ۱۹۱۹ حکومت روسیه با همکاری مردم، یهودیان را شدیداً مورد شکنجه و آزار قرار داد و بیش از صدهزار نفر از زن و مرد و کوچک و بزرگ آنها را به قتل رسانید.[۲۱]

عکس العمل رفتار خرابکارانهٔ یهود

کسانی که در فلسفهٔ تاریخ مهارت دارند، در عین آن که آن فجایع سنگین و اعمال غیرانسانی را که سایر ملل نسبت به آنها روا داشته‌اند، محکوم می‌کنند، معتقدند که این حوادث، از آن جا سرچشمه گرفته که سایر ملل احساس کردند که ملّت یهود خودخواه و خرابکار است و روح هم زیستی مسالمت آمیز ندارد!
در واقع عکس العمل رفتار خرابکارانهٔ یهود، موجب آن همه شکنجه‌ها و آزارهای غیرانسانی نسبت به آنها شده است.[۲۲]

نقش مسلمین در تداوم زندگی یهودیان

کونت هانری دی کاستری می‌نویسد: هنگامی که مسیحیان اروپا کشتار یهودیان را آغاز کردند و عدهٔ زیادی از آنها، به اندلس پناهنده شدند، مسلمانان با آغوش باز آنها را پذیرفتند و امنیت آنان را تضمین نمودند. هنگامی که پادشاه کارلوس مسیحی داخل «سراقسطه» شد به سپاهیان خود دستور داد تا جمیع معابد یهود و مسلمانان را ویران کنند و شمشیر در میان آنان نهند!
اگر یهودی ای تا به حال دراین جهان به جای مانده است به خاطر همان دولت‌های اسلامی بود که در قرون وسطی آنان را از دست مسیحیان خون آشام نجات دادند. در حالی که اگر نصاری هم چنان بر قدرت باقی می‌ماندند و بر جهان حکومت می‌کردند، نسل یهود را از جهان برمی داشتند.
آن گاه اضافه می‌کند: من با بررسی دقیق تاریخ نصاری در سرزمین‌های اسلامی، این حقیقت تابناک اسلام را به دست آوردم که رفتار مسلمین با نصاری، در کمال مهربانی و مسالمت و بر اساس نیکو و از هرگونه خشونت برکنار بوده است. این حسن رفتار از غیرمسلمین دیده نشده است.
مسیحیان، به طور عموم، شعایر دینی خود را در قرطبه در کمال آزادی انجام می‌دادند و هیچ گاه از مسلمانان و حکومت آنان شکوه نداشتند; در صورتی که با وجود این همه مسالمت و هم زیستی شگفت انگیز، هنوز گروهی از کشیشان و راهبان، دل هایشان از انتشار اسلام، از حقد و کینه آکنده است.[۲۳]

جنایات مسیحیان در اسپانیا و اندلس

بعد از هشت قرن، ( ۹۲ ـ ۸۹۸ هـ) که «فردیناند» پادشاه «اراگون» آخرین بقایای حکومت اسلامی را از بین برد، مسلمان‌ها در اسپانیا زندگی می‌کردند و بر اثر ابتکار و جوانمردی و روح هم زیستی مسالمت آمیز با پیروان سایر مذاهب، تمدنی بزرگ را بنا نهادند که در حد خود بی نظیر بود و به اقرار بسیاری از اندیشمندان، جنبش فرهنگی و فکری اروپا مرهون آشنایی با تمدّن بی نظیر مسلمین است که از طریق اندلس به اروپا راه یافته است.
ولی وقتی اسپانیا به دست مسیحیان افتاد رو به ویرانی و اضمحلال گذاشت و رفتاری که مسیحیان با مردم اسپانیا و مسلمین آن جا نمودند، عکس آن رفتاری بود که مسلمین در هنگام فتح اندلس با آنها کرده بودند.
گوستاولوبون می‌نویسد:
نصاری وقتی که آخرین پایتخت اسلامی اسپانیا، یعنی غرناطه را به تصرّف خود درآوردند، تمام تساهل مذهبی یا هم دردی‌هایی را که اعراب در طول چندین قرن نسبت به آنها نشان داده بودند به یک باره از نظر محو ساخته و با وجود معاهدات و قراردادهای عدیده، در نهایت درجهٔ قساوت و بی رحمی با ایشان سلوک نمودند!
دربارهٔ رفتار با آنان دو نظریّه ابراز شد; نظریّهٔ اول که توسط کشیش‌ها مطرح شد: تمام افراد مسلمین، بدون استثنا، مرد و زن و پیر و جوان، حتّی اطفال نورس، باید کشته شوند!
نظریّهٔ دوّم از طرف عوام مردم بود. آنان از حکومت وقت خواستند تا همهٔ مسلمانان را از مملکت خارج نمایند.
فلیپ دوّم، پادشاه وقت، برای آن که به هر دو نظریّه عمل کرده باشد، در سال ۱۶۱۰ میلادی، دستور داد: مسلمانان را از مملکت بیرون کنند! ولی این فرمان تحت شرایطی به انجام رسید که سه چهارم مسلمانان، قبل از آن که از اسپانیا خارج شوند، به قتل رسیدند![۲۴] هم چنین می‌نویسد:
فردیناند مطابق معاهده اش با مسلمین، در مذهب و زبان، به آنها آزادی داد; لیکن از ۱۴۹۹ میلادی با تعدّی وجور آنها را به جبر و عنف، مسیحی می‌نمود، سپس به بهانهٔ این که مسیحی نیستند همه را به دیوان عدالت مقدس مذهبی ـ که برای مجازات اشخاص مشکوک، تأسیس شده بود ـ سپردند. محکمهٔ مزبور تا حد امکان آنان را در آتش سوزانید و چون این عمل به کندی پیش می‌رفت و سوزاندن صدها هزار نفر کاری بس مشکل بود; لذا به اخراج مسلمین از کشور پرداختند.
کشیش بزرگ، رییس محکمهٔ مقدس فوق، رأی داد که تمام مسلمانان را با زن و بچه ازدم شمشیر بگذرانند!
راهبی بلیدا نام، از اسقف اعظم قدم جلوتر گذاشت و از این رو که اعراب مسلمان حقیقتاً مسیحی نشده‌اند، رأی به قتل تمام اعراب (مسیحی و مسلمان) داد!
آن گاه دربارهٔ اخراج مسلمانان چنین نقل می‌کند:
بلیدا راهب مزبور، با نهایت مسرت و خوشی ذکر می‌کند که سه قسمت این جمعیّت، در اثنای راه به قتل رسیدند; خصوصاً در یکی از این مهاجرت‌ها، یکصد هزار نفر از گروه یکصد و چهل هزار نفری مسلمانان که به طرف آفریقا می‌رفتند، به قتل رسیدند. در ظرف چند ماه بیش از یک میلیون مسلمان از اندلس خارج گردیدند و مطابق تخمینی که دراین باب از «سدیلو» و اکثر مورخین به عمل آمده است، از ابتدای فتح فردیناند تا زمان اخراج مسلمین از اندلس، سه میلیون نفر از رعایای کشور کاسته شده است; البته بعد از این قتل عام، واقعهٔ سن بارتلمی را باید یکی از وقایع عادی و کوچک به شمار آورد. شاید تا کنون هیچ یک از بی رحم‌ترین و وحشی‌ترین کشورگیران عالم، دامن خود را به چنین لکهٔ قتل عامی نیالوده است![۲۵]
مسیحیان بشردوست! بعد از تصاحب کشور اسپانیا، مساجد مسلمین را به کلیسا تبدیل نمودند. آزادی در اقامهٔ شعایر دینی را از مسلمانان سلب و قبرستان آنان را خراب و آنان را از استحمام و نظافت که یک امر ضروری است منع کرده، حمام‌های آنان را ویران نمودند.[۲۶]
آنها را مجبور می‌کردند تا از آیین و زبان خود دست بکشند، در غیر این صورت محکوم به مرگ می‌شدند!
در سال ۱۴۱۸ حدود سه هزار نفر را به حکم محکمهٔ تفتیش عقاید سوزاندند و ۱۳هزار نفر را به مجازات‌های دیگر رسانیدند! کریمنس، اسقف اعظم طلیطله، کتابخانهٔ بزرگ غرناطه را که دارای ۸۰۰۰۰ جلد کتاب بود آتش زد.
جان دیون پورت، دربارهٔ جنایات شرم آور مسیحیان اسپانیا می‌نویسد:
کیست که بر فقدان آخرین بقایای آثار جوانمردی، یعنی سقوط امپراطوری اسلام در اسپانیا سوگواری نکرده باشد؟
کیست که فضای سینه اش، نسبت به آن ملّت شجاع و سخاوتمند،مملّو تمجید و تکریم نباشد؟!
همان ملّتی که در طول هشتصد سال حکومت بر اسپانیا، حتی تاریخ نویسان مخالف آنها نتوانستند کوچک‌ترین نمونه‌ای از ظلم و ستمگری راجع به آنها بنویسند.
کیست که از تحریکات دستگاه مسیحیّت، خجلت زده نشده باشد؟!
...گرچه نقشه‌های خائنانه و اعمال شرم آور مسیحیان، حکومت چند سالهٔ مسلمین را در اسپانیا از بین برد، ولی دود این خرابکاری، در درجهٔ دوم، به چشم خود اروپای مسیحی رفت; زیرا طبق گفتهٔ اناتول فرانس، حملهٔ وحشی‌های شمال اروپا بر اسپانیا و نابود کردن حکومت و دستگاه علمی اسلامی، حداقل پانصد سال اروپا را از ترقیّات علمی و رسانس، عقب انداخت.[۲۷]

شیوهٔ برخورد یهود با دیگران

پرسش : شیوهٔ برخورد یهود با دیگران چگونه بوده است؟
پاسخ : بنی اسراییل خود را نژادی برتر می‌دانند!
«آیین تحریف شدهٔ یهود، می‌گوید ملّت اسراییل، ملّت برگزیدهٔ خدا و نژاد آنها بالاترین نژاد است، خداوند تمام اقوام و ملل را برای بردگی و فرمانبرداری آنان آفریده و آنها مالک بر مال و جان و مقرّرات اقوام دیگر هستند!
در تلمود (شرح تورات و عهد قدیم) مهم‌ترین کتاب آداب و تعالیم یهود، آمده است:
۱. امتیاز ارواح یهود به غیر یهود به این است که ارواح یهود جزئی از خداست، هم چنان که پسر جزئی از پدر است. ارواح یهود در نزد خدا نسبت به ارواح دیگران عزیز است; زیرا ارواح غیریهود، ارواح شیطانی و شبیه به ارواح حیوانات است; نطفهٔ غیریهود مانند نطفهٔ دیگر حیوانات است.
۲. بر هر فرد یهودی لازم است که تمام کوشش خود را برای جلوگیری از حیات و پیشرفت دیگر ملّت‌ها صرف نماید، تا قدرت مطلقه تنها برای آنها باشد. پیش از پیروزی یهود بر همهٔ ملّت‌ها، لازم است که جنگ به حالت خود باقی باشد!
۳. در نزد خداوند، یهود از ملائکه بالاتر است. هرگاه فرد غیریهودی، یک نفر یهودی را بزند، مثل این است که عزت الهی را زده است! و مستحق مرگ خواهد بود!
اگر یهودی آفریده نشده بود، برکت از زمین می‌رفت و باران نمی‌بارید و خورشید آفریده نمی‌شد!
فرق میان انسان و حیوان، فرق میان یهودی و دیگر ملّت هاست; نطفهٔ دیگر ملّت‌ها، نطفهٔ چهارپاست و ملّت‌های دیگر، مانند سگ‌ها هستند. اعیاد مقدّسه برای آنها و برای سگ‌ها آفریده نشده است. سگ از غیریهودی بالاتر است; زیرا در اعیاد غذا دادن به سگ‌ها جایز است، اما به غیر یهودی نه.
غیر یهود هیچ خویشاوندی ای با یهود ندارد; زیرا آنها به خرها شبیه ترند تا به انسان‌ها. در نزد یهودیان خانه‌های غیریهود، به منزلهٔ طویلهٔ حیوانات است و غیریهودیان، خوک‌های نجسی هستند که برای خدمت یهودیان آفریده شده‌اند!
۴. افراد صالح غیریهودی را بکش، و بر یهودی حرام است که غیریهودی را از مرگ و یا از چاهی که افتاده نجات بدهد، بلکه سزاوار است که با سنگ جلو آن را بگیرد!
۵. بر اسراییلی‌ها کشتن و غصب کردن و دزدی نمودن مال غیراسراییلی جایز، بلکه واجب است!
۶. املاک غیریهود، مانند مال متروک است که یهودی حق دارد آن را تملّک نماید!
۷. خداوند به یهودیان اجازه داده است که فرآورده‌های غیریهودی را مالک شوند!
۸. کشتن افراد مسیحی از اموری است که لازم است از ناحیهٔ یهودیان عملی گردد!
۹. تنها ما ملّت برگزیدهٔ خدا در زمین هستیم... خداوند به خاطر لطفی که به ما داشته است، حیوان‌هایی از جنس انسان ـ که عبارت از سایر ملل باشند ـ برای ما آفریده و آنها را مسخّر ما ساخته است; زیرا خداوند به خوبی می‌دانسته است که ما نیازمند به دو نوع حیوان هستیم: یک نوع حیوان لال، مانند چهارپایان و پرندگان; و یک نوع ناطق، مانند مسیحی‌ها، مسلمان‌ها، بودایی‌ها و سایر ملل از شرق و غرب که آنها را به خاطر خدمت گزاری ما آفریده و ما را در زمین، متفرّق ساخته است تا پشت‌های آنان را لگدکوب کرده، زمام اختیار آنان را در دست داشته، از فنون آنان برای منافع خود بهره برداری نماییم.
به همین جهت است که بر ما واجب است دختران زیبای خود را به ازدواج پادشاهان و وزرا و بزرگان درآوریم و فرزندان خود را در میان پیروان مذاهب دیگر داخل کرده تا در صورت مقتضی آنها را وادار به جنگ نموده، قدرت نهایی را در دست داشته و بهره برداری کامل از آنها کرده باشیم».[۲۸] هم چنین در تلمود تصریح شده است:
۱. برای آن که سلطنت و آقایی تنها برای یهودیان باقی بماند، لازم است هر فرد یهودی تمام نیرو و امکاناتش را صرف به دست آوردن مال و ثروت و منع دیگر ملّت‌ها از اندوختن زر و سیم و سیادت و آقایی نماید!
۲. از آن جا که افراد یهودی، در عزّت الهی با هم شریک و مساوی اند، پس دنیا و مظاهر آن، و حق بهره برداری از آنها برای آنهاست و دزدیدن مال یهودی برای هم کیشان او جایز نیست، ولی دزدیدن مال غیریهودی مانعی ندارد، بلکه اصلاً دزدی نیست، بلکه استرداد مالی است که در دست دیگران است و دین، آن را برای یهودی مباح ساخته است. اموال غیریهودی، مانند اموال بی صاحب، یا ریگ‌های کنار دریاست که هر کس زودتر دست روی آنها بگذارد، مالک آنها خواهد شد.
۳. برای یهود سوگند خوردن، مخصوصاً هنگام معامله با دیگر ملّت‌ها، جایز است; زیرا اصل سوگند، برای از بین بردن نزاع قرار داده شده، ولی دربارهٔ غیریهودی از حیوانات، این سوگند اعتبار ندارد!
روح دنیاطلبی و زیاده خواهی افراطی،[۲۹] همواره ملّت یهود را وامی داشت تا برای گردآوردن ثروت از هیچ کوششی دریغ نکنند و به مرور اقتصاد جهان را در قبضهٔ خود درآورد.
ملّت یهود توانسته است از راه تأسیس مؤسسات اقتصادی، بانک‌ها و مراکز مالی، بر اساس ربا، خون ملّت‌ها را مانند زالو بمکد و سیاست خود را نسبت به آنها تحمیل نماید.
هم اکنون اقتصاد جهان، شرکت‌ها و مؤسسات عظیم و احزاب بزرگ با پول سرمایه داران یهودی در جریان است!
سرمایه داران یهود با وام‌های کمرشکن، روح اقتصادی ملّت‌ها را در دست دارند و با گرفتن سودهای فراوان، ملّت‌ها را همیشه در استعمار خود دارند».[۳۰]

نقشه‌ها و توطئه‌های یهود نسبت به ملل جهان

هیتلر در مورد روش استعماری یهود در آلمان می‌نویسد:
... یهود، ابتدا شروع کرد با نزول‌های فوق العاده زیاد به مردم قرض بدهد، و حال آن که نژاد آریا (آلمانی‌های غیریهودی) عادت به چنین قرض‌هایی نداشتند; آنها متوجّه عواقب شوم این کار نبودند، مگر پس از مدتی که یهود کاملاً تجارت و اقتصاد آلمان را قبضه کرد و با همکاری گروهی، مقاصد شومش را عملی ساخت!
گرفتن نزول‌های زیاد آنها از مردم، هرگونه عواطف انسانی را از آنها نسبت به مردم آن سامان سلب کرده بود... با زمین‌های وسیعی که در دست داشتند بدترین بلاها را بر سر مردم، از مالکان و کشاورزان، می‌آوردند، ولی بالاخره احساسات عمومی یک باره علیه آنها تحریک شد و عقده‌ها منفجر گردید، پیش آمد، آنچه نمی‌بایست پیش می‌آمد... .[۳۱]

ماجراجویی یهود

یهود، به خاطر روح خودخواهی اش و این که یهوه (خدای جنگ) را فقط خدای خود می‌داند، هیچ ارزشی جز بهره کشی برای ملّت‌های دیگر قایل نیست، و سهم فراوانی در پیدایش بسیاری از جنگ‌ها و حوادث دارد; حتّی سرمایه داران یهودی در پیدایش جنگ‌های جهانی اول و دوم و در پیدایش دین‌های جدید ـ که در زمان ما ساخته شده ـ مثل بهایی گری، قادیانی گری و نظایر این‌ها، دست داشته‌اند.
این که «حیفا» در قلب اسراییل، شهر مذهبی بهاییان قرار داده شده و نقشهٔ کشور غاصب اسراییل، روی دیوار «خظیرة القدس» بهاییان، در آمریکا کشیده شده و افراد شناخته شده‌ای از یهود،تغییر مذهب داده به آیین ساختگی بهاییت درآمده‌اند، این نظریّه را تأیید می‌نماید.
مکتب‌های فلسفی، حقوقی، اجتماعی و اقتصادی منحرف کننده نیز توسط یهودیان ساخته شده است; مثلاً مکتب کمونیسم به دست کارل مارکس و انگلس یهودی، مکتب اگزیستانسیالیسم به دست ژان پل سارتر یهودی، روان کاوی بر اساس غریزهٔ جنسی به دست فروید یهودی، الحاق نظام خانواده به رنگ محیط در علم الاجتماع به دست دورکیم یهودی، و ده‌ها مکتب انحرافی دیگر.[۳۲]

دستور نابودی ملّت‌ها از طرف تورات تحریف شده

تورات و دیگر کتاب‌های مذهبی یهود، دستورهای فراوانی مبنی بر نابودی و از بین بردن دیگر ملّت‌ها دارد.
در تورات آمده است:
... و یهوه، خدای ما، او را (سیحون پادشاه حشبون) به دست ما تسلیم نموده، او را با پسرانش و جمیع قومش زدیم، و تمامی شهرهای او را آن وقت گرفته، مردان و زنان و اطفال هر شهر را هلاک کردیم که یکی را باقی نگذاشتیم، لیکن بهایم را با غنیمت شهرهایی که گرفته بودیم، برای خود به غارت بردیم.[۳۳]
و در باب دیگر چنین آمده است:
پس یهوه خدای ما، عوج ملک پاشان و نیز، تمامی قومش را به دست ما تسلیم نموده او را به حدی شکست دادیم که احدی برای او باقی نماند و در آن وقت همهٔ شهرهایش را گرفتیم و شهری نماند که از ایشان نگرفتیم، یعنی شصت شهر و تمامی مرزوبوم ارجوب...، و همهٔ آنها را هلاک کردیم، چنان که با سیحون ملک حشبون کرده بودیم، هر شهر را با مردان و زنان و اطفال هلاک ساختیم و تمامی بهایم و غنیمت شهرها را برای خود غارت کردیم.[۳۴]
و در باب دیگر آمده است:
...اگر دربارهٔ یکی از شهرهایی که یهوه خدایت به تو به جهت سکونت می‌دهد، خبریابی که گروهی اوباش با پیشنهاد پرستیدن خدایان بیگانه هم شهریان خود را گمراه کرده‌اند، اول حقایق را بررسی کنید...، اگر دیدید حقیقت دارد، البته ساکنان آن شهر و بهایم آن و هرچه در آن است را به دم شمشیر هلاک نما... و شهر را با تمامی غنیمتش برای یهوه خدایت، به آتش بالکل بسوزان.[۳۵]
و در باب دیگر آمده است: هیچ ذی نفسی را زنده مگذار.[۳۶]
آیا چنین ملّتی، با آن روح خودخواهی و با آن دستورهایی که کتاب‌های مذهبی آنان در مورد قتل و آدم کشی می‌دهد، می‌تواند خواهان آرامش سایر ملل باشد؟!

قبضه شدن سیاست جهانی به وسیلهٔ یهود

قبل از شکل گیری دولت غاصب اسراییل در سرزمین فلسطین، گروهی از سران یهود، به منظور به وجود آوردن یک کشور یهودی و در دست گرفتن سیاست بین المللی، انجمن‌هایی تشکیل دادند و قطع نامه‌هایی صادر کردند که قسمتی از آن به شکل کتابی مشتمل بر ۲۴ (پروتکل) درآمد که به زبان‌های مختلف ترجمه، و در فارسی به نام اسرار سازمان مخفی یهود ترجمه گردیده است.
در این کتاب نشان می‌دهد که چگونه یهودیان، با تشکیل مجامع مخفی و فساد جامعه و ترور، موجبات حکومت خود را در دنیا فراهم می‌سازند; مجلهٔ هفتگی مورنینگ پست (۱۷ دسامبر ۱۹۲۱) دربارهٔ آن کتاب می‌نویسد:
به وسیلهٔ مندرجات این کتاب، بسیاری از امپراطوری‌ها از بین رفته، یا ممکن است از بین بروند.[۳۷] در نخستین پروتکل چنین آمده است:
هیچ گاه سیاست نمی‌تواند با قوانین اخلاقی سازگار باشد. زمام داری که به اصول اخلاقی پای بند است، نمی‌تواند یک سیاست مدار ماهر باشد; چنین آدمی هرگز نخواهد توانست در پست خود ثابت باشد، و در کار خود موفّق و پیروز گردد.
کسی که می‌خواهد زمام دار جامعه‌ای باشد، ناگزیر باید به مکر و نیرنگ و دورویی متوسّل شود; زیرا چیزهایی که در عالم انسانیّت از فضایل شمرده می‌شود، در عالم سیاست جزو رذایل به شمار می‌آید! مثلاً امانت، صداقت، یک رنگی، وفای به عهد و نظایر این گونه اخلاقیات فاضله ـ که جزو کمالات انسانی اند ـ در عالم سیاست، از بزرگ‌ترین دشمنان به حساب می‌آیند. این گونه صفات تنها در کشورهای «جوییم‌ها» (غیریهودی‌ها) خریدار دارد. افراد یهودی هیچ گونه اجباری ندارند که از آنها پیروی نمایند!...
باید شعار ما (زور و نیرنگ) باشد، هیچ گاه نباید از زور و خدعه غافل باشیم، در صورتی که بتوانیم با عوامل یاد شده و دادن رشوه، به آرمان‌های خود لباس عمل بپوشیم، ضروری است که از آنها استفاده نماییم.[۳۸]
مطالب این پروتکل، درست مطابق مکتب (ماکیاولی) است که می‌گوید: زمام دار، برای نیل به قدرت و ازدیاد قدرت و حفظ آن، مجاز است به هر عملی از زور و حیله و تزویر و غدر و قتل و جنایت و تقلّب و نقض قول و پیمان شکنی و نقض مقررات اخلاقی متوسّل شود.[۳۹]

نمونه‌ای از جنایات یهود کشتار مردم بی گناه دیریاسین

«ابتدا در عصر روز نهم آوریل ۱۹۴۸ ناگهان صدای دل خراش بلندگوهای اسراییل در قریهٔ «دیریاسین» که کنار شهر بیت المقدس است، پیچید و مردم را به تخلیهٔ دهکده دعوت نمود. مردم با اضطراب به هر طرف میدویدند، در همین هنگام سربازان سنگ دل یهودی، مثل گرگ‌های مست، مردم را محاصره کردند و دست به جنایاتی زدند که قلم تاب و توان نوشتن آن را ندارد.
دریدن شکم زن‌ها، سربریدن بچه‌ها در دامان یا جلوی چشم مادران،[۴۰]به آتش کشیدن مردم، بریدن دست و پا، کندن گوش‌ها، بیرون آوردن چشم‌ها و له کردن جمجمه‌ها از کارهای عادی آن جنایتکاران بود.
آنان عده‌ای از دختران عرب را اسیر نموده، لخت و عریان، سوار بر کامیون‌های بی سرپوش کردند و در شهرهای یهودی، مخصوصاً در شهر بیت المقدس جدید، از میان مردم عبور دادند و یهودیان رذل و پست از آنان عکس می‌گرفتند.
این جنایت وحشیانه دنیا را تکان داد. جمعیت صلیب سرخ بین المللی، آقای «م. جاک دیگنیر» را برای مطالعهٔ وضع این قریه فرستاد.
یهودیان، پس از اطلاع، موعد بازدید را یک روز عقب انداختند و در ظرف آن روز، تا آن جا که توانستند آثار جنایت را محو کردند; و مخصوصاً اجساد مثله شدهٔ یکصدوپنجاه نفر را در چاهی ریختند و در آن را بستند!
نمایندهٔ صلیب سرخ، در ضمن گردش در میان خرابه‌ها و بازدید بقیهٔ اجساد و اعضای قطع شده، تصادفاً با آن چاه برخورد نمود و همهٔ جسدها را که با زشت‌ترین صورت مثله شده بودند، از چاه بیرون آورد.!
دیگنیر در میان آن اجساد، طفل شش ساله‌ای را که هنوز رمقی داشت، یافت و فوراً او را برای معالجه به بیمارستان فرستاد!
جالب این که تهدیدهای صهیونیست‌ها دیگنیر را به وحشت انداخت، و او جرأت نکرد مشاهدات خود را گزارش دهد. فقط در گزارش خود نوشت:
«وضع این دهکده بسیار وحشتبار بود».[۴۱]

نحوهٔ برخورد اسلام با اقلیت‌های مذهبی

پرسش : آیا اسلام نسبت به اقلیّت‌های مذهبی برخورد خشونت آمیز دارد؟
پاسخ : قبل از هر چیز توجه به دو نکته ضروری است.
۱. علی رغم اعترافات فراوان دانشمندان غربی در مورد اسلام، غربی‌ها مایل اند که افتخارات گذشتهٔ مسلمانان به فراموشی سپرده و به نام دیگر ملل ثبت شود; مثلاً به جای ابن خلدون، اگوست کنت را پدر جامعه شناسی و به جای جابربن حیّان، فلان دانشمند غربی را پدر شیمی معرفی می‌کنند و...
۲. در گذشته مسئلهٔ اقلیّت‌ها و معمولاً به صورت تحت الحمایگی و پناهندگی ـ پس از اعتراف به عجز در برابر دولت متبوع و سپردن تعهدات شدید و چشم پوشی از بسیاری از حقوق و مزایای اجتماعی ـ بوده است.

روش برخورد مسلمین با اقلیت‌ها

افراد زیادی در بیزانس، مشتاقانه خواستار تعویض حکومت یونانی، رومی در مقابل حکومت جدید اعراب (هموطنان سامی) ـ که پیوندهای فرهنگی و زبانی نزدیک تری داشتند و مسیحیّت و یهودیت را به عنوان اهل کتاب در نظر می‌گرفتند ـ بوده‌اند[۴۲]; زیرا اسلام ثابت کرده بود که تساهل و تسامح بیش تری نسبت به امپراطوری مسیحیت دارد و نیز آزادی مذهبی بیش تری برای یهودیان و مسیحیان بومی فراهم کرده است. اکثریت کلیسای محلی، به اتهام بدعت گذاری و نفاق افکنی، توسط یک مسیحی خارجی ارتدوکس مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود، هم چنان که نوشتهٔ فرانسیس پیترس دربارهٔ نخستین امپراطوری اسلام قابل توجه است.
فتوحات، خرابی کمی بر جای گذاشت. رقابت‌های سلطنتی و کشتارهای فرقه‌ای، بین افراد تازه به تبعیت درآمده، متوقّف شد. مسلمانان مسیحیّت را با سعهٔ صدر تحمّل کردند; امّا آنها دین را از رسمیت انداختند (دین را از سیاست جدا کردند). از آن به بعد زندگی و مراسم عبادی، موقوفات، سیاست وایدئولوژی مسیحیّت یک امر شخصی بود، نه یک امر عمومی...
بسط گسترده و سریع امپراطوری اسلام، تمدّنی غنی را ایجاد کرد و تلفیق فرهنگی و مذهبی را نشان داد. مسلمانان با یاری و مساعدت پیروان مسیحیّت و یهودیت، کتاب‌های بزرگ علمی، پزشکی و فلسفی را از غرب و شرق جمع آوری نموده، از زبان‌های یونانی، لاتین، فارسی، قبطی، سوری و سانسکریت به زبان عربی ترجمه کردند. دوران ترجمه به دوره‌ای از نبوغ و ابتکار منجر شد; چنان که نسلی جدید از دانشمندان و متفکران مسلمان تمام سعی و تلاش خود را به یادگیری فلسفه، پزشکی، شیمی، نجوم، جبر، هنر و معماری منحصر کردند. این نمونه تبادل فرهنگی، بار دیگر، زمانی که اروپاییان از دوران قرون تیره (سقوط دولت روم در سال ۴۷۶ تا قرن دهم میلادی) رها شدند و برای بازیابی میراث گذشتهٔ خود و استفاده از پیش رفت‌های علمی مسلمانان در فلسفه، ریاضیات، پزشکی و... به سمت یادگیری از مراکز اسلامی حرکت نمودند، برعکس گردید.[۴۳]

اسلام بنیان گذار مبانی حقوق بین الملل در جهان

یکی از مهم‌ترین مسائل حقوق بین الملل خصوصی، برخورد دولت‌ها با اقلیّت‌های موجود در جوامع است. جامعهٔ اسلامی و نظام حقوقی اسلام روش ارزنده‌ای را در زمینهٔ روابط دولت اسلامی و افراد مسلمان با اقلیّت‌های موجود در قلمرو اسلام به کار گرفته است. با دقت در حقوق و آزادی‌هایی که اسلام به اقلیّت‌های دینی داده و با بررسی تاریخ روابط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مسلمانان با اقلیّت‌های دینی، این تفسیر نادرست که اسلام و مسلمین را به خشونت و تحمیل دین با زور متّهم می‌کرد از دامن اسلام و مسلمین زدوده می‌شود.[۴۴] دینی که مدّعی رسالت جهانی است و امّتی که خود را مسئول ایفای نقشی بزرگ در جهان می‌داند، با پیروان دیگر ادیان چه رابطه‌ای دارد و موقعیت حقوقی اقلیّت‌های مذهبی در دار اسلام چگونه است؟
اسلام نه تنها در گفتار، بلکه در مقام عمل نیز حقوق اقلیّت‌ها را کاملاً مراعات نموده است; چنان که هم اکنون نیز ـ قرن‌ها پس از پیدایش اسلام ـ در جوامع اسلامی اقلیّت‌های زیادی زندگی می‌کنند که به هیچ فرد مسلمانی اجازهٔ تجاوز به حقوق آنان داده نشده است. این شیوهٔ مستمر، موجب شد تا سایر جوامع نیز حقوق اقلیّت‌ها را کم و بیش محترم بشمارند.
دانشمندان غربی ـ که نقش اساسی در انقلاب‌های غرب داشته‌اند ـ به این مسئله اعتراف نموده‌اند.
از جمله ولتر گفته است:
تمام مذاهب و ادیان روی زمین به همین طریق با عوام فریبی و زبان بازی رواج یافته‌اند، به جز دین اسلام که از میان همهٔ ساخته‌های دست بشر، تنها دین خدایی به نظر می‌رسد; زیرا قوانین محمد(صلی الله علیه وآله)پس از گذشت قرن‌ها، هنوز در سراسر دنیا عیناً به مورد اجرا گذاشته می‌شود و «قرآنش در آسیا و آفریقا همه جا دستورالعمل همهٔ مسلمانان است». دین اسلام وجود خود را مدیون فتوّت و جوانمردی‌های بنیان گذارش است، در صورتی که مسیحیان با کمک شمشیر و تلّ آتش، آیین خود را به دیگران تحمیل می‌کنند...
پروردگارا، کاش تمام ملّت‌های اروپا روش ترکان مسلمان را سرمشق قرار می‌دادند.[۴۵]
و به اعتراف بعضی از دانشمندانِ غربی، ششصد سال بعد از عیسی(علیه السلام)، محمد(صلی الله علیه وآله) اسلام را به جهانیان عرضه نمود و قدم بسیار بزرگی به سوی توحید برداشت... از این جهت باید شخصّیت حقیقی محمّد را نیز از نو کشف کرد تا اسلام دوباره به صورت یک ایمانِ زنده به جهان بازگردد.
مارسل بواذار نیز می‌گوید:
نظرگاه جهانی اسلام با دو امتیاز نیرومند، درخشش ویژه دارد: نخست ایمان به خدا و دوم انکار هرگونه برتری قومی و نژادی و تأکید بر برابری انسان‌ها. با اعلام این اصول، پیامبر(صلی الله علیه وآله)توانست عصبیّت قومی و نژادی عرب جاهلی و اقوام یهود و مشرکان مکه را ریشه کن سازد. هیچ دیانتی به اندازهٔ اسلام به بشر شخصیّت نداده است.[۴۶]
هم چنین حکایتی را نقل می‌کند:
روزی پیامبر(صلی الله علیه وآله) در تشییع جنازهٔ یکی از یهودیان مدینه شرکت کرده بود. گروهی از صحابه که همراه او بودند، ناخشنودی خود را ابراز داشتند; پیامبر(صلی الله علیه وآله) اصحاب خود را مخاطب قرار داد و پرسید: آیا این یهودی انسان نبوده است؟! یاران او خاموش شدند.[۴۷] به عقیدهٔ مارسل بواذار ترجمهٔ مبانی و اصول حقوق اسلام در قرون وسطی دست مایهٔ فلاسفه و حقوق دانان غربی، در تدوین ضوابط و قوانین مربوط به عدالت اجتماعی و صیانت حقوق مستضعفان در برابر مستکبران گردیده است. به جرأت می‌توان گفت که شریعت اسلام، بنیان گذار مبانی حقوق بین الملل در جهان است.[۴۸]
به اعتراف دانشمندان اروپایی، بنیان گذار صلح ادیان و زندگی مسالمت آمیز ملل در کنار یکدیگر، اسلام و سیرهٔ عملی رهبران آن است.[۴۹]
نخستین کسی که در زمینهٔ سیره مطلب نوشت زیدبن علی (شهادت ۱۲۲) بود که فصولی از کتاب المجموع را به این رشته اختصاص داده است. پروفسور حمیداللّه، تاریخ تحریر این کتاب را به قرن اوّل هجری بازگردانده، ضمن معرفی اش به عنوان نخستین اثر اسلامی در سیر، در پاورقی کتاب خود توضیح می‌دهد که این کتاب در سال ۱۹۱۹ در شهر میلان (ایتالیا) از روی نسخهٔ عربی موجود در کتابخانهٔ آمبروزبان به چاپ رسیدها ئاست. (حمیداللّه، سیر، ص ۲۵ ـ ۲۶ و نیز برای آگاهی بیش تر ر. ک: المسند للامام زید، مباحث «سیر» ص ۳۱۳ ـ ۳۲۵).
حقوق دانان مسلمان دیگری که دربارهٔ این علم کتاب نوشتند، ابو یوسف، متوفّای (۱۷۶) از شاگردان ابوحنیفه بود که به درخواست هارون الرشید کتاب خراج را نگاشت.
هم چنین ابواسحاق فزاری متوفّای (۱۸۶ قمری) است که دربارهٔ حقوق بین الملل اسلامی (سِیَر) کتاب نوشت.
و نیز محمدبن حسن شیبانی متوفّای (۱۸۲ قمری) است که بهتر از همهٔ نام بردگان در زمینهٔ حقوق بین الملل اسلامی، یک کتاب تخصّصی پدید آورده است. ابوحنیفه و شیبانی هر دو در محضر امام صادق(علیه السلام)کسب دانش می‌کردند. مهم‌ترین اثر شیبانی، کتاب السیر الکبیر است. (هر چند اصل آن اکنون در دست رس نیست، ولی شرح آن در قرن چهارم هجری تهیه گردید. پس از ترجمهٔ این اثر در (۱۸۲۵) ژزف همرفون پورگشتال در مقام ستایش، شیبانی را گروسیوس اسلام خواند). که یک قرن پس از آن، یعنی در سال (۱۹۱۷) در چهار جلد در حیدرآباد چاپ شد. بار دیگر هانس کروسِه شیبانی را به عنوان گروسیوس اسلام ستود و حتی انجمنی با عنوان انجمن حقوق بین الملل شیبانی در سال (۱۹۵۵) تأسیس کرد.
فقهای شیعه نیز از قرن‌ها پیش از گروسیوس غربیان، به تألیف کتب حقوقی پرداختند و هر کدام فصولی از کتاب خود را به قواعد و مقرّرات حاکم بر روابط خارجی اسلام اختصاص می‌دادند.
(اقتباس از: سید خلیل خلیلیان، حقوق بین الملل، ج ۱ ، ص ۵۹ ـ۶۳. هم چنین ر. ک: محمّد ابراهیمی، «اهل ذمّه»، مجلهٔ نور علم).

رفتار مسلمانان با مردم اسپانیا و اندلس

ارتش نجات بخش دوازده هزار نفری اسلام، در ۱۵ رجب سال ۹۲ هجری، توانست با ابتکار خاصی، قوای دولتی اسپانیا را که بالغ بر صدهزار نفر بود شکست دهد و با استقبال گرم و پرشور مردم اسپانیا مواجه گردد.
این ارتش نیرومند به فرماندهی برده‌ای آزاد شده به نام «طارق ابن زیاد» در زمان خلافت ولید بن عبدالملک از تنگه‌ای ـ که از آن روز به نام تنگهٔ جبل الطارق موسوم شده ـ وارد سرزمین‌های اسپانیا گردید و کشور حاصل خیز و زیبای اسپانیا را که بر اثر ظلم و بی لیاقتی «رودریک» آخرین پادشاه سلسلهٔ «گوتها» به ویرانه‌ای تبدیل شده بود ـ از چنگال جنایتکارانهٔ گوتها نجات بخشید.[۵۰]
سیاست اعراب در رفتار با مردم اسپانیا، همان سیاستی بود که با مردم شام و مصر معمول داشتند; و طبق همان رفتار نیک خود، اموال و معابد و قوانین آن‌ها را به حال خود گذارده، قضاوت و حکومت میان آن‌ها را نیز به عهدهٔ قضاوت خودشان واگذاردند، و جز مبلغ کمی که عبارت بود از یک دینار (۱۵ فرانک) برای اشراف و نیم دینار برای دیگران، چیزی بر آن‌ها مقرر نکردند. مردم اسپانیا نیز که چنین دیدند، بلادرنگ آن را پذیرفتند و بدون هیچ گونه مقاومتی در برابر اعراب تسلیم شدند. تنها یک دسته از ملاّکین و صاحبان اراضی اسپانیا به جنگ با اعراب برخاستند که این جنگ نیز چندان طول نکشید.[۵۱]
اعراب توانستند در مدت چند قرن اسپانیا را از نظر علمی و اقتصادی یک سره زیر و رو کنند و آن را در رأس تمام ممالک اروپایی قرار دهند، و تنها به پیش رفت‌های علمی و اقتصادی اکتفا نکردند، بلکه در جنبه‌های اخلاقی مردم نیز مؤثّر بودند; زیرا آنها بودند که به ملّت نصاری و پیروان مسیح، با ارزش‌ترین صفات انسانی را آموختند، یا لااقل درصدد آموختن آن برآمدند، و آن نشانهٔ سخت گیری نکردن نسبت به دیگران بود. خوی هم زیستی اعراب اسپانیا نسبت به زیردستان مغلوب خود بدان حد بود که به کشیشان مسیحی اجازه دادند برای خود جلسات مذهبی دایر کنند... .
گروه زیادی از مسیحیان اسلام آوردند و این اسلام آن‌ها به خاطر طمع به چیزی نبود; زیرا یهودیان و نیز مسیحیانی که به تبعیّت اعراب درآمدند، می‌توانستند همانند مسلمانان در پست‌های مهمّ دولتی شاغل شوند و از این رو، نیازی نبود که به طمع رسیدن به منصب و مقامی مسلمان شوند.[۵۲]

فلسفهٔ دریافت جزیه از اقلیت‌ها

پرسش : با این که اقلیت‌های مذهبی، شهروند کشور اسلامی اند و شهروندان از حقوق برابر بهره مند هستند، گرفتن جزیه چه توجیهی دارد؟
آیا این یک نوع باج گیری نیست؟
پاسخ : جزیه مالیات مخصوصی است که حکومت اسلامی از اهل کتاب (یهودی، مسیحی، مجوسی) که در حمایت او هستند می‌گیرد[۵۳] و به منزلهٔ زکاتی است که مسلمین می‌پردازند.
هر حکومتی برای ادارهٔ کشور و حفظ و حراست از آن به بودجه نیاز دارد که آن را به صورت مالیات‌های مستقیم و غیرمستقیم از مردم دریافت می‌کند.
در اسلام، مالیات مستقیم از مسلمانان به صورت (خمس و زکات) و از غیرمسلمانانی که تابع حکومت اسلامی هستند به عنوان «جزیه»[۵۴]دریافت می‌شود.

فلسفهٔ پرداخت جزیه

بدیهی است در صورتی امنیت جان و مال مسلمین و غیرمسلمین حفظ می‌شود که عدّه‌ای با انجام خدمت سربازی این کار را بر عهده بگیرند و آن وظیفهٔ هر مسلمان سالم (از نظر جسم و روان) است، ولی اهل ذمه از خدمت سربازی معاف اند. حکومت اسلامی همانند مسلمین از آنها نیز حفاظت می‌نماید.
اهل ذمه به خاطر حمایت و حفاظتی که سربازان اسلامی از آنان در مقابل متجاوزان انجام می‌دهند خود را موظّف به پرداختن جزیه می‌دانند.
پس اهل کتاب به جهت بهره مندی از امنیّت و انجام ندادن خدمت سربازی، به حکومت اسلامی جزیه می‌پردازند و حکومت اسلامی می‌تواند به جای جزیه، در امر امنیت (خدمت سربازی) یا امور دیگر از آنان استفاده نماید.
اگر حکومت اسلامی از حمایت آنان عاجز باشد، جزیه از آنها ساقط می‌شود.

گواه تاریخ بر اثبات جزیه در برابر حمایت

۱. هنگامی که ابوعبیده، فرمانده ارتش اسلام در زمان خلیفهٔ دوّم احساس کرد که نمی‌تواند امنیّت مردم شامات را در برابر لشکر امپراطور روم «هرقل» حفظ کند، مالیاتی را که از آنها گرفته بود، به آنها رد کرد و خطاب به اهالی این نقاط چنین نوشت:
ما به این سبب اموال شما را پس دادیم که از بسیجی که علیه ما شده خبر یافتیم; شما با ما شرط کرده بودید در برابر دشمن از شما محافظت کنیم ولی اکنون به این کار قادر نیستیم. ما آنچه را گرفته بودیم پس دادیم. هرگاه خدا ما را بر دشمن پیروز گرداند، بر شرط خود و آنچه میان ما و شما نوشته شده باقی هستیم.
اهالی نیز، دربارهٔ پیروزی آنها دعا کردند و گفتند: خداوند شما را به ما بازگرداند و بر رومیان پیروز کند. اگر آنها بودند، هیچ چیز به ما بازنمی گرداندند و هرچه هم داشتیم از دست ما می‌گرفتند!
۲. قبیلهٔ مسیحی «جراجمه» که در نزدیکی انطاکیه سکونت داشتند، هم چنین مسیحیانی که در شمال فارس زندگی می‌کردند، چون با مسلمین پیمان همکاری نظامی بسته و مانند مسلمین در خدمت نظامی شرکت نموده بودند، از دادن جزیه معاف و حتی از غنایم جنگی نیز بهره مند گردیدند.[۵۵]
به گفتهٔ نمرمحمدخلیل نمر، اجتماع اسلامی هم چنان که حقوقی برای شهروندانش قایل است، واجباتی بر آنان مقرّر نموده و هیچ کس به حقّش دست نمی‌یابد مگر به واجباتش گردن نهد.
اهل ذمّه نیز جزو جامعهٔ اسلامی محسوب می‌شوند و این قاعده در مورد آنان نیز جاری است که اگر می‌خواهند به حقوقشان دست یابند، حتماً باید به واجباتی که با عقد ذمّه بر آنان ثابت شده عمل کنند و آن پرداخت جزیه است.[۵۶]
افزون بر این، دولت اسلامی، دولتی بر مبنای فکر، عقیده، ایدئولوژی و اندیشه است و معقول نیست شخصی که معتقد به بطلان آن است سر خود را بر کف بگیرد و خونش را در راه دینی بریزد که به آن ایمان ندارد.
لذا اسلام جهاد را منحصر به مسلمانان دانسته و آن را امری مقدس و عبادتی می‌داند که انسان را به خدایش متقرّب می‌گرداند، تا حدی که ثواب مجاهد از ثواب عابدی که روز را روزه بدارد و شب را قیام نماید بیش تر است، لکن اسلام از این اقلیّت‌های غیرمسلمان هموطن خواسته است که با پرداخت جزیه در مخارج دفاع شرکت و از وطنی که در آن به سر می‌برند حمایت کنند.[۵۷]

جزیه، مالیات یا عقوبت کفر

پرسش : آیا جزیه عقوبت کفر است؟
پاسخ : خیر، جزیه عقوبت کفر نیست. عبدالکریم زیدان می‌گوید:
جزیه عقوبت و مکافات نیست، چنان که قول اکثر فقهاست.[۵۸]
جزیه، عقوبت باقی ماندن ذمّی بر کفر نیست، چون با اندیشهٔ اسلامی سازگار نیست بلکه جزیه بدل از حمایت است. اسلام می‌گوید: (لااکراه فی الدّین); اجباری در دین وجود ندارد. پس آزادی عقیده برای آنان تضمین گردیده و آنان به سبب اعتقادات باطلشان در آخرت مؤاخذه می‌شوند، نه در دنیا.
اگر جزیه عقوبت باشد، باید بر همهٔ اهل ذمّه، حتّی بر پیرمردان، زنان، کودکان و... واجب باشد، حال آن که جزیه بر کودکان و پیران واجب نیست.
افزون بر این، اگر آنان همراه مسلمین در دفاع از دارالاسلام شرکت کنند، نباید جزیه از آنها ساقط شود و حال این که از آنان ساقط می‌گردد.[۵۹]
بلاد مسلمین هیچ گاه از غیرمسلمین خالی نیست و اسلام کسی را وادار به قبول این دین نمی‌کند و مسلمین را نیز از زندگی با غیرمسلمانان منع نمی‌نماید; هر چند در دین و عقیده با آنان مخالفت داشته باشند; زیرا همه را بندهٔ خدا می‌داند.
و از لوازم ایمان و اسلام این نیست که با غیرمسلمین قطع رابطه نمایند...; لذا همان طور که شارع برای مسلمانان قوانینی وضع نموده برای غیرمسلمانانی که در سرزمین اسلام به سر می‌برند نیز قوانین و احکام و مقرراتی نسبت به مسلمین یا در بین خود آنان وضع نموده است، و تا زمانی که آنان در سرزمین اسلام زندگی می‌کنند از این قوانین برخوردارند.
بر اساس عقیدهٔ اسلامی، مردم دو دسته‌اند: مسلمانان و غیر مسلمانان. دیار نیز به دار اسلام و دار حرب تقسیم می‌گردد.
غیرمسلمانان دارای گروه‌های مختلف و اصناف گوناگون اند، و آنان در دارالاسلام بر اساس عقد ذمّه، یا امان زندگی می‌کنند که به آنان ذمیّون و مستأمنون اطلاق می‌شود که هر کدام شروطی مخصوص به خود دارند.[۶۰]

عادلانه بودن جزیه

پرسش : آیا قرارداد پرداخت جزیه با غیر مسلمین عادلانه است؟
پاسخ : آری، فلسفهٔ پرداخت جزیه به این صورت است که وقتی منطقه‌ای جزو کشور اسلامی قرار گرفت، نسبت به غیرمسلمین آن منطقه چند نوع رفتار می‌توان نمود; مانند کشتار دسته جمعی، اخراج از کشور، زندانی نمودن، محاصره‌های سیاسی و اقتصادی، (که یهودیان و مسیحیان و مجوسیان، در زمان قدرت خود نسبت به اقلیّت‌ها انجام می‌دادند!)، تحمیل اجباری دین بر آنان، آزاد گذاشتن مطلق و غیره...
روش برگزیدهٔ اسلام یک زندگی مسالمت آمیز و دوستانه را دربر دارد; بدان صورت که ضمن حفظ احترام به قوانین اسلام، آنان نیز دارای آزادی عقیده و امنیّت جانی و مالی اند. ابتدا به آنها پیشنهاد می‌شود اسلام را بپذیرند، اگر نپذیرفتند پیمان اتحاد ببندند و مالیات مختصری به عنوان جزیه یا خراج[۶۱] به حکومت بپردازند و باز اگر نپذیرفتند چاره‌ای جز توسّل به زور نیست. و فرق جزیه و خراج در این است که جزیه با اسلام آوردن ساقط می‌شود، ولی خراج نه.
پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) در برخورد با دشمنان به سپاهیان خود می‌فرمود:
«تقوا و پرهیزکاری داشته باشید و وقتی با دشمنان روبه رو می‌شوید، آنان را به یکی از سه پیشنهاد دعوت کنید; نخست آنان را به اسلام دعوت کنید، چنانچه نپذیرفتند، پیشنهاد صلح و عقد قرار داد «ذمّه» را عرضه کنید; اگر پذیرفتند، شما نیز از آن استقبال نمایید و از هرگونه اقدام خصمانه بپرهیزید، و اگر صلح را هم نپذیرفتند، از خدا یاری بجویید و آمادهٔ جنگ شوید. این موضوع از قرآن نیز استفاده می‌شود. خداوند می‌فرماید:
(قاتِلوُاالذّینَ لا یؤمنونَ بِالله ولا بالْیَوْمِ الاْخِرِ وَلایُحَرِّمُونَ ماحَرَّمَ اللهُ وَرَسُوُلُهُ وَلایَدَینونَ دینَ الْحَقِّ مِنَ الذّینَ اوتُواالْکِتابَ حَتّی یُعْطُوا الْجزیَةَ عَنْ یدِ وهُمْ صاغِرونَ);[۶۲] (ای اهل ایمان) با هر کس از اهل کتاب (یهود و نصاری) که ایمان به خدا و روز قیامت ندارند و آنچه را خدا و رسولش تحریم نمودند حرام نمی‌شمرند و به دین حقّ نمی‌گروند، قتال و کارزار کنید، تا به اندازهٔ توانایی جزیه بپردازند و در برابر قوانین اسلام خضوع کنند.[۶۳]
از آیهٔ شریفه استفاده می‌شود که هرگاه اهل کتاب حاضر به پرداخت جزیه شدند، باید با آنان پیمان بست; البّته مقدار جزیه باید متناسب با توانایی و امکانات مالی آنها باشد; زیرا معنای جملهٔ (یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَد); پرداختن جزیه با توجه به تمکّن و توانایی مالی است.
هم چنین از آیهٔ شریفه استفاده می‌شود که اسلام، عقیده را بر آنها تحمیل نمی‌کند، فقط پرداخت مبلغ بسیار کمی به عنوان جزیه را بر آنان مقرّر می‌دارد و چنانچه توانایی پرداخت نداشته باشند از پرداخت آن معاف می‌شوند.[۶۴] بعضی از فقها (مثل امام زُفَر از حنفیه) قایل اند که باید از اغنیای آنها گرفت و به فقرا داد;[۶۵] دکتر عبدالکریم زیدان نیز قایل است که تا زمانی که مسلمان مستحق وجود دارد، نباید زکات به ذمّی داده شود; و اگر به اعتبار این که فقیر است نتوان به او زکات داد، به اعتبار این که از مؤلفة قلوبهم است می‌توان زکات داد.[۶۶]
بنابراین، اسلام که دین رحمت است آنان را در مقابل پرداخت مالی مختصر، مشمول رحمت واسعه و لطف کامل خود می‌گرداند و چون آنها می‌خواهند در کشور اسلامی زندگی کنند باید در برابر مقرّرات اسلامی خاضع و تسلیم باشند، این از جملهٔ (وهُمْ صاغِرونَ) استفاده می‌شود.
امّا قرارداد ذمه دارای شرایط و احکامی[۶۷] است، که به مصلحت زمان و مکان و موقعیّت و رضایت طرفین بستگی دارد.
این نکته قابل ذکر است که اقلّیّت‌های طرف قرارداد ذمّه با مسلمین، در مسائل حقوق مدنی، از قبیل ازدواج، طلاق، ارث و... مجبور به پیروی از قوانین اسلام نیستند; هر گروهی طبق مقررات آیین خود عمل می‌کند، هر چند با قوانین واقعی آیین‌های آسمانی متفاوت باشد; هم چنین «باید حداقل امکانات متحدین (رعایای غیرمسلمان) مراعات گردد و معاف بودن آنان از مسئولیت‌های مالی و دفاعی و نظامی جامعهٔ متحدهٔ اسلامی در نظر گرفته شود.»[۶۸]
در عین حال، حق حاکمیت اسلام نیز باید محفوظ بماند. ذمیّان باید در برابر قوانین اسلام خاضع باشند و اختلاف آنان با مسلمانان باید در محاکم قضایی مسلمین حل و فصل گردد. این حکم توهین به ذمیّان نیست; زیرا حاکم اسلامی نیز باید در برابر قانون اسلام خاضع و تسلیم باشد و دادگاه اسلامی می‌تواند در مواقع لزوم طبق قوانین قضایی اسلام او را محاکمه نماید; چنان که در تاریخ اسلام زمام دارانی در دادگاه‌ها حاضر و تسلیم حکم آن شده‌اند. دادگاه هم موظّف است در هرحال عدالت را رعایت کند.[۶۹]

نمونه‌ای از حضور زمام داران در دادگاه

در دوران خلافت حضرت علی(علیه السلام) هنگامی که کوفه پایتخت آن حضرت بود، یک روز، در بازار زره خود را در دست یک نفر ذمّی دید و آن را مطالبه نمود، مرد ذمّی حاضر نبود زره را تحویل دهد، و کار به نزد «شریح قاضی» کشیده شد. امیرالمؤمنین(علیه السلام) شخصاً در دادگاه حاضر شد و بدون هیچ امتیازی در کنار طرف دعوای خویش نشست. قاضی، از امیرالمؤمنین(علیه السلام) به عنوان مدّعی، شاهد خواست، اما چون گواهان او حضرت امام حسن(علیه السلام) و قنبر بودند، شریح شهادت آنان را نپذیرفت و به حکم این که زره در دست مرد ذمّی بود، او را «ذو الید» شمرد و به نفع وی داوری کرد و امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز تسلیم گردید; اما مرد ذمّی که این مساوات را در برابر قانون و این فروتنی را از شخص امیرالمؤمنین(علیه السلام) دید، اعتراف کرد که زره از آن او نیست و آن را هنگامی که از روی شتر حضرت علی(علیه السلام)افتاده بود، پیدا کرد و بیش از همه تحت تأثیر این جریان قرار گرفت و اسلام آورد. سپس امیر المؤمنین زره را به او بخشید.[۷۰]

قرارداد دایمی یا موقت با کفار

پرسش : قرار داد با کفّار دایمی است یا موقّت؟
پاسخ : ممکن است قراردادهای صلح و پیمان‌های بین المللی بین جامعهٔ اسلامی و جوامع غیرمسلمان به دو صورت دایمی و موّقت تنظیم گردد.
قرارداد «ذمّه» از جمله قراردادهای دایمی صلح است که جز در موارد نقض پیمان و یا اهمال آن از طرف گروه متعاهد، حالت الزامی و ارزش حقوقی خود را حفظ خواهد کرد، ولی قرارداد موقت هم بسته شده است.

معنای استیمان و هدنه

پرسش : استیمان و هدنه به چه معناست؟
پاسخ : قرار داد مصونیت (استیمان، امان یا ذمام) در حقیقت یک نوع قرارداد و پیمان است که بین یک مسلمان با یک یا چند حربی منعقد می‌شود و بر طبق آن، شخص یا اشخاص حربی اجازهٔ رسمی می‌یابند تا به دار اسلام وارد شوند. بدیهی است چنانچه قرار داد امان با تقاضای قبلی شخص حربی صورت گیرد، استیمان و اگر بدون تقاضای قبلی به صورت تعهّد ابتدایی از جانب مسلمانی تحقّق پذیرد، امان یا ذمام است. در صورتی که مسلمان قصد امان دادن به حربی را ابراز دارد، حربی مصونیّت قانونی پیدا می‌کند و مستأمن است.
در امان دادن به حربی، آزاد و مملوک، و مرد و زن مساوی اند.[۷۱] برای نمونه، زینب دختر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) عاص بن ربیع را امان داد و پیامبر(صلی الله علیه وآله) هم امضا فرمود.[۷۲] کسانی می‌توانند از قانون امان استفاده کنند که پیرو یکی از ادیان آسمانی (یهود، مسیحیّت و مجوس) نباشند، زیرا این‌ها از حق قرارداد ذمّه محروم اند; و یا پیرو یکی از ادیان فوق باشند ولی تن به قرارداد ذمه ندهند این‌ها حربی محسوب می‌شوند و حق ورود به سرزمین اسلامی را ندارند، مگر این که به آنان امان داده شود تا بتوانند وارد دار اسلام گردند.
امان و استیمان به صورت موقّت منعقد می‌شود و برای آن که مستأمن[۷۳]بتواند به طور دایمی در قلمرو حکومت مسلمین اقامت گزیند، باید آمادگی خود را برای انعقاد قرارداد (ذمّه) با دولت صلاحیت دار اسلامی اعلام دارد.
قرارداد «هدنه» یا «مهادنه» نیز یکی دیگر از قراردادهای رسمی بین المللی از نظر حقوق اسلامی است که عبارت است از: «کنار گذاشتن جنگ و رها کردن نبرد تا مدتی معین».[۷۴]
هدنه در اصل به معنای سکون است و اصطلاحاً برای بیان صلح موقت میان مسلمانان و گروهی از کافران حربی به کار می‌رود; لذا بر آن، موادعه ومعاهده که گویای حالت ناپایدار است، اطلاق می‌شود.
تفاوت جزیه و هدنه این است که در عقد جزیه، یک طرف عقد، دشمنان شکست خورده‌ای هستند که مسلمانان بر آنان پیروز شده، زمین هایشان را گشوده و دولتشان را ساقط کرده‌اند و در این حالت به جای مالیاتی که از دیگر مسلمانان اخذ می‌گردد، از آنان جزیه گرفته می‌شود; بنابراین آنان با حفظ دین خود، شهروندان دولت اسلامی هستند، حال آن که طرف مقابل در مهادنه، دشمنی است که در زمین خود مستقر، حکومت و نظام مدنی اش استوار، و چه بسا نیرومندتر از مسلمانان است; مثلاً در صدر اسلام، پس از آن که سرزمین شامیانِ اهل کتاب گشوده شد و به سرزمین‌های اسلامی ملحق گشت، قرارداد جزیه با آنها بسته شد; حال آن که قرارداد هدنه با قریش مکه ـ پیش از آن که مسلمانان این شهر را فتح کنند ـ منعقد گشت.[۷۵] به عقیدهٔ بسیاری از فقها قرارداد باید به صورت موقّت تنظیم گردد. مدّت مجاز قرارداد مزبور نیز مورد اختلاف بین فقهاست. جمعی از فقها به استناد عمل پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)در صلح حدیبیّه که با مشرکین مکّه برای ده سال منعقد شد، اکثر مدّت مجاز آن را به ده سال محدود نموده‌اند; لکن جمعی دیگر از فقها قرارداد «هدنه» را برای مدّت بیش از ده سال ـ در صورتی که مصلحت ایجاب نماید ـ تجویز نموده و عده‌ای هم آن را به صورت دایمی مشروع شمرده‌اند.[۷۶] هم چنین در مورد مهادنه (قرارداد ترک مخاصمه و آتش بس) بین مسلمانان و گروهی از کافران، و این که آیا جایز است مسلمانان پیشنهاد کنندهٔ صلح باشند یا جواز آن بستگی به پیشنهاد کفار دارد ر.ک: مجلهٔ فقه اهل بیت، ش ۱۱ ـ ۱۲; شیخ طوسی، مبسوط، ج۲، ص۵۰ و شیخ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج۲۱،ص۲۹۲.

معافیت گروهی از اهل ذمه از پرداخت جزیه

پرسش : چه گروه‌هایی از اهل ذمّه از پرداخت جزیه استثنا شده‌اند؟
پاسخ : چند گروه از ذمّیان ـ درعین بهره مندی از جمیع مزایا و حقوق قرارداد ذمّه ـ از دادن جزیه معاف اند که عبارت اند از:
اطفال و افراد نابالغ که تابع پدران خود هستند، زنان به تبعیّت از شوهران خود ـ از مزایای قرارداد ذمّه بهره مند می‌گردند ـ[۷۷] زنان و دختران بی همسر، مستمندان، پیرمردان، فقرا، افراد نابینا و زمین گیر، بیماران بی بضاعت، راهب‌ها و دیرنشینان که از راه صدقات زندگی می‌کنند، کشیشان و سایر روحانیون و افرادی که به کار عبادت پرداخته‌اند و دیوانگان و کسانی که مشاعر خود را از دست داده و یا بر اثر ضعف ادراک و تشخیص، جزء ابلهان محسوب می‌شوند.
هم چنین افراد دیگری نیز از پرداخت جزیه معاف اند:
۱. در صورتی که معاف نمودن گروه‌های یهودی یا مسیحی و یا زردشتی موجب زیاد شدن علاقهٔ آنها به اسلام و پیوستن به صفوف مسلمین شود و الزام آنها بر دادن جزیه تمایل آنان را به دشمنان برانگیزد، اینان از پرداخت جزیه معاف اند.
۲. هر وقت مسلمانان دیگر قادر بر انجام مسئولیت‌های قرارداد ذمّه نباشند، پرداخت جزیه از ذمّیان منتفی می‌شود.
۳. اگر مسلمانان به کمک نظامی اهل ذمّه نیاز پیدا کردند، طی یک پیمان مشترک دفاعی از پرداخت جزیه معاف می‌شوند.
۴. هر فردی از اهل ذمّه اگر شهادتین (شهادت بر یگانگی خداوند و بر بعثت پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) از جانب او) را بگوید و مسلمان شود از پرداخت جزیه معاف می‌گردد; زیرا اسلام آنچه را مربوط به ماقبل اسلام است بی اثر می‌کند و از بین می‌برد[۷۸] (الاسلام یَجُبُّ ما قبله).
۵. فوت ذمّی، قبل از فرارسیدن موعدِ مقرّرِ پرداخت جزیه، موجب اسقاط جزیه می‌شود.
قابل ذکر است برای این که ارزش انسانیِ این پیمان برای اهل ذمّه و بی ارزشی منافع مالی و مادی آن برای مسلمین روشن شود، کافی است به کیفیت پیمان‌های نظامی و دفاعیِ دنیای امروز نظری بیفکنیم. در دنیای امروز، غرامت و عوض مالی به مقدار شگفت انگیزی از دولتی که باید طبق پیمان، مورد حمایت نظامی قرار گیرد، دریافت می‌شود.
چه بسا دولتی که باید مورد حمایت قرار گیرد منابع سرشار زیرزمینی خود از قبیل نفت، معادن و... را در پای این پیمان از دست می‌دهد و احیاناً به بهانهٔ دفاع، از طرف نیروهای دولت متعهّد! اشغال می‌گردد و خودش خطر بزرگی برای کشور کوچک هم پیمان محسوب می‌شود. تنها فایدهٔ این پیمان‌های نظامی و دفاعی این بود که در بسیاری از اوقات، در مواقعی که کشور متعهّد بزرگ در خطر حمله و تجاوز قرار می‌گرفت، کشور هم پیمان را سپربلای خود قرار می‌داد و در برخی موارد، موجودیّت خود را به قیمت نابودی آن حفظ می‌نمود. استعمار به شکل سابقش از بین رفته و به صورت‌های دیگر، از جمله در زیر ماسک فریبندهٔ پیمان‌های نظامی و دفاعی نه تنها پایدار مانده، بلکه بر قدرت و خطر آن نیز افزوده شده است».[۷۹]

مقدار جزیه

پرسش : مقدار جزیه چقدر است؟
چرا در زمان ما در بلاد اسلامی از غیرمسلمین جزیه گرفته نمی‌شود؟
پاسخ : جزیه مقدار معینی ندارد و تعیین آن برعهدهٔ حکومت اسلامی است که طبق شرایط و مصالح زمانی و مکانی و مقتضیات حال، مقدار آن را مشخص می‌کند.[۸۰]
جزیه مانند زکات، سالیانه است و اگر زمان خاصّی ـ اول، وسط یا آخر سال ـ تعیین نشده باشد، آخر هر سال دریافت می‌شود و چنانچه ذمّی قبل از پایان سال و یا قبل از ادای آن مسلمان شود، نباید جزیه بپردازد. در زمان ما در بلاد اسلامی از ذمیّون جزیه گرفته نمی‌شود و ممکن است توجیه شرعی آن این باشد که ذمّی‌ها مانند مسلمانان در دفاع از دار اسلام شرکت می‌کنند.
و مایل اند که بین آنان و مسلمانان در این امر واجب، یعنی دفاع، فرقی گذاشته نشود.[۸۱]

شرایط عقد ذمّه

پرسش : شرایط عقد ذمّه چیست؟
پاسخ : در عقد «ذمّه» اهل کتاب باید شرایط زیر را متعهّد شوند:
۱. قبول پرداخت جزیه;
۲. از اعمال منافی امان و قرارداد «ذمّه»، مانند تصمیم بر قیام مسلّحانه علیه مسلمین، یا کمک رسانی به دشمنان اسلام و مسلمین، خودداری کنند; ۳. تظاهر به منکرات اسلامی ننمایند;[۸۲]
۴. احکام دادگاه‌های اسلامی را محترم شمرده، بدان گردن نهند;[۸۳] ۵. به مسلمانان آزار نرسانند و از اعمالی چون فحشا با زنان مسلمان و سرقت اموال و جاسوسی خودداری کنند;
۶. از ساختن معابد جدید در کشور اسلامی خودداری نمایند.[۸۴]

قصاص، مایهٔ رحمت و حیات، یا موجب خشونت

پرسش : آیا مجازات‌های اسلامی، از جمله قصاص، موجب رواج خشونت نمی‌شود؟
قصاص درآیین یهودیت و مسیحیت چگونه است؟
پاسخ : قتل نفس در تورات و انجیل و قرآن
الف) قتل نفس در تورات
در تورات، قتل از بزرگ‌ترین جرایم در نزد پروردگار عالم شمرده شده است; چنان که در سفر خروج آمده است:
هر که انسانی را بزند و او بمیرد، هرآینه کشته شود;... اگر شخصی عمداً بر همسایهٔ خود آید تا او را به مکر بکشد، به قتل برسان; هرکه پدر یا مادر خود را بزند یا لعنت کند، هرآینه کشته شود; هرکه آدمی را بدزدد و او را بفروشد یا در دستش یافت شود، هرآینه کشته شود; اگر مردم جنگ کنند و زن حامله‌ای را بزنند و اولاد او سقط گردد و ضرر دیگری نزند، غرامتی بدهد موافق آنچه شوهر زن بدوگذارد و به حضور داوران ادا نماید; و اگر اذیّتی دیگر حاصل شود آن گاه جان به عوض جان بده، چشم به عوض چشم، و دندان به عوض دندان، دست به عوض دست، پا به عوض پا، داغ به عوض داغ، زخم به عوض زخم و لطمه به عوض لطمه.[۸۵] و اگر فردی دیگری را بکشد باید او را به ولی خون تسلیم کنند و بر او ترّحم ننمایند تا خون بی گناه از اسراییل دور شود و برای انسان نیکو باشد.[۸۶] ب) قتل نفس در انجیل
بسیاری معتقدند که در دستورات انجیل، کشتن قاتل برای مجازات وجود ندارد و مستند آنها هم این کلام انجیل است:
شنیده‌اید که گفته شده است چشمی به چشمی و دندانی به دندانی; لیکن من به شما می‌گویم با شریر مقاومت مکنید، بلکه هرکه به رخسارهٔ راست تو طپانچه (سیلی) زند دیگری را نیز به سوی او بگردان و اگر کسی خواهد با تو دعوا کند و قبای تو را بگیرد، عبای خود را نیز بدو واگذار، و هرگاه کسی تو را برای یک میل مجبور سازد دو میل همراه او برو.[۸۷] بعضی از مفسرین قایل اند که مسیحیان، قاتل را (در قتل عمد) به پرداخت دیه (خون بها) کیفر می‌کنند.
با توجّه به احکام توراتِ فعلی، معلوم می‌شود که یهودیان در تشریع قوانین کیفری خود جانب مقتول و مجنی علیه را گرفته و بدون هیچ گونه گذشت، قتل جانی و قاتل را واجب دانسته‌اند.[۸۸] و این تفریط است در شأن جانی و افراط است دربارهٔ مجنی علیه.
بسیاری از دانشمندان از مقرّرات جنایی انجیل چنین دریافتند که مقاومت کردن با شریر و کشتن قاتل به عنوان مجازاتِ قاتل در دستورات مسیحیان وجود ندارد[۸۹] و ولیّ دم موظّف به گرفتن خون بها و بخشیدن قاتل است.
این حکم، برعکس حکم تورات، در جهت تفریط دربارهٔ مجنی علیه و مقتول، و افراط دربارهٔ جانی و قاتل است.
ج) قتل نفس در قرآن
ابتدا به معنای قصاص و سپس به طور خلاصه به تشریح فلسفهٔ آن می‌پردازیم. قصاص یکی از مجازات‌های اسلامی و به معنای جزا و کیفر بر گناه و جرم است;[۹۰] به عبارت دیگر، قصاص سزا دادن بر گناه و کار بد برابر آنچه مرتکب شده، کشندهٔ کسی را کشتن، جزا و مکافات، و مجازات قاتل یا ضارب است.[۹۱] اسلام دراین جا نیز طبق قاعدهٔ انتخاب و اختیار «اصلح»، حدّ وسط[۹۲]را اختیار نموده و درعین این که قاتل را محکوم به قتل می‌کند، به ولیّ دم هم اختیار می‌دهد تا از ریختن خون قاتل چشم پوشی کند و به گرفتن دیه (خون بها) اکتفا نماید; بنابراین در مورد قاتل باید حکم اجرا گردد، ولی به صورت واجب تخییری نه تعیینی.
پیغمبراسلام(صلی الله علیه وآله) می‌فرمود: کشتن مسلمان جایز نیست، مگر کسی که مرتکب یکی از این سه جرم شود:
۱. کسی که به گناه بزرگ زنای محصنه آلوده شود که او را باید رجم کرد;
۲. شخصی که مسلمانی را از روی عمد بکشد;
۳. فردی که از اسلام خارج گردد و با خدا و رسول او به محاربه برخیزد; او یا کشته، یا به دار آویخته و یا تبعید می‌گردد.[۹۳] اسلام خون مظلوم را نادیده نمی‌گیرد و نیز راه تلافی و انتقام جویی را باز نمی‌گذارد تا سیل خون به راه بیفتد، بلکه دستور قصاص را صادر می‌کند. قصاص یعنی تعادل، درعین این که حقّ و سلطه برای ولیّ دم محفوظ انگاشته شده، از اسراف در قتل نهی گردیده است.[۹۴] اسلام در هر موضوعی واقع بین است و همهٔ جوانب را در نظر می‌گیرد، نه مثل یهودیان روی قصاص تکیه می‌کند[۹۵] و نه مانند مسیحیان کنونی فقط روی عفو و یا دیه نظر دارد; زیرا تردیدی نیست که در شرایطی ممکن است الزام به قصاص مفاسدی را تولید کند و گاهی ثمرهٔ روشن عفو و دیه، موجب جری کردن افراد جنایتکار شود.
اسلام برای اولیای مقتول نسبت به قاتل یکی از حقوق ذیل را در نظر گرفته است:
۱. حق قصاص;
۲. حق عفو کردن بدون گرفتن خون بها;
۳. حق عفو کردن با گرفتن خون بها.
اگر اولیای مقتول به خون بها رضایت دادند طبق آیهٔ شریفه[۹۶] باید به طور متعارف از قاتل گرفته شود، و در میزان مبلغ و چگونگی پرداخت او را در فشار قرار ندهند و به قدرت تمکن او توجه نمایند. نکتهٔ جالب این که در آیهٔ شریفه از لفظ (من اخیه) استفاده می‌شود.
قرآن رشته برادری دینی میان مسلمانان را، حتی بعد از ریختن خون‌های ناحق، همچنان برقرار می‌دارد و برای تحریک عواطف، اولیای مقتول را برادران قاتل معرفی نموده، آنان را با این تعبیر به عفو و مدارا تشویق می‌کند.
امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در وصیّت خود نسبت به قصاص قاتلش می‌فرماید: نباید به جز یک نفر، آن هم قاتلم، کس دیگری کشته شود![۹۷] در اسلام یک قتل در برابر یک قتل و یک عضو در برابر یک عضو قصاص می‌شود.
قرآن می‌فرماید:
(وَ کَتَبْنا عَلَیْهِمْ فِیها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ الاْنْفَ بِالاْنْفِ وَ الاْذُنَ بِالاْذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ...)[۹۸];
و بر آنها (بنی اسرائیل) در آن (تورات) مقرّر داشتیم که جان در مقابل جان و چشم در مقابل چشم و بینی در مقابل بینی و گوش در مقابل گوش و دندان در مقابل دندان است و هر زخمی قصاص دارد...
در این آیه که به بیان قسمتی از احکام جنایی و حدود الهی تورات می‌پردازد، حکم اختصاص به بنی اسراییل ندارد، بلکه در اسلام نیز نظیر آن وجود دارد; چنان که در آیهٔ ۱۷۸ سورهٔ بقره ذکر شده است.[۹۹]
در اسلام، حدود و قوانین جزا به موازات پیاده شدن قوانین حقوقی است و بدون سالم سازی جامعه و تأمین حقوق مختلف افراد، هرگز نمی‌توان با مجازات فرد مقصّر ـ در محیط فاسد و غیراسلامی ـ به آرمان‌های اسلامی جامهٔ عمل پوشاند. اگر اسلام حکم بریدن دست دزد را با شرایط وضع می‌کند، عوامل دزدساز و دزدپرور را نیز سرکوب می‌کند و با مقابلهٔ با اجحاف و غارت ثروت و بی عدالتی، فقر را از میان برمی دارد. اسلام قبل از تعیین حکم و حدّ فحشا و می‌گساری، لانه‌های فساد را ویران، و عوامل به وجود آورندهٔ آن را نابود ساخته، وسایل ازدواج ـ اعّم از دایم و موقّت ـ را برای همهٔ جوانان فراهم می‌سازد; و پس از فراهم شدن زمینه‌های اصلاح جامعه نوبت قوانین جزایی می‌رسد.
بدیهی است که حکم قصاص در حقوق اسلامی، تنها برای تنبیه و تأدیب و تهدید نیست، بلکه فلسفهٔ عالی تری دارد و آن جبران نقص حقّی است که از اجتماع شده و به حیات اجتماعی لطمه و صدمه زده است. به همین مناسبت قرآن کریم می‌فرماید: (مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِیعاً)[۱۰۰]; کسی که شخصی را بدون جرم قتل یا فساد در زمین بکشد گویی تمام مردم را کشته است.
وقتی حریم شکسته شد، امنیّت جامعه و در نتیجه، زندگی انسان‌ها به خطر می‌افتد; زیرا اگر قاتل، آدم کشی را باب کند، گویی با این کار، اقدام به کشتن همه کرده و جان همه را در خطر انداخته است.

فتاوای فقهای معاصر در مورد قصاص مسلمان در برابر کافر

پرسش : با توجّه به عدم جواز قصاص مسلمان در برابر کافر، آیا اسلام آوردن قاتل پس از ارتکاب قتل مانع از اجرای قصاص می‌شود؟ و بر فرض مثبت بودن پاسخ، آیا بین اسلام آوردن ظاهری (به انگیزهٔ فرار از قصاص) با اسلام واقعی (قلبی) تفاوتی وجود دارد؟
پاسخ : فتاوای فقهای معاصر در مورد قصاص
حضرت آیة الله سیدعلی خامنه‌ای:
حدیث شریف شامل موردی که سبب در زمان اسلام هم اعتبار بقا دارد نمی‌شود، به عبارت دیگر، این شخص چنانچه در زمان کفر قاتل شمرده شد، در زمانِ اسلام هم به او قاتل گفته می‌شود و این موضوع اثر دارد. والله العالم.
حضرت آیة الله محمّد فاضل لنکرانی:
چنانچه قاتل و مقتول هر دو کافر باشند، و بعد از قتل، قاتل مسلمان شود، دیگر قصاص نمی‌شود و در غیر این مورد حکم فرقی نمی‌کند و اسلامی که در موارد دیگر پذیرفته می‌شود، این جا هم پذیرفته می‌شود و این احتمالْ تأثیری در حکم ندارد.
حضرت آیة الله محمّدتقی بهجت:
فایده‌ای ندارد، مگر این که کافر را کشته باشد که مبنی بر پذیرفته شدن اسلام اوست.
حضرت آیة الله شیخ جواد تبریزی:
اگر کافری کافر ذمی را بکشد و بعد از آن مسلمان بشود، قصاص نمی‌شود و دیه ثابت می‌شود و فرقی بین مسلمان شدن او به هدف فرار از قصاص یا به هدف دیگر نیست. والله العالم.
حضرت آیة الله حسین نوری همدانی:
مانع از اجرای قصاص نمی‌شود.
حضرت آیة الله ناصر مکارم شیرازی:
آری در صورتی که مسلمان بشود مانع قتل اوست و ما مأمور به ظاهر هستیم، مگر یقین به دروغ گفتن او داشته باشیم.
حضرت آیة الله سیّدعلی سیستانی:
اسلام مانع می‌شود و فرقی بین واقعی و ظاهری نیست، ولی اگر پس از اظهار اسلام، اظهار کفر کند، حکمش اعدام است.
حضرت آیة الله لطف الله صافی گلپایگانی:
اسلام او مانع از قصاص نمی‌شود.
حضرت آیة الله عبدالکریم موسوی ادربیلی:
اسلام آوردن مانع قصاص نمی‌شود.
حضرت آیة الله خوئی(رحمه الله):
لوقتل الکافر کافراً ثم اسلم، لم یقتل به، نعم، تجب علیه الدیه ان کان المقتول ذا دیه; اگر شخص کافری، کافر دیگری را بکشد و سپس مسلمان شود، قصاص نمی‌شود بله، دیه بر او واجب می‌شود، در صورتی که مقتول دارای دیه باشد.
تفاوت زن مرد در حکم قصاص
پرسش : آیا فقه اسلام، بین قصاص زن و مرد تبعیض قایل شده است؟
پاسخ : تمام قوانین اسلام براساس حکمت بنا گردیده است; مثلاً اگر مردی، زنی را بکشد دو فتوا وجود دارد.
الف) چنانچه اولیای مقتول درخواست دیه کنند، باید نصف دیهٔ کامل به آنان پرداخت شود.
ب) قاتل قصاص گردد که در این صورت، باید نصف دیهٔ کامل را به ورثهٔ او پرداخت کنند.
با این فتوا این سؤال مطرح شد که آیا در نظام حقوقی اسلام، ارزش زن نصف مرد است؟
بعضی افراد بر اثر بی اطّلاعی از قوانین عالی اسلام مسئله را به صورتی که ظاهرش فریبنده است مطرح می‌نمایند; بدین صورت که «قصاص فقط مخصوص مرد مسلمان است. پس اگر زن مسلمان کشته شود و خانوادهٔ او تقاضای قصاص کنند باید نصف خون بهای مرد قاتل را به او بدهند; خانوادهٔ مقتول در حالی که دخترش را از دست داده، باید چند میلیون تومان هم به قاتل دست خوش بدهد، آیا این با روح اسلام برابری دارد؟ خداوند کجا فرموده: «اِنَّ اکرمکم عندالله ذکورکم.»[۱۰۱]
در پاسخ باید گفت: اصل تشریع و چگونگی اجرا و تبدیل آن به دیه را می‌توان از دیدگاه‌های مختلف مورد بررسی قرار داد:
۱. از نظرگاه ارزش انسانی، در اصل تشریع قصاص، بین مردان و زنان تفاوتی وجود ندارد. آیات (وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ)[۱۰۲] و (النَّفْسَ بِالنَّفْسِ)[۱۰۳]زن و مرد را به طور یکسان شامل می‌شود و هرکدام به جرم کشتن دیگری قابل قصاص است.
۲. در هر قتلی اعمّ از عدوانی و قصاص[۱۰۴]، حقوقی پدید می‌آید. حقوقی که در قتل عدوانی، پدید می‌آید عبارت است از:
الف) حق شخصی مقتول
قاتل چه قصاص شود و چه نشود، در پیشگاه خداوند و در قیامت در برابر مقتول مسئول است و باید پاسخ دهد; مجازات اُخروی قاتل با قصاص و دیه از بین نمی‌رود. اولیای مقتول نمی‌توانند حقّ اُخروی مقتول را ببخشند و یا بگیرند.[۱۰۵]
ب) حقّ جامعه
با مجازات نکردن قاتل، امنیّت جامعه از بین می‌رود. فلسفهٔ تشریع قصاص نیز همین است.
ج) خاستگاه و حقّ عاطفی
به دنبال کشته شدن یک فرد، کینه و دشمنی در دل بستگان او نسبت به قاتل پدید می‌آید که ممکن است قتل‌های دیگری را درپی داشته باشد.
خداوند اختیار و اجرای حکم قصاص را در مرحلهٔ نخست به اولیای مقتول سپرده است.
(مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً)[۱۰۶].
واگذاری حکم قصاص به اولیای مقتول، دشمنی آنها با قاتل را، در حدّ قصاص، یا اخذ دیه، محدود می‌سازد و منجر به آرامش آنان و پایان اختلاف می‌شود.
در واقع، اجرای حکم قصاص، از حقوق بازماندگان مقتول است، نه خود مقتول، تا بگوییم شخصیت او چگونه ارزیابی شده است; هم چنین تفاوتی نیست که مقتول و بازماندگان او مرد باشند، یا زن.
مقتول در دنیا هیچ گونه تصرّف و اختیاری نسبت به قاتل ندارد. اولیای مقتول شخصیّت و ارزش او را با قاتل و جان او مورد معامله قرار نمی‌دهند.
قصاص قاتل از سوی اولیای مقتول، حقّ مقتول را در قیامت سلب نمی‌کند. پس تسلّط بر جان قاتل، از حقوق اولیای مقتول است نه خود مقتول.
حکم پرداخت دیه به بازماندگان قاتلی که به جرم کشتن زنی اعدام (قصاص) شده است، از حقوق اولیای قاتل به حساب می‌آید که پس از اعدام او پدید آمده است. در این جا تنها جایگاه اقتصادی و تولیدی قاتل و مقتول در نظر گرفته شده و ارزش انسانی آنها به هیچ وجه مورد معامله قرار نگرفته است.
این حکم در راستای قوانین کلّی دیات و مسئولیت اقتصادی زن و مرد در نظام خانواده قرار دارد که براساس آن، مسئولیت اقتصادی اعضای خانواده، از جمله زن، برعهدهٔ مرد است و زنان هیچ مسئولیتی در قبال امور اقتصادی خانواده ندارند. می‌توان گفت دیات، به ویژه دیهٔ نفس، براساس همین بنیان تشریع شده است. اگر مردی که مسئولیت اقتصادی جمعی را برعهده دارد، زنی را به قتل رسانده که مسئولیتی نداشته است و دو جایگاه اقتصادی مخالف داشته‌اند، نمی‌توان بدون درنظر گرفتن حقوق و زندگی اعضای خانواده اش، او را اعدام کرد. با قصاص قاتل و پرداخت نصف دیه به اولیای آن، حق اولیای مقتول و بازماندگان قاتل هر دو تأمین می‌شود. پرداخت دیه به بازماندگان قاتل، به مفهوم تفاوت انسانی و ارزشی قاتل و مقتول نیست; زیرا دراین حکم، اولیای مقتول و حقّ آنها دریک طرف قضیّه، و بازماندگان ـ یعنی افراد تحت تکفّل قاتل و حقوق اقتصادی آنها ـ در طرف دیگر قرار دارند. آنها گناهی نکرده‌اند و لذا نباید مجازات مالی شوند.
اولیای زن هم در صورتی نصف دیه را بدهکار می‌شوند که قاتل را قصاص کرده باشند، این غرامت حقّی است که با قصاص قاتل، ایجاد و به ورثهٔ او تعلّق می‌گیرد; البتّه اولیای دم زن، درپی تصمیم بر قصاص، باید ملتزم شوند که نصف دیه را پرداخت کنند و دلیل شرعی ندارد که قبل از قصاص، به خود قاتل پرداخت گردد. چنان که پرداخت دیه ی نفس به مقتول، قبل از قتل، موضوعیّت ندارد.
فقها تصریح کرده‌اند که باید نصف دیه را به ورثهٔ قاتل بدهند نه به خود قاتل; دیگر آن اشکال ـ که قاتل علاوه بر قتل و ارتکاب جرم، دست خوش هم می‌گیرد ـ پدید نمی‌آید.
می‌توان گفت حقوق اولیای مقتول، دریک سوی داوری، و جرم قاتل و حقوق بازماندگان او درسوی دیگر داوری قرار دارد و تقابل میان این دو حقوق است، نه تقابل بین مرد و زن به تنهایی.[۱۰۷]

مجازات قتل مسلمان و کافر در اسلام

پرسش : آیا در اسلام بین مقتول کافر و مسلمان تفاوتی هست؟
پاسخ : مفسّران و فقها بر واجب نبودن قصاص مسلمان در برابر کافر ذمّی اتّفاق نظر دارند و قایل اند که مسلمان در برابر کفار ذمّی قصاص نمی‌شود.
لکن سیّدمرتضی می‌نویسد:
اگر مسلمانی در قتل کافر ذمّی معتاد شده است و برآن اصرار می‌ورزد، در برابر، قاتل قصاص می‌شود و ولی دم کافر، تفاوتی را که بین دیهٔ مسلمان و کافر است، به ولی دم مسلمان می‌پردازد.[۱۰۸] امّا فقهای اهل سنّت دیدگاه‌های متفاوتی دارند:
۱. جمعی از فقهای اهل سنت به قصاص نظر داشته‌اند; چنان که جصاص نقل می‌کند:
ابوحنیفه، ابویوسف، محمّد و زفرو ابن ابی لیلی و عثمان البتی، قایل اند که مسلمان در برابر ذمّی قصاص می‌شود.[۱۰۹] ۲. برخی نیز قصاص را جایز نمی‌دانند. ابن شبرمه، سفیان ثوری، اوزاعی و شافعی می‌گویند: مسلم در برابر کفار ذمّی قصاص نمی‌شود.[۱۱۰] ۳. جمعی دیگر مثل مالک، لیث بن سعد و... تفصیل داده‌اند و می‌گویند: اگر مسلمان، ذمّی را ناگهانی (به شکل ترور) کشته است، قصاص می‌شود وگرنه قصاص نمی‌شود.[۱۱۱] آن عدّه از فقهای اهل سنت که قصاص مسلمان را در برابر کفار ذمّی پذیرفته‌اند به عموم آیهٔ ۱۷۸ سورهٔ بقره و ۴۵ سورهٔ مائده و روایات نبوی استدلال کرده‌اند. بدین صورت که:
جملهٔ (کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصاصُ فِی الْقَتْلی ) عام است و دربرگیرندهٔ مسلمان و ذمّی است; و نیز جملهٔ (الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثی بِالْأُنْثی)دربرگیرندهٔ مسلمان و کافر است; و نیز جملهٔ (فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ) بر خصوص مسلمان دلالت ندارد; زیرا ممکن است کافر و مسلمان از حیث نسب با هم برادر باشند.[۱۱۲] و جملهٔ (وَ کَتَبْنا عَلَیْهِمْ فِیها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ)، حکم قصاص در برابر کافر ذمّی را دربر دارد.[۱۱۳] ولی از دو آیهٔ یاد شده، قصاص در برابر کافر استفاده نمی‌شود; زیرا آیهٔ اوّل خطاب به مؤمنان است، نه کافران; (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصاصُ).[۱۱۴] زمخشری می‌نویسد:
مخاطب آیه مسلمانان اند و در آن، وجوب قصاص برآنان بیان شده است.[۱۱۵] اکثر مفسران معتقدند که مقصود از کلمهٔ (مِنْ أَخِیهِ) در آیهٔ (فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ) برادر دینی است. از این واژه می‌توان فهمید که مقصود آیه، قصاص مسلمان در برابر مسلمان است; و آیهٔ دوّم، حکم قصاص در بنی اسراییل و نیز واجب بودن قصاص را ـ به طور کلی ـ بیان می‌کند که جزئیات آن در آیهٔ ۱۷۸ سورهٔ بقره به تفصیل آمده است; «جنایت یا نفسی است (مثل این که شخصی عمداً دیگری را بکشد) و یا اجزایی (مثل این که شخصی یکی از اجزای بدن انسانی را قطع یا مجروح نماید). پس از برخی آیات قرآنی و روایات استفاده می‌شود که تساوی در قصاص شرط است، مثلا اگر فرد آزادی، بنده‌ای را بکشد، آن فرد آزاد را قصاص نمی‌کنند.
از حضرت صادق(علیه السلام) روایت است که فرمود:
اولا: مرد آزاد را برای قصاص بنده نمی‌کشند، بلکه او را به شدت تمام می‌زنند و قیمت آن را از قاتل گرفته و به مولای آن بنده می‌دهند;
ثانیاً: پدر را به جهت کشتن فرزند قصاص نمی‌کنند;
ثالثاً: عاقل را به جهت کشتن دیوانه‌ای قصاص نخواهند کرد;
رابعاً: هرگاه مردی قصد زنا با زنی را داشته و آن زن برای دفاع، آن مرد را بکشد، زن قصاص نمی‌شود و خون مرد به هدر رفته است.[۱۱۶] اگر مسلمانی کافری را بکشد او را قصاص نمی‌کنند، مگر این که به قتل آنان معتاد شده باشد.[۱۱۷] در پایان آنچه قابل ذکر است این که قاعدهٔ نفی سبیل کافران بر مسلمانان نیز قصاص مسلمان در برابر ذمّی را مردود می‌کند.[۱۱۸]
در اسلام، ارزش انسان بر اساس خدامحوری است:
(إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ);[۱۱۹] گرامی‌ترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست.
براین اساس نمی‌توان گفت که یک مؤمن مسلمان و یک کافر احکام برابری دارند.

پاسخ به شبههٔ لزوم انسانی تر شدن احکام اسلام در زمان ما

پرسش : آیا این که گفته شود «اسلام نسبت به ادیان قبلی و آنچه قبل از اسلام بوده چند گام به پیش رفته و انسانی تر شده است و حال باید سعی کنیم آن‌ها را هر چه بیش تر انسانی تر کنیم، چون همهٔ تغییرات در جهت حقوق انسانی نبوده و یا این که دین متولّی خاص ندارد،[۱۲۰]» صحیح است؟
پاسخ : این نظریه ـ که آنچه پیامبر(صلی الله علیه وآله) آورده تا حدی مسیر جامعه را انسانی نموده، لذا ما باید آن را روز به روز انسانی تر کنیم ـ با ضروریات دین ناسازگار است. صریح قرآن، اکمال و اتمام نعمت و صریح روایات به بیان نیازهای بشر به وسیلهٔ اسلام اشاره دارد. بهترین، انسانی‌ترین و کامل‌ترین تحفهٔ الهی، قرآن و سنّت یا ثقلین است.
امام رضا(علیه السلام) می‌فرماید:
اِنَّ الله عَزَ وَ جَّل لَم یَقبِض نبیهُ(صلی الله علیه وآله)حتّی اَکمَلَ الدّین وَاَنزلَ القرآن فیه تبیانُ کلّ شیء... فمن زعم ان الله عزوجل لم یکمل دینه، فقد ردَّ کتاب الله ومَن ردَّ کتاب الله فهُوَ کافِرٌ به.[۱۲۱]
رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) می‌فرماید:
والله ما مِن عَمَل یُقَرِّبُکُم مِنَ النّار الاّ وَ قَد نَبَأْتُکُمْ بِه وَ نَهیتُکُم عَنه و ما مِن عَمَل یُقَرِبُّکُمْ اِلَی الجَّنَةِ وَ قَدْ نَبَأتَکُم به وَ اَمَرْتُکُمْ بِه.[۱۲۲]
احکام اسلام روی مظاهر متغیّر زندگی نرفته تا روزمرّه و مانند آیین نامه‌ها ـ که همیشه احتیاج به تغییر دارند ـ باشد، بلکه دستورهای اسلام، اساسی و کلّی اند و با تمام مظاهر متغیّر زندگی، سازگارند و قابل نسخ نیستند; لذا هرچه جلوتر برود، باز هدف را در جلوی خود می‌بیند، نه این که آن را پشت سر اندازد و دنبال چیز بهتری باشد، بلکه این تعالیم برای همیشه می‌تواند زنده باشد.
نظریّهٔ نسبیّت معرفت که مبنای تولرانس است، علاوه بر پارادوکس و تناقض ذاتی و منتهی شدن به شکاکیّت مطلق و اشکالات عدیدهٔ آن، با بدیهیات دینی چون: وجوب امر به معروف و نهی از منکر، تواصی به حقّ و صبر، جهاد علیه باطل، تقسیم جهان به دو جبههٔ حقّ و باطل و... ناسازگار است; هم چنان که قول به حقوق مساوی انسان‌ها ـ از هر مذهب و مرام و دارای هر عمل و اخلاقی که باشند ـ با اندیشهٔ اسلامی سازگاری ندارد; مثلاً آیهٔ شریفهٔ زیر نافی این سخن است:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا);[۱۲۳] ای کسانی که ایمان آورده‌اید! مشرکان ناپاک اند; پس نباید بعد از امسال نزدیک مسجدالحرام شوند.
چون نظریّهٔ تکثّرگرایی فرهنگی بدون لحاظ مذهب ارائه شده، مردود است، مگر این که صاحب آن نظریّه ملزم به هیچ مذهبی نباشد; امّا یک فرد مسلمان چگونه می‌تواند تکثّرگرایی فرهنگی و این که همهٔ فرهنگ‌ها باید مانند یک لحاف چهل تکّه در کنار هم مجموعهٔ فرهنگ انسانی را بسازند، بپذیرد; درحالی که قرآن کریم می‌فرماید:
(بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ);[۱۲۴]
به وسیلهٔ حق، پوزهٔ باطل را به خاک می‌مالیم.
(وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً);[۱۲۵]
و بگو: حق آمد، و باطل نابود شد; یقیناً باطل نابود شدنی است.
فرهنگ قرآن فرهنگ حق است و باطل را نابودشدنی دانسته، بلکه سعی در نابودی آن دارد نه این که طرف دار هم زیستی و برادری فرهنگ‌ها باشد. اگر با تکثّرگرایی فرهنگی بخواهند سنت گرایی را نفی کنند با این روش، خود نظریهٔ تکثرگرایی نقض می‌شود; زیرا سنت گرایی نیز نوعی فرهنگ است و نباید نابود شود پس معلوم می‌شود تلاش اصلی برای راندن فرهنگ حق و به میدان آوردن فرهنگ‌های باطل جاهلی است.
تعلیم و تعلّم، تهذیب و تزکیهٔ نفس، عدالت فردی و اجتماعی، انصاف، بهداشت جسمی و روحی و فکری جامعه، خدامحوری و مردم گرایی و... از جمله شاخص‌های فرهنگی و اجتماعی اسلام است که پیش رفت‌های علمی، صنعتی و تکنولوژی روز هم نمی‌تواند جای گزین مناسبی برای آنها به وجود آورد.
جامعهٔ اسلامی یک هدف مشخص و ثابت دارد و آن دست یابی به سعادت و نیک بختی جامعه در پرتو حاکمیت تعالیم وحیانی است که برای تحقق این هدف راهکارها و دستورالعمل‌های لازم را به بشر رسانیده است و چون این هدف برای همهٔ جوامع بشری و در تمام اعصار در نظر گرفته شده است، شاخص و معیارهای ارائه شدهٔ آن نیز باید ثابت و تغییرناپذیر باشد.
این که گفته‌اند دین متولّی خاصّی ندارد، اولاً، در زمان غیبت، خود ائمه(علیهم السلام)علما و فقها را متولّی تفسیر دین قرار داده‌اند; ثانیاً، اگر نصب ائمه هم نبود، عقل انسانی حکم می‌کرد که در هر فنّی باید به متخصّص همان فن رجوع کرد و هرکسی بدون این که روش و متدهای تفسیر و مقدمات اجتهاد را طی کرده باشد حقّ اظهار نظر در مسائل دینی را ندارد چه این که در هر فنّی این چنین است.

میزان اعتبار آیین یهود و مسیح بعد از آمدن اسلام

پرسش : آیا آیات قرآن این سخن را تأیید می‌کند که «عیسی به دین خود، موسی به دین خود»[۱۲۶] و بر امکان رستگاری پیروان تمام ادیان تأکید دارد؟[۱۲۷] آیا پیامبر(صلی الله علیه وآله)اهل کتاب را به کتاب‌های خودشان ارجاع می‌داد و از آنان توقّع نداشت و نمی‌خواست که اسلام بیاورند؟[۱۲۸]
پاسخ : تا به قرآن کریم و تفسیر آن آگاهی کافی نداشته باشیم نمی‌توانیم بگوییم آیات قرآن تأیید می‌کند که «عیسی به دین خود، موسی به دین خود» و یا پیامبر(صلی الله علیه وآله) از اهل کتاب توقّع نداشت و نمی‌خواست که اسلام بیاورند، و نمی‌توانیم با استناد به آیهٔ (قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لَسْتُمْ عَلی شَیْء حَتّی تُقِیمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِیلَ)[۱۲۹] ادعا کنیم که قرآن از اهل کتاب اقامهٔ کتاب آسمانی خودشان را می‌طلبید.
این مانند آن است که به آیهٔ (لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُکاری);[۱۳۰]
استناد کنیم و بگوییم که قرآن می‌گوید به نماز نزدیک نشوید.
با مراجعه به تفاسیر درمی یابیم که آیهٔ شریفهٔ فوق (۶۸ مائده) در مقام بیان چنین چیزی نیست. در تفسیر مجمع البیان و تفسیر قرطبی از ابن عباس در مورد شأن نزول آیه نقل گردیده است که جمعی از یهود خدمت پیامبر(صلی الله علیه وآله) آمدند، نخست پرسیدند آیا تو اقرار نداری که تورات از طرف خداست؟ پیغمبر(صلی الله علیه وآله)جواب مثبت داد. آنها گفتند: ما هم تورات را قبول داریم، ولی به غیر آن ایمان نداریم (مقصودشان این بود که تورات را که قدر مشترک میان ما و شماست بپذیریم و غیر آن، یعنی قرآن را نفی کنیم). این آیه نازل شد که (قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ...);[۱۳۱] ای اهل کتاب شما هیچ موقعیّتی نخواهید داشت، مگر آن که تورات و انجیل و تمام کتب آسمانی را که بر شما نازل شده است بدون تبعیض و تفاوت برپا دارید.
شما که مدّعی هستید تورات و انجیل را قبول دارید، در آنها بشارت‌های متعدّدی دربارهٔ آخرین کتاب، یعنی قرآن آمده است که باید در برابر آن سر تعظیم فرود آورید و بهانه جویی نکنید.[۱۳۲]
آلوسی در تفسیر این آیهٔ شریفه می‌نویسد:
آیه خطاب به اهل کتاب است که دین شما لایق به این که شیء نامیده شود نیست (که در آن نوعی تحقیر آنان است) مگر آن زمانی که تورات و انجیل را برپا دارید و محافظت برآنچه در آن دو است بنمایید که از جملهٔ آن دلایل رسالت پیغمبر(صلی الله علیه وآله) و شواهد نبوّت آن حضرت است.[۱۳۳]
آیات فراوانی از سورهٔ مائده نیز در مذمّت اهل کتاب است.
چنان که آمده است: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْض وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ);[۱۳۴] ای کسانی که ایمان آورده‌اید، یهود و نصاری را (تکیه گاه و سرپرست و) دوست نگیرید. بعضی از آنان دوستان بعضی دیگرند. هرکس از شما که آنان را ولیّ خود قرار دهد قطعاً از آنان است. همانا خداوند، قوم ستمگر را هدایت نمی‌کند.
از آیهٔ شریفه استفاده می‌شود که:
آن دولت‌های اسلامی که رابطهٔ ولایت و سلطه پذیری با کفّار دارند از کفّار محسوب می‌شوند (فانَّه مِنهّمْ) و تکیه بر کفّار، ظلم به جامعهٔ مسلمین و نظام اسلامی است.[۱۳۵]
هم چنین در آیه‌ای دیگر به طور صریح اهل کتاب را به پذیرفتن و اعتقاد آوردن به پیامبر اسلام دعوت می‌نماید و می‌فرماید:
(یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیر قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ);[۱۳۶] ای اهل کتاب! همانا پیامبر ما به سوی شما آمد، درحالی که بسیاری از حقایق کتاب آسمانی را که شما پنهان می‌کردید، بیان می‌کند و از بسیاری (حقایقی که شما پنهان کرده‌اید و فعلاً نیازی به آنها نیست) صرف نظر می‌کند. قطعاً از طرف خداوند، نور و کتاب آشکار برایتان آمده است.
آیهٔ شریفهٔ فوق دارای پیام‌هایی است:
۱. اسلام، دینی جهانی است و همهٔ ادیان را به سوی حق و خود دعوت می‌کند.
۲. بیان مطالب کتمان شده، نشانهٔ علم غیب و یکی از راه‌های شناخت پیامبر است.
۳. تورات و انجیل، تحریف شده‌اند; (کثیراً ممّا کنتم تخفون).
۴. جهان بشریّت، بدون قرآن، تاریک است; (قَد جاءَکُم مِنَ الله نُورٌ)[۱۳۷] .
با توجه به این آیات صریح، آیا باز می‌توانیم بگوییم که قرآن می‌فرماید عیسی به دین خود، موسی به دین خود؟، و یا قرآن یهود را به تورات ارجاع می‌دهد و از مراجعهٔ آنها به پیامبر انتقاد می‌کند؟...، قضاوت در این باره را به خوانندگان عزیز وامی گذاریم.

حق انتخاب مسکن برای اهل کتاب

پرسش : حق انتخاب مسکن یک حقّ طبیعی برای همهٔ انسان هاست; چرا کفّار از این حقّ محروم اند؟
پاسخ : اقلیّت‌های مذهبی متعهّد می‌توانند در قلمرو حکومت اسلامی هر نقطه‌ای را به عنوان مسکن دایم و موقّت انتخاب نمایند و این حق شامل آزادی در ترک کشور اسلامی نیز هست.
داشتن اقامتگاه دایمی برای آنان الزامی نیست و انتخاب اقامتگاه تابع ارادهٔ آنهاست و می‌توانند اقامتگاه‌های متعدّد داشته باشند و هر وقت بخواهند می‌توانند محل اقامت خود را تغییر دهند و از حدود سرزمین‌های اسلامی خارج گردند.[۱۳۸]
چنانچه اقلیّت‌های مذهبی بخش جداگانه‌ای را برای سکونت خود برگزینند، می‌توانند برای ساخت منازل خود از هر نوع نقشه و طرحی استفاده کنند، ولی اگر در بخش‌های مسلمان نشین ساکن گردند، باید از ساخت آپارتمان‌های بلند که مشرف بر خانه‌های مسلمین است خودداری کنند; زیرا آزادی آنان بدان معنا نیست که اسلام، امتیازجویی و تظاهر به برتری آنان را قبول کند. فقها در این مورد به اصل «الاسلام یعلوا ولا یعلی علیه»[۱۳۹] استدلال نموده‌اند.
ولی اگر آپارتمان بلندی را که توسط مسلمانان ساخته شده خریداری کنند می‌توانند برای اقامت خویش از آن استفاده نمایند; زیرا استفاده از ثروتِ مشروع مجاز است. در صورتی که منزل آنها ویران شده و قصد تجدید ساخت آن را داشته باشند، باید مانند فرض اوّل از بالا بردن ساختمان به طوری که بر خانه‌های مسلمانان همسایه اشراف داشته باشد خودداری کنند.[۱۴۰]
در صورتی که ساختمان مسکونی آنان با همسایگان برابر باشد، بلندی آن نسبت به خانه‌های محله‌های دیگر اشکالی نخواهد داشت.[۱۴۱]
در سه مورد، اصل آزادی انتخاب مسکن دربارهٔ اقلیّت‌های مذهبی محدود می‌گردد:
۱. در مناطقی که قرارداد ذمّه به طور صریح، عبور و اقامت آنان را ممنوع شمرده است. روشن است که قرارداد ذمّه با رضایت و امضای طرفین ارزش حقوقی پیدا می‌کند و باید به دیدهٔ احترام به آن بنگرند.
۲. مساجد مسلمین. اقلیّت‌های مذهبی حقّ عبور و توقّف در آن را ندارند.
۳. حجاز. سرزمین حجاز از جهت آثار فقهی و حقوقی به دو قسمت تقسیم می‌شود:
الف) منطقهٔ حرم; ب) سایر مناطق حجاز.

ورود اهل کتاب و کافر به مسجد

پرسش : چرا ورود به مسجد که خانهٔ خداست برای همگان آزاد نیست و اقلیّت‌های مذهبی حق ورود به آن را ندارند؟
آیا این کار موجب سلب آزادی آنان نمی‌شود؟
پاسخ : چون پایه و اساس حکم ناروایی ورود کافران، از مسجدالحرام آغاز شده و سپس به دیگر مساجد سرایت نموده است، بحث را از مسجدالحرام آغاز می‌کنیم.
مهم‌ترین دلیل فقهای شیعه و سنّی بر ناروایی ورود کافران به مسجدالحرام، این آیهٔ شریفه است:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ);[۱۴۲] ای کسانی که ایمان آورده‌اید! مشرکان ناپاک اند; پس نباید بعد از امسال نزدیک مسجدالحرام شوند; و اگر از فقر می‌ترسید، خداوند هرگاه بخواهد، شما را به کرمش بی نیاز می‌سازد (و از راه دیگر جبران می‌کند). خداوند دانا و حکیم است.
در این آیه چند بحث وجود دارد: ۱. کلمهٔ نجس و مسئلهٔ نجس بودن مشرکان;
۲. منع از مسجدالحرام یا همهٔ مساجد;
۳. آیا مشرکان شامل اهل کتاب نیز می‌شود؟
معنای کلمهٔ نجس: «نجس» مصدر است و فقط یک بار در قرآن به کار رفته است. ابوالفتوح می‌گوید:
وقتی عرب اسم را با مصدر وصف می‌کند برای مبالغه است; مثل: رجلٌ صوم و عدل و فطر و رضا; یعنی صائم، عادل، مفطر و مرضی.
بعضی نیز نجس را صفت مشبه بر وزن حسن دانسته‌اند. در این جا نیاز به مجاز نیست، بلکه معنای حقیقی اش همین است و با نجِس فرق ندارد.[۱۴۳]
راغب در مفردات، نجاست و نجس را به معنای هرگونه پلیدی دانسته و آن دو گونه است:
۱. پلیدی حسّی، ۲. پلیدی باطنی.
طبرسی نیز در مجمع البیان می‌نویسد:
به هر چیزی که طبع انسان از آن متنفّر است، نجس گویند.[۱۴۴]
به همین دلیل، این کلمه در موارد زیادی به کار می‌رود که در مفهوم آن معنای نجاست و آلودگی ظاهری وجود ندارد; مثلا عرب به دردهایی که دیر درمان می‌شود، نجس گوید.[۱۴۵] (وداءٌ نجس; درد بی درمان).[۱۴۶]
نجس بودن مشرکان: همهٔ فقهای اسلام در نجس بودن مشرک اتّفاق نظر دارند; لکن بعضی (مثل ابوالفتوح، مقداد سیوری و...) آنان را مانند خوک و سگ، نجس العین می‌دانند و برخی (مثل حایفی، جنب، و...) آنان را نجس الحکم می‌دانند. علامه طباطبایی(رحمه الله) نیز نجاست مشرکان را که در این آیه به آن اشاره شده، پلیدی معنوی می‌داند.
هم چنان که برای مسجدالحرام نوعی از طهارت و پاکی و دوری از بدی‌ها و آلودگی است، برای مشرکین نوعی از آلودگی و ناپاکی است.[۱۴۷]
پرسش : آیا یهود و نصاری هم مشرک اند؟
پاسخ : طبرسی در دو کتاب تفسیرش دو نظریهٔ مختلف دارد. در تفسیر جوامع الجامع در ذیل آیات ۶۵ و ۶۷ سورهٔ آل عمران می‌گوید: ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی، بلکه موحد، پاک و خالص بود... مراد از مشرکین یهود و نصاری هستند.[۱۴۸]
ولی در تفسیر مجمع البیان، در ذیل آیات فوق، در مشرک بودن یهودی و نصرانی تشکیک نموده و به «قیل» (قول ضعیف) نسبت داده است: قیل: انّ هذا یتضمن کون الیهودیة و النّصرانیة شرکاً.[۱۴۹]
جمعی از فقها مثل شیخ طوسی، شیخ مفید، ابن جنید، آخوند خراسانی، آیت الله حکیم و برخی فقهای معاصر، رأی به طهارت اهل کتاب داده‌اند. چون در آیهٔ ۱۰۵ سورهٔ بقره، و آیهٔ ۱ سورهٔ بیّنه، مشرکان به اهل کتاب عطف شده است; لذا مفهوماً و مصداقاً با آنها فرق دارند.[۱۵۰]
ابوحنیفه، از علمای اهل سنت نیز معتقد است که مشرکین فقط از حج تمتّع و عمره منع شده‌اند و می‌توانند داخل مسجدالحرام و سایر مساجد شوند. اما شافعی و احمد و مالک معتقدند که کافر (ذمّی یا مستأمن) نمی‌تواند داخل مسجدالحرام شود; حتی نمایندهٔ کفّار هم باید، بیرون مسجد منتظر بماند تا بیایند و سخن او را بشنوند. شافعی دخول کافر به سایر مساجد را جایز می‌داند، به خلاف مالک که در هیچ مسجدی جایز نمی‌داند.[۱۵۱]
در مورد مساجد مسلمین، فقیهان شیعه نظریّات و دیدگاه‌های مختلفی دارند که شمه‌ای از آن عبارت است از:
۱. هیچ غیرمسلمانی حقّ ورود به مساجد مسلمانان را ندارد.
۲. غیرمسلمانان، تنها از ورود به مسجدالحرام بازداشته شده‌اند.
۳. شیخ طبرسی نیز ممنوع بودن ورود کافران به مساجد را یک حکم حکومتی دانسته که مربوط به هنگام حجّ و عمره است.[۱۵۲] مشهور در بین فقیهان شیعه این است که غیرمسلمان به هیچ عنوان نمی‌تواند داخل مسجد شود. شیخ طوسی در خلاف و مبسوط، محقّق در شرایع، علاّمه در تذکره و صاحب جواهر و علاّمه حلّی در تبصره المتعلّمین و... بر این نظرند. ادلهٔ فقها عبارت است از:
کتاب (قرآن)، حدیث، اجماع، سیره یا شهرت عملی و دیگر مؤیّدات.
ادلهٔ ناروایی ورود کافران به مساجد
۱. قرآن
مهم‌ترین دلیل فقهای شیعه و سنّی بر ناروایی ورود کافران به مسجدالحرام، این آیهٔ شریفه است:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا);[۱۵۳]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید! مشرکان ناپاک اند; پس نباید بعد از امسال نزدیک مسجدالحرام شوند.
بدیهی است که همه ساله در روزهای حج، مشرکان برای انجام مراسم بت پرستی و اعمال حج غیرتوحیدی به مسجدالحرام می‌آمدند و اعمال مشرکانه انجام می‌دادند; همان گونه که قرآن کریم می‌فرماید:
(ما کانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلاّ مُکاءً وَ تَصْدِیَةً);[۱۵۴]
نماز آنان در کنار کعبه، جز سوت و کف زدن نبود.
درست است که مورد مخصّص نیست، ولی این بدان معنا نیست که گسترش دادن و یا الغای خصّوصیت، نیاز به دلیل ندارد; به ویژه در این آیه که شواهدی برای اختصاصی بودن حکم نیز وجود دارد.
از کلمات فقها استفاده می‌شود که گسترش حکم از مشرکان به دیگر کافران از دو راه صورت می‌گیرد:
۱. گسترش در معنای شرک;
۲. گسترش در علّت، که در کتب استدلالی فقهی به طور مبسوط دربارهٔ آن بحث شده است.
آیا می‌توان این عمل مشرکان را با عمل کافری که برای شنیدن کلام خدا و سخنان مبلّغان دین و یا دیدن آثار باستانی و جلوه‌های تمدّن اسلامی وارد مسجد می‌شود برابر دانست؟!
یا آن که جلوگیری از ورود چنین انسانی، خلاف فلسفهٔ وجودی نخستین مسجدی است که در اسلام بنا شده است؟
۲. روایات
در کتاب حدائق[۱۵۵] دو روایت با یک مضمون ـ یکی از دعائم الاسلام و دیگری از راوندی ـ نقل شده است که هر دو روایت از نظر سند و دلالت ضعیف اند.
۳. اجماع
به عقیدهٔ صاحب جواهر، اجماع مهم‌ترین دلیل، بلکه تنها دلیل بر سرایت حکم ناروایی ورود به مسجدالحرام از مشرکان به دیگر کافران است.[۱۵۶] با توجه به موقعیت ویژهٔ مسجدالحرام در میان دیگر اماکن مقدّسه، نمی‌توان به سادگی از کنار اتفاق نظرها گذشت; بنابراین، برای ناروایی کافران از ورود به مسجدالحرام، می‌توان به اجماع مسلمانان ـ و حداقل شیعیان ـ تمسک کرد.
البته می‌توان بر این اجماع اشکال گرفت; زیرا شیخ طوسی در کتاب خلاف و مبسوط، به آن تمسّک نکرده است، با آن که روش ایشان، خصوصاً در کتاب خلاف بر این است که به خاطر رویارویی با دیدگاه فقیهان اهل سنّت، همانند آنان به اجماع تمسّک جوید.
بعضی گفته‌اند که در صدر اسلام ناروایی ورود کافران به مسجد، مشهور بوده; چنان که علامه در کتاب تذکره شهرت را دلیل قرار داده و شاهدی از تاریخ نیز بر آن ارائه کرده است و آن این که: ابوموسی با دفتر حساب رسی کارهایش بر عمر وارد می‌شود. عمر می‌گوید: نویسنده را بگو بیاید تا آن را بخواند. ابوموسی می‌گوید: او به مسجد نمی‌آید. عمر می‌گوید: چرا؟ او می‌گوید: چون مسیحی است. عمر ساکت می‌شود. این نشان دهندهٔ شهرت ناروایی ورود کافران به مسجد، در میان آنان است.
باید گفت: اولاً، با توجه به این که این جریان تاریخی فقط از طریق اهل سنّت نقل شده است، آیا می‌تواند بیانگر شهرت حکمی در یک زمان باشد و آیا چنین شهرتی حجیّت دارد؟
ثانیاً، چنین شهرتی با شهرت دیگری که با نقل‌های گوناگون از طریق شیعه و سنّی پشتیبانی شده ناسازگاری دارد.
در تاریخ نیز آمده است که در زمان عمر و قبل و بعد از او مسیحیان و یهودیان به صورت گروهی (وفد) و فردی در مسجدالنبی حضور می‌یافتند و با طرح پرسش‌های خود، پاسخ آن را از خلیفهٔ مسلمانان دریافت می‌کردند.
پیامبر(صلی الله علیه وآله) بخشی از ساعات روز را به دیدار با غیرمسلمانان، ـ برای آشنا کردن آنان با اسلام و یا بستن پیمان‌ها ـ اختصاص می‌داد، که محل این دیدارها مسجدالنبی بود.
به مرور زمان، تعداد این دیدارها افزایش می‌یافت، به طوری که سال نهم هجرت را سال وفود (هیأت‌های نمایندگی) می‌نامند. «اسطوانة الوفود» (ستون نمایندگان) که هم اکنون نام یکی از ستون‌های داخل مسجدالنبی است، حکایت از جایگاه خاصّ این دیدارها در داخل این مسجد دارد.
امّا این ادّعا که حضور کافران در مسجدالنبی، تا پیش از نزول آیهٔ شریفه (یعنی تا آخر سال نهم هجری) بوده، یک ادعای تاریخی است و تاریخ باید آن را تأیید کند.
ابن اثیر در تاریخ خود در رخدادهای سال دهم هجرت، از سیزده هیأت نمایندگی نام می‌برد که تنها در سال دهم هجرت به مدینه آمده و به حضور پیامبر(صلی الله علیه وآله) شرف یاب شده بودند.

طهارت اهل کتاب

پرسش : آیا اهل کتاب پاک هستند؟
_ حضرت آیة الله حاج شیخ جواد تبریزی:
آنها پاک هستند.
_ حضرت آیة الله محمد فاضل لنکرانی:
آنها پاک هستند اگر مشرک نباشند.
ورود افراد مجرم به مکه و حرم
پرسش : اگر مجرمی که قانوناً باید بازداشت شود در مکه دیده شود;
الف) آیا از نظر شرعی امکان بازداشت وی وجود دارد؟
ب) آیا در فرض مذکور بین انواع جرایم (سرقت، قتل، بزهکاری، جاسوسی، مواد مخدر، محاربه و افساد فی الارض و...) تفاوتی است؟
ج) آیا بین حرم و بیت الحرام تفاوتی است؟
د) آیا بین مسلمان و کافر و اهل کتاب تفاوتی است؟
هـ) آیا بین کسی که اتفاقی به مکه رفته با کسی که به آن جا پناهنده شده، تفاوتی است؟
_ حضرت آیة الله محمّدتقی بهجت:
اگر کسی در غیر حرم، جنایتی موجب قصاص کرد پس پناه آورد به حرم مکی، در آن جا قصاص نمی‌شود، بلکه تضییق می‌شود در مطعم و مشرب، و پس از خروج قصاص می‌شود، مگر آن که جنایت را در حرم ایقاع کرده باشد که قصاص در حرم مانعی ندارد و الحاق مشاهد مشرفهٔ نبی و ائمه صلوات الله علیهم، یعنی بلادی که قبر مقدس در آنهاست، خالی از وجه نیست.
حضرت آیة الله حسین نوری همدانی:
الف) اگر به حرم پناهنده شده است، خیر.
ب) در صورتی که از مصادیق جنایت محسوب شوند فرقی بین آنها نمی‌باشد.
ج) خیر، بین این دو تفاوتی نیست.
د) این حکم مخصوص مسلمین است.
هـ) این حکم مربوط به کسی است که به آن جا پناهنده شده است.
حضرت آیة الله ناصر مکارم شیرازی:
مجرم‌هایی را که به حرم مکه پناهنده شوند نمی‌توان بازداشت کرد و تفاوتی بین انواع جرم نیست، ولی باید بر آنها سخت گرفت و آن‌ها را محاصرهٔ غذایی کرد تا از حرم خارج شوند، به استثنای کسانی که در خود حرم مرتکب جرمی می‌شوند.
حضرت آیة الله لطف الله صافی گلپایگانی:
اگر مجرم در خود حرم، چه مسجدالحرام و چه خارج آن، مرتکب موجب حد بشود، در خود حرم حد بر او اجرا می‌شود و اگر در خارج حرم مرتکب جرم و به حرم ملتجی شود حد بر او اجرا نمی‌شود; لکن در مأکل و مشرب بر او سخت می‌گیرند تا مجبور به خروج از حرم شود و حد را بر او جاری کنند. این احکام در مورد جرایمی است که شرعاً جرم محسوب و برای آن حد معیّن شده است و در این جهات بین مسلمان و اهل کتاب و کافر فرقی به نظر نرسیده است و کسی که پناهنده به حرم نشده این احکام را ندارد. والله العالم.
حضرت آیة الله عبدالکریم اردبیلی:
الف) بازداشت کسی که خارج از منطقهٔ حرم جرمی را مرتکب شده، در حرم جایز نیست; ولی سخت گیری بر او از نظر موادّ غذایی و آشامیدنی، به گونه‌ای که به خروج او منتهی شود جایز است.
ب) تفاوتی بین انواع جرایم نیست.
ج) تفاوتی نیست.
د) تفاوتی نیست.
هـ) تفاوتی نیست.

حکمت جلوگیری از کفار برای ورود به حرم

پرسش : اگر مکه حرم امن الهی است[۱۵۷]، چرا از ورود اقلیّت‌ها به آن ـ حتّی به حجاز ـ جلوگیری می‌شود؟
پاسخ : سرزمین حجاز از جهت آثار فقهی و حقوقی به دو قسمت تقسیم می‌شود:
قسمت اوّل
منطقهٔ حرم که شامل شهر مکه و حوالی آن است. این منطقه از نظر این که نخستین مرکز توحید و قبلهٔ مسلمین است و کعبه و مسجدالحرام در آن واقع است و مرکز اصلی آیین اسلام، نزول وحی، وطن پیامبر(صلی الله علیه وآله) و در حقیقت قلب و مرکز جهان اسلام، است از احترام و امنیّت خاصّی برخوردار است که بدین جهت آن را حرم می‌نامند.[۱۵۸] مسلمانان تا زمانی که در این منطقه زندگی می‌کنند از امنیّت کامل برخوردارند و هر نوع جنگ در این سرزمین ممنوع است و نه تنها انسان‌ها که حیوانات نیز مصونیّت دارند و کشتن حیوانات حرم ممنوع است و برای مرتکبین، مجازات‌های مالی معینی مقرّر گردیده است.
فقها همگی متفق اند که غیرمسلمانان به این منطقهٔ حرم ـ چه به عنوان عبور و چه به منظور اقامت ـ حقّ ورود ندارند، ولی پیشوای مسلمین می‌تواند به آنان، تنها اجازهٔ عبور دهد; بنابراین برای عبور باید اجازهٔ رسمی کسب نمایند.[۱۵۹]
قسمت دوّم
سایر مناطق حجاز که شامل حدود مدینه، خیبر، فدک و سرزمین‌های اطراف آن است و از مناطق ممنوعه به شمار می‌رود. عبور غیرمسلمانان از این منطقه اگر از سه روز تجاوز نکند مانعی ندارد، ولی فقط مسلمانان می‌توانند در حجاز اقامت کنند.
پیامبر(صلی الله علیه وآله) در آخرین ایّام زندگانی خویش توصیه می‌فرمودند که اقلیّت‌های مذهبی متعهّد نیز نمی‌توانند در حجاز مقیم شوند; فقط می‌توانند با کسب اجازه از مقامات مسئول مسلمین برای مدت محدودی داخل حجاز گردند.
البتّه بروز عوارضی از قبیل بیماری آنها ـ به خاطر سختی خروج از حجاز برای ذمیّان ـ مجوّز اقامت بیش از سه روز است، و چنانچه در حجاز فوت کنند در همان جا دفن می‌شوند، ولی اگر در حرم فوت نمایند باید جنازهٔ آنان به خارج حرم منتقل، و در بیرون حرم دفن شود.
زنان غیرمسلمان گرچه از انعقاد قرارداد ذمّه و ادای جزیه معاف اند، در مورد حرم و حجاز، مانند سایر گروه‌های مذهبی از ورود و اقامت ممنوع اند و باید مانند مردان برای ورود به حجاز اجازه بگیرند[۱۶۰].
در پایان مناسب است به این نکته توجّه شود که دولت‌ها از ورود افراد به بعضی از مراکز اطلاعاتی، امنیّتی، نظامی و... براساس مصالحی جلوگیری می‌نمایند و به بعضی هم، بر پایهٔ ضوابط و قوانینِ مخصوصِ به خود، اجازهٔ ورود می‌دهند، و یا از ساختن مسکن در بعضی از حواشی مراکز فوق و یا جاهای دیگر مانع می‌شوند; نمی‌توان این کار را ظلم و یا عدم آزادی تلقی کرد. همین طور مساجد و اماکن مخصوصی که از احترام خاصّی برخوردارند، نه تنها غیرمسلمین باید احترام آن اماکن را پاس دارند، بلکه مسلمین نیز باید با رعایت دقیق احکام و مقرّرات، وارد آنها شوند.
و این که قرآن و سایر مقدّسات را باید از دست رس کافران دور نگه داشت، با مذاق قانون گذار اسلام ـ که نظرش رساندن مردم به اسلام و هدایت با هر وسیلهٔ ممکن است ـ سازگاری ندارد، هر چند کافران قرآن را لمس کنند; زیرا مصالح عالی تری مدّ نظر است; چنان که پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)در نامه‌های ارزشمند خویش به پادشاهان از آیات قرآن استفاده می‌نمود; در حالی که ممکن بود آنها آیات را با دست لمس کنند.
۲. حدیث مشهور پیامبر(صلی الله علیه وآله): الاسلام یعلوا ولایُعلی علیه;[۱۶۱]
اسلام برتر است و چیزی فراتر از آن نیست.
این روایت مرسل است، ولی در بین شیعه و سنی مشهور و معتبر است و شیخ صدوق(رحمه الله) با اطمینان آن را به پیامبر(صلی الله علیه وآله) نسبت داده است;[۱۶۲] امّا دلالت آن بر حرام بودن واگذاری قرآن و چیزهای مقدّس دیگر به کافران مورد پذیرش نیست و ناتمام است; زیرا یا جملهٔ خبریّه است که اسلام از جنبهٔ برهان و استدلال بر سایر ادیان برتری دارد، مانند این آیه که می‌فرماید:
(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ);[۱۶۳]
اوست که پیامبرش را با راهنمایی و دین بر حق فرستاد، تا از همهٔ دین‌ها بالاتر و فراترش گرداند.
و می‌توان به این معنا گرفت که در خارج بر همهٔ ادیان غلبه می‌کند; و چنان که در حدیث آمده چنین چیزی به هنگام آشکار شدن امام قائم(علیه السلام)است; پس ارتباطی به این بحث ندارد.
و یا جملهٔ خبریه‌ای است که مراد جدّی از آن، جملهٔ انشایی است; بدین معنا که اسلام باید والاتر و بالاتر باشد و نباید چیزی بالاتر از آن باشد، یا حرام است چیزی فراتر از آن باشد;
و مراد از آن، برانگیختن و تشویق مسلمانان برای تلاش در راه سربلندی اسلام ـ چه در برهان و استدلال و چه در پیروزی واقعی و خارجی ـ است.
بنابراین، انتشار کتاب‌های اسلامی و در رأس آنها کتب الهی، از راه‌های برتری حجّت و برهان است که پیروزی در خارج را میسّر می‌سازد.
این روایت اگر بر لزوم انتشار و دست رسی آنان دلالت نکند، بر نظر این فقها نیز دلالتی ندارد.
انصاف این است که هیچ گونه دلیلی بر حرام بودن واگذاری قرآن به کافر، یا مالک نشدن او نسبت به کتاب الهی یا هر کتاب مقدس دیگری دلالت ننموده است.[۱۶۴]

فلسفهٔ ممنوعیت ازدواج مسلمان با کافر

پرسش : با این که حقّ انتخاب همسر با توجّه به خصوصیّات اخلاقی افراد صورت می‌گیرد، چرا اسلام پیروان خود را از ازدواج با کفّار (یهود، نصاری و زردشت) منع کرده است؟
پاسخ : ممنوع بودن ازدواج با بیگانه، اختصاص به اسلام ندارد، بلکه اقوام دیگر، اعمّ از یهودی و نصرانی و زردشت از ازدواج هم کیشان خود با بیگانه ممانعت به عمل می‌آورند; زیرا از جمله اموری که ملل مختلف در انتخاب همسر خویش مراعات نموده، و سخت پای بند آن هستند، سلامت همسر از نظر اعتقادی است; یعنی همان گونه که سلامت جسمی پدر و مادر در سلامت جسمی فرزند مؤثّر است، سلامت روحی و اخلاقی و عقیدتی نیز در سعادت فرزند مؤثّر خواهد بود، و به همین جهت افراد از دیرباز از ازدواج با اشخاص غیرهم کیش خود اجتناب داشته‌اند.
البته در اسلام دو عقیدهٔ متمایز از هم در این مورد وجود دارد:
۱. بیش تر علما و مفسران شیعه، هم چون: سیّد مرتضی،[۱۶۵] شیخ مفید[۱۶۶]; طبرسی،[۱۶۷] و شیخ طوسی[۱۶۸] و...، و جمعی از فقها و مفسّران اهل سنت، مانند فخررازی[۱۶۹] و... قایل اند که از دیدگاه قرآن، ازدواج مرد مسلمان با زن کتابی، جایز نیست و به آیات ۲۲۱ بقره (وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ...) و ۱۰ ممتحنه (وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ )استناد نموده‌اند، و دلیلشان این است که اهل کتاب مشرک اند; زیرا قرآن می‌فرماید:
(وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ... سُبْحانَهُ عَمّا یُشْرِکُونَ);[۱۷۰]
یهود می‌گویند: عزیر، پسر خداست و نصاری می‌گویند:
مسیح پسر خداست...، خداوند از شرکی که در مورد او قایل شده‌اند، پاک و منزّه است.
و نیز می‌فرماید: (اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ...);[۱۷۱] (اهل کتاب) دانشمندان و راهبان خود را به جای پروردگار می‌پرستند و عیسی بن مریم را نیز...
در آیهٔ ۱۰ سورهٔ ممتحنه نیز فرمود: با هیچ یک از زنان کافر، یا اهل کتاب ازدواج نکنید.
آنها آیهٔ پنجم سورهٔ مائده را به عناوین زیر معرفی نموده‌اند:
مراد از محصنات اهل کتاب زنان کتابی که اسلام آورده‌اند.[۱۷۲] و یا متعه و نکاح موقت،[۱۷۳] و یا کنیزان خریداری شده است.[۱۷۴]
۲. بیش تر فقها و مفسّران اهل سنّت، مانند ابوبکر احمد بن علی جَصّاص،[۱۷۵] ابوالقاسم جارالله زمخشری،[۱۷۶] محمد بن احمد قرطبی[۱۷۷]و... و جمعی از بزرگان و مفسّران امامیّه، مانند صدوقین[۱۷۸] و علاّمه طباطبائی[۱۷۹] و... ازدواج مرد مسلمان با زن کتابی را جایز می‌دانند، و دلیل آنان آیهٔ پنجم سورهٔ مائده است:
امروز چیزهای پاکیزه برای شما حلال شده و هم چنین طعام اهل کتاب برای شما، و طعام شما برای آنان حلال است و (نیز) زنان پاک دامن از مسلمانان و زنان پاک دامن از اهل کتاب حلال اند، هنگامی که مهر آنان را بپردازید و پاک دامن باشید، نه زناکار و نه دوست پنهانی و نامشروع بگیرید; و کسی که انکار کند آنچه را باید به او ایمان بیاورد اعمال او تباه می‌گردد و در سرای دیگر از زیانکاران خواهد بود.[۱۸۰]
هم چنین معتقدند که مراد از مشرکات در آیهٔ شریفهٔ (وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ)[۱۸۱]، بت پرستان هستند.
علامه طباطبایی چنین استدلال می‌کند که دو آیه‌ای[۱۸۲] که طرف دارن نظریّهٔ تحریم از آن برای تحریم ازدواج استفاده کرده‌اند با آیهٔ پنجم سورهٔ مائده منسوخ می‌گردند; زیرا سورهٔ مائده آخرین سوره‌ای است که نازل شده و طبق برخی از روایات، این سوره ناسخ سوره‌های دیگر است ـ و همواره آنچه بعد می‌آید می‌تواند قبل را نسخ نماید نه بالعکس ـ و با توجه به این که این آیه ـ در سورهٔ مائده ـ در مقام امتنان و ارفاق و تخفیف نازل شده، اگر سابقاً منعی نبود امتنان و تخفیف معنا نداشت.[۱۸۳]پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)دستور فرمود که حلال این سوره را حلال و حرامش را حرام بشمرید.[۱۸۴] چه بسا با ازدواج، دشمنی‌ها تبدیل به دوستی گردد. اسلام خواهان روابط حسنه با پیروان همهٔ ادیان الهی است. برخی حکمت ازدواج‌های متعدد پیامبر(صلی الله علیه وآله)را در سن کهولت، مبدّل شدن دشمنی‌ها به دوستی دانسته‌اند.
البته اکثر فقهای اهل سنت این جواز را منحصر به زنان یهودی و نصاری می‌دانند و در عدم جواز ازدواج با مجوسی، ادعای اجماع کرده‌اند.[۱۸۵]
بعضی فقهای شیعه (إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ) را قرینه‌ای بر موقّت بودن ازدواج با اقلیّت‌ها دانسته‌اند; ولی صاحب جواهر[۱۸۶] قبول ندارد و می‌فرماید در مورد مهریه نیز کلمهٔ اجر بسیار به کار برده شده است ودراین آیه کلمهٔ اجر در مورد زنان مسلمان و کتابی هر دو به کار رفته است، بنابراین تنها ازدواج موقت را بیان نمی‌کند.[۱۸۷]
اما ازدواج زن مسلمان با غیر مسلمان جایز نیست و نسبت به نکاح با مشرکین مطلقاً جایز نیست.

حکمت جواز ازدواج با بیگانه در آیین یهود

پرسش : آیا در آیین یهود، ازدواج با بیگانه جایز است; حکمت آن چیست؟
پاسخ : یکی از ادیانی که به شدت پیروان خود را از ازدواج با بیگانگان برحذر داشته، آیین یهود است و لذا تورات، در بخش‌های مختلف یهودیان را از ازدواج با بیگانگان منع کرده و آن را گناهی بزرگ شمرده است. فلسفهٔ این تحریم را تأثیر منفی این ازدواج در عبادت یهوه، خدای بنی اسراییل، و نیز از دست دادن اصالت یهودی معرفی کرده است.
آیین یهود از همان آغاز یک آیین ملی و نژادی شمرده می‌شد و لذا یهودیان هیچ گونه تبلیغی در جهت یهودی کردن دیگر مردمان نداشتند و چنانچه افرادی از غیر بنی اسراییل آیین یهود را می‌پذیرفتند، آنها را با بنی اسراییل برابر نمی‌دانستند; و مسئلهٔ دیگر، سخن گفتن به زبان عبری بود و یک فرد یهودی می‌بایست به زبان تورات تسلط کامل داشته باشد و به همین جهت برای حفظ اصالت زبان، آنان را از ازدواج با بیگانگان، یعنی دیگر ملل منع می‌نمودند.
اکنون نیز در قانون مدنی اسراییل این مطلب تصریح شده; چنان که در مادهٔ ۱۷ احوال شخصیه آمده است:
الدین والمذهب من شروط صحة العقد، فاذا کان من غیرالدین او من مذهب آخر، فلایجوز العقد بینهما...; ان الزوجین یشترط ان یکونا اسرائیلیین وان یحصل الزواج علی وفق شرع الموسوی والا لکان لغواً.[۱۸۸]
در قانون مدنی اسرائیل، به جز پیروی از آیین یهود، وحدت مذهبی و کشوری را نیز شرط صحّت عقد ازدواج شمرده شده است; بدین معنا که فرقه‌هایی که به تدریج در یهودیّت به وجود آمده‌اند نمی‌توانند از مذاهب دیگر همسر انتخاب کنند; مثلاً فریسیان نمی‌توانند با صدوقیان ازدواج کنند.
اما شرط اسرائیلی بودن زن و شوهر، ظاهراً مربوط به شریعت حضرت موسی(علیه السلام)نیست، بلکه از تصمیمات ویژهٔ حکومتی است که ازدواج اتباع اسراییل را با اتباع غیراسراییلی ـ هرچند یهودی باشند ـ ممنوع دانسته‌اند.
واضح است که این ممنوعیت معلول عواملی نیست که در تورات به عنوان علت حرمت ازدواج با بیگانه ذکر شده، بلکه صرفاً برای سهولت شناسایی اتباع و رسیدگی به امور آنان است.
بنابراین، ممنوعیّت ازدواج با بیگانگان، یا به سبب مصونیت اعتقادی پیروان یک دین، و یا به جهت حفظ ملّیّت و اصالت نژادی و قومی بوده است. آیین یهود که از طرفی خویش را بهترین آیین و ادیان دیگر را باطل و از طرف دیگر فرزندان اسراییل را قوم برگزیده و محبوب خدا و برتر از هر نژاد دیگر دانسته، هر دو عامل را در ممنوعیت ازدواج با بیگانگان در نظر داشته است.

حکمت جواز ازدواج با بیگانه در آیین مسیحیت

پرسش : آیا در آیین مسیحیّت ازدواج با بیگانه جایز است; حکمت آن چیست؟
پاسخ : آدام متز می‌نویسد:
طبق قانون مسیحی، زن نصرانی نمی‌توانست به عقد غیرنصرانی درآید، تا مبادا در نتیجه اولاد او از مسیحیّت خارج شوند. باز طبق قانون کلیسا مرد نصرانی نیز نمی‌توانست غیر از زن نصرانی بگیرد، مگر احتمال دهد آن زن و فرزندان او را به دین خود در خواهد آورد، ولی در عمل محال بود مرد نصرانی زن مسلمان بگیرد.[۱۸۹]
هم چنین بدران ابوالعینین می‌نویسد:
یکی از دانشمندان مسیحی به نام ابن العسال در مجموعهٔ خود چنین نقل کرده است:
للرجل ان یتزوّج غیرالمؤمنات بشرط دخول المرأة فی الایمان، فامّا النساء المؤمنات فلا یتزوّجن بالرجال الخارجین عن الایمان لئلّا ینقلوهن الی مذاهبهم.
در آیین مسیحیّت نیز همانند یهودیت، ازدواج با بیگانگان ممنوع است، و لیکن از آن جا که مسیحیّت یک آیین نژادی معرفی نشده ودر این دین از هر فردی، از بنی اسراییل باشد یا نباشد، ایمان به مسیح(علیه السلام)پذیرفته است، وجهی برای ممنوعیت ازدواج برای حفظ افتخارات ملی و نژادی وجود ندارد; لذا در این آیین، تنها علت ممنوعیت ازدواج با بیگانگان، حفظ مصونیّت اعتقادی افراد است.
به همین دلیل، دربارهٔ مردان که به صورت طبیعی از مصونیّت بیش تری برخوردارند ـ آن هم در صورتی که معتقد باشد که همسر خود را به آیین مسیح(علیه السلام)درآورد ـ این ازدواج مجاز قلمداد شده، ولی در مورد زنان، به صورت مطلق ممنوع شده است.
به هرحال، ازدواج با بیگانگان حتّی در مورد مرد مسیحی نیز در صورتی که همسرش به آیین غیرمسیحی باقی بماند، ممنوع است، درحالی که در آیین اسلام چنین نیست.

حکمت جواز ازدواج با بیگانه در آیین مجوس

پرسش : آیا در آیین مجوس ازدواج با بیگانه جایز است؟
پاسخ : در آیین مجوس نیز ازدواج با بیگانگان، ظاهراً به جهت دوری از آلودگی اعتقادی و حفظ کیان خانواده ممنوع بوده است. زن و شوهر هر دو بایستی بهدین و مزدیسنی باشند. در وندیداد پرگرد ۱۲ وارد است که هر گاه یکی از همبستگان نزدیک ما به عقیده و مذهب بیگانه در آید، ما باید پیوند خویش را با چنین کسی ببریم.[۱۹۰]

ازدواج مسلمان با مشرک و کافر

پرسش : آیا ازدواج مسلمان با مشرک جایز است؟
پاسخ : از دیدگاه اسلام، ازدواج مرد و زن مسلمان با مرد و زن مشرک حرام است و همهٔ فرق و مذاهب اسلامی بر آن اجماع دارند و دو آیه از قرآن به صراحت بر آن دلالت دارد.
۱.با زنان مشرک و بت پرست، تا ایمان نیاورده‌اند ازدواج نکنید (اگر چه به ازدواج با کنیزان دست رسی نداشته باشید). کنیز با ایمان، از زن آزاد بت پرست بهتر است، هر چند (زیبایی، یا ثروت یا موقعیّتِ او) شما را به شگفتی آورد. زنان خود را به ازدواج مردان بت پرست، تا ایمان نیاورده‌اند، در نیاورید (اگر چه ناچار شوید، آنها را به همسری غلامان با ایمان درآورید; زیرا) غلام با ایمان از مرد آزاد بت پرست بهتر است، هر چند (مال و موقعیّت و زیبایی او) شما را به شگفتی آورد.
آنها دعوت به سوی آتش می‌کنند و خدا دعوت به بهشت و آمرزش به فرمان خود می‌نماید و آیات خویش را برای مردم روشن می‌سازد، شاید متذکر شوند.[۱۹۱] این آیهٔ شریفه، ازدواج مرد مسلمان با زن مشرک و ازدواج زن مسلمان با مرد مشرک را به وضوح نهی نموده است که دلالت بر حرمت و بطلان عمل دارد. و علّت تحریم را دعوت به سوی آتش دانسته است.
۲. ای کسانی که ایمان آورده‌اید! هنگامی که زنان با ایمان، نزد شما هجرت کنند، آنان را آزمایش کنید. خداوند به ایمانشان آگاه تر است. هرگاه آنان را مؤمن یافتید، آنان را به سوی کفّار بازنگردانید، نه آنان برای کفّار حلال اند و نه کفّار برای آنان حلال، و آنچه را همسران آنان (برای ازدواج با این زنان) پرداخته‌اند به آنان بپردازید، و گناهی بر شما نیست که با آنان ازدواج کنید هرگاه مهرشان را به آنان بدهید; و هرگز زنان کافر را در همسری خود نگه ندارید (و اگر کسی از زنان شما کافر شد و به بلاد کفر فرار کرد)، حق دارید مهری را که پرداخته‌اید، مطالبه کنید; همان گونه که آنان حق دارند مهر (زنانشان را که از آنان جدا شده‌اند) از شما مطالبه کنند. این حکم خداوند است که میان شما حکم می‌کند و خداوند، دانا و حکیم است.[۱۹۲] با توجه به این دو آیه در جملهٔ (لاتمسکوا بعصم الکوافر) بدون تردید مشرک از مصادیق بارز «کافر» محسوب می‌شود.

اسلام آوردن یکی از زوجین بعد از ازدواج

پرسش : از نظر اسلام، حکم ازدواج غیرمسلمانان با یکدیگر و حکم اسلام آوردن زن و شوهر بعد از ازدواج، چگونه است؟
پاسخ : فقهای شیعه قایل اند که عقد ازدواج کفّار، اگر طبق موازین رسمی خودشان و به طور صحیح انجام گیرد، صحیح است، خواه اهل کتاب باشند و یا بت پرست و... . حتّی اگر زوجین مسلمان شوند بعد از اسلام آوردن نیز ازدواج آنان پابرجا می‌ماند، مگر این که ازدواج سابق آنان ازدواج با محارم باشد که با موازین اسلام ناسازگار است.[۱۹۳] قرآن کریم در مورد ابولهب می‌فرماید: (وَ امْرَأَتُهُ حَمّالَةَ الْحَطَبِ)و در مورد فرعون می‌فرماید: (إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ فِرعُونَ)، که دراین آیات، اعتراف ضمنی به صحّت ازدواج ابولهب و فرعون با همسرانشان دارد.[۱۹۴]

ازدواج اقلیّت‌های مذهبی با زنان مسلمان از نظر آیین اسلام

اسلام، ازدواج‌هایی را که بین مردان و زنان اقلیّت‌ها صورت می‌گیرد قانونی می‌داند، ولی ازدواج در بین مسلمین را محدود و منحصر به هم کیش و هم آیین خود می‌شمارد و به زنان مسلمان اجازهٔ ازدواج با غیرمسلمان را نمی‌دهد ـ ازدواج غیرمسلمان ـ اگرچه ذمّی و متعهّد هم باشد ـ با زنان مسلمان ممنوع و جرم محسوب می‌شود.
اسلام که همهٔ قوانینش براساس حکمت است، این موضوع را نیز از نظر دور نداشته که با ازدواج زنان مسلمان با مردان غیرمسلمان، نه تنها نسبت به ایمان و عقیدهٔ زنان مسلمان در مقابل خطر مسلّمی که آنان را تهدید می‌نماید ابراز بی تفاوتی می‌شود، بلکه راه برای انحراف آنان به سوی کفر و ارتداد هموار می‌گردد; لذا اجازهٔ چنین عملی را به زنان مسلمان نداده است.
اسلام بر کفو بودن زوجین ـ نه از جهت ثروت و مقام و نژاد و...، بلکه از حیث ایمان و عقیده تأکید دارد.
الف) اسلام آوردن زن
اگر زنی که شوهرش غیرمسلمان است اسلام آورد، از نظر قانونِ اسلام، در صورتی که از هنگام عقد تا مسلمان شدن زوجه، همسر وی عمل زناشویی انجام نداده باشد، این ازدواج خودبه خود منفسخ می‌گردد، و اگر عمل زناشویی انجام گرفته باشد، به مرد غیرمسلمان مدّت معیّنی ـ که در روایات و کلمات فقها، عدّهٔ طلاق است ـ مهلت داده می‌شود تا یا به اختیار خود اسلام آورد و پیوند زناشویی بین آنها هم چنان محفوظ بماند و یا در صورت مسلمان نشدن آن را برهم زند.
بدین صورت که اگر مرد اسلام نیاورد، ازدواج منفسخ می‌شود.[۱۹۵] قرآن می‌فرماید: (لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً);[۱۹۶] و خداوند کافران را بر مسلمانان تسلّطی نداده است.
و ادامهٔ ازدواج در چنین موردی، از مصادیق تسلّط است.
ب) اسلام آوردن مرد
هرگاه مرد مسلمان شود، ولی زن هم چنان غیرمسلمان باقی بماند، دوصورت قابل تصوّر است:
۱. زن از پیروان مذاهب سه گانه (اهل کتاب) باشد;
۲. زن مذهبی غیر از مذاهب سه گانه (اهل کتاب) داشته باشد.
در صورت اوّل، مرد تازه مسلمان می‌تواند با زن خود به زندگی زناشویی ادامه دهد و، در صورت دوّم، هرگاه مرد مسلمان شده، ولی عمل زناشویی انجام نشده باشد، ازدواج خودبه خود منفسخ می‌گردد.
و اسلام آوردن مرد اگر بعد از عمل زناشویی محقّق شده باشد، در مدّتی که به زن مهلت داده می‌شود، اگر مسلمان شد ازدواج به حال خود باقی می‌ماند و اگر مسلمان نشد، ازدواج ملغی می‌شود.[۱۹۷]
ج) اسلام آوردن زوجین
در صورتی که هردو اسلام آورند، ازدواج آنان هم چنان محفوظ می‌ماند.[۱۹۸]

منابع

۱. قرآن.
۲. نهج البلاغه.
۳. آدام مِتز; تمدن اسلامی در قرن چهارم، ترجمهٔ علی رضا ذکاوتی قراگزلو، چ دوم، تهران: انتشارات امیرکبیر.
۴. آذرگشسب، موبد اردشیر; آئین زناشویی زرتشتیان، چ دوم، تهران: انتشارات فروهر.
۵. مراسم مذهبی و آداب زرتشتیان، چ سوم، تهران: انتشارات فروهر.
۶. آلوسی، ابوالفضل شهاب الدین سید محمود; تفسیر روح المعانی، چ چهارم، لبنان: داراحیاء التراث العربی، ۱۴۰۵ هـ .
۷. ابراهیمی، محمد، و سید علیرضا حسینی; اسلام و حقوق بین الملل عمومی، قم: دفتر همکاری حوزه ودانشگاه، چ مهر.
۸. ابن سعد، محمد; الطبقات الکبری، چ اول، لبنان: دارالکتب العلمیه.
۹. ابن قدامه، شمس الدین اَبی الفرج; المغنی، لبنان: انتشارات دارالفکر.
۱۰. ابن منظور; لسان العرب، چ اول، لبنان: داراحیاء التراث العربی.
۱۱. اسماعیل زاده، حسین; «فقه و حقوق»، فصلنامهٔ پژوهش‌های قرآنی، سال دوم، ش ۵ ـ ۸.
۱۲. البحرانی، شیخ یوسف; الحدائق الناضرة، قم: مؤسسهٔ نشر اسلامی.
۱۳. الشرقاوی، محمد عبدالله; الکنز المرصود فی فضائح التلمود، قاهره: انتشارات مکتبه الوعی الاسلامی.
۱۴. المقرّی القیّومی، احمد بن محمد; مصباح المنیر، چ اول، قم: منشورات دارالهجره.
۱۵. النمر، محمد الخلیل; اهل الذمة و الولایات العامّه فی الفقه الاسلامی، چ اول، عمان: المکتبه الاسلامی.
۱۶. امام خمینی(ره); تحریر الوسیله، نجف اشرف: مطبعه آداب.
۱۷. کتاب البیع، قم: موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان.
۱۸. مسائل مستحدثه، تهران: موسسهٔ تنظیم و نشر آثار امام خمینی.
۱۹. انجیل.
۲۰. بدران، ابوالعینین; العلاقات الاجتماعیه بین المسلمین و غیر المسلمین (فی الشریعة الاسلامیة و الیهودیة و المسیحیّة و القانون)، لبنان: دارالنهضة العربیه.
۲۱. بیهقی، حافظ ابی بکر احمد بن حسین; السّنن الکبری، لبنان: دارالمعرفه.
۲۲. پازارگاد، بهاءالدین; تاریخ فلسفهٔ سیاسی، تهران: تهران مصوّر.
۲۳. تورات.
۲۴. ثقة الاسلام کلینی، ابی جعفر محمد بن یعقوب; اصول کافی، ترجمهٔ سید جواد مصطفوی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اهل بیت(علیهم السلام).
۲۵. جصّاص، احمد بن علی; احکام القرآن، لبنان: دارالکتب العربی.
۲۶. حدیدی، جواد، اسلام از نظر ولتر، چ پنجم، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
۲۷. حلّی، جمال الدین حسن بن یوسف; تذکرة الفقهاء، تهران: مکتبة مرتضویه.
۲۸. خداوندی، مهربان; شناسائی زرتشت، چ دوم، تهران: انتشارات فروهر.
۲۹. خرمشاهی، بهاءالدین; ترجمهٔ قرآن کریم.
۳۰. خلیلیان، سید خلیل; حقوق بین الملل اسلامی، چ سوم، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
۳۱. دنیت، دانیل; جزیه در اسلام، ترجمهٔ محمدعلی موحد، تبریز: انتشارات سروش.
۳۲. دیون پورت، جان; عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن، ترجمهٔ سید غلامرضا سعیدی، قم: دارالتبلیغ اسلامی.
۳۳. زعیتر، اکرم; سرگذشت فلسطین، ترجمهٔ اکبرهاشمی رفسنجانی، چ پنجم، قم: دفتر تبلیغات اسلامی.
۳۴. زمخشری، ابوالقاسم جار الله; الکشاف، بیروت: دارالمعرفه.
۳۵. زیدان، عبدالکریم; احکام الذمّیین و المُستأمنین فی دارالاسلام، چ دوم، بی جا.
۳۶. سبحانی، جعفر; پرسشها و پاسخ‌ها، قم: انتشارات سید الشهداء(علیه السلام).
۳۷. فروغ ابدیّت، قم: دارالتبلیغ اسلامی.
۳۸. سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن; الدّر المنثور.
۳۹. شوشتری، شیخ محمد تقی، قاموس الرجال، چ دوم، قم: انتشارات جامعهٔ مدرسین.
۴۰. شیخ انصاری، مرتضی; المکاسب، چ دوم، تبریز: انتشارات یزدانی.
۴۱. شیخ حر عاملی، محمد بن الحسن; وسائل الشیعه، چ پنجم، تهران: مکتبة الاسلامیه.
۴۲. شیخ طوسی، ابی جعفر محمد بن حسن; التبیان، بیروت: داراحیاء التراث العربی.
۴۳. الخلاف.
۴۴. المبسوط، چ دوم، تهران: مطبعة حیدریه.
۴۵. شیخ مفید، ابی عبدالله محمد بن محمد بن نعمان; المقنعه، چ دوم، قم: مؤسسه نشر اسلامی.
۴۶. صدوق، ابی جعفر محمد بن علی; الخصال، تهران: مکتبة الصدوق، چاپخانهٔ حیدری.
۴۷. طباره، عفیف عبدالفتاح، الیهود فی القرآن، چ دوازدهم، لبنان: دارالعلم للملایین.
۴۸. طبرسی، ابی منصور احمد بن علی; الاحتجاج، چ اول، قم: انتشارات اسوه، ۱۴۱۳ ق.
۴۹. طبرسی، امین الاسلام ابوعلی فضل بن حسن; تفسیر مجمع البیان، بیروت: مؤسسهٔ اعلمی.
۵۰. تفسیر مجمع البیان، لبنان: موسسهٔ اعلمی.
۵۱. جوامع الجامع، ترجمهٔ احمد امیری شادمهری، چ دوم، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی.
۵۲. عبادی، شیرین; «حقوق بشر در ایران»، روزنامهٔ جامعه، ۲۷/۱۱/۱۳۷۶.
۵۳. عطیفه، سید باقر; پناهندگی سیاسی، قم: کتابخانهٔ دانشگاه مفید.
۵۴. علامه طباطبایی، سید محمدحسین; المیزان، چ پنجم، لبنان: موسسهٔ اعلمی، ۱۴۰۳ ق.
۵۵. علم الهدی، سید مرتضی; الانتصار، قم: منشورات شریف رضی.
۵۶. عمید، حسن; فرهنگ عمید، چ سوم، تهران: انتشارات جاویدان.
۵۷. عمید زنجانی، عباسعلی; اسلام و همزیستی مسالمت آمیز، چ دوم، تهران: دارالکتب الاسلامیه.
۵۸. حقوق اقلیتها، چ پنجم، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۰ هـ. ش.
۵۹. سوم اسلام و حقوق ملل، تهران: دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۴۶ هـ. ق.
۶۰. فخر رازی، محمد; تفسیر کبیر، چ سوم، انتشارات دارالفکر.
۶۱. فیروزآبادی، مجدالدین محمّد; القاموس المحیط، بیروت: انتشارات دارالجیل.
۶۲. قرائتی، محسن; تفیسر نور، چ دوم، قم: موسسهٔ در راه حق، ۱۳۷۶ هـ. ش.
۶۳. قربانی، زین العابدین; اسلام و حقوق بشر، چ چهارم، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
۶۴. قرضاوی، یوسف، غیر المسلمین فی المجتمع الاسلامی، چ چهارم، لبنان: موسسة الرساله.
۶۵. قرطبی، ابوعبدالله محمدبن احمد; الجامع لاحکام القرآن، دارالکتاب العربی.
۶۶. قمی، حاج شیخ عباس; سفینة البحار، تهران: انتشارات فراهانی.
۶۷. کاسانی، علاء الدین ابی بکر بن مسعود; بدائع الصّنائع فی ترتیب الشرائع، چ دوم، لبنان: دارالکتب العلمیه.
۶۸. گوستاولوبون; تمدن اسلام و عرب، ترجمهٔ سید هاشم حسینی، انتشارات اسلامیه.
۶۹. لوی، حبیب; تاریخ یهود ایران، چ اول.
۷۰. مارسل بواذار; اسلام و حقوق بشر، ترجمهٔ محسن مؤیدی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۵۸ هـ. ش.
۷۱. ماوردی، ابی الحسن علی بن محمد بن حبیب البصری; الاحکام السلطانیّه، چ دوم، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی.
۷۲. مجلسی، محمدباقر; بحار الانوار، چ سوم، لبنان: داراحیاء التراث العربی.
۷۳. مجلهٔ نور علم، دورهٔ سوم، قم: انتشارات جامعهٔ مدرسین، ش ۶ و ۹.
۷۴. محقق حلّی، ابوالقاسم نجم الدین; شرایع الاسلام، تهران: مکتبة علمیة الاسلامیه.
۷۵.محمداسماعیل صادقی; جان اسپوزیتو، «اسلام و مسیحیت»، ماهنامهٔ اسلام و غرب، مرکز تحقیقات اسلامی وزارت امور خارجه، ۷۶. مسعود، جبران; فرهنگ الفبایی الرائد (عربی، فارسی) ترجمهٔ رضا انزابی نژاد، چ دوم، مشهد: مؤسسهٔ چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی.
۷۷. معلوف، الیسوعی لویس; المنجد، بیروت: انتشارات دارالمشرق.
۷۸. مقام معظم رهبری، مجلهٔ فقه اهل بیت، ش ۱۱ ـ ۱۲.
۷۹. مکارم شیرازی، ناصر; القواعد الفقهیّه، چ دوم، قم: مدرسة الامام امیرالمؤمنین، ۱۴۱۰ هـ. ق.
۸۰. مکارم شیرازی، ناصر، و دیگران; تفسیر نمونه، تهران: دارالکتب الاسلامیه.
۸۱. نجفی، شیخ محمدحسن; جواهر الکلام، چ هفتم، بیروت: داراحیاء التراث العربی، ۱۳۹۵ هـ.
۸۲. نجفی، محمدحسن; مجلهٔ فقه، ش ۱۰.
۸۳. واثقی راد، محمدحسین; («حقوق زن»، «زن و قصاص»)، کتاب نقد، ش ۱۲، مؤسسهٔ فرهنگی اندیشهٔ معاصر.
۸۴. ویل دورانت; تاریخ تمدّن، چ سوم، ترجمهٔ فریدون بدره‌ای و دیگران، تهران: چاپ سهامی عام.


پانویس

  1. سورهٔ توبه، آیهٔ 33
  2. (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَق * اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ * الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ)، سورهٔ علق
  3. فتوای امام خمینی(ره)، در کتاب بیع
  4. (وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ). سورهٔ انبیاء، آیهٔ 107
  5. سورهٔ مائده، آیهٔ 32
  6. سورهٔ بقره، آیهٔ 28
  7. سورهٔ انعام، آیهٔ 57
  8. سورهٔ بقره، آیهٔ 62
  9. دین زرتشتی را مزدیسنی Mazde - Yasni هم می‌گویند. این کلمه مرکّب از دو کلمهٔ مزده و یسنی است. مزده یا مزدا به معنای خدای بزرگ و دانا و یسنی به معنای پرستش است. به این ترتیب، معنای واژهٔ اوستایی مزدیسنی، خداپرستی یا پرستش خدای بزرگ و داناست. موبد اردشیر آذرگشسب، مراسم مذهبی و آداب زرتشتیان، ص2
  10. اهورامزدا Ahura _ Mazda از دو واژهٔ اهورا به معنای هستی بخش و مزدا به معنای بزرگ و داناست و معنی ترکیبی آن هستی بخش بزرگ و دانا یا خداوند جان و خرد است. نویسنده بر آن عقیده است که چکامه سرای نامدار ایران، فردوسی طوسی در بیت زیر معنای دقیق و درست اهورامزدا را گنجانیده است. به نام خداوند جان و خرد کز آن برتر اندیشه برنگذرد (موبد اردشیر آذرگشسب، همان)
  11. اوستا به معنای اساس، بنیان و متن اصلی است. اوستای کنونی به چهار بخش تقسیم شده است که عبارت اند از: یسنا، یشت‌ها، ویسپرد، و خرده اوستا. ر.ک: مهربان خداوندی، شناسایی زرتشت، ص 21
  12. حبیب لوی، تاریخ یهود در ایران، ج 2، ص 270
  13. سیدباقر عطیفه، پناهندگی سیاسی، ص 21
  14. ر.ک:محمد ابراهیمی،مجلهٔ نور علم،دورهٔ سوّم،ش9،ص154.برای آگاهی بیش تر:ر. ک:ویل دورانت،تاریخ تمدن،ج6
  15. ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج 6، ص 257 ـ 259
  16. همان، ص 255 ـ 256 (با اندکی تلخیص)
  17. عفیف عبدالفتاح طبارّه، الیهود فی القرآن، ص ۹۴
  18. همان، ص ۸۶۴
  19. همان، ص ۸۶۳
  20. عفیف عبدالفتاح طبارّه، الیهود فی القرآن، ص ۹۱
  21. همان، (با اندکی تلخیص)
  22. زین العابدین قربانی، اسلام و حقوق بشر، ص۳۵۹
  23. عباسعلی عمید زنجانی، اسلام و هم زیستی مسالمت آمیز، ص ۲۱۵، (با اندکی تغییر)
  24. گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ترجمهٔ سید هاشم حسینی، ص ۷۲۳
  25. همان، ص ۳۳۳
  26. ژوزف ماک کاپ، عظمت مسلمین در اسپانیا، ترجمهٔ ابوالقاسم فیضی، ص ۲۴۱ ـ ۲۴۳
  27. جان دیون پورت،عذر تقصیر به پیشگاه محمّد و قرآن،ترجمهٔ سیدغلام رضاسعیدی، ص ۱۳۳
  28. محمّد عبداللّه الشرقاوی، الکنز المرصود فی فضائح التلمود، ص ۱۹۰به بعد (با اندکی تغییر)
  29. قرآن دربارهٔ آنان می‌فرماید: (وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَکْلِهِمْ أَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ) (سورهٔ نساء، آیهٔ ۱۶۱)
  30. زین العابدین قربانی، اسلام و حقوق بشر، ص ۳۲۶ (با اندکی تغییر). برای آگاهی بیش تر ر.ک: محمد عبدالله الشرقاوی، الکنز المرصود فی فضائح التَلمود، ص ۱۹۰ به بعد
  31. عفیف عبدالفتاح طباره، الیهود فی القرآن، ص ۳۷
  32. زین العابدین قربانی، اسلام و حقوق بشر، ص ۳۲۶
  33. تورات، «سفر تثنیه»، باب۲، آیهٔ ۳۴ـ۳۶
  34. همان، باب۳، آیهٔ ۴ـ۷
  35. همان، باب۱۳، آیهٔ ۱۳ـ۱۷
  36. همان، باب۲۰، آیهٔ ۱۷
  37. ژرژلامبلن، اسرار سازمان مخفی یهود، ترجمهٔ مصطفی فرهنگ، ص ۶۴
  38. همان، ص۱۸
  39. بهاءالدین پازارگاد، تاریخ فلسفهٔ سیاسی، ج۲، ص۴۳۳
  40. عفیف عبدالفتاح طباره، الیهود فی القرآن، ص ۴۴
  41. اکرم زعیتر، سرگذشت فلسطین، ص ۲۹۶ ـ ۲۹۷
  42. چرا که با وجود اختلافاتمان میراث مشترک یهودی ـ مسیحی اسلامی بین تمام فرزندان ابراهیم وجود دارد و اینک اسلام در مسیری قرار گرفته که دومین دین بزرگ در آمریکا و اروپا در قرن ۲۱ است
  43. جان اسپوزتیو، «اسلام و مسیحیت»، ترجمهٔ محمد اسماعیل صادقی، ماهنامهٔ اسلام و غرب (با اندکی تغییر)
  44. عباسعلی عمید زنجانی، مقدمهٔ حقوق اقلیّت ها
  45. جواد حدیدی، اسلام از نظر ولتر، ص ۱۷۹ ـ ۱۸۱
  46. مارسل بواذار، اسلام و حقوق بشر، ترجمهٔ محسن مؤیدی، ص۱۰۲
  47. همان، ص ۱۰۴، روایت در صحیح بخاری، ج ۲، ص ۱۸۲، باب «من قام لِجنازة یهودی»، آمده است
  48. همان، ص ۱۳۲ـ۱۳۳، به نقل از: فلسفهٔ حقوق
  49. غربیان «گروسیوس» را که از دانشمندان قرن شانزده اروپا بود ـ پدر حقوق بین الملل پنداشته‌اند، ولی مسلمانان قرن‌ها قبل از وی، تحت عنوان سیره، کتب متعددی نوشته‌اند. اگرچه در اصطلاح وقایع نگاران به بیوگرافی و شرح حال زندگی پیامبر(صلی الله علیه وآله) و در اصطلاح حقوق دانان اسلامی به رفتار دولت اسلامی در روابطش با دیگر جوامع معنا گردیده است
  50. زین العابدین قربانی، اسلام و حقوق بشر، ص ۳۷۸
  51. گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ترجمهٔ سید هاشم حسینی، ص ۳۲۷
  52. همان، ص ۳۴۱
  53. شیخ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج ۲۱، ص ۲۲۷; احمد بن محمد بن المقری القیّومی، مصباح المنیر، ج ۱، ص ۱۰۰، و محمد فیروزآبادی، قاموس المحیط، ج ۴، ص ۳۱۴
  54. اخذ جزیه از احکام امضایی است; زیرا قبل از اسلام نیز در میان بنی اسراییل، یونانیان، رومیان و مردم قسطنطنیه و ایرانیان نسبت به اقلیّت‌ها متداول بوده است (حقوق اقلیت‌ها، ص ۹۷). هم چنین گفته شده که در بین ساسانیان به «گزیه» معروف بوده و جزیه معرّبِ گزیه است
  55. مارسل بواذار، اسلام و حقوق بشر، ص ۴۷۸، به نقل از الدعوة الی الاسلام، ص ۷۹ ـ ۸۰
  56. محمد خلیل نمر، اهل الذمّه والولایات العامه فی الفقه الاسلامی، ص ۱۱۱، (با اندکی تغییر)
  57. یوسف قرضاوی، غیرالمسلمین فی المجتمع الاسلامی، ص ۳۳، (با اندکی تغییر)
  58. الماوردی، الاحکام السلطانیه، ص ۱۴۲
  59. عبدالکریم زیدان، احکام الذمّیین والمستأمنین فی دارالاسلام، ص ۱۲۹
  60. همان، ص ۵، (ترجمه با اندکی تغییر)
  61. جزیه به معنای مالیات سرانه‌ای بود که در قرارداد ذمّه قید می‌شد; ولی خراج به مالیات‌هایی که بر زمین‌ها وضع می‌گردید اطلاق می‌شد. خراج و خرج یک چیزند و به آنچه قوم در هر سال از مالشان به مقدار معلوم خارج می‌کنند گفته می‌شود. ابن منظور، لسان العرب، ج۱۴، ص۱۴۶
  62. سورهٔ توبه، آیهٔ ۲۹
  63. کسانی که قسمت اول آیهٔ جزیه را اعلان جنگ با اهل کتاب محسوب نموده‌اند سخت در اشتباه‌اند. با مراجعه به آیات جهاد روشن می‌شود که اسلام حتی در مورد گروه‌های مشرک و ضدمذهبی ـ به طور ابتدایی ـ مبادرت به اعلان جنگ ننموده است و جهاد را در موارد خاصّ و با شرایط معین به منظور از میان بردن موانع دعوت جهانی اسلام و نجات بخشیدن به ملت‌های ستمدیده واجب نموده است. اگر اسلام در روابط با اهل کتاب، مسالمت آمیزتر نباشد مسلّم خشن تر از رفتار با مشرکین و... نیست. (عباسعلی عمید زنجانی، حقوق اقلیت‌ها، ص۱۰۰)
  64. ابن مسعود کاشانی، بدائع الصنائع فی ترتیب الشرایع، ج ۷، ص ۱۱۱
  65. احمد بن علی جصاص، احکام القرآن، ج ۱، ص ۴۶۱; شرح الازهار، ج ۱، ص ۵۲۰، به نقل از عبدالکریم زیدان، احکام الذمیین و المستأمنین، ص ۹۰
  66. احکام الذمیین والمستأمنین، ص ۹۲
  67. مقداری از احکام اهل ذمه (اقلیت‌های مذهبی) از تحریرالوسیلهی امام خمینی(ره):
    ـ جزیه از یهود و نصاری گرفته می‌شود و از کسانی که احتمالاً دارای کتاب آسمانی بوده‌اند آنها مجوسیها می‌باشند.
    و مذاهب مختلف این ادیان از قبیل کاتولیک، پروتستان و غیره در این حکم یکسان اند.
    ـ اگر گروه یا فردی از غیرمسلمانان خود را اهل کتاب معرفی کند از او پذیرفته می‌شود، و نیاز به شاهدی بر این ادّعا ندارد.
    ـ کودکان و زنان و... از پرداخت جزیه معاف اند.
    ـ اگر اهل کتاب بعد از عقد قرارداد «ذمّه» از پرداخت جزیه سرباز زدند، به جایگاه امنی فرستاده می‌شوند و هیچ گونه تعرّض و غافل گیری در مورد آنان نباید انجام گیرد. امام خمینی، تحریر الوسیله، ج ۲، ص ۴۴۸ ـ ۴۵۲
  68. عباسعلی عمید زنجانی، حقوق اقلیّتها، ص ۹۶
  69. جعفر سبحانی، پرسشها و پاسخها، ص۱۳۴
  70. علامه محمد تقی تستری، قاموس الرجال، ج ۵، (شرح حال شریح)، ص ۴۰۶
  71. شیخ محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج ۲۱، ص ۹۲ ـ ۱۱۰
  72. بیهقی، سنن البکری، ج ۹، ص ۹۵، به نقل از جواهر، ج ۲۱، ص ۹۵
  73. ر.ک: عبدالکریم زیدان، احکام الذمّیین و المستأمنین فی دارالاسلام، ص ۳۹ به بعد
  74. شیخ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج ۲۱، ص ۲۹۲
  75. مجلهٔ فقه اهل بیت، ش ۱۱ ـ ۱۲، مقام معظم رهبری
  76. عباسعلی عمید زنجانی، حقوق اقلیّتها، ص ۴۷ـ۴۸، برای آگاهی بیش تر ر.ک: دنیت دانیل، جزیه در اسلام، ترجمهٔ محمد علی موّحد
  77. ابن قدامه، المغنی، ش۱۰، ص۵۸۱ به بعد، به نقل از ابن قیّم،احکام اهل الذمّه
  78. ناصر مکارم شیرازی، القواعد الفقهیّه، ج ۲، ص ۱۷۱ ـ ۱۸۸
  79. ر.ک: عباسعلی عمید زنجانی، حقوق اقلیّتها، ص ۱۱۹ـ ۱۴۱
  80. شیخ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج ۲۱، ص ۲۴۵
  81. عبدالکریم زیدان، احکام الذمیین فی دارالاسلام، ص ۱۳۲
  82. از متعهّد شدن اهل کتاب به این شرط استفاده می‌شود که آنان باید از کارهایی که خلاف قوانین و مقررات حکومت اسلامی است و منکر محسوب می‌شود (مانند مشروب خواری علنی و بی حجابی و...) جداً خودداری نمایند و حکومت اسلامی این حقّ را دارد که در صورت دست زدن آنان به یکی از این منکرات، به عنوان یک شهروندِ تحت حمایت، از آن کارها منع نماید و یا آنان را به داشتن حجاب اسلامی وادار نماید
  83. طبق تعهّد به این شرط، اگر به اعمالی که در اسلام ممنوع است تظاهر نمایند به موجب احکام دادگاه‌های اسلامی مجازات می‌شوند
  84. شیخ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج ۲۱، ص ۲۶۵ به بعد، و امام خمینی، تحریرالوسیله، ج ۲، ص ۵۰۱ ـ ۵۰۲
  85. تورات، سفر خروج، باب ۲۱ـ۱۲ـ۲۶
  86. همان، سفر تثنیه، باب ۱۹ـ۱۰ـ۱۴
  87. انجیل متی، باب پنجم، ش ۳۸ـ۴۲
  88. تورات، سفر خروج، باب ۲۱ـ۱۲ـ۲۶ ـ سفر تثنیه ـ باب ۱۹ـ۱۰ـ۱۴
  89. انجیل متی، باب پنجم، ش ۱۷ ـ ۱۸
  90. المنجد
  91. فرهنگ عمید
  92. (وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ). (سورهٔ بقره، آیهٔ ۱۴۳)
  93. ابن حجر عسقلانی، سبل السلام، ج ۳، ص ۲۳۱. لایحل قتل مسلم اِلاّ باحدی ثلاث خصال: زان محصن فیرجم، ورجل یقتل مسلماً متعمداً فیقتل، ورجل یخرج من الاسلام فیحارب الله ورسوله فیقتل، او یصلب او ینفی من الارض
  94. (وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ...) (سورهٔ اسراء، آیه۳۳)
  95. تفسیر نمونه، ص ۴۴۳ ـ ۴۴۴; سِفر خروج، فصل ۲۱ و سِفر اعداد، فصل ۳۵
  96. سورهٔ بقره، آیهٔ ۱۷۸
  97. نهج البلاغه، مکتوب ۴۷: اِنّما اَنا رجل واحد فلایقتل بی الا واحد
  98. سورهٔ مائده، آیهٔ ۴۵
  99. تفسیرنمونه، ج۴
  100. سورهٔ مائده، آیهٔ ۳۲
  101. روزنامهٔ جامعه، ۲۷/۱۱/۱۳۷۶، سال یکم، ش هشتم، شیرین عبادی، «حقوق بشر در ایران»
  102. سورهٔ بقره، آیهٔ ۱۷۹
  103. سورهٔ مائده، آیهٔ ۴۵
  104. قتل عدوانی آن است که شخصی را بی جهت بکشد، قصاص جزای آن قتل اوّل است
  105. ر.ک: ابواب کفارات
  106. سورهٔ اسراء، آیهٔ ۳۳
  107. کتاب نقد، پاییز ۷۸، ش ۱۲، محمد حسین واثقی، «حقوق زن»، «زن و قصاص»; هم چنین ر.ک: تفسیر نمونه، ج ۱، ص ۴۶۱، و ج ۴، ص ۳۹۱
  108. سیدمرتضی، الانتصار، ص ۲۷۲
  109. احمد جصاص، احکام القرآن، ج ۱، ص ۱۴۰، باب قتل المؤمن بالکافر
  110. همان
  111. همان
  112. همان
  113. همان
  114. سورهٔ بقره، آیهٔ ۱۷۸
  115. زمخشری، کشّاف، ج ۱، ص ۲۲۰
  116. به نقل از سید ابراهیم بروجردی، تفسیر جامع، ج ۱، ص ۲۸۶
  117. شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج ۱۹، ص ۷۹، ج ۱; کلینی، فروع کافی، ج ۷، ص ۳۰۹، ح ۴
  118. الهام گرفته از: فصلنامهٔ پژوهش‌های قرآنی، ش ۵ ـ ۸، ص ۴۰۸، حسین اسماعیل زاده، «فقه و حقوق»، سال دوّم، ش ۵ ـ ۸، ص ۴۰۸
  119. سورهٔ حجرات، آیهٔ ۱۳
  120. روزنامهٔ زن، محمد مجتهد شبستری، (۲۲ـ۲۴/۹/۷۷)
  121. کلینی، اصول کافی، ج ۱، ص ۲۸۴
  122. محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۱۳۹
  123. سورهٔ توبه، آیهٔ ۲۸
  124. سورهٔ انبیاء، آیهٔ ۱۸
  125. سورهٔ اسراء، آیهٔ ۸۱
  126. روزنامهٔ خرداد، عماد الدین باقی، ۱۹/۹/۷۸، ص ۶
  127. همان، ۲۲/۸/۷۸، ص ۶
  128. همان، ۲۰/۸/۷۸، ص ۶
  129. سورهٔ مائده، آیهٔ ۶۸
  130. سورهٔ نساء، آیهٔ ۴۳
  131. سورهٔ مائده، آیهٔ ۶۸
  132. تفسیر نمونه، ج۵، ص ۲۴ ـ ۲۵، (با اندکی تغییر)
  133. آلوسی بغدادی، تفسیر روح المعانی، ج۵ـ۶، ص۲۰۰
  134. سورهٔ مائده، آیهٔ ۵۱
  135. محسن قرائتی، تفسیر نور، ج۳، ص۱۱۲
  136. سورهٔ مائده، آیهٔ ۱۵
  137. همان، ص۴۸ـ۴۹
  138. عباسعلی عمید زنجانی، اسلام و حقوق ملل، ص ۱۹۸
  139. شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص ۳۷۶; شیخ محمد حسن نجفی،جواهرالکلام، ج ۲۱، ص ۲۸۴
  140. علامه حلی، مبسوط، ج ۲، ص ۴۶
  141. همان
  142. سورهٔ برائت، آیهٔ ۲۸
  143. بهاءالدّین خرمشاهی، توضیحات و واژه نامه‌های قرآن، ترجمه، ص ۱۹۱
  144. طبرسی، مجمع البیان، ج ۵، ص ۳۸
  145. ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه
  146. جبران مسعود، فرهنگ الفبایی الوائد، ج ۲، ص ۱۷۲۲
  147. علامه طباطبایی، المیزان، ج ۹، ص ۲۲۹
  148. طبرسی، جوامع الجامع، ترجمهٔ شادمهری، ج ۱، ص ۴۳۱
  149. طبرسی، مجمع البیان، ج ۲، ص ۳۱۸
  150. خرمشاهی، ترجمهٔ قرآن کریم، ص ۱۹۱
  151. آلوسی، روح المعانی، ج ۹ ـ ۱۰، ص ۷۷
  152. طبرسی، مجمع البیان، ج ۳، جزء دهم، ص ۴۳
  153. سورهٔ توبه، آیهٔ ۲۸
  154. سورهٔ انفال، آیهٔ ۳۵
  155. شیخ یوسف بحرانی، حدائق، ج ۷، ص ۲۷۹
  156. شیخ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج ۲۱، ص ۲۷۸
  157. وَ مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً
  158. عرب‌ها قبل از اسلام، مسجدالحرام را محل امن می‌دانستند. مساحتی در حدود چهارفرسخا ئدر چهارفرسخ داشته که هر نوع درگیری و خون ریزی در آن را حرام می‌دانستند و هر مجرم یا قاتلی که خود را به این محل می‌رسانید تا زمانی که از آن جا خارج نشده بود در امنیّت کامل قرار داشت. و چهار ماه را ماه حرام می‌دانستند: رجب، ذی القعده، ذی الحجّه و محرّم، (محمد ابراهیمی و سید علی رضا حسینی، اسلام و حقوق بین الملل عمومی، ص ۴۸-۴۹)
  159. شیخ طوسی، مبسوط، ج ۲، ص ۶۵
  160. ر. ک: عباسعلی عمید زنجانی، حقوق اقلیت‌ها، ص ۱۷۰ ـ ۱۷۷ و علامه حلّی، تذکرة الفقهاء، ص ۴۴۵ و این که قرآن و سایر مقدّسات را باید از دست رس کافران دور نگه داشت، با مذاق قانون گذار اسلام ـ که نظرش رساندن مردم به اسلام و هدایت با هر وسیلهٔ ممکن است ـ سازگاری ندارد، هر چند کافران قرآن را لمس کنند; زیرا مصالح عالی تری مدّ نظر است; چنان که پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)در نامه‌های ارزشمند خویش به پادشاهان از آیات قرآن استفاده می‌نمود; در حالی که ممکن بود آنها آیات را با دست لمس کنند
  161. شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج ۲۶، ص ۱۴، کتاب الارث; ج ۱۷، ص ۳۷۶; کتاب فرایض و مواریث، ص ۳۷۶
  162. شیخ صدوق، من لایحضرالفقیه، ج ۴، ص ۲۴۳
  163. سورهٔ توبه، آیهٔ ۳۳
  164. امام خمینی، بیع، ج ۲، ص ۵۳۹-۵۴۵
  165. سید مرتضی، انتصار، ص ۲۷۹
  166. شیخ مفید، مقنعه، ص ۵۰۰، به نقل از: ارشاد الاذهان، ج ۲، ص ۲۲
  167. طبرسی، مجمع البیان، ج ۱ ـ ۲، ص ۵۵۹
  168. شیخ طوسی، تبیان، ج ۳، ص ۴۴۶
  169. فخر رازی، تفسیر کبیر، ج ۶، ص ۵۹
  170. سورهٔ توبه، آیهٔ ۳۱ـ۳۰
  171. سورهٔ توبه، آیهٔ ۳۱
  172. سید مرتضی، انتصار، ص ۲۷۹
  173. شیخ طوسی، تبیان، ج ۳، ص ۴۴۶
  174. همان
  175. احمد بن جصاص، احکام القرآن، ج ۱، ص ۳۳۳
  176. زمخشری، الکشاف، ج ۱، ص ۵۹۵
  177. محمد ابن احمد القرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج ۳، ص۷۳
  178. به نقل از: شیخ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج ۳۰، ص ۳۱
  179. علامه طباطبایی، المیزان، ج ۵، ص
  180. سورهٔ مائده، آیهٔ ۵
  181. سورهٔ بقره،آیهٔ ۲۲۱
  182. آیهٔ ۲۲۱ سورهٔ بقره و آیه۱۰ سورهٔ ممتحنه
  183. علامه طباطبایی، المیزان، ج ۵، ص ۲۰۵
  184. محمد بن احمد القرطبی، الجامع الاحکام القرآن، ج ۳، ص ۷۵
  185. سیوطی، الدر المنثور، ج ۲، ص ۲۵۲، به نقل از: جواهر الکلام، ج ۳۰، ص ۳۱
  186. شیخ محمد حسن نجفی، جواهرالکلام، ج ۳۰، ص ۳۹
  187. مطالب این بحث، از مجلهٔ نور علم، ش ۳۸، ص ۱۳۵ اخذ گردیده است
  188. بدران ابوالعینین، العلاقات الاجتماعیه بین المسلمین و غیرالمسلمین
  189. آدام متز، تاریخ تمدن اسلامی در قرن چهارم، ترجمهٔ علی رضا ذکاوتی قراگزلو، ج ۱، ص ۴۸
  190. موبد اردشیر آذرگشسب، آیین زناشویی زرتشتیان، ص ۱۵
  191. سورهٔ بقره، آیهٔ ۲۲۱
  192. سورهٔ ممتحنه، آیهٔ ۱۰
  193. امام خمینی، تحریرالوسیله، ج ۲، ص۴۲۲
  194. شیخ طوسی، خلاف، ج ۴، ص ۳۳۴
  195. علامه حلی، شرایع الاسلام، ص ۱۸۱
  196. سورهٔ نساء، آیهٔ ۱۴۱
  197. علامه حلّی، همان، ص ۲۹۵
  198. همان، ص ۲۹۹