کتابخانه:اخلاق در قرآن ج3 بخش اول
|
| |
| نویسنده | ناصر مکارمشیرازی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | مدرسهالامام علیبنابیطالب |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۶ |
| شابک | ۹۶۴-۸۱۳۹-۲۵-۳ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ جاه طلبی
- ۲ بهانهجویی و لجاجت
- ۳ کفران نعمت و سپاسگزاری
- ۴ غیبت، تنابز بالألقاب و حفظ الغیب
- ۵ حسن خلق و کج خلقی
- ۶ امانت و خیانت
- ۷ صدق و راستی
- ۸ دروغ و آثار و عواقب آن
- ۹ پانویس
جاه طلبی
اشاره
هر کس به چیزی علاقهمند است، بعضی به مال عشق میورزند، بعضی دیگر به جمال، گروهی خواهان کمالند، ولی جمعی طالب مقامند و این گروه اخیر را جاهطلب مینامند، دوست دارند مردم همه به آنها احترام بگذارند، و به خانه آنها رفت و آمد داشته باشند، و به اصطلاح از دیگران یک سر و گردن برتر باشند، آخرین سخن، سخن آنها باشد و کسی روی حرف آنها حرف نزند، هر چند عقل و کفایت و درایت لازم برای این امور را نداشته باشند. این گونه افراد را جاه طلب و طالب اسم و آوازه و مقام مینامند.
این صفت غالباً در افراد بزرگسال پیدا میشود، و در جوان و نوجوان کمتر است، و گاه تا آخر عمر از انسان جدا نمیشود، تمام نیروهای او تحلیل میرود؛ ولی جاهطلبی همچنان در اعماق قلبش به قوت خود باقی است، بلکه با افزایش سن قویتر و گستردهتر میشود.
این صفت رذیله سرچشمه بسیاری از مفاسد فردی و اجتماعی است، انسان را از خدا و خلق خدا دور میکند و او را برای وصول به مقصدش به دنبال گناهان خطرناکی میفرستد، و از همه بدتر این که در بسیاری از اوقات با صفات نیک مانند احساس مسؤولیت و تصمیم بر انجام وظیفه اجتماعی و لزوم مدیریت صالح در جامعه و امثال اینها اشتباه میشود. در حدیث آمده است: «آخِرُ ما یَخْرُجُ مِنْ قُلُوبِ الصِّدِّیقینَ حُبُّ الْجاه؛ آخرین چیزی که از محبت دنیا از قلب مؤمنان راستین خارج میشود، جاهطلبی است».
این حدیث به خوبی نشان میدهد که تا چه حد این رذیله اخلاقی خطرناک است.
لازم به یادآوری است که این صفت، پیوند نزدیکی با ریاکاری و تکبر و عُجب و خودپسندی دارد که گاه به همین جهت اشتباه میشود، با این اشاره به آیات قرآن باز میگردیم، و چهرههایی از جاهطلبی و عواقب آن را در قرآن مجید، مورد بررسی قرار میدهیم:
۱- در ماجرای سامری که در سوره طه از آیه ۸۵ تا ۹۸ آمده است استفاده میشود که مسأله جاهطلبی او سبب گمراهی خودش و گمراهی گروه کثیری از بنی اسرائیل، و بر باد رفتن جمع عظیمی از آنها شد. «قالَ فَانَّا قَد فَتَنَّا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَ اضَلَّهُمُ السَّامِرِیُّ ... فَاخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا الهُکُمْ وَ الهُ مُوسَی فَنَسِیَ ... قالَ فَما خَطْبُکَ یا سامِرِیُّ- قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ اثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ کَذلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی»[۱].
۲- وَ اذْ قُلْتُمْ یا مُوسَی لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً فَاخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَ انْتُمْ تَنْظُرُونَ. (بقره- ۵۵)
وَ قالَ الَّذِیْنَ لا یَرْجُوْنَ لِقائَنا لَوْلا انْزِلَ عَلَیْنا الْمَلائِکَةُ اوْ نَرَی رَبَّنا لَقَد اسْتَکْبَرُوا فی انْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوّاً کَبِیراً. (فرقان- ۲۱)
۳- وَ نادَی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قالَ یا قُومِ الَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْانْهارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی افَلا تُبْصِرُونَ- امْ انا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِیْنٌ وَ لا یَکادُ یُبِیْنٌ (زخرف- ۵۱ و ۵۲)
۴- قالَ انَّما اوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِنْدِی ... فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِیْنَتِهِ- قالَ الَّذینَ یُرِیْدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما اوتِیَ قارُونَ انَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ. (قصص- ۷۸ و ۷۹)
۵- قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ الهاً غَیْری لاجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِیْنَ. (شعرا- ۲۹)
۶- اوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلُ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَئُهُ. (اسراء- ۹۳)
تِلْکَ الدَّارُ الْاخِرةُ نَجْعَلُها لِلَّذیْنَ لا یُرِیْدُونَ عُلُوّاً فِی الْأرِضِ وَ لافَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِیْنَ. (قصص- ۸۳)
ترجمه:
۱- فرمود: (ای موسی!) ما قوم تو را بعد از تو آزمودیم و سامری آنها را گمراه ساخت! ... و برای آنان مجسّمه گوسالهای که صدایی همچون صدای گوساله داشت پدید آورد و (به یکدیگر) گفتند (این خدای شما و خدای موسی است!) و او فراموش کرد (پیمانی را که با خدا بسته بود!) ... (موسی رو به سامری کرد و) گفت: تو چرا این کار را کردی ای سامری؟! گفت:
من چیزی دیدم که آنها ندیدند، من قسمتی از آثار رسول (و فرستاده خدا) را گرفتم پس آن را افکندم و این چنین (هوای) نفس من این کار را در نظرم جلوه داد!
۲- (به یاد آورید) هنگامی را که گفتید: «ای موسی! ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر اینکه خدا را آشکارا (با چشم خود) ببینیم!» پس صاعقه شما را گرفت در حالی که تماشا میکردید! ... و کسانی که امیدی به دیدار ما ندارند (و رستاخیز را انکار میکنند) گفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نشدهاند و یا پروردگارمان را با چشم خود نمیبینیم؟!» آنها درباره خود تکبر ورزیدند و طغیان بزرگی کردند!
۳- فرعون در میان قوم خود ندا داد و گفت: «ای قوم من! آیا حکومت مصر از آنِ من نیست، و این نهرها تحت فرمان من جریان ندارند؟ آیا نمیبینید؟!- مگر نه این است که من از این مرد (موسی) که از خانواده و طبقه پستی است و هرگز نمیتواند فصیح سخن بگوید برترم؟!
۴- (قارون) گفت: «این ثروت را به وسیله دانشی که نزد من است به دست آوردهام! ...- (و یک روز قارون) با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها که خواهان زندگی دنیا بودند گفتند: «ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم! به راستی که او بهره عظیمی دارد!» (اما هنگامی که قارون و گنجهایش در زمین فرو رفت از گفته خود پشیمان شدند).
۵- (فرعون) خشمگین شد و (به موسی) گفت: اگر معبودی غیر از من برگزینی تو را از زندانیان قرار خواهم داد!
۶- (مشرکان گفتند ما به تو ایمان نمیآوریم تا) خانهای پر نقش و نگار از طلا داشته باشی، یا به آسمان بالا روی حتّی به آسمان رفتنت ایمان نمیآوریم مگر آنکه نامهای بر ما نازل کنی که آن را بخوانیم! ... (آری،) این سرای آخرت را (تنها) برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتری جویی در زمین و فساد را ندارند، و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است.
تفسیر و جمعبندی
جاه طلبان منفور
همان گونه که در بالا اشاره شد جاهطلبی یعنی علاقه افراطی به جاه و مقام و تلاش و کوشش برای رسیدن به آن به هر قیمت و به هر صورت، از رذایل خطرناکی است که نه تنها به پیشرفت انسان در جنبههای معنوی لطمه وارد میکند، از نظر ظاهری و اجتماعی نیز او را منفور و منزوی میسازد.
در طول تاریخ انبیاء و اقوام پیشین و دشمنان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله قسمتهائی دیده میشود که همه حاکی از گستردگی دامنه نکبت بار این رذیله اخلاقی است که بخشی از آن در آیات بالا منعکس شد.
در ضمن باید توجه داشت که بسیاری از رذایل اخلاقی، مفاهیمی نزدیک به هم دارد و به اصطلاح دیوار به دیوار همند، و ممکن است یک حرکت زشت فردی و اجتماعی از چندین صفت توأم با یکدیگر ناشی شود، و در آیات قرآن نیز گاه بازتابهای چند صفت همراه با هم منعکس میشود؛ تکبّر، غرور، خودخواهی و خودپسندی، و ریاکاری همچنین جاهطلبی از این قبیل است.
به هر حال در نخستین آیات به ماجرای «سامری» برخورد میکنیم که داستانش را همه کم و بیش شنیدهاند، او در تاریخ بنی اسرائیل چهره بسیار زشت و منفور و منفی از خود به یادگار گذارده است. او که مردی بسیار جاه طلب بود از رفتن موسی علیه السلام به کوه طور با گروهی از سران بنی اسرائیل برای شنیدن پاسخ به تقاضای مشاهده پروردگار استفاده کرد، و از زینت آلاتی که از فرعونیان به دست بنی اسرائیل افتاده بود، بهره گرفت و گوسالهای طلایی ساخت که وقتی آن را در مسیر باد قرار میداد صدای مخصوصی از آن بر میخاست و یا این که قسمتی از خاک زیر پای جبرئیل یا مرکبش را که در ماجرای غرق فرعونیان ظاهر شده بود بر گرفته بود و درون گوساله طلایی ریخت، و این سر و صدا از برکت آن بود. سپس مردم را به پرستش آن دعوت کرد و چیزی نگذشت که گروه زیادی در برابر آن گوساله به سجده افتادند، و آن را نیایش کردند.
قرآن در آیات بالا به این معنی اشاره کرده میگوید: «خدا به موسی علیه السلام گفت: ما قوم تو را بعد از تو آزمایش کردیم و سامری آنها را گمراه کرد» (قالَ فِانَّا قَدْ فَتَنَا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَ اضلَّهُمُ السامِرِیّ).
موسی علیه السلام سخت عصبانی شد و با شتاب به سوی قوم خود باز گشت و بر آنها فریاد زد و برادرش هارون را مورد باز خواست قرار داد، قوم موسی علیه السلام اظهار بیتقصیری کردند، و عامل اصلی این انحراف و بت پرستی را سامری معرفی نمودند که «برای آنها مجسّمهای از گوساله که صدایی همچون صدای گوساله داشت تهیه کرده بود و (به یکدیگر) و گفتند: این خدای شما و خدای موسی علیه السلام است و (پیمانی را که با خدا بسته بودند) فراموش کردند» (فَاخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا الهُکُمْ وَ الهُ مُوسَی فَنَسِیَ).
در اینجا موسی علیه السلام روی سخن را به سامری به عنوان عامل اصلی این فساد بزرگ نموده و گفت: «چرا این کار را کردی ای سامری! گفت: من چیزی دیدم که آنها ندیدند، قسمتی از آثار رسول (جبرئیل) را گرفتم سپس آن را (درون گوساله) افکندم و این چنین نفس (جاه طلب) من این کار را در نظرم جلوه داد»: (قالَ فَما خَطْبُکَ یا سامِرِیُّ- قالَ بَصُرْتُ بِما لَم یَبْصُرُوا بِه فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ اثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ کَذلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی).
ولی علی رغم این موضوع که سامری میخواست که از این طریق به جاه و مقامی برسد، خداوند چنان مجازاتی در این جهان برای او قرار داد که او را کاملًا منزوی و از جامعه مطرود کرد و آن گونه که قرآن میگوید موسی به او گفت: «برو (و از میان مردم دور شو و با کسی تماس نگیر) و بهره تو در مدّت حیاتت این است که هر کس به تو نزدیک شود، خواهی گفت: با من تماس نگیر»: (قالَ فَاذْهَبْ فَانَّ لَکَ فِی الْحَیوة انْ تَقُوْلَ لا مِساسَ).
آیا این یکی از قوانین جزائی شریعت موسی علیه السلام بود که اگر کسی گناه سنگینی مرتکب میشد، به منزله موجودی پلید و نجس و ناپاک بود، که نه کسی با او تماس میگرفت، و نه او حق داشت با کسی تماس بگیرد، و یا این که به کیفر عملش خداوند او را به بیماری مرموزی مبتلا ساخت که هیچ کس با او تماس نمیگرفت چرا که اگر تماس میگرفت گرفتار بیماری میشد، و یا این که سامری گرفتار یک نوع بیماری روانی به صورت وسواس شدید و وحشت از انسانها شد، به طوری که اگر کسی به او نزدیک میشد فریاد میزد لامِساسَ (با من تماس نگیر).
آری این است کیفر اعمال جاه طلبانی که حتّی دین و آیین حق را ملعبه جاهطلبی خود میکنند.
در دوّمین بخش از آیات قرآن، به چهره دیگری از جاهطلبی بنی اسرائیل برخورد میکنیم، آنها در یک تقاضای عجیب از موسی علیه السلام درخواست کردند که: باید خدا را با چشم خود آشکارا ببینند وگرنه ایمان نخواهند آورد، سرانجام گرفتار صاعقه وحشتناکی شدند که اگر لطف خداوند دست آنها را نمیگرفت، برای همیشه نابود شده بودند، در این آیات قرآن مجید چنین میگوید: « (به خاطر بیاورید) هنگامی را که گفتید ای موسی ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر این که خدا را (با چشم خود) آشکارا ببینیم، سرانجام صاعقه شما را گرفت در حالی که تماشا میکردید (امّا توان تماشای برق صاعقه و صدای مهیب آن را نداشتید و مانند برگ خزان به روی زمین افتادید) سپس ما شما را بعد از مرگتان حیات بخشیدیم تا شکر نعمت او را بجا آورید»: (وَ اذْقُلْتُمْ یا مُوسَی لَنْ نُؤمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً فَاخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَ انْتُمْ تَنْظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ).
صاعقه چیست؟ جرقّه و برقی است که از میان یک قطعه ابر که دارای بار الکتریسیته مثبت است به هنگام نزدیک شدن به زمین که دارای الکتریسیته منفی است جستن میکند حرارت آن در حدود پانزده هزار درجه سانتیگراد، و صدای آن بسیار عظیم، و به هر جا اصابت کند آن را نابود میسازد.
در داستان بنی اسرائیل هنگامی که صاعقه به بالای کوه خورد، آن را از هم متلاشی کرد و لرزه عجیبی به کوه افتاد و همه آن گروه هفتاد نفری که با موسی علیه السلام برای شنیدن پاسخ دیدار پروردگار به کوه آمده بودند سخت به لرزه در آمدند و جان باختند، تنها موسی علیه السلام بود که بیهوش افتاد، و هنگامی که به هوش آمدند، از خدا برای آنها تقاضای عفو و تقاضای حیات کرد و خداوند دعوتش را اجابت نمود و این متعصّبان لجوج و جاه طلبان خودخواه که از دیدن یک جرقّه آسمانی، همه چیز را از دست دادند، خود را در برابر عظمت پروردگار بسیار حقیر و کوچک یافتند و به روشنی فهمیدند که اینجا، جای جاهطلبی نیست و انسان جاه طلب در برابر قدرت خدا، خودش را رسوا میکند. قرآن مجید در جای دیگر به همین داستان اشاره کرده و میگوید: «اهل کتاب از تو تقاضا میکنند که کتابی از آسمان بر آنها نازل کنی» (یَسْئَلُکَ اهْلُ الْکِتابِ انْ تُنَزِّلَ عَلَیْهِمْ کِتاباً مِنَ السَّماءِ).
ممکن است انگیزه این تقاضا بهانه جویی یا جاهطلبی و یا هر دو باشد، قرآن مجید میگوید: «اینها از موسی علیه السلام چیزهایی بزرگتر و عجیبتر از این، خواستند و گفتند: «خدا را آشکارا به ما نشان ده،» سپس صاعقه آسمانی به خاطر این ظلم و ستم، آنها را فرو گرفت».[۲](فَقَدْ سَئَلُوا مُوسَی اکْبَرَ مِنْ ذلِکَ فَقالُوا ارِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَاخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ).
این تعبیرات نشان میدهد که روح جاهطلبی و کبر و غرور و تعصّب و لجاجت بر آنها حکم فرما بود؛ به همین دلیل پیوسته بهانه جویی میکردند، و این صفات رذیله، همان است که اکنون نیز در گروه کثیری از آنان مییابیم، خود را نژادی برتر و انسانهای ویژه میدانند و در فکر این هستند که با نداشتن کفایت و لیاقت، اقتصاد و سیاست جهان را در قبضه خود بگیرند.
جاهطلبی، مخصوص بنی اسرائیل و سامری نبود، فرعونها و نمرودها نیز از مصادیق بارز آن بودند همان گونه که در سومین بخش از آیات میخوانیم: «فرعون در میان قوم خود ندا داد: ای قوم من! آیا حکومت مصر از آن من نیست، و این نهرها تحت فرمان من جریان دارد؟ آیا نمیبینید؟!
- به یقین من از این مرد که از طبقه پستی است و هرگز نمیتواند فصیح سخن بگوید برترم!
- اگر او راست میگوید چرا دست بندهای طلا به او داده نشده؟ یا اینکه چرا فرشتگان همراه او نیامدهاند؟! (تا سخنش را تأیید کنند)» (وَ نادَی فِرْعَوْنُ فِی قَومِه قالَ یا قُوْمِ الَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْانْهارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی افَلا تُبْصِرُونَ- امْ انَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذی هُوَ مَهِیْنٌ وَ لا یَکادُ یُبیْنُ فَلَولا الْقِیَ عَلَیْهِ اسْورَةٌ مِنْ ذَهَبٍ اوْجاءَ مَعَهُ الْمَلائِکَةُ مُقتَرِنِیْنَ).
فرعون در این گفتار خود در واقع میان چند صفت رذیله جمع نمود، غرور، خودبزرگبینی، جاهطلبی، و عوام فریبی، و عجب اینکه او معجزات عظیم موسی علیه السلام را که با چشم خود دیده بود و اطرافیانش نیز شاهد و ناظر آن بودند رها کرد و به مسأله دست بند طلا و طبقه اجتماعی و لکنت زبان چسبید (در حالی که لکنت زبان موسی علیه السلام مربوط به گذشته بود و بعد از مبعوث شدن طبق تقاضائی که از خداوند کرد و خداوند خواسته او را اجابت فرمود لکنتش برطرف گردید).
ولی به هر حال همان گونه که در آیه بعد از آن آمده است فرعون با این سخنان قوم خود را تحمیق و خام کرد تا از وی اطاعت کنند. در بخش چهارم از این آیات به داستان «قارون» برخورد میکنیم که او هم یکی از نمونههای بارز جاهطلبی بنی اسرائیل بود، همان صفت زشتی که سرانجام او را بدبخت و بیچاره نمود و به قعر زمین فرستاد!.
عجب اینکه غرور و جاهطلبی چنان حجاب ضخیمی بر دیده و درک انسان میافکند که بدیهیترین مسائل را به فراموشی میسپارد.
هنگامی که آگاهان بنی اسرائیل او را اندرز دادند که خدا این همه نعمت به تو داده است، چه بهتر که با این نعمتهای خدا داد، سرای آخرت را برای خود آباد سازی و بهرهات را از دنیا فراموش نکنی که عمر انسان کوتاه است و ثروتها در مسیر زوال، مبادا این ثروت عظیم را دست مایه فساد در زمین قرار دهی و به مبارزه با پیامبر خدا برخیزی!.
آن مرد مغرور خیرهسر، در پاسخ گفت: «این ثروت عظیم را با علم و دانش خودم (و لیاقت و کفایت و تدبیرم) به دست آوردهام (شما حق ندارید دراینباره برای من تعیین تکلیف کنید) (قالَ اوتِیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدِی ...).
این سخن را گفت و به سرکشی خود افزود و برای اینکه حس جاهطلبی خود را ارضاء کند «با تمام زینت خود (با اسبهای گران قیمت و کنیزان و غلامان بسیار که بر زینهای طلایی سوار، و در انواع زینت آلات طلا غرق بودند) در میان قوم موسی ظاهر شدند» (فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ).
منظره چنان زیبا و فریبنده بود که دل و دین و دنیا را از دل بنی اسرائیل ربود به گونهای که گفتند: «ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است داشتیم، به راستی که او بهره عظیمی دارد (و زندگی پر از لذّت)» (قالَ الَّذِینَ یِرِیدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما اوتِیَ قارُونَ انَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظیمٍ).
ولی همان گونه که در ذیل این آیات آمده است خداوند قارون و قصرها و اموالش را در زمین فرو برد، زلزلهای ظاهر شد، زمین شکاف برداشت و همه اینها در کام زمین فرو رفت، آنچنان که گویی نه قارونی بود و نه آن تشکیلات پر زرق و برق خیرهکننده!
در این هنگام آرزوکنندگان جایگاه قارون، تکان سختی خوردند، از خواب غفلت بیدار شدند و از گفته خود پشیمان گشتند و به خدا پناه بردند، آری جاهطلبی و غرور و غفلت چنان غافل کننده است که انسان را از بدیهیترین مسائل حیات غافل میکند تا آنجا که انسان ضعیف و ناتوان که دائماً در معرض حوادث گوناگون است و از نسیمی دفتر حیات زندگیش بر هم میخورد و همه چیز او دستخوش فنا میگردد، دعوی قدرت و استقلال و حتّی دعوی الوهیت میکند.
در پنجمین بخش از آیات، سخن از فرعون است که با بلند پروازی جنونآمیز و جاهطلبی، دیوانه وار خطاب به موسی کرده گفت: «اگر معبودی غیر از من برگزینی تو را از زندانیان قرار خواهم داد!» (لَئِنْ اتَّخَذْتَ الهاً غَیرِی لاجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ).
بی شک، فرعون که بر کشور پهناور مصر حکومت میکرد این قدر ساده لوح نبود که خود را خالق آسمان و زمین بپندارد و دعوت موسی را که با معرفی ربّ العالمین شروع شد و در آیات قبل از این آیه با منطقی بسیار روشن دنبال شده است، درک نکند.
به یقین خودخواهی، برتری جویی، جاهطلبی به او اجازه نمیداد که حق را پذیرا شود و در برابر منطق پیامبر خدا موسی علیه السلام سر تعظیم فرود آورد.
آری راه و رسم طغیان گران جاهطلب همیشه این بوده که در برابر حق تکیه بر زور کنند و پاسخ برهان را با زندان بدهند!
ممکن است تصور شود که مجازات زندان در برابر قیام موسی بن عمران که ارکان حکومت فرعون را به لرزه در آورده بود چیز کمی بود ولی به گفته بعضی از مفسّران زندان فرعون زندانی نبود که کسی از آن جان به سلامت بیرون ببرد، تنها در زندان میماندند تا با رنج و شکنجه جان بدهند.
در ششمین بخش از این آیات، سخن از مشرکان عرب است که به جای طلب دلیل و برهان و معجزه زنده از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به انواع بهانهجوییها دست میزدند؛ گاه از او چشمههای جاری در سرزمین خشک و سوزان حجاز میخواستند و گاه باغی پر از خرما و انگور که نهرها در میان آن جاری باشد و گاه فرود سنگهای آسمانی بر آنان و گاه حضور خداوند و فرشتگان نزد آنان و گاه خانهای از طلا و سرانجام گفتند: «ما به تو ایمان نمیآوریم مگر این که به آسمان بالا روی حتی به آن هم ایمان نمیآوریم مگر اینکه نامهای (از خدا بر ما نازل کنی)؛» (أوْ یَکونَ لَکَ بَیتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اوْ تَرْقی فِی السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَءُهُ).
آنها در این تعبیرات، نهایت خود بزرگ بینی و جاهطلبی خود را نشان دادند و ثابت کردند انسان تحت تأثیر این صفات پلید تا چه حد از منطق و عقل دور شدهاند.
در اینکه مراد از «بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ» چیست؟ مفسّران دو احتمال دادهاند نخست اینکه: منظور خانهای است پر از طلا یا اشیائی که از طلا ساخته شده باشد، یا منظور خانهای است که پر از نقش و نگار (نقش و نگارهای طلایی) باشد و تفسیر اول با توجه به تعبیر «مِنْ زُخْرُفٍ» صحیحتر به نظر میرسد.
در هفتمین و آخرین بخش از این آیات که در ذیل آیات مربوط به قارون آمده است، به عنوان یک دستور کلّی میفرماید: «آن سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار میدهیم که قصد برتری جویی در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک برای پرهیزگاران است؛ (تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةِ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لایُریُدونَ عُلُوّاً فِی الْارْضِ وَ لافَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ).
آری عاقبت جاه طلبان مستکبر همان عاقبت قارون است که همه چیز خود را بر سر جاهطلبی و استکبار گذاشت و خشم خدا او را گرفت و به زندگی ننگینش پایان داد و برای همیشه مورد لعن و نفرین واقع گشت.
ممکن است از عطف کردن فساد به علو فی الارض چنین استفاده شود که افراد برتری جو و جاهطلب سرانجام دست به فساد در ارض میزنند و برای سیراب کردن عطش خود از هیچ جنایتی فرو گذار نمیکنند.
جالب اینکه در حدیثی از علی علیه السلام میخوانیم که به هنگام خلافت ظاهری شخصاً در بازارها قدم میزد، افراد گمشده را راهنمائی میکرد، ضعیفان را کمک مینمود و از کنار فروشندگان و کسبه رد میشد و این آیه را برای آنها تلاوت مینمود «تِلْکَ الدَّارُ الْاخِرَةِ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لایُریُدونَ عُلُوّاً فِی الْارْضِ وَ لافَساداً؛ سپس به تفسیر آن میپرداخت به گونهای که نه تنها شامل زمامداران میشد، بلکه همه صاحبان قدرت را (بهر شکل و هر صورت) شامل میشد».
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است: هنگامی که این آیه را تلاوت نمود گریه کرد و فرمود: «ذَهَبَتْ وَاللَّهُ الْأَمانِیُّ عِنْدَ هذِهِ الْآیَةِ؛ با وجود این آیه همه آرزوها بر باد رفته است».[۳]
شاید منظور امام علیه السلام این است: با توجه به اینکه خداوند سرای آخرت را تنها از آن کسانی میداند که حتی اراده برتری جویی در دل ندارند و بذر جاهطلبی در سر نمیپرورانند کار بسیار مشکل است.
از مجموع آیاتی که در بالا ذکر شد و بعضی دیگر آیات مشابه به خوبی استفاده میشود که جاهطلبی مخصوصاً اگر با صفات زشت دیگر همچون کبر و غرور و تعصّب و لجاجت توأم شود آثار مرگبار در زندگی انسانها دارد و میتواند نه تنها یک فرد بلکه جامعهای را به سقوط بکشاند.
حبّ جاه در روایات اسلامی
در روایات اسلامی از این صفت رذیله نکوهش شدید شده گاه تحت عنوان «حب جاه»، گاه تحت عنوان «حبّ ریاست» و گاه تحت عنوان «شرف» که به عنوان نمونه، روایات ذیل از میان انبوه روایات گلچین شده است:
۱- تأثیر مخرّب این رذیله اخلاقی در دین انسان به قدری شدید است که در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «ما ذِثْبانِ ضارِیانِ ارْسِلا فِی زَرِیبَةِ غَنَمٍ اکْثَرُ فَساداً فِیها مِنْ حُبِّ الْمال وَ الْجاهِ فِی دِینِ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ؛ دو گرگ درنده که در آغل گوسفندان رها شوند فساد و خرابی آنها بیشتر از حبّ مال و مقام در دین انسان مسلمان نیست».[۴]
مطابق این بیان، جاهطلبی و مقام پرستی، دین و ایمان انسان را بر باد میدهد، آنگونه که گرگ گرسنه گوسفندان را.
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم: «حُبُّ الْجاهِ وَ الْمالِ یُنْبِتانِ النِّفاقَ فِی الْقَلْبِ کَما یُنْبِتُ الْماءُ الْبَقْلَ؛ علاقه شدید به مقام و مال، نفاق را در قلب انسان میرویانند همان گونه که آب سبزه را میرویاند».[۵]
۳- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «مَنْ طَلَبَ الرِّئاسَةَ هَلَکَ؛ کسی که طالب مقام باشد (و دلباخته آن گردد) هلاک میشود».[۶]
۴- این مسأله به قدری اهمیت دارد که در روایات اسلامی نسبت به ظهور کمترین نشانههای آن هشدار داده شده است از جمله در حدیثی از همان امام بزرگوار میخوانیم که فرمود: «ایَّاکُمْ وَ هؤلاءِ الرُّؤَساءِالَّذِین یَتَرأَّسُون فَوَاللّهِ ما خَفَفْتِ النِّعالُ خَلْفَ رَجُلٍ الّا هَلَکَ وَ اهْلَکَ؛ از این گروه ریاست طلب بپرهیزید، به خدا سوگند صدای کفشها پشت سر کسی بلند نمیشود مگر اینکه هم خودش هلاک میشود و هم دیگران را هلاک میکند».[۷]
توجه به این نکته لازم است که محرومان در آن زمان غالباً پابرهنهها بودند و کفشهای صدادار مربوط به دنیاپرستان و ثروتمندان بود، بدیهی است که اینگونه افراد برای خدا و معنویت دنبال کسی نمیروند.
۵- در حدیث دیگری از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله درباره ریشههای اصلی گناهان چنین آمده است: «اوَّلُ ما عَصِی اللَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالی بسِتِّ خِصالٍ حُبِّ الدُّنْیا وَ حُبِّ الرِّیاسَةِ وَ حُبِّ الطَّعامِ وَ حُبِّ النِّساءِ وَ حُبِّ النَّوْمِ وَالرَّاحَةِ؛ نخستین گناهانی که در جهان در برابر فرمان پروردگار انجام گرفت به سبب شش چیز بود: دنیا پرستی، عشق به مقام، علاقه شدید به غذاهای رنگین، علاقه شدید به زنان و علاقه به خواب و راحتی»[۸].
۶- از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «انَّ حُبَّ الشَّرَفِ وَ الذِّکْرِ لا یَکوُنانِ فِی قَلْبِ الْخائِفِ الرَّاهِبِ؛ علاقه به مقام و اسم و آوازه در قلب کسی که خوف خدا دارد و از او ترسان است نخواهد بود»[۹].
۷- از همان امام معصوم میخوانیم که فرمود: «مَنْ طَلَبَ الرِّئاسَةَ بِغَیْرِ حَقٍّ حُرِمَ الطَّاعَةُ لَهُ بِحَقٍّ؛ کسی که ریاست را به ناحق طلب کند از اطاعت خداوند به حق محروم خواهد شد»[۱۰].
این تعبیر به خوبی نشان میدهد که جاهطلبی و حب مقام با حقپرستی در تضاد است.
از این حدیث این نکته نیز استفاده میشود که ریاستطلبی بر دوگونه است.
ریاست حق و باطل
در بعضی از آیات قرآن میخوانیم که یکی از خواستههای بندگان خاص خدا (عِبادُالرَّحْمانِ) این است که میگویند: «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ اماماً؛ خداوندا! ما را پیشوای پرهیزگاران قرار ده»[۱۱].
از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که ریاستطلبی همیشه مذموم نیست، بلکه به گفته «علّامه مجلسی» (رضوان الله تعالی علیه) در «بحار الانوار»، ریاست بر دو گونه تقسیم میشود، حق و باطل، سپس برای ریاست حق مثال به متصدی شدن مقام فتوا و تدریس و وعظ میزند و میگوید: کسی که اهلیت این کار را دارد و عالم به متون کتاب و سنت است و هدفش هدایت خلق و تعلیم مسائل دین باشد این از نوع ریاست حق است که گاه وجوب عینی یا کفائی دارد، ولی کسی که آگاهی از این امور ندارد یا آگاهی دارد ولی هدفش تنها شهرتطلبی و جلب قلوب و تحصیل مال و مقام است این از نوع ریاست باطل است و این کار کسانی است که به صفت رذیله جاهطلبی گرفتارند.
سپس از بعضی از محققان نقل میکند که معنی «جاه» همان تملک دلها و نفوذ در آنهاست. و حکم آن حکم تملک اموال است، اینها همه از اموری است که جزء اهداف زندگی دنیا میباشد و با مرگ پایان مییابد و دنیا مزرعه آخرت است؛ پس کسی که از این امور زاد و توشهای برای آخرت برگیرد سعادتمند و خوشبخت است و کسی که آن را وسیله هوسرانی قرار دهد بدبخت و بیچاره است[۱۲].
در واقع کسانی که مقام را برای رسیدن به اهداف مقدس اجتماعی و انسانی و به تعبیر دیگر برای اهداف الهی میطلبند نه جاه طلبند و نه مقام پرست؛ آنها در خط امیر مؤمنان علی علیه السلام حرکت میکنند که میفرماید: «امَا وَالَّذی فَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرَأَ النّسَمَةَ لَوْ لا حُضُورُ الحاضِرِ وَ قیامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ ما اخَذَ اللَّهُ عَلَی العُلَماءِ الّایُقَارُّوا عَلی کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَها عَلی غَارِبِها وَ لَسَقَیْتُ آخِرَها بِکَأسِ اوَّلِها؛ آگاه
باشید! به خدا سوگند، خدائی که دانه را شکافت، و انسان را آفرید، اگر نه این بود که جمعیت بسیاری گرداگردم را گرفته و به یاریم قیام کردهاند و از این جهت، حجت تمام شده است، اگر نبود عهد و مسئولیتی که خداوند از علماء و دانشمندان (هر جامعه) گرفته که در برابر شکمخواری ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را رها میساختم و از آن صرف نظر مینمودم و آخر آن را با جام آغازش سیراب میکردم»[۱۳].
نشانههای جاهطلبی
افراد جاهطلب را غالباً میتوان از حرکات و کلمات و رفتارشان شناخت؛ آنها تمایل دارند تمام کارهای نیکی را که انجام میدهند تابلو کنند و همه از آن آگاه شوند تا در نزد مردم مقام و منزلتی پیدا کنند.
به همین دلیل جاهطلبان غالباً به ریاکاری نیز کشیده میشوند چرا که بدون ریاکاری حسّ جاهطلبی آنها اشباع نمیشود لذا بعضی از بزرگان اخلاق جاهطلبی و ریاکاری را همراه یکدیگر در کتابهای خود عنوان کردهاند[۱۴].
بسیاری از جاهطلبان حتی علاقه دارند کارهایی را هم که انجام ندادهاند به حساب آنها بگذارند و به مضموت آیه شریفه: «وَ یُحِبُّونَ انْ یُحْمَدُوا بِمالَمْ یَفعَلُوا؛ دوست دارند نسبت به کار نیکی که انجام ندادهاند مورد ستایش قرار گیرند!»[۱۵]
هدف آنها کسب وجاهت عمومی و اسم و آوازه است از هر طریقی که باشد نه برای اینکه وجاهت عمومی را مقدمهای برای انجام اصلاحات اجتماعی و کارهای خیر قرار دهند، بلکه به این منظور که مردم آنها را بستایند و در برابر آنها خضوع کنند، و به مدح ستایش آنها بپردازند.
جاهطلبان سعی میکنند به سراغ کارهایی بروند که اسم و آوازه و شهرتی در آن است، هر چند بازده ضعیف داشته باشد و هرگز به کارهایی که سروصدا و آوازهای ندارد تمایل نشان نمیدهند هر چند فایده آن برای جامعه فوقالعاده زیاد باشد.
جاهطلبان توقع و انتظار دارند دائما مدح آنها شود، کمترین نقد و نکوهش از آنها به عمل نیاید، انتظار دارند در مجالس همه آنها را احترام کنند و کسی بالاتر از آنها ننشیند، در اثناء سخنان آنها سخن نگوید و به اصطلاح سخن آخر، سخن آنها باشد.
افرادی که آنها را تکریم و تعظیم میکنند در نظر آنها افراد با معرفتی هستند و افرادی که نسبت به آنها اعتنایی ندارند، افرادی بی معرفت و نمک نشناسند؛ به همین دلیل این افراد غالباً مورد تنفّرند و اگر نیازمندانی به آنها مراجعه کنند از روی اجبار و ناچاری است.
این افراد بسیار زود شناخته میشوند حتی در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده است: «انَّ شِرارَکُمْ مَنْ احَبَّ انْ یُوَطَّأَ عَقِبَهُ؛ کسانی که دوست دارند مردم پشت سر آنها بیفتند بدترین شما هستند».[۱۶]
در حدیث دیگر از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «مَنْ احَبَّ انْ یُمَثَّلَ لَه الرِّجالَ فَلْیُتَبَؤ مَقْعَدُهُ مِنَ النَّارِ؛ کسی که دوست دارد مردم دست به سینه در مقابل او بایستند خود را مهیای آتش دوزخ کند!»[۱۷]
دیگر از نشانههای آنها این است که آنها در دنیائی از وهم و خیال به سر میبرند و آنچه را در واقعیت عینی از مقام و منزلت به دست نمیآورند، در عالم اوهام و خیالات برای خود فراهم میسازند.
اسباب و انگیزههای حبّ جاه
مرحوم «فیض کاشانی» در بحث «حبّ جاه» سخن جالبی دارد، میگوید: «تعلّق خاطر مردم به جاه و مقام، و یا به تعبیر دیگر مالکیت قلوب و دلها بیش از تعلّق خاطر آنها به مال و ثروت است؛ زیرا رسیدن به مال از طریق جاه آسانتر است از رسیدن به جاه از طریق مال، چه اینکه بسیارند کسانی که اموال زیادی دارند ولی بر قلوب مردم حاکم نیستند، اما کسانی که بتوانند در دلهای مردم نفوذ کنند به دست آوردن مال و ثروت برای آنان آسان است».
ثانیاً اموال در معرض تلف قرار دارد و نگهداری آن آسان نیست ولی اگر کسی بتواند مالکیت قلوب را برای خود فراهم سازد حفظ آن آسانتر است (هر چند در این راه آسان است).
ثالثاً معمولًا مالکیت دلها روز به روز گستردهتر میشود بیآنکه نیاز به زحمت فراوانی داشته باشد و همان ثناخوانی مردم برای گسترش آن کافی است در حالی که برای افزایش مال معمولًا زحمت فراوانی لازم است».[۱۸]
گرچه مرحوم «فیض» مطالب بالا را برای بیان محبوبیت «جاه و مقام» ذکر کرده ولی از یک نظر میتوان آنها را انگیزههای «حبّ جاه» شمرد چرا که وقتی جاه و مقام سبب افزایش مال و رسیدن به آرزوها و هوا گردد و اضافه بر آن سبب خضوع و تواضع مردم شود، طبیعی است که نظرها به سوی آن جلب میشود به طوری که میتوان گفت کمتر کسی است که از حب جاه هر چند به صورت ضعیف و کمرنگ خالی باشد و در عبارت معروفی در السنه بزرگان آمده است: «آخِرُ ما یَخْرُجُ مِنْ قُلُوب الصّدیِقینَ حُبُّ الْجاهِ؛ آخرین چیزی که از دلهای انسانهای راستین خارج میشود، جاهطلبی است».[۱۹]
دیگر از اسباب «جاهطلبی» «حبّ ذات» افراطی است که انسان برای اشباع آن به هر کاری دست میزند و سعی میکند با دست و پا کردن مقامات بالاتری در اجتماع، خود را راضی کند.
عقده حقارت و خودکمبینی نیز، عکسالعملهای متفاوتی میتواند داشته باشد از جمله «جاهطلبی» است؛ افرادی که به هر دلیل تحقیر شدهاند و حقارت آنها را رنج میدهد سعی میکنند از طریق جاهطلبی و بلند پروازی این شکست درونی خود را جبران نمایند. حسادت نسبت به دیگران و همچنین کینه توزی و انتقامجوئی نیز میتواند از اسباب این صفت رذیله باشد تا از این طریق دیگران را در موضع پستتر قرار دهد و حسادت خود را عملی کند یا از افراد مورد نظر انتقام بگیرد.
کوتاه سخن این که جاهطلبی از صفات رذیله پیچیدهای است که ریشه در بسیاری از رذیلههای دیگر دارد.
طرق درمان جاهطلبی
با توجه به بحثهایی که در گذشته برای پیشگیری یا درمان رذائل اخلاقی داشتهایم یک اصل کلّی برای ما روشن شده است که اگر گرفتاران در چنگال رذایل اخلاقی به پیامدهای سوء این صفات بیندیشند غالباً به فکر درمان و ترک آن خواهند افتاد.
این اصل در مورد جاهطلبی نیز صادق است، اگر جاه طلبان بدانند این صفت رذیله نه تنها آنها را از خدا دور میسازد، بلکه در نظر خلق خدا نیز منفور میشوند، مردم از آنها میگریزند و دوستان خود را به آسانی از دست میدهند، این صفت، آنها را به ریاکاری که از خطرناکترین گناهان است میکشاند، و حتی گاه همچون «سامری و قارون» به کفر و مقابله با پیامبران الهی سوق میدهد، آنها اگر بدانند که جاهطلبی همچون گرگی که در میان گله گوسفندان بی دفاع، وارد شود دین و ایمان انسان را بر باد میدهد، و نفاق را در دل میرویاند همان گونه که آب، گیاهان را در زمین میرویاند، به یقین در کار خود تجدید نظر خواهند کرد.
آنها اگر به ناپایداری دنیا و کوتاه بودن عمر و عاریتی بودن نعمتها بیندیشند، و به گفته بعضی از بزرگان اخلاق، بدانند که اگر تمام کسانی که در شرق و غرب جهان هستند سالها برای انسان سجده کنند چیزی نمیگذرد که نه سجده کننده باقی میماند و نه مسجود؛ مسلماً بیدار میشوند.
مطالعه حالات فرعونها، نمرودها، قارونها، سامریها، و پایان اسفانگیز زندگی آنها نیز درس دیگری برای بیداری و هوشیاری جاه طلبان است اینها از یکسو، و از سوی دیگر جاهطلبی از ضعف ایمان مخصوصاً اعتقاد به توحید افعالی سرچشمه میگیرد و با تقویت پایههای ایمان برطرف میشود، کسی که آگاه از عظمت خدا باشد میداند که تمام عالم آفرینش در برابر ذات پاک او ذره ناچیزی است، به علاوه میداند عزت و ذلت، عظمت و حقارت در دست او است و از همه مهمتر دلهای بندگان در کف با کفایت او میباشد از همه اینها گذشته اقبال مردم که افراد جاهطلب به آن دل بستهاند و ادبار آنها که از آن بیم و هراس دارند به قدری ناپایدار است که برای آن حسابی نیست و به گفته بعضی، ادبار و اقبال دلها همچون دیگی که در حال جوشیدن است دائماً در حال تغییر است و کسی که بر اساس آن برنامهریزی کند مانند کسی است که بخواهد روی امواج دریا بنائی بسازد و سرمایه گذاری در این راه قطع نظر از زیانهای آخرت در دنیا نیز عاقلانه نیست.
اینها همه طرق درمان از جنبههای علمی بود، اما در جنبههای عملی راه درمان این است که خود را در شرایطی قرار دهد که «حب جاه» را بشکند، مثلًا در مجالس در جایی بنشیند که افراد عادی و نه شخصیتها مینشینند، لباس خود را لباسی انتخاب کند که افراد متوسط یا نیازمند آن را میپوشند، و همچنین در مرکب و خانه و تغذیه و مانند آن.
بعضی از بزرگان علم اخلاق معتقدند بهترین راه برای قطع حب جاه، دوری گزیدن از مردم و روی آوردن به گمنامی است مشروط بر این که انتخاب این روشها نیز ناخودآگاه وسیلهای برای کسب جاه در نظر مردم نباشد.
بسیاری از متصوّفه و مدّعیان عرفان برای شکستن حبّ جاه به کارهایی روی آورده و میآورند که هرگز با موازین شرع سازگار نیست و عجب این که گاه نام این گناهان بیّن را «گناهان صوری»! میگذارند که قابل اغماض و جبران است! مرحوم «فیض کاشانی» نقل میکند یکی از شاهان قدیم قصد کرد به حضور یکی از زهّاد زمان برسد، آن زاهد هنگامی که احساس کرد او دارد نزدیک میشود سفارش کرد نان و سبزی برای او حاضر کنند و با ولع و حرص به خوردن نان و سبزی پرداخت، در حالی که لقمههای بزرگ بر میداشت هنگامی که شاه این منظره را دید زاهد از چشم او افتاد و بدون گفتگو بازگشت، زاهد گفت: «الْحَمْدُللّهِ الَّذی صَرَفَکَ عَنّی؛ شکر خدایی را که تو را از من منصرف ساخت».
از بعضی دیگر نقل میکنند که گاه مشروبات غیر الکلی را در ظرفی که رنگ شراب به آن میداد مینوشید تا مردم گمان کنند شرابخوار است و از چشم آنها بیفتد!
و از دیگری نقل میکنند که در منطقهای به زهد معروف شده بود و مردم به او اقبال کردند، او وارد حمام شد و عمداً لباس شخص دیگری را مخفیانه پوشید و بیرون آمد و سر راه ایستاد، تا مردم او را شناختند و گرفتند و زدند و لباس را از او باز پس گرفتند، و گفتند: این مردی است کلاه بردار و از او دوری میکردند!!
بی شک اینگونه کارها در بعضی از موارد حرام مسلّم و مواردی مکروه است و هرگز شرع اسلام اجازه نمیدهد که انسان خود را با ارتکاب این اعمال زشت بد نام کند و از چشم مردم بیندازد، همان گونه که سوء ظن به خلق خدا از نظر اسلام ممنوع است، ایجاد عوامل سوء ظن نیز مجاز نیست.
بنابراین برای درهم شکستن حبّ جاه باید راههایی را برگزید که با موازین شرع و معیار عقل سازگار است و با وجود طرق مشروع، معنی ندارد که انسان با این بهانهها به سراغ اموری برود که نامطلوب و یا نامشروع است.
و عجب این که مرحوم «فیض کاشانی» بعد از ذکر نمونههایی از آن چه در بالا آمد (خوردن مشروب حلال در ظرفی که آن را به صورت مشروبات الکلی نشان میدهد) میافزاید از نظر فقهی مجاز بودن ارتکاب چنین عملی محل تأمّل است ولی اهل حال گاهی خود را به اموری درمان میکردند که فقیه هرگز به آن فتوا نمیدهد و این را راه برای اصلاح قلب میشمردند، و سپس این گونه گناهان صوری را به اعمال نیک جبران مینمودند، سپس داستان دزد حمام را ذکر میکند.[۲۰]
اگر این سخن را بعضی از متصوّفه میگفتند چندان جای تعجب نبود؛ اما از فقیه معتبری همچون فیض کاشانی، این سخن بعید است، تصرّف در اموال دیگران و لباس دیگری در حمام، مخصوصاً برای ایجاد سوء ظن و بدبینی، گناه مسلّمی است نه گناه صوری و ارتکاب گناه نه مناسب اهل حال است نه مایه اصلاح قلب، اضافه بر این، با وجود طرق مشروع و مباح چه دلیلی دارد که انسان به سوی این کارهای زشت و غیر منطقی کشیده شود. به نظر میرسد که این عالم بزرگوار در این بخش از کلمات تحت تأثیر سخنان «غزالی» در «احیاء العلوم» واقع شده و غزالی از این گونه سخنان بسیار دارد، و شاید هم نظر مرحوم «فیض» فقط نقل قول بوده نه تأیید.
فرقه «ملامتیّه»[۲۱]که یکی از فرق معروف صوفیه است در انتخاب این روش برای گمنامی و بدنامی، افراط میکردند، و به همین دلیل به عنوان «ملامتیّه» معروف شدند؛ ولی اسلام هرگز با این کارهای غیر عاقلانه و دور از منطق عقل و شرع موافقت نمیکند و برای رسیدن به اهداف مطلوب اسباب مشروع را توصیه میکند.
البته باید توجه داشت که مرحوم فیض در دیگر از سخنانش اعمال و روشهای ملامتیه را که سعی داشتند با ارتکاب گناهان کبیره خود را از چشم مردم بیندازند نفی میکند، و آن را مجاز نمیشمرد.
بهانهجویی و لجاجت
اشاره
بهانه جویی و لجاجت را میتوان از مهمترین موانع درک حقیقت دانست زیرا این امر سبب میشود که انسان به حق نرسد بلکه در باطل راسختر گردد!.
منظور از بهانه جویی و لجاجت این نیست که انسان برای کشف حقیقت پافشاری کند و پی در پی سؤال مطرح نماید، زیرا سؤال کلید اصلی کشف حقایق است، بلکه منظور این است، بعد از آشکار شدن حق باز هم بر سخن باطل یا عمل نادرست خود پای بفشارد، و یا تشبّث به بهانهها و عذرهای واهی و سخنان دور از منطق از پذیرش حق سر باز زند.
این صفت رذیله ممکن است به صورت خصوصی در فرد یا افرادی ظاهر شود، یا به صورت عام مبدّل به خلق و خوی یک ملت گردد.
تاریخ نشان میدهد که در میان اقوام پیشین، بنی اسرائیل بیش از همه لجوج و بهانه جو بودند، و به همین دلیل آیات بسیاری از قرآن از لجاجت آنها سخن میگوید که در تفسیر آیات به خواست خدا به آن خواهیم پرداخت.
میتوان گفت در میان تمام اقوام نادان و خودخواه و خودپرست که حاضر نیستند به آسانی اعمال و رفتار خود را از دست دهند این رذیله اخلاقی وجود دارد.
به هر حال این خوی زشت از زیانبارترین خوهای شیطانی است، و شاید نخستین کسی که درس لجاجت را به لجوجان آموخت، شیطان بود. و به قدری آثارمرگبار آن زیاد است که گاه سرچشمه جنگهای خونین میگردد و نفوس و اموال را بر باد میدهد و شهرهای آباد را ویران میسازد.
با این اشاره به قرآن مجید و روایات اسلامی باز میگردیم و سپس از تحلیلهای مختلف در مورد عوامل این خوی زشت و آثار زیانبار آن و طرق درمان آن سخن خواهیم گفت.
۱- وَلَوْ رَحِمْناهُمْ وَ کَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ. (مؤمنون- ۷۵)
۲- امَّنْ هذَا الَّذِی یَرْزُقُکُم انْ امْسَکَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فِی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ. (ملک- ۲۱)
۳- قالَ انْظِرْنِی الَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ- قالَ انَّکَ مِنْ المُنْظَرینَ قالَ فَبما اغْوَیْتَنِی لَا قْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ. (اعراف- ۱۴ تا ۱۶)
۴- قالَ رَبِّ انِّی دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلًا وَ نَهاراً- فَلَمْ یَزِدْ هُمْ دُعائی الّا فراراً- وَانِّی کُلَّما دَعَوْتُهُم لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَ اسْتَکْبَروُا اسْتِکْباراً. (نوح- ۵ تا ۷)
۵- فَرَجَعُوا الی انْفُسِهِمْ فَقالُوا انَّکُمْ انْتُمُ الظَّالِمُونَ- ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ یَنْطِقُونَ- قالَ افَتَعْبُدونَ مِنْ دوُنِ اللَّهِ مالا یَنْفَعُکُمْ شَیْئَاً وَ لا یَضُرُّکُمْ ... قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ انْ کُنْتُمْ فاعِلینَ. (انبیاء- ۶۴ تا ۶۸)
۶- وَ اذْ قال مُوسی لِقَوْمِهِ انَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ انْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً، قالَ اتَتَّخِذُنا هُزُواً قَالَ اعُوذُ بِاللَّهِ انْ اکُونَ مِنَ الجاهِلِینَ ... فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ. (بقره- ۶۷ تا ۷۱)
۷- وَ اذْ قُلْتُمْ یا مُوسی لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً فَاخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَ انْتُمْ تَنْظُرُونَ- ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُروُنَ. (بقره- ۵۵ و ۵۶)
۸- قالُوا یا مُوسی انَّا لَنْ نَدْخُلَها ابَداً مادامُوا فِیها فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا انّا ههُنا قاعِدوُنَ. (مائده- ۲۴)
۹- وَ قالوا یا ایُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّکَ بِما عَهِدَ عِنْدَکَ انَّنا لَمُهْتَدُونَ- فَلَمَّا کَشَفْنا عَنْهُمُ الْعذابَ اذا هُمْ یَنْکُثُونَ. (زخرف- ۴۹ و ۵۰)
۱۰- اوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اوْ تَرْقی فِی السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ الّا بَشَراً رَسُولًا. (اسراء- ۹۳)
ترجمه:
۱- و اگر به آنان رحم کنیم و گرفتاریها و مشکلاتشان را برطرف سازیم (نه تنها بیدار نمیشوند بلکه) در طغیانشان لجاجت میورزند و (در این وادی) سرگردان میمانند!
۲- آیا آن کسی که شما را روزی میدهد اگر روزیش را باز دارد (چه کسی میتواند نیاز شما را تأمین کند؟!) ولی آنها در سرکشی و فرار از حقیقت لجاجت میورزند!
۳- گفت: «مرا تا روزی که (مردم) برانگیخته میشوند مهلت ده» (و زنده بگذار) فرمود:
«تو از مهلت داده شدگانی»- گفت: «اکنون که مرا گمراه ساختی، من بر سر راه مستقیم تو، در برابر آنها کمین میکنم!»
۴- (نوح) گفت: «پروردگارا! من قوم خود را شب و روز (بسوی تو) دعوت کردم،- اما دعوت من چیزی جز فرار از حق بر آنان نیفزود! و من هر زمان آنها را دعوت کردم که (ایمان بیاورند و) تو آنها را بیامرزی، انگشتان خویش را در گوشهایشان قرار داده و لباسهایشان را بر خود پیچیدند و در مخالفت اصرار ورزیدند و به شدّت استکبار کردند!
۵- آنها به وجدان خویش باز گشتند، و (به خود) گفتند: «حقّا که شما ستمگرید»- سپس بر سرهایشان واژگونه شدند (و حکم وجدان رابه کلی فراموش کردند و گفتند) تو میدانی که اینها سخن نمیگویند!- (ابراهیم) گفت: «آیا جز خدا چیزی را میپرستید که نه کمترین سودی برای شما دارد و نه زیانی به شما میرساند؟» (نه امیدی به سودشان دارید، و نه ترسی از زیانشان؟) ...- گفتند: «او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید اگر کاری از شما ساخته است!».
۶- و (به یاد آورید) هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: «خداوند به شما دستور میدهد ماده گاوی را ذبح کنید (و قطعهای از بدن آن را به مقتولی که قاتل او شناخته نشده بزنید تا زنده شود و قاتل خویش را معرفی کند و غوغا خاموش گردد)» گفتند: «آیا ما را مسخره میکنی؟!» (موسی) گفت: «به خدا پناه میبرم از اینکه از جاهلان باشم!» ... سپس (چنان گاوی را پیدا کردند) و آن را سر بریدند ولی مایل نبودند این کار را انجام دهند.
۷- و (نیز به یاد آورید) هنگامی را که گفتند: «ای موسی! ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر اینکه خدا را آشکارا (با چشم خود) ببینیم!» پس صاعقهای شما را گرفت در حالی که تماشا میکردید- سپس شما را پس از مرگتان، حیات بخشیدیم، شاید شکر (نعمت او را) بجا آورید. ۸- (بنی اسرائیل) گفتند: «ای موسی! تا آنها در آنجا هستند، ما هرگز وارد نخواهیم شد! تو و پروردگارت بروید و (با آنان) بجنگید، ما همینجا نشستهایم!»
۹- (وقتی گرفتار بلا میشدند) میگفتند: «ای ساحر! پروردگارت را به عهدی که با تو کرده بخوان (تا ما را از این بلا برهاند) که ما هدایت خواهیم یافت (و ایمان میآوریم!)».
۱۰- یا برای تو خانهای پرنقش و نگار از طلا باشد یا به آسمان بالا روی حتی اگر به آسمان روی، ایمان نمیآوریم مگر آنکه نامهای بر ما فرود آوری که آن را بخوانیم!»- بگو: «منزّه است پروردگارم (از این سخنان بی معنی!) مگر من جز انسانی فرستاده خدا هستم؟!».
تفسیر و جمعبندی
در نخستین آیه سخن از کافران لجوج است که وقتی مشمول نعمتهای خداوند میشوند و امواج بلاها را از آنها برطرف میکند، شاید از طریق محبّت و رأفت بیدار شوند بر غرورشان افزوده میشود، و به طغیانشان ادامه میدهند، میفرماید: «اگر به آنها رحم کنیم و ناراحتی آنان را برطرف سازیم (نه تنها بیدار نمیشوند، بلکه) در طغیانشان اصرار میورزند و سرگردان میشوند (وَلَوْ رَحِمْناهُمْ وَ کَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ).
آری این گروه لجوج به گواهی آیات قبل از این آیه گاه پیغمبر را دیوانه میخواندند، و گاه انتظار داشتند پیامبر صلی الله علیه و آله تسلیم سخنان آنها باشد، و هر معجزه روشن و آیه بیّنه را میدیدند باز بر انکار اصرار میورزیدند، و خداوند برای بیدار کردن آنها گاه آنها را در فشار بلاها قرار میداد و گاه نعمت فراوان به آنان ارزانی میداشت، نه آن بلا و عذاب، و نه این نعمت و رحمت، هیچ یک در آنها اثر نداشت چون لجوج و متعصّب و نادان بودند.
به گفته بعضی از مفسران، طغیان اشکال مختلفی دارد، طغیانِ علم، همان تفاخر، و طغیان مال، بخل و طغیان عبادت، ریا و طغیان نفس، پیروی از شهوات[۲۲]و انسان بر اثر لجاجت گرفتار همه این طغیانها میشود.
در دوّمین آیه باز سخن از مشرکان لجوج است که به هیچ قیمت حاضر نبودند تسلیم منطق گویا و روشن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شوند، و خدایان ساختگی خود را رها سازند.
قرآن مجید در این آیه میگوید: «آیا آن کسی که شما را روزی میدهد اگر روزیش را قطع کند و از شما باز دارد (آیا بتها میتوانند به شما روزی دهند؟) ولی آنها در سرکشی و فرار از حق لجاجت میورزیدند» (امَّنْ هذَا الَّذِی یَرْزُقُکُمْ انْ امْسَکَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فِی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ).
قرآن مجید مکرر این سخن را در برابر بت پرستان تکرار میکند که از بتهای شما هیچ کاری ساخته نیست، نه از شما در برابر دشمن دفاع میکنند و نه به شما روزی میدهند، نه با شما سخن میگویند، نه زیانی دارند و نه نفعی و نه عقل و نه شعوری، با این حال دلیل پرستش آنها چیست؟ ولی با این که آنها هیچ پاسخی برای این سخن نداشتند باز هم لجوجانه به پرستش بتها ادامه میدادند.
در سومین بخش از این آیات به نخستین لجوج و متعصب یعنی شیطان اشاره میکند، هنگامی که بر اثر تکبّر، مطرود درگاه خداوند شد و مقام منیعی را که در میان فرشتگان داشت به کلّی از دست داد، و بر اثر خودبزرگبینی، بی نهایت حقیر و ناچیز گشت، قاعدتاً میبایست متوجّه اشتباه بزرگ خود شود، و به سوی خدا باز گردد، و این آلودگی را با آب توبه بشوید و آتشی را که بر دامنش نشسته با اشک شرمساری خاموش کند، ولی این کار را نکرد، بلکه تلاش کرد که در لجن زار عصیان باز هم فروتر رود و این دلیلی جز تکبّر و حسادت و لجاج نداشت، تصمیم گرفت از آدم و فرزندان او انتقام بگیرد و آنها را با وسوسههای خود گمراه کند، نه تنها یک روز و دو روز، و یک ماه و یک سال، بلکه تا پایان دنیا به این کار زشت و نفرتانگیز ادامه دهد، همه جا بزم گناه را گرم کند و در هر اجتماعی لجن پراکنی نماید و تا آنجا که میتواند زن و مرد و کوچک و بزرگ را به فساد و بدبختی بکشاند.
اینجا بود که عرض کرد: «خداوندا! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده و زنده بگذار- فرمود: درخواست تو را پذیرفتم، تو از مهلت داده شدگان هستی (اکنون با این عمر طولانیِ عجیب چه کاری میخواهی انجام دهی) عرض کرد: حال که مرا گمراه ساختی من بر سر راه مستقیم تو مینشینم و برای آنها کمین میکنم (و از هر سو به گمراه ساختن آنها میپردازم) (قالَ انْظِرْنِی الَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ- قالَ انَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ- قالَ فَبما اغْوَیْتَنِی لاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ).
بی شک عمر طولانی سرمایه بزرگی برای هر کس میتواند باشد که در آن بر حسنات خود بیفزاید، اشتباهات خود را اصلاح کند، و اگر گذشته تاریکی داشته است آن را مبدّل به آیندهای نورانی کند، ولی این عمر طولانی برای طاغیان و یاغیان و لجوجان نتیجه معکوس داشت. اجابت دعای او در زمینه این عمر طولانی یک رحمت الهی بود و شاید پاداشی بود برای عبادت چندین هزار سال او در دنیا، شاید بیدار شود و باز گردد، ولی این نعمت هنگامی که به دست افراد لجوج، طاغی و یاغی بیفتد تبدیل به نقمت میشود.
چهارمین آیه سخن از لجاجت قوم نوح علیه السلام است که در برابر پیامبر بسیار مهربان و دلسوز که شب و روز برای هدایت آنها تلاش و کوشش میکرد و در خلوت و جلوت برای نجات آنها میکوشید و چه سرسختی عجیبی نشان داد.
نوح علیه السلام از آنها به درگاه خدا شکایت برد، و گفت: «پروردگارا! من قوم خود را شب و روز (به سوی تو) دعوت کردم اما دعوت من جز فرار از (حق) بر آنها نیفزود، و من هر زمان آنها را دعوت کردم که (ایمان بیاورند و) تو آنها را بیامرزی، آنها انگشتان خویش را در گوشها قرار داده، و لباسهایشان را بر خود پیچیدند و در مخالفت اصرار و لجاجت ورزیدند، و شدیداً استکبار کردند». (قالَ رَبّ انِّی دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلًا وَ نَهارَاً فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعائِی الّا فِراراً وَ انِّی کُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا اصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوا ثِیابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْباراً).
این چه تعصب و لجاجتی است که انسان برای آن که حرف حق را نشنود، انگشت در گوش خود بگذارد و برای این که چهره حق طلبان را نبیند لباسش را بر خود بپیچد، و همچون کبک سر به زیر برف کند، و از حق بگریزد.
حق گریزی و حق ستیزی نیز حسابی دارد و آنها بیحساب در این راه میدویدند و عاملی جز لجاجت و تعصّب و استبداد نداشتند.
چگونه انسان بیمار ممکن است از طبیب خود بگریزد و گرفتار در ظلمات، پشت به چراغ کند، و غریق در گرداب، دست نجات دهنده خود را عقب بزند، این چیزی است که راستی حیرت هر کس را بر میانگیزد ولی لجاج و عناد و استکبار، از این چهرهها بسیار دارد.
در میان پیامبران الهی هیچ کس به اندازه نوح علیه السلام قوم خود را دعوت نکرد، نهصد و پنجاه سال گفت و گفت و اصرار و تأکید کرد، و لیل و نهار که ممکن است اشاره به حضور در جلسات خصوصی آنها در شبها و در جلسات عمومی آنها در روزها باشد، دعوت روشنگرانه خود را ادامه داد، ولی جز گروه اندکی ایمان نیاوردند و به گفته بعضی به طور متوسط هر دوازده سال تنها یک نفر ایمان آورد.
تعبیر به «وَجَعَلُوا اصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ؛ انگشتهایشان را در گوششان گذاشتند» با این که انسان نوک انگشت را برای نشنیدن در گوش میگذارد شاید اشاره به شدّت حقگریزی آنها است، گویی میخواستند تمام انگشت را در گوش کنند تا سخن حق را نشنوند.
تعبیر به «فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعائی الّا فِراراً؛ دعوت من جز فرار بر آنها نیفزود» نشان میدهد که دعوت نوح علیه السلام در آنها نتیجه معکوس داشت، آری افراد لجوج و عنود و مستکبر هنگامی که صدای حق طلبان را میشنوند، بر لجاجت خود میافزایند، همچون مزبلهای که آب باران در آن فرو ریزد که عفونت آن گستردهتر میشود.
در پنجمین آیه اشاره به لجاجت قوم ابراهیم علیه السلام و بت پرستان بابل است هنگامی که ابراهیم علیه السلام با دلیلی دندان شکن بیاعتباری خدایان ساختگی و موهوم آنها را ثابت کرد و بعد از شکستن همه بتها- بجز بت بزرگ- از آنها- خواست که از بت بزرگ بپرسند چه کسی این بلا را بر سر سایر بتها آورده، آنها یک لحظه بیدار شدند و خود را در درون جان ملامت و سرزنش کردند، همان بیداری که اگر ادامه مییافت، آنها را از خط شرک به توحید میکشانید ولی ناگهان تعصّب و لجاجت آنها گل کرد، و آنگونه که قرآن میگوید: «سپس بر سرهاشان واژگونه شدند (اشاره به این که حکم وجدان را فراموش کردند و گفتند) تو میدانی که اینها سخن نمیگویند» (ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ یِنْطِقُون). ابراهیم علیه السلام گفت: «آیا جز خدا چیزی را میپرستید که نه سودی برای شما دارد و نه زیانی؟ اف بر شما و بر آنچه غیر از خدا پرستش میکنید، آیا عقل ندارید؟» (قالَ افَتَعبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مالا یَنفَعُکُمْ شَیئاً وَ لا یَضُرُّکُمْ افٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدونَ مِنْ دُونِ اللّهِ افَلا تَعقِلُون). اگر انسان، لجوج و متعصّب نباشد هنگامی که با چشم خود میبیند آنچه را پناهگاه مشکلات خود میشمرد، و در حوادث سخت و روزهای گرفتاری و طوفانی به آن پناه میبرد، اکنون چنان ذلیل و درمانده شده که حتّی شکننده خود را نمیتواند معرّفی کند تا عابدان به یاری معبود برخیزند، و بندگان به یاری خدایان، نباید برای همیشه از خواب غفلت بیدار شود، و این افکار خرافی و اعتقادات سخیف را از مغز خود بیرون بریزد.
آری لجاجت و تعصّب، حجاب سخت و سنگینی است تا آنجا که انسان را از واضحترین مسایل بی خبر میکند.
جالب این که در آیه نخست میگوید: «فَرَجَعُوا الی انْفُسِهِمْ؛ آنها بازگشت به عقل و وجدان خود کردند». تعبیری که حکایت از بیداری و هوشیاری میکند، ولی در آیه بعد میگوید: «ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ؛ آنها بر سرهاشان واژگون شدند». تعبیری که حاکی از عقب گردی جاهلانه و غیر منطقی و خالی از فکر و اندیشه است.
در ششمین آیه سخن از لجاجت بنی اسرائیل است، لجاجتی بی نظیر و کم سابقه یا بیسابقه، در این آیه و آیات قبل از آن، اشاره به داستان قتل مشکوکی که در بنی اسرائیل رخ داد میکند، قتلی که نزدیک بود طوایف بنی اسرائیل را به جان هم بیندازد، و سبب جدال و خونریزی عظیمی شود.
موسی علیه السلام فرمود: من به فرمان خدا قاتل را به شما معرفی میکنم، گاوی را ذبح کنید و بخشی از بدن آن را به پیکر مقتول بزنید خودش قاتل را معرّفی میکند.
این پیشنهاد عجیب مایه حیرت همه بنی اسرائیل شد و در عین حال مایه امیدواری، جای این داشت که هر چه زودتر بروند و دستور موسی علیه السلام را اجرا کنند و به غائله پایان دهند، ولی با نهایت شگفتی شروع به اشکال تراشی و لجاجت کردند، گاهی گفتند سنّ این گاو چقدر باید باشد؟ و گاهی پرسیدند رنگ آن چه باشد؟ گاه از نوع آن پرسیدند و گاه از کار آن؛ و به خاطر این سؤالات بیجا شانس پیدایش گاو مورد نظر را لحظه به لحظه کمتر ساختند، و سرانجام با زحمت زیاد و جستجوی بسیار گاوی را با آن اوصاف یافتند و به قیمت بسیار گزافی خریدند، در حالی که اگر همان اول هر گاوی به دستشان میافتاد ذبح میکردند، مشکل حل بود، چرا که اگر «مأمورٌ به» قید و شرطی داشت میبایست در مقام حاجت بیان شود، همان گونه که اصولیون گفتهاند: «تأخیر بیان از وقت حاجت قبیح است». در واقع این سؤالات و موشکافیهای پی در پی، نشان میدهد که آنها به حکمت پروردگار ایمان نداشتند، زیرا خداوند حکیم آنچه از شرایط لازم باشد خودش بیان میکند، نیاز به سؤال ندارد، شاید بنی اسرائیل میخواستند با این بهانه جوییها و لجاجتها، موسی علیه السلام شرایطی را پیشنهاد کند که اصلًا چنین گاوی پیدا نشود تا به ماجراجویی خود ادامه دهند، قرآن در آیه فوق میفرماید: « (به خاطر بیاورید) هنگامی را که موسی علیه السلام به قوم خود گفت خداوند به شما دستور میدهد، ماده گاوی را ذبح کنید (و قطعهای از بدن آن را به مقتولی که قاتل او شناخته نشده بزنید تا زنده شود، و قاتل خویش را معرّفی کند و غوغا خاموش گردد) گفتند: آیا ما را مسخره میکنی؟ (موسی گفت) به خدا پناه میبرم از این که از جاهلان باشم». (وَ اذْ قالَ مُوسَی لِقُوْمِهِ انَّ اللَّهَ یَأمُرُکُمْ انْ تَذْبَحُوا بَقَرةً قالُوا اتَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ اعُوذُ بِاللَّهِ انْ اکُونَ مِنَ الْجاهِلیِنَ).
با این که آیات این سوره به خوبی نشان میدهد که اختلاف و نزاع در میان بنی اسرائیل برای پیدا کردن قاتل بسیار بالا گرفته بود، و روی این حساب میبایست هر چه زودتر دستور موسی علیه السلام که از سوی خداوند به آنها ابلاغ شد برای پیدا کردن قاتل اجرا شود، ولی با این حال لجاجت و خیرهسری و بهانهجویی بنی اسرائیل اجازه نمیداد موضوع خاتمه یابد و آنقدر سؤال کردند و خداوند هم بر آنها سخت گرفت که عملًا پیدا کردن چنان گاوی به صورت مسأله پیچیده و بغرنجی در آمد، گاوی که ماده باشد، زرد یکدست و کاملًا خوشرنگ، نه پیر از کار افتاده، نه زیاد جوان، گاوی که نه شخم زده باشد و نه برای زراعت با آن آب کشی کرده باشند، و هیچ گونه عیب و نقص و رنگ دیگری نیز نداشته باشد. بدیهی است پیدا کردن چنین گاوی امر سادهای نبود، ولی یک جمعیّت لجوج و بهانه گیر باید کفّاره لجاجت و بهانهجویی خود را بدهد، ناچار برای پیدا کردن چنین گاوی به همه جا سر زدند و هنگامی که آن را پیدا کردند مجبور شدند به قیمت بسیار گزافی خریداری کنند، سپس آن را ذبح نموده بخشی از بدن گاو مذبوح را بر بدن مقتول زدند و او به اعجاز الهی زنده شد و قاتل خود را معرفی کرد.
هفتمین بخش از آیات نیز درباره لجاجت عجیب بنی اسرائیل است آنجا که اطراف موسی علیه السلام را گرفتند و به اصطلاح معروف دو پای خود را در یک کفش کردند و گفتند: «ای موسی! ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر این که ترتیبی دهی که خدا را آشکارا با چشم خود ببینیم» (وَ اذْ قُلْتُمْ یا مُوسَی لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً).
ظاهراً آنها میدانستند خدا جسم نیست و مکان و جهت ندارد، ولی این سخن را از سر لجاجت و طغیان و سرکشی و استکبار به موسی علیه السلام گفتند، خداوند نیز برای این که عدم امکان رؤیت خدا را آشکارتر و ظاهرتر سازد، و نیز این لجوجان را گوشمالی دهد، به آنها دستور داد هفتاد نفر از بزرگان قوم خود را برگزینند که همراه موسی علیه السلام به کوه طور روند و پاسخ این درخواست عجیب خود را در آنجا بشنوند و برای بقیه بازگو کنند. هنگامی که به کوه طور آمدند، موسی علیه السلام از طرف آنها تقاضای مشاهده کرد و عرضه داشت : پروردگارا خودت را به من نشان ده تا با چشم تو را ببینم، خطاب آمد که هرگز مرا نخواهی دید ولی نگاهی به کوه کن، ما جلوهای از جلوات ذات خود را (به صورت صاعقهای) بر کوه میفرستیم اگر کوه در مقابل این جرقّه کوچک تاب مقاومت را نداشت، فکر رؤیت خدا را از مغز خود بیرون کنید.
صاعقه عظیمی درگرفت، صدای مهیب آن فضا را پر کرد، زلزله عجیبی در کوه افتاد، صخرههای بزرگ متلاشی شدند و بنی اسرائیل از وحشت قالب تهی کردند و جان باختند، تنها موسی علیه السلام زنده ماند و او هم بیهوش شد همان گونه که قرآن در ذیل آیه بالا در یک اشاره کوتاه میفرماید: «صاعقه شما را فرا گرفت در حالی که نگاه میکردید» (و به دنبال آن همگی از وحشت جان باختید) (فَاخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَ انْتُمْ تَنْظُرُونَ).
هنگامی که موسی علیه السلام به هوش آمد، برای این که مشکلی پیش نیاید از خداوند تقاضای بازگشت آنها را به دنیا کرد، و عرضه داشت خداوندا ما را به کارهای این سفیهان بنی اسرائیل مجازات مکن.
دعای موسی علیه السلام اجابت شد و همگی به حیات و زندگی مجدد باز گشتند، همان گونه که قرآن در آیه بعد میفرماید: «شما را پس از مرگتان حیات بخشیدیم شاید شکر نعمت او را بجای آورید» (ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ).
از آنچه در بالا گفته شد به خوبی روشن شد که هرگز حضرت موسی علیه السلام این تقاضا را از سر میل و خواسته خود نکرد، بلکه مأمور بود تقاضای بنی اسرائیل را در پیشگاه خدا تکرار کند، تا هم یک درس علمی به آنها داده شود و بفهمند جایی که تاب مشاهده صاعقه یعنی یک جرقه کوچک در معیار آفرینش را ندارند چگونه تقاضای مشاهده پروردگار را دارند؟ و هم مجازات و گوشمالی باشد برای این سرکشان لجوج که بیهوده در برابر یک امر محال اصرار و پافشاری نکنند.
در هشتمین بخش از آیات، باز سخن از لجاجت بنی اسرائیل است هنگامی که خداوند آنان را بر دشمنانشان پیروز کرد، و شرّ فرعون و فرعونیان قطع شد به سوی سرزمین مقدّس یعنی بیت المقدس که آرزوی آنها وصول به آن بود حرکت کردند هنگامی که به نزدیک بیت المقدس رسیدند از سوی خداوند به آنها فرمان داده شد وارد این سرزمین شوید و از مشکلات آن نترسید، ولی آنها به موسی علیه السلام گفتند: در این سرزمین جمعیتی زورمند (به نام عمالقه) زندگی میکنند و تا آنها از آنجا خارج نشوند ما وارد آن نخواهیم شد. بعضی از مؤمنان راستین به آنها توصیه کردند شما از عمالقه نترسید، وارد دروازه شهر شوید، همین که وارد شوید، به فرمان و عنایات الهی پیروز خواهید شد. ولی بنی اسرائیل همچنان به لجاجت خود ادامه دادند، و همان گونه که در آیه مورد بحث میخوانیم گفتند: «ای موسی (این فکر را از مغز خود بیرون کن) ما هرگز وارد شهر نخواهیم شد، تو خودت و پروردگارت (که وعده پیروزی داده است) بروید (با عمالقه) بجنگید (هنگامی که پیروز شدید به ما خبر کنید) ما در اینجا نشستهایم» (قالُو یا مُوسَی انّا لَنْ نَدْخُلَها ابداً مادامُوا فِیْهَا فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا انَّا هیُهنا قاعِدُونَ).
در اینجا نیز بنی اسرائیل ثمره تلخ و شوم لجاجت خود را چشیدند و خداوند پیروزی بر دشمن و ورود در بیت المقدس را چهل سال به تأخیر انداخت و در این چهل سال در بیابانهای نزدیک بیت المقدس سرگردان شدند که به خاطر سرگردانی آنها آن سرزمین «تَیْه» نامیده شد (تیه به معنی سرگردانی است) و این بیابان بخشی از صحرای «سیناء» بود.
نکته قابل توجه این که لجاجت و سرسختی آنها سبب شد که حتی به ساحت قدس پروردگار اهانت کنند؛ جمله «فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا انَّا ههُنا قاعِدُوْنَ» در واقع نوعی استهزاء و اهانت آشکار است، ولی افراد نادان و خودخواه و لجوج از این گفتهها بسیار دارند.
در واقع سرگردانی چهل ساله در بیابان، یک حکمت و لطف الهی بود که نسل زبون و ذلیلی- که در مصر پرورش یافته بود و کار مستمر فکری و فرهنگی موسی علیه السلام نتوانست به کلّی آنها را دگرگون سازد- از صحنه اجتماع بیرون روند و نسل دیگری که در دل بیابان و در میان انبوه مشکلات و در فضایی باز متولّد شده بودند پرورش یابند و بدین گونه تصفیه درونی در این قوم صورت گرفت و مردانی که بتوانند سرزمین مقدس را از چنگال دشمنان آزاد و حکومت الهی را در آن برقرار سازند پرورش یابند و در واقع این مجازات نیز نوعی لطف و مرحمت بود و بسیاری از مجازاتهای الهی چنین است.
در نهمین بخش از آیات سخن از قوم فرعون است که خداوند آیات و نشانهها و معجزات بزرگی برای هدایت آنها فرستاد که در قرآن عدد این معجزات بزرگ به عنوان «تسع آیات»[۲۳](نه معجزه مهم) آمده است، ولی آنها که در لجاجت دست کمی از بنی اسرائیل نداشتند، مرتب بهانه جویی میکردند، سرانجام چنین گفتند: «ای مرد ساحر! پروردگارت را به خاطر عهدی که با تو کرده بخوان (تا ما را از این درد و رنجهایی که به آن گرفتار شدهایم برهاند) در این صورت ما هدایت خواهیم شد (و به تو ایمان میآوریم)- اما هنگامی که عذاب را از آنها برطرف ساختیم آنها پیمانشکنی کردند، و هرگز ایمان نیاوردند» (وَ قالُوا یا ایُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّکَ بِما عَهِدَ عِنْدَکَ انَّنا لَمُهْتَدُونَ- فَلَمَّا کَشَفْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ اذا هُمْ یَنْکُثُونَ).
تعبیرات آیه کاملًا نشان میدهد که همه این سخنان از سر لجاجت بود؛ از یک سو موسی علیه السلام را ساحر میخواندند و در عین حال دست به دامن او برای رهایی از بلا میزنند، تعبیر ربّک (پروردگار تو و نه پروردگار ما) نشانه دیگری از این لجاجت است. قول مؤکّد در مورد ایمان به موسی علیه السلام که در جمله «انّنا لمهتدون» کاملًا آشکار است، و تعبیر «ینکثون» که به صورت فعل مضارع آمده و نشان میدهد بارها پیمان بستند و شکستند همه بیانگر لجاجت قوم فرعون است.
و سرانجام آنها نیز به جریمه لجاجت خود گرفتار شدند، و خداوند همه سران و نفرات کارآمد آنها را در میان امواج دریا غرق کرد، و این است نتیجه لجاجت[۲۴].
دهمین و آخرین بخش از این آیات ناظر به لجاجت مشرکان عرب است، آنها اصرار داشتند که با انواع بهانه جوییها از قبول دعوت پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله که آمیخته با انواع معجزات بود سرباز زنند، با این که اگر روح حقطلبی بر آنها حاکم بود یکی از این معجزات بزرگ و از جمله خود قرآن مجید که معجزه جاویدان خاتم انبیاء است برای آنها کافی بود ولی آنها پیوسته پیشنهاد تازهای میکردند و معجزه جدیدی میخواستند ولی باز هم ایمان نمیآوردند.
این آیات نشان میدهد که آنها لجاجت را به آخرین حد رسانده بودند.
میفرماید: «آنها گفتند ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم تا چشمهای از این سرزمین (خشک و سوزان) برای ما خارج سازی- یا باغی از نخل و انگور در اختیار داشته باشی، و نهرها در لابلای آن جاری کنی- یا قطعات سنگهای آسمانی را- آنچنان که میپنداری- بر سر ما فرود آوری یا خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر سازی یا خانهای پر نقش و نگار از طلا داشته باشی یا به آسمان بالا روی حتّی به آسمان رفتنت نیز ایمان نمیآوریم مگر آنکه نامهای (از سوی خدا) بر ما نازل کنی که آن را بخوانیم» (وَ قالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجَرَ لَنا مِنَ الْأرْضِ یَنُبُوعاً ... اوْ تَرْقی فِی السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَئُهُ ...).
این سخنان که نشانههای بهانه جویی و لجاجت در آن کاملًا نمایان است حاکی از یک نکته انحرافی دیگری نیز بود، و آن این که نشان میداد آنها چنین تصوّر میکردند که پیامبر علیه السلام میگوید: من فعّال ما یشاء هستم و بر تمام جهان هستی حاکمیّت دارم، در حالی که معجزات همیشه به فرمان خدا است و آنگونه که خدا بخواهد نازل میشود، و لذا در پایان این آیات چنین میخوانیم: «ای پیغمبر بگو! منزه است پروردگارم (از این گفتگوهای شما) مگر من جز بشری هستم که فرستاده خدا میباشم» (قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ الَّا بَشَراً رَسُولًا).
شأن نزول آیات نشان میدهد که گروهی از مشرکان مکه و در رأس آنها «ولید بن مغیره و ابوجهل» در کنار خانه کعبه اجتماع کردند، و پیرامون کار پیامبر صلی الله علیه و آله سخن میگفتند، سرانجام چنین نتیجه گرفتند که باید کسی به سراغ محمد صلی الله علیه و آله برود، و به او پیشنهاد کند که با او در این جنگ بیاید و با ما سخن بگوید، پیامبر صلی الله علیه و آله به امید آن که شاید آماده پذیرش حق شدهاند فوراً به سراغ آنها شتافت ولی با سخنان بالا روبرو شد، بهاضافه مطالب بیاساس و اهانتآمیز دیگر.
به یقین اگر آنها به دنبال حق و در جستجوی حقیقت بودند پیامبر صلی الله علیه و آله موظّف بود به خواسته آنها عمل کند و حد اقل یکی از این معجزات را به آنها ارائه دهد ولی آنان بارها معجزاتی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله دیده بودند و نپذیرفته بودند و تازه در همین تقاضا نیز خودشان اعتراف میکنند که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان معجزه در پیش چشم آنها به آسمان برود باز ایمان نخواهند آورد مگر این که نامهای از سوی خدا برای آنها بیاورد، تازه اگر چنین کاری را پیامبر صلی الله علیه و آله میکرد نیز به احتمال قوی ایمان نمیآوردند، چرا که سابقه آنها بهترین گواه لجاجت و بهانه جویی است؛ سوابق آنها نشان میدهد وقتی که در برابر قویترین معجزات قرار میگرفتند فوراً میگفتند:
این کار سحر است و این مرد ساحر، و با این اتّهام واهی به سادگی از کنار معجزات میگذشتند.
از مجموع آیات بالا میتوان به خوبی این نکته را دریافت که مسأله لجاجت و بهانه جویی در تمام طول تاریخ بشر از آغاز خلقت تا کنون همیشه یکی از موانع مهم راه حق بوده است و یکی از مشکلات بزرگ انبیاء را وجود این صفت رذیله در عمق جان اقوام پیشین تشکیل میداده است و اگر انسان بخواهد به حق برسد قبل از هر کار باید این خوی زشت و رذیله اخلاقی را از وجود خود ریشه کن سازد.
لجاجت و بهانه جویی در روایات اسلامی
در فصل نهم این کتاب به بحثهای مربوط به تعصّب و لجاجت پرداختیم و آیات و روایات و بحثهای مربوط به لجاجت را که ناشی از تعصبهای جاهلانه و تقلیدهای کورکورانه میشود روشن ساختیم، در بحث کنونی سخن از بهانه جویی و لجاجت است و به تعبیر دیگر پافشاری کردن روی یک مسأله غلط، نه به خاطر تعصّبهای قومی و تقلید کورکورانه، بلکه به خاطر خوی بهانه جویی کودکانهای که در بعضی از افراد دیده میشود که بدون هیچ دلیل منطقی در برابر حق تسلیم نمیشوند و برای فرار از حق دنبال بهانهای میگردند.
همان گونه که در آیات گذشته دیدیم این رذیله اخلاقی در بسیاری از اقوام بوده و به خاطر همان از سعادت محروم گشتند و در گرداب بدبختی افتادند، در احادیث اسلامی نیز بحث گستردهای در این زمینه دیده میشود.
۱- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «الْخَیْرُ عادَةٌ وَ الشَرُّ لَجاجَةٌ؛ کارهای نیک تدریجاً به صورت عادت در میآید، ولی کارهای شرّ و بد ناشی از لجاجت است».[۲۵]
۲- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «ایَّاکَ وَ مَذْمُومَ اللَّجاجِ فَانَّه یُثِیرُ الْحُرُوْبَ؛ از لجاجت مذموم و نکوهیده بپرهیز که مایه بروز جنگها است».[۲۶]
تعبیر به لجاجت مذموم اشاره به این است که گاهی انسان در کارهای خیر اصرار میورزد و به صورت منطقی پافشاری میکند، بی شک این اصرار و پافشاری کار بسیار خوبی است و سرچشمه پیروزی و موفقیت.
ولی اصرار و پافشاری لجوجانه و بهانهجویانه که از آن تعبیر به «مذموم اللجاج» در حدیث فوق شده است، سبب تحریک همین حس در دیگران میگردد و ادامه آن به جنگ و خونریزی میکشد.
۳- در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم: «جِماعُ الشَّرِّ اللَّجاجُ وَ کَثْرَةُ الْمُماراةِ؛ کانون شرّ و فساد همان لجاجت و بحث و جدال تعصّبآمیز است».[۲۷]
در واقع بسیاری از مشکلات و مصائب اجتماعی، سرچشمهای جز همین امور ندارد، از یک سو گروهی به بحث و جدل و لجاجت بر میخیزند، و از سوی دیگری، گروهی دیگر نیز بر اثر جهل و نادانی و خودخواهی همین راه را ادامه میدهند، ناگهان آتش نزاع شعلهور میشود، و هر دو گروه بیآنکه هدفی را دنبال کنند به جان هم میافتند، در حالی که اگر یک طرف بر سر عقل بیاید و کمی خویشتن داری به خرج دهد جلو مفاسد عظیمی گرفته میشود.
۴- در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار میخوانیم که در مذمّت این خوی زشت فرمود: «خَیْرُ الْاخَلاقِ ابْعَدُها عَنِ اللَّجاجِ بهترین اخلاق، اخلاقی است که از لجاجت دورتر باشد».[۲۸]
از این تعبیر استفاده میشود که روح لجاجت و بهانه جویی با تمام صفات رذیله پیوند دارد، یا در آنها مؤثر است و یا از آنها متأثر میباشد.
۵- و نیز از آن حضرت نقل شده است که در همین رابطه فرمود: «لا مَرْکَبَ اجْمَحُ مِنَ اللَّجاجِ؛ هیچ مرکبی سرکشتر از لجاجت نیست».[۲۹]
این تعبیر نشان میدهد که لجاجت انسان را به وادیهایی میکشاند که صاحب آن نیز در انتظارش نیست، گاه او را به دروغ، گاهی به تکبّر، گاهی به خدعه و نیرنگ و گاه به جنگ و جدال، که در روایات سابق به آن اشاره شد.
۶- در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم هنگامی که موسی بن عمران علیه السلام میخواست از استاد و معلّمش خضر علیه السلام جدا شود از او تقاضای پند و اندرز کرد، از جمله توصیههای خضر علیه السلام این بود: «ایَّاکَ وَ اللَّجاجَةَ اوْ تَمْشِی فِی غَیْرِ حاجَةٍ اوْ انْ تَضْحَکَ مِنْ غَیرِ عَجَبٍ وَاذْکُرْ خَطِیئَتِکَ وَ ایّاکَ وَ خَطایا النَّاسِ؛ از لجاجت بپرهیز و همچنین از گام برداشتن در طریقی که نیاز تو در آن نیست (دخالت در اموری که با تو ارتباط ندارد) و همچنین از خندههای بی معنی، و همواره به یاد گناهان خویش باش و از بررسی گناهان مردم بپرهیز».[۳۰] در این حدیث لجاجت همردیف گامهای بی هدف و دخالت در اموری که ارتباطی به انسان ندارد قرار داده شده و این نشان میدهد لجوج هرگز تابع منطق نیست.
۷- این بحث را با حدیث پر معنای دیگری از علی علیه السلام پایان میدهیم آنجا که فرمود: «مَنْ لَجَّ وَ تَمادَی فَهُوَ راکِسٌ الَّذِی رانَ اللَّهُ عَلَی قَلْبِهِ وَ صارَتْ دائِرَةُ السّوُءِ عَلَی رَأْسِهِ؛ کسی که لجاجت کند و این راه را همچنان ادامه دهد، او کسی است که فکرش وارونه میشود و خداوند زنگار بر قلبش مینهد و بدیها و بدبختیها بر گرد وجود او دور میزند».[۳۱]
به هر حال احادیث در نکوهش این رذیله اخلاقی بسیار است و آنچه در بالا آمد نمونه بارزی از آن احادیث است که نشان میدهد این خوی زشت از آن رذایلی است که صاحبش را بدبخت و بیچاره میکند، از حق دور میسازد، به باطل نزدیک میکند و به سرنوشت دردناکی که در انتظارش نیست گرفتار میسازد.
انگیزهها و پیامدهای بهانهجویی و لجاجت
از آنجا که این خلق و خو در زمره اخلاق کودکان است سرچشمه آن قبل از هر چیز، جهل و نادانی و کوته فکری است، افراد عاقل و فهمیده که دارای فکری عمیق هستند همیشه تابع منطق و استدلالند، هرگاه کسی با برهان منطقی برای آنها ثابت کند، کاری را که سالیان دراز انجام میدهند اشتباه است همان ساعت از آن باز میگردند، ولی افراد کوته فکر و جاهل و نادان به آسانی از راه و روشی که به آن عادت کردهاند باز نمیگردند، و تمام استدلالات منطقی در برابر آنها بی رنگ و بیاثر است.
یکی دیگر از علل و انگیزههای آن سرزنشهای بیموردی است که از خارج بر کسی تحمیل میشود، هرگاه کسی را نسبت به کار خلافی که انجام داده است ملامت کنند و در راه ملامت، طریق افراط را نپویند و ملامت آمیخته با لطف و محبّت باشد، غالباً سبب بیداری و بازگشت به طریق حق میشود، ولی اگر ملامت و سرزنش از حد بگذرد، و توأم با خشونت و یا در انظار عموم باشد غالباً افراد خطاکار را بر سر لج میآورد، و آنها برای این که اثبات کنند کار خلافی را انجام ندادهاند و ملامتها بیمورد است بر سر حرف خود و ادامه راه خویش پافشاری میکنند و تدریجاً کار به جایی میرسد که باور میکنند کار خوبی انجام میدهند، و باید آن را ادامه داد، از همین رو در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم «الِاْفراطُ فی الْمَلامَةِ یَشُّبُ نِیْرانَ اللّجاجَةِ؛ زیادهروی در ملامت و سرزنش، آتش لجاجت را شعلهور میکند».[۳۲]
سوّمین عامل پیدایش این صفت، احساس حقارت است، عقده حقارت سبب میشود که افراد زیر بار دیگران نروند و برای اثبات شخصیت خویش گوش به حرف هیچ کس ندهند، سخنان منطقی را نپذیرند و بر پندار و رفتار و گفتار باطل خویش اصرار و پافشاری کنند در حالی که افراد با شخصیت خود را بی نیاز از این کارهای خلاف میبینند به راحتی در برابر منطق و برهان تسلیم میشوند، و هرگز بر خطاهای خود اصرار نمیورزند.
ضعف اراده و عدم شخصیت در انتخاب و تصمیمگیری را میتوان عامل چهارمی برای لجاجت و بهانهجویی دانست، بدیهی است جدا شدن از برنامههای اشتباه آلود که انسان مدّتها به آن خو گرفته، و همچنین اعتراف به خطا و اشتباه کار سادهای نیست، و نیاز به قوّت اراده و شجاعت دارد؛ آنها که از این فضلیت انسانی محرومند، رو به لجاجت و بهانهجویی میآورند.
راحتطلبی را میتوان عامل پنجم شمرد، چرا که ترک مسیری که انسان مدّتها داشته است همیشه آسان نیست، غالباً مشکلاتی دارد، که با روحیّه افراد راحتطلب و عافیت خواه به یقین سازگار نیست.
اینها عواملی بود که میتوان برای خوی زشت بهانه جویی و لجاجت ذکر کرد.
آثار منفی این خوی زشت نیز بر کسی پوشیده نیست زیرا از یک سو انسان را گرفتار مشکلات ناخواستهای میکند، همان گونه که در داستان گاو بنی اسرائیل آمده است که آنها با لجاجت و بهانه جویی تکلیف خودشان را ساعت به ساعت سختتر کردند، تا آنجا که پیدا کردن گاوی به آن صفات که بعد از اصرار و لجاجت تعیین شده بود، هزینه بسیار سنگینی داشت، در حدیثی آمده است که آنها اموال خود را روی یکدیگر گذاردند تا توانایی بر خریدن آن گاو پیدا کردند سپس نزد موسی علیه السلام آمدند و ناله و فریاد سردادند و گفتند ای موسی! قبیله ما فقیر شده و به گدایی افتاده است و به خاطر لجاجت، ما دستمان از کم و بیش کوتاه شد و در اینجا موسی علیه السلام به آنها محبت کرد و دعایی به آنان آموخت تا در سایه آن مشکلاتشان حل شود[۳۳].
محروم شدن از درک واقعیتها که زمینه ساز تکامل انسان است یکی دیگر از آثار منفی این خوی زشت است چرا که لجاجت و بهانه جویی به انسان اجازه نمیدهد خطاهای خویش را اصلاح کند و در برابر واقعیتها و حقایق، سر تعظیم فرود آورد و به همین دلیل از پیشرفت، ترقی و تکامل باز میایستد.
انزوای اجتماعی و پراکندگی مردم از گرد انسان سوّمین پیامد سوء این خوی زشت است، زیرا عموم مردم از افراد لجوج و بهانه جو متنفر و بیزارند و حاضر به همکاری با آنها نیستند، اصولًا همکاری اجتماعی نیاز به انعطاف و تذکر پذیری دارد، کاری که از لجوج ساخته نیست.
اضافه بر این، این گونه اشخاص به سبک مغزی و نادانی در جامعه مشهور میشوند، و همین سوء سمعه، آنها را به عقب میراند و منزویتر میکند، همان گونه که در حدیث معروف دعائم کفر، از علی علیه السلام نقل شده است که فرمود: «وَ مَنْ نازَعَ فِی الرَأْیِ وَ خاصَمَ، شَهُرَ بِالمَثَلِ (بِالْفَشَلِ) مِنْ طُولِ الِلّجاجِ؛ کسی که به دفاع شدید و لجوجانه از اعتقاد خود برخیزد و با مخالفان مخاصمه کند، به خاطر لجاجتش مشهور به نادانی میشود».[۳۴]
کوتاه سخن این که خوی زشت لجاجت و بهانه جویی انسان را از خدا و خلق و حتی از خویشتن دور میسازد، و جز با ترک این خوی زشت، انسان نمیتواند از موقعیت و مکانت شایستهای برخوردار شود.
تفاوت استقامت و لجاجت
هرگاه انسان در طریق خیر و مسیر حق ایستادگی کند، یکی از شایستهترین کارها را انجام داده است، و این همان فضیلت صبر و استقامت است که پیش از این درباره آن بسیار سخن گفتهایم، ولی اگر در طریق باطل و مسیر نادرست بایستد و هیچ گونه انعطافی از خود نشان ندهد، همه مخالفان را در اشتباه بداند، و خود را حق مطلق بپندارد، و هرگز حاضر به اصطلاح خطاهای خویش نباشد آن را لجاجت مینامند که از زشتترین خوهای زشت است.
راه درمان لجاجت
چنانکه میدانیم درمان بیماریهای اخلاقی و روانی به طور کلی از دو طریق است، نخست از طریق علمی و بررسی پیامدهای سوء آن رذیله اخلاقی، و به این طریق کسی که آثار منفی بهانهجوئی و لجاجت را با تحلیل عمیق دریابد و بداند این صفت رذیله انسان را از خدا و خلق خدا دور میکند و راه تکامل را به روی او میبندد و در اجتماع منزوی میسازد و از درک حقایق محروم مینماید و در واقع حجاب ضخیمی است که به روی عقل انسان میافتد به یقین این آمادگی در او پیدا میشود که از این خوی زشت فاصله بگیرد و ریشههای گندیده آن را از سرزمین روح خود برکند.
و نیز بداند که لجاجت و بهانهجوئی با ایمان سازگار نیست همان گونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم «سِتَّةٌ لا تَکُونُ فی المُؤمِنِ قیْلَ وَ ما هی؟ قالَ العُسْرُ وَ النَّکْدُ وَ اللَجاجَةُ وَ الکِذْبُ وَ الْحَسَدُ وَ الْبَغیُ؛ شش چیز است که در افراد با ایمان وجود ندارد پرسیدند آن شش چیز کدام است؟ فرمود: سختگیری و بخل و لجاجت و دروغ و حسد و ظلم».[۳۵]
طریق دیگر مبارزه راهکارهای عملی است، یعنی هنگامی که مقدمات ابراز این صفت در او پیدا میشود سعی کند فوراً از در تسلیم درآید و حق را پذیرا شود و از گوینده تشکر کند و اگر در ابتدا از خود سرسختی نشان داده عذرخواهی نماید، هرگز یک سخن را از سر لجاجت تکرار نکند و اگر یک بار بر زبان او جاری شد بلافاصله سکوت کند و خود را از وسوسه شیطان به خدا بسپارد هنگامی که چند بار این برنامه را عملی کند تدریجاً از شدّت لجاجت او کاسته میشود و با ادامه این راه ریشهکن خواهد شد.
با افراد لجوج نشست و برخاست نکند و به جدال و مراء ننشیند و به بحث و مجادله نپردازد، حالات بزرگان پیشین را مطالعه کند که چگونه حرف حق را حتی از یک کودک یا غلام و برده میپذیرفتند و اگر شاگردان آنها ایرادی میگرفتند و ایراد را درست میدیدند با عنایت و احترام پذیرا میشدند و از آنجا که یکی از آثار یا یکی از
انگیزههای آن ریاکاری و جهل و نادانی است هر قدر در اصلاح خویش از این دو صفت رذیله بکاهد از لجاجت او کاسته خواهد شد و نیز حالات اقوام پیشین را که بر اثر لجاجت در برابر انبیا برخاستند و کفر را بر ایمان ترجیح دادند و سرانجام گرفتار عذابهای الهی شدند از نظر بگذراند و بداند پوئیدن راه لجاج سرانجامش همان است که دامنگیر آن اقوام کافر لجوج شد و اگر گرفتار عذاب الهی نشود در زندگی دنیا سخت به رنج و تعب میافتد در داستان گاو بنی اسرائیل آمده است که لجاجت در برابر دستور موسی علیه السلام سبب شد بنی اسرائیل هر چه داشتند به عنوان بهای آن گاو با ویژگیهای خاصش بپردازند تا آنجا که گروهی از آنها به گدائی افتادند و نزد موسی علیه السلام رفتند و اعتراف کردند که بخاطر لجاجت هرچه داشتیم از دست دادیم برای ما دعا کن تا خداوند روزی ما را وسیع کند![۳۶]
کفران نعمت و سپاسگزاری
اشاره
«شکر نعمت» همان «قدر دانی از نعمت» است خواه به زبان باشد یا در عمل، بنابراین «کفران و ناسپاسی» بیاعتنائی به نعمتها و یا تحقیر و تضییع آنها است، و این یکی از رذائل مهم اخلاقی است خواه در زندگی فردی باشد یا در زندگی اجتماعی و در واقع شکرگزاری سبب پیوند دلها و استحکام رشتههای محبت در جامعه انسانی، در حالی که ناسپاسی پیوندها را قطع میکند و جامعه انسانی را به جهنم سوزانی از کینه و عداوت و بدبینی مبدّل میکند!
در مسیر تکامل روح انسانی و سیر الی اللَّه و تهذیب نفوس نیز کفران و ناسپاسی مانع بزرگی است، روح را آلوده و وجدان را ضعیف و نورانیت باطن را از بین میبرد.
موضوع «شکر منعم» که در فطرت انسانها به ودیعت نهاده شده، راه گشای راه توحید و خداشناسی است که بسیاری از علمای عقائد در نخستین بحثهای عقیدتی یعنی «ضرورت شناخت بخشنده نعمتها» بر آن تکیه کردهاند که شرح آن در بحثهای آینده به خواست خدا خواهد آمد.
با این اشاره به قرآن باز میگردیم و بخشی از آیات قرآنی را که از کفران نعمت نکوهش و از شکر نعمت ستایش میکند مورد بررسی قرار میدهیم.
۱- وَ اذتَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِن شَکَرْتُمْ لَازِیدَنَّکُمْ وَ لَئِن کَفَرْتُمْ انَّ عَذابی لَشَدیِدٌ. (ابراهیم- ۷)
۲- وَ مَنْ شَکَرَ فَانَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَانَّ رَبّی غَنِّیٌ کَریمٌ. (نمل- ۴۰)
۳- وَ مَنْ یَشْکُرْ فَانَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَانَّ اللَّهَ غَنِّیٌّ حَمِیْدٌ. (لقمان- ۱۲)
۴- وَ لَئِنْ اذَقْنَا الاْنسانَ مِنّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ انَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ- وَ لَئِنْ اذَقْناهُ نَعْمآءَ بَعْدَ ضَرّآءَ مَسَّتْهُ لَیَقولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنّی انَّهُ لَفَرِحٌ فَخَورٌ. (هود- ۹ و ۱۰)
۵- وَ اذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فی الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ الّا ایّاهُ فَلَمّا نَجّاکُم الَی البَرِّ اعْرَضتُمْ وَ کانَ الاْنسانُ کَفُوراً. (اسراء- ۶۷)
۶- الَمْتَرَ الَی الَّذیْنَ بَدَّلُوا نِعْمَةَ اللَّهِ کُفْراً وَ احَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوارِ، جَهَنَّم یَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ. (ابراهیم- ۲۸ و ۲۹)
۷- وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْیَةً کَانَتْ آمِنَّةً مُطْمَئِنَّةً یَأتِیْها رِزْقَها رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکانٍ فَکَفَرَتْ بِانعُمِ اللَّهِ فَاذاقَها اللَّهُ لِباسَ الْجُوْعِ وَ الْخُوْفِ بِما کانُوا یَصْنَعُونَ. (نحل- ۱۱۲)
۸- لَقَد کانَ لِسَبَإٍ فی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتَانِ عَن یَمیْنٍ وَ شِمَالٍ کُلُوا مِن رِزْقِ رَبِّکُمْ وَاشْکُرُوا لَهُ بَلَدَةٌ طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ- فَاعْرَضُوا فَارْسَلْنا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُم بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَواتَی اکُلٍ خَمْطٍ وَ اثلٍ وَ شَیءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیِلٍ- ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِما کَفَرُوا وَ هَلْ نُجازِی الَّا الکَفُورَ. (سبأ- ۱۵ و ۱۷)
ترجمه
۱- (همچنین) بخاطر بیاورید هنگامی را که پروردگارتان اعلام داشت که اگر شکرگزاری کنید (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود و اگر کفران کنید مجازاتم شدید است.
۲- ... هر کس شکر کند به سود خویش شکر کرده است و هر کس کفران کند پرودگار من غنی و کریم است.
۳- هر کس شکرگزاری کند به سود خویش شکر کرده است، و آن کس که کفران کند (زیانی به خدا نمیرساند) چرا که خداوند بینیاز و ستوده است.
۴- و اگر به انسان نعمتی بچشانیم سپس از او بگیریم بسیار نومید و ناسپاس خواهد بود- و اگر نعمتهایی پس از شدت و ناراحتی به او برسانیم میگوید مشکلات از من بر طرف شد و دیگر باز نخواهد گشت و غرق شادی و غفلت و فخر فروشی میشود.
۵- و هنگامی که در دریا ناراحتی به شما برسد همه کس را جز او فراموش خواهید کرد، اما هنگامی که شما را به خشکی نجات دهد روی میگردانید و انسان کفران کننده است.
۶- آیا ندیدی کسانی را که نعمت خدا را به کفران تبدیل کردند و جمعیت خود را به دار البوار (نیستی و نابودی) کشاندند- (دار البوار همان) جهنم است که آنها در آتش آن وارد میشوند و بد قرارگاهی است.
۷- خداوند (برای آنها که کفران نعمت میکنند) مثلی زده است: منطقه آبادی را که امن و آرام و مطمئنی بوده و همواره روزیش بطور وافر از هر مکانی فرا میرسید اما نعمت خدا را کفران کردند و خداوند بخاطر اعمالی که انجام میدادند لباس گرسنگی و ترس را در اندامشان پوشانید.
۸- برای قوم «سبا» در محل سکونتشان نشانهای (از قدرت الهی) بود، دو باغ (عظیم و گسترده) از راست و چپ (با میوههای فراوان، به آنها گفتیم) از روزی پروردگارتان بخورید و شکر او را بجا آورید، شهری است پاک و پاکیزه و پروردگاری آمرزنده (و مهربان)- اما آنها (از خدا) روی گردان شدند، و ما سیل ویرانگر را بر آنها فرستادیم و دو باغ (پربرکت) شان را به دو باغ (بی ارزش) با میوههای تلخ، و درختان شورهگز، و اندکی درخت سدر مبدّل ساختیم!- و این را بخاطر کفرشان به آنها جزا دادیم و آیا جز کفران کننده را به چنین مجازاتی کیفر میدهیم؟!
تفسیر و جمعبندی
نخستین آیه گفتاری است از حضرت موسی علیه السلام به بنی اسرائیل که یکی از پیامهای مهم الهی را به آنها یادآور میشود و میگوید: «به خاطر بیاورید هنگامی را که پروردگارتان اعلام کرد اگر شکرگزاری کنید نعمت خود را بر شما خواهم افزود و اگر ناسپاسی کنید مجازاتم شدید (و دردناک) است» (وَ اذْ تَأَذَّنَ رَبَّکُمُ لَئِن شَکَرتُم لَازْیَدَنَّکُمْ وَ لَئِن کَفَرتُم انَّ عَذابی لَشدید) این سخن را موسی علیه السلام هنگامی به بنی اسرائیل میگوید که از چنگال فرعون و فرعونیان رهائی یافته و استقلال و عظمت و آزادی و نعمت را دریافتهاند و گروه کثیری از آنها بنای ناسپاسی را گزاردهاند!
جمله «لَازِیْدَنَّکُمْ» که با انواع تاکیدات همراه است یک وعده قطعی الهی در برابر سپاسگزاران است که نعمت آنها را افزون میکند و جالب اینکه درباره کفران کنندگان نمیفرماید شما را عذاب میکنم بلکه میفرماید: «عذاب من شدید است» این تفاوت تعبیر دلیل بر نهایت لطف پروردگار است و در عین حال هشدار شدیدی است به افرادی که در برابر نعمت، ناسپاسی میکنند همان گونه که بنی اسرائیل بر اثر ناسپاسی در برابر نعمتهائی که در بالا اشاره شد، چهل سال در بیابان «تیه» سرگردان شدند.
در دومین آیه سخن از حضرت سلیمان است که وقتی به یاران و اطرافیان خود پیشنهاد کرد تخت ملکه «سبا» را از شام به یمن بیاورند و یکی از نزدیکان او که از علم کتاب آگاهی داشت گفت: من آن را در یک چشم بر هم زدن نزد تو میآورم و این کار را انجام داد، سلیمان بسیار شادمان شد که در میان یارانش اینگونه شخصیتهائی با چنین قدرت روحانی و معنوی که میتواند چنین تصرفات شگرفی را در محیط خود بنماید پیدا میشوند، در مقام شکرگزاری برآمد و سپس گفت: هر کس در برابر نعمتهای الهی شکرگزاری کند به سود خویش شکرگزاری کرده و هر کس کفران کند (به زیان خود کرده) چرا که پروردگار من بینیاز و کریم است» (وَ مَنْ یَشْکُرُ فَانَما یَشْکُرُ لِنَفسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَانَّ رَبّیِ غَنِیٌ کَریمٌ).
قابل توجه این که جزای شکرگزاران به روشنی ذکر شده ولی در مورد کیفر ناسپاسها به صورت غیر مستقیم بیان گردیده است میگوید: «کسی که کفران کند پروردگار من بی نیاز و کریم است،» این تعبیر مخصوصاً با تکیه بر کریم بودن خداوند نهایت لطف و کرم او رانشان میدهد.
در ضمن این نکته نیز از جمله بالا استفاده میشود که اگر خداوند، بندگان را از ناسپاسی بر حذر میدارد و به سپاسگزاری دعوت مینماید بخاطر این نیست که برای او تفاوتی میکند، حتی در فرض ناسپاسی نیز در بسیاری از اوقات به لطف و کرم خویش ادامه میدهد شاید بیدار شوند و خود را از نعمت و انعام پروردگار، بر اثر ناسپاسی محروم نکنند.
اصولًا تمام تکالیف الهی نتیجهاش به بندگان باز میگردد و کلاسهای تربیت آنها است وگرنه خدائی که غنی بالذات است و کمترین نیاز به ذات پاکش راه ندارد نه از طاعات بندگان سودی میبرد و نه از عصیان و ناسپاسی آنها بر دامن کبریائیش گردی مینشیند!
در سومین آیه نیز مضمون همان آیه قبل در داستان «لقمان حکیم» آمده است میفرماید: «ما به لقمان حکمت دادیم (و به او گفتیم) شکر خدا را به جا آور، هر کس شکرگزاری کند به سود خویش شکرگزاری کرده و آن کس که کفر ورزد (و زیانی به خدا نمیرساند) چرا که خداوند بینیاز و ستوده است». (وَ لَقَد اتَیْنا لُقْمانَ الحِکْمَةَ انِ اشْکُرْ للَّهِ وَ مَنْ یَشکُرَ فَانَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَانَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمیْدٌ).
حکمتی را که خداوند به لقمان آموخت شامل شناخت اسرار جهان هستی و آگاهی از طرق هدایت و بهترین روش زندگی فردی و اجتماعی بود که گوشهای از آن در همان سوره لقمان در لابلای اندرزهای لقمان به فرزندش آمده است و این یک موهبت و نعمت معنوی است که خداوند با اهمیت زیاد از آن یاد فرموده همان گونه که در آیه قبل نیز بر یک نعمت معنوی تکیه شده بود تا مردم در مواهب مادی غرق نشوند و نعمت را منحصر در نعمت مادی ندانند.
در اینجا دو نکته شایان توجه است: نخست این که شکرگزاری به صورت فعل مضارع ذکر شده و کفران و ناسپاسی به صورت فعل ماضی اشاره به اینکه در مسیر تکامل و پیشرفت روحانی و قرب الی الله تداوم شکر لازم است در حالی که یک لحظه و یک بار ناسپاسی، عواقب سوء و دردناکی به دنبال دارد. دیگر این که در ذیل این آیه روی دو صفت «غنی و حمید» (بینیاز و ستوده) تکیه شده در حالی که در آیه مربوط به سلیمان روی دو صفت «غنی و کریم» تکیه شده بود و این تفاوت شاید اشاره به آن است که خداوند در هر حال غنی و بینیاز از شکر بندگان است و فرشتگانش پیوسته او را حمد و ثنا میگویند هر چند به حمد و ثنای او نیاز ندارد، این بندگانند که از طریق شکرگزاری راهی به کرم فزونتر او پیدا میکنند.
در چهارمین آیه سخن از انسانهای کم ظرفیت و فاقد ایمان و تقوا به میان آمده که ناسپاسی جزء خمیره وجود آنها شده است، میفرماید: «اگر به انسان نعمتی بچشانیم سپس از او بگیریم بسیار مأیوس و ناسپاس خواهد بود- و اگر نعمتهائی بعد از شدت و ناراحتی به او برسانیم (از روی غرور) میگوید: مشکلات از من برطرف شد و دیگر باز نخواهد گشت و غرق شادی و غفلت و فخر فروشی میشود،» (وَ لَئِنْ اذَقْنَا الاْنسانَ مِنّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعناهُ مِنْهُ انَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ- وَ لَئِنْ اذَقْناهُ نَعْمآءَ بَعْدَ ضَرَّاء مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَیِّئاتُ عَنّی انَّه لَفَرِحٌ فَخُورٌ).
همان گونه که میدانیم اوصاف نکوهیدهای که برای انسان بطور مطلق در قرآن مجید آمده است اشاره به انسانهای تربیت نایافته و بیایمان و یا ضعیف الایمان است به همین دلیل در آیهای که بعد از آیات مورد بحث آمده میخوانیم: «الّا الَّذینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصالحاتِ اولئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اجْرٌ کَریمٌ؛ مگر کسانی که (در سایه ایمان قوی) صبر و استقامت به خرج دادند و عمل صالح بجا آوردند که برای آنها آمرزش و اجر بزرگی است».
این استثناء به خوبی نشان میدهد که انسانهای ناامید و ناسپاس و غافل و مغرور کسانی هستند که به مرحله بالای ایمان و صبر و عمل صالح راه نیافتهاند.
و در مجموع از این چند آیه میتوان نتیجه گرفت که کفران نعمتها و ناسپاسی در برابر مشکلات انسان را به صفات سوء دیگری میکشاند و از مغفرت و اجر کبیر محروم میسازد.
تعبیر به «لئن اذَقْنا» (اگر بچشانیم) در هر دو مورد تعبیر لطیفی است که میگوید:
انسانهای بیایمان یا ضعیف الایمان چنان هستند که اگر مختصر نعمتی از نعم الهی از آنها سلب شود زبان آنها به ناشکری و اظهار یأس و ناامیدی گشوده میشود و اگر مختصر نعمتی به آنها برسد مغرور میشوند و در غفلت فرو میروند و طغیان میکنند این در حالی است که تمام دنیا چیز کوچکی و آنچه به یک انسان میرسد بخش کوچکتری است و اگر آن بخش فی حد ذاته کوچک و ناچیز باشد بیاندازه کم ارزش خواهد بود ولی با این حال، افراد بیایمان را تکان میدهد و این به خاطر کمبود ظرفیت آنها است در حالی که ایمان و آشنائی با ذات پاک خدا که بینهایت قدرت، علم و توانائی دارد چنان ظرفیتی به انسان میبخشد که حوادث بزرگ اعم از نیک و بد او را دگرگون نمیسازد.
در پنجمین آیه اشاره به حال کسانی میکند که به هنگام روی آوردن مصیبتها دست به دامن لطف پروردگار میزنند و با تمام وجود خویش خدا را میخوانند اما همین که طوفان بلا فرو نشست همه چیز را فراموش کرده و به ناسپاسی روی میآورند میفرماید: «هنگامی که در دریا ناراحتی به شما برسد (و گرفتار طوفان و گرداب و امواج خطرناک شوید) همه کس را جز خدا فراموش میکنید اما هنگامی که شما را به خشکی میرساند و نجات میدهد روی برمی گردانید و انسان (بیایمان) کفران کننده است». (وَ اذَا مَسَّکَمُ الضُّرُ فِی الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ الّا ایّاهُ فَلَمّا نَجَّاکُمْ الَی البَّرِّ اعْرَضْتُم وَ کانَ الاْنْسانُ کُفُوراً).
بارها در زندگی خود نیز شبیه این موضوع را دیدهایم که افراد ضعیف الایمان هنگامی که گرفتار امواج بلا میشوند و طوفان، بیماری، فَقْرْ، گرفتاری و مصائب دیگر به آنها میرسد با نهایت اخلاص رو به درگاه خدا میآورند، اما همین که امواج فرو نشست، اوضاع آرام شد به کلی تغییر چهره داده و راه ناسپاسی را پیش میگیرند در حالی که در چنین شرایطی باید توجه بیشتری به درگاه بخشنده این نعمتها و بر حلّال مشکلات داشته باشد.
در ادامه این آیه قرآن مجید تعبیر بسیار جالبی دارد میفرماید: «آیا خداوند نمیتواند در خشکی شما را گرفتار مصائب بزرگی سازد (و با یک زلزله شدید) شما را در زمین فرو برد یا طوفانی از سنگریزه بر سر شما فرو ریزد (و در میان آن مدفون کند) بگونهای که هیچ یار و یاوری برای نجات خود نداشته باشید، یا اینکه بار دیگر شما را (به حکم الزامهای زندگی) به دریا باز گرداند و طوفان کوبندهای بر شما بفرستد و شما را به خاطر کفرتان غرق کند بگونهای که کسی پیدا نشود که مطالبه خون شما کند» (افَامِنْتُم انْ یَخْسِفَ بِکُمْ جانِبَ الْبَرِّ او یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حاصِباً ثُمَّ لا تَجِدُوا لَکُمْ وَکیْلًا- امْ امِنْتُم انْ یَعِیدَکُم فِیْهِ تَارةً اخْری فَیُرسِلُ عَلَیْکُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّیحِ فَیُغْرِقَکُم بِما کَفَرْتُم ثُمَّ لاتَجدُوا لَکُمْ عَلَیْنَا بِهِ تَبِیعاً). اشاره به اینکه چگونه شما ناسپاسی میکنید و مغرور میشوید با اینکه هر جا باشید در چنگال قدرت پروردگارید، طوفانی که در دریا به فرمان او امواج را میانگیزد، در صحرا و خشکی تودههای ریگ را از جا بلند میکند و در نقطه دیگر فرو میریزد و آنکس که میتواند شما را در دریا غرق کند، در خشکی نیز میتواند در اعماق زمین فرو برد (توجه داشته باشید که «خسف» و «غرق» که در آیات فوق آمده مفهومی شبیه هم دارد؛ یکی فرو رفتن در زمین و دیگری فرو رفتن در امواج آب است).
در ششمین بخش از آیات، روی سخن به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است و نتیجه کفران نعمتهای الهی را برای آن حضرت شرح میدهد میفرماید: «آیا ندیدی کسانی را که نعمتهای خدا را تبدیل به کفران کردند و قوم خود را به دار البوار (سرزمین هلاکت) فرستادند»
(الَمْ تَرَ الَی الَّذِیْنَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّه کُفْراً وَ احَلّوُا قَوْمَهُمْ دارَالْبَوارِ).
سپس میافزاید «دار البوار همان جهنم است که در شعلههای سوزانش فرو میروند و بدترین قرارگاهها است» (جَهَنَّمَ یَصْلوُنَها وَ بِئْسَ القَرارِ). تعبیرات این آیه نشان میدهد که کفران نعمتهای الهی ممکن است قوم و ملّتی را به جهنم بفرستد و در بدترین جایگاه، جای دهد و حتی ممکن است دنیا را نیز برای آنها مبدّل به جهنم سوزان کند.
در اینکه منظور از نعمت خدا در این آیه چیست؟ بعضی آن را به وجود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله تفسیر کردهاند که مشرکان عرب آن را کفران کردند و به دار البوار سقوط کردند، و بعضی به ائمه اهل بیت که گروهی از جمله بنی امیه آن را کفران نمودند، ولی ظاهراً آیه مفهوم گستردهای دارد که همه نعمتهای الهی را شامل میشود و آنچه در بالا آمد از مصادیق روشن آن است هر چند آیهای که بعد از این دو آیه آمده نشان میدهد که آیه ناظر به کسانی است که در راه اسلام و توحید را رها ساخته و به شرک و بت پرستی روی آوردند ولی آنهم میتواند ناظر به یکی از مصادیق بارز آن باشد.
بعضی از مفسران مانند فخر رازی و مرحوم طبرسی در مجمع البیان شأن نزولی برای آیات فوق ذکر کرده و آن را ناظر به اهل مکه دانستهاند که خداوند انواع نعمتها را به آنها داد که مهمتر از همه بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله از میان آنان بود، اما آنها قدر نعمت را نداسته راه کفران را پیش گرفتند و به سرنوشت دردناکی گرفتار شدند و در واقع کفران آنها نسبت به نعمت بعثت پیامبر همان کفر آنها بود!
ولی میدانیم شأن نزولها مفهوم آیات را تخصیص به مورد خاص نمیزند.
در هفتمین آیه باز سخن از گروهی است که مشمول انواع نعمتهای الهی شده بودند؛ نعمت امنیت و آرامش و روزی فراوان و نعمتهای معنوی که بوسیله پیامبرشان به آنها رسیده بود ولی آنها کفران نعمت کردند و همه آن نعمتها از آنها گرفته شد و به مجازات الهی گرفتار گشتند، میفرماید: «خداوند (برای آنها که کفران نعمت میکنند) مثلی زده است: منطقه آبادی که امن و آرام بوده و همواره روزیش بطور فراوان از هر مکانی برایش فرا میرسیده اما آنها نعمت خدا را کفران کردند و خداوند به سبب اعمالشان لباس گرسنگی و ترس و ناامنی را بر اندامشان پوشانید- پیامبری از خود آنها برای هدایت آنها آمد اما او را تکذیب کردند و عذاب الهی آنها را فرو گرفت در حالی که ظالم بودند».
(وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْیَةً کانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتیِها رِزْقُها رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکانٍ فَکَفَرَتْ بِانْعُمِ اللَّهِ فَاذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوْعِ وَ الْخَوْفِ بِما کانُوا یَصْنَعُونَ- وَ لَقَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَاخَذَهُمُ الْعَذابُ وَ هُمْ ظالِمُونَ).
در این که آیا این آیه اشاره به سرزمین خاصی است یا بیان یک مثال کلی میباشد در میان مفسران گفتگو است. جمعی معتقدند که آیه ناظر به سرزمین مکه است و تعبیر «یَأْتِیها رِزقُها رَغَداً مِن کُلِّ مَکانٍ؛ روزی آنها بطور فراوان از هر مکان فرا میرسید» این احتمال را تقویت میکند چرا که کاملًا منطبق بر شرائط مکه است زیرا سرزمین خشک و سوزان و بیآب و علفی است که به برکت خانه خدا همیشه انواع نعمتها از همه جای دنیا به سوی آن سرازیر است.
تعبیر به «کانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً؛ آن محل امن و امان و مطمئن بود» نیز قرینه دیگری بر این تفسیر است چرا که محیط حجاز غالباً در آتش ناامنی میسوخت ولی شهر مکه به برکت خانه خدا امن و امان بود.
هنگامی این نعمتهای مادی به اوج خود رسید که نعمت معنوی بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله بر آن افزوده شد ولی مکّیان این نعمتهای مادی و معنوی را کفران کردند و به قحطی و خشک سالی و ناامنی گرفتار شدند و این گونه است سرانجام کسانی که در برابر نعمتهای الهی ناسپاسی کنند!
ولی با اینهمه میتواند آیه مفهوم جامع و گستردهای داشته باشد که تمام گروههای کفران کننده نعمتهای مادی و معنوی را شامل شود هر چند اهل مکه یکی از مصادیق بارز آن بودند که طبق بعضی از روایات به خشکسالی گرفتار شده تا آنجا که برای سدّ جوع از مردار استفاده کردند و در غزوات اسلامی شدیدترین ضربات بر آنها وارد شد.
در هشتمین بخش از آیات، سخن از یکی از ناسپاسترین اقوام، یعنی «قوم سبا» است که مشمول بزرگترین عنایات الهی و برترین نعمتهای او شدند ولی بر اثر غرور و غفلت و هوس بازی، راه کفران پیش گرفتند، و خدا آن همه نعمت را از آن ناسپاسان گرفت و آنها را بر خاک سیاه نشانید، میفرماید: «برای قوم سبا در محل سکونتشان نشانهای (از قدرت و نعمت الهی) بود، دو باغ عظیم گسترده از راست و چپ (با میوهها و محصولات فراوان، به آنها دادیم، و گفتیم) از روزی پروردگارتان بخورید و شکر او را بجا آورید (چرا که) شهری است پاک و پاکیزه، و پروردگاری است آمرزنده (و مهربان)» (لَقَدْ کانَ لِسَبأٍ فی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتانِ عَنْ یَمِیْنٍ وَ شِمالٍ کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَاشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ).
مفسّران نوشتهاند با این که خاک یمن گسترده و حاصلخیز بود ولی علیرغم این آمادگی چون رودخانه مهمی نداشت از آن خاک بهرهبرداری نمیشد مردم این سرزمین به این فکر افتادند که بارانهای سیلابی کوهستانها را مهار کنند، سدهای زیادی در نقاط مختلف ساختند که از همه مهمتر «سد مأرِب» (بر وزن مغرب) بود، که سیلهای عظیم دو کوه «بلق» را مهار کرد، و در پشت این سدّ خاکی آب عظیمی ذخیره شد که با استفاده از آن توانستند دو رشته باغ عظیم و طولانی در دو طرف مسیر آب به وجود آورند، تدریجاً قریههای آباد در پرتو این کشاورزی عظیم مرکز تجمّع مردم شد، قریههایی که به هم متصل بود، و سایه درختان آن به یکدیگر پیوسته، وفور نعمت آمیخته با امنیت محیطی بسیار مرفّه برای یک زندگی پاک آماده ساخته بود، محیطی که برای اطاعت پروردگار و تکامل در جنبههای معنوی بسیار مناسب بود. قرآن در ادامه آیه فوق میگوید: آنها قدر این همه نعمت را ندانستند، خدا را به فراموشی سپردند و به کفران نعمت پرداختند، به یکدیگر تفاخر میکردند و به اختلاف طبقاتی دامن میزدند و سرانجام به نتیجه شوم اعمال خود رسیدند، و به تعبیر قرآن «آنها (از خدا) روی گردان شدند و ما سیل ویرانگر را بر آنها فرستادیم و دو باغ (پر برکت) آنها را به دو باغ (بیارزش) با میوههای تلخ و درختان شورهگز و اندکی درخت سدر مبدّل ساختیم- این را به خاطر کفرانشان به آنها جزا دادیم و آیا جز کفران کننده را به چنین مجازاتی کیفر میدهیم؟» (فَاعْرَضُوا فَارْسَلْنا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَواتَیْ اکُلٍ خَمْطٍ وَ اثْلٍ وَ شَئیءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیْلٍ- ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِما کَفَرُوا وَ هَلْ نُجازِی الّا الْکَفُورَ).
از شگفتیهای این داستان این است که در بعضی از تواریخ آمده: تعدادی از موشهای صحرایی دور از چشم مردم مغرور و مست که به عیش و نوش و کفران مشغول بودند، به دیواره این سدّ خاکی حمله حملهور شدند و آن را از درون سست کردند، ناگهان باران شدیدی بارید و سیلاب عظیمی حرکت کرد، دیوارهای سد که قادر به تحمل فشار سیلاب نبود یک مرتبه در هم شکست و سیلاب عظیمی به راه افتاد، و تمام آبادیها، باغها، کشتزارها، چارپایان، قصرها و خانههای مجلل را ویران کرد، و آن سرزمین آباد به صحرایی خشک و بیآب و علف با کمی گیاهان بیابانی مبدّل شد، مرغان غزلخوان از آنجا کوچ کردند و جای خود را به زاغها و بومها سپردند، و جمعیت آن آبادیهای عظیم در اطراف پراکنده شد. جمعیتی فقیر و دربدر که دائماً بر گذشته خود تأسف میخوردند، تأسفی بیهوده و بیاثر و به گفته شاعر:
ای روزگار عافیت، شکرت نگفتم لاجرمدستی که در آغوش بود، اکنون به دندان میگزم آری چنین بود نتیجه ناسپاسی این قوم غافل و بیخبر.
جالب این که: ثروتمندان قوم سبا از این شکایت داشتند که چرا آبادیهای ما این چنین به یکدیگر متصل شده و رفت و آمد در میان آنها برای همه آسان است، در گذشته سفر کردن از آن ما بود که امکانات فراوان داشتیم ولی هم اکنون فقرا نیز با ما همسفر میشوند، چرا که سفر در سایه درختان پرمیوه و در طول آبادیهای متصل به یکدیگر برای کسی مشکلی ندارد، به همین دلیل از خدا تقاضا کردند که در میان سفرهای آنها دوری بیفکند تا بینوایان نتوانند دوش به دوش آنها سفر کنند، آری آنها کفران نعمت خدا را به حدّ اعلی رساندند، و مجازاتشان نیز در حدّ اعلا بود.
و چنان سرزمین و جمعیت آنها متلاشی شد که سرگذشت آنها به عنوان یک ضربالمثل در پراکندگی در میان مردم باقی ماند (تَفَرَّقُوا ایادِی سَبا).
از مجموع آیات فوق که هم سخن از کفران نعمت به طور مطلق میگوید، و هم سرگذشت ناسپاسان پیشین را به عالیترین وجه شرح میدهد، به خوبی استفاده میشود که ناسپاسی و کفران نعمت تا چه اندازه زشت، و آثار آن تا چه حد شوم و خطرناک است.
کفران نعمت در روایات اسلامی
اشاره
در روایات اسلامی به طور وسیع و گسترده از کفران نعمت و زشتی و آثار شوم آن و از زیبایی شکر و برکات جالب آن بحث شده است، از جمله:
۱- در حدیثی از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «اسْرَعُ الذُّنُوبِ عُقُوبَةً کُفْرانُ النِّعْمَةِ؛ گناهی که زودتر از همه گناهان عقوبتش دامان انسان را میگیرد کفران نعمت است».[۳۷]
۲- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که فرمود: «سَبَبُ زَوالِ النِّعَمِ الْکُفْرانُ آنچه باعث زوال نعمتها میشود کفران است».[۳۸]
۳- در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است: «کُفْرُ النِّعْمَةَ مُزیْلُها وَ شُکْرُها مُسْتَدیمُها؛ ناسپاسی نعمت آن را از بین میبرد، و شکر نعمت سبب دوام آن است».[۳۹]
۴- در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «کُفْرانُ النِّعَمِ یُزِلُّ الْقَدَمَ وَ یَسْلُبُ النِّعَمِ؛ کفران نعمت سبب لغزش قدمها (و به زمین خوردن در زندگی) و موجب سلب نعمتها میگردد».[۴۰]
۵- باز از همان بزرگوار میخوانیم: «آفَةُ النِّعَمَ الْکُفرانُ؛ آفت نعمتها، ناسپاسی است».[۴۱]
۶- و نیز از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است که فرمود: «کافِرُ النِّعمَةِ کافِرُ فَضْلِاللَّهِ؛ کفران کننده نعمت، منکر فضل الهی است».[۴۲]
۷- یکی از مجازاتهای الهی مجازات استدراج است، و مفهوم آن این است که خداوند بعضی از افراد طغیانگر و ظالم را که میخواهد مجازات کند مشمول نعمتهای خود قرار میدهد هنگامی که نعمت بر او فوق العاده زیاد شد، ناگهان نعمت را سلب میکند تا شدیداً احساس درد و عذاب کند.
به همین جهت در حدیثی از امام حسین علیه السلام میخوانیم: «الِاْسْتِدْراجُ مِنَ اللَّهِ سبحانه لِعَبدِهِ انْ یُسْبِغَ عَلَیْه النِّعَمَ وَ یَسْلُبَهُ الشُّکْرَ؛ استدراج در نعمت و غافلگیر کردن خداوندی این است که به بندهاش نعمت فراوان میدهد و توفیق شکرگزاری را او سلب میکند (ناگهان به زمین میخورد و همه چیز را از دست میدهد».[۴۳]
۸- امام سجّاد علی بن الحسین علیه السلام میفرماید: «الذُّنُوبُ الَّتی تُغَیِّرُ النِّعَمَ البَغْیُ عَلَی النَّاسِ وَالزَّوالُ عَنِ الْعادَةَ فِی الْخَیْرِ وَاصْطِناعُ الْمَعْرُوفِ، وَکُفْرانُ النِّعَمِ وَ تَرْکُالشُّکْرِ؛ گناهانی که نعمتهای الهی را تغییر میدهد، ظلم بر مردم، و تغییر دادن عادت در امور خیر و کفران نعمت و ترک شکر است».[۴۴]
۹- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «کُفْرُ النِّعْمَةِ لُؤْمٌ وَ صُحْبَةُ الاحمق شُؤْمٌ؛ ناسپاسی نعمت نشانه پستی است، و دوستی با احمق سبب سر افکندگی است».[۴۵]
۱۰- این بحث را با حدیثی از امام صادق علیه السلام در بیان جنود عقل و جهل (لشکر عقل و نادانی) پایان میدهیم، در آنجا میخوانیم که امام علیه السلام به یارانش دستور میدهد، عقل و لشکریانش را بشناسند، و از جهل و لشگریانش نیز باخبر باشند، و هنگامی که بعضی از یاران توضیحات بیشتری میخواهند امام علیه السلام میفرماید:
«خداوند برای عقل هفتاد و پنج لشکر قرار داده که ضد آنها جنود جهل است، و در ضمن این هفتاد و پنج لشکر که در صدر کلام امام علیه السلام واقع شده میفرماید: «وَالشُّکْرُ وَ ضِدُّهُ الْکُفْرانُ؛ یکی از لشکریان عقل شکر است و ضد آن کفران است».[۴۶]
تعبیراتی که در روایات دهگانه بالا آمده به خوبی نشان میدهد که تا چه اندازه این رذیله اخلاقی خطرناک است و تا چه حد آثار سوء آن در زندگی فردی و اجتماعی نمایان است، و چگونه انسان را از اوج نعمت بر خاک مذلّت میکشاند، توفیقات را سلب میکند و مایه دوری از خدا و نزدیکی به شیطان است.
در اینجا چند نکته شایان ذکر است:
معنی کفران نعمت
کفر در اصل به معنی پوشانیدن چیزی است، و از آنجا که شخص ناسپاس در واقع سعی در پوشانیدن ارزش نعمت میکند به عمل او کفران میگویند.
بدیهی است کفران نعمت، گاه در قلب است و گاه با زبان، و گاه در عمل.
در قلبِ خود نعمت را بیمقدار یا کم اهمیت میشمرد، و با زبان نیز سخن میگوید که نشانه بیاعتنائی نسبت به نعمت و بیارزش بودن آن است، و در عمل به آن اهمیت نمیدهد، و به جای حسن استفاده از آن سوء استفاده میکند، به همین دلیل بزرگان علم اخلاق فرمودهاند: «الشُّکْرُ صَرْفُ الْعَبْدِ جَمِیْعَ ما انْعَمَهُ اللَّهُ تَعالَی فی ما خُلِقَ لَاجْلِهِ؛ شکر نعمت آن است که بندگان خدا، نعمتهایی را که به آنها بخشیده است، در همان راهی مصرف کنند که برای آن آفریده شده» و بنابراین کفران و ناسپاسی آن است که نعمتها را نابجا مصرف کنند، چشمی را که خدا برای دیدن آثار عظمت او در عالم هستی و تشخیص راه از چاه و مشاهده آیات الهی آفریده در طریق حرام به کار گیرد، و همچنین گوش و زبان و دست و پا یا مال و ثروت را.
گویی این سخن بر گرفته از حدیثی است که از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «شُکْرُالنِّعْمَةِ اجْتِنابُ الَمحارِمِ؛ شکر نعمت آن است که از گناهان پرهیز شود».[۴۷]
و به این ترتیب معنی سپاس و ناسپاسی هر دو روشن میشود.
پیامدهای کفران
ناسپاسی نعمت آثار سوء گستردهای از نظر معنوی و مادی در زندگی انسانها دارد، از یک سو سبب زوال نعمتها میشود، زیرا میدانیم خداوند حکیم است، نه بیحساب و کتاب چیزی به کسی میبخشد و نه بیجهت چیزی را از کسی میگیرد، آنها که ناسپاسی میکنند با زبان حال میگویند ما لایق این نعمت نیستیم و حکمت خداوند ایجاب میکند که این نعمت را از آنها بگیرد و آنها که شکر نعمت را بجا میآورند در واقع میگویند ما لایق و شایستهایم، نعمت را بر ما افزون کن، فی المثل اگر باغبان مشاهده کند که در بخشی از باغ درختان به سرعت رشد و نمو میکنند و برگ و بر میآورند، به یقین از آنها پذیرایی بیشتر میکنند، و اگر ببیند در بخش دیگر هر قدر هم از آنها پذیرایی میکند نه طراوتی دارند و نه برگی، نه میوهای، نه گلی و نه سایهای، این کفران نعمت سبب میشود که باغبان آنها را مورد بیمهری قرار دهد، چرا که گفتهاند:
بسوزند چوب درختان بی برسزا خود همین است مر بی بری را
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین آمده است: «مَنْ شَکَرَ النِّعَمَ بِجَنانِهِ اسْتَحَقَّ الْمَزیدَ قَبْلَ انْ یَظْهَرَ عَلی لِسانِهِ؛ کسی که قلباً شکر نعمت کند پیش از آن که به زبان شکر گوید، لیاقت خود را برای افزون شدن نعمت ثابت کرده است».[۴۸]
حتی از بعضی از روایات که از امام صادق علیه السلام نقل شده استفاده میشود، به مجرد این که انسان نعمتی را بشناسد و حمد خدا را بگوید بلافاصله فرمان افزایش از سوی خداوند درباره او صادر میشود. میفرماید «ما انْعَمَ اللَّهُ عَلی عَبْدٍ مِنْ نِعْمَةٍ فَعَرَفَها بِقَلْبِهِ وَ حَمِدَ اللَّهَ ظاهِراً بِلِسانِهِ فَتَمَّ کَلامُهُ حَتَّی یُؤْمَرَ لَهُ بِالْمَزید».[۴۹]
به یقین تأثیر ناسپاسی در سلب نعمتها نیز چنین است. ممکن است لطف خدا ایجاب کند که مجازات سلب نعمت تأخیر بیفتد، ولی به هر حال اگر انسان بیدار نشود و جبران نکند این مجازات حتمی است، چرا که لازمه حکمت خداوندی است.
از سوی دیگر ناسپاسی سبب میشود که انسان از معرفة الله دور بماند و این بزرگترین خسران و زیان است، بزرگان علم کلام در نخستین بحث در مورد انگیزه معرفة الله به سراغ این مسأله رفتهاند که شکر نعمت نخستین انگیزه شناخت پروردگار است زیرا تشکّر و سپاسگزاری از بخشنده نعمت یک امر وجدانی است، انسان هنگامی که خود را غرق نعمت میبیند و میداند این همه نعمت در درون و برون وجود او است، از خود او نیست به فکر تشکر از بخشنده نعمت میشود، و همین امر راه خداشناسی را برای او هموار میسازد، ولی ناسپاسان نه اعتنائی به نعمت دارند و نه بخشنده نعمت، و لذا از معرفة الله نیز محروم میشوند. از سوی دیگر ناسپاسی در برابر نعمتهای خالق سبب میشود که انسان در برابر مخلوق نیز ناسپاس میشود، نه تنها ارزشی برای محبتها و خدمات بیشائبه دیگران قائل نشود، بلکه خود را طلبکار آنان بداند، و این صفت سبب تنفّر و بیزاری مردم از چنین افراد میشود، و به این ترتیب ناسپاسان گرفتار انزوای اجتماعی و نداشتن یار و یاور، در برابر مشکلات زندگی خواهند شد.
اسباب و انگیزههای ناسپاسی و راه درمان آن
تقصیر در شکر گزاری و گرایش به ناسپاسی گاه از اینجا سرچشمه میگیرد که انسان معرفت کامل نسبت به نعمتها ندارد، و اصولًا به نعمتهای الهی نمیاندیشد، اگر ما کمی در آفرینش بدن خویش و دستگاه عجیب و بسیار دقیقی که خداوند در آن آفریده بیندیشیم به اهمیت نعمتهای او در این بخش از وجودمان آگاه میشویم، و حس شکرگزاری که جزء وجود انسان است، تحریک میشود.
دستگاههایی در وجود انسان است (مانند قلب و کبد و کلیهها و ششها) که اگر بشر بتواند معادل مصنوعی آنها را بسازد که قطعاً کارایی بسیار پایینی خواهد داشت گاه دهها میلیون یا صدها میلیون هزینه دارد و به این ترتیب اگر بخواهیم قیمتی بر یک یک اعضاء خود بگذاریم خواهیم دید صاحب سرمایه بسیار عظیمی هستیم.
در نعمتهای بیرونی گاه یک جرعه آب به اندازه یک دنیا ارزش دارد، چنان که از بعضی از علماء نقل کردهاند که روزی بر یکی از شاهان وارد شد در حالی که ظرف آبی در دست او بود و میخواست بنوشد، شاه به آن عالم بزرگ گفت: مرا پندی ده، آن مرد عالم گفت اگر فوقالعاده تشنه باشی و این آب را از تو باز گیرند، مگر این که تمام ملک و حکومت خود را بدهی چه خواهی کرد؟ گفت چارهای ندارم، تمام ملک خود را میدهم، مرد عالم گفت: چگونه دل بستگی به حکومتی داری که بهای آن جرعه آبی بیش نیست.
گاه انسان بیمارانی را میبیند که از شدّت درد و رنج به خود میپیچند و مرگ را یک عطیّه آسمانی برای خود میشمرند، در آن حال انسان فکر میکند اگر تمام عالم را به او بدهند همراه با این بیماری ارزشی ندارد و اگر همه جهان را از او بگیرند و عافیت و تندرستی به او بدهند ارزش دارد.
نعمتهای به ظاهر کوچک و بسیار کم اهمیت در وجود انسان است که وقتی سلب شود، حیات انسان به خطر میافتد، چشمههای آبی در دهان انسان به طور دائم کار میکند که غدّههای بزاق نام دارد و دائماً زبان و دهان و لبها و گلو را نرم نگه میدارد، و به هنگام خوردن غذا جوشش فوقالعاده میکند، و غذا را نرم و آماده برای فرو بردن مینماید، و در عین حال به هضم آن نیز کمک میکند.
اگر روزی این چشمهها به کلّی بخشکد، لبها و زبان و گلوی انسان مثل چوب میشود، حالت خفگی به او دست میدهد، و قدرت بر سخن گفتن ندارد، و یک لقمه طعام ممکن است گلوگیر شود و به حیات او خاتمه دهد، به یقین همین چشمههای کوچک ناپیدا و به ظاهر بیاهمیّت برای انسان از تمام ثروتهای جهان برتر و بالاتر است.
بگذریم از نعمت آفتاب عالمتاب، و هوای روحپرور و انواع مواهب زمین و گیاهان و مرکبها و مواهب عظیم دیگر که به تعبیر قرآن «وَ انْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّهِ لاتُحْصُوها؛ اگر نعمتهای خدا را شمارش کنید هرگز به شمارش آن قادر نمییابید».[۵۰]
قابل توجه این که بسیاری از نعمتهای الهی است که چون هرگز از آدمی سلب نمیشود، هیچگاه شناخته نخواهد شد، نعمتهایی بود که در گذشته برای انسان دائمی بود، با گذشت زمان انسان سلب شدن آن را در بعضی از موارد دیده و به عظمت آن نعمت پی برده در حالی که ممکن است نعمتهای بیشمار دیگری باشد که هنوز مکتوم است.
تا مسأله سفرهای فضایی و تأثیر حالت بیوزنی بر محیط زندگی پیش نیامده بود انسان نمیدانست نیروی جاذبه چه نعمت بزرگی است و امروز میفهمیم که اگر جاذبه نبود خانهها و کاخها و زراعتها و درختها همه با اندک چیزی به هوا پرتاب میشد و انسان با اندک حرکتی به سقف و دیوار میخورد، سفره غذا با مختصر حرکتی به اطراف پراکنده میشد و حتی فرو بردن لقمه غذا و جرعه آب برای انسان مشکل بود، اگر همین یک نعمت را روزی خداوند از انسان بگیرد حرکت دورانی زمین سبب میشود که آب دریاها در فضا پخش شود و زمین به بیابانی خشک و سوزان تبدیل گردد، فکر کنید اگر تمام عمر را به شکر همین نعمت بپردازیم قادر خواهیم بود؟
و اگر نعمتهای معنوی یعنی هدایت انبیاء و رهنمودهای معصومین علیهم السلام و نزول کتب آسمانی را که از نعمتهای مادی بسیار برتر است بر آن بیفزاییم آنگاه خواهیم دانست که تا چه حد مواهب الهی بر ما عظیم است و توان ما بر شکر و سپاس او ناچیز.
توجّه به این امور ریشههای ناسپاسی را میسوزاند، و روح شکرگزاری را در انسان زنده میکند.
و از اینجا میتوانیم راه درمان ناسپاسی را به خوبی پیدا کنیم. و از این رو گفتهاند: نخستین راه تحصیل شکرگزاری معرفت و تفکّر در صنایع الهیّه و انواع نعمتهای ظاهری و باطنی او است.[۵۱]
راه دیگر نگاه کردن به افرادی است که زندگی پستتری از انسان دارند. هر قدر در زندگی آنها دقیقتر شود، روح شکرگزاری در او زندهتر میگردد، در حالی که اگر به بالا دست خود بنگرد وسوسههای شیطانی ناسپاسی در او آشکار میشود.
از سوی سوم به این مسأله بیندیشید که هر مصیبت و بلایی از بلاهای دنیا بر او فرود آید بدتر از آن هم تصوّر میشود، شکر کند که گرفتار بدتر از آن نشود.
نقل شده است کسی به یکی از بزرگان شکایت برد و گفت: دزد به خانه من آمده و همه چیز را با خود برده است، به او گفت: برو شکر خدا کن که اگر به جای آن دزد شیطان به خانه تو میآمد و ایمان تو را میبرد چه میکردی؟[۵۲]
امام صادق علیه السلام در کتاب توحید معروف مفضّل که از حقایق توحید، عبارات گویا و دلایل روشن و تحلیلهای شگفتانگیز، سخنان فراوانی بیان فرموده گاه به ذکر نعمتهای بزرگ الهی میپردازد، تا از این طریق انسانها را به شناخت منعم حقیقی آشنا سازد.
از جمله در بخشی از سخنان خود به نعمت سخن گفتن و نوشتن که دو پایه اصلی تمدّن انسانی است اشاره میفرماید و بعد از بیان مشروحی میفرماید: اگر خداوند ابزار این دو کار را در اختیار او نگذاشته بود، نه توان بر سخن گفتن داشت نه نوشتن، آری خداوند زبان و ذهنی در اختیار بشر گذارده که به کمک آن دو میتواند سخن بگوید، و دست و انگشتانی به او بخشیده که قلم به دست بگیرد و امور مختلف را بنویسد، اگر این دو نبود انسان همچون چهار پایان بود که نه سخن میگویند و نه چیزی مینویسند (نه علم و دانشی دارند و نه تمدّن درخشانی) هر کس شکر این نعمت را بجا آورد، پاداش الهی در انتظار او است، و هر کس کفران کند (به خدا زیان نمیرساند بلکه به خودش زیان میرساند) زیرا خداوند از جهانیان بینیاز است.[۵۳]
شکر راه وصول به نعمتهای پروردگار
نقطه مقابل کفران و ناسپاسی، شکر پروردگار است، و مفهوم آن قدردانی از نعمتها با قلب و زبان و عمل است. اما با قلب همان معرفت پروردگار و تسلیم در برابر او و رضا و خشنودی به عطایای او است، و با زبان، گفتن جملههایی است که بیانگر قدردانی و سپاس انسان در برابر خالق نعمتها است، و امّا با عمل به این طریق است که هر نعمت و موهبتی را در جایی صرف کند که خداوند دستور داده و برای آن آفریده است.
راغب در مفردات میگوید: شکر به معنی تصوّر نعمت و اظهار و ابراز آن است، بعضی گفتهاند در اصل «کشر» (بر وزن کشف) بوده که به معنی ابراز و اظهار است، و «دابّه شکور» به حیوانی میگویند که هرگاه مراقبت کافی از آب و علف او کنند، روز به روز چاقتر میشود، و «عین شکراء»، به معنی چشمه پر آب است، بنابراین شکر به معنی پر شدن وجود انسان از یاد بخشنده نعمتها است.
شکر در واقع بر دو گونه است: شکر تکوینی و شکر تشریعی، شکر تکوینی آن است که یک موجود از مواهبی که در اختیارش قرار دارد و برای نمو شکر استفاده کند مانند درخت و گل و میوهای که با مراقبت باغبان، گل و میوههای با ارزش به بار آورد، و ناسپاسی آن است که اثری از مراقبت و پذیرایی باغبان در آن ظاهر نشود.
بنابراین، کسی که نعمتهای الهی را در طریق عصیان صرف میکند، به طور تکوینی ناسپاسی میکند.
شکر تشریعی آن است که انسان در مقام شکرگزاری برآید و با قلب و زبان از پروردگار خود سپاسگزاری نماید.
همان گونه که در سابق نیز اشاره شد هیچ کس توان شکر نعمتهای خدا را ندارد، چرا که همین توفیق شکرگزاری و فکر و عقل و زبان و دست و پایی که انسان به وسیله آن شکر قلبی و لسانی و عملی را انجام میدهد همه از نعمتهای خدا است و این توفیق و ابراز هنگامی که در مسیر شکرگزاری به کار گرفته میشود نعمت دیگری است که خود نیازمند شکر دیگری است. به همین دلیل همان گونه که در روایات اسلامی اشاره شده برترین شکر آدمی اظهار عجز و ناتوانی از شکر خدا در برابر نعمتهای او است و عذر تقصیر به پیشگاه حق بردن، ورنه سزاوار خداوندی خدا را کسی نمیتواند بجای آورد.
بسیاری از مطالب مربوط به شکر را که نقطه مقابل کفران و ناسپاسی است در بحثهای گذشته آوردیم، و برای تکمیل این بحث به ذکر بعضی از آیات قرآنی و روایات معصومین علیهم السلام بسنده میکنیم.
قرآن مجید صبر و شکرگزاری را قرین هم قرار داده و آن را وسیله شکوفایی علم و ایمان در کانون قلب انسان شمرده است میفرماید: «وَ مِنْ آیاتِهِ الْجَوْارِ فِی الْبَحْرِ کَالاعْلامِ انْ یَشْأ یُسْکِنِ الرِیحَ فَیَظْلَلْنَ رَواکِدَ عَلی ظَهْرِهِ انَّ فِی ذلِکَ لایاتٍ لِکُّلِ صَبَّارٍ شَکورٍ؛ از نشانههای خدا، کشتیهایی است که همچون کوه در دریاها (به نیروی باد) حرکت میکند اگر بخواهد باد را آرام میسازد تا کشتیها بر پشت دریا متوقّف شوند، به یقین در این امر نشانههایی (از عظمت خدا است) برای هر صبر کننده شکرگزار»[۵۴].
شبیه همین تعبیر در آیات دیگری از قرآن نیز آمده است.
گاه به نعمت چشم و گوش و عقل که مهمترین ابزار شناخت و معرفت انسانی است اشاره کرده و میفرماید: «وَ جَعَلَ لَکُمْ السَّمَعَ وَ الأْبْصارَ وَ الأْفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛ خداوند برای شما گوش و چشم و عقل قرار داد شاید (او را بشناسید و) شکر نعمت او را بجا آورید».[۵۵]
قرآن مجید در موارد زیادی اشاره به وجود این فضیلت (شکرگزاری در انبیاء بزرگ) کرده، یا به آنها دستور شکرگزاری داده است[۵۶].
و گاه میفرماید: شکرگزاران واقعی در میان انسانها کم هستند. خطاب به آل داود میفرماید: «اعْمَلوُا آلَ داوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکوُر؛ ای آل داود! (در برابر آن همه نعمتهای عظیم و حکومت گسترده و علم و دانش و قدرتی که در اختیار شما گذاردیم)، شکر نعمتهای خدا را به جای آورید هر چند کمی از بندگان من شکرگزارند».[۵۷]
در جای دیگر میفرماید شرط خشنودی خداوند از شما شکرگزاری است میفرماید: «ان تَکْفَرُوا فَانَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفُرَ وَ ان تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ؛ اگر کفران کنید خداوند از شما بینیاز است، و هرگز کفران را برای بندگانش نمیپسندد و اگر شکر او را بجا آورید، آن را برای شما میپسندد و راضی میشود».[۵۸]
آیات مربوط به شکر در قرآن مجید بسیار است، و شاید بالغ بر هفتاد آیه شود، و جالب این که صفت شکرگزاری به عنوان یکی از اوصاف پروردگار در این آیات آمده است. در سوره نساء، آیه ۱۴۷ میخوانیم: «ما یَفْعَلُ اللّهُ بِعَذابِکْم انْ شَکَرْتُمْ آمَنْتُمْ وَ کانَ اللّهُ شاکِراً عَلِیماً؛ خدا چه نیازی به مجازات شما دارد اگر شکرگزاری کنید (و نعمتهایش را به جا مصرف نمایید)، و ایمان بیاورید خدا شکرگزار و آگاه است (و از اعمال و نیّات شما باخبر است)».
قابل توجه این که مفهوم آیه این است: اگر شکرگزاری به معنی واقعی انجام شود سرچشمه مجازاتها و عذاب الهی به کلّی برچیده میشود. به علاوه صفت شکرگزاری در اینجا به عنوان یکی از اوصاف الهی مطرح شده است و نشان میدهد شکرگزاری از صفاتی است که خداوند در آن با بندگان مشترک است، منتها شکرگزاری بندگان در برابر خداوند به معنی صرف نعمتهای او در موارد رضای او است، و شکرگزاری خداوند به معنی قدردانی از بندگان شکرگزار از طریق پاداشهای شایسته است.
از بعضی دیگر از آیات قرآن استفاده میشود که توجه به نعمتهای الهی که سبب میشود که انسان در صدد شکرگزاری برآید عامل بازدارندهای در برابر گناهان است، در آیه ۷۴ سوره اعراف خطاب به گروهی از اقوام پیشین میفرماید: «فَاذْکُرُوا آلاءَ اللّهِ وَلا تَعثَوا فِی الأَرْضِ مُفْسِدینَ؛ نعمتهای خدا را به یاد آورید، و در زمین فساد نکنید».
در آیه ۶۹ همین سوره میفرماید: «فَاذْکُرُوا آلاءَ اللّهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ؛ نعمتهای خدا را به یاد آورید شاید رستگار شوید».
این تعبیر به خوبی نشان میدهد که یادآوری نعمتهای خداوند و سپاس او سبب رستگاری است.
کوتاه سخن این که ریشه تمام سعادتها و سرچشمه عظیم برکات الهی همان شکرگزاری است که روز به روز انسان را به خدا نزدیکتر و پیوند عشق و محبّت بندگان را با خدا محکمتر میسازد که عاملی برای تقوا و پرهیزگاری و طریقی بهسوی رستگاری است.
فلسفه شکرگزاری
ممکن است انسانها در برابر نعمتهایی که به دیگری میبخشند انتظار شکرگزاری داشته باشند، و یا حتّی در بعضی از شرایط به آن نیازمند باشند، خواه نیاز روحی باشد، و یا نیاز به خاطر موقعیتهای اجتماعی.
ولی بیشک خداوندی که از همگان بینیاز است و اگر تمام جهانیان کفران کنند، یا کافر شوند گردی بر دامان کبریائیش نمینشیند، نیازی به شکرگزاری بندگان ندارد، بنابراین این همه تأکید در مسأله شکرگزاری کرده است- همانند سایر عبادات- نتیجهاش به خود انسانها بازگشت میکند، و اگر کمی دقّت کنیم فلسفه آن روشن میشود.
کسی که از نعمتهای پروردگار قدردانی میکند، خواه در دل باشد یا با زبان یا عمل، نشان میدهد که لایق نعمت است، خداوند حکیم نیز کارش همه جا از روی حکمت است، نه بدون دلیل نعمتی را از کسی میگیرد نه بیدلیل نعمتی را به کسی میبخشد، بنابراین هنگامی که انسان در برابر نعمتهای او شکرگزاری میکند به زبان حال میگوید من لایق شکر بیشترم و حکمت پروردگار ایجاب میکند نه تنها آن نعمت را بر او پایدار کند بلکه افزون نماید.
ولی فرد ناسپاس با زبان حال بیلیاقتی خود را عرضه میدارد و حکمت پروردگار ایجاب میکند که نعمت را از او بگیرد و اگر انسان روزی در صف شاکران بود، و روز دیگر به صف کفران کنندگان پیوست خداوند مطابق این تغییر روش با او رفتار میکند. «ذلِکَ بأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً انْعَمَها عَلی قَومٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِانْفُسِهِمْ وَ انَّ اللَّهَ سَمِیعُ عَلِیمٌ[۵۹]؛ و این به خاطر آن است که خداوند هیچ نعمتی را که به گروهی داده تغییر نمیدهد جز آنکه آنها خودشان را تغییر دهند، و خداوند شنوا و دانا است».
و اگر در آیات و روایات اسلامی شکر سبب دوام نعمت یا افزایش آن شمرده شده دلیلش همین است. در حدیثی امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید: «بِالشُّکْرِ تَدُومُ النِّعَمُ؛ شکر سبب دوام نعمت است».[۶۰]و در حدیث دیگر میفرماید: «ثَمَرَةُ الشُّکْرِ زِیادَةُ النِّعَمِ؛ ثمره شکر فزونی نعمت است».[۶۱]
اضافه بر این هنگامی که روح شکرگزاری در انسان پرورش یابد، از شکر خالق به شکر مخلوق میرسد، و تشکر و سپاسگزاری در برابر خدمات و زحمات مخلوق انگیزه مؤثّری میشود برای حرکت بیشتر در جامعه انسانی و شکوفا شدن استعدادهای خلّاق و ظرفیتهای وجودی اشخاص، و در نتیجه جامعه به پیش حرکت میکند.
شکرگزاری از خالق راهی به سوی معرفت او میگشاید و پیوند انسان را با آفریدگار محکمتر میکند، و همان گونه که سابقاً نیز اشاره شد در نخستین بحث علم کلام که مسأله وجوب معرفة اللّه مطرح میشود، مهمترین دلیل همان مسأله شکر منعم است که از مسایل وجدانی است و به اصطلاح «قیاساتها معها؛ دلیلش با خود آن است».
شکرگزاری علاوه بر این که معرفت بخشنده نعمتها را به دنبال دارد، معرفت نعمت را نیز همراه خواهد داشت، چرا که هر قدر نعمت از نظر کیفیّت و کمیّت بالاتر و بیشتر باشد، شکری افزونتر میطلبد، و برای ادای حق شکر منعم، معرفت نعمت ضروری است، و همین معرفت نعمت روز به روز پیوند بندگان را با خدا محکمتر میسازد و آتش عشقش را در دلها شعلهورتر میکند، و ای بسا این مواهب مادّی آن چنان مواهب معنوی به دنبال داشته باشد که از آن به مراتب برتر و والاتر باشد.
جهان در چشم هشیاران عالمبود آیینه حسن رخ یار
به هشیاری نگر در نرگس مستکه گردد مست او هم چشم هشیار
به عالم جز رخ زیبای دلبرنمیبینم به چشم دل پدیدار
شکرگزاری در منابع حدیث
روایات در این زمینه فوق حد احصاء است که گلچینی از آن را از نظر خواننده عزیز میگذرانیم که همان نمونه خروار است:
۱- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «الطَّاعِمُ الشَّاکِرُ لَهُ مِنَ الْاجْرِ کَاجْرِ الصّائِمِ الُمحْتَسِبُ وَ الْمُعافی الشّاکِر لَهُ مِنَ الْاجْرَ کَاجرِ المُبْتَلِی الصّابِرِ وَ الْمُعْطی الشّاکِر لَهُ مِنَ الْاجْرِ کَاجْرِ الَمحْروُمِ الْقانِعِ؛ کسی که غذا بخورد و شکر نعمت خدا را بجا آورد، پاداش روزه داری را دارد که برای خدا روزه گرفته است و شخص تندرستی که شکر خدا را بجا میآورد اجر بیماری را دارد که در برابر بیماری صبر و شکیبایی دارد، و دارندهای که شکر نعمت را بجا میآورد، اجر محروم قناعت پیشه شکیبا را دارد».[۶۲]
۲- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام چنین آمده است: «مَکْتُوبٌ فِی التُّوراتِ، الشُّکرُ مِنَ النِّعَمِ عَلیکَ وَ انْعِمُ عَلی مَنْ شَکَرَکَ فَانَّهُ لا زَوالَ لِلنَّعماءِ اذا شُکِرَتْ، وَ لا بَقاءَ لَها اذا کُفِرَتْ؛ در تورات نوشته شده است از کسی که نعمتی به تو میبخشد تشکّر کن، و بر کسی که از تو تشکّر میکند نعمت ببخش، زیرا اگر در برابر نعمتها شکرگزاری شود، زوال نخواهد داشت، و اگر کفران شود بقا نخواهد داشت».[۶۳]
این حدیث نشان میدهد که نه تنها خداوند در برابر شکر، نعمتها را افزایش میدهد، بندگان خدا نیز در برابر تشکّرها باید افزایش نعمت دهند.
۳- در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است که فرمود: «ثَلاثٌ لایَضُرُّ مَعَهُنَّ شَیءٌ، الدُّعاءُ عِنْدَ الْکَرْبِ، وَ الْاسْتِغْفارِ عِنَد الذَّنْبِ، وَ الشُّکْرَ عِنْدَ النِّعْمَةِ؛ سه چیز است که با وجود آن چیزی زیان نخواهد رسانید، دعا به هنگام حوادث سخت، و استغفار به هنگام گناه، و شکر به هنگام نعمت».[۶۴]
با توجه به اهمیّت فوقالعادهای که دعا و استغفار در آیات و روایات و فرهنگ اسلامی دارد، قرار گرفتن شکر در ردیف آنها اهمیتش ظاهر میشود.
انسان از سه حالت خارج نیست یا گرفتار مصیبتی میشود، یا نعمتی به او میرسد که از نگهداری آن بیم دارد، و یا لغزش و گناهی از او سر میزند، داروی هر یک از آنها در این روایت پر معنی آمده است، مشکلات به وسیله دعا از بین میرود، و آثار گناه به وسیله استغفار، و تثبیت نعمتها به وسیله شکرگزاری. و در همین زمینه از امام علی بن ابی طالب علیه السلام آمده است: «نِعْمَةٌ لا تُشْکَرُ کَسِیّئةٍ لا تُغْفَرْ؛ نعمتی که در برابر آن شکرگزاری نشود، همانند گناهی است که در برابر آن استغفار نشود».[۶۵]
۴- در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام میخوانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در سفری بر شتر خود سوار بود، ناگهان پیاده شد و پنج سجده شکر بجا آورد، هنگامی که برخاست و سوار بر مرکب شد، عرض کردند ای رسول خدا! کاری از شما دیدیم که تاکنون ندیدیم، فرمود: «نِعَمٌ اسْتَقْبَلَنی جَبْرَئیلُ فَبَشَّرَنی بِبَشاراتٍ مِن اللَّه عزّ و جَل فَسَجَدْتُ لِلّه شُکراً لِکُّلِ بُشْری سَجْدَةً؛ آری جبرئیل به استقبال من آمد و بشارتهایی از سوی خداوند متعال به من داد، من برای هر بشارتی سجده شکر در پیشگاه خدا بجا آوردم».[۶۶]
از این حدیث به خوبی استفاده میشود که پیشوایان بزرگ تا آنجا که در توان داشتند برای هر نعمتی شکری جداگانه بجا میآوردند.
۵- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام دستوری برای شکر جامع و کامل آمده است، (هر چند شکر جامع و کامل به معنی واقعی کلمه از انسان ساخته نیست،) فرمود: «اذا اصْبَحتَ وَ امْسَیْتَ فَقُلْ عَشْرَ مَرّات اللَّهُمَّ ما اصْبَحْتَ بی مِنْ نِعْمَةٍ اوْ عافِیَةٍ مِنْ دِینٍ اوْ دُنْیا فَمِنْکَ وَحْدَکَ لا شَریکَ لَکَ، لَکَ الْحَمْدُ وَ لَکَ الشُّکْرُ بِها عَلَیَّ یا رَبِّ حَتَّی تَرْضی وَ بَعْدَ الرِّضا؛ هنگامی که صبح و شام میکنی، ده بار این دعا را بخوان، خداوندا! آنچه از نعمتها، صبحگاهان بر من ارزانی شده، سلامت دین یا دنیا همه از تو است، یگانهای، همتایی نداری، پیوسته حمد و شکر مخصوص تو است، به خاطر آنچه به من دادی، تا از من راضی شوی، و حتّی بعد از رضا، تو را حمد و سپاس میگویم».
بعد امام علیه السلام فرمود: «هرگاه این کار را انجام دهی شکر نعمتهایی را که در آن روز و شب به تو میرسد ادا کردهای».[۶۷]
۶- امیر مؤمنان علی علیه السلام در حدیث کوتاه و پرمعنایی چنین میفرماید: «شُکُرُ النِّعْمَةِ امانٌ مِنْ تَحْلیلِها وَ کَفیلٌ بِتَأیِیدها؛ شکر نعمت مانع زوال نعمت میشود، و سبب تأیید آن میگردد».[۶۸]
۷- و در حدیث دیگر میفرماید: «شَرُّ النَّاسِ مَنْ لا یَشْکُرُ النِّعْمَةَ وَ لا یَرْعی الْحُرُمَةَ؛ بدترین مردم کسی است که در برابر نعمت شکرگزاری نمیکند و رعایت احترام نمیکند».
(احترام خالق و خلق).[۶۹]
در زمینه اهمیت شکر و تأثیر آن در دوام نعمتها و فزونی آن، آنقدر احادیث وارد شده است که ذکر همه آنها در این مختصر نمیگنجد و آنچه در بالا آمد گوشهای از آن است.
شکرگزاری در سیره پیشوایان
میدانیم یکی از اشکال حدیث، فعل و تقریر معصوم است، یعنی همان گونه که قول و گفتار آنها معارف دینی را برای ما روشن میسازد، عمل و همچنین سکوت آنها در موارد مختلف آموزنده و همچون دریای بیکران از معارف و احکام و اخلاق است. مخصوصاً در زمینه شکرگزاری نمونههای زیادی وجود دارد از جمله:
۱- امام باقر علیه السلام میفرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله شبی نزد عایشه بود (و پیوسته مشغول عبادت بود) عایشه گفت: چرا این قدر خود را به زحمت میافکنی در حالی که خداوند گذشته و آینده تو را بخشوده است، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عایشه! «الّا اکُونَ عَبْداً شَکوُراً؛ آیا من بنده شکرگزار خدا نباشم».[۷۰]
از این تعبیر معلوم میشود که انگیزه عبادت اولیاء اللّه شکر نعمتهای او بود.
این تعبیر در احادیث اسلامی کراراً از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که در برابر سؤال افراد مختلفی این جمله را تکرار فرمود: «افَلا اکوُنَ عَبْداً شَکُوراً».
۲- در حدیثی از هشام بن احمر که از یاران امام موسی بن جعفر علیه السلام بود میخوانیم که میگوید: من با آن حضرت در بعضی از اطراف مدینه بودم، ناگهان دیدم امام از مرکب پیاده شده و به سجده افتاد و مدّت طولانی سجده را ادامه داد، سپس سر از سجده برداشت و سوار بر مرکب شد، عرض کردم فدایت شوم سجده را طولانی فرمودی؟ فرمود: «انَّنیِ ذَکَرْتُ نِعْمَةً انْعَمَ اللَّهُ بِها عَلَیَّ فَاحبَبْتُ انْ اشْکُرَ رَبّی من به یاد نعمتی افتادم که خداوند به من ارزانی فرمود، دوست داشتم شکر پروردگارم را بجا آورم».[۷۱]
از این روایت استفاده میشود که پیشوایان بزرگ، مقیّد بودند در برابر هر نعمتی شکری جداگانه بجا آورند. بلکه به یاران خود نیز همین معنی را دستور میدادند، از این رو در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است: هرگاه یکی از شما به یاد یکی از نعمتهای خدا بیفتد، صورت بر خاک بگذارد و شکر خدا بجا آورد، و اگر سواره است پیاده شود و صورت بر خاک نهد، و اگر از ترس انگشت نما شدن نتواند پیاده شود صورت بر قربوس زین بگذارد. (قربوس قسمت برآمدگی جلو زین است) و اگر آن را هم نتواند انجام دهد صورت بر کف دست بگذارد و شکر خدا را بجا آورد.[۷۲]
۳- در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که به یکی از یارانش به نام ابو بصیر فرمود: گاه میشود که یکی از شما ظرفی از آب مینوشد، و خداوند به خاطر آن او را اهل بهشت میکند، سپس در شرح این کلام فرمود: نخست ظرف آب را میگیرد، و هنگامی که میخواهد بر لب بگذارد بِسْمِ اللّه میگوید کمی مینوشد و هنوز سیراب نشده آن را از لب بر میدارد و شکر خدا میگوید، بار دوم مینوشد، سپس ظرف را از لب برمیدارد و شکر خدا میگوید و برای سوّمین بار نیز همین کار را تکرار میکند «فَیُوجِبُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ بِها الْجَنَّةَ؛ خداوند به برکت آن او را اهل بهشت میکند».[۷۳]
چگونه باید شکر کرد
در تعریف شکر گفتیم که شکرگزاری همان قدردانی از نعمت است، خواه در عمل باشد یا به وسیله زبان و یا به قلب، و کفران و ناسپاسی نعمت، بیاعتنائی به نعمتها، تحقیر و تضییع آنها است و عدم توجه به صاحب نعمت.
و مهمترین بخش شکرگزاری همان شکر عملی است، چه بسیارند کسانی که با زبان شکر خدا میگویند، ولی در عمل کفران میکنند.
کسانی که اسراف و تبذیر میکنند، و یا بخیل هستند، یا نعمتهای الهی را وسیله فخر فروشی بر دیگران قرار میدهند، یا بر اثر نعمت مست میشوند و طغیان میکنند، همه آنها ناسپاسند، و در طریق کفران نعمت گام بر میدارند، به عکس آنها که نعمتهای الهی را کتمان نمیکنند، و آشکار و پنهان انفاق مینمایند و با گسترش نعمت، تواضع آنها در مقابل خالق و خلق بیشتر میشود و سعی دارند نعمتها همه در جای خود مصرف شود، و چیزی از آن ضایع نگردد، آنها بندگان شکرگزاری هستند و شایسته فزونی نعمت.
در روایات اسلامی به هر سه مرحله شکر اشارات لطیفی شده است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «مَنْ انْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ بِنِعْمَةٍ فَعَرَفَها بِقَلْبِهِ فَقَدْ ادَّی شُکْرَها؛ کسی که خداوند نعمتی به او بدهد و آن را در درون دل بشناسد، شکر آن را بجا آورده است».[۷۴]
بدیهی است شناخت نعمت و ارزش و اهمیت آن، هم سبب شناسایی منعم و هم انگیزهای برای شکر عملی و زبانی خواهد بود.
در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است که به یکی از یارانش فرمود: «ما انْعَمَ اللَّهُ عَلی عَبْدٍ بِنِعْمَةٍ صَغُرَتْ اوْ کَبُرَتْ فَقالَ الْحَمْدُللَّهِ الَّا ادَّی شُکْرَها؛ هر نعمتی خداوند اعم از کوچک و بزرگ به کسی بدهد و او بگوید الحمد للَّه، شکر آن نعمت را بجا آورده است».[۷۵]
به یقین منظور از گفتن الْحَمدللَّه تنها لَقْلَقَه زبان نیست، منظور حمدی است که از عمق جان و درون دل برخیزد.
در حدیث سوّمی از همان امام بزرگوار میخوانیم که یکی از دوستانش از او پرسید آیا شکر حدّ معیّنی دارد که انسان وقتی آن را انجام دهد از شاکران محسوب شود، فرمود: آری، آن مرد سؤال کرد چیست؟ فرمود: «یَحْمِدُللَّهَ عَلی کُلِّ نِعْمَةٍ عَلَیْهِ فی اهْلٍ وَ مالٍ وَ انْ کانَ فی ما انْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِ فی مالِهِ حَقَّ ادَّاهُ؛ خدا را در برابر هر نعمتی که به او در خانواده یا اموالش بخشیده سپاس میگوید و اگر در آنچه خدا به او داده است حقّی (برای نیازمندان یا مصارف دیگر) بوده باشد، آن را ادا میکند».[۷۶]
و نیز در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «شُکْرُ الْعالِمِ عَلی عِلْمِهِ، عَمَلَهُ بِهِ وَ بَذْلُهُ لِمُسْتَحَقِّهِ؛ سپاسگزاری عالم در برابر علمی که دارد این است که به آن عمل کند و به نیازمندان بذل نماید».[۷۷]
اینها اشاره به شکر عملی است که در برابر هر نعمتی باید انجام داد. به یقین عالمی که به علمش عمل نمیکند، و یا از دیگران دریغ میدارد، بنده ناسپاسی است و با زبان حال میگوید: من لایق این نعمت بزرگ نیستم.
قابل توجه این که شکر عملی در برابر افراد متفاوت است و در هر جا به شکلی خواهد بود، همان گونه که امیر مؤمنان علی علیه السلام در حدیث کوتاه و پر معنی به چهار نمونه آن اشاره نموده است، میفرماید: «شُکْرُ الهِکَ بِطوُلِ الثَّناءِ، شُکْرُ مَنْ قَوْقَکَ بِصِدْقِ الْوَلاءِ، شُکْرُ نَظیرِکَ بِحُسْنِ الْاخاءِ، شُکْرُ مَنْ دوُنَکَ بِسَیْبِ الْعَطاءِ؛ شکر پروردگارت این است که دائماً ثنایش گویی، شکر کسی که بالای دست تو است به این است که در پیروی از او صادق باشی، شکر همردیفت آن است که مراتب اخوّت را به خوبی انجام دهی و شکر کسانی که زیر دست تو هستند به این است که از بخشش به آنها مضایقه نکنی».[۷۸]
یکی از شاخههای شکر عملی این است که انسان اگر بر دشمنش پیروز شود تا آنجا که ممکن است و مشکلی ایجاد نمیکند، عفو و گذشت را شکرانه پیروزی خود قرار دهد همان گونه که امیر مؤمنان علی علیه السلام در حدیث معروفش میفرماید: «اذا قَدَرْتَ عَلی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَیْهِ هنگامی که بر دشمنانت پیروز شدی، عفو را شکرانه این پیروزی قرار بده».[۷۹]
این نکته نیز شایان ذکر است که یکی از بهترین طرق شکر در برابر نعمتها انفاق کردن بخشی از آن در راه خدا است، همان گونه که علی علیه السلام میفرماید: «احْسِنْ شُکْرِ النِّعَمِ الْانْعامُ بِها؛ بهترین شکر نعمتها بخشیدن از آن است».[۸۰]
عبادت و نیایش در برابر پروردگار نیز طریقه دیگری برای شکرگزاری عملی است، بلکه مطابق احادیث اسلامی بهترین انگیزه عبادت مسأله شکرگزاری ذکر شده، در حالی که انگیزه نعمتهای بهشت برای عبادت به عنوان عبادت تاجران، و انگیزه ترس از دوزخ به عنوان ترس از بندگان ذکر شده، ولی انگیزه شکر به عنوان عبادت آزادگان تعبیر شده است، در کلمات علی علیه السلام آمده است: «انَّ قَوْمَاً عَبَدوُهُ شُکْرَاً فَتِلْکَ عِبادَةُ الْاحْرارِ».[۸۱]
انگیزههای شکرگزاری
با این که روح شکرگزاری در انسان تقویت شود، از طرق گوناگونی میتوان استفاده کرد، نخست معرفت نعمتها است، میدانیم نعمتهای خداوند سر تا پای وجود انسان را در بر میگیرد، نعمتهای مادی و معنوی، نعمتهای ظاهری و باطنی و نعمتهای فردی و اجتماعی.
خوشبختانه پیشرفت علوم و دانشهای بشری کمک بسیار مؤثّری به شناخت نعمتها کرده است و در پرتو آنها بسیاری از شگفتیهای وجود انسان و موجودات جهان کشف شده که هر کدام نعمت بزرگی محسوب میشود، امروز ما به خوبی میدانیم که جسم یک انسان از میلیاردها واحد کوچک زنده به نام یاخته تشکیل شده که هر کدام از آنها ساختمان بسیار پیچیده و حیرت انگیزی دارد، و هر کدام نعمتی از نعمتهای خدا است، امروز است که ما میدانیم در درون خون ما میلیونها موجود زنده به نام گلبول سفید وجود دارد که هر کدام به صورت سرباز مدافعی از سلامت انسان در برابر هجوم انبوه میکربهای بیماریزا که از زمین و هوا و آب و غذا وارد بدن انسان میشوند دفاع میکنند، اگر یک روز گفته میشد در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب، امروز ما به خوبی میدانیم که در هر نفس هزاران بلکه میلیونها نعمت وجود دارد و بر هر نعمتی شکری واجب است. اگر پیشینیان با آگاهی از علوم زمان خود میگفتند.
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارندتا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
امروز در پرتو پیشرفت علوم ما میدانیم تنها این چهار موجود نیستند که به ما کمک میکنند، بلکه هزاران عامل دست به دست هم میدهد تا گندمی از زمین بروید و خوراک انسانی شود.
بنابراین انگیزه شکر که از طریق معرفت نعمت حاصل میشود، در عصر و زمان ما ابعاد گستردهتری پیدا کرده است.
بنابراین، دوام سپاسگزاری از دوام مطالعه بررسی نعمتها حاصل میشود.
انگیزه دیگر برای شکرگزاری این است که انسان همیشه به زیردستان خود نگاه کند و ببیند خداوند چقدر بر او منّت نهاده و چه امکاناتی در اختیار او قرار داده که به دلایل مختلفی به دیگران نداده است، در حدیثی میخوانیم که امیر مؤمنان علی علیه السلام در نامهای که به یکی از اصحاب معروفش حارث هَمْدانی نوشت فرمود:
«وَاکْثِرْ انْ تَنْظُرَ الی مَنْ فُضِّلْتَ عَلَیْهِ، فَانَّ ذلِکَ مِنْ ابْوابِ الشُّکْرِ؛ به افراد پایینتر از خود زیاد نگاه کن، که این خود از ابواب شکر است».[۸۲] این در حالی است که اگر انسان به افراد بالاتر از خود بنگرد به یقین روح ناسپاسی همراه وسوسههای شیطانی در او زنده میشود.
مطالعه برکات و آثار سپاس گزاری که فزونی نعمت و دوام و بقاء آن است، و در بحثهای گذشته به طور گسترده ذکر شد نیز از انگیزههای مهم محسوب میشود.
برای ایجاد انگیزههای شکر در توده مردم نسبت به یکدیگر نیز بهترین راه آن است که افراد قدردان و شکرگزار و کسانی که از خدمات و عطایا و کمکها خوب استفاده میکنند مورد تشویق قرار گیرند، تشویقهای گفتاری، و تشویقهای رفتاری. حضرت علی علیه السلام در عهدنامه معروف مالک اشتر خطاب به مالک میفرماید:
«وَلایَکُونَنّ الُمحسِنُ وَ الْمُسیئُی عِنْدَکَ بِمَنْزَلَةٍ سَواء فَانَّ فی ذلِکَ تَزْهیداً لِاهْلِ الْاحْسانِ فی الْاحْسانِ وَ تَدْریباً لِاهْلِ الْاسائَةِ عَلَی الْاسائَةِ؛ هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار نزد تو یکسان باشند، زیرا این کار سبب میشود که نیکوکاران در نیکیهایشان بیرغبت شوند، و بدکاران در اعمال بدشان تشویق گردند».[۸۳]
شکر خالق و شکر مخلوق
بیشک شکرگزاری و سپاس، نه تنها در برابر خالق که در برابر مخلوق نیز مطلوب است. کسی که به دیگری خدمت میکند و نعمتی در اختیار او میگذارد و از مواهب خویش به او میبخشد هر چند انتظار قدردانی و تشکّر نداشته باشد، وظیفه انسانی که مشمول نعمت او شده است این است که در مقام شکرگزاری و سپاس برآید، و با قلب و زبان و عمل از وی قدردانی کند، در روایت معروفی از امام علی بن موسی الرضا علیهما السلام میخوانیم: «مَنْ لَمْ یَشْکُرِالْمُنْعِمَ مِنَ الَمخْلُوقینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزّوجل؛ کسی که بخشنده نعمت را از میان مخلوقین شکرگزاری نکند، شکر خداوند متعال را بجا نیاورده است».[۸۴]
جمله «من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق» هر چند به این عبارت در متون روایات معصومین علیه السلام وارد نشده ولی محتوا و مضمون آن در روایت بالا و دیگر روایات دیده میشود، و تاب دو تفسیر دارد، نخست این که ترک شکرگزاری مخلوق، یا ناسپاسی در برابر بخشندگان نعمت، دلیل بر روح ناسپاسی در وجود شخص است که به خاطر آن، ارزشی برای نعمتهای مردم قایل نیست، بلکه گاه خود را طلبکار هم میداند، چنین کسی به یقین در برابر خالق متعال نیز شکرگزاری نخواهد کرد، بهخصوص این که نعمتهایی که مردم به یکدیگر میدهند چون محدود است و گهگاه واقع میشود، به چشم میآید، برخلاف نعمتهای الهی که تمام وجود ما را در تمام عمر احاطه کرده و به همین دلیل گاه از شدّت ظهور مخفی و پنهان میشود.
دیگر این که تشکّر از مخلوق در واقع تشکّر از خدا است، چرا که مخلوق واسطهای برای انتقال نعمت خدا به بندگان بیش نیست، بنابراین کسی که شکر مخلوق را بجا نیاورد در واقع شکر خدا را بجا نیاورده است.
به هر حال در روایات اسلامی بر این معنی تأکید شده که هم در برابر نعمتی که کسی به شما میبخشد سپاسگزار باشید و هم به کسی که سپاسگزاری میکند نعمت بیشتری بدهید. چنانکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که: در تورات این جمله نوشته شده: «اشْکُرْ مَنْ انْعَمَ عَلَیْکَ وَ انْعِمْ عَلی مَنْ شَکَرَک؛ از کسی که به تو نعمتی میبخشد تشکّر کن و به کسی که از تو تشکّر میکند، نعمت بیشتری ببخش».[۸۵]
خداوند در قرآن مجید نیز صریحاً دستور شکرگزاری نسبت به بندگان را صادر کرده و آن را در کنار شکرگزاری از خودش قرار داده است، میفرماید: «وَوَصَّیْنا الْانْسانُ بِوالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ امُّهُ وَهْناً عَلی وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فی عامَیْنِ انِ اشْکُرْ لی وَلِوالِدَیْکَ الَیَ الْمَصیر؛ ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش کردیم، مادرش هر روز با زحمتی روی زحمت حمل کرد (و دوران بارداری را با رنجهای فراوان پشت سر گذاشت) و دوران شیر خوارگی او در دو سال (با زحمت فراوان) صورت میگیرد، به انسان گفتیم که برای من و برای پدر و مادرت شکرگزاری کن که بازگشت همه شما به سوی من است».[۸۶]
به یقین پدر و مادر تنها کسانی نیستند که بر گردن انسان حق دارند (هر چند حق آنها بسیار بزرگ است) هر کس حقّی معنوی یا مادی داشته باشد باید در برابر او تشکّر کرد.
در حالات پیشوایان بزرگ اسلام نیز دیده شده است که گاه کمترین خدمت را با بزرگترین نعمت پاسخ میگفتند، «داستان هدیه کردن یکی از کنیزان امام حسین علیه السلام شاخه گلی به آن حضرت و در برابر، آزاد ساختن او به وسیله امام علیه السلام معروف است، و هنگامی که از حضرتش توضیح خواستند که این خدمت بزرگ چگونه در مقابل آن کار کوچک قرار میگیرد فرمود: «کذا ادَّبَنا اللّهُ؛ این گونه خداوند ما را ادب کرده است».[۸۷]
و نیز در داستان معروف دیگری میخوانیم که در یکی از سفرها امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام و عبد اللَّه بن جعفر از قافله عقب ماندند و در بیابان تشنه شدند، از دور خیمه چادر نشینی جلب توجه آنها را نمود، به سراغ آن آمدند، پیر زن تک و تنهایی در آن دیدند که آنها را سیراب کرد، و گوسفندی را که داشت برای تغذیه آنها آماده ساخت و آنها به پیرزن فرمودند اگر به مدینه آمدی به سراغ ما بیا شاید بتوانیم این همه محبّت را تا اندازهای جبران کنیم، سپس خشکسالی شدیدی در بیابانهای اطراف مدینه شد به گونهای که چادرنشینان به شهرها هجوم آوردند و از مردم درخواست کمک میکردند، روزی چشم امام حسن علیه السلام به همان پیرزن افتاد که
در کوچههای مدینه تقاضای کمک میکند. حضرت او را صدا زد و از او پرسید به خاطر داری که من و برادر و پسر عمویم در بیابان نزد تو آمدیم و تو بهترین کمک را به ما کردی، پیرزن نیکوکار چیزی به خاطر نداشت، ولی امام فرمود: اگر تو به خاطر نداری، من به خاطر دارم. سپس پول زیاد و گوسفندان فراوانی به او بخشید و او را نزد برادرش امام حسین علیه السلام فرستاد، آن حضرت نیز عطایای بیشتری به پیرزن دادند و سپس او را به سراغ عبد اللَّه بن جعفر فرستادند، او نیز نعمت زیادی به آن پیرزن بخشید و در پایان حدیث آمده است: «صارَتْ مِنْ اغْنَی النَّاسِ؛ او یکی از ثروتمندترین مردم شد».[۸۸]
داستان «شیماء» دختر حلیمه سعدیه خواهر رضاعی پیامبر صلی الله علیه و آله و محبّت و خدمتی که آن حضرت به خاطر خدمات مادرش در دوران شیر دادن او به شیماء کرد نیز در بسیاری از تواریخ آمده و خلاصهاش این است که بعد از جنگ «حنین» گروه زیادی از طائفه بنی سعد و قبیله «حلیمه سعدیه» به اسارت در آمدند، هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله شیماء را در میان اسیران دید به یاد محبتهای او و مادرش در دوران شیرخوارگی خود افتاد برخاست و عبای خود را بر زمین گستراند و شیماء را روی آن نشاند و با مهربانی از او احوالپرسی کرد و فرمود: تو همان هستی که در روزگار شیرخوارگی به من محبت کردی (مادرت نیز محبت کرد) این در حالی بود که حدود شصت سال از آن تاریخ میگذشت، شیما از پیامبر صلی الله علیه و آله تقاضا کرد اسیران طایفهاش را آزاد سازد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: من سهم خودم را میبخشم، هنگامی که مسلمانان از این ماجرا آگاه شدند، آنها نیز به پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله سهم خود را بخشیدند و در نتیجه همه اسیران آن طایفه آزاد شدند (و به این ترتیب به خاطر خدمت دوران شیرخوارگی، گروه زیادی آزادی خود را باز یافتند.[۸۹]
و نظر این شکرگزاری و قدردانی عملی در حالات پیشوایان معصوم علیه السلام فراوان است.
نمونه دیگر از این گونه شکر و سپاسگزاری در برابر خدمات بندگان خدا چیزی است که در تاریخ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است و آن این که در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله زنی بود به نام «ثویبه» که پیش از آن که «حلیمه سعدیه» افتخار دایه بودن نسبت به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را پیدا کند چند روزی از شیر فرزندش به نام مسروح، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را شیر داد. هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله هجرت فرمود و اموالی در اختیار آن حضرت قرار گرفت، هیچ گاه ثویبه را فراموش نمیکرد، و همواره تا پایان زندگی آن زن، لباس هدایایی برای او میفرستاد. آن زن بعد از جنگ «خیبر» چشم از جهان پوشید.
شگفتآور این که در بعضی از تواریخ آمده است که «ثویبه» کنیز «ابو لهب» بود و هنگامی که به ابو لهب بشارت تولد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را داد او را آزاد کرد (پیدا است ابو لهب در آن زمان به خاطر خویشاوندی با پیامبر صلی الله علیه و آله از تولد پیامبر صلی الله علیه و آله خوشحال شد که از برادرش عبد اللَّه فرزندی به وجود آمد).
هنگامی که ابو لهب بعد از آن همه دشمنی با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، برادرش عباس او را در خواب دید سؤال کرد: حالت چگونه است؟ گفت: در آتشم، ولی شبهای دوشنبه مجازات من تخفیف مییابد و از میان انگشتانم آب مینوشم، و این به خاطر آن است که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله دوشنبه متولد شد، و من هنگامی که بشارت تولد او را از ثویبه کنیز خودم شنیدم، و آگاه شدم که چند روزی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را شیر داد او را آزاد کردم.[۹۰]
غیبت، تنابز بالألقاب و حفظ الغیب
اشاره
در جلد اوّل از این کتاب که بحث پیرامون اصول کلّی مباحث اخلاقی بود، بحثی پیرامون مبارزه با آفات اللسان (آفتهای زبان) به عنوان یکی از نخستین گامهای اصلاح اخلاق و تهذیب نفس و سیر و سلوک الی اللّه مطرح شد، وعده دادیم جزئیات آن در بحثهای آینده عنوان خواهد شد. یکی از آنها مسأله غیبت است که از شایعترین و زشتترین و خطرناکترین مفاسد اخلاقی است. و سبب هتک حیثیّت افراد، کشف اسرار، اشاعه فحشاء، و جسور ساختن گنهکاران در گناهانشان و سرانجام موجب تزلزل پایههای اعتماد در زندگی اجتماعی است.
بیشک بسیاری از مردم نقطه ضعفهایی دارند که غالباً پرده بر آن افتاده اگر این عیوب و نقطه ضعفها آشکار گردد، اعتماد عمومی سلب میشود، و مفاسد متعددی که در بالا اشاره شد سطح جامعه را فرا خواهد گرفت، به همین دلیل اسلام از آن شدیداً نهی کرده و در کتب علمای اخلاق غیبت به عنوان یکی از بدترین آفات زبان ذکر شده است (هر چند غیبت منحصر به زبان نیست از طریق قلم یا اشارات دست و چشم و ابرو نیز انجام میشود).
و از آنجا که بدون پرهیز از این رذیله اخلاقی هرگز انسان در مسیر قرب الی الله به جایی نمیرسد و جامعه انسانی روح صلاح و سعادت را نمیبیند باید، برای آن اهمیت فوق العاده قائل شد.
گذاشتن لقبهای زشت بر یکدیگر که غالباً در غیاب اشخاص از آن استفاده میشود نیز شاخهای از شاخههای غیبت است، هر چند گاهی تحت عنوان مستقلی از آن یاد شده است، از همین رو ما این دو بحث را همراه یکدیگر عنوان کردیم.
نقطه مقابل غیبت حفظ الغیب است، که انسان در پشت سر اشخاص از آنها به نیکی یاد کند، و اگر کسی از آنها غیبت کند به دفاع از حیثیت آنها برخیزد و با تعبیرات مختلفی که بعداً به آنها اشاره خواهد شد آبروی او را حفظ کند، و این یکی از فضایل مهم اخلاقی است. که برکات زیادی را برای فرد و جامعه همراه دارد.
به هر حال با توجه به اهمیت موضوع، قرآن مجید در آیات متعددی به سراغ این موضوع رفته و دستورهای مؤکدی صادر نموده است:
۱- ... وَلا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً ایُحِبُّ احَدُکُمْ انْ یَأْکُلَ لَحْمَ اخیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوه. (حجرات- ۱۲)
۲- وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ. (همزه- ۱)
۳- انَّ الَّذینَ یُحِبُّونَ انْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الّذینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ فِی الدُّنْیا وَ الْاخِرَةِ. (نور- ۱۹)
۴- لا یُحِبُّ اللَّهَ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ الّا مَنْ ظُلِمَ وَ کانَ اللَّهُ سَمیعاً عَلیِماً. (نساء- ۱۴۸)
ترجمه
۱- «... و هیچ یک از شما دیگری را غیبت نکند، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ به یقین همه شما از این امر کراهت دارید».
۲- وای بر هر غیبجوی مسخره کننده.
۳- «کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مردم با ایمان شیوع یابد عذب دردناکی برای آنان در دنیا و آخرت است.
۴- خداوند دوست ندارد کسی با سخنان خود بدیها (ی دیگران) را اظهار کند، مگر آن کس که مورد ستم واقع شده باشد، خداوند شنوا و دانا است.
تفسیر و جمعبندی
در نخستین آیه، قرآن با صراحت از سه چیز نهی میکند که در واقع علّت و معلول یکدیگرند. نخست از گمان بد، و بعد از تجسّس، و سرانجام از غیبت. روشن است گمان بد انسان را وادار به تجسّس در احوال دیگران، و کشف اسرار آنها میکند و از آنجا که هر انسانی ممکن است عیب و نقصی داشته باشد که با تجسّس کشف شود، اطلاع بر آن عیب پنهانی سبب غیبت میگردد.
ولی قرآن مجید در این آیه برای غیبت اهمیّتی بیش از مسأله گمان بد و تجسّس قائل شده چرا که آن را مدلّل به دلیلی گویا و رسایی ساخته میفرماید:
«کسی از شما دیگری را غیبت نکند آیا هیچ یک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد (به یقین) همه شما از این امر کراهت دارید» (وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً ایُحِبُّ احَدُکُمْ انْ یَاْکُلَ لَحْمَ اخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ).
این تشبیه که در واقع یک دلیل منطقی را تشکیل میدهد تمام ابعاد مسأله غیبت را بیان کرده، شخص غائب را به مرده تشبیه میکند، و رابطه دینی او را به عنوان برادری و اخوّت و آبروی او را به پاره تن او و غیبت را به منزله خوردن گوشت او، کاری که هر وجدانی، هر قدر ضعیف باشد، از آن ابا و وحشت دارد، و حتی در سختترین حالات حاضر نیست چنین کند.
این تشبیه میتواند اشاره به نکتههای فراوان دیگری نیز باشد:
فرد غائب همچون مرده است که قدرت بر دفاع از خویش ندارد، و هجوم بردن بر کسی که قادر بر دفاع از خویش نیست، بدترین نوع ناجوان مردی است.
بی شک خوردن گوشت مرده سبب سلامت جسم و جان نمیشود، بلکه سرچشمه انواع بیماریها است، بنابراین غیبت کننده اگر آتش کینه و حسد خود را با غیبت موقّتاً فرو نشاند به یقین چیزی نمیگذرد که همان بذرهای نهفته مفاسد اخلاقی در درون جان او سر میکشد و همچون خارهای مغیلان او را آزار میدهد.
غیبت کننده انسان ضعیف و ناتوانی است که شهامت رویا رویی با مسایل را ندارد و به همین دلیل به مرده برادر خویش هجوم میبرد.
همان گونه که یک حیوان یا انسان مردار خوار، سبب انتشار انواع میکربهای بیماری میگردد، شخص غیبت کننده نیز با ذکر گناهان و عیوب پنهانی برادران مسلمان عوامل اشاعه فحشاء را فراهم میسازد.
قرآن مجید با ذکر این مثال و ریزه کاریهایی که در آن نهفته شده به تحریک وجدان و فطرت انسانها در برابر این گناه بزرگ میپردازد، و شاید به همین دلیل جمله را با سؤال شروع میکند، تا پاسخ آن از درون انسانها برخیزد و تأثیر آن قویتر شود، میفرماید: «آیا هیچ یک از شما دوست دارد گوشت برادر مرده خود را بخورد؟»
در ضمن آیه میتواند اشارهای به این نکته نیز باشد، که موارد جواز غیبت (مانند تظلّم و رفع ستم و مشورت و اصلاح ذات البین در واقع مانند موارد اضطرار به اکل میته است که انسان باید به حد اقل قناعت کند).
ولی این سؤال مطرح است که ما در تمام دنیا به ندرت در طول یک سال به موردی برخورد میکنیم که کسی گوشت مرده انسانی را- چه رسد به برادر خویش- خورده باشد، زشتی این امر به اندازهای است که همه از آن پرهیز میکنند، در حالی که غیبت امر رایجی است که در همه جوامع دیده میشود، بلکه یکی از وسایل تفریح و سرگرمی در جلسات است، راستی این تفاوت از کجا سرچشمه میگیرد؟
این موضوع ظاهراً دلیلی جز این ندارد که رواج غیبت، قبح و زشتی آن را متأسفانه در نظرها کم کرده است.
در دوّمین آیه با تهدید کوبندهای به سراغ عیبجویان و غیبت کنندگان میرود، میفرماید «وای به هر عیب جوی غیبت کنندهای که مردم با ایمان را به سخریه میگیرند، و با نیش زبان و حرکات دست و چشم و ابرو، در پشت سر و پیش رو، مؤمنان را هدف تیرهای طعن و تهمت قرار میدهند» (وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ).
در این که واژه «لُمَزَة» (از ماده لمز (بر وزن رمز) و «هُمَزَه» از ماده همز (بر همین وزن) که هر دو صیغه مبالغه است، به یک معنی است، و اشاره به غیبت کنندگان و عیبجویان میکند یا در میان آنها تفاوتی است، در میان مفسّران گفتگوی بسیار است. بعضی هر دو را به یک معنی میدانند بعضی به دو معنی، آنها که معتقدند دو معنی دارد بعضی هُمَزَه رابه معنی غیبت کننده، و لُمَزَه را به معنی عیبجو تفسیر کردهاند و بعضی عکس آن را گفتهاند، و بعضی میگویند هُمَزَه به کسی گفته میشود که با اشارات عیبجویی میکند، و لُمَزَه به معنی کسی است که با زبان، این عمل زشت را انجام میدهد.
بعضی اولی را به معنی عیب جویی آشکار، و دومی را به معنی عیب جویی پنهان و یا اشاره دانستهاند، و بعضی عقیده دارند هُمَزَه کسی است که در حضور، عیبجویی میکند، و لُمَزَه کسی است که در پشت سر، این کار را انجام میدهد.
بعضی از مفسران گفتهاند همز و لمز، دو صفت رذیله است که از جهل و غضب و تکبّر ترکیب شده است زیرا هم سبب اذیّت و آزار دیگران است و هم نوعی برتریطلبی در آن نهفته است، و از آنجا که در خود فضیلتی نمیبیند سعی میکند به دیگران عیب بگذارد تا خودش را برتر نشان دهد.[۹۱]
در همان تفسیر این دو صفت را از اوصاف منافقان- طبق حدیثی- بیان میکند.[۹۲]تعبیر به «ویل» که در آغاز این آیه آمده است، در ۲۷ مورد از قرآن مجید دیده میشود، که در مقام نفرین و به معنی هلاکت و یا به معنی انواع عذاب است، و این که گفتهاند اشاره به چاه یا وادی پر عذابی در جهنم است در واقع از قبیل تفسیر کلی به مصداق است.
این واژه و واژه «وَیْس» و «وَیْح» همه حالت تأسف انسان را بیان میکند منتها ویل در موارد کارهای زشت و قبیح گفته میشود، و ویس در مقابل تحقیر، و ویح در مقام ترحم.[۹۳]
با توجه به موارد استعمال ویل در قرآن، به خوبی روشن میشود که این واژه در مواردی به کار میرود که کارهای بسیار زشتی انجام گرفته است، و از اینجا روشن میشود که غیبت و عیب جویی از دیدگاه قرآن مجید از زشتترین کارها است.
در سوّمین آیه مستقیماً سخن از نکوهش اشاعه فحشاء و تهدید شدید مرتکب شوندگان به میان آمد و به طور ضمنی، مذمّت از غیبت میکند، زیرا اشاعه فحشاء غالباً از طریق غیبت یا تهمت است. میفرماید: «کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مردم با ایمان شیوع یابد، عذاب دردناکی در دنیا و آخرت دارند، و خداوند میداند و شما نمیدانید» (انَّ الَّذینَ یُحِبُّونَ انْ تَشِیعَ الْفاحِشَةَ فِی الَّذینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ فِی الدُّنیا وَ الآخِرَةِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ انْتُمْ لا تَعْلَمُونَ).
البته شأن نزول آیه در مورد تهمتی است که از سوی منافقان به یکی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله زده شده بود، ولی مسأله اشاعه فحشاء (شیوع دادن زشتیها در میان مردم) مفهوم عامی دارد که مخصوصاً غیبت را در بسیاری از موارد شامل میشود.
در واقع نخستین آیه از آیات بالا اشاره به بُعد حقّ النّاس فردی غیبت داشت و این آیه اشاره به آثار ویرانگر جمعی آن است، زیرا هرگاه کارهای خلافی را که مردم در پنهانی انجام دادهاند و کسی از آن آگاه نیست بر ملا شود، بسیاری از افراد ضعیف الایمان تشویق به این گونه کارها میشود.
«فاحشه» از ماده فحش در اصل به معنی هر کاری است که از حد اعتدال خارج شود و صورت فاحش به خود بگیرد، بنابراین شامل تمام منکرات و کارهای بسیار زشت و قبیح میشود، هر چند در بسیاری از موارد در قرآن مجید یا در کلمات روزمرّه در خصوص انحرافات جنسی و آلودگیهای ناموسی به کار میرود، ولی این مانع از عمومیّت فاحشه و فحشاء نیست، و در واقع از قبیل استعمال در یک مصداق بارز است، بنابراین اشاعه فحشاء که در آیه آمده، و در بسیاری از موارد از طریق غیبت انجام میشود، منحصر به آلودگیهای جنسی نیست.
در آیه ۴۵ عنکبوت درباره نماز میخوانیم: «انَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ؛ نماز انسان را از زشتیها و منکرات باز میدارد» و به یقین مفهوم آن عام است.
به همین دلیل در ذیل این آیه حدیثی وارد شده که میفرماید: «مَنْ قالَ فِی مُؤْمِنٍ مارَأَتْهُ عَیْناهُ وَ سَمِعَتْهُ اذُناهُ فَهُوَ مِنَ الَّذینَ قالَ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ انّ الَّذینَ یُحِبُّونَ انْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ؛ کسی که درباره مؤمن آنچه را میبیند (از عیوب پنهانی) و آنچه را میشنود (که مردم درباره او میگویند) او از کسانی است که خداوند متعال درباره آنها گفته کسانی که دوست دارند اشاعه فحشاء در میان مؤمنان شود عذاب درناکی دارند».
این نکته نیز حائز اهمیت است که قرآن در آیه بالا مجازات این گونه اشخاص را عذاب دنیا و آخرت ذکر کرده، و این نشان میدهد غیبت و اشاعه فحشاء پیآمدهای سویی در زندگی انسانها نیز دارد.
آخرین سخن درباره تفسیر آیه فوق این که قرآن مجید برای این که تأکید بر این مسأله مهم بگذارد نمیگوید کسانی که اشاعه فحشا کنند، گرفتار عذاب الیم دنیا و آخرت میشوند، بلکه میگوید کسانی که دوست دارند، اشاعه فحشاء در میان مؤمنان شود چنین سرنوشتی دارند. در چهارمین و آخرین آیه مورد بحث، سخن از جواز غیبت در مورد ظالمان برای مظلومانی که به دادخواهی برمیخیزند آمده است که از آن به خوبی روشن میشود غیبت بدون مجوز جایز نیست، میفرماید: «خداوند دوست ندارد کسی با سخنان خود بدیها را اظهار کند مگر آن کس که مورد ستم واقع شد (و میخواهد از این طریق تظلّم کند و رفع ظلم نماید) (لا یُحِبُّ اللَّه الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ الَّا مَنْ ظُلِمَ).
منظور از جهل من القول، هر گونه ابراز و اظهار لفظی است خواه به صورت شکایت باشد یا حکایت، یا غیبت، یا نفرین و مذّمت. بنابراین مظلومانی که مورد ستم ظالمان قرار گرفتهاند برای دفاع از خویشتن میتوانند کارهای ظالمان را برشمرند.
و برای این که افرادی از این استثناء سوء استفاده نکنند، و به بهانه این که مظلوم واقع شدهاند، هر جا بنشینند و به غیبت این و آن بپردازند، در پایان آیه میفرماید: خداوند سخنان را میشنود و از نیّات آگاه است. (وَ کانَ اللَّهُ سَمیعَاً عَلیماً).
از آنچه در آیات فوق آمد زشتی فوقالعاده غیبت و عواقب دردناک آن در دنیا و آخرت به خوبی روشن میشود.
غیبت در روایات اسلامی
اشاره
در منابع حدیث و کتب اخلاق روایات زیادی در نکوهش غیبت وارد شده؛ مضمون این روایات به قدری شدید و تکان دهنده است که درباره کمتر گناهی میتوان اینگونه تعبیرات را یافت که از میان آنها ده روایت زیر برگزیده شده است.
در حدیثی میخوانیم که روزی پیغمبر با صدای بسیار بلند خطبه خواند به گونهای که به گوش زنانی که در خانههایی که نزدیک بودند رسید فرمود: «یا مَعْشَرَ مَنْ آمَنَ بِلِسانِهِ وَ لَمْ یُؤْمِنْ بِقَلْبِهِ لاتَغْتابُوا الْمُسْلِمینَ وَ لا تَتَبَّعُوا عَوراتَهُمْ فَانَّ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْرَتَ اخِیهِ یَتَتَبَّعُ اللَّهَ عَوْرَتَهُ حَتَّی یَفْضِحَهُ فی جَوْفِ بَیْتِهِ؛ ای گروهی که به زبان ایمان آوردهاید و در قلبتان ایمان نیست، غیبت مسلمان نکنید، و در صدد کشف عیوب آنها نباشید، چرا که هر کس درصدد کشف عیوب برادر مسلمانش باشد خداوند در صدد کشف عیوب او خواهد بود تا آنجا که در درون خانهاش رسوایش میکند».[۹۴]
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم که روزی خطبه خواند و درباره اهمیت گناه ربا سخنانی فرمود تا آنجا که گناه یک درهم از ربا را بدتر از سی و شش زنا شمرد، سپس فرمود: «انَّ ارْبَا الرِّبا عِرْضُ الرَّجُلِ الْمُسَلِمِ؛ بدترین ربا بردن آبروی مسلمان (از طریق غیبت و مانند آن) است».[۹۵]
این تعبیر (اهمیت گناه غیبت نسبت به زنا) در روایات متعددی آمده و در بعضی از روایات آمده است علت آن این است که زناکار پس از توبه حقیقی بخشوده خواهد شد، ولی غیبت کننده چون حق الناس را ضایع کرده مشمول رحمت الهی نخواهد شد، تا صاحب غیبت را راضی کند.[۹۶]
۳- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «الْغَیْبَةُ حَرامٌ عَلی کُلِّ مُسْلِمٍ وَ انّها لَتَأکُلُ الْحَسَناتِ کَما تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛ غیبت بر هر مسلمانی حرام است و حسنات را از میان میبرد، همان گونه آتش هیزم را میسوزاند و نابود میکند».[۹۷]
این ویژگی همان گونه که در بحثهای آینده خواهد آمد نیز به خاطر آن است که غیبت جنبه حقّ النّاس دارد، و حسنات غیبت کننده را به نامه اعمال غیبت شونده منتقل میکنند تا جبران تضییع آبروی او شود.
۴- در یک حدیث قدسی آمده است که خداوند به موسی علیه السلام خطاب کرد و فرمود «مَنْ ماتَ تُائباً مِنَ الْغَیْبَةِ فَهُوَ آخِرُ مَنْ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَ مَنْ ماتَ مُصِرّاً عَلَیها، فَهُوَ اوَّلُ مَنْ یَدْخُلُ النَّارَ؛ کسی که بمیرد در حالی که توبه از غیبت کرده باشد، آخرین کسی است که وارد بهشت میشود، و کسی که بمیرد و اصرار بر آن ورزد و توبه نکند، اولین کسی است که وارد دوزخ میشود».[۹۸]
۵- در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم تعبیر تکان دهنده دیگری دیده میشود، فرمود: «مَنْ مَشی فِی غَیْبَةِ اخِیهِ وَ کَشْفِ عَوْرَتِهِ کانَ اوَّلُ خُطْوَةٍ خَطاها وَضَعَها فی جَهَنَّمَ؛ کسی که در طریق غیبت برادر مسلمانش و کشف عیوب پنهانی او گام بردارد، اولین گامی را که برمیدارد در جهنم میگذارد».[۹۹]
۶- در حدیث دیگری از همان بزرگوار میخوانیم «ما عُمّرَ مَجلسٌ بِالْغَیْبَةِ الَّا خُرِّبَ بِالدِّینِ فَنَزَّهُوَ اسْماعَکُمْ مِنْ اسْتماعِ الْغَیْبَةِ فَانَّ الْقائِلَ وَ الْمُسْتَمِعَ لَها شَرِیکانِ فِی الاثْمِ؛ هیچ مجلسی با غیبت آباد نمیشود مگر اینکه از نظر دین ویران میگردد، حال که چنین است گو خود را از شنیدن غیبت پاک دارید چرا که گوینده و شنونده هر دو در گناه شریکند»[۱۰۰]
۷- در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد زیانهای فوق العاده معنوی غیبت چنین میخوانیم «مَنْ اغْتابَ مُسْلِماً اوْ مُسْلِمَةً لَنْ یَقْبَلَ اللَّه صَلاتَهُ وَ لا صِیامَهُ ارْبَعِینَ لَیْلَةً الَّا انْ یَغْفِرَ لَهُ صاحِبُهُ کسی که غیبت مرد مسلمانی یا زن مسلمانی بکند خداوند نماز و روزه او را چهل شبانه روز قبول نمیکند مگر این که صاحب غیبت از او راضی گردد».[۱۰۱]
۸- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «مَنْ رَوی عَلی مُؤْمِنٍ رَوایَةٍ یُریدُ بِها شَیْنَهُ وَ هَدْمَ مُرَوَّتِهِ لَیَسْقُطُ مِنْ اعْیُنِ النَّاسِ، وَ اخْرَجَهُ اللَّه مِنْ وِلایَتِهِ الی وِلایَةِ الشَّیْطانِ فَلا یَقْبَلُهُ الشَّیْطانُ؛ کسی که سخنی درباره فرد با ایمانی نقل کند و هدفش این باشد که عیبی بر او نهد، و شخصیتش را در هم بشکند تا از چشم مردم بیفتد، خداوند او را از تحت سرپرستی خودش به تحت سرپرستی شیطان میفرستد، و شیطان او را نمیپذیرد».[۱۰۲]
روشن است که مصداق واضح روایت بالا شخص غیبت کننده است که هدفش از غیبت عیب نهادن بر مؤمنین، و در هم شکستن شخصیت اجتماعی آنها است و چنین افرادی به قدری گناهانشان عظیم است که حتی شیطان از پذیرفتن ولایت آنها وحشت دارد».
۹- در حدیث مناهی رسول اللّه صلی الله علیه و آله آمده است «نَهی عَنِ الْغَیْبَةِ وَ قالَ مَنْ اغْتابَ امْرَءً مُسْلِماً بَطَلَ صَوْمُهُ وَ نَقَضَ وَضُوئُهُ، وَ جاءَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یَفُوهُ مِنْ فِیِه رائِحَةٌ انْتَنُ مِنَ الْجِیفَهِ یَتَأَذَّئُ بِهِ اهْلُ الْمَوْقِفِ؛ پیامبر صلی الله علیه و آله از غیبت نهی کرد و فرمود: کسی که مسلمانی را غیبت کند، روزهاش باطل میشود، و وضویش میشکند، و روز قیامت از دهان او بویی خارج میشود که متعفّنتر از بوی مردار است، به گونهای که اهل محشر از آن ناراحت میشوند».[۱۰۳]
۱۰- این بحث را با حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام پایان میدهیم، هر چند روایاتی که در این زمینه باقی مانده بسیار بیش از آن است که در بالا آوردیم، اما آنچه در بالا آمد برای درک اهمیت گناه غیبت کافی است فرمود: «ایَّاکَ وَ الْغَیْبَةَ فَانَّها تُمْقِتُکَ الَی اللَّهَ وَ النَّاسَ، وَ تَحْبُطُ اجْرَکَ؛ از غیبت بپرهیز که تو را در پیشگاه خدا و مردم مبغوض میکند، و اجر و پاداش تو را (در برابر اعمال صالحه) بر باد میدهد».[۱۰۴]
به یقین حتی یکی از این احادیث به تنهایی برای پی بردن به اهمیت گناه غیبت از دیدگاه پیشوایان اسلام کافی است تا چه رسد به این که همه آنها را در کنار هم بچینیم و یکی در نظر بگیریم.
شک نیست که علاوه بر شهادت قرآن مجید و روایات متواتره اسلامی و اجماع مسلمین بر حرمت غیبت، عقل نیز آن را زشت و قبیح و در خور سرزنش و مجازات میشمرد، چرا که یکی از مصادیق بارز ظلم و ستم است که قبح و زشتی آن از مستقلّات عقلیه میباشد، بنابراین دلیل حرمت غیبت، تمام ادلّه اربعه فقهی میباشد.
در اینجا مسایل مهمی باقی مانده است که باید مورد بحث و بررسی قرار گیرد:
تعریف غیبت
اشاره
در تعریف غیبت، ارباب لغت و فقها و علمای اخلاق، تفسیرهای مختلفی ذکر کردهاند که در واقع همه آنها به یک معنی باز میگردد، هر چند از نظر تعمیم و تخصیص در میان آنها تفاوتهایی است.
صحاح اللّغه میگوید: «غیبت آن است که انسان پشت سر کسی که عیب و عملش پوشیده است سخنی بگوید که اگر به گوش او برسد ناراحت شود».
مصباح المنیر میگوید: «غیبت آن است که عیوب پنهانی کسی را که از فاش شدن آن ناراحت میشود (پشت سر او) باز گویی کنی». مرحومه شیخ انصاری از بعضی از بزرگان علما نقل کرده است که اجماع و اخبار معصومین علیهم السلام دلالت دارد بر این که حقیقت غیبت آن است که از دیگری (در پشت سرش) چیزی بگویی که اگر بشنود ناراحت شود.[۱۰۵]
این مضمون در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که غیبت آن است که درباره برادر مسلمانت چیزی بگویی که خداوند آن را بر او مستور داشته است.[۱۰۶]
از آنچه در بالا آمد استفاده میشود که غیبت ارکانی دارد، نخست این که سخنی را پشت سر کسی بگوید، و اگر در حضورش گفته شود، عنوان دیگری به خود میگیرد (عنوان ایذاء، یا هتک و مانند آن) دیگر این که باید از قبیل ذکر عیوب باشد، و آن هم عیب مستور و پنهان که اگر آشکار باشد غیبت نیست، هر چند ممکن است به عناوین دیگری حرام باشد، و دیگر این که هنگامی که غیبت شونده آن را بشنود غمگین و ناراحت شود، ولی به نظر میرسد این یک قید توضیحی است برای این که آشکار کردن عیب پنهانی آن هم پشت سر اشخاص برای هر انسانی غمانگیز است. ممکن است افراد بی بند و باری پیدا شوند که هر چه درباره آنها گفته شود، پروا نداشته باشند، ولی این گونه افراد بسیار کمند.
از آنچه در بالا آمد این نکته نیز روشن میشود این که بعضی از عوام هنگامی که به آنها گفته میشود چرا پشت سر فلان کس غیبت کردی؟ میگویند این سخنان را پیش روی آنها هم میگوییم، از قبیل عذر بدتر از گناه است چرا که پیش روی آنها گفتن هرگز مجوّز غیبت نیست، و آن هم گناه بزرگی است چرا که هم آزار مؤمن است و هم هتک احترام او.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که نام شخصی را نزد پیامبر بردند بعضی از حاضران گفتند او آدم عاجز و بسیار ناتوانی است، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: شما غیبتش کردید؟ عرض کردند: ای رسول خدا، صفتش را گفتیم، فرمود: «انْ قُلْتُمْ ما لَیْسَ فِیِه فَقَدْ بُهِتْتُمُوهُ؛ هرگاه چیزی را میگفتید که در او نبود، به او تهمت زده بودید، نه غیبت».[۱۰۷]
عذر دیگر عوامانهای که بعضی از افراد نادان به آن متوسّل میشوند که در برابر نهی از غیبت میگویند مگر دروغ میگوییم فلان کس این عیب را دارد، این نیز دست کمی از عذر ناموجّه بالا ندارد، چرا که اگر عیبی در کسی نباشد و بگویند تهمت است نه غیبت، غیبت آن است که عیب پنهانیای که در او هست پشت سر او بگویند.
ذکر این نکته نیز حائز اهمیت است که از بعضی از کلمات بزرگان گاه چنین استفاده میشود که غیبت در مورد همه مؤمنان نیست، بلکه تنها در مورد کسانی است که از گناه خود پشیمانند، و یا توبه کردهاند و در سر حد عدالتند.
و اما افراد فاسق و گنهکار، غیبتشان جایز است، هر چند گناهشان پنهان باشد، و گاه به این روایت از امام صادق علیه السلام نیز استناد جستهاند که فرمود: «مَنْ عامَلَ النَّاسَ فَلَمْ یَظْلِمْهُمْ، وَحَدَّثَهُمْ فَلَمْ یَکْذِبْهُم، وَ وَعَدَهُمْ فَلَمْ یُخْلِفْهُمْ کَانَ مِمَّنْ حُرِّمَ غَیْبَتُهُ وَ کَمُلَتْ مُرُوَّتَهُ، وَ ظَهَرَ عِدالَتُهُ، وَ وَجَبَتْ اخْوَتُهُ؛ کسی که در روابطش با مردم ستم نکند، و در سخنانی که میگوید به مردم دروغ نگوید و از وعدههایش تخلّف نجوید، چنین کسی غیبتش حرام و شخصیتش کامل، و عدالت او ظاهر، و اخوّتش واجب است».[۱۰۸]
به این ترتیب غیبت کسی را حرام میشمرند که عادل باشد و شخص فاسق را هر چند عملش مستور باشد جائز الغیبه میدانند.
مرحوم علّامه مجلسی در جلد ۷۲ بحار الانوار در کتاب العشره نیز در ابتدای سخن تمایلی به این سخن پیدا کرده، هر چند در ذیل کلام، از آن تقریباً عدول میکند[۱۰۹].
ولی مسلّم است این عقیده سبب میشود که اکثریت مردم جایز الغیبه شوند و این بر خلاف اطلاق آیه قرآن و روایات بیشماری است که در زمینه حرمت غیبت آمده است.
اضافه بر این روایات متعددی داریم که میگوید: چند گروهند که غیبت آنها جایز است، یا غیبتی برای آنها نیست، از جمله فاسقی است که متجاهر به فسقش باشد، و از جمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «ارْبَعَةٌ لَیْسَتْ غَیْبَتُهُمْ غَیْبَةٌ، الْفاسِقُ الْمُعْلِنِ بِفِسْقِهِ ...؛ چهار گروهند که غیبت آنها غیبت نیست، نخست فاسقی است که آشکارا گناه کند».[۱۱۰]
همین مضمون در روایت دیگری از امام باقر علیه السلام نقل شده است.
امام صادق علیه السلام میفرماید: «اذا جاهَرَ الْفاسِقُ بِفِسْقِهِ فَلا حُرْمَةَ لَهُ عَلی غَیْبَةٍ؛ هنگامی که فاسق تظاهر به فسق کند، نه احترامی دارد و نه غیبتی».[۱۱۱]
و در حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میخوانیم «مَنْ الْقی جَلْبابَ الْحَیاءَ فَلا غَیْبَةَ لَهُ؛ کسی که چادر حیا را از سر برگیرد غیبت ندارد».[۱۱۲]
و احادیث متعدد دیگری نیز تصریح به این موضوع کرده است، این احادیث به مقتضای مفهوم وصف، بلکه مفهوم شرط که در مقام احتراز و نفی غیر، بیان شده است، به خوبی نشان میدهد که اگر شخصی گناهی کند و مستور باشد، غیبت او جایز نیست. و چنان که در بحث استثنائات غیبت خواهد آمد، غیبت شخص متظاهر به فسق نیز در خصوص آن عملی که تظاهر به آن میکند جایز است، نه نسبت به تمام اعمالش.
از این گذشته حرمت غیبت با دلیل عقل نیز ثابت است، چرا که نوعی ظلم و ستم و افشاء اسرار و ریختن آبروی مردم محسوب میشود، و بیشک فرقی میان فاسق و عادل در این زمینه نیست، مگر در مواردی که غیبت سبب نهی از منکر، یا دفع خطر و ضرر از جامعه مسلمین گردد، و در آن هم میان فاسق و عادل تفاوتی نیست.
در بحث استثنائات غیبت، شرح بیشتری در این زمینه خواهد آمد.
اقسام غیبت
گاه تصور میشود که غیبت تنها با زبان است در حالی که حقیقت غیبت- آنگونه که دانستیم اظهار عیوب پنهانی که اگر صاحبش بشنود ناراحت میشود.
این کار ممکن است به وسیله زبان انجام گیرد، یا از طریق قلم، و یا حتی اشارات دست و چشم و ابرو. گاه ممکن است در لباس جدی باشد و گاه در لباس جدی و طنز، وای بسا گناهان و غیبتهایی که در لباس شوخی و طنز انجام میشود، خطرناکتر از گناهانی است که در لباس جدی است. چرا که انسان در شوخی و طنز آزادی بیشتری احساس میکند، و مطالبی را که به صورت جدی قادر بر بیان آن نبود، در لباس شوخی و طنز بیان میکند.
اضافه بر این گاه غیبت با تعبیرات صریح (به اصطلاح دلالت مطابقی و تضمّنی) انجام میگیرد، و گاه به دلالتهای التزامی و تعبیرات کنایی که ابلغ من التّصریح است، مثلًا هنگامی که سخن از مؤمنی به میان میآید میگوید بگذریم، شرع مقدس دهان ما را در اینجا بسته است، و با این تعبیر نشان میدهد که او مرتکب گناهان زشتی شده است و ای بسا اگر صریحاً بیان میکرد، چیز کمی به نظر میرسید، اما چون با اشاره اجمالی بیان میکند ذهن طرف به سراغ هر گناهی میرود.
یا این که میگوید: فلان کس دارای صفات بسیار خوبی است ولی ... سپس سکوت میکند.
و گاه در مقام خیرخواهی و دلسوزی میگوید: «خداوند عاقبت فلان کس را به خیر کند». یا میگوید: من از عاقبت او سخت بیمناکم و در واقع گناه را در لباس طاعت عرضه میکند. و به گفته بعضی از بزرگان مرتکب گناه مضاعفی میشود، هم غیبت و هم ریاکاری، غیبت از این نظر که با همین گفتار سر بسته، معایب زیادی را به طرف نسبت داده است، ریاکاری از این نظر که میخواهد بگوید من اهل غیبت نیستم و مطیع فرمان پروردگارم.
انگیزههای غیبت
غیبت از گناهانی است که عوامل بیشماری دارد، که هر کدام به تنهایی میتواند سرچشمه غیبت شود، از جمله:
۱- حسد ۲- خودخواهی و خود برتر بینی ۳- غرور و نخوت ۴- انحصارطلبی ۵- کینهتوزی ۶- جاهطلبی ۷- دنیا پرستی و علاقه به مال و مقام ۸- ریاکاری ۹- تزکیه نفس و اظهار پاکی و تقوا ۱۰- ایجاد سرگرمی ناسالم ۱۱- سوء ظن ۱۲- انتقام جویی ۱۳- تشفّی قلب و فرونشاندن غضب ۱۴- سخریه و استهزاء و امور دیگری از این قبیل.
قدر مشترک همه اینها این است که انسان سعی میکند با غیبت کردن شخصیت طرف و موقعیت اجتماعی او را درهم بشکند و او را در نظرها خوار و بیمقدار کند، و از این طریق انتقام بگیرد یا خشم خود را فرو نشاند، یا او را از مقام و مال محروم سازد و در اختیار خود بگیرد یا اظهار زهد و قدس کند، یا حاضران را بخنداند و یا خود را برتر و بالاتر از دیگران معرفی کند.
از اینجا روشن میشود که اولًا غیبت تا چه حد گسترده است و چه عوامل زیاد و متنوعی دارد، و در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «اصْلُ الْغیْبَةِ تَتَنَوَّعُ بِعَشْرَةِ انْواعٍ؛ شِفاءِ غَیْظٍ وَ مُساعَدَةِ قَوْمٍ وَ تُهْمَةٍ، وَ تَصْدِیْقِ خَبَرٍ بِلاکَشْفِهِ، وَ سُوءِ ظَنٍّ وَ حَسَدٍ وَ سُخْرِیَّةٍ وَ تَعَجُّبٍ وَ تَبَرُّمٍ وَ تَزَیُّنٍ، فَانْ ارَدْتَ السَّلامَةَ فَاذْکُرِ الْخالِقَ لَا الَمخْلُوقَ فَیَصِیْرُ ذلِکَ مَکانَ الْغِیْبَةِ عِبْرَةً وَ مَکانَ الْاثْمِ ثَواباً؛ سرچشمه غیبت به ده نوع تقسیم میشود، تشفّی قلب (فرونشاندن آتش غضب) و همگامی با دیگران (تعصّب گروهی) و تهمت زدن، و تصدیق عجولانه خبری که صدق و کذب آن آشکار نشده، و سوء ظن و حسد و استهزاء، و اظهار تعجب و ابراز ناراحتی و خویشتن آرایی. و اگر میخواهی سالم بمانی به یاد خالق باش نه به یاد مخلوق، این سبب میشود که به جای غیبت (از عیوب دیگران) عبرت بگیری و به جای گناه پاداش برای تو حاصل شود».[۱۱۳]
روشن است که امام علیه السلام در صدد بیان بخشی از عوامل عمده غیبت بوده است، زیرا همان گونه که گفته شد، عوامل غیبت از اینها فراوانتر است.
پیامدهای زیانبار غیبت
غیبت آثار مخرّب زیادی در جامعه انسانی دارد که اگر دست کم گرفته شود خطر آن بیشتر خواهد بود، اضافه بر این، آثار سویی از نظر روحانی و معنوی و عقوبتهای الهی دارد که در روایات به آن اشاره شده است.
در مورد اول امور زیر را میتوان بر شمرد:
۱- غیبت مهمترین سرمایه جامعه یعنی «سرمایه اعتماد» را از بین میبرد، زیرا غالب اشخاص دارای نقاط ضعفی هستند که سعی در کتمان آن دارند اگر آنها پوشیده بمانند، اعتماد مردم نسبت به یکدیگر باقی و بر قرار خواهد بود.
ولی کشف آنها بیاعتمادی عجیبی ایجاد میکند، و میدانیم اساس تعاون و همکاری اجتماعی، اعتماد متقابل افراد جامعه نسبت به یکدیگر است، و بدون آن جامعه بشری به جهنم سوزانی تبدیل میشود که مشکلات زندگی اجتماعی را دارد، ولی منافع آن از بین خواهد رفت. ۲- غیبت سرچشمه سوء ظن نسبت به همگان است، زیرا هنگامی که عیوب مخفی جمعی از افراد از طریق غیبت آشکار گردد، انسان نسبت به همه پاکان و نیکان هم بدبین میشود، و میگوید: لا بد آنها نیز در خلوتهای خود چنین کارهایی دارند که ما نمیدانیم، و «بر هر که بنگری به همین درد مبتلا است».
۳- غیبت یکی از اسباب اشاعه فحشاء است چرا که هنگامی که گناهان مخفی افراد از طریق غیبت آشکار گردد، دیگران نیز تشویق به گناه میشوند، و اصولًا ابهّت گناه از بین میرود، و عذر و بهانهای برای آلودگان میشود که اگر ما چنین میکنیم فلان کس که از ما بهتر و آگاهتر است نیز مرتکب این عمل میشود.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «مَنْ قالَ فی مُؤْمِنٍ مارأتْهُ عَیْناهُ وَ سَمِعَتْهُ اذُناهُ فَهُوَ مِنَ الَّذِینَ قالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ: انَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ انْ تَشیْعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ الِیْمٌ؛ کسی که درباره مؤمنی آنچه را چشمش (از بدیها) میبیند، و گوشش میشنود و بگوید، او از کسانی است که خداوند متعال در حق آنان فرموده: کسانی که دوست دارند، کارهای زشت در میان مؤمنان شایع شود، عذاب دردناکی دارند».[۱۱۴]
۴- غیبت، گنهکاران را در گناهشان جسور میکند، زیرا مادام که پرده از اعمال انسان برداشته نشده است شرم و حیا مانع از گناهان بیشتر و علنیتر است اما هنگامی که کوس رسوایی کسی را بر سر بازار زدند از ارتکاب گناه پروایی نخواهد داشت.
۵- غیبت سبب ایجاد کینه و عداوت و بغضا است، چرا که مهمترین سرمایه انسان آبرو و شخصیت اجتماعی او است، در حالی که غیبت کننده این سرمایه گرانبها را از بین میبرد و به همین دلیل کینه و عداوت شدیدی را در دل غیبت شونده (در صورتی که به گوش او برسد) بر میانگیزد.
۶- غیبت، غیبت کننده را از چشم مردم میاندازد، چرا که فکر میکنند، هنگامی که عیوب دیگران را نزد آنها میگوید، لا بد عیوب آنها را نزد دیگران خواهد گفت. لذا در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید: «مَنْ نَقَلَ الَیْکَ نَقَلَ عَنْکَ؛ هر کس به سوی تو (عیوب مردم را) نقل کند (عیوب تو را) برای دیگران نقل خواهد کرد».[۱۱۵]
در حدیث دیگری میخوانیم: «لامرُوَّةَ لِمُغْتابٍ؛ غیبت کننده شخصیت و احترامی ندارد».[۱۱۶]
۷- غیبت عذر و بهانهای برای توجیه گناهان غیبت کننده میشود، او برای این که از حملات و اعتراضات مردم در امان بماند، به سراغ غیبت میرود.
و اما آثار سوء معنوی آن بیش از آن است که در بیان گنجد و در اینجا به قسمتی از آن که در روایات اسلامی با صراحت آمده اشاره میکنیم: ۱- در روایات گذشته خواندیم که غیبت حسنات را نابود میکند همان گونه که آتش هیزم را. عالم بزرگوار شیخ بهایی در یکی از کتابهای خود غیبت را به صاعقه تشبیه میکند که حسنات را در یک چشم به هم زدن نابود میکند سپس میگوید:
کسی که غیبت مردم میکند، مانند کسی است که منجنیقی نصب کرده و با آن حسنات خود را نشانهگیری کرده و شرق و غرب آن را میکوبد[۱۱۷].
۲- غیبت دین انسان را از بین میبرد همان گونه که بیماری خوره گوشتهای تن را میخورد.
۳- غیبت کننده اگر بخشوده شود آخرین نفری است که وارد بهشت میشود، و اگر بخشوده نشود اولین نفری است که وارد دوزخ میگردد.
۴- غیبت سبب رسوایی انسان میشود، در حدیثی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم فرمود: «یا مَعْشَرَ مَنْ آمَنَ بِلسانِهِ وَلَمْ یُؤْمِنْ بِقَلْبِهِ لا تَغْتابُوا الْمُسْلِمینَ وَ لا تَتَبَّعُوا عَوْراتِهِمْ فَانَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْرَةَ اخِیْهِ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ یَفْضَحُهُ فِی جَوْفِ بَیْتِهِ؛ ای گروهی که با زبان ایمان آوردهاید ولی با قلبتان ایمان نیاوردهاید، غیبت مسلمانان نکنید، و در صدد کشف عیوب آنها نباشید، چرا که هر کس در صدد کشف عیوب برادر مسلمانش باشد خداوند عیوب او را کشف میکند، و هر کس خدا عیوبش را کشف کند حتی در درون خانهاش رسوا میشود».[۱۱۸]
۵- غیبت سبب میشود که حسنات غیبت کننده به نامه اعمال غیبت شونده، و سیئات غیبت شونده به نامه اعمال غیبت کننده منتقل شود، چنان که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «یُؤْتی بِاحَدٍ یَوْمَ الْقِیامَةِ یُوقَفُ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهُ یُدْفَعُ الَیْهِ کِتابُهُ فَلا یَرَی حَسَناتِهِ فَیَقُولُ الهِی لَیْسَ هذا کِتابِی فَانِّی لا ارَی فیها طاعَتی فَقالَ انَّ رَبَّکَ لا یَضِلُّ وَ لا یَنْسی، ذَهَبَ عَمَلُکَ بِاغْتیاب النَّاسِ ثُمَّ یُؤْتی بِآخَرَ وَ یُدْفَعُ الَیْهِ کِتابُهُ فَیَری فیها طاعاتٍ کَثیرةٍ، فَیَقُولُ الهی ما هذا کِتابی فَانِّی ما عَمِلْتُ هَذِهِ الطَّاعاتِ، فَیَقُولُ: انَّ فُلاناً اغْتابَکَ فَدُفعَتْ حَسَناتُهُ الَیْکَ؛ روز قیامت کسی را در دادگاه عدل الهی حاضر میکنند، و نامه اعمالش را به دست او میدهند، نگاه میکند حسنات خود را در آن نمیبیند، عرضه میدارد خدایا این نامه عمل من نیست زیرا طاعات خود را در آن نمیبینم، خداوند به او میگوید پروردگار تو نه گمراه میشود و نه چیزی را فراموش میکند، طاعات تو به سبب غیبت مردم از بین رفت، سپس دیگری را میآورند و نامه عملش را به دستش میسپارند، در آن طاعات زیادی میبیند که انجام نداده بود عرض میکند خداوندا این نامه عمل من نیست، چرا که من این طاعات را انجام ندادهام، خداوند میفرماید: فلان کس تو را غیبت کرد، بدین سبب حسناتش به تو داده شد».[۱۱۹]
از این رو از بعضی از رجال معروف پیشین نقل شده که شنید کسی درباره او غیبت میکند طبقی از رطب به رسم هدیه برای او فرستاد و پیغام داد: «شنیدم تو حسناتت را برای من هدیه کردهای خواستم به این وسیله جبران کنم».
و از دیگری نقل شده که میگفت من اگر بخواهم کسی را غیبت کنم مادرم را غیبت میکنم چرا که او از هر کس به حسنات من سزاوارتر است».
۶- غیبت سبب میشود که نماز و روزه انسان تا چهل روز، مقبول درگاه خداوند نشود، چنان که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده فرمود: «مَنْ اعْتابَ مُسْلِماً او مُسْلِمَةً لَمْ یَقْبَل اللَّهُ تَعالی صَلاتَهُ وَ لا صِیامَهُ ارْبَعِیْنَ یَوْماً وَ لَیْلَةً الَّا انْ یَغْفِرَ لَهُ صاحِبُهُ؛ کسی که مرد یا زن مسلمانی را غیبت کند، خداوند نماز و روزه او را چهل شبانه روز قبول نخواهد کرد مگر این که غیبت شونده او را ببخشد».[۱۲۰]
درمان غیبت
اشاره
درمان این بیماری خطرناک اخلاقی از جهاتی با درمان سایر بیماریهای اخلاقی مشابه، و از جهاتی متفاوت است و در مجموع، رعایت امور زیر برای پیشگیری یا درمان غیبت بسیار کارساز است:
۱- درمان اصلی هر بیماری جسمی یا روانی و اخلاقی جز با ریشه یابی عوامل آن و قطع کردن آنها امکانپذیر نیست، و از آنجا که عوامل زیادی در بروز و ظهور این صفت زشت مؤثر بود باید به سراغ آنها رفت، حسد، کینه توزی، انحصارطلبی، انتقام جویی، کبر و خودبرتربینی، از عوامل مهمی بود که آدمی را به سراغ غیبت میفرستاد، و تا اینها از وجود انسان ریشه کن نشود، صفت رذیله غیبت ریشه کن نخواهد شد. هنگامی که انسان نسبت به کسی حسد نورزد، کینه توز نباشد، انتقام جویی نکند، خودبرتربین نباشد، و همچنین از رذایل دیگری که او را به سوی غیبت میفرستد پاک گردد، دلیلی ندارد که خود را آلوده غیبت کند.
۲- راه مهم دیگر برای درمان این رذیله اخلاقی، توجه به پیآمدهای سوء معنوی و مادی، فردی و اجتماعی آن است، هرگاه انسان به این نکته توجه کند که غیبت او را از چشم مردم میاندازد و به عنوان فردی خائن، حق نشناس، ضعیف و ناتوان در جامعه معرفی میکند، و پیوند اعتماد و اطمینان را در جامعه متزلزل میسازد، حسنات او را از بین میبرد، سیّئات دیگران را بر دوش او میگذارد، عبادات او تا چهل روز پذیرفته نمیشود، و جزو نخستین کسانی است که قبل از همه وارد دوزخ میشوند و اگر توبه کند و توبه او پذیرفته شود، آخرین کسی است که وارد بهشت میشود.
و نیز به این حقیقت توجه کند که غیبت، حق الناس است، چرا که آبروی خلق خدا را میبرد، و ارزش آبروی هر کس همچون ارزش جان و مال او است. و تا صاحب حق راضی نشود، خدا او را نمیبخشد و ای بسا غیبت میکند و دست رسی برای جلب رضایت طرف پیدا نمیکند، و این بار گناه برای همیشه بر دوش او میماند.
آری اگر غیبت کننده در این امور دقت کند، به یقین از کار خود پشیمان و منصرف میشود، و آنها که غیبت را وسیله تفریح و سرگرمی مجالس خودشان قرار میدهند اگر در این عواقب بیندیشند قطعاً تجدید نظر خواهند کرد.
۳- غیبت کننده باید به این حقیقت توجه کند که نیروهای انسان محدود است؛ اگر نیرویی را که صرف تضییع آبروی اشخاص و شکستن موقعیّت اجتماعی آنها میکند، صرف رقابتهای صحیح و سازنده نماید، ای بسا در مدّت کوتاهی از رقیبان خود پیشی گیرد، و مقام والایی را که انتظار دارد، در جامعه برای خویش فراهم سازد، بی آنکه ضربهای بر فرد یا جامعه وارد کند، و عقوبات دنیا و آخرت را متوجه خود سازد.
به تعبیر دیگر چه بهتر که انسان به جای تخریب دیگران به آبادانی خانه خویش بپردازد تا در محلهای آباد و در خانهای آبادتر زندگی کند. ولی کسی که به ویرانی خانه دیگران دل بسته است سرانجام در محلهای ویرانه و خانهای ویرانهتر زندگی خواهد کرد.
غیبت کننده باید به این حقیقت توجه کند که غیبت کردن یکی از نشانههای بارز ضعف و ناتوانی و فقدان شخصیت و عقده خود کمبینی است، و او با غیبت کردن این صفات درونی خود را آشکار میسازد، و پیش از آن که شخصیت اجتماعی طرف را بشکند شخصیت خود را در هم میکوبد.
این نکته نیز حائز اهمیت است که برای ترک غیبت- مخصوصاً در مورد کسانی که این کار زشت به صورت یک عادت برای آنها در آمده، قبل از هر چیز مراقبت شدید و نظارت اکید بر زبان و سخنان لازم است، و همچنین پرهیز از دوستانی که او را به غیبت تشویق میکنند، و مجالسی که مهیّا برای غیبت است و کلیه اموری که وسوسه غیبت در او ایجاد میکند ضرورت دارد.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که فرمود: «ما عُمِّرَ مَجْلسٌ بِالْغَیْبَةِ الّا خَرِبَ مِنَ الدِّینِ؛ مجلسی به وسیله غیبت آباد نشد مگر این که از نظر دین خراب گشت».[۱۲۱]
نکته دیگر این که یکی از انگیزههای غیبت، تبرئه خویشتن است، مثلًا میگوید اگر من مرتکب گناه شدم، فلان کس که از من عالمتر و باسابقهتر است چنین عملی را انجام داده یا بدتر از این را انجام داده، در حالی که برای تبرئه خویشتن راههای زیادی وجود دارد که منتهی به این گناه بزرگ یعنی غیبت نمیشود، و اصولًا اعتراف به اشتباه و خطا در این گونه موارد سالمترین و مؤثرترین عذر است، اضافه بر این یکی از اشتباهات بزرگ این است که انسان خود را با آلودگان مقایسه کند چرا با پاکان و نیکان مقایسه نکند و با آنها رقابت نداشته باشد.
گاهی نیز برای تبرئه خویش به این عذر متشبّث میشوند که از وقتی که فلان گناه و انحراف را از فلان عالم دیدم عقیده من از همه چیز سلب شد و نسبت به همه چیز بیتفاوت شدم و در امر معاد متزلزل گشتم.
این گونه عذرها مصداق روشن عذر بدتر از گناه است، و عواقب بسیار خطرناکی دارد، چه بهتر که انسان اعتراف به خطای خویش کند، و تا آنجا که میتواند اعمال دیگران را حمل بر صحّت کند و به فرض که عالم یا جاهل و رئیس یا بزرگی انحرافی پیدا کرده، او را بهانه انحراف خویش قرار ندهد که این یک بهانه شیطانی است بلکه نظر به خیل عظیم پاکان و نیکان و مقرّبان درگاه حق بیفکند.
در مباحث مربوط به غیبت چند موضوع باقی مانده است که آنها نیز در خور اهمیت است:
استماع غیبت
همان گونه که غیبت کردن از گناهان بزرگ است، شرکت در مجلس غیبت و گوش دادن به سخنان غیبت کننده نیز از گناهان بزرک محسوب میشود، چرا که تمام مفاسد غیبت مربوط به همکاری دو طرف است، غیبت کننده و مستمع غیبت، اگر کسی حاضر نشود به غیبت گوش کند، علاوه بر این که گامی در طریق نهی از منکر برداشته شده ماهیت غیبت تحقق نمییابد، نه عیوب کسی فاش میشود نه آبروی انسانی میریزد، نه هتک حرمت میشود، و نه مفاسد دیگر اجتماعی به بار میآید.
به همین دلیل در روایات اسلامی مستمع غیبت همکار غیبت کننده یا به تعبیر روایت یکی از دو غیبت کننده محسوب شده است. چنان که از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «الْمُسْتَمِعُ احَدُ الْمُغْتابِیْنَ»[۱۲۲]و از علی علیه السلام نقل شده است که فرمود: «السَّامِعُ لِلْغَیْبَةِ احَدُ الْمُغْتابِینَ».[۱۲۳]
در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که هنگامی که مشاهده کرد کسی نزد فرزندش امام حسن علیه السلام غیبت میکند فرمود: «یا بُنَیَّ نَزِّهْ سَمْعَکَ عَنْ مِثْلِ هذا فَانَّهُ نَظَرَ الی اخْبَثِ ما فی وِعائِهِ فَافْرَغَهُ فی وِعائِکَ؛ فرزندم! گوش خود را از این گونه سخنان پاک دار، چرا که او (غیبت کننده) کثیفترین چیزی را که در ظرف خود داشت انتخاب کرد و در ظرف تو ریخت».[۱۲۴]
حتّی در روایات آمده است که شنونده غیبت باید به دفاع از برادران مسلمانش برخیزد، و از طریق حمل به صحّت مدافع او باشد.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «مَنْ اغْتِیْبَ عِنْدَهُ اخُوُهُ الْمُسْلِمُ فَاسْتَطاعَ نَصْرَهُ فَلَمْ یَنْصُرْهُ خَذَلَهُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ؛ کسی که غیبت برادر مسلمانش نزد او شود، و توانایی بر یاری او داشته باشد و یاریش نکند، خداوند او را در دنیا و آخرت مخذول میکند».[۱۲۵]
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم: «اذا وُقِّعَ فی رَجُلٍ وَ انْتَ فی مَلأٍ فَکُنْ لِلرَّجُلِ ناصِراً وَ وَ لِلْقَومِ زاجِراً وَ قُمْ عَنْهُمْ؛ هنگامی که عیب جویی و غیبت کسی را در میان جمع میکنند و تو در آنجا حضور داری، او را یاری کن و حاضران را نهی از منکر، و از آن مجلس (گناه) برخیز».[۱۲۶]
و نیز از همان حضرت نقل شده است که فرمود: «السّاکتُ شریکُ المُغْتاب؛ سکوتکننده شریک غیبتکننده است».[۱۲۷]
این سخن را با حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم فرمود: «الا وَمَنْ تَطَوَّلَ عَلی اخِیْهِ فی غَیْبَةٍ سَمِعَها فِیهِ فی مَجْلِسٍ فَرَدَّها عَنْهُ رَدَّ اللّهُ عَنْهُ الْفَ بابٍ مِنَ الشَّرِ فِی الدُّنیا وَ الْآخِرَةِ، فَانْ هُوَ لَمْ یَرُدَّها وَ هُوَ قادِرٌ عَلی رَدِّها کانَ عَلَیْهِ کَوِزْرِ مَنْ اغْتابَهُ سَبْعینَ مَرَّةً؛ کسی که بر برادر مسلمانش منّت بگذارد و در برابر غیبتی که از او در مجلسی شنیده دفاع کند، خداوند هزار در از شرّ و بدی را در دنیا و آخرت از او باز میگرداند، و اگر دفاع نکند در حالی که قادر بر دفاع است هفتاد برابر گناه غیبت کننده بر او خواهد بود».[۱۲۸]
ممکن است این روایت ناظر به مواردی باشد که شخص مستمع انسان صاحب نفوذ و با شخصیتی است در حالی که غیبت کننده چنین نیست، روشن است سکوت چنین شخصی آثار زیانبارش در مورد هتک حرمت آن فرد مسلمان بسیار بیشتر از کلام غیبت کننده است.
غیبت حق الناس یا حق اللّه
مطابق آنچه در تعریف غیبت گفته شد کاملًا روشن است که غیبت جنبه حقالناس دارد زیرا باعث هتک حیثیت و تضییع آبروی مسلمانی میشود، و میدانیم آبروی مسلمان همچون جان و مال او است.
از تشبیهی که در آیه سوره حجرات درباره غیبت آمده و به خوردن گوشت برادر مؤمن بعد ار مرگ او تشبیه شده جنبه حق الناس بودن آن روشنتر میگردد.
از احادیث فراوانی نیز این حقیقت استفاده میشود که غیبت نوعی ظلم و ستم است که باید جبران گردد از جمله:
۱- در خطبه حجة الوداع آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «ایُّهَا النَّاسُ انَّ دِمائَکُمْ وَ امْوالَکُمْ وَ اعْراضَکُمْ عَلَیْکُمْ حَرامٌ کَحُرْمَةِ یَوْمِکُمْ هذَا فی شَهْرِکُمْ هذا فی بَلَدِکُمْ هذا انَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْغَیْبَةَ کَما حَرَّمَ الْمالَ وَ الدَّمَ؛ ای مردم! خونها و اموال و آبروی شما بر یکدیگر محترم است مانند احترام امروز و این ماه (ذی الحجه) و این شهر (مکه) خداوند حرام کرده است غیبت را همان گونه که حرام کرده است (تعرّض به) مال و خون را».[۱۲۹]
بیشک هر خون بیگناهی ریخته شود باید جبران گردد، و هر مال مشروعی از هر کس تضییع شود، باید عوض آن را پرداخت، غیبت نیز باید به هر نحوی که ممکن است جبران شود.
اصولًا قرار گرفتن آبروی مؤمن در کنار مال و خون او دلیل روشنی است بر این که تضییع آبرو جنبه حق الناس دارد.
۲- در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از آن که غیبت با مقایسه با زنا، شدیدتر از آن شمرده شده میفرماید: «زانی بعد از توبه (خالصانه) مشمول عفو الهی میشود؛ انَّ صاحِبَ الْغِیْبَةِ لا یُغْفَرُ لَهُ حَتَّی یَغْفِرَ لَهُ صاحِبُهُ؛ اما غیبت کننده بخشوده نخواهد شد تا غیبت شونده او را عفو کند».[۱۳۰]
۳- در کتاب مجموعه ورّام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: «کُلُّ الْمُسْلِمِ عَلَی الْمُسْلِمِ حَرامٌ دَمُهُ وَ مالُهُ وَ عِرْضُهُ، وَالْغِیْبَةُ تَناوُلِ الْعِرْضِ؛ تعرض به همه چیز مسلمان بر مسلمان حرام است، خون او و مال او، آبروی او، و غیبت تعرّض نسبت به آبرو است».[۱۳۱]
جمله اخیر که غیبت را مصداق تعرض به آبرو ذکر میکند خواه از کلام پیامبر صلی الله علیه و آله باشد خواه از کلمات راویان حدیث، در هر حال میتواند شاهد و گواهی برای مقصود ما باشد.
روایاتی که میگوید غیبت سبب نقل حسنات از نامه اعمال غیبت کننده به غیبت شونده، و نقل سیئات از نامه اعمال غیبت شونده به غیبت کننده میشود، (و در گذشته به آن اشاره شد) دلیل روشن دیگری بر حق الناس بودن غیبت است، چرا که نقل حسنات و سیئات برای جبران آبروی ضایع شده غیبت شونده است.
حال که روشن شد غیبت حق الناس است، و حق الناس باید جبران گردد، این سؤال پیش میآید که غیبت کننده چگونه میتواند خطای خود را جبران کند.
از بعضی از روایات استفاده میشود که اگر غیبت به گوش غیبت شونده رسیده است باید برود و از او حلیّت بطلبد و اگر نرسیده باید برای او در پیشگاه خدا طلب آمرزش کرد (تا حق او جبران شود) این مضمون در حدیثی از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده است: «فَانْ اغْتِیْبَ فَبَلَغَ الْمُغْتابَ فَلَمْ یَبْقَ الّا انْ تَسْتَحِلَّ مِنْهُ وَ انْ لَمْ یَبْلُغْهُ وَ لَمْ یَلْحَقْهُ عِلْمَ ذلِکَ فَاسْتَغْفِرِ اللَّهَ لَهُ».[۱۳۲]
این تفسیر و توضیح شاید به خاطر این است که اگر غیبت به شخص غیبتشونده نرسیده است نقل آن برای او ای بسا سبب اذیت و آزار بیشتری میشود، و مسئولیت سنگینتری به بار میآورد، به همین دلیل تنها دستور استغفار برای او داده شده است. بنابراین اگر موردی باشد که غیبت شونده ناراحت نمیشود، وجوب حلیّت طلبیدن بعید نیست.
و از اینجا تفسیر روایات متعددی که میگوید: «کَفَّارَةُ الْاغْتِیابِ انْ تَسْتَغْفِرَ لِمَنْ اغْتَبْتَهُ؛ کفاره غیبت آن است که برای کسی که غیبتش را کردهای استغفار کنی».[۱۳۳]روشن میشود.
شاهد گویای دیگری بر تحلیل فوق حدیثی است که از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است:
«مَنْ کانَتْ لَاخِیْهِ عِنْدَهُ مَظْلَمَةٌ فی عِرْضٍ اوْ مالٍ فَلْیَتَحَلَّلْها مِنْهُ مِنْ قبلِ انُ یَأْتِی یَوْمَ لَیْسَ هُناکَ دِینارٌ وَ لادِرْهَمٌ انَّما یُؤْخَذُ مِنْ حَسَناتِه فَانْ لَمْ تَکُنْ لَهُ حَسَناتٌ اخِذَ مِنْ سَیِّئاتِ صاحِبِهِ فَزِیْدَتْ عَلی سَیِّئاتِهِ؛ هر کس نسبت به برادر مسلمان خود ستمی در مورد آبرو یا مال او کرده باشد باید از او حلیّت بطلبد پیش از آن که فرا رسد روزی که در آن روز درهم و دیناری نیست بلکه از حسنات او بر میدارند (بر حسنات برادری که مال یا آبروی او تضییع شده است مینهند) و اگر حسناتی نداشته باشد از گناهان رفیقش برمیدارند و بر گناهان او میگذارند».[۱۳۴]
در دعاهای معروف ایّام هفته که از امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام در ملحقات صحیفه سجّادیه نقل شده در دعای روز دوشنبه نیز تعبیرات روشنی دراینباره دیده میشود که امام از خداوند (به عنوان سرمشق برای دیگران) چنین میخواهد: اگر مظالمی از عباد نزد من است، و من بر کسی از بندگان تو ظلم و ستمی کردهام در عرض و آبروی، یا در مورد اموال و خانواده و فرزندانش، یا غیبتی از او کردهام، و یا تحمیلی بر او روا داشتهام، یا تکبر و تعصّب یا ریاکاری و خودنمایی در برابر او داشتهام، و اکنون دستم نمیرسد که حق او را به او باز گردانم یا حلیّت بطلبم از درگاه تو میطلبم که او را به هر گونه مصلحت میدانی از من راضی فرمایی».[۱۳۵]
به هر حال احتمال حق الناس بودن غیبت بسیار قوی است لذا اگر جبران کردن یا حلیّت طلبیدن مشکلی نداشته باشد، باید اقدام کرد.
این نکته نیز حائز اهمیت است که یکی از طرق جبران غیبت آن است که انسان نزد کسانی که غیبت در حضور آنها انجام گرفته برود، و عمل برادر مؤمن خود را به گونهای توجیه و حمل بر صحّت کند، که آثار غیبت از اذهان آنها به کلی برچیده شود، و به اصطلاح آب بسته به جوی خود باز گردد.
مستثنیات غیبت
علمای اخلاق و همچنین فقها در این نکته اتفاق نظر دارند که مواردی پیش میآید که غیبت کردن در آن جایز و حتی گاهی واجب است، و این به خاطر عوارض خاصّی است که بر غیبت مترتب میشود.
به تعبیر دیگر، غیبت به عنوان اولی بیشک حرام و از گناهان کبیره است و همه علمای اسلام در آن متفقالقولند ولی عناوین ثانویه و عوارض حاصله ممکن است عنوان ذاتی را تحت الشّعاع قرار دهد، و در موارد خاصی غیبت مجاز یا واجب شود.
و این موضوع در مواردی است که پای مصلحت مهمتری در میان است، که حفظ آن مصلحت بر مفاسد عظیم غیبت غلبه میکند.
از جمله مواردی که داخل در این استثناء است موارد زیر است:
۱- در مورد دادخواهی و رفع ظلم و گرفتن حق، که اگر شخص مظلوم افشاگری نکند کسی به داد او نمیرسد، و حق او پایمال میگردد. این همان چیزی است که قرآن مجید میفرماید «لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوْءِ مِنَ الْقَوْلِ الَّا مَنْ ظُلِمَ وَ کانَ اللَّهُ سَمیعاً عَلیماً؛ خداوند دوست ندارد کسی با سخنان خود بدیها را اظهار کند مگر آن کس که مظلوم واقع شده، خداوند شنوا و دانا است».[۱۳۶]
۲- در مورد نهی از منکر، یعنی در جایی که اگر انسان افشاگری نکند فرد یا افراد گنهکار دست از کارشان نمیکشند، در اینجا مصلحت امر به معروف و نهی از منکر بر مفسده غیبت غلبه میکند، و مجاز بلکه واجب میشود.
۳- در مورد بدعت گذاران و توطئه گران و کسانی که بر ضدّ مصالح مسلمین نقشه میکشند، که اگر کار آنها بر ملا شود، مردم به پا میخیزند، و جلوگیری کامل یا نسبی میکنند، غیبت این گونه اشخاص نیز جایز، بلکه واجب است.
۴- در مورد مسلمانی که جان یا مال یا ناموسش از سوی دیگری در خطر قرار گرفته و او آگاه نیست، افشا کردن این خطر نیز جایز بلکه گاهی واجب است.
۵- در مورد مشورت یعنی در آنجا که کسی میخواهد مثلًا با دیگری وصلت کند یا شرکتی تشکیل دهد یا مسافرت نماید و از انسان درباره شخص مورد نظرش سؤال میکند، در اینجا نمیتوان گفت: افشای عیب طرف، گناه دارد بلکه امانت در مشورت ایجاب میکند که آنچه را میداند و در مورد آن برنامه تأثیر میگذارد، افشا کند، و از این که ممکن است مصداقی از غیبت باشد ترسی به خود راه ندهد، چرا که پردهپوشی در این گونه موارد خیانت است، و خیانت در مشورت جایز نیست.
۶- در مورد شهادت دادن در جایی که از انسان تقاضای شهادت کنند، نیز غیبت کردن جایز است، چرا که مصلحت شهادت قویتر است. همچنین در مورد اجرای حدود الهی که اگر چند نفر ببینند (بی آن که تجسّس خاصی کرده باشند) که فلان شخص مشغول شرب خمر یا زنا است، و بیایند و نزد حاکم شرع شهادت دهند، تا در مورد آنها اجرای حد شود. و یا شهودی درباره امری شهادت دادهاند، ولی شهود در باطن، فاسق و گنهکارند، اما حاکم شرع در ظاهر با خبر نیست در اینجا نیز افشاگری و یا به تعبیر دیگر جرح شهود، جایز است. (البته تمام اینها در موردی است که شهود به اندازه کافی برای اثبات مطلب حضور داشته باشند).
حکم متجاهر به فسق
اشاره
معمولًا همه علمای اخلاق و فقهای بزرگوار، غیبت متجاهر به فسق یعنی کسی که آشکارا مرتکب گناه میشود را جزء مستثنیات شمردهاند، و تصریح میکنند غیبت این گونه اشخاص که پردههای حیا را دریده و آشکارا در برابر چشم مردم مرتکب معصیت میشوند، غیبت ندارند، و به روایاتی نیز در این زمینه تمسّک جستهاند.
در حدیثی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم: «اربعة لیست غیبتهم غیبة الفاسق المعلن بفسقه ..؛ چهار گروهند که غیبت آنها غیبت محسوب نمیشود، نخست فاسقی که آشکارا گناه میکند. (سپس پیشوای دروغگو و کسانی که بدگویی به مادر یکدیگر میکنند، و آنها که از جماعت مسلمین خارج شدهاند را بیان فرمود)».[۱۳۷]
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم: «ثلاثة لیس لهم حرمة صاحب هوی مبتدع و الامام الجائر و الفاسق المعلن الفسق؛ سه کس احترام ندارند، فرد منحرف بدعتگذار است (اشاره به صاحبان مکتبهای انحرافی است) و دیگر پیشوای ظالم و فاسق متجاهر به فسق است».[۱۳۸]
در حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام آمده است: «مَنْ الْقی جِلْبابَ الْحَیاءِ فَلا غِیَبَةَ لَهُ؛ کسی که چادر حیا را از سر بیفکند غیبت ندارد».[۱۳۹]
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «انَزْعَوُن عَنْ ذِکْرِ الفاجِرِ انْ تَذْکُرُوهُ، فَاذْکُرُوهُ یَعْرِفُهُ النَّاسُ آیا ملاحظه میکنید از نام بردن افراد فاسق، نام آنها را ببرید تا مردم آنها را بشناسند».[۱۴۰]
و احادیث در این زمینه فراوان است.
ولی چنین به نظر میرسد که این گونه افراد به طور کلّی از موضوع غیبت خارجند نه این که از حکم آن استثنا شده باشند چرا که در غیبت دو چیز شرط بود، اول مخفی بودن عیب که این افراد ندارند، و دوّم ناراحت شدن از ذکر آن، که آن نیز در آنها نیست، زیرا اگر ناراحت بودند آشکارا مرتکب کار خلاف نمیشدند. و به تعبیر علمای اصول خارج شدن این قبیل اشخاص به صورت تخصص است نه تخصیص.
در اینجا سؤالاتی پیش میآید نخست این که آیا جواز غیبت متجاوز به فسق مخصوص گناهانی است که آشکارا انجام میدهند یا در همه چیز غیبت آنها جایز است؟
دیگر این که اگر کسی در محلّی یا نزد جماعتی متجاهر به فسق باشد اما در محل دیگر و نزد جماعت دیگر کار او پوشیده و پنهان باشد، آیا باز هم غیبت او جایز است؟ سوم این که آیا جواز غیبت متجاهر به فسق مشروط به وجود شرایط امر به معروف و نهی از منکر است یعنی غیبت چنین تأثیری را داشته باشد و گرنه جایز نیست.
با توجه به شرحی که در بالا در مورد این گونه افراد داده شد، پاسخ همه این سؤالات روشن میشود، و آن این که تنها در موردی غیبت آنها جایز است که حالت تجاهر به فسق دارند، ولی در کارهایی دیگر، و یا در محیطهای دیگر جایز نیست، چرا که ادلّه حرام بودن غیبت شامل غیبت آنها در این گونه موارد نمیشود و معلوم است در جایی که متجاهر هستند جستجوی شرایط امر به معروف و نهی از منکر ضرورتی ندارد چون عناصر تشکیل دهنده غیبت در آنها نیست.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از متجاهر به فسق کسی است که به کلی پرده حیا را دریده و در برابر گناهان جسور و بیباک است؛ چنین افراد نه تنها احترامی ندارند، بلکه باید به مردم معرفی شوند تا مردم از خطرات آنها در امان بمانند، تعبیر به «مَن الْقی جِلْبابَ الْحَیاءِ؛ کسی که چادر حیا را بیفکند» و تعبیر «فَاذْکُرُوهُ یَعْرِفُهُ الناسَ؛ نام او را ببرید تا مردم او را بشناسند» ناظر به همین معنی است.
بنابراین میتوان گفت: متجاهر به فسق بر دو گونه است: نخست آنها که در یک عمل تجاهر دارند که تنها در همان عمل غیبت آنها جایز است، و دیگر کسانی که پرده حیا را دریده و جسورانه دست به هر گناهی میزنند، این گونه اشخاص در هیچ چیز احترامی ندارند و افشاگری در مورد آنها لازم و ضروری است تا افراد ناآگاه از خطرات آنها آگاه شوند.
این سخن را با ذکر دو نکته پایان میدهیم:
نخست این که میدانیم یکی از علوم معروف اسلامی علم رجال است که در آن از صدق و کذب و درستی و نادرستی راویان اخبار سخن به میان میآید، بعضی از ناآگاهان از آموختن این علم ابا داشتهاند چرا که در آن غیبت افراد میشود، در حالی که پرواضح است که حفظ حریم احکام اسلام از آمیختن به دروغ و مطالب خلاف هدفی است بسیار برتر و بالاتر، و همین هدف والا است که به ما اجازه میدهد درباره سوابق راویان اخبار دقت و جستجو کنیم و نقطههای ضعف آنها را بشمریم و در کتابهای رجال ثبت کنیم تا احکام الهی دستخوش هوا و هوسهای این و آن نشود.
دیگر این که در مسایل اجتماعی و سیاسی برای گزینش افراد، جهت پستهای حسّاس و یا در ادامه کار اگر نقطه ضعفهایی پنهانی وجود داشته باشد که در سرنوشت جامعه مؤثر است، افشا کردن آنها گرچه در حدّ ذات مشمول عنوان غیبت است، ولی به خاطر اهمیت حفظ نظام جامعه اسلامی و کشف و خنثی کردن توطئهها اقدام به آن نه تنها اشکالی ندارد، بلکه گاه واجب میشود و کسانی که بر این گونه عیوب سرپوش مینهند مبادا گرفتار غیبت شوند، در واقع مصالح جامعه اسلامی را فدای اشخاص میکنند. حدیثی که قبلًا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آوردیم که ملامت میکرد و میفرمود: «از پرده پوشی بر گناه فاجران ...» و دستور میداد آنها را افشا کنند تا مردم آنان را بشناسند، ناظر به این معنی است.
ولی این بدان معنی نیست که بیجهت آبروی اشخاص را ببرند و یا از حد لازم تجاوز کنند و در حریم زندگی شخصی و خصوصی آنها وارد شوند.
از آنچه در بالا گفته شد تکلیف دستگاههای اطلاعاتی کشور اسلامی نیز روشن میشود که اگر فعالیتهای آنها در جهت کشف و خنثی کردن توطئهها و سلامت گزینشها برای پستهای حساس اجتماعی باشد و از آن فراتر نروند و تجاوز نکنند، کار آنها نه مشمول عنوان تجسّس است و نه مشمول عنوان غیبت حرام بلکه ادای وظیفه و انجام واجب است.
مشمول دایره غیبت
بیشک غیبت افراد مؤمن و بالغ و عاقل حرام است، و بیشک غیبت کفار حربی که برای نابودی یا ضربه زدن به اسلام و مسلمین کمر بستهاند هیچ اشکالی ندارد، چون آنها محترم نیستند.
ولی آیا غیبت سایر فرق مسلمین و اهل ذمّه (غیر مسلمانانی که دارای کتاب آسمانی هستند و به صورت یک اقلیّت سالم در کشورهای اسلامی زندگی میکنند و جان و مالشان محفوظ و محترم است جایز است؟
بعضی از بزرگان فقهاء مانند محقّق اردبیلی و علّامه سبزواری صاحب کفایه، حرمت غیبت را عام دانستهاند، و به روایاتی که عنوان «المسلم» یا «الناس» در آن به کار رفته استدلال کردهاند و گفتهاند حرام بودن غیبت آنها هیچ جای تعجّب نیست، چرا که مال و جان آنها محفوظ است، چرا عرض و آبروی آنها محفوظ نباشد.
ولی مرحوم صاحب جواهر رضوان اللّه علیه شدیداً به مخالفت برخاسته و میگوید ظاهر روایات، بعد از انضمام بعضی به بعض دیگر این است که این مسأله مخصوص مؤمنان و موالیان اهل بیت علیهم السلام است. و حتّی به سیره مستمره بین علما و عوام نیز استدلال فرموده است.[۱۴۱]
اگر منظور این فقیه بزرگوار از مخالفان ولایت (مخالفان اسلام) افراد ناصبی و معاند و دشمن مؤمنان و مسلمانان باشد بی شک نه احترامی دارند و نه غیبتی، ولی اگر سخن از فرق اسلامی که جان و مالشان محفوظ و محترم است و همچنین اهل کتاب که در ذمّه مسلمین هستند بوده باشد نظرات محقق اردبیلی و سبزواری موجّهتر به نظر میرسد چرا که هر جا مال و جان محفوظ باشد، عرض و آبرو نیز محفوظ است و تعرّض به آن جایز نیست، و خطاب به مؤمنان در آیه ۱۲ سوره حجرات (در آیه غیبت) و یا تعبیر به مؤمن در بخشی از روایات هرگز دلیل بر عدم شمول حکم غیبت نسبت به دیگران نمیشود، و به تعبیر دیگر اثبات شیء، نفی ما عدا نمیکند.
بنابراین باید از غیبت تمام کسانی که جان و مال و عرضشان محترم است پرهیز کرد. و همه آنها مشمول حق الناس است. البته این در صورتی است که آنها متجاهر به فسق نباشند و کارهای آنها شکل توطئه و اضرار به مسلمین به خود نگیرد، بلکه عیوب و گناهانی در پنهان داشته باشند که مخصوص خودشان باشد، افشای آنها و آبروریزی نسبت به آنان به یقین مجوّز شرعی ندارد.
اما در مورد کودکان ممیّز که از غیبت ناراحت میشوند نیز باید قبول کرد که غیبت حرام است همان گونه که مرحوم شیخ انصاری قدس سره در مکاسب محرمه به آن اشاره کرده و میگوید: «عنوان برادر مؤمن نیز بر آنها صادق است چرا که قرآن مجید درباره ایتام میفرماید: «وَ انْ تُخالِطُوُهُمْ فَاخْوانُکُمْ؛ اگر با آنان همزیستی دارید آنها برادران شما هستند».[۱۴۲]
ولی حق این است که نباید آن را مقیّد به ممیّز کرد چرا که اگر کشف عیوب پنهانی کودک غیر ممیّز هتک حیثیت او در آینده و یا هتک حیثیت خانواده او میشود، آن هم کار خلافی است، به همین دلیل مرحوم شهید ثانی در کتاب «کشف الرّیبه» فرقی میان صغیر و کبیر نگذاشته است و به تعبیر دیگر اطفال مؤمنین به حکم خود مؤمنان هستند از نظر جان و مال و عرض و آبرو.
و از اینجا حکم مجانین و دیوانگان نیز روشن میشود.
غیبت عمومی و خصوصی
گاه غیبت درباره شخص خاص یا اشخاص معین است که حکم آن از بحثهای گذشته در جهات مختلف تبیین شد.
ولی گاهی جنبه کلّی و عمومی پیدا میکند. مثلًا میگوید اهل فلان شهر خسیس یا نادان و سادهلوحند، یا میگوید اهالی فلان آبادی دزدند، یا معتادند یا در مسائل ناموسی بیبندوبارند.
آیا تمام احکام غیبت بر این غیبتهای عمومی جاری میشود؟
میتوان گفت غیبت دارای چند صورت است:
۱- در آنجایی که غیبت شونده، شخص یا اشخاص محدود و معدودی باشند که مخاطبین، آنها را نمیشناسند، مثل این که بگوید در فلان شهر یا فلان آبادی یک یا چند نفر را دیدند که مشغول نوشیدن شراب یا اعمال زشت دیگری بودند، بیشک احکام غیبت در اینجا جاری نیست، چرا که با این سخن مطلب پنهانی آشکار نمیشود.
۲- آن که به صورت شبهه محصوره مطلب را بیان کند (به اصطلاح شبهه قلیل فی القلیل یا کثیر فی الکثیر باشد) مثلًا بگوید یکی از آن چهار نفر را دیدم مشغول شرب خمر بود (و نام آن چهار نفر را ببرد یا بگوید یکی از پسران زید را دیدم که فلان کار خلاف را انجام میداد، یا این که بگوید گروه کثیری از اهالی فلان آبادی یا فلان شهر مرتکب این عمل میشوند به گونهای که انگشت اتهام به سوی همه آنها نشانه رود. ظاهر این است که ادلّه غیبت چنین موردی را شامل میشود، و به فرض که نام آن را غیبت نگذاریم چون کشف سرّ ناقصی شده، حرام بودن آن از جهت هتک احترام مؤمن و قرار دادن او در معرض اتهام ثابت است.
۳- به تمام اهل یک شهر یا آبادی چیزی را نسبت دهد، بیشک در اینجا نیز احکام غیبت و یا لااقل هتک احترام مؤمنین جاری میشود، خواه منظورش تمام اهل شهر بدون استثناء باشد یا اکثریت آنها.
بنابراین، آنچه معمول است که اهالی بعضی از بلاد یا آبادیها را با اوصاف زشتی یاد میکنند، از نظر اسلام جایز نیست، مگر این که قرینه باشد که منظورش افراد کمی از آنها است، و به اصطلاح شبهه قلیل فی الکثیر یا شبهه غیر محصوره شود. و یا این که وجود آن اوصاف را همه بدانند، و در عین حال قصد هتک و مذمت نیز نداشته باشد.
دفاع در برابر غیبت
آیا در برابر غیبت کننده باید به دفاع از فرد با ایمانی که غیبت او شده است برخاست مثلًا بگوید بشر جایز الخطا است، هر کسی ممکن است در زندگی لغزشی پیدا کند، یا گفته شود ممکن است این کار سهواً یا از روی فراموش کاری انجام شده باشد یا نظر آن شخص فلان موضوع حلال بوده است، باید فعل برادر مسلمان را حمل بر صحت کرد. بنابراین اگر قابل توجیه باشد توجیه کند، و اگر قابل توجیه نباشد میگوید چه بهتر که به جای غیبت برای او استغفار کنیم، زیرا همه ما در معرض این گونه لغزشها هستیم.
بعضی از بزرگان فقها معتقدند که دفاع واجب است، از جمله شیخنا الاعظم مرحوم علّامه شیخ انصاری در بحث غیبت از مکاسب محرّمه است. روایات زیادی نیز درباره لزوم ردّ غیبت از معصومین علیهم السلام نقل شده است که مرحوم صاحب کتاب وسائل الشیعه در باب ۱۵۶ از ابواب احکام العشرة حج گردآوری نموده است از جمله:
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «یا علی مَنْ اغْتِیبَ عِنده اخْوهُ المُسلم فَاسْتَطاعَ نَصْرَهُ وَ لَمْ یَنْصُرُهُ خَذَلَهُ اللَّهُ فی الدُّنْیا وَ الآخرةِ؛ کسی که نزد او غیبت برادر مسلمانش شود و توانائی بر یاری او داشته باشد و یاریش نکند خداوند او را در دنیا و آخرت مخذول میکند».
همین تعبیر یا شبیه آن در روایات متعدد دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امام صادق علیه السلام نقل شده است.
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که در خطبهای برای عموم مردم فرمود: «مَنْ رَدَّ عَنْ اخیه غَیْبَةً سَمِعَهُا فی مَجْلِسٍ ردَّ اللَّهُ عَنْهُ الْفَ بابٍ مِنَ الشَرِّ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ، فَانْ لَمْ یَرُدَّ عَنْهُ وَ اعْجَبَهُ کانَ عَلَیْه کَوِزْرِ مَنْ اغْتابَ؛ کسی که از برادرش غیبتی را که در مجلسی میشنود رد کند (و در برابر آن دفاع نماید) خداوند هزار در از درهای بدی را در دنیا و آخرت از او رد میکند. و اگر آن غیبت را رد نکند و از آن خوشحال شود همانند گناه غیبت کننده برای او خواهد بود».[۱۴۳]
و نیز در حدیث دیگری از همان بزرگوار نقل شده است که فرمود: «مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ اخیْه کانَ لَهُ حِجاباً مِن النَّارِ؛ کسی که از آبروی برادرش دفاع کند حجابی از آتش دوزخ برای او خواهد بود».[۱۴۴]
ولی از مجموع این روایات وجوب دفاع استفاده نمیشود، بلکه نهایت امر، استحباب مؤکّد میتوان استفاده کرد، زیرا تعبیر به مخذول کردن که در چند روایت آمده بیش از این نمیرساند که خدا دست از یاری چنین کسی بر میدارد (چرا که خذلان به معنی ترک نصرت و یاری است) همچنین وعده ثواب بهشت یا نجات از دوزخ که در روایات آمده است آن هم دلیل بر وجوب نخواهد بود، ولی تعبیری که در روایت دوم آمده است که مانند گناه غیبت کننده برای او مینویسند دلیل بر وجوب دفاع است، ولی در آن حدیث این گناه در مورد کسی ذکر شده که نه فقط دفاع نمیکند بلکه از غیبت برادر مسلمانش خوشحال هم میشود.
به هر حال خواه دفاع در برابر غیبت برادر مسلمان واجب باشد و خواه مستحب مؤکّد، یکی از وظایف حسّاس اسلامی است. و اگر جنبه نهی از منکر به خود بگیرد به یقین واجب است.
غیبت مردگان چه حکمی دارد
گاه تصوّر میشود که مفهوم غیبت و همچنین روایاتی که درباره غیبت وارد شد ناظر به افراد زنده است و مردگان را شامل نمیشود، بنابراین غیبت کردن پشت سر مرده اشکالی ندارد، ولی این اشتباه بزرگی است زیرا طبق روایات اسلامی: «حُرْمَةُ الْمِیِّتِ کَحُرمَتِهِ وَ هُوَ حَیٌ احترام مرده مسلمان همچون احترام زنده او است».[۱۴۵]بلکه میتوان گفت غیبت مرده از جهاتی زشتتر و ناپسندتر است، زیرا زندگان ممکن است روزی غیبت را بشنوند و به دفاع از خود برخیزند، ولی مرده هرگز قادر به دفاع از خود نیست، به علاوه شخص غیبت کننده ممکن است افراد زنده را ببیند و از آنها حلیّت بطلبد ولی در مورد مردگان این مطلب هرگز صدق نمیکند.
اضافه بر این، دستوراتی که درباره احترام به جسد مرده مسلمان داده شده از قبیل غسل و کفن و نماز میّت و مفاهیمی که در نماز آمده است و دفن و زیارت اهل قبور و حرام بودن بیاحترامی به قبر مؤمن همگی دلیل بر این است که آبروی مسلمانان بعد از مردن نیز باید حفظ شود.
حسن خلق و کج خلقی
اشاره
حسن خلق به معنی خاص، آن است که انسان با گشاده رویی و چهره شاد و زبان نرم و ملایم با مردم روبرو شود، و در هر جا و با هر کس با خوشروئی برخورد کند، لبهایی پر از تبسّم، و کلماتی پر از محبت و لطف داشته باشد. این یکی از فضایل اخلاقی است که در روابط اجتماعی فوقالعاده مؤثر است.
به عکس، کج خلقی و ترش روئی و سخنان خشن و خشک و فاقد لطف و محبت از رذایل اخلاقی که ریشههایی در درون جان انسان دارد و باعث نفرت عموم و پراکندگی از دور انسان و گسستن پیوندهای اجتماعی خواهد شد.
در آیات قرآن و روایات اسلامی و سیره پیشوایان، مطالب فراوانی در زمینه آن فضیلت و این رذیلت دیده میشود که حاکی از اهمّیت فوق العاده آن در سرنوشت فرد و جامعه است.
قسمت مهمی از موفقیت پیامبر صلی الله علیه و آله در پیش برد اهداف خود، و همچنین سایر معصومین علیه السلام و بزرگان علما و پیشوایان، مرهون همین فضیلت بوده است و یکی از عوامل مهم شکست بسیاری از رهبران و مدیران جامعه فاقد بودن این فضیلت است.
تاریخ انبیاء و اولیاء و معصومین علیهم السلام و به طور کلّی تاریخ رهبران جهان پر است از شواهد زنده این موضوع.
با این اشاره به قرآن باز میگردیم و بعضی از آیات که در این زمینه وارد شده است را مورد بحث و بررسی قرار میدهیم:
۱- فَبما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْامْرِ فَاذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ انَّ اللَّه یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلیْنَ. (آل عمران- ۱۵۹)
۲- وَ انَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمُ. (قلم- ۴)
۳- وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ فِی الْارْضِ مَرَحاً انَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ- وَ اقْصِدْ فی مَشْیِکَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ انَّ انْکَرَ الْاصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمیرِ. (لقمان- ۱۸ و ۱۹)
۴- وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ اقیموا الصَّلوةِ وَ آتُوا الزَّکَوةِ. (بقره- ۸۳)
۵- اذْهَبا الی فِرْعَوْنَ انَّهُ طَغی- فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ اوْ یَخْشی (طه- ۴۳ و ۴۴)
۶- ادْفَعْ بِالَّتی هِیَ احْسَنُ فَاذا الَّذی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَانَّهُ وَلِیُّ حَمیمٌ- وَ ما یُلَقَّاها الَّا الَّذینَ صَبَروُا وَ ما یُلَقَّاها الَّا ذُو حَظٍّ عَظیمٍ. (فصّلت- ۳۴ و ۳۵)
ترجمه
۱- به (برکت) رحمت الهی، در برابر آنان (مردم) نرم و (مهربان) شدی! و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو، پراکنده میشدند، پس آنها را ببخش و برای آنها آمرزش بطلب، و در کارها، با آنان مشورت کن! اما هنگامی که تصمیم گرفتی، (قاطع باش و) بر خدا توکل کن! زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد.
۲- و تو اخلاق عظیم و برجستهای داری!
۳- (پسرم!) با بیاعتنائی از مردم روی مگردان، و مغرورانه بر زمین راه مرو؛ که خداوند هیچ متکبر مغروری را دوست ندارد- (پسرم!) در راه رفتن، اعتدال را رعایت کن.، از صدای خود بکاه! (و هرگز فریاد مزن) که زشتترین صداها صدای خران است.
۴- ... و به مردم نیک بگوئید و نماز را بر پا دارید، و زکات را بدهید ....
۵- به سوی فرعون بروید! که طغیان کرده- اما به نرمی با او سخن بگوئید شاید متذکّر شود، یا (از خدا) بترسد.
۶- بدی را با نیکی دفع کن! ناگاه خواهی دید همان کس که میان تو و او دشمنی است، گوئی دوستی گرم و صمیمی است- اما جز کسانی که دارای صبر و استقامتند به این مقام نمیرسند، و جز کسانی که بهره عظیمی (از ایمان و تقوا) دارند به آن نائل نمیگردند.
تفسیر و جمعبندی
در نخستین آیه مسأله «حسن خلق» به عنوان یکی از ویژگیهای اخلاقی پیامبر صلی الله علیه و آله و یکی از عوامل پیشرفت او در جامعه اسلامی ذکر شده است، میفرماید:
«به خاطر رحمت الهی در برابر آنها نرم (و مهربان) شدی، و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند (فَبما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ).[۱۴۶]
بنابراین خلق و خوی نیکوی پیامبر صلی الله علیه و آله یک رحمت الهی درباره او و درباره تمام امّت بود. و به یقین این نرمش و مهربانی و حسن و خلق در هر کس باشد مایه رحمت و برکت است.
در تعبیر فوق به نقطه مقابل آن یعنی خشونت و کج خلقی و نامهربانی نیز اشاره شده که اثر مستقیم آن، پراکندگی مردم از دور انسان است، و به تعبیر دیگر حسن خلق خمیر مایه پیوند جوامع انسانی است، و کج خلقی عامل پراکندگی و نفرت.
در این که «فظّ» و «غلیظ القلب» هر دو به یک معنی و به معنی تأکید است یا دو معنی متفاوت را میرساند، مرحوم «طبرسی» در «مجمع البیان» تعبیر جالب و جامعی دارد میگوید: «بعضی گفتهاند جمع بین این دو وصف با این که هر دو از نظر معنی قریب الافق هستند به خاطر این است که «فظّ» معمولًا در مورد خشونت در سخن به کار میرود، و «غلیظ القلب» در مورد خشونت در عمل که ناشی از سنگدلی است. بنابراین هر دو به معنی خشونت است، ولی یکی به معنی خشونت در سخن، و دیگری خشونت در برخورد عملی است.
در هر حال خداوند به پیامبرش نرمش و انعطاف و خوش رویی و خوش خویی داده بود به گونهای که در برابر افراد گنه کار، خشن و سنگدل، نرمش نشان میداد و به این وسیله خشنترین افراد را غالباً به سوی اسلام جلب و جذب میکرد.
و به دنبال آن یک سلسله دستورات عملی میدهد که خوش رویی و خوش خویی از صورت تظاهر بیرون آید و جنبههای عملی به خود بگیرد، میفرماید: «آنها را عفو کن و برای آنان از خدا آمرزش بطلب، و در کارها با آنها مشورت کن، و هنگامی که تصمیم گرفتی (قاطع باش!) و بر خدا توکّل نما که خداوند متوکلان را دوست دارد». (فَاعْفُ عَنْهُمُ وَاسْتَغْفِرٌ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِیالْامْرِ فَاذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ انَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ).
و به این ترتیب جاذبه فوق العادهای بر محور وجود پیامبر صلی الله علیه و آله پیدا شد که دورترین افراد را به سوی خود جلب کرد.
سیاق آیات نشان میدهد که این آیه از آیات مربوط به جنگ احد است که دوست و دشمن سختترین فشارها را در طول این جنگ بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد کرد، بدیهی است عفو و گذشت و استغفار و برخورد محبتآمیز در چنین شرایطی، نشانه قرار داشتن پیامبر صلی الله علیه و آله در بالاترین سطح خوش خویی و محبت و مهربانی بود، و کمتر انسانی را میتوان یافت که در چنین شرایطی از کوره در نرود و تند خویی نکند.
دومین آیه نیز اشاره به حسن خلق عجیب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است که از آن به اخلاق عظیم تعبیر شده میفرماید: «و انَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ».
«خُلُقْ» (بر وزن افق) مفرد است، و با خلق (بر وزن قفل) یک معنی دارد، و به طوری که از مفردات راغب استفاده میشود با خَلْقْ (بر وزن حَلْق) ریشه مشترک دارد منتها «خَلْق» به صفات ظاهری گفته میشود، و «خُلْق» و «خُلُق» به صفات درونی.
بعضی از ارباب لغت «خُلْق» و «خُلُق» را به معنی دین و طبیعت و سجیّه تفسیر کردهاند و آن را صورت باطنی انسان میدانند.[۱۴۷]
در هر حال توصیف پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به خلق عظیم، نشان میدهد که این ویژگی اخلاقی از والاترین صفات انبیاء است.
بعضی از مفسران خلق عظیم پیامبر صلی الله علیه و آله را به صبر در راه حق، وسعت بذل و بخشش، تدبیر امور، و رفق و مدارا و تحمّل سختیها در راه دعوت به سوی خدا و عفو و گذشت و جهاد در راه پروردگار و ترک حرص و حسد تفسیر کردهاند [۱۴۸]و این نشان میدهد که خلق عظیم را منحصر به خوش خویی و نرمش و مدارا ندانستهاند بلکه آن را مجموعهای از صفات والای انسانی شمردهاند، و به تعبیر دیگر تقریباً همه اخلاق حسنه را در خلق عظیم به طور جمعی دیدهاند.
حدیثی که از امام صادق علیه السلام در این زمینه نقل شده است نیز مؤیّد این معنی است میفرماید: «انَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ادَّبَ نَبیَّهُ فَاحْسَنَ ادَبهُ فَلَمَّا اکْمَلَ لَهُ الْادَبَ قالَ انَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ؛ خداوند پیامبرش را تربیت اخلاقی کرد، هنگامی که تربیت او کامل شد به او فرمود: انَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ».[۱۴۹]
و اگر در بعضی از روایات خلق عظیم به اسلام یا آداب قرآنی تفسیر شده به خاطر آن است که اسلام و قرآن در بردارنده مجموع فضائل اخلاقی است.
این در حالی است که در بعضی از روایات «حسن خلق» به خوش رویی، نرمش و خوبی گفتار تفسیر شده، از جمله در حدیثی که در «نور الثقلین» در ذیل همین آیه نقل شده میخوانیم: از امام صادق علیه السلام پرسیدند: حسن خلق چیست؟ فرمود: «تَلینُ جانِبَکَ وَ تُطَیِّبُ کَلامَکَ وَ تَلْقی اخاکَ بِبُشْرٍ حَسَنٍ؛ حسن خلق آن است که رفتار خود را آمیخته با نرمش، و کلام خود را پاکیزه و محبّتآمیز کنی، و با چهره گشاده برادر مسلمانت را ملاقات نمایی».[۱۵۰]و این دو با هم منافاتی ندارند.
آخرین نکتهای را که در زمینه این آیه شایسته دقت میدانیم این است که بعضی از مفسّران از تعبیر به «عَلی» در «انَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ» با توجه به این که «عَلی» معمولًا مفهوم سلطه را در بردارد، چنین استفاده کردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله سلطه کاملی بر فضائل اخلاقی داشت، آن چنان که این فضائل جزیی از وجود او را تشکیل میداد، و بدون تکلّف آنها را ظاهر میساخت.[۱۵۱]
در سومین آیه گفتاری از «لقمان حکیم» به فرزندش نقل شده که در آن بر چهار چیز تأکید نموده است: نخست این که میگوید «با بیاعتنایی از مردم روی مگردان» (وَلا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ).
سپس میافزاید: «و مغرورانه بر روی زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبر مغروری را دوست نمیدارد». (وَ لا تَمْشِ فِی الْارْضِ مَرَحاً انَّ اللَّهَ لا یُحبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ).
و در سومین و چهارمین جمله میگوید: «در راه رفتن اعتدال را رعایت کن و از اوج صدای خود بکاه و فریاد نزن که زشتترین صداها صدای خران است» (وَ اقْصِدهْ فی مَشْیکَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ انَّ انْکَرَ الْاصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمیرِ).
این دستور که غالباً در رابطه با برخورد با دیگران است بخش مهمی از حسن خلق را که آمیزهای از خوش رویی و تواضع و نرمش در سخن و رفتار را منعکس میکند، و خداوند سخن این مرد حکیم را چنان با ارزش دانسته که در لابلای کلمات خود آن را بیان فرموده است.
«تُصَعِّر»
از ماده «صَعَر» (بر وزن خطر) در اصل نوعی بیماری است که به شتر دست میدهد و گردن خود را کج میکند، سپس به هر گونه روی گردانی اطلاق شده است، این تعبیر ممکن است بیانگر این معنی باشد که بدخلقی یک نوع بیماری و شبیه کارهای حیوانی است. و جالب این که نهی از این کار تنها در مورد مؤمنان نیست بلکه در مورد همه انسانها است، میفرماید: «وَلا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ» و به هر حال قرار گرفتن این صفت رذیله در کنار تکبر و افراط کاری در راه رفتن و صدا نشان میدهد که همه از صفات رذیلهای است که باعث تنفّر مردم میشود. در روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده است که در تفسیر جمله «وَلا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ» فرمود: مفهومش آن است که صورتت را از مردم بر مگردان و از کسی که با تو سخن میگوید به عنوان توهین و استخفاف صورت بر متاب.[۱۵۲]
در چهارمین آیه مورد بحث خداوند بنی اسرائیل را را به عنوان اخذ یک پیمان الهی مخاطب ساخته و بعد از تأکید بر توحید خالص و احسان به پدر و مادر و خویشاوندان و یتیمان و مسکینان میفرماید: به مردم نیک بگویید، و نماز را بر پا دارید و زکات را بدهید (وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ اقیمُوا الصَّلوةَ وَ آتُو الزَّکوة) قرار گرفتن جمله «قُولُوا لِلناس حُسْناً» در میان پیمانهای مربوط به توحید و نیکوکاری و بر پا داشتن نماز و دادن زکات، بیانگر اهمیّت حسن برخورد، نسبت به مردم است، و به این ترتیب خوش خویی و برخورد خوب با توده مردم در ردیف مهمترین و اساسیترین دستورات اسلام قرار دارد.
در واقع چون مال انسان محدود است و نمیتواند همه دوستان و نیازمندان را با آن بینیاز کند، دستور به بذل حسن خلق داده، همان سرمایهای که فناناپذیر است، همان گونه که در حدیث معروف از پیامبر صلی الله علیه و آله میخوانیم: «انَّکُمْ لا تَسَعُونَ الناسَ بِامْوالِکُمُ وَلکِنْ یَسَعُهُمْ مِنْکُمْ بَسْطُ الْوَجْهَ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ؛ شما نمیتوانید همه مردم را با اموال خود راضی کنید، ولی خوش رویی و حسن خلق از سوی شما همه را شامل میشود و خشنود میسازد».[۱۵۳]
در حدیثی از امام باقر علیه السلام در تفسیر این آیه آمده است که فرموده: «قوُلوُا لِلْناسِ احْسَنَ ما تُحِبُّونَ انْ یُقالَ لَکُمْ به مردم بهترین سخنانی بگوئید که دوست دارید به شما گفته شود».[۱۵۴]
درست است که مخاطبین این آیه بنی اسرائیل هستند، ولی هدف قرآن از ذکر آن بیان یک اصل کلّی برای همه است.
پنجمین آیه نشان میدهد که مسأله خوشرویی و برخورد خوب با افراد حتی دشمنان را نیز شامل میشود، مخصوصاً در مقام دعوت آنها به سوی حق، از همین رو هنگامی که موسی علیه السلام مأمور شد پیام الهی را به فرعون طغیانگر که بنی اسرائیل را به بردگی کشیده بود برساند، با این خطاب مخاطب شد: «تو و برادرت هارون به سوی فرعون بروید که طغیان کرده است، اما به نرمی با او سخن بگویید شاید متذکّر شود یا (از خدا) بترسد» (اذْهَبا الی فِرْعَوْنَ انَّهُ طَغی- فَقُولا لَهُ قَوُلًا لَیّناً- لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ اوْ یَخْشی).
این تعبیر نشان میدهد که اگر امر به معروف و نهی از منکر و دعوت به سوی حق با نرمش و برخورد محبتآمیز همراه باشد، امید این میرود که حتی در سنگدلترین افراد اثر بگذارد.
در این که میان «یَتَذَکَّرُ اوْ یَخْشی چه تفاوتی است؟ میتوان گفت منظور این است که اگر شما با سخنان نرم و ملایم با او روبرو شوید و در عین حال مطالب لازم را با صراحت و قاطعیت بیان کنید احتمال این است که دلائل منطقی را پذیرا شود، و از اعماق جان ایمان بیاورد. و اگر ایمان نیاورد ممکن است لااقل از ترس مجازات الهی دست از مخالفت و کارشکنی در طریق ایمان دیگران بردارد.
«فخر رازی» میگوید: ما نمیدانیم چرا خداوند موسی را به سوی فرعون فرستاد با این که میدانست او هرگز ایمان نمیآورد. سپس میگوید: در این گونه موارد جز این که ما تسلیم در مقابل آیات قرآن باشیم و لب به اعتراض نگشاییم راه دیگری در پیش نیست.[۱۵۵]
ولی پاسخ این سؤال روشن است و نمیبایست بر شخصی مثل فخر رازی مخفی بماند، زیرا کار خداوند اتمام حجت است، یعنی حتّی نسبت به کسانی که یقیناً ایمان نمیآورند اتمام حجت میکند، مبادا به هنگام مجازات لب به اعتراض بگشایند که اگر رسولان الهی به سراغ ما میآمدند به یقین ایمان میآوردیم. همان گونه که در آیه ۱۶۵ سوره نساء میفرماید: «رُسُلًا مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلّا یَکُونَ لِلْناسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةً بَعْدَ الرُّسُلِ؛ پیامبرانی که بشارت دهنده و بیم دهنده بودند تا بعد از این پیامبران حجتی برای مردم بر خدا باقی نماند (و بر همه اتمام حجت شود)».
و این که میفرماید: شاید او متذکر شود، یا از خدا بترسد، به این معنی است که طبیعت تبلیغ آمیخته با نرمش و خوش خویی، رسیدن به چنین نتیجهای است، هر چند ممکن است این طبیعت در پارهای از افراد با موانع سختی برخورد کند، و به تعبیر دیگر، تبلیغ توأم با خوش رویی جنبه مقتضی دارد نه علّت تامّه.
بدیهی است مخاطبان آیه گرچه موسی و برادرش هارون است ولی مفهوم آیه شامل تمام مبلغان دین و آمران به معروف و ناهیان از منکر میشود، و آنقدر که انسان، باادب و متانت و نرمی میتواند هدایت کند، با خشونت و درشتی نمیتواند هادی باشد، و این معنی بارها و بارها تجربه شده است.
در ششمین و آخرین آیه مورد بحث سخن از نرمش و مدارا حتی با دشمنان سر سخت است، و بیان تأثیر شگرفی که این کار دارد میفرماید: «بدی را با نیکی دفع کن تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صمیمی شوند». (ادْفَعْ بِالَّتی هِیَ احْسَنُ فَاذا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عِداوَةٌ کَانَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ).
البته دفع سیئات با حسنات، طرق و مصادیق مختلفی دارد که یکی از آنها نرمی و مدارا و خوش رویی و ادب در برابر دشمنان لجوج و سرسخت است که در بسیاری از اوقات آنها را به کلی منقلب میکند، و دشمنان سرسخت را به دوستان مهربان تبدیل مینماید.
جالب این که در آیه بعد از آن میفرماید: «این کار از هر کس ساخته نیست؛ تنها کسانی که دارای صبر و استقامتند توفیق چنین برخوردی را با دشمنان پیدا میکنند، و تنها کسانی که بهره عظیمی از ایمان و تقوا دارند به آن نائل میشوند» (وَ ما یُلَقَّاها الَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَ ما یُلَقَّاها الّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ).
البته رسیدن به این مرحله از حسن خلق که انسان بدیها را به نیکی پاسخ گوید کار هر کس نیست زیرا احتیاج به سلطه کامل بر نفس دارد و تنها کسانی که خودسازی کردهاند و از سعه صدر کافی برخوردارند و انتقام جویی را از وجود خود ریشه کن ساختهاند توان بر چنین کاری دارند.
از مجموع آیات بالا به این نتیجه میرسیم که قرآن منادی حسن خلق و نرمش و محبت و ملاطفت است، و پیشوایان اسلام مخصوصاً پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نمونه کاملی از آن بوده است، به گونهای که میتوان یکی از معجزات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را معجزه اخلاقی او شمرد.
اهمّیّت حسن خلق در احادیث اسلامی
اشاره
در زمینه خوش خلقی و برخورد خوب با همه مردم، روایات فراوانی در منابع اسلامی دیده میشود که به حدّ تواتر میرسد، تعبیراتی که در این روایات در برابر این فضیلت اخلاقی آمده است در کمتر مورد دیگری دیده میشود، این تعبیرات بیانگر نهایت اهتمام اسلام به این مسأله مهم اخلاقی است، از میان این روایات گلچینی کردهایم که ذیلًا از نظر میگذرد:
۱- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «الْاسْلامُ حُسْنُ الْخُلْقِ؛ اسلام همان خوش رویی است».[۱۵۶]این تعبیر نشان میدهد که عصاره تعلیمات اسلام همان حسن خلق است.
۲- در حدیثی از حضرت علی علیه السلام در یک تعبیر جامع و جالب میخوانیم «عنوانُ صحیفةُ المؤمن حسنُ خُلقه؛ سرلوحه نامه عمل انسان با ایمان حسن خلق او است».[۱۵۷]
میدانیم آنچه در عنوان و سرلوحه نامه اعمال قرار میگیرد، بهترین و مهمترین آنها است و به تعبیر دیگر، چیزی است که قدر جامع همه اعمال نیک است و قبل از هر چیز نظرها را به خود متوجّه میسازد.
۳- در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «اکْثَرُ ما تَلِجُ بِهِ امَّتی الْجَنَّةَ التَّقوی وَ حُسْنُ الْخُلْقِ؛ بیشترین چیزی که امت من به سبب آن وارد بهشت میشوند تقوا و حسن خلق است».[۱۵۸]
در این حدیث حسن خلق همسنگ و همطراز تقوا قرار داده شده و به عنوان یکی از دو عامل اصلی ورود در بهشت معرفی شده است.
۴- در حدیث دیگری امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید: «اکْمَلُکُمْ ایْماناً احْسَنُکُمْ خُلْقاً؛ کسی که ایمانش از همه کاملتر باشد، حسن خلقش از همه بیشتر است».[۱۵۹]
آنچه در بالا آمد بخشی از روایاتی بود که از اهمیّت حسن خلق سخن میگوید و اکنون به سراغ بخش دیگری میرویم که از آثار و پی آمدهای مادی و معنوی آن بحث میکند:
۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «الْخُلْقُ الْحَسَنُ یُذیبُ السَّیِّئَةَ؛ حسن خلق گناهان را ذوب میکند». (و آثار آن را میشوید).[۱۶۰]
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم: «انَّ صاحِبَ الْخُلْقِ الْحَسَنِ لَهُ مِثْلُ اجْرِ الصَّائِمِ الْقائِمِ؛ دارنده حسن خلق پاداشی همچون روزه دار شبزندهدار دارد».[۱۶۱]
۳- در حدیث سوّمی از امام صادق علیه السلام آمده است: «انَّ اللَّهَ تَبارَکَ وَ تَعالی لَیُعْطِی الْعَبْدَ مِنَ الثَّوابِ عَلی حُسْنِ الْخُلْقِ کَما یُعْطِی الُمجاهِدَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ خداوند متعال به بندهاش در برابر حسن خلق همان پاداشی میدهد که به مجاهد در راه خدا میدهد».[۱۶۲]
و به این ترتیب صاحبان حسن خلق به درجات والائی میرسند که روزهداران و شبزندهداران به عبادت، و مجاهدان راه خدا میرسند و در پرتو حسن خلق گناهان آنها شستشو میشود، این در زمینه آثار معنوی آن، و در زمینه آثار دنیوی آن نیز تعبیرات بسیار مهمی دیده میشود، از جمله:
۴- در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «حُسْنُ الْخُلْقِ یُثْبِتُ الْمَوَدَّةَ؛ حسن خلق محبت و دوستی را تثبیت میکند». (و دلهای پراکنده را به هم پیوند میدهد).[۱۶۳]
۵- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «لا عَیْشَ اهْنَأُ مِنْ حُسْنِ الْخُلْقِ؛ هیچ زندگی، گواراتر از زندگی آمیخته با حسن خلق نیست».[۱۶۴]
۶- در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است: «الْبِرُّ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ یَعْمُرانِ الدِّیارَ وَ یَزیدانِ فِی الْاعْمارِ؛ نیکوکاری و حسن خلق، خانهها را آباد میکند و عمرها را افزایش میدهد».[۱۶۵]
۷- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «حُسْنُ الْاخْلاقِ یُدِرُّ الْارْزاقَ وَ یُؤْنِسُ الرِّفاقَ؛ حسن خلق روزیها را فراوان میکند و بر محبت دوستان میافزاید».[۱۶۶]
۸- در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «فِی سِعَةِ الْاخْلاقِ کُنُوزُ الْارْزاقِ؛ در وسعت خلق، گنجهای روزیها نهفته است».[۱۶۷]
از مجموع روایات اسلامی که در بالا گلچینی از آن ارائه شد اهمیّت فوق العاده حسن خلق در زندگی مادی و معنوی انسانها، و تأکیدی که اسلام بر این امر دارد، به خوبی نمایان است، و در واقع همه آثار و برکات مادی و معنوی، برای آن ذکر شده است، به گونهای که میتوان حسن خلق را یکی از اساسیترین تعلیمات اسلام شمرد.
در اینجا توجه به نکاتی لازم است:
تعریف حسن خلق
حسن خلق شاید از اموری باشد که بینیاز از تعریف است و همه مردم با آن آشنا هستند، ولی برای توضیح بیشتر میتوان گفت: حسن خلق از مجموعهای از صفات و برخوردها تشکیل یافته است: «نرمش و مدارا، گشاده رویی، زبان خوب و اظهار محبت، رعایت ادب، چهره خندان و تحمل و بردباری در مقابل مزاحمتهای این و آن.» هنگامی که این صفات و اعمال به هم آمیخته شد، به آن حسن خلق میگویند.
در حدیث جامع و جالبی از امام صادق علیه السلام در تعریف حسن خلق چنین آمده است، یکی از یاران امام پرسید: «ما حَدُّ حُسْنِ الْخُلْقِ؛ تعریف حسن خلق چیست؟» امام علیه السلام فرمود: «تَلینُ جانِبَکَ وَ تُطیِّبُ کَلامَکَ وَ تَلْقی اخاکَ بِبِشْرٍ حَسَنٍ؛ با نرمش و مدارا با مردم رفتار میکنی، و سخن خویش را پاکیزه میگردانی، و برادرت را با خوش رویی ملاقات مینمایی».[۱۶۸]
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله به بخشی از تفسیر حسن خلق اشاره شده میفرماید: «انَّما تَفْسیرُ حُسْنِ الْخُلْقِ ما اصابَ الدُّنْیا یَرْضی، وَ انْ لَمْ یُصِبْهُ لَمْ یَسْخَطْ؛ تفسیر حسن خلق این است که هر مقدار از دنیا به او برسد، خشنود باشد و اگر به دنیا نرسد خشمناک نشود».[۱۶۹]
آثار و پیامدهای حسن خلق
در روایاتی که در بالا آمد نکات مهمی درباره پیامدهای مادی و معنوی حسن خلق آمده بود، که نیاز به تحلیل دارد.
از آثار اجتماعی و دنیوی آن این که حسن خلق مایه جلب محبت است، این مسأله به تجربه تقریباً برای همه کس ثابت شده است که با حسن خلق و برخوردهای محبتآمیز و مؤدّبانه میتوان صید دلها کرد، نه تنها افراد عادی مجذوب اخلاق حسنه میشوند، بلکه به گفته حافظ:
به حسن خلق توان صید اهل نظربه دام و دانه نگیرند مرغ دانا را دیگر این که حسن خلق و خوشرویی شهرها را آباد و عمرها را زیاد میکند چرا که ویرانی آبادیها بر اثر کشمکشها و پرخاشگریها است. هرگاه پرخاشگری جای خود را به خوش رویی و حسن خلق دهد، الفت و مودّت و اتحاد که سرچشمه هرگونه آبادی و خیر و برکتی است، حاصل میشود.
افزون بر این آرامش روح که یکی از آثار مستقیم برخوردهای محبتآمیز است سبب افزایش عمر میشود زیرا امروز ثابت شده عامل بسیاری از مرگ و میرها استرسها و فشارهایی است که بر انسان وارد میشود که یکی از عوامل اصلی بیماریهای مختلف است و مسلّم است که حسن خلق و برخوردهای محبتآمیز، از فشارهای روحی میکاهد و بدین سبب عامل طول عمر محسوب میشود، دیگر این که حسن خلق سبب فزونی روزیها و درآمدها است زیرا یک تاجر و کاسب و صنعتگر و طبیب هنگامی میتواند در کار خود موفق باشد که جلب اعتماد مراجعین کند، یکی از عوامل جلب اعتماد حسن خلق است بسیار میشود که افراد ترجیح دهند خرید اجناس متوسطی را از افراد خوش برخورد و خوش اخلاق بر اجناس بهتری از افراد عبوس و ترش رو و بد برخورد ترجیح دهند، به همین دلیل در مؤسسات مهم اقتصادی خصوصی دنیا سعی دارند افرادشان را برای چگونگی برخورد با مراجعین آموزش دهند و از این طریق اعتماد افراد را به آن مؤسسه تجاری یا صنعتی جلب کنند.
بسیار دیدهایم که در هواپیماها از سوی مهماندارها بازیچههای رایگان به تکتک کودکانی که در هواپیما سوار میشوند داده میشود، ممکن است در مجموع ارزش چندانی نداشته باشد ولی این برخورد اثر عمیقی در روح افراد میگذارد و این برخورد به طور ناخودآگاه مشتریان را جلب میکند.
البته اسلام طرفدار حسن خلق به عنوان ریاکارانه، آن گونه که در دنیای مادی امروز معمول است، نیست، ولی در عین حال حسن خلق را گنج روزی میشمرد و روی تأثیر آن در فزونی نعمتها انگشت میگذارد.
در جنبههای معنوی ثواب حسن خلق همسان ثواب مجاهد فی سبیل اللّه شمرده شده و دلیل آن روشن است زیرا مجاهدان برای عظمت اسلام میکوشند و صاحبان خلق حسن نیز سبب جلب قلوب به سوی اسلام و مسلمین میشوند.
و نیز در روایات اجر صاحبان حسن خلق، اجر صائم و قائم شمرده شده چرا که صائمان و قائمان به عبادت شبانه از این طریق خودسازی میکنند و کسانی که در برابر ناملائمات به خاطر خدا برخورد نیکی دارند نیز روح و جان خود را از این طریق پرورش میدهند.
کوتاه سخن این که آنها که دارای حسن خلقند هم در پیشگاه خدا محبوبند و هم نزد خلق خدا، هم در زندگی شخصی موفقند و هم در زندگی اجتماعی.
به یقین حسن خلق یکی از ارکان اصلی مدیریت قوی و کارساز است، و اگر دهها شرایط مدیریت در کسی جمع باشد، اما حسن خلق در او نباشد، شکست خواهد خورد در حالی که حسن خلق او میتواند بسیاری از ضعفهای او را بپوشاند و یا جبران کند.
سرچشمههای حسن خلق
بعضی از مردم به طور طبیعی خوش اخلاق و خوش برخوردند و این یکی از مواهب الهی است که نصیب هر کس نشده است. باید خدا را با تمام وجودش شکر گوید.
ولی گروهی چنین نیستند، اما میتوانند با تمرین و ممارست و به کار بستن اصول دقیقی حسن خلق را در وجود خود زنده کنند و چنان در عمق جانشان نفوذ کند که طبیعت ثانویّه شود.
بهترین راه برای رسیدن به این کمال آن است که در آثار معنوی و مادی آن همه روزه بیندیشند، و روایاتی که در بالا گفته شد و تحلیلهایی که در ذیل آن آمد را به خاطر بسپارند، و به هر مناسبتی آن را تکرار کنند.
از سویی دیگر باید از نظر عملی نیز به تمرین حسن خلق مشغول شوند زیرا فضائل اخلاقی مانند نیروهای جسمانی از طریق تمرین تقویت میشود همان گونه که ورزش کاران پس از مدتی تمرین، دارای اندامی نیرومند و زیبا و کارآمد میشوند، ورزشهای اخلاقی نیز روح انسان را قوی و زیبا و کارآمد میکند.
بزرگان اخلاق گفتهاند، اشخاص بخیل باید دندان روی جگر بگذارند و از اموال خود به این و آن ببخشند. در آغاز، این کار برای آنها بسیار مشکل است ولی روز به روز آسانتر میشود و به تدریج به جایی میرسند که اگر روزی چیزی نبخشند ناراحتند!
و نیز توصیه کردهاند افراد ترسو باید در میدانهای مبارزه حضور یابند تا با گذشت زمان ترس آنها بریزد و روحیه دلیری و شجاعت در آنها زنده شود.
صاحبان اخلاق سوء نیز از همین طریق تمرین مستمر و پی گیر میتوانند سرمایه عظیم حسن خلق را برای خود فراهم کنند و از برکات آن بهره بگیرند.
افزون بر اینها با توجه به این که یکی از عوامل کج خلقی تکبر و خود برتر بینی و نیز عصبانیت و غلبه خشم و ستیزه جویی بر روح انسان و گاه تنگ نظری و بخل و حسادت است اگر کسی بخواهد به تمام معنی خوش خلق باشد باید آن عوامل منفی را از خود دور کند:
در قوای غضبیه و شهویه به سرحدّ اعتدال برسد، دارای سعه نظر باشد، کبر و خودبینی و حسادت و بخل را از خود دور کند تا بتواند به خلق حسن آراسته گردد و از کج خلقی نسبت به مردم در امان بماند.
بنابراین برای به دست آوردن این فضیلت بزرگ اخلاقی، مجموعهای از صفات نیک را باید در وجود خود زنده کرد. چرا که بدون آنها حسن خلق آشکار نخواهد شد.
«غزّالی» در اینجا تعبیر جالبی دارد و میگوید: همان گونه که صورت زیبا تنها به زیبایی چشمها بدون زیبائی بینی و دهان و گونهها حاصل نمیشود بلکه باید تمام اعضای صورت زیبا باشد، تا حسن ظاهر به کمال برسد. در زیبائی باطن و حسن خلق تا قوای چهار گانه آگاهی و غضب و شهوت و عدالت به حدّ اعتدال و کمال نرسد این زیبائی حاصل نمیشود.
بیشک عامل توارث نیز در اینجا مؤثر است، امام امیر المؤمنین علی علیه السلام میفرماید: «حُسْنُ الْاخْلاقِ بُرهانُ کَرَمِ الْاعْراقِ؛ حسن اخلاق دلیل بزرگواری ریشههای وراثت است».[۱۷۰]
و در جای دیگر میفرماید: «اطْهَرُ النَّاسِ اعْراقاً احْسَنُهُمْ اخْلاقاً؛ آنها که ریشههای پاکتری دارند، اخلاق بهتری دارند».[۱۷۱]
این نکته نیز در تمام مباحث اخلاقی نیز باید مورد توجه باشد که بدون امدادهای الهی فراهم کردن فضایل اخلاقی ممکن نیست، باید دست به دامن لطف الهی زد و با تمام وجود از پیشگاهش توفیق به دست آوردن این فضائل را نمود.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «الْاخْلاقُ مَنایِحٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فَاذا احَبَّ عَبْداً سَنَحَهُ خُلْقاً حَسَناً وَ اذا ابْغَضَ عَبْداً مَنَحَهُ خُلْقاً سَیِّئاً؛ اخلاق، مواهب الهی است، هنگامی که بندهای را (به خاطر نیّات و اعمالش) دوست دارد، اخلاق نیک به او میبخشد، و هنگامی که بندهای را (به خاطر نیّات و اعمالش) مبغوض دارد اخلاق سوء به او میدهد».[۱۷۲]
سیره پیشوایان
یکی از بهترین راهها برای کسب فضیلت حسن خلق، و ملاحظه آثار شگفتانگیز آن، بررسی حال پیشوایان بزرگ دین است:
۱- در حدیثی از امام حسین علیه السلام میخوانیم که میفرماید: از پدرم علی علیه السلام، از روش پیامبر صلی الله علیه و آله در برخورد با مردم سؤال کردم فرمود: «پیامبر صلی الله علیه و آله همیشه چهرهای خندان داشت، بر مردم آسان میگرفت و با نرمش رفتار میکرد، خشن و سنگدل نبود و فریاد نمیکشید، هرگز به کسی ناسزا نمیگفت، عیبجوئی نمیکرد، متملّق و ستایشگر نبود، هرگاه چیزی برخلاف میل او انجام میشد، برای این که افراد ناراحت نشوند، خود را به تغافل میزد، امیدواران را ناامید نمیکرد، سه چیز را همیشه رها مینمود، مذمت، عیبجوئی و جستجو در اسرار مردم، سخن نمیگفت، مگر در جائی که امید پاداش الهی داشت و هنگامی که سخن میگفت چنان جاذبه داشت که همه اهل مجلس سکوت کرده و چشم به زمین میدوختند گویی پرندهای بالای سر آنها نشسته است. و هنگامی که ساکت میشد آنها سخن میگفتند و ابهّت پیامبر صلی الله علیه و آله چنان بود که کسی جرئت نمیکرد در برابر آن حضرت با دیگری نزاع و پرخاشگری کند».[۱۷۳]
۲- در حالات علی علیه السلام در حدیث معروفی میخوانیم که امام عازم کوفه بود، اتفاقاً یک نفر یهودی با آن حضرت همسفر شد، هنگامی که بر سر دو راهی رسیدند (راهی به سوی کوفه میرفت و راه دیگری به سوی مقصدِ یهودی) مرد یهودی با کمال تعجب دید علی علیه السلام راه کوفه را رها کرد، و از طریقی که او عازم بود آمد. عرض کرد:
مگر شما نفرمودید قصد کوفه را دارید، پس چرا راه کوفه را رها کردید؟ فرمود:
میدانم. عرض کرد: اگر میدانید پس چرا آگاهانه از راه خود صرف نظر کرده با من آمدید؟ فرمود: همسفر باید احترام همسفرش را نگه دارد و برای تکمیل آن باید هنگام جدائی مقداری همسفرش را بدرقه کند. این گونه پیامبر ما به ما دستور داده است:
یهودی با تعجب پرسید آیا این دستور پیامبر شما است؟ فرمود: آری.
یهودی گفت: لا بد کسانی که از او پیروی کردند به خاطر این کارهای بزرگوارانه و اعمال انسانی او است، من هم گواهی میدهم که آیین شما حق است (این سخن را گفت و مسلمان شد).[۱۷۴]
۳- در حدیثی از تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام آمده است که زنی خدمت فاطمه زهرا علیها السلام رسید و گفت: مادر (پیر) و ضعیفی دارم، و در مسایل نمازش مشکلی برای او پیش آمده، مرا فرستاده است که از آن سؤال کنم، فاطمه علیها السلام پاسخ او را بیان فرمود، ولی آن زن سؤال دیگری مطرح کرد. حضرت پاسخ گفت، برای سومین بار سؤال کرد و پاسخ شنید و این کار را تا ده بار تکرار کرد، و حضرت هر بار پاسخ او را گفت، سپس او از فزونی سؤالها شرمنده شد و عرض کرد: دیگر به شما زحمت نمیدهم ای دختر رسول خدا!
فاطمه علیها السلام فرمود: هر چه میخواهی سؤال کن، آیا اگر کسی بر عهده بگیرد که بار سنگینی را از محل بلندی بالا ببرد و کرایه آن صد هزار دینار باشد، سنگینی بار، او را زحمت خواهد داد؟ زن عرض کرد: نه، حضرت فرمود: هر سؤالی که تو از من میکنی و من پاسخ میگویم، به اندازه فاصله میان زمین و عرش مملو از لؤلؤ، پاداش من خواهد بود، به طریق اولی چنین باری بر من سنگین نخواهد بود».[۱۷۵]
این حوصله عجیب و آن برخورد محبتآمیز و آن تشبیه زیبا برای برطرف کردن شرمندگی سؤال کننده از کثرت سؤال، هر کدام نمونه جالبی است از خوش خلقی پیشوایان بزرگ که سزاوار است برای همه درس عبرت باشد، و در طریق ارشاد مردم از آن الهام بگیرند.
۴- در حدیث معروفی از برخورد امام حسن مجتبی علیه السلام با مردم، میخوانیم که روزی یک مرد شامی امام را (در کوچههای مدینه) دید که سوار بر مرکب است.
شروع به لعن و ناسزا به آن حضرت کرد، امام پاسخی به او نمیگفت، هنگامی که از لعن و ناسزاها فراغت حاصل کرد، امام روبه او کرد سلام فرمود و در چهره او خندید فرمود: ای مرد محترم! گمان میکنم که تو در این دیار غریبی و حقایق بر تو مشتبه شده است هرگاه از ما طلب عفو کنی، تو را میبخشم و اگر چیزی بخواهی، به تو میدهیم، اگر راهنمائی بخواهی تو را راهنمائی میکنیم، و اگر مرکبی از ما بخواهی
در اختیارت میگذاریم، اگر گرسنهای سیرت میکنیم، و اگر برهنهای لباس در اندامت میپوشانیم، اگر نیازمندی بی نیازت میکنیم، و اگر از جایی رانده شدهای پناهت میدهیم (خلاصه) هر حاجتی داشته باشی برآورده میکنیم. و اگر دعوت ما را بپذیری و به خانه ما بیائی و میهمان ما باشی، تا موقع حرکت از تو پذیرائی میکنیم، ما محل وسیعی داریم و امکانات فراوان و مال بسیار (پذیرائی از تو به هر مقدار، برای ما مشکلی ایجاد نمیکند).
هنگامی که آن مرد این سخن محبتآمیز را (در برابر سخنان رکیکی که گفته بود) شنید گریه کرد (و به کلی منقلب و دگرگون شد) و گفت: گواهی میدهم که تو خلیفة اللّه در زمین هستی، خدا آگاهتر است که نبوت (و امامت) را در کدام خاندان قرار دهد. پیش از آن که این محبت را از شما ببینم تو و پدرت مبغوضترین خلق خدا در نزد ما بودی، و اکنون محبوبترین بندگان خدا در نظر من هستی، این را گفت و به خانه امام حسن علیه السلام آمد و تا روزی که میخواست از آنجا برود، میهمان امام بود.
و از معتقدان به محبت آنها شد.[۱۷۶]
۵- در کتاب «تحف العقول» آمده است که پیر مردی از انصار خدمت امام حسین علیه السلام آمد و حاجتی داشت. امام فرمود: «آبروی خود را حفظ کن از این که بخواهی آشکارا از من تقاضا کنی، حاجتت را در کاغذی بنویس و به من ده و من کار خود را انجام میدهم».
او در نامهاش نوشت: «ای ابا عبد اللّه! فلان کس پانصد دینار از من طلبکار است و از من میطلبد از او بخواهید که به من مهلت دهد تا توانائی پیدا کنم». هنگامی که امام حسین علیه السلام نامه او را خواند داخل منزل شد، کیسهای آورد که در آن هزار دینار بود (هزار مثقال طلا) فرمود:
«پانصد دینار را برای ادای دین به تو دادم و با پانصد دینار دیگر مشکلات زندگانیت را حل کن و هرگاه خواستی تقاضا کنی (از هر بیسروپایی تقاضا نکن بلکه) از یکی از سه کس تقاضا کن؛ یا فرد دین دار، یا صاحب شخصیت، یا بزرگزادهای، اما دین دار دینش سبب میشود که آبروی تو را حفظ کند، و اما انسان با شخصیت به خاطر شخصیتش شرم میکند که حاجتت را انجام ندهد، و اما بزرگ زاده میداند تو بیجهت از او خواهش نکردهای، لذا آبروی تو را حفظ میکند و تقاضای تو را بیجواب نمیگذارد».[۱۷۷]
۶- در حالات امام چهارم زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام چنین میخوانیم:
«مردی از دشمنان کینهتوز اهل بیت علیه السلام نزد حضرت آمد او را ناسزا و دشنام داد، امام در جواب او چیزی نفرمود، چون آن مرد از نزد حضرت رفت، امام به حاضران فرمود: اکنون دوست دارم با من بیائید برویم نزد آن مرد، تا جواب مرا از دشنام او بشنوید، عرض کردند ای کاش جواب او را همان اول میدادید، حضرت حرکت فرمود، در حالی که آیه شریفه «وَ الْکاظِمِینَ الْغَیظِ وَ الْعافِّینَ عَنِ النَّاسَ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الُمحْسِنِیْنَ» را میخواند.
روایت کننده این حدیث میگوید: از خواندن این آیه دانستیم که امام در نظر ندارد برخورد تندی با او کند. هنگامی که به درِ خانه او رسیدند، حضرت از پشت در صدا زد، فرمود: بگوئید: علی بن الحسین است. هنگامی که آن مرد متوجه شد که امام با جماعتی در خانه او آمدند، وحشت کرد و خود را برای شرّ و ناراحتی آماده میکرد، هنگامی که حضرت او را دید فرمود: ای برادر! تو نزد ما آمدی و چنین و چنان گفتی، هرگاه بدیهائی را که به من نسبت دادی راست باشد از خدا میخواهم که مرا بیامرزد، و اگر دروغ گفتی و تهمت زدی از خدا میخواهم که تو را بیامرزد. آن مرد از این بزرگواری و خوش رفتاری شرمنده شد پیشانی امام را بوسید و گفت آنچه من گفتم در تو نیست، و من به این بدیها سزاوارترم.[۱۷۸]
۷- در حالات امام باقر علیه السلام میخوانیم که مردی از اهل شام در مدینه منزل گزیده بود، و غالباً به مجلس آن حضرت میآمد و میگفت اشتباه نشود من به خاطر محبت و دوستی به منزل شما نمیآیم، بلکه در روی زمین، کسی از شما اهل بیت نزد من مبغوضتر نیست، و میدانم دشمنی با شما اطاعت خدا و اطاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله است، ولی چون تو دارای فضائل و علوم مختلف همراه با فصاحت بیان هستی، از سخنانت خوشم میآید لذا به مجلس تو میآیم.
امام در پاسخ او میفرمود: «لَنْ تَخْفی عَلَی اللَّهِ خافِیَةٌ؛ چیزی بر خدا پنهان نیست».
مدتی گذشت، به امام خبر دادند که مرد شامی بیمار شده و بیماریش شدید است، مرد شامی به بازماندگانش سفارش کرده بود، هنگامی که من مردم نزد محمد بن علی الباقر علیه السلام بروید و از او بخواهید که بر من نماز بگذارد، و به او بگوئید که من چنین وصیتی را کردم. صبحگاهان بود که به امام خبر دادند او از دنیا رفته و چنین وصیتی کرده است- در حالی که امام علیه السلام در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله مشغول تعقیب نماز صبح بود- امام فرمود: عجله نکنید تا من بیایم، سرزمین شام سرزمین سرد، و حجاز، منطقه گرم است، ممکن است این شخص گرمازده شده باشد، امام دو رکعت نماز خواند و دست به دعا برداشت، و مدتی دعا کرد. سپس برخاست و به منزل آن مرد شامی آمد و با صدای بلند آن مرد را که تصور میکردند مرده است صدا زد. مرد شامی گفت: «لَبَّیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ». حضرت او را نشاند و تکیه به چیزی داد، غذای رقیقی برای او طلب کرد، و به او نوشاند، سپس فرمود: سینه و شکم او را خنک کنید (همان کاری که امروز با گرمازدگان میکنند) آنگاه حضرت بازگشت، چیزی نگذشت که مرد شامی سلامتی خود را باز یافت، خدمت امام آمده گفت: عرض خصوصی دارم. حضرت مجلس را خلوت کرد، مرد شامی عرض کرد: من شهادت میدهم که تو حجت خدا بر خلقی، و هر کس راهی جز راه شما برود گمراه و زیان کار است.
حضرت فرمود: مگر چه شده؟ عرض کرد: شکی ندارم که روح مرا قبض کردند و مرگ را با چشم خود دیدم ناگاه صدایی شنیدم که میگفت روح او را به تنش بازگردانید چون محمد بن علی علیهما السلام از ما درخواست کرده است.[۱۷۹]
۸- در حدیث معروفی در حالات امام ششم و در مقدمه «توحید مفضّل» میخوانیم: «مفضّل» میگوید روزی بعد از نماز عصر در روضه پیامبر صلی الله علیه و آله (میان مقبره و منبر پیامبر اکرم) نشسته بودم و در عظمت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و مواهبی که خدا به او داده است اندیشه میکردم، ناگهان چشمم به «ابن ابی العوجاء» (یکی از ملحدان معروف آن زمان) افتاد، که در میان جمعی از یارانش نشسته و برای آنها سخن میگوید به طوری که من سخنانش را میشنیدم، میگفت: صاحب این قبر به کمالات زیادی نائل شد، یکی از یارانش گفت: او مرد فیلسوفی بود که ادّعای نبوّت عظمی کرد، و معجزاتی برای مردم آورد، عقلها را متحیر ساخت، هنگامی که مردم گروه گروه در دین او وارد شدند، او نام خود را در کنار نام خدا قرار داد و در شبانهروز پنج بار در اذان و اقامه نام او را همراه نام خدا میبرند، «ابن ابی العوجا» گفت: سخن درباره محمد صلی الله علیه و آله را بگذار که عقل من درباره او حیران شده، سخن از اساس آفرینش بگو که تصور من این است، جهان ابدی و ازلی است و خالق و مربّیای ندارد.
«مفضّل» میگوید: خشم و غضب، تمام وجود مرا فرا گرفت، روبه او کردم و گفتم:
ای دشمن خدا تو راه الحاد و انکار را در پیش گرفتی و خالق متعال را انکار کردی، خدائی که آثار قدرت و عظمتش در تمام وجود تو نمایان است.
«ابن ابی العوجاء» گفت: چرا این گونه سخن میگوئی اگر از علمای کلام و عقائدی استدلال کن! اگر دلیل قانع کنندهای داشتی ما میپذیریم، و اگر از دانشمندان نیستی ما را با تو سخنی نیست، و اگر از یاران جعفر بن محمد الصادق علیه السلام هستی او هرگز با ما این چنین سخن نمیگوید، او سخنانی از ما شنیده که بسیار از آنچه تو شنیدهای تندتر و شدیدتر است، ولی هرگز با درشتی با ما سخن نگفته او آدم عاقل و فهمیده و خویشتن داری است که هرگز با کسی برخورد تند نمیکند و به درشتی سخن نمیگوید، او با حوصله گوش به سخنان ما فرا میدهد، هنگامی که سخن ما به پایان رسید و پنداشتیم او را قانع کردهایم، او با منطق قوی و دلائل پرقدرتی به ما پاسخ میگوید و راه را بر ما میبندد، اگر تو از یاران او هستی، این گونه با ما سخن بگو.[۱۸۰]
این حدیث نشان میدهد که امام صادق علیه السلام حتی در برابر دشمنان لجوج و نامؤدّب، با نرمش سخن میگفت، و آنها را شیفته حسن خلق خود مینمود.
۹- در حالات موسی بن جعفر علیهما السلام میخوانیم، که مردی از دودمان خلیفه دوم، در مدینه بود که امام را بسیار اذیت و آزار میکرد، و به امیر مؤمنان علی علیه السلام ناسزا میگفت، بعضی از یاران امام عرض کردند اجازه بده او را به قتل برسانیم (و شرّ او را دفع کنیم).
امام علیه السلام با شدت از این کار منع کرد و پرسید جایگاه این دشمن ما کجا است؟
عرض کردند در یکی از نواحی اطراف مدینه زراعت میکند، امام سوار بر مرکب شد و به سوی مزرعه او آمد و مشاهده کرد، او در مزرعه است امام با مرکب خود وارد مزرعه شد، آن مرد فریاد کشید چه کار میکنی؟ زراعت ما را پایمال نکن. امام اعتنا نکرد و نزد او آمد و با خوش رویی و خنده فرمود چقدر خرج این مزرعه کردهای؟
عرض کرد: صد دینار، فرمود: چقدر امید داری از آن بهره برداری کنی؟ عرض کرد:
علم غیب ندارم، فرمود: من میگویم چقدر امید داری عائد تو شود، عرض کرد:
دویست دینار، امام فرمود: این سیصد دینار را بگیر و زراعت تو مال خودت آن مرد (شدیداً تحت تأثیر این حسن خلق و کرامت نفس و محبت امام واقع شد و) برخاست و سر حضرت را بوسید، امام بازگشت و به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد، ناگهان آن مرد را در مسجد یافت که در گوشهای نشسته، هنگامی که چشمش به امام افتاد گفت: «اللَّهُ اعْلَمُ حَیثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛ خدا آگاهتر است که نبوت (و امامت) را در کجا قرار دهد».
یارانش به او گفتند داستانت چیست؟ تو قبلًا حرفهایی بر خلاف این میزدی، او با یارانش به تندی سخن گفت و آنها را نهی کرد و پیوسته به امام دعا میکرد، امام به اصحاب خود که قبلًا اراده کشتن او را داشتند فرمود: «کدامیک از این دو بهتر بود، کاری را که شما قصد داشتید، یا کاری که من قصد داشتم».[۱۸۱]
۱۰- در حالات امام علی بن موسی الرضا علیه السلام و برخورد محبتآمیز او با مردم چنین آمده است: یکی از یاران او میگوید: من در خدمتش در مجلسی بودم در حالی که گروه زیادی از مردم اجتماع کرده بودند و از مسائل حلال و حرام سؤال میکردند، ناگهان مردی قد بلند و گندمگون بر او وارد شد و سلام کرد و گفت من یکی از دوستان شما، و از دوستان پدران و اجدادتان هستم، من از حج میآیم، زاد و توشه خود را از دست دادهام و چیزی که مرا به مقصدم برساند ندارم اگر صلاح بدانید مبلغی به من بدهید و مرا به شهر خود برسانید، خداوند به من نعمت داده هنگامی که به شهرم رسیدم آنچه را که به من عطا فرمودید آن را از طرف شما انفاق میکنم، چون من نیاز به صدقه ندارم.
فرمود بنشین خدا رحمتت کند سپس رو به مردم کرد و با آنها سخن میگفت (و سؤالاتشان را جواب میداد) تا پراکنده شدند و من با دو نفر دیگر در خدمتش بودیم، فرمود: اجازه بدهید من به اندرون خانه بروم، برخاست و داخل اتاق خود شد، سپس برگشت و دست خود را از بالای در بیرون آورد و صدا زد این مرد خراسانی کجاست؟ فرمود: این دویست دینار را بگیر و برای هزینه سفرت از آن بهره برداری کن و به آن تبرّک بجوی و چیزی از طرف من انفاق نکن. و هم اکنون برو که مرا نبینی و من نیز تو را نبینم. هنگامی که مرد خراسانی رفت، امام بیرون آمد، یکی از حاضران عرض کرد، فدایت شوم محبت زیادی درباره این مرد کردید، چرا خود را از آن پنهان نمودید؟ فرمود: میترسیدم آثار ذلّت سؤال، در صورت او ببینم (میخواستم شرمنده نشود).[۱۸۲]
۱۱- در حالات امام جواد محمد بن علی علیهما السلام آمده است که یکی از یارانش میگوید: خدمت آن حضرت بودم، گوسفندی از یکی از کنیزان آن حضرت گم شده بود، یکی از همسایهها را گرفته بودند و کشان کشان خدمتش آوردند و میگفتند تو گوسفند ما را سرقت کردهای. امام فرمود: دست از همسایگان ما بردارید، آنها گوسفند شما را سرقت نکردهاند، گوسفند شما در خانه فلان کس است بروید و آن را از خانه او بیاورید، آنها رفتند و گوسفند را در خانه او دیدند و صاحب خانه را گرفتند و زدند و لباسش را پاره کردند، در حالی که او سوگند یاد میکرد که گوسفند را سرقت نکرده. سرانجام او را نزد حضرت آوردند. امام فرمود: وای بر شما به این مرد ستم کردهاید، گوسفند بدون اطلاع او وارد خانهاش شده است سپس امام دستور داد در برابر پاره کردن لباس او و کتک زدن چیزی به او بدهند (و او را راضی کنند و با محبت بازگردانند، و آنها چنین کردند).[۱۸۳]
۱۲- در حالات امام هادی علیه السلام میخوانیم که یکی از یاران آن حضرت به نام «ابو هاشم جعفری» میگوید در تنگنای شدیدی واقع شدم و به خدمت امام هادی علیه السلام رفتم، تا به او شکایت کنم، پیش از آن که من سخن آغاز کنم، امام فرمود:
ای «ابو هاشم» کدام یک از نعمتهای الهی را میخواهی شکر آن را ادا کنی؟ ابو هاشم میگوید: من از این سخن ناراحت شدم و سکوت کردم و ندانستم چه در پاسخ بگویم. امام خودش ادامه داد و فرمود خداوند ایمان را به تو روزی کرد، و بدن تو را به وسیله آن بر آتش دوزخ حرام نمود، خداوند سلامت و تندرستی به تو داد و تو را بر اطاعتش یاری کرد، خداوند قناعت به تو روزی داد تا در پیش مردم بیارزش نشوی.
ای ابو هاشم! من ابتدا به سخن کردم برای این که گمان کردم میخواهی شکایتی از کسی که این نعمتها را به تو ارزانی داشته است نزد من مطرح کنی، و من دستور دادم یکصد دینار به تو بدهند، آن را بگیر (و مشکل خود را با آن مرتفع کن).[۱۸۴]
این بزرگواری و حسن برخورد سبب شد که او راضی و خشنود، بیآنکه طرح شکایتی از زندگی خود کند، از خدمت امام باز گردد.
۱۳- مرحوم «کلینی» در جلد اول «اصول کافی» درباره حضرت امام حسن عسکری علیه السلام نقل میکند که آن حضرت را در نزد شخصی به نام «علی بن نارمش» که از دشمنترین مردم نسبت به آل ابی طالب بود (از سوی بنی عباس) حبس کرده بودند و به آن مرد دستور داده شده بود که هر چه میتوانی بر آن حضرت سخت بگیر و آزار و شکنجه کن! ولی یک روز بیشتر نگذشته بود که آن مرد (ناصبی خشن) چنان در برابر امام نرم شد که صورت بر پای مبارکش میگذارد و به عنوان احترام و بزرگداشت چشم به زیر میانداخت و نگاه به حضرت نمیکرد. هنگامی که از نزد امام بیرون آمد به کلی دگرگون شده بود و سخت به امام اعتقاد پیدا کرده و بهترین سخنان را درباره حضرت میگفت[۱۸۵]این نشان میدهد که رفتار امام از نظر عبادت و اطاعت و حسن خلق و حسن رفتار به قدری عالی بوده که در این مدت کوتاه، سرسختترین دشمنان را به بهترین دوستان مبدل ساخت.
۱۴- درباره حضرت مهدی ولی عصر علیه السلام ارواحنا فداه، و حسن خلق و برخورد مملو از لطف و عنایتش به افرادی که به محضرش رسیدهاند سخن بسیار است، از جمله مرحوم «محدث نوری» در کتاب «جنّة المأوی» از یکی از علمای معتمد نجف اشرف نقل میکند که در نجف اشرف مرد با ایمان و مخلصی بود به نام «شیخ محمد»، او گرفتار ناراحتی شدید سینه بود به گونهای که همراه سرفه، اخلاط خون آلود از سینه او خارج میشد، و در نهایت تنگدستی میزیست، و غالباً به اطراف نجف برای تحصیل روزی میرفت، اما به قدر کافی چیزی عاید او نمیشد، در عین حال سخت علاقمند بود که با دختری از اهل نجف ازدواج کند، و هر زمان خواستگاری میرفت با جواب منفی روبرو میشد، زیرا فقیر و فاقد امکانات بود، هنگامی که فقر و بیماری و نومیدی از ازدواج با آن دختر، او را تحت فشار قرار داد، تصمیم گرفت به آنچه در میان اهل نجف معروف بود که برای حل مشکل، چهل شب چهار شنبه به «مسجد کوفه» بروند و به ذیل عنایت ولی عصر (عج) متوسل شوند تا به دیدار آن امام بزرگوار نایل گردند و به مقصود خود برسند»، عمل کند.
این کار را شروع کرد و پی در پی شبهای چهار شنبه به مسجد کوفه میرفت تا شب آخر فرا رسید، شبی بود زمستانی و تاریک و توأم با بادهای سخت و کمی باران.
او میگوید آن شب من بر سکویی که نزدیک در مسجد بود نشسته بودم و نمیتوانستم وارد مسجد شوم، زیرا از این میترسیدم که مسجد به خاطر خونریزی سینهام آلوده شود. هوا سرد بود و پوششی در برابر سرما نداشتم، اندوه شدیدی بر من سنگینی میکرد و دنیا در نظرم تیره و تار شده بود، پیش خود فکر میکردم، شبها یکی پس از دیگری گذشت و با این همه رنج و زحمت و مشقت و خوف، در این چهل شب به جایی نرسیدم، در حالی که یأس و نومیدی تمام وجود مرا فرا گرفته بود، احدی در مسجد حضور نداشت، من آتشی برای تهیه قهوه برافروخته بودم که به آن عادت داشتم و نمیتوانستم ترک کنم، و قهوهای که با من بود بسیار کم بود، ناگهان دیدم مردی از طرف در به سوی من آمد، همین که چشمم به او افتاد، پیش خود گفتم: این یکی از عربهای بادیهنشین اطراف مسجد است و آمده است که از قهوه من بنوشد، و در این شب تاریک بیقهوه بمانم.
در همین حال که در این اندیشه بودم، آن مرد نزد من آمد، و با نام مرا مخاطب ساخت سلام کرد و در برابر من نشست، تعجب کردم، چگونه نام مرا میداند گفتم شاید از یکی از قبایل اطراف نجف باشد که من گاهی برای گرفتن کمک به سراغ آنها میروم، سؤال کردم آیا شما از فلان طایفهاید؟ گفت: نه. قبیله دیگری را نام بردم گفت: نه، و هر چه گفتم جواب منفی داد، من عصبانی شدم و به عنوان استهزاء گفتم شما از قبیله طُرَی طِره هستید (طری طره لفظ بیمعنایی بود) آن بزرگوار این سخن را که شنید تبسّم کرد، و خشمگین نشد، فرمود: ایرادی ندارد بگو ببینم برای چه به اینجا آمدهای؟ گفتم به تو چه مربوط است که در این کارها دخالت میکنی؟
فرمود: ضرری ندارد، اگر برای من بازگو کنی! من از حسن اخلاق و بیان شیرین او سخت در شگفتی فرو رفتم و قلبم به او متمایل شد، هر چه بیشتر سخن میگفت بر محبتم افزوده میشد. من عادت به کشیدن توتون داشتم و از پیپ استفاده میکردم، آماده کردم و به او تعارف نمودم، فرمود برای تو اشکالی ندارد ولی من از آن استفاده نمیکنم، یک فنجان قهوه برای او ریختم، از من گرفت، مقدار کمی از آن نوشید و بقیه را به من داده گفت: بقیه را بنوش!، لحظه به لحظه علاقه من به او بیشتر میشد به او گفتم: برادر! خداوند در این شب تاریک تو را برای من فرستاده که مونس من باشی! سپس شرح حال خود را برای او با ذکر سه مشکلِ مهم زندگیم بازگو کردم، و گفتم که برای حل آنها به اینجا آمده و این همه زحمت بر خود هموار کردم، فرمود: اما سینه تو خوب شد، و در آینده نزدیکی نیز آن دختر به ازدواج تو در میآید ولی فقر تو تا پایان عمر بر طرف نخواهد شد. من توجه نداشتم که او چه میگوید و چگونه از آینده خبر میدهد، این مطلب گذشت، و بعد از ماجرای عجیبی از نظرم پنهان شد، هنگام صبح احساس کردم سینهام کاملًا سالم است و بیش از یک هفته نگذشته بود که وسایل ازدواج با آن دختر از جایی که انتظار نداشتم فراهم شد، ولی فقر من همچنان باقی ماند.[۱۸۶]
آنچه در بالا آمد گوشههایی از سیره پیشوایان بزرگ اسلام علیهم السلام و تجلیاتی از حسن خلق آنها در برخورد با دوست و دشمن بود، این نمونهها نشان میدهد که آن بزرگواران تا چه حد در این زمینه تأکید و اصرار داشتند که همه در برخوردهای خود نهایت حسن خلق را رفتار کنند. و آنچه را قرآن مجید درباره پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده، عملًا نشان دهند. آری دعوت آنها به حسن خلق تنها با زبان روایات نبود، بلکه با عمل عالیترین پیام را به ما دادند.
سوء خلق و آثار آن
نقطه مقابل حسن خلق، سوء خلق است که میتوان آن را به بد زبانی و خشونت تفسیر کرد.
افراد بد اخلاق و دارای سوء خلق، بلای عظیمی برای خود و خانواده و جامعهای که در آن زندگی میکنند محسوب میشوند.
سوء خلق از مهمترین عوامل نفرت و انزجار و پراکندگی است و کسانی که به این درد بزرگ مبتلا هستند، غالباً در جامعه منزوی میشوند، و مردم با آنها قطع رابطه میکنند، و اگر به خاطر الزامهای اجتماعی یا پست و مقامشان مجبور به مراوده با آنها باشند، در دل بر آنها نفرین میفرستند، و تا بتوانند از آنها میگریزند.
هرگاه این بیماری اخلاقی در عالمان دینی و خادمان مذهب پیدا شود، خطر بسیار بزرگتری به دنبال دارد و آن این که سبب بدبینی و سوء ظن مردم به اصل مذهب و فرار آنها از دین خواهد شد. و این گناهی است بسیار بزرگ که چیزی نمیتواند آن را جبران کند.
به همین دلیل در روایات اسلامی شدیدترین تعبیرات درباره سوء خلق دیده میشود، تعبیراتی بسیار تکان دهنده و گاه وحشتزا، که گلچینی از آن را در ذیل، از نظر خوانندگان عزیز میگذرانیم:
۱- در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «ایَّاکُمْ وَ سُوءَ الْخُلْقِ فَانَّ سُوءَ الْخُلْقِ فِی النَّارِ لا مُحالَةَ؛ از سوء خلق بپرهیزید که این عمل سرانجام در آتش است» (و صاحب خود را نیز به آتش دوزخ گرفتار میکند).[۱۸۷]
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم که: سوء خلق گناهی است که توبه ندارد. و فرمود: «ابی اللَّهُ لِصاحِبِ الخُلْقِ السَّیِّی بِالتَّوْبَةِ؛ خداوند از پذیرش توبه افراد بد اخلاق ابا دارد» عرض کردند: یا رسول الله! چرا و چگونه؟
فرمود: «لِانَّهُ اذا تابَ مِنْ ذَنْبٍ وَقَعَ فی اعْظَمَ مِنَ الذَّنْبِ الَّذِی تابَ مِنْهُ؛ زیرا هنگامی که از گناهی توبه کند در گناه بزرگتری واقع میشود».[۱۸۸] ممکن است منظور از این سخن این باشد که افراد بد اخلاق، هنگامی که در موردی توبه میکنند، در حالی که بد اخلاقی از وجود آنها ریشه کن نشده، عقده آن را در جای دیگر و به صورت شدیدتر باز میکنند، و به همین دلیل هرگز موفق به توبه کامل نمیشوند، مگر این که این رذیله اخلاقی را از وجود خود ریشه کن سازند.
۳- حضرت علی علیه السلام سوء خلق را بدترین مصیبت شمرده و میفرماید: «اشَدُّ الْمَصائِبِ سُوءِ الْخُلْقِ؛ شدیدترین مصیبتها سوء خلق است».[۱۸۹]
چه مصیبتی از آن بالاتر که انسان را در جامعه منزوی میکند و تمام پیوندها را میان او و خلق و خالق قطع مینماید.
۴- و نیز از همان حضرت میخوانیم که فرمود: «لا وَحْشَةَ اوْحَشُ مِنْ سُوءِ الْخُلْقِ؛ وحشتی بدتر از سوء خلق نیست».[۱۹۰]
دلیل آن روشن است، زیرا انسان را در تنهایی عجیبی فرو میبرد.
۵- به همین دلیل در حدیث دیگری میفرماید: «لا عَیْشَ لِسَیِّی الْخُلْقِ؛ انسان بد اخلاق زندگی ندارد».[۱۹۱]چرا که هم خودش در زحمت است و هم اطرافیان و معاشرین او در عذابند.
۶- شبیه این تعبیر اما با یک تفاوت روشن در یک حدیث دیگری از آن حضرت آمده است: «لاسُوْدَدَ لِسَیِّی الْخُلْقِ؛ انسان بد اخلاق در جامعه، بزرگی و آقایی پیدا نمیکند».[۱۹۲]
دلیل آن هم روشن است زیرا نخستین شرط بزرگی و آقایی جاذبه اخلاقی و مهر و محبت و ادب است، و آن کس که این سرمایه را ندارد، به آن نخواهد رسید.
۷- و نیز از همان حضرت حدیث گویای دیگری در این زمینه آمده است، میفرماید: «الْمُؤْمِنُ لَیِّنُ الْاریکة، سَهْلُ الْخَلِیْقَةِ، الْکافِرُ شَرَسُ الْخَلِیْقَةِ سَیِّیُ الطَّرِیْقَةِ؛ مؤمن نرم و انعطافپذیر و خوش خلق است، و کافر بد اخلاق و بد روش است».[۱۹۳]
و به این ترتیب حسن خلق، یکی از نشانههای ایمان، و سوء خلق یکی از نشانههای کفر میباشد.
درمان سوء خلق
آنچه که در بالا آمد و روایات فراوان دیگری که برای پرهیز از طولانی شدن سخن، از ذکر آنها خودداری شد، به روشنی گواهی میدهد که سوء خلق یکی از بدترین و مزاحمترین صفات است که آثار مرگباری در زندگی انسان و اطرافیان او دارد، و افق زندگانی را تیره و تار و شهد حیات را در کام انسان مبدّل به شرنگ میکند.
بنابراین کسانی که گرفتار این رذیله اخلاقی هستند باید هر چه زودتر برای درمان خود بکوشند، و از طرقی که علما و بزرگان اخلاق گفتهاند بهره گیرند، از جمله این که: مبتلایان به این صفت رذیله باید همه روزه در عواقب شوم آن بیندیشند و روایات بالا و سخنان بزرگان را مکرر در مکرر مرور کنند و آثار شوم آن را در زندگی مبتلایان به آن مشاهده نمایند که چگونه مردم از آنها متنفّر میشوند، و در زندگی در برابر حوادث سخت تنها میمانند، و در مجموع رانده درگاه خدا و خلق خواهند شد.
این نکته نیز حائز اهمیت است که برای ریشه کن کردن صفات زشت اخلاقی باید از تمرین و ریاضت استفاده کرد، و در این طریق پافشاری نمود، خوش خلقی را- هرچند تصنّعی باشد پیشه خود ساخت، تا این امر به صورت عادت و ملکه در آید، و همین که عوامل سوء خلق پیش میآید، انسان خودش را از آن دور کند و به اموری دیگری مشغول سازد، به نماز و عبادت و زیارت برخیزد، یا خود را سرگرم ورزش و سرگرمیهای سالم دیگر نماید.
و نیز همه روز به خود تلقین کند که من بد اخلاق نیستم و دارای حسن خلقم، این تلقین تدریجاً اثر میگذارد، و جوانههای حسن خلق بر شاخسار وجودش نمایان میشود، و آثار سوء خلق برچیده خواهد شد.
گاه میشود که سوء خلق، بر اثر گرسنگی، تشنگی و یا بیماریهای جسمانی پیدا میشود در این گونه موارد باید به درمان ریشههای آن پرداخت، و از تماس زیاد با مردم خودداری کرد.
و گاه میشود که این رذیله اخلاقی از دوستان و رفیقان بد خلق به انسان منتقل میشود باید با این گونه افراد قطع رابطه نمود، و با کسانی رابطه برقرار کرد که دارای فضیلت حسن اخلاقند.
بداخلاقترین مردم اگر به دستورهای بالا عمل کنند و تصمیم و اراده قوی برای اصلاح خویشتن داشته باشند، به یقین نتیجه خواهند گرفت.
مزاح و شوخی
در روایات اسلامی و همچنین کلمات بزرگان اخلاق، بحثهای گستردهای در زمینه مزاح و شوخی آمده است که جمعبندی همه آنها انسان را به اینجا میرساند که «مزاح» اگر در حد اعتدال باشد و آلوده به گناهی نشود، نه تنها چیز بدی نیست بلکه میتوان آن را بخشی از مسأله حسن خلق و گشاده رویی و اخلاق فاضله محسوب داشت، و بیشک اگر به افراط کشیده شود، یا با گناه آلوده گردد مبدل به یکی از رذایل اخلاقی میشود. و گاه ممکن است خطرات آن از خطرات سخنان جدی بیشتر باشد، چرا که در مزاح نوعی آزادی وجود دارد که در سخنان جدی نیست.
از سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام و بزرگان دین نیز استفاده میشود که آنها عملًا مزاح را به صورت معتدل در زندگی خود داشتند.
با این اشاره به سراغ بخشی از روایاتی که مزاح را نیکو شمرده و سپس به سراغ روایاتی که از آن مذمت کرده است میرویم تا طریق جمع میان این دو گروه از فحوای روایات روشن شود.
۱- در حدیثی از حضرت علی علیه السلام میخوانیم که درباره پیامبر صلی الله علیه و آله چنین میفرمود: «کانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لَیَسُرُّ الرَّجُلَ مِنْ اصْحابِهِ اذا رَآهُ مَغْمُوماً بِالْمُداعَبَةِ؛ رسول خدا هرگاه یکی از یاران خود را اندوهگین میدید او را با شوخی و مزاح خوشحال میکرد».[۱۹۴]
آری آن حضرت از مزاح برای یک هدف انسانی مطلوب بهره میگرفت، و دلهای غمگین را پر از سرور میکرد.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که به یکی از یاران خود فرمود:
«کَیْفَ مُداعَبَةُ بَعْضِکُمْ بَعْضاً؛ چگونه شما با یکدیگر شوخی میکنید»؟
او پاسخ گفت: بسیار کم.
امام فرمود: «فَلا تَفْعَلُوا فَانَّ الْمُداعَبَةَ مِنْ حُسْنِ الْخُلْقِ، وَ انَّکَ لَتُدْخِلُ بِها السُّرُورَ عَلی اخِیکَ وَ لَقَدْ کانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یُداعِبُ الرَّجُلَ یُرِیدُ انْ یَسُرَّهُ؛ این کار را نکنید (و مزاح را ترک نگویید) زیرا مزاح شاخهای از حسن خلق است، و به وسیله آن شادی در دل برادر مؤمن خود وارد میکنی و پیامبر صلی الله علیه و آله با افرادی شوخی میکرد، تا آنها را خوشحال کند».[۱۹۵]
۳- در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام میخوانیم که فرمود: «ما مِنْ مُؤْمِنٍ الَّا وَ فِیهِ دُعابَةٌ، قُلْتُ وَ مَا الدُّعابَةُ قالَ الْمَزاحُ؛ هیچ مؤمنی نیست مگر این که در او دعابه وجود دارد، راوی میگوید: سؤال کردم دعابه چیست؟ فرمود: مزاح است».[۱۹۶]
از این تعبیر استفاده میشود مؤمنان نباید خشک باشند، و یکی از شاخههای حسن خلق مزاحهای حساب شده و توأم با تقوا است.
۴- از روایات استفاده میشود که گاه پیشوایان معصوم علیهما السلام دیگران را تشویق میکردند که در مجلس آنها مزاح کنند و مایه ادخال السّرور گردند. مرحوم «کلینی» در کتاب «کافی» در حدیثی نقل میکند، که یک نفر اعرابی بود که گاه خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله میآمد و هدیهای میآورد، سپس عرض میکرد: پول هدیه ما را محبت فرمائید. پیامبر صلی الله علیه و آله میخندید. و لذا گاهی که حضرت اندوهگین میشد، میفرمود:
اعرابی کجا است ای کاش میآمد.[۱۹۷]
۵- در احادیث، نمونههایی از مزاحهای پیامبر صلی الله علیه و آله به افراد دیده میشود که در نوع خود جالب و آموزنده است از جمله در حدیثی داریم که: زنی به نام «امّ ایمن» خدمت پیامبر علیه السلام آمده عرض کرد: همسرم از شما دعوت کرده، فرمود: همسرت کیست، همان کسی که در چشمش سفیدی است. زن عرض کرد به خدا سوگند چشم او سفید نیست، فرمود: من میدانم که در چشم او سفیدی است، عرض کرد:
«لا وَاللَّهِ نه به خدا سوگند». فرمود: «هر کسی در چشمانش سفیدی (و سیاهی) است».[۱۹۸]
در برابر این احادیث، احادیث فراوانی وارد شده که از مزاح نهی میکند از جمله:
۱- در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «ایَّاکُمْ وَ الْمَزاحَ فَانَّهُ یَذْهَبُ بِماءِ الْوَجْهِ وَ مَهابَةِ الرِّجالِ؛ از مزاح بپرهیزید که آبرو و ابهّت انسان را میبرد».[۱۹۹]
۲- باز در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم: «اذا احْبَبْتَ رَجُلًا فَلا تُمازِحْهُ وَ لا تُمارِهِ؛ هنگامی که کسی را دوست داشتی مزاح با او مکن و جرّ و بحث با او منما».[۲۰۰]
۳- در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که فرمود: «ایَّاکُمْ وَ الْمَزاحَ فَانَّهُ یَجُرُّ السَّخِیمَةَ وَ یُورِثُ الضَّغِینَةَ وَ هُوَ السَّبُّ الْاصْغَرُ؛ از مزاح بپرهیزید که سبب کینه و عداوت است، و دشنام کوچک محسوب میشود».[۲۰۱]
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «لا تُمازِحْ فَیُجْتَرَءُ عَلَیْکَ؛ مزاح مکن که افراد بر تو جری و جسور نمیشوند».[۲۰۲]
بنابر آنچه در این روایات کوتاه و پر معنی آمده است، مزاح میتواند آبرو و شخصیت انسان را بر باد دهد، سبب عداوت و دشمنی گردد، و مانند دشنام تأثیر سوء بگذارد و موجب جرئت و جسارت افراد نادان بر انسان گردد.
از مطالعه این تعبیرات به خوبی میتوان دریافت که راه جمع میان گروه اول از روایات که تشویق به مزاح میکند و گروه دوم که از آن به شدت نهی میکند چیست؟
توضیح این که: مزاح امری است بسیار پیچیده، و گاه شوخیها از جدیها جدیتر است، و به تعبیر دیگر، مزاح بسیار ظریف و شکننده است، و اگر از حساب و کتاب خارج شود، آثار آن بسیار ویرانگر و مخرّب است.
اگر مزاح در حد اعتدال و صرفاً برای ادخال سرور و شادمانی در قلب مؤمن و رفع خستگیها و اندوهها باشد، و تمام جهات شرعی در آن رعایت گردد به یقین مطلوب است و مورد رضای خدا.
ولی اگر مزاح به قصد انتقام جویی و بردن آبروی اشخاص، و اعمال کینه توزی است، مخصوصاً در مواردی که از طریق جدی، این کارها امکانپذیر نیست، و گروهی به شوخی و مزاح برای رسیدن به اهداف شیطانی خود پناه میبرند، بدون شک مبغوض و منفور، و گاه از دشنام هم بدتر است.
همچنین اگر در مزاح از کلمات رکیک و سخنان سبک و کودکانه استفاده شود بیشک سبب آبروریزی و از بین رفتن شخصیت انسان است. و نیز اگر مزاح در برابر کسانی که ظرفیت آن را ندارند و حریم شخصیت اشخاص را نمیشناسند انجام گیرد، ای بسا راه را برای جرئت و جسارت آنها باز میکند و آنها نیز هر چه بخواهند میگویند.
این گونه مزاحها، نه تنها مطلوب نیست، بلکه گاهی در سلک گناهان کبیره قرار میگیرد.
راهیان راه حق و سالکان الی اللّه و طالبان تهذیب نفس باید در مورد مزاح به هوش باشند، نه آن را از زندگی حذف کنند، و به صورت انسانی عبوس و خشک و فاقد احساس و محبت در آیند، و نه به وسیله آن آلوده گناهان یا اعمال منافی مروّت گردند، و بسیار دیدهایم که افرادِ ظاهراً متدین گاهی در جلسات خود به عنوان مزاح و شوخی سخنانی میگویند یا حکایاتی نقل میکنند که گاه غیبت یا تهمت و یا اشاعه فحشاء، و یا سبب ریختن آبروی مسلمانان میگردد.
از این گذشته مزاح هر چند هیچ مطلب خلافی در آن نباشد اگر زیاد شود غالباً آثار منفی دارد، و به گفته بعضی از بزرگان: «الْمَزاحُ فِی الْکَلامِ کَالْمِلْحِ فِی الطَّعامِ؛ مزاح در سخن مانند نمک در غذاست (که اگر از حد بگذرد شور، و اگر کم باشد بی نمک میشود)».
اضافه بر این کسانی که زیاد شوخی میکنند سخنان جدی آنها از ارزش میافتد، و مردم سخنان آنان را به عنوان جدّی قبول نمیکنند، چنانکه در حدیث امیر مؤمنان علی علیه السلام وارد شده است «مَنْ کَثُرَ هَزْلُهُ بَطَلَ جِدُّهُ؛ کسی که شوخیاش زیاد شود، جدّیاش باطل میشود».[۲۰۳]
این نکته نیز حائز اهمیت است که گاه مزاحها، اهداف جدی را تعقیب میکند، اگر این هدفهای جدی، مسایل تربیتی و سازنده باشد بسیار خوب است، مثلًا از طریق شوخی به کسی فهمانده شود که باید در امور دینی و اخلاقی کوشا باشد، این کار بسیار خوبی است، ولی اگر هدفهای جدی نهفته در مزاح مسایل تخریبی و مفسدهانگیز و انتقامجویی و مانند آن باشد، بسیار زشت و ناجوانمردانه است که انسان در لباس مزاح آبروی افراد را ببرد و بر شخصیّت آنها ضربه وارد کند.
امانت و خیانت
اشاره
امانت از مهمترین فضایل اخلاقی و ارزشهای اسلامی و انسانی است که با تأکید فراوان در قرآن و احادیث از آن یاد شده است و علمای اخلاق و سالکان الی الله اهمیت فوق العادهای برای آن قائلند، و به عکس خیانت از بزرگترین گناهان و نکوهیدهترین رذایل اخلاقی است.
امانت سرمایه اصلی جامعه انسانی و سبب پیوند مردم با یکدیگر و نظم معاش و معاد آنها است، در حالی که خیانت آتش سوزانی است که همه پیوندها را از میان میبرد، و سبب هرج و مرج جامعه و فقر و ضعف و بدبختی است. امانت از صفاتی است که هم در رابطه خلق با خالق و هم انسانها نسبت به یکدیگر و هم انسان نسبت به خودش و هم نسبت به محیط زیست او صادق است. کتابهای آسمانی و آیینهای الهی امانتهای خدا در نزد مردم است.
نعمتهای معنوی و مادی که خداوند در جسم و جان انسان آفریده هم امانتهای او هستند.
اموال و ثروتهای مردم و پستها و مقامهای اجتماعی، امانتهایی است که مردم مأمور به حفظ آنها هستند.
فرزندان در دست پدر و مادر، و شاگردان در نزد معلّمان همه امانتهای الهی محسوب میشوند.
آب و خاک و هوا و آنچه خداوند برای زندگی و حیات بشر در جهان طبیعت آفریده هر کدام امانتی گرانبها در دست انسانها است، که خیانت نسبت به آنها گناه بزرگی است.
با توجه به وسعت مفهوم «امانت» و «خیانت» و گسترش دامنه آن در ابعاد مختلف اهمیت این فضیلت اخلاقی بیش از پیش آشکار میشود. با این اشاره به آیات قرآن باز میگردیم و به کلام الهی در زمینه امانت و خیانت گوش جان فرا میدهیم.
در قرآن مجید امانت به صورت مفرد یا جمع بارها تکرار شده.
و در مورد شش نفر از پیامبران بزرگ الهی جمله «انِّی لَکُمْ رَسُولٌ امِینٌ» من برای شما فرستاده امینی هستم» در آیات قرآن درباره نوح علیه السلام (شعراء- ۱۰۷) و هود (شعراء ۱۲۵) و صالح (شعراء- ۱۴۳) و لوط (شعراء- ۱۶۲) و شعیب (شعراء- ۱۷۸) و موسی (دخان- ۱۸) دیده میشود، که نشانه واضحی از اهمیت این فضیلت اخلاقی است که در کنار امر رسالت قرار گرفته، و بدون آن هرگز اعتماد امتها به رسولان جلب نمیشود.
از این گذشته آیات متعددی در سورههای مختلف پیرامون اهمیت امانت و لزوم رعایت کردن آن دیده میشود که ذیلًا به سراغ تفسیر آنها میرویم.
۱- وَالَّذِینَ هُمْ لِاماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ. (مؤمنون- ۸، معارج- ۳۲)
۲- انَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ انْ تُؤَدُّوا الْاماناتِ الی اهْلِها وَ اذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ انْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ انَّ اللَّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ انَّ اللَّهَ کانَ سَمِیعاً بَصِیراً. (نساء- ۵۸)
۳- یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاتَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا اماناتِکُمْ وَ انْتُمْ تَعْلَمُونَ. (انفال- ۲۷)
۴- ... فَانْ امِنَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ امانَتَهُ وَ لْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ ... (بقره- ۲۸۳)
۵- انَّا عَرَضْنا الْامانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْارْضِ وَ الْجِبالِ فَابَیْنَ انْ یَحْمِلْنَها وَ اشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَها الانْسانُ انَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا. (احزاب- ۷۲)
ترجمه:
۱- و آنها که امانتها و عهد خود را رعایت میکنند.
۲- خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبانش بدهید! و هنگامی که میان مردم داوری میکنید، به عدالت داوری کنید! خداوند، اندرزهای خوبی به شما میدهد خداوند شنوا و بیناست.
۳- ای کسانی که ایمان آوردهاید! به خدا و پیامبر خیانت نکنید و (نیز) در امانات خود خیانت روا مدارید در حالی که میدانید.
۴- ... و باید کسی که امین شمرده شده (و بدون گروگان چیزی از دیگری گرفته) امانت (و بدهی خود را به موقع) بپردازد و از خدائی که پروردگار او است بپرهیزد ....
۵- ما امانت (تعهد، تکلیف، و ولایت الهیه) را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم آنها از حمل آن سر برتافتند و از آن هراسیدند، اما انسان آن را بر دوش کشید او بسیار ظالم و جاهل بود (چون قدر این مقام عظیم را نشناخت و به خود ستم کرد!).
تفسیر و جمعبندی
در نخستین آیه اوصاف برجسته مؤمنان راستین، ضمن بشارت دادن آنها به فلاح و رستگاری بیان شده است، و بعد از بیان اهمیت نماز و اعراض از لغو و بیهودگی و پرداختن زکات و پرهیز از هر گونه انحراف جنسی در پنجمین و ششمین توصیف اشاره به مسأله حفظ امانت و پای بندی به عهد و پیمان کرده میفرماید:
«مؤمنان کسانی هستند که امانتها و عهد خود را رعایت میکنند».
(وَالَّذِینَ هُمْ لْاماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ).
همین تعبیر در سوره معارج آیه ۳۲ ضمن اوصاف انسانهای شایسته بیان شده است و در آنجا نیز بر اهمیت امانت و وفای به عهد تکیه شده است.
قابل توجه این که «امانات» در اینجا به صورت جمع ذکر شده که اشاره به انواع و اقسام امانت است، و بسیاری از مفسران تصریح کردهاند که امانت در این آیه، تنها شامل امانتهای مالی نیست، بلکه شامل امانات معنوی مانند قرآن و آیین خدا و عبادات، وظائف شرعیه و همچنین شامل نعمتهای مختلفی که خداوند به انسان داده است میشود.
و از اینجا روشن میشود که مؤمنان واقعی و انسانهای شایسته کسانی هستند که تمام این امانتها را مراعات کنند، و مراقب حفظ همه آنها باشند.
عطف وفای به عهد بر حفظ امانت بیانگر این حقیقت است که هر دو به یک ریشه باز میگردند، چرا که پیمان شکنی نوعی خیانت در عهد و پیمان است و رعایت امانت نوعی وفاداری به عهد و پیمان محسوب میشود.
تعبیر به «راعون» که از ماده رعایت است (توجه داشته باشید که این واژه از ماده «رعی» به معنی مراقبت از گوسفندان به هنگام چرا گرفته شده است) نشان میدهد که منظور از آن چیزی بیش از ادای امانت است، بلکه مراقبت همه جانبه از آن را توصیه میکند.
بدیهی است امانت گاهی جنبه فردی دارد و به دست یک شخص سپرده میشود (مانند یک امانت مالی که انسانی به انسان دیگر میدهد) و گاه جنبه گروهی دارد مثلًا حفظ قرآن و آیینِ خدا و حفظ استدلال کشورهای اسلامی، امانتهایی است که به دست جوامع اسلامی سپرده شده و برای حفظ آن حرکت گروهی و دستهجمعی لازم است.
در دومین آیه با صراحت دو دستور بیان شده است؛ دستوری درباره امانت و دستور دیگری درباره عدالت، میفرماید: خداوند به شما دستور میدهد که امانتها را به صاحبان آنها برسانید، و هنگامی که میان مردم داوری میکنید از روی عدالت داوری کنید. خداوند پند و اندرزهای خوب به شما میدهد. خداوند شنوا و بینا است. (انَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ انْ تُؤَدُّوا الْاماناتِ الَی اهْلِها وَ اذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ انْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ انَّ اللَّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ، انَّ اللَّه کانَ سَمِیعاً بَصِیراً).
با این که مسأله حکومت عادلانه و داوری صحیح در میان مردم جایگاه بسیار والایی دارد، در عین حال پیش از آن دستور به ادای امانات داده شده است که نشانه اهمیت فوق العاده آن است. و ترتیبی که در آیه اشاره شده شاید به خاطر این است که امانت مفهوم عامی دارد که داوری عادلانه در میان مردم یکی از مصادیق آن است، زیرا امانت به مفهوم عام آن تمام مقامات و پستهای اجتماعی را که امانتهای خدا و امانتهای مردم، در دست صاحبان آن مقامها است شامل میشود.
تأکیدهائی که در ذیل آیه آمده از یک سو توصیه به امانت و عدالت را پند و اندرزهای نیک پروردگار میشمرد، و از سوی دیگر به همگان هشدار میدهد که خدا مراقب اعمال آنها است. اهمیت مضاعفی به این دو موضوع یعنی رعایت امانت و عدالت میدهد.
در تفسیر کبیر فخر رازی میخوانیم که برای امانت سه شاخه بیان شده است؛ امانات پروردگار، و امانتهای مردم و امانات خویشتن. سپس در شرح هر یک از اینها بحث مشروحی دارد از جمله انجام واجبات و ترک محرمات را جزء امانات الهی میشمرد، و آنها را به شاخههای متعدد، از جمله امانت زبان، امانت چشم و گوش ذکر میکند (زبان باید به گناه گردش نکند، چشم نگاه خیانتآمیز ننماید و گوش، گفتار حرام نشنود).
و امانتهای مردمی را از قبیل سپردههایی که نزد یکدیگر دارند و ترک کمفروشی و ترک غیبت و رعایت عدالت از ناحیه حکومتها، و عدم تحریک عوام در تعصبهای باطل و مانند آن را میشمرد.
و امانت انسان را نسبت به خویش این میداند که آنچه را خیر دین و دنیای او است برگزیند، و تسلیم شهوت و غضب و گناهان ناشی از آنها نشود.[۲۰۴]
گسترش مفهوم امانت و شمول آن نسبت به بسیاری از وظایف مهم و نعمتها در بسیاری از تفاسیر از جمله تفسیر «ابو الفتوح رازی» و قرطبی و «فی ظلال» و «مجمع البیان» و غیر اینها مورد تأکید واقع شده است.
در روایات اسلامی چنانکه بعداً اشاره خواهیم کرد نیز تصریح به این معنی شده است.
آنچه در شأن نزول این آیه نقل شده نیز به خوبی گستردگی مفهوم امانت را نشان میدهد زیرا در شأن نزول میخوانیم هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله با پیروزی کامل وارد مکه شد، «عثمان بن طلحه» کلید دار کعبه را احضار فرمود و کلید را از او گرفت تا درون کعبه را از لوث بتها پاک سازد. پس از انجام این مقصود عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله تقاضا کرد منصب کلید داری بیت الله که مقام بسیار برجستهای بود، به او سپرده شود، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله چنین نکرد و کلید را به دست «عثمان بن طلحه» داد در حالی که آیه فوق را تلاوت میفرمود: «انَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ انْ تُؤَدُّوا الْاماناتِ الی اهْلِها ...» این در حالی است که هنوز «عثمان» مسلمان نشده بود.
در سوّمین آیه صریحاً از سه چیز نهی شده؛ خیانت به خدا و خیانت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و خیانت به امانتهایی که در میان مردم است میفرماید ای کسانی که ایمان آوردهاید به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله خیانت نکنید و در امانات خود نیز خیانت روا ندارید (یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا اماناتِکُمْ).[۲۰۵]
معروف در میان مفسران، آن است که منظور از امانت خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله که نهی از خیانت در آن شده است همان «اسرار» مسلمانان است، که بعضی از افراد ضعیف الایمان به خاطر حفظ منافع شخصی خود برای مشرکان افشا کردند و خداوند پیامبرش را از آن آگاه ساخت که یک نمونه از آن در داستان «ابو لبابه» دیده میشود. که بعضی از اسرار نظامی مسلمانان را برای دشمنان سرسختی مانند یهود «بنی قریظه» فاش ساخت. و یا داستان حرکت پیامبر صلی الله علیه و آله را برای «ابو سفیان» فاش کردند. و منظور از خیانت در امانات در جمله دوم همان اماناتی است که در میان مردم معمول است.
بعضی دیگر خیانت به خدا را مربوط به فرائض و واجبات، و خیانت به پیامبر صلی الله علیه و آله را مربوط به سنتها، و خیانت به مردم را مربوط به اموال آنها دانستهاند.
احتمال دیگری نیز داده شده که که از احتمالات سابق جامعتر و بهتر است و آن این که آیه مفهوم گستردهای دارد که شامل هر گونه امانت معنوی و مادی و مالی و غیر مالی میشود. بنابراین هم خیانت به امانتهای الهی ممنوع است هم امانتهایی که پیامبر صلی الله علیه و آله از آیین خود نزد امّت گذارده و هم امانتهایی که مردم نسبت به یکدیگر دارند چه در مربوط به امور مالی و چه اسرار زندگی. لذا در حدیث آمده است که پیامبر به ابو ذر فرمود: «یا اباذَرْ الَمجالِسُ بِالامانَةِ وَ افْشاءُ سِرِّ اخِیکَ خِیانَةٌ؛ ای ابو ذر گفتگوهایی که در مجالس خصوصی میشود امانت است و افشاء سرّ برادرت خیانت محسوب میشود».[۲۰۶]
آیه ۲۸ همین سوره انفال که در دنبال آیه سابق آمده است نشان میدهد که حتی اگر اموال و منافع اولاد انسان به خطر بیفتد نباید به خاطر آنها خیانت کرد (همان گونه که در داستان ابو لبابه آمده است که وجود اموال و اولاد او در میان یهودیان سبب شد که نسبت به اسرار نظامی مسلمین خیانت کند) میفرماید:
«وَاعْلَمُوا انَّما امْوالُکُمْ وَ اوْلادِکُمْ فِتْنَةٌ وَ انَّ اللَّهَ عِنْدَهُ اجْرٌ عَظِیمٌ؛ بدانید اموال و اولاد شما وسیله آزمایش است و پاداش عظیم نزد خدا است». بنابراین امانتهای الهی و مردمی چیزی نیست که انسان بتواند به بهانههای مختلف در آن خیانت کند.
سومین آیه مخصوص به امانتهای مالی است و در لابلای آیاتی که سخن از تنظیم اسناد مالی میدهد واقع شده میفرماید: هرگاه بعضی از شما نسبت به بعضی دیگر اطمینان داشته باشد (میتواند بدون نوشتن سند یا گرفتن گروگان، امانت خویش را به او بسپارد. و در این صورت کسی که امین شمرده شده باید امانت را (به موقع) بپردازد، و از خداوندی که پروردگار او است بپرهیزد. (و خیانت نکند) (فَانْ امِنَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً فَلْیُؤدَّ الَّذِی اؤْتُمِنَ امانَتَهُ وَ لْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّه).
تعبیر امانت در آیه بالا ممکن است اشاره به وامهایی باشد که بدون نوشتن سند و دادن گروگان- تنها به خاطر اعتماد و اطمینان- به افراد میدادند، یا اشاره به اموالی باشد که به عنوان رهن سپرده میشد، و یا هر دو. و در هر صورت دلیل روشنی است بر لزوم احترام امانت در هر شکل و در هر صورت.
در پنجمین و آخرین آیه مورد بحث باز هم سخن از امانت الهی است امانتی بزرگ و گسترده که آسمانها و زمین و کوهها از نگهداری آن عاجز بودند و انسان یک تنه آن را بر دوش کشید میفرماید: «ما امانت را به آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم آنها از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند اما انسان آن را بر دوش کشید و او بسیار ظالم و نادان بود. (چرا که قدر این مقام والا را نشناخت و به خود ستم کرد) (انَّا عَرَضْنَا الْامانَةَ عَلیَ السَّماواتِ وَ الْارْضِ وَ الْجَبالِ فَابَیْنَ انْ یَحْمِلْنَها وَاشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَها الْانْسانُ انَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا).
این چه امانتی بود که آسمان با آن عظمت و زمین با این وسعت، و کوهها با آن صلابت از حمل آن ناتوان بودند در حالی که این انسان خاکی با این جثّه کوچکش آن را بر دوش کشید.
مفسران پیشین و بزرگان معاصر احتمالات زیادی در تفسیر این آیه ذکر کردهاند ولی آنچه صحیحتر به نظر میرسد این است که منظور از این امانت بزرگ الهی همان تکلیف و مسئولیت است که بدون عقل و آزادی و اراده میسّر نیست.
آری تعهّد و تکلیف و مسئولیت در برابر خدا و خلق و خویشتن بار بسیار سنگینی است که هیچ موجودی جز انسان استعداد پذیرش آن را نداشت، و به دنبال آن خداوند عقل را که ملاک ثواب و عقاب، و آزادی و وسیله انتخاب است به او داد، و مجموع این سه صفت (تکلیف و عقل و آزادی) عظمت بی نظیری به انسان داد، و او را به مقام خلیفة اللّهی رسانید.
ولی این انسان ظلوم و جهول، قدر این مقام منیع را نشناخت، در گرداب شهوات غوطهور شد، و از سعادت بزرگی که در انتظار او بود دور ماند و به خویشتن ستم کرد.
بنابراین ظلوم و جهول بودن انسان به خاطر پذیرش این امانت نبود، چرا که پذیرش آن نشانه عقل و سبب افتخار او است، زیرا بدون آن هرگز به مقام خلیفةاللهی نمیرسید، بلکه ظلوم و جهول بودنش به خاطر عدم حفظ این امانت، و خیانت در آن بود.
آری امانتی که حفظ آن میتوانست او را به اوج آسمان سعادت برساند خیانت در آن سبب شد که به پستترین ذلّتها کشانده شود و حتی به مصداق «بَلْ هُمْ اضَلُّ» از چهار پایان هم پستتر شود.
به تعبیر دیگر آسمانها و زمین و کوهها با آن همه عظمت و وسعت، استعداد برای پذیرش این امانت نداشتند و در این عرضه الهی که به شکل تکوینی صورت گرفت با زبان حال عدم آمادگی خود را برای پذیرش تکلیف و مسئولیت اعلام داشتند ولی انسان به خاطر استعدادهای بالایی که خدا به او داده بود، در این عرضه تکوینی امانت را پذیرفت، و این بزرگترین افتخار او بود.
ولی از آنجا که گروه عظیمی از انسانها حق این امانت الهی را ادا نکردند، و در حفظ آن نکوشیدند و از این رو مستحق عنوان ظلوم و جهول شدند، زیرا بزرگترین ظلم را به خویشتن کردند و از افتخار عظیمی که خدا به آنها داده بود غافل ماندند.
ذیل این آیه در واقع اشارهای است به این نکته مهم که خیانت در امانت، ناشی از ظلم و جهل است و این همان چیزی است که ما در این بحث آن را دنبال میکنیم.
آری حفظ امانت، دلیل بر عقل و عدالت است، و خیانت در آن دلیل بر ظلم و جهالت.
از آنچه در بالا گفته شد به خوبی روشن میشود که منظور از این انسان ظلوم و جهول، افراد کافر بیایمان و یا مؤمنان ضعیف و بیتقوا است وگرنه اولیاء اللّه و نیکان و پاکانی که در مسیر آنها گام برداشتند همواره حق این امانت را ادا کرده و میکنند و در واقع همانها هدف آفرینش نوع انسانند.
از مجموع آیاتی که در بالا آمد اهمیت حفظ امانت (اعم از امانتهای الهی و انسانی) به خوبی روشن میشود، که اسلام تا چه حد به این امر حیاتی اهمیت داده و آن را نشانه عقل و ایمان و عدالت شمرده است.
امانت و خیانت در روایات اسلامی
در احادیثی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام به ما رسیده است اهمیت فوقالعادهای به این مسأله داده شده گاه از امانت به عنوان یکی از اصول اساسی مشترک در میان همه ادیان آسمانی یاد شده، و گاه به عنوان نشانه اصلی ایمان و گاه به عنوان سبب جلب و جذب رزق و روزی و اعتماد مردم، سلامت دین و دنیا و غنا و بینیازی یاد شده است که گلچینی از این روایات را در ذیل از نظر میگذرانیم:
۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله خطاب به علی علیه السلام میخوانیم که فرمود: «یا ابَالْحَسَنِ ادِّ الامانَةَ الَی الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ فِی ما قَلَّ وَجَلَّ حَتَّی فِی الخَیْطِ وَ الَمخِیطِ؛ ای ابوالحسن! امانت را چه مربوط به شخص نیکوکار باشد یا بدکار، چه کم باشد چه زیاد به صاحبش برسان، حتی در نخ و سوزن».[۲۰۷]
علی علیه السلام میگوید این سخن را پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ساعتی پیش از وفاتش به من فرمود و سه بار آن را تکرار کرد.
۲- در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «لا ایْمانَ لِمَنْ لا امانَةَ لَهُ؛ کسی که امانت را رعایت نمیکند ایمان ندارد».[۲۰۸]
۳- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است: «انَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً الَّا بِصِدْقِ الْحِدِیثِ وَ اداءِ الْامانَةِ الَی الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ؛ خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد، مگر این که راست گویی و اداء امانت نسبت به نیکوکار و بدکار جزء تعلیمات او بود».[۲۰۹]
این تعبیر نشان میدهد که در تمام ادیان آسمانی راستی و امانت جزء مهمترین تعلیمات بوده و از اصول ثابت ادیان الهی شمرده میشود.
۴- از همان امام بزرگوار نقل شده که برای آزمایش ایمان مردم فرمود: «لا تَنْظُرُوا الَی طُوْلِ رُکُوعِ الرَّجُلِ وَ سُجُودِهِ، فَانَّ ذلِکَ شَئْیٌ اعْتادَهُ فَلَو تَرَکَهُ اسْتَوْحَشَ لِذلِکَ وَلکِنْ انْظُرُوا الی صِدْقِ حَدِیثِهِ وَ اداءِ امانَتِهِ؛ نگاه به رکوع و سجود طولانی افراد نکنید (و تنها آن را نشانه دیانت آنها ندانید) چرا که این چیزی است که ممکن است به آن عادت کرده باشد، و هرگاه آن را ترک کند، نگران میشود ولی نگاه به راست گویی و امانت آنها کنید».[۲۱۰]
۵- شبیه همین معنی با تعبیر تکان دهندهتری از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: «لاتَنْظُرُوا الَی کَثْرَةِ صَلاتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ وَ کَثْرَةِ الْحَجِّ وَ الْمَعْرُوفِ وَ طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّیْلِ وَلکِنْ انْظُرُوا الی صِدقِ الْحِدِیثِ وَ اداءِ الْامانَةِ؛ نگاه به فزونی نماز و روزه آنها و کثرت حج و نیکوکاری آنها و سر و صدایشان در شب (هنگام راز و نیاز با خدا) نکنید، بلکه نگاه به راست گویی و امانت آنها کنید».[۲۱۱]
هدف از این تعبیر این نیست که نماز و روزه و حج و انفاق، سبک شمرده شود، بلکه هدف آن است که اینها تنها نشانه دینداری افراد معرفی نگردد، بلکه به دو رکن اساسی دین یعنی راستی و امانت بیشتر توجه شود.
۶- امام سجاد علیه السلام در این زمینه تعبیر عجیبی دارد؛ به شیعیانش میفرمود:
«عَلَیْکُمْ بِاداءِ الْامانَةِ فَوالَّذِی بَعَثَ مُحَمّداً صلی الله علیه و آله بِالحَقِّ نَبِیّاً لَوْ انَّ قاتِلَ ابِیَ الْحُسَیْنِ ابْنِ عَلِیٌّ علیهما السلام ائْتَمَنَنِی عَلَی السَّیْفِ الَّذِی قَتَلَهُ بِهِ لَأَدَّیْتُهُ الَیْه؛ به شما باد به اداء امانت، سوگند به آن کس که محمد صلی الله علیه و آله را به حق پیامبر خویش قرار داد، اگر قاتل پدرم حسین علیه السلام شمشیری را که با آن پدرم را شهید کرد نزد من امانت میسپرد (و من امانت او را قبول میکردم) در امانتش خیانت نمینمودم».[۲۱۲]
۷- شبیه همین معنی- به تعبیر دیگری- از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: «انَّ ضارِبَ عَلِیٌّ بِالسَّیْفِ وَ قاتِلَه لَوْ ائْتَمَنَنِی وَ اسْتَنْصَحَنِی وَ اسْتَشارَنِی، ثُمَّ قَبِلتُ ذلِکَ مِنْهُ، لَادَّیْتُ الَیْهِ الْامانَةَ؛ آن کس علی علیه السلام را با شمشیر زد و شهید کرد، هرگاه امانتی نزد من بگذارد یا نصیحتی بخواهد یا مشورتی کند، و من از او بپذیرم، حق امانت را بجا میآورم».
(در نصیحت و مشورت و هم در امانتهای عادی).[۲۱۳]
۸- از حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده به خوبی استفاده میشود که حتی مقامات عظیم پیشوایان بزرگ همچون علی علیه السلام در سایه صدق الحدیث و اداء الامانة بود، امام به یکی از یارانش به نام «عبد الله بن ابی یعفور» فرمود: «انْظُرْ ما بَلَغَ بِهِ عَلِیٌ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَالْزَمْهُ؛ نگاه کن ببین علی علیه السلام که در سایه چه چیزی آن همه مقام نزد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پیدا کرد، آن را بشناس و رها مکن. سپس افزود: «فَانَّ عَلِیّاً علیه السلام انَّما بَلَغَ ما بَلَغَ بِهِ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَ اداءِ الْامانَةِ؛ زیرا علی علیه السلام به آن همه مقامات در نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رسید به خاطر راست گویی و ادای امانت بود».[۲۱۴]
۹- در حدیث دیگری در مورد آثار مهم دنیوی امانت و خیانت از علی علیه السلام میخوانیم «الْامانَةُ تَجُرُّ الرِّزْقَ وَ الْخِیانَةُ تَجُرَّ الْفَقْرَ؛ امانت رزق و روزی میآورد، و خیانت مایه فقر است».[۲۱۵]
۱۰- در حدیث کوتاه و بسیار پر معنی از همان بزرگوار میخوانیم: «رَأْسُ الْاسْلامِ الْامانَةُ؛ رأس (ریشه و اساس و سرچشمه) اسلام امانت است».[۲۱۶]
۱۱- شبیه همین معنی با کمی تفاوت از لقمان حکیم نقل شده فرمود: «یا بُنَّیَّ ادِّ الْامانَةَ تَسْلُمُ لَکَ دُنْیاکَ وَ آخِرَتُکَ وَکُنْ امِیناً تَکُنْ غَنِیّاً؛ پسرم! امانت را ادا کن تا دنیا و آخرت تو سالم باشد، و امین باش تا غنی شوی».[۲۱۷]
۱۲- این بحث را با حدیث ناب دیگری از رسول اللّه صلی الله علیه و آله پایان میدهیم فرمود:
«لاتَزالُ امَّتِی بِخَیْرٍ ما تَحابُّوا وَ تَهادُّوا وَ ادَّوُا الْامانَةَ وَ اجْتَنِبُوا الْحَرامَ وَ وَقَّرُوا الضَّیْفَ وَ اقامُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ فَاذا لَمْ یَفْعَلُوا ذلِکَ ابْتَلَوا بِالْقَحطِ وَ السِّنِیْنِ؛ امت من همواره در مسیر خیر و سعادتند مادام که با یکدیگر محبت کنند و به یکدیگر اعتماد کنند، و امانت را به صاحبان آن بپردازند و از حرام پرهیز کنند، مهمان را گرامی دارند، نماز را بر پا کنند، و زکات را بپردازند، و هنگامی که چنین نکردند به قحطی و خشکسالی گرفتار میشوند».[۲۱۸]
این روایات که تنها گلچینی از روایات مربوط به امانت در منابع اسلامی است، به خوبی نشان میدهد که امانت چه جایگاهی در میان تعلیمات اسلامی دارد، و خیانت تا چه حد زیانبار، ویران گر و مایه بدبختی و دوری از خدا است. هر یک از روایات بالا به یکی از ابعاد آثار سازنده امانت و ابعاد ویرانگر خیانت اشاره میکند که تأمل و دقت در آنها چیزهای بسیار به انسان میآموزد.
شاخههای امانت
هنگامی که سخن از امانت به میان میآید غالب مردم به امانت در امور مالی توجه میکنند، ولی همان گونه که در تفسیر آیات با صراحت از پیشوایان اسلام نقل شده بود، امانت معنی بسیار وسیع و گستردهای دارد که شامل تمام مواهب الهی و نعمتهای خداداد میشود.
از قرآن مجید و اسلام و ایمان و ولایت گرفته تا کوچکترین مواهب مادی و معنوی همه در مفهوم وسیع امانت درج است.
احادیثی که میگوید امانت موجب غنی و بینیازی، و خیانت موجب فقر است ناظر به امانتهای مالی و مادی است.
ولی آیه و بعضی از روایاتی که اشاره به عرضه شدن امانت به آسمانها و زمین میکند به یقین به معنی امانت مادی و مالی نیست، بلکه فراتر از آن است، و ناظر به امانتهای معنوی میباشد.
در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم هنگامی که وقت نماز فرا میرسید حال او دگرگون میشد، و هنگامی که از آن حضرت سؤال میکردند میفرمود: «وقت نماز رسیده همان وقت امانتی که خداوند آن را در آسمانها و زمین عرضه داشت، و از حمل آن ابا کردند و ترسان شدند».[۲۱۹]
در حدیثی میخوانیم که امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامی که خداوند ارواح پیغمبر صلی الله علیه و آله و فاطمه زهرا علیها السلام و ائمّه معصومین علیهم السلام را آفرید، سخنانی فرمود: از جمله این که: «وَلایَتُهُمْ امانَةٌ عِنْدَ خَلْقِی؛ ولایت آنها امانتی است در نزد خلق من».[۲۲۰]
از احادیث دیگری استفاده میشود که خلافت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله امانت است.[۲۲۱]
یا این که نماز و زکات و حج امانت است.[۲۲۲]
و یا همسران نزد شما امانت الهی هستند.[۲۲۳]
و در نهج البلاغه در نامه امیر مؤمنان علی علیه السلام به اشعث بن قیس میخوانیم که فرمود: «وَ انَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَةٍ وَلکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ امانَةً؛ فرمانداری برای تو وسیله آب و نان نیست، بلکه امانتی است در گردن تو».[۲۲۴]
و نیز در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که مجالس (خصوصی که اسرار در آن گفته میشود) امانت است.[۲۲۵]
حتی در بعضی از روایات دارد که غسل جنابت (به عنوان یک تکلیف الهی) امانتی است که خداوند نزد بندگانش گذارده است.[۲۲۶]
به هر حال امانت و خیانت را نمیتوان در عمل خاص و برنامه معینی محدود ساخت چرا که آثار و پیآمدهای آن نیز تنها در بخش امانت و خیانت مالی محدود نمیشود.
آثار و پیامدهای امانت و خیانت
مهمترین و آشکارترین اثر امانت، مسأله اعتماد است.
میدانیم در زندگی اجتماعی که اساس کار تعاون و همکاری برای مبارزه با مشکلات و بهرهگیری هر چه بیشتر از مواهب حیات است، مسأله اعتماد نقش اصلی را ایفا میکند، چرا که اگر اعتماد متقابل نباشد جامعه بشری به جهنم سوزانی تبدیل میشود که همه از یکدیگر وحشت دارند، و به جای این که نیروها در جهت سازندگی به کار بیفتد در جهت پیشگیری از این وحشت به کار گرفته خواهد شد.
به تعبیر دیگر جامعه انسانی بدون اعتماد متقابل، همه چیز خود را از دست میدهد، هر چند همه امکانات را در اختیار داشته باشد، و به عکس با داشتن اعتماد متقابل همه چیز دارد، هر چند به ظاهر فاقد امکانات باشد.
پایه و اساس این اعتماد دو چیز است: ۱- امانت ۲- صداقت. و این که در روایات گذشته خواندیم امانت سبب غنا و بینیازی میشود، و خیانت مایه فقر، دلیلش همان است که در بالا آمد.
و این که در روایات نیز آمده بود تمام انبیای الهی امانت و صداقت را در متن دستورهای خود داشته نیز به خاطر همین است.
مرحوم کلینی در کافی ماجرای جالبی در این زمینه نقل میکند میگوید: مردی به نام عبد الرّحمن فرزند سیّابه (که از علاقهمندان خاص امام صادق علیه السلام بود نقل میکند هنگامی که پدرم از دنیا رفت، یکی از دوستانش، درِ خانه ما آمد و به من تسلیت گفت سپس افزود آیا پدرت چیزی برای شما باقی گذاشته است گفتم نه او کیسهای که هزار درهم در آن بود به من داد گفت از این مال نگهداری کن و از درآمد آن بهرهبرداری نما، من این خبر را در حالی که بسیار خوشحال بودم به مادرم گفتم، سپس با کمک دوستی به وسیله آن هزار درهم متاعهایی خریدم و در مغازهای مشغول کسب شدم و خداوند اموال زیادی به من روزی کرد، زمان حج فرا رسید من به مادرم گفتم به قلب من افتاده است که به زیارت خانه خدا بروم، مادرم گفت: هزار درهم آن مرد را به او برگردان، من نزد او آمدم، امانتش را به او بازگرداندم. او گفت شاید این مقدار کم بوده بیشتر به تو بدهم، گفتم نه (من از آن استفاده فراوان بردم) ولی میخواهم حج بروم. دوست داشتم امانتت را به تو بازگردانم.
هنگامی که مناسک حج را بجا آوردم به مدینه آمدم، خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم جمعیت زیادی نزد حضرت بودند، هنگامی که مجلس خلوت شد امام به من اشارهای فرمود، نزدش رفتم فرمود آیا نیازی داری؟ عرض کردم من عبد الرحمن بن سیّابه هستم. فرمود پدرت چه کرد؟ عرض کردم مرحوم شد، حضرت ناراحت شد و طلب آمرزش برای او کرد، سپس فرمود: آیا چیزی برای شما گذاشته است؟ گفتم نه فرمود پس چگونه حج کردی؟ من ماجرای دوست پدرم را بازگو کردم، هنوز سخنانم تمام نشده بود فرمود هزار درهم را چه کردی؟
عرض کردم به صاحبش برگرداندم فرمود: «احسنت» آیا مایل هستی پندی به تو دهم؟ عرض کردم فدایت شوم آری، فرمود: «عَلَیْکَ بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَاداءِ الْامانَةِ تَشْرُکُ النَّاسَ فِی امْوالِهِمْ هَکَذا- وَ جَمَعَ بَیْنَ اصابِعِهِ-؛ بر تو باد به راست گویی و اداء امانت تا شریک مال مردم شوی این چنین- هنگامی که این سخن را میگفت انگشتان خود رابه هم جمع کرده بود و به من نشان میداد، یعنی مانند این انگشتان-».
عبد الرحمن میگوید من این سخن (نورانی) را به خاطر سپردم، و کار من به قدری بالا گرفت که در یک سال زکات اموال من سیصد هزار درهم شد.[۲۲۷]
ما هم در دوران زندگی خود نظیر این گونه اشخاص را دیدهایم، تاجر با فضیلتی در نجف اشرف بود که معاصرین ما همه او میشناسند، به خاطر شهرتش به امانتداری، هر کس هر چه داشت به دست او میسپرد، و فکرش از هر نظر راحت بود، تا آنجا که چون او تابعیت عراق را داشت و بسیاری از علماء و فضلا و طلاب نداشتند، خانههایی را که میخریدند همه به نام او میکردند، و شاید هنگام وفاتش بیش از پانصد خانه از افراد مختلف به نام او بود، که هیچ کدام با مشکلی روبرو نشدند (رحمة اللَّه علیه).
از سوی دیگر هنگامی که امانت در یک جامعه یا در یک خانواده حکم فرما شود، مایه آرامش فکر و روح آنها است، زیرا در صورت احتمال خیانت همه از هم وحشت دارند و دائماً از این نگرانند که خیانتی نسبت به آنها صورت نگیرد، و مال یا جان یا ناموس یا مقامشان به خطر نیفتد، و به یقین ادامه چنین زندگی که افراد از یکدیگر بترسند ناگوار و دردناک است وای بسا سبب بیماریهای جسمی و روحی فراوانی شود.
از سوی سوم امانت بسیاری از هزینههای زندگی را کم میکند، و سبب صرفهجویی در وقت و عمر و مال است، زیرا هنگامی که راه خیانت در محیط باز شود مدیران و مسؤلان مختلف ناچارند بازرسها و حسابرسهایی با هزینههای سنگین برای پیشگیری از خیانتهای احتمالی در بخشهای مختلف بگمارند، و گاه لازم میشود نسبت به بازرسها هم بازرسهای دیگر که اعمال آنها را کنترل کنند در نظر بگیرند. هر چند این امور نیز به طور کامل نمیتواند جلو مشکلات ناشی از خیانت را بگیرد، ولی به هر حال جلو از بین رفتن نیرو و سرمایه زیادی را میگیرد، هم اکنون در جامعه خود شاهد و ناظر مسایل دردناکی در زمینه اسناد مالی و از میان رفتن اعتماد و امنیت اقتصادی و به زندان افتادن افراد زیادی در این رابطه هستیم که اگر به جای اینها کمی صداقت و امانت بود، هیچگاه گرفتار این ضایعات عظیم نمیشدیم.
از سوی چهارم امانت سبب جلب محبت و پیوند دوستی در میان افراد است، در حالی که خیانت عامل بسیاری از جنایات و حوادث ناگوار اجتماعی است اگر پروندههای جرائم و جنایات را ورق زنیم میبینیم بسیاری از آنها زائیده خیانتها است، اگر درباره طلاقها و جداییها، بحث و بررسی کنیم، سرچشمه بسیاری از آنها را خیانت یکی از دو همسر نسبت به یکدیگر میبینیم.
در بعضی از روایات گذشته، اشاره لطیفی به این معنی شده بود آنجا که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمود: «لاتَزالُ امَّتِی بِخَیْرٍ ما تَحابُّوا وَ تَهادُوا وَ أدَّوُا الْامانَةَ وَ اجْتَنِبُوا الْحَرامَ ... فَاذا لَمْ یَفْعَلُوا ذلِکَ ابْتِلُوا بِالْقَحْطِ وَ السِّنِین؛ پیوسته امت من در مسیر خیر (و برکت) هستند مادام که نسبت به یکدیگر محبت دارند و کمک میکنند و امانت را رعایت مینمایند، و از حرام پرهیز میکنند ... هنگامی که این کارها را ترک کنند گرفتار قحطی و خشکسالی میشوند».[۲۲۸]
از سوی پنجم امانت به مفهوم گسترده که شامل مسایل علمی نیز میشود، سبب پیشرفت علوم و دانشها است، دانشمندان امین و با صداقت سعی میکنند در مطالعات و آزمایشهای خود دقت به خرج دهند و آنچه را باز یافتهاند بیکم و کاست در اختیار دیگران بگذارند، و همین سبب پیشرفت علم و دانش است در حالی که اگر اصل امانت از مطالعات علمی برداشته شود، ممکن است سبب گمراهی افراد ناآگاه گردد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «کُلُّ ذِی صَناعَةٍ مُضْطَرٌّ الَی ثَلاثِ خَلالٍ یَجْتَلِبُ بِهَا الْمَکْتَسِبَ وَ هُوَ انْ یَکُونَ حاذِقاً بِعَمَلِهِ، مُؤَدِّیاً لِلْامانَةِ فِیهِ، مُسْتَمِیلًا لِمَنْ اسْتَعْمَلَهُ؛ هر صاحب صناعتی لازم است سه صفت داشته باشد که به وسیله آنها کسب و کار خود را رونق دهد، نخست این که در کارش ماهر باشد، و امانت را در آن ادا کند، و نسبت به کسانی که آنها را به کار میگیرند عطوف و مهربان باشد».[۲۲۹]
این نکته نیز حائز اهمیت است که امانت انسان را به صداقت و راستی دعوت میکند همان گونه که صداقت و راستی انسان را به سوی امانت فرا میخواند زیرا صداقت نوعی امانت در گفتار است، و امانت نوعی صداقت در عمل، به این ترتیب هر دو به یک ریشه در دو چهره مختلف باز میگردند.
لذا در احادیث اسلامی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که فرمود: «الْامانَةُ تُؤدِّی الَی الصِّدْقِ؛ امانت انسان را به صدق و راستگویی دعوت میکند».[۲۳۰]
و در حدیث دیگری از همان امام همام میخوانیم: «اذا قَوِیَتِ الْامانَةُ کَثُرَ الصِّدْقُ؛ هنگامی که امانت تقویت شود، صداقت فزونی مییابد».[۲۳۱]
انگیزههای امانت و خیانت
کسانی که به سراغ خیانت میروند، و آن را بر امانت ترجیح میدهند غالباً به منافع زودگذر میاندیشند، زیرا خیانت در بسیاری از موارد منافعی کم یا زیاد، به صورت سریع و زودرس در اختیار خیانت کننده قرار میدهد بیآنکه به زیانهای هنگفت ناشی از آن بیندیشند.
این افراد که گرفتار حرص و آز و طمع هستند کمتر به عواقب خیانت میاندیشند زیرا منافع زودرس پرده بر چشم و گوش و عقل آنها میافکند.
آنها بر اثر ضعف ایمان و عدم توجه به قدرت لایزال خداوند قادر منان که روزی را تضمین کرده، و به امانت داران پاداشهای دنیا و آخرت را وعده داده است، چشم بر هم گذارده، و همه اینها را به دست فراموشی سپرده و در دام خیانت گرفتار میشوند.
بنابراین سرچشمههای خیانت را میتوان امور زیر شمرد:
۱- ضعف ایمان و عقیده و عدم توجه به توحید افعالی خداوند، و حاکمیت او بر همه چیز.
۲- غلبه هوا و هوس و دنیاپرستی.
۳- چیره شدن حرص و آز و طمع بر انسان.
۴- نیندیشیدن به پیامدهای خیانت در زندگی مادی و معنوی.
۵- رها کردن تلاش و کوششهای مستمر برای رسیدن به مقصود از طریق مشروع به خاطر تنبلی و ضعف اراده.
و با توجه به این امور، نقطه مقابل آن که انگیزههای امانت است روشن میشود.
امانت از ایمان و یقین به پروردگار عالم و علم و قدرت او و اعتماد به وعدههای او سرچشمه میگیرد، امانت زائیده عقل و درایت و توجه به عاقبت امور و نتایج کارها است.
امانت دلیل بر واقعبینی انسان، و رهایی او از چنگال اوهام و پندارهای هوسآلود است.
امانت از شخصیت بالا و والای انسان سرچشمه میگیرد، چرا که حاضر نمیشود خود را به مال و مقام و مواهب زودگذر مادی که از طریق خیانت حاصل میشود بفروشد.
و در یک کلمه امانت مولود فهم و شعور و عقل و ایمان و اخلاص و شخصیت است. گاه میشود که عامل خیانت فقر و ظلم است، و گروههایی که به حقوق مشروع خود در جامعه نمیرسند، و به این جهت تحت فشار فقر قرار میگیرند، و دست آنها به خیانت آلوده میشود، و به همین دلیل در دستورهای اسلامی آمده است که برای حفظ امانت قاضی در قضاوتش باید او را از بیت المال به طور کامل اداره کرد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در عهدنامه مالک اشتر که عالیترین برنامه مدیریت است میفرماید: «وَافْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ، ما یُزِیلُ عِلَّتَهُ، وَتَقِلُّ مَعَهُ، حاجَتُه الیَ النَّاسِ، وَ اعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَیْکَ ما لا یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خاصَّتِکَ لَیأْمَنَ بِذلِکَ اغْتِیالَ الرِّجالِ لَهُ عِنْدَکَ، فَانْظُرْ فی ذلِکَ نَظَراً بَلِیْغاً؛ و در بذل و بخشش به او (قاضی) سفره سخاوتت را بگستر آنگونه که نیازمندیاش از میان برود، و حاجتی به مردم پیدا نکند، و از نظر مقام و منزلت آن قدر مقامش را نزد خودت بالا ببر که هیچ یک از یاران نزدیکت به نفوذ کردن در او طمع نکند، و از توطئه این گونه افراد نزد تو در امان باشد، و در این موضوع با دقت بنگر».[۲۳۲]
این بحث را با حدیث پر معنایی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم، حدیثی که نشان میدهد سرچشمههای خیانت بسیار متنوع است، و برای حفظ امانت، باید به تمام آن سرچشمهها توجه کرد، میفرماید: «مَنْ اؤْتُمِنَ عَلی امانَةٍ فَادّاها فَقَدْ حَلَّ الْفَ عُقْدَةٍ مِنْ عُنُقِهِ مِنْ عُقَدِ النَّارِ، فَبادِرُوا بِاداءِ الْامانَةِ، فَانَّ مَنْ اؤْتُمِنَ عَلی امانَةٍ وَکَّلَ بِهِ ابْلِیسُ مِأَةَ شَیْطانٍ مِنْ مَرَدَةِ اعْوانِهِ لِیُضِلُّوهُ وَ یُوَسْوِسوا الَیْهِ حَتّی یُهْلِکُوهُ الَّا مَنْ عَصَمَهُاللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ؛ هر کس امانتی به او سپرده شود و آن را ادا کند هزار گره از گرههای آتش دوزخ از گردن او گشوده است، پس در ادای امانت تعجیل کنید، چرا که هر امانتی به کسی بسپارند ابلیس یک صد نفر از شیاطین از دستیارانش را مأمور او میکند تا او را گمراه سازند، و در دل او وسوسه خیانت کنند تا هلاکش کنند مگر کسی که خداوند متعال او را حفظ کند».[۲۳۳]
راه پیشگیری و درمان
پرورش روح امانت در افراد و پیشگیری از خیانت جز در سایه تقویت مبانی ایمان امکانپذیر نیست، زیرا همان گونه که در بحث گذشته آمد، یکی از ریشههای عمده خیانت شرک و عدم اعتقاد کامل به قدرت پروردگار و رازقیّت او است. افراد ضعیف الایمان به گمان این که اگر دست به خیانت نیالایند در زندگی عقب میمانند، و منافع آنها تأمین نمیشود، تن به ذلّت خیانت میدهند اما هنگامی که پایههای ایمان تقویت شد، توکل و اعتماد بر خدا، و اطمینان به وعدههای تخلفناپذیر او سبب میشود که راه انحراف شرک را برای وصول به مواهب زندگی نپیماید.
از سویی دیگر چون یکی از عوامل مهم خیانت، نیاز است باید تا آنجا که میشود نیازهای معقول و مشروع کسانی را که تحت مدیریت انسان قرار دارند برآورده کنند مبادا نیازشان سبب شود که زنجیر طلایی امانت را پاره کنند و به خیانت روی آورند.
از سوی سوم توجه به عواقب شوم خیانت در دنیا و آخرت، و رسواییها و محرومیتهای ناشی از آن، و سرافکندگی در برابر خلق و خالق و گرفتار شدن در چنگال فقری که انسان از آن میگریزد، به یقین از عوامل باز دارنده و از اسباب پیشگیری و درمان خیانت است.
انسان هنگامی که به یاد این نصیحت لقمان به فرزند دلبندش میافتد که میگفت «یا بُنَّیَّ ادِّ الْامانَةَ تَسْلُمُ لَکَ دُنْیاکَ وَ آخِرَتُکَ وَکُنْ امِیناً تَکُنْ غَنِیّاً؛ فرزندم امانت را ادا کن تا دنیا و آخرتت سالم باشد، و امین باش تا غنی شوی».[۲۳۴]با تمام وجودش تشویق میشود که به سوی این فضیلت اخلاقی یعنی امانت حرکت کند، و از خیانت بگریزد.
اگر به این نکته توجه کنیم که به گفته امیر مؤمنان علی علیه السلام: «رَأْسُ الْکُفْرِ الْخِیانَةُ؛ سر رشته کفر خیانت است».[۲۳۵]و در جای دیگر فرمود: «رَأْسُ النِّفاقِ الْخِیانَةَ؛ سر رشته نفاق خیانت است».[۲۳۶]و در جای دیگر فرمود: «جانِبِ الْخِیانَةَ فَانَّها مُجانِبَةُ الْاسْلامَ؛ از خیانت کنارهگیری کنید که سبب کنارهگیری از اسلام است».[۲۳۷]از خیانت وحشت خواهیم کرد، و به عظمت این گناه که با کفر و نفاق و دوری از اسلام برابری میکند آشنا میشویم، و این عامل بازدارنده مهمی است.
هنگامی که به این حدیث تکان دهنده گوش فرا دهیم که بنیانگذار اسلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «ارْبَعٌ لا تَدْخُلُ بَیْتاً واحِدَةٌ مِنْهُنَّ الَّا خَرِبَ وَ لَمْ یَعْمُرْ بِالْبَرَکَةِ الْخِیانَةُ وَ السِّرِقَةُ وَ شُرْبُ الْخَمْرِ وَ الزِّنا؛ چهار چیز است که اگر یکی از آنها در خانهای وارد شود، ویران میگردد، و هرگز برکات الهی آن را آباد نخواهد کرد، خیانت، سرقت، شرب خمر، و زنا»[۲۳۸]به خطر خیانت به امانت، بیشتر پی میبریم. بدیهی است جامعهای نیز که یکی از این چهار چیز یا همه آنها در آن وارد شود، مشمول همین حکم است، ویران میگردد و از برکت خالی میشود.
این نکته نیز قابل دقت است همان گونه که امانت داران باید در امانت خیانت نکنند، امانتگذاران نیز باید به هوش باشند که امانت خویش را به دست چه کسی میسپرند، اگر کسی امانتش را به دست انسان بد سابقهای بسپارد، و او در امانت خیانت کند، باید خویشتن را ملامت کند. در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنِ اْئَتَمَنَ غَیْرَ امِینٍ فَلَیْسَ لَهُ عَلَی اللَّهِ ضِمانٌ لِانَّه قَدْ نَهَاهُ انْ یَأْتَمِنَهُ؛ کسی که امانت خویش را به غیر امین بسپارد، خدا ضامن حفظ آن نیست، زیرا خدا او را از سپردن امانت به چنین کسی نهی کرده است».[۲۳۹]
امام باقر علیه السلام میفرماید: «مَنِ ائِتْمَنَ غَیْرَ مُؤْتَمَنٍ فَلا حُجَّةَ لَهُ عَلَی اللَّهِ؛ کسی که فرد غیر امین را امین بشمرد (و امانتش را به او بسپارد، مال خود را ضایع کرده) و حجتی در برابر پروردگار ندارد».[۲۴۰]
بنابراین بر تمام مدیران جامعه اسلامی لازم است که به هوش باشند، مبادا پستها و مقامات مختلف حکومت را که مهمترین امانتهای الهی هستند، به دست افراد خائن بسپارند، که هم دنیای خویش را تباه میکنند و هم دین خود را، و در پیشگاه خدا مسؤولیت سنگینی دارند.
امانت و خیانت در بیتالمال
امانت همه جا مطلوب است ولی از دیدگاه اسلام در اموال عمومی و سرمایههای معنوی و مادی که تعلق به جامعه دارد، نه به شخص خاصی، دارای تأکید بیشتری است فلسفه آن نیز روشن است، زیرا اولًا گروهی چنین میپندارند، چون این سرمایهها تعلق به عموم دارند، آنها آزادند هرگونه میخواهند در آن عمل کنند، و ثانیاً اگر خیانت در اموال عمومی و بیتالمال رایج شود نظام جامعه از هم گسیخته خواهد شد، و چنین جامعهای هرگز روی سعادت نمیبیند.
برای پی بردن به اهمیت این موضوع کافی است که داستان «حدیده مُحْماة» را بار دیگر به خاطر بیاوریم آنجا که عقیل برادر امیر مؤمنان علی علیه السلام تقاضا کرده بود کمی بر سهمیه او از گندم بیتالمال بیفزاید، و ضابطه عدالت بین مسلمین را به خاطر رابطه برادری کمی تغییر دهد، علی علیه السلام آهنی را در آتش گذارد، و نزدیک دست او برد، فریاد عقیل بلند شد، و امام با عصبانیت فرمود: «یا عقیل اتَئِنُّ مِنْ حَدِیْدَةٍ احْماها انْسانُها لِلَعِبِهِ وَ تَجُرُّنِی الی نارٍ سَجَرَها جَبَّارُها لِغَضَبِهِ؛ ای عقیل از آهن تفتیدهای که انسانی آن را به بازی سرخ کرده (و نزدیک دست تو آورده) ناله میکنی، اما مرا به سوی آتشی میکشانی که خداوند جبار با شعله خشم و غضبش آن را برافروخته؟». «اتَئِنُّ مِنْ الْاذَی وَ لا ائِنُّ مِنْ لَظَی آیا تو از این ناراحتی مختصر مینالی و من از آن آتش سوزان ننالم؟».[۲۴۱]
و در جای دیگر در یک سخن تکان دهنده هنگامی که عطایایی را که عثمان بیحساب و کتاب از بیتالمال به اقوام و بستگانش داده بود، به بیتالمال باز گردانید فرمود: «وَاللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّساءُ وَ مُلِکَ بِهِ الْاماءُ لَرَدَدْتُهُ، فَانَّ فِی الْعَدْلِ سَعَةً، وَ مَنْ ضاقَ عَلَیْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَیْهِ اضْیَقُ؛ به خدا سوگند اگر آنها را (آنچه از عطایای عثمان) بیهوده از بیتالمال مسلمین به این و آن بخشیده شده بیابم، به بیتالمال باز میگردانم، هر چند مهر و کابین زنان شده باشد، و یا کنیزانی را با آن در اختیار گرفته باشند، چرا که عدالت سبب گشایش و پیشرفت جامعه است، و آن کس که عدالت بر او گران آید تحمل جور، بر او گرانتر است».[۲۴۲]
و هنگامی که به آن حضرت پیشنهاد کردند برای پیشرفت کار حکومتت (حد اقل در آغاز کار) برای افراد صاحب نفوذ امتیازی در عطایای بیت المال قایل باشد، امام از این پیشنهاد خشمگین شد و فرمود: «اتَأْ مُرُونِّی انْ اطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِیمَنْ وُلِّیْتُ عَلَیْهِمْ واللَّهِ لا اطُورُ بِهِ ما سَمَرَ سَمِیرٌ وَ ما امَّ نَجْمٌ فِی السَّماءِ نَجْماً، لَوْ کانَ الْمالُ لِی لَسَوَّیْتُ بَیْنَهُمْ فَکَیْفَ وَ انَّما الْمالُ مالُ اللَّهِ؛ آیا به من دستور میدهید که برای پیروزی خود از جور و ستم در حق کسانی که بر آنها حکومت میکنم استفاده کنم؟ به خدا سوگند تا زندهام و شب و روز برقرار است و ستارگان آسمان در پی هم طلوع و غروب میکنند، هرگز به چنین کاری دست نمیزنم، اگر این اموال از خودم بود، به طور مساوی در میان آنها تقسیم میکردم (و عدالت را رعایت مینمودم) تا چه رسد به این که این اموال، اموال خدا است (و متعلق به بیت المال است)».[۲۴۳]
حتی گاه نزدیکترین دوستان خود را در مورد خیانت در بیتالمال تهدید میکرد تا دیگران به حساب خود برسند، و بدانند این مسأله بسیار جدی است. در همین رابطه در نامهای که امیر مؤمنان علی علیه السلام به بعضی از فرمانداران کشور اسلامی که از آشفته بودن جامعه اسلامی به خاطر بروز پارهای از جنگها سوء استفاده کرده و اموال بیتالمال را به غارت برده بود مینویسد: «فَاتَّقِ اللَّهَ وَارْدُوْ الی هؤلاءِ الْقَومِ امْوالَهُمْ، فَانَّکَ انْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ امْکَنَنِی اللَّهُ مِنْکَ لَاعْذِرَنَّ الَی اللَّهِ فِیکَ وَ لَاضْرِبَنَّکَ بِسَیفیَ الَّذِی ما ضَرُبْتُ بِهِ احَداً الّا دَخَلَ النَّارَ، وَ وَاللَّهِ لَوْ انَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ فَعَلا مِثْلَ الَّذِی فَعَلْتَ ما کانَتْ لَهُما عِنْدِی هَوادَةٌ، وَ لا ظَفِرا مِنِّی بِأِرادَةٍ حَتَّی آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُما؛ از خدا بترس و اموال مردم (اموال بیت المال) را به آنها بازگردان که اگر این کار را نکنی و خداوند مرا بر تو مسلط سازد وظیفهام را در برابر خدا درباره تو انجام خواهم داد، و با این شمشیرم که هیچ کس را با آن نزدم مگر این که داخل دوزخ شد به تو خواهم زد، به خدا سوگند اگر حسن و حسین کاری همانند تو انجام دهند، هیچ پشتیبانی و هواخواهی از سوی من نخواهند داشت، و در اراده من تأثیر نمیکند، تا آن زمان که حق را از آنها بستانم».[۲۴۴]
میدانیم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به هنگام فتح مکه به تمام مجرمان و جنایت کاران قریش و غیر قریش که قریب بیست سال بر ضد آن حضرت و یارانش توطئه کردند و خونهای زیادی از مسلمانان را ریختند، فرمان عفو عمومی داد، فرمانی که اثر بسیار مطلوبی در جلب و جذب مردم مکه به اسلام داشت، و آن روز را روز مرحمت و عفو و بخشش نام گذاشت، با این حال چند نفر را از این عفو عمومی استثنا فرمود و دستور داد هر کجا آنها را بیابند به قتل برسانند، یکی از آنها ابن خطل بود، و گناهش این بود که هنگامی که اسلام آورد و به مدینه هجرت کرد پیامبر صلی الله علیه و آله او را مأمور جمعآوری زکات کرد، و کسی از طایفه خزاعه را همراه او فرستاد، او مقدار قابل ملاحظهای زکات جمعآوری کرد، ولی رفیقش را کشت، و اموال را با خود برداشت و به مکه برگشت هنگامی که قریش سؤال کردند چرا برگشتی؟
گفت: آیینی بهتر از آیین شما نیافتم و کنیزان خوانندهای داشت، و اشعاری در هجو پیامبر صلی الله علیه و آله میگفت و به آنها میداد تا به آواز بخوانند و جلساتی تشکیل میداد و بتپرستان در آن شرکت میکردند و در آن مجلس آواز میخواندند و شراب مینوشیدند، و از آنجا که این مرد وقاحت و بیشرمی را به حدّ نهایت رسانده بود، و خیانت در بیتالمال سبب ارتداد او و بازگشت به بتپرستی و هتک و توهین نسبت به اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله شده بود چنین دستوری را درباره او صادر کرد، او به پردههای کعبه پناه برد (از آنجا که کعبه پناهگاه این گونه جنایتکاران نیست) او را بیرون کشیدند و کشتند.[۲۴۵]
این تعبیرات شدید و سخنان تکان دهنده نشان میدهد علیرغم این که گروهی از مردم خیانت به بیتالمال مسلمین را سهل و ساده میشمردند، از بزرگترین خیانتها و کیفر آن از شدیدترین کیفرها است.
این سخن را با اشاره به ماجرایی از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله که اهمیت فوق العاده بیتالمال را نشان میدهد پایان میدهیم، جریان از این قرار است که هنگام بازگشت رسول خدا صلی الله علیه و آله از خیبر به سرزمین وادی القری رسیدند، و با آن حضرت غلامی بود که رفاعة بن زید او را به حضرت هدیه داده بود، مسلمانان در آنجا توقف کردند، و آن غلام (که طبق بعضی از روایات مِدْعَم نام داشت) مشغول پیاده کردن وسایل سفر پیامبر صلی الله علیه و آله از شتر بود که ناگهان تیری از ناحیه دشمن به سوی او پرتاب شد، و او را شهید کرد، اصحاب (ضمن تأسّف بر این حادثه) گفتند «بهشت بر او گوارا باد» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه، سوگند به کسی که جان محمد صلی الله علیه و آله در دست او است اکنون آن لباس در تنش در آتش دوزخ میسوزد، همان لباسی که روز خیبر از غنایم مسلمین به خیانت برده بود، اصحاب تعجب کردند، و سخت تحت تأثیر قرار گرفتند، یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله آن را شنید و خدمتش رسید، عرض کرد ای رسول خدا من هم دو بند کفش را از غنایم بردم، فرمود: همانند آن بند کفش در آتش دوزخ برای تو بریده میشود.[۲۴۶]
صدق و راستی
اشاره
این صفت یکی از بارزترین نشانههای شخصیت هر انسانی است، و هنگامی که با امانت همراه شود و به عنوان راستی و درستی مطرح گردد، مجموعه شخصیت انسان را نشان میدهد به گونهای که نمیتوان نام انسان واقعی را بر کسی که از این دو بیبهره است گذاشت.
این دو ریشه مشترکی دارند، زیرا راستگویی چیزی جز امانت در گفتار، و امانت چیزی جز صداقت در عمل نیست و به همین دلیل در کلمات پیشوایان اسلام، صدق الحدیث و اداء الامانة با هم ذکر شده است، همان گونه که در گفتگوهای عادی نیز راستی و درستی را با هم میآورند. در کنار این صفت صفات ممتاز دیگری است که در واقع لازم و ملزوم یکدیگرند چه اینکه راستگویان غالباً افرادی شجاع، صریح اللّهجه، کم طمع، با اخلاص و دور از حب و بغضهای افراطی و تعصبند، در حالی که دروغگویان معمولًا افرادی ترسو، ریاکار، متعصب و لجوج، طمّاع و یا گرفتار حب و بغضهای غلط میباشند.
افراد راستگو در زندگی خود پایبند به اصولی هستند، در حالی که دروغگویان ابن الوقت و منافقند.
در یک کلمه میتوان گفت: راستی و درستی دو کلید برای کشف باطن اشخاص از جنبههای مختلفند، و لذا همان گونه که در بحث روایات خواهد آمد در کلمات معصومین علیهم السلام این دو را وسیله آزمون افراد قرار دادهاند که اگر میخواهید خوبی و بدی کسی را بشناسید، او را در مسأله راست گویی و ادای امانت، به آزمایش بگذارید.
با این اشاره به سراغ آیات قرآن و روایات اسلامی در زمینه صدق و راستی میرویم. از انگیزهها و نتیجههای این صفت و سایر امور مربوط به آن سخن میگوییم و سپس به بحث درباره دروغ و آثار آن میپردازیم.
در قرآن آیات زیادی درباره اهمیت صدق و راستی وارد شده که آیات زیر گلچینی از آنها است.
۱- قالَ اللَّهُ هذا یَومُ یَنْفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْانْهارُ خالِدِینَ فِیهَا ابَداً رِضیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوزُ الْعَظِیمُ. (مائده- ۱۱۹)
۲- یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ. (توبه- ۱۱۹)
۳- ... لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَ یُعَذِّبَ المُنافِقِینَ انْ شاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ انَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحِیماً. (احزاب- ۲۴)
۴- انَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤمِنِینَ وَ الْمُؤمِناتِ وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصَّادِقِینَ وَ الصَّادِقاتِ ... اعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ اجراً عَظِیماً. (احزاب- ۳۵)
۵- طاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ فَاذا عَزَمَ الْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ لَکانَ خَیراً لَهُمْ. (محمد- ۲۱)
۶- وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِی مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ. (عنکبوت- ۳)
ترجمه
۱- خداوند میگوید: «امروز روزی است که راستی راستگویان، به آنها سود میبخشد، برای آنها باغهایی از بهشت است که نهرها از زیر (درختان) آن میگذرد و تا ابد، جاودانه در آن میمانند، هم خداوند از آنها خشنود است، و هم آنها از خدا خشنودند این، رستگاری بزرگ است!»
۲- ای کسانی که ایمان آوردهاید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید و با صادقان باشید.
۳- هدف این است که خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را هرگاه اراده کند عذاب نماید یا (اگر توبه کنند) توبه آنها را بپذیرد، چرا که خداوند آمرزنده و رحیم است.
۴- به یقین مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ایمان و زنان با ایمان، مردان مطیع فرمان خدا و زنان مطیع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو ... خداوند برای همه آنان مغفرت و پاداش عظیمی فراهم ساخته است.
۵- (ولی) اطاعت و سخن سنجیده برای آنان بهتر است، و اگر هنگامی که فرمان جهاد قطعی میشود به خدا راست گویند (و از در صدق و صفا درآیند) برای آنها بهتر میباشد!
۶- ما کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم (و اینها را نیز امتحان میکنیم)، باید علم خدا درباره کسانی که راست میگویند و کسانی که دروغ میگویند تحقق یابد!.
تفسیر و جمعبندی
تعبیراتی که در قرآن مجید درباره اهمیت راستگویی و صدق آمده تعبیرات کمنظیر یا بینظیری است، از جمله تعبیری است که در نخستین آیه مورد بحث آمده که بعد از گفتگوی مشروحی درباره انحراف مسیحیان از توحید و سؤال خداوند از حضرت مسیح علیه السلام در روز قیامت درباره این انحراف و تبرئه مسیح علیه السلام خودش را از این اتّهام، خداوند میفرماید: این روزی است ک راستی و صدق راست گویان به آنها سود میبخشد (قالَ اللَّهُ هذا یَومُ یَنْفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ).
اشاره به این که راستی و صدق آنها در دنیا، در روز قیامت به یاری آنها میشتابد و سبب نجاتشان میشود (نه این که صدق آنها در قیامت سبب نجات است چرا که قیامت دارای تکلیف نیست).
سپس در ادامه این سخن به پاداش آنها اشاره کرده میافزاید برای آنها باغهایی از بهشت که از زیر درختانش نهرها جاری است، جاودانه در آن خواهند ماند و هم خداوند از آنها راضی و هم آنها از خدا راضی و خشنودند، و این پیروزی و رستگاری بزرگی است (لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْانْهارُ خالِدِینَ فِیها ابَداً رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ العَظِیمُ).
از یک سو بهشت با آن مواهبش و جاودانه بودنش، و از سوی دیگر رضایت و خشنودی خداوند، و تعبیر به فوز عظیم (رستگاری بزرگ) به خوبی نشان میدهد که مقام صادقان تا چه حد والا است، و شاید این به خاطر آن است، که تمام اعمال نیک را میتوان در عنوان صدق و راستی خلاصه کرد، و یا به تعبیر دیگر کلید آنها صداقت و راستگویی است.
بدیهی است خدا از هر کس خشنود باشد هر چه از او بخواهد به او میدهد، و طبیعی است هنگامی که انسان به تمام خواستههایش برسد خشنود خواهد شد بنابراین خشنودی خدا سبب خشنودی او میشود، و این خشنودی متقابل نعمتی است که هیچ نعمتی به پای آن نمیرسد. و موهبتی که نصیب صادقان و راستگویان میشود.
این تعبیر (رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ) در چهار مورد در قرآن مجید آمده که دقت در آنها عظمت مفهوم آن را نشان میدهد، در یک جا سخن از مهاجران و انصار و تابعین است، در جایی دیگر، سخن از حزب الله است، و در مورد سوم سخن از خَیرُ البَرِیّه (بهترین انسانها) است، و در آیه مورد بحث سخن از صادقان است، و نشان میدهد صادقان حِزبُ اللّه، وَ خَیر البریّه و در زمره مهاجران و انصار و تابعین محسوب میشوند.
در دومین آیه جمیع مؤمنان را مخاطب قرار داده و دستور میدهد تقوای الهی را پیشه کنند و همواره با صادقان باشند (یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الْصادِقِینَ).
با توجه به این که این گونه خطابها که اصطلاحاً از آنها تعبیر به خطابات مشافهه میشود، تمام مؤمنان را در هر زمانی و در هر مکانی شامل میشود، روشن میگردد که بودن در کنار صادقان وظیفهای است برای همگان در هر زمان و در هر مکان و دلیل بر این است که برای این که بتوانند راه پرپیچ و خم تقوا را بدون انحراف و اشتباه طی کنند، باید همراه صادقان گام بردارند.
در این که منظور از صادقین در آیه چه کسانی هستند، تفسیرهای مختلفی برای آن ذکر شده است.
بعضی آن را به پیامبر اسلام و یارانش تفسیر کردهاند، و بعضی آن را به کسانی که دارای صدق نیت و درستی در عقاید و اعمال بودهاند، و هرگز از او جدا نشدند، و بعضی تفسیرهای دیگری برای آن ذکر کردهاند.
ولی مراجعه به سایر آیات قرآن، این آیه را تفسیر میکند. در آیه ۱۵ حجرات میخوانیم «انَّما الْمُوْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِامْوالِهِمْ وَ انْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ اولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ؛ مؤمنان کسانی هستند که به خدا و پیامبرش ایمان آورده سپس شک و تردیدی به خود راه ندادهاند، و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردهاند، اینها صادقانند».
در این آیه صادقان با اوصاف والائی مانند ایمان خالی از هرگونه شک و تردید و جهاد با جان و مال در راه خدا، توصیف شدهاند.
و در آیه ۸ سوره حشر یکی از مصادیق بارز آنها را مهاجرانی ذکر میکند که اموال و خانههای خود را رها کرده و برای جلب رضای خدا هجرت کردهاند، و پیوسته به یاری دین خدا و فرستاده او، پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله شتافتند.
و در آیه ۱۱۷ سوره بقره آنها را به اوصاف مهم دیگری از قبیل ایمان به خدا و روز قیامت و فرشتگان و کتب آسمانی و پیامبران و همچنین انفاق بهترین اموال خود در راه خدا و اقامه نماز و اداء زکات و وفای به عهد و شکیبایی در مشکلات و در هنگام جهاد، توصیف میکند.
از مجموع این اوصاف به خوبی میتوان نتیجه گرفت که صادقان فقط صادقان در سخن و کلام نیستند، بلکه صدق در ایمان و عمل و در طریق ایثار و جان فشانی و اطاعت پروردگار نیز در برنامه آنها است، گرچه این مفهوم، مفهوم وسیعی است، ولی نمونه کامل و اتمّ آنها معصومانند. لذا در روایاتی که از طرق اهل بیت و اهل سنت نقل شده میخوانیم که این آیه تفسیر به علی بن ابی طالب و یارانش، یا تفسیر به علی بن ابی طالب و اهلبیتش شده است.
علّامه ثعلبی در تفسیر خود از ابن عباس نقل میکند که گفت «مع الصّادقین یعنی مع علی بن ابیطالب و اصحابه».[۲۴۷]
گروه دیگری از علمای اهل سنت مانند علّامه گنجی در کفایة الطالب، و سبط بن جوزی در تذکره، نیز همین معنی را نقل کردهاند. با این تفاوت که به جای اصحاب، اهل بیت آمده، و در ذیل آن میخوانیم: «قالَ بْنُ عباس: عَلِیٌّ سَیِّدُ الصَّادِقین؛ ابن عباس گفت: علی علیه السلام سید و سرور صادقان است».[۲۴۸]
در روایاتی نیز از جابر بن عبد اللَّه انصاری از امام باقر علیه السلام میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود: «ای آل محمّد؛ منظور آل محمّد صلی الله علیه و آله است».[۲۴۹]
بسیاری از مفسران از مطلق بودن آیه چنین استفاده کردهاند که این دستور شامل همه مسلمانها در هر زمان و مکان میشود، و از آنجا که صادق مطلق امام معصوم علیه السلام است، دلالت میکند که در هر زمان باید پیشوای معصوم علیه السلام وجود داشته باشد. (و تعبیر به صیغه جمع- صادقین- به خاطر مجموع مخاطبان در تمام زمانها است).
نتیجه این که همه ما موظّفیم که همیشه با صادقان باشیم، صادقانی که اوصافشان در آیات بالا آمد، و نمونه اتمّ آن پیشوایان معصوم علیهم السلام است.
در سومین آیه جزا و پاداش قیامت را در ارتباط با مسأله صدق و راستی شمرده و صادقان را در برابر منافقان قرار داده است و بعد از شرح حال مؤمنان راستین به آنهایی که شربت شهادت نوشیدند و گروه دیگری که در انتظار جهاد و شهادت بودند میفرماید: هدف این است که خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را اگر اراده کند، عذاب نماید و یا (هرگاه توبه کنند و بازگردند) ببخشد و توبه آنها را بپذیرد که خداوند غفور و رحیم است (لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَ یُعَذِّبَ المُنافِقِینَ انْ شاءَ اوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمِ انَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحِیماً).
به این ترتیب پاداشهای عظیم معنوی و مادی بهشت در انتظار صادقان است؛ صادقان در گفتار و رفتار و عقیده، و آنها که از دائره صدق پا بیرون مینهند در درّه نفاق سقوط میکنند.
دانی ز چه رو سرو روان سرسبز استپیوسته چرا به دوستان سرسبز است
چون مذهب او است راستی در همه وقتبر طرف چمن همیشه زان سرسبز است
در چهارمین آیه به ده گروه بشارت مغفرت و پاداش عظیم میدهد و چهارمین آنها را صادقین و صادقات (مردان راستگو و زنان راستگو میشمرد) یعنی بعد از اسلام و ایمان و اطاعت فرمان خدا سخن از صدق و راستی به میان میآورد و نشان میدهد که تا چه حد این فضیلت اخلاقی چه در مردان و چه در زنان واجد اهمیت است. حدیث معروف نبوی صلی الله علیه و آله «لایَسْتَقِیمُ ایمانُ عَبْدٍ حَتَّی یَسْتَقِیمَ قَلْبُهُ وَ لا یَسْتَقِیمَ قَلْبُهُ حَتَّی یَسْتَقِیمَ لِسانُهُ؛ ایمان هیچ کس درست نمیشود تا قلبش درست شود، و قلب هیچ کس درست نمیشود تا زبانش به درستی گراید».[۲۵۰]نیز اشاره به همین معنی میکند.
از این حدیث استفاده میشود که حتی ایمان کامل پس از صدق و راستی و اصلاح گفتار حاصل میگردد، و آنها که زبانی آلوده به دروغ دارند، از ایمان کامل بیبهره خواهند بود.
در پنجمین آیه بعد از اشاره به وضع نامطلوب منافقان و دوگانگی آنها در سخن و عمل و ترس و وحشت عجیبشان در مسأله جهاد، جهادی که مایه عزّت و آبرو است، میفرماید: آنها قبل از آن که فرمان جهاد نازل شود میگفتند ما اطاعت میکنیم و سخن به نیکی میگوییم، اما هنگامی که کار محکم میشد و فرمان جهاد قطعی میگشت عدم صداقت خود را در این سخن آشکار میساختند، در حالی که اگر راست میگفتند (و از درِ صدق و صفا در میآمدند) برای آنها بهتر بود (طاعَةٌ وَقَولٌ مَعْرُوفٌ فَاذا عَزَمَ الْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ لَکانَ خَیراًلَهُمْ).
این تعبیر نشان میدهد که دروغگویی یکی از نشانههای منافقان است؛ قبل از آن که میدان عمل فرا رسد، همه گونه وعده میدهند، ولی به هنگام عمل عدم صداقت و دروغشان آشکار میشود، و در واقع این رذیله اخلاقی (دروغ) دریچهای است به سوی نفاق.[۲۵۱]
در ششمین آیه مورد بحث بعد از آن که اعلام میکند که آزمایش الهی قطعی است و شامل همگان میشود، میافزاید (این آیه آزمایش مخصوص اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله نیست) ما کسانی را که پیش از آنان بودند نیز آزمودیم و باید علم خداوند در مورد کسانی که راست میگویند و آنها که دروغ میگویند، تحقق یابد (و واقعیت عینی به خود بگیرد)، (وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهُمْ فَلَیَعَلَمَّنَ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبینَ).
شک نیست که یاران پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر آزمونهای سختی قرار گرفتند که یکی از مهمترین آنها آزمون هجرت بود. هجرت یعنی به هم زدن خانه و لانه خود و چشمپوشی از وطن مألوف و تمام تعلّقاتی که انسان در وطن دارد، و انتقال یافتن به نقطهای که باید همه چیز را از صفر شروع کند، و در میان انواع محرومیتها زندگی نماید، و در صورتی که زن و فرزند او با او هماهنگ در هجرت نباشند مشکل به مراتب بیشتر میشود.
قرآن به یاران پیامبر صلی الله علیه و آله هشدار میدهد که این یک امتحان بزرگ الهی است (در مکه بمانید تحت شکنجههای دشمنان هستید و به مدینه بروید گرفتار محرومیتهایی میشوید) تصوّر نکنید این آزمون بزرگ و آزمونهای دیگری همچون جهاد و شنیدن و دیدن ناملایمات از دشمن منحصر به شما است، ما همه پیشینیان را احترام کردیم، اساساً زندگی دنیا بر پایه آزمون قرار دارد، و این جهان میدان آزمایش بزرگ است خدا میخواهد صادقان و راستگویان در ادّعای ایمان از دروغگویان شناخته شوند.
در واقع در اینجا صدق و راستی به عنوان نشانه ایمان و دروغ نشانه نفاق و کفر معرفی شده.
البته صدق و کذب در اینجا صدق و کذب در عمل است نه در سخن، عملی که هماهنگ با ادعاهای قبلی انسان و خط مشی اجتماعی او باشد صدق است، و عمل ناهماهنگ کذب است. و البته صدق و کذب در عمل با گفتار، ریشههای مشترکی دارند، زیرا صدق بیان حقیقت است و کذب بیان عکس آن است، این تبیین گاه به وسیله سخن و گاه به وسیله عمل ظاهر میشود.
از مجموع آیات بالا اهمیت فوق العاده صدق و راستی به عنوان یک فضیلت که زیر بنای فضایل دیگر انسانی است روشن میشود. آری آنجا که صدق و راستی است، صفا و صمیمیت و امانت و اعتماد و شجاعت حاصل است، و آنجا که صدق و راستی نباشد، همه این صفات رخت بر میبندد و انسان را از درون تهی میسازد. و حتی به ایمان و عقیده انسان نیز لطمه وارد میکند.
و جالب این که صفت اصلی رهبران و پیشوایان الهی در بعضی از آیات فوق، راست گویی و صدق ذکر شده و همه را دعوت میکند که همیشه و در همه جا با صادقان باشند، و این نشان میدهد که بقیه فضایل انبیاء و اولیاء بر محور صدق دور میزند، و برای شناخت آنها قبل از هر چیز باید به دنبال این وصف بگردیم.
صدق و راستی در روایات اسلامی
اهمیت این فضیلت اخلاقی در روایات اسلامی بیش از آن است که در سخن بگنجد و روایاتی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السلام و ائمه هدی علیهم السلام در این زمینه نقل شده بیش از حدّ احصا و شمارش است، تنها گلچینی از آن را در ذیل بیان میکنیم که به عنوان مشت نمونه خروار بیانگر موقعیت این صفت در میان تمام صفات انسانی است. و از این روایات به خوبی استفاده میشود که همه فضایل انسانی از صدق و راستی سرچشمه میگیرد.
۱- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده و در گذشته نیز به آن اشاره کردهایم و به خاطر اهمیت فوق العادهاش تکرار مینماییم، میخوانیم: «لاتَنْظُرُوا الی کَثْرَةِ صَلاتِهِمْ وَ صِیامِهِمْ وَ کَثْرَةِ الْحَجِّ وَ الزَّکاةِ وَ کَثْرَةِ الْمَعْرُوفِ وَطَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّیلِ، انْظُرُوا الی صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ اداءِ الْأَمانَةِ؛ نگاه نکنید به فزونی نماز و روزه و زیادی حج و زکات و انفاقها و سر و صدای عبادات شبانه بعضی از مردم (اگر میخواهید آنها را امتحان کنید) آنها را به راستگویی و ادای امانت آزمایش کنید».[۲۵۲]
۲- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «انَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً الّا بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَ اداءِ الْأَمانَةِ الَی الْبَّرِ وَ الْفاجِرِ؛ خداوند متعال هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر به راستی در سخن گفتن و ادای امانت به نیکوکار و بدکار».[۲۵۳]
۳- در حدیث دیگری درباره تأثیری که راستگویی در همه اعمال انسان میگذارد از همان امام بزرگوار میخوانیم: «مَنْ صَدَقَ لِسانُهُ زَکی عَمَلُهُ؛ کسی که زبانش به راستی گراید اعمالش پاک و پاکیزه میشود».[۲۵۴]زیرا راستگویی ریشه اعمال صالح است و شرح این مطلب در آینده خواهد آمد.
۴- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که در پیامی به یکی از دوستان بزرگوارش به نام عبد الله بن ابی یعفور فرمود: «انْظُرْ ما بَلَغَ بِهِ عَلِیٌ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ فَالْزِمْهُ فَانَّ عَلِیّاً انَّما بَلَغَ ما بَلَغَ بِهِ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَ اداءِ الْأَمانَةِ؛ نگاه کن ببین علی علیه السلام به چه وسیله آن همه مقام نزد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پیدا کرد آن را رها نکن، زیرا علی علیه السلام آن همه مقام را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله به خاطر راست گویی و اداء امانت پیدا کرد».[۲۵۵]
این تعبیر نشان میدهد که حتی شخصیت بزرگی مانند علی علیه السلام در سایه این دو فضیلت به آن مقام والا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رسید.
۵- در سؤالی که از امیر مؤمنان علی علیه السلام درباره مقام و شخصیت انسانها شد و کسی پرسید «ایُّ النَّاسِ اکْرَمُ؛ چه کسی (نزد خداوند متعال) گرامیتر است؟» فرمود: «مَنْ صَدَقَ فِی الْمَواطِنِ؛ کسی که همه جا راست بگوید».[۲۵۶]
با توجه به این که قرآن میگوید «انَّ اکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ اتْقاکُمْ؛ گرامیترین شما نزد خدا باتقواترین شما است». (حجرات- ۱۳) روشن میشود که روح تقوا همان صدق و راستی است.
۶- در حدیث دیگری امیر مؤمنان علی علیه السلام درباره تأثیر صدق و راستی در نجات انسانها از چنگال مشکلات و خطرات میفرماید:
«الْزِمُوا الصِّدْقَ فَانَّهُ مَنْجاةٌ؛ هرگز راست گویی را رها نکنید، چرا که سبب نجات انسان است».
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام تشبیه جالبی درباره صدق و راستی میبینیم که میفرماید: «الصِّدْقُ نُورٌ غَیرَ مُتَشَعْشِعٍ الَّا فِی عالَمِهِ کَالشَّمْسِ یَسْتَضِیءُ بِها کُلُّ شَیءٍ یَغْشاهُ مِنْ غَیرِ نُقْصانٍ یَقَعُ عَلی مَعْناها؛ صدق و راست گویی نوری است که جهان اطراف خود را روشن میکند همچون آفتاب که چیزی که در معرض تابش آن قرار بگیرد روشن میشود بیآنکه نقصانی در آن وارد گردد».
و در ذیل این حدیث از همان بزرگوار میخوانیم: «الصِّدْقُ سَیْفُ اللَّهِ فِی ارْضِهِ وَ سَمائِهِ ایْنَما هَوی بِهِ یُقَدُّ؛ صدق شمشیر خدا در زمین و آسمان است، هر کجا آن را فرود آورد، کارگر میشود».[۲۵۷]
۷- در اهمیت صدق همین بس که در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است:
«الصِّدْقُ رَأْسُ الدِّین؛ صدق و راستگویی اساس دین است». و در حدیث دیگری میفرماید: «الصِّدْقُ صَلاحُ کُلِّ شَیءٍ؛ راستی سبب اصلاح هر چیزی است».
و در حدیث مشابه دیگری میفرماید: «الصِّدْقُ اقْوی دَعائِمِ الْایمانِ؛ صدق قویترین ستونهای ایمان است». و در تعبیر دیگری میفرماید:
«الصِّدْقُ جَمالُ الْانْسانِ وَ دَعامَةُ الْأِیْمانِ؛ صدق جمال انسان و ستون ایمان است». و بالأخره در تعبیر مهم دیگری میافزاید: «الصِّدْقُ اشْرَفُ خَلائِقِ الْمُوْقِنِ؛ صدق شریفترین اخلاق افراد صاحب یقین است».[۲۵۸]
۸- این بحث را که بسیار بحث دامنه داری است با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله که در آن سخن از کلید بهشت و جهنم میگوید پایان میدهیم: «انَّ رَجُلًا جاءَ الَی النَّبِی فَقالَ یا رَسُولَ اللَّهِ ما عَمَلُ الْجَنَّةِ؟ قالَ الصِّدْقُ اذا صَدَقَ الْعَبْدُ بَرَّ، وَ اذا بَرَّ آمَنَ، وَ اذا آمَنَ دَخَلَ الْجَنَّةَ قالَ: یا رَسُولَ اللّه وَ ما عَمَلُ النَّارِ؟ قالَ الْکِذْبُ، اذا کَذِبَ الْعَبْدُ فَجَرَ وَ اذا فَجَرَ کَفَرَ، وَ اذا کَفَرَ دَخَلَ النَّارَ؛ کسی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید:
عملی که انسان را بهشتی میکند چیست؟ فرمود: راست گویی، زیرا هنگامی که انسان راست بگوید نیکوکاری میکند و هنگامی که نیکوکاری کند ایمان آورد و هنگامی که ایمان بیاورد داخل بهشت میشود، عرض کرد ای رسول خدا! عملی که انسان را دوزخی کند چیست؟ فرمود: دروغ است، هنگامی که دروغ بگوید کار بد انجام میدهد، و هنگامی که کار بد انجام میدهد کافر میشود، و هنگامی که کافر شود داخل دوزخ میگردد».[۲۵۹]
جالب این که در این حدیث راست گویی سرچشمه نیکوکاری و نیکوکاری سرچشمه ایمان شمرده شده است، این به خاطر آن است که افراد بدکار برای توجیه اعمال خود معمولًا به دروغ پناه میبرند، این از یک سو، از سوی دیگر در روح آدمی اثر میگذارد و تدریجاً ایمان را تضعیف میکند، و سرانجام به کفر میکشاند، همان گونه که قرآن مجید میگوید «ثُمَّ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ اسائُوا السُّوء انْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ کانُوا بِها یَسْتَهْزِئُونَ؛ سپس سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن رابه سخریه گرفتند».[۲۶۰]
۹- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «اذا احَبَّ اللَّهُ عَبْداً الْهَمَهُ الصِّدْقُ؛ هنگامی که خدا کسی را دوست بدارد خداوند راستگویی را به قلب او میافکند».[۲۶۱]
۱۰- این بحث را با حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام پایان میدهیم: فرمود:
«ارْبَعٌ مَنْ اعْطِیَهُنَّ فَقَدْ اعْطِیَ خَیْرُ الدُّنْیا وَ الْاخِرَةِ، صِدْقُ حَدِیثٍ وَ اداءُ امانَةٍ وَ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ حُسْنِ خُلْقٍ؛ چهار چیز است که به هر کس داده شود خیر دنیا و آخرت به او داده شده؛ راست گویی در سخن، اداء امانت، نگهداری شکم از حرام و حسن خلق».[۲۶۲]
از مجموع این احادیث نکات مهم زیر به خوبی استفاده میشود:
یکی از طرق آزمایش مردم. آزمایش افراد صاحب ایمان راست گویی است.
دعوت به راست گویی جزء برنامه اصلی تمام پیامبران بوده است.
راست گویی سبب پاکی عمل است.
مقام والای انسان در پیشگاه خدا در گرو راست گویی است.
گرامیترین مردم راستگویانند.
راست گویی سبب نجات در آخرت است.
راست گویی قویترین ستون دین است.
راست گویی کلید بهشت است.
راست گویی نشان محبوبیت انسان در پیشگاه خدا است.
آن کس که راست گو است خیر دنیا و آخرت را نصیب خود میکند.
و با توجه به این آثار دهگانهای که برای راست گویی ذکر شد به خوبی روشن میشود کمتر صفتی از فضایل اخلاق است که به پای این صفت برسد.
در اینجا چند موضوع مهم باقی میماند که توجه به آنها لازم است (هر چند در لابلای آیات و روایات گذشته اشارات روشنی به آنها شده است).
تأثیر راست گویی در زندگی انسانها
گرچه تأثیر راستی و صدق در زندگی بشر به طور اجمال بر کسی پوشیده نیست، بحث پیرامون آن- از یک نظر- توضیح واضح است، ولی هنگامی که وارد تفاصیل آن شویم به آثار معجزآسایی برخورد میکنیم که صدق و راستی در تمام بخشهای زندگی بشر دارد، و توجه به آن میتواند انگیزه نیرومندی برای گرایش به این فضیلت بزرگ اخلاقی گردد.
نخستین تأثیری که صدق و راستی از خود به یادگار میگذارد مسأله جلب اطمینان و اعتماد در همکاریهای دسته جمعی است.
میدانیم اساس زندگی انسان را کار گروهی و دسته جمعی تشکیل میدهد و بدون آن هیچ کار مهمی پیش نمیرود. ولی کار گروهی هنگامی امکانپذیر است که افراد گروه نسبت به یکدیگر اطمینان کامل داشته باشند، و اعتماد و اطمینان در صورتی حاصل میشود که صداقت و امانت در میان آنها حاکم باشد.
آری مؤثرترین وسیله جلب اعتماد همان صدق و راستی است، و خطرناکترین دشمن آن، دروغ است، و تفاوتی در میان فعالیتهای علمی، فرهنگی اقتصادی و سیاسی نیست.
یک سیاستمدار پر نفوذ اگر یک یا چند بار به مردم دروغ بگوید به سرعت نفوذ خود را از دست میدهد.
یک دانشمند اگر تحقیقات خود را به دروغ آلوده کند، اعتماد تمام محافل علمی از ابتکارات و تحقیقات او سلب میشود، و دیگر به گفتههای او اعتمادی نیست.
یک مؤسسه اقتصادی اگر فقط در معرفی یک نوع از کالاهایش دروغ بگوید مردم نسبت به تمام فرآوردههای او بدبین میشوند، و طرفداران و مشتریان خود را به زودی از دست میدهند.
در مدیریتها اگر مدیر در گفتار و رفتار خود صادق نباشد، نظام و انضباط مدیریت او از هم متلاشی میشود.
به این ترتیب به اینجا میرسیم که پایه و اساس هر گونه پیشرفت معنوی و مادی در اجتماع اعتماد متقابل برخاسته از صدق و راستی است.
لذا در روایتی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «الصِّدْقُ صَلاحُ کُلِّ شَیءٍ الکِذْبُ فَسادُ کُلِّ شَیءٍ؛ راست گویی سبب اصلاح هر چیز و دروغ سبب فساد همه چیز میشود».[۲۶۳]
و در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است که فرمود: «الْکَذّابُ وَ الْمَیِّتُ سَواءٌ فَانَّ فَضِیلَةَ الْحَیِّ عَلَی الْمَیِّتِ الثِّقَةُ بِهِ، فَاذا لَمْ یُوثَقُ بَکَلامِهِ فَقَدْ بَطَلَتْ حَیاتُهُ؛ دروغ گو و مرده یکسان است، زیرا برتری انسان زنده بر مرده همان اعتماد به او است، هنگامی که به گفتار او اعتمادی نباشد زنده بودن او بیاثر است».[۲۶۴]
دیگر این که صداقت و راستی به انسان آبرو و شخصیت میدهد، در حالی که دروغ مایه رسوایی و بیآبرویی است. صادقان همیشه سربلند و آبرومندند، و دروغگویان سر به زیر و بیآبرو هستند.
به همین دلیل در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که فرمود: «عَلَیْکَ بِالصِّدْقِ، فَمَنْ صَدَقَ فِی اقْوالِهِ جَلَّ قَدْرُهُ؛ همیشه راست گویی را پیشه کن چرا که آن کس که در سخنان خود راست گو باشد، قدر و مقام او در جامعه بالا میرود».[۲۶۵]
از سوی سوم صدق و راستی و امانت به انسان شجاعت و شهامت میبخشد، درحالیکه دروغ و خیانت همیشه انسان را در هالهای از خوف و ترس فرو میبرد، مبادا خلاف گویی و خیانت او ظاهر گردد، و تمام نقشههای او نقش بر آب شود.
از سوی چهارم راست گوی انسان را از بسیاری از گناهان نجات میدهد، چرا که میداند اگر خلافی کند و از او سؤال کنند، نمیتواند اعتراف به گناه خویش نماید، پس بهتر که گرد گناه نگردد.
در حدیث معروفی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است که مردی خدمتش آمد و عرض کرد من گرفتار چهار گناه پنهانی هستم: زنا، شرب خمر، سرقت و دروغ؛ هر یک از اینها را بفرمایید به خاطر شما ترک میکنم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: دروغ را رها کن.
آن مرد از خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشت. هنگامی که تصمیم به عمل منافی عفت گرفت به خود گفت فردا پیامبر صلی الله علیه و آله از من سؤال میکند اگر دروغ بگویم پیمان خود را شکستم و اگر راست بگویم حد شرعی بر من جاری میشود، و هنگامی که تصمیم به سرقت و نوشیدن شراب گرفت باز همین فکر برای او پیدا شد به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد عرض کرد: «یا رسولاللَّه! تمام راههای گناه را بر من بستی، و من همه آنها را ترک نمودم.[۲۶۶]
از سوی پنجم صداقت و راستی بسیاری از مشکلات را در جامعه حل میکند، راه وصول به مقصد را آسان میسازد، از هزینههای کمر شکن بازرسیها میکاهد، حجم پروندههای حقوقی را به حد اقل میرساند و آرامش خاطر به مردم میبخشد و نگرانیهایی را که به خاطر احتمال دروغ گویی برای افراد مختلف پیدا میشود از میان بر میدارد، و رشتههای محبت و دوستی را در میان افراد محکم میکند و به انسان شخصیت و ابهّت میبخشد.
و اگر در روایات اسلامی از امام صادق علیه السلام آمده است: «احْسَنُ مِنَ الصِّدْقِ قائِلُهُ وَ خَیْرٌ مِنَ الْخَیْرِ فاعِلُهُ؛ بهتر از راست گویی گوینده آن است، و بهتر از نیکیها انجام دهنده آن است»[۲۶۷](اشاره به این که شخصیت ذاتی و والای انسان سبب صدق و راستگویی و انگیزه کارهای خیر است.)
این سخن را با حدیثی که شاهد صادق این مطلب است به پایان میبریم، امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود: «یَکْتَسِبُ الصَّادِقُ بِصِدْقِهِ ثَلاثاً، حُسْنُ الثِّقَةِ وَ الَمحَبَّةُ لَهُ وَالْمَهابَةُ مِنْهُ؛ شخص راستگو به خاطر صداقتش سه چیز را به دست میآورد: حسن اعتماد مردم، و جلب محبت و دوستی، و ابهت و شخصیت».[۲۶۸]
انگیزههای صدق
این فضیلت اخلاقی مانند همه فضایل اخلاقی دیگر ریشههایی در اعماق جان انسان دارد، از جمله صفات زیر است:
الف: اعتماد به نفس و نداشتن عقده حقارت، انسان را به راستگویی دعوت میکند.
ب: شجاعت و شهامت ذاتی و اکتسابی سبب میشود که انسان واقعیتها را بگوید.
ج: پاک بودن حساب و نداشتن نکته ضعف سبب میشود که انسان گرایش به راستی پیدا کند، در حالی که آلودگان برای پوشانیدن عیوب خود به سراغ دروغ میروند.
د: از همه مهمتر ایمان به خدا و روز جزا و برخورداری از تقوای الهی عامل اصلی صدق و راستی است. به همین دلیل در حدیث معروفی که در نهج البلاغه آمده است میخوانیم: «الْایمانُ انْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَیثُ یَضُرُّکَ عَلَی الْکِذْبِ حَیْثُ یَنْفَعُکَ؛ نشانه ایمان آن است که راست گویی را در آنجا که به تو زیان میرساند به دروغ در آنجا که سود دارد مقدم داری».[۲۶۹]
مفهوم صدق
با این که این واژه از واژههایی است که همگی با معنی و مفهوم آن آشنا هستیم در عین حال در میان دانشمندان در تعریف آن گفتگوهای زیادی است، بعضی صدق و راست گویی را به معنی مطابقت محتوای سخن با واقعیت ذکر کردهاند، در حالی که بعضی دیگر آن را مطابقت با تشخیص و اعتقاد گوینده میدانند، و از آیه شریفه سوره منافقون برای این سخن استمداد جستند، آنجا که میفرماید: «اذا جائَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ انَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ انَّکَ لَرَسُولُهُ- وَاللَّهُ یَشْهَدُ انَّ الْمُنافِقینَ لَکاذِبُونَ؛ هنگامی که منافقان نزد تو آیند میگویند ما شهادت میدهیم که یقیناً تو رسول خدایی، خداوند میداند که تو رسول او هستی، ولی خداوند گواهی میدهد که منافقان دروغگو هستند».[۲۷۰]
بدیهی است منافقان که شهادت به رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میدادند سخنی مطابق واقع میگفتند، ولی چون مطابق اعتقاد آنها نبود به عنوان دروغگو معرفی شدند ولی در پاسخ این سخن میتوان گفت که نسبت دروغ به منافقان از اینجا سرچشمه میگیرد که آنها شهادت به رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله را به صورتی ابراز میداشتند که مفهومش این بود که مطابق اعتقاد درونی ما است، و چون این سخن با واقعیت مطابق نبود نسبت دروغ به آنها داده شده است، یعنی آنها در این اظهار که این سخن موافق اعتقاد درونی آنها است دروغگو بودند، بنابراین صدق و کذب در هر حال بر اساس تطابق با واقعیتها مشخص میشود.
ولی امیر مؤمنان علی علیه السلام که همه چیز را از زاویه عبودیت پروردگار میبیند در تعریف صدق و کذب، سخن دیگری دارد میفرماید:
«الصِّدْقُ مَطابِقَةُ الْمَنْطِقِ لِلْوَضْعِ الْإِلهِی وَ الْکِذْبُ زَوالُ الْمَنْطِقِ عَنِ الْوَضْعِ الْأِلهِی؛ صدق همان مطابقت سخن با وضع الهی است، و کذب ناهماهنگی سخن با وضع الهی است».[۲۷۱]
منظور از وضع الهی ظاهراً همان وضع جهان آفرینش است، که به اراده و فرمان خدا به وجود آمده است، بنابراین تعریف امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز همان تعریفی است که در بالا آمد با این اضافه که شکل توحیدی آن محفوظ شده است.
البته صدق و کذب همان گونه که بر زبان جاری میشود، در عمل انسان نیز خود را نشان میدهد، کسانی که عملی بر خلاف ظاهر حالشان میکنند دروغگو هستند، و آنها که ظاهر و باطن و اعمالشان هماهنگ است صادقند.
دروغ و آثار و عواقب آن
اشاره
حق این بود که ما صدق و کذب را همراه با هم در بحث گذشته میآوردیم، چرا که این دو در مقایسه با یکدیگر شناخته میشوند، ولی از آنجا که در آیات و روایات و سخنان علمای بزرگ اخلاق مسأله کذب و دروغ به طور گسترده مورد توجه واقع شده است، بهتر دیدیم که این دو را از هم تفکیک کنیم، تا حق بحث در آنها ادا شود.
آری در تعلیمات اسلام در مورد مبارزه با کذب و دروغ، فوق العاده تأکید شده، تا آنجا که دروغگویان را همردیف کافران و منکران الهی میشمرد، و دروغ را کلید تمام گناهان معرفی میکند. و تصریح میکند که انسان تا دروغ را به هر شکل و به هر صورت ترک نگوید طعم ایمان را نخواهد چشید.
همین اندازه برای پی بردن به خطرات دروغ کافی است با این اشاره به قرآن باز میگردیم و بخشی از آیات مربوط به کذب را بررسی میکنیم:
۱- انَّما یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لایُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللَّهِ. (نحل- ۱۰۵)
۲- انَّ اللَّهَ لا یَهْدِی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفَّارٌ. (زمر- ۳)
۳- انَّ اللَّهَ لا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کذّابٌ. (غافر- ۲۸)
۴- فَاعْقَبَهُمْ نِفاقاً فی قُلُوبِهِمْ الی یَوْمِ یَلْقَونَهُ بِما اخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ. (توبه- ۷۷)
۵- وَ لَهُمْ عَذابٌ الِیمٌ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ. (بقره- ۱۰)
و در مورد تکذیب الهی که آن نیز نوعی کذب و دروغ است، تعبیرات بسیار تکاندهندهای در قرآن دیده میشود از جمله:
۶- قُلْ انَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللَّهِ الْکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ. (یونس- ۶۹)
۷- ... ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبینَ. (آل عمران- ۶۱)
ترجمه
۱- تنها کسانی دروغ میبندند که به آیات خدا ایمان ندارند (آری) دروغگویان واقعی آنها هستند!
۲- ... خداوند آن کس را که دروغگو و کفران کننده است هرگز هدایت نمیکند.
۳- ... خداوند کسی را که اسرافکار و بسیار دروغگوست هدایت نمیکند.
۴- این عمل، (روحِ) نفاق را، تا روزی که خدا را ملاقات کنند، در دلهایشان برقرار ساخت این به خاطر آن است که از پیمان الهی تخلّف جستند و به خاطر آن است که دروغ میگفتند.
۵- و به خاطر دروغهایی که میگفتند عذاب دردناکی در انتظار آنهاست.
۶- بگو «آنها که به خدا دروغ میبندند (هرگز) رستگار نمیشوند».
۷- ... آنگاه مباهله کنیم، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
تفسیر و جمعبندی
در نخستین آیه میفرماید: دروغ و افترا کار کسانی است که ایمان به آیات خدا ندارند، و دروغگویان واقعی آنها هستند (انَّما یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِاللَّهِ وَ اولئِکَ هُمُ الْکاذِبُونَ).
این سخن هنگامی صادر شد که دشمنان اسلام و مشرکان نادان هنگامی که نسخ در بعضی از آیات قرآن را میدیدند که بر اثر تغییر شرائط گاه بعضی از احکام الهی جای خود را به احکام تازهای میداد بهانهای به دست آورده و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را متّهم به دروغ میکردند، و یا این که میگفتند پیامبر صلی الله علیه و آله معلمی دارد که این آیات را به او میآموزد (منظورشان از معلم دو غلام نصرانی به نام «یسار» و «جبر» و یا مردی به نام بلعام نصرانی رومی بود، در حالی که قرآن به زبان عربی فصیحی نازل شده و آنها همه از عجم بودند. قرآن در پاسخ همه اینها میگوید پیامبر صلی الله علیه و آله وحی الهی را که روح القدس از سوی خداوند بر او نازل کرده است بیان میکند و آثار ایمان و صدق و راستی از تمام سخنان او هویدا است، کسانی دروغ میگویند که به خدا ایمان ندارند، یعنی ایمان با دروغ جمع نمیشود، و مؤمنان حقیقی زبانشان جز به صدق و راستی گردش نمیکند.
جمله «یَفْتَرِی الْکَذِبَ» در واقع تأکیدی است بر دروغ آنها که هم دروغ میگویند و هم تهمت میزنند، یا به گفته طبرسی، در مجمع البیان به معنی یَخْتَرِعُ الْکَذِبَ است یعنی دروغهایی از پیش خود میسازند (توجه داشته باشید افترا به معنی فَرْی (بر وزن فرط) در اصل به معنی قطع کردن است، سپس به هر کار خلافی از جمله شرک و دروغ و تهمت اطلاق شده است).
در واقع نسبت بین دروغ و افترا نسبت عموم و خصوص مطلق است، دروغ هر سخنی است که بر خلاف واقع باشد، ولی تهمت آن است که این سخن خلاف در بردارنده نسبت ناروایی به کسی باشد.
این احتمال نیز وجود دارد که «یَفْتَرِی الْکَذِبَ» اشاره به سردمداران شرک و کفر است که آنها دروغ ساز بودند، دروغهایی مانند: شاعر و ساحر درباره پیامبر صلی الله علیه و آله میساختند، و دیگران از آنها پیروی میکردند.
به هر حال آیه فوق به خوبی دلالت میکند که دروغ با ایمان سازگار نیست و لذا در تفسیر این آیه در روایتی میخوانیم که از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پرسیدند: آیا مؤمن ممکن است آلوده بی عفتی شود؟ فرمود: احتمال دارد، عرض کردند آیا ممکن است آلوده سرقت گردد؟ فرمود: ممکن است. عرض کردند «یا رَسُولَ اللَّه الْمُؤْمِنُ یَکْذِبُ؟ قالَ لا، ثُمَّ قَرَءَ هذِهِ الایَةَ؛ ای رسول خدا آیا مؤمن ممکن است دروغ بگوید؟ فرمود: نه، سپس آیه فوق را تلاوت فرمود».[۲۷۲]
البته باید توجه داشت که ایمان دارای مراحلی است.
در دومین آیه مورد بحث با صراحت میفرماید: «خداوند کسی را که دروغگو و کفران کننده است (هرگز) هدایت نمیکند». (انَّ اللَّهَ لایَهْدِی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفَّارٌ).
و در سومین آیه مورد بحث میخوانیم: خداوند کسی را که اسراف کار و بسیار دروغگو است هدایت نمیکند (انَّ اللَّهَ لایَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّابٌ).
میدانیم هدایت و ضلالت به دست خدا است، حتی پیامبر خدا هم اگر بخواهد کسی را هدایت کند، تا خدا اراده نکند نمیتواند هدایت کند «انَّکَ لاتَهْدِی مَنْ احْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهدِی مَنْ یَشاءُ؛ تو هر کس را دوست بداری نمیتوانی هدایت کنی ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت میکند».[۲۷۳]
ولی این بدان معنی نیست که خداوند گروهی را به اجبار هدایت و گروهی را به اجبار گمراه کند، بعد گروه اول را در میان نعمتهای بهشتی غوطه ور سازد و گروه دوم را در آتش دوزخ فرو برد، که این نه با عقل و منطق سازگار است و نه با عدل الهی.
بلکه منظور این است، هنگامی که زمینههای هدایت و ضلالت از طریق اعمال خود مردم فراهم شود، خداوند هر کس را مطابق لیاقت و شایستگیهایش پاداش میدهد. دست گروهی را میگیرد و به سرمنزل مقصود میرساند، و لطف و عنایتش را از گروه دوم بر میگیرد، تا سرگردان شوند، و هرگز به سرمنزل سعادت نرسند.
و از مهمترین اموری که زمینه گمراهی را فراهم میسازد، دروغ و اسراف و کفران نعمت است که در دو آیه فوق به آن اشاره شده و از تعبیرات این آیه به خوبی میتوان دریافت آنها که هدایت و ضلالت را امری اجباری میدانند، و آیات مربوط به آن را دلیل بر جبر میشمرند تا چه اندازه در اشتباهند.
آری دروغ یکی از مهمترین عوامل گمراهی و بدبختی انسان است.
ممکن است مورد این دو آیه دروغ بستن بر خدا، و انحراف از اصل توحید بوده باشد، ولی مورد هرگز مُخَصِّص نیست، یعنی خصوصیت مورد مانع از عمومیت حکم کلی که در این دو آیه وارد شده است نمیشود.
رابطهای میان دروغ و کفران نعمت که در آیه اول آمده شاید از این نظر است که آنها نعمت وجود موسی علیه السلام را که برای هدایتشان آمده بود کفران کردند و به تکذیبشان پرداختند. و رابطه میان اسراف و دروغ از این نظر است که فرعونیان در مخالفت فرمان خداوند و ظلم بر بنی اسرائیل، و کشتن فرزندان آنها، راه اسراف را پیمودند و نبوّت موسی علیه السلام را تکذیب کردند.
در چهارمین آیه مورد بحث، سخن از منافقان است که تظاهر به ایمان و عمل صالح میکردند و همچون ثعلبة بن حاطب انصاری با خدا عهد و پیمان میبستند که اگر به روزی وسیعی دست یابند، نیازمندان را مورد حمایت و عنایت قرار دهند، ولی زندگی آنها نشان داد که آنچه میگفتند دروغ بود، خداوند میفرماید: این عمل (پیمان شکنی) نفاق را در دلهایشان تا روزی که خدا را ملاقات کنند برقرار ساخت (فَاعْقَبَهُمْ نِفاقاً فی قُلُوبِهِمْ الی یَوْمِ یَلْقَونَهُ).
سپس میافزاید: «این به خاطر آن است که از پیمان الهی تخلف جستند و به خاطر آن است که دروغ میگفتند». (بِما اخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ).
گفتنی است که تخلّف از عهدهایی که با خدا بسته شده نوعی دروغ عملی است.
به هر حال آیه فوق با صراحت میگوید شکستن عهد و پیمان الهی و دروغ گفتن روح نفاق را در دل انسان تا پایان عمر زنده نگه میدارد، و چه کیفری از این بدتر.
رابطه این دو گناه (پیمان شکنی و دروغ) با نفاق روشن است، زیرا نفاق چیزی جز دوگانگی ظاهر و باطن نیست. پیمان شکنان دروغگو نیز تظاهر به پایبند بودن به تعهدات و صداقت و راستی میکنند، در حالی که چهره باطن آنها چیزی غیر از آن است.
آری بسیارند کسانی که همچون ثعلبة بن حاطب انصاری که وقتی در تنگناهای زندگی قرار میگیرند به درگاه خدا روی میآورند و با تمام وجود حل مشکل خود را از او میخواهند، و عهدها و پیمانها با خدا میبندند و نذرها میکنند اما هنگامی که گرههای مشکلات گشوده شد و به مقصد رسیدند همه آنها را به فراموشی میسپارند، که این مصداق بارز پیمان شکنی و دروغ و کذب و نفاق و دورویی است (از خدا میخواهیم که همه ما را از این گونه اعمال حفظ کند).
در پنجمین آیه سخن از صفات و اعمال زشت منافقان در میان است، و به خصوص روی مسأله دروغ گویی آنها تکیه میکند میفرماید: «در دلهای آنها نوعی بیماری است؛ خداوند بر بیماری آنها میافزاید و عذاب دردناکی به خاطر دروغهایی که میگفتند دارد» (فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ الِیمٌ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ).
در این آیه دقیقاً ذکر نشده است که چه نوع دروغهایی از آنها سر میزد، ممکن است اشاره به دروغهایی باشد که در آیات قبل به آنها اشاره شد از جمله ادّعای ایمان است در حالی که در دل ایمان نداشتند، و دیگر خدعه و نیرنگی است که نسبت به مؤمنان داشتند و با دروغهای خود آنها را فریب میدادند، و از همه مهمتر آن که از هر فرصتی برای تکذیب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله استفاده میکردند. ولی در هر حال این آیه میگوید: عذاب الیم آنها به خاطر دروغهای آنها است. و این نشان میدهد که بدترین کار منافقان دروغ گویی آنها بوده است که عذاب الیم مستند به آن شده، در حالی که گناهان زیاد دیگری نیز داشتند.
روشن است که منظور از بیماری در این جا بیماری نفاق است که یک بیماری اخلاقی محسوب میشود که ناشی از دوگانگی شخصیت منافق است که در ظاهر چیزی است و در باطن چیزی دیگر.
ششمین آیه ناظر به شاخه معیّنی از شاخههای کذب است و آن دروغ بستن بر خدا است، روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده میفرماید: بگو آنها که دروغ به خدا میبندند (هرگز) رستگار نمیشوند (قُلْ انَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللَّهِ الْکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ).
اصولًا دروغ با رستگاری جمع نمیشود به خصوص اگر دروغ بر خدا و پیامبران الهی باشد و منظور از دروغ بر خدا در این آیه- به قرینه آیات پیش از آن- این است که مشرکان فرشتگان را دختران خدا میپنداشتند، و گاه گفته شده است ادعای مسیحیان را نسبت به حضرت مسیح علیه السلام و یهود را نسبت به حضرت عُزیر علیه السلام که آنها را فرزند خدا میدانستند نیز شامل میشود، و در هر حال چنین نسبتی به خداوند دروغ ظاهر و آشکاری است، زیرا نه خداوند جسم دارد و نه عوارض جسمانی بر او چیره میشود، و نه همسر و فرزندی.
اصولًا فلسفه وجود فرزند در نظام آفرینش نیاز انسانها، نیاز فطری و طبیعی انسانها به کمک فرزندان و احتیاج به بقاء نسل از طریق آنها است، و فرزند برای خداوندی که ازلی و ابدی و بینیاز از همه چیز و قادر بر هر کاری است مفهوم ندارد.
این نکته نیز قابل دقت است که در آیه فوق عمل مشرکان مصداق دروغ و افترا هر دو شمرده شده است، این به خاطر آن است که دروغ مفهومی گستردهتر از افترا دارد (و به تعبیر معروف، نسبت میان آنها نسبت عموم و خصوص مطلق است) دروغ آن است که انسان سخنی خلاف واقع بگوید خواه درباره شخص بگوید یا چیزی، ولی تهمت و افترا آن است که نسبتی ناروا و غیر واقعی به کسی بدهد که در این صورت هم دروغ است و هم تهمت.
مضمون همین آیه در آیه ۱۱۶ نحل نیز آمده است آنجا که میفرماید: «انَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللَّهِ الْکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ».
در هفتمین و آخرین آیه مورد بحث که همان آیه معروف مباهله است سخن از شاخه دیگری از دروغ یعنی دروغ بستن به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است، که لعنت خدا را نصیب دروغ گویان کرده است، میفرماید: «هرگاه بعد از علم و دانشی که (درباره مسیح) به تو رسیده (باز) کسانی با تو به مهاجّه و ستیز بر میخیزند به آنها بگو بیایید ما فرزندان خود را دعوت میکنیم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت مینماییم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت میکنیم شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله میکنیم، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار میدهیم». (فَمَنْ حاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوا نَدْعُ أَبْنائَنا وَ أَبْنائَکُمْ وَ نِسآئَنا وَ نِسائَکُمْ وَ انْفُسَنا وَ انْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبینَ).
مباهله در اصل از ماده بهل (بر وزن سهل) به معنی رها کردن است و حتی در تعبیرات فارسی خود نیز این جمله را به کار میبریم که فلان کس را بِهِل کردهاند یعنی به حال خود رها نمودهاند. و در تفسیرهای مذهبی مباهله به معنی آن است که دو گروه بر سر یک امر مذهبی در برابر هم قرار گیرند، و هر کدام درباره دیگری نفرین کند، نفرین هر کدام مؤثر واقع شد دلیل حقانیت او است، همان گونه که در صدر اسلام در میان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و مسیحیان نجران واقع شد، و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه اهل بیتش (علی و فاطمه زهرا و حسن و حسین علیهم السلام) به میعادگاه برای مباهله آمد، و آثار اجابت دعا را در چهره آنان دیدند، مسیحیان نجران عقب نشینی کردند و با پیغمبر اکرم از در مصالحه در آمدند که بحث آن را به طور مشروح در تفسیر نمونه ذیل همین آیه آوردهایم و اینجا نیاز به شرح آن نیست.
منظور این است که تعبیر «فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ؛ لعنت خدا را بر دروغگویان قرار میدهیم» تعبیر فوق العادهای است که عظمت گناه دروغ را بازگو میکند.
آیات فوق که بخش مهمّی از تأکیدهای قرآن در مورد زشتی دروغ و آثار شوم آن است به خوبی نشان میدهد که تا چه حد این گناه از نظر اسلام، زشت و منفور و خطرناک است، و افراد با ایمان و جامعه اسلامی باید در برابر آن حساسیت کامل نشان دهند، و صحنه اجتماع را از لوث آن پاک کنند.
دروغگویی در روایات اسلامی
اشاره
در روایات اسلامی تعبیرهای تکان دهندهای درباره زشتی دروغ است که گلچینی از آن را ذیلًا مطالعه میکنید:
۱- از بعضی از روایات استفاده میشود که دروغ کلید گناهان است. در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم: «انَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلشّرِّ اقْفالًا وَجَعَلَ مفاتیحَ تِلْکَ الْاقْفالِ الشَّرابَ، وَ الْکِذْبُ شَرٌّ مِنَ الشَّرابِ؛ خداوند متعال برای شرّ قفلهایی قرار داده است، و کلید آن قفلها شراب است (چرا که مانع اصلی زشتیها عقل است و شراب عقل را از کار میاندازد) و دروغ از شراب هم بدتر است».[۲۷۴]
۲- در تعبیر دیگری از امام حسن عسکری علیه السلام میخوانیم: «جُعِلَتِ الْخَبائِثُ کُلُّها فی بَیْتٍ وَ جُعِلَ مِفْتاحُهُ الْکِذْبَ؛ تمام پلیدیها در اتاقی قرار داده شده و کلید آن اتاق، دروغ است».[۲۷۵]
دلیل آن این است که انسانهای گنهکار هنگامی که خود را در معرض رسوایی میبینند با دروغ گناهان خود را میپوشانند، و به تعبیر دیگر دروغ به آنها اجازه میدهد که انواع گناهان را مرتکب شوند، بیآنکه از رسوایی بترسند، در حالی که انسان راستگو ناچار است گناهان دیگر را ترک کند چرا که راست گویی به او اجازه انکار گناه را نمیدهد و ترس از رسواییها او را به ترک گناه دعوت میکند.
حدیث معروف مردی که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و آلوده انواع گناهان بود و پیامبر صلی الله علیه و آله فقط از او پیمان گرفت که دروغ نگوید، و همین سبب شد که تمام گناهان را ترک کند شاهد گویای این مدّعا است.[۲۷۶]
۳- از احادیث دیگری استفاده میشود که دروغ با ایمان سازگار نیست، در حدیثی چنین میخوانیم: «سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَکُونُ الْمُؤمِنُ جَباناً؟ قالَ: نَعَمُ؛ قیلَ وَ یَکُونُ بَخِیلًا؟ قالَ: نَعَمْ. قِیلَ یَکُونُ کَذَّاباً قالَ: لا؛ از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسیدند آیا انسان مؤمن ممکن است (احیاناً) ترسو باشد؟ فرمود: آری. باز پرسیدند آیا ممکن است بخیل باشد؟
فرمود: آری. پرسیدند آیا ممکن است دروغگو باشد؟ فرمود: نه».[۲۷۷]
همین مضمون به صورت دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است آنجا که فرمود: «لا یَجِدُ الْعَبْدُ طَعْمَ الْایمانِ حَتَّی یَتْرُکَ الْکِذْبَ هَزْلَهُ وَجِدَّهُ؛ انسان هیچ گاه طعم ایمان را نمیچشد تا دروغ را ترک گوید خواه شوخی باشد یا جدی».[۲۷۸]
چرا دروغ با ایمان سازگار نیست؟ زیرا دروغ یا به خاطر آن است که انسان به منفعتی برسد یا از مشکلی رهایی یابد چنان که ایمان انسان قوی باشد میداند که خیر و شر به دست خدا است او است که میتواند گره کور مشکلات را بگشاید و او است که میتواند در برابر ناملایمات از انسان دفاع کند، و اگر انسان به این امر که شاخهای از شاخههای توحید افعالی است اعتقاد داشته باشد چنین نیازی دارد که به دروغ متوسل گردد.
۴- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که فرمود: «وَشَرُّ الْقُولِ الْکِذْبُ؛ بدترین سخن، دروغ است».[۲۷۹]
زیرا آثار مرگبار آن از هر سخن بدی بدتر است.
۵- باز در حدیث دیگری از علی علیه السلام دروغ به عنوان بدترین گناهان معرفی شده میفرماید: «اعْظَمُ الْخِطایا عِنْدَاللَّهِ الْلِسانُ الْکَذُوبِ وَ شَرُّ النَّدامَةِ نَدامَةُ یَوْمِ الْقِیامَةِ؛ بدترین گناهان نزد خدا (گناه) زبان دروغ گو است، و بدترین پشیمانی روز قیامت است».[۲۸۰]
۶- در حدیث دیگری، دروغ سرچشمه فجور، سبب ورود در دوزخ شمرده شده است، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید: «ایَّاکُمْ وَ الْکِذْبَ فَانَّ الْکِذْبَ یَهْدی الَی الْفُجُورِ وَ انَّ الْفُجُورَ یَهْدِی الَی النّارِ؛ از دروغ بپرهیز چرا که دروغ به فجور دعوت میکند، و فجور به آتش دوزخ».[۲۸۱]
۷- دروغ با عقل سازگار نیست، همان گونه که در حدیثی از امام کاظم علیه السلام میخوانیم: «انَّ الْعاقِلَ لایَکْذِبُ وَ انْ کانَ فِیهِ هَواهُ؛ انسان عاقل دروغ نمیگوید هر چند به آن تمایل داشته باشد».[۲۸۲]
۸- دروغ فرشتگان رحمت را از انسان دور میکند، در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «اذا کَذِبَ الْعَبْدُ کِذْبَةً تَباعَدَ الْمَلَکُ مِنْهُ مَسیرةَ میلٍ مِنْ نَتِنِ ماجاءَبِهِ؛ هنگامی که یکی از بندگان دروغی بگوید فرشته به خاطر بوی تعفّن که از آن دروغ بر میخیزد به اندازه یک میل از او دور میشود»[۲۸۳](میل از یک کیلومتر بیشتر و از دو کیلومتر کمتر است).
۹- دروغ دریچهای به سوی نفاق است، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «انَّ الْکِذْبَ بابٌ مِنْ ابْوابِ النِّفاقِ؛ دروغ دری از درهای نفاق است».[۲۸۴]
زیرا انسان دروغگو خود را در چهره راستگو قرار میدهد در حالی که باطنش غیر از آن است، این دوگانگی ظاهر و باطن نوعی و نفاق، و دروغ یکی از کارهای شایع منافقان است.
۱۰- دروغگو اعتماد مردم را از دست میدهد، چنان که در یکی از کلمات امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «مَنْ عُرِفَ بِالْکِذْبِ قَلّتِ الثِّقَةُ بِهِ؛ کسی که به دروغگویی شناخته شود، اعتماد مردم به او کم میشود».[۲۸۵]
و نقطه مقابل این معنی نیز در کلمات آن بزرگوار آمده که فرمود: «مَنْ تَجَنَّبَ الْکِذْبَ صُدِّقَتْ أَقْوالُهُ؛ کسی که از دروغ بپرهیزد سخنانش پذیرفته میشود».[۲۸۶]
۱۱- این بحث دامنه دار را با حدیث دیگری که در کلمات قصار امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است و مردم را از دوستی با دروغگویان بر حذر داشته پایان میدهیم.
فرمود: «وَ ایَّاکَ وَ مَصادَقَةَ الْکَذَّابِ فَانَّهُ کَالسَّرَابِ یُقَرِّبُ عَلَیْکَ الْبَعِیدَ وَ یُبَعِّدُ عَلَیْکَ الْقَریبَ؛ از دوستی با دروغگو بپرهیز که مانند سراب است، دور را در نظر تو نزدیک، و نزدیک را دور میسازد». (و تو را گمراه میکند).[۲۸۷]
از روایات بالا به خوبی استفاده میشود که دروغ سرچشمه انواع گناهان و متزلزل کننده ارکان ایمان و بدترین سخنان و دعوت کننده به انواع معاصی و شاخهای از شاخههای نفاق و پاره کننده رشتههای اعتماد و اتّحاد است، و درباره کمتر گناهی این همه نکوهش و مذمّت دیده میشود.
در اینجا نکات مهمی باقی مانده است که به طور فشرده به آن میپردازیم:
آثار زیان بار دروغ
گرچه آیات و روایاتی که در بالا آمد به قدر کافی پرده از روی این مسأله برداشت، ولی اهمیت موضوع تحلیلهای بیشتری را در اینجا میطلبد.
نخستین اثر زیان بار دروغ رسوایی و بیآبرویی و از دست دادن پایگاه اجتماعی و اعتماد مردم است.
ضرب المثل معروفی میگوید: دروغگو حافظه ندارد، و تجربیات نشان میدهد که دروغ بودن یک سخن را برای مدت طولانی نمیتوان پنهان داشت اگر مسأله بیاهمیتی باشد ممکن است فراموش شود، ولی اگر مسأله مهمی باشد سرانجام واقعیتها خود را نشان میدهد و راز دروغگو فاش میشود، نه به خاطر این که دروغگو حافظه ندارد، بلکه به خاطر این که دروغ چیزی نیست که آن را بتوان به حافظه سپرد زیرا یک حادثه که واقع میشود ارتباط زیادی به حوادث اطراف خود دارد و پیوندهای علت و معلول با حوادث قبل و بعد و لوازم غیر قابل اجتناب، آن حادثه را با دیگر حوادث مربوط میسازد. کسی که حادثهای را به دروغ میسازد مجبور است روابط ساختگی آن را با زمان و مکان و اشخاص و حوادث اطراف آن نیز بسازد، و از آنجا که این روابط حد و حسابی ندارد به فرض که چند مورد آن را درست کندو به خاطر بسپارد در بقیه وا میماند. درست مانند داستان یوسف علیه السلام که برادرانش به دروغ گفتند او را گرگ خورد و پیراهن او را به خونی آغشته و برای پدر آوردند، اما فراموش کردند که پیراهن را از چندین جا پاره پاره کنند. سالم بودن پیراهن پرده از کار آنها برداشت و دروغشان را ظاهر کرد و یا مانند همسر عزیز مصر، هنگامی که به دروغ ادعا کرد یوسف علیه السلام به دنبال او دویده و قصد تجاوز به او را داشته است، فراموش کرده بود که در این ماجرا، پیراهن یوسف علیه السلام از عقب سر پاره شده که دلیل روشنی است بر دروغ زلیخا و اینکه او به دنبال یوسف علیه السلام دویده است.
امروز بازپرسان آگاه به راحتی میتوانند با سؤالهای پی در پی مربوط به یک حادثه و لوازم و خصوصیات آن، دروغ یا راست بودن یک ادعا را ثابت کنند و کمتر دروغگویی میتواند خود را از چنگال آنها رهایی ببخشد. آری دروغگو نمیتواند حافظه داشته باشد و به هر حال سرانجام کارش رسوایی و بیآبرویی است.
دیگر از آثار دروغ این است که انسان را به دروغهای دیگر، یا گناهان دیگر دعوت میکند، چرا که دروغگو برای مخفی ساختن دروغش گاه مجبور میشود دروغهای زیاد دیگری بگوید یا دست به کارهای خطرناکی بزند.
سوّمین اثر زیان بار دروغ این است که به شخص دروغگو امکان میدهد که به طور موقت پردهای بر خلافکاریهای خود بیندازد در حالی که اگر راست میگفت ناچار بود آن اعمال را ترک کند.
چهارمین اثر زیان بار دروغ این است که انسان را تدریجاً به صفوف منافقان ملحق میسازد زیرا دروغ خود شاخهای از شاخههای نفاق است چرا که دروغگو خود را به چهره راست گویان در آورده و سخنش را به عنوان یک واقعیت القا میکند در حالی که درونش چیز دیگری میگوید این دوگانگی ظاهر و باطن به طور تدریج به سایر اعمال و رفتار او سرایت میکند و از او منافقی تمام عیار میسازد.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است که فرمود: «الْکِذْبُ یُؤَدِّی الَی النَّفاقِ؛ دروغ انسان رابه نفاق میکشاند».[۲۸۸]
پنجمین اثر زیان بار آن این است اگر کسی شایستگیها و لیاقتهای فراوانی داشته باشد که بتوان از آن در پیش برد اهداف اجتماعی بهرهگیری فراوان کرد ولی دروغگو باشد، کسی نمیتواند از آن شایستگیها بهره بگیرد، چرا که انسان در برابر او در هر قدم مواجه با شک و تردید میشود.
به همین دلیل در بعضی از روایات اسلامی دروغ گو با مرده یکسان شمرده شده است، میفرماید: «الْکَذَّابُ وَ الْمَیّتُ سَواءٌ فَانَّ فَضیلَةَ الْحَیِّ عَلَی الْمَیّتِ الثِّقَةُ بِهِ، فَاذا لَمْ یُوْثَقُ بِکلامِهِ بَطَلَتْ حَیاتُهُ؛ دروغگو با مرده برابر است زیرا فضیلت زنده بر مرده اعتمادی است که انسان به او دارد و هنگامی که به سخن کسی که (به خاطر دروغگوبودنش) اعتمادی نباشد گویی زندگی او باطل شده است».
ششمین پیامد زیانبارش این است که انسان با استفاده از ابزار دروغ میتواند کارهای زشت دیگری انجام دهد، حسود و کینه توز و بخیل هر کدام به وسیله دورغ میتوانند حسد یا کینه یا بخل خود را اعمال نمایند و همچنین در مورد بسیاری از گناهان دیگر، مثلًا هنگامی که کسی از او تقاضای وام میکند به دروغ میگوید من خودم امروز برای زندگی وام گرفتم، یا هنگامی که برای معرفی شخصی به او مراجعه میکنند به خاطر حسد و کینهتوزیش میگوید آن شخص آدم بیاعتباری است، در حالی که در واقع مرد معتبری است.
هفتمین اثر زیانبار آن که در علوم و دانشها ظاهر میگردد این است که اگر افراد محققی در یک یا چند مورد دروغ بگویند تمام تحقیقات و کتابهای علمی خود را از اعتبار میاندازند، و اگر این عمل شیوع پیدا کند اعتمادی بر تحقیقات و علوم دیگران باقی نخواهد ماند و کاروان علم و دانش بشری متوقف میشود.
و آثار زیانبار دیگری که با دقت در زندگی دروغگویان میتوان به آن پی برد.
اضافه بر این آثار که جنبه اجتماعی دارد، پیامدهای سوء معنوی نیز بر دروغ مترتب میشود که در روایات اسلامی به آن اشاره شده است. از جمله این که:
فرشتگان از انسان دور میشوند همان گونه که قبلًا در حدیثی از امام علی بن موسی الرّضا علیه السلام خواندیم: «اذا کَذِبَ الْعَبْدُ کِذْبَةً تَباعَدَ المَلَکُ مِنْهُ مَسیرَةَ میلٍ مِنْ نَتِنِ ماجاءَبِهُ؛ هنگامی که انسان دروغی بگوید فرشته از او دور میشود به اندازه یک میل به خاطر بوی بدی که از عمل او برمیخیزد».[۲۸۹]
دیگر این که دروغ انسان را از نماز شب محروم میسازد، در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم «انَّ الرَّجُلَ لَیَکْذِبُ الْکِذْبَةَ فَیُحرَمُ بِها صَلاةَ الْلَیْلِ، فَاذا حُرِمَ صَلاةُ اللَیْلِ حُرِمَ بِها الرِّزْقُ؛ گاه انسان دروغی میگوید و از نماز شب محروم میشود، و هنگامی که از نماز شب محروم میشود از روزی (وسیع) محروم میگردد».[۲۹۰]
دیگر این که دروغ گفتن باعث عدم قبولی بعضی از عبادات میشود همان گونه که درباره روزه داران آمده است در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«فَاذا صُمْتُمْ فَاحْفَظُوا الْسِنَتَکُمْ عَنِ الْکِذْبِ وَ غَضُّوا ابْصارَکُمْ؛ هنگامی که روزه میگیرید زبان را از دروغ حفظ کنید، و چشمان خود را (از نگاه گناه آلود) فرو گیرید».[۲۹۱]
این حدیث دلیل بر آن است که این گونه اعمال از ارزش روزه میکاهد.
دیگر این که دروغ گفتن گاه سبب میشود که برکات الهی از انسان قطع گردد، چنان که در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میخوانیم: «اذا کَذِبَ الْوُلاةُ حُبِسَ الْمَطَرُ؛ هنگامی که زمامداران دروغ بگویند باران قطع میشود».[۲۹۲]
بعضی آثار برای دروغ در روایات آمده که هم ممکن است جنبه معنوی داشته باشد هم جنبه اجتماعی و ظاهری، از جمله از روایات متعددی استفاده میشود که دروغ از روزی انسان میکاهد و سبب فقر و تنگدستی میشود.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «اعْتِیادُ الْکِذْبِ یُورِثُ الْفَقْرُ؛ عادت کردن به دروغ گویی سبب فقر و تنگدستی است».[۲۹۳]
و در حدیث دیگری از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «الْکِذْبُ یُنَقِّصُ الرِّزْقَ؛ دروغ از روزی انسان میکاهد».[۲۹۴]
این کاهش رزق ممکن است از آثار زیانبار معنوی دروغ باشد، و یا از آثار ظاهری و اجتماعی، چرا که دروغگو اعتماد مردم را از دست میدهد و با از دست دادن اعتماد عمومی فعالیت اقتصادی او محدود میشود، و همین امر سبب نقصان رزق و روزی او میشود.
انگیزههای دروغ
دروغ مانند سایر صفات رذیله سرچشمههای مختلفی دارد که مهمترین آنها به شرح زیر است:
۱- ضعف ایمان و اعتقاد. چرا که اگر دروغگو به علم و قدرت خداوند و وعدههای او اعتماد کافی داشته باشد هرگز برای رسیدن به اموال دنیا یا تحصیل جاه و مقام، دروغ نمیگوید و موفقیت خود را در دروغگویی نمیبیند. از فقر نمیترسد، از پراکنده شدن مردم و بر باد رفتن نفوذ اجتماعی خود هراس ندارد و مقام و قدرت را از سوی خدا میداند و برای حفظ آن به دروغ متوسل نمیشود. لذا در روایتی از امام باقر علیه السلام میخوانیم: «جانِبُوا الْکِذْبَ فَانَّ الْکِذْبَ مُجانِبُ الْایْمانِ؛ از دروغ کنارهگیری کنید، چرا که دروغ از ایمان جدا است».[۲۹۵]
۲- دیگر از سرچشمههای دروغ ضعف شخصیت و عقده حقارت است، افرادی که گرفتار این ضعفها هستند، برای پوشاندن ضعف خود متوسل به دروغ میشوند. در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «لایَکْذِبُ الْکاذِبُ الّا مِنْ مَهانَةِ نَفْسِهِ عَلَیْهِ؛ کسی دروغ نمیگوید مگر به خاطر بیارزش بودن خودش در نظر خویش».[۲۹۶]
۳- بسیار میشود که حسد و بخل و تکبر و خودبرتربینی و عداوت نسبت به افراد سرچشمه دروغ گفتن و تهمت زدن نسبت به آنها میشود، و یا دروغ گفتن درباره خویش به خاطر کبر و غرور، و تا این سرچشمهها گرفته نشود، دروغ هم ادامه خواهد یافت.
منافقان نیز برای پوشاندن چهره واقعی خود به دروغ متوسل میشوند همان گونه که قبلًا به آن اشاره شد.
۴- بیماریهای اخلاقی جامعه و انحراف از مسیر حق و آلودگی به انواع گناهان سبب تشویق عدهای به دروغ میشود، تا آنجا که میگویند اگر به دروغ متوسل نشویم زندگی کردن در این اجتماع برای ما مشکل است، و یا کسب و تجارت ما میخوابد.
۵- علاقه شدید به دنیا و حفظ مقامات آن نیز یکی دیگر از عوامل مهم شیوع دروغ- حتی دروغ بر خدا و پیامبر- میگردد.
در خطبه ۱۴۷ نهج البلاغه میخوانیم که علی علیه السلام فرمود: «وَ انَّهُ سَیَأتی عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِی زَمانٌ لَیْسَ فِیهِ شَیءٌ اخْفی مِنَ الْحَقِّ وَ لا اظْهَرَ مِنَ الْباطِلِ وَ لا اکْثَرَ مِنَ الْکِذْبِ عَلَیاللَّهِ وَ رَسُولِهِ؛ بعد از من زمانی برای شما فرا میرسد که چیزی پنهانتر از حق و آشکارتر از باطل و فراوانتر از دروغ به خدا و پیامبرش نیست».
طرق درمان دروغ
برای ریشه کن کردن این صفت رذیله (دروغ گویی) از همان طرقی باید وارد شد که در طریق درمان سایر رذایل اخلاقی وارد میشویم؛ یعنی نخست به سراغ ریشهها برویم، چرا که تا ریشهها قطع نشود، این نهال شوم همچنان پابرجاست. اگر انگیزه دروغ گویی ضعف ایمان نسبت به توحید افعالی است، باید پایههای ایمان را تقویت کرد، خدا را قادر بر همه چیز دانست، رزق و روزی و موفقیت و عزّت و آبرو را به دست او بدانیم، تا ضعفهایی که سبب توسل به دروغ میشود برطرف گردد.
و اگر انگیزه آن حسد و بخل و کبر و غرور است باید به درمان آنها پرداخت و به یقین اگر این ریشهها تدریجاً قطع شود، چیزی جز صداقت و راستی باقی نخواهد ماند.
و از سوی دیگر باید روی پیامدهای سوء زیانبار دروغ که سبب تیره روزی و بدبختی و رسوایی در دنیا و آخرت میشود اندیشید، و به یقین هر کس در اینها که به طور مشروح سابقاً بیان کردیم، به ویژه در روایات پر محتوایی که در این زمینه وارد شده درست بیندیشد تأثیر مهم بازدارندهای دارد.
و اگر اشخاصی که مبتلا به این رذیله اخلاقی هستند از دوستان ناباب و دروغگو و محیطهایی که آنها را به دروغ تشویق میکند بپرهیزند سریعتر درمان میشوند، همان گونه که پرهیز از افراد آلوده به بیماریهای جسمی و محیطهای آلوده به میکرب بیماریها سبب سرعت بهبود این بیماری خواهد شد.
رهبران جامعه و بزرگ خانواده نیز نقش مؤثری میتواند در عادت دادن مردم به راست گویی داشته باشند چرا ک وقتی افراد یک جامعه یا اعضاء خانواده چیزی جز صدق و راستی از بزرگترها نبینند به سرعت به صدق و راستی روی میآورند و به عکس، یک دروغ که از آنان صادر شود زمینههای آلودگی جامعه یا خانواده را به این صفت رذیله فراهم میسازند.
در ضمن نباید طرق دروغگویی را به مردم یاد داد، در حدیثی میخوانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لا تُلَفِّنُوا الْناسَ فَیَکْذِبُونَ فَانَّ بَنِی یَعْقُوبَ لَمْ یَعْلَمُوا انَّ الذِّئبَ یَأْکُلُ الْانْسانَ فَلَمَّا لَقَّنَهُمْ انّیٍ اخافُ انْ یَأْکُلُهُ الذِّئْبُ. قالُوا اکَلَهُ الذِّئْبُ؛ هرگز تلقین دروغ به مردم نکنید، چرا که فرزندان یعقوب (تا آن زمان) نمیدانستند که گرگ ممکن است انسان را بخورد، هنگامی که پدرشان یعقوب به آنها (سفارش کرد مراقب یوسف باشند و) گفت من از این بیم دارم که گرگ او را بخورد (آنها یاد گرفتند و) گفتند یوسف را گرگ خورد (در حالی که دروغ میگفتند و یوسف در چاه کنعان بود)».[۲۹۷]
آری این ترک اولی بهانهای به دست پسران یعقوب داد.
ایجاد شخصیت در افراد، یکی دیگر از مؤثرترین طرق درمان دروغ است زیرا همان گونه که در گذشته اشاره کردیم یکی از عوامل مهم دروغ گویی احساس حقارت و کمبود شخصیت است، و دروغگو میخواهد با لاف زدن آن را جبران کند، و اگر احساس کند صاحب استعدادها و نیروهایی است که با پرورش آن میتواند به مقامات عالی در جامعه برسد نیازی به توسل جستن به دروغ برای ایجاد شخصیت کاذب در خود نمیبیند.
به ویژه اگر به آنها توجه داده شود که راستگویان و صدّیقان در پیشگاه خدا در صف انبیاء و شهیدان هستند و رفیق و همنشین آنان در قیامت خواهند بود به یقین برای ترک دروغ و اقبال به راستگویی تشویق خواهند شد، قرآن کریم میفرماید:
«وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَاولئِکَ مَعَ الَّذِینَ انْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ اولئِکَ رَفِیقاً؛ و کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند (در روز رستاخیز) همنشین کسانی خواهد بود که خدا نعمت خود را بر آنان تمام کرده از پیامبران و صدیقان و شهدا و صالحان، و آنها رفیقهای خوبی هستند».[۲۹۸]
این نکته نیز قابل توجه است که نفوذ صفت زشت دروغگویی مانند صفات دیگر در وجود انسان از جاهای ساده و کوچک شروع میشود و تدریجاً انسان را به دروغهای خطرناک میکشاند همان گونه که امام سجاد علیه السلام فرمود: «اتَّقُوا الْکِذْبَ فِی صَغِیرٍ وَ کَبیرٍ فِی کُلِّ جِدٍّ وَ هَزْلٍ فَانَّ الرَّجُلَ اذا کَذِبَ فِی الصَّغیرِ اجْتَرَءَ عَلَی الْکَبیرِ؛ از دروغ بپرهیز خواه کوچک باشد یا بزرگ، جدّی باشد یا شوخی، چرا که انسان هنگامی که در موضوعات کوچک دروغ بگوید جرئت میکند که دروغ بزرگ هم بگوید».[۲۹۹]
استثنائات دروغ
با این که دروغ از مهمترین گناهان است و خطرات زیادی برای هر انسانی از نظر مادی و معنوی، فردی و اجتماعی دارد، ولی باز هم مواردی دارد که به صورت استثناء در روایات اسلامی و سخنان فقها و علمای اخلاق به پیروی از آن احادیث آمده است.
این موارد عمدتاً عبارتند از:
۱- دروغ برای اصلاح ذات البین؛
۲- دروغ برای اغفال دشمن در میدان جنگ؛
۳- در مقام تقیّه؛
۴- برای دفع شرّ ظالمان؛
۵- در تمام مواردی که جان و ناموس انسان به خطر میافتد و برای نجات از خطر راهی جز توسل به دروغ نیست.
تمام موارد را میتوان در یک قاعده کلی خلاصه کرد و آن این که هدفهای مهمتری به خطر بیفتد و برای دفع آن خطرات، توسل به دروغ ضرورت داشته باشد، و به تعبیر دیگر تمام این موارد مشمول قاعده اهم و مهم است فی المثل انسان در چنگال جمعی متعصّب و بیمنطق و بیرحم گرفتار میشوند و از مذهب او سؤال میکنند اگر حقیقت بگوید فوراً خون او را میریزند عقل و شرع در اینجا اجازه میدهند که انسان با پاسخ دروغین جان خود را از شرّ آنها نجات دهد. یا در مواردی که اختلاف شدیدی در میان دو نفر بروز کرده و انسان میتواند با گفتن دروغی (مثلًا فلان کس به تو علاقه زیاد دارد و بارها در پشت سر ذکر خیر شما را میگفت) صلح و صفا و آشتی در میان آن دو برقرار سازد و امثال این اهداف مهم، نه این که انسان به خاطر منافع شخصی و کارهای جزئی متوسل به دروغ شود، و این استثنائات ضروری را دستاویزی برای توسل به دروغ سازد، و به بهانه استفاده از استثنائات دروغ برای هر موضوع جزئی دروغ بگوید.
در واقع تجویز دروغ در این موارد مانند حلال بودن خوردن مردار (اکل میته) در موارد ضرورت است که باید به مقدار ضرورت و تنها در مواردی که راهی جز آن نیست اکتفا شود.
دلیل این استثنائات علاوه بر قاعده عقلی بالا (قاعده اهم و مهم) روایات متعددی است که منابع مختلف اسلامی از معصومین علیهما السلام نقل شده است.
در حدیث معروفی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «لَیْسَ شَیْءٌ مِمَّا حَرَّمَ اللَّهُ الَّا وَقَدْ احَلَّهُ لِمَنِ اضْطُرَّ الَیْهِ؛ هیچ حرامی الهی نیست مگر این که خداوند آن را برای کسی که مضطر شده است حلال فرموده».[۳۰۰]
۲- از حضرت علی علیه السلام نقل شده است که میگوید رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «احْلِفْ بِاللَّهِ کاذِباً وَ نَجِّ اخاکَ مِنَ القَتْلِ؛ سوگند دروغ به نام خدا یاد کن و برادرت را از کشته شدن (به ناحق) نجات ده».[۳۰۱]
۳- در حدیث دیگری از همان حضرت صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود: «کُلُّ الْکِذْبِ یَکْتُبُ عَلی إبنِ آدَمِ الّا رَجُلٌ کَذَبَ بَیْنَ رَجُلَیْنِ یُصْلِحُ بَیْنَهُما؛ هر دروغی در نامه عمل انسان نوشته میشود، مگر کسی که دروغ در میان دو نفر بگوید تا میان آن دو صلح برقرار گردد».[۳۰۲] ۴- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است: «الْکِذبُ مَذُمُومٌ الّا فِی امْرَیْنِ دَفْعُ شَرِّ الْظَّلَمَةِ وَ اصْلاحُ ذاتِ الْبَیْنِ؛ دروغ نکوهیده است مگر در دو چیز، دفع شر ظالمان و اصلاح ذات البین».[۳۰۳]
۵- در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نقل شده است: «کُلُّ الْکِذْبِ مَکْتُوبٌ کِذْباً لا مَحالَةَ الَّا انْ یَکْذِبُ الرَّجُلُ فِی الْحَرْبِ فَانَّ الْحَرْبَ خُدْعَةٌ اوْ یَکُونُ بَیْنَ رَجُلَیْنِ شَخناءٌ فَیُصْلِحُ بَیْنَهُما اوْ یُحَدِّثُ امْرَأَتَهُ یُرْضِیها؛ تمام دروغها حتماً دروغ نوشته میشود، مگر این که انسان در جنگ دروغ بگوید، زیرا (یکی از طرق پیروزی در) جنگ فریب (دشمن) است، یا در میان دو نفر کینه و عدواتی باشد و او (به وسیله دروغ) میان آنها صلح و آشتی برقرار سازد، یا با همسرش سخن میگوید (که واقعیت ندارد) به خاطر این که او را راضی کند».[۳۰۴] منظور از جمله اخیر این نیست که انسان هر چه بخواهد به همسرش دروغ بگوید بلکه ناظر به مواردی است که همسر انسان توقّعات نابجایی دارد، که در امکانات شوهر نمیگنجد، او با وعده دروغین، سر و صدای او را خاموش میکند، و ای بسا با گذشت زمان فراموش میشود، و درگیری و منازعهای پیش نخواهد آمد.
این معنی در مورد توقّعات غیر منطقی شوهر نیز صادق است، و در بعضی از روایات نیز به آن اشاره شده است.[۳۰۵]
راه فرار از دروغ (توریه)
توریه (بر وزن توصیه) به سخنی گفته میشود که شنونده از آن چیزی میفهمد و گوینده از آن چیز دیگری را اراده میکند، یا به تعبیر دیگر سخنی است دو پهلو، که عبارت تاب هر دو معنی را دارد، و افرادی که مقید به پرهیز از دروغ هستند گاه به آن متوسل میشوند، تا هم دروغ نگفته باشند و هم شنونده از اسرار آنها آگاه نشود.
مثالهای زیر میتواند این معنی را کاملًا روشن کند:
۱- کسی از دیگری سؤال میکند آیا این کار خلاف را تو کردهای؟ او در جواب میگوید أستغفر اللّه پناه به خدا میبرم (شنونده از این سخن نفی آن کار را میفهمد در حالی که گوینده منظورش استغفار از عمل خلافی بوده است که انجام داده است).
۲- کسی از دیگری سؤال میکند فلان کس نزد تو از من بدگویی کرد، او میگوید:
مگر چنین چیزی ممکن است (شنونده از این جواب نفی آن کلام را میفهمد، در حالی که منظور گوینده از آن کلام تنها یک استفهام بود).
۳- کسی در خانه دیگری میآید و میگوید: فلان کس خانه است؟ او اشاره به پشت در خانه میکند میگوید اینجا نیست (شنونده تصوّر میکند در خانه نیست، در حالی که گوینده منظورش پشت در خانه بوده است).
۴- از یکی از دانشمندان سؤال کردند، جانشین بلافصل پیامبر صلی الله علیه و آله که بود؟ او که در شرائطی بود که نمیبایست عقیده خود را صریحاً بیان کند در جواب گفت: «مَنْ بِنْتُهُ فِی بَیْتِهِ؛ آن کس که دخترش در خانه او بود» (شنونده چنین فکر میکرد که منظورش این است کسی که دخترش در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله بود یعنی ابو بکر) ولی منظور گوینده این بود آن کسی که دختر پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه زهرا علیها السلام در خانه او بود، یعنی علی علیه السلام.
۵- در داستان سعید بن جبیر و حجاج میخوانیم هنگامی که حجاج از او سؤالاتی کرد، میخواست بهانهای برای قتل او بتراشد، پرسید تو مرا چگونه آدمی میدانی؟ گفت: انت عادل (عادل در لغت عرب دو معنی دارد یکی به معنی عدالت پیشه و دیگر به معنی شخص کافر است که عدیل و شریک برای خدا قائل است، همان گونه که قرآن میگوید: «ثُمَ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ کافران برای پروردگار خود، شریک و شبیه قرار میدهند».[۳۰۶]
از آنچه در بالا آمد روشن شد که توریه هرگز دروغ نیست، چرا که نیّت گوینده سخن راستی بوده و عبارات او نیز تاب آن معنی را داشته است هر چند شنونده به خاطر ذهنیت خودش چیز دیگری را از آن فهمیده و معلوم است اشتباه شنونده در فهم معنی کلام ارتباطی به گوینده ندارد.
و از اینجا روشن میشود در مواردی که به خاطر ضرورتهای مهمی دروغ گفتن جایز است، اگر انسان بتواند توریه کند باید به آن متوسل شود و از دروغ بپرهیزد، بنابراین دروغ گفتن تنها در ضرورتی مجاز است که راه توریه بسته باشد، و به اصطلاح علمی مندوحهای در کار نباشد.
و از اینجا روشن میشود این که افرادی مانند غزالی توریه را مصداق کذب میدانند، ولی میگویند میزان زشتی و فساد آن از کذبهای معمولی کمتر است درست نیست، مگر این که توریه را طور دیگری تفسیر کرده باشد که واقعاً مصداق دروغ باشد.
به هر حال زشتی و فساد دروغ به قدری زیاد است که انسان تا ممکن است باید از آن بپرهیزد، هر چند از طریق توسل به توریه باشد.
مواردی از سخنان انبیاء در قرآن مجید دیده میشود که در روایات اسلامی آنها را به عنوان توریه معرفی کردهاند نه دروغ.
مانند گفتگوی ابراهیم علیه السلام با بتپرستان بابل که وقتی از او سؤال کردند تو این بلا را بر سر خدایان ما آوردهای، او در پاسخ گفت: «بَلْ فَعَلَهُ کَبیرُهُمُ هَذا فَاسْئَلُوهُمْ انْ کانُوا یَنْطِقُونَ؛ (ابراهیم) گفت بلکه این کار را بزرگشان کرده است از آنها بپرسید اگر سخن میگویند».[۳۰۷]
گرچه شنونده از این عبارت ممکن است چنین بفهمد که ابراهیم بتشکنی را به بت بزرگ نسبت داده است، ولی جمله «انْ کانُوا یَنْطِقُونَ» (اگر آنها سخن میگویند) به عنوان شرط برای این نسبت قرار داده شده، یعنی اگر آنها میتوانند حرف بزنند کار کارِ آن بت بزرگ است.
همچنین جمله «انَّکُمْ لَسارِقُونَ؛ شما سارق هستید»[۳۰۸]که کارگزاران یوسف علیه السلام به برادران گفتند با توجه به آیات قبل از آن چنین در ذهن منعکس میکند که آنها پیمانه شاه را دزدیده بودند، در حالی که منظورشان سرقت یوسف علیه السلام از پدر در کنعان بود.
کوتاه سخن این که توریه و گفتن سخنان دو پهلو هرگز مصداق کذب نیست هر چند مخاطب به خاطر ذهنیتش چیزی از آن میفهمد که با واقعیت مطابقت ندارد، اما متکلم منظورش مفهوم صحیح و درستی است و آنها که مقیاس صدق و کذب را ظاهر کلام میدانند، نه مراد و مقصود گوینده ممکن است توریه را نوعی دروغ خفیف بدانند در حالی که چنین نیست، معیار صدق و کذب، مراد و مقصود گوینده است که قابل تطبیق بر محتوای عبارت باشد.
مثلًا کسی از دیگری میپرسد: این لباس را فلان کس به شما اهدا کرده است؟
مخاطب که مایل نیست این مطلب را صریحاً نفی کند در جواب به صورت توریه میگوید: خدا او را عمر دهد. ای بسا شنونده از این سخن چنین استنباط کند که آری او به من داده است در حالی که گوینده چنین قصدی را نداشته است، تنها دعایی در حق او کرده است.
پانویس
- ↑ طه، آیات ۸۵ و ۸۸ و ۹۵ و ۹۶.
- ↑ نساء، آیه ۱۵۳.
- ↑ تفسیر علی بن ابراهیم، ذیل آیه مورد بحث.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۴۹۲ (حدیث ۳۰۳۴).
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۶، صفحه ۱۱۲.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۲۹۷، حدیث ۲.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۳.
- ↑ خصال، جلد ۱، صفحه ۳۳۰.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۶۹، حدیث ۷.
- ↑ تحف العقول، صفحه ۲۳۷.
- ↑ فرقان، آیه ۷۴.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۱۴۷ به بعد (با تلخیص).
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۳.
- ↑ به محجة البیضاء، جلد ۶، صفحه ۱۰۶ به بعد مراجعه شود که در حدود صد صفحه درباره این دو بحث نموده است.
- ↑ آل عمران، آیه ۱۸۸.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۲۹۹، حدیث ۸.
- ↑ مکارم اخلاق، جلد ۱، صفحه ۲۶.
- ↑ محجة البیضاء، جلد ۶، صفحه ۱۱۵- ۱۱۶ با تلخیص.
- ↑ این عبارت را به عنوان روایت در کتب روائی مانند بحار، وسائل و مستدرک الوسائل با بررسی کامل نیافتیم.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۶، صفحه ۱۳۰.
- ↑ ملامتیّه طایفهای بودند از صوفیه که در قرن سوم هجری و بعد از آن در خراسان شهرت یافتند، آنها بدگمانی در حق نفس را نخستین قدم حسن ظن به حق که اصل معرفت است میدانستند از این رو بر خلاف صوفیان پشمینه پوش عصر خویش، سعی داشتند از حیث لباس و رفتار و احوال ظاهری با سایر مردم تفاوت نداشته باشند مخصوصاً سعی داشتند که هرگز در اظهار خیر و اخفاء شرّ نکوشند و برای این کار به پندار خود گرفتار ریا و جاهطلبی نشوند، از اظهار قبائح و معایب نفس در نزد توده مردم اباء نداشتند، و خویشتن را عمداً در معرض ملامت خلق قرار میدادند تا مغرور نشوند (و مرتکب اعمالی میشدند که انسان از آن وحشت میکند.شرح بیشتر در این زمینه را در کتاب جلوه حق، صفحه ۶۳ و ۶۴ مطالعه فرمائید.
- ↑ روح البیان، جلد ۶، صفحه ۹۸.
- ↑ اسراء، آیه ۱۰۱.
- ↑ نظیر همین تعبیرات بلکه با شرح بیشتر در سوره اعراف، آیات ۱۳۱ تا ۱۳۵ آمده است.
- ↑ سنن ابن ماجه، حدیث ۲۲۱، میزان الحکمه، حدیث ۱۸۱۱۴.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۲، صفحه ۲۹۸.
- ↑ همان مدرک، جلد ۳، صفحه ۳۷۶.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۳، صفحه ۴۲۵.
- ↑ همان، جلد ۶، صفحه ۳۹۵.
- ↑ سفینة البحار، ماده لجّ.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۸.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۲۱۲.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۱۳، صفحه ۲۷۲.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۹، صفحه ۱۱۹.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۴، صفحه ۳۰۱، حدیث ۲۹.
- ↑ بحار الأنوار، جلد ۱۳، صفحه ۲۷۲.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۶، صفحه ۷۰.
- ↑ غرر الحکم، جلد ۴، صفحه ۱۲۱.
- ↑ همان، صفحه ۶۲۷.
- ↑ همان، صفحه ۶۳۰.
- ↑ همان، جلد ۳، صفحه ۹۸.
- ↑ همان، جلد ۴، صفحه ۶۳۴.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۱۱۷.
- ↑ همان، جلد ۷۰، صفحه ۳۷۵.
- ↑ غرر الحکم، جلد ۴، صفحه ۶۳۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد اول، صفحه ۱۱۰ (با تلخیص).
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۵، حدیث ۱۰؛ نور الثقلین، جلد ۲، صفحه ۵۲۹.
- ↑ مستدرک الوسائل، جلد ۲، صفحه ۳۹۹.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۵، حدیث ۹.
- ↑ نحل، آیه ۱۸.
- ↑ معراج السعاده، صفحه ۸۱۰.
- ↑ المحجّة البیضاء، جلد ۷، صفحه ۲۲۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۳، صفحه ۸۲ (با تلخیص).
- ↑ شوری، آیه ۳۲ و ۳۳.
- ↑ نحل، آیه ۷۸.
- ↑ به آیات ۱۲۱ نحل، ۳ اسراء، ۱۲ لقمان و ۱۳ سبأ مراجعه فرمایید.
- ↑ سبأ، آیه ۱۳.
- ↑ زمر، آیه ۷.
- ↑ انفال، آیه ۵۳.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۳، صفحه ۱۹۸.
- ↑ همان مدرک، صفحه ۳۲۸.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۴، حدیث ۱.
- ↑ همان، حدیث ۳.
- ↑ همان، حدیث ۷.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۶، صفحه ۱۷۰.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۸، حدیث ۲۴.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۸، حدیث ۲۸.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۴، صفحه ۱۷۹.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۴، صفحه ۱۷۰.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۵.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۸، حدیث ۲۶.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۸، حدیث ۲۵.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۶، حدیث ۱۶.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۶، حدیث ۱۵.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۶، حدیث ۱۴.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۶، حدیث ۱۲.
- ↑ شرح غرر الحکم فارسی، جلد ۴، صفحه ۱۶۰، حدیث ۵۶۶۷.
- ↑ شرح غرر الحکم فارسی، جلد ۴، صفحه ۱۵۸، حدیث ۵۶۵۳.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت ۱۱.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۲، صفحه ۴۰۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۶۹، حدیث ۱۸.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۶۹.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ عیون اخبار الرضا، جلد ۲، صفحه ۲۴.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۴.
- ↑ لقمان، آیه ۱۴.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۴۴، صفحه ۱۹۵. مانند این جریان در مورد امام حسن علیه السلام نیز نقل شده است. بحار الانوار، جلد ۴۳، صفحه ۳۴۳.
- ↑ نور الابصار محمد شبلنجی مصری (با اقتباس و تلخیص)؛ بحار الانوار، جلد ۴۳، صفحه ۳۴۸.
- ↑ اعلام الوری، صفحه ۱۲۶ و ۱۲۷، سفیة البحار، ماده «حلم».
- ↑ سفینة البحار، جلد ۱، ص ۵۲۲ (واژه ثویبه).
- ↑ روح البیان، جلد ۱۰، صفحه ۵۸.
- ↑ روح البیان، جلد ۱۰، صفحه ۵۸.
- ↑ تفسیر کبیر فخر رازی، جلد ۳۲، صفحه ۹۱.
- ↑ جامع السادات، جلد ۲، صفحه ۳۰۳.
- ↑ جامع السادات، جلد ۲، صفحه ۳۰۳.
- ↑ وسائل الشیعه، جلد ۸، صفحه ۶۰۱، حدیث ۱۸.
- ↑ جامع السادات، جلد ۳، صفحه ۳۰۵.
- ↑ جامع السادات، جلد ۳، صفحه ۳۰۲.
- ↑ جامع السادات، جلد ۳، صفحه ۳۰۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۲۵۹.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۲۵۹.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۵۸، حدیث ۱.
- ↑ وسائل الشیعه، جلد ۸، صفحه ۵۹۹، حدیث ۱۳.
- ↑ شرح غرر الحکم، جلد ۲، صفحه ۶۸۷، حدیث ۲۶۳۲.
- ↑ مکاسب محرّمه شیخ انصاری، صفحه ۴۱.
- ↑ وسائل الشّیعه، جلد ۸، ابواب احکام العشره، صفحه ۶۰۲.
- ↑ محجة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۲۵۶.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۲۳۹، حدیث ۲۸.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۲۳۵ تا ۲۳۷.
- ↑ همان، صفحه ۲۶۱.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۲۵۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۲۶۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۲۵۷.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۵۷.
- ↑ شرح غرر الحکم، جلد ۵، صفحه ۴۵۱.
- ↑ شرح غرر الحکم، جلد ۴، صفحه ۳۴۷.
- ↑ کشکول شیخ بهایی، جلد ۲، صفحه ۲۹۵ (مطابق نقل کتاب پرورش روح، صفحه ۴۲۲).
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۲۵۲.
- ↑ مستدرک الوسائل، جلد ۹، صفحه ۱۲۱، حدیث ۳۰.
- ↑ همان، صفحه ۱۲۲، حدیث ۳۴.
- ↑ روضة الواعظین، صفحه ۵۴۲.
- ↑ جامع السّعادات، جلد ۲، صفحه ۲۹۷؛ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۲۲۶.
- ↑ جامع السّعادات، جلد ۲، صفحه ۲۹۷؛ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۲۲۶.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۳، صفحه ۲۳۳۹.
- ↑ همان، صفحه ۲۳۳۹.
- ↑ کنز العمال، حدیث ۸۰۲۸.
- ↑ آثار الصادقین، ج ۱۶، ص ۹۸.
- ↑ من لا یحضره الفقیه، جلد ۴، صفحه ۸ و ۹.
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۹، صفحه ۶۲.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۲۵۱.
- ↑ مجموعه ورّام، جلد ۱، صفحه ۱۲۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۲۴۲.
- ↑ میزان الحکمة، جلد ۳، صفحه ۲۳۳۹، احادیث ۱۵۵۴۳ تا ۱۵۵۴۸.
- ↑ جامع السّعادات، جلد ۲، صفحه ۳۰۶.
- ↑ ملحقات صحیفه سجادیه، دعای روز دوشنبه (با تلخیص).
- ↑ نساء، آیه ۱۴۸.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۲۶۱.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۲۵۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۲۶۰.
- ↑ کنز العمّال، جلد ۳، صفحه ۵۹۵، حدیث ۸۰۶۹.
- ↑ جواهر الکلام، جلد ۲۲، صفحه ۶۲.
- ↑ بقره، آیه ۲۲۰.
- ↑ وسائل الشیعه، جلد ۸، صفحه ۶۶.
- ↑ همان، صفحه ۶۰۷.
- ↑ وسائل الشّیعه، جلد ۱۹، صفحه ۴۷، باب ۲۴.
- ↑ در این که «ما» در جمله «فبما رحمة من اللّه ..». مرصوله است یا استفهامیه یا نافیه یا زائده، احتمالات متعددی داده شده، ولی حق آن است که موصوله یا زائده باشد، مرحوم «طبرسی» در «مجمع البیان» میگوید: که «ما» در اینجا به اتفاق مفسّرین زائده است. (البته این گونه حروف زائده، تأکید را میرساند، نه این که بیمعنی است.)
- ↑ لسان العرب، ماده خلق.
- ↑ مجمع البیان، جلد ۱۰، صفحه ۳۳۱، ذیل آیه فوق.
- ↑ نور الثقلین، جلد ۵، صفحه ۳۸۹؛ اصول کافی، جلد ۱، صفحه ۲۶، حدیث ۴.
- ↑ نور الثقلین، جلد ۵، صفحه ۳۹۱.
- ↑ به تفسیر فخر رازی و روح البیان، ذیل آیه شریفه مراجعه شود.
- ↑ نور الثقلین، جلد ۴، صفحه ۲۰۷.
- ↑ کنز العمال، جلد ۳، صفحه ۶، حدیث ۵۱۵۸. شبیه این مضمون در منابع شیعی نیز نقل شده است.
- ↑ تفسیر برهان ذیل آیه مورد بحث.
- ↑ تفسیر «فخر رازی»، ذیل آیه مورد بحث (جلد ۲۲، صفحه ۵۹).
- ↑ کنز العمّال، جلد ۳، صفحه ۱۷، حدیث ۵۲۲۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۳۹۲، حدیث ۵۹.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۱۰۰، حدیث ۶.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۳۸۷، حدیث ۳۴.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۳۲۱.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۱۰۰، حدیث ۵.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۱۰۱.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۱۴۸، حدیث ۷۱.
- ↑ غرر الحکم، جلد ۶، صفحه ۳۹۹.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۱۰۰، حدیث ۸.
- ↑ شرح غرر فارسی، جلد ۳، صفحه ۳۹۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۵۳، حدیث ۸۶.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۳۸۹، حدیث ۴۲.
- ↑ کنز العمال، جلد ۳، صفحه ۱۷، حدیث ۵۲۲۹.
- ↑ غرر الحکم، حدیث شماره ۴۸۵۵.
- ↑ همان، حدیث ۳۰۳۲.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۳۹۴، حدیث ۶۴.
- ↑ جلاء الافهام ابن قیم جوزی، صفحه ۹۲، مطابق نقل کتاب پرورش روح، جلد ۱، صفحه ۷۹.
- ↑ سفینة البحار، چاپ جدید، جلد ۲، ماده خلق، صفحه ۶۹۲.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۲، صفحه ۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۴۳، صفحه ۳۴۴.
- ↑ تحف العقول، صفحه ۱۷۸.
- ↑ منتهی الآمال، جلد ۲، صفحه ۴.
- ↑ منتهی الآمال، جلد ۲، صفحه ۶۳ (با تلخیص).
- ↑ بحار الانوار، جلد ۳، صفحه ۵۷ و ۵۸ (با تلخیص و نقل به معنی).
- ↑ اعیان الشیعه، جلد ۲، صفحه ۷.
- ↑ فروع کافی، جلد ۴، صفحه ۲۳، حدیث ۳، با کمی تلخیص.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۵۰، صفحه ۴۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۵۰، صفحه ۴۷.
- ↑ اصول کافی، جلد ۱، صفحه ۵۰۸، حدیث ۸.
- ↑ جنّة المأوی که به ضمیمه جلد ۵۳، بحار الانوار چاپ شده، صفحه ۲۴۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۳۸۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۹۹.
- ↑ عیون اخبار الرضا، جلد ۲، صفحه ۳۷، به نقل از پرورش روح، جلد ۱، صفحه ۸۳.
- ↑ شرح غرر، جلد ۶، صفحه ۴۰۰.
- ↑ شرح غرر، جلد ۶، صفحه ۳۵۹.
- ↑ شرح غرر، جلد ۶، صفحه ۳۵۹.
- ↑ شرح غرر، جلد ۱، صفحه ۳۶۴، حدیث ۱۳۸۱.
- ↑ مستدرک الوسائل، جلد ۸، صفحه ۴۰۸.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۶۶۳، حدیث ۳.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۶۶۳، حدیث ۲.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۶۶۳، حدیث ۱.
- ↑ تنبیه الخواطر، جلد ۱، صفحه ۱۱۲.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۶۶۵، حدیث ۱۶.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۶۶۴، حدیث ۹.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۶۶۴، حدیث ۱۲.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۶۶۵، حدیث ۱۸.
- ↑ غرر الحکم، شماره ۸۳۵۶، جلد ۵، صفحه ۲۷۹.
- ↑ تفسیر فخر رازی، جلد ۱۰، صفحه ۱۳۹. (ذیل آیه مورد بحث).
- ↑ در مورد محل اعراب جمله «و تخونوا اماناتکم» احتمالات متعددی داده شده، و از همه مناسبتر آن است که تخونوا مجذوم به وسیله لاء محذوفی است و معطوف است بر لا تخونوا که در جمله اول آمده است، بنابراین واو، واو عاطفه است نه واو حالیه و نه واو به معنی «مَعَ».
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۸۹.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۲۷۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۲۷۳.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۱۰۴.
- ↑ همان، صفحه ۱۰۵، حدیث ۱۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۱۱۴، حدیث ۵.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۳.
- ↑ مجموعه ورّام، جلد ۱، صفحه ۲۰.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۱۰۴، حدیث ۵.
- ↑ بحار، جلد ۷۸، صفحه ۶۰.
- ↑ شرح غرر الحکم، جلد ۴، صفحه ۴۷.
- ↑ معانی الاخبار، صفحه ۲۵۳؛ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۱۱۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۱۱۵.
- ↑ نور الثقلین، جلد ۴، صفحه ۳۱۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۲۶، صفحه ۳۲۰.
- ↑ همان، جلد ۹۹، صفحه ۱۷۵.
- ↑ همان، صفحه ۲۷۴.
- ↑ همان، جلد ۲۱، صفحه ۳۸۱.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۳، صفحه ۳۲۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۱۰، صفحه ۱۸۱.
- ↑ فروع کافی، جلد ۵، صفحه ۱۳۴. (با کمی تلخیص).
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۱۱۵.
- ↑ همان، جلد ۷۵، صفحه ۲۳۶.
- ↑ شرح فارسی غرر، جلد ۲، صفحه ۷.
- ↑ همان، جلد ۳، صفحه ۱۳۴.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۱۱۴.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۲۱۵.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۲۱۵.
- ↑ غرر الحکم.
- ↑ غرر الحکم.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۶، صفحه ۱۲۵.
- ↑ همان، جلد ۱۰۶، ص ۱۷۹.
- ↑ فروع کافی، جلد ۵، صفحه ۲۹۹.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۲۴.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۵.
- ↑ همان، خطبه ۱۲۶.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۴۱.
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۱۸، صفحه ۱۴ و ۱۵.
- ↑ سیره ابن هشام، جلد ۳، صفحه ۳۵۳.
- ↑ احقاق الحق، جلد ۳، صفحه ۲۹۷.
- ↑ احقاق الحق، جلد ۳، صفحه ۲۹۷.
- ↑ تفسیر نور الثقلین، جلد ۲، صفحه ۲۸۰.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۱۹۳.
- ↑ در تفسیر جمله اول آیه (طاعة و قول معروف) مفسران احتمالات زیادی دادهاند که برخاسته از ترکیب و اعراب جمله است. آیا خبر در جمله بالا محذوف است یا مبتدا و در هر دو صورت محذوف چیست؟ آنچه ما در بالا آوردیم، یکی از روشنترین احتمالات آیه است. برای اطلاع بیشتر میتوانید به تفسیر مجمع البیان و ابو الفتوح رازی و تفسیر کبیر فخر رازی ذیل آیه فوق مراجعه فرمایید.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۹، حدیث ۱۳.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۱۰۴، حدیث ۱.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۳.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۷، صفحه ۹، حدیث ۱۲.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۱۰، حدیث ۱۸.
- ↑ شرح غرر، جلد ۷، صفحه ۲۰۰.
- ↑ میزان الحکمة، جلد ۳، صفحه ۲۶۷۴.
- ↑ روم، آیه ۱۰.
- ↑ شرح غرر آمدی، جلد ۳، صفحه ۱۶۱.
- ↑ همان مدرک، جلد ۲، صفحه ۱۵۱.
- ↑ همان، جلد ۱، صفحه ۲۸۱.
- ↑ همان، جلد ۲، صفحه ۱۳۹.
- ↑ شرح غرر، جلد ۴، صفحه ۲۹۶.
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۵۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۹.
- ↑ غرر الحکم، جلد ۲، صفحه ۸۷۶.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۴۵۸.
- ↑ سوره منافقون، آیه ۱.
- ↑ شرح غرر فارسی، حدیث ۱۵۵۲ و ۱۵۵۳، جلد اول، صفحه ۴۰۰.
- ↑ طبرسی در مجمع البیان، ابو الفتح رازی در تفسیر روح الجنان و برسویی در روح البیان ذیل آیه مورد بحث.
- ↑ قصص، آیه ۵۶.
- ↑ اصول کافی، جلد ۳، صفحه ۳۳۹.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۱۶۹، صفحه ۲۶۳.
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۵۷.
- ↑ جامع السّعادات جلد ۲، صفحه ۳۲۲.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۴۰، حدیث ۱۱.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۸۴.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۲۴۳، شبیه همین حدیث با کمی تفاوت در کنز العمال از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است (کنز العمال، جلد ۳، صفحه ۶۱۹، حدیث ۸۲۰۳).
- ↑ کنز العمال، حدیث ۸۲۱۹.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۳۰۵.
- ↑ شرح نهج البلاغه ابی ابی الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۵۷.
- ↑ کنز العمال، حدیث ۸۲۱۲.
- ↑ شرح غرر، جلد ۵، صفحه ۳۹۰.
- ↑ همان مدرک، صفحه ۴۶۱.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه ۳۸.
- ↑ شرح غرر الحکم، جلد ۱، صفحه ۳۱۰.
- ↑ نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۵۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۹، صفحه ۲۶۰.
- ↑ وسائل الشیعه، جلد ۷، صفحه ۱۱۹، حدیث ۱۳.
- ↑ مسند الامام الرضا علیه السلام، جلد ۱، صفحه ۲۸۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۹، صفحه ۲۶۱.
- ↑ میزان الحکمه، حدیث ۱۷۴۶۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۶، صفحه ۳۸۶.
- ↑ کنز العمّال، حدیث ۸۲۳۱ (جلد ۳، صفحه ۶۲۵).
- ↑ کنز العمال، جلد ۳، صفحه ۶۲۴، حدیث ۸۲۲۸.
- ↑ نساء، آیه ۶۹.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۹، صفحه ۲۳۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۱۰۱، صفحه ۲۸۴.
- ↑ وسائل الشیعه، جلد ۱۶، صفحه ۱۳۴، (حدیث ۴ باب ۱۲ از کتاب الایمان).
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۲۴۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۹، صفحه ۲۶۳.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۵، صفحه ۲۴۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۹، صفحه ۲۴۳.
- ↑ انعام، آیه ۱.
- ↑ انبیاء، آیه ۶۳.
- ↑ یوسف، آیه ۷۰.







