فرهنگ مصادیق:تحریف آشکار
برای هر واژهای، تعریف و کاربردی وجود دارد. به این جمله دقت کنیم:
" بهروز لیوان آب را برداشت."
با گفتن و نوشتن این جمله ـ که مجموعهای از کلمات خاص است ـ پیامی روشن، مشخص و کامل، از سوی گوینده یا نویسنده، به مخاطب منتقل میشود. اکنون جمله را تغییر میدهیم:
" کیوان کاسهی سفالی را بر زمین گذاشت."
میبینیم که با تغییر کلمات، پیام و مفهوم جمله نیز تغییر کرد و هیچ عقل سلیمی نمیپذیرد که جملهی دوم، در بردارندهی همان خبر جملهی اول است.
به نسبت اهمیت هر جملهای، کاربرد کلمات نیز دقیق تر و روشن تر خواهد بود و البته این که مخاطب چه کسی باشد، نیز در نحوهی استفاده از الفاظ و واژهها، مؤثر است. به عنوان مثال در اخباری که از شبکههای رسمی برای عموم مردم پخش میشود، چیدمان و شیوهی به کارگیری واژهها به گونهای است که تمامی مخاطبان، با هر سطحی از سواد و دانش، مفهوم و معنای خبر را، به دور از هر گونه ابهامی دریافت کنند.
اکنون حدیثی گران بها از امام صادق علیه السلام را میخوانیم:
« مؤمن، غبطه میخورد و حسادت نمیورزد، منافق حسادت میورزد و غبطه نمیخورد.»[۱]
آیا میتوانیم به جای واژههای کلیدی "مؤمن" و "منافق" از کلماتی با معنای دیگری استفاده کنیم به گونهای که دقیقاً بر همین مفهوم و آنچه مدّ نظر امام است، دلالت کند؟ پاسخ روشن است. انگار بخواهیم از واژهی "سفید" به جای "سیاه" استفاده کنیم و به مخاطب بگوییم که فرقی ندارد.سفید همان سیاه است و بالعکس. هیچ عقل سلیمی این را نمیپذیرد.
گمان میرود که با این دو مثال، تفاوت الفاظ و واژهها را پذیرفتیم و دانستیم که هر لفظی بر معنای مشخصی دلالت دارد و اگر از جایگاه خود کنار گذاشته شود و لفظی دیگر با معنای کاملاً متفاوت، جایگزین آن شود، دیگر آن غرض و مقصود اولیّه و اصلی حاصل نمیشود.
مثالی دیگر:
« بهشت زیر پای مادران است.»
همهی ما با این عبارت که منسوب به رسول خداست، آشنا هستیم. هستهی اصلی این جمله، واژهی "مادران" است. یعنی تأکید بر این است که، همگان بدانند، اگر مادرشان از آنان راضی نباشد، راهی به بهشت نخواهند یافت و هر کسی مکلف است تا در جهت جلب رضایت مادر خویش بکوشد و با نیکی به مادر، راهی به سعادت ابدی بیابد. حالا اگر کسی بگوید: "بهشت زیر پای زنان است" آیا همان غرض و مقصود رسول خدا، حاصل شده است و آیا میتوان گفت هر کسی خواستار سعادت و نیک بختی است، باید در صدد جلب خشنودی زنان باشد؟
حال به این روایت دل نشین امام صادق علیه السلام توجه کنیم:
« مؤمن برادر مؤمن و { نسبت به هم } مانند یک پیکرند. اگر چیزی از آن { پیکر} بیمار شود، اجزای دیگر به آن درد مبتلا شوند.»[۲]
در همان نگاه اول میتوان فهمید که تکیهی این سخن بر کلمهی "مؤمن" است. اختصاصاً و منحصراً، فقط مؤمن است که نسبت به برادر مؤمن خود، مانند عضوی از یک پیکر است. اعضای یک پیکر، با یک روح زندهاند، چون بر هر بدنی فقط یک روح حاکم است.اگر عضوی از حیطهی این روح خارج شود و یا از پیکر جدا گردد، اگر چه مورد اذیت و آزار قرار بگیرد، نه خودش دردمند است و نه اعضای دیگر. هر انسانی به طور ذاتی علاوه بر روح نباتی و روح حیوانی، از روح انسانی نیز بهره مند است. با روح نباتی رشد میکند؛ با روح حیوانی حرکت و زاد و ولد میکند و با روح انسانی به تحصیل علوم و تنظیم روابط خود با دیگران میپردازد؛ اما فقط یک روح وجود دارد که با اختیار کسب میشود و آن روح " ایمان " است. آنچه مؤمنان را در جهت رضای الهی ـ همچون اعضای یک پیکر ـ با هم هماهنگ میکند، همین روح ایمان است.
"مؤمنان" گروهی خاص از "بنی آدم" هستند، نه همهی آنها. با این وجود آیا میتوان گفت :
« بنی آدم اعضای یک پیکرند» ؟
آیا یک روح بر همهی فرزندان آدم حکم فرماست؟ اگر چنین است، پس این همه جنگ و جنایت برای چیست؟ آیا تا کنون دیدهاید، عضوی از بدن با اعضای دیگر در جنگ و ستیز باشد؟
مرحوم استاد مرتضی مطهّری در این باره میگوید :
«این شعر سعدی که به حق در سطح بسیار عالی تشخیص داده شدهاست، عین ترجمه یک حدیث نبوی است، منتها کمی ناقص است و به کمال اصل حدیث نیست. حدیث نبوی این است: مؤمنان مانند اعضای یک اندام اند، هرگاه عضوی به درد آید، دیگر اعضا با تب و بی خوابی با او همدردی میکنند... ولی پیغمبر وقتی میفرماید: [مَثَل مؤمنین] مَثَل یک پیکر است، توجه دارد که پیکر روح میخواهد. یک روح باید وجود داشته باشد تا همه اعضا را «او» کرده باشد و بعداً «ما» شده باشند. آیا اگر جسد مرده باشد و شما یک عضو را قطعه قطعه کنید، سایر اعضا حس میکنند؟ نه، چون روح وجود ندارد. این روح است که همه مؤمنین را یکی کردهاست. چون اینها در آن روح یکی هستند، «ما» شدهاند و با یکدیگر همدردی دارند. آن روح، ایمان است؛ همان کلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَ بَینَکمْ است. چون مؤمنین ایمان دارند و کلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَ بَینَکمْ بر آنها حکمفرماست، «من»های آنها «او» شدهاست و طبعاً همدل و همدرد هستند. اما انسانها بدون «کلمه سواء» این طور نیستند. پیغمبر فرمود «مؤمنین» یعنی آنها که در یک روح شریکند و آنها که کلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَ بَینَکمْ بر آنها حکمفرماست. سعدی اشتباه کرده که گفتهاست: بنی آدم اعضای یکدیگرند. بنی آدم تا آن کلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَ بَینَکمْ بر آنها حاکم نباشد، هرگز اعضای یک پیکر نمیتوانند باشند و نیستند. دروغ (: اشتباه) است که بنی آدم اعضای یکدیگرند. آیا آمریکاییها و ویتنامیها بنی آدم هستند یا نیستند؟ هردو بنی آدم اند، ولی دروغ است که بنی آدم اعضای یک پیکرند. بنی آدم هرگاه یک روح و یک ایمان بر آنها حاکم شد، یعنی وقتی که «من»های ایشان در یک «او» و در یک ایمان حل شد و «من» برایشان باقی نماند، با یکدیگر همدردی دارند.»[۳]
این سخن سعدی، به همراه سخن رسول خدا یا امام صادق علیهما السّلام، در کتابهای درسی نیز آمده است و مؤلفان محترم، آن را برداشت سعدی از سخن معصومین علیهم السلام پنداشتهاند و از خویش نپرسیدهاند که:
چرا شیخ شاعر، این روایت روشن، آشکار، واضح و پر معنا را تحریف کرده است ؟
چرا سازمان ملل، آن را به دیوار خود آویخته یا حک کرده است؟
چه شباهتی بین این تحریف و اهداف نهادهای بین المللی در جهت توطئهی یکسان جلوه دادن انسانها و عقاید، وجود دارد؟







