کتابخانه:تقوی و اخلاق قرآنی
|
| |
| نویسنده | محسن موسوی تبریزی- ۱۳۳۰ |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | نورعلی نور |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۱ |
| شابک | ۹۶۴-۸۰۱۶-۰۱ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ مبنای ارزش عمل، تقواست
- ۲ حقوق همسایه
- ۳ محور همه اعمال تقواست
- ۴ توجه به خداوند سبحان تنها راه نجات انسان
- ۵ یاد خدا مایه آرامش
- ۶ رابطه تاریخ با انسان
- ۷ انواع معیّت خداوند
- ۸ آثار حکمت
- ۹ الگوخواهی
- ۱۰ عالم خلقت سراسر علم و شعور و ذکر است
- ۱۱ احکام همه مقدمه اخلاق و طهارت است
- ۱۲ راههای کسب تقوا
- ۱۳ اشاره
- ۱۴ دستورالعمل قرآن برای تربیت انسان
- ۱۵ جایگاه زهد
- ۱۶ فرازهایی از سخنان حکیمانه امام المتقین به همام
- ۱۷ درباره امام زین العابدین
- ۱۸ ابرار چه کسانی هستند
- ۱۹ اداء حقّ مؤمن
- ۲۰ عقل، علم، جهل در زبان قرآن و سنت
- ۲۱ شأن قرآن و اهل قرآن
- ۲۲ امام و قلب جامعه و انسان
- ۲۳ اهداف اخلاق
- ۲۴ انواع عبادت از دیدگاه علی
- ۲۵ تفکر و محاسبه نفس
- ۲۶ لغو
- ۲۷ کیفیت یا کمیت
- ۲۸ هدایت انسانها توسط خداوند
- ۲۹ کلمه حقّ در قرآن
- ۳۰ شرک و توحید در اخلاق
- ۳۱ بخش دوم معارفی از قرآن و صحیفه
- ۳۲ خدای سبحان همه را در هر حال مورد امتحان قرار میدهد
- ۳۳ صحیفه سجّادیّه و نیایش
- ۳۴ احادیث
- ۳۵ شکر خالق یا شکر مخلوق
- ۳۶ درسی از صحیفه سجادیّه
- ۳۷ رفع حاجت از نیازمندان فقره دوم
- ۳۸ قرآن عیب جویی، غیبت، افشاگری
- ۳۹ فهرست آیات
- ۴۰ پانویس
مبنای ارزش عمل، تقواست
در پاسخ سؤال مفضل، امام صادق علیه السّلام میفرمایند: «ان قلیل العمل مع التقوی خیر من کثیر العمل بلا تقوی» «۱» اساس مقبولیّت، و ارزش عمل تقوا و کیفیّت آن است و کمّیت عمل مبنای ارزش و ارتقاء آن نخواهد بود؛ البته نمیخواهیم بگوییم از کثرت عمل دوری کنیم، زیرا مثلا فرمودند: «الصلوة قربان کل تقی» انسان هرچه بیشتر نماز بخواند بیشتر به یاد خدا خواهد افتاد، بیشتر به خداوند توجه پیدا خواهد کرد و لکن ارزش نماز کم با اخلاص و توجه، از نماز زیاد ولی بدون توجه، بیشتر است. قلیل بودن عمل را نباید مبنا قرار داد، باید کیفیّت عمل را دید، اگر عمل توأم با تقوا باشد ارزش دارد و نتیجه خواهد بخشد.
یعنی واقعا از عمل توقع داریم در تکمیل نفس و معرفت ما اثر بگذارد، اگر عملی این اثر را نداشته باشد، معلوم میشود توجهی در آن نبوده است، اگر انسان دو رکعت نماز بخواند و بعد معرفتش یک مرحله بالاتر نرود، توجهش زیاد نشود، تقوایش بیشتر نشود، عدلش بیشتر نشود نشان دهنده این است که نماز در باطن و روح او بیتأثیر بوده و آن نماز مقبول درگاه خدای سبحان واقع نشده است.
اگر نماز، روزه، امر به معروف و نهی از منکر و هر عمل دیگری از قبیل حرکتهای اجتماعی، انفاق، همه اینها براساس تقوا بوده و لو کم باشد ارزش دارد، اگر تقوا نباشد بیروح و بیاثر خواهد بود.
مفضل میگوید به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: «کیف یکون کثیر بلا تقوی» چگونه میشود که تقوا نباشد، ولی عمل زیاد باشد؟ امام در جوابش مثال زده و فرمودهاند:
«مثل الرّجل یطعم طعامه و یرفق جیرانه و یوطیء رحله فاذا ارتفع له الباب من الحرام دخل فیه». [۱]
ممکن است افرادی باشند که اموالشان را احسان کرده و با دوستان خوش رفتار باشند، همیشه احسان و اطعام کنند، ولی اگر درب خانه حرامی به روی وی باز شود داخل میشود، یعنی، عمل خیر انجام میدهند ولی از حرام و گناه هم پرهیز ندارند.
حقوق همسایه
در روایات آمده که ائمه اطهار علیهم السّلام آنچنان حق همسایه را به دیگران سفارش میکردند که بعضی از افراد خیال میکردند اگر همسایهای بمیرد دیگر همسایگان از او ارث میبرند.
تصور کنید، در شهری افرادی باشند که دقیقا مسائل مربوط به حق همسایه را رعایت کنند در آن صورت چقدر روح صفا در آن شهر برقرار خواهد شد.
روایات متعددی وجود دارد که محدوده همسایهها را تا چهل خانه از هر چهار طرف مشخص کرده است که مسئولیت گرسنگی، فقر مالی، فقر فرهنگی، آنها برعهده این شخص است، اگر مریض است به عیادتش برود، اگر فقیر است یا فقر فرهنگی دارد به او برسد، البته این بحث شرح جداگانهای میطلبد که ان شاء اللّه به آن خواهیم رسید.
امام صادق علیه السّلام میفرمایند: اگر کسی حق همسایه را رعایت کند، و شب و روز به نفع اسلام فعالیت کند، لیکن زمانی با یک گناه روبرو میشود نتواند خودش را حفظ کنترل کند، آن اعمال اگرچه زیاد هم باشد ارزش چندانی نخواهد داشت.
اگر در مقابل دروغ و یا مثلا غیبت نتواند زبانش را کنترل کند، و اگر مثلا با جنس مخالف مواجه شد نتوانست خودش را حفظ کند، و با مالی کم یا زیاد روبرو شد هیچکس هم جز خدا خبر ندارد، اگر نتوانست خودش را حفظ کند و تصرف کرد، اینها همه بیتقوایی بوده و این شخص زبان، چشم، گوش، فکر و قلبش در اختیارش نیست، چنین فردی اگرچه روزه بگیرد و عبادت بکند چون نمیتواند خودش را در مقابل گناه نگه دارد، انسان ضعیف و بیاراده است.
پهلوان واقعی آن کسی است که در مقابل گناه خودش را حفظ کند. شب تا به صبح نخوابیدن، نماز خواندن و روزه گرفتن بسیار آسانتر از آن است که انسان به گناهی که نفسش میطلبد، آلوده نشود.
بنابراین، امام میفرمایند: کسی که همه اموالش را انفاق میکند، با دیگران رفتار خوشی هم داشته باشد، ولی «فاذا ارتفع له الباب من الحرام دخل فیه» با گناه که روبرو میشود قدرت حفظ خودش را ندارد این اعمال خوبی که به فراوانی انجام داده، همراه با تقوا نیست، ولی در مقابل، آن کسی که چیزی ندارد یا دارد ولی خیلی اندک است، قدرت دارد ولی کم عمل میکند، واجباتش را به جا میآورد و کمی از مستحبات را هم عمل میکند، ولی در مقابل گناه؛ گناه زبان، گناه گوش، گناه چشم، گناه مالی، گناه خدمت، گناه ریاست، خودش را کنترل میکند، او حاکم بر نفس خویش است که به سوی هر چیزی دست دراز نکند، در هر جایی قدم نگذارد نسبت به هر چیزی فکر نکند، به هر چیزی توجه نکند، آنچه خدا گفته به آن عمل کند و از آنچه نهی کرده دوری کند، این انسان فردی باتقواست، اگرچه یک شب در میان؛ نماز شب بخواند، یا هر ماهی یک شب؛ نماز شب یکبار در ماه این شخص، افضل از آن کسی است که هر شب نماز میخواند، ولی در مقابل گناه از خود کنترل ندارد.
محور همه اعمال تقواست
بنابراین، محور همه چیز در اسلام تقواست. امام جمعه مکلف است که در خطبه نماز مردم را به تقوا دعوت کند، اگر امام جمعه این کار را نکند خطبهاش اشکال پیدا میکند، معیار فضیلت در نزد خداوند تقواست:
إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ [۲].
معیار قبولی اعمال و هدایت یافتن از قرآن تقواست:
إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ [۳]
و: هُدیً لِلْمُتَّقِینَ [۴].
تا تقوا نباشد انسان پاک نمیشود، و تا طهارت حاصل نکند در حریم قرآن راه پیدا نمیکند، و لو حافظ و مفسر قرآن باشد، تا پاک نباشد نمیتواند در حریم قرآن وارد شود:
لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ [۵]
بنابراین، مبنای بهرهبرداری از قرآن تقواست. همینطور مبنای معرفت، و سرّ اینکه انسان از ناحیه خداوند سبحان توفیق حقبینی، نسبت به انسان و جهان و خدا حاصل کند، تقواست.
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً [۶]
و: إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً [۷]
خداوند در قرآن میفرماید: اگر انسان با تقوا باشد برای او «فرقان» حاصل میشود، عملش قبول میشود و لیاقت قرب الاهی را پیدا میکند.
توجه به خداوند سبحان تنها راه نجات انسان
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
«من أخرجه اللّه من ذلّ المعاصی إلی عزّ التّقوی أغناه اللّه بلا مال و أعزّه بلا عشیرة و آنسه بلا بشر» [۸]
نفس انسان خیلی خطرناک است و مایه همه انحرافات و گمراهیها، هوای نفس است، در این حدیث امام صادق علیه السّلام میفرمایند: «اگر خداوند متعال کسی را از ذلت معصیت به عزّت تقوا برساند خداوند آن شخص را بدون مال غنی میکند، بدون اطرافیان و عشیره عزیزش میکند، و خداوند مأنوس او میشود».
یاد خدا مایه آرامش
اشاره
مایه و علت همه انحرافات غفلت از خدای سبحان است و مایه آرامش هدایت انسان ذکر و توجّه به خدای سبحان و یاد اوست، اگر انسان به یاد خدا باشد هرگز تکبر و حسد نخواهد داشت، دیگر راهی برای انحراف وجود ندارد، هرگز خودبین، بدبین، بدگمان و مضطرب نخواهد بود، و همیشه آرام خواهد بود.
همه این انحرافات، نقصها و کجرویها برای این است که انسان به یاد خدا نیست، و از خداوند غفلت میکند. برای این است که انسان ضعیف است و ایمان ندارد؛ اگر ایمان در زبان نباشد؛ بلکه در قلب رسوخ کرده و ملکه شود و اگر قلب انسان کانون توحید شود، آن وقت حسد معنا ندارد تا بگوید و یا فکر کند: چرا فلان شخص ثروت دارد؟ چرا فلانی قدرت دارد؟ چرا آن یکی جمال و زیبایی دارد، چرا فلان شخص دانش وسیعی دارد، و این قبیل سئوالات مطرح نخواهد بود. خداوند که واجد همه این صفات است:
إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ [۹]، إنّ اللّه جمیل، أَنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ،* فَإِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ،* خداوند قادر است، و خالق قدرت و قدرتمند هم هست، خداوند زیباست و خالق زیباها و زیباییها هم هست. خداوند غنی است، و خالق اغنیاء و غنی هم هست، خداوند علیم است، خالق عالم و علم هم هست، پس باید با او بود تا به همه کمالات رسید.
غفلت است که مایه انحراف و سبب گرایش به رذایل اخلاقی، بدبینی، بدگمانی و حسد میشود. آن کسی که توجه به خدا داشته و به یاد خداست هرگز غیبت نمیکند و با حیثیت و آبروی کسی بازی نمیکند، به کسی تهمت نمیزند.
پس مایه همه گمراهیها غفلت و هوای نفس است.
رام شدن نفس در مقابل ایمان
هوای نفس خیلی قوی است، ولی در برابر انسانی که اراده و ایمان قوی دارد خیلی ضعیف است، نفس انسان زود حکمفرمایی میکند و زود هم کنارهگیری کرده و رام و منقاد میشود.
انسان میتواند نفس را در اختیار خودش قرار دهد؛ البته در ابتدا نفس مقداری اذیت میکند، سرکشی میکند، ولی بعد از مدتی آرام و رام میگردد، در عین حال اگر انسان نفس را رها کند بر انسان غلبه پیدا میکند، در این صورت مایه همه گمراهیها، همه گناهها، غفلتها، انحرافها، خودبزرگبینیها، هوای نفس است.
قدرت هوای نفس در گمراه کردن انسان از قدرت شیطان بیشتر است؛ چرا که شیطان به عدهای از افراد راه ندارد. وقتی شیطان بخواهد در انسان نفوذ کند یکی از راههای نفوذش همین نفس است؛ البته نسبت به هرکس از راهی و به مناسبتی نفوذ میکند.
انسان تنها ضعیف است
انسان اگر تنها باشد ضعیف است، حال ببینیم اگر انسان تنها باشد چگونه ضعیف است، و منشأ تنهائی چیست؟
اگر در بعد فلسفیاش، فرض کنیم اگر انسان تنها باشد- که اینطور نیست- اصلا هیچ است، ولی در همین بعد اخلاق و تقوا و ایمان که مورد بحث است، انسان اگر تنها باشد ناتوانترین موجودات خواهد بود، البته این انسان است که خود را تنها میکند و خدا را فراموش و از او غافل میشود وگرنه خدا همیشه و در همه جا و همه حال با انسان است:
وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ [۱۰]
خداوند با انسان است هرکجا که باشد، این انسان است که از توجه به خدا غافل میشود؛ وقتی از توجه به خدا تنها و غافل شد، موجود بسیار سست و فوقالعاده ضعیف میشود و در برابر خواستههای هوای نفس و هر خواسته آلوده دیگر تسلیم میشود.
اگر خداوند انسان را از ذلّت معاصی به عزّت تقوا برساند، یعنی انسان را قوی کند، انسانی میشود که از معاصی و تبعیت هوای نفس آزاد و مقاوم شده است، و مایههای تقوا در وجود او رسوخ کرده و برای همیشه قوی و بزرگوار خواهد بود، این شخص همیشه عزیز است، زیرا که همیشه اتکا به خداوند دارد و از غیر خدا بریده است.
امام حسن مجتبی علیه السّلام میفرماید:
«إذا أردت عزّا بلا عشیرة و هیبة بلا سلطان، فاخرج من ذلّ معصیة اللّه إلی عزّ طاعة اللّه». [۱۱]
معنای توحید همین نکته است که انسان از غیر خدا ببرد و به خدا بپیوندد، کسی که از دایره تاریک معصیت و آلودگی و گناه آزاد شد و به کانون نورانی تقوا نایل شده، همیشه عزیز بوده و عزّت و عظمت خواهد داشت؛ زیرا همیشه اتکای او به خدای سبحان است، اتکاء به منشأ قدرت لا یتناهی، علم لا یتناهی، عزت لا یتناهی، جلال لا یتناهی، عظمت لا یتناهی، اسماء و صفات و ذات اقدس الاهی دارد. اقیانوس بزرگی را تصور کنید، در کنارش یک آب باریک و جاری که به باریکی یک انگشت باشد و لیکن این آب به اقیانوس متصل باشد، چنین آبی در عین حال که بسیار ضعیف است و در مقابل اقیانوس اصلا به حساب نمیآید، همیشه به خودش مطمئن است، زیرا که با اقیانوس در تماسّ بوده و ارتباط دارد، البته این مثال برای تقریب ذهن بود وگرنه مثال با ممثّل از نظر مرتبه وجودی و ارتباط وجودی هیچ تناسبی با هم ندارد.
انسان اگر توسل و توکّل نداشته باشد تنهاست. آب جوی که باریکتر از انگشت انسان است، چون متصل به اقیانوس است همیشه زنده است و برای همیشه ماندگار است و هیچ وقت کثیف نمیشود.
اگر خداوند کسی را از ذلت معاصی و تاریکی گناه و از ذلت انحرافات خارج کرده و به سوی کانون توحید و صفا هدایت کند این شخص همیشه قوی و غنی خواهد بود گرچه مال و عشیره و اقوام و طرفدار هم نداشته باشد عزیز است و همیشه عظمت دارد و لو اینکه در جایی تنها نشسته، ولی تنها نیست، همیشه با خدا مأنوس است، همیشه اتکایش به اوست. امام صادق علیه السّلام فرموده:
«من أخرجه اللّه من ذلّ المعاصی إلی عزّ التقوی أغناه اللّه بلا مال، و أعزّه بلا عشیرة، و آنسه بلا بشر، و من خاف اللّه أخاف منه کلّ شیء، و من لم یخف اللّه أخافه اللّه من کلّ شیء». [۱۲]
شخصی به محضر یکی از ائمه معصومین علیهم السّلام مشرّف شد، عرض کرد: یا بن رسول اللّه من خیلی آلوده هستم، چه کنم که گناه نکنم، حضرت جوابی به این مضمون فرمودند که: آن موقع که هوای نفس بر تو غلبه میکند و خواستی به طرف گناه بروی در جایی گناه کن که از نعمت خداوند بهرهمند نباشی.
اصلا مگر نعمت خداوند نهایت دارد؟ مگر قابل تصور است که لحظهای پیش بیاید که انسان بیرون از نعمت خداوند باشد، همه جا نعمت خداست.
امام میفرمایند در جایی و در حالی گناه کن که از نعمت خداوند بهرهمند نباشی و خداوند ناظر بر تو نباشد. راستی اگر انسان به یاد خدا باشد گناه میکند؟
اگر به یاد خدا باشد حریم خدا را حس خواهد کرد.
اگر انسان همیشه به یاد خدا باشد و همیشه خود را در مقابل خدا احساس کند و خاضع در محضر خدا باشد، امکان ندارد گناه کند و در محضر الاهی دروغ بگوید، تهمت و افترا بزند، اعمال منافی عفت انجام دهد، ظلم کند، جنایت کند اینها همه در اثر غفلت است، در اثر نفوذ هوای نفس و شیطان است. در بعضی روایات وارد شده است که حضرت معصوم علیه السّلام فرمودند: کسی که گناه میکند در حین گناه مورد توجه و عنایت الاهی نیست، در حال گناه کافر است، البته نه به این معنا که او نجس است، از این مطلب به خوبی روشن میشود که وقتی کسی گناه میکند در این حال او دیگر به خدا کاری ندارد، در آن حالت اگر واقعا خداشناس بود امکان نداشت گناه کند، و پیروی از اوامر الاهی میکرد، در این حالتی که گناه میکند و دستش به سوی جان، مال یا ناموس دیگری دراز شده او مورد توجه و عنات الاهی نیست. البته اهل تقوا و کسانی که به یاد خدای سبحان هستند از نعمت معیّت خاص و رحمیّت خدای سبحان هم برخوردار خواهند بود.
معیت خاص خداوند با اهداف خاص است که مربوط به متقیان است، اهل تقوا هستند که لیاقت این معیت را پیدا میکنند.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ [۱۳]
این معیت، یعنی اینکه خداوند سبحان دست متقیان را میگیرد، راه را به آنها نشان میدهد، هدایتشان میکند، توفیقشان میدهد، (توفیق معنایش همین است)، یعنی خداوند سبحان عنایت میکند، به جایی برسیم که خدا با ما باشد، معیتی با ما داشته باشد که معیت خاص است، بدین معنا که همیشه خداوند سبحان راهنمای ما باشد، همیشه ما را ارشاد کند و دست ما را بگیرد، ما همیشه در پناه خدا باشیم، این مقام تجلی اسم رحیم و رحمت خاص ذات اقدس الاهی است.
این معیت خاصه شامل همه نمیشود، اما معیت عامه و معیّت رحمانیّة، همه را شامل میشود.
خداوند خالق همه است، ناظر اعمال همه است، ولی این معیت از نوع خاص است، این غیر از خالق و ناظر بودن خداوند است، در اینجا خداوند دست بنده صالح را میگیرد و نمیگذارد گمراه شده، و به طرف تاریکی برود.
تا تقوا نباشد این زمینه حاصل نمیشود، تقوا انسان را به مقام و مرتبهای میرساند که مشمول معیت خاص خدای سبحان گردد، یعنی خداوند با او همراهی مخصوص داشته باشد.
بهره اهل تقوا از قرآن
تقوا مایه بسیاری از ارزشهای انسانی است، تقوا سرمایه استفاده بهتر و بیشتر از معارف قرآن است، درست است که قرآن برای همه انسانها و بعثت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله برای همه است، لیکن این یک دعوت عام است، قرآن همه را هدایت کرده، ولی آیا همه میتوانند از نور قرآن بهرمند باشند؟
آب، مایه حیات است، برای همه و برای همه چیز:
وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍ [۱۴].
ولی آیا هرکس و همه چیز و در هر حال میتوانند از آب بهرهمند شوند؟
زمینها با هم متفاوتاند، بارانی که میبارد اینجا و آنجا ندارد و آبی که در کویر میبارد با آبی که در شمال میبارد تفاوتی ندارد، همان باران است، ولی در کجا میتوان از این باران بهره جست؟
آب برای همه مایه حیات است، ولی بعضی موارد پزشک معالج دستور میدهد که آب نخورید، زیرا که شخص مریض است و نمیتواند از آب زلال و مایه حیات استفاده کند و از این بالاتر میبینیم که همین مایه حیات نسبت به بعضی از جاها و افراد احیانا مایه ضرر میشود، مثلا در نظر بگیریم موجودی را که مریض است و دستور پزشک است که آب نیاشامد، اگر این فرد آب بنوشد بر مرضش افزوده میشود. علت را باید در آب دید یا در بدن؟ نقص از آب نیست، نقص از بدن است. نقص که در باران نیست نقص در این است که این زمین شورهزار است.
قرآن مال همه است، هُدیً لِلنَّاسِ*
لیکن بعضی از انسانها هستند که این قرآن، اگر سراغ آنها بیاید بدتر میشوند، مثل کافران و منافقان، مثلا در زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله دستور آمد که گروهی خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ [۱۵] هستند، اینها فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ [۱۶]هستند، برای اینها حرف بزنی یا نزنی، بگویی یا نگویی بیتأثیر است:
سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ [۱۷]
بلکه بعضی هستند که احیانا هرچه هدایت قرآن را بشنوند بدتر میشوند:
وَ لا یَزِیسوره بقره، آیه ۷دُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً. [۱۸]سوره بقره، آیه ۱۰
مرض چیست و مریض واقعی کیست؟
در اینجا لازم است توضیحی درباره مفهوم مرض داده شود:
اگر انسان، مثلا مبتلا به آپاندیس شود با عمل جراحی و یا مداوای پزشک خوب میشود.
اصولا مرضی که بدن انسان بدان مبتلا میشود نشان توحید است، همان دوا و جراحی که موجب بهبود این مرض شد، آن هم نشان توحید است، بدن یا هر عضوی از آن، اگر درد گرفت نشانه توحید است، با یک دوا و استراحت حل میشود، این هم نشانه توحید است، آن یکی نشانی از نظم و این هم نشانی از نظم است، آن نشانی از حکمت و این هم نشانی از حکمت الاهی است.
رماتیسم، سیاهزخم، آپاندیسم و امثالهم مرض حقیقی نیستند بلکه همه دلیل بر حکمت و نظم هستند، گوشهای از بدن که نظم و تعادلش را از دست میدهد، بظاهر مرض بوجود میآید و با معالجه و دارو نظم برمیگردد، این نشانه توحید است، مرض حقیقی آن است که قلب انسان تاریک باشد، اگر انسان آلوده به شرک و گناه شود مریض است.
امام صادق علیه السّلام در این روایت به ذلت گناه اشاره دارند، و قرآن هم میگوید کفار و منافقان فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ [۱۹] میباشند، اینها آلوده و مریض هستند.
هرچه برای این افراد قرآن بخوانی فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً [۲۰] البته این فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً در جایی است که خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ [۲۱] نباشد یعنی آن تاریکی به اندازهای نباشد که مهر ضلالت بر آن خورده باشد. دوای همه این مرضها قرآن است.
درست است که قرآن برای هدایت همه است. هُدیً لِلنَّاسِ [۲۲] و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ [۲۳] است لیکن نقص از قابل است، نقص از طرف هادی نیست، زیرا که اینگونه آدمها هرچه میگویی نمیشوند، هرچه دستشان را میگیری کنار میکشند، نقص از زمین است که شورهزار است؛ بنابراین هُدیً لِلْمُتَّقِینَ [۲۴]یعنی انسانی که خداشناس و با تقوا باشد، از قرآن بهرهمند خواهد شد.
تقوا مایه حبّ الاهی
إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ [۲۵]
هرکس بخواهد همراه با این آیه به اوج برسد باید همت داشته باشد، اگر ما تقوا داشته باشیم محبوب خدا میشویم و متقی محبوب خداست انسان وقتی محبوب خدا باشد به کلام خدا هم راه پیدا میکند، میتواند کلام خدا را درک کند، این حبّ خاصّ و حبّ رحمیّه است.
یکی از مظاهر کلام خدا قرآن است، البته همه عالم مظهر کلام خداست، همه عالم کلام خدا و کلمات خدای سبحان است.
اگر متقی باشی محبوب خدایی، در این صورت، هم به حقایق و اسرار عالم و باطن آن پی میبری و هم به حقایق معانی قرآن زیرا که قرآن همان عالم است ولی بصورت کلام و اجمال، و انسان نیز خلاصه قرآن است و قرآن تفسیر انسان است.
قرآن کلام و عالم تدوینی الاهی است، چه اینکه انسان کلام و عالم نفسانی او است. اگر تقوا باشد، انسان محبوب بوده و راه به فهم و درک و دریافت حقایق عالم پیدا میکند بسیاری از مدعیان قرآنشناس و بسیاری از قاریان بسیار مجرّب، از حقایق قرآن غافلاند، تقوا میخواهد تا انسان به حقایق قرآن راه پیدا کند.
امام صادق علیه السّلام در پایان حدیثی که نقل شد میفرمایند: «متقی همیشه با خدا مأنوس است» یعنی انسان با تقوا باکی از تنهائی و بیاعتنائی دیگران ندارد، خدای سبحان با او انس گرفته و او را مأنوس خود قرار میدهد: «و آنسه بلا بشر» البتّه انسانها با هم مأنوس هستند زیرا که همه نورانی و همه بوی خدا میدهند، این بشرها هستند که به آنان بیاعتنائی کرده و از آنان دوری میکنند، و نیز این مطلب به این معنا نیست که انسان از اجتماع کنارهگیری کند؛ بلکه این دستور خدا، قرآن و اسلام است که انسان باید در متن جامعه و خدمتگزار جامعه باشد، انسان متقی در عین اینکه در متن جامعه است تنها میباشد و در تنهایی با جمع است.
خروج سالم از دنیا به دار السلام
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
«من زهد فی الدّنیا أثبت اللّه الحکمة فی قلبه و أنطق بها لسانه و بصّره عیوب الدّنیا داءها و دواءها و أخرجه من الدّنیا سالما إلی دار السّلام». [۲۶] تقوا و ذکر خدا مایه رشد و کمال انسان است. انسان در اثر تقوا و ذکر و حبّ الاهی به مقام شایسته خود میرسد. انجام کارهایی از قبیل خواندن، نوشتن، مطالعه کردن، شنیدن، حتی تفکر و تعقل، همه اینها معدّاتند؛ آنچه موجب رشد و کمال است، ذکر و تزکیه نفس است.
در روایت فوق امام صادق علیه السّلام میفرمایند:
«کسی که در دنیا زاهد باشد، خداوند حکمت را بر قلب او تثبیت، و به زبان او جاری میکند، و بصیرتی به او عنایت میکند که عیبهای دنیا را دیده، و دردها و درمان آن دردها را میشناسد، و او را به سلامت از دنیا به دار السلام منتقل میکند».
«دار السلام» یکی از نامهای قیامت است، یعنی سلامت واقعی در آخرت بوده و خداوند این شخص را سلامت به سوی دار السلام میبرد.
بایستی توجه نمود آنچه موجب سعادت و رشد و تعالی و کمال انسان در مسیر شایسته انسانیت است، عبارت از تقوا و ذکر خدا است.
در قرآن از انسان به عظمت یاد شده است
درباره شناخت انسان و شناخت ارزشهای انسانی مطلب زیاد است، انسان اگر بخواهد به طور صحیح به ارزشهای انسانی برسد و آنها را بشناسد باید از همین راه قرآن حرکت کند، از طریق غیر قرآن نمیشود به واقعیت و ارزشهای انسانی پیبرد، برای درک عظمت انسان تنها به نقل دو آیه از قرآن اکتفا میشود:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا. [۲۷]
در این آیه میفرماید: ما امانت را بر عالمیان عرضه کردیم و آنها ابا کردند و نپذیرفتند. این امانت چیست؟ دین، حکمت، ایمان و یا ولایت است؟ البته این موضوعات جدای از هم نیستند؛ لیکن آنچه مسلم بوده و صریح آیه کریمه است، این است که خداوند امانتی را به عالمیان عرضه کرد و همه عالم از قبول آن امانت ابا کردند، یعنی توان و قدرت تحمّل آن را نداشتند، ولی این امانت به انسان عرضه شد و او این بار بسیار سنگین و در عین حال ارزشمند را پذیرفت. در آیه دیگری میفرماید:
لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ. [۲۸]
اگر این قرآن بر کوهها نازل میشد آنها خشیت پیدا میکردند، عظمت قرآن آنچنان است که موجودات عالم ظرفیت نزول آن را ندارند، ولی انسان مخاطب قرآن قرار میگیرد.
رابطه تاریخ با انسان
اشاره
احیانا در بعضی از نوشتهها مطرح بوده و هست که آیا انسان تاریخساز است یا تاریخ انسان را میسازد؟ اینجا باید توجه داشت که اصولا آیا تاریخ میتواند جنبه سازندگی داشته باشد؟ مگر تاریخ چیست که بتواند قوّه سازندگی داشته باشد؟ مگر نه این است که تاریخ یک امر اعتباری است، تاریخ اثر و باقیمانده انسانها در امتداد زمان بوده و زمان هم مقدار و امتداد حرکت و یکی از آثار حرکت است. درست است که حرکت یک امر واقعی است، عینیّت واقعی و حقیقی دارد زیرا عالم متحرک است؛ بلکه عالم عین حرکت است و یک امر واقعی مثل حرکت اثرش هم امر واقعی خواهد بود.
بنابراین زمان امری عینی و در خارج از ذهن محقق است زیرا که حرکت که امر واقعی است مقدار آن هم امر حقیقی و عینی خواهد بوده و از این طریق میتوان گفت که تاریخ یک امر واقعی است.
بنابراین، در مورد تاریخ دو بینش وجود دارد.
اول: بینشی است که معتقد است: تاریخ امر اعتباری است، زیرا ما هستیم که گذشت عمر انسانها و زمان زندگی انسانها را، تاریخ نامگذاری کردیم.
امروز، فردا، پریروز، پس فردا. دیروز، نسبت به امروز، تاریخ است.
امروز هم نسبت به فردا تاریخ خواهد شد، صد سال قبل، هزار سال قبل، دو هزار سال قبل، همینطور کمتر و کمتر میآییم میرسیم به یک روز قبل، یک ساعت قبل، نسبت به این ساعت تاریخ شده، این ساعت هم نسبت به ساعت آینده تاریخ میشود، این یک بینش است که درست هم است.
دوم: یک بینش دیگر اینکه از طریق حرکت وارد شویم، میگوییم حرکت یک عینیت حقیقی دارد، یک امر واقعی است زمان هم مقدار حرکت است، پس زمان هم أمر واقعی است، تاریخ هم که قسمتی از زمان است پس آن هم یک امر واقعی است، پس آیا تاریخ به این صورتی که بیان کردیم یک قوّتی و قدرتی دارد، و اصالتی از خودش دارد که بتواند در انسان اثر بگذارد؟ و مستقیما انسانساز باشد؟ جواب این است که تاریخ چیزی از خود ندارد که تأثیری از خود داشته و انسانساز باشد، از طرف دیگر مشاهده میکنیم، آنکه سازندگی از او برمیآید و قدرت سازندگی دارد، انسان است پس انسان است که تأثیرگذار بوده و میتواند تاریخساز باشد.
انسان تاریخساز است
اثر انسان در تاریخ به این معنی نیست که اصل تاریخ و واقعیت آن را انسان میسازد، زیرا که تاریخ همان گذشت زمان و زمان مقدار حرکت است و حرکت اثر وجود طبیعت و یا عین وجود آن است.
بنابراین تاریخ بودن تاریخ یعنی گذشت زمان، در اختیار انسان نیست تا انسان در تحقق آن تأثیری داشته باشد، در عالم طبیعت اگر انسانی هم وجود نداشته باشد حرکت و مقدار آن واقعیتی است که وجود دارد.
پس تأثیر انسان در تاریخ نه از جهت تحقق وجودی آن است، بلکه انسان در روند و گذشت زمان، در سرنوشت خویش تأثیر میگذارد و آن را تغییر میدهد.
تمام پیروزیها و شکستها، نیکبختیها و بدبختیها، فرهنگ و دانش و رشد و ضد رشد و غیر اینها همه در اثر عملکرد خود انسان است که بوجود میآید و یا از بین میرود و تغییر مییابد و قرآن عزیز هم به این حقیقت تأکید میکند:
إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ [۲۹]
و نیز تأکید میکند: انسان باید از سرنوشت اقوام گذشته و آثار آنان عبرت بگیرید:
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لِلْکافِرِینَ أَمْثالُها [۳۰]
واقع مطلب این است که غیر از اسلام، مکتبهای دیگر آنطور که باید به ارزش و اهمیت انسان پی نبردهاند، و این اسلام است که به انسان یک ارزش والایی قائل شده و به انسان اهمیت داده و انسان را محور همه چیز دانسته است.
انسان را مسئول عمل خود و مسئول تغییرات در زندگی خویش و حتی دیگر انسانها هم قرار داده است. اگر انسان تاریخساز است، اول باید ببینیم چه مایهای میتواند انسان را بسازد تا انسان هم تاریخ را بسازد. در جواب این سئوال است که موضوع اخلاق مطرح میشود و باید مورد توجّه عملی قرار گیرد.
اخلاق یکی از اصول معارف و اصول تعالیم اسلام انسانساز است؛ بنابراین باید توجه داشت که اخلاق سرمایهای است برای انسان تا خودش را بسازد زیرا اگر انسان در عالم خلقت محور است، و نیز اگر هم او محور تغییر سرنوشت انسانها در تاریخ هست، و همچنین اگر انسان برای همه دانشها، ابتکارها، و برای شکوفایی استعدادها محور و اصل است و بالاخره هرچه هست در این عالم بر محور انسان دور زده و برای انسان بوده و از طریق انسان میتواند رشد پیدا کند انسان هم برای خودش باید راهی انتخاب کند که این راه در تربیت و کمال او مؤثر باشد، و این راه «اخلاق» است.
این اخلاق است که انسان را میسازد و انسان اگر در زندگی فردی و اجتماعی اخلاق را اساس عمل قرار دهد میتواند که محوریت خودش را به طور شایسته ایفا کند، روی همین اساس است که اسلام به اخلاق و انسان، این قدر اهمیت داده است.
اصولا اسلام و قرآن برای انسانسازی و برای تربیت و هدایت او آمده و در سعادت و کمال با انسان هم از جمله مسائل اساسی و ریشهداری که در اسلام اهمیت دارد تربیت اخلاقی او است.
اگر بگوییم تاریخ انسانساز است، انسان را مثل یک قطعه موم حساب کردیم که در اثر حوادث روزگار، به هر شکلی درمیآید و کاملا در اختیار حوادث روزگار است.
این بینش نسبت به انسان بینشی است که ارزش انسان را پایین میآورد، و مثل موم که در اثر گذشت زمان صورتها و تغییراتی که در وضعیت اخلاقی و وضعیت فرهنگی و دینی و سیاسی و بالاخره سرنوشت انسان پیش میآید، هیچ از خودش اختیار ندارد، هر تغییر و تحوّلی که بوجود میآید، در اثر پیشآمدها و رویدادهای تاریخی و گذشت زمان خواهد بود.
پس انسان چه ارزشی دارد؟ روی این حساب برای انسان چه حساب ارزشمندی میشود باز کرد، از انسان چه توقعی میشود داشت؟ نسبت به انسان ما چه نوع تفکر و مسئولیتی داشته باشیم، اصولا مسئولیت برای انسان چه مفهومی میتواند داشته باشد.
این یک تفکر و بینشی است در مقابل بینش اسلامی که انسان را ارزشمند و مسئول میداند و روی انسان هم ارزش اخلاقی، ارزش تربیتی باز کرده است، و به همین دلیل هم ساخته شدن انسان و تربیت انسان را برعهده خودش گذاشته است. انسان میتواند خودش را بسازد، جنبه تربیتی هم فرق نمیکند که، فردی یا اجتماعی باشد، یعنی سرنوشت تاریخ انسانها و اجتماع انسانها هم برعهده خود اوست. این صریح آیات قرآن است که میفرماید:
ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ [۳۱]
این آیه فوقالعاده برای انسان ارزش قائل شده است، حتی خداوند سبحان خودش را هم دخالت نمیدهد. فرق نمیکند که کسی بگوید که ما مجبور تاریخیم، یا مثل بعضیها که گفتهاند ما مجبور خدا هستیم. این دو تا بینش، هیچ فرقی با هم ندارند. هر دو ارزش انسان را از بین بردهاند، قرآن انسان را نه مجبور به تاریخ میداند و نه مجبور به خدا، نه جبر تاریخ و نه جبر الاهی، خدای سبحان دخالتی در سرنوشت کمالی و تشریعی انسان ندارد جز اینکه خدای تبارک و تعالی خالق انسان و قدرت است، همه امور تکوینی به دست قدرت خدای خالق و مدبّر است، ولی انتخاب با خود اوست.
قدرت و وجود، و جان و نفسی که انسان دارد، از خدا دارد. این خودش توحید است و معنایی توحید همین است و از جمله آثار توحید، این است که انسان خودش را و هرچه را که دارد، از خدا بداند و از خودش برای خود استقلالی نشناسد، انسان مخلوق خداوند است، عقل او، فکر او، بینش و دانش او از خداست؛ امّا کاربرد اینها در کجاست؟ بهرهگیری از این امکانات و به کار بردن این امکانات در مسیرهای مختلف و گوناگون در اختیار انسان است، نه جبر خدایی بر انسان حاکم است و نه جبر تاریخی. نه در فرد و نه در جامعه:
إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ [۳۲]
این مربوط به جامعه است هر تغییراتی مربوط به سرنوشت جوامع در طول تاریخ پیش میآید، خوب یا بد، شکست یا پیروزی، عزت یا ذلّت، رشد یا عقب ماندگی، شرّ یا خیر، علم یا جهل، عقل یا نادانی، همه اینها در اثر طرز به کارگیری انسان از قوای خودش است، بر اثر طرز به کارگیری امکانات خودش است، هیچ مسئولیتی غیر خودش، برعهده کسی دیگر نیست. خدای سبحان در قرآن انسان را یک موجود مسئول معرفی کرده:
إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا [۳۳]
مسئولیت انسان براساس حرّیت و آزادی و اختیار است خداوند متعال انسان را صاحب اختیار خلق کرده و او را مختار و مسئول عمل خویش قرار داده.
خداوند با انسان اینطور برخورد میکند: که من تو را خلق کردم و راه را برای تو نشان دادم حتی در وجودت هم راه خیر و شر را نهادینه کردم:
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها [۳۴]
و نیز برای تو عقل و اندیشه دادم و هم علاوه بر آن، به وسیله قرآن و کتاب و پیامبر هدایت کردم، این راه، این هم آزادی، این هم فطرت و عقل این هم کتاب و پیامبر، ارزش از این بالاتر برای انسان کجا سراغ دارید؟
وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها [۳۵]
خداوند نفس انسان و وجود انسان را خلق کرده و در وجود او مایههای شناخت خوبیها و بدیها را قرار داده است.
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها
راههای خوبیها را میتواند پیدا کند و بشناسد و راههای بدیها را هم میتواند پیدا کند و بشناسد.
علاوه بر اینها، راه را هم نشان داده است.
إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً [۳۶]
حالا میخواهد در راه راست حرکت کند، یا میخواهد راه کج برود، این جاست که اگر ما خوب دقت و توجه بکنیم اولین وظیفه خودسازی این است که «خودیابی» کنیم.
اگر کسی میخواهد خود را بسازد اول باید خود را بیابد، یعنی خود را بشناسد، به ارزش خود پی ببرد و اهمیت وجودی خودش را بداند و بتواند درک کند که انسان است و انسان یعنی چه؟ و بتواند درک کند که این انسان چقدر میتواند در دیگران، در خودش، در جامعه و در تاریخ تاثیرگذار باشد و بتواند به قدرتهای خلّاق و ارزشهای شایسته خودش پیببرد.
بنابراین، اولین قدم شرط خودسازی، خودیابی است، اگر در جایی، مکتبی، کشوری، بینشهایی راجع به انسان پیدا میشود که ما میبینیم با واقعیتهای انسانی تطبیق نمیکند. معلوم میشود که آنها هنوز انسان را درنیافتهاند هنوز اهمیت انسان را درک نکردهاند و اکثر نسبت به مقام و منزلت و کرامت انسان و ارزش و قیمت او جاهل بوده و در حق انسانیت بطور کلّی و در حق خویش ظلم میکنند، قرآن میفرماید:
إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا
اگر ما ارزش و کاربرد قوی و ابزار رشد و تعالی خود را نشناسیم و راه استفاده از آن را ندانیم، طبعا آن ابزار معطّل و یا از بین خواهند رفت.
انسان باید ابتدا به خودش بپردازد تا بداند: چگونه موجودی است، چه کارهایی از او ساخته است چه ارزشهایی دارد، چه اهمیتی دارد؟ چه ارزشی دارد چه راهی باید برود؟ چه دستورالعملی باید بخواند؟ چه بینشی باید داشته باشد، تا خود را به ارزش واقعی خویش برساند.
قرآن در این خودیابیها آیات فراوانی دارد، انسان از طریق آیات قرآن میتواند به ویژگیهای خودش پی ببرد. یکی از ویژگیهای انسان این است که زمام اختیارات خود را خودش به دست دارد بطوری که اگر تمام عالم جمع شده و همه متفقالقول بگویند: ای انسان، تو در فعل مجبور بوده و هیچ اختیاری از خودت نداری و در مقابل هرگونه اعمال خود نیز هیچگونه مسئولیت و تکلیفی نداری باور نمیکند، در مقابل اگر انسان هشیار بوده و یا مختصر تأملی به وجدان و عقل و فطرت خودش مراجعه کند، میبیند که همه اشتباه میکنند و یا دروغ میگویند.
تقوا مایه ارزش عمل است
روایتی از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که مفضّل [۳۷] میگوید: [۳۸] در محضر امام صادق علیه السّلام بودم و صحبت، از عمل انسان پیش آمد. گفتم چقدر عمل من ضعیف و کم است و امام صادق علیه السّلام در جواب فرمودند: اینگونه نیست آرام باش و به خدا استغفار کن» و بعد فرمودند: «عمل کم همراه با تقوا بهتر از عمل زیاد بدون تقوا است».
باید توجه داشت که بزرگان و امامان دین در عین اینکه برای هدایت همه مردم بودند، ولی عدّهای بیشتر از دیگران با آنان در تماس بودند و از حضور آنان بهره میبردند و از اصحاب خاصّ آنان به حساب میآمدند.
در کلاس درس امام صادق علیه السّلام حدود چهار هزار نفر از بزرگان آن روزگار شرکت میکردند. عدهای از آنان از جمله مفضل به آن حضرت خیلی نزدیک بودند، امام علیه السّلام درباره مفضل میفرمایند: «مفضل مأنوس من است و کسی است که من با انس با او احساس آرامش میکنم».
اما حضرت علی علیه السّلام مونسی حتی مانند مفضل هم نداشتند تا قسمتی از معارف و حقائق را که میدانند با او در میان بگذارند، البته شخصی مثل کمیل بود که امام دعای معروف به دعای کمیل را به او تعلیم داد، یا امام زین العابدین ابو حمزه را داشت که دعای معروف به دعای ابو حمزه ثمالی را از امام سجاد علیه السّلام نقل کرده است در محضرشان بودند، در محضر حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله نیز با وجودی که همه مسلمانان بودند، ولی همه آنها حضرت علی علیه السّلام و سلمان و ابو ذر نبودند و هر کدام از آنان نیز در عین اینکه به تنهایی مقام خاصی داشتند ولی هریک با دیگری از جهاتی و آن دو با حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بکلّی و بینهایت تفاوت داشتند.
توضیح حدیث:
اساس فضیلت عمل و ارزش آن به تقواست، کمّیت عمل مورد توجه نیست و آنچه مهم است کیفیت عمل است، البته این بدان معنا نیست که عمل انسان کم باشد. مسلّما اگر انسان بیشتر نماز بخواند بیشتر به خدا قرب پیدا میکند، ولی اگر فقط نماز را قرائت کند و توجهی به آنچه میگوید نداشته باشد ارزشی ندارد. در مقابل، نماز کم ولی با خلوص و با توجه، ارزش بیشتری دارد.
هر عملی همین طور است اگر همراه با تقوا باشد نتیجه خود را میبخشد، یعنی در تکمیل معرفت ما اثر میگذارد، قرآن کریم میفرماید:
إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ [۳۹].
یعنی: اعمال اهل تقوا مورد قبول درگاه خداوند متعال است.
مفضّل میگوید به امام عرض کردم: چطور ممکن است تقوا نباشد، ولی عمل زیاد باشد. امام با مثال مطلب را بیان کردند، اشخاصی امکان دارد زیاد احسان کنند و اخلاق درست داشته باشند، اما اگر در آن وقت حساسی که باید از گناه چشم بپوشند، نتوانند خود را از آن حفظ کنند در این صورت اعمال نیکشان ارزش خود را از دست خواهند داد، یعنی اصولا بیتقوایی همین است که انسان نتواند از گناه چشم بپوشد. بنابراین، امام فرمودند کسی که با همسایه خود خوش رفتار است و احسان میکند، ولی زمانی که با گناه روبرو میشود نمیتواند از آن چشم بپوشد اعمال نیکش نیز، براساس تقوا نبوده است، در مقابل، کسی که چیزی ندارد که ببخشد، ولی میتواند در مقابل گناه ایستادگی کند این شخص باتقوا و از متّقیان بحساب میآید.
بنابراین، باید توجه داشت که محور همه چیز در اسلام تقواست. مثلا خطبه نماز جمعه در صورتی درست است که امام جمعه مردم را به تقوا دعوت کند و این اهمیت تقوا را نشان میدهد حتی مبنای معرفت به جهان و خداوند نیز تقواست.
نفس انسان خطرناک و انسان به تنهایی در مقابل نفس خویش بسیار ضعیف است. مایه همه گمراهیها هوای نفس و غفلت است. بله، مایه همه انحرافها و اضطرابها غفلت از خدا و مایه همه آرامشها زهد و به یاد خدا بودن است. اگر انسان به یاد خدا باشد هرگز تکبر نخواهد داشت و حسد نخواهد برد و خودبین و بدگمان و مضطرب نخواهد بود، و در این صورت است که دیگر راهی برای انحراف نخواهد بود. اگر ایمان در قلب رسوخ کند، اگر انسان به یاد خدا باشد و ایمان داشته باشد، نفس او بسیار تضعیف خواهد شد. نفس زود کنارهگیری میکند و زود هم الفت میگیرد. انسان میتواند نفس را تحت کنترل خود بگیرد، البته مدتی برای او سخت است و انسان تحت فشار قرار میگیرد، ولی بالاخره پس از مدتی میتواند آن را مطیع خود کند.
قدرت هوای نفس در گمراه کردن انسان از قدرت شیطان هم بیشتر است.
شیطان در بعضی موارد قدرت نفوذ ندارد، ولی هوای نفس در همه موارد قدرت نفوذ دارد.
گفتیم: اگر انسان تنها باشد در مقابل نفس خویش بسیار ضعیف است؛ البته از بعد فلسفی انسان هرگز تنها نیست و خداوند همیشه با اوست، ولی به طور ظاهری اگر انسان به خدا توجه نداشته باشد و حس کند که تنها است بسیار ضعیف بوده و در برابر تمام خواستههای هوای نفس سر تسلیم فرود میآورد.
روایتی است از حضرت صادق علیه السّلام «اگر خداوند کسی را از ذلت معصیت به عزت تقوا برساند، خداوند این شخص را بدون مال غنی و بدون اطرافیان عزیز و خداوند أنیس او خواهد شد.» [۴۰]
توضیح روایت:
اگر انسان اهل تقوا باشد، و هوای نفس را تحت کنترل داشته باشد، همیشه و نیز امام حسن مجتبی فرمود: «إذا أردت عزّا بلا عشیرة، و هیبة بلا سلطان، فاخرج من ذلّ معصیة اللّه إلی عزّ طاعة اللّه عزّ و جلّ». بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۱۳۹، حدیث 6.
عزیز است، چون به خداوند اتکا دارد. معنای توحید همین دو جمله است که انسان از غیر خدا قطع کند و فقط به خدای سبحان توجّه و توکل داشته باشد.
کسی که از کانون تاریک رذالت خارج شده و به مقام نورانی تقوا رسیده همیشه عزیز است، چون اتکا به وجود لا یتناهی الاهی دارد و حتی اگر مالی نداشته باشد غنی است و هرگز تنها نیست زیرا که انیس دارد، حتی اگر شخصی در کنار او نباشد زیرا خداوند مانوس اوست.
انواع معیّت خداوند
اشاره
خداوند با همه موجودات معیّت عام دارد که به معنای خالقیت، مبدئیت و علیت است. خداوند همیشه با انسان است هرجا که باشد، اگر انسان واقعا این را درک کند امکان ندارد به سراغ گناه برود.
شخصی نزد یکی از معصومین علیهم السّلام آمد پرسید: که چه کنم تا گناه نکنم؟ در جواب فرمود: «۱» در جایی گناه کن که از نعمت خدا بهرهمند نباشی، ولی میدانیم که نعمت خدا نهایت ندارد، و جایی نیست که نعمت خدا نباشد. تمام وجود انسان و تمام لحظههای او نعمت خداست و انسان نمیتواند لحظهای را بیابد که همراه و غرق در نعمت خدا نباشد به راستی اگر انسان به یاد خدا باشد گناه (۱). کسی از امام حسین و یا از امام زین العابدین علیهما السّلام درخواست موعظه کرد: «أنا رجل عاص و لا اصبر عن المعصیة، فعظنی بموعظة»، گفت: مردی هستم گناهکار و در برابر گناه و معصیت صبر و استقامت و مقاومت ندارم. مرا موعظه کنید. امام علیه السّلام فرمود: «إفعل خمسة أشیاء و اذنب ما شئت، فأوّل ذلک: لا تأکل رزق اللّه و أذنب ما شئت، و الثّانی: أخرج من ولایة اللّه و اذنب ما شئت، و الثّالث: أطلب موضعا لا یراک اللّه و اذنب ما شئت، و الرّابع: إذا جاء ملک الموت لیقبض روحک فادفعه عن نفسک و اذنب ما شئت، و الخامس: اذا أدخلک مالک فی النّار فلا تدخل فی النّار و اذنب ما شئت». بحار الأنوار، ج ۷۸، ص ۱۲۶، ح ۷.میکند؟ البته انسان اگر به یاد خدا باشد ادب مع اللّه را مراعات میکند و همین جاست که از حضرات معصومین علیهم السّلام روایت شده [۴۱]: کسی که گناه میکند در آن حال مؤمن به خدا نیست.
خداوند معیّت خاص نیز با بعضی از بندگان دارد، و این معیّت صرفا متعلق به مؤمنان است. در این معیت خداوند دست متقین را میگیرد و او را هدایت کرده توفیقش میدهد، پس توفیق، یعنی: ما به جایی برسیم که معیّت خاص خدا شامل حال ما گردد.
ذکر و زهد
روایتی است [۴۲]از امام صادق: «کسی که در دنیا زاهد باشد، خداوند حکمت را در قلب او داخل و در زبان او جاری میکند» خداوند بصیرتی به او عنایت میکند که عیوب دنیا و دردها و درمان دردها را میشناسد، و خداوند این شخص را به دار السلام [۴۳]به سلامت میرساند.
باید توجه داشت: آنچه موجب سعادت و رشد و تعالی انسان و مسیر شایسته انسانیت است تقوا و ذکر خداست.
احیانا برای رسیدن به رشد و تعالی صحبت از ارزشهای انسانی میشود.
البته درست است، و لکن باید بدانیم از طریق تعالیم اسلام و قرآن میتوان به ارزشهای انسانی پی برد، در دو آیه زیر خداوند تبارک و تعالی عظمت انسان را بیان میکند: «ما امانت را به عالمیان عرضه کردیم و آنها ابا کردند». [۴۴]
«این امانت- که شامل اختیار، دین، فطرت، ایمان، ولایت و ... است- و آنچه در این آیه تصریح شده این است که خدا امانتی را به عالم عرضه کرد و عالم آن را قبول نکرد، یعنی ظرفیت پذیرش این امانت را نداشتند، ولی به انسان عرضه شد و انسان پذیرفت در عین حال، انسان به قدر و کرامت خود جاهل، و به منزلت خویش ظالم است».
آیه دوم: [۴۵] «اگر قرآن به کوهها نازل میشد آنها خشیت پیدا میکردند».
آنچه مسلم است انسان ارزشهایی دارد که باید آنها را از قوه به فعل برساند و این ارزشها برای موجودات دیگر نیست، راه رسیدن به آن ارزشها نیز صرفا مطالعه و خواندن و شنیدن و تحقیق نیست، البته اینها نیز تأثیر دارند و باعث آمادگی انسان میشوند، علم نیز همین طور است، انسان صرفا با خواندن عالم نمیشود در حقیقت خواندن فقط دیدن چیزی است که نوشته شده و در این مرحله ادراکی صورت نمیگیرد، پس علم چگونه حاصل میشود؟
علم جز افاضه الاهی، چیز دیگری نیست و انسان از این طریق قادر به ادراک و علم میشود. رشد و کمال و ایجاد ارزشها نیز همین طور است، یعنی مطالعات و تحقیقات فقط باعث آمادگی انسان میشوند.
ذکر و خشیت نیز مایهای برای تقواست، انسان اگر یاد خدا باشد، بسیاری از مسائل حل میشود. اصلا عبادت برای این است که انسان تمرین کند تا همیشه به یاد خدا باشد. یاد خدا در انسان باعث امید و نشاط میشود؛ البته زهد و ذکر خدا و تقوا به معنای گوشهنشینی و بیتوجهی نسبت به جهان نیست؛ بلکه در درون تقوا همه چیز هست، تقوا این است که در عین حال که در جمع هستیم و در همه امور مشارکت داریم؛ ولی تنها بوده و وابسته و دلبسته به هیچ کدام از آنها نباشیم، انسانی در حال ذکر است که نسبت به خدا خوف و خشیت دارد.
در آیه: وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللَّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ [۴۶]، کسی که از خدا و رسول او اطاعت کند و از خدا بترسد و تقوا پیشه کند به نعمتهای دائمی خدا نایل میشود.
در حدیث دیگری آمده [۴۷] است: «از خدا خوف و خشیت داشته باش آن طوری که خدا را میبینی اگر تو او را نمیبینی، او تو را میبیند».
اگر اینطور خیال کنی که خدا تو را نمیبیند، در این صورت کافر شدهای، اگر معتقدی که خدا تو را میبیند و در عین حال معصیت میکنی خدا را کمترین بیننده حساب کردهای.
حدیثی است [۴۸]که مؤمن بین دو خوف قرار دارد: خوف از گناه گذشتهاش که گناه انسان کامل، لحظهای غفلت از خداست و گناه انسانهای دیگر تمام گمراهیها و تاریکیها و انحرافهای دینی و عقلانی است.
اصولا انسان مسلمان هرگز گناهکار نیست، انسان باید اول خود را از گمراهیها نجات دهد و عادل گردد تا بتواند ذاکر باشد، و حکمت در قلب و زبان او به وجود آید، و عادل کسی است که امر و نهی خدا را اطاعت کند. عادل بودن برای هر انسان تکلیف است.
در اموری مانند قضاوت و رهبری و امامت جماعت باید شخص باید عادل باشد، البتّه در این موارد عادل بودن شرط است، ولی برای همه افراد و در همه موارد عادل بودن تکلیف است. سرلوحه دعوت پیامبران، با دو رویکرد اثبات و نفی است و گاهی این دو با هم ذکر شدهاند.
همانطوری که در آیة الکرسی آمده است: [۴۹] کسی به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آورد در مسیری قرار گرفته که خداوند بیان کرده است، و در آیه دیگر فرموده است:
وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ [۵۰]
همه اقوام و ملل را پیامبری مبعوث کردیم که بگویند: خدای یکتا را عبادت کنید و از طاغوت اجتناب نمائید. و نیز میفرماید:
یا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ [۵۱]. فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ [۵۲].
ای مردم، پروردگارتان را که شما را آفریده پرستش و عبادت کنید. در عین حال که میدانید آفریدگار شما بیمثل و بیهمتا است، برای او شریک و مثل و همتایان قرار ندهید. [۵۳]
توجه به غیر خدا، شرک و بتپرستی است، قدرت نظامی و سیاسی و مالی، ظواهر زندگی و دنیا و هر چیز دیگری که توجه انسان را جلب کند و مانع توجه به خدا شود، بت است. زیرا که همه اینها غیر خدا هستند.
در حدیثی از معصومین علیهم السّلام[۵۴] نقل شده است که: «از شرک غفلت نکنید، شرک در انسان آنچنان ظریف و لطیف است که به سختی تشخیص داده میشود، مثل راه رفتن مورچه سیاه بر روی سنگ صاف سیاه در دل شب تاریک».
اما در اثر ذکر خدا و تقوا، انسان این دید را پیدا میکند که بتواند اینگونه شرکها را ببیند و از آنها پرهیز و دوری کند.
هدف از اخلاق
به طور کلی برای اخلاق سه هدف را میشود در نظر گرفت: هدف دنیوی، اخروی، الاهی، گاهی هدف انسان از اینکه میخواهد دارای اخلاق حسنه باشد رسیدن به اهداف دنیوی است، عدهای هدفشان رفتن به بهشت است و بالاخره هدف عده بسیار کمی این است که به خدا برسند. آنچه در کلمات انبیا و ادیان الاهی، به ویژه اسلام به عنوان هدف اخلاق تعیین شده همین دو هدف اخیر، یعنی اخروی و الاهی است، ولی هدف دنیوی در قرآن و کلام انبیا و معصومین یافت نمیشود.
توضیح آنکه عدهای میخواهند اهل گذشت، عادل، صاحب انفاق و خوش اخلاق باشند برای اینکه در بین مردم وجهه مقبولی پیدا کنند، البته این هدف، خلاف و گناه نیست، ولی صرفا دنیایی است، و گاهی شخص میخواهد دارای اخلاق حسنه باشد برای اینکه به سعادت اخروی برسد و به اینکه، مورد قبول عامه باشد یا نه، توجهی ندارد، این هدف در قرآن بیان شده و هدف خوبی است.
حضرت أمیر مؤمنان علی علیه السّلام میفرمایند: [۵۵]«افراد در عبادت بر سه نوعاند:
عدهای به خاطر ترس از جهنم؛ عدهای به طمع بهشت و عدهای هم برای قرب به خدا و براساس شکر عبادت میکنند.
در قرآن نیز آمده است که:
إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ...[۵۶]
در حقیقت خداوند مشتری جان و مال مؤمنان است تا در عوض، بهشت را به آنان عطاء کند، باز میفرماید:
قُلْ یا عِبادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ إِنَّما یُوَفَّی الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ [۵۷]
یعنی خداوند در مقابل عبادت و تقوای شما برای شما اجر میدهد.
اخلاق نیز همان طور است، اگر انسان تقوا داشته و از طریق آن به اخلاق برسد و به اهداف مادی و دنیوی اهمیّتی نداده و به آن توجهی نکند به سعادت اخروی میرسد، ولی این آدم در مرحلهای قرار دارد که میخواهد عبادت کند و اجری بدست آورد، یعنی با خدا داد و ستد میکند.
اینکه گفته میشود دنیا وسیله آخرت است [۵۸] برای مردم عادی است که میخواهند از طریق عبادت در دنیا در آخرت به سعادت برسند، ولی برای انسانهای کمال یافته، دنیا رهزن آخرت است، [۵۹]چون هدف آنها از عبادت رسیدن به بهشت نیست، در مرحله بالاتر، انسان متوجه میشود که اصولا نمیتواند با خدا دادوستد کند، چون از خود چیزی ندارد که به خدا بدهد و در مقابل چیزی بگیرد، او میداند که هرچه دارد و کل هستی او، از خداست، خدا را براساس حبّ و عشق عبادت میکند. [۶۰]و اینان همیشه در بهشت ذات و بهشت رضوان به سر برده و مصداق آیه:
«فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ» [۶۱]
خواهند بود.
حضرت علی علیه السّلام در تفسیر آیه:
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ [۶۲]
فرموده است: [۶۳] منظور از «انا للّه» این است که ما از خود هیچ چیزی نداریم، و هرچه داریم ملک خداوند متعال است.
خداوند میفرماید:
قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لا ضَرًّا [۶۴]
پیامبر! بگو به مردم که من چیزی از خود ندارم.
نهایت دعوت پیامبران، دعوت به خداست. باید توجه داشت دعوت به خدا با دعوت به راه خدا فرق میکند. منظور از راه خدا، همان راه درستی، و تقوا و اخلاق برای رسیدن به هدف اخروی است، ولی منظور از دعوت به خدا آن است که همه اعمال انسان برای خود خدا باشد، مفهوم:
«وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ» [۶۵]
با مفهوم
«وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا» [۶۶]
تفاوت دارد.
معرفت نفس، مایه هدایت است
هشام بن حکم روایتی از امام موسی بن جعفر علیهما السّلام نقل میکند: «عاقل به حداقل امکانات زندگی در صورت داشتن اصول علم و حکمت، خشنود است و اگر علم و حکمت نداشته باشد از مرفهترین زندگی ناراضی خواهد بود». [۶۷]
یکی از وظایف پیامبران بیان حکمت است، اگر به کسی حکمت عنایت شود در حقیقت خیر کثیری به او عنایت شده است و این خیر به لقمان حکیم عنایت شد.
لقب حکیم در قرآن به هر کسی اطلاق نمیشود شرایطی میخواهد: خود قرآن حکیم است و قرآن بهترین کتاب معرفت نفس و انسانشناسی است، اصولا قرآن شرح و تفسیر انسان است.
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ. [۶۸]
یکی از آثار حکمت، معرفت نفس است، و از طریق آن انسان میتواند خویشتن را خوب بشناسد. پیرامون نفس، سؤالات بسیاری مطرح است و قرآن پاسخ آنها را برعهده فطرت و نفس خود ما گذاشته است.
نفس انسان مراتب و وجوه مختلفی دارد: امّاره، لوّامه، ملهمه و مطمئنه.
انسان باید سعی کند از نفس امّاره بر حذر باشد، نفس اماره مشابه همان قلب مختوم است که بر آن مهر گمراهی زده شده است و این حالت ناشی از غفلت است، هر چیزی میتواند سبب غفلت ما بشود، حتی کارهای خیر نیز اگر ایجاد نخوت کند مایه غفلت است، اما اگر انسان به خدا توجه داشته باشد، نفس او نفس لوامه خواهد بود، این نفس، سرزنشگر و هشدار دهنده است، توجه و همراهی با این مرتبه از نفس، مقام بلندی است، ولی نباید در این حد توقف کرد، مقام بالاتر، رسیدن به نفس ملهمه و بالاخره نفس مطمئنه است، منظور از نفس مطمئنه نفسی است که انسان در آن مقام از اضطراب آزاد شده و آرام میگردد، یعنی وقتی انسان همیشه به یاد خدا بود نفس مطمئنه برای او ایجاد شده و ظهور پیدا میکند، و در این صورت انسان آرامش خود را بدست خواهد آورد، زیرا ذکر و یاد خدا مایه آرامش دلها است: «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». [۶۹]
خداوند همیشه ما را به ذکر دعوت کرده است، ذکر باید با متانت و آرامش همراه باشد و نباید مثل شعار بلند گفته شود، ذکر فقط آن نیست که بر زبان جاری میشود و گاهی اوقات ذکر، تمام حرکات و تمام وجود یک انسان مؤمن را در برمیگیرد.
به طور خلاصه، باید توجه داشت که غفلت از خدا، موجب غفلت از نفس انسانی میشود و در این حالت انسان فقط به فکر ارضای نفس حیوانی خویش است، این افراد در میان انسانها بشرهای مردهاند، و فقط در میان حیوانات میتوان آنها را زنده محسوب کرد، تمام سعی این گروه برای دنیا است و تصور میکنند کار آنها نیک است، به عبارت دیگر، شیطان اعمال آنها را در نظرشان خوب جلوه میدهد: «أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً» [۷۰] و: «وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ ما کانُوا یَعْمَلُونَ». [۷۱]
تفکّر و محاسبه نفس
تفکر و محاسبه نفس مایه بیداری انسانهاست، لازم است که انسان از راههای مختلفی خودش را بیدار کند، یکی از این راهها تفکر و محاسبه نفس است. حضرت علی علیه السّلام میفرمایند: «با تفکر قلب خود را متنبه و آگاه کن» [۷۲].
یکی از امتیازات انسان بر سایر جانداران این است که انسان صاحب تفکر است، اگر انسان تفکر نداشته باشد و عقل خود را به مرحله تعقل نرساند وجه تمایز خود را نسبت به سایر جانداران از دست میدهد، و بر همین اساس قرآن ما را به شدت و با تأکید زیاد، به تفکر در آیات و حقایق عالم دعوت کرده است.
مخاطب قرآن کسانی هستند که عقل آنان به مرحله تعقل رسیده و از طرفی هم کسانی را که عقلشان را به کار نمیاندازند، شدیدا سرزنش کرده است. [۷۳]
از طریق تفکر؛ انسان به کشف حقایق علمی نایل میشود و به تمام ارزشهای انسانی دست مییابد، و به همین جهت است که یک لحظه تفکر بهتر از شصت سال عبادت است. [۷۴]
روایتی در مورد محاسبه نفس نقل شده است که فرمودند:
«از ما نیست کسی که هر روز محاسبه نفس نداشته باشد». [۷۵]محاسبه نفس نیز از آثار تفکر است، منظور از محاسبه نفس این است که انسان تفکر کند که عمل او در چه حدی دارای ارزش است و به عبارتی عمل خود را ارزیابی کند و ببیند اگر عمل او اثر منفی داشته، استغفار کند و از آن برحذر باشد و اگر عمل او مثبت بوده آن را تکرار و تقویت کند، محاسبه نفس ارزیابی اعمال و حرکات خویش و تفکر در گذشته و آینده و مبدأ و معاد خویشتن است.
قرآن دستورالعمل انسان در زندگی
هر دستگاهی را که انسان میسازد به همراه آن دفترچهای به عنوان دستورالعمل ضمیمه میکنند، و انسان نیز که بهترین و زیباترین صنعت خداوند متعال است، دستورالعملی دارد. قرآن دستورالعمل وجود انسان است هر چقدر انسان بیشتر و بهتر براساس این دستورالعمل عمل کند، از وجود خودش بهتر استفاده خواهد کرد.
همانطور که قرآن ما را به تفکر در وجود خود ما دعوت کرده [۷۶]، به تفکر در خود قرآن نیز دعوت میکند. [۷۷]قرآن میگوید: «هرچه میتوانید قرآن بخوانید» [۷۸] حضرت علی علیه السّلام میفرمایند: «در روز قیامت به أهل و حامل و قاری قرآن گفته میشود که قرآن را بخوان و بالا برو». [۷۹] این یک اصل است که انسان با خواندن قرآن به درجات وجودی نورانی بالاتری میرسد در سوره اعراف آمده است:
وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ[۸۰]
هنگام قرائت قرآن سکوت کنید تا رحمت خدا شامل حالتان شود.
به طور اجمال میتوان گفت که قرآن برای رفع نیازمندیهای این صنعت الاهی (انسان) نازل شده است. این کتاب از یک طرف دستوراتی بصورت نواهی دارد؛ یعنی کارهایی که نباید انجام داد؛ و از یک طرف دارای دستوراتی عملی است؛ یعنی آنچه که باید انجام داد و اینها حاصل نمیشود مگر اینکه انسان دارای تقوا و تزکیه نفس باشد، حضرت امام باقر علیه السّلام فرمود: «بهترین نوع صبر، صبر در مقابل گناه و پرهیز از محرّمات خدای سبحان است». [۸۱]
گرایش به لغو
گرایش به لغو، خطرات زیادی دارد و از طرفی هم اعراض از لغو از شرایط ایمان است.
وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ [۸۲]
یعنی از صفات مؤمنان است که از هرگونه عمل لغو و باطل و اعمال غیر لازم، اعراض کرده آنها را ترک میکنند.
بحث بر سر شرایط یک مسلمان نیست، بلکه بحث در شرایط رسیدن به فلاح است چون حداقل مرتبه تقوا برای مسلمان این است که گناه نکند و عادل باشد، ولی بعد از داشتن این شرایط، شرایطی دیگر لازم است که شخص مسلمان، مؤمن بوده به رستگاری و سعادت و فلاح برسد، چشمپوشی از مکروهات و عمل به مستحبات از راههای رسیدن به رستگاری است، یکی از راههای رستگاری، اعراض از لغو است. در قرآن آمده است که:
وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ سَلامٌ
عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی الْجاهِلِینَ [۸۳]
یعنی اهل ایمان زمانی، که از کفار و مشرکین سخنان لغو میشنوند اعراض کرده و در برابر سخنان لغو آنها جواب لغو نمیدهند؛ بلکه در جواب آنها میگویند اعمال ما برای ما و اعمال شما برای شما باشد، از طرف ما شما به سلامت باشید (ما جواب شما را نمیدهیم)، ما طالب امثال شما جاهلان نیستیم و به گفتوگو و نشست و برخاست با شما میل نداریم.
یکی از مراتب محاسبه نفس، نیز این است که انسان حساب کند چقدر لغو گفته و شنیده و عمل کرده است. دفتر دستورالعمل انسان (قرآن) نیز دستور میدهد که به دنبال لغو نروید و مغز و قلب خود را با لغویّات پر نکنید. حیف از مغز انسان که به جای علم و معرفت از لغو انباشته گشته و اشغال گردد، قرآن میفرماید: مؤمن از لغو دوری میکند:
«عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ». [۸۴]
آثار حکمت
اشاره
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرموده:
«رأس الحکمة مخافة اللّه»: [۸۵]
رأس و اساس حکمت خوف از خداست.
همانطور که میدانیم خدای سبحان احسن الخالقین و انسان احسن مخلوقات است، و از طرفی هم انسان است که مخاطب قرآن است، و بعثت انبیا هم برای هدایت انسان است، خداوند تبارک و تعالی به هدایت تکوینی انسان از طریق فطرت و سرشت، اکتفا نکرده و به هدایت تشریعی او نیز پرداخته است.
بر این اساس خداوند به انسان بیش از مخلوقات دیگر محبت دارد و به او اهمیت میدهد و این برای انسان مقام بسیار بلندی است که خداوند از او دعوت میکند تا با او ملاقات کرده و با او مستقیم صحبت شود.
وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ [۸۶]
منظور از لفظ، ادعونی، تقاضای حوائج نیست، بلکه غرض، انس با خدای سبحان و همصحبت شدن با او است و حداقل آن همان نمازهای پنجگانه است، هنگام نماز انسان با خداوند ملاقات میکند.
همانطور که هر انسانی هنگام ملاقات با بزرگان رعایت بسیاری از امور از جمله مرتّب بودن و خشیت ظاهر و سر وقت به میعادگاه رفتن را مینماید، باید به هنگام ملاقات با خداوند نیز به زیباترین وجه آداب و شرائط حضور را رعایت کند.
ملائکه، همیشه در حال خوف از خداوند هستند، این خوف به علت آن نیست که گناهی انجام داده باشند؛ بلکه خوف خدا مایه سرور و حکمت برای آنان میگردد. هرچه انسان حکمت بیشتری داشته باشد خوف و خشیت بیشتری خواهد داشت، کسی که مخافة اللّه داشته باشد اسم زیبای خداوند (حکیم) در او بیشتر ظهور پیدا کرده و به قرآن که کتاب حکیم است نزدیکتر خواهد شد.
حکمت، از طریق خوف خدا پیدا میشود، و نتیجه حکمت هم شکر خداوند است، گرچه مقام صابرین بسیار بلند است، ولی مقام شاکرین بالاتر از آنهاست.
صاحبمقام شکر، هرچه دچار مصیبت گردد بیشتر خوشحال میشود، و این نتیجه حکمت است، و شکر برای خداوند ثمرهای ندارد؛ بلکه مایه ارتقای نفس خود انسان میشود.
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ. [۸۷]
اخلاق ضامن اجرای قانون و شرع و وسیله رسیدن به نور است و اساس اخلاق نیز تقواست و تا یقین نباشد، تقوا کامل نخواهد بود.
از طریق یقین، انسان به بالاترین درجه تقوا میرسد؛ وقتی انسان، به درجه کمال یقین رسید متخلق به اخلاق الاهی میشود.
و از طریق تقوا و اخلاق و تزکیه است که نفس، راهی به نور باز میکند.
توحید یعنی چه؟ توحید، یعنی از غیر خدا بریدن و شرک یعنی به غیر خدا توجه کردن، اساس تعلیم و تربیت قرآن نیز توحید است، قرآن توحید واقعی را بیان کرده و میخواهد انسان موحّد تربیت کند، یعنی کسی که فقط خدا را بخواهد و بس. در سوره بقره آمده است:
بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ[۸۸]
آری، هرکس که خود را با تمام وجود، به خدا تسلیم کند و نیکوکار باشد، مزد وی با پروردگارست، و بیمی بر آنان نیست، و غمگین نخواهند شد.
هر خوف و غم و شادی که از ناحیه بدست آوردن دنیا و یا به جهت از دست دادن آن باشد کاذب بوده و ناپایدار خواهد بود.
لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ [۸۹]
یعنی، انسان موحد از آنچه بدست میآورد خوشحال نیست و از آنچه که از دست میدهد ناراحت نیست.
اگر برخورداری انسان از اموال دنیا مثلا براساس این آیه باشد، مانعی ندارد، ولی هرچه رنگ و مصداق آیه زیر در وجودش کمتر بشود به همان اندازه توجه به غیر خدا در انسان کمتر خواهد شد:
وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی وَ إِلَی اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ [۹۰]
هرکس از روی تسلیم و رضا به سوی خدا روی آورد از جمله نیکوکاران خواهد بود، چنین کسی به محکمترین رشته الاهی چنگ زده است و بدانید که پایان کارها به سوی خداست.
باید انسان به مقام یقین برسد تا به مقام یقین نرسد، تقوای او کامل نخواهد بود و مقام یقین است که موجب اخلاص میشود، از طرفی هم خداخواهی و توحید، فطری است، چون وقتی انسان گرفتار شود و هیچ کمکی هم نداشته باشد ناخودآگاه و بدون درنگ خدا را از روی اخلاص صدا میزند.
حبّ و ایمان
روایتی از امام صادق و امام باقر علیهما السّلام نقل شده است که: باطن و حقیقت دین و ایمان حبّ است:
«هل الإیمان إلّا الحبّ»، «هل الدین إلّا الحبّ» [۹۱]
حبّ واقعی آن است که همیشگی بوده و متعلّق به محبوب باقی و حقیقی باشد، محبوب قابل زوال محبوب واقعی نبوده و حبّ به آن هم حبّ کاذب خواهد بود، برای رسیدن به حب و محبوب واقعی باید محبوبهای غیر واقعی را ترک کرد، و انسان از این طریق به مقام برّ میرسد، برای رسیدن به مقام ابرار باید از نیازهای ضروری و از محبوبترینهای قابل زوال خویش گذشته و آنها را فدا کرد، پس به طور کلی ضمانت اجرای اخلاق، تقوا و اساس تقوا، یقین است، اگر یقین انسان کامل باشد، هر خیری را از خدا و هر شری را از خود خواهد دانست.
الگوخواهی
اشاره
در وجود انسان حالات مختلفی است، از جمله حالت الگوطلبی و احیانا حالت الگو شدن که ممکن است آشکار یا مخفی باشد و در افراد مختلف شدت و ضعف داشته باشد، پس انسان به دنبال نمونهای است که برایش معیار و الگو گردد. یکی از اصول تربیت هم این موضوع است، و در مقام تعلیم و تربیت فرد و جامعه باید الگویی ارائه گردد.
در اسلام نیز این موضوع مدّ نظر است، یکی از عمدهترین هدفهای بعثت انبیا، تربیت بوده و برای این موضوع نیز در قرآن مصداق و نمونههای خوبی بیان شده است، در قرآن آمده است: برای شما ابراهیم و کسانی که با او بودند نمونه شایستهای هستند. [۹۲]
ابراهیم علیه السّلام دارای مقام خلیل الرحمانی است، و معلوم است رسیدن به مقام بسیار سخت بوده و شرایطی دارد، ابراهیم این مقام را از طریق آزمایشهای «قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ ما أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ رَبَّنا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ».
سختی به دست آورده است، قرآن میگوید که ابراهیم برای همه اسوه است، بنابراین هر انسانی نیز میتواند به این مقام برسد.
نمونه دیگر در قرآن وجود مقدّس رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله است، چنانکه قرآن میفرماید: نمونه خوبی در وجود رسول اللّه برای شما هست:
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ [۹۳]
باید سیره پیامبر را شناخت تا بتوان او را الگوی خود و جامعه و حکومت قرار داد، سیره، یعنی روش در ابعاد مختلف زندگی، سنت نیز عبارت از کل مظاهر وجود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است.
پس به طور کلی قرآن برای انسانها نمونه ارائه میدهد، چرا که قرآن تفسیر انسان و برای هدایت و تربیت انسان است، و تمام نیازهای انسان در قرآن بیان شده و یکی از نیازهای انسان، نمونه داشتن است که آنهم از طریق قرآن برآورده شده است.
گفته شد انسان در تمام ابعاد زندگی طالب الگویی است تا خود را با آن تطبیق دهد اما طالب نمونه شدن نیز هست، قرآن به این دو خواسته انسان جواب مثبت داده است.
آموزههای قرآن به هیچ وجه حالت تحمیلی ندارد، زیرا که همه دستورات آن دقیقا براساس نیازهای درونی انسان است، قرآن نیاز نمونه شدن هر انسانی را تأیید کرده، و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله را نیز برای ما نمونه قرار داده است، چنانکه میفرماید: رسول خدا نمونهای برای شما و شما بر انسانهای دیگر نمونه باشید،
یعنی محور تفکر و اخلاق ما، الگوی تفکر و اخلاق سالم دیگران باشد:
وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً. [۹۴]
اجرای عدالت و نیاز نداشتن به قاضی تا زمانی که نیاز نمونه شدن ارضا نشود، به هدف نمیرسیم، جامعه اسلامی باید برای جوامع دیگر نمونه باشد، اگر در جوامع دیگر، مجری عدالت حکومت است، در جامعه اسلامی هر مسلمانی باید خود مجری عدالت باشد، این یکی از اهداف بعثت انبیاست که باید هر انسانی خودش قائم بالقسط باشد:
وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.[۹۵]
بر این اساس در جامعه اسلامی اصولا نباید چندان به قاضی نیاز باشد، چون نیاز به قاضی در جامعه نشان دهنده جرم و تخلّف و اختلاف است، تا زمانی که مردم قائم بالقسط نشدهاند نیاز به حکومت و قاضی وجود دارد، ولی وقتی هر انسانی در جامعه به مقام قائم بالقسطی رسید و خود در تمام شئون زندگی مجری عدالت شد، دیگر به قاضی و قضاوت نیازی نخواهد بود.
تأثیر اخلاق در تکوّن انسان
انسان ساخته اخلاق خویش است، واقعیّت و حقیقت و ماهیت انسان را اخلاق انسان میسازد. اخلاق در امور اجتماعی، تشریعی، و ارتباط افراد با یکدیگر تاثیر فراوان دارد و از اینها مهمتر تأثیر مستقیم اخلاق در تکوّن اختیاری انسان در قوس صعود است.
کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ [۹۶].
واقعیت و حقیقت انسان، در گرو عمل و دستآوردهای اخلاقی و اعتقادی اوست، آن هم نه فقط در جزا و کیفر، بلکه در تکوّن، در خلقت و در تکمیل انسانیت؛ حضرت امام علی علیه السّلام فرموده است:
«رأس الایمان حسن الخلق». [۹۷]
حسن اخلاق در ایمان نقش سر را دارد، یعنی آنکه جلوهگاه ایمان است حسن اخلاق است، امام صادق علیه السّلام میفرماید:
«إن اللّه تبارک و تعالی لیعطی العبد من الثواب علی حسن الخلق کما یعطی المجاهد فی سبیل اللّه». [۹۸]
خداوند اجری که به مجاهد در راه خدا عنایت میکند به شخص خوشاخلاق نیز، همان اجر را عنایت خواهد کرد، حدیث دیگری است از حضرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:
«إنّک امرء قد أحسن اللّه خلقک فأحسن خلقک؛ [۹۹]
خداوند ظاهر تو را زیبا خلق کرده، و تو هم اخلاق خویش را زیبا کن».
خداوند انسان را اینطور زیبا خلق کرده است، پس حیف نیست که انسان خودش را به زشتیها بیالاید؟ اندام انسان، قیافه انسان همه موزون و متناسب وجود و استعداد انسان، همه را در نظر بگیرید، خیلی زیباتر از زیباترین پرندگان است، و لذا خودش را «أحسن الخالقین» نامید و انسان هم احسن مخلوقین خواهد بود:
فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ[۱۰۰]
وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلًا [۱۰۱]
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ. [۱۰۲]
خلقت انسان در میان موجودات عالم زیباترین نوع خلقت بوده و مشاهده جهان خلقت و اسرار آن و تفکر در عالم نیز نصیب انسان شده است، دیگر موجودات زنده سر به زیرند، فقط انسان است که میتواند بسوی بالا بنگرد، میتواند اطراف خود را مشاهده و درک کند و میتواند خودش را هم درک کند، اگر خودش را درک کند همه چیز را درک خواهد کرد، زیرا که با درک خود ربّ و خالق خود را نیز درک خواهد کرد، حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله میفرماید:
«من عرف نفسه فقد عرف ربّه». [۱۰۳]
معرفت نفس وسیله معرفت خدای سبحان است
عمده این است که انسان خود را بشناسد، وقتی خود را شناخت، خواهد فهمید که چه کاره است و چه باید بکند. آیا واقعا برای خوردن و خوابیدن آمده است؟ این را که دیگر حیوانات هم دارند، این همه، حیوانات میخورند و میخوابند، تمدن دارند، زیبایی دارند، قدرت بازو و پنجه دارند، و حتی قدرت حکومت دارند! و انسان غفلتزده از دنیا همین ظواهر را میبیند.
یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ. [۱۰۴]
به ظاهر دنیا مشغول و از آخرت خویش غافلاند.
قرآن میفرماید با اینهایی که دنبال ظواهر دنیا هستند و مشغول اسباب بازیهای زندگی هستند تماس نداشته باشید، چرا که تماس با اینها غفلتزاست.
وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا. [۱۰۵]
همانند آن بچهای که در حال کودکی اگر دختر است با عروسک و اگر پسر است با توپ و ماشین اسباب بازی، بازی میکند و یا میرود کوچه و بیرون از خانه، از خاک و شن خانهای میسازد و چند لحظه دیگر خراب میکند، و در مراحل بعدی نیز که زمان میگذرد و او بزرگتر میشود، همان خانهای که از شن میساخته و خراب میکرده، در روند زندگی به صورت ساختمانها و تشکیلات دیگر زندگی جلوه میکند، این طرف بدو آن طرف بدو از همه چیز غفلت و همه چیز را فدای چهار تا آجر و آهن میکند و بعد هم میگذارد و میرود، این همان حالت و واقعیت بازی بچههاست، اشکال در این است که انسان فقط همین ظواهر را توجّه کند، ولی در باطن امر تفکر نکرده و از آن غفلت داشته و به باطن و حقایق عالم عبور نکرده و نرسیده و پی نبرد.
الَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ [۱۰۶]
و:
إِنَّ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها [۱۰۷]
فقط راضیاند که در دنیا خوش باشند، ما که نیامدهایم فقط در و دیوار ببینیم یا زمین و آسمان ببینیم، ما که خلق نشدیم فقط بخوریم و بخوابیم، ریاست کنیم و قدرتی داشته باشیم، یا چهار تا کلمه اصطلاح یاد بگیریم، اگر این بیان درست است، پس ملاک امتیاز چیز دیگری است و ما از آن غفلت داریم. باید مقداری از غفلت بیرون آمد، باید فهمید که امتیاز در کجاست و در چیست، در چه تفکّری و در چه عملی است؟ آیا میبایست تمام عمرمان مشغول همین ظواهر دنیا باشیم؟
لازم به ذکر است وقتی صحبت از دنیا میشود مقصود نه این زمین و آسمان و کوه و دریاست، اینها مخلوق خدا هستند و بسیار زیبا و مظاهر فعل و آیات و نشانههای حق تعالی در عالم طبیعت هستند.
دنیا چیست؟
مجموعه زندگی انسان و توجه انسان به عالم طبیعت، و ارتباط و تعلّق و دل بستگی انسان به عالم طبیعت را دنیا میگویند، نوع زندگی، و برخورد و برداشت انسان از این عالم طبیعت در دوران پنجاه الی هفتاد سال، کمتر یا بیشتر، دنیاست.
اگر ما بخواهیم تمام عمرمان مشغول همین ظواهر دنیا باشیم، پس تفاوت انسان با سایر حیوانات چیست؟ اینگونه زندگی و بهربرداری از طبیعت را دیگر موجودات زنده هم دارند، از حشرات بگیرید تا آنها که در جنگل زندگی میکنند یا در دریا یا در هوا، استفاده خیلی از آنها از طبیعت، خیلی بهتر از ماست، اگر این امتیاز است، پس آنها امتیاز بیشتر دارند، بنابراین اینها امتیاز نیستند و باید دنبال ملاک امتیاز بگردیم، پس دنیای مذموم تعلّق انسان به این طبیعت و آثار و مظاهر و متاع زودگذر آن، و غفلت از ارزش انسان و هدف از زندگی خویش است.
عالم خلقت سراسر علم و شعور و ذکر است
اشاره
همانطور که عالم؛ عالم شعور است، عالم علم و ذکر هم هست.
وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ [۱۰۸]
و
سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ [۱۰۹]
و
سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ. [۱۱۰]
هر چیزی که در عالم، وجود بر آن صدق میکند تسبیح گوی خداوند است و ذکر خدا را میگوید. و لو اینکه ما نمیفهمیم:
وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ [۱۱۱]
یعنی شما نمیدانید و درک نمیکنید و الا همه ثناگوی خدا هستند.
این شاهد بر این است که همه عالم عاقل است همه عالم شاعر است، همه عالم مدرک است، زیرا که همه عالم ذاکر است.
تسبیح، ذکر، توجه به ربّ از شعور نشأت میگیرد، ذکر، بدون شعور تحقق پیدا نمیکند.
خداوند مهربان همه عالم را دوست دارد؛ چرا که خدا علت است، بین علّت و معلول و اثر و مؤثر حبّ و محبوبیّت برقرار است:
یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ [۱۱۲]
او آنان را دوست دارد و آنان او را دوست دارند.
محبت رحمانیّه و محبت رحیمیّه
اینکه هر علتی معلول خود را دوست دارد، روشنتر از آن است که به زبان اثبات بیاید. معلول مظهر علت است و به او برمیگردد، و هر موجودی مظاهر خود را دوست دارد؛ مثلا انسان هنرمند و یا صنعتگر و یا نویسنده، دوست دارد که به آثار خویش تماشا و مراجعه کند، علاقه پدر و مادر در عین اینکه علت تامه فرزند نیستند، از همین جهت است که فرزندانش را دوست میدارند؛ بنابراین خدای سبحان که علت تامه است، محبت او به بندگانش فوق تصور است.
أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ [۱۱۳]
این دوست داشتن عمومی است، این ظهور اسم الرحمن است، ولی علاوه بر حبّ و محبّت عمومی، خداوند متعال متقین را هم دوست دارد، إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ[۱۱۴]
این حبّ را حبّ رحیمیه گویند. همان گونه که حبّ عمومی حبّ رحمانیه است.
إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ [۱۱۵]
این حب بالاتر از آن حب عمومی است این یک حبّ و لطف و رحمت خاص است.
دوست داشتن انسان هر چیزی را به حبّ خدا برمیگردد وقتی ظواهر را بشکنیم و به واقعیت بنگریم، میبینیم ما هیچ چیزی را در عالم جز خدا دوست نداریم. کافر هم غفلت و حجاب دارد و غبار دلش را گرفته است، نمیداند آنچه دوست دارد همان است که او را خلق کرده بقیه ظواهرند؛ دل به ساختمان، شوهر، زن، مال، قدرت، سیاست، علم، دانش، عرفان، تحصیل، و به هر چیز غیر خدا بسته است، پس از آنکه در عالم آخرت واقع و حقیقت کشف میشود میبیند که همه محبتها مال خدا بوده خیال میکرده که به اینها محبت دارد.
ارتباط خداوند با متقین
علاقه و دوستی علت و معلول طرفینی است، ولی متقین یک امتیاز ویژهای دارند، متقین محبت خاصی را به خودشان جلب میکنند و محبوبیّت خاصی را از خدای سبحان کسب میکنند و مورد کرامت و احترام خاصّ خدای سبحان قرار میگیرند:
إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ [۱۱۶]
و
إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ [۱۱۷]
و
وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ [۱۱۸]
مقام قرب نوافل و محبوبیّت و معیّت، از مراتب بالای حبّ رحیمی و قرب خاص است، خدای مهربان درباره کسی که قرب نوافل دارد میفرماید: من چشم و گوش و زبان او میشوم: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: قال اللّه عزّ و جلّ: «إنّه لیتقرّب إلیّ بالنافلة حتّی أحبّه، فإذا أحببته کنت سمعه الّذی یسمع به و بصره الّذی یبصر به، و لسانه الّذی ینطق به، و یده الّتی یبطش بها، إن دعانی أجبته، و إن سألنی أعطیته.» [۱۱۹]
پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله از خدای سبحان نقل میکند که فرمود: هرکس از طریق اعمال نافله (نوافل) و مستحبات، یعنی نمازهای نافله و اعمال مستحبّی بطور کلّی، به من تقرّب پیدا کند من او را دوست خواهم داشت و وقتی کسی محبوب من قرار گیرد، من گوش و چشم و دست و زبان او خواهم بود، اگر مرا بخواند او را جواب میدهم و اگر چیزی از من بخواهد عطا خواهم کرد.
مقام قرب نوافل هنگامی حاصل میشود که انسان به اخلاق الاهی متخلق شده و صفات الاهی در وجود او متحقق گردد، یعنی انسان نه فقط آن صفات را در عمل داشته باشد بلکه نفس و خود انسان با حقیقت آن اسماء و صفات الاهی متحد گردد، و لهذا گوش و چشم و دست و زبان از باب مثال گفته شده است، وگرنه خدا در تمام وجود و اعمال و حرکات و سکنات او حضور و معیّت خاصّ رحیمیه خواهد داشت.
البته قرب فرائض بالاتر و افضل از قرب نوافل است، در مقام قرب فرائض انسان همان اسماء حسنی و صفات علیا خواهد بود، چنانچه ائمّه اطهار میفرمودند:
«نحن أسماء اللّه الحسنی» [۱۲۰]
بخشش اهل تقوا و اعمال صالحه آنها
متقی مورد غفران و بخشش خداوند متعال است:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً* یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ [۱۲۱]
خداوند از گناهان متقین میگذرد، متقی اعمالش مورد قبول است، از غیر متقی عمل قبول نیست؛ زیرا یکی از ملاکهای قبولی عمل تقواست. وقتی تقوا نباشد انسان هر چقدر هم عمل کند فایده ندارد، نه تأثیر در جان دارد و نه تأثیر در قبولی عمل او دارد، شب و روز برای خدمت به مردم تلاش میکند، حرف میزند، کتاب مینویسد، ولی اگر خلوص و تقوا در آن نباشد هیچ ارزشی ندارد:
إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ. [۱۲۲]
متقی اعمالش شایسته انجام میگیرد و خدا او را یاری میکند، خداوند دست متقی را گرفته و او را هدایت میکند که همه اعمالش را به نحو احسن انجام دهد:
یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ [۱۲۳]
متقی مورد عنایت خداوند قرار میگیرد و راه نجات روی متقی باز میشود.
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ. [۱۲۴]
خداوند راه نجات را به روی شما باز میکند و راحت به شما روزی میرساند، آیا این روزی واقعا همان خواب و خوراک و مسکن و لباس است؟ تقوا داشته باشید برای اینکه خدا به شما نان زیاد و خوبی برساند!؟ معلوم میشود این رزق بمعنای نان و مسکن و خواب و خوراک نیست.
انسان میرود کار میکند، خداوند هم نیرو داده یک لقمه نان به دست میآورد روزی اصطلاحی بمعنای خوراک و پوشاک و مسکن این همه شرایط ندارد، آیا راستی قرآن، حدیث، پیامبر، که میفرمایند متقی باشید زیرا که وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ یعنی خداوند یک لقمه نان را راحتتر به شما برساند؟ این را که حیوانات از ما راحتتر به دست میآورند. خدای سبحان میفرماید:
«وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُها» [۱۲۵]
این همان رزق عمومی و رحمانی است که خداوند وعده داده و برای همه روزی رسان است و هرگز شرط تقوا هم ندارد.
خواسته و دعای هدایتشدگان
پس معنایی رزق در این قبیل آیات و روایات این است که خداوند برای متقی راه نجات و بصیرت را باز میکند، بنابراین مقصود از رزق، روزیهای نورانی و معنوی و علمی است که سبب کمال بیشتر انسان متّقی میگردد.
در دعای مکارم الاخلاق جملهای درباره رزق هست که میشود از آن معنای رزق را فهمید، میفرماید:
«و اجعل أوسع رزقک علیّ إذا کبرت» [۱۲۶]
خدایا، وقتیکه من پیر شدم رزق مرا وسعت ببخش، انسان کامل، امام سجاد با خدا راز و نیاز میکند. آیا شوخی میکند یا از حقیقتی حکایت میکند و واقعیتها را از خدا میخواهد؟ از خدا وجود و نور میخواهد، باید در این فراز از دعا دقت کرد، انسان وقتی پیر میشود میگوید: افسوس این همه جمع کردم به چه دردم میخورد، آیا این دعا که میگوید وقتی پیر شدم روزی مرا زیاد کن؛ یعنی اینکه اگر یک خانه دارم وقتی پیر شدم ده خانه داشته باشم؟ یک ماشین دارم، ده ماشین داشته باشم؟ یک دست لباس دارم ده دست لباس داشته باشم؟
باید دقت کرد: دعاست، قرآن است باید مواظب بود، این روزی غیر از آن روزی مادّی است، در ادامه عبارت، خود امام تفسیر کردهاند و فرمودهاند:
«و أقوی قوّتک فیّ إذا نصبت و لا تبتلینّی بالکسل عن عبادتک» خدایا، طوری باشم که در عرفان و معرفت و عبادتم کسالت مرا نگیرد، یعنی نورانیت مرا در دوران پیریم زیاد کن تا از طریق نور بیشتر در دل؛ ضعف قوای ظاهری را تأمین کنم، جبران کنم تا در عبادتم سستی پیش نیاید.
انسان در جوانی براساس نورانیّتی که دارد عبادت میکند و بدن هم مزاحم نیست، در پیری همان نورانیت باقی است، ولی بدن ضعیف میشود.
امام علیه السّلام میفرماید در پیری نورانیت مرا زیاد کن که از آن طریق ضعف قوای بدنم جبران شود دنباله عبارت اینگونه است:
«و لا العمی عن سبیلک و لا بالتعرّض لخلاف محبّتک ...».
این است که خداوند میفرماید:
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ [۱۲۷]
راه نجات و رهایی از عذاب، تقواست، و متقی از عذاب الاهی هم نجات پیدا میکند:
ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا [۱۲۸]
مراد خلود در بهشت است و اصولا بهشت برای اهل تقوا مهیا شده است:
وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ [۱۲۹]
متقی از کید دشمن هم همیشه محفوظ است.
وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً [۱۳۰]
و آیات زیادی در قرآن به مناسبتهای مختلف آمده است که انسان متقی این شایستگیها را دارد، این ملاکها، این نورانیتها، این امتیازها، برای متقی از طریق تقوا بدست میآید، و این مقام شایسته را پیدا میکند که خدا از متقین به عظمت و به احترام و اکرام یاد کند و به آنها بشارت خیر و سعادت میدهد،
وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ [۱۳۱]
و بشارت داد که:
الَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ* لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ [۱۳۲]
در هر صورت تقواست که محور اخلاق است و هرچه در مورد اخلاق بگوییم بر محور تقوا میچرخد، انسان متقی از دستورات الاهی سرپیچی نمیکند، چون یک نوع ادب و ایمانی را پیدا کرده که خودش را در حضور خداوند متعال میبیند، وقتی چنین شد دیگر به سوی گناه نخواهد رفت، عبد الرحمن جامی میگوید:
در مقامی که کنی قصد گناهگر کند کودکی از دور نگاه
شرم داری ز گنه درگذریپرده عصمت خود را ندری
شرم بادت که خداوند جهانکه بود واقف اسرار نهان [۱۳۳]
میگوید در مقابل نگاه بچهای حاضر نیستید گناه کنید، و خود مدعی هستی
که خداوند حاضر و ناظر بر اعمال ماست، ولی گناه هم میکنی چرا دروغ میگویید؟ از یک بچه خجالت میکشید، ولی از خدا خجالت نمیکشید؟ از یک انسان مثل خودتان شرم دارید و گناه نمیکنید که فلانی میفهمد که من گناه میکنم، ولی باید بدانید که روز قیامت «یوم تبلی السرائر» [۱۳۴] است، همه پردهها و حجابها کنار میرود و ماهیت زشت انسان، ظاهر میشود، انسان مسلمان از قصد گناه هم باید پرهیز کند زیرا قصد گناه هم ذهن را تاریک و نور ایمان را خاموش میکند، خداوند از این قصد هم آگاه است.
یَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ. [۱۳۵]
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ [۱۳۶]
یکی از معانی ورید رگ پشت گردن است، معانی بالاتر از این هم دارد که بماند، رگی که به انسان نزدیک است و حیات انسان وابسته به آن رگ است، خدای سبحان میفرماید: ما از آن رگ به شما نزدیکتریم خداوند در همه وجود حضور دارد:
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ [۱۳۷]
کجاست که خدا نباشد؟ حدیثی از امام صادق علیه السّلام است که میفرماید:
«خف اللّه کانّک تراه و ان کنت لا تراه فانّه یراک» [۱۳۸]
مثل اینکه تو خداوند متعال را میبینی از خدا خوف و حیا داشته باش یعنی انسان باید مثل کسی که خود را در محضر و حضور خدای سبحان احساس میکند و او را میبیند، از او حیا و خوف داشته باشد و مسلم اینچنین انسانی گناه نخواهد کرد، و یا لااقلّ بدانیم که خداوند در همه احوال و در همه جا، ما را میبیند، در ادامه حدیث میفرماید: و اگر تو به آن مقام نرسیدهای که خدای سبحان را ببینی بدان که خداوند تعالی تو را میبیند؛ بله خدای تبارک و تعالی همه را میبیند، هنر آن است که ما خدا را ببینیم؛ به قول سعدی، «رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند» وقتی خدا را ببینیم دیگر همه مسائل حل میشود البتّه نه به این معنی که نعوذ بالله خدا جسم است؛ بلکه بدین معنا که همه جا آینه و مظاهر خدای سبحان است و جز ندای توحید چیز دیگری به گوش نمیرسد.
انسان جز این، چیز دیگری احساس نداشته باشد. بر این اساس است که انسان سالک همیشه و در همه حال ادب مع اللّه را مراعات میکند و خود را در محضر حق سبحانه میبیند.
(در مقام تلفّظ هم باید ادب مع اللّه مراعات گردد، هرگز لفظ اللّه و لفظ جلاله را تنها بر زبان نیاورید، هیچ وقت اللّه نگویید، خداوند و یا خدا نگویید، بگویید خداوند تعالی؛ خداوند عزّ و جلّ؛ خداوند سبحان؛ خداوند تبارک و تعالی، هیچگاه لفظ جلاله را لفظ الله را بدون پسوند کلمات مخصوص بر زبان نیاورید.)
مرگ چیست
یکی از دلایل ترس از مرگ این است که انسان مرگ را فنا بداند، مرگ را فوت حساب کند، اگر مرگ را وفات و بقا بداند دیگر چه ترسی؟
البته، برای بعضی همینجا رفع حجاب شده و قیامت صغری و یا کبری تحقّق پیدا میکند و بر این اساس حضرت امیر مؤمنان فرمود:
«لو کشف الغطاء لما ازددت ایمانا (ما ازددت یقینا)». [۱۳۹]
اگر پرده برداشته شود هیچ اثری در یقین من ندارد، و چیزی بر یقین و ایمان من افزوده نمیشود. ما وقتی میمیریم، پرده برداشته میشود، تا آن هنگام در غفلتیم، در آن موقع بیدار میشویم و میفهمیم، اما امیر مؤمنان علیه السّلام میفرماید:
(لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا)
انسانهای کامل قیامتشان در دنیا حاصل است، پردهای و حجابی برای آنان نمانده که برداشته شود، تعلق خاطر به این عالم ندارند همه را و همه چیزی را آنگونه که هست، میبینند.
مرگ انتقال و تغییر موطن است و هرگز نباید گفت که فلانی فوت کرده، باید کلمه (وفات) را به کاربرد چون فوت با منطق شرع اسلام و آهنگ قرآن تطبیق نمیکند:
اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها [۱۴۰]
یعنی خداوند در موقع مرگ، نفس انسانها را تحویل میگیرد، انسان با مرگ، وفات میکند، یعنی به عهد وفا کرده و خودش را تحویل میدهد.
احکام همه مقدمه اخلاق و طهارت است
اشاره
فقه مقدمه اخلاق است، اخلاق مقدمه توحید است و توحید از طریق طهارت به دست میآید، و طهارت زمینهساز ولایت و قرب است، انسان در این مقام محبوب خدای سبحان خواهد بود.
مقام طهارت و عصمت حضرت زهرا علیها السّلام
حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام نامهای گوناگونی دارند که یکی از آنها «طاهره» است. توجه دارید که نامهایی که ائمه معصومین علیهم السّلام و حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام و پیامبر اسلام (ص) و همه انبیا علیهم السّلام دارند، اسمهایی هستند که مطابق با واقعیتها، عینیتها و کمالات وجودی این بزرگواران است.
نام آنها مثل نامگذاری افراد عادی نیست، چهبسا کسی اسمش «محسن» باشد ولی گنهکار هم باشد، یکی از نامهای حضرت زهرا علیها السّلام زکیّه است که حضرت فوق مقام تزکیه را در وجود خودش داشته، و یکی از نامهای آن حضرت، طاهره است که عالیترین مقام طهارت را دارا بوده، طهارت مراتبی دارد از نظافت ظاهری بدن و لباس، تا طهارت صددرصد قلب از غیر خدا؛ و در بین اینها مراتبی است، حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام آن مقام عالی طهارت را در وجود خودش متجلی ساخته بود، بر همین اساس بجز خدا، توجه به هیچ چیز نداشت.
در سوره مبارکه انسان هم اشاره به همین مقام فرمود:
وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً. [۱۴۱]
خداوند آنان را از غیر خدا، پاک میکند، یعنی تمام وجودشان یکپارچه توجه و یاد و ذکر خدا میشود، این مقام والای طهارت است که دارنده آن غیر خدا را نمیبیند و نمیشناسد، آنان که به آن مقام رسیدند الان هم در بهشتند، بهشتشان همان مقام ذات است، کسانی که به آن مقام رسیدند خداوند سبحان ساقی آنان است، و به شراب طهور به آن مقام میرسیدند.
برای این افراد و برای این مقام اینجا و آنجا ندارد، دنیا و آخرت ندارد، وقتی انسان به این مقام رسید به مقام توحید- افعالی، صفاتی، ذاتی- رسیده است، کلمه وحده در جمله «لا اله الا اللّه وحده وحده وحده» بیجهت تکرار نشده؛ بلکه اشاره به سه مقام عالی توحید افعالی؛ توحید صفاتی و توحید ذاتی دارد، آنکه به مقام طهارت میرسد مفهوم عینی «لا اله الا اللّه وحده وحده وحده» در وجودش تجلی پیدا میکند.
روایتی در باب مصحف فاطمه علیها السّلام اصول کافی [۱۴۲] آمده است که حضرت جبرئیل و ملائک به طور مرتب محضر مبارک حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام مشرف میشدند. به این مقام و حضور، وحی و نبوت انبائی گفته میشود، وحی تشریعی با رحلت وجود مبارک قطب عالم امکان حضرت ختمی مرتبت پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله خاتمه پیدا کرد؛ ولی وحی انبائی مقام ولایت است، امامت و نبوت مأموریت و مسئولیتاند، ولی ولایت مقام است. این مقام ولایت، خاتمیت و پایانی ندارد، وحی انبائی، برای کسانی است که به مقامات عالی ولایت رسیده باشند، مانند حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام که جبرائیل به محضرش مشرّف میشد، یعنی مقام فاطمه علیها السّلام بالاتر از مقام جبرئیل است:
وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللَّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ. [۱۴۳]
همانطور که در بحث قبلی عرض شد، تقوا گنجی است، که همه نورانیتها و سعادتها از آن سرچشمه و نشأت میگیرد. زمینه همه کمالات و قدم اول سیر الی الله، تقوا است. تقوا از ماده وقایه است از فعل ناقص وقی وقایة به معنای منع و حفظ است، کسی که متقی است خودش را حفظ میکند و از همه آنچه که خدا نخواسته است منع میکند؛ یعنی انسان متقی در خلاف مسیر کمال و عالم حقایق حرکت نمیکند. تقوا در لغت به معنای حفظ است، یعنی آدم متقی در اطاعت خدا و در تسلیم به اللّه خود را از آنچه که در مسیر خلاف کمال الاهی است حفظ و منع میکند.
انسان متقی همیشه مجهّز به سپر است.
قبولی اعمال و تقوا
تقوا زمینه قبولی اعمال است، اگر انسان تقوا نداشته باشد، اعمالش به آن درجهای که قبول عند الله باشد نخواهد رسید، صریح آیه قرآن است:
إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ [۱۴۴]
بر این اساس فقط اعمال متقیان قبول خواهد شد، اعمال در صورتی در وجود انسان تأثیر خواهد داشت که قبول درگاه ذات اقدس الهی قرار گیرد، یعنی در این صورت نورانیت و کمال انسان را بیشتر میکند، و انسان را در مسیر کمال قرار میدهد، انسان از واقعیت نورانی آن عمل، در کمال خودش بهره تکوینی میبرد، اگر اعمال بدون خلوص، صداقت و تقوا انجام گیرد، اثری که نخواهد داشت؛ بلکه بسا اثر معکوس هم دارد، مگر نه این است که خداوند در قرآن فرمود:
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی. [۱۴۵]
نماز بخوان که به یاد من باشی؛ چه عبادتی از نماز بالاتر، نماز معراج مؤمن [۱۴۶] و قربان کلّ تقی است. [۱۴۷] نماز مقدمه و زمینهساز یاد خداست، یعنی انسان با نماز خواندن توجه به الله پیدا میکند، اگر نماز موجب آن نباشد که انسان توجه به الله پیدا کند این نماز نیست، پس نماز با اخلاص و توجه به الله جل جلاله، مقدمه ذکر اللّه خواهد بود، قرآن میفرماید:
إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ [۱۴۸]
پس نماز انسان را از فحشا و منکر، از گناه و خلافکاری باز میدارد، پس چگونه ما نماز میخوانیم، افرادی نماز میخوانند و در عین حال بزرگترین و کثیفترین گناهان را هم مرتکب میشوند، این گفته قرآن است که نماز مانع از این میشود که انسان به گناه کشیده شود، چطور شخص گناهکار است نماز هم میخواند، معلوم میشود آن نمازی که میخواند ذکر نداشته، با توجه نبوده، در این صورت طبعا جان و روح و محتوای واقعی نماز را نداشته است، وقتی محتوای واقعی نماز را نداشته باشد نماز نیست، وقتی نماز نباشد تاثیر واقعی خودش را نخواهد داشت، بلکه به عکس، نعوذ بالله نمازی که از محتوا تهی باشد، اضافه بر آنکه اثر مثبت خودش را نخواهد گذاشت، بلکه اثر معکوس هم دارد، آن نمازگذار به حالت بدتری هم احیانا مبتلا میشود، مثل اثر خود قرآن، قرآن مگر نور نیست؟ مگر هدایتگر نیست درحالیکه همین قرآن را بر کسانی که زمینه ندارند بخوانید حالت بدتری پیدا میکند:
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً. [۱۴۹]
شما دقیقترین قواعد فلسفی را برای بچه کلاس چهارم، سوم یا دوم بخوانید، چه اثری دارد؟ جز اینکه بچه گیج و خسته میشود اثر دیگری ندارد.
آدمی که تمام روزنههای هدایت و نور را بر روی قلب خویش بسته است و مصداق، «طبع علی قلوبهم و «فی قلوبهم مرض» شده، قرآن دیگر در او اثر نخواهد گذاشت؟ نقص از قرآن نیست، قرآن نور است، نقص و نارسائی از ناحیه مخاطب و قابل است که زمینه هدایتپذیری را از بین برده؛ لذا قرآن و نماز اثر معکوس خواهد داشت، آن نمازی که محتوا ندارد، نمازی که اقم الصلوة لذکری را ندارد، به طور مسلّم تنهی عن الفحشاء و المنکر نخواهد بود، نماز میخواند گناه کبیره هم میکند هرچه برایش قرآن میخوانی نصیحتش میکنی بدتر میشود، مثل قرآن و نماز مثل کلید است، کلید وسیله باز کردن درب و نیز وسیله بستن همان درب هم است، تا چه کسی در چه زمینهای در چه موقعیتی و برای چه استفاده کند:
فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ* الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ.[۱۵۰]
یعنی وای بر نمازگزارانی نماز را سبک میشمارند.
مؤمن مطیع محض است
وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللَّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ. [۱۵۱]
اینها تعارف نیستند واقعیتاند، اگر میخواهید به مقام فلاح و به مقام کمال الاهی، یا به فوز عظیم و یا رضوان الاهی دست یابید باید تقوا داشته باشید و راه قرب درگاه الاهی، اطاعت از اللّه جلّ جلاله است نه سرکشی و طغیان.
اطاعت، یعنی تسلیم؛
إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا. [۱۵۲]
مسلمان با تمام وجود تسلیم محض است، تا تقوا نباشد، تا تسلیم نباشد، به طور کلی زمینه کمال پیدا نمیشود، تا انسان در این مسیر قرار نگیرد یقینا در مسیر کمال قرار نخواهد گرفت، وقتی قرآن کتاب هدایت است، نماز بازدارنده است، اعمال صالح سبب ارتقای مقام معنوی است همه اینها در مورد انسان، صادق است.
آدم باید به واسطه اعتقاد صحیح و ترک گناه و تقوا انسان شود، تا آن آثار نورانی از قرآن و نماز و غیر، نصیبش شود.
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ [۱۵۳]کلمه طیّب خود انسان است، انسان با اعتقاد و یقین و ایمان خالص، کلمه طیّب خواهد بود، و عمل صالح، انسان را که کلمه طیب است ارتقای مقام میدهد، پس عمل صالح در زمینه مساعد، اثربخش خواهد بود.
راههای کسب تقوا
محاسبه نفس
امام صادق علیه السّلام میفرماید: «لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کل یوم» [۱۵۴]هر کسی که خودش را در بیست و چهار ساعت حداقل یکبار محاسبه نکند از ما نیست، پیرو اهل بیت علیهم السّلام بودن شرایطی دارد، از جمله اینکه باید هر شبانهروز حدّاقلّ یکبار به خودش بپردازد، چه کردم، چه گفتم، چه شنیدم، چه فکرهایی داشتم؟
خودش را محاکمه کند، محاسبه کند این محاسبه انسان را بیدار میکند.
اجتناب از پرخوری
پرخوری دل انسان را تاریک میکند، کمخوری- البته نه به آن اندازه که سلامت بدن بخطر بیافتد- انسان را بیدار میکند:
«الجوع إدام للمؤمنین و غذاء الروح و طعام القلب و صحّة البدن». [۱۵۵]
گرسنگی غذای روح و طعام قلب است و باعث میشود انسان سبک بشود و نورانیت پیدا کند، تفکر در حال گرسنگی انسان را به پرواز وا میدارد، هرگز پرخور نمیتواند قواعد و برهانهای فلسفی را حلّ کند، به مفاهیم عالی عرفان برسد و فرمولهای ریاضی را حل کند.
میگویند: در زمان یکی از پیامبران قبل از حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله، سه نفر آدم راه افتادند و به شهری رسیدند، شب هنگام پس از قرار ملاقات روز بعد، در آن شهر پراکنده شدند، دو نفر از آنان هر کدام آشنا و دوستی داشتند مهمان آنان شدند، سومی کسی را نداشت به ناچار به معبد پناه برد، صبح که شد سر وعده خویش حاضر شدند، به پیامبر آن زمان وحی شد که به آن بنده خالص ما بگو: «ما هرچه خواستیم به بنده خود طعامی ارسال کنیم طعامی بهتر از گرسنگی نیافتیم.»
سکوت و تفکر
یکی از راههایی که انسان را بیدار میکند «صمت» است. سکوت نور است:
«الصمت شعار المحبّین» [۱۵۶]
محبّ کسی است که به مقام والای طهارت رسیده باشد، سکوت شعار و نشانه دوستان خدای سبحان است.
«الصمت فیه رضا اللّه» [۱۵۷]
در سکوت رضای حقّ متعال نهفته و رضایت خدای تبارک و تعالی، در سکوت است.
«و هو باب من ابواب الحکمة» [۱۵۸]
سکوت دری از درهای حکمت است. و «انه دلیل علی کل خیرّ».[۱۵۹]
سکوت رهبر و راهگشا به سوی هر خیری است که بخواهید.
حبّ، آن مقامی است که در مورد حضرت صدیقه طاهره علیها السّلام هم بیان شد، انسانهایی که به مقام حبّ میرسند، کسانی هستند که غیر خدا را نمیشناسند و به غیر او توجه ندارند، یعنی قلب سلیم پیدا کردهاند قرآن میفرماید:
إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ [۱۶۰]
امام صادق علیه السّلام در بیان معنای قلب سلیم اینطور فرمود:
«السلیم یلقی ربّه و لیس فیه أحد سواه» [۱۶۱]
صاحب قلب سلیم با خدای سبحان ملاقات میکند درحالیکه در قلب او، غیر خدا هیچکس و هیچچیز نیست، این قلب عاشق و محبّ اللّه است:
یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ. [۱۶۲]
پیدایش عالم از عشق و حبّ شروع شده، مسیر تکامل هم باید از دوست داشتن شروع شود. خداوند میفرماید:
«کنت کنزا مخفیّا فأحببت ان أعرف» [۱۶۳]
مخفی بودم دوست داشتم ظهور پیدا کرده و مورد شناخت و معرفت قرار گیریم.
واقعیت و حقیقت وجود عالم این است که عالم آیینه است و کمال انسان هم در این است که این را بفهمد، و انسانی هم که میخواهد مسیر تکاملی الاهی را طی کند باید از حبّ شروع کند.
حضرت ابراهیم علیه السّلام هم براساس حب استدلال کرده و فرمود:
إنّی لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ [۱۶۴]
گفت: من دوست ندارم که این چیزهای زوالپذیر معبود من باشند.
آن حقیقتی را که من دوست دارم، یک وجود بینهایت و مطلق است، این مقام همان مقام اویس قرنی است محل زندگی اویس با مکه و با محل اقامت حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله چندین فرسنگ فاصله داشت، اصلا حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله را ندید؛ ولی دلش پیش حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله بود او میگفت: «ای کاش، تمام عمر من یک شب بود و آن شب را از اول شب تا صبح سجده میکردم»، این تعارف نیست، این حبّ است، تمام وجودش حبّ و عشق بود. در روایات داریم عبادت سه جور است: بعضی به خاطر اینکه از آتش جهنم میترسند عبادت میکنند، بعضیها هم اجیرند، میخواهند مزد بگیرند به طمع بهشت عبادت میکنند، بالاترش این است که حبّا و از روی دوستی و حبّ عبادت میکنند، و این انسان در درون جهنم هم که باشد عبادت خواهد کرد با خدا راز و نیاز خواهد کرد جز خدا چیزی نمیبیند و نمیشناسد، احساس دیگر ندارد.
امام صادق علیه السّلام فرمود:
«و لکنّی أعبده حبّا له عزّ و جلّ فتلک عبادة الکرام» [۱۶۵]
من خدا را از روی حبّ عبادت میکنم و این عبادت کریمان است.
در بعضی روایات دارد: «عبادة الاحرار»، یعنی آزادمردان؛ بعضی خدا را به خاطر ترس عبادت میکنند این عبادت عموم و بردگان است. و بعضی از روی طمع عبادت میکنند، این عبادت کاسبان است و اما بعضی خداوند را به عشق عبادات میکنند و این عبادات عاشقان است، «أفضل النّاس من عشق العبادة فعانقها و احبّها» [۱۶۶]
برترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد و عبادت را در آغوش بکشند، امام صادق علیه السّلام میفرمایند:
«قوم عبدو الله رهبة فتلک عبادة العبید»
(عبادت بندهها است) «و قوم عبدو الله رغبة فتلک عبادة التجّار» (برای مزد بگیران) «و قوم عبدو الله حبّا فتلک عبادة الاحرار» [۱۶۷] (آزادمردان)، این مقام حبّ، مقام طهارت و توحید است.
توجه و دعا و عبادت در ماه رجب
اشاره
ماه رجب ماه ولایت است، و اهل معرفت در ماه رجب حال و هوایی، و توجهات خاصّی دارند و آنان در این ماه دعوت میشوند. در روایات داریم که نزدیک ماه رجب ندایی در عالم ملکوت بلند میشود که: این الرجبیون؟ اهل رجب کجایند. از رحمتها و عنایات الاهی در ماه رجب نباید غفلت کرد، همه روزها، ساعات، ایام، انسان باید توجه به خداوند داشته باشد و همیشه هم عنایت خداوند شامل حال ما هست، ولی در عین حال بعضی از ایام بعضی از مکانها خصوصیاتی دارند که در آن اوقات عنایت خداوند بیشتر شامل حال بندگان میشود.
عنایتی که خداوند در مسجد نسبت به انسان دارد بیش از عنایتی است که در خانه دارد. با آنکه اگر توجه کامل باشد و انسان خودش را در محضر خدا احساس کند، لذت مساوی است؛ و عنایاتی که در مسجد الحرام و در اطراف کعبه است مسلما در کوچه و خیابان نیست. نسبت به ایام هم همین گونه است. این همه تأکید روی اعیاد، جمعه، شب جمعه و از جمله ماه رجب شده یقینا آثار خاصّی دارد. دعا، روزه، توجه، زیارت رجبیه و عمره در ماه رجب، عمل ام داود در ماه رجب (در روزهایی سیزده چهارده و پانزده سه روز، روزه و روز آخر دعا)، درباره اعمال ماه رجب میتوانید به کتابهای اقبال، مصباح، مفاتیح و المراقبات میرزا جواد آقا ملکی تبریزی مراجعه کنید.
ماه رجب ماه ولایت است و ماهی است که انسان باید خودش را آماده کند، تا به آن مقام شایستگی برسد که در ماه رمضان در ضیافة اللّه، مهمانی خدا شرکت کند. ماه رجب ماه ولایت، ماه شعبان ماه رسالت و ماه مبارک رمضان ماه الوهیّت و خدای متعال است. از این روزها باید استفاده کنیم و آماده بشویم تا شایستگی حضور در میهمانی خدا را در ماه رمضان پیدا کنیم.
ادب حضور خداوند هر محضری شرایطی دارد. بین ما انسانها هم همینطور است. انسان به حضور هر کسی به هر صورت حاضر نمیشود وقتی در خانه نشسته و استراحت میکند یک وضعی دارد، در محل کار وضعیتی و در کلاس وضعیت دیگری، بین رفقای خود، پیش بزرگان و پیش استاد حالات فرق میکند، وقتی انسان به محضر بزرگی میخواهد برسد قبلا خودش را آماده میکند؛ از حیث ادب، وضعیت صحبت، وضعیت گوش کردن، حتی وضعیت نگاه کردن که مؤدب باشد، طوری نباشد که خلاف ادب محضر از او سرزند. شما میخواهید یک لحظهای در محضر یک عالم بزرگوار باشید از محضر وی استفاده کنید، چگونه خود را آماده میکنید، تا از آن لحظات بسیار کم حد اکثر استفاده را بکنید، تمام توجهتان به آن شخص بزرگ است و لحظهلحظه آن شخص برای شما مهم است.
ماه رمضان هم میخواهیم در محضر خدا باشیم؛ البته همیشه در محضر خدا هستیم.
هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ [۱۶۸]
این حالت بالاخره باید برای ما پیدا شود، این فهم را این درک را این احساس را این توجه را پیدا کنیم که ما همیشه در محضر خدا هستیم، و همیشه باید مراقب حال خودمان باشیم و همیشه باید ادب این محضر را حفظ کنیم.
مثلا، وقتی انسان به مکه مشرف میشود، آنجا اعمالی دارد، اول محرم میشود و بعد اعمالش شروع میشود، مدتی هم که محرم است اعمالی بر او حرام است و اعمالی هم بر او واجب است؛ ولی عمده این است که انسان همیشه باید محرم باشد، مگر فقط در حج در محضر خداست؟ آن تمرین است، آن یادآوری و تذکر است که بداند انسان باید مراقب حال خودش باشد و ادب محضر الاهی را حفظ کند.
نماز هم همینطور است، در نماز با تکبیرة الاحرام «اللّه اکبر» محرم میشویم؛ یعنی در مدتی که در حال نماز هستیم اعمالی از ما نهی شده که نباید انجام دهیم:
خوردن، آشامیدن، گفتن، این ترکها یعنی اعراض از ظواهر دنیا و توجه به باطن عالم، و قرب درگاه الاهی، و از سوئی اعمالی هم مثل قرائت و رکوع و سجده و غیر اینها لازم و واجب است و این اعمال یعنی سیر در معنویّت و عبور به سوی حق سبحانه، تا السلام علیکم، که از احرام خارج میشویم، آیا ما فقط در حال نماز در محضر خدا هستیم و یا فقط در مکه و در اثناء اعمال حجّ و عمره ادب حضور را باید مراعات کنیم، یا اینکه اینها همه تذکر و تمرین بوده و ما باید بدانیم که همیشه و در همه حال و همه جا در محضر خداییم و دائما باید حرمت حضور را حفظ کنیم.
أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی [۱۶۹]
زمانی نیست که در محضر خدا نباشیم؛ حج همینطور، نماز همینطور، انسان باید بفهمد، بلکه بالاتر از فهمیدن، باید آن را با تمام وجود لمس کند که در محضر خداست وقتی این را لمس کرد، همیشه ادب را رعایت خواهد کرد همیشه در حال نماز خواهد بود، یعنی همیشه در حال ذکر خواهد بود، باید این طور باشیم، ولی در عین حال خداوند عنایت کرده نمازی، حجی، ماه رجبی و دعایی به جهت یادآوری قرار داده است؛ چرا که انسان تمام وجودش غفلت است، با این کارها از غفلت بیرون بیاید و متوجه بشود که، باید توجه به خدا داشته باشد، در ماه رجب باید انسان خودش را آماده کند، نفس را قوی کند، تا توجهاتش به خدا زیاد بشود. این از طریق دعا خواندن نماز خواندن روزه گرفتن امکانپذیر است، اینها همه مقدّمه و معدّ هستند، اینها انسان را آماده میکنند، عمده توجه است. ان شاء الله از فیوضات ماه رجب بینصیب نشویم، و پس از آن وارد ماه شعبان و رمضان شویم به ضیافة الله برویم
القرآن مأدبة اللّه. [۱۷۰]
دستورالعمل قرآن برای تربیت انسان
اشاره
قرآن، طبق حدیث [۱۷۱]وارده از حضرات معصومان علیهم السّلام دستورالعمل تربیت انسانها و برای هدایت آنان است، انسان با توجه به ارزش و کرامتی که دارد حتما دستورالعمل لازم دارد، نمیشود بدون دستورالعمل این صنعت را آزاد گذاشت، یعنی وجود انسان با این اهداف و خلاقیت و افکار و احساسات و عواطف و با این همه شئون مختلف که در وجود خود دارد، مگر میشود بدون دستورالعمل رها باشد، و آن دستورالعمل عبارت از قرآن است، و از طرفی هم همه سخنان ائمه اطهار و احادیث حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله دستورالعمل هستند، که همه آنها در حقیقت تفسیر قرآن هستند.
دستورالعمل شب معراج
خداوند متعال در شب معراج یک دستورالعمل به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله داده است که عمل به کلمه، کلمه آن، برای انسان مقام میآورد. این روایت از حضرت امیر مؤمنان روایت شده، سؤال از اینجا شروع شده که حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از خداوند پرسیده: کدام عمل بهتر است؟ خداوند در جواب دستورالعملهایی به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله داده است. این روایت را دیلمی در ارشاد القلوب نقل کرده و مرحوم مجلسی هم در بحار نقل کرده است. روایت مفصل است، فقط چند جملهای از آن را ترجمه و توضیح میدهیم.
اگر انسان بخواهد این را شرح کند میبایست اول در وجود خودش شرح کند: «ان النبی صلّی اللّه علیه و آله سأل ربّه سبحانه لیلة المعراج فقال: یا ربّ، أیّ الأعمال أفضل؟
فقال اللّه عزّ و جلّ: لیس شیء عندی أفضل من التّوکّل علیّ و الرّضی بما قسمت».[۱۷۲]
نبی اکرم صلّی اللّه علیه و آله در شب معراج از ربّ خودش سؤال کرد، این کدام ربّ است، این همان ربّ است که قرآن فرمود:
وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی[۱۷۳]
حضرت پرسید: کدام یکی از اعمال افضل و بهتر است؟ خدای سبحان فرمود: بهتر از توکل و رضا پیش من عملی نیست. انسان اگر توکل و رضا داشته باشد کافی است، یعنی اتکال به خدا و رضا به قضای الاهی بالاترین مقام است.
... وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ... [۱۷۴]
خداوند اهل توکّل را کافیست، و عنایات الاهی هم بر او شامل، و مقامات معنوی او هم زیاد میشود. تکامل نفسی او سیر و مسیر خودش را پیدا میکند و همیشه از سفره الاهی استفاده میکند. چقدر در قرآن و روایات بر توکل تأکید شده است، و اینجا هم خداوند به پیامبر فرمود بهتر از توکل و رضا عملی نیست، و، لذا آخرین کلمهای که امام حسین بر زبانش جاری شد این جمله است «الهی رضا برضاک» این را بزرگواری روی منبر میگوید ما هم گریه میکنیم، گرچه گریه به امام حسین علیه السّلام عبادت است. ولی باید فهمید که، امام حسین در چه مقامی و در چه زمانی و برای چه این جمله را به زبان آورد، که از همه چیزش گذشت غیر از خدا هیچچیز ندید، بعد از همه مقامات به مقام رضا رسید.
حضرت ابراهیم علیه السّلام مسلمان است هیچ توجه کردهاید که حضرت ابراهیم مسلمان است؟ مسلمان باید تسلیم باشد، مسلمان، با لفظ که مسلمان نمیشود.
حضرت ابراهیم نمونه مسلمانی
اسلام در عمل است، یعنی تسلیم و در قرآن حضرت ابراهیم را به عنوان مسلمان یاد میکند و مسلمانان امت ابراهیماند، یعنی مسلمان اوست و اینها همه امت اویند.
در قرآن اگر سراغ مسلمان را بگیریم باید به سراغ حضرت ابراهیم برویم.
حضرت خاتم صلّی اللّه علیه و آله و حضرت ابراهیم علیه السّلام هر دو اسوه هستند:
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ. [۱۷۵]
حضرت ابراهیم علیه السّلام تسلیم محض بود؛ لذا به مقام اسلام رسید در مقام عبادت خدا میگوید:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ.[۱۷۶]
من از روی اخلاص، پاکدلانه روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است؛ و از مشرکان نیستم. بعد از آنکه حضرت ابراهیم علیه السّلام همه مقامات الاهی را طی کرد، و از تمام آزمایشها گذشت، سپس به این مقام تسلیم رسید.
یکی از علایم تسلیم او این است که در خواب پیام رسید که: فرزندت را باید قربانی کنی! خواب اینها وحی است، حضرت ابراهیم علیه السّلام با تمام وجودش تسلیم و آماده بود، وقتی هم این پیام را به اسماعیل علیه السّلام رسانید اسماعیل علیه السّلام او هم صددرصد آماده بود، در مرحله بعد ابراهیم علیه السّلام با طبیعت هم دعوا میکند، چاقو را محکم به سنگ میزند، چرا نمیبری؟ چاقو جواب داد: ابراهیم چرا عصبانی هستی؟ مگر تو تسلیم نیستی، من هم تسلیمم به تو آنطور گفت به من هم این طور گفت. باید توجه داشت انسان با نام و شناسنامه و ادّعا و شعار تنها، مسلمان نمیشود.
مقام رضا
باید خود را با حقایق تطبیق داد و خود حقیقت شد. وقتی اینگونه شد، مقام رضا پیدا میشود؛ امام حسین علیه السّلام کجا! حضرت ابراهیم علیه السّلام کجا! انسان وقتی به مقام رضا رسید، خداوند میفرماید حیف است که در این عالم طبیعت بمانی.
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً [۱۷۷]
وقتی که انسان به این مقام عالی و رضا رسید، دیگر حق ندارد در این عالم بماند. سیب وقتی رسید باید چیده شود، اگر نچینی خراب میشود. این ماهها مثل ماه رجب به ما هشدار میدهد که، خود را بشناس و در مقابل این همه جنب و جوش و عظمت این عالم، عمر را به غفلت نگذران. عالم خیلی عجیب است، انسان یک مقداری سیر در آفاق بکند از آن مقام که گذشت؛ بیاید سیر در انفس هم بکند، آن وقت میرسد به سیر در عقل و شهود:
سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ .... [۱۷۸]
لازم نیست انسان در زمین و کهکشان و آسمان و ستارگان و حیوانات و انواع و اقسام نباتات سیر و تفکر کند- اگر ممکن بشود خیلی بهتر- نمیخواهد به همه توجه کند به یکی از کوچکترین مخلوقات خداوند توجه کند کافی است. مثلا؛ مورچه به انسان گنهکار میخندد میگوید: من به این ریزی برخلاف مسیر عالم حرکت نمیکنم تو که انسانی، چرا اینگونه برخلاف حرکت میکنی.
تاثیر غذای حرام و حلال در عبادت
یا محمّد، وجبت محبّتی للمتحابّین فیّ، و وجبت محبّتی للمتعاطفین فیّ، و وجبت محبّتی للمتراصلین فیّ، و وجبت محبّتی للمتوکّلین علیّ، و لیس لمحبّتی علم و لا غایة و لا نهایة، و کلّما رفعت لهم علما وضعت لهم علما، أولئک الّذین نظروا إلی المخلوقین بنظری إلیهم، و لا یرفعوا الحوائج إلی الخلق، بطونهم خفیفة من أکل الحلال، نعیمهم فی الدّنیا ذکری، و محبّتی و رضای عنهم.[۱۷۹]
این آدمهای بلندهمت، این آدمهای خوب، که مورد محبت من هستند با این مقاماتی که از طریق محبت به آنها داده شده هیچ وقت در نیازمندیها به سوی خلق نمیروند؛ شکمهای آنان از خوردن حلال سبک است. این دستورالعمل، به انسان نمیگوید گناه نکن، نهی از ارتکاب گناه برای کسانی است که به مرحله کمال انسانیّت نرسیدهاند، باید گناه نکرد تا مرحله به مرحله به مقام انسانیت رسید؛ مسلمان که تمام وجودش تسلیم است اهل گناه نیست، دیگر چرا بگوید گناه نکن، اینجا نفرمود که حرام نمیخورد، فرمود که اینها شکمهایشان از خوردن حلال سبک است، همان حلال را هم کم میخورند، در جلسه قبل گفتیم:
«الجوع إدام للمؤمنین، و غذاء الرّوح و طعام القلب». [۱۸۰]
لباس و یا بدن حرام در نماز
آدمی که حرام در وجودش و یا در بدنش باشد چگونه نماز میخواند، در فقه در احکام نماز میگوییم: با لباس حرام نماز خواندن جایز نیست، و اگر خوانده بشود هم، فایده ندارد، و لو اینکه مثلا یک دکمه از پیراهن باشد، از هر طریق:
دزدی، اختلاس، رشوه، مال غیر و بیت المال و ...، مالی که از طریق حلال و مشروع با رضایت صاحبش در اختیار تو قرار نگرفته است این میشود مال حرام؛ اگر لباس یا قسمتی از آن از مال حرام باشد، نماز باطل است. حال اگر گوشت بدن انسان از حرام باشد؛ استخوان بدن از حرام باشد، این خوراک حرام برای بدنش پوست و گوشت و خون و رگ و اعصاب شده است، ما حق نداریم با لباس حرام نماز بخوانیم آیا با گوشت حرام چطور؟ دیگر انسان میتواند بگوید نماز خواندم؛ در حکم فقهی و ظاهری نماز، مشکلی نیست، میگویند تکلیف از نمازگزار برداشته میشود؛ ولی میشود گفت واقعا نماز خواندم؛ یعنی آن گوشت اهمیتش از لباس کمتر است؟ تمام وجود بدن از حرام ساخته شده است، نماز عیبی ندارد؛ اما اگر لباس از حرام باشد عیب دارد و به خاطر همین است که بعضی گفتهاند: یکی از شرایط واقعی توبه، این است که انسان طوری عمل کند که گوشت و تمام آنچه در بدن انسان از حرام حاصل شده آب شده و از بین برود.
مثلا «استغفر اللّه الّذی و أتوب الیه» روزی هفتاد مرتبه در ماه رجب وارد شده است، و «أستغفر اللّه لا اله الا هو وحده لا شریک له و أتوب الیه» [۱۸۱] صد مرتبه در ماه رجب وارد شده است؛ آیا این استغفارها را سزاوار است با زبانی که از مال حرام به وجود آمده گفته شود، قدری اگر انسان عمیق توجه کند مسئله خیلی روشن است، خود زبان که تکان میخورد از مال حرام رشد پیدا کرده و یا بوجود آمده، لب، دهان، دندان، گلو، اطراف دهان که مخارج حروفاند، حلق که حنجره است که از آن صدا بالا میآید همه این وسائل از حرام رشد کردند، بگوید:
«استغفر اللّه ربی و اتوب الیه» البته، خوب است و ثواب هم دارد، ولی به عمق هم باید توجه کرد.
«بطونهم خفیفة من أکل الحلال ... نعیمهم فی الدّنیا ذکری» این افراد از مال حلال هم کمترین استفاده را میکنند و نعمت و برخورداری آنان در دنیا ذکر من است، اشتباه نشود اینها منافات با زندگی ندارد، مال مشروع داشتن هیچ وقت منافات با ذکر و انسانیّت ندارد، ایمان و تقوا داشتن و با خدا و ذکر و یاد او مأنوس بود با حکومت عالمانه و عادلانه هم منافات ندارد، به عنوان مثال سلیمان همه اینها را داشت. آنکه منافات دارد غفلت است در یکی از جملات همین روایت معراجیه آمده است: در بین مردماند و در خلوتند، این سخن، بسیار بلند و پر معنی است، در بین مردم باشد و در عین حال در خلوت هم باشد. نعیم اینها در دنیا ذکر من است در عین حال مال و ثروت، و مقام هم دارد؛ ولی همه اینها در حاشیه است همه آنها مثلا برای این است که خدمتی به مسلمانها و به مردم داشته باشد، فقط کافی است انسان توجه استقلالی و تعلّق به مظاهر دنیا نداشته باشد و دنیا برای او موضوعیّت نداشته و هدف نباشد، یعنی آنها هرگز مایه غفلت وی نشود.
جایگاه زهد
اشاره
یا احمد، إن أحببت أن تکون أورع النّاس فازهد فی الدّنیا و ارغب فی الاخرة، فقال: یا الهی، فکیف أزهد فی الدّنیا و أرغب فی الآخرة قال: خذ من الدّنیا خفّا من الطّعام و الشّراب و اللّباس و لا تدّخر لغد، و دم علی ذکری فقال: یا ربّ و کیف أدوم علی ذکرک، فقال: بالخلوة عن النّاس. [۱۸۲]
حضرت فرمود: چگونه رفتار کنم که همیشه در یاد و ذکر تو باشم، فرمود: از مردم دوری کن. خلوت کردن از مردم، این نیست که برود در بیابان و در کوه و در صومعه زندگی کند، نه انسان میتواند در میان مردم باشد خلوت هم داشته باشد؛ در میان مردم باشد؛ ولی همیشه با خدا باشد یا لااقل ساعاتی از ساعات شبانه روزش را با خدا خلوت کند، با خودش و با خدای خودش باشد. خودت را از مردم خالی کن غیر از خدا نبین، همه را آینه خدا ببین، نه اینکه از بین مردم بیرون بروی و از مردم قهر کنی؛ خودت را از مردم خالی کن؛ یعنی توجه به مردم نداشته باشی اگر با مردم هستی با طبیعت هستی اینها را مظاهر و مخلوقات خدای سبحان میبینی، اینگونه از مردم خلوت کن در این صورت انسان همه را زیبا خواهد دید.
ان شاء اللّه این حدیث معراج را تا آخر بخوانید همه اینها، و هرچه در روایات و احادیث و کلمات ائمه معصومین، در نهج البلاغه و در صحیفه سجادیه و همه سخنانی که از ائمه و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل شده به صورتهای مختلف به صورت روایت، خطبه، دعا، اینها همه تفسیر قرآنند، هیچ چیز دیگری نیستند، همه وصیتها، نامهها همه آنها انشاهایی هستند از ائمه و پیامبر و دیگر پیامبران به دست ما رسیده است. همه اینها تفسیری از قرآن هستند باید با قرآن مأنوس بود که قرآن سفره باز خداست.
عمل به علم، عامل رشد انسان است
هر که به علم خود عمل کند خداوند تبارک و تعالی آنچه را که او نمیداند به او میآموزد، ما فکر میکنیم که راه علم و آگاهی، معرفت و شناخت، فقط گفت و شنود است، یا فقط خواندن و نوشتن است؛ ولی زبان قرآن و سخنان ائمه معصومین راههای دیگری را هم نشان میدهند که خیلی بهتر و قویتر و پاکتر و زلالتر از این راهها هستند. قبلا به بعضی از این راهها اشاره شده و در آینده نیز ان شاء الله خواهد آمد.
در این حدیث حضرت امام باقر علیه السّلام میفرماید:
«من عمل بما یعلم علّمه اللّه علم ما لم یعلم» [۱۸۳]
هر کسی به آنچه که علم دارد، یعنی اگر عالم به علم خودش عمل کند، خداوند به او علم آنچه را که به آن عالم نیست عنایت میکند. این یعنی چه؟ باید یک مقداری مطلب باز شود، مثل همان آیاتی است که «وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ»،[۱۸۴]
«إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً». [۱۸۵]
بالاخره راه شناخت و معرفت فقط خواندن و نوشتن نیست؛ گفت و شنود نیست؛ فقط حضور در کلاس نیست؛ اینها زمینه را آماده میکنند، که اگر از اینها انسان درسی بیاموزد، و بعد به آن آموختههایش عمل کند، قطرات چشمه نور و آگاهی روی دلش چکه میکند، وگرنه همینها هم که خوانده و نوشته و گوش داده موجب گمراهی و تاریکی بیشتر و حجاب خواهد شد.
در جلسه قبل به حدیث معراجیه اشاره شد همان بود که حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله در شب معراج از خداوند سؤالاتی کرد و خداوند تبارک و تعالی هم جوابهایی داد که یک دستورالعمل بسیار بلند و بسیار عالی برای یک انسان- که واقعا میخواهد راه بیفتد و خودش را اصلاح کند- میباشد و مشابه همان دستورالعمل، در نهج البلاغه خطبه معروف همام است. ما نظرمان این نیست که اینگونه احادیث طولانی و خطبهها و دستورالعملهای بسیار عالی را خدمت شما شرح و توضیح دهیم هر کلمه، کلمه آنها دریایی از معارف است، کتابها باید نوشته شود، جلساتی باید ترتیب داده شود، تا معارف اینها باز شود.
این مطالب که گفته میشود معارف اخلاقی با مبانی عرفانی است. شما این گونه احادیث را در نظر داشته باشید و آشنا شوید و خودتان پیگیر بقیه مطالب باشید. حدّاقل یک دور با دقت این حدیثها را بخوانید، روی کلمه به کلمه آنها دقت کنید. امروز مناسب است به دنبال حدیث معراجیه، اشارهای هم به خطبه همام داشته باشیم.
فرازهایی از سخنان حکیمانه امام المتقین به همام
نهج البلاغه یک دوره معارف عالی و تفسیر قرآن است. همام یکی از اصحاب امیر مؤمنان علیه السّلام بود. ائمه اطهار علیهم السّلام اصحاب و شاگردانی که داشتند همه در یک سطح نبودند، با هم فرق داشتند، همانطور که اصحاب حضرت رسول هم مثل همدیگر نبودند هر کدام در یک سطحی از ایمان و تقوا معرفت بودند، و زمینه کسب معارف در وجودشان از ائمه اطهار علیهم السّلام و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله یکسان نبود، و حضرات معصومین علیهم السّلام در سخنانشان میزان فهم و درک اصحاب را در نظر داشتند. و در کلمات معصومین آمده:
«و نکلّم النّاس علی قدر عقولهم» [۱۸۶]
با مردم مطابق اندازه عقل و معرفت آنان گفت و گو میکنیم. بین اصحاب حضرت رسول سلمان با ابو ذر؛ ابو ذر با مقداد و همه اینها با امیر مؤمنان همه با هم فرق داشتند، سلمان به آن مقام عالی میرسد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت علیهم السّلام میفرمایند که:
«السلمان منّا أهل البیت». [۱۸۷]
گرچه این سه کلمه بیش نیست، «سلمان از ما اهل بیت است» ولی این جمله خیلی معنا دارد.
«السلمان منّا أهل البیت» یعنی چه؟ یعنی پسر عموی ماست؟ «منّا أهل البیت» یعنی شیعه ماست؟ خیلیها شیعه هستند، از اصحاب ماست، کسان دیگر هم از اصحاب بودند، «منّا أهل البیت» یعنی در آن مقامات بلند ملکوتی و الاهی که ما هستیم، سلمان هم از آن مقامات سهمی برده است، ابا ذر به مقام سلمان نرسیده او مقام دیگری داشت و همینطور دیگران، از همه اینها بالاتر؛ امیر مؤمنان است. در بین اصحاب امیر مؤمنان هم کمیل با دیگران فرق داشت؛ سلمان هم با دیگران فرق داشت. کلمات دعای کمیل بسیار پرمغز و پرمعناست که حضرت امیر مؤمنان آن را به کمیل تعلیم فرمود؛ چون دیگران ظرفیّت و زمینه معرفت آن را نداشتند.
این خطبه برای همام است همام این لیاقت را داشته که حضرت این خطبه را بر او انشاء کند.
در بین اصحاب امام صادق علیه السّلام، مفضّل با هشام بن حکم و هشام بن حکم با هشام بن سالم خیلی فرق داشتند. مقام هشام بن حکم در بین اصحاب مقام ویژهای است؛ اما هرگز به مقام هشام بن سالم نرسید. سرگذشت هشام بن حکم معروف است و همه مخالفان ائمه اطهار از هشام بن حکم حساب میبردند، از بیانش، از تقریرش و از استدلالش. هشام در یکی از جلسات مخالفان شرکت کرد، جوان هم بوده، با بحثها و سخنان قوی و مستدلّ ایشان را محکوم کرد و در پایان آن شخص گفت تو باید هشام بن حکم باشی که با من اینطور بحث و مناظره میکنی غیر از او نمیتوانی باشی و لکن در عین حال امام صادق به او فرمود: «تو نباید مثل هشام بن سالم حرف بزنی؛ بلکه تو باید در حد خودت حرف بزنی».
همام، هم از جمله اصحاب امیر المؤمنین علیه السّلام است که مقام بسیار بالایی دارد؛ آنچنان بالاست که پس از سخنان نورانی حضرت فاصله نیفتاد، که او روشن شد، و به دعوت حق سبحانه لبیک گفت، در هر صورت همام از امیر مؤمنان علیه السّلام درخواست کرد:
«یا امیر المؤمنین صف لی المتّقین حتّی کأنّی أنظر إلیهم» برای من متقین را به صورتی وصف کن که گویا من آنها را میبینم، از آخر خطبه چنین برمیآید که امام علیه السّلام درنگی کرد، و این تأمّل و درنگ ظاهرا دو جهت داشت:
الف، امیر مؤمنان همام را میشناخت، همام کسی است که قلبش نورانی و پاک و سالم است تا دعوت باشد لبیک خواهد گفت، تا نور بیاید او روشن شده و خواهد سوخت، و همینطور هم شد تا کلمات امیر مؤمنان تمام شد، همام پرواز کرد.
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.
ب، کسان دیگری هم آنجا بودند و آنها افرادی بودند که شایستگی شنیدن آن سخنان را نداشتند امیر مؤمنان علیه السّلام نمیخواسته در حضور آنها این کلمات بلند را به همام بگوید آنها لیاقتش را نداشتند، چرا که با شنیدنش گمراهی و تاریکیشان بیشتر میشد.
همّام از آن قبیل اصحاب امیر مؤمنان بود که مقام خیلی بلندی داشت و وقتی این کلمات را شنید صیحه کشید و به عالم باقی لاحق شد.
امیر مؤمنان علیه السّلام پس از قدری تأمل فرمود:
«یا همّام اتّق اللّه و احسن فإنّ اللّه مع الّذین اتّقوا و الّذین هم محسنون». [۱۸۸]
ای همام، متقی باش، با تقوا باش و احسان کن، خدای سبحان اهل تقوا و محسنان را دوست دارد. سپس آیه شریفه:
إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ ... [۱۸۹]
را هم قرائت کرد و دیگر هیچ نگفت، اما همام قانع نشد و گفت: یا امیر مؤمنان، من بیش از این میخواهم و اصرار کرد، بعد امیر مؤمنان شروع کرد و سخنانی را فرمود که از جمله:
«منطقهم الصّواب، و ملبسهم الإقتصاد، و مشیهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه علیهم، و وقفوا أسماعهم علی العلم النّافع لهم». [۱۹۰]
متّقیان و اهل تقوا کسانی هستند که منطقشان صواب است، یعنی سخنانشان حق است، زبان به غیر حق باز نمیگشایند، غیر حق به زبان نمیآورند، عنان زبانشان در اختیار خودشان است، اینها هرچه حق و صواب است میگویند، آنچه حق نیست نمیگویند، باطل و لغو نمیگویند، اینها وقتی به سخن میآیند حرف حق میزنند.
لباسشان هم با اقتصاد است، یعنی خیلی معمولی است طمطراق ندارد، البته اینها ظاهر معانی کلمات است «و مشیهم التواضع» و تواضع مشی آنهاست، میشود اینطور ترجمه کرد که در موقع راه رفتن با تواضع راه میروند نه با تکبر و غرور؛ ولی اینگونه معنا شود بهتر است: تواضع مشی اینهاست؛ یعنی تواضع یک خصلت دائمی در وجود اینهاست، تواضع در وجودشان هضم شده نه این که در راه رفتن فقط متواضعاند، تواضع سیره و روش اینهاست میگویند مشی فلانی اینطوری است، یعنی روش و سبک او اینگونه است، مشی کنایه از خصلت دائمی وجود اینهاست، وجودشان با خصلت تواضع آمیخته شده است، سبکشان در گفتار، در گوش کردن، در راه رفتن در ملاقات، در برخورد در همه چیز تواضع است.
«غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه علیهم»، چشم آنان از آنچه که خدا بر آنان حرام کرده بسته است؛ هرگز چشم ظاهر و باطن اینها، چشم سر و دل اینها به حرام باز نمیشود، نگاه چشمشان به حرام نمیافتد.
حضرات ائمه علیهم السّلام در تفسیر تقوا و نیز در تفسیر مروّت فرمودند:[۱۹۱]تقوا و مروّت یعنی اینکه: «خداوند تو را در جایی که نهی کرده نبیند» انسان در حضور خدا گناه کند؟ گناه با ایمان سازش ندارد، شما میخواهید مثلا، آب را با آتش جمع کنید امکان ندارد. ایمان انسان، کامل باشد و گناه هم بکند؟ امکان ندارد، کسی که گناه میکند اشکال در ایمانش است، یا ایمان ندارد و یا ایمانش بیپایه است و یا در آن لحظات، شیطان و هوای نفس چنان بر او غلبه کرده که نور ایمان را از دلش برده، و الا امکان ندارد انسان، مؤمن باشد، و گناه هم بکند!
«وقفوا أسماعهم علی العلم النّافع لهم» گوششان را در اختیار هر صدایی قرار نمیدهند؛ بلکه بالاتر، گوششان را در اختیار هر صدای علمی هم نمیگذارند، گوششان را در اختیار علمی که نافع است قرار میدهند. در بسیاری از آیات و روایات وارد شده [۱۹۲]: مؤمن، نباید سخن بیفایده و بیاثر بگوید، گوش هم همین طور، چرا بشنود صدایی را که برایش فایده ندارد، زبان چرا بگوید چیزی را که بیفائده است.
همینطور امیر مؤمنان علیه السّلام مرحله به مرحله میآید بالا، اینها تازه مراحل اولیه تقواست، بعد خیلی بالاتر و سنگینتر تا اینکه:
«لا یرضون من أعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر» اینها هرگز به عمل کم راضی و قانع نیستند، هرگز بزبان نمیآورند: ما این قدر نماز خواندیم، ما را بس است، همینطور اعمال زیاد را هم به صورت زیاد نمیبینند.
«فهم لأنفسهم متّهمون» همیشه با خودشان دعوا دارند، واقع قضیه این است که ما همیشه از خداوند سبحان، شکایت داریم و طلبکاریم: خدایا بده، خدایا نده، چه شد، چه نشد، دعاهای ما با خدا، شکوه و طلب است، چرا اینطور شد؟
چرا اینطور نشد، چرا کم شد، چرا زیاد شد، اما متقین همیشه با خودشان دعوا وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ، سوره مؤمنون، آیه 3.
و: إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ، سوره قصص، آیه 55.
و: وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً، سوره فرقان، آیه 72.
و اما روایات مثل:
أمیر المؤمنین علیه السّلام: «کلّ کلام لیس فیه ذکر فهو لغو».
أمیر المؤمنین علیه السّلام: «تکلّم بما یعنیک و دع ما لا یعنیک».
حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله: «من حسن اسلام المرء ترکه ما لا یعنیه».
بحار الانوار، ج ۷۱، باب السکوت، حدیث ۱۰ و ۴ و ۲، ص 274.
دارند، چقدر کم میفهمیم، چقدر کم عقلیم، چقدر کم تقواییم، چقدر نمازمان کم است، چقدر توجهمان کم است، چقدر محاسبه نفسمان کم است.
«إذا زکّی أحد منهم خاف ممّا یقال له فیقول: أنّا أعلم بنفسی من غیری و ربّی أعلم بی منّی بنفسی».
اگر کسی از اینها تعریف کند اینها از تعریف دیگران وحشت دارند، میگوید من خودم میفهمم که چه کارهام، به خودش میگوید بیخودی به این حرفها گوش نکنی. در حدیث معراجیّه آمده است [۱۹۳]که خداوند متعال میفرماید: من تعجب میکنم از بندهای که میخندد و نمیداند من از او راضی هستم یا راضی نیستم.
متقین کسانی هستند که فریب تعریف دیگران را نمیخورند، هرکسی در حضور یا در غیاب آنان به اصطلاح معروف (زیر بغلش هندوانه بگذارد) از خودش غافل نمیشود، اگر از خودش در کتابی، در مجلهای تعریفی ببیند، یا از کسی مدح و ثنائی بشنود، زود با خودش دعوا میکند: «من خودم میدانم که، کی هستم، من نسبت به نفس خود از دیگران داناترم و خداوند هم از من به من داناتر است» زود خودش را کنترل میکند تا تعریف دیگران باعث گمراهی و غفلتش نشود.
آن وقت دست به دعا بلند میکند:
«اللّهمّ لا تؤاخذنی بما یقولون و اجعلنی أفضل ممّا یظنّون». [۱۹۴]
خدایا، اینها دارند از من تعریف میکنند من خودم که تعریف نکردم خدایا، اینها را به حساب من نگذار.
خدایا مرا بجهت تعریف و توصیف آنان مآخذه نکن، مرا بهتر از آنکه آنان گمان میکنند قرار بده.
کلمات حضرت امیر علیه السّلام اینگونه تمام میشود:
«و أراح النّاس من نفسه، بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة و دنوّه ممّن دنا منه لین و رحمة، لیس تباعده بکبر و عظمة، و لا ذنوّه بمکر و خدیعة»
انسان با تقوا اگر از کسی دوری میکند، برای خداست نه به خاطر هوای نفس، فلانی چون با من خوب نیست در خط من نیست، مثلا، به من ناسزا گفته، پس از او دوری کنیم نه، اینها اگر از کسی دوری میکنند بر مبنای زهد و پاکی است. بنابراین، شما باید توجه داشته باشید که اگر اینگونه افراد را شناختید و دیدید از شما دوری میکنند بروید از او تقاضا کنید و سئوال کنید: چرا از شما دوری میکند؟ دوری کردنش بیحساب نیست و او خواهد گفت که چرا دوری میکند، گفته او نور است دعوا هم با کسی ندارد، اگر دوری کرد، لا بد براساس زهد و تقواست برای خودش ضروری میبیند و دلیلی قانع کننده دارد که دوری میکند و ما از این موضوع غفلت داریم، اگر به دیدار بزرگواری و اهل تقوا و صاحبدلی رفتیم و با ما زیاد گرم نگرفت و گفتوگو نکرد خیال میکنیم مغرور است متکبر است، عوض اینکه سئوال کنیم: آقا چی شده چرا اینطور؟ بر میگردیم غیبتش را میکنیم: آقای فلان ما را تحویل نگرفت، محل نگذاشت؛ خوب ببین مشکل چه بوده که تحویل نگرفت، سئوال باید کرد، آن وقت میگوید که تقوای تو اینطوری بوده، حرفهای تو اینطوری بوده، رفتار تو اینطوری بوده، به این دلیل بود آن وقت که فهمیدی و اصلاح شدی او به دیدن تو میآید دیگر لازم نیست تو به دیدن او بروی، انسانهای متّقی و اهل تقوا اگر احیانا از کسی دوری کنند به خاطر کبر و غرور نیست، فرد با تقوا با پایینتر از خودش خیلی مهربان و نزدیک است و این نزدیک بودنش هم دکانداری نیست نمیخواهد کلاه سر کسی بگذارد، برای خودش مشتری و مرید پیدا کند و اگر با یک بچهای، با یک بزرگی، با یک دانشجویی، با یک شاگردی، با یک کسی خیلی گرم است هم از راه فریب و دسیسه نیست.
«فصعق همام صعقة کان نفسه فیها فقال امیر المؤمنین علیه السّلام:
أما و اللّه لقد کنت أخافها علیه»،
سخنان امام علیه السّلام وقتی تمام شد همام افتاد و حضرت فرمود: و اللّه من از همین خوف داشتم؛ میخواهد بگوید من همام را میشناختم، دعوت که بیاید لبیک میگوید، نور که بیاید روشن میشود، بالاخره انسان باید برسد به مرحلهای که فعلیّت و کمال انسان در آن مرحله است. این همان است که قرآن میگوید:
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً. [۱۹۵]
زندگی و حیات دنیوی برای رسیدن به کمال و فعلّیت است، ولی بسیاری از ما نارس از دنیا میرویم، در نتیجه در آخرت هم نارس خواهیم بود.
وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی[۱۹۶]
هر کسی در اینجا کور است در آنجا هم کور خواهد بود، حق شکایت هم ندارد، اگر شکایت کند که من در دنیا چشم داشتم، جواب این است که: تو در آنجا هم کور بودی، نفهمیدی و ندیدی، معرفت پیدا نکردی، هر کسی در دنیا نارس باشد در آنجا هم نارس خواهد بود، این جور نیست که آنجا همه حقایق برایش کشف شود. زمینهسازی، مرتبهیابی اینجاست، اینجا انسان باید پایهاش را مشخص کند تا آنجا از این پایه بهرمند بشود.
همام وجودش طوری نبود که این دستورالعمل امیر مؤمنان را ببوسد و روی سرش بگذارد و به آن عمل نکند، بلکه، با تمام وجودش به آن لبیک گفت و با تمام وجودش به آن عمل کرد، و اینکه قرآن برای متقین هدایتگر است همین است هر کسی لیاقت اینکه از قرآن بهره ببرد را ندارد.
هُدیً لِلْمُتَّقِینَ [۱۹۷]
چهبسا این کلمات به شخص دیگری گفته شود باعث تاریکی و گمراهی وی شود. یک بنده ناخلف همان جا حضور داشت، یک آدم بیادب، نه تربیتی نه معرفتی نه شعوری نه ایمانی، هیچی نداشت، برگشت و به امیر مؤمنان عرض کرد: «یا امیر المؤمنین فما بالک» تو که میدانستی که همام به این صورت از دنیا خواهد رفت چرا گفتی؟ ببینید آدم با آدم چقدر فرق دارد، آن با نور روشن شد، آنچنان زمینه آماده داشت که به دعوت حق لبیک گفت. این هم همان نور و همان ندا را شنید ولی تاریکیاش بیشتر شد علاوه اعتراض هم میکند، وجود نازنین امیر المؤمنین و سخن نورانی او مثل آب زلال باران است، مگر آب مایه حیات نیست؟ آب مایه حیات است اما در یک زمینی مساعد باعث میشود گل یاس و گل محمدی و گل اطلس، خوشبو، خوشرنگ و زیبا، تربیت شود، و در عین حال در زمینی نامستعد گل که نمیروید هیچ، خار میروید. عیب از این کلمات بلند نیست؛ بلکه نقص از این زمینه نامساعد است. همام آنطوری شکفت، ولی این یکی خار هم از دلش بلند شد، به قلب امیر مؤمنان فرو رفت:
چرا گفتی که همام اینطوری رفت. قرآن هم اینگونه است:
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً [۱۹۸]
هرچه برای اینگونه آدمها قرآن خوانده شود فایدهای ندارد بلکه بدتر خواهد شد، بعضیها اینچنیناند و از این نمونهها زیاد داریم.
بارها گفته میشود که خدایا، فرج امام زمان علیه السّلام را نزدیک کن، ولی غافل از اینکه یک وقت امام زمان علیه السّلام میآید و احیانا همان طالب ظهور بر علیه او شمشیر میکشد.
ابو ذر و سلمان و ابو جهل و ابو لهب و دیگران همه به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نزدیک و در کنار او بودند؛ مگر خوارج به علی علیه السّلام نزدیک نبودند؟ همهکس که همام نمیشوند، همه که کمیل نیستند، نقص از علی علیه السّلام از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نیست.
سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ [۱۹۹]
یا رسول اللّه، چه بیمشان دهی، چه بیمشان ندهی، برایشان یکسان است آنها نخواهند فهمید و ایمان نمیآورند،. این یک مرحله است، مثل آن زمین کویری میماند که، باران بیاید یا نیاید، همان خاک است نه رنگش عوض میشود نه طعمش عوض میشود، کأن لم یکن شیئا مذکورا.
آب را فرو داد و از بین برد هیچچیز هم تحویل نداد این یک مرحله؛ مرحله دیگر اینکه برایشان قرآن که بخوانی، خسارتشان و تاریکیشان بیشتر میشود:
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً[۲۰۰]
هرچه قرآن برای بخوانی و بیان و تفسیر کنی گمراهیش بیشتر میشود، نعوذ باللّه، پناه میبریم به خدا.
همیشه باید در پناه خدا بود، از این قبیل نمونهها در آیات و روایات زیاد بیان شده و در بین اصحاب امیر مومنان و حضرت رسول و ائمه اطهار علیهم السّلام هم بسیار وجود داشته که بصورت زنده آیه مذکور را تفسیر میکنند.
بهرحال امیر مؤمنان علیه السّلام خودش و کلماتش نور است، در همام این تأثیر را دارد ولی آن دیگری اثرپذیر نیست.
درباره امام زین العابدین
از جمله یکی از القاب امام چهارم، زین العابدین است (زینت عبادت کنندگان) اسامی و القاب ائمه اطهار و حضرت زهرا و انبیا علیهم السّلام مطابق با واقعیت وجودی آنان بوده، و محتوای واقعی آن لقب و اسم بطور حقیقی در وجود آنان متجلی است، یعنی عین وجودشان است. معنای هر کدام از القاب و اسامی از مقامی که آن وجود شریف دارای آن مقام است، حکایت میکند، اینگونه مقامها؛ مقامهای اعتباری نیستند.
یعنی مقام، شعاعی از انوار وجودی شخص و عین وجود اوست.
با توجه به این معانی یکی از القاب امام سجاد علیه السّلام زین العابدین است.
ابتدا اشاره به این مطلب ضروری است که در قرآن از مقامهای مختلفی برای انسان نام برده شده است، مثلا، مخلصین، و مخلصین، متقین، ابرار، مقربین، مفلحون؛ البته هر کدام از اینها بحث مفصلی را میطلبد و خیلی هم جاذبه دارد، چرا که تمام قرآن نور است.
در بین همه این مقامها بلندترین مقام؛ مقام عبد بودن است، که یک جایگاه و جلوه خاصّی دارد، آنان که به این مقامات عالیه رسیدهاند همیشه افتخار میکردند که به مقام عبد رسیدهاند یا آرزو میکردند که به مقام عبد اللهی برسند؛ البته
رسیدن به هر کدام از مقامها شرایطی دارد که در آیات قرآن و در دعاها و روایات و احادیث و ادعیه بیان شده است.
مثلا؛ مقام مخلصین، مقام خلوص است، یعنی سالک الی اللّه در سیر و سلوک به منزل و مقام خلوص وارد شده، «مخلصین له الدّین»، یعنی افکار و کارها و عبادتش فقط مخلصا للّه است، مخلص یعنی کسی که: (أخلص نفسه للّه) یعنی تمام وجود و نفس و افعال و مقاصد خویش را برای خدای سبحان خالص گرانیده، و مقام مخلصین بالاتر است، مخلصین کسانی هستند که خود را برای خدا خالص کردند و امّا مخلصین کسانی هستند که خداوند سبحان آنان را برای خویش خالص کرده است،
إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ [۲۰۱]
مخلصین کسانی هستند که شیطان در آنان راه ندارد:
فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ [۲۰۲]
ابلیس قسم خورد و گفت: به عزت و جلالت قسم که من انسانها را فریب خواهم داده و اغفال خواهم کرد مگر کسانی که مخلص هستند. شما توجه دارید که شیطان خوب میداند به چه قسم میخورد، او عزّت و جلال خدا را خوب میشناسد، اسماء حسنای إلهی، و صفات علیای او را خوب درک میکند.
یک وقت ما قسم میخوریم نمیدانیم چه میگوییم. لفظ جلاله، قرآن، ائمه اطهار علیهم السّلام همه را، آنچنان- نعوذ بالله- در زبان ما مهمل شده که همیشه در زبان ما قسم جاری است، درحالیکه انسان متقی و مؤدب به آداب الاهی نام ائمه را بدون دلیل، بدون مقصود بر زبان نمیآورد و هر وقت خواست، با احترام بزبان جاری میکند. همینطور لفظ خدا را (اللّه) را هرگز نباید زیاد به زبان آورد و اگر هم پیش آمد باید با احترام خاصّ باشد مانند: خدای سبحان، خداوند متعال، الله تبارک و تعالی.
انسان مؤمن، اینگونه است، البته نه اینکه هیچ وقت ذکر خدا نمیگوید بلکه برعکس انسان متقی همیشه در حال ذکر خدا و به یاد خداست، تمام وجودش یاد خداست. با زبان سبحان اللّه، گفتن را هم دارد. همین ذکر خدا که بر زبان جاری میشود انسان را آماده میکند که آهسته، آهسته با تمام وجودش با ذکر خدا انس بگیرد فَبِعِزَّتِکَ شیطان قسم خورده که من انسانها را اغفال خواهم کرد؛ ولی به مخلصین راه ندارم.
کسانی که به مقام اخلاص رسیدند، نه اینکه شیطان نمیخواهد آنان را اغفال کند؛ بلکه آنها، راه را بر شیطان بستهاند شیطان در اغفال مخلصین عاجز است، توان نفوذ در وجود و مقاصد آنان را ندارد.
افراد مقابل مخلصین یعنی مشابه به مخلصین در جهت مقابل در قرآن؛ کسانی هستند که خدا از آنها به
خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ [۲۰۳]
و:
طُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ ... [۲۰۴]
آنها که قلبهایشان قفل و مهر شده است.
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها [۲۰۵] گناه قفل است، با گناه قلب انسان قفل میشود، یعنی روزنههای شعاع نور بسته میشود.
هیچ راهی، هیچ روزنهای باقی نمانده که نوری بر آن بتابد، اثر و ذات نور روشنگری و روشنائی است؛ ولی او دیگر زمینه ندارد. آنقدر گناه کرده که:
أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ [۲۰۶]
تمام گناه او را احاطه کرده هیچ راهی نیست که نور هدایت، نور قرآن در او نفوذ کند:
بَلی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ [۲۰۷]
اینها که گناهکارند، آنچنان در گمراهی و معاصی، پیش رفتهاند که خطاها و گناهان قلوبشان را احاطه کرده و تمام وجودش را گرفته است، آن وقت این اشخاص اهل آتش میشوند، الان هم در آتشاند؛ آتش که غیر از گناه چیز دیگری نیست و همیشه هم در آتش خواهند بود. اینها کسانی هستند که در اثر غفلت و گناه و بیتقوایی تمام وجودشان را تاریکی احاطه کرده، راه نفوذ نور را بر وجود خودشان بستهاند، نور و هدایت قرآن در آنها راه ندارد، نه آنکه قرآن نمیخواهد آنها را هدایت کند، قرآن آمده که همه را هدایت کند، ولی اینها آن چنان، گناه و خطاها و تاریکی بر وجودشان مستولی شده که روزنهای برای نور باقی نمانده که نور در وجود آنها تلئلو و نفوذ کند. به همین دلیل است که هرچه قرآن بخوانند و هرچه برایشان قرآن بیان شود تاثیری ندارد، بلکه گاهی تاثیر معکوس دارد. یک وقت باران در سرزمینی میبارد که کویر است، باران میبارد و دیگر هیچ، این زمین، زمینی است که آب حیات در او تأثیری ندارد. مثل کسانی که خداوند سبحان فرمود: پیامبر، خودت را خسته نکن:
سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ. [۲۰۸]
اینها را انذار بکنی یا نکنی، نصیحتشان بکنی یا نکنی، قرآن برایشان بخوانی یا نخوانی، هیچ تأثیری در آنها ندارد، چون راه بسته شده و دلها قفل شده است.
آلودهتر و گمراهتر کسانی هستند که علاوه بر اینکه تأثیری ندارد هرچه بر آنها نور بتابد ظلمتشان بیشتر میشود.
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً.
در مقابل اینها؛ کسانی هستند که مخلصند، آنچنان نورانی هستند که تمام وجودشان نور است. نور که به ظلمت راه نمیدهد، چون تمام نورند، شیطان و ظلمت در وجود و ظاهر و باطن آنان راه ندارد. البته این حالت، یکی از خصوصیات مخلصین است.
ابرار چه کسانی هستند
اشاره
از جمله مقامها و مراتب انسان در قرآن مقام ابرار است، و رسیدن به این مقام هم شرایطی دارد. کسانی هم که رسیدهاند حالاتی دارند و همه اینها در قرآن هست. یکی از مقدمات رسیدن به مقام ابرار، ایثار است، یعنی گذشت از محبوبترین و گذشت از ضروریترین چیزها؛ یعنی انسان باید از آنچه که به شدت بدان نیازمند است و یا بشدت آن را دوست دارد بگذرد.
وقتی انسان ایثارگر بود آن وقت است که قدمهای اولیه حرکت به سوی ابرار را برمیدارد،
وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ. [۲۰۹]
این افراد بر نفسشان ایثار میکنند، خصاصة، یعنی آنچه که بدان بشدت نیازمندند و از آنها چشم میپوشند. این عمل، مخالفت با هوای نفس است، با این کار نفسشان مهار میشود، و آیه دیگر:
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ [۲۱۰]
به مقام برّ نمیرسید، مگر، درصورتیکه محبوبترین متاع خود را انفاق کنید، قدم اول حرکت به سوی مقام ابرار این است که انسان از محبوبترین و ضروریترین خود بگذرد. اینها مقامهای واقعی و عینیاند.
خداوند به آنها مدال نمیدهد یک گواهینامه و یا یک مدرک نمیدهد، بلکه این مقام عین وجودشان میشود، و این مقام نورانیت وجود است، مقام، مقام اعتباری و قراردادی نیست، عینی و حقیقی است، مثل اینکه رطوبت برای آب اعتباری نیست، رطوبت عین و وجود آب و واقعیت آب است و این مرحله مرحله تحقق و شدن است، و البته از مرحله تخلّق بالاتر است.
در بین همه این مقاماتی که در قرآن برای انسان در قوس صعود، ذکر شده است، یکی مقام عبدیّت است. این مقام جلوه و درخشش ویژهای دارد، البته همه ما بنده و مخلوق و عبد خدا هستیم. همه عالم مخلوق خداست. هیچ از خود ندارند: «اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ». [۲۱۱]
ولی مهم این است که انسان برسد به آنجا که تمام وجودش ندا در دهد، در تمام حالات در تمام ساعات در خواب و بیداری که این وجود بنده است، یعنی انسان با تمام وجود احساس کند، لمس کند که عبد است، فقط بنده اوست دیگر هیچ.
مقام عبودیت
به مقام عبدیّت رسیدن، یعنی اینکه شخص در مسیر کمال خودش به مقام عبودیّت برسد و دارای این عقیده، فکر و ذکر باشد که بنده خداست، یعنی دربند خداست، مستحب است وقتی انسان نماز میخواند تحت الحنک بیندازد به صورتی که گوشه عمامه را باز کند و از زیر چانه دور گردن بیندازد، نمازگزار با این عمل نشان میدهد که او در بند خداست، آنکه در بند خداست از همه بندها آزاد است. آنکه عبد خداست از همه عبودیتهای غیر خدا آزاد است. این برای انسان یک مقام بسیار بالائی است. آنان که به مقامهای مخلصن و ابرار رسیدهاند و آنان که مقرّبند، همه آرزو میکنند که به کمال مقام عبدیّت هم برسند، افتخار میکنند که عبدند.
حضرت عیسی علیه السّلام در همان اوان کودکی وقتی که مردم به مریم اعتراض کردند که این بچه از کجا آمده است گفت:
إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا [۲۱۲]
من بنده خدا هستم و صاحب کتابم و نبی هستم، یعنی قبل از اینکه صاحب کتاب باشم مقام من، بندگی خداست، عبد خدا بودن، بالاتر از صاحب کتاب و بالاتر از نبوت است.
در آیات زیادی در قرآن درباره حضرت داود، زکریا، سلیمان، ابراهیم، اسحاق و یعقوب علیهم السّلام تعبیر به عبد شده است:
وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ [۲۱۳]
و یا
إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ. [۲۱۴]
وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصارِ. [۲۱۵]
وَ اذْکُرْ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ. [۲۱۶]
این آیه اسماعیل را به عنوان «عبد» یاد نکرده است، باید فرق داشته باشد که به حضرت ابراهیم و اسحاق و یعقوب و ایوب عبد گفته است، ولی به اینها نگفته است. و در آیات دیگر:
وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ. [۲۱۷]
بیشتر انبیای بزرگ به مقام عبد مقیّد وصف شدهاند، و لکن حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله به عبده و عبد مطلق توصیف شده است:
سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی [۲۱۸]
و یا
تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ. [۲۱۹]
فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی [۲۲۰]
نماز در حضور خدا بودن و معراج است. کسی حق ندارد از خودش کلمهای به نماز اضافه یا از آن کم کند، هر طوری که خداوند سبحان نماز را مقرر داشته به همان صورت باید خوانده شود، مثلا در تشهد نسبت به حضرت خاتم صلّی اللّه علیه و آله: دو وصف را گواهی میدهیم: اول اینکه او عبد خداست، دوم اینکه او رسول خدا است، میگوییم: «أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله» است.
آنان که در قرآن از آنها به عنوان عبد یاد شده مقام والایی دارند! و حضرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله با آن مقام عظیمی که دارد و قطب و محور عالم است، مظهر جلال و جمال الاهی است در عین حال بالاترین وصف برای او عبدیّت است.
ابراهیم علیه السّلام که خلیل الرحمن است و انبیای دیگر که هر کدام مقامات بالائی را دارا هستند، و به مقام اخلاص هم رسیدهاند، اینها را به مقام عبدیّت، مدح وصف میکند.
امام سجاد علیه السّلام، زین العابدین است یعنی زینت بخش اینگونه افراد است، مثلا، اگر شما مجلسی تشکیل بدهید و نسبت به یکی دو نفر از اشخاص که دعوت شدهاند نظر خاصی دارید و وقتی هم که میخواهید از آنها تشکر کنید در جمع یا در حضور خودشان میگویید فلان آقا مجلس ما را زینت بخشیدند افتخار دادند.
اینکه امام سجاد علیه السّلام، زین العابدین است، یعنی اینگونه بندگان خدا اگر در یک مجلسی ردیف بنشینند، حضرت زین العابدین علیه السّلام آنجا زینت بخش آن مجلس خواهد بود. این یک مقام واقعی و شعاعی از انوار وجودی امام زین العابدین علیه السّلام است و مقام قراردادی نیست.
در این آیه شریفه:
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ. [۲۲۱]
نهایت درجه کمال انسان و هدف از خلقت او را عبودیّت و عبادت برای خدا بیان میکند، البته این آیه یا هر کدام از آیات میتوانند معانی مختلفی داشته باشند، ما همه انسانها را خلق کردیم که به این مقام برسند، نه تنها رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و انبیاء علیهم السّلام، بلکه همه میتوانند به مقام عبودیّت دست پیدا کنند، البته با شرایطی خاصّی که دارد، و وقتی انسان به این مرحله از ایمان و کمال رسید دیگر نمیگوید: عبادت برای چه؟ زیرا همان مقام برای انسان یک حالت کمال است، لذّت است، بلکه فوق لذّت است.
اگر ما اینگونه مقامها را خوب به ذهن بیاوریم و خوب تصور کنیم و درک کنیم، وقتی با این آیه:
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ [۲۲۲]
روبرو بشویم، برای ما روشن میشود که آن مقام، خودش برای ما موضوعیت دارد و در نهایت انسان سعی میکند که به آن مقام نزدیک شود.
اداء حقّ مؤمن
اشاره
قال الصادق: «و اللّه ما عبد اللّه بشیء أفضل من أداء حقّ المؤمن» [۲۲۳]
امام صادق علیه السّلام میفرماید: «به خدا قسم که خدای سبحان بهتر از ادای حق مؤمن عبادت نمیشود».
از جمله کلمات بسیار شریف و بسیار اصیل اسلامی کلمه حق است، این کلمه در بین انسانها، به ویژه در بین مسلمانان بسیار مورد استفاده و تأکید است، و درباره آن بحثهای بسیاری به عمل میآید، در علوم مختلف از قبیل: عرفان، فلسفه، فقه، اصول، حقوق و اخلاق؛ این کلمه متداول است، یعنی کلمه حق یک لفظ عرفانی، فلسفی، فقهی، اصولی و حقوقی بوده، و بالاتر از همه یک کلمه قرآنی است. مسئله حق یک قسمت عمدهای از بحثهای اخلاقی را هم به خود اختصاص داده است و در روابط انسانها با یکدیگر، باید مراعات و مورد عمل قرار گیرد.
حق دیگران: از خداوند تعالی، تا بندگان خدا، در بین بندگان خدا از خود انسان تا دیگران، از پدر و مادر تا همسایه، مهمان، نزدیکان نسبی و حسبی و دوستان، سایر مسلمانها و مؤمنان که در جامعه با هم زندگی میکنند، باید مراعات گردد.
شناخت حقّ دیگران و توجّه عملی به آن اساس و محور فرهنگ زندگی جمعی و اخلاق اجتماعی و یکی از اصول مهم و مؤثر آن است، همان گونه که معرفت و شناخت حق خالق متعال و حق بندگی شرط و اساس مقام عبودیّت است.
بیان قرآن در مورد کلمه حقّ
قبل از اینکه درباره قسمت اخلاقی این مسئله بحث شود که بحث بسیار شریف و گستردهای است و آیات و روایات بسیار زیادی هم در قسمتهای مختلف این مسئله از ائمه معصومین علیهم السّلام وارد شده، ابتدا به این آیه که قبلا هم به آن اشاره شده است توجه کنیم:
سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ. [۲۲۴]
یکی از نامهای الله جلّ جلاله، الحقّ است و حق از نامهای قرآن هم هست، فَتَعالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ. [۲۲۵]
توحید خالص و توحید قرآنی
آنچه واقعیت دارد و عین واقعیت هستی است، و مظهر و علامت دارد، حق تعالی است، برین اساس جز حق تعالی در دار وجود، چیز دیگری نیست، بیرون از حق هرچه هست باطل است، و خارج از نور، تاریکی است.
فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ «۱»
آن طرف حق، اگر تصور بشود، باطل است. آنکه حق است خداوند سبحان و مظاهر خداوند است، و غیر او باطل است. حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمودند: این بهترین شعر است که در زبان عرب سروده شده
«ألا کلّ شیء ما خلا اللّه باطل» «۲»
غیر از حق، هرچه باشد باطل است.
چنانچه، به غیر خدا، به غیر حق و به غیر مظهر حق فکر کنیم، در باطل فکر کردهایم. باطل هم که عدم و پوچ است.
آن طرف نور، تاریکی است، آن طرف حق، باطل است، آن طرف هستی، نیستی و عدم است، البته اگر آن طرف، تصوّر و فرض بشود.
هستی، هست، بود، اینها کلماتی مترادف هستند. عالم هم جز مظهر حق چیز دیگری نیست.
فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ «۳»
اینکه ما در حالات مختلف مثل نماز و عبادتهای دیگر رو به قبله قرار میگیریم، به این معنا نیست که فقط در آن سمت رو به خداییم، بلکه بدین جهت است که مردم مسلمان همه هماهنگ به یک صورت به یک ترتیب با یک نظم و ادراک خاصی، عبادت کنند. و الا به هر سو بنگری او را میبینی و رو بخدائی.
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ [۲۲۶]
یعنی کل شیء، غیر حق، بالفعل هالک و نابود است، غیر حق همین حالا هالک و هیچ است، آنچه واقعیت دارد حق و مظهر حق است، زیرا طرف مقابل حق، باطل است، پس حق، آغاز و انجام ندارد، و آغاز و انجام همه، او است، چون بیآغاز و انجام است و آغاز و انجام همه است پس:
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ [۲۲۷]
این است توحید خالص و توحید اسلامی و توحید قرآنی. انسان اگر به غیر او، یا به غیر مظهر او، فکر کند جز در باطل فکر نکرده است. وقتی میگوییم خدای سبحان بینهایت است، مطلق است و از قید اطلاق هم منزّه است، پس غیری را در قبال او نمیشود تصوّر کرد، زیرا طرف و مقابل ندارد، معنای بی نهایت و مطلق و معنی آیه مذکور، و معنی وحدت وجود همین است.
عالم مظهر و آینه حق است، تعبیر آینه عمیقتر و صحیحتر از تعبیر سایه است، زیرا و لو سایه کاملا وابسته به صاحب سایه است. ظلّ انسان با تمام حیثیت و وجودش وابسته به انسان است، شاخصی که در زمین نصب میکنید، سایهای دارد کم میشود زیاد میشود و برداشتن شاخص همان، نابود شدن سایه هم همان؛ ولی در عین حال سایه نمودار قابلی برای صاحب سایه نیست، زیرا چیزی هم از خودش نشان میدهد، اما مرآت، و آینه و مظهر و به تعبیر قرآن «آیت» از خودش هیچ ندارد و هیچ از خود نشان نمیدهد و تمام هویّت آن همان علامت بودن و نشانگری دیگری است.
در کلمات حضرت سجاد علیه السّلام هم هست که سایه وزن دارد، ولی آیینه این گونه نیست، آیینه بالاتر از اینهاست، شما در آیینه چه میبینید اگر خودت را نمیبینی چرا نگاه میکنی، اگر تو آنجا هستی پس وقتی چرا صورت را بر میگردانی چیزی نیست، اگر داخل آیینه چیزی نیست، هیچ به هیچ است، پس چرا زلف و جمال را میخواهی در مقابل آن منظم کنی؟ اگر چیزی هست پس وقتی رفتی کنار، آن کو؟
البته آیینه که گفته میشود شیشه نیست شیشه جسم است، آینه همان صورت است که در آنجا میبینید، مرآت آن است که شما را نشان میدهد. عالم نسبت به خدا همان آیینه و مرآت است و به اصطلاح بسیار عالی قرآن آیت است و آیت حق هم حق است.
عالم یعنی علامت، عالم را عالم میگویند چون علامت و آیت حق است، اینها فقط در همان آیت بودنشان حقند، آیینه که بشکند دگر هیچ چیز نیست معلوم میشود هیچ نبوده، اگر متّکی به خداوند تبارک و تعالی باشی هستی زیرا که اتّکاء به حقّ دارائی بوده و متّکی به راه روشن هستی خواهد بود.
حکومت حقّ
در سوره نمل آمده که: انسان خلیفه حق است و عالم مخلوق حق است، باید در عالم مخلوق حقّ توسط انسان خلیفه حق حکومت به حق برقرار باشد، نمیشود در عالم مخلوق حق، از طریق انسان که خلیفه حق است، حکومت باطل باشد. باید حکومت هم به حق باشد:
فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِ [۲۲۸]
وقتی حق و خالق فقط اوست، مسلّم تنها خواسته او، حق است و غیر خواسته او و خواسته غیر او، هرچه هست باطل است، پس مبنای حکومت هم باید خواسته حق باشد:
إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ اللَّهُ. [۲۲۹]
اخلاق و حقّ
قسمت عمدهای از اخلاق مراعات حقوق دیگران است، که اگر زندگی انسانها در جامعه انسانی با مراعات این حقوق انجام پذیرد، قطعا مشکلی بین آنان پیش نمیآید، اختلافی پیش نخواهد آمد. اگر هر کسی حق خدا و خود و دیگری را درست بشناسد و به آن قانع بوده و مراعات کند، این همه گرفتاریها، تنازع و تعارضها، کدورتها، غفلتها، بیایمانیها، پیش نمیآید اینها همه در اثر تجاوز از حق است، و در این صورت است که گرفتار باطل، تاریکی و غیر حق میشویم، وقتی گرفتار باطل و تاریکی شدیم همه این شرور و ناراحتیها نقصها، به وجود میآیند، بنابراین حق را باید شناخت و به آن گردن نهاد و از آن نباید تجاوز کرد که:
وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ. [۲۳۰]
حدود خدا همان فرمان و کلام و هدایت اوست، اوّل باید معرفت پیدا کرد، بعد هم عمل کرد، تجاوز از حق ظلم و آثار ظلم هم قبل از آنکه به دیگری برسد نصیب خود گنهکار خواهد شد.
إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ. [۲۳۱]
شرک، ظلم و تجاوز به حق خداوند است، حق خدا را نشناختن، به خدا شریک و ندیم قرار دادن، غیر خدا را خواستن و به غیر خدا متکی شدن، دنبال غیر خدا رفتن، فرقی نمیکند، همه اینها از قبیل بت و غیر خدا هستند، همه اینها مظاهر شرک و ظلمند.
ظلم هم ریشه در عدم معرفت خدا و حق او، و تجاوز از حدود و فرمان او دارد.
وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ [۲۳۲]
در مورد حق و مراعات آن، و شناخت حقوق و مراعات آن در متون اسلامی سفارشان بسیار زیاد وارد شده است.
یکی از ارکان عملی و رفتاری اسلام عمل به اخلاق است و مراعات حقوق دیگران هم از ارکان اخلاق است، و به همین دلیل امام صادق علیه السّلام فرمودند [۲۳۳]که:
«بهترین عبادت خدا، ادای حق مؤمن و مراعات حقوق مؤمنان است، خداوند به بهتر از این، مورد عبادت قرار نگرفته است» خداوند را به طرق گوناگون میتوان عبادت کرد، ولی بهترین عبادتها به این است که حقوق مؤمنان مراعات شود، این را میباید انسان همیشه در ذهنش داشته باشد و در مقابل چشم خودش مجسم کند، روایت دیگری از امام باقر علیه السّلام است که فرمود:«أحبب أخاک المسلم، و أحبب له ما تحبّ لنفسک، و أکره له ما تکره لنفسک [۲۳۴]»؛ آنچه برای خودت دوست داری برای برادر مسلمانت هم دوست بدار، و از آنچه که برای خودت کراهت داری نسبت به دیگران هم کریه بشمار» یعنی بین خود و برادران مسلمان دیگر هیچ فرقی نگذار، آن طوری که به خودت فکر میکنی همانطور هم به دیگران فکر کن، به همان اندازه که از خودت میخواهی شرّ را برطرف کنی از دیگران هم برطرف کن. در این صورت توانستهای یک حقی از حقوق دیگری و مسلمانها را ادا کنی.
روایت دیگر از امام صادق علیه السّلام هست که:
«إنّ للمؤمن علی المؤمن سبع حقوق فأوجبها: أن یقول الرّجل حقا و ان کان علی نفسه» [۲۳۵]
هر مؤمنی بر مؤمن دیگر در هفت مورد حق دارد که آن را باید مراعات کند.
بالاترین آنها این است که انسان وقتی حرف میزند اظهارنظر میکند شهادت میدهد حق را بگوید، و لو به ضرر خودش تمام بشود.
یکی از حقوق جامعه اسلامی و مسلمانها این است که هر کسی باید حقوق دیگران را مراعات کند و حق را بگوید و لو به نفع خودش، والدینش، و خانوادهاش هم تمام نشود.
«ان یقول الرّجل حقا و ان کان علی نفسه أو علی والدیه فلا یمیل لهم عن الحقّ». [۲۳۶]نسبت به دیگران از حق نگذرد، نسبت به اسلام، جامعه، افراد، همسایه، از حق نگذرد «فلا یمیل لهم عن الحق».
اینها روایاتی هستند که حقوق را به طور کلی بررسی میکنند. در مورد حقوق، روایات فراوانی است، هم به صورت عام و هم به صورت خاص؛ حق پدر و مادر، همسایه، مهمان، دوست، فرزند، همسر، استاد، شاگرد، حق عموم، حق خدا، حق پیامبر، حق امام ...؛
و به طور خاص نیز روایات زیاد است از جمله؛ روایت بسیار عالی و مفصل، رساله حقوق امام سجاد علیه السّلام است [۲۳۷]که میبایست از این رساله حقوق، غفلت نشود. این رساله در خصال نقل شده است و همچنین در کتاب تحف العقول، و در بحار به دو صورت نقل شده است، پنجاه شصت مورد را امام زین العابدین در آنجا ذکر فرمودهاند.
رساله، با این عبارت آغاز میشود:
«اعلم ان للّه عزّ و جلّ علیک حقوقا»
خدای سبحان برعهده ما حقوقی دارد.
«فأکبر حقوق اللّه تعالی علیک ما أوجب علیک لنفسه من حقّه الّذی هو أصل الحقوق، ثمّ ما أوجب اللّه عزّ و جلّ علیک لنفسک من قرنک إلی قدمک».
خداوند متعال بر شما از سر تا پا حقوقی مقرر کرده، یعنی خداوند بر تمام جوارح شما حقوقی را مقرر کرده است.
«علی اختلاف جوارحک، فجعل عزّ و جلّ للسانک علیک حقا، و لسمعک علیک حقا، و لبصرک علیک حقا»
برای زبان، گوش، چشم، برای دست، پا، خلاصه برای همه اعضای بدن حقوقی معین شده است.
«فهذه الجوارح السّبع الّتی بها تکون الأفعال»،
البته تمام وجود انسان دارای حقوق بوده و انسان در برابر آنها مسئول است، و لیکن این هفت مورد برای فعالیّت ظاهری انسان بیشتر بکار گرفته میشوند در مقابل مثلا چشم و گوش و زبان و شکم، همه اینها هم حقوقی دارند که باید مراعات شود، این قسمت از رساله تفسیر همان آیهای است که میفرماید:
إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا. [۲۳۸]
گوش و چشم و قلب همه مورد سئوال و بازخواست واقع خواهند شد، یعنی هر کدام از اینها وظایفی دارند که آن وظایف را باید مراعات کنند. زبان حق ندارد هر چیزی را بگوید، گوش حق ندارد هر چیزی را بشنود، چشم حق ندارد هر چیزی را ببیند. اینها در عین حال که مسئول هستند ناظر و جاسوس هم هستند.
روز قیامت گوش و چشم و تمام اعضاء و جوارح انسان علیه انسان شهادت میدهند. [۲۳۹]
آنجا اعضا و جوارح انسان به زبان میآیند، حرف میزنند شهادت میدهند، دیگر احتیاج نیست کس دیگری بر علیه انسان شهادت بدهد اعضا و جوارح خود انسان، آنجا شهادت میدهند.
نامه عمل به این صورت نیست که خداوند عالم یک طومار چند صد متری و چند صد کیلومتری مثلا، کاغذی، پارچهای یا پوستی به دست انسان بدهد یک وقتی هم برای مطالعهاش بگذارند نه؛ نامه عمل انسان وجود خود انسان است به محض اینکه حجاب برطرف شد، تمام وجودش از تمام اعمال او حکایت میکند.
الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ. [۲۴۰]
دست و پا، گوش، زبان، لب، صورت، در آن روز همه اعضا با تمام وجود شهادت میدهند. حجاب که برطرف شد آن وقت معلوم میشود که این وجود، آینه تمامنماست، خودش همان اعمال است. قبلا توضیح داده شد که: انسان ساخته اخلاق و اعمال خویش است. عمل انسان، اخلاق انسان تکوینا در وجود انسان مؤثر است و خودش را میبیند، یعنی اعمال خودش را میبیند. این حقوقی است که خداوند سبحان برای هر عضوی از اعضای بدن شما قرار داده که از هریک هم حقوقی منشعب میشود.
«فهذه حقوق، تتشعّب منها حقوق»
تا بعدا میفرماید:
«فحقوق أئمّتک ثلاثة».
حقوق ملت بر رهبر، رهبر بر ملت، حقوق بستگان نزدیک، کسانی که زیر دست هستند، استاد، شاگرد، اعضا و جوارح به طور مفصل، همسایه، دوست، بدهکار، طلبکار، حتی حقوق دشمن. اسلام دین حق است، حتی آن شاکی که در دادگاه بر علیه من ادعا کرده، شکایت کرده آن هم به من حق دارد، و باید حقش رامراعات کنم. کسی که با تو مشورت میکند حق بر تو دارد، آنکه به تو نصیحت میکند حق دارد و همینطور تا آخر.
درباره حق همسایه در بعضی از روایات نقل شده: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
حضرت جبرئیل آنچنان راجع به همسایه سفارش میکردند که گمان کردم همسایه از همسایه ارث میبرد. [۲۴۱]
رساله حقوق حضرت زین العابدین را حداقل یکبار با دقت بخوانید.
عقل، علم، جهل در زبان قرآن و سنت
اشاره
«العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان». [۲۴۲]
انسان چقدر جاهل است، واقعا حدی برای جهل انسان وجود ندارد. تمام وجود عالم و تمام وجود انسان همه سؤال است، مجیب فقط خدای سبحان است:
ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ. [۲۴۳]
تمام موجودات عالم همیشه در حالت سؤال بوده و از طرف خدای منّان دائما افاضه و عنایت:
یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ. [۲۴۴]
از این طرف همیشه سئوال و همه عین سئوالند و از آن طرف دائما اجابت و فیض.
در بحثهای قبلی اشارهای به عبد و عبودیت شد، بد نیست چند جمله دیگر اضافه شود. مقام عبد و مقام عبودیت فوق العاده مقام بلند و بسیار ارزشمندی است، آنچنان بالاست که امیر مؤمنان فرمود:
«إلهی کفی بی عزّا أن أکون لک عبدا». [۲۴۵]
این عزت و شرافت برای من بس که عبد تو باشم. اینجا شما فرق امیر مؤمنان علیه السّلام را با رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله خوب درک میکنید، ایشان اینگونه فرمود، ولی حضرت رسول عبد خداست، عبده و رسوله، گرچه هر دو نور واحد هستند. روایت مفصلی [۲۴۶]از امام جعفر صادق علیه السّلام نقل شده است که قسمتی از آن را در اینجا نقل میکنیم:
«فقال: لیس العلم بالتعلّم، إنما هو نور یقع فی قلب من یرید اللّه تبارک و تعالی أن یهدیه». [۲۴۷]
کسب علم از طریق یاد گرفتن، شرکت در کلاس، مطالعه بحث درس تدریس، تدّرس نیست، بلکه
«إنّما هو نور یقع فی قلب من یرید اللّه تبارک و تعالی أن یهدیه.»
خداوند این نور را در قلب کسانی که میخواهد آنها را هدایت کند روشن میکند
«العلم نور یقذفه فی قلب أولیاءه». [۲۴۸]
علم نوری است که باید خداوند در دل انسان روشن کند،بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۴۰۰، حدیث ۲۳. علم نوریست، خداوند تبارک و تعالی در دل دوستانش آن را روشن میکند.«فإن أردت العلم فاطلب أوّلا فی نفسک حقیقة العبودیّة».
اگر علم میخواهی ابتدا باید در وجود خودت حقیقت عبودیت را پیاده کنی آنگاه زمینه شایسته پیدا شده و وجود آماده میشود که خداوند در قلب تو نور علم را روشن کند. [۲۴۹]
بهرحال با توجه به اینگونه روایات معلوم میشود راه، غیر از آن راهی است که ما فکر میکنیم و انتخاب کردهایم. البته، این نفی درس خواندن، درس گفتن، مطالعه کردن نیست، اینها همه لازم است؛ اما اینها در حد آمادهسازی است و به اصطلاح معدّ هستند، انسان را آماده میکند و از این طریق چیزهایی به ذهن انسان میآید اطلاعاتی هم در ذهنش جمع میشود، ولی اگر انسان علم میخواهد باید از راه عبودیت وارد بشود؛ زیرا علم نور است که این نور در قلب مناسب روشن میشود، قلب وقتی مناسب خواهد بود، و وقتی آن آمادگی را پیدا میکند که به مقام عبودیت برسد، پس معلوم میشود، این علم از علمهای معمولی نیست، علم واقعی چیز دیگری است.
آب در روایات و قرآن مایه حیات معرفی شده است، در عالم طبیعت هم معلوم است که آب مایه حیات است، آیه شریفه:
وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍ [۲۵۰]همین حقیقت را بیان میکند.
حیات هر شیء از آب است. بنابراین از آب به مایه حیات تعبیر شده است. از طرفی هم امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود:«العلم حیاة و الایمان نجاة» [۲۵۱]علم مایه حیات و ایمان مایه نجات است.
و پیامبر اکرم نیز فرموده است:
«العلم حیاة الإسلام و عماد الإیمان».[۲۵۲]
علم حیات اسلام و ستون ایمان است.
علم و آب هر دو مایه حیات هستند، در آیه دیگری فرمود:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ.
ای مؤمنان دعوت خدا و رسول را اجابت کنید که مایه حیات شماست. باید توجه کرد به مؤمنان خطاب شده، کسانی که مراحلی ایمان را گذراندهاند، به کفار و به عموم خطاب نشده، به اهل ایمان خطاب است، کسانی که از شرایط و مراحلی از ایمان گذشتهاند.
ای اهل ایمان، خدا و رسول را اجابت کنید که دعوت آنها برای شما مایه حیات است.
اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ.
مایه حیات در دعوت خدای سبحان و حضرت رسول الله صلّی اللّه علیه و آله است که دعوت رسول الله همان دعوت خداوند است.
علم واقعی همان دعوت خداوند است، علمی که انسان بتواند رویش تکیه کند و به آن بها بدهد و برای انسان ارزش و مایه حیات باشد، همان دعوت خدا و رسول خواهد بود، کسی که میخواهد شایسته این علم باشد، باید خود را به مقام عبودیت برساند، مقام عبودیت معلوم میشود بعد از مراحل ایمان است، زیرا که فرمود:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ. [۲۵۳]
یعنی، اگر مؤمنان مایه حیات را میخواهند باید خدا و رسول را اجابت کنند، این مسئله هم معلوم شد که علم واقعی در دعوت خداست. از طرفی هم این حدیث میفرماید: کسی شایسته آن علم است که به مقام عبودیت برسد؛ خوب روشن است که این مقام عبودیت، بعد از مراحل ایمان است و همینطور که فرمود این نور علم را در قلب کسانی که خداوند اراده کرده که دل آنها را روشن کند، قرار میدهد. خداوند دل چه کسانی را میخواهد روشن کند:
وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ [۲۵۴]
کسی که ایمان به خدا داشته باشد خداوند قلب او را هدایت میکند. معلوم میشود که ایمان در این آیه غیر از آن ایمان متعارف است. این حدیث که:
«هو نور یقع فی قلب من یرید الله تبارک و تعالی ان یهدیه» [۲۵۵]
آن ایمانی است که در حد مقام عبودیت است، زیرا فرمود:
«ان اردت العلم».
اگر علم میخواهی اول خودت را به مقام عبودیت برسان، حالا این مقام عبودیت چیست؟ شخصی سئوال کرد:
«یا أبا عبد الله ما حقیقة العبودیّه»به حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام خطاب کرد و عرض کرد: حقیقت عبودیت چیست تا به آن مقام برسم، که شایستگی پیدا کنم که خدا نور آن علم را در دل من روشن کند؟ حضرت فرمود:
«ثلاثه اشیاء: أن لا یری العبد لنفسه فیما خوّله اللّه ملکا لأنّ العبید لا یکون لهم ملک یرون المال مال اللّه یضعونه حیث أمرهم اللّه به، و لا یدبّر العبد لنفسه تدبیرا، و جملة اشتغاله فیما أمره اللّه تعالی به و نهاه عنه». [۲۵۶]
انسان برای خودش هرگز و بههیچوجه، ملکی و مالکیّتی معتقد نباشد، یعنی هرچه در اختیارش هست اینها را از خدا بداند و در جایی مصرف کند که خداوند خواسته است، برای اینکه عبد مالک نمیشود. شما توجه دارید که در فقه ما، عبد مالک نیست، عبد یعنی کسی که غلام و برده است.
در زمان ائمه معصومین و در صدر اسلام مسئله عبد و غلام یک مسئله مرسوم و تجاری بوده است، که با روش و بینش و توجه خاصّ اسلام کمکم در بین مسلمانان و در کشورهای اسلامی و در بین انسانها مسئله عبد و غلام از بین رفت، در احکام فقهی اینگونه مقرّر است که عبد از خود به هیچ وجه مالکیتی ندارد.
عبد، خودش و آنچه که در دستش دارد، متعلق به مولا است، هیچ چیز از خودش نمیتواند داشته باشد، یعنی عبد هرچه هم کار بکند خودش نمیتواند مالک باشد چون خودش ملک دیگری است.
انسان هم که عبد خداست خودش مال خداست، چگونه میشود مالی که دراختیار دارد مالک آن باشد، خودش مال خداست، پس اگر انسان آنچه که در دستش هست از آن خدا بداند، نتیجهاش این است که خودش را، و آنچه که در اختیارش هست در آن جایی مصرف کند، که خدا خواسته است.
اولین شرط عبودیت این است که انسان به این مقام برسد که خود را و آنچه را که در تحت اختیارش هست از آن خدا بداند چرا؟ چون عبد است:
«لان العبید لا یکون لهم ملک» [۲۵۷]
عبد نمیتواند مالک باشد.
باید مال را در جایی به کار گیرد و مصرف کند که خداوند فرموده است.
از خودش برای خودش، تدبیری نشناسد، با تمام وجود، خود را در تدبیر خدا ببیند نه خودش را، بلکه تمام عالم را، در ید قدرت خدا بداند و اینکه این عالم را یک مدّبر با یک وحدت تدبیر اداره میکند.
در حدیث توحید مفضل به این موضوع اشاره شده است امام علیه السّلام فرمود:
«ارسطو کسی بود در میان انسانها مردم را به وحدت تدبیر دعوت میکرد» این عالم، عالم وحدت صنع و وحدت تدبیر است.
و دیگر اینکه: به هرچه اشتغال دارد، یعنی به هر صورت و به هر کیفیت و به هر چیزی که انسان مشغول است، نه به معنای شغل اصطلاحی، یعنی همین الآن که قلم در دستت گرفتهای و مینویسی این برای شما اشتغال است، حرف میزنید، گوش میدهید، نشستهاید، بلند میشوید، راه میروید، در کلاس شرکت میکنید، میخورید، میخوابید و تمام امور زندگی اشتغال است.تمام اشتغال را در جایی و در مواردی داشته باشد که خدا امر کرده و در جایی نباشد که خدا نهی کرده، این سه شرط، شرط عبودیت است.
برای خودش ملکی نبیند، برای خودش از خودش تدبیری نبیند و تمام وجود و تمام اشتغالاتش را در جایی و در مواردی و در اموری که خدا امر کرده جاری کند. این سه شرط، شرط مقام عبودیت است، انسان وقتی به این مقام رسید تازه میشود گفت او آدم عاقلی است. زیرا:
«العقل ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان». [۲۵۸]
عقل آن است که انسان براساس آن و با زمینهسازی آن، خدا را عبادت کند و به مقام عبودیت برسد، وقتی به مقام عبودیت رسید آدمی عاقل میشود؛ زیرا که فرمود:
«العقل ما عبد به الرحمن».
اثر عقل آن است که انسان خدا را عبادت کند،
«و اکتسب به الجنان»
اثر عقل آن است که از طریق آن بهشت را کسب کرده و به مقام «و سقاهم ربّهم شرابا طهورا» [۲۵۹]
میرسد.
خداوند ساقی اهل جنان است، و شراب طهوری که خداوند به اهل جنان عنایت میکند، شرابی است که انسان را از ما سوی اللّه پاک میکند، این اثر عقل است که فقط عشق اللّه در دل این عاقل است و شراب رضوان میطلبد.
بدینصورت معنا و حقیقت و اثر عقل و علم و عبادت و ایمان معلوم شد، و بدین ترتیب معلوم شد که چرا اکثر جاهل و ظالم و مشرکیم:
وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ[۲۶۰]
سماعة بن مهران از امام صادق علیه السّلام روایتی نقل میکند که در این روایت امام علیه السّلام درباره خلقت عقل و جهل اشاره کرده و جهل را در مقابل عقل قرار داده است.
جهل در این روایت به معنای بیسوادی نیست. البته، جهل به معنای بیسوادی و در مقابل علم هم درست است که ضمن همین حدیث هم خواهیم گفت، ولی جهلی که در زبان آیات و روایات بیشتر متداول است در مقابل عقل است.
جهل در مقابل علم خیلی خطرناک نیست البته برای انسان نقص است، جهل در مقابل عقل خیلی وحشتناک و خطرناک است، و از این جهل در قرآن و روایات بسیار مذمت شده است و ما موظفیم که از آن دوری کنیم و به سوی عقل حرکت کنیم.
امام علیه السّلام در این حدیث شریف پیش از بیان چگونگی خلقت عقل و جهل به جنود و لشکریان جهل و عقل اشاره میکنند.
با توجه به مطالب مذکور و بیان این حدیث عاقل کسی است که به مقام عبودیت رسیده و از هفتاد و پنج حجاب گذشته باشد، یعنی با هفتاد و پنج لشکر جهل مبارزه کرده و از هفتاد و پنج لشکر و جنود عقل تبعیت و در وجودش آنها را پیاده و محقق کند.
لشکریان عقل و جهل
«ثمّ جعل للعقل خمسة و سبعین جندا». [۲۶۱]
هفتاد و پنج لشکر برای عقل و هفتاد و پنج لشگر برای جهل شمردهاند، مهم این است که با تمام وجودمان اینها را لمس کنیم.
این حدیث شریف در حقیقت تفسیر آیه مبارکه:
وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها [۲۶۲]
بوده و قوای متقابل و متضادّ موجود در باطن انسان را میشمارد، همه این تمایلات و قوای نفس انسانی از ناحیه خدای سبحان مایه خیر و سعادت است، زیرا که کمال مطلوب و فلاح و سعادت انسان در گروی عملکرد صحیح و متعادل همه این میلها و خواستههای روح و نفس و عقل اوست، اگر انسان راه عقل سلیم و فطرت پاک را طی کند، همه قوای مخالف یعنی جنود و لشکریان جهل و شیطان را منقاد خویش کرده و در خدمت اهداف خیر و الاهی قرار خواهد داد.
متن حدیث و ترجمه آن
لشگریان عقل و لشگریان جهل به قرار زیر است:
۱. الخیر و هو وزیر العقل و جعل ضدّه الشّرّ و هو وزیر الجهل،
یک طرف عقل و خرد حاکم بوده و خیر وزیر آن است و طرف دیگر جهل و بیخردی حاکم بوده و شرّ وزیر آن است.
۲. الایمان و ضدّه الکفر، ایمان؛ در برابر کفر.
۳. التصدیق و ضدّه الجحود، قبول و تصدیق حق؛ در برابر انکار وجود حقّ.
۴. و الرّجآء و ضدّه القنوط، امید و رجاء، در برابر یأس و ناامیدی.
۵. و العدل و ضدّه الجور، عدل و دادگری، در برابر ظلم و ستمگری.
۶. و الرّضاء و ضدّه السّخط، رضایت و خشنودی، در برابر قهر و خشونت.
۷. و الشّکر و ضدّه الکفران، شکر و سپاسگزاری، تا آخر در برابر کفران و ناسپاسی.
۸. و الطّمع و ضدّه الیأس، طمع و امید به رحمت حقّ، در برابر ناامیدی از رحمت حق.
۹. و التّوکّل و ضدّه الحرص، توکّل و اعتماد به خدا، در برابر حرص و آز.
۱۰. و الرّأفة و ضدّها القسوة، رأفت و مهربانی، در برابر قساوت و سختدلی.
۱۱. و الرّحمة و ضدّها الغضب، بخشش و شفقت، در برابر غضب و خشم.
۱۲. و العلم و ضدّه الجهل، دانش و معرفت، در برابر بیدانشی و نادانی.
۱۳. و الفهم و ضدّه الحمق، فهم و ادراک و شعور، در برابر حماقت و نابخردی و سادهلوحی.
۱۴. و العفّة و ضدّه التّهتّک، عفت و پاکدامنی، در برابر پردهدری و بیپروایی.
۱۵. و الزّهد و ضدّه الرّغبة، زهد و بیاعتنایی، در برابر رغبت و دنیاپرستی.
۱۶. و الرّفق و ضدّه الخرق، مدارا و دوستی و همرأیی، در برابر درشتی و بدرفتاری و ناهماهنگی.
۱۷. و الرّهبة و ضدّها الجرأة، بیم و هراس از خدا و از گناه، در برابر جرأت و بیباکی و گستاخی.
۱۸. و التّواضع و ضدّه الکبر، تواضع و فروتنی، در برابر غرور و خودبزرگبینی.
۱۹. و التّؤدة و ضدّها التّسرّع، وقار و آرامش همراه با تفکّر، در برابر عجله و شتابزدگی.
۲۰. و الحلم و ضدّه السّفه، حوصله و تحمّل و بردباری، در برابر آشفتگی و اضطراب و بیتابی.
۲۱. و الصّمت و ضدّه الهذر، سکوت و خاموشی، در برابر هرزه و یاوه و بیهوده گویی.
۲۲. و الاستسلام و ضدّه الاستکبار، اطاعت و انقیاد و گردن نهادن و تسلیم، در مقابل حقّ، در برابر تخلّف تمرّد و گردنکشی در مقابل حق.
۲۳. و التّسلیم و ضدّه الشّکّ، پذیرفتن حق و تصدیق آن، در برابر شکّ و تردید.
۲۴. و الصّبر و ضدّه الجزع، شکیبایی و استقامت در مقابل مشکلات و گناه، در برابر بیتابی و شکایت و اضطراب.
۲۵. و الصّفح و ضدّه الانتقام، کرامت و گذشت و بزرگواری، در برابر انتقامجویی و کینهتوزی.
۲۶. و الغنی و ضدّه الفقر، مناعت طبع و بینیازی و بلندنظری، در برابر نیاز به خلق و چشم به دست آنان دوختن.
۲۷. و التّذکّر و ضدّه السّهو، یادآوری و تذکّر، در برابر سهو و اشتباه.
۲۸. و الحفظ و ضدّه النّسیان، حفظ و به یاد داشتن، در برابر فراموشی و نسیان.
۲۹. و التّعطّف و ضدّه القطیعة، عطوفت و ارتباط با ارحام و سایر مؤمنان، در برابر قطع رابطه و دوری از آنان.
۳۰. و القنوع و ضدّه الحرص، قناعت و رضایت به اقلّ کفاف در زندگی، در برابر
حرص و طمع و زیادهطلبی.
۳۱. و المؤاساة و ضدّها المنع، تشریک مساعی و دلجویی و یاری یکدیگر، در برابر خودداری و دریغ و بخل ورزیدن.
۳۲. و المودّة و ضدّها العداوة، محبت و دوستی، در برابر بغض و دشمنی.
۳۳. و الوفآء و ضدّه الغدر، وفاداری و خوشقولی، در برابر بدعهدی و پیمان شکنی.
۳۴. و الطّاعة و ضدّها المعصیة، تسلیم و فرمانبرداری و اطاعت از خدا، در برابر نافرمانی و سرپیچی و ارتکاب گناه.
۳۵. و الخضوع و ضدّه التّطاول، بسیار فروتنی و اظهار ذلت و ناچیزی در مقابل خدا، در برابر گردنکشی و گردنفرازی.
۳۶. و السّلامة و ضدّها البلآء، سلامتی از امراض باطنی و در امان بودن مردم از آزار انسان، در برابر آلودگی به اخلاق فاسد و عقاید باطل و نگرانی مردم از آزار انسان.
۳۷. و الحبّ و ضدّه البغض، عشق و محبّت و عاطفه، در برابر بغض و کینه و خصومت.
۳۸. و الصّدق و ضدّه الکذب، راستگویی، در برابر دروغگویی.
۳۹. و الحقّ و ضدّه الباطل، حقّ و حقپرستی، در برابر باطل و باطلدوستی.
۴۰. و الامانة و ضدّها الخیانة، امانتداری، در برابر خیانت.
۴۱. و الإخلاص و ضدّه الشّوب، اخلاص و پاکی در عمل و عقیده، در برابر ناخالصی و آلودگی در آن.
۴۲. و الشّهامة و ضدّها البلادة، ذکاوت و هوشیاری، در برابر کودنی و نادانی
و بیحالی.
۴۳. و الفهم و ضدّه الغباوة، آگاهی و باهوشی و تیزفهمی، در برابر ناآگاهی و بیخبری و کندفهمی.
۴۴. و المعرفة و ضدّها الإنکار، شناخت حقّ و واقعیّت، در برابر انکار حق و حقیقت.
۴۵. و المداراة و ضدّها المکاشفة، مدارا و ملاطفت، در برابر خصومت و خشونت.
۴۶. و سلامة الغیب و ضدّها المماکرة، صداقت و سلامت، در برابر مکر و حیلهگری.
۴۷. و الکتمان و ضدّه الإفشآء، رازداری، در برابر افشاگری.
۴۸. و الصّلاة و ضدّها الإضاعة، مواظبت از نماز و توجه به باطن و آثار و ارزش آن، در برابر بیتوجّهی به نماز و تباه و ضایع کردن آن.
۴۹. و الصّوم و ضدّه الإفطار، روزه داری، در برابر روزه خواری.
۵۰. و الجهاد و ضدّه النّکول، جهاد و مقاومت در مقابل دشمن نفسانی و خارجی، در برابر میدان را خالی کردن و فرار از جهاد.
۵۱. و الحجّ و ضدّه نبذ المیثاق، ادای فریضه حج، در برابر ترک حجّ و پیمانشکنی.
۵۲. و صون الحدیث و ضدّه النّمیمة، امانتداری در سخن دیگران، در برابر سخنچینی و خبرچینی.
۵۳. و برّ الوالدین و ضدّه العقوق، احترام و احسان به پدر و مادر، در برابر نافرمانی و بیحرمتی به آنان.
۵۴. و الحقیقة و ضدّها الرّیاء، پاک و خالص کردن عمل برای خدا، در برابر ریا و تظاهر در عمل.
۵۵. و المعروف و ضدّه المنکر، نیکوسیرتی و نیکوکاری، در برابر ارتکاب اعمال و اخلاق و عقاید زشت و منکر.
۵۶. و السّتر و ضدّه التّبرّج، عیب و گناهپوشی و عفّت و پوشش برای زنان، در برابر خودنمایی و فخرفروشی و زینتنمایی زنان.
۵۷. و التّقیّة و ضدّها الإذاعة، نهانکاری عقیدتی در موارد لازم، در برابر آشکار و فاش ساختن عقیده در مواضع خطر و ضرر.
۵۸. و الإنصاف و ضدّه الحمیّة، انصاف و دادگری، در برابر حمایت و غیرتورزی و جانبداری از باطل.
۵۹. و التّهیئة و ضدّها البغی، هماهنگی و توافق و مصالحه، در برابر تعدّی و تجاوز.
۶۰. و النّظافة و ضدّها القذر، پاکیزگی و نظافت، در برابر ناپاکی و آلودگی.
۶۱. و الحیآء و ضدّها الجلع، حیا و شرم، در برابر وقاحت و بیشرمی.
۶۲. و القصد و ضدّه العدوان، اعتدال در امور، در برابر افراط و تفریط.
۶۳. و الرّاحة و ضدّها التّعب، با یاد خدا و بیاعتنایی به دنیا همیشه در آرامش و آسایش بودن، در برابر اضطراب و آشفتگی و خستگی به دلیل طلب مظاهر دنیا.
۶۴. و السّهولة و ضدّها الصّعوبة، سهل و آسان گرفتن، در برابر سختگیری.
۶۵. و البرکة و ضدّها المحق، ثبات و افزونی در امور خیر، در برابر زوال و تباهی امر خیر.
۶۶. [و العافیة و ضدّها البلاء]، صحت و سلامتی، در برابر فراهم کردن اسباب گرفتاری و ناسلامتی.
۶۷. و القوام و ضدّه المکاثرة، اکتفا به کفاف و میانهروی در زندگی، در برابر زیادهطلبی.
۶۸. و الحکمة و ضدّها الهواء، علم با عمل، در برابر هواپرستی.
۶۹. و الوقار و ضدّه الخفّة، وقار و متانت، در برابر سبکساری.
۷۰. و السّعادة و ضدّها الشّقاوة، سعادت و خوشبختی و رستگاری، در برابر شقاوت و بدبختی و گمراهی.
۷۱. و التّوبة و ضدّها الاصرار، توبه و ندامت از گناه، در برابر اصرار و تکرار گناه.
۷۲. و الاستغفار و ضدّه الاغترار، استغفار و طلب مغفرت و بخشش و پوشش، در برابر غفلت و فریب زمان خوردن و عقب انداختن توبه.
۷۳. و المحافظة و ضدّها التّهاون، مراقبت از نفس و کشیک نفس کشیدن، در برابر بیتوجهی و اهمال و سهلانگاری.
۷۴. و الدّعاء و ضدّه الاستنکاف، دعا و نیایش، در برابر خودداری و ترک دعا و نیایش.
۷۵. و النّشاط و ضدّه الکسل، تلاش و کوشش، در برابر سستی و تنبلی.
۷۶. و الفرح و ضدّه الحزن، سرور و شادمانی به عنایت و نعمت خدا، در برابر غمّ و اندوه نسبت به دنیا.
۷۷. و الالفة و ضدّها الفرقة، انس و الفت، در برابر تفرقه و جدایی.
۷۸. و السّخاء و ضدّه البخل، سخاوت و بخشش، در برابر بخیل بودن و خسّت.
فلا تجتمع هذه الخصال کلّها من أجناد العقل إلّا فی نبیّ أو وصیّ نبیّ أو مؤمن
قد امتحن اللّه قلبه للایمان، و أمّا سائر ذلک من موالینا فانّ أحدهم لا یخلو من أن یکون فیه بعض هذه الجنود حتّی یستکمل و ینقی من جنود الجهل، فعند ذلک یکون فی الدّرجة العلیا مع الأنبیآء و الأوصیآء، و إنّما یدرک ذلک بمعرفة العقل و جنوده، و بمجانبة الجهل و جنوده، وفّقنا اللّه و إیّاکم لطاعته و مرضاته.
البته همه این اوصاف و درجات عقل و عقلانیّت در انبیاء و اوصیاء آنان و همچنین در وجود مؤمنان خالص وجود داشته و میتواند وجود داشته باشد، و اما سایر اهل ایمان و دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام میتوانند بعضی از آن اوصاف را دارا بوده و سعی در تکمیل مدارج عقلی، و دوری و پاکی را از صفات و درکات جهالت و نادانی داشته باشند تا در کنار پیامبران و اوصیاء قرار گیرند.
شأن قرآن و اهل قرآن
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:
«أشراف أمّتی حملة القرآن و أصحاب اللّیل» [۲۶۳]شریفترین اشخاص امت من حاملان قرآن و اصحاب شب هستند.
زمانها همه از حیث زمانی مساوی هستند؛ شبها، روزها، هفتهها، ماهها، سالها، همه از گردش سیارات و منظومهها پیدا میشوند و از یک مقولهاند، یک واقعیت ممتد در عالم وجودند. شب جمعه و شب شنبه هر دو زمانند، ماه رجب و ماه ربیع الاول هر دو زمانند، تفاوتی با هم ندارند، مکانها و زمینها هم همین گونهاند، مکانی که خانه شماست با مکانی که مسجد است چه فرق میکند؟ خاک و آجر سنگ و چوب و آهن است، زمین مسجدهای معمولی با مسجد الحرام چه فرق میکند، خیابان، کوچه و صحن دانشگاه با صحن مبارک حرم مبارک ابا عبد الله الحسین علیه السّلام چه فرق میکند؟ آن هم زمین است، این هم زمین است، ولی در عین حال در سخنان ائمه معصومین علیهم السّلام تاکید شده که ما نسبت به بعضی از زمینها و زمانها، اهمیت بیشتری بدهیم، و در بعضی از زمینها و زمانهاوظایف خاصی داریم و از احترام ویژهای برخوردارند.
شبهای جمعه چهکار باید کرد؟ روزهای جمعه چه وظایفی داریم؟ عصر جمعه دعای سمات ترک نشود، ماه رجب، شب نیمه شعبان، شب نیمه رجب، هر روز هفته وظیفهای خاصی وجود دارد.
و تفاوت ارزش و ثواب عبادت در خانه با مساجد، و تفاوت ثواب حضور و عبادت در مسجد کوفه و مسجد الحرام و مسجد النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و حرم امام حسین علیه السّلام و سائر ائمّه اطهار با سایر جاها، از این قبیل است.
مثلا خداوند متعال بیت اللّه را، کعبه را، مسجد الحرام را، به خودش نسبت و به آن حرمت خاصّی داده است.
مسجد الحرام یعنی چه، یعنی انسان باید با احرام وارد مسجد الحرام بشود، زیرا که آنجا احترام و حرمت خاصّی دارد، باید مورد توجّه قرار گیرد، کسی که میخواهد وارد مکه شود حق ندارد بدون احرام وارد شود.
بههرحال آن خاکی که در آن وارد میشویم با خاکی که در جاهای دیگر است چه فرق میکند؟ ولی در عین حال حق نداریم بدون احرام قدم روی آن خاک بگذاریم، چون انسان در آن روزها و شبها و مکانها بیشتر متوجه خودش میشود، بیشتر به نیاز، احتیاج، فقر، بیچارگی، بیچیزی و ناچیزی خودش توجّه کرده و پیمیبرد.
حقیقت دعا و مناجات برای ما میفهماند: انسان همیشه محتاج است و بلکه عین حاجت است، دعا و نیایش در حقیقت ابراز بندگی و نیاز و سئوال است، و سؤال ما، از ذات و ماهیّت محتاج و فقر ما حکایت میکند، و جواب او عین هستی ماست، او مجیب است، اگر او جواب ندهد ما اصلا نیستیم. یکی از
اسمای الاهی و نامهای خداوند سبحان «المجیب» است [۲۶۴]شما باید سؤال کنید، بخواهید، منم که مجیبم:
أَسْتَجِبْ لَکُمْ .... [۲۶۵]
این را هم باید توجه داشت که تا سؤال نشود او جواب نمیدهد. باید سؤال کرد تا او جواب بدهد، هرچه سؤال بیشتر، کاملتر، خالصتر باشد جواب هم بیشتر و کاملتر خواهد بود، مجیب فقط اوست.
به هر صورت اینکه در بعضی از روزها و شبها دعوت شدهایم، به خاطر این است که در آن شبها عنایات الاهی بیشتر شامل حال انسان شده و میشود.
خلاصه باید خواست، تا خداوند منّان بدهد، تا راه نیفتی دستت را نمیگیرند.
خداوند «الهادی» است:
وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ. [۲۶۶]
من یشاء، یعنی کسی که بخواهد، یا «کسی را که بخواهد»، طبق معنای اول یعنی «هر کسی بخواهد» آنکه بالا نرفت، کمال پیدا نکرد و سعادتمند نشد، زیرا خودش نخواست، اگر میخواست راه میافتاد و خدای کریم و هادی هم دستش را میگرفت، این آیه معروف را زیاد شنیدهاید:
وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا [۲۶۷]
ما باید راه بیفتیم تا خداوند دست ما را بگیرد.
إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً [۲۶۸]
بالاخره سؤال و راه افتادن از ما، جواب از او، تا نخواهیم او نمیدهد، بیشتر ما نخواستهایم که نداده است، و الا از ناحیه «المجیب» نه عجز است و نه بخل است.
فیض او دائمی و مطلق است، محدود نیست هرچه بدهد از فیض او کم نمیشود، لطف او محدود نیست هرچه میخواهد میدهد. «السخیّ» یکی از اسمای زیبای الاهی بوده و او «قریب و مجیب» است.
از جمله زمانها و ماههای بسیار مبارک، ماه رمضان است، قدر ماه رمضان را باید شناخت و شب قدر هم در ماه رمضان است:
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ. [۲۶۹]
نزول قرآن در شب قدر بوده و مفهوم قرآن با مفهوم فرقان تفاوت دارد، قرآن عبارت است از مجموع و جمع آن، و فرقان تفصیل و مشروح قرآن است، به همین دلیل قرآن دو نوع نزول دارد: یکی بطور جمعی که از آن به نزول تعبیر میشود، و دیگری تنزیل.
نزول قرآن به طور جمعی: (انا انزلنا) یعنی این حقیقت را در شب قدر یکجا بر قلب مبارک پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نازل کردیم، سپس در هر مناسبتی قسمت از آن نازل شده، این نزول تدریجی در قرآن به تنزیل تعبیر شده است، یعنی به طور تفصیل به طور قطعهقطعه و لذا به فرقان تعبیر شده است.
شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ [۲۷۰]نزول قرآن در شب قدر بوده و اما فرقان بطور تدریجی و در مدّت بیست و سه سال بوده است، یعنی قرآن به طور کامل و یکجا و دفعة نازل شده. قرآن میفرماید: قرآن در شب قدر نازل شده پس شب قدر هم در ماه رمضان خواهد بود.
قابل ذکر است: ماه رمضان، ماهی نیست که انسان به طور معمول وارد آن ماه بشود، آنچنان عظیم و محترم است که انسان باید با حالت روزه وارد ماه رمضان شود و عظمت و کرامت ماه رمضان هم به جهت نزول قرآن در آن ماه است، بنابراین روزه یک نوع احرام به احترام نزول قرآن و برای حضور در خدمت قرآن است یعنی روزه گرفتن، یک نوع احترامی به قرآن در ماه مبارک رمضان است، شرافت ماه رمضان از روزه گرفتن نیست، بلکه شرافت ماه رمضان بخاطر نزول وحی و قرآن در آن است، خداوند ما را در ماه رمضان به سر سفره خودش دعوت کرده، و سفره خداوند در ماه مبارک رمضان، قرآن است.
«القرآن مأدبة اللّه فتعلّموا من مأدبة اللّه ما استطعتم» [۲۷۱]
ماه، ماه مهمانی خداست، و در این مهمانی، قرآن سفره و در کنار این سفره هرکس بنشیند بیبهره برنمیگردد، نعمتهای موجود در این سفره بینهایت است:
«إقرأ و ارق». [۲۷۲] روزه برای احترام به نزول قرآن و حضور در کنار سفره الاهی است و سفره قرآن است، البته در حد کمال شایستگی و لیاقت خود، یعنی بهره هرکسی در حدّدرخواست و سؤال خودش از این سفره نور خواهد بود.
این سفره، سفرهای نیست که محدود باشد هرچه بخواهید در آن هست و تا هر زمانی که بخواهید، کلام الله است، و کلام الله که محدود نمیشود، مطلق است هرچه بخواهید هست و هرچه هست حق و حکمت و نور است، بنابراین باید رفت و خواست و گرفت. امام باقر علیه السّلام به جابر میفرمود:
«ان للقرآن بطنا، و للبطن بطن، و له ظهر، و للظّهر ظهر»[۲۷۳]: قرآن باطنی دارد، در باطن و ظاهر قرآن هرچه بیشتر غور بشود، بیشتر میشود بهره گرفت، اقیانوسی عظیم و بینهایت و انبوه از نور است، هنوز در قرآن شناوری و سیاحت هم نشده تا چه رسد به غواصّی و غور، مولوی میگوید:
حرفِ قرآن را بدان که ظاهریستزیرِ ظاهر باطنی بس قاهریست
زیرِ آن باطن یکی بطن سومکه درو گردد خِرَدها جمله گُم
ظاهر قرآن چو شخص آدمی استکه نقوشش ظاهر و جانش خفی است. مثنوی، نسخه قونیه، دفتر سوم، ص ۴۶۷، یادآوری این نکته لازم است که این ابیات شرح حدیث رسول اللّه است که فرمود: «للقرآن ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة البطن»
باطن و جان قرآن مخفی است. باید رفت دنبالش تا به آن رسید و این انسان است که شایستهترین موجودات برای استفاده از قرآن میباشد، و میتواند استفاده کند، غیر انسان شایستگی این را ندارد که از قرآن استفاده کند.
درست است نظام عالم، نظام احسن است. خداوند هر چیزی را خوب خلق کرده است أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ [۲۷۴]
ولی در عین حال راجع به خلقت انسان فرمود:
فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ. [۲۷۵]
همه چیز را خداوند احسن خلق کرد، و لیکن احسن همه احسنها، انسان است؛ زیرا که انسان مجموعه بهترینها و احسنها است. حال، این احسن همه احسنها در عالم طبیعت باید دنبال احسن باشد، دنبال خلق احسن، مکتب احسن و کلام احسن.
انسان محور و مجموعه أحسنها است پس باید پیرو أحسنها هم باشد.
فَبَشِّرْ عِبادِ* الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ [۲۷۶]
انسان در بین موجودات، احسن است، لذا باید به دنبال احسن باشد، و آن احسن هم کلام خداوند است:
اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً [۲۷۷]
احسن حدیث همان قرآن است. انسان احسن مخلوقات است. احسن مناسب است که دنبال راه احسن و خط احسن برود. احسن راه و احسن خط همان قرآن است.
«ان للقرآن بطنا و للبطن بطن» [۲۷۸]
امام فرمود: هفتاد بطن، هفتاد هزار بطن، هفت میلیون بطن، البته این عددها به معنای حدّ معیّن نیست.
وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَی اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ [۲۷۹]
مسلمان کسی است که قول احسن دارد، کسی که هم در قلب، یعنی در «عقیده» هم در عمل و هم در قول یک حرف دارد، در دل خدا را میخواهد در عمل هم صالح است برای خدا عمل میکند، در گفتار هم میگوید: «من مسلمانم، من تسلیمم»:
«و قال انّنی من المسلمین».
این آدم با تمام وجودش میگوید: من مسلمانم، با تمام وجودش میگوید:
من تسلیمم، این همان، انسان احسن در عمل، حرف و عقیده است، اینها همه معدّات هستند، خوبند و تأثیر در انسان دارند.
«اشرف امتی حملة القرآن» [۲۸۰]
بهترین امت من حاملان قرآن هستند، یعنی کسانی که قرآن را با خودشان دارند، قرآن را با خود داشتن هم مراحلی دارد.
یک مرحله شاید به این شکل باشد که فقط یک جلد قرآن به همراه داشته باشد، و مرحله بالاتر حافظ قرآن باشد و مرحله بعدی این است که معانی قرآن با وجود او عجین شده است، در این صورت وجودش عین قرآن میشود، امیر مؤمنان وجودش عین قرآن است، و قرآن عین علی است، و او قرآن مجسّم و ناطق است. اشرف امت من، کسانی هستند که حامل قرآناند، و اصحاب شب و سحرند، بالاخره شبی و سحری دارند، قدری از شب را هم باید بیدار بود با عالم وجود هم صدا شد و خدا را با دعا و نماز، ثنا گفت،
سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ. [۲۸۱]
بههرحال باید از خدا خواست که نیمههای شب به عبادت خداوند پرداخت، و باید راه افتاد، این است که نقل میکنند: مرحوم حاجی سبزواری، آن عارف بزرگوار در قنوت نماز شب همیشه دعای جوشن کبیر میخوانده.
خلاصه نزول قرآن در ماه رمضان است، سفره خدا در مهمانی ماه رمضان، قرآن است، و بهترین اشخاص هم کسانی هستند که حامل قرآناند، و حاملان قرآن بهترین اشخاص هستند که در بهشتاند و انسانهای قرآنی تمام وجودشان بهشت است، بهشت جدای از آنان نیست. حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:
«أنا مدینة الحکمة و هی الجنّة و أنت یا علی بابها» [۲۸۲]
من شهر حکمتم و حکمت بهشت است و تو یا علی، درب آن حکمت و علم هستی. اگر انسان میخواهد وارد خانهای شود، باید از در آن خانه، وارد شود. بنا به فرموده قرآن:
وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها. [۲۸۳]
«انا مدینة العلم و علیّ بابها فمن أراد العلم فلیقتبسه من علیّ» [۲۸۴]
پس اگر انسان بخواهد به شهر حکمت و معرفت و علم و ایمان و بهشت وارد شود، باید از طریق اهل بیت عصمت و طهارت و از طریق پیروی و اقتداء به امیر مؤمنان علیهم السّلام وارد شود.
من شهر علمم علیّم در استدرست، این سخن قول پیغمبر است
عارف سنایی دارد:
تا نه بگشاد علم حیدر درندهد سنّت پیغمبر در
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود: من شهر حکمتم و حکمت هم بهشت است از طرفی فرمود:
«انّ درجات الجنّة علی عدد آیات القرآن»
درجات بهشت به عدد آیات قرآن است.
امام صادق علیه السّلام:
«فإذا کان یوم القیامة یقال لقاری القرآن إقرأ و ارق». [۲۸۵]
از امام زین العابدین علیه السّلام روایت شده است که فرمود:
«فإنّ اللّه خلق الجنّة ... و جعل درجاتها علی قدر آیات القرآن، فمن قرأ القرآن یقال له: إقرأ و ارق، و من دخل منهم الجنّة لم یکن فی الجنّة أعلی درجة منه ما خلا النبیّون و الصّدیقون». [۲۸۶]
و در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:
در روز قیامت به قاری قرآن گفته میشود:
«هذه الجنّة مباحة لک فاقرأ و اصعد، فإذا اقرأ آیة صعد درجة». [۲۸۷]وقتیکه روز قیامت میشود به قاری قرآن به حامل قرآن به کسانی که با قرآن مأنوس بودند گفته میشود: قرآن را بخوان و بالا برو، بخوان و درجه بگیر.
(از مراتب و کمالاتی که در بهشت نصیب انسان میشود به درجه تعبیر شده؛ و از مراتب جهنم؛ به درکات تعبیر شده است):
وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ [۲۸۸]
فَأُولئِکَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلی [۲۸۹]
و
هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما یَعْمَلُونَ [۲۹۰]
و
إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ. [۲۹۱]
درک و درکات مراتب جهنم و درجه و درجات مراتب بهشتاند.
حضرت امام سجاد علیه السّلام در ادامه روایت میفرماید: در بهشت بعد از پیامبران و صدیقین، بالاترین درجه از آن کسی است که قاری قرآن باشد، یعنی مأنوس با قرآن باشد، وجودش با قرآن آغشته شده باشد و از سر سفره خداوند بتواند بهره بگیرد و بهترین موقعیت هم ماه رمضان است.
از طرفی هم شما توجه دارید قرآن حکیم است و عین حکمت است.
یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ [۲۹۲]
قرآن صاحب حکمت و حکیم است، استحکام دارد، صلابت دارد. تاریکی و لرزش در آن راه ندارد، قابل نفوذ و بطلان نیست و هرکس و هرچه که اینگونه باشد، همیشه مستقیم و محکم است. کسانی که خداوند به آنها حکمت عنایت کرد، در واقع خیر کثیر عنایت کرده است:
وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً [۲۹۳]
قرآن عین حق است، باطل در آن راه ندارد، در کلام خدای سبحان آمده است:
وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ [۲۹۴]
اینها از آثار حکمت است.
إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ [۲۹۵]اقوم بودن، متقن بودن، نیز از آثار حکمت است وقتی که حق است حکمت هم هست، باطل هم در آن راه ندارد.
لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ [۲۹۶]
باطل در او راه ندارد نه از درون، نه از بیرون، قرآن کتابی است که نه از درون میپوسد و کهنه میشود و نه از بیرون مورد آسیب قرار میگیرد، کتابی است محکم و مستحکم، قرآن عزیز است:
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمَّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ. [۲۹۷]
قرآن کتاب عزیز است، عزیز یعنی محکم، با عظمت، زمین عزاز، در لغت به معنای زمینی است که هیچ کلنگی در آن نفوذ نمیکند
قرآن کتابی است که باطل در او راه ندارد نه از درون نه از بیرون همه اینها از آثار حکمت بودن قرآن است.
ذلِکَ مِمَّا أَوْحی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ[۲۹۸]
حال باید نتیجه گرفت، پیامبر فرمود:
«أنا مدینة الحکمة و هی الجنّة و أنت یا علیّ بابها» [۲۹۹]
من شهر حکمتم، (و هی الجنة) و حکمت هم همان بهشت است، قرآن هم که حکمت است، پس آن حکمتی که بهشت است همین قرآن است. امیر مؤمنان هم فرمود که درجات بهشت، به تعداد آیات قرآن است، پس بهشت غیر از قرآن نیست، بهشت همین قرآن است، و کسی که مأنوس با قرآن است، مأنوس با بهشت است کسی که قرآن را حمل میکند، یعنی بهشت را در وجودش حمل میکند، و حمل قرآن این نیست که در جیبش بگذارد. حمل قرآن این است که قرآن عین وجودش شده باشد، پس بهشت عین وجودش شده.
بالاخره باید از این ماه غفلت نکنیم باید راه افتاد تا خدا دست ما را بگیرد، باید خواست تا خدا بدهد، هرچه ما عقب بمانیم به کسی ضرر نزدهایم به خودمان ضرر زدهایم. در شأن شما نیست که گناه کنید، انسان اصلا گناه نمیکند. گناه به دیگری ضرر عمده ندارد، عمده ضررش در وجود خود انسان گناهکار است، گناه در اثر غفلت و گمراهی از انسان سر میزند، و ضرر غفلت و گمراهی عمده به خود شخص برمیگردد، گمراهی به دیگران آسیبی نمیرساند مگر به اندازه یک سایه، اگر سایه یک دیوار بیفتد روی کسی چقدر به او صدمه دارد فقط از نور و گرمای بیشتر مانع میگردد، به همان اندازه گناه و غفلت هر شخصی به جامعه و دیگران ضرر دارد، ولی عمده ضررش متوجه خود عامل و مرتکب گناه خواهد شد:
وَ ما یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ[۳۰۰]
و یا:
وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ. [۳۰۱]
هر کسی گمراه شود به خودش ظلم میکند، اگر ضرری هم به دیگران داشته باشد در حد همان سایه انسان است که یک مقدار نور آفتاب را از دیگران رد کرده، مزاحمش شده، ولی عمده ضرر متوجه گناهکار است و این قبیل آیات در قرآن فراوان است:
وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ.[۳۰۲]
اینها که بلا به سرشان میآید، گناهکار میشوند، تاریک و ظلمانی میشوند گرفتار ظلالت میشوند، خداوند به اینها ظلم نکرده،
وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ
کار خیر هم همینطور است.إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ. [۳۰۳]
اینها برای این است که به کسی منت نگذارد هر کسی راه خیری برود برای خودش رفته، راه شرّ هم که برود برای خودش رفته است، کافران و منافقان، آنهایی که مبارزه بر علیه اسلام کردهاند آنها فکر میکنند به دیگران ضرر میزنند، درحالیکه اشتباه میکنند.
وَ ما یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ [۳۰۴]
به دیگران و اسلام در حد سایه ضرر میزنند، عمده ضرر متوجه خودشان است.
باید مواظب خودمان باشیم که هر کاری بکنیم بد یا خوب به خودمان برمیگردد، و ما ساخته شده عمل خودمان هستیم.
کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ. [۳۰۵]
ماه رمضان ماهی است که باید از آن بهره جست و باطن را نورانی کرد، و خداوند هم توفیق میدهد که ما بتوانیم ان شاء اللّه هرچه بیشتر از معارف قرآن بهرهمند شویم.
قلب و نفس
انسان در دو جبهه به جهاد دعوت شده است، یکی جهاد اصغر و دیگری جهاد اکبر، یکی جهاد با دشمن بیرونی، و دیگری جهاد با دشمن درون (نفس)، این دو جهاد مبدأ و منتهای واحدی دارند، یعنی مبدأ و مقصد مسیر و اهداف هر دو یکی است. مثلا، در جهاد اصغر، جهاد با دشمن، قرآن اینگونه فرموده:
وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ. [۳۰۶]
قدم اوّل این است که فتنه برداشته شود، قدم دوم این است که دین خداوند سبحان در همه عالم گسترش یابد.
وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ. [۳۰۷]
البته، اهداف دیگری هم وجود دارد. در جهاد با نفس هم همینطور است اوّل باید فتنه را برداشت، فتنه نفس امّاره است، فتنه سرکشی نفس است:
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ. [۳۰۸]
این امارت و حکومت و سرکشی نفس، فتنه است، اوّل باید این فتنه را از میان برداشت، یعنی نفس را باید از حکومت، امارت پایین آورد، این قدم اول است که همان فتنه را از بین بردن است. قدم دوّم، بعد از اینکه سرکشی نفس فروکش کرد، ایمان و نور الاهی در قلب انسان حاکم میشود، گسترش پیدا میکند این هم میشود:
وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ.[۳۰۹]
بنابراین، در مسیر کمال، اول تزکیه نفس است، بعد نورانی شدن قلب، اول باید مزاحمت نفس از بین برود تا تزکیه نفس عملی گردد، در مرحله بعد باید سراغ قلب رفت، با تزکیه نفس زمینه بروز نورانیت در قلب آماده میشود.
نفس خاصیتش همین است همیشه انسان را به سوی اهداف شهوانی دعوت میکند، انسان علی الدوام باید با نفس مبارزه کند، زیرا نفس دشمن خیلی سهمگین و خطرناک است، البته به این سادگی نمیشود با نفس مبارزه کرد، باید با توکل به خدای سبحان و یاری و عنایت خداوند متعال با نفس سرکش مقابله کرد، تا بتوان فتنه نفس را از میان برداشت.
قبلا هم اشاره شد، نفس به همان اندازه که سرکش است به همان نسبت هم زود رام میشود، هرچه انسان خودش را در اختیار نفس بگذارد، نفس بیشتر حکومت خواهد کرد، ولی انسان اگر با نفسش مبارزه کند، شروع مبارزه، همان، و رام شدن نفس هم همان، بنابراین ابتدا باید تزکیه نفس شود:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها[۳۱۰]و در آیه کریمه دیگر:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّی [۳۱۱]
و نیز در آیه دیگر:
وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی [۳۱۲]
اینها آیاتی هستند که باید مورد دقت و توجه قرار گیرد. در سوره حشر فرموده:
وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. [۳۱۳]
«یوق شح نفسه» یعنی انسان طمع، امارت و سرکشی نفس خودش را مانع گردد.
بنابراین در جهاد نفس و جهاد با دشمنان اسلام، خط مشی، و اهداف یکی است، در جهاد با دشمن هدف نهایی این است که دشمن معاند به ذلت کشیده شده و اسلام و دین خدای سبحان در عالم گسترش پیدا کند، یعنی در همه عالم حکومت قرآن باشد، یا شهادت یا پیروزی، در اسلام شکستی وجود ندارد، سازش هم وجود ندارد، چون دشمن اسلام دشمنی نیست که اهل سازش باشد او وقتی راضی میشود که با او سازش کنیم، و سازش هم، یعنی حکومت دشمن و تبعیّت از آن:
وَ لَنْ تَرْضی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لَا النَّصاری حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ. [۳۱۴]یعنی این گروه از دشمنان اسلام از تو، پیامبر اسلام راضی نمیشوند، مگر اینکه از آنها تبعیت کنی، یعنی با دشمن اسلام نمیشود سازش کرد، سازش با آنها، یعنی از آنها تبعیت کردن.
دشمن در میدان جهاد نفس هم همینطور است، با نفس امّاره هرگز نمیشود سازش کرد، و یک ذرّه احترام به نفس و یک کمی توجه به اهداف و خواستههای نفس، یعنی مختصر سازش با نفس همان، و حکومت نفس هم همان.
بنابراین، باید فتنه نفس را از میان برداشته تا حکومت نور را بر وجود حاکم کرد، در این صورت است که انسان توانسته قدم اول را طی کرده و وجود و باطن و قلب را، آماده تابش نور الاهی کند، حال که صحبت از قلب به میان آمد، مناسب است مطالبی از دو رویکرد درباره قلب بیان گردد.
امام و قلب جامعه و انسان
اشاره
باید قلب وجود خود را، و هم قلب عالم را شناخت، چون تمام آن خصوصیاتی که قلب در وجود انسان دارد، همان خصوصیات را حتما قلب عالم خواهد داشت. این مسئله را ما از طریق برهان طرح نمیکنیم، بلکه از طریق قرآن و روایات ائمه معصومین علیهم السّلام تبیین میکنیم. از جمله مناظرههای هشام بن حکم که به تأئید حضرت امام صادق علیه السّلام رسیده، به ترتیب زیر نقل شده است:[۳۱۵]
«کان عند أبی عبد اللّه جماعة من أصحابه، منهم هشام الحکم و هو شابّ فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام: یا هشام! أ لا تخبرنی کیف صنعت بعمرو بن عبید؟ و کیف سألته؟
فقال هشام: یا ابن رسول اللّه إنّی اجلّک و أستحییک و لا یعمل لسانی بین یدیک، فقال أبو عبد اللّه إذا أمرتکم بشیء فافعلوا قال هشام: بلغنی ما کان فیه عمرو بن عبید و جلوسه فی مسجد البصرة فعظم ذلک علیّ فخرجت إلیه و دخلت البصرة یوم الجمعة فأتیت مسجد البصرة، فاذا أنا بحلقة کبیرة فیها عمرو بن عبید و علیه شملة سودآء متّزرا بها من صوف، و شملة مرتدیا بها و النّاس یسألونه، فاستفرجت النّاس فأفرجوا لی؛ ثمّ قعدت فی آخر القوم علی رکبتیّ، ثمّ قلت: أیّها العالم! إنّی رجل غریب تأذن لی فی مسألة! فقال لی: نعم؛ فقلت له أ لک عین؟
فقال: یا بنیّ أیّ شیء هذا من السّؤال، و شیء تراه کیف تسأل عنه؟ فقلت هکذا مسألتی، فقال: یا بنیّ سل و إن کانت مسألتک حمقاء قلت: أجبنی فیها؛ قال لی:
سل، قلت: أ لک عین! قال: نعم، قلت: فما تصنع بها؟ قال: أری بها الالوان و الأشخاص قلت: فلک أنف؟ قال: نعم، قلت: فما تصنع به؟ قال: أشمّ به الرّائحة، قلت: أ لک فم؟ قال: نعم، قلت فما تصنع به؟ قال: أذوق به الطّعم، قلت: أ لک اذن! قال: نعم؛ قلت: فما تصنع بها؟ قال: أسمع بها الصّوت؛ قلت؛ أ لک قلب، قال: نعم؛ قلت: فما تصنع به؟ قال: امیّز به کلّما ورد علی هذه الجوارح و الحواس، قلت: أو لیس فی هذه الجوارح غنی عن القلب؟ فقال: لا؛ قلت: و کیف ذلک و هی صحیحة سلیمة؟ قال: یا بنیّ إنّ الجوارح إذا شکّت فی شیء شمّته أو رأته أو ذاقته أو سمعته ردّته إلی القلب فیستیقن الیقین و یبطل الشّکّ قال هشام فقلت له فإنّما أقام اللّه القلب لشکّ الجوارح قال نعم قلت لا بدّ من القلب و إلّا لم تستیقن الجوارح قال نعم فقلت له یا أبا مروان فاللّه تبارک و تعالی لم یترک جوارحک حتّی جعل لها إماما یصحّح لها الصّحیح و یتیقّن به ما شکّ فیه و یترک هذا الخلق کلّهم فی حیرتهم و شکّهم و اختلافهم لا یقیم لهم إماما یردّون إلیه شکّهم و حیرتهم و یقیم لک إماما لجوارحک تردّ إلیه حیرتک و شکّک قال فسکت و لم یقل لی شیئا ثمّ التفت إلیّ فقال لی أنت هشام بن الحکم فقلت لا قال أمن جلسائه قلت لا قال فمن أین أنت قال قلت من أهل الکوفة قال فأنت إذا هو ثمّ ضمّنی إلیه و أقعدنی فی مجلسه و زال عن مجلسه و ما نطق حتّی قمت قال فضحک أبو عبد اللّه و قال یا هشام من علّمک هذا قلت شیء أخذته منک و ألّفته فقال هذا و اللّه مکتوب فی صحف إبراهیم و موسی».
هشام بن حکم یکی از اصحاب برجسته امام صادق علیه السّلام است که در معارف و اعتقادات اسلامی یک شخص مبرّز و خیلی خوشبیان بوده، موظف بوده که همیشه در مناظرهها شرکت کرده و در مقابل کسانی که برخلاف اعتقادات اسلامی یا شیعه مطالبی را ارائه میکردند بحث و از معارف اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام دفاع کند.
روزی هشام بن حکم با عدهای از اصحاب در محضر امام صادق علیه السّلام بودند، امام صادق به ایشان فرمود: هشام! جریان خودت را که در مسجد بصره پیش آمد برای ما حکایت کن، هشام عرض کرد: در خدمت شما نمیتوانم صحبت کنم، زبان الکن از آن است که در خدمت شما مطلبی را بیان کنم. امام علیه السّلام فرمودند: ما هرچه گفتیم شما باید اطاعت کنید، هشام شروع کرد و گفت:
من شنیدم، ابا مروان عمرو بن عبید در مسجد بصره کرسی درس دارد و او در آنجا برای شاگردان خود درسهایی دارد، من به آن مسجد رفته و در درس ایشان شرکت کردم عده زیادی نشسته بودند من کناری نشستم، بعد به عمرو بن عبید گفتم اجازه میدهید من سؤالی بکنم؟ سپس سؤالهای خودم را شروع کردم:
- آیا شما چشم دارید؟
در جواب گفت: چه سؤال بیربطی، این چه سؤالی است؟
من گفتم سؤال من همین است اگر میخواهید جواب بدهید.
به من اجازه داد سؤالاتم را ادامه بدهم، سؤال کردم: چشم داری؟
گفت: دارم، چه میکنی؟ میبینم
- گوش داری؟ دارم، چه میکنی؟ میشنوم.
- بینی داری؟ دارم، چه میکنی؟ بوی اشیاء را میفهمم.
- زبان داری؟ بله دارم، چه میکنی؟ میچشم.
تا رسید به اینجا: (قال قلت أ لک قلب) گفتم قلب داری؟ گفت دارم.
- قلت: «فما تصنع به، قال أمیّز به کلّما ورد علی هذه الجوارح و الحواسّ»
یعنی با قلبم هرچه دیده دارم، شنیده دارم، چشیده دارم آنها را امتحان میکنم، دیدههای درست و صحیح را از طریق قلبم تشخیص میدهم.
قلت: «او لیس فی هذه الجوارح غنی عن القلب» آیا این جوارح تو از قلب بینیاز نیستند؟ قال: لا، نه
قلت: «و کیف ذلک و هی صحیحة سلیمة» چطور میشود این اعضاء و جوارح از قلب بینیاز نباشند درحالیکه این جوارح شما صحیح و سالمند.
قال: «یا بنیّ إنّ الجوارح إذا شکّت فی شیء شمّته أو رأته او ذاقته او سمعته ردّته إلی القلب» گفت: قلب برای این است که اگر جوارح من در یافتههای خودشان شک پیدا کرده، تردید داشته باشند به قلبم مراجعه میکنند، در این صورت هرچه از قلب برایشان حاصل بشود اطمینان بخش است، و مطمئن میشوند. هشام گفت اینجا که رسیدیم گفتم:
«یا أبا مروان، فاللّه تبارک و تعالی لم یترک جوارحک حتّی جعل لها إماما یصحّح لها الصحیح و یتیقّن به ما شکّ فیه و یترک هذه الخلق کلّهم فی حیرتهم و شکّهم».
گفتم: آقای ابا مروان، شما خودت اعتراف داری که خداوند این جوارح تو را بدون قلب که همان امام این جوارح است رها نکرده ولی این مردم را با این همه شک و تردید، با این همه جهل و این همه اختلافاتی که بینشان هست، آیا اینها را
بدون امام رها کرده است؟
هشام گفت: اینجا بود که آن شخص، دیگر جوابی نداشت سکوت اختیار کرد. پس بنا بر همین روایات، معلوم میشود که امام معصوم، قلب عالم است.
این یک مقدمه، یعنی یک مقدمه از مطلب ما این است که امام قلب است، قلب عالم خلقت و قلب جامعه اسلامی، امام معصوم است، حالا باید دید کار و مسئولیت قلب در وجود انسان از نظر قرآن چیست، وجود انسان چه ضرورتی و چه نیازی به قلب دارد؟ هر حالت و مشخصهای که قلب در وجود انسان دارد همان نقش و حالات و مشخصات را امام معصوم که قلب عالم است باید در عالم داشته باشد.
اهمیت و ضرورت و تأثیر و حساسیت قلب در وجود انسان تا حدی است که حیات انسان مبتنی به چشم و گوش، بینی، و اینگونه اعضا نیست، حیات انسان مبتنی بر قلب انسان است. بنابراین، از آنجا که امام معصوم قلب عالم خلقت است، حیات همه عالم مبتنی بر او خواهد بود، نه تنها در تشریع، بلکه در تکوین هم همینطور است.
اینکه گفته میشود پیامبر عظیم الشأن صلّی اللّه علیه و آله واسطه فیض خداوند سبحان در تکوین است معنایش همین است، امروز حضرت ولی عصر ارواحناه فداه و عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف واسطه فیض وجودی از طریق خداوند سبحان برای ماست، یعنی اینکه بر فرض چنانچه امام زمان در عالم نباشد، دیگر عالمی نیست، اگر توجه حضرت ولی عصر نسبت به عالم و ما نباشد دیگر ما وجود نداریم.
اگر شما قلب را از وجود انسان بردارید یا برای لحظاتی ضربانش را متوقف کنید، انسان تمام میشود. قلب عالم که امام زمان باشد هم، همینطور است و
این معنای همان روایتی است که امام فرمود:
«لو أنّ الإمام رفع من الأرض ساعة لماجت بأهلها کما یموج البحر بأهله». [۳۱۶]
اگر امام معصوم در زمین و در عالم نباشد امواج این زمین، انسانها و اهلش را و هر آنچه در آن هست مثل امواج دریا، در بر میگیرد و از بین میبرد، مثل انسانی که هرگز شنا نمیداند در مقابل امواج دریا چطور میشود؟ امواج دریا در یک لحظه او را در آغوش میگیرد، و خفهاش میکند سپس به بیرون پرتاب میکند، امام باقر علیه السّلام میفرماید: اگر امام معصوم لحظهای از عالم حذف بشود، همه عالم با اهلش نابود میشوند.
امام صادق علیه السّلام فرمود:
«لو بقیت الأرض بغیر إمام لساخت» [۳۱۷]
اگر زمین بدون امام باشد هلاک میشود و از بین میرود.
بزرگی گفته است: لو عدم العالم انعدم العالم.
اگر بفرض محال عالم که همان انسان کامل و ولی اللّه است در عالم نباشد، عالم منعدم و نابود میگردد.
در وجود انسان قلب چندتاست؟ اصلا انسان دو قلبی داریم؟ قلب عالم خلقت هم در هر عصر واحد است.
مقدمه دیگر اینکه عالم یک امر واحد است همه عالم و لو بینهایت هم باشد در عین حال واحد است، یعنی یک موجود واحدی است. وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها.[۳۱۸]
نعمتهای خدا را اگر بخواهید به شمارش درآورید نخواهید توانست، یعنی بینهایت است اگر همه عالم قلم و دوات شود و تمام انسانها بنویسند و شمارش کنند.
ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ [۳۱۹]
کلمات خدا به پایان نمیرسد، کلمات خداوند، یعنی موجودات عالم، بینهایت است و این عالم بینهایت هم یک عالم و یک واحد بیش نیست.
وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ [۳۲۰]
امر، همان خلقت عالم است.
إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ.[۳۲۱]
خواستن همان و شدن همان، عالم عالم واحد است خداوند متعال و خالق عالم یک چیز بیشتر خلق نکرده است، خداوند تبارک و تعالی عالم را خلق کرده ما همه جزء عالمیم.
وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ
امام هم قلب عالم است، لذا در تمام عالم یک امام بیشتر نمیتوانیم داشته باشیم، وجود انسان قلبش واحد است عالم واحد هم، قلبش امام معصوم است و در عالم واحد یک قلب هم بیشتر امکان ندارد. این حقیقت در قرآن هم هست،خودمان هم میبینیم، درک میکنیم، کوچک و بزرگ میفهمند، ولی در عین حال قرآن هم فرموده:
ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ [۳۲۲]
خداوند در وجود یک انسان دو قلب قرار نداده است، بنابراین، قلب که کانون توحید است و محل نور ایمان است، در آن باید یک نور و یک توجه باشد، در قلب توجه به خدا و به غیر خدا هر دو با هم قابل جمع نیست. بالاخره یا باید توجه به خدا باشد یا توجه به غیر خدا و این مضمون همان روایات است که خداوند سبحان فرمود: «قلب خانه من است»، به خانه من غیر مرا راه ندهید:
عن الصادق علیه السّلام:
«القلب حرم اللّه، فلا تسکن حرم اللّه غیر اللّه» [۳۲۳]
و مطلب دیگر اینکه مبنای فهم و درک و تشخیص و مسئولیت انسان، قلب است، یعنی قلب است که محور تشخیص حق از باطل است، محور تشخیص صحیح از غلط است، محور مسئولیت انسان است، خداوند سبحان از کسانی که به مسئولیت قلب بیاعتنا هستند (انعام) تعبیر کرده است.
لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها ... أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ.[۳۲۴]
این انسانهایی که قلب دارند ولی نمیفهمند و از رهبری قلبشان غفلت کردهاند، در واقع از محور تشخیص و مرجع تمیز، غفلت کردهاند.
اینها مثل انعام هستند، یعنی موجودات زنده غیر انسان، یعنی مثل حیوانات هستند، بلکه پایین و بدترند، امام معصوم هم قلب عالم است.
کسانی که در عالم از غیر این طریق میخواهند هدایت بیابند به مقصد نمیرسند، آنهایی که غفلت از هدایت امام معصوم دارند آنها منحرف از خط هدایت خداوند سبحان هستند، و مشمول این آیه کریمه هستند:
لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها.
قلب عالم هم مثل قلب انسان همیشه در اختیار است، ولی اینگونه افراد غافلند و بیاعتنا و بیتوجّه و در اثر غفلت و انحراف گمراه شدهاند و در نتیجه:
أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.
کانون توحید و محل نزول ملائکه در انسان کامل، قلب است، و لیلة القدر هم همان قلب حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله است:
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ.
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ* عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ. [۳۲۵]
قلب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و هر انسانی دیگری هم کانون توحید است.
بنابراین، نزول ملائکه بر امام معصوم که قلب عالم است، خواهد بود، وقتی که قلب کانون توحید است آیا هر قلبی؟ یا آن قلبی که مقدمه تزکیه نفس شده است.
پس باید فتنه را از بین برد، فتنه نفس اگر از بین نرفته باشد قلب این آمادگی را پیدا نمیکند. باید فتنه نفس از بین برود، مانع راه از میان برداشته شود، خار و خاشاک که جاروب شود، تا راه ورود نور به قلب باز شود. در جنگ هم همینطور است،
قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ.[۳۲۶]
فتنه یعنی، مانع راه، سد راه. مزاحم، که باید برداشته شود و بعد شروع به تحلیه و شروع به سازندگی و نشر معارف الهی:
وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ.[۳۲۷]
دین باید گسترش پیدا کند و دین گسترش پیدا نمیکند مگر اینکه مانع از بین برود، درست است که قلب انسان کانون توحید است، اما نورانی بودنش و کانون توحید بودنش به این است که راه ورود نور باز باشد، مزاحم و مانع راه که همان نفس است باید تزکیه گردد، تا اینکه نور پیدا شود، و این حالت در صورتی حاصل میشود که ما با نفس مبارزه کنیم.
قلب پاک و تزکیه شده با قرائت قرآن و با یاد خدا متأثر میشود:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. [۳۲۸]
مؤمنان کسانی هستند که وقتی در پیش آنها یادی از خدا میشود قلبشان تکان میخورد، قلبشان میلرزد، وقتی آیات الاهی برایشان خوانده میشود ایمانشان زیاد میشود، قلبی که با یاد خدا نلرزد، با تلاوت آیات قرآن و با شنیدن آیات قرآن، ایمانش زیاد نشود، آن قلب هنوز کانون توحید نشده و نور در آن داخل نشده است، هنوز فتنهای که مانع ورود نور به آن قلب است، از بین نرفته است.در اینکه قلب کانون توحید است هیچ کس حرفی ندارد خداوند فرمود:
لا یسعنی أرضی و لا سمائی و یسعنی قلب عبدی المؤمن. [۳۲۹]
برای نور الاهی، زمین و آسمان ظرفیت ندارند، ولی قلب انسان مؤمن ظرفیت دارد. قلب انسان در صورتی میتواند ظرفیت داشتن چنین ویژگی را داشته باشد و با یاد خدا متأثر شده و با قرائت آیات قرآن ایمانش بیشتر شود، که انسان، مزاحم را بردارد، تزکیه نفس کرده و با نفس مبارزه کند یعنی جهاد اکبر کند. پس مرکز هدایت راستین و محل نزول ملائکه و کانون توحید در عالم، امام معصوم خواهد بود، زیرا که کانون توحید و محل نزول ملائکه در وجود انسان قلب انسان است.
هدف و غایت هر چیزی کمال آن است
مطلب دیگر این است که قلب انسان فقط به یاد خدا میتواند آرامش داشته باشد:
الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. [۳۳۰]
انسان را جز توجّه خالص به خدای سبحان و ایمان به او و مقام یقین هیچ چیز دیگری قانع نمیکند، زیرا که کمال هر چیزی در وصل و رسیدن به غایت و هدف آن چیز است، و هدف از خلقت انسان توحید و معرفت خالق متعال و عبادت اوست، چه اینکه عبادت هم برای رسیدن به ذکر خدا و معرفت و یقین است:
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی. [۳۳۱]
وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ [۳۳۲]
مایه آرامش قلب انسان، دل انسان، جان انسان یاد خدای سبحان است، قلب عالم هم که امام معصوم است، پس معلوم میشود امام معصوم فقط به یاد خدا آرامش دارد و اتکای او صددرصد به خداست تمام عمر و تمام وجودش توجه به خدا بوده و به غیر خدا اعتنایی ندارد. کانون محبت و رافت هم قلب انسان است.
وَ جَعَلْنا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً. [۳۳۳]
در قلب کسانی که از رسول الله تبعیت کردند (از خداوند) رأفت و رحمت قرار دادیم.
پس قلب است که مرکز عطوفت و مهربانی است. امام معصوم که قلب عالم است، امکان ندارد که نسبت به دیگران عطوف و رؤف نباشد، محبّت انسان کامل یعنی پیامبر و امام معصوم نسبت به هر انسانی بمراتب بیش از محبت پدر و مادر است، و اصولا محبت این دو با هم قابل مقایسه نیست.
و دیگر اینکه قلب انسان همیشه میتپد، برای قلب انسان خواب وجود ندارد. در حال خواب هم قلب انسان کار میکند، یعنی برکات و آثار قلب انسان نسبت به وجود انسان در همه حال هست، و لو اینکه انسان خوابیده باشد. انسان اگر خواب باشد از سایر جوارحش در ظاهر نمیتواند استفاده کند، چشمش نمیبیند گوشش نمیشنود، ولی قلبش کار میکند و از قلبش استفاده میکند و استفادهاش به این است که انسان زنده است، و لذا قلب همیشه بیدار است و انسان در همه حال از قلب بهرهمند است.
قلب عالم، امام معصوم است، پس مطلب خیلی روشن و مسلم است که آثار و برکات امام معصوم همیشه تأثیر بر عالم و انسانها دارد. بخواهیم و نخواهیم، غافل باشیم و نباشیم، کافر باشیم و نباشیم، شب باشد و روز باشد، امام معصوم همیشه و برای همه مایه و منشاء آثار خیر و برکات است، زیرا که قلب انسان اینگونه است، کافر و مسلمان ندارد، انسان بفهمد یا نفهمد، که در وجودش قلب هست برای کار قلب تأثیری ندارد، شکرگزار نعمت قلبش باشد یا نباشد، تشکر از قلبش بکند یا نکند، فرق نمیکند.
بنابراین، تأثیر تکوینی قلب در وجود انسان در همه حال برای همهکس هست، تأثیر تکوینی وجود امام معصوم هم در همه حال برای همه عالم خواهد بود، منتها از نورانیت تشریعی امام معصوم، مؤمنان میتوانند بهره بگیرند. در یک قسمت از زیارت آل یاسین به امام زمان خطاب میکنیم و میگوییم:
«السلام علیک حین تقوم، السّلام علیک حین تقعد، السّلام علیک حین تقرء، السّلام علیک حین تصلیّ و تقنت، السّلام علیک حین ترکع و تسجد، السّلام علیک حین تهلّل و تکبّر، السّلام علیک حین تحمد و تستغفر، السّلام علیک حین تصبح و تمسی، السّلام علیک فی اللّیل إذا یغشی و النّهار إذا تجلّی.» [۳۳۴]
«سلام بر تو درحالیکه نماز میخوانی، سلام بر تو درحالیکه در رکوع هستی، سلام بر تو درحالیکه در سجده هستی، سلام بر تو در شب، سلام بر تو در روز ...»
بالاخره در تمام حالات، تو منبع برکات برای این عالم هستی، شب و روز ندارد.
خواب و مرگ
حال که صحبت از خواب پیش آمد جملهای از خواب خدمت شما عرض کنم و آن اینکه شما هیچ وقت از خواب غفلت نکنید، خواب برادر مرگ است:
«النوم اخ الموت» قرآن کریم میفرماید:
اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها. [۳۳۵]
بعضیها در خواب روحشان گرفته میشود و بعضیها روحشان گرفته نمیشود، فرق خواب و بیداری فقط کار قلب است هیچچیز دیگر نیست.
ما وقتی میخواهیم بخوابیم با چه اطمینانی از کجا مطمئنیم که بیدار خواهیم شد، احتمال دارد که خواب همان و مردن همان، بنابراین نباید هرگز با غفلت به خواب رفت، وقتی انسان میخواهد بمیرد و جانش را به جان آفرین تحویل بدهد میآیند دورش را میگیرند و میگویند بگو خدا حق است، پیامبر حق است، قرآن حق است. حال که ما میخواهیم بخوابیم و خواب هم برادر کوچک مرگ است، چرا خودمان نگوییم خدا حق است، استغفر الله نگوییم؟ آیاتی از قرآن یا دعایی بخوانیم و بخوابیم، آیا باید بیایند و به ما بگویند؟ از کجا من مطمئن هستم که وقتی خوابیدم بیدار خواهم شد، چرا در حال مردن دور مرا بگیرند و هی بگویند: بگو «اشهد ان لا اله الا الله» آیا من هم بتوانم بگویم، ناتوانم بگویم، خدا میداند. حالا که میخواهم بخوابم خودم بگویم: این هم برادر مرگ است فرقش فقط این است که قلب انسان کار میکند.
قرآن فرموده است آنها که آدمهای مجرمی هستند بعد از اینکه مردند از خدا میخواهند:
حَتَّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ. [۳۳۶]
خدایا، مرا برگردان تا عملهای خوبی انجام دهم. پرده که از چشمشان برداشته شد میفهمند که چه خبر بوده و در عمرشان چه کردهاند، پشیمان میشوند میگویند خدایا، اینبار ما را برگردان، میدانیم چهکار کنیم، اما دیگر برگشت ندارند.
همین حرف را ما در خواب میگوییم وقتی خوابیدیم زبان حال ما این است که خدایا، ما را برگردان، نکند که برنگردم؛ وقتی بیدار شدیم مثل این است که دوباره زنده شدیم و خداوند ما را برگردانده پس باید بیشتر مراقب نفس و حال خود باشیم، در روایت خیلی سفارش شده که انسان در موقع خواب محاسبه نفس کند چند دقیقه به خودش بیاید و بگوید: از صبح تا این لحظه چه کردم، چه گفتم، چه شنیدم، کجا رفتم، چه خواندم، چه کاری از من سر زد، چه خطایی، چه صوابی، توجه به خدا بکند یک مقداری ذکر خدا بگوید، قرآن بخواند، خوب است که سورههای مسبّحات [۳۳۷] را بخواند.
قلب انسان این اهمیت را دارد و امام معصوم هم در عالم همان اهمیت قلب را دارد که انسان غافل از امام معصوم، انسانی است که: بَلْ هُمْ أَضَلُّ. [۳۳۸]
انسان نباید که از وجود و ارزش وجودی خودش غافل شود، نباید از غفلت هم، غفلت کرد.
گاهی انسان از غفلت خود، غفلت دارد که این خیلی خطرناک است. انسانی که متوجه باشد گاهی غافل است یا همیشه غافل است، بالاخره بیدار میشود.
گاهی انسان توجه به غفلت خودش نمیکند و تا نهایت در حال غفلت میماند.
اهداف اخلاق
اشاره
اهداف اخلاق را میتوان در سه محور بیان کرد:
۱. هدف دنیوی
۲. هدف اخروی
۳. هدف الاهی
گاهی انسان از اینکه میخواهد صاحب کمالات، فضایل و ارزشهای انسانی و متخلق به اخلاق حسنه بشود هدفش این است که به اهداف دنیوی برسد.
بعضی هدفشان از مراعات کمالات و فضایل و مراقبتها این است که به بهشت بروند و به عذاب جهنم مبتلا نشوند.
بعضی که بسیار کم هستند هدفشان از رسیدن به کمالات این است که به خدا بپیوندند، آنچه در کلمات انبیا و ادیان الاهی و اسلام و قرآن برای اخلاق اهدافی تعیین شده بین این دو هدف اخیر است.
هدف اول: هدف اوّل از اخلاق، در بیانات انبیا و در قرآن و در کلمات ائمه معصومین یافت نمیشود.
شرح اهداف سهگانه
بعضیها، میخواهند عادل، سخی و اهل گذشت و مثلا، صاحب انفاق و خدمات باشند، و نیز میخواهند به دیگران اعتماد داشته باشند بدبین نباشند بدگمان نباشند چرا؟ همه اینها برای اینکه در بین مردم و جامعه یک وجهه مقبولی پیدا کنند و در میان مردم محترم باشند و مردم به آنها احترام و اعتماد کنند و در میان مردم از آنها به عظمت یاد شود، در میان مردم نفوذ داشته باشند، بعد از حیات خودش در میان مردم نامش زنده بماند، این اهداف دنیوی است، اگر آمیخته به گناه و خلاف شرع نباشد خلاف و گناه هم نیست و افراد فراوان پیدا شده و میشوند که این قبیل فضایل و ارزشها را صرفا به خاطر اینکه وجههای در جامعه پیدا کنند مراعات میکنند این هدف مادّی است.
هدف دوم: این است که کاری با دنیا ندارد، حالا مقامی پیدا کند یا نکند، وجهه پیدا کند یا نکند، این فضایل اخلاقی را که عقل انسان، وجدان، فطرت انسان درک میکند، بزرگان گفتهاند، دین و قرآن تبین کرده و اسلام نشان داده، میخواهد داشته باشد، عمل کند، متخلق به اخلاق اللهی و اسلامی باشد، زیرا که خداوند وعده بهشت داده است، این هم یک نوع هدفی است. این هدف در قرآن توصیه شده مطلوب و خوب است.
انواع عبادت از دیدگاه علی
امیر مؤمنان علیه السّلام در نهج البلاغه میفرماید که: افراد در عبادت سه نوعاند:
«بعضی خدا را به خاطر طمع بهشت و بعضی بجهت ترس از جهنم عبادت میکنند؛ بعضی به خاطر خدا، خدا را عبادت میکنند»
برای اینکه محبوب خدا باشند و با خداوند معیت خاص پیدا کرده و به معیت خاص خداوند نایل شوند:
بَلی مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ وَ اتَّقی فَإِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ[۳۳۹]
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ. [۳۴۰]
بسیاری از افراد و یا اکثر قریب به اتفاق از قبیل نوع او و دوم هستیم؟ واقعش این است که از جهنم میترسیم، از آتش میترسیم که نماز میخوانیم و تقوا را مراعات میکنیم و یا طمع بهشت را داریم، این شامل حال اکثریت و نزدیک به اتفاق مردم است، و این یک نوع تجارت و داد و ستد است، البته خوب و مورد قبول خدای متعال است، اشکالی ندارد، در آیات قرآن هم به این مسئله زیاد اشاره شده است مانند:
إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ. [۳۴۱]
خداوند از مؤمنان مال و جانشان را میطلبد و مشتری مال مؤمنان است که در عوض بهشت بدهد؛ لذا این خوب است، قرآن نیز این را امضا کرده. منتها این برای عموم مردم خوب است، داد و ستد، بده و بستان است إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مشتری خداست در مقابل این بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ خوب خداوند هم وعدهاش حق است وعده که داد، جنت را میدهد.
یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ. [۳۴۲]
در راه خدا جهاد میکنند دشمنان و کفار را میکشند گاهی خودشان هم شهید میشوند اینجا نیز بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ را خداوند عمل خواهد کرد.
وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ.
خداوند بهشت را که وعده داده یک وعده حقی است و خداوند سبحان عمل میکند خداوند این وعده را در تورات و انجیل و قرآن گفته است.
وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ. [۳۴۳]
ببینید که لفظ بیع هم آمده است امیر مؤمنان هم در همان خطبه فرموده که اینها از ترس جهنم و به خاطر طمع بهشت عبادت میکنند، اینها تاجرند إِنَّ اللَّهَ اشْتَری پشت سر این است.
اگر شما به عهدتان وفا کنید خدا به عهدش وفا میکند عهدش چیست؟
فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ. [۳۴۴]
با خدا خرید و فروش کردهاید، ما شما را بشارت میدهیم: بشارت باد به شما به آن بیع و معاملهای که با خدا کردید خداوند سبحان وعده خودش را عمل خواهد کرد.
ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ [۳۴۵]
این را خداوند تصدیق و امضا کرده و به آن دعوت و روی آن تأکید هم کرده است، مثل آیه:
قُلْ یا عِبادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ
وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ إِنَّما یُوَفَّی الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ [۳۴۶]
خداوند سبحان در مقابل عبادت و تقوای شما برای شما حسنه نوشت در آیات دیگری هم هست که
الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ. [۳۴۷]
کسانی که عبادت و تقوا دارند اینها وارث فردوساند، فردوس اعلی عبارت دیگری از بهشت است. این قبیل آیات در قرآن فراوان است.
بنابراین، همانطور که امیر مؤمنان فرمود، بعضی هستند. عبادت را برای بهشت انجام میدهند، قرآن هم گفته عبادت کنید خدا بهشت میدهد.
هدف سوم برای اخلاق و عبادت این است که اخلاق و عبادات فقط برای خدا باشد و توجه به غیر خدا از نظر این انسانها مزاحم و راهزن بوده و وسیله اخلاص و صعود که نیست، بلکه غالبا وسیله غفلت هم خواهد بود.
«الدنیا مزرعة الاخرة».
دنیا کشتزار آخرت است، ولی برای انسانهایی که در مرتبه پائینتر قرار دارند نه برای انسان کامل، برای انسان کامل دنیا وسیله غفلت است، چون او برای خدا عبادت میکند، نه برای بهشت، بهشت غیر خداست.
برای کسانی که راه افتادهاند مراحل کمال را طی کردهاند اهل ایمان، اسلام، تقوا و عبادت هستند، خیلی خوب است، بهشت برای آنها هدف است، خوب هم هست؛ ولی برای انسانهای تکامل یافته بهشت رهزن، و موجب غفلت است، چون توجه به بهشت برای اینها شرک بحساب میآید.
در مناجات شعبانیة امام امیر المؤمنین علیه السّلام اینگونه با ذات اقدس الاهی راز و نیاز میکند:
«إلهی ... و إن أدخلتنی النّار أعلمت أهلها أنّی أحبّک.»
«خدایا، اگر مرا به جهنم هم که ببری در جهنم به اهل جهنم اعلام خواهم کرد که تو را دوست دارم»[۳۴۸]
این هم یک مرحله از عبادت و هدف عبادت، در قرآن هم آیات زیادی در این خصوص آمده است:
إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ. [۳۴۹]
خطاب این آیه شریفه به انسانهایی است که در مرتبه پایین قرار دارند و فکر میکنند مالک جان و مال خویش هستند و بر این اساس.
با خدا میخواهند داد و ستد کنند. ما چه داریم که با خدا داد و ستد کنیم.
مالک عالم هستی
اینکه گفته میشود من جان خودم در راه خدا دادم، این جان را از کجا آورده است، مگر این جان مال من است که با خدا داد و ستد کنم؟ جان، مال، فرزند، مقام، از کجا آمده است، ما چه داریم که طرف معامله قرار بگیریم، بگوییم خدایا، بگیر، بده.
ما چیزی از خود نداریم که با خدا معامله کنیم، همه چیز از او و از آن اوست، عبادت، توجه به اللّه هم از توفیقات الاهی است، لذا انسان چیزی ندارد که طرف معامله خدا قرار بگیرد.
وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ وَ لا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لا حَیاةً وَ لا نُشُوراً. [۳۵۰]
این آیه درباره کفار است و ظاهر آیه این است که آنها غیر خدا را مورد عبادت قرار میدهند که غیر خدا
لا یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ. [۳۵۱]
غیر خدا، چیزی را نمیتوانند خلق بکنند چون خودشان مخلوقند.
غیر خدا هرچه هست مخلوق خداست، لازم نیست فقط کافر را مورد خطاب قرار داده و بگوییم: ای کافر، ای بتپرست، تو این بت را که عبادت میکنی کاری از آن ساخته نیست، ملاک را باید ملاحظه کرده و بدست آورد، ملاک چیست؟ چون مخلوق است و من هم مخلوقم، آن چیزی از خود ندارد و کاری از دستش برنمیآید چون مخلوق است من هم چون مخلوقم چیزی از خود ندارم و کاری از من ساخته نیست.
ما مالک زندگی و مرگ خود نیستیم
وَ لا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً. [۳۵۲]
انسانها نسبت به نفسشان مالک هیچ چیزی نیستند، نه میتوانند جلوی ضرر را بگیرند و نه میتوان منفعت را جلب بکنند وَ لا یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لا حَیاةً [۳۵۳]نه مالک حیات خودشان هستند، نه موتشان در اختیارشان است، چه کسی میتواند جلوی مرگش را بگیرد، کدام انسان به مرگ و حیات خودش مالکیتی دارد؟ آیه شریفه میفرماید:
وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ. [۳۵۴]
هرچه نعمت در اختیار شماست از خداوند است. ما هرچه داریم هرچه میبینیم هرچه لمس میکنیم هرچه احساس میکنیم غیر از نعمت خدا، چیزی هست؟ هرچه در وجود و در اطراف ماست، نعمت خداست. ما چیزی از خودمان نداریم همه چیز نعمت خداست در قرآن میفرماید: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ. [۳۵۵]
در کلمات قصار مولی امیر مؤمنان، هست که فرمود: [۳۵۶]
«إنّ قولنا: «إنّا للّه» إقرار علی أنفسنا بالملک، قولنا: «و إنّا إلیه راجعون» إقرار علی أنفسنا بالهلک».
یعنی إنّا للّه اشاره به این است که ما هیچ چیز از خودمان نداریم و مملوک حقّ هستیم.
إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ
اعتراف به این است که ما هیچ و پوچ بوده و در معرض هلاک و تباه هستیم.
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ. [۳۵۷]
تمام عالم نابود است مگر، وجه الاهی، این اعتراف صریح به این است که ما هیچ هستیم و هیچ نداریم، از این قبیل آیات در قرآن زیاد است از جمله این آیه شریفه:
قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی ضَرًّا وَ لا نَفْعاً إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ. [۳۵۸]
پیامبر! به مردم بگو که من مالک هیچ چیز برای خودم، نیستم هرچه که خدا بخواهد همان است من چیزی از خودم ندارم، اختیار دار ضرر و نفعی برای خویش نیستم.
لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی* مالک نفس خودم هم نیستم. مثلا وقتی قلب خوابید چه کسی میتواند جلویش را بگیرد به این آیه شریفه دقت شود:
قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ. [۳۵۹]
چه کسی روزی شما را از آسمان و زمین میدهد، چه کسی مالک شنوایی و بینایی شماست.
وَ مَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ مَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ. [۳۶۰]
چه کسی مدبّر امر است، وحدت تدبیری که بر این عالم حاکم است از کجاست، طبیعیون منشا عالم را از ماده میدانند به ازلی و ابدی بودن آن اعتقاد دارند، بر فرض محال اگر این مطلب درست باشد وحدت تدبیر از کجا و از کیست؟
وحدت تدبیر در عالم
در این عالم، تدبیر در جریان است، و تدبیر هم تدبیر واحد است. اجزاء عالم روی حساب و کتاب و متناسب با هم هستند، در این عالم هیچ چیز از هیچ چیز بیگانه نیست، همه اینها نشان از این دارد که بر این عالم وحدت تدبیر حاکم است این وحدت تدبیر از کجاست؟
این وحدت تدبیر نشانه حکمت و علم است، نشانه تدبیر عقلانی است. ماده و لو ازلی باشد، تدبیر ندارد.
حالا بحث ما این نیست بحث ما این است که:
أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ. [۳۶۱]
چه کسی مالک شنوایی و بینایی شماست.
آنکه گفته میشود فلانی در راه خدا جانش را داد، درست است؛ ولی جانی نداشته که بدهد، مگر جان را از کجا آورده.
أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ. [۳۶۲]
آنکه مالک اجابت دعای مضطّر است، هم او مالک گوش و چشم، نفس و هستی شماست.
این مربوط به انسانهای کامل است، تعداد محدودی در عالم مثل انبیا و ائمه معصومین هستند و غیر از ائمه معصومین دیگران هم به طور نادر هستند که به مرتبهای از این مقامات میرسند.
مظهر همه اینها حضرت بقیة اللّه ارواحناه فداه است، آن شمعهایی که در اطراف این خورشید بیپایان میسوزند چه کسانی و چه تعدادی هستند نمیدانیم.
خدا توفیق بدهد که ما آن شمعها را زیارت کنیم به خورشید که نمیرسیم.
خوب این هم یکی از اهداف عبادت و تقوا و اخلاق.
بههرحال، به کسی که میخواهد به خاطر کسب عزّت و قدرت و موقعیت مشروع در بین مردم تقوا داشته باشد باید گفت: شما که میخواهید عزت پیدا کنید مگر قرآن نخواندهاید:
فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً [۳۶۳]
عزّت، همهاش مال خداست. کجایی، به کجا میروی در کجا و از کجا و از کی عزت میطلبی، ما خیال میکنیم اگر همه مردم مثلا مرید ما باشند این عزّت است.
اینها خوب است، اگر وسیله خدمت باشد، و لیکن همین وسیله خدمت، وسیله غفلت هم میشود، عزت واقعی مال خداست. باید خدا بگوید: ای یار من، خوش آمدی، او باید بگوید:
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً؛ [۳۶۴]
ای نفس آرامش یافته، خشنود و خداپسند به سوی پروردگارت بازگرد، و در میان بندگان من درآی، و در بهشت من داخل شو.
أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً [۳۶۵]
قدرت هم مال خداست.
عبادت برای بهشت
چه زیباست، انسان به خاطر عشق به ذات مقدس عبادت کند، ولی این برای همگان میسر نیست، لذا اگر خدا توفیق دهد که انسان به خاطر بهشت عبادت کند باز هم خوب است، ما از ترس جهنم و عذاب و آتش میخواهیم در ماه رمضان روزه بگیریم.
معلوم میشود، اگر تقوای کم رنگی در وجود ما، و در بیشتر عبادتهای ما پیدا شود به خاطر خوف از جهنم است. اگر به خاطر طمع بهشت است چرا اعمال مستحبه را به جا نمیآوریم، چرا احسان مستحب نمیکنیم، چرا عبادت مستحب نداریم، چرا اذکار مستحب را نمیگوییم، چرا نماز شب نمیخوانیم، از خوف جهنم صبح از خواب بیدار میشویم نماز میخوانیم اگر به طمع بهشت است، چه بهتر نصف شب هم بیدار شویم، اگر انسان به طمع بهشت هم نماز بخواند عبادت کند تقوا داشته باشد خیلی خوب است.
معیّت با خدا
أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ[۳۶۶]
معیت بر دو نوع است:
- معیت خدا به صورت عام:
هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ. [۳۶۷]
- معیت خاص:
أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ [۳۶۸]
تا عبودیت نباشد عندیّت پیدا نمیشود، عندیّت از طریق عبودیت بدست میآید، تا عبد خدا نباشد عند ربک نمیشود، اگر عبودیت باشد، یقین هم هست.
وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ [۳۶۹]
علم، یقین و فرقان، بر مبنای تقوا، عبادت و اخلاق بوجود میآید، یقین همان علم است، علم همان روشنایی و نورانیت است، آن علمی که انسان را به ضلالت، ظلم، جنایت، تسلط و غارت میکشاند- که دنیای امروز پر از همین تاریکیهاست- آن علم نیست آن تاریکی ظلمت و ضلالت واقعی است.
گمان میکنیم که علم است، خیر، علم نور است، راه رسیدن به آن هم عبادت و تقواست:
وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ
عبادت کن تا یقین حاصل کنی، یا اینکه:
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ. [۳۷۰] تقوا داشته باشید تا خداوند شما را عالم کند یا اینکه:
وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا [۳۷۱]
وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً. [۳۷۲]
کسانی که راه افتادند خدا هم توفیق میدهد. خودش فرموده:
وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا. [۳۷۳]
خدا راه را باز میکند و دست را میگیرد.
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.[۳۷۴]
خدا چه نوع روزی را میرساند
هرکس تقوا داشته و به خدا توکّل کند، خدای سبحان او را کافی بوده و روزی او را میرساند و راه نجات را به مینمایاند. خدا روزی او را میرساند، مفسرین هم تعبیر میکنند که: «خدا روزی رسان است و روزی را میرساند» یعنی آیا مراد رزق مادّی است؟ همه میدانیم که راه رسیدن به نان کار است، تا حتّی حیوانات هم این مسئله را میدانند آیا وسیله رسیدن به رزق و روزی مادّی تقوا است؟
مسلّم اینطور نیست، بسیاری از مردم بیدین و بیتقوا وضع مالی و امکانات رفاهیشان. بمراتب بهتر از اهل تقوا و دیانت است، از آن گذشته خداوند رازق متعال وعده روزی را به همه جانداران و جنبدگان داده است:
وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُها. [۳۷۵]
البته، اگر آیه «و یرزقه» به این صورت معنا شود غلط نیست، این ظاهر آیه است، اگر قدری به عمق آیه توجه شود، روزی انسان تکامل یافته غیر از این خواهد بود و آن روزی است که با شأن انسان متناسب است.
وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.
مراد آن روزی است که مناسب انسان بوده و مقصود روزی بدن نیست، زیرا که انسان غیر از بدن است. این روزی بدون اتکای به خدا و بدون توحید و تقوا به دست نمیآید، این روزی همان فرقان است، همان نورانیت است همان یقین و اطمینان است که:
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ [۳۷۶]
إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً [۳۷۷]
وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا. [۳۷۸]
بالاخره
الدّنیا مزرعة الآخرة
درست است. باید انسان اینجا برای آخرت کار کند، انسان مسلمان در این دنیا کار میکند تا در آخرت به بهشت برسد، باید هم اینطور باشد، ولی یک جور دیگری هم هست امام امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:
«الدّنیا دار ممرّ لا دار مقرّ، و النّاس فیها رجلان: رجل باع فیها نفسه فأوبقها، و رجل ابتاع نفسه فأعتقها». [۳۷۹]
«الدّنیا دار ممرّ إلی دار مقرّ».[۳۸۰]
این دنیا گذرگاه است خانه مجازی و عبور است باید برای خانه ابدی و همیشگی توشهای ذخیره کرد، نباید خود را به دنیا فروخت و باید خویشتن را از قید و بند دنیا آزاد کرد.
امام سجاد علیه السّلام فرمود:
«و لست أوصیکم بالدّنیا، فإنّکم بها مستوصون، و علیها حریصون، و بها مستمسکون، إنّ الدّنیا دار ممرّ، و الآخرة دار مقرّ، فخذوا من ممرّکم لمقرّکم، و أخرجوا من الدّنیا قلوبکم قبل أن تخرج منها أبدانکم.» [۳۸۱]
امام فرمود قبل از آنکه بدن شما از دنیا خارج شود قلبتان را از دنیا رها کرده و خارج ساخته و آزاد گردانید و بهترین وسیله توشه تقوا است:
وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی[۳۸۲]
حضرت موسی میفرماید:
رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها.[۳۸۳]
خدایا، مرا از این قریهای که اهلش ظالم است نجات بده، حضرت موسی چه میخواست، درست است که حضرت موسی از دست آن مردم ناراحت بود، ظالم کافر و بتپرست بودند، هرچه میگفت گوش نمیکردند و بد تعبیر میکردند، جنگ اعصاب درست میکردند، گفت خدایا، مرا از اینجا نجات بده، ولی خدا به انسان عقل، پا، چشم داده از خدا خواستن نمیخواهد، خودت از این روستا و شهر خارج شو.هذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها؛ [۳۸۴]
یعنی، این دنیائی که گذرگاه است اهل آن ظالم و همه جوانبش مایه غفلت است، یعنی انسان وقتی از این گذرگاه میگذرد و از این گذرگاه عبور میکند همه ظالم و رهزناند از هر طرف اسباب ظلمت و ضلالت احاطه کرده، هوای نفس و شیطان و اسباب انحراف و غفلت.
دنیا که همه غیر خداست، هرچه در دنیا هست و رنگ دنیا دارد میخواهد انسان را برباید، ظلم از این بدتر؟ مظاهر دنیا همه ظالمند.
ما را از اینجا و از اینها نجات بده، یعنی ما را سالم از اینجا بیرون ببر، از این گذرگاه سالم عبور کنیم تا به نور برسیم.
رَبَّنا أَخْرِجْنا*
آیه شریفه میفرماید:
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً. [۳۸۵]
اخرجنا، یعنی محل خروج را به ما نشان بده، تا از این همه حملههای غفلتآمیز و حملههای شرکآلود، که تمام وجود و تمام اندام مرا گرفته، همهاش برای غیر خداست، بیرون بروم و نجات پیدا کنم و پیامبران ما را در حد اعلا به این دعوت میکنند.
قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ. [۳۸۶]
پیامبر میفرماید: من به خدا دعوت میکنم، این آیه ظاهرش این است که دعوت به راه خدا به عبادت خدا به تقوا به اخلاق و به اینکه در راه خدا حرکت کنیم، درست هم است این تفسیر به همان مرحله دوم خواهد بود، ولی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ یعنی، هرچه در وجود تو غیر خدا هست بیرون کن تا همه وجود تو را نور الاهی بگیرد.
غفلت از خویشتن
یکی از شاخههای غفلت که مایه همه گمراهیها و بیراهه رفتنهاست، غفلت از خویشتن است. شناخت نفس، خودش به معنای بیداری است.
«من عرف نفسه فقد عرف ربّه».
نفرموده است: (من علم نفسه فقد علم اللّه) علم نیست، شناخت و معرفت است.
خودشناسی مایه حکمت و شناخت خداوند است، غفلت از نفس، غفلت از خداست و یکی از اصول و ریشههای بیراهه رفتنهاست. روایتی از امام موسی بن جعفر علیهما السّلام است که میفرماید:
«یا هشام إنّ العاقل رضی بالدّون من الدّنیا مع الحکمة و لم یرض بالدّون من الحکمة مع الدّنیا».[۳۸۷]
شخص عاقل به حداقل از امکانات دنیوی، در صورت حصول علم و حکمت، خشنود است. اگر عاقل دارای علم و حکمت باشد توجهی به امکانات دنیا نخواهد داشت، و به حداقل امکانات دنیای مادی راضی و خشنود است، و عاقل اگر علم و حکمت نداشته باشد از مرفهترین زندگی ناراضی خواهد بود.
حکمت هم به هر کسی اعطا نمیشود، حکیم بودن زمینه لازم دارد.
خداوند در قرآن عدهای را به عنوان حکیم معرفی کرده است: قرآن، لقمان، ابراهیم، داود علیهم السّلام، پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله اینها همه حکیم هستند، اصولا یکی از وظایف پیامبران بیان حکمت بوده است.
هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ. [۳۸۸]
این آیه شریفه در قرآن در سه مورد بیان شده است، یعنی پیامبران آمدهاند تا در تزکیه انسانها کوشش کنند و ضمن تفسیر قرآن به مردم حکمت بیاموزند.
بنابراین، حکمت غیر از تزکیه است، تزکیه مقدمه برای حکمت است. اگر به کسی حکمت عنایت بشود خیر کثیری به او داده شده است.
وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً. [۳۸۹]
و به لقمان این حکمت داده شده است:
وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ. [۳۹۰]
یکی از فروعات و شاخهها و آثار حکمت، معرفت نفس است، که انسان خویشتن را خوب بشناسد و از خود بپرسد من کیستم؟ چیستم، محاسبه نفس کند. محاسبه نفس یکی از موضوعاتی است که در روایات هم آمده است.
باید شناخت و معرفت حاصل کرد که ما چیستیم، کجا هستیم، چه کارهایم،میفهمم، فهمیدن من چیست؟ این فهمیدن من از کجا آمده، میشنوم، شنود من چیست؟ این شنود را چه کسی داده است، چگونه میشنوم، از کجا آمدهام، این من کجاست، کیست، آیا برای همیشه هست؟ اگر برای همیشه هست چرا؟ اگر برای همیشه هست چگونه باید باشد؟ درباره نفس هزاران سؤال پیش میآید.
انسان با غیر انسان فرقش چیست؟
یکی از بهترین راههایی که انسان میتواند راه علم و بینش، نجات، حکمت و معرفت را روبروی خود بگشاید «سؤال» است. از خودش سؤال کند. در بحث مناظره هم یکی از بهترین راهها سؤال است. شما توجه میفرمایید که خداوند در قرآن بسیاری از معارف بلند را به صورت سؤال مطرح کرده است. جوابش را از ما و از فطرت ما میخواهد. چون قرآن مطابق با فطرت است:
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً. [۳۹۱]
گمان میکنید که ما شما را عبث بازیچه و بیهوده خلق کردیم؟
جواب اینها چیست، جواب ندارد؟ در آیات دیگر مسائل مختلفی هست که به صورت سؤال است. جواب را به عهده عقل و فطرت گذاشته، آدم حکیم، عاقل خویشتنشناس، آدمی که خودشناسی پیدا کرده، روانشناسی صحیحی پیدا کرده، برای او جوابش روشن است و جواب میدهد، قسمتی از سئوالها چنین است:
أَ فِی اللَّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ [۳۹۲]
أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ. [۳۹۳]
آیا درباره خدای خالق شکّی وجود دارد؟ آیا اینها خیال میکنند خودشان، خودشان را خلق کردهاند؟ آیا شما بدون علت، بدون مبدا و خالق، خلق شدهاید؟
یا خودتان، خودتان را، خلق کردهاید؟ کسی که عاقل است میخواهد خود را بشناسد سؤال از خود میکند.
قرآن سؤالهایی از ما میکند سؤالها تکاندهنده و هشدار دهنده است. آیا انسان واقعا نباید از خودش سؤال کند که من از کجا آمدهام؟ من خودم که خودم را خلق نکردم؛ خودبخود هم که خلق نشدم بدون علت که نمیشود؛ پس علت کیست؟ کجاست؟ چرا مرا خلق کرده است؟
أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ. [۳۹۴]
در شناخت خداوند این برای شما کافی نیست که خداوند بر همه شاهد و در همه مشهود است؟ کجا هست که خدا نیست؟ کجا را شما مینگرید که خدا را نمیبینید؟ امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود:
«ما رأیت شیئا إلّا و رأیت اللّه قبله». [۳۹۵]
یعنی، هیچ چیزی را من ندیدم مگر که خدا را قبل از آن دیدم. کجا هست که خدا نیست؟ از این قبیل سؤالهای هشداردهنده، بیدارگر زیاد است.
بههرحال یکی از راههایی که انسان را به معرفت نفس، حکمت، نورانیت و بینش خاصی که بتواند حقایق عالم را تا حدی خوب بشناسد، میرساند سؤال است.
خودشناسی هم از راه سؤال قابل کشف و حصول است، قرآن هم از این راه میخواهد ما را بیدار کند، و جواب را هم بر عهده ما گذاشته، و از ما و از فطرت پاک ما که همه این سؤالها را جواب میدهد و دقیق هم جواب میدهد خواسته است. همه اینها شاخههایی از حکمتاند. وقتی انسان به نفس خودش برگردد میفهمد این نفس گاهی سرکش است، گاهی رام است، گاه پشیمان و گاه نورانی است: إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی. [۳۹۶]
نفس سرکش است، انسان را همیشه به سوی رذالت، جنگ، خودبینی، غرور و خودبزرگبینی دعوت میکند، همیشه میخواهد انسان را به بیراهه بکشد.
همیشه نفس میخواهد انسان را غافل نگهدارد، این نفس اماره است، انسان نباید غفلت کند و عنان اختیار را به دست نفس اماره بسپارد، انسان باید همیشه تسلیم خدا و در پناه خدا باشد، در نهایت اگر انسان بخواهد به جایی هم برسد باید تسلیم باشد، و اگر به مقام تسلیم رسیدیم به همه جا رسیدهایم و اسلام جز تسلیم چیز دیگری نیست. «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ».[۳۹۷]
همه این عبادتها، ذکرها و دعاها برای این است که آن حالت تسلیم در ما بوجود آید، وقتی ما در مقابل خداوند تسلیم شدیم و به حق رسیدیم، همه تاریکیها را کنار گذاشتهایم، در مقابل غیر خدا هرگز تسلیم نخواهیم شد.
نفسی که همیشه سرکش است مشابه قلب مختوم است، قلبی که مهر گمراهی به آن خورده است هرگز راه هدایت را نمییابد. نشانههای هدایت و آیات هدایتگر قرآن و تذکر و نصیحت هم اثر منفی خواهد داشت:
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً. [۳۹۸]
در مباحث گذشته بیان شد که قرآن کتاب هدایت برای همه انسانهاست ولی نسبت به کسانی که در آنها زمینه تأثیر وجود دارد، اثر میگذارد؛ ولی در کسانی که قلب مختوم دارند و روزنهای باقی نگذاشتند که نور به آن قلب بتابد تأثیری نخواهد گذاشت.
خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ. [۳۹۹]
چنین شخصی کور است:
وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی [۴۰۰]
کسی که در این دنیا کور باشد در آخرت هم کور خواهد بود.
در آیات دیگر میفرماید:
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً* قالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیاتُنا فَنَسِیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسی [۴۰۱]اینها که در آخرت کور هستند میگویند خدایا ما که در دنیا کور نبودیم، جواب میآید شما کور بودید حقایق را نمیدیدید، آن بینش و بصیرتی که شایسته انسان است این چشم ظاهری و چشم سر نیست، بلکه چشم دل و بصریت باطن است:
لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها. [۴۰۲]
قلب دارد، نمیفهمد، زیرا که یاد و ذکر خدا در آن نیست، و به طور کلی غفلت بر آن غلبه کرده روزنه نور را بسته، نور هم که به آن بتابد بدتر میشود:
فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً [۴۰۳]
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً. [۴۰۴]
پیامبر هم اگر بر این آدمها قرآن بخواند اثری نخواهد داشت، تا چه رسد به دیگران، قساوت، قلب اینها را گرفته است، اگر بر ایشان استغفار کنی یا نکنی مساوی است، تأثیری ندارد، زیرا که قلبشان زنگار زده است:
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً. [۴۰۵]
مثل سنگ است و یا از سنگ هم سختتر.
نفس امّاره، قلب مختوم همه مثل هم هستند و خطرناکاند، نگذاریم نفس ما به اینجا برسد، غفلت نباید کرد و هر انحرافی به سبب غفلت ماست هر چیزی میتواند سبب غفلت ما باشد، باید در هر لحظه مواظب و مراقب حال خویشتن باشیم که هیچ چیزی موجب غفلت ما نسبت به خداوند و رابطه ما با خداوند نشود. گاهی کارهای خیر هم موجب غفلت میشود.
اگر انسان توجه به خدا داشته باشد، نفسش به آنجا نمیرسد، نفسش میشود نفس لوامه، نفس بیدارگر، نفس هشداردهنده، نفسی که انسان را ملامت میکند، وجدانی که انسان را میخواهد بیدار کند، اگر اشتباه یا غفلت کرد، آن وجدان بیدار او را هشدار میدهد.
اگر میخواهید که نفس لوامه پیدا کنید، در شبانهروز یک وقتی را، خلوت کنید، به ویژه در شب خلوت کردن بسیار مفید است، و در آن خلوتگاه به خودتان فکر کنید آن وقت معلوم میشود که نفس لوامه چگونه مانع از وساوس شیطان میشود:
وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی[۴۰۶]
این همان نفس لوامه است، کسی که از خدا ترس و خشیت دارد، نفس خودش را از هوسها بازمیدارد. این پیرو همان سؤالهایی است که در خلوت شب انسان از خود باید بکند، همانطور که قرآن این سؤالهای دلنشین را میکند، خودت هم از خودت سؤال کن چه کردم؟ چه دیدم؟ چه شنیدم؟ چه خواندم؟ چه اظهارنظر کردم؟ چه نوشتم با چه کسی روبرو شدم چه ...؟
در این صورت عنایت خداوند شامل حال انسان میشود و روزبهروز بیدارتر میشود:
لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ* وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ. [۴۰۷]
البته، در این حال و مقام، انسان نباید توقف کند، و لو اینکه به این مقام رسیدن، مقام بلندی است و خداوند به انسان توفیق عنایت کند که به این مقام برسد که همیشه وجدان بیدارگر داشته باشد، و لیکن بالاتر از این هم هست و راه ادامه دارد، یک مقام بالاتر که برای ما، فوق مقامات است نفس مطمئنه است. نفس که آرامش پیدا کرد، مطمئنه میشود. این نفس مطمئنه پس از همه مراحل است.
این مقام خوبی است که انسان وجدان بیدارگری داشته باشد، و لیکن بیشتر باید خود را تربیت و تزکیه کرد تا به مرحلهای رسید که همیشه به یاد خدا بود.
یاد خداست که مایه آرامش دلهاست. غایت و هدف از همه عبادات ما، ذکر خداست، ذکر و یاد خدا مقام بلندی است و خیلی هم لذت بخش است.
دعای کمیل که شبهای جمعه خوانده میشود کلمه به کلمه این دعا معارف بلندی است، در این دعا و در دعاهای دیگر چند فقره راجع به ذکر است و آن اینکه از خدا میخواهیم که ما را با ذکر خود مأنوس کرده و حلاوت دعا را به ما عنایت کند تا لذت ذکر خدا را بچشیم.
«و ان تلهمنی ذکرک، و اجعل لسانی بذکرک لهجا و قلبی بحبّک متیّما». [۴۰۸]
«الهی فالهمنا ذکرک فی الخلاء و الملاء و اللّیل و النّهار، و الإعلان و الإسرار، و فی السّرّاء و الضّرّاء، و آنسنا بالذّکر الخفیّ». [۴۰۹]
«الهی و الهمنی و لها بذکرک الی ذکرک». [۴۱۰]
«و استغفرک من کلّ لذّة بغیر ذکرک». [۴۱۱]
حتی نماز هم برای ذکر است و هدف نهائی از عبادات ذکر و قرب او است.
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی [۴۱۲]
نماز برای یاد خداست، نماز میخوانیم که از غفلت نجات پیدا کنیم. ایمان برای این است که از غفلت از خدا نجات پیدا کنیم.
حضرت امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود:
«العلم حیاة و الإیمان نجاة». [۴۱۳]
در دعای عرفه هست که:
«الهی ارزقنی حلاوة ذکرک». [۴۱۴]
از طریق نماز و دعاست که ذکر خدا در دلها جای میگیرد. یعنی، انسان باید عادت کند که همیشه در حضور خدا باشد؛ وقتی که همیشه در حضور خدا شد، نفس مطمئنه بدست میآید که:
أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ [۴۱۵]
این قلب مطمئن همان نفس مطمئن است.
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً. [۴۱۶]
ما همیشه دعوت به ذکر شدیم خداوند مهربان ما را در هر حال دعوت به ذکر کرده و از غفلت بر حذر کرده و نسبت به آن هشدار داده:
وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلِینَ [۴۱۷]
خدای خودت را، همیشه به یاد داشته باش، غافل مباش، به یاد خدا بودن شب و روز هم ندارد همیشه به یاد خدا باید بود.
یاد خدا، ذکر خدا، با داد و فریاد نمیشود، بلکه با متانت و وقار و آرامش باید باشد ذکر و عبادت و تسبیح، با شعار و اذان و تبلیغ تفاوت دارد.
وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ [۴۱۸]
شعائر اسلامی همیشه باید در جامعه با عظمت و شکوه خاصّی مطرح باشند و این خود از مظاهر أسباب تقوا است، اذان را باید بلند گفت، نماز جمعه که مثلا یکی از شعائر اسلامی است باید با شرایط صحیح و با شکوه اقامه شود، اینها که جنبه علامت برای وجود اسلام دارند باید آشکار انجام بگیرد.
ولی ذکر خدا غیر از آن است، ذکر خدا باید در دل و خلوت باشد
وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً
آن هم با خضوع و خشوع و با حالت تضرع باید باشد.
اگر کسی تسبیحی در دست گیرد لا اله الا الله بگوید عیبی ندارد و مطلوب هم است، ولی راه ذکر حقیقی این نیست، ذکر هم فقط این نیست که با زبان گفته شود، با زبان گفتن خودش مقدمه و وسیله است که انسان عادت کند، قلبش، نفس و دلش آشنا با این أذکار بشود، چون اولیا و انبیا با زبان هم که لا اله الا الله نگویند تمام وجودشان سبحان الله است.غفلت از خدا موجب غفلت از نفس میشود
وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ [۴۱۹]
از آنها نباشید که خدا را فراموش میکنند که موجب فراموشی خویشتنشان میگردند، این افراد از خدا و نفس شناخت ندارند، و از خدا غافلاند. این موجب میشود که از خویشتن هم غافل شوند، اینها که به الله معرفت پیدا نکردند، خدا را فراموش کردند توجه به خویشتن را هم از دست میدهند؛ یعنی آن نفس شایسته انسان در اینها نیست، نفس شایسته انسان آن است که نسبت به خودش تذکر داشته باشد، یعنی از خودش غفلت نداشته باشد که، کی هست و کجا هست و چه میکند و به کجا میرود و از کجا آمده است. معرفت نفس و معرفت خداوند پیدا کند، البته این غیر از آن آیه است:
قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ [۴۲۰]
اینها فقط همتشان این است که به نفسشان برسند این مرحله بدتری است، یعنی اینها گروهی هستند که آن نفس شایسته انسانی را از بین بردهاند، و از خدا هم غافلاند. چون از خدا غافلاند از خویشتن انسانی خود هم غافلاند؛ همیشه دنبال خویشتن حیوانیاند، و دنبال خویشتن طبیعی هستند، بخورند و بخوابند، درس هم که میخوانند برای خوردن است برای خوابیدن است، درس میخواند که مسکن پیدا کند، درس میخواند که پول پیدا کند بخورد، همه چیزش برای خوردن و خوابیدن است، و تمام همّ و غمّش این است که این خویشتن حیوانی و خویشتن طبیعی تأمین شود.
وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ [۴۲۱]
یک عدهای هستند که مثل اینکه انسان نیستند، همانطور که سایر موجودات همّ و غمّشان این است که بالاخره شکمش پر شود و خواستههای حیوانیشان تأمین شود.
حیوانات غرایزی دارند میخواهند تأمین شوند، شکم دارند که باید پر شود.
گاهی گرگ است که غیر از شکم، یک درنده خویی هم دارد که خوشش میآید گوسفند را مثلا خفه کند، گرسنه هم نباشد برای خفه کردن وارد گله میشود و از خفه کردن و کشتن لذّت میبرد، درندهخو است، درندگی غیر از درندهخوئی است.
شیر بزرگوار است و خیلی وقار و عزت نفس دارد. ما باید عزت نفس را از شیر یاد بگیریم، شیر تا گرسنه نباشد حمله نمیکند و دنبال آب و نان نمیرود.
این حالت بسیار مطلوبی است، در روایات هست تا گرسنه و تشنه نشدید سعی کنید چیزی نخورید؛ این سخن یعنی چه؟ بشنویم و رد شویم؟ به عمق و باطن مسئله باید پی برد. تشنگی و گرسنگی یک نوع مریضی است و دوای آن یک لیوان آب یا یک مقدار نان است. آیا دوا را انسان همیشه میخورد؟ شما حاضرید که در حال سلامتی شربت سینه بخورید؟ مسلّم حاضر نیستید، نان هم دوای درد گرسنگی است.
تا تشنه نشدهای آب نخور، از روی هوس، برای لذت، آب نخور، برای رفع تشنگی آب بخور، آن وقت میفهمی که نفس لوامه، یعنی چه، و این هم با یک روز و دو روز حاصل نمیشود باید کار کرد.
طبیعی است انسان باید آب و نان و غذا در حدی که رفع گرسنگی بشود باید بخورد، تا نیازهای مادی بدن رفع گردد، و به اصطلاح ویتامینهای بدن تأمین شود و بدن سالم بماند، و لیکن یک عده اینطور نیستند فقط به خویشتن طبیعی توجه دارند و خویشتن انسانی را فراموش کردند و به تعبیر دیگر، خدا را فراموش کردند و بعد خویشتن انسانی خود را فراموش کردند، ولی همینها دنبال خویشتن حیوانیاند. این است که خداوند سبحان ما را همیشه به خویشتن شناسی و معرفت نفس دعوت میکند.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ [۴۲۲]
هیچ وقت از نفس خودتان غفلت نکنید انسان موجودی ابدی است و باید به کمال برسد.
باید سیری در انفس کرد تا تزکیه نفس حاصل گردد. کسانی که همیشه دنبال خویشتن حیوانی و طبیعیاند، همانهایی هستند که اهل دنیا بوده و معرفت به حقایق، و توجه به حیات انسانی ندارند، در عالم حیوانات، یک حیوان کامل زندهای هستند، ولی در عالم انسانها مرده محسوب میشوند. این از ویژگیهای اهل دنیاست، و از دنیا فقط خوردن و خوابیدن و شهوترانی و مردن را میفهمند و همیشه دنبال گمان هستند، یقین و علم ندارند. قرآن از قول اینها نقل میکند:
ما هِیَ إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما یُهْلِکُنا إِلَّا الدَّهْرُ. [۴۲۳]
برای انسان فقط همین زندگی دنیا است، به دنیا آمدیم بخوریم و مال دنیا جمع کنیم، و یا به جاه و مقام فکر میکنند.
اینها توجهی به عالم حقیقت ندارند، توجهی به واقعیت انسان ندارند، توجهی به حقایق الاهی و حقایق عالم ندارند میگویند: ما خود به خود به دنیا آمدیم تا بخوریم و بخوابیم و تمام شویم، و لیکن اساس فکر و عمل اینها روی یقین نیست، روی علم و معرفت نیست، اینها دنبال گمان و خیالات هستند.
وَ ما لَهُمْ بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ [۴۲۴]
آنها با ظن و گمان زندگی میکنند و در جهل مرکباند، و خیال میکنند که خوب عمل میکنند.
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا* الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً [۴۲۵]
آیا خبر بدهم به تو از کسانی که در خسراناند، اینها کسانی هستند که سعیشان در دنیا فقط برای دنیاست و اینها همیشه بر این گمانند که کارهایشان کار نیکی است.
وَ إِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ [۴۲۶]
شیطان عمل اینها را در مقابل چشم اینها زیبا جلوه میدهد و اینها فکر میکنند کار خوبی میکنند.
ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ [۴۲۷]
اینها از آگاهی و شناخت و معرفت همینقدر برخوردارند پیرو ظن و گمانند و معلوم است که گمان و گمانگرا از حق و حقیقت بینصیب خواهد بود.
فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیاةَ الدُّنْیا [۴۲۸]
وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً.[۴۲۹]
در روایت هست که «العلم حیاة» اینها حیات انسانی ندارند، اینها پیرو گمان و خیال هستند ظن و گمان هم که از حق و حقیقت و حقایق چیزی به دست آدم نمیدهد.
إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً. [۴۳۰]
بنابراین، اینان را که از ذکر خدا غافلاند رها کن، اینها غیر از دنیا چیزی را اراده نکرده و نمیخواهند، نتیجه کار و هدف اینها همین است.
إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ یَضِلُّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ [۴۳۱]
آن وقت در مقابل اینها، آدمهای خدایی که خداوند به آنان عنایت دارد و توفیق میدهد در اثر همان ذکرها، تزکیهها، محاسبه نفسها سؤالها از نفس، غافل نشدنها، خداوند انسان را توفیق میدهد که:
حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ [۴۳۲]
خداوند دوست داشت برای شما ایمان را، و ایمان را در مقابل قلب شما زینت داد، یعنی آن گروهگروه شیطاناند و این گروه گروه رحمان هستند، آن راه شیطان و این راه رحمان است، اثرش هم این است که وقتی با آنها از خدا صحبت میکنی مشمئز میشوند:
وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ. [۴۳۳]
و در مقابل این، در سوره انفال است که:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً [۴۳۴]
هرچه پیش اینها از خدا و تزکیه صحبت میشود، نشاط پیدا میکنند و وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ* قلبشان نشاط پیدا میکند و یک حالت بلند عرفانی پیدا میکنند.
این است که اینان حلاوت ذکر خدا را احساس میکنند، وقتی آیات الاهی برای اینها خوانده میشود ایمانشان زیاد میشود، و لیکن آن عده:
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً[۴۳۵]
خداوند ان شاء الله توفیق معرفت نفس را عطا کند و از خودمان غافل نباشیم.
تفکر و محاسبه نفس
قال امیر المؤمنین علیه السّلام:
«نبّه بالتّفکّر قلبک» [۴۳۶]
و قال أبو الحسن علیه السّلام:
«لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کلّ یوم فإن عمل حسنا استزاد اللّه و إن عمل سیّئا استغفر اللّه منه و تاب إلیه» [۴۳۷]
تفکر و محاسبه نفس مایه بیداری انسان است و لازم است که انسان از راههای مختلفی خودش را بیدار کند. یکی از راههای بیداری، تفکر و یکی دیگر محاسبه نفس است. تا انسان بیدار نشود راه نمیافتد، با بیداری راه برای همه باز میشود امیر مؤمنان علیه السّلام فرمودند: «نبه بالتفکر قلبک».
با تفکر قلب خودت را متنبّه و آگاه و بیدار کن. تنبیه به معنای بیدار کردن است.
یکی از امتیازات انسان بر سایر حیوانات این است که انسان صاحب فکر و تفکر است. اگر انسان تفکر نداشته باشد و خودش را به مقام تعقّل نرساند، امتیاز انسانی خودش را کنار گذاشته است، و به همین دلیل قرآن ما را با تأکید زیاد به تفکر در آیات دعوت میکند، تفکر در آیات قرآن و در حقایق عالم، عالم با همه اجزا و جزئیاتش برای خدا نشانه و برای وجود خدا علامت و مظهر است.
خداوند سبحان با خلقت عالم برای ما ظهور کرده و ما را به تفکر در خلقت عالم دعوت کرده است.
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ[۴۳۸]
در موجودات عالم، زمین و آسمانها، اختلاف شب و روز، آیات و نشانههایی هست برای کسانی که اهل تفکر و صاحبان تعقّل هستند.
لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ [۴۳۹]
لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ [۴۴۰]
بههرحال قرآن ما را به تفکر دعوت کرده است، یعنی بدون تفکر به هیچ چیز نمیتوان رسید. اگر تفکر نباشد علم و یقین هم نخواهد بود، این تفکر است که ما را به علم و یقین میرساند، صغرا و کبرا درست میکند و نتیجه میگیرد، مقدماتی را طی میکند و به نتیجه میرسد، خواه در علوم آزمایشی و علوم تجربی و علوم حسّی، و خواه در علوم عقلی، البته این یقین غیر از آن یقین است که از راه عبودیّت به دست میآید.
در علوم عقلی و فلسفی که مسئله خیلی روشن است، در علوم آزمایشی و تجربی و حسی هم همینطور است، دست، چیزی را لمس میکند، چشم، چیزی را میبیند. این دوتا هیچ ارتباطی با هم ندارند. آن چیزی که این دو را با هم ارتباط میدهد عقل و فکر است.
بنابراین، تفکر است که ما را به نتایج علمی میرساند، ما را میفهماند، انسان که میفهمد و نتیجهگیری میکند، و در عالم طبیعت و در عالم اعتبار، قانون و ضابطه درست میکند، اینها همه بر اثر استفاده کردن از فکر است، مخاطب قرآن هم اهل فکر است، قرآن با عاقلی کار دارد که عقلش را به کار میاندازد و به کار میگیرد، یعنی صاحبان فکر که متفکر هم هستند و صاحبان عقل و عاقلانی که اهل تعقّل هم هستند.
از آن طرف کسانی که فکر و عقلشان را به کار نمیاندازند قرآن آنها را به شدت مذمت نموده است و از آنها ملامت کرده است. فکر بیدارگر است و از راه فکر، انسان به مراحل معرفت و به مراحل انسانشناسی و به بسیاری از مراحل ارزشهای انسانی میتواند برسد و بر همین اساس است که در حدیث آمده:
«تفکّر ساعة خیر من عبادة ستّین سنة». [۴۴۱]
یعنی، یک لحظه تفکر و فکر کردن بهتر از شصت سال عبادت است.
معنای این حدیث این نیست که عبادت نکنیم؛ معنای این حدیث این است که، عبادتی که بدون آگاهی باشد و با تعقّل و تنبّه نباشد، و همراه با معرفت نباشد، آن عبادت چندان ارزشی نخواهد داشت؛ و تفکّر است که عبادت را ارزشمند میکند، تفکر است که مایه آگاهی، بیداری و مایه طی مدارج علمی و معرفت و اخلاق است.
این تفکر است که انسان را اینگونه برمیانگیزد و به حرکت در میآورد و جلو میبرد، این تفکر است که باعث میشود همه عبادات انسان با معرفت انجام گیرد. به همین دلیل ارزش لحظاتی از اینگونه تفکر از عبادات زیاد بدون معرفت و بدون تفکر بیشتر خواهد بود. گرچه ارزش و روح عمل عمده با اخلاص است ولی تفکر هم انسان را به اخلاص میرساند، در حدیث آمده:
«لضربة علیّ یوم الخندق خیر من عبادة الثّقلین». [۴۴۲]
امیر مؤمنان علیه السّلام در روز خندق یک ضربه زد و عمرو بن عبد ود را کشت. یک نفر کافر کشته شد، یک شمشیر بلند شد و بر فرق یک کافر نشست، غیر از این نبود، شاید دیگران هم میتوانستند این کار را بکنند، ولی آیا دیگران که میتوانستند این کار را انجام بدهند و انجام میدادند باز «افضل من عبادة الثقلین» میشد، هرگز نمیشد، با اینکه در روز خندق کفر در مقابل اسلام بود، نابودی اسلام یا نابودی کفر مطرح بود، اسلام با آن ضربه علی علیه السّلام زنده شد و کفر نابود شد و اگر نعوذ بالله قضیه برعکس میشد، اسلام به کلی از بین میرفت، اینها ظواهر قضیه است و درست است، ولی عمده قضیه این است که وقتی علی علیه السّلام روی سینه عمرو نشست آب دهان عمرو هم بر صورت امیر مؤمنان نشست امیر مؤمنان بلند شد و راه رفت، چرا؟ چون میخواهد عملش فقط به خاطر خدا باشد. این ناراحتی که از انداختن آب دهان در وجود حضرت به وجود آمد نمیخواهد آمیخته در هدف باشد، با اینکه علی علیه السّلام انسان کامل است جز خدا نمیبیند، بجز خدا نمیشناسد، جز به خدا فکر نمیکند. تمام وجودش جمال و جلال الاهی است تمام غضبش برای خداست در عین حال که غضبش برای خداست نمیخواهد چیز دیگری را در عملش دخالت دهد صددرصد باید برای خدا باشد این است که: «افضل من عبادة الثقلین» میگردد.
این است که ضربه امیر مؤمنان علیه السّلام بهتر و افضل و ارزشمندتر از تمام عبادات انس و جنّ شناخته شده است، زیرا که خالص بود.
«تفکر ساعة خیر من عبادة ستّین سنة» تفکر، یکی از اساسیترین محرّکهای انسان برای بیداری و حرکت انسان در سیر اصول انسانی است.
خداوند متعال عقل را برای چه داده است؟ برای تعقل و تفکر؛ و محاسبه نفس:
«لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کلّ یوم».[۴۴۳]
از ما نیست کسی که هر روز محاسبه نفس نداشته باشد، و از ما نیست کسی که در شبانهروز لحظاتی را برای محاسبه نفس خودش اختصاص ندهد. محاسبه نفس از آثار تفکر است و تفکر این است که انسان بنشیند فکر کند که چه کردم، چگونه هستم، در چه حال هستم، در چه مرحلهای هستم، چگونه فکر میکنم، چگونه عمل میکنم، بر چه اساسی حرکت میکنم؟ و از این قبیل.
آیا ارزش انسانی را دارم یا ندارم، اگر ندارم چه کنم که پیدا کنم، اگر دارم چه کنم که زیاد شود. چه تاریکیهایی دارم، چه راههایی برای رسیدن به نور دارم.
محاسبه نفس همینهاست، نصف شب در یک جای خلوت خودش را محاسبه کرده به محاکمه بکشد، صبح که از خواب بیدار شدم تا امشب چه کردهام چه جنبههای مثبت و چه جنبههای منفی داشتهام، اگر خوب عمل کرده از خداوند بخواهد که بیشتر به او توفیق بدهد و اگر بد عمل کرده اعتراف و اعتذار و استغفار و توبه کند و دیگر تکرار نکند.
تا انسان محاسبه نفس و تفکر در وجودش نداشته باشد، مشکل است به معرفت نفس برسد.
انسان باید بالاخره خودش را بشناسد و دریابد، وقتی فهمید که کیست و چه میخواهد آن وقت دنبال راهی خواهد رفت که متناسب با انسانیت او بوده و نیازهایش را تأمین میکند. بالاخره وجود انسان که محور عالم و نمونه برای عالم است، ویژگیها، خاصیتها و نیازهایی دارد، و باید برنامه داشته باشد، انسان حق ندارد که وجودش را هر جور که میخواهد به کار بگیرد.
قرآن کتاب انسان است، قرآن دستورالعمل این صنعت است، این وجودی که نمونه عالم خلقت و خلاصه آن است. هرچه انسان به قرآن نزدیکتر باشد به همان اندازه از این صنعت استفاده بهتری خواهد کرد، یعنی این صنعت را بهتر توانسته است به درجات کمالش برساند. راه مستقیم و درست برای کمال انسان فقط قرآن بوده و درمان و شفا هم فقط در قرآن است که میفرماید:
قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ.[۴۴۴]
لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ. [۴۴۵]
در تمام عالم هر فکری از هر مغزی که تراوش بکند بالاخره در آن، بطلان و نقص و عوامل نابودی یا وجود دارد و یا پیدا خواهد شد کسی دیگری پیدا میشود که حرفی بهتر بگوید یا حرف او را ابطال کند. قانونی وضع میشود که احیانا جامعترین قانون است ولی مدتی بعد به اشتباه آن پی میبرند.
هر چیزی از هر انسان والایی هم که باشد جز معصومین علیهم السّلام بالاخره ناقص خواهد بود، آنکه ناقص نیست و باطل و بطلان در آن راه ندارد قرآن است؛ قرآن کتاب نور و نورانیت و حق و هدایت است، نور خالص است، کهنگی و بطلان در او راه ندارد و همیشه زنده است.
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ. [۴۴۶]
همینطور که قرآن ما را به تفکر در عالم و تفکّر در وجود انسان دعوت میکند، به تفکر در خود قرآن هم دعوت میکند.
قرآن ما را به تدبر و تعقل و تفکر در تمام شئونات عالم انسانی دعوت میکند در عین حال ما را به تدبر و تعقل و تفکر در قرآن هم دعوت کرده است.
فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ. [۴۴۷]
هرچه میتوانید قرآن بخوانید. هرچه انسان با قرآن آشنا و مأنوس باشد به همان اندازه درجات انسانیاش بالاتر خواهد رفت. «اقرء و ارقع». [۴۴۸]
انسان، هرچه با قرآن تماس داشته باشد بیشتر از آن بهرمند میشود، زیرا که قرآن همیشه زیبا و تازه است، در روایات آمده است که انسان هرچه با قرآن مأنوس باشد به همان اندازه ظرفیت وجودش بیشتر میشود، و به اهل قرآن در بهشت هم اینگونه گفته میشود: «اقرء و ارقع» دستور این است که:
وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ. [۴۴۹]وقتی قرآن خوانده میشود گوش کنید و ساکت باشید تا اینکه مشمول رحمت الاهی شوید. اگر گوش کنید ساکت باشید و در محضر قرآن مؤدب باشید، مورد رحمت قرار میگیرید، رحمت خدا بر شما نازل میشود و رحمت خدا شامل حال شما خواهد شد و رحمت محبت و توفیق الاهی شامل حال هرکسی نمیشود زمینه لازم است.
ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ مرجان نشودنطفه پاک بباید که شود قابل فیض
بالاخره، این لؤلؤ و مرجان، گل و سنگ بودند، ولی گلی که استعداد و زمینه نداشته این کمال را پیدا نکرد.
ما همه در محضر قرآن هستیم، ولی چه کسی از نور قرآن بهرهمند است.
همینطور که قبلا اشاره شد برای همه زمینها و سرزمینها باران نازل میگردد، ولی کدام زمین است که طراوت بیشتری پیدا میکند.
قرآن و رحمت خاصّه الاهی هم همینطور است، رحمت خاصّ خداوند رحیم شامل حال هر کسی نمیشود، قرآن درست است که هُدیً لِلنَّاسِ* است، ولی در نهایت هُدیً لِلْمُتَّقِینَ است.
آیه شریفه میفرماید:
وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ. [۴۵۰]
با سکوت در پیشگاه قرآن و توجّه و تأمل در آن، آمادگی پیدا میشود و آهسته آهسته باران رحمت الاهی بر وجود انسان میبارد.
وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ. [۴۵۱]
ما قرآن را برای ذکر در اختیارتان گذاشتیم و خود قرآن مذّکر است.
وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ. [۴۵۲]
قرآن یادآوری میکند، هشدار میدهد، قرآن هم ذکر است و هم مذکّر است، اصولا در دعوت قرآن چه حقیقتی نهفته است؟
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ. [۴۵۳]
دعوت خدا و پیامبر را بپذیرید، زیرا که دعوت آنها مایه حیات و فلاح و سعادت زندگی است، مگر مردهایم؟ معلوم میشود برای انسان حیات دیگری است، حیات حقیقی انسان و حیات در شأن و منزلت انسان با حیات سایر جانداران مشترک نیست و تفاوت ماهوی دارد، اگر زندگی به خوردن و آشامیدن شهوت و غضب باشد که اینها را سایر جانداران هم دارند، اما ما که با سایر جانداران فرق داریم، این همه تفکرات، این همه قلوب، این همه کرامت، این همه تعریف از انسان این همه انبیا این همه معارف و قرآن برای چیست؟
معلوم میشود قضیه چیز دیگری است، زندگی دیگری برای ما لازم است، حیات دیگری برای ما پیشبینی شده است، که ما نباید از آن حیات انسانی غفلت کنیم.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ. [۴۵۴]
در سوره نحل است که:
مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً. [۴۵۵]
هرکس عمل صالح داشته باشد ما او را حیات طیب و زندگی گوارا میبخشیم، یعنی حیاتی و زنده بودنی از نوع دیگر میدهیم که این حیات جدید، پاک و خالص است.
زن و مرد فرق ندارد این راه برای همه باز است، همه میتوانند به آن مقامات عالیه با عنایت الله تعالی برسند.
مَنْ عَمِلَ صالِحاً. [۴۵۶]
اگر انسان عمل صالح داشته باشد به مقام ایمان هم میرسد و در این صورت مؤمن خواهد بود، وقتی به مقام ایمان رسید:
فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً. [۴۵۷]
ما این آدم را که لیاقت لؤلؤ مرجان شدن را پیدا کند به حیات طیبه متنعم میکنیم، حیات طیبه میدهیم، این دیگر تحت ولایت خداوند قرار خواهد گرفت در آیة الکرسی میخوانیم:
اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا. [۴۵۸]
خدا، ولی کسانی است که ایمان آوردهاند. ولی و ولایت، تنها، به معنای محبّت و دوستی نیست، بلکه بمعنای سرپرستی و مورد حمایت و تحت پوشش خود قرار دادن هم است، یعنی اهل ایمان تحت ولایت خداوند قرار دارند و دیگران تحت ولایت شیطاناند.
اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ. [۴۵۹]
و از سویی دیگر:
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً. [۴۶۰]
مایه خروج از ظلمات تقواست، کسی که از مرحله تقوا به درجه ایمان برسد تحت ولایت خداوند قرار میگیرد، و آن وقت است که از ظلمات و تاریکیها نجات پیدا میکند و به طرف نور هدایت میشود، و لیکن دیگران اینطور نیستند.
وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ. [۴۶۱]
هر کسی که آثار کفر در او هست، تحت ولایت طاغوت خواهند بود و مظهر طاغوت شیطان است. در سوره فاطر چنین آمده:
مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ. [۴۶۲]
کلمه طیب به طرف خدا صعود میکند، و عمل صالح آن را به بالا میرساند، اعمال صالح نسخههایی و دستورالعملهایی هستند که با تحقق عملی آنها، ما میبایست خودمان را از ولایت شیطان خارج کنیم. مگر نه این است که در سوره یس آمده است که:
لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ. [۴۶۳]
دشمن آشکار شما شیطان است در روایات هم داریم که:
«أعدی عدوّک نفسک الّتی بین جنبیک». [۴۶۴]
بزرگترین دشمن شما همین نفس شماست، از یک طرف شیطان دشمن شماست و از این طرفی هم نفس خود شما بدترین دشمن شماست، قرآن راه را نشان میدهد اینکه در چه مسیری باید حرکت کرد و از چه مسیری باید دوری جست.
فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی[۴۶۵]
مسیر ایمان به خدا و کفر به طاغوت را باید رفت؛ با مسیر باطل هم باید در ستیز بود. نه تنها مسیر باطل را نباید رفت، بلکه باید با آن مبارزه کرد، و در مواقع لزوم دشمنی را با مسیر باطل باید آشکار کرد این آیه نمیگوید باید آشکار کرد، ولی در جاهای دیگر آمده که باید این دشمنی را آشکار کرد؛ آنجا که به خود پیامبر دستور آمد که شعار بده.
قُلْ یا أَیُّهَا الْکافِرُونَ* لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ. [۴۶۶]
باید ابراز کرد که من مخالف با طاغوت هستم، مخالف با کفر هستم، مخالف با راه نفس و راه باطل هستم.
بنابراین قرآن، راه را نشان داده، راه این است که انسان تحت ولایت خدا قرار بگیرد و با شیطان و نفس هم مبارزه باید کرد، وقتیکه راه افتادیم، برای هر قدم نسخههایی هم پیچیده شده است:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها* وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها[۴۶۷]
وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ. [۴۶۸]
به فواحش، اعمال بد، اعمال منافی با عفت نزدیک نشو، چه در ظاهر و چه در باطن؛ خواه در آشکار خواه در پنهان، این دستورالعمل برای انسانهاست، اگر فرد میخواهد سالم بماند و به کمال برسد این دستورالعملها را باید عمل کند در سوره مؤمنون است که:
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ* الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاةِ فاعِلُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ. [۴۶۹]
اینها راههایی است که موجب فلاح انسان میشوند، مؤمنان هستند که به رستگاری و سعادت میرسند آنان کسانی هستند که در نماز خشوع دارند، خضوع غیر از خشوع است، اینکه میگوییم فلانی خضوع دارد، یعنی فروتن است. اما خشوع، برای قلب و دل است. علاوه بر آنکه در نماز، خضوع تن، آرامش تن لازم است، خشوع هم لازم است، خشوع جان نماز است، خشوع دارند، یعنی قلبشان متوجه خداست و حضور قلب دارند. همینطور که وقار و سکینه برای بدن است، کسی که اهل وقار است میگویند فلانی سنگین است و مثلا باوقار راه میرود و حرکت میکند و حرف میزند، یعنی حالت و متانت ظاهری دارد، خشوع و سکینه و سکون هم برای قلب است، یعنی قلب انسان آرامش و وقار دارد.
وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ. [۴۷۰]
انسان مؤمن، انسانی که راه افتاده باید از لغو دوری کند و به طرف لغو نرود.
چرا که حرف لغو و ارتکاب به لغویات، و هر آنچه فایده ندارد (و یا برای این که مثلا دیگران خوششان بیاید) مزاحم و مانع کمال است، رهزن است، ارتکاب به هر لغوی، از طریق زبان، گوش، دست، پا و از هر راه و وسیله دیگر حتی فکر لغو و بیهوده، اینها همه مانع ذکر و ضدّ ذکر و مانع توجه و مراقبت هستند، و لو اینکه گفتهها دروغ و افترا و تهمت و استهزا و مسخره کردن هم نباشد، اینها که گناه و معصیت است، هیچ یک از این گناهها هم که نباشد و حرف و عمل و فکر مباح هم باشد، ولی لغوگویی و لغوشنوی، باشد، عمرش را به لغو و بیهوده عبث تلف کرده، اگر اینطور باشد دیگر چه میخواهد، او لؤلؤ و مرجان نمیشود نورانیت پیدا نمیکند، مسیر کمال را طی نکرده، و جا میزند و عقب برمیگردد.
باید از شیطان دوری کرد، شیطان به هر کسی طوری نگاه میکند، و هر کسی را به روش خاصّی وسوسه میکند، بعضی افراد همیشه در خدمت و دست به سینه در اطاعت شیطان هستند، و امّا آنان که اهل گناه نیستند، شیطان آنان را اوّل وسوسه به لغو میکند و بالاترش را به طوری دیگر یعنی وادار به غفلت میکند.چرا که شیطان دشمن است، شیطان وسوسه میکند، اغوا میکند شک به دل انسان میاندازد.
شیطان موجود خطرناکی است، کسی است که در مقابل خدا ایستاد و قسم خورده که انسانها را از راه راست منحرف کند.
قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ.[۴۷۱]این انسانها را تا ابد گمراه خواهم کرد. البته، در بعضی انسانها شیطان راه ندارد. شیطان به مخلصین راه ندارد، نه اینکه شیطان نمیخواهد به مخلصین راه پیدا کند، بلکه، مخلصین به شیطان راه نمیدهند.
یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ. [۴۷۲]
البته، عاملان شیطان در بین انسانها هم زیاد هستند، اینها هم یوسوس فی صدور الناساند، میآیند مینشیند و آنقدر لغوگویی میکنند که زمینه را برای اینکه یک حرف باطل در دل جای دهند آماده میکنند.
به هر صورت قرآن نسخه دستورالعمل انسان است، اینها را باید عمل کرد، این دستورالعملها بعضی جنبه نفی دارد که نکنید و بپرهیزید و هشدار دهنده است، و از طرفی هم دعوت دارد که تزکیه نفس داشته باشید، تقوا داشته باشید، ورع داشته باشید، در سوره إسراء است که:
وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ.
مقداری از شب را انسان بیدار شو و به تهّجد و عبادت بپرداز.
قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا [۴۷۳]
وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ. [۴۷۴]
اساس همه اینها این است که انسان تقوا و ورع و تزکیه نفس داشته باشد، و چه خوب است انسان مقداری از شب را به عبادت اختصاص دهد از هر جهت مفید است.
امام صادق فرمود: «علیکم بالورع فإنّه لا ینال ما عند اللّه إلا بالورع». [۴۷۵]
ورع داشته باشید هیچ کس به آنچه که نزد خداست نمیرسد، مگر به ورع.
حفص بن قیاس از امام صادق علیه السّلام پرسید: ورع چیست؟ و انسان با ورع کدام است؟ فرمودند:
«الّذی یتورّع عن محارم اللّه». [۴۷۶]
یعنی، کسی که پرهیز از محرّمات و گناهان داشته باشد.
امام صادق علیه السّلام فرمود:
«من علم أنّ اللّه عزّ و جلّ یراه و یسمع ما یقوله و یفعله من خیر أو شرّ، فیحجزه ذلک عن القبیح من الاعمال، فذلک الّذی خاف مقام ربّه و نهی النفس عن الهوی».[۴۷۷]
اگر کسی بداند که خدا او را میبیند که چه میکند، میشنود که چه میگوید، کار خیر میکند یا شرّ؛ این یقین و علم او مانع از این خواهد شد که اعمال قبیح انجام دهد و این معنای این آیه است که:
وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی [۴۷۸]
در عبادت هم همینطور است:
وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ. [۴۷۹]
از پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله پرسیده شد، محسن چه کسی است و احسان یعنی چه؟
فرمود:
«أن تعبد اللّه کأنّک تراه و إن لم تکن تراه فانّه یریک». [۴۸۰]
احسان، یعنی اینکه خدا را آنچنان عبادت کنی که او را میبینی، اگر تو او را نمیبینی، حتما او تو را میبیند.
باید فهمید که در حال نماز، در حضور چه ذات اقدسی هستیم، با گوشش با دستش بازی میکند، مثل اینکه یک فرصت پیدا کرده که هرچه در دلش بوده به مغزش بیاورد، هرچه از یادش رفته در حال نماز فرصت مغتنمی به دست آورده که آنها را به یادش بیاورد و گمشدهها را پیدا کند.
«ان تعبد اللّه کانک تراه».
خداوند را طوری عبادت کنید مثل اینکه او را مشاهده میکنید، هر کسی به این مقام نمیرسد، این امیر مؤمنان علیه السّلام بود که فرمود:
«ما رأیت شیئا الّا رأیت اللّه قبله و بعده و معه».[۴۸۱]هیچ چیز را ندیدم جز اینکه خدا را قبل از آن و با آن و بعد از آن دیدم، رسیدن به این مقام آسان نیست، ولی، باید به گونهای عبادت کنیم که بدانیم خداوند ما را میبیند در مورد گناه هم همینطور است.
این روایت از امام صادق علیه السّلام است که فرمود:
«أربع من کنّ فیه کمل إیمانه و إن کان من قرنه إلی قدمه ذنوبا لم ینقصه ذالک، و هو الصّدق و أداء الأمانة و الحیاء و حسن الخلق». [۴۸۲]
در اخلاق و رفتار انسان این چهار خصلت وجود داشته باشد ایمانش کامل میشود، راستگویی، ادای امانت، حیا و حسن خلق.
اینها تعارف نیست کسی که صداقت داشته باشد از بسیاری دروغها تهمتها و افتراها غیبتها عدم صداقتها فقدان حسن نیتها. از همه اینها پرهیز میکند.
ویژگی دیگر ادای امانت است. کسی که خیانت در امانت نکند، نه در بیت المال خیانت میکند، و نه در حکومت و مدیریّت، و نه به مال دیگران تجاوز میکند، بسیاری از گناهان هم از این تجاوزهاست.
از جمله حیاء است، انسان با حیاء آشکارا گناه نمیکند و در پنهانی هم که عند اللّه است گناه نمیکند، چون هم از خدا و هم از بنده خدا حیا دارد و حسن خلق هم همینطور است، یعنی رفتارش با مردم رفتار مؤدبانه است، اهانتآمیز نیست، اذیت و آزار ندارد که بسیاری از گناهان هم از این طریق حاصل میشود.
اینها همه در دستورالعمل وجود انسان که قرآن باشد، و بیانگر قرآن که ائمه معصومین علیهم السّلام هستند، آمده است.
اگر انسان میخواهد تربیت پیدا کند و به درجات انسانی و به ارزشهای انسانی در حد امکان خودش برسد، راه هم برای همه باز است، این راه و این هم دستورالعمل.
اینها را باید عمل کرد علاوه بر آن باید گفت و شنید و فهمید و تبلیغ کرد.
آثار اینها در صورتی در وجود انسان پیدا و ظاهر میشود که به آنها عمل کند و وجود و نفس و باطن و ظاهرش را با اینها آشنا و متّصف کرده و با اینها زندگی کند، و عادت کند که اینگونه باشد.
لغو
گرایش به لغو خطرهای زیادی دارد، اعراض و دوری جستن از لغو، از شرایط کمال ایمان و از شرایط فلاح و سعادت است، در سوره مؤمنون میفرماید:
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ* الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ [۴۸۳]
مؤمنان در صورتی به فلاح میرسند که اینگونه باشند:
وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ. [۴۸۴]
فلاح: فلاح یکی از اصطلاحاتی است که در قرآن زیاد به آن اشاره و تاکید شده است، و قرآن انسان را به فلاح دعوت کرده و میکند. رسیدن به فلاح راههایی دارد و راههای رسیدن به فلاح را قرآن بیان کرده است. فلاح یعنی:
سعادت، رستگاری، کمال، آرامش، بهشت، رضوان، و از این قبیل راههای رسیدن به فلاح را قرآن بیان کرده است، مثلا در سوره حج میفرماید:
وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ.[۴۸۵]
یعنی: اعمال و افکارتان خیر باشد به فلاح رسیده و رستگاری میشوید.
از این قبیل آیات در قرآن فراوان است که اسباب و راههای رسیدن به رستگاری و فلاح را بیان کرده است از قبیل:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها* وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها. [۴۸۶]
یعنی: انسان از طریق تزکیه و پاکی نفس رستگار شده و با آلودگی آن بدبخت میشود.
و نیز قرآن میفرماید:
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ.
اهل ایمان سعادتمند و اهل فلاحند، نه کافرها، نه فاسقها، نه منافقها، این مؤمنان هستند که به فلاح میرسند، یعنی شرط اول رسیدن به فلاح ایمان است و مؤمنان که مراحلی را در ایمان و تقوا طی کردهاند، تحت شرایطی میتوانند به مقام فلاح دست یابند، و به فلاح نمیرسند مگر از طریق عمل به رفتار و اخلاق و خصلتهائی که قرآن فرموده که یکی از آنها اعراض از لغو است:
عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ.
این آیه کریمه یکی از شرایط رسیدن به رستگاری را بیان میکند و البته این شرایط پس از مرتبه ایمان و تقواست، معلوم است شخصی که مؤمن است، و ایمان دارد گناه نمیکند، حداقل مرتبه تقوا و حداقل مرتبه ایمان این است که انسان گناه نکند، البته عادل بودن برای همگان تکلیف است و کسی عادل است که گناه نکند، یعنی آنچه را که اسلام بر انسان واجب کرده به آنها عمل کند، و آنچه را که حرام شمرده ترک کند، این حداقل است.
انسان مسلمان اگر بخواهد به جایی برسد باید تمام دستورات الاهی را عمل کند، مگر مستحبات و مکروهات تعارف هستند، این کار را بکن مستحب است، آن حرف را بگو مستحب است، این نگاه را بکن مستحب است، اینگونه غذا بخورید مستحب است، اینگونه راه رفتن مستحب است، اینطور نشستن مستحب است، اینگونه خوابیدن مستحب است، اینگونه برخورد با دیگران داشته باشید و اینگونه برخورد با بچه و همسر و خانواده داشته باشید مستحب است، و از این قبیل دستورات اسلامی فراوان است. و همچنین مکروهها که لازم است ترک گردند.
این مکروهها تعارف که نیستند، اینها همه برای عمل کردن و راه رسیدن به سعادت و کمال است.
همه ظاهر و باطن قرآن و همه مراتب عملی و ایمانی اسلام راه واحد است راه خدا چندین راه نیست، راههای شیطان و انحراف است که گوناگون است، راه خدا یکی است همه این تکالیف و وظایف و عقائد مجموعا اسلام را تشکیل میدهند.
إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ.[۴۸۷]
اسلام از ماده سلم و تسلیم است و مسلمان باید تسلیم و منقاد باشد، و در مقابل فرمان «اللّه ربّ العالمین» تمکین کند، اسلام یک دین واحد است و همه این دستورات هم نور واحد هستند. و یک راه میباشند، همه اینها وسیله رسیدن به فلاح، هدایت، نور و کمال هستند، منتها حداقل و پائینترین مرتبه، این است که انسان واجبات را انجام و محرمات را هم ترک کند پایینترین مرحله تقوا، این است، اولین قدم برای بهره بردن از نور قرآن این اندازه است، انسان اگر گناه کند متقی نیست آیه هُدیً لِلْمُتَّقِینَ [۴۸۸]شامل حال وی نمیشود، از نور قرآن بهرهمند نخواهد شد.
عادل بودن بر هر انسان و بر هر مسلمان تکلیف و واجب است، اگر یک گناه انجام دهد دیگر عادل نیست، مگر اینکه توبه کند و آن هم توبه واقعی؛ این مرحله از اسلام و ایمان در مورد سقوط تکلیف مفید است. گناه ضد تقوا و ضد عدالت است، عدالت و گناه در یکجا با هم نمیتوانند جمع شوند اگر گناه باشد عدالت از بین میرود، و اگر عدالت باشد گناهی نیست، این حداقل مرتبه تقوا و ایمان است، عدالت و تقوا مراتب دارند، تقوای ابراهیم خلیل علیه السّلام این است که خود را وقایه سپر برای خدا قرار میدهد، تمام عالم را خیر میبیند و آنچه خیر است از خدای منّان میبیند و خود را عاجز، فقیر، نیازمند دیده و آنچه که نقص است و سبب شرّ است به خود نسبت داده و از ناحیه انسان میداند، و لهذا میگوید:
وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ. [۴۸۹]
مرض را به خود و بهبودی به خدا نسبت میدهد.
موضوع بحثمان در رسیدن به فلاح، مؤمنان هستند، یعنی وقتی انسان واقعا مؤمن شد و میخواهد سیر و حرکتش را ادامه داده به کمال شایسته برسد، یک راهش این است که
عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ
از لغو فرار و دوری کند دنبال لغو نرود، حرف لغو نگوید نگاه لغو نکند گوش خود را از لغو بازدارد، گام به لغو برندارد، لغو در دلش راه نده، افکار لغوی نداشته باشد، آیه شریفه میفرماید:
الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ* وَ إِذا یُتْلی عَلَیْهِمْ قالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنَّا کُنَّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ. [۴۹۰]
آدمهای خوب و مؤمن کسانی هستند که وقتی به آنها قرآن، آیات حق ارائه میشود، میگویند: ما ایمان آوریم و قبل از این هم مسلمان و تسلیم بودیم.
و آنان هستند که:
أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِما صَبَرُوا وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ. [۴۹۱]
اهل ایمان میباشند مراتب و مراحلی را طی کردهاند و به حدی از کمال رسیدهاند آنان دو بار ثواب میبرند و اجرشان مضاعف است، زیرا که صبر و استقامت دارند، و نیز آنان:
وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی الْجاهِلِینَ. [۴۹۲]
اینها وقتی به لغو میرسند، لغو میشنوند از آن اعراض، فرار و دوری میکنند و میگویند ما با لغو کاری نداریم.
یکی از آثار محاسبه نفس این است که از طریق محاسبه نفس انسان بیدار میشود، و از لغویات پرهیز میکند.
حسابرسی و حسابکشی کند که چه کردم، چه گفتم، این بیست و چهار ساعت عمر من چگونه گذشت و برای چه گذشت لحظه به لحظه به نظر بیاورد.
کدام لحظات من به لغو گذشت.
امام صادق علیه السّلام از حضرت عیسی علیه السّلام نقل میکند که فرموده:
«لا تکثروا الکلام فی غیر ذکر اللّه، فإنّ الّذین یکثرون الکلام فی غیر ذکر اللّه قاسیة قلوبهم و لکن لا یعلمون».
کسانی که پر حرفی میکنند و غالب سخنانشان شامل ذکر و یاد خدا و توجّه به معنویّات و کلام مفید نیست، اینان قسّی القلب هستند، قلبشان سخت و انسانهای سنگدل بوده و قبول و پذیرش کلام حق و راه حق بر آنان دشوار خواهد بود.
و نیز امام صادق علیه السّلام فرمودند: هر کلام و سخن را باید جزء اعمال خویش بحساب آورد، همان گونه که سایر اعمال ثواب و عقاب دارد و انسان در مقابل کوچکترین اعمال خویش مسئول است، سخنان انسان و هر آنچه به زبان جاری میکند هم جزء اعمال او محسوب میشود و باید جوابگوی آن باشد، اگر انسان سخن خود را جزء اعمال خود بحساب نیاورد فراوان خطا کرده و عذاب خود را زیاد میکند و اگر به این حقیقت توجّه کند مسلّم مراقب حال و زبان و کلام خود خواهد بود و طبعا کم حرف خواهد شد.
امام علیه السّلام فرمود:
«من لم یحسب کلامه من عمله کثرت خطایاه و حضر عذابه»
و فرمود:
«من رأی موضع کلامه من عمله قلّ کلامه إلّا فیما یعنیه». [۴۹۳]
این کارها گناه نیست، لغو است، البته نسبت به مرتبهای از ایمان و نسبت به انسان کمال یافته و به فعلّیت رسیده، گناه هم محسوب میشود، مگر انسانها و اهل تقوا نمیخواهند به فلاح برسند اینگونه اعمال مانع رسیدن به فلاح هستند حجاب، غفلت، تاریکی و سد راهاند.
حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:
«إذا أراد اللّه سبحانه صلاح عبد ألهمه قلّة الکلام و قلّة الطّعام و قلّة المنام». [۴۹۴]
انسان کمال یافته زمانی که لغو را میشنود بلند میشود و از لغو فرار میکند، از لحظه به لحظه عمر باید استفاده کرد، استفاده معنوی، علمی، مادی؛ امیر المؤمنین علی علیه السّلام میفرماید:
کمحرفی و کمخوراکی و کمخوابی از عنایات و الطاف خداوند منّان است، انسان مؤمن باید از لغو پرهیز کند:
وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ [۴۹۵]
قرآن راه هدایت است و صفای باطن وجود انسان قرآن است. چقدر ما در غفلت هستیم، انسان به سادهترین صنعت خود دستورالعمل تنظیم میکند آیا وجود ما که زیباترین و پیچیدهترین صنعت الاهی است دستورالعمل نمیخواهد؟ این دستورالعمل کجاست، دستورالعمل برای انسان، قرآن است و این دستورالعمل آنچنان قوی و محکم و حق و روشن است که:
لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ [۴۹۶]
و:
یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ. [۴۹۷]
بطلان و تاریکی در آن راه ندارد. عین حق و نور محض است، قرآن میفرماید: از جمله شرایط رستگاری این است که انسان دنبال لغو نرود و آلوده به لغویّات نباشد، چشم، گوش، دست و پای انسان اگر این مرحله را بگذراند، آهستهآهسته این فضیلت در وجود او رسوخ پیدا کرده و به مقام احسان و محسنین خواهد رسید، در این مقام اعراض و پرهیز از لغو برای انسان ملکه میشود؛ آنگاه به فکرش و به قلبش لغو راه نمیدهد. حیف از این مغز نیست که انسان در افکار لغو به کار ببرد.
این همه آثار و برکات رفاهی، صنعتهای رفاهی و آثار علمی که در عالم هست- در کتابخانهها و در دانشگاهها در حوزهها- همه اینها از برکت مغز است، و اینها همه از آثار فکری انسان است، این فکر و مغز انسان که اینقدر ارزش دارد و اینقدر پربار است و این قدر دارای برکات است، حیف از این مغز نیست که خود را به افکار لغو مشغول کند. چرا انسان بیکار باشد، در هر حال میتواند در وجود خودش در معرفت نفس در معرفت خدا، در علم و دانش در صنعت فکر بکند، ولی نشسته است بعد از یک یا دو ساعت وقت تلف کردن، اگر سئوال کنی: کجا بودی، میگوید: هی، با این روش که، مسأله ایمان و تقوا حل نمیشود.
همینطور مغز پر از افکار لغو است، در این مغز و ذهن پر شده دیگر برای افکار خوب علمی و معرفتی جایی نمیماند، حیف نیست این ظرف را با افکار لغو پر کنیم، مثلا ظرفی که شایسته است که با شیر و عسل پر شود چرا با آب گلآلود پر شود، مغز انسان آماده است که با هر فکر علمی، و نورانی و الاهی خودش را مشغول کند، رشد پیدا کند، فکر و تأمل کند چیزهایی را بفهمد، کشف کند.
قلب هم همینطور، قلب کانون توحید و مرکز نور الله است، نباید قلب را به غیر الله اشغال کرد؟ انسان کامل از خدا بهشت هم نمیخواهد آخر بهشت چیست، بهشت غیر خداست، حیف از قلب نیست که به بهشت متوجه شود، بله اگر ما بهشت میخواهیم که مطلوب عبادت است و عبادت ما هم اگر برای بهشت باشد خیلی ایدهآل است، ولی مناجات انسانهای وارسته اینگونه است:
«استغفرک من کل لذة بغیر ذکرک». استغفار میکند، استغفار از اینکه به لذّتی غیر از لذت ذکر خدا مشغول شده است، این قلب که باید از نور توحید انباشته شود به غیر او اشغال شده؛ حال اگر آن کمال و معرفت و مقام را نداریم، حدّاقل به لغو آلوده نشده و به لغویّات نپردازیم، این یکی از وسایل رسیدن به رستگاری است.
اول باید به تقوا رسید، انسان باید خودش را از گناه تزکیه کند تا به مرحله ایمان و تقوا برسد، به این مرحله که رسید اگر میخواهد حرکت را ادامه دهد به اخلاق پسندیده برسد، به سعادت شایسته و به مقام شایسته انسانی برسد، باید از لغو پرهیز کند.
انسان و راه سعادت او را باید از راه قرآن شناخته و به وسیله قرآن به فلاح و کمال رسید، و از طریق قرآن باید انسان و موحد شد، و این قرآن است که معنای واقعی توحید را به انسان میآموزد. معرفت حقائق و اسرار خلقت و انسان شناسی و معرفت نفس و معارف توحید و مبدأشناسی، همه در قرآن و از قرآن است، هرکسی از بزرگان اولیاء الله، حتی رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السّلام هرچه بفرمایند یا فرمودهاند در محور سخنان قرآن است. کلمات حضرت امیر مؤمنان علیه السّلام در نهج البلاغه در قسمتهای توحید و معارف همه تفسیر قرآن و آیه شریفه: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و اوایل سوره حدید آمده است که میفرماید:
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ[۴۹۸]چه بگوید که این جملات آن مطالب را در بر نداشته باشد؟ و یا مثلا تفسیر و تبیین این آیه مبارکه است:
هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ [۴۹۹]
آیات و معالم قرآن یا در محو توحید و اسماء حسنای حق تعالی است و یا درباره انسان و راههایی که انسان را به رستگاری برساند، میباشد.
کلمات انبیاء علیهم السّلام کلمات امیر مؤمنان علیه السّلام کلمات ائمه معصومین علیهم السّلام دعاها، صحیفه سجادیه، نهج البلاغه همه اینها تفسیر قرآن هستند.
انسان مقام عالی دارد حیف از انسان است که به لغو گرایش پیدا کند.
انسانی که از لغو گریزان باشد راههای دیگر را هم طی میکند، و خداوند هم کمک میکند و به جایی میرسد که میشود لقمان، لقمان که شد، آنچنان مقام بلندی پیدا میکند که خداوند کلمات قصار لقمان را به عنوان وحی و فرقان، به پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله نازل میکند، او هم یک انسان است که به این مقام رسیده است چرا ما نرسیم؟
ما از لقمان چه کم داریم، راه باز است خداوند، خداوند همه است، چرا ما نرسیم، این کلمات لقمان، خضر، و مریم است که قرآن و فرقان شده است.
ببینید انسان به کجا میرسد، آنچنان اوج میگیرد که حضرت موسی علیه السّلام اولوالعزم و رسول اللّه و کلیم اللّه و پیامبر معصوم و ولی اللّه بوده و تحت ولایت اللّه است، ولی این ظرفیت را ندارد که چند صباحی با حضرت خضر علیه السّلام همراه باشد نمیتواند، نمیکشد.
سه تا سؤال پیش میآید آن بنده صالح خدا میگوید: بس است دیگر، بیا جواب سؤالهایت را بدهم و برو، درست است که او موسی علیه السّلام است، ولی انسانی بالاتر از موسی علیه السّلام شدن هم امکان دارد و بالاتر و بالاتر تا برسد به مقام حضرت رسول اللّه، پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله، انسان کامل و مظهر تمام اسمای حسنا و زیبای الآهی.
بالاخره به این مقامات رسیدن به این است که انسان پیام عقیده و عمل را از قرآن بگیرد و خود را انسان قرآنی سازد.
رأس الحکمة مخافة اللّه
خوف از خدا اساس و پایه حکمت است، پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
رأس الحکمة مخافة الله [۵۰۰]
همانطور که قبلا اشاره شده است، خدای سبحان نسبت به خلقت انسان زیباترین خالق و انسان نسبت به سایر مخلوقات زیباترین مخلوق خدای سبحان است، محور آیات و دعوت قرآن هم انسان است، بعثت انبیا همه برای هدایت و کمال انسان است، خداوند در عین حال که انسان را از طریق عقل و فطرت و سرشت هدایت کرده، دین را هم برای هدایت انسان نازل کرده است، یعنی خداوند تبارک و تعالی برای هدایت انسان به هدایت تکوینی، بسنده نکرده علاوه از آن هدایت تشریعی را نیز از طریق پیامبران و ارسال کتابها برای انسان عنایت کرده است، خداوند سبحان انسان را بیش از مخلوقات دیگر دوست دارد و به انسان بیش از دیگر مخلوقات اهمیت میدهد.
این مقام بسیار بلند و افتخارآمیز است که خداوند انسان را بوسیله نماز و عبادات و دعا و نیایش برای ملاقات و مصاحبت خویش دعوت کرده و بالاتر،اینکه انسان میتواند با کلام و سخن خدا، یعنی با قرائت و أنس با قرآن با خدا گفتوگو کند، چه مقامی بالاتر از این میشود تصور کرد.
ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ. [۵۰۱]چقدر قرآن کریم در آیات کریمه به این حقیقت پرداخته و خداوند مهربان ما را برای گفتوگو و دعا دعوت کرده است، دعا یعنی با خدا انس گرفتن، «ادعونی»، یعنی مرا بخوانید.
در روایات هم از این قبیل معانی بسیار وجود دارد و فراوان دعوت به دعا شده است، معنای دعا این نیست که ما از خدا بخواهیم خدا مال را، عمر را زیاد کند و یا به گونه دیگر به مادیات توجه کنیم که کدام زیاد و کدامیک کم شود، بسیاری از دعاها را که ملاحظه کنید میبینید از این قبیل مسائل یا نیست، اگر هم باشد بسیار کم و بسیار کمرنگ است.
دعا یعنی، با خدا انس گرفتن با حضرت حق خلوت کردن چه لذّتی بالاتر از این، خدای منّان توفیق و لیاقت درک و لمسش را بدهد، دعا یعنی، به یاد خدا بودن، خدا ما را دعوت کرده که با او به گفتوگو بنشینیم؛ به صورت نماز بصورت راز و نیاز در شب، حداقل این است که در شبانهروز پنج بار خداوند از ما خواسته که با او ملاقات کنیم، نماز ملاقات با خداست.
و بر همین اساس است که در نماز لازم است که انسان با بدن پاک، با لباس پاک و پاکیزه با وضعیت بسیار منظم و مرتب و معطر در یک جای پاک و پاکیزه و خلوت به طور فردی یا به طور دسته جمعی به صورت نماز جماعت (البته نمازهای واجب) قرار گرفته به ملاقات خداوند ذو الجلال و الاکرام برویم.
بنابراین، انسانها چقدر باید افتخار کنند و چقدر باید خوشحال باشند که لطف و عنایت خداوند شامل حال آنان شده که خودش ما را دعوت به ملاقات- نه یک بار و نه دو بار شبانهروز حداقل پنج بار- کرده است.
با اینکه ما باید همیشه خود را در حضور خدا احساس کنیم، اگر هر انسانی میخواهد با شخصیت عالمی بزرگ و با معرفتی، ملاقات کند و از علم و معرفت او، از حکمت و تقوای او بهرهای بگیرد در حضور آن انسان حواس خود را جمع میکند تا ببیند او چه میگوید تا آن را فرا گیرد.
انسان در نماز که ملاقات با خداوند است باید حواس خود را جمع کند، ما در غفلت هستیم، اهمیت نماز، توجه به نماز، پاکیزه بودن در حال نماز، سر وقت به ملاقات خداوند رفتن مهم است، این قبیل امور را انسانها، برای حضور در یک مجلس جشن و عزا ملاحظه میکنند؛ ولی چه قدر انسان باید در غفلت باشد که وقت را در نماز ملاحظه نکند، سر وقت به ملاقات خداوند حاضر نشود، آیا اول ظهر، اول مغرب، اول اذان صبح، در کجا و در حضور چه کسی باشیم که بهتر از ملاقات با خداوند باشد؟
هیچ جا هیچ زمانی و مکانی لذیذتر و عزیزتر از حضور خداوند نیست.
«رأس الحکمة مخافة الله».
ترس از خدا عین امید، عین سرور و لذت و حکمت است. اگر ترس از خدا باشد یعنی، توجه به عظمت خداوند داشته باشیم و معرفت خداوند در دل ما روشن بشود، خیلی لذتبخش خواهد بود، و خوب میتوانیم به اهمیت ذکر و دعا و عبادت توجه کنیم و عالم را، انسان را خوب بشناسیم.
منظور از خوف، ترس وحشت نیست، وگرنه ملائکه از خداوند چه وحشتی میتواند داشته باشند. ملائکه که گناهی و خلافی نمیکنند، درحالیکه ما میبینیم ملائکه علی الدوام و همیشه در حال خوف از خداوند تبارک و تعالی هستند، بنابراین، خوف به معنای وحشت نخواهد بود، بلکه به معنای خشیت است.
یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ.[۵۰۲]
ملائکه، همیشه در خوف و خشیت هستند، ملائکه از خدا چه وحشتی دارند، مگر دزدی، دروغ، غیبت، بیت المال را اختلاس و حیف و میل کردند، یا به دنبال ریاست و مقام بودند، مگر امر خدا را پیروی نکردهاند، مگر به دیگران خیانت کردهاند، چه خلافی از ملائکه سرزده است که وحشت داشته باشند، در عین حال از خدا به طور دائم در حال خوف و خشیت هستند، معلوم میشود که خوف به معنای وحشت نیست، خوف از خدا عین سرور است.
ترس از خدا عین امید است، هرچه شناخت انسان از خود و از نفس انسانی بیشتر باشد، شناخت او هم بیشتر خواهد بود، هرچه شناخت انسان از عظمت و عزّت و جلالت و کبریائی خدا بیشتر باشد، قلبش نورانیتر میشود، هرچه قلب او نورانیتر شود به حقایق آشناتر میشود هرچه قلب او به حقایق آشناتر گردد حکمت در دل او روشن شده و او، انسان حکیم خواهد بود.
این انسان حکیم، صفت حکمت خدا و صفت حکمت قرآن را کسب کرده است «رأس الحکمة مخافة الله» این مخافة الله، انسان را به آنجا میرساند که انسان به حکمت و حکیم بودن متّصف شود، و «الحکیم» یکی از أسماء حسنای خدای سبحان است.
أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ. [۵۰۳]
إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ [۵۰۴]
یکی از اسمهای قرآن هم حکیم است
یس* وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ [۵۰۵]
کسی که مخافة الله، داشته باشد با قرآن آشناتر است، حکمت قرآن در دل او و وصفت حکمت خداوند در وجود او پیدا میشود.
وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ [۵۰۶]
حکمت از طریق خوف خدا پیدا میشود و اثر حکمت شکر خداوند است.
انسان با خشیت و حکمت، همیشه شاکر است، مقام شاکرین از صابرین عالیتر است، مقام صابرین خیلی بلند است، ولی مقام شاکرین بالاتر است، انسان در مقام صابرین اهل تحمل است و میگویند خداوندا، هرچه را که تو میخواهی تحمل میکنیم ولی شاکرین، در عین حال که تحمل میکنند خوشحال هم هستند شکر هم میکنند، ناراحتی هم برایشان پیش بیاید خوشحال و شکرگزارند.
مگر نه این است که، حضرت ابا عبد الله الحسین علیه السّلام در کربلا هر مصیبتی و بلایی که به ایشان وارد میآمد نورانیتر و بشاشتر میشد، و در تاریخ و حدیث آمده است که در چهره مبارک امام حسین علیه السّلام آثار غصه و غم نبوده و نشاط او ایشان هر لحظه بیشتر میشده، این مقام شاکرین است، علاوه بر اینکه تحمل میکنند، در برابر هرچه از خداست با استقبال بسیار گرم با آن روبرو شده و خوشحال هم میشود و شکر هم میکند، این نتیجه حکمت است آیه شریفه میگوید:
وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ.
این دستور نیست، این نتیجه حکمت است، حکمت دادیم که شکر خدا کنی، البته اثر و نفع شکر به شاکر برمیگردد، هرچه انسان انجام دهد برای نفس خودش انجام داده است، شکر خدا، شکر خودش میباشد خودش را بالا میبرد، اگر خدای متعال برای انسان خوف را عنایت کند حکمت هم عنایت میکند، اگر حکمت عنایت کرد انسان، حکیم میشود، کسی که حکیم شد در وجود او خیر کثیر جاری میشود.
قرآن میفرماید:
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ. [۵۰۷]
هرکس را که بخواهد به او حکمت میدهد، مَنْ یَشاءُ* یعنی چه؟ این جمله دو گونه میشود معنا کرد. این قبیل کلمات در قرآن زیاد است.
اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ [۵۰۸]
تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ [۵۰۹]
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ. [۵۱۰]
خداوند به هر کسی که میخواهد حکمت عنایت میکند یا به آن کسی که خود او میخواهد، فرقی نمیکند، اگر انسان بخواهد خدا هم میخواهد و اگر خدا هم بخواهد باز میدهد.
منتها عطاء از خداست، و عطاء که به گزاف نیست، زمینه باید باشد، خوف باید داشته باشیم، خدا همیشه و به همه میخواهد بدهد فرقی نمیکند:
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً. [۵۱۱]
به هرکس که حکمت داد به او خیر کثیر هم بخشید، خیر کثیر چیست؟ خیر زیاد، همه چیز است هرچه بخواهید در این خیر کثیر میتوان دید.
إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ* إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ. [۵۱۲]
یعنی، به تو کوثر و خیر کثیر دادیم، یکی از معانیش حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام است، که خود حضرت زهرا خیر کثیر است، خودش که دریای نور و نور خالص است، انوار الاهی و اولیای حق و ائمه اطهار علیهم السّلام از وجود مقدس حضرت زهرا علیها السّلام به وجود آمدند از این بالاتر چه میتواند باشد، البته همه این برکات براساس همان وجود نورانی و زمینه طهارت و ولایتی بود که حضرت صدقه طاهره علیها السّلام داشت.
اگر خیر کثیر میخواهیم باید راه بیفتیم، شکل ماهیّت کار این است، مجانی نمیدهند باید راه افتاد.
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ. [۵۱۳]
باید کلمه طیبه شد، تا صعود پیدا کرد، صعود و عروج وقتی حاصل است که طهارت باشد، معراج و عروج همان صعود الی الله است که: «الصّلاة معراج امّتی».
البته نمازی که با خشیت و با توجه و طهارت قلب اقامه شود، موجب عروج خواهد بود، یعنی انسان را کلمه طیبه میکند و در نهایت زمینه عروج و صعود پیدا میشود.
وقتی مخافت باشد، نور و حکمت از طریق مخافت در وجود انسان پیدا میشود، این حکمت غیر از کتاب است در آیاتی که درباره پیامبر میفرماید:
یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ. [۵۱۴]
چهار مطلب است، یعنی ما پیامبران و پیامبر اسلام را فرستادیم که
یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ
آیات خداوند برای انسان را بیان و تلاوت کنند، و توضیح دهند و علاوه بر اینها کتاب را هم بر اینها بیان کنند علاوه بر این، آنان را تزکیه کنند و علاوه بر همه اینها
یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ
پس معلوم میشود حکمت غیر از اینهاست، حکمت چیز دیگری خواهد بود از این قبیل آیات در قرآن زیاد است برای مثال:
رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ.[۵۱۵]
چهار مورد: حکمت، کتاب، آیات، تزکیه، پس حکمت غیر از اینها و مقام دیگری است، راه رسیدن به حکمت، خوف است نتیجه رسیدن به مقام حکمت، شکر است.
تا انسان صعود و عروج نکند مخافت اللّه در دل ایجاد نمیشود، به همین دلیل نماز معراج است، معراج یعنی عروج، باید رفت بالا، تا اینکه با خدا ملاقات کرد، خداوند فرمود: تَعالَوْا* یعنی بالا بیایید، در نماز عروج داشته باشید در خاک و طبیعت ماندن مانع راه است، خاکی بودن، انسان را به خاک میکشاند و مانع بالا رفتن میشود، باید از قید خاک، طبیعت، آزاد و رها شد، تا بتوان عروج کرد و عروج نصیب هر کسی نمیشود، باید کلمه طیب بود تا استعداد عروج کردن پیدا شود:
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ[۵۱۶]
تا کلمه، طیب نشود نمیتواند عروج کند شرط صعود، کلمه طیب بودن است.
یعنی: «الکلم الطیب یصعد الیه».
کلمه چیست؟
وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ.[۵۱۷]
امتحانهای الاهی را در مورد ابراهیم به کلمات تعبیر کردهاند، و از حضرت عیسی علیه السّلام به کلمه تعبیر شده است، تمام عالم کلمات هستند، کلمات خدا هم حد و حصر ندارد، بنابراین، عالم حد و حصر ندارد.
قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِماتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً. [۵۱۸]
بگو: اگر دریا برای نوشتن کلمات پروردگارم مرکب شود، پیش از آنکه کلمات پروردگارم پایان پذیرد، قطعا دریا، پایان مییابد، هرچند بهمان اندازه به مدد آن بیاوریم یعنی، حقایق عالم تمام شدنی نیست.
این آیه بمعنای آیه دیگری است که میفرماید:
إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها.[۵۱۹]
این نعمتهای الاهی در حدّ حساب و شمار و آمار نمیگنجد. نعمتهای اللّه یعنی، کلمات الآهی و کلمات و نعمتهای الآهی یعنی، حقایق همه عالم، و همه حقایق عالم کلمات خدا هستند، قرآن هم که کتاب خداست همه کلمات عالم در این کتاب هست:
وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ. [۵۲۰]
همه این کتاب هم در عالم هست و همه عالم هم در وجود رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله است، و در وجود انسان کامل و امام هست:
وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ. [۵۲۱]
همه را در امام جمع کردهایم، خلاصه انسانها همه کلمه هستند، با این فرق که هر کلمه لیاقت صعود را ندارد کلمه طیب است که شایستگی صعود را دارد.
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ.[۵۲۲]
وقتی این همه اوهام و خیالات، این همه افکار چنین و چنان، در وجود انسان باشد، طیب نخواهد بود، طیب یعنی پاک، طیب یعنی پاکیزه، یعنی، از ما سوی الله پاک باشد.
به این معنا که گناه، و لغو عملی، فکری، قلبی در وجود او نباشد، توجه به غیر اللّه نباشد، تا کمکم توجه به اللّه پیدا شود، آیه میفرماید:
وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً. [۵۲۳]
حضرت امام صادق علیه السّلام فرمود:
«یطهّرهم من غیر اللّه، یطهرهم عن کلّ شیء سوی اللّه». [۵۲۴]
بالاخره برای کلمه طیب شدن، باید برنامه داشت. مگر میشود بدون برنامه و با گناه و لغو، غیبت، تهمت، حرامخواری، ریاستطلبی و ظلم، کلمه طیب شد، همه حرکات انسان در وجودش و کیفیت باطنش تأثیر مستقیم دارند.
کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ. [۵۲۵]
یعنی نفس انسان مرهون عمل خویش است، به سبب بعضی از اعمال و صفات، ماهیّت انسان عوض شده، مثلا گرگ میشود، یعنی نفس آن خواهد بود که عمل اوست، یعنی علاوه بر اینکه کیفر و مجازات اخروی همان اعمال انسان است، اعمال و ملکات آنچنان در روح و نفس انسان تاثیر تکوینی دارد که ماهیّت انسان را تغییر میدهد، حضرت یعقوب به پسرانش چه فرمود؟ گفت:
أنّی أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ.[۵۲۶]
من میترسم گرگ این یوسف را بخورد، تعارف میکرد؟ حضرت یعقوب، شعار میداد؟ نه، بلکه برادران یوسف را، فرزندان خودش را گرگ میدید واقعا گرگ میدید.
به تفاسیر مراجعه فرمایید، بعضی نوشتهاند آن بیابانی که برادران یوسف، یوسف را میخواستهاند ببرند آنجا گرگ زیاد بوده، خوب گرگ زیاد باشد چه ربطی به این دارد.
در واقع حضرت یعقوب برادران یوسف را گرگ میدید، مقام آنچنان بالا است که باطن انسانها را به صورت واقعی میبیند. گرگ دو صفت دارد یکی این که درندهخو است و از خفه کردن لذت میبرد، و دیگر اینکه گرگ، گرگ را میخورد، ولی حیوانات دیگر همجنس خودشان را نمیخورند، برادران یوسف، برادر خودشان را میخواستند از بین ببرند، انداختن در چاه تا او را از بین ببرند و از نابود کردن یوسف لذّت میبردند، پس دو صفت بارز گرگ در وجود اینها بود، اینها در باطن گرگ بودند و به همین دلیل یعقوب آنها را گرگ میدید و گفت که: من میترسم که گرگ یوسف را بخورد، و همان گرگها خوردند.
وَ أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ «[۵۲۷]
کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ. [۵۲۸]
یعنی نفس انسان و واقعیت انسان، مرهون و رهین عمل او است، یعنی، ساخته شده عمل او است، این نفس را شما آزاد بگذارید هرچه بگوید، هرچه بشنود، هرچه بخواند، هرچه فکر کند، هرچه ببیند، از هر دستی بگیرید، از زبانی بشنود، همه اینها در وجود انسان تأثیر دارد، اینها آثار واقعی، عینی، تکوینی دارند و لو گناه و حرام نباشند، بالاخره باید برنامه داشت باید نفس را رام و پاک کرد، باید مراقبت و محاسبه نفس داشت، کلمه طیب بود تا صعود پیدا کرد. وقتی کلمه طیب شدی آن وقت شایسته صعود هستی، حالا با چه وسیلهای میخواهی صعود کنی؟
وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ.[۵۲۹]
عمل صالح است که انسان را پرواز میدهد و این همه در قرآن به عمل صالح تأکید شده و ما در حال حاضر به طور اشاره از آن میگذریم.
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ. [۵۳۰]
انسان از خدا حرکت کرده و به خدا هم باید برسد:
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ [۵۳۱]
انسان غیر از اللّه جلّ جلاله هدف و مقصد دیگری ندارد، در قرآن غیر خدا و انسان درباره چیز دیگری بحث نشده است هرچه هست برای توجه و بیداری انسان است، هرچه هست برای صعود انسان است.
وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ [۵۳۲]
«رأس الحکمة مخافة الله». [۵۳۳]
وقتی انسان این حالات و مقامات را پیدا میکند نور حکمت در دلش ایجاد میشود، آن وقت است که لقمان میشود، لقمان که پیامبر و رسول نبود، لقمان هم مثل ما یک آدم بود، ولی آدم صعود کرده.
کیفیت یا کمیت
اشاره
آنچه از دیدگاه اسلام و قرآن، از ارزش والایی برخوردار است کیفیت است نه کمیت، در هر عملی، در هر کاری، آنچه مهّم است کیفیت کار است.
از جمله مسائلی که در تبیین ارزش کیفیّت در قرآن روشنگر است بیان ارزش کثرت و یا قلّت در اعمال و اذکار و مصادیق آنها است و قرآن در چه مواردی کثرت را به صورت ارزش مطرح کرده و در چه مواردی به آن ارزش و بهایی نداده است و در چه مواردی هم قلّت (کمی) را ارزش داده و در چه مواردی قلّت را بها نداده است.
قرآن تمام مظاهر و متاع دنیا و زندگی مادی را قلیل میداند، وقتی گفته میشود تمام دنیا، یعنی هرچه که انسان و جامعههای انسانی از دنیا در اختیار دارند، امکانات مالی و سیاسی و غیر ذلک از ارزشهای مادی، همه اینها مجموعه دنیا هستند.
دنیا چیزی جدا از این قبیل مظاهر زندگی مادی نیست، دنیا عبارت است از تعلّقهای انسان به زندگی، جامعه، صنعت، دانش، از همه اینها در مجموع به دنیا تعبیر میشود.
همه اینها در مجموع به عنوان مزایا و مظاهر دنیوی به حساب میآیند، و برای
انسان هم این مزایا ارزشمند است، و در دنیا این همه تلاشها و زحماتی که همیشه بوده و هست به خاطر به دست آوردن این منافع و مزایا و مظاهر است.
این همه قدرتهای سیاسی که در دنیا حاکم است، چه میکنند؟ انسان به طور طبیعی قدرت داشتن را دوست دارد، لیکن انسان مؤمن باید احتیاط کند که نه قدرت نامشروع به دست آورد و نه قدرت مشروعش را در راه نامشروع به کار بگیرد، این همه زحمتها و تلاشها برای این است که مهار طبیعت به دست انسان بیفتد.
به طور کلّی در دنیا، انسانها همه همین حالت را دارند و همه علوم و فنون مادی تلاش میکنند که منابع طبیعت را به دست انسان برسانند، و آنچه که در درون طبیعت، در درون زمین، ثروت و ارزشهای مالی هست، همه را انسان به چنگ خودش بیاورد، این همه تلاشها، این همه علوم مادی، علومی که مربوط به مسائل علمی است و مسائل عقلی، همه اینها برای چیست؟ برای اینکه امکانات رفاهی برای انسان پدید بیاورد.
همه اینها حول محور کسب مزایای دنیا دور میزند، مزایای دنیا برای انسان و برای زندگی مادّی او ارزش دارد، تا امروز هم انسان خیلی پیش رفته است، ولی وقتی قرآن را مینگریم، قرآن همه عالم را:
قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ. [۵۳۴]
فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ.[۵۳۵]
تعبیر میکند.
همه متاع دنیا قلیل است، یعنی، همه مزایا و ارزشهای مادی که در دنیا وجود دارد، کم است، قرآن طوری دنیا و مظاهر آن را تحقیر میکند که به ذهن میآید حیف است انسان وجودش و همتش را برای بدست آوردن آن صرف کند.
از سویی قرآن درباره حکمت و حضرت لقمان مثلا فرموده: ما لقمان را حکمت دادیم چون به لقمان حکمت عنایت کردیم به لقمان خیر کثیر دادیم.
قرآن از حکمت و عقل و معرفتی که به لقمان داده شده، به خیر کثیر تعبیر میکند:
وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ. [۵۳۶]
وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً. [۵۳۷]
از طرفی تمام مزایا و ارزشهای مادی دنیا را، به متاع قلیل تعبیر کرده و در عین حال برای کسب ثروت و امکانات مادی ترغیبی ندارد ولی در مقابل نسبت به ذکر و توجه به عبادت میفرماید:
وَ اذْکُرْ رَبَّکَ کَثِیراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکارِ. [۵۳۸]
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً. [۵۳۹]
وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ اذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ. [۵۴۰]
بنابراین کثرت و زیادی در ذکر و توجّه و مراقبت و عبادت مطلوب بوده و معلوم میشود که خیر بودن، خوب بودن، ارزش و ارزشمند بودن ارتباط به کثرت کمّی ندارد، بلکه با کثرت کیفی در ارتباط است، و این حقیقت در همه امور جریان دارد، علم و دانش هم همینطور است. انسان، در درسهای زیاد شرکت کرده و کتابهای بسیار مطالعه میکند، و مطابق طبیعت خود دانش و علوم مختلفی را کسب میکند، ولی در این دیدهها و شنیدهها و مطالعهها اگر دقت نکرده و عمق نداشته باشد و از نورانیّت برخوردار نباشد عمق مطلب را خوب درک نکرده و به مسائل جدیدتری دست نخواهد یافت.
آنچه از نظر اسلام ارزشمند است، کیفیت عمل است، کیفیت مطالعه است، کیفیت تدریس است کیفیت درس خواندن است، کیفیت کتاب و مراتب نورانیّت و معنویّت است.
بعضی از کتابها از اول تا آخر یک حرف بیشتر ندارد ولی این یک حرف کوتاه را با عبارات زیاد، و عبارتپردازیهای طولانی تفصیل داده، از طرفی کتاب دیگری مشاهده میشود که در یک صفحه یا حتی احیانا در هر سطری چهار، پنج مطلب سنگین و عمیق و مفید پیدا میشود میتوان بر هر سطر آن کتاب، شرح و توضیح نوشت.
این کتابها، یک سطرش، از ده جلد، از آن قبیل کتابها با ارزشتر است، چرا؟ این از کیفیت و عمق و تازگی برخوردار است.
همینطور همه مسائل جزئی و کلی را شما میتوانید به همین منوال مقایسه کنید. در عبادات هم همینطور است، عبادت زیاد هم که انجام بگیرد خوب است اشکالی ندارد، عبادت است، کار خیر هرچه زیادتر بهتر؛ ولی کدام عبادت است که ارزشش بیشتری برخوردار است؟ آن عبادتی که با خلوص و نیت پاک، با صداقت کامل و توجه بیشتر انجام بگیرد، یعنی انسان شبانهروز هزار رکعت نماز بخواند و در این هزار رکعت حتی چند لحظهای هم توجه کامل به خدای
سبحان نداشته باشد و یا دو رکعت نماز مستحبی مثلا بخواند، امّا این دو رکعت را با توجه کامل بخواند، میداند که چه میکند میداند که با چه ذلت با چه عظمتی روبرو است و میداند به ملاقات کی شتافته است و میداند که در چه محضری قرار گرفته است، آیا کدام بهتر است؟ این دو رکعت قطعا از آن هزار رکعت ارزشمندتر است، چون این روح دارد، جان دارد، عبادت و طاعتی است که در روح انسان تأثیر مستقیم دارد، این دو رکعت عبادت، معرفت و کمال انسان را بیشتر میکند.
ارزش انسانیّت، و جامعه انسانی به کیفیّت عمل است، یک آدم خدمتگزار، در هر سطح کشور، در هر کجا که میخواهد باشد، از جریان امور پزشکی و بیمارستانها بگیر، تا مراکز صنعتی تا مسائل سیاسی، مسائل اجرایی، مسائل خدماتی، مسائل اقتصادی و تجاری و ... آن شخص پزشک، یا آن شخص پزشکیار، آن شخص مربی یا آن شخص پرستار و ... گاهی میشود که شبانه روزش را در اختیار گذاشته، ولی در این خدمت شبانهروزی صداقت ندارد، جدّی نیست، ولی در مقابل بعضی کار زیادی انجام نمیدهد اما در عین حال عملش با خلوص بیشتر همراه است با صداقت کامل، با اطمینان قلب به عمل، با محبت کافی به انسانهای دیگر، کارها را انجام میدهد. فرض کنید یک پزشک، یک مددکار، در بیمارستان ممکن است ده بار به بیماران سر بزند، اما با اخم و تخم سر بزند، بدش میآید که سرکشی میکند، هر وقت که میآید چپچپ نگاه میکند و میرود، ولی آن یکی پنج بار میآید، ولی هربار هم که میآید یک لبخند هم میزند، اهمیت این پنج بار بیشتر از آن ده بار است آن با آن لبخندش، باعث میشود که مریض مقداری از دردش را فراموش کند، معلوم میشود که
این به عمل خودش ایمان دارد، بنابراین کیفیت مهم است، نه کمیت. در قرآن هم، همه متاع دنیا را قلیل حساب کرده است. همه این ارزشهای مادی عالم، اگر در اختیار باشد، ولی انسان آن ارزش واقعی خودش را احساس نکرده باشد، ارزش واقعی خودش را تشخیص نداده باشد، قدرت را، فقط برای قدرت میخواهد. قدرت سیاسی را فقط برای سلطه و حکومت گسترده میخواهد، علم و فن و صنعت را برای گسترش قدرت سیاسی میخواهد.
امروز در کشورهای مختلف (اسلامی و غیر اسلامی) به ویژه اروپا و غرب و آمریکا، علم، صنعت، و ابتکار فوقالعاده، وجود دارد ولی همه اینها برای چیست؟ این علوم و فنون و صنایع و دانشها، میخواهند چه نتیجه بگیرند؟
احیانا بعضی از سیاستمداران و صاحبان قدرت سیاسی و یا مالی میخواهند نتیجه سلطهگری بیشتر گرفته و علم را وسیله قدرت سیاسی بیشتر، فن و صنعت را در خدمت قدرت و سلطه سیاسی بیشتر، فن نظامی را در خدمت سلطه نظامی و سیاسی بیشتر، همه علوم و فنون را حتی دانشمندترین افراد، روانشناسترین افراد را در خدمت و اختیار خودشان میگیرند که رمز سلطه بیشتر را، برای آنها پیدا کنند، این است که ارزش انسان را و ارزش دنیا و ارزش هرچه توان و کار ارزشمند را، پایین میآورد، و قرآن انسان را از اینگونه اهداف و مسائل باز میدارد. وگرنه قرآن، و اسلام سفارش میکنند: هرچه میخواهید، معرفت میخواهید و آخرت میخواهید در دنیا باید بدست بیاورید، هرچه میخواهید در زندگی دنیوی باید تأمین شود، زندگی در دنیا است که بستر تأمین اهداف اخروی است، پس اینجا، جای بدی نیست، علم اینجا، مال اینجا، قدرت و صنعت اینجا میتوانند آخرتساز باشند.
بنابراین دنیا براساس مبنای دیگری و برداشت و عمل کرد و برخورد دیگری بد نخواهد بود و آن موقعی که همه اینها واقعا در جهت رشد و تعالی انسانیت و تعالی ایمان و اعتقاد و معنویت، و تعالی مغز انسانها قرار بگیرد، و سبب کرامت و آزادی و رشد عقل و معرفت انسانها باشد، خوب است، اگر نه، ارزشی ندارد.
کیفیت در تحصیل و تدریس
مطلب مهمی که بارها هم در سطح دانشگاه گفتهام، این است که سعی کنیم روزبهروز سطح علمی دانشگاه بالا برود در طول زمان تحصیلی، دو سال، سه یا چهار سال، هفت سال، یا کمتر یا بیشتر؛ در عرض همان مقدار سالهای دوران دانشجوئی چرا ما همانها را بخوانیم و بفهمیم که بچههای دورههای قبل خواندند و رفتند؟ چه تفاوتی با آنها داریم؟ این دانشجویانی که امسال میآیند قطعا باید از دانشجویان قبلی غنیتر فکر کنند؟ غنیتر درس بخوانند، یعنی آنچه آنان به طور طبیعی در کلاس، از طریق استاد از طریق دانشکده، از طریق کتاب، از راه مطالعه و پژوهش بدست آوردند باید منتقل بشود، و اینها هم دنبال مطالب تازهای بروند، هم برای خودشان و هم برای انتقال به دورههای بعدی، اگر قرار باشد که ده سال، پانزده سال، چیز تازهای نیاورند و در کتابها، در دانشکدهها و کلاسهای، عملی یا تئوری یک مطلب خاص و تکراری فقط خوانده شود، دانشگاه یک حرکت دوری خواهد داشت و مرتب دور خودش میچرخد همین طور تکرار، تکرار، اینگونه تحصیل و تدریس کارساز نیست، رشد علمی نیست، تعداد و کمیت زیاد میشود، مرتب دانشجو زیاد شده، ولی علم رشد پیدا نمیکند، تازههای علمی و کشف و ابتکار و پیشرفت در علوم و فنون هرگز نخواهیم داشت.
آنچه برای ما مهم است کیفیت است باید دست به دست هم دهیم کیفیت را بالا ببریم نه فقط استاد، نه فقط دانشجو، نه فقط برنامهریز، نه فقط مسئولین، همه باید سعی کنند، دانشجو باید از طریق تحقیق و مطالعه مطالب تازهای را پیدا کند، سؤال جدیدی برایش پیدا شود، تا انسان، عالم نشود سؤال جدید نخواهد داشت.
آدم بیسواد که سؤال ندارد آدم باسواد و محقق است که برایش سؤالهای زیاد مطرح میشود.
تحقیق و پژوهش یک اصل است و راه پیشرفت در دانش و فن و صنعت همین است.
آنکه محقق است روزنههای تاریک را به دست میآورد، بعد میخواهد که روزنههای تاریک را روشن کند، کسی که تحقیق نداشته باشد، کسی که اهل علم و تحقیق نباشد، طبعا سؤالی هم برایش مطرح نخواهد بود. بایستی مطالعه کنید، استاد به عنوان مربی باید به دنبال راههای جدید باشد، دانشجو هم باید کار بکند و استاد را سئوال پیچ کرده و او را بکار و تحقیق بیشتر وادار کند، اگر اینگونه درس بخوانند و درس بدهند، رشد دانشگاهها بیشتر خواهد شد، جنبه علمی دانشگاهها بالا خواهد رفت، وگرنه رکود خواهد بود، اهل تحقیق همیشه عاشق درس است همیشه عاشق کلاس است، نمیخواهد از کلاس فرار کند، نمیخواهد حتی یک بار هم که شده از استاد اجازه غیبت بگیرد، اگر عشق درس خواندن و عشق فهمیدن در بین ما باشد، این مسائل نخواهد بود.
یک موضوع دیگر این است که ما همیشه باید توجه داشته باشیم که در امور و مسائل دنیوی، همیشه و در هر مورد، اصالت را به دین و دیانت بدهیم، در زندگی سیاسی، در زندگی علمی، در زندگی خانوادگی، در زندگی اقتصادی، در همه ابعاد زندگیمان باید اصالت را به دین و دیانت داد به طوری که دین و دیانت به ما خط و جهت بدهد، در نتیجه همه را هم در خدمت دین و دیانت بدانیم و قرار دهیم، یعنی دیانت در متن سیاست و اقتصاد و تعلیم و تربیت و فرهنگ و غیر ذلک وارد شود، در متن مدیریّت هر کدام از ابعاد مختلف زندگی فردی، خانوادگی و جمعی و اجتماعی وارد گردد، در متن برنامهریزیها و برنامهها وارد شده و عجین گردد، یعنی واقعا رنگ دینی و الآهی داشته باشد، و اگر دیانت فقط در شعار و ظاهر بوده و تظاهری باشد، و نیز اگر ارگان دینی و نهادهای تبلیغ دینی از طرفی، و نهادهای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی مثلا از طرف دیگر از هم جدا باشند (چنانکه امروز اینگونه است)، چندان تأثیری نخواهد داشت و در واقع جدائی دینی از سیاست و فرهنگ و اقتصاد، خواهد بود.
اگر در زندگی اصالت به دیانت داده نشود انحرافت پیش میآید. البته، باید توجه داشت وقتی که ما میگوییم انحراف، انحراف به این معنا نیست که فلان آدم کافر و مرتد شده، و یا جامعه بیدین گشته، بلکه بلکه منظور این است که فرد و جامعه رنگ دینی و روح و اهداف دینی نداشته و اخلاق و فرهنگ دینی ندارد، و وقتی جامعه از فرهنگ و اخلاق و رفتار اسلامی دور شد به همین حد از صراط مستقیم منحرف شده است، ما باید همیشه از خودمان مراقبت کنیم که اصالت دین کمرنگ نشود، یعنی همیشه دین و دیانت را به همه چیز اولویت بدهیم، اگر دین و دیانت باشد، همه اینها هست، هیچ کدام از مسائل سیاسی، اقتصادی، علمی فرهنگی و مسائل فنی، منافاتی با دین ندارد؛ بلکه دین همه اینها را میخواهد و عقل انسان هم همینها را میخواهد، ولی ما باید خط و راه زندگیمان را بر محور دین و دیانت تنظیم کنیم. از این طریق همه آن مسائل هم درست اجرا میشود.
عنوان روشنفکری عنوان بسیار مثبت و سازنده است، دین هم میگوید انسان باید روشنفکر باشد، دین میگوید انسان باید از مسائل زمان خوش آگاه باشد، دین میگوید انسان باید از مسائل سیاسی و اقتصادی محیط زندگی و دنیای خودش مطلع باشد، دین میگوید انسان در قبال جامعه و حکومت مسئول است باید در جریان امور قرار گیرد، دین میگوید انسان باید در مبارزه منطقی شرکت داشته باشد، دین میگوید که انسان باید در مسائل صنعتی و فنی مهارت پیدا کند، دین میگوید که انسان باید دنبال علم و تحقیق و دانش برود. دین میگوید:
انسان باید آزاد بوده و آزادگی داشته باشد، دین کرامت انسان را در فرد و جامعه اصل قرار داده و آزادی و کرامت انسانی را تأمین میکند، دین میگوید هر کسی هر مقام و مسئولیتی دارد باید در مقابل خدا و مردم پاسخگو باشد.
علم به مسائل سیاسی خیلی خوب است، اشتباه نشود، آگاهی از سیاست و از سیاستمداران و تحلیلهای سیاسی و خطوط سیاسی خاصّ بد نیست، بافت سیاسی خاص، خط سیاسی خاص، رفاقت بین خطوط سیاسی، کشور، ملت، زبان، اینها چیزهای بسیار محترم و اصیل بوده و سبب رشد جامعه و ترقی آن خواهد بود، ولی اینها باید همه زیر پوشش دین و دیانت و فرهنگ اصیل اسلامی باشد نه در کنار دین عرض اندام کنند، اگر گفته شود دین و دیانت درست؛ اما خط سیاسی من طور دیگر اقتضا میکند، حزب من، تشکّل من، مرکزیت من، جناح من در برابر دیانت اینگونه فکر میکند و دستور میدهد و منافع آن اینگونه تقاضا میکند، این است که انحراف است.
اینکه میبینیم همه افراد انقلابی و متدین میگویند ملیگرایی نه و آن را نفی میکنند، سر آن چیست؟
مگر ملت را دوست داشتن و طرفداری از مردم هم وطن بد است، مگر دفاع از کشور و ملیت بد است، بسیار خوب است، کشته شدن در راه دفاع از کشور و مردم و ملّت از نظر اسلام شهادت بوده و مثل کشته شدن در راه دین و اسلام است، بلکه به این دلیل است که آن گراها، آن خطوط سیاسی ملیگرا، به ملیت در مقابل دین و دیانت اصالت میدهند، یعنی اصالت دین را میآورند پایین در کنار و هم عرض ملیت قرار میدهند، و ملیت را آنچنان بزرگ و بالا جلوه میدهند که در حد دین و اعتقادات دینی قرار میدهند و دین اسلام را که یک برنامه همه جانبه زندگی فردی و اجتماعی است از این حقیقت تهی کرده و تعالیم آن را منحصر در امور عبادی و امثال آن میدانند، رمز مسئله اینجاست.
بنابراین، اصالت برای دیانت است. ما باید در همه موارد این مسائل را رعایت کنیم. ما باید از انحرافات سیاسی، انحرافات اقتصادی، انحرافات فرهنگی، از این همه صفوف و تشکیلات و خطهای منحرف نجات پیدا کنیم، و تنها به دین و اسلام اصالت بدهیم، این مسئله، البته در دانشگاهها از همه جای کشور، بیشتر مطرح است که در دانشگاهها این مسئله باید خیلی جدی گرفته شود، و صد البتّه تدیّن واقعی فرد، و حاکمیّت اسلام در جامعه هرگز منافات با تفکرات سیاسی و تحزّبهای مختلف ندارد، بلکه وجود اختلافنظر در مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و وجود گروههای مختلف با صداقت و در نتیجه تضارب افکار، به رشد جامعه، و آگاهی مثبت، و انتخاب احسن کمک میکند.
هدایت انسانها توسط خداوند
اشاره
یکی از سنتها جاری الآهی که تغییرناپذیر هست، این است که خداوند برای هدایت انسانها در هر دورانی و برای هر گروه و قومی برنامهای و دستوراتی تنظیم کرده است. از قبیل پیامبران و کتابها و از راه وجود خود انسان، خدای سبحان در وجود انسان، قوه تعقل و تفکر و وجدان و فطرت را به ودیعت گذاشته است.
هیچ قومی و هیچ گروهی از بشر نیستند که بتوانند ادعا کنند که برای ما پیام هدایت نرسیده و فروغ هدایت به ما نتابیده است، خدای سبحان، هم به صورت تکوینی و هم به صورت تشریعی حجّت را برای انسانها تمام کرده است.
این صریح آیه قرآن است که فرموده: فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ.[۵۴۱]خداوند حجت را تمام کرده پس راه برای انسان با دلیل و برهان ارائه شده است، و هیچ عذری باقی نمانده، راه هدایت از آغاز خلقت، برای انسان نشان داده شده است، این یکی از سنتهای جاری الاهی است.
به گونهای که در جوامع انسانی، همیشه حق و باطل مشخص بوده و همیشه باطل در مقابل حق قرار گرفته و مقاومت کرده است، همه اینها، برای این است که برای انسان جای عذری باقی نماند. آیه دیگر قرآن میفرماید:
لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ. [۵۴۲]
کسی که میخواهد راه هلاکت و ضلالت را طی کند براساس برهان و دلیل باشد، و آنکه میخواهد به حیات طیّبه و کمال شایسته انسانی و به اهداف مطابق شخصیت انسانی برسد آن هم از راه دلیل و بیّنه باشد، یعنی، در مسیر هدایت راه خدا، هرگز مسئله به صورت چشمبندی و بدون برهان نبوده و نخواهد بود، خداوند متعال انسان را خلق کرده و در وجود او مایههای هدایت را تعبیه کرده است:
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها. [۵۴۳]
خود انسان اگر وجود واقعی خود را که عقل، روح، طینت و فطرت پاک است، اینها را محور قرار بدهد راه هدایت را پیدا خواهد کرد، علاوه بر این خداوند از طریق کتاب و پیامبران علیهم السّلام هم باز دست انسان را گرفته است.
اگر کتابی هم نبود انسان قدرت این را داشت که راه هدایت را بطور کلّی تشخیص بدهد؛ هر انسانی باید عقلش را به کار بیاندازد و وجدان پاک و فطرت خالص را هم محور قرار دهد تا راه هدایت را پیدا کند؛ در مقابل اسباب ضلالت هم در وجود انسان ریشه دارند، یعنی آنها را هم انسان میتواند تشخیص دهد.
إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً. [۵۴۴]
پیامبری نبوده که با باطل روبرو نشده باشد، تمام پیامبران در مقابلشان فراعنه و ابلیسها بودهاند.
حال، یا فراعنه زمان موسی علیه السّلام باشد، یا شداد و نمرود زمان حضرت ابراهیم علیه السّلام باشد، یا ابوجهلها و ابولهبها و بدتر از آنها، در زمان پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و بعد از او باشد، فرقی نمیکند، همیشه اینها بودهاند حتی افرادی هم بودهاند که در مقابل این پیامبرها ادعای پیامبری هم کردهاند.
در زمان خود رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله هم افرادی بودهاند که ادعای پیامبری میکردند، اینطور فکر نکنیم که چرا باطل وجود دارد؟ اگر بگوییم چرا باطل باید باشد، باید بگوییم چرا انسان باشد؟ انسان، موجودیست که شایسته است راه حق را خود تشخیص دهد، راه حق را وقتی انسان میتواند تشخیص بدهد که در مقابلش باطل هم باشد، انسان در کنار حق و باطل قرار میگیرد و با برهان و با شناخت درست، راه هدایت و ضلالت را از هم تشخیص میدهد؛ چون یک موجود ارزشمند، آزاد، مختار و شایسته هدایت است، از این جهت باید راهها در مقابل چشم، فکر و زندگی او آماده باشند، تا انتخاب کند، جبر باطل است، هم جبر الاهی و هم جبر تاریخی، هر دو باطل است، فصل أخیر انسان آزادی و اختیار اوست، یعنی برای انسان اگر ما بخواهیم ارزشی قائل بشویم، ارزش انسان به همان آزادی است، نه تنها بر انسان جبر تاریخی حاکم نیست، جبر الآهی هم حاکم نیست، مگر نه این اینست که قرآن میفرماید:
إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً. [۵۴۵]
درست است که قدرت از خدای سبحان است، هرچه داریم از خدای خالق متعال داریم، اما اینکه از قدرت و اختیار و امکانات به چه نحو بهره ببریم در اختیار خود انسان است، اگر ما بخواهیم برای انسان جبر تاریخی یا جبر طبیعی یا جبر ما وراء الطبیعه یا هر نوع جبر دیگری تحمیل بکنیم، این بدین معناست که ارزش انسان بودن و انسانیتش را نادیده گرفته باشیم.
مبنای ارزش انسان این است که: انسان آزاد و مختار بوده و مجبور نیست، و مبنای هدایت قرآن هم بر این محور است که: راه ضلالت و هدایت را به انسان نشان دهد، تا انسان با اختیار خود راه را انتخاب کند، قدرت اختیار را هم خداوند متعال عنایت کرده و انسان را موجود مختار خلق نموده است و ملاک مسئولیّت انسان هم براساس آزاد و مختار بودن اوست.
گمراهترین مظهر باطل
عدهای در مقابل حضرت موسی و حضرت عیسی و سایر پیامبران علیهم السّلام، موضع گرفتند، که اله واحد یعنی چه؟ رب العالمین یعنی چه، بعد که دیدند تلاشها به نتیجه نرسید، زیرا در دل و در عمق فکر انسانها فطرتا خداجوئی و خداخواهی وجود دارد و به رب العالمین معتقدند. گفتند:
أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی [۵۴۶]
اول فرعون نمیگفت من ربّم، اول میگفت موسی کیست؟ خدا چیست؟ بعد از این مسائل، به این نتیجه رسید که نمیشود با فطرت انسانها بازی کرد، راه
دیگری برگزید گفت: من هم رب هستم، رب شما منم، مگر شما دنبال رب نیستید؟ از این مرحله هم گذشت و به مراحل دیگری رسید خیلی خوب من ربم، دیگر دین یعنی چه؟ مکتب یعنی چه؟ برنامه یعنی چه، تمام امور شما دست من است، بعد متوجه شد که انسانها در باطنشان احساس نیاز به خدای سبحان میکنند و میخواهند زندگیشان را با راهنمایی و برنامه خدای سبحان تطبیق دهند، انسان نمیتواند به تنهایی خودش را از مهلکه، نجات بدهد، باید خدای سبحان دستش را بگیرد. در این مرحله بود که گفت: خیلی خوب دین هم دین ما؛ موسی آمده که دین شما را از بین ببرد، پیامبر آمده دین شما را از بین ببرد، ابتدا نمیگفت دین، میگفت دین چیست؟ بعد که دیدند انسانها به طرف برنامه هستند گفتند چرا به طرف برنامه موسی میروید؟ ما خودمان برنامه داریم.
این مسائل همیشه بوده و هست و خواهد بود. در زمان پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله هم همین بوده، چون برنامه پیامبر اسلام بهترین برنامههاست، باطل در مقابل او هم طبعا گمراهترین و شقیترین خواهد بود.
مگر او خاتم الانبیاء نیست؟ خاتم یعنی کامل، ابلیس در مقابل پیامبر خاتم هم باید خاتم الابالسه باشد، خاتم الفراعنه باشد. پیامبر خاتم الانبیا هست، در مقابلش آن فرعونی که قرار گرفت آن فرعونی که خطّ پیامبر را، مثلا عوض کرد آن فرعونی که در مقابل پیامبر ایستاد و مانع هدایت او شد، آن فرعون، از فرعون حضرت موسی حتما بدتر است، زیرا که پیامبر از موسی افضل و اکمل است، این خاتم است، او هم باید خاتم اشقیاء باشد.
خاتم ابالسه نه یعنی بعد از فرعون زمان پیامبر، دیگر ما فرعون نداشته نخواهیم داشت و یا بعد از پیامبر دیگر بساط دین برچیده شود، بلکه یعنی همان طوری که پیامبر برنامه کامل آورد و علی الدوام هم باقی و زنده خواهد بود، ابلیس زمان پیامبر هم ریشه همه ابلیسها و همه انحرافها است، یعنی آن اساس و مایه را نهاده و هرچه از تاریکی و ضلالت بعد از او در طول زمان بروز و ظهور پیدا کند از آن ریشه نشأت میگیرد.
هرچه برنامه رسول اکرم کاملتر بود، در مقابل دشمنیها بیشتر بود، بلکه ابتلای پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السّلام بیشتر بود، بنابراین هدایت و ضلالت همیشه بوده است و همیشه حق به باطل مبتلا بوده و اینطور هم نیست که حقی که کاملتر است ابتلایش کمتر باشد، بلکه حقی که کاملتر است ابتلایش بیشتر است، به همان دلیل هم حضرت آدم علیه السّلام ابتلایش، کمتر از شعیب، شیث و حضرت نوح علیه السّلام بود، و ابتلای حضرت موسی هم در حد خودش، عیسی هم در حدّ خودش و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله هم چون کاملترین است و خاتم پیامبران است، ابتلایش از همه بیشتر بوده، برای اینکه باطل، از دین کامل بیشتر ضربه میخورد، از این جهت باطل بیشتر نمود کرده و بیشتر اقدام خواهد کرد پیامبر چون کامل است باید ابتلایش هم بیشتر باشد و بیشتر هم بوده، و هم او میفرماید: «هیچ کس به اندازه من اذیت نکشید».[۵۴۷] اذیتهایی که بر پیامبر اسلام وارد شده، انواع و اقسام و به شیوههای مختلف بوده، از داخل و از خارج.
و لیکن اینها همه برای کلّ انسان برکت است تا راه صحیح را انتخاب کند، این زمینه برای انسان وجود دارد که هدایت را بیابد و از نور هدایت بهرمند گردد.
میزان در تشخیص هدایت و حقیقت، عقل و فطرت است، آنچه با عقل و فطرت منطبق است همان درست است.
ولی گاهی انسان راه هدایت را به روی خود میبندد، الان که ما زیر سایه این دیوارها و این سقف هستیم، برای اینکه خودمان این سقف و این دیوارها را درست کردیم و در مقابل نور خورشید سقفی ایجاد کردیم، پس نور خورشید و گرمای آن را هم نخواهیم داشت.
خودمان سایهانداز را درست کردیم، خودمان چیزی را ایجاد کردیم که مانع نور و گرمای خورشید باشد، انسان هم، در ذات خود پاک است و راه پاک هم در اختیارش گذاشته شده، و لیکن گاهی آنچنان تاریکی در اثر گناه و در اثر آلودگیها انسان را در بر میگیرد،- البته خود انسان باعث میشود- که تمام روزنههای نور بسته میشود، دیگر نور نمیتواند در دل انسان نفوذ کند، حتی از فرعون هم بدتر میشود، چطور از فرعون بدتر میشود؟ خدای سبحان به موسی گفت: [۵۴۸]برو با فرعون گفتوگو کن، حرفهای مناسب و با عطوفت هم بگو زیرا امید است که فرعون راه هدایت را پیدا کند، یعنی چه؟ یعنی، در وجود فرعون یک روزنه باریکی هنوز هست که نور میتواند راه پیدا کند، اگر یکمرتبه متوجه بشود، نور از آنجا تابش پیدا کرده و گسترش مییابد و فرعون آدم میشود، و لیکن قرآن از افرادی هم یاد میکند که به پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله گفته شده: به، سراغ اینها نرو.
حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَةُ[۵۴۹]>
ضلالت برای اینها دیگر مهر و موم شده است.
خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ [۵۵۰]
سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ [۵۵۱]
لَمْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ. [۵۵۲]
اینها دیگر، همه روزنهها را بروی خودشان سد کردند و بستند.
گاهی اینطور به نظر میرسد که چون فرعون سلطنت داشت، قارون ثروت داشت، چنین بود و چنان بود؛ ولی فلان آدمی که از نظر مال و مقام و منصب چیزی ندارد، پس بهتر میپذیرد درحالیکه اینگونه نیست، قدرت مانع هدایت نخواهد بود، ثروت هرگز مانع هدایت نمیشود، حضرت خدیجه علیها السّلام یکی از ثروتمندترین زنان مکه است، ولی ثروت او هیچگاه مانع پیشرفت او نشد، که هیچ؛ بلکه باعث پیشرفت اسلام هم شد، تمام انتخاب و مسئولیّت به خود انسان مربوط است، یعنی، انسان باید همیشه نسبت به خودش مراقب باشد، اگر مراقبت نکند دل تاریک و تاریکتر میشود، آنچنان تاریک میشود که راه هدایت را نبیند این صریح قرآن است که درباره فرعون میفرماید:
لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشی [۵۵۳]
احتمال دارد متذکّر بشود، ولی نشد. این راه برای او باقی مانده بود، ولی یک عدهای اینطور نیستند عدهای هستند که در عین حال که میگویند: ما مؤمنیم،
قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ [۵۵۴]
همینها هستند که میگویند: ما مؤمنیم، دوآتشه هم هستند، ولی لَمْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ.[۵۵۵]
نه اینها قلبشان دیگر قابل طهارت نیست، دیگر پاک نمیشوند، چرا؟ برای اینکه گناه روی گناه و آلودگی روی آلودگی آنچنان مستولی شده و اینها را احاطه کرده که اینها دیگر راه را برای هدایت بستند، و راه عبور را برای نور بستند، به همین دلیل اینها دیگر قابل هدایت نیستند، روی این جهت است که انسان باید نسبت به خودش خیلی مراقب باشد.
کلمه حقّ در قرآن
اشاره
سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ.[۵۵۶]
کلمه حق لفظ عرفانی و قرآنی و فلسفی و اخلاقی و فقهی و حقوقی و اصولی است. یعنی، در همه این علوم پیرامون حق، از ابعاد مختلف بحثهای فراوانی به عمل میآید. حق از اسمای زیبای خداوند سبحان است، حق از نامهای مبارک قرآن است.
فَتَعالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ. [۵۵۷]
آنچه واقعیت دارد، حق و مظهر حق، و وجه حق است.
فَذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ. [۵۵۸]
توحید خالص، و توحید قرآنی عبارت است از ایمان به:
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ.[۵۵۹]
بنابراین، حق، منحصرا، حق تعالی خواهد بود، هرچه غیر اوست، باطل و هالک است.
ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ. [۵۶۰]
البته، عالم باطل نیست، زیرا که عالم خود مظهر حق است.
خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ. [۵۶۱]
در مواردی که کلمه «حق» به معنای ذات حق تعالی، و راه حق، و صراط مستقیم است به صورت «جمع» نیامده است، اگرچه حقوق جمع حق است، ولی در این خصوص معنا نمیدهد، حق در این قبیل حقائق واحد است و لا غیر.
انسان باید در راه حق قدم بردارد و باید متکی به حق باشد:
فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّکَ عَلَی الْحَقِّ الْمُبِینِ. [۵۶۲]
انسانی که خلیفه حق و مخلوق حق است، خودش نیز باید در مسیر حق باشد و به حق حکم کند.
فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ. [۵۶۳]
چون تمام هستی مظهر وجود حضرت حق است، پس خواست او حق محض است؛ لذا حکومت حقّ هم از آن اوست.
إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ اللَّهُ. [۵۶۴]
از اینکه بگذریم حق، بحث فلسفی هم هست، که برهان به شکل اول با مقدمات صحیح منتج یقین و حق خواهد بود.
محور بحث فلسفه و عرفان هم، حق است و حق همان وجود است.
معنای کلمه حق در اخلاق، یک بحث اخلاقی و یک عمل اخلاقی است، اخلاق، حکمت عملی است کلمه حق به وضوح در اخلاق آمده است، حق اولیا، حق پدر، حق مادر، حق همسایه، حق مردم، حق حاکم، حق رعیت و مانند اینها، در این زمینه، رساله حقوق امام سجاد علیه السّلام مواردی از حقوق را شرح داده است.
رساله حقوق امام سجاد
این رساله را مرحوم صدوق در خصال و علی بن شعبه حرّانی هم در تحف العقول نقل کرده است، البته روایت این دو اندکی با هم تفاوت دارند، که هر دو را، مجلسی در بحار نقل کرده.
انسان با تمام وجود، جوارح و اعضایش مسئول است. از تمام اعمال این اعضا و جوارح حساب میکشند.
مهمترین اعضای انسان قلب است،
إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا.[۵۶۵]
بله، انسان همه اعضا و جوارحش مسئول است و همه آنها هم، به تعبیر قرآن در قیامت علیه انسان اعتراف کرده و مشاهدت میدهند، دست مثلا یکی از قوای انسان است علیه انسان لب به اعتراف میگشاید، نامه اعمال را هم به دست انسان میدهند نامه اعمال همان اعمال انسان است که با وجودش متّحد است، حالا ما فکر میکنیم یک توماری است مثلا، ده کیلومتر طول آن است و تمام اعمال انسان در آن نوشته شده است.
تومار و نامه اعمال همان وجود خود انسان است، وقتی، پرده کنار میرود، حجاب برطرف میشود، انسان با تمام وجودش تمام اعمال خود را در وجود خودش مشاهده میکند، اینگونه نیست که توماری بیاورند و بخوانند، حجاب که کنار رفت تمام وجود انسان حکایت از همه اعمال او دارد، زیرا که انسان، همان عمل خودش است و جز عمل او در وجودش چیز دیگری نیست، انسان ساخته شده عمل خودش است.
در علم اصول هم از کلمه «حق» بحثی به میان آمده است و در فقه هم اشاره به این مسئله شده است، بسیاری از مسائل فقه مربوط به حقوق است، مسئله خود حق و حکم؛ در فقه، یک بحث مفصلی دارد، حق کجاست؟ و در چه مواردی حق گفته میشود؟ شرایط حق چیست و اثبات حق چگونه است. فرق بین حق و حکم چیست؟ و از این قبیل.
شرک و توحید در اخلاق
اشاره
سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ. [۵۶۶]
آنچه ثابت است و دوام دارد حق است، و نیز حق است که نمود واقعی دارد و آنچه که واقعیت دارد حق و مظاهر حق است، اگر بخواهیم برای غیر حق و غیر مظاهر حق مثال بزنیم باید به کف آب دریا مثال بزنیم. خداوند حق است و عالم هم مظهر حق، اگر میخواهیم همیشه به صورت انسان بمانیم باید همراه حق گام برداریم.
توحید یعنی، از غیر خدا بریدن. شرک، یعنی به غیر خدا توجه داشتن. هرچه انسان بتواند خودش را به آن مرحله از غیر خدا بریدن، نزدیک کند به همان اندازه موحّد است، هرچه انسان به غیر خدا نزدیکتر شود به همان اندازه از خدا دور میشود. مرحله بالای توحید آن است که انسان فقط خدا را ببیند و غیر خدا را اصلا نبیند اساسا غیری وجود ندارد تا آن را ببیند.
خداوند انسان را یکتاپرست، خداشناس و خداخواه آفریده است، هر کسی بگوید نمیتوانم دروغ میگوید، و یا بگوید نمیخواهم، دروغ میگوید و حتی احیانا غافل از آن است که دروغ میگوید، انسان تمام وجودش توحید است خداوند انسان را خداخواه و مخلص آفریده است، این انسان است که خود را در تاریکی میاندازد، این انسان است که با دست خود، خودش را به چاه ضلالت میاندازد. هرچه خیر است از خداست و هرچه شرّ است از خود انسان است.
شناخت حقایق عالم مبتنی بر شناخت خداوند است.
بنابراین، انسان به هر اندازهای که مباحث توحید را پیگیری کند به همان اندازه از دایره کفر و شرک دور میشود، و به هر اندازهای که از توحید دور بشود، به همان اندازه از انسانیت جدا میشود، به هر اندازه که به شرک و به غیر خدا، نزدیک بشود به همان اندازه به غیر انسان نزدیک شده است، به همان اندازه ماهیت انسانی خویش را از دست داده است خداوند در قرآن درباره کفار و منافقان اینگونه فرموده است:
نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ [۵۶۷]
اینها خدا را فراموش کردهاند، در نتیجه خود را فراموش کردهاند، فراموشی خدا همان؛ از دایره انسانیت خارج شدن همان.
وجه تمایز انسان با غیر انسان در توحید است
آنکس که خدا را فراموش کرد، خود را فراموش کرده است، آنچه مایه امتیاز انسان از غیر انسان است، همان توجه عالمانه و آگاهانه و با بصیرت، به اللّه است، اگر این نباشد دیگر چیزی نیست. توحید در وجود انسان به طور تکوینی تعبیه شده است، سه مرحله از خداشناسی نیز در وجود انسان است: خداخواهی، توحید، اخلاص.
شما یک مثال را در نظر بگیرید شاید از این قبیل مثالها زیاد گفته شده، ولی تا چه حد از راه مثال به حقیقت پی میبریم مشخص نیست، انسان درمانده و انسان بیچاره، انسانی که در یک حالت خطرناکی قرار گرفته و هرگز امید و پناهی ندارد، پناهی وجود ندارد که به آن امید ببندد. فرض کنید در چاهی بالای کوه قرار گرفته که اطرافش یکمرتبه آتشفشان میشود و یا در وسط دریای عظیم اقیانوس قرار گرفته و بههیچوجه هم شنا نمیداند، انسان آنجا چه میگوید (البته نه انسان مسلمان؛ نه انسان مؤمن؛ نه انسان خداشناس) انسان، هر انسانی هر آدمی، آنجا میگوید خدا، و خدای واحد را خالصانه میخواند، چهار یا پنج تا خدا، ده تا خدا، نمیخواند، بلکه فقط خدای واحد را خواند و این خدا گفتن خالص هم خواهد بود.
وَ إِذا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ[۵۶۸]
آنچنان خالصانه خدا را میخواند که ذرهای در آن آلودگی نیست، هرگز توجهی به غیر نیست، خدا را خالصانه میخواهد خدایی را که میخواهد واحد است.
خدا انسان را اینگونه خلق کرده و انسان را اینگونه میخواهد، و میخواهد انسان آنگونه باشد که هست، در عین حال میخواهد انسان به اینگونه بودنش متوجه بوده و با اعتقاد و اختیار به این حقیقت برسد، و خود را به دست خود به این مرتبه از ایمان برساند، ما چقدر خلوص به اللّه داریم، ما چقدر به اللّه توجه داریم؟ ما چقدر خلوت داریم و ما چقدر خداشناسیم؟
بهترین موقعیت، موقعیت نماز است ما در نماز چقدر اخلاص داریم در همین نمازمان در چه درجهای از توجه به خدا قرار داریم تا چه مرحلهای از غیر خدا بریدیم، در چه حدی از غیر خدا کنار کشیدهایم هنگامی که میگوییم:
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ [۵۶۹]
چه مقدار صداقت داریم؟
قرآن، ابراهیم را نمونه و سرمشق قرار میدهد
خدای سبحان در تسلیم و خلوص و مقاومت و صبر و توحید و دیگر صفات حسنه حضرت ابراهیم علیه السّلام را برای ما بعنوان بهترین نمونه معرفی کرده است.
قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ ....[۵۷۰]
ابراهیم اسوه حسنه است، وقتی که میخواهند حضرت ابراهیم علیه السّلام را در درون آتش بیاندازند، باد میآید ابر میآید ملائکه میآیند، اعتنا نمیکند و اعتراض هم دارد که چرا آمدید؟ آمدن تو یک لحظه مرا از یاد خدا به غفلت میاندازد.
همان گونه که حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله را بعنوان بهترین نمونه انسان کامل معرفی میکند:
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ. [۵۷۱]
انسان در این مورد دو خواسته دارد: نمونهخواهی، و نمونه شدن، پروردگار مهربان هر دو خواسته انسان را جواب مثبت داده است، انبیاء و اولیاء و خصوصا حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام و حضرت خاتم صلّی اللّه علیه و آله را بعنوان الگوی انسانیت و انسان کامل معرفی کرده و درباره خواسته دیگر هم فرموده: همان گونه که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله برای شما الگو و نمونه است شما هم باید برای دیگران الگو و شاهد باشید:
لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ. [۵۷۲]
و فرمود:
وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ. [۵۷۳]
امام صادق علیه السّلام و سؤال مرد خراسانی
امام صادق علیه السّلام نشسته بود، شخصی از خراسان آمد، شروع کرد به سئوال و اعتراض که خراسان اینقدر مسلمان است، اینقدر شیعه است، چرا قیام نمیکنید، چرا حرف نمیزنید؟ اینقدر عالم را فساد و فحشا و ظلم و خیانت گرفته این وظیفه شماست، چرا قیام نمیکنید؟
پاسخ امام صادق به مرد خراسانی
امام فرمودند: تنور را روشن کنید، شعلههای آتش داغ و سرخ شد، این بنده خدا هم دارد میلرزد، ما که کاری نکردیم، فکر میکرد امام صادق میخواهد او را مجازات کند، غفلت سراسر وجودش را گرفته، یکی از اصحاب وارد شد، تا وارد شد امام فرمودند: داخل تنور شو، بدون پرسش و تأمل وارد تنور شد، اصولا در فرهنگ اینگونه انسانهای خالص و مؤمن و مطیع خدا و رسول و ائمه علیهم السّلام چرا و برای چه؟ وجود ندارد، هنوز کفشهایش دستش بود در درون آتش تنور رفت.
آن مرد خراسانی بعد از چند لحظهای که احساساتی شده بود به امام صادق علیه السّلام گفت: بلند شوید ببینید این بنده خدا چه شد؟ رفتند دیدند این بنده خدا نشسته تسبیح میگوید و تمام وجودش تسبیح است، نشسته وسط آتش، امام به مرد خراسانی فرمودند: اگر ما چند نفر از اینها داشتیم قیام میکردم.
حضرت ابراهیم علیه السّلام اگر نمونه است، یعنی باید از عملکرد او پیروی کرد.
در همان آیات که ابراهیم علیه السّلام را نمونه معرفی میکند، میفرماید: وَ الَّذِینَ مَعَهُ* و کسانی که با ابراهیم بودند، یکی از کسانی که با ابراهیم بود اسماعیل است، ابراهیم به اسماعیل فرمود: دیشب در خواب دیدم که تو را در راه خدا قربانی کردم، جواب میدهد: عجله کن، چه خواب خوبی! به شدت تأیید میکند که عجله کن.
حاجی میرود مکه ناراحت میشود که چرا میخواهد سرش را بتراشد!.
در قیامت حساب و میزان است، اعمال و افکار ما را حسابرسی میکنند، اعمال ما تا چه حدی با آن میزان که اعمال امیر المؤمنین است تطبیق میکند، در آن حدی که تطبیق میکند قبول است، توحید را، ایمان را، اخلاص را، اخلاق را، عبادت را، همه را با اعمال و اخلاق او میسنجند.
در روایات داریم که وقتی دعاها را میخوانید با این قصد باشد که از زبان ائمه معصومین علیهم السّلام خواندهاید، امثال من چگونه و به چه ملاکی بگویم:
(استغفرک من کلّ لذّة بغیر ذکرک و من کلّ راحة بغیر أنسک، و من کلّ سرور بغیر قربک، و من کلّ شغل بغیر طاعتک). [۵۷۴]
حقّ پایدار و ماندنی است
آنچه حق است توحید و مظهر توحید است، غیر این هرچه باشد مثل کف آب دریا فناپذیر است و مثل کف صابون است که چشم حقبین را میسوزاند.
خلاصه اینکه باید دنبال نور رفت، دنبال حق و دنبال توحید رفت، باید کاری کنیم تا به خدا نزدیک شویم. باید به فکر بود تا از آن واقعیت انسانی خارج نشد، باید به فکر بود، تدارک دید، روزها و شبها را نباید به بطالت و لغو گذراند باید دستورالعمل را شناخت و عمل کرد، اگر در نفسمان هوا و هوس نبوده و در قلبمان مرض نباشد، از قرآن که کتاب نور است سیراب میشویم قرآن برای کسانی مفید است که قلبشان مهر و موم نشده باشد اگر مهر و موم شیطان خورده باشد، دیگر فایده ندارد. وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً [۵۷۵]
خدای سبحان دعوت کرده و وعده داده تا راه را نشان دهد، هدایت کند، میگوید تو بیا من کمکت میکنم:
ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ [۵۷۶]
با تمام وجودت بیا دستت را باز کن هرچه دستت بازتر به همان اندازه لطف الاهی بیشتر شامل حال میشود، منتها با تمام وجود باید روی بآن سوی کرد، دروغ نگویی اگر دروغ باشد بدتر خواهد شد. هرچه نور است در توحید است.
بخش دوم معارفی از قرآن و صحیفه
خدای سبحان همه را در هر حال مورد امتحان قرار میدهد
اشاره
از جمله موضوعاتی که در اخلاق و رفتار انسان تاثیرگذار است توجه به امتحان الاهی است.
هیچ کمالی بدون امتحان و ابتلاء به دست نخواهد آمد.
أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ. [۵۷۷]
آیا مردم گمان میکنند به صرف اینکه گفتند ما ایمان آوردیم، دیگر امتحان نخواهند شد، به حال خودشان رها میشوند؟
همه امتحان خواهند شد، همان گونه که ملتهای قبل از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله امتحان شدند، مثل قوم موسی، قوم عیسی؛ حتی خود پیامبران، این امتحان برای چیست؟
فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ. [۵۷۸]
با امتحان، خداوند راستگویان را از دروغگویان مشخص میکند.
در بین مسلمانان عدهای دروغگو هستند، در واقع ایمان نیاوردهاند، و عدهای هم هستند که ایمانشان سست و ضعیف است و ایمان اینها پایه محکمی ندارد و زود منحرف میشوند، و در برابر مسائل مشکل نمیتوانند دوام بیاورند، و آیات فراوانی در این زمینه در قرآن هست، در تاریخ انبیاء هم نمونههای فراوانی وجود دارد، حتی خود انبیاء امتحان میشدند، تا مرتبه خلوص آنان معلوم و کاملتر شود.
یکی از مصادیق بارز آنان در مورد امتحان، امتحان حضرت ابراهیم علیه السّلام است، او چند بار امتحان شد، مراحل تکامل را هم طی کرد ... اول نبی بود، بعد رسول شد، بعد از رسول شدن امتحانی داد و از امتحان هم پیروز درآمد و خلیل الرحمن (دوست خدا) شد در مرحله آخر به مقام امامت رسید:
وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً [۵۷۹]
حضرت ابراهیم علیه السّلام پس از طی مراحل امتحان مخاطب به امامت شده و به آن مقام نائل آمد.
علت امتحان
الف: همانطوری که در آیات هم آمده است این امتحانها سبب میشود که درجه ایمان انسانها مشخص شود.
ب: امتحان سبب تکامل ایمانی خود انسان است، تا انسان در جهت امتحان قرار نگیرد، نه خودش را میشناسد و نه ایمانش قوی میشود، برای انسان احیانا موقعیتی است که باید در آن مرحله مبارزه و جهاد کند، هجرت کند، از جان و مال بگذارد، ایثار کند، و انسان باید در برابر آنها صبر و مقاومت کند خود این مقاومت برای انسان زمینه تکامل ایمان است، با مقاومت ایمان انسان قوی و استوارتر میشود، یعنی آن معرفت الاهی بیشتر در دل انسان نمایان میشود و قلب انسان بیشتر با نور الاهی پر میشود، و به اصطلاح عرفان، به مراحلی از شهود میرسد، وقتی در مرحله ایمان قویتر، پختهتر میشد، مراحل معرفت بالا میرود، و ایمان انسان کمکم، به مرحله عقلی، فلسفی، استدلالی برهانی، عرفانی و شهود میرسد، امتحان یک واقعیت است که باید باشد، و سیره و سنت الاهی در هر ملت بوده و هست.
فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ. [۵۸۰]
انسان مؤمن اگر به وظائف و مسئولیت خویش توجه داشته باشد هر لحظه، در حال امتحان است، منتها شدت و ضعف، و زمینههای ضعیف و قوی دارد، هر صبحگاهی انسان با یک حالت بشاش، پرشور و هیجان، از خواب برخیزد و نماز بخواند، همین حالت ایمان است که این انسان در برابر نماز و خدا، اینقدر آمادگی دارد که از خواب نوشین صبحگاهی بگذرد، و با کمال شهامت و نشاط برخیزد و تکلیف الاهی را انجام دهد با خدا مناجات و خلوت کند. این خودش مرحلهای از امتحان است، یا در حرف زدنها، خوردنها، شنیدهها و دیدنها، انسان در همه این موارد با یک واجب و یا حرام روبرو میشود، همه اینها امتحان است، گاهی با یک موقعیت خاصی برخورد میکند که سرنوشتساز است و باید تصمیم بگیرد، مثل این است که انسان در یک موقعیت زمانی و مکانی قرار گرفته، که در آن توان حفظ ایمان خود را ندارد، آنجا توان نمایش اسلام خویشتن را ندارند، خودش، خانوادهاش، مالش شهرتش به آنجا وابسته است، برادر، خواهر و وطنش آنجا هستند در عین حال اگر آنجا بماند نمیتواند اسلام خودش را ابراز و اظهار نماید، اما در شهر و یا در کشور دیگر میتواند، اینکه آنجا بماند یا نماند، و به خودش این را بقبولاند که بمانم یا نمانم، این حالت امتحان است.
یکی از مسائل امتحان همین مسئله هجرت است. البته، بحث هجرت، بحث مفصلی است و اساسیترین مصداق و مورد هجرت همین موارد است، که انسان که در یک جایی نمیتواند اسلام و دین خود را حفظ و یا تبلیغ کند و هیچ امکانی برای تبلیغ اسلام و حفظ ایمان خود نیست، ولی در محلّ و شهر و کشور دیگر میتواند برای اسلام تبلیغ کند و ایمان خودش را حفظ کند، باید به آنجا هجرت کند. اینجا هجرت کردن از خود و از خانواده، برادر و خواهر و از مال و وطن امتحان و لازم است، اگر همه اینها را رها کند و برود، پیروز و سرافراز خواهد بود، و این امتحان موجب میشود که راستگویی او در ایمانش معلوم شود، این هجرت، مرحلهای در تکامل را در او ایجاد میکند، البته هجرت باطنی و هجرت از وطن نفس و هجرت از خویشتن هم از این قبیل است.
إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ. [۵۸۱]
عدهای که میمیرند نفس و روح آنان را ملائکه میگیرند، روز قیامت از آنان سوال میشود که چه کردهاید که بیایمان مردهاید، چه کردید که در ایمان خود فعال نبودید و آن را حفظ نکردید، در تبلیغ ایمان و اسلام خود فعالیتی نکردید.
قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ [۵۸۲]
میگویند:
ما مستضعف بودیم، یعنی تحت فشار ظالم و حکومت زمان بودیم، میگویند:
قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً. [۵۸۳]
آیا جای دیگری برای حفظ ایمان و عمل و تبلیغ نبود که به آنجا بروید و موفّق شوید؟
أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِیراً. [۵۸۴]
خیلی خطرناک است در واقع سقوط است، کسی در محلی، جایی، کشوری، شهری تحت فشار یک حاکمیتی قرار بگیرد که آنجا نتواند تبلیغ و فعالیت کند و نتواند ایمان خودش را حفظ کند در عین حالی جای دیگری باشد، و قدرت مهاجرت هم داشته باشد و مهاجرت نکند، این دیگر سقوط است:
مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ. [۵۸۵]
واقعا در روز قیامت نوعی بازپرسی میشود که چرا هجرت نکردی. بنابراین، در چنین موقعیتی اگر بگویم انسان در مرحلهای قرار میگیرد که از امتحان پیروز بیرون آید، باید هجرت کند، این مسلم و روشن است. اگر کسی به دلایلی قادر به هجرت نباشد، البته تکلیف از او ساقط است.
خب کسی که، مثلا پیرمرد هفتاد یا هشتاد ساله است و قدرت تکان خوردن ندارد، فلج است، بچه است، یا از زنانی است که نمیتواند هجرت کند این روشن است که معذور است و تکلیفی ندارد:
إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا.[۵۸۶]
و از این نمونهها زیاد هست. وقتی در برابر ظالمی قرار میگیرد که باید آنجا فریاد بکشد، در جایی قرار میگیرد که عکس مسئله است، بنابراین، امتحان واقعیتی است و مراحلی دارد، مسلمان هر لحظه در حال امتحان است. گاهی خداوند مسائلی را پیش میآورد که انسان امتحانش را بدهد و به مراحل عالی برسد.
جریان حضرت ابراهیم باید از شق دوم باشد، شق دوم این است که حضرت ابراهیم نبی بود، ایمانش کامل بود، معلوم است که معصوم است، و لیکن در عین حال خدای سبحان او را امتحان میکند تا مراحل عالی را به او عنایت کند، امتحان میکند، تا تکامل در ایمانش حاصل شود و خلیل بشود.
ابراهیم علیه السّلام امتحان نمیشد که معلوم شود راستگو یا دروغگو است؛ زیرا او نبیّ معصوم بود؛ بعد از اینکه ابراهیم به درجه نبوت و رسالت رسیده بود، او را در مرحله و زمینهای قرار میدهند که، در آتش آنچنانی میاندازند و او هم آن چنان مقاومت کند که به یاری ملائکه و باد و هر واسطهای جواب ردّ میدهد و میگوید شما مگر مخلوق نیستید، شما چه امتیازی بر من دارید، ابراهیم قاطعانه در برابر اینها ایستاد، شما فکر نمیکنید آمدن ملائکه خودش امتحان باشد؟ بله، امتحان است، تا معلوم گردد که ابراهیم میتواند به مرحلهای برسد که به غیر خدا، به هیچ چیز توجه نداشته باشد، اگر از ملائکه هم میخواست در عین حال به ایمان او ضربه نمیرسید، ولی در عین حال توجه به ملائکه، و لو مثل توجه به بت و توجه به عالم ماده نیست، امّا از قبیل توجه به غیر اللّه است، همان گونه که آتش امتحان است آمدن ملائکه هم امتحانی دیگر، پیشنهاد باد امتحان دیگر، این برای این نبود که راست گفتن یا دروغ گفتن ابراهیم معلوم شود، ابراهیم که رسول و نبی بود، این آزمایش به خاطر آن است که معلوم شود لیاقت و زمینه رشد را دارد یا نه؟ و آیا زمینه کمال دیگر را پیدا کرده تا به مقام عالیتری نائل گردد؟
أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ. [۵۸۷]
در صدر اسلام بیشتر مسلمانان از خانوادههای کافر بودند، گاهی انسان گرفتار پدر و مادر خود است، در صدر اسلام، تعدادی از کسانی که مسلمان شدند از طریق کفار تهدید میشدند، که شما را میکشیم مال شما را میبریم، این آیه در آن زمینه نازل شده است: شما فکر نکنید که میگوئید مسلمان شدیم، پس کافی است و امتحان نخواهید شد، نخیر، شما را تهدید میکنند، باید در مقابل آنان بایستید، بعضی از شما را میکشند، باید مقاومت کنید، به مال شما تجاوز میکنند، باید ایستادگی کنید، نمیگذارند که در مکه بمانید باید به طائف و مدینه بروید، باید از همه چیز بگذرید.
ایمان تنها در زبان، فایدهای ندارد، ایمان باید در عمل نشان داده شود، گاهی انسان نسبت به حفظ ایمانش از طرف پدر و مادر درگیر است، که پدر و مادرش مانع کارند، آنجا هم نباید اطاعت کرد.
وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْناً [۵۸۸]
باید پدر و مادر را گرامی داشت.
وَ إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما
اگر پدر و مادر در برابر ایمان تو قرار گرفتند، و تو را از ایمانت بازداشتند در این مورد نباید از پدر و مادر اطاعت کرد، به عنوان مثال جوانی در صدر اسلام مسلمان میشد و پدرش از ثروتمندان قریش و با قدرت بود، او را تهدید میکرد و میگفت نباید مسلمان شوی، آنجا که دستور پدر و مادر در برابر امر الاهی قرار گیرد آنجا حق اطاعت نداریم.
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِیَ فِی اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ کَعَذابِ اللَّهِ. [۵۸۹]
بعضی به قیامت و عذاب و جهنم فکر میکنند و مسلمان میشوند، وقتی مسلمان شدند، در مقابل تهدیدهای دیگران، از ایمانش منصرف میشوند، همان حسابی را که از عذاب الاهی داشتند، از تهدیدهای مردم نیز دارند، میگویند اگر از ایمانمان دست نکشیم دوباره منافق یا کافر نشویم اینها ما را میکشند.
بنابراین، ایمان به صرف اقرار، محقق نمیشود و گفتار تنها در ایمان انسان کفایت نمیکند.
وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ. [۵۹۰]
در این آیه شریفه، فتنه به معنای امتحان است، اما فتنه در قرآن در معانی دیگری هم آمده است، در بعضی آیات به معنای امتحان است. مثل همین آیه شریفه:
أَ وَ لا یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عامٍ. [۵۹۱]
منافقینی که این همه ادعا دارند اینها فکر نمیکنند که بالاخره امتحان خواهند شد، اینطور نیست که انسان ادعا بکند که من مسلمانم، شیعه اهل بیت عصمت و طهارت هستم، ولی امتحان نشود.
ثُمَّ لا یَتُوبُونَ وَ لا هُمْ یَذَّکَّرُونَ
در قرآن فتنه به معنای آشوب و شورش هم آمده:
وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ. [۵۹۲]
این آیه مشهوری است، یعنی با اینها به جنگ برخیزید و آنان را از بین ببرید، تا اینکه فساد، فتنه و آشوب بر روی زمین نماند، پس معلوم میشود اینان منبع فسادند، هسته مرکزی فسادانگیزی؛ اینها هستند، اگر اینها از بین بروند فساد هم بر روی زمین نخواهد ماند، اینجا فتنه به معنای فساد و آشوب است، آیات دیگری مانند بعضی از آیات سوره بروج و آل عمران و در بعضی موارد مانند آیه بیست و پنجم سوره انفال به معنای بلا و مصیبت آمده است. مانند:
وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً. [۵۹۳]
باید مواظب خود، و ایمان، اسلام، و نعمتهای الاهی باشید، گاهی انسان بر اثر نعمتهای فراوانی که به او داده شده غفلت میکند و گمراه میشود، همین مستضعفین تبدیل به مستکبرین میشوند، اگر فساد و بیایمانی، ظلم و جنایت شیوع پیدا کند به بلای همگانی تبدیل میشود و همه مبتلا میشوند.
وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً. [۵۹۴]
فقط ظالمین گرفتار نمیشوند، به اصطلاح تر و خشک با هم میسوزند، اینجا فتنه به معنای بلا و مصیبت است، گاهی فتنه به معنای اغفال و حیله و ترفند است؛ مانند این آیه:
یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ.[۵۹۵]
تحت تأثیر حیلهها و وسوسهها و ترفندهای شیطان قرار نگیرید، اینجا فتنه به معنای فریب و اغفال است، در سوره یونس فتنه به معنای اذیت و آزار و قتل آمده است:
فَقالُوا عَلَی اللَّهِ تَوَکَّلْنا رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً [۵۹۶]
فَلَمَّا أَلْقَوْا قالَ مُوسی ما جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ إِنَّ اللَّهَ سَیُبْطِلُهُ إِنَّ اللَّهَ لا یُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ* وَ یُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ* فَما آمَنَ لِمُوسی إِلَّا ذُرِّیَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلی خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِمْ أَنْ یَفْتِنَهُمْ. [۵۹۷]
اینها از قتل و شکنجه و آزار فرعون میترسیدند، و تعداد انگشتشماری از قوم موسی به موسی ایمان آوردند، چرا بقیه ایمان نمیآوردند، زیرا از شکنجه و قتل و آزار و زندان فرعون میترسیدند.
عَلی خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِمْ أَنْ یَفْتِنَهُمْ. [۵۹۸]
فتنه در اینجا به معنای شکنجه، قتل، آزار و اذیت، قتل و کشتار آمده است.
بنابراین، این معانی فتنه بود که در آیات قرآن به آنها اشاره شده است، و لیکن آنکه مورد نظر ماست به معنای امتحان است.
امتحان اختصاص به گروه خاصّی ندارد
بحث دیگر این است که امتحان، سنت جاریه الاهی است که مربوط به سلسله هدایت تکوینی و تشریعی خداوند است، و سنتی است مربوط به همه، رسول و غیر رسول، نبی، صالح، طالح، مومن؛ همه باید امتحان شوند، و امتحان در مورد هر کسی از مرحله ایمان و یا در مورد مؤمن و کافر و منافق، در هر کدام اثر خاصّ و هدف مخصوصی دارد.
أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ. [۵۹۹]
مردم گمان نکنند فقط به صرف ادعای ایمان، به حال خودشان واگذاشته میشوند و امتحان نمیشوند، و اینکه آیا باطنشان با گفتار ظاهریشان مطابقت میکند یا نه؟. خداوند یک هدایت تشریعی، و یک هدایت تکوینی دارد، هدایت تکوینی خداوند همان نظام احسن خلقت جهان و کیفیّت حکمتآمیز آفرینش هر موجود است، یعنی کل اشیاء، انسان، حیوان، جهان را خدا خلق کرده و به هدایت تکوینی همه را هدایت کرده و در زمینه هدایت تکوینی خدا، در قرآن آیات فراوانی به چشم میخورد.
خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً [۶۰۰]
الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی. [۶۰۱]
رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی [۶۰۲]
این قبیل آیات در قرآن مربوط به هدایت تکوینی است. یعنی، خدای متعال هر شیئی را در جای خودش، و متناسب با وضع جسمانی و روحانی آن خلق کرده، و برای رفع نیازهایش نیز، نیروهایی در جان و وجود آن شی (حیوان، انسان و غیر انسان، ملائکه، حجر، شجر) نهاده است، و این را هدایت تکوینی گویند، انسان را آفریده و آنچه برای او، در جامعه، محل زندگی و وجود او نیاز است. در زمین فراهم کرده، هم خودش را ایجاد کرده و هم با هدایت تکوینی، نیازهای وجودی او را تأمین کرده است، حیوان را خلق کرد و نیازهای وجودی او را هم همراه آن خلق کرده است، و همینطور در کلّ جهان آفرینش، هدایت عامّ و تکوینی وجود دارد.
هدایت تشریعی، قانونگذاری است و در ارتباط با موجودات باشعور و دارای تکلیف یعنی انسان و جنّ است، یعنی، آن موجودی که شعور و تکلیف دارد، نیازمند هدایت تشریعی است، البته، اینگونه نیست که موجودات دیگر شعور نداشته باشند. کل جهان دارای شعور است.
یُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ.*
و تمام موجودات، ریز و درشت تسبیحگوی خداوند است، همه آنها مرتب سبّوح و قدّوس میگویند، همه عالم دارای شعور است، منتها قدرت احساس و ادراک ما کم است که این حقیقت را فهم و درک نمیکنیم، قرآن میفرماید:
وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ [۶۰۳]
همه آنها تسبیح خدا را میگویند، ولی شما نمیفهمید، اما از اینکه بگذریم، هدایت تشریعی مربوط به جهان تکلیف است، یعنی انسانها، حتی ملائکه، با اینکه شعور دارند، تشریع و قانون نمیخواهند، آنان خودشان هدایت یافته خلق شدهاند و سایر موجودات با اینکه تسبیح و ادراک دارند ولی در حدّ تکلیف نیستند، انسان هست که نیازمند به قانون و شریعت است، زیرا انسان باید یک سلسله اعمالی را انجام دهد، تا به کمال خود برسد، و امتحان در ارتباط با همین سلسله از هدایتهاست، یعنی امتحان و ابتلائی که خداوند برای انسانها مقرّر کرده مربوط به هدایت تشریعی است، یعنی برای تمایز، و برای بدتر شدن منافق و کافر غیر قابل هدایت، و برای بهتر شدن مومن، امتحان لازم است.
همه این موارد در امتحان منظور نظر است، یعنی امتحان در مقام تشریع برای تکامل مومن است، برای تنازل کافر و جدا شدن مومن از کافر و منافق، و دروغگو از راستگو است، اگر بگوییم امتحان نباید باشد، این نفی تمامیّت حجّت و نفی هدایت خاصّ است زیرا انسان موجودی است که براساس هدایت تکوینی، خداوند نیازهای او را تأمین کرده است، یکی از نیازهای انسان همان تشریع و قانونگذاری است، انسان هم هدایت تکوینی دارد، در هدایت تکوینی، خداوند نیازهای خلقتی، فطری و طبیعی و تکوینی او را داده است، یکی از نیازهای انسان عبارت از هدایت تشریعی اوست، قانون و قانونگذاری برای انسان و برای تکامل او لازم است، خداوند برای نظم زندگی انسان شرع و قانون جعل کرده، انسان هم برای تکامل باید به این قانون عمل کند. یکی از مراحل و سلسله هدایت تشریعی خداوند، همین امتحان است، اگر امتحان نباشد یکی از شاخههای هدایت تشریعی الاهی نفی میشود. یعنی، هدایت تشریعی ناقص خواهد بود و نقص هدایت تشریعی مساوی با عدم آن است.
امتحان گاهی برای شخص و گاهی برای گروه و امت است. این سنتهای لا یتغیّر خداوند متعال است باید عملی گردد.
امتحان مخصوص مومن و کافر نیست، برای مومن، کافر، پیامبر، غیر پیامبر و برای همه امتحان بوده و همه چیز زمینه امتحان است بدون استثناء، خود قانون اسلام، تمام نعمتهایی که خداوند به ما داده همه زمینه برای امتحان هستند، تمام بلاها و حوادثی که در روزگار اتفاق میافتند وسیله امتحان هستند، یعنی تمام جریانها، بلاها، حوادث، همه اینها امتحان است، داشتن مال و قدرت و سلامت و نداشتن آنها همه برای امتحان است، و در این زمینه آیات فراوانی در قرآن است، مانند:
إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا. [۶۰۴]
همه آنچه که در اختیار انسان است برای این است که معلوم گردد کدام یک به وظیفه و تکلیف خود بهتر عمل میکند.
وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً [۶۰۵]
اینطور نیست که همیشه خداوند ما را با مرض امتحان کند، با جهاد و مرگ امتحان کند، گاهی با ثروت، گاهی با خوشحالی و سلامتی، گاهی با حکومت دادن، و گاهی با گرفتن حکومت امتحان میکند، یکی از آیات مربوط به این مسئله آیهای در سوره آل عمران است:
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ* إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الظَّالِمِینَ. [۶۰۶]
شما اگر مومنید، نباید بترسید، نباید غصه بخورید، همیشه بزرگوارید شما ناراحت نباشید از اینکه ضربه میخورید.
وَ لِیُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ الْکافِرِینَ. [۶۰۷]
خداوند به وسیله امتحان مومنان را از کافرین جدا میکند،
و یمحّص الکافرین و کافرین را هم امتحان میکند، نسبت به مومنان «محص»، و نسبت به کافرین «محق» است.
وَ لِیُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا
«محص و تفحص» یعنی، چیزهای مخلوط را از یکدیگر جدا کردن، و جدا کردن مخلوطهای جدا از هم است، مثل چند دانه گردوهای سیاه، سفید، در عین اینکه با هم مخلوطاند، ولی از هم جدا نیز هستند، «محص» یعنی جدا کردن چیزهای به هم آمیخته و چیزی را از شرور و رذایل و ناخالصیها پاک و خالص کردن، مثل، طلایی که ذوب کنند و مواد غیر طلا، را از آن جدا کند، این محص است، و مثلا لباسی را که میخواهند بشویند تا چرکش از بین رود، محص است.
بنابراین، محص یعنی، خلاصی از عیب و نقص- در مفردات راغب دارد که- «تلخیص الشی من فیما فیه من عیب» تلخیص، مثل تزکیه و تطهیر است درباره مومنان «محص» گفته است، محص دو معنا دارد، یکی به معنای جدا کردن مومنان از کافرین (تمحیص)، دوم به معنای امتحان کردن مؤمنان است. یعنی مومنان را خالص و تکامل دهد.
بنابراین، «محص» برای این است که، مومنان از کفار جدا شده و در اثر امتحان و آزمایشات کامل شوند. یعنی ناپاکیها، و رذایل اخلاقی از روح و وجودشان پاک شده و باطنشان خالص گردد، ایمان انسان بعد از امتحانها خالص گشته و قلبش کانون توحید ناب و نورانی میگردد.
«لا یبقی له إلّا الإیمان، لا یبقی له الا الخلوص، لا یبقی له إلّا النور».
امتحان مومن که از آن در قرآن به «محص» تعبیر شده است، یکی این است که واقعا معلوم شود این مومن راستگو یا دروغگو است، دوم اینکه او به کمال خود برسد و اما درباره کافر، عکس قضیه است.
و یمحق الکافرون.
محق یعنی نقصان، به هر ماهی که یک روز کمتر و باصطلاح سی کم است، محق گویند، نقص ماه راه محق گویند: «محق» نقص است، محقه، یعنی نقصه، یعنی او را ناقص کرد، یا مثلا در آیه شریفه درباره ربا و بیع دارد که:
یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثِیمٍ.[۶۰۸]
خداوند سود ربا را ناقص کرده و از بین برده است، بنابراین گاهی میبینید، کافر و منافق در ظاهر اخلاق و رفتاری دارد که جلب توجه میکند و گمان میرود که آدم خوبی است، در این صورت خدا او را امتحان میکند که او خودش را نشان دهد خبث باطن او جلوه کند، زمانی که خودش را نشان داد، کافر از مومن مشخص میشود این محق است آن طرف محص بود، آن طرف به سوی کمال میرفت، و این طرف به سوی نقص، در این صورت اگر محاسنی ظاهری داشت از بین میرود، کفر خالص و تاریکی محض میماند.
وَ لِیُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ الْکافِرِینَ* أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصَّابِرِینَ. [۶۰۹]
شما گمان میکنید که همینطور میخواهید به بهشت بروید، بدون اینکه خدا معلوم کند که واقعا بهشتی و جهنمی چه کسی است؟ بدون اینکه خدا مجاهد و صابر را معلوم کند؟. مجاهد همان آدم مومنی است که جهاد میکند، ولی صابر بالاتر از آن است، صابر کسی است که استقامت و مقاومتش، در برابر تمام مسائل بیشتر است و کمال بیشتری دارد.
وَ لَقَدْ کُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ. [۶۱۰]
قبل از اینکه مرگ بسوی شما بیاید میگویید: خدایا، مرگ مرا برسان که به بهشت بروم، حالا که مرگی نظیر شهادت سراغتان آمده، جهاد به سراغتان آمده تنبلی میکنید، باید اینها روشن شود تا بهشتی از جهنمی مشخص گردد.
وَ لَقَدْ کُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَیْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ. [۶۱۱]
تا حالا میگفتید: خدایا،
«یا لیتنا کنا معکم و نفوز فوزا عظیما».
ای کاش، ما با امام حسین علیه السّلام بودیم و از این دنیای تاریک به بهشت میرفتیم، حال که جهاد آمده، واقعا امام حسین آمده، و در مقابل شما:
«هل من ناصر ینصرنی»
میگوید: به نصرتطلبی او جواب نمیدهید، اینجا معلوم میشود که صابر کیست، زیرا ادّعای جهاد، ایمان، مقاومت، بدون اینکه کسی امتحان شود روشن نمیشود.
اما درباره علم خدا به باطن هر انسان و حقیقت ایمان افراد، و اینکه خداوند چه نیازی به امتحان آنان دارد؟ اولا ما گفتیم که امتحان یکی از شاخههای هدایت تکوینی و تشریعی است که باید باشد، و دوم که باید افراد از هم جدا شوند، خوب و بد، کافر و منافق، مسلمان و غیر مسلمان، باید از هم جدا شود، تا راستگو از دروغگو مشخص شود، ما به باطن خودمان مجازات نمیشویم، بلکه به عمل خودمان مجازات میشویم، یعنی ثواب و مجازات در قیامت در مقابل عمل ما خواهد بود، بلکه جزای قیامت همان عمل ما در این دنیاست که در آن سرای به صورت جزای عمل و کیفر ظاهر میشود، آنجا هیچ چیز تازهای نیست، همین نماز آنجا نعمت میشود و همین مال حرام آنجا آتش میشود، چیز دیگری نیست، تجسم عمل همین است، و جزای ما تجسم عمل ماست، با ادعا نمیشود گفت، که من مسلمانم، صابرم، مجاهدم در عمل باید نشان داد، یکی میگوید من بنّا هستم، باید خانهای بسازد تا این امر ثابت شود. دنیا و آخرت هم همینطور است. دنیا سرای عمل و روز واپسین، سرای جزاست. و دیگر اینکه امتحان بر تمام دنیا و مظاهر آن، تاریخ، حوادث تاریخ، نعمتها، بلاها، علوم، دانشها و حکومتها را، شامل میشود، و برخوردهای انسان در برابر اینها، همان عمل انسان خواهد بود، بنابراین، ما برای آنکه لیاقت خودمان را نشان دهیم، و یا افراد را خوب بشناسیم باید امتحان شویم، اما خداوند عالم اینطور نیست، در مورد خداوند متعال سه مورد بیان شد: یکی اینکه امتحان انسانها سبب هدایت خاص آنان است، نه اینکه خدا میخواهد بداند و با بشناسد، دوم اینکه جزای عمل براساس حجّت باشد، سوم این است که انسانهای خوب و بد با امتحان برای خودشان مشخص بشوند.
فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ.
فلیعلمن، یعنی اینکه خدا معلوم کند، برای ما، که چه کاره هستیم و جزای عمل ما چیست، نه اینکه خدا بخواهد خودش بداند.
وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ* ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ .... [۶۱۲]
این آیه شریفه یکی از آیاتی است که، با صراحت مسئله امتحان را، هم درباره کافران و هم درباره مؤمنان مطرح کرده است.
اینها که مال و ثروت دارند، فکر نکنند ما لطفی بر آنها کردیم، اینها همه برای امتحان است.
إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً
تا اینها ماهیت خبیث و کفر خودشان را نشان دهند و ضلالت اینها رو به روز نمایان شود.
این همان امتحان محقی است که نسبت به کافران و منافقان انجام میگیرد و آیه بعدی مربوط به مؤمنانی است که گمان نکنند امتحان نمیشوند.
ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ.
بالاخره منافق و مؤمن، پاک و غیر پاک، خبیث و غیر خبیث، همه امتحان میشوند، و باید روشن شود، چه کسی راست میگوید و چه کسی دروغ میگوید، قرآن میفرماید: وقتی که خداوند، عالم را خلق کرد به ملائکه دستور داد آدم را سجده کنند و با عرضه کردن آدم بر ملائکه آنها را مورد امتحان قرار داد، همینجا بود که شیطان تکبر کرد.
وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً .... [۶۱۳]
تمام انسانها در هر جایی، در هر شکل و رنگی، در هر مرحلهای از شناخت و جهانبینی و در هر مرحلهای از ایمان باشند، نبی، پیامبر و حتی ملائکه همه امتحان میشوند، زمینه امتحان برای خود آدم و حوّا علیهم السّلام هم در بهشت مهیا شد و دستور داده شد که از آن درخت دور شوید.
وَ قُلْنا یا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ. [۶۱۴]
هذِهِ الشَّجَرَةَ زمینه امتحان آدم علیه السّلام بود، امتحان برای همه و نسبت به همه چیز است در اینباره آیه:
وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَبْلُوَکُمْ فِی ما آتاکُمْ إِنَّ رَبَّکَ سَرِیعُ الْعِقابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ. [۶۱۵]
خداوند جانشینانی را در روی زمین قرار داد و برای آنان مراتبی معین فرمود، همه این مراتب، امکانات، خلقتها؛ همه برای امتحان است.
نعمت خلافت و مراتب استعداد را، در این آیه زمینه امتحان قرار داده است، در این آیه، نعمت خلافت و خلیفة الاهی هم زمینه امتحان است.
رفع بعضکم فوق بعض، همه اینها زمینه امتحان است، بعد مورد مشابه دیگر در سوره فجر است.
فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ* وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهانَنِ. [۶۱۶]
در این آیه نعمت و نقمت، هر دو را، زمینه امتحان قرار داده است.
مسئله دیگری هم در این آیه مطرح است که مشابه آن در سوره عنکبوت هست، انسانها در هنگام نعمت خوشحال، ولی وقتی که مبتلا به بلا و ناراحتی میشود، ناله میکند.
انسان اگر بخواهد راه مستقیم و راه خدای سبحان را طی کند در هر زمان و شرایطی، خودش را در برابر خدا، عبد خدا خواهد دانست، و امتحان خودش را زمینه تکامل الاهی خود به حساب میآورد، هم نعمت و هم محرومیّت هر دو صورت برای او یکسان است.
لیکن حالت انسان بطور کلّی این آنگونه است که خوشی و ناخوشی برای او در شکرگذاری و کفران فرق میکند، ولی آن کسی که ایمان کامل دارد، در برابر امتحان صبر میکند.
فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ [۶۱۷]
وقتی خدا انسان را امتحان میکند، آن وقت است که داد و فریاد میکند، ای خدا، چرا من اینطور شدم، آیه مشابه این هم در سوره عنکبوت بیان شده،
إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا. [۶۱۸]
آنچه در زمین هست، زینت زمین است، این زینتها برای این است که:
لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا.
برای اینکه نشان داده شود در درون انسانها چیست، و ظاهرشان چگونه است، ادعای واهی و ظاهری فایدهای ندارد؛ باید واقعا نشان داد که درونمان چیست، استعدادهای درونی، ایمان واقعی را باید در عمل نشان بدهیم تا معلوم گردد کدام از انسانها بهترین عمل را انتخاب میکنند.
و از جمله آیاتی که به مسئله امتحان در همه چیز و همهکس اشاره دارد آیه معروف:
وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ[۶۱۹]
است.
این آیه نمونهها و مواردی از زمینههای امتحان را بیان کرده است، خوف، گرسنگی، نقص اموال (فرق نمیکند، زلزله بیاید از بین برود، بسوزد و ...) انفس، ناراحتیهای که پیش میآید، معلولیتها، مجروحیتها، از این قبیل، برای کسانی که در مقابل همه این امتحانها صبر و مقاومت میکنند بشارت داده است.
وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِّئاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ. [۶۲۰]
در اینجا حسنات و سیئات را زمینه امتحان معرفی کرده است. نهج البلاغه در خطبه قاصعه (234):
«الحمد للّه الذی لبس العزّ و الکبریاء». [۶۲۱]
این خطبه یک نمونه است که بحث امتحان را در بر میگیرد، این خطبه بسیار مفصل است و حاوی مطالب بسیار عالی و مهم است، از جمله این فقره:
«فلو رخّص اللّه فی الکبر لأحد من عباده لرخّص فیه لخاصّة انبیائه و اولیائه»
و
«کانوا اقواما مستضعفین». [۶۲۲]
پیامبران از مستضعفان بودند، گرچه این خارج از بحث ماست، ولی لازم است مروری به این موضوع از دیدگاه نهج البلاغه و قرآن داشته باشیم، این موضوع مسلّم است که پیامبران به طور معمول از طبقات ضعیف بودند، خداوند میداند چه کسی را نماینده خود و رهبر جامعه قرار دهد.
اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ [۶۲۳]
خدا میداند که رسالت و ولایت خودش، و رهبری جامعه را به عهده چه کسی بگذارد، انبیاء از طبقات ضعیف مردم بودهاند، از طبقات محروم از نظر اقتصادی و قدرت، و لکن کسانی بودند که شایستگی رهبری داشتهاند، بنابراین یکی از شرایط رهبری این است که سوز مردم را داشته و نیاز مردم و جامعه را درک کند، کسی که از طبقه مستضعف و محروم نباشد، در میان مردم و در دل مردم جای نداشته و با مردم زندگی نکرده باشد، نمیتواند نیاز مردم را احساس، و درد آنان را درک کرده، و دلسوز مردم باشد، مشکل است کسی از طبقات اعیان باشد و دلش برای مردم بسوزد، مگر بطور استثنائی، کسی احساس مردم را درک میکند که از طبقه ضعیف بوده و با درد مردم آشنا باشد.
امیر المؤمنین علیه السّلام صریح فرموده است: «و کانوا اقواما مستضعفین». انبیاء از توده مستضعفین بودهاند.
«قد اختبرهم اللّه بالمخمصة، و ابتلاهم بالمجهدة، و امتحنهم بالمخاوف و مخضهم بالمکاره، فلا تعتبروا الرضا و السخط بالمال و الولد». [۶۲۴]
خداوند، انبیاء را مورد آزمایشهای مختلف قرار میداد. با مخمصه، با مجاهده، با خوف، با تلاش تا میرسد به آنجا که میفرماید:
أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِینَ* نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ بَلْ لا یَشْعُرُونَ
همه انسانها باید امتحان شوند، از این خطبه دو مسئله استفاده میشود، یکی اینکه حتی انبیاء هم امتحان میشوند، دوم اینکه هر کسی با مسائل مختلفی امتحان میشوند.
أ لا ترون أنّ اللّه- سبحانه- اختبر الأوّلین من لدن آدم- صلوات اللّه علیه- إلی الآخرین من هذا العالم بأحجار.
اینجا به دو مسئله اشاره شده است، یکی اینکه امتحان همگانی است و همه باید امتحان شوند، البته بر طبق روایات خواهیم گفت که امتحان انبیاء شدیدتر است یعنی هرکس ایمانش قویتر، امتحانش سختتر است، اینجا هم حضرت اشاره دارند که از حضرت آدم تا حضرت خاتم همه باید امتحان بدهند، همه چیز حتی خود مکّه و اعمال حجّ امتحان است، تمام انسانهای مومن و با ایمان، که دارای شخصیت علمی، سیاسی و اجتماعی هستند باید بروند دور چند سنگ بگردند، این گردش هم خودش امتحان است، یعنی تمام جریانهای حاکم بر حج امتحان است، همه اینها را خداوند با چند سنگ که نه ضرری دارد و نه نفعی امتحان میکند.
«أ لا ترون أنّ اللّه- سبحانه- اختبر الأوّلین من لدن آدم- صلوات اللّه علیه- إلی الاخرین من هذا العالم بأحجار لا تضرّ و لا تنفع، و لا تبصر و لا تسمع، فجعلها بیته الحرام «الّذی جعله للنّاس قیاما». [۶۲۵]
سنگهائی که نه میشنوند و نه میبینند، خداوند اینها را بیت اللّه الحرام قرار داده، و عظمتی به آنها داده و خانه خودش کرده است، احترامش محفوظ است، در آنجا خروج و دخول، طواف، حالات، و لباسی که باید در آن محل پوشید شرایطی دارد، عظمتی که خدا به این مکان داده همه برای امتحان انسان است، و بیان حج و خصوصیات آنکه خدا آن را زمینه امتحان مومنان قرار داده است.
باز در خطبه (۱۴۳)، فقره دوّم، مطرح شده است:
«إنّ اللّه یبتلی عباده، عند الأعمال السیّئة بنقص الثّمرات و حبس البرکات، و إغلاق خزائن الخیرات، لیتوب تائب و یقلع مقلع و یتذکّر متذکّر و یزدجر مزدجر».
میفرماید: خدا بندگان خودش را امتحان میکند.
مثلا، خداوند قادر متعال مدتی برای امتحان، آذوقه مردم را کم میکند تا ببیند از این نقص گلایه و شکایت میکنند؟
روایات مختلفی در همین زمینه است که «همه باید امتحان شوند و همه چیز زمینه امتحان هست» مثل این روایت:
«ما من قبض و لا بسط الّا و للّه فیه مشیّة و قضاء و ابتلاء» [۶۲۶]
یعنی، انسان و جامعه و حکومت در زندگی قبض و بسط دارند، گاهی گرفتاریهای مختلف انسان را محاصره میکند، گاهی هم انسان به هر جایی میرود و هر تصمیمی میگیرد به راحتی انجام میشود، راه را برای کارها و تصمیمات خود آماده میبیند، مثلا جامعهای که در تمام مسائل و مشکلات
خودش موفق میشود، گاهی هم به بنبستهای مختلف میرسد که به آن قبض گویند هیچ قبض و بسطی و خوشی و ناخوشی برای هر انسان و هر جامعه و حوادث زندگی جمعی و فردی و رویدادهای تاریخی، نیست مگر اینکه همه سبب و وسیله امتحان خواهند بود.
روایت دیگر، که خودش یکی از خطبههای نهج البلاغه است [۶۲۷] و از امام صادق علیه السّلام نقل شده است، خلاصهاش این است که وقتی مردم با امیر مؤمنان بیعت کردند، امیر مؤمنان بالای منبر رفته و با آنان چنین گفت: من برای کار کردن آمدهام و حکومت من موجب غربال شدن شما خواهد بود، حرکت در این حکومت چنان است که زمینه امتحان برای همه هست، افراد از هم متمایز میشوند.
حضرت امیر با سه جریان جنگیده است، یکی سلطنتطلبها و استبدادگران که در راس آنها معاویه بود، این یک جریان است، این افراد استبداد طلب بودند و حکومت را به صورت سلطنتی و موروثی میخواستند، یکی دیگر امتیازطلبها بودند، در عین حال میل داشتند که در تحت حکومت حضرت امیر باشند، اینها میگفتند ما چون سوابق فضیلت داریم و در حکومتهای قبلی هم بودهایم، امیر مؤمنان باید امتیازاتی به ما بدهد. نمونه (طلحه و زبیر)، که امتیاز طلب و تبعیضخواه بودند.
جریان سوم کسانی بودند که اسلام را درک نکرده بودند و جهل داشتند، یک بعد از اسلام را گرفته بودند و در آن تعصب عمیق داشتند (خوارج).
حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در خطبهای پس از بیعت مردم فرمودند:
«ألا و إنّ بلیّتکم قد عادت کهیئتها یوم بعث اللّه نبیّکم صلّی اللّه علیه و آله و الّذی بعثه بالحق، لتبلبلنّ بلبلة، و لتغربلنّ غربلة». [۶۲۸]
اینجا امیر مؤمنان حکومت خودش را امتحانی قرار میدهد، همان امتحانی که مردم زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به آن امتحان میشدند، الان هم همان روز است، حضرت امیر علیه السّلام حکومت ظاهری خود را به بعثت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تشبیه میکند، یعنی مشکلات و امتحان آن روز برگشته است.
لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لا یُجاوِرُونَکَ فِیها إِلَّا قَلِیلًا* مَلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلًا* سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا.[۶۲۹]
این یک سنت تشریعی است، و مسئله طبیعی و تاریخی نیست، خداوند در قانونگذاری برای ثبات جامعه این سنت را جعل کرده و به هر پیامبری این دستور را داده است:
سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ*
اینطور نیست که تنها به شما (پیامبر) بگوییم، قبل از شما نیز چنین سنتی داشتیم. وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا*
در این مرحله، این سنت الاهی باید پیاده شود، در اواخر سوره فاطر آمده است که اینها نمیخواهند هدایت شوند، این قسمهای دروغ را میخورند:
وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذِیرٌ ما زادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً* اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیِّئِ وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلًا. [۶۳۰]
بههرحال این یک مسئله اجتماعی، طبیعی تاریخی و فلسفی تاریخی است که مستکبران پیروز نخواهند شد، مستکبران رو به نابودی هستند، و نابود خواهند شد، هرچه حیله کنند، و لو چند صباحی به موفقیت جنبی دست یابند، در نهایت نابود خواهند شد. این یک سنت است.
یک سنت دیگری هم هست و آن غلبه حق بر باطل است.
وَ لَوْ قاتَلَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبارَ ثُمَّ لا یَجِدُونَ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً. [۶۳۱]
دشمنان شما که با شما میجنگند سرانجام میگریزند و برای خودشان کمک و یاوری نمییابند.
معجزه بودن قرآن به همین معنا است که مسائل جامعه زمان را در آن میتوان یافت، اگر کسی این آیه را بخواند، و خوب تفسیر و تحلیل کند، به این نتیجه خواهد رسید که ما هرگز نباید سستی نشان دهیم، چون این سنت جاری الاهی است که اگر کافران با مومنان بجنگند عاقبت شکست میخورند، این خط سیاسی و نظامی ما را در برابر دشمن، به ما نشان میدهد.
وَ لَوْ قاتَلَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا ...
سرانجام از مقابل شما از جنگ میگریزند و کمکی برای خودشان پیدا نمیکنند، این یک چیز عادی نیست:
سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلًا
یک سنت جاری الاهی است و هیچ بازگشتی در آن نیست.
وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلًا
ایمان محکم به آیات قرآن از لوازم حکومت اسلامی است بدون ایمان و اخلاص، و بدون توجه عملی به اسلام در جامعه، نمیشود حکومت اسلامی برقرار کرد، وگرنه دروغ و تنها شعار خواهد بود.
بنابراین،
وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ [۶۳۲]
به این نتیجه میرساند که امتحان بندگان هم با توجه به این آیه از سنتهای جاری الاهی است که باید باشد،
وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلًا [۶۳۳]
این نمونههایی از سنتهای الاهی بود.
دعای اعتذار در صحیفه سجّادیّه
صحیفه سجّادیّه و نیایش
اشاره
صحیفه سجادیه که بخشی از سخنان حضرت امام سجاد علیه السّلام است و به نام اخت [۶۳۴]القرآن (خواهر قرآن) و زبور اهل البیت علیهم السّلام معروف است، فوق کلام انسان و دون کلام خداوند است، یعنی در میان انسانها کسی این قدرت و توانائی را ندارد که بتواند جملاتی با این محتوا و در قالب زیبا به زبان جاری و انشاء کند، بیان اینگونه کلمات عالی و آنگونه معانی بلند از منبع فیض الاهی و از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام ساخته است.
امام زین العابدین و سید الساجدین علیه السّلام، این معارف بلند را در قالب نیایش و دعا برای ساختن انسانها و جامعههای انسانی از خودش به یادگار گذاشته است، در مورد صحیفه سجادیه از ابعاد مختلفی میشود بحث کرد، زیرا که دریای بیکرانی از معارف عرفانی و اخلاقی و اجتماعی و فرهنگی و مسائل دیگری از این قبیل است، معرفی صحیفه کار آسانی نیست، اگر به این کار اقدام شود، لازم است در زمینههای مختلفی بحث شود، از جمله حالات امام زین العابدین قبل از صحنه کربلا و حالات آن بزرگوار در روز عاشورا، و زمانی که صحنه کربلا به وجود آمد، و حالات حضرتش بعد از جریان کربلا تا آن روزی که به مدینه برگشتند، و حالات آن بزرگوار در مدت و زمانی که در مدینه اقامت داشتند، تا زمانی که به لقاء اللّه پیوستند، این یک بخشی از بحث در شناسائی صحیفه کامله سجادیه میتواند باشد، یک بخش دیگری از بحث در زمینه شناسائی صحیفه سجادیه تحلیل و شناخت موقعیت زمانی صدور و انشاء آن است، یعنی شناخت وضعیّت سیاسی اجتماعی زمانی که امام زین العابدین در آن زمان زندگی میکردند، و شناخت افرادی که در آن زمان حاکمیت داشتند، و جو خفقانی که در آن زمان حاکم بوده و چه رعب و وحشتی که حکام زمان بر مسلمانان تحمیل کرده بودند، و چه قتل عامهائی در آن زمان به راه افتاد در آن جوّ و فضای سیاسی امکان اینکه کسی به صورت علنی مبارزه کند و در مقابل حکّام وقت بایستد وجود نداشت، و از این قبیل مباحث.
این نوع بحثها قبل از ورود به شرح صحیفه سجّادیّة و یا بعد از آن اگر بخواهیم سیر اجمالی در صحیفه سجادیه بکنیم لازم است، ولی هدف ما فقط شرح یک دعا درباره اعتراف به گناه، و استغفار و اعتذار و توبه است، در عظمت محتوای بیکران آن کتاب مقدّس به همین گفتار مختصر بسنده میکنیم.
اگر شخصی در نظر گرفته شود که برای آن شخص، نه قرآن و نه احادیث و نه کتابهای روایات هیچ کدام مطرح نباشد، و یا در اختیار و در دسترس نداشته باشد، فرض کنید یک نفر مسلمانی است، میخواهد از اصول عقاید و فرهنگ و معارف اسلامی اطلاع داشته باشد، اخلاق و رفتار و فکر و عقیده و اندیشه خودش را با فرهنگ و معارف اسلامی منطبق کند و در اختیار این شخص نه قرآن است و نه کتابهای احادیث؛ برای این شخص کافی است که یک صحیفه سجادیه داشته باشد و خودش را با معارف اسلامی منطبق کند. البته، مسئله احکام جداست، احکام در صحیفه سجادیه وجود ندارد (البته مقصود ما از احکام، احکام ظاهری و در حدّ شریعت است.) ولی آنچه که در ارتباط با مباحث عرفانی، اخلاقی، و معارف و احکام طریقتی شرعی، و مباحثی که میشود در زمینههای مختلف عقلی از آنها بحث کرد، همه اینها در صحیفه سجادیه موجود است، و به صورت دعا و نیایش بیان شده، و اینگونه نیست که جامعه را بر گوشه نشینی دعوت کند، بلکه میخواهد یک جامعه و یک انسان با معرفت و دارای معارف بسیار عالی تربیت کرده و در عین حال از نظر فرهنگ اجتماعی هم این شخص را بیتفاوت بار نیاورد، و اینها را بر مبنای عقل و فطرت و عالیترین مبانی عرفانی بیان میکند، و از طرفی به مسائل اجتماعی و سیاسی مبارزاتی هم به طور جدی توجه دارد، اصولا حضرت امام سجاد علیه السّلام صحیفه و این دعاها را در آن زمان خاصّ که زندگی میکرد و جو صددرصد خفقان در آن حاکم بود و قتلعامهای متعدد در میان مردم جریان داشت، و هیچکس جرئت مبارزه علنی نداشت، و از جهتی لازم بود اهل ظلم و اهل فسق هم معرفی شده و کیفیت محیط اسلامی و حکومت اسلامی و خصوصیت حکام ظلمه را هم بیان شود، در عین حال هم نگذارد که نیروهای انقلابی مسلمانان پراکنده گشته و حیران و سرگردان از بین بروند، تمام اینگونه مسائل را در آن جامعه اسلامی برای مسلمانان ضمن دعا انشاء و تبیین فرموده است.
در صحیفه سجادیه ویژگیهای حکام ظالم و نیز حکام صالح و ویژگیهای یک جامعه اسلامی و همچنین جامعه طاغوتی و طاغوت زده به صورت دعا بیان شده است، و اینکه ما مسئول جریانهای حاکم بر جامعه هستیم و باید در مقابل ظلم بایستیم و در مقابل جریانهای انحرافی بر علیه اسلام مقاومت کنیم، همه اینها در قالب دعا و نیایش بیان شده است، یعنی همانطور که عرض کردم یک فرد مسلمان که بخواهد از معارف بلند اسلامی اطلاع داشته باشد بایستی خودش را با مسائلی که در صحیفه سجادیه مطرح است منطبق کند.
دعا در متون اسلامی
در متون اسلامی بخش بسیار عظیمی از معارف اسلامی به صورت دعا بیان شده و نیز خود دعا بخش مهمّی از معارف اسلامی است، اگر شما به آیات قرآن نگاه کنید آیات فراوانی در قرآن به صورت دعا و سفارش به دعا موجود است، یک بخش عظیم قرآن را دعاهای قرآن تشکیل داده است، و همچنین در روایات، احادیث فراوانی وجود دارد که در زمینه دعا توصیههایی بسیار جدّی دارد و دعاهایی را هم برای ما معرفی و انشاء کردهاند.
دعاهای مختلفی که در ماههای مختلف و ایام مختلف و ساعات مختلف و این سه ماه رجب و شعبان و رمضان وارد شده از این قبیل است.
حضرت امیر مؤمنان علیه السّلام در نهج البلاغه هم به مسئله دعا به صورت جدی توجه کرده و توجه ما را به دعا جلب کردهاند و دعاهایی هم در نهج البلاغه وجود دارد. بنابراین، در متون اصلی اسلام موضوع دعا و نیایش و دعاها بخش عظیمی را به خودش اختصاص داده است، و در قرآن نیز علاوه بر آنکه دعاهایی مختلف خصوصا دعاهای خاصّی از انبیاء علیهم السّلام طرح و نقل شده، ما را با تأکید به دعا دعوت میکند.
وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ. [۶۳۵]
دعا وسیله حضور عند اللّه است، هر شخصی در حال دعا خود را در محضر خدا احساس میکند، کسی که میخواهد به محضر خدا برود باید دعا بخواند، نزدیکترین وسیله و بهترین وسیله که انسان را در محضر خدا قرار میدهد و به آن مقام انسانی میرساند دعا است.
وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی ...
خداوند چقدر خودش را به بندگانش نزدیک میکند بین عبد و معبود، بین بنده و اللّه، بین خدا و ما هیچ فاصله و هیچ واسطهای وجود ندارد، حتّی پیامبر هم در اینجا واسطه نیست.
إِذا سَأَلَکَ عِبادِی
اگر بندگان من از من سئوال بکنند «عنّی» (از من)
فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ
من نزدیکم و اجابت میکنم. ببینید چطور نزدیک است در هر کلمه خودش را، مطرح میکند، ذات اقدس الاهی بر بندگانش اینچنین رئوف و مهربان است که در هر کلمه خودش را مطرح میکند، بندگان من از من بپرسند، من اجابت میکنم، نماز هم غیر از دعا چیز دیگری نیست، عبادت بطور کلّی هم، بخشی از دعا است، و دعا بخشی از عبادت، و هر دو، بخشی از ذکر هستند، و ذکر مایه آرامش دل است، این آیه ما را دعوت میکند دعا کنیم و میفرماید و من میخواهم دعوت شما را دعای شما را مستجاب کنم و جواب دهم.
وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ. [۶۳۶]
خدا به شما میگوید که مرا بخوانید که دعای شما را اجابت خواهم کرد واسطه هم در میان نیست، اصولا دعا بگونهای باید باشد که واسطه نباشد، دعا در اصل برای این است که در محضر خدا باشیم که واسطه نباشد. توسل مسئله دیگری است، توسل غیر از دعاست، توسل این است که ما بندگان عزیز الاهی را واسطه بین خود و خدا قرار میدهیم که خداوند ما را مورد عنایت خود قرار دهد، اصولا دعا موضوعش و زمینهاش در جایی است که هیچ واسطهای در کار نباشد، و دعاخوان و داعی و کسی که دعا میخواند احیانا به آن مرتبه میرسد که خود را در محضر خدا احساس میکند و با خدا سخن میگوید، دعا وسیله بسیار نزدیکی است که انسان را با خدا، نزدیک کند، یعنی رابطه انسان را با خدا برقرار کند، در قرآن به این مسئله ضمن آیات مختلف و با تعبیرات مختلف توجه شده است.
دعا و ذکر
تعبیر دیگری از دعا کلمه ذکر است، دعا مصداق بارز و روشنی از ذکر است، دعا مگر غیر از این است که ما در محضر خدا قرار میدهد و ذکر خدا هم برای همین است که خود را در محضر خدا احساس بکنیم.
الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. [۶۳۷]
دعا و ذکر خداست که، میتواند مایه آرامش دلها باشد، چرا انسانها در زندگی اینقدر متحیر هستند، هر کجا که میروند و میدوند آخرش هم گمشدهشان را پیدا نمیکنند، سیل خروشان انسانها سالیان درازی پی گمشده خود میگردند و خیال میکنند گمشده مثلا مدرکی است که باید از دانشگاه بگیرند و وقتی که مدرک را میگیرند و میبینند نه خیر، باز هم گمشده به دست نیامد، خیال میکنند که اگر ازدواج کند و یک زندگی مناسب داشته باشد گمشدهاش همان است، بعد که میرسد میبیند که دل آرام نمیگیرد و آرامش پیدا نکرد، به دنبال همه آنها حیران و سرگردان میدود و میگردد که گمشده را پیدا کند. همه متاع و امتیازات دنیا را میتواند داشته باشد و یا احیانا دارد، ولی باز دل آرامش پیدا نمیکند باز به دنبال گمشده است،
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً. [۶۳۸]
این گمشده کجا است، این گمشده غیر او و یاد او چیز دیگر نخواهد بود.
دعا و ذکر و یاد خداست که مایه آرامش دلهاست، آنها که خود را در محضر خدا احساس میکنند، آنها که خود را در ضیافت اللّه میبینند هیچ گمشدهای ندارند.
هر مرحلهای از ذکر و دعا و عبادت و توجّه خودش با اینکه میتواند هدف باشد در عین حال هدف و کمال نهائی نیست، مرحله بالاتری هم وجود دارد، خود نماز خواندن و عبادت کردن با خلوص و اخلاص، عین کمال است، و لیکن اینها برای چیست:
إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی.[۶۳۹]
نماز را بخوان که به یاد من باشی. اساس عبادت برای ذکر است، عبادت کن و نماز بخوان تا به یاد من بیفتی:
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی.
وقتی انسان به آن حد از معرفت رسید که مدام وجودش به یاد خدا باشد، در خانه و بیرون، در دانشگاه و بازار در کوچه و خیابان، در حال پیاده و سواره، در فقر و غنی، در خفا و آشکار، در همه حال، شب و روز با همه وجودش خدا را احساس کرد و به یاد خدا بود در این صورت همیشه در حال نماز خواهد بود، در آن وقت است که با تمام وجود در محضر خدا قرار گرفته و آرامش پیدا میکند و در این صورت است به گمشده خود رسید است. و ماه رمضان بهترین زمینهای است که انسان خود را در ضیافت اللّه دیده و لیاقت و استعداد این مقام را پیدا کند که دائم در ذکر و محضر خدا باشد، وقتی به آن مقام رسید و به مقام عندیت نائل آمد آن وقت میشود:
أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.
وقتی بر آن درجه عالی معرفت الاهی رسید آرامش پیدا میکند، اگر قدرت و سلطنت و حکومت کشورها را هم به دستش بدهند هیچ تغییری در قیافه و حال او پیدا نمیشود، همان حالت و همان قیافه را دارد که قبل از رسیدن به این حکومت داشت. دل آرامش پیدا کرده، با هیچ چیز دیگری و لو تمام دنیا و امتیازات دنیا را از مقام سیاسی و قدرت نظامی، از مال و ثروت همه را در اختیارش بگذارند هیچ تغییری در برخورد و اخلاقش پیدا نخواهد شد، چون دل آرامش پیدا کرده است و به مقصود رسیده است، و اگر این متاع دنیا را از دستش بگیرند باز خم به ابرو نمیآورد و همیشه توجهش به خداست.
اینها برای خداست همه، از اوست همه، از آن اوست همه، و او دائم و باقی و بیهمتا است، و فقط مظهر و وجه او باقی و ماندنی است، و غیر او هرچه هست هالک و زوالپذیر است:
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ. [۶۴۰]
وقتی به این مقام رسید میتواند خود را تربیت کرده و به کمال برساند، میتواند به مرحله عالیه برسد تا دعوت معشوقش را اجابت کند.
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً.[۶۴۱]
این نفس مطمئن و دل آرامش یافته، با دعوت خود معشوق و اللّه تبارک و تعالی، به سوی او میشتابد.
از جمله آثار دعا این است که انسان اعتراف به نیاز خودش میکند، وقتی انسان دعا میخواند وقتی دعا در زبان انسان جاری است و با تمام وجود دعا را لمس میکند، به فقر و نیاز خودش اعتراف میکند، یعنی به خودش برمیگردد توجه میکند که من چی هستم اصلا چیزی از خود دارم؟ من هستی از خود دارم؟ هستی جز او که نیست، هرچه هست از او است و عین هستی او است و من جز نیاز و فقر چیز دیگر نمیتوانم باشم. اگر فیض الاهی لحظهای از جهان خلقت قطع بشود جهان معدوم خواهد بود و نظریه حرکت جوهری ملا صدرا این را ثابت کرد که جهان خلقت از درون در حرکت است و آن احتیاج به افاضه الاهی دارد.
وقتی انسان دعا میکند پی به فقر و نیاز ذاتی خودش میبرد، و فقر و نیاز خویش را در محضر الاهی مطرح میکند و احساس میکند که من جز فقر چیز دیگری نیستم.
أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللَّهِ. [۶۴۲]
وجود و ماهیّت و فقر و فقیر
شما فقرایی هستید، در پیشگاه الاهی، یعنی با توجه به ماهیتی که انسان دارد، انسان ماهیتی دارد و وجودی، انسان با توجه به ماهیت است که فقیر است، وگرنه وجودش عین نیاز و فقر است، پس وجود انسان به اضافه ماهیّتش، شده فقیر، واقعیت هر شیء موجود خارجی، هستی آن شیء است، و وجود و هستی هر موجود ممکن عین فقر و صرف نیاز و محض ربط به وجود واجب است، بنابراین اطلاق فقیر به انسان در قرآن براساس جمع بین وجود و نمود و جمع بین هستی و چیستی خواهد بود، پس فقر+ ماهیت- فقیر، یعنی فقر وجود به اضافه ماهیت (نمود) فقیر میشود، ماهیّت فقط حدّ وجود شیء است، هویّت دیگری ندارد.
وقتی انسان در محضر خدا دعا میخواند خود را در محضر خدا احساس میکند فقر خودش را مطرح میکند، یعنی با خدا در میان میگذارد که عین فقر است، عین نیاز است.
شما توجه کنید دعاهایی که در قرآن و در نهج البلاغه و در احادیث مطرح است و این دعاهایی که برای ایام مختلف برای ساعات مختلف، روزهای مختلف، ماههای مختلف از ائمه اطهار علیهم السّلام وارد شده است محتوای اینها چیست؟ اینطور فکر نکنید که دعا یعنی، خدایا، به من سلامتی تن بده، یا به من ثروت بده، خدایا، به من عبا و قبا بده، خدایا، به من میز و مقام و محراب بده، اینها نیست. خوب دقت کنید احیانا خداوند متعال دستوری و حکمی دارد به بندگان خودش که بگویند خدایا بده، و لو این حقیقت وجود داشته باشد، ولی واقعیت دعای مورد نظر ما این نیست، اصل دعا همان است که عرض کردم و محتوایی که اغلب دعاها و ادعیه موجود و منقول جز اینها نیست شما دعای ابو حمزه ثمالی را ملاحظه کنید:
«بک عرفتک و انت دللتی علیک و دعوتنی الیک و لو لا انت لم ادر ما انت».
سراسر دعای ابو حمزه ثمالی را در سحرها میخوانید و با تمام وجودتان هم لمس میکنید. توجه کنید در آنجا مسائل متاع دنیا مطرح شده؟ و دعاهای دیگر هم به همین صورت و به همین محتواست که خدایا، به ما معرفت بده، به ما اخلاق بده، جامعه ما را جامعه الاهی کن، و استعداد الاهی بودن به ما بده، قدرت نشر اسلام بده، قدرت مبارزه با دشمن بده اینها درخواستهایی است که در دعاها آمده است.
در بین دعاها اگر کلماتی درباره زمینه مسائل و متاع دنیا باشد، بسیار نادر است، بقیه همهاش معارف، اخلاق و مسائل اجتماعی است. دعای ابو حمزه ثمالی همان جمله «بک عرفتک» خدایا، من تو را با تو شناختم، این همان برهان صدیقین است، که بعد از هزار و چهار صد سال این همه عرفا و فلاسفه آمدهاند، این همه بحث و بررسی و تحقیقات درباره آن به عمل آوردهاند در حکمت مشاع و در حکمت اشراق و در حکمت متعالیه، برهان صدیقین مطرح شده است و لکن در دعای ابو حمزه ثمالی با عظمت خاصّ و مقام بلندی در دو کلمه بیان شده است «بک عرفتک» خدا من تو را با خودت شناختم و غیر از این هم که نمیشود، عین هستی و خالق هستی اوست، همه چیز او است چیزی اگر باشد از اوست. از مخلوقات او پی به او بردن و دلائل و برهانهای خداشناسی، در سطح ما عوامهاست، ولی آنکس که میرسد به آن مقامی که دعای ابو حمزه را میخواند و مفهوم و نور آن را لمس میکند، آنجا دیگر لمّ و واسطهای مطرح نیست، بلکه فقط ذات حق تعالی جلّت عظمته و معرفت او مطرح است، و اگر انسان او را درست بشناسد، از این طریق عالم و تمام موجودات عالم را خواهد شناخت.
مسئله دیگر اینکه دعا کردن و دعا خواندن از سیره انبیاء است، دعاهای قرآن که بخش قابل توجّهی از قرآن است، بسیاری از آنها از پیامبران نقل شده است از آدم، از ابراهیم، نوح، لوط، یونس، ایوب، داود، زکریا، هود، سلیمان، یعقوب، یوسف، موسی علیهم السّلام و از پیغمبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله اصولا دعا خواندن از سیره پیامبران است.
صحیفه سجادیه هم که به صورت دعا انشاء شده و کلمات گهرباری در فرهنگ و معارف اسلامی به صورت نیایش از امام سجاد به یادگار مانده از همین قبیل است، در این معارف بلند الاهی وظایف انسانی، حقوق انسانها، وظیفه جامعه انسانی، محتوای جامعه اسلامی، محتوای جامعههای طاغوتی وظیفه انسانها در مقابل حکومتهای طاغوتی و در مقابل مردم، از این قبیل مسائل بسیار بلند معارف اجتماعی فرهنگی اخلاقی، در این دریایی بیکران معارف وجود دارد، و امام سجاد زین العابدین علیه السّلام در آن روزگار در آن زمینه حکومتی که زندگی میکرد، جز این راه هیچ راهی برای مبارزه نداشت و از این طریق معارف اسلامی را بیان وظایف انسانها را مشخص کرده، و محتوای جنایتبار حکومتهای طاغوتی وقت و هر وقت دیگر را هم بیان کرده است.
اعتذار و ندامت از گناه
در این فرصت یکی از نیایشها و یکی از دعاهای صحیفه سجادیّه، یعنی دعای سی و هشتم را که تحت عنوان اعتذار و ابراز ندامت و توبه از گناه میباشد، مورد توجه قرار میدهیم.
متن کامل دعای سی و هشتم صحیفه سجادیّه به قرار زیر است:
«اللّهمّ إنّی أعتذر إلیک من مظلوم ظلم بحضرتی فلم أنصره، و من معروف أسدی إلیّ فلم أشکره، و من مسیء إعتذر إلیّ فلم أعذره، و من ذی فاقة سألنی فلم أوثره، و من ذی حقّ لزمنی لمؤمن فلم أوفّره، و من عیب مؤمن ظهرلی فلم أستره، و من کلّ إثم عرض لی فلم أهجره.
أعتذر الیک یا إلهی منهنّ و من نظائر هنّ إعتذار ندامة یکون واعظا لما بین یدیّ من أشباههنّ.
فصلّ علی محمّد و آله، و اجعل ندامتی علی ما وقعت فیه من الزّلّات، و عزمی علی ترک ما یعرض لی من السّیئات، توبة توجب لی محبتّک، یا محبّ التّوابین».
خدایا، از اینکه شخصی در حضور من مظلوم واقع شده و من به او کمک نکردم، و از او دفاع نکردم از تو عذرخواهی میکنم، این دعا چه میخواهد بگوید؟ یعنی، ای انسان مسلمان، تو وظیفه داری که از مظلوم دفاع کنی اگر دفاع از مظلوم نکردی گناهکاری که باید توبه کنی که باید پیش خدا بروی و عذر خواهی بکنی، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرموده:
«کونوا للظالم خصما و للمظلوم عونا». [۶۴۳]
امام علیه السّلام در قالب دعا به جامعه اسلامی به حکومت اسلامی و به فرد اسلامی یادآوری میکند ای مسلمان! جامعه مسلمان! حکومت اسلامی! موظفی که از مظلوم دفاع کنی، این همه مظلوم در این جهان و در این کشور وجود دارد، آیا کسی از آنان دفاع میکند؟ و یا اصولا از ناحیه مقامات و یا کسانی که در این مورد مسئولیت دارند از آنان اطلاع دارند؟
و من معروف اسدی إلیّ فلم اشکره.
خدایا، از تو عذر میخواهم که کار خیری برای من انجام داده شد (از هر کسی از هر ناحیهای) ولی من در مقابل آن کار خیر شکر نکردم، تشکّر نکردم، این هم یک فرازی از این دعای سی و هشتم است که شکر نعمت و شکر از خدمت را مطرح میکند، انسان و جامعه اسلامی موظف است در مقابل نعمت و خدمت از دیگران قدردانی کند.
«و من مسیء اعتذر إلیّ فلم اعذره».
خدایا، از تو عذر میخواهم که عذر شخص متخلفی را نپذیرفتم، به من ظلمی کرده بود، خیانتی کرده بود، اذیّتی کرده بود، هر کاری کرده بود، هر بدی کرده بود، از من عذرخواهی کرد، ولی من عذرش را نپذیرفتم، بخشش از اخلاق و فضایل و یکی از مقامات بلند انسانی است انسان باید گذشت و عفو داشته باشد.
«و من ذی فاقة سألنی فلم أوثره».
خدایا، از تو عذر میخواهم در مورد کسی که از من حاجتی خواست و نیاز خود را در حضور من مطرح کرد و من آن را برآورده و تأمین نکردم.
«و من ذی حقّ لزمنی لمؤمن فلم أوفّره».
خدایا، از تو عذر میخواهم که حقی از دیگران، از مؤمنی، از مسلمانی بر عهده من بوده، ولی آن را اداء نکردهام، حقوق مؤمنان به یکدیگر یکی از بخشهای بسیار مفصل حقوق اسلامی و حقوق جامعه و حقوق افراد است.
«و من عیب مؤمن ظهرلی فلم أستره».
خدایا، از تو عذر میخواهم که از مومنی عیبی در پیش من مطرح شده و من آن را مستور نکردم و نپوشاندم. عیوب دیگران را باید پوشاند و غیبت جز این نیست، غیبت کشف ما ستره اللّه است، غیبت عبارت از این است که انسان گناه و عیب و معصیت دیگران که پوشیده است و خداوند آن را مستور نگه داشته و کسی از آن باخبر نیست، افشاء کرده و از آن پرده دری شود.
خدایا، از تو معذرت میخواهم از اینکه عیبی از مومنی پیش من ظاهر شد، ولی آن را پنهان و مستور نگه نداشته و افشاء کردم.
«و من کلّ إثم عرض لی فلم أهجره».
خدایا، از تو معذرت میخواهم از اینکه با گناهی روبرو شدم، از ارتکاب آن پرهیز نکردم.
«أعتذر الیک یا إلهی منهنّ و من نظائر هنّ اعتذار ندامة».
خدایا، از تو معذرت میخواهم از این قبیل اعمال و یا ترکها، عذری که همراه با پشیمانی و ندامت هم است، یعنی عذر خالی نیست، بلکه با پشیمانی و ندامت همراه است.
«یکون واعظا لما بین یدیّ من أشباههنّ».
این اعتذار و ندامت همیشه باید در مقابل چشمان من حاضر باشد که دیگر از این قبیل اعمال را مرتکب نشوم.
«فصلّ علی محمّد و آله، و اجعل ندامتی علی ما وقعت فیه من الزّلّات، و عزمی علی ترک ما یعرض لی من السّیئات».
خدایا، این ندامت مرا که به این صورت از گذشته خودم عرضه داشتم، و این که برای آینده تصمیم به جبران گرفتم، این ندامت مرا به صورت توبه از من قبول کن.
«و اجعل ندامتی علی ما وقعت فیه من الزّلّات، و عزمی علی ترک ما یعرض لی من السّیئات توبة توجب لی محبتّک یا محبّ التّوابین».
توبهای قرار بده که مهر و محبّت تو شامل حال من بشود، ای خداوندی که محب التوابین هستی و آنان را دوست داری.
امام سجاد علیه السّلام در این دعا چند موضوع را بیان فرموده: یاری مظلوم؛ شکر نعمت و خدمت؛ قبول عذر بدخواه؛ اجابت درخواست و سئوال نیازمند؛ اداء حق دیگران؛ پوشاندن عیب دیگران؛ دوری از گناه؛ و بالاخره معنای توبه که عبارت است از پشیمانی از گذشته و عزم راسخ به ترک گناه درآینده، این هشت موضوع از موضوعات بسیار مهم اخلاق و رفتار اسلامی، و از جمله فرهنگ زندگی جمعی در اسلام عزیز است.
امام سجاد علیه السّلام معارف بلند الاهی را در این مجموعه و در قالب دعا انشاء کردهاند، و خداوند نعمت بزرگی عنایت کرده و این یادگار بزرگ و کلماتی که هر کدام نوری است و باید در دلها بتابد، در تاریخ برای کل اسلام و مسلمانان باقی مانده است.
در این دعا هشت موضوع عنوان شده، بخواست خدای سبحان درباره هر یکی مختصرا بحث کنیم:
یاری مظلومان
«اللّهم انی اعتذر الیک من مظلوم ظلم بحضرتی فلم انصره».
خدایا، مرا از اینکه به مظلومی یاری نکردم ببخش، خدایا، از درگاهت عذر میخواهم و توبه میکنم از اینکه در مقابل چشم و اطلاع و در حد اختیارات و طاقت و قدرت من کسی مظلوم واقع شد و من او را یاری نکردم.
این حقیقت یکی از مسائل بسیار مهمی است که در متون اسلامی اعم از قرآن و روایات و کلمات امیر مؤمنان علی علیه السّلام مورد توجه قرار گرفته است، هر مسلمانی به وجوب شرعی موظف و به وجوب تکلیفی مکلف است که از مظلوم دفاع کند، و به یاری مظلوم بشتابد و در حدّ امکان مانع ظلم ستمگر باشد.
این یکی از مفاهیم بسیار عالی اسلامی و از معارف بلند انسانی اسلامی است، و اصولا عقل انسان هم در این مورد حاکم و این را تشخیص میدهد که ظلم قبیح است و باید با عمل قبیح مبارزه کرد، و باید در حد توان و قدرت و اطلاع، ازمظلوم دفاع کرد.
اعتذار: اینجا امام زین العابدین علیه السّلام مسئله اعتذار و عذرخواهی را مطرح میکنند، «اعتذار» از عدم یاری است، از یاری نکردن مظلوم، یعنی خدایا، از این که در مقابل دید و چشم و اطلاع من کسی مظلوم واقع شد و من در توانم بود و او را کمک و یاری نکردم از تو عذر میخواهم، در واقع این کار عذرخواهی و توبه از ترک عمل واجب است، یعنی در صورت ترک یاری مظلوم، عمل واجبی ترک شده، عمل واجب یاری و دفاع از مظلوم و دفع شر ظالم از مظلوم است، و کسی که مظلوم را یاری نکرده عمل واجب را ترک کرده است، پس معصیتی واقع شده است، معصیت که واقع شد باید توبه و استغفار کرد، مراد از اعتذار همین است.
امام سجاد علیه السّلام در آن موقعیت خفقان، معارف بلند الاهی اعم از عقیدتی، اجتماعی را در قالب دعا به مسلمانان بیان کرده و برای آنان به یادگار گذاشته است و تکلیف ما را روشن کرده است.
امام علیه السّلام در آن محیط نمیتوانست فریاد بزند، لذا در قالب دعا این مسئله اساسی و ریشهدار اسلامی و انسانی را بیان کرده است، اینکهای مسلمانان، بدانید دفاع از مظلوم واجب و تکلیف است. اگر از مظلوم دفاع نکردید گناهکارید باید توبه کنید.
بنابراین، امام طرز عملکرد مسلمانان را ترسیم میکند، حرکت و برخورد مسلمانان را معین کرده و تکلیف آنان را به این صورت مشخص فرموده است.
بنابراین، مراد از اعتذار به دو بیان زیر، توبه است:
الف: قرینه آشکار و شاهد دالّ بر اینکه اعتذار در این دعا به معنای توبه است، فقره آخر این دعاست، امام علیه السّلام میفرماید:
«و اجعل ندامتی علی ما وقعت فیه من الزلات و عزمی علی ترک ما یعرض لی من السیئات، توبة توجب لی محبتک». دفاع از مظلوم واجب است، ترک دفاع، ترک عمل واجب است، ترک واجب، گناه و معصیت است، و آنچه در قبال معصیت لازم است ندامت و توبه است، عذر به تنهایی کفایت نمیکند، شاهد بر این معنا خود کلمه اعتذر است زیرا اگر با «الی» متعدی شود مسئله ندامت را میرساند، این یک مسئله ادبی است، به عنوان دلیل ذکر نمیکنیم، بلکه به عنوان شاهد بیان شد. بنابراین، در این فقره به مسئله تخلف (یاری نکردن مظلوم) از دو طریق اشاره شده است.
الف: به صورت مستقیم که به دلالت مدلولی و منطوقی که در آخر کلام «فلم انصره» بیان شد. دفاع از مظلوم و مؤمن که بر همه مسلمانان واجب است و ترک دفاع و یاری نکردن مظلوم تخلف و معصیت محسوب میگردد.
شخصی که اینگونه برخورد کند و مظلوم را یاری نکند معصیت کرده و مورد عقاب و مواخذه خداوند قرار میگیرد، عملی که زمینه عقاب خداوند را فراهم کند، ناچار باید از آن توبه کرد و به درگاه الاهی اعتذار نمود.
ب: صورت تخلف با بیان دیگر، یعنی به دلالت التزامی، به این صورت که یاری نکردن موجب ادامه مظلومیت بوده و آن باعث خذلان مؤمن است.
توضیح اینکه علاوه بر دلالت منطوقی «لم انصره» به دلالت التزامی هم به این تخلف پی میبریم.
وقتی در جامعه به ظلم ظالم بیتوجهی و از یاری انسانها غفلت شود، افراد مظلوم واقع شده و ظلم و مظلومیّت ادامه پیدا میکند، و حق مردم و مسلمانان مورد تعدّی و تجاوز قرار میگیرد، در این صورت موجبات ذلت و خذلان مؤمن و مسلمان فراهم میشود، و هر کسی باعث شود که مومنی به ذلت و خذلان مبتلا گردد گناه و معصیت کرده.
بر همه مسلمانان است که از همه افراد مسلمان دفاع و دفع شرّ کنند، این وظیفه در تمام زمینههاست، تجاوز (مالی- جانی- آبرو ...) و غیره، خلاصه موظف به دفاع هستیم، در مقابل چشم ما اگر دزدی به نیّت تجاوز به اموال مسلمانی وارد خانه و مغازه و محلی که مخصوص آن مسلمان است وارد شود باید دفاع کنیم، همان گونه که اگر شخصی به طور غیر مشروع هتک حرمت شود و یا حتّی لحظهای غیر مشروع حبس و یا حصر شود، بر همه لازم و واجب است از او دفاع کند و در مقابل ظالم و متجاوز بایستد.
البته، وجوب دفاع فقط مسئله فردی نیست، بلکه همانطور که فرد نباید بیتفاوت باشد، جامعه مسلمان و حکومت اسلامی هم حق ندارد ظلم کند، و حق ندارد در مورد مسلمانان مظلوم جهان هم بیتفاوت باشد.
جامعه و حکومت اسلامی حق ندارد در برابر متجاوزین و متعدیان و ستمگران بر مسلمانان بیتفاوت باشد، و باید در حد توانش این مهمّ را بازگو کند و دشمن را رسوا کند و هم در عمل اقدام کند.
این تکلیف حکومت اسلامی است، به وجوب شرعی که از مسلمانان و جامعه اسلامی مظلوم دفاع کند و به یاری جامعه اسلامی بشتابد و شر دشمنان را از سر مسلمانان مظلوم برطرف کند.
ولی متأسفانه، امروز میبینیم جوامع به ظاهر اسلامی چقدر از این مفاهیم عالی اسلامی عقب هستند و چقدر معصیت کار هستند، زیرا در مقابل چشم و قدرتشان به ملتهای مختلف اسلامی ظلم میشود (که بارزترین آنها لبنان، فلسطین و افغانستان است) و سکوت اختیار کردهاند و سکوت در این مورد معصیت و گناه بزرگ است، در مقابل ظلم باید ایستاد و از مظلوم باید دفاع کرد.
چند جمله مشابه از آیات و روایات و از خود صحیفه سجادیه در این زمینه بیان میکنیم:
صحیفه سجادیه:
«یا من قربت نصرته من المظلومین، و یا من بعد عونه عن الظّالمین». [۶۴۴]
گرچه این به صورت مناجات و دعاست، ولی معارف الاهی بسیار در بر دارد، به مسلمانها نشان میدهد که بدانند از صفات فعل خداوند این است که خداوند یار مظلوم است و یاری خدا به ظالمین نمیرسد.
ای خدایی که نصرت تو به مظلومین نزدیک است، یعنی مظلومین هستند که مشمول نصرت و یاری تو میشوند، ای خدایی که ظالمین از نصرت تو بیبهرهاند.
و همچنین امام علیه السّلام در دعای بیست و ششم ضمن اینکه دوستان اهل بیت علیهم السّلام و مؤمنان حقشناس را دعا میکند، و از خدا مسئلت مینماید که مؤمنان را به اعمال صالح موفق کند، اعمال صالح را هم بیان کرده است، از جمله اینکه: خدایا آنان را به یاری ضعیفان و نصرت مظلومان موفّق بدار.
خدایا، مؤمنان را به این اعمال و رفتارهای نیک موفق بدار، ضمن اینکه میخواهد بگوید این اعمال، اعمال صالح هستند وظیفه ما را هم بیان میکند، در ابتدای دعا «وفّقهم» دارد که خدایا، آنان را موفق بدار.
میفرماید:
«و وفّقهم لإقامة سنّتک و الأخذ بمحاسن أدبک فی إرفاق ضعیفهم»
تا میرسد به فقره،
«و نصرة مظلومهم»
نهج البلاغه
در همین زمینه امیر مؤمنان علی علیه السّلام در آن وصیتی که به امام حسن و امام حسین علیهما السّلام دارد و آن را درحالیکه ضربه مسموم را از اشقی الاشقیا ابن ملجم خورده و در بستر بیماری افتاده، ایراد فرموده است، میفرماید: پسران من!
«اوصیکما بتقوی اللّه ... و کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا [۶۴۵]».
شما باید دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید و نیز در خطبه سوم، معروف به شقشقیه، در توضیح ضرورت قبول خلافت میفرماید:
من الان مکلف شدم خلافت را قبول کنم، چون این مردم مظلوم ستمدیده و مستضعف همه دامن مرا گرفتهاند که باید خلافت را قبول کنی. دیگر حجت بر من تمام است، و چون مردم آمادگی دارند من باید قبول کنم، و خلافت را برای اینکه حق مظلومان را از ظالمان بگیرم قبول کردم. در عین حال که امیر مؤمنان در این خطبه ضرورت پذیرفتن خلافت را بیان میکند، هدف از خلافت را هم بیان میکند، که خلافت اصولا برای چیست؟ و اگر آن هدف دنبال نشود خلافت هیچ ارزشی نداشته و جز خسران اثر دیگری نخواهد داشت. میفرماید:
«اما و الذی فلق الحبّة، و برء النسمة، لو لا حضور الحاضر، و قیام الحجة بوجود الناصر، و ما اخذ اللّه علی العلماء ان لا یقارّوا علی کظّه ظالم و لا سغب مظلوم. لألقیت حبلها علی غاربها و لسقیت اخرها بکاس اولها، و لألفیتم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطة عنز.»
به خدا قسم، اگر مردم اعلام آمادگی در پذیرفتن خلافت، و دلیلی و نشانی بوجود یاران نمیبود، و اگر مسئولیت بر علمای آگاه نبود، و خدا این عهد و پیمان و میثاق را از علما نگرفته بود که حق مظلوم را از ظالم بگیرند، من این خلافت را رها میکردم و ریسمان و مهار شتر خلافت را بر کوهان آن میانداختم تا هر کجا که میخواهد برود. شما میدانید که در نظر من خلافت این دنیا از عطسه بزغالهای کمتر است.
اینجا امیر مؤمنان در عین حال که ضرورت پذیرفتن خلافت را بیان کرده هدف از حکومت و تکلیف دفاع از مظلوم را هم بیان کرده است، و این مسئله هم برای ما روشن شد که در وضعیت فعلی جامعه اسلامی، مقام یعنی، خدمت به اسلام و مردم، اگر مبنا و عمل در حکومت، خدمت به اسلام و دفاع از مظلوم و ایستادگی در مقابل ظالم نباشد، این خلافت و حکومت جز ضرر و خسران دنیا و آخرت هیچ چیز نخواهد بود.
احادیث
اشاره
روایات فراوانی در این مورد وجود دارد، ولی در اینجا به سه روایت اشاره میکنم: این روایات به سندهای مختلف وارد شدهاند و به اصطلاح روایتهایی که در این زمینه وارد شده است (دفاع از مظلوم واجب است)، اگر متواتر هم نباشند در حد مستفیضه هستند، یعنی تکلیف از نظر فتوا بسیار روشن است.
حدیث اول:
عن ابی عبد اللّه علیه السّلام قال: «ما من مؤمن یعین مؤمنا مظلوما إلّا کان أفضل من صیام شهر و اعتکافه فی المسجد الحرام، و ما من مؤمن ینصر أخاه و هو یقدر علی نصرته إلّا نصره اللّه فی الدّنیا و الاخرة. و ما من مؤمن یخذل أخاه و هو یقدر نصرته إلا خذله اللّه فی الدّنیا و الاخرة.». [۶۴۶]
مومنی که از مؤمن مظلومی دفاع کند اجر و ارزش عمل او از یک ماه روزه گرفتن و از اعتکاف در مسجد الحرام افزونتر است.
هر مومنی که برادر مظلوم خود را یاری کند، خدا او را در دنیا و آخرت یاری میکند، و هر مومنی برادر مؤمن خودش را ذلیل بکند، یعنی از او دفاع نکند، خدا در دنیا و آخرت او را خوار میکند.
حدیث دوم:
امام صادق علیه السّلام از امام باقر علیه السّلام نقل میکند:
«لا یحضرنّ أحدکم رجلا یضربه سلطان جائر ظلما و عدوانا و لا مقتولا و لا مظلوما اذا لم ینصره، لان نصره المؤمن علی المومن فریضة واجبة»[۶۴۷].
اگر قدرت دفاع ندارید، در آن مجلسی که ظالمی یا سلطانی، ظلم را بر مظلومی روا میدارد حاضر نشوید چرا؟ چون: «لان نصرة المومن علی المومن فریضة واجبة» زیرا که یاری مؤمن بر همه مؤمنان واجب است.
حدیث سوم:
صفوان بن مهران، عن ابی عبد اللّه علیه السّلام قال: أقعد رجل من الأخیار (الأحبار) فی قبره فقیل له «إنّا جالدوک مأة جلدة من عذاب اللّه، فقال: لا أطیقها، فلم یزالو به حتّی انتهوا إلی جلدة واحدة، فقالوا: لیس منها بدّ، فقال: فیما تجلّد ونیها؟ قالوا نجلّدک لأنّک صلّیت یوما بغیر وضوء، و مررت علی ضعیف فلم تنصره قال:
فجلدوه جلدة من عذاب اللّه عزّ و جلّ فامتلی قبره نارا». [۶۴۸]
مضمون روایت این است: یک کسی مرد و او را در قبر گذاشتند ملائک به او گفتند: ما صد تازیانه به تو میزنیم، آن فرد، فریادش برآمد: من توان و تحمل این صد ضربه را ندارم.
تعداد ضربهها را پایین آوردند تا به یک تازیانه رسید. تازیانه را بر او زدند، قبر پر از آتش شد، سپس آن مرد پرسید این تازیانه برای چی بوده است؟ جواب گفتند: تو روزی از جایی میگذشتی، مظلومی را دیدی و از او دفاع نکردی و نمازی را بدون طهارت خواندی.
مسئله دفاع از مظلوم، در اسلام از اهمیت خاصی برخوردار است، اصولا اعتقاد به عدل الاهی و نظام حکومتی و قضایی در اسلام به همین منظور است.
گو اینکه تدبیر امر بر جامعه هم در مد نظر است.
البته، دفاع از مظلوم تنها برای افراد مطرح نیست. این وظیفه خطیر در جامعه و حکومت هم باید مورد توجه جدّی در عمل قرار گیرد. یعنی، جامعه و حکومت باید از مظلوم دفاع کند و حق مظلومان را از ظالمان بگیرد و به هر نحو ممکن با ظلم و ظالم مبارزه کند، علاوه، در مسائل سیاست خارجی هم، وظیفه حکومت اسلامی و جامعه اسلامی این است که از جوامع مظلوم و مستضعف دفاع کند و به یاری آنان اهتمام کرده و در حد ممکن عملا به یاری آنان بشتابد.
فقره دوم:
«و من معروف اسدی الیّ فلم اشکره».
و از خیر و نیکی که بر من روا شد و من تشکر نکردم، خدایا، من از تو معذرت میخواهم از اینکه از طرف کسی یا مقامی خیر و نیکی بر من روا شد و مشکل و دردی را از من حل کرد، حاجتی را برآورده کرد، و لیکن من از او تشکر نکردم، خدایا، این گناه مرا ببخش.
شکر خالق یا شکر مخلوق
اشاره
در مورد شکر، از دو جهت بحث میشود: شکر خالق؛ شکر مخلوق.
تشکّر از مخلوق:
آنچه در این فقره از دعای سی و هشتم مورد بحث است. تشکّر از مخلوق است، فقط این جهت را مورد توجه قرار میدهیم. امام سجاد علیه السّلام میفرماید: «و من معروف اسدی الی فلم اشکره» خدایا، من از تو عذرخواهی میکنم از این تخلفم که در مقابل نیکی کسی تشکر نکردم.
شکر چیست
راغب در مفردات میگوید: «الشکر تصوّر النعمة و اظهارها» شکر این است که انسان در ذهنش نعمت و محبت و لطف و احسان دیگران را بفهمد و تصور کند، و آن را اظهار کرده و به زبان بیاورد، مفهوم شکر در مقابل مفهوم کفر است.
«و یضاده الکفر و هو نسیان النعمة و سترها».
کفران نعمت این است که انسان خدمت دیگران را فراموش کند و نادیده بگیرد. عقل انسان هم در اینباره حکم را تشخیص میدهد، عقل سلیم حکم میکند: انسان باید از خدمات دیگران تشکر و قدردانی کند، و نیز تشخیص میدهد که کفران نعمت بد است. اگر انسان در مقابل خدمات دیگران که احسان و انفاق و خدمت میکنند، مشکلاتی را حل میکنند و زحمت میکشند بیتفاوت باشد، عقل این را تقبیح میکند. این مناسب با وجدان انسانی نیست که انسان در مقابل کارهای ارزنده افراد یا جامعه یا حکومت الاهی بیتفاوت و بیاعتنا باشد و خدمات و زحمات را بپوشاند.
علاوه بر عقل، عنایات الاهی هم شامل حالمان شده از طریق قرآن و کلمات نورانی ائمه معصومین علیهم السّلام این مسئله به ما رسیده و تذکر داده شده است.
اقسام شکر:
راغب میگوید:
«الشّکر ثلاثة اضرب: شکر القلب، و هو تصوّر النّعمة و شکر اللّسان و هو الثّناء علی المنعم، و شکر سائر الجوارح و هو المکافأة النّعمة بقدر استحقاقه».
شکر سه قسمت است: شکر قلب، انسان در قلب و باطن خویش تصور کند که این خدمت و عنایت به او انجام شده.
شکر زبان، در زبان هم قدردانی و اظهار نعمت کند و تصور باطنی خویش را آشکار ساخته و ابراز کند.
شکر سایر جوارح بدن، مکافات است، در حد توان در مقابل آن نعمتها و خدمات افراد یا جامعه یا حکومت چیزی ارائه داده و در عوض خدمتی نماید.
خدمت به غیر نمونههای بسیاری دارد. افراد به یکدیگر، جامعه به افراد، حکومت به افراد و مردم به حکومت.
قدردانی از والدین
بارزترین شکر از مخلوق، تشکّر و قدردانی از پدر و مادر است:
أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ [۶۴۹]
مرا شکر کن و پدر و مادرت را نیز شکر کن، یعنی از آنها تشکر کن. قرآن روی این موضوع تاکید فراوان کرده است و در روایات نیز این مسئله به صورت موکّد آمده است. درباره تشکر از خدمات دیگران امام سجاد علیه السّلام فرموده است:
«یقول اللّه تبارک و تعالی لعبد من عبیده یوم القیامه أشکرت فلانا؟ فیقول بل شکرتک یا ربّ. فیقول: لم تشکرنی إذ لم تشکره، ثم قال: أشکرکم للّه أشکرکم للنّاس». [۶۵۰]
خداوند در روز قیامت به بعضی بندگان خطاب میکند که تو شکر فلان را کردی؟ در جواب میگوید: از تو تشکر کردم و شکر تو را به جا آوردم، خداوند در جواب خطاب میکند که، تو که از آن مخلوق تشکر نکردی، شکر مرا هم به جا نیاوردی، شکرگزارترین شما نسبت به خدا کسانی هستند که در برابر بندگان خدا بیشتر قدردانی و تشکر کنند؛ زیرا هرچه هست از خدای سبحان است و مردم و انسانها جز وسیله هیچ نیستند، پس شکر و تشکر از مخلوق در حقیقت همان شکر خدای سبحان خواهد بود، گرچه در اثر تشکر از مخلوق تشویق خلق به امر خیر و خدمت و احسان هم تحقق خواهد یافت، و نیز معروف است که:
«من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق».
روایتی از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرمود:
«قال مکتوب فی التّوراة». [۶۵۱]
که امام صادق علیه السّلام میفرماید: در تورات نوشته شده:
«أشکر من أنعم علیک و أنعم علی من شکرک»
یعنی کسی که به تو خدمت و انعام کرده از او تشکر کن و به کسی که از تو تشکر میکند خدمت و انعام کن.
«فإنّه لا زوال للنّعماء إذا شکرت و لا بقاء لها إذا کفرت»
نعمتها و خدمتها همیشه با شکر باقی مانده و ادامه پیدا میکند، قدردانی موجب تشویق دیگران میشود تا احسان و خدمات بیشتری بکنند، و کفران نعمت هم باعث قطع شدن نعمت میگردد.
«الشّکر زیادة فی النعم و أمان من الغیر»
و آیه شریفه میفرماید:
لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ. [۶۵۲]
البته، بحث درباره شکر دامنهدار بوده و شواهد بسیاری از آیات قرآن و روایات و نهج البلاغه و صحیفه و سایر منابع میتوان ارائه داد، و لیکن به طور اجمال فعلا در این حد بسنده میکنیم، در مناسبتهای دیگر باز هم امکان بحث وجود دارد.
س: آیا اگر شکر اختصاص به خدای سبحان دارد؟ تشکر از مخلوق شرک به حساب میآید؟
ج: خداوند خودش در قرآن گفته است که از پدر و مادرت تشکر کن و مطلب علامه طباطبایی صحیح و بسیار بلند است، و ما این مسئله را در تفسیر سوره حدید اشاره کردیم، آری در نهایت برگشت همه حمدها و ثناها و شکرها به او است، برای اینکه جز جلوه او چیزی دیگری در عالم نیست مگر شما و من چه هستیم؟ ما جز نیاز، هیچ نیستیم. هرچه از ماست از اوست، هرچه از دیگران به ما میرسد، از اوست، اگر حمد بر دیگران بکنیم در واقع برای او حمد کردیم برگشت همه حمد به اوست هستی مطلق و عنایت مطلق، قدرت مطلق اوست و دنیا جز نیاز چیز دیگری نیست، همه از او و همه چیز از اوست، بنابراین شکر و تشکر از هرکس و برای هر چیزی در حقیقت شکر و حمد و ثنای اوست.
س: فلسفه شکر کردن و شکرگزار چیست؟ آیا کسی که کاری را برای دیگران انجام داد باید انتظار تشکر داشته باشد.
ج: انسان خدمت را برای خدا باید انجام دهد و خدمتی ارزش دارد که برای خدا انجام گیرد، انتظار تشکر نباید باشد. این انتظار خلاف شرع نیست، ولی قداست و کمال برای عمل، زمانی محقق میشود که خالص و فقط برای خدا باشد انتظاری هم نداشته باشد.
س: شکر درباره کسانی که در زمان خود کار نیک انجام دادهاند، و فعلا در این دنیا نمیباشند، ولی در زمان حال اثرات آن به ما میرسد چگونه است؟
ج: درباره آنها استغفار کنید، از خدا رحمت بطلبید و دعا کنید.
درسی از صحیفه سجادیّه
اشاره
«و من مسیء اعتذر الی فلم اعذره و من ذی فاقه سئلنی فلم اوثره».
باز هم امام سجاد علیه السّلام زین العابدین و سید الساجدین ارواحنا له الفداء در این دو فقره، معارف بلند الاهی را برای ما بیان میکند، دو موضوع بسیار مهم و دو روش در کمال انسان، و دو عمل در آداب عشرت و معاشرت انسانی را برای ما بازگو میکند که باید در این دو زمینه چگونه عمل شود و برخورد ما چگونه باید باشد.
فقره اول:
اشاره
«و من مسیء اعتذر الی فلم اعذره».
انسان در مقابل کسی که نسبت به او بدی کرده و اکنون عذرخواهی میکند چه نوع برخوردی باید داشته باشد؟
باید عذر او را بپذیرد و از بدی او صرفنظر کند، گذشت داشته باشد و او را ببخشد و باید با رأفت و مهربانی با او برخورد کند.
اصولا یکی از فضایل و کمالات و اخلاق انسانی مسئله «گذشت» است.
انسان باید این حالت را برای خودش ملکه کند، یعنی با طینت و طبیعت خودش این را عجین کند، و برای نفس خودش تلقین کند و در عمل تمرین کند که اهل گذشت باشد، این یکی از کمالات انسان و یکی از ویژگیهای انسان کامل است.
یعنی در مقابل بیاعتناییهای افراد، اسائه ادبی که از افراد میبیند و احیانا ظلم و تعدی و خیانتی که نسبت به او روا میشود، و تهمت و افترائی که پشت سر او میزنند، شایعه و سخنپراکنی که بر علیه او میکنند، در هر بعدی که نسبت به یک شخصی، افراد بدکار و بدسرشت، عملهای ناشایستهای را در حق او روا میدارند، در مقابل این افراد و در اینگونه موارد، انسان باید گذشت داشته باشد، طوری به خودش تلقین کند که به دل نگیرد.
البته، اینجا یک مطلبی اضافه میکنم که: قبول عذر دیگران که وظیفه انسان کامل و انسان متخلق به اخلاق الاهی است در مواردی است که تعدی به امور شخصی باشد، یعنی از شخص و شخصیت خودش مایه میگذارد و عذر آدم بدکردار را میپذیرد، و اما در مواردی که تعدی و تهمت و خیانت به امور جامعه مربوط است و یا کوتاهیهایی که موجب ضربه به دین اسلام و جامعه مسلمان زده میشود، در اینگونه موارد اگر، ولی جامعه مسلمانان صلاح بداند عذرخواهی عامل را میپذیرد، این از اختیارات ولی است. البته منظور از اختیارات ولی این نیست که تمام این مسائل به ولی و حاکم جامعه اسلامی برمیگردد، بلکه هر کسی در حد خودش مسئولیت دارد، اینگونه موارد را نمیتوان مهمل گرفت و هرکسی هر کاری دلش بخواهد نسبت به جامعه و اسلام و افکار مسلمانان انجام دهد و اگر عذرخواهی کرد قبول کنیم، عذرپذیری در مواردی است که مربوط به امور شخصی باشد.
در زمان حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله، منافقان در یکی از غزوات که شرکت در آن جنگ و جهاد فی سبیل اللّه، جهاد با دشمنان اسلام و مسلمانان بود، شرکت نکردند، بعد از اینکه مسلمانان جهاد رفتند و جنگ تمام شد و برگشتند، عدهای از کسانی که به جنگ نرفته بودند خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله آمده بودند که ما معذرت میخواهیم که نیامدیم و به هر صورت میخواستند مسئله را طوری از بین ببرند، که مسلمانان و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله مسئله را فراموش کنند و نادیده بگیرد و آن حالتی که جامعه نسبت به آنها پیدا کرده و مسلمانان به آنها بدبین شده بودند و اینها باید مجازات میشدند این مسائل تمام شود قرآن میفرماید:
یَعْتَذِرُونَ إِلَیْکُمْ إِذا رَجَعْتُمْ إِلَیْهِمْ قُلْ لا تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِکُمْ وَ سَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. [۶۵۳]
یا رسول اللّه، اینها به عنوان عذرخواهی پیش شما خواهند آمد، و لیکن عذر آنها پذیرفته نیست، تو حق نداری عذر آنها را بپذیری در جواب آنها بگو: ما به شما اطمینان نداریم، ما از شما تأمین نداریم، حرف شما و عذرخواهی و توبه شما منافقانه است، ما نمیتوانیم بپذیریم، چون خدا به ما خبر داده است که شما چه نوع انسانهای هستید، جزای شما را خداوند باید در روز قیامت بدهد، حتی اینها قسم خواهند خورد که شما از آنها راضی باشید و رضایت بدهید.
شاید این جریان را زیاد شنیده باشید که حضرت موسی علیه السّلام به حضرت خضر رسید و میل داشت که از الهامات الاهی و از کمالات بلندی که نصیب حال خضر شده بود استفاده بکند، و بهرهای ببرد و از خضر تقاضا میکند که مدتی مرا به حضور بپذیر و لحظاتی را در معیت شما باشم و از کمالات تو استفاده کنم، خضر در جوابش میگوید:
تو نمیتوانی با من باشی و ظرفیت این چنینی نداری، تو هنوز به آن ظرفیت وجودی و به آن کمالات نرسیدهای که بتوانی این همراهی را تحمل کنی، نمیتوانی کارهایی را که من انجام میدهم تحلیل و هضم کنی و اعتراض خواهی کرد. حضرت موسی قول داد که صبر کرده و هیچ نگوید.
قالَ لَهُ مُوسی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً. [۶۵۴]
آیا قبول میکنی که در معیت تو باشم و آن رشدها و کمالاتی که تو داری به من یاد بدهی؟ یعنی از سعه وجودی تو حظی برده باشم.
قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً. [۶۵۵]
تو نمیتوانی و هنوز اینقدر استعداد و استطاعت نداری این همراهی را تحمل کنی و صبر بکنی و زبان به اعتراض باز نکنی.
وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلی ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً. [۶۵۶]
چگونه نسبت به آن مشاهداتی که هنوز در آن مشاهدات خبر رویّت پیدا نکردی میتوانی صبر کنی، یعنی کمالات تو به آنجا نرسیده که بتوانی آنها را هضم کنی.
قالَ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِی لَکَ أَمْراً. [۶۵۷]
ان شاء اللّه که مرا صابر خواهی یافت و میبینی که هیچ عصیان و تخلف نکنم.
بالاخره با این خواهش و تمنا رفتند.
قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلا تَسْئَلْنِی عَنْ شَیْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً. [۶۵۸]
یا موسی، نباید از من سئوال کنی، هرچه دیدی سکوت اختیار کن، در وقت خودش، توضیح خواهم داد. موسی قبول کرد.
فَانْطَلَقا حَتَّی إِذا رَکِبا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَها. [۶۵۹]
رفتند تا به یک کشتی رسیدند، حضرت خضر کشتی را سوراخ کرد آب داخل کشتی شد. معلوم است وقتی آب داخل کشتی شود کشتی غرق میشود، موسی نتوانست خود را کنترل کند:
قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً. [۶۶۰]
چرا این کار را کردی؟ کار بدی کردی؟ کشتی را خراب کردی، غرق کردی.
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً [۶۶۱]
نگفتم که تو نمیتوانی صبر کنی.
قالَ لا تُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ وَ لا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً [۶۶۲]
مرا ببخش، یادم رفته بود، حضرت خضر عذر موسی را قبول کرد و دوباره رفتند «فانطلقا» تا اینکه به یک غلامی رسیدند نوجوانی بود، «فقتله»: حضرت خضر او را کشت.
قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ [۶۶۳]
تو یک آدم پاک معصوم را که قاتل نیست، کشتی!؟
لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً [۶۶۴]
یک عمل منکر و زشتی را انجام دادی!
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً. [۶۶۵]
حضرت خضر گفت: نگفتم که تو نمیتوانی صبر کنی.
قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِی [۶۶۶]
حضرت موسی گفت: اگر دوباره اعتراض کردم مرا دیگر رها کن. باز هم حضرت خضر عذر موسی را قبول کرد.
قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً [۶۶۷]
عذر مرا قبول کن و حضرت خضر هم قبول کرد، دوباره رفتند.
فَانْطَلَقا حَتَّی إِذا أَتَیا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُما فَوَجَدا فِیها جِداراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً. [۶۶۸]
تا رسیدند به دیواری که حضرت خضر آن را خراب کرد، دوباره موسی اعتراض کرد، بعد از این اعتراض حضرت خضر گفت:
قالَ هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً. [۶۶۹]
در اینجا بود که حضرت خضر دید که حضرت موسی نمیخواهد همراهی کند، و آن حد از تحمّل را ندارد که بتواند صبر کند، پس گفت: دیگر بس است، حالا من این کارها را توضیح میدهم و سپس از هم جدا میشویم، آنگاه موارد را توضیح داد، سفینه چه بود و عذرم چه بود و جدار چه بود و ...؛ این نمونهای از عذرخواهیهای شخصی و قبول آن بود.
آیات قرآن هم گذشت و اغماض را تأئید و تأکید کرده است مانند آیه شریفه:
وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ. [۶۷۰]
خدا «محسنین» را دوست دارد، «محسنین» و «مومنین» کسانی هستند که از مردم میگذرند، گذشت دارند، عفو میکنند، اغماض میکنند و کظم غیض دارند. غضب و ناراحتیشان را مهار و کنترل میکنند.
وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ [۶۷۱]
شما مردم را عفو کنید و، از تخلفات مردم درگذرید. مگر دوست ندارید که خدا شما را ببخشد، خوب شما هم مردم را ببخشید.
اگر میخواهی مورد رضایت خدا قرار بگیری، اگر میخواهی که خداوند گناهان تو را ببخشد تو هم از مردم بگذر، گذشت داشته باش.
صفح: پهناوری هر چیزی را صفح میگویند، مثل صفحه کاغذ، روی کاغذ، شمشیر، رخسار و از این قبیل، اینها را صفح میگویند.
«صفح» بالاتر از «عفو» است، انسان وقتی «عفو» میکند و گذشت میکند، این احتمال است که بالاخره در گوشه و کنار دلش کدورتهای بسیار کمرنگی مثلا بماند، در «عفو» این احتمال است، ولی در «صفح» نیست.
«و لیعفوا» مرحله پایینتر از «و لیصفحوا» است، علاوه بر آنکه «عفو» میکنی «صفح» هم داشته باش، یعنی «کأن لم یکن» حساب کنی، مثل اینکه هیچ چیز نبوده، صفحه قلب و دلتان را باید در مقابل چیزهایی که برای شما روا شده پاک کنید. این از کمالات انسان است، صفحه دل و قلب را از همه آثار کدورت و ناراحتی که از دیگران دارد پاک کند و به پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله هم اینگونه امر شده است:
فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ. [۶۷۲]
از آنها در حد صفح بگذر و بعد از اینکه به این مرحله رسیدی بگو «و السلام علیکم» سلام و درود بر شما، بسلامت باشید، اگر تو اینطور عمل کنی بعدا آنها خواهند فهمید که چه زشتکار بودند، کمکم میفهمند.
وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لا تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ [۶۷۳]
غصه نخور که اینها تو را اینقدر اذیت میکنند، مجنون میگویند، ساحر میگویند، کارشکنی میکنند، (و لا تحزن عنهم) غصه نخور ناراحت هم نباش، وَ لا تَکُ فِی ضَیْقٍ دلتنگ هم مباش اینها کمکم معلوم میشود.
در وصیت امیر مؤمنان علیه السّلام به فرزندش محمد بن حنفیه که وصیت خیلی طولانی هم است، معارف بسیاری وجود دارد، از جمله این عبارت:
«اقبل من متنصل عذره فتنالک الشفاعه».[۶۷۴]
عذر دیگران را بپذیر تا شفاعت پیامبر و آل رسول، ائمه اطهار علیهم السّلام در روز قیامت نصیب تو شود، اگر میخواهی شفاعت پیامبر و امیر مؤمنان و ائمه اطهار و شهدا و اولیاء و هر کسی که در قیامت اجازه شفاعت دارند اگر شامل حال تو گردد، از دیگران بگذر، عذر دیگران را بپذیر.
عفو در سخنان اهل بیت
عفو و اغماض در مکتب انسانساز اسلام و در سخنان درربار ائمه اطهار علیهم السّلام یکی از صفات فضیلت و ارزشهای انسانی به حساب آمده است، امامان معصوم علیهم السّلام ما را به آن سفارش کردند، بزرگواری و کرامت نفس در این است که انسان در زمانی که قدرت انتقامگیری دارد از حق شخصی خود بگذرد و از کیفر چشمپوشی کند تا از این طریق خود را در پیشگاه خداوند نزدیکتر و برای کفاره گناهان خویش ذخیرهای توشه کند، البته شخص بدکار و ستمکار هم بدین وسیله متنبه و اصلاح خواهد شد. به تعدادی از روایات ذیلا اشاره میکنیم: امام صادق علیه السّلام میفرماید:
«العفو عند القدره من سنن المرسلین و المتقین». [۶۷۵]
عفو و بخشش در وقت قدرت از سیره پیامبران و از آداب متقیان است.
امام علی علیه السّلام میفرماید:
«اذا قدرت علی عدوک فاجعل العفو عنه شکرا للقدرة علیه». [۶۷۶]
شکر قدرت بر دشمن در این است که او را عفو کنی و از انتقام و کیفر چشمپوشی کنی.
توجه به محور سفارشات ائمه لازم است در موقع قدرت و امکان انتقام، عفو از ارزش والائی برخوردار خواهد بود. انسانی که توان انتقام و کیفر دشمن خود و هر کسی که در حق او بد کرده است را دارد، در این صورت عفو و اغماض، فضیلت و سجیهای است که نشانگر کمال انسان و شاکر بودن او نسبت به نعمت قدرت است.
امام باقر علیه السّلام میفرماید:
«قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: من کف غضبه عن الناس کف اللّه تبارک و تعالی عنه عذاب یوم القیمه». [۶۷۷]
از امام باقر علیه السّلام نقل شده است که حضرت رسول اکرم فرموده: هرکس غضب خود را از مردم بازدارد خداوند متعال روز قیامت او را از عذاب حفظ میکند.
عفو زیانآور
همانطور که قبلا اشاره شده و از روایات هم استفاده میشود. عفو و اغماض از حقوق شخصی نسبت به بدکار در صورتی مطلوب است که موجب زیان نبوده و اثر بد روی گناهکار نداشته باشد، و مورد سوء استفاده افراد فرومایه و کم ظرفیت قرار نگیرد و الّا در این صورت خوب است او را کیفر نموده و به دست قانون و محکمه سپرد.
امام سجاد علیه السّلام میفرماید:
«و حق من اسائک ان تعفو عنه و ان علمت ان العفو یضر انتصرت، قال اللّه تبارک و تعالی: وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ ما عَلَیْهِمْ مِنْ سَبِیلٍ». [۶۷۸]
اما حق کسی که بر تو بدی کرده است این است که او را عفو کنی و در صورتی که بدانی بخشش او زیانبار است از طریق قانون و محکمه او را به کیفر برسان.
امام سجاد و گذشت روایات فراوان در احوالات و سیره امام زین العابدین وارد شده است که او همیشه نسبت به بدکاران عفو و اغماض میکردند، و بزرگواری او نسبت به کسانی که در حق حضرتش حتی اهانت میکردند زبانزد مردم بوده است، از موارد فراوان دو مورد را به طور اختصار ذکر میکنیم.
امام کنیزی داشت، روزی جهت شستشوی دست و صورت و وضو، آب به دست امام میریخت ناگهان ظرف آب از دست کنیز افتاد و به صورت مبارک امام اصابت کرد، و روی امام جراحتی برداشت. امام سرش را به طرف او بلند کرد، کنیز گفت: «و الکاظمین الغیظ»، امام فرمود: «قد کظمت غیظی؛ خشم خود را فرو بردم» کنیز گفت: «و العافین عن الناس»، امام در جواب فرمود: «قد عفی اللّه عنک؛ خداوند متعال تو را ببخشد» کنیز گفت: «و اللّه یحب المحسنین» امام فرمود:
«اذهبی فانت حرة؛ برو تو را در راه خدا آزاد کردم».
بدین صورت کنیز خاطی را علاوه بر عفو، او را در راه خدا آزاد کرد و بدین وسیله لطف و احسان خود را نسبت به او تمام و تکمیل فرمود. [۶۷۹]
امام سجاد علیه السّلام عدهای را دید که حضرتش را غیبت میکنند، خطاب به آنان فرمود. اگر در گفتارتان راستگو هستید خداوند مرا ببخشد و اگر دروغ میگوئید خداوند شما را ببخشد:
«و ان کنتم صادقین فغفر اللّه لی، و ان کنتم کاذبین فغفر اللّه لکم.» [۶۸۰]
رفع حاجت از نیازمندان فقره دوم
اشاره
«من ذی فاقة سالنی فلم أاوثره».
حاجتمندی آمد و من در حد ایثار حاجت او را روا نکردم، خدایا، از تو عذر خواهی کرده و توبه میکنم از اینکه انسان محتاجی برای رفع حاجت به من مراجعه کرد و من او را کمک نکردم و یا اینکه: «فلم اوثره» یعنی رفع حاجت کردم؛ ولی رفع حاجت در حد ایثار نکردم «و من فاقة». فاقه: به معنای احتیاج است.
فلم اوثره: ایثار آن حالتی است که انسان در خدمت به دیگران یعنی مردم، خلق اللّه، مسلمانان، اسلام، جامعه مسلمانان، مستضعفین، محتاجین در بعد سیاسی، علمی، مادی ... آنان را نسبت به خودش مقدم بدارد، این را ایثار میگویند.
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ. [۶۸۱]
گاهی انسان با یک محتاج مالی برخورد میکند و نصف مالش را به او میدهد، این ایثار نیست، این انفاق است، احسان است، گذشت از مال است، اگر تمام مالش را بدهد یا اگر قسمت عمده مالش را بدهد آن وقت میگویند که این شخص اهل ایثار است یعنی دیگری را بر خودش مقدم داشته است، منافع اسلام را بر منافع شخصی مقدم میدارد، از مالش، از جانش، حتی از آبرویش هم مایه میگذارد که اسلام پیشرفت کند، جلوی انحراف گرفته شود، این را ایثار میگویند.
ایثار آن مرحله از فداکاری است که کسی آن چیزی، آن عنوانی، آن هدفی را که در خدمت دیگری قرار میدهد، شدیدا خودش به آن نیاز داشته باشد و در عین حال دیگری را بر منافع خود مقدم بدارد، و محبوبترین خودش را در طبق اخلاص بگذارد، و در راه خدا بدهد این را ایثار میگویند.
روایتی از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام نقل شده که به یکی از اصحاب خاصّ خودش یعنی مفضّل فرمود:
«یا مفضّل إسمع ما أقول لک، و اعلم انّه الحقّ و افعله و اخبر به علیة اخوانک» [۶۸۲]
چیزی که میگویم بشنو و بدان که این مطلب حق است و به آن عمل و به کسانی که در نظر تو بزرگ و شریف و مکرّمند، دوستشان داری، به آنها هم این مطلب برسان که عمل کنند.»
قلت: جعلت فداک و ما علیه إخوانی، قال: «الرّاغبون فی قضاء حوائج إخوانهم.
مفضّل پرسید آیا علیة اخوانی چه کسانی هستند؟ فرمودند: کسانی که در حوائج برادرانشان تلاش میکنند که آن را برطرف کنند.»
ثم قال: «و من قضی لأخیه المؤمن حاجة قضی اللّه عزّ و جلّ له یوم القیامه مائة ألف حاجة من ذالک أوّلها الجنّة
هر کسی حاجتی از مومنی، از برادر مسلمانی، برطرف کند و او را بینیازش کند، خداوند هزاران حاجت از او را برآورده میکند که یکی از آنها حاجت به بهشت است.»
روایت دوم:
قال: «ان اللّه عز و جل خلق خلقا من خلقه انتجبهم لقضاء حوائج فقراء شیعتنا لیثیبهم علی ذالک الجنه [۶۸۳]
خداوند بندگانی دارد که آنان حاجت برادران مومن خودشان را برآورده میکنند که خدا هم به آنان بهشت را عنایت میکند.»
«فإن استطعت أن تکون منهم فکن»
اگر میتوانی از جمله آنان باشی حتما اقدام کن.
در روایت دیگری آمده است:
«قضاء حاجة المومن افضل من طواف و طواف حتّی عدّ عشرا [۶۸۴]
حاجتی را از احتیاجات مردم روا و برطرف کردن، ثوابش بیشتر از ده بار طواف خانه خداست» و یا:
«ما قضی مسلم لمسلم حاجة الّا ناداه اللّه تبارک و تعالی: علیّ ثوابک و لا أرضی لک بدون الجنّة [۶۸۵]
هر کسی حاجتی از مومنی را برطرف کند خدا او را صدا میکند که: ای بنده من، ثواب تو بر عهده من است و من برای تو به کمتر از بهشت راضی نخواهم شد».
از امام باقر علیه السّلام روایت شده:
«من قصد إلیه رجل من إخوانه مستجیرا به فی بعض أحواله فلم یجره بعد أن یقدر علیه فقد قطع ولایة اللّه عزّ و جلّ» [۶۸۶].
نعوذ باللّه، اگر مردی برادر مسلمانی را که در مقابل او اظهار حاجت کرده است، حاجت او را در صورت داشتن قدرت، برآورده نکند:
«فلم یجره بعد ان یقدر علیه»
قدرت داشت ولی انجام نداد، این آدم:
«فقد قطع ولایة اللّه عزّ و جلّ»
از ریسمان الاهی بریده، ولایت خدا را قطع کرده است، این جمله کنایه از این است که ایمانش مورد اشکال است؛ زیرا «اللّه ولی الذین امنوا» خدا ولی مومنان است، این شخص ولایت خدا را قطع کرده، یعنی ایمانش را ضعیف کرده و از بین برده است. خدا دیگر ولی او نیست یعنی او دیگر زیر پوشش حمایت و محبّت و هدایت خداوند سبحان نخواهد بود، این خیلی مسئله مهمی است.
ما واقعا چقدر در مقابل افراد مومن و مسلمان و در مقابل جامعه، مسئولیت سنگینی داریم فکر میکنیم ایمان همین است که بگوئیم «لا اله الا اللّه و محمد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله» تمام شد، خیر این نیست، وظیفه ما فوقالعاده سنگین است و اگر ما بتوانیم به وظایفمان عمل کنیم جامعه ما، از گلستانهای بهشت میشود، این قدر بیاعتنای به نیازهای جامعه، این قدر بیتفاوتی در مقابل نیازهای انسانها، اینقدر بیتفاوتی در مقابل گرفتاری انسانها، این قدر بیتفاوتی در مورد فقر و فلاکت انسانها، و اینقدر بیتوجهی نسبت به مظلومیّت افراد جامعه، و این قدر بیتفاوتی در مقابل بیقانونیها، اینقدر بیاعتنایی در برابر ظلم و تعدّیهای رسمی و غیر رسمی نسبت به حقوق انسانها و جامعه؟
«اللهم انی اعتذر الیک» «من ذی فاقة سالنی فلم اوثره».
خدایا، من از تو عذر میخواهم، و به درگاهت توبهکنان آمدم، با ذلت و اعتذار در خانه تو را میزنم که مرا ببخشی. چه اتفاقی افتاده؟ احیانا کسی اظهار نیاز کرد و من آن را در حد ایثار برآورده نکردم.
ایثار یکی از مراحل کمال، برای انسان است و انسان بدون ایثار به مقام ابرار نمیرسد.
البته، بحث ما در مورد این نیست که «ابرار» و «مقربین» چه کسانی هستند، ولی بالاخره یکی از مراحل عالیه انسان این است که انسان به مقام «ابرار» برسد و «مقربین» بالاتر هستند.
کَلَّا إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ* وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ* کِتابٌ مَرْقُومٌ* یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ* إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ* عَلَی الْأَرائِکِ یَنْظُرُونَ* تَعْرِفُ فِی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِیمِ* یُسْقَوْنَ مِنْ رَحِیقٍ مَخْتُومٍ* خِتامُهُ مِسْکٌ وَ فِی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ [۶۸۷] الْمُتَنافِسُونَ* وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِیمٍ* عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ.
گفتهاند: «حسنات الابرار سیئات المقربین».
یکی از راههایی که انسان را به مقام «ابرار» میرساند ایثار است.
رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کَفِّرْ عَنَّا سَیِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ. [۶۸۸]
ما در دعاها میخوانیم در قرآن هم این دعا است که: خدایا، گناهان ما را ببخش و ما را با «ابرار» از دنیا ببر. متاع دنیا و مظاهر زندگی برای ابرار مورد توجه نیست، انسانهایی که در ردیف «ابرار» هستند و به این مقام بزرگ الاهی رسیدهاند توجهی به این عالم ندارند، در هر بعدی که باشد، مگر اینکه به خاطر اسلام باشد که بتوانند از این طریق خدمتی به اسلام و انسانها انجام دهند.
وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ [۶۸۹]
إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ [۶۹۰]
إِنَّ الْأَبْرارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کانَ مِزاجُها کافُوراً [۶۹۱]
إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ [۶۹۲].
ابرار کسانی هستند که این حالات را دارند و متاع دنیا مورد توجه آنها نیست، فریب مظاهر دنیا را نمیخورند، شیطان تسلط به ابرار ندارد.
کسانی که میخواهند به مقام ابرار برسند باید ایثار داشته باشند.
اگر «مما تحبّون» را بر کف اخلاص نگذاری به این مقامات عالیه انسانی، الاهی نخواهی رسید، بالاخره ایثار میخواهد که «مما تحبّون» را بدهی، جان و مقام و مال و حتی آبرو را ایثار کنی تا به مقام ابرار برسی.
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ [۶۹۳]
بنابراین، کسی به مقام «ابرار» میرسد که ایثار داشته باشد، یعنی از محبوبترین خود بگذرد، و از آنچه به آن نیازمند است، بدهد.
وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ. [۶۹۴]
اینها با اینکه نیاز داشتند بر نفسشان و علیه نفسشان ایثار کردند، «و یؤثرون» در آیه شریفه در مورد مهاجرین و انصار زمان حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله در مدینه است، مهاجرانی که به مدینه آمدند، انصار هرچه داشتند در اختیار آنان گذاشتند، یعنی آنان را بر خودشان مقدم داشتند، خانهشان، مالشان، زندگیشان، همه چیزشان را دادند.
اینان کسانی هستند که ایثار کردند، «و لو کان بهم خصاصة».
با اینکه خودشان نیاز داشتند، از خودشان غافل شدند، خودشان را نادیده گرفتند، اسلام را در مقابل چشمشان مجسم کردند، جامعه اسلامی را، خطراتی که اسلام را تهدید میکرد، جامعه انقلابی، نفع اسلام را، نفع جبهه را، نفع پشت جبهه را، و نفع جنگزدگان را نسبت به خودشان مقدّم داشتند، آنان برای خدا و برای اسلام ایثار کردند، مالشان را دادند، از مقام گذشتند، از آبرو گذشتند.
ابرار کسانی هستند که توجه به مظاهر دنیا ندارند، و توجه به ما عند اللّه دارند، اگر اینطور نباشد به مقام ابرار نخواهند رسید.
لَنْ تَنالُوا لن (در ادبیات) مفید ابد است، هرگز به مقام ابرار نخواهید رسید، مگر درصورتیکه از آنچه که برای خودتان خیلی دوستش دارید بدهید. لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ هرگز به مقام «ابرار» و «برّ» نمیرسی مگر درصورتیکه ایثار داشته باشی: تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ بنابراین، در این زمینه هم باید خیلی مواظبت کرد.
«و من ذی فاقة سألنی فلم اوثره». در مقابل دیده من، جامعه اسلامی نیاز دارد، در مقابل دیده من مسلمانها نیازمندند، و من در حد ایثار نگذرم و انفاق نکنم، خدایا، از این عمل زشت و قبیح خودم به تو پناه میبرم، خدایا، مرا ببخش و در خانه تو را، توبهکنان میزنم.
امیر مؤمنان علی علیه السّلام میفرمود: «الإیثار، أعلی الإیمان، غایة المکارم الإیثار». [۶۹۵]
اهل بیت عصمت و طهارت از این فضایل و کمالات آنقدر زیاد دارند که (لا تعد و لا تحصی) چه زبانی میتواند قدرت بیان این فضایل را داشته باشد، که علم به آن فضایل و نقل آن کمالات خود کمالی برای عالم و ناقل است.
یکی از آن حالات فوق ایثار را قرآن درباره آل عبا علیهم السّلام نقل کرده است:
وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً* إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً. [۶۹۶]
توجّه به حقوق دیگران
«اللّهمّ إنی اعتذر الیک» «و من حقّ ذی حقّ لزمنی لمؤمن فلم اوفره و من عیب مؤمن ظهر لی فلم أستره و من کلّ إثم عرض لی فلم أهجره».
خدایا، از تو، به خاطر اینکه حق صاحب حقی را، و حق دیگران را ادا نکردم عذر میخواهم «اوفره»، «وفر» به فتح «واو» و سکون «فا» و «راء» به معنای کمال و تمام است.
وفور، یعنی فراوانی، «فلم أوفّره» یعنی حق کسی را در حد کمال و در حد رضایت آن شخص ادا و وفا نکردم، یعنی در اداء حق و در وفای حقوق اشخاص، بیتفاوت بودم، اهمال کردم، در ایفاء حق دیگران و در وفاء به حقوق مؤمنان و جامعه بیتفاوت بودم و کوتاهی کردم، یا اینکه بگوییم در ادای حق سرپیچی کردم، یعنی حق را ادا نکردم.
«و من عیب مؤمن ظهر لی فلم أستره».
یعنی در اظهار عیب مومنی و اظهار و افشاء عیب دیگران کوشا بودم.
یعنی خدایا، من از تو عذر میخواهم که عیب مومنی را نپوشاندم، بازگو و افشا کردم. آبرو و حرمت مؤمن و افراد انسان مسلمان از حرمت کعبه بالاتر است.
«و من کلّ إثم عرض لی فلم أهجره».
یعنی: خدایا، از تو عذر میخواهم از گناهکاریم، از هر گناهی که «عرض لی» یعنی در امکان من بود، برای من پیش آمد «فلم اهجره» ترک نکردم، مرتکب شدم.
«اهجره»: «هجرت» در لغت به معنی مفارقت و جدایی است. «هجران»، یعنی اعراض و ترک. «فلم اهجره» یعنی از گناه اعراض نکردم، از عمل به گناه که در امکان من بود اعراض نکردم، به طور خلاصه در این سه فقره از سه مورد عذرخواهی شده است:
۱. اهمال یا منع از وفا به حق دیگران.
۲. اظهار و ابراز و افشاء عیب مومنین.
۳. ارتکاب معصیت.
مراعات حقوق دیگران و یا فرهنگ زندگی جمعی
در مورد آداب معاشرت روایات بسیاری از ائمه اطهار داریم که چگونه معاشرت کنیم، چگونه در جامعه با مردم زندگی کنیم و چگونه ارتباط داشته باشیم و چگونه برخوردی داشته باشیم، آداب معاشرت «آداب العشره» در کتابهای حدیث به طور بخش مستقل نوشته شده و در کتابهای اصول کافی، بحار الانوار و سایر کتابهای احادیث آمده است و تعبیر این بنده حقیر از آداب العشرة عنوان: (فرهنگ زندگی جمعی) است.
یکی از مسائل و عناوینی که در باب العشره (باب آداب معاشرت) در کتابهای احادیث مطرح شده مسئله حقوق است. حقوق یکی از مسائل بسیار مهم معارف معاشرتی اسلام است.
آداب معاشرت و حقوق جامعه و افراد، در کتابهای روائی تحت عنوان «باب العشرة» بیان شده است، ولی، در عین حال برای بعضی عناوین هم باب مستقلی باز کردند، مثل عنوان: باب «حق المسلم علی المسلم» باب «حق المؤمن علی المؤمن»، باب «حقوق المؤمنین» و این مسئله در دعاها هم مطرح است و در صحیفه سجادیه، کتاب شریف مکارم الاخلاق، رساله حقوق که از علی بن الحسین امام زین العابدین علیه السّلام نقل شده، بسیاری از مسائل حقوق بیان شده است. [۶۹۷]
این قبیل معارف و اصول اخلاقی از جمله احکام و دستورات بین المللی اسلام است، هیچ لزومی ندارد انسانی یا ملّتی و جامعهای مسلمان باشد تا عمل به این اصول اخلاقی برای آنان مفید باشد، بلکه هر انسانی و هر قوم و ملّتی اگر سعادت خود را میخواهند و میخواهند زندگی جمعی سالم و آرام و با صفا و صمیمت داشته باشند حتما باید به این دستورات عمل کنند.
معانی حقوق
حقوق در موارد زیر به کار میرود و کاربرد دارد:
۱. حقوق، وظایف مشخص اجتماعی در روابط بین مردم و مسلمانان.
۲. حقوق، اصطلاحی که در دانشکده حقوق و کتابهای فقهی مطرح است و عبارت است از مسائل کیفری، جزائی، حقوقی، مدنی، و سایر مسائل در این از جمله کتاب «مهجه البیضاء» در جلد سوم، بیست حق شمرده است و در آخر رساله حقوق امام سجاد علیه السّلام را هم نقل میکند.
«رساله حقوق» نامهای که امام زین العابدین در جواب یکی از یاران خویش نوشته است، این نامه حاوی حقوقی است که یک انسان برعهده دارد و شامل پنجاه و یک حق در زمینههای فردی، اجتماعی، خانوادگی و غیر اینها است، این رساله را شیخ صدوق رضوان اللّه تعالی علیه در دو کتاب «فقیه من لا یحضره الفقیه» و «خصال» نقل کرده است.
راوی این رساله، ثابت بن دینار ابو حمزه ثمالی است.
باید اضافه کنیم اصولا هر مسئله و مطلبی که در روایات زیر عنوانهای مختلف در مورد آداب معاشرت و چگونگی روابط انسانها در زندگی جمعی وارد شده است هر کدام از اینها حقی هستند که انسانها، مسلمانان نسبت به یکدیگر و نسبت به جامعه باید مراعات کنند.
زمینهها و قوانین مختلف در ابعاد گوناگون.
۳. گاهی هم حق در موارد «حق اللّه» و «حق الناس» تعبیر میشود.
«حق اللّه» هر تکلیفی که خداوند تعیین کرده و از ما خواسته است که به آن عمل کنیم، حق اللّه است. ما باید اینها را عمل کنیم خواه تکلیف فردی یا اجتماعی، خانوادگی، قضائی، عبادی، عقیدتی، اخلاقی و هر حقی از این قبیل.
مثل اینکه باید نماز بخوانیم، روزه بگیریم، فلان معصیت مثل شرب خمر، رباخواری، دروغ گفتن، زنا، قمار را انجام ندهیم، پشیمان شدن و توبه کردن و عذرخواهی در این زمینهها آسانتر است و خدا هم میگذرد، خودش وعده عفو داده و اگر ما به راستی توبه کنیم خدا میبخشد.
«حق الناس» در موارد تجاوز به حق دیگران است، اعم از تجاوز جانی یا مالی، و تجاوز به عرض و آبروی مردم که گناه بزرگی است و از حق الناس محسوب میشود.
نعوذ باللّه، به مال مردم تجاوز شود، حق دیگران به ناحق تصرف عدوانی شود، مانند دزدی؛ دزدی فقط این نیست که، مثلا از مغازه و خانه اموالی سرقت کند یا جیب کسی را بزنند این دزدی به معنای معروف است، غصب هم دزدی است، غش هم دزدی است، کمفروشی دزدی است، مخلوط کردن مال بد و کم قیمت با مال خوب، بدون اطلاع مشتری و فروختن آن با نام مال خوب، دزدی است، اینها هم دزدیاند، اما عنوان فقهی و احکامش فرق میکند، مجازاتش هم تفاوت میکند، ولی به هر صورت دزدی است، این یک نوع حق الناس است، گاهی هم حق الناس در امور تجاوز به جان افراد است، سیلی به صورتش زده سرخ شده، کبود شده، این تجاوز به جان است، و یا اینکه کسی را کشته است، مجروحش کرده، مصدوم یا معلول کرده، اینها همه تجاوز به جان است، این هم حق الناس است. تجاوز به عرض و آبروی افراد معصیت بزرگ و تجاوز به حقوق دیگران است، منتها احکام جداگانهای دارد و در مورد افتراء و تهمت و غیبت خواهیم گفت که اینها تجاوز به آبرو است، اینها به حق الناس مربوطند و خدا از اینها نمیگذرد. در اینگونه اعمال دو حالت وجود دارد:
۱. برخلاف خواسته الاهی- که گفته بود غصب نکن، دزدی نکن، تجاوز نکن و ...- عمل شده، نعوذ باللّه این معصیت را مرتکب شده، از فرمان الاهی سرپیچی کرده، عند اللّه گناهکار حساب میشود، زیرا حق خدا را مراعات نکرده است.
۲. یک طرف قضیه هم مربوط به مردم است، به انسانهایی که مالشان تصاحب شده به اموالشان ضرر وارد شده است، و یا به آبرو و حقوق آنان تجاوز شده است.
خداوند اگر مورد اول را ببخشد مورد دوم را نمیبخشد، مورد دوم را باید همان فرد ببخشد، ربا هم از همین قبیل است، در قمار هم چنین چیزی است، مسئله مال را در قمار میتوان تحت این عنوان آورد که مال را باید به صاحبش باز گرداند تا رضایتش حاصل شود، بعد خداوند هم البته میبخشد، یا باید مالش را به او بپردازیم یا اینکه بالاخره رضایت او را به دست آوریم، اینها را حق الناس میگوییم.
بحث در مورد حقوق در ارتباطات، در معاشرت و در برخوردهاست که یکی از مسائل بسیار مهم اخلاق اسلامی، یعنی یکی از مصادیق بارز اخلاق اسلامی است. این حقوق، حقوقی است که مربوط به آداب معاشرت است و ما باید اینها را مراعات کنیم، اگر مراعات نکنیم، دیگر جامعه، جامعه اسلامی، انسانی نخواهد بود و آنچنان اهمیت دارد که، در روایات آمده اگر فلان مورد را کسی مراعات نکند از ولایت خدا بریده است و آنچنان مهم است که امام در اینجا میفرماید:
خدایا، من از تو عذر میخواهم، به سوی تو آمدهام، معذرت میخواهم، خدایا، من پشیمانم از اینکه حق دیگران را اداء نکردم.
«و من غیب مومن ظهر لی فلم استره؛ یکی از حقوق مؤمن بر مؤمن این است که عیبش را بپوشاند.
خدایا، عذرخواهی میکنم از اینکه عیب دیگران را اظهار کردم، افشا کردم، آبروی دیگران را ریختم، در اینگونه اعمال یعنی در افشاگری نسبت به گناهان و عیوب مومنین یک نوع اشاعه فحشا هم وجود دارد.
روایات روایات حق مومن بر مومن
اشاره
- اصول کافی: «حقّ المؤمن علی أخیه و أداء حقّه» حق المومن علی اخیه، یعنی حق مومن بر برادر مؤمنش همانطور که در قرآن داریم:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ [۶۹۸]
مومنان با هم برادرند، در این باب شیخ کلینی روایات متعددی از ائمه اطهار علیهم السّلام نقل کرده که بعضی از آنها را میآوریم:
روایت اول:
معلّی بن خنیس یکی از اصحاب امام صادق علیه السّلام میگوید: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم که: «ما حقّ المسلم علی المسلم؟؛ [۶۹۹] حق مسلمان بر مسلمان چیست؟»
قال: «له سبع حقوق واجبات ما منهنّ حقّ إلّا و هو علیه واجب، إن ضیّع منها شیئا خرج من ولایة اللّه و طاعته و لم یکن للّه فیه من نصیب» [۷۰۰]
گفت: هفت حق است که ادای آن واجب است، اگر کسی یکی از این حقوق هفتگانه را مراعات نکند از ولایت خدا خارج شده است.
معلی بن خنیس گفت: «جعلت فداک و ما هی؛ یا بن رسول اللّه آن حقوق کدامند؟».
قال «یا معلّی إنّی علیک شفیق أخاف أن تضیّع و لا تحفظ و تعلم و لا تعمل؛
امام در جواب فرمودند که: معلی، من تو را دوست دارم، نگرانم که بگویم، بدانی و عمل نکنی و خودت را ضایع کنی و بالاخره اینکه نگرانم حقایق را بشنوی و ضایع گردانی و مورد عمل هم قرار ندهی.»
قلت له: «لا قوّة إلّا باللّه» جواب داد: ان شاء اللّه به حول و قوه الاهی عمل میکنم، بالاخره امام شروع کردند و فرمودند:
[اولین حق:]
قال: «أیسر حقّ منها أن تحبّ له ما تحبّ لنفسک و تکره له ما تکره لنفسک».
ببینید این جملهای است که میتواند برای فرهنگ زندگی جمعی اساس باشد، و روابط انسانها را با هم اصلاح کند، همین جمله برای اصلاح جامعه بس است، همین کلام نورانی اگر مورد توجّه و عمل قرار گیرد بساط ظلم و تعدّی و اجحاف به حق دیگران، خودخواهیها و تبعیض و زورگوییها جمع میشود، فرمود: اولین حق مؤمن بر مؤمن این است: هرچه را برای خودت دوست داری برای او هم دوست بدار، هرچه که برای خودت راضی نیستی برای او هم رضا نده، همه مسائل را تحت این دو کلمه میتوان مندرج کنیم. خوب انسان حساب کند در مورد دیگران میخواهد برخورد کند، برخورد لفظی، علمی، فکری، سیاسی، مالی، و از این قبیل حساب کند اگر آن دیگری هم با من این نوع برخورد داشته باشد، خوشم میآید؟ راضی هستم؟ پس من هم نکنم.
دومین حق:
«أن تجتنب سخطه و تتّبع مرضاته و تطیع أمره؛ از غضب او بپرهیزی، یعنی عملی نکنی که او را غضبناک بکنی، و دنبال رضایت مومنان باشی و خواستههای او را برآورده کنی.»
سومین حق:
«أن تعینه بنفسک و مالک و لسانک و یدک و رجلک؛ این است که مومن را، دیگران را با وجودت، با مالت، با زبانت، با پایت و با دستت کمک و اعانت کنی.»
چهارمین حق:
«أن تکون عینه و دلیله و مرآته؛ این است که «عین» او باشی، یعنی راهگشا و راهنما و هدایتگر او باشی و دلیل او باشی «مرآت و آیینه او باشی» یکی از معانی (المومن مرآت المومن) همین است.
چرا انسان به آیینه نگاه میکند؟ برای اینکه اگر لکهای بر صورتش و یا در موهای سر و صورت، و یا بالاخره یک وضعیت غیر عادی در سر و صورت و در بدن و لباسش باشد رفع کند، یعنی خودش را از نظر وضع ظاهری اصلاح کند، آیینه وسیله اصلاح برای انسان است، مومن هم باید برای مومن دیگر وسیله اصلاح باشد، و مثل زلال و بیغرض درصدد اصلاح برادر مؤمن باشد.
پنجمین حق:
«أن لا تشبع و یجوع و لا تروی و یظمأ و لا تلبس و یعری؛ اینطور نباشد که تو سیر باشی و او گرسنه، تو سیراب باشی او تشنه، تو پوشاک داشته باشی و او بدون پوشاک باشد و ...، معلوم است این قبیل موارد در حدیث شریف بعنوان مثال است.»
ششمین حق:
«أن یکون لک خادم و لیس لأخیک خادم، فواجب أن تبعث خادمک فیغسّل ثیابه و یصنع طعامه و یمهّد فراشه؛ و این است اگر تو خدمتکار و یاوری داری و او ندارد در این صورت خدمتگذار خودت را پیش او بفرستی که به او هم در امورات زندگیش کمک کند.»
هفتمین حق:
«أن تبرّ قسمه و تجیب دعوته، و تعود مریضه و تشهد جنازته و إذا علمت أنّ له حاجة تبادره إلی قضائها و لا تلجئه أن یسألکها و لکن تبادره مبادرة، فإذا فعلت ذلک وصلت ولایتک بولایته و ولایته بولایتک، این است که، دعوتش را اجابت کنیم اگر مریض شد به عیادتش برویم، اگر وفات کرد تشیع جنازهاش کنیم و اگر فهمیدیم نیازی دارد و ما قدرتش را داریم برطرف کنیم.»
«فاذا فعلت ذلک وصلت بولایتک بولایته و ولایته بولاتیک».
اگر اینطور شدید آن وقت شما دوستدار خداوند و خداوند دوستدار شما است، یعنی ولایت تو به ولایت اللّه وصل میشود.
از امام صادق علیه السّلام روایت شده است که:
«قال: ما عبد اللّه بشیء أفضل من أداء حقّ المؤمن [۷۰۱]
ادای حق مؤمن بهترین عبادتها است.»
و باز از حضرت روایت شده که:
«للمسلم علی أخیه المسلم من الحقّ أن یسلّم علیه إذا لقیه، و یعوده إذا مرض، و ینصح له إذا غاب، و یسمّته إذا عطس، و یجیبه إذا دعاه و یتّبعه إذا مات». [۷۰۲]
وقتی با او ملاقات کرد و با او روبرو شد به او سلام کند، و وقتی مریض است به عیادتش برود، وقتیکه در غیاب او است به صلاح او فکر کند. گاهی انسان این مسائل را کوچک میشمرد، ولی در آداب معاشرت از اهمیت فوقالعاده برخوردارند، مثلا یکی از اینگونه آداب، این است که اگر کسی عطسه کرد بگو «یرحمک اللّه» اگر عربی نمیدانی بگو «عافیت باشد»، وقتی دعوت کرد قبول کن، وقتی وفات یافت تهجیز میت کن، اینها حقوق هستند، اینها آداب معاشرت است که سبب کمال انسان و موجب مودت، محبت و احترام میشوند، آداب اسلام اینها است.
قرآن عیب جویی، غیبت، افشاگری
عیبجویی، غیبت، افشاگری
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ. [۷۰۳]
ای مؤمنان! از بسیاری گمانها بپرهیزید که بعضی از گمانها گناه است، تجسس و غیبت نکنید، آیا دوست دارید گوشت مرده برادرتان را بخورید، نه، دوست نخواهید داشت، میتوان گفت که این «ا یحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا» تعلیل هر دو قسمت است، هم تجسس و هم غیبت.
«و لا تجسسوا»، تجسس نکنید، مدام دنبال نقاط ضعف و عیب دیگران نباشید، عیبجویی و تجسس و غیبت نکنید.
غیبت عبارت از اظهار عیب مستور دیگران است.
در این آیه غیبت و تجسس را به منزله همان جویدن و خوردن گوشت میت حساب کرده است. گوشت برادر مرده، چرا که «إنّما المؤمنون إخوة». [۷۰۴]
چرا برادر حساب کرده؟ برای اینکه مؤمنان در منطق قرآن با هم برادرند.
چرا گفت میت؟ زیرا حضور ندارد، خبر ندارد تا بداند چه گفته میشود، مانند مرده بیخبر است. این ظاهر آیه مبارکه است، البته این صحنه در عالم دیگر واقعیت وجودی دارد، و حقیقت وجودی غیبت همین است.
خدا در عالم تشریع غیبت را اینطور بصورت مثال بیان کرده ولی در عالم اعیان، حقیقت وجودی غیبت وقتی به ظهور میپیوندد، همان است که انسان گوشت مرده مومن را میخورد، این همان تجسم اعمال است و بحث مفصلی دارد.
روایات
غیبت ایمان انسان را از بین میبرد
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: «الغیبة أسرع فی دین الرّجل المسلم من الآکلة فی جوفه [۷۰۵]
حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرموده: غیبت در نابودی ایمان شخص مسلمان از بیماری خوره برای بدن انسان خطرناکتر و مؤثرتر است.»
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله «إنّ الغیبة حرام علی کلّ مسلم، و إنّ الغیبة تأکل الحسنات کما تأکل النار الحطب». [۷۰۶]
قال الصادق علیه السّلام: «من قال فی مؤمن ما رأته عیناه و سمعته أذناه فهو من الّذین قال اللّه عزّ و جلّ» [۷۰۷].
إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ [۷۰۸]
امام صادق علیه السّلام فرمود: اگر کسی درباره گناهان و عیوب دیگری آنچه دیده و شنیده نقل کند مشمول آیه (ان الذین یحبون ...) میشود و موجب اشاعه فحشاء در مورد اهل ایمان شده است که مستحق عذاب الیم خواهد بود.
حقیقت غیبت، افشاگری اسرار پوشیده است.
قال الصادق علیه السّلام:
«الغیبة أن تقول فی أخیک ما ستره اللّه علیه و أمّا الأمر الظاهر فیه مثل الحدّة و العجلة فلا. [۷۰۹]
امام صادق علیه السّلام فرمود: غیبت آن است که گناه و عیب برادر مؤمن را که خدا در پرده نگه داشته و مستور است افشا کنی.»
توضیح: عملی که آشکارا انجام میگیرد و شخص به فسق و فجور خود تظاهر و تجاهر میکند، نقل این عمل مشمول ماهیت غیبت نمیشود، و نیز نسبت انجام گناهی و کار ناپسندی به کسی که مرتکب آن عمل نشده، تهمت و بهتان بحساب میآید، و فی نفسه گناه و معصیت بوده و حکم جدائی دارد، و از حقیقت غیبت و حکم آن خارج است.
حقیقت غیبت عبارت است از: «کشف ما ستره اللّه» یعنی، انسان عمل گناه و کار ناپسند شخصی را افشاء کند، به این معنا که واقعا آن شخص مرتکب چنین عملی شده است، ولی دیگران خبر ندارند، خدا خواسته، افشا نشده و مستور مانده است، نقل اینگونه اعمال از برادران مؤمن و افشای اینگونه اعمال غیبت است و مشمول آیات و روایات غیبت و موجب عذاب الاهی خواهد بود.
بنابراین، ابراز و آشکار ساختن عمل مستوری که از اطلاع دیگران پوشیده است، و از اطلاع شنونده مستور است غیبت محسوب میشود، و لو اینکه شخص صاحب عمل به این افشاگری رضایت داشته و یا اگر بشنود ناراحت نخواهد بود و غمگین نخواهد شد.
غیبت از چند جهت یکی از محرّمات و گناهان بحساب میآید:
الف- (عنوان غیبت) در آیات و روایات از غیبت نهی شده است.
ب- حفظ آبروی مؤمن واجب و خوار و خفیف کردن او حرام است، و غیبت سبب بیآبرویی و خفّت اشخاص و هتک حرمت مؤمنین میگردد.
ج- اشاعه فحشاء حرام است، و غیبت موجب اشاعه فحشاء خواهد بود.
اصولا اشاعه فحشاء سبب میشود تا قیامت قباحت ارتکاب به گناه از بین رفته یا ضعیف گردد، و این خود سبب ازدیاد گناه خواهد بود.
کبیره بودن غیبت از روایات به خوبی استفاده میشود.
عن ابی جعفر علیه السّلام: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: «سباب المؤمن فسوق و قتاله کفر، و أکل لحمه معصیة للّه و حرمة ماله کحرمة دمه». [۷۱۰]
در این روایت همانطور که ملاحظه میفرمایید از غیبت به «أکل لحم مؤمن» تعبیر گردیده است، اینگونه روایات و آیه مبارکه مربوط به غیبت، از شدت قباحت غیبت و حقیقت وجودی آن در نشئه آخرت به صورت تجسم این عمل زشت و مشابهت آن در دنیا، حکایت میکنند.
به روایت زیر توجه کنید:
قال علی علیه السّلام: «اجتنب الغیبة فإنّها إدام کلاب النّار، کذب من زعم أنّه ولد من حلال و هو یأکل لحوم النّاس بالغیبة». [۷۱۱]
حضرت امیر المؤمنین علی علیه السّلام میفرماید: از غیبت اجتناب کنید، زیرا که آن خوراک سگان جهنم است، کسی که گمان میکند حلالزاده است و با غیبت کردن گوشت مردم را میجود (میخورد) در این گمان خود کاذب و دروغگو است.
عیبجویی و پردهدری از زبان روایات:
از جمله فقراتی که مؤمنان در دعای جوشن کبیر میخوانند این دو جمله است: «یا من أظهر الجمیل، یا من ستر القبیح».
یعنی، ای خدایی که خوبی و زیبایی را آشکار میکنی و بدی و زشتی را میپوشانی. عیبپوشی از جمله فضایل اخلاقی و ارزشهای اخلاقی اجتماعی اسلام است و در مقابل عیبجویی و پردهدری در مورد مردم، و تجسس است که از رذائل و از زشتترین حرکات و اعمال بوده و از خطرناکترین اخلاق اجتماعی بحساب میآید.
تجسس و پردهدری موجب رواج فساد اخلاق و اشاعه فحشا میشود و بذر کینه و دشمنی در دلها میافشاند و باعث بیآبرویی افراد بوده و حیثیت اجتماعی افراد را به خطر میاندازد.
قال علی علیه السّلام: «تتبّع العیوب من أقبح العیوب و شرّ السیئات [۷۱۲]
از پی عیوب دیگران بودن خود از زشتترین عیبها و بدترین گناهان است.»
قال علی علیه السّلام: «لیکن أبغض النّاس إلیک و أبعدهم منک أطلبهم لمعائب النّاس؛ [۷۱۳]
علی علیه السّلام فرمود: حتما، مبغوضترین مردم نزد تو و دورترین افراد برای توباید کسانی باشند که در تجسس اعمال مردم و عیبجویی آنان اصرار میورزند.»
قال علی علیه السّلام: «ایّاک معاشرة مبتغی عیوب النّاس فانّهم لم یسلم مصاحبهم منهم [۷۱۴]
از مصاحبت و معاشرت عیبجویان بپرهیز که همنشین آنان از شر آنها سالم نمیماند.»
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: «اللهمّ إنّی أعوذ بک من خلیل ماکر عیناه تریانی، و قلبه یرعانی، إن رأی حسنة دفنها و إن رأی سیّئة أذاعها [۷۱۵]
خدایا، به تو پناه میبرم از دوست حیلهگر و فریبکار که با چشمهای خود ناظر و با قلبش مراقب من است، اگر عمل خیری از من دید، نادیده میگیرد و میپوشاند و اگر بدی و گناهی ببیند، افشا و نشر میکند.»
البته، از حرمت و قباحت غیبت و تجسس مواردی استثنا شده است که در کتابهای فقهی به طور مبسوط بیان گردیده است.
پرهیز از گناه
«و من کلّ إثم عرض لی فلم اهجره».
یکی از موارد عذرخواهی امام سجاد علیه السّلام از ذات اقدس الاهی این است که میفرماید: الاهی من از آن حالت و از آن موقعیّت که گناهی پیش روی من قرار گرفت و من ترک نکردم از تو عذر میخواهم. این یکی از فرازهای این دعا است، و مورد اعتذار و ندامت امام علیه السّلام است، که یکی از واجبات، و تکالیف الاهی برای ما این است که از معاصی پرهیز کنیم، و یکی از موارد و مصادیق عالی صبر، صبر و استقامت در مقابل گناه است.
در ضمن بسیاری از روایات، این مسئله از ائمه اطهار وارد شده است که، مؤمن باید در مقابل گناه و معصیت صبر کند، یعنی، خود را کنترل کند و استقامت داشته باشد تا مرتکب معصیت نشود، پرهیز از گناه و اجتناب از معصیت خودش یکی از واجبات است و یکی از تکالیف الاهی است.
این یکی از مواردی است که در این دعا امام به آن اشاره کرده با این تعبیر که:
خدایا، من از تو عذر میخواهم از آن موقعیتها و وضعیتهایی که برای من پیش آمد و در هر موردی که گناه بر من عرضه شد، یعنی، برای من انجام عملش ممکن بود و من دوری نجستم. «فلم اهجره» و من مرتکب آن عمل شدم.
روایات
اجتناب از معاصی
ائمه اطهار ضمن سخنان بسیار، ما را اکیدا به اجتناب از معاصی و ورع از محارم اللّه سفارش کردند، بهطوریکه در بعضی از روایات، ورع و دوری از گناه، بهترین عبادت به حساب آمده است.
قال الصادق علیه السّلام: «إذا کان یوم القیامة یقوم عنق من النّاس فیأتون باب الجنّة فیضربونه فیقال: لهم من أنتم؟ فیقولون: نحن أهل الصّبر، فیقال لهم: علی ما صبرتم؟ فیقولون: کنّا نصبر علی طاعة اللّه، و نصبر عن معاصی اللّه». [۷۱۶]
امام صادق علیه السّلام فرمود: روز قیامت عدهای از مردم در مقابل درب بهشت حاضر میشوند، از آنان سئوال میشود: شما چه کسانی هستید میگویند: ما اهل صبر بودیم، صبر و استقامت در اطاعت تکالیف الاهی و صبر و تحمل از ارتکاب گناهان و معصیت خدا داشتیم.
قال الباقر علیه السّلام: «إنّ أشد العبادة ألورع»[۷۱۷]
قال الصادق علیه السّلام: «علیکم بالورع فإنّه لا ینال ما عند اللّه إلّا بالورع»[۷۱۸]
کلمات: تقوا، ورع، اجتناب از محارم، تقریبا کلمات مترادف هستند و در روایات فراوانی وارد شدهاند و ائمه اطهار و آیات قرآن در این موارد تأکید بسیار کردهاند. بعضی از علما برای ورع مراحلی را گفتهاند:
۱. ورع در مرحله عدالت، یعنی اجتناب از گناه، در این مرحله انسان عادل است و از موجبات فسق دوری میکند. ۲. اجتناب از اعمال شبههناک و دوری از شبهات. ۳. پرهیز از حلال و دوری از مباح به جهت اینکه مبادا به حرام یا شبهه بیافتد. ۴. در این مرحله انسان مؤمن و صالح، همه اعمالش برای خدا انجام میگیرد. از عملی که هدف غیر خدا باشد و لو حلال، اجتناب میکند و این را ورع صدیقین مینامند.
ندامت و پشیمانی
«اعتذر الیک یا الهی منهن» خدایا، من از تو عذر میخواهم، از تمام این فرازهایی که به زبان آوردم و معذرت میخواهم از همه این اعمالی که مرتکب شدم. «و من نظائرهن» و از نظائر اینها که در اینجا بر زبان نیاوردم.
در اینجا امام میخواهد و مقصود خودش را از اعتذار معلوم نماید، منظور از این عذر کدام عذر است.
«اعتذر الیک یا الهی منهن و من نظائر هن اعتذر ندامه».
اعتذاری که پشیمانی است، اعتذاری که در حقیقت ابراز ندامت است، فقط معذرتخواهی لفظی نیست، بلکه اعتذاری است که توام با ندامت است و توام با پشیمانی است. یعنی، از این اعمالی که مرتکب شدم و از این کوتاهیهایی که پیش آمده، خدایا، من پشیمانم، نادمم، عذر من به مفهوم ندامت است، ندامتی که در تمام وجود من احساس میشود و آن را با این اعتذار ابراز میکنم.
«یکون واعظا لما بین یدی من اشباههن».
ندامتی که همیشه در چشمانداز من، برای من واعظ و منادی و مذّکر خواهد بود، تا از ارتکاب مشابه اعمال و رفتار و اهمال گذشته را مرتکب نشوم و در آینده تکرار نکنم.
امام علیه السّلام در این زمینه بیشتر تاکید میکنند و بیشتر به این مسئله اصرار دارند و بیشتر میخواهند ندامت را در پیشگاه ذات اقدس الاهی بیان کنند.
تاثیر ندامت و مفهوم توبه
ابتدا درود به جدّ بزرگوارش پیامبر اسلام میفرستد که این تعبیر صلوات در صحیفه سجادیه فراوان است.
خدایا، ندامتی که من به تو اظهار میکنم و این پشیمانی که در پیشگاه تو ابراز کردم این به معنای ندامت از گذشته است، پشیمانی از لغزشهای گذشته خودم است، این ندامت به دو بخش فکر و عمل من در زندگی حاکم و ناظر خواهد بود، خدایا، این ندامت را به این صورت از من قبول کن و من میخواهم ندامتم به این مرحله از واقعیت برسد که این ندامت و پشیمانی از لغزشهای قبل من باشد و تصمیم مناسبی برای آینده باشد.
«و عزمی علی ترک ما یعرض لی من السیئات».
و عزم و تصمیم من برای ترک سیئات در آینده باشد، این ندامت من که این دو وضعیت را برای من خواهد داشت، هم ناظر بر گذشته و هم ناظر بر آینده من است خدایا، این ندامت من توبه است، این را به صورت توبه از من قبول کن.
ابتدا «اعتذار» سپس «ندامت» و «ندامت» هم «توبه» باشد.
توبه
«و اجعل ندامتی توبه توجب لی محبتک، فصل علی محمد و آله و اجعل ندامتی علی ما وقعت فیه من الزلات».
امام علیه السّلام در این فراز خیلی جالب توبه را برای ما معنی کرده است. توبه، یکی از مفاهیم بلند قرآنی است، و قبول توبه یکی از الطاف الاهی است که شامل حال بندگان شده، خدا ما را دعوت به توبه کرده است.
توبه از واجبات فوری است، انسان اگر گناهی انجام داده موظف است هرچه زودتر توبه کند، توبه یکی از درهای رحمت الاهی است که بر روی بندگان باز شده و خداوند ما را دعوت کرده که هروقت خلافی مرتکب شدیم برگردیم و توبه کنیم.
توبه از هر گناهی قبول است، منتها اگر صرفا در مورد تخلّف از تکلیف الاهی باشد، ولی اگر تعدی به حقوق انسانها شد دیگر توبه به این صورت معنا ندارد باید به سراغ مردم رفت و رضایت خاطر صاحب حق را بدست آورد.
توبه باید در یک زمان و موقعیّت مناسب باشد، اگر به هنگام مرگ که تمام مسائل و حقایق کشف شده و عیان گشته است و تمام آن خیانتها، جنایتها و تاریکیهای گذشته به صورت حقایق کشف شده، کسی بخواهد توبه کند دیگر معنا ندارد.
توبه باید در وقتی باشد که انسان در اختیار خودش باشد و خود بتواند تصمیم بگیرد که بعد از آن دیگر این گناه را انجام ندهد.
توبه نصوح
توبه واقعی همان «توبه نصوح» است؛ توبه نصوح را امام علیه السّلام در این فقره معنا کرده، امام علیه السّلام میفرماید: انسان باید حالتی داشته باشد که به لغزشهای قبل خودش پی برده و معرفت پیدا کند، اعتراف به لغزشهای خودش کند و از آنها واقعا پشیمان شود، به دنبال آن هم برای آینده تصمیم بگیرد، تصمیم بگیرد که دیگر آن اعمال را تکرار نکند.
امام در اینجا میفرماید که: خدایا، این «اعتذار» مرا به معنای «پشیمانی» و پشیمانی را به معنای «توبه» قبول کن، من از گذشته و لغزشهای گذشته پشیمان و برای آینده و ترک آن اعمال تصمیم گرفتهام.
قرآن میفرماید:
إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ [۷۱۹]
بدانید اگر کسانی توبه کنند و بعد از توبه واقعا مؤمن باشند، واقعا عمل صالح بکنند، اینها به بهشت داخل خواهند شد. در آیات دیگر داریم:
إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ. [۷۲۰]
کسی که توبه راستین کند و واقعا از گذشتهاش پشیمان شود و اعتراف بکند، خداوند وعده حق داده است که توبه او را قبول کرده و بدیهایش را به حسنات تبدیل نماید.
اعتراف یکی از کمالات انسان است، بهترین رمز طلب و جذب رحمت الاهی اعتراف است، انسان باید اعتراف بکند، بگوید که خدایا، من اشتباه کردهام، این لغزشها را داشتهام.
به لغزشهای خودش اعتراف کند، به اعمال گناه خودش، به ضعف خودش.
یکی از مراحل معرفت همین است که انسان به ضعفهای خودش در پیشگاه الاهی اعتراف بکند، معرفت داشته باشد به اینکه انسان چه هست؟
بفهمد که انسان جز نیاز به خدا چیز دیگری نیست، بفهمد که انسان جز فقر به خدا چیز دیگری نیست، بفهمد که انسان همیشه به خداوند نیازمند است.
عبادات و دعا
واقعیت عبادت در «محضر خدا قرار گرفتن» است. در محضر خدا قرار گرفتن وقتی است که انسان واقعیت خود را درک کند و اعتراف کند و این یکی از مراحل عالیه تکامل انسان است. حقیقت «توبه» هم همین است، یعنی انسان.
بفهمد چه لغزشهایی داشته و به لغزشهای خودش اعتراف بکند.
خدایا، من این لغزشها را داشتهام، این اشتباهها را کردهام، اینک به سوی تو آمدهام، مرا ببخش.
خدای مهربان میبخشد، علاوه از بخشش، عوض گناهان و سیئات، حسنه و ثواب مینویسد، در پی پاک شدن گناهان، خداوند «اجر و ثواب» هم میدهد.
توبه باعث میشود که انسان کمال پیدا کند. توبه، اجر و عبادت و ثواب انسان را بالا میبرد و به کمالات میرساند.
کسانی که توبه میکنند و عمل صالح به دنبالش انجام میدهند امید است که از رستگاران باشند، فلاح یکی از آثار ایمان مؤمن است. مومنان هستند که به فلاح میرسند در قرآن آیات فراوانی است که به این مسئله اشاره کرده. یکی از راههای رسیدن به فلاح «تقوا» است، دیگری «ذکر» خدا و تزکیه است «قد افلح من تزکی» و یکی از راهها هم توبه است. خداوند میفرماید: کسی که توبه میکند امید است که به درجه فلاح برسد.
فَأَمَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَعَسی أَنْ یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ. [۷۲۱]
به طور خلاصه در این دو فراز آخر دعا این مطالب یادآوری میشود که:
۱. اعتذار به معنای پشیمانی و ندامت بوده و در عین ندامت آن را میدارد:
خدایا، این اعتذار را به معنای پشیمانی از من قبول کن، و ندامت با حقیقت توبه همراه است.
۲. پشیمانی نه در لفظ، بلکه پشیمانی که برای من واعظ، یادآور و مذکّر خواهد بود، و همیشه پیش روی من قرار خواهد گرفت تا دوباره این اعمال را در آینده تکرار نکنم و قصد و تصمیم من این است که در آینده دیگر به گناه آلوده نشوم، توبهای که موجب رحمت و محبت تو برای من باشد و تو ای خدای مهربان، توّابین را دوست داری و تو ای خدای سبحان انسانهای پاک را دوست داری.
إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ. [۷۲۲]
و الحمد للّه ربّ العالمین
سید محسن موسوی تبریزی
۱۳۶۴
فهرست آیات
ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ، ۱۷۵، ۲۹۲، 335.
إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ، 217.
إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ، 299.
إِذا سَأَلَکَ عِبادِی، 373.
إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ، 145.
إِذا یُتْلی عَلَیْهِمْ قالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنَّا کُنَّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ، 284.
ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً، ۱۳۲، ۱۴۸، ۲۳۷، ۲۵۳، 377.
اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ، 178.
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ،* 57.
أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی، ۱۱۵، 127.
إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً، 344.
إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ،* ۱۵۳، 275.
إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ، 121.
إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ، 440.
إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً ۴۴۱ فَأُولئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ،*.
الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ، 357.
الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی، 350.
الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ، 284.
الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ، ۲۲۱، 375.
الَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ* لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ، 106.
الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً، 258.
الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ، 116.
الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ، ۲۷۳، 280.
الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ، 431.
الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، 80.
الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ، 231.
الَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ، 96.
الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ، 198.
اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ، 362.
بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذِیرٌ لَیَکُونُنَّ أَهْدی مِنْ إِحْدَی الْأُمَمِ فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذِیرٌ، 367.
اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ،* 158.
اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً، 198.
اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا، 270.
اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ، ۲۷۱
اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها، ۱۱۰، 224.
اللَّهُ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ،* 296.
الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ، 173.
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ، ۲۹۸، ۲۹۹، 301.
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ، 117.
إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، 234.
إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ، 153.
إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ، 297.
إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ اللَّهُ، ۱۶۸، 326.
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ، ۱۹۵، 219.
إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا، ۳۵۲، 360.
أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی 319.
أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ، 396.
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ، 54.
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها، 70.
إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ،* ۴۱۶، 417.
إِنَّ الْأَبْرارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کانَ مِزاجُها کافُوراً، 417.
إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ، 282.
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ،* 303.
إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ، 342.
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمَّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ، 203.
إِنَّ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها، 96.
إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا، ۶۰، ۱۷۲، 327.
إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ، 169.
إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ، 114.
إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً،* 259.
فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً،* 237.
إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ، ۷۵، ۲۲۹، 232.
أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ،* 295.
إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ،* 42.
إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ،* ۴۲، 295.
أَنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ،* 42.
إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ، ۵۷، 60.
إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ، 143.
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، ۷۶، ۱۴۲، ۲۳۴، 303.
إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ، 443.
إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ،* ۵۱، ۱۰۰، 101.
إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ، 202.
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی، 248.
إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ، 159.
إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً، ۶۱، ۳۱۷، 318.
إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ، 206.
إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ، ۴۰، 101.
إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً، ۴۱، ۱۳۸، ۱۹۵، 241.
إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها، 300.
أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللَّهِ، 378.
إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ،* 259.
إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ، 297.
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ، 80.
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ، ۸۰، 262.
إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ،* 81.
إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ، 417.
إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ، 16.
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ، ۴۲۵، 430.
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ، 260.
إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا، 116.
إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً، 419.
إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً، ۳۵۷، 358.
إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ، ۴۰، ۶۴، ۱۰۳، 114.
إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی، 376.
إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ، 18.
إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ،* 18.
إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ، 203.
إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا، 62.
إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا، 159.
إنّی لا أحبّ الآفلین، 121.
إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ، 353.
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً، 131.
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ، 332.
أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ، 155.
أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ، ۳۳۹، ۳۴۵، 349.
أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ، 198.
أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ، 19.
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً، 246.
أفضل الصابرین الورع عن المحارم، 82.
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ،* ۱۵۵، 267.
أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً، 79.
أَ فِی اللَّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، 246.
أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ، ۷۸، ۲۵۳، 376.
ألا کلّ شیء ما خلا اللّه باطل، 165.
أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ، 99.
أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِیراً، 343.
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصَّابِرِینَ، 355.
أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ، 247.
أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ، 236.
أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ، 236.
أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً، 237.
أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ،* ۲۳۸، 239.
أنّی أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ، 302.
أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، ۲۸، ۲۱۸، 219.
أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِما صَبَرُوا، 284.
أَ وَ لا یَرَوْنَ أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عامٍ، 347.
أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ، 247.
أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِینَ، 363.
بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ، 229.
بَلْ هُمْ أَضَلُّ،* 226.
بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ، 87.
بَلی مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ وَ اتَّقی فَإِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ، 229.
بَلی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ، 155.
تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ، 160.
تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ، 296.
تَعْرِفُ فِی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِیمِ، 416.
تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ، 115.
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً، 250.
ثُمَّ لا یَتُوبُونَ وَ لا هُمْ یَذَّکَّرُونَ، 347.
ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا، 105.
حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ، 259.
حَتَّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ، 225.
حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ، 132.
حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ، 358.
حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَةُ، 322.
خِتامُهُ مِسْکٌ وَ فِی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ، 417.
خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ، ۴۹، ۵۰، ۱۵۴، 323.
خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ، 249.
خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ، 81.
خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ،* 326.
خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً، 350.
ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ، 59.
ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ، 326.
ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ، 258.
ذلِکَ مِمَّا أَوْحی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ، 204.
ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ،* 230.
رَبِّ الْعالَمِینَ،* 319.
رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی 350.
رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها، ۲۴۲، 243.
رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کَفِّرْ عَنَّا سَیِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ، 417.
رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ، 80.
رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ، 299.
رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ، 51.
سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی، 160.
سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ،* ۹۸، 200.
سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی الْجاهِلِینَ، 284.
سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ، ۸۱، ۱۳۲، ۱۶۴، ۳۲۵، 329.
سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلًا، ۳۶۶، 368.
سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ،* ۴۹، ۱۵۰، ۱۵۶، 323.
شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ، 195.
طُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ،* ۱۱۵، 154.
عَلَی الْأَرائِکِ یَنْظُرُونَ،* 416.
عَلی خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِمْ أَنْ یَفْتِنَهُمْ، 349.
عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ، 219.
عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ،* 17.
عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ، ۸۴، ۲۸۱، 284.
عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ، 417.
فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ، ۱۶۸، 326.
فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ، 230.
فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ، 32.
فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ، 407.
فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ، ۸۱، 267.
فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی ۲۰۹، ۲۵۱، 277.
فَانْطَلَقا حَتَّی إِذا أَتَیا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُما، 405.
فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ، 373.
فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیاةَ الدُّنْیا، 259.
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها، ۳۱۷
فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ۳۵۹، 360.
فَأَمَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَعَسی أَنْ یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ، 442.
فَأُولئِکَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلی 202.
فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ، 165.
فَبَشِّرْ عِبادِ، 198.
فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ، 153.
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ ...، ۱۷، 19.
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ، 17.
فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ، ۹۴، 198.
فَتَعالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ، ۱۶۴، 325.
فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّکَ عَلَی الْحَقِّ الْمُبِینِ، 326.
فَذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ، 325.
فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً، 50.
فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ، 297.
فَقالُوا عَلَی اللَّهِ تَوَکَّلْنا رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً، 348.
فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهانَنِ، 359.
فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ، 73.
فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ، 316.
فَلَمَّا أَلْقَوْا قالَ مُوسی ما جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ، 348.
فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً، 270.
فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ، ۳۳۹، ۳۴۱، 357.
فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ، خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ، یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ، 81.
فَما آمَنَ لِمُوسی إِلَّا ذُرِّیَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلی خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِمْ أَنْ یَفْتِنَهُمْ، 348.
فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ، 165.
فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ، 306.
فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی ۷۲، 272.
فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ، 116.
فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ، 367.
فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً، ۴۹، ۵۰، 250.
فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ، 76.
قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ،* 220.
قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِی، 405.
قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً، 403.
قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً، 404.
قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ، 405.
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً، ۴۰۴، 405.
قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً، 30.
قالَ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِی لَکَ أَمْراً، 403.
قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلا تَسْئَلْنِی عَنْ شَیْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً، 404.
قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ، 275.
قالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیاتُنا فَنَسِیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسی 30.
قالَ لا تُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ وَ لا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً، 404.
قالَ لَهُ مُوسی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً، 403.
قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ، 324.
قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً، 343.
قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ، 343.
قالَ هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً، 406.
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ، ۲۷۳، ۲۸۰، 281.
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّی، ۲۰۹، 442.
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها، ۲۰۸، ۲۷۳، 281.
قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ، 255.
قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً، 405.
قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ، ۹۰، 332.
قد کانت لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ، 91.
قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی ضَرًّا وَ لا نَفْعاً إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ، 235.
قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لا ضَرًّا، 76.
قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِماتُ رَبِّی، 300.
قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ، 306.
قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ، 235.
قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لا یُجاوِرُونَکَ فِیها إِلَّا قَلِیلًا، 366.
قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی، 243.
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا، 258.
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، 289.
قُلْ یا أَیُّهَا الْکافِرُونَ* لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ، 272.
قُلْ یا عِبادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ، 230.
قُلْ یا عِبادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ، 75.
قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا، 276.
کِتابٌ مَرْقُومٌ* یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ، 416.
کَلَّا إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ، 416.
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ، ۱۶۶، 235.
کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ، ۳۱، ۹۳، ۲۰۶، ۳۰۱، 303.
لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ، 397.
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ، 377.
لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ، 251.
لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ، 429.
لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ، 272.
لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ، ۲۰۳، ۲۶۶، 287.
لا یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ،* 233.
لا یسعنی أرضی و لا سمائی و یسعنی قلب عبدی المؤمن، 221.
لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ، 40.
لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ،* 262.
لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ،* 262.
لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشی 323.
لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ، 225.
لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً، 405.
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ، 94.
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ، 130.
لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ، 20.
لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ، 87.
لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ،* 75.
لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً، 249.
لَمْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ، ۳۲۳، 324.
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً، 220.
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ، ۱۵۷، ۴۱۲، 418.
لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ، ۵۴، 70.
لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها، ۲۱۸، ۲۱۹، 250.
لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا،* 26.
إِلَیْکُمْ إِذا رَجَعْتُمْ إِلَیْهِمْ قُلْ لا تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِکُمْ، 402.
لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ، 333.
لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ، 317.
ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ، 218.
ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ، ۳۵۷، 358.
ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ، 217.
ما هِیَ إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما یُهْلِکُنا إِلَّا الدَّهْرُ، 257.
مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ،* 153.
مَلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلًا، 366.
مَنْ عَمِلَ صالِحاً،* 270.
مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً، 270.
مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ، 271.
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ، 219.
نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ بَلْ لا یَشْعُرُونَ، 363.
نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ، 330.
وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ، 361.
وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ اذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ، 307.
وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ، 233.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ، 430.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ، ۴۷، 229.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ، ۲۳۹، 241.
وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً، 348.
وَ إِذا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ، 331.
وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً، 340.
وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً، 260.
وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ، 260.
وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی، 373.
وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ، ۸۳، 284.
وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ، ۸۱، 268.
وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ، 283.
وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً، 145.
وَ إِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ، 258.
وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً، 358.
وَ اذْکُرْ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ، 160.
وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ، 253.
وَ اذْکُرْ رَبَّکَ کَثِیراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکارِ، 307.
وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصارِ، 160.
وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ، 159.
وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ، ۲۲۲، 239.
وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ، 281.
وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَبْلُوَکُمْ فِی ما آتاکُمْ، 359.
هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلًا ... وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ، 81.
وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ، 202.
وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا، 77.
وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ، ۱۹۴، ۲۴۰، ۲۴۱، 277.
وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ، 271.
وَ الَّذِینَ مَعَهُ،* 334.
وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ، ۸۳، ۱۴۵، ۲۷۳، ۲۷۴، ۲۸۰، 286.
وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ،* 273.
وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاةِ فاعِلُونَ، 273.
وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ، ۳۰۳، 304.
وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ، 269.
وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ، ۴۰۶، 410.
وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ،* 410.
وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ، 106.
وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً، 106.
وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها، 217.
وَ إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما، 346.
وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ، ۹۸، 351.
وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها، 200.
وَ أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ، 302.
وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ إِنَّما یُوَفَّی الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ، ۷۵، 231.
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی، ۱۱۴، ۲۲۲، ۲۵۳، 376.
و أقوی قوّتک فیّ إذا نصبت و لا تبتلینّی بالکسل عن عبادتک، 104.
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها، 61.
وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی ۲۰۹، ۲۵۱، 277.
وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی 129.
وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ، 92.
وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ، 203.
وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِّئاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ، 361.
وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی 242.
وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ،* 77.
وَ جَعَلْنا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً، 222.
وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ، ۴۸، 177.
وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا، 95.
وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ ما کانُوا یَعْمَلُونَ، 79.
وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ، 105.
وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً، ۱۱۲، 301.
وَ سَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ، 402.
وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ، 256.
وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی 205.
وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ، 230.
وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً، 239.
وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلًا، 94.
و فی قلوبهم مرض، 115.
وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ، ۲۰۷، 347.
وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ، ۸۵، 374.
وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها، ۲۷۳، 281.
وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ، ۹۲، 333.
وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ، 300.
وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلی ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً، 403.
وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ، 251.
وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لا تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ، 407.
وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ، 273.
وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلِینَ، 254.
وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ، 255.
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ، 353.
وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ، 300.
وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ، 357.
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً، ۴۹، ۱۱۵، ۱۵۰، ۱۵۱، ۱۵۶، ۲۴۹، ۲۵۰، ۲۶۰، 335.
وَ لا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لا حَیاةً وَ لا نُشُوراً، 233.
وَ لا یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لا حَیاةً، 234.
وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ، ۲۴۵، ۲۹۵، 296.
وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ، 307.
وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ، 72.
وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ، ۳۴۷، 368.
وَ لَقَدْ کُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَیْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ، ۳۵۵، ۳۵۶
وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ،* 269.
وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ،* 194.
وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ، 205.
وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا، 239.
وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ، 98.
وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلًا، 368.
وَ لَنْ تَرْضی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لَا النَّصاری حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ، 209.
وَ لَوْ قاتَلَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبارَ ثُمَّ لا یَجِدُونَ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً، 367.
وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ، 19.
وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُم °۹، 406.
وَ لِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الظَّالِمِینَ، 353.
وَ لِیُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ الْکافِرِینَ، ۳۵۳، 355.
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ، 207.
وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ، 416.
وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ، 217.
وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ، 234.
وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی 75.
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ، ۱۶۱، 162.
وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ، 205.
وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ، 417.
وَ ما لَهُمْ بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ، 258.
وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً، 259.
و ما من دابّة إلّا علی اللّه رزقها، 103.
وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُها، 240.
وَ ما یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ، ۲۰۵، 206.
وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ، 183.
وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِیمٍ، 417.
وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ، ۲۷۵، 276.
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِیَ فِی اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ کَعَذابِ اللَّهِ، 346.
وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَی اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ، 199.
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً، ۳۰، ۲۴۹، 375.
وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ، 230.
وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی ۳۱، ۱۴۸، 249.
وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ، ۱۶۸، 169.
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، ۴۰، ۱۰۳، ۱۰۵، ۱۲۹، ۲۴۰، ۲۴۳، 271.
وَ مَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ مَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ، 235.
وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی 88.
وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللَّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ، ۷۱، ۱۱۳، 116.
وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ، 254.
وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ،* 209.
وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً، 307.
وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً، ۲۰۳، 245.
وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ، ۱۳۸، 179.
وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً، 353.
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ، 107.
وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها، ۶۱، 184.
وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْناً، 346.
وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ، 160.
وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ، ۴۴، 101.
وَ یُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ، 348.
وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ، ۱۰۳، ۱۰۵، ۱۲۹، ۲۴۰، 241.
وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً، 419.
وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ، ۲۰۷، ۲۰۸، 220.
وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً، 92.
وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ، ۱۵۷، 418.
هُدیً لِلْمُتَّقِینَ، ۴۰، ۵۱، ۱۴۹، ۲۶۸، 283.
هُدیً لِلنَّاسِ،* ۴۹، ۵۱، 268.
هذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها، 243.
هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما یَعْمَلُونَ، 202.
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ، ۱۸، ۱۰۷، ۱۶۶، ۲۸۹، 325.
هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ، 245.
هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ، ۱۲۶، ۲۳۸، 289.
یا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، 359.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً، 307.
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ۱۳۲، ۱۴۸، ۲۳۷، ۲۵۳، 377.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً، 102.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ، 429.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً، ۲۶ .
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ، ۱۷۸، ۲۶۹، 270.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ، 257.
یا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ، 73.
یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ، 348.
یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ،* 298.
یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ، ۹۹، 121.
یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ، 294.
یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ، 175.
یُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ،* 351.
یُسْقَوْنَ مِنْ رَحِیقٍ مَخْتُومٍ، 416.
یس* وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ، ۲۰۲، 295.
یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ، 103.
یَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ، 107.
یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ، 95.
یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ،* 298.
یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ، 229.
یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثِیمٍ، 355.
یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ، 275.
یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ، 107.
یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ، 287.
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً، ۷۸، ۸۶، ۲۹۶، 297.
فهرست احادیث.
اجتنب الغیبة فإنّها إدام کلاب النّار، کذب من زعم أنّه ولد من حلال و هو یأکل لحوم، 433.
اجعل ندامتی علی ما وقعت فیه من الزلات، 439.
اختبر الأوّلین من لدن آدم- صلوت اللّه علیه- إلی الاخرین من هذا العالم بأحجار، 363.
إذا أراد اللّه سبحانه صلاح عبد الهمه قلّة الکلام و قلّة الطّعام و قلّة المنام، 286.
إذا أردت عزّا بلا عشیرة، و هیبة بلا سلطان، فاخرج من ذلّ معصیة اللّه، ۴۵، 66.
إذا أمرتکم بشیء فافعلوا، 211.
إذا زکّی أحد منهم خاف ممّا یقال له، 146.
اذا قدرت علی عدوک فاجعل العفو عنه شکرا للقدرة علیه، 409.
إذا کان یوم القیامة یقوم عنق من النّاس فیأتون باب الجنّة، 436.
استغفر اللّه ربی و اتوب الیه، 134.
استغفر اللّه و أتوب الیه، 134.
استغفرک من کل لذة بغیر ذکرک، 288.
استغفرک من کلّ لذّة بغیر ذکرک و من کلّ راحة بغیر أنسک، 335.
اشرف امتی حملة القرآن، 199.
اعتذر الیک یا الهی منهن و من نظائر هن اعتذر ندامه، 438.
اعلم ان للّه عزّ و جلّ علیک حقوقا، 171.
إغلاق خزائن الخیرات، لیتوب تائب و یقلع مقلع و یتذکّر متذکّر، 364.
إفعل خمسة أشیاء و اذنب ما شئت، 68.
اقبل من متنصل عذره فتنالک الشفاعه، 408.
إقرأ و ارق، ۸۱، 196.
الإیثار، أعلی الإیمان، غایة المکارم الإیثار، 419.
الایمان و ضدّه الکفر، 185.
التصدیق و ضدّه الجحود، 185.
التقوی: «أن لا یفقدک اللّه حیث أمرک، و لا یراک حیث نهاک، 144.
الجوع إدام للمؤمنین، و غذاء الرّوح و طعام القلب، ۱۱۸، 133.
الخیر و هو وزیر العقل و جعل ضدّه الشّرّ و هو وزیر الجهل، 184.
الدّنیا حرام علی أهل الآخرة، و الآخرة حرام علی أهل الدّنیا، و هما معا حرامان علی أهل اللّه، 75.
الدّنیا دار ممرّ إلی دار مقرّ، 241.
الّذی جعله للنّاس قیاما، 364.
الّذی یتورّع عن محارم اللّه، 276.
الرّاغبون فی قضاء حوائج إخوانهم، 413.
السّلام علیک حین تقوم، السّلام علیک حین تقعد، السّلام علیک حین تقرء، 223.
السّلام علیک فی اللّیل إذا یغشی و النّهار إذا تجلّی، 223.
السلمان منّا أهل البیت، 140.
السلیم یلقی ربّه و لیس فیه أحد سواه، 121.
الشرک فی النّاس أخفی من دبیب الّنمل علی المسح الأسود فی اللّیلة المظلمة، 73.
الشّکر زیادة فی النعم و أمان من الغیر، 397.
الصلاة قربان کلّ تقیّ، 114.
الصلاة معراج المؤمن، 114.
الصّلاة معراج امّتی، 298.
الصلوة قربان کل تقی، 37.
الصمت شعار المحبّین، 120.
الصمت فیه رضا اللّه، 120.
العفو عند القدره من سنن المرسلین و المتقین، 408.
العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان، ۱۷۵، 182.
العقل ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان، 182.
العلم حیاة الإسلام و عماد الإیمان، 178.
العلم حیاة و الإیمان نجاة، ۱۷۸، 253.
العلم نور یقذفه فی قلب أولیاءه، 176.
الغیبة أسرع فی دین الرّجل المسلم من الآکلة فی جوفه، 431.
الغیبة أن تقول فی أخیک ما ستره اللّه علیه و أمّا الأمر الظاهر فیه مثل الحدّة و العجلة فلا، 432.
القرآن مأدبة اللّه، 127.
القرآن مأدبة اللّه فتعلّموا من مأدبة اللّه ما استطعتم، 196.
القلب حرم اللّه، فلا تسکن حرم اللّه غیر اللّه، 218.
الکبائر تخرج من الایمان، 69.
اللّهمّ إنی اعتذر الیک، ۳۸۱، ۴۱۶، 419.
اللّهمّ لا تؤاخذنی بما یقولون و اجعلنی أفضل ممّا یظنّون، 146.
اللّهمّ إنّی أعوذ بک من خلیل ماکر عیناه تریانی، و قلبه یرعانی، إن رأی حسنة دفنها، 435.
المومن مرآت المومن، 427.
الهی ارزقنی حلاوة ذکرک، 253.
الهی رضا برضاک، 130.
الهی فالهمنا ذکرک فی الخلاء و الملاء، 252.
إلهی کفی بی عزّا أن أکون لک عبدا، 176.
الهی و الهمنی و لها بذکرک الی ذکرک، 252.
إلهی ... و إن أدخلتنی النّار أعلمت أهلها أنّی أحبّک، 232.
اما و الذی فلق الحبّة، و برء النسمة، لو لا حضور الحاضر، و قیام الحجة بوجود الناصر، 391.
ان اردت العلم، 179.
إنّ العاقل رضی بالدون من الدّنیا مع الحکمة، ۷۷، 244.
إنّ الغیبة حرام علی کلّ مسلم، 431.
إنّ اللّه تبارک و تعالی لیعطی العبد من الثواب علی حسن الخلق، 93.
ان اللّه عزّ و جلّ خلق خلقا من خلقه انتجبهم لقضاء حوائج فقراء شیعتنا لیثیبهم علی ذالک الجنه، 414.
إنّ اللّه یبتلی عباده، عند الأعمال السیّئة بنقص الثّمرات و حبس البرکات، 364.
إنّ النّاس یعبدون للّه عزّ و جلّ علی ثلاثة أوجه، 76.
ان النبی (ص) سأل ربّه سبحانه لیلة المعراج، 129.
انا مدینة العلم و علیّ بابها فمن أراد العلم فلیقتبسه من علیّ، 200.
إنّ أشد العبادة ألورع، 437.
انّ درجات الجنّة علی عدد آیات القرآن، 201.
إن ضیّع منها شیئا خرج من ولایة اللّه و طاعته و لم یکن للّه فیه من نصیب، 426.
انظر الی ما قال (قیل) و لا تنظر الی من قال، 33.
إنّ قلیل العمل مع التّقوی خیر من کثیر العمل بلا تقوی، ۳۴، 63.
إنّ قولنا: «إنّا للّه» إقرار علی أنفسنا بالملک، ۷۶، 234.
إنّ قوما عبدوا اللّه رغبة فتلک عبادة التّجار، 74.
إنّک امرء قد أحسن اللّه خلقک فأحسن خلقک، 93.
ان للقرآن بطنا و للبطن بطن، 198.
إنّ للمؤمن علی المؤمن سبع حقوق، 170.
انّ مفضل کان آنسی و مستراحی، 35.
انه دلیل علی کل خیرّ، 120.
إنّه لیتقرّب إلیّ بالنافلة حتّی أحبّه، فإذا أحببته کنت سمعه، 101.
إنّی بعثت لاتمم مکارم الأخلاق، 20.
ان یقول الرّجل حقا و ان کان علی نفسه أو علی والدیه، 170.
اوصیکما بتقوی اللّه، 390.
ایّاک معاشرة مبتغی عیوب النّاس فانّهم لم یسلم مصاحبهم منهم، 435.
أحبب أخاک المسلم، و أحبب له ما تحبّ لنفسک، 170.
أربع من کنّ فیه کمل إیمانه و إن کان من قرنه إلی قدمه ذنوبا، 278.
أستغفر اللّه لا اله الا هو وحده لا شریک له و أتوب الیه، 134.
أشراف أمّتی حملة القرآن و أصحاب اللّیل، 192.
أشکرکم للّه أشکرکم للنّاس، 396.
أشکر من أنعم علیک و أنعم علی من شکرک، 397.
أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، 161.
أعتذر الیک یا إلهی منهنّ و من نظائر هنّ اعتذار ندامة، 384.
أعدی عدوّک نفسک الّتی بین جنبیک، 272.
أفضل النّاس من عشق العبادة فعانقها و احبّها، 123.
أقعد رجل من الأخیار (الأحبار) فی قبره، 393.
ألصّبر صبران: صبر علی البلاء حسن جمیل، 82.
ألمؤمن بین مخافتین، 71.
أما و اللّه لقد کنت أخافها علیه، 148.
أنا أعلم بنفسی من غیری و ربّی أعلم بی منّی بنفسی، 146.
أنا مدینة الحکمة و هی الجنّة و أنت یا علی بابها، 200.
أنا مدینة الحکمة و هی الجنّة و أنت یا علیّ بابها، 204.
أن تبرّ قسمه و تجیب دعوته، 428.
أن تجتنب سخطه و تتّبع مرضاته و تطیع أمره، 427.
أن تعبد اللّه کأنّک تراه و إن لم تکن تراه فانّه یریک، 277.
أن تعینه بنفسک و مالک و لسانک و یدک و رجلک، 427.
أن تکون عینه و دلیله و مرآته، 427.
أن لا تشبع و یجوع و لا تروی و یظمأ و لا تلبس و یعری، 428.
أیسر حقّ منها أن تحبّ له ما تحبّ لنفسک و تکره له ما تکره لنفسک، 426.
بطونهم خفیفة من أکل الحلال، ۱۳۳، 135.
بک عرفتک و انت دللتی علیک و دعوتنی الیک و لو لا انت لم ادر ما انت، 379.
تتبّع العیوب من أقبح العیوب و شرّ السیئات، ۴۳۴. تفکّر ساعة خیر من عبادة ستّین سنة، ۸۰، ۲۶۳، 265.
تکلّم بما یعنیک و دع ما لا یعنیک، 145..
ثلاثه اشیاء: أن لا یری العبد لنفسه فیما خوّله اللّه ملکا، 180.
ثمّ جعل للعقل خمسة و سبعین جندا، 184.
ثم یقال له: إقرأ و ارقه، فکلّما قرء آیة صعد درجة، 81.
حسنات الابرار سیئات المقربین، 417.
حقّ المؤمن علی أخیه و أداء حقّه، 425.
خذ من الدّنیا خفّا من الطّعام و الشّراب و اللّباس و لا تدّخر لغد، 136.
خف اللّه کانّک تراه و ان کنت لا تراه فانّه یراک، ۷۱، 107.
دنوّه ممّن دنا منه لین و رحمة، لیس تباعده بکبر و عظمة، 147.
راس الحکمة مخافة الله، ۸۵، ۲۹۱، ۲۹۳، ۲۹۴، 304.
رأس الایمان حسن الخلق، 93.
رجل باع فیها نفسه فأوبقها، و رجل ابتاع نفسه فأعتقها، 241.
سباب المؤمن فسوق و قتاله کفر، و أکل لحمه معصیة للّه و حرمة ماله کحرمة دمه، 433.
عبادة الاحرار، 122.
عجبت من عبد لا یدری أنّی راض عنه أم ساخط علیه و هو یضحک، 146.
علی اختلاف جوارحک، 171.
علیکم بالورع فإنّه لا ینال ما عند اللّه إلّا بالورع، ۲۷۶، 437.
فاذا ارتفع له الباب من الحرام دخل فیه، 39.
فاذا فعلت ذلک وصلت بولایتک بولایته و ولایته بولایتک، 428.
فإذا کان یوم القیامة یقال لقاری القرآن إقرأ و ارق، 201.
فإن استطعت أن تکون منهم فکن، 414.
فإنّ الّذین یکثرون الکلام فی غیر ذکر اللّه قاسیة قلوبهم و لکن لا یعملون، 285.
فإنّ اللّه خلق الجنّة ... و جعل درجاتها علی قدر آیات القرآن، 201.
فإن أردت العلم فاطلب أوّلا فی نفسک حقیقة العبودیّة، 177.
فإنّ درجات الجنّة علی قدر آیات القرآن، 81.
فإنّه لا زوال للنّعماء إذا شکرت و لا بقاء لها إذا کفرت، 397.
فأکبر حقوق اللّه تعالی علیک ما أوجب علیک لنفسه من حقّه، 171.
فجعل عزّ و جلّ للسانک علیک حقا، 171.
فحقوق أئمّتک ثلاثة، 173.
فصعق همام صعقة کان نفسه فیها، ۱۴۸
فصلّ علی محمّد و آله، و اجعل ندامتی علی ما وقعت فیه من الزّلات، 381.
فقد قطع ولایة اللّه عزّ و جلّ، 415.
فلا تجتمع هذه الخصال کلّها من أجناد العقل إلّا فی نبیّ أو وصیّ نبیّ أو مؤمن، 190.
فلا تعتبروا الرضا و السخط بالمال و الولد، 362.
فلا یمیل لهم عن الحق، 171.
فلم یجره بعد ان یقدر علیه، 415.
فلو رخّص اللّه فی الکبر لأحد من عباده لرخّص فیه لخاصّة انبیائه و اولیائه، 361.
فمن قرأ القرآن یقال له: إقرأ و ارق، 201.
فهذه الجوارح السّبع الّتی بها تکون الأفعال، 172.
فهذه حقوق، تتشعّب منها حقوق، 173.
فهم لأنفسهم متّهمون، 145.
قال مکتوب فی التّوراة، 397.
قد اختبرهم اللّه بالمخمصة، و ابتلاهم بالمجهدة، 362.
قد عفی اللّه عنک، 410.
قد کظمت غیظی، 410.
قضاء حاجة المومن افضل من طواف و طواف حتّی عدّ عشرا، 414.
قولنا: «و إنّا إلیه راجعون» إقرار علی أنفسنا بالهلک، 76.
قوم عبدو الله رهبة فتلک عبادة العبید، 123.
کان عند أبی عبد اللّه جماعة من أصحابه، منهم هشام الحکم، 211.
کانوا اقواما مستضعفین، 361.
کلّ کلام لیس فیه ذکر فهو لغو، 145.
کنّا نصبر علی طاعة اللّه، و نصبر عن معاصی اللّه، 436.
کنت کنزا مخفیّا فأحببت ان أعرف، 121.
کونوا للظالم خصما و للمظلوم عونا، 382.
کهیئتها یوم بعث اللّه نبیّکم ۹ و الّذی بعثه بالحق، لتبلبلنّ بلبلة، و لتغربلنّ غربلة، 366.
لا اله الا اللّه وحده وحده وحده، 112.
لا تکثروا الکلام فی غیر ذکر اللّه، 285.
لان العبید لا یکون لهم ملک، 181.
لان نصره المؤمن علی المومن فریضة واجبة، ۳۹۲
لا یبقی له إلّا الإیمان، لا یبقی له الا الخلوص، لا یبقی له إلّا النور، 354.
لا یحضرن أحدکم رجلا یضربه سلطان جائر ظلما و عدوانا و لا مقتولا، 392.
لا یراک اللّه حیث نهاک، و لا یفقدک من حیث أمرک، 144.
لا یرضون من أعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر، 145.
لا یزنی الزّانی و هو مؤمن، و لا یسرق سارق و هو مؤمن، 69.
لضربة علیّ یوم الخندق خیر من عبادة الثّقلین، 264.
للقرآن ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة البطن، 197.
للمسلم علی أخیه المسلم من الحقّ أن یسلّم علیه إذا لقیه، 429.
لو أنّ الإمام رفع من الأرض ساعة لماجت بأهلها کما یموج البحر بأهله، 216.
لو بقیت الأرض بغیر إمام لساخت، 216.
لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا، 109.
له سبع حقوق واجبات ما منهنّ حقّ إلّا و هو علیه واجب، 426.
لیس العلم بالتعلّم، إنّما هو نور یقع فی قلب من یرید اللّه تبارک و تعالی أن یهدیه، 176.
لیس شیء عندی أفضل من التّوکّل علیّ و الرّضی بما قسمت، 129.
لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کلّ یوم، ۸۰، ۱۱۸، ۲۶۱، 265.
لیکن أبغض النّاس إلیک و أبعدهم منک أطلبهم لمعائب النّاس، 434.
ما أقلّ الحجیج و أکثر الضجیج، 30.
ما أوذی نبیّ بمثل ما أوذیت، 321.
ما حقّ المسلم علی المسلم، 426.
ما رأیت شیئا إلّا و رأیت اللّه قبله، ۲۴۷، 277.
ما عبد اللّه بشیء أفضل من أداء حقّ المؤمن، 429.
ما من قبض و لا بسط الّا و للّه فیه مشیّة و قضاء و ابتلاء، 364.
ما من مؤمن یعین مؤمنا مظلوما إلّا کان أفضل من صیام شهر، 392.
مثل الرّجل یطعم طعامه و یرفق جیرانه، 37.
مستجیرا به فی بعض أحواله فلم یجره بعد أن یقدر علیه فقد قطع ولایة اللّه عزّ و جلّ، 415.
مسلم لمسلم حاجة الّا ناداه اللّه تبارک و تعالی: علیّ ثوابک و لا أرضی لک بدون الجنّة، 415.
مشیهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه علیهم، 143.
من أخرجه اللّه من ذلّ المعاصی إلی عزّ التّقوی، ۴۱، ۴۶، 66.
من حسن اسلام المرء ترکه ما لا یعنیه، 145.
من ذی فاقة سالنی فلم اوثره، 416.
من ذی فاقة سالنی فلم أوثره، 412.
من رأی موضع کلامه من عمله قلّ کلامه إلّا فیما یعنیه، 286.
من زهد فی الدّنیا أثبت اللّه الحکمة فی قلبه، ۵۲، 69.
منطقهم الصّواب، و ملبسهم الإقتصاد، 143.
من عرف نفسه فقد عرف ربّه، ۹۴، 244.
من علم أنّ اللّه عزّ و جلّ یراه و یسمع ما یقوله و یفعله، 276.
من عمل بما یعلم علّمه اللّه علم ما لم یعلم، 137.
من قال فی مؤمن ما رأته عیناه و سمعته أذناه فهو من الّذین قال اللّه عزّ و جلّ، 431.
من کف غضبه عن الناس کف اللّه تبارک و تعالی عنه عذاب یوم القیمه، 409.
من لم یحسب کلامه من عمله کثرت خطایاه و حضر عذابه، 286.
نبّه بالتفکّر قلبک، ۷۹، 261.
نحن أهل الصّبر، 436.
نحن أسماء اللّه الحسنی، 102.
نعیمهم فی الدّنیا ذکری، و محبّتی و رضای عنهم، 133.
و آله، و اجعل ندامتی علی ما وقعت فیه من الزّلّات، و عزمی علی ترک ما یعرض لی من السّیئات، 384.
و آنسه بلا بشر، 52.
و اجعل أوسع رزقک علیّ إذا کبرت، 104.
و اجعل ندامتی توبه توجب لی محبتک، 439.
و اجعل ندامتی علی ما وقعت فیه من الزّلّات، 384.
و اکتسب به الجنان، 182.
و الإخلاص و ضدّه الشّوب، 187.
و الاستسلام و ضدّه الاستکبار، 186.
و الاستغفار و ضدّه الاغترار، 190.
و الالفة و ضدّها الفرقة، 190.
و الامانة و ضدّها الخیانة، 187.
و الإنصاف و ضدّه الحمیّة، 189.
و البرکة و ضدّها المحق، 189.
و التّذکّر و ضدّه السّهو، 186.
و التّسلیم و ضدّه الشّکّ، 186.
و التّعطّف و ضدّه القطیعة، 186.
و التّقیّة و ضدّها الإذاعة، 189.
و التّواضع و ضدّه الکبر، 186.
و التّوبة و ضدّها الاصرار، 190.
و التّوکّل و ضدّه الحرص، 185.
و التّهیئة و ضدّها البغی، 189.
و التّؤدة و ضدّها التّسرّع، 186.
و الجهاد و ضدّه النّکول، 188.
و الحبّ و ضدّه البغض، 187.
و الحجّ و ضدّه نبذ المیثاق، 188.
و الحفظ و ضدّه النّسیان، 186.
و الحقّ و ضدّه الباطل، 187.
و الحقیقة و ضدّها الرّیاء، 189.
و الحکمة و ضدّها الهواء، 190.
و الحلم و ضدّه السّفه، 186.
و الحیاء و ضدّها الجلع، 189.
و الخضوع و ضدّه التّطاول، 187.
و الدّعاء و ضدّه الاستنکاف، 190.
و الرّاحة و ضدّها التّعب، 189.
و الرّأفة و ضدّها القسوة، 185.
و الرّجاء و ضدّه القنوط، 185.
و الرّحمة و ضدّها الغضب، 185.
و الرّضاء و ضدّه السّخط، 185.
و الرّفق و ضدّه الخرق، 185.
و الرّهبة و ضدّها الجزأة، 185.
و الزّهد و ضدّه الرّغبة، 185.
و السّتر و ضدّه التّبرّج، 189.
و السّخاء و ضدّه البخل، 190.
و السّعادة و ضدّها الشّقاوة، 190.
و السّلامة و ضدّها البلاء، 187.
و السّهولة و ضدّها الصّعوبة، 189.
و الشّکر و ضدّه الکفران، 185.
و الشّهامة و ضدّها البلادة، 187.
و الصّبر و ضدّه الجزع، 186.
و الصّدق و ضدّه الکذب، 187.
و الصّفح و ضدّه الانتقام، 186.
و الصّلاة و ضدّها الإضاعة، 188.
و الصّمت و ضدّه الهذر، 186.
و الصّوم و ضدّه الإفطار، 188.
و الطّاعة و ضدّها المعصیة، 187.
و الطّمع و ضدّه الیأس، 185.
و العافیة و ضدّها البلاء، 190.
و العدل و ضدّه الجور، 185.
و العفّة و ضدّه التّهتّک، 185.
و العلم و ضدّه الجهل، 185.
و الغنی و ضدّه الفقر، 186.
و الفرح و ضدّه الحزن، 190.
و الفهم و ضدّه الحمق، 185.
و الفهم و ضدّه الغباوة، 188.
و القصد و ضدّه العدوان، 189.
و القنوع و ضدّه الحرص، 186.
و القوام و ضدّه المکاثرة، 190.
و الکتمان و ضدّه الإفشآء، 188.
و اللّه ما عبد اللّه بشیء أفضل من أداء حقّ المؤمن، ۱۶۳، 169.
و المحافظة و ضدّها التّهاون، 190.
و المداراة و ضدّها المکاشفة، 188.
و المعرفة و ضدّها الإنکار، 188.
و المعروف و ضدّه المنکر، 189.
و المودّة و ضدّها العداوة، 187.
و المؤاساة و ضدّها المنع، 187.
و النّشاط و ضدّه الکسل، 190.
و النّظافة و ضدّها القذر، 189.
و الوفآء و ضدّه الغدر، 187.
و الوقار و ضدّه الخفّة، 190.
و امتحنهم بالمخاوف و مخضهم بالمکاره، 362.
و إنّا إلیه راجعون إقرار علی أنفسنا بالهلک، 234.
و إنّ الغیبة تأکل الحسنات کما تأکل النار الحطب، 431.
و ان تلهمنی ذکرک، و اجعل لسانی بذکرک لهجا و قلبی بحبّک متیّما، 252.
و إنّ قوما عبدوا اللّه رهبة فتلک عبادة العبید، 74.
و إنّ قوما عبدوا اللّه شکرا فتلک عبادة الأحرار، 74.
و ان کنتم صادقین فغفر اللّه لی، و ان کنتم کاذبین فغفر اللّه لکم، 411.
و أخرجوا من الدّنیا قلوبکم قبل أن تخرج منها أبدانکم، 242.
و أراح النّاس من نفسه، بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة، 147.
و برّ الوالدین و ضدّه العقوق، 188.
و تعود مریضه و تشهد جنازته، 428.
وجبت محبّتی للمتوکّلین علیّ، 132.
و حق من اسائک ان تعفو عنه و ان علمت ان العفو یضر انتصرت، 410.
و سقاهم ربّهم شرابا طهورا، 182.
و سلامة الغیب و ضدّها المماکرة، 188.
و صون الحدیث و ضدّه النّمیمة، 188.
و عزمی علی ترک ما یعرض لی من السیئات، 439.
وقفوا أسماعهم علی العلم النّافع لهم، ۱۴۳، 144.
و قوم عبدوا الله حبّا فتلک عبادة الاحرار، 123.
و قوم عبدوا الله رغبة فتلک عبادة التجّار، 123.
و کانوا اقواما مستضعفین، 362.
و کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا، 390.
و لا العمی عن سبیلک و لا بالتعرّض لخلاف محبّتک، 105.
و لبصرک علیک حقا، 172.
و لست أوصیکم بالدّنیا، فإنّکم بها مستوصون، 242.
و لسمعک علیک حقا، 172.
و لکنّی أعبده حبّا له عزّ و جلّ فتلک عبادة الکرام، 122.
و لمن انتصر بعد ظلمه فأولئک ما علیهم من سبیل، 410.
و من حقّ ذی حقّ لزمنی لمؤمن فلم اوفره و من عیب، 420.
و من ذی حقّ لزمنی لمؤمن فلم أوفّره، 383.
و من ذی فاقة سألنی فلم اوثره، ۳۸۳، 419.
و من عیب مؤمن ظهر لی فلم أستره، ۳۸۳، ۴۲۰، 425.
و من کلّ إثم عرض لی فلم اهجره، ۳۸۳، ۴۲۰، 435.
و من کلّ سرور بغیر قربک، و من کلّ شغل بغیر طاعتک، 335.
و من مسیء اعتذر إلیّ فلم اعذره، ۳۸۲، 400.
و من معروف اسدی إلیّ فلم اشکره، 382.
و من معروف اسدی الیّ فلم اشکره، 394.
و من نظائرهن، 438.
و نصرة مظلومهم، 390.
و نکلّم النّاس علی قدر عقولهم، 140.
و وفّقهم لإقامة سنّتک و الأخذ بمحاسن أدبک فی إرفاق ضعیفهم، 390.
و هو باب من ابواب الحکمة، 120.
هذا و اللّه مکتوب فی صحف إبراهیم و موسی، 212.
هذه الجنّة مباحة لک فاقرأ و اصعد، فإذا اقرأ آیة صعد درجة، 201.
هل الإیمان إلّا الحبّ، 88.
هل الدین إلّا الحبّ، 88.
هل من ناصر ینصرنی، 356.
هو نور یقع فی قلب من یرید الله تبارک و تعالی ان یهدیه، 179.
یا احمد، إن أحببت أن تکون أورع النّاس، 136.
یا امیر المؤمنین صف لی المتّقین حتّی کأنّی أنظر إلیهم، 142.
یا أبا عبد الله ما حقیقة العبودیّه، 179.
یا ربّ، أیّ الأعمال أفضل؟، 129.
یا محمّد، وجبت محبّتی للمتحابّین فیّ، 132.
یا معلّی إنّی علیک شفیق أخاف أن تضیّع و لا تحفظ و تعلم و لا تعمل، 426.
یا مفضّل إسمع ما أقول لک، و اعلم انّه الحقّ و افعله و اخبر به علیة اخوانک، 413.
یا من أظهر الجمیل، یا من ستر القبیح، 434.
یا من قربت نصرته من المظلومین، و یا من بعد عونه عن الظّالمین، 389.
یا هشام! أ لا تخبرنی کیف صنعت بعمرو بن عبید؟، 211.
یا هشام من علّمک هذا قلت شیء أخذته منک، 212.
یا همّام اتّق اللّه و احسن فإنّ اللّه مع الّذین اتّقوا و الّذین هم محسنون، 143.
یطهّرهم من غیر اللّه، یطهرهم عن کلّ شیء سوی اللّه، 301.
یقول اللّه تبارک و تعالی لعبد من عبیده یوم القیامه أشکرت فلانا؟، 396.
یکون واعظا لما بین یدیّ من أشباههنّ، ۳۸۴، 438.
فهرست موضوعات.
مقدّمه 9.
بخش اول: اخلاق و تقوا.
معنای لغوی اخلاق 15.
اخلاق از ارکان اسلام است 15.
اخلاق مهمترین عامل پیشرفت اسلام 16.
انسانها از خود چیزی ندارند 17.
علم خدا 18.
هدف بعثت پیامبران 20.
تفاوت بردگی محسوس با بردگی نامحسوس 21.
ابعاد مختلف اخلاق 22.
رابطه اخلاق و تکوّن انسان 22.
رابطه اخلاق با انسان 23.
انسان ساخته اخلاق خویش است 24.
مزیّت کیفیت بر کمّیت در اخلاق 25.
اثر تکوینی اخلاق و معرفت در وجود انسان 27.
مسخ انسان 28.
شفاعت برای انسان است 31.
زمینه نجات دیگران ۳۱
شرایط امر به معروف و نهی از منکر 32.
تقوا محور اعمال 34.
مفضل کیست 34.
مبنای ارزش عمل، تقواست 36.
حقوق همسایه 38.
محور همه اعمال تقواست 39.
توجه به خداوند سبحان تنها راه نجات انسان 41.
یاد خدا مایه آرامش 42.
رام شدن نفس در مقابل ایمان 43.
انسان تنها ضعیف است 44.
بهره اهل تقوا از قرآن 48.
مرض چیست و مریض واقعی کیست؟ ۴۹. تقوا مایه حبّ الاهی 51.
خروج سالم از دنیا به دار السلام 52.
در قرآن از انسان به عظمت یاد شده است 53.
رابطه تاریخ با انسان 55.
انسان تاریخساز است ۵۶. تقوا مایه ارزش عمل است 63.
توضیح حدیث: 64.
توضیح روایت: 66.
انواع معیت خداوند 68.
ذکر و زهد 69.
هدف از اخلاق 74.
معرفت نفس، مایه هدایت است ۷۷. تفکّر و محاسبه نفس 79.
قرآن دستورالعمل انسان در زندگی 81.
گرایش به لغو 83.
آثار حکمت 85.
حبّ و ایمان 88.
الگوخواهی 90.
اجرای عدالت و نیاز نداشتن به قاضی 92.
تأثیر اخلاق در تکوّن انسان 92.
معرفت نفس وسیله معرفت خدای سبحان است 94.
دنیا چیست؟ 96.
عالم خلقت سراسر علم و شعور و ذکر است 98.
محبت رحمانیّه و محبت رحیمیّه 99.
ارتباط خداوند با متقین 100.
بخشش اهل تقوا و اعمال صالحه آنها 102.
خواسته و دعای هدایتشدگان 104.
مرگ چیست 109.
احکام همه مقدمه اخلاق و طهارت است 111.
مقام طهارت و عصمت حضرت زهرا علیها السّلام 111.
قبولی اعمال و تقوا 113.
مؤمن مطیع محض است 116.
راههای کسب تقوا 118.
محاسبه نفس 118.
اجتناب از پرخوری 118.
سکوت و تفکر 120.
توجه و دعا و عبادت در ماه رجب 124.
ادب حضور خداوند 125.
دستورالعمل قرآن برای تربیت انسان 128.
دستورالعمل شب معراج 128.
حضرت ابراهیم نمونه مسلمانی 130.
مقام رضا 131.
تاثیر غذای حرام و حلال در عبادت 132.
لباس و یا بدن حرام در نماز 133.
جایگاه زهد 136.
عمل به علم، عامل رشد انسان است 137.
فرازهایی از سخنان حکیمانه امام المتقین به همام 140.
درباره امام زین العابدین 152.
ابرار چه کسانی هستند 157.
مقام عبودیت 158.
اداء حقّ مؤمن 163.
بیان قرآن در مورد کلمه حقّ 164.
توحید خالص و توحید قرآنی 164.
حکومت حقّ 167.
اخلاق و حقّ 168.
عقل، علم، جهل در زبان قرآن و سنت 175.
لشکریان عقل و جهل 184.
متن حدیث و ترجمه آن 184.
شأن قرآن و اهل قرآن 192.
قلب و نفس 207.
امام و قلب جامعه و انسان 211.
هدف و غایت هر چیزی کمال آن است 221.
خواب و مرگ 224.
اهداف اخلاق 227.
شرح اهداف سهگانه 228.
انواع عبادت از دیدگاه علی 228.
مالک عالم هستی 232.
ما مالک زندگی و مرگ خود نیستیم 233.
وحدت تدبیر در عالم 236.
عبادت برای بهشت 238.
معیّت با خدا 238.
خدا چه نوع روزی را میرساند 240.
غفلت از خویشتن ۲۴۴. غفلت از خدا موجب غفلت از نفس میشود 255.
تفکر و محاسبه نفس 261.
لغو 280.
رأس الحکمة مخافة اللّه 291.
کیفیت یا کمیت 305.
کیفیت در تحصیل و تدریس 311.
هدایت انسانها توسط خداوند 316.
گمراهترین مظهر باطل 319.
کلمه حقّ در قرآن ۳۲۵ .
رساله حقوق امام سجاد 327.
شرک و توحید در اخلاق 329.
وجه تمایز انسان با غیر انسان در توحید است 330.
قرآن، ابراهیم را نمونه و سرمشق قرار میدهد 332.
امام صادق علیه السّلام و سؤال مرد خراسانی 333.
پاسخ امام صادق علیه السّلام به مرد خراسانی 333.
حقّ پایدار و ماندنی است 335.
بخش دوم: معارفی از قرآن و صحیفه .
خدای سبحان همه را در هر حال مورد امتحان قرار میدهد 339.
علت امتحان 340.
امتحان اختصاص به گروه خاصّی ندارد 349.
صحیفه سجّادیّه و نیایش 369.
دعا در متون اسلامی 372.
دعا و ذکر 374.
وجود و ماهیّت و فقر و فقیر 378.
اعتذار و ندامت از گناه 381.
یاری مظلومان 385.
صحیفه سجادیه: 389.
نهج البلاغه 390.
احادیث 391.
فقره دوم: 394.
شکر خالق یا شکر مخلوق 394.
شکر چیست 394.
اقسام شکر: 395.
قدردانی از والدین 396.
درسی از صحیفه سجادیّه 400.
فقره اول: 400.
عفو در سخنان اهل بیت 408.
عفو زیانآور 409.
امام سجاد و گذشت 410.
رفع حاجت از نیازمندان 412.
فقره دوم: 412.
روایت دوم: 414.
توجّه به حقوق دیگران 419.
مراعات حقوق دیگران و یا فرهنگ زندگی جمعی 421.
معانی حقوق 422.
روایات 425.
قرآن 429.
روایات 431.
حقیقت غیبت، افشاگری اسرار پوشیده است. 432.
عیبجویی و پردهدری از زبان روایات: 434.
پرهیز از گناه 435.
روایات 436.
ندامت و پشیمانی 437.
تاثیر ندامت و مفهوم توبه 438.
توبه 439.
توبه نصوح 440.
عبادات و دعا 441.
فهرست آیات 447.
فهرست احادیث 467.
فهرست موضوعات 481.
پانویس
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 76، حدیث 7.
- ↑ سوره حجرات، آیه 13
- ↑ سوره مائده، آیه 27
- ↑ سوره بقره، آیه 2
- ↑ سوره واقعه، آیه 79
- ↑ سوره طلاق، آیه 2
- ↑ سوره انفال، آیه 29.
- ↑ بحار الانوار، ج 69، ص 406، حدیث 114
- ↑ سوره بقره، آیه 20
- ↑ سوره حدید، آیه 4
- ↑ بحار الانوار، ج 44، ص 139، حدیث 6
- ↑ بحار الانوار، ج 69، ص 406، حدیث 114
- ↑ سوره بقره، آیه 194
- ↑ سوره انبیاء، آیه 30
- ↑ سوره بقره، آیه 7
- ↑ سوره بقره، آیه 10
- ↑ سوره بقره، آیه 6
- ↑ سوره اسراء، آیه 82
- ↑ سوره بقره، آیه 10
- ↑ سوره بقره، آیه 10
- ↑ سوره بقره، آیه 7
- ↑ سوره بقره، آیه 185
- ↑ سوره انبیاء، آیه 107
- ↑ سوره بقره، آیه 2
- ↑ سوره توبه، آیه 4
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 128، حدیث 1
- ↑ سوره احزاب، آیه 72
- ↑ سوره حشر، آیه 21
- ↑ سوره رعد، آیه 11
- ↑ سوره محمد، آیه 10
- ↑ سوره انفال، آیه 53
- ↑ سوره رعد، آیه 11
- ↑ سوره اسراء، آیه 36
- ↑ سوره شمس، آیه 8
- ↑ سوره الشمس، آیه 7 و 8
- ↑ سوره الانسان، آیه 3
- ↑ مفضل یکی از بزرگان اصحاب امام صادق علیه السّلام و صاحب کتاب توحید مفضّل است، جناب مفضّل در آن کتاب حدیثی بسیار مفصّل درباره توحید و نشانههای آن، از طریق سیر آفاقی، از امام صادق علیه السّلام نقل کرده است
- ↑ ن مفضّل بن عمر قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیه السّلام، فذکرنا الأعمال فقلت أنّا: ما أضعف عملی، فقال: «مه، استغفر اللّه»، ثمّ قال لی: «إنّ قلیل العمل مع التّقوی خیر من کثیر العمل بلا تقوی».اصول کافی، ج 2، ص 76، حدیث 7، باب الطاعة و التقوا
- ↑ سوره مائده، آیه 27
- ↑ عن الصادق علیه السّلام قال: «من أخرجه اللّه من ذلّ المعصیة إلی عزّ التقوی، أغناه اللّه بلا مال، و أعزّه بلا عشیرة، و آنسه بلا بشر». بحار الانوار، ج 70، ص 289، حدیث 22
- ↑ از امام کاظم موسی بن جعفر علیه السّلام سئوال شد: الکبائر تخرج من الایمان؟ فقال: «نعم و ما دون الکبائر، قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: لا یزنی الزّانی و هو مؤمن، و لا یسرق سارق و هو مؤمن، و لا یسرق سارق و هو مؤمن» اصول کافی، ج 2، ص 284، باب الکبائر حدیث 21 و 16.
- ↑ عن أبی عبد اللّه الصادق علیه السّلام قال: «من زهّد فی الدنیا أثبت اللّه الحکمة فی قلبه، و أنطق بها لسانه و بصره عیوب الدنیا داءها و دواءها، و أخرجه من الدنیا سالما إلی دار السّلام». اصول کافی، ج 2، ص 128، باب ذمّ الدنیا و الزهد فیها حدیث 1
- ↑ دار السلام یکی از نامهای قیامت و یا بهشت است
- ↑ آیه اول: سوره احزاب، آیه 72: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا»
- ↑ آیه دوم: سوره حشر، آیه 21: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ»
- ↑ سوره نور، آیه 52
- ↑ قال الصادق علیه السّلام: «خف اللّه کأنّک تراه، و إن کنت لا تراه فإنّه یراک، فإن کنت تری أنّه لا یراک فقد کفرت، و إن کنت تعلم أنّه یراک ثمّ برزت له بالمعصیة فقد جعلته من أهون النّاظرین علیک».اصول کافی، ج 2، باب الخوف و الرجاء، ص 67، حدیث 2.
- ↑ قال الصادق علیه السّلام: ألمؤمن بین مخافتین: ذنب قد مضی لا یدری ما صنع اللّه فیه، و عمر قد بقی لا یدری ما نمیداند خداوند چگونه به حساب آن خواهد رسید، و خوف نسبت به عمری که باقی مانده و نمیداند در آینده چگونه باید عمل کند، تا خود را از مهلکهها نجات دهد
- ↑ سوره بقره، آیه 256. «فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لَا انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»
- ↑ سوره النحل (16)، آیه (36)
- ↑ سوره بقره، آیه 21
- ↑ سوره بقره، آیه 22
- ↑ سوره بقره، آیه 21- 22
- ↑ این حدیث از پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و از امام صادق و از امام عسگری علیهما السّلام نقل شده است
- ↑ قال أمیر المؤمنین علی علیه السّلام: «إنّ قوما عبدوا اللّه رغبة فتلک عبادة التّجار، و إنّ قوما عبدوا اللّه رهبة فتلک عبادة العبید، و إنّ قوما عبدوا اللّه شکرا فتلک عبادة الأحرار» نهج البلاغه، فیض حکمة 229 و صبحی 237
- ↑ سوره توبه، آیه 111
- ↑ سوره زمر، آیه 10
- ↑ مثلا در سخنان بزرگان معروف است: «الدّنیا مزرعة الآخرة» و قرآن میفرماید: وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی سوره بقره، آیه 197و نیز در قرآن آمده است: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ. سوره نحل، آیه 96
- ↑ از حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است: «الدّنیا حرام علی أهل الآخرة، و الآخرة حرام علی أهل الدّنیا، و هما معا حرامان علی أهل اللّه». «عوالی اللئالی، ج 4، ص 119، حدیث 190 و الجامع الصغیر، ج 1، ص 656، حدیث 4269
- ↑ قال الامام الباقر علیه السّلام: «إنّ النّاس یعبدون للّه عزّ و جلّ علی ثلاثة أوجه، فطبقة یعبدونه رغبة فی ثوابه فتلک عبادة الحرصاء و هو الطمع، و آخرون یعبدونه فرقا من النّار فتلک عبادة العبید و هی الرّهبة، و لکنّی أعبده حبّا له عزّ و جلّ فتلک عبادة الکرام و هو الأمن». خصال باب الثلاثه، ص 188، حدیث 259
- ↑ سوره قمر، آیه 55
- ↑ سوره بقره، آیه 156
- ↑ قال امیر المؤمنین علی علیه السّلام: «إنّ قولنا: «إنّا للّه» إقرار علی أنفسنا بالملک، و قولنا: «و إنّا إلیه راجعون» إقرار علی أنفسنا بالهلک». نهج البلاغه، فیض حکمة 95 و صبحی 99.
- ↑ سوره اعراف، آیه 188
- ↑ سوره انفال، آیه 74
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 69
- ↑ قال الکاظم علیه السّلام: «إنّ العاقل رضی بالدون من الدّنیا مع الحکمة، و لم یرض بالدون من الحکمة مع الدّنیا، فکذلک ربحت تجارتهم». اصول کافی، ج 1 (العقل و الجهل)، ص 17، حدیث 12
- ↑ سوره بقره، آیه 269
- ↑ سوره رعد، آیه 28
- ↑ سوره فاطر، آیه 8
- ↑ سوره انعام، آیه 43
- ↑ قال امیر المؤمنین علی علیه السّلام: «نبّه بالتفکّر قلبک». اصول کافی، ج 2، باب التفکر، ص 54، حدیث 1
- ↑ دو آیه به عنوان نمونه ذکر میکنیم: الف: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ. سوره آل عمران، آیه 191- 190. ب: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ». سوره انفال، آیه 22
- ↑ «تفکّر ساعة خیر من عبادة ستّین سنة». بحار الانوار، ج 69، ص 293
- ↑ قال الکاظم موسی بن جعفر علیهما السّلام: «لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کلّ یوم فإن عمل حسنا استزاد اللّه، و إن عمل سیّئا استغفر اللّه منه و تاب إلیه». اصول کافی، ج 2، باب محاسبة العمل، حدیث 2، ص 453
- ↑ «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» سوره فصّلت آیه 53و آیه: «خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ، «إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ». سوره نحل، آیه 4- 11.
و آیه: «فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ، خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ، یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ». سوره طارق، آیه 5- 7.
و آیه: «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلًا وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» سوره غافر، آیه 67. - ↑ کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ سوره ص، آیه 29
- ↑ «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ». سوره مزّمل، آیه 20
- ↑ قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: «ثم یقال له: إقرأ و ارقه، فکلّما قرء آیة صعد درجة». اصول کافی، ج 2، باب فضل حامل القرآن، حدیث 3، ص 603.و قال الامام موسی بن جعفر علیهما السّلام: فإنّ درجات الجنّة علی قدر آیات القرآن، یقال له: إقرأ و ارق، فیقرأ ثمّ یرقی». همان، حدیث 10، ص 606.
- ↑ سوره اعراف، آیه 204
- ↑ ألصّبر صبران: صبر علی البلاء حسن جمیل، و أفضل الصّبرین الورع عن المحارم. (اصول کافی، ج 2، باب الصبر، ص 91، حدیث 14)
- ↑ سوره مؤمنون، آیه 3
- ↑ سوره قصص، آیه 55
- ↑ سوره مؤمنون، آیه 3.
- ↑ بحار الانوار، ج 77، ص 133، حدیث 43
- ↑ سوره غافر، آیه 60
- ↑ سوره بقره، آیه 269
- ↑ سوره بقره، آیه 112
- ↑ سوره حدید، آیه 23
- ↑ سوره لقمان، آیه 22
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 125، حدیث 5. و بحار الانوار، ج 27، ص 95، حدیث 57، 58.
- ↑ سوره ممتحنه، آیه 4
- ↑ سوره احزاب، آیه 21
- ↑ سوره بقره، آیه 143
- ↑ سوره حدید، آیه 25
- ↑ سوره المدثّر، آیه 38
- ↑ غرر الحکم آمدی باب راء، حدیث 5259
- ↑ اصول کافی، ج 2، باب حسن الخلق، ص 101، حدیث 12
- ↑ بحار الانوار، ج 71، ص 394، حدیث 63
- ↑ سوره مؤمنون، آیه 14
- ↑ سوره إسراء، آیه 70
- ↑ سوره تین، آیه 4
- ↑ بحار الانوار، ج 2، ص 32، حدیث 22.
- ↑ سوره روم، آیه 30
- ↑ سوره انعام، آیه 70.
- ↑ سوره ابراهیم، آیه 3
- ↑ سوره یونس، آیه 7
- ↑ سوره اسراء، آیه 44.
- ↑ سوره حدید، آیه 1
- ↑ سوره حشر، آیه 1
- ↑ سوره اسراء، آیه 44
- ↑ سوره مائده، آیه 54.
- ↑ سوره الملک، آیه 14
- ↑ سوره توبه، آیه 4.
- ↑ سوره توبه، آیه 7.
- ↑ سوره حجرات، آیه 13
- ↑ سوره توبه، آیه 7
- ↑ سوره حدید، آیه 4
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 352، حدیث 7، و تفسیر المحیط الاعظم، ج 1، ص 340 و ج 3، ص 119
- ↑ تفسیر المحیط الاعظم، ج 1، ص 214 و ص 441، و ج 2، ص 453
- ↑ سوره احزاب، آیات 70- 71
- ↑ سوره مائده، آیه 27
- ↑ سوره احزاب، آیه 71
- ↑ سوره طلاق، آیه 3
- ↑ سوره هود، آیه 6
- ↑ مفاتیح الجنان، دعای مکارم الاخلاق
- ↑ سوره طلاق، آیات 2- 3
- ↑ سوره مریم، آیه 72
- ↑ سوره آل عمران، آیه 132
- ↑ سوره آل عمران، آیه 120
- ↑ سوره آل عمران، آیه 186
- ↑ سوره یونس، آیات 63- 64
- ↑ مثنوی هفت اورنگ (سبحة الابرار)، ج 1، ص 644، نشر میراث مکتوب
- ↑ سوره طارق، آیه 9
- ↑ سوره غافر، آیه 19
- ↑ سوره ق آیه 16
- ↑ سوره حدید، آیه 3
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 67، حدیث 2
- ↑ بحار الانوار، ج 46، ص 134، حدیث 25 و ج 40، ص 153، حدیث 54
- ↑ سوره زمر، آیه 42
- ↑ سوره انسان، آیه 21
- ↑ اصول کافی، ج، ص 240- 241، حدیث 5- 2
- ↑ سوره نور، آیه 52
- ↑ سوره مائده، آیه 27
- ↑ سوره طه، آیه 14
- ↑ «الصلاة معراج المؤمن»، بحار الانوار، ج 82، ص 303 و ج 84، ص 255
- ↑ «الصلاة قربان کلّ تقیّ»، نهج البلاغه، فیض حکمة 131 و صبحی 136، و عیون اخبار الرضا علیه السّلام، ج 2، ص 7، حدیث 16
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 45.
- ↑ سوره إسراء، آیه 82
- ↑ سوره ماعون، آیه 4- 5
- ↑ سوره نور، آیه 52
- ↑ سوره نور، آیه 51
- ↑ سوره فاطر، آیه 10
- ↑ اصول کافی، ج 2، باب محاسبة العمل، حدیث 2
- ↑ مصباح الشریعة، باب 41
- ↑ مصباح الشریعة، باب 27
- ↑ همان
- ↑ بحار الانوار، ج 2، ص 48، حدیث 6 و اصول کافی، ج 2، ص 113، حدیث 1
- ↑ بحار الانوار، ج 2، ص 48، حدیث 6 و اصول کافی، ج 2، ص 113، حدیث 1
- ↑ سوره شعرا، آیه 89
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 16، حدیث 5
- ↑ سوره مائده، آیه 54
- ↑ تفسیر المحیط الاعظم، ج 1، ص 324
- ↑ سوره انعام، آیه 76
- ↑ خصال باب الثلاثه، ص 188، حدیث 259
- ↑ اصول کافی، ج 2، باب العبادة، ص 83، حدیث 3
- ↑ نهج البلاغه، فیض حکمت 229 و صبحی 237
- ↑ سوره حدید، آیه 4
- ↑ سوره طه، آیه 14
- ↑ بحار الانوار، ج 92، ص 267، حدیث 16
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 598، حدیث 2، باب فضل القرآن، و ص 216، حدیث 2 از باب سلامة الدین
- ↑ بحار الانوار، ج 77، ص 21، حدیث 6
- ↑ سوره النجم، آیه 42.
- ↑ سوره طلاق، آیه 2- 3
- ↑ سوره احزاب، آیه 21
- ↑ سوره انعام، آیه 79
- ↑ سوره فجر، آیه 27- 28.
- ↑ سوره فصّلت، آیه 53
- ↑ بحار الانوار، ج 77، ص 21، حدیث 6
- ↑ مصباح الشریعة، باب 41.
- ↑ مفاتیح الجنان.
- ↑ بحار الأنوار، ج 77، ص 22.
- ↑ بحار الانوار، ج 78، ص 189، حدیث 44، و نیز از حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است: من عمل بما یعلم ورّثه اللّه علم ما لم یعلم، بحار الانوار، ج 40، ص 128
- ↑ سوره تغابن، آیه 11
- ↑ سوره انفال، آیه 29
- ↑ اصول کافی، ج 1، کتاب العقل و الجهل، ص 23، حدیث 15
- ↑ بحار الانوار، ج 22، ص 326، حدیث 28
- ↑ نهج البلاغه صبحی، خطبه 193 و فیض 184
- ↑ سوره نحل، آیه 128.
- ↑ نهج البلاغه، عبده خطبه شماره 186 و صبحی 193 و فیض 184
- ↑ امام صادق علیه السّلام: «التقوی: «أن لا یفقدک اللّه حیث أمرک، و لا یراک حیث نهاک». بحار الأنوار، ج 70، ص 285، حدیث 8و نیز از امام صادق علیه السّلام معنای مروّت را سئوال کردند، فرمود: (أن) لا یراک اللّه حیث نهاک، و لا یفقدک من حیث أمرک». تحف العقول، ص 359.
- ↑ امّا آیات از قبیل
- ↑ «عجبت من عبد لا یدری أنّی راض عنه أم ساخط علیه و هو یضحک». بحار الانوار، ج 77، ص 22
- ↑ نهج البلاغه، خطبه همّام
- ↑ سوره فجر، آیه 27- 28
- ↑ سوره إسراء، آیه 72
- ↑ سوره بقره، آیه 2
- ↑ سوره إسراء، آیه 82
- ↑ سوره بقره، آیه 6.
- ↑ سوره إسراء، آیه 82
- ↑ سوره ص، آیه 46
- ↑ سوره ص، آیات 82- 83
- ↑ سوره بقره، آیه 7
- ↑ سوره توبه، آیه 87
- ↑ سوره محمد، آیه 24
- ↑ سوره بقره، آیه 81
- ↑ سوره بقره، آیه 81
- ↑ سوره بقره، آیه 6
- ↑ سوره حشر، آیه 9
- ↑ سوره آل عمران، آیه 92
- ↑ سوره رعد، آیه 16
- ↑ سوره مریم، آیه 30
- ↑ سوره ص، آیه 41
- ↑ سوره ص، آیه 44
- ↑ سوره ص، آیه 46
- ↑ سوره ص، آیه 48
- ↑ سوره ص، آیه 30
- ↑ سوره اسراء، آیه 1
- ↑ سوره فرقان، آیه 1
- ↑ سوره نجم، آیه 10
- ↑ سوره ذاریات، آیه 56
- ↑ سوره ذاریات، آیه 56
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 17، حدیث 4
- ↑ سوره فصلت، آیه 53
- ↑ سوره مومنون، آیه 116
- ↑ سوره قصص، آیه 88
- ↑ سوره حدید، آیه 3
- ↑ سوره ص، آیه 26
- ↑ سوره نساء، آیه 105.
- ↑ سوره طلاق، آیه 1
- ↑ سوره لقمان، آیه 13
- ↑ «2»سوره طلاق، آیه 1.
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 17، حدیث 4: «و اللّه ما عبد اللّه بشیء أفضل من أداء حقّ المؤمن»
- ↑ بحار الانوار، ج 74، ص 222، حدیث 5.
- ↑ بحار الانوار، ج 74، ص 223، حدیث 8.
- ↑ بحار الانوار، ج 68، باب حقوق الإخوان
- ↑ خصال، أبواب خمسین، ج 2، ص 564، و تحف العقول، ص 255 و بحار الانوار، ج 74، ص 2.
- ↑ سوره اسراء، آیه (36)
- ↑ به این مطلب در سوره یس آیه (65) اشاره شده است
- ↑ سوره یس، آیه 65
- ↑ بحار الانوار، ج 74، ص 151، باب حق الجار، حدیث 8.
- ↑ اصول کافی، ج 1، ص 11، حدیث 3.
- ↑ سوره غافر، آیه 60.
- ↑ سوره الرحمن، آیه 29.
- ↑ بحار الانوار، ج 77، ص 400، حدیث 23.
- ↑ بحار الانوار، ج 1، ص 225.
- ↑ همان.
- ↑ جامع الاسرار، ص 513.
- ↑ این مضمون در روایات زیادی وارد شده است از جمله در کتاب اصول کافی، ج 1، باب علم.
- ↑ سوره انبیاء، آیه 30.
- ↑ الجامع الصغیر، ج 2، ص 192، حدیث 5711
- ↑ سوره انفال، آیه 34.
- ↑ سوره انفال، آیه 34.
- ↑ سوره تغابن، آیه 11.
- ↑ بحار الانوار، ج 1، ص 225
- ↑ بحار الانوار، ج 1، ص 225.
- ↑ همان
- ↑ اصول کافی، ج 1، ص 11، حدیث 3
- ↑ سوره انسان، آیه 21
- ↑ سوره یوسف، آیه 106
- ↑ اصول کافی، ج 1، ص 20، حدیث 14.
- ↑ سوره شمس، آیات (7 و 8).
- ↑ بحار الانوار، ج 92، ص 177، حدیث 2.
- ↑ در دعای جوشن کبیر و در قرآن آمده است.
- ↑ سوره غافر، آیه 60.
- ↑ «3»شر
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 69
- ↑ سوره انفال، آیه 29.
- ↑ سوره هود، آیه 61.
- ↑ سوره قدر، آیه 1
- ↑ بحار الانوار، ج 92، ص 267، حدیث 16.
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 603، ح 3، باب فضل حامل القرآن.
- ↑ بحار الانوار، ج 92، ص 91، حدیث 37
- ↑ سوره سجده، آیه 7.
- ↑ سوره مؤمنون، آیه 14
- ↑ سوره زمر، آیه 18.
- ↑ سوره زمر، آیه 23.
- ↑ بحار الانوار، ج 92، ص 91، حدیث 37
- ↑ سوره فصلت، آیه 33
- ↑ وسائل الشیعة، ج 4، ص 826، حدیث 12.
- ↑ سوره صف، آیه 1.
- ↑ بحار الانوار، ج 40، ص 200، حدیث 2
- ↑ سوره بقره، آیه 189.
- ↑ بحار الانوار، ج 40، ص 202، حدیث 7.
- ↑ بحار الانوار، ج 8، ص 186، حدیث 152
- ↑ بحار الانوار، ج 92، ص 198، حدیث 8.
- ↑ بحار الانوار، ج 7، ص 268، حدیث 34.
- ↑ سوره مجادله، آیه 1
- ↑ سوره طه، آیه 75.
- ↑ سوره آل عمران، آیه 163
- ↑ سوره نساء، آیه 145
- ↑ سوره یس، آیات 1 و 2.
- ↑ سوره بقره، آیه 269.
- ↑ . سوره إسراء، آیه 105.
- ↑ . سوره إسراء، آیه 105.
- ↑ سوره فصلّت، آیه (42).
- ↑ سوره فصلت، آیه 39.
- ↑ سوره اسراء، آیه 39.
- ↑ بحار الانوار، ج 40، ص 200، حدیث 2.
- ↑ سوره بقره، آیه 9.
- ↑ سوره بقره، آیه 57
- ↑ سوره آل عمران، آیه 117.
- ↑ سوره إسراء، آیه 7
- ↑ سوره بقره، آیه 9.
- ↑ سوره مدثر، آیه 38
- ↑ سوره بقره، آیه 193.
- ↑ همان.
- ↑ سوره یوسف، آیه 53
- ↑ سوره بقره، آیه 193.
- ↑ سوره شمس، آیه 9
- ↑ سوره اعلی، آیه 14.
- ↑ سوره نازعات، آیه 40
- ↑ سوره حشر، آیه 9.
- ↑ سوره بقره، آیه 120.
- ↑ اصول کافی، ج 1، ص 169، حدیث 3.
- ↑ اصول کافی، ج 1، ص 179، حدیث 12.
- ↑ اصول کافی، ج 1، ص 179، حدیث 10.
- ↑ سوره ابراهیم، آیه 34 و سوره نمل، آیه 18.
- ↑ سوره لقمان، آیه 27
- ↑ سوره قمر، آیه 50.
- ↑ سوره یس، آیه 82.
- ↑ سوره احزاب، آیه 4.
- ↑ جامع الاخباری، ص 518، حدیث 1468، و بحار الانوار، ج 70، ص 25، حدیث 27.
- ↑ سوره اعراف، آیه 179.
- ↑ سوره شعرا، آیات 194- 193.
- ↑ سوره بقره، آیه 193.
- ↑ همان.
- ↑ سوره انفال، آیه 2.
- ↑ تفسیر المحیط الأعظم، ج 1، ص 256.
- ↑ سوره رعد، آیه 28.
- ↑ سوره طه، آیه 14.
- ↑ سوره حجر، آیه 99.
- ↑ سوره حدید، آیه 27.
- ↑ مفاتیح الجنان.
- ↑ سوره زمر، آیه 42.
- ↑ سوره مؤمنون، آیات 99 و 100.
- ↑ سورههایی که با کلمات سبح لله یا یسبح لله ما فی السموات شروع میشود را مسبّحات میگویند مانند: (سوره حدید، سوره حشر، سوره صفّ، سوره تغابن، سوره اعلی، و سوره جمعه)
- ↑ سوره اعراف، آیه 179.
- ↑ سوره آل عمران، آیه 76.
- ↑ سوره بقره، آیه 19.
- ↑ سوره توبه، آیه 111.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ سوره زمر، آیه 10
- ↑ سوره مؤمنون، آیه 11
- ↑ مفاتیح الجنان مناجات شعبانیة، و بحار الانوار، ج 94، ص 98.
- ↑ سوره توبه، آیه 111
- ↑ سوره فرقان، آیه 3.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ سوره نحل، آیه 53.
- ↑ سوره بقره، آیه 156.
- ↑ نهج البلاغه فیض کلمات قصار 95 و صبحی 99.
- ↑ سوره قصص، آیه 88.
- ↑ سوره یونس، آیه 49.
- ↑ سوره یونس، آیه 31.
- ↑ سوره یونس، آیه 31.
- ↑ همان.
- ↑ سوره نمل، آیه 62.
- ↑ سوره نساء، آیه 139.
- ↑ سوره فجر، آیات 28 و 27.
- ↑ سوره بقره، آیه 165.
- ↑ سوره بقره، آیه 194.
- ↑ سوره حدید، آیه 4.
- ↑ سوره بقره، آیه 194.
- ↑ همان.
- ↑ سوره بقره، آیه 282.
- ↑ سوره شورا، آیه 52.
- ↑ سوره کهف، آیه 65.
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 69.
- ↑ سوره طلاق، آیه 3.
- ↑ سوره هود، آیه 6
- ↑ سوره بقره، آیه 282.
- ↑ سوره انفال، آیه 29.
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 69.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت 128.
- ↑ بحار الانوار، ج 73، ص 130.
- ↑ بحار الانوار، ج 78، ص 147، حدیث 7.
- ↑ سوره بقره، آیه 197.
- ↑ سوره نساء، آیه 75.
- ↑ همان.
- ↑ سوره طلاق، آیه 2.
- ↑ سوره یوسف، آیه 108.
- ↑ اصول کافی، ج 1، ص 17.
- ↑ سوره جمعه، آیه 2.
- ↑ سوره بقره، آیه 269.
- ↑ سوره لقمان، آیه 12
- ↑ سوره مؤمنون، آیه 115
- ↑ سوره ابراهیم، آیه 10.
- ↑ سوره طور، آیه 35.
- ↑ سوره فصلت، آیه 53.
- ↑ علم الیقین، ص 49.
- ↑ سوره یوسف، آیه 54.
- ↑ سوره آل عمران، آیه 19.
- ↑ سوره إسراء، آیه 82.
- ↑ سوره بقره، آیه 7.
- ↑ سوره إسراء، آیه 72.
- ↑ سوره طه، آیه 126، 124.
- ↑ سوره اعراف، آیه 179
- ↑ سوره بقره، آیه 10.
- ↑ سوره إسراء، آیه 82.
- ↑ سوره بقره، آیه 74.
- ↑ سوره نازعات، آیه 40- 41.
- ↑ سوره قیامت، آیه 1- 2.
- ↑ دعای کمیل.
- ↑ مناجات الذاکرین
- ↑ مناجات شعبانیه.
- ↑ مناجات الذاکرین.
- ↑ سوره طه، آیه 14.
- ↑ غرر الحکم، ج 1، ص 52، حدیث 185
- ↑ مصباح المتهجد،
- ↑ سوره رعد، آیه 28.
- ↑ سوره فجر، آیه 27 و 28.
- ↑ سوره اعراف، آیه 205.
- ↑ سوره حج، آیه 32.
- ↑ سوره حشر، آیه 19.
- ↑ سوره آل عمران، آیه 154.
- ↑ همان.
- ↑ سوره مائده، آیه 105.
- ↑ سوره جاثیه، آیه 24.
- ↑ همان.
- ↑ سوره کهف، آیه 103- 104.
- ↑ سوره انفال، آیه 48.
- ↑ سوره نجم، آیه 30.
- ↑ سوره نجم، آیه 29.
- ↑ سوره نجم، آیه 28.
- ↑ سوره نجم، آیه 28.
- ↑ سوره انعام، آیه 117.
- ↑ سوره حجرات، آیه 7.
- ↑ سوره زمر، آیه 45.
- ↑ سوره انفال، آیه 2.
- ↑ سوره إسراء، آیه 82.
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 54، حدیث 1.
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 453، حدیث 2.
- ↑ سوره آل عمران، آیه 190.
- ↑ سوره حشر، آیه 21.
- ↑ سوره بقره، آیه 73.
- ↑ بحار الانوار، ج 69، ص 293.
- ↑ بحار الانوار، ج 39، ص 2.
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 453، حدیث 2.
- ↑ سوره یونس، آیه 57
- ↑ سوره فصلت، آیه 42.
- ↑ سوره محمد، آیه 24.
- ↑ سوره مزمل، آیه 20.
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 603، حدیث 3.
- ↑ سوره اعراف، آیه 204.
- ↑ همان.
- ↑ سوره قمر، آیه 17.
- ↑ سوره ص، آیه 1.
- ↑ سوره انفال، آیه 24.
- ↑ سوره انفال، آیه 24.
- ↑ سوره نحل، آیه 97.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ سوره بقره، آیه 257.
- ↑ همان.
- ↑ سوره طلاق، آیه 2.
- ↑ سوره بقره، آیه 257.
- ↑ سوره فاطر، آیه 10
- ↑ سوره یس، آیه 60.
- ↑ عوالی اللئالی، ج 4، ص 118، حدیث 187.
- ↑ سوره بقره، آیه 256.
- ↑ سوره کافرون، آیات 1- 2.
- ↑ سوره شمس، آیات 9- 10.
- ↑ سوره انعام، آیه 151.
- ↑ سوره مؤمنون، آیات 1- 5.
- ↑ سوره مؤمنون، آیه 3.
- ↑ سوره ص، آیات 82- 83.
- ↑ سوره ناس، آیه 5.
- ↑ سوره مزّمل، آیه 2.
- ↑ سوره إسراء، آیه 79
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 76، حدیث 3
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 77، حدیث 8
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 80، حدیث 1
- ↑ سوره نازعات، آیات 40- 41
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 69.
- ↑ بحار الانوار، ج 70، ص 219 و تفسیر المحیط الاعظم، ج 1، ص 282.
- ↑ الاسفار الاربعة، ج 1، ص 117.
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 99، حدیث 3.
- ↑ سوره مؤمنون، آیات 1- 3.
- ↑ سوره مؤمنون، آیه 2.
- ↑ سوره حج، آیه 22.
- ↑ سوره شمس، آیات 9- 10
- ↑ سوره آل عمران، آیه 19.
- ↑ سوره بقره، آیه 2.
- ↑ سوره شعراء، آیه 80
- ↑ سوره قصص، آیه 53
- ↑ سوره قصص، آیه 54.
- ↑ سوره قصص، آیه 55.
- ↑ اصول کافی، ج 2، باب الصمت و حفظ اللسان، حدیث 15 و 15 و 11.
- ↑ تصنیف غرر الحکم، ص 211.
- ↑ سوره مؤمنون، آیه 3.
- ↑ سوره فصلت، آیه 42.
- ↑ سوره اسراء، آیه 9.
- ↑ سوره حدید، آیه 3.
- ↑ سوره حدید، آیه 4.
- ↑ بحار الانوار، ج 21، ص 211.
- ↑ سوره غافر، آیه 60.
- ↑ سوره نمل، آیه 50.
- ↑ سوره بقره، آیه 209.
- ↑ سوره توبه، آیه 28.
- ↑ سوره یس، آیات 1- 2.
- ↑ سوره لقمان، آیه 12.
- ↑ سوره بقره، آیه 269.
- ↑ سوره بقره، آیه 272.
- ↑ سوره آل عمران، آیه 26.
- ↑ سوره بقره، آیه 269.
- ↑ همان.
- ↑ سوره بقره، آیه 3.
- ↑ سوره فاطر، آیه 10.
- ↑ سوره جمعه، آیه 2.
- ↑ سوره بقره، آیه 129.
- ↑ سوره فاطر، آیه 10.
- ↑ سوره بقره، آیه 124.
- ↑ سوره کهف، آیه 109.
- ↑ سوره انعام، آیه 18
- ↑ سوره انعام، آیه 59.
- ↑ سوره یس، آیه 12.
- ↑ سوره فاطر، آیه 10.
- ↑ سوره انسان، آیه 21.
- ↑ تفسیر مجمع البیان ذیل تفسیر آیه 21 سوره انسان
- ↑ سوره مدثر، آیه 38.
- ↑ سوره یوسف، آیه 13.
- ↑ همان
- ↑ سوره مدثر، آیه 38.
- ↑ سوره فاطر، آیه 9.
- ↑ سوره بینه، آیه 7.
- ↑ سوره بقره، آیه 156.
- ↑ سوره فاطر، آیه 9.
- ↑ اصول کافی،
- ↑ سوره نساء، آیه 77.
- ↑ سوره توبه، آیه 38.
- ↑ سوره لقمان، آیه 12.
- ↑ سوره بقره، آیه 269.
- ↑ سوره آل عمران، آیه 41.
- ↑ سوره احزاب، آیه 41.
- ↑ سوره جمعه، آیه 10.
- ↑ سوره انعام، آیه 149.
- ↑ سوره انفال، آیه 42.
- ↑ سوره شمس، آیه 7
- ↑ سوره انسان، آیه 2.
- ↑ سوره انسان، آیه 2
- ↑ سوره نازعات، آیه 24.
- ↑ «ما أوذی نبیّ بمثل ما أوذیت» تفسیر المحیط الأعظم، ج 3، ص 141.
- ↑ سوره طه، آیات 43- 44.
- ↑ سوره نحل، آیه 36.
- ↑ سوره بقره، آیه 7.
- ↑ سوره بقره، آیه 6.
- ↑ سوره مائده، آیه 41.
- ↑ . سوره طه، آیه 44.
- ↑ سوره مائده، آیه 41.
- ↑ سوره مائده، آیه 41.
- ↑ سوره فصلت، آیه 53.
- ↑ سوره مؤمنون، آیه 116.
- ↑ سوره یونس، آیه 32.
- ↑ سوره حدید، آیه 3.
- ↑ سوره حج، آیه 62.
- ↑ سوره انعام، آیه 73.
- ↑ سوره نمل، آیه 79
- ↑ سوره ص، آیه 26.
- ↑ سوره نساء، آیه 105.
- ↑ سوره اسراء، آیه 36.
- ↑ سوره فصلت، آیه 53.
- ↑ سوره حشر، آیه 19.
- ↑ سوره لقمان، آیه 32
- ↑ سوره حمد،ایه 4
- ↑ سوره ممتحنه، آیه 4
- ↑ سوره احزاب، آیه 21
- ↑ سوره حج، آیه 78
- ↑ سوره بقره، آیه 143
- ↑ مفاتیح، مناجات المعتصمین، و بحار الانوار، ج 94، ص 151
- ↑ سوره إسراء، آیه 8
- ↑ سوره غافر، آیه 60
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 2
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 3
- ↑ سوره بقره، آیه 124.
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 3
- ↑ سوره نساء، آیه 97
- ↑ سوره نساء، آیه 97
- ↑ همان
- ↑ همان
- ↑ همان
- ↑ سوره نساء، آیه 98
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 2
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 8
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 10
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 3
- ↑ سوره توبه، آیه 126
- ↑ سوره بقره، آیه 191
- ↑ سوره انفال، آیه 25
- ↑ همان
- ↑ سوره اعراف، آیه 27
- ↑ سوره یونس، آیه 84
- ↑ سوره یونس، آیات 81- 83
- ↑ سوره یونس، آیه 83
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 2
- ↑ سوره فرقان، آیه 2
- ↑ سوره اعلی، آیه 2
- ↑ سوره طه، آیه 50
- ↑ سوره إسراء، آیه 44
- ↑ سوره کهف، آیه 7
- ↑ سوره انبیاء، آیه 35
- ↑ سوره آل عمران، آیات 139- 140
- ↑ سوره آل عمران، آیه 141
- ↑ سوره بقره، آیه 276
- ↑ سوره آل عمران، آیه 141- 142
- ↑ سوره آل عمران، آیه 143
- ↑ همان
- ↑ سوره آل عمران، آیه 178- 179
- ↑ سوره بقره، آیه 30
- ↑ سوره بقره، آیه 35
- ↑ سوره انعام، آیه 165
- ↑ سوره فجر، آیه 16
- ↑ سوره فجر، آیه 15
- ↑ سوره کهف، آیه 7
- ↑ سوره بقره، آیه 155
- ↑ سوره اعراف، آیه 168
- ↑ نهج البلاغه، خطبه قاصعه، شماره 234، فیض الاسلام
- ↑ نهج البلاغه، خطبه قاصعه
- ↑ سوره انعام، آیه 124
- ↑ سوره مؤمنون، آیه 55- 56
- ↑ نهج البلاغه، خطبه القاصعه شماره 234، فیض الاسلام
- ↑ بحار، ج 5، ص 216، حدیث 5
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 16 و بحار الانوار، ج 5، ص 218، حدیث 12
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 16
- ↑ سوره احزاب، آیه 60- 62
- ↑ سوره فاطر، آیه 42 و 43
- ↑ سوره فتح، آیه 22
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 3.
- ↑ سوره فاطر، آیه 43
- ↑ همانطوری که نهج البلاغه، اخ القرآن (برادر قرآن) معروف است
- ↑ سوره بقره، آیه 186
- ↑ سوره غافر، آیه 60
- ↑ سوره رعد، آیه 28
- ↑ سوره طه، آیه 124
- ↑ سوره طه، آیه 14
- ↑ سوره قصص، آیه 88
- ↑ سوره فجر، آیه 27- 28
- ↑ سوره فاطر، آیه 15
- ↑ نهج البلاغه، نامه 47
- ↑ دعای چهاردهم، فقره سوّم
- ↑ نهج البلاغه، نامه 47
- ↑ بحار الانوار، ج 75، ص 20، حدیث 17
- ↑ بحار الانوار، ج 75، ص 17، حدیث 2
- ↑ بحار الانوار، ج 70، ص 17، حدیث 4
- ↑ سوره لقمان، آیه 14
- ↑ اصول کافی، ج 2
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 94، ح 3
- ↑ سوره ابراهیم، آیه 14
- ↑ سوره توبه، آیه 94
- ↑ سوره کهف، آیه 66
- ↑ سوره کهف، آیه 67.
- ↑ سوره کهف، آیه 68
- ↑ سوره کهف، آیه 69
- ↑ سوره کهف، آیه 70
- ↑ سوره کهف، آیه 71.
- ↑ سوره کهف، آیه 72
- ↑ همان
- ↑ سوره کهف، آیه 73
- ↑ سوره کهف، آیه 74
- ↑ همان
- ↑ سوره کهف، آیه 75
- ↑ سوره کهف، آیه 76
- ↑ همان
- ↑ سوره کهف، آیه 77
- ↑ سوره کهف، آیه 78
- ↑ سوره آل عمران، آیه 134
- ↑ سوره نور، آیه 22.
- ↑ سوره زخرف، آیه 89
- ↑ سوره نحل، آیه 127
- ↑ فقیه من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 384، حدیث 5834
- ↑ سفینه البحار، ج 2، ص 207
- ↑ نهج البلاغه حکمت شماره 10، وسائل، ج 8، ص 519، حدیث 8
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 30، حدیث 14
- ↑ سوره شورا، آیه 41، خصال، ج 2، ص 570 و رساله حقوق
- ↑ بحار، ج 46، ص 68، نقل از امالی صدوق، ص 201
- ↑ بحار، ج 44، ص 96
- ↑ سوره آل عمران، آیه 92
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 192، حدیث 1
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 193، حدیث 2
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 194، حدیث 6
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 194، حدیث 7
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 366، حدیث 4
- ↑ سوره مطففین، آیه 28 تا 18
- ↑ سوره آل عمران، آیه 193
- ↑ سوره آل عمران، آیه 198
- ↑ سوره انفطار، آیه 13
- ↑ سوره انسان، آیه 5
- ↑ سوره مطففین، آیه 18
- ↑ سوره آل عمران، آیه 92
- ↑ سوره حشر، آیه 9.
- ↑ الحیاة، ج 1، ص 246
- ↑ سوره انسان، آیه 8- 9
- ↑ اصولا در بیشتر کتابهای احادیث مثل کافی، بحار، فقیه و بسیاری از کتابهای اخلاقی زیر عنوانهای مختلف حقوق بین مسلمانان روایات مربوطه جمعآوری شده است.
- ↑ سوره حجرات، آیه 10
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 169، باب حق المؤمن علی اخیة، ص 169، حدیث 2
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 169، باب حق المؤمن علی اخیة، ص 169، حدیث 2
- ↑ اصول کافی، ج 2، باب حق المؤمن علی اخیه، حدیث 4
- ↑ اصول کافی، ج 2، باب حقّ المؤمن علی اخیه، حدیث 6
- ↑ سوره حجرات، آیه 12
- ↑ سوره حجرات، آیه 10
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 356، حدیث 1
- ↑ مستدرک الوسائل، ج 2، ص 107
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 357، حدیث 2
- ↑ سوره نور، آیه 18
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 358، حدیث 7
- ↑ وسائل الشیعه، ج 8، ص 599، ح 12
- ↑ همان، ج 8، ص 600، ح 16
- ↑ غرر الحکم
- ↑ غرر الحکم
- ↑ غرر الحکم.
- ↑ نهج الفصاحة، ص 101
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 75 حدیث 4، باب الطاعة و التقوی
- ↑ کافی، ج 2، ص 77، باب الورع، حدیث 5
- ↑ کافی، ج 2، باب الورع، حدیث 3
- ↑ سوره مریم، آیه 60
- ↑ سوره مریم، آیه 60
- ↑ سوره قصص، آیه 67.
- ↑ سوره بقره، آیه 222







