کتابخانه:یاد خدا - کتاب

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
یاد خدا
مشخصات کتاب
Yad-khoda-mohammadi.jpg
نویسنده کاظم محمدی
زبان فارسی

محتویات

مقدمه

یاد خدا عالی‌ترین سرمایه انسان عارف است تو گویی که ذکر او هوایی است که عارف از آن بهره می‌گیرد و با آن حیات نو می‌یابد. با یاد او خویشتن را هماره در صحت و سلامتی نگاه می‌دارد، و با او هر لحظه به شدن نزدیک تر می‌گردد.

یا او مایه اصلی دین و پایه بنیادین عرفان است ، بی یاد او نه دین پیامی دارد و نه عرفان کلامی . کلام عارفان و پیام دینداران ذکر و یاد اوست . این یاد سبب آرامش و اطمینان قلب سالک است و بدون یاد خدا آدمی مدام در خطر سقوط و تغییر هویت انسانی است . یاد او باعث بیداری و بصیرت است . سبب دوری شیطان از انسان است و باعث رشد و تعالی آدمیان است .

ذکر او عین نماز است ، کلمات دلنشین قرآن است و بنیاد سلوک الی الله است . ذکر او چونان آتش است آتش تند و سرکش که هوای نفس و شیطان و شیطان را به یکباره می‌سوزد و خاکسترش می‌سازد و آدمی را خالص و ناب می‌گرداند. این ذکر سبب رسیدن و کامل شدن عارف است . اما بدون معرفت و بدون عشق به راستی که بی معناست ، لقلقه‌ای بیش نیست . ولی با عشق و معرفت معنی می‌گیرد، و کارگر می‌افتد.

این آتشین بودن ذکر زمانی پدیدار می‌آید که آدمی صاحب معرفت باشد و دلی سرشار از عشق داشته باشد. این عشق سبب می‌شود تا لحظه‌ای از یاد محبوب و معشوق غافل نباشد، هر لحظه و در هر کجا به یاد او باشد و این یاد در واقع همه هویت و همه سرمایه عاشق است ، تو گویی که عاشق چونان نی درون تهی شده و از او دیگر هیچ باقی نیست ، از اصل دور افتاده و آتش به جانش رسیده و حامل نواهای نوادان است .

ذاکر که عاشق نباشد در واقع زبان و لب می‌جنباند و هیچ یاد نمی‌کند و شرط یاد کردن توجه به مذکور است و این توجه زمانی حاصل می‌شود که ذاکر صاحب معرفتی نسبت به ذکر و ذاکر و مذکور باشد و هم عشق به مذکور در جانش مشتعل باشد. به هر جهت یاد خدا علی رغم این که بر همه زبان‌ها جاری است اما به راستی که فهم دقیق آن برای کم تر کسی میسر شده است .

کتاب حاضر - یاد خدا - ویراسته جدیدی از تجلی ذکر در آینه وحی است که تا کنون چندین بار به چاپ رسیده است . در این اثر ضمن این که نگارش ‍ آن تغییر یافته برخی مطالب مهم تر به آن افزوده شده تا خوانندگان اهل تحقیق ، به ویژه پژوهندگان علوم قرآنی را به کار بیشتری آید.

گفتنی است که این تحقیق که در سال ۱۳۶۲ آماده شده بود و در سال ۶۵ برای چاپ نخست آماده می‌شد تقریبا اولین اثر تحقیقی و گسترده پیرامون ذکر قرآنی به حساب می‌آمد، چه پیش از این کار در خور صورت نگرفته و در ذیل آیات مربوطه آن هم بسیار مختصر شرحی در تفاسیر وجود داشت . که کمک چندانی به فهم این موضوع گسترده و ریشه‌ای قرآن نمی‌کرد.

در این نوشتار که هم اکنون در برابر شماست تقریبا آن چه بایسته بوده ثبت شده و چیزی از این بابت فروگذار نگشته است و تا جایی که مقبول و مقدور بوده با شرط اختصار مطالب نهایت سعی صورت گرفته تا به شایستگی از آیات جهت طرح همه جانبه ذکر استفاده شود. به هر تقدیر این اثر که به واسطه درج تحلیل آیات قرآنی نمی‌توان ناچیزش شمرد را به عنوان خدمتی قرآنی به برادران ایمانی تلقی کرده و از حضرتش می‌طلبیم که ما را اهل ذکر قرار دهد و از ذکر به مذکور برساند، و در ما چنان شایستگی ایجاد کند که دستی به باطن قرآن نیز داشته باشیم . در این مقدمه به عنوان آغاز اثر دست به درگاه ربوبی می‌گشاییم و از حضرتش چنین می‌خواهیم :

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن

مصلحی تو ای تو سلطان سخن

کیمیا داری که تبدیلش کنی

گر چه جوی خون بود نیلش کنی

این چنین میناگری‌ها کار تست

وین چنین اکسیرها ز اسرار تست

والسلام علی عبادالله الصالحین

کاظم محمدی وایقانی

بهار هشتاد و یک

معنا و مفهوم ذکر

ذکر یاد کردن و به خاطر آوردن است و در عین حال چون معتقدان به شریعت ذکر را به کار ببرند مراد و مقصود آنان همان یاد خداوند بزرگ است ، و همچنین قرآن و دیگر کتب آسمانی را بدین اعتبار ذکر گویند که یادآور خداوند بزرگ است و هم به یاد دادن مواعظ و علوم آخرت مبادرت ورزیده است . (۱)

پیش از اینکه به شرح این واژه بپردازیم ابتدا باید کلمه تعلم را توضیح بدهیم و سپس به بیان فرق ذکر و علم بپردازیم .

در آیات قرآنی گاهی با کلمه تعلم مواجه می‌شویم و گاهی نیز با کلمه تذکر، از آن جایی که قرآن کتاب واژگان و عبارت‌های تکراری نیست لذا هر واژه‌ای را در جای مخصوص خویش به کار می‌برد و از به کارگیری آن ، مقصد و مقصودی را در نظر دارد که با تامل می‌توان به محدوده آن دسترسی پیدا کرد.

تذکر یاد آوردن و تعلم یاد گرفتن است ، بدیهی است که این دو با یکدیگر فرق اساسی داشته و هر یک مفهوم خاص خود را به دنبال دارد. هر یک از این دو واژه کاربرد مخصوص به خود دارد، با توجه به مفهوم ظاهری و معنای ساده آن به دست می‌آید که ، تعلم در جایی به کار می‌رود که فرد نسبت به موضوعی هیچ گونه اطلاع و آگاهی پیشین نداشته و با ذهنی خالی از موضوع معین در صدد یادگیری همان موضوع برمی آید، ولی تذکر در جایی به کار می‌رود که فرد موضوعی را دقیقا می‌دانسته و نسبت به آن آگاهی داشته است ولی به علت یا عللی آن موضوع را دقیقا می‌دانسته و نسبت به آن آگاهی داشته است ولی به علت یا عللی آن موضوع را از خاطر برده و به دست فراموشی سپرده است و اینک سعی دارد آن را برای بار دیگر به خاطر بیاورد، لذا در تعلم ابتدا ندانستن است سپس یاد گرفتن و آموختن ، در حالی که در تذکر ابتدا دانستن و آگاهی است سپس فراموشی و از یاد بردن آن آگاهی و در آخر مجددا به یاد آوردن همان آگاهی قبلی که به دست فراموشی سپرده شده بود. پس در تعلم دو مرحله وجود دارد یکی جهل و دیگری علم ولی در تذکر سه مرحله قرار دارد، ابتدا علم اول ، گام دوم نسیان و فراموشی و در مرحله سوم تجدید خاطره علم و آگاهی اولیه و به خاطر آوردن آنچه که در ضمیر انسانی محفوظ بوده است .

برداشتی دیگر که می‌توانیم از این دو واژه داشته باشیم این که تعلم در آموزش و فراگیری به کار می‌رود و تذکر در پرورش و تربیت دادن انسان موثر است و لذا برای رشد و تکامل انسانی سبکی دقیق و شیوه‌ای کاملا مناسب می‌باشد، بنابراین در ذکر، حقیقت فراموش شده‌ای منظور است که مذکر به وسیله تذکر می‌خواهد آن حقیقت فراموش شده را در خاطره خود زنده و تجدید نماید.

با آیاتی که خواهیم آورد به دست می‌آید که در تمامی مواردی که قرآن به ذکر و یادآوری آن می‌پردازد همگی از یک واقعیت ویژه‌ای برخوردارند و در عین حال این یاد آوری مربوط به فرد معینی از افراد انسانی نیست بلکه در اکثر موارد و در مهم‌ترین مصادیق آن عمومیتی به تعداد تمامی انسانها را شامل می‌شود و این تذکر و به خاطر آوردن را برای همه انسان‌ها مطرح می‌سازد. شکی نیست که مهم‌ترین و زیربنایی‌ترین مصداق این حقیقت که مورد آن با تمامی انسان‌ها مرتبط است باید از ویژگی خاصی هم برخوردار باشد و این ویژگی چیزی جز ذکر الله یعنی یاد کردن خداوند بزرگ و متعال نیست ، شناخت خداوند و پرستش وی گویا جزو عهد و میثاقی بوده که در طول زمان به دست نسیان و فراموشی سپرده شده و خداوند بزرگ با ارسال یک صد و بیست و چهار هزار ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر یکی پس از دیگری ، از آدم تا خاتم ، فلسفه‌ای جز این را منظور نداشته که توسط این مردان الهی انسان‌ها متذکر آن حقیقت و میثاق فراموش شده باشند و دوباره آن عهد و پیمان را به خاطر آدمیان بیاورند و به دنبال آن همه را در آن خط که نهایتش ‍ پس از ذکر خدا به خود منتهی می‌شود رهبر و رهنمون باشند تا بشر به کمال مطلوب و معهود، و نهایت سعادتش در دنیا و آخرت نایل آید.

اینک برای تبیین این سخن به سراغ قرآن که بزرگترین مرجع فکری و تربیتی ما مسلمانان است می‌رویم تا این مطلب را از آیات آن کتاب بی مانند استنتاج کرده ، به نتیجه مطلوب خویش نایل آییم .

قرآن در آیات زیادی از عهد و میثاق و پیمانی که با بشر بسته است یاد می‌کند و همواره از نوع بشر گله می‌کند که چرا پایبند میثاق و عهد و پیمان خویش نبوده است از جمله مواردی که به این حقیقت اشاره می‌کند. یکی آیاتی است که به عهد الست یا میثاق الست مشهور گشته است ؟ به این عالم چنان که عارفان و حکمیان گفته‌اند عالم ذر نیز می‌گویند. در این باره می‌خوانیم :

و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهور هم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالو بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیامه انا کنا عن هذا غافلین . او تقولوا انما اشرک آباونا من قبل و کنا ذریه من بعدهم افتهلکنا بم فعل المطلبون (۲)

و (ای رسول ما) یاد آر (و خلق را متذکر ساز) هنگامی که خدای تو از پشت فرزندان آدم ذریه آنها را در بر گرفت و آن‌ها را بر خود گواه ساخت ، که آیا من پروردگار شما نیستم ؟ همه گفتند بلی ، ما به خدایی تو گواهی می‌دهیم ، که دیگر در روز قیامت نگویید ما از این واقعه غافل بودیم ، یا آن که نگویید که چون منحصرا پدران ما به دین شرک بودند. ما هم فرزندان بعد از آنها بودیم ، پس پیروی پدران خود کردیم ، آیا به عمل زشت اهل باطل ما را به هلاکت خواهی رساند.

بر طبق این آیه آن حقیقت فراموش گشته که رسولان الهی موظف به تذکر دادن و یاد آوردن آن هستند گواهی دادن بر خدایی خداست ، که او پروردگار همه عالمیان است . فلسفه بعثت انبیاء و ارسال رسل نیز بخشی بر این پایه بنا شده که مردم را به آن حقیقت مطلق مرتبط ساخته و آن عهد و میثاق فراموش شده را به یادشان بیاورد و بر این اساس می‌بینیم خداوند بزرگ در قرآن کریم مهم‌ترین وظیفه رسول اکرم و شاید وظیفه انحصاری وی را تذکر دادن و به یاد آوردن می‌داند:

فذکر انما انت مذکر (۳)

پس تو ذکر کن و به یادشان بیاور (یاد آوری کن ) به درستی که آن چه بر توست ذکر کردن و یاد آوری نمودن است .

خداوند بزرگ از آدمیان پیمان گرفته که هیچ گاه ربوبیت وی را منکر نباشند و در جرگه کفار و مشرکین وارد نشوند و به سراغ اباطیل گذشتگان گم راه نروند و هم این که جاهلان و غافلان نباشند، ولی افسوس که بشر این عهد و پیمان را خیلی سریع به دست فراموشی سپرد و دیری نپایید که همه را به یک باره و یک جا از یاد و خاطر برد، و چنین بود که خداوند در آیتی دیگر شاهدی تازه تر می‌آورد و همچنین گله‌ای دیگر می‌کند. ولی این بار گله از حضرت آدم است ، که پیمان خویش را از یاد برده و شرط وفاداری را به جای نیاورده و در این مسیر سستی نموده است ، شاید هم همین موضوع سبب شد که آدم از آدمیت که خاص بندگان خاص خداست خارج گردد و از مقام و مکان والای خویش که در بهشتی مزین و مرفه بود بیرون شده باشد. خداوند تعالی در این باره می‌فرماید:

و لقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی ولم نجد له عزما. و اذقلنا للملائکه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس ابی ، فقلنا یا آدم ان هذا عدو لک و لزوجک فلا یخرجنکما من الجنه فتشقی . ان لک الا تجوع فیها و لا تعری . و انک لا تظمؤ ا فیها و لا تضحی . فوسوس الیه الشیطان قال یا آدم هل ادلک علی شجره الخلد و ملک لایبلی . فاءکلامنها فبدت لهما سؤ اتهما و طفقا یخصفان علیها من ورق الجنه و عصی آدم ربه فغوی . ثم اجتبیه ربه فتاب علیه و هدی . قال اهبطامنها جمیعا بعضکم لبعض عدو فاما یاتینکم منی هدی فمن اتبع هدای فلا یضل و لا یشقی . و من اعرض من ذکری فان له معیشه ضکنا و نحشره یوم القیمه اعمی . قال رب لم حشرتنی اعمی و قد کنت بصیرا. قال کذالک اتتک ایاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسی . و کذلک نجزی من اسرف و لم یومن بایات ربه و لعذاب الاخره اشد و ابقی . (۴)

و ما پیش از این با آدم عهدی بستیم پس او فراموش کرد و پیمان را نادیده گرفت و ما او را در این عهد و پیمان استوار و ثابت قدم نیافتیم . و هنگامی که فرشتگان را گفتیم به آدم سجده کنید، همه سجده کردند جز شیطان با تو و جفت تو دشمن است ، مبادا شما را از بهشت بیرون آرد و از آن پس به شقاوت و بدبختی گرفتار شوید. همانا تو در بهشت نه گرسنه می‌شوی و نه برهنه و عریان خواهی بود. و نه هرگز در آن جا به تشنگی و به گرمای آفتاب آزار بینی . باز شیطان در او وسوسه کرد و گفت ای آدم آیا تو را بر درخت ابدیت و ملک جاودانی دلالت کنم ؟ پس آدم و حوا فریب خورده از آن درخت تناول کردند بدین جهت عورت آنها در نظرشان پدیدار شد و خواستند تا به ساتری از برگ درختان بهشت خود را بپوشانند و آدم نافرمانی خدای خود کرد و گمراه شد. سپس توبه او را خدا پذیرفت و هدایتش فرمود و به مقام نبوتش برگزید. آن گاه خدا به آدم و حوا و شیطان فرمود اکنون از عالی رتبه بهشت همه فرود آیید که برخی از شما با برخی دیگر دشمنید تا چون از جانب من برای شما راهنمایی بیاید آن هنگام هرکه از راه من پیروی کند نه هرگز گم راه می‌شود و نه شقی و بدبخت می‌گردد. و هر کس از یاد من اعراض نماید همانا معیشت اش تنگ می‌شود و روز قیامت نابینا محشورش می‌کنیم . و در آن حال گوید الها چرا مرا نابینا محشور کردی و حال آن که من بینا بودم ! خداوند به او فرماید آری چون آیات ما برای هدایت تو آمد همه را به طاق فراموشی و غفلت نهادی ، امروز هم تو را فراموش و بی بهره خواهند کرد. و همچنین ما هر کس را که ظلم و نافرمانی کند و ایمان به آیات خدا نیاورد مجازات سخت می‌کنیم با آن که هنوز عذاب آخرتش سخت تر و پاینده تر خواهد بود.

با در نظر گرفتن این آیه و آیات بعد در سوره مذکور که پیرامون حضرت آدم دور می‌زند و به دلیل نسیان و فراموشی (فنسی )، و عدم عزم و ثبات (و لم نجدله عزما) و گول خوردن از شیطان (فوسوس ) و ارتکاب به عصیان و اغوا شدن از شیطان ، از مقام خویش پایین آید و بدین دلیل است که وی را از پیامبران اولوالعزم نمی‌دانند، چرا که خداوند بزرگ با صراحت کامل می‌فرماید و لم نجدله عزما، ما او را صاحب عزم و اراده نیافتیم .

در آیات دیگر قرآن ، از جمله آیه ذیل این مطلب مشاهده می‌شود:

الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان ، انه لکم عدو مبین . و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم (۵)

ای آدم زادگان آیا با شما عهد و پیمان نبستم که شیطان را نپرستید، زیرا روشن است که او دشمن بزرگ شماست و (آیا عهد نبستم که ) مرا پرستش ‍ کنید، زیرا که راه راست و مستقیم جز این نیست .

با دقت در آیه این مطلب به دست می‌آید که پرستش خداوند و همچنین نپرستید شیطان جزو عهدی بوده که با بنی آدم بسته شده و آن عهد را بنی آدم به فراموشی سپرده و خداوند آن پیمان و عهد را به یادشان می‌آورد و اگر به آیه خوب توجه کنیم می‌یابیم که خروج از خط صراط مستقیم فراموش کردن عهد و پیمان با خداست و چون در راس این پیمان پرستش ‍ خداوند منظور شده ، لذا با فراموش کردن خدای بزرگ سقوط و هبوط مدام در پی اعمال انسانی قرار خواهد گرفت .

به هر جهت آدمی از جایگاه بسیار عالی ای به این خاکدان هبوط کرده ، در آن عالم که عالم شهود نیز بوده و چشم آدمی گشوده و زبانش به راست خو داشته در پیشگاه حضرت سلطان حضوری جدی داشته است اما افسوس ‍ که همه را فراموش کرده و از آن مقامات و منازل هیچ به یادش نمی‌آید. عارفان از این بابت با صراحت و به بهترین وجه ممکن یاد کرده‌اند و شاید از همه بهتر حضرت مولانا جلال الدین باشد که گفته است :

از کجا آمده‌ای می دانی

از میان حرم سلطانی

یاد کن هیچ که یادت ناید

آن مقامات خوش روحانی

چون فراموش شدستت آنجا

لاجرم خیره و سرگردانی

جان فروشی به یکی مشتی خاک

این چه بیع است به این ارزانی ؟

بازده خاک و بدان قیمت خود

نی غلامی ، ملکی ، سلطانی

جهت تو ز فلک آمده‌اند

خوب رویان خوش پنهانی (۶)

چنان که پیداست به زعم مولانا در عالم ذر مراحلی بوده و منازل خاصی هم سیر شده است و هر کس بنا به وسعت وجودی اش از این مراحل و منازل با ذکر و یاد خدا عروج کرده و بالا می‌رفته است . جایگاه این ذرات به گمان او در میان حرم سلطانی بوده است و در آن جا مقامات خوش ‍ روحانی را پشت سرگذاشته است و این خیره گشتن و سرگردانی که هم اکنون بر آن است نتیجه از دست دادن و به فراموشی سپردن همان جاست . بر این اساس است که جایگاه آدمی را این جهانی نمی‌داند و به همین سبب می‌گوید خویش را که جان است ارزان به این خاک ارزان مفروش که ماهیت آدمی ملکی و سلطانی است .

اهمیت ذکر

ذکر شالوده و اساس دین و قرآن و عرفان است و اگر آیات و روایات و متن اصیل عارفان را مورد بررسی قرار دهیم می‌یابیم که چیزی جز ذکر به معنای یاد خدا نیست . نفس دین و دین باوری حفظ حدود و اوامر و نواهی الهی است و این که این بشر خاکی با حفظ و حرمت داشت این احکام با توجه به این که از سوی خدواند به واسطه نبی صادق و کامل تشریع شده می‌تواند به کمال مطلوب برسد و هر لحظه به خداوند جهان آفرین نزدیک تر شود. در قرآن نیز این همه تاءکید شده و اصرار زیاد به حفظ روابط انسان و خدا صورت گرفته است . در طریقت عارفان هم جز ذکر راستین چیزی نیست چه آنان از همه دنیا خدای را برگزیده‌اند و از این که با او خلوت می‌کنند و نام و یادش را در دلها زنده نگه می‌دارند راضی و خشنودند. پس غیر از دین و قرآن ، بنیان عرفان و طریقت عارفان هم بر همین مبنا استوار شده ، یعنی یاد کردن خدا و ارتباط یافتن و پیوند داشتن با آن ذات بزرگ و بی مانند.

خلوت اهل طریق و سیر سالکان الی الله نیز به امر شیخ صاحب کمال با ذکر پر می‌شود و سالک در خلوت خود بیش‌ترین زمان خود را به ذکر و یاد او می‌گذراند. این ذکر بر اساس آیات و روایات از مسائل بنیادین دین محسوب می‌شود. در قرآن کریم همچنان که اشاره کردیم به این مقوله آن قدر توجه شده که آدمی به خوبی می‌تواند تصور کند که قرآن خود کتاب ذکر است و بر اساس آیات ۴۴ از سوره نحل و نیز آیه ۹ از سوره مبارکه حجر خود به این مطلب گواهی داده است .

این ذکر که یاد خداست از اهم فرایض طریقت و شریعت محسوب می‌شود و هم چنان که اهل دین و عرفان گفته‌اند مهم‌ترین ریسمان کمال سالک جهت یافت و دریافت حقیقت به حساب می‌آید. از این رو خداوند بزرگ خود به این نکته امر فرموده : (فاذکرونی اذکرکم ). مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم پس یاد کردن مقوله ی دو طرفه است که یک سوی آن انسان و در طرف دیگر خداست ، و ذکر حلقه اتصال انسان به خداست پس تا متذکر نباشیم سیر به سوی او خیالی بیش نیست و متذکر بودن به منزله چنگ زدن به ریسمان ذکر است ، ریسمانی که اگر به آن چنگ زده شود به سوی خدا بالا می‌رود. باری ذکر قوام دین و عرفان ، و شریعت و طریقت است . اگر نماز به منزله ستون دین - الصلوه عمود الدین - بر شمرده شده و هم در حکم معراجی - الصلوه معراج المؤ من - در آمده است و هم اسباب پاک شدن معنوی سالکان و هم باعث دوری جستن از فحشا و منکر است - ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر - از آن روست که قوام آن بر ذکر است که فرمود: اقم الصلوه لذکری . و اگر نماز به یاد او نباشد البته که بی تاءثیر و خالی از اثر است . آنچه تاثیر گذار است یاد اوست که این یاد اسباب ارتباط خالق مخلوق و انسان و خداست .

آرامش راستین سالک الی الله نیز در پرتو همین ذکر تحقق می‌یابد و تا سالک به ذکر در نیاید و ذاکر نشود و مذکور را پیدا و حاضر نیابد سلوکش ‍ خام و بی نتیجه است ، و این همه زا برای آن است که آدمی توسط او به آرامش برسد و مایه و پایه این آرامش چیزی جز ذکر نیست یعنی یاد او.

خلوت درویشان نیز عموما به امر شیخ صاحب کمال با ذکر پر می‌شود و درویش در خلوت ، بیش ترینه زمانش را به ذکر می‌گذراند. این ذکر بر اساس ‍ و روایات از مسائل بنیادین دین محسوب می‌شود. در قرآن کریم آن قدر به این مقوله توجه شده که گاه چنان که گفتیم آدمی تصور می‌کند که قرآن کتاب ذکر است کما این که هست و نامی از نام‌های مقدس و مبارک آن نیز همین ذکر است و این مسئله‌ای است ؟ در سوره‌های نحل و حجر در آیات ۴۴ و۹ به آن توجه داده است .

ذکر که یاد کردن خداست از اهم فرایض سلوک محسوب می‌گردد. مهم‌ترین ریسمان رسیدن به کمال نیز برای سالکان چیزی جز ذکر نیست چه ذکر از معدود وسایلی است که ذاکر را به مذکور متصل می‌گرداند و قرآن کریم با صراحت تمام در سوره شریفه بقره ، آیه ۵۲ فرموده است : (فاذکرونی اذکرکم )، مرا یاد کنید تا من هم شما را یاد کنم . پس تا به یاد او نباشیم ما را یاد نمی‌کند و همین که به یاد او بودیم در نتیجه او هم به یاد ما خواهد بود، و بزرگ‌ترین امکان عروج و کمال سالک در این است که او ما را یاد کند و در عین حال ما را رها نکرده و به خود وامگذارد. که غفلت از او بزرگ‌ترین بلایی است که ممکن است بر سر سالک طریق بیاید. غفلت به گفته سلطان العارفین بایزید بسطامی سخت‌ترین آفت برای اهل سلوک و ایمان است و به زعم او که درست هم هست آن چه که آتش با هیزم خشک می‌کند و به اندازه تخریب و نابود کردن غفلت برجان سالک نیست ، و این است که بزرگان راه با توجه به الطاف بی کران الهی دست به سوی او گشوده و گفته‌اند:

ای خدا مگذار کار ما به ما

گر گذاری وای بر احوال ما

پس این ذکر در حقیقت قوام دین توحیدی نیز خواهد بود، چه اگر نماز به منزله پایه و رکن ، و ستون محکم دین باشد که فرموده‌اند: الصلوه عمود الدین و هم اگر به منزله معراج اهل ایمان باشد که فرموده‌اند: الصلاه معراج المومن ، و اگر این نماز به بیان زیبای قرآن مانع فسق و فجور می‌شود و از فحشا و منکر دور می‌گرداند همه به خاطر ذکر است که نماز برای ایجاد ذکر است و لذا اگر ذکر به بار ننشیند نماز بی حاصل خواهد بود و از این است که در سوره شریفه رعد می‌فرماید: (اقم الصلاه لذکری ). نماز را به یاد من به پا دار که بی یاد او نماز بی تاءثیر و بی خاصیت است . آن چه که تاءثیر گذار است این است که فرد سالک به هنگام نماز، او را به خوبی یاد کند و با او ارتباط برقرار سازد.

آرامش راستین و سکون بایسته اهل ایمان در پرتو همین ذکر تحقق پیدا می‌کند و تا آدمی از لحاظ ذکر مجرب و آموخته و فهمیده و کامل نگردد هرگز به آرامش و اطمینان لازم دست نمی‌یابد که قرآن با صراحت تمام فرموده است : الا بذکر الله تطمئن القلوب (۷) این آرامش قلب نیز بازتاب فهم سالک و اجرای دقیق آن چیزی است که به آن ذکر می‌گویند.

اهمیت ذکر در آیات و روایات آن قدر زیاد است که اگر کسی بدان رجوع کند به خوبی می‌یابد که از عمده مسائل دینی اسلام به حساب می‌آید، و در این رساله همه سعی و تلاش ما بر آن است که این حقیقت را تا جایی که مقدور باشد طرح و بررسی نماییم .

اهمیت ذکر در آیات و روایات چنان که ذکر کردیم آن قدر زیاد است که اگر کسی بدان رجوع کند به خوبی می‌یابد که نه تنها عمده‌ترین مسئله دینی و عرفانی است بلکه می‌توان گفت که خود دین و عین نتیجه و مقصود دین است . اهمیت یاد خدا علاوه بر این که از طریق تکرار بیش از حد آن در قرآن مشخص شده ، در آیاتی نیز اشاره مستقیم به کثرت ذکر و ذکر کثیر و همین طور شدت ذکر می‌کند و خدواند از بندگان خود می‌خواهد که وی را بسیار یاد کنند، که این تنها سرمایه ایشان است که به آن واسطه اگر اهل معامله باشند می‌توانند به خرید بهشت بروند اما اگر آزاده و اهل عشق باشند مرادشان از ذکر یافتن مذکور است که این یافتن از برای ایشان بهشت است و لذا برای این منظور از خود خداوند برای اداء و ایجاد و کثرت ذکر مدد می‌گیرند. ما در همین جا به چند نمونه از آیات اشاره می‌کنیم .

لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه لمن کان یرجوالله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا (۸)

البته شما را در اقتدای به رسول خدا چه صبر و مقاومت با دشمن و چه دیگر از اوصاف و افعال نیکو خیر و سعادت بسیار است برای آن کس که به ثواب و روز قیامت امیدوار باشد و یاد خدا بسیار کند.

الا الذین آمنوا و عملوالصالحات و ذکروالله کثیرا و انتصروا من بعد ما ظلموا ای منقلب ینقلبون (۹)

مگر آن شاعران که اهل ایمان و نیکوکار بوده و یاد خدا بسیار کردند و برای انتقام از هجوی و ستمی که در حق آن‌ها شده یاری خواستند و آنان که ظلم و ستم کردند به زودی خواهند دانست که به چه کیفر گاهی و دوزخ انتقامی بازگشت می‌کنند.

۳- یا ایها الذین آمنوا اذکرواالله ذکرا کثیرا. (۱۰)

ای کسانی که به خدا ایمان آورده‌اید ذکر حق و یاد خدا (به دل و به زبان ) بسیار یاد کنید.

۴- یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم فئه فاثبتوا و اذکرواالله کثیرا لعلکم تفلحون (۱۱)

ای کسانی که ایمان آورده‌اید هر گاه با فوجی از دشمن رویاروی شدید پایداری و مقاومت کنید و ثابت و استوار باشید و خداوند را پیوسته یاد آرید باشد که فیروزمند و فاتح گردید.

۵- فاذا قضیتم مناسککم فاذکرواالله کذکرکم آبائکم او اشد ذکرا فمن الناس من یقول ربنا آتنا فی الدنیا و ماله فی الاخره من خلاق (۱۲)

آن گاه که مناسک حج به جا آوردید پس مانند پدران خود بلکه بیش از پدران خدا را یاد کنید (و هر حاجت دنیا و آخرت را از خدا بخواهید) بعضی مردم کوتاه نظر از خدا تمنای متاع دنیوی تنها کنند و آنان را از نعمت آخرت نصیبی نیست .

با در نظر داشتن کثرت آیات ذکر کثیر و اهمیت و موقعیت آن در قرآن کریم ، اینک آیات این بخش را در دسته بندی منظمی جا کرده و در ادامه بحث اشاراتی به موارد خاص هر کدام خواهیم داشت .

آیات ذکر

آیات ذکر از لحاظ صورت واژه به دسته‌های ذیل قابل تقسیمند:

۱- ذکر الله

۲- ذکر رب

۳- ذکر اسم الله

۴- ذکر اسم رب

۵- ذکر نعمت الله

۶- ذکر نعمت رب

۷- ذکر آلاء الله

۸- ذکر آیات الله

۹- ذکر آیات رب

۱۰- ذکر ایام الله

هر یک از مراتب و موارد فوق آیاتی چند را به خود اختصاص داده است . معلوم است که هر قسمت از قسمت دیگر مجزا و متفاوت بوده و هر مورد معنی و مفهوم خاص خود را دارد، باتعمق و تدبر در آیات و با در نظر داشتن آیات قبل و بعد آن و همچنین با در نظر داشتن زمان و مکان نزول و نیز با توجه به شاءن نزول آیات می‌توان مطالب بسیار مفید و جالبی در این خصوص به دست آورده در این جا فقط ذکر نمونه‌ای از آیات در هر مورد می‌پردازیم و به ترجمه ساده آن بسنده می‌کنیم .

ذکرالله

و الذین اذا فعلوا فاحشه و او ظلموا انفسهم ذکرواالله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله ، و لم یصروا علی مافعلوا و هم یعلمون (۱۳)

نیکان آن‌ها هستند که هر گاه کار ناشایسته از ایشان سر زند یا ظلمی به نفس خویش کنند خدا را به یاد آورند و از گناه خود به درگاه خدا توبه و استغفار کنند (که می‌دانند) جز خدا هیچ کس نمی‌تواند گناه خلق را بیامرزد و آنها هستند که اصرار در کار زشت نکنند چون به زشتی معصیت آگاهند.

الذین یذکرون الله قیاما قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض ، ربنا ما خلقت هذا باطلا، سبحانک فقنا عذاب النار.(۱۴)

آن‌هایی که در هر حالت ایستاده و نشسته و در حال خفتن خدا را یاد کنند و دایم فکر و اندیشه در خلقت آسمان‌ها و زمین کرده و گویند پروردگارا این دستگاه با عظمت را بیهوده نیافریدی ، پاک و منزهی ، مارا به لطف خود از عذاب آتش دوزخ نگاه دار

ذکر رب

و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو والاصال و لاتکن من الغافلین (۱۵)

خدای خود را با تضرع و پنهانی و بی آن که آواز برکشی در دل خود در صبح و شام یاد کن و از غافلان مباش (یک دم از یاد خدا غافل مشو).

و اذکر ربک اذا نسیت وقل عسی ان یهدین ربی لاقرب من هذا رشدا (۱۶)

مگر آن که بگویی (ان شاء الله ) اگر خدا بخواهد و خدا را لحظه‌ای فراموش مکن و به خلق بگو امید است که خدای من مرا به حقایقی بهتر و علومی برتر از این قصه هدایت فرماید.

ذکر اسم الله

لیشهدوا منافع لهم و یذکروا اسم الله فی ایام معلومات علی ما رزقهم من بهمیه الانعام فکلوا منها و اطمعوا البائس الفقیر. (۱۷)

تا در آن جا منافع بسیار برای خود فراهم ببینند و نام خدا را در ایام معین یاد کنند که ما آن‌ها را از حیوانات و بهایم (شتر و گوسفند و غیره ) روزی دادیم تا از آن تناول کرده و فقیران بیچاره‌ای را نیز طعام دهند.

و قالوا هذه انعام و حرث حجر لا یطمعها الا من نشاء بزعمهم و انعام لایذکرون اسم الله علیها افتراء علیه سیجزیهم بما کانوا یفترون . (۱۸)

و گفتند این چهارپایان و زراعت‌ها بر همه ممنوع و مخصوص بتان است نباید از آن بخورد مگر آن کس که معین کنیم و سواری بعضی چهارپایان بر آن‌ها حرام بود و چهارپایانی را نیز بدون ذکر نام خدا ذبح می‌کردند و چون در این احکام به خدا دروغ بستند به زودی خدا بدان دروغ ، آنان را مجازات خواهد کرد.

ذکر اسم رب

واذکر اسم ربک و تبتل الیه تبتیلا (۱۹)

و دایم در شب و روز نام خدا را یاد کن و به کلی از غیر او علاقه ببر و به او بپرداز.

و ذکر اسم ربک بکره و اصیلا. (۲۰)

و نام خدا را صبح و شام به عظمت یاد کن .

ذکر آلاء الله

او عجبتم ان جاءکم ذکر من ربکم علی رجل منکم لینذرکم و اذکروا اذجعلکم خلفاء من بعد قوم نوح و زاد کم فی الخلق بصطه فاذکروا آلاء الله لعلکم تفلحون . (۲۱)

آیا تعجب کرده‌اید که مردی از جانب خدا به یاد آوری شما فرستاده شده تا شما را از (هول و عذاب قیامت ) بترساند و ای مردم متذکر باشید که خدا شما را پس از هلاکت قوم نوح جانشین آن گروه کرد و در خلقت و نعمت شما بیفزود پس ای قوم انواع نعمت‌های خدا را به یاد آورید شاید که رستگار شوید.

واذکروا اذجعلکم خلفاء من بعد عاد و بواکم فی الارض تتخذون من سهولها قصورا و تنحتون الجبال بیوتا فاذکروا آلاء الله و لا تعثوا فی الارض ‍ مفسدین . (۲۲)

متذکر باشید و فراموش نکنید که شما را پس از هلاکت قوم عاد، خدا جانشین اقوام سلف نموده و در زمین منزل داد تا اراضی سهله (خاک نرم ) قصرهای عالی و از کوه به تراشیدن سنگ ، منزل‌های محکم بنا کنید پس ‍ نعمت‌های خدا را یاد کنید و در زمین به فساد و تبهکاری برنخیزید.

ذکر نعمت الله

واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا واذکروا نعمت الله علیکم اذکنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا و کنتم علی شفا حفره من النار فانقذکم منها کذلک یبین الله لکم آیاته لعلکم تهتدون . (۲۳)

همگی به رشته دین خدا چنگ زنید و به راه‌های متفرق (مدعیان دین ساز) نروید و به یاد آرید این نعمت بزرگ خدا را که شما با هم دشمن بودید خدا در دلهای شما الفت و مهربانی انداخت و به لطف خداوند همه برادر دینی یکدیگر شدید و در پرتگاه آتش بودید خدا شما را نجات داد، این چنین خداوند آیاتش را برای راهنمایی شما بیان می‌کند، باشد که به مقام سعادت ، هدایت شوید.

اذکروا نعمه الله علیکم و میثاقه الذی و اثقکم به اذا قلتم سمعنا و اطعنا و اتقوا الله ان الله علیم بذات الصدور. (۲۴)

و یاد کنید نعمت خدا را که به شما ارزانی داشت و عهد او را که با شما استوار کرد (که اطاعت امر او کنید) آن گاه که گفتید امر تو را شنیدیم و طاعت تو پیش گرفتیم پس از خدا بترسید که خدا به نیات قلبی و اندیشه‌های درونی شما آگاه است .

ذکر نعمت رب

لتستوا علی ظهوره ثم تذکروا نعمه ربکم اذا استویتم علیه و تقولوا سبحان الذی سخر لنا هذا و ماکنا له مقرنین . (۲۵)

تا چون در سفره‌ها با کمال تسلط بر پشت آن‌ها نشستید متذکر نعمت خدا شوید و گویید پاک و منزه خدایی که او این‌ها را مسخر ما گردانید وگرنه ما هرگز قادر بر آن نبودیم .

فذکر فما انت بنعمت ربک بکاهن و لامجنون (۲۶)

ای رسول ما خلق را متذکر (خدا) ساز که تو به نعمت (وحی و رسالت ) پروردگارت جنون و کهانت هیچ در تو نیست .

ذکر آیات الله

و اتل علیهم نبا نوح اذقال لقومه یا قوم ان کان کبر علیکم مقامی و تذکیری بایات الله فعلی الله توکلت فاجعوا امرکم و شرکائکم ثم لایکن امرکم علیکم غمه ثم اقضوا الی و لا تنظرون . (۲۷)

ای رسول حکایت نوح را بر اینان بازگو، که به امتش گفت : ای قوم اگر شما بر مقام رسالت و اندرز من به آیات خدا تکبر و انکار دارید (و در مقم حسد و آزار من بر می‌آیید) من تنها به خدا توکل می‌کنم شما هم به اتفاق بتان و خدایان باطل خود هر مکر و تدبیری دارید انجام دهید تا امر بر شما پوشیده نباشد و درباره من هر اندیشه باطل دارید به کار برید.

واذکرن مایتلی فی بیوتکن من آیات الله و الحکمه و ان الله کان لطیفا خبیرا (۲۸)

و از آن همه حکمت و آیات الهی که در خانه‌های شما تلاوت می‌شود متذکر شوید و پند گیرید (و بدانید که ) همانا خدا را به خلق لطف و مهربانی است و به حال همه آگاه است .

ذکر آیات رب

والذین اذا ذکروا بایات ربهم لم یخروا علیها صما و عمیانا. (۲۹)

و آنان هستند که هر گاه متذکر آیات خدای خود شوند کر و کورانه در آیات ننگرند تا بر مقام معرفت و ایمانشان بیفزاید.

و من اظلم ممن ذکر بایات ربه ثم اعرض عنها انا من المجرمین منتقمون (۳۰)

کدامین کس در عالم از آن کس که به آیات خدا پند و تذکرش دادند و باز اعراض کرد ستم کارتر است ، البته ما از بدکاران انتقام خواهیم کشید.

ذکر ایام الله

و لقد ارسلنا موسی بایاتنا ان اخرج قومک من الظلمات الی النور و ذکرهم بایام الله ان فی ذلک لایات لکل صبار شکور. (۳۱)

و ما موسی را با آیات خود فرستادیم و به او دستور دادیم که قومت را از ظلمات جهل و گمراهی بیرون آر و عالم نور رسان و روزهای خدا را به یاد آن‌ها آور که این یادآوری بر هر شخصی که صبور و شکر گذار است دلایل روشنی خواهد بود.

پس از دانستن این که ذکر اهمیت فراوانی دارد و قرآن نه تنها دعوت به کثرت ذکر می‌کند بلکه تداوم ذکر را نیز منظور می‌دارد و برای درک تداوم ذکر موارد ده گانه بالا را در جای جای آیات الهی آورده تا بنده پروردگار آنی از ذکر غافل نباشد، چرا که ذکر به منزله هویت دهنده انسان است و انسان بی ذکر را که در واقع فردی بی هویت است آدمی نتوان لقب داد، و در نهایت این که ذکر مقصود همه عبادات و طاعات است و عبادت بی ذکر را هیچ ارزشی نیست و عابد را هیچ سود و بهره‌ای نمی‌رساند.

حجه الاسلام امام محمد غزالی (متوفی به سال ۵۰۵ هجری ) از اعاظم بزرگ کلام ، فلسفه و عرفان اسلامی در خصوص ذکر می‌نویسد:

بدان که لباب و مقصود عبادات یاد کردن حق تعالی است که عماد مسلمانی نماز است ، و مقصود وی ذکر حق تعالی است ، چنان که گفت : (ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر، و لذکرالله اکبر)

- به درستی که نماز باز می‌دارد از زشتی و بدی ، و هر آینه یاد خدا بزرگ تر است . و قرآن خواندن فاضل‌ترین عبادات است به سبب آن که سخن حق تعالی است و مذکر است ، و هر چه در وی است همه سبب تازه گردانیدن ذکر حق تعالی است ، و مقصود از روزه کسر شهوات است تا چون دل از کثرت شهوت خلاص یابد صافی گردد و قرارگاه ذکر شود، که چون دل به شهوات آکنده باشد ذکر از وی ممکن نشود و در وی اثر نکند، و مقصود از حج که زیارت خانه خداست جل جلاله ، ذکر است خداوند خانه را و تهییج شوق به لقای او، پس سر و لباب همه عبادات ذکر است . (۳۲)

ذکر در حکم آتش است و آن چه که آتش با غیر می‌کند همان را با قلب اهل سلوک و ایمان می‌کند، یعنی سوختن و خاکستر ساختن ، و در این کار آدمی را از هواهای نفسانی و از یاد خود غافل و به آن که باقی است متوجه می‌سازد. ذکر آن گاه که در خلوت با توجه به شرایطی که برای آن گفته‌اند صورت بگیرد فرد را به استغراق می‌کشاند و او را با عوالم بالای عشق آشنا و مرتبط می‌گرداند. در این ذکر آن گونه که پیر ولی تراش حضرت شیخ نجم الدین کبری (مقتول به سال ۶۱۸ هجری ) گفته است گاه آدمی را به استغراق می‌کشاند و در آنجا سالک می‌بیند که دریچه‌ای به واسطه ذکر از بالای سرش گشوده شده و پارچه‌ای دایره مانند که گشود است چیزی بر سر سالک قرار می‌دهد و در نتیجه گشایش آن تیرگی و آتش و سبزی از بالا به پایین نازل می‌گردد، و این سه هر کدام مظهری هستند. تیرگی مظهر وجود سالک است که به نفس آمیخته است و هنوز صاحب هوا و شهوت است و آتش مظهر ذکر و یاد خداست که سوزاننده و از بین برنده است و سبزی نشانی از قلب سالک است که رنگ حیات نیز می‌تواند باشد.

شیخ نجم الدین کبری به این پرسش که چرا در استغراقی که از ذکر حاصل می‌شود سالک شاهد باز شدن دریچه‌ای از بالا می‌گردد این گونه پاسخ می‌دهد که : ذکر کلمه طیبه‌ای است که همراه با مواجهه هویت از طرف بالای سر صعود می‌کند و به پیشگاه حق تعالی معرفی می‌شود و خدا هم او را در پرتو فضل خود قرار می‌دهد و از نعمت خویش که از واردات روحانیه و انوار قدسیه است برخوردار می‌سازد و سراپای او را امن وایمان ، و رغبت و شوق ، و محبت و ایقان و اتقان و عرفان فرا می‌گیرد و مملو از فیض و کمال می‌شود و در این هنگام که قلب سالک آزاده شده و از هر گونه عارضه‌ای در امان است و با کمال تندرستی به سوی پروردگار توجه می‌نماید، ذکر حق تعالی در دل او استغراق یافته آن هم نه استغراق فنا بلکه استغراق وقوع و ورود در قلب و در این موقع چنین وانمود می‌شود که قلب همانند چاه است و ذکر به مثابه دلوی که در آن واقع می‌شود تا از آن آب بکشد و به دنبال آن پیش آمد پرشی در اعضا و حرکاتی ناخودآگاه که سابقه‌ای نداشته از قبیل حرکتی که در وجود رعشه دار می‌باشد به وجود می‌آید و هر گاه انسان سالک از ذکر موظف خود باز بماند قلب حرکتی در سینه نظیر حرکت جنین در شکم مادر ایجاد می‌کند و در نتیجه آن طالب ذکر می‌شود. (۳۳)

ذکر حق تعالی از چنان اهمیت خاصی برخوردار است که گفته‌اند: اهل بهشت بر هیچ چیز حسرت نخورند مگر بر یک ساعت که در دنیا برایشان گذشته باشد که ذکر حق تعالی نکرده باشند. به راستی که حاصل تلاش ‍ آدمی اگر یاد خدا نباشد عمر را به عبث سپری کرده و اگر اهل معنی باشد به این زندگی به باد رفته و خسارت دیده جز با حسرت و تاءسف نگاه نمی‌کند. فلسفه این همه آفرینش و ارسال حدود یکصد و بیست هزار پیامبر و ولی همه برای این بوده که آدمی به این حسرت نرسد و زندگی را مفت و ارزان نبازد. زندگی بدون او زندگی بی نفس است ، زندگی بی لذت و آرامش ‍ است ، مردگی متحرک است . اما با او زندگی کردن که اصل زندگی است حضوری کامل است ، حضوری بی من ، حرکتی بی نفس و سیری مجذوب . در این جا حسرت به عمر رفته نیست حسرت به دیر رسیدن است ، حسرت به کم دریافت کردن است ، و بین این دو حسرت و این دو خسارت البته که فرق هاست . باری ارزش زندگی به زیستن با اوست و اگر زندگی بدون او باشد به داشتن نمی‌ارزد و جان کلام عارفان همین جاست که ما برای او آمده‌ایم ، آمده‌ایم تا با او زیست کنیم ، و لازمه این زیستن یافت اوست ، برخی می‌یابند و می‌رسند و برخی می‌رسند و می‌یابند و هر دو رستگارند حسرت برای آنان است که نه می‌یابند و نه می‌رسند، و این جاست که انتهای سیر را به پشیمانی می‌کشاند و به قول حکیم سخن ، سعدی بزرگ :

هر چه گفتیم جز حکایت دوست


در همه عمر از آن پشیمانیم

مراتب و انواع ذکر

صاحبان ذوق و حکمت برای ذکر مراتب و انواعی آورده‌اند که هر یک در جای خود قابل نظر و تاءمل است . بعضی ذکر لفظی و لسانی را اولین مرتبه دانسته و پس از آن ذکر معنوی را معرفی کرده‌اند و آخرین مرتبه آن را ذکر قلبی قلمداد نموده‌اند، حال آن که هیچ گاه ذکر لفظی و لسانی در باطن قضیه مقدم بر سایر اذکار نیست ، چرا که محل اساسی و اصلی ذکر، قلب آدمی است و تا قلب آدمی متذکر نشود و رابطه با مقام ربوبی که مذکور نهایی است حاصل نکند چگونه می‌تواند لسان را متحرک سازد و به زبان یاد حق کند؟

در روایات تقسیمات دیگری نیز برای ذکر آورده‌اند که آن را به هفت دسته و مرتبه تقسیم کرده‌اند و آن مراتب عبارتند از:

۱- ذکر لسان حمد و ثناء.

۲- ذکر النفس ، جهد و عناء.

۳- ذکر الروح ، خوف و رجاء.

۴- ذکر القلب ، صدق و صفاء.

۵- ذکر العقل ، تعظیم و حیاء.

۶- ذکر المعرفه تسلیم و رضاء.

۷- ذکر السر، رویه و لقاء. (۳۴)

اما تقسیم دیگر که عام تر و کلی تر می‌باشد تقسیم ذکر است به جلی و خفی که این تقسیم بندی مشهور بین عام و خاص است و قرآن نیز هر دو ذکر را در آیات خود بیان کرده است و به آن امر فرموده است .

واذکر ربک فی نفسک تضرعا و خفیه و دون الجهر من القول بالغدو والاصال و لاتکن من الغافلین . ان الذین عند ربک لایستکبرون عن عبادته و یسبحونه و له یسجدون . (۳۵)

ای محمد، خدای خویش را در دل خویش به زاری و بیم و به آوازی فروتر از بانگ ، در بامدادها و شبان گاه یاد کن و از غافلان مباش ، آنان که به نزدیک خداوند تو هستند از بندگی و پرستش او سر نمی‌پیچند و گردن نمی‌کشند و او را به پاکی می ستایند و وی را سجده می‌کنند.

خواجه عبدالله انصاری (متوفی به سال ۴۸۱) در ذیل آیه شریفه در تفسیر نفیس عرفانی خود می‌نویسد: یاد کنندگان خدا سه دسته‌اند: یکی به زبان یاد کند در حالی که دل از آن بی خبر، یکی به زبان و دل هر دو یاد کند اما کارش بر خطر، یکی به زبان خاموش ، و دل در او مستغرق .(۳۶)

چنان که از آیه شریفه است امر ذکر را اول به نفس یا قلب نسبت می‌دهد، یعنی ذکر باید درونی باشد و آن گاه به ذکر آهسته قولی امر می‌فرماید که این نوع ذکر، پی آمد ذکر اولی است ، تا ذکر اول که ذکر اول که ذکر قلبی یا نفسی است نباشد ذکر دوم صورت نمی‌گیرد و جالب این جاست که قرآن کریم ذکر حق بود و این یعنی همه کارها باید با نام خدا، برای خدا، به سوی خدا و با یاد خدا صورت بگیرد و اگر چنان شد مصداق ذاکر محقق خواهد شد چنان که خداوند حضرت ابراهیم (ع ) و سلوک وی را بر همین مبنا مقرر کرده است ، آنجا که صریحا می‌فرماید:

قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین . (۳۷)

بگو ای پیغمبر همانا نماز و طاعت و کلیه اعمال من و حیات و ممات من همه برای خداست که پروردگار جهانیان است .

و این بدین معنی است که در زندگی ظاهری که از روزها و شب‌ها تشکیل می‌شود لحظه‌ای بدون یاد و حضور خداوند نگذرد، آن چنان که در ادامه آیه مشهود است آنان که چنین هستند از نزدیکان خدا می‌باشند و هم اینان هستند که خویش را بندگان خدا می‌دانند و هیچ گاه به سمت استکبار و بلندی طلبی‌های دروغین نمی‌روند و همیشه در حال رکوع و سجود حقند و چون چنین اند هیچ گاه در جرگه غافلان قرار نمی‌گیرند که بزرگترین خطر برای بندگان خدا چیزی جز غفلت نیست . به گفته سلطان العارفین بایزید بسطامی آن چه غفلت باجان سالک می‌کند آتش تند با هیزم خشک نمی‌کند.

امام محمد غزالی در تحقیقات خود به چهار نوع ذکر اشاره می‌کند، وی در درجات چهارگانه ذکر می‌نویسد: بدان که ذکر را چهار درجه است :

اول - آن که به زبان باشد و دل غافل ، و اثر این ضعیف بود، ولیکن هم از اثر خالی نباشد، چه زبانی را که به خدمت مشغول باشد فضل بود بر زبانی که بیهوده مشغول گردد یا معطل بگذارد.

دوم - آن که در دل بود، ولیکن متمکن نبود و قرار نگرفته باشد، و چنین بود که دل را به تکلف بر آن داشت ، تا اگر آن جهد و تکلف نبود، دل به طبع خویش شود. از سر غفلت و حدیث نفس .

سوم - آن که ذکر قرار گرفته باشد و در دل و مستولی شده و متکن گشته ، چنان که به تکلف وی را به کار دیگر باید برد، و این عظیم بود.

چهارم - آن بود که مستولی بر دل مذکور بود و بس ، و آن حق تعالی است نه ذکر، که فرق است میان آن که همگی دل دوست دارد و میان آن که ذکر دوست دارد، بلکه ذکر آن است که ذکر و آگاهی از دل شود، مذکور ماند و بس . (۳۸)

در نظر برخی از عارفان ذکر به سه گونه وجود دارد که یا لسانی و زبانی است ، یا قلبی و یا سری . و بر هر کدام نتایجی مترتب است که اگر با دقت و درستی و با شرایط خاص صورت گیرد می‌تواند کمک کننده فرد مومن جهت دریافت حقیقت و کشف و مکاشفه عوالم غیبی و ناشناخته باشد.

ذکر زبانی ذکری است که در آن حضوری پیدا نیست و در عوض ذکر قلبی ذکری است که حضوری در قلب صورت گرفته و فرد ذاکر به ادراک آن حضور نیز نائل آمده باشد و هر ذکری که انسان ذاکر را از غیب به حضور دعوت کند ذکری سری است . با این که ذکر زبانی و لسانی چندان اهمیت ندارد و در مراحل سلوک عرفانی چیزی به حساب نمی‌آید ولی در عین حال حتی ذکر زبانی هم نوعی از سلطنت معنوی را به وجود اهل ایمان مستقر و حاکم می‌سازد، اما این سلطنت ، از نوع کامل آن نیست چرا که هنوز در پرده است و سلطنت کامل بی پرده حجاب گرفتار است ، حجاب اصوات و الفاظ، حجاب واژه‌ها، و لذا هنوز پرده از رخسار کلمات برنگرفته و حقایق پس پرده کلمات را به مشاهده ننشسته است ، بدیهی است که آن بایسته را نمی‌تواند از ذکر که به راستی سلطنت کردن بر خود است را داشته باشد.

سلطنت ذکر همان نوری است که از بالای سر و یا از پیش روی سالک می‌درخشد و یا درخشش آن حالت تزلزل و یا فشار در سالک به وجود می‌آید و در این حال بر اثر بیمی که در باطن او پیدا می‌شود لا اله الا الله می‌گوید و نیروی عظیم و یا شدت فوق تصوری به او دست می‌دهد تا به حدی که به سجده در می‌آید و دست توبه و انابه به درگاه خدای عز اسمه دراز می‌کند و از این راه سلامتی و ایمنی خود را تحصیل می‌نماید و این جریان در حد خدمتی است که سالک نسبت به ذکر انجام می‌دهد و مواظبتی است که در دوران سلوک از آن داشته است .

اعتبار ذکر گذشته از مناسبت آن با حال سالک و خلوت ، مخصوص است به دوام آن و اگر ذکر دوام نداشته باشد حالت کشف و شهود به فرد مومن دست نمی‌دهد و لذا در این باره از کثرت و دوام ذکر باید مراد حاصل کردن مذکور باشد بنابراین باید چنان ذکر گفت که مذکور را حاضر و خود ذاکر ناپیدا شود و این هر دو حالت نیز برای سالک قابل بررسی و دسترسی باشد.

برخی از عارفان نیز ذاکران را به چهار مرتبه به این شرح تقسیم بندی کرده‌اند، از جمله عزیزالدین نسفی می‌گوید: ذاکران چهار مرتبه دارند، بعضی در مرتبه میل اند و بعضی در مرتبه ارادت اند، و بعضی در مرتبه محبت اند و بعضی در مرتبه عشق اند، و از اهل تصوف هر که را عروج افتاد در مرتبه چهارم افتاد. و تا ذاکر به مرتبه چهارم نرسید روح او را عروج میسر نشود.

مرتبه اول ، آن است که ذاکر به صورت در خلوت خانه باشد و به زبان ذکر می‌گوید و به دل در بازار بود و می‌خرد و می‌فروشد، و این ذکر را اثر کم تر بود. اما از فایده خالی نباشد.

مرتبه دوم ، آن است که ذاکر ذکر می‌گوید و دل وی غایب می‌شود و او به تکلف دل خود را حاضر می‌گرداند و بیش تر ذاکران در این مرتبه باشند که دل خود را به تکلف حاضر گردانند.

مرتبه سوم ، آن است که ذکر به دل مستولی شود و همگی دل را فرو می‌گیرد و ذاکر نتواند که ذکر نگوید و اگر خواهد که ساعتی به کار بیرونی که ضروری باشد مشغول شود به تکلف تواند مشغول شد، چنان که در مرتبه دوم به تکلف دل خود را حاضر می‌گرداند، در مرتبه سوم دل خود را به کار بیرونی مشغول گرداند و این مقام قرب است و از ذاکران کم به این مقام برسند، و این سخن را کس فهم کند که وقتی محبوبی داشته باشد. از جهت آن که محب همیشه ذکر محبوب خود کند، و بی ذکر محبوب خود نتواند بود، همه روز خواهد که با دیگران مدح محبوب خود گوید یا دیگران پیش وی مدح محبوب وی کنند و اگر خواهد که به سخنی دیگر یا به کاری دیگر مشغول شود به تکلف مشغول تواند شدن .

مرتبه چهارم ، آن دسته ؟ مذکور بر دل مستولی شود، چنان که در مرتبه سوم ذکر بر دل مستولی بود، در مرتبه چهارم مذکور بر دل مستولی شود و فرق بسیار است میان آن که نام معشوق بر دل مستولی باشد با آن که معشوق بر دل مستولی شود.(۳۹)

ارزش ذکر به تداوم آن است و در غیر این صورت اگر انسان مدتی از ذکر غافل شود همین غفلت ، خود از وساوس نفس است از این روست که قرآن هم به طور مداوم به ذکر فرمان می‌دهد و هم به ذکر مداوم امر می‌کند و بنده حق که حکم سالک کمال را دارد به هر دو صورت به آن دعوت می‌کند، لذا می‌فرماید:

الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار (۴۰)

آنانی که در هر حالت ایستاده و نشسته و خفته ، خدا را یاد می‌کنند و دایم در خلقت آسمان‌ها و زمین به تفکر و اندیشه می‌پردازند، می‌گویند پروردگارا این دستگاه با عظمت را بیهوده نیافریده‌ای پاک و منزهی ما را به لطف خویش از عذاب آتش دوزخ نگاه دار.

آیه کاملا واضح و بی نقص تمامی لحظات آدمی را بیان می‌دارد و می‌فرماید آدمی از ذکر الله در هیچ حالی نباید خالی باشد، ایستاده و نشسته و درازکش ، فرقی نمی‌کند مهم این است که رشته اتصال انسان با خدا حتی برای لحظه‌ای قطع نگردد. چرا که پیرو قطع ذکر انقطاع فکر برای انسان حاصل می‌شود و چون انقطاع فکر برای آدمی ایجاد شد، انسان از انسانیت خود خارج گشته و مبدل به حیوان از بند گسسته می‌شود، بل پست تر از حیوان و آن گاه حیاتی باطل و بی هدف را دنبال می‌کند، چرا که ارزش آدمی به فکر است و ارزش فکر به ذکر.

شیخ علاء الدوله سمنانی (متوفی به سال ۷۳۷ هجری ) در رساله سلوه العاشقین می‌نویسد: هیچ کس به هیچ عبادت به حق نرسید الا به مداومت ذکر الله - جل و جلاله - و ذکر که افضل اعمال و خیر الاعمال و اشراف الاعمال است بدین معنی است ، و این اختصاص که ذکر راست هیچ عبادت دیگر را نیست . (۴۱)

افضل ذکر در نزد اهل معرفت عبارت شریف لا اله الا الله است این عبارت چنان ارزنده است که همه عارفان از آن سخن گفته‌اند و در خلوت و حلقه جلوت ذکر از آن بهره‌ها می‌گیرند که این ذکر قلاووز راهروان و بدرقه طالبان و امید خائفان است . هم حفیظ مال توانگران و سرمایه درویشان و مرهم جراحت دردمندان است .

ذکر لا اله الا الله مست کننده عاشقان است و مونس مشتاقان و آفت جان بی دلان . باطل کننده خیال و گمان است بر باد دهنده تمیز و معرفت الله است ، خانه براندازنده علم و فهم و ارادت است و عارفان بزرگ گفته‌اند تا مرید چهل سال به طریق لا اله الا الله سلوک نکند و به حقیقت الله نرسد و به سبب این ذکر گفتن بر دوام ، موانع از پیش راه برگرفته‌اند و به حضرت حق رفته‌اند و بدین ذکر رسیده‌اند.

آن چنان که مولانا جلال الدین (متوفی به سال ۶۷۲ هجری ) می‌فرماید:

این قدر گفتیم باقی فکر کن

فکر اگر جامد بود رو ذکر کن

ذکر آرد فکر را در اهتراز

ذکر را خورشید این افسرده ساز (۴۲)

و نیز هم اوست که می‌گوید:

ای برادر تو همین اندیشه‌ای

مابقی خود استخوان و ریشه‌ای (۴۳)

ابوالقاسم قشیری (متوفی به سال ۴۶۵ هجری ) می‌نویسد: و استاد ابوعبدالرحمن از استاد بوعلی دقاق پرسید، گفت ذکر تمام تر یا فکر، استاد ابو علی گفت شیخ چه گوید اندرین ، شیخ ابوعبدالرحمن گفت : نزدیک من ذکر تمام تر از فکر، زیرا که حق سبحانه و تعالی را صفت کنند و به ذکر و به تفکر صفت نکنند، و آن چه صفت حق عز اسمه باشد تمام تر از آن که خلق به آن مختص است ، ابو علی را نیکو آمد (۴۴)

لذا در قرآن کریم می‌بینیم که خداوند کریم خود را ذاکر می‌خواند ولی فاکر و متفکر نخوانده است و چنان که گفتیم فکر دنبال ذکر است ، هر چه ذکر بهتر فکر بهتر و هر چه ذکر حق از سر صدق و خلوص بیش تر باشد فکر صادق و خالص بیش تر خواهد بود و بنابراین هر چه ذکر حق عمیق تر بیان گردد فکر نیز عمقی بیش تر می‌یابد. ابوالقاسم قشیری همچنین می‌نویسد: و از خصایص ذکر یکی آن است که به وقت نبود که هیچ وقت نبود از اوقات الا که بنده مامور است به ذکر خدای تعالی ، اما فرض و اما مستحب و نماز اگر چه شریف‌ترین عبادت هاست وقت‌ها بود که روا نبود اندر او و ذکر دل دائم بر عموم احوال واجب آید. (۴۵)

میبدی (متوفی به سال ۵۲۰ هجری ) هم در تفسیر زیبای خود می‌نویسد:

شیخ جنید (متوفی به سال ۲۷۹ هجری ) گوید: حقیقت ذکر، فنا در مذکور است ، ذکر تصنع است . ذکر حقیقی آن است که زبان همه دل شود و دل همه سر گردد و سر عین مشاهدات شود و اصول تفرقت منقطع گردد و کمال جمعیت در عالم معیت از این مقام پدید آید، که گفته‌اند: چون تجلی صحیح باشد، زبان و دل سر یکی باشد، چنان که ذکر در سر مذکور شود و جان در سر، نور عیان گردد و عیان از بیان دور. (۴۶)

آن چیزی که مورد عنایت حضرت حق بوده و هست و آن چه که قرآن به آن دعوت کرده و می‌کند حضور دائم یا دائم الحضور بودن بنده است .

حکیم بزرگ شیراز، شیخ مصلح الدین سعدی ، (متوفی به سال ۶۹۵ هجری ) حکایتی در این خصوص یاد می‌کند که ذکر آن خالی از لطف نیست . می‌نویسد: آورده‌اند که یکی از بزرگان را زانو درد کردی ، گفتندش ‍ زمانی پای دراز کن چون تنهایی ، گفت : تنها نیستم که خداوند جل و علا حاضر است و شرم می‌دارم که در خدمت حضرت خداوندگار ترک ادب باشد. (۴۷)

علت سفارش زیاد قرآن به ذکر این است که اگر حلقه اتصال انسان و خدا که همان ذکر است از کف برود انسان در برهوت ظلمت غرق می‌گردد و چون حبل الله که همان ذکر است در دست نیست سقوط آدمی حتمی است سقوطی به اسفل السافلین ، سقوطی که آدمی را که دارای کرامت و شرافت است حتی از حیوانات و چهارپایان گم راه تر می‌سازد، لذا برای این که انسان به چنین ورطه‌ای سقوط ننماید این همه تاءکید بر ذکر شده است . البته ذکری که خود خداوند نازل ساخته و خودش نیز حامی و حافظ و نگاهبان آن خواهد بود (نحن نزلنا الذکر و اناله لحافظون ) (۴۸)

ارزش انسان‌ها نیز به میزان ذکری است که دارند و چون ذکر حبل الله است و ذاکر گویا با ذکر از این ریسمان بالا می‌رود و هر لحظه که بالاتر رود به خدا نزدیک تر می‌شود لذا انسانی که حضور ذکرش بیش تر باشد و یا ذکرش ‍ همواره حاضر باشد، از لحاظ مقام و موقعیت نسبت به سایرین که غافلند داری ارزش و موقعیت بیش تری خواهد بود و اگر انسان به حالتی دست یابد که هیچ گونه نسیانی وی را فرا نگیرد، چنان که حضرت رسول صلی الله علیه و آله چنین بود و دائم الحضور باشد و آنی از خدا و یاد او غفلت نورزد چنین کسی از این دیدگاه انسان کامل است و چون فقط و فقط رسولان و معصومان که صاحبان ولایت حقند از این حالت برخوردارند لذا هم اینان انسان‌های کامل و بی نقص می‌توانند باشند و از این روست که امامت و هدایت جامعه را چون تکلیفی سنگین بر دوش می‌گیرند و این گروه رسالتی جز این ندارند که مردم را ذاکر ذکر حق گردانند و اشارت قرآن هم موید همین مطلب است که فرمود:

(فذکر انما انت مذکر. لست علیهم بمصیطر.)

عزیزالدین نسفی (متوفی به سال ۷۰۰ هجری ) از شاگردان و مریدان عارف بزرگ شیخ سعدالدین حموی (متوفی به سال ۶۵۰ هجری ) در بیان شرطی از شرایط چله نشینی می‌نویسد: شرط دهم ، ذکر ذکر دائم است . بعد از ادای نماز پنج گانه به هیچ کاری دیگر مشغول نشود الا به ذکر لا اله الا الله و باید که ذکر بلند بگوید، و جهد کند که حاضر باشد، و داند که نفی و اثبات می‌کند (۴۹) و همچنین در بیان آداب ذکر گفتن می‌نویسد:

بدان که مرسالک را به مثابه شیر است هر فرزند را، و سالک باید که ذکر از شیخ به طریق تلقین گرفته باشد، که تلقین ذکر به مثابه وصل درخت است ، و ذاکر چون ذکر خواهد گفت ، باید اول تجدید طهارت کند و نماز شکر وضو بگذارد، و آن گاه روی به قبله نشیند و ذکر آغاز کند، و بعضی گفته‌اند که در ذکر گفتن مربع نشیند که این چنین آسوده تر باشد و بعضی گفته‌اند که به دو زانو نشیند چنان که در نماز، که این چنین به ادب نزدیک تر باشد، و شیخ ما مربع می‌نشست و اصحاب هم مربع می‌نشستند، و باید که در وقت ذکر گفتن چشم برهم نهد، و ذکر در اول چند سال بلند گوید، و چون ذکر از زیان در گذشت و در اندرون جای گرفت ، و در دل ذاکر شد، اگر پست گوید، شاید، و ذکر گفتن جهد کند که حاضر باشد، و نفی و اثبات به قدر مقام و علم خود می‌کند و از اذکار، لا اله الا الله اختیار کند، و هر نوبت که لا الله گوید الف الا را بر مضغه که در پهلوی چپ است زند، چنان که مضغه به درد آید. آن گاه بعد از چند روز آواز بگشاید و درد مضغه ساکن شود، و چنان (شود) که اگر یک شبانه روز به آواز بلند ذکر گوید، آواز نگیرد و مضغه به درد نیاید، و این علامت آن باشد که ذکر وی به اندرون می‌رود و دل ذاکر می‌شود، و درویشان که ذاکر باشند چون بشنوند که کسی ذکر گوید چون با یک بار بگوید که لا اله الا الله بدانند که ذکر وی به اندرون رفته است یا نرفته است و دل وی ذاکر شده است ، یا نشده است . و این چنین ذکر گفتن خاصیت‌های بسیار دارد که به نوشتن راست نمی‌آید و این سخن را کسی فهم کند که سالها در این بوده باشد، و این احوال بر وی گذشته بود. مبتدیان این سخن فهم نکنند، باید که به ایمان قبول کنند و در کار آیند تا این احوال برایشان ظاهر شود. (۵۰)

آن گاه که دل و روح از اجزای خاکی و عنصری رهایی پیدا کند و جنبه روحانیت آن تقویت بشود و سالک به جلوس در خلوت و شب زنده داری و ذکر حق تعالی ادامه بدهد به پایه‌ای ارتقا پیدا می‌کند که هر گاه پهلو برای خوابیدن به زمین بنهد بدون شک احساس می‌کند که با آن که خوابیده است برای ذکر حق تعالی جلوس کرده و با چشم بیدار به یاد حضرت دلدار پرداخته است از این پیش آمد و از چنان احساس بسیار به شگفت می‌آید و می‌خواهد چگونگی آن را از دید تصور خویش بگذراند، این است که بلافاصله خود را در خوابگاه خویش می‌بیند که هم چنان پهلو به بستر خواب گذارده و در این موقع خواب و بیداری هر دو برای او مجسم می‌شود و به همین کیفیت کسی که قائم است سپس می‌نشیند خیال می‌کند که هنوز قائم است ، در این هنگام که حقیقت الحی القیوم لا تاءخذه سنه و لا نوم زنده پاینده‌ای که چرت و خواب بر او عارض نمی‌شود از جهت او آشکارا می‌گردد و همچنین واقعیت الدائم القائم و القائم الدائم خدای همیشگی که قوام ماسوا به اوست و خدای قائم به خویش که دوام ماسوا بسته به وجود اوست برای او هویدا می‌شود.

ذکر گاه با تشویش خاطر تواءم است و این خود باعث می‌شود که سالک از ذکر حقیقی که توجه به مذکور می‌دهد بکاهد و از حالت ذکر بیرون آید. چاره آن این است که سالک چنان با خلوت خویش ماءنوس گردد که چیزی مانع ذکر نباشد و از تشویش او کاسته گردد. از این رو سالک گاه به جایی می‌رسد که شیخ به این نظر می‌رسد که سالک را از ذکر مانع آید و ذاکر او را قطع کند. که گاه خود ذکر مانع ذکر و سبب عدم یاد حق می‌گردد و به منزله حجابی سخت بین ذاکر و مذکور می‌شود و هم گاهی سالک ذاکر به مقامی نایل می‌آید که وی را از ذکر باز می‌دارد و به او گفته می‌شود دست از ذکر باز بدارد.

مرحوم ملاصدرا شیرازی (متوفی به سال ۱۰۵۰ هجری ) عارف بزرگ و فیلسوف متاءله می‌نویسد:

ببین که پروردگار قدیم در کلام کریم خود چه بسیار امر به ذکر خدای فرماید، مثل فاذکروالله و اذکرالله فاذکرونی اذکرکم و اذکر ربک و نظایر آن ، و مراد از ذکر خدا و معرفت و علم است نه مجرد حرف و صوت و ذکر زبان و آواز برکشیدن چنان که عادت متصوفه این زمان است ، و نه نفوس معطله از یاد خالق انس و جان ، و ایشان فی الحقیقه از ناسیان حقند نه از ذاکران . (۵۱)

ذکر قرآن ذکری بسیار ساده ، شیوا و اساسی است ، کافی است که معرفت و عشق با ذکر تواءم گردد آن گاه توان بروز و ظهور کرامت بی انجام سختی به خودی خود حاصل می‌شود ولی ذاکر حق محتاج کرامت نیست بل حفظ ذکر و دائم الحضور بودن برای ذکر ودائم الذکر بودن برای او خود، بزرگ‌ترین کرامتی است که سالک می‌تواند به آن دست یابد اما چه کسانی که این حقیقت را می‌فهمند و چه محدودند صاحبان کرامتی .

اثر یاد خدا

در خصوص این که اگر انسان به یاد خدا باشد چه فایده و اثری خواهد داشت و نتایج ظاهری و باطنی آن چیست بحث فراوان است . قرآن در بسیاری از آیات در این مورد به بیان نتایج و آثار ذکر خداوندی می‌پردازد، ذیلا چندین مورد از تاءثیرات ذکر خدا که مورد نظر قرآن است را بیان می‌کنیم .

آرامش و اطمینان قلب

الذین آمنوا و تطمئن القلوبهم بذکر الله الا بذکر الله تطمئن القلوب . (۵۲)

آنان که ایمان آوردند آرام گیرد دل هایشان به یاد خدا، همانا به یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد.

در نگاه اول به آیه ، دو نکته به نظر می‌رسد یکی این که هر کس که به یاد خدا ایمان بیاورد همین ایمان به خدا و ذکر الله برایشان موجب اطمینان قلب می‌شود و دیگر این که با در نظر داشتن تاءکید آیه بر روی ذکر الله این مطلب به دست می‌آید تنها چیزی که موجب اطمینان واقعی قلب می‌شود همین توجه به خدا و یاد اوست .

در توضیح و تشریح اطمینان قلب که در نتیجه مستقیم ذکر خداوندی است . مطالب ذیل باید مورد بررسی قرار بگیرد:

الف - اطمینان یعنی چه ؟

ب - اطمینان قلب چه مفهومی دارد؟

ج - اثر و فایده اطمینان قلب چیست ؟

د- چگونه ذکر خدا عامل اطمینان قلب می‌شود؟

ه - چرا محل اطمینان را قلب معرفی می‌کنند، آیا برای اطمینان جایگاهی دیگر هم وجود دارد؟

لغت نویسان در معنای اطمینان : آرامش دل ، آرام گرفتن ، دلبستگی در مقابل شوریدن و اضطراب را بیان می‌کنند (۵۳) و به قول مرحوم علامه طباطبایی ، اطمینان به معنای سکونت و آرامش است و نیز اطمینان به سوی چیزی به این است که آدمی با آن دلگرم و خاطر جمع شود. (۵۴)

اما این که اطمینان قلب چیست ؟ باید گفت که ما در قلب خود حالات و احوالات و دگرگونی‌های مختلفی می‌بینیم و دو نوع از این حالات یکی اضطراب دل است و دیگری آرامش دل ، این دو مفهوم و یا موضوع در روان شناشی و روان کاوی امروز بسیار جای بحث و بررسی دارد مخصوصا در عصر حاضر و نیز پس از انقلاب که این دو عنوان را بارها و بارها یا در خود و یا در دیگران شاهد بوده‌ایم و از نزدیک با آن برخوردار داشته‌ایم . در کتاب‌های لغت و فرهنگ نامه در معنا و فهوم اضطراب کلماتی چون : پریشانی ، لرزیدن ، جنبیدن ، سراسیمگی و نیز تپش دل و قلب را آورده‌اند.(۵۵)

دکتر ناصرالدین صاحب زمانی در این باره می‌نویسد: برای بررسی دقیق مسئله نگرانی و نوع سالم ، و مقدار ناسالم آن ، ناگزیر باید نخست به تعریف صحیح آن پرداخت . در روان شناسی با توجه به تنوع و چگونگی سبب و غایت و احساس نگرانی ، از آن تعریف‌های مختلف کرده‌اند، که مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از:

۱- احساس ناگواری که در آن یک غریزه یا میل موجود و پی گیر به نظر می‌رسد که از رسیدن به غایت و هدف خود باز خواهد ماند.

۲- احساس و هیجانی انگیخته از بیم ، در برابر شر یا خطری احتمالی ، و نزدیک .

۳- بیم خفیف مزمن و مستمر.

۴- احساس تهدید و تلاقی مبهم با خطر، بدون این که حتی شخص قادر باشد بگوید از چه چیز مشخص هراسان است .

۵- کشش و بی قراری و هیجان انتظار موجود میان بیم و امید. (۵۶)

نامبرده در ادامه همین مطالب می‌نویسد: نگرانی ، گاه می‌تواند ناگاه شود، یعنی با آن که موجود است از نظر شخص نگران پنهان گردد، و راه‌های انحرافی و عکس العمل‌های غیر عاقلانه در پیش گیرد، و سراسر رفتار شخص نگران را تحت الشعاع اثر زیان مند قرار دهد. (۵۷) همچنین اریک فروم (متولد به سال ۱۹۰۰م ) روان کاو مشهور و نامی ، برای نگرانی تقسیماتی دارد که آن تقسیمات به قرار ذیل است :

۱- نگرانی وجودی یا فلسفی .

۲- نگرانی اقتصادی .

۳- نگرانی تکاپویی . (۵۸)

روان شناسان بزرگ با در نظر داشتن مفهوم اضطراب در جست و جوی منشاء آن برآمده‌اند و علل و عوامل آن را نیز تا حدودی شناخته و به جامعه معرفی نموده‌اند، این عوامل در طول تاریخ بشری وجود داشته است . بعضی از این عوامل که مورد شناسایی و بررسی قرار گرفته‌اند عبارتند از:

الف - جهل .

ب - ترس .

ج - شک .

د- الحاد و بی خدایی (کفر).

جهل یکی از مشکلات اساسی بشر در طول تاریخ بوده است و امروز هم با این که در عصر ماشین و تکنیک و تمدن هستیم و علوم صنعتی پیشرفت سریعی داشته و تکنولوژی روز به روز بر وسعت خود می‌افزاید ولی مشکل جهل هنوز دامن گیر جوامع بشری است . قرآن نیز از جهل فراوان یاد کرده است و مطالعه در آن خالی از فایده نیست . جهل بشری به علت نداشتن تمرکز قوای دماغی خود به خود ذهن آدمی را مشوش کرده و بی خود به پرسه زدن در وادی‌های ناشناخته که وجود خارجی ندارد می‌کشاند و این کشش ذهنی به سوی تخیلات و موهمات ، انسان و درون و ماهیتش را به تشویش در می‌آورد و این حالت چیزی است شبیه به حالت اضطراب و شاید هم مقدمه‌ای باشد برای ایجاد آن ، در این خصوص مسائل زیادی وجود دارد که حتی خود خواننده با مواردی از آن آشنایی دارد.

عامل دیگر اضطرابات بشری ترس است و آن عبارت است از عکس ‍ العمل آدمی در مواجهه با خطری که انسان آن را حتمی می‌داند. مقوله‌های ترس بشری قابل شماره کردن نیست چرا که به قدری میزان این ترس‌ها زیاد است که اگر به شمارش یکایک آن‌ها مشغول شویم شاید صفحات فراوانی را به خود اختصاص بدهد، ولی قسمتی از ترس‌ها در عین حال ، ترس‌های عام و اساسی است که در تمام ادوار در زندگی انسان نقش به سزایی داشته است و قسمتی از این ترس‌ها عبارتند از:

۱-ترس از قوای طبیعی در طبیعت مانند سیل و زلزله و طوفان و صاعقه و آتش فشان و...

۲- ترس از قدرت برتر انسانی .

۳- ترس از حیوانات عظیم الجثه و درنده خو.

۴- ترس از اعمال منفی و زشت و کارهای پلید و غیرانسانی خود.

۶- ترس از دست دادن امکانات مادی .

۷- ترس از ضعف و سستی و پیری .

۸- و بالاخره ترس از آینده و نهایت و نامعلومی سرنوشت .

می‌توان گفت قسمت زیادی از ترس انسان‌ها مربوط می‌شود به جهل آنان ، اگر در موارد فوق ، بشر برای خود علم و دانشی فراهم بکند و بتواند نسبت به یکایک آنها خود را به سلاح آگاهی مجهز سازد و در نتیجه برای مرتفع کردن بعضی از ترس‌ها می‌تواند در مقابل آنها بایستد و با آنها مبارزه پیروزمندانه داشته باشد و نیز در مقابل بعضی دیگر ترس‌ها می‌تواند با علم و آگاهی خو را در مسیر مثبت و نهایی انداخته و قسمتی از آنها را از این طریق حل و فصل نماید.

موضوع دیگر شک و تردید است که از آن به دودلی نیز یاد می‌کنند. این شک که آگاهی و جهل متوسط است اگر در مسیر مثبت قرار گیرد می‌تواند تبدیل به علم و یقین شده و مشکلی از مشکلات انسانی را مرتفع نماید ولی اگر این شک به سمت یقین کشیده نشود، به خودی خود در دل بشر ترس ایجاد کرده ، انسان را در حالت اضطراب قرار می‌دهد و هر گاه که شک بشری از بین برود با از بین رفتن شک نوعی آرامش خاطر را در خود احساس خواهد کرد، اما شک‌هایی که بیش تر مطرح است و عموم انسان‌ها معمولا در داشتن آن اشتراک دارند عبارتند از: شک و تردید نسبت به این که آینده من چه خواهد شد؟ گذشته من و اعمال قلبی من چه می‌شود؟ آیا خطاها، مفاسد و گناه‌های من ثبت و ضبط شده است ؟ آیا از آن کس که به عنوان خدا و معبود یاد می‌کنند نسبت به اعمال من چگونه خواهد نگریست ؟ آیا اصولا جهان هستی هدف دار است یا بی هدف ؟ آیا زندگی من دارای مسیر معین است و من باید هدفی خاص را دنبال کنم یا نه زندگی و فلسفه خلقت یک سر پوچ در پوچ است و هیچ در هیچ ؟ و بسیاری مسائل دیگر که بشر نه آن‌ها را دقیقا می‌داند و نه دقیقا از هویت آن‌ها بی اطلاع است ، لذا بر اساس شک ، بارها و بارها این پرسش‌ها را از خود کرده است .

دو مورد دیگر که از عوامل اضطراب به حساب می‌آید یکی تفرق گرایی است یعنی اعتقاد به شرک ، چه شرک جلی و چه شرک خفی . انسان مشرک و دوگانه گرا چون مسیر واحدی ندارد و نیز به علت این که اربابان ، وی را به سویی می‌خوانند و او باید به آنان پاسخ دهد و چون توان پاسخ گویی به همه آن‌ها را ندارند. لذا اضطراب و تشویش نه تنها قلب و دل وی را فرا می‌گیرد بلکه این اضطراب بر سراسر وجود این فرد حاکم شده و هستی وی را به چنگ می‌گیرد، و نیز الحاد و بی خدایی که از آن تعبیر به کفر هم می‌شود، یکی دیگر از عوامل اضطراب است . در این خصوص خلاصه می‌توان گفت که بی خدایی ، بی پایگاه بودن انسان است یعنی نداشتن ملجاء و پناه گاهی که بتوان با تمسک به آن خویشتن را از مرگ رهانید، پرواضح است آنان را که هیچ پناه گاهی نیست هیچ گونه احساس امنیت درونی و بیرونی برایشان متصور نیست ، و برایشان نهایتی جز تشویش و نگرانی نیز پیش بینی نمی‌شود، اما این‌ها همه از طریق مذهب صحیح و مثبت و گرایش آگاهانه به آن علاج و حل است و چاره همه این اضطرابات ، ایمان محکمی است که از روی آگاهی کامل و بینش عمیق و دقیق نسبت به وجود قدرتی مطلق که هیچ حد مرزی ندارد می‌باشد، و این قدرت بی انتها و لایزال از آن خداست که خالق جهان است و آفریننده انسان ، مبداء هستی و هم معاد آن است ، و همچنین دارای علم مطلق و حیات بی آغاز است و بالاخره او ابدی و ازلی است یعنی آغازی نداشته و انجام هم نخواهد داشت ، و معلوم است آن کس که به چنین قدرتی آگاهی یابد و با وی طرح دوستی بریزد و به آن متکی باشد، دیگر دلیلی برای ترس و اضطراب وی باقی نمی‌ماند و همچنین این انسان آغاز و انجامش معلوم گشته و مسؤ ولیتش نیز مشخص می‌گردد و نسبت به گذشته و آینده خویش هیچ گونه نگرانی و تشویش ندارد و هیچ گاه به مرگ به عنوان پایان هستی و انتهای راه نمی‌نگرد و بر این اساس هرگز به سوی هلاکت و فنای مطلق نمی‌رود و همواره رو به سوی کمال سیر می‌کند و چنین کسی دیگر نه ترسی برایش باقی می‌ماند و نه تشویش و اضطرابی ، چرا که این انسان به مقام ایمان دست یافته و ایمان یعنی رسیدن به امنیتی که هیچ گونه خطری توان تهدید آن را ندارد.

بنابراین به خوبی معلوم است که رسیدن به اطمینان ایده آل تمامی انسان هاست ، چرا که اطمینان نهایت و انتهای جهل و ترس و اضطراب است و انسانی که به مقام اطمینان دست یافته نه جاهل است و نه ترسو و هیچ گونه تشویش خاطری ندارد، اما باید در نظر داشت که اطمینان مراتبی دارد و آن مراتب دقیقا باز می‌گردد به نوع بینش انسان نسبت به خدا. هر چه میزان این بینش و آگاهی بیش تر و دامنه دارتر باشد درجات اطمینان بالاتر خواهد بود، لذا می‌بینیم که حتی پیامبران هم به دنبال اطمینانی فوق ایمان گذشته خود می‌باشند. در این باره قرآن از حضرت ابراهیم یاد می‌کند که وی از خداوند تقاضایی دارد که انجام آن تقاضا منجر به کسب اطمینان قلبی می‌شود:

و اذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی قال اولم تومن قال بلی و لکن لیطمئن قلبی قال فخذ اربعه من الطیر فصر هن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزءا ثم ادعهن یاتینک سیعا و اعلم ان الله عزیز حکیم (۵۹)

و چون گفت ابراهیم بار پروردگارا به من بنما که چگونه مردگان را زنده خواهی کرد، خداوند فرمود آیا باور نداری ؟ گفت : آری باور دارم لیکن می‌خواهم تا به مشاهده آن دلم آرام گیرد. خداوند فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها درآمیز نزد خود آنگاه هر قسمتی بر سر کوهی بگذار سپس آن مرغان را بخوان تا سوی تو شتابان پرواز کنند و آن گاه بدان که همانا پروردگار تو بر همه چیز توانا و به حقایق امور عالم آگاه است .

بنابراین اطمینان قلب حالتی از کمالات روحی است که همه به آن محتاجند و در سایه این آرامش خاطر می‌توان به کارهای بسیار بزرگ و ارزنده در جهت رشد و تعالی انسانی و شکوفایی درون و برون پرداخت و نیز توسط آن با در نظر داشتن امید به آینده‌ای مطلوب و نتیجه‌ای حتیم با سعی و جدیت ، انسان به آن چه که می‌خواهد می‌تواند برسد.

اینک به این مطلب می‌رسیم که چرا و چگونه ذکر الهی موجب اطمینان و آرامش قلب می‌شود؟ با در نظر داشتن فطرت انسانی که به خودی خود تمایلاتی را در پی دارد و یکی از این تمایلات میل به قدرت‌های مافوق است و ما این حالات را پرستش می‌نامیم همان طور که می‌دانید این حس مربوط به زمان و مکان نبوده و از مرز جنس و سن و سواد هم خارج است ، از حد متمدن بودن و غیر متمدن بودن هم بیرون است . از حیطه رنگ و نژاد و زبان و به طور کلی از احاطه جغرافیایی خارج است و این ، حس مشترک همه انسان‌ها است ، از این جهت است که در طول تاریخ گرایشات بشری به قدرت‌های معلوم و مجهول ثبت و ضبط مانده است و برای همین خاطر هم هست که هیچ پیامبری دعوت به خدا پرستی را شعار خویش قرار نداده است بلکه به جای دعوت به خدا پرستی که در ذات و فطرت همه انسان هاست . دعوت به توحید و نفی شرک را تاءکید کرده است .

انسان همواره به دنبال کمال و سعادت خود بوده و هست و آنی از آن غافل نبوده و نیست و از آن جایی که این میل و گرایش درونی در نهاد انسان وجود دارد و همیشه او را به سمت بالا می‌کشاند در جست و جوی رسیدن به نقطه‌ای است که دیگر سعادت خویش را تاءمین و لا یتغیر ببینند، روی همین حساب گرایش و پرستش بتها و انواع و اقسام آن در بین انسان‌ها در طول تاریخ مطرح بوده و هست ، این وابستگی به قدرت‌ها انسان را به بندگی می‌کشاند، بندگی ای که در نهایت آن از نظر آنان سعادت است و رستگاری ، ولی از دیدگاه وحی الهی و تعالیم انبیای عظام این تمایل برای رسیدن به مقصد نهایی و تحصیل سعادت واقعی باید تعدیل شود و برای تعدیل شدن آن باید ذهن انسان در جهت مثبت و مطلوب خویش قرار گیرد، یعنی از آن چه که انسان و قوای وی را حبس می‌کند بیرون باشد و خود را در اسارت خدایان قدرتمندان و بت‌های دروغین قرار ندهد، چرا که هر قدر این بت‌های ضعیف بیش تر باشد اضطراب در وجود آدمی بیش تر خواهد بود. روی همی اصل است که خدایان ذهنی و روحی هیچ کدام نه تنها عامل آرامش درونی نگشته‌اند بلکه اسباب اضطراب و موجبات پریشانی خاطر انسان‌ها را فراهم کرده است . بنابراین بشر برای رسیدن به اطمینان باید از کفر و شرک و نفاق خود را بیرون بکشد و به خدایی واحد و قادر و حی ایمان آورد و به آن سخت متکی باشد، وگرنه گرایش به قدرت‌های آفت و میرا نه تنها نجات بخش نیست بلکه از عوامل ایجاد ترس ‍ هم می‌تواند باشد. لذا می‌بینیم که حضرت ابراهیم در مواجهه و محاجه با قوم مشرک به این نکته اشاره می‌کند، (قال لا احب الافلین ) (۶۰) ولی قرآن برای بیان و معرفی خدایی که به آن دعوت می‌کند و مردم را به پرستش آن می‌خواند هیچ گونه ضعف و نقصی را دارا نیست . قرآن در این باره می‌فرماید:

الله لا اله الا هوالحی القیوم ، لا تاءخذه سنه و لانوم له مافی السموات و مافی الارض من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم و لا یحیطون بشی ء من علمه الا بماشاء وسع کرسیه السموات و الارض و لایؤ ده حفظهما و هو العلی العظیم (۶۱)

خدایی نیست خدایی جز او، زنده و پاینده است ، او را نه نیم خواب (کسالت و چرت ) فرا می‌گیرد و نه خواب ، هر چه در آسمان و زمین است از آن اوست ، کیست که نزد او شفاعت کند جز به اذن و اجازه او؟ داناست به آن چه بوده و خواهد بود، مردم به چیزی از دانش خدا نرسند جز آن که او بخواهد، کرسی او آسمان و زمین را فرا گرفته و نگاه داشت آسمان‌ها و زمین بر او گران نیست و او برتر و مهتر است .

پس برای راه نجات چاره‌ای جز پذیرفتن قدرتی که نه تنها مافوق قدرت‌ها بوده بلکه قدرت آفرین هم باشد چیز دیگری به نظر نمی‌رسد و از این رو خدای قرآن ، خدایی قادر، حی ، قیوم ، قدوس ، سبوح ، مالک ، ملک ، جبار، قهار، ستار، رحمن ، رحیم ، غفور، تواب و... است .

هو الله الذی الا هو عالم الغیب و الشهاده هو الرحمن الرحیم . هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤ من المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون . هو الله الخالق الباری ء المصور له الاسماء الحسی یسبح له ما فی السموات و الارض و هو العزیز الحکیم (۶۲)

اوست خدایی یگانه ، هیچ خدایی جز او نیست . دانای نهان و آشکار و بخشاینده و مهربان است . اوست خدای یگانه که هیچ خدای دیگری جز او نیست ، فرمانرواست ، پاک است ، عاری از هر عیب است ، ایمنی بخش ‍ است ، نگهبان است ، پیروزمند است ، با جبروت و بزرگوار است . و از هر چه برای او شریک قرار می‌دهند منزه است . اوست خدایی که آفریدگار است . موجد و صورت بخش است ، نام‌های نیکو از آن اوست . هر چه در آسمان‌ها و زمین است تسبیح گوی او هستند و او پیروزمند و حکیم است .

با در نظر داشتن آیات فوق به خوبی معلوم است کسانی که به چنین خدایی با این صفات متوجه باشند و اتکا و وابستگی شان به وی باشد دیگر هیچ عاملی برای اضطراب آنان باقی نمی‌ماند و دلیلی هم دیده نمی‌شود که چنین فردی دارای صلح و آرامش درونی نباشد، چرا که با داشتن چنین خدایی دیگر ترس و جهل مفهومی نخواهد داشت و شک و تردید نسبت به حیات خود و همچنین نسبت به فلسفه حیات و آینده و سرنوشت جایی نباید داشته باشد.

مطلب دیگری که در این خصوص مورد بررسی و نظر است این که چرا اطمینان در قلب مطرح می‌شود و در عقل و ذهن مطرح نمی‌گردد؟ معلوم است که اطمینان و یا طماءنینه یک حالت است و درک حالت و یا حالات گوناگون از وظایف قلب می‌باشد و قلب را هم از آن رو قلب گفته‌اند که گاه به گاه متغیر می‌شود و تغییر حال و حالت می‌دهد، این که می‌گوییم مرکز اطمینان عقل نیست از این جهت است که عقل قوه ممیزه است و کار اساسی آن تمییز دادن و تعیین جهت و مسیر برای انسان است و بدین سان عقل به هیچ گاه دچار تشویش و اضطراب نمی‌گردد ولی در عوض قلب که مرکز و کانون اصلی عواطف انسانی است در لحظات شادی و غم ، امنیت و ترس ، حالت اضطراب و تپش به خود می‌گیرد و این تپش که از روی اضطراب است در وجود انسان علامت تشویش را به نمایش می‌گذارد به واقع در قلب جای دارد. پس با این حساب اگر اطمینانی باید باشد برای رفع این حالت است و چون این حالت فقط در قلب آدمی است بنابراین اطمینان هم باید در آن محل جای داشته باشد.

ترس در دل و وجل قلب

الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و الصابرین علی ما اصابهم و المقیمی الصلوه و مما رزقناهم ینفقون (۶۳)

آنان که چون یاد خدا کنند دل هایشان بترسد و کسانی که بر آن چه به ایشان رسد از سختی‌ها، شکیبا باشند و همچنین نمازگزاران و کسانی که از روزی خدا داد خود انفاق می‌کنند.

انما المؤ منون الذین اذا ذکر الله و جلت و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون (۶۴)

همانا گرویدگان کسانی هستند که چون خدا را یاد کنند، از عظمت و انتقام او دل بترسد (و به لرزه افتد) و چون سخنان حق را برایشان بخوانند، برایمان آنان افزوده شود و به خدای خویش توکل کنند.

در کتاب‌های لغت ترسیدن و یا تکان خوردن از ترس بیم را وجل گویند. (۶۵) در ذیل آیه مذکور مفسرین در تفسیر نمونه می‌نویسند: وجل همان حالت خوف و ترس است که به انسان دست می‌دهد که سرچشمه آن یکی از دو مورد زیر است :

۱- به خاطر درک مسؤ ولیت‌ها و احتمالا عدم قیام به وظایف لازم در برابر خدا.

۲- و گاهی به خاطر درک عظمت مقام و توجه به وجود بی انتها و پرمهابت خدا.

گاهی انسان به دیدن شخص بزرگی که به راستی از هر نظر شایسته عنوان بزرگی عظمت است می‌رود، شخص دیدار کننده گاهی آن چنان تحت تاءثیر مقام دیدار شونده قرار می‌گیرد که احساس یک نوع وحشت در درون قلب خویش می‌نماید، تا آن جا که به هنگام سخن گفتن ممکن است دچار لکنت زبان شود و یا حرف خود را که برای گفتن از پیش آماده کرده بود به دست فراموشی بسپارد، هر چند که آن شخص بزرگ نهایت محبت و علاقه را به او و همه داشته باشد، این نوع ترس و اضطراب درونی بازتاب و عکس العمل درک عظمت است ، (۶۶) بر این مبنا نوعی پیوند بین خوف با آگاهی برقرار است و هر چه میزان این درک و آگاهی بیش تر باشد در عمل خوف هم بیش تر خواهد بود، از این روست که در روایات می‌خوانیم : من عرف الله ، خاف الله . (۶۷) هر کس که نسبت به خداوند عارف گردد از وی خائف و ترسان هم می‌گردد.

در قرآن کریم در خصوص ترس و انواع آن مطالب و آیات فراوانی وجود دارد. واژه‌هایی فراوان در قرآن به چشم می‌خورد که هر یک هم مفهوم ترس ‍ را القا می‌کند و هم کاربردی خاص برای خود دارد. در بین این واژه‌ها می‌توان از خوف ، خشیت ، اندار، تقوی شفقه ، رعب ، رهبه ، فزع ، دهشت و همچنین خود وجل نام برد.

اینک با در نظر داشتن این که در قسمت قبل گفتیم یاد خداوند موجب اطمینان قلب می‌شود و در این جا که می‌گوییم یاد خداوند موجب وجل قلب می‌شود، ممکن است برای خواننده ما سؤ الی ایجاد شود و شاید هم این را ضد هم بدانند و شاید بپندارد که اشتباهی صورت گرفته است و حال آن که هیچ کدام از این‌ها نیست ، برای پاسخ به این مشکل و نیز برای این که به اختصار به آن بپردازیم جواب این مشکل را از تفسیر خواجه عبدالله انصاری اتخاذ می‌نماییم ، وی در این خصوص می‌نویسد: در این آیت فرمود: مؤ منان ایشانند که با ذکر خدا دلهاشان بیاساید (تطمئن القلوبهم بذکرالله ) و آرمیده گردد، آن نشان مبتدیان است و این نشان منتهیان ، که بنده در بدایت روش خویش پیوسته می‌گرید و زاری می‌کند و می‌نالد، چندان از بیم فراق بگرید که ندای (الاتخافوا) به سر او رسد و از بیم فراق به روح وصال باز آید، و در آن مقام بیاساید و بنازد و دلش بیارامد. (۶۸) و نیز می‌نویسد: گفته‌اند: وجلت قلوبهم وصف مرید است و تطمئن قلوبهم وصف مراد اولی اهل شریعت را شعار است و دومی ارباب حقیقت را دثار است ، اولی مقام روندگان است و دومی مقام ربودگان . (۶۹)

=== خشوع قلب===.

الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله و ما نزل من الحق و لایکونوا کالذین اتوا الکتاب من قبل فطال علیهم الا مدفقست قلوبهم و کثیر منهم فاسقون . (۷۰)

آیا هنگام آن نرسیده که کسانی که ایمان آورده‌اند دل هایشان به یاد خدا و آن چه از حق و راستی فرود آمده خاشع باشد؟ و مانند کسانی نباشید که از پیش آنها را تورات و انجیل دادند و روزگار درنگ ایشان دراز شد تا دل هایشان سخت گشت و بیش تر آن‌ها از اطاعت بیرون شدند و کافر گشتند.

شیخ طبرسی عالم و مفسر بزرگ شیعه در معنا و مفهوم خشوع نرم دل اس ‍ برای حق مطیع شدن و بر آن مثل آن است خضوع ، و الحق چیزی خواستن که عقل به سوی آن دعوت می‌کند و آن عملی است که هر کس عمل کند به آن ناجی و رستگار است و کسی که عمل به خلاف آن کند هالک است و حق مطلوب هر عاقل است در نظر او هر چند که در طریق آن اشتباه کند. (۷۱)

در برابر خشوع ، قساوت قرار گرفت است و قساوت ، سختی و سنگی دل است به سبب امتناع کردن از قبول حق ، و خشوع قلب آن تاءثری است که قلب آدمی در قبال مشاهده عظمت و کبریایی به خود می‌گیرد، اما لازمه خشوع شناختن موجود برتر است یعنی هرگاه مقدار و میزان شناخت انسان نسبت به خدا زیاد شود در نتیجه خشوع بیش تر را نیز به دنبال دارد، ولی هر گاه شناخت حضرت ربوبی برای انسان وجود نداشته باشد، ترس و خشوع از خدا هم بی معنا بوده و هیچ موردی پیدا نمی‌کند. با در نظر داشتن روایتی که پیش از آن آوردیم و عرفان الهی را به خوف از عظمت و جلال وی نسبت دادیم به خودی خود این معیار از شناخت خدا برای ما واضح و معلوم می‌شود و آن این که ، اگر می‌خواهیم بدانیم که تا چه حد نسبت به پروردگار گیتی آگاهی و معرفت داریم باید ببینیم در عمل و کردار تا چه حد خوف و خشوع وی در دل ما وجود دارد. آیا نسبت به پروردگار جهان واقعا خوف و خشوع قلبی بر ایمان وجود دارد آیا این خشوع قلبی و این خوف دل لحظه‌ای نیست اگر شناخت الهی در قلب ما خشوع و خضوع ایجاد کرده باشد و این حالت لحظه‌ای و آنی هم نباشد می‌تواند ملاکی باشد نسبت به شناخت عمیق و قلبی پروردگار، نه یک شناخت ذهنی و عقلی که هیچ گونه انعکاسی در بر ندارد. لذا خشوع قلب به هنگام ذکر و یاد حضرت باری تعالی خود دلیل شناخت فرد نسبت به آن مقام است و قساوت قلب که دقیقا در مقابل خشوع و خضوع قلب قرار دارد به معنای عدم شناخت خداوند به حساب می‌آید و چون آگاهی و معرفت در فرد قسی حاصل نشده در مقابل کبریایی هم سر تعظیم و خشوع فرود نمی‌آورد بر این اساس ‍ هر چه میزان شناخت خدا کم تر گردد این حالت تمرد و سرکشی در آدمی فزونی می‌گیرد و چون از حد خود فراتر رفت آدمی را مبدل به یک خودپرست کامل می‌گرداند و چنین شخصی هر چه از این نردبان که تکیه گاه منیت است بالاتر رود سقوط دردناک تری در پی خواهد داشت ، به قول حضرت مولانا جلال الدین محمد مولوی :

نردبان خلق این ما و من است

عاقبت زین نردبان افتادن است

هر که بالاتر رود ابله تر است

کاستخوان وی بتر خواهد شکست (۷۲)

و نیز:

دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست

بوسه بر خاک کف پای ز خود بیزار زن

مرحوم علامه طباطبایی ، ذیل آیه مورد بحث می‌نویسد: این عتایی است به مؤ منین که چنان قساوت قلب آن‌ها را در خود فرو برده است که به هنگام شنیدن ذکر الله قلبشان به خشوع در نمی‌آید. (۷۳)

خشوع و حالات گوناگون آن در آیاتی دیگر به تکرار آمده است ، و می‌نمایاند که خشوع بازتاب ایمان و ایمان موجب خشوع است و این هر دو در سایه معرفت الهی تحقق پیدا می‌کند و ذکر که وظیفه و اساس ایمان و شریعت مؤ منین است در دل مؤ منینی می‌نشیند که خاشع باشند و لذا خشوع ، ایمان ، معرفت و ذکر الهی عناصری به هم چسبیده‌اند که یکی بی دیگری هرگز آن چنان که باید تاءثیر نمی‌بخشد. اکنون به تعدادی از آن آیات اشاره می‌کنیم ؛

لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیه الله ، و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون . (۷۴)

اگر ما این قرآن را بر کوه نازل می‌کردیم مشاهده می‌کردی که کوه از ترس ‍ خدا خاشع و ذلیل و متلاشی می‌گشت و این مثل‌ها را برای مردم بیان می‌کنیم باشد؟ اهل عقل و فکرت شوند.

قد افلح المومنون . الذین هم فی صلاتهم خاشعون . (۷۵)

به تحقیق اهل ایمان پیروز و رستگار شدند، مومنین کسانی هستند که در نماز خاضع و خاشعند

روایت است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله شخصی را دید که در هنگام نماز با ریش خود بازی می‌کرد، فرمود اگر دلش دارای خشوع می‌بود جوارحش نیز خاشع می‌شد. که بزرگان گفته‌اند: الظاهر عنوان باطن .

در روایات و احادیث پیرامون خوف از خدا و گریستن از خوف خدا که هر دو از آثار خشوع به حساب می‌آیند بسیار بحث شده است برای نمونه به دو روایت اشاره می‌کنیم :

۱- ما من قطره احب الی الله من قطره دمع خرجت من خشیه الله .(۷۶)

هیچ قطره‌ای خدای را محبوب تر از قطره اشکی نیست که از خوف خدای تعالی از چشم در آمده باشد.

۲- وعن ابی جعفر علیه السلام ، ان ابراهیم النبی (ص ) قال : الهی مالعبدبل وجهه من الدموع من مخافتک ؟ قال تعالی : جزاوه مغفرتی و رضوانی یوم القیمه . (۷۷)

امام باقر علیه السلام فرمود: که ابراهیم پیغمبر درود خدا بر او باد عرض ‍ بارالها چه پاداشی برای آن بنده است که از ترس تو صورتش از اشک ،تر شود؟ خدای تعالی فرمود: پاداشش آمرزش من و رضایت من از او در روز قیامت خواهد بود.

خواجه عبدالله انصاری ، در تفسیر عرفانی و ادبی خود ذیل آیه مورد بحث می‌گوید، این آیه سبب توبه فضیل عیاض گشته است و در خصوص ‍ حال او می‌نویسد: او دزدی سر راه زن بود که ایمنی از مردم برداشته بود در آغاز کار مردانه راه زدی و بر ناشایست گام نهادی ، زوری عشق زیبا جمالی در سر او افتاد و با وی وعده‌ای نهاد، در میان شب به سر آن وعده باز شد و از دیواری بالا می‌رفت ، شنید که کسی این آیه را الم یان للذین آمنوا... می‌خواند، همان دم این آیت تیروار بر دل او نشست و دردی و سوزی از درون او سر زد و کمین عنایت بر او گشاده شد و اسیر کمند توفیق گشت ، از آن کار بازگشت و همی گفت : لی والله قد آن ، بلی والله قد آن . آری ، آری ، هنگام آن رسیده که باید توبه کرد و برای خدا خاشع و خاضع بود فورا از آن جا بازگشت و در خرابه شد، گروهی از کاروانیان را دید که با یکدیگر می‌گفتند: فضیل بر سر راه است اگر برویم راه بر ما زند و رخت ما را برد. فضیل چون این شنید خود را سرزنش داد که : ای بدمرد (که منم ) این چه سخت دلی است روی بر من نهاده که میانه شب برای گناه از خانه به در آمده و گروهی مسلمان از بیم من در این خرابه گریخته‌اند، آن گاه رو سوی آسمان کرد و از دلی پاک توبه نصوح (ناشکستنی ) کرد و گفت : اللهم انی تبت الیک و جعلت توبتی الیک جوار بیتک الحرام ، خدایا من به سوی تو بازگشتم و در نزدیکی مسجد الحرام توبه کردم ، خدایا از سزای بد خود در دردم و از ناکسی خود به فغان ، دردم را درمان کن ، ای درمان کننده همه دردها، ای پاک صفت از عیب تای دور از هر گونه ریب ، ای بی نیاز از خدمت من ، بر من ببخشای و بند اسیری هوای نفسم را بگشای .

خداوند، دعای او را پذیرفت و به او کرامت‌ها کرد و از آنجا برگشت و روی به خانه کعبه نهاد و سالها آن جا مجاور شد و از جمله اولیا گشت . (۷۸)

در انتهای آیه مورد بحث می‌خوانیم : و کثیر منهم فاسقون و بیش تر آنان که قساوت قلب آنان را در چنگ گرفته است از اهل فسق هستند، و فسق که به معنای خروج شی ء از پوسته اصلی خود است به این مفهوم آنان که دچار قساوت قلب گشته‌اند از راه اصلی و پوسته اصلی خود نیز از اصالت‌های خویش که همگی در بندگی و عبودیت الهی متجلی می‌گردد خارج گشته و این خروج آنان را از مقام عبدگونگی خارج ساخته است و این‌ها همان از خود بیگانگانند.

دوری شیطان از انسان

و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا فهوله قرین . و انهم لیصدونهم عن السبیل و یحسبون انهم مهتدون . حتی اذا جائنا قال یالیت بینی و بینک بعد المشرقین فبئس القرین (۷۹)

و هر که از یاد خدا رخ بتابد شیطان را برانگیزیم تا یاور و هم نشین دایم وی باشد، و آن شیاطین همیشه آن مردم از خدا غافل را از راه خدا بازدارند و به ضلالت افکنند و پندارند که هدایت یافته‌اند. (و سرگرم دنیا شده ) تا وقتی که از دنیا به سوی ما بازآید آنگاه با نهایت حسرت گوید ای کاش میان من و آن شیطان فاصله‌ای به دوری مشرق و مغرب بود که او بسیار هم نشین و یار بدی بر من بود.

تا زمانی که انسان در قلب خویش حقیقت ذکر را که یاد مستمر خداوند است داشته باشد جایی برای شیطان نخواهد بود و چنین فردی از شر خواهش‌های نفسانی و وسوسه‌های شیطانی در امن و امان خواهد بود ولی به محض این که یاد خدای رحمن را از خاطر خود ببرد شیطان قرین وی گشته هم نشین او می‌شود آنگاه از راه به درش برده ولی او تصور می‌کند که هم چنان در راه اصلی حرکت می‌کند غافل از این راه به ماءمنی ختم نمی‌گردد. نکته بسیار جالبی که در این جا مهم به نظر می‌رسد این است که خداوند هیچ راهی برای ناامیدی بشر باقی نگذاشته است ، انسان را که جایزالخطاست و مادام در دام هوای نفس خویش اسیر و گرفتار می‌آید نوید می‌دهد که بازآیید و به من رو کنید و ماءیوس و ناامید نگردید، با این که فعل خطای شما بر اثر وساوس شیطانی نسازید و با یاد این که خداوند رحمن است و صاحب بخشایش ، از اسارت و سوسه‌های شیطانی بیرون بیایید و از این طریق در مسیر هدایت الهی قرار گیرید.

بازآ، بازآ هر آن چه هستی بازآ

گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی بازآ؟

مرحوم علامه طباطبایی ، در ذیل همین آیه می‌نویسد: خداوند ذکر را اضافه بر کلمه رحمان نموده تا اشاره باشد به این که یاد خدا خود، رحمتی است از خدا. (۸۰) خواجه عبدالله انصاری ، پیر هرات نیز در ذیل همین آیه می‌نویسد: هر کس قدر خلوت حق نداند از ذکر او بازماند و هر که از ذکر او بازماند، حلاوت ایمان از کجا یابد؟ لاجرم به جای ذکر رحمن بر وسوسه‌های شیطان نشیند و هواجس نفس بیند و هر که بر پی شیطان رود و هوای نفس ‍ پرستد قدر ذکر خدا چه داند و از درد دین چه خبر دارد؟ (۸۱)

خداوند یار آور یاد آوران است

(فاذکرونی اذکرکم و اشکروالی و لا تکفرون .) (۸۲)

پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و شکر نعمت من به جای آورید و کفران نعمت نکنید.

در روایات آمده است که رسول اکرم (ص ) فرمود: کسی را که چهار چیز داده باشند، چهار چیز دیگر هم داده‌اند و تفسیر آن در کتاب خداست :

۱- کسی که توفیق یاد خدایش داده‌اند، خدا هم به یاد او خواهد بود اذکرونی اذکرکم به یادم باشید تا به یادتان باشم .

۲- کسی که توفیق دعایش داده‌اند، اجابت دعا هم داده‌اند. ادعونی استجب لکم مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را.

۳- کسی که مقام شکرش داده‌اند، زیادی نعمت هم داده‌اند. من شکرتم لازیدنکم اگر شکرم بگذارید، حتما نعمت شما را زیاد می‌کنم .

۴- و کسی که توفیق استغفارش داده‌اند، آمرزشش هم داده‌اند. استغفروا ربکم انه کان غفارا از پروردگارتان آمرزش بخواهید که او آمرزگار است . (۸۳)

آن چنان که حضرت رب العالمین می‌فرماید، هر کس که یادش کند او را یاد می‌کند و از وی غفلت نمی‌نماید، کما این که در قرآن مجید که مهم‌ترین مرجع یاد است خداوند بزرگ در آن ذاکرین خویش را ذکر کرده و چه نیکو ذکری ، و چه تجلیل بزرگی که از حد بیان و وصف بیرون است .

پیدایش بصیرت

ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذاهم مبصرون .(۸۴)

چون اهل تقوی را از شیطان ، وسوسه و خیالی به دل فرا رسد همان دم خدا را به یاد آورند و همان لحظه بصیرت و بینایی پیدا می‌کنند.

طائف یعنی طواف کننده . چرخش بر دور یک محور را طواف می‌گویند، در این جا منظور این است که طواف کننده بسیار کوشا پیرامون قلب و روح و فکر انسان پیوسته در حال گردش است بلکه بتواند راهی برای نفوذ به درون آدمی پیدا کند و انسان را از مسیر اصلی خودش منحرف نماید، ولی انسان به محض این که به یاد خداوند می‌افتد این ذکر، وی را نسبت به دشمن بزرگش ، شیطان و وساوس وی آگاه می‌کند و این حالت برای او مانند چراغی که ناگهان در ظلمتی روشن شود که همه جا را می‌توان دید می‌باشد، در این جا ذکر همان حالت است که انسان را در صورتی که توان مقابله با هوای نفس را داشته باشد و بتواند خود را کنترل کند، بینایی و بصیرت می‌بخشد تا متوجه وسوسه‌های شیطانی باشد.

در روایتی وارده شده است که امام صادق (ع ) در معنی آیه مذکور فرمودند: درباره عبد است که تصمیم می‌گیرد گناهی مرتکب شود، ناگهان به یاد خدا افتاده و خودداری می‌کند، و این است معنای (تذکروا فاذاهم مبصرون ) (۸۵)

آگاهی بخش و مانع غفلت

واذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو والاصال و لا تکن من الغافلین (۸۶)

پروردگار خویش را به زاری و بیم ، در ضمیر خود و به آواز غیر بلند، بامداد و پسین یاد کن و از غفلت زدگان مباش .

در این آیه حالت و چگونگی ذکر را بیان داشته و نیز میزان ذکر را هم مشخص نموده است . مرحوم علامه طباطبایی ذیل همین آیه می‌نویسد: (و لا تکن من الغافلین ) این جمله تاکید امر به ذکر در اول است ، و در آن از خود غفلت نهی کرد بلکه از داخل شدن در زمره غافلان نهی فرمود و مقصود از غافلان آن کسانی هستند که غفلت در ایشان مستقر شده ، با این بیان روشن می‌شود آن ذکر مطلوبی که در این آیه به آن امر شده عبارت است از این که ایشان ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه به یاد پروردگار باشد و ارگ احیانا غفلت و نسیانی دست داد مجددا مبادرت به ذکر نموده و نگذارد که غفلت در دلش مستقر گردد. (۸۷)

رشد و تکامل انسان

و لا تقولن لشی ء انی فاعل ذلک غدا. الاان یشاء الله و اذکر ربک اذا نسیت و قل عسی ان یهدین ربی لا قرب من هذا رشدا (۸۸)

ای رسول ما تو هرگز مگو که من این کار را فردا خواهم کرد، مگر آن که بگویی اگر خدا بخواهد و خدا را لحظه‌ای فراموش مکن و به خلق بگو امید است خدای من مرا به حقایقی بهتر و علومی برتر از این هدایت فرماید.

این که خود را فاعل مختار تلقی کنیم خود نوعی نسیان الهی است ، برای اینکه از این نسیان که ناشی شده از غفلت است بیرون آییم باید به خداوند متوجه گردیم و ذکرش گوییم و همواره به یادش باشیم ، در این حال است که می‌توانیم نسبت به آینده خود نظر داشته و حضور خود را به اثبات برسانیم . آن که می‌گوید فردا این کار را خواهم کرد، آیا یقین دارد که بعد از امروز فردایی باشد؟ و آیا می‌تواند حتم داشته باشد که فردا زنده خواهد بود؟ و آیا می‌تواند توان جسمی و روحی خود را مبنی بر انجام کاری که به فردا موکول می‌کند ضمانت نماید؟ مولانا جلال الدین در این خصوص حکایتی بس شیرین و شنیدنی دارد، در حکایت پادشاه و کنیزک ، آن جا که کنیزک را بیماری سختی فرا می‌گیرد، شاه را اضطرابی بس خطیر در خود فرو می‌برد این حال ، وی را بر این می‌دارد که به دنبال طبیبان حاذق گشته و آنان را بر سر بالین بیمار آورده و از آنان استمداد در رفع بیماری کنیزک را نماید.

شه طبیبان جمع کرده از چپ و راست

گفت جان هر دو در دست شماست

جان من سهل است جان جانم اوست

دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

هر که درمان کرد مر، جان مرا

برد گنج و در و مرجان مرا

طبیبان که نسبت به علم و تخصص خویش مطمئن بودند فریفته شدند و غرور آنان را در خود گرفت و لحظه‌ای پیش خود احساس کردند که واقعا شفابخش اینانند، دیگر ندانستند که خداوند است که شفا می‌دهد و بس از این رو گفتند:

جمله گفتندش که جان بازی کنیم

فهم گرد آریم و انبازی کنیم

هر یکی از ما مسیح عالمی است

هر الم را در کف ما مرهمی است

خداوند نیز در ازای این غرور، هر چه کردند عکس نمود و کارشان را دگرگون ساخت تا از غرور خویش فرود آیند:

گر خدا خواهد نگفتند از بطر

پس خدا بنمودشان عجز بشر

ترک استثنا مرادم قسوتی است

نی همین گفتن که عارض حالتی است

هر چه کردند از علاج و از دوا

گشت رنج افزون و حاجت ناروا

آن کنیزک از علاج چون موی شد

چشم شه از اشک خون چون جوی شد

از قضا سر کنگبین صفرا نمود

روغن بادام خشکی می فزود

خداوند بزرگ عجز حکیمان را که نسبت به فن خویش اعتمادی بس فزون از حد داد که پادشاه را به سمت خویش بکشاند، چرا که خداوند ختم هر راهی است و هر کس بر اساس فطرت خداجویش چون از طبیبان و اسباب خاصیتی نبیند به دنبال صاحب اسباب که خداوند است می‌گردد. از این رو پادشاه مضطرب به جانب مسجد می‌دود و از خداوند می‌خواهد آن چه را که می‌خواهد:

شه چو عجز آن حکیمان را بدید

پابرهنه جانب مسجد دوید

رفت در مسجد سوی محراب شد

سجده گاه از اشک شه پر آب شد

چون به خویش آمد ز غرقاب فنا

خوش زبان بگشا در مدح و ثنا

کای کمینه بخششت ملک جهان

من چه گویم چون تو می دانی نهان

لیک گفتش گر چه می‌دانم سرت

زود هم پیدا کنش بر ظاهرت

چون بر آورد از میان جان خروش

اندر آمد بحر بخشایش به جوش (۸۹)

در اینجا به طور کلی مراد این است که انسان هیچ گاه نباید از یاد خداوند بزرگ در قلب خود غفلت نماید چرا که اگر چنین شود نتیجه اش جز معکوس بودن خواسته‌های بشری نخواهد بود. مولوی در قسمتی دیگر از اشعار خویش با صراحت بیان می‌کند که :

بندگان باید از اسباب و سبب‌ها بگذرد و به صاحب اسباب یعنی مسبب که خداوند است توجه داشته باشند و نهایت هر سببی را نیز رسیدن به مسبب می‌داند لذا می‌فرماید:

با سبب‌ها از مسبب غافلی

سوی این روپوش‌ها زآن مایلی

چون سبب‌ها رفت بر سر می‌زنی

ربنا و ربناها می‌کنی (۹۰)

فلاح و رستگاری

یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم فئه فاثبتوا و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون (۹۱)

ای کسانی که ایمان آورده‌اید هر گاه با فوجی از دشمن مقابل شدید پایداری کنید و خدا را پیوسته یاد آرید، باشد که فیروزمند و فاتح گردید.

به خوبی پیداست که گروه ایمان به هنگامی که در مقابل گروه کفر و شرک قرار می‌گیرند چون به حیات پس از مرگ معتقدند و هم متکی به قدرتی که حد و حدودی آن را فرا نمی‌گیرد و به علت این که در راه ایمان با بی ایمانان به مقابله می‌پردازند از ناحیه خداوندی مورد تایید قرار می‌گیرند، در این جا مومنین در صحنه ، که همواره حضور خویش را به اثبات رسانیده‌اند یادآور می‌شود که شما در راه تحقق ایمان خود و در مقابله با کسانی که می‌خواهند ایمان شما را به خطر اندازند باید ثابت قدم و استوار باشید و چون استوار در مقابل کفر ایستادید به خود نیز نباید مغرور شوید بلکه باید در این حال متوسل به ذکر و یاد الهی شوید که بزرگ‌ترین پشتوانه و قدرت اهل ایمان است . پس با این همه می‌خواهد بگوید آن ایمانی ارزش دارد که دارای ثبات و ایستادگی باشد و ایستادگی خود را هم توسط ذکر تقویت و تثبیت نماید و بدین وسیله زمینه رستگاری را برای خود فراهم نماید. در این جا برای تحقق رستگاری ثبات بنده را خواسته که از روی ایمان باشد اما در آیه‌ای دیگر می‌فرماید:

(یا ایها الذین آمنوا ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم .) (۹۲)

ای کسانی که ایمان آورده‌اید اگر خداوند را یاری کنید خداوند نه تنها یاریتان می‌کند بلکه به شما ثابت قدمی نیز خواهد بخشید.

امام محمد غزالی در توضیح آیه مذکور می‌نویسد: پس اصل مسلمانی کلمه لا اله الا الله و محمد رسول الله است ، و وی عین ذکر است ، و همه عبادات دیگر تاءکید این ذکر است ، و یاد کرد حق تعالی ، را ثمره ذکر تست و برای این گفت حق تعالی : فاذکرونی اذکرکم مرا یاد کنید تا من شما را یاد کنم ، و این یاد کرد و بر دوام می‌باید، و اگر بر دوام نبود در بیش تر احوال می‌باید که فلاح دروی بسته است ، و برای این گفت : الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم ثنا بر این قوم کرد که ایشان بر پای و نشسته و خفته در هیچ حال غافل نباشند، و گفت : واذکر ربک فی نفسک تضرعا و خفیه و دون الجهر من القول بالغدو والاصال و لاتکن من الغافلین ، گفت : او را یاد کن به زاری و به بیم و ترس ، بامداد و شبان گاه و به هیچ وقت غافل مباش . (۹۳)

روایات ذکر

علاوه بر آیاتی که برای نتایج ذکر آوریم ، روایات فراوانی این بحث جالب را دنبال کرده‌اند و به ذکر نتایج آن پرداخته‌اند، برای این که بحث قرآنی ما به تمام بیان گردد به روایات جالبی که در حقیقت موید و مفسر بیشتر این آیات خواهند بود اشاره می‌کنیم ، و چون روایات و احادیث در این خصوص ‍ فراوان است فقط چندی از آن‌ها را ذیلا می‌آوریم .

۱- عن ابی عبدالله (ع ) قال :

من کان ذاکرا لله علی الحقیقه فهو مطیع و من کان غافلا عنه فهو عاص و الطاعه علامه الهدایه و المعصیه علامه الضلاله و اصلها من الذکر و الغفله .(۹۴)

امام صادق (ع ) فرمود: کسی که به حقیقت در یاد خداوند است مطیع و فرمان بردار خواهد بود و آن کس که از خدا غافل است عاصی و گناه کار اطاعت نشانه هدایت است و معصیت علامت گمراهی و منشاء این هر دو، یاد خدا بودن و از خدا غافل شدن است .

در این روایت اشارتی هست به این که اطاعت و هدایت از نتایج مستقیم ذکر، و معصیت و گم راهی (ضلالت ) نشانه غفلت از ذکر خداست .

۲- عن علی علیه السلام قال :

من عمر قلبه بدوام الذکر حسنت افعاله فی السر و الجهر. (۹۵)

علی (ع ) فرمود:

آن کسی که با یاد دائمی خداوند دل خود را معمور نگاه دارد تمام اعمالش ‍ در پنهان و آشکار پسندیده و نیکو خواهد بود.

روایت در حین این که بسیار کوتاه و مختصر است ولی از عمق و ژرفای فراوانی برخوردار است ، مولا صریحا اشاره می‌کند به ساختن قلب و تعمیر آن از دریچه ذکر و پس از آن دعوت می‌کند به دوام ذکر و تداوم بخشیدن به آن ، و چون ذکر تداوم یافت و خداوند در قلب آدمی مسکن گزید عمل انسان ذاکر به خودی خود چه در خفا و چه در علن و آشکار نیکو می‌گردد، چرا که چنین کسی می‌داند خداوند از وی غافل نیست و برحسب (ان ربک لبالمرصاد) و نیز (ان علیکم لحافظین ) و همچنین بر اساس نحن اقرب الیه من حبل الورید، متوجه عمل خود در پنهان و آشکار می‌گردد، و چون عمل انسان در پنهان و آشکار یکی شد مسیر مثبت و حسن به خود گرفت این انسان از ریا و نفاق که دو گانه گری است بیرون آمده و چون دور نیست و ظاهر و باطنش یکی است به خودی خود وارد اخلاص می‌شود و چنین فردی از نظر قرآن و اسلام موحد نام می‌گیرد. و موحد کسی است که همیشه با خداست و خدا هم همیشه با اوست و این رابطه حتی برای لحظه‌ای قطع نمی‌شود، و خلاصه برای این که حضور خداوند را احساس ‍ کنیم به قول حافظ کافی است که از او غایب نشویم . حضوری گر همی خواهی از و غایب مشو حافظ.

و نیز باید واقف باشیم که خداوند لحظه به لحظه همراه ماست و بی خود به این طرف و آن طرف برای یافتن خدا نشانه نرویم ، به خود فرو رویم و در خود بنگریم و چشم دل بگشاییم که خدا با ماست ، دگر بار حافظ چه زیبا به این مطلب اشاره می‌کند:

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از او دور خدایا می‌کرد

۳- قال رسول الله (ص ): ذکر الله شفاء القلوب . (۹۶)

حضرت رسول اکرم (ص ) فرمود: یاد خداوند موجب شفای قلب‌ها می‌گردد.

همین مفهوم از امام علی بن ابی طالب (ع ) نیز در بخشی از دعای عارفانه کمیل نقل شده است : یا من اسمه دواء و ذکره شفاء. (۹۷)

و یا به قول مولانا جلال الدین :

آن چه حق است اقرب از حبل الورید

تو فکندی تیر فکرت را بعید

ای کمان و تیر را بر ساخته

صید نزدیک و تو دور انداخته

هر که دور اندازتر از دورتر

وز چنین گنج است او مهجورتر (۹۸)

۴- عن علی علیه السلام قال : ذکر الله دعامه الدین (الایمان ) و عصمه من الشیطان . (۹۹)

علی (ع ) فرمود: یاد خدا ستون دین و مایه مصونیت از شیطان و افکار و وساوس شیطانی است .

۵- ذکر الهی موجب جلاء قلب‌ها و صیقل دل‌ها می‌گردد، و نیز آن را آماده می‌سازد تا بتواند محل ظهور تجلیات خداوندی گردد. امام علی (ع ) در این خصوص می‌فرماید:

ان الله سبحانه و تعالی جعل الذکر جلاء للقلوب ، تسمع به بعد الوقره و تبصر به بعد العشوه و تنقاد به المعانده و ما برح لله عزت آلاؤ ه فی البرهه و فی ازمان الفترات رجال ناجاهم فی فکرهم و کلمهم فی ذات عقولهم . (۱۰۰)

خداوند یاد خود را صیقل دلها قرار داده است ، دل‌ها بدین وسیله از پس ‍ کری شنوا و از پس نابینایی بینا و از پس سرکشی و عناد رام می‌گردند، همواره چنین بوده و هست که خداوند متعال در هر برهه‌ای از زمان و در زمان‌هایی که پیامبری در میان مردم نبوده است بندگانی داشته و دارد که در سر ضمیر آن‌ها با آنها راز می‌گوید و از راه عقل هایشان با آن‌ها تکلم می‌کند.

با استفاده از جملات عمیق و عرفانی مولا می‌توان پی به اعجاز ذکر الله برد، در صورتی که با کمال خلوص و علم کامل به آن ، ذکری گفته شود انسان توسط آن از آن چه هست به سوی آن چه که باید باشد می‌رود و از آن چه که می‌داند می‌تواند به سوی آن چه که باید بداند رهنمون گردد.

جلاء قلب و صیقل دادن دل یکی از اهداف بالای عرفان است ، عرفا معتقدند که انسان برای دریافت حقایق باید به ابزاری که قوی تر از عقل باشد تکیه کند و آن ابزار از نظر آن‌ها قلب است که مرکز ادراکات حقایق است ، و برای این که از این مرکز خوب استفاده شود، انسان باید متحمل ریاضاتی باشد که در حد شریعت بوده و این ریاضات به انسان اراده‌ای می‌بخشد که غبار هوای نفس را که بر روی صفحه دل نشسته پاک کند و چون آن صفحه پاک شد و به مرور صیقل گرفت آن گاه چشم دل انسانی باز شده و چیزهایی را می‌بیند که قبلا توان آن را نداشته است :

چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی (۱۰۱)

پس از این دل صیقل خورده و قلب جلا یافته مبدل به آینه‌ای می‌شود که ذکر الهی را انعکاس می‌دهد و محل تجلی اسماء و صفات الهی می‌شود، مولانا جلال الدین به این حقیقت اشارتی داشته می‌نویسد:

آینت دانی چرا غماز نیست

زان که زنگار از رخش ممتاز نیست

رو تو زنگار از رخ خود پاک کن

بعد از آن ، نور را ادراک کن (۱۰۲)

عارفان منبع معرفت واقعی را قلب پاک صیقل خورده می‌دانند و می‌گویند منبع شناخت روایت معروف من عرف نفسه فقد عرف ربه همی قلب آدمی است و در حقیقت قلب انسان آینه‌ای است که جمیع صفات الهی باید در آن جلوه گر شود، ولی اگر قلب انسان‌ها همچون آینه حقایق را منعکس نسازد به این جهت است که زنگ زده و گرد کدورت و قساوت بر آن نشسته و غبار هوای نفس آن نقش را مکدر ساخته و آلودگی‌های غبار نفس بر آن نقش بسته است و این همه مانع دید انسان می‌گردد و اجازه انعکاس حقایق را نمی‌دهد، پس برای درک حق و دریافت صفات و اسماء او، چاره‌ای جز پاک سازی مرکز ادراک حقایق که همان قلب است نداریم و این همان است که در قرآن به آن تزکیه می‌گویند، و هر کس بیش تر به تزکیه نفس بپردازد وسعت خویش را برای درک حقایق افزون کرده است :

هر کسی ز اندازه روشندلی

غیب را بیند به قدر صیقلی

هر که صیقل بیش کرد او بیش دید

بیش تر آمد بر او صورت پدید

گر تو گویی آن صفا فضل خداست

نیز این توفیق صیقل زان عطاست

قدر همت باشد آن جهد و دعا

لیس للانسان الا ما سعی

واهب همت خداوند است و بس

همت شاهی ندارد هیچ خس (۱۰۳)

و نیز:

همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو

در ریاضت آینه بی زنگ شو

خویش را صافی کن از اوصاف خویش

تا بینی ذات پاک صاف خویش

بینی اندر دل علوم انبیاء

بی کتاب و بی معید و اوستا(۱۰۴)

و به گفته عارف بزرگ قرن چهارم ، شیخ ابو سعید ابوالخیر (متوفی به سال ۴۴۰ هجری ):

ای دل اگر آن عارض دلجو بینی

ذرات جهان را همه نیکو بینی

در آینه کم نگر که خودبین نشوی

خود آینه شو تا همگی او بینی

به طور خلاصه و فهرست وار می‌توان خواص و نتایج ذکر را بر اساس ‍ روایات چنین شرح داد که ذکر کلید آرامش ، عامل زنده شدن قلب و عامل تقویت روح است ، به قلب‌ها نور و روشنایی می‌بخشد، عامل گشایش ‍ محبت است ، دور کننده شیطان و وساوس شیطانی از انسان است و مانع از ایجاد نفاق در دل است . محبت از ثمرات ذکر است عامل عصمت و دوری از گناه است ، سعه صدر ایجاد می‌کند و عامل آرامش و اطمینان قلب و دل می‌شود.

و به قول دانای حکیم ، سعدی شیرازی (متوفی به سال ۶۹۵ هجری ):

دل آینه صورت غیب است ولیکن

شرط است که بر آینه زنگار نباشد

اثر فراموشی و نسیان خدا و اعراض از یاد او

چند نکته

آن چه که پیش از این از طریق آیات و روایات به آن اشاره کردیم بعضی از خصوصیات و نتایج ذکر و یاد خداوند را مشخص نمود، اینک می‌خواهیم بدانیم اگر کسی از خدا و یاد او غفلت بورزد و او را به دست فراموشی سپرده و از یاد ببرد و یا از یاد و ذکر او سرباز زده ، اعراض نماید چه نتیجه و یا نتایجی را به بار آورد. در این باره نیز با در نظر داشتن آیات و روایات به نکاتی چند اشاره خواهیم کرد:

خود فراموشی و بیگانگی از خود

و لا تکونوا کالذین نسوا الله فاءنسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون . (۱۰۵)

و نباشید مانند کسانی که خدا را فراموش کردند پس به خود فراموشی دچار گشتند و هم اینان از خود بیگانگانند.

در این آیه بسیار عمیق و جالب قرآنی نکاتی از شناخت روان آدمی وجود دارد و نوعی روان کاوی دقیق در آن مشاهده می‌شود. این آیه سه مطلب اشاره می‌کند:

الف - خدا فراموشی (نسواالله )

ب - خود فراموشی (فانسیهم انفسهم )

ج - از خود بیگانگی (فاسقین ).

قاموس قرآن در معنای نسیان می‌نویسد: نسی و نسیان ، هم به معنی فراموش کردن آید و هم به معنی اهمال و بی اعتنایی . (۱۰۶) راغب اصفهانی نیز در مفردات خود می‌نویسد: نسیان آن است که انسان محفوظ در ذهن خود را از یاد ببرد و به واسطه ضعف قلب یا غفلت و یا از روی قصد تا از قلب او محذوف شود و از یادش برود. (۱۰۷)

پس دو نوع نسیان وجود دارد، یکی نسیانی که از روی غفلت ایجاد می‌شود و دیگری نسیانی که از روی عمد و آگاهانه ایجاد می‌گردد. این نوع از نسیان یعنی کم بها تلقی کردن چیز فراموش شده ، چرا که اگر چیزی برای انسان از ارزش و بهایی والا برخوردار باشد هیچ گاه فراموش نمی‌شود، پس اگر چیزی مهم باشد ولی در عین حال به دست فراموشی و نسیان سپرده شود خود دلالت دارد بر این که شخص فراموش کار نسبت به آن مهم هیچ گونه احساسی نداشته و آن را از روی عمد و اراده از یاد برده است ، یعنی آن را بر ارزش و بی اهمیت تلقی کرده و قرآن کریم از این نوع نسیان که ارادی صورت می‌گیرد به بدی یاد می‌کند و برای آن نتایج منفی پیش بینی می‌کند. قرآن به سه نوع نسیان ارادی اشاره می‌نماید که این هر سه از ارزشی فوق العاده برخوردارند و هر سه مرتبط با تمامی وجود آدمی می‌باشند که به ترتیب عبارتند از:

الف - نسیان خدا.

ب - نسیان خویشتن .

ج - نسیان گناه و عمل خطا.

گر نخواهی خود فراموشت شود

یاد او کن ، یاد او کن ، یاد او

رابطه انسان با خداوند یک رابطه عمیق و دقیق است ، آیات قرآنی این رابطه را بارها و بارها در زمینه‌های گوناگون بیان داشته‌اند، در این جا نیز از نوعی رابطه که از ظرافت و دقت خاصی برخوردار است گفت و گو می‌شود و آن این که اگر انسان خدای خویش را به دست نسیان و فراموشی بسپارد، در نتیجه این کار خویشی خویش را هم فراموش می‌کند و این موجب می‌شود که از مسیر انسانی خود خارج گردد و به تعبیر روان شناسان از خود بیگانه شود و این چیزی است که امروز در غرب و در روان شناسی به آن الیناسیون گفته می‌شود و انواع و اقسام گوناگونی را نیز شامل می‌گردد.

این رابطه (انسان و خدا) به قدری مهم است که اگر انسان خدا را فراموش ‍ کند بی وقفه دچار خود فراموشی می‌شود، این مفهوم در عبارات دیگری نیز آمده است ، از جمله در کلام مشهور حضرت امیرالمومنین ، علی بن ابیطالب (ع ) چنین آمده است که : من عرف نفسه فقد عرف ربه . (۱۰۸) کسی که نفس خود را بشناسد خدای خود را شناخته است .

این روایت شناخت رب را منوط به شناخت نفس دانسته است ، چرا که انسان همین که خود را شناخت و نسبت به کم و کیف وجودی خود واقف گشت نهایتا به این جا می‌رسد که من مخلوق هستم و خالقی دارم و نیز عبدی هستم که خداوند بزرگ معبود من است . از این روست که شناخته خود به عنوان یک معلول ، اثر و مخلوق ، به خودی خود مبین وجود خالقی است که علت اولی بوده ، مؤ ثری حکیم و خالقی توانا می‌باشد، پس انسان ریشه در اولوهیت دارد یعنی اگر خدای را از زندگی بشر حذف کنید نابودی معنوی بشر حتمی خواهد بود، پس برای حیات معنوی و انسانی انسان ، وجود خدا و اعتقاد به وی از ضروریات است . روی همین حساب است که در قرآن و روایات معتبر اسلامی تا این حد روی این مسئله و همچنین ارتباط مستقیم و بی واسطه انسان با خدا تاءکید داشته و تکیه می‌شود. چرا که از این دید ارزش انسان به خدا است و این وابستگی به خداست که برای انسان مطرح است و از این روست که اگر انسان خدای را به دست فراموشی بسپارد خودش را هم فراموش کرده و نهایتا دچار فسق می‌گردد.

حال باید ببینیم که فسق به چه معنایی است و از نظر قرآن چه مفهومی را دارا بوده و چه کسانی از این دیدگاه از فاسقین به حساب می‌آیند.

قاموس قرآن در شرح لغت فسق می‌نویسد: خروج از حق . اهل لغت گفته‌اند: (فسق الرطبه عن قشرها)، خرما از غلاف خود خارج شد. به تصریح راغب فسق شرعی از همین ریشه است . به قولی در مصباح و اقرب گفته آن به معنی خروج شی از شی علی وجه الفساد است . پس فسق و فسوق خروج از حق است چنان که درباره ابلیس فرمود: (کان من الجن فسق عن امر ربه ) (۱۰۹)

یعنی او از جن بود و از دستور خدایش خارج شد و اطاعت نکرد، کافر، فاسق است که بالتمام از شرع خارج شده و گناه کار فاسق است که به نسبت گناه از شرع و حق کنار رفته است . (۱۱۰)

پس فسق به معنای خروج هسته از پوسته اصلی خود است و چون به کسی فاسق اطلاق شود به این معنی است که شخص از انسانیت خود که همان قوه فطرت وی می‌باشد خارج شده است و از مسیر اصلی انحراف جسته و به جای آن در وادی برهوتی سیر می‌کند که حتی خودش هم نسبت به آن آگاهی ندارد. از نظر ما چون توحید مبنای همه نیات ، تفکرات و اعمال ما می‌باشد شخص دیندار هم باید موحد باشد یعنی تمامی اعمال ، حرکات و سکناتش دقیقا منطبق بر توحید بوده ، لحظه‌ای از یاد خداوند غفلت ننماید و در همه احوال هر کاری که انجام می‌دهد به نام او، برای او، به یاد او و برای قرب و نزدیکی او انجام دهد، و چون این همه را انجام داد و درست هم انجام داد به هویت رسیده و در حقیقت خویشتن خویش را بازیافته است ، در غیر این صورت انسان خود خویش را فراموش می‌کند و به جای آن یک شخصیت کاذب و دروغینی جانشین می‌شود، و در آن حال احساس‌های گوناگون و متضادی به انسان دست می‌دهد و در پیش خود احساس استغناء و استقلال می‌کند و به خیال خویش بر بالای تکبر می‌رود و به اوج غرور دست می‌یابد، و در آن حال ، خداوند و قدرتش را منکر می‌شود و فراموشی می‌کند که از کجا آمده ، از چه چیزی به دنیا آمده و به کجا خواهد رفت ، برای این انسان‌ها که دارای شخصیتی کاذب بوده و از خویشتن خویش خارج گشته‌اند و هیچ گونه هویتی الهی را در خود ندارد امیرالمومنین علی (ع ) کلامی بس زیبا بیان کرده است ، حضرت می‌فرماید:

(عجبت لمتکبر کان امس نطفه و هو غدا جیفه ) (۱۱۱)

تعجب می‌کنم از کسی که ادای استکبار و بزرگی را در می‌آورد در حالی که دیروز نطفه‌ای پست بیش نبود و فردا که خواهد مرد لاشه‌ای عفن بیش ‍ نخواهد بود.

این حالت کاذب که به شکل منیت و تکبر در انسان جلوه گر می‌شود، حجابی است بر دیدگان دلش که از حقیقت حق دورش می‌گرداند. چون از حق دور گشت ، در حقیقت از خود خودش دور گشته ، و کاری که ذکر انجام می‌دهد این است که چنین کسی را متوجه حق و خدا می‌کند، و چون به خدا توجه کرد به خود به عنوان یک مخلوق و عبد توجه می‌کند و چون مقام بندگی را بازیافت به خود خودش خواهد رسید و از آن خود کاذب و دروغین که استکبار و انانیت نام داشت بیرون می‌آید و چون از آن حال بیرون شد چنین فردی مسلم می‌شود به معنای تسلیم گشتن در مقابل حق و حقیقت و یافتن راه حق و رهسپار شدن در آن مسیر. در این جا بد نیست به شعری از مرحوم علامه اقبال لاهوری (متوفی به سال ۱۹۸۳) در این مورد اشاره‌ای داشته باشیم :

ای ز خود پوشیده خود را بازیاب

در مسلمانی حرام است حجاب

این مسئله از دیرباز مورد توجه حکما و عرفا نیز بوده است ، و حتی در اصطلاح عامه مردم این مفاهیم وجود داشته و کلمات و واژه‌هایی چون مجنون و دیوانه ، خود گواه این مطلب می‌تواند باشد.

مجنون کسی است که جن در وجود او خانه کرده است و دست به اعمالی می‌زند که از آن خودش نیست و همچنین دیوانه به کسی گفته می‌شود که دیو در خانه وجودش مستقر شده و به جای وی فعالیت و کوشش می‌کند، و این هر دو حال نوعی مسخ است که فرد، خود واقعی و حقیقی اش را گم می‌کند و به خودی که از آن خودش نیست می‌پردازد. و از این‌ها به انسان بی خود، ناخود، خود باخته و یا از خود بیگانه تعبیر می‌کنند.

مولوی ، انسان شناسی که همواره سعی داشته این خود آدمی را به وی بنمایاند و انسان‌ها را به خود آگاهی برساند، در مثنوی خویش بارها و بارها این قبیل مطالب را به صورت حکایت نقل کرده است ، منتها سبک خاص عرفان خویش را هم حفظ کرده و از آن جا که کالبد مادی را به عنوان قفس یاد می‌کند و روح ملکوتی را چون مرغی اسیر در آن می‌پندارد، و ارزش انسانی را در این می‌بینند که به آن بعد روحانی و مرغ ملکوتی اش ‍ پرداخته و آن را مورد عنایت قرار دهد، وگرنه پرداختن به جسم و کالبد مادی نوعی پرداختن به بیگانه است و نوعی رها کردن خود حقیقی ، از این رو حضرت مولانا جلال الدین می‌فرماید:

در زمین دیگران خانه مکن

کار خود کن کار بیگانه مکن

کیست بیگانه ؟ تن خاکی تو

کز برای اوست غمناکی تو

تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی

گوهر جان را نیابی فربهی (۱۱۲)

واضح است که تن خاکی را بیگانه می‌پندارد و گوهر جان را به عنوان حقیقت انسان معرفی می‌کند، و نیز بیان می‌دارد که هرچه به این تن خاکی بپردازد از گوهر جان یعنی خود خودتان دورتر می‌شوید، و گویا رابطه این دو رابطه شرق و غرب است که اگر به سمتی بروید از دیگر سو دورتر می‌شوید. امام علی بن ابی طالب (ع ) سخنی گهربار در این مورد دارد که :

(عجبت لمن ینشد ضالته و قد اضل نفسه فلایطلبها.) (۱۱۳)

تعجب می‌کنم از کسی که در جست و جوی گم شده اش برمی آید و حال آن که خود را گم کرده و در جست و جوی آن برنمی آید.

چرا هر چیزی که از تو گم می‌شود به دنبال آن می‌گردی و تلاشی پی گیر برای یافتن آن نمایی ؟ و چرا در جست و جوی خویشتن خویشت بر نمی‌آیی ، آیا آن را گم نکرده‌ای ؟

غفلت قلب

اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداوه و العشی یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم ترید زینه الحیوه الدنیا و لا تطع من اغفلنا قبله عن ذکرنا و اتبع هویه و کان امره فرطا. (۱۱۴)

و همیشه خویش را با کمال شکیبایی به محبت آنان که صبح و شام خدا را می‌خوانند و رضای او را می‌طلبند وادار کن و یک لحظه از آن فقیران چشم مپوش که به زینت‌های دنیا مایل شوی و هرگز با آن که ما دلهای آن‌ها را زیاد خود غافل کردیم و تابع هوای نفس خود شدند و به تبهکاری پرداختند متابعت مکن (یعنی با اشرف و ثروتمندان ظالم هواپرست نپیوند).

در این جا ضمن این که حضرت رسول را از متابعت کسانی که قلبشان از یاد خدا غفلت یافته منع می‌کند به این مطلب هم اشارت می‌دهد که محل ذکر خدا چیزی جز قلب آدمی نیست و اگر ذکر الهی کنار رود غفلت بر قلب انسان حاکم می‌شود و چون غفلت بر قلب مستولی شد آدمی را به تبعیت از هوای نفس وادار می‌کند، پرواضح است که نفس ، آدمی را از هویت انسانی تا حد حیوانی پایین می‌آورد و او را به پستی و رذالت می‌کشاند و حیت به تعبیر زیبای قرآن گاهی آدمی را از چهارپایان و حیوانات هم به پایین تر می‌برد: (اولئک کالانعام بل هم اضل .) (۱۱۵)

در صفحات بعد پیرامون قلب و حالات و کیفیات گوناگون آن سخن خواهی گفت و توجه آیات و عنایت قرآن را به این مرکز بازگو خواهیم نمود، اما اختصارا صفاتی چون : غفلت قلب ، کوری قلب ، اطمینان و آرامش قلب ، قساوت قلب ، زنگار گرفتن و زنگ زدگی قلب ، و نیز هدایت قلب از مواردی است که در قرآن به آن اشاره شد است .

کوری قلب

روایتی از حضرت امیرالمؤ منین (ع ) نقل شده است که می‌فرماید:

من ینسی الله سبحانه انساه الله نفسه و اءعمی قلبه . (۱۱۶)

کسی که خدا را فراموش کند، خدا هم او را دچار خود فراموشی می‌نماید و چشم بصیرتش را نابینا می‌سازد.

افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها او آذان یسمعون بها فانها لاتعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور. (۱۱۷)

آیا آنان در زمین سیر و سیاحت نکردند تا دل‌هایی داشته باشند که با آن هوشیاری دریابند، یا گوش‌هایی که سخنان درست و راست را بشنوند؟ (بدان که ) چشم‌های سر آنان نابینا نیست بلکه دل‌ها که در سینه دارند کور و نابیناست .

کوری قلب از جمله مسائلی است که قرآن به آن اهمیت زیاد می‌دهد و می‌گوید هستند کسانی که چشمانشان هیچ گونه عیب و ایرادی ندارد ولی بسیار چیزها در جهان هستی وجود دارد که آنان از دیدن آنها عاجز و ناتوانند، این‌ها کسانی هستند که چشم دلشان از فروغ و روشنایی باز ایستاده و قلبشان را کوری فرا گرفته است . قرآن این کوری قلب را به عدم توجه به ذکر حق و نسیان خداوند نسبت می‌دهد، گویی ذکر حق عامل بینایی دل بوده و بشر مادام که در ذکر حق است دلش متجلی از انوار حق می‌باشد و به آن وسیله حقایقی را در همین عالم می‌بیند که دیگران را یارا و توان آن نیست ، مولا علی ، امیرالمؤ منین (ع ) به این مسئله اشاره فرموده ، بیان می‌دارد:

ان الله تعالی جعل الذکر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقره ، و تبصر به بعد العشوه ، و تنقاد به بعد المعانده و ما برح الله عزت آلائه فی البرهه بعد البرهه و فی اءزمان الفترات رجال ناجاهم فی فکرهم و کلهم فی ذات عقولهم فاستصبحوا بنور یقظه فی الاسماع و الابصار و الافئده . (۱۱۸)

خدای متعال یاد خود را مایه صفا و جلای دلها قرار داده است . با یاد خدا دلها پس از سنگینی شنوا شده ، و پس از کوری بینا می‌گردد، و پس از سرکشی نرم و ملایم می‌شود، همواره چنین بوده که در فاصله‌ها خداوند بندگانی (ذاکر) دارد که در اندیشه هایشان با آنان نجوا می‌کند و در عقل هایشان با آن‌ها سخن می‌گوید.

دل آدمی اگر در فساد و تباهی فرو نرفته و در گناه غوطه نخورده باشد قوه ادراک کننده حقایق است و در حقیقت خداوند جهان آفرین به وسیله همین قوه درک می‌گردد، آن چنان که آمده است :

هل رایت ربک ؟ افا عبد مالااری ؟ لا تراه العیون بمشاهده العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان . (۱۱۹)

از امام علی (ع ) می‌پرسند، آیا پروردگارت را دیده‌ای ؟ حضرت در پاسخ فرمودند: آیا چیزی را که نمی‌بینم عبادت می‌کنم ؟ و بعد بیان داشتند که : او هرگز با چشم سر دیده نمی‌شود ولی قلب‌ها با ایمان واقعی به درک آن نائل می‌شوند.

در آیات و روایات دیگر که دقت کنیم می‌بینم که نه تنها به قلب آدمی شنوایی و بینایی را نسبت می‌دهند، بلکه تعقل و تفقه را نیز به قلب مربوط می‌داند، این آیه که می‌فرماید: (لهم قلوب یعقلون بها.) (۱۲۰) و نیز مانند این آیه : (لهم قلوب لا یفقهون بها.) (۱۲۱)

قساوت قلب

افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه فویل للقاسیه قلوبهم من ذکر الله ، اولئک فی ضلال مبین . (۱۲۲)

آیا آن کسی را که خدا برای اسلام شرح صدر عطا فرمود که وی به نور الهی روشن است (چنین کس با مردم کافر بی نور تاریک دل یکسان است هرگز چنین نیست ) پس وای بر آنان از قساوت و شقاوت ، دلهاشان از یاد خدا فارغ است ، اینان هستند که دانسته در ضلالت و گم راهی اند.

این مورد به علت این که بسیار اهمیت دارد، آن را بارها در آیات مختلف آورده و هر بار تعبیری از آن کرده است ، مثلا یکی از این آیات که مفهوم قساوت قلب را به خوبی و بی نقص بیان می‌دارد می آوریم و سپس به شرح آن می‌پردازیم :

ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجاره او اشد قسوه و ان من الحجاره لما یتفجر منه الانهار و ان منها لما یشقق فیخرج منه الماء و ان منها لم یهبط من خشیه الله و ماالله بغافل عما تعملون . (۱۲۳)

از پس این جریان دل هایتان سخت شد که چون سنگ یا سخت تر بود؛ که بعضی سنگ‌ها، جوی‌ها از آن بشکافد و بعضی از آن‌ها دو پاره شود و آب از آن بیرون آید و بعضی از آنها از ترس خداوند فرود افتد و خدا از آن چه می‌کنید غافل نیست .

مرحوم آیت الله طالقانی ، در ذیل آیه مذکور در تفسیر خود می‌نویسد: لغت قساوت سختی و تاریکی و از قابلیت افتادن و وازده شدن را می‌رساند، قسی و قاسی چیزی است که سخت شده و خود را گرفته چنان که استعداد پذیرش حرکت و حیات از آن رفته . ارضه قاسیه زمینی است که گیاهی از آن نمی‌روید، و حجار قاسیه آن سنگ سختی است که پذیرش ندارد. قلب قسی آن سنگ سختی است که پذیرش ندارد. قلب قسی ضمیر جامدی است که احساس و عواطف و حیات معنوی از آن سلب شده است . (۱۲۴)

آیه مذکور نکاتی را متذکر می‌شود که از اهمیت زیادی برخوردار است و ما این نکات را از تفسیر پرتوی از قرآن نقل می‌کنیم :

۱- از دل و باطن سنگ‌ها چه بسا آب می‌جوشد و نهر جاری می‌شود ولی این قلوب قاسیه جوشش درونی ندارد.

۲- سنگ از تاءثیر عوامل خلقت شکافته می‌شود و از آن آبهایی بیرون می‌آید ولی مواعظ و عبرت‌ها، به دلهای اینان راه نمی‌یابد و از آن خیری ترشح نمی‌کند.

۳- سنگ‌ها در برابر قهر خداوند سر فرود آوردند ولی دل‌های اینان در برابر عظمت و آیات حق خضوع نمی‌کند. (۱۲۵)

از نظر قرآن کریم هستی دارای شعور و ادراک است و برحسب تکوین در مسیری هدایت شده قرار دارد و در راهی که جریان دارد خطا غفلت ندارد.

آیات قرآن شعور و ادراک هستی و اشیاء به دقت و زیبایی بیان می‌کند در این جا به ذکر یکی دو نمونه اشاره و اکتفا می‌کنیم :

تسبح له السموات السبع و الارض و من فیهن و ان من شی ء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم انه کان حلیما غفورا. (۱۲۶)

آسمان و زمین و هر که در آنهاست خدا را به پاکی می‌ستاید، و هیچ چیز نیست در جهان مگر آن که خدا را به پاکی می‌ستاید و لکن شما آن را در نمی‌یابید که خداوند فراگذارنده دشمنان است به بردباری ، پوشنده آشنایان است به آمرزگاری .

و یسبح الرعد بحمده و الملائکه من خیفته و یرسل الصواعق فیصیب بها من یشاء و هم یجادلون فی الله و هو شدید المحال(۱۲۷)

و رعد خدای را می‌ستاید و فرشتگان هم او را از بیم می ستایند و در هوا صاعقه‌ها و آتش سوزان می‌فرستد و آن را بر آن کس که می‌خواهد می‌رساند، و خدای تعالی سخت مکر و زودکار است .

در خصوص قساوت ، خواجه عبدالله انصاری ، پیر مناجات حکایتی نقل کرده که : در حکایت بیارند که پیغمبری به بیابانی گذشت دید از سنگ کوچکی آب زیادی بیرون می‌جهد که خیلی بیش از اندازه و تناسب سنگ است ، ایستاد و حیران شد در شگفت ، با خود می‌گفت : این چه آب است و چنین سنگی ؟ خداوند سنگ را به زبان آورد و گفت : ای پیغمبر این آب که تو می‌بینی آب گریه من است که از آن روز که خداوند فرمود: دوزخ را به سنگ ، گرم کنند من از حسرت و ترس می‌گریم پیغمبر این را شنید گفت خداوندا، وی را از آتش ایمن گردان ، ندا رسید که ما او را ایمن کردیم ، پس ‍ از مدتی باز گذر پیغمبر به آن سنگ افتاد، دید باز آب می‌آید گفت خداوندا، او را از آتش ایمن کردی ولی باز می‌گرید؟ سنگ به فرمان خداوند گفت : آن گریستن از غم و حسرت بود و این گریستن از شادی و خوش حالی است . (۱۲۸)

مرحوم ملا احمد نراقی در کتاب اخلاقی خود معراج السعاده در خصوص ‍ قساوت قلب و سختی دل می‌نویسد: آن حالتی است که آدمی به سبب آن از آلامی که به دیگران رسد و به مصایبی که به ایشان رو می‌دهد متاءثر نمی‌گردد و شکی نیست که منشا این صفت غلبه سبعیت است و بسیاری از افعال ذمیمه چون ظلم و ایذا کردن و به فریاد مظلومان نرسیدن و دستگیری فقرا و محتاجان را نکردن از این صفت ناشی می‌شود. (۱۲۹) از بهاران کی شود سر سبز سنگ


خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ


سالها تو سنگ بودی جان خراش


آزمون را یک زمانی خاک باش (۱۳۰)

مرحوم علامه مجلسی هم از حضرت امیرالمؤ منین علی (ع ) روایتی به این مضمون نقل کرده است :

ما جفت الدموع الالقسوه القلوب ، و ما قست القلوب الالکثره الذنوب . (۱۳۱)


اشک چشم را جز قساوت قلب‌ها نمی‌خشکاند و قلب‌ها را جز زیادی گناهان مبتلا به قساوت نمی‌گرداند.

چون خدا خواهد که مان یاری کند


میل ما را جانب زاری کند


ای خنک چشمی که آن گریان اوست


وی همایون دل که آن بریان اوست


آخر هر گریه آخر خنده ایست


مرد آخر بین مبارک بنده ایست (۱۳۲)

با در نظر داشتن آیه و بیان این که سنگ‌ها در شوق الهی و به یاد خداوند می‌گریند، ولی انسان نه تنها قلبش حالت خشوع و نرمی پیدا نکرده بلکه از سنگ خارا هم سخت تر می‌شود و امکان جوشش اختیاری مایه حیات را از خود سلب می‌کند، روایت مولا به این نکته اشارت دارد که نتیجه قساوت قلب خشک شدن چشمه اشک است و علت اساسی قساوت قلب تکرار و کثرت گناه می‌باشد. پرواضح است که گناه یک عملی ضد کرامت انسانی و مخالف تکامل و کمال آدمی است ، اگر از سیر به سمت گناه منع می‌کند به دو دلیل است یکی این که ارزش آدمی را به قدری بالا و والا می‌داند که حرکت به سمت گناه را با بزرگی و کرامت او مخالف و معارض و ناسازگار می‌یابد و دیگر این که گناه را یک عمل ضد کمال تلقی می‌کند و عملا بیان می‌دارد که هر چه دامنه گناه و آلودگی معنوی بیش تر شود امکان سیر به عوالم بالا کم تر شده و سیر انسان را به سمت پایین و حتی پست تر از آن نیز ممکن می‌داند تا جایی که انسان از حق و حقیقت خارج شد و مبدل به حیوان می‌شود و بلکه از حیوانات هم گمراه تر و پایین تر: (اولئک کالانعام بل هم اضل )

نزدیکی شیطان

و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا فهوله قرین (۱۳۳)

و هر که از یاد خدا رخ بتابد شیطان را برانگیزیم تا یار و همنشین دایم وی باشد.

عصیان و گناه

عن ابی عبدالله (ع ): من کان ذاکرا لله علی الحقیقه فهو مطیع و من کان غافلا عنه فهو عاص ، و المعصیه علامه الضلاله واصله الغفله (۱۳۴)

حضرت صادق (ع ) فرمود: کسی که از خداوند غافل است عاصی و گناه کار است و معصیت علامت گمراهی است و منشا و اصل آن غافل شدن از خداست .

پیرامون گناه و عصیان در آیات قرآن و روایات اهل بیت مباحث بسیار مشروحی وارد شده است و آثار و نتایج آن ذکر شده و اصل و منشا و ریشه همه گناهان نیز مورد بررسی قرار گرفته است . گناه در مجموع عامل اصلی فساد قلب است ، تباهی قلب و فرو رفتن در ظلمات و تاریکی‌ها نتیجه مستقیم گناه و اصرار بر آن است . حدیثی از حضرت امیر در این خصوص ‍ نقل شده است که جالب توجه است :

ما من شی ء افسد للقب من خطیئه ، ان القلب لیواقع الخطیئه فلا تزال به حتی تغلب علیه فیصیر اعلاه اسفله (۱۳۵)

هیچ چیز مانند گناه دل را فاسد نمی‌کند، همانا قلب با گناه در می‌آمیزد تا جایی که گناه بر آن چیره می‌شود و آن را زیرورو می‌کند.

گناه از نظر صاحبان معرفت عملی است ضد اخلاقی و به نوعی ضد تکامل معنوی لذا آن که مرتکب گناه می‌شود در آن لحظات خداوند را از خانه دل خویش بیرون کرده و شیطان و وسوسه‌های وی را ترجیح داده است و دل خویش را محل غولان قرار داده است . واضح است که چنین کسی در آن لحظه از اعتقاد و ایمان به خدا خالی است و در همان دم نخواسته غرق در بروهوت کفر و شرک شده است .

مبنای اخلاق که در حقیقت کنترل خود و مواظبت از عمل خود می‌باشد چیزی جز این نیست که انسان به قدرتی برتر و والاتر که از ناحیه‌ای مخفی مسلط بر او و همه چیزهای دیگر است معتقد باشد، اگر انسان به آن قدرت معتقد شد و نیز یقین حاصل کرد که وی حاضر و ناظر بر اعمال اوست و نه تنها شاهد بلکه کیفر و پاداش دهنده اعمال نیز هست سیر به سمت گناه را قطع می‌کند و به سوی آن نمی‌رود و لذا هر چه آگاهی و یقین داشتن به چنین ناظری قوی و دقیق ، بیش تر کنترل عمل بیش تر می‌شود و دوری از گناه را نیز ضمانت می‌کند و هر چه که این اعتقاد و آگاهی کم تر باشد عمل کنترل کم تر شده و گرایش به گناه که در حقیقت نفی اراده انسانی است بیش تر می‌گردد و نفس اماره را که امر به بدی می‌کند بر خود مسلط می‌سازد، از این روست که خداوند خود را حاکم ، حاضر و ناظر می‌داند و در جای قرآن به این حقیقت اشاره می‌کند و همواره حضور خویش را، شنوایی و بصیرت خود را و هم محاسبه گری و داوری خود را بیان می‌کند و انسان‌ها را متوجه این اوصاف می‌سازد، تا بلکه انسان از طریق آگاهی بر این همه اوصاف الهی ، خویشتن خویش را در دست داشته باشد و خودش را ارزان به وساوس نفس و شیطان نفروشد. قرآن در بیان این مطلب آیتی زیبا را شاهد می‌آورد:

والذین اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذکرواالله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله و لم یصروا علی ما فعلوا و هم یعلمون . (۱۳۶)

آنان که چون مرتکب عمل زشتی شوند یا به خود ستم کنند، خدا را یاد کرده و از گناهان خویش استغفار می‌کنند و جز خدا آمرزنده گناهان کیست ؟ و از روی علم و آگاهی اصرار بر اعمال زشت خود نمی‌ورزند.

آیه به خوبی نشان می‌دهد که اگر انسان مرتکب گناهی شد که مبنای آن چهل بود، خداوند بزرگ در صورتی که انسان نسبت به خطای خود آگاه شود آمرزنده و مهربان است ولی به شرطی که آدمی متذکر الهی شود یعنی پیوندش را با خدای خود قطع نکند که پس از این ، ذکر الهی چندین خاصیت را دارا است یکی این که پس از انجام اعمال زشت چون ذکر خدا را با ایمان و اعتقاد کامل ادا شود، گناه قبلی نادیده انگاشته می‌شود و هم این که این ذکر مانع از ارتکاب سایر گناهان می‌گردد و اگر بر همان ذکر توجه فراوان شود صفاتی چون تقوی و نهایتا اخلاص را برای ذکر ایجاد می‌نماید.

سختی زندگی و کوری در آخرت

و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا نحشره یوم القیامه اعمی . قال رب لم حشرتنی اعمی و قد کنت بصیرا. قال کذلک اتتک آیاتنا فیسیتها و کذلک الیوم تنسی . و کذلک نجزی من اسرف و لم یؤ من بایات ربه و لعذاب الاخره اشد و ابقی . (۱۳۷)

و هر کس از یاد من روی گردان شود زندگی تنگ و سختی خواهد داشت ، و روز قیامت او را نابینا محشور می‌کنیم ، می‌گوید: پروردگارا، چرا مرا نابینا محشور کردی ؟ من که بینا بودم می‌فرماید: این به خاطر آن است که آیات من به تو رسید و آن‌ها را فراموش کردی ، امروز نیز تو فراموش خواهی شد، و این گونه جزا می‌دهیم کسی را که اسراف کند و ایمان به آیات پروردگارش ‍ نیاورد، و عذاب آخرت شدیدتر و پایدارتر است .

اگر انسان خدا را نداشته باشد و بی ذکر و یاد او بخواهد زندگی کند، این دنیا با تمامی فراخی و وسعت و بزرگی اش ، برای انسان تنگ خواهد بود، ولی اگر خدا را داشته باشد و ذکر و یاد خدا در زبان و دلش مسکن گزیده باش و همواره ذکر و یاد او در قلبش جاری باشد، چنین کسی حتی اگر در تنگ‌ترین زندان‌ها و محبس‌ها هم باشد، احساس تنگی نخواهد کرد، چرا که خدایی را داراست که حد و مرزی ندارد و هیچ کس و هیچ چیز بزرگ تر از او نیست ، هر چه که هست اوست ، بی او بی هست است و بی هست مرده تمام عیار است . امام حسین (ع ) در نیایش عارفانه خود می‌فرماید: ماذا وجد من فقدک و ما الذی فقد من وجدک . (۱۳۸) چه یافت آن کس که تو را گم کرد؟ و چه گم کرد آن که تو را یافت ؟ به راستی آن کس که خدای را دارد همه چیز را دارد، چرا که خدای حاکم و مالک و خالق کل شی ء است ، او قدرتی بی حد و اندازه دارد، او را مرگی نخواهد بود، صاحب مقام ازلی ابدی است مالک اسمای حسنی است ، اوست که دارای اسم اعظم است . هر کس که به او پیوندد قدرت و بزرگی می‌یابد، از مرگ و فنا در امان می‌شود و واجد کمالات و صفات مطلوب می‌گردد و راستی که زندگی کردن با خدا چه خوش و زیباست و به گفته زیبای صاحبنظری : اگر خدایی باشد چه شیرین است مرگ ، و اگر نباشد چه تلخ است زندگی .

جهان آخرت که جهان تجرد است یک پارچه نور است و آن نور را کسانی ادراک می‌نماید که به مقام تجرد رسیده و از کثرت گناه و معصیت پاک شده و به وحدت نیکی و ایمان به خدا دست یافته باشند، اینان در آخرت همه چیز را با چشمان خویش ادراک می‌کنند ولی کسانی که حامل بار کثرت گناه خویشند و دستاویز تو به نیز ندارند و مقامی از تجرد حسنی را نیز دارا نمی‌باشند چگونه می‌توانند از آن جهان که جهان حقایق بی پرده است مشاهدتی داشته باشند؟

آنان که در دنیا حقایق کوچک را ندیدند چگونه می‌توانند در آن جهان حقیقت بزرگی که خود دارای بزرگ‌ترین حقایق است مشاهده نمایند؟

اعراض از معرضین ذکر الله

فاعرض من تولی عن ذکرنا و لم یرد الاالحیوه الدنیا. (۱۳۹)

تو هم ای رسول از هر کس که از یاد ما روی گردانید و جز زندگی دنیا را نخواست به کلی اعراض کن .

فراهم آمدن عذاب الهی

و من یعرض عن ذکر ربه یسلکه عذابا صعدا (۱۴۰)

و هر کس از یاد خدای خود اعراض کند خداوند به عذابی بسیار سخت معزبش می‌گرداند.

در توضیح این قسمت می‌توان گفت کسی که از ذکر و یاد خدا غفلت بورزد و اعراض نماید در جهنمی از گناه و معصیت وارد می‌شود که دخول در گناه به خودی خود برای صاحبان عقل و دل بزرگ‌ترین و سخت‌ترین عذاب است و چون دخول و ورود در گناه به علت عدم یاد خداست ، پس هنگامی که خدا از یاد برود و به خودی خود انسان در عذاب خواهد بو و هر چه این نسیان و اعراض گردد فاصله معنوی انسان از خدا بیش تر می‌شود لذا این سختی و عذاب روحی هم افزون می‌گردد، پس همین که خدا در قلب انسان نباشد خودش عذاب است نه این که خداوند عذابی برای معرض از یاد خدا فرو فرستد. که در این صورت این عذابی فوق عذاب است . بنابراین غافل و معرض از یاد خدا دو عذاب خواهد داشت ، یکی عذاب بی خدا بودن که شاید بزرگ‌ترین عذاب برای کسی است که می‌فهمد و دیگر عذابی که بازتاب اعراض از یاد خداست .

چگونه به یاد خدا باشیم

اگر انسان در فساد فرو رفته و نرفته و پیروامون قلبش محل طواف شیطان نباشد و قساوت و مرض قلب هم نداشته باشد، کافی است که چشم بصیرت خویش را بگشاید تا حقایقی که نشانه‌های خداوند بزرگ است را در پیرامون خود به خوبی ببیند و از آن دریچه ، مدام در ارتباط با خداوند باشد. در عالم هستی هر چه هست ، از ذرات کوچک اتم گرفته تا هر چه که در بالاست همگی گویای وجود حق تعالی است . دقت در آفرینش و نظم موجودات می‌تواند انسان را به یاد خدا بیندازد، چرا که همه عالم جلوه‌ای از جمال وی بوده و نظم و دقت و سختی و بزرگی آفرینش جلوه‌ای از جلال آن حضرت است ، اگر به دنبال یافتن خدا هستیم کافی است کمی توجه داشته باشیم ، آن گاه خواهیم دید که سراسر گیتی یک جا راه را به ما نشان خواهد داد. جالب این که قرآن کریم تمامی هستی را با همه مظاهر و جلوه‌های گوناگونش آیه می‌خواند و آیه به معنای نشانه است . بدین معنا که خداوند بزرگ هر موجودی را که آفرید نشانی از بزرگی خود را در آن پدید آورد، لذا به هر چه بنگری نشان خدا و علامت راه اوست ، کافی است که از ناحیه همتی مبنی بر شناخت و دریافت خدا حاصل شود آن گاه هستی با سیل خروشانش یک جا بر فرد هجوم می‌آورد تا بوی حضور و قدرت را به مشام جان برساند اما این همه تشنه می‌طلبد، تشنه‌ای که جویای حق و حقیقت باشد آن چنان که بزرگان و عارفان گفته‌اند: تشنگان گر آب جویند از جهان


آب هم جوید به عالم تشنگان (۱۴۱)

و نیز:

آب کم جوی تشنگی آور به دست


تا که آبت جوشد از بالا و پست (۱۴۲)

آرای اگر تشنگی باشد که آب بخواهد، آب هم تشنه را می‌جوید و نه تنها جویای تشنه است بلکه مشتاق وی نیز هست . اگر تشنه‌ای باشد که جویای حق باشد سراسر هستی یک پارچه حکم آب را دارد خداوند کریم در آیتی از کتاب جاویدش می‌فرماید: (والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا.) (۱۴۳)

خداوند خود راهنمای کسانی است که در جست و جویش هستند، از هر راهی که برویم ختم به اوست و هیچ راهی نیست که خداوند در آخر آن نباشد، برای همین هم هست که راه‌های یافتن خداوند متعدد است : (الطرق الی الله بعدد انفاس الخلایق ) از هر مخلوق ، موضوع و موجودی می‌توان راهی به دوست باز کرد. که او همیشه بوده و همه جا هست و خواهد بود. کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم ترا


کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم ترا


غائب نگشته‌ای که شوم طالب حضور


پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم ترا


با صد هزار جلوه برون آمدی که من


با صد هزار دیده تماشا کنم ترا(۱۴۴)

اینک به سراغ آیات قرآن می‌رویم و دگر بار نشانه‌های گوناگون خدای را که توجه به آن موجب یاد و ذکرش شود را مرور می‌کنیم .

توجه و یاد نشانه‌های الهی

الف - نگاه و دقت در خلقت خود

فلینظر الانسان مم خلق (۱۴۵)

پس چرا انسان نمی‌نگرد که از چه چیزی آفریده شده است .

(لقد خلقنا الانسان فی کبد) (۱۴۶)

تحقیقا انسان را در سختی آفریدیم .

(لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ) (۱۴۷)

تحقیقا انسان را در نیکوترین قوام آفرینش دادیم .

ب :نگاه و دقت در اعضای خود

یا ایها الانسان ماغرک بربک الکریم . الذی خلقک فسویک بعدلک . فی ای صوره ماشاء رکبک . (۱۴۸)

این انسان چه چیز باعث شد که به خدای کریم و بزرگوار خود مغرور گشتی ، آن خدایی که تو را از عدم به وجود آورد و به صورتی تمام و کامل بیاراست و به اعتدال برگزید، و حال آن که به هر صورتی که خواستی خلق توانستی کرد.

الم نجعل له عینین . و لسانا و شفتین (۱۴۹)

آیا به او دو چشم عطا نکردیم ، و زبان و دو لب به او ندادیم .

ج : نگاه و دقت در خلقت حیوانات

(افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت .) (۱۵۰)

آیا پس نمی‌نگرد به شتر که چگونه آفریده شده است .

در این خصوص مولا علی (ع ) در کتاب شریف نهج البلاغه پیروامون دقت در آفرینش ، و نظام پیچیده و زیبای آن شرحی مبسوط دارد در بخشی می‌فرماید:

ابتدعهم خلقا عجیبا من حیوان و موات ، و ساکن و ذی حرکات ، فاقام من شواهد البیات علی لطیف صنعته و عظیم قدرته ما انقادت له العقول معترفه به و مسلمه له ، و نعقت فی اسماعنا دلائله علی و حدانیه ، و ما ذرا من مختلف صور الاطیار التی اسکنها اخادید الارض و خروق فجاجها و رواسی اعلامها، من ذات اجنحه مختلفه ، و هیئات متباینه ، مصرفه فی زمان التسخیر، و مرفرقه باجنحتها فی مخارق الجو المنفسخ و الفضاء المنفرج . کونها بعد اذلم تکن فی عجائب صور ظاهره و رکبها فی حقایق مفاصل محتجبه ، و منع بعضها بعباله خلقه ان یسمو فی الهوآء خفوفا، و جعله یدف دفیفا و نسقها علی اختلافها فی الاصابیغ بلطیف قدرته ، و دقیق صنعته فمنها مغموس فی قالب لون لا یثوبه غیر او ما غمس فیه ، و منها مغموس فی لون صبغ قد طوق بخلاف ما صبغ به .

خداوند موجودات عجیب و شگفت را آفرید بعضی جاندار و بعضی بی جان و بعضی ساکن و آرام و برخی دارای حرکات ، و از دلیل‌های آشکار که گواهی می‌دهند به زیبایی آفرینش او و به بزرگی و توانایی اش . برپاست چیزی را که عقل‌ها در برابر آن فرمان برده باور داشتند، در حالی که به هستی او معترف بوده و تسلیم امر و فرمان او هستند، و به یگانگی او دلیل‌های آن چه که خردها باور داشته‌اند در گوش‌های ما فریاد می‌زند، و برپاداشت چیزی را که آفرید از صورت‌های گوناگون مرغانی که آن‌ها را در شکاف‌های زمین و دره‌های گشاد و بر سر کوه‌ها جای داد و آن‌ها دارای بال‌های جور جور شکل‌های گوناگون هستند. در حالی که مهار فرمانبرداری بر گردن آن‌ها افکنده شده ، و از شکاف‌های هوای گشاده و فضای وسیع پر و بال می‌زنند. پدید آورد آنها را با این صورت‌های آشکار شگفت آور در صورتی که پیش تر نبودند و آن‌ها را با استخوان محکم مفصل‌ها که پنهان شده‌اند ترکیب فرموده به هم پیوست ، و بعضی از آنها را به جهت سنگینی جثه برای تندروی و آسانی در پریدن منع نمود از این که در هوای بلند پرواز کند و آن طوری آفرید که نزدیک زمین می‌پرد، و مرغان گوناگون را به سبب توانایی و آفرینش خود که از روی حکمت و مصلحت است در رنگ‌هایی ترتیب داد، پس بعضی از آنها در قالب رنگی فرو برده شده که رنگ دیگری با آن مخلوط نمی‌شود و بعضی از آنها در رنگی فرو برده و طوقی به ایشان قرار داده شده که رنگ آن به خلاف رنگ سایر اندامشان است . (۱۵۱)

و لو فکروا فی عظیم القدره و جسیم النعمه ، لرجعوا الی الطریق و خافوا عذاب الحریق و لکن القلوب علیله ، و البصائر مدخوله ، الا ینظرون الی صغیر ما خلق کیف احکم خلقه ، و اتقن ترکیبه ، و فلق له السمع و البصر و سوی له العظم و البشر؟

انظروا الی النمله فی صغر جثتها، و لطافه هیئتها لا تکاد تنال یلحظ البصر و لا بمستدرک الفکر، کیف دبت علی ارضها و صبت علی رزقهات تنقل الجنه الی حجرها، و تعدها فی مستقرها، تجمع فی حرها لبردها و فی وردها لصدرها. مکفوله برزقها، مرزوقه بوفقها، لا یغفلها المنان ، و لا یحرمها الدیان ، و لو فی الصفا الیابس و الحجر الجامس . و لو فکرت فی مجاری اکلها و فی علوها و سفلها و ما فی الجوف من شراسیف بطنها و ما فی الراس من عینها و اذنها لقضیت من خلقها عجبا، و لقیت من وصفها تعبا. فتعالی الذی اقامها علی قوائمها و بناها علی دعائمها لم یشرکه فی فطرتها فاطر ولم یعنه علی خلقها قادر. ولو ضربت فی مذاهب فکرک لتبلغ غایاته ما دلتک الدلاله الا علی ان فاطر النمله هو فاطر النخله ، لدقیق تفصیل کل شیئی و غامض ‍ اختلاف کل حی ،

و ماالجلیل واللطیف ، والثقیل و الخفیف والقوی و الضعیف فی خلقه الا سواء و کذلک السماء و الهواء و الریاح الماء. فانظر الی اشمس و القمر ات و النبات و الشجر و الماء و الحجر و اختلاف هذا اللیل و النهار و تفضر هذه البحار و کثره هذه الجبال و طول هذه القلال و تفرق هذه اللغات و الالسن المختلفات ، فالویل لم انکر المقدر و جحد المدبر.

زعموا انهم کالنبات مالهم زراع و لا لاختلاف صور هم صانع و لم یلجاو الی حجه فیما ادعوا و لا تحقیق لما اوعوا و هل یکون بناء من غیره بان او جنایه من غیر جان ؟

و ان اشئت قلت فی الجراده اذ خلق لها عینین حمراوین ، و اسرج لها حدقتین قمراوین و جعل لها السمع الخفی و فتح لها الفم السوی ، و جعل لها الحس القوی و نابین بهما تقرض و منجلین بهما تقبض یرهبها الزراع فی زرعهم و لا یستطیعون ذبها و لو اجبلوا بجمعهم حتی ترد الحرث فی نزواتها و تقضی منه شهواتها و خلقها کله لا یکون ، اصبعا مستدقه ، فتبارک الذی یسجد له من فی السموات و الارض طوعا و کرها و یعفرله خدا و وجها، ویلقی بالطاعه الیه سلما و ضعفا و یعطی له القیاد رهبه و خوفا، فالطیر مسخره لامره احصی عددالریش منها و النفس و ارسی قوائمها علی الندی و الیبس و قدر اقواتها و احصی اجناسها: فهذا غراب و هذا عقاب و هذا حمام و هذا نعام ، دعا کل طائر باسمه و کفل له برزقه . و اءنشاء السحاب الثقال فاهطل دیمها و عدد قسمها فبل الارض بعد جفوفها و اخرج نبتها بعد جدوبها.

و اگر مردم در عظمت و توانایی و بزرگی نعمت و بخشش خداوند متعال فکر و اندیشه کنند باز می‌گردند و از مشقت و سختی آتش سوزان می‌ترسند و لیکن دل‌ها بیمار و بینایی‌ها معیوب است ، آیا نگاه نمی‌کنند حیوان کوچکی را که آفریده چگونه آفرینش خود را استوار و به هم پیوند کردنش را محکم گردانیده و برای آن گوش و چشم پدید آورده و استخوان و پوست به تناسب آراسته ؟

نگاه کنید به مورچه با کوچکی جثه و نازکی اندامش که به نگاه گوشه چشم دیده نمی‌شود و به اندیشه درک نمی‌گردد، چگونه مسیر را می‌پیماید و برای به دست آوردن روزی اش می‌شتابد، دانه را به لانه اش انتقال می‌دهد و آن را در انبارش آماده می‌گذارد، در تابستان برای زمستان و هنگام آمدن برای وقت بازگشتن دانه‌ها را گرد می‌آورد. خداوند ضامن روزی اش بوده ، مناسب حال ، راه روزی اش را گشاده ، پروردگار بسیار نعمت و بخشش ‍ دهنده و از آن غافل نیست و خداوند جزا دهنده آن را محروم و بی بهره نمی‌گرداند و اگر چه در سنگ خشک و سنگ سخت باشد، و اگر در مواضع خوردن و در بالا و پایین و آن چه در درون مورچه است از اطراف اضلاع شکمش و آن چه در سر آن است از چشم و گوش ، اندیشه کنی از آفرینش آن به شگفت آمده از وصف آن به رنج در آیی . پس بلند و برتر از آن خدایی است که مورچه را به روی دست و پایش برقرار داشت و آن را بر روی ستون‌ها و اعضایش بنا کرد، در حالی که در آفرینش آن آفریننده‌ای شرکت نداشته و توانایی او را یاری نکرده است . دلیل و برهان تو را راه ننماید مگر به این که آفریننده مورچه همان آفریننده درخت خرماست به جهت دقتی که برای امتیاز هر چیز به کار برده شده ، و اهمیت گوناگون بودن هر جانداری .

بزرگ و خرد و سنگین و سبک و توانا و ناتوان در مخلوقاتش نیست مگر آن که یک سان است و همچنین آسمان و هوا و بادها و آب یک سان است . پس به خورشید و ماه و گیاه و درخت و آب و سنگ و گردش شب و روز و روان بودن این دریاها و بسیاری این کوه‌ها و درازی قله‌ها و گوناگون بودن لغت‌ها و زبان‌ها نگاه کنید. پس وای بر کسی که ایجاد کننده را انکار کرده به نظم آورنده را باور ندارد. گمان دارند که ایشان مانند گیاه می‌باشند که برای ایشان برزگر و تخم پاشنده‌ای نیست و صورت‌های گوناگونشان را آفریننده‌ای نمی‌باشد و در آن چه ادعا می‌کردند به حجت و دلیلی وابسته نبودند و در آن چه حفظ کرده و باور نمودند تحقیق و یقینی نداشتند و آیا ساختمانی هست که آن را بنا کننده‌ای نبوده یا جنایت و گناهی که آن را جنایت کننده‌ای نباشد؟

و اگر می‌خواهی درباره ملخ بگو که خداوند سبحان برای آن دو چشم سرخ آفریده و دو حدقه تابان بر افروخته و گوش پنهان برایش قرار داده و دو دندان که به وسیله آن چیده و جدا می‌کند و دو داس که به آن می‌درود، برزگران برای زراعتشان از آن می‌ترسند و رفع آن را نمی‌توانند اگر چه با هم اتفاق نموده گرد آیند تا این که در پرواز خود به کشتزار آمده و از آن خواهش هایشان را انجام دهد در حالی که همه جثه و تن آن به اندازه یک انگشت باریک نیست .

پس منزه است خداوندی که هر که در آسمان‌ها و زمین است او را به اختیار و اضطرار سجده می‌کنند و رخسار و چهره به خاک می‌مالند و اطاعت کرده فرمان او می‌برند از روی بی اختیاری و ناتوانی ، مهارشان را به دست او دهند از روی ترس و بیم . پرندگان در اختیار امر و فرمان او می‌باشند، شماره پرها و نفس کشیدن آن‌ها را می‌داند و دست و پای آن‌ها را در آب و خشکی استوار گردانیده است ، و روزی آنان را تعیین فرموده و بر اصناف آن‌ها احاطه دارد، این کلاغ است و این عقاب است و این کبوتر است و این شتر مرغ است ، هر مرغی را به نامش خوانده و روزی اش را ضامن گشته و ابر سنگین را پدید آورد و بارانش را ریزان ساخته و نصیب و بهره هر جای آن تعیین نمود، زمین را بعد از خشکی آب داد و بعد از خشک سالی از آن گیاه رویانید. (۱۵۲)

د: نگاه و دقت در خلقت هستی و طبیعت

و الی السماء کیف رفعت (۱۵۳)

آیا پس به آسمان نمی‌نگرند که چگونه رفعت و بلندی دارد.

و الی الارض کیف سطحت .(۱۵۴)

و آیا به زمین نمی‌نگرند که چگونه گسترده شده است .

و الی الجبال کیف نصبت (۱۵۵)

و به کوه‌ها نمی‌نگرند که چگونه در زمین نصب گشته است .

و الشمس و ضحیها. و القمر اذا تلیها. النهار اذا جلیها. اللیل اذا یغشیها و السماء و مابنیها. والارض و ما طحیها. (۱۵۶)

سوگند به خورشید و روشنی آن ، و سوگند به ماه چون از پی در آیدش و سوگند به روز هنگامی که همه جا را روشن سازد، و سوگند به شب در آن هنگام که همه جا را فرا پوشد، و سوگند به آسمان به این بلندی ، سوگند به آن کس که آن را بنا کرد، و سوگند به زمین و سوگند به آن کس که آن را بگستراند.

والضحی . وللیل اذا سجی . (۱۵۷)

سوگند به انجیر و سوگند به زیتون ، و سوگند به طور سینا.

السماء ذات الرجع . و الارض ذات الصدع (۱۵۸)

سوگند به آسمان فرو ریزنده باران و سوگند به زمین گیاه روینده . با دقت در آیاتی که به آن اشاره شد، انسان می‌تواند پی به یک نیروی بسیار قادر (ان الله علی کل شیئی قدیر) ببرد و با نگاه و دقت در هر یک از موارد فوق هر لحظه می‌تواند به یاد خداوند و لطف و قدرتش باشد و آنی از او غفلت نورزد و هیچ گاه دچار نسیان رب نشوند.

برگ درختان سبز در نظر هوشیار


هر ورقش دفتری است معرفت کردگار (۱۵۹)

تعداد آیاتی که در قرآن درباره نمودهای طبیعی آمده فراوان است و حتی چندی از سوره‌های قرآنی به نام همین پدیده‌های طبیعی و حسی نام گذاری شده است ، از جمله سوره‌های : بقره ، نحل ، نمل ، رعد، نور، عنکبوت ، زخرف ، دخان ، طور، نجم ، قمر، حدید، قلم ، طارق ، فجر، ضحی ، تین ، فیل ، و فلق را می‌توان نام برد.

قرآن برخلاف بسیاری از علم گرایان و برخی فرقه‌های خام مذهبی ، مخصوصا بعضی از فرق صوفیه ، نمی‌خواهد انسان‌ها را در مسیر ذهنی صرف و راه غیر عملی بکشاند، بلکه می‌خواهد ارتباط انسان و خدا را در سطح تمامی هستی به نمایش بگذارد و آنجا این رابطه بین انسان و خدا خلائی نداشته باشد، از این رو انسان را دعوت به سیر و گردش در هستی و طبیعت می‌نماید و مدام از روز و شب ، خورشید و ماه ، زمین و آسمان و سایر پدیده‌های کوچک و بزرگ طبیعی سخن به میان می‌آورد. (۱۶۰) برای این که انسان را سالکی می‌داند که سلوکش به سمت خداست و در این مسیر نباید سالک متوجه غیر خدا باشد، از این رو طبیعت مسیری است که او را به خدا می‌رساند، چرا که هستی یک پارچه آیه است و آیه به معنا و مفهوم علامت و نشانه است و خداوند برای این که سالک مسیرش را گم نکند و آنی از جاده ارتباطی بین انسان و خدا خارج نشود و به انحراف نرود نشانی‌های خودش را در این مسیر قرار داده است و جالب تر این که دنیا با تمامی وسعتش نشانه‌ای بیش نیست و قرآن بدین جهت به عالم آیه می‌گوید که سالک مبادا بپندارد که مقصد و مقصود همین است بلکه ، عالم راهی است برای رسیدن به مقصود، حال از هر کجا که می‌خواهد باشد:

در بیابان گر ز شوق کعبه خواهی زد قدم


سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور (۱۶۱)

توجه و یاد علم خدا

الف : توجه به علم خدا نسبت به باطن

ب : توجه به علم خدا نسبت به ظاهر

تعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک انک انت علام الغیوب . (۱۶۲)

تو از سرائر نفس من آگاهی و حال آن که من از سر تو آگاه نیستم همانا تویی که به همه اسرار غیب جهانیان آگاهی داری .

الم تعلم ان الله یعلم ما فی السماء و الارض . (۱۶۳)

ای بشر) آیا نمی دانی که خداوند از آن چه در آسمان‌ها و زمین است آگاهی دارد؟

انی اعلم مالا تعلمون (۱۶۴)

به درستی که من چیزی می‌دانم که شما از آن آگاه نمی‌باشید.

و الله یعلم و انتم لا تعلمون (۱۶۵)

و خداوند چیزهایی می‌داند که شماها از آن آگاه نیستید.

انا نعلم مایسرون و ما یعلنون . (۱۶۶)

به درستی که ما دانا هستیم به آن چه که مخفی می‌کنند و آن چه که ظاهرا انجام می‌دهند.

ولقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه (۱۶۷)

و ما انسان را خلق کردیم و از وساوس و اندیشه‌های نفس او کاملا آگاه هستیم .

ان الله یعلم ما یسرون و ما یعلنون (۱۶۸)

به درستی که خداوند آگاه است از آن چه که مخفی می‌دارید و از آن چه که ظاهر می‌کنید.

و ما یعلم تاءویله الا الله (۱۶۹)

و نمی‌داند تاءویل آن را مگر خداوند.

و عنده مفاتح الغیب لایعلمها الا هو و یعلم ما فی البحر و ما تسقط من ورقه الا یعلمها. (۱۷۰)

و کلید خزائن غیب نزد خداوند است و کسی جز خداوند از آن آگاهی ندارد و آن چه در خشکی و دریاست همه را می‌داند و هیچ برگی از درخت فرو نمی‌افتد مگر آن که او نسبت به آن آگاه است .

الله یعلم ما تحمل کل انثی و ما تغیض الارحام و ما تزادد. (۱۷۱)

تنها خداست که می‌داند بار حمل آبستنان عالم چیست و رحم‌ها چه نقصان و زیادتی خواهند یافت .

یعلم خائنه الاعین و ما تخفی الصدور. (۱۷۲)

خداوند به خیانت چشم‌های خلایق و اندیشه‌های نهانی دل‌های مردم آگاه است .

انسان زمانی که متوجه باشد که خداوند از همه چیز اطلاع و آگاهی کامل دارد و برای او ظاهر و پنهان فرقی نمی‌کند، او امور مخفی و باطن هر چیزی را می‌داند و نسبت به ضمیر و نیات همه انسان‌ها آگاهی صد در صد دارد و هر چه که در قلب‌ها و دل‌ها می‌گذرد می‌داند و نسبت به چیزهایی که افکار بشری است احاطه دارد و تمامی رازها و اسرار موجودات برای او آشکار و

بر ملاست ، چرا که علم خداوند نسبت به موجودات اکتسابی نیست بلکه ذاتی بوده و از آن به علم حضوری (۱۷۳) تعبیر می‌شود، اگر انسان بداند که خداوند همه چیز را می‌بیند و نسبت به هر چیزی آگاهی کامل دارد این آگاهی و دانستن به انسان کمک می‌کند که همواره به یاد او باشد و همین به یاد خدا بودن وی را از حرکت به سمت گناه مانع می‌شود، و لذا آدمی در

این حال که می‌داند خداوند نسبت به وی آگاهی و نظارت دارد شرم می‌کند از این که خلافی را مرتکب شود، و همین امر موجب می‌شود که جانب تقوای الهی را همواره رعایت نماید.

توجه و یاد این که خدا آنی موجودات را به خود رها نمی‌سازد

احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لایفتنون (۱۷۴)

آیا مردم چنین گمان کردند همین که گفتند ما ایمان آوردیم آنان را به خودشان وا می‌نهیم و مورد فتنه و آزمایش قرارشان نمی‌دهیم .

افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لاترجعون . (۱۷۵)

آیا چنین پنداشتید که شما را بیهوده و عبث خلق کردیم و به سوی ما باز نخواهید گشت .

و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون انما یؤ خرهم لیوم تشخص فیه الابصار. (۱۷۶)

و هرگز مپندار که خداوند از کردار ستم کاران غافل است ، بلکه کیفر ظالمان را به تاءخیر می‌افکند تا آن روزی که چشم هایشان در آن روز خیره و حیران است .

و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید. (۱۷۷)

و ما انسان را خلق کردیم و از وساوس و اندیشه‌های نفس او کاملا آگاه هستیم ، و ما از رگ گردن او به خودش نزدیک تر هستیم .

و هو معکم اینما کنتم (۱۷۸)

و خدا با شماست هر جا که باشید.

ان کل نفس لما علیها حافظ. (۱۷۹)

به درستی که هر شخص را البته مراقب و نگهبانی است .

والله من ورائهم محیط (۱۸۰)

و خداوند بر همه احوال و افعالشان محیط است .

ان الینا ایابهم . ثم ان علینا حسابهم . (۱۸۱)

به درستی که بازگشت ایشان به سمت ماست و سپس بررسی و حساب گری اعمال آنان نیز بر عهده ماست .

ایحسب ان لم یره احد (۱۸۲)

آیا چنین پنداشت که احدی او را نمی‌بیند.

ایحسب ان لن یقدر علیه احد. (۱۸۳)

آیا چنین خیال کرد که هیچ احدی بر او قدرت و توانایی ندارد.

الیس الله باحکم الحاکمین (۱۸۴)

آیا خداوند بهترین حاکمان نیست .

الم یعلم بان الله یری . (۱۸۵)

آیا به این آگاه نبود که خداوند او را می‌بیند.

فسوف یحاسب حسابا یسیرا. (۱۸۶)

پس به زودی زود به حسابش به آسانی رسیدگی می‌کنیم .

ان علیکم لحافظین . کراما کاتبین . (۱۸۷)

البته نگهبان‌هایی بر مراقبت و محافظت از احوال و اعمال شما ماءمور هستند، آن‌ها نویسندگان اعمال شمایند و همان‌ها فرشتگان بزرگوار خداوند هستند.

ایحسب الانسان ان یترک سدی . (۱۸۸)

آیا انسان پیش خود حساب می‌کند که او را ترک کرده و به حال خود واگذار می‌کنیم .

الی ربک منتهیها. (۱۸۹)

به درستی که انتهای هر کاری به سمت پروردگار تو می‌باشد.

یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه . (۱۹۰)

ای انسان به درستی که تو کوشنده راه پروردگار هستی ، بکوش که حتما به ملاقات و دیدار وی نائل خواهی شد.

خداوند بزرگ در حین این که عمل خلقت را انجام می‌دهد نظارت و حفاظت از آن را نیز ضمانت کرده است و با در نظر داشتن صفاتی که در قرآن به حضرت حق نسبت داده می‌شود پر واضح است که خداوند پس از انجام خلقت موجودات با همه آن‌ها معیتی دائم و دقیق داشته و آنی موجودات را به خود وا نمی‌گذارد، لذا با مقرر نموده هدایت تکوینی مبنای محکمی را در جریان و بقای هستی ضمانت نموده و با معین نمودن هدایت تشریعی برای انسان‌های فهیم و مختار که صاحب اراده هستند در مسیر وحی و الهام قرارشان می‌دهد و در این راه کسانی را به نام رسول ، نبی ، امام و ولی برای امم و اقوام برانگیخته تا بازگوکننده کمالات و اوصاف حق باشند و خالقیت ، حاکمیت و نظارت وی را بر بندگانش متذکر شوند. در این بین برای این که نظارت الهی برای عموم ثابت باشد قرآن کریم مدام و مکرر آیه ان الله سمیع بصیر را نسبت به حق مطرح می‌سازد، و بیان می‌دارد که خداوند حکیم هر چیزی را می‌شنود و نسبت به هر چیزی بینایی کامل دارد و این مسئله نه تنها نسبت به عموم خلایق ثابت و جاری است بلکه خداوند، گاهی اوقات برای این که نظارت خویش را بیش تر هویدا و نمودار سازد برای بندگانش ابتلا و آزمایش‌هایی مقرر می‌کند تا از این دریچه ارتباط بندگان را با خودش حفظ نماید و از این طریق رهنمون آنان به سوی کمالات هر چه بیش تر باشد.

توجه و یاد قدرت الهی

الف : قدرت ایجاد حیات و موت

اذا قال ابراهیم ربی الذی یحیی و یمیت . (۱۹۱)

آن هنگام که ابراهیم (ع ) گفت پروردگار من آن کسی است که حیات می‌بخشد و می می‌راند.

و اذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی قال اولم تومن قال بلی ولکن لیطمئن قلبی قال فخذ اربعه من الطیر فصر هن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزءا ثم ادعهن یاتینک سعیا و اعلم ان الله عزیز الحکیم .

ابراهیم گفت : ای پروردگار من ، به من بنما که مردگان را چگونه زنده می‌سازی . گفت : آیا هنوز ایمان نیاورده‌ای ؟ گفت : بلی ، ولکن می‌خواهم که دلم آرام یابد. گفت : چهار پرنده برگیر و گوشت آن‌ها را به هم بیامیز و هر جزئی از آن‌ها را بر کوهی بنه . پس آن‌ها را فراخوان . شتابان نزد تو می‌آیند، و بدان که خدا پیروزمند حکیم است . (۱۹۲)

ان الله له ملک السموات والارض یحیی و یمیت . (۱۹۳)

به درستی که ملک آسمان‌ها و زمین از آن خداست و اوست که زنده می‌گرداند و می می‌راند.

هو یحیی و یمیت و الیه توجعون . (۱۹۴)

اوست که زنده می‌گرداند و می می‌راند و بازگشت همگان به سوی اوست .

یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی و یحی الارض بعد موتها و کذلک تخرجون . (۱۹۵)

زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون می‌آورد و زمین را پس از فصل خزان و مرگ گیاهان باز زنده می‌گرداند و همین گونه شما را از خاک بیرون می‌آورد.

فالله هو الولی و هو یحیی الموتی و هو علی کل شی ء قدیر. (۱۹۶)

پس خداوند است که ولایت دارد و اوست که مردگان را زنده می‌کند و اوست که بر انجام هر کاری توانایی و قدرت کامل دارد.

هوالذی احیاکم ثم یمیتکم ثم یحیتکم ان الانسان لکفور. (۱۹۷)

اوست خدایی که حیاتتان می‌بخشد سپس شما را می می‌راند و دگر بار حیات و زندگی می‌بخشد، به درستی که انسان بسیار کفور و ناسپاس ‍ است .

الله الذی خلقکم ثم رزقکم ثم یمیتکم ثم یحییکم . (۱۹۸)

خداوند کسی است که شما را خلق کرده است سپس روزیتان داده و بعد می کشدتان ، آن گاه حیاتتان می‌بخشد.

ب : قدرت خلقت موجودات

هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا. (۱۹۹)

او کسی است که آفرید برای شما هر آن چه در زمین وجود دارد.

الحمدلله الذی خلق السموات و الارض و جعل الظلمات و النور. (۲۰۰)

سپاس و ستایش مخصوص خدای است که آفرید آسمان‌ها زمین را و مقرر ساخت تاریکی‌ها و روشنایی‌ها را.

هو الذی خلق السموات و الارض بالحق . (۲۰۱)

او کسی است که آسمان‌ها و زمین را بر اساس حق آفرید.

والله خلق کل دابه من ماء. (۲۰۲)

و خداوند هر جنبنده‌ای را از آب خلق کرد.

خلق الانسان من نطفه فاذا هو خصیم مبین . (۲۰۳)

و خلق کرد انسان را از آب نطفه ، پس آن گاه به خصومت شدید برخاست .

و خلق الجان من مارج من نار. (۲۰۴)

و خلق کرد جنیان را از رخشنده شعله آتش .

یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبایل لتعارفوا. (۲۰۵)

ای مردم ما همه شما را نخست از مرد و زنی آفریدیم و آن گاه شعبه‌های بسیار و فرقه‌های مختلف گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید.

الذی خلق الموت و الحیاه لیبلوکم ایکم احسن عملا (۲۰۶)

خدایی که مرگ و زندگی را آفرید که شما بندگان را بیازمایید تا کدام نیکوکارتر است .

ج : قدرت نفوذ و دخالت و تغییر دادن اسباب

خداوند بزرگ برای این که بندگان خود را نسبت به خود متوجه سازد گاهی اوقات قدرت خویش را خود و یا در فردی از افراد اولیای خود متجلی می‌سازد و کارهایش را که به آن کرامت و معجزه یا خوارق عادات اطلاق می‌کنیم از خود توسط فرد ولی به بروز و ظهور می‌رساند، از این طریق انسان‌ها را به دو چیز هم جهت متوجه می‌کند. یکی این که در جهان طبیعت که همه چیز روند خاص و طبیعی خود را دارد و مردم نیز یک نواخت رشد می‌کنند قدرتی برتر را نشان بدهد و دیگر این که سلطه مستمر و دائمی خود را از این طریق به نمایش بگذارد و این همان چیزی است که به آن ولایت تکوینی یا تصرف در خلقت و هستی ، و تغییر اسباب می‌گویند. این ولایت تکوینی در اصل مخصوص و در ید قدرت خدا است و اوست که می‌تواند هر کاری را هر چند از نظر مردم محال و غیر ممکن باشد به مرحله انجام در آورد و در قدرت وی هیچ گونه محدودیت و مقداری وجود ندارد. وی قادر مطلق است و توانای به هر کار و امری است والله علی کل شیی قدیر. کسانی که به نحوی از انحاء با آن مقام تماس مستمر و مستقیم دارند و حرکات و سکنات خویش را در انحصار وی قرار داده‌اند و برای او هر کری را انجام می‌دهند و همچنین از سرچشمه لایزال آن قدرت سیراب می‌شوند به قدر تماس و ارتباط با خداوند و بر حسب اذن و اجازه وی توان دخالت و تصرف در امور جاری و نیز تغییر دادن اسباب را دارند و این عده یا از گروه انبیای عظام هستند و یا از صنف ائمه معصومین و یا از افراد اولیاء. پر واضح است که هر کدام از این مردان به خاطر ربانی بودن و تماس مستقیم با آن مقام ، کسب قدرت نموده و توان ایجاد و یا تغییر در تکوینیات را به عهده دارند، البته این در جایی است که لازم باشد و بتواند مردم را به سرچشمه قدرت‌ها نزدیک و مرتبط نمایند.

برای این منظور خداوند بزرگ به هنگام بروز معجزه‌ای به مقطع خاص ‍ طبیعی امر می‌کند که در اختیار قدرت معصوم در آید و هیچ گونه سر سختی و مقاومتی از خود نشان ندهد، چنان که مولوی این مفاهیم را یک جا در کتاب خویش به نظم در آورده است :

جمله ذرات زمین و آسمان

لشکر حقند گاه امتحان

باد را دیدی که با عادان چه کرد

آب را دیدی که در طوفان چه کرد

آن چه بر فرعون زد آن بحرکین

و آن چه با قارون نمودست این زمین

و آن چه آن بابیل با آن پیل کرد

و آن چه پشه کله نمرود خورد

و آن که سنگ انداخت داودی به دست

گشت ششصد پاره و لشگر شکست

سنگ می‌بارید بر اعدای لوط

تا که در آب سیه خوردند غوط

گر بگویم از جمادات جهان

عاقلانه یاری پیغمبران

مثنوی چندان شود که چل شتر

گر کشد عاجز شود از بار پر (۲۰۷)

قدرت خداوند در قرآن

اینک مواردی که در قرآن به آن اشاره شده است و قدرت خداوند را که هیچ حد و حصری نمی‌شناسد، نشان می‌دهیم .

خلقت آدم و حوا

یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منها رجالا کثیرا و نساء (۲۰۸)

ای مردم بترسید از پروردگار خود، آن خدایی که همه شما را از یک تن بیافرید و هم آن جفت او را خلق کرد و از آن دو تن خلقی بسیار از مردان و زنان را در اطراف عالم بر انگیخت .

هو الذی خلقکم من نفس واحده و جعل منها زوجها لیسکن الیها. (۲۰۹)

اوست خدایی که همه شما را از یک تن بیافرید و او نیز جفتش را مقرر داشت تا به او انس و آرام گیرد.

خداوند بزرگ و حکیم بی این که از قبل طرحی و برنامه‌ای در کار باشد مستقیما به خلقت و آفرینش آدم و حوا پرداخته و به ید قدرت خویش به بهترین وجهی که هیچ گونه نقصی در خلقت مشاهده نمی‌شود ایجاد کرده است و این همان موجودی است که دانشمندان در زمینه‌های گوناگون جسم و جان وی بررسی و تحقیقات فراوانی کرده و نهایتا به پیچیده بودن نظام آفرینش انسان در حین سادگی آن پی برده و در آخرین بررسی‌ها به تنها نتیجه‌ای که رسیده‌اند چیزی جز این نیست که تزی چون : انسان موجودی ناشناخته (۲۱۰) را ارائه دهند.

تولد فرزند از زن بی شوهر

فارسلنا الیها روحنا فتمثل لها بشرا سویا. قالت انی اعوذ بالرحمن منک ان کنت تقیا. قال انما انا رسول ربک لاهب لک غلاما زکیا، قالت انی یکون لی غلام و لم یمسسنی بشر و لم اک بغیا. قال کذالک قال ربک هو علی هین و لنجعله آیه للناس و رحمه منا و کان امرا مقضیا. (۲۱۱)

ما روح خود را بر او مجسم ساختیم ، مریم گفت من از تو پناه به خدای رحمان می‌برم که تو پرهیزگاری کنی ، گفت من فرستاده خدای تواءم آمده‌ام تا به امر او تو را فرزندی بخشم بسیار پاکیزه و پاک سیرت . مریم گفت از کجا مرا پسری تواند بود در صورتی که دست بشری به من نرسیده و من کار ناشایسته‌ای نکرده‌ام گفت این چنین کار البته خواهد شد و بسیار بر من آسان است و ما این پسر را آیت و رحمت واسع خود برای خلق می‌گردانیم و فضای الهی بر این کار رفته است .

مریم مادر عیسی زنی پاک بوده و هیچ گونه نسبتی از گناه و فساد را به خود نمی‌گیرد و قرآن همین مسئله را در آیات فوق و نیز در مواردی دیگر یاد کرده است و نیز بیان می‌دارد که این زن پاک توسط خواست و اراده الهی بار دار شده است و فرزندی به نام عیسی از وی متولد می‌شود که شرح مفصل این قضیه را می‌توان در ذیل آیات مذکور در تفاسیر معتبر مطالعه نمود و از نزدیک با قضایای آن آشنا شد.

مولانا جلال الدین در دفتر سوم مثنوی شرحی در این باره دارد، وی می‌گوید:

دید مریم صورتی بس جان فزا

جان فزایی دلربایی در خلا

پیش او بر رست از روی زمین

چون مه و خورشید آن روح الامین

از زمین بر رست خوبی بی نقاب

آن چنان کز شرق روید آفتاب

لرزه بر اعضای مریم اوفتاد

کو برهنه بود و ترسید از فساد

صورتی که یوسف از دیدی عیان

دست از حیرت بریدی چون زنان

همچو گل پیشش بروید او ز گل

چون خیالی که بر آرد سر ز دل

گشت مریم بی خود و بی خویش او

گفت بجهم در پناه لطف هو

زان که عادت کرده بود آن پاک جیب

در هزیمت رخت بردن سوی غیب

چون جهان را دید ملکی بی قرار

حازمانه ساخت زان حضرت حصار

تا به گاه مرگ حصنی باشدش

که نیابد خصم راه مقصدش

از پناه حق حصاری به ندید

پورتگه نزدیک آن دزد برگزید

چون بدید آن غمزه‌های عقل سوز

که از او می‌شد جگرها تیز دوز

شاه و لشگر حلقه در گوشش همه

خسروان عقل بی هوشش همه

صد هزاران شاه مملوکش به رق

صد هزاران بدر را داده به دق

زهره نی تا زهره را تا دم زند

عقل کلش چون ببیند کم زند

چون که مریم مضطرب شد یک زمان

هم چنان که بر زمین آن ماهیان

بانگ بر وی زد نمودار کرم

که امین حضرتم از من مرم

از سرافرازان عزت سر مکش

از چنین خوش محرمان خود در مکش

این همی گفت و ذباله نور پاک

از لبش می‌شد پیاپی بر سماک

از وجودم می‌گریزی در عدم

در عدم من شاهم و صاحب علم

خو بنه و بنگاه من در نیستی است

یک سواره نقش من پیش ستی است

مریما بنگر که نقش مشکلم

هم هلالم هم خیال اندر دلم

چون خیالی در دلت آمد نشست

هر کجا که می‌گریزی با توست

جز خیالی عارضیی باطلی

که بود چون صبح کاذب آفلی

من چو صبح صادقم از نور رب

که نگردد گرد روزم هیچ شب

هین مگو لا حول عمران زاده‌ام

خود ز لا حول این طرف افتاده‌ام

مر مرا اصل و غذا لا حول بود

نور لا حولی که پیش از قول بود

تو همی گیری پناه از من به حق

من نگاریده پناهم در سبق

آن پناهم من که مخلصهات بوذ

تو اعوذ آری و من خود آن اعوذ

آفتی نبود بتر از ناشناخت

تو بر یار و ندانی عشق باخت

یار را اغیار پنداری همی

شادیی را نام بنهادی غمی

اذ قالت الملائکه یا مریم ان الله یبشرک بکلمه منه اسمه المسیح عیسی بن مریم وجیها فی الدنیا والاخره و من المقربین . و یکلم الناس فی المهد و کهلا و من الصالحین . قالت رب انی یکون لی ولد و لم یمسسنی بشر قال کذلک الله یخلق ما یشاء اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون . (۲۱۲)

چون فرشتگان مریم را گفتند که خدا تو را به کلمه‌ای که نامش مسیح بن مریم است بشارت می‌دهد که در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان درگاه خداست ، و با خلق در گهواره سخن گوید بدان گونه که در سنین بزرگی و او از جمله نیکویان جهان است . مریم عرض کرد پروردگارا مرا چگونه فرزندی تواند بود و حال آنکه با من مردی نزدیک نشده گفت چنین است کار خدا اگر بخواهد بدون اسباب می‌آفریند چون اراده چیزی کند به محض این که گوید موجود باش همان دم موجود شود.

مسئله بکرزایی یکی از مسائل حل شده علوم پزشکی روز است محققین بزرگی بر روی این مسئله مطالعه کرده و بر صحت و درستی آن گواهی داده‌اند. دکتر آلکسیس کارل (۱۹۴۴ - ۱۸۷۳م ) careel alexis.Dr یکی از این ناموران علمی فرانسه است که به درستی آن صحه گذارده است . بنابر این امروز دیگر این مسئله از لحاظ علوم حل شده و هیچ گونه مشکل اساسی ایجاد نمی‌کند بلکه موضوع بحث ما را آشکارتر کرده و مفهوم آن را رساتر می‌سازد.

مریم بسی به نام بود، لکن

رتبت یکی است مریم عذرا را (۲۱۳)

متولد شدن فرزند از زن نازا

ذکر رحمه ربک عبده زکریا. اذنادی ربه نداء خفیا. قال رب انی و هن العظم منی و اشتعل اراس شیبا و لم اکن بدعاتک رب شقیا. و انی خفت الموالی من ورائی و کانت امراتی عاقرا فهب لی من لدنک ولیا. یرثنی و یرث من آل یعقوب واجعله رب رضیا. یا ذکریا ان نبشرک بغلام اسمه یحیی لم نجعل له من قبل سمیا. قال رب انی یکون لی غلام و کانت امراتی عاقرا و قد بلغت من الکبر عتیا. قال کذلک قال ربی هو علی هین و قد خلقتک من قبل و لم تلک شیئا... (۲۱۴)

در این آیات پروردگار تو از رحمتش بر بنده خاص خود، زکریا سخن می‌گوید، یاد کن حکایت او را وقتی که خدای خود را پنهانی و از صمیم قلب ندا کرد، عرض کرد پروردگارا استخوان من سست گشته و فروغ پیری بر سرم بتافت و با وجود این من از دعایی به درگاه تو (چشم امید و) خود را محروم از عطای تو هرگز ندانسته‌ام ، بار الها من از این وارثان کنونی که هستند بیمناکم و همسر من هم نازا و عقیم است تو خدایا از لطف خاص ‍ خود فرزندی صالح و جانشینی شایسته به من عطا فرما که او وارث من و همه آل یعقوب باشد و تو ای خداوند او را وارثی پسندیده و صالح مقرر فرما، (ما گفتیم ) ای زکریا همانا ما تو را به فرزندی که نامش یحیی است و از این پیش همنام و همانندش در تقوی نیافریدیم بشارت می‌دهیم ، زکریا عرض کرد الها مرا از کجا پسری تواند بود، در صورتی که زوجه من نازا و عقیم و من هم از شدت پیری خشک و فرتوت شده‌ام ، خدا فرمود این کار برای من بسیار آسان است و منم که تو را پس از هیچ و معدوم صرف بودن نعمت وجود و هستی بخشیدم .

عین همین مسئله را قرآن به حضرت ابراهیم و همسرش نسبت می‌دهد، متن آیات چنین است :

هل اتیک حدیث ضعیف ابراهیم المکرمین . اذ دخلوا علیه فقالوا سلاما قال سلام قوم منکرون . فراغ الی اهله فجاء بعجل سمین . فقر به الیهم قال الا تاکلون . فاوجس منهم خیفته قالوا لا تخف و بشروه بغلام علیم . فاقبلت امراته فی صره فصحکت و جه‌ها و قالت عجوز عقیم . قالوا کذلک قال ربک انه هو الحکیم العلیم . (۲۱۵)

آیا خبر مهمانان گرامی ابراهیم به تو (ای محمد) رسیده است ؟ آن گاه که بر او وارد شدند، و گفتند: سلام بر تو (ای ابراهیم ) گفت : سلام بر شما ای گروه ناشناخته ! آن گاه ابراهیم پنهانی نزد اهل خانه خود رفت و برگشت و گوساله فربهی آورد پس گوساله بریان را نزد آن‌ها نهاد و گفت : شما نمی‌خورید؟ پس ابراهیم ترسی در دل خود از آن‌ها پنهان داشت ، گفتند: مترس ، و او را به پسری دانا بشارت دادند. زن ابراهیم شنید و با صدایی بلند پیش آمد، و انگشتان بر پیشانی زد و گفت : من فرزندی زایم ؟ من که پیرزنی نازا هستم (گویند ۹۹ ساله بوده و بعضی نیز گفته‌اند که وی در جوانی هم نازا بوده است )، فرشتگان گفتند: خدای تو این چنین گفت ، به راستی که او حکیم و دانا است .

این ماجرا در آیه‌ای دیگر این چنین آمده است :

و لقد جائت رسلنا ابراهیم بالبشری قالو سلاما قال سلام فما لبث ان جاء بعجل حنیذ. فلما رآ ایدیهم لا تصل الیه نکرهم و اوجس منهم خیفه قالوا لاتخف انا ارسلنا الی قوم لوط. و امراته قائمه فضحکت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق یعقوب . قالت یاویلتی ءالدوانا عجوز و هذا بعلی شیخا ان هذا لشی ء عجیب . قالوا اتعجبین من امرالله رحمت الله و برکاته علیکم اهل البیت انه حمید مجید. (۲۱۶)

و فرستادگان ما به ابراهیم آمدند و بشارت آوردند (به فرزند) و گفتند: درود بر تو، و ابراهیم درود گفت و درنگ نکرد تا برای آن‌ها گوساله‌ای بریان شده آورد، چون ابراهیم دید که دست‌های ایشان فرا گوساله نمی‌رسد، ایشان را به انکار (ناشناخت ) دید و ترس در دل می‌پوشید آنان گفتند: ای ابراهیم ، نترس ، ما برای هلاکت قوم لوط فرستاده شده‌ایم ، و زن ابراهیم آن جا ایستاده بود، چون ما او را به فرزند بشارت دادیم از شگفتی بخندید، پس ما به آن زن بشارت دادیم که فرزندی اسحق نام از او و یعقوب نام از اسحق به جهان خواهد آمد. زن گفت : وای بر من آیا من می‌زایم در حالی که پیرم و این شوهر من پیر است ؟ این امری شگفت آور است گفتند (به آن زن ) آیا تو از کار خداوند و رحمت و برکات خدا بر شما خانواده ابراهیم در شگفتید؟ بدانید که خداوند ستوده و بزرگوار است .

سرد شدن آتش بر ابراهیم ع

قالوا حرقوه و انصروا الهتکم ان کنتم فاعلین . قلنا یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم . و ارادوا به کیدا فجعلناهم الاخسرین . (۲۱۷)

قوم گفتند ابراهیم را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید اگر (بر رضای خدایان ) کاری خواهید کرد، ما خطاب کردیم که ای آتش سرد و سالم برای ابراهیم باش ، باز قوم در مقام کید و کینه او برآمدند و ما کیدشان را باطل کرده آن‌ها را در سخت‌ترین زبان و حسرت انداختیم .

ماجرای ابراهیم (ع ) کاملا مشهور عام و خاص است ، وی اولین پیامبری بود که برخوردی رویاروی با بتان جاهلی داشته و آنان را سرنگون کرده و به مقابله با آنان پرداخته و در پی آن محاجه‌های عقلی و دقیق و منطبق با معیارهای منطقی کرده است . خلیل خدا دلایل عقلی و قطعی خویش را مبنی بر عدم قدرت و حیات و کفایت بتان به خوبی ابراز کرده است . واضح است که پیامد آن در زمان جاهلی چیزی جز سرکوبی این نوع فکر و اندیشه نباشد، لذا نمرود حاکم زمان ابراهیم دستور می‌دهد که ابراهیم با بگیرند و به عذابی که مهیا کرده‌اند دچار سازند، بنابراین ابراهیم را با تصمیم قبلی به داخل آتش پرتاب می‌کنند تا از دست وی خلاصی جویند. ولی اینان نمی‌دانند که آتش به عنوان یک اسباب ، به خودی خود قادر بر انجام کاری نیست بلکه این مسبب است که سوزانیدن را در نهاد آتش قرار داده و هر لحظه که اراده اش این باشد که آتش نسوزاند، نخواهد سوزاند، کما این که ابراهیم در آن آتش عظیم نه تنها نسوخت بلکه در آن جا احساس ‍ امن کرده و حتی به قولی از سرمای آن حالت لرز به خود گرفته بود و از این مهلکه‌ای که دشمنان خام برایش مقرر کرده بودند به سلامت بیرون آمد و همین به سلامت خارج شدن از مهلکه خود برای صاحبان فهم آیتی از قدرت مطلق خدای بزرگ بود و از این طریق گرونده‌ای به سلک مومنین افزوده گشت :

آتش ابراهیم را دندان نزد

چون گزیده حق بود چونش گزد

ز آتش شهوت نسوزد اهل دین

باقیان را برده تا قعر زمین (۲۱۸)

خارج شدن چشمه از سنگ

و اذاستسقی موسی لقومه فقلنا اضرب بعصاک الحجر فانفجرت منه اثنتا عشره عینا قد علم کل اناس مشربهم کلوا و اشربوا من رزق الله و لا تعثوا فی الارض مفسدین . (۲۱۹)

و یاد آرید وقتی را که موسی برای قوم خود به جست و جوی آب بر آمد و ما به او دستور دادیم که عصای خود را بر سنگ زن ، پس دوازده چشمه آب از سنگ بیرون آمد و هر سبطی را آبشخوری معلوم گردید و گفتیم که بخورید و بیاشامید از آن چه خداوند روزی شما کرده و در روی زمین به نابکاری و فساد کردن برنخیزید.

قدرت هدایت و ضلالت

ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا وهب لنا لدنک رحمه انک انت الوهاب . (۲۲۰)

بار پروردگارا ما را به باطل میل مده پس از آن که به حق هدایت فرمودی و به ما از لطف خویش رحمتی عطا فما که همانا تویی بخشنده بی عوض و منت .

والذین جاهدوا فینالنهدینهم سبلنا. (۲۲۱)

و آنان که در راه ما به جان و مال جهد و کوشش کردند محققا آن‌ها را به راه خویش هدایت می‌کنیم

والله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم . (۲۲۲)

خدا هر که را خواهد به راه راست هدایت می‌کند.

و من اضل ممن اتبع هویه بغیر هدی من الله ان الله لا یهدی القوم الظالمین . (۲۲۳)

و کیست گم راه تر از آن کسی که راه هدایت خدا را رها کرده و از هوای نفس خود پیروی کند، البته خدا قوم ستم کار را هرگز هدایت نخواهد کرد.

انک لا تهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء و هو اعلم بالمهتدین . (۲۲۴)

ای رسول ما چنین نیست که هر کس را تو بخواهی هدایت توانی کرد لیکن خدا هر که را خواهد هدایت می‌کند و او به حال آنان که قابل هدایتند آگاه تر است .

بل اتبع الذین ظلموا اهوآئهم بغیر علم فمن یهدی من اضل الله و ما لهم من ناصرین . (۲۲۵)

آری مردم ستم کار (مشرک ) با هوای نفس خود از جهل و نادانی پیروی کردند، و آن را که خدا گم راه کرد چه کسی می‌تواند هدایت کند و آن گم راهان ستم کار را (در قیامت ) هیچ یار و یاوری نخواهد بود.

فان الله یضل من یشاء و یهدی من یشاء. (۲۲۶)

خدا هر که را خواهد گم راه سازد (یعنی به گمراهی واگذارد) و هر که را خواهد هدایت فرماید.

کذلک یضل الله من یشاء و یهدی من یشاء. (۲۲۷)

چنین قرار داد تا هر که را خواهد به ظلالت بگذارد و هر که را خواهد هدایت نماید.

خداوند بزرگ هدایت و ضلالت را به خود اختصاص داده است و کس ‍ دیگر را در این امر ذی صلاح نمی‌داند، حتی رسولان خویش را با اذن و اجازه خود به این کار فرمان می‌دهد، در غیر این صورت اگر خواست الهی در کار نباشد حتی رسولان نیز توان هدایت دیگران را ندارند کما این که در چندین جای قرآن صریحا اعلام داشته ، هر کس را که خداوند هدایت کند دیگر ضلالتی او را تهدید نمی‌کند و هیچ کس یارای منحرف ساختن وی را ندارد، و هر کس را خداوند ضلالتش دهد و گمراهش کند کسی توان هدایت کردن چنین فردی را ندارد. و این به خوبی می‌رساند که هدایت و ضلالت مستقیما به دست خداوند بزرگ است ، منتهی مقدمه این هدایت و ضلالت در دست خود انسان است ، چرا که انسان خودش سرنوشت و آینده خود را می‌سازد، و نیز این انسان است که هدایت و راه یابی خود را به هدایت الهی متصل می‌سازد و یا گم راهی خود را به ضلالت الهی می‌کشاند، البته واضح است که خداوند بندگان خویش را هیچ گاه گمراه نمی‌کند، و هیچ گاه بنده‌ای را در گم راهی نمی‌خواهد، و اصولا گمراهی به زعم فلاسفه یک مسئله عدمی است و هر گاه که هدایت و کشش به سوی خدا نباشد گم راهی است ، و گم راهی خود به تنهایی فعلی مستقیم نبوده و امری وجودی نیز نمی‌باشد، پس ضلالت الهی همان گم راهی ای است که انسان با دست خود برای خودش فراهم می‌سازد و این مانند حالتی است که خداوند عمل ختم قلب را به خود نسبت می‌دهد ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و حال آن که خداوند بزرگ و مهربان هیچ گاه چنین کاری نکرده و نمی‌کند، این خود انسان است که با اختیار و اراده خویش به سمت گناه و عصیان می‌رود و غرق شرکت و کفر می‌گردد و بر نفس خویش ظلم می‌کند و در نتیجه دریچه قلبش را می‌بندد و مانع ادراکات آن می‌شود و قلب آدمی هنگامی که مدرک نبود همین عدم ادراک کم کم آن را قسی می‌کند و چون قلب را قساوت فرا گرفت و انسان در قساوت فرو رفت آنگاه مرحله ختم قلب آغاز شده و پیرو آن ختم سمع و بصر را نیز به دنبال می‌آورد.

طولانی ساختن عمر بشر

و لقد ارسلنا نوحا الی قومه فلبث فیهم الف سنه الاخمسین عاما فاخذهم الطوفان و هم ظالمون . (۲۲۸)

و همانا نوح را به رسالت به سوی قومش فرستادیم او هزار سال ، پنجاه سال کم میان قوم درنگ کرد و خلق را دعوت به خدا پرستی نمود و اجابت نکردند و چون همه ستم گر و ظالم بودند غرق طوفان گشتند و هلاک شدند.

البته طبق نوشته برخی منابع بسیاری از افراد انسانی را داریم که مدت بسیار طولانی عمر کرده‌اند، مثلا معروف است که ذوالقرنین سه هزار (۳۰۰۰) سال و ضحاک دو هزار (۲۰۰۰) سال ، ادریس پیامبر نهصد و شصت و پنج (۹۶۵) سال و نیز فرعون پانصد(۵۰۰) سال عمر کرده‌اند، و جراید نیز اخیرا، کمابیش مطالبی پیرامون طول عمر بشری نوشته و گاهی اشاراتی به مردان و یا زنانی دارد که عمرشان از یک قرن گذشته و حتی متجاوز از دو قرن می‌باشد، و از آن‌ها هم که بگذریم باز سخن خود قرآن است که در خصوص حضرت مسیح (ع ) صریحا بیان کرده است که وی را نه به صلیب کشیدند و نه او را کشتند بنابراین هیچ سندی بر مرگ قطعی وی در آن ماجرای نقل شده ، از دیدگاه قرآنی به چشم نمی‌خورد لذا در قرآن می‌خوانیم : و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم . (۲۲۹) و نه او را کشتند و نه به دار و صلیب کشیدند بلکه امر به آن‌ها مشتبه شد.

و نیز در خصوص عمر حضرت ولی عصر (عج ) هم روایات بسیاری داریم که می‌تواند یارای ما در این باب باشد، اما قدرت الهی در ارائه طول عمر و حیات فقط در عالم بشری خلاصه نمی‌شود بلکه این قدرت نمایی در عالم نباتات و حیوانات هم کاملا مشهود است و دلایل علمی و شواهد نقلی قطعی تاریخی نیز گواه صادق بر این مسئله است . چندی قبل در جراید اعلام شده بود که در میان یخ‌های قطبی که به گواهی قشرهای آن ، مربوط به چند هزار سال قبل بوده ، ماهی منجمدی پیدا شد که پس از قرار دادن آن در آب ملایم زندگی را از سر گرفت ، و در مقابل دیدگان حیرت زده ناظران شروع به حرکت کرده است . (۲۳۰)

همچنین در یکی از مجلات علمی این خبر انتشار یافت که در سالهای اخیر کتابی درباره منجمد ساختن بدن انسان به خاطر یک عمر طولانی به قلم رابرت نیلسون منتشر شده که در جهان دانش انعکاس وسیع و دامنه داری داشته است . در مقاله‌ای که در مجله مربوط در این زمینه تنظیم شده بود تصریح شده بود که اخیرا یک رشته خاص علمی ، در میان رشته‌های علوم نیز به همین عنوان به وجود آمده است . در آن مقاله آمده است که : زندگی جاویدان در طول تاریخ همواره از رویاهای طلایی و دیرینه انسان بوده . اما اکنون این رویا به حقیقت پیوسته است ، و این امر مدیون پیشرفت‌های شگفت انگیز علم نوینی است که کریونیک نام دارد (علمی که انسان را به عوالم یخبندان می‌برد و از او هم چون بدن منجمد شده‌ای نگهداری می‌کند، به امید روزی که دانشمندان او را به زندگی دوباره بازگردانند.) (۲۳۱)

این‌ها همه نمونه‌هایی است از قدرت خداوند که در عالم وجود دارد و امروزه همان طور که در بالا آوردیم به دنبال دلیل علمی بای اثبات این مهم می‌گردند و دیگر در جهان و عرصه علم کسی دست به انکار این حقایق نمی‌زند بلکه به دنبال اثبات آن می‌روند و شرایط را نیز می‌خواهند طوری فراهم کنند تا بتوانند در مسیر و مدار حقایق خارق العاده طبیعی که قدرت خداوند در آن نمودار است قرار گیرند.

طولانی ساختن خواب موجودات

الف : داستان اصحاب کهف

یکی دیگر از مواردی که در قرآن کریم مطرح شده در خصوص خواب طولانی اصحاب کهف است که در زمان دقیانوس به وقوع پیوسته است . در قرآن سوره‌ای به همین نام کهف نام گذاری شده است . در قسمتی از این سوره می‌خوانیم :

و لبثوا فی کهفهم ثلاث مائه سنین و ازدادوا تسعا. (۲۳۲)

آن‌ها در غار خود سی صد سال درنگ کردند و نه سال نیز بر آن افزودند.

جالب این جاست که پس از این خواب بسیار طولانی که بیدار شده بودند به هم به گفت و گو پرداختند که چه مدت است به خواب رفته‌ایم همه آنان متفق بودن که نیم روز یا یک روز است که به خواب رفته‌ایم ولی آنان ۳۰۹ سال بود که به خواب عمیقی فرو رفته بودند ولی خودشان از آن اطلاع و آگاهی نداشتند والله اعلم بمالبثوا. قرآن کریم علاوه بر مدت خواب اصحاب کهف اشاره‌ای به حالات خوابیدن آن‌ها نیز کرده است و در این خصوص می‌فرماید:

و تحسبهم ایقاظا و هم رقود و نقلبهم ذات الیمین و ذات الشمال و..(۲۳۳)

چنان بودند که بیدارشان پنداشتی ولی خفتگان بودند به پهلوی چپ و راستشان همی گردانیدیم و... .

مسائل ساده تر از این را در دل طبیعت به طور طبیعی و یا مصنوعی مشاهده می‌کنیم ، مثل زمستان خوابی یا خواب زمستانی بسیاری از حیوانات خون سرد و تعداد قلیلی از حیوانات خون گرم که برای مدت طولانی به طور طبیعی به خواب می‌روند.

نوع دیگری که این خواب نسبتا بلند را به ثبت می‌رساند اعمال حیرت انگیز عده‌ای از مرتاضان است که گاهی خواب‌های طولانی دارند و گاهی در مقابل دیدگان بسیاری با تابوت یکی از اینان را حمل و در قبر گذاشته و در زیر انبوهی از خاک جای می‌دهند و پس از یک هفته تا چهل روز از دل خاک بیرونشان می‌آورند و با کمی کمک درمانی معمولی به حال اول خود باز می‌گردند، نه تنها این مورد و مواردی مشابه این از نظر علم روز خیال نیست بلکه کاملا صحت داشته و حتی دانشمندان بزرگ نیز طرح‌هایی در این زمینه به صورت تئوری و فرضیه ارائه داده‌اند که بتوانند به نحوی انسان را در نوعی خواب و یا بی حسی و بیهوشی قرار دهند که سالهای سال در آن حال باقی بماند و پس از مدتی لازم به طریق خاصی آنان را بیدار ساخته و یا به حال آورند.

از مواردی هم که در این باره قابل ذکر است یکی هم مسئله موت ارادی است که عارفان دارند و آن مبنای روایتی نبوی است که موتوا قبل ان تموتوا. و آن مرگ پیش از مرگ را بیان و به آن دعوت می‌کند. از این دست نیز گزارشاتی چند از احوال مشایخ بزرگ طریقت که معرفی وسیع و همتی عالی دارند در آثار اهل طریقت ثبت و درج شده است . بر این مبنا برخی چنان بر روح خود مسلط شده‌اند که به راحتی ، خویش را از بدن خلع می‌کنند و به همان آسانی که ما لباس از تن بدر می‌کنیم ایشان اراده بر خلع حجاب تن دارند.

عزیز الدین نسفی در کتاب کم نظیر خود: کتاب الانسان الکامل در بیان عروج اهل تصوف می‌نویسد: بدان که انبیا و اولیا را پیش از موت طبیعی موت دیگر هست ، از جهت آن که ایشان به موت ارادی پیش از موت طبیعی می‌میرند. و آن چه دیگران بعد از موت طبیعی خواهند دید ایشان پیش از موت طبیعی می‌بینند، و احوال بعد از مرگ ایشان را معاینه می‌شود و از مرتبه علم الیقین به مرتبه عین الیقین می‌رسند از جهت آن که حجاب آدمیان جسم است . چون روح از جسم بیرون آمد هیچ چیز دیگر حجاب او نمی‌شود و عروج انبیا دو نوع است ، شاید که به روح باشد بی جسم و شاید که به روح و جسم باشد. و عروج اولیا یک نوع است ، به روح است بی جسم .

بدان که عروج اهل تصوف عبارت از آن است که روح سالک در حال صحت و بیداری از بدن سالک بیرون آید و احوالی که بعد از مرگ بر وی مکشوف خواست گشت ، اکنون پیش از مرگ بر وی مکشوف گردد و بهشت و دوزخ را مطالعه کند و احوال بهشتیان و دوزخیان را مشاهده کند و از مرتبه علم الیقین به مرتبه عین الیقین رسد و هر چه دانسته بود ببیند. روح بعضی تا به آسمان اول برود، و روح بعضی تا به آسمان دوم برود، همچنین تا به عرش بروند. روح خاتم الانبیاء تا به عرش برود از جهت آن که هر یک تابه مقام اول خود عروج می‌توانند کرد، اما از مقام اول خود در نمی‌توانند گذشت ، و هر یک تا بدان جا که بروند و آن چه ببینند چون باز به قالب آیند، جمله یاد ایشان باشد و آن چه دیده باشند حکایت کنند اگر در صحو باشند، یعنی چون از این عروج باز آیند بعضی در صحو باشند و بعضی در سکر از جهت آن که قدح‌های مالامال از شراب طهور درکشیده باشند و ساقی ایشان پروردگارشان بوده باشد. به این سبب بعضی که ضعیف ترند ظاهر خود را نگاه نتوانند داشت و مستی کنند و ظاهر شریعت را فرو گذارند، و بعضی کس قوی تر باشند، ظاهر خود را نگاه بتوانند داشت و اگر چه مست باشند مستی نکنند و ظاهر شریعت را نگاه دارند، و این سخن را کسی فهم کند و یا درآرد که وقتی از این معنی بویی به مشام او رسیده باشد، و روح بعضی یک روز در آسمان‌ها بماند و روح بعضی سه روز و روح زیاده از این بماند تا به ده روز و بیست روز و چهل روز ممکن است در آسمان‌ها بمانند.

عزیزالدین نسفی پس از این مقدمه از شیخ بزرگ خود، سعدالدین حموی ، عارف دانشمند و یکی از جانشینان شیخ نجم الدین کبری چنین نقل می‌کند که : شیخ ما می‌فرمود که روح من سیزده روز در آسمان‌ها بماند، آن گاه به قالب آمد و قالب در این سیزده روز هم چون مرده افتاده بود و هیچ خبر نداشت ، و دیگران که حاضر بودند گفتند سیزده روز است که قالب تو این چنین افتاده است . و عزیزی دیگر می‌فرمود که روح من بیست روز بماند آن گاه به قالب آمد و عزیزی دیگر می‌فرمود که روح من چهل روز بماند آن گاه به قالب آمد و هر چه در این چهل روز دیده رود جمله در یاد او بود.

ب : داستان عزیز نبی ع

او کالذی مرعلی قریه و هی خاویه علی عروشها قال انی یحیی هذه الله بعد موتها فاماته الله مائه عام ثم بعثه قال کم لبثت قال لبثت یوما او بعض ‍ یوم قال بل لبثت مائه عام فانظر الی طعامک و شرابک لم یتسنه و انظر الی حمارک و لنجعلک آیه للناس و انظر الی العظام کیف ننشزها ثم نکسوها لحما فلما تبیین له قال اعلم ان الله علی کل شی ء قدیر. (۲۳۴)

یا همانند کسی که از کنار یک آبادی عبور کرد در حالی که دیوارهای آن بر روی سقف‌ها فروریخته بود (و اجساد و استخوان‌های اهل آن در هر سو پراکنده بود، او با خود) گفت ، چگونه خدا این‌ها را پس از مرگ زنده می‌کند (این سؤ ال ، سؤ ال انکار و تکفیر نیست بلکه سؤ ال تعجب آمیز بود؛ در این هنگام ) خدا او را یک صد سال می‌راند و سپس زنده کرد و به و گفت ، چقدر درنگ کردی ؟ گفت یک روز یا قسمی از یک روز فرمود (نه ) بلکه یک صد سال درنگ کردی ، نگاه کن به غذا و نوشیدنی خود (که همراه داشتی با گذشت سالها) هیچ گونه تغییری نیافته ، (خدایی که یک چنین مواد سریع الفساد را در طول این مدت حفظ کرده بر همه چیز قادر است ) ولی نگاه به الاغ خود کن (که چگونه از هم متلاشی شده ، این زندگی پس از مرگ هم برای اطمینان خاطر تو است و هم ) برای این که تو را نشانه‌ای برای مردم (در مورد معاد) قرار دهیم ، اینک نگاه کن به استخوان‌ها (مرکب سواری خود) که چگونه آن‌ها را برداشته و به هم پیوند می‌دهیم و گوشت بر آن‌ها می‌پوشانیم ، هنگامی که (این حقایق ) بر او آشکار شد گفت می‌دانم که خدا بر هر کاری قادر است .

در تفاسیر قرآن پیرامون ماجرای این شخص مباحث مختلفی بیان شده است . در این که این شخص چه کسی بوده اختلاف است ، بعضی وی را حضرت عزیر می‌دانند و بعضی دیگر معتقدند که نام این شخص ارمیای نبی بوده است . مولانا در دفتر سوم مثنوی این حکایت را با نام عزیر نبی این چنین نقل کرده است :

هین عزیرا درنگر اندر خرت

که بپوسیده است و ریزیده برت

پیش تو گرد آوریم اجزاش را

آن سر و دم و دو گوش و پاش را

دست نه و جزو بر هم می‌نهد

پاره‌ها را اجتماعی می‌دهد

درنگر در صنعت پاره زنی

کو همی دوزد کهن بی سوزنی

ریسمان و سوزنی نی وقت خزر

آن چنان دوزد که پیدا نیست درز

چشم بگشا حشر را پیدا ببین

تا نماند شبهه ات در یوم دین

تا ببینی جامعیم را تمام

تا نلرزی وقت مردن زاهتمام

همچنان که وقت خفتن آمنی

از فوات جمله حس‌های تنی

بر حواس خود نلرزی وقت خواب

گر چه می‌گردد پریشان و خراب

بینا شدن یعقوب ع

فلما ان جاء الشیر القاه علی وجهه . فارتد بصیرا قال الم اقل لکم انی اعلم من الله مالا تعلمون . (۲۳۵)

اما هنگامی که بشارت دهنده آمد، آن (پیراهن ) را بر صورت او افکند، ناگهان بینا شد، گفت آیا به شما نگفتم من از خدای چیزهایی سراغ دارم که شما نمی‌دانید؟

قرآن کریم می‌فرماید:

و تولی عنهم و قال یا اسفی علی یوسف و ابیضت عیناه من الحزن فهو کظیم . قالوا تالله تفتئوا تذکر یوسف حتی تکون حرضا او تکون من الهالکین . (۲۳۶)

و روی از آنان بگردانید و گفت : ای دریغ از یوسف ، و دیدگانش از غم سپید شد و دل از غم آکنده داشت ، گفتند: به خدا آن قدر یاد یوسف می‌کنی تا سخت بیمار شوی یا به هلاک افتی .

در آیه می‌فرماید: و ابیضت عیناه من الحزن ، از فرط اندوه چشمان او سفید شد و سفید شدن چشم به منزله نابینا گشتن است و این مسئله به تعبیر قرآن قطعی است و آن چه که این نکته را تثبیت می‌کند کلام خود یوسف (ع ) است که می‌فرماید: اذهبوا بقمیصی هذا فالقوه علی وجه ابی یاءت بصیرا. (۲۳۷)

این پیراهن مرا ببرید و به صورت پدرم بیندازید که بینا می‌شود و بصیرتش باز می‌گردد. و نیز در آیت دیگر می‌فرماید: فلما ان جاء البشیر القاه علی وجهه فارتد بصیرا. (۲۳۸) و چون نوید رسان بیامد و پیراهن به صورت وی افکند در دم بینا شد.

کلمات لطیف و دلنشین پیر هرات در تفسیر کشف الاسرار، ذیل این آیات بسی خواندنی است که : چون یعقوب در فراق یوسف بی سر و سامان شد و درمانده در بی درمان شد خواست که از یاد آن عزیز جرح خویش را مرهم سازد و با پیوندی از آن یوسف عاشقی بازد، بنیامین را که با او از یک مشرب آب خورده بود و در یک کنار پرورده یادگار یوسف ساخت و غم گسار خویش کرد و عاشق را پیوسته دل به کسی گراید که او را با معشوق پیوندی بود یا به وجهی مشاکلتی دارد، نبینی مجنون بنی عامر که به صحرا بیرون شد و آهویی را صید کرد و چشم و گردن وی به لیلی ماننده کرد، دست به گردن وی فرود می‌آورد و چشم وی می‌بوسید و می‌گفت : فعیناک عیناها و جیدک جیدها.

چون یعقوب دل بنیامین بست و پاره‌ای در وی آرام آمد، دیگر باره در حق وی دهره زهر از نیام برکشیدند، از پدر کردند تا نام دزدی بر وی افکندند بر بلاء وی افزودند و بر جراحت نمک ریختند و سوخته را باز بسوختند، چنان که آتش خرقه سوخته خواهد تا بیفروزد، درد فراق دل سوخته‌ای خواهد تا با وی در سازد:

هر درد که زین دلم قدم برگیرد

دردی دیگر به جاش در بر گیرد

زان با هر درد صحبت از سر گیرد

کاتش چو رسد به سوخته در گیرد

یعقوب تا بنیامین را می‌دید او را تسلی حاصل می‌شد که : منع من النظر تسلی بالاءثر، پس چون بنیامین درماند سوزش به غایت رسید و از درد دل بنالد، به زبان حسرت گفت : یا اسفی علی یوسف ، وحی آمد از جبار کائنات که : یا یعقوب تتاءسف علیه کل التاءسف و لا تتاءسف علی ما یفوتک منا باشتغالک بتاءسفک علیه . ای یعقوب تا کی از این تاءسف و تحسر بر فراق یوسف و تا کی بود این غم خوردن و نفس سرد کشیدن ، خود هیچ غم نخوری ، بدان که از ما بازمانده‌ای تا به وی مشغولی

با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست

یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن

این یعقوب ، نگر تا پس از این نام یوسف بر زبان نرانی وگرنه نامت از جریده انبیاء بیرون کنم .

پیر طریقت گفت : یاد یعقوب ، یوسف را تخم غمان است ، یاد یوسف ، یعقوب را تخم ریحان است ، چون یعقوب را به یاد یوسف چندان عتاب است ، پس هر چه جز یاد الله همه تاوان است . می‌گویند یاد دوست چون جان بهتر بنگر که یاد دوست خود جان است . یعقوب چون سیاست عتاب حق دید پس از آن نام یوسف نبرد تا هم از درگاه عزت از روی ترحم و تلطف به جبرئیل فرمان آمد که ای جبرئیل در پیش یعقوب شو و یوسف را با یاد او ده ، جبرئیل آمد و نام یوسف برد یعقوب آهی کرد، وحی آمد از حق جل جلاله که : یا یعقوب قد علمت ما تحت انینک فو عزتی لوکان میتا لنشرته لک لحسن وفائک .

اذهبوا بقمیصی هذا، یوسف گفت ببرید پیراهن من بر یعقوب که درد یعقوب از دیدن پیراهن خون آلوده گرگ ندریده بود، تا مرهم از پیرهن من بود، چون آن پیراهن از مصر بیرون آوردند باد صبا را فرمان دادند که بوی پیراهن به مشام یعقوب رسان تا پیش از آن که پیک یوسف بشارت برد از پیک حق تعالی بشارت پذیرد و کمال لطف و منت حق بر خود بشناسد، این بر ذوق عارفان همان نفحه الهی است که متواری وار گرد عالم می‌گردد به در سینه‌های مؤ منان و موحدان تا کجا سینه‌ای صافی بیند و سری خالی و آن جا منزل کند.

انی لاجدریح یوسف ، عجب آن است که دارنده پیراهن از آن هیچ بویی نیافت و یعقوب از مسافت هشتاد فرسنگ بیافت زیرا که بوی عشق بود و بوی عشق جز بر عاشق ندمد.

میوه دادن درختی خشک شده

فحمله فانتبذت به مکانا قصیا. فاجائها المخاض الی جذع النخله قالت یالیتنی مت قبل هذا و کنت نسیا منسیا. فنادیها من تحتها الا تحزنی قد جعل ربک تحتک سریا. و هزی الیک بجذع النخله تساقط علیک رطبا جنیا.(۲۳۹)

آن گاه که او را درد زاییدن فرا رسید زیر شاخ درخت خرمایی رفت و از شدت حزن و اندوه با خود می‌گفت ای کاش من از این پیش مرده بودم و از صفحه روزگار نامم به کلی فراموش شده بود؛ از زیر آن درخت (فرزندش ‍ عیسی ) او را ندا کرد که غمگین مباش که خدای تو از زیر قدم تو چشمه آبی جاری کرد، ای مریم شاخ درخت را حرکت ده ما از آن برای تو رطب تازه فرو می‌ریزیم ... .

مریم آن زن پاک ، پس از آن که باردار شد و فرزندش در جایگه رحم قرار گرفت او را بر این داشت که از محل خویش (بیت المقدس ) به مکانی دوردست برود، با تمامی مشکلاتی که در مدت حمل داشت نهایتا این دوران پایان یافت مریم خویش را برخلاف تمامی زنها که وقتی در این حال هستند خود را به سمت سایرین می‌کشانند و از کمک دیگران بهره می‌گیرند به علت مشکلی که داشت به نقطه‌ای پناه جست و ظاهرا به کنار درخت خرمایی خشک شده رفت و در آن جا پناه گرفت ، مریم حالتی بسیار بحرانی را پشت سر گذاشت ، این حال و وضع برای او به قدری سخت و دشوار بود که آرزو می‌کرد کاش پیش از آن نه تنها مرده بود بلکه دوست می‌داشت حتی نامی از وی بر صفحه روزگار نباشد. مریم در این افکار و خیالات بود که ناگهان صدایی از پایین به گوشش رسید و به وی آرامش بخشیده و گفت که هیچ اضطراب و نگرانی نداشته باش که پروردگارت از زیر پایت چشمه‌ای از آب جاری ساخته و نیز به درخت خشکی که بر آن پناه جسته‌ای بنگر که از آن ساقه‌ای روییده و آن را تکان بده تا برایت رطب و خرمایی تازه فرو بریزد و از این آب گوارا بنوش و از این غذای مقوی تنول نما و از آینده نزدیک نیز هیچ گونه نگرانی نداشته باش و هیچ هراسی به دل راه مده که این کودک مدافع تو در پاکی و صداقت خواهد بود.

ایجاد تغییر در سرنوشت بشر

یمحو الله مایشاء و یثبت و عنده‌ام الکتاب . (۲۴۰)

خداوند محو و نابود می‌کند و یا ثابت و استوار نگاه می‌دارد آن چه را که بخواهد و نزد اوست ریشه تمام مقدورات (ام الکتاب ). این آیه یکی از موارد بسیار جالب قرآنی است که مربوط به نوع سرنوشت بشر است و این که سرنوشت انسان قابل تغییر و دگرگونی است و در لابه لای آیات قرآنی این امکان را توسط دعای راستین ، ایمان محکم ، تقوی و درستی و صدق در نیات و افکار و اعمال ممکن می‌داند، و نیز عکس آن هم صادق است یعنی اگر کسی به مسیر الهی و فطرت انسانی پشت نماید و از آیات حق اعراض ‍ کرده و روی بگرداند، این غرور و کبر و عصیان ، و این خروج از فطرت انسانی و روی کردن به حیوانات و پستی می‌تواند سرنوشت انسانی را دگرگون می‌کند، اینک به یکی دو نمونه از آیات در جهت تغییر دادن سرنوشت اشاره می‌کنیم :

۱- و ما ارسلنا قریه من نبی الا اخذنا اهلها بالباساء و الضراء لعلهم یضروعون . ثم بدلنا مکان السیئه الحسنه حتی عفوا و قالوا قد مس آبائنا الضراء و السراء فاخذناهم بغته و هم لا یشعرون . و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض و لکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون . (۲۴۱)و ما در هیچ شهری پیغمبری نفرستادیم مگر آن که فرا گرفتیم مستکبران آن را به ناامنی و تنگی ، شاید که آنان به زاری در آیند، سپس به آن‌ها جای بدی‌ها ایمنی و فراخی بدل دادیم ، تا این که جمع شده و گفتند این سختی‌ها همیشه بوده و به پدران ما هم رسیده است ، پس ما ناگاه آن‌ها را فرا گرفتیم و از آنجا که آن‌ها نفهمیدند و ندانستند، و اگر مردم شهرها ایمان آورده و از نافرمانی پرهیز می‌کردند، ما برکت‌هایی از آسمان و زمین بر آنها می گشادیم ، لکن فرستادگان مرا دروغ گو پنداشتند ما هم آنان را به آن چه که می‌کردند گرفتیم .

۲- فقلت استغفروا ربکم انه کان غفارا. یرسل السماء علیکم مدرارا. و یمددکم باموال و بنین و یجعل لکم جنات و یجعل لکم انهارا. (۲۴۲)

به آنها گفتم : از خداوند طلب آمرزش کنید که وی بخشاینده گناهان است تا برای شما باران فراوان بفرستد و شما را به مال و فرزند کمک کند و جایگاه شما را بهشت قرار دهد و نهرهایی برای شما فراهم سازد.

این آیات به خوبی نقش استغفار را در تغییر دادن سرنوشت نشان می‌دهد و به خوبی بیان می‌دارد که حضرت نوح به عنوان یک پیامبر یکی از اساسی‌ترین رسالاتش همین آموختن استغفار به قومش بوده که این عمل (استغفار) چیزی جز مرتبط کردن مستقیم انسان با خدا نیست و این بزرگ‌ترین هدف رسالت همه انبیا عظام الهی بوده است .

نکته‌ای که در این باره قابل ذکر است این که خداوند جهان آفرین دو نوع قضا بر جهان رانده است که یکی غیر قابل دگرگونی و تغییر است و یکی قابل تغییر بوده و با شرایطی که گفتیم می‌توان در آن دخیل بود که عملی را تبدیل یا تاخیر و یا محو و اثبات کرد. قضای مبرم و حتمی الهی را کسی جز حضرتش نمی‌تواند دگرگون کند و آن چه که با دعا و نیاز و صدقه قابل تحویل است البته که دعای مبرم و حتمی نیست و لذا هر چند که می‌توان در برخی قضاها تغییر ایجاد کرد اما این به منزله تغییر دادن کل قضا نیست و این نیز با آن چه در ام الکتاب هست بیش تر سازگاری خواهد داشت .

سخن گفتن کودک در گهواره

فاتت به قومها تحمله قالوا یا مریم لقد جئت شیئا فریا. یا اخت هرون ماکان ابوک امرا سوء و ماکانت امک بغیا. فاشارت الیه قالوا کیف نکلم من کان فی المهد صبیا. قال انی عبدالله ، اتانی الکتاب و جعلنی نبیا. و جعلنی مبارکا این ما کنت و اوصانی بالصلوه و الزکوه ما دمت حیا. و برا بوالدتی و لم یجعلنی جبارا شقیا. و السلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا. (۲۴۳)

(مریم ) او را در آغوش گرفته و به سوی قومش آمد، گفتند: ای مریم ، کار بسیار عجیب و بدی انجام دادی ، ای خواهر هارون ، نه پدر تو مرد بدی بود و نه مادرت زن بدکاره‌ای ، (مریم ) اشاره به او کرد، گفتند ما چگونه با کودکی که در گهواره است سخن بگوییم ؟ (ناگهان عیسی زبان به سخن گشود) گفت من بنده خدایم ، به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است ، و مرا وجودی پربرکت قرار داده و در هر کجا که باشم . و مرا توصیه به نماز و زکات کرده است مادام که زنده هستم و مرا نسبت به مادرم نیکوکار قرار داده ، و جبار و شقی قرار نداده است و سلام (خدا) بر من آن روز که متولد شدم و آن روز که می‌میرم و آن روز که زنده برانگیخته می‌شوم .

طی الارض و معراج رسول اکرم ص

سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر. (۲۴۴)

پاک و منزه است خدایی که بنده اش را در یک شب از مسجد الحرام به مسجد اقصی که گرداگردش را پربرکت ساختیم برد، تا آیات خود را به او نشان دهد به درستی که او شنوا و بیناست .

در این جا دو موضوع را باید بررسی کنیم و اجمالا نظری به آنها داشته باشیم ، یکی طی الارض و دیگری مسئله معراج حضرت رسول اکرم ، که این دو بی ارتباط با یکدیگر نیستند بلکه طی الارض مقدمه معراج حضرت رسول بوده است و در این آیه از آن به عنوان سیر شبانه (اسراء) یاد می‌کند، و پس از آن به سیر معراجی اشاره می‌نماید.

الف : طی الارض

طی الارض به این معناست که کسی به محض این که اراده‌ای کرد تا به محلی معلوم برسد رسیده باشد. یعنی فرضا اگر شما بخواهید از تهران به یکی از شهرهای دیگر بروید در صورتی که توان انجام عمل (طی الارض ) را داشته باشید می‌توانید در کوتاه‌ترین زمان ممکن این مسیر را بی هیچ اسباب و وسیله‌ای به انجام برسانید، یعنی بعد مکان را در نوردید بی این که بر جسم خود نقصان وارد سازید و نیز بی این که بعد ماده خارجی را متغیر نمایید، و همچنین در این حال زمان را به تسخیر گرفته‌اید و آن را به نوعی محصور و محدود ساخته‌اید و یا به تعبیر دیگر در این حال زمان بر شما جاری نمی‌شود و این به این معناست که قدرت روح شما نیرویی قوه‌ای فوق العاده را در خود دارد و این نشان آن است که از کثرت به دور شده‌اید و در چنین حال که قریب به تجرد هستید زمان بر شما نخواهد گذشت و این چیزی است که در علوم هم معلوم شده و مورد اعتبار همه فلاسفه هم قرار گرفته است . مشکل عمده در این مسیر زمان است یعنی اگر شما بخواهید از تهران به شیراز و یا مشهد بروید بزرگ‌ترین مسئله شما در این مسیر مشکل زمان است ، یعنی باید ساعت و یا ساعتی را در راه باشید تا به محل مذکور برسید، اما این که چرا ساعت و زمان در این جا منظور است به این خاطر است که فرد در ماده و در ابعاد مادی محصور گشته است و زمان عبارت از مقدار حرکت اجسام مادی است لذا اگر مجردی فرض گردد به علت بیرون بودن از مرز جسم و ماده زمان هم بیرون خواهد بود و هر چه دامنه تجرد (که در حقیقت نزدیک شدن به خداست ) بیش تر باشد خروج از حیطه زمان و مکان هم بیش تر خواهد بود و آنگاه فعل یا افعالی صورت گیرد که با عقل حسابگر بشری قابل حل و بررسی نخواهد بود. برای همین منظور است که می‌بینیم بندگان خداوند که از اولیاء هستند به اذن الهی و برای توجه مردم به قوای مافوق بشری که متوجه خداوند می‌گردد دست به کارهایی خارق العاده می‌زنند که از آن به کرامت تعبیر می‌شود، و بالاتر از آن بندگانی که از رسولان و انبیای عظام الهی هستند برای توجه بندگان خدا، کارهایی محیرالعقول را انجام می‌دهند که برای بشر امکان آن در حد صفر است و از آن تعبیر به اعجاز و معجزه می‌شود و از همه این‌ها بالاتر این که خداوند، خود، هر زمانی که اراده کند بی این که مشکلی بروز کند برای ایجاد شی ء همان اراده او کافی خواهد بود، و خود در کتاب کریمش - قرآن مجید - به این مهم اشاره دارد: اذا اراد شیاء ان یقول له کن فیکون . (۲۴۵) هر گاه خداوند بزرگ اراده ی مبنی بر ایجاد چیزی کند کافیست که بگوید باش ‍ تا ایجاد گردد. و نیز: اذا قصی امرا فانما یقول له کن فیکون . (۲۴۶)

اینک با در نظر داشتن مطالب گفته شده مشخص می‌شود که سیر افقی شبانه حضرت رسول اکرم از مسجد الحرام به مسجد القصی چیزی جز طی الارض نبوده است ، این حالت در سوره‌های دیگر قرآنی نیز آمده است ، مثلا ماجرای حضرت سلیمان و حضور تخت بلقیس در نزد او مرتبه‌ای از این قدرت خارق العاده بوده است که نوعی طی الارض به حساب می‌آید. قرآن در این خصوص می‌فرماید:

قال یا ایها الملا ایکم یاتینی بعرشها قبل ان یاتونی مسلمین . قال عفریت من الجن انا اتیک به قبل ان تقوم من مقامک و انی علیه لقوی امین . قال الذی عنده علم من الکتاب انا اتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربی لیبلونی اشکر ام اکفروا من شکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان ربی غنی کریم . (۲۴۷)

آن گاه که سلیمان رو به حضار بارگاه کرد و گفت کدام یک از شما تخت بلقیس را پیش از آن که تسلیم امر من شوند خواهید آورد، عفریت جن گفت من چنان بر آوردن تخت او قادر و امینم که پیش از آن که تو از جایگاه خود برخیزی آن را به حضور آرم ، و آن کس که به بخشی از علم کتاب الهی دانا بود، گفت که من پیش از آن که چشم برهم زنی تخت را به این جا می‌آورم ، پس سلیمان سریر را نزد خود مشاهده کرد، گفت این توانایی از فضل خدای من است تا مرا بیازماید که نعمتش را شکر می‌گویم یا کفران می‌کنم و هرکه شکر نعمت حق کند به نفع خویش کرده ، همانا خداوند (از شکر خلق ) بی نیاز (و بر همگان ) کریم و مهربان است .

مولانا جلال الدین در کتاب شریف خود این حکایت را که ترجمان آیات قرآنی است چنین آورده که :

گفت عفریتی که تختش را به فن

حاضر آرم تا تو زین مجلس شدن

گفت آصف ، من به اسم اعظمش

حاضرم آرم پیش تو در یک دمش

گرچه عفریت اوستاد سحر بود

لیک آن از نفخ آصف رو نمود

حاضر آمد تخت بلقیس آن زمان

لیک ز آصف نه از فن عفریتیان

گفت حمدالله برین و صد چنین

که بدیدستم ز رب العالمین (۲۴۸)

در این جا دو قدرت را به نمایش می‌گذارد اول قدرت آن عفریت که از جنیان بود و گفت پیش از آن که از جای خود برخیزی من می‌توانم تخت بلقیس را نزد تو حاضر نمایم و دیگر قدرت آن کس که دانای علمی از کتاب الهی بود، وی به سلیمان گفت پیش از آن که چشم تو نگاه کند برایت تخت سلیمان را حاضر می‌کنم و این قدرت یعنی سرعتی بیش از قدرت سرعت نور؛ یعنی به محض این که این حالت مکالمه صورت می‌گرفت به محض ‍ اراده آن شخص (که می‌گویند این شخص آصف بن برخیا وزیر حضرت سلیمان بوده است ) تخت بلقیس نزد سلیمان حضور یافت و سلیمان از این حال تعبیر کرد به فضل و بزرگی قدرت پروردگار، یعنی این قدرت دقیقا در مسیر قدرت الهی است و آن کس که این کار را کرد به اذن الهی بود و خود نیز از بندگان خاص خداوند بوده است .

بدیهی است ، آن که دارای علمی از کتاب الهی است - علم من الکتاب - و قدرت انجام امور ناشدنی عقلی را دارد و وجود و اراده او محل بروز و ظهور و تجلی کرامات و خوارقی است که خداوند به واسطه دانستن علم من الکتاب به او داده است ، چنان چه عالم به کتاب را در نظر آوریم در این باره به راستی به حیرت و سرگشتگی دچار خواهیم شد. لذا آن کس که دانای کتاب الهی باشد ولی الله اعظم و در حکم قطب زمان خواهد بود و لذا عنوان او یدالله و قدرت او قدرت و تجلی نیروهای لایزالی خداوند است . نه تنها عقل در باب افعال این انسان کامل بلکه درباره خود او نیز عجز و ناتوان است ، و البته که چنین کسی وجود داشته و افتخار بزرگ شیعه نیز باور داشت ، عشق و محبت ، ولایت ، و پیروی از اوست و او به زعم روایاتی که از زبان خود حضرتش نقل شده و آن چه که از حضرت ختمی مرتبت بیان گشته همان صاحب علم کتاب است .

قرآن کریم می‌فرماید:

والذی اوحینا الیک من الکتاب هو الحق مصدقا لما بین یدیه ان الله بعباده لخبیر بصیر، ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فهمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله ذلک هو الفضل الکبیر. (۲۴۹)

و آن چه از کتاب آسمانی قرآن به تو وحی کردیم آن حق است که کتب آسمانی قبل از خود را تصدیق می‌کند، به درستی که پروردگار به بندگانش ‍ بصیر و آگاه است . پس این کتاب را به بندگان برگزیده خود به عنوان ارث سپردیم ، بعضی از آنها به نفس خود ظلم کردند و بعضی راه عدالت و میانه روی پیمودند و بعضی به واسطه اعمال خیر گوی سبقت را از همگان به اذن خدا ربودند و این همان مقام فضل بزرگ الهی است .

این قرآن چنان که در آیه معلوم است به عنوان کتاب البته که به ارث می‌رسد و بهترین وارث و در حقیقت صاحب آن نیز به تعبیر خود قرآن سابق بالخیرات هستند، و طبق روایات بسیار زیاد و مستند سابق بالخیرات فرزندان حضرت علی (ع ) و فاطمه زهرا (س ) هستند.

امام باقر (ع ) فرمود: این مردم آب غیر متصل به ماده و چشمه را که بعضی از اوقات از زمین پیدا می‌شود و وقت دیگر می‌خشکد می مکند ولیکن نهر بزرگ و جاری را رها می‌کنند. بعضی گفتند: مراد از نهر بزرگ چیست ؟

حضرت فرمود: مراد رسول خدا (ص ) است و آن علمی که خدا به او عنایت نموده است . خداوند عزو جل تمام سنت‌های پیغمبران گذشته را از آدم تا خاتم در وجود مبارک محمد (ص ) جمع کرده است . عرض کردند: آن سنت‌ها چیست ؟ فرمود: علوم تمام پیغمبران ، و محمد (ص ) همه آن علوم را نزد امیرالمومنین علی (ع ) گذاشته است .(۲۵۰)

و نیز قرآن می‌فرماید:

و یقول الذین کفروا لست مرسلا قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب . (۲۵۱)

کافران گفتند در مقام اعتراض به تو گویند که تو رسول خدا نیستی ، بگو: کافی است که گواه بین من و شما خداوند باشد و کسی که در نزد اوست علم کتاب .

و بر اساس روایات بسیار زیاد: من عنده الکتاب که در آیه آمده کسی نیست جز حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع ). عبدالله بن عطا روایت کرده که : کنت مع محمد الباقر - رضی الله عنه - فی المسجد فرایت ابن عبدالله بن سلام ، فقلت : هذا ابن الذی عنده علم الکتاب ؟ قال : انما ذلک علی بن ابی طالب . (۲۵۲) عبدالله بن عطا گوید: با حضرت اما باقر (ع ) در مسجد بودیم ، فرزند عبدالله بن سلام را دیدم و به آن حضرت گفتم : این فرزند کسی است که در نزد او کتاب است ؟ حضرت فرمود: کسی که علم کتاب نزد اوست علی بن ابی طالب است . ابو سیعد خدری نیز گوید: سالت رسول الله (ص ) عن قول الله تعالی : و من عنده علم الکتاب . قال : ذالک اخی علی بن ابی طالب . ابوسعید گوید: از رسول خدا (ص ) درباره این آیه سؤ ال کردم فرمودند: عالم به کتاب ، برادر من علی بن ابی طالب است . (۲۵۳)

و ابو صالح از حسکانی روایت روایت کرده که : فی قوله تعالی : و من عنده علم الکتاب . قال : علی بن ابی طالب ، کان عالما بالتفسیر و التاءویل و الناسخ المنسوخ و الحلال و الحرام . ابو صالح گفت : مراد از علم به کتاب در آیه مبارکه علی بن ابی طالب است که عالم به تفسیر و تاءویل و ناسخ و منسوخ و حلال و حرام است . (۲۵۴)

محمد بن یعقوب کلینی نیز با اسناد خود از سدیر روایت می‌کند که : من و ابوبصیر و یحیی بزاز و داود بن کثیر در مجلس ابن عبدالله حضرت امام جعفر صادق (ع ) بودیم ناگهان آن حضرت با حال غضب در مجلس وارد شدند و چون در جای خود قرار گرفتند، فرمودند: عجیب است از گروهی که گمان می‌کنند ما علم غیب داریم ، به عالم غیب غیر از خدای عزو جل کسی علم ندارد، من قصد کردم که کنیزک خود را با زدن ادب کنم از دست من فرار کرد و من ندانستم در کدام یک از اطاق‌های خانه مخفی شده است .

سدیر می‌گوید: چون حضرت از مجلس برخاستند و به طرف منزل رفتند من و ابوبصیر و میسر به منزل آن حضرت رفتیم و گفتیم : فدایت شویم ما امروز درباره آن کنیز از شما شنیدیم که چنین و چنان فرمودید و ما نمی‌خواهیم به شما نسب علم غیب بدهیم ولیکن ما می‌دانیم که حقا شما علوم بسیار فراوانی دارید.

حضرت فرمود: ای سدیر آیا قرآن می‌خوانی ؟

عرض کردم : بلی .

فرمود: هیچ در قرآن خوانده‌ای این آیه را که گفت : آن کسی که در نزد او بعضی از علم کتاب بود و به حضرت سلیمان گفت : من تخت بلقیس را از شهر سبا برای شما می‌آورم قبل از این که چشم به هم بگذاری ؟

عرض کردم : این آیه را خوانده‌ام .

حضرت فرمود: آیا آن مردی را که تخت را قبل از یک چشم بر هم زدن حاضر کرد شناختی و آیا دانستی که او چقدر از کتاب الهی علم دارد؟

عرض کردم : شما برای من بیان بفرمایید.

حضرت فرمود: به اندازه یک قطره نسبت به اقیانوس ، به این مقدار آصف بن برخیا از کتاب الهی علم داشت .

عرض کردم : فدایت شوم این مقدار چقدر کم است ؟

فرمود: چون به علم کتاب خدا که خدای عزوجل نسبتش را به خود داده است و اکنون به تو خبر می‌دهم ملاحظه شود چقدر زیاد است . ای سدیر آیا در کتاب خدا این آیه را یافته‌ای که می‌فرماید: ای پیغمبر به کفار قریش ‍ بگو بهترین و کافی‌ترین گواه بین من و شما خداست و آن کس که تمام علم کتاب را دارد؟

عرض کردم : فدایت شوم این آیه را خوانده‌ام :

حضرت فرمود: آیا آن مردی را که تخت را قبل از یک چشم بر هم زدن حاضر کرد شناختی و آیا دانستی که او چقدر از کتاب الهی علم دارد؟

عرض کردم : شما برای من بیان بفرمایید.

حضرت فرمود: به اندازه یک قطره نسبت به اقیانوس ، به این مقدار آصف بن برخیا از کتاب الهی علم داشت .

عرض کردم : فدایت شوم این مقدار چقدر کم است ؟

فرمود: چون به علم کتاب خدا که خدای عزوجل نسبتش را به خود داده است و اکنون به تو مخیر می‌دهم ملاحظه شود چقدر زیاد است . ای سدیر آیا در کتاب خدا این آیه را یافته‌ای که می‌فرماید: ای پیغمبر به کفار قریش ‍ بگو بهترین و کافی‌ترین گواه بین من و شما خداست و آن کسی که تمام علم کتاب را دارد؟

عرض کردم : فدایت شوم این آیه را خوانده‌ام .

حضرت فرمود: آیا کسی که تمام علم کتاب را دارد داناتر است یا آن که بعضی از علم کتاب را دارد

عرض کردم : البته آن که تمام علم کتاب را دارد داناتر است .

حضرت با دست مبارک اشاره به سینه خود فرمود گفت : سوگند به خدا که که تمام علم کتاب در این جا است . سوگند به خدا که تمام علم کتاب در این جاست و خداوند برای ما امامان اهل بیت قرار داده است (۲۵۵)

پس علم کتاب را خداوند به علی (ع ) و پس از وی به میراث برای فرزندان او که اهل بیت رسول خدایند و از عصمت و طهارت برخوردارند قرار داده است ، و این دانش سینه به سینه گشته تا به دست حضرت ولی امر، صاحب العصر و الزمان (عج ) رسیده و روزی که حضرتش ظهور فرماید با این دانش ‍ حاضر خواهند شد.

پس به خوبی معلوم است هر چه میزان قرب به حق نزدیک تر باشد قدرت انجام و تسریع آن بیش تر خواهد بود و اگر امروز از ما چنین قوایی بروز نمی‌کند و خویش را صاحب کرامتی نمی‌یابیم بیش تر به خاطر همین عدم توجه ما نسبت به امور مافوق طبیعی است مخصوصا عدم دقت و توجه به فعل و قدرت الهی وگرنه این اعمال را هر کس که به مقام قرب حق برسد می‌تواند انجام دهد چرا که این اعمال فعل بندگان نیست بلکه لطف حضرت حق است :

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد (۲۵۶)

پس این مسیر رفتنی نیست بلکه بردنی است و نیز با خواست کسی کار ندارند بلکه به دعوت خویش عنایت دارند، یعنی می‌توان گفت چه سالکی تمام عمر سلوک کند و هیچ نرسد و هم هیچ نیابد و برانگیخته‌ای دعوت شود و یک شبه ره صد ساله را بپیماید، و این جزو مسلمات و مجرتات تاریخ عرفان است .

=ب :معراج

سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر. (۲۵۷)

منزه و ستوده است آن خدایی که بنده خود را شبی از مسجد الحرام به مسجد الاقصی که گرداگردش را برکت داده‌ایم سیر داد تا بعضی از آیات خود را به او بنماییم ، هر آینه او شنوا و بیناست .

آیات اول سوره اسراء یا بنی اسرائیل که حکایت از سیر شبانه حضرت رسول می‌کند و ما از آن به معراج تعبیر می‌کنیم .

در شب معراج ، شاه از بی خودی

صد هزاران ساله ره را کرده طی (۲۵۸)

از جمله مسائل بسیار مهم قرآنی و قدرت فوق العاده حضرت ختمی مرتبت مسئله معراج آن عالی جناب است . در این جا به چند نکته در این باره اشاره می‌کنیم :

۱- در آن زمان با نبودن وسیله ، حد فاصل بین مسجد الحرام (مکه ) و مسجد اقصی (قدس ) را در نیمه‌های شب طی کرده است .

۲- با تعبیری که از واژه عبد می‌کند (اسری به عبده ) اشاره دارد به این که این طی مسیر کاملا روحانی و جسمانی بوده است .

۳- و نیز فلسفه این معراج را بدین صورت بیان می‌کند که (من آیاتنا) تا بعضی از آیات ما را رؤ یت نماید. پس در این سفر جزئی از کل به مشاهده و معاینه آن حضرت آورده‌اند، مفصل این آیات در سوره نجم آمده که صریح تر و واضح تر، مسئله معراج حضرت را بیان می‌کند.

و النجم اذاهوی . ما ضل صاحبکم و ما غوی . و ما ینطق عن الهوی . ان هو الا وحی یوحی . علمه شدید القوی . ذومره فاستوی . و هو بالافق الاعلی . ثم دنی فتدلی . فکان قاب قوسین اوادنی . فاوحی الی عبده ما اوحی . ما کذب الفؤ اد ما رآی . افتمارونه علی مایری . و لقد راه نزله اخری . عند سدره المنتهی . عندها جنه الماءوی . اذ یغشی السدره مایغشی . ما زاغ البصر و ما طغی . لقد رای من آیات ربه الکبری . (۲۵۹)

سوگند به ستاره (ثریای نبوت ) چون فرود آید، که صاحب شما (محمد مصطفی ) هیچ گاه در ضلالت و گمراهی نبوده است ، و هرگز به هوای نفس ‍ سخن نمی‌گوید، سخن او هیچ غیر وحی خدا نیست ،

او را جبرئیل ، همان فرشته بسیار توانا علم آموخته است ، همان ملک مقتدری که به خلقت کامل (بر رسول ) جلوه کرده ، و آن رسول در افق اعلای کمال بود، آنگاه نزدیک آمد و بر او (به وحی حق ) نازل گردید، بدان نزدیکی که با او به قدر دو کمان یا نزدیک تر از آن شد، پس خدا به بنده خود وحی فرمود آن چه را که هیچ کس درک آن نتواند کرد، آن چه (در غیب عالم ) دید دلش هم حقیقت یافت و کذب و خیال نپنداشت ، آیا کافران بر آن چه رسول (در شب معراج به چشم ) مشاهده کرده انکار می‌کنند، و یک بار دیگر هم او را (یعنی جبرئیل را) رسول مشاهده کرد، در نزد (مقام ) سدره المنتهی ، بهشتی که مسکن متقیان است در همان جایگاه (سدره ) است ، چون سدره می‌پوشاند آنچه را که احدی از آن آگه نیست ، چشم (محمد) از حقایق انعام آن چه را باید بنگرد بی هیچ کم و بیش مشاهده کرد، آن جا از بزرگترین آیات حیرت انگیز پروردگار را به حقیقت دید.

قرآن مجید در سوره مبارکه بنی اسرائیل از رفتن آن حضرت با معراج یاد کرده و در این سوره (نجم ) از رویت و بازگشت وی یاد می‌کند. صاحب کشف الاسرار ذیل همین آیات می‌نویسد: خبر معراج محمد در مکه پراکنده شد ابوجهل چون این خبر را بشنید با خود گفت اگر ممکن شود بتوان ابوبکر را از اسلام برگرداند، پس نزد او رفت و گفت : ای پسر ابوقحافه ، یار تو این بار محالی می‌گوید که هیچ عاقلی آن را باور ندارد. محمد می‌گوید: دوش از مسجد حرام رفته به بیت المقدس و هم در آن شب باز آمد، ای ابوبکر، تو باور می‌کنی که کسی یک ماه راه را در یک شب برود و بازگردد؟ ابوبکر گفت : آن چه محمد گفته راست است ، و از آن جا حضرت آمد، و گفت : ای فرستاده خدا، مرا از سفر دوشین خبر ده ، حضرت فرمود:

ای ابوبکر، دوش جبرئیل آمد و براق آورد و مرا به بیت المقدس برد ارواح پاک پیامبران را دیدم و ایشان را پیشوایی کردم ، از آنجا به ملکوت اعلی سفر کردم و به افق رسیدم و آیات کبری را دیدم و هم در همان شب به مکه باز آمدم ، و ابوبکر سخنان محمد را تصدیق کرد و لقب صدیق از آن روز به او داده شد. (۲۶۰)

حضرت صادق (ع ) فرمود:

شب معراج که سید به حضرت رسید، به غایت قربت نزدیکی یافت و از غایت قربت نهایت هیبت دید، تا خداوند تدارک دل او کرد و به غایت کرم و عنایت و نهایت لطف و کرامت او را به خود نزدیک کرد، و به منزل (ثم دنا) رسید خلوت (اوادنی ) یافت ، راز شنیده ، شراب محبت چشیده ، دیدار حق دیده ، و از هر دو جهان رمیده و با دوست بیارمیده ، رفت آن چه رفت ، شنید، آن چه شنید، دید آن چه دید، و کس را از آن اسرار خبر نه ، و عقول و اوهام از دریافت آن دور، رازی در پرده غیرت رفته ، بی زحمت اغیار به سمع رسول رسانده است .

رازی است مرا با شب و رازی است عجیب

شب داند و من دانم و من دانم و شب

خواجه عبدالله انصاری در مقایسه دو معراج (معراج حضرت رسول و معراج حضرت موسی ) می‌نویسد: معراج موسی تا کوه طور بود و معراج محمد تا بساط نور. و مولانا جلال الدین هم به زیبایی تمام گفته است :

احمد ار بگشاید آن پر جلیل

تا ابد بی هوش ماند جبرئیل

چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش

وز مقام جبرئیل و از حدش

گفت او را هین بپر اندر پیم

گفت رو رو من حریف تو نیم

باز گفت او را بیا ای پرده سوز

من به اوج خود نرفتستم هنوز

گفت بیرون زین حد ای خوش فر من

گر زنم پری بسوزد پر من

حیرت اندر حیرت آمد این قصص

بیهشی خاصگان اندر اخص

بیهشی‌ها جمله این جا بازی است

چند جان داری که جان پردازی است

جبرئیلا گر شریفی و عزیز

تو نه‌ای پروانه و نه شمع نیز

شمع چون دعوت کند وقت فروز

جان پروانه نپرهیزد ز سوز (۲۶۱)

از امام باقر (ع ) روایت است که : چون آن جناب را به سدره المنتهی رساندند جبرئیل دیگر همراهی اش نکرد. رسول خدا (ص ) فرمود: آیا در چنین مقامی مرا تنها می‌گذاری ؟ گفت : تو هم چنان پیش برو، به خدا سوگند تو به حدی پیش رفته‌ای که احدی از خلق خدا که قبل از تو بودند به این حد پیش نرفتند، در آن جا بود که نوری از ناحیه پروردگارم و سجه بین من و او حایل گردید.

راوی گوید عرضه داشتم فدایت شوم سجه چیست ؟ حضرت روی خود به طرف زمین خم کرد با دست اشاره به آسمان نموده سه مرتبه فرمود: جلال پروردگارم ، جلال پروردگارم . (۲۶۲)

اعجاز موسی ع

فلما قضی موسی الاجل و سار باهله آنس من جانب الطور نارا قال لاهله امکثوا انی آنست نارا لعلی آتیکم منهابخبر او جذوه من النار لعلکم تصطلون . فلما اتیهانودی من شاطی ء الوادالایمن فی البقعه المبارکه من الشجره ان یا موسی انی اناالله رب العالمین . و ان الق عصاک فلما راها تهتز کانها جان ولی مدبرا و لم یعقب یا موسی اقبل و لاتخف انک من الامنین . اسلک یدک فی جبیک تخرج بیضاء من غیر سوء و اضمم الیک جناحک من الراهب فذانک برهانان من ربک الی فرعون و ملائه ، انهم کانوا قوما فاسقین . (۲۶۳)

آن گاه که موسی عهد خدمت به پایان رسانیده و با اهل بیت خود از حضور شعیب رو به دیار خویش کرد آتشی از جانب طور دید، به اهل بیت خود گفت شما در این جا مکث کنید که (از دور) آتشی به نظرم رسید، می‌روم تا شاید از آن خبری بیاورم یا برای گرم شدن شما شعله‌ای برگیرم ، چون موسی به آن آتش نزدیک شد به او از جانب وادی ایمن در آن بارگاه مبارک از آن درخت (مقدس ) ندایی رسید که ای موسی هوش دار که منم خدای (یکتا) پروردگار جهانیان ، و تو عصای خود بیفکن ، چون (عصا افکند) بر آن نگریست دید اژدهایی سبک خیز گردید و به فرار نهاد و واپس ‍ نگردید (در آن حال به او خطاب شد) ای موسی پیش آی و مترس که تو ایمن خواهی بود، و دست خود را در گریبان بر و بیرون آور تا بی هیچ نقص ‍ برص و مرضی سفید و روشن (چون ماه تابان ) گردد و تا از وحشت و اضطراب بیاسایی باز دست به گریبان بر، این (عصا و ید بیضاء) از جانب خدا بر رسالت (دو برهان الهی است برو به رسالت ) به سوی فرعون و فرعونیان که قومی فاسق و نابکارند

همین ماجرا در سوره شریفه طه چنین آمده است :

و هل اتیک حدیث موسی . اذ رای نارا فقال لاهله امکثوا انی آنست نارا لعلی آتیکم منها بقبس او اجد علی النار هدی فلما اتیها نودی یا موسی . انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی . و انا اخترتک فاستمع لما یوحی اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلوه لذکری . ان الساعه آتیه اکاد اخفیها لتجزی کل نفس بما تسعی . فلا یصدنک عنها من لایومن بها و اتبع هوایه فتردی . و ما تلک بیمینک یا موسی . قال هی عصای اتوکا علیها و اهش بها علی غنمی ولی فیها مارب اخری . قال القها یا موسی . فالقیها فاذا هی حیه تسعی . قال خذها و لا تخف سنعیدها سیرتها الاولی . واضمم یدک الی جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء آیه اخری لنریک من آیاتنا الکبری . اذهب الی فرعون انه طغی . (۲۶۴)

ای رسول ما داستان موسی را می‌خواهی بدانی ، آن گاه که موسی آتشی مشاهده کرد و به اهل بیت خود گفت اندکی مکث کنید که از دور آتشی به چشم دیدم باشد که پاره‌ای از آن آتش برای شما بیاورم یا از آن به جایی راه یابم ، چون موسی به آن آتش نزدیک شد، ندا شد که ای موسی ، من پروردگار توام تو نعلین از خود به دور کن که اکنون در وادی مقدس قدم نهادی ، و من تو را به رسالت خود برگزیدم در این صورت به سخن وحی گوش فرا ده ، منم خدای یکتا هیچ خدایی جز من نیست پس مرا (به یگانگی بپرست و نماز را مخصوصا برای یاد ما به پادار)، محققا ساعت قیامت خواهد رسید و ما آن ساعت را پنهان داریم تا هر نفسی را به پاداش اعمالش ‍ در آن روز برسانیم ، پس زنهار مردمی که به قیامت ایمان ندارد و پیرو هوای نفسند تو را از آن روز (هولناک ) باز ندارند و غافل نکنند و گرنه هلاک خواهی شد، و ای موسی اینک بازگو تا چه به دست راست داری ؟ موسی عرضه داشت این عصای من است که بر آن تکیه می‌زنم و گوسفندانم را می‌رانم و حوائجی دیگر نیز به آن انجام می‌دهم فرمود ای موسی این عصا بیفکن ، موسی چون آن را به زمین انداخت عصا اژدهاییی مهیب شد و به هر سو می‌شتافت ، باز فرمود عصا برگیر و از آن مترس که ما او را به صورت اول بر می‌گردانیم ، (باز به او خطاب شد که ) دست خود به گریبان فرو برد تا دستی بی هیچ عیب درخشان بیرون آید و این معجزه دیگر تو خواهد بود، تا باز هم (ای موسی ) بزرگ تر آیات خود را به تو ارائه دهیم ، اینک به رسالت جانب فرعون روانه شو که وی در کفر سخت طغیان کرده است .

در این آیات که در سوره طه و قصص آمده است به سه نکته دیگر اشاره دارد، اول این که درخت تکلم کرده ، با موسی سخن می‌گوید، دوم این که عصای موسی به قدرت الهی تبدیل با ماری بزرگ می‌شود که حتی خود موسی هم از آن می‌ترسد و می‌گریزد، و سوم این که دست را در گریبان خود فرو می‌برد، چون خارج می‌سازد نورانی و سفید می‌شود.

صاحبان ذوق در این دو اعجاز موسی می‌نویسند، معجزه عصای موسی از او بیرون بود ولی معجزه ید بیضاء در نفس او بود، و عصا نمایش کاری است از آیات آفاق و ید بیضاء نمایش کاری است از آیات انفس که خداوند راه توحید را بر شناخت این آیات نهاد.

پیش از این گفتیم که منظور از ذکر یاد داشتن خداوند است و از او در هیچ حال غفلت نکردن ، به این معنی که همواره بنده ارتباط خود را با خدای خود حفظ نماید و این ریسمان الهی را که ذکر نام دارد رها نسازد، چه آن گاه که دست از این ریسمان نجات الهی بدارد هبوط و سقوطی که آدم را از مقام خویش فرو انداخت نصیب او خواهد شد. همچنین در ادامه این بحث اشاره داشتیم به این که ذکر، بزرگ‌ترین رسالت رسولان بوده است ، اینک اگر به آیات بعدی همین سوره مورد بحث توجه داشته باشیم همین مطلب دگر بار باز هم تکرار می‌شود، یعنی هنگامی که موسی و هارون را به انجام رسالت بزرگشان که حرکت به سوی فرعون می‌باشد می فرستد به آنان مطلبی را ابراز می‌دارد و آن اینکه :

اذهب انت و اخوک بایاتی و لاتینا فی ذکری . اذهبا الی فرعون انه طغی . فقولا له قولا لینا یتذکر او یخشی . (۲۶۵)

حال تو و برادرت با معجزات و آیاتی که به شما دادم بروید و سستی در ذکر من روا مدارید، بروید به رسالت به سوی فرعون که او سخت به راه کفر و طغیان شتافته است ، و با او با کمال آرامی و نرمی سخن گویید باشد که از این خواب غفلت و غرور بیدار و متذکر شود یا از خدا بترسید.

در این آیات خداوند از معجزات به آیات یاد می‌کند و آیه یعنی نشانه ، و اساس رسالت همین داشتن نشانه است . موسی (ع ) و هارون به سراغ فرعون می‌آیند و فرعون کسی است که راه را گم کرده و از مسیر خود خارج گشته و به جای عبودیت و بندگی ، لاف ربوبیت و انانیت می‌زند، او طغیان کار شده است ، و خداوند موسی را با آیات و معجزات آشکار می‌فرستد تا به فرعون بگوید که این راه تو ختم به خیر نیست ، این مسیر انتهایش دوزخ است و خداوند نمی‌خواهد چنین باشد. خداوند به موسی (ع ) می‌فرماید با او بسیار نرم سخن بگویید تا با نشان آیات و احترام به او متوجه راه گردد و خدای را به یاد آورد و همان طور؟ شما با من (الله ) مرتبط هستید او نیز مرتبط گردد و به مقام وصل برسد، در عین حال خداوند به موسی و هارون می‌گوید، در ارتباط با من (ذکری ) سستی نکنید و برای ابلاغ رسالت خویش ‍ پیوند و اتصالتان را از من قطع نکنید، و این نشان می‌دهد که رسالت و آیات همگی بر مبنای ذکر الله مستقر است و اگر ذکر الهی از میان برود دیگر نه آیاتی خواهد بود و نه معجزاتی . آنگاه است که هبوط و سقوط فرا می‌رسد و انسان بی چاره سر از طغیان در می‌آورد و ندای ربوبیت سر می‌دهد و نمی‌داند که خود را در چه آتشی قرار می‌دهد.

ایوب ع و ایجاد دو چشمه توسط پاکوبیدن به زمین

و اذکر عبدنا ایوب اذنادی ربه انی مسنی الشیطان بنصب و عذاب ارکض . برجلک هذا مغتسل بارد و شراب . (۲۶۶)

(و این رسول ما) یاد کن از بنده ما ایوب ، هنگامی که به درگاه خداوند عرض کرد پروردگارا شیطان مرا سخت رنج و عذاب رسانیده (تو از کرم به حاتم بخش )، (به او خطاب کردیم ) پای بر زمین زن (زد و چشمه‌ای پدید آمد) در این آب سرد شست و شو کن و از آن یک بیاشام (تا از هر دردی بیاسایی ).

خواجه عبدالله انصاری می‌نویسد: در خبر است که ابلیس بر خداپرستی ایوب حسد برد و به درگاه خداوند عرض کرد اگر او را بر مال ایوب مسلط کند، ایوب را به غفلت و کفران درکشد. خداوند پذیرفت ، ابلیس همه مال ، حشم و دارایی او را تباه کرد، ایوب گفت خدا داده بود، خدا هم تباه کرد ابلیس تسلط بر فرزندان ایوب خواست ، خداوند پذیرفت ، ابلیس فرزندان او را زیر کاخ وسیعی به هلاکت رسانید، ایوب گفت : خدا داده و خداوند هم گرفت . ابلیس از خداوند تسلط بر جان او را خواست ، خداوند پذیرفت ، ابلیس بیامد و بادی در بینی ایوب دمید که همه تن او زخم و رنجور شد و گرفتار کرم‌ها و بیماری خوره (جذام ) شد.

نوشته‌اند هفت سال ایوب در گودال کناسه گرفتار گشته و خوره در او افتاد و مردم از وی بگریخته ، ولی ایوب در آن حال از ذکر خدا غافل نبود و در آن بلا صبر همی کرد. پیروان ابلیس و کارگردان او، او را غمناک و دلتنگ دیدند، گفتند مهتر ما را چه رسیده ؟ گفت من در کار ایوب درماندم . هر چه فن ، حیله و دسیسه بود و به کار بردم و هیچ بر وی ظفر نیافتم ، مریدان گفتند: از آن دام‌ها که در راه نهادی و از بهشت راندی به کار بر، آدم را با چه وسیله‌ای به دام انداختی ؟ همان وسیله را به کار بند. گفت : او را به وسیله حوا زنش به دام انداختم و این جا هم چنین کنم .

ابلیس به صورت پیرمردی پارسا نزد رحمه (زن ایوب ) رفت و گفت ای کنیز خدا، شوهرت کجاست ؟ گفت : آن است که در مزبله افتاده و کرم‌ها او را می‌خورند و خوره گرفته . ابلیس گفت : این ایوب است که جوانی بود زیبا و مال فراوان و فرزندان مهربان و نعمت از هر جهت تمام داشت ؟ گفت : آری ، گفت : اگر بهبود و برگشت مال و جاه و فرزند او خواهی گوسفندی نذر من کن تا من او را به حال صحت باز آرم : رحمه نزد ایوب آمد و ماجرا را بگفت و فریاد بر سر آورد که تا کی این خواری و این ذلت و بیماری ؟ مال و فرزندان کجا شدند؟ دوستان و نزدیکان و خویشان چه شدند؟ بیا این گوسفند را ذبح کن و راحت شو. ایوب که این سخن بشنید دانست که شیطان لعین او را فریب داده ، گفت ای زن آن چه را که تو از رفتن آن افسوس می‌خوری همه را خدا داده بود و خدا هم گرفت . ما هشتاد سال از آن نعمت‌ها برخوردار بودیم و حالا مرا می‌گویی که در راه غیر خدا گوسفند قربانی کنم ، به خدا قسم اگر شفا یافتم تو را صد تازیانه خواهم زد. از این پس غذایی که تو آوری نخورم و تو را هم نبینم و از نزد خود دور کرد. آن گاه سر بر زمین نهاد و گفت : خدایا، بی غذا و بی یار و بی مونس شدم و طاقتم طاق شد و بلای کامل و تمام به من رسیده و تو رحیم‌ترین راحمانی . (۲۶۷)

تورات هم در این باره مطالبی جالب دارد، در معرفی آن حضرت در کتاب ایوب ، باب اول ، ص ۷۸۵ آمده است ، در زمین عوص مردی بود که ایوب نام داشت و آن مرد کامل و خداترس بود و از بدی اجتناب می‌نمود و برای او هفت پسر و سه دختر زاییده شدند و اموال او هفت هزار گوسفند و سه هزار شتر و پانصد جفت گاو و پانصد الاغ ماده بود و نوکران بسیار کثیر داشت و آن مرد از تمامی بنی مشرق بزرگ تر بود.

با آن که حضرت دارای صبری بلند و جمیل بود در این باره الگویی برای همه انسان‌ها و تحمل و مبارزه او در مصایب ، و پیروزی بر هوای نفس و شیطان ، بی مانند و کم نظیر بود ولی در عین حال آن چه در این باره مهم به نظر می‌رسد که این بیش از صابر به صبر آفرین باید توجه کرد و جالب است که مولانا چنین توجهی را به این مسئله مبذول داشته ، در دفتر پنجم مثنوی گفته است :

گفت حق ایوب را در مکرمت

من بهر موئیت صبری دادمت

هی به صبر خود مکن چندین نظر

صبر دیدی صبر دادن را نگر

چند بینی گردش دولاب را

سر برون کن هم ببین میر آب را (۲۶۸)

شکافتن دریا و عبور قوم موسی از آن

و لقد اوحینا الی موسی ان اسر بعبادی فاضرب لهم طریقا فی البحر یبسا لا تخاف درکا و لا تخشی . فاتبعهم فرعون بجنوده فغشیهم من الیم ماغشیهم . و اضل فرعون قومه و ماهدی . (۲۶۹)

و به موسی وحی کردیم که بندگان (مومن ) مرا شبانه از شهر بیرون بر (و به اعجاز لطف ) راهی خشک از میان آور، نه از تعقیب فرعون و فرعونیان ترسناک باش و نه (از غرق شدن ) اندیشه دار، (موسی بنی اسرائیل را بیرون برد) فرعون با سپاهش از پی آن‌ها تاختند پس موج دریا چنان آنها را فرو برد که از آنان اثری باقی نگذاشت و فرعون پیروان (نادان ) خود را علاوه بر این که هدایت نکرد سخت به ضلالت و بدبختی افکند.

فاوحینا الی موسی ان اضرب بعصاک البحر فانفلق فکان کل فرق کالطود العظیم . وازلفنا ثم الاخرین . و انجینا موسی و من معه اجمعین . ثم اغرقنا الاخرین . ان فی ذلک لایه و ما کان اکثرهم مومنین . و ان ربک لهو العزیز الرحیم . (۲۷۰)

پس به موسی وحی کردیم که عصای خود را به دریای نیل زن چون زد دریا شکافت ، و آب هر قطره دریا مانند کوهی بزرگ بر روی هم قرار گرفت . (و راه عبور از دریا برای موسی و قومش باز شد) و دیگران (فرعونیان ) را به دریا آوردیم ، آن جا موسی و کلیه همراهانش را از دریا بیرون آورده و به ساحل سلامت رساندیم ، آن گاه قوم دیگر همه را به دریا غرق کردیم ، همانا این هلاک فرعونیان آیت بزرگی برای عبرت و موعظه مردم بود ولیکن اکثر خلق ایمان نمی‌آوردند و همانا خدای تو بسیار مقتدر و مهربان است .

و جاوزنا ببنی اسرآئیل البحر فاتبعهم فرعون و جنوده بغیا و عدوا حتی اذا ادرکه الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذی آمنت به بنواسرائیل و انا المسلمین الان و قد عصیت قبل و کنت من المفسدین . (۲۷۱)

ما بنی اسرائیل را از دریا فرا گذراندیم و فرعون و سپاه او از روی فزونی جویی و ستمگری و دشمنی آنان را تعقیب کرد، تا آن که آب تا دهان او رسید و گفت : بگرویدم که نیست خدایی جز خدایی که بنی اسرائیل به او گرویده‌اند، و من از گردن نهندگان آن هستم . او را گفتند: حالا ایمان می‌آوری ؟ در حالی که پیش از این سرکشی و گناه می‌کردی و از تباه کاران بودی .

موج دریا چون به امر حق بتافت

اهل موسی را ز قبطی واشناخت (۲۷۲)

زنده کردن مرغان به دست ابراهیم خلیل ع

و اذقال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی قال اولم تومن قال بلی ولکن لیطمئن قلبی فخذ اربعه من الطیر فصر هن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزءا ثم ادعهن یا تینک سعیا و اعلم ان الله عزیز حکیم . (۲۷۳)

و چون ابراهیم گفت پروردگارا بر من بنما که چگونه مردگان را زنده می‌گردانی خداوند فرمود، آیا باور نداری ؟ گفت آری باور دارم ولیکن می‌خواهم که به دیدن آن دلم آرام گیرد خداوند فرمود چهار مرغ بگیر و گوشت آنها را به هم درآمیز، آن گاه هر قسمتی را بر سر کوهی بگذار سپس ‍ آن مرغان را بخوان تا به سوی تو شتابان پرواز کنند و آنگاه بدان که همانا خدا بر همه چیز توانا و به حقایق امور عالم داناست .

در شرح این آیه مولانا جلال الدین در دفتر پنجم مثنوی به تفصیل از چهار مرغ خلیل یاد کرده و آن‌ها را بط، طاووس زاغ و خروس دانسته است و برای هر کدام مفهومی آورده که با چهار مرغ معنوی حرص ، شهوت ، جاه و آرزوهای دراز قابل تطبیق است و سالک راه حق را هشدار می‌دهد که به مبارزه و مقابله با این چهار مرغ‌ها بپردازد.

چهار مرغ معنوی راه زن

کرده‌اند اندر دل خلقان وطن

چون امیر جمله دل‌های سوی

اندر این دور ای خلیفه حق توی

سر ببر این چار مرغ زنده را

سرمدی کن خلق ناپاینده را

بط و طاووس است و زاغ است و خروس

این مثال چار خلق اندر نفوس

بط حرص است و خروس آن شهوت است

جاه چون طاووس و زاغ امنیت است

قرار دادن بادها و دیوان را در اختیار سلیمان ع

و لسلیمان الریح غدوها شهر و رواحها شهر و اسلنا له عین القطر و من الجن من یعمل بین یدیه باذن ربه و من یزغ منهم عن امرنا نذقه من عذاب السعیر. (۲۷۴)

و باد را مسخر سلیمان ساختیم تا (بساطش را) صبح گاه یک ماهه راه برد و عصر یک ماهه ، و چون معدن مس گداخته بر او جاری گردانیدیم و برخی از دیوان به اذن پروردگار در حضورش به خدمت پرداختند و از آنها هر که سر از فرمان ما بپیچد، عذاب آتش سوزانش می‌چشانیم .

فسخر ناله الریح تجری بامره رخاء حیث اصاب . الشیطان کل بناء و غواص و آخرین مقرنین فی الاصفاد. (۲۷۵)

ما هم باد را مسخر فرمان او کردیم تا به امرش هر جا بخواهد به آرامی روان شود و دیوان و شیاطین را هم که بناهای عالی ساختند و از دریا جواهر گران بها می‌آورند نیز مسخر او کردیم و دیگران از شیاطین را (که در پی اظلال مردم بودند) به دست او در غل و زنجیر کشیدیم .

ولسلیمان الریح عاصفه تجری بامره الی الارض التی بارکنا فیها و کنا بکل شی ء عالمین . و من الشیاطین من یغوصون له و یعلمون عملا دون ذلک و کنا لهم حافظین . (۲۷۶)

و باد تند مسیر صرصر را مسخر سلیمان گردانیدیم ، تا به امر او بدان سرزمین شامات که با برکت برای جهانیان ساختیم حرکت کند و ما به همه امور عالم و مصالح بندگان داناییم و نیز بعضی از دیوان را مسخر سلیمان کردیم که به دریا غواصی کنند (و بر او لؤ لؤ و مرجان و دیگر جواهرات بیاورند) و یا به کار دیگر در دستگاه او بپردازند و ما نگهبان دیوان حفظ ملک سلیمان بودیم .

تسخیر کوه‌ها و طیور برای داوود ع و عطا کردن حکمت و سخنوری به وی

واذکرنا عبدنا داود ذا الاید انه اواب . انا سخرنا الجبال معه یسبحن بالعشی و الاشراق . والطیر محشوره کل له اواب . و شددنا ملکه و آتیناه الحکمه و فصل الخطاب . (۲۷۷)

و یاد کن بنده ما داود را که (در اجرای امر ما) بسیار نیرومند بود و دایم به درگاه ما توبه و انابه می‌کرد و ما کوه‌ها را با او مسخر کردیم تا شب و روز خدا را تسبیح و ستایش کنند، و مرغان را مسخر (نغمه خوش او) کردیم که نزد او اجتماع کردند همه به دربارش از هر جانب باز آیند و در ملک و شاهی او را نیرومند ساختیم و به او قوه درک حقایق و تمیز حق از باطل عطا کردیم .

و لقد آتینا داود منا فضلا یا جبال اوبی معه و الطیر و الناله الحدید. ان اعمل سابغات و قدر فی السرد و اعملوا صالحا انی بما تعملون بصیر. (۲۷۸)

و ما حظ و بهره داود را به فضل و کرم خود کاملا افزودیم و امر کردیم ای کوه‌ها و ای مرغان شما نیز با تسبیح و نغمه الهی داود هماهنگ شوید و آهن سخت را به دست او نرم گردانیدیم و به او دستور دادیم که از آهن زره ساز و حلقه‌های زره را به اندازه و یک شکل گردان تا بدن را نرم و نگهبان باشد و خود با قومت همه نیکوکار باشید که من کاملا به هر چه کنید آگاهم .

کوه با داود گشته همرهی

هر دو مطرب مست در عشق شهی

یا جبال او بی امر آمده

هر دو هم آواز و هم پرده شده (۲۷۹)

نشان دادن ملکوت را به ابراهیم ع

و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین . (۲۸۰)

و چنین ما به ابراهیم آن چه نشانی از پادشاهی ما در آسمان‌ها و زمین است نمودیم تا زا یقین کنندگان باشد.

زنده کردن مردگان و شفا دادن بیماران توسط حضرت مسیح ع

و رسولا الی بنی اسرائیل انی قد جئتکم بایه من ربکم انی اخلق لکم من الطین کهیئه الطیر فانفخ فیه فیکون طیرا باذن الله و ابری ء الاکمه و الابرص و احی الموتی باذن الله و انبئکم بما تاءکلون و ما تدخرون فی بیوتکم ان فی ذلک لایه لکم ان کنتم مؤ منین . (۲۸۱)

و پیغمبری به سوی بنی اسرائیل فرستادیم که (می‌گوید) من نشانی از خداوند برای شما آوردم و آن این است که من از گل ، چیزی می‌سازم بسان مرغ ، آن گاه در آن گاه در آن می‌دمم که به اذن خداوند مرغی زنده می‌شود، و من آدم شب کور و پیس را شفا می‌دهم و مرده را به اذن خداوند زنده می‌کنم و به شما می‌گویم که در خانه چه خورده‌اید و چه ذخیره دارید؟ این‌ها نشان راستی و استواری برای شماست اگر ایمان داشته باشید.

اذ قال الله یا عیسی بن مریم اذکر نعمتی علیک و علی والدتک اذ ایدتک بروح القدس تکلم الناس فی المهد و کهلا و اذ علمتک الکتاب و الحکمه و التوریه و الانجیل و اذتخلق من الطین کهیئه الطیر باذنی فتفخ فیها فتکون طیرا باذنی و تبری ء الاکمه و الابرص باذنی و اذ تخرج الموتی باذنی و اذ کففت بنی اسرآئیل عنک اذ جئتهم بالبینات فقال الذین کفروا منهم ان هذا الا سحر مبین . (۲۸۲)

(یاد کن ای محمد) هنگامی که خداوند به عیسی پسر مریم گفت : ای عیسی نیکوکاری و نعمت من بر تو و بر مادرت را به یاد بیاور که تو را به جبرئیل نیرو دادم که بی پدر از مادر به وجود آمدی و در گهواره و در بزرگی با مردمان سخن گفتی و تو را دانش کتاب و حکمت و تورات و انجیل دادم . (یاد بیاور) وقتی را که از گل به صورت مرغ ساختی و در آن دمیدی پس به اذن من مرغی درست شد و همچنین کور مادر زاد و مردم پیس را به اذن من بهبودی دادی و آن وقتی که به دستور من مرده را از گور زنده بیرون آوردی و هنگامی که تو را از آسیب بنی اسرائیل بازداشتم و هنگامی که با سخنان درست و معجزه‌های روشن به سوی آن‌ها آمدی پس کافر شدگان گفتن این‌ها جز جادو چیزی دیگر نیست .

آب و گل چون از دم عیسی چرید

بال و پر بگشاد مرغی شد پرید(۲۸۳)

دادن مکنت و علم تاویل احادیث و خواب به حضرت یوسف ع

و قال الذی اشتریه من مصر لامراته اکرمی مثویه عسی ان ینفعنا او نتخذه ولدا و کذلک مکنا لیوسف فی الارض و لنعمه من تاویل الاحادیث و الله غالب علی امره و لکن اکثر الناس لایعلمون . (۲۸۴)

آن کسی که در مصر او را خرید به زن خویش گفت : جای این غلام گرامی دار، باشد که روزی به کار ما آید، یا (اگر زیرک باشد) او را به فرزندی گیریم ، این چنین ما یوسف را در زمین مصر جا دادیم و تا او را سرانجام دانش و تعبیر خواب آموزیم و کار خداوند بر همه کارها در امر یوسف برتری و غلبه دارد و لکن بیش تر مردم نمی‌دانند.

قال اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم . و کذلک مکنا لیوسف فی الارض یتبوا منها حیث یشاء نصیب برحمتنا من نشاء و لا نضیع اجرالمحسنین . و لاجر الاخره خیر للذین آمنوا و کانوا یتقون . (۲۸۵)

یوسف گفت : مرا به خزانه زمین مصر برگمار که من آن را نگاه دارنده دانایم ، همچنین یوسف را پا برجای ساختیم و در آن زمین جایگاه دادیم تا هر جا که بخواهد جای گیرد، ما رحمت خود را به هر کس بخواهیم می‌رسانیم و مزد و پاداش کسی را بیهوده تباه نکنیم ، و ره راستی که مزد آن جهان بهتر است برای کسانی که ایمان آوردند و از بد پرهیزیدند.

و دخل معه السجن فتیان قال احدهما انی ارینی اعصر خمرا و قال الاخر انی ارینی احمل فوق راسی خبزا تاکل الطیر منه نبئنا بتاویله انا نریک من المحسنین . قال لایاتیکما طعام ترزقانه الا نباتکما باویله قبل ان یاتیکما ذلکما مما علمنی ربی انی ترکت مله قوم لا یومنون بالله و هم بالاخره هم کافرون . (۲۸۶)

با یوسف در زندان دو جوان هم از غلامان عزیز مصر که مورد خشم او واقع شده بودند در آمدند، روزی یکی از آنها گفت : خواب دیدم که شیره انگوری می‌گیرم تا شراب درست کنم و دیگری گفت : خواب دیدم که روی سر خود سبدی از نان حمل می‌کنم و مرغ از آن نان می‌خورد، ما را به تاویل و تعبیر این دو خواب آگاه کن که تو را از نیکوکاران می‌شناسیم . یوسف گفت : شما هیچ خوردنی به خواب نخواهید دید مگر آن که من آن را برای شما تاویل کنم پیش از آن که سرانجام شما آشکار گردد، این از جمله دانشی است که خداوند به من آموخته و من کیش گروهی که به خدا ایمان ندارند ترک کرده‌ام چون که آن‌ها به روز رستاخیز کافرند.

و بعد از این امور واقع شد که ساقی و خباز پادشاه مصر به آقای خویش ‍ پادشاه مصر خطا کردند، و فرعون بدو خواجه خود یعنی سردار ساقیان و سردار خبازان غضب نمود، و ایشان را در زندان رئیس افواج خاصه یعنی زندانی که یوسف در آن جا محبوس بود انداخت و سردار افواج خاصه یوسف را برایشان گماشت وایشان را خدمت می‌کرد و مدتی در زندان ماندند. هر دو در یک شب خوابی دیدند، هر کدام خواب خود را، هر کدام موافق تعبیر خواب خود یعنی ساقی و خباز پادشاه مصر که در زندان محبوس بودند. بامدادان چون یوسف نزد ایشان آمد دید که اینک ملول هستند. پس از خواجه‌های فرعون که با وی در زندان آقای او بودند پرسیده گفت : امروز چرا روی شما غمگین است و به وی گفتند: خوابی دیده‌ام و کسی نیست که آن را تعبیر کند.

یوسف به ایشان گفت : آیا تعبیرها از آن خدا نیست آن را به من بازگویید. آنگاه رئیس ساقیان خواب خود را به یوسف بیان کرده گفت در خواب من اینک تاکی پیش روی من بود و در تاک سه شاخه بود و آن بشکفت و گل آورد و خوشه‌هایش انگور رسیده داد، و جام فرعون در دست من بود و انگورها را چیده در جام فرعون فشردم و جام را به دست فرعون دادم . یوسف به وی گفت : تعبیرش این است سه شاخه سه روز است ، بعد از سه روز فرعون سر تو را برافرازد و به منصب بازگمارد و جام فرعون را به دست وی دهی به رسم سابق که ساقی او بودی ، و هنگامی که برای تو نیکو شد مرا یاد کن و به من احسان نموده و احوال مرا نزد فرعون مذکور ساز و مرا از این خانه بیرون آور زیرا که فی الواقع از زمین عبرانیان دزدیده شده‌ام و این جا نیز کاری نکرده‌ام که مرا در سیاه چال افکنند. اما چون رئیس خبازان دید که تعبیر نیکو بود و به یوسف گفت : من نیز خوابی دیده‌ام که اینک سه سبد نان سفید بر سر من است و در سبد زبرین هر قسم طعام برای فرعون از پیشه خباز می‌باشد و مرغان آن را از سبدی که بر سر من است می‌خورند. یوسف در جواب گفت : تعبیرش این است ، سه سبد سه روز می‌باشد و بعد از سه روز فرعون سر تو را از تو بردارد و تو را بردار بیاویزد و مرغان گوشتت را از تو بخورند. پس در روز سیم که یوم میلاد فرعون بود ضیافتی برای همه خدام خود ساخت و سر رئیس ساقیان و سر رئیس خبازان را در میان نوکران خود برافراشت ، اما رئیس ساقیان را به ساقی گری اش باز آورد و جام را به دست فرعون داد، اما رئیس خبازان را به دار کشید چنان که یوسف برای ایشان تعبیر کرده بود. لیکن رئیس ساقیان یوسف را به یاد نیاورد بلکه او را فراموش کرد. (۲۸۷)

دادن علم لدنی به حضرت خضر ع

فوجدا عبدا من عبادنا آتیناه رحمه من عندنا و علمناه من لدنا علما. قال له موسی هل اتبعک علی ان تعلمن مما علمت رشدا. قال انک لن تستطیع معی صبرا. و کیف تصبر علی مالم تحط به خبرا. (۲۸۸)

پس یکی از بندگان ما را (خضر) یافتند که او را رحمت خویش دانش ‍ دادیم و از نزد خویش او را دانش آموختیم ، موسی گفت : آیا اجازه می‌دهی که من پیرو تو باشم تا مرا از آن چه که خود آموخته‌ای به راستی بیاموزی ؟ خضر گفت : تو با من شکیبایی نتوانی کرد، خضر گفت : چگونه شکیبایی کنی بر چیزی و کاری که به دانش آن نرسی .

درباره حضرت خضر (ع )، ظاهرا همین یک مورد است که تقریبا مشروح آن در آیات قرآنی یاد شده است ، و جالب است که این مورد جواز پذیرش پیر و مرشد و مراد است که فرق گوناگون تصوف به آن متمسک می‌شوند و آن را بدین وسیله می‌دانند، در این آیه که از علم لدنی سخن به میان آمده است نشان می‌دهد خداوند بندگانی دارد که از نوعی علم و آگاهی برخوردارند که از گونه اکتساب نیست بلکه نوعی از علم و آگاهی است که خداوند مستقیما به بنده‌ای که مورد نظرش باشد الهام می‌نماید، و توسط این علم است که فرد نسبت به ما فی الضمیر دیگران آگاه می‌شود، از آن گونه آگاهی که همه کس را امکان داشتن آن نیست و بر این اساس که حرکاتی را از حضرت خضر (ع ) یاد می‌کند و علت انجام آن را نیز همین علمی می‌داند که خود به بنده اش الهام فرموده است ، و می‌رساند که کسی را که چنین علمی باشد از لحاظ مقام و موقعیت برتر از دیگران خواهد بود و بر همین اساس خداوند، موسی (ع ) را به سوی حضرت خضر (ع ) روانه ساخت تا از علوم ولایتش ‍ بهره گیرد و عطش خویش را از این طریق سیراب ساخته و رشد و کمال خود را نیز یاری کند. ولی سرانجام قضیه به نحوی به انجام رسید که از آغاز پیش بینی می‌شد و آن هم عدم صبر و تحمل حضرت موسی (ع ) بود که با جمله هذا فراق بینی و بینک ، خاتمه یافت .

علم تکلم سلیمان ع با طیور و حیوانات

و لقد آتینا داود و سلیمان علما و قالا الحمدلله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المومنین . و ورث سلیمان داود و قال یا ایها الناس علمنا منطق الطیر و اوتینا من کل شی ء ان هذا لهو الفضل مبین . و حشر لسیمان جنوده من الجن و الانس و الطیر فهم یوزعون . حتی اذا اوا علی وادالنمل قالت نمله یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان وجنوده و هم لا یشعرون . فتبسم ضاحکا من قولها و قال رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی و ان اعمل صالحا ترضیه و ادخلنی برحمتک فی عبادک الصالحین . و تفقد الطیر فقال مالی لااری الهداهد ام کان من الغائبین . لا عذبنه عذابا شدیدا او لا ذبحنه اولیاتینی بسلطان مبین . فمکث غیر بعید فقال احطت بما لم تحط به وجئتک من سباء بنباء یقین . انی وجدت امراه تملکهم و اوتیت من کل شی ء و لها عرش عظیم . وجدتها و قومها یسجدون للشمس من دون الله وزین لهم الشیطان اعمالهم فصدهم عن السبیل فهم لا یهتدون . (۲۸۹)

ما به داود و سلیمان علم پیغمبری و دانش دین دادیم و آنان گفتند سپاس ‍ و ستایش پاک و نیکو ویژه خداوندی است که ما را بر بیش تر بندگان مومن خویش برتری داد. سلیمان پادشاهی و پیغمبری را از داود میراث برد، و گفت : ای مردم به ما سخن پرندگان آموختند و از هر چیزی به ما (بهره‌ای ) بدادند و این افزونی نیکویی است از خداوند به ما. با هم آوردند و بیانگیختند برای سلیمان سپاه‌ها و لشکریانش از پریان و آدمیان و مرغان ، پس آنان همه فرمانبردار او هستند و از تمرد خودداری دارند. تا هنگامی که همگی به روکده مورچگان آمدند، سالار مورچه‌ها گفت : ای مورچگان ، به جایگاه‌های خویش در روید تا شما را سپاه سلیمان نشکنند و خرد نکنند. در حالی که آنان آگاه نیستند (که آنان چنین کاری نخواهند کرد) پس سلیمان از سخن آن مورچه بخندید و گفت پروردگارا، به من الهام کن مرا موفق بدار تا نعمتی را که به من و به پدر و مادرم مرحمت فرمودی سپاس گزارم و این که کاری کنم آن را بپسندی و مرا به رحمت خود در میان بندگان شایسته خویش در آر. سلیمان مرغ هدهد را باز جست و نیافت گفت چیست مرا که هدهد را بازجست و نیافت گفت چیست مرا که هدهد را نمی‌بینم ، یا از نادیدگان شده ؟ هر آینه او را عذاب سختی خواهم کرد یا گلوی او را می‌برم ، یا عذری آشکار بر من آورد. پس هدهد درنگ کرد و نه دیر پیدا گشت ، و گفت : چیزی بدانستم و دیدم و به آن رسیدم که تو به آن نرسیدی . و برای تو از سبا خبری یقین آورده‌ام . هدهد گفت : من زنی را در آن جا یافتم که بر آن‌ها پادشاهی می‌کرد و او را آن چه در پادشاهی دربایست داده بودند و او را تختی بزرگوار است . او را قوم او را یافتیم که سوی خدا، آفتاب را می‌پرستیدند و شیطان کارهای بد آن‌ها را بر آراسته بود و آنان را از راه راست برگردانده تا ایشان راه به راستی نیابند.

یونس ع در دهان ماهی

وذاالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین . فاستجبناله و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین . (۲۹۰)

و یاد آر حال یونس را هنگامی که از میان قوم خود غضبناک بیرون رفت و چنین پنداشت که ما هرگز او را در مضیقه و سختی نمی‌افکنیم (تا آن که به ظلمات دریا در شکم ماهی در شب تار گرفتار شد) آن گاه در آن ظلمات‌ها فریاد کرد که الها خدایی به جز ذات یکتای تو نیست تو از شرک و شریک و هر عیب و آلایش پاک و منزهی و من از ستم کارانم ، پس ما دعای او را مستجاب کردیم و او را از گرداب غم نجات دادیم و اهل ایمان را این گونه نجات می‌دهیم .

و ان یونس لمن المرسلین . اذ ابق الی الفلک المشحون . فساهم فکان من المدحضین . فالتقمه الحوت و هو ملیم . فلو لا انه کان من المسبحین . للبث فی بطنه الی یوم یبعثون . فنذناه بالعرآء و هو سقیم . و انبتنا علیه شجره من یقطین . و ارسلنا - الی مائه الف او یزیدون . فامنوا فمتعناهم الی حین . (۲۹۱)

و یونس نیز یکی از رسولان (بزرگ خدا) بود، که چون به کشتی پرجمعیتی گریخت ،(کشتی به خطر افتاد) قرعه زدند به نام یونس افتاد و از غرق شوندگان گردید و ماهی دریا او را به کام فرو برد و مردمان هم ملامتش ‍ می‌کردند و اگر او را به ستایش و تسبیح خدا نمی‌پرداخت تا قیامت در شکم ماهی زیست می‌کرد، باز یونس را (پس از چندی ) از بطن ماهی به صحرای خشکی افکندیم در حالی که بیمار و ناتوان بود و در آن صحرا بر او درختی بی ساق از کدو رویانیدیم و باز او را بر قومی بالغ بر صد هزار یا افزون به رسالت فرستادیم و آن قوم چون ایمان آوردند ما هم به نعمت خود تا هنگامی معین بهره مندشان گردانیدیم .

فاصبر لحکم ربک و لا تکن کصاحب الحوت اذنادی و هو مکظوم . لولا ان تدارکه نعمه من ربه لنذ بالعرآء و هو مذموم . فاجتبیه ربه فجعله من الصالحین . (۲۹۲)

باز ای رسول ، تو (برای انکار و آزارشان ) برای حکم خدای خود صبر کن و مانند یونس که از خشم در عذاب امت تعجیل کرد مباش که (پشیمان شد و در ظلمت بطن ماهی ) به حال غم و اندوه خدا را (بر نجات خود) خواند، که اگر لطف و رحمت پروردگار در نیافته بود با نکوهش به کیفر ترک اولی (از بطن ماهی ) به صحرای بی آب و گیاه در افتاده بود. باز خدایش برگزید و از صالحانش گردانید.

در قصص آورده‌اند: چون یونس از آن تاریکی نجات یافت و از آن محنت برست و در میان قوم خود شد به او وحی آمد که به فلان مرد فخار (کوزه گر) گوی تا تمام کاسه و کوزه‌ها و پیرایه‌ها که به یک سال ساخته و پرداخته ، همه را بشکند و تلف کند، یونس با این فرمان اندوهگین گشت و برای فخار بخشایش خواست و گفت : بار خدایا، مرا رحمت می‌آید بر این مردی کار یک ساله او تباه خواهد شد، آن گاه خداوند فرمود: ای یونس بر مردی بخشایش می‌نمایی که عمل یک ساله او وی نیست و نابود می‌شود. و تو بر صد هزار مرد از بندگان من بخشایش ننمودی و هلاک و عذاب آنان را خواستی ، ای یونس تو آن‌ها را نیافریدی من آفریده‌ام و من هم رحم می‌کنم (۲۹۳)

در تورات نیز این ماجرا این گونه نقل شده است : و یونس از شهر بیرون رفته طرف شرقی شهر نشست و در آن جا سایه بانی برای خود ساخته زیر سایه اش نشست تا ببیند بر شهر چه واقع خواهد شد، و یهوه خدا کدویی رویانید و آن را بالای یونس نمو داد تا بر سر وی سایه افکنده او ار از حزنش ‍ آسایش دهد و یونس از کدو بی نهایت شادمان شد. اما در فردای آن روز در وقت طلوع فجر خدا کژمی پیدا کرد که کدو را زد و خشک شد ، و چون آفتاب بر آمد خدا باد شرقی گرم وزانید و آفتاب بر سر یونس تایید به حدی که بی تاب شده برای خود مسئلت نمود که بمیرد و گفت مردن از زنده مانده برای من بهتر است . خدا به یونس جواب داد آیا صواب است که به جهت کدو غضبناک شوی ؟ او گفت : صواب است که تا به مرگ غضبناک شوم .خداوند گفت دل تو برای کدو بسوخت که برای آن زحمت نکشیدی و آن را نمو ندادی که در یک شب به وجود آمد و در یک شب ضایع گردید، و آیا دل من به جهت نینوی شهر بزرگ نسوزد که در آن بیش تر از صد و بیست هزار کس می‌باشند که در میان راست و چپ تشخیص نتواند داد و نیز بهایم بسیار. (۲۹۴)

دادن گنج به قارون

ان قارون کان من قوم موسی فبغی علیهم و آتیناه من الکنوز ما ان مفاتحه لتنوء بالعصبه اولی القوه اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا یحب الفرحین . و ابتغ فیما اتیک الله الدار الاخره و لا تنس نصیبک من الدنیا و احسن کما احسن الله الیک و لا تبغ الفساد فی الارض ان الله لایحب المفسدین . قال انما اوتیته علی علم عندی اولم یعلم ان الله قد اهلک من قبله من القرون من هو اشد عندی اولم یعلم ان الله قد اهلک من قبله من القرون من هو اشد منه قوه و اکثر جمعا و لا یسئل عن ذنوبهم المجرمون . فخرج علی قومه فی زینته قال الذین یریدون الحیوه الدنیا یالیت لنا مثل ما اوتی قارون انه لذو حظ عظیم . و قال الذین اوتوا العلم و یلکم ثواب الله خیر لمن آمن و عمل صالحا و لا یلقیها الا الصابرون . فخسفنا به و بداره الارض فما کان له من فئه ینصرونه من دون الله ، و ما کان من المنتصرین . و اصبح الذین تمنوا مکانه بالامس یقولون ویکان الله یبسط الرزق لمن یشاء من عباده و یقدر لولا ان من الله علینا لخسف بنا ویکانه لا یفلح الکافرون (۲۹۵)

قارون خویش موسی بود و در سرکشی به آن‌ها افزونی جست و آن قدر گنج و دارایی داشت چندان که کلیدهای گنج‌های او را گروهی از مردم نیرومند به واسطه سنگینی حمل می‌کردند هنگامی که خویش او با ایمان به او گفت : (به آن چه داری از جهان ) شاد مباش که خداوند شادمان به این جهان را دوست ندارد. (نیز قوم او را گفتند) از آن چه خدا به تو داده سرای آن جهانی را بخواه و بجوی ، و بهره زندگانی خود را در این جهان هم مگذار و مفروش مکن ، و با مردم نیکویی کرده ، و در زمین تباه کار مجوی که خداوند تباه کاران را دوست ندارد. قارون (در جواب آن‌ها) گفت : آن چه مرا در این جهان داده‌اند، در خود دانش من داده‌اند آیا او نمی‌داند که خداوند پیش از او از گروه‌های گذشته که از حیث نیرو سخت تر و از حیث گروه ، بیش تر از او بودند هلاک گردانید؟ و فردا گناهان کسی را از او یا از پدران او نپرسند. پس قارون بر قوم خویش در آرایش خود بیرون شد خویشان او که خواهان این جهان بودند گفتند: کاش ما را هم چنان بودی که به قارون داده شده ، که در این جهان با بهره بزرگ است ، (چون حساب همه مال دارها معلوم است ). کسانی که دارای دانش دین بودند گفتند: وای بر شما، ثواب آن جهانی بهتر است برای کسی که ایمان آورده و کارهای نیکو کند، این صفت (در دل و زبان ) ندهند مگر به شکیبایان ، پس ما او را و خانه و جهان او را به زمین فرو بردیم ، و او را گروهی نبود که فرود از خدا با او یاری کنند و از یاری شدگان هم نبود، آن گاه کسانی که توان و جای و کار و حال او را دیروز آرزو می‌کردند گفتند: وای بر ما، این چه آرزو بود که ما کردیم ، (بدانید) که خداوند روزی هر کس از بندگان را که بخواهد می‌گستراند و به اندازه به هر کس که بخواهد فرو می‌گیرد. اگر نه آن بود که خداوند بر ما منت نهاد، ما را (مانند قارون ) با آن آرزو که ما داشتیم به زمین فرو می‌برد، ای وای ، به جای رحمت ما (چه کردیم ؟) بدان که کافران رستگار نشوند.

خاک قارون را چو فرمان در رسید

با زر و تختش و قعر خود کشید(۲۹۶)

تجلی خدا در کوه طور

و لما جاء موسی لمیقاتنا و کلمه ربه قال رب ارنی انظر الیک قال لن‌ترین و لکن انظر الی الجبل فان استقر مکانه فسوف ترینی فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خرموسی صعقا فلما افاق قال سبحانک تبت الیک و انا اول المومنین . . (۲۹۷)

و چون موسی به میقات آمد و خداوند با او سخن گفت (بی ترجمان و واسطه ). گفت : خداوندا خودت را به من بنما تا بنگرم ، خداوند گفت : هرگز مرا نخواهی دید ولی به کوه نگاه کن ، اگر در جای خود آرمید مرا خواهی دید. چون خداوند به کوه تجلی نمود و خود را به کوه نمود، کوه از هیبت خرد و تکه پاره شد و موسی بی هوش بیفتاد، پس چون به هوش آمد گفت : خدایا، پاکی و بی عیبی تو راست ، من به تو بازگشتم و توبه کردم و من نخستین گروندگان هستم .

تجلی به معنای ظهور است . نشان دادن جلال و جمال و خود نمایی را نیز تجلی گفته‌اند. عارفان برای مراتب توحید قائل به تجلی هستند و از آن به تجلی ذات ، تجلی صفات ، تجلی اسماء و تجلی افعال تعبیر کرده‌اند و بعضی نیز تجلی اول ، تجلی ثانی ، تجلی ازلی ، تجلی جلالی ، تجلی جهانی و تجلی شهودی را در مباحث خویش آورده‌اند.

در فرهنگ مصطلحات عرفا آمده است : تجلی از ریشه جلی (یابی ) مصدر باب تفعل است و در کتاب لغت به این معنی آمده است : تجلی مکان کذا= علاه از آن مکان تجلی کرد یعنی از آن بالا آمد. تجلی الشی ء= نظر الیه مشرفا، به آن شیی ء تجلی کرد، یعنی از نزدیک به آن نظر انداخت این معنای لغوی تجلی است در عرفان و سلوک برای تجلی معنای دیگری هست از جمله :

۱- تجلی برقی است که چون تابان گردد عاشق از تابش وی ناتوان گردد.

۲- تجلی عبارت است از آن چه ظاهر شود بر قلوب از انوار غیوب .

۳- تجلی نور مکاشفه‌ای است که از باری تعالی بر دل عارفان ظاهر می‌گردد و دل را می‌سوزد و مدهوش گرداند.

۴- تجلی تاثیر انوار حق است به حکم اقبال بر دل مقبلان که بدان شایسته آن شوند.

۵- مراد از تجلی انکشاف شمس حق است از غیوم صفات بشری به غیب آن .

۶- موجودات کلا صور تجلیات اسمای الهی و مظاهر شئون اصلی و نسبت علمی اند. (۲۹۸)

موسی (ع ) از خداوند تقاضای رویت می‌کند، با نظر داشتن این که تقاضا باید به قدر استعداد باشد، خداوند ظرف وجودی موسی را برای رویت مستعد نمی‌یابد، لذا می‌فرماید ای موسی لن ترانی تو هرگز توان دیدن و رویت مرا نداری حال بنگر به کوه اگر کوه توان مقاومت را داشت و تو نیز توان رویت آن را داشتی آن گاه مرا خواهی دید، پس از آن خداوند بزرگ بر کوه تجلی می‌کند و کوه که تحمل نیم توانست کرد متلاشی شد، و موسی از این صحنه به حیرت افتاده و در دم بیهوشی وی را فرا می‌گیرد.

خداوند بزرگ که جامع صفات جمال و جلال و کمال است ، برای رویت او کسی را تاب و توان نیست ، آن چنان که خود فرمود: لن ترانی و نفی ابدی رویت را بیان داشت .

امروزه که علوم فوق روانی پا به عرصه وجود نهاده و اوقات فراوانی از علما و دانشمندان را به خود اختصاص داده است یکی از مسائل عمده مورد توجه و مطالعه این رشته تحقیق پیرامون تمرکز است ، یعنی می‌خواهند بدانند تمرکز چیست ؟ منشا آن چیست و یا کجاست ؟ چگونه می‌توان به تمرکز دست یافت ؟ چه کسانی دارای تمرکزند؟ و چندین مسئله دیگر در این حول و حوش و در همین مورد یکی از مسائلی که از نتایج تمرکز بوده و مورد توجه فراوان محققین علم قرار گرفته است این است که تمرکز می‌تواند دخل و تصرفی پیرامون خود داشته و در اشیاء تاثیر گذارد.

این مسئله در قرآن و روایات به عنوان ولایت مطرح شده و به این معناست که صاحب ولایت یا ولی توان تغییر اسباب را دارد و حق تصرف در امور تکوینی را به اذن خداوند دارا می‌باشد منتهی در این مورد که ولایت مطرح است ریاضت و تمرین در آن راه نداشته و در نتیجه فعل ، فعل بشری نیست بلکه قدرت الهی است که به مرحله بروز و ظهور می‌رسد منتهی محل و مجرای این فعل یکی از رسولان ، امامان معصوم و یا اولیای بزرگ خداوند می‌باشند .از این روست که اعجازهای بزرگ انبیا و یا کرامات معصومین و اولیاء متحقق شده است . چنان که حضرت عیسی (ع ) به شاگرادان خویش ‍ می‌گفت : هر آیینه به شما می‌گویم اگر ایمان به قدر دانه خردلی می‌داشتید بدین کوه می‌گفتید از این جا به آن جا منتقل می‌شد و هیچ امری بر شما محال نمی‌بود، لیکن این جنس جز به دعا و روزه بیرون نمی‌رود. (۲۹۹)

تغییرات کوچکی که در حرکت اشیاء توسط بعضی از افراد که برحسب ریاضت بدان دست یافته‌اند، مانند عوض کردن مسیر عقربه قطب نما یا ثابت نگاه داشتن آن و یا حرکت دادن یک شیئی سبک مانند قوطی کبریت

و امثالهم و یا احیانا شکستن شیشه به وسیله تمرکز و یا پرش و پرواز کوتاه و قرار گرفتن در مسیر نیروی جاذبه زمین بر اثر تمرکز - concentrate - و مدی تیشن - maditation - جزو مسایلی است که امروزه به آن توجه فراوانی شده و برای تکامل آن کوششی زیادی هم می‌شود. منتهی همین آیه ی که مورد بحث است کمال این قدرت را به مرحله ظهور رسانده و آن ایجاد انفجار در کوه برحسب یک آن تجلی است آن هم بدون قصد تخریب :

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خر موسی صاعقا (۳۰۰)

پرندگان مسلح

الم ترکیف فعل ربک باصحاب الفیل الم یجعل کیدهم فی تضلیل . وارسل علیهم طیرا ابابیل . ترمیهم بحجاره من سجیل فجعلهم کعصف ماکول

آیا ندانستی (ای محمد) که خدای تو با آن پیل داران چه کرد؟ آیا دستان و ساز آن‌ها را در تباهی و باطل قرار نداد؟ و فرو فرستاد بر آن‌ها مرغان دسته دسته و پراکنده را، که بر آنها سنگ‌هایی از سنگ و گل ساخته می‌انداختند تا آن‌ها را چون برگ کاه ریز و خرد شده کرد.

قرآن در این سوره حال ابرهه ، سرسپاه فیل بانان را بیان می‌کند، اینان کسانی بودند که غرور و کبر سراپای وجودشان را فرا گرفته و از مقام ربوبی غفلت تام ورزیده بودند، از این رو قصد هجوم و تخریب کعبه را در سر می‌پروراند وداشتن آلات و ابزار جنگی مخصوصا مرکب‌های نیرومندی چون پیل ، آنان را از خود بی خود کرد، فلذا هجومرا با خیالی پیروز آغاز کردند ولی خداوند برای متوجه کردن ایشان و دیگران به مقام معظم خود، آنان را از طریق پرندگانی کوچک که دسته وار و پیوسته گون در حرکت و پرواز بودند و همچنین مسلح به سنگ‌های ظاهرا داغ و سوزان به حمله و عذابشان دچار کرد و در این یورش‌های منظم که از طریق پرندگان که قسمتهایی از فضا را سیاه و تاریک کرده بودند، صورت می‌گرفت تعداد کثیری از اصحاب ابرهه دردم جان دادند و سایرین که در کناره‌های میدان نبرد بودند توسط برخورد سنگ‌های خورد و آتشین پرندگان مهاجم متواری گشته و در بیابان‌های اطراف به علت ایجاد آبله در بدن ، اجسادشان در همان جا بر زمین فرو افتاد.

مرحوم آیت الله طالقانی بیانی شبیه به مطلب فوق را در تفسیر خود دارد، در ذیل آیات مذکور می‌نویسد: گویند: چون قطعه‌های سیاه یا دسته‌های مرغان پیش آمد و با ریزش سنگ ریزه‌های سوزان ، سپاه ابرهه را ناگهان از پای درآورد. بیش تر آنان یک جا هلاک شدند و بعضی که گویا از معرض ‍ اصابت دورتر بودند در اطراف بیابان و بین راه مردند، و در ابدانشان جراحات و تاول‌هایی چون آبله دیده می‌شد. همان جا که مقدرات مردمی را پیوسته به قدرت خود می‌پنداشتند و زمین زیر پایشان می‌لرزید، در یک لحظه ، مانند کاه و برگ پوسیده و خورد یا خورده شده گشتند که باده او شن‌های بیابان ، اجزای بدن‌هاشان را به این سو و آن سو می‌افکند: فجعلهم کعصف ماکول (۳۰۱)

مرحوم طالقانی در ذیل همین مطلب از قول مورخین نیز تاءییدی برای گفتارش می‌آورد و نظر آنان را راجع به گرفتاری پیل بانان و دچار شدن به بیماری آبله نقل می‌کند و می‌نویسد: چون در ابدان آن‌ها این گونه زخم‌ها و تاول‌های چرکین دیده شده بود؛ بعضی از مورخین مانند ابن هشام متوفی به سال ۲۱۸ هجری که سیره ابن اسحق متوفی به سال ۱۵۱ هجری را جمع آوری نموده ، در سیره خود گفته است که سپاه ابرهه دچار بیماری حصبه و آبله شدند. فخر رازی و فیض گفته‌اند که از بدن‌های آن‌ها مانند جای آبله خون و چرک می‌آمد، و طبری به اسناد خود از یعقوب بن عتبه نقل کرده که گفت اولین بار که بیماری حصبه و آبله در سرزمین عرب دیده شد همین سال ۵۷۰ یا ۵۷۱م بود، و به پیروی آن‌ها بعضی مفسرین و همچنین بعضی حروف آبله را با ابابیل یاد آوری نموده‌اند. (۳۰۲)

گرفتن نسیان از پیغمبر اسلام

سنقرئک فلا تنسی . الا ماشاء الله انه یعلم الجهر و ما یخفی (۳۰۳)

و ما آیات قرآن را بر تو قرائت می‌کنیم تا هیچ فراموش نکنین ، مگر آن چه که خدا خواهد که او به امور آشکار و پنهان عالم آگاه است .

پیش از این اشاره‌ای به علوم فوق روانی داشتیم که تمرکز یکی از مسائل مورد تحقیق و توجه آنان است ، یکی دیگر از مباحث مورد مطالعه علمای این رشته بررسی مسئله عدم نسیان و غفلت است ، یعنی دائم الحضور بودن و یا دائم الذکر شدن ، و این کاری است بسیار خارق العاده و قهرا نوعی اعجاز بزرگ به حساب می‌آمد که عامل اصلی آن خداوند بزرگ است ، چرا که خداوند فعل عدم نسیان و فراموشی را به خود نسبت می‌دهند، و می‌فرماید ای رسول بزرگ ما فراموشی را از تو خواهیم گرفت . لازمه این که فراموشی از کسی رخت بندد این است که آن فرد همیشه در حال تمرکز باشد و تمرکز در بحث ما همان چیزی است که در طول کتاب از آن به عنوان ذکر یاد کردیم ، پر واضح است که دائم الذکر که همان معصومین (ع ) هستند دائم الحضور هم می‌باشند و چون دائم الحضور هستند همیشه و در حال در حال تمرکز هستند و چون مدام در حال تمرکز قرار دارند لذا آنی نسیان و غفلت ایشان را فرا نمی‌گیرد و لازمه این ، توجه به مقام ربوبی است ، هر چه توجه به خدا بیش تر باشد دست یافتن به این مقامات چ ، سهل تر و بهتر خواهد بود.

عذاب‌ها و بلایای آسمانی

فارسلنا علیهم الطوفان و الجراد و القمل و الضفادع والدم آیات مفصلات فاستکبروا و کانوا قوما مجرمین . (۳۰۴)

پس بر آن‌ها (قوم موسی ، به کیفر کفرشان ) طوفان و ملخ و شپشک و وزغ و خون (خون شدن آب ) آن نشانه‌های آشکار (قهر و غضب را) فرستادیم باز طریق کبیر و گردنکشی پیش گرفتند و قومی نابکار شدند.

گاهی کفر و سرکشی قوم که فراوان می‌شود خداوند بزرگ برای این که به آنها بفهماند که نباید از یاد خدا غافل شد و نباید در فساد و کفر و طغیان فرو رفت ، آیاتی را به ظهور و شهود می‌رساند تا از این طریق مردم را به تذکر درآورد و لذا گاهی برای آن سرکشان قوم و قوم سرکش عذاب‌هایی مقرر می‌کند که توسط این بلاها و عذاب‌ها آن‌ها را متوجه قدرت خود سازد و مجددا رابطه آنها را با خود برقرار کند وگرنه از خداوندی که بزرگی اش اجل از توصیف است هیچ گاه در مقام مقابله با بندگان ضعیفی که حتی گاهی از اوقات قادر به دفع پشه‌ای از خود نمی‌باشند بر نمی‌آید.

قرآن هر گاه که از رسولان و فرستادگان الهی یاد می‌کند برای آنهایی که آنان را تکذیب می‌کردند و اهل ایمان و عمل صالح نبودند و در حقیقت از انسانیت خود خارج گشتند عذاب‌هایی را بیان می‌کند که خداوند بزرگ در ازای عملشان برای آن‌ها فرو می‌فرستد تا این که اولا به آن‌ها بفهماند که آن کس را که انکار می‌کنند وجود داشته و نیز قادر بر انجام هر کاری می‌باشد و همچنین به کفر آن‌ها پاسخ بدهد تا برای دیگران نیز عامل ذکر و یاد بیش تر باشد. از این روست که در قرآن از بلایای گوناگونی سخن می‌گوید و آیه بالا نیز مبین همین نوع عذاب است که در آن از چند عذابی که برای قوم بنی اسرائیل فرستاده یاد می‌کند و آن‌ها عبارتند از:

۱- طوفان

۲- جراد (ملخ )

۳- قمل (شپش )

۴- ضفادع (وزغ )

۵- دم (خون )

و در آیه‌ای دیگر در همین سوره به دو نوع عذاب دیگر به این اشاره می‌کند:

و لقد اخذنا آل فرعون بالسنین و نقص من الثمرات لعلهم یذکرون .

و فرعونیان را سخت به قحطی و تنگی معاش و نقص و آفت برکشت و زرع مبتلا کردیم تا شاید متذکر شوند

دو نوع عذاب الهی که در آیه به آن اشاره شده است یکی سنین است که لفظا به معنای سال (۱۲ ماه ) است و اصطلاحا به معنای قحطی و خشک سالی به کار می‌رود و دیگری نقص من الثمرات است و آن یعنی این که درختان دیگر میوه و ثمره نمی‌دهند، چرا که هر گاه خشک سالی پدید آید و بارش باران قطع گردد نتیجه و پیامد آن چیزی جز عدم ثمره و میوه نخواهد بود.

آیات عذاب

اکنون به سایر آیات قرآنی که اشاره‌ای به عذاب دیگر آسمانی می‌کند می‌پردازیم :

الف : قوم لوط

قالوا یا لوط انا رسل ربک لن یصلوا الیک فاسر باهلک بقطع من اللیل و لا یلتفت منکم احد الا امراتک انه مصیبها ما اصابهم ان موعدهم الصبح الیس ‍ الصبح بقریب . فلما جاء امرنا جعلنا عالیها سافلها و امطرنا علیها حجاره من سجیل منضود. مسوعه عند ربک وما هی من الظالمین ببعید. (۳۰۵)

فرشتگان به لوط گفتند (تو اندیشه مدارکه ) ما رسولان پروردگاریم و هرگز دست آزار قوم به تو نرسد تو با اهل بیت خود شبانه از این دیار بیرون شو و از اهل خود هیچ کس جز آن زن کافرت که آن هم با قوم باید هلاک شود یکی را وامگذار که وعده عذاب صبح گاه است و تا صبح وقت بسیار نیست ، پس چون صبح شد فرمان قهر ما دیار آن قوم نابکار را ویران و زیر و زبر ساخت و بر سر آن‌ها مرتب از آسمان سنگ هلاک فرو ریختیم ، که آن سنگ‌های بلا بر سر ستم کاران از امر خدا نشاندار و معین بود و البته چنین هلاکتی از ظالمان دور نخواهد بود.

ب : قوم شعیب

ویا قوم اعملوا علی مکانتکم انی عامل سوف تعلمون من یاتیه عذاب یخزیه و من هو کاذب وارتقبوا انی معکم رقیب . و لما جاء امرنا نجینا شعیبا و الذین آمنوا معه برحمه منا و اخذت الذین ظلموا الصیحه فاصبحوا فی دیارهم جاثمین . کان لم یغنوافیها الا بعدا لمدین بعدت ثمود. (۳۰۶)

باز گفت ای قوم شما هر کاری می‌توانید انجام دهید من هم هر چه موظفم خواهم کرد، به زودی شما خواهید دانست که عذاب ذلت و خواری بر کدام یک از من و شما می‌آید و دروغ گوی ما کیست ، پس شما منتظر (نزول عذاب ) باشید که من هم منتظر لطف او هستم ، و هنگامی که حکم قهر ما فرا رسید ما شعیب و کسانی که به او ایمان آوردند به لطف و مرحمت خود نجات دادیم و ستم کاران امت او را صیحه عذاب فرا گرفت که صبح گاه همه در دیار خود هلاک شدند، چنان که گویی هرگز در آن دیار نبودند (ای مردم شما) آگاه باشید که اهل مدین هم مانند کافران قوم ثمود از رحمت خداوند دور شدند.

ج : قوم صالح

و یا قوم هذه ناقه الله لکم آیه فذروها تاءکل فی ارض الله و لا تمسوها بسوء فیاخذکم عذاب قریب . فعقروها فقال تمتعوا فی دارکم ثلاثه ایام ذلک وعد غیر مکذوب .فلما جاء امرنا نجینا صالحا والذین آمنوا معه برحمه منا و من خزی یومئذ ان ربک هو القوی العزیز. واخذالذین ظلموا الصیحه فاصبحوا فی دیارهم جاثمین . کان لم یغنوا فیها الا ان ثموداکفروا ربهم الا بعدا لثمود. (۳۰۷)

صالح (ع ) باز گفت ای قوم این ناقه آیت خدا و معجز برای اتمام حجت الهی بر شما است او را به حال خود آزاد گذارید تا در زمین خدا چرا کند و قصد آزار او مکنید وگرنه خدا شما را به زودی به عذاب گرفتار می‌سازد، قوم پند صالح را نشنیده و ناقه را پی کردند صالح هم به آن‌ها وعده عذاب داد که بعد از این عمل تا سه روز دیگر در منازل خود از زندگی تمتع برید و این وعده البته دروغ نیست ، چون وقت فرمان قهر ما فرا رسید تنها صالح و مومنان او را به رحمت خاص خود از بلای آن روز نجات دادیم که خدا بر هر چه خواهد مقتدر و تواناست ، و آن گاه ستم کاران را شبانه صیحه عذاب آسمانی بگرفت که صبح گاه در دیارشان بی حس و خاموش ابدی شدند، گویی آن‌ها در آن دیار هرگز زنده نبودند، آگاه شوید که قوم ثمود چون به خدای خود کافر شدند دور از رحمت ابدی خدا گردیدند.

د: قوم نوح

قال رب ان قومی کذبون . فافتح بینی وبینهم فتحا و نجنی و من معی من المومنین . فانجیناه و من معه فی الفلک المشحون . ثم اغرقنا بعد الباقین . ان فی ذلک لایه وما کان اکثرهم مومنین ، و ان ربک لهو العزیز الرحیم . (۳۰۸)

نوح گفت پروردگارا قوم سخت مرا تکذیب کردند، بارالها بین من و قوم حکم فرما و به ما گشایشی عطا کن و من و مومنانی که با من هم راه هستند از شر قوم نجات بده ، ما هم دعای نوح را اجابت کردیم و او را به همه آنان که در آن کشتی نجات در آمدند به ساحل سلامت رساندیم ، و باقی آن قوم سرکش را به دریا غرق کردیم ، همانا در نجات مومنان و هلاک کافران قوم نوح آیت عبرتی است و لیکن باز هم اکثر مردم ایمان نمی‌آوردند تو همانا خدای تو خدای بسیار مقتدر و مهربان است .

ه : قوم هود

وفی عاد اذ ارسلنا علیهم الریح العقیم .نا تذر من شی ء اتت علیه الا جعلته کالرمیم . (۳۰۹)

و در قوم عد که بر هلاکتشان تند باد خزان فرستادیم عبرت خلق است ، که آن باد هلاک به چیزی نمی‌گذشت جز آن که او را مانند استخوان پوسیده می‌گردانید.

کذبت عاد فکیف کان عذابی و نذر. انا ارسلنا علیهم ریحا صرصر فی یوم نحس مستمر .تنزع الناس کانهم اعجاز نخل منقعر. فکیف کان عذابی و نذر. (۳۱۰)

قوم عاد پیغمبرشان هود را تکذیب کردند، پس بنگرید عذاب و تنبیه ما چگونه سخت بود، ما بر هلاک آن‌ها تند بادی در روز پایدار نحسی فرستادیم ، که آن باد مردم را از جا بر می‌کند چنان که ساق درخت خرما از ریشه افکنند، پس باز بنگرید که عذاب و تنبیه ما چگونه سخت بود.

و اما عاد فاهلکوا بریح صرصر عاتیه . سخرها علیهم سبع لیال و ثمانیه ایام حسوما فتری القوم فیها صرعی کانهم اعجاز نخل خاویه . فهل تری لهم من باقیه . (۳۱۱)

و اما قوم عاد به بادی تند و سرکش به هلاکت رسیدند، که آن باد تند را خداوند هفت شب و روز پی در پی بر آنها مسلط کرد که دیدی آن مردم گویی ساقه نخل خشکی بودند و به خاک در افتادند، آیا هیچ بینی که به روزگاران از آنان اثری باقی باشد.

علاوه بر این سی و یک موردی که در این بخش از کتاب به آن اشاره کردیم و هر یک را با آیات آن آوردیم موارد فراوان دیگری نیز وجود دارد که این کتاب بیش از این را اجازه نمی‌دهد ولی در عین حال از موارد ذیل نیز می‌توان نام برد و از آیات آن بهره‌ای فراوان در این خصوص گرفت :

۱- غیب ، جهان غیب و موجودات غیبی از قبیل ملائک ، جن ، شیطان ، و...

که در سراسر قرآن فراوان بحث شده است .

۲- سخن گفتن اعضاء و جوارح آدمی ، سوره‌های نور، ۲۴، فصلت ، ۱۹ - ۱۸ و یاسین ،۶۵ به این موضوع اشارت دارند.

۳- ادراک ، شعور، سیر و تسبیح تکوینی موجودات (ذرات )، سوره‌های فصلت (سجده )، ۱۹ - ۲۲. اسراء، ۳۶ و ۴۴. یس ، ۶۵. احقاف ، ۶ و... که در بین این آیات واژه‌های قول ، تکلم ، شهادت دادن و نطق را می‌بینیم که به موجودات به ظاهر بدون ادراک و شعور نسبت می‌دهد کما این که این سیر و حرکت عمومی و هدف مند را مولانا در کتاب شریف خویش آورده است .

جمله اجزاء در تحرک در سکون

ناطقان کنا الیه راجعون

ذکر و تسبیحات اجزای نهان

غلغلی افگنده اندر آسمان (۳۱۲)

۴-پیشگویی‌های قرآن

۵- قدرت گمراه کردن عمل (اضل اعمالهم )، از بین بردن عمل (حبط عمل )، و نیز قدرت دگرگون کردن و تغییر داده عمل (تبدیل عمل )، که انتساب به خداوند دارد، یکی دیگر از مباحث بسیار جالب این بخش است که جای وسیعی را برای مطالعه و بررسی دارد.

۶- بازگشت دادن عمل و تجسم بخشیدن عمل موضوعی دیگر است که سوره‌های نمل ۹۰. یاسین ، ۵۴. تحریم ، ۸. نحل ، ۳۶ و همچنین زلزال ، ۸ - ۶ به آن پرداخته است .

و چندین مسئله دیگر در این سری مباحث وجود دارد که از این طریق خواننده محقق خود می‌تواند به آن‌ها در قرآن کریم توجه و تامل کافی داشته باشد.

در خاتمه این بخش لازم به نظر می‌رسد که بحثی کاملا فشرده درباب اعجاز و کرامت داشته باشیم ، چرا که مطالبی که به آن اشاره کردیم بخشی از اعجاز و کراماتی است که از اولیای حق صادر شده و سر نخ اصلی این‌ها در دست خداوند متعال قرار دارد، یعنی قدرت از آن خدا بوده ولی مجرای انجام فعل حضرات اولیا هستند. اینک به اختصار به ذکر این دو مورد می‌پردازیم :

معجزه نوع عملی است که به اذن حق توسط یکی از انبیا جهت اثبات توحید و نبوت نبی به مرحله ظهور می‌رسد و این عملی است که کسی را نه یارای آوردن مانند او است و نه مرتفع کردن و نابود ساختن آن را می‌تواند انجام دهد. پس معجزه امری است الهی که توسط پیغمبران صورت می‌گیرد در حالی که مردم از آوردن مثل آن ، خنثی کردن آن هم انجام عین آن عاجز هستند.

معجزاتی که به مرور رخ داده است به گفته فرستادگان خداوند فقط و فقط از ناحیه آن یگانه هستی بوده است و بس ، و شخص نبی در انجام آن هیچ گونه اراده و دخالتی نداشته است .

کرامت هم به معنی بزرگی است و به این مفهوم است که عارفان حق و یا هر کس دیگری بر اثر ریاضت و مخالفت با نفس و هواهای نفسانی و هم بر اثر ممارست تمرین و سختی دادن به خود به نتایج مطلوبی می‌رسند، که بروز این نتایج را در چنین افرادی به عنوان کرامت یاد می‌کنند، مانند اعمالی که مرشدان و پیران طریقت به انجام رسانیده‌اند و یا خوارقی که به مشایخ متصوفه نسبت داده‌اند و نیز کارهای جالبی که توسط دراویش صورت می‌پذیرد، همچنین می‌توان از کارهای خارق العاده ونیز محیر العقول مرتاضان هندی و یوگی‌ها نام برد.

گویا این اساس و ناموس هستی است که هر کس در مسیری زحمتی بکشد و سختی ای را متحمل شود پاداش وی را کرامت می‌دهند. اما مطلب مهم این جاست که اولیای حق این کرامت‌ها را بر حسب خلوص و پاکی ، و طاعات و عبادات به دست آورده‌اند و نه تنها این‌ها را مایه فخر و بزرگی خود بر دیگران نمی‌دانند بلکه بر خلاف سایرین به خاطر رسیدن به کرامت نیز خود را به مشقت نمی‌اندازند و این همه را طفیلی عبادتشان داده‌اند بی این که تقاضایشان چنین بوده باشد.

پس کرامت آن امر خارق العاده‌ای است که به دست ولی به انجام می‌رسد، حال آن که معجزه نوع امر خارق عادتی است که توسط رسول به وقوع می‌پیوندد.

در آیات قرآن مواردی یافت می‌شود که اشارتی وسیع و جالب جهت امور خارق العاده در آن مطرح شده که انجام آن را به غیر امام یا پیغمبر نسبت می‌دهد، مثلا آن جا که سلیمان (ع ) تقاضای حضور تخت بلقیس ، ملکه سبا را از نزدیکان خود می‌کند، دو تن به ترتیبی که قرآن یاد می‌کند توانایی خود را مبنی بر انجام آن عمل اعلام می‌کنند یکی از آنها عفریتی است از جن و دیگری وزیر حضرت سلیمان ، آصف بن برخیا است که قرآن از آن به : قال الذی عنده علم من الکتاب تعبیر می‌کند تحال آن که از این دو هیچ کدام نبی نبوده‌اند ولی توان و یارای انجام امور خارق العاده را داشته‌اند. مورد دیگری هست که قرآن به حضرت مریم در دوران اعتکاف در محراب نسبت می‌دهد حال آن که مریم با این که پیغمبر نبوده ولی داری کرامتی که در قرآن ثبت است بوده است .

اما مطلبی که در این جا وجود دارد فرق کرامت و معجزه است ، که معجزات انبیا جهت اثبات صدق رسالت و نبوتشان می‌باشد و چون فعل از ناحیه‌ای برتر صادر می‌شود لذا با تحدی تواءم است تحال آن که کرامت نه نشانه نبوت و خبرآوری از غیبت است و نه دعوی تحدی و مقابله به مثل را دارد.

رسول و نبی موظف هستند برای اثبات نبوت خویش و بیان قدرت خدا برای عموم ، اعجاز خویش را ظاهر و هویدا کنند و حال آن اولیا نه تنها کرامت خویش را هویدا نمی‌سازند بلکه در پوشانیدن آن هم دقت و کوشش ‍ فراوان به خرج می‌دهند. ابوالقاسم قشیری در رساله خویش می‌نویسد: هر گاه هیچ کرامتی از ولی صادر نشود خللی به ولایت او نمی‌رساند در حالی که صدور معجزه از نبی واجب است . (۳۱۳)

دکتر قاسمی غنی در تحقیقات خود در این مورد می‌نویسد: به عقیده بعضی ولی ممکن است از صدور کرامت از خود کاملا واقف و باخبر باشد. اما هیچ وقت نمی‌گوید که فلان کرامت را ابراز داشته امت بلکه می‌گوید فلان کرامت به من داده شده یا به من ظاهر شد، در هر حال از صدور کرامت باخبر است و به آن استشعار دارد، اکثر صوفیه معتقدند که کرامت فقط در حال خلسه و بی خودی ولی صادر می‌شود که این معنی که به صدور کرامت مستشعر نیست بلکه در آن حال کاملا تحت اراده الهی و به کلی از خود بی خبر است و هیچ گونه تعین و شخصیتی ندارد، خلاصه در موقع صدور کرامت شخص ولی از میان برخاسته و در خدا محو شده است و هر که در آن حال با او مخالفت کند با خدا مخالفت کرده ، زیرا در آن حال خدا از لبان او حرف می‌زند و با دست او کار می‌کند. (۳۱۴)

مولانا هم در قصه سبحانی ما اعظم شاءنی گفتن بایزید بسطامی با مریدان را به همین جهت بیان داشته است .

با مریدان آن فقیر محتشم

بایزید آمد که نه یزدان منم

گفت مستانه عیان آن ذوفنون

لا اله الا اناها فاعبدون

چون گذشت آن حال و گفتش صباح

تو چنین گفتی و این نبود صلاح

گفت این بار ار کنم این مشغله

کاردها بر من زنید آن دم هله

حق منزه از تو من با تنم

چون چنین گویم بباید کشتنم

چون وصیت کرد آن آزاد مرد

هر مریدی کاردی آماده کرد

مست گشت او باز از آن سغراق زفت

آن وصیتهاش از خاطر برفت

نقل آمد عقل او آواره شد

صبح آمد شعع او بیچاره شد

عقل چون شحنه است چون سلطان رسید

شحنه بیچاره در کنجی خزید

عقل سایه حق بود حق آفتاب

سایه را با آفتاب او چه تاب

چون پری غالب شود بر آدمی

گم شود از مرد وصف مردمی

هر چه گوید او پری گفته بود

زین سری نه زان سری گفته بود

چون پری را این دم و قانون بود

کردگار آن پری خود چون بود

اوی او رفته پری خود او شده

ترک بی الهام تازی گو شده

چون به خود آید نداند یک لغت

چون پری را هست این ذات و صفت

پس خداوند پری و آدمی

از پری کی باشدش آخر کمی

شیر گیر از شیر کی ترسد بگو

شرح راه از کور که پرسد بگو

شیر گیر از خون نره شیر خورد

تو بگویی او نکرد آن باده کرد

ور سخن پردازد از راز کهن

تو بگویی باده گفته این سخن

باده‌ای را می‌بود این شر و شور

نور حق را نیست این فرهنگ زور

که ترا از توبه کل خالی کند

تو شوی پست او سخن عالی کند

گر چه قرآن از لب پیغمبر است

هر که گوید حق نگفت او کافر است

چون همای بی خودی پرواز کرد

آن سخن را بایزید آغاز کرد

عقل را سیر تحیر در ربود

زان قوی تر گفت کاول گفته بود

نیست اندر جبه‌ام الا خدا

چند جویی بر زمین و بر شما

آن مریدان جمله دیوانه شدند

کاردها در جسم پاکش می‌زدند

هر یکی چون ملحدان گرد کوه

کارد می‌زد پیر خود را بی ستوه

هر که اندر شیخ تیغی می‌خلید

باژگونه او تن خود می‌درید

یک اثر نی بر تن آن ذوفنون

و آن مریدان خسته در غرقاب خون

هر که او سوی گلویش زخم برد

حلق خود ببریده دیده و زار مرد

و آن که او را زخم اندر سینه زد

سینه اش بشکافت شد مرده ابد

و آن که آگه بود از آن صاحب قرآن

دل ندادش که زند زخم گران

نیم دانش دست او را بسته است

جان ببرد الا که خود را خسته کرد

روز گشت و آن مریدان کاسته

نوحه‌ها از خانشان برخاسته

پیش او آمد هزاران مرد و زن

کای دو عالم درج در یک پیرهن

این تن تو گر تن مردم بدی

چون تن مردم ز خنجر گم شدی

با خودی با بی خودی دو چار زد

بی خود اندر دیده خود خار زد

ای زده بر بی خودان تو ذوالفقار

بر تن خود می‌زنی آن هوش دار

زان که بی خود فانی است و ایمن است

تا ابد در ایمنی او ساکن است

نقش او فانی و او شد آینه

تا ابد در ایمنی او ساکن است

نقش او فانی و او شد آینه

غیر نقش روی غیر آن جای نه

گر کنی تف سوی روی خود کنی

ور زنی بر آینه برخود زنی

ور ببینی روی زشت آن هم تویی

ور ببینی عیسی و مریم تویی

او نه این است و نه آن او ساده است

نقش تو در پیش تو بنهاده است

چون رسید این جا لب در ببست

چون رسید این جا قلم در هم شکست

لب ببند ارچه فصاحت دست داد

دم مزن و الله اعلم بالرشاد

مطلب مهم دیگر این جاست که صاحبان کرامت به کرامت خود هیچ وقعی نمی‌نهند و کسانی را که به کراماتی رو آورده و آن را فخر خویش می‌دانند و به تکبر زیست می‌کنند و به تمسخر گرفته و حقیرشان می‌پندارند و این مبین این است که کرامت نباید غرور آفرین و فخرزا باشد، و چه بسا خداوند به بنده‌ای کرامت عنایت کند منتهی نه از سر استحقاق بل به جهت امتحان و ابتلاء و چون فرد را در غرور بیند به ابتذالش کشد، ور نه به ارشادش ‍ بکوشد، آن چنان که از عارف بزرگ بایزید بسطامی نقل شده است که گفت : در بدایت احوال خداوند آیات و کرامات به من نشان می‌داد ولی من به آیات و کرامات توجهی نداشتم ، چون خداوند مرا چنین یافت راه معرفت خود را به من نمود. (۳۱۵)

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری عارف نامدار، در ذکر بایزید بسطامی می‌نویسد گفتند: بر آب می‌روی . گفت : چوب پاره‌ای بر آب برود. گفتند: در هوا می‌پری . گفت مرغ در هوا می‌پرد. گفتند: در شبی به کعبه می‌روی . گفت : جادویی در شبی از هند به دماوند می‌رود. پس گفتند، کار مردان چیست ؟ گفت : آن که دل در کس نبندد به جز خدای عزوجل . (۳۱۶) و نیز از بایزید نقل کرده‌اند که گفته است : اگر دیدید که مردی سجاده بر آب گسترده و در هوا مربع نشسته ، تا اعمال او را در اوامر و نواهی ندیدید، فریب وی را نخورید. (۳۱۷)

چنان که گفتیم نفس کرامت برای اولیاء فخری نیست تا آن چنان که بایزید بر روی آب راه رفتن را و در هوا پریدن را نه مقامی می‌داند و نه فخری ، بل کرامت واقعی را دل به خداوند بستن می‌داند و بستن می‌داند و بس ، این آن چیزی است که عرفان نام دارد ور نه اگر در هوا پریدن کرامت است و عرفان ، مگس نیز صاحب کرامت است و عارفی نامور، و اگر بر روی آب راه رفتن عرفان و کرامت باشد، بسیار خس و خاشاک بر روی آب راه می‌روند پس آن خسان باید که عارف و صاحب کرامت باشند و حال آن که نه این عرفان است و نه آن کرامتی که بتوان از آن یاد کرد.

عطار نیشابوری در ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی عارف نان دار شهیر می‌نویسد: شیخ ابوالحسن خرقانی گفته است : هزار منزل است بنده را به خدا، اولین منزلش کرامات است اگر بنده مختصر همت بود به هیچ مقامات دیگر نرسد. (۳۱۸)

کرامت رها کن سوی حق برو

مکن جان خود را به این گرو

هر آن کوبه سوی کرامت رود

همانا زحق سوی ظلمت شود

کرامت درین مرحله هیچ نیست

مشو غره بر آن که آن هیچ نیست

هر آن کس که قصد کرامت کند

ز شیطان و نفسش اطاعت کند

کرامات برصیص و صنعان پیر

کجا بهر ایشان شدی دستگیر

کرامت اگر ارزشی داشتی

خدا کار شیطان نه بگذاشتی

کرامات و طاعات و شطح و جز این

رها کن بیا عاقبت را ببین

کرامات ابلیس پیر لعین

نبودی ورا دستگیر و معین

خداوند ترفند و خارق بدی

به یک دم ز مغرب به مشرق شدی

کرامات و جادوی وی بی شمار

هزاران هزاران هزاران هزار

کرامت عزیزم نخستین ره است

از آدم به مولا هزاران ره است

هر آن کو که در بدو این ره بماند

ز حق و حقیقت کناره بماند

ز طامات و شطح و چنین کارها

رها شو مکن پشت خود بارها

ز جادو و سحر و کرامات و فن

به حق رو کن ای سالک خوش ذقن

عنان دلت را به دستت بگیر

مخور گول وسواس شیطان پیر

توجه به این گونه فن عجیب

ز گولی و از سادگی است حبیب

کرامت عزیزا به جز ذکر حق

نباشد بدین شیوه گیری سبق

دل از این همه طاهر و پاک کن

به فرق هر آن غیر حق خاک کن

دلت را درین ره صفایی بده

خدا را در آن خانه جایی بده

دل آئینه جلوه کبریاست

محل تجلی دادار ماست (۳۱۹)

و نیز از قول ابوعلی جوزجانی می‌نویسد: صاحب استقامت باش نه صاحب کرامت که نفس تو کرامت خواهد و خدای تو استقامت (۳۲۰). و همچنین از قول جنید بغدادی نقل می‌کند که گفته است : حجاب سه است ، نفس و خلق و دنیا و این سه حجاب عام است ، حجاب خاص سه است ، دید طاعت و دید ثواب و دید کرامت و نیز گفته است که : زلت عارف میل است از کریم به کرامت . (۳۲۱)

عبدالرحمن بن احمد جامی در کتاب تذکره خود، قسمتی تحت عنوان القول فی انواع الکرامات و خوارق العادات می‌نویسد: انواع خوارق عادات بسیار است چو ایجاد معدوم و اعدام موجود، اظهار امری مستور و ستر امری ظاهر و استجابت دعا و قطع مسافت بعیده در مدت اندک و اطلاع بر امور غایبه از حسن و اخبار از آن و حاضر شدن در زمان واحد در امکنه مختلفه و احیای موتی و امته احیاء و سماع کلام حیوانات و نباتات و جمادات از تسبیح و غیر آن و احضار طعام و شراب در وقت حاجت بی سبب ظاهر و غیر آن و احضار طعام و شراب حاجت بی سبب ظاهر و غیر آن از اعمالی که ناقض عادات باشد. (۳۲۲)

اینک برای نمونه یکی از سخنان بسیار عمیق و زیبای عارف نامی ، شیخ ابوالحسن خرقانی ، که کرامتی نیز در پایان آن ثبت است به نقل استاد مینوی در کتابی که پیرامون شیخ ابوالحسن به نگارش در آمده را ذیلا برای حسن ختام این بخش در می آریم .

شیخ گفت : جهد مردان چهل سال است : ده سال رنج باید بردن تا زبان راست شود و به کم (از) ده سال راست نشود، و ده سال رنج باید برد تا این گوشت حرام که به تن ما بر رسته است از ما بشود، و ده سال رنج باید برد تا دل با زبان راست شود، هر که چهل سال قدم چنین زند امید باشد که از حلق وی آوازی برآید که در وی هوا نبود. گفتند: آن را نشانی بود؟ شیخ روی سوی کوه کرد و بگفت : الله سنگ‌ها از کوه جدا شدن گرفت . (۳۲۳)

۵- توجه و یاد نشانه‌های لطف الهی

نشانه‌های لطف خداوند فراوان است و قرآن آیات بسیاری را به این مورد اختصاص داده ، بخشی از صفات و نشانه‌های لطف الهی که در خصوص ‍ روابط او با انسان است به اختصار با توجه به آیات آن در ذیل می‌آید:

۱- خیر حافظ صیوسف ۶۴

۲- اهل المغفره مدثر، ۵۶

۳- ارحم الرحمین اعراف ، ۱۵۱

۴- خیرالراحمین مومنون ، ۱۰۹ و ۱۱۸

۵- خیر الرازقین مائده ، ۱۱۴

۶- خیر الغافرین اعراف ، ۱۵۵

۷- خیر الناصرین آل عمران ، ۱۵۰

۸- ذوالرحمه انعام ، ۱۳۳ و ۱۳۷

۹- ذو الفضل بقره ، ۱۰۵ - ۲۴۳

۱۰- ذومغفره رعد، ۶

۱۱- رفیع الدرجات غافر، ۱۵

۱۲- سمیع الدعاء آل عمران ، ۳۸

۱۳- غافر الذنب غافر، ۳

۱۴- قابل التوب غافر، ۳

۱۵- نعم المولی انفال ، ۴۰

۱۶- نعم النصیر انفال ۴۰

۱۷- نعم الوکیل آل عمران ، ۱۷۳

۱۸- واسع المغفره نجم ، ۳۳

۱۹- اکرم علق ، ۳

۲۰- باسط بقره ، ۲۴۵

۲۱- حفیظ هود، ۵۷

۲۲- رئوف بقره ۱۴۳

۲۳- رحمان حمد، ۱

۲۴- رحیم حمد، ۱

۲۵- رزاق ذاریات ، ۵۸

۲۶- سلام حشر، ۲۳

۲۷- شفیع انعام ، ۵۱

۲۸- العفو حج ، ۶۰

۲۹- غفار طه ، ۸۲

۳۰- غفور بقره ، ۱۷۳

۳۱ - کافی زمر، ۳۶

۳۲ - کریم انفطار، ۶

۳۳- لطیف انعام ۱۰۳

۳۴- مجیب هود، ۶۱

۳۵- مستعان یوسف ، ۱۸

۳۶- نصیر نساء، ۴۵

۳۷- نور نور، ۳۵

۳۸- هادی حج ، ۵۴

۳۹- واسع بقره ، ۱۱۵

۴۰- وهاب ص ، ۹

۴۱- تواب بقره ، ۳۷

ذکر رسولان *

نبوت دومین اصل مشترک همه ادیان الهی است ، نبی به کسی می‌گویند که از ناحیه‌ای خبری تازه و بزرگ به هم راه آورد. آن خبر بزرگ چیزی جز بیان اصل اول و سوم مشترک در همه ادیان نیست . خبر از ادیان نیست . خبر از مبدا و خبر از معاد، بزرگ‌ترین اخباری است که توسط رسولان الهی برای مردم آورده و ابلاغ شده است .

رسولان در بدو انجام مسئولیت سنگین و طاقت فرسای خویش به بندگی و عبودیت خود اعتراف داشته‌اند و قدرت احتمالی ای که در مواقف گوناگون به مرحله انجام و ظهور می‌رسید و نام اعجاز به خود می‌گرفت را منسوب به خدای خویش که هم خالق آنان بوده و هم مبعوث کننده ایشان دانسته‌اند. پس از این دعوت به توحید را آغاز کرده و فریاد نفی شرکت سر داده‌اند و خلایق را در جهت یکتایی و یگانگی دعوت می‌نموده‌اند. و همچنین رسولان اخبار آینده دور را که پیرامون مرگ و حیات جاوید که در قیامت ظاهر می‌شود ابلاغ و معرفی کرده‌اند.

خداوند بزرگ در کتاب خویش از رسولان خود یاد می‌کند و اوصاف پاکشان را یک به یک بر می‌شمرد. و اینان را الگوهای عملی برای رسیدن به مقامات والای سلوک معنوی معرفی می‌نماید.

از مباحث زیبای قرآنی یکی هم ذکر انبیا و اولیای الهی است به عنوان کسانی که دائم الذکر بوده و الگوی مناسب و خوب برای مردم به حساب می‌آیند. اینان اهل الذکرند. بخش عمده‌ای از قرآن به بحث نبوت پرداخته و شخصیت ، صفات ، رفتار و رسالتشان را توضیح داده است و ذکر احوال بیش از ۲۵ پیامبر و شرح صفات و حالات ایشان نشان از ارزش آنان و اعتبار بخشیدن به مسئله نبوت است . بحث نبوت به دو مقوله دیگر مربوط است یکی آفرینش و دیگر هدایت و رشد مخلوقات . در این که خداوند جهان آفرین آفریننده جهان هستی است تردیدی وجود ندارد و پیام و سخن اولیای الهی و انبیا با مردم و قوم خود نیز چیزی جز این نبوده است . در سوره شریفه ابراهیم ، آیه ۱۰ آمده است : قالت رسلهم افی الله شک فاطر السموات و الارض یدعوکم لیغفرلکم من ذنوکم و یوخرکم الی اجل مسمی ...

پیامبرانشان گفتند: آیا در خدا - آن آفریننده آسمان‌ها و زمین - شکی هست ؟ شما را فرا می‌خواند تا گناهانتان را بیامرزد و تا مدتی معین شما را زنده گذارد.

جهان آفرینش که به قدرت آن حکیم لایزالی آفریده شده البته که هدفی دارد و هیچ چیز در این جهان با توجه به آیات شریفه سوره‌های ص و انبیا (آیات ۲۷ و ۱۶) بی هدف نیست و حتی ذره‌ای از ذرات باطل و عبث خلق نشده است .

و ما خلقنا السماء والارض و ما بینهما باطلا - و ما خلقنا السماء و الارض ‍ و ما بینهما الاعبین .

بدیهی است که این عبث نبودن تنها به صورت جهان خلاصه و ختم نمی‌شود بلکه به جهان انسانی نیز مربوط است و همین نکته است که ظهور و بروز نبوت را سبب می‌شود. اما پیش از توجه به این مسئله ، اشعار آیات نسبت به هدفمند بودن آفرینش انسان بسیار مهم و جالب است . در سوره شریفه مومنون ، آیه ۱۱۵ می‌خوانیم : افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا ترجعون

آیا گمان کرده‌اید که شما را بیهوده آفریده‌ایم و شما به سوی ما بازگشت نمی‌کنید.؟

این آیه به جدی بودن نظام خلقت و آفرینش انسان اشاره دارد و هم به این نکته تاکید می‌کند که هم چنان که آمدن و پدیدار شدن از سوی اوست و بازگشت همه نیز به سوی اوست . اما برای آن که این آمدن با معرفتی بایسته تواءم باشد خارج نشود باز به وجود اهل الذکر که اولیاء و راهبران معنوی بشرند نیاز اساسی است . پس این که ایشان حلقه‌های اتصال انسان و خدا و خدا و انسانند به خودی خود کافی است که اعتباری فزون داشته و در کتاب ذکر از ایشان نیز یاد شود.

قرآن نام بیست و پنج تن از پیامبران را ذکر کرده است . به ترتیب الفبا نام مبارکشان به این شرح است :

۱- حضرت آدم (ع ).

۲- حضرت ابراهیم (ع )

۳- حضرت ادریس (ع ).

۴- حضرت اسحاق (ع ).

۵- حضرت اسماعیل (ع ).

۶- حضرت الیاس (ع ).

۷- حضرت ایوب (ع ).

۸- حضرت ابراهیم (ع )

۹- حضرت ذوالکفل (ع ).

۱۰- حضرت ذکریا (ع ).

۱۱- حضرت سلیمان (ع ).

۱۲- حضرت شعیب (ع ).

۱۳- حضرت صالح (ع ).

۱۴- حضرت عزیر (ع ).

۱۵- حضرت عیسی (ع )

۱۶- حضرت لوط (ع )

۱۷- حضرت موسی (ع ).

۱۸- حضرت نوح (ع ).

۱۹- حضرت هارون (ع ).

۲۰- حضرت هود (ع ).

۲۱- حضرت السیع (ع ).

۲۲- حضرت یحیی (ع ).

۲۳- حضرت یعقوب (ع ).

۲۴- حضرت یوسف (ع ).

۲۵- حضرت یونس (ع ).

علاوه بر این ، نام چندی از سوره‌های قرآن نیز به اسم بعضی از رسولان الهی است ، از جمله سوره یونس ، سوره هود، سوره یوسف ، سوره ابراهیم ، سوره محمد و سوره نوح را می‌توان نام برد. علاوه بر اینها سوره‌ای نیز به نام سوره انبیاء در قرآن وجود دارد. همچنین در سوره‌های ص ، طه ، مریم و نیز صافات و شعراء به تفضیل پیرامون رسولان بزرگ الهی و دعوت ایشان و دامنه گسترده رسالتشان بحث و گفتگو شده است .

اضافه بر همه این‌ها در چند آیه از قرآن ، خداوند بزرگ به رسولش حضرت محمد (ص ) وحی می‌فرستد که از رسولانش و نیز پاکانی که مدام در یاد خداوند می‌باشند و صاحب اسمای حسنی و صفات نیک و برجسته انسانی اند یاد کند، نمونه‌ای از آیات که خداوند امر به یاد کردن بندگان ذاکر خویش می‌کند چنین است :

ذکر رحمه ربک عبده زکریا (۳۲۴)

واذکر فی الکتاب مریم ... (۳۲۵)

واذکر فی الکتاب ابراهیم ... (۳۲۶)

واذکر فی الکتاب موسی ... (۳۲۷)

واذکر فی الکتاب اسمعیل ... (۳۲۸)

واذکر فی الکتاب ادریس ... (۳۲۹)

واذکر عبدنا ایوب ... (۳۳۰)

واذکر عبادنا ابراهیم و اسحق و یعقوب ... (۳۳۱)

واذکر اسمعیل والسیع وذااکفل ... (۳۳۲)

با در نظر داشتن آیه اذکرونی اذکرکم ، و این که در آیات فوق خداوند از بندگان خاص خود یاد می‌کند خود بزرگ‌ترین گواه است بر این که مذکورین از ذاکرین خداوند تعالی بوده‌اند و آنی از خداوند غفلت نکرده و هیچ گاه نسیان رب بر آنان مستولی نشده است . اگر آیات مذکور را با دقت تحت بررسی قرار دهیم با به دست آوردن صفاتی که خداوند به یکایک این بزرگان نسبت می‌دهد به خوبی ، صفات ذاکر به دست می‌آید.

یکی از بهترین بخش‌های قرآن کریم آیاتی است که از نبوت انبیای الهی سخن می‌گوید و هم آن دسته از آیاتی که از اولیای او یاد می‌کند، شاید جزو شیرین‌ترین آیات قرآن نیز همین باشد چه از یک سو ربط ایشان است با خدا و از یک سو ارتباط آنان است با جامعه بشری و در این قسمت رنج‌ها و آسیب‌ها و استقامت و پایداری‌ها و بسیاری مسائل دیگر وجود دارد که بهای هر کدام از آنان را می‌توان در این چالش دید. ارزش انبیا در نزد خداوند آن قدر هست که سبب وساطت او و خلق باشند و چنان معتبرند که سراسر قرآن به ذکر ایشان و سلوک عرفانی و چالش‌های آنان با گروه‌های مخالفان پرداخته است و به راستی که شناخت هر یک از آنان چنان تاثیر گذار است که با آشنایی هر یک از آنان یک گام بلند به کمال و هدایت می‌توان برداشت .

تفصیل صفات ، سلوک و فرمان پذیری هر یک از پیامبران را در کتاب‌های تاریخ و قصص در تفاسیر معتبر می‌توان جست و جو نمود. ما نیز در دو کتاب قرآنی با نام‌های سروش آسمانی و نسیم وحی به تفصیل از این بابت سخن گفته و آیات هر پیامبری را به تفتیک ثبت کرده‌ایم . شرحی عرفانی و برداشتی باطنی و معنوی نیز توسط شیخ اکبر محیی الدین بن العربی در کتاب بی نظیر فصوص الحکم درباره انبیای الهی صورت گرفته است و هر پیامبری چونان نگینی است که بر انگشتری نشسته است ، با هر نبی یک واژه عرفانی هم راه شده و مباحث شگرفی درآن باره صورت گرفته است . فهرست انبیاء و صفات معنوی رمزآمیزی که در فصوص الحکم آمده بدین شرح است :

۱- حکمه الهیه فی کلمه آدمیه

۲- حکمه نفثیه فی کلمه شیئیه

۳- حکمه سبوحیه فی کلمه نوحیه

۴- حکمه قدوسیه فی کلمه ادریسیه .

۵- حکمه مهیمینه فی کلمه ابراهیمیه

۶- حکمه حقیه فی کلمه اسحاقیه

۷- حکمه علیه فی کلمه اسماعیلیه .

۸- حکمه روحیه فی کلمه یعقوبیه

۹- حکمه نوریه فی کلمه یوسفیه .

۱۰- حکمه احدیه فی کلمه هودیه .

۱۱- حکمه فاتحیه فی کلمه صالحیه .

۱۲- حکمه قلبیه فی کلمه شعیبیه .

۱۳- حکمه ملکیه فی کلمه لوطیه .

۱۴- حکمه قدریه فی کلمه عزیریه .

۱۵- حکمه نبویه فی کلمه عیسویه .

۱۶- حکمه رحمانیه فی کلمه سلمانیه

۱۷- حکمه وجودیه فی کلمه داوودیه .

۱۸- حکمه نفسیه فی کلمه یونسیه .

۱۹- حکمه غیبیه فی کلمه ایوبیه .

۲۰- حکمه جلالیه فی کلمه یحیاویه .

۲۱- حکمه مالکیه فی کلمه زکریاویه .

۲۲- حکمه ایناسیه فی کلمه الیاسیه .

۲۳- حکمه احسانیه فی کلمه لقمانیه .

۲۴- حکمه امامیه فی کلمه هارونیه .

۲۵- حکمه علویه فی کلمه موسویه .

۲۶- حکمه صمدیه فی کلمه خالدیه .

۲۷- حکمه فردیه فی کلمه محمدیه .

غیر از این تفصیل شرح حال انبیا به انضمام فهرست آیاتی که در قرآن درباره هر کدام از انبیای الهی و اولیای عظام او وجود دارد در کتاب سروش ‍ آسمانی ثبت کرده‌ایم که برای اهل تحقیق و پژوهندگان علوم قرآنی می‌تواند محل رجوع باشد.

و لکل امه رسول فاذا جاء رسولهم قضی بینهم بالقسط و هم لایظلمون . (۳۳۳)

و برای هر امتی پیامبری هست . پس هنگامی که پیامبرشان آمد بر اساس ‍ عدل میان آن‌ها حکم خواهد شد و بر هیچ کس ستم نخواهد شد.

این آدمی که به زیر سلطه نفس می‌رود و شیطان و وسوسه‌های اماره او را از راه منحرف می‌سازد و از ذکر دو روش می‌گرداند از الطاف خداست که اولیا خود را به سوی ایشان گسیل نماید تا از پس غفلت ، بیداری ، از پس جهل و نادانی ، دانش و معرفت و از پس فراموشی حق ، یاد او را برایشان زنده گرداند. این اولیا کسانی هستند که به واسطه لطف حق بر شیطان و نفس ‍ خویش احاطه پیدا کرده‌اند و از فیض ذکر حق صاحب نفس شده‌اند.

این کاملان که از سوی خداوند حکیم مامور هدایت و ارشاد بشرند دارای عقولی عالی و اراده‌ای نیرومندند، و از سوی او برآنند تا آدمیان را هماره در بیم و امید و بشارت و انذار نگاه دارند تا از خدا غافل و دور نشوند. قرآن در این باره می‌فرماید:

رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس علی الله حجه بعد الرسل و کان الله عزیزا حکیما. (۳۳۴)

پیامبرانی که بشارت دهنده و بیم رسان بودند تا برای مردم پس از آمدن انبیا بر خدا حجتی باقی نماند و خداوند با عزت و حکیم است .

و نیز می‌فرماید:

ولو انا اهلکناهم بعذاب من قبله لقالوا ربنا لولا ارسلت الینا رسولا فنتبع آیاتک من قبل ان نذل و نخزی . قل کل متربص فتربصوا فستعلمون من اصحاب الصراط السوی و من اهتدی . (۳۳۵)

و اگر پیش از آمدن پیامبری عذابشان می‌کردیم می گفتند: ای پروردگار ما، چرا رسولی به ما نفرستادی تا پیش از آن که به خواری و رسوایی افتیم از آیات تو پیروی کنیم ؟ بگو: همه منتظرند شما نیز منتظر بمانید. به زودی خواهید دانست آن‌ها که به راه راست می‌روند و آن‌ها که هدایت یافته‌اند چه کسانی هستند.

بر اساس تعالیم قرآن اهداف رسالت و بعثت انبیای الهی که ذاکران حق و مذاکران خلق هستند صرف نظر از ذکر آیات مربوطه به این شرح خواهد بود:

۱- دعوت به توحید و پرستش

۲- آشنایی دادن مردم با اسماء و صفات خدای جهان آفرین الله .

۳- اشاره داشتن به این که انسان‌ها همگی بندگان خدایند و معبودی جز الله ، آفریننده همه موجودات نیست .

۴- آشنایی دادن مردم به رسم و آئین و احکام و فرمان‌های خداوند.

۵- هشدار دادن نسبت به جهان پس از مرگ و حتمی بودن قیامت و ماد

۶- هشدار دادن به مردم برای وقوع عذاب الهی در صورت تداوم کفر و ظلم و شرک و نفاق .

۸- معرفی آیات و بینات الهی در همه جوانب آن .

۹- برپا داشتن عدل و قسط در جامعه انسانی .

۱۰- اصلاح امور شخصی و اجتماعی مردم .

۱۱- تلاوت آیات الهی بر مردم .

۱۲- تعلیم کتاب و حکمت دینی .

۱۳- پاکسازی و تزکیه باطن و روان آدمیان .

۱۴- دعوت به تقوای الهی و اطاعت از اوامر خداوند.

۱۵- آزاد کردن انسان‌ها و باز کردن عقل و زنجیر از دست و گردن آن‌ها.

۱۶- خارج کردن انسان‌ها از ظلمات و راهنمایی نمودن آنان به نور و روشنایی .

و قرآن کریم ذکر یکایک رسولان و کارهایی که برای سعادت مردم و کمال بشری انجام داده‌اند را متذکر شده و آنان را را اوصاف بلندشان الگویی مناسب برای جامعه‌های انسانی قرار داده است .

ایجاد زمینه ذکر

قرآن کریم برای این که در وجود انسان‌ها ذکر ایجاد شود و متذکر انسان‌ها باشد مطالبی را بیان می‌کند و اظهار می‌دارد که این سلسله مطالب ممکن است که شما را به تذکر برساند در صورتی که نسیان و غفلت ناخودآگاه صورت گرفته باشد و حالتی از جحد و انکار دانسته در آن مشاهده نشود. اینک آیات قرآنی که این مطلب را بیان می‌کند ذیلا می‌آوریم تا ببینیم که چه چیزهایی زمینه ساز ایجاد ذکر خداوند در انسان می‌باشد:

ولا تنکحوا المشرکات حتی یومن و لامه مومنه خیر من مشرکه ولو اعجبتکم و لا تنحکوا المشرکین حتی یومنوا و لعبد مومن خیر من مشرک ولو اعجبکم اولئک یدعون ای النار والله یدعو الی الجنه و المغفره باذنه و آیاته للناس لعلهم یتذکرون . (۳۳۶)

به زنی مگیرید زنان مشرک را مگر آن که ایمان آورند و کنیز با ایمان بهتر از زن مشرک است هر چند که شما را خوش آید از جهت مال یا نسبت یا صورت ، و زن مسلمان را به مردان مشرک ندهید مگر ایمان آورند و هر آینه بنده با ایمان بهتر از مشرک است هر چند که شما را از دارایی او خوش آید، که آن‌ها به آتش خوانده می‌شوند و خداوند آیات خود را برای مردم بیان می‌کند شاید که ایشان متذکر شوند پند پذیرند و حق را دریابند.

یا بنی آدم قد انزلنا علیکم لباسا یواری سوآتکم و ریشا و لباس التقوی ذلک خیر ذلک من آیات الله لعلهم یذکرون . (۳۳۷)

ای فرزند آدم ، ما بر شما پوشیدنی و جامه و متاع مناسب هر گروه فرستادیم ، لیکن جامه پرهیزکاری بهترین لباس است و این از نشانه‌های نیک و شگفتی‌های لطیف خداوند است تا شاید متذکر شوید.

و لقد آتینا موسی الکتاب من بعد ما اهلکنا القرون الاولی بصائر للناس و هدی و رحمه لعلهم یتذکرون . (۳۳۸)

ما پس از آن که مردمان پیشین را هلاک کردیم ، موسی را کتاب تورات دادیم که در آن حکم‌ها و پیغام‌ها روشن برای مردم و راه نمونی و بخشایش ‍ است ، تا مگر آنان متذکر شوند.

و لقد آتینا موسی الکتاب من بعد ما اهلکنا القرون الاولی بصائر للناس و هدی و رحمه لعلهم یتذکرون . (۳۳۹)

ما پس از آن که مردمان پیشین را هلاک کردیم ، موسی را کتاب تورات دادیم که در آن حکم‌ها و پیغام‌های روشن برای مردم و راه نمونی و بخشایش است ، تا مگر آنان متذکر شوند.

و ما کنت بجانب الطور اذنادینا و لکن رحمه من ربک لتنذر قوما ما اتیهم من نذیر من قبلک لعلهم یتذکرون . (۳۴۰)

و تو (ای محمد) به آن سوی طور نبودی آن گاه که ندادیم ، لیکن از رحمت خداوند تو بود که تو را پیغام دادیم تا با سخنان ما آن گروه را بیم دهی ، گروهی که پیش از تو بیم دهنده‌ای برای آن‌ها نیامده بود، تا مگر آنان متذکر شوند.

و لقد وصلنا لهم القول لعلهم یتذکرون . (۳۴۱)

و ما برای آنان (کافران ) سخن در سخن پیوستیم (از وعده و وعید و قصه ) تا مگر آنان پذیرای ذکر شوند.

و لقد ضربنا للناس فی هذا القرآن من کل مثل لعلهم یتذکرون . قرآنا عریبا غیر ذی عوج لعلهم یتقون . (۳۴۲)

ما در این قرآن برای مردم از هر سانی (مثل ) زدیم تا مگر متذکر شوند، قرآنی عربی ، بدون هیچ کژی و انحراف تا مگر از گناه و عذاب بپرهیزند و پرهیزکار شوند.

در آیات این بخش اگر توجه کنیم در می‌یابیم که خداوند تعالی جهت ایجاد زمینه‌های ذکر چه مطالبی را بیان داشته است ، برای توضیح بیش تر آن مفاهیم ، آیات را فهرست وار مرور می‌کنیم : در آیه اول (بقره ، ۲۲۱) بیان می‌کند که زنان مشرک را به عقد و نکاح نگیرند مگر این که ایمان آورند، در این جا اشاره به قدرت و نفوذ زنان دارد که گاه با جاذبه‌های مخصوص زنانه مشغولیت‌های فراوانی را می‌توانند به بار آورند و در قسمت دوم آیه می‌فرماید زن مسلمان را به مرد مشرک در صورتی که مومن نشود ندهید، در این صورت نیز اشاره به سلطه مردان دارد که به راحتی می‌توانند مانع طاعات و عبادات زنان شوند. در آیه دوم (اعراف ، ۲۶) از تقوی به عنوان لباسی یاد می‌کند که به خودی خود به علت خود نگهداری از گناه و فساد می‌تواند عامل یا زمینه ساز ذکر الهی باشد.

در آیات سوم (ابراهیم ۲۵ -۲۴)، پنجم ، ششم و هفتم (قصص ، ۵۱ - زمر، ۲۸ - ۲۷)، به مفاهیم مثال‌ها و قول اشاره می‌کند از آن‌ها به عنوان مقدمه ایجاد زمینه ذکر یاد می‌کند، و نهایتا در آیه چهارم مستقیما کتاب الهی را که عامل هدایت و دارای رحمت است برای زمینه ذکر معرفی می‌نماید.

چنان که از آیات مذکور پیداست خداوند بزرگ برای این که انسان‌ها را متذکر سازد مدام با آن‌ها در تماس بودن و آنی آنان را به حال خویش واگذار نکرده است و هیچ گاه نخواسته است آن‌ها در سرگردانی خود غوطه ور گردند، از این این رو گاهی آیاتش را برای مردم بیان کرده است و آشکارا آن را برای مردم به نمایش می‌گذارد. گاهی مثل‌هایی ملموس و عینی می‌زند و حال افراد متذکر و غیر متذکر را یاد آور می‌شود و نیز آدمیان را به سمت تقوی که به معنای کنترل کردن خود می‌باشد فرا می نخواند تا از این طریق مردم را از گرایش به سوی فساد و گناه برحذر دارد تا در نتیجه دوری از گناه و فساد منعی برای رسیده به تکامل و کمال انسان‌ها پدید نیاید و چون منعی در مسیر کمال انسان نباشد قهرا انسان در مسیر فطرت خویش حرکت می‌کند و بدیهی است که حرکت مبتنی بر فطرت در مسیر الهی بوده و ختم هم می‌باشد و همه کس را معلوم است که پایان هر خیر خداوند و کمال هر خیری نیز هم اوست و بس .

دعوت به ذکر

دعوت به تذکر یکی دیگر از مباحثی است که در قرآن به آن توجه فراوانی شده است ، آیات زیادی وجود دارد که آدمیان را به یاد خدا دعوت می‌کند، نمونه‌ای از این آیات چنین است :

و حاجه قومه قال اتحاجونی فی الله و قد هدین و لا اخاف ما تشرکون به الا ان یشاء و سع ربی کل شی ء علما افلا تتذکرون . (۳۴۳)

خویشان او (ابراهیم ) بر او پیکار نموده و دعوی حق کردند گفت : شما با من محاجه می‌کنید درباره خدای در صورتی که او مرا به راه راست هدایت کرده و من از آن چه شما انباز برای خدا می‌گیرید نمی ترسم مگر آن که خدا گزندی برای من بخواهد، چون خدای من به دانش خود به همه چیز از بودنی‌ها رسیده است ، آیا در نمی‌یابید و متذکر نمی‌شوید؟

ان ربکم الله الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یدبر الامر ما من شفیع الا من بعد اذنه ذلکم الله ربکم فاعبدوه افلا تذکرون . (۳۴۴)

پروردگار شما خدایی است که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید آن گاه بر عرش مستولی شد، او کار را پیش می‌برد و می‌اندازد، هیچ شفیعی بی اذن او نیست ، اوست خداوند شما پس او را بپرستید، آیا متذکر نمی‌شوید؟

مثل الفریقین کالا عمی و الاصم و البصیر و السمیع هل یستویان مثلا افلا تذکرون . (۳۴۵)

مثل این دو گروه (مومنان و کافران ) به سان نابینا و ناشنوا، و بینا و شنوا است ، آیا اینان در صفت برابرند، آیا متذکر نمی‌شوید و در نمی‌یابید که چنین نیست .

قال یا قوم راءیتم ان کنت علی بینه من ربی و اتانی رحمه من عنده فعمیت علکم انلز مکموها و انتم لها کارهون . و یا قوم لا سئلکم علیه ملا ان اجری الا علی الله و ما انا بطارد الذین آمنوا انهم ملاقو ربهم ولکنی اریکم قوما تجهلون . و یا قوم من ینصرنی من الله ان طردتهم افلا تذکرون . (۳۴۶)

نوح و قومش را پاسخ داد که چه می‌گویید، هرگاه ببینید که مرا دلیل روشن و رحمت مخصوص از جانب پروردگار عطا شده باز هم حقیقت حال بر شما پوشیده خواهد ماند آیا من به رحمت و سعادت شما را اجبار کنم و شما پوشیده خواهد ماند آیا من به رحمت و سعادت شما را اجبار کنم و شما تنفر اظهار کنید، باز گفت (بدانید که ) من از شما ملکت و مالی نمی‌خواهم اجر من بر خداست و من هرگز آن مردم با ایمان را هر چند (به نظر شما) فقیر و بی قدر باشند از خود دور نمی‌کنم که آن‌ها به شرف ملاقات خدا می‌رسند ولی به نظر من شما خود، مردم نادانی هستید، باز گفت : ای قوم اگر من آن مردم پاک خدا پرست را از خود برانم (و خدا از من برنجد) به مدد که از (خشم ) خدا نجات یابم آیا از این سخنان متذکر نمی‌گردید.

افرایت من اتخذ الهه هویه و اضله الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوه فمن یهدیه من بعد الله افلا تذکرون . (۳۴۷)

این رسول ما) می‌نگری آن را که هوای نفسش را خدای خود قرار داده و خدا او را دانسته (و پس از ارائه حجت ) گمراه ساخته و مهر (قهر) بر گوش و دل او نهاده و بر چشم وی پرده ظلمت کشیده پس او را بعد از خدا دیگر که هدایتش خواهد کرد، آیا متذکر این معنی نمی‌شوید (که جز راه خدا پرستی دیگر همه گم راهی است ).

همان طور که در پنج آیه بالا مشاهده می‌شود تمامی موارد مستقیما مرتبط با عموم انسان هاست از این جهت که همگی بندگان خداوند هستند و نیز از این بابت که همگی مخلوق آن خدای یکتا هستند و چنان که قبلا هم بیان کردیم ذکر به معنای ارتباط مستقیم انسان به خداست .

در آیه اول این بحث مستقیما از مشیت الهی و از وسعت و احاطه علمی آن حضرت یاد می‌کند و در کنار این دو صفت از شرک و ذکر یاد می‌کند، در آیه دوم از قدرت آفرینش گری خداوند صفت ربوبیت وی یاد می‌کند و در انتها از عبودیت و تذکر. در آیه سوم از ایمان و کفر که به معنای پیوستن به خدا و آن دیگری به معنای گسستن از خدا می‌باشد یاد می‌کند و این دو را به کور و کر و بینا و شنوا مثل می‌زند و پیرو آن دعوت به تذکر می‌نماید، به این مفهوم که خوب یاد آور آن زمان را که چون آفریدیمت تو نه کور بودی ، نه گنگ بودی و نه کر، چرا که بلی گفتن و شهدنا گفتن خود گواه شنوایی و بینایی کامل است و چون در آن حال انسان مستقیما مرتبط با خداوند بود، مومن هم بود، و بین او و خداوند واسطه‌ای نبود ولی اینک کفر و شرک واسطه گشته و پیرو آن کوری و کری حاصل بندگان شده است . در آیه چهارم بحث از مسئولیت و سازندگی حضرت نوح (ع ) است که با قوم خود محاجه می‌کند و به آنان پاسخ می‌دهد که اگر ارتباط بندگان مومن خدا را با خداوند قطع کند عذابی دردناک در انتظارش است و چون به این عمل اقدام نماید هیچ کس یارای نجات دادن وی را از عذاب الهی نخواهد داشت ، و آن جا که می‌فرماید پس آیا متذکر نمی‌شوید، به خوبی می‌رساند که مسئولیت انبیا چیزی جز ارتباط دادن بندگان به خداوند نبوده است و کسی که بندگان را از خداوند جدا سازد خود از دایره و مسیر ذکر خارج گشته و همین عمل موجب عذابش خواهد گشت .

و نیز در آخرین آیه این قسمت از شرکی یاد می‌کند که هوای نفس خویش را خدا دانسته و از آن پیروی می‌کند و از پس آن به گمراهی افتاده و علت گم راهی هم خروج از ذکر است چرا که راه فقط ذکر است و بس غافلین و معرضین از ذکر راه انسانی خود خارج گشته‌اند و چون از مسیر انسانی خارج شوند دیگر گوش و قلبشان مدرک حقایق نیست ، نه با گوششان ذکر عوالم را می‌شوند و نه با قلبشان ادراک ذکر می‌کنند.

این جهان در نظر اهل توحید دارای احساس شعور است و هرگاه در تصرف ولی خدا باشد تسلیم و گوش به فرمان است و آن چه مامور باشد عینا و بی دخل و تصرف انجام می‌دهد و این در حالی است که برای دیگران این جهان بی احساس و بی شعور می‌نماید. مولانا بیان می‌کند که همه آفرینش ، ذره به ذره بندگی حق و ذکر و تسبیح وی می‌کنند و آنی از این امر غافل و خارج نمی‌گردند و مدام بر این مدار سیر می‌کنند تا به کمال خویش نائل آیند.

باد را بی چشم اگر بینش داد

فرق چون می‌کرد اندر قوم عاد

چون همی دانست مومن از عدو

چون همی دانست می را از کدو

آتش نمرود را گر چشم نیست

با خلیلش چون تجشم کردنیست

گر نبودی نیل را آن نور و دید

از چه قطبی را ز سبطی می‌گزید

گر نه کوه و سنگ با دیدار شد

پس چرا داود را او یار شد

این زمین را گر نبودی چشم جان

از چه قارون را فرو خورد آن چنان

گر نبودی چشم دل حنانه را

چون بدیدی هجر آن فرزانه را

سنگ ریزه گر نبودی دیده ور

چون گواهی دادی اندر مشت در

ای خرد برکش تو پر و بال‌ها

سوره برخوان زلزلت زلزالها

در قیامت این زمین بر نیک و بد

کی زنادیده گواهی‌ها دهد

که تحدث حالها و اخبارها

تظهر الارض لنا اسرارها (۳۴۸)

جهان هستی به منزله آیات الهی یک پارچه دعوت به یاد خداست و اگر چشمی بینا و گوشی شنوا باشد به خوبی می‌یابد که ذرات هستی همه ذکر او و تسبیح او می‌کنند و آدمی را نیز به این امر دعوت می‌نمایند.

چون عصای موسی این جا مار شد

عقل را از ساکنان اخبار شد

پاره خاک ترا چون مرد ساخت

خاک‌ها را جملگی شاید شناخت

مرده زین سواند و زان سو زنده‌اند

خامش این جا و آن طرف گوینده‌اند

چون از آن سوشان فرستد سوی ما

آن عصا گردد سوی ما اژدها

کوه‌ها هم لحن داودی کند

جوهر آهن به کف مومی بود

با حمال سلیمانی شود

بحر با موسی سخن دانی شود

ماه با احمد اشارت بین شود

نار ابراهیم را نسرین شود

خاک قارون را چون ماری در کشد

استن حنانه آید در رشد

سنگ بر احمد سلامی می‌کند

کوه یحیی را پیامی می‌کند

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم

با شما نامحرمان ما خامشیم

چون شما سوی جمادی می‌روید

محرم جان جمادان چون شوید

از جمادی عالم جان‌ها روید

غلغل اجزای عالم بشنوید

فاش تسبیح جمادات آیدت

وسوسه تاویل‌ها نربایدت

چون ندارد جان تو قندیل‌ها

بهر بینش کرده‌ای تاویل‌ها

که غرض تسبیح ظاهر کی بود

دعوی دیدن خیال غی بود

بلکه مر بیننده را دیدار آن

وقت عبرت می‌کند تسبیح خوان

پس چو از تسبیح یادت می‌دهد

آن دلالت همچو گفتن می‌بود

این بود تاویل اهل اعتزال

و آن کس کو ندارد نور حال

چون ز حس بیرون نیامد آدمی

باشد از تصویر غیبی اعجمی (۳۴۹)

پس از این بیان می‌رسیم به کم بودن تعداد متذکرین ، قرآن خود این موضوع را به خوبی مطرح ساخته و آیاتی چند را به این بحث اختصاص داده است ، نمونه‌هایی از این آیات بدین شرح است :

کتاب انزل الیک فلا یکن فی صدرک حرج منه لتنذربه و ذکری للمومنین اتبعوا ما انزل الیکم من ربکم و لا تتبعوا من دونه اولیاء قلیلا ما تذکرون . (۳۵۰)

ای رسول کتابی بزرگ برای تو نازل شد پس دلتنگ و رنجیده خاطر (از انکار مرد) مباش تا مردمان را به آیات عذابش بترسانی و اهل ایمان را به بشارتش یاد آور شوی (ای اهل ایمان ) از آن چه خدا به سوی شما فرستاده پیروی کنید و پیرو دستورهای غیر او نباشید و جز خدا به دوستی نگیرید، اما اندک مردمی بدین پند متذکر می‌گردند.

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء و یجعلکم خلفا، الارض ‍ ءاله مع الله قلیلا ماتذکرن . (۳۵۱)

آیا آن کیست که دعای بیچارگان مضطر را به اجابت می‌رساند و رنج و غم آنان را برطرف می‌سازد و شما مسلمین را جانشینان اهل زمین قرار می‌دهد آیا با وجود خدای یکتا خدایی هست ( هرگز نیست ) لیکن اندکی مردم متذکر این حقیقت هستند.

میبدی در ذیل این آیه می‌نویسد: عارفی بزرگوار بر بیماری وارد شد، بیمار خواهش دعای شما از عارف کرد، او گفت : تو خود مضطر هستی و دعا کن تا خدا شفایت دهد، نخوانده‌ای یا نشنیده‌ای : امن یجیب المضطر اذا دعاه بدان که این آیه دست گیر درماندگان و فریادرس نومیدان و داروی بیماران و یادگار بی دلان است ، که خداوند گوش‌های بندگان را به جزا پاسخ گوید و امید عاجزان را به وفا جواب دهد، و دعای ضعیفان به عطا اجابت کند. چنان که در ازل همه احسان او و در حال همه انعام او در ابد همه افضال او است . (۳۵۲)

و ما یستوی الاعمی و البصیر و الذین آمنوا و عملوا الصالحات و لا المسی ء قلیلا ما تتذکرون . (۳۵۳)

و هرگز نابینا و شخص بینا یک سن نیستند و هم آنان که به خدا ایمان آورده و نیکوکار شدند (نزد خدا) با (کافران ) بدکرار مساوی در درجات آخرت نیستند (لیکن ) بسیار کمند مردمی که این حقیقت را متذکر می‌شوند.

و بدین سان هر چه انسان از معنویات دورتر گشته و به مادیت و مادی گرایی نزدیک تر شود از ذکر کم بهره تر خواهد بود و هر چه بهره وری از ذکر کمتر باشد تسریع در کمال نیز کاهش می‌یابد و چون انسان از ذکر و اماند در گرداب جهل ، شک و ترس فرو می‌رود و مدام از تجرد دورتر می‌گردد و چون از تجرد دور گشت به برهوت کثرت و ظلمت فرو می‌رود. در این حال است که از هر اسفلی پایین تر گشته از هر انعامی گم راه تر می‌گردد.

دعوت به تذکر که موضوع مورد بحث ما است ارتباط مستقیم با فطرت آدمی دارد همان طور فطرتی که خداجوست و انسان را مدام به سمت خدا می‌خواند، همان فطرتی که در آیات به آن دین حنیف گفته‌اند و دعوت به قیام کرده‌اند تا به سمت وجه وجیه شویم ، همان فطرتی که مسیرش تغییر نمی‌کند، از کارش هیچ باز نمی‌ایستد و مسئولیت و وظیفه خویش را هیچ گاه فراموش نمی‌کند و هرگز نقش محیط را نمی‌گیرد و تاثیر محیط را بر خود دفع و نفی می‌سازد و همان فطرتی که چون دین الهی ، قیمتی و گران بها بوده و همیشه در حال قیام است و در راه انسان‌ها نور افشانی می‌کند.

اگر مسئولیت رسولان ذکر کردن است ، مبنای این ذکر همین وجود فطرت و نقش آن در نهاد انسان است . رسولان به چیزی دعوت می‌کنند که انسان‌ها در درون خویش به آن واقفند ولی مرکز وقوف دعوت انبیا را گردی از وساوس و هواهای نفسانی پوشانیده و مانع نور افشانی آن می‌شود، تذکری که رسولان به انسان‌ها می‌دهند این پرده‌های نفسانی را که حجاب راه خدا و انسان است مرتفع می‌سازد و چون این حجاب‌ها که همان هواهای نفسانی است از بین رفت انسان دوباره با اصل خویش مرتبط می‌شود و آن گاه است که می‌گوییم انسان هدایت شده است . چنین به نظر خویش توجه داشته باشد لازم است که بر علیه خویش کاذب خود قیامی نصوح وار نماید تا این قیام وی را بر فطرت خویش بازگرداند و راه این بازگشت به خویش ذکر است ، منتهی ذکری که انسان را متوجه خداوند بزرگ سازد و تداومی در روابط انسان و خدا ایجاد نماید.

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده ما را ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الاشیاء عندی الطلاق

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام

هر کسی را اصطلاحی داده‌ام

در حق او مدح و در حق تو ذم

در حق او شهد و در حق تو سم

ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گران جانی و چالاکی همه

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا برندگان جودی کنم (۳۵۴)

ذکر پذیری

یکی از مباحثی که قرآن به آن عنایتی خاص دارد، مسئله ذکرپذیری است از این جهت در آیات زیادی از این خاصیت نام برده و گروه‌هایی را که به آنها اشاره خواهیم کرد به عنوان پذیرندگان ذکر معرفی کرده است .

للعالمین

اولئک الذین هدی الله فبهدیهم اقتده قل لا اسئلکم علیه اجرا ان هو الا ذکری للعالمین . (۳۵۵)

آن‌ها (پیغمبران ) کسانی بودند که خدا خود، آنان را هدایت نمود، تو نیز از راه آن‌ها پیروی نما و امت را بگو که من مزد رسالت از شما نمی‌خواهم جز آن که می‌خواهم اهل عالم به یاد (خدا) متذکر شوند.

للبشر

و ما جعلنا اصحاب النار الا ملائکه و ما جعلنا عدتهم الا فتنه للذین کفروا لیستیقن الذین اوتوالکتاب و یزداد الذین آمنوا ایمانا و لا یرتاب الذین اوتوالکتاب و المومنون و لیقول الذین فی قلوبهم مرض و الکافرون ماذا اراد الله بهذا مثلا کذلک یضل الله من یشاء و یهدی من یشاء و ما یعلم جنود ربک الا هو و ماهی الا ذکری للبشر. (۳۵۶)

ما دوزخ سازان را از فرشتگان ساختیم و این شماره نوزده (علیها تسعه عشر) را نکردیم مگر برای شوراندن و آزمایش کافران تا آن‌ها را که تورات دادند تعیین کنند و مومنان هم برایمان خود بیفزایند، تا آن‌ها را که تورات دادند و مومنان شک و گمان نکنند و تا منافقان و بیمار دلان و کافران بگویند: خداوند را از این عدد نوزده چه اراده کرده است ؟ آری ، این چنین خداوند هر که را که بخواهد گم راه می‌کند و هر که را که بخواهد راه می‌نمایاند، و شمار سپاه خداوند را جز او کسی نداند و این دوزخ و این سخن نیست جز یاد آوری و پند برای مردمان .

لمن کان له قلب

و کم اهلکنا قبلهم من قرن هد اشد منهم بطشا فنقبوا فی البلاد هل من محیص . ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید. (۳۵۷)

و چقدر طوایفی را پس از اینان ما هلاک کردیم که با قهر و قوت تر از اینان بودند و در هر دیار راه جستند، آیا با همه نیرومندیشان هیچ راه نجاتی یافتند؟ در این هلاک پیشینیان ، پند و تذکر است آن را که قلب هوشیاری باشد یا گوش دل به کلام حق فرا دهد و به حقایقش توجه کامل کند.

للعابدین

و ایوب اذنادی ربه انی مسنی الضر و انت ارحم الراحمین . فاستجبنا له فکشفنا ما به من ضرر و آتیناه اهله و مثلهم معهم رحمه من عندنا و ذکری للعابدین . (۳۵۸)

و یاد کن ای رسول حال ایوب را وقتی که دعا کرد که این پروردگار، مرا بیماری و رنج سخت رسیده و تو از همه مهربانان عالم مهربان تری . پس ما دعای او را مستجاب کردیم و درد و رنجش را برطرف ساختیم و به لطف و رحمت خود اهل و فرزندانش را با عده دیگر به مثل آنها، باز به او اعطا کردیم تا اهل عبادت متذکر لطف و احسان ما شوند.

للمومنین

المص . کتاب انزل الیک فلایکن فی صدرک حرج منه لتنذربه و ذکری للمومنین .

این کتابی است نازل شده به سوی ، مبادا در دل تو نگرانی و گمانی از آن باشد، (این کتاب فرستاده ) تا با آن بیم دهی و آگاه نمایی و یادی برای مومنان باشد.

و کلا نقص علیک من انباء الرسل ما نثبت به فوادک و جائک فی هذه الحق و موعظه و ذکری للمومنین . (۳۵۹)

و ما همه این حکایات و اخبار انبیاء را بر تو بیان می‌کنیم تا قلب تو را به آن قوی و استوار گردانیم و در این حال (شرح الحال رسولان ) طریق حق و راه صواب بر تو روشن شود و اهل ایمان را پند و عبرت و تذکر باشد.

لقوم یومنون

اولم یکفهم انا انزلنا علیک الکتاب یتلی علیهم ان فی ذلک لرحمه و ذکری لقوم یومنون . (۳۶۰)

آیا ایشان را بسنده نیست که ما قرآن را بر تو فرستادیم که بر آنها خوانده می‌شود؟ و به راستی در این کتاب رحمت و یادگار برای گروهی است که ایمان آورده‌اند.

لکل عبد منیب

افلم ینظروا الی السماء فوقهم کیف بنیناها و زیناها و مالها من فروج . و الارض مددنا و القینافیها رواسی وانبتنا فیها من کل روج بهیج . تبصره و ذکری لکل عبد منیب . (۳۶۱)

آیا منکران حق آسمان را فراز خود نمی‌نگرند که ما چگونه بنای محکم اساس نهاده‌ایم و آن را به زیور ستارگان درخشان آراسته‌ایم و هیچ شکافی و خللی در آن راه ندارد و زمین را نمی‌نگرند که آن را بگستردیم و در آن کوه‌های استوار بیفکندیم و هر نوع گیاه با حسن و طراوت از آن برویانیدیم . این دلایل قدرت در آسمان و زمین موجب بصیرت و تذکر برای هر بنده‌ای است که به توبه از گناه و غفلت رو به درگاه خدا آرد.

هوالذی یریکم آیاته و ینزل لکم من السماء و رزقا و ما یتذکر الا من ینیب . (۳۶۲)

و او خدایی است که نشانه‌های خود را به شما می‌نمایاند و از آسمان روزی شما را فرو می‌فرستد، و پندپذیر نشود و یاد نیاورد مگر کسی که دل به من دارد و به من بازگشت کند.

لاولی الالباب

واذکر عبدنا ایوب اذنادی ربه انی مسنی الشیطان بنصب و عذاب . ارکض برجلک هذا مغتسل بارد و شراب . و وهبنا له اهله و مثلهم معهم رحمه منا و ذکری لاولی الالباب .

ای محمد یاد کن داستان بنده ما ایوب را هنگامی که به آواز، خدای خویش را خواند و گفت : که دیو به من رنجوری و عذاب رسانیده ، (جبرئیل او را گفت ) پای بر زمین ، این یک آب خویش شوی توست هم سرد و هم آشامه توست (آشامیدنی )، و کسان او را به او بخشیدیم و هم چندان با ایشان از فرزندان و بردگان دادیم ، بخشایشی از ما و یادگاری برای زیرکان و خردمندان امت .

و لقد آتینا موسی الهد و اورثنا بنی اسرائیل الکتاب . هدی و ذکری لاولی الالباب . (۳۶۳)

و ما به موسی نامه راه شناسی دادیم و فرزندان یعقوب را وارث تورات ساختیم ، کتابی که رهنمون و یادگاری برای خردمندان باشد.

الم تر ان الله انزل من السماء ماء، فسلکه ینابیع فی الارض ثم یخرج به زرعا مختلفا الوانه ثم یهیج فتریه مصفرا ثم یجعله حطاما ان فی ذلک لذکری لاولی الالباب . (۳۶۴)

آیا نبینی که خداوند آب از آسمان فرو فرستاد و آن را چشمه در زمین روان کرد و به آن آب کشت‌ها بیرون آورد به رنگ‌های گوناگون ، پس از آن خشک شود و شما آن را زرد بینی ، پس از آن خرد کنند و ریزه ریزه شوند، در همه آن‌ها یاد کردی (و عبرتی ) برای زیرکان و خردمندان است .

علاوه بر آیات فوق بحث ذکرپذیری اولوالالباب را می‌توان در آیات : بقره ، ۲۶۹، آل عمران ، ۷. ابراهیم ، ۵۲. رعد، ۱۹. زمر ۹. و سوره ص ، ۲۹ نیز مورد بررسی و مطالعه قرار داد.

للذاکرین

و اقم الصلوه طرفی النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلک ذکری للذاکرین . (۳۶۵)

و نماز را بر دو طرف روز بر پا دار و نماز شام خفتن ، که نیکی‌ها بدی‌ها را می‌برد و این دستور یادگاری برای یادداران است .

چنان که خواننده گرامی توجه دارد و ما بارها در خلال فصول این اثر اشارات داده‌ایم ، ذکر قرآنی منحصر و در قید دسته و گروه و یا شخص ‍ خاصی نبوده و نیست و همواره به این مطلب نیز اشاره کردیم که ذاکران ، هر یک نزد خداوند مقام و موقعیتی مخصوص به خود دارند، در این بخش از کتاب که موضوع پذیری را بیان داشتیم ، قرآن به انواع و اقسام ذکر یاد می‌کند و همگان را در این بین مورد توجه و عنایت قرار می‌دهد، آن جا که ذکر را به عموم تخصیص می‌دهد و جهانیان را ذکرپذیر می‌داند بیان گر این است که ذرات عالم خالی از ذکر نیستند و این نوع ذکر، مشترک تمامی موجودات جهان است .

هود گرد مومنان خطی کشید

نرم می‌شد باد کانجا می‌رسید

هر که بیرون بود زان خط جمله را

پاره پاره می‌گسست اندر هوا

همچنین شیبان راعی می‌کشید

گرد بر گرد رمه خطی پدید

چون به جمعه می‌شد او وقت نماز

تا نیارد گرگ آن جا ترک تاز

هیچ گرگی در نرفتی اندر آن

گوسفندی هم نگشتی زان نشان

باد حرص گرگ و حرص گوسفند

دایره مرد خدا را بوده بند

همچنین باد اجل با عارفان

نرم و خوش همچون نسیم یوسفان

آتش ابراهیم را دندان نزد

چون گزیده حق بود چونش گزد

ز آتش شهوت نسوزد اهل دین

باقیان را برده تا قعر زمین

موج دریا چون به امر حق بتاخت

اهل موسی را ز قبطی واشناخت

خاک قارون را چو فرمان در رسید

با زر تختش به قعر خود کشید

آب و گل چون از دم عیسی چرید

بال و پر بگشاد مرغی شد پرید

هست تسبیحت بخار آب و گل

مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل

کوه طور از نور موسی شد به رقص

صوفی کامل شد و رست او نقص

چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز

جسم موسی از کلوخی بود نیز(۳۶۶)

پس از آن قرآن به ذکر پذیری بشر اشاره می‌کند و از آن جا که بشر عمومیت انسان را شامل می‌شود ظاهرا سطحی بالاتر از ذکر قلبی را دارا می‌باشد، چرا که ذاکر در این مقام بشر است که اخص از عالمین می‌باشد، پیرو آن ، بحث و حالت ذکر پذیری ، دایره‌ای تنگ تر و موقعیتی بالاتر را شامل می‌گردد و از ذکر پذیری صاحبان قلب یاد می‌کند، قلبی که مراکز ادراک حقایق است بعد از آن اشاره به مقامی بالاتر می‌شود و آن ذکر پذیری عابدان است ، کسانی که از معبود خود فاصله نمی‌گیرند و تداوم در عبادت دارند و خویش را از بندگی خدا خارج نمی‌کنند. سپس اشاره به ذکر پذیری مومنین می‌کند و دایره‌ای تنگ تر و در عین حال عمیق تر و بزرگ تر از دایره عابدین را یاد می‌کند، سپس از بین مومنین حلقه‌ای مخصوص را معین می‌نماید و از قوم مومنون مثال می‌آورد، و اینان کسانی هستند که نسبت به دیگران ایمانی فزون تر دارند. آن گاه از بین این بندگان مومن اشاره به بندگانی می‌کند که احیانا دچار خطا و گناهی شده‌اند ولی این را مانع برای اتصال به حق خلاء ایجاد شده را تامین شده می‌یابد. اینان کسانی هستند که خداوند می‌فرماید عبد منیب ، از پس این خداوند بزرگ به دو گروه دیگر اشاره می‌کند، یکی ذکر پذیری اولی الالباب یعنی کسانی که تا مغز حقیقت فرو رفته‌اند و نیز از ذکر پذیری ذاکران ، آن کسانی که دیگر نسیان و فراموشی آنان را فرا نمی‌گیرد، و مدام اشتغال به ذکر حق دارند. این شمارش‌ها گویا حلقه بزرگی را به دست می‌دهد که باهر بیانی باریک تر و تنگ تر می‌شود ولی در عین حال ظریف تر و ارزشمندتر و ظاهرا بزرگ‌ترین حلقه ذکر مربوط به عالمین و ظریف‌ترین و عالی‌ترین و آن مربوط به ذاکرین می‌باشد، که یکی عام عام و دیگری خاص خاص است .

موانع ذکر

قرآن در آیات زیادی از موانع ذکر یاد می‌کند و آن‌ها را یک به یک بر می‌شمرد، این قسمت نیز دارای تقسیماتی است که ذیلا همراه با آیات می‌آوریم :

عن ذکر الله

یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المسیر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلکم تفلحون . انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوه و البغضاء فی الخمر و المسیر و یصدکم عن ذکر الله و عن الصلوه فهل انتم منتهون . (۳۶۷)

این اهل ایمان شراب و قمار و بت پرستی و تیرهای گروبندی (که رسمی بود در جاهلیت ) همه این‌ها پلید و از عمل شیطان است از آن البته دوری کنید تا رستگار شوید، شیطان قصد آن دارد به وسیله شراب و قمار میان شما عدوات و کینه برانگیزد و شما را از ذکر خدا و نماز باز دارد، پس شما آیا از آن دست برمی دارید (تا به فتنه شیطان مبتلا نشوید؟

یا ایها الذین آمنوا لا تلهکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکر الله و نمن یفعل ذلک فاولئک هم الخاسرون . (۳۶۸)

الا ای اهل ایمان مبادا هرگز مال و فرزندان شما، شما را از یاد خداوند غافل سازد و کسانی که به امور دنیا از یاد خدا غافل شوند آن‌ها به حقیقت زیان کاران هستند.

با نگاهی به دو آیه فوق که روی سخن آن با انسان‌های مومن است برای این که این ارتباط (ایمان ) قطع نشود می‌فرماید نزدیک شراب و قمار و بت‌ها نشوید که این انسان‌ها را چنان به خود مشغول می‌سازد که خداوند فراموش ‍ می‌شود و رابطه انسان با خدا برای لحظاتی هر چند کوتاه قطع می‌شود و چون رابطه با خداوند قطع شد انسان خود را برای مدتی مرید شیطان می‌بیند. و نیز در آیه دوم به اهل ایمان هشدار می‌دهد که ثروت هایشان و فرزندانشان آن‌ها را از یاد خدا غافل نسازد، که اگر انسان از یاد خداوند غافل شود خسارت جبران ناپذیری خواهد دید، خسارتی که جبران آن بسیار دشوار است .

عن ذکر ربی – ربه – ربهم

و وهبنا لداود سلیمان نعم العبد انه اواب . اذ عرض علیه بالعشی الصافنات الجیاد. فقال انی احببت حب الخیر عن ذکر ربی حتی تورات بالحجاب . ردوها علی فطفق مسحا بالسوق و والاعناق . (۳۶۹)

به داود فرزندش سلیمان را عطا کردیم ، او بسیار نیکو بنده‌ای بود زیرا بسیار به درگاه خداوند (با تضرع و زاری ) رجوع می‌کرد. (ای رسول ما) یاد کن وقتی را که بر او اسب‌های بسیار تندرو و نیکو را هنگام عصر ارئه دادند و او به بازدیدن اسبان از نماز عصر غافل شد، در آن حال گفت من از علاقه و حب (اسب‌های ) نیکو از ذکر پروردگارم و نماز غافل شدم تا آن که آفتاب در حجاب شب رخ بنهفت . (آن گاه با فرشتگان موکل آفتاب خطاب کرد که به امر خدا، آفتاب را بر من بازگردانید) و چون ادای نماز کرد و شروع به دست کشیدن بر ساق و یال گردن اسبان کرد (همه را برای جهاد در راه خدا وقف کرد).

لنفتنهم فیه و من یعرض عن ذکر ربه یسلکه عذابا صعدا. (۳۷۰)

ما آن خوشی‌ها را دادیم ) تا آنان را بیازماییم و هرکه از یاد خداوند خویش ‍ و پرستش او روی گرداند، خداوند او را به عذابی سخت افکند.

قل من یکلؤ کم باللیل والنهار من الرحمن بل هم عن ذکر ربهم معرضون . (۳۷۱)

ای رسول ما به خلق ) بگو کیست به جز آن خدای مهربان که شما را در شب و روز محافظت می‌کند؟ بلکه این مردم از یاد پروردگارشان اعراض ‍ می‌کنند.

عن الذکر الراحمن

و من یعیش عن ذکرالرحمن نقیض له شیطانا فهو له قرین و انهم لیصدونهم عن السبیل و یحسبون انهم مهتدون . (۳۷۲)

و هر کس از یاد خداوند رحمن بگردد، دیوی را فرا دست او سازیم تا او را دمسازی باشد. تا آن دیو آن‌ها را از راه باز گرداند (و گم راه کند) و آنان گمان برند که راهنمایی شده‌اند

عن ذکری ذکرنا

و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا و نحشره یوم القیامه اعمی . (۳۷۳)

هر گاه از یاد و سخن من رو گرداند (و آن را نپذیرد) او راست زندگی بد، و زیستی به تنگی و سختی ، و روز رستاخیز او را کور برانگیزیم .

الذین کانت اعینهم فی غطاء من ذکری و کانوا لایستطیعون سمعا (۳۷۴)

آن کافرانی که چشم‌های دلشان از شناخت ما در پرده است و گوش ‍ نداشتند و نتوانستند یاد ما بشنوند.

اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداوه و العشی یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم ترید زینه الحیوه الدنیا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هویه و کان امره فرطا. (۳۷۵)

و شکیبایی ده خویشتن را با کسانی که خدای خود را هر بامداد و شامگاه می‌خوانند و در آن چه می‌کنند خدا را می‌خواهند و تو در چشم را از ایشان مگردان که رموز این جهان و آرایش آن را بخواهی ، و فرمان بردار و سخن نیوش مباش کسی را که ما دل او را از یاد خویش غافل ساختیم و او بر پی هوای نفس خویش ایستاد و کار او تباه شد.

فاعرض عن من تولی عن ذکرنا و لم یرد الا الحیوه الدنیا (۳۷۶)

پس تو (ای محمد) از کسانی که از یاد ما برگشتند و از پذیرفتن سخن ما باز ماندند، روی بگردان که آنان جز زندگانی همین جهان را نمی‌خواهند.

علاوه بر موانعی که در آیات فوق بدان اشارت رفته است ، در روایات پیشوایان بزرگ ، ذکرالناس ، ذکرالدنیا، غرور، کبر و جهل را از جمله عوامل غفلت از ذکر الله دانسته‌اند، چنان که از حضرت امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع ) نقل کرده‌اند که :

من اشتغل بذکرالناس قطعه الله سبحانه عن ذکره . (۳۷۷)

کسی که اشتغالی به ذکر و یاد مردم داشته باشد یاد خداوند سبحان از وی قطع می‌گردد.

به طور کی علاقه‌های انسانی به غیر حق خود تنها عامل غفلت از خداست ، و هر چه که دامنه تعلقات انسانی به غیر بیش تر باشد اسارت انسان نیز بیش تر خواهد بود و انسان اسیر که در بند خواسته‌ها و هواهای نفسانی خود است و در دنیای دون و دنی و پست ، خویشتن را اسیر و زندانی کرده است توان ذکر حق را ندارد، اصلا چنین فردی متوجه حق نمی‌شود، چه برسد که به ذکرش هم بپردازد، ذکر حق ، آزاده عارف و آگاه می‌طلبد:

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از قید غم آزاد آمد(۳۷۸)

و یا به قول حضرت مولانا جلال الدین :

این جهان زندان و ما زندانیان

حفره کن زندان و خود را وارهان

چیست دنیا از خدا غافل بدن

نه قماش و نقده و میزان و زن (۳۷۹)

هر آن کس که وجود و قلبش را محبت دنیا پر کرده باشد چگونه به ذکر خداوند می‌تواند اهتمام بورزد، مگر انسان چند قلب دارد؟ این گونه است که ذکر حق در حین آسان بودن بسی مشکل است و چنین است که باز حضرت مولانا می‌سراید:

اذکروا الله کار هر اوباش نیست

ارجعی بر پای هر قلاش نیست (۳۸۰)

اهل الذکر

و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحی الیهم فسئلوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون . (۳۸۱)

ای محمد، ما پیش از تو نفرستادیم مگر مردانی که به آنان وحی می‌فرستادیم ، پس (ای مردم ) از اهل ذکر بپرسید اگر خودتان نمی‌دانید.

چنان که از متن آیه پیداست اهل الذکر را عالمانی تلقی کرده است که مردم می‌توانند رسالت‌های پیشینیان را از آنان سؤ ال کنند و فقط اینان هستند که توان پاسخ گویی به این سلسله مسائل را دارند، و هنگامی که خداوند افراد را دعوت می‌کند که این گونه مسائل را از اهل الذکر سؤ ال نمایند به خوبی می‌رساند که اهل الذکر مورد تایید مقام ربوبی بوده و توان پاسخ گویی دقیق و مثبت را به سائلین در حد کفاف و به قدر عقول سائل دارند و مطلب دیگری که از همین آیه استنباط می‌شود این که مراد از اهل الذکر کسانی هستند که آنی از ذکر خارج نمی‌شوند چرا که اگر از ذکر خارج شوند یا به وادی غفلت از خدا و یا به برهوت نسیان رب دچار می‌گردند و حال آن که چنین کسی که در مواقفی ناسی از خداست و از وی غفلت می‌ورزد در همان حال در دام نفس و وسواس شیطانی اسیر است و چنین کسی را خداوند معرفی نمی‌کند که مردم پرستش هایشان را از آنان بپرسند. با این بیان به خوبی روشن می‌شود که اهل ذکر کسانی ، جز معصومین و اولیای الهی نیستند، چرا که اینان تمامی لحظات حیاتشان به یاد خدا و برای خداست و آنی از خداوند غفلت نمی‌ورزند و خداوندت هم از این مردان بزرگ غافل نیست . نه اولیای خداوند غفلت نمی‌ورزند و خداوند هم از این مردان بزرگ غافل نیست . نه اولیای خداوند را به دست نسیان می‌سپارند و نه خداوند بزرگ اینان را فراموش می‌کند.

روایات فراوانی وجود دارد که مطلب ما را به اثبات می‌رساند، مرحوم علامه طباطبائی در جلد ۲۴ تفسیر المیزان ذیل آیه مربوطه بحثی روایتی مطرح کرده است که قسمتی از روایات آن را این جا می‌آوریم : در کافی به سند خود از عبدالرحمان بن کثیر روایت کرده که گفت به امام صادق (ع ) عرض کرد که مقصود از آیه : فسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعملمون چیست ؟ فرمود محمد و ما اهل اوییم که باید از ما بپرسند و در تفسیر برهان از برقی و او به سند خود از عبدالکریم ابن ابی الدیلم از ابی عبدالله (ع ) روایت کرده که پرسید خدای تعالی عزوجل دستور داد مردم از آل محمد بپرسند، و نیز در روایتی از امام علی بن موسی الرضا (ع ) که در تفسیر نمونه آمده است در پاسخ سوال از آیه مذکور فرمودند: نحن اهل الذکر و نحن المسئولون ، ما اهل ذکریم و از ما باید سوال شود. (۳۸۲)

الاسرار نیز در ذیل همین آیه در خصوص اهل الذکر می‌نویسند: اهل الذکر اهل قرآنند که در معانی و مبانی آن نظر کرده و به لطایف و حقایق آن راه برده و به احکام و مواعظ آن آگاه و رب عزت ، دل‌های آنان را به نور حکمت روشن گردانیده و چراغ معرفت در باطن ایشان افروخته و مومنان را به چراغ دانش ایشان راه حق یافته ، شواهد عزت و دلایل حکمت برایشان کشف گردیده . (۳۸۳)

اگر چنان که پیش از این هم گفتیم ذکر را قرآن بدانیم که خداوند هم در قرآن از آن به ذکر یاد کرده است پس اهل الذکر اهل قرآنند یعنی کسانی که به باطن قرآن راه دارند و تاویل آیات را می‌دانند یعنی راسخون فی العلم ، اما به هر جهت اهل الذکر، عاشقان پاکباز خداوند تعالی هستند، هر چه می‌بینند از خدا می‌بینند و با خدا می‌بینند و چیزی نیست که ببینند و از آن یاد محبوب خویش نکنند چنان که از حضرت امیر که آنی از ذکر خدا غافل نبود بل مذکر حق هم بود نقل می‌کنند در جواب کسی که پرسید آیا خداوندی را که می‌پرستی هیچ دیده‌ای ؟ فرمود: ما رایت شیئا، الا و رایت الله قبله و بعده و معه . ندیدم چیزی را مگر آن که قبل از آن ، بعد از آن و با آن خداوند را دیدم . و این حال اهل الذکر است که عاشقان حق و خداوند هستند، آیا عاشقان حق کم تر از زنی چون زلیخا هستند؟

گفته‌اند زلیخا چون عشق یوسف در قلبش جای گرفت ، آنی از ذکرش غافل نشد، و این عشق روز به روز به فزونی می‌رفت تا جایی که بر همه چیز نام یوسف نهاد تا همه جا یوسف باشد. عارف بزرگ مولانا جلال الدین در مثنوی خویش این مطلب را چنین آورده است :

آن زلیخا از سپندان تا به عود نام جمله چیز یوسف کرده بود

نام او در نامها مکتوم کرد محرمان را سر آن معلوم کرد

صد هزاران نام گر برهم زدی قصد او و خواه او یوسف بدی

گرسنه بودی چو گفتی نام او می‌شدی او سیر و مست جام او

تشنگیش از نام او ساکن شدی نام یوسف شربت باطن شدی

ور بدی درویش زان نام بلند درد او در حال گشتی سودمند

وقت سرما بودی او را پوستین این کند در عشق نام دوست این (۳۸۴)

پی‌نوشت‌ها

________________________________________

۱- نثر طوبی یا دایره المعارف قرآن مجید، ج ۱، ص ۲۷۵.

۲- اعراف / ۱۷۳ - ۱۷۲

۳- غاشیه / ۲۱

۴- طه / ۱۲۷ - ۱۱۵

۵- یس / ۶۱ - ۶۰

۶- دیوان کبیر / غزل ۳۲۶۳.

۷- رعد / ۲۸

۸-احزاب / ۲۱

۹- شعراء / ۲۲۷

۱۰- احزاب / ۴۱

۱۱- انفال / ۴۶

۱۲- بقره / ۲۰۰

۱۳- آل عمران / ۱۳۵

۱۴- آل عمران / ۱۹۱

۱۵- اعراف / ۲۰۵

۱۶- کهف / ۲۴

۱۷- حج / ۲۸

۱۸- انعام / ۱۳۸

۱۹- مزمل / ۸

۲۰- دهر / ۲۵.

۲۱- اعراف / ۶۹

۲۲- اعراف / ۷۴

۲۳- آل عمران / ۱۰۳

۲۴- مائده / ۷.

۲۵- زخرف / ۱۳

۲۶- طور / ۲۹

۲۷- یونس / ۷۱

۲۸- احزاب / ۳۴

۲۹- فرقان / ۷۳

۳۰- سجده / ۲۲.

۳۱- ابراهیم / ۵

۳۲- کیمیای سعادت ، ج ۱، ص ۲۰۴

۳۳- نجم کبری ، صص ۱۶۹ - ۱۶۸.

۳۴- مستدرک الوسایل ، ج ۱، ص ۴۰۱ به نقل از جلد سوم میزان الحکمه .

۳۵- اعراف / ۲۰۵ و ۲۰۶

۳۶- کشف الاسرار و عده الابرار، ج ۳، ص ۸۳۳.

۳۷- انعام / ۱۶۱

۳۸- کیمیای سعادت ، ج ۱، ص ۲۰۵

۳۹- کتاب الانسان الکامل ، ص ۱۱۳.

۴۰- آل عمران / ۱۹۰

۴۱- مصنفات ، ص ۲۸۹.

۴۲- مثنوی مولوی ، دفتر ۶، ابیات ۱۴۷۶، ۱۴۷۵

۴۳- همان دفتر ۲، بیت .

۴۴- ترجمه رساله قشریه ، ص ۳۵۰ و نیز تفسیر کشف الاسرار، ج ۲، ص ۳۹۶.

۴۵- ترجمه رساله قشریه ، صص ۳۵۰ - ۳۴۹

۴۶- کشف الاسرار، ج ۵، ص ۶۸۴

۴۷- گلستان سعدی ، بخش مجالس سبعه .

۴۸- حجر / ۹.

۴۹- کتاب الانسان الکامل ، ص ۱۰۵

۵۰- کتاب الانسان الکامل صص ۱۰۷ - ۱۰۶

۵۱- رساله سه اصل تص ۴۹.

۵۲- رعد / ۲۸

۵۳- نثر طوبی یا دایره المعارف لغات قرآن مجید، ج ۱، ذیل لغت اطمینان .

۵۴- ترجمه تفسیر المیزان ، ج ۲۲، ص ۲۶۳.

۵۵- فرهنگ فارسی دکتر محمد معین .

۵۶- از آن سوی چهره‌ها، ص ۲۶.

۵۷- همان .

۵۸- همان ، ص ۲۷.

۵۹- بقره / ۲۶۱

۶۰- انعام / ۷۶

۶۱- بقره / ۲۵۵

۶۲- حشر / ۲۴ - ۲۲

۶۳- حج / ۳۵

۶۴- انفال / ۲

۶۵- نثر طوبی ، ج ۲، ذیل لغت وجل . ۶۶- تفسیر نمونه ، ج ۷،صص ۸۷ - ۸۶

۶۷- بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۴۰۰ و نیز مصباح الشریعه گیلانی ، ص ۴۷۷.

۶۸- کشف الاسرار، ج ۴، ص ۱۰

۶۹- کشف الاسرار، ج ۴ ص ۱۱.

۷۰- حدید / ۱۶

۷۱- ترجمه تفسیر مجمع البیان ، ج ۲۴، ص ۲۲۵.

۷۲- مثنوی معنوی ، دفتر ۴، ابیات ۲۷۶۴ - ۲۷۶۳

۷۳- ترجمه تفسیر المیزان ، ج ۳۷، ص ۳۳۷

۷۴- حشر / ۲۱

۷۵- مومنون / ۲ - ۱

۷۶- به نقل از رساله لقاء الله حاج میرزا جواد ملکی ، ص ۱۴۷

۷۷- همان ، ص ۱۵۵

۷۸- کشف الاسرار، ج ۹، صص ۶، ۵ - ۵٬۵

۷۹- زخرف / ۳۸ - ۳۶

۸۰- ترجمه تفسیر المیزان ، ج ۳۵، ص ۱۶۵

۸۱- تفسیر کشف الاسرار، ج ۹، ص ۷۷

۸۲- بقره / ۱۵۳

۸۳- خصال شیخ صدوق ، ج ۱، ص ۱۹۲

۸۴- اعراف / ۲۰۱

۸۵- ترجمه تفسیر المیزان ، ج ۱۶، ص ۳۱۶

۸۶- اعراف / ۲۰۵

۸۷- ترجمه تفسیر المیزان ، ج ۱۶،ص ۳۱۲

۸۸- کهف / ۲۴ - ۲۳

۸۹- مثنوی معنوی ، دفتر ۱، حکایت پادشاه و کنیزک .

۹۰- همان ، دفتر ۳ ابیات ۳۱۵۵ - ۳۱۵۴

۹۱- انفال / ۴۶

۹۲- محمد / ۸

۹۳- کیمیای سعادت ، ج ۱، ص ۲۰۴

۹۴- مصباح الشریعه گیلانی ، ص ۴۴

۹۵- میزان الحکمه ، ج ۳، ص ۴۱۷

۹۶- میزان الحکمه ، ج ۳، ص ۴۱۸

۹۷- مفاتیح الجنان .

۹۸-مثنوی معنوی ، دفتر ۶، ابیات ۲۳۵۵ - ۲۳۵۳

۹۹- غرر الحکم و دررالکلم

۱۰۰- نهج البلاغه فیض الاسلام ، خ ۲۱۳، و نیز ترجمه دکتر اسدالله مبشری ، ج ۱ خطبه ۲۲۲.

۱۰۱- دیوان هائف اصفهانی

۱۰۲- مثنوی معنوی ، دفتر ۱، ابیات ۳۵ - ۳۴

۱۰۳- مثنوی مولوی ، دفتر ۴، ابیات ۲۹۱۳ - ۲۹۰۹

۱۰۴- مثنوی مولوی ، دفتر ۱، ابیات ۳۴۶۱ - ۳۴۵۹

۱۰۵- حشر / ۱۹

۱۰۶- قاموس قرآن ، ج ۷، ذیل کلمه نسیان .

۱۰۷- معجم مفردات الفاظ القرآن ، ذیل کلمه نسیان .

۱۰۸- غرر الحکم ، و نیز الحیاه ج ۱، ص ۱۱۴

۱۰۹- کهف ، ۵۰

۱۱۰- قاموس قرآن ، ج ۷، ذیل فسق .

۱۱۱- غرر الحکم . و نیز حکمت ۱۲۱ و ۴۵۵ نهج البلاغه فیض .

۱۱۲- مثنوی مولوی ، دفتر ۲، ابیات ۲۶۵ - ۲۶۳

۱۱۳- غرر الحکم .

۱۱۴- کهف / ۲۸

۱۱۵- اعراف / ۱۷۹

۱۱۶- غرر الحکم

۱۱۷- حج / ۴۶.

۱۱۸- نهج البلاغه فیض ، خطبه ۲۱۳.

۱۱۹-نهج البلاغه ، خطبه ۱۷۸

۱۲۰- حج / ۴۶

۱۲۱- اعراف / ۱۷۹

۱۲۲-زمر / ۲۲

۱۲۳- بقره / ۷۴

۱۲۴- تفسیر پرتوی از قرآن ، ج ۱، ص ۲۰۰

۱۲۵- تفسیر پرتوی از قرآن ، ج ۱، ص ۲۰۲

۱۲۶- اسراء / ۴۴

۱۲۷- رعد / ۱۳

۱۲۸- تفسیر ادبی عرفانی خواجه عبدالله ، ص ۳۵.

۱۲۹- معراج السعاده ، ص ۲۲۵

۱۳۰- مثنوی مولوی ، دفتر ۱، ابیات ۱۹۱۲ - ۱۹۱۱

۱۳۱- بحار الانوار.

۱۳۲- مثنوی مولوی ، دفتر ۱، ابیات ۸۱۹ - ۸۱۷

۱۳۳- رخرف / ۳۶

۱۳۴- مصباح الشریعه گیلانی ، ص ۴۴.

۱۳۵- بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۳۱۲

۱۳۶- آل عمران / ۳۵

۱۳۷- طه / ۱۲۷ - ۱۲۴

۱۳۸- دعای شریفه عرفه

۱۳۹- نجم / ۲۹

۱۴۰- جن / ۱۷

۱۴۱- مثنوی معنوی ، دفتر اول ، بیت ۷۴۱.

۱۴۲- مثنوی معنوی ، دفتر سوم ، بیت ۳۲۱۲.

۱۴۳- عنکبوت / ۶۹

۱۴۴- دیوان فروغی بسطامی .

۱۴۵- طارق / ۵

۱۴۶- بلد / ۴

۱۴۷- تین / ۴

۱۴۸- انفطار / ۸ - ۶

۱۴۹- بلد /۹- ۸

۱۵۰- غاشیه / ۱۷

۱۵۱- نهج البلاغه ، خطبه ۱۶۴

۱۵۲- نهج البلاغه ، خطبه ۲۲۷

۱۵۳- غاشیه / ۱۸

۱۵۴- غاشیه / ۲۰

۱۵۵- غاشیه / ۱۹

۱۵۶- شمس / ۶ - ۱

۱۵۷- ضحی / ۲-۱

۱۵۸- طارق / ۱۲ - ۱۱

۱۵۹- کلیات دیوان سعدی

۱۶۰- نگاه کنید به احیای فکر دینی ، صص ۲۰ - ۱۲

۱۶۱- دیوان حافظ

۱۶۲- مائده / ۱۱۶

۱۶۳- حج / ۷۰

۱۶۴- بقره / ۲۱۶

۱۶۵- بقره / ۲۱۶

۱۶۶- یس / ۷۶

۱۶۷- ق / ۱۶

۱۶۸- بقره / ۷۷

۱۶۹- آل عمران / ۷

۱۷۰- انعام / ۵۹

۱۷۱- رعد / ۸

۱۷۲- غافر / ۱۹

۱۷۳- به جلد ۱۱ المیزان صفحات ۲۹۳ و ۲۹۲ رجوع شود.

۱۷۴- عنکبوت / ۲

۱۷۵- مؤ منون / ۱۱۵

۱۷۶-ابراهیم / ۴۲

۱۷۷- ق / ۱۶

۱۷۸- حدید / ۴

۱۷۹- طارق / ۴

۱۸۰- بروج / ۲۰

۱۸۱- غاشیه / ۲۶- ۲۵

۱۸۲- بلد / ۷

۱۸۳- بلد / ۵

۱۸۴- تین / ۸

۱۸۵- علق / ۱۴

۱۸۶- انشقاق / ۸

۱۸۷- انفطار / ۱۱ - ۱۰

۱۸۸- قیامه / ۳۶

۱۸۹-نازعات / ۴۴

۱۹۰- انشقاق / ۶

۱۹۱- بقره / ۲۵۸

۱۹۲- بقره / ۲۶۰

۱۹۳- توبه / ۱۱۶

۱۹۴- یونس / ۵۶

۱۹۵- روم / ۱۹

۱۹۶- شوری / ۹

۱۹۷- حج / ۶۶

۱۹۸- روم / ۴۰

۱۹۹- بقره / ۲۹

۲۰۰- انعام / ۱

۲۰۱- انعام / ۷۳ پ

۲۰۲- نور / ۴۵

۲۰۳- نحل / ۴

۲۰۴- رحمن / ۱۵

۲۰۵- حجرات / ۱۳

۲۰۶- ملک / ۲

۲۰۷- مثنوی مولوی ، دفتر ۴ ابیات ۷۹۰ - ۷۸۳

۲۰۸- نساء / ۱

۲۰۹- اعراف / ۱۸۹

۲۱۰- عنوان کتابی است از محقق و دانشمند بزرگ فرانسوی دکتر آلکسیس کارل به نام : انسان موجود ناشناخته .

۲۱۱- مریم / ۲۰ - ۱۶

۲۱۲- آل عمران / ۴۵ - ۴۶ پ

۲۱۳- دیوان پروین اعتصامی .

۲۱۴- مریم / ۹ - ۲

۲۱۵- ذاریات / ۳۰ - ۲۴

۲۱۶- هود / ۷۳ - ۶۹

۲۱۷- انبیاء / ۷۰ / ۶۸

۲۱۸- مثنوی مولوی ، دفتر ۱، ابیات ۸۶۲ - ۸۶۱

۲۱۹- بقره / ۶۰

۲۲۰- آل عمران / ۸

۲۲۱- عنکبوت / ۶۹

۲۲۲- نور / ۴۶

۲۲۳- قصص / ۵۰

۲۲۴- قصص / ۵۶

۲۲۵- روم / ۲۹

۲۲۶- فاطر / ۸

۲۲۷- مدثر / ۳۱

۲۲۸- عنکبوت / ۱۴

۲۲۹- نساء / ۱۵۷

۲۳۰- به نقل از جلد ۱۲ تفسیر نمونه .

۲۳۱- همان .

۲۳۲- کهف / ۲۶

۲۳۳- کهف / ۱۸

۲۳۴- بقره / ۲۶۰

۲۳۵- یوسف / ۹۶

۲۳۶- یوسف / ۸۵ - ۸۴

۲۳۷- یوسف / ۹۳

۲۳۸- یوسف / ۹۶

۲۳۹- مریم / ۲۵ - ۲۲

۲۴۰- رعد / ۳۹

۲۴۱- اعراف / ۹۷ - ۹۵

۲۴۲- نوح / ۱۲ - ۱۰

۲۴۳- مریم / ۲۷ - ۳۳

۲۴۴- اسراء / ۱

۲۴۵- یس / ۸۲

۲۴۶- آل عمران / ۴۷

۲۴۷- نمل / ۴۰ - ۳۸

۲۴۸- مثنوی مولوی ، دفتر ۴، ابیات ۹۰۷ - ۹۰۳

۲۴۹- فاطر/ ۳۲ - ۳۱

۲۵۰- غایه المرام ، ص ۳۵۱

۲۵۱- رعد / ۴۳

۲۵۲- غایه المرام ، ص ۳۵۸

۲۵۳- شواهد التنزیل ، ص ۳۰۷

۲۵۴- همان ، ص ۳۱۰

۲۵۵- اصول کافی ، کتاب الحجه ، ج ۱، ص ۲۵۷.

۲۵۶- دیوان حافظ

۲۵۷- اسراء / ۱

۲۵۸- دیوان کبیر، غزل ۲۹۲۲، بیت ۲۷، ۳۱

۲۵۹- نجم / ۱۹ - ۱

۲۶۰- کشف الاسرار، ج ۹ ص ۳۳۷

۲۶۱- مثنوی مولوی ، دفتر ۴، ابیات ۳۸۰۸ - ۳۸۰۰.

۲۶۲- ترجمه تفسیر المیزان ، ج ۳۷، ص ۷۰

۲۶۳- قصص / ۳۲ - ۲۹

۲۶۴- طه / ۲۴ -۹

۲۶۵- طه / ۴۴ - ۴۲ ۲۶۶- ص / ۴۴ / ۴۳

۲۶۷- تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید، ج ۲،صص ۷۷ - ۷۶

۲۶۸- مثنوی مولوی ، دفتر ۵، ابیات ۲۰۹۵ - ۲۹۰۳

۲۶۹- طه / ۸۰ - ۷۸

۲۷۰- شعراء ۶۳-۶۷

۲۷۱- یونس / ۹۱ - ۹۰

۲۷۲- مثنوی مولوی ، دفتر ۱، بیت ۸۶۳

۲۷۳- بقره / ۲۶۱

۲۷۴- سبا / ۱۳

۲۷۵- ص / ۳۸ - ۳۷

۲۷۶- انبیاء / ۸۲ - ۸۱

۲۷۷- ص / ۲۱ - ۱۸

۲۷۸- سبا/ ۱۱ - ۱۰

۲۷۹- مثنوی معنوی ، دفتر ۳، ابیات ۴۲۷۰ - ۴۲۶۹

۲۸۰- انعام / ۷۶

۲۸۱- آل عمران / ۵۰

۲۸۲- مائده / ۱۱۰

۲۸۳- مثنوی معنوی ، دفتر ۱، بیت ۸۶۵

۲۸۴- یوسف / ۲۱.

۲۸۵- یوسف / ۵۷ - ۵۵

۲۸۶- یوسف / ۳۷ - ۳۶

۲۸۷- تورات ، سفر پیدایش ، باب ۴۱

۲۸۸- کهف / ۶۸ - ۶۵

۲۸۹- نمل / ۲۴ - ۱۵

۲۹۰- انبیاء / ۸۸ - ۸۷.

۲۹۱- صافات / ۱۴۸ - ۱۳۹

۲۹۲- قلم / ۵۰ - ۴۸

۲۹۳- تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید، ج ۲، ص ۳۱۶

۲۹۴- تورات ، کتاب یونس نبی ، باب چهارم

۲۹۵- قصص / ۸۲ - ۷۶

۲۹۶- مثنوی معنوی ، دفتر ۱، بیت ۸۶۴

۲۹۷- اعراف / ۱۴۳

۲۹۸- فرهنگ مصطلحات عرفا، به نقل موسی از دیدگاه قرآن ، ص ۱۱۱.

۲۹۹- کتاب مقدس ، انجیل متی باب ۱۷، آیات ۲۱ - ۲۰

۳۰۰- مثنوی معنوی ، دفتر ۱، ابیات ۲۶-۲۵

۳۰۱- پرتوی از قرآن ، قسمت دوم ، جزء سی ام ، صص ۲۶۴- ۲۶۳

۳۰۲- پرتوی از قرآن ، قسمت دوم ، جزء سی ام ، صص ۲۶۴ - ۲۶۳

۳۰۳- اعلی ، ۷ - ۶

۳۰۴- اعراف / ۱۳۲

۳۰۵- هود / ۸۳ - ۸۱

۳۰۶- هود/ ۹۵ - ۹۳

۳۰۷- هود / ۶۸ - ۶۴

۳۰۸- شعرا / ۱۲۲ - ۱۱۶

۳۰۹- ذاریات / ۴۲ - ۴۱

۳۱۰- قمر / ۲۱ - ۱۸

۳۱۱- حاقه / ۸ - ۶

۳۱۲- مثنوی معنوی ، دفتر ۳ ابیات ۴۶۵- ۳۶۴

۳۱۳- ترجمه رساله قشریه ، باب ۵۳، در اثبات کرامات اولیاء

۳۱۴- تاریخ تصوف غنی ، ج ۲، ص ۲۶۳.

۳۱۵- اللمع فی التتصوف ، به نقل از تاریخ تصوف غنی ، ص ۲۶۱

۳۱۶- تذکره الاولیاء، ص ۱۱۲ و نیز ترجمه رساله قشریه ، ص ۶۵۰

۳۱۷- تاریخ تصوف غنی ، ج ۲، ص ۲۶۲.

۳۱۸- تذکره الاولیاء، ص ۳۹۴

۳۱۹- مثنوی خم گلرنگ ، فصل ۲۶

۳۲۰- تذکره الاولیاء، ص ۳۱۹

۳۲۱- همان ، ص ۲۵۲

۳۲۲- نفحات الانس جامی ، ص ۲۶

۳۲۳- از نور العلوم ، به نقل از احوال و اقوال شیخ ابوالحسن خرقانی ، ص ۱۲۰، ۵۸۱

۳۲۴- مریم / ۲

۳۲۵- مریم / ۱۶

۳۲۶- مریم / ۴۱

۳۲۷- مریم / ۵۱

۳۲۸- مریم / ۵۱

۳۲۹- مریم / ۵۶

۳۳۰- ص / ۴۱

۳۳۱- ص / ۴۵

۳۳۲- ص / ۴۸

۳۳۳- یونس / ۴۷

۳۳۴- نساء / ۱۶۵

۳۳۵- طه / ۱۳۵ - ۱۳۴

۳۳۶- بقره / ۲۲۱

۳۳۷- اعراف / ۲۶

۳۳۸- ابراهیم / ۲۵ - ۲۴

۳۳۹- قصص / ۴۳

۳۴۰- قصص / ۴۶

۳۴۱- قصص / ۵۱

۳۴۲- زمر / ۲۸ - ۲۷

۳۴۳- انعام / ۸۰

۳۴۴- یونس / ۳

۳۴۵- هود / ۲۴

۳۴۶- هود / ۳۰ - ۲۸

۳۴۷- جاثیه / ۲۳

۳۴۸- مثنوی مولوی ، دفتر ۴، ابیات ۲۴۲۳ - ۲۴۱۳

۳۴۹- مثنوی مولوی ، دفتر ۳، ابیا ۱۰۲۷ - ۱۰۰۹

۳۵۰- اعراف / ۳ - ۲

۳۵۱- نمل / ۶۲

۳۵۲- تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید، ج ۲، ص ۱۸۲

۳۵۳- مومن / ۵۸

۳۵۴- مثنوی معنوی ، دفتر ۲، ابیات ۱۷۵۶ - ۱۷۵۰

۳۵۵- انعام / ۹۰

۳۵۶- مدثر / ۳۱

۳۵۷- ق / ۳۷ - ۳۶

۳۵۸- انبیاء / ۸۴ - ۸۳

۳۵۹- اعراف / ۲ - ۱

۳۶۰- عنکبوت / ۵۱

۳۶۱- ق / ۸ - ۶

۳۶۲- غافر / ۱۳

۳۶۳- مومن / ۵۴ - ۵۳

۳۶۴- زمر / ۲۱

۳۶۵- هود / ۱۱۴

۳۶۶- مثنوی مولوی ، دفتر ۱ ابیات ۸۸۴ - ۸۶۸

۳۶۷- مائده / ۹۱ - ۹۰

۳۶۸- منافقون / ۹

۳۶۹- ص / ۳۴ - ۳۰

۳۷۰- جن / ۱۷

۳۷۱- انبیاء / ۴۲

۳۷۲- زخرف ۳۷/ - ۳۶

۳۷۳- طه / ۱۲۴

۳۷۴- کهف / ۱۰۱

۳۷۵- کهف / ۲۸

۳۷۶- نجم / ۲۹

۳۷۷- غررالحکم .

۳۷۸- دیوان حافظ.

۳۷۹- مثنوی معنوی ، دفتر ۱، ابیات ۹۸۳ - ۹۸۲.

۳۸۰- مثنوی معنوی ، دفتر ۴، بیت ۳۰۷۲

۳۸۱- نحل / ۴۳ و انبیا / ۷

۳۸۲- تفسیر نمونه ، ج ۱۱، ص ۲۴۳.

۳۸۳- تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید، ج ۲، ص ۶۱

۳۸۴- مثنوی معنوی ، دفتر ۶، ابیات ۲۷، ۴ - ۲۱، ۴

پانویس

بازگشت به کتب معروف عبادی