کتابخانه:نظام اخلاقی اسلام - دوست نماها
|
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمیتوان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد | |
| نویسنده | جعفر سبحانی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | موسسه امام صادق(ع) |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۵ |
| شماره کتابشناسی ملی | 1038787 |
| دانلود | |
محتویات
مقدّمه
تضادهای اجتماعی مایه تکامل جوامع بشری است
تضادهای اجتماعی و اختلافهای فکری و ایدئولوژی، مایه پیشرفت و تکامل جامعه انسانی است. نه تنها تضادهای مسلکی و فکری، که تضادهای طبیعی، اساس نظام آفرینش هستند و اگر تضاد و تباین از دستگاه طبیعت برچیده شود، نظام آفرینش از هم میپاشد. تضاد و کشمکش در مرکز منظومه و سیاراتی که بر گرد آن میگردند، حافظ نظام منظومه ماست; جاذبه نیرومند خورشید و نیروی «گریز از مرکز» سیارات، نظام موجود را به جهان بخشیده است و اگر، این تضاد از میان برود، اثری از زندگی و تکامل جانداران باقی نمیماند. میکربهایی که در هوا و محیط ما پراکنده هستند و با انسان سر جنگ و ستیز دارند، ارزندهترین خدمت را به انسان انجام میدهند;زیرا گلبولهای بدن ما را، در برابر خطرات داخلی و خارجی نیرومند میسازند و اگر چنین دشمنانی در محیط زندگی ما نبودند و بشر مدتی در محیط دور از میکرب میزیست در برابر ناملایمات بسیار ناتوان بوده و مقاومت خود را در مقابل حوادث ناگوار از دست میداد. چنین دشمنانی، حکم «واکسن» را دارند که قدرت و مقاومت سلولهای بدن را در مقابل حوادث بد افزایش میدهند. در زندگی اجتماعی انسان، تضاد و رقابت، مایه تکامل انسان است; زیرا رقیب آیینه تمام نمای عیوب و بدیهای انسان به شمار میرود; کوچکترین لغزش را به رخ وی میکشد و احیاناً کاه را کوه جلوه میدهد. جامعه شناسان معتقدند که، احزاب مخالف و اقلیتهای منتقد، وسیله تکامل و پیشرفت جامعههای متمدن هستند; زیرا رقیب منتقد است که به انسان هشدار میدهد و معایب کار را بی پروا میگوید و او را وامی دارد که مسیر زندگی را دگرگون ساخته، مسیر بهتری را برگزیند. جامعههایی که در آن، رقابت و تضاد نباشد به سان تساوی سطوح ظروف مختلف آبها میشود که آب را از جریان و غلغله باز میدارد و همه را به صورت آبی راکد که احیاناً به عفونت میانجامد، درمی آورد. مؤسسات تولیدی و یا فرهنگی که رقیب ندارند، از ترقی و تعالی بازمانده و پیوسته در جا میزنند; ولی مؤسساتی که رقیب و یا رقبایی دارند، هرکدام برای پیشرفت و گسترش اهداف خویش، دانش و بینش و نیروی خود را متمرکز ساخته تا بتواند در برابر رقیب مقاومت کند و احیاناً گام و یا گامهایی به جلو بنهد. در جامعههایی که رقابتهای صحیح و تفاوتهای اصولی از میان افراد برداشته شود و تمام ثروت در اختیار دولت قرار گیرد و افراد به اندازه استعداد جسمی و فکری خود کار کنند و به اندازه نیاز حقوق بگیرند، استعدادهای نهانی شکفته نمیشود، روح ابتکار و نوجویی رخت برمی بندد. «نفس اماره» مایه تکامل عقل و قوای روحانی انسان است و روح تقوا و پرهیزگاری و حسّ خویشتن داری را در انسان پرورش میدهد و اگر تمایلات نفسانی و گرایشهای مادی در انسان وجود نداشت، هرگز روح ملکوتی انسان نمیتوانست بر قلّههای قدّوسیان پرواز کند و در آشیانه رضوان و ابدیت آرام گیرد.
شیطان، با قوای اهریمنی خود، در کمین انسان نشسته و در صدد گمراهی و لغزاندن انسان است; ولی انسان با توجه به چنین دشمن نیرومند، قوای روحانی خود را بر ضد او بسیج میکند و چون از وجود چنین دشمنی، آگاهی کامل دارد برای پیروزی بر او میکوشد تا روح تقوا، روح مقاومت و خویشتن داری در برابر گناه را، در خود قوی و نیرومند سازد و گاه تا آن جا اوج میگیرد که در برابر گناه و طغیان به سر حدّ عصمت میرسد. دشمنان شناخته شده، مخالفان مارک دار ـ همان طور که گفته شد ـ مایه تکامل و موجب صعود بر قلّههای بلند کمالات مادی و معنوی اند. از وجود چنین دشمنی، هرگز نباید ترسید و نباید آن را خطرناک دانست; زیرا با توجه به این که وی شناخته شده است و منویات جدی دارد، عقل و خرد و علاقه به خویشتن، انسان را وادار میکند در برابر آن مجهز شود و در این راه نه تنها باید با سلاح مادی و معنوی او مسلح شود، بلکه باید بکوشد اسلحهای بهتر از اسلحه او به دست آورد. در برابر این دسته، دشمنانی هم هستند نقاب دار و ناشناخته; دوست نمایانی که در درون درنده تر از گرگ و هر وحشی بیابانی اند. آنان در سنگر دوستی از پشت خنجر میزنند; به ظاهر دوستند و غم خوار، امّا در باطن، دشمنانی خوشحال; اصرار میورزند که امین و رازدارند، ولی در واقع خائن و جاسوسند و از اسرار زندگی و نقاط ضعف و قوت انسان، کاملاً باخبرند. پرهیز از چنین دشمنان ناشناخته، بسیار مشکل و احیاناً محال است. چنین دشمنی، همان نفاق و دورویی است که قرآن در مورد آن در سورههای مختلفی بحث و گفتگو نموده است و حتی سورهای مستقل درباره منافقان فرو فرستاده است. امیرمؤمنان درباره این گروه چنین میفرماید: «من هرگز از هیچ یک از ملل جهان بر اسلام نمیترسم، (بلکه) فقط از یک گروه میترسم و آن کافران مسلمان نما و گروه منافق و دوچهرگانند که شیرین زبان و خوش گفتارند; ولی در واقع از دشمنان اسلام هستند; در گفتار با شما هماهنگی دارند، ولی یک گام با شما برنمی دارند».[۱]
دو سوره از میان دیگر سورهها
دو سوره از میان دیگر سورهها
به دلیل اهمیت خاصی که شناسایی نقش منافقان در صدر اسلام دارد، نگارنده تصمیم گرفت دو سوره از سورههای قرآن را ـ که اوضاع و احوال منافقان در آنها بیش از سورههای دیگر وارد شده است ـ به زبان روز و به صورت دل پذیری تفسیر کند و تا آن جا که وقت و امکانات اجازه میدهد در مباحث این دو سوره تجزیه و تحلیلی به عمل آورد، تا از این طریق، فرزندان اسلام را با کتاب آسمانی خویش بیشتر آشنا سازد. این دو سوره عبارتند از: ۱. سوره «برائت» (توبه)، که به صورت سلسله مقالاتی در بخش تفسیر مجله وزین و علمی درسهایی از مکتب اسلام منتشر شد و به خواست خدا فعلاً به صورت کتاب نیز منتشر میشود. ۲. سوره «منافقون» که با آیات یازده گانه خود، پرده از روی منویات گروهی توطئه گر برداشته است، گروهی که از هر نوع خیانت و دسیسه بر ضد اسلام خودداری نمیکردند. مباحث مربوط به تفسیر این سوره نیز، به صورت سلسله مقالاتی در مجله یاد شده منتشر شد و هم اکنون با اضافات کامل به صورت کتاب در اختیار خوانندگان گرامی قرار میگیرد.
خصوصیات سوره منافقون
۱. خصوصیات سوره منافقون
سوره منافقون، شصت و سومین سوره قرآن و دارای یازده آیه و به اتفاق محدثان و مفسران از سورههای مدنی است. مضامین خود سوره نیز بر مدنی بودن آن گواهی میدهد; زیرا محور سخن در این سوره، حالات منافقان است. این حزب خطرناک پس از مهاجرت پیامبر به مدینه ـ روی عللی که بعداً شرح خواهیم داد ـ تشکیل شد و پیش از هجرت به هیچ وجه، مسألهای به نام منافق مطرح نبوده; زیرا گروه منافق، اقلیتی ناراضی و غیر مؤمن بودند که از ترس اکثریت، به اسلام تظاهر میکردند; ولی در دل کافر و مشرک بودند; یعنی ظاهر و باطن آنها یکی نبود و به اصطلاح منافق و دورو بودند و یک چنین وضعیتی جز در مدینه برای مسلمانان پیش نیامده بود. از بحثهای حساس و قابل ملاحظه قرآن، آیات مربوط به منافقان است: سرگذشت و کارشکنی و ضررهای سنگین و فوق العاده آنان، در سورههای بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنکبوت، احزاب، محمد، فتح، مجادله، حدید، حشر و همین سوره بیان شده است. و اگر تمام آیات مربوط به منافقان یک جا گرد آید و از شأن نزول آیهها و تاریخ صحیح و بررسی شده اسلام کمک گرفته شود، و همه آنها با ذوق خاصی تنظیم و در قالب واحدی ریخته شود، بسیار مفید و سودمند خواهد بود. بر فرزندان قرآن و علاقه مندان تاریخ اسلام که، به یک چنین بحثهای اجتماعی قرآن دست زنند و آن را به صورتی جالب ـ که با ذوق و روح عصر ما وفق دهد ـ درآورند و با جریانها و نقشههای منافقان جامعههای اسلامی امروز تطبیق دهند و مطابقت برنامههای منافقان هر دو عصر را آشکار سازند. این گونه بحث و بررسی ـ که در حقیقت یک نوع تفسیر موضوعی قرآن مجید است ـ دریچهای است برای سایر بحثهای موضوعی قرآن، که بیشتر آنها به طور دست نخورده باقی مانده و در مورد آنها کمتر بحث شده است. هرگاه یکی از دانشمندان گرامی طرح فوق را درباره منافقان و یا سایر موضوعات قرآنی عمل نماید، دَیْن خود را به قرآن ادا نموده است. نگارنده امیدوار است به فضل الهی تا آن جا که امکانات علمی و شرایط دیگر اجازه دهد توفیق یابد گوشهای از این وظیفه را انجام دهد.[۲]
اخیراً هم کتابی به نام النفاق والمنافقون فی عهد رسول اللّه(صلی الله علیه وآله وسلم) نگارش ابراهیم علی سالم منتشر شده است. در این کتاب آن چه ما در بالا آرزو کردهایم تا حدودی انجام گرفته است. چیزی که هست در تجزیه و تحلیل حوادث منافقان، فقط به طرح روی دادهای دوران رسول خدا اکتفا شده و با مسائل جاری جهان اسلام تطبیق نشده است.
نفاق و دورویی
۲. نفاق و دورویی
۱. (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ* إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُول اللّهِ وَاللّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقینَ لَکاذِبُونَ). «به نام خداوند بخشنده مهربان. هنگامی که منافقان پیش تو آمدند، خواهند گفت: ما گواهی میدهیم که تو پیامبر خدا هستی و خدا میداند که، به راستی تو پیامبر او هستی و خدا گواهی میدهد که منافقان دروغ گو هستند». منافق کیست؟
کلمه منافق، مشتق از نفاق است و به کسی که ظاهر و باطن او یکی نباشد و به اصطلاح دو جور و «دورو» باشد، منافق میگویند. در این جا مقصود آن دسته دور از منطق و استدلال است که برای اغراض شخصی و منافع زودگذر خود، با مرام و تز یک اکثریت قاطع مخالف باشند و تا آن جا که شرایط اجازه میدهد کارشکنی کنند، ولی از ترس جمعیت و یا طمع در منافع فعلی، به دوستی و یگانگی تظاهر نمایند. منافق، اختصاص به اسلام و یا مذاهب دیگر ندارد، بلکه در احزاب سیاسی نیز دیده میشود. معمولاً وقتی مرام و روش حزب، منافع دستهای را به خطر میاندازد و دستهای که از روی ترس و یاعلت دیگر نمیتوانند صریحاً و آشکارا با حزب حاکم مخالفت نمایند، فوراً با به دست آوردن گروهی هم فکر، هسته مرکزی حزب نفاق را تشکیل میدهند. گاهی هم اجانب و بیگانگان، دستهای را تحریک نموده که در داخل حزب ایجاد دودستگی نمایند و با جنجال، حزب را از اجرای منویات باز دارند. در مرحله سوم ممکن است یک دسته از اوّل به تز حزب، مؤمن نبوده باشند و روی مطامعی، تظاهر به موافقت نمایند و یا برای حفظ جان و مال، خود را عضو حزب قلمداد کنند. علل فوق، سبب پیدایش حزبهای منافق در احزاب جهانی است که به افکار عمومی تکیه دارند. اسلام، از قانون یاد شده مستثنی نشد و پس از تشکیل دولت و حزب اسلامی بر اساس خداشناسی و عدالت اجتماعی و فضایل اخلاقی، در دل این اکثریت، اقلیتی به نام حزب منافق به وجود آمد که در ظاهر به اصول و فروع اسلامی احترام میگذاشتند، ولی در نهان از دشمنان سرسخت اسلام بودند و در مواقع حساس با دشمنان اسلام همکاری میکردند و اسرار نظامی اسلام را در اختیار دشمنان میگذاشتند و با جعل اکاذیب و شایعه سازی، در دل برخی از مسلمانان ایجاد رعب میکردند و بر اثر رابطه با دولتهای ضد اسلام برای سقوط دولت اسلامی میکوشیدند. ضررهای سنگین حزب منافق منحصر به گذشته نبود، بلکه بیش از اینهاست، که با مراجعه به شأن نزول آیات مربوط به منافقین و تواریخ اسلامی، کاملاً به دست میآید. نطفه این حزب در مدینه منعقد شد. هنگامی که اکثریت قاطع مدینه، از مهاجرت پیامبر به آن شهر استقبال شایانی به عمل آوردند، یک اقلیت ناچیزی از این کار خوش وقت نشده، در باطن سرسختانه با اسلام مبارزه کردند و به حال شرک و کفر خود باقی ماندند. علل تشکّل و پیوستگی این افراد، امور مختلفی است که در زیر بیان میشود: ۱. گروهی اسلام را با مطامع و منافع شخصی خود مخالف دیده، آن را بر ضرر خود تشخیص دادند. ناگفته پیداست هرگونه اصلاحی که میخواهد منافع تودهها و قشرهای تحت فشار را تضمین کند، نمیتواند رضایت صد در صد همه مردم را به دست آورد، از این نظر اقلیت مخالفی پیدا شده، به عناوین گوناگون شروع به کارشکنی میکنند. پیش از آن که پیامبر اسلام به مدینه مهاجرت کنند، قبیلههای اوس و خزرج از جنگهای صد ساله خود خسته شده و تصمیم گرفته بودند حکومتی مرکّب از افراد دو قبیله به وجود آورند و ریاست آن را عبداللّه بن أبی، به عهده بگیرد و مقدمات این کار داشت انجام میگرفت که نور اسلام بر دل گروهی از جوانان و سران دو قبیله تابید و از پیامبر خواستند که به مدینه هجرت نمایند. وقتی پیامبر وارد شهر شد، بیشتر مردم از آن حضرت استقبال پرشوری به عمل آوردند. عبداللّه بن أبی ـ که ورود اسلام را بر خلاف مطامع خود تشخیص داده بود ـ نتوانست کینه و حسد خود را پنهان سازد. روز ورود پیامبر، رو به او کرد و چنین گفت: «یا هذا! اذهب إلی الّذین غروک وخدعوک، وأتوا بک; فأنزل علیهم ولا تفشنا فی دیارنا».[۳] از همین لحظه، نطفه حزب منافق بسته شد و این مرد، رهبر حزب منافقان گردید. او اگر چه بر اثر فشار افکار عمومی ایمان آورد و در مراسم مذهبی شرکت میکرد، ولی در باطن ایمان نداشت و به کمک هم فکران خود، کارهایش را مخفیانه انجام میداد. ۲. برخی از اعضای حزب منافق در آغاز مهاجرت پیامبر، با کمال شور و شعف به وی ایمان آورده بودند و مردم را نیز دعوت به اسلام مینمودند، ولی چون امتیازات و عناوین اجتماعی آنان پس از اسلام از بین رفت، فوراً تغییر روش داده به حزب منافق پیوستند. از افراد شاخص این دسته، ابن عامر است که پیش از اسلام پیشوای گروهی از اهل کتاب بود و در مدینه موقعیتی داشت، ولی پس از گزینش رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) برای پیشوایی، موقعیت اجتماعی او با شکست مواجه گردید و بر اثر کارشکنیهای زیاد، از مدینه به مکه و پس از فتح مکه به روم فرار کرد. او قهرمان داستان «مسجد ضرار» است که تفصیل آن در سوره توبه، آیه ۷۰ آمده است. ۳. گروهی پس از فتح مکه، به عضویت حزب منافقان درآمدند. آنان همان دشمنان سرسخت و دیرینه اسلام بودند که پس از انتشار اسلام، به ظاهر اسلام آورده و کینه و عداوت خود را در دل داشتند.سرجنبانان این گروه، ابوسفیان و این جملههای تند حاکی از ناراحتی شدید عبداللّه بن أُبی، برای این بود که ورود پیامبر ـ آن هم با آن فرّ و شکوه ـ کاخ آمال او را واژگون میساخت.
سعد بن عباده از بیم آن که سخنان او در پیامبر اثر سوء بگذارد، فوراً خدمت رسول خدا رسید و گفت: سخنان او از روی حسد و حیله است; زیرا بنا بود وی فرمانروای مطلق اوس و خزرج باشد و با آمدن شما به مدینه، برنامه او منتفی شده است.
فرزندان بیت اموی هستند که در مواقع مناسب کفر و شرک خود را اظهار کرده و عداوت خود را به آیین اسلام بازگو نمودهاند: در روزهای نخستین خلافت عثمان، در جلسهای که در خانه خلیفه تشکیل یافته بود و در آن جا جز اعضای حزب اموی کسی نبود، ابوسفیان رو به آنها کرد و چنین گفت: «اکنون خلافت پس از تیم و عدی (اشاره به طایفه دو خلیفه قبلی) به شما رسیده است، آن را مانند توپ زیر پای خود بگردانید و پایه آن را از بنی امیه برگزینید. این خلافت همان حکومت و ریاست بشری است و من هرگز به بهشت و دوزخی ایمان ندارم».[۴]در دوران حکومت عثمان، ابوسفیان از کنار قبر حمزه گذشت و لگدی بر آن زد و گفت: «ای ابوعمار(کنیه حمزه)! حکومتی که دیروز ما بر ضد آن قیام کرده بودیم و برای نابودی آن شمشیر میکشیدیم، اکنون در دست جوانان ماست و با آن مانند توپ بازی میکنند».[۵]موقعی که ابوبکر به خلافت رسید، ابوسفیان از طریق تحریک علی(علیه السلام) بر ضد خلافت، میخواست اختلافی در میان مسلمانان بیندازد، ولی امیرمؤمنان از سوء نیت وی آگاه بود و به او چنین گفت: «ما زلت عدواً للإسلام وأهله; تو از روز نخست، برای اسلام و مسلمین مضر بودی». سپس دست او را، که برای بیعت باطل دراز کرده بود، رد کرد و از او روی گردانید.
ابن ابی الحدید مینویسد: هنگامی که مهاجران دور ابوبکر را گرفتند، ابوسفیان از جریان آگاه شد و گفت: محیط اسلام را طوفانی شدید فرا گرفته است، و جز با ریخته شدن خون به چیز دیگری خاموش نمیشود. آن گاه سراغ علی و عباس را گرفت و گفت: ابوبکر با این که در اقلیت است کار را از پیش برد. سپس دست بیعت به سوی علی دراز کرد و گفت: مسجد مدینه را بر ضدّ ابوبکر پر از سپاه میکنم، ولی علی از بیعت ابا نمود، وی پس از نومیدی برخاست و این دو شعر را میخواند: «ولا یقیم علی ضیم یـراد بـه *** إلاّ الأذلان غیـر الحیّ والوتـد هذا علی الخف مربوط برمته *** وذا یشـج فلـا یـرثی له أحد»[۶]روزی که ابوبکر به خلافت رسید، ابوسفیان خدمت امیرمؤمنان رسید و این اشعار را خواند: «بنی هاشم لا تطعموا الناس فیکم *** ولا سیمـا تیـم ابـن مـرة أو عدی فمـــا الأمــر إلاّ فیـکـم وإلیـکـم *** ولیـس لهـا إلاّ أبـو حسـن علـی; ای بنی هاشم! نگذارید مردم به حقوق شما طمع کنند، خصوصاً فرزندان قبیلههای تیم و عدی. موضوع خلافت مربوط به شما و در خاندان شماست، و برای آن جز ابوالحسن علی شایستگی ندارد». امیـرمؤمنان فـرمـود: تو دنبـال کـاری هستی که ما اهـل آن کـار نیستیم. وقتـی از علـی مأیوس شـد رو به عباس کـرد و گفت: تو به میـراث بـرادرزاده ات از دیگران شایستـه تر هستـی، اگر من با تو بیعت کنم کسی در زعامت تو اختلاف نمیکند.
عباس خندید و گفت: آیا چیزی که از آن علی روی گردان است، عباس به دنبال آن میرود!؟ در این لحظه ابوسفیان، که نظرش از این بیعت جز ایجاد اختلاف میان مسلمانان و راه انداختن جنگهای داخلی و سرانجام بر باد دادن تمام زحمات نبود، مأیوسانه بازگشت.[۷] ۴. برخی از اعضای حزب منافق، افراد بی اراده و تصمیمی بودند که، نمیدانستند به کدام سمت بروند; زیرا نفسی بیمار و قلبی ضعیف داشتند و بر اثر کمی فکر و نبودن رشد عقلی در حال تردد و «تذبذب» به سر میبردند و به تعبیر قرآن: (مُذَبْذَبینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَلا إِلی هؤُلاءِ). «افراد دو دل و مردد که نه به سوی اسلام میرفتند و نه به سوی کفر». اینها دستههای منافقان و اعضای حزب نفاق بودند که با انگیزههای گوناگون، تحت لوای نفاق گرد آمده بودند و خطر آنها ـ که دشمنان داخلی اسلام به شمار میرفتند ـ به مراتب بیش از خطر دشمنان خارجی بود. اما تفسیر آیه
یکی از صفات بارز منافق، بلکه مایه نفاق، همان دروغ است; چیزی را بر زبان جاری کند که در دل به آن ایمان ندارد چنان که به حکم این آیه، به رسالت حضرت ختمی مرتبت گواهی میدهد، ولی در قلب بر خلاف آن اعتقاد دارد و این که خداوند در آیه مورد بحث، گواهی مخالفان را به شهادت رسالت پیامبر، با شدت و تأکید هر چه تمام تر رد میکند و میفرماید:(وَاللّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقینَ لَکاذِبُونَ) از آن روست که آنان گواهی خود را با ادوات تأکید آورده بودند، چنان که از دو جمله (نَشْهَدْ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّهِ) و : (وَاللّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهِ) پیداست و تأکید خدا در ردّ گفتار آنها برای این است که با گفتار منافقان مطابقت نماید.
آثار شوم نفاق
۲.(اِتَّخَذُوا أَیْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا کانُوا یَعْمَلُونَ). «منافقان سوگندهای دروغ خویش را (برای اعمال ناروای خود) سپر قرار دادهاند (وسرپوشی روی کفر و جنایات خود نهادهاند) و بدین وسیله مردم را از راه خدا بازداشتهاند، حقا که اعمال بدی انجام میدهند». ۳. (ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا فَطُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ). «زیـرا آنـان قبـلاً (بـه خـدا و آییـن او) ایمان آورده، آن گاه کافر شدند(و به کیفر این اعمال بد) بر دلهای آنها مهر زده شده و چیزی درک نمیکنند». خطرناکترین دشمن، دشمن ناشناخته است. دشمن شناخته شده هر چه هم قوی و نیرومند باشد، ضررش کمتر و خسارت او قابل دفع و جبران است; زیرا هویت او معلوم وسوء قصد وی روشن و هدف و اندازه قدرت او مشخص میباشد. او دشمنی است مارک دار و علامت دشمنی بر پیشانی او خورده و هر لحظه بیم آن میرود که به جنایت دست بزند، از این جهت، انسان در برابر وی همیشه آماده دفاع است و هرگز او را بر اسرار و رازهای نهفته خود آگاه نمیسازد و با آمادگی کامل مواظب است که از خطرهای او مصون بماند. ولی دشمن ناشناخته، هر چه هم کوچک و ناتوان باشد،چون لباس دوستی بر تن کرده و یا لااقل قیافه بی طرفی به خود گرفته است، میتواند ضررهای سهمگین وارد سازد، رگ حیات را بزند و در عین حال برکهای هم به دست ندهد. یک چنین دشمن، اگر روزی مورد سوء ظن قرار گیرد از آن جا که او را از خود میدانیم و به او خوش بین هستیم فوراً با سوگندهای غلیظ و شدید و تراشیدن عذرهای فریبنده، خود را تبرئه نموده و باز در لباس دوستی باقی میماند و به اعمال ناروای خود ادامه میدهد. حزب منافق در صدر اسلام، خود را مسلمان نمایانده و با تظاهرات فریبنده، محبوبیت و موقعیت خود را در قلوب سران اسلام و مسلمانان حفظ کرده بودند از این لحاظ، بر آنان کمتر بدگمان میشدند و جنایاتشان پوشیده و پنهان میماند و اگر روزی برگهای از آنها به دست میافتاد با سوگندهای پیاپی، روی جنایات خود سرپوش مینهادند و سوگند خود را در برابر کفر و کیفر اعمال خود سپر قرار میدادند. از این نظر، قرآن درباره آنها میفرماید: (اتَّخَذُوا أَیْمانَهُمْ جُنَّة); «سوگندهای خویش را سپر کفر و کیفر اعمال خود قرار دادهاند». خطرناکترین دشمن برای اسلام
پیامبر اسلام در یکی از سخنان گرانبهای خود، حزب منافق را خطرناکترین دشمن معرفی کرده، بلکه آنها را دشمن منحصر به فرد اسلام دانسته است و چنین میفرماید:
«من هرگز از هیچ یک از ملل جهان برای اسلام ترسی ندارم، فقط از یک گروه شدیداً ترسانم و آنان کافر مسلمان نما و منافق و دورویند که شیرین زبان و خوش گفتارند، ولی در باطن از دشمنان اسلام هستند; در گفتار با شما هماهنگی دارند و عملاً یک گام با شما برنمی دارند».[۸]شاگرد ممتاز و بزرگ پیامبر اسلام، امیرمؤمنان(علیه السلام) در یکی از خطبههای خود درباره منافقان چنین میفرماید: «وأحذرکم أهلَ النفاق; فإنّهم الضالّون المضلّون، یتلونون ألواناً، قولهم شفاء وفعلهم الداء العیاء».[۹]«من شما را از جمعیت منافق هشدار میدهم، آنها گمراه و گمراه کنندهاند. به رنگهای گوناگون درآمده و با چهرههای مختلف، در اجتماعات ظاهر میشوند. گفتار آنها بسیار زیبا و سودمند و درمان دردهاست، ولی کردار آنان درد بی درمان است». جامعه مسلمانان از این هشداری که پیشوای بزرگ ما علی(علیه السلام) در آغاز اسلام داده است باید بیدار شوند و پند بگیرند و با دقت و کنجکاوی خاصی، افراد منافق را بشناسند و آنان را از جامعه خود طرد نمایند و فریب ظاهرسازیها و سوگندهای شدیدشان را نخورند و مطمئن باشند که آنان با برگزاری برخی از مراسم بی روح، روی اعمال ناشایست خود سرپوش میگذارند.
دلهای مهرخورده
علمای اخلاق برای پیدایش یک ملکه انسانی به سه مرحله معتقدند: ۱. مرحله فعل; ۲. مرحله حالت; ۳. مرحله ملکه راسخ. این مطلب را با ذکر مثالی توضیح میدهیم: جوانی است در سنین بیست سالگی، دچار صفت رذیله «دروغ» شده و این صفت در او به صورت امری عادی و طبیعی درآمده که اساس زندگی او را تشکیل میدهد، حتی در جایی که این عمل فایدهای به حال او ندارد، باز دروغ میگوید. اکنون باید دید این صفت نفسانی(که کاملاً در اعماق روح وی ریشه دوانیده) از کجا سرچشمه گرفته و چگونه در روان او آشیانه کرده است. به طور مسلم در دوران چهار سالگی و یا بیشتر، این عمل (دروغ گفتن) برای او امری غیر ممکن بود و فقط آن چه را دیده یا شنیده بود میتوانست تعریف کند و فکر کم و زیاد کردن در او وجود نداشت. او برای نخستین بار که از پدر و مادر و یا هم بازی بزرگ تر از خود، دروغی میشنود، فکر این مطلب که میتوان بر خلاف واقعیات سخن گفت، در مغز او پدید میآید. آن گاه عواملی پیش میآید، او یک بار یا دو سه بار از این فکر استفاده کرده و دروغی میگوید، این همان، نخستین مرحله پدایش یک رذیلهای اخلاقی است که آن را در اصطلاح «فعل ساده» مینامند. اگر عواملی ایجاب کند که یک فرد در مراحل بعدی، نیز از این فکر (وارونه گفتن واقعیات) استفاده بیشتری کند و دروغهای بیشتری بگوید، این رذیله اخلاقی از صورت یک فعل ساده، به صورت «حالت نفسانی» درمی آید.
در این مرحله، این رذیله به صورت یک نقش بر سطح روان او قرار میگیرد، معالجه این بیماری در این مرحله، تا اندازهای آسان است و مربیان دل سوز میتوانند با یک سلسله پند و اندرز و بیان عواقب شوم دروغ گویی، صفحه دل را از این رذیله پاک کنند و زنگار آن را با نصایح مشفقانه بزدایند. ولی هرگاه این عمل بیشتر تکرار شود و جوان یک عمر در زندگی، از این حربه باطل به نفع خود استفاده کند، در این لحظه این حالت نفسانی، گام به مرحله سوم نهاده و به صورت «ملکه راسخ» و ریشه دار درمی آید که درمان آن بسیار مشکل است و خود این ملکه نفسانی، بر اثر ممارست و زیاد انجام دادن دارای مراتب بوده و شدت و ضعف خواهد داشت. ملکات نفسانی اعم از رذایل، مانند دروغ، خیانت، آدم کشی، ستم و یا فضایل انسانی، مانند عدالت، امانت، مساوات، احترام به پیمان و... همگی مولود این مراحل سه گانهاند و ممارست و تکرار یک کار موجب پیدایش آنها میشود. از نظر فلسفه الهی، کلیه ملکات فاضله و غیره، نتیجه افعال و کارهای شبانه روزی انسان است. چه بسا انجام دادن کاری به طور مکرر در ما، عادت به ارتکاب آن را پدید میآورد و از همین روست که هر فردی روحیات و سجایای اخلاقی خود را میسازد. مرحوم حکیم سبزواری در «منظومه» خود، به این حقیقت اشاره کرده و میفرماید: «إذ خمـرت طینتنـا بـالملکـة *** وتلک فینا حصلت بالحرکة;[۱۰]سرشت ما، با یک سلسله ملکات خوب و بد عجین و خمیر شده و همه آنها معلول حرکات و افعال جزیی هستند.
اگر انسانی ملکه سخنوری، یا اعتیاد به کاری زشت و زیبا پیدا میکند، بر اثر تکرار این کارهاست; مثلاً آن قدر دروغ میگوید که دروغ گفتن برای او طبیعت ثانوی میشود و دیگر نمیتواند راست بگوید حتی آن جایی هم که دروغ به حال او نفعی نداشته باشد، باز دروغ میگوید. فردی را میبینیم عمری غرق گناه و جنایت است و یک بار هم از کردار خود بیمناک و نادم نیست، این همان شخصی است که بر اثر تکرار معاصی، در روح او، جرم و گناه آشیانه کرده و تمام اطراف و اعماق روح او را رذایل اخلاقی فرا گرفته است و روزنهای برای نفوذ نور هدایت در دل او باقی نمانده است، بزرگترین مربیان اخلاقی و روان کاوان جهان، از ارشاد و هدایت او مأیوس و نومیدند و قرآن کریم در آیه مورد بحث درباره آنها چنین میگوید: (فَطُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ)(یعنی بر دلهای آنها بر اثر اعمال ناشایست مهر خورده و قلوبشان مالامال از رذایل شیطانی است و در چنین دل برای صفات رحمانی و فضایل انسانی جایی نیست). در برابر این گروه، گروهی را دیدهایم و میشناسیم که پس از یک گناه کوچک مثل بید میلرزند و از ترس عواقب شوم آن، مانند ابر بهاری اشک میریزند. با تدبّر در مضمون آیه دوم (که مهر خوردگی عکس العمل کارهای بد آنان است) روشن میشود که این آیه و امثال آن نه تنها از دلایل مسلک جبری نیست، بلکه روشنترین گواه بر مسأله اختیاری بودن سعادت و شقاوت است. صفحه ۲۹
نشانههای نفاق
۴. نشانههای نفاق
۴. (وَإِذَا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسَامُهُمْ وَإِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَة عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّی یُؤْفَکُونَ). «هنگامی که آنها را میبینی، شکل و قیافه آنها تو را به شگفت میآورد و اگر سخن بگویند(بر اثر قیافه حق به جانبی که به خود میگیرند) تو را به سخنان خود جلب مینماند وبه گفتار آنها گوش میدهی، گویی آنها چوبهایی هستند که به دیوار تکیه داده شده، هر صدایی را بر ضدّ خود میپندارند. دشمنان واقعی آنها هستند. از آنها بپرهیز، مرگ بر آنها! چگونه از حقیقت روی گردانند». هـدف آیـه ، بیان عـلایم منافقـان اسـت که به وسیله این علایم میتوان منافق را از مؤمن تشخیص داد. این نشانهها نوعاً جنبه کلی و عمومی دارند و هم اکنون این علایم بر سر منافقان عصر خود ما نیز سایه افکن است، اینک بیان این صفات:
۱. دارای قیافه حق به جانبند
مفسران میگویند: منافقان عصر رسالت، افرادی خوش قیافه و زیبارو بودند. عبداللّه بن أُبی سردسته منافقین و دوستان و هم فکران وی افرادی بلند قامت و خوش قیافه بوده و از زیبایی ظاهر بهره کافی داشتند بنابراین،[۱۱]نمیتوان آن را نشانهای کلی و عمومی دانست. ممکن است مقصود از جمله (وَإِذَا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ) این باشد که افراد منافق در برخورد با افراد مؤمن، قیافه حق به جانبی میگیرند، این قیافه و سکوت و آرامش و نگاههای آرام آنان (که همگی برای پوشاندن نفاق درونی است) همه را به تعجب وا میدارد و تصور میکنند که آنان افراد صالحی هستند. شاید این احتمال به ظاهر آیه از معنایی که مفسران گفتهاند نزدیک تر باشد و روی این احتمال، نشانهای کلی و یا غالبی خواهد بود و منافقان برای پوشاندن صفت نفاق خود و جا زدن خویش در جرگه مؤمنان، به آن پناه میبرند، در صورتی که زیر آن قیافه، خوی درندگی و عداوت ریشه دار خود را پنهان میدارند. البته این سکوت و آرامش مانع از آن نیست که در مواقعی حرّاف و پشت هم انداز نیز باشند. ۲. پشت هم انداز و خوش گفتارند
نکته این کار روشن است; زیرا از آن جا که در باطن، ایمان به گفته خود ندارند و گاهی تصور میکنند که ممکن است این ضمیر برای دیگران روشن شود و رسوا شوند، حس «عیب پوشی» آنها را وامی دارد که گرم سخن بگویند و با نشان دادن عنایت بیشتر، نظر طرف را جلب کنند. این افراد در سخن گفتن و پشت هم اندازی آن چنان ماهر و ورزیدهاند که حتی گاهی نظر پیامبر را ظاهراً به گفتار خود جلب مینمودند، چنان که آیه مورد بحث این مطلب را میرساند: (وَإِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ...). از این نظر ما نباید فریب چرب زبانی و تندگویی و گرم سخن گفتن گروهی را بخوریم ولااقل باید احتمال بدهیم که ممکن است این طرز بیان، برای فریب دادن ما باشد نه برای دل سوزی به خاطر حقیقت. ۳. مانند چوبهایی هستند که به دیوار تکیه داده شدهاند
منافقان عصر رسالت به مسجد میآمدند و در انتهای جمعیت به دیوارهای مسجد تکیه میزدند، ولی کوچکترین بهره از وحی الهی و بیانات پیامبر نمیبردند و حقایق و معارف را درک نمیکردند. یک چنین جمعیت به سان اجسام بدون ارواح و یا چوبهای خشکی بودند که در برابر سخنان حکیمانه و بیانات منطقی پیامبر کوچکترین واکنشی از خود نشان نمیدادند. تو گویی اصلاً روحی در بدن آنها وجود نداشت. گاهی تصور میشود که مقصود از تشبیه آنان به چوبهای تکیه داده شده به دیوار، این است که آنها موجودات غیر مفیدی اند; زیرا چوب در صورتی مفید خواهد بود که داخل کار و یا ساختمان باشد، و در غیر این صورت موجود مزاحم و غیر سودمندی خواهد بود. ولی این وجه تا حدی دور از ظاهر آیه و متفاهم عرفی است. احتمال سومی نیز در این جا هست که شاید از دو معنای پیش روشن تر و واضح تر باشد; زیرا میتوان گفت که مقصود از تشبیه آنها به چوبهای تکیه زده به دیوار، این است که آنان به سان چوبهای خشک در برابر حوادث، کوچکترین انعطافی ندارند و «خشب» در لغت عرب همان چون خشک غیر قابل انعطاف را میگویند که بر اثر فشار دو نیم میشود. انعطاف پذیری در برابر حوادث به طرز صحیح، یکی از نشانههای مردان مؤمن به هدف خویش است و انعطاف در برابر حوادث، با تملق و چاپلوسی و ابن الوقت بودن و از این شاخه به آن شاخه پریدن فرق روشنی دارد. افراد ابن الوقت هدف مشخصی ندارند و به هیچ اصلی پای بند نیستند، به هر رنگی درمی آیند، و با ماسکهای گوناگون در صحنه زندگی ظاهر میشوند و برای سود شخصی همه اصول را زیر پا میگذارند. ولی افراد انعطاف پذیر، تا آن جا که به اصول و اهدافشان ضرری متوجه نشود با مردم حتی با دشمن خود احیاناً کنار میآیند و برای حفظ اصول و پایههای واقعی از یک سلسله منافع میگذرند. جهان طبیعت به ما درس میآموزد: طوفان سهمگینی از نقطهای برمی خیزد و بر اشجار جوان و کهن سال و گلها و گیاهان و مزارع حمله میبرد، سنبلهای مزارع و گیاهان و گلهای گلستان در برابر طوفان مقاومت نشان نداده و با انعطاف و خم شدن خاصی، طوفان سهمگین را رد میکنند و پس از دقیقهای به حالت نخست باز میگردند. ولی درختان خشک و یا درختان کم انعطاف در برابر طوفان سینه سپر کرده و با صلابت خاصی ابراز مقاومت مینمایند، امّا پس از لحظاتی از پای درمی آیند. این حقیقت اجتماعی را پیامبر اسلام در یکی از سخنان خود بیان کرده میفرماید: «مثل المؤمن مثل السنبلة، تحرکها الریح فتقوم تارة وتقع أُخری; ومثل الکافر مثل الازرة، لا تزال قائمة حتی تنقعر;[۱۲]
حال مؤمن مانند سنبلی است که باد تند آن را حرکت میدهد، گاهی میایستد و گاهی خمیده میگردد; ولی افراد کافر، در نداشتن انعطاف و کنار نیامدن با مردم، مانند درختان سختند که در برابر تندباد حوادث از جای کنده میشوند». افراد منافق بر اثر نداشتن فکر و عقل درست و سالم، حتی به آن اصولی که از ناحیه پیامبر پیشنهاد میشد و صد در صد به نفع آنها بوده نیز احترام نمیگذاشتند. از آن جا که آنها، افراد کوردلی بودند، هرگز حاضر نبودند که اصول و قوانین اسلامی را تحلیل و تجزیه کنند و لااقل اصولی را که به نفع آنها و دیگران است از صمیم دل بپذیرند. منافق نه طرح میدهد و نه طرح میپذیرد. او به سبب بیماری «نفاق» کردار و گفتارش از محور عقل و خرد بیرون است; در حالی که رسول خدا و مؤمنان به آیین وی ، با لجوجترین دشمنان خود در سرزمین «حدیبیه» کنار آمدند و انعطافی نشان دادند که گروه تندرو و نزدیک بین را ناراحت ساخت. اینک ما در این جا نمونهای از بزرگواریها و عالیترین انعطاف پذیری پیامبر اسلام را در جنگ«حدیبیه» بیان میکنیم تا روشن شود رهبر عالی قدر اسلام، تا آن جا که به اصول ضرر و لطمهای وارد نشود، عالیترین انعطاف را نشان میداد: در ایام «حدیبیه» که مسلمانان برای ادای عمره به آن نقطه آمده بودند با مقاومت شدید سپاه شرک مکه رو به رو گردیدند و نزدیک بود آتش جنگ شدیدی میان دو دسته شعلهور شود. نمایندگان مختلفی از طرف قریش برای مذاکره با پیامبر به محضر وی آمدند، ولی هیچ کدام نتوانستند مشکل را از طریق مذاکره حل کنند. سرانجام سهیل بن عمر، با دستورهای خاصی مأمور شد جریان را با قراردادی خاتمه دهد.
چشم پیامبر به سهیل افتاد، فرمود: سهیل آمده است قرارداد صلحی میان ما و قریش ببندد. سهیل آمد و نشست و از هر دری سخن گفت و مانند یک دیپلمات ورزیده عواطف پیامبر را برای انجام چند مطلب تحریک کرد. او چنین گفت: ای ابوالقاسم! مکه حرم و محل عزت ماست. جهان عرب میداند، تو با ما جنگ کردهای، اگر تو با همین حالت که با زور و قدرت توأم است، وارد مکه شوی، ضعف و بیچارگی ما را در تمام جهان عرب آشکار میسازی، فردا تمام قبایل عرب به فکر تسخیر سرزمین ما میافتند، من تو را به خویشاوندی که با ما داری سوگند میدهم، و احترامی که مکه دارد و زادگاه توست یادآور میشوم.... وقتی سخن سهیل به این جا رسید، پیامبر اسلام کلام او را قطع کرد و فرمود: منظورتان چیست؟ گفت: نظر سران قریش این است که امسال همگی از این جا به مدینه بازگردید و فریضه عمره و حج را به سال آینده موکول کنید. مسلمانان میتوانند سال آینده ، مانند تمام طوایف عرب در مراسم حج شرکت کنند، ولی مشروط بر این که بیش از سه روز در مکه نمانند و سلاحی جز سلاح مسافر همراه نداشته باشند. مذاکرات سهیل با پیامبر سبب شد که قراردادی کلی و همه جانبه میان مسلمانان و قریش بسته شود. او در شرایط و خصوصیات پیمان فوق العاده سخت گیری میکرد و گاهی کار به جایی میرسید که نزدیک بود رشته مذاکرات صلح پاره شود، ولی از آن جا که طرفین به صلح و مسالمت علاقه مند بودند، دومرتبه رشته سخن را به دست گرفته، در پیرامون آن سخن میگفتند. مذاکرات هر دو نفر با تمام سخت گیریهای سهیل، به پایان رسید و قرار شد مواد آن در دو نسخه تنظیم شود و به امضای طرفین برسد. بنا به نوشته عموم سیره نویسان، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)، علی(علیه السلام) را خواست و دستور داد
پیمان صلح را به شرح زیر بنویسند: پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به امیرمؤمنان(علیه السلام) فرمود: بنویس: «بسم اللّه الرحمن الرحیم». وعلی(علیه السلام) نوشت. سهیل گفت: من با این جمله آشنایی ندارم و «رحمان» و «رحیم» را نمیشناسم. بنویس:«باسمک اللهم»(یعنی به نام تو ای خداوند). پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) موافقت کرد به ترتیبی که سهیل میگوید نوشته شود و علی(علیه السلام) نیز نوشت. سپس پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به علی(علیه السلام) دستور داد که بنویسد: «هذا ما صالح علیه محمد رسول اللّه»(یعنی این پیمانی است که رسول خدا با سهیل نماینده قریش بست). سهیل گفت: ما رسالت و نبوت تو را به رسمیت نمیشناسیم و اگر معترف به رسالت و نبوت تو بودیم، هرگز با تو از در جنگ وارد نمیشدیم. باید نام خود و پدرت را بنویسی و این لقب را از متن پیمان برداری. در این نقطه برخی از مسلمانان راضی نبودند که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) تا این حد تسلیم خواسته سهیل شود، ولی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) با در نظر گرفتن یک سلسله مصالح عالی، خواسته سهیل را پذیرفت و به علی(علیه السلام) دستور داد که لفظ «رسول اللّه» را پاک کند. در این لحظه علی(علیه السلام) با کمال ادب عرض کرد: مرا یارای چنین جسارت نیست که رسالت و نبوت تو را از پهلوی نام مبارکت محو کنم. پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از علی(علیه السلام) خواست که انگشت او را روی آن بگذارد تا شخصاً آن را پاک کند و علی(علیه السلام) انگشت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)را روی آن لفظ گذارد و پیامبر لقب «رسول اللّه» را پاک نمود.[۱۳] گذشت و مسالمتی که رهبر عالی قدر اسلام در تنظیم این پیمان را خود نشان داد، در تمام جهان بی سابقه است; زیرا او در گرو افکار مادی و احساسات نفسانی نبود و میدانست واقعیات و حقایق، با نوشتن و پاک کردن عوض نمیشود، از این جهت برای حفظ پایههای صلح، در برابر تمام سخت گیریهای طرف، از در مسالمت وارد شده و گفتار او را پذیرفت. تاریخ تکرار میشود
نخستین شاگرد ممتاز مکتب پیامبر اسلام، با همین گرفتاری رو به رو گردید و از این نظر نسخه دوم نَفْس نبوی، علی(علیه السلام) از هر جهت نسخه مطابق اصل است و در مراحل زیادی با هم تطابق پیدا نمودهاند. در آن لحظه که امیرمؤمنان از پاک کردن لفظ «رسول اللّه» امتناع ورزید، پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) رو به علی(علیه السلام) کرد و از آینده علی(علیه السلام) که وضع او با وضع پیامبر کاملاً مشابه خواهد بود، چنین خبر داد: فرزندان این گروه، تو را به چنین امری دعوت مینمایند و تو با کمال مظلومیت به چنین کاری تن میدهی.[۱۴]این مطلب در خاطره علی(علیه السلام) باقی ماند تا این که جریان جنگ صفین پیش آمد و پیروان ساده لوح امیرمؤمنان تحت تأثیر ظاهرسازیهای فریبنده سربازان شام (که تحت سرپرستی معاویه و عمروعاص با علی جنگ میکردند) قرار گرفته و علی را واداشتند تن به صلح بدهد. برای نوشتن صلح و قرارداد، انجمنی ترتیب دادند. عبیداللّه بن ابی رافع دبیر امیرمؤمنان از طرف آن حضرت مأموریت یافت صلح نامه را چنین بنویسد: «هذا ما تقاضی علیه أمیر المؤمنین علی». در این لحظه عمروعاص، نماینده رسمی معاویه و سربازان شام رو به دبیر علی(علیه السلام)کرد و گفت: نام علی و نام پدر او را بنویس; زیرا اگر ما او را رسماً امیرمؤمنان میدانستیم هرگز با او از در نبرد وارد نمیشدیم. در این باره سخن به طول انجامید، امیرمؤمنان حاضر نبود بهانه دست دوستان ساده لوح بدهد، پاسی از روز با طرفین کشمکش داشت تا این که به اصرار یکی از افسران خود، اجازه داد لفظ امیرمؤمنان را پاک کند، سپس فرمود: «اللّه أکبر، سنّة بسنّة». و داستان حدیبیه و یادآوری پیامبر را برای مردم بازگو کرد.[۱۵]متن پیمان حدیبیه
۱. قریش و مسلمانان متعهد میشوند که مدت ده سال جنگ و تجاوز بر یکدیگر را ترک کنند، تا امنیت اجتماعی و صلح عمومی در نقاط عربستان استقرار یابد. ۲. هر فردی از افراد قریش اگر بدون اذن بزرگ تر خود، از مکه بگریزد و اسلام آورد و به مسلمانان بپیوندد، محمد باید او را به سوی قریش باز گرداند، ولی اگر فردی از مسلمانان به سوی قریش بگریزد قریش موظف نیست آن را تحویل مسلمانان بدهد. ۳. مسلمانان و قریش میتوانند با هر قبیلهای که خواستند پیمان برقرار کنند. ۴. محمد و یاران او امسال از همین نقطه به مدینه باز میگردند، ولی در سالهای آینده میتوانند آزادانه آهنگ مکه نموده و خانه خدا را زیارت کنند، ولی مشروط بر این که سه روز بیشتر در مکه توقف ننمایند و سلاحی جز سلاح مسافر ـ که همان شمشیر است ـ همراه نداشته باشند. ۵. مسل[۱۶]مانان مقیم مکه به موجب این پیمان میتوانند آزادانه شعایر مذهبی خود را انجام دهند و قریش حق ندارد آنها را آزار دهد و یا مجبور کند از آیین خود برگردند و یا آیین آنها را مسخره نمایند.[۱۷] ۶. امضا کنندگان متعهد میشوند اموال یک دیگر را محترم بشمارند و حیله و خدعه را ترک کرده و قلوبشان در مورد یک دیگر خالی از هرگونه کینه باشد. ۷. مسلمانانی که از مدینه وارد مکه میشوند، مال و جان آنها محترم است.[۱۸]این متن پیمان حدیبیه است که از مدارک گوناگون گرد آمده و به برخی از آنها در پاورقی اشاره شده است. پیمان با مواد فوق در دو نسخه تنظیم شد و گروهی از شخصیتهای قریش و اسلام پیمان را گواهی کرده، یک نسخه به سهیل و نسخه دیگر به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)تقدیم گردید.[۱۹]این پیمان و مانند آن ـ که در زندگانی پیامبر و دیگر پیشوایان و سرداران اسلام فراوان است ـ حاکی از روح انعطاف شایسته تقدیر در برابر مخالفان و دشمنان است و به ما نیز اجازه میدهد تا آن جا که لطمهای بر اصول و اهداف اصیل اسلامی وارد نشود در برابر خواستههای طرف، انعطاف نشان دهیم و از این طریق عواطف و محبت اعتماد و وثوق طرف را به خویش جلب کنیم. اسلام با چنین پیمانهای تاریخی به ما میآموزد آن چه در معرکه جهاد و مقابله با دشمن، بلکه در تمام صحنه زندگی مطرح است، همان هدف است نه وسیله، مغز است نه قشر. ۴. از هر حادثهای میترسند
منافقان اجتماع، در زیر سرپوش«حسن ظاهر» همه گونه خیانت میکنند و آن را زیر سپر «زیبایی برون» پنهان میدارند; ولی هر لحظه بیم آن را دارند که پردهها بالا رود و جنایت آنها آشکار شود، از این نظر هالهای عظیم از ترس، روح و روان و قلوبشان را فرا میگیرد و از هر پیش آمدی ـ که ممکن است پرده خیانت آنها با آن دریده شود ـ میترسند; گاهی از یک نامه ساده، از یک توضیح خواهی کوچک، واهمه میکنند. هرگاه کوچکترین تحولی در امور اجتماعی رخ دهد یا چشم آنها به اجتماع انبوه بیفتد، حتی با یک کار غیر عادی ـ و لو کوچک باشد ـ رو به رو شوند، فوراً خود را میبازند و تصور میکنند که مردم به راز آنها پی برده و هدف دستگیر کردن و مجازات آنهاست; زیرا ثبات فکر و طمأنینه خاطر و شجاعت و صلابت، در گرو طهارت روح و پرهیز از گناه و یک رویی در اجتماع و زندگی است و خوف و تشویش و اضطراب، نتیجه مستقیم خیانت و نفاق است. از این رو، این مثل عرب معروف است که: «الخائن خائف; خیانت کار همواره ترسان است». قرآن یکی از نشانههای نفاق را همان تسلط خوف و اضطراب بر قلوب منافقان دانسته که در نتیجه هر نوع جنب و جوش، هر نوع تحول، هر صدا را بر ضرر خود میپندارند و این حقیقت را با جمله (یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَة عَلَیْهِمْ) بیان کرده است.
۵. دشمنان منحصر به فردند
آیین مقدس اسلام، خود را آخرین پیام آسمانی و آورنده آن را خاتم پیامبران میداند و آشکارا اعلام میدارد دوران آیینهای دیگر سپری شده و جز یک آیین (که همان آیین اسلام است) بر مردم حکومت نخواهد کرد. ناگفته پیداست این اعلام (سپری شدن دوران ادیان دیگر) دشمنان و مخالفان گوناگونی برای آن درست مینماید، پیروان کیشهای دیگر را در صف مخالفان قرار میدهد، ولی در برابر این همه دشمن انبوه، قرآن فقط به یک دشمن اشاره کرده و فقط او را دشمن واقعی میداند و عداوت گروههای دیگر را چندان مهم نمیشمارد و معتقد است که مسلمانان فقط یک دشمن دارند و آن «منافقان»اند و صریحاً میفرماید: (هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ): « تنها آنها دشمنانند از آنها بپرهیز». لابد شما نکته این تخصیص را سؤال خواهید کرد که، چگونه اسلام منافقان را دشمن میداند، با آن که عداوت مسیحیان و یهودیان با اسلام بر کسی پوشیده نبوده و نیست؟ ولی پاسخ این سؤال با توجه به توضیحاتی که در تفسیر آیههای پیش گفته شد روشن است. عداوت گروههای دیگر، عداوتی آشکار بوده و مهر مخالفت بر پیشانی آنها خورده است، ولی ضرر گروه منافق ـ که لباس دوستی بر تن کرده و بدون داشتن کوچکترین نشانه، با اسلام عداوت میورزند ـ به مراتب بالاتر از دستههای دیگر خواهد بود. بنابراین، اگر اسلام منافقان را دشمن منحصر به فرد بداند راه مبالغه نپیموده است. صفحات تاریخ را ورق بزنید، ضررهای منافقان مسلمان نما را با دقت بررسی کنید، آن گاه در این باره داوری نمایید. در دوران خلفا ـ که شعاع اسلام اکثر مناطق را فرا گرفته بود و تمام قدرتهای مخالف را در خود هضم نموده و بر بیشتر نقاط معمور سایه انداخته است ـ گروهی از احبار یهود، مانند کعب الاحبار و وهب بن منبه و عبداللّه بن سلام در لباس اسلام و ایمان، ضررهای غیر قابل جبرانی بر اسلام وارد ساختند; آنان خود را داخل صحابه و تابعین نموده خرافات و روایات خالی از حقیقت را در میان مسلمانان پخش نمودند و کتب تفسیر و حدیث را با افکار اسرائیلی مملو ساختند.[۲۰]مدتها همین اسرائیلیات، سایههای شوم خود را بر افکار مسلمانان افکنده و قرنها به صورت حقایق تلقی میشد. سمرة بن جندب به نام صحابی پیامبر، گرداننده دستگاه تبلیغاتی معاویه بود. او با اخذ چهارصد هزار درهم شأن نزول دو آیه را دگرگون ساخت; آیهای[۲۱]را که درباره جان بازی علی(علیه السلام)در «لیلة المبیت»(شبی که امیرمؤمنان در خوابگاه پیامبر خوابید) نازل شده بود، از فضایل قاتل علی(علیه السلام) عبدالرحمن بن ملجم خواند و گفت: در حقّ وی نازل گردیده و آیه زیر را (که در مذمت منافقان وارد شده است) درباره علی دانست و گفت: منظور «ابوتراب» علی است. اینک متن آیه: (وَمِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَولُهُ فِی الحَیوةِ الدُّنْیا وَیُشْهِدُ اللّهَ عَلی مَا فِی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ).[۲۲]
«گفتار و تظاهرات برخی از مردم، تو را در زندگی دنیا به تعجب میآورد و او خدا را گواه میگیرد که آن چه میگوید با عقیده قلبی او مطابقت دارد، در صورتی که او از سرسختترین دشمنان است». او، با وقاحت هر چه تمام تر، در حضور هزاران نفر از مسلمانان شام ـ که از اوضاع رسالت و مقام علی(علیه السلام) در پیشگاه خدا و پیامبر وی آگاهی نداشتند ـ به چنین جنایتی دست زد و آنان را برای ریختن خون علی و شیعیان وی تشنه ساخت. بر اثر تبلیغات همین منافقان مسلمان نما بود که ملت شام سیل آسا به جنگ علی رفتند و پس از دادن ۱۲۵هزار کشته و کشتن ۶۵هزار نفر از سربازان فداکار علی، با حیله و تزویر جنگ را به پایان بردند. این جاست که انسان به ارزش یکی از گفتارهای نغز و جالب امیرمؤمنان درباره منافقان پی میبرد. وی درباره این دسته از منافقان ـ که در لباس صحابه پیامبر بودند و اکاذیب زیادی از زبان رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به نفع دستگاه خلافت جعل و وضع میکردند ـ چنین میفرماید: «ولو علم الناس أنّه منافق کذّاب لم یقبلوا منه ولم یصدق، ولکنّهم قالوا هذا، قد صحب رسول اللّه ورآه وسمع منه وأخذ عنه وهم لا یعرفون حاله;[۲۳]اگر مردم یک چنین افرادی را بشناسند که آنان منافق و دروغ گو هستند، هرگز آنها را تصدیق نکرده و سخن آنها را قبول نمیکنند، ولی مردم فریب صحابی بودن آنان را خورده و با خود میگویند که آنان پیامبر خدا را دیدهاند و حقایقی از او شنیده و اخذ کردهاند و هرگز سخنی بر خلاف حقیقت نمیگویند در صورتی که از حال و وضع این دسته آگاهی ندارند».
ابوهریره، سه سال از عهد رسالت را درک کرد و به قدری افسانه و غرایب از زبان رسول خدا جعل و وضع نمود که عمر را سخت ناراحت ساخت و او را با تازانه خود ادب کرد و گفت: حق نداری حدیثی از پیامبر نقل کنی، و الاّ به سرزمین پدرانت(دوس) تبعید میشوی. روزی در محضر علی(علیه السلام) سخن از ابوهریره به میان آمد . حضرت فرمود: «أکذب الناس علی رسول اللّه;[۲۴]دروغ گوترین مردم از زبان رسول خداست». اینها، نمونههایی از سیئات و ضررهای جبران ناپذیر رجال منافق صدر اسلام است و اگر به خساراتی که از ناحیه سایر منافقان به آیین گرامی ما وارد آمده رسیدگی کنیم، بدون تردید گفتار خدا را که (هُمُ الْعَدُوُّ)است، تصدیق نموده و همواره از خدا خواهیم خواست جامعه ما را از شر آنان مصون و محفوظ بدارد.
منافقان و مسأله استغفار
۵. (وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَکْبِرُونَ). «هنگامی که به منافقان گفته میشود بیایید پیامبر خدا برای شما طلب آمرزش کند، سرهای خود را (به عنوان مسخره) تکان داده و آنان را میبینی که با تکبر روی گردان میشوند». ۶. (سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَومَ الْفَاسِقینَ). «چه برای آنها طلب آمرزش بنمایی و چه ننمایی یک سان است، خدا آنها را نخواهد بخشید. خدا فاسفان را هدایت نمیکند». افراد گناه کار، در صورتی که متوجه گناه خود باشند و بدانند که با این عمل به حدود قوانین الهی تجاوز مینمایند، دیر یا زود به فکر چاره افتاده و وسیله مغفرت و آمرزش خود را فراهم میآورند. ولی افراد متمرد و گناهکاری که متوجه گناه خود نباشند و سیئه در نظر وی حسنه جلوه کند و هرگونه تجاوز و تعدّی را بر اثر جهلی که بر روح او حکومت میکند، عین صواب و حق و حقیقت پندارد، هرگز به فکرچاره نیفتاده و اگر کسی به وی راه صحیحی را که سعادت او در آن است پیشنهاد کند، روی جهالت سر خود را تکان داده و از هرگونه خیرخواهی، متکبرانه روی میگرداند. گروه منافق از دسته دوم هستند; زیرا آنان اگر چه به اسلام و ایمان تظاهر میکنند، ولی چنان که لفظ «تظاهر» از آن حاکی است، همه آن کارها تظاهر و خودنمایی بوده و از ایمان واقعی به خدا و رسول او، خبری نیست و در حقیقت دارای جهل مرکّبند که از اشتباه و نادانی خود آگاهی ندارند. روی همین حالت نفسانی (جهل مرکب) بود که هر موقع به یکی از منافقان عصر رسالت پیشنهاد میشد خدمت پیامبر برسند و پیامبر درباره آنان طلب آمرزش کند، چون به مقام و موقعیت پیامبر معتقد نبودند و آیین او را از صمیم دل نپذیرفته بودند، سرهای خود را به عنوان مسخره و این که احتیاجی به چنین طلب مغفرت پیامبر ندارند، تکان میدادند و متکبرانه از این پیشنهاد سر برمی تافتند. این شیوه (شیوه اعراض و روی گردانی از عمل به پیشنهاد سودمند) اختصاص به منافق ندارد، بلکه هر ملتی که به جهل و نادانی خود پی نبرد، هیچ گونه عمل اصلاحی در میان آنان با دست خود آن ملت صورت نمیگیرد. از این نظر دانشمندان گفتهاند، هدایت و راهنمایی گروهی که در جهل بسیط هستند; یعنی به جهل و نادانی خود توجه دارند بسیار آسان است; ولی راهنمایی گروهی که در جهل مرکبند; یعنی نمیدانند و تصور میکنند که میدانند، بسیار مشکل و احیاناً محال است. بدین لحاظ، هم چنـان که انتقـاد مقـدمـه تکامـل است، شک و تردید در یک مطلب، تا چـه رسد علـم و یقیـن بـه نقص و اشتباه، مایه تکامـل و نردبـان ترقی است.
استغفار پیامبران موجب آمرزش گناهان است
از بررسی آیاتی که درباره طلب آمرزش پیامبران برای افراد مجرم وارد شده است استفاده میشود که مردم خدمت پیامبران میرسیدند و از آنان میخواست به جهت قرب و مقامی که در پیشگاه خداوند دارند، درباره آنها طلب مغفرت کنند; یعنی از خداوند بخواهند از گناهانشان درگذرد. هنگامی که جرم و جنایت فرزندان یعقوب آفتابی شد و با دیدگان خود دیدند که یوسف محبوس در چاه، سر از مصر درآورد و فرمانروای آن منطقه شد، از کرده خود پشیمان شده به پیشگاه پدر رسیدند و گفتند: (یَا ابَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خَاطِئینَ).[۲۵]«پدر عزیز، درباره ما طلب مغفرت بنما و از خداوند بخواه از تقصیرات ما درگذرد که ما گروه خطاکار بودم». وقتی یعقوب آثار ندامت و پشیمانی را در چهره فرزندان خود مشاهده کرد، به آنان وعده داد این کاررا در همین نزدیکی انجام خواهد داد و چنین فرمود: (سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّی إِنّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ).[۲۶]«از پروردگارم برایتان آمرزش میطلبم که او بخشنده و مهربان است». گاهی خود پیامبران به افراد گناه کار وعده طلب آمرزش از خدا میدادند، چنان که حضرت ابراهیم به آزر چنین وعده داد و فرمود: (لأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَمَا أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللّهِ مِنْ شَیْء).[۲۷] «از خداوند برای تو طلب آمرزش خواهم نمود و این را بدان، من اختیار هیچ کاری از ناحیه خدا ندارم». معنای این جمله ـ که تا حدی حقیقت طلب مغفرت پیامبران را روشن میسازد ـ این نیست که زمام گناه در دست پیامبران باشد و خداوند، محو و اثبات معاصی را به آنان بسپارد، بلکه آنان واسطهای بیش نیستند و تا اذن الهی در کار نباشد، طلب آمرزش اثری نخواهد بخشید. دستور قرآن به مسلمانان
صریح دستور قرآن این است که افراد گناه کار خدمت پیامبر برسند و از او درخواست کنند در حقّ آنان طلب مغفرت نماید. قرآن با صراحت هر چه تمام تر میگوید که، اگر رسول خدا درباره گناه کاری دعا کند و از خداوند برای او طلب آمرزش نماید، خداوند گناهان مجرم را خواهد بخشید. اینک متن آیه: (وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِیماً).[۲۸]«هرگاه کسانی که به نفسهای خود ظلم کردهاند، به حضور پیامبر برسند و خودِ آنها طلب مغفرت کنند و پیامبر نیز درباره آنها استغفار نماید، خدا را توبه پذیر و رحیم خواهند یافت». از این نظر مسلمانان ادوار گذشته اسلامی از پیشوایان معصوم خود میخواستند که در حقّ آنان استغفار کنند و از این طریق در این عالم درباره آنها شفاعت نمایند.
این مقام و این طرز شفاعت، اختصاص به پیامبران ندارد، حتی مؤمنان نیز از طـریق استغفار در حقّ افراد با ایمان میتوانند موجبات آمرزش آنها را فراهم سازند. فقط حق ندارند در حقّ افراد مشرک چنین کاری انجام دهند، چنان که میفرماید: (مَا کَانَ لِلنَّبِیِّ وَالَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکینَ).[۲۹]«پیامبر و افراد با ایمان نباید درباره افراد مشرک طلب آمرزش نمایند(ولی در حقّ دیگران اشکال ندارد)». حتّی گاهی حاملان عرش(که فرشتگان معصوم الهی هستند) درباره افراد با ایمان طلب آمرزش مینمایند، چنان که میفرماید: (الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ... وَیَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا).[۳۰] «کسانی که حاملان عرش خدا هست...برای افراد با ایمان از خداوند طلب مغفرت میکنند». بنابراین، آیه مورد بحث و آیههای سوره نساء و یوسف ـ که قبلاً گذشت ـ از دلایل شفاعت است که خداوند بر اثر مقامی که بندگان برگزیده خدا در پیشگاه او دارند، شفاعت و طلب آمرزش پیامبران را درباره افراد گناه کار پذیرفته و قلم عفو بر جرایم مجرمان میکشد. البته اثری که استغفار پیامبر درباره امت خود میگذارد، نوعی از شفاعت است که با دلایل قاطع برای پیامبران و مردان بزرگ خدا، ثابت است و شفاعت منحصر به این قسمت نیست.
صفحه ۵۰
توضیح یک اشتباه
برخی[۳۱]که قدم راسخ در ولایت ندارند، تصور کردهاند منظور از رسیدن به حضور رسول خدا و استغفار وی، این است که پیامبر از حقّ خود بگذرد; زیرا منافقان کسانی بودند که به خود پیامبر ظلم کرده و «حق الناس»(حقوق پیغمبر) در گردن آنها بود. بنابراین، تأثیر استغفار برای پیامبر مقام خاصی نیست، بلکه تمام مردم با او در این قسمت یک سان هستند و هر کس به کسی ستم کرد باید از او حلّیت بطلبد. ولی این فرد از یک نکته غفلت ورزیده که اگر منظور از رسیدن به حضور پیامبر این بود که پیامبر شخصاً از حقوق خود بگذرد باید چنین بفرماید:«تعالوا یغفر لکم رسول اللّه أو یعفو عنکم; بیایید پیامبر شما را ببخشد». در صورتی که متن آیه «یستغفر» است و فرق دو لفظ بر شخص بصیر پوشیده نیست. شرط تأثیر استغفار
صریح قرآن این است که خدا از گناه شرک نمیگذرد چنان که فرموده: (إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَادُونَ ذَلِکَ).[۳۲]«خداوند از شرک نمیگذرد و کمتر آن را میبخشد». بنابراین، شرک گناهی است غیر قابل بخشش و مانع از بخشیده شدن گناهان دیگر است. علت این که استغفار پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره منافقان مؤثر نیست، همان «مشرک بودن» آنهاست و شرک جرمی است غیر قابل عفو و قلب مشرک را تاریکی فرا گرفته که هیچ گونه شایستگی برای بخشش ندارد. این حقیقت در یکی از آیات به طور روشن گفته شده است، آن جا که میفرماید:
(إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ).[۳۳]«هرگاه هفتاد بار برای آنها طلب آمرزش نمایی خداوند آنان را نخواهد بخشید، زیرا آنان به خدا و رسول او کافرند». اکنون که سخن به «شفاعت» کشیده شد، برای روشن کردن اذهان، قدری در مورد شفاعت بحث میکنیم، اگر چه حقّ چنین بحث، با این مختصر ادا نمیگردد. گاهی تصور میشود که شفاعت نوعی«پارتی بازی» و وسیله تراشی برای به هم زدن قوانین است و نتیجه آن، به دست آوردن موقعیتها، بدون شایستگی لازم است. به طور اجمال باید توجه نمود که، شفاعت از اصول مسلم اسلام است و هر کس که آشنایی مختصری با قرآن و احادیث اسلامی و عقاید مسلمانان جهان در تمام اعصار و قرون داشته باشد میداند که نوید شفاعت به افرادی که شایستگی شفاعت را دارند، مطلبی است قطعی و آن چنان نیست که بتوان درباره آن شک و تردید به خود راه داد. پیش از آن که در مورد آیات وارده درباره شفاعت سخن بگوییم، لازم است تا حدودی حقیقت شفاعت و حدود و شرایط آن را بیان کنیم تا شفاعت واقعی از شفاعت «قلابی» ـ که گروهی آن را دستاویز خود قرار دادهاند ـ تمیز داده شود.
معنای لغوی و اصطلاحی شفاعت
شفاعت در لغت، به معنای «ضمیمه کردن چیزی به چیز دیگر و جفت نمودن آن» است و در اصطلاح مذهبی، یعنی کمک اولیای خدا (پیامبران، امامان و مردم صالح و درست کار) به افرادی که در طول زندگی، مرتکب لغزشهایی شدهاند. البته کمک به نجات افراد گنه کار، دو صورت دارد: یک شکل آن، به اصطلاح پارتی بازی و ظلم و ستم و تبعیض نارواست و شکل دیگر آن، یک نوع درس تربیت، روزنه امید و وسیله تکامل. اگر به افرادی بدون هیچ گونه شایستگی بی جهت کمک شود و بر دیگران مقدم شوند، این کار نوعی تبعیض ناروا و تشویق مردم به گناه و تأمین دادن به آنها در برابر جنایات است. این همان شفاعت غلط و ناروایی است که باید گفت جنایت کاران و گنه کاران را جسور و جری میسازد و امید به چنین شفاعت پنداری، سبب میشود افراد مجرم از انجام دادن هیچ جنایتی کوتاهی نکنند. مسلماً هدف آیات، این نوع شفاعت نیست که عقل و خرد آن را محکوم میکند. ولی اگر بعضی از گنه کاران، به دلیل پیوندهای معنوی که با خدا داشتند و به سبب ارتباط ایمانی که با اولیای پروردگار برقرار ساخته بودند، مورد کمک شفیعان در روز رستاخیز قرار گیرند، در این صورت نوید شفاعت نه تنها موجب تشویق و مستلزم تبعیض ناروا نیست، بلکه عین عدالت و وسیله تربیت و بازگشت افراد گنه کار از نیمه راه است. توضیح این که، همان طور که قرآن مجید بیان میکند: شفاعت اولیای خدا منوط به اذن پروردگار جهان است و تا اجازه خدا نباشد هیچ کس نمیتواند شفاعت نماید. ناگفته پیداست که اذن خدا بی جهت و بدون حکمت نخواهد بود و اذن خدا شامل حال کسانی میشود که برای عفو و اغماض شایستگی دارند و اگر در طول زندگی، لغزش و گناهی داشتند، به مرحله پرده دری و طغیان نرسیده و اگر رابطه خود را در بعضی از جهات ضعیف کردهاند، به کلی آن را از بین نبردهاند. این چنین افراد که پیوندهای گوناگون خود را با حق و حقیقت نگسستهاند، مشمول و شایسته شفاعت میشوند. نوید شفاعت با این شرط، خود هشداری است به افرادی که گاهی مرتکب گناه میشوند تا به هوش باشند و هر چه زودتر از ادامه گناه بازگردند و همه پیوندها را نگسلند و پردهها را ندرند و از شعاع شفاعت دور نگردند، که در غیر این صورت، راه نجاتی برای آنان نخواهد بود. همین احساس و توجه، در بازگشت افراد گنه کار به راه حق و تجدید نظر در برنامههای غلط تأثیر میگذارد و در حقیقت روزنه امیدی برای پاک ساختن برنامه زندگی از نقاط تاریک محسوب میشود. تجربه نشان داده است که اگر روزنه امیدی به روی افراد مجرم گشوده شود و احساس نمایند اگر در برنامه غلط و ناروای خود، تجدید نظر کنند راه نجاتی برای آنها هست، در این صورت بسیاری از آنان از بیراهه به راه باز میگردند. در قوانین جزایی و کیفری جهان، قانونی به نام «عفو زندانیان و مجرمان بزرگ و محکومان به حبس ابد» وجود دارد. نکته آن این است که روزنه امیدی برای این افراد باز شود تا در برنامه زندگی خود، تجدید نظر نمایند. اگر این روزنه نبود، علت نداشت که در آن محیط آرام بنشینند و دست به جنایت نزنند; زیرا بالاتر از سیاهی(زندان ابد) رنگی نیست. شفاعت درباره افراد لایق و شایسته ، جز روزنه امید برای امکان تجدید حیات دینی و اخلاقی چیز دیگری نیست و مخصوص کسانی است که روابط خود را با خدا و اولیای دین حفظ کردهاند، ولی کسی که دارای اعمال نیک نبوده و از ایمان به خدا بهره نداشته باشد و عمری را در گناه و فساد به سر برده است، هرگز مشمول شفاعت نخواهد شد. فرق این دو طایفه را میتوان در ضمن مثالی مجسم ساخت: فرض کنید سربازانی مأمور گشودن دژی برفراز کوهی باشند و گشودن آن دژ، در حفظ کشور آنان از تجاوز خارجی فوق العاده مؤثر است. فرمانده ماهر و ورزیده، وسایل لازم بالا روی و گشودن دژ را در اختیار آنان میگذارد و فرمان بالا رفتن را صادر مینماید. آن گروه از سربازان بی انضباط و ترسو که گوش به فرمان فرمانده نداده و در پایین کوه میمانند، هیچ گاه مشمول حمایت او نمیگردند; امّا آن گروه دیگری که فداکارند و به سرعت از کوه بالا میروند، اگر در میان آنان افرادی ضعیف و ناتوان باشند و در بعضی از گذرگاهها بلغزند، یا صعود و بالا رفتن به تنهایی در بعضی از نقاط حساس کوه، برای آنها مشکل باشد، فرمانده دل سوز مراقب حال آنها بوده و در نقاط حساس به آنها کمک کرده و از لغزشگاه عبور میدهد. این نوع مراقبت و کمک، یک نوع شفاعت از آن افرادی است که در مسیر هدف گام برمی دارند و هیچ اشکال ندارد که فرمانده دل سوز، پیش از صعود به کوه، این مطلب را اعلام کند و بگوید: اگر شما در نقاط حساسی از صعود باز بمانید از کمکهای بی دریغ من محروم نخواهید ماند و من با تمام قوا کوشش میکنم که شما را در این هدف کمک کنم. یک چنین اعلام قبلی، افراد را برای کار دل گرم کرده و نور امید را در دل آنان پدید میآورد و بر قدرت و پایداری آنان میافزاید و در حقیقت نوعی تربیت و وسیله تکامل است. آیا اگر شفاعت یک نوع کمک به نجات افراد در زمینههای مساعد باشد، مستلزم «تبعیض ناروا» ست و یا ترجیح بدون دلیل و تشویق به گناه و پارتی بازی به حساب میآید؟ قرآن و مسأله شفاعت
آیا مربوط به شفاعت را میتوان به سه دسته تقسیم نمود: ۱. آیاتی که شفاعت را نفی مینماید; مانند: (وَاتَّقُوا یَوماً لا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَیْئاً وَلا یُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلا یُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلاَ هُمْ یُنْصَرُونَ).[۳۴]«از آن روز بترسید که کسی به جای کسی مجازات نمیشود، نه شفاعت پذیرفته میشود و نه غرامت و بدلی قبول خواهد شد و آنان یاری نمیشوند». ۲. آیاتی که شفاعت را از آن خدا دانسته و آن را به ذات خدا منحصر میداند; مانند: (مَا لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیّ وَلا شَفِیع).[۳۵]«برای شما (در روز رستاخیز) یار و شفاعت کنندهای جز خدا نیست». ۳. آیاتی که به وجود شفیعانی که به اذن پروردگار شفاعت میکنند صریحاً اعتراف میکند و پذیرش شفاعت آنها را به اذن خدا محدود میسازد; مانند: (مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِندَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ).[۳۶]«کیست که در پیشگاه خداوند بدون اذن او شفاعت کند».
و نیز میفرماید: (یَوْمَئِذ لاَ تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَرَضِیَ لَهُ قَوْلاً).[۳۷]«روزی که شفاعت سودی نمیبخشد مگر شفاعت کسی که خداوند به او اذن دهد و به گفتار او راضی باشد». این آیات و آیات دیگری که در پاورقی به شماره آنها اشاره نمودهایم صریحاً ثابت میکند که در روز رستاخیز به طور اجمال شفیعانی وجود دارند که به اذن پروردگار درباره گناه کاران، شفاعت میکنند و خداوند نیز شفاعت آنان را میپذیرد. با این آیات صریحی که در قرآن در مورد وجود شفاعت وارد شده است، تکلیف کسانی که درباره آن به خود شک و تردید راه میدهند و یا به طور کلی به انکار آن برمی خیزند روشن است. مقصود از آیاتی که شفاعت را نفی میکنند چیست؟
با در نظر گرفتن عقاید خرافی که عرب بت پرست درباره شفاعت بتها داشت، هدف دسته نخست از آیات که شفاعت را به کلی نفی میکند، روشن میشود. آنان میگفتند: این بتها شفیعان ما در درگاه الهی اند و خدا این عقیده خرافی را از آنان در قرآن در سورههای مختلفی نقل کرده است; مانند: (یَقُولُونَ هؤلاءِ شُفَعائُنَا عِنْدَ اللّهِ).[۳۸]«آنان میگفتند: این بتها شفیعان ما در پیشگاه خدا هستند».
بسیاری از آیاتی که به طور کلی شفاعت را انکار میکنند مربوط به این نوع از شفاعت است که عرب جاهلی به آن اعتقاد داشت. از این جهت قرآن، هنگامی که از بت پرستان موضوع شفاعت بتها را نقل میکند فوراً به ردّ آنها پرداخته و آن را از آن خدا میداند; آن جا که میفرماید: (أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ شُفَعاءَ...* قُلْ للّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِیعاً...).[۳۹]«بلکه آنان جز خدا (بتها) شفیعانی برای خود اتخاذ کردهاند...(ای پیامبر خدا)بگو: شفاعت همگی از آن خداست و مربوط به اوست...». از این بیان استفاده میشود که هدف آیاتی که شفاعت را انکار میکنند، مربوط به آن نوع از شفاعت صحیح نیست که به حکم دسته سوم از آیات، به اذن خدا انجام میگیرد، بلکه مربوط به شفاعت بتهایی است که نه شایستگی شفاعت کردن را دارند و نه خدا به آنها اذن داده است. هدف برخی از آیات دیگر که به صورت ظاهر شفاعت را نفی میکنند، محکوم کردن خیالهای باطل یهود است; زیرا آنان تصور میکردند که چون بعضی از نیاکانشان پیامبر بودند، آنان را ـ هر اندازه هم مجرم باشند ـ شفاعت خواهند کرد. اینان تصور میکردند که برای گناهان میتوان «فدا» و «بدل» تهیه نمود، همان طور که در این جهان میتوان از طریق رشوه و پارتی و هدایا و تحف، جرایم را از بین برد و افکار داوران را دگرگون ساخت. قرآن مجید برای این که خطّ بطلان بر چنین افکاری بکشد و اعلام نماید که در آن روز هیچ کس حقّ شفاعت و وساطت ندارد و از کسی فدا و بدلی پذیرفته نمیشود و چیزی جز عمل انسان را نمیتواند نجات دهد چنین میفرماید:
(وَاتَّقُوا یَوْماً لا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَیْئاً وَلا یُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلاَ یُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلا هُمْ یُنْصَرُونَ).[۴۰]«از آن روز بترسید که کسی به جای کسی مجازات نمیگردد و نه شفاعت و نه غرامت و نه بدل پذیرفته نمیشود و نه کسی آنها را یاری میکند». بنابراین، مجموع آیاتی که شفاعت را نفی میکند، با در نظر گرفتن عقاید رایج عرب و یهود درباره شفاعت و به کمک قراینی که در قبل و بعد خود آیات وجود دارد، آن نوع شفاعت را میگویند که عرب بت پرست و یا یهود معتقد بودند و حساب این نوع شفاعت، از شفاعتی که دسته دوم و سوم به طور اجمال ثابت میکنند جداست. آن دسته از آیات (دسته دوم) که شفاعت را از آن خدا میداند با دسته سوم که به وجود شفیعانی که به اذن پروردگار شفاعت خواهند کرد اشاره میکند، کوچکترین منافاتی ندارد; زیرا شفاعت، اصلاً از آن خداست و دیگران با اذن و اجازه خدا از این حقّ مطلق استفاده مینمایند. خواب راستین
در پایان بی مناسبت نیست که سرگذشت شاعری به نام حاجب را در این جا نقل کنییم: وی از افرادی بود که تصور میکرد شفاعت پیامبران و امامان(علیهم السلام) در هر حالی و به هر کیفیتی شامل همه گنه کاران میشود و باز چنین میاندیشید که، مسأله شفاعت، یک نوع پارتی بازی است و برای آن تشریح شده است که افراد مجرم و گنه کار، در پرتو آن به هر جنایتی دست بزنند و هر چه بخواهند انجام دهند. از این رو، در قصیدهای که در وصف علی(علیه السلام) سروده بود در آخرین بیت ـ که تخلص شاعر نیز آمده ـ چنین گفته بود: حاجب اگر معامله حشر با علی است *** من ضامنم تو هر چه بخواهی گناه کن شاعریاد شده پس از اتمام قصیده، همان شب در عالم رؤیا با صورت مثالی امیرمؤمنان رو به رو شد. امام(علیه السلام) ضمن پرسش از قصیده او، که شنیدهام قصیدهای درباره من سرودهای، فرمود: آخرین بیت قصیده خود را برای من بخوان. وی همان بیت یاد شده را برای امام(علیه السلام) در عالم رؤیا قرائت کرد. امام(علیه السلام) پس از نکوهش او فرمود:شعر خود را چنین اصلاح کن: حاجب اگر معامله حشر با علی است *** شـرم از رخ علی کـن و کمتر گناه کن حاجب پس از بیدار شدن از اندیشه بد خود پشمان شد و شعر خود را به همان صورت اصلاح کرد. ممکن است برخی گمان کنند این خواب به سان خوابهای آشفته است و هیچ نوع حجیتی ندارد و تنها خواب انبیا و اولیا، مانند یوسف صدیق(علیه السلام) و نبی اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم)است که حجت است. بله، این مطلب را ما نیز قبول داریم، امّا گاهی خواب انسانهای عادی هم، میتواند واقع نما و روشنگر حقایق باشد; مانند خوابی که هم بندیهای حضرت یوسف(علیه السلام) دیدند و برای او تعریف کردند و آن حضرت نیز حقیقت خواب را بیان داشت. هیچ بعید نیست خواب این مرد شاعر نیز از همین رؤیاها راست و صادق باشد. به هر حال، ما نمیخواهیم با خواب استدلال کنیم، بلکه فقط تذکر نکتهای بود که در این جریان وجود داشت. مفاد شعر اوّل همان شفاعت تحریف شده است، در حالی که مضمون شعر دوم شفاعت واقعی است که در بالا تشریح شد.
توطئه خطرناک منافقان
۷. (هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتّی یَنْفَضُّوا وَلِلّهِ خَزائِنُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقینَ لاَ یَفْقَهُونَ). «آنان(منافقان) کسانی هستند که می گونید: بر افرادی که نزد رسول خدا هستند چیزی انفاق نکنید، تا از اطراف او پراکنده شوند با این که خزاین و گنجینههای زمین و آسمانها از خداست، ولی منافقان نمیفهمند». ۸.(یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَی الْمَدینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْهَا الأَذَلَّ وَلِلّهِ العِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنینَ وَلکِنَّ الْمُنافِقینَ لاَ یَعْلَمُونَ). «آنان میگویند که اگر (از نبرد بنی المصطلق) به مدینه برگردیم باید گروه عزیزها(کسانی که نژاد آنها مدنی است) گروه ذلیلها (مهاجرانی که به مدینه پناهنده شدهاند) را از مدینه اخراج نمایند. بگو: عزت از آن خدا و رسول وی و مؤمنان است، امّا منافقان نمیدانند». محاصره اقتصادی و ترک داد و ستد، از عواملی است که نهضت و جنبش اقلیت هدف دار را خاموش میسازد. متنفذان جامعه که بیداری گروهی را به ضرر خود میدانند، از طریق قطع روابط اقتصادی، اقلیت فشرده و به هم پیوسته را به زانو درآورده ، و آنان را از تعقیب راهی که در پیش گرفتهاند، باز میدارند. انقلابها و اصلاحات همواره از یک گروه کوچک و ضعیف و تهی دست آغاز میشود و برای به هم زدن این دسته، کافی است که سرمایه داران متنفذ، روابط بازرگانی و اقتصادی و کمکهای بلاعوض خود را به آنان قطع نمایند و از این راه گرسنگی و فقر و بیچارگی مصنوعی به وجود آورند که اقلیت تهی دست ناچار شوند از هدف و ایده خود دست بردارند. رجال شرک و مخالفان توحید، در آغاز اسلام از این «تاکتیک» سیاسی به گونه زشت و شدیدی بهره جستند و مسلمانان را با گرسنگی طاقت فرسایی دست به گریبان کرده و آنان را مجبور ساختند سه سال تمام در شعب ابوطالب با بدبختی و گرسنگی و فقر فوق العادهای زندگی نمایند. سران قریش در آغاز بعثت، برای سرکوب کردن نهضت نیرومند اسلام، قطع نامهای به دیوار کعبه زده و در آن هر نوع معامله و داد وستدی را با بنی هاشم ممنوع ساختند. در نتیجه این تحریم اقتصادی، همه مردم از ترس و یا از روی میل، روابط تجاری و اقتصادی ـ حتی معاملات جزئی خود ـ را با خانواده پیامبر قطع نموده و آنان را در یک بن بست اقتصادی عجیبی قرار دادند. شبها، فریاد و صدای کودکان آنها از گرسنگی بلند بود، تا آن که به دلیل مقاومت اعجازآسای بنی هاشم، قطع نامه لغو شد.[۴۱]در بسیاری از کشورها که رهبران آنها با دین و مذهب روابط حسنه ندارند و دین را مانع سرسخت در برابر اغراض خود میدانند، افراد با ایمان را از یک سلسله حقوق اجتماعی و مزایای سیاسی و فرهنگی محروم میکنند تا نسل جدید، به دین و مذهب رغبتی از خود نشان ندهند و گروندگان قبلی نیز از روش خود دست بردارند. پیشوای منافقان، عبداللّه بن أبی برای نابود ساختن اسلام دو نقشه زیر را طرح نمود و از هواداران خود خواست که این طرحها را عملی سازند:
۱. هر نوع معامله با مهاجران و یا با کسانی که اطراف رسول خدا را گرفتهاند، ممنوع شود تا بر اثر سختی معیشت از اطراف او پراکنده شوند. ۲. مردم مدینه که اراضی آن جا متعلق به آنهاست، مهاجران را از سرزمین خود برانند تا رسول خدا نیز، سرزمین آنها را ترک کند. رهبر این حزب، موقعی این نقشه را ریخت که در اثر نزاعی که میان دو نفر از مهاجر و انصار صورت گرفته بود، زمینه پذیرش این دو طرح در گروهی ـ حتی مسلمانان ـ به وجود آمده بود، ولی نه تنها این دو طرح جامه عمل به خود نپوشید، بلکه نتیجه معکوس بخشید. اینک مشروح جریان از کتابهای تاریخ و تفسیر: غزوه بنی المصطلق
تیره «بنی المصطلق» پس از دادن ده کشته، تسلیم ارتش اسلام شدند و جنگ به نفع مسلمانان پایان پذیرفت. پس از پایان نبرد، دو نفر از مسلمانان که یکی از آنها از مهاجرین و دیگری از انصار بود، بر سر آب با یک دیگر اختلاف پیدا کردند و هر کدام قبیله خود را به کمک طلبید، چیزی نمانده بود که هر دو گروه، به جان یک دیگر بیفتند، و افتخارات بزرگی را که در طول چند سال به دست آورده بودند از دست بدهند. پیامبر از جریان آگاه شد و نداهای طرفین را ندای جاهلی دانست و فرمود: هنوز آثار جاهلیت از قلوب شما بیرون نرفته است. آن گاه طرفین را از هم جدا ساخت. عبداللّه بن أبی(که سردسته منافقان بود و از ترس و فشار افکار عمومی، اسلام پذیرفته و در حقیقت به رنگ اسلام درآمده بود) از فرصت استفاده کرد و به گروهی که دور او بودند، چنین گفت: از ماست که بر ماست. ما مردم مدینه[۴۲]مهاجران مکه را در سرزمینهای خود جای دادیم و آنها را از شرّ دشمن حفظ کردیم، اکنون وضع ما مصداق روشن این مثل معروف شده است که میگویند: سگ خود را پرورش ده تا تو را بخورد. به خدا قسم، اگر به مدینه بازگردیم باید روابط اقتصادی خود را با کسانی که دور رسول خدا را گرفتهاند قطع کنیم، تا سرزمین ما را ترک کنند و باید جمعیت نیرومند و پرافتخار (مردم مدینه) افراد ناتوان و ضعیف[۴۳]را از سرزمینهای خود اخراج کنند. این مرد، موقعی تخم نفاق و عداوت با مهاجران را در میان برخی افشاند که زمینه پذیرش آن بر اثر نزاع مهاجر و انصار، در بعضی از مسلمانان به وجود آمده بود. خوش بختانه در آن جمع ، جوانی دل آگاه نشسته بود و با منطق نیرومند به سخنان شیطانی وی چنین پاسخ گفت: «به خدا قسم، خوار و ذلیل تویی! آن که در میان خویشاوندان خود کوچکترین موقعیتی ندارد تویی! ومحمد عزیز مسلمان هاست، دلهای آنها آکنده از مهر و مودت اوست». آن گاه آمد و پیامبر را از سم پاشی عبداللّه آگاه ساخت و پیشنهاد کرد در آن نقطه عبداللّه را اعدام کنند، ولی پیامبر فرمود: این کار هرگز صلاح نیست; زیرا مردم میگویند: محمد پس از آن که به اوج قدرت رسید یاران خود را کشت. اسید شرفیاب محضر پیامبر شد و او را تسلی داد و گفت: با عبداللّه مدارا کنید; زیرا او یک فرد شکست خورده است و طلوع اسلام در سرزمین مدینه، از موقعیت اجتماعی او کاسته و شالوده حکومت و سلطنت او را که ریخته شده و نزدیک بود به نتیجه برسد از بین برده است. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) برای این که طرفین از این افکار شیطانی بیرون آیند و حادثه را فراموش کنند، در لحظه غیر مناسبی فرمان حرکت صادر نمود و در ظرف بیست و چهار ساعت جز برای ادای نماز، اجازه توقف و استراحت نداد و روز دوم که هوا به شدت گرم بود و قدرت راه پیمایی از همه سلب شده بود، فرمان نزول صادر کرد مسلمانها از مرکبها پیاده شدند و از فرط خستگی آن چنان در خواب عمیق فرو رفتند که تمام خاطرات تلخ حادثه سرزمین بنی المصطلق را به دست فراموشی سپردند و بعدها نیز اثری از آن در خاطرهها باقی نماند.[۴۴]قرآن نظر منافقان را محکوم میکند
۱. آنها تصور کرده بودند که روزی بندگان در دست آنهاست، ولی از یک اصل اساسی غفلت ورزیده بودند که روزی بندگان در دست خداست; خدایی که به دشمنان خود (منافقان) روزی میدهد هرگز دوستان خود را در فشار گرسنگی و مضیقه زندگی باقی نمیگذارد و کلیه خزاین زمین و آسمانها در دست خدا میباشد. این نظام وسیع که در آن هر جنبدهای در زوایای جهان به رزق خود میرسد، با تدبیر و اراده حکیمانه خدا اداره میشود و مردان با ایمان در پرتو استقامت و شکیبایی و ثبات در راه عقیده، محاصره اقتصادی را شکسته و سرانجام از بن بست اقتصادی بیرون میآیند و فقط گروههای بی صبر و ثبات در این دامهای گسترده میافتند و سرانجام تسلیم افکار شیطانی گروه متنفذ میشوند، ولی مردان حق با نیروی ایمان و قدرت صبر، به دشمن میفهمانند که از این دام، شکاری به چنگ نخواهند آورد و چارهای جز برچیدن دام و شکستن حلقه محاصره و انصراف از رأی خود ندارند و این حقیقت در صدر اسلام در جریان شعب ابوطالب کاملاً روشن و واضح است.
۲. آنها تصور کرده بودند که عزت و نیرومندی در گرو داشتن آب و زمین است و چون دست مهاجران از اراضی مدینه کوتاه بود، آنها را خوار و ذلیل میخواندند، ولی از این نکته غفلت داشتند که همین آب و ملک، گاهی باعث زبونی و بیچارگی و خواری انسان میشود، در حالی که عزت و ذلت باید سرچشمه روحی و نفسانی داشته باشد و این سرچشمه، همان ایمان است که بشر را از حضیض ذلت به اوج عزت میرساند. لذا قرآن روی کلمه «وللمؤمنین» تکیه کرده و عزت را از آنِ مردم با ایمان دانسته است. یک فرد با ایمان و مؤمن به اصول انسانی و مبادی اخلاقی و معتقد به روز رستاخیز، به بسیاری از مظاهر فریبنده جهان ماده ـ که با ذلت و خواری توأم است ـ پشت پا میزند و به هیچ قیمتی زیر بار آنها نمیرود و گاهی در حفظ عزت و عصمت روحی خود، دست از جان و زندگی شسته و مرگ را بر حیات توأم با ذلت ترجیح میدهد. مرگ شرافتمندانه را بر زندگی ذلیلانه مقدم میدارد و چنین مرگ را برای خود پل پیروزی و زندگی ذلت بار را نشانه مقهوریت میداند. امیرمؤمنان(علیه السلام) با جمله زیر به این نکته اشاره کرده و میفرماید: «الحیاة فی موتکم قاهرین، والموت فی حیاتکم مقهورین; مرگ این است که زنده، ولی سر به زیر باشید و زندگی واقعی آن است که با سربلندی شهید شوید». اتفاقاً در جریان بنی المصطلق همه مردم این حقیقت را با دیدگان خود مشاهده کردند که چگونه پیامبر و افراد با ایمان، با عزت هر چه تمام تر زندگی کردند و چهارده قرن است که نام آنها با کمال احترام در میان مسلمانان برده میشود، ولی عبد اللّه بن ابی و دار و دسته او باقی مانده عمر را به ذلت به سر بردند و کار به جایی رسید که پسر وی حاضر شد پدر را به قتل برساند، ولی پیامبر با کشتن وی موافقت نکرد و دستور داد با او مدارا کند.[۴۵]
دنیا از دیدگاه اسلام
۹. (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ أَمْوالُکُمْ وَلا أَوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَمَنْ یَفْعَلُ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ). «ای افراد با ایمان! اموال و فرزندانتان، شما را از یاد خدا باز ندارند و کسانی که چنین کنند، زیان کارند». ۱۰. (وَأَنْفِقُوا مِنْ مَا رَزَقْنَاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَولاَ أَخَّرْتَنِی إِلی أَجَل قَرِیب فَأَصَّدَّقَ وَأَکُنْ مِنَ الصّالِحینَ). «از موهبتهایی که به شما دادهایم انفاق نمایید، پیش از آن که مرگ یکی از شماها فرا رسد و (با ندامت) بگوید: پروردگارا! چرا (به من مهلت ندادی) و اجل مرا تا مدت کوتاهی تأخیر نینداختی تا (از اموال خود) در راه خدا ببخشم و از نیکوکاران شوم». ۱۱. (ولَنْ یُؤَخِّرَ اللّهُ نَفْساً إِذَا جاءَ أَجَلُها وَاللّهِ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ). («ولی بدانید) هنگامی که مرگ کسی رسید، خداوند اجل وی را به تأخیر نمیاندازد، خداوند به اعمالی که انجام میدهید آگاه است».
جای گفتگو نیست که ثروت دنیا و امکانات مادی از عوامل خوش بختی انسان است که در سایه آن میتواند رضای خداوند را به دست آورد و خود را از چنگال یک سلسله صفات نکوهیده و اعمال زشت و ننگین نجات دهد. یک فرد متمکن، در سایه قدرت مالی میتواند فقر را از محیط خود براند و به زندگی بینوایان و درماندگان سر و سامانی بخشد و وانگهی میتواند حریت و آزادی و عظمت و مناعت طبع خود را در سایه بی نیازی از مردم به طرز صحیحی حفظ کند. علل پارهای از جنایتها و خیانتهای اجتماعی و گاهی سقوط گروهی از دختران و زنان در منجلاب فساد، فقر و نیازمندی است، اگر چه برخی از این اعمال غیر انسانی، عللی غیر از فقر و بدبختی نیز دارد. بی جهت نیست که قرآن مال را یکی از بزرگترین نعمتهای الهی دانسته و آن را از بهترین کمکها معرفی مینماید، چنان که میفرماید: (وَیُمْدِدْکُمْ بِأَمْوال وَبَنِینَ).[۴۶]«خداوند شماها را در صحنه زندگی با اموال و فرزندان کمک میکند». پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در برابر گروهی که از منطق واقعی اسلام آگاه نبودند و فقر و تنگدستی را بر نعمت و ثروت ترجیح میدادند، چنین میفرماید: «نعم العون علی تقوی اللّه الغنی;[۴۷]مال دنیا بهترین کمک برای پرهیزگاری است». زیرا چنان که گفته شد یک چنین افراد غالباً از یک نوع صفات مذموم و اعمال ننگین مصونیت پیدا میکنند و در سایه تمکن، انگیزه این کارها در آنها بیدار میشود.
اما کدام مال و کدام دنیا؟
مراد مالی است که در طریق تأمین سعادت خویش و محیط زندگی به کار افتد و گروهی را از بدبختی و فلاکت نجات بخشد و آن گونه باشد که امیرمؤمنان (هنگامی که چشمش به کاخ مجلل علاء بن زیاد افتاد) فرمود: «این کاخ وسیله سعادت است اگر در آن جا از مهمان و خویشاوندان پذیرایی به عمل آید».[۴۸]دنیایی که در آن جا اشباع غرایز وغرق شدن در شهوات و نیل به لذایذ و افزودن بر شماره کاخها و...، به صورت هدف اساسی درنیاید تا آن جا که جز حبّ ذات و علاقه به لذت هدفی در کار نباشد و دنیایی که در آن جا مال و فرزندان، ما را از یاد خدا و سرای دیگر باز ندارد چنین دنیایی اشکالی ندارد امّا در غیر این صورت، چنین دنیایی جز خسران و ضرر چیز دیگری نخواهد بود. نکته بارز در آیه نهم این است که هرگز دستور نمیدهد دنبال دنیا نرویم و نمیفرماید: پی کسب و کار نروید، بلکه در مقام بیان نظر خود درباره دنیا، کلمه «تلهکم» به کار برده; یعنی دنیا شما را از یاد خدا و سرای دیگر باز ندارد و مشغول نسازد.[۴۹]علت زیان کاری این فرد این است که نیروهای جسمی و روحی خود را در جایی مصرف کرده که پس از سپری شدن عمر، با او همراه نخواهد بود و با او وداع خواهد کرد و در سرای دیگر ـ که مورد تصدیق افراد با ایمان است ـ ذرّهای از آن بهره نخواهد بود.
امیرمؤمنان با جمله کوتاه و زیبایی درباره دو نوع دنیای «ممدوح و مبغوض» چنین میفرماید: «من نظر بها بصرته، ومن نظر إلیها أعمته;[۵۰]کسی که به دنیا از دریچه وسیله بنگرد و آن را وسیله سعادت و رفاه خود در دو جهان بداند، او را بینا کند و شخصی که آن را هدف قرار دهد وبه عنوان هدف بدان بنگرد، او را نابینا میسازد». زیرا کسی که زر و سیم، کاخ و ویلا برای او هدف باشد، در راه به دست آوردن و افزودن تعداد آنها، حق و عدالت و انصاف و اصول انسانی و اخلاقی را نادیده گرفته به هیچ اصلی احترام نمیگذارد. امکان تأخیر نیست
افرادی که دنیا را هدف اساسی خود قرار میدهند، وقتی لحظات مرگ آنها فرا میرسد و احساس میکنند از این ثروتی که در راه گردآوری آن، رنجهای توان فرسایی کشیدهاند، سودی در سرای دیگر نخواهند برد، آرزوی تأخیر اجل مینمایند که، اموال خود را در راه خدا انفاق کنند و از این طریق، توشهای برای جهان دیگر بردارند. ولی آنها از یک سنت قطعی الهی غفلت دارند، که تأخیر اجل امکان ندارد; زیرا فرا رسیدن مرگ نشانه این است که تمام استعدادها و قوهها به فعلیت رسیده و سیر بشر در این جهان به پایان رسیده است، هم چنان که میوه رسیده باید از درخت کنده شود، روح نیز پس از سیر نهایی خود باید بدن را ترک گفته و گام در سرای دیگر بگذارد.
یک چنین افراد دنیاطلبی، نه تنها موقع فرا رسیدن اجل آرزوی تأخیر دارند، بلکه هنگامی که گام در سرای دیگر نهادند و پردههای جهل و غفلت از چشم و گوش آنها افتاد، آرزوی بازگشت به دنیا را مینمایند و چنین میگویند: (رَبَّنَا أَبْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ).[۵۱]«پروردگارا! ما در این سرا حقایق را دیدیم و شنیدیم ما را بازگردان، کار نیک انجام دهیم، و ما اکنون به این حقایق یقین داریم». علت این که قرآن هنگام دستور انفاق، کلمه «رُزِقْناکُمْ; از آن چه به شما دادیم» به کار برده ، این است که انفاق کنندگان متوجه گردند در این کار منّتی بر فقیران ندارند; زیرا آن چه را در اختیار دارند، از آن خود آنها نیست، بلکه مالی است که خداوند در اختیار آنها گذارده است. قم ـ جعفر سبحانی ۱۵ تیرماه ۱۳۵۳/۱۵جمادی الاخری۱۳۹۴
پانویس
- ↑ نهج البلاغه عبده، ج۳، ص ۳۳.
- ↑ کتابی به نام المنافقون فی القرآن به قلم عبدالامیر قبلان انتشار یافته، در این کتاب قسمت اعظم آیات مربوط به منافقان بدون تجزیه و تحلیل کامل گرد آمده است.
- ↑ «ای محمد! برو سراغ کسانی که تو را مغرور ساخته و فریب دادهاند و از مکه به مدینه آوردهاند; برو بر آنها وارد شو و ما را در دیار و میهن خود فریب مده».
- ↑ الاصابة، ج۴، ص ۸۸. «قد صارت إلیکم بعد تیم وعدی، فأدرها کالکرة واجعل أوتادها بنی أمیة، فإنّما هو الملک ولا أدری ما جنة ولا نار».
- ↑ قاموس الرجال، ج۱۰، ص ۸۹، به نقل از: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید.
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۱، ص ۲۲۱ـ ۲۲۲.
- ↑ الدرجات الرفیعة، ص ۸۶ـ ۸۷.
- ↑ نهج البلاغه عبده، ج۳، ص ۲۹، به نقل از رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم). متن حدیث چنین است:«ولکنّی أخاف علیکم کلّ منافق الجنان، عالم اللسان، یقول ما تعرفون ویفعل ما تنکرون».
- ↑ نهج البلاغه عبده، خ۱۹۲.
- ↑ بخش «الهیات»(بحث قدرت)، ص ۲۷۵.
- ↑ طبرسی، مجمع البیان، ج۱۰، سوره منافقون.
- ↑ روح البیان در تفسیر همین سوره. «ازره» درخت سختی است مانند صنوبر; «تنقعر»: از جای کنده میشود.
- ↑ مفید، ارشاد، ص ۶۱; اعلام الوری، ص ۱۰۶; بحارالأنوار، ج۲۰، ص ۳۶۸. طبری در این قسمت دچار اشتباه شده و نوشته است که خود پیامبر نام خود را نوشت و ما در این قسمت به طور گسترده در کتاب «در مکتب وحی» سخن گفتهایم.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۲، ص ۱۳۸ و بحارالأنوار، ج۲۰، ص ۳۵۳.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۳، ص ۱۶۲.
- ↑ سیره حلبی، ج۳، ص ۲۴
- ↑ بحار الانوار، ج۲۰، ص ۳۵۳
- ↑ مجمع البیان، ج۹، ص ۱۱۷
- ↑ سیره حلبی، ج۳، ص ۲۵ و ۲۶.
- ↑ مقدمه ابن خلدون، ص ۴۱۶
- ↑ بقره(۲) آیه ۲۰۷. ومتن آیه این است:(وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَءوفٌ بِالْعِبادِ); «برخی از مردم با خدا معامله نموده و جان خود را برای به دست آوردن رضایت خدا از دست میدهند، خدا به بندگان خود مهربان است». نزول این آیه درباره امیرمؤمنان مورد اتفاق بسیاری از مفسران و محدثان است، جز سیوطی که در درالمنثور شأن نزول آن را طور دیگر نقل نموده است. مرحوم شیخ جواد بلاغی، مفسر عالی قدر اسلام در کتاب آلاء الرحمان (ج۱، ص ۱۸۴ـ ۱۸۵) مصادر این مطلب را از دانشمندان اهل تسنن نقل نموده است
- ↑ بقره(۲)آیه ۲۰۴.
- ↑ نهج البلاغه عبده، خ۲۰۵.
- ↑ علاّمه بزرگوار مرحوم شرف الدین عاملی، ابوهریره، ص ۲۷.
- ↑ یوسف(۱۲) آیه ۹۷.
- ↑ یوسف(۱۲) آیه ۹۸.
- ↑ ممتحنه(۶۰) آیه ۴.
- ↑ نساء(۴) آیه ۶۴.
- ↑ توبه(۹) آیه ۱۱۳.
- ↑ غافر(۴۰) آیه ۷.
- ↑ مؤلف کتاب تفسیر آیات مشکله قرآن(ص ۱۹۶). نگارنده در کتاب تفسیر صحیح آیات مشکله قرآن(ص ۵۰ـ ۶۰) ـ که در بررسی کتاب نامبرده نوشته است ـ به طور مبسوط در این باره سخن گفته است.
- ↑ نساء(۴) آیه ۴۸.
- ↑ توبه(۹) آیه ۸۰.
- ↑ بقره(۲) آیه ۴۸. و قریب به همین مضمون، آیات دیگری در قرآن آمده است. ر.ک: بقره(۲)آیههای ۱۲۳ و ۲۵۴; مدثر(۷۴) آیه ۴۸
- ↑ سجده(۳۲) آیه ۴. ر.ک: انعام(۶) آیه ۵۱ و ۷۰; زمر(۳۹) آیه ۴۴; غافر(۴۰) آیه ۱۸
- ↑ بقره(۲) آیه ۲۵۵.
- ↑ طه(۲۰) آیه ۱۰۹. به این مضمون آیات زیادی در قرآن وارد شده است ر.ک: یونس(۱۰) آیه۳; انبیاء(۲۱) آیه ۲۸; مریم(۱۹)آیه ۸۷; سبأ(۳۴) آیه ۲۳; زخرف(۴۳) آیه ۸۶; نجم(۵۳) آیه ۲۶.
- ↑ یونس(۱۰) آیه ۱۸.
- ↑ زمر(۳۹) آیه ۴۳.
- ↑ بقره(۲) آیه ۴۸. این آیه، در ضمن وقایع و سرگذشت بنی اسرائل وارد شده است لذا از این نظر، ناظر به عقاید یهود درباره شفاعت خواهد بود.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۱، ص ۳۵۰.
- ↑ انصار
- ↑ مهاجران
- ↑ همان، ج۲، ص ۲۹۲; تفسیر قمی، ص ۶۸۱.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲، ص ۲۹۲.
- ↑ نوح(۷۱) آیه ۱۲.
- ↑ من لا یحضره الفقیه، ص ۳۵۳.
- ↑ نهج البلاغه، خ۲۰۷.
- ↑ و در جای دیگر (نور(۲۴) آیه ۳۷) میفرماید: رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ); «مردانی که داد و ستد آنها را از یاد خدا باز نمیدارد».
- ↑ نهج البلاغه، خ۸۰.
- ↑ سجده(۳۲) آیه ۱۲.







