کتابخانه:صد حکایت تربیتی

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
صد حکایت تربیتی
مشخصات کتاب
Sad Hekayat Tarbiyati.jpg
نویسنده مرتضی بذرافشان
زبان فارسی
ناشر دفتر تبلیغات اسلامی
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۷۸
شابک ۹۶۴-۴۲۴-۵۶۸-۷
دانلود PDF

محتویات

مقدمه

تربیت فرزند, مقوله‌ای سهل و ممتنع است .

سهل است چون اگر به روال طبیعی و تحت ثاثیر فطرت سالم انجام گیرد, نه مشکل خاصی دارد و نه کمبودی .

ممتنع است زیرا با توسعه زندگی شهرنشینی , ارتباطات , تکنولوژی , کانالیزه شدن بسیاری از مجاری تربیتی , آموزشی , اقتصادی , سیاسی و . . .

هزاران معضل وموضوع تازه در مسیر تربیت کودکان و نوجوانان و جوانان حادث شده است وبسیاری از خانواده‌ها به کانون‌های بحران اخلاقی و تربیتی و عاطفی تبدیل گشته‌اند .

دیگر بی سواد بودن والدین توجیه پذیر نیست .

آنها هرگز نمی‌توانند مشکلات اخلاقی و عاطفی فرزندانشان را تجزیه و تحلیل کنند و راهی برای اصلاح بیابند .

اینک پدر و مادر باید با مقوله‌های تربیتی و روان شناسی کودک و نوجوان و جوان آشنا باشند .

در صورت امکان باید با مشاوران صاحب نظر گفتگو کنند و چگونگی ارتباط با فرزندان را زیر نظر آنها تنظیم نمایند .

حداقل کاری که هر پدر و مادری باید انجام دهد آن است که مسائل ساده وسهل الوصول و کلی را درباره تربیت و برخورد با فرزندان خویش فراگیرد و خود رااز فراگیری و اعمال آنها بی نیاز نداند .

شیوه پیامبر اسلام (ص ) و ائمه اطهار(ع ) در تربیت و ارتباط با مردم , به ویژه باکودکان , این امور سهل الوصول و کلی و در عین حال مطابق با فطرت و عقل سلیم رابه ما می‌آموزد .

به عقیده ما آنها به خاطر وصل بودن به منبع وحی و داشتن گوهرعصمت , از خطا و لغزش در امان هستند و لذا شیوه‌ای را که در تربیت کودکان توصیه می‌کنند سالم‌ترین و دست یافتنی‌ترین روش هاست .

در این مجموعه که محور آن , شیوه ارتباط والدین با کودکان است روایات وحکایات برگزیده‌ای از پیامبر اکرم (ص ) و ائمه اطهار(ع ) و سالکان راه ایشان ونکته‌هایی از دوران کودکی بزرگان و . . .

جمع آوری شده است که تا حدی طریقه مواجهه و هماهنگی با دنیای کودکان را تصویر می‌کند .امید است که مفید واقع شود .

توجه به کودک

گروهی از کودکان مشغول بازی بودند . ناگهان با دیدن پیامبر(ص )که به مسجد می‌رفت , دست از بازی کشیدند و به سوی حضرت دویدند و اطرافش را گرفتند .

آنها دیده بودند پیامبر اکرم (ص ),حسن (ع ) و حسین (ع ) را به دوش خود می‌گیرد و با آنها بازی می‌کند .

به این امید, هر یک دامن پیامبر را گرفته , می‌گفتند : شتر من باش ! پیامبر می‌خواست هر چه زودتر خود را برای نماز جماعت به مسجد برساند, اما دوست نداشت دل پاک کودکان را برنجاند .

بلال درجستجوی پیامبر از مسجد بیرون آمد, وقتی جریان را فهمید خواست بچه‌ها را تنبیه کند تا پیامبر را رها کنند .

آن حضرت وقتی متوجه منظوربلال شد, به او فرمود : تنگ شدن وقت نماز برای من ازاین که بخواهم بچه‌ها را برنجانم بهتر است .

پیامبر از بلال خواست برود و از منزل چیزی برای کودکان بیاورد . بلال رفت و با هشت دانه گردو برگشت .

پیامبر(ص ) گردوها را بین بچه‌ها تقسیم کرد و آنها راضی و خوشحال به بازی خودشان مشغول شدند .

بیان : توجه به نیاز و خواسته‌های کودک از اصول اولیه تربیت است . آسان‌ترین و پسندیده‌ترین راه , راضی کردن کودکان و همان روش متواضعانه پیامبر است که علاوه بر تامین نیاز کودک , به آنها نوعی شخصیت نیز می‌بخشد .

مسؤولیت پدران

روزی عده‌ای از کودکان در کوچه مشغول بازی بودند . پیامبر(ص )در حین عبور, چشمش به آنها افتاد و خواست نقش بسیار بزرگ پدران و مسؤولیت سنگین آنها را در رشد کودک به همراهانشان گوشزدکند .

فرمود : وای بر فرزندان آخرالزمان از دست پدرانشان .

اطرافیان پیامبر با شنیدن این جمله به فکر فرو رفتند .

لحظه‌ای فکرکردند شاید منظور پیامبر, فرزندان مشرکان است که در تربیت فرزندانشان کوتاهی می‌کنند .

عرض کردند : یا رسول اللّه , آیا منظورتان مشرکین است ؟ - نه , بلکه پدران مسلمانی را می‌گویم که چیزی از فرایض دینی رابه فرزندان خود نمی‌آموزند و اگر فرزندانشان پاره‌ای از مسائل دینی رافراگیرند, پدران آنها,ایشان را از ادای این وظیفه باز می‌دارند .

اطرافیان پیامبر با شنیدن این سخن , تعجب کردند که آیا چنین پدران بی مسؤولیتی نیز هستند .

پیامبر که تعجب آنها را از چهره شان خوانده بود ادامه داد : تنهابه این قانع هستند که فرزندانشان از مال دنیا چیزی را به دست آورند . . . . آنگاه فرمود : من از این قبیل پدران بیزار و آنان نیز از من بیزارند .

بیان : در عصر حاضر, دلیل دور بودن و ناآگاهی قشر عظیمی ازکودکان و نوجوانان از مسائل مذهبی , بی توجهی والدینشان به این مساله مهم است .

تبعیض ناروا

سال‌ها از بعثت پیامبر اکرم (ص ) گذشته بود .

هنوز افکار دوران جاهلیت و تبعیض بین فرزندان وجود داشت .

مردی عرب , آن روزبرای انجام دادن کاری دست دو فرزندش را گرفت و شرفیاب محضررسول اکرم (ص ) شد .

هنگامی که نشسته بود, یکی از فرزندان خود رادرآغوش گرفت , به او محبت کرد و او را بوسید و به فرزند دیگرش توجهی نکرد .

پیغمبر که این صحنه تاثرانگیز را مشاهده کرد نتوانست طاقت بیاورد, پس فرمود : چرا با فرزندان خود به طور عادلانه رفتارنمی کنی ؟ آن مرد عرب جوابی جز سکوت نداشت .

سرش را پایین انداخت وعرق شرم بر پیشانی اش نشست .

او در آن روز دریافت که کارش اشتباه بوده است و فهمید که درنگاه کردن نیز نباید بین فرزندان فرقی گذاشت .

تربیت قبل از تولد

ملامحمدتقی مجلسی از علمای بزرگ اسلام است .

وی در تربیت فرزندش اهتمام فراوان داشت و نسبت به حرام و حلال , دقت فراوان نشان می‌داد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشدکند .

محمدباقر, فرزند ملامحمدتقی , کمی بازیگوش بود . شبی پدربرای نماز و عبادت به مسجد جامع اصفهان رفت .آن کودک نیز همراه پدر بود .محمدباقر در حیاط مسجد ماند و به بازیگوشی پرداخت .وی مشک پر از آبی را که در گوشه حیاط مسجد قرار داشت با سوزن سوراخ کرد و آب آن را به زمین ریخت . با تمام شدن نماز, وقتی پدر از مسجدبیرون آمد, با دیدن این صحنه , ناراحت شد . دست فرزند را گرفت وبه سوی منزل رهسپار شد .

رو به همسرش کرد و گفت : می‌دانید که من در تربیت فرزندم دقت بسیار داشته‌ام .

امروز عملی از او دیدم که مرابه فکر واداشت .

با این که در مورد غذایش دقت کرده‌ام که از راه حلال به دست بیاید, نمی‌دانم به چه دلیل دست به این عمل زشت زده است .

حال بگو چه کرده‌ای که فرزندمان چنین کاری را مرتکب شده است .

زن کمی فکر کرد و عاقبت گفت : راستش هنگامی که محمدباقر رادر رحم داشتم , یک بار وقتی به خانه همسایه رفتم , درخت اناری که درخانه شان بود, توجه مرا جلب کرد .

سوزنی را در یکی از انارها فروبردم و مقداری از آب آن را چشیدم .

ملامحمدتقی مجلسی با شنیدن سخن همسرش آهی کشید و به رازمطلب پی برد .

بیان : اگر در روایات اسلامی تاکید شده که خوردن غذای حرام ولواندک در نطفه تاثیر سوء دارد به همین جهت است .

لذا بزرگان علم تربیت گفته‌اند : تربیت قبل از تولد شروع می‌شود .

فرزند, نتیجه دعا

علی بن بابویه آن مرد بزرگ الهی , در پنجاه سالگی , هنوز صاحب فرزندی نبود .

او که عشق و علاقه وافری به اهل بیت و ائمه اطهار(ع )داشت , طی نامه‌ای به یکی از نایبان خاص امام زمان (ع ) از اوخواست که از محضر حضرت بقیه اللّه بخواهد برای او دعا کندتاخداوند فرزندی صالح و فقیه به او عنایت فرماید .

تقاضای آن مردعارف و خداشناس به محضر امام (ع ) رسید .

آن حضرت در جواب فرمود : او از همسر خود صاحب فرزند نخواهد شد, اما به زودی همسری نصیب وی خواهد گردید که از وی دارای دو پسر فقیه خواهدگشت .

مطابق وعده حضرت امام زمان (ع ), دوران بی فرزندی سپری شدوخداوند به او سه فرزند پسر داد که دو پسرش به نام‌های محمدوحسین به برکت هوش و حافظه فوق العاده شان به بالاترین مراتب فقاهت رسیدند .

محمد معروف به شیخ صدوق در همان دوران طفولیت صاحب نبوغ و هوش سرشاری بود و اساتید خود را به شگفتی وامی داشت .

کودک و تاثیرات محیط

سال‌های سال از حادثه مصیبت بار جنگ دوم جهانی گذشته بود .

زنی فرانسوی به جراحی مغز احتیاج پیدا کرد .

با این که آن زن آلمانی نمی‌دانست , اما وقتی چاقوی جراحی به رگی از مغز وی اصابت کرد,زن در حال بی هوشی شروع به خواندن سرودی به زبان آلمانی نمود .

چاقو را که از رگ برداشتند, خواندن سرود نیز قطع شد .

تکرار این عمل تعجب پزشکان را در پی داشت .

پس از تحقیقات فراوان , پرده از این راز برداشته شد : هنگام هجوم آلمان به فرانسه این زن که در آن هنگام کودک خردسالی بیش نبوده ,درخیابان شاهد سرودهایی بوده است که سربازان اشغالگر آلمانی می‌خوانده‌اند .

این سرودها از آن هنگام در ضمیر ناخودآگاه وی محفوظ مانده بوده است .

بیان : موضوع تاثیر پذیری در سنین کودکی , در روایات بسیاری مورد تاکید قرار گرفته است و شاید حکمت خواندن اذان و اقامه درگوش راست و چپ کودک بعد از تولد, همین جهت باشد .

بوسیدن کودک

بسیار دیده می‌شد که پیامبر اسلام (ص ) حسن (ع ) و حسین (ع ) رادر آغوش می‌گرفت و می‌بوسید .

روزی آن دو را در بغل گرفت وبوسید .

شخصی که حضور داشت , وقتی علاقه پیامبر و رفتار وی رابااطفال دید به فکر فرو رفت و پیش خود گفت : آیا تا به حال در اشتباه بوده‌ام ؟ آیا روش اسلام در تربیت فرزند این است ؟ اگر این طور است پس من در این مساله بسیار کوتاهی کرده‌ام .

به پیامبر نزدیک شد و در حالی که خجالت می‌کشید سخن بگوید,عرض کرد : یا رسول اللّه من دارای ده فرزند کوچک و بزرگ هستم ,اماتاکنون هیچ یک از آنها را نبوسیده‌ام .

پیامبر از گفته او به قدری ناراحت شد که رنگ چهره مبارکشان تغییر کرد .

ایشان به او فرمود : خداوند مهر و محبت را از قلب توبیرون کرده است .

آن کس که به کودکان ما رحم نمی‌کند و به بزرگ مااحترام نمی‌گذارد, از ما نیست .

پدر خیانتکار

اواخر آن شب زمستانی , مسافران در ایستگاه اتوبوس به انتظارماشین ایستاده بودند .

مردی تنومند با چهره‌ای غیر عادی , به همراه طفل شش ساله اش در کنار دیگر مسافران منتظر آمدن اتوبوس بود .

حالت سرگیجه و تهوع , آن طفل بی چاره را راحت نمی‌گذاشت .

تااین که حال آن طفل معصوم بدتر شد و در کنار خیابان استفراغ کرد .

همه فکر می‌کردند غذایی آلوده کودک را مسموم کرده است .

کنجکاوی , یکی از مسافران را واداشت از پدر طفل بپرسدفرزندش چه مرضی دارد .
آن مرد

پس از کمی سکوت با صدای درشتی گفت : فرزندم مریض نیست .
امشب او را به مجلس عیش و نوش یکی از دوستانم بردم وعلی رغم میل کودک , به او شراب خوراندم ! ((۸))

بیان : فکر می‌کنید پرورش این کودک در چنین خانواده‌ای ,چه نتیجه‌ای به دنبال خواهد داشت .

آیا خیانتی بالاتر از این تصورمی شود ؟ ۹ - گام اول در تنبیه کودک خانواده‌ای از دست فرزند شرورشان کلافه شده بودند .

بی ادبی فرزند خردسال , پدر و همه اهل منزل را رنج می‌داد .

بیرون از منزل نیزکسی از آزار و اذیت او آسایش نداشت .

پدر نیز هر بار او را به باد کتک می‌گرفت , به امید این که بر اثر تنبیه , دست از کارهای زشت بردارد, امافایده‌ای نداشت .

روزی دست فرزند خود را گرفت و نفس زنان , نزدحضرت ابوالحسن (ع ) آورد و از وی شکایت کرد .

حضرت نگاهی به آن مرد کرد و خواست راه و روش تربیت کردن را به او بیاموزد .

فرمود : فرزندت را نزن .

مرد از خودش پرسید : پس چگونه فرزندم را تربیت کنم .

منتظربودتا ادامه کلام امام را بشنود .

امام ادامه داد : برای ادب کردنش ازاو دوری و قهر کن .

مرد گویا دنیای جدیدی در تربیت فرزند به رویش گشوده شد .

درهمان لحظه تصمیم گرفت شیوه قهر و دوری را پیشه خود سازدوبافرزندش سخنی نگوید .

در همین فکر بود که ادامه کلام امام , او راآگاه تر کرد .

امام فرمود : ولی مواظب باش قهرت زیاد طول نکشد وهرچه زودتر با فرزندت آشتی کن .

بیان :شیوه تنبیه بدنی در تربیت کودک هیچ تاثیری ندارد, بلکه نتیجه عکس دارد .

چون علاوه بر عادت به تنبیه , عظمت و ابهت پدر ومادر و یا معلم را نزد کودک خدشه دار می‌کند و راه برای تربیت بعدی نیز بسته می‌شود .

کودکان امروز بزرگان فردا

حضرت امام حسن مجتبی (ع ) هر از گاهی فرزندان را دور خودجمع می‌کرد و آنان را نصیحت می‌نمود .

روزی فرزندان خود وفرزندان برادرش را فرا خواند .

کودکان قبل از شرفیاب شدن به حضورامام , نمی‌دانستند ایشان به چه قصدی آنها را دعوت کرده است ,ولی خوشحال بودند که هر وقت نزد امام می‌روند, با دست پربازمی گردند .

همه کودکان که دور امام (ع ) گرد آمدند, امام (ع ) فرمود : همه شما,کودکان امروز هستید و امید می‌رود که بزرگان اجتماع فردا نیز باشید,پس دانش بیاموزید و در کسب علم کوشش کنید .

مجال تحرک کودکان را سلب نکنید

آن روز پس از تعمیر رادیو, صدای امام توجه مرا به خود جلب کرد : رادیو را کجا می‌گذارید ؟ عرض کردم : روی میز, کنار دستتان .
- نه , جایی بگذارید که دست بچه به آن نرسد و بهتر است روی تاقچه بگذارید .

با کمی تامل مقصود امام را دریافتم .

حضرت امام برای آن که هم رادیو محفوظ باشد و هم مجبور نباشد مجال تحرک کودک را محدود وسلب نماید و او را با امر و نهی آزرده خاطر سازد, این دستور رافرمود .

مادر و فرزندی پاک

خلیفه دوم , گاهی شب‌ها از منزل بیرون می‌رفت .

شبی صدای زنی را شنید که از دخترش می‌خواست شیر گوسفندان را برای فروش بیشتر, با آب مخلوط کند, اما دختر از این کار امتناع می‌کرد .

وقتی که مادر از روی تمسخر گفت : خلیفه ما را نمی‌بیند .

دختر گفت : خدای خلیفه که ما را می‌بیند .

خلیفه به پسرش عاصم گفت : تحقیق کن تا او را برایت خواستگاری کنیم .

بعد از تحقیق , متوجه پاک بودن دختر شدند .

ازدواج که صورت گرفت , خداوند دختری به آنها داد که‌ام عاصم نام نهاده شد, این دختربا عبدالعزیزبن مروان ازدواج کرد .

خداوند پسری به نام عمربن عبدالعزیز به آنها عطا کرد .

عمربن عبدالعزیز وقتی به خلافت رسید, سب امیرالمؤمنین راممنوع کرد, فدک را به فرزندان حضرت زهرا برگرداند و وقتی که به این کار او اعتراض می‌کردند می گفت : حق با حضرت فاطمه (س )است .

کودکان را قرآن بیاموزید

زمانی که فرزدق [۱]

در دوران کودکی , همراه پدرش به حضورامام علی (ع ) رسید, امام از پدرش سؤال کرد : این پسرکیست ؟ جواب داد : او فرزند من است و همام نام دارد .

پدر فرزدق در ادامه سخنش گفت : شعر و کلام عرب را آن چنان به او آموختم که مهارت کامل در این فن دارد .

آن مرد انتظار داشت که فرزندش مورد تشویق امام (ع ) قرار بگیرد,ولی امام (ع ) که افتخار کودک مسلمان را در فراگیری قرآن می‌دانست فرمود : اگر قرآن را به او یاد می‌دادی برایش بهتر بود .

فرزدق وقتی این سخن امام را شنید به فکر فرو رفت . کلام امام (ع )در قلبش نشست و این سخن همیشه در خاطرش ماند .

از آن لحظه خودش را مقید کرد تا وقتی قرآن را حفظ نکند آرام ننشیند .

چنین نیزکرد و قرآن را کاملا حفظ نمود .

از حرف تا عمل

در زمان پیغمبر اکرم (ص ), طفلی بسیار خرما می‌خورد .

هر چه اورا نصیحت می‌کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد, فایده نداشت .

مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر(ص ) بیاورد تا او را نصیحت کند .

وقتی او را به حضور پیغمبر آورد, از پیغمبر خواست تا به طفل بفرماید که خرما نخورد, اما آن حضرت فرمود : امروز بروید و او رافردا دوباره بیاورید .

روز دیگر زن به همراه فرزندش خدمت پیغمبر(ص ) حاضر شد .

حضرت به کودک فرمود که خرما نخورد .

در این هنگام زن , که نتوانست کنجکاوی و تعجب خود را مخفی کند, از ایشان سؤال کرد : یارسول اللّه , چرا دیروز به او نفرمودید خرما نخورد ؟ حضرت فرمود : دیروز وقتی این کودک را حاضر کردید, خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصیحت می‌کردم , تاثیری نداشت .

امام صادق (ع ) فرمود : به راستی هنگامی که عالم به علم خودعمل نکرد, موعظه او در دل‌های مردم اثر نمی‌کند, همان طور که باران از روی سنگ صاف می‌لغزد و در آن نفوذ نمی‌کند .

اثرات پرورش آرزو در کودک

می‌گویند : زنی دیوانه شد و او را به دارالمجانین بردند .

برای معالجه اش هر کار کردند فایده‌ای نبخشید .

این زن هر روز صبح ,دیوانه‌ها را دور خودش جمع می‌کرد و می‌گفت : من یک شوهر زیبادارم .

یک پسر و یک دختر خوشگل دارم .

ماشین سواری قشنگی داریم .

عصر به عصر که شوهرم از سر کار می‌آید, پشت فرمان ماشین می‌نشیند و من و بچه‌ها هم عقب ماشین می‌نشینیم .

از قصرمان که درشمیران است می‌رویم به ویلایی که داریم و در آنجا تفریح می‌کنیم . . . . بعد از تحقیقات درباره کودکی این زن , معلوم شد که وی در زمان درس خواندن آمال و آرزوهای عجیبی داشته است , مثلا آرزوداشته است که شوهر آینده اش یک اداری عالی رتبه و خوش قیافه باشد,بچه‌های آنها, قصر و ویلایشان , ماشین و . . .
چنین و چنان باشد .

سال هابا این آرزوها زندگی می‌کند تا این که از قضا به همسری مردی عادی ,فاقد زیبایی و ثروت در می‌آید .

زندگی مشترکشان را در خانه‌ای کوچک و اجاره‌ای آغاز می‌کنند و صاحب فرزند نیز نمی‌شوند .

عملی نشدن آرزوها, چنان روان زن بیچاره را آزار می‌دهد تا سرانجام دیوانه اش می‌کند .

بیان : رؤیایی بارآمدن کودک , بیشتر بر اثر تلقینی است که از طرف اطرافیان به ذهن او تزریق می‌شود .

خصوصا پدر و مادر, به فرزند خودوعده‌هایی ندهند که توان انجام دادن آن را نداشته باشند تا نتیجه اش این بشود که او یک عمر در رؤیاهای خیالی خود پرواز کند و هیچ وقت دسترسی به آن نداشته باشد .

تاثیر تقوای مادر برفرزند

شیخ مفید(ره ) در خواب دید : فاطمه زهرا(س ) در حالی که دست حسن (ع ) و حسین (ع ) را در دست داشت پیش آمد و رو به او فرمود : یاشیخ , به این دو کودک , فقه را تعلیم بده .

شیخ مفید از خواب بیدار شد .

تعجب کرد از این که فاطمه زهرا(س ) به همراه حسنین بیاید و بگوید به آنها تعلیم بده .روزی شیخ در جلسه درس نشسته بود .

ناگهان زنی را دید که دست دو پسرش را در دست داشت و در برابرش ایستاده بود .

زن به شیخ مفید گفت : یا شیخ به این دو کودک (سید رضی و سید مرتضی ),فقه را تعلیم بده .

شیخ مفید که تعبیر خوابش را دریافته بود, آن دو کودک را به بهترین وجه پرورش داد تا جایی که سید رضی و سید مرتضی ازمفاخر جهان تشیع گردیدند .

روزی شیخ مفید مقداری سهم امام به این دو کودک داد که به مادرشان بدهند .

مادر آنها پول را قبول نکرد و گفت : سلام مرا به شیخ مفید برسانید و بگویید پدرمان مغازه‌ای به ارث گذاشته است .

مادرمان , مال الاجاره این مغازه را می‌گیرد و خرج می‌کند, لذا احتیاج زیادی نداریم و با قناعت زندگی می‌کنیم .

بهترین نام

چهارمین فرزندم که به دنیا آمد, او را خدمت حضرت امام بردم تانامی برایش انتخاب کند .

به ایشان عرض کردم : تصمیم داشتم نامش راعلی بگذارم , ولی ترجیح دادم شما نامی برای او انتخاب فرمایید .

امام لبخند شیرینی به لب آورد و فرمود : از علی بهترچیست ؟ [۲]

شیوه تبریک گفتن نوزاد

مردی به هنگام تبریک تولد فرزند یکی از دوستانش , به او گفت : تولد این نوزاد که سوار بر مرکب مراد خواهد بود, بر تو مبارک باد .

حضرت امیر(ع ) که حضور داشت به او فرمود : به هنگام تبریک وشادباش نوزاد چنین بگو : خدای بخشنده را شکرگذار باش و این بخشش او, بر تو مبارک باد .

امید که فرزندت به کمال توانایی برسد و ازنیکوکاری اش بهره مند شوی .

بیان : اسلام در هر مورد دستور کاملی دارد که محور آن گام زدن انسان در مسیر توحید و رسیدن به کمال است .

این هدف مقدس حتی در محتوای شادباش نوزاد از طرف ائمه (ع ) پیشنهاد شده است .

دختر, خیلی خوب است

در زمستان ۱۳۶۳, خداوند به من دختری عطا فرمود .

اورابه خدمت حضرت امام بردم .

ایشان با دیدن نوزاد, بی درنگ دست‌ها راپیش آورد و قنداق کودک را گرفت .

پرسید : پسر است یا دختر ؟ .

گفتم : دختر است .

ایشان با شنیدن این حرف , نوزاد را در آغوش فشرد .

صورتشان رابه صورت کودک گذاشت , پیشانی اش را بوسید و سه بار فرمود :
دختر,خیلی خوب است .

آن گاه از نامش سؤال کرد .

گفتم : دلمان می‌خواهد شما نامی برایش انتخاب بفرمایید .

حضرت امام بدون تامل سه بار فرمود : فاطمه , خیلی خوب است .

بهترین نام برای دختر

از سکونی روایت شده است که بر امام صادق (ع ) وارد شدم ,درحالی که خسته و غمگین بودم .

ایشان رو به من کرد و فرمود : ای سکونی , علت غم و ناراحتی تو چیست ؟ عرض کردم : خداوند به من فرزندی داده است که دختراست .

فرمودند : ای سکونی , سنگینی او بر روی زمین است و روزی اوباخداوند .

او بدون این که به تو نیاز داشته باشد, زندگی می‌کند و نیزبدون استفاده از روزی تو, غذا می‌خورد .

آن گاه پرسیدند : اسم او را چه گذاشته‌ای ؟ گفتم : نامش را فاطمه گذاشته‌ام .

آن حضرت با شنیدن نام مقدس فاطمه (س ) سه بار آه کشید .

سپس دست بر پیشانی گذاشت و فرمود : اما اگر اسم او را فاطمه گذاشته‌ای به او فحش نده و او را لعنت نکن .

موفقیت در علاقه و استعداد کودک

یکی از نقاشان بزرگ روزگار, در کودکی , هنگامی که به مدرسه می‌رفت , بسیار نامرتب و شلوغ بود .

نه خود درس می‌خواند و نه می‌گذاشت سایر شاگردها به درس استاد گوش فرا دهند .

روزی استاداو را به حضور طلبید تا در خلوت پندش دهد و عاقبت بازیگوشی وسهل انگاری را به او گوشزد نماید .

در حینی که شاگرد تنبل را نصیحت می‌کرد, مشاهده نمود که وی با قطعه زغالی , روی زمین , تصاویرزیبایی را نقش می‌زند .

استاد با تجربه به فراست دریافت که آن کودک برای نقاشی آفریده شده است .

برای همین با پدرش صحبت کرد و او رابه تغییر دادن رشته تحصیلی فرزندش ترغیب نمود .

بعدها که آن کودک , نقاش بزرگی شد, صحت پیش بینی آن آموزگار هوشمند,پدیدار گردید .

از ادیسون پرسیدند که چرا اکثر جوانان به قله‌های موفقیت دست پیدا نمی‌کنند ؟ وی جواب داد : چون در مسیری که استعدادش را دارندگام نمی‌زنند .

جایزه برای نقاشی کودک

حجه الاسلام رحیمیان نقل می‌کند : یکی از دوستان , همراه با خانواده اش به دستبوسی حضرت امام نائل شدند .

او پس از آن به من مراجعه کرد و گفت : این پسرم که کلاس پنجم دبستان است , دفتر نقاشی اش را برای تقدیم به امام آورده بود که محافظان مانع آوردن آن به خدمت امام شدند, برای همین خیلی ناراحت شده است .

من دفتر نقاشی را گرفتم و در روز بعد خدمت امام تقدیم کردم .

حضرت امام با دقت تمام اوراق آن را ملاحظه فرمود و با دیدن تصویری از یک تانک که چرخ‌های آن را مداد تراش , تنه آن را کتاب , لوله آن رایک مداد و سرنشین آن را یک طفل دانش آموز تشکیل داده بود, فرمودکه به آن دانش آموز خردسال جایزه‌ای مناسب پرداخت شود, که جایزه همراه با نامه‌ای از سوی دفتر امام به او تقدیم شد .

شناخت لیاقت‌های کودک

می‌گویند : انیشتین دانشمند بزرگ و فیزیکدان عصر حاضر,درکلاس‌های ابتدایی چهره درخشانی نداشت , ولی در سال‌های بعد,استعداد شگرف و مخفی مانده خود را بروز داد .

به ملکشاه سلجوقی خبر رسید که قیصر روم , در صدد تسخیربغداد است .

ملکشاه با ارتش منظم خود به سوی مرز ایران حرکت کرد .

خواجه نظام الملک روزی از ارتش سان می‌دید که ناگاه قیافه سربازی کوتاه قد, توجه او را به خود جلب کرد .

دستور داد که او راازصف بیرون کنند .

او تصور کرده بود که از آن سرباز کوتاه قد,کاری ساخته نیست .

ملکشاه به خواجه گفت : چه می دانی ؟ شاید همین سرباز

قیصر را اسیر کند .

اتفاقا مسلمانان در این نبرد پیروز شدند و قیصر روم به دست همین سرباز اسیر گردید .
بیان : مربی یا پدر و مادر موفق , آنهایی هستند که از شاگرد و یاکودک خود شناخت خوبی داشته باشند, استعدادهای آنها را بیابند وزمینه شکوفایی آن را فراهم کنند .

چون خداوند در هر کس استعدادخاصی را قرار داده است که شخص با شکوفایی آن استعداد به توفیق دست خواهد یافت .

پرورش بلند همتی در کودک

سعدالدین تفتازانی از پایه گذاران فن بلاغت در عالم اسلام است .

روزی خواست از اندازه همت فرزند خود, آگاه شود .

برای همین به اوگفت : پسرم ! هدف تو از تحصیل چیست ؟ پسر گفت : تمام همت من این است که از نظر معلومات به پایه شمابرسم .

پدر از کوتاهی فکر فرزند, متاثر شد و با تاسف گفت : اگر همت توهمین است , هرگز به نیمی از مراتب علمی من نخواهی رسید, زیرا افق فکر تو بسیار کوتاه است .

من سعدالدین که پدر تو هستم آوازه علمی امام صادق (ع ) را شنیده و از مراتب دانش او آگاه بودم .

در آغاز تحصیل تمام هم من این بود که به پایه علمی این شخصیت بی همتا برسم .

من بااین همه همت بلند, به این درجه از علم رسیده‌ام که مشاهده می‌کنی و می‌بینی که هرگز در خور قیاس با مقام علمی آن پیشوای بزرگ نیست .

تو که اکنون چنین همت کوتاهی داری به کجا خواهی رسید ؟ [۳]

اثر یک تذکر

بانوی جوانی می‌نویسد : در دوران کودکی , بسیار حساس وخجالتی بودم .

از طرفی وزنم بیش از حد معمول بود و گونه‌هایم مرابیش از آنچه بودم , چاق نشان می‌داد .

هرگز به مجالس میهمانی نمی‌رفتم و تفریحی نداشتم .

در مدرسه حتی در ورزش شرکت نمی‌کردم .

حس می‌کردم با دیگران فرق دارم و موجودی نامطلوب وزاید هستم .

وقتی بزرگ شدم , با مردی که چند سال از خودم بزرگ تربود ازدواج کردم و باز به همان وضع روحی باقی ماندم .

بستگان شوهرم افرادی با وقار و دارای اعتماد به نفس بودند و من هر چه کوشش می‌کردم مانند آنها شوم نمی‌توانستم .

تمام این مسائل دست به دست هم داد و مرا به یاس و ناامیدی کشاند تا جایی که به فکرخودکشی افتادم .

اما یک تذکر, مرا دگرگون ساخت و نجات داد .

روزی مادر شوهرم درباره طرز پرورش بچه‌های خود صحبت می کردو می‌گفت : من همیشه اصرار دارم بچه‌هایم آن گونه که هستند و برای آن آفریده شده‌اند باشند .

این سخن در من به سختی اثر کرد و دانستم که هنوز خود رانشناخته‌ام و همه بدبختی‌هایم برای همین است که می‌خواهم خود رادر قالبی بریزم که برای آن ساخته نشده‌ام .
بیان : با ساختن الگوی مناسب از شخصیت‌ها برای کودکان می‌توان طرز فکر آنها را جهت داد تا امثال این خانم از راضی نبودن وضع ظاهری , به فکر خودکشی نیفتند .

نتیجه بد اخلاقی معلم

معلمی بود که شاگردان زیادی داشت , اما وی از نظر اخلاقی فردی تندخو بود و بچه‌ها را اذیت می‌کرد .

بچه‌ها به همین علت دلخوشی شان این بود که ولو برای یک روز هم که شده از دست وی خلاص شوند ودرس را تعطیل کنند .

لذا با هم نشستند و نقشه کشیدند .

روز بعد که به کلاس آمدند, هنگامی که معلم وارد شد, یکی از بچه‌ها به معلم سلام کردو گفت : جناب معلم , خدا بد ندهد .

مثل این که کسالتی دارید ؟ معلم جواب داد : نه کسل نیستم .

برو بنشین .

شاگردی دیگر آمد و گفت : جناب معلم رنگ و رویتان

امروزپریده , خدای نکرده کسالتی دارید ؟ این دفعه معلم یکه خورد و آهسته گفت : برو بنشین سرجایت .

بعد یکی دیگر از شاگردها آمد و همان حرف‌ها را تکرار کرد .

معلم تردید کرد که شاید من مریض هستم .

سرانجام وقتی چند شاگرد دیگرهمان حرف‌ها را با ثاثر و تاسف تکرار کردند, امر بر معلم مشتبه شد وگفت : بله , گویا امروز حالم خوش نیست .

بچه‌ها وقتی که اقرار گرفتند که او ناخوش است گفتند : آقا معلم ,اجازه بدهید تا امروز شوربایی برایتان تهیه کنیم و از شماپرستاری نماییم .

کم کم معلم واقعا مریض شد, رفت دراز کشید و شروع کرد به ناله کردن و به بچه‌ها گفت : برخیزید و به منزل بروید .

امروزناخوش هستم و نمی‌توانم د بدهم .

بچه‌ها که همین را می‌خواستند, مکتب را رها کردند و به دنبال تفریح و بازی خودشان رفتند .

تاثیر شیر

مرحوم شهید آیه اللّه حاج شیخ فضل اللّه نوری را در زمان مشروطه به دار زدند .

این مجتهد عادل انقلابی , علیه مشروطه غیرمشروعه آن زمان قد علم کرد .

با این که اول مشروطه خواه بود, اماچون مشروطه در جهت اسلام نبود, با آن مخالفت کرد .

عاقبت او راگرفتند و زندانی کردند .

شیخ پسری داشت .

این پسر, بیش از بقیه اصرار داشت که پدرش را اعدام کنند .

یکی از بزرگان گفته بود, من به زندان رفتم و علت را از شیخ فضل اللّه نوری سؤال کردم .

ایشان فرمود : خود من هم انتظارش را داشتم که پسرم چنین از کار درآید .

چون شیخ شهید, اثر تعجب را در چهره آن مرد دید, اضافه کرد : این بچه در نجف متولد شد .

در آن هنگام مادرش بیمار بود, لذا شیرنداشت .

مجبور شدیم یک دایه شیرده برای او بگیریم .

پس از مدتی که آن زن به پسرم شیر می‌داد, ناگهان متوجه شدیم که وی زن آلوده‌ای است , علاوه بر آن از دشمنان امیرالمومنین (ع ) نیز بود . . . . کار این پسر به جایی رسید که در هنگام اعدام پدرش کف زد .

آن پسر فاسد, پسری دیگر تحویل جامعه داد به نام کیانوری که رئیس حزب توده شد .

بیان : کودک وقتی که خون و پوست و گوشت و استخوانش پرورش یافته مادر است , روحیات فرزند نیز جدای از روحیات مادرنخواهد بود .

منشا جسارت به پدر

شخصی از جایی عبور می‌کرد .

پسری را دید که پدر خود راکتک می‌زند .

به او اعتراض کرد .

پسر در پاسخ گفت : مگر نه این است که فرزند بر گردن پدر حقوقی دارد, از جمله این که نام نیک برایش انتخاب کند و او را تربیت نماید و به او قرآن بیاموزد ؟ آن شخص در پاسخ گفت : آری .

پسر گفت : پدرم نام مرا برغوث (کک ) گذاشته و در تربیتم کوچک‌ترین کوششی نکرده است , به گونه‌ای که با وجود رسیدن به سن بلوغ یک کلمه از قرآن را نمی‌دانم .

بیان : والدینی که در تربیت فرزندانشان اهتمام نمی‌ورزند وفرزندانشان به صورت گیاهانی هرز و خودرو بار می‌آیند, نباید از آنهاانتظار داشته باشند که به ایشان احترام و خدمت کنند .

احترام به کودک

شبی مرحوم آیه اللّه محمد تقی خوانساری در حال بازگشت ازنماز جماعت , در خیابان اطراف حرم مطهر حضرت معصومه (س )کودکی را در حال گریه کردن می‌بیند .

وقتی علت گریه اش را می‌پرسد,کودک جواب می‌دهد : پولی را که برای گرفتن نان به همراه داشتم گم کرده‌ام .

بی درنگ آن مرجع بزرگ به حالت نیمه نشسته , مشغول جستجومی شود تا این که آن دو ریال گمشده را پیدا می‌کند و به کودک می‌دهد .

ایشان به راحتی می‌توانستند چند برابر آن پول را به کودک بدهند,امابرای این که او احساس شرمندگی نکند, به این شکل به اوکمک کردند .

نتیجه تحمیل عبادت

مردی با آن که پدرش از مؤمنان بود, خدا و معاد را انکار می کردوبه هیچ یک از اصول و فروع مذهبی پای بند نبود .

شخصی از او پرسید : چه شده است که با داشتن چنین پدر مؤمن و با تقوایی , توچنین از آب در آمدی ؟ مرد جواب داد : اتفاقاپدرم باعث شده است که چنین باشم .

یادم می‌آید زمانی که هنوز کودک نوپایی بودم , هر سحر, پدرم با زور مرااز خواب بیدار می‌کرد تا وضو بگیرم و مشغول نماز و دعا شوم .

این کاراو آن قدر بر من سنگین و طافت فرسا می‌آمد که کم کم از عبادت و نمازمتنفر گردیدم و با آن که سال‌ها از آن ماجرا می‌گذرد, هنوز به هیچ یک ازمقدسات و معتقدات مذهبی , علاقه‌ای ندارم .

احترام به شاگرد نوجوان

یکی از علمای وارسته , کلاس درسی داشت و از میان شاگردانش به نوجوانی بیشتر احترام می‌گذاشت .

روزی یکی از شاگردان از آن عالم پرسید : چرا بی دلیل , این نوجوان را آن همه احترام می‌کنید ؟ آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند .

آن مرغ‌ها را بین شاگردان تقسیم نمود و به هر کدام کاردی داد و گفت : هریک از شما مرغ خود رادر جایی که کسی نبیند ذبح کند و بیاورد .

شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتی هر یک از آنها,مرغ ذبح کرده خود را نزد استاد آورد, اما نوجوان مرغ را زنده آورد .

عالم به او گفت : چرا مرغ را ذبح نکرده‌ای ؟ او در پاسخ گفت :

شما فرمودید مرغ را در جایی ذبح کنید که کسی نبیند, من هر جا رفتم دیدم خداوند مرا می‌بیند .

شاگردان به تیزنگری و توجه عمیق آن شاگرد برگزیده پی بردند,اورا تحسین کردند و دریافتند که آن عالم وارسته چرا آن قدر به اواحترام می‌گذارد .

نتیجه دوستی با نادان

پهلوانی از بیابانی می‌گذشت .

خرسی را دید که در تله‌ای گرفتارشده بود .

پهلوان خرس را نجات داد .

خرس نیز با او دوست شد وپس ازآن , همه جا همراه او بود .

روزی حکیمی به پهلوان گفت : خرس یک حیوان نااهل است .

دوستی با نااهلان نیز روا نیست .

به دوستی خرس دل مبند .

پهلوان سخن حکیم را گوش نکرد .

تا آن که روزی خرس و پهلوان در گوشه‌ای خوابیده بودند .

از قضا مگسی به سراغ خرس آمد .

خرس هر چه با دستش آن مگس را رد می‌کرد, باز مگس می‌آمد واوراآزار می‌داد .

سرانجام خرس برخاست و رفت از کنار کوه ,سنگی بزرگ برداشت و آورد .

چون دید آن مگس روی صورت پهلوان نشسته است , آن سنگ بزرگ را با خشم روی آن مگس انداخت تااورابکشد, در نتیجه سر پهلوان , زیر آن سنگ بزرگ کوفته شد و او جان داد .

این بود نتیجه دوستی با خرس که به دوستی خاله خرسه معروف است .

اهمیت درس

شیخ مرتضی انصاری که از بزرگ‌ترین اساتید و فقهای شیعه است , از یکی از شاگردانش پرسید : چرا دیروز در جلسه دحاضرنبودی ؟ شاگردگفت : کار داشتم .

شیخ فرمود : بعد از این به د مگو کار دارم , به کار بگوددارم .

شخصی که درس خوان نمی‌شود

وقتی سید حسن مد در مدرسه سپهسالار د می‌داد ومسؤول مدرسه بود, یکی از نزدیکان وی , شخصی را به عنوان محصل به مدرسه آورد, به وی معرفی نمود و گفت : ایشان می خواهددرخدمت شما د بخواند .

مد نگاهی به داوطلب کرد و گفت : ایشان دخوان نمی‌شود .

مرحوم مد وقتی تعجب آن مرد را دید, ادامه داد : به دکمه‌های قیطانی پیراهنش نگاه کن .

تا بخواهد دکمه‌هایش را بیندازد, وقتش تمام شده .

دکمه‌های قیطانی نمی‌گذارد دانش آموز درس بخواند .

وقتی درس نخواند درایت پیدا نمی‌کند, زندگی اش به رفاه طلبی آغشته می‌شود و روحیه شجاعت و آزادگی را نیز از دست می‌دهد .

امیدواری , شرط پیروزی

ابوجعرانه از دانشمندان و علمای بزرگ اسلام است که در ثبات واستقامت زبانزد می‌باشد .

وی می‌گوید : من د استقامت را از یک حشره به نام جعرانه فرا گرفتم .

در مسجد جامع دمشق , کنار ستونی نشسته بودم .

دیدم که این حشره , قصد دارد از روی سنگ صاف بالابرود و بالای ستون کنار چراغی بنشیند .

من از سر شب تا نزدیکی‌های صبح , در کنار ستون نشسته بودم و تلاش آن جانور را زیر نظر داشتم .

دیدم هفتصد بار تا میانه ستون بالا رفت و هر بار لغزید و سقوط کرد .

درحالی که از تصمیم و اراده آهنین این حشره , بسیار تعجب کرده بودم برخاستم , وضو ساختم و نماز خواندم .

بعد نگاهی به آن حشره کردم ودیدم بر اثر استقامت به آرزوی خود دست یافته و بالای ستون ,کنارآن چراغ نشسته است .

بیان : اگرکودکان , در راه رسیدن به اهداف , با شکست‌هایی مواجه می‌شوند, باید امید خود را از دست ندهند تا به پیروزی دست یابند .

تفاوت استعدادها

۱-گالیله در بچگی به ساختن ماشین آلات ساده علاقه داشت .

پدرش بر خلاف میل او, وادارش کرد که طب بخواند .

او در این راه ترقی نکرد .

سپس به آموختن ریاضیات و فیزیک پرداخت .

در نتیجه نبوغ خود را در نجوم و چیزهایی که عقربک استعداد او را به حرکت درمی آورد, ابراز نمود .

گالیله نخستین کسی بود که اثبات کرد زمین به دور خورشید می‌گردد و نخستین کسی بود که پاندول ساعت راساخت .

۲-تولستوی هنوز بچه بود که به مطالعه علاقه پیدا کرد وکتاب‌های فلسفی زیادی را خواند .

او در این دوران , سعی می کردمسائل مهم زندگی را مطرح سازد و تا پایان عمر, این مسائل در قلمروفکر او جریان داشت .

۳-جرج مورلند نقاش حیوانات , از شش سالگی , علاقه خود رابه نقاشی بروز داد .

او با این که در سن ۴۱ سالگی زندگی را بدرود گفت ,آثار گرانبهایی در نقاشی از خود به یادگار گذارد .

برخورد با فرزندان شهدا

علی (ع ) در رهگذر, زنی را دید که مشک آبی بر دوش گرفته بودوبه خانه می‌برد .
برای کمک پیش رفت و مشک آب را از او گرفت وبه خانه اش رساند .

در ضمن از وضع او سؤال کرد .

زن گفت : علی بن ابی طالب , شوهرم را به ماموریتی فرستاد که در طی آن اوکشته شد .

اینک چند کودک یتیم برای من مانده است و قدرت اداره زندگی آنها را ندارم .

فقر باعث شده است که خدمتکاری کنم . . . . علی (ع ) بازگشت و آن شب را با ناراحتی گذراند .

صبح روز بعد,ظرف غذایی رابرداشت و به سوی خانه آن زن رفت .

در بین راه عده‌ای خواستند که ظرف غذا را حمل کنند, اما هر بار حضرت می‌فرمود : روزقیامت چه کسی اعمال مرا به دوش می‌کشد ؟ به خانه آن زن که رسید, در زد .

زن پشت در آمد و پرسید : چه کسی هستید ؟ حضرت جواب داد : کسی که تو را کمک کرد و مشک آب را برایت آورد .

اینک برای کودکانت خوراکی آورده‌ام .

زن در را گشود و گفت : خداوند از تو راضی باشد و روز قیامت بین من و علی بن ابی طالب حکم کند .

حضرت وارد شد و به زن فرمود : نان می‌پزی یا کودکانت رانگاه می‌داری ؟ زن گفت : من در پختن نان تواناترم .

شما کودکان مرا نگاه دارید .

زن آرد را خمیر کرد و علی (ع ) گوشتی را که همراه آورده بود کباب کرد و با خرما به اطفال خوراند .

به هر کودکی در کمال مهربانی و باعطوفت پدری لقمه‌ای می‌داد و می‌فرمود : فرزندم , علی را حلال کن .

خمیر حاضر شد .

علی (ع ) تنور را روشن کرد .

اتفاقا زنی که علی (ع ) را می‌شناخت به آن منزل وارد شد .

به محض آن که حضرت رادید با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت : وای بر تو ! این پیشوای مسلمانان علی بن ابی طالب است .

زن که از کلمات گله آمیز خود سخت شرمنده و پشیمان شده بود,باشرمندگی به آن حضرت گفت : یا امیرالمؤمنین , از شماخجالت می‌کشم , مرا عفو کنید .

حضرت فرمود : از این که در کار تو و کودکانت کوتاهی شده است ,من خجالت می‌کشم .

دخترک دروغگو

ریموند بیچ می‌گوید : دختر جوانی را می‌شناسم که اکنون یک دروغگوی درمان ناپذیر است .

او هنگامی که هفت سال داشت , هر روزبه کلاس درسی می‌رفت که در آن بیست و پنج نفر از بچه‌ها تحصیل می‌کردند .

پرستاری هر روز او را به مدرسه می‌برد و در پایان درس نیزاو را به خانه باز می‌گرداند .

این پرستار در ضمن , وظیفه داشت که از دخترک مراقبت کند تاتکالیفش را انجام دهد و درس‌هایش را بیاموزد .

خلاصه این زن مسؤول تربیت این کودک بود .

در آن زمان , بر حسب روش مرسومی که آموزش و پرورش امروز آن را به کلی بی مصرف می‌داند, شاگردان کلاس هر روز بر حسب نمره‌های امتحانات کتبی , طبقه بندی می‌شدند .

دخترک هر روز همین که کیف به دست از کلاس خارج می‌شد,باپرسش یکنواخت و حریصانه پرستارش که می‌گفت : چندم شدی ؟ روبه رو می‌شد .

هر گاه او می‌توانست بگوید : اول یا دوم , کار درست بود .

اما سه نوبت پی در پی , این دختر بی گناه شاگرد سوم شد که البته این رتبه میان ۲۵ نوآموز, شایان تحسین است , با وجود این , پرستارش ازکسانی نبود که این حقیقت را درک کند .

او دو نوبت اول بردباری کرد,اما بار سوم دیگر نتوانست خودداری کند و فریاد زد : فردا باید شاگرداول شوی ! دخترک روز بعد با تمام تلاشی که کرد, باز رتبه سوم را به دست آورد .

زنگ آخر که خورد, پرستار جلو در کلاس در کمین ایستاده بود .

همین که چشمش به او افتاد فریاد زد : چه خبر ؟ دخترک که جرات گفتن حقیقت را در خودش نمی‌دید, پاسخ داد : اول شدم .

و این چنین دروغگویی او آغاز شد [۴] .

بیان : بسیاری از پدر و مادرها به همین گونه رفتار می‌کنند وبه این ترتیب , بار سنگین گناهکاری و مسؤولیت دروغگویی فرزندان خویش را به دوش می‌گیرند .

مهربانی به کودک در حال نماز

روزی پیامبر اکرم (ص ) با جمعی از مسلمانان , در نقطه‌ای نمازمی گزارد .

موقعی که آن حضرت به سجده رفت , حسین (ع ) که آن موقع کودک خردسالی بود, در پشت پیغمبر(ص ) سوار شد و به پاهای خودحرکت داد و هی هی کرد .

وقتی پیغمبر خواست سر از سجده بردارد اورا گرفت و کنار خود به زمین گذارد .

باز در سجده‌های دیگر این کارتکرار شد تا این که نماز به پایان رسید .

یک یهودی که ناظر این صحنه بود, پس از نماز به حضرت عرض کرد : شما با کودکان خود طوری رفتار می‌کنید که ما هرگز چنین نمی‌کنیم .

پیغمبر اکرم (ص ) در جواب فرمودند : اگر شما به خدا و رسول اوایمان می‌داشتید, با کودکان خود به عطوفت و مهربانی رفتارمی کردید .

آری مهر و محبت پیغمبر عظیم الشان اسلام با یک کودک , چنان آن مرد یهودی را تحت تاثیر قرار داد که از صمیم قلب , آیین مقدس اسلام را پذیرفت .

تشویق کودک

روزی علی (ع ) در منزل بود و فرزندانش عباس و زینب , که آن زمان خردسال بودند, در دو طرف آن حضرت نشسته بودند .

علی (ع ) به عباس فرمود : بگو یک .
- یک .
- بگو دو .

عباس عرض کرد : حیا می‌کنم با زبانی که یک گفته‌ام , دوبگویم .

علی (ع ) برای تشویق و تحسین وی , چشم‌هایش را بوسید .

سپس حضرت به زینب که در طرف چپ نشسته بود, توجه فرمود .

زینب عرض کرد : پدر جان , آیا ما را دوست داری

؟ حضرت فرمود : بلی , فرزندان ما پاره‌های جگر ما هستند .

زینب گفت : دو محبت در دل مردان با ایمان نمی‌گنجد : حب خداو حب اولاد .

ناچار باید گفت : حب به ما شفقت و مهربانی است ومحبت خالص مخصوص ذات لایزال الهی است .

حضرت با شنیدن این حرف به آن دو, مهر و عطوفت بیشتری می‌فرمود و آنان را تحسین و تمجید می‌کرد .

رسول اکرم (ص ) فرمود : پدری که بانگاه محبت آمیز خود فرزندخویش را مسرور می‌کند, خداوند به او اجر آزاد کردن بنده‌ای را عنایت می‌فرماید .

تکریم فرزند شهید

خانم معلمی از کشور ایتالیا, که به آیین حضرت مسیح بود,نامه‌ای را که از ابراز محبت و علاقه به امام و راه او آکنده بود, همراه بایک گردن بند طلا برای ایشان فرستاده و متذکر شده بود که : این گردن بند را که یادگار آغاز ازدواجم هست و آن را خیلی دوست دارم ,تقدیم محضر شما می‌نمایم .

مدتی آن را نگه داشتیم .

در آخر با تردیداز این که امام آن را می‌پذیرد یا نه , همراه ترجمه نامه , خدمت معظم له بردیم .

ایشان نامه و گردن بند را گرفت و روی میزی که کنارشان قرارداشت گذاشت .

دو سه روز بعد اتفاقا دختر بچه دو یا سه ساله‌ای را آوردند که پدرش در جبهه مفقودالاثر شده بود .

امام وقتی متوجه شد, فرمود : الن او را داخل بیاورید .

سپس او را روی زانو نشاند و صورت مبارک خود را به صورت کودک چسباند و دست بر سر او گذاشت .

مدتی به همین حالت , آهسته با او سخن می‌گفت .

با آن که فاصله ما با ایشان کمتر از ۵/۱ متر بود,حرف‌های ایشان برای ما مشخص نبود .

سرانجام آن کودک , که در آغازافسرده بود, در آغوش امام خندید و به دنبال آن , امام هم احساس سبکی و انبساط کرد .

آن گاه دیدیم که معظم له همان گردبند را برداشت و با دست مبارک خود به گردن دختر بچه انداخت و آن دختر بچه درحالی که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید از خدمت امام بیرون رفت .

نتیجه نام بد

مردی به نام شریک بن اعور که بزرگ قوم خود بود و در زمان معاویه زندگی می‌کرد, شکل بدی داشت .

در یکی از روزهایی که معاویه در اوج قدرت پوشالی اش بود, شریک بن اعور به مجلس او آمد .

معاویه از اسم نامطبوع وی و پدرش و نیز از شکل بدش استفاده کرد واو را به باد تحقیر و اهانت گرفت .

معاویه گفت : نام تو شریک است وبرای خدا شریکی نیست .

تو پسر اعوری و سالم از اعور [۵]

بهتراست .

صورت بدگلی داری و خوشگل بهتر از بدگل است .

چراقبیله ات تو را باوجود این همه نقص و زشتی به سیادت و آقایی خودبرگزیده‌اند ؟

شریک در جواب گفت : به خدا قسم تو معاویه هستی و معاویه ,سگی است که عوعو می‌کند تو عوعو کردی , پس نامت را معاویه گذاردند .

تو فرزند حربی و صلح از حرب [۶]
بهتر است .

تو فرزندصخری و زمین هموار از سنگلاخ بهتر است .

با این همه چگونه به مقام زمامداری مسلمانان نائل آمدی ؟

سخنان شریک بن اعور, معاویه را خشمگین ساخت .
در روایات هست که یکی از حقوق فرزند بر پدر, انتخاب نام نیک است .

اگر نام خوب باشد کودک سعی می‌کند با معنای آن اسم ,خود را تطبیق دهد .

سعادت در رحم مادر

مادر استاد شهید مطهری که از زنان فهمیده و با سواد و سخنورروزگار ماست , در مورد شهید مطهری که فرزند چهارم ایشان بود,فرمود : در زمانی که استاد مطهری را هفت ماهه حامله بودم , در خواب دیدم که در مسجد فریمان , تمام زنان روستا نشسته‌اند و من نیز آن جاهستم .

یک دفعه دیدم که خانمی محترم و بزرگوار که مقنعه داشت واردشد, در حالی که دو خانم دیگر همراه ایشان بودند .

هر یک گلاب پاشی را در دست داشتند .

آن خانم به دو زن همراه خود گفت : گلاب بریزید و آنها روی سر تمام خانم‌ها گلاب پاشیدند .

وقتی به من رسیدند, سه دفعه روی سرم گلاب ریختند .

ترس مرا گرفت که نکند درامور دینی و مذهبی ام کوتاهی کرده باشم .

ناگزیر از آن خانم پرسیدم : چرا روی من سه دفعه گلاب پاشیدند ؟ ایشان در جواب

گفت : برای آن جنینی که در رحم شماست .

این بچه به اسلام خدمت‌های بزرگی خواهد کرد .

لذا وقتی مرتضی به دنیا آمد, با بچه‌های دیگر فرق داشت , به طوری که در سه سالگی , کت مرا بر دوش می‌انداخت و به اتاقی دربسته می‌رفت و در حالی که آستین‌های کت به زمین می‌رسید, به نمازخواندن می‌پرداخت .

رسول اکرم (ص ) می‌فرماید : خوش بخت کسی است که در شکم مادر سعادتمند باشد .

اثر تربیت در کودک

سهل شوشتری از بزرگان عرفاست که در سن هشتاد سالگی ,به سال ۲۸۳ه . ق از دنیا رفت .

او می‌گوید : من سه ساله بودم که نیمه‌های شبی دیدم دایی ام محمدبن سوار از بستر خواب برخاسته و مشغول نماز شب است .

یک بار به من گفت : پسرم , آیا آن خداوندی که تو راآفریده یاد نمی‌کنی ؟ گفتم : چگونه او را یاد کنم ؟ گفت : شب , هنگامی که برای خواب در بسترت می آرمی , سه بارازصمیم دل بگو : خدا با من است و مرا می‌نگرد و من در محضر اوهستم .

چند شب همین گفتار را از ته دل گفتم .

سپس به من گفت : این جمله‌ها را هر شب هفت بار بگو .

من چنین کردم .

شیرینی این ذکردر دلم جای گرفت .

پس از یک سال به من گفت : آنچه گفتم در تمام عمر تا آن گاه که تو را در گور نهند از جان و دل بگو, که همین ذکر ومعنویتش دست تو را در دو جهان بگیرد و نجات بخشد .

به این ترتیب نور ایمان به توحید, در دوران کودکی در دلم راه یافت و بر سراسر قلبم چیره شد .

شخصیت دادن به کودک

علی (ع ) مکرر در حضور مردم از فرزندان خود پرسش‌های علمی می‌کرد و گاهی جواب سؤال‌های مردم را به آنها محول می‌فرمود .

یکی از نتایج درخشان این عمل , احترام به کودکان و بزرگداشت شخصیت آنان بود .

روزی علی (ع ) از فرزندان خود حسن و حسین (ع )در چند موضوع سؤال‌هایی کرد و هر یک با عباراتی کوتاه , جواب‌هایی حکیمانه دادند .

آن گاه حضرت متوجه حا اعور که در مجلس حاضر بود گردیدوفرمود : این سخنان حکیمانه را به فرزندان خودتان بیاموزید, زیراموجب تقویت عقل و مل اندیشی و صاحب نظری آنان می‌گردد .

نهی از سرزنش

در صدر اسلام , ابوجهل همواره مزاحم رسول اکرم (ص ) و مانع پیشرفت اسلام بود .

او به علت سوءنیت و جاه طلبی , مرتکب جنایات عظیمی شد و در بین مسلمانان به ناپاکی و خیانت معروف گردید .

فرزندش عکرمه , چندی پس از مرگ وی , شرفیاب محضررسول اکرم (ص ) شد و اسلام اختیار کرد .

پیغمبر اکرم (ص ) او راپذیرفت , در آغوشش گرفت و به او آفرین گفت .

مردم درباره اومی گفتند : این فرزند دشمن خداوند است .

عکرمه از ملامت و سرزنش مردم , به رسول اکرم (ص ) شکایت برد .

ایشان مردم را از ملامت وی نهی فرمود و در زمینه جمع آوری زکات , شغلی به او داد .

تامین معاش زندگی کودک , عبادت است

مردی از انصار فوت کرد, در حالی که دارای چند طفل صغیر بود .

وی اندک سرمایه‌ای را که داشت , قبل از مرگ , به قصد عبادت و جلب رضای خداوند خرج کرده بود .

برای همین فرزندانش پس از مرگ اوبه گدایی افتادند .

این خبر به اطلاع پیغمبر اکرم رسید .

ایشان پرسید : باجنازه این مرد چه کردید ؟ گفتند : دفنش نمودیم .

فرمودند : اگر قبلا می‌دانستم , نمی‌گذاشتم او را در قبرستان مسلمانان دفن کنید .

او مال خود را بدون توجه به فرزندانش از دست داده و آنها را چون گدایان , بین مردم رها نموده است .

بیان : البته مسؤولیت پدران , تنها اداره زندگی مادی فرزندان نیست ,بلکه باید به فکر پرورش روحی آنان نیز باشند .

علی (ع ) می‌فرماید : بخشش و تفضل هیچ پدری بهتر از عطیه ادب و

تربیت پسندیده نیست .

تاثیر نژادهای شایسته در تربیت کودک

روزی مامون الرشید به یکی از خواص و محارم خود گفت : توازروش من آگاهی .

من به بعضی نزدیک می‌شوم و آنها را به عنوان یکی ازبستگان خود معرفی می‌کنم و به شغل‌های مهم و حساس می‌گمارم , امابرخلاف انتظارم , به جای مهر و صفای متقابل , از آنها بی وفایی می‌بینم .

علتش چیست ؟ وی در جواب گفت : مربیان کبوترهای نامه رسان , ابتدا از ریشه خانوادگی و نژاد کبوتر تحقیق می‌کنند .

وقتی مطمئن شدند که کبوترمورد نظر, از نژادی شایسته است , به تربیتش می‌پردازند و نتیجه مطلوب می‌گیرند .

اما تو مردمی را انتخاب می‌کنی که ریشه خانوادگی ندارند و مدارج کمال را نپیموده‌اند .

آنها را به مقام‌های مهم می‌رسانی در حالی که صلاحیت آن را ندارند .

پس نباید از چنین مردمی انتظاری داشته باشی .

قرآن کریم از زبان نوح (ع ) می‌فرماید : پروردگارا, این مردم کافروگمراه را از صفحه زمین برانداز, چرا که اگر آنها را به حال خودواگذاری , از طرفی مایه گمراهی دیگران می‌شوند و از طرف دیگر,فرزندانی که می‌آورند آلوده و پلید خواهند بود .

ملایمت با کودک

ام الفضل , همسر عباس بن عبدالمطلب , دایه حضرت حسین (ع ) می‌گوید : روزی رسول اکرم (ص ) حسین (ع ) را که درآن موقع طفل شیرخواری بود, از من گرفت و در آغوش کشید .

کودک لباس ایشان را خیس کرد .

من طفل را با چنان شدتی از آن حضرت جدا کردم که گریان شد .

حضرت به من فرمود : ام الفضل آرام باش ! آب , لباس مرا تطهیر می‌کند, ولی چه چیزی می‌تواندغبارکدورت و رنجش را از قلب فرزندم حسین , برطرف نماید .

استقبال از کودک

رسول اکرم (ص ) نشسته بود که حسن و حسین (ع ) وارد شدند .

حضرت به احترام آنها از جای برخاست و به انتظار ایستاد .

کودکان که هنوز در راه رفتن ضعیف بودند, آرام پیش می‌آمدند و پیامبر(ص )همچنان منتظر ایستاده بود .

سرانجام رسول اکرم (ص ) به طرف آنهارفت , بغل باز کرد, هر دو را بر دوش خود سوار نمود و به راه افتاد,درحالی که می‌فرمود : فرزندان عزیزم , مرکب شما چه خوب مرکبی است و شماها چه سواران خوبی هستید ! [۷]

امام رضا(ع ) می‌فرماید : لازم است با اطفال و بزرگسالان , مؤدب ومحترمانه معاشرت کنی .

خوشحال نمودن کودک

مردی به نام یعلی عامری از محضر رسول اکرم (ص ) خارج شد تا درمجلسی که دعوت داشت شرکت کند .

کنار منزل پیامبر, حسین (ع ) را دیدکه با کودکان مشغول بازی است .

طولی نکشید رسول اکرم (ص )بااصحاب خود از منزل خارج شد .

وقتی حسین (ع ) را دید, دست‌های خود را باز کرد و از اصحاب فاصله گرفت .

به طرف فرزندش رفت تااورا بگیرد .

کودک خنده کنان این طرف و آن طرف می‌گریخت ورسول اکرم (ص ) نیز خندان از پی او حرکت می‌کرد .

وقتی او را گرفت ,دست‌های پر محبت خود را زیر چانه و پشت گردن او نهاد و لبانش رابوسید .

پیامبر اکرم (ص ) می‌فرماید : کسی که دختر بچه خود را شادمان کند, مانند کسی است که بنده‌ای از فرزندان اسماعیل ذبیح اللّه (ع ) راآزاد کرده باشد و آن کس که پسر بچه خود را مسرور کند

و دیده او راروشن سازد, مانند کسی است که دیده اش از خوف خداوند گریسته باشد .

تاثیر شیر دادن کودک در حال وضو

شیخ مرتضی انصاری (متوفی ۱۲۸۱ ه . ق . ) که در نجف اشرف مدفون است , از علما و مراجع برجسته قرن سیزدهم بود و کتاب‌های درسی مکاسب و رسائل که در حوزه‌های علمیه تدریس می‌شود, ازتالیفات ایشان می‌باشد .

وی زاهد و عابدی بی مانند بود و از نظر علم وجنبه‌های معنوی , یگانه عصر به حساب می‌آمد .

وقتی به مادرش گفتند : فرزندت به درجات عالی علم و تقوارسیده است وی در پاسخ گفت : من در انتظار آن بودم که فرزندم ترقی بیشتری داشته باشد, زیرا من به او شیر ندادم مگر این که با وضو بودم وحتی در شب‌های سرد زمستان هم بدون وضو او را شیرنمی دادم .

تاثیر محیط خانوادگی در تربیت کودک

علی (ع )در مورد شخصیت بزرگ و الهی خویش که آن را مدیون تربیت‌های نبی گرامی اسلام (ص ) می‌داند می‌گوید : شما قرابت مراباپیغمبر(ص )و منزلت مخصوصی که نزد آن حضرت داشتم به خوبی می‌دانید .

طفل خردسالی بودم که پیغمبر(ص ) مرا در دامان خودمی نشاند, در آغوشم می‌گرفت و به سینه خود می‌چسباند .

گاهی مرا دربستر خواب خود می‌خوابانید و از مودت , صورت به صورت من می‌سایید و مرا به استشمام بوی لطیف خود وا می‌داشت .

برای من هرروز از سجایای اخلاقی خود, پرچمی می‌افراشت و امر می فرمودتااز رفتار وی پیروی کنم .

حضرت امام حسین (ع ) در جواب عبیداللّه بن زیاد که او رادعوت به سازش کرده بود فرمود : دامن‌های پاکی که مرا تربیت کرده‌اند, از پذیرش

ذلت ابا دارند .

نقش مادر در تربیت کودک

محمد حنفیه فرزند علی بن ابی طالب (ع ) است .

البته مادر وی فاطمه (س ) نیست .

وی در جنگ جمل , علمدار لشکر بود .

علی (ع ) به او فرمان حمله داد .

محمد حنفیه حمله کرد, ولی دشمن با ضربات نیزه وتیر جلو علمدار را گرفت .

در نتیجه محمد از پیشروی بازماند .

حضرت خود را به او رساند و فرمود : از ضربات دشمن مترس , حمله کن .

وی قدری دوباره پیشروی کرد, ولی باز متوقف شد .

علی (ع ) ازضعف فرزندش سخت آزرده خاطر شد .

نزدیک او آمد و با قبضه شمشیر به دوشش کوبید و فرمود : این ضعف و ترس را از مادرت به ارث برده‌ای .

یعنی من که پدر تو هستم ترسی ندارم .

رسول اکرم (ص ) در مورد انتخاب همسر, که نقش اساسی درتربیت فرزند دارد می‌فرماید : موقع انتخاب همسر دقت کن که فرزندت را در رحم چه شخصی می‌خواهی قرار دهی .

نام زیبا برای کودک

عمر دختری داشت که نامش عاصیه بود .

عاصیه یعنی گناه کار .

رسول اکرم (ص ) آن اسم را تغییر داد و او را جمیله یعنی زیبانامید .

زینب دختر ام سلمه , بره نام داشت .

بره یعنی نیکوکار .

از این کلمه خودستایی و خودپسندی استشمام می‌شد و کسانی درباره آن زن می‌گفتند که با این اسم می‌خواهد ادعای پاکی نماید .

برای این که موردتحقیر و بی احترامی مردم واقع نشود, رسول اکرم (ص ) اسم او رابه زینب تغییر دادند .

احمدبن میثم از علی بن موسی الرضا(ع ) سؤال کرد : چرا اعراب فرزندان خود را به نام‌های سگ و یوزپلنگ و نظایر آنها نامگذاری می‌کردند ؟ حضرت در جواب فرمود : عرب ها, مردان جنگ و نبرد بودند .

این اسم‌ها را روی فرزندان خود می‌گذاردند تا وقت صدا زدن , دردل دشمن ایجاد هول و هراس نمایند .

پدری مهربان

در دوران کوتاه حکومت سراسر عدل حضرت علی (ع ) مقداری عسل به بیت المال مسلمین آوردند .

پدر یتیمان دستور داد کودکان بی سرپرست را از گوشه و کنار حاضر کنند .

این خبر به گوش اطفال بی کس رسید .

آنها از خوشحالی گویی بال درآوردند و به سوی پدرمهربان خود شتافتند .

حضرت موقعی که عسل را بین کودکان تقسیم می‌فرمود, با دست خود آن را به دهان یتیمان می‌گذاشت .

اطرافیان وقتی این عمل حضرت را مشاهده کردند, از این که امام و خلیفه مسلمین چنین باکودکان برخورد می‌کرد تعجب نمودند .

یکی گفت : این عمل درشان شما نیست .

حضرت فرمود : امام پدر یتیمان است .

عسل به دهان یتیمان می‌گذارم و به جای پدران از دست رفته شان , به آنها مهربانی می‌کنم . . .

! آن روز, مردم از این برخورد ملایم و پدرانه امام درس بزرگی گرفتند .

اثر ایمان در کودک

هنگامی که حضرت یوسف را در بازار مصر در معرض فروش قرار دادند, مردی با دیدن چهره پاک و معصومانه آن حضرت متاثر شدو رو به مردمی که برای خرید و فروش برده جمع شده بودند گفت : به این کودک غریب و بی گناه رحم کنید و با او مهربان باشید .

حضرت یوسف که با وجود سن کم , از ایمان و اعتماد به نفس کاملی برخوردار بود, به آن مرد رو کرد و گفت : آن کس که خدا را دارد,گرفتار غربت و تنهایی نمی‌شود .

اثر تربیت در کودک

آن مرد بزرگ[۸]

, چندین بار به محضر امام زمان (ع ) شرفیاب شده بود .

آن گاه که کودکی

بیش نبود, روزی در مجلسی نشسته بود .

ازهر موضوعی سخنی به میان آمد تا این که به غیبت از بعضی افرادکشیده شد .

آن کودک خداترس نتوانست طاقت بیاورد و در آن جا گوش به غیبت بسپارد .

می‌دانست اگر او آنها را از غیبت باز دارد, به جهت کمی سن , از او نخواهند پذیرفت .

گریه کنان از مجلس گناه بیرون آمد .

گریه او همه را به تعجب واداشت .

کسانی که او را نمی‌شناختند, فکرکردند گریه او همچون گریه دیگر کودکان زود رنج است .

وقتی از اوعلت گریه را پرسیدند, کودک نگاه معناداری به آنها کرد و گفت : چگونه در مجلسی بنشینم که در آن آشکارا گناه و نافرمانی خدامی شود .

اثر توکل به خدا در کودک

وقتی حضرت محمد(ص ) سه ساله بود, روزی به دایه اش حلیمه گفت :

مادر ! روزها برادرانم کجا می‌روند ؟ عزیزم آنها گوسفندان را به صحرا می‌برند .

مادر, چرا مرا با خود نمی‌برند ؟ آیا مایلی بروی ؟ بله مادر .

حلیمه روز بعد محمد(ص ) را شستشو داد و موهایش را روغن زدو به چشمانش سرمه کشید و یک مهره یمانی که به نخ کشیده بود, برای محافظت او به گردنش آویخت .

آن طفل سه ساله که این عمل را خرافی می‌دانست , مهره را با آزردگی از گردن درآورد و گفت : مادر, خدابهترین حافظ برای من است .

کودکی , رمز بزرگی حاتم طایی

وقتی که حاتم طایی از دنیا رفت , برادرش خواست جای او رابگیرد .

حاتم مکانی ساخته بود که هفتاد در داشت .

هر کس از هر دری که می‌خواست وارد می‌شد و از او چیزی طلب می‌کرد و حاتم به اوعطامی کرد .

برادرش خواست در آن مکان بنشیند و حاتم بخشی کند .

مادرش گفت : تو نمی‌توانی جای برادرت را بگیری , بیهوده خود رابه زحمت مینداز .
برادر حاتم توجه نکرد .

مادرش برای اثبات حرفش ,لباس کهنه‌ای پوشید و به طور ناشناس نزد پسرش آمد و چیزی خواست .

وقتی گرفت از در دیگری رجوع کرد و باز چیزی خواست .

برادر حاتم با اکراه به او چیزی داد .

چون مادرش این بار از در سوم بازآمد و چیزی طلب کرد, برادر حاتم با عصبانیت و فریاد گفت : تودوبار گرفتی و باز هم می‌خواهی ؟ ! عجب گدای پررویی هستی ! مادرش چهره خود را آشکار کرد

و گفت : نگفتم تو لایق این کارنیستی .

یک روز هفتاد بار از برادرت به همین شکل چیزی خواستم .

اوهیچ بار مرا رد نکرد .

من فرق تو را با او وقتی دانستم که شیرمی خوردی .

تو یک پستان در دهان می‌گرفتی و دست دیگر را روی پستان دیگر می‌گذاشتی تا دیگری از آن نخورد, اما او با دیدن طفلی دیگر, پستان را رها می‌کرد و در اختیار او می‌گذاشت .

خداشناسی فطری در کودک

چون هنگام آن رسید که آفتاب دولت ابراهیم خلیل (ع ) از مشرق سعادت طلوع کند, منجمان نمرود را اطلاع دادند که امسال پسری به وجود خواهد آمد که حکومت تو به دست او زایل می‌شود .

نمرودبرای پیشگیری دستور داد : هر پسری که در عرصه ملک او به وجود آیداو را بکشند .

موقع ولادت ابراهیم فرا رسید و متولد گردید .

مادرابراهیم از بیم گماشتگان نمرود, فرزند خود را در چیزی پیچید وبه غاری برد, در آن جا نهادش و در غار را محکم کرد و بازگشت .

روزبعد در فرصتی به کودکش سر زد و وی را صحیح و سالم یافت .

مادر با تعجب دید که کودکش انگشت سبابه خود را به عادت اطفال دردهان گذاشته است و می‌مکد و با آن تغذیه می‌شود .

مادر مقداری اورا شیر داد و بازگشت .

از آن به بعد هر وقت فرصت می‌یافت به غارمی رفت و ابراهیم را شیر می‌داد .

هفت سال گذشت و ابراهیم همچنان مخفیانه می‌زیست .

ازهمان وقت , آثار عقل و فراست از پیشانی مبارکش هویدا بود .

روزی ازمادر خود سؤال کرد : آفریدگار من

کیست ؟ مادر جواب داد : نمرود .

- آفریدگار نمرود کیست ؟ مادر از جواب او فرو ماند و دانست این پسر همان است که بنای ملک نمرود را خراب خواهد کرد .

حداقل حمل کودک

زنی تنها شش ماه پس از ازدواج , کودکی به دنیا آورد .

خلیفه دوم گفت : لابد این زن , سه ماه قبل از ازدواج , زنا کرده است و این کودک ,مولود آن است .

پس باید بر این زن , حد زنا جاری شود .

علی (ع ) که از این ماجرا خبردار شد, به نزد خلیفه دوم آمد و فرمود : این نوزاد حلال زاده است و به شوهر قانونی و شرعی زن تعلق دارد .

عمر با ناباوری پرسید : یا اباالحسن , به چه دلیل این حرف رامی زنید ؟ حضرت فرمود : خداوند در کتابش , مدت حمل و دوران شیرخوارگی کودک را دو سال و نیم یعنی سی ماه معین کرده است وازطرفی می‌فرماید : مادران به کودکانشان دو سال کامل (حولین کاملین ) شیر بدهند, پس معلوم می‌شود که حداقل حمل می‌تواندشش ماه باشد .
خلیفه دوم که دیگر در برابر این استدلال محکم و پولادین , حرفی برای گفتن نداشت , دستور داد زن بی گناه را آزاد کنند .

آن گاه برای چندمین بار گفت : اگر علی (ع ) نبود, عمر هلاک می‌گشت .

نوازش یتیمان

هنگامی که خبر شهادت مسلم بن عقیل به سیدالشهداء(ع ) رسید,به خیمه مخصوص خود وارد شد و دختر مسلم را پیش خود خواند .

اودختری سیزده ساله بود که با دختران آن حضرت مصاحبت می کردوبا آنها انس و الفت داشت .

وقتی به خدمت حضرت رسید, ایشان او رادلداری فراوان فرمود و بیش از همیشه با او به مهربانی رفتار کرد .

دخترمسلم دریافت که ممکن است پیش آمدی شده باشد, پس پرسید:

یابن رسول اللّه , با من چنان ملاطفت می‌کنی که با یتیمان می‌کنی ! مگرپدرم را شهید کرده‌اند ؟ اباعبداللّه (ع ) نتوانست طاقت بیاورد و به سختی گریست .

آن گاه فرمود : ای دخترک من , اندوهگین مباش ! اگر مسلم نباشد, من پدرواراز تو پذیرایی می‌کنم .

خواهرم , مادر تو است و دختران و پسرانم ,برادران و خواهران تو .

اهمیت سرپرستی از یتیم

اصحاب و یاران , گرد پیامبر اسلام (ص ) را گرفته بودند و به سخنانش گوش می‌دادند .

ناگهان دیدند پسر بچه‌ای نزد پیامبر(ص ) آمدو گفت : ای پیامبرخدا, من پسری هستم که پدرم از دنیا رفته است , مادرو خواهرم نیز بی سرپرستند .

از آنچه خداوند به شما عنایت فرموده است به ما کمک کن .

پیامبر(ص ) به بلال فرمود : به خانه من برو و هر غذایی که یافتی آن را بیاور .

بلال به حجره‌هایی که مربوط به پیامبر(ص ) بود رفت وپس ازجستجو ۲۱ دانه خرما پیدا کرد و به خدمت ایشان آورد .

پیامبر(ص ) به آن پسرک فرمود : بیا این خرماها را از من بپذیر .

هفت دانه آن مال خودت , هفت دانه دیگر مال خواهرت , و هفت دانه باقیمانده مال مادرت باشد .

در این هنگام یکی از اصحاب به نام معاذ, دست نوازش بر سر آن یتیم کشید و گفت : خداوند تو را از یتیمی بیرون آورد و جانشین پدرت سازد .

پیامبر(ص ) به معاذ فرمود : محبت تو را به این یتیم دیدم .

بدان که هرکس یتیمی را سرپرستی کند و دست نوازش بر سر او بکشد,خداوند به تعداد هر مویی که از زیر دست او می‌گذرد,پاداش شایسته‌ای به او می‌دهد, گناهی از گناهان او را محو می‌سازد ومقام او را بالا می‌برد .

فرق گذاشتن در احترام بین پدر و پسر

مردی با پسرش به عنوان میهمان بر علی (ع ) وارد شد .

علی (ع ) بااکرام و احترام بسیار آنها را در صدر مجلس نشاند و خودش روبه روی آنها نشست .

موقع صرف غذا رسید .

غذا آوردند و صرف شد .

بعد از غذا, قنبر غلام معروف علی (ع ) حوله و تشت و ابریقی برای شستن دست آورد .

علی (ع ) آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست میهمان رابشوید .

میهمان خود را عقب کشید و گفت : مگر چنین چیزی ممکن است که من دست‌هایم را بگیرم و شما آنها را بشویید .

علی (ع ) فرمود : برادر تو می‌خواهد عهده دارخدمت توشود .

خلاصه حضرت با اصرار زیاد دست میهمان را شست .

آن گاه به پسر برومند خود محمدبن حنفیه گفت : اینک تو دست پسر رابشوی .

من که پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر رابشوی .

اگر پدر این پسر در این جا نمی‌بود و تنها خود این پسر,میهمان ما بود, من خودم دستش را می‌شستم .

اما خداوند دوست داردآن جا که پدر و پسری هر دو حاضرند, بین آنها در احترام گذاشتن فرق گذاشته شود .

فقر, گهواره نبوغ کودکان

گفته‌اند : فقر در شرایط خاص , گهواره نبوغ است .

ابومقام خاتم الشعراء, مؤلف کتاب حماسه و کتاب‌های نغزدیگر که در خانواده‌ای فقیر چشم به دنیا گشوده بود, مدت‌ها برای گذران زندگی , سقایی می‌کرد .

یاقوت حموی نویسنده کتاب معجم البلدان , بزرگ‌ترین کتاب جغرافیایی اسلام که در قرن ششم هجری نگاشته شده و در ده جلدبزرگ به چاپ رسیده است و هم اکنون بزرگ‌ترین منبع برای شناختن اوضاع شهرها در ادوار گذشته می‌باشد, برده‌ای بیش نبود که ابراهیم حموی وی را برای کسب و تجارت به شهرها می‌فرستاد .

اوکه در مسافرت‌های خود یادداشت‌هایی از اوضاع جغرافیایی و طبیعی شهرها برمی داشت , سرانجام همه آنها را تدوین نمود و به صورت کتابی درآورد .

نابغه زمان , امیرکبیر, آشپززاده بود .

او از میان توده‌هایی برخاسته بود که رنج و محنت و فشار استبداد حکام زمان خود را به خوبی چشیده بودند .

این تجارب و مشاهدات تلخ بود که او را مردی نیرومندو متکی به نفس بار آورد .

بیان : اگر کودکان و والدین آنها قبول کنند که چه بسا فقروسختی برای کودکان , زمینه بروز استعدادهای آنهاست , از رنج‌ها وسختی‌ها استقبال می‌کنند, به شرط آن که شرایط تحصیل و پیشرفت افراد, از ناحیه کسانی که در امر تعلیم و تربیت دخالت دارندفراهم شود .

اولاد حقیقی امیر کبیر

در ماه صفر سال ۱۲۶۷ ه . ق .

به امیر کبیر اطلاع دادند که درپایتخت ,چند بیمار مبتلا به آبله پیدا شده است که سعی و کوشش برای بهبود آنهامؤثر واقع نشده است و آنها مرده‌اند .

امیر از شنیدن این خبر به شدت نگران شد و بی درنگ دستور داد که در تمام شهر تهران و ولایات نزدیک , برنامه آبله کوبی اجرا شود تا بیماری گسترش پیدانکند .

در آن روزها تزریق واکسن آبله و بیماری‌های دیگر مرسوم نبود و مردم راضی نبودند که واکسن پیشگیری این بیماری به آنها تزریق شود .

ازطرفی چند تن از مارگیرها و دعا نویس‌ها شایع کرده بودند که تزریق واکسن , موجب نفوذ اجنه در خون می‌شود و ممکن است شخص به جنون مبتلا شود .

چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیرکبیر خبردادند که مردم به علت جهل حاضر نیستند که واکسینه شوند .

امیرکبیر دستور داد که هرکس حاضر نشود آبله بکوبد, باید پنج تومان جریمه به صندوق دولت بپردازد .

روزی پاره دوزی را که طفلش بر اثر بیماری آبله مرده بود, به نزد اوآوردند .

امیر که جسد طفل را نگریست فریاد زد : ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم , وای از جهل و نادانی شما مردم ! پس از آن امیرکبیر را گریه مجال نداد و هق هق گریست .

چندتن ازاطرافیان خواستند او را آرام کنند, اما او گفت : ما مسؤول مرگ این مردم هستیم .

اینها فرزندان حقیقی من هستند .

مسؤول نادانی آنها نیزماهستیم .

اگر در هر کوی و برزن , مدرسه و کتابخانه دایر شود,جهل ونادانی ریشه کن می‌شود و مارگیرها و دعانویس‌ها می‌روند دنبال کارشان .

پاکی , شرط رسیدن به کمال است

ابوسلمه گوید : همراه عمربن خطاب به مکه رفتیم و در مراسم حج شرکت نمودیم .

در مجلسی شخصی نزد عمر آمد و گفت : من درحال احرام بیرون آمدم و تخم شترمرغی را دیدم , آن را برداشتم وشکستم و پختم و خوردم , حال چه چیز به عنوان کفاره بر من واجب است ؟ عمر گفت : در این باره چیزی به نظرم نمی‌رسد .

این جا بنشین شایدخداوند مشکل تو را به وسیله بعضی از اصحاب رسول خدا حل کند .

در این هنگام ناگهان علی (ع ) همراه حسین (ع ) که کودکی بیش نبود, به آن جا آمد .عمر به آن شخص گفت : این علی فرزند ابوطالب است , برخیز و سؤالت را از او بپرس .

او برخاست و جریان خود را بازگو کرد .

علی (ع ) فرمود : سؤال خود را از این پسر- اشاره به حسین - بپرس .

مرد گفت : هر کدام از شما, مرا به دیگری حواله می‌دهد ! مردمی که در آن جا حاضر بودند اشاره کردند : ساکت باش ! این حسین (ع ) فرزند رسول خداست .

آن شخص سؤال خود را بار دیگر از اول تا آخر بیان کرد .

امام حسین (ع ) به او فرمود : آیا شتر داری ؟ او عرض کرد : آری .

فرمود : به تعداد تخم شترمرغی که برداشتی و خورده‌ای , شتر نر رابا شتر ماده آمیزش بده , آنچه از شتر ماده تولد یافت , آن را به عنوان کفاره به سوی کعبه برای قربانی روانه کن .

عمر گفت : ای حسین , شتر ماده گاهی سقط جنین می‌کند .

امام حسین (ع ) فرمود : تخم شترمرغ نیز گاهی فاسدمی شود .

حضرت با این مقایسه پاسخ عمر را داد .

عمر گفت : راست گفتی و نیکو جواب دادی .

علی (ع ) برخاست و حسینش را در آغوش گرفت و فرمود : آنهافرزندانی بودند که از نظر پاکی و کمال , بعضی از بعضی دیگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و آگاه است .

منطق تربیتی

یکی از همسران رسول خدا به نام ماریه قبطیه فرزندی به دنیاآورد که پیامبر

(ص ) نام او را ابراهیم نهاد .

این پسر, مورد علاقه شدیدرسول اکرم (ص ) قرار گرفت , اما هنوز هیجده ماه از عمرش نگذشته بود که از دنیا رفت .

پیغمبر که کانون عاطفه و محبت بود, از این مصیبت به شدت متاثر شد, اشک ریخت و فرمود : ای ابراهیم , دل می سوزدواشک می‌ریزد و ما محزونیم به خاطر تو, ولی هرگز بر خلاف رضای خدا چیزی نمی‌گوییم .

تمام مسلمانان از این مصیبت متاثر بودند, زیرا آنها می‌دیدند که غباری از حزن و اندوه بر دل پیغمبر(ص ) نشسته است .

آن روز تصادفاخورشید هم گرفته بود .

با مشاهده این وضع , مسلمانان همگی ابرازداشتند که گرفتن خورشید, نشانه هماهنگی عالم بالا با عالم پایین ورسول خداست و این اتفاق جز برای فوت فرزند پیغمبر(ص ) دلیل دیگری نمی‌تواند داشته باشد .

البته این مطلب مانعی ندارد, بلکه برای رسول اکرم (ص ) ممکن است دنیا هم زیرورو شود, اما در آن موقع این اتفاق به روال طبیعی روی داده بود .

برداشت مسلمانان به گوش پیغمبر اکرم (ص ) رسید .

به جای این که آن حضرت , از این تعبیر خوشحال شود و مثل بسیاری از سیاست بازها موقعیت را برای تبلیغات غنیمت شمرد و حتی ازعواطف مردم به نفع اهداف تربیتی خودش استفاده کند, نه تنهاچنین نکرد بلکه سکوت را هم جایز ندانست .

به مسجد آمد و به منبررفت و مردم را آگاه نمود و صریحا اعلام داشت که خورشیدگرفته است , اما هرگز به علت درگذشت فرزند من نبوده است .

جنایت تبعیض بین دختر و پسر

قیس بن عاصم که در ایام جاهلیت ازاشراف و رؤسای قبایل بود,پس از ظهور اسلام , ایمان آورد .

روزی در سنین پیری به منظورجستجوی راه مغفرت الهی و جبران خطاهای گذشته خود, شرفیاب محضر رسول اکرم (ص ) گردید و گفت : در گذشته , جهل و نادانی ,بسیاری از پدران را بر آن داشت که با دست خویش , دختران بی گناه خود را زنده به گور سازند .

من نیز دوازده دخترم را در مدت اندک زنده به گور کرده‌ام .

همسرم سیزدهمین دخترم را پنهان از من زایید وشیر داد و چنین وانمود کرد که نوزاد مرده به دنیا آمده است .

سال هاگذشت و دخترم نزد خویشان همسرم بزرگ شد .

تا روزی هنگامی که ناگهان از سفری بازگشتم , دختری خردسال را در سرای خود دیدم .

چون شباهتی کامل به فرزندانم داشت , درباره اش به تردیدافتادم و بالاخره دانستم دختر من است .

بی درنگ دختر را که زارزارمی گریست , کشان کشان به نقطه دوری بردم و به ناله‌ها و التماس‌های دلخراشش اعتنا نکردم و زنده به گورش نمودم .

قیس پس از نقل ماجرای خود, به انتظار جواب , سکوت کرد,درحالی که از دیده‌های رسول اکرم (ص ) قطره‌های اشک فرو می چکیدو باخود زمزمه می‌فرمود : آن که رحم نکند بر او رحم نشود .

پیامبر(ص ) سپس به قیس خطاب کرد و فرمود : روز بدی در پیش خواهی داشت ای قیس ! قیس پرسید : اینک برای تخفیف بار گناهم چه کنم ؟ حضرت پاسخ داد : به عدد دخترانی که کشته‌ای , کنیز آزادکن .

بیان : تبعیض بین دختر و پسر در یک خانواده و فرق گذاشتن بین فرزندان , به هر دلیلی که باشد, از جهت تربیتی توجیه نمی‌پذیرد,اگرچه تبعیض فقط در نگاه کردن باشد, چرا که کودک عقده‌ای بارمی آید .

بلند همتی در کودک , بزرگی می‌آفریند

عبداللّه مبارک گوید : سالی برای حج به مکه رفتم .

در آن سفر,کودکی هفت یا هشت ساله را دیدم که در کنار کاروان , بدون توشه ومرکب حرکت می‌کرد .

نزد او رفتم و گفتم : با چه چیزی این بیابان و راه طولانی را می‌پیمایی ؟ گفت : با خدای پاداش دهنده .

این کودک ناشناس , در چشمم بزرگ آمد .

گفتم : پسرم , زاد و توشه و مرکب تو کجاست ؟ فرمود : زاد و توشه‌ام , تقواست و مرکبم , دو پایم هست و قصدم خدا می‌باشد .

وقتی این سخنان نغز را از آن کودک شنیدم , به نظرم بسیار بزرگ آمد .

پرسیدم : از کدام طایفه هستی ؟ فرمود : از طایفه مطلب .

گفتم : پسر چه کسی هستی ؟ فرمود : هاشمی .

گفتم : از کدام شاخه هاشمی ؟ گفت : از علوی فاطمی .

پس از آن دیگر او را ندیدم تا این که به مکه رسیدم و بعد ازانجام دادن مناسک حج , به ابطح (محلی نزدیک مکه ) رفتم .

ناگهان عده‌ای را دیدم که دور شخصی حلقه زده‌اند .

به پیش رفتم .

دیدم همان کودک است .

از جمعیت نامش را جویا شدم .

گفتند : این شخص زین العابدین , امام سجاد است .

حرف حق نتیجه شجاعت کودک

روزی هارون الرشید خلیفه عباسی , بهلول را دید که بازی می‌کرد .

گفت : بهلول چه کار می‌کنی ؟ بهلول گفت : مشغول خانه ساختن هستم .

بهلول گاهی خانه گلی می‌ساخت و با بچه‌ها بازی می‌کرد .

هارون گفت : عجب مردی هستی ! بهلول گفت :

چه کار کرده‌ام ؟ هارون گفت : پشت پا زده‌ای به دنیا و آنچه در دنیاست .

بهلول برخاست و گفت : نه , تو عجب مردی هستی ! هارون پرسید : من برای چه ؟

بهلول گفت : چون تو پشت پا زده‌ای به آخرت و زندگی جاودانت وکار من در مقابل کار تو, هیچ است .

بیان : برای انسان رسیدن به هدف از طریق صحیح مهم است که همانا رضایت خداوند است .

رضایت خداوند شکل‌های مختلفی می‌تواند داشته باشد, از جمله این که انسان همچون بهلول که ازشاگردان امام صادق (ع ) است برای فرار از قبول مسؤولیت دردستگاه ظلم , همچون بچه‌ها رفتار می‌کند .

جدای از آن , مربی و پدر ومادر موفق , آن است که برای تربیت کودکان , خودش را ولو برای لحظه‌ای , در ردیف کودکان قرار دهد تا از راه دوستی و صمیمیت فکرش را به آنها القا کند .

مقام امامت در دوران کودکی

امام جواد(ع ) فرزند حضرت رضا(ع ), پس از شهادت پدردرسال۲۰۴ قمری , در نه سالگی به امامت رسید و پس از هفده سال امامت به تحریک معتصم عباسی همسر جفا کارش او را در۲۶سالگی به شهادت رساند .

علی بن اسباط که یکی از یاران امام جواد(ع ) بود می‌گوید : به حضور امام جواد(ع ) رسیدم و به خوبی به قامت او خیره شدم , برای این که او را کاملا به ذهن خود بسپارم تاوقتی که به مصر باز می‌گردم , چگونگی زیارت آن حضرت را برای دوستانم نقل کنم .

در همین هنگام که چنین فکری از ذهنم می‌گذشت ,آن حضرت که گویی تمام فکر مرا خوانده بود, رو به سوی من کرد وفرمود : ای علی بن اسباط, اراده خداوند در مورد امامت , مانند اراده اودرباره نبوت است و در قرآن می‌فرماید : ما به یحیی در کودکی , فرمان نبوت و عقل کافی دادیم .

بیان : جدای از مساله امامت و نبوت که کودکانی این مقامات رااحراز کرده‌اند, نکته‌ای که شاید بتوان از این روایت استفاده کرد این است که کودکان قابلیت‌های زیادی را برای قبول مسؤولیت‌ها دارند,چرا که شواهد زیادی در دست است که انسان‌های با استعدادی ,درسن کودکی به مقام اجتهاد رسیده یا موفق به کسب درجه دکتری شده‌اند .

پسر هوشمند

شخصی که به عنوان زاهد در میان مردم شناخته می‌شد, روزی مهمان سلطانی شد .

در موقع غذا خوردن , کمتر از معمول غذا خورد,اما نمازش را بیش از معمول طول داد .

زاهد سالوس , بعد از آمدن به خانه , دوباره غذا خورد .

پسر زیرک اومتوجه شد که پدرش از غذای شاه به قدر کافی نخورده است .

وقتی علت را سؤال کرد, زاهد جواب داد : در حضور شاه زیاد نخوردم تاوجهه پارسایی من حفظ شود و روزی به کار آید .

پسر گفت : بنابراین نمازت را نیز قضا کن که در آن جا نماز درستی نخوانده‌ای تا روزی در درگاه خدا به کار آید .

درخواست فرزند از خداوند

حارث نضری روایت می‌کند که به امام صادق (ع ) عرض کردم : یااباعبداللّه , من از خاندانی هستم که انقراض پیدا کرده‌اند, به طوری که کسی از ما باقی نمانده است و من نیز دارای فرزندی نیستم .

امام صادق (ع ) پس از شنیدن سخنان حارث فرمود : از خدادرخواست فرزند کن و در دعایت بگو : خدایا به من فرزندی ببخش ومرا در این دنیا تنها نگذار, چرا که تو بهترین وارث هستی .

حارث می‌گوید : دستور امام صادق (ع ) را عمل کردم و از خدادرخواست فرزند نمودم .

خداوند نیز درخواست مرا اجابت فرمود ومن صاحب فرزند شدم .

بیان : در احادیث داریم که شما مؤمنین هر چیزی را, ولو کوچک باشد, از خداوند بخواهید, هر چند که خداوند بدون درخواست دعانیز از باب قدرت و لطف حاجت‌ها را برآورده می‌کند .

فرزند صالح نجات بخش است

امام صادق (ع ) از رسول اکرم (ص ) نقل می‌کند که حضرت عیسی بن مریم از کنار قبری که صاحبش در حال عذاب بود عبور کرد,اما وقتی که سال بعد از کنار همان قبر گذشت , با شگفتی دید که صاحب قبر, این بار, در حال عذاب نیست .

حضرت عیسی به خداوند عرض کرد : خدایا چطور سال اول که از این جا گذشتم , او در حال عذاب بود,اما امسال که عبور کردم در حال عذاب نبود .

به او وحی شد که : او دارای فرزند صالحی است که راه خدا رادنبال می‌کند و از جمله یتیمی را پناه داده است , به سبب این عمل صالح ,از گناه پدرش چشم پوشی کردیم و او را بخشیدیم .

آن گاه رسول خدا(ص ) فرمود : آنچه برای بنده مؤمن پس ازمرگش باقی می‌ماند, فرزندی است که بعد از پدر عبادت خدا می‌کند .

آن گاه این آیه را تلاوت کرد : رب هب لی من لدنک ولیا یرثنی ویرث من آل یعقوب واجعله رب رضیا .

بیان : فرزند صالح , علاوه بر این که فایده اخروی دارد,فایده دنیوی نیز دارد .

بسیار اتفاق افتاده است که از اخلاق فرزندپی به اخلاق پدر می‌برند و چنانچه اخلاق فرزند خوب باشد, مردم درحق پدر و مادرش دعا می‌کنند و اگر شرور باشد, نفرین حواله شان می‌سازند .

کودک حاضر جواب

امیر اسماعیل سامانی را پسر خوانده‌ای بود .

وقتی آبله درآورد,لطافت بشره صورتش از بین رفت .

روزی که در برابر امیر اسماعیل ایستاده بود, امیر از تغییر چهره آن پسر تعجب کرد که آن حسن وزیبایی چگونه به این زشتی تبدیل گردیده است .

قاضی بن منصوردرآن جا حاضر بود و این آیه را خواند که : ما به بهترین وجه انسان راآفریدیم , سپس او را به اسفل السافلین برگرداندیم .

قاضی خواست با خواندن این آیه , طعنه‌ای به آن پسر زده باشد, امااز آن جایی که خود قاضی نیز آدم بدشکلی بود, پسر در جواب این آیه را خواند : برای ما مثالی می‌آورد و حال آن که خلقت خودش رافراموش کرده است .

قاضی از حاضر جوابی پسری کم سن و سال در مقابل امیر وهمراهانش شرمنده شد .

کودک باهوش و خداشناس

یکی از حکمای بزرگ به دیدن یکی از دوستان خود رفت .

آن شخص پسر کوچکی داشت که با وجود کوچکی سن , خیلی هوشیاربود .

حکیم به آن طفل فرمود : اگر به من بگویی خدا کجاست , یک عددپرتقال به تو خواهم داد .

پسر با کمال ادب جواب داد : من به شما دودانه پرتقال می‌دهم اگربه من بگویید خدا کجانیست .

حکیم از این پاسخ و حاضر جوابی متعجب گردید و او را موردلطف خود قرار داد .

بیان : گرایش به خدا, در نهاد همه انسان‌ها به ودیعه گذاشته شده است .

کما این که خداوند می‌فرماید : همه افراد بر فطرت خداشناسی آفریده می‌شوند .

این فطرت پاک و الهی باید دور از محیطهای آلوده حفظ شود,وگرنه در محیط آلوده , فطرت نیز از مسیر الهی خود منحرف خواهدشد .

کودکی بعضی از دانشمندان

زاره کولبرن از دوران طفولیت , استعداد ریاضی اش نمودار بود .

گاهی از او می‌پرسیدند : در یک سال یا بیشتر, چند ثانیه وجود دارد ؟ او پس از تامل مختصری , پاسخ صحیح را می‌داد .

جیمزوات مخترع چندین دستگاه میکانیکی و کاشف نیروی بخار, از آغاز کودکی به آزمایش علاقه زیادی داشت و از این راه کامیابی فراوانی در علوم طبیعی به دست آورد .

داروین در دوران کودکی به جمع آوری کلکسیون جانوران علاقه داشت .

این تمایل طبیعی او را به مطالعه درباره ثبات و یاتحول انواع سوق داد و نظریه اشتقاق و تحول انواع را پس از یک سفرطولانی به وسیله کتاب بنیاد انواع انتشار داد .

حقوق فرزند

پدری که از بی ادبی و نافرمانی‌های فرزند خود کلافه شده بود,درمجلسی , نزد دیگران شکایت کرد و از تربیت او اظهار خستگی وعجز نمود .

حاضران در مجلس آن پسر را احضار و علت را سؤال کردند .

پسر با استفاده از فرصت گفت : آیا فرزند حقوقی بر پدر دارد ؟ آنها جواب دادند : آری طبق روایات وارده و بنابر حکم عقل , فرزندحقوقی بر پدر دارد .

پسر گفت : چه حقوقی ؟ گفتند : نام نیک , تعلیم قرآن , تربیت صحیح و . . .
.

پسر گفت : در این صورت من باید شاکی باشم , چون پدرم هیچ یک از حقوق مرا رعایت نکرده است و چیزی به من نیاموخته و نام نیک برایم انتخاب نکرده و همسرش (مادر من ) قبلا همسر یک مجوسی بوده است .

سفارش دلسوزانه پدر

دانایی به فرزند خویش وصیت کرد و گفت : من , پیر و فرسوده شده‌ام , دیر یا زود می‌میرم .

پس از من , تو باید زمام کار خانواده رادردست بگیری .

بعد از من ممکن است خانه را بفروشی , ولی چون سردر خانه با ساختمان اصلی آن متناسب نیست , قبل از عرضه وفروش , آن را از نو بساز تا بهتر بتوانی بفروشی .

چندی بعد پدر مرد .

پسر وقتی که قصد فروش خانه را کرد بنا به توصیه پدر, به نوسازی سردر بنا پرداخت .

خرج و زحمت آن کار ومقایسه جزء ناچیز ساختمان با مجموعه بنای آن , موجب گردید که بهای حقیقی و رنج سازندگی را درک کند و در حفظ و حراست آن خانه بکوشد, برای همین از فروش خانه منصرف شد و به فلسفه سفارش پدر پی برد .

جامعه سعادتمند

مایل تویسرکانی با حافظه خدادادی خویش از آموختن دریغ نکرد .

در سال ۱۳۳۲ قمری در تویسرکان , مدرسه‌ای به سبک دبیرستان‌های امروزی تاسیس کرد که چون مخالف مذاق یامنافع جمعی سودپرست بود, به بهانه این که دراین مدرسه ,درس‌هایی غیر از درس دین تدریس می‌شود, بساط مدرسه رادرهم ریختند و میز و صندلی‌ها را شکستند و تابلو مدرسه راپایین آوردند .

مرحوم مایل حکایت می‌کرد : پس از شش ماه که ازبستن مدرسه گذشت , روزی از آن جا عبور می‌کردم و دیدم افرادی برای کسب ثواب به دیواری که جای تابلو مدرسه بودسنگ می‌پراندند .

مخالفت با مایل بیشتر از تعصبات خشک مذهبی سرچشمه می‌گرفت , لذا مایل مجبور شد از تویسرکان جلای وطن کند و به اراک رهسپار شود .


بیان : جامعه‌ای سعادتمند است که به سلاح علم و ایمان مجهز باشد .

دین بدون علم , ملعبه دست منافقان زیرک و علم بدون دین , همواره درانحراف بوده است .

کودک سخاوت را از مادر می‌آموزد

در تاریخ می‌خوانیم که صاحب بن عباد, مرد بسیار با سخاوتی بود .

خودش گفته است : من این سخاوت را از مادرم آموخته‌ام , زیرامادرم هر روز که می‌خواست به مدرسه روانه‌ام کند, پولی به من می دادو می‌گفت : این پول را صدقه بده .

این کار او موجب شد تا من به بخشش خو بگیرم و سخی شوم .

اوبااین کار ساده اش به من فهماند همان طور که باید به فکر خود باشم ,باید به فکر دیگران نیز باشم .

آگاهی‌های کودک مسجدی

امام حسن مجتبی (ع ) در هفت سالگی به مسجد می‌رفت , پای منبررسول خدا(ص ) می‌نشست و آنچه در مورد وحی از آن حضرت می‌شنید, در خانه برای مادرش فاطمه زهرا(س ) به صورت سخنرانی نقل می‌کرد .

روزی حضرت علی (ع ) وارد منزل شد و بعد ازصحبت بافاطمه زهرا(س ) دریافت که ایشان آنچه از آیات قرآن ,به تازگی برپدرش نازل شده است اطلاع دارد .

از او پرسید : با این که شما در منزل هستید, چگونه به آنچه که پیامبر(ص ) در مسجدبیان کرده‌اند آگاهید ؟ فاطمه زهرا(س ) جریان را به عرض رساند که فرزندت حسن (ع )مرا از آنچه در مسجد می‌گذرد آگاه کرده است .

روزی علی (ع ) گوشه‌ای مخفی گردید .

حسن (ع ) که در مسجد, وحی الهی را شنیده بود, واردمنزل شد و طبق معمول برمتکا نشست تا به سخنرانی بپردازد, ولی لکنت زبان پیدا کرد .

حضرت زهرا(س ) تعجب نمود .

حسن (ع ) به مادر عرض کرد : تعجب مکن , چرا که شخص بزرگی سخن مرامی شنود و این مرا از بیان مطلب باز داشته است .

در این هنگام علی (ع ) خود را آشکار ساخت و فرزندش رابوسید .

آینده هر کسی در کودکی شکل می‌گیرد

فاطمه بنت اسد, مادر بزرگوار حضرت علی (ع ) می‌گوید : هنگامی که عبدالمطلب از دنیا رفت , شوهرم ابوطالب عهده دارنگهداری پیامبر(ص ) گردید .

پیامبر در خانه ما بود و من به او خدمت می‌کردم .

درباغ خانه ما چند درخت خرما بود, که خرماهای تازه وشیرینی از آنها به دست می‌آمد .

من هر روز مقداری از آن خرماها رابرای آن حضرت می‌چیدم .

یک روز فراموش کردم که برای او خرمابچینم و محمد(ص ) آن روز در خواب بود .

کودکان همسایه وارد آن باغ شدند و هر چه خرما از درخت‌ها به زمین افتاده بود برای خودجمع کردند و رفتند .

من با ناراحتی و شرمندگی گوشه‌ای خوابیدم وصورتم را با آستین دستم پوشاندم .

ناگهان دریافتم که محمد(ص )ازخواب بیدار شده است و به سوی باغ می‌رود .

بی صدا او را دنبال کردم . وقتی وارد باغ شد و به اطراف و زیر درخت‌های خرما نگاه کرد وخرمایی نیافت , به درخت خرما اشاره کرد و گفت : ای درخت من گرسنه‌ام .

ناگهان دیدم درخت به طرف زمین خم شد و آن شاخه‌هایی را که خرمای تازه داشت در دسترس محمد(ص ) قرار داد .

من از این منظره تعجب کردم .

وقتی جریان را برای ابوطالب تعریف کردم , گفت : بدان که او پیامبر خداست و فرزندی از تو متولد خواهد شد که وزیر اوخواهد بود .

کودکی پیامبر اکرم (ص ) با کودکی سایر افراد تفاوت‌هایی داشته است از آن جمله معجزاتی است که در کودکی از ایشان دیده شده است .

طفل , شجاعت را ارث می‌برد

عمرو پسر امام حسن مجتبی (ع ), کودکی بیش نبود که درحادثه کربلا حضور داشت و سپس همراه کاروان اسیران اهل بیت (ع )وارد شام شد .

در یکی از مجالس شام , یزید به آن کودک گفت : می‌توانی با پسر من کشتی بگیری ؟ عمرو در پاسخ گفت : من حال کشتی گرفتن ندارم .

اگر می‌خواهی زور بازوی پسرت را بدانی , به او شمشیری بده و به من هم شمشیری ,تا در حضور تو بجنگیم یا او مرا می‌کشد که در این صورت به جدم پیامبر(ص ) و علی (ع ) می‌پیوندم یا من او را می‌کشم و او به جدش ابوسفیان و معاویه می‌پیوندد .

یزید از زبان گویا و قوت قلب عمرو تعجب کرد و شعری خواند که معنایش این است : این برگ از آن شاخه درخت نبوت است که چنین شجاع و پرجرات است .

کودک حقیقت بین

خداوند پیغمبر را مامور نمود تا خویشاوندانش را به آیین خودبخواند .

پیامبر(ص ) به علی بن ابی طالب که آن روز هنوز به سن بلوغ نرسیده بود, دستور داد که غذایی آماده کند, سپس چهل وپنج نفر ازسران بنی هاشم را دعوت نمود تا در ضمن پذیرایی از آنها, رازنهفته اش را آشکار سازد, ولی متاسفانه پس از صرف غذا, پیش از آن که سخنی بگوید, ابولهب با سخنان سبک و بی اساس خود, آمادگی مجلس را برای طرح موضوع رسالت از بین برد .

پیامبر(ص ) مصلحت را در آن دید که طرح موضوع را به روز بعد موکول سازد .

روز بعد نیز برنامه خود را تکرار کرد و با ترتیب دادن ضیافتی دیگر, پس از صرف غذا, رو به سران قوم نمود و سخن خود را باستایش خدا و اعتراف به وحدانیت وی آغاز کرد و فرمود : هیچ کس برای کسان خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده‌ام نیاورده است .

من برای شما خیر دنیا و آخرت آورده‌ام .

کدام یک از شما پشتیبان من خواهد بود تا برادر و وصی و جانشینم میان شما باشد .

سکوتی سنگین مجلس را فراگرفت .

یک مرتبه علی (ع ) سکوت رادر هم شکست , برخاست و با لحنی قاطع عرض کرد : ای پیامبر خدا,من آماده پشتیبانی از شما هستم .

پیامبر دستور داد تا وی بنشیند و سپس گفتار خود را تا سه بارتکرار نمود که هر بار کسی جز علی (ع ) پاسخ نگفت .

آن گاه پیامبر(ص )رو به خویشاوندان خود نمود و گفت : ای مردم , این جوان , برادرووصی و جانشین من است میان شما .

کودک منطقی فراری نشد

پس از شهادت حضرت علی بن موسی الرضا(ع ) مامون خلیفه وقت به بغداد آمد .

روزی او به قصد شکار حرکت کرد, در بین راه درنقطه‌ای چند کودک بازی می‌کردند .

حضرت امام جواد(ع ) که درآن موقع سن مبارکش در حدود یازده سال بود, بین کودکان ایستاده بود .

موقعی که مرکب مامون به آن نقطه نزدیک شد, کودکان فرار کردند, ولی امام جواد(ع ) همچنان خونسرد و بی تYǙȘʠدر جای خود ایستاد .

وقتی خلیفه نزدیک شد, به آن حضرت خیره شد .

چهره جذاب کودک , او رامجذوب نمود, برای همین توقف کرد و پرسید : چه چیز باعث شد که باسایر کودکان از این جا نرفتی ؟ امام جواد(ع ) جواب داد : راه تنگ نبود که من با رفتن خود, آن رابرای عبور تو وسعت داده باشم .

مرتکب گناهی هم نشده‌ام که از ترس مجازات فرار کنم .

از طرفی گمان نکنم که بی گناهان را آسیب رسانی ,برای همین در جای خود ماندم و فرار نکردم .

مامون از سخنان متین و منطقی کودک به تعجب آمد و پرسید : اسم شما چیست ؟ حضرت جواب داد : محمد .

گفت : پسر کیستی ؟ فرمود : فرزند حضرت رضا(ع ) هستم .

مامون برای پدر آن حضرت , از خداوند طلب رحمت کرد و راه خود را در پیش گرفت .

توجه به یتیم و برکت زندگی

برخی از تاریخ نویسان می‌گویند : کمتر دایه‌ای حاضر بودبه محمد(ص ) شیر دهد, زیرا بیشتر طالب آن بودند که اطفال غیر یتیم راانتخاب کنند تا از کمک‌های پدران آنها بهره مند شوند .

حتی حلیمه نیزاز قبول آن حضرت سرباز زد, ولی چون بر اثر ضعف اندام , هیچ کس طفل خود را به او نداد, ناچار شد که نوه عبدالمطلب را بپذیرد .

وی به شوهر خود چنین گفت : برویم همین طفل را بگیریم تابادست خالی برنگردیم , شاید لطف الهی شامل حال ما گردد .

از قضا چنین شد و از آن لحظه که حلیمه آماده شد خدمت محمد(ص ) را به عهده گیرد, الطاف الهی , سراسر زندگی او رافراگرفت .

به گفتار کودک گوش فرا دهیم

موقعی که خلافت به عمر بن عبدالعزیز منتقل شد, هیات‌هایی ازاطراف کشور, برای عرض تبریک و تهنیت به دربار وی آمدند که ازآن جمله , هیاتی بود از حجاز .

کودک خردسالی در آن هیات بود که درمجلس خلیفه به پا خاست تا سخن بگوید .

خلیفه گفت : آن کس که سنش بیشتر است حرف بزند .

کودک گفت : ای خلیفه مسلمین , اگر میزان شایستگی به سن باشد,در مجلس شما کسانی هستند که برای خلافت شایسته ترند .

عمر بن عبدالعزیز از سخن طفل به عجب آمد, حرف او را تاییدکرد و اجازه داد حرف بزند .

کودک گفت : از مکان دوری به این جاآمده‌ایم .

آمدن ما نه برای طمع است و نه به علت ترس .

طمع نداریم برای آن که از عدل تو برخورداریم و در منازل خویش با اطمینان وامنیت زندگی می‌کنیم .

ترس نداریم , زیرا خویشتن را از ستم تودرامان می‌دانیم .

آمدن ما به این جا, فقط به منظور شکرگزاری وقدردانی است .

عمر بن عبدالعزیز گفت : مرا موعظه کن .

کودک گفت : ای خلیفه , بعضی از مردم از حلم خداوند و ازتمجیدمردم , دچار غرور شدند .

مواظب باش این دو عامل در تو ایجادغرور نکند و در زمامداری , گرفتار لغزش نشوی .

عمر بن عبدالعزیز از گفتار کودک بسیار مسرور شد و چون ازسن وی سؤال کرد, گفتند : دوازده سال است .

شرکت کودکان در واقعه بزرگ

بعد از این که پیامبر(ص ) ساکنان نجران را دعوت به دین اسلام کرد, پس از بحث‌های زیاد, پیشنهاد مباهله شد تا طرفین از خداوندبخواهند دروغگویان را از رحمت خود دور سازد .

هر دو طرف قبول کردند که مراسم مباهله در نقطه‌ای خارج از شهر مدینه , در دامنه صحراانجام گیرد .

پیامبر از میان امتش تنها چهار نفر را برگزید که عبارت بودند از : علی بن ابی طالب و فاطمه و حسن و حسین (ع ) که هنوزکودکی بیش نبودند .

پیامبر(ص ) در حالی که حسین (ع ) را درآغوش داشت و دست حسن (ع ) را در دست گرفته بود و علی وفاطمه به دنبال آن حضرت حرکت می‌کردند, گام به میدان مباهله نهاد و به همراهان خود گفت : من هر وقت دعا کردم , شما دعای مرا آمین بگویید .

سران هیات نمایندگی نجران , پیش از آن که با پیامبر روبه رو شوندبه یکدیگر می‌گفتند : هر گاه دیدید که محمد افسران و سربازان خود رابه میدان مباهله آورد, بدانید که وی در این صورت فردی غیر صادق است , ولی اگر با فرزندان و جگرگوشه‌هایش به میدان آمد, معلوم می‌شود صادق است .

آنها وقتی چهره نورانی پیامبر(ص ) و چهارتن از عزیزانش رامشاهده کردند, متحیر شدند و از ترس این که نفرین آنها مستجاب شوداز مباهله منصرف شدند .

دختر خردسال , بهترین غم خوار

حدود سه سال قبل از هجرت , پیامبر(ص ) دو یار و حامی باوفای خود, یعنی ابوطالب و خدیجه را از دست داد .

رحلت این دوبزرگوار به قدری سخت بود که پیامبر(ص ) آن سال را عام الحزن [۹]
نامید .

اما به جای ابوطالب , فرزندش علی (ع ) و به جای خدیجه , دخترش فاطمه (س ) بودند که ضایعه رحلت آنها راجبران کنند .

علی (ع ) در آن وقت نوزده سال داشت و فاطمه (س ) - طبق احادیث معروف - بیش از پنج سال نداشت .

اما همین دختر پنج ساله ,مونسی فداکار و مهربان و شجاع برای پیامبر(ص ) بود .

گاه دشمنان سنگدل , خاک یا خاکستر بر سر پیامبر(ص ) می‌پاشیدند, چون پیامبر(ص ) به خانه می‌آمد فاطمه (س ) خاک و خاکستر را از سر وروی پدر پاک می‌کرد, در حالی که اشک در چشمش حلقه زده بود .

پیامبر(ص ) می‌فرمود : دخترم , غمگین مباش ! خداوند, حافظ پدر تواست .

روزی دشمنان اسلام در حجر اسماعیل اجتماع کردند و سوگندخوردند که هر کجا محمد(ص ) را یافتند او را بکشند .

فاطمه (س ) این خبررا شنید و به اطلاع پدر رساند تا آن حضرت مراقبت بیشتری ازخود کند .

باز در همان سال ها, ابوجهل عده‌ای از افراد پست

رامامورکرد تا وقتی پیامبر(ص ) در مسجدالحرام در حال نماز به سجده رفت , شکمبه گوسفندی را بر سر ایشان بیفکنند .

وقتی این عمل زشت و ناجوانمردانه انجام شد, ابوجهل و مزدورانش با صدای بلند به ایشان خندیدند .

بعضی از یاران پیامبر این منظره را دیدند, ولی کسی جرات نکرد پیش برود و شکمبه را بردارد .

این خبر به گوش حضرت فاطمه (س ) رسید, با شتاب به مسجدالحرام رفت و آن رابرداشت و با شجاعت مخصوص خودش , ابوجهل و یارانش را باشمشیر بیان , سرزنش و نفرین فرمود .

یک راه تنبیه

امام باقر(ع ) فرمود : پدرم در رهگذر, پدر و پسری را دید که با هم می‌رفتند, ولی پسر از خود راضی , در حال حرکت , به بازوی پدرش تکیه کرده بود .

پدرم , زین العابدین (ع ) از این عمل ناپسند پسر, آن چنان خشمگین شد که تا پایان زندگی با آن پسر حرف نزد .

علی می‌فرماید : صفت ناپسند از خود راضی بودن , وسیله آشکارشدن زشتی‌ها و مصایب آدمی است .

اثر فال بد در کودک

در یکی از خانواده‌های بزرگ اروپایی , که به نحوست عدد سیزده عقیده ثابتی داشتند, دختری در روز سیزدهم ماه متولد شد .

زمانی که دختر بزرگ شد و به این مطلب پی برد ناراحت و آزرده خاطر گشت .

اوهر قدر بزرگ تر می‌شد نگرانی اش افزوده می‌گشت و همیشه متاثروافسرده به نظر می‌رسید .

او عقیده داشت که نحوست روز ولادتش ,باعث بدبختی وی خواهد شد .

پدر و مادر برای درمان دختر به دکتری روان شناس متوسل شدند تا نگرانی و افسردگی وی را علاج کند .

تلاش‌های بی وقفه روان شناس , بی نتیجه ماند و او خود را همچنان بدبخت و تیره روز می‌دانست و از بدبختی خود با دیگران سخن می‌گفت .

دختر پس از فراغت از تحصیل , شوهر کرد و فرزند آورد, ولی همیشه در آتش نگرانی می‌سوخت .

روزی با همسر و کودک خوددرماشین شخصی نشسته بود و از خیابان عبور می‌کرد .

دکترروان شناس آنها را دید, پس از توقف ماشین , به آنها نزدیک شد و به زن جوان گفت : حالا متوجه گفته‌های من شدی ؟ تو بی جهت زندگی را برخود تلخ کردی , می‌بینی که اکنون در کمال سلامت با همسر مهربان وکودک عزیزت زندگی می‌کنی و خانم خوشبختی هستی .

زن جوان که هنوز اثر تلقینات از وجودش محو نشده بود با گریه وناراحتی گفت :

آقای دکتر من یقین دارم که عاقبت , نحوست عدد سیزده دامنگیر من خواهد شد و مرا بدبخت خواهد کرد .

بیان : فال بد برای کسانی که به آن عقیده دارند یکی از عوامل مهم ایجاد نگرانی و عقده روحی است .

فال بد از نظر اسلام منشا و اساسی ندارد و مردود است .

تاثیر استاد در ایمان کودک

سید محسن جبل عاملی از علمای بزرگ شیعه در دمشق مدرسه‌ای ساخت تا فرزندان شیعیان در آن جا به فراگیری علم بپردازند .

ایشان شاگردی داشت به نام عبداللّه که از ذهن سرشاری برخوردار بود وتوانسته بود در مدت کوتاهی تحصیلات خود را در دمشق به پایان رساند و برای فراگیری بعضی علوم به امریکا سفر کند .

او از مدت‌ها قبل در یکی از دانشگاه‌های امریکا اسم نویسی کرده وراه درازی را پیموده بود تا در امتحان ورودی شرکت کند .

اما وقتی درصف ورود به جلسه ایستاده بود متوجه شد اگر عجله نکند وقت نماز می‌گذرد, لذا با شتاب جهت اقامه نماز حرکت کرد .

افرادی که پشت سرش بودند فریاد برآوردند : کجا می‌روی ,نوبت شما نزدیک است و اگر دیر برسی جلسه دیگری برگزارنمی گردد .

عبداللّه جواب داد : من یک تکلیف دینی دارم و اگر انجام ندهم وقت آن می‌گذرد و آن بر امتحان مقدم است و با توکل به خدا مشغول نماز خواندن شد .

از قضا وقتی نمازش تمام شد نوبتش نیز گذشته بود .

برگزار کنندگان امتحان وقتی متوجه این قضیه گردیدند, از ایمان عبداللّه به شگفت آمده بودند و از او دوباره امتحان به عمل آوردند .

عبداللّه در نامه‌ای خطاب به استادش در جبل عامل , نوشته بود : من درس ایمان و عمل به تکالیف را از شما آموخته‌ام .

سید محسن بسیار خوشحال گردید و از این که توانسته بود چنین شاگردی پرورش دهد در پیشگاه خداوند شاکر بود .

منزلت کودک شیرخوار

خورشید اسلام تازه از مدینه طلوع کرده بود و مسلمانان تقیدخاصی به احکام اسلام داشتند .

روزی صدای اذان از مسجدالنبی برخاست و جمعیت با صفوف فشرده و ازدحامی وصف ناشدنی پشت سر رسول اکرم به نماز ایستادند .

ناگاه صدای گریه طفل شیرخواری از گوشه مسجد بلند شد .

رسول اکرم با شنیدن صدای گریه دلخراش کودک در به جا آوردن اعمال نماز تعجیل کرد .

نمازگزاران که گریه کودک برایشان اهمیتی نداشت و تا مدتی قبل دختران نوزاد خویش را زنده زنده در زیر خاک می‌کردند و هنوز با عمق احکام اسلام نیز آشنایی پیدا نکرده بودند,ازاین حالت رسول خدا تعجب کردند و پنداشتند که حادثه‌ای برای رسول خدا پیش آمده است .

نماز که تمام شد, از حضرت پرسیدند : آیا مساله خاصی پیش آمدکه چنین با عجله نماز را به پایان رساندید ؟ رسول اکرم فرمود : آیا شما صدای گریه کودک را نشنیدید ؟ وقتی رسول خدا این جمله را فرمود, تازه آنها فهمیدند رسول خدابرای گریه کودک , نماز را سریع به پایان رسانده است تا کودک موردملاطفت و نوازش قرار گیرد .

به بزرگ و کوچک احترام کنید

پیرمردی که گذشت زمان نیرو و قوت جوانی را از او باز گرفته بود,با صورتی پرچروک و دستانی خشکیده و رعشه دار و لباس‌هایی کهنه وقدی خمیده و سکوتی سرد که از بی کسی و ناداری او حکایت می‌نمود, از مصیبت دنیا به رسول اکرم (ص ) پناه آورده بود تا در جوارحضرتش جان خسته اش را آرامش بخشد .

عده‌ای از اصحاب تا او را دیدند, چون هیچ یک از ملاک‌هایی را که اهل دنیا برای آن به هم احترام می‌گذارند نداشت (نه پول , نه مقام ,نه قبیله معروف و . . .

از راه دادن ایشان به محفل خویش امتناع کردند .

رسول اکرم که برای پیران و کودکان امت خویش احترام زیادی قائل بودتا این صحنه را دید فرمود : کسی که به خردسالان ما احترام نکند وپیران ما را مورد تکریم قرار ندهد از ما نیست و با ما پیوستگی ندارد .

اصحاب تا این جمله را شنیدند متنبه شدند و به سرعت جای را برای پیرمرد باز کردند و او را با احترام در بین خود جای دادند .

از مال حلال به فرزندان بخورانید

آیه اللّه العظمی سید محمد کاظم یزدی مرجع بزرگ عالم تشیع ,دراواخر عمر با برکت خویش روزی عده‌ای از بزرگان نجف رادرجلسه‌ای گرد هم آورد و چهار نفر را به عنوان وصی برای خود معین نمود تا پس از مرگش مقداری از وجوهات شرعیه را که نزد ایشان بودبه مجتهد بعد از وی تحویل دهند .

در همین حال یکی از نوادگان ایشان به نام حاج آقا رضا صاحب کتاب بزم ایران به سید عرض کرد :

بعضی از نوادگان شما یتیم هستندو تا به حال تحت سرپرستی شما بوده‌اند, خوب است چیزی از این اموال را هم برای آنها تعیین کنید .

سید با آن حال کسالتی که داشت فرمود : نوادگان من اگر متدین هستند خدا روزی آنها را می‌رساند و اگر نه چگونه از مالی که از آن من نیست به آنها کمک کنم .

بدین ترتیب حاضر نشد از اموال بیت المال استفاده شخصی نمایدو به فرزندانش بخوراند و همین باعث شد که در آینده فرزندان ونوادگان ایشان جزو ستارگان علم و اندیشه و از فقها و صاحب نظران طراز اول عالم اسلام گردند .

نوازش فرزندان شهدا

جعفربن ابی طالب یکی از بزرگ‌ترین یاران رسول اکرم و برادرحضرت علی (ع ) است .

وی در هجرت مسلمانان به حبشه , سرپرستی آنها را بر عهده داشت و بعد از بازگشت به مدینه یاوری قهرمان وغم خواری نستوه برای رسول خدا بود .

وقتی در جنگ با مشرکین دودستش قطع گردید و به شهادت رسید, رسول اکرم درباره اش فرمود : خداوند عوض این دو دست دو بال به جعفر عنایت نمود و جعفر دربهشت با آنها پرواز می‌کند, لذا به جعفر طیار معروف گردید .

خبر شهادت جعفر مدینه و خصوصا بنی هاشم را غرق در عزا کرد .

رسول اکرم (ص ) برای دلجویی از فرزندان جعفر به منزلش آمدوبه اسماء بنت عمیس , همسر جعفر, فرمود : فرزندان جعفر را بیاور ! کودکان که متوجه شدند رسول خدا به منزلشان آمده , شتابان به حضورحضرت شرفیاب شدند .

رسول اکرم (ص ) آنها را به آغوش گرفت و آنها را بویید و با آنهابسیار مهربانی کرد, به طوری که عبداللّه بن جعفر, پس از سال ها, آن خاطره در ذهنش مانده بود و می‌گفت : خوب به یاد دارم روزی که رسول اکرم (ص ) به خانه ما آمد و خبر شهادت پدرم را به مادرم داد ودست بر سر من و برادرم کشید .

مقام معلم

شخصی در مدینه مدرسه‌ای تاسیس کرد و به آموزش کودکان مشغول بود .

روزی یکی از فرزندان امام حسین (ع ) به مدرسه وی رفت و آیه شریفه الحمدللّه رب العالمین را آموخت .

وقتی به منزل برگشت ,آیه را تلاوت کرد و معلوم شد آن را در مدرسه‌ای از معلم آموخته است .

امام حسین (ع ) هدایای زیادی برای معلم فرستاد به طوری که موجب شگفتی عده‌ای از یاران آن حضرت گردید .

آنها نزد امام آمدند و عرض کردند : آیا آن همه پاداش به معلم رواست که شما در برابر آموزش یک آیه , این همه هدیه برای معلم فرستاده‌ای ؟ ! حضرت فرمود : آنچه که دادم چگونه برابری می‌کند با ارزش آنچه که او به پسرم آموخته است .

ایشان با این کار ارزش والای معلم را به تمامی یاران و پیروان خودگوشزد نمود .

کتابنامه

۱ . ابن ابی الحدید : شرح

نهج البلاغه , چاپ دوم , داراحیاء التراث العربی , بیروت ۱۳۸۶ق , ج ۱۰ .

۲ . ابن ابی فراس , ورام : مجموعه ورام , بنیاد پژوهشهای اسلامی , ۱۳۶۵ ش , ج۱ ,دارالکتب الاسلامیه , ج۱ و۲ .

۳ . ابن شهرآشوب : مناقب , انتشارات علامه , ج ۱و۴ .

۴ . ابن هشام : سیره , منشور المکتبه المصطفی , ج ۱ .

۵ . الابیشهی المحلی , شهاب الدین محمدبن احمد ابی الفتح : مستطرف ,ناشرعبدالحمید حنفی , ج ۱و۲ .

۶ . امامی , محمدجعفر : بهترین راه غلبه بر نگرانیها و ناامیدیها, چاپ هشتم ,انتشارات نسل جوان , ۱۳۶۸ ش .

۷ . امامی , محمدجعفر و آشتیانی , محمدرضا : ترجمه گویا و شرح فشرده‌ای برنهج البلاغه , چاپ اول , انتشارات مطبوعات هدف , ج ۳ .

۸ . انصاری , مرتضی : زندگانی و شخصیت شیخ انصاری , ۱۳۸۰ ق .

۹ . بذرافشان , مرتضی : سید محمد کاظم یزدی فقیه دوراندیش , چاپ اول ,دفترتبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم , ۱۳۷۶ ش .

۱۰ . بلخی , جلال الدین محمد : داستانهای مثنوی مولانا, انتشارات انجمن کتاب ,دفتر دوم .

۱۱ . بهشتی , احمد : اسلام و تربیت کودک , چاپ اول , چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی , ۱۳۷۰ ش .

۱۲ . حبله رودی , محمد : کلیات شیرین حکایت جامع التمثیل , انتشارات مروی .

۱۳ . حسینی بحرانی , سید هاشم : تفسیر برهان , موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان .

۱۴ . حکیمی , محمود : داستانهایی از زندگی امیرکبیر, دفتر نشر فرهنگ اسلامی .

۱۵ . حمیری قمی ,

عبداللّه بن جعفر : قرب الاسناد, مکتبه النینوی الحدیثه .

۱۶ . رحیمیان , حسن : در سایه آفتاب .

۱۷ . ریموند بیچ : ما و فرزندان ما, موسسه مطبوعاتی امیرکبیر .

۱۸ . دشتی , محمد و محمدی , سید کاظم : نهج البلاغه , چاپ ششم , انتشارات امیرالمؤمنین , ۱۳۷۵ ش .

۱۹ . سبحانی , جعفر : رمز پیروزی مردان بزرگ , چاپ اول , چاپ محمدی علمیه تبریز, ۱۳۴۸ ش .

۲۰ . الطوسی , محمدبن حسن : الغیبه , انتشارات نینوی .

۲۱ . سرگذشتهای ویژه از زندگی استاد مطهری , چاپ دوم , انتشارات مؤسسه نشر وتحقیقات ذکر .

۲۲ . سعدی , مصلح الدین : گلستان سعدی , چاپ هیجدهم , انتشارات قدیانی ,۱۳۷۶ش .

۲۳ . شریفی یزدی , علی : باغ دلگشا, کشکول صفا, ۱۳۷۰ ش .

۲۴ . شمس الدین , سید مهدی : اخلاق اسلامی , انتشارات شفق , ۱۳۷۳ ش .

۲۵ . الطبرسی , شیخ رضی الدین ابی نصربن فضل : مکارم الاخلاق , چاپ ششم ,مؤسسه الاعلمی للمطبوعات , ۱۳۹۲ ق .

۲۶ . طبرسی , فضل بن حسن : مجمع البیان فی تفسیر القرآن , چاپ اول , دارالمعرفه ,۱۳۶۵ش , ج۱ .

۲۷ . طبری , محمدبن جریر : تاریخ طبری , مؤسسه الاعلمی للمطبوعات , ج۲ .

۲۸ . عابدی , غلامحسین : دانستنیهای تاریخ , چاپ دهم , چاپخانه علمیه قم ,۱۴۱۱ق , ج۲ .

۲۹ . عاملی , شیخ حر : وسائل الشیعه , چاپ چهارم , دارالثرات العربی , ۱۳۹۱ق ,ج۱۵ .

۳۰ . العروسی الحویزی : تفسیر نورالثقلین , ج۵ .

۳۱ . علی بن محمدبن حجه الحموی

ثمرات الاوراق , چاپ اول , مکتبه الخانجی ,مصر ۱۹۷۱م .

۳۲ . عوفی , سدیدالدین محمد : جوامع الحکایات و لوامع الروایات , چاپ دوم ,سازمان چاپ و پخش کتاب , ۱۳۴۰ ش .

۳۳ . فلسفی : گفتار فلسفی (کودک ), هیئت نشر معارف اسلامی , ۱۳۴۲ ش , ج۲ .

۳۴ . قرنی گلپایگانی , علی : منهاج الدموع , چاپ سوم , دارالفکر, ۱۳۶۹ ش .

۳۵ . قمی , شیخ عباس : سفینه البحار, نشر دارالاسوه , ۱۴۱۴ ق .

۳۶ . تتمه المنتهی , چاپ دوم , انتشارات کتابفروشی داوری , ۱۳۲۷ق .

۳۷ . منتهی الامال , چاپ دوم , کانون انتشارات علمی ,۱۳۶۳ ش , ج۱ .

۳۸ . وقایع کربلا, چاپ مؤسسه مطبوعاتی حسینی .

۳۹ . هدیه الاحباب , چاپ دوم , انتشارات امیرکبیر,۱۳۶۳ ش .

۴۰ . کلینی , یعقوب : فروع کافی , ج۶ .

۴۱ . گلی زواره , غلامرضا : داستانهای مدرس , مؤسسه مطبوعاتی امیرکبیر .

۴۲ . لامعی , شعبانعلی : حکایات برگزیده , نمایشگاه کتاب قم , ۱۳۶۸ ش .

۴۳ . م , فرزاد : گنجینه لطایف , انتشارات بنیاد, ۱۳۴۷ش .

۴۴ . مجلسی , محمدباقر : بحارالانوار, چاپ دوم , مؤسسه الوفاء, ۱۴۰۳ ق .

۴۵ . محمدی اشتهاردی , محمد : داستان دوستان , چاپ اول , انتشارات دفترتبلیغات اسلامی , ۱۳۷۰ ش , ج۱ و۵ .

۴۶ . داستانهای مثنوی , انتشارات پیام آزادی , ج۳ .

۴۷ . محمدی ری شهری , محمدی : بهترین راه شناخت خدا, چاپ دوم , انتشارات یاسر, ۱۳۶۲ ش , ج۱ .

۴۸ . مطهری , مرتضی : تعلیم و تربیت در

اسلام , انتشارات الزهراء, ۱۳۶۲ ش .

۴۹ . سیره نبوی , انتشارات اسلامی .

۵۰ . مظاهری , حسین : تربیت فرزند در اسلام , چاپ اول , سازمان تبلیغات اسلامی ,۱۳۷۰ ش .

۵۱ . خانواده در اسلام , چاپ پنجم , انتشارات شفق ,۱۳۷۲ ش .

۵۲ . نجفی امینی , عبدالحسین : الغدیر, دارالکتب الاسلامیه , ج۷ .

۵۳ . نوری طبرسی , حسین : مستدرک الوسائل , انتشارات المکتبه الاسلامیه ,۱۳۸۲ق , ج۲ .

۵۴ . الواعظالسدهی الاصفهانی , ابوالقاسم : نفایس الاخبار, چاپ چهارم , انتشارات کتابفروشی بنی هاشم , ۱۳۸۲ ق .

۵۵ . وجدانی , مصطفی : سرگذشتهای ویژه از زندگی حضرت امام خمینی , چاپ دوم , انتشارات پیام آزادی , ۱۳۶۲ ش .

پانویس

  1. از بزرگ‌ترین شعرای صدر اسلام است که اشعاری بلند در مدح ائمه (ع ) نیزدارد
  2. در سایه آفتاب , ص ۱۲۹
  3. رمز پیروزی مردان بزرگ , ص ۵۸
  4. ریموند بیچ , ما و فرزندان ما, ص ۶۱
  5. کسی که یکی از چشم‌هایش معیوب باشد
  6. حرب : جنگ
  7. بحارالانوار, ج ۳۷, ص ۸۷
  8. آیه اللّه سید محمدمهدی بحرالعلوم
  9. سال اندوه
بازگشت به کتب منکر اخلاقی